ghaemiyeh.com
سرشناسه: نمازی شاهرودی،علی، 1293 _ 1363.
عنوان و نام پديدآور: مقام قرآن و عترت در اسلام/ تالیف علی نمازی شاهرودی.
مشخصات نشر: مشهد : انتشارات ولایت، 1394.
مشخصات ظاهری: 232 ص.
شابک: 978 _964 _6172 _ 91 _3
وضعیت فهرست نویسی: فیپا
يادداشت: چاپ قبلی:تهران: سعدی، 1382.
یادداشت: کتابنامه.
موضوع: خاندان نبوت.
موضوع: خاندان نبوت در قرآن.
موضوع: خاندان نبوت – احادیث.
رده بندی کنگره: BP25/ن8ق4 1394
رده بندی دیویی: 297/931
شماره کتابشناسی ملی: 4101828
نام كتاب: مقام قرآن و عترت
مؤلف: آیت الله علامه حاج شيخ علی نمازی شاهرودی؟ره؟
تحقيق: غلام حسن نجف زاده
ويراستار: محمد ربانی
حروف چینی و صفحهآرایی: جواد جعفری
نوبت چاپ: اول (ناشر)
تاریخ چاپ: 1394ش _ 1437ق
تيراژ: 3000 نسخه
قیمت: 7800 تومان
چاپخانه: مؤسسه چاپ و انتشارات آستان قدس رضوی
ناشر: انتشارات ولایت
شابك: 3 _ 91 _ 6172 _ 964 _ 978
مراکز پخش
مشهد، انتشارات ولایت، تلفن: 09151576003
مشهد، انتشارات نور الکتاب، چهارراه، شهدا نبش پاساژ گنجینه، تلفن: 32223130 _ 051 ، 09151199486
قم، خیابان معلم، انتشارات دارالتفسیر، تلفن: 7744212 _ 0251
تهران، خیابان شریعتی، روبروی ملک، خیابان شبستری، خیابان ادیبی، پلاک 26، انتشارات نبأ، تلفن: 75504683 _ 021
بسم الله الرحمن الرحیم
اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی عَلِیِّ بْنِ مُوسَی الرِّضا الْمُرْتَضَی الاِمامِ التَّقِیِّ النَّقِیِّ وَحُجَّتِکَ عَلی مَنْ فَوْقَ الاَرْضِ وَمَنْ تَحْتَ الثَّری، الصِّدّیقِ الشَّهیدِ، صَلاهً کَثیرَهً تامَّهً زاکِیَهً مُتَواصِلَهً مُتَواتِرَهً مُتَرادِفَهً، کَاَفْضَلِ ما صَلَّیْتَ عَلی اَحَد مِنْ اَوْلِیائِکَ بِرَحْمَتِکَ یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ.
ص: 2
مقام قرآن و عترت
علامه حاج شيخ علی نمازی شاهرودی رحمة الله علیهم
تحقیق : غلام حسن نجف زاده
ص: 3
بسم الله الرحمن الرحیم
«اُدْعُ إِلى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَة»
علم و معرفت بزرگترین و بهترین نعمت الهی است که خداوند متعال آن را به بندگان صالح خویش عطا میفرماید و آنها را در مسیر عبودیت و کمال بندگی بهسوی خود با آن یاری میدهد. برترین مباهات بندگان خدا نیز، برخورداری از این نعمت گرانسنگ است. عالمان ربانی و عارفان حقیقی کسانی هستند که در راه بندگی خدا همواره پیامبران الهی و امامان معصوم _ صلوات الله علیهم اجمعین _ را چراغ راه خویش قرار داده و هیچ گاه از سلوک طریق علمی و عملی آنان احساس خستگی به خود راه ندادهاند و از هر طریق دیگری غیر از راه امامان(علیهم السلام) دوری و بیزاری جستهاند.
موسسۀ معارف عالم آل محمد(علیهم السلام) با هدف احیای آثار چنین بزرگانی، که در طول تاریخ تشیع همواره مدافع و پشتیبان معارف اصیل وحیانی و علوم راستین اهلبیت(علیهم السلام) بودهاند، سامان یافته است و امید دارد با توجهات خاص حضرات معصومین(علیهم السلام)، توفیق احیای آثار ارزشمند آن بزرگان را بیابد.
اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحُجَّهِ بْنِ الْحَسَنِ، صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ، فِی هذِهِ الساعَهِ وَفِی کُلِّ ساعَهٍ، وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلِیلًا وَعَیْناً، حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً، وَتُمَتِّعَهُ فِیها طَوِیلًا.
مقدمه تحقیق..... 11
مقدمه مؤلف... 17
بخش اول معرفت و شناسايى قرآن / 28
فصل1: شناسايى قرآن از نظر آيات و روايات.. 30
الف: شناسايى قرآن از نظر آيات.. 30
ب: معرفى قرآن در گفتار امامان(علیهم السلام). 32
فصل2: دانايىِ دوازده امام(علیهم السلام) به جميع علوم قرآن.. 36
فصل3: تفسير قرآن بدون بيان عترت جايز نيست..... 48
بخش دوم: معرفت و شناسایی عترت / 57
فصل1: اعطاى فهم و علم رسول اكرم(صلی الله علیه و اله) به عترت او 59
فصل2: احصا و ضبط همه علوم در وجود امام(علیه السلام). 60
فصل3: آگاهى ائمه(علیهم السلام) به علوم داده شده به ملائكه و انبياء. 62
فصل4: وجود تمام كتب آسمانى و آثار و علوم پيامبران نزد ائمۀ هدی. 63
فصل5: دانايىِ ائمه(علیهم السلام) به گذشته و آينده 67
فصل6: عرضۀ ملكوت آسمانها و زمين بر پيغمبر و ائمۀ هدی(علیهم السلام). 69
فصل7: دانايىِ ائمه(علیهم السلام) به تمام اسامى پيامبران و پادشاهان.. 71
فصل8: شب قدر؛ برهانى بر عظمت و جلال امامان(علیهم السلام). 72
فصل9: منابع علم امامان(علیهم السلام). 76
فصل10: اثبات علم غيب براى پيغمبر و ائمۀ هدیn. 79
آیات و روایاتی در اثبات علم غیب پیامبر و ائمه(علیهم السلام). 79
اخبار غيبى اميرالمؤمنين(علیه السلام). 94
اخبار غيبى امام حسن مجتبى(علیه السلام). 97
اخبار غيبى سيد مظلومان، امام حسين(علیه السلام). 99
اخبار غيبى امام سجاد، زين العابدين(علیه السلام). 100
اخبار غيبى امام باقر(علیه السلام). 102
اخبار غيبى امام صادق(علیه السلام). 104
اخبار غيبى امام موسىبنجعفر(علیهما السلام). 108
اخبار غيبى حضرت رضا(علیه السلام). 112
اخبار غيبى امام نهم، حضرت جواد(علیه السلام). 113
اخبار غيبى امام دهم، على الهادى(علیه السلام). 116
اخبار غيبى امام حسن عسكرى(علیه السلام). 119
اخبار غيبى امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف). 127
جمعبندی و رفع ابهام از برخی آیات و روایات.. 133
توجيه روايات نفى كنندۀ علم غيب.... 134
توجيه آيات نفى كنندۀ علم غيب.... 137
فصل11: شرح توانايى ائمۀ هدی(علیهم السلام). 142
عمل امام(علیه السلام) به مقتضاى قدرت بشرى. 148
عمل امام(علیه السلام) بر اساس علم بشرى. 150
پىآمدهاى عمل پيغمبر و امام(علیهم السلام) به علم غيب خود 152
نمونههايى از عمل امامان(علیهم السلام) بر اساس علم و قدرت بشرى. 154
عرضه اعمال بندگان بر پيغمبر و ائمه(علیهم السلام). 155
ائمه(علیهم السلام) شاهدان خدا بر خلقاند. 159
پيغمبر و ائمه(علیهم السلام) واسطۀ فيض بين خالق و مخلوقاند. 163
فصل12: زيارت قبور مطهر پيغمبر و امامان(علیهم السلام). 166
فضيلت زيارت قبور ائمه(علیهم السلام). 167
فضيلت زيارت جامعۀ كبيره 172
زيارت قبور در قرآن و سنت پيامبر(صلی الله علیه و اله). 173
موافقت مفاد زيارات با قرآن كريم. 175
وجوب بزرگداشت قبور پيامبر و ائمه(علیهم السلام). 177
بوسيدن و استلام قبر امام(علیه السلام) و متعلقات حرم. 180
شفيع قرار دادن پيامبر و امامان(علیهم السلام). 183
بنا كردن قبه و بارگاه براى قبور امامان(علیهم السلام). 187
دلالت قرآن كريم بر لزوم تجليل و تعمير قبور پيغمبر و ائمه(علیهم السلام). 189
پيشانى نهادن بر عتبات مقدسه.. 195
پاسخ به چند شبهه جاهلانه. 196
هشدار به برادران ايمانى. 200
خاتمه: بیان اعتبار منابع کتاب / 205
فهرست آیات کریمه... 211
فهرست روایات شریفه.. 217
کتابنامه.. 219
چکیده عربی و انگلیسی..... 232
بیان موسسه. 233
بسم الله الرحمن الرحیم
قرآن و عترت دو امانت گران بهای رسول خداست که بنابر ادله فراوان و متواتر با یکدیگر تلازم همیشگی دارند و هیچ گاه از هم جدا نخواهند شد.
چنانچه در احادیث بسیاری آمده است:
إِنِّي تَارِكٌ فِيكُمُ الثَّقَلَيْنِ أَمَا إِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِمَا لَنْ تَضِلُّوا، كِتَابَ اللَّهِ وَعِتْرَتِي أَهْلَبَيْتِي فَإِنَّهُمَا لَنْ يَفْتَرِقَا حَتَّى يَرِدَا عَلَيَّ الْحَوْضَ؛(1)
من در ميان شما دو چيز گران بها می گذارم كه تا وقتى به آن دو تمسک جوئيد گمراه نمى شويد كتاب خدا و عترت و اهل بيتم آن دو از يک ديگر جدا نمىشوند تا در حوض بر من وارد شوند.
این تفکیک ناپذیری به این معناست که دست یابی به معارف و هدایت های ناب قرآن تنها از طریق اهل البیت(علیهم السلام) میسر است و قرآن منهای عترت، کامل و هدایت گر نیست. حتی در بعضی از روایات دیگر آمده است که اهل بیت(علیهم السلام) افضل از کتاب خدا هستند مثل فرمایش پیامبر اکرم(صلی الله علیه و اله) که فرمودند:
إِنِّي تَارِكٌ فِيكُمُ الثَّقَلَيْنِ كِتَابَ اللَّهِ وَعَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ وَإِنَّ عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ هُوَ أَفْضَلُ لَكُمْ مِنْ كِتَابِ اللَّهِ لِأَنَّهُ يُتَرْجِمُ لَكُمْ كِتَابَ اللَّهِ؛(2)
همانا من در ميان شما دو چيز گرانبها مىگذارم كتاب خدا و علىبنابىطالب و همانا علىبنابىطالب برتر است براى شما از كتاب خدا، زيرا كه او كتاب خدا را براى شما ترجمه میكند.
در حقیقت امام، قرآن ناطق و قرآن، امام صامت است یعنی قرآن به خودی خود گویا نیست و نمی تواند راهنماباشد. همانگونه که در فرمایش امیرالمؤمنین(علیه السلام) این معنا آمده است.(1)
اگر کمی در فرمایشات اهل البیت(علیهم السلام) دقت کنیم می یابیم که حضرات معصومین(علیهم السلام) با بیانهای مختلف مردم را به کتاب خدا دعوت کرده اند(2)و همانگونه اگر به آیات کریمه قرآن با توجه نگاه کنیم می بینیم که در جای جای قرآن خداوند متعال مردم را به پیروی از عترت فرا خوانده است(3)و این نیست جز اینکه این دو (قرآن و عترت) در واقع مکمل یکدیگر هستند و هدایت خلق به واسطه این دو با هم انجام می شود و هدایت به تنهایی امکان پذیر نمی باشد.
افسوس و حسرت که کثیری از امت رسول خدا(صلی الله علیه و اله) با تمسک به کلام عده ای که زبان مادری خویش را به خوبی بلد نبودند در مقابل فرمایش پیامبر(صلی الله علیه و اله) که لحظات آخر عمر شریفشان فرمودند قلم و کاغذ برایم بیاورید تا چیزی برایتان بنویسم که تا ابد گمراه نشوید، شعار «حسبنا کتاب الله» را علم کردند(4)
و بدین وسیله خود را از ثقل جدا ناپذیر قرآن (عترت) که حامل تفسیر آن بودند، محروم ساختند.
اثر گران سنگی که پیش رو دارید یکی از آثار ممتاز علامۀ محدث آیة الله حاج شیخ علی نمازی شاهرودی؟ره؟ است که در آن تلاش شده است مقام قرآن و عترت به
1) . الکافی، ج1، ص61، ح7؛ بحارالأنوار، ج89، ص82، ح11 (باب هشتم از ابواب فضله و احکامه و... از کتاب القرآن): ِ ذَلِكَ الْقُرْآنُ فَاسْتَنْطِقُوهُ وَ لَنْ يَنْطِقَ لَكُمْ أُخْبِرُكُمْ عَنْهُ إِنَّ فِيهِ عِلْمَ مَا مَضَى وَ عِلْمَ مَا يَأْتِي إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ وَ حُكْمَ مَا بَيْنَكُمْ وَ بَيَانَ مَا أَصْبَحْتُمْ فِيهِ تَخْتَلِفُونَ فَلَوْ سَأَلْتُمُونِي عَنْهُ لَعَلَّمْتُكُمْ؛ اين نسخه همان قرآن است، از او باز پرسيد، او هرگز به زبان شما سخن نكند، من به ترجمانى از او شما را خبر مىدهم كه در آن است علم هر چه گذشته و علم هر چه تا روز قيامت بيايد، قرآن ميان شما حكم است و در هر چه اختلاف داريد بيان قاطع دارد، اگر از من بپرسيد به شما مىآموزم.
2) . معانی الاخبار، ص132، ح1؛ بحارالأنوار، ج25، ص194، ح5 (باب ششم از ابواب علامات الامام(علیه السلام)... از کتاب الامامة).
3) . به مانند: النساء (4)، آیۀ59: «يَا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا أَطيعُوا اللَّهَ وَ أَطيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ» و المائدة (5) آیۀ55: «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ».
4) . عمدة القاری، ج21، ص224، ح5669؛ السقیفة وفدک، ص73؛ الأمالی (للمفید)، ص36، ح3؛ بحارالأنوار، ج22، ص474، ح22 (باب اول از ابواب ما یتعلّق بارتحاله... از کتاب تاریخ نبینا(صلی الله علیه و اله)).
خوبی تبیین شود. لذا این اثر در دو بخش کلی در راستای شناخت دو امانت گران بهای پیامبر در بین مسلمانان سامان گرفته است. مؤلف کوشیده است تا در این کتاب به ویژگی های جدا ناپذیری این دو از یکدیگر بپردازد.
شرح حال مؤلف(1)
آيت الله حاج شيخ علی نمازی شاهرودی در سال 1333 هجری قمری و در خانواده ای مذهبی و اهل علم به دنيا آمد. پدر ايشان مرحوم حاج شيخ محمدبناسماعيل نمازی شاهرودی از علمای بهنام شاهرود بود که اجازه اجتهاد خود را از مرحوم سيد ابوالحسن اصفهانی و مرحوم فيروزآبادی گرفته بود و تأليفات سودمندی از ايشان به يادگار مانده است.مرحوم حاج شيخ علی نمازی که از استعداد بینظير و پشتکار خستگیناپذيری برخوردار بود، از کودکی نزد پدر و ديگر اساتيد آن سامان به تحصيل سطوح همت گماشت و در نوجوانی افزون بر گذراندن سطوح عالی، حافظ قرآن نيز گشت.
ايشان پس از فراگيری سطوح مقدماتی و عالی در شاهرود، رهسپار حوزه پربرکت آن زمان خراسان در مشهد شد و از محضر عالمان بزرگ آن ديار بهرهمند گرديد.
مهمترين ويژگی تحصيلی مرحوم حاج شيخ علی نمازی، کسب فيض از محضر مرحوم آيت الله ميرزا مهدی اصفهانی در فقه، اصول و معارف بوده است. ايشان تا زمان رحلت اين استاد برجسته مدت پانزده سال کمال استفاده را از محضر وی مینمايد و ضمن آشنايی کامل با مباني معارفی، فقهی و اصولی ايشان به ترويج اين مبانی همت میگمارد.
پس از رحلت مرحوم ميرزا مهدی اصفهانی، ايشان رهسپار نجف اشرف میشوند تا در کنار مرقد مولايشان از عالمان آن حوزه نيز بهرهمند شوند و پس از مدتی به مشهد بازگشته، مشغول تدريس و تبليغ معارف اهلبيت(علیهم السلام) می گردند. اين عالم بزرگوار همواره مورد تکريم اهل فضل بود و همت خود را صرف تدريس و تربيت طلاب و نشر معارف و حقايق ناب تشيع میکرد.
1) . شرح حال کامل تر و معرفی آثار مرحوم آیت الله علامه حاج شیخ علی نمازی شاهرودی در مقدمه کتاب اثبات ولايت که جلد دیگر اين مجموعۀ آثار فارسی ايشان است، آمده است.
مرحوم علامه نمازی از حافظه قوی برخوردار و تلاش و پشتکارش ستودنی و بينظير بود. ايشان افزون بر آشنايی با علم تاريخ، علوم غريبه، طب قديم، رياضی، گياهشناسی، زبان عربی و فرانسه و حفظ کامل قرآن، توجه ويژه ای نيز به روايات و احاديث ائمۀ معصومين(علیهم السلام) داشته، بهگونهای که پنج بار مجموعه بحارالأنوار را بهطور کامل مطالعه و بررسی کردند که حاصل اين پژوهش ده جلد کتاب ارزشمند مستدرک سفينة البحار و هشت جلد مستدرکات علم رجال الحديث گرديد. ايشان همچنین چندين بار کتب اربعه، الغدير، احقاق الحق و ساير کتب روايی را به صورت عميق مطالعه نمودند که حاصل آن دهها جلد کتاب ارزشمند و ماندگار بوده است.
اين عالم با تقوی و مجاهد خستگیناپذير که به اخلاق عملی و تقوای الهی مزين بوده و آثار قلمی فراوانی از خود به يادگار گذاشت، سرانجام در شب دوشنبه دوم ذیالحجه 1405 هجری قمری، مصادف با 28 مرداد 1364 هجری شمسی در مشهد ديده از جهان فرو بست و به ديدار معبود شتافت. پيکر پاک و مطهر اين عالم بزرگ باشکوه تمام تشييع و در حرم رضوی آرام گرفت.
گزارش مباحث كتاب
این کتاب در راستای بیان ویژگی های قرآن و عترت می باشد و لذا از دو بخش کلی تشکیل یافته است.
بخش اول به معرفت و شناسایی قرآن می پردازد که شامل سه فصل؛ شناسایی قرآن از منظر آیات، داناییائمه(علیهم السلام) به جمیع علوم قرآن، جایز نبودن تفسیر قرآن بدون عترت می باشد.
بخش دوم به آشنایی با مقامات و فضائل اهلبیت(علیهم السلام) اشاره شده است که این بخش دارای دوازده فصل می باشد، که عبارتند از: اعطاء علوم پیامبر(صلی الله علیه و اله) به عترت او، احصاء و ضبط تمام علوم در وجود امام، آگاهی اهلبیت(علیهم السلام) به علوم داده شده به ملائکه و انبیاء(علیهم السلام) و... میباشد.
فصل دهم آن مربوط به علم غیب پیامبر و ائمۀ هدی(علیهم السلام) است و در آن به اخبار غیبی هر یک از ائمه(علیهم السلام) به صورت جداگانه اشاره شده است. در انتهای این فصل به توجیه آیات و روایات نفی کنندۀ علم غیب امامان(علیهم السلام) پرداخته شده است.
فصل یازدهم آن شرح بازگویی توانایی ائمۀ هدی(علیهم السلام) است که در آن به مباحثی از جمله علم امام بر اساس مقتضای قدرت بشری و نیز پیامدهای علم پیامبر و امام به غیب خود و نمونه هایی از علم امامان بر اساس علم قدرت بشری و نیز مباحثی راجع به این که ائمه(علیهم السلام) شاهدان بر خلق و واسطۀ فیض بین خدا و بندگان هستند، اشاره شده است.
فصل دوازدهم مباحثی را مربوط به زیارت قبور پیامبر و امامان(علیهم السلام) و نیز آیاتی در تأیید زیارت از قرآن کریم و بحث مختصری در مورد شفیع قرار دادن اهل بیت(علیهم السلام) و پاسخ به چند شبهه را در بر دارد.
در انتهای کتاب در مورد مؤلفین منابعی که در این کتاب استفاده شده، سخن به میان آورده است. و در مجموع اطلاعات مختصری در مورد کتاب به خواننده ارائه شده است.
ويژگیهای اين تحقيق
اين کتاب سودمند در زمان حيات مؤلف چندین بار به چاپ رسیده است. و پس از ايشان نیز به اهتمام فرزند برومندشان با ویرایش و اصلاحات، چندین بار به زیور چاپ آراسته گردیده است. آنچه در اين چاپ مورد اهتمام بوده به اين شرح است:
_ تکميل تبويب مطالب، متناسب با محتوای آن؛
_ مدرکيابی موارد ناقص و فاقد مدرک؛
_ اضافه کردن کتابنامه و نمايۀ آيات و روايات در انتهای کتاب؛
_ ويرايش متن کتاب به صورت جزئی.
بر خود لازم میبینم که از استاد محترم جناب حجة الاسلام والمسلمین شیخ مرتضی اعدادی که مشوق من در این تحقیق بودند و در طول این کار از رهنمودهای
مشفقانه ایشان بسیار استفاده کردم، و همچنین از عزیزانی که در مؤسسۀ معارف عالم آل محمد(علیهم السلام) در آماده سازی این کتاب برای چاپ، با اینجانب همکاری نمودند، تشکر و قدردانی نمایم.امید دارم طالبان حقیقت، با مطالعه دقیق این کتاب و باقی آثار فقیه و عالم ربانی از علم و دانش و قلم روان آن علامه به نحو شایسته بهرهمند گردند و اگر خطا و لغزشی را مشاهده نمودند، از این جانب بوده و از تذکراتشان ما را بهرهمند سازند.
جمعه 11 تیر 1394
مصادف با ولادت کریم اهل البیت، امام حسن مجتبی(علیه السلام)
غلام حسن نجف زاده
مشهد مقدس
الحَمْدُلِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ كَمَا هُوَأَهْلُهُ، وَلَا إِلهَ غَيْرُهُ وَصَلَّىاللّهُ عَلَى أَشْرَفِ خَلْقِهِ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّيِّبِينَ الطّاهِرِينَ الْمَعْصُومِينَ، وَاللَّعْنَةُ عَلَى أَعْدائِهِمْ أَجْمَعيِنَ مِنَ الآنِ إِلَى قِيَامِ يَوْمِالدِّينِ.
مقام قرآن و عترت در اسلام
سپاس اهل شناس براى ذات يكتا و بىهمتاى خالق ذرات و كُرات و مُلک و ملَک، مجرى فُلک و فَلك، آفرينندۀ چرنده و پرنده و خزنده و هر جنبنده، مدير اُمور جهان، مدبر عالم پنهان، خالق زمين و آسمان، معبود اهل ايمان، آفرينندۀ انسان و بخشندۀ بنان و بيان.
درود نامحدود و سلام نامعدود بر آفتاب فَلك جلالت، مدير چرخ سعادت، قطب گردون سيادت، محور عالم انسانيت، مدار جهان كمال و حقيقت، محمد مصطفى(صلی الله علیه و اله).
صلوات و سلام بر روان پاك شمس فَلك امامت و ماه آسمان ولايت و يازده فرزند آن بزرگوار، ستارگان درخشان روزگار و آفتابهاى نورافشان پروردگار، آن بزرگوارانى كه خداوند آنان را با قرآن و قرآن را با آنان قرارداد _ آنى از يكديگر جدا نشوند تا آنكه روز قيامت خدمت آن سرور رسند_ و به رسول كريم رئوف رحيم امر فرمود كه آن دو را براى سعادت مردم خليفۀ خود قرار دهد تا مردم با تمسک به آن دو به سعادت دنيا و آخرت رسند؛ و هزاران لعنت بر دشمنان آنانكه راهزنان طريق انسانيت و دزدان راه حقيقتاند.
چون دزدان دين و ايمان براى ربودن اعتقادات متدينان به هر حيله و تزوير شبهه ايجاد مىكنند و ضعفاى از مؤمنان در دام آنان وحشتزده حيران گشتهاند، متوجه وظيفهاى گشتم كه رسول مكرم بيان فرموده؛ و آن اينكه هرگاه آنچه خارج دين است
در دين داخل شود، عالِم بايد اظهار علم كند؛ و گرنه، لعنت بر او باد! از اين جهت، برخود لازم دانستم كه به يارى پروردگار در مقام دفع و رفع شبهات برآيم. اميد است خداوند برادران اهل ايمان را از مكر گرگان دين نجات دهد.
انحراف از جادۀ مستقيم و افتادن در زمين ناهموار و ناهنجار و گرفتار شدن به دزدان و راهزنان و درندگان نتيجه و اثر بىاعتنايى به دليل راه و فاصله گرفتن از راهنماى دلسوز است.
ريشه و اساس شبهات
ريشه و اساس شبهات و مشغول شدن مغز به موهومات اثر پيروى نكردن از دو راهنماى پر بها و دو يادگار پر ارزش پيغمبر(صلی الله علیه و اله) است كه براى بعد از رحلت خود به مردم معرفى فرموده و مسلمانان شيعه و سنى در كتب خود از حضرتش نقل كردهاند كه به حديث ثقلين مشهور گشته و كتابها نيز در اين موضوع نوشتهاند.
قال(صلی الله علیه و اله): إِنِّي تَارِكٌ فِيْكُمُ الثَّقَلَيْنِ كِتَابَ اللّهِ وَعِتْرَتِي مَا إِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِمَا لَنْ تَضِلُّوا أَبَدَاً... ؛
من دو چيز وزين و سنگين در ميان شما (امت) باقى مىگذارم كه آن (دو چيز) كتاب خدا و عترت من است. مادامى كه به آن دو متمسك باشيد، هرگز گمراه نخواهيد شد؛ و آن دو از يكديگر جدا نشوند تا روز قيامت، نزد حوض (كوثر)، بر من وارد شوند.
براى اين حديث شريف، علامۀ مجلسى در بحار متجاوز از 100 روايت از كتب معتبر شيعه و صحاح اهل سنت و كتابهاى ديگر آنان نقل كرده است.(1)
1) . بحارالأنوار، ج23، ص104 _ 166 (باب هفتم از ابواب جمل احوال الأئمّة(علیهم السلام)... از کتاب الإمامة)؛ به علاوه، به اين مفاد، در جلد 22، ص475، ح23 (باب اول از ابواب ما یتعلّق بارتحاله إلی عالم البقاء... از کتاب تاریخ نبینا(صلی الله علیه و اله)) و ج29، ص340، ح6و7 (باب 11 از کتاب الفتن و المحن) و ج36، ص329، ح185 (باب 41 از ابواب النصوص علی امیرالمؤمنین(علیه السلام)... از کتاب تاریخ امیرالمؤمنین(علیه السلام)) و ج45، ص313، ح14 (باب 46 از ابواب ما یختصّ بتاریخ الحسینبنعلی(علیهما السلام) از کتاب تاریخ فاطمه والحسن والحسین(علیهم السلام)) و ج65، ص22، ح37 (باب 15 از ابواب الایمان و... از کتاب الإیمان و الکفر) و ج74، ص275، ح1(باب 11 از ابواب المواضع و الحکم... از کتاب الروضة) روايات بسيار است. چنانكه در سفينةالبحار، ج1، ص334_ 335 (ماده: ثقل) آمده؛ و حقير نيز در مستدرك سفينةالبحار، ج1، ص508 (ماده: ثقل) مواضع ديگرى نيز براى اين حديث نقل كردم. (مؤلف)
همچنین، سيد ابن طاووس در كتاب طرائف از بسيارى از علماى اهل سنت اين حديث را نقل فرموده است.(1)
از آن جمله، از كتاب مسند احمدبنحنبل (يكى از چهار امام اهل سنت) چند روايت،(2)
از صحيح مسلم چند روايت،(3)
از كتاب ابن مُغازلى شافعى چند روايت(4)
و غير آنكه اين مختصر گنجايش تفصيل را ندارد.
ابن اثير نيز، كه از علماى عامه است، در كتاب جامع الاُصول چند روايت از آن را نقل كرده،(5)
كه حقير آنها را در مكۀ معظمه در آن كتاب ديدم.
باز، سيدابنطاووس(6)
از كتاب تفسير ثعلبى،(7)در تفسير آيۀ شريفۀ «وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِيعَاً»(8)ونيز از حميدى، در كتاب جمع بين صحيحين، به چند طريق از پيغمبر(صلی الله علیه و اله) نقل فرموده است.(9)
از علماى عامه، فيروزآبادى هم در قاموس، در لغت «ثقل»، اين حديث را نقل كرده است.(10)
ابن اثير نيز در كتاب نهايه، در لغت «عتر»(11)
و «ثقل»، اين حديث را نقل كرده؛ و در لغت «ثقل» فرموده است كه، جهت آنكه پيغمبر(صلی الله علیه و اله) كتاب و عترت را ثقلين نام نهاده براى آن است كه:
پيروى از اين دو و عمل به اين دو، ثقيل و سنگين است. نيز هر چيز نفيس و پر
1) . الطرائف، ج1، ص122_ 113.
2) . مسند أحمدبنحنبل، ج4، ص411، ح19285 و ص417، ح19332 و ج3، ص20، ح11104 و ص25، ح11104 و ص25 ح11131 و ص36، ح11211 و ص78، ح11561 و ج5، ص90، ح21634 و ص100، ح21711.
3) . صحیح مسلم، ج8، ص146_ 147، ح36 [2408] (باب من فضائل علیبنابیطالب از کتاب فضائل الصحابة).
4) . مناقب ابن المغازلی، ص215_ 214، ح284 _ 281.
5) . جامع الاُصول، ج1، ص278، ح66، و ج9، ص158، ح6708.
6) . الطرائف، ج1، ص122، ح 185.
7) . الکشف و البیان عن تفسیر القرآن، ج9، ص186 (ذیل سوره الرحمن(55)، آیۀ 31).
8) . آل عمران (3)، آیۀ 103.
9) . الجمع بین الصحیحین، ج1، ص515، ح841.
10) . القاموس المحیط، ج3، ص342 (ماده: ثقل).
11) . النهایة فی غریب الحدیث و الأثر، ج3، ص177 (ماده: عتر).
قيمت را «ثقل» گويند (جمع اَثقال)؛ پس حضرت آن دو را ثقل نام نهاده است براى آنكه قدر و مقام و شأن آن دو را در ميان اُمت بزرگ كرده اهميت دهد.(1)
نيز، يكى از علماى عامه جناب فخر رازى است كه در تفسير خود، در سورۀ الرحمن، ضمن تفسير آيۀ شريفۀ: «سَنَفْرُغُ لَكُمْ أَيُّهَ الثَّقَلَانِ»(2)در آيۀ اعتصام(3)
و آيۀ مودت(4)
اين حديث شريف را نقل كرده است.(5)
عالم جليل، محمد قوام وشنوى، در كتاب حديث ثقلين نيز بعد از نقل الفاظ حديث فرموده است:
اين حديث را بزرگان علماى مذاهب از پیشینیان و معاصران در كتابهاى خود مانند صحاح صحيح مسلم و غيره و سنن و مسانيد و تفسيرها و كتب تواريخ و لغت و غيره نقلكردهاند.
از آن جمله، صحيح مسلم،(6)سنن الترمذى،(7)سنن الدارمى،(8)مسند احمدبنحنبل،(9)
1) . النهایة فی غریب الحدیث و الأثر، ج1، ص216 (ماده: ثقل).
2) . الرحمن (55)، آیۀ 31.
3) . آل عمران (3)، آیۀ 103: «وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَميعاً وَلَا تَفَرَّقُوا وَاذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْواناً وَكُنْتُمْ عَلَى شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ فَأَنْقَذَكُمْ مِنْهَا كَذَلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمْ آياتِهِ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ»؛ شما عموما به ريسمان محكم خدا (ولايت امير المؤمنين) چنگ زنيد و به راههاى مختلف نرويد و متذكر شويد نعمت خدا را كه بر شما ارزانى داشته با هم دشمن بوديد خداوند در دلهايتان مهربانى افكند و بر كنار پرتگاه آتش دوزخ بوديد نجات داد خدا شما را همينطور آيات خود را بيان میفرمايد تا هدايت و راهنمايى يابيد.
4) . الشورى (42)، آیۀ 23: «ذَلِكَ الَّذِي يُبَشِّرُ اللَّهُ عِبادَهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى وَمَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فِيهَا حُسْناً إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ شَكُورٌ»؛ اين همان بهشت موعودى است كه خداوند مژده ورود به آن را به بندگان مؤمن نيكوكار داده است تو اى رسول گرامى به امت بگو من از شما مزد رسالت طلب نمىكنم مگر آنكه دوستى و محبت مرا در حق اهل بيت و ذريهام منظور داشته و دوستدار و علاقهمند به آل عصمت باشيد كه اين نيز به نفع خود شماست زيرا وسيله هدايت يافتن شماست و هر كس كار نيكى كند ما خوبى و خيرى بر آن بيافزائيم، زيرا خداوند آمرزنده گناهان و پذيرنده شكر و سپاس بندگانست.
5) . مفاتیح الغیب (التفسیر الکبیر)، ج8، ص311 و ج29، ص361.
6) . صحیح مسلم، ج8، ص146_ 147، ح36 [2408] (باب من فضائل علیبنابیطالب از کتاب فضائل الصحابة).
7) . سنن ترمذی، ج5، ص433 و 434، ح3811 و 3813 (باب 31 مناقب أهل بیت النبی از کتاب المناقب).
8) . سنن الدارمی، ج2، ص292، ح3311 (باب اول فضل من قرأ القرآن از کتاب فضائل القرآن).
9) . مسند أحمدبنحنبل، ج4، ص411، ح19285 و ص417، ح19332 و ج3، ص20، ح11104 و ص25، ح11104 و ص25 ح11131 و ص36، ح11211 و ص78، ح11561 و ج5، ص90، ح21634 و ص100، ح21711.
خصائص نسائى(1)و مستدرك حاكم(2)و غير اين كتابها كه زياد است.(3)
از ابن حجر هم در كتاب صواعق نقل شده است كه حديث تمسك به ثقلين را متجاوز از بیست نفر از اصحاب پيغمبر(صلی الله علیه و اله) روايت كردهاند.(4)
در كتاب عبقات نيز اسامى بزرگان علماى مذاهب، كه از زمان پيغمبر تا قرن سيزدهم اين حديث را نقل كردهاند، شرح مفصل داده شده است.(5)
علامۀ بروجردى در كتاب جامع الأحاديث هم مدارك اين حديث را از كتب عامه و خاصه نقل و اسامى بيش از پانصد نفر را ذكر كرده كه حدود چهارصد نفر آنان از علماى عامهاند.(6)
اگرچه مفسدان و گمراهان گمراهكننده نه از قرآن خبرى دارند و نه به مقام مقدس عترت پيغمبر(علیهم السلام) متوجهاند، چون اساس تمام كمالات و پايۀ تمام معارف و رسيدن به مدارج عالى منوط و مربوط به شناسايى كتاب خدا و عترت پاكيزۀ پيغمبر(صلی الله علیه و اله) است، ما بحث خود را در دو مبحث قرار داده آن دو را شرح مىدهيم:
اول، معرفت و شناسايى قرآن؛
دوم، شناسايى عترت معصوم و جانشينان دوازدهگانۀ رسولمعظم(صلی الله علیه و اله) كه در حديث ثقلين عِدل قرآن كريم قرار داده شدهاند.(7)
در پاسخ بايد يادآور شويم كه حديث صحيح و ثابت از پيامبر گرامى(صلی الله علیه و اله) همان لفظ «وأهل بيتى» است. روايتى كه در آن، به جاى «أهل بيتى»، «سنتى» آمده، از نظر سند باطل و مردود است و سند حديث «وأهل بيتى» از صحت كامل برخوردار؛ و ما اكنون به تبيين اين نظر مىپردازيم.
سند حديث «وأهل بيتى»
اين متن را دو محدث بزرگ نقل كردهاند:
أَلَا أَيُّهَا النَّاسُ فَإِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ يُوشِكُ أَنْ يَأْتِيَنِي رَسُولُ رَبِّي فَأُجِيبَ وَأَنَا تَارِكٌ فِيكُمُ الثَّقَلَيْنِ أَوَّلُهُمَا كِتَابُ اللَّهِ فِيهِ الْهُدَى وَالنُّورُ فَخُذُوا بِكِتَابِ اللَّهِ وَاسْتَمْسِكُوا بِهِ فَحَثَّ عَلَى كِتَابِ اللَّهِ وَ رَغَّبَ فِيهِ ثُمَّ قَالَ وَأَهْلُ بَيْتِي أُذَكِّرُكُمُ اللَّهَ فِي أَهْلِ بَيْتِي أُذَكِّرُكُمُ اللَّهَ فِي أَهْلِ بَيْتِي؛ اى مردم! من بشرى بيش نيستم و نزديك است مأمور و فرستادۀ پروردگارم بيايد و من دعوت او را اجابت كنم. من در ميان شما دو چيز گرانبها مىگذارم و مىروم: يكى كتاب خدا كه در آن هدايت و نور است؛ كتاب خدا را بگيريد و به آن چنگ زنيد _ و پيامبر بر (عمل به كتاب خدا تأكيد كرد، پس فرمود: _ و اهل بيت من، خدا را دربارۀ اهل بيت خود متذكر مىشوم اين جمله را سه بار تكرار فرمود).
اين متن را دارمى نيز در سنن خويش ج2، ص431_ 432 آورده است.
بايد گفت سند هر دو مثل آفتاب روشن و واضح است و كوچكترين خدشهاى در آن نيست.
2 ترمذى در سنن خود ج5، ص663، شمارۀ 37788؛ اين متن را با لفظ «وعترتی أهل بيتی» نقل كرده است كه متن حديث چنين است:
اِنّي تَارِكٌ فِيكُمُ مَا اِنْ تَمَسَّكتُم بِهِ لَنْ تَضِلُّوا بَعدِي؛ أحَدُهُمَا أعظَمُ مِنَ الآخَرِ: كِتَابَ اللّهِ حَبلٌ مَمدُودٌ مِنَ السَّمَاءِ إلَى الأرضِ وَعِترَتي أهلَ بَيتِي، لَنْ يَفتَرِقَا حَتّى يَرِدَا عَليَّ الحَوضَ، فَانظُرُوا كَيفَ تخلِفُوني فِيهَا؛ من در ميان شما دو چيز به وديعت و امانت مىگذارم. مادامى كه به آن (دو چيز) تمسك بجوييد، هرگز گمراه نمىشويد؛ يكى از ديگرى بزرگتر است: كتاب خدا، كه ريسمان آويختۀ رحمت از آسمان به سوى زمين است؛ و ديگرى عترت و اهل بيتم. اين دو هرگز از هم جدا نمىشوند تا در حوض به من مىپيوندند. بنگريد چگونه با امانتهاى من رفتار مىكنيد.
مسلم و ترمذى، كه از مؤلفان صحاح و سنناند، هر دو بر لفظ «أهل بيت» تأكيد دارند، و اين بر اثبات نظر ما كافى است و سند هر دو در كمال اتقان و از اعتبار خاصى برخوردار است كه نياز به بحث و گفتوگو ندارد.
سند متن «و سنّتى»
روايتى كه به جاى «أهل بيتى»، شامل لفظ «سنّتى» است حديثى است مجعول كه علاوه بر ضعف سند، عوامل وابسته به اموىها آن را ساخته و پرداختهاند.
اسماعيلبنأبىاُويس، عن أبىاويس، عن ثوربنزيد الديلمى، عن عكرمه، عن ابنعباس قال رسول اللّه: يَا ايُّها النَّاسُ إنِّي قَد تَركتُ فِيكَم، إنِ اعتَصَمتُم بِه فَلَن تَضِلُّوا أبَدَاً كِتَابَ اللّهِ وَسُنَّةَ نَبِيِّهِ؛ اى مردم! من در ميان شما دو چيز را ترك كردم. مادامى كه به آن (دو چيز) چنگ زنيد، هرگز گمراه نمىشويد: كتاب خدا و سنت پيامبر!
در ميان راويان اين متن، پدر و پسرى هستند كه آفت سندند و آن دو «اسماعيلبنابىاُويس» و پدرش «ابواُويس» هستند؛ پدر و پسرى كه نه تنها توثيق نشدهاند، بلكه متهم به كذب و وضع و جعل نيز هستند.
سخن علماى رجال در مورد آن دو:
حافظ مزِّى در كتاب تهذيب الكمال، از محققان فن رجال دربارۀ اسماعيل و پدرش نقل مىكند:
يحيىبنمعين(كه از علماى بزرگ علم رجال است) مىگويد أبواُويس و فرزند او ضعيفاند. نيز از يحيىبنمعين نقل شده كه مىگفته: اين دو نفر حديث را مىدزدند. ابنمعين همچنين دربارۀ فرزند ابواُويس گفته است: نمىتوان به او اعتماد كرد. نسايى دربارۀ فرزند گفته: او ضعيف است و ثقه نيست.
ابوالقاسم لالكايى گفته است: «نسائى» عليه او زياد سخن گفته، تا آنجا كه گفته است بايد حديث او را ترک كرد. ابنعدى (كه از علماى رجال است) مىگويد: ابنابىاُويس از دايى خود، مالك، احاديث غريبى را روايت مىكند كه هيچ كس آن را نمىپذيرد. تهذيب الكمال، ج3، ص129_127، ش459.
ابنحجر در مقدمۀ كتاب فتح البارى، ص388 آورده است: هرگز با حديث ابنابىاُويس نمىتوان احتجاج كرد، به خاطر قدحى كه نسائى دربارۀ او انجام داده است.
حافظ سيد احمدبنصديق در كتاب فتح الملك العلى، ص36 از سلمةبنشبيب نقل مىكند از اسماعيلبن أبىاُويس شنيده كه مىگفت: آنگاه كه اهل مدينه دربارۀ موضوعى دو گروه مىشوند، من حديث جعل مىكنم.
بنابراين، پسر (اسماعيلبنابىاويس) متهم به جعل حديث است و ابن معين به او نسبت دروغگويى داده است.
گذشته از اين، حديث او در هيچيك از دو صحيح مسلم و ترمذى و ديگر كتب صحاح نقل نشده است.
دربارۀ ابواُويس همين بس كه ابو حاتم رازى در كتاب جرح و تعديل، ج5، ص92، ش423 مىگويد كه، حديث او نوشته مىشود ولى با آن احتجاج نمىشود؛ و حديث او قوى و محكم نيست.
نيز، ابوحاتم از ابنمعين نقل كرده كه ابواُويس مورد اعتماد نيست.
روايتى كه در سندهاى آن، نام اين دو نفر ثبت شده باشد، هرگز صحيح نيست. گذشته از اين، با روايات صحيح و ثابت مخالفت دارد.
نكتۀ قابل توجه اين است كه ناقل حديث، (يعنى حاكم نيشابورى) بر ضعف حديث اعتراف كرده و لذا به تصحيح سند آن نپرداخته است؛ ليكن بر صحت مفاد آن شاهدى آورده كه آن نيز از نظر سند سست و از درجۀ اعتبار ساقط است. از اين جهت به جاى تقويت حديث، بر ضعف آن مىافزايد. اينك، شاهد واهى او.
سند دوم روايت «وسنّتى» حاكم نيشابورى با سندى كه خواهد آمد، از ابوهريره به طور مرفوع (حديثى كه راوى، آن را به معصوم نسبت ندهد «مرفوع» مىنامند) نقل مىكند:
إنِّي قَد تَرَكتُ فِيكُم شَيئَينِ لَنْ تَضِلُّوا بَعدَهُمَا: كِتَابَ اللّهِ وسُنَّتِي وَلَنْ يَفتَرِقَا حَتَّى يَرِدَا عَلَيَّ الحُوضَ. مستدرک، ج1، ص93.
اين متن را حاكم با چنين سندى نقل كرده است:
الضبي، عن صالحبنموسى الطلحى، عن عبدالعزيزبنرفيع، عن أبىصالح، عن أبىهريره.
اين حديث بسان حديث پيشين، مجعول است؛ زيرا در ميان رجال سند، نام «صالحبنموسى الطلحى» آمده كه سخنان بزرگان علم رجال را دربارۀ او مىآوريم.
يحيىبنمعين مىگويد: صالحبنموسى قابل اعتماد نيست. أبوحاتم رازى مىگويد: حديث او ضعيف و منكر است؛ بسيارى از احاديث او منكر را از افراد ثقه نقل مىكند. نسائى مىگويد: حديث او نوشته نمىشود. در مورد ديگر مىگويد: حديث او متروك است. حافظ مزى، تهذيب الكمال، ج13، ص96 _ 97.
ابنحجر در تهذيب التهذيب ج4، ص355، ش700 مىنويسد كه: ابنحِبان مىگويد: صالحبنموسى به افراد ثقه چيزهايى را نسبت مىدهد كه شبيه سخنان آنان نيست. سرانجام مىگويد: حديث او حجت نيست. ابونعيم هم مىگويد: حديث او متروک است و پيوسته حديث منكر نقل مىكند.
باز ابنحجر در تقريب مىگويد: حديث او متروک است. تقريب التهذیب، ج1، ص433، ش2902.
ذهبى در كاشف مىگويد: حديث او سست است. الكاشف فی معرفة من له روایة، ج1، ص499، ش2364.
ذهبى نيز در ميزان الاعتدال، ج2، ص301، ش3831 حديث مورد بحث را از او نقل كرده و گفته است كه از احاديث منكر اوست.
سند سوم حديث «و سنّتى» ابنعبدالبر در كتاب التمهيد، ج24، ص331 ش(ح32 من البلاغات) اين متن را با سند ياد شده در زير نقل كرده است:
عبدالرحمانبنيحيى، عن احمدبنسعيد، عن محمدبنابراهيم الدبيلى، عن علىبنزيد الفرائضى، عن الحنينى، عن كثيربنعبداللّهبنعمروبنعوف، عن ابيه، عن جده.
امام شافعى در مورد «كثيربنعبداللّه» مىگويد: او يكى از اركان دروغ است.
ابوداود مىگويد: او يكى از كذابين و دروغگوهاست. ابنحجر، تهذيب التهذيب، ج8، ص377، ش753؛ تهذيب الكمال، ج24، ص138، ش4948.
ابن حِبان مىگويد: عبداللّهبنكثير از پدر و جدش كتاب حديث را نقل مىكند كه اساس آن جعل است. لذا نقل از آن كتاب و روايت از عبداللّه حرام است؛ مگر به عنوان تعجيب ونقد. المجروحين (ابنحِبان)، ج2، ص221.
نسائى و دارقطنى مىگويند: حديث او متروك است. امام احمد مىگويد: او منكر الحديث است و قابل اعتماد نيست. ابنمعين نيز همين نظر را دارد. الموضوعات (ابنجوزی)، 1، ص148 _ 149 (باب فی ذکر الجبال و الأنهار).
شگفت از ابنحجر در كتاب تقريب التهذیب، ج2، ص39، ش5634 است كه در ترجمۀ او تنها به لفظ «ضعيف» اكتفا كرده و كسانى را كه او را متهم به كذب كردهاند افراطى خوانده است، در حالى كه پيشوايان علم رجال او را به كذب و جعل متهم كردهاند و حتى ذهبى مىگويد: گفتار او واهى و سست است.
نقل بدون سند
مالك در الموطأ: ص899، ح3 (باب النهی عن القول بالقدر از کتاب القدر) آن را بدون سند و به صورت مرسل نقل كرده و همگى مىدانيم چنين حديثى فاقد ارزش است.
اين بررسى به روشنى ثابت كرده كه حديث «وسنّتى» ساخته و پرداخته راويان دروغگو و وابستگان به دربار امويان است كه آن را در مقابل حديث صحيح «وعترتى» جعل كردهاند.
از اين جهت، بر خطيبان مساجد و گويندگان دينى و امامان جماعت لازم است حديثى را كه از رسول خدا وارد نشده ترك كنند و به جاى آن مردم را با حديث صحيح آشنا سازند؛ حديثى كه مسلم(صحیح مسلم، ج8، ص146، ح36 [2408] (باب من فضائل علیبنابیطالب(علیهما السلام) از کتاب فضائل الصحابة) آن را در «صحيح» خود به صورت «اهل بيتى» و ترمذى (سنن ترمذی، ج5، ص433، ح3811 و ص434، ح3813) به لفظ «عترتى و أهل بيتى» آورده است. بر جويندگان دانش نيز بايسته است كه به آموزش علم حديث روى آورند و حديث صحيح را از ضعيف بازشناسند.
در پايان، يادآور مىشويم كه مقصود پيامبر از لفظ «اهل بيتى» ذريۀ او است (مانند حضرت فاطمه و حسن و حسين(علیهم السلام))؛ زيرا مسلم در صحيح، ج4، ص158، ح 2424(باب فضائل اهل بیت النبی از کتاب فضائل الصحابة) و ترمذى در سنن، ج5، ص141، ح3216 (باب و من سورة الأحزاب از کتاب التفسیر) و ص434، ح3812 (باب مناقب اهل بیت النبی(صلی الله علیه و اله) از کتاب المناقب) از عايشه نقل كردهاند:
نزلت هذه الآيةُ على النّبيِّ(صلی الله علیه و اله) اِنَّما يُريدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجسَ أهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً في بيتِ اُم سلمة، فَدعَا النّبيُّ(صلی الله علیه و اله) فَاطِمَةَ وَحَسَنَاً وَحُسَينَاً فَجَلَّلَهُم بِكِسَاءِ وَعَلِيُّ خَلفَ ظَهرِهِ فَجَلَّلَهُ بِكِسَاءِ، ثُمَّ قَالَ: اللّهُمَّ هَؤلَاءِ أهلُ بَيتِي، فَاذهَبْ عَنهُم الرِّجسَ وَطَهِّرْهُم تَطهِيرَاً. قَالَت اُمُّ سَلَمَة: وَأنَا مَعَهُم يَا نَبِيَّ اللّهِ؟ قَالَ: أنتِ عَلَى مَكَانَكِ وَأنتِ إلَى الخَيرِ.
آيۀ: «اِنَّما يُريدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجسَ اَهلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً» (الأحزاب(33)، آیۀ33) در خانۀ اُم سلمه نازل گرديد. پيامبر فاطمه و حسن و حسين را در زير عبا قرار داد و على پشت سر او قرار داشت. او را با كسايى پوشانيد و چنين گفت: پروردگارا! آنان اهل بيت من هستند؛ پليدىها را از آنان دور كن و آنان را پاكيزه گردان. ام سلمه گفت: اى پيامبر خدا! من نيز از آنان هستم (و از اهل بيت وارد در آيه به شمار مىروم) فرمود: تو در جاى خود باش، (تحت عبا وارد مشو) و تو در طريق خير هستى. (برگرفته از حسنبنعلى السقاف، صحيح صفة صلاة النبى(صلی الله علیه و اله)، ص289_ 294).
مفهوم حديث ثقلين ازاينكه پيامبر گرامى عترت را در كنار قرآن ياد فرموده و هر دو را حجت خدا در ميان امت توصيف كردهاند، مىتوان دو نتيجه گرفت:
هر چند مسلمانان پس از درگذشت پيامبر در مسئلۀ خلافت و ادارۀ امور سياسى امت به دو گروه تقسيم شدهاند و هر يک براى خود منطق و دليل دارند، ديگر در مرجعيت علمى اهل بيت نبايد اختلاف كنند؛ زيرا همگان بر صحت حديث ثقلين اتفاق دارند و اين حديث مرجع علمى را در عقايد و احكام، قرآن و عترت مىداند. اگر امت اسلامى بر اين حديث عمل كند، دايرۀ اختلاف كوتاهتر شده و وحدت فراگير مىگردد.
اگر قرآن از خطا مصون است، طبعاً قرين و عِدل آن نيز مصون از خطاست؛ زيرا صحيح نيست كه فرد يا افراد خطاكار، عديل و همسنگ قرآن شوند.
پس اين حديث گواه بر عصمت آنان از هر نوع لغزش است. البته بايد دقت كرد كه عصمت ملازم با نبوت نيست. چه بسا ممكن است فردى معصوم از گناه باشد، ولى در عين حال پيامبر نباشد؛ چنانكه حضرت مريم، به حكم آيۀ: «اِنَّ اللّهَ اصْطَفَاكِ وَطَهَّرَكِ وَاصْطَفاكِ عَلى نِسَاءِ الْعَالَمِينَ» (آل عمران (3)، آیۀ 42)، پيراسته از گناه است، ولى پيامبر نيست.
(حسن نمازى شاهرودى)
1) . خصائص امیرالمؤمنین (للنسائی)، ص93.
2) .المستدرک علی الصحیحین (حاکم نیشابوری)، ج3، ص109 و ص148 و ص533.
3) . کتاب حدیث ثقلین، ص26.
4) . الصواعق المحرقة، ص228 (باب فی وصیة النبی).
5) . عبقات الأنوار، ج18، ص9 تا ج19، ص824.
6) . جامع أحادیث الشیعة، ج1، ص56_ 151.
7) . تعلیقۀ مصحح: حديث ثقلين، كه بسيار مشهور است، در برخى از مجامع حديثى به صورت «كتاب اللّه وسنّتي» نيز روايت شده؛ و علماى اهل سنت، براى خدشه در دلالت اين حديث، به اين لفظ متمسک شدهاند.
بسم الله الرحمن الرحیم
از سوى پروردگار، براى شما نور و كتابى بيانكننده و جداكنندۀ حق از باطل آمده است.
ماه رمضان است كه در آن، قرآن براى هدايت مردم فرو فرستاده شده است.
اين براى مردمان بيانى (روشنگر) و براى پرهيزگاران هدايت و پندى است.
اى مردم! شما را برهان و حجتى از جانب پروردگار آمده و به سوى شما نورى آشكارا فرستادهايم.
ما در كتاب چيزى را فروگذار نكرديم.
اى مردم! شما را موعظۀ پروردگار، شفاى مرضها و هدايت و رحمتى براى مؤمنان آمده است.
كتاب را بر تو بيانى كامل براى هر چيز و هدايت، رحمت و بشارتى براى مسلمانان نازل كردهايم.
اين است هدايت و راهنمايى حق كه خداوند به آن هر كه را خواهد هدايت فرمايد.
اين است هدايت.
هر كس از هدايت من تبعيت كند گمراه و بدبخت نخواهد شد.
قرآن كريم در كتابى مكنون است كه آنرا مگر پاكيزگان مَس نمىكنند.(7)
همچنین، دربارۀ شناسايى قرآن، در بحارالأنوار، باب اول، آيات بسيارى نقل
1) . يونس (10)، آیۀ 57.
2) . النحل (16)، آیۀ 89.
3) . الزمر (39)، آیۀ 23.
4) . الجاثية (45)، آیۀ 11.
5) . طه (20)، آیۀ 123.
6) . الواقعة (56)، آیات 77_ 79.
7) . كلمۀ «لا يَمَسُّهُ» ممكن است نهى باشد، يعنى: نبايد احدى آن را مَس كند مگر پاكان؛ و ممكن است نفى باشد، يعنى: مَس نمىكند و در نمىيابد علوم قرآن را مگر گروه پاكان. (مؤلف)
گرديده است.(1)
بالجمله، خداوند متعال قرآن را نور، حكمت، موعظه، شفا، رحمت، ذكر، هدايت، برهان، تذكره، ميز ان، فرقانبين حق و باطل و قول فصل بين بشر معرفى فرموده است.(2)
ص17_ 48.
امامان(علیهم السلام) نيز در مقام معرفى قرآن فرمودهاند كه، قرآن كريم راهنماى گمراهان و دانش و بينش نادانان و نابينايان است، نورى براى رفع ظلمات جهالت جاهلان، حافظ مؤمنان از هلاک و چراغ راه هدايت است.
كسىكه در مقام استفاده و استضائه از نورانيت آن باشد، پروردگار عالميان دل و جانش را منور فرمايد.
كسى كه قرآن را پيشواى خود قرار دهد و تابع آن شود و آن را بر هر چيز مقدم دارد، خداوند او را به سعادت برساند و جاى او را در بهشت قرار دهد؛ و هر آن كس كه از پيروى آن سر پيچد و به غير آن روى كند و علم و حكمت و هدايت را از غير آن بخواهد، پروردگار او را هدايت نكند.
قرآن ظاهر و باطنى دارد و براى باطن آن، ظاهر و باطنى (تا هفتاد بطن و باطن) است؛ بلكه، علوم و عجايب و غرايب آن به شماره در نيايد و از گذشتگان و آيندگان خبر مىدهد.(3)
امام(علیه السلام) فرموده:
اين قرآن به خودى خود گويا نيست؛ هر چه خواهيد، از من سؤال كنيد تا آن را از قرآن به شما خبر دهم.(4)
امام صادق(علیه السلام) نيز فرموده:
هيچ امرى نيست كه دو نفر در آن اختلاف كنند مگر آنكه براى آن در كتاب
1) . بحارالأنوار، ج89، ص 1_ 12 (باب اول: فضل القرآن و إعجازه و أنّه لا یتبدّل بتغیر الأزمان و... از ابواب فضله و أحکامه و... از کتاب القرآن).
2) . برای مطالعه بیشتر ر.ک: کتاب خورشید تابان در علم قرآن،
3) . الکافی، ج2، ص599، ح2 و 3؛ وسائل الشیعة، ج6، ص171، ح3 [7657] (باب سوم از ابواب قراءة القرآن از کتاب الصلاة).
4) . ر.ک: بحارالأنوار، ج89، ص79، ح4 و ص82، ح11 (باب هشتم از ابواب فضله و أحکامه... از کتاب القرآن).
خدا اصل و اساس و حكمى هست؛ لكن، عقول مردم به آن نمىرسد.(1)
باز، امام صادق(علیه السلام) فرموده:
در كتاب خدا، اخبار گذشته و آينده (و آنچه در آنيد) و حكم آنچه دربارۀ آن اختلاف مىكنيد هست؛ و ما آن را مىدانيم.(2)
نيز، اميرالمؤمنين(علیه السلام) فرموده:از اين قرآن سؤال كنيد؛ لكن، هرگز به شما جواب نخواهد داد. من به شما مىگويم كه علم گذشته و آينده تا روز قيامت در آن هست؛ ... اگر از من سؤال كنيد، به شما تعليم خواهم داد.(3)
آرى، قرآن مجيد براى رفع اختلاف از بين بشر نازل شده است، چنانكه خداوند مىفرمايد:
«وَمَا أَنْزَلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ إِلَّا لِتُبَيِّنَ لَهُمُ الَّذِي اخْتَلَفُوا فِيهِ»؛(4)
ما كتاب را بر تو نفرستاديم مگر براى آنكه آنچه در آن اختلاف كردهاند براى ايشان بيان فرمايى (يعنى، براى بشر، حق را از باطل جدا كنى).
پس، يكى از وظايف نبوت رفع اختلاف است و قرآن به تنهايى از بين آحاد بشر رفع اختلاف نكرده و نخواهد كرد، چنانكه مىبينيم همواره اختلاف در ميان مسلمانان بوده و از اين پس نيز خواهد بود.
به عبارت ديگر، اگر قرآن به تنهايى براى كشف حقايق و رفع اختلاف كافى بود، در زمان پيغمبر نيز چنين بود و مردم به مراجعه به آن حضرت محتاج نبودند، حال آنكه روشن است مسلمانان حق نداشتند در كشف حقايق و علوم قرآن به پيغمبر مراجعه
1) . الکافی،ج1، ص60، ح6؛ وسائل الشیعة، ج26، ص293، ح3 [33025] (باب چهارم از ابواب میراث الخنثی از کتاب الفرائض و المواریث).
2) . الکافی،ج1، ص61، ح9 و آنچه داخل پرانتز است مستفاد از حدیث هفتم است؛ بحارالأنوار، ج89، ص98، ح67 (باب هشتم از ابواب فضله و احکامه... از کتاب القرآن).
3) . الکافی،ج1، ص61، ح7؛ بحارالأنوار، ج89، ص82، ح11.
4) . النحل (16)، آیۀ 64.
نكنند؛ بلكه بايد به مفسر قرآن، كه پيغمبر است، و بعد از او نيز به نايبانش، كه عترت پاكيزۀ او و نيز (بنا به حديث ثقلين) عِدل قرآناند، مراجعه مىكردند.
امروزه نيز اگر مسلمانان به مفسران قرآن و آنانكه خداوند علوم آن را نزدشان گذاشته و پيغمبر نيز آنان را معرفى فرموده مراجعه كنند، اختلاف برداشته مىشود؛ چون پيغمبر(صلی الله علیه و اله) انجام وظيفه (رفع اختلاف) كرده و در تبليغ رسالت كوتاهى نفرموده است.
نكتهاى كه در اينجا بايد تذكر دهيم آن است كه كلمۀ «لِتُبَيِّنَ» در آيۀ شريفه، صيغۀ خطاب است و نيازى به توضيح نيست كه مأمور بيان اختلاف در آيۀ كريمه، مخاطب آن است؛ پس، بيان اختلاف از شئون رسول است كه مخاطب به اين خطاب است و نه از شئون كتاب.
به عبارت ديگر، كلمۀ مزبور صيغۀ غايب نيست كه بيان اختلاف از شئون كتاب شود؛ يعنى، وظيفۀ رفع اختلاف مربوط به كتاب نيست كه از كتاب انتظار رفع خلاف برند.
پس، آنچه ظاهر قرآن است دال بر آن است كه نزول كتاب نبوده مگر براى آنكه پيغمبر(صلی الله علیه و اله) رفع اختلاف كند و وظيفۀ رفع اختلاف فقط مخصوص ايشان است و كسىكه خداوند او را نايب و قائم مقام آن حضرت قرارداده و او را به منزلۀ نفس پيغمبر محسوب فرموده؛ و آن شخص نيز امام(علیه السلام) است.
در اينباره، امام صادق(علیه السلام) فرموده:
منم فرزند رسول خدا. كتاب خدا را از ابتدا تا انتهاى آن مىدانم. اخبار گذشته و آينده تا روز قيامت و اخبار آسمانها و زمين و بهشت و دوزخ در آن است و من تمام آنها را مىدانم، آنچنانكه در كف دست خود نظر مىكنم؛ زيرا كه خداوند متعال مىفرمايد: «فِيهِ تِبْيَانُ كُلِّ شَيءٍ»؛(1)بيان هر چيزى در قرآن است.(2)
نيز، ايشان فرموده:
آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است من مىدانم. آنچه در بهشت و جهنم است و آنچه شده و خواهد شد [و آنچه در دنيا و آخرت است] نيز مىدانم.سپس، تأملى فرمود و چون مطلب را بر شنوندگان بزرگ و سنگين يافت، فرمود: تمام اينها را از كتاب خدا مىدانم؛ زيرا كه خداوند مىفرمايد: «فِيهِ تِبْيَانُ كُلِّ شَيءٍ».(3)
همچنین، در كافى باب اينكه «تمام قرآن و علوم آن نزد كسى مگر امامان نيست»،(4)
اين روايت، با شش روايت ديگر نقل شده كه در آن روايات فرمودهاند:مراد به آيۀ شريفۀ: «مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ»؛(5)يكايک اماماناند.
1) . النحل (16)، آیۀ 89: «تِبْياناً لِكُلِّ شَيْء».
2) . در كتاب كافى به چند سند و طريق صحيح از آن حضرت نقل شده؛ الکافی،ج 1، ص61، ح8 و ص 229، ح4و ج2، ص223، ح5؛ بحارالأنوار، ج89، ص98، ح68 (باب هشتم از ابواب فضله و احکامه... از کتاب القرآن). (مؤلف)
3) . الکافی، ج1، ص261، ح2؛ البرهان فی تفسیر القرآن، ج3، ص443، ح4 [6114].
4) . الکافی، ج1، ص228_ 229.
5) . الرعد (13)، آیۀ 43: كسى كه علم كتاب نزد اوست. (مؤلف)
باز، در كافى باب آنكه «آنچه شده و آنچه خواهد شد امامان مىدانند و هيچ امرى بر آنان مخفى نيست»، از جمعى از اصحاب امام صادق(علیه السلام) اين روايت نقل گرديده است.(1)
همين روايت در بحار در اينكه علم آسمان و زمين از امامان(علیهم السلام) محجوب نيست، هم نقل گرديده است.(2)
اين روايت را عالم جليل، ابن شهر آشوب، نيز در كتاب مناقب از بكيربناعين از امام صادق(علیه السلام) نقل فرموده است.(3)
در كتاب شريف بصائر الدرجات تأليف ثقۀ جليل القدر، محمدبنحسن صفار _ كه به اتفاق دانشمندان از اصحاب بزرگوار امام حسن عسكرى(علیه السلام) است و وثاقت و جلالت او موردخلاف نيست _ پنج حديث به همين مفاد از امام نقل گرديده؛ و در آن احاديث هم به آيۀ مزبور استدلال شده، هم به آيۀ شريفۀ: «وَنَزَّلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ تِبْياناً لِكُلِّ شَيْءٍ»(4).(5)
نيز، در كتاب بصائر در «باب اينكه جميع علوم قرآن نزد امامان(علیهم السلام) است» هفت روايت،(6)
«باب اين كه علم تفسير قرآن و تأويل نزد امامان(علیهم السلام) است» ده روايت،(7)
«باب اين كه اميرالمؤمنين و ساير امامان(علیهم السلام) تمام آنچه را بر رسول اكرم(صلی الله علیه و اله) نازل شده _ در شب يا روز و در حضر يا سفر _ مىدانند» چهار روايت،(8)
براى اثبات اين مطلب نقل گرديده است.
ثقۀ جليل احمد برقى هم، كه از اصحاب بزرگوار امام جواد و امام هادى(علیهما السلام) است،
1) . الکافی، ج1، ص261، ح2.
2) . بحارالأنوار، ج89، ص86، ح21.
3) . مناقب آلابیطالب(علیهم السلام)، ج4، ص250.
4) . النحل(16)، آیۀ89: و بر تو قرآن را نازل كرديم تا حقايق هر چيزى را روشن نمایی.
5) . بصائر الدرجات،ص127_ 128 (باب ششم از جزء سوم).
6) . بصائر الدرجات، ص193_ 194 (باب ششم از جزء چهارم).
7) . بصائر الدرجات، ص194_ 196 (باب هفتم از جزء چهارم).
8) . بصائر الدرجات، ص197_ 198 (باب هشتم از جزء چهارم).
در كتاب محاسن ده روايت نقل كرده كه همۀ آن روايات دليل است بر آنكه بيان هر چيزى در قرآن است و اخبار آسمان و زمين و آنچه شده و مىشود در آن جمع است.(1)نيز، در كتاب محاسن، از امام باقر(علیه السلام) روايتى نقل گرديده كه آن حضرت فرموده است:
چيزى از كتاب خدا نيست مگر اينكه راهنماى گويايى از جانب خداوند براى هدايت به سوى آن معين شده [كه معلم و مفسر و عالم به قرآن باشد؛ و آن راهنما وجود امام است].(2)
ج27، ص192، ح39 [33570] (باب 13 از ابواب صفات القاضی از کتاب القضاء).
همچنین، از امام صادق(علیه السلام) از رسول خدا(صلی الله علیه و اله) نقل گرديده كه ايشان فرموده:
چيزى نسبت به قلوب مردم از تفسير قرآن دورتر نيست.(3)
و اين براى آن است كه مردم به راهى كه خدا معين فرموده وارد شوند، و به فرمان كسانى كه قوام و بقاى قرآن و علوم آن به وجود آنان است درآيند، به گويندگان برگزيده از جانب پروردگار متوجه شوند، هر چه به آن محتاجاند از ايشان سؤال كنند و تابع رأى خود نباشند؛ چنانكه خداوند مىفرمايد:
«وَلَوْ رَدُّوهُ إِلَى الرَّسُولِ وَإِلى أُولِي الْأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذِينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ»؛(4)
اگر مردم به رسول و صاحبان امر (دوازده امام) مراجعه كنند، آنانكه اهل استنباط علوم قرآناند آن را بفهمند.
شايان ذكر است كه صاحبان امر و اهل استنباط علوم قرآن _ به تصريح روايات معتبر صادره از امامان _ جانشينان پيغمبرند و غير ايشان آن علوم را نمىدانند. چون بنا نبوده كه تمام مردم صاحبان امر وزمامدار دين و مبلغ اوامر و نواهى پروردگار باشند (براى آنكه همۀ مردم قابليت مرجعيت و رياست ندارند)، خداوند متعال جماعتى معدود را صاحبان امر و زمامدار دين و مبلغ اوامر و نواهى قرار داده و ديگران را امر فرمود
كه تابع و فرمان بردار آنان باشند؛ چنانكه امام فرموده است:
مردم، آن طور كه در امور ديگر با ما شركت دارند، در علم قرآن با ما شريک نيستند.(1)
ثقۀ جليل، صفار نيز، در كتاب بصائر در تفسير آيۀ شريفۀ: «وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللّهُ وَالرَّاسِخوُنَ فِي الْعِلْمِ».(2)به سند صحيح از بريد از امام باقر(علیه السلام) نقل كرده:
رسول خدا(صلی الله علیه و اله) افضل راسخان است. خداوند همۀ آنچه ازتأويل و تنزيل بر او نازل كرده به او تعليم فرموده و چيزى كه تأويل آن را به او تعليم نكرده بر او نازل نفرموده است؛ و اوصياى آن حضرت تمام آن را مىدانند... .(3)
وى به طريق ديگر نيز اين حديث را نقل كرده؛(4)
چنانكه اين روايت را كلينى در كتاب كافى، قمى در تفسير خود و عياشى نيز در تفسير خود از بريد نقل كردهاند.(5)
از اين گذشته، صفار هشت روايت نقل كرده است گوياى اينكه در آيۀ مزبور مراد از «راسخان در علم»، كه تمام تأويل قرآن را مىدانند، دوازده اماماند.(6)
در كتاب شريف كافى، باب اينكه «راسخان در علم» اماماناند، به سه روايت براى اثبات اين موضوع اكتفا شده است(7)
و در تفسير عياشى نيز به چهار حديث.(8)
در ساير تفاسير معتبر شيعه هم مانند تفسير برهان به چهارده حديث(9)و تفسير نور الثقلين به دوازده حديث براى اثبات اين كه «راسخان در علم» در آيۀ شريفه محمد و آل محمد(علیهم السلام) هستند، اكتفا فرمودهاند.(10)
1) . المحاسن، ج1، ص268، ح356؛ وسائل الشیعة، ج27، ص191، ح38 [33569].
2) . آل عمران (3)، آیۀ 6: تأويل قرآن را ندانند مگر خداوند و راسخان در علم. (مؤلف)
3) . بصائر الدرجات، ص203، ح4 (باب دهم از جزء چهارم)؛ بحارالأنوار، ج23، ص199، ح33 (باب دهم از ابواب الآیات النازلة فیهم از کتاب الإمامة).
4) . بصائر الدرجات، ص204، ح8.
5) . الکافی، ج1، ص213، ح2؛ تفسیر القمی، ج1، ص96 _ 97؛ تفسیر العیاشی، ج1، ص164، ح6.
6) . بصائر الدرجات، ص202 _ 204.
7) . الکافی،ج1، ص213.
8) . تفسیر العیاشی، ج1، ص162 _ 164.
9) . البرهان في تفسیر القرآن، ج1، ص44 _ 46 و ص597 _ 600.
10) . تفسیر نور الثقلین، ج1، ص313_ 318.
نيز علامۀ مجلسى در بحار 54 حديث در اين موضوع نقل فرموده است.(1)
اما اينكه صاحبان امرى كه در آيۀ شريفه به مراجعه به آنان امر شده دوازده اماماند، مورد اتفاق روايات بسيار است؛ از آن جمله، رواياتى كه در تفسير برهان، تفسير نور الثقلين و بحار يافت مىشود.(2)
در همين روايات، تصريح شده كه اهل استنباط علوم قرآن ائمۀ هُدی(علیهم السلام) هستند.
در روايات مبحث دوم هم خواهد آمد كه پيغمبر ما وارث تمام علوم انبيا و مرسلين است و آنچه به ديگران داده نشده به او داده شده؛ و تمام علوم پيغمبر نيز به امامان(علیهم السلام) ارث رسيده است.
به عبارت ديگر، قرآن كتاب مبين صامت (ساكت) است و جميع علوم و گذشته و آينده در آن قرار داده شده؛ وعالِم به آن نيز فقط رسول مكرم(صلی الله علیه و اله) و دوازده جانشين اويند. براى روشن شدن اين موضوع، آياتى را تذكر مىدهيم.
«الر تِلْكَ آيَاتُ الْكِتَابِ الْمُبِينِ * إِنَّا أَنْزَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِيّاً لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ»؛(3)
اى پيامبر!(4)اين است آيات كتاب مبين * ما آن را قرآن عربى نازل كرديم براى آنكه شما بفهميد.
«حَم * وَالْكِتَابِ الْمُبِينِ * إِنّا جَعَلْنَاهُ قُرْآناً عَرَبِيّاً لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ»؛(5)
اى پيامبر! قسم به كتاب مبين* ما آن را قرآن عربى قرار داديم، براى آنكه شما بفهميد.
پس بنابر اين دو آيۀ شريفه، كتاب مبين همين قرآن عربى است.
1) . بحارالأنوار، ج23، ص188 _ 205 (باب دهم از ابواب الآیات النازلة فیهم از کتاب الإمامة) و ج89، ص80 _ 99 (باب هشتم از ابواب فضله و احکامه... از کتاب القرآن).
2) . البرهان في تفسیر القرآن، ج2، ص137_ 135؛ تفسیر نور الثقلین، ج1، ص523_522؛ بحارالأنوار، ج23، ص284_ 302 (باب 17 از ابواب الآیات النازلة فیهم از کتاب الإمامة).
3) . يوسف (12)، آیات 1 _ 2.
4) . اين نحو ترجمه به آن سبب است كه الر، الم، المر و ساير حروف مقطعه كه بعد از آن اسم قرآن يا كتاب ذكر شده از اسامى پيغمبر ماست، چنانكه امام سجاد(علیه السلام) در دعاى عيد فطر فرموده و اين بنده هم در مستدرك سفينة البحار، ج1، ص168 (ماده: الم) و ص164 (ماده: الر)، آن را ذكر كردهام.(مؤلف)
5) . الزخرف (43)، آیات 1_ 3.
نيز، در اول سورۀ شُعراء و قصص چنين آمده است:
«تِلْكَ آياتُ الْكِتابِ الْمُبِينِ»؛(1)
اين است آيات كتاب مبين.
در اول سورۀ نمل هم مىخوانيم:
اين است آيات قرآن و كتاب مبين.(2)
همچنين، در اول سورۀ حِجر چنين ذكر شده:
اين است آيات كتاب و قرآن مبين.(3)
در اول سورۀ دُخان هم آمده است:
«حَم * وَالْكِتابِ الْمُبِينِ * إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةٍ مُبَارَكَةٍ»؛(4)
اى پيامبر! قسم به كتاب مبين * كه ما آن را در شب مبارك (شب قدر) نازل كرديم.و سرانجام، در سورۀ مائده نيز آمده است:
«قَدْ جَاءَكُمْ مِنَ اللّهِ نُورٌ وَكِتابٌ مُبِينٌ»؛(5)
شما را از جانب پروردگار نور و كتابى مبين آمده است.
اما، در مقام معرفى كتاب مبين، آياتى نازل شده كه از آن جمله است:
«وَنَزَّلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ تِبْيَاناً لِكُلِّ شَيْءٍ»؛(6)
كتابى برتو نازل كرديم كه بيانى براى هر چيز است.
«مَافَرَّطْنَا فِي الْكِتَابِ مِنْ شَيْءٍ»؛(7)
ما چيزى را در كتاب (قرآن) فروگذار نكرديم.
«وَمَا مِنْ غَائِبَةٍ فِي السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ إِلَّا فِي كِتَابٍ مُبِينٍ»؛(1)
هيچ پنهانى و غيبى در آسمان و زمين نيست مگر آنكه در كتاب مبين هست.
«وَلَا حَبَّةٍ فِي ظُلُمَاتِ الْأَرْضِ وَلَا رَطْبٍ وَلَا يَابِسٍ إِلَّا فِي كِتَابٍ مُبِينٍ»؛(2)
در تاريكىهاى زمين، هيچ دانهاى و تر و خشكى نيست مگر آنكه در كتاب مبين هست.
در جايى ديگر هم چنين مىخوانيم:
چيزى نيست كه كوچكتر از ذره يا بزرگتر [از آن] باشد مگر آنكه علم آن در كتاب مبين است.(3)
و سرانجام، اينكه:
«وَمَا مِنْ دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ إِلَّا عَلَى اللّهِ رِزْقُهَا وَيَعْلَمُ مُسْتَقَرَّهَا وَمُسْتَوْدَعَهَا كُلٌّ فِي كِتَابٍ مُبِينٍ»؛(4)هيچ جنبندهاى در زمين نيست مگر آنكه روزىاش بر خداست و قرارگاه دايمى و موقتى او را مىداند؛ تمامى در كتاب مبين هست.
از اين آيات شريفه استفاده مىشود كه علم همۀ اشيا _ از حيث احوال و آثار و كيفيات و مقادير آن _ تمام در كتاب مبين صامت (ساكت)، كه همين قرآن است، محفوظ و مضبوط است.
نيز، در بيان اينكه اين علوم در دسترس همه نيست و مخصوص اشخاص معين است، خداى تعالى در آخر سورۀ رعد فرموده:
«قُلْ كَفَى بِاللّهِ شَهِيداً بَيْنِي وَبَيْنَكُمْ وَمَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتَابِ»؛(5)
بگو [اى رسول ما] كافى است كه خدا گواه ميان من و شما باشد و نيز كسى كه علم كتاب نزد اوست.
1) . النمل (27)، آیۀ 75.
2) . الأنعام (6)، آیۀ 59.
3) . سبأ (34)، آیۀ 3: «لَا يَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقالُ ذَرَّةٍ فِي السَّمَاوَاتِ وَلَا فِي الْأَرْضِ وَلَا أَصْغَرُ مِنْ ذَلِكَ وَلَا أَكْبَرُ إِلَّا فِي كِتَابٍ مُبِينٍ» و يونس (10)، آیۀ 61: «... وَ مَا يَعْزُبُ عَنْ رَبِّكَ مِنْ مِثْقالِ ذَرَّةٍ فِي الْأَرْضِ وَ لا فِي السَّماءِ وَ لا أَصْغَرَ مِنْ ذلِكَ وَ لا أَكْبَرَ إِلاَّ في كِتابٍ مُبين».
4) . هود (11)، آیۀ 6.
5) . الرعد (13)، آیۀ43.
يعنى، شهادت پروردگار و شهادت كسى كه علم كتاب نزد اوست براى ما كافى خواهد بود؛ و آن كس علىبنابىطالب(علیهما السلام) است.
در كتاب احتجاج شيخ طبرسى، در باب احتجاجات امام صادق(علیه السلام)، نقل شده است كه آن حضرت به راوى فرمود:
مردم دربارۀ پيغمبران اُولوالعزم و اميرالمؤمنين(علیه السلام) چه مىگويند؟
راوى عرض كرد: مردم هيچ كس را بر پيغمبران اُولوالعزم مقدم نمىدانند.
پس، امام(علیه السلام) فرمود: خداوند متعال دربارۀ موسىبنعمران مىفرمايد: «وَكَتَبْنَا لَهُ فِي الْأَلْوَاحِ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ مَوْعِظَةً»؛(1)و نفرموده تمام چيزها را، دربارۀ عيسى نيز فرموده: «وَلِأُبَيِّنَ لَكُمْ بَعْضَ الَّذي تَخْتَلِفُونَ فِيهِ»؛(2)
و نفرمود تمام آن را.
اما خداوند متعال دربارۀ اميرالمؤمنين(علیه السلام) فرموده است: «قُلْ كَفَى بِاللّهِ شَهِيداً بَيْني وَبَيْنَكُم وَمَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتَابِ»؛ خدا و «مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتَابِ»؛ براى شاهد بودن بين من و شما كافى است.نيز، فرموده: «وَلَا رَطْبٍ وَلَا يَابِسٍ إِلَّا فِي كِتابٍ مُبِينٍ»؛(3)
و علم آن كتاب هم نزد اميرالمؤمنين(علیه السلام) است.(4)
در كتاب شريف كافى «باب علم غيب»، از جناب سَدير صيرفى نقل گرديده است كه گفت:
من، ابوبصير، يحياى بزاز و داودبنكثير نزد امام صادق(علیه السلام) بوديم... _ و روايت از قول شخص ديگرى چنين ادامه مىيابد كه _ ايشان فرمود: اى سَدير! آيا قرآن خواندهاى؟ عرض كرد: بلى. حضرت فرمود كه، آيا اين آيه را نيز خواندهاى: «قَالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتَابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ»؟(5)عرض كرد: بلى، خواندهام.
حضرت فرمود: آيا او را مىشناسى و مىدانى چه مقدار از علم كتاب نزد او
1) . الأعراف (7)، آیۀ145: براى موسى در كتاب الواح (تورات) از هر چيزى پندى نوشتيم. (مؤلف)
2) . الزخرف (43)، آیۀ 63: تا بعضى از آنچه در آن اختلاف مى كنيد براى شما بيان كنم. (مؤلف)
3) . الأنعام (6)، آیۀ 59: هيچ تر و خشكى نيست مگر آنكه در كتاب مبين است. (مؤلف)
4) . الإحتجاج، ج2، ص375 (باب احتجاجات امام صادق(علیه السلام)).
5) . النمل (27)، آیۀ 40: آنكه علمى از كتاب نزد او بود (آصف، وصى حضرت سليمانكه يك حرف از اسم اعظم را مىدانست) گفت: من [تخت بلقيس را]، قبل از آنكه چشم خود را برهم زنى، مىآورم.
بود؟ سَدير عرض كرد: شما بيان فرماييد.
حضرت فرمود: به اندازۀ يك قطرۀ آب نسبت به درياى اخضر. سَدير عرض كرد: چقدر اندك و كم است! امام فرمود: چقدر زياد است؛ زيرا خداوند او را به علم و كمال نسبت داده است.
اى سَدير! آيا آيۀ شريفۀ: «قُلْ كَفَى بِاللّهِ شَهِيداً بَيْنِي وَبَيْنَكُمْ وَمَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتَابِ» را نيز خواندهاى؟ عرض كرد: خواندهام؛ فدايت شوم! پس، امام فرمود: اى سَدير! آيا كسى كه علم تمام كتاب را دارد داناتر است يا كسى كه علم بعضى از [گنجاندههاى] كتاب را دارد (كه بيان آيۀ اول است)؟ سَدير گفت: آنكه علم تمام كتاب را دارد داناتر است.
پس، حضرت به سينۀ مبارك خود اشاره كرده فرمود: عِلْمُ الْكِتابِ وَاللّهِ كُلُّهُ عِنْدَنا، عِلْمُ الْكِتابِ وَاللّهِ كُلُّهُ عِنْدَنا؛ يعنى، قسم به خداوند كه علم كتاب تمامش نزد ماست؛ و اين جمله را تكرار فرمود.(1)
همچنين، نگارنده آنها را در كتاب ابواب رحمت،ص54 _ 56 و مستدرك سفينة البحار، ج30، ص75 (ماده: خضر) و ج7، ص334_ 342 (ماده: علم) ذكر كرده است. (مؤلف)
ثقۀ جليلالقدر، علىبنابراهيم قمى (استاد شيخ كلينى)، در تفسير خود، در آخر سورۀ رعد، به سند صحيح از پسر اُذينه از امام صادق(علیه السلام) نقل كرده كه ايشان فرموده است:كسى كه علم كتاب نزد اوست اميرالمؤمنين است. نيز، از آن حضرت سؤال شد: كسى كه علمى از كتاب نزد اوست (يعنى: آصف، وصى حضرت سليمان) داناتر است يا آنكه تمام علم كتاب نزد اوست؟
فرمود: دانش آنكه علمى از كتاب دارد نزد آنكه تمام علم كتاب را داراست مگر به مقدار آبى كه پشۀ كوچكى به بال خود از آب درياها برمىدارد، نيست.
1) . الکافی، ج1، ص257، ح3؛ اين روايت در كتاب بصائر الدرجات، ص213، ح3 (باب اول از جزء پنجم) و ص230، ح5 (باب ششم از جزء پنجم) به دو سند ديگر در دو موضوع، نقل گرديده؛ و از مجموع اين روايات مىتوان استفاده كرد كه، علم ديگران نسبت به علم محمد و آل محمد(علیهم السلام) مثل قطره است نسبت به دريا. مواضع اين روايات_ به علاوۀ روايت سَدير و روايت پسر اُذينه كه از نظر خوانندگان گذشت_ در بحارالأنوار، ج26، ص197، ح8 (باب 15 از ابواب علومهم(علیهم السلام) از کتاب الإمامة) و ج13، ص312، ح52 (باب دهم از ابواب قصص موسی و هارون از کتاب النبوة) و ج40، ص177، ح60 (باب 93 از ابواب کرائم خصاله از کتاب تاریخ امیرالمؤمنین(علیه السلام)) و ص186، ح71 است.
اميرالمؤمنين(علیه السلام) نيز فرمود:
آگاه باشيد كه تمام علوم و فضايل و مناقب انبيا و مرسلين، از آدم تا خاتم پيغمبران، نزد عترت معصوم آن حضرت است.(1)
ثقۀ جليل، عياشى، هم در تفسير خود چهار روايت صحيح و معتبر ديگر از امام باقر(علیه السلام) نقل كرده که: «مراد به كسى كه علم كتاب نزد اوست، هر كدام از دوازده اماماند».(2)
در كتاب تفسير برهان، متجاوز از بیست روايت از كافى و بصائر و غيره(3)
و در تفسير نورالثقلين نيز 17 روايت نقل كردهاند كه مراد به اين آيه، دوازده اماماند.(4)
در تفسير برهان، از كتب علماى عامه (مانند تفسير ثعلبى و كتاب ابنمغازلى شافعى) چند روايت نقل شده كه مراد پروردگار در اين آيه «علىابنابىطالب» است كه علم كتاب نزد اوست.(5)
علامه ابنشهرآشوب در كتاب مناقب، در فصل مسابقۀ اميرالمؤمنين(علیه السلام) در علم، از قول حضرات باقر، صادق، رضا، موسىبنجعفر(علیهم السلام) و زيدبنعلى، محمدبنحنفيه، سلمان فارسى، ابوسعيد خدرى و اسماعيل سدى نقل كرده است كه تمام اين بزرگواران، در ذيل آيۀ شريفۀ: «قُلْ كَفَى بِاللّهِ شَهِيداً بَيْنِي وَبَيْنَكُمْ وَمَنْعِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ»، فرمودهاند: مراد علىبنابىطالب(علیهما السلام) است.(6)
همچنين، علامۀ مذكور از تفسير ثعلبى(7)
و ديگر علماى عامه(8)
نيز اين مطلب را نقل فرموده است.
1) . تفسیر القمی، ج1، ص367؛ بحارالأنوار، ج26، ص160، ح6(باب 12 از ابواب علومهم(علیهم السلام) از کتاب الإمامة).
2) . تفسیر العیاشی، ج2، ص220_ 221.
3) . البرهان في تفسیر القرآن، ج3، ص272_ 277.
4) . تفسیر نور الثقلین، ج2، ص521_ 524.
5) . البرهان في تفسیر القرآن، ج3، ص277؛ الکشف و البیان عن تفسیر القرآن، ج5، ص303؛ مناقبابن المغازلی، ص262، ح358.
6) . مناقب آلأبیطالب(علیهم السلام)، ج2، ص29.
7) . الکشف و البیان عن تفسیر القرآن، ج5، ص303.
8) . شواهد التنزیل، ج1، ص400_ 405؛ الجامع لأحکام القرآن (تفسیر قرطبی)، ج9، ص336.
در كتاب بصائر الدرجات، جناب صفار 21 روايت نقل كرده گوياى اين كه «مَن عِندَهُ عِلمُ الكِتابِ» علىبنابىطالب(علیهما السلام) است؛ و در چند روايت نيز همۀ دوازده امام(علیهم السلام) را مشمول آن عبارت معرفى كرده است.(1)
در بحار، متجاوز از بیست روايت از كتب معتبر شيعه در اين خصوص آمده؛ و از هشت كتاب تفسير عامه و ساير كتابهاى آنان هم نقل گرديده «آنكه علم كتاب نزد اوست» علىبنابى طالب(علیهما السلام) است. (2)
قاضى نوراللّه شهيد، در كتاب شريف اِحقاق الحق، بعد از اين آيۀ شريفه فرموده است:
جمهور عامه روايت كردهاند كه «مَنْ عِندَهُ عِلمُ الْكِتابِ» على(علیه السلام) است.(3)
در همان كتاب نيز فرموده است:
اين روايت را ثعلبى در تفسير خود به دو طريق،(4)جلالالدين سيوطى در اتقان،(5)سعيد در كتاب سنن و بغوى در معالم التنزيل(6)
نقل كردهاند.(7)
علامۀ مرعشى در كتاب احقاق، نام چندين نفر از علماى عامه را از كتابهاى ديگر آنان برشمرده؛(8)
و نيز از كتب ديگر عامه نقل فرموده است كه، آن كس «علىبنابىطالب» است.(9)
ج3، ص451.
پس، اين مفاد مورد اتفاق عامه و خاصه است و جاى شك در آن نيست _ الحمدللّه كما هو اهله _ .1) . بصائر الدرجات، ص212_ 216 (باب اول از جزء پنجم).
2) . بحارالأنوار، ج35، ص429_ 436 (باب 24 از ابواب الآیات النازلة في شأنه(علیه السلام)... از کتاب تاریخ امیرالمؤمنین(علیه السلام)).
3) . احقاق الحق و إزهاق الباطل، ج3، ص280.
4) . الکشف و البیان عن تفسیر القرآن، ج5، ص303.
5) . الإتقان في علوم القرآن، ج1، ص42، ح48.
6) . معالم التنزیل، ج3، ص29.
7) . احقاق الحق و إزهاق الباطل،ج3، ص284.
8) . احقاق الحق و إزهاق الباطل، ج3، ص284.
9) . احقاق الحق و إزهاق الباطل،
در تأييد اين موضوع، در كتاب احقاق، از ترمذى در كتاب مناقب مرتضويه(1)
آمده است كه، قال امام العالمين _ كرم اللّه وجهه _ :
أَنَا الَّذِي عِنْدَنِي عِلْمُ الْكِتَابِ عَلَى مَا كَانَ وَمَا يَكُونُ؛(2)
منم آنكه علم تمام كتاب، دربارۀ گذشته و آينده، در نزد اوست.
در زيارت اميرالمؤمنين(علیه السلام)، در روز عيد مولود نيز، كه از امام صادق(علیه السلام) نقل شده، آمده است:
اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَا مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتَابِ؛(3)
درود بر تو، اى كسى كه علم تمام كتاب در نزد اوست!
همچنين، در كتاب قواعد الاسلام در تفسير آيۀ شريفۀ: «مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتَابِ»، اسامى علماى اهل سنت كه اين قول را پذيرفتهاند نقل شده است.(4)
تفسير قرآن و كشف مراد پروردگار از ظواهر آيات شريفه (غير از محكمات و واضحات)، به رأى خود و بدون بيان عترت، جايز و صحيح نيست.
قبل از تحقيق در اطراف بحث، نخست، رواياتى را در اين باره ذكر مىكنيم.
شخص رسول اللّه(صلی الله علیه و اله) از پروردگار عالميان نقل كرده است كه خداوند فرمود:
كسى كه كلام مرا به رأى خود تفسير كند به من ايمان نياورده، آنكه مرا به خلق تشبيه كند مرا نشناخته و آنكه در دين من قياس كند بر دين من نيست.(1)
نيز، آن حضرت فرموده:
كسى كه قرآن را به رأى خود تفسير كند، نسبت دروغ به خدا داده است... .(2)
اميرالمؤمنين(علیه السلام) فرموده است:
از آنكه قرآن را به رأى خود تفسير كنى بترس، مگر آنكه آن را از كسانى كه به آن عالماند ياد گيرى؛ زيرا بسا شود كه ظاهر قرآن شبيه به كلام بشر باشد، لكن آن ظاهر مراد پروردگار نباشد. چون مخلوق به خالق هيچ شباهتى ندارد، افعال خالق نيز به افعال مخلوق شباهتى ندارد. كلام خالق، فعل خالق است و كلام مخلوق
1) . این روایت را شیخ صدوق در کتاب التوحید، ص68، ح23 (باب نفی تشبیه) از حضرت رضا(علیه السلام) از پدرانش از رسول خدا(صلی الله علیه و اله) آورده؛ و به جز این در وسائل الشیعة، ج27، ص45، ح22 [33172] (باب ششم از ابواب صفات القاضی از کتاب القضاء) از کتاب الأمالی (للصدوق)، ص6، ح3؛ و عیون أخبار الرضا(علیه السلام)، ج1، ص116، ح4 نیز نقل گردیده است. (مؤلف)
2) . کمال الدین و تمام النعمة، ج1، ص256، ح1؛ وسائل الشیعة، ج27، ص190، ح37 [33568] (باب 13 از ابواب صفات القاضی از کتاب القضاء).
فعل مخلوق. پس، كلام خالق هيچ به كلام مخلوق شبيه نيست. كلام خالق را به كلام مخلوق تشبيه نكنكه در ضلالت و گمراهى واقع خواهى شد... .(1)
امام صادق(علیه السلام) نيز فرموده:
كسى كه بين دو نفر به رأى خود حكم كند، كافر است. كسى كه آيهاى از كتاب خدا را به رأى خود تفسير كند، كافر است.(2)
ابن عباس خطبهاى از رسول خدا(صلی الله علیه و اله) نقل كرده كه در آن خطبه آمده:
على برادر، وزير و خليفۀ من و مبلغ از طرف من است. اگر رشد و هدايت را از او طلب كنيد، شما را ارشاد فرمايد؛ و اگر تابع او شويد، نجات يابيد؛ و اگر با او مخالفت كنيد، گمراه شويد؛ زيرا خداوند قرآن را بر من نازل كرده و مخالفش گمراه است. كسى هم كه علم قرآن را از غير على طلب كند هلاك و خسارت نصيب اوست.(3)
همچنین، امام باقر(علیه السلام) فرموده است:
علم قرآن را كسى غير از ما نمىداند.(4)
ابو الصباح نيز مىگويد كه، به خدا قسم، جعفربنمحمد صادق(علیه السلام) به من فرمود:
خداوند متعال تنزيل و تأويل قرآن را به پيغمبرش تعليم فرمود و رسول خدا آن را به امير المؤمنين تعليم داد؛ و به خدا قسم كه [آن را] به ما نيز تعليم فرمودهاند.(5)
1) . التوحيد، ص264_ 265، ح5؛ بحارالأنوار، ج89، ص107، ح2 (باب دهم از ابواب فضله و احکامه و... از کتاب القرآن) جزء روایت مفصل ابومعمر سعدانی. (مؤلف)
2) . در مقدمۀ تفسير العياشى، ج1، ص18، ح6 از عماربنموسی روایت گردیده؛ و پنج روایت دیگر نیز در ج1، ص17 در منع از تفسیر قرآن به رأی نقل شده است؛ وسائل الشیعة، ج27، ص60، ح45 [33195] (باب ششم از ابواب صفات القاضی از کتاب القضاء). (مؤلف)
3) . الأمالی (للصدوق)، ص65، ح11؛ بشارة المصطفی(صلی الله علیه و اله)، ج2، ص16؛ وسائل الشیعة، ج27، ص186، ح29 [33560] (باب 13 از ابواب صفات القاضی از کتاب القضاء).
4) . قمی در تفسیر سورۀ «واللّیل»، ج2، ص425 این روایت را به سند صحیح از حضرت باقر(علیه السلام) نقل کرده است؛ بحارالأنوار، ج51، ص49، ح20 (باب پنجم از ابواب ولادته و أمه از کتاب تاریخ الامام الثانی عشر(عجل الله تعالی فرجه الشریف)). (مؤلف)
5) . الکافی، ج7، ص442، ح15؛ تهذیب الأحکام، ج8، ص286، ح44؛ تفسیر العیاشی، ج1، ص17، ح13؛ وسائل الشیعة، ج23، ص224، ح2 [29426] (باب 12 از کتاب الأیمان).
امام باقر(علیه السلام) به قتاده، فقيه اهل بصره، فرمود:
... اگر قرآن را به رأى خود تفسير كنى، خود و ديگران را به هلاك انداختهاى؛ و اگر از گفتار مردم تفسير كنى، باز براى خود وديگران هلاك فراهم آوردهاى...؛ إِنَّما
يَعْرِفُ الْقُرْآنَ مَنْ خُوطِبَ بِهِ: عارف به قرآن كسى است كه به آن مخاطب شده است.(1)
نيز، در مقدمۀ تفسير عياشى، از اميرالمؤمنين(علیه السلام) نقل شده است:
تأويل هر حرفى از قرآن وجوه متعددى دارد.(2)
در نهج البلاغه هم از آن حضرت نقل گرديده است كه به ابنعباس فرمود:
با خوارج به قرآن احتجاج نكن؛ براى آنكه قرآن قابل معانى متعدد است و هرچه بگويى، آنان چيز ديگرى مىگويند... . لكن، با آنان به سنت پيغمبر احتجاج كن كه چارهاى غير از قبول ندارند.(3)
محدث جليل، شيخ حر عاملى، در وسائل براى اثبات حرمت استنباط احكام نظرى از ظواهر قرآن بدون بيان پيغمبر و امام(علیهما السلام) 82 خبر معتبر و صحيح نقل كرده است.(4)
ثقة المحدثين نورى نيز، در مستدرك وسائل، در همين موضوع 35 روايت ديگر نقل فرموده است.(5)
علامۀ مجلسى، در بحار كتاب قرآن، باب اينكه «قرآن ظاهرى دارد و باطنى، علم هر چيز در قرآن نزد دوازده امام(علیهم السلام) هست و غير ايشان نمىدانند مگر به تعليم ايشان»، روايات زيادى نقل فرموده؛(6)از جمله، در صفحۀ 107 در «مذمت تفسير قرآن به رأى» متجاوز از بیست روايت آورده است.(7)
1) . الکافی، ج8، ص311 _ 312، ح485؛ بحارالأنوار، ج24، ص237_ 238، ح6 (باب 59 از ابواب الآیات النازلة فیهم از کتاب الامامة).
2) . تفسیر العیاشی، ج1، ص12، ح9؛ بحارالأنوار، ج89، ص110، ح9 (باب دهم از ابواب فضله و احکامه و... از کتاب القرآن).
3) . نهج البلاغه، نامۀ 77، ص465.
4) . وسائل الشیعة، ج27، ص176_ 206 (باب 13 از ابواب صفات القاضی از کتاب القضاء).
5) . مستدرک الوسائل، ج17، ص325_ 337 (باب 13 از ابواب صفات القاضی از کتاب القضاء).
6) . بحارالأنوار، ج89، ص78_ 106 (باب هشتم از ابواب فضله و احکامه و... از کتاب القرآن).
7) . بحارالأنوار، ج89، ص107_ 112 (باب دهم از ابواب فضله و احکامه و... از کتاب القرآن).
عالم كبير در كتاب تاج جامع اصول (جامع صحاح ششگانۀ علماى عامه) از پيغمبر نقل كرده كه فرمود:
كسى كه در كتاب خدا به رأى خود چيزى بگويد _ اگرچه درست آيد _ بازهم خطا كرده است؛ و اصحاب سنن نيز اين روايت را نقل كردهاند.(1)
از ابنعباس هم نقل گرديده است كه پيغمبر(صلی الله علیه و اله) فرمود:كسى كه در قرآن بدون علم وارد شود و سخن بگويد، جاى او آتش دوزخ باشد.
و همين روايت را ترمذى نيز به سند صحيح نقل كرده است.(2)
در تفسير فخر رازى، ذيل آيۀ شريفۀ: «وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ»،(3)
از پيغمبر(صلی الله علیه و اله) نقل شده كه فرمود:
مَنْ فَسَّرَ الْقُرْآنَ بِرَأْيِهِ فَلْيَتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ مِنَ النّارِ؛(4)
كسى كه قرآن را به رأى خود تفسير كند، نشيمنگاه (جاىگاه) او در آتش باد!
در كتاب كافى، باب تفسير «إِنّا أَنْزَلْنا»، حديثى از امام جواد(علیه السلام) نقل گرديده كه بخشى از آن چنين است:
شخصى به ايشان عرض كرد كه، آيا قرآن براى مسلمانان بعد از پيغمبر(صلی الله علیه و اله) كافى نيست؟
فرمود: اگر مفسرى براى آن بيابند، كافى خواهد بود. عرض كرد: آيا پيغمبر تفسير آن را براى مسلمانان نفرموده است؟ حضرت فرمود: رسول خدا براى يك نفر تفسير آن را بيان و او را به اُمت معرفى فرموده كه آن هم علىبنابىطالب است... .(5)
1) . سنن الترمذی، ج4، ص440، ح2961؛ سنن أبیداود، ص686، ح3652 (باب الکلام في کتاب اللّه بغیر علم)؛ سنن الکبری، ج5، ص31، ح8086 (باب من قال في القرآن بغیر علم از کتاب فضائل القرآن).
2) . التاج الجامع للأصول، ج4، ص36 (کتاب التفسیر)؛ سنن الترمذی، ج4، ص439، ح2959 (باب ما جاء في الذي یفسر القرآن برأیه از کتاب تفسیر القرآن)؛ مسند احمد حنبل، ج1، ص359، ح2069 (مسند عبداللهبنعباسبن عبدالمطلب)؛ الجامع الصغیر، ج2، ص628، ح8899.
3) . آل عمران (3)، آیۀ 7: كسى جز خدا و راسخون در دانش (كه ائمه باشند) و گويند ما به آنچه از نزد پروردگار آمده ايمان داريم و پند نگيرند به اين آيات مگر خردمندان.
4) . مفاتیح الغیب (التفسیر الکبیر)، ج7، ص148.
5) . الکافی، ج1، ص250، ح6؛ وسائل الشیعة، ج27، ص178، ح3 [33534] (باب 13 از ابواب صفات القاضی از کتاب القضاء).
الغرض، روايات براى اثبات اين مطلب بيش از حد تواتر است و اين مختصر گنجايش بيش از اين را ندارد.
البته، ترجمۀ قرآن كريم يا استفادۀ كسانى كه عربى مىدانند از ظواهر قرآن، يا پند گرفتن از مواعظ آن، يا خوشحال شدن از بشارتهاى آن، يا ترسيدن از عذاب و سطوت و جلال پروردگار در آيات عذاب، يا تدبر در قرآن مورد كلام و اشكال نيست؛ بلكه اشكال در آن است كه شخص در غير محكمات بر فهم خود از ظاهر كلام اعتماد كند و بدون فحص از روايات وارده، آن را تمام مراد و مقصود پروردگار بداند و خود را در كشف علوم قرآن و مراد بيانات قادر منان و تفسير و تأويل آن، از پيغمبر و امامn (كه عالم به علوم قرآناند) مستغنى بداند؛ با آنكه ممكن است نزد آنان قرينهاى باشد كه انسان را از آن ظاهر منصرف سازد و بفهمد كه اشتباه كرده است. خصوصاً، كسى كه به روايات مذكور آگاه شود بايد احتمال اين معنى را بدهد، چنانكه امام حسن عسكرى(علیه السلام) نيز به همين معنى در قضيۀ ذيل تصريح فرموده است:اسحاق كندى، فيلسوف بزرگ عراق، كتابى در اثبات اختلاف و تناقض در قرآن نوشته بود... . امام حسن عسكرى(علیه السلام) به شخصى دستور داد كه به نزدش رود و با او رفاقت نمايد... . سپس، اين كلام را به او القا كند: اگر صاحب قرآن نزد تو آيد و مراد خود را از الفاظ آن شرح دهد، آيا ممكن است كه مراد او چيزى غير از آن معانى باشد كه تو گمان كردهاى؟
وى در جواب گفت: ممكن است. آن شخص گفت: پس، شايد مراد او چيزى غير از آنچه تو فهميدهاى باشد و تو كلام او را بر غير مرادش حمل كرده باشى.
فيلسوف، چون اين كلام را شنيد، فكر كرد و ديد كه به حسب لغت و عقل امكان پذير است. پس گفت: اين مطلب را از كجا آوردهاى؟ آن شخص گفت: در قلب من القا شده. گفت: كسى مثل تو به اين مطلب راه ندارد، راست بگو! وى گفت: امام حسن عسكرى(علیه السلام) اين سخن را به من فرموده است. اسحاق گفت: حق است؛ اين كلام از غير آن خانواده بيرون نيامده. آنگاه، آتش خواست و تمام آنچه را در تناقض و اختلاف قرآن نوشته بود سوزانيد.(1)
1) . مناقب آل أبی طالب(علیهم السلام)، ج4، ص424؛ بحارالأنوار، ج10، ص392، ح1 (باب 24 از ابواب احتجاجات امیرالمؤمنین7 از کتاب الاحتجاج) و ج50، ص311، ح9 (باب چهارم از ابواب تاریخ الإمام العسکری(علیه السلام) از کتاب تاریخ علیبنموسیالرضا(علیهما السلام)).
بنابراين، روشن است كه كسى حق ندارد بدون مراجعه به پيغمبر و امام(علیهم السلام)، به آيات عام و مطلق كتاب متمسك شود و اثبات حكم كند؛ مثلاً، آنكه به ظاهر بعضى از آيات متشابه متمسك شود و بگويد خداوند در آخرت ديده مىشود (چنانكه عدهاى از مسلمانانكه تابع ائمۀ هُدی(علیهم السلام) نيستند مىگويند)، يا آنكه به بعضى از ظواهر آيات متشابه احتجاج جويد و خدا را جسم بداند و براى او اعضا و جوارح و فراموشى و مكان و رفتن و آمدنى درنظر بگيرد، يا آنكه به بعضى از آيات نظر افكنده به جواز وقوع شرك و معصيت از انبيا و مرسلين قايل گردد، يا اختلاف و تناقض براى قرآن اثبات كند و يا با بعضى از آيات متشابه آن اثبات جبر كند.
همچنین، كسى نبايد به آيۀ شريفۀ: «مَا كَانَ مُحَمَّدٌ أَبَا أَحَدٍ مِنْ رِجَالِكُمْ»؛(1)
متمسک شود و بگويد كه امام حسن و امام حسين و فرزندان ايشان اولاد پيغمبر(صلی الله علیه و اله) نيستند؛ زيرا اين آيۀ شريفه راجع به مردان خارج از خانوادۀ خود آن حضرت است (مانند زيدبنحارثه كه پسر خواندۀ پيغمبر(صلی الله علیه و اله) بود) و حسن و حسين(علیهما السلام) _ كه جزء اهل بيت اويند _ به دليل آيات ديگر، اولاد و ذريۀ پيغمبرند.نيز، روا نيست كه كسى به آيات شريفۀ:«وَالَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ مَا يَمْلِكُونَ مِنْ قِطْمِيرٍ...»؛(2)
متمسک گردد كه مضمون آن چنين است:
هركس را غير از اللّه براى رفع حاجات خود مىخوانيد، بدانيد كه آنان پس از مرگ به اندازۀ پوست نازك روى هستۀ خرما چيزى در اختيار ندارند؛ اگر ايشان را بخوانيد، تا روز قيامت آواى شما را نمىشنوند؛ اگر هم بشنوند، نمىتوانند به نفع شما جوابى بدهند؛ و روز قيامت، آنان نسبت به اين اعمال شركآميز شما كفران و اعلام تنفر مىكنند.
آنگاه، اين كلام را دربارۀ پيغمبر و ائمۀ هدی(علیهم السلام) جارى كرده بگويد توسل و زيارت قبور مقدسۀ آنان غلط و كفر و شرک است.
در صورتى كه اين مجرم در ترجمۀ كلام بارى تعالى خيانت كرده، از نزد خود بر ترجمۀ آن افزوده، از آيات ديگر _ كه صريحاً دلالت دارد منظور در اين آيه بتهاى
مشركان و توبيخ آنان است _ غفلت يا تغافل كرده و هم بر خود و ديگران ستم روا داشته، هم پيغمبر و امام(علیهم السلام) را به بتهاى كفار قياس كرده است.
به عبارت ديگر، چون تمام علوم قرآن نزد پيغمبر و ائمۀ هدی(علیهم السلام) است، در كشف علوم قرآن و مراد بيانات پروردگار، بايد به ايشان مراجعه كنيم؛ و به اين سبب است كه قرآن مجيد به تنهايى و بدون بيان پيغمبر و امام براى هدايت خلق كافى نخواهد بود.
نيز، به اين سبب است كه قرآن راهنماى به سوى پيغمبر و امام است؛ و پيغمبر و امام هم راهنماى به سوى قرآناند كه مىفرمايند ما بر خلاف قرآن نمىگوييم و هرچه مىگوييم از قرآن است.
در كتاب شريف كافى، باب اين كه «قرآن راهنماى به سوى امام است»، از امام صادق(علیه السلام) نقل گرديده كه، در تفسير آيۀ شريفۀ: «إِنَّ هَذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ»،(1)ايشان فرموده:
قرآن به سوى امام هدايت مىكند.(2)
نيز، از حضرت سجاد(علیه السلام) نقل كردهاند كه فرموده:
امام نمىشود مگر معصوم؛ و عصمت در ظاهر خلقتنيست كه مردم ببينند. از اين جهت، [امام] بايد از جانب خدا و پيغمبر معين شود. معنى معصوم نيز آن است كه معتصم و متمسك به حبل اللّه باشد؛ و حبل اللّه قرآن است. پس آن دو از يكديگر جدا نشوند تا روز قيامت. امام به قرآن هدايت مىكند و قرآن هم به سوى امام؛ و اين است كلام خدا كه فرمود: «إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ...».(3)
1) . الإسراء (17)، آیۀ 9: اين قرآن به استوارترين راه خلق را هدايت میکند. البته، روايات به اين مفاد زياد است كه برخى از آنها در تفسير الصافى، ج3، ص180؛ البرهان فی تفسیر القرآن، ج3، ص509، ح2 [626]؛ تفسیر نور الثقلين، ج3، ص140، ح86؛ تفسیر العياشى، ج2، ص282، ح24؛ بحارالأنوار، ج24، ص145، ح12 (باب 45 از ابواب الآیات النازلة فیهم از کتاب الإمامة) مذكور است. (مؤلف)
2) . الکافی، ج1، ص216، ح2.
3) . معانی الأخبار، ص132، ح1؛ بحارالأنوار، ج25، ص194، ح5 (باب ششم از ابواب علامات الإمام و صفاته از کتاب الإمامة).
خداوند به عترت طيب و طاهر پيغمبر(صلی الله علیه واله)(1)(كه دوازده امام باشند) فهم و علم رسول اللّه(صلی الله علیه و اله) را لطف فرموده است، چنانكه خود آن حضرت در اينباره گفته:
أَعْطاهُمُ اللّهُ فَهْمِي وَعِلْمِي وَخُلِقُوا مِنْ طِينَتِي؛
خداوند فهم و علم مرا به آنان عطا فرموده و آنان از طينت من خلق شدهاند.
اين كلام شريف را ثقۀ جليل القدر، صفار، در بصائر، در ضمن نُه روايت معتبر و صحيح از پيغمبر(صلی الله علیه و اله) نقل فرموده است.(2)
نيز، در كامل الزيارات، همين كلام در چند روايت ذكر شده است.(3)
در كافى(4)
هم، روايات آن باب كه «خداوند به پيغمبر(صلی الله علیه و اله) علمى را تعليم نفرمود مگر آنكه او را امر كرد آن را به اميرالمؤمنين(علیه السلام) تعليم فرمايد» _ و امام باقر(علیه السلام) فرموده است كه تمام آن به ما رسيده _ دليل بر اين است.(5)
1) . مراد از عترت پيغمبر(صلی الله علیه و اله) فاطمۀ زهرا و على و اولاد معصوم اويند. در بحارالأنوار، ج25، ص212_ 245 (باب هفتم از ابواب علامات الإمام و صفاته از کتاب الإمامة)، باب معناى عترت، رواياتى نقل شده است كه امامان فرمودهاند مراد از «عترت» فاطمۀ زهرا، على مرتضى، حسن، حسين كه خداوند در آيۀ «تطهير» شهادت به پاكيزگى آنان داده _ چنان كه مورد اتفاق عامه و خاصه است _ و نُه امام از فرزندان حسيناند كه نهمين آنان نيز امام دوازدهم، حضرت صاحب الزمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) است. (مؤلف)
2) . بصائر الدرجات، ص48_ 52 (باب 22 از جزء اول).
3) . کامل الزیارات، ص69، ح3 وص 71، ح7.
4) . الکافی، ج1، ص263، ح1_ 3.
5) . ادلۀ ديگر بر اين موضوع در بصائر الدرجات، ص162_ 168 (باب اول از جزء چهارم) 24 روايت؛ و ص290_ 292 (باب دهم از جزء ششم) 23 روايت؛ و ص295_ 296 ( باب 12 از جزء ششم) چهار روايت؛ و ص326_ 328 (باب هشتم از جزء هفتم) نُه روايت مذكور است. (مؤلف)
علم همه چيز در وجود مقدس امام(علیه السلام) احصا و ضبط شده است، چنانكه خداوند در سورۀ يس مىفرمايد:
«وَكُلَّ شَيْءٍ أَحْصَيْنَاهُ فِي إِمَامٍ مُبِينٍ»؛(1)
هر چيزى را در امام مبين احصا كرديم.
پيغمبر(صلی الله علیه و اله) در خطبۀ شريف و مفصل غدير (كه تمام آن را شيخ طبرسى در احتجاج نقل كرده است) فرمود:
اى مردم! هيچ علمى نيست مگر آنكه خداوند سبحان آن را در من احصا فرموده و ضبط كرده است؛ و هرچه را من مىدانم، تماماً در متقين از فرزندان اميرالمؤمنين(علیهم السلام) (يعنى يازده امام) احصا و ضبط كردهام. هيچ علمى نيست مگر آنكه آن را به علىبنابىطالب(علیهما السلام) تعليم كردهام و اوست امام مبين.(2)
اين روايت را مجلسى در بحار با روايات ديگر نقل فرموده است.(3)
در تفسير قمى،(4)
صافى،(5)برهان(6)و نور الثقلين(7)
نيز رواياتى نقل كردهاند كه مراد به
1) . يس (36)، آیۀ 12.
2) . الإحتجاج، ج1، ص60.
3) . بحارالأنوار،ج35،ص428، ح3 (باب 23 از ابواب الآیات النازلة في شأنه از کتاب تاریخ امیرالمؤمنین(علیه السلام)).
4) . تفسیر القمی، ج2، ص212.
5) . تفسیر الصافی، ج4، ص247.
6) . البرهان في تفسیر القرآن، ج4، ص566، ح11 [8899].
7) . تفسیر نور الثقلین، ج4، ص379، ح28.
امام مبين در اين آيه دوازده اماماند؛ و اين جانب تفصيل مواضع آن را در كتاب ابواب رحمت،(1)اركان دين(2)و مستدرك سفينه(3)بيان كردهام.
براى خدا دو گونه علم است: يكى، مخصوص ذات مقدس خالق است؛ ديگرى، مبذول به ملائكه و انبيا و مرسلين كه تمام آن علم مبذول به خلق را ائمۀ هدی(علیهم السلام) مىدانند.
در كتاب شريف كافى «باب اينكه امامان تمام علومى كه به ملائكه و انبيا و مرسلين داده شده مىدانند» پنج روايت معتبر و صحيح نقل گرديده است.(1)
از آن جمله، به سند صحيح، از ابوبصير از امام باقر(علیه السلام) نقل شده كه فرمود:
براى خداوند دو گونه علم است كه يكى را مگر ذات مقدس پروردگار نمىداند؛ و ديگرى هم علمى است كه به ملائكه و مرسلين تعليم فرموده كه ما تمام آن را مىدانيم.(2)
همين مفاد به سند صحيح ديگرى از علىبنجعفر از موسىبنجعفر(علیهما السلام) هم نقل گرديده(3)و سه روايت ديگر نيز داراى همين مضمون است.(4)
اين مفاد را ثقۀ جليل القدر، صفار، در كتاب شريف بصائر (جزء دوم) عنوان باب بيست و يكم قرار داده و براى اثبات آن 18 روايت معتبر و صحيح نقل فرموده كه صريحاً دلالت مىكنند هيچ علمى نيست كه به انبيا و مرسلين و ملائكه داده شده باشد مگر آنكه ائمۀ هدی(علیهم السلام) آن را مىدانند.(5)
1) . الکافی،ج1، ص255_ 256.
2) . الکافی، ج1،ص255، ح4؛ بحارالأنوار، ج26، ص165، ح16 (باب12 از ابواب علومهم(علیهم السلام) از کتاب الإمامة).
3) . الکافی، ج1،ص255، ذیل ح1.
4) . الکافی، ج1،ص255 _ 256، ح2و 3 و 4.
5) . بصائر الدرجات، ص109 _ 112 (باب 21 از جزء دوم)؛ روايات بسيارى نيز همراه اين روايات در بحارالأنوار، ج4، ص74 _ 134 (باب علم و باب بداء) و ج26، ص159 _ 179 مذكور است؛ صدوق هم، در كتاب التوحيد، ص134 _ 138 (باب العلم) رواياتى به اين مفاد نقل فرموده است. (مؤلف)
تمام كتابهايى كه از آسمان نازل شده و تمام علوم و آثار و آيات انبيا و مرسلين (از جمله: صحف آدم و ادريس و ابراهيم، تورات موسى، انجيل عيسى، زبور داود، عصاى موسى كه از بهشت آمده بود و آن سنگى كه عصا را به آن مىزد و دوازده چشمه _ چنانكه صريح قرآن است(1)
_ ظاهر مىشد، تابوت يا همان صندوق بنى اسرائيل، پيراهن يوسف كه از بهشت براى ابراهيم خليل آورده بودند و نسل به نسل از ابراهيم به يوسف رسيده بود، انگشتر سليمان و هرچه غير از آن داشتند) تمام، نزد پيغمبر ما جمع بوده و از آن حضرت به ائمۀ هدی(علیهم السلام) رسيده است.
در كتاب شريف كافى، باب اين كه ائمۀ هدی(علیهم السلام) وارث علم پيغمبر(صلی الله علیه و اله) و جميع انبيا و مرسلين و اوصياى گذشتهاند، هفت روايت صحيح و معتبر ذكر فرمودهاند.(2)
از آن جمله، به سند صحيح، از ابوبصير از امام صادق(علیه السلام) چنين نقل گرديده است:
آن حضرت فرمود: خداى _ عزوجل _ به پيغمبران چيزى نداده مگر آنكه آن را به محمد(صلی الله علیه و اله) داده است. جميع آنچه به انبيا داده به محمد(صلی الله علیه و اله) داده است؛
1) . البقرة (2)، آیۀ 60: «وَإِذِ اسْتَسْقَى مُوسَى لِقَوْمِهِ فَقُلْنَا اضْرِبْ بِعَصَاكَ الْحَجَرَ فَانْفَجَرَتْ مِنْهُ اثْنَتا عَشْرَةَ عَيْناً قَدْ عَلِمَ كُلُّ أُناسٍ مَشْرَبَهُمْ كُلُوا وَاشْرَبُوا مِنْ رِزْقِ اللَّهِ وَلَا تَعْثَوْا فِي الْأَرْضِ مُفْسِدِينَ»؛ و به ياد آوريد وقتى را كه موسى براى قوم خود طلب آب نمود و به او امر كرديم عصاى خود را بر سنگ بزن از آن دوازده چشمه جارى شود و هر گروهی را آبخورى معلوم گردد و گفتيم بخوريد و بياشاميد و در روى زمين به فساد و فتنه انگيزى نپردازيد.
2) . الکافی،ج1، ص223_ 226.
و صحفى كه خداوند در قرآن فرموده، صحف ابراهيم و موسى، نزد ماست. ابوبصير گويد: گفتم كه، فدايت شوم! آن (صحف) همان الواح است؟ فرمود: بلى (يعنى، الواح موسى كه كتاب تورات است).(1)به سند صحيح ديگر نيز از عبداللّهبنسنان از امام صادق(علیه السلام) نقل شده كه فرمود:
زبور داود و تمام كتابهايى كه نازل شده نزد اهل علم است؛ و آنان ماييم.(2)
نيز، در كافى، نقل گرديده كه عبدالحميد خدمت حضرت موسىبنجعفر(علیهما السلام) عرض كرد: آيا پيغمبر وارث تمام پيغمبران از آدم تا خاتم بوده است؟ ايشان فرمود:
بلى و خداوند هيچ پيغمبرى نفرستاده مگر آنكه محمد(صلی الله علیه و اله) داناتر از اوست... . خداوند در قرآن مىفرمايد: «وَلَوْ أَنَّ قُرْآناً سُيِّرَتْ بِهِ الْجِبالُ أَوْ قُطِّعَتْ بِهِ الْأَرْضُ أَوْ كُلِّمَ بِهِ الْمَوْتى»؛(3)آنگاه، حضرت به آيۀ شريفۀ: «وَمَا مِنْ غَائِبَةٍ فِي السَّماءِ وَالْأَرْضِ إِلَّا فِي كِتَابٍ مُبِينٍ»،(4)نيز به آيۀ شريفۀ: «ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْكِتَابَ الَّذِينَ اصْطَفَيْنَا»(5)استدلال كرد و فرمود: آن كسانى كه خدا برگزيده، ماييم و اين كتابى كه بيان هر چيزى در آن است، وى به ما تعليم فرموده.(6)
شيخ مفيد نيز در كتاب ارشاد فرموده است: اشخاص ثقه نزد عامه و خاصه از اهل حديث نقل كردهاند كه، اميرالمؤمنين(علیه السلام) در ضمن خطبۀ خود فرمود:
اى مردم! بر شما باد به اطاعت كردن و شناختن افرادى كه در نشناختن آنان معذور نيستيد (و مسئول خواهيد بود). بدانيد كه تمام علوم و فضايل پيغمبران
1) . الکافی، ج1، ص255، ح5؛ بحارالأنوار، ج17، ص133، ح9 (باب 17 از کتاب تاریخ نبینا(صلی الله علیه و اله)).
2) . الکافی، ج1، ص226، ح6؛ البرهان فی تفسیر القرآن، ج3، ص847، ح3 [7216].
3) . الرعد (13)، آیه 31: اين قرآنى كه مىتوان به آن كوهها را سير داد، يا زمين و بلاد را قطع كرد (يعنى، در زمانى كوتاه، راه دور و درازى را پيمود) و مردهها را به آن زنده كرد به ما به ارث رسيده است. (مؤلف)
4) . النمل (27)، آیۀ 75: هيچ امر پنهانى در آسمان و زمين نيست مگر آنكه در كتاب مبين (قرآن) هست. (مؤلف)
5) . فاطر (35)، آیۀ 32: سپس كتاب را به كسانى از بندگانمان كه برگزيده بوديم به ميراث داديم.
6) . الکافی، ج1، ص226، ح7؛ بحارالأنوار، ج17، ص133، ح10 (باب 17 از کتاب تاریخ نبینا(صلی الله علیه و اله))؛ این روایت در بصائر الدرجات، ص47_ 48 (باب 21 از جزء اول) مذکور است. (مؤلف)
از حضرت آدم تا خاتم نزد عترت پيغمبر شما هست. كجا مىرويد، در حالى كه در تحير و سرگردانى هستيد؟
اى كسانى كه از اولاد اصحاب كشتى (كشتى نوح) هستيد! عترت مثل كشتى است در بين شما. پس، چنانكه كسانىكه در آن كشتى سوار شدند نجات يافتند، كسانى كه در كشتى نجات عترت وارد شوند نيز نجات مىيابند. من ضامن نجات آنانم و بر اين قسم مىخورم... . پس، واى بر كسى كه تخلف ورزد! آيا نشنيديد كلام پيغمبر(صلی الله علیه و اله) را كه در حجةالوداع فرمود: من دو چيز سنگين در ميان شما مىگذارم: كتاب خدا و عترت من؛ مادامى كه به آن دو متمسك شويد، گمراه نگرديد... .(1)
همچنین، در كتاب كافى، باب اينكه «جميع كتابهايى كه از آسمان نازل شده نزد ائمۀ هدی است»، از امام صادق(علیه السلام) نقل گرديده كه فرمود:
كتابهاى انبيا نزد ماست.(2)
باز، در همان كتاب، باب اينكه «آيات معجزات پيغمبران نزد دوازده امام(علیهم السلام) است» پنج روايت از امام باقر و صادق(علیهما السلام) نقل شده كه خلاصۀ آن اين است:
ورثۀ پيغمبران ماييم. عصاى حضرت موسى كه از آدم به شعيب رسيد و از شعيب به موسى، نزد ماست.
چون ولى عصر(عجل الله تعالی فرجه الشریف) ظاهر شود، منادى حضرت ندا كند كه لشكريان همراه خود خوراكى و آب بر ندارند. وى به هر منزلى كه وارد شود، عصا را به سنگى مىزند و مانند زمان حضرت موسى دوازده چشمه از آن ظاهر مىشود. پس هر كس گرسنه است، چون از آن بخورد، سير مىشود؛ و اگر تشنه باشد، سيراب مىگردد.
الواح موسى و انگشتر سليمان نيز نزد امام است؛ همچنین، پيراهن يوسف كه چون
مىخواستند ابراهيم خليل را به آتش اندازند، جبرئيل آن پيراهن را از بهشت آورد و به خليل خدا پوشانيد و آن حضرت از گرما و سرما محفوظ ماند. آن پيراهن از او به اسحاق، از اسحاق به يعقوب و از يعقوب به يوسف رسيد. آنگاه، چون فرج يعقوب رسيد، بوى آن را از مصر شنيد و يوسف آن را برايش فرستاد. پس پيراهن را به صورت يعقوب، كه نابينا شده بود، انداختند _ چنانكه در سورۀ يوسف مذكور است(1)
_ بينا شد.(2)در چند روايت ديگر نيز آمده كه، سلاح و متاع پيغمبران نزد امام است.(3)
نيز، دلايل آنكه تمام آن چه گفته شد نزد امامان(علیهم السلام) است در بحارالأنوار،
ج26، ص18 _ 225 (باب اول تا 17 از ابواب علومهم(علیهم السلام) از کتاب الإمامة) و غيره مذكور است. (مؤلف)
1) . یوسف(12)، آیۀ 93: «اذْهَبُوا بِقَمِيصِي هَذَا فَأَلْقُوهُ عَلَى وَجْهِ أَبي يَأْتِ بَصِيراً وَأْتُوني بِأَهْلِكُمْ أَجْمَعِينَ»؛ اين جامه مرا ببريد و بر روى پدرم اندازيد تا بينا گردد. و همه كسان خود را نزد من بياوريد.
2) . الکافی، ج1، ص231_ 232.
3) . الکافی، ج1، ص232_ 237؛ روايات ديگرى كه دليل بر اين موضوع است در كتاب شريف بصائر الدرجات، ص114 _ 117 (باب اول از جزء سوم) 14 روايت؛ و ص118 _ 120 (باب سوم از جزء چهارم) چهار روایت؛ و ص135 _ 138( باب دهم از جزء سوم) 15 روایت؛ و ص139 _ 142 (باب 11 از جزء سوم) هفت روایت؛ و ص 162 _ 168 (باب اول از جزء چهارم) 24 روایت؛ و ص 174_ 190 (باب چهارم از جزء چهارم) 58 روایت؛ و ص340 _ 341 (باب 13 از جزء هفتم) سه روایت؛ و در بحارالأنوار، ج17، ص130_ 155 باب علم پيغمبر(صلی الله علیه و اله) و آنچه از كتابها و وصايا و آثار انبيا به او داده شده، آنكه اعمال بندگان به او عرضه مىشود، افراد اُمت بر او عرضه شدهاند و حضرتش بر معجزات انبيا قدرت دارد، (باب 17 از کتاب تاریخ نبینا(صلی الله علیه و اله)) در قالب 62 روايت مذكور است.
ائمۀ هدی(علیهم السلام) به تمام گذشته و آينده تا روز قيامت دانايند.
در كتاب شريف كافى، باب اين كه ائمۀ هدی(علیهم السلام) آنچه گذشته و آنچه بيايد مىدانند و هيچ چيزى بر آنان مخفى نيست، پنج روايت نقل گرديده است.(1)
از آن جمله، به سند صحيح از امام باقر(علیه السلام) نقل شده كه به جماعتى از اصحاب، كه خدمت آن حضرت بودند، فرمود:
آيا خيال مىكنيد كه خداوند اطاعت اولياء (ائمۀ هدی و خلفاى بر حق) خود را واجب فرمايد و اخبار آسمانها و زمين را بر ايشان مخفى بدارد؟ [چنين نخواهد بود].(2)
در دو روايت ديگر نيز فرمود:
خداوند عزيز و جليل و كريمتر از آن است كه اطاعت امام را واجب فرمايد، سپس علم به اخبار آسمان و زمين را از او مخفى كند. [پس، فرمود]: چيزى از او محجوب نيست.(3)
بعضى روايات ديگر مربوط به اين مطلب در فصل دوم گذشت.
نيز، در كتاب شريف بصائر، سه روايت نقل گرديده كه خلاصۀ آن اين است:
علم گذشته و آينده تا روز قيامت به پيغمبر(صلی الله علیه و اله) داده شده و تمام آن به امامان
1) . الکافی،ج1، ص260_ 262 البته در این باب شش روایت آمده است.
2) . الکافی، ج1، ص261، ح4؛ بحارالأنوار، ج44، ص276، ح5 (باب 33 از ابواب ما یختصّ بتاریخ الحسین بنعلی(علیهما السلام) از کتاب تاریخ فاطمة والحسن والحسین(علیهم السلام)).
3) . الکافی،ج1، ص262، ح6 و ص261، ح3؛ بحارالأنوار، ج26، ص109، ح2 (باب ششم از ابواب علومهم(علیهم السلام) از کتاب الإمامة).
بر حق به ارث رسيده است.(1)در بحار «باب اين كه ائمۀ هدی(علیهم السلام) علم آسمان و زمين و بهشت و جهنم را مىدانند و ملكوت آسمانها و زمين بر آنان عرضه داده شده و تمام گذشته و آينده تا روز قيامت را نيز مىدانند»، متجاوز از بیست روايت صحيح و معتبر براى اثبات اين مطلب نقل شده است.(2)
حال، اگر كسى بگويد كه بين وجوب اطاعت امام و مخفى نبودن اخبار آسمان و زمين از او چه ملازمتى موجود است، جواب مىدهيم مراد آن است كه: خداوند اطاعت او را بر كل مخلوقات واجب كرده و او را حجت و خليفۀ خود بر تمام خلايق قرار داده است. پس نمىشود كه احوال افراد خلايق، كه رعاياى اويند، از او مخفى باشد؛ و چون در تحت اختيار و سلطنت و قدرت اويند، از او پنهان نباشند.
ملكوت آسمانها و زمين بر پيغمبر (صلی الله علیه و اله)و ائمۀ هدی عرضه داشته شده، چنانكه بر ابراهيم خليل (بهتصريح قرآن) عرضه داشته شده تا اينكه تمام آسمانها و ساكنان آنها، زمين و آنچه در آن است و آنچه در هواست ديدند و ما فوق عرش را نيز مشاهده كردند.
در كتاب شريف بصائر، در آنكه ملكوت آسمان و زمين مثل پيغمبر ما(صلی الله علیه و اله) بر ائمۀ هدی هم عرضه داشته شده تا آنكه ما فوق عرش را ديدند، 11 روايت معتبر و صريح نقل گرديده است.(1)
از آن جمله، عبداللّهبنمسكان از امام صادق(علیه السلام) نقل كرده كه در تفسير آيۀ شريفۀ «وَكَذَلِكَ نُرِيَ إِبْراهِيمَ مَلَكُوتَ السَّمَواتِ وَالْأَرْضِ»؛(2)
فرمود:
پردۀ حجاب از نظر مبارك ابراهيم برداشته شد تا آنكه آسمانهاى هفتگانه و مافوق عرش را ديد؛ و از او رفع حجاب شد تا آنكه زمين و آنچه در هواست ديد. پس فرمود: همين رفع حجاب براى ائمۀ هدی(علیهم السلام) نيز شده است.(3)
اين روايت در خرائج به سند صحيح نقل گرديده و اين مفاد را ابو بصير و ديگران نيز نقل كردهاند.(4)
اين مفاد را در تفسير عياشى، بحار، باب آنكه ملكوت آسمان و زمين به ابراهيم نمايش داده شد، تفسير برهان، نورالثقلين، صافى از كلينى و نيز ديگران مانند صفار، قمى، مفيد و غيره نقل كردهاند.(1)همچنین، در بحار باب آنكه «ملكوت آسمانها و زمين به اميرالمؤمنين(علیه السلام) نمايش داده شده»، روايات بسيار است. (2)
1) . تفسیر العیاشی، ج1، ص363، ح34 (ذيل سورۀ انعام)؛ بحارالأنوار، ج12، ص56_ 75 (باب سوم از ابواب قصص ابراهیم(علیه السلام) از کتاب النبوة)؛ البرهان في تفسیر القرآن، ج2، ص432، ح2 [3512]؛ تفسیر نور الثقلین، ج1، ص734، ح140؛ تفسیر القمی، ج1، ص205_ 206؛ الإختصاص، ص322؛ بصائر الدرجات، ص 107_ 108 (باب 20 از جزء دوم)؛ تفسیر صافی، ج2، ص131_ 132؛ الکافی، ج8، ص305، ح473.
2) . بحارالأنوار، ج39، ص158_ 161 (باب 82 از ابواب فضائله و مناقبه(علیه السلام) و... از کتاب تاریخ امیرالمؤمنین(علیه السلام)).
نزد ائمۀ هدی(علیهم السلام) كتابى است كه اسامى پيغمبران و پادشاهان دنيا در آن ثبت است.
در كتاب شريف بصائر، هفت روايت براى اثبات اين موضوع نقل گرديده است.(1)
از آن جمله، امام صادق(علیه السلام) فرموده:
نزد ما دو كتاب است كه تمام اسامى پيغمبران و پادشاهان در آن هست.(2)
نيز، در كافى، بابى كه «شرح صحيفه و جفر و جامعه و مصحف فاطمه(علیها السلام) در آن است»، به سند صحيح از فضيلبنيسار و بريد و زراره از امام صادق(علیه السلام) نقل كردهاند كه فرمود:
واللّه، نزد من دو كتاب است كه در آن اسامىِ تمام پيغمبران و تمام پادشاهان موجود است.(3)
1) . بصائر الدرجات، ص168 _ 170 (باب دوم از جزء چهارم).
2) . بصائر الدرجات، ص169، ح2 (باب دوم از جزء چهارم)؛ بحارالأنوار، ج26، ص155 _ 156 (باب دهم از ابواب علومهم(علیهم السلام) از کتاب الإمامة).
3) . الکافی، ج1، ص242، ح7؛ بحارالأنوار، ج47، ص272، ح6 (باب نهم از ابواب تاریخ الإمام الصادق(علیه السلام) از کتاب تاریخ علیبنالحسین(علیهما السلام) و...)، کلمه «والله» در نسخه بحار موجود نیست.
از جملۀ براهين قطعى بر عظمت و جلال امامان بر حق(علیهم السلام) آيات شريفۀ سورۀ قدر و اوايل سورۀ دُخان است.
مفاد صريح اين آيات و شمارى از روايات متواتر، آن است كه تمام اُمور و وقايع سال، از كوچك و بزرگ (مرگها و روزىهاى مردم، بليات و تمام آنچه تا سال آينده در عالم واقع مىشود) در شب قدر مقدر مىگردد _ چنانكه در تفسير فخر رازى(1)
همين معنى از ابنعباس و اتفاق علما بر آن نقل گرديده است _ و ملائكه و روح، كه اعظم از ملائكه است، مقدرات را از جانب پروردگار خدمت حضرت رسول(صلی الله علیه و اله) عرضه مىدارند، مانند مأموران ابلاغ كه قانون اُمور كل كشور را از جانب قانونگذار به مجرى قانون ابلاغ مىكنند.
از سوى ديگر، چون شب قدر در هر سال استمرار دارد _ چنانكه ظاهر قرآن است و علماى عامه(2)
دركتاب التاج الجامع للاُصول، ج2، ص84 _ 79 (كتاب احكام روزه)، روايات بسيارى با كلمات علما نقل شده كه شب قدر هر سال در دهۀ آخر ماه رمضان است.
نيز، در كتاب صحيح البخارى، ج1، ص476 _ 478 (کتاب فضل لیلة القدر) نزديك ده روايت نقل گرديده كه شب قدر در دهۀ آخر ماه رمضان است. (مؤلف)
و خاصه بر آن متفقاند _ بايد بعد از پيغمبر كسى باشد كه قابليت و صلاحيت نزول ملائكه و روح را داشته باشد؛ و آن كس علىبنابىطالب(علیهما السلام) است كه به اتفاق عامه و خاصه اعلم، افضل، اكمل و ازهد تمام افراد اُمت است.
دليل آن نيز اينكه خداوند علم كتاب عزيز را كه بر پيغمبرش نازل فرموده، به آن حضرت لطف كرده است؛ چنانكه جمهور عامه و خاصه، در تفسير آيۀ شريفۀ: «مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ»؛(1)روايت كردهاند كه آن كس علىبنابىطالب(علیهما السلام) است؛ و تفصيل اين مطلب در فصل دوم گذشت.(2)
پس، كسى كه علم پيغمبر و علم قرآن را خواهد، بايد به او مراجعه كند. از اين جهت است كه پيغمبر فرموده:أنَا مَدِينَةُ الْعِلْمِ وَعَلِيٌّ بَابُهَا؛(3)
كه من شهر علمم عليّم در است
درست اين سخن قول پيغمبر است، (مؤلف)
من شهر علمم و على درب آن است.
نيز، شاهد ديگر اين كه در بحارالأنوار روايات صحيح و معتبر و آيات بسيارى ذكر گرديده كه مفاد آنها اين است: اميرالمؤمنين(علیه السلام) با تمام انبيا و مرسلين _ خاصه، محمد مصطفى(صلی الله علیه و اله) _ در جميع خصال و فضل و كمال شريك بوده است.(4)
همچنین، آيۀ شريفۀ مُباهله(5)
كه خداوند در آن آيه على(علیه السلام) را به منزلۀ نفس پيغمبر(صلی الله علیه و اله) قرار داده،(6)
بزرگترين دليل است بر آنكه علىبنابىطالب(علیهما السلام) جامع جميع
1) . الرعد (13)، آیۀ 43:كسى كه علم كتاب نزد اوست. (مؤلف)
2) . در صفحه 46_ 42 همین کتاب.
3) . اين روايت را علماى عامه و خاصه ( التوحید، ص307؛ الإختصاص، ص238؛ کنز الفوائد، ج1، ص323؛ شواهد التنزیل،ص104، ح118؛ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،ج7، ص219 و ج9، ص165؛ مناقب ابن المغازلی،ص115 _ 119؛ المستدرک علی الصحیحین(حاکم نیشابوری)، ج3، ص127) نقل كردهاند و شاعر مشهور، حكيم ابو القاسم فردوسى، نيز آن را چنين به نظم درآورده:
4) . بحارالأنوار، ج39، ص35_ 89 (باب 72 از ابواب فضائله و مناقبه(علیه السلام) و... از کتاب تاریخ امیرالمؤمنین(علیه السلام)).
5) . آل عمران (3)، آیۀ 61: «فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَكُمْ وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْكَاذِبينَ»؛ هر كس در باره عيسى با تو به مجادله بر آيد بعد از آنكه به احوال او كه از طرف خدا به سويت آمد آگاه شدى بگو بيائيد ما و شما و فرزندان و زنان خود با هم به نفرين به پردازيم تا دروغگو را به لعن و عذاب خدا گرفتار سازيم.
6) 6. الأمالی (للصدوق)، ص525؛ الإحتجاج، ج2، ص392؛ بحارالأنوار، ج10، ص350، ح10 (باب 19 از ابواب احتجاجات امیرالمؤمنین(علیه السلام) از کتاب الإحتجاج)؛ شواهد التنزیل، ج1، ص159، ح170.
كمالات و فضايل پيغمبر است؛ مگر آنچه به دليلى مستثنا شود، مانند نبوت و رسالت كه على(علیه السلام) در آن شركت ندارد.
پاكيزگى آن حضرت نيز از نجاست كفر، شرك و معصيت مورد گواهى خداوند در آيۀ تطهير(1)
الدر المنثور، ج5، ص198؛ تفسیر القمی، ج2، ص193؛ تفسیر العیاشی، ج1، ص250، ح169؛ البرهان في تفسیر القرآن، ج2، ص112، ح18 [2493].
است؛ و فضايل و مناقب آن بزرگوار مورد اتفاق علماى عامه هم هست.(2)
نقل كرده كه در آن روايات به خلافت اميرالمؤمنين، علىابنابىطالب(علیهما السلام)، تصريح شده است.
براى نمونه، دربارۀ اين (آيۀ 55 سورۀ مائده) كه خداوند فرموده است: «ولى (صاحب اختيار) شما خدا و رسول خداست و كسانى كه در حال ركوع زكات (صدقه) دهند»؛ تمام مفسران عامه و خاصه گفتهاند: اين آيۀ شريفه در شأن علىبنابىطالب(علیهما السلام) نازل شده، آن وقتى كه در حال ركوع انگشتر خود را به سائل داد. تفسیر القمی، ج1، ص170؛ تفسیر العیاشی، ج1، ص327، ح137؛ شواهد التنزیل، ج1، ص209، ح216؛ تفسیر القرآن العظیم، ج3، ص126.
فخر رازى نيز، كه از مفسران و علماى عامه است، در تفسيرش اثبات كرده كه «وليّ» در اين آيه به معنى متصرف در امور و صاحب اختيار است و قول كسانى را كه «وليّ» را به معنى دوست گرفتهاند رد كرده است. مفاتیح الغیب (التفسیر الکبیر)، ج12، ص386.
در كتاب الغدير، ج3، ص304_ 306، نيز رواياتى از كتابهاى علماى عامه از پيغمبر(صلی الله علیه و اله) نقل گرديده كه فرموده است: «على بعد از من ولى هر مؤمنى است».
اين جانب هم تفصيل مدارك را با ذكر فضايل و مناقب آن بزرگواران در كتاب اركان دين، ص53 _ 46 و كتاب ابواب رحمت، ص78 _ 30 ذكر كردهام. (مؤلف)
اميرالمؤمنين(علیه السلام) خود، فرداى شب قدرِ نخستين سال بعد از وفات پيغمبر(صلی الله علیه و اله)، به مردم فرمود:ملائكه و روح تمام وقايع سال آينده را از جانب خداوند بر من عرضه داشتند و تمام آن را مىدانم؛ هرچه خواهيد،از من سؤال كنيد.(3)
بعد از اميرالمؤمنين نيز يازده نفر از فرزندان معصوم آن حضرت(علیهم السلام) (كه امامان بر
1) . خداوند در آن آيه (الأحزاب (33)، آیۀ 33) مىفرمايد: «إِنَّما يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً»، اين است و غير اين نيست كه خداوند اراده فرموده رجس و پليدى را از شما اهل بيت برطرف فرمايد و شما را پاك و پاكيزه گرداند؛ و مراد به اهل بيت(علیهم السلام) در اين آيه، به اتفاق مفسران عامه و خاصه، پيغمبر و على و فاطمه و حسن و حسيناند، (مؤلف). أحکام القرآن (ابنعربی)، ج3، ص1538؛ تفسیر القرآن العظیم (ابنکثیر)، ج6، ص365؛
2) . علامۀ امينى در كتاب الغدير، ج7، ص237_ 239 و ج10، ص389_ 392، روايات بسيارى از كتابهاى علماى عامه از پيغمبر(صلی الله علیه و اله)
3) . ر.ک: بصائر الدرجات، ص223، ح12 (باب سوم از جزء پنجم)؛ بحارالأنوار، ج94، ص20، ح44 (باب 53 از ابواب صوم شهر رمضان از کتاب الصوم).
حق باشند) مىفرمودند كه، ملائكه و روح در شبهاى قدر بر ما نازل مىشوند و تمام مقدرات و وقايع سال را بر ما عرضه مىدارند و ما تمام آن را مىدانيم.
نيز، از اين جهت است كه ايشان توصيه مىكردند:
اى گروه شيعه! بامخالفان به سورۀ قدر و دُخان مباحثه و حقانيت مذهب خود را اثبات كنيد. قسم به خدا، اين دو سوره بعد از پيغمبر حجت خداوند بر خلق است؛ براى آنكه به بهترين و مهمترين امر دين ارشاد مىكند و نهايت علم و كمال ما را مىرساند، چون كه شب قدر را اثبات مىكند كه آن مخصوص ماست و ملائكه و روح بر ما نازل مىشوند و سلام مىكنند.(1)
پس، چون شب قدر در هر سال استمرار دارد، بايد هميشه از جانب خدا حجتى بر روى زمين باشد كه ملائكه و روح بر او نازل شوند؛(2)و در فصل دهم روايتى در اين خصوص خواهد آمد.
البته، در هر زمان _ چنانكه امام باقر(علیه السلام) فرموده است _ هرچه ازجانب پروردگار به امام افاضه شود، اول به پيغمبر و امام سابق افاضه مىشود و سپس به امام متأخر.(3)
چنانكه، در كافى، باب آنكه «علم امامان زياد مىشود»،از امام صادق(علیه السلام) نيز نقل شده كه فرمود:
چيزى از جانب خدا افاضه نمىشود مگر آنكه اول به پيغمبر عنايت مىگردد، بعد به اميرالمؤمنين(علیه السلام) و سپس به امامان، يكى بعد از ديگرى؛ براى آنكه امام متأخر از سابق اعلم نشود.(4)
1) . ر.ک: الکافی، ج1، ص249، ح6؛ بحارالأنوار، ج25، ص71، ح62 (باب سوم از ابواب خلقهم و طینتهم از کتاب الإمامة).
2) . الکافی، ج1، ص247، ح2؛ بحارالأنوار، ج42، ص158، ح27 (باب 142 از ابواب ما یتعلّق به و... از کتاب تاریخ امیرالمؤمنین(علیه السلام)).
3) . اين روايت را شيخ كلينى در الكافى، ج1، ص255، ص3، به سند صحيح، از زراره نقل كرده است؛ بحارالأنوار، ج17، ص136، ح16 (باب 27 از کتاب تاریخ نبینا(صلی الله علیه و اله)). (مؤلف)
4) . الکافی، ج1، ص255، ح4؛ بحارالأنوار، ج26، ص92، ح20 (باب سوم از ابواب علومهم(علیهم السلام) از کتاب الإمامة).
در كتاب شريف كافى، به سند صحيح نقل شده است:
ابوبصير خدمت امام صادق(علیه السلام) عرض كرد كه، فدايت شوم! شيعيان شما نقل مىكنند كه رسول اللّه(صلی الله علیه و اله) يک باب از علم به على(علیه السلام) تعليم فرموده كه هزار باب از آن باز شده است.
امام فرمود: اى ابومحمد!(1)
بدآنكه رسول اللّه(صلی الله علیه و اله) هزار باب علم به على(علیه السلام) تعليم فرمود كه از هر بابى هزار باب علم مفتوح مىشود.(2)
از آن ابواب، يك يا دو باب بيشتر به مردم نرسيده است. بصائر الدرجات، ص307، ح17 (باب 16 از جزء ششم)؛ بحارالأنوار، ج40، ص139، ح35 (باب 93 از ابواب کرائم خصاله... از کتاب تاریخ امیرالمؤمنین(علیه السلام)).
در روايات بسيارى هم فرمودند كه: «رسول اللّه(صلی الله علیه و اله) هزار حرف كه از هر حرفى هزار حرف كشف مىشود به على(علیه السلام) تعليم فرموده است». بصائر الدرجات، ص307_ 308 (باب 17 از جزء ششم).
خود ابوبصير از امام صادق(علیه السلام) نقل كرده كه فرمود: «تا به حال، دو حرف بيشتر ظاهر نشده است». بصائر الدرجات، ص307، ح1 (باب 17 از جزء ششم).
در روايات زيادى نيز فرمودهاند: «هزار كلمه كه از هر كلمه هزار كلمۀ ديگر منفتح گردد». بصائر الدرجات، ص309 _ 312 (باب 18 از جزء ششم).
مدارک اين روايات زياد است كه اين جانب آن را در مستدرك سفينة البحار، ج1، ص165 (ماده: الف) و ج2، ص256 (ماده: حرف)، ذكر كردهام؛ به آنجا مراجعه شود. (مؤلف)
ابوبصير گويد كه، عرض كردم: و اللّه، علم اين است. فرمود: علم است، لكن
1) . «ابو محمد» كنيۀ ابو بصير است. (مؤلف)
2) . اين مفاد در روايات بسيارى كه از حد تواتر بيشتر است نقل شده. از آن جمله، صدوق در آخر كتاب الخصال، ج2، ص642_ 652 متجاوز از سی روايت نقل كرده؛ و صفار نيز در كتاب شريف بصائر الدرجات، ص302_ 307 (باب 16 از جزء ششم) شانزده روايت به اسانيد صحيح و معتبر آورده است. او روايتى نقل كرده كه امام باقر(علیه السلام) فرموده:
مطلب فوق اين است.
پس فرمود: جامعه نزد ماست؛ و مردم نمىدانند جامعه چيست.ابوبصير عرض كرد: فدايت شوم! جامعه چيست؟ امام فرمود: كتاب جامعه صحيفهاى است كه درازاى آن هفتاد ذراع به ذراع رسولاللّه است، به خط اميرالمؤمنين نوشته شده و تمام احكام حلال و حرام و هر چه مردم به آن نيازمندند در آن موجود است. در ادامه، ابوبصير گويد كه عرض كردم: واللّه، علم اين است. امام فرمود: علم است، لكن از اين بالاتر نيز هست.
پس از ساعتى، حضرت فرمود: جَفْر نزد ماست؛ و مردم نمىدانند جفر چيست.
ابوبصير گويد كه، عرض كردم: جفر چيست؟ امام فرمود: ظرفى است كه علم انبيا و اوصيا و تمام دانشمندان بنى اسرائيل در آن موجود است.(1)
ابوبصير گويد كه، گفتم: علم اين است. امام فرمود: علم است، لكن مهمتر از اين، نيز هست.
پس فرمود: مصحف فاطمه(علیها السلام) نزد ماست و مردم نمىدانند مصحف فاطمه چيست.
ابوبصير عرض كرد: مصحف فاطمه چيست؟ حضرت فرمود: مصحف فاطمه سه برابر قرآن شماست.(2)
ابوبصير گفت: واللّه، علم اين است. امام فرمود: علم است؛ و نسبت به بالاتر علم نيست.
پس فرمود: علم آنچه شده و علم آنچه تا روز قيامت خواهد شد نزد ماست.
ابوبصير عرض كرد: فدايت شوم! واللّه، علم اين است. فرمود: علم است، لكن نسبت به مهمتر علم نيست.
1) . كلمه «جفر» را در مستدرك سفينة البحار، ج2، ص69 (ماده: جفر)، شرح دادهام. (مؤلف)
2) . از روايات كافى استفاده مىشود كه، چون پيغمبر(صلی الله علیه و اله) از دنيا رفت، خداوند براى تسليت حضرت زهرا(علیها السلام) ملكى فرستاد كه آنچه واقع خواهد شد و آنچه در فرزندانش واقع مىشود و اسامى پادشاهان روى زمين را كه سلطنت مىكنند براى آن حضرت بيان مىكرد؛ و تمام آن را اميرالمؤمنين(علیه السلام) نوشت كه نام آن كتاب «مصحف فاطمه» شد. الکافی، ج1، ص238 _ 242. (مؤلف)
ابو بصير گفت: فدايت شوم! پس علم چيست؟ امام(علیه السلام)فرمود: علم آن است كه در شب و روز زياد مىگردد و از جانب خداوند متعال به ما افاضه مىشود.(1)
دليل بر اين مطلب نيز آيۀ شريفۀ: «وَقُلْ رَبِّ زِدْنِي عِلْماً»؛ بگو كه، اى پروردگار! علم مرا زياد فرما (طه (20)، آیۀ 114)؛ و روايات بسيار دو باب از كتاب الكافى، ج1، ص253 _ 255؛ و بصائر الدرجات، ص130 _ 132 (باب هشتم از جزء سوم) هفت روایت؛ و ص 324_ 326 (باب هفتم از جزء هفتم) هفت روایت؛ و ص392 _ 396 (باب نهم و دهم از جزء هشتم) 19 روایت؛ و ص464 _ 466 (باب 20 از جزء نهم) نُه روایت، است. (مؤلف)
1) . اين روايت را صفار در كتاب بصائر الدرجات، ص151_ 152، ح3 (باب 14 از جزء سوم) به سند صحيح از ابو بصير نقل كرده؛ و در بحارالأنوار، ج26، ص38، ح70 (باب اول از ابواب علومهم(علیهم السلام) از کتاب الإمامة) نيز آمده؛ و از اين روايت شريف استفاده مىشود كه پيوسته علم امامان(علیهم السلام) در تزايد است.
بدانكه معنى غيب آن است كه از حواس بشر غايب باشد؛ و ذات مقدس پروردگار، به ذات پاك خود، عالم به غيبهاست. كسى غيب را نمىداند مگر آن كس كه ذات پروردگار به او تعليم فرمايد، چنانكه در قرآن مىفرمايد:
«عَالِمُ الْغَيْبِ فَلَا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِهِ أحَداً * إِلَّا مَنِ ارْتَضَى مِنْ رَسُولٍ»؛(1)
ذات پروردگار داناى غيب است و احدى را بر غيب خود آگاه نمىكند، مگر كسى كه او را براى اين مقام بپسندد؛ پس او را به غيب آگاه مىفرمايد.
در نزد تمام افراد مسلمين واضح است كه پيغمبر ما، محمد مصطفى(صلی الله علیه و اله)، پسنديدۀ خداوند براى اين مقام هست. پس، به مقتضاى اين آيۀ شريفه، خداوند رسول اللّه(صلی الله علیه و اله) را بر غيب خود آگاه ساخته و او غيب را مىداند.
هزاران اخبار غيبى پيغمبر نيز، كه علماى مسلمان در كتابهاى خود نوشته و نقل كردهاند، شاهد حقى است بر آنچه قرآن دليل آن است؛ و آن هم اينكه خداوند پيغمبر خود را به علم غيب آگاه فرموده است.
دليل ديگر بر اين مطلب آنكه خداوند مىفرمايد:
«وَمَا كَانَ اللّهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ وَلكِنَّ اللّهَ يَجْتَبِي مِنْ رُسُلِهِ مَنْ يَشاءُ»؛(2)
خداوند شما را بر غيب آگاه نسازد، لكن از جملۀ رسولان خود كسى را [براى اين مقام] انتخاب فرمايد.
و آشكار است كه پيغمبر ما منتخب و برگزيدۀ پروردگار و افضل تمام پيغمبران است. ثقۀ جليلالقدر، علىبنابراهيم قمى، در تفسير آيۀ شريفۀ اول فرموده است:
مراد به «مَنِ ارْتَضَى مِنْ رَسُولٍ» على مرتضى است كه ازرسول است.(1)
چنانكه علماى عامه و خاصه از پيغمبر(صلی الله علیه و اله) نقل كردهاند كه فرمود:
على از من است و من از علىام.
اين روايت را، از علماى عامه، بخارى و احمدبنحنبل و ديگران، نقل كردهاند.(2)كه اسامى آنان با مدارك آن در بحار موجود است.(3)
به عبارت ديگر، اين حديث مورد اتفاق علماى عامه است، چنانكه امام هفتم(علیه السلام) نيز به هارون الرشيد فرموده؛ و صدوق آن را در عيون (باب هفتم) نقل كرده است.(4)
قطب راوندى، در كتاب شريف خرائج (باب معجزات) از امام هشتم حضرت رضا(علیه السلام) در حديث شريف مفصلى، در وصف مسافرت حضرت بهسوى بصره و شرح معجزات ايشان در آنجا، نقل كرده است:
مردى خدمت حضرت عرض كرد كه، براى ما نقل شده است شما تمام آنچه خداوند بر پيغمبرش نازل فرموده مىدانى و همۀ لغتهاى اهل دنيا را مىشناسى.
حضرت رضا(علیه السلام) فرمود: چنين است؛ راست گفتهاند. هرچه خواهيد، سؤال كنيد. رفتند و اشخاصى كه اهل هند و فارس و روم و ترك بودند آوردند. پس هر يك، به زبان خود، مسائلى طرح كردند. امام هر يك را به لغت خودش جواب داد. متحير و متعجب شدند و به فضل و كمال آن حضرت اقرار كردند.
1) . تفسیر القمی، ج2، ص390؛ بحارالأنوار، ج64، ص281 (باب14 از ابواب الإیمان والإسلام و... از کتاب الإیمان والکفر).
2) . مسند احمد حنبل، ج5، ص118، ح21836 (حدیث أسامةبنزید)؛ مناقب ابنمغازلی، ص205_ 211؛ صحیح البخاری، ج2، ص171، ح2699 (باب کیف یکتب... از کتاب الصلح) و ص425 (باب مناقب علیبنابیطالب از کتاب فضائل الصحابة)؛ السنن الکبری، ج5، ص127، ح8455 و 8456 و ص168، ح8578 و ص169، ح8579.
3) . بحارالأنوار، ج 38، ص296 و ص325 و ص 328 (باب 67 از ابواب فضائله و مناقبه(علیه السلام)و... از کتاب تاریخ امیرالمؤمنین(علیه السلام)).
4) . عیون اخبار الرضا(علیه السلام)، ج1، ص85، ح9.
پس امام(علیه السلام) به آن مرد فرمود: اگر به تو خبر دهم كه در چند روز آينده مبتلا به ريختن خون يكى از ارحام خود خواهى شد، آيا تصديق خواهى كرد؟ عرض كرد: تصديق نمىكنم؛ براى آنكه غيب را كسى غير از خداوند نداند.
امام(علیه السلام) فرمود: آيا نمىدانى كه خداوند فرمود: «عَالِمُ الْغَيْبِفَلَا يُظْهِرُ عَلَى غَيْبِهِ أَحَداً * إِلَّا مَنِ ارْتَضَى مِنْ رَسُولٍ»،(1)
پس، رسول اللّه براى اين مقام نزد خدا پسنديده است و ما نيز وارثان همين پيغمبريم كه خداوند او را بر آنچه از غيب خود خواسته آگاه فرموده.
پس ما آنچه شده و آنچه تا روز قيامت خواهد شد مىدانيم؛ و آن موضوع ابتلا كه گفتم، تا پنج روز ديگر، واقع خواهد شد... . ديگر آنكه تا چند روز ديگر نابينا مىشوى... ، قسم دروغ خواهى خورد و پيس مىگردى. راوى گويد: به خدا قسم، تمام آنچه ايشان فرموده بود واقع شد.(2)
در اينباره، شيخ طبرسى نيز، در كتاب احتجاج، حديث احتجاج اميرالمؤمنين(علیه السلام) را با شخصى كه خيال كرده بود در قرآن تناقض هست نقل كرده، تا آنجا كه مىگويد حضرت فرمود:
خداوند اوليا و اُمنايى دارد كه آنان را به خلق خود معرفى فرموده و اطاعتشان را مثل اطاعت خودش واجب كرده است... .
آنان كسانىاند كه خداوند به روح القدس تأييدشان فرموده و اقتدار آنان را بر علم غيب به خلق در كلام شريفش معرفى كرده، آنجا كه فرموده است: «عَالِمُ الْغَيْبِ فَلَا يُظْهِرُ عَلَى غَيْبِهِ أَحَداً * إِلَّا مَنِ ارْتَضَى مِنْ رَسُولٍ». سائل عرض كرد: اينان كياناند؟ فرمود: اينان رسول اللّه و برگزيدگان خداوندند كه جانشين پيغمبرند؛ كسانى كه خداوند آنان را در وجوب اطاعت قرين خود و پيغمبر
1) . الجن (72)، آیات 26_ 27: خدا داناى به غيب است و احدى را به غيب آگاه نكند * مگر كسى كه از جملۀ رسولان خود براى اين مقام بپسندد؟. (مؤلف)
2) . روایت مفصل است و تمام آن در بحارالأنوار، ج49، ص73_ 81، ح1 (باب چهارم از ابواب تاریخ الإمام المرتجی(علیه السلام)... از کتاب تاریخ علیبنموسیالرضا(علیهما السلام)) به نقل از الخرائج و الجرائح، ج1، ص343_ 344، ح6 آوردهاند. (مؤلف)
قرار داده است. آناناند صاحبان امر كه در قرآن فرموده: «أَطِيعُوا اللّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمرِ مِنْكُم»(1)و فرموده: «وَلَوْ رَدُّوهُ إِلَى الرَّسُولِ وَإِلَى أُولِي الْأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذِينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ»(2)سائل عرض كرد: اين امر چيست [كه صاحبان آن اين امتياز را دارند]؟ اميرالمؤمنين(علیه السلام) فرمود: امرى است كه ملائكه براى آن در شب قدر بر آنان نازلشوند؛ شب قدرى كه تمام اُمور، بر وفق حكمت، مقدر مىشود؛ خلق، روزى، اجل، حيات، موت، علم غيب آسمانها و زمينها، معجزات و... .(3)
همچنین، سيد ابن طاووس نقل كرده است:
چون هشامبنعبدالملكبنمروان امام باقر و امام صادق(علیهما السلام) را در شام احضار كرد، خود و معاشرانش مشغول تيراندازى بودند. وى امام باقر را امر كرد كه تيراندازى كند. نُه چوبۀ تير به حضرت دادند. حضرت گرفت و يك تير به نشانه انداخت؛ در وسط نشانه قرار گرفت. تير دوم در وسط تير اول نشست و آن را شكافت. تير سوم نيز دومى را شكافت و هم چنين تا آنكه تير نهم در وسط هشتمى قرار گرفت و آن را شكافت. همه متحير و متعجب شدند.
هشام نيز پشيمان شد و گفت: مثل اين تيراندازى نديدم. آيا فرزندت جعفر هم مىتواند به اين كيفيت تيراندازى كند؟ حضرت باقر فرمود: ما كمال را از پيغمبر به ارث مىبريم... _ و سخن را ادامه داد تا آنكه فرمود: _ خداوند پيغمبر خود را امر فرمود كه علىبنابىطالب را مخصوص به علوم و كمالات خود قرار دهد؛ و [آيۀ] قرآنى هم براى اثبات اين موضوع در كلام مجيدش نازل فرموده چنين گفت: «وَتَعِيَها أُذُنٌ واعِيَةٌ».(4)
(مؤلف)
پس رسول اللّه به اصحاب فرمود: از پروردگار خواستم كه آن را گوش علىبنابىطالب قرار دهد. براى خاطر اين بود1) . النساء (4)، آیۀ 59:خدا و رسول و صاحبان امر از خودتان را اطاعت كنيد. (مؤلف)
2) . النساء (4)، آیۀ 83: [در هرچه اختلاف دارند] اگر به رسول و صاحبان امر مراجعه كنند، مشكل آنان رفع شود. (مؤلف)
3) . الإحتجاج، ج1، ص252؛ بحارالأنوار، ج90، ص118، ح1 (باب 129 از ابواب فضائل سور القرآن از کتاب القرآن).
4) . الحاقه (69)، آیۀ12: آن (علوم) را گوشِ نگهدارِ ضبط كننده ضبط و حفظ مىكند.
كه علىبنابىطالب در كوفه اظهار كرد: رسول اللّه(صلی الله علیه و اله) هزار باب علم به من آموخت كه از هر بابى هزار باب ديگر باز مىشود.
پس رسول اللّه او را به اسرار پنهانى خود مخصوص كرد، چنانكه خداوند پيغمبر خود را مخصوص فرمود؛ و آنها نيز به ما رسيده، نه به ديگران.هشام گفت: علىبنابىطالب ادعا مىكرد كه عالم به غيب است، در حالى كه خدا كسى را به غيب خود آگاه نفرموده. پس براى چه وى برخوردارى از علم غيب را ادعا مىكرد؟
امام باقر(علیه السلام) فرمود: خداوند _ تبارك و تعالى _ بر پيغمبر خود كتابى نازل فرموده كه آنچه شده و آنچه تا روز قيامت خواهد شد در آن بيان فرموده، چنانكه در كلام مجيدش فرموده است: «وَنَزَّلنَا عَلَیکَ الکِتَابَ تِبیَانَاً لِکُلِّ شَيءٍ».(1)
نيز، فرموده است: «وَکُلِّ شَيءٍ أحصَینَاهُ فِي إِمَامٍ مُبِینٍ».(2)
و همچنين: «مَا فرَّطنَا فِي الکِتَابِ مِن شَيءٍ».(3)
... از سويى، خداوند به پيغمبر خود وحى فرستاد كه چيزى از اسرار و علوم غيب را باقى نگذارد مگر آنكه به علىبنابىطالب تعليم فرمايد _ تا آنكه فرمود: _ تمام علم قرآن و كمال تأويل آن نزد هيچ كس نبوده مگر نزد علىبنابىطالب(علیهما السلام)... .(4)
ص233، ح26 [162].
تمام اين حديث در بحار نقل گرديده؛(5)و گفتنى است كه در اين روايت، امام به منظور اثبات علم غيب براى اميرالمؤمنين(علیه السلام) نزد هشام به سه آيۀ شريفه استدلال فرموده كه شرح هر سه پيشتر گذشت.
1) . النحل (16)، آیۀ 89: ما براى بيان هر چيزى بر تو كتابى نازل كرديم. (مؤلف)
2) . يس(36)، آیۀ 12: همه چيز را در امام مبين ضبط و احصا كرديم. (مؤلف)
3) . الأنعام (6)، آیۀ 38: چيزى را در كتاب فروگذار نكرديم. (مؤلف)
4) .[4] الأمان من أخطار الأسفار و الأزمان، ص69_66؛ دلائل الإمامة،
5) . بحارالأنوار، ج46، ص306،ح1 (باب هفتم از ابواب تاریخ ابیجعفر(علیه السلام) از کتاب علیبنالحسین(علیهما السلام) و...) و ج69، ص181_ 189، ح10 (باب 104 از ابواب الکفر و... از کتاب الإیمان و الکفر).
امام هادى(علیه السلام) نيز در زيارت جامعۀ كبيره، در وصف ائمۀ هدی(علیهم السلام)، فرموده است:
وَارْتَضاكُمْ لِغَيْبِهِ وَاخْتارَكُمْ لِسِرِّهِ وَاجْتَباكُمْ بِقُدْرَتِهِ.(1)
علامۀ مجلسى نيز در بحار، ج99، ص127، ح4 (باب هشتم از ابواب زیارت ائمّة(علیهم السلام) از کتاب المزار) بعد از نقل اين زيارت و شرح آن، فرموده است: «اين زيارت صحيحترين زيارات است از جهت سند، اعم آنهاست از حيث مورد (يعنى، براى تمام دوازده امام خوانده مىشود)، فصيحتر است از جهت لفظ و عالىتر و رسانندهتر است به درجات معرفت از جهت معنى و متن».
حقير نيز گويد كه، سند زيارت_ چنان كه گفته آمد_ عالى و صحيح، متن زيارت دليل قطعى بر صدور آن از معصوم و تمام كلمات آن با روايات صحيح مطابق است. (مؤلف)
يعنى، اى آل محمد! خداوند شما را براى غيب خود پسنديده (كه شايد اشاره به آيۀ شريفۀ «فَلَا يُظْهِرُ عَلَى غَيْبِهِ أَحَداً * إِلَّا مَنِ ارْتَضَى مِنْ رَسُولٍ» باشد)، براى تحمل اسرار خود اختيار فرموده و به قدرت كاملۀ خود برگزيده است (كه شايد اين نيز اشاره به آيۀ شريفۀ: «وَلكِنَّ اللّهَ يَجْتَبِي مِنْ رُسُلِهِ مَنْ يَشَاءُ»(2)باشد).نكتۀ شايان توجه اينكه، در جملۀ آخر، امام(علیه السلام) با كلمۀ «بِقُدْرَتِهِ» از دوستان و شيعيان رفع استبعاد فرموده است.
پس بايد گفت كه چون خداوند بر هر چيزى تواناست، قدرت دارد كه علم غيب را به امام(علیه السلام) لطف فرمايد؛ و خود اِخبار فرموده كه، ما علم همه چيز را در وجود امام ضبط كرديم و ائمۀ هدی(علیهم السلام) پسنديدۀ ما براى مقام علم غيباند.
نيز، در كتاب كافى، باب «ذكر امورى كه اثبات امامت مىكند»، از ابوبصير از ابوالحسن (موسىبنجعفر(علیهما السلام)) نقل گرديده است كه در بيان علامات امام فرمود:
امام از آينده خبر مىدهد و به هر زبان و لغتى مىتواند تكلم كند... .(3)
همچنین، در كافى، باب «تصريح و نص خدا و رسول(صلی الله علیه و اله) بر امامان بر حق»، از امام باقر(علیه السلام) نقل گرديده است كه در ضمن حديث ولايت فرمود:
1) . اين زيارت را صدوق در كتاب شريف من لا يحضره الفقيه، ج2، ص611، ح3213؛ و عيون اخبار الرضا(علیه السلام)، ج2، ص274، ح؛1و شيخ طوسى در تهذيب الأحکام، ج6، ص97، ح1 [177] نقل كردهاند.
2) . آل عمران (3)، آیۀ 179: خداوند بر میگزیند از رسلش هر که را بخواهد.
3) . الکافی، ج1، ص285، ح7؛ قرب الإسناد، ص339، ح1244؛ معانی الأخبار، ص102، ح3 (به نقل از امام باقر(علیه السلام)). (مؤلف)
واللّه، علی(علیه السلام) امين خدا بر خلق و غيب پروردگار و دين پسنديدۀ حق بود. چون زمان وفات رسول الله رسيد، اميرالمؤمنين را خواست. فرمود: يا على! من مىخواهم آنچه خداوند از غيب و علم و دين به من سپرده است، به تو بسپارم. پس امام باقر(علیه السلام) فرمود: واللّه، هيچ فردى را شريك او قرار نداد.
سپس، چون زمان وفات اميرالمؤمنين(علیه السلام) رسيد، فرزندان خود را جمع كرد و فرمود: ... شما بايد مطيع و فرمانبردار حسن و حسين شويد؛ و بدانيد آنچه پيغمبر از غيب و علم و دين به من سپرده من به اين دو فرزندم، حسن و حسين(علیهما السلام)، مىسپارم. پس خداوند آنچه براى اميرالمؤمنين، از جانب پيغمبر، قرار داده بود براى آن دو، ازجانب اميرالمؤمنين، قرار داد... .(1)
در اين باب، كلينى به سند صحيح از ابوحمزۀ ثمالى از امام باقر(علیه السلام) نقل كرده است كه فرمود:
چون زمان انتقال پيغمبر به عالم آخرت رسيد، خداوند به او وحى فرستاد: اى محمد! وظيفۀ خود را انجام دادى و ايام بقاى تو در دنيا تمام شد. پس علمى كه نزد توست، ايمان، اسم اعظم، ميراث علم و آثار نبوت و رسالت را نزد علىبن ابىطالب قرار ده كه من هرگز اينها را از فرزندان تو (يعنى، معصومين(علیهم السلام)) قطع نخواهم كرد... .(2)
نيز، در كافى، در همين باب، روايتى از عبدالحميد از امام صادق(علیه السلام) نقل گرديده كه مضمون بخشى از آن چنين است:
جمعى كه مستحفظين در قرآن معرفى شدهاند، كسانىاند كه مستحفظِ اسم بزرگاند. آن اسم بزرگ كتابى است كه به وسيلۀ آن همه چيز را مىدانند و با جمعى از مرسلين بوده، چنانكه خداوند فرموده است: «وَلَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَيِّناتِ وَأَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَالْمِيزانَ»،(3)
و اين «كتاب» همان اسم اكبر است... .
در ادامه، امام(علیه السلام) فرموده:
جبرئيل نازل شد و عرض كرد: اى محمد! انجام وظيفه كردى و ايام زندگانى دنياى تو تمام شد. پس اسم اكبر، ميراث علم و آثار علم نبوت را نزد علىبن ابىطالب قرار ده. پس پيغمبر چنين كرد و هزار كلمه و هزار باب به او تعليم فرمود كه از هر كلمه و هر بابى هزار كلمه و هزار باب مفتوح شود.(1)
باز، در كافى، باب «تمايزات امام بر حق از امام باطل»، نقل گرديده است كه، حبابۀ والبيه از اميرالمؤمنين(علیه السلام) سؤال كرد: دليل امامت چيست؟ آن حضرت فرمود:
آن سنگريزه را بياور. پس آن را به حضرت تقديم كرد. امام انگشتر خود را به آن سنگريزه زد و اثر آن ظاهر شد.
سپس فرمود: هركس كه ادعاى امامت كند و مانند منانگشتر خود را به اين سنگ زده اثر آن ظاهر شود، امام بر حق است؛ و بدانكه امام هرچه بخواهد، بر او مخفى نباشد.
حبابه گويد: بعد از وفات اميرالمؤمنين(علیه السلام)، خدمت حضرت مجتبى(علیه السلام) و بعد هم خدمت سيدالشهداء(علیه السلام) رسيدم؛ هر يك انگشتر خود را بر آن سنگريزه زدند و اثر آن ظاهر شد.
آنگاه، وى در حالى به خدمت امام سجاد(علیه السلام) رسيد كه سن او به 113 سال رسيده بود. پس به اشارۀ دست مبارك امام به سن جوانى برگشت. آن حضرت نيز سنگ را خواست و انگشتر خود را به آن زد؛ اثرش ظاهر شد.
پس وى خدمت امام باقر، صادق، كاظم و رضا(علیهم السلام) نيز رسيد. هر يك بعد از ديگرى انگشتر خود را به آن سنگ زدند و مانند اجدادشان اثرش ظاهر گشت.
حبابه در زمان حضرت رضا(علیه السلام) از دنيا رفت(2)
[و آن حضرت پيراهن خود را
1) . اين روايات در كتاب شريف بصائر الدرجات، ص470_ 468(باب 22 از جزء نهم) و ص295_ 296 (باب 12: باب اين كه علم پيغمبر(صلی الله علیه و اله) به امامان رسيده از جزء ششم) چهار روايت؛ و ص326 _ 328 (باب هشتم از جزء هفتم) هم روايات ديگرى براى اين موضوع نقل شده است. (مؤلف)
2) . الکافی، ج1، ص346_ 347، ح3؛ این روایت را صدوق در کتاب کمال الدین، ج2، ص536 _ 537، ح1؛ و علامۀ مجلسی در بحارالأنوار، ج25، ص176 _ 177، ح1 (باب پنجم از ابواب علامات الإمام(علیه السلام) از کتاب الإمامة) و ج46، ص27، ح13 نقل فرموده اند. (مؤلف)
براى كفن او داد].(1)
همچنین، در كافى، باب «نكتههايى در ولايت»، به سند صحيح از ابو عبيدۀ حذاء از امام باقر(علیه السلام) نقل گرديده است كه، در تفسير آيۀ شريفۀ: «وَرَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْءٍ»،(2)ايشان فرموده:
مراد علم امام است؛ و چون علم امام از علم پروردگار است، همه چيز را فرا گرفته و بر آن احاطه دارد... .(3)
نيز، در كافى، باب «ميلاد حضرت عسكرى(علیه السلام)»، از نصير خادم نقل شده است:
چند مرتبه ديدم كه امام حسن عسكرى(علیه السلام) با غلام ترك به لغت تركى و با غلام رومى به لغت رومى (با هر يك به لغت خودش) تكلم مىفرمايد. من، با تعجب، پيش خود فكر كردم كه امام در مدينه متولد شده و جايى نرفته؛ چگونه اين لغات را مىداند.
ناگهان، امام به من روى كرد و فرمود:خداوند، در همه چيز، امام را ممتاز قرار داده و او را به تمام لغات و نسبهاى مردم و اجلها و حوادث روزگار دانا فرموده؛ و اگر اين طور نباشد، بين حجت خدا و سايرين فرق نخواهد بود.(4)
ثقۀ جليل، عياشى، در تفسير خود در سورۀ حِجر، از ابو بصير از امام صادق(علیه السلام) نقل كرده كه:
امام از جانب خدا سخن مىگويد؛ و هرچه بخواهد، بر او مخفى نباشد.(5)
1) . الغیبة (للطوسی)، ص75 _ 76؛ اثبات الهداة، ج4، ص356، ح122.
2) . الاعراف (7)، آیۀ 156: و رحمت من همه چيز را دربرمىگيرد.
3) . الکافی، ج1، ص429، ح83؛ بحارالأنوار، ج24، ص353، ح73 (باب 67 از ابواب الآیات النازلة فیهم از کتاب الإمامة).
4) . الکافی، ج1، ص509، ح11؛ الإرشاد، ج2، ص330؛ بحارالأنوار، ج50، ص268، ح28 (باب سوم از ابواب تاریخ الإمام العسکری(علیه السلام) از کتاب تاریخ علیبنموسی الرضا(علیهما السلام)).
5) . تفسیر العیاشی، ج2، ص248، ح31؛ بحارالأنوار، ج24، ص126، ح5 (باب 42 از ابواب الآیات النازلة فیهم از کتاب الإمامة).
ابنقولوَيْه قمى نيز در آخر كتاب كامل الزياره نقل كرده است كه، عبداللّهبنبكر(1)
در خدمت امام صادق(علیه السلام) بين راه مكه بود كه امام به وى فرمود:
آنچه مردم نمىبينند ما مى بينيم و آنچه مردم نمىشنوند مىشنويم. ملائكه بر ما نازل مىشوند و اخبار آينده را براى ما نقل مىكنند، از هر جاى زمين هرچه بخواهيم براى ما مىآورند و تمام اخبار زمين را و آنچه در زمين حادث مىشود بر ما عرضه مىدارند... .
عبداللّه گويد، عرض كردم: فدايت شوم! آيا ما بين مشرق و مغرب را امام مىبيند؟ امام فرمود: چگونه مىشود كه وى حجت خدا بر ما بين مشرق و مغرب باشد و آنان را نبيند و بر [تغيير احوال] آنها قدرت نداشته باشد؟ و چگونه مىشود كه وى از جانب خدا شاهد خلق باشد و آنان را نبيند... ؟(2)
در چند روايت نيز آمده است كه اميرالمؤمنين، سيدالشهداء، امام سجاد، امام باقر و امام صادق(علیهم السلام) مىفرمودند:
اگر آيۀ شريفۀ: «يَمْحُو اللّهُ ما يَشاءُ وَيُثْبِتُ»(3)نبود، ما به شما خبرمىداديم كه تا روز قيامت چه خواهد شد.(4)
يعنى، ما به تمام آنچه مقدر شده علم داريم، لكن چون خدا مقدرات غير حتمى را تغيير مىدهد و آنچه بخواهد محو و اثبات مىفرمايد، ما نمىتوانيم خبر دهيم.
در كتاب كافى، باب «بداء»، از امام صادق(علیه السلام) نقل گرديده است كه فرمود:
خداوند به پيغمبر خود خبر داده كه از اول دنيا چه واقع شده و تا آخر دنيا چه
1) . نسخه بدل: بكير. (مؤلف)
2) . کامل الزیارات، ص327_ 328، ح2؛ بحارالأنوار، ج25، ص372، ح24 (باب 13 از ابواب علامات الإمام از کتاب الإمامة).
3) . الرعد (13)، آیۀ 39: خدا هر چه را بخواهد محو يا اثبات مىكند.
4) . این روایات را علامۀ مجلسی در بحارالأنوار، ج4، ص97، ح4 (باب سوم از ابواب الصفات از کتاب التوحید)؛ و قرب الإسناد، ص353، ح1266، (از امام هشتم(علیه السلام))؛ و نیز شیخ طوسی در الغیبة، ص430 (به سند صحیح از آن حضرت)؛ و طبرسی در الإحتجاج، ج1، ص258؛ و صدوق در الأمالی، ص342، ح1؛ و التوحید، ج1، ص305، ح1 (از امیرالمؤمنین(علیه السلام))؛ و عیاشی در تفسیرش، ج2، ص215، ح59 (هم از زراره از امام باقر(علیه السلام))، نقل فرمودهاند. (مؤلف)
خواهد شد؛ و قضاياى حتمى آن را نيز به او خبر داده است.(1)
ثقۀ جليل، كَشى، در رجال خود نقل كرده است:
سليمانبنخالد خدمت حضرت باقر(علیه السلام) عرض كرد كه، آيا امام قضايايى را كه در روز واقع مىشود مىداند؟ امام فرمود: قسم به آنكه محمد را به نبوت فرستاد و او را براى رسالت برگزيد، آنچه در روز و ماه و سال واقع خواهد شد، امام مىداند. آيا نمىدانى كه روح در شب قدر بر او نازل مىشود؟ پس آنچه تا سال آينده واقع خواهد شد و آنچه در شب و روز حادث خواهد شد، وى مىداند؛ ... و در اين ساعت دو نفر دزد خواهند آمد!
راوى گويد: ساعتى نگذشت كه دو نفر از راه رسيدند. حضرت به غلامان فرمود: اين دو نفر را بگيريد و بياوريد. آنگاه، به آن دو فرمود: شما دزدى كرديد. انكار كردند و قسم خوردند. امام فرمود: اگر مال دزدى را نياوريد، من كسانى را مىفرستم كه مال سرقتى را از آنجايى كه شما پنهان كردهايد بياورند. باز انكار كردند. امام فرمود: آن دو نفر دزد را ببندند كه فرار نكنند.
سپس، سليمان را با نشانى كامل فرستاد؛ مال دزدى را، با زنبيل پوستى ديگرى (مانند صندوق) كه در آن نيز مال دزدى بود، آوردند... .امام به سليمان فرمود: فردا، وارد مدينه مىشويم و تو عجايبى خواهى ديد. چون وارد مدينه شدند، ديدند كه حاكم مدينه اشخاصى را به اتهام دزدى گرفته است. امام كسى را فرستاد كه اينان دزد نيستند و دزدهاى اين مال نزد من هستند... . پس دزدها را آوردند و دست آن دو را قطع كردند... .
آنگاه، امام به حاكم فرمود: تا چند روز ديگر، كسى خواهد آمد كه مال او را به سرقت بردهاند؛ او را بهسوى من راهنمايى كن. چنان شد و آن مال را به صاحبش برگردانيدند.(2)
راوندى، در كتاب خرائج، نقل كرده كه موسىبنجعفر(علیهما السلام) با غلامان حبشى و خراسانى و چينى به لغت خودشان تكلم مىفرمود و چون تعجب مىكردند، مىفرمود:
امر ما عجيبتر است؛ امام نطق هر صاحب روحى (انسان يا حيوان) را مىداند؛ و چيزى بر امام مخفى نيست.(1)
صدوق در كتاب عيون به سند صحيح از عبداللّهبنمحمد هاشمى نقل كرده است كه گفت:
يك روز، نزد مأمون رفتم. مرا نزديك خود نشاند و ديگران را بيرون كرد. بعد از صرف غذا، خودش و مرا خوشبو و معطر كرد... و كسى را خواست كه در مصيبت حضرت رضا(علیه السلام) مرثيه بخواند... چون مرثيه خواندند، گريه كرد و گفت: (بنىهاشم) مرا ملامت مىكنند كه علىبنموسىالرضا(علیهما السلام) را ولىعهد خود قرار دادم. مىخواهم حديثى براى تو بگويم كه تعجب كنى. يك روز، نزد حضرت آمدم و گفتم: فدايت شوم! پدرانت، موسىبنجعفر و جعفربنمحمد و محمدبنعلى و علىبنالحسين(علیهم السلام)، آنچه شده و آنچه تا روز قيامت خواهد شد مىدانستند. تو نيز وصى و وارث آنانى و علم آنان نزد توست. من حاجتى از تو مىخواهم.
حضرت رضا(علیه السلام) فرمود: بگو. من گفتم: كنيزى دارم كه موردعلاقۀ من است و چند مرتبه حامله شده و فرزند خود را سقط كرده است. (دستورى دهيد كه به سلامت باشد و سقط نكند). فرمود: نترس؛ سالم مىماند و [اين بار، فرزندش را] سقط نخواهد كرد. پسرى از او متولد خواهد شد كه شبيهترين مردم به مادرش باشد. انگشت زايد كوچكى در دست راست و زايدۀ ديگرى در پاى چپ دارد كه هيچيك آويزان نباشد. مأمون گفت:... قضيه به همان كيفيتى كه فرمود واقع شد.(2)
1) . الخرائج والجرائح، ج1، ص313، ح6؛ بحارالأنوار، ج48، ص70، ح94 (باب چهارم از ابواب تاریخ موسیبنجعفر(علیهما السلام) از کتاب تاریخ علیبنالحسین(علیهما السلام) و...).
2) . عیون اخبار الرضا(علیه السلام)، ج2، ص223، ح44 (باب 47)؛ و بحارالأنوار، ج49، ص29، ح2 (باب سوم از ابواب تاریخ علیبنموسیالرضا(علیهما السلام) از کتاب تاریخ علیبنموسیالرضا(علیهما السلام))؛ و نیز صاحب کتاب الخرائج و الجرائح، ج2، ص660، ح2 (نقل به اختصار از ابوهاشم جعفری) این خبر را آورده است [راوی حدیث در الخرائج ابوهاشم جعفری نیست]. (مؤلف)
ابن شهرآشوب، در كتاب شريف مناقب، از عتاب نقل كرده است:
متوكل عتاب را براى آوردن امام هادى(علیه السلام) به سوى مدينه فرستاد. وى شنيده بود كه شيعيان مىگويند امام علم غيب دارد. عتاب خود گويد: من در اينباره شك داشتم. چون از مدينه حركت كرديم، بين راه و در هواى گرم بدون ابر، ديدم كه امام لباس پشمى پوشيده؛ تعجب كردم. زمان اندكى گذشت؛ ديدم ابرها ظاهر شد و باران آمد.
عتاب گويد: اين علامت اول براى دانايى او به غيب بود. پس، قدرى كه راه آمديم، قلب من ناراحت شد. امام فرمود: چرا قلبت مضطرب شده؟ عرض كردم: حاجتهايى از متوكل خواسته بودم [كه نگرانم برآورده نشود]. امام فرمود: حاجتهاى تو برآورده شده است.
عتاب گويد: فاصلۀ زيادى نشد كه بشارت برآورده شدن حاجتهاى من رسيد. پس از آن، عتاب خدمت امام عرض كرد: مردم مىگويند شما غيب را مىدانى و تاكنون براى خود من هم دو علامت از آن ظاهر شده است.(1)
حقير گويد: سكوت امام و بروز آن دو علامت مطلب ما را اثبات مىكند.
نيز، در مناقب، نقل گرديده است كه:
يك روز خليفۀ عباسى، در فصل بهار و هواى گرم، با جمعيتىبسيار و لباس تابستانى، به سوى صحرا رفتند. شخصى كه در امامت امام هادى(علیه السلام) شك داشت ديد كه امام با لباس زمستانى و به هيئت مخصوصى به سوى صحرا حركت مىكند.
مردم نيز تعجب كردند... . چون به صحرا رفتند، طولى نكشيد كه ابرهاى انبوهى ظاهر شدند و باران بسيارى آمد كه بدنها و لباسهاى همه راخيس آب كرد بجز امام كه سر و وضعش مرتب باقى ماند.
آن شخص با خود گفت كه نزديك است امامت حضرت برايم ثابت شود. اگر
1) . مناقب آلابیطالب(علیهم السلام)، ج4، ص413؛ بحارالأنوار، ج50، ص173، ح53 (باب سوم از ابواب تاریخ الإمام الهادی(علیه السلام) از کتاب تاریخ علیبنموسی الرضا(علیهما السلام)).
ايشان مقابل من رسيده [پوششِ] صورت مبارك را باز كند، خواهم دانست كه امام است و از او دربارۀ لباسى كه عرق جُنب از حرام به آن رسيده سؤال مىكنم.
همان شخص گويد: چون امام مقابل من رسيد، [پوششِ] صورت خود را باز كرد و فرمود: نماز با لباسى كه عرق جُنب از حرام به آن رسيده جايز نيست؛ و اگر جنابت از حلال باشد، جايز است. پس به امامت آن حضرت يقين پيدا كردم.(1)
در روايت مفصلى هم امام هادى(علیه السلام) به شخصى فرمود:
اگر عالم آل محمد بخواهد، از آنچه شب در خاطرت گذرانيدى به تو خبر مىدهد. [آگاهى از] اخبار عالَم به اذن پروردگار است؛ و خداوند بر غيب خود احدى را آگاه نسازد مگر كسى را كه از ميان رسولان خود براى اين مقام بپسندد. پس امام(علیه السلام) فرمود: هرچه رسول مىداند، اوصيايش نيز مىدانند، براى آنكه زمين از حجت پروردگار خالى نباشد.(2)
سيد ابنطاووس از خط محمدبنهارون تلعكبرى نقل مىكند:
مردى از اهل بصره وارد سامرا شد. ديد كه امام حسن عسكرى(علیه السلام) بر مركب سوار است، كلاهى بر سر دارد و عبايى بر شانه انداخته. آن مرد گويد: من در دل خود گفتم كه بعضىاز مسلمانان مىگويند امام عسكرى(علیه السلام) داناى به غيب است. اگر راست است، كلاه خود را گردانده جلوى كلاه را عقب سر و عقب را جلو قرار دهد. ناگهان ديدم كه چنين كرد. پيش خود گفتم شايد اتفاقاً واقع شد. باز به خيالم آمد كه اگر چنين است، طرف راست عبا را به چپ و طرف چپ را به راست بگرداند. پس ديدم چنين كرد؛ آنگاه، به من رسيد و دستورى داد... .(3)
1) . جزء آخر حديث را، كه مربوط به عرق جُنب است، ديگران با اختلاف اندكى نقل كردهاند؛ و مدرک حكم مجتهدان راجع به عرق جُنب از حرام نيز همين دو حديث است؛ مناقب آلابیطالب(علیهم السلام)، ج4، ص413_ 414؛ بحارالأنوار، ج50، ص173، ح53 (باب سوم از ابواب تاریخ الإمام الهادی(علیه السلام) از کتاب تاریخ علیبن موسی الرضا(علیهما السلام)).(مؤلف)
2) . کشف الغمة، ج2، ص387؛ بحارالأنوار، ج50، ص179، ح56 و ج75، ص367، ح2 (باب 28 از ابواب المواعظ و الحکم از کتاب الروضة).
3) . فرج المهموم، ص237؛ بحارالأنوار، ج50، ص281، ح57 (باب سوم از ابواب تاریخ الإمام العسکری(علیه السلام) از کتاب تاریخ علیبنموسی الرضا(علیهما السلام)).
در مناقب ابنشهرآشوب، فصل علم امام صادق(علیه السلام)، از صفوانبنيحيى (كه به اتفاق، ثقهاى عالم و كامل و عادل است) از قول بعضى از اصحابش از امام صادق(علیه السلام) نقل گرديده است كه فرمود:
واللّه، علم اولين و آخرين به ما داده شده است. مردى عرض كرد: فدايت شوم! آيا علم غيب نزد شما است؟ فرمود: من آنچه در صلب مردان و رحمهاى زنان است مىدانم. سينههاى خود را باز كنيد، چشمهاى خود را بينا كنيد، در قلبهاى خود جاى دهيد كه ما حجت خدا در ميان خلق خداييم؛ و هيچ مؤمن قوى الايمانى اين مطلب را هرگز در قلب خود جاى ندهد... مگر به اذن خداوند. واللّه، اگر بخواهم كه عدد سنگ ريزههاى روى كوهها را به شما خبر دهم، مىتوانم... .(1)
اكنون، براى نمونه و تأييد روايات گذشته، كه از حد تواتر افزون است، مختصرى از اخبار غيبى اميرالمؤمنين و امامان بر حق از فرزندانش(علیهم السلام) را در اين جا ذكر مىكنيم تا قلب دوستان روشنتر و ايمان مؤمنان بيشتر شود.(2)
اخبار غيبى آن حضرت از حد احصا و شمارش خارج است و موارد بسيارى از آنها را علماى عامه و خاصه نقل كردهاند.
از آن جمله، قبل از شروع به جنگ با خوارج، آن حضرت به اصحاب خود فرمود:
واللّه، از شما ده نفر هم كشته نخواهد شد و از جمعيت دشمنان ده نفر هم باقى نخواهد ماند؛ و بعد از جنگ ديدند كه از اصحاب نه نفر كشته شده و از دشمنان نيز نهنفر باقى مانده است.(3)
1) . مناقب آلابیطالب(علیهم السلام)، ج4، ص250؛ بحارالأنوار، ج26، ص27، ح28(باب اول از ابواب علومهم(علیهم السلام) از کتاب الإمامة).
2) . تفصيل اين مطلب را در «علم غيب امام(علیه السلام)»، ص93_ 148 ذكر كردهام. (مؤلف)
3) . اين حديث در مناقب آل ابیطالب(علیهم السلام)،ج2، ص263 (به نقل از ابن بطه، در كتاب ابانه و سنن ابى داود) نقل گرديده است. ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه، ج2، ص273 نيز (كه از علماى عامه است و بسيارى از مغيبات حضرت را نقل كرده) دانشمند ديگرى است كه محدث قمى در سفينة البحار، ج3، ص826 (ماده: غیب) و پيش از وى هم علامۀ مجلسى در بحارالأنوار، ج33، ص349، ح53 (باب 23 از ابواب ما جری بعد قتل عثمان... از کتاب الفتن و المحن) اين روايت را از او نقل كردهاند. ر.ک: الکامل (ابناثیر)، ج3، ص345؛ أنساب الأشراف، ج2، ص373. (مؤلف)
در نامۀ خود به سوى معاويه، از شهادت خود و دو نور ديدۀ پيغمبر، حسن و حسين(علیهم السلام)، خبر داد؛ و نيز از رياست معاويه، يزيد و هفت نفر از اولاد ابىالعاص، خروج سفيانى در آخر الزمان و فرو رفتن لشكرش در زمين بيداء.(1)
در جنگ خوارج، چون شخصى خدمت اميرالمؤمنين(علیه السلام) عرض كرد كه خوارج از نهر گذشتند، حضرت فرمود: نگذشتند. او سه مرتبه قسم ياد كرد و باز حضرت فرمود: نگذشتند. آنگاه، مكانى را معين كرد كه همۀ آنان در آنجا كشته مىشوند. بعداً، چندين نفر ديگر هم آمدند و همان سخن را گفتند، ولى حضرت همچنان مىفرمود نگذشتند.(2)
پس از تحقيق كامل، صدق گفتار حضرت ظاهر شد و همه كشته شدند مگر نُه نفر؛ و بعضى كه در اصل قتال شك كرده بودند، به سبب اخبار غيبى حضرت، شک آنان رفع شد.
اِخبار حضرت از فتنۀ بنى اميه(3)و شهادت خود نيز مكرراً واقع شده است. (4)
همچنین، آن حضرت فرمود:
هر اجتماعى كه تا روز قيامت تشكيل شود و [اعضاى] آن سیصد نفر يا بيشتر باشند، جمع كنندۀ آنان و مدير و سخنگوى آنان را مىدانم. نيز آن زمينهايى كه ساختمان مىشود، مىدانم در چه زمانى تعمير و چه وقت خراب مىشود.(5)
از بناى زوراء (بغداد) و سلطنت بنىعباس هم در خطبۀ لؤلوئيه اِخبار فرمود و
1) . بحارالأنوار، ج33، ص157، ح421 (باب 16 از ابواب ما جری بعد قتل عثمان... از کتاب الفتن و المحن) و بسیاری از آن موارد در ج41، ص283_ 360 (باب 114 از ابواب معجزاته(علیه السلام) از کتاب تاریخ امیرالمؤمنین7)؛ باب اخبار غیبی آن حضرت مذکور است (مشروحاً)؛ مناقب آلابیطالب(علیهم السلام)، ج2، ص257_ 269 (فصل اخبار غيبى اميرالمؤمنين(علیه السلام)، به نقل از كتابهاى علماى عامه و خاصه) نيز ص269_ 278 (فصل اخبار اميرالمؤمنين(علیه السلام) به مرگهاى مردم و بليات و اعمال). (مؤلف)
2) . بحارالأنوار، ج33، ص348 (باب 23 از ابواب ما جری بعد قتل عثمان... از کتاب الفتن و المحن) و ج41، ص284، ح3 و ص312_ 313(باب 114 از ابواب معجزاته(علیه السلام) از کتاب تاریخ امیرالمؤمنین7).
3) . کتاب سلیمبنقیس، ج2، ص714، ح17؛ بحارالأنوار، ج33، ص376، ح599.
4) . کمال الدین، ج1، ص82؛ بحارالأنوار، ج42، ص262 (باب 127 از ابواب وفاته(علیه السلام) از کتاب تاریخ امیرالمؤمنین(علیه السلام)).
5) . کتاب سلیمبنقیس، ج2، ص713، ح 17؛ بحارالأنوار، ج34، ص259، ح2 [1006] (باب 33 ازابواب الأمور والفتن... از کتاب الفتن والمحن).
احوال جمعى از آنان را چنين بيان كرد:أَوَّلُهُمْ أَرأَفُهُمْ، وَثانِيهِمْ أَفْتَكُهُمْ، وَخَامِسُهُمْ كَبْشُهُمْ، وَسَابِعُهُمْ أَعْلَمُهُمْ، وَعَاشِرُهُمْ أكْفَرُهُمْ يَقتُلُهُ أَخَصُّهُمْ بِهِ، وَخَامِسُ عَشَرَهُمْ كَثِيرُ العِناءِ... ؛
نفر اول خلفاى بنىعباس سفاح بود كه مهربانترين آنان بود، دومى منصور بود كه گستاخترين و بىپرواترين آنان بود و بيشتر از همۀ آنان مردم را از روى مكر و خدعه مىكشت، پنجمين آنان هارون الرشيد بود كه استقرار سلطنت او از همه بيشتر بود، هفتمين آنان مأمون كه از باقى داناتر بود، دهمى متوكل بود كه خبيثتر از همه بود و غلامان مخصوصش او را كشتند و سرانجام پانزدهمى معتمد عباسى بود كه بيشترِ زمان خلافتش مصروف زحمت جنگجويى و لشكركشى بود.(1)
همچنین، امام(علیه السلام) از احوال قرامطه (جمعى از خوارج) و نقل حجر الاسود به كوفه و از آنجا هم به مكه خبر داد.(2)
نيز، ايشان از شهداى كربلا و ساختمان اطراف قبر مطهر سيدالشهداء(علیه السلام) خبر داد.(3)
1) . مناقب آل ابیطالب(علیهم السلام)، ج2، ص276؛ سفينة البحار، ج3، ص828 (ماده: غيب)؛ بحارالأنوار، ج41، ص322، ح45 (باب 114 از ابواب معجزاته(علیه السلام) از کتاب تاریخ امیرالمؤمنین7)؛ و ر.ک: ج36، ص354، ح255 (باب 41 از ابواب النصوص علی امیرالمؤمنین(علیه السلام)و... از کتاب تاریخ امیرالمؤمنین7).
2) . داستان قرامطه _ چنانكه در تاريخ خميس نگاشته شده _ آن است كه ايشان در زمان خلافت مقتدر عباسى (سال 317ق) وارد مكه شدند، جسارت و كشتار زيادى نمودند و حجر الاسود را نيز از مكه به كوفه آوردند كه بیست سال در كوفه بود، تا آنكه خليفۀ عباسى آن را به مبلغ سیهزار دينار خريد و به مكه برگردانيد؛ بحارالأنوار، ج40، ص191 (باب 93 از ابواب کرائم خصاله و... از کتاب تاریخ امیرالمؤمنین7)؛ شرح نهج البلاغة ابنابیالحدید، ج10، ص13. (مؤلف)
3) . الإرشاد، ج1، ص332؛ بحارالأنوار، ج41، ص286، ح6 (باب 114 از ابواب معجزاته(علیه السلام) از کتاب تاریخ امیرالمؤمنین7).
از امارت حجاج ثقفى در مدت بیست سال، از مكر طلحه و زبير و قصد آن دو براى حركت به سوى بصره و روشن كردن آتش جنگ جمل، شهادت اُويس قرنى و آمدن هزار نفر از كوفه براى يارى حضرتش هم خبر داد.(1)
نيز، از قصۀ خوله، مادر محمدبنحنفيه (فرزند اميرالمؤمنين)، و لوحى كه در بازو داشت خبر داد.(2)
از خروج ابومسلم خراسانى و قتل بنىاميه به دست او هم خبر داد.(3)
همينطور، از حركت امام حسين(علیه السلام) از مكه به سوى عراق و حج ناتمام او، كشته شدنش به دست عمربنسعد و كمك نكردن براءبنعازب به سيدالشهداء(علیه السلام) اِخبار فرمود.(4)
نيز، در خطبۀ شريف «اقاليم»، ايشان جريان قضاياى هر اقليم را از زمان پيغمبر(صلی الله علیه و اله) تا 310 سال بعد شرحفرموده است.(5)
در زمانى كه اميرالمؤمنين(علیه السلام) با لشكريان خود از كوفه به سوى مداين حركت فرمود، عمروبن حريث با هفت نفر از منافقان حركت نكردند. آنان پس از چند روز بيرون آمدند و مىگفتند: علىبنابىطالب ادعا مىكند كه علم غيب دارد؛ ما او را از خلافت خلع و با سوسمار بيعت مىكنيم. در بين راه هم سوسمارى صيد كردند و عمروبنحريث گفت: با اين بيعت كنيد. پس با او بيعت كردند.
آنگاه، چون در روز جمعه در مسجد مداين جمع شدند و چشم مبارك اميرالمؤمنين(علیه السلام) كه خطبه مىخواند بر آنان افتاد، فرمود:
اى مردم! رسول اللّه هزار حديث به من تعليم فرموده است كه براى هر حديثى هزار باب و براى هر بابى هزار مفتاح وجود دارد... . قسم به پروردگار، در روز قيامت، هشت نفر محشور مىشوند كه پيشواى آنان سوسمار است؛ اگر بخواهم، اسامى آنان را مىگويم... .(6)
همچنین، اميرالمؤمنين(علیه السلام) از قتل حجربنعدى، رشيد هجرى، كميل، ميثم تمار، محمدبناكثم، خالدبنمسعود، حبيببنمظاهر، جويريه، عمروبنحمق، قنبر و ديگران خبر داد و خصوصيات قاتل و كيفيت قتل آنان را وصف فرمود.(7)
ج41، ص316.
1) . الخرائج و الجرائح، ج1، ص200_ 199، ح38و39؛ بحارالأنوار، ج41، ص299 _ 300، ح28 و 29.
2) . بحارالأنوار، ج41، ص303، ح35 و ص326، ح47 (باب114 از ابواب معجزاته(علیه السلام) از کتاب تاریخ أمیرالمؤمنین(علیه السلام)).
3) . مناقب آل ابیطالب(علیهم السلام)، ج2، ص262؛ بحارالأنوار، ج41، ص310 (باب114 از ابواب معجزاته(علیه السلام) از کتاب تاریخ امیرالمؤمنین(علیه السلام)).
4) . مناقب آل ابیطالب(علیهم السلام)، ج2، ص270؛ بحارالأنوار، ج41، ص 315، ذیل ح40.
5) . مناقب آل ابیطالب(علیهم السلام)، ج2، ص274؛ بحارالأنوار، ج41، ص319، ح43.
6) . الخصال، ج2، ص644، ح26؛ الخرائج و الجرائح، ج2، ص746، ح4؛ مناقب آلابیطالب(علیهم السلام)، ج2، ص261؛ الإختصاص، ص283_ 284؛ بحارالأنوار، ج41، ص286، ح7.
7) . مناقب آلابیطالب(علیهم السلام)، ج2، ص271_ 272؛ بحارالأنوار،
غير از اين اخبار نيز موارد زيادى در اين باب موجود است كه اين مختصر گنجايش بيشتر از اين را ندارد.
اين اخبار هم زياد است كه از آن ميان فقط چند قضيه براى نمونه ذكر مىشود.
نقل شده است كه وقتى حضرت مجتبى(علیه السلام) به برادرش، امام حسين، و عبداللّهبنجعفر فرمود:
معاويه حقوق و جايزههاى شما را فرستاده است و در فلان روز و ساعت معين خواهد رسيد؛ و چنان نيز شد.(1)در يكى از سفرها، كه آن حضرت پياده از مكه به سوى مدينه تشريف مىبرد، پاهاى مبارك حضرت ورم كرد. فرمود:
در منزلى كه وارد مىشويم، غلام سياهى مىآيد و با او روغنى خواهد بود كه براى اين ورم خوب است... . غلام آمد... و روغن را گرفته ماليدند؛ خوب شد. وى خدمت حضرت عرض كرد: من پول نمىخواهم. دعا كنيد تا خداوند پسرى كه دوست شما باشد به من بدهد. از خانه كه بيرون شدم، همسرم حالت وضع حمل داشت. امام فرمود: برگرد؛ خداوند پسرى به تو بخشيده است كه از شيعيان ما خواهد شد... .(2)
و نظير اين قضيه براى سيدالشهداء(علیه السلام) نيز واقع شده است.(3)
همچنین، امام مجتبى(علیه السلام) از شهادت خود خبر داد.(4)
1) . الخرائج و الجرائح، ج1، ص238، ح3؛ بحارالأنوار، ج43، ص323، ح2 (باب 15 از ابواب ما یختصّ بالإمام الزکی(علیه السلام) از کتاب تاریخ فاطمة و الحسن و الحسین(علیهم السلام)).
2) . الکافی، ج1، ص463، ح6؛ الخرائج و الجرائح، ج1، ص239، ح4؛ بحارالأنوار، ج43، ص324، ح3 (باب 15 از ابواب یختصّ بالإمام الزکی(علیه السلام) از کتاب تاریخ فاطمة و الحسن و الحسین(علیهم السلام)).
3) . فرج المهموم، ص226؛ بحارالأنوار، ج44، ص185، ح13 (باب 25 از ابواب ما یختصّ بتاریخ الحسین(علیه السلام) از کتاب تاریخ فاطمة و الحسن و الحسین(علیهم السلام)).
4) . مناقب آلابیطالب(علیهم السلام)، ج4، ص8؛ بحارالأنوار، ج43، ص327، ح6 (باب15 از ابواب ما یختصّ بالإمام الزکی(علیه السلام) از کتاب تاریخ فاطمة و الحسن و الحسین(علیهما السلام)).
ابنعباس گويد:
ماده گاوى از مقابل حضرت مجتبى(علیه السلام) گذشت. آن حضرت فرمود: اين گاو آبستن است؛ گوسالۀ مادهاى در شكم دارد كه پيشانى و سر دُم او سفيد است. جمعى براى تحقيق نزد قصاب رفتند و واقعيت را چنانكه فرموده بود ديدند. پس خدمت امام رسيده عرض كردند كه، خداوند در قرآن كريم مىفرمايد: «وَيَعْلَمُ مَا فِي الْأَرْحَامِ»؛(1)
پس شما چگونه دانستيد؟ حضرت فرمود: علم مخزون مكنون خدا را كه ملائكه و انبيا نمىدانند، محمد و ذريۀ پاكيزۀ او مىدانند.(2)
يك روز، معاويه به امام مجتبى(علیه السلام) عرض كرد: شيعيان شما عقيده دارند كه هيچ چيز بر شما مخفى نيست. بگوييد كه اين درخت خرما چند دانه دارد؟فرمود: 4004 عدد. پس معاويه امر كرد، شمردند... چنان بود كه امام فرموده بود... . سپس، آن حضرت از شهادت حجربنعدى خبر داد.(3)
امام صادق(علیه السلام) نقل كرده است:
دو نفر خدمت حضرت مجتبى(علیه السلام) بودند. حضرت به يكى از آن دو فرمود كه، شب گذشته، با فلانى چنين گفتوگو كردى. آن شخص از روى تعجب گفت: آنچه شده مىداند.
امام مجتبى(علیه السلام) فرمود: آنچه در شب و روز واقع مىشود ما مىدانيم. بهدرستى كه ذات مقدس پروردگار حلال و حرام و تنزيل و تأويل قرآن را به رسول خود تعليم فرمود و رسول اللّه(صلی الله علیه و اله) نيز تمام آن را به علىبنابىطالب(علیهما السلام) تعليم داد.(4)
1) . لقمان (31)، آیۀ 34: خداست كه آنچه در رحمها هست مىداند. (مؤلف)
2) . فرج المهموم، ص223؛ بحارالأنوار، ج43، ص328، ح7 (باب15 از ابواب ما یختصّ بالإمام الزکی(علیه السلام) از کتاب تاریخ فاطمة والحسن والحسین(علیهم السلام) ).
3) . فرج المهموم، ص225؛ بحارالأنوار، ج43، ص329_ 330، ح9.
4) . بصائر الدرجات، ص290، ح2 (باب دهم از جزء ششم)؛ الخرائج و الجرائح، ج2، ص573، ح3؛ بحارالأنوار، ج43، ص330، ح10.
يك روز، عربى براى امتحان علم ايشان خود را در خلوت جُنب كرد؛ پس با حال جنابت نزد حسين(علیه السلام) وارد شد. حضرت فرمود:
حيا نكردى كه با جنابت بر امام خود وارد شدى؟ عرب عرض كرد: من به مقصود خود رسيدم و مقام ارجمند شما بر من ثابت شد. پس بيرون شد و غسل كرد. آنگاه، برگشت و از آنچه مىخواست سؤال كرد.(1)
يک بار هم جمعى از دزدان غلامان حضرت را كُشتند. حضرت بر كارگزار حكومت وارد شد و فرمود:
من كُشندگان را معرفى مىكنم؛ بر آنان سخت بگير. عرض كرد: اى پسر پيغمبر! شما آنان را مىشناسيد؟ فرمود: بلى، چنانكه تو را مىشناسم. سپس، با اشاره به يك نفر كه در آنجا ايستاده بود، فرمود: اين يك نفر از جملۀ كُشندگاناست. آن مرد انكار كرد... . حضرت نشانى قضايا و اشخاص قاتل را شرح داد... . ناچار، اقرار كردند و آنان را به حكم قصاص كُشتند.(2)
سيدبنطاووس از حذيفه نقل كرده است در زمان حيات رسول اللّه(صلی الله علیه و اله)، از حسين(علیه السلام) شنيدم كه فرمود:
سركشان بنىاميه به رياست عمربنسعد مرا خواهند كُشت. حذيفه گويد كه، عرض كردم: پيغمبر به تو خبر داده است؟ فرمود: نه. حذيفه خدمت رسول اللّه آمد و جريان را به عرض آن حضرت رساند. پيغمبر فرمود: علم من علم اوست و علم او علم من است. ما از كاينات، قبل از آنكه واقع شود، خبر مىدهيم.(3)
1) . الخرائج و الجرائح، ج1، ص246، ح2؛ بحارالأنوار، ج44، ص181، ح4 (باب 25 از ابواب ما یختصّ بتاریخ الحسین(علیه السلام) از کتاب تاریخ فاطمة و الحسن و الحسین(علیهم السلام))؛ وسائل الشیعة، ج2، ص193، ح24 [1907] (باب هفتم از ابواب الجنابة از کتاب الطهارة).
2) . الخرائج و الجرائح، ج1، ص247، ح3؛ بحارالأنوار، ج44، ص181_ 182، ح5 (باب 25 از ابواب ما یختصّ بتاریخ الحسین(علیه السلام) از کتاب تاریخ فاطمة و الحسن و الحسین(علیهم السلام)).
3) . فرج المهموم، ص227؛ دلائل الإمامة، ص183، ح6 [101]؛ بحارالأنوار، ج44، ص186، ح14.
اين اخبار نيز بسيار است. از آن جمله:
يكى از شيعيان نزد آن حضرت از فقر و بيچارگى شكايت كرد... . حضرت ناراحت شد و براى او گريه كرد... . يكى از مخالفانكه فهميد گفت: عجيب است؛ اينان (يعنى امامان) ادعا مىكنند كه آسمان و زمين و هر چيز ديگرى در فرمان آنان است و دعاى آنان مستجاب مىشود. حال، نمىتواند امر شيعۀ خود را اصلاح بنمايد و گريه مىكند. گفتار وى به گوش آن شيعه رسيد.
او نيز خدمت امام مشرف شد و عرض كرد: گفتار اين مخالف بر من از ابتلاى خودم سختتر است. حضرت فرمود: خداوند اذن داد كه براى تو فرج حاصل شود... . پس دو قرص نان خود را به او داد و فرمود:... خداوند به بركت اين نان از تو رفع گرفتارى مىكند و بهرۀ زيادى به تو خواهد رسانيد... .
آن شخص دو قرص نان را به ماهى و نمك فروخت... . چون شكم ماهى را در خانه شكافتند، دو لؤلؤ گرانبها در آنيافتند و بسيار خوشحال شدند... . پس غلام حضرت رسيد و فرمود: خداوند به تو فرج داد؛ نان امام را به ما بده. نان را گرفت و رفت.(1)
يك روز نيز عمربنعبدالعزيز از مقابل حضرت گذشت. ايشان فرمود:
اين شخصى است كه نخواهد مرد تا آنكه والى و حاكم بر مردم شود... و مدت رياست او اندک است. چون بميرد، اهل آسمان او را لعنت و اهل زمين براى او طلب آمرزش كنند.(2)
همچنین، وقتى، حجاج براى عبدالملك مروان نوشت:
اگر مىخواهى رياست تو باقى باشد، علىبنالحسين را به قتل برسان.
عبدالملك نوشت: من داخل خون بنىهاشم نمىشوم و تو هم از اين كار دورى كن... . آنگاه، نوشته را در پنهانى براى حجاج فرستاد.
در همان ساعت و تاريخ، امام سجاد(علیه السلام) براى عبدالملك نوشت: خداوند آنچه راجع به حفظ خون بنىهاشم به حجاج نوشتى از تو پذيرفت و سلطنت و عمر تو را زياد فرمود... .
چون نامۀ حضرت به عبدالملك رسيد و تاريخ آن را ديد، به صدق گفتار امام يقين كرد و خوشحال شد... .(1)
ج46، ص28، ح19 و ص44، ح44.
نيز، آن حضرت از شهادت خودش و فرزندش زيد خبر داد.(2)
در كتاب شريف خرائج، از ابو بصير نقل گرديده است:
امام باقر(علیه السلام) به مردى از شيعيان خراسانى فرمود: پدر تو چگونه است؟ عرض كرد: سالم است. امام فرمود: زمانى كه تو به سمت گرگان مىرفتى، پدرت از دنيا رفت. پس فرمود:احوال برادرت چگونه است؟ عرض كرد: من كه از منزل بيرون آمدم، سالم بود. حضرت فرمود: همسايهاش او را كُشت. سپس، ساعت و روز قتل را نيز معين فرمود. خراسانى گريه كرد... امام فرمود: به سوى بهشت رفتند و بهشت براى آنان بهتر است.
عرض كرد: چون من از خانه بيرون شدم، پسرم سخت مريض بود؛ از او سؤال نفرمودى؟ حضرت فرمود: خوب شده و عمويش دخترش را به او تزويج كرده است. چون به خراسان برسى، خداوند به او پسرى دهد به اسم على كه از شيعيان ما خواهد بود؛ اما خود پسرت شيعۀ ما نيست.(3)
1) . الخرائج و الجرائح، ج1، ص256، ح2؛ کشف الغمة، ج2، ص112؛ بحارالأنوار،
2) . الأمالی (للصدوق)، ص40، ح11؛ بحارالأنوار، ج46، ص149، ح8 و ص168، ح12 و ص183، ح48 (باب 10 و 11 از ابواب تاریخ سید الساجدین7 از کتاب تاریخ علیبنالحسین(علیهما السلام) و...).
3) . الخرائج و الجرائح، ج2، ص595، ح6؛ مناقب آلابیطالب(علیهم السلام)، ج4، ص192؛ بحارالأنوار، ج46، ص247، ح36 (باب پنجم از ابواب تاریخ أبیجعفر(علیه السلام) از کتاب تاریخ علیبنالحسین(علیهما السلام) و...).
نيز، در خرائج، از ابو بصير نقل شد است كه گفت:
خدمت امام باقر(علیه السلام) عرض كردم كه، شما ذريۀ پيغمبريد؟ فرمود: بلى. عرض كردم آيا رسول اللّه(صلی الله علیه و اله) وارث تمام علوم انبيا و مرسلين است؟ فرمود: بلى. عرض كردم: شما نيز وارث جميع علوم پيغمبريد؟ فرمود: بلى. عرض كردم: شما مىتوانيد مردگان را زنده كنيد، كور و پيس مادر زاد را خوب كنيد و از جريان كارهاى مردم و آنچه در خانه ذخيره مىكنند خبر دهيد؟ فرمود: مىتوانيم، اما به اذن پروردگار.
آنگاه، امام فرمود: اى ابوبصير! نزديك شو. نزديك شدم. پس دست مبارك را بر چشمهايم (كه نابينا بود) كشيد؛ بينا شدم و همه چيز را ديدم. سپس دست مبارك را دوباره بر چشم من كشيد؛ مثل اول شد. پس فرمود: اگر ميل دارى، بينا باش و حساب اعمال بر خدا باشد (يعنى، خدا تو را مطابق اعمالت جزا دهد)؛ و اگر دوست دارى، نابينا بمان و ثواب تو بهشت خواهد بود. نقل است كه ابوبصير عرض كرد: نابينا باشم و ثواب آن بهشت باشد بهتر است.(1)حقير گويد كه: ابوبصير شيعهاى كامل و دانشمند بود. وى از همان سؤالات آغازين نتيجه گرفت كه اگر پيغمبر(صلی الله علیه و اله) وارث پيغمبران و امامان وارث تمام علوم پيغمبر باشند، بايد به معجزۀ حضرت عيسى (كه به تصريح قرآن مرده را زنده، كور و پيس را خوب مىكرد و از كارهاى مردم خبر مىداد) قادر باشند. امام هم به گفتار و كردار خويش علم و قدرتش را اثبات فرمود.
باز، در خرائج، از ابوبصير از امام صادق(علیه السلام) نقل گرديده است:
پدرم، امام باقر(علیه السلام)، يك روز به اهل مدينه فرمود: حال شما چگونه خواهد شد (در سال آينده) كه چهار هزار دشمن با شمشير بر شما وارد شوند... ، جمعى را بكُشند و شما نتوانيد آنان را دفع كنيد؟ پس خود را آماده سازيد... .
1) . الخرائج و الجرائج، ج1، ص274، ح5؛ بحارالأنوار، ج46، ص249، ح42(باب پنجم از ابواب تاریخ ابیجعفر(علیه السلام) از کتاب تاریخ علیبنالحسین(علیهما السلام) و...) اجمال این حدیث در مناقب آلابیطالب(علیهم السلام)، ج4، ص184 نیز هست؛ و در آخر آن روای گفته: من این حدیث را برای محمدبنابیعمیر (ثقۀ جلیل) نقل کردم. فرمود: شهادت میدهم که حق است، مانند آنکه روز حق است. (مؤلف)
پس (سال بعد) نافعبنازرق با چهار هزار نفر دشمن وارد شدند و چنانكه فرموده بود كردند.(1)
همچنین، زمانى امام باقر(علیه السلام) فرمود: از عمر من پنج سال ديگر باقى مانده است؛ و چنان نيز شد.(2)
ايشان از اولاد علىبنابىحمزه نيز، بیست سال قبل از ولادت آنان، خبر داد.(3)
وقتى هم براى هشامبنعبدالملك خانهاى مىساختند. حضرت، كه از آنجا مىگذشت، فرمود:
واللّه، اين خانه را خراب خواهند كرد، خاك آن را مىبرند... و موضع قتل (محمدبنعبداللّهبنحسن) نفس زكيه، خواهد شد. راوى گويد: من تمام آن وقايع را به چشم خود ديدم.(4)
همچنین، ايشان به جوانى كه در ميان مسجد مىخنديد، فرمود:
تو مىخندى، ...در حالى كه سه روز بعد خواهى مرد؛ و او روز سوم از دنيا رفت.(5)
همينطور، آن حضرت از خلافت منصور دوانيقى، داودبنعلى و بنى العباس نيز خبر داد.(6)
از کتاب تاریخ علیبنالحسین(علیهما السلام) و...).
اين اخبار هم بسيار است كه در اين جا فقط به ذكر چند خبر اكتفا مىشود. از آن جمله، ايشان به ابو اُسامه، زيد شحام، خبر نزديك شدن مرگش را اعلام فرمود.(7)
1) . الخرائج و الجرائج، ج1، ص289، ح23؛ مناقب آلابیطالب(علیهم السلام)، ج4، ص192؛ بحارالأنوار،ج46، ص254، ح51.
2) . مناقب آلابیطالب(علیهم السلام)، ج4، ص186؛ کشف الغمة،ج2، ص138؛ بحارالأنوار، ج46، ص268، ح67.
3) . مناقب آلابیطالب(علیهم السلام)، ج4، ص193؛ بحارالأنوار، ج46، ص267، ح65 (باب پنجم از ابواب تاریخ ابیجعفر7 از کتاب تاریخ علیبنالحسین(علیهما السلام) و...).
4) . کشف الغمة،ج2، ص137؛ بحارالأنوار، ج46، ص268، ح68.
5) . اثبات الهداة،ج4، ص115، ح59؛ بحارالأنوار، ج46، ص274، ح79.
6) . الکافی، ج8، ص210، ح256؛ مناقب آلابیطالب(علیهم السلام)، ج4، ص191؛ بحارالأنوار، ج46، ص341، ح33 (باب هشتم از ابواب تاریخ ابیجعفر7 از کتاب تاریخ علیبن الحسین(علیهما السلام) و...) و ج47، ص176، ح23 (باب ششم از ابواب تاریخ الإمام الصادق7
7) . بصائر الدرجات، ص264، ح8 (باب اول از جزء ششم)؛ مناقب آلابیطالب(علیهم السلام)، ج4، ص223؛ بحارالأنوار، ج47، ص77، ح49 (باب پنجم از ابواب تاریخ الإمام الصادق(علیه السلام) از کتاب تاریخ علیبنالحسین(علیهما السلام) و...).
نيز، چون شخصى در مدينه خدمت حضرت رسيد و عرض كرد:
جمعى از كوفه آمده و نقل كردهاند كه مفضل به سختى مريض است؛ براى او دعا فرماييد، ايشان فرمود: راحت شد؛ و اين كلام سه روز بعد از وفات مفضل بود.(1)
در كتاب مناقب، از ابو بصير نقل گرديده است كه گفت:
نزد امام صادق(علیه السلام) وارد شدم. فرمود: ابو حمزۀ ثمالى چگونه است؟ گفتم: خوب است. فرمود: چون به سوى او برگشتى، سلام مرا به او برسان و به او اعلام كن كه در فلان روز معين از دنيا مىرود... ؛ و چنان نيز شد.(2)
احمد بزنطى هم از مردى شيعه، كه اهل بابِل و ساكن كوفه بود، نقل كرده است:
سالى، حج كردم و نزد امام صادق(علیه السلام) وارد شدم. فرمود: قوفه ما نامت. [اين كلام به لغت نَبطى است؛ يعنى، بوزينۀ شهر شما ازدنيا رفت.] عرض كردم: چه وقت؟ فرمود: در همين ساعت.
راوى گويد: وقت را يادداشت كردم. چون به كوفه برگشتم... ، فهميدم چنانكه ايشان فرموده بود واقع شده است.(3)
همينطور، امام(علیه السلام) از قتل معلىبنخنيس [يك سال و اندى قبل از آن خبر داد.](4)نيز، امام صادق(علیه السلام) از خيانت مرد هندىاى كه از جانب پادشاه هند كنيز و هدايايى براى ايشان آورده بود اِخبار فرمود. چون وى نزد امام وارد شد، ايشان هديۀ
1) . بصائر الدرجات، ص264، ح10 (باب اول از جزء ششم)؛ بحارالأنوار، ج47، ص77، ح51 (باب پنجم از ابواب تاریخ الإمام الصادق7 از کتاب تاریخ علیبنالحسین(علیهما السلام) و...).
2) . مناقب آلابیطالب(علیهم السلام)، ج4، ص222؛ بصائر الدرجات، ص263، ح6 (باب اول از جزء ششم)؛ کشف الغمة، ج2، ص190؛ بحارالأنوار، ج47، ص78، ح52.
3) . بصائر الدرجات، ص334، ح7 (باب 11 از جزء هفتم)؛ بحارالأنوار،ج47، ص82، ح71.
4) . بصائر الدرجات، ص403، ح2 (باب 13 از جزء هشتم)؛ الإختصاص، ص321؛ مناقب آلابیطالب(علیهم السلام)، ج4، ص225؛ فرج المهموم، ص229؛ مشارق أنوار الیقین، ص143؛ الخرائج و الجرائح، ج2، ص647، ح57؛ بحارالأنوار، ج47، ص88، ح91 و ص109، ح144 و ص129، ح176 (باب پنجم از ابواب تاریخ الإمام الصادق(علیه السلام) از کتاب تاریخ علیبنالحسین(علیهما السلام) و...) و ص 181 (باب ششم از ابواب تاریخ الإمام الصادق(علیه السلام) از کتاب تاریخ علیبنالحسین(علیهما السلام) و...).
پادشاه هند را قبول كرد؛ اما چون در مورد كنيز خيانت كرده بود، كنيز را قبول نكرد و مشروحاً از خيانت او خبر داد.(1)
نظير اين واقعه هم خيانت آن مرد بلخى دربارۀ كنيزى است كه شخصى به وى امانت داده بود تا او را بفروشد. اما وى، در بين راه و پاى درختى كه هيچ كس نزديك آن نبود، با او زنا كرد. امام صادق(علیه السلام) نيز بعد از گذشت بیست سال در آنباره به او ابراز اطلاع كرد.(2)
نمونۀ ديگر هم خيانت آن مرد خراسانى در مورد كنيزى است كه براى امام(علیه السلام) آورد و حضرت او را قبول نفرمود.(3)
شخصى از مردى جارودى نزد امام ستايش كرد و گفت: اين مرد پسنديدۀ مردم هست؛ لكن از قبول امامت و ولايت شما دورى مىكند، به خيال آنكه شايد حق نباشد. حضرت فرمود: اگر چنين است، چرا نزد نهر بلخ با كنيز همسفر خود زنا كرد؟ خبر به جارودى رسيد. گفت: به خدا قسم، اين امر را نه كنيز اظهار كرده و نه من؛ و غير خدا كسى نمىدانست. من شهادت مىدهم كه او حجت پروردگار و امام بر حق است.(4)
امام(علیه السلام) به اسحاقبنعمار نيز فرمود:
تا ماه ربيع، اموال خود را از نزد مردم جمع كن. چنين كرد و در ماه ربيع از دنيا رفت.(5)
همينطور، يکبار كه جمعى در خدمت آن حضرت بودند، ناگهان فرمود: إنّا للّه وإنّا إليه راجعون؛ عمويم زيد در اين ساعت كشته شد. راوى گويد: چون حضرت تشريف بردند، ساعت و روز و ماه را نوشتم. پس از چندى، صدق گفتار امام ظاهر شد.(6)
1) . الخرائج و الجرائح، ج1، ص299، ح6؛ مناقب آلابیطالب(علیهم السلام)، ج4، ص242؛ بحارالأنوار، ج47، ص113، ح150.
2) . الخرائج و الجرائح، ج1، ص297، ح5؛ بحارالأنوار، ج47، ص112، ح149.
3) . الخرائج و الجرائح، ج2، ص610، ح5؛ مناقب آلابیطالب(علیهم السلام)، ج4، ص243؛ بحارالأنوار، ج47، ص97، ح111.
4) . الخرائج و الجرائح، ج2، ص618، ح17؛ بحارالأنوار، ج47، ص156، ح220.
5) . الخرائج و الجرائح، ج2، ص639، ح45؛ مناقب آلابیطالب(علیهم السلام)، ج4، ص243؛ إعلام الوری بأعلام الهدی، ص276؛ رجال الکشی، ص408، ح767؛ بحارالأنوار، ج47، ص108، ح138 و ص140، ح190.
6) . الخرائج و الجرائح، ج2، ص642، ح50؛ بحارالأنوار، ج47، ص108، ح140.
آن حضرت از خروج ابو مسلم خراسانى هم خبر داد.(1)همچنین، محمد و ابراهيم (فرزندان عبداللّهبنحسن) قصد خروج بر سلطان نمودند؛ امام از قتل آنان و خلافت سفاح و منصور خبر داد.(2)
نيز، ايشان به سماعه خبر داد كه بين او و شتردار در بين راه چه واقع شده بود.(3)
يك روز نيز مردى شامى را، كه براى مناظره و مجادله نزد هشام آمده بود، خدمت امام صادق(علیه السلام) آورده بودند. آن حضرت آنچه در مسافرت از شام براى او پيش آمده بود شرح دادند.(4)
صفوانبنيحيى (كه وثاقت و جلالت او مورد اتفاق است) نقل مىكند:
جعفربنمحمدبناشعث به من گفت كه، مىدانى سبب معرفت و اعتقاد من به امر ولايت امام چه بوده، با آنكه هيچ اسمى از آن نزد ما نبوده است؟ گفتم: بگو. گفت: منصور دوانيقى به پدرم گفت كه، براى انجام كارى، يك مرد فهميده و با تدبير حاضر كن. پدرم رفت و دايى مرا حاضر كرد. منصور پول زيادى به او داد و گفت كه، به سوى مدينه بيرون شو و به فرزندان حسن مجتبى و اولاد فاطمه بگو: من مرد غريبى هستم و از خراسان آمدهام؛ شيعيان خراسان براى شما پول فرستادهاند. به آنان مهربانى نما، ميانشان پول تقسيم كن و از هر يك قبضى با خط خودش بگير (پيداست كه مقصود وى كشف حالات و اسامى آنان بود).
او نيز مال را از منصور گرفت، به مدينه آمد و چنان كرد. سپس، نزد منصور برگشت، در حالى كه پدرم محمد نزد او بود.
1) . إعلام الوری بأعلام الهدی، ص279؛ الخرائج و الجرائح، ج2، ص645، ح54؛ مناقب آلابیطالب(علیهم السلام)، ج4، ص229؛ بحارالأنوار، ج47، ص109، ح143 و ص132، ح181 و ص275، ح15 (باب نهم).
2) . رجال الکشی، ص214، ح382؛ الخرائج و الجرائح، ج2، ص765، ح85؛ بحارالأنوار، ج47، ص120، ح166 و ص132، ح181 و ص149، ح204 و ص151، ح210 و ص160، ح227 و ص278، ح18.
3) . مناقب آلابیطالب(علیهم السلام)، ج4، ص224؛ بحارالأنوار، ج47، ص128، ح175.
4) . الکافی، ج1، ص171، ح4؛ بحارالأنوار، ج47، ص157، ح221.
او سفر خود را چنين شرح داد: من به دستور عمل كردم [و همه را فريفتم] به غير از جعفربنمحمد صادق(علیهما السلام).
يك روز، وى در مسجد مدينه نماز مىخواند كه من رفتم و پشت سر او نشستم، به قصد آنكه او را نيز مانند سايرين بفريبم. ناگهان ديدم كه آن حضرت در نماز خود شتاب كرد وبعد از نماز، در حالى كه هنوز كلامى نگفته بودم، به من روى نمود و فرمود: از خدا بترس و اهل بيت پيغمبر را گول نزن كه آنان محتاجاند.
به آن حضرت گفتم: مگر چه شده است؟ حضرت سر مبارك را نزديك من آورد و تمام جريانى كه بين ما واقع شده بود براى ما شرح داد، گويا سومى ما بوده است.
منصور گفت: در اهل بيت پيغمبر، همواره شخصى محدَّث (يعنى، كسى كه ملَك به او القاى كلام مىكند) وجود دارد؛ و امروز، جعفربنمحمد محدث است. اى صفوان! سبب معرفت من اين بوده است.(1)
از آن جمله، آن حضرت در مكه به شعيب عقرقوفى (كه ثقهاى جليل و خواهر زادۀ ابوبصير بود) فرمود:
فردا، مردى از اهل مغرب از تو دربارۀ من سؤال خواهد كرد؛ در جواب بگو كه، موسىبنجعفربنمحمد، واللّه، امام بر حق است. نيز، وى دربارۀ حلال و حرام از تو سؤال مىكند، تو او را از جانب من جواب ده.
شعيب عرض كرد: فدايت شوم! علامت او چيست؟ حضرت فرمود: مردى است بلند قامت و فربه كه اسم او يعقوب است... . پس آنچه ايشان فرموده بود واقع شد.
1) . الکافی، ج1، ص475، ح6 (باب میلاد جعفربنمحمد(علیه السلام)) به سند صحیح از صفوان؛ بحارالأنوار، ج47، ص74 _ 75، ح39؛ به نقل از بصائر الدرجات، ص245_246، ح7 با سندی دیگر از صفوان و الخرائج و الجرائح، ج2، ص646 _ 647، ح55 و نظیر آن؛ بحارالأنوار ، ج47 ص172، ح18 (باب ششم از ابواب تاریخ الإمام الصادق7 از کتاب تاریخ علیبنالحسین7 و...) و همچنین بسیاری از مغیبات آن حضرت در مناقب آلابیطالب(علیهم السلام)، ج4، ص217 _ 229 (فصل اخبار غیبی امام صادق(علیه السلام)) ذکر گردیده است. (مؤلف)
شعيب گويد: من او را خدمت امام آوردم. چون نزد امام وارد شد، حضرت از آنچه بين او و برادرش در سفر واقع شده بود خبر داد و فرمود: چون شما نسبت به يكديگر بدگويى و اذيت و قطع رحم كرديد... ، عمرتان كوتاه شد.
برادرت، هنوز به خانه نيامده، در سفر مىميرد و تو پشيمان خواهى شد... . آن مرد عرض كرد: فدايت شوم! اجل من كى خواهد رسيد؟ فرمود: مرگت رسيده بود؛ ولى چون در فلانمنزل به عمهات احسان روا داشته صلۀ رحم كردى، بیست سال به عمرت اضافه شد... .(1)
نيز، به عبداللّهبنيحياى كاهلى فرمود:
اعمال خير انجام ده كه اجل تو نزديك شده... ؛ و بشارت باد تو را كه از شيعيان مايى و عاقبت تو به خير است.
راوى گويد: زمان اندكى گذشت و عبداللّه از دنيا رفت.(2)
همچنین، به مرازم از معصيتى كه در شب خلوت كرده بود خبر داد.(3)
همينطور، به يكى از شيعيان، كه با رفيقش به منزلى وارد شده بود، فرمود:
بشتابيد و در اين ساعت از آن منزل بيرون شويد... . چون بيرون شدند، منزل خراب شد.(4)
نيز، امام(علیه السلام) فرمود:
ابو جعفر (منصور دوانيقى) هرگز خانۀ خدا را نخواهد ديد... . پس او به گزاردن حج موفق نشد و در بين راه از دنيا رفت.(5)
1) . رجال الکشی، ص442، ح831؛ الإختصاص، ص89 (به نقل از حسن به محبوب، از علیبنأبی حمزه)؛ الخرائج و الجرائح، ج1، ص307، ح1؛ مناقب آلابیطالب(علیهم السلام)، ج4، ص294؛ بحارالأنوار، ج48، ص36، ح7 (باب چهارم از ابواب تاریخ الإمام موسیبنجعفر(علیهما السلام) از کتاب تاریخ علیبن الحسین(علیهما السلام) و...). (مؤلف)
2) . رجال الکشی، ص448، ح842؛ بحارالأنوار، ج48، ص37، ح11.
3) . بصائر الدرجات، ص247، ح10 (باب 11 از جزء پنجم)؛ بحارالأنوار، ج48، ص45، ح26.
4) . قرب الإسناد، ص336، ح1239؛ بحارالأنوار، ج48، ص44، ح25.
5) . قرب الإسناد، ص337، ح1240؛ بحارالأنوار، ج48، ص45، ح27.
اسحاقبنعمار هم نقل مىكند:
چون هارون حضرت كاظم(علیه السلام) را حبس كرد، دو نفر از رفقاى ابو حنيفه در محبس بر آن حضرت وارد شدند... . آن دو در خدمت حضرت نشسته بودند كه ديدند مردى كه از جانب سندىبنشاهك موكل حضرت بود آمد و عرض كرد: نوبت خدمت من تمام شده و مرخص مىشوم. اگر شما حاجتى داريد، بفرماييد انجام دهم. فرمود: حاجتى ندارم. چون خارج شد، حضرت به آن دو نفر فرمود كه، كار اين مرد عجيب است: مىخواهد حاجت مرا بر آورد، حال آنكه امشب خواهد مرد... .آن دو نفر، مأمورى براى تحقيق فرستادند... . آن مأمور، صبح، صداى گريه از خانۀ مرد شنيد. گفتند كه فلانى، ناگهان و بدون مرض، از دنيا رفت. مأمور برگشت و به آن دو نفر خبر مرگ او را داد. آن دو نفر خدمت حضرت آمدند و گفتند: ما مىدانيم كه شما علم حلال و حرام را داريد؛ ولى از كجا مرگ آن شخص را دانستيد؟ حضرت فرمود: از آن بابى كه رسول اللّه(صلی الله علیه و اله) به علىبنابىطالب تعليم فرمود.(1)
نيز، اسحاقبنمنصور نقل مىكند كه حضرت موسىبنجعفر(علیهما السلام) به پدرم منصور فرمود:
عمر تو تمام شده و كمتر از دو سال آن باقى مانده است. برادرت نيز يك ماه بعد از تو خواهد مرد... . امور خانوادۀ تو هم مختل خواهد شد و به فقر مبتلا مىشوند، به طورى كه به صدقه محتاج مىگردند. راوى گويد: تمام آنچه ايشان فرموده بود واقع شد.(2)
ج1، ص484، ح7؛ بحارالأنوار، ج48، ص54، ح56.
همچنین، يعقوب سراج نقل مىكند:
نزد امام صادق(علیه السلام) وارد شدم و ديدم كه با فرزندش موسى، كه در گهواره بود،
آهسته سخن مىفرمود. قدرى تأمل كردم تا سخن تمام شد. پس امام صادق به من فرمود: نزديك مولايت برو و بر او سلام كن! مقابل گهواره رفتم و سلام كردم. امام كاظم(علیه السلام) به زبان فصيح جواب سلام داد و فرمود: اسم دخترت را كه روز گذشته نام نهادى تغيير ده؛ چون اسمى است كه خداوند آن را دشمن دارد.
راوى گويد: روز پيش، دخترى براى من متولد شده بود و نام او را حميرا گذاشته بودم. پس امام صادق(علیه السلام) فرمود: مولاى خود را اطاعت كن تا به رشد و كمال رسى. من نيز رفتم و اسم او را تغيير دادم.(1)نقل است كه چون شيعيان نيشابور به دست محمدبنعلى نيشابورى اموالى براى حضرت فرستادند، شطيطۀ نيشابورى هم از جملۀ ايشان بود. پس بر حضرتش وارد شدند و امانتهاى آنان را با امانت شطيطه به حضرت رساندند. ... حضرت فرمود:
سلام مرا به شطيطه برسان و نيز اين كيسه را كه در آن چهل درهم موجود است و اين پارچه را كه از پنبۀ قريۀ مادرم زهراست و خواهرم حليمه آن را تافته؛ و به او بگو كه 19 روز بعد از ورود تو به نيشابور از دنيا خواهد رفت. 16 درهم را خودش مصرف كند و 24 درهم ديگر را به صرف صدقه و لوازم خود برساند. من مىآيم و براى او نماز مىخوانم... .
چون به نيشابور آمد، به دستور عمل كرد و چنانكه ايشان فرموده بود شد. آن حضرت نيز روز معين شده براى نماز شطيطه آمد... و به راوى فرمود: سلام مرا به اصحاب و شيعيان برسان و بگو كه من و ساير امامان بر سر جنازههاى شما حاضر مىشويم، در هرجا كه باشيد.(2)
1) . الکافی، ج1، ص310، ح11؛ إعلام الوری بأعلام الهدی، ص299؛ الإرشاد، ج2، ص219؛ مناقب آلابیطالب(علیهم السلام)، ج4، ص287؛ کشف الغمة، ج2، ص221؛ بحارالأنوار، ج48، ص19، ح24 (باب سوم از ابواب تاریخ الإمام موسیبنجعفر(علیهما السلام) از کتاب تاریخ علیبنالحسین(علیهما السلام) و...).
2) . مناقب آلأبیطالب(علیهم السلام)، ج4، ص292_ 291؛ بحارالأنوار، ج48، ص75_ 74، ح100 (باب چهارم از ابواب تاریخ الإمام موسیبنجعفر7 از کتاب تاریخ علیبنالحسین(علیهما السلام) و...) (نقل به تفصیل) و سایر اخبار غیبی آن حضرت نیز در کتاب مناقب آلابیطالب(علیهما السلام)، ج4، ص287_ 295 مذکور است. (مؤلف)
از آن جمله، روزى حضرت به عيادت عمويش، محمدبنجعفر، تشريف برد. او از شدت مرض حالتى مانند احتضار داشت، چانهاش را مانند ميت بسته بودند و برادرانش با خانواده گريه مىكردند. امام هشتم(علیه السلام) بر صورت عمويش اسحاق، كه زياد گريه مىكرد، تبسمى فرمود كه بر حاضران ناگوار آمد. چون حضرت از منزل بيرون شد، راوى عرض كرد: فدايت شوم! كلماتى ناشايسته در وقت تبسم شما گفتند. فرمود:
من از گريۀ اسحاق تعجب كردم و حال آنكه عمويم خوب مىشود، اسحاق پيش از محمد مىميرد و محمد بر او گريه خواهد كرد. راوى گويد: چنان شد كه فرموده بود.(1)حسين، برادر حضرت رضا(علیه السلام)، نيز نقل مىكند:
با جمعى خدمت حضرت بوديم كه ناگاه جعفربنعمر علوى با حالت پريشانى و فقر از مقابل ما گذشت. ما به او خنديديم. حضرت فرمود: به همين زودى، او را خواهيد ديد كه مال و پيروان او زياد شوند. راوى گويد: يك ماه نگذشت كه جعفر حاكم مدينه گشت و اوضاع و احوالش خوب شد... .(2)
نيز، آن حضرت به احمد بزنطى و ابنكثير از آنچه در قلب خود پنهان كرده بودند اِخبار فرمود.(3)
همچنین، از شهادت خود و دفن در خراسان، جَنب هارون الرشيد، خبر داد.(4)
1) . عیون اخبار الرضا(علیه السلام)، ج2، ص206، ح6؛ بحارالأنوار، ج49، ص31، ح6 (باب سوم از ابواب تاریخ علیبنموسی الرضا(علیهما السلام) از کتاب تاریخ علیبن موسی الرضا7).
2) . عیون اخبار الرضا(علیه السلام)، ج2، ص208_ 209، ح11 (که در بردارندۀ 44 خبر از اخبار غیبی آن حضرت است)؛ بحارالأنوار، ج49، ص220، ح8 (باب 16 از ابواب تاریخ علیبنموسی الرضا(علیهما السلام) از کتاب تاریخ علیبنموسی الرضا(علیهما السلام))؛ مناقب آلابیطالب(علیهم السلام)، ج4، ص333_ 342 (فصل اخبار غیبی حضرت رضا7 و بیان شناخت حضرت از جمیع لغات). (مؤلف)
3) . عیون اخبار الرضا(علیه السلام)، ج2، ص 212، ح18 و ص217، ح27؛ بحارالأنوار، ج49، ص36، ح17 و ص38، ح21 (باب سوم از ابواب تاریخ علیبنموسیالرضا(علیهما السلام) از کتاب تاریخ علیبنموسیالرضا(علیهما السلام)).
4) . عیون اخبار الرضا(علیه السلام)، ج2، ص217، ح26؛ بحارالأنوار، ج49، ص117، ح2 (باب دهم از ابواب تاریخ علیبنموسی الرضا(علیهما السلام) از کتاب تاریخ علیبنموسیالرضا(علیهما السلام)).
همينطور، حضرت به يك نفر از شيعيان نوشت:
خداوند به تو پسر و دخترى عطا خواهد فرمود؛ پسر را محمد و دختر را فاطمه نام بگذار؛ چنان هم شد.(1)
نيز، روزى امام هشتم(علیه السلام) به شخصى فرمود:
وصيت كن و مهياى مرگ شو. پس، آن شخص روز سوم از دنيا رفت.(2)
همچنین، از قتل محمدبنزبيده به دست برادرش عبداللّهبنهارون(3)
و قضاياى آيندۀ آل برمك و مسائل حسن وشاء، قبل از سؤال كردن وى، خبر داد.(4)
احمدبنعَمرة نيز گويد:
نزد امام هشتم(علیه السلام) وارد شدم و عرض كردم كه، همسر منحامله است؛ دعا فرماييد كه خدا نوزاد او را پسر قرار دهد. حضرت فرمود: پسر است؛ نام او را عمر بگذار. عرض كردم: قصد كرده بودم كه اگر پسر باشد، وى را على نام نهم و خانواده را نيز به همين سفارش كردهام. باز فرمود: نام او را عمر بگذار. چون بر گشتم و وارد كوفه شدم، اسم او را على گذاشته بودند. من تغيير دادم و نام او را عمر نهادم.
همسايهها، چون ديدند كه اسم پسر را عمر نهادم، گفتند: ما ديگر حرف مردم را دربارۀ [رافضى بودنِ] تو قبول نخواهيم كرد. فهميدم براى حفظ من (از شر دشمنان بوده كه آن امام مهربان) اين دستور را داده است.(5)
از آن جمله، چون حضرت رضا(علیه السلام) در خراسان از دنيا رفت و عالم آخرت را به نور خود
1) . عیون اخبار الرضا(علیه السلام)، ج2، ص 218، ح30؛ بحارالأنوار، ج49، ص38، ح23 (باب سوم از ابواب تاریخ علیبنموسیالرضا(علیهما السلام) از کتاب تاریخ علیبنموسیالرضا(علیهما السلام)).
2) . عیون اخبار الرضا(علیه السلام)، ج2، ص223، ح43؛ بحارالأنوار، ج49، ص43، ح35.
3) . عیون اخبار الرضا(علیه السلام)، ج2، ص 209، ح12؛ بحارالأنوار، ج49، ص34، ح12.
4) . عیون اخبار الرضا(علیه السلام)، ج2، ص 225، ح2 و ص228، ح1؛ بحارالأنوار، ج49، ص44، ح36 و 37.
5) . الخرائج و الجرائح، ج1، ص361، ح16؛ بحارالأنوار، ج49، ص52، ح55.
روشن فرمود، امام جواد(علیه السلام) در مدينه فرمود:
در اين ساعت (پدرم از دنيا به عالم آخرت منتقل شد)؛ و من او را در خراسان دفن كردم و برگشتم.(1)
نيز، در كتاب مناقب، نقل شده است كه:
جمعى در مكه در نسب حضرت شك كردند و امام(علیه السلام) را بر قيافه شناسان عرضه داشتند. چون چشم آنان به حضرت افتاد، به روى خود بر زمين افتادند. سپس، به اهل شك روى كردند و گفتند: واى بر شما! آيا مثل اين ستارۀ درخشان و ماه نورافشان را بر مثل ما عرضه مىداريد؟
و اللّه، حسب و نسب او پاک و پاكيزه است و از نسل ستارههاى درخشان و رحمهاى پاك متولد شده.
واللّه، او مگر از ذريۀ پيغمبر و اميرالمؤمنين(علیه السلام) نيست. آن حضرت در آن وقت 25 ماهه بود.
پس به زبان فصيح و بليغ خود خطبهاى خواند كه ترجمۀ آنچنين است:
حمد و سپاس براى آن خدايى كه ما را از نور خود خلق فرمود، ازميان مردم برگزيد و امين بر خلق و وحى خود قرار داد.
اى مردم! منم محمدبنعلى الرضا، پسر موسى كاظم، پسر جعفر صادق، پسر محمد باقر، پسر على سيدالعابدين، پسر حسين شهيد، پسر اميرالمؤمنين علىبنابىطالب، پسر فاطمة الزهراء دخت محمد مصطفى(علیهم السلام).
آيا در مثل من شك مىكنند، بر خدا و جدم افترا مىبندند و مرا بر قيافهشناسان عرضه مىدارند؟
من، واللّه، آنچه در پنهانى و خاطرات قلبى دارند مىدانم.
من، واللّه، اعلم تمام مردم هستم و مىدانم سرانجام كارهاى آنان چه خواهد شد.
اين گفتار حق است كه مىگويم و كلام صدق است كه اظهار مىكنم.
اين علمى است كه قبل از خلقت آسمان و زمين خداوند به ما لطف فرموده است.
1) . الخرائج و الجرائح، ج2، ص666، ح6؛ کشف الغمة، ج2، ص363؛ بحارالأنوار، ج49، ص310، ح20 (باب 21 از ابواب تاریخ علیبنموسی الرضا(علیهما السلام) از کتاب تاریخ علیبنموسی الرضا(علیهما السلام)).
قسم به پروردگار، اگر غلبۀ اهل باطل و تسلط اهل كفر و شرك و نفاق بر ما نبود، من كلامى مىگفتم كه اولين وآخرين از آن تعجب كنند.
پس دست مبارك را بر دهان مقدس خود گذاشت و به خود خطاب فرمود: اى محمد! ساكت باش، چنانكه پدرانت سكوت اختيار كردند؛ و صبر كن، چنانكه پيغمبران اُولوالعزم صبر فرمودند... .(1)
همچنين، ايشان به صالحبنعطيه فرمود:
از حرم مكه بيرون نخواهى شد تا آنكه كنيزى بخرى و از او پسرى به تو داده خواهد شد... . راوى گويد: چنين شد و اسم پسر را محمد گذاشتم.(2)به جماعتى كه قصد مسافرت داشتند نيز فرمود:
در بين راه، در فلان مكان معين، راه را گم و در فلان مكان و فلان ساعت راه را پيدا خواهيد كرد؛ و چنان شد كه فرموده بود.(3)
زمانى هم محمدبنفضيل صيرفى، در نامهاى براى حضرت، حوائج خود را همراه با مسائلى نوشت و فراموش كرد نامه را بفرستد. پس حضرت جواب نامه را، بدون دريافت آن، فرستاد.(4)
ابراهيمبنسعيد نيز نقل كرده است:
من خدمت امام جواد(علیه السلام) بودم. ماديانى از مقابل حضرت گذشت. ايشان فرمود: امشب، اين حيوان بچهاى كه پيشانى او سفيد باشد مىزايد. ابراهيم گويد: من از حضرت رخصت خواسته رفتم و شب را در منزل صاحب اسب ماندم، براى آنكه اثر فرمايش حضرت را ببينم. چون صدق آنچه فرموده بود
1) . مناقب آلابیطالب(علیهم السلام)، ج4، ص387؛ بحارالأنوار، ج50، ص8 _ 9، ح9 (باب اول از ابواب تاریخ الإمام الجواد(علیه السلام) از کتاب تاریخ علیبنموسی الرضا(علیهما السلام)).
2) . الخرائج و الجرائح، ج2، ص666، ح7؛ فرج المهموم، ص232؛ بحارالأنوار، ج50، ص43، ح10 و ص58، ح37 (باب سوم از ابواب تاریخ الإمام الجواد(علیه السلام) از کتاب تاریخ علیبنموسی الرضا(علیهما السلام)).
3) . الخرائج و الجرائح، ج2، ص670، ح14؛ بحارالأنوار،ج50، ص45، ح17.
4) . الخرائج و الجرائح، ج1، ص387، ح16؛ بحارالأنوار، ج50، ص53، ح31.
ديدم و سپس خدمت حضرت رسيدم، فرمود: اى پسر سعيد! در گفتار ما شك كردى. بدانكه همسرت پسر اعورى (باچشم معيوب) خواهد زاييد؛ و باز هم آنچه حضرت فرموده بود واقع شد.(1)
نيز، منقول است چون خواهر مأمون از حضرت جواد درخواست كرد كه بر اُمالفضل وارد شود تا هر دو را با هم ببيند، حضرت وارد شد، ولى فورى برگشت. از او سؤال كردند. فرمود:
براى اُمالفضل حادثۀ زنان (حيض) پيش آمد. خواهر مأمون عرض كرد: شما علم غيب مىدانيد. فرمود: نه... ، لكن از تعليم خدا مىدانم؛ يعنى، علم غيب را به تعليم خدا مىدانم، نه به ذات خود و بدون تعليم پروردگار.(2)
نقل است كه متوكل كوشش مىكرد حضرت را بين مردم متهم و خفيف گرداند و براى او ممكن نمىشد. تدبيرى كردند كه چون حضرت به «ابنالرضا» مشهور است و برادرش موسى نيز ابنالرضاست، خليفه موسى را در مجلس فسق و فجور حاضر كند تا مردم بگويند كه «ابن الرضا» چنين و چنان كرده است.
متوكل موسى را خواست. هر چه امام هادى(علیه السلام) او را منع كرد، وى قبول نكرد. حضرت به او فرمود:
تو هرگز با متوكل جمع نخواهى شد و به مقصد نخواهى رسيد. راوى گويد: موسى تا مدت سه سال، هر روز، نزد خانۀ متوكل مىرفت؛ ولى چون هيچ روزى براى او ممكن نمىشد كه در مجلس متوكل با وى جمع شود، از درب منزل برمىگشت تا آنكه متوكل كُشته شد.(3)
1) . فرج المهموم، ص232؛ بحارالأنوار، ج50، ص58، ح36.
2) . مشارق انوار الیقین، ص153؛ بحارالأنوار، ج50، ص 84، ح7 (باب چهارم از ابواب تاریخ الإمام الجواد(علیه السلام) از کتاب تاریخ علیبنموسی الرضا(علیهما السلام)).
3) . الکافی، ج1، ص502، ح8؛ الإرشاد، ج2، ص307؛ مناقب آلابیطالب(علیهم السلام)،ج4، ص409؛ بحارالأنوار، ج50، ص159، ح49 (باب سوم از ابواب تاریخ الإمام الهادی(علیه السلام) من کتاب تاریخ علیبنموسی الرضا(علیهما السلام)).
همچنین، آن حضرت در مدينه به خيران اسباطى فرمود:
از واثق (خليفه عباسى) چه خبر دارى؟ عرض كرد: ده روز قبل كه او را ديدم، در سلامت و عافيت بود. فرمود: اهل مدينه مىگويند كه واثق مرده است. خيران گويد: دانستم كه مراد از «اهل مدينه» خود حضرت است.
پس حضرت فرمود: جعفر (يعنى، متوكل) چگونه است؟ گفت: در زندان و در بدترين احوال است. فرمود: او خليفه خواهد شد.
پس فرمود: ابن زيّات چه كرده است؟ عرض كردم: مردم تابع و فرمانبردار او هستند (ابن زيات وزير بود). فرمود: براى او شوم است.
سپس فرمود: مقدرات جارى مىشود؛ واثق مرد، جعفر متوكل جانشين و خليفه شد و ابنزيّات هم كشته شد. عرض كرد: فدايت شوم! چه وقت؟ فرمود: شش روز بعد از خارج شدن تو.(1)
نيز، از قتل متوكل، پانزده روز قبل(2)
و در جاى ديگر سه روز قبل از آن، خبرداد.(3)جمعى از سادات دربارۀ آن چهار روزى كه در طول سال (به جز ماه رمضان و بنا به سنت) روزه گرفته مىشود اختلاف كردند و خدمت امام هادى(علیه السلام) رسيدند. هنوز سؤال نكرده، ايشان فرمود كه، براى اين سؤال آمدهايد و جواب اين است.(4)
جمعى از اهل اصفهان از عبدالرحمان اصفهانى سبب شيعه شدن او را سؤال كردند. جواب داد:
يك سال، با جمعيتى براى تظلم و شكايت به سوى سامرا نزد متوكل رفتيم.
1) . الکافی، ج1، ص498، ح1؛ الإرشاد، ج2، ص301؛ مناقب آلابیطالب(علیهم السلام)، ج4، ص410؛ الخرائج و الجرائح، ج1، ص407، ح13؛ بحارالأنوار، ج50، ص158، ح48.
2) . عیون المعجزات، ص133؛ بحارالأنوار، ج50، ص186، ذیل ح63 (باب سوم از ابواب تاریخ الامام الهادی(علیه السلام) از کتاب تاریخ علی بن موسی الرضا(علیهما السلام))؛ اثبات الهداة، ج4، ص444، ح67.
3) . مناقب آلابیطالب(علیهم السلام)، ج4، ص407؛ إعلام الوری بأعلام الهدی، ص365؛ بحارالأنوار، ج50، ص189، ح1 و ص193، ح6 (باب چهارم از ابواب تاریخ الإمام الهادی(علیه السلام) از کتاب تاریخ علیبنموسی الرضا(علیهما السلام)).
4) . مصباح المتهجد، ج2، ص820؛ الخرائج و الجرائح، ج2، ص759، ح78؛ مناقب آلابیطالب(علیهم السلام)، ج4، ص417؛ بحارالأنوار، ج50، ص157، ح47 (باب سوم از ابواب تاریخ الإمام الهادی(علیه السلام) از کتاب تاریخ علیبنموسی الرضا(علیهما السلام)).
بيرون خانۀ متوكل بوديم كه امام هادى(علیه السلام) از جانب وى احضار شد. من سؤال كردم: اين كيست كه متوكل به احضار او امر كرده؟ گفتند: مردى است علوى كه رافضيان به امامت او قايلاند. پيش خود خيال كردم كه متوكل براى قتل او احضارش كرده است. گفتم صبر مىكنم تا او را ببينم.
ناگهان ديدم كه از دور ظاهر شد. مردم از طرف راست و چپ برخاسته به او نظر مىكردند. چشم من كه به او افتاد، محبتش در قلب من جاى گرفت. در دل، براى او دعا مىكردم كه خداوند شر متوكل را از او دور كند... . چون مقابل من رسيد، رو به من فرمود: خدا دعاى تو را مستجاب كرد و عمر و اموال و اولادت را زياد فرمود. از كلام او بدن من لرزيد... و به كسى نگفتم... . اكنون، مال من زياد شده... و خداوند ده فرزند به من عطا فرموده است. من نيز به همين سبب امامت او را پذيرفتم.(1)
مردى ترسان و لرزان خدمت آن حضرت رسيد. عرض كرد: فرزند مرا در راه محبت شما گرفتهاند و مىخواهند او را بكُشند. فرمود:
بر تو باكى نخواهد بود؛ راحت باش كه فردا فرزند تو به سلامت خواهد آمد. چون صبح شد، فرزندش آمد و جريان كار دشمن را چنين نقل كرد: چون قبر را براى من كندند ودستهاى مرا بستند، گريۀ من سخت شد. ناگاه، ده نفر كه پاك و پاكيزه و خوش بو بودند از راه رسيدند. مرا از دست آنان نجات دادند و آنان را نيز به هلاك رساندند.(2)
آن ساعتى كه امام جواد(علیه السلام) از دنيا رفت، آن حضرت (كه در حدود هشت سال داشت و در حير _ يعنى، حاير حسين(علیه السلام) _ بود) خبر داد كه:
در اين وقت، پدرم از دنيا رفت.(3)
چون جعفر كذاب متولد شد، اهل خانه در آن شب خوشحال بودند، غير از
امام(علیه السلام) كه افسرده بود. سبب را سؤال كردند؛ فرمود:
اين مولود سبب گمراهى جمعى خواهد شد.(1)
ايوببننوح از شرارت قاضى كوفه نزد امام شكايت كرد. حضرت فرمود:
تا دو ماه ديگر، از شر او راحت مىشوى. ايوب گويد كه، قاضى در همان دو ماه از كوفه معزول شد.(2)
مردى نسبت به آن حضرت توهين مىكرد و مىخنديد. حضرت روى مبارك به او كرد و فرمود:
امروز مىخندى و سه روز ديگر از اهل قبور هستى. راوى گويد: متوجه حال او بوديم؛ روز سوم از دنيا رفت.(3)
جماعتى نقل كردند كه ما در خدمت امام بوديم. يكى از كاركنان خليفۀ عباسى با حالت نخوت و تكبر و خودپسندى از مقابل امام گذشت. حضرت فرمود:
امروز با اين حالت نخوت و خوشحالى است، حال آنكه فردا قبل از نماز خواهد مرد؛ و آنچه فرموده بود واقع شد.(4)
به اين چند حديث اكتفا كرديم كه اين مختصر گنجايش بيش از اين را ندارد.
از آن جمله، خلع شدن مستعين عباسى را از خلافت سه روز پيش از آن خبر داد. راوى گويد: روز سوم، مستعين خلع شد و معتز عباسى جاى او قرار گرفت.(5)
1) . کمال الدین و تمام النعمة، ج1، ص321؛ بحارالأنوار، ج50، ص176، ذیل ح10 (باب سوم از ابواب تاریخ الإمام الهادی(علیه السلام) از کتاب تاریخ علیبنموسی الرضا(علیهما السلام)).
2) . الخرائج و الجرائح، ج1، ص399، ح4؛ اثبات الهداة، ج4، ص442، ح57؛ بحارالأنوار، ج50، ص177.
3) . إعلام الوری بأعلام الهدی، ص364؛ بحارالأنوار، ج50، ص182، ح57.
4) . رجال النجاشی، ج1، ص41؛ بحارالأنوار، ج50، ص187، ح64.
5) . الغیبة (للطوسی)، ص204؛ مناقب آلابیطالب(علیهم السلام)، ج4، ص430؛ الخرائج و الجرائح، ج1، ص429، ح8؛ مهج الدعوات و منهج العبادات، ص274؛ بحارالأنوار، ج50، ص249، ح2 (باب سوم از ابواب تاریخ الإمام العسکری(علیه السلام) از کتاب تاریخ علیبنموسی الرضا(علیهما السلام)) و ص312، ح11 (باب چهارم از ابواب تاریخ الإمام العسکری(علیه السلام) از کتاب تاریخ علیبنموسی الرضا(علیهما السلام)).
نيز، خلع شدن معتز را خبر داد. او هم روز سوم خلع شد.(1)
همچنین، براى كسى نوشت كه پسر محمدبنداود ده روز ديگر كُشته مىشود؛ پس چنان شد.(2)
خليفۀ بعد از معتز، مهتدى عباسى بود. حضرت براى احمدبنمحمد نوشت:
از امروز بشمار؛ روز ششم، مهتدى كُشته خواهد شد. چنان نيز شد.(3)
(باب چهارم).
در كتاب خرائج، از احمدبنمحمد از جعفربنشريف گرگانى نقل شده است كه گفت:
سالى، در سفر حج، در سامرا خدمت امام حسن عسكرى(علیه السلام) رسيدم. امانتهايى داشتم. هنوز سؤال نكرده بودم امانتها را چه كنم كه فرمود: به مبارك خادم بده. چنان كردم و عرضه داشتم: شيعيان گرگان تو را سلام مىرسانند... . ايشان فرمود: از امروز، حساب نگه دار كه 170 روز ديگر در اول روز جمعه، سوم ربيع الآخر، وارد گرگان خواهى شد. به شيعيان خبر ده كه من در آخر روز بر آنان وارد مىشوم.
نيز، بدانكه خودت با اموالت به سلامت وارد گرگان خواهى شد؛ و براى فرزندت شريف هم پسرى متولد شده _ اسم او را «صلت» بگذار _ كه از اولياى ما خواهد شد.
عرض كردم: اى پسر پيغمبر! يكى از شيعيان شما ابراهيمبناسمعيل گرگانى است كه بسيار به شيعيان ديگر شما احسان مىنمايد؛ در هر سال، بيشتر از 000،100 درهم... .
فرمود: خداوند از او قبول فرموده، او را آمرزيده و پسرىكامل و معتقد به حق به او لطف فرموده است. به او بگو كه، حسنبنعلى مىفرمايد: فرزند خود را «احمد» نام بگذار.
1) . الغیبة (للطوسی)، ص208؛ کشف الغمة، ج2، ص416؛ بحارالأنوار، ج50، ص251، ح5 و ص295، ذیل ح69 (باب سوم).
2) . الکافی، ج1، ص506، ح2؛ الإرشاد، ج2، ص325؛ مناقب آلابیطالب(علیهم السلام)، ج4، ص436؛ بحارالأنوار، ج50، ص278، ح51.
3) . إعلام الوری بأعلام الهدی، ص375؛ الإرشاد، ج2، ص333؛ بحارالأنوار، ج50، ص308، ح5
جعفر گويد: از خدمت حضرت مرخص شدم و به حج رفتم. در روزى كه امام فرموده بود، سالم وارد گرگان شدم. اصحاب و شيعيان كه به ديدن من آمدند، به آنان وعده دادم كه آخر روز امام تشريف مىآورد؛ خود را مهيا و حوائج و مسائل خود را حاضر كنيد. آنان هم بعد از نماز ظهر و عصر در منزل من جمع شدند.
امام(علیه السلام) بر ما نزول اجلال فرمود و سلام كرد. ما از او استقبال كرديم و دست او را بوسيديم. فرمود: من به جعفربنشريف وعده داده بودم كه آخر امروز مىآيم. نماز ظهر و عصر را در سامرا خواندم و نزد شما آمدم؛ مسائل و حوائج خود را بگوييد.
اول كسى كه حركت كرد نصربنجابر بود. عرض كرد: اى پسر پيغمبر! پسر من يك ماه است نابينا شده؛ دعا بفرماييد كه بينا شود. حضرت فرمود: او را بياور. پس آورد و ايشان دست مبارك بر چشم او كشيد؛ بينا شد.
سپس، هر يك بعد از ديگرى حاجت خود را خواستند. حاجت همه را برآورد، براى آنان دعا كرد و برگشت.(1)
نيز، محمدبنعلىبنابراهيمبنموسى الكاظم(علیه السلام) نقل مىكند:
ما به فقر مبتلا شديم و با پدرم به طرف سامرا حركت كرديم كه خدمت امام حسن عسكرى(علیه السلام) برسيم. در بين راه كه مىرفتيم، پدرم گفت: اگر پانصد درهم به من بدهد، دویست تاى آن براى لباس و دویست تاى ديگر براى دِين (يا چيز ديگر) و صد درهم ديگر نيز براى مخارج.
محمد گويد: من نيز پيش خودم فكر مىكردم اگر سیصد درهم به من بدهد، بسيار خوب است. با صد درهم چارپايى مىخرم، صدتای ديگر براى مخارج و صد درهم باقيمانده نيز براى لباس كه به سوى جبل مسافرت كنم.چون ما به درب خانه رسيديم، غلام حضرت بيرون آمد و گفت: علىبنابراهيم با فرزندش محمد داخل شود. وارد شديم و قدرى در خدمت حضرت بوديم.
1) . الخرائج و الجرائح، ج1، ص424_ 426، ح4؛ بحارالأنوار، ج50، ص262_ 263، ح22. حقير گويد: در گرگان مسجدى است معروف به مسجد امام حسن(علیه السلام). شايد شيعيان گرگان منزل جعفر را، كه حضرت بدانجا تشريف آوردند، مسجد ساخته باشند، تا به حال باقى باشد و تجديد بنايش كرده باشند. (مؤلف)
چون بيرون شديم، غلام حضرت آمد؛ به پدرم كيسۀ پولى داد و گفت: اين پانصد درهم است؛ دویست تاى آن براى لباس، دویست تاى ديگر براى دين (يا چيز ديگر) و صد درهم نيز براى مخارج. آنگاه، به من هم كيسهاى داد وگفت: اين سیصد درهم است؛ صدتاى آن براى چارپا، صد تا براى لباس و صد تا براى مخارج. به سوى جبل هم نرو؛ به سوى سوراء (نزديك حله در عراق) برو.
محمد گويد: ما چنان كرديم. در سوراء، با زنى ازدواج كردم و هزار دينار به ما رسيد.(1)
اسماعيلبنمحمد عباسى گويد: من خدمت حضرت از فقر شكايت كردم و قسم خوردم كه هيچ ندارم. حضرت فرمود:
قسم دروغ مىخورى. دويست دينار در زمين دفن و ذخيره كردهاى؛ و از آن پول محروم خواهى شد... . اسماعيل گويد: چنان بود و چنان نيز شد. فرزند من محل آن را فهميد و پول را دزديد.(2)
نيز، در كافى و ارشاد از حسنبنطريف نقل شده است كه گفت:
نامهاى به سوى حضرت فرستادم و سؤال كردم كه، حضرت قائم(عجل الله تعالی فرجه الشریف) چون قيام فرمايد، به چه كيفيت حكم مىراند؛ و سؤال دوم را فراموش كردم.
جواب نامه كه آمد، فرموده بود: چون قائم(عجل الله تعالی فرجه الشریف) قيام كند، مطابق علم خود بر مردم حكومت فرمايد... . مىخواستىجهت دفع تب [سؤالى] بنويسى، فراموش كردى. براى تب، بر قطعه كاغذى آيۀ شريفۀ: «يَا نَارُ كُونِي بَرْداً وَسَلَاماًعَلَى إبْراهِيمَ»(3)را بنويس و بر شخص تبدار آويزان كن؛ خوب مىشود. وى گويد: چنان كردم، خوب شد.(4)
1) . الكافى، ج1، ص506، ح3؛ الإرشاد، ج2، ص326_ 327؛ مناقب آلابیطالب(علیهم السلام)، ج4، ص437؛ روضة الواعظین، ج1، ص247؛ اثبات الهداة، ج5، ص11، ح4.
2) . الكافى، ج1، ص510_ 511، ح14؛ الإرشاد، ج2، ص332؛ الخرائج و الجرائح، ج1، ص427، ح6؛ بحارالأنوار، ج50، ص280، ح56 (باب سوم از ابواب تاریخ الإمام العسکری(علیه السلام) از کتاب تاریخ علیبنموسی الرضا(علیهما السلام)).
3) . الأنبياء (21)، آیۀ 69: گفتيم اى آتش، بر ابراهيم خنك و سلامت باش.
4) . الكافى، ج1، ص509، ح13؛ الإرشاد، ج2، ص331؛ بحارالأنوار، ج50، ص264، ح24.
محمدبنربيع نسائى گويد:
در اهواز، با مشركى مناظره كرديم كه معتقد به دو قديم بود و كلام او در قلب من اثر گذاشت. به سامرا كه آمدم، يك روز درب خانۀ احمدبنخضيب نشسته بودم. امام عسكرى(علیه السلام) ظاهر شد، به من نظرى افكند و به انگشت مبارك اشاره فرمود: «أَحَداً أَحَداً فَرْداً»؛ يعنى، قديم يكى است و فرد. من از كلام حضرت بيهوش شدم و افتادم.(1)
نيز، چون امام هادى(علیه السلام) از دنيا رفت، حضرت عسكرى(علیه السلام) مشغول امر تجهيز او بود. چند نفر از غلامان دزدى آغاز كردند. حضرت، پس از انجام امر تجهيز، يك يك آنان را خواست و فرمود:
راست بگوييد تا از مؤاخذۀ من در امان باشيد. سپس، هر يك را به خصوصيات دزدىاش خبر داد.(2)
يك روز، علىبنزيد تا درب منزل حضرت در خدمت امام بود. چون مىخواست برگردد، حضرت فرمود: قدرى تأمل كن. پس حضرت داخل منزل شد. على گويد:
سپس، اجازۀ ورود به من داد. وارد شدم، حضرت دويست دينار به من لطف كرد و فرمود: كنيزى بخر كه فلان كنيزت از دنيا رفت. راوى گويد: من كه از خانه بيرون شدم، كنيز با صحت و عافيت و نشاط بود. چون به منزل آمدم، چنانكه فرموده بود واقع شده بود.(3)
ابنفرات گويد:
از پسر عموى خودم ده هزار درهم طلب داشتم، نمىداد. من شرح حال را به
1) . تفصیل قضیه در الكافى، ج1، ص511، ح20 نوشته شده است؛ نیز در بحارالأنوار، ج50، ص293، ح67 به نقل از کشف الغمة، ج2، ص425؛ اما صاحب الخرائج و الجرائح، ج1، ص445، ح28؛ کلام امام را اینطور آورده «أَحَدٌ أَحَدٌ فَوَحِّدهُ»: یکی است، یکی؛ او را یکتا بدان. (مؤلف)
2) . الخرائج و الجرائح، ج1، ص420، ح1؛ بحارالأنوار، ج50، ص259، ح19 (باب سوم از ابواب تاریخ الإمام العسکری(علیه السلام) از کتاب تاریخ علیبنموسی الرضا(علیهما السلام)).
3) . الخرائج و الجرائح، ج1، ص426 _ 427، ح5؛ بحارالأنوار، ج50، ص264، ح23؛ ر.ک: مناقب آلابیطالب(علیهم السلام)، ج4، ص431.
امام عسكرى(علیه السلام) نوشتم. حضرت درجواب مرقوم فرمود: پول را به تو رد خواهد كرد و بعد از روز جمعه خواهد مرد.
راوى گويد كه چون پول مرا برگرداند، به او گفتم: چه شده كه برگرداندى؟ جواب داد كه، امام عسكرى(علیه السلام) را خواب ديدم؛ فرمود: اجل تو نزديك است؛ مال پسر عموى خود را به او برگردان.(1)
شاهويه گويد:
برادرم صالح محبوس بود. من خدمت سيد و مولاى خود، حضرت عسكرى(علیه السلام)، نوشتم. در جواب، مرقوم فرمود: روزى كه نامۀ من به تو برسد، برادر تو از حبس خلاص مىگردد... .
راوى گويد: من مشغول خواندن نامۀ حضرت بودم كه بشارت آزادى برادرم را به من دادند و او آمد. من هم نامۀ حضرت را بر او خواندم.(2)
علىبنمحمدبنحسن گويد:
با جمعى از شيعيان اهواز آمديم كه خدمت امام حسن عسكرى(علیه السلام) برسيم... در جايى نشسته، منتظر بر گشتن حضرت بوديم. چون حضرت برگشت، نزديك آمد و ايستاد. آنگاه، كلاه خود را از سر مبارك برداشته به دستش نگه داشت و دست ديگر خود را بر سر مقدس كشيد و در صورت يك نفر از ما خنديد.
ناگهان ديديم كه آن يك نفر گفت: شهادت مىدهم كه تو حجت خدا و برگزيدۀ پروردگارى. به او گفتيم: ماجرا چه بود؟ گفت: من در امامت او شك داشتم. پيش خودم گفتم كه اگر برگردد و كلاه را از سر بردارد، من به امامت او اقرار خواهم كرد.(3)
ج1، ص444، ح26؛ بحارالأنوار، ج50، ص294، ح68.
در كافى و خرائج، از اقرع نقل گرديده است كه گفت:
خدمت امام حسن عسكرى(علیه السلام) نوشتم كه آيا امام محتلم مىشود؛ و بعد از
فرستادن نامه پيش خود فكر كردم كهاحتلام اثر تصرف شيطان است و خداوند اولياى خود را از اين نگهدارى فرموده است.
سپس، جواب نامه از جانب حضرت چنين آمد: حال امام در خواب و بيدارى يكى است؛ در خواب، تغيير حالى براى ايشان نيست؛ و همانطور كه خيال كردى، خداوند اولياى خود را از اين نگهدارى فرموده است.(1)
مردى علوى از سامرا، براى كسب مال، به سوى جبل حركت كرد. بين راه، به مردى از اهل همدان رسيد. همدانى از او دربارۀ اخبار امام سؤال كرد. وى گفت: چيزى نمىدانم.
همدانى گفت: پنجاه دينار به تو مىدهم كه با من برگردى و مرا به خدمت امام برسانى. پس برگشتند. چون بر امام وارد شدند، حضرت به همدانى فرمود:
تو فلانى پسر فلانى هستى؟ عرض كرد: بلى. فرمود: پدرت از دنيا رفته و تو را وصى خود قرار داده است.
نيز، براى من به چهار هزار دينار وصيت کرده (و همراه خود آوردهاى)؛ آن را به من بده. همدانى پول را تقديم كرد.
پس حضرت روى به علوى فرمود: در طلب مال، بهسوى جبل رفتى؛ اين مرد پنجاه دينار به تو داد و برگشتى. ما هم پنجاه دينار به تو مىدهيم. آنگاه، حضرت پنجاه دينار به او داد.(2)
پيش از نقل ادامۀ اخبار، شايان ذكر است كه يكى از اصحاب بزرگوار امام رضا، حضرت جواد، هادى، عسكرى و صاحب الزمان(علیهم السلام) ابوهاشم جعفرى بوده كه در وثاقت و جلالت نظير نداشته و مورد علاقۀ امامان بوده است.
وى كتابى در معجزات و آيات و اخبار غيبى امامانى كه خدمت آنان را درك كرده نوشته، مشتمل بر آنچه خودش ديده و مشاهده كرده است.
در كتابهاى خرائج و مناقب و اِعلامالورى، از همو نقل شده كه گفته است:
من هيچگاه بر امام هادى و عسكرى(علیهما السلام) وارد نشدم، مگر آنكه در هر مرتبه برهان و دليلى بر امامت آنان مشاهدهكردم.(1)
بالجمله، اخبار او را در كتابهاى شريف كافى، ارشاد مفيد، مناقب ابن شهرآشوب، خرائج، اِعلامالورى، كشف الغمه، غيبت شيخ طوسى، بحار و غيره نقل فرمودهاند.(2)
حقير نيز در مستدركات علم رجال الحديث، ج1، ص569، ش62/2021 احوال او و آباء و اجدادش را نوشتهام. (مؤلف)
ابوالاديان خادم امام حسن عسكرى(علیه السلام) بود و نامههاى حضرت را به اطراف مىرساند. در يكى از سفرها، وقت حركت، امام(علیه السلام) به او فرمود:
اين نامهها را به مداين مىبرى و چهارده روز در مسافرت خواهى بود. روز پانزدهم، به سامرا وارد خواهى شد و صداى گريه و ناله و ضجه خواهى شنيد؛ چون من از دنيا رفتهام و مرا روى مغتسل (سكوى غسالخانه) خواهى يافت.
ابوالاديان عرض كرد: اگر چنين پيشامدى واقع شد، امام بعد از شما كيست؟ حضرت فرمود: امام آن كسى خواهد بود كه جوابهاى نامهها را از تو بخواهد. عرض كرد: نشانى ديگر نيز بيان فرماييد. فرمود: آنكه بر من نماز بخواند. عرض كرد: زيادتر بفرماييد. فرمود: هركس از آنچه درون هميان است خبر دهد، او امام بر خلق است.
ابوالاديان گويد: هيبت حضرت مانع شد كه از هميان سؤال كنم و از خدمت حضرت مرخص شدم. نامهها را رساندم، جواب گرفتم و برگشتم. روز پانزدهم، چنان شد كه فرموده بود. ديدم جعفر كذاب نشسته و مردم به او تسليت مىگويند. من نيز تسليت گفتم و نشستم. پس عقيد خادم آمد، روى به جعفر
1) . الخرائج و الجرائح، ج2، ص684، ح4؛ إعلام الوری بأعلام الهدی، ص375؛ بحارالأنوار، ج50، ص254، ح8 (باب سوم از ابواب تاریخ الإمام العسکری(علیه السلام) از کتاب تاریخ علیبنموسیالرضا(علیهما السلام))؛ ر.ک: مناقب آلابیطالب(علیهم السلام)، ج4، ص437.
2) . «ابو هاشم جعفرى» داودبنقاسمبناسحاقبنعبداللّهبنجعفر طيّار (برادر اميرالمؤمنين(علیه السلام)) بوده است و اُمحكيم و اُمفروه دختران قاسمبنمحمدبنابى بكر بودهاند. اُمحكيم را اسحاق گرفت كه قاسم از او متولد شد. و اُمفروه را نيز حضرت باقر(علیه السلام) تزويج فرمود كه حضرت صادق(علیه السلام) از او متولد گشت. پس امام صادق(علیه السلام) و قاسم پسر خالۀ يكديگر بودند و داود نيز نوادۀ خالۀ حضرت صادق(علیه السلام) است. بالجمله، وثاقت و جلالت و بزرگى شأن داود محل اتفاق تمام علما و فقهاست.
نمود و گفت: برادرت كفن شد؛ برخيز و بر او نماز بخوان.
جعفر حركت كرد و شيعيان اطراف او را گرفته به اندرون منزل وارد شدند. جعفر براى نماز خواندن جلو افتاد. هنوز تكبير نگفته، طفلى (5 ساله) مانند ماه درخشان عباى عمو را كشيد و فرمود:اى عمو! عقب بايست؛ من سزاوارترم كه بر پدرم نماز بخوانم. جعفر، كه منقلب گشته و رنگ او زرد شده بود، عقب رفت و آقازاده نماز را خواند.
چون امام دفن شد، ايشان به من روى كرد و فرمود: جوابهاى نامهها را بياور. من تقديم كردم و پيش خود گفتم: الحمدللّه كه دو نشان امامت، كه امام عسكرى(علیه السلام) فرموده بود، ظاهر شد؛ فقط اخبار هميان باقى مانده است... .
به مجلس عزا آمديم. جمعى از قُميان آمدند... و پس از تسليت به جعفر گفتند: نامهها و مالهايى نزد ماست؛ خبر ده كه نامهها از كيست و پول چقدر است. وى خشمگين بيرون رفت و گفت: مردم از ما علم غيب مىخواهند.
ناگهان خادم امام بيرون آمد و صاحبان نامه و مقدار مال و پول هميان را شرح داد. نامهها و پولها را به خادم امام تحويل دادند و حق و حجت خدا هم ظاهر شد... .(1)
در كافى، نقل گرديده است كه علىبنزياد نامهاى به سوى ناحيۀ مقدسه نوشت و كفنى خواست. توقيع مبارك صادر شد:
در سال 80 (يعنى، 280) به كفن محتاج خواهى شد؛ و چند روز قبل از مرگش، كفن او را فرستادند.(2)
نيز، در كافى، نقل شده كه محمدبنهارون همدانى گفته است:
پانصد دينار مديون ناحيۀ مقدسه بودم و قلب من ناراحت بود. قصد كردم
1) . كمال الدين و تمام النعمة، ج2، ص475_ 476، ح25 (باب کسانی که امام زمان را دیدهاند)؛ بحارالأنوار، ج50، ص332_ 333، ح5 (باب پنجم از ابواب تاریخ الإمام العسکری(علیه السلام) از کتاب تاریخ علیبنموسی الرضا(علیهما السلام))؛ و ج52، ص67_ 68، ح53 (باب 18 از ابواب النصوص من الله تعالی... از کتاب تاریخ الإمام الثانی عشر(عجل الله تعالی فرجه الشریف)).
2) . الغیبة (للطوسی)، ص284؛ الإرشاد، ج2، ص366؛ الخرائج و الجرائح، ج1، ص463، ح8؛ الکافی، ج1، ص524، ح27؛ بحارالأنوار، ج51، ص312، ح35 و ص317، ح39 و ص306، ح20(باب 15 از ابواب النصوص من الله تعالی... از کتاب تاریخ الإمام الثانی عشر(عجل الله تعالی فرجه الشریف)).
دكانهايى كه به 530 دينار خريده بودم، به ازاى دين خود، براى ناحيۀ مقدسه قرار دهم؛ و اين موضوع را به كسى اظهار نكردم.
توقيع مقدس به سوى محمدبنجعفر (يعنى، اسدى) صادرشد: دكانها را از محمدبنهارون به ازاى پانصد دينار تحويل بگير و قبض بده.(1)
باز، در كافى، ماجرايى آمده كه خلاصۀ آن اين است:
خليفۀ عباسى شنيد كه امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) وكلايى دارد و آنان اموال را جمع مىكنند. انديشيد پولى به جمعى بدهند كه نزد وكلاى حضرت بروند و به اسم مال امام(علیه السلام) به آنان بپردازند. هر كس قبول كرد، او را دستگير كنند.
فورى، توقيع حضرت به وكلاى حقيقى رسيد كه از هيچ كس پول قبول نكنند. چنين كردند و در امان ماندند.(2)
ج51، ص310، ح30.
همچنین، در كافى، نقل گرديده است كه سالى از ناحيۀ مقدسه نسبت به زيارت مقابر قريش و حاير (يعنى، كاظمين و كربلا) نهى شد تا شيعيان به زيارت نروند. بعد از چند ماه، خليفه حكم كرد كه هر كس به زيارت رود دستگير مىشود.(3)
احمد دينورى، يك يا دو سال بعد از وفات امام حسن عسكرى(علیه السلام)، در سفر حج وارد دينور شد. چون مورد اعتماد شيعيان بود، مبلغ شانزده هزار دينار از مال مبارك امام(علیه السلام) نزد او جمع شد كه بايد آن را با دليل قطعى به امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) مىرساند. به او گفته بودند: اين اموال را بدون دليل و حجت تسليم كسى نكن.
وى از آنجا با اموال حركت كرده به كرمانشاهان رسيد. در آنجا نيز شيعيان هزار دينار با بستههايى از اموال گوناگون به او دادند و گفتند: بدون حجت و دليل، اين اموال را تسليم كسى نكن.
1) . الخرائج و الجرائح، ج1، ص472، ح16؛ الإرشاد، ج2، ص366؛ الکافی، ج1، ص524، ح28؛ کمال الدین و تمام النعمة، ج2، ص492، ح17؛ بحارالأنوار، ج51، ص294، ح4 (باب 15 از ابواب النصوص من الله تعالی... از کتاب تاریخ الإمام الثانی عشر(عجل الله تعالی فرجه الشریف)).
2) . الکافی، ج1، ص525، ح30؛ بحارالأنوار،
3) . الکافی، ج1، ص525، ح31؛ الغیبة (للطوسی)، ص284؛ الإرشاد، ج2، ص367؛ بحارالأنوار، ج51، ص312، ح36.
وى همۀ آن اموال را حركت داده به سوى بغداد روانه شد. چند نفر را ملاقات كرد، ولى نزد آنان دليلى نيافت تا آنكه خدمت نايب خاص حضرت «محمدبنعثمانبنسعيد» رسيد.
پس محمد او را به سوى سامرا و خانۀ امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) راهنمايى فرمود. سپس او به سوى سامرا حركت كرد و به خانۀ حضرت وارد شد. شب هنگام، به زيارت نامۀ شريف امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) موفق شد و در آن نامه شرح پولها و اموال را با نشانى كامل _ حتى رنگ كيسههاى پول را _ يافت. براى هدايت شدن به سوى حجت پروردگار، حمد و ثناى الهى را به جا آورده مأمور شد كه تمام اموال را به بغداد برگرداند و تسليم محمدبنعثمان كند. به دستور عمل كرد و سه روزه خدمتمحمدبنعثمان برگشت.
چون رسيد، باز نامۀ حضرت با شرح اموال واصل گشت كه در آن به محمدبنعثمان دستور داده بود اموال را به محمدبناحمدبنجعفر قمى برساند. وى نيز چنان كرد.(1)
نيز، سيد توقيعى نظير اين را كه به نام «احمدبنالحسن» از ناحيۀ مقدسه صادر شده نقل فرموده كه آن هم در بحارالأنوار، ج51، ص303 _ 304 مذكور است. (مؤلف)
در توقيع مقدسى كه براى پدر شيخ صدوق صادر شد، مرقوم فرموده بودند:
به همين زودى، دو فرزند شايسته براى تو متولد مىشود. پس شيخ صدوق و برادرش حسين متولد شدند؛ و شيخ صدوق افتخار مىكرد كه، من به دعاى امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) متولد شدهام.(2)
شيخ طوسى، در كتاب غيبت خود، از شيخ مفيد و حسينبنعبيداللّه غضائرى از محمدبناحمدبنعبداللّه صفوانى (كه به اتفاق، ثقهاى جليل و فقيهى كامل بوده) نقل كرده است كه فرمود:
من قاسمبنعلا را (كه وكيل ناحيۀ مقدسۀ امام(عجل الله تعالی فرجه الشریف) بود) ديدم كه 117 سال عمر كرده بود. به مدت هشتاد سال، چشمان او بينا بود و خدمت امام على
نقى و امام حسن عسكرى(علیهما السلام) رسيده استفادۀ كامل كرده بود.
پس از هشتاد سال، وى نابينا شد؛ ولى هفت روز قبل از وفات بينايىاش را بازيافت.
مدتى، توقيعات امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) به او مىرسيد تا آنكه در اواخر عمرش دو ماه نامۀ حضرت به او نرسيد؛ بسيار ناراحت شد.
... ناگهان، پيشخدمت به ورود غلام امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) بشارت داد. وى چنان مسرور شد كه روى به قبله سجدۀ شكر كرد... . تشريفات ورودى انجام شد و غلام نامۀ شريف امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) را بيرون آورد.
قاسم آن را گرفت و بوسيد. در آن نوشته شده بود كه، چهل روز بعد از ورود نامه، قاسم از دنيا خواهد رفت؛ و حضرتهفت پارچه (كفن) براى او فرستاده بود.
قاسم سؤال كرد: آيا در وقت مرگ دين من سالم خواهد بود؟ جواب شنيد: بلى. پس قاسم خنديد و خوشحال شد... .
قاسم آشنايى داشت به نام عبدالرحمانكه از مخالفان بود و مايل بود كه خداوند او را هدايت فرمايد. فاصلهاى نشد كه عبدالرحمان براى كارى آمد... .
قاسم گفت: نامه در نزد من عزيز است؛ لكن اميدوارم كه به بركت نامۀ شريف، خداوند عبدالرحمان را هدايت فرمايد... ؛ و نامه را به او داده فرمود: آن را بخوان.
او چون نامه را خواند و به كلام شريف حضرت كه خبر مرگ قاسم در آن بود رسيد، نامه را انداخت و گفت: اى قاسم! تو مردى با كمال و عاقل و ديندارى. مگر قرآن را نخواندهاى [كه در آن آمده است]: «وَمَا تَدْرِي نَفْسٌ مَاذَا تَكْسِبُ غَدَاً وَمَا تَدْرِي نَفْسٌ بِأَيِّ أَرْضٍ تَمُوتُ».(1)
نمىداند كه فردا چه مىكند و در كدامين سرزمين مىميرد. (مؤلف)
نيز، خداوند فرموده است: «عَالِمُ الْغَيْبِ فَلَا يُظْهِرُ عَلَى غَيْبِهِ أَحَداً».(2)
قاسم، كه كه اين آيات را شنيد، خنديد و فرمود: چرا باقى آيه را نمىخوانى كه، «إِلَّا مَنِ ارْتَضَى مِنْ رَسُولٍ».(3)
به خداوند قسم كه مولاى من، امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف)، براى اين مقام پسنديده شده
و از [نسل] رسول است... .
تو تاريخ امروز را بنويس. اگر من بعد از چهل روز زنده ماندم، بدآنكه بر حق نيستم؛ ولى اگر من از دنيا رفتم، حجتى است براى تو كه به فكر نجات خود باشى.
صفوانى گويد: وى هفت روز بعد مريض... و هفت روز قبل از مرگ چشمهايش بينا شد؛ و مردم به ديدن او مىآمدند. صبح روز چهلم، از دنيا رفت.
عبدالرحمان نيز با سر و پاى برهنه گريه مىكرد. او هدايت يافت و شيعۀ كاملى شد. بعد از چند روز، نامۀ تسليت ازجانب حضرت ولى عصر(عجل الله تعالی فرجه الشریف) براى فرزندش، حسن، آمد.(1)
قطب راوندى نيز، در كتاب شريف الخرائج و الجرائح، ج1، ص467_ 470، ح14 آن را از شيخ مفيد نقل كرده و در آن نوشته است كه نامۀ امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) چنين بود: چهل روز بعد از ورود نامه، قاسم از دنيا مىرود؛ هفت روز از ورود نامه گذشته، قاسم مريض مىشود؛ و هفت روز قبل از مرگ، چشمهاى او بينا مىگردد... .
نيز، راوندى نوشته كه قاسم به عبدالرحمان گفت: تاريخ نگه دار؛ اگر من بعد از چهل روز زنده بودم، يا قبل از چهل روز از دنيا رفتم، بدان كه من بر حق نيستم [تا آخر].
اين ماجرا در بحارالأنوار، ج51، ص313_ 316، ح37 (باب 15 از ابواب النصوص من الله تعالی... از کتاب تاریخ الإمام الثانی عشر(عجل الله تعالی فرجه الشریف)) نيز از كتاب غيبت شيخ طوسى و كتاب سيد ابن طاووس، فرج المهموم، ح248_ 252 نقل گرديده و براى شخص با انصاف همين روايت، كه در نهايت صحت و درستى است، كافى است. (مؤلف)
الغرض، اخبار غيبى امام زمان و ساير امامان(علیهم السلام) بسيار است و اين مختصر گنجايش بيش از اين را ندارد.(2)
هم چنين، ابواب نصوص پيغمبر و هر يك از امامان بر امام بعد تا امام زمان(علیهم السلام) در بحارالأنوار، ج36، ص226 _ 414 (باب 41 _ 48 از ابواب النصوص علی امیرالمؤمنین(علیه السلام)) و ج43، ص322 (باب 14: نص بر امام حسن) و ج37، ص108 تا ج38، ص159 (ابواب نصوص علی امیرالمؤمنین(علیه السلام)) و ج44، ص174 _ 176 (باب 24: نص بر امام حسین(علیه السلام)) و ج46، ص17 _ 20 (باب دوم: نص بر امام سجاد(علیه السلام)) و ص229 (باب چهارم: نص بر امام باقر(علیه السلام)) و ج47، ص12 _ 15 (باب سوم: نص بر امام صادق(علیه السلام)) و ج48، ص12 _ 28 (باب سوم: نص بر موسیبنجعفر(علیهما السلام) از ابواب تاریخ الإمام الکاظم(علیه السلام)) و ج49، ص11 _ 28 (باب دوم: نص بر امام رضا(علیه السلام)) و ج50، ص18 _ 36 (باب دوم: نص بر امام جواد(علیه السلام)) و ص118 _ 123 (باب دوم: نص بر امام هادی(علیه السلام)) و ص239 _ 246 (باب دوم: نص بر امام عسکری(علیه السلام)) و ج51، ص65 تا ج53، ص36 (باب 1 _ 28: نص بر امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف)، از ابواب نصوص من الله تعالی...) مفصلا ذكر شده است.
اِخبارات غيبى امير المؤمنين(علیه السلام) نيز در ابواب معجزات، خصوصاً، بحارالأنوار، ج41، ص283 _ 360 (باب 14 از ابواب معجزاته(علیه السلام) از کتاب تاریخ امیرالمؤمنین(علیه السلام)) و اخبارات غیبی حضرت مجتبی و سید الشهداء(علیهما السلام) در باب معجزات، ج43، ص323 _ 330 (باب 15 از ابواب ما یختصّ بالإمام الحسن(علیه السلام) از کتاب تاریخ فاطمة والحسن والحسین(علیهم السلام)) و ج44، ص180 _ 188 (باب 25 از ابواب ما یختصّ بتاریخ الحسن(علیه السلام) از کتاب تاریخ فاطمة والحسن والحسین(علیهم السلام)) مذكور است.
نيز، غيبگويىهاى امام سجاد(علیه السلام) در بحارالأنوار، ج46، ص20 _ 49 (باب سوم از ابواب تاریخ سید الساجدین(علیه السلام))؛ و اخبار امام باقر(علیه السلام) ج46، ص247_342 (باب پنجم از ابواب تاریخ أبیجعفر(علیه السلام) از کتاب تاریخ علیبنالحسین(علیهما السلام) و...)؛ و اخبار امام صادق(علیه السلام) ج47، ص76 _ 161 (باب پنجم از ابواب تاریخ الإمام الصادق(علیه السلام) از کتاب تاریخ علیبنالحسین(علیهما السلام) و...)؛ و اخبار امام کاظم(علیه السلام) ج48، ص29 _ 100 (باب چهارم ابواب از تاریخ الإمام الکاظم(علیه السلام) از کتاب تاریخ علیبنالحسین(علیهما السلام) و...)؛ و اخبار امام هشتم(علیه السلام) ج49، ص29 _ 72 (باب سوم از ابواب تاریخ الإمام الرضا(علیه السلام) از کتاب تاریخ علیبنموسی الرضا(علیهما السلام))؛ و اخبار امام نهم(علیه السلام) ج50، ص37 _ 71 (باب سوم از ابواب تاریخ الإمام الجواد(علیه السلام) از کتاب تاریخ علیبنموسی الرضا(علیهما السلام))؛ و اخبار امام دهم(علیه السلام) ص124 _ 188 (باب سوم از ابواب تاریخ الإمام الهادی(علیه السلام) از کتاب تاریخ علیبنموسی الرضا(علیهما السلام))؛ و اخبار امام یازدهم(علیه السلام)، ص247 _ 305 (باب سوم از ابواب تاریخ الإمام العسکری(علیه السلام) از کتاب علیبنموسی الرضا(علیهما السلام))؛ و اخبار امام دوازدهم(عجل الله تعالی فرجه الشریف)، ج51، ص293 _ 343 (باب 15 از ابواب النصوص من الله تعالی... از کتاب تاریخ الإمام الثانی عشر(عجل الله تعالی فرجه الشریف)).
شرح و تفصيل اين اخبار _ كه شمار آن به بيش از هزار مىرسد _ در سفينة البحار، ج3، ص822 و مستدرك سفينة البحار، ج8، ص39 (ماده:غيب)، هم مذكور است؛ والحمد للّه كما هو اهله. (مؤلف)
1) . تفصيل اين حديث شريف، صحيح و عالى سند در كتاب الغیبة (للطوسى)، ص310_ 315 (باب توقيعات) مذكور است.
2) . كسى كه از اين بيشتر بخواهد مىتواند به كتاب شريف الغیبة (للطوسی)، ص281_ 326 (باب معجزات امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) و باب توقيعات حضرت)؛ و الكافى، ج1، ص439 _ 525 (بابهاى ميلاد پيغمبر و امامان(علیهم السلام)، در حدود 200 روايت)؛ و بصائر الدرجات، ص235_ 253 (باب 10 و 11 و 12 از جزء پنجم)؛ و مناقب آلابیطالب، ج2، ص257 _ 269 و ج1، ص106 _ 142 و ج3، ص336_ 340 و ج4، ص6_ 8 و ص50 _ 53 و ص132 _ 147 و ص181 _ 194 و ص217 _ 246 و ص287 _ 295 و ص333 _ 342 و ص387 _ 391 و ص406 _ 411 و ص427 _ 435؛ و الإرشاد (للمفيد)، ج1، ص312 _ 332 و ج2، ص355 _ 367 و ص321 _ 335 و ص301 _ 308 و ص281 _ 294 و ص221 _ 230 و ص182 _ 185؛ و الخرائج و الجرائح (للراوندى)، ج1، ص21_ 484 (ابواب معجزات پيغمبر و امامان(علیهم السلام))؛ و بحارالأنوار، ج6، ص295 _ 316 (باب اول: اشتراط الساعة، از ابواب المعاد... از کتاب العدل و المعاد) اخبارات غیبی پیغمبر(صلی الله علیه و اله) ؛ و ج19، ص202 _ 367 (باب دهم: غزوۀ بدر الکبری از ابواب احواله من البعثة از کتاب تاریخ نبینا(صلی الله علیه و اله)) و ج33، ص325 _ 342 (باب 22: باب اخبار پیغمبر(صلی الله علیه و اله) به کفر خوارج و قتال آنان، از ابواب ما جری بعد قتل عثمان... از کتاب الفتن و المحن) و ج18، ص105 _ 144 (باب 11: باب اخبار پیغمبر(صلی الله علیه و اله) به مغیبات از ابواب معجزاته(صلی الله علیه و اله) از کتاب تاریخ نبینا(صلی الله علیه و اله)) و ص144 _ 147 (باب 12: باب اخبار آن حضرت به آنچه بعد از او واقع میشود از ابواب معجزاته(صلی الله علیه و اله) از کتاب تاریخ نبینا(صلی الله علیه و اله)) مراجعه كند.
از آنچه گذشت آشكار شد كه دوازده امام(علیهم السلام) به اذن پروردگار و لطف خداوند منان و تعليم حى سبحان و به وساطت جد بزرگوارشان، خاتم پيغمبران(صلی الله علیه و اله)، عالِم به غيباند؛ و
مراد از غيب آن امور پنهانى است كه حواس بشر آن را درك نمىكند، چه از جهت زمان آن (مانند قضاياى آينده و علم به مرگها و روزىها و تمام وقايع گذشته و آينده، چنانكه شرح آن گذشت)، و چه از جهت مكانكه در وقت وقوع آن از حواس ديگران مخفى است.
مالك اين علم پروردگار است، كه به ذات مقدس خود علام الغيوب است؛ و به تمليك پروردگار، پيغمبر و امامان(علیهم السلام) نيز مالك آن مىشوند. ولى در عين تمليك پروردگار به آنان، خداوند از سلطنت و مالكيت آن منعزل نخواهد بود. هر مقدار كه او بخواهد، ايشان بِدان عالِم مىشوند؛ و هر چه نخواهد، عالِم نمىشوند.
به عبارت ديگر، چنانكه خداوند در كلام مجيدش فرموده است:
«وَلَا يُحِيطُونَ بِشَىءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلَّا بِما شاءَ»؛(1)
پروردگار منان هر چه بخواهد به اولياى خود تعليم مىفرمايد.
نيز، آنچه او خواسته و لطف و تفضل فرموده در عقول ما متناهى نيست؛ كه خود در قرآن فرموده: «وَكَانَ فَضْلُ اللّهِ عَلَيْكَ عَظِيماً».(2)
در كتاب شريف كافى، به سند صحيح از معمربنخلاد نقل گرديده است:
مردى از حضرت رضا(علیه السلام) سؤال كرد: شما غيب را مىدانيد؟ امام در مقام جواب از جدش، حضرت باقر(علیه السلام)، نقل فرمود: به ما افاضه و لطف مىشود، پس مىدانيم؛ و اگر گرفته شود، ما نمىدانيم. پس فرمود: (اين) سرّ پروردگار است كه جبرئيل به محمد(صلی الله علیه و اله) و آن حضرت نيز به هر كس خداخواسته داده است.(3)
و اما روايتى كه به سند مجهول نقل گرديده است كه فرمودهاند:
عجب است از جماعتى كه گمان مىكنند ما غيب را مىدانيم، در حالى كه غيب را مگر پروردگار نمىداند. من قصد كرده بودم كه كنيز خود را بزنم؛ فرار
كرد و ندانستم در كدام خانه است... .(1)
اين روايت، به فرمايش علامۀ مجلسى و ديگران نمىتواند در مقابل آيات قرآنى و روايات متواتر استقامت نمايد و بايد تأويل شود.
پس بايد گفت: ممكن است كه مراد علم به قيامت باشد كه كسى غير خدا آن را نمىداند (چنانكه كلام صريح امير المؤمنين(علیه السلام) در اينباره خواهد آمد كه علم غيب علم قيامت است و احدى جز پروردگار آن را نمىداند)، يا مراد علم ذاتى باشد (كه علم ذاتى مخصوص پروردگار است و فقط آن ذات مقدس عين علم و قدرتاست؛ علم ديگران ذاتى نبوده از لطف و احسان و تعليم پروردگار است)، يا آنكه اين سخن را از جهت تقيه و براى منع از غلو و رفع توهم مقام ربوبيت در نشستى با مخالفان يا ضعفاى شيعه فرموده و مىخواسته بفهماند كه ما بندهايم و به ذات خود چيزى نداريم؛ همه از جانب خداست.
نيز، آنكه فرمود: «ندانستم در كدام خانه است»؛ ممكن است براى آن باشد كه امام(علیه السلام) در كلام خود توريه كرده تا مردمان ضعيف او را پروردگار عالم ندانند، يا آنكه اصلاً آن حضرت نخواسته كه جاى آن كنيز را بداند، يا آنكه مراد آن باشد كه ايشان از راه اسباب ظاهرى و عادى كه علم مردم از آنها حاصل مىشود ندانسته و سرانجام آنكه تقيه كرده باشد تا اين مطلب به گوش دشمن برسد.
نظير آنكه منصور دوانيقى از ايشان سؤال كرد: مىگويند تو علم غيب دارى؟ حضرت فرمود: لَا يَعْلَمُ «الْغَيْبَ إِلَّا اللّهُ»(2).(3)و مقصود ايشان آن بوده است كه كسى از پيش خود و به ذات خود غيب را نمىداند مگر خدا كه عين علم و قدرت است، هميشه عالم بوده و خواهد بود و علم او هم ذاتى
1) . الکافی، ج1، ص257، ح3؛ بحارالأنوار، ج26، ص197، ح8 (باب 15 از ابواب علومهم(علیهم السلام) از کتاب الإمامة).
2) . النمل (27)، آیۀ 65: غيب را نمىداند مگر خداوند. (مؤلف)
3) . عوالی اللئالی، ج1، ص362، ح45؛ بحارالأنوار، ج47، ص187، ح35 (باب ششم از ابواب تاریخ الإمام الصادق(علیه السلام) از کتاب تاریخ علیبنموسی الرضا(علیهما السلام)).
است، هم قديم و ازلى؛ و مخلوق حادث، هرچه دارد، از جانب پروردگار است.
مؤيد اين فرضيه هم كه امام، در هنگام بيان اين حديث، در مقام تقيه از دشمن يا ضعفاى شيعه بوده آن است كه گويا جمعيت زيادى در مجلس بيرونى حضرت بودند. ناگهان، امام از اندرون تشريف آورده، بدون مقدمه و سؤال، نشست و اين كلام را فرمود.
آنگاه، چون مجلس عمومى تمام شد و ايشان به منزل شخصى وارد شد، سدير و ابوبصير در خلوت خدمت حضرت رسيدند. حضرت، در مقام اثبات علم و كمال خود، بياناتى فرمودند كه خلاصۀ آن اين است:
نسبتِ علم آصف (كه يك حرف اسم اعظم را مىدانست و به يك چشم برهم زدن تخت بلقيس را در مقابل حضرت سليمان حاضر كرد) به علم آل محمد نسبتِ قطره به درياى اخضر است.(1)
ج2، ص522، ح208؛ بحارالأنوار، ج26، ص197، ح8 (باب15 از ابواب علومهم(علیهم السلام) از کتاب الإمامة).
شاهد ديگر بر صحت احتمالاتى كه گفتيم روايت عمار ساباطى است كه از امام صادق(علیه السلام) سؤال كرد: امام غيب را مىداند؟ فرمود:
نه؛ لكن هر وقت بخواهد چيزى بداند، خداوند به او اعلام مىفرمايد.(2)
در واقع، امام مىخواهد بفرمايد كه علم ما ذاتى نيست، بلكه دادۀ خداوند و احسان اوست.
همچنین، شاهد ديگر روايت ابومغيره است كه مىگويد:
من و يحيىبنعبداللّهبنحسن نزد ابوالحسن (يعنى، موسىبنجعفر(علیهما السلام)) بوديم. يحيى عرض كرد: فدايت شوم! مردم گمان مىكنند كه شما غيب را مىدانيد. فرمود: «سبحان اللّه! دست خود را بر سر من بگذار [و ببين] كه موىهاى سر و بدنم به حركت درآمده است»! پس فرمود: لَا وَاللّهِ مَا هِيَ إِلَّا وِراثَةٌ عَنْ رَسُولِ اللّهِ(صلی الله علیه و اله)؛ يعنى، به خداوند سوگند که آن نیست؛ مگر آنچه از پيغمبر به ما ارث رسيده است.(3)
پس اين روايت علم غيبى را كه از ناحيۀ وراثت پيغمبر باشد اثبات و غير آن را، كه ذاتىِ خود ايشان باشد، نفى مىكند؛ چون علم ذاتى مخصوص پروردگار است.
اگر فرض كنند كس ديگرى به ذات خود و بدون تعليم پروردگار عالِم است، شرك خواهد بود؛ و خداوند از شريك منزه است. از اين جهت است كه حضرت فرمود: «سبحان اللّه: منزه است خداوند» و موهاى بدن حضرت حركت كرد؛ چون او را شريك علم پروردگار قرار دادند، مانند خداوند كه به ذات خود عالِم است. آنان خيال باطل كردند كه امام به ذات خود و بدون تعليم از ناحيۀ پروردگار و رسول اكرم(صلی الله علیه و اله) عالِم است؛ و اين خيال شرك است. هيچ مخلوقى در هيچ يك از جهات از خالق مستغنى نيست و مستقل نخواهد بود؛ بلكه، تمام كمالات _ و از جمله، علم مخلوق _ افاضهاى از جانب خالق است.
به همين بيان، مفهوم كلام امير مؤمنان(علیه السلام) در آن روايت نهج البلاغه معلوم مىشود كه چون حضرت از قضاياى آينده خبر داد و شخصى گفت علم غيب است، آن حضرت فرمود:
لَيْسَ هُوَبِعِلْمِ غَيْبٍ وَإِنَّما هُوَ تَعَلُّمٌ مِنْ ذِي عِلْمٍ وَإِنَّما عِلْمُ الْغَيْبِ عِلْمُ السَّاعَةِ؛(1)
اِخبار من علم غيب نيست، تعلم و ياد گرفتن از صاحب علم است؛ و علم غيب علم قيامت است... .
از اين كلام، به خوبى ظاهر مىشود كه آنچه حضرت انكار فرموده دو چيز است: يكى، علم قيامت است كه غير خدا هيچ كس نمىداند؛ و ديگرى، علم بدون تعلم از صاحب علم است (يعنى، علم ذاتىاى كه آن را از كسى ياد نگرفته باشند) كه اين را نيز انكار كردهاند.
اما علمى كه اثبات شده علمى است كه از صاحب علم (پروردگار و رسولش) ياد گرفته شده و همين علم است كه آيات قرآنى و روايات متواتر _ چنانكه گذشت _ دليل اثبات آن است.
1) . نهج البلاغة، خطبۀ 128، ص186.
اما آيۀ شريفۀ:
«قُلْ لَا أَقُولُ لَكُمْ عِنْدِي خَزائِنُ اللّهِ وَلَا أَعْلَمُ الْغَيْبَ وَلَا أَقُولُ لَكُمْ إِنِّي مَلَكٌ إِنْ أَتَّبِعُ إِلَّا مَا يُوحَى إِلَيَّ»؛(1)
من به شما نمىگويم كه خزاين پروردگار نزد من است، غيب را نيز نمىدانم و نمىگويم كه من پادشاهم؛ من مگر از آنچه بهسويم وحى مىشود تبعيت نمىكنم.
ممكن است جملۀ «غيب را نمىدانم» تتمۀ كلام سابق باشد؛ يعنى، چنانكه نمىگويم خزاين خداوند نزد من است، اين را نيز نمىگويم كه من غيب نمىدانم، يا آنكه مراد آن باشد كه من علم غيبى را كه مختص خداست (مثل وقت قيامت) نمىدانم و هرچه مىدانم از پيش خودم نيست؛ بلكه، همه از وحى و تعليم پروردگار عالميان است.
همچنین، آيۀ شريفۀ:
«وَعِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ لَا يَعْلَمُها إِلَّا هُو»؛(2)
مفاتيح غيب نزد خداست و آن را مگر وى نمىداند.
اين آيه به اين معناست كه مفاتيح غيب نزد خداست و فقط وى آن را به ذات پاك خود مىداند و هيچ كس ديگر آن را مثل دانستن خدا (يعنى، به ذات خود) نمىداند؛ مگر به تعليم پروردگار كه آنچه بخواهد افاضه مىفرمايد.
نيز، آيۀ شريفۀ:
«إِنَّمَا الْغَيْبُ لِلّهِ»؛(3)
غيب فقط براى خداوند است.
و آيۀ: «وَلِلّهِ غَيْبُ السَّمواتِ وَالْأَرْضِ»؛(4)
غيب آسمان و زمين براى خداست، كه اثبات مىكند غيب براى خداست.
دو معنى در اين كلام ممكن است: يكى آن كه، علم غيب براى خداست؛ دوم آنكه، كاينات غيب (يعنى، تمام آنچه پنهان است) ملك خداست، مثل آنكه فرموده:
«وَلِلّهِ مُلْكُ السَّمواتِ وَالْأَرْضِ»؛(1)
ملك آسمانها و زمين براى خداست.
اگر معناى اول باشد، بايد گفت مراد اين است كه كسى غير خدا غيب را نداند مگر آنكه خداوند متعال به او تعليم فرمايد. اما آيۀ شريفۀ:
«قُلْ لَا يَعْلَمُ مَنْ فِي السَّمواتِ وَالْأَرْضِ الْغَيْبَ إِلَّا اللّهُ وَمَا يَشْعُرُونَ أَيّانَ يُبْعَثُونَ»؛(2)بگو هيچ يك از كسانى كه در آسمانها و زمين هستند غيب را نمىدانند مگر پروردگار؛ و ايشان نمىفهمند كه در چه وقت مبعوث و زنده مىشوند.
در اين آيه، مراد از «غيب» قيامت است و آخر آيه نيز توضيح و تأكيد آن است، يا مراد آن است كه كسى از پيش خود و به ذات خود عالِم به غيب نيست مگر آن كس كه خداوند به او تعليم فرمايد.
بارى، نمىشود كه قلب انسان سالم باشد و به آيات مزبور ايمان آورده به اين آيۀ شريفه كافر شود:
«وَمَا كَانَ اللّهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ وَلَكِنَّ اللّهَ يَجْتَبِي مِنْ رُسُلِهِ مَنْ يَشاءُ»؛(3)
خدا شما را بر غيب آگاه نمىسازد و لكن از جملۀ رسولان خويش، هركس را كه بخواهد، براى اين مقام بر مىگزيند و اختيار مىفرمايد.
نيز، به آيۀ شريفۀ ديگرى مانند اين ايمان نياورد:
«عَالِمُ الْغَيْبِ فَلَا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِهِ أَحَداً * إِلَّا مَنِ ارْتَضَى مِنْ رَسُولٍ»؛(4)
خداوند عالم غيب است؛ وى احدى را بر غيب خود آگاه نسازد * مگر كسى كه او را براى اين مقام ارجمند بپسندد.
بايد به تمام قرآن ايمان آورد، به قرآن و عترت متمسك شد و در تفسير آيات به عترت مراجعه كرد؛ يعنى، به بيان كسى كه علم كتاب نزد اوست.
پس بايد از كلام اميرالمؤمنين(علیه السلام) استفاده كرد علم غيبى كه آن را در آيات و روايات مزبور نفى كردهاند يكى علم به هنگام قيامت است و دوم علم ذاتى كه بدون تعلم و ياد گرفتن از صاحب علم (يعنى، خدا و پيغمبر(صلی الله علیه و اله)) باشد؛ اين دو منتفى است.
اما علمى كه از جانب خدا و پيغمبر(صلی الله علیه و اله) و به تعليم آنان باشد و از جانب خدا افاضه شود، هيچ نفى نشده و نخواهد شد.
در بحار، باب «تزويج امام جواد(علیه السلام) به اُمالفضل» و در ضمن حديثى، مذكور است كه خواهر مأمون به امام(علیه السلام) عرض كرد:
شما غيب را مىدانيد؟ فرمود: نه؛... ولكن به تعليم پروردگار مىدانم.(1)پس اين روايت علم ذاتى را نفى و علم غيبى را كه از تعليم و عنايت پروردگار است اثبات مىكند؛ و اين مطلب از آنچه گذشت ظاهر شد.
آيۀ ديگرى كه محل بحث است اين آيۀ شريفه است:
«إِنَّ اللّهَ عِندَهُ عِلْمُ السّاعَةِ وَيُنَزِّلُ الْغَيْثَ وَيَعْلَمُ مَا فِي الْأَرْحامِ وَما تَدْرِي نَفْسٌ مَاذَا تَكْسِبُ غَداً وَمَا تَدْرِي نَفْسٌ بِأَيِّ أَرْضٍ تَمُوتُ إِنَّ اللّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ»؛(2)
خداوند است كه علم ساعت نزد اوست (يعنى، وقت قيامت)، باران نازل مىكند و آنچه در رحِمهاست مىداند؛ و كسى نمىداند كه فردا چه مىكند و به كدامين زمين مىميرد؛ خداوند دانا و [از همه چيز] با خبر است.
دو جملۀ اول كه واضح است و مورد كلام نيست.
اما جملۀ سوم: «يَعْلَمُ مَا فِي الْأَرْحَامِ».(3)
آشكار است كه اثبات علم براى پروردگار
نفى نمىكند كه ديگران به تعليم پروردگار به دانايى برسند.
جملۀ چهارم و اين گزاره نيز كه، «كسى نمىداند فردا چه مىكند»؛ يعنى، كسى از پيش خود و به ذات خويش نمىداند كه فردا چه مىشود.
همچنین، مراد جملۀ پنجم آن است كه انسان به طبع خود و به ذات خويش نمىداند كه در كجا مىميرد؛ مگر آنكه خداوند آنچه بخواهد به او ياد بدهد و به تعليم پروردگار بداند كه فردا چه مىشود و در كجا خواهد مرد.
مراد از نفْس نيز در اين آيه طبع انسان است؛ همان نفْسى كه خداوند در قرآن آن را به نفْس لوامه و امارۀ بالسوء توصيف فرموده، نه نفوس قدسى ملكوتى كه مورد عنايات و الطاف بزرگ پروردگارند.
بنابراين، تفسير آيۀ شريفۀ:
«قُلْ لَا أَمْلِكُ لِنَفْسِي نَفْعاً وَلَا ضَرَّاً إِلَّا مَا شاءَ اللّهُ وَلَوْ كُنْتُ أَعْلَمُ الْغَيْبَ لَاَسْتَكْثَرْتُ مِنَ الْخَيْرِ وَمَا مَسَّنِيَ السُّوءُ»؛(1)
بگو من مالك نفع و ضررى براى خودم نيستم مگر آنچه خداوند به من تمليك فرمايد، نيز اين است كه چيزى دراختيار من نباشد مگر آنچه خداوند در اختيار من گذارد.
مثل آيۀ شريفۀ:
«لَا عِلْمَ لَنَا إِلَّا مَا عَلَّمْتَنَا»؛(2)
ما علمى و دانشى نداريم مگر آنچه خداوند به ما تعليم فرمايد.
كه اين آيه نيز مخالف ساير آيات و روايات نيست و ممكن است نظر به افراد رعيت باشد، نه به شخص پيغمبر(صلی الله علیه و اله).
نيز، ممكن است بگوييم چنانكه خداوند در اول آيه آنچه خود خواسته و به تمليك پيامبر درآورده استثنا فرموده است، در ذيل آيه هم استثنايى محذوف باشد
(چنانكه شيخ طبرسى در تفسير فرموده است).(1)
به عبارت ديگر، با توجه به استثنايى كه در ذيل محذوف گرديده، مىتوان گفت كه ترجمۀ صحيح آيه چنين است: من مالك نفع و ضررى نيستم، مگر آنچه خدا بخواهد؛ و من عالِم به غيب نيستم، مگر آنچه خداوند متعال بخواهد و به من تعليم فرمايد.
نكتۀ آخر اين كه چون آيۀ قبل از اين آيه سؤال از علم به وقت قيامت است (كه جواب داده شده علم آن نزد پروردگار است)، اين آيه را بعضى از مفسران چنين معنا كردهاند: اگر من آن غيب (يعنى، وقت قيامت) را مىدانستم، خير را زياد مىكردم؛ يعنى، همه چيز را مىدانستم و هيچ شرى به من نمىرسيد.
1) . مجمع البیان، ج4، ص779.
عبدالصمدبنبشير از امام صادق(علیه السلام) نقل كرده است كه فرمود:
اسم اعظم پروردگار 73 حرف است. نزد آصف (وصى حضرت سليمان)، يك حرف بود كه به وسيلۀ آن زمين را شكافت و تخت بلقيس را (از مسافتى نزديك به راه دو ماه)(1)
به يك چشم برهمزدن نزد حضرت سليمان حاضر كرد. سپس، فورى و زودتر از چشم برهم زدن، زمين مثل اول شد.
آنگاه، حضرت فرمود: نزد ما تمام 72 حرف موجود است و يك حرف نيز نزد پروردگار مخزون و مكنون است كه كسى آن را نمىداند.(2)
نيز، شيخ مفيد از سلمان فارسى از اميرالمؤمنين(علیه السلام) نقل كرده است كه فرمود:
اى سلمان! محمد(صلی الله علیه و اله) افضل است يا سليمان؟ عرض كرد: محمد افضل است. فرمود: اى سلمان! چگونه مىشود كه آصف تخت بلقيس را از فارس به يك چشم برهم زدن نزد سليمان حاضر نمايد _ با آنكه بعضى از علم كتاب را داشت _ و من، كه همۀ علم كتاب را مىدانم، نتوانم چندين برابر كار او را انجام دهم؟ بلى، مىتوانم.(3)
1) . چنانكه علامۀ مجلسى فرموده است. مرآة العقول، ج3، ص35.
2) . بصائر الدرجات، ص209، ح7و6و1 (باب 13 از جزء چهارم) به سند معتبر، بلکه صحیح و مثل این، در همان باب، به دو سند دیگر از امام باقر(علیه السلام)؛ الکافی، ج1، ص230، ح1 و 3 (باب اینکه اسم اعظم به ائمۀ هدی داده شده) به سند دیگر نقل کرده؛ و همان باب و همین مفاد، به نقل از علیبنمحمد نوفلی، از قول امام هادی(علیه السلام)؛ بحارالأنوار، ج27، ص26، ح5 (باب 12 از ابواب سائر فضائلهم و... از کتاب الإمامة). (مؤلف)
3) . تأویل الآیات، ص244؛ بحارالأنوار، ج26، ص221، ح47 (باب 16 از ابواب علومهم(علیهم السلام) از کتاب الإمامة).
نيز، از امام صادق(علیه السلام) نقل گرديده است كه فرمود:عيسىبنمريم دو حرف اسم اعظم را مىدانست و عمليات او با همان دو حرف بود. نيز، با موسى چهار حرف، با ابراهيم خليل شش حرف، با آدم 25 حرف و با نوح هشت حرف بود كه تمام آنها براى رسول اللّه(صلی الله علیه و اله) جمع شده و فقط يك حرف از حضرتش مخفى است.(1)
نيز، در الكافى، ج1، ص230، ح2، به سند ديگرى از امام صادق(علیه السلام) همين معنى نقل شده، لكن با اختلاف جزئى در عدد حروفى از اسم اعظم كه با ابراهيم و نوح بوده است.
در بصائر هم نُه روايت به مضمون اين روايات نقل گرديده است كه در يكى از آن روايات آمده: «عيسى با همان دو حرف مردگان را زنده و كور و پيس مادرزاد را علاج مىكرد»؛ بصائر الدرجات، ص208 _ 210 (باب 13 از جزء چهارم).
ساير مدارك اين روايات را نيز در مستدرک سفينة البحار، ج1، ص141 (ماده: أصف) و ج2، ص256 (ماده: حرف) شرح دادهام. (مؤلف)
از اين روايات، چنين بر مىآيد كه ائمۀ هدی(علیهم السلام) بر ارائۀ تمام معجزات پيغمبران توانايند؛ مىتوانند به اذن پروردگار مردگان را زنده كنند، كور و پيس مادر زاد را علاج فرمايند و هرچه را از هر جاى دنيا بخواهند بردارند؛ مثلاً، اينكه اميرالمؤمنين(علیه السلام) در كوفه دست مبارك خويش را دراز فرمايد و از كوهى در شام برف حاضر نمايد،(2)يا معاويه را از تخت به زمين اندازد و موى ريش او را بكَند.(3)
نيز، مىتوانند مانند حضرت عيسى از گِل مجسمهاى به صورت پرنده بسازند و در آن بدمند تا به اذن پروردگار زنده شود و بپرد، چنانكه امام هادى(علیه السلام) كور مادرزاد را خوب كرد و مجسمهاى از گِل به صورت پرنده ساخت كه چون در آن دميد، پرواز كرد.(4)
نيز، چند روايت از امام صادق(علیه السلام) در اينباره نقل شده و مفاد آنها اين است كه
1) . اين روايت در بصائر الدرجات، ص209، ح4و5 (باب 13 از جزء چهارم)، به سند صحيح از عبدالصمدبنبشير و به سند معتبر بلكه صحيح ديگر از عبدالصمد نقل گرديده است.
2) . نوادر المعجزات، ص102 _ 106؛ اثبات الهداة، ج3، ص449، ح52؛ بحارالأنوار، ج59، ص168_167، ح2 (باب 61 از ابواب الطب ومعالجة الأمراض از کتاب السماء والعالم).
3) . نوادر المعجزات، ص136؛ بحارالأنوار، ج54، ص346، ح36 (باب دوم از ابواب کلیات احوال العالم از کتاب السماء و العالم).
4) . عیون المعجزات، ص131؛ بحارالأنوار، ج50، ص185، ح63 (باب سوم از ابواب تاریخ الإمام الهادی(علیه السلام) از کتاب تاریخ علیبنموسی الرضا(علیهما السلام)).
دنيا پيش امام به نصف گردو مىماند و هيچ چيز دنيا از او مخفى نيست، از اطراف دنيا هرچه بخواهد بر مىدارد.(1)
اگر حضرت عيسىبنمريم به وسيلۀ دو حرف از اسم اعظم در ميان گهواره تكلم كرد، امام حسين(علیه السلام) در ميانرحم مادرش با وى تكلم فرمود و از شهادت خود خبر داد،(2)
مانند مادرش حضرت زهرا(علیها السلام) كه انيس مادرش خديجه بود و با او تكلم مىفرمود؛(3)
و مانند ولى عصر «صلوات اللّه عليه وعلى آبائه» كه در قرائت آيات سورۀ قدر هماهنگ عمهاش حكيمه شد؛(4)و مانند اميرالمؤمنين(علیه السلام) كه چون متولد شد، بر پدر و مادر سلام كرد؛ و چون چشم مباركش بر رسول اللّه(صلی الله علیه و اله) افتاد، خنديد و به خواندن قرآنى شروع فرمود كه هنوز بر پيغمبر نازل نشده بود «قَدْ أَفلَحَ الْمُؤْمِنُونَ...».(5)
ساير امامان نيز در وقت تولد سجده مىكردند و به وحدانيت و رسالت شهادت مىدادند.
امام كاظم(علیه السلام) در ميان گهواره جواب سلام يعقوب را داد و به او فرمود:
اسم بچۀ خود را، كه روز گذشته «حميرا» نهادهاى، تغيير ده كه اين اسم را خداوند دوست ندارد.(6)
حضرت كاظم(علیه السلام) در مجلس هارون،(7)حضرت رضا(علیه السلام) در مجلس مأمون(8)
ج49، ص184، ح16 (باب 14 از ابواب تاریخ الإمام علیبنموسیالرضا(علیهما السلام) از کتاب تاریخ علیبنموسی الرضا(علیهما السلام)).
و حضرت1) . این روایات را شیخ مفید در کتاب الإختصاص،ص217، نقل فرموده؛ و در دو روایت آن دارد که این حدیث بر امام هشتم(علیه السلام)، حضرت رضا(علیه السلام) عرضه داشته شد، فرمود: والله حق است. نیز در بحارالأنوار، ج2، ص145، ح11 و 12 (باب 19: فضل کتابة الحدیث از ابواب العلم از کتاب العقل و العلم و الجهل) دو روایت به این معنی از کتاب بصائر الدرجات نقل گردیده و در خود بصائر الدرجات، ص408، ح2 و 3و 4 هم این روایات را نقل فرمودهاند.
2) . الثاقب فی المناقب، ص200؛ بحارالأنوار، ج43، ص273، ح39 (باب 12 از ابواب تاریخ الحسن و الحسین(علیهما السلام) از کتاب تاریخ فاطمة و الحسن و الحسین(علیهم السلام)).
3) . الأمالی (للصدوق)، ص593، ح1؛ بحارالأنوار، ج43، ص2، ح1 (باب اول از ابواب تاریخ سیدة النساء(علیها السلام) از کتاب تاریخ فاطمة و الحسن و الحسین(علیهم السلام)).
4) . کمال الدین، ج2، ص428، ح2؛ بحارالأنوار، ج51، ص13، ح14 (باب اول از ابواب ولادته از کتاب الإمام الثانیعشر(عجل الله تعالی فرجه الشریف)).
5) . الأمالی (للطوسی)، ص708، ح1 [1511]؛ البرهان في تفسیر القرآن، ج4، ص13، ح8 [7445].
6) . در اخبار غيبى امام كاظم(علیه السلام) از همين كتاب ص108 گذشت.
7) . الأمالی (للصدوق)، ص148 _ 149، ح19؛ بحارالأنوار، ج48، ص41 _ 42، ح17 (باب چهارم از ابواب تاریخ الإمام موسیبنجعفر(علیهما السلام) از کتاب تاریخ علیبنموسی الرضا(علیهما السلام)).
8) . عیون اخبار الرضا(علیه السلام)، ج2، ص171، ح1؛ بحارالأنوار،
هادى(علیه السلام) در مجلس متوكل(1)به تصوير شيرى كه در پرده بود امر فرمودند؛ شير درندهاى شد، دشمن خدا و پيغمبر را خورد و تمام كرد و باز به امر امام به صورت اول برگشت.
همچنین، كليد به ارادۀ امام(علیه السلام) به شير درنده مبدل شد و چون حضرت به راوى فرمود:
«بگير و نترس» و راوى آن را گرفت، به صورت اول بازگشت.(2)
اگر عيسى به آن دو حرف اسم اعظم، از غيب اِخبار مىفرمود، چنانكه به تصريح قرآن(3)
به مردم خبر مىداد كهدر خانههاى خود چه خورده و چه ذخيره كردهاند، پيغمبر و امامان(علیهم السلام) به همه چيز خبر مىدادند.
نيز، اگر عيسىبنمريم به دو حرف اسم اعظم مرده را زنده مىكرد، پيغمبر ما(صلی الله علیه و اله) هم در موارد بسيارى مردگان را زنده كرده و با آنان تكلم فرموده است كه علامۀ مجلسى اخبار بسيارى از آن را جمع فرموده و در باب علىحدهاى ذكر كرده است.(4)
سفينة البحار، ج1، ص243 (ماده: اوب) و ج2، ص491_ 497 (ماده: حیا). (مؤلف)
همچنین، اميرالمؤمنين(علیه السلام)، كه وارث جميع علوم پيغمبر است، نيز در موارد بسيار مردگان را زنده كرده است.
از آن جمله، ميثم تمار نقل مىكند:
روزى با جمعى از اصحاب در خدمت مولى الموحدين و امام المتقين،
1) . الخرائج و الجرائح، ج1، ص400، ح6؛ بحارالأنوار، ج50، ص146، ح30 (باب سوم از ابواب تاریخ الإمام الهادی(علیه السلام) از کتاب تاریخ علیبنموسی الرضا(علیهما السلام)).
2) . الخرائج و الجرائح، ج1، ص306، ح10؛ بحارالأنوار، ج47، ص117، ح154 (باب پنجم از ابواب تاریخ الإمام الصادق(علیه السلام) از کتاب تاریخ علیبنالحسین(علیهما السلام) و...) و نیز در مستدرك سفينه البحار، ج1، ص126 (ماده: اسد)، نشانى مدارك معتبر اينها ذكر شده است. (مؤلف)
3) . آل عمران (3)، آیۀ 49: «وَرَسُولاً إِلَى بَني إِسْرائيلَ أَنِّي قَدْ جِئْتُكُمْ بِآيَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ أَنِّي أَخْلُقُ لَكُمْ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ فَأَنْفُخُ فيهِ فَيَكُونُ طَيْراً بِإِذْنِ اللَّهِ وَأُبْرِئُ الْأَكْمَهَ وَالْأَبْرَصَ وَأُحْيِ الْمَوْتَى بِإِذْنِ اللَّهِ وَأُنَبِّئُكُمْ بِمَا تَأْكُلُونَ وَمَا تَدَّخِرُونَ فيِ بُيُوتِكُمْ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَةً لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنينَ»؛ و او را به پيغمبرى به سوى بنى اسرائيل میفرستد تا به آنها بگويد من آمدهام به جانب شما از طرف پروردگار و از گل صورت پرندهاى میسازم و بر آن میدمم تا به اذن خدا پرندهاى گردد و كور مادر زاد و مبتلاى به برص و پيسى را شفا مىبخشم و مردگان به اذن خدا زنده كنم و خبر میدهم به آنچه در خانههاى خود خوردهايد و آنچه ذخيره ميكنيد همانا در اين معجزات براى شما حجتى باشد اگر اهل ايمان هستيد.
4) . بحارالأنوار، ج10، ص304، ح1 (باب 19 از ابواب احتجاجات امیرالمؤمنین(علیه السلام) از کتاب الاحتجاج) و ج17، ص261، ح5 و ص333 (باب دوم از ابواب معجزاته(صلی الله علیه و اله) از کتاب تاریخ نبینا(صلی الله علیه و اله)) و ج18، ص1_ 23 (باب ششم از ابواب معجزاته(صلی الله علیه و اله) از کتاب تاریخ نبینا(صلی الله علیه و اله)) و ج37، ص54 _ 56، ح27 (باب 50 از ابواب النصوص علی امیرالمؤمنین(علیه السلام) از کتاب تاریخ امیرالمؤمنین(علیه السلام))؛ و شرح آن در مستدرك
اميرالمؤمنين(علیه السلام)، در مسجد جامع كوفه بوديم و آن امام هُمام نيز مانند ماه تمام در ميانه نشسته بود كه مردى با عمامهاى زرد و شمشيرى در حمايل بدون سلام و كلام زانو به زمين گذاشت. گردنها از اطراف به سوى او كشيده و چشمها به سوى او باز شده بود كه چه خواهد گفت و شنيد، ولى اميرالمؤمنين(علیه السلام) سر به سوى او بلند نفرموده بود.
چون مردم آرام گشتند، زبان او چون شمشير بُران گويا شده گفت: كدام يك از شما برگزيدۀ پروردگار در علم، كمال، شجاعت و براعت(1)است؟ كدام يك مولود در حرم، عالى مرتبه در شيم(2)و موصوف به كرم است...؟
پس اميرالمؤمنين(علیه السلام) سربرداشت و فرمود: چه شده تو را، اى ابوسعدبنفضلبنربيع... هرچه خواهى، سؤال كن كه من مخزن علم نبوت و رسالتم. وى عرض كرد: به ما خبر رسيده است كه تو وصى رسول اللّه، خليفۀ آن حضرت و حلّال مشكلاتى. من از جانب شصت هزار جمعيت آمده و مردهاى را آوردهام كه درسبب مرگ او اختلاف دارند. اگر او را زنده كردى، حقانيت تو بر ما ثابت مىشود... .
اميرالمؤمنين(علیه السلام) فرمود: اى ميثم! بر مَركب سوار شو و در اطراف و شوارع كوفه مردم را دعوت كن كه هركس مىخواهد آثار علم نبوت و امامت را مشاهده كند، به سوى صحراى نجف بيرون شود. جمعيت بسيارى جمع شدند. حضرت فرمود: اى ميثم! عرب را با آن مرده حاضر كن... . چنين كردند. فرمود: اى مردم! ببينيد و براى ديگران نقل كنيد... .
پس تابوت را خدمت حضرت باز كردند ميت را بيرون آوردند... و عرض كردند: 41 روز است كه از دنيا رفته... اول شب، سالم بود و صبحگاه او را در فراش خود كشته يافته پنجاه نفر را به قتل متهم كردند... .
امام فرمود: عمويش او را كُشته؛ و سبب قتل را نيز بيان فرمود... . عرض كردند: او را زنده فرماييد تا خودش بگويد و فتنه و قتال از ميان برداشته شود.
پس اميرالمؤمنين(علیه السلام) قيام كرد، حمد و ثناى الهى را به جاى آورد، بر پيغمبر
صلوات فرستاد و فرمود: اى اهل كوفه! گاو بنى اسرائيل(1)نزد پروردگار از من بهتر و عزيزتر نيست؛ و منم برادر پيغمبر... . پس پاى مبارك بر آن كُشته زد و فرمود: اى كُشته! به اذن پروردگار، برخيز... .
ميثم گويد كه، آن كُشته زنده گشت و عرض كرد: لبيك، لبيك، اى حجت پروردگار!... حضرت فرمود: اى كُشته! كه تو را كُشته است؟ عرض كرد: عمويم، حارثبنغسان. امام فرمود. نزد قبيله برو و قصه را به آنان شرح ده. او عرض كرد: مىترسم دو مرتبه مرا بكُشند... . واللّه، از تو جدا نخواهم شد تا آنكه اجل من رسد... . پس در خدمت امير(علیه السلام) ماند و در جنگ صفين شهيد شد.(2)
نيز، قصۀ احياى اميرالمؤمنين(علیه السلام) مردهاى را كه دفن شده بود در بحارالأنوار، ج35، ص 314، ح3 (باب دهم از ابواب الآیات النازلة... از کتاب تاریخ امیرالمؤمنین(علیه السلام))مذكور است.
همچنين، علامۀ مجلسى موارد بسيارى از آن را در بحارالأنوار، ج41، ص 191 _ 230 (باب 110 از ابواب معجزاته(علیه السلام) از کتاب تاریخ امیرالمؤمنین(علیه السلام))؛ نيز بحارالأنوار، ج27، ص 29 _ 31 (باب 13 از ابواب سائر فضائلهم و... از کتاب الإمامة)، باب آن كه امامان(علیهم السلام) بر احياى مردگان و خوب كردن كور و پيس مادرزاد و جميع معجزات پيغمبران توانايند، نقل فرموده است.
به جز اينها نيز قصۀ احياى سيدالشهداء(علیه السلام) زن مؤمنهاى را كه وصيت نكرده بود در بحارالأنوار، ج44، ص180_ 181، ح3 (باب 25 از ابواب ما یختصّ بتاریخ الحسین(علیه السلام) از کتاب تاریخ فاطمة و الحسن و الحسین(علیهم السلام)).
احياى امام سجاد(علیه السلام) زن بلخى را؛ بحارالأنوار، ج46، ص47، ذیل ح49 (باب سوم از ابواب تاریخ سید الساجدین(علیه السلام) از کتاب تاریخ علیبنالحسین(علیهما السلام) و...).
احياى حضرت باقر(علیه السلام) چارپاى مردهاى را، بحارالأنوار، ج46، ص260، ح61 (باب پنجم از ابواب تاریخ ابیجعفر(علیه السلام) از کتاب تاریخ علیبنالحسین(علیهما السلام) و...).
احياى حضرت صادق(علیه السلام) زنى را كه فوت كرده بود، بحارالأنوار، ج47، ص80، ح64 (باب پنجم از ابواب تاریخ الإمام الصادق(علیه السلام) از کتاب تاریخ علیبنالحسین(علیهما السلام) و...).
احياى حضرت صادق و كاظم(علیهما السلام) گاو مردهاى را، بحارالأنوار، ج47، ص115، ح151 (باب پنجم از ابواب تاریخ الإمام الصادق(علیه السلام) از کتاب تاریخ علیبنالحسین(علیهما السلام) و...) و ج48، ص55، ح62 (باب چهارم از ابواب تاریخ الإمام موسیبنجعفر(علیهما السلام) از کتاب تاریخ علیبنالحسین(علیهما السلام) و...).
و ساير موارد احياى امام صادق(علیه السلام)، بحارالأنوار،ج47،ص98، ح116 و ص102، ح 104_127_ 129 و ص111، ح148 و ص115، ح152.
احياى امام كاظم(علیه السلام) چارپاى ميّتى را، بحارالأنوار، ج48، ص71، ح95؛ و نظير آن از امام هادى(علیه السلام): در بحارالأنوار، ج50، ص185، ذیل ح63 (باب سوم از ابواب تاریخ الإمام الهادی(علیه السلام) از کتاب تاریخ علیبنموسی الرضا(علیهما السلام)) موجود است.
ساير موارد احياى پيغمبران و ائمّۀ هُدی(علیهم السلام) را نيز اين جانب در مستدرك سفينة البحار، ج2، ص491_ 497 (ماده: حيا)، ذكر كردهام. (مؤلف)
1) . اشارۀ حضرت به قصۀ مقتول بنى اسرائيل است كه در سورۀ بقره (آيات 67_ 73) آمده، با اين مضمون كه به امر حضرت موسى گاوى را كشتند و عضوى از آن گاو را به آن كُشته زدند؛ زنده شد. (مؤلف)
2) . الروضة في فضائل امیرالمؤمنین(علیه السلام)، ص148 _ 152، ح129؛ بحارالأنوار، ج40، ص274 _ 276، ح40 (باب 97 از ابواب کرائم خصاله از کتاب تاریخ امیرالمؤمنین(علیه السلام)).
حقير گويد: شايد فرمايش حضرت كه فرمود: «گاو بنى اسرائيل از من بهتر و عزيزتر نيست»، براى اين باشد كه از ضعفاى شيعه رفع استبعاد شود و بگويند: وقتى به تصريح قرآن و بيان عترت، دُم گاو بنى اسرائيل را به آن كُشته مىزنند و او زنده مىشود، قطعاً اعضاى بدن امام(علیه السلام) كمتر از آن نيست؛ و همين تشبيه مكرراً، در وقت احياى مردگان، از امامان صادر شده است.
همچنين، بايد دانست كه امر حضرت به تصوير شير در پرده و زنده شدن آن و دريدن دشمن و يک ذره از او باقى نگذاشتن و بازگردانيدن آن به صورت اول از زنده كردن حيوان مرده به مراتب مهمتر است.
اما آخرين روايت در اينباره آنكه سيدبنطاووس، در كتاب نجوم، از مفيد شامى نقل كرده كه خدمت حضرت رضا(علیه السلام) عرض كرد:
گفتار در عجايب كردار شما زياد است. اگر مايليد، چيزى به من ارائه فرماييد. حضرت فرمود: چه مىخواهى؟ عرض كرد: اين كه پدر و مادر مرا زنده كنيد. فرمود: به خانه برگرد كه من هر دو را زنده كردم.
راوى گويد: برگشتم و هر دو را زنده ديدم. ده روز زنده ماندند و بعد از دنيا رفتند.(1)خلاصۀ كلام اينكه خداوند تبارك و تعالى به پيغمبر و امامان(علیهم السلام) به فضل و كرم خود، قدرت و توانايى داده كه به تحقق تمام آنچه بخواهند توانا باشند و هيچ چيز بر آنان مخفى نباشد.
اگر كسى گويد: پيغمبر و امام(علیهم السلام) با اين قدرت و توانايى، چرا مظلوم واقع شدند؟
در جواب، مىگوييم: وجوب دفع ظلم و ساير واجبات و باقى احكام، كه بر تمام مسلمين و پيشوايان مؤمنين واجب است، به قدرت عادى بشرى مشروط است؛ يعنى، همان قدرتى كه شرط تكليف افراد رعيت است شرط تكليف پيغمبر و ائمۀ
1) . فرج المهموم، ص231_232؛ بحارالأنوار، ج49، ص60، ح78 (باب سوم از ابواب تاریخ الإمام علیبنموسی الرضا(علیهما السلام) از کتاب تاریخ علیبنموسی الرضا(علیهما السلام)).
هدی(علیهم السلام) نيز مىباشد.
در واقع، تكاليفى كه پيغمبر و ائمۀ هدی(علیهم السلام) با افراد رعيت به طور مشترك دارند به قدرت عادى بشرى مشروط است كه از اسباب ظاهرى حاصل مىشود. اگر قدرت عادى بشرى بر انجام برخى از واجبات در ميان نباشد، آن واجب ساقط است.
امام نيز در تكاليف مشترك با افراد رعيت چنين است و اگر قدرت عادى بشرى نداشت، تكليف از او ساقط مىشود.
مثلاً، وجوب مباشرت در وضو و غسل مشروط به قدرت عادى بشرى است كه اگر نبود، وجوب مباشرت ساقط است؛ و جايز مىشود كه كس ديگر اعضاى وضوى آدمى را بشويد و بدن او را غسل دهد. از اين جهت است كه وقتى امام عسكرى(علیه السلام) مسموم شد و دگرگونى حال حضرت طورى بود كه نتوانست وضو بگيرد، حضرت ولىعصر(عجل الله تعالی فرجه الشریف) تشريف آوردند و اعضاى وضوى پدر بزرگوارشان را شستند.(1)
همچنين، هنگامى كه امام صادق(علیه السلام) مريض بود، غلامان مباشر غسل حضرت شدند.(2)
مثال ديگر اين است كه كُشتن كسى كه ربا را حلال مىداند مشروط به قدرت است و قدرت امامت شرط تكليف نيست. از اين جهت است كه امام صادق(علیه السلام) فرمود:
اگر خداوند به من تمكن و قدرت مىداد، گردن او را مىزدم.(3)نيز، از اين جهت است كه بعد از وفات پيغمبر اكرم(صلی الله علیه و اله)، چون اميرالمؤمنين(علیه السلام) يار و ياور نداشت و اجماعى به نفع او واقع نشد، آن حضرت مظلوم واقع گرديد و نتوانست به قدرت عادى بشرى، ناشى از اسباب ظاهرى، ظلم را از خود رفع و دفع كند.
1) . الغیبة (للطوسی)، ص273؛ بحارالأنوار، ج52، ص17 (باب18 از ابواب النصوص من الله تعالی... از کتاب تاریخ الإمام الثانیعشر(عجل الله تعالی فرجه الشریف))؛ انوار البهيّه، ص327.
2) . الإستبصار، ج1، ص162، ح8 [563] (باب 96 از ابواب التیمم از کتاب الطهارة)؛ وسائل الشیعة، ج1، ص479، ح1 [1270] (باب 48 از ابواب الوضوء از کتاب الطهارة).
3) . الکافی، ج5، ص147، ح11 ؛ وسائل الشیعة، ج18، ص125، ح1 [23249] (باب دوم از ابواب الربا از کتاب التجارة) و امام صادق(علیه السلام) در جاى ديگر هم فرموده است: «دستهايى را بوسيدم كه اگر قدرت داشتم، قطع مىكردم». (مؤلف)
ائمه نيز از اين روى تقيه مىكردند كه به قدرت عادى بشرى نمىتوانستند ظلم را از خود و خويشان و دوستانشان دفع كنند؛ لذا، چندان صبر مىفرمودند كه گاهى اشك مظلوميتشان نيز روان مىگشت.
همچنين است كلام در علم پيغمبر و ائمۀ هدی(علیهم السلام)؛ كه عمل به علمِ مخصوص مقام رسالت و امامت در زندگى روزمره از تكاليف نيست و آنان مأمور نبودند كه به علم واقعى و حقيقى با مردم معاشرت كنند.
از اين روى، پيغمبر(صلی الله علیه و اله) با همۀ اصحاب راستين و منافقين با علم عادى بشرى رفتار مىكردند، نه با علم و قدرت مقام منيع رسالت. اگر كسى امرى را اظهار مىكرد، حضرت در ظاهر قبول مىفرمود.
گاهى نيز مىشد كه كس ديگرى مىآمد و خلاف آن را مىگفت؛ ايشان باز قبول مىفرمود، تا آنكه منافقان گفتند:«هُوَ أُذُنٌ»؛ يعنى، پيغمبر گوش شنواى ديگران است؛ هر چه بگويند، قبول مىكند. آيه نازل شد: «وَيَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ قُلْ أُذُنُ خَيْرٍ لَكُمْ يُؤْمِنُ بِاللّهِ وَيُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِينَ».(1)
براى نمونه، پيغمبر(صلی الله علیه و اله) وليدبنعقبه را فرستاد كه از قبيلۀ بنىالمصطلق زكات بگيرد. چون بين او و آنان سابقۀ خوبى نبود، هنگامى كه آنان به استقبال او آمدند، وليد خيال كرد كه به قصد مقاتله مىآيند. خدمت پيغمبر(صلی الله علیه و اله) برگشت و عرض كرد: يا رسول اللّه! آنان مرتد شدند و منع زكات كردند. پيغمبر نيز قصد كرد با آنان بجنگد كه اين آيه نازل شد: «إنجَاءَكُمْ فَاسِقٌ بِنَبَأٍ فَتَبَيَّنُوا...»(2).(3)
اميرالمؤمنين(علیه السلام) نيز مأمور نبود كه مطابق با علم و قدرت امامت با مردم رفتار كند؛
و از اين جهت، براى دشمنان لشكر مىكشيد و قدرت امامت را اِعمال نمىكرد. اگر هم منكَر و ظلمى در بين افراد رعيت حضرت واقع مىشد و ايشان به علم امامت آن را مىفهميد، مأمور نبود كه بدون دريافت شكايت از ديگران به آن ترتيب اثر بدهد. فقط وقتى اخبار شكايات مىرسيد، از افعال خاطيان ابراز ناراحتى و اظهار تبرى و به عزل ظالم امر مىكرد؛ و تا نامۀ شكايت نمىرسيد، هيچ اظهار ناراحتى نمىكرد _ گويا خبر ندارد _ ؛ چون علم امامت در اين موارد موجب تكليف نيست.
بر همين اساس، منظور كلام اميرالمؤمنين(علیه السلام) واضح مىشود كه فرمود:مَا أُبَالِي أَبَوْلٌ أَصَابَنِي أَوْ مَاءٌ إِذَا لَمْ أَعْلَمْ؛(1)
وقتى كه رطوبتى به بدن من رسيد و ندانستم كه بول است يا آب، باک ندارم (هرچند كه در واقع بول باشد، وقتى كه ندانم، باكى نيست).
اين براى خاطر آن است كه وجوب اجتناب از بول مشروط است به آنكه انسان از وجود آن با خبر شود؛ و اگر نشود، حكمى براى او ثابت نيست. پس، همين علم عادى بشرى مورد تكليف امام است كه اگر نباشد، تكليف و حرجى نيز بر عهدۀ امام نخواهد بود (هرچند كه اگر ايشان در موردى فرمودهاند: «نمىدانيم»، مراد يا نفى علم عادى به چيزى بوده، يا نخواستهاند كه آن را بدانند).
نمونۀ ديگر اينكه سيد مظلومان، امام حسين(علیه السلام)، به علم امامت شهادت مسلمبنعقيل را مىدانست؛ ولى چون علم امامت مورد تكليف نيست، حضرت هيچ اظهار ناراحتى نكرد تا آنكه بين راه عراق آن عرب رسيد و خبر شهادت مسلم و هانى را داد. آنگاه بود كه حضرت اظهار ناراحتى و گريه كرد و با يتيمان مسلم مهربانى فرمود.
همچنين، زراره از امام باقر(علیه السلام) نقل كرده است كه فرمود:
خورشيد گرفته بود و من در حمام بودم. چون بيرون شدم، آن را دانستم و قضاى نماز را نخواندم.(2)
در اين مورد نيز پيداست چون حضرت به علم ظاهرى و عادى بشرى كه از اسباب متعارف حاصل مىشود گرفتن خورشيد را ندانسته يا آنكه نخواسته بود بداند و بعد از بيرون شدن از حمام به علم عادى از آن با خبر شده بود، قضاى نماز را نخواند؛ و دانستن به علم امامت نيز _ چنانكه واضح است _ مورد تكليف نبود.
خلاصه اينكه: علم و قدرت مخصوص مقام نبوت و رسالت و امامت شرط وجوب همۀ تكاليف نيست؛ و چنانكه از احوالات پيغمبر و امامان(صلوات الله علیهم) و معاشرت آنان با مردم واضح است، آنان با مردم به علم و قدرت امامت رفتار نكردهاند؛ بلكه، در آن احكامى كه با مردم شريكاند، در شرايط وجوب تكاليف و اجزاى واجب نيز شركت دارند. اما دربارۀ تكاليف مخصوص پيغمبر و ائمۀ هدی(علیهم السلام) كه خود از آنها آگاهاند _ و چون معصوماند، طبق دستور و وظيفه در آن موارد رفتار مىكنند _ ما حق اعتراض نداريم.
از اين گذشته، اگر پيغمبر و ائمۀ هدی(علیهم السلام) به علم نبوت و امامت با مردم رفتار مىكردند، موجب تنفر اصحاب و ايجاد اختلاف و نزاع و نفاق و عداوت بين آنان مىشد و حالت اجتماع و اتفاق مبدل به افتراق و نفاق مىشد.گواه اين سخن آنكه، حضرت موسىبنعمران مأمور به احكام ظاهرى بود و طبق موازين ظاهرى رفتار مىكرد و حضرت خضر مأمور حكم به باطن بود؛ و اشتراك آن دو بزرگوار در بعضى احكام منافات ندارد كه هر يك احكام مخصوصى نيز داشته باشد كه ديگرى متحمل آن نباشد.
از اين روى، حضرت موسى كه به عمليات حضرت خضر احاطۀ علمى نداشت و از اسرار مصالح باطنى با خبر نبود، احكام مختص خضر را متحمل نگشت و نتوانست طاقت بياورد (چنانكه در سورۀ كهف ذكر شده است).(1)
حال كه چنين است، ديگران كه يك هزارم موسى اطلاع علمى ندارند، حالشان
1) . ر.ک: الکهف (18)، آیات82_66.
چگونه خواهد بود با كسانى كه هزاران خضر طفل دبستان آناناند؟ آيا اينان مىتوانند اسرار و مصالح عمليات كسانى را كه بر جميع عوالم امكان حجتاند بفهمند؟
و چگونه كسى كه علم او نسبت به علوم كسانى كه بهمنزلۀ درياهاى علم و معرفتاند يك هزارم قطره نيست، مىتواند متوجه اسرار و مصالح اعمال و اقوال آنان بشود؟ پيداست كه هرگز نمىتواند.
همچنین، واضح است اگر خداوند كسى را به مقدرات خود و اولاد و دوستانش آگاه سازد، حق ندارد خود را به امر قضا و قدر الهى تسليم نكند و از مقدرات فرار كند. بايد چنان تسليم باشد كه فرض كند آنچه از مقدرات مىداند برايش معلوم نيست و از سير عادى خود تجاوز نكند؛ بلكه در باطن، مانند ملائكهاى كه مأمور اجراى مقدراتاند، خود و ديگرانى را كه تحت اختيار او هستند مهياى ورود مقدرات كند.
همينطور، پيغمبر(صلی الله علیه و اله) كه به علم نبوت تقديرات مؤمنان و اسامى شهداى جنگها را مىداند و مىداند كه عمويش حمزه در اُحد شهيد خواهد شد، حق ندارد از مقدرات فرار كند و مانع آمدن شهدا به پيكار شود. وى بايد در جريان امور عادى خود و ديگران از حد متعارف و عادى ساير افراد بشرى، كه علم به مقدرات ندارند، خارج نشود.
اميرالمؤمنين(علیه السلام) نيز كه پيشامد جنگها و شهادت اصحاب و مقدرات شيعيان خود مانند محمدبنابىبكر و مالك اشتر و ديگران را تماماً مىداند، بايد علم امامت را مناط و مدار امور خود قرار ندهد و از مقدرات فرار و از اجراى امور عادى مربوط به خود و ديگران تجاوز نكند.
همچنین، حضرت زهرا(علیها السلام) كه مقدرات خود را مىدانست، از آن فرار نكرد و مطابق مقررات عادى متعارف سير فرمود.
حضرت مجتبى و سيدالشهداء و ساير ائمۀ هدی(علیهم السلام) هم كه به تمام مقدرات خود و ديگران عالماند، در نهايت، به قضا و قدر الهى تسليماند. از اين جهت است كه در زيارت جامعۀ كبيره خطاب به آنان مىگوييم: «وَسَلَّمْتُمْ لَهُ الْقَضاءَ»؛ يعنى، شما براى قضا و قدر پروردگار تسليم بوديد.
پس علم و قدرت رسالت و امامت براى پيغمبر و ائمه(علیهم السلام) مدار جريان امور دنيوى، اخروى و دينى آنان نبوده مورد تكليف عامۀ مسلمانان نيز نخواهد بود. گاهى هم كه آن بزرگواران براى اظهار علم و كمال خود و اتمام حجت بر ديگران از مقدرات خبر مىدادند، شنوندگانكه متحمل اسرار بودند از حد متعارف خارج نمىشدند و از مقدرات فرار و از سير عادى خود و ديگران تجاوز نمىكردند.
مثلاً، ميثم تمار و رشيد هجرى و حبيببنمظاهر و ديگران، كه به تعليم اميرمؤمنان(علیه السلام) از مقدرات خود خبردار شدند، مطابق مرسوم و بهطور عادى سير مىكردند و هيچگاه از اجراى مقدرات خوددارى و فرار نمىنمودند؛ چنانكه اين امور از كتب اخبار و تواريخ ظاهر است.
از آنچه گذشت، معلوم شد كه دليل حركت سيد مظلومان حسين(علیه السلام) بهسوى كربلا با اصحاب و خواهران خود _ هرچند به علم امامت قضايا را از پيش مىدانستند و قدرت عادى بشرى بر رفع و دفع ظلم نداشتند _ چه بوده است. مطابق روال عادى امور، وقتى دوازدههزار نامه نوشته حضرت را دعوت كردند و نايب ايشان مسلم نيز نامه نوشت كه هیجدههزار نفر با او بيعت كردهاند، حضرت به ميزان ظاهر قبول كردند و بهسوى كربلا رهسپار شدند. ولى هنگامى كه وارد كربلا شدند، لشكر مخالف ايشان را محصور كردند؛ و چون با قدرت عادى بشرى نتوانستند دفاع كنند، به شهادت رسيدند.
همچنين، امام سجاد(علیه السلام) نيز با قدرت عادى بشرى نتوانستند از خود و اهل بيت و اسيران دفع ظلم كنند؛ و قدرت امامت هم مورد تكليف نبود.
همينطور علم امامت حضرت مجتبى(علیه السلام)، كه از آب مسموم خوردند، مورد تكليف نبود؛ و ايشان هم به علم عادى بشرى و متعارف واقعيت دسيسه را نمىدانستند، يا آنكه نخواستند آن را بدانند.
همچنین، حضرت موسىبنجعفر و حضرت رضا و حضرت جواد و ديگران از
ائمه(علیهم السلام)، كه غذاى مسموم خوردند، علم و قدرت امامت آنان مورد تكليف نبوده است و قدرت عادى متعارفى نيز بر اجتناب و ترك آن نداشتهاند.
در بعضى از موارد هم كه عالِم بودند، ايشان را به سم خوردن مجبور كردهاند، به نحوى كه قدرت عادى بر ترك آن نداشتند.
خلاصه، ائمه(علیهم السلام) در بعضى موارد نسبت به قضايا علم عادى نداشتند، در موارد ديگرى نخواستهاند قضايا را بدانند و مواقعى هم بوده است كه قدرت عادى بر دفع ظلم نداشتند. مثلا، مأمون حضرت رضا(علیه السلام) را مجبور كرد كهولايت عهدى را قبول كند و گفت: اگر قبول نكنى، تو را خواهم كُشت. حضرت رضا(علیه السلام) نيز به پيشگاه الهى عرضه داشت:
خداوندا! خودت در قرآن كريم فرمودى: «لَا تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ»؛(1)
ولى من در قبول ولايت عهدى مجبور و مضطرم و از اين جهت قبول مىكنم... .(2)
پس، اگر قدرت امامت مدار تكليف باشد _ چنانكه واضح است _ اجبار و اضطرار و خوف و تقيه معنى ندارد.
از جملۀ واضحات علوم قرآن است كه پيغمبر و ائمۀ هدی(علیهم السلام) تمام اعمال بندگان را مىبينند و بر آنان عرضه داشته مىشود، چنانكه خداوند مىفرمايد:
«وَقُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللّهُ عَمَلَكُمْ وَرَسُولُهُ وَالمُؤْمِنْونَ»؛(3)
[اى پيغمبر!] بگو شما عمل كنيد كه خدا و رسول و مؤمنان اعمال شما را مىبينند.
در اين آيه، هرچند لفظ «المُؤْمِنُون» عام است (يعنى، شامل تمام مؤمنان است)، مراد خاصى از آن مدنظر بوده و مقصود افرادى مخصوصاند؛ و آنان همان افرادىاند كه
در آيۀ ولايت اين گونه معرفى شدهاند:
«إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلوةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكوةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ»؛(1)
ولى (يعنى، صاحب اختيار) شما خداوند و رسول او و مؤمنانىاند كه نماز مىخوانند و در حال ركوع، زكات (صدقه) مىدهند.
اين آيه نيز، كه به اتفاق مفسران عامه و خاصه در شأن علىبنابىطالب نازل شده، به لفظ عام و مراد خاص است.(2)همچنين، آن مؤمنان همان افرادىاند كه خداوند در اين آيه وعده داده آنان را خليفۀ خود در زمين قرار دهد و متمكن كند، چنانكه بدون ترس و تقيه سلطنت كنند:
«وَعَدَ اللّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ».(3)
اين آيه نيز به لفظ عام و مراد خاص است، چنانكه در روايات بسيارى كه در تفسير اين آيه وارد شده، فرمودهاند:
مراد دوازده اماماند كه خداوند در رجعت آنان را به دنيا برمىگرداند تا سلطنت و خلافت و دولت بر حق خداوندى ظاهر گردد.(4)
شايان ذكر است كه حمل لفظ عام بر خاص در نظر عقل و عرف موضوعى صحيح است.
اما در نظر عقل و شرع كه آشكار است و واقع شده؛ و در نظر عرف نيز به مثالى ظاهر مىشود: اگر در قانون نوشته شود كه جوانهاى 21 ساله بايد به خدمت نظام حاضر شوند و حاكم و والى بگويد كه مراد از اين عام، خاص است (يعنى، كسانى كه كفيل
1) . المائدة (5)، آیۀ 55.
2) . شواهد التنزیل، ج1، ص212؛ أحکام القرآن (جصاص)، ج4، ص102؛ البرهان فی تفسیر القرآن، ج2، ص230، ح9 [2910]؛ تفسیر الصافی، ج2، ص45.
3) . النور (24)، آیۀ 55: خدا به كسانى از شما كه ايمان آوردهاند و كارهاى شايسته كردهاند وعده داد كه در روى زمين جانشين ديگرانشان كند.
4) . الکافی، ج1، ص194، ح3؛ اثبات الهداة، ج1، ص107، ح33؛ البرهان فی تفسیر القرآن،ج1، ص91.
يا اولاد منحصر به فرد نيستند مشمول اين حكماند) حرف والى قبول است؛ براى آنكه او مراد قانون را بهتر مىداند.
امام باقر و امام صادق و امام رضا(علیهم السلام) نيز دربارۀ آيۀ عَرض اعمال فرمودهاند كه، مراد از «مؤمنان» در اين آيۀ شريفه اميرالمؤمنين و ساير ائمه صلوات اللّه عليهم اجمعيناند.
اين روايات را در كافى، باب «عرض اعمال بر پيغمبر و امامان(صلوات الله علیهم)»، نقل فرمودهاند.(1)
در همان باب، نقل شده است كه، شخصى خدمت امام هشتم(علیه السلام) عرض كرد:
براى من و خانوادهام دعا فرماييد. حضرت فرمود: مگر من براى شما دعا نمىكنم؟ واللّه، اعمال شما در هر شب و روز بر من عرضه داشته مىشود؛ پس اين آيه را قرائت فرمود.(2)
در كتاب شريف بصائر، 39 روايت صحيح و معتبر نقل گرديده است كه تمام اعمال خوبان و بدان، تا روز قيامتدر هر روز، بر پيغمبر و امامان چه در دنيا باشند، چه به عالم آخرت منتقل شده باشند عرضه داشته مىشود؛(3)و در آن روايات به اين آيه استدلال فرمودهاند و «مؤمنان» را به امامان تفسير كردهاند.(4)
«عَرْض» نيز در لغت به معنى اظهار و ارائه است، چنان كه در كتابهاى المنجد، ص497؛ و مجمع البحرین، ج4، ص213؛ و القاموس المحیط،ج2، ص334؛ و لسان العرب، ج7، ص168 و غيره آمده است. (مؤلف)
هرچند كه واضح است اگر «مؤمنان» در اين آيه عام باشد (يعنى، شامل تمام افراد با ايمان باشد)، دروغى آشكاراست؛ چون همۀ افراد با ايمان بر تمام اعمال بندگان آگاه
1) . الکافی، ج1، ص219_ 220.
2) . الکافی، ج1، ص219، ح4؛ وسائل الشیعة، ج16، ص108، ح5 [21106] (باب 101 از ابواب جهاد النفس از کتاب الجهاد).
3) . بصائر الدرجات، ص424_ 431 (باب چهارم تا ششم از جزء نهم).
4) . نيز، دلالت مىكند بر آنچه گفتيم: نُه روايت در تفسير العياشى، ج2، ص108_ 110؛ و 16 روايت در تفسير نورالثقلين، ج2، ص262_ 264؛ و بيش از 30 روايت در البرهان في تفسیر القرآن، ج2، ص838_ 845؛ ده روايت در تفسير الصافى، ج2، ص374_ 373؛ و 24 روايت در كتاب شريف وسائل الشیعة، ج16، ص107_ 114 (باب 101 از ابواب جهاد النفس از كتاب الجهاد)؛ و 11 روايت در مستدرك الوسائل، ج12، ص161_ 165 (باب 100 از ابواب جهاد النفس از کتاب الجهاد) و روايات بسيار ديگرى در بحار كه شرح مواضع آن در سفينة البحار، ج3، ص448 و در مستدرك سفینة البحار، ج7، ص164 (ماده: عرض)، موجود است.
نيستند، مگر آنكه كسى بگويد: مراد نه تمام اعمال بلكه بعضى از اعمال است. اين نيز غلط واضح است؛ چون هر كافر و مشركى بعضى از اعمال ديگران را مىبيند و اين نشانۀ فضل و كمال نيست؛ به علاوه آنكه، احتمال رؤيت فقط برخى از اعمال دربارۀ خدا و رسول صحيح نيست. پس بايد مراد از «مؤمنان» عام نباشد و آنان اشخاص مخصوصى باشند كه به تصريح روايات متواتر مىدانيم همان ائمۀ هدی(علیهم السلام) هستند.
پس آشكار شد همچنانكه خداوند تمام اعمال بندگان را به ذات مقدس خود مىبيند، پيغمبر و امامان(صلوات الله علیهم) نيز جميع اعمال را مىبينند؛ لكن، آنان از ناحيۀ پروردگار و به اظهار و ارائۀ او اعمال را مىبينند و از ذات خود چنين قدرتى ندارند.
حسينبنروح، نايب خاص امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) كه عظمت و جلال شأن او مشهور و معروف است، مىگويد:
اصحاب ما در مسئلۀ تفويض و غير آن اختلاف كردند. من در ايام استقامت و سلامت دينى ابو طاهربنبلال نزد او رفتم و قضيۀ اختلاف را بر او عرضه كردم. گفت: به من مهلت بده. من هم بر گشتم و بعد از چند روز نزد او رفتم.
وى، براى رفع مشكل، حديثى از امام صادق(علیه السلام) براى من نقل كرد كه آن حضرت فرموده است: چون خداوند امرى را بخواهد، آن را بر پيغمبر و اميرالمؤمنين و همۀ امامان تا امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) عرضه مىدارد و آنان را بر آن آگاه مىسازد. سپس، آن امر در دنيا ظاهر مىگردد و به مقام تحقق درخارج مىرسد. نيز، چون ملائكه بخواهند عملى را به آسمان ببرند، اول بر آنان عرضه مىدارند، سپس به آسمان مىبرند. در نتيجه، آنچه از جانب خدا نازل شود، اول بر آنان وارد مىشود، سپس از آنان صادر گشته به سوى آسمان بالا مىرود؛ و آنان يك چشم برهم زدن نيز بىنياز از پروردگار نيستند. (1)
يعنى، در همۀ آنات، محتاج به پروردگارند و اگر فيضى از جانب خداوند به آنان
1) . الغیبة (للطوسی)، ص387 (در احوال حسينبنروح، سفير كبير امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف)، نقل به سند صحيح از آن بزرگوار)؛ مستدرک الوسائل، ج12، ص162، ح10 [13790]. (مؤلف)
نرسد، چيزى از خود ندارند.
همچنين، امام صادق(علیه السلام) در زيارت جد بزرگوارش، امام حسين(علیه السلام)، فرمود:
إِرادَةُ الرَّبِّ فِي مَقادِيرِ أُمُورِهِ تَهْبِطُ إِلَيْكُمْ وَتَصْدُرُ مِنْ بُيُوتِكُمْ؛(1)
ارادۀ پروردگار در مقدرات امور خود بر شما نازل و وارد مىشود و از خانههاى شما صادر مىگردد.
در حديث معراج نيز آمده است:
قالَتِ الْمَلَائِكَةُ لِرَسُولِ اللّهِ(صلی الله علیه و اله) فَما نَزَلَ مِنَ اللّهِ فَإِلَيْكُم وَمَا صَعِدَ إِلَى اللّهِ فَمِنْ عِنْدِكُمْ... ؛(2)
ملائكه خدمت پيغمبر(صلی الله علیه و اله) عرض كردند: آنچه از جانب خدا نازل شود به سوى شما وارد مىشود؛ و آنچه به سوى پروردگار بالا رود از نزد شما صعود مىكند.
خداى تعالى در قرآن مجيد مىفرمايد:
«وَكَذلِكَ جَعَلْنَاكُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النَّاسِ وَيَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيداً»؛(3)
ما شما را جماعتى وسط (خوب) قرار داديم، براى آنكه شما گواهان بر مردم باشيد و رسول نيز بر شما شاهدباشد.
و مراد از «امت وسط» اماماناند، چنانكه صريح روايات متواتر است.(4)
آنان در دنيا
1) . اين زيارت را شيخ كلينى در كتاب شريف الكافى، ج4، ص577، ح2 (باب زيارت قبر حسين(علیه السلام) به سند معتبر)؛ و شيخ طوسى در كتاب شريف تهذيب الأحکام، ج6، ص55، ح1 [131]؛ و ابن قولويه قمى در كامل الزيارات، ص200، ح2نقل فرمودهاند؛ و صدوق آن را اصح زيارات دانسته، چنانكه در مفاتيح از او نقل گرديده است؛ و کتاب من لا یحضره الفقیه، ج2، ص596، ح3199. (مؤلف)
2) . تفسیر فرات الکوفی، ص373، ح503؛ بحارالأنوار، ج15، ص8، ح8 (باب اول از کتاب تاریخ نبینا(صلی الله علیه و اله)).
3) . البقرة (2)، آیۀ 143.
4) . الکافی، ج1، ص190_ 191؛ بصائر الدرجات، ص82 _ 83 (باب 13 از جزء دوم)؛ بحارالأنوار، ج23، ص333، ح39 (باب 20 از ابواب الآیات النازلة فیهم از کتاب الإمامة).
شاهد تمام مردماند و در آخرت، در محكمۀ عدل پروردگار، اداى شهادت مىكنند؛ و رسول نيز بر تبليغ آنان شاهد است.
نمىشود كه مراد از «اُمت وسط» جميع افراد مسلمين (كه اُمت پيغمبر آخرالزمان محسوب مىشوند) باشند؛ براى آنكه كسانى كه در دنيا شهادت آنان مثلاً دربارۀ يك من خرما قبول نمىشود، آيا ممكن است در آخرت و در مقابل انبيا و اوليا شهادت آنان دربارۀ ساير خلايق پذيرفته شود؟(1)
پس واضح است كه جميع افراد اُمت مراد نيستند، بلكه مراد بعضى از آناناند؛ و اين «بعضى»، به تصريح كلمات عترت پيغمبر (كه عِدل قرآناند و ما بايد به هر دو متمسك شويم)، دوازده امام(علیهم السلام) هستند كه فرمودهاند:
ما گواهان بر خلق پروردگار و حجت ايزد متعاليم.(2)
پس واضح شد كه خداوند دوازده امام را شاهد خلق و امين و حجت خود قرار داده است؛ و دليل بر اين روايات بسيارى است كه از حد تواتر افزون است و ما به مقدارى از آن اشاره مىكنيم:
در كتاب شريف كافى، باب اينكه «امامان شاهدان پروردگار بر خلقاند»، براى اين موضوع چهار روايت نقل گرديده است.(3)
در كتاب بصائر نيز پنج روايت در تفسير اين آيۀ شريفه نقل شده كه گوياست امامان شاهدان خلقاند.(4)
روايت ششمى هم در آن باب به سند صحيح از اميرالمؤمنين(علیه السلام) منقول است كه فرمود:
خداوند ما را پاك و معصوم فرموده گواهان بر خلق و حجت خود در زمين قرار داد و ما را با قرآن و قرآن را با ما همراه ساخت؛ نه ما از آن جدا مىشويم و نه
1) . این نکتهای است که در تفسیر العیاشی، ج1، ص63، ح114 از قول امام صادق(علیه السلام) مورد اشاره قرار گرفته است. بحارالأنوار، ج23، ص350، ح58 (باب 20 از ابواب الآیات النازلة فیهم از کتاب الإمامة). (مؤلف)
2) . التوحید، ص152، ح9؛ بحارالأنوار، ج26، ص260، ح39 (باب پنجم از ابواب سائر فضائلهم و... از کتاب الإمامة).
3) . الکافی، ج1، ص190 _ 191.
4) . بصائر الدرجات، ص82_ 83 (باب 13 از جزء دوم).
آن از ما جدا مىشود.(1)
براى اطلاع بر مدارك بيشتر، به سفينة البحار، ج2، ص887؛ و مستدرك سفینة البحار، ج6، ص70 (ماده: شهد)، مراجعه شود. بصائر الدرجات، ص83، ح6 (باب 13 از جزء دوم)؛ بحارالأنوار، ج23، ص242، ح26. (مؤلف)
همچنین، در سه روايت شريفه فرمودند:براى خدا، گواهانى است در زمين.(2)
همچنین، خداوند در جاى ديگرى از كتاب خود فرموده است:
«أَفَمَنْ كَانَ عَلَى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَيَتْلُوهُ شَاهِدٌ مِنْهُ»؛(3)
آيا كسى كه از ناحيۀ پروردگار بر بينه است و شاهد و گواهى كه از اوست تالى او مىشود...؟
در اين آيه، «كسى كه بر بينه است» رسول اللّه(صلی الله علیه و اله) است _ و اختلاف و شبههاى در آن نيست _ و «شاهدى كه تالى اوست» علىبنابىطالب، اميرالمؤمنين(علیه السلام)، است. چون شاهدى كه بناست تالى او باشد، بايد كسى باشد كه در پاكيزگى از نجاست كفر و معاصى و جامعيت در كمالات و فضايل به منزلۀ او باشد؛ و او علىبنابىطالب(علیهما السلام) است.
دليل آن، اولا: آن حضرت، در آيۀ مباهله و به لفظ «أَنْفُسَنا»،(4)به منزلۀ نفس پيغمبر قرار داده شده است.
ثانيا: در آيۀ تطهير،(5)
خدا شهادت به پاكيزگى او داده (به اتفاق تمام مفسران عامه و خاصه، آيۀ تطهير در شأن پيغمبر و على و فاطمه و حسن و حسين(صلوات الله علیهم) است).(6)
1) . نيز، در تفسير العياشى، ج1، ص62_ 63 (پنج روايت)؛ و در تفاسير البرهان في تفسیر القرآن،ج1، ص343_ 344؛ و تفسیر نور الثقلين، ج1، ص134_ 135 (هر كدام 11 روايت)؛ و در بحارالأنوار، ج23، ص333_ 353 (باب 20 از ابواب الآیات النازلة فیهم از کتاب الإمامة)، باب عَرض اعمال بر امامان و آنكه آنان شهداى بر خلقاند، متجاوز از 75 روايت براى اثبات اين موضوع نقل شده است.
2) . بصائر الدرجات، ص430، ح6 و 7 و 9 (باب ششم از جزء نهم).
3) . هود (11)، آیۀ 17.
4) . آل عمران (3)، آیۀ 61.
5) . الأحزاب (33)، آیۀ 33: «إِنَّما يُريدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرَاً».
6) . تفسیر القمی، ج2، ص193؛ البرهان فی التفسیر القرآن، ج4، ص460، ح28 [8610]؛ شواهد التنزیل، ج2، ص41، ح661؛ أحکام القرآن (ابنعربی)، ج3، ص1538.
ثالثا: بنا به بيان صريح روايات متواتر، خود اميرالمؤمنين و فرزندان معصوم او فرمودهاند كه، «شاهد» در اين آيۀ شريفه علىبنابىطالب است.
اين روايات در كتب معتبر شيعه (مانند كتاب شريف كافى، بصائر، تفسير قمى، امالى شيخ طوسى، احتجاج طبرسى، كتاب سليمبنقيس، تفسيرعياشى، فرات، مجمع البيان، امالى مفيد و غيره) نقل شده؛(1)
و متجاوز از بیست نفر علماىعامه نيز آن را در كتب معتبر خودنقلكردهاند.(2)
در البرهان في تفسیر القرآن، ج3، ص94_ 96 نيز اين روايات را از حافظ ابونعيم، خطيب خوارزمى، فصيح الخطيب، تفسير ثعلبى، قاضى عثمان، ابونصر قشيرى، ابن مغازلى شافعى، موفقبناحمد خوارزمى و ابن مردويه و ديگران (در حدود بیست روايت)؛ و در بحارالأنوار، ج35، ص386_ 394 (باب 19 از ابواب الآیات النازلة... از کتاب تاریخ امیرالمؤمنین(علیه السلام)) از اينان، نيز در خصايص نطنزى و در نوشتههاى ابن بطريق، ابن ابى الحديد و ابن عساكر (متجاوز از 23 نفر) ذكر فرمودهاند.
فخر رازى هم گفته است: كلمۀ «مِنْهُ» در آيه يعنى اين شاهد از محمد است و از جهت شرافت پارهاى از وجود اوست؛ مفاتیح الغیب (التفسیر الکبیر)، ج17، ص330.
حقير گويد: كه، كلمۀ «مِنْهُ» مدرك اين كلام نبى(صلی الله علیه و اله) است: «عَلِيٌّ مِنِّي وَأَنَا مِنْهُ»، كه عامه و خاصه آن را از پيغمبر(صلی الله علیه و اله) نقل كردهاند. (مؤلف)
اين حقير نيز مقدارى از شرح كمالات و علوم و مقامات و شئون جلاليه و جماليۀ ايشان را در كتاب ابواب رحمت ذكر كردهام، كه براى تحقيق بيشتر مىتوان به آنجا مراجعه كرد.(3)
1) . روایات این کتابها را بحارالأنوار، ج35، ص386_ 394 (باب 19 از ابواب الآیات النازلة فی شأنه... از کتاب تاریخ امیرالمؤمنین(علیه السلام)) (متجاوز از 15 روایت)؛ و تفسیر نور الثقلین، ج2، ص344_ 347 (ده خبر)؛ و تفسیر الصافی، ج2، ص437_ 438 (11 حدیث)؛ و البرهان فی تفسیر القرآن، ج3، ص90_ 96؛ و محمدبنعباس بن مروان (معروف به ابن حجام) در کتاب تفسیر خود تأویل ما نزل من القرآن، ص107. (مؤلف)
2) . الکشف و البیان، ج5، ص162 (سه روایت)؛ و الدر المنثور، ج3، ص324 (چهار روایت)؛ و تفسیر الطبری (جامع البیان عن تأویل القرآن)، ج12، ص22؛ و معالم التنزیل، ج2، ص443 (یک روایت)؛ و کفایة الطالب، ص235؛ و الجامع لأحکام القرآن (تفسیر قرطبی)، ج10، ص16؛ و البحر المحیط، ج6، ص134_ 135؛ و روح المعانی، ج6، ص229 (سه روایت)؛ و تفسیر غرائب القرآن و رغائب الفرقان (نیشابوری)، ج4، ص12؛ و تذکرة الخواص، ص25_ 26 (دو روایت از تفسیر ثعلبی)؛ و ینابیع المودة، ج1، ص294_ 295 (باب 26) و ص41، ح20 و ص225، ح52 و ص308، ح13 و ج2، ص308، ح879 و ج3، ص394، ح1 و ص366، ح3 (11 روایت)؛ و ابنجریر طبری و حافظ ابو نعیم (به سه طریق) و فلکی مفسر، چنانکه قاضی نور الله در احقاق الحق، ج3، ص352_ 358 و علامۀ مرعشى نجفى در ذيل آن شرح دادهاند.
3) . ابواب رحمت، ص30_ 78.
برادران دينى! چون پيغمبر و امامان خود را شناختيد، خواهيد فهميد كه اگر چه اين بزرگواران از خانۀ دنياى دَنى به خانۀ آخرت منتقل شدهاند، از علوم و كمالات و قدرت آنان چيزى كسر نشده وتمام گذشته و آيندۀ خلايق را مىدانند و شاهد خلقاند و اعمال مردم را مىبينند و واسطۀ فيض بين خالق و مخلوقاند.
برادران ايمانى! خداوند تعالى پيغمبر و امامان را وسيلۀ مابين خود و خلق قرار داده است، آنجا كه در كتاب خود مىفرمايد:
«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ»؛(1)
اى كسانى كه ايمان آورديد! تقوا داشته باشيد و وسيلهاى به سوى خداوند طلب كنيد.
و ائمۀ هدی(علیهم السلام) فرمودهاند كه، ماييم وسيله به سوى پروردگار.
از آن جمله، اميرالمؤمنين(علیه السلام) در تفسير اين آيۀ شريفه فرموده است:
منم وسيلۀ پروردگار. (2)حضرت رضا(علیه السلام) نيز از پيغمبر(صلی الله علیه و اله) نقل كرده كه در وصف ائمۀ هدی(علیهم السلام) فرموده است:
آناناند وسيله به سوى پروردگار.(3)
در همين كتاب نيز سه خبر مربوط به اين موضوع گذشت كه اثبات مىكرد امامان واسطۀ تمام نعمتهايى هستند كه از خالق به مخلوق مىرسد. عیون اخبار الرضا(علیه السلام)، ج2، ص58، ح217؛ بحارالأنوار، ج36، ص244، ح54 (باب 41 از ابواب النصوص علی أمیرالمؤمنین(علیه السلام) و... از کتاب تاریخ أمیرالمؤمنین(علیه السلام)). (مؤلف)
همچنين، خداى تعالى در جاى ديگرى از كتاب خود مىفرمايد:
«وَلِلّهِ الأَسْماءُ الْحُسْنى فَادْعُوهُ بِهَا»؛(4)
اسماء حُسنى از آنِ خداوند است؛ پس خدا را به آن اسماء بخوانيد.
1) . المائدة (5)، آیۀ 35.
2) . مناقب آلابیطالب(علیهم السلام)، ج3، ص75؛ البرهان في تفسیر القرآن، ج2، ص292، ح27 [3078].
3) . اين روايات را با روايات ديگر مربوط به اين موضوع در البرهان في تفسیر القرآن، ج2، ص292_ 294؛ و تفسير نورالثقلين، ج1، ص625_ 627؛ و بحارالأنوار، ج23، ص99_ 103 (باب ششم از ابواب جمل احوال الأئمّة(علیهم السلام)... از کتاب الإمامة)، در باب آنكه «امامان وسيلۀ بين خالق و مخلوقاند»، نقل فرمودهاند.
4) . الأعراف (7)، آیۀ 180.
اسماء پروردگار بر دو قسم است: يكى، اسماء لفظى؛ ديگرى، اسماء تكوينى.
اسماء لفظى نامهايى مثل «اللّه»، «رحمن» و «رحيم» است كه خداوند اين اسماء را براى خود قرار داده تا اشاره و علامتى باشد براى تذكر پروردگار، اقرار به وحدانيت او و رسالت رسولش، توجه، عبادت و تبليغ قوانين او از جانب حضرتش؛ و اگر اين اسماء براى بندگان قرار داده نشده بود، شهادت به وحدانيت و رسالت و دعوت و توجه به سوى او و عبادتش ممكن نبود.
پس اين اسماء وسيلۀ تمكن بنده بر شهادت، عبادت، ثنا، شكر، حمد و تمجيد پروردگار است؛ و اگر اين اسماء نبود، راهى به معرفت و عبادت پروردگار نبود. مثلاً اسمهای مقدس «رحمن» و «رحیم» تذکر به رحمت غیر متناهی پروردگار است، «عالم» و «علیم» و «علّام» تذکر به علم حق، «قادر» و «قدیر» تذکر به قدرت پروردگار و همچنين ديگر اسماء.
اما اسماء تكوينى بزرگانى مانند محمد و خاندان طيب و طاهر وى(صلوات الله علیهم) هستند كه خداوند آنان را خلق فرموده و در قرآن مجيدش از آنان به صراط مستقيم، صراط سَوىّ، سبيل اللّه، آيات بينات، علامات و اسماء حُسنى تعبير فرموده است.
پس آنان راه راستاند و نشانىهاى روشن به سوى حق تعالى. علم و قدرت امام آيت (نشانه و نمونۀ) علم و قدرت خالق و مالك اوست؛ و راهنمايى كردن و متوجه ساختن علم و قدرت امام به سوى علم و قدرت پروردگار از راهنمايى لفظ عالم و قادر به سوى علم و قدرت خالق بىچون به مراتب بيشتر است.به وسيله و واسطۀ آنان است كه مردم به معرفت و عبادت حق متعال راه پيدا مىكنند.
رواياتى كه ائمه(علیهم السلام) در آن فرمودهاند: «ماييم اسماء حُسناى الهى»، بسيار است.
در تفسير عياشى (ذيل آيۀ شريفه)، هم چنين در تفسير برهان، نورالثقلين، صافى و بحار در مواضع متعددى مقدارى از آن ذكر شده، كه مىتوان براى تحقيق بيشتر به آنجا
مراجعه كرد. در مستدرك سفينه نيز مواضع آن روايات در لغت «سمى» مذكور است.(1)
حتى پيغمبران گذشته نيز در گرفتارىها به محمد و آل محمد «صلوات اللّه و سلامه عليهم اجمعين» متوسل مىشدند، خداوند را به حق آنان و شأن و جلال آن بزرگواران قسم مىدادند و آنان را شفيع بين خود و پروردگار قرار مىدادند؛ حاجت آنان برآورده و گرفتارى از آنان رفع مىشد.(2)
1) . تفسیر العیاشی، ج2، ص42، ح119؛ البرهان في تفسیر القرآن، ج2، ص617_ 618؛ تفسیر نور الثقلین، ج2، ص103_ 104؛ تفسیر الصافی، ج2، ص254 _ 255؛ مستدرک سفینة البحار، ج5، ص166 (ماده: سما)؛ بحارالأنوار، ج91، ص5_ 6، ح7 (باب 28 از ابواب الدعاء از کتاب الذکر و الدعاء).
2) . براى تفصيل اين اجمال و شرح آن، مراجعه شود به كتاب بحارالأنوار، ج26، ص319_ 334 (باب هفتم از ابواب سائر فضائلهم(علیهم السلام) و... از کتاب الأمامة) و ج91، ص1 _ 47 (باب 28 از ابواب الدعاء از کتاب الذکر و الدعاء)؛ كتاب ابواب رحمت، ص60_ 71؛ سفينة البحار، ج1، ص674 (ماده: حقق) و ج4، ص653 (ماده: وسل) و مستدرک سفینة البحار، ج2، ص336 (ماده: حقق) و ج10، ص299 (ماده: وسل) و غيره. (مؤلف)
بايد دانست چنانكه خداوند متعال كعبۀ معظمه را شرافت و فضيلت بخشيده _ بهطورى كه آن را به خود نسبت داده و فرموده كه كعبه و همۀ مساجد خانههاى اويند _ و زمانى مانند ماه رمضان را برگزيده و شرافت داده و فرموده كه ماه رمضان ماه اوست، بندگانى را نيز آفريده كه آنان را بر همۀ خلايق فضيلت و شرافت داده و از خطا و لغزش حفظ فرموده و پاك و پاكيزه قرار داده است.
وى اطاعت آنان را اطاعت خود، نافرمانى آنان را نافرمانى خود، محبت با آنان را محبت خود و دشمنى با آنان را دشمنى با خود مقرر فرموده و خون آنان را به واسطۀ شرافت و فضيلتى كه دارد به خود نسبت داده است. از اين جهت، در زيارت سيدالشهداء(علیه السلام) وارد شده است:
يَا ثارَ اللّهِ وَابْنَ ثارِهِ؛(1)
اى خون خدا و پسر خون خدا!
خداوند بيعت با آن بزرگواران را بيعت با خود قرار داده، چنانكه در قرآن مجيد به پيامبر خود فرموده است:
«إِنَّ الَّذِيْنَ يُبايِعُونَكَ إِنَّما يُبَايِعُونَ اللّهَ يَدُ اللّهِ فَوْقَ أَيْدِيْهِمْ»؛(2)
كسانى كه با تو بيعت مىكنند با خدا بيعت مىكنند.
چون دست مقدس رسول اللّه، به سبب شرافت و قدرت و فضيلتى كه خدا به آن
حضرت داده، دست خداست و ايشان يد اللّه و وجه اللّهاند. به همين جهت است كه در روايات بسيار فرمودهاند زيارت قبور مطهر پيغمبر و امامان(صلوات الله علیهم) زيارت خداست.
پس كسانى كه به مقام امامت و ولايت و خلافت پيغمبر و امامان(صلوات الله علیهم) اعتقاد دارند و مىدانند كه اعمال آنان را به آن بزرگان نمايش مىدهند و ايشان را گواهان بر آفريدگان مىدانند بايد به سروران خود عرض اخلاص و ارادت نمايند، به وظيفۀ علاقهمندى و ارادت خود قيام و بر آنان سلام كنند، اعتقادات خود را بر ايشان عرضه داشته آنان را برعقيدۀ خود گواه بگيرند و از آنان درخواست كنند كه در زمان احتياج (وقت مرگ و بعد از آن) به ايمان و حُسن عقيدۀ دوستان خود شهادت بدهند تا از عذاب نجات يابند.
سلام دوستان _ حتى اگر از دور زيارت كنند _ به مواليانشان كه خلفا و حجج پروردگارند مىرسد؛ كه اين مطلب از واضحات روايات متواتر است. اگر هم بتوانند، بايد به زيارت قبور پاكيزۀ ايشان بروند و عرض اخلاص و ارادت بنمايند.
فىالجمله، شيعيان بايد از دور يا نزد قبور مقدس مواليان خود آنان را زيارت كنند، در حوائج و گرفتارىها به آنان متوسل شوند و آنان را وسيله و شفيع بين خود و خالق قرار دهند تا خداوند حاجتشان را برآورد و از آنان رفع گرفتارى بفرمايد، تا موجب مزيد معرفت و محبت آنان گردد و خداوند به برآوردن حاجاتشان بر حقانيت پيغمبر و اوصياى آن سرور شهادت دهد، چنانكه به پيغمبرش در قرآن مجيد وعده داده است كه شاهد حقانيت او باشد.
گويند كه چون پيغمبر اكرم(صلی الله علیه و اله) خبر شهادت مولاى متقيان اميرمؤمنان را به آن سرور داد، عرض كرد: يا رسول اللّه! كسى كه قبرهاى ما را زيارت كند چه ثوابى خواهد داشت؟ رسول اللّه فرمود:
يا على! خداوند يكتاى بىهمتا لطف فرمود و قبر تو و فرزندانت (يعنى،
امامان) را بقعههايى از بهشت و عرصههايى از عرصات آن قرار داد.
نيز، دلهاى نجيبان و برگزيدگان از بندگان خود را مايل به سوى شما قرار داد كه متحمل ذلت و اذيت شوند و قبرهاى مبارك شما را براى تقرب به پروردگار و دوستى محمد مختار زيارت كنند.
يا على! اينان مخصوص به شفاعت مناند، بر من نزد حوض (كوثر) وارد مىشوند و در بهشت به زيارت من مىآيند.
يا على! كسى كه قبور شما را تعمير كند، گويا حضرت سليمان را بر بناى بيت المقدس اعانت كرده و ثواب زيارت قبور شما معادل هفتاد حج و موجب آمرزش گناهان است. پس بشارت باد تو را بر اين؛ و دوستان و شيعيان خود را نيز به اين لطف و احسان پروردگار بشارت ده... .
بدان گروهى از آدميان، كه خيرى در آنها نيست، بيايند و زوار قبور شما را سرزنش كنند...؛ اينان شرار و بدان اُمتمناند. خداوند شفاعت مرا به آنان نرساند و آنها را بر حوض من (كوثر) وارد نگرداند!(1)
بارى، روايات در فضيلت و شرافت زيارت پيغمبر و امامان «صلوات الله وسلامه عليهم اجمعين» از اندازۀ تواتر به درجاتى بيشتر است.
براى نمونه، در كتاب شريف كافى، 109 روايت در فضيلت و شرافت زيارت قبور آن بزرگواران نقل گرديده است.(2)
شايان ذكر است درست در سال ختم نيابت خاصه بود كه كلينى نيز به خانۀ رحمت الهى منتقل شد.
فىالجمله،كتاب كافى اهمّ، اتم و اصح كتب شيعه است، چنانكه به امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) نسبت مىدهند دربارۀ آن فرموده است: «الكافي كافٍ لِشيعتِنا؛ كتاب كافى شيعيان ما را كفايت مىكند». (مؤلف)
1) . فرحة الغری، ص77_ 78؛ تهذیب الأحکام، ج6، ص22، ح7 [50]؛ وسائل الشیعة، ج14، ص383 [19433] (باب 26 از ابواب المزار از کتاب الحج).
2) . الکافی، ج4، ص589_ 548؛ كتاب شريف كافى تأليف ثقة الاسلام والمسلمين، محمدبنيعقوب كلينى، است. وى آن كتاب را در مدت 20 سال، با حداكثر دقت، در زمان غيبت صغراى امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) نگاشته است؛ يعنى، زمانى كه مردم به واسطۀ چهار نايب خاص ايشان به زيارت آن حضرت و خط مباركش دسترس داشتند و معجزات حضرت توسط آن چهار بزرگوار ظاهر مىشد.
شيخ بزرگوار، ابن قولويه قمى نيز، در كتاب شريف كامل الزيارات، 756 روايت در اين موضوع نوشته است.(1)
كه حضرت در جواب آن نامه فرموده بود: «از اين مرض خوب خواهى شد و 30 سال ديگر زندگى خواهى كرد»؛ و همانطور هم شد.
شرح آن عريضه نيز در كتاب اركان دين، ص152؛ و بحارالأنوار، ج52، ص58، ح41 (باب 18 از ابواب النصوص من الله تعالی و... از کتاب تاریخ الإمام الثانی العشر(عجل الله تعالی فرجه الشریف))؛ و ج96، ص226، ح26 (باب 40 از ابواب الحج و العمرة از کتاب الحج)؛ و الخرائج و الجرائح، ج1، ص475، ح18 موجود است. (مؤلف)
همچنین، شيخ حر عامِلى، در كتاب شريف وسائل، 518 خبر صحيح و معتبر در اين خصوص ذكر فرموده است.(2)
علامۀ نورى هم در كتاب شريف مستدرك الوسائل متجاوز از 360 روايت در اينباره نقل كرده است.(3)
در همان كتاب نيز از پيغمبر نقل شده است كه فرمود:
كسى كه قبر مرا زيارت كند شفاعت من براى او ثابت است.(4)و اين روايت را متجاوز از 40 نفر از علماى عامه نقل كرده به صحت آن حكم دادهاند.
نيز، روايات ديگرى به همين مفاد نقل گرديده است كه پيغمبر(صلی الله علیه و اله) فرمود:
كسى كه قبر مرا زيارت كند، گويا در حال حيات من مرا زيارت كرده؛(5)و كسى كه حج خانۀ خدا كند و مرا زيارت نكند به من جفا كرده است.(6)
1) . ابن قولويه قمى از قدماى علماى شيعه و وثاقت، جلالت، عدالت و بزرگوارى او در ميان آنان مورد اتفاق تمام است. اين بزرگوار در سال 337 هجرى موفق شد عريضهاى خدمت امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) برساند
2) . كتاب ارزندۀ وسائل از كتب مهم شيعه و مورد اعتماد تمام علماى شيعه، فقها و مجتهدين است. مدارك احكام شرعى اماميه در آن جمع شده و تمام فقها فتاواى خود را از آن مىگيرند؛ وسائل الشیعة، ج14، ص319_ 581 (باب 1_96 از ابواب المزار و... از کتاب الحج).(مؤلف)
3) . مستدرک الوسائل، ج10، ص187_ 372 (باب2 _ 76 از ابواب المزار و... از کتاب الحج) علامۀ نورى از علماى برجستۀ شيعه است و به او علامه و مجلسى دوم مىگويند. (مؤلف)
4) . تنبیه الخواطر، ج1، ص39؛ مستدرک الوسائل، ج10، ص185، ح1 [11807] (باب سوم).
5) . بحارالأنوار، ج97، ص159، ح40 (باب دوم از ابواب زیارة النبی(صلی الله علیه و اله) از کتاب الجهاد)؛ منهج الرشاد، ص98 (الباب الثانی فی الزیارات).
6) . الهدایة (للصدوق)، ص256، ح144؛ بحارالأنوار، ج96، ص373، ح7 (باب 65 از ابواب الحج و العمرة از کتاب الحج).
مؤلف الغدير ساير روايات مربوط به اين موضوع را نيز نقل و به 22 حديث اكتفا كرده است كه آن احاديث را متجاوز از 150 نفر از علماى عامه نقل فرمودهاند.(1)
در صفحات 109_ 125 همان جلد، كلمات 42 نفر از بزرگان علماى عامه هم در فضيلت و شرافت زيارت آن حضرت نقل گرديده است.(2)
مؤلف در صفحات 130_ 135 نيز آداب زيارت را نقل كرده و آن آداب را تا 21 فقره رسانده است.(3)
همچنین، او در صفحات 135_ 140 نُه زيارت مختصر و مفصل و چند دعا را با كيفيت صلوات نقل كرده و فضيلت توسل و استشفاع به صاحب قبر شريف را اثبات فرموده است.(4)
وى در صفحات 146_ 156 فضيلت تبرك جستن به قبر شريف را (به اين نحو كه خود را به قبر بچسبانند، صورت به خاک قبر بمالند و آن را ببوسند) شرح داده و براى اثبات اين موضوع رواياتى نقل كرده است.(5)
او در صفحۀ 159 نيز شرافت زيارت قبور مقدس بقيع و استحباب زيارت شهداى اُحد و زيارت حمزه، عموى پيغمبر، و ساير شهدا را شرح داده است.(6)
در صفحات 166_ 180 هم رواياتى در فضيلت زيارت قبور خوبان نقل فرموده، آداب زوار را در صفحۀ 170 شرح داده و سپس در كيفيت زيارت قبور مؤمنين وارد شده و كلمات علما را با روايات نقل كرده است.(7)
سرانجام، در صفحۀ 184 همان جلد الغدير، قبورى كه سزاوار زيارت است شمرده شده است.(8)
مقصود ما نيز از نقل كلمات و روايات علماى عامه اثبات آن است كه آنچه ما در باب زيارت گفتيم مورد اتفاق علماى شيعه و سنى است و وجدان خردمندان هم به آن حكم مىكند.
همينطور علامۀ مجلسى، شيخ طوسى (صاحب تهذيب)، صدوق (صاحب من لايحضره الفقيه) و ديگران در اين موضوع كتابهايى به زبان عربى و فارسى نوشتهاند.
و حقير نيز در كتاب اركان دين مختصرى از روايات فضيلت زيارت پيغمبر و امامان(صلوات الله علیهم) را نقل كردهام.(1)
گفتنى است در كتاب شريف الغدير مرقوم گرديده است:
سيرۀ عمل مسلمين، از صدر اسلام تا حال، بر زيارت قبورى جارى شده كه پيغمبر مرسلى يا امامى يا بزرگى از بزرگان دين در آن دفن شده؛ و افضل و بهتر از همه نيز قبر مقدس پيغمبر گرامى(صلی الله علیه و اله) است.
نماز نزد اين قبور پاكيزه، دعا كردن و تبرك و توسل به صاحب قبر و تقرب به سوى پروردگار به زيارت اين مشاهد مقدسه از امور پذيرفته شده نزد تمام فرقههاى مسلمين بوده و جماعتى از علماى برجستۀ مسلمين بر فضيلت و استحباب زيارت قبر منور پيغمبر(صلی الله علیه و اله) نقل اجماع نمودهاند.
اين موضوع مورد اتفاق تمام فرقههاى مسلمين بود تا آنكه ابنتيميۀ حرانى... با آن مخالفت كرد و به حرمت زيارت قبر پيغمبر اكرم(صلی الله علیه و اله) فتوا داد.
پس علما و قضات آن زمان و بعد آن او را تكفير كرده و خون و مال او را حلال دانستهاند.(2)
بهترين زياراتى كه خوانده مىشود زيارت شريف جامعۀ كبيره است كه شيخ صدوق در كتاب شريف من لا یحضره الفقيه و كتاب عيون اخبار الرضا(علیه السلام) و نيز شيخ
طوسى در تهذيب به سند معتبر آن را نقل كردهاند.(1)
محدث قمى هم در مفاتيح فرموده:
اين زيارت_ چنانكه علامۀ مجلسى فرموده_ بهترين زياراتجامعه است، از جهت متن و سند و فصاحت و بلاغت.(2)
والد ماجد آن بزرگوار (يعنى، مجلسى اول) نيز در شرح من لا يحضر فرموده است:
اين زيارت احسن و اكمل زيارات است و من تا در عتبات عاليات بودم ائمه(علیهم السلام) را زيارت نكردم مگر به اين زيارت.(3)
سپس، وى حكايتى نقل كرده است كه تأكيد و ترغيب زيادى به زيارت جامعه از آن استفاده مىشود. هر كس آن حكايت را مىخواهد، مىتواند به مفاتيح و نجم الثاقب مراجعه كند.(4)
خود علامۀ مجلسى هم در مزار بحار، بعد از نقل اين زيارت و شرح آن، فرموده است:
اين زيارت صحيحترين زيارات از جهت سند، اعم آنها از حيث مورد، فصيحتر از جهت لفظ و عالىتر و رسانندهتر (به درجات معرفت) است از حيث معنى و متن.(5)
اين زيارت را كفعمى در بلد الامين نيز نقل كرده است.(6)
حقير هم گويد: با آنكه سند اين زيارت _ چنانكه از اساتيد فن شنيديد _ عالى و صحيح است، اگر هم صحيح اصطلاحى نباشد، متن آن برهان و دليل قاطعى بر صحت و صدور آن از معصوم است.
1) . کتاب من لا یحضره الفقیه، ج2، ص610_ 617، ح3213؛ عیون اخبار الرضا(علیه السلام)، ج2، ص272_ 278، ح1؛ تهذیب الأحکام، ج6، ص96_ 102، ح1 [177].
2) . مفاتیح الجنان، ص832 (بعد از زیارت جامعۀ کبیره).
3) . روضة المتقین فی شرح من لا یحضره الفقیه، ج5، ص425.
4) . نجم الثاقب، ج2، ص273 (حکایت هفتادم)؛ مفاتیح الجنان، ص832 (بعد از زیارت جامعۀ کبیره).
5) . بحارالأنوار، ج99، ص144 (باب هشتم از ابواب زیارت الأئمة(علیهم السلام) از کتاب المزار ).
6) . البلد الأمین، ص297_ 303.
اين مطلب نزد عالِم به معارف قرآن و اهل بيت وحى(علیهم السلام) واضح و روشن است؛ زيرا مضامين عالى اين زيارت جامعه تماما مطابق با روايات است. كسى كه در اين زيارت خدشه كند، خودش از حيث علم و كمال مخدوش است؛ و خدشۀ او دليل جهالت اوست.
برادران محترم! اين روايتهاى شريفى كه در فضيلت و شرافت زيارت و كيفيت آن نقل شده موافق با قرآن كريم و سنت پيغمبر(صلی الله علیه و اله) است؛ چون نه تنها پيغمبر خود به زيارت قبر عمويش حمزه و ساير شهداى اُحد مىرفت، بلكه به ديگران نيز امر مىفرمود كه به زيارتشان بروند؛ چنانكه بر اثر آن، حضرت زهرا(علیها السلام) به زيارت قبر عمويش حمزه و ديگر مؤمنان هم به زيارت قبور شهدا مىرفتند.علماى امت نوشتهاند:
رسول گرامى، چون از حجة الوداع فارغ شد، نزد قبرى كه مندرس شده بود نشست و گريه كرد. اصحاب عرض كردند: اين قبر كيست؟ فرمود: اين قبر مادرم آمنه است. از خداوند اجازۀ زيارت آن را خواستم؛ اجازه داد. پس فرمود: من شما را از زيارت قبور نهى كرده بودم؛ حال، به زيارت قبور برويد. نيز، شما را از ذخيره كردن گوشت قربانى نهى كرده بودم؛ حال، مانعى ندارد؛ ذخيره كنيد.(1)
علامۀ امينى در كتاب الغدير نيز متجاوز از 25 روايت از 100 نفر از علماى عامه _ و بلكه _ از پيغمبر(صلی الله علیه و اله) در فضيلت زيارت قبور نقل كرده است.(2)
الغرض، روايات مربوط به زيارت قبور و كيفيت آن از طرق عامه بسيار است؛ براى مطالعۀ بيشتر، به كتاب الغدير مراجعه شود.(3)
از جمله، در روايت زيارت امير المؤمنين(علیه السلام)، كه صفوان جمال با امام صادق(علیه السلام) در نجف اشرف انجام دادند، آمده است كه امام صادق(علیه السلام) چند درهم براى اصلاح قبر شريف به صفوان دادند كه اين روايت در مفاتيح مذكور است و حقير نيز آن را در مستدرك سفينه، نوشتهام.(1)
در روايت ديگر نيز آمده است كه پيغمبر(صلی الله علیه و اله) قبر مادرش را زيارت، خرابى آن را اصلاح و بر سر قبر مادر گريه كرد و مسلمين نيز براى گريۀ پيغمبر گريه كردند.(2)
همچنین، از جملۀ واضحات است كه امير المؤمنين و امامان از فرزندان آن حضرت قبر پيغمبر و امامان پيش از خود را زيارت مىكردند و گاهى نيز با اصحاب به زيارت مىرفتند.
اما از قرآن كريم هم مىتوان استفاده كرد كه زيارت قبور مؤمنين بلامانع است، آنجا كه خداوند مىفرمايد:
«وَلَا تُصَلِّ عَلَى أَحَدٍ مِنْهُمْ مَاتَ أَبَداً وَلَا تَقُمْ عَلىَ قَبْرِهِ»؛(3)بر هيچ يك از منافقانكه مردهاند نماز نخوان و بر سر قبر او قيام نكن.
از اين آيۀ شريفه فهميده مىشود كه قيام نزد قبر مؤمن و دعا و طلب رحمت براى او مانعى ندارد و منع مخصوص منافقان است.
نيز، معلوم مىشود كه سيرۀ آن حضرت بر آن جارى بوده كه خداوند او را از انجام اين عمل نسبت به منافقين منع فرموده است. از عموم هم استفادۀ عموم مىشود و به وقت دفن اختصاص ندارد. پس مؤمنان، در اين كار، به پيغمبر خود تأسى مىكنند.
حال كه حُسن زيارت قبر مؤمن ظاهر شد، مىگوييم كه اين زيارت نسبت به خود پيغمبر و امام(صلوات الله علیهم) اولويت دارد و احسن و افضل خواهد بود.
1) . المزار الکبیر، ص242؛ فرحة الغری، ص96؛ بحارالأنوار، ج97، ص280، ح15 (باب چهارم از ابواب زیارة امیرالمؤمنین(علیه السلام) از کتاب الجهاد)؛ مستدرک سفینة البحار، ج8، ص374 (ماده: قبر).
2) . إعلام الوری بأعلام الهدی، ص9؛ بحارالأنوار، ج15، ص162، ح93 (باب اول از کتاب تاریخ نبینا(صلی الله علیه و اله)).
3) . التوبه (9)، آیۀ 84.
سلام كردن بر پيغمبر و امام(صلوات الله علیهم) ستايش آنان و يادكرد مصيبتهاى آن بزرگواران و لعنت فرستادن بر ظالمان و قاتلان ايشان و راضيان از افعال آن نابكاران تماما پيروى از قرآن مجيد است؛ براى آنكه خداوند در كتاب خود بر مرسلين، بندگان خوب خويش و كسانى كه از حق و هدايت تبعيت كنند سلام فرستاده و فرموده است:
«وَسَلامٌ عَلَى الْمُرْسَلِينَ»؛(1)
«وَسَلامٌ عَلَى عِبادِهِ الَّذِينَ اصْطَفَى»؛(2)
«وَالسَّلامُ عَلَى مَنِ اتَّبَعَ الهُدَى».(3)
نيز، خداوند تمام مسلمين را امر فرموده است كه در آخر نمازها بر پيغمبر و بندگان شايستۀ خدا سلام بفرستند؛ و در آيات شريفۀ قرآن هم خوبان و مؤمنان را ستايش فرموده، مصيبتهاى پيغمبران را ياد و ظالمان را لعنت كرده و فرموده است: «أَلا لَعْنَةُ اللّهِ عَلَى الظّالِمِينَ».(4)
همانطور كه در سورۀ نساء (آيۀ 93)(5)
هم قاتل مؤمن را لعنت فرموده است.
حق تعالى، در آيات شريفۀ قرآن، راضى به ظلم و قتل را شريك ظلم و قتل قرار داده است. مثلا، پى كردن ناقۀصالح در سورۀ قمر (آيۀ 29)(6)
به يك نفر نسبت داده شده و در آخر سورۀ شمس به تمام مخالفان آن حضرت؛ براى آنكه همگى به آن عمل راضى شدند(7)
(چنانكه اميرالمؤمنين(علیه السلام) فرموده است).(8)
1) . الصافات (37)، آیۀ 181: سلام و تحيات خدا بر رسولان و انبياء او باد.
2) . نمل (27)، آیۀ 59: سلام بر بندگان برگزيده او میباشد.
3) . طه (20)، آیۀ 47: درود خدا بر كسى است كه پيرو راه راست باشد.
4) . هود(11)، آیۀ 18: آگاه باشيد كه لعنت خدا بر مردم ستمكار است.
5) . «وَمَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزَاؤُهُ جَهَنَّمُ خَالِداً فيها وَغَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَلَعَنَهُ وَأَعَدَّ لَهُ عَذَاباً عَظيمَاً»؛ هر كس عمدا مؤمنى را بكشد كيفرش آتش جهنم است كه در آن هميشه معذب خواهد بود و غضب و خشم خدا بر او باشد و عذابى بسيار بزرگ برايش آماده سازد.
6) . «فَنَادَوْا صَاحِبَهُمْ فَتَعَاطِى فَعَقَرَ»؛ آن قوم شقى صاحب و رئيس خود را خواندند تا مجهز شوند و ناقه را پى كردند.
7) . الشمس (91)، آیۀ14: «فَكَذَّبُوهُ فَعَقَرُوها فَدَمْدَمَ عَلَيْهِمْ رَبُّهُمْ بِذَنْبِهِمْ فَسَوَّاهَا»؛ ولى به تكذيب او برخاستند و ناقه را پى كردند، و در نتيجه پروردگارشان به خاطر گناهشان عذاب سختى بر آنان فرو ريخت و همه قوم را با خاک يكسان و برابر ساخت.
8) . بحارالأنوار، ج2، ص267، ح27 (باب32 از ابواب العلم از کتاب العقل والعلم والجهل).
همچنين، خداوند در سورۀ آلعمران (آيۀ 183)(1)
قتل پيغمبران پيشين را به معاصران پيغمبر ما محمدبنعبداللّه(صلی الله علیه و اله) نسبت داده، با آنكه بين اين اشخاص و آن قاتلان 500 سال فاصله بوده؛ و اين براى آن است كه اينان از عمل آن قاتلان راضى بودند. خداوند نيز كسانى را كه به قتل پيمبران راضى بودند _ چنانكه در روايات آمده_ قاتل نام نهاده است.(2)
نيز، خداوند در سورۀ رعد (آيۀ 25)(3)
كسانى را كه آنچه به صلۀ آن امر شده قطع مىكنند لعنت فرموده؛ و شكى نيست كه خداوند _ تبارك و تعالى _ به صلۀ تمام پيغمبران و مرسلين امر فرموده است.
نيز، واضح است به صله و احسان و محبت ائمۀ هدی(علیهم السلام)، كه خلفا و عترت پيغمبر و اولاد آن سرورند، امر شده؛ چون در قرآن مجيد آمده است:
«قُلْ لَا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى»؛(4)
بگو [اى محمد(صلی الله علیه و اله)] من مزدى براى رسالت از شما نمىخواهم مگر آنكه دربارۀ نزديكان من محبت و دوستى كنيد.
و آشكار است كه كشتن و ظلم كردن به اولاد پيغمبر قطع صله و احسان و محبت است و دشمنان آنان به اين جهت مستحق لعنت مىشوند.براى همين جهات است كه ما، چون در مقابل قبور مقدس عترت پيغمبر(صلوات الله علیهم)
1) . «الَّذينَ قَالُوا إِنَّ اللَّهَ عَهِدَ إِلَيْنَا أَلَّا نُؤْمِنَ لِرَسُولٍ حَتَّى يَأْتِيَنَا بِقُرْبانٍ تَأْكُلُهُ النَّارُ قُلْ قَدْ جَاءَكُمْ رُسُلٌ مِنْ قَبْلي بِالْبَيِّنَاتِ وَ بِالَّذي قُلْتُمْ فَلِمَ قَتَلْتُمُوهُمْ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقينَ»؛ آنهايى كه گفتند خدا از ما عهد گرفته ايمان نياوريم به هيچ پيغمبرى تا آنكه بياورد بهسوى ما قربانى كه آتش او را بسوزاند بگو اى پيغمبر پيش از من پيغمبرانى آمده و اين معجزه را آوردند پس چرا آنها را كشتيد اگر راست مىگوييد.
2) . شرح استدلال به آيات و روايات در اين باره در سفينة البحار، ج2، ص383 (ماده: رضی) به اختصار و در مستدرك سفينة البحار، ج4، ص145 (ماده: رضی)، به تفصيل ذكر شده است. (مؤلف)
3) . «وَالَّذينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ مِنْ بَعْدِ ميثاقِهِ وَ يَقْطَعُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ وَيُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ أُولئِكَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَلَهُمْ سُوءُ الدَّارِ»؛ ولى كسانى كه پيمان خدا را پس از عهد بستن با خدا و رسول شكسته و با آنكه خداوند امر به صله و پيوند فرموده پيوند با رسول را بريده و در زمين به فساد دست زدند لعنت خدا بر اين مردم است و منزلگاهى بد براى آنها آماده و مهيا است.
4) . الشورى (42)، آیۀ 23.
مىايستيم، بر آنان سلام و آنان را ستايش و كُشندگان و ظالمان و راضيان به قتل و ظلم را لعنت مىكنيم.
تعظيم پيغمبر و امامان(صلوات الله علیهم) و قبور پاكيزۀ آنان براى آن است كه خداوند در قرآن مجيد دربارۀ پيغمبر مىفرمايد:
«فَالَّذِينَ آمَنُوا بِهِ وَعَزَّرُوهُ وَنَصَرُوهُ... أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ»؛(1)
كسانى كه به پيغمبر ايمان بياورند و او را تعظيم و يارى كنند...، آناناند رستگاران.
پس چون مدح تعظيم پيغمبر از اين آيه استفاده مىشود و تعظيم مانند يارى كردن امرى است عرفى، به هر نحوى كه عرف عقلا آن را تعظيم و تكريم و احترام و يارى بدانند مطلوب و محبوب است؛ و همين تعظيم دربارۀ كسى كه خداوند او را در آيۀ مباهله بهمنزلۀ نفس پيغمبر قرار داده (يعنى، اميرالمؤمنين على(علیه السلام)) جارى است.
نيز، خداى تعالى فرموده است:
«وَمَنْ يُعَظِّمْ شَعائِرَ اللّهِ فَإِنَّها مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ»؛(2)
كسى كه علامتهاى خدايى را بزرگ بدارد، پس اين از آثار تقوا و پرهيزگارى دلهاست؛ و اين از پرهيزگارى اعضا و جوارح بالاتر و مهمتر است.
شعائر جمع «شعيره» به معناى علامت است و چون آن را به خداوند نسبت دهند، علامتهاى مربوط به اطاعت و فرمانبردارى و بندگى حق تعالى و علامتهاى عظمت و جلال و علم و قدرت و كمال پروردگار مىشود.
از افراد شعائر پروردگار، به تصريح قرآن مجيد: «وَالْبُدْنَ جَعَلْنَاهَا لَكُمْ مِنْ شَعَائِرِ اللّهِ»؛(3)شترهايى است كه براى قربانى روز عيد به سوى مِنى مىبرند. اين علامت فرمانبردارى از حق است؛ چون صاحب شتران، در عين علاقه به آنها، مىرود كه
حيواناتش را در راه معبود خود قربانى كند.
تعظيم آن شتران نيز به چند وجه محقق مىشود:
اول آنكه، شتر فربه و خوب و بزرگ را اختيار كند، با آنكه مىتواند به كوچكتر و پستتر نيز اكتفا كند.
دوم آنكه، كاملا دقت كند شرايط صحت و كمال را در قربانى خود جمع كند (زيرا هرچه شرايط كمال بيشتر مراعات شود، به آن بيشتر عظمت و اهميت داده است).سوم آنكه، در مقام مصرف كردن گوشت آن، مراقب انجام وظيفۀ واجب و مستحب آن باشد.
چهارم آنكه، در موقف عرفات، آن را همراه خود ببرد.
يكى ديگر از شعائر خدايى سعى صفا و مروه است، چنانكه خداوند در قرآن فرموده:
«إِنَّ الصَّفَا وَالْمَرْوَةَ مِنْ شَعَائِرِ اللّهِ»؛(1)
صفا و مروه از جملۀ شعائر خدايى است.
علامت بندگى و محل عبادت است و تعظيم آن بزرگ دانستن آن است.
پس، اى صاحبان انديشه و خرد! آيا شتر قربانى و كوه صفا و مروه از شعائر خدايى است و وجود مقدس پيغمبر و امام و قبر شريفشان از شعائر خدايى نيست؟
آيا تعظيم شتر قربانى و كوه صفا و مروه _ به آن كيفيت كه گفتيم _ محبوب و مطلوب است و تعظيم بزرگترين علامتهاى خدايى، وجود پيغمبر و امام و قبور مقدس آنان، محبوب و مطلوب نيست؟
اُف باد بر آن شيعۀ دروغگو كه ادعاى تشيع كرده، شتر را از شعائر بداند و قبر مقدس پيغمبر و امام را از جملۀ شعائر خدايى نداند و آن را بزرگ ندارد!
نيز، خداوند در سورۀ حج فرموده است:
«وَمَنْ يُعَظِّمْ حُرُماتِ اللّهِ فَهُوَخَيْرٌ لَهُ عِنْدَ رَبِّهِ»؛(2)
كسى كه حرمتهاى پروردگار را بزرگ بدارد براى او در نزد پروردگارش بهتر است.
حرمات چيزهايى است كه احترام آنها واجب و هتك حرمت آنها حرام است؛ مانند: رسول اللّه(صلی الله علیه و اله)، امام(علیه السلام)، قرآن، كعبه، دين و مؤمن.
در عبارات صريح روايات كافى و كتابهاى صدوق، اين شش چيز از حرمات شمرده شده، چنانكه در بحارالأنوار و مستدرك سفينه مذكور است.(1)
در روايات بسيارى نيز آمده است كه حرمت مؤمن از حرمت كعبه بيشتر و بزرگتر است.(2)
اينجاست كه بايد از خود بپرسيم؛ حالِ مؤمن كه چنين باشد، حالِ امير و رئيس مؤمنان چگونه خواهد بود؟نكتۀ ديگر آنكه احترام مؤمنان بعد از مرگ مانند احترام آنان در حالِ حيات است، چنانكه سيدالشهداء(علیه السلام) فرموده و شيخ كلينى در كافى و ديگران آن را نقل كردهاند.(3)
همچنین، در لغت «عظم»، فضيلت تعظيم اهل بيت پيغمبر و امامان(صلوات الله علیهم) علما و سادات و اسامى پروردگار (چه اسامى لفظى مانند لفظ اللّه و رحمن؛ و چه اسامى تكوينى مانند محمد و آل طاهرين او (صلوات الله علیهم)) به تفصيل، با مدارك آن ذكر شده است.(4)
بوسيدن قبر مقدس پيغمبر و امام(صلوات الله علیهم) ضريحى كه بر آن نصب شده و در و ديوار حرم مطهر و چشم گذاشتن بر آن از انواع تعظيم صاحب قبر و اثر علاقه و محبت به اوست و اين مطلب نزد عاقلان آشكار است؛ براى آنكه تعظيم و تكريم و احترام
1) . الأمالی (للصدوق)، ص291، ح13؛ معانی الأخبار، ص117، ح1؛ الخصال، ج1، ص146، ح173 و 174؛ الکافی، ج8، ص107، ح82؛ بحارالأنوار، ج24، ص185_ 186 (باب 51 از ابواب الآیات النازلة فیهم از کتاب الإمامة)؛ مستدرک سفینة البحار، ج2، ص261 (ماده: حرم).
2) .مشکاة الأنوار، ص78؛ بحارالأنوار، ج64، ص71، ح39 (باب اول از ابواب الإیمان و الإسلام و... از کتاب الإیمان والکفر)؛ مستدرک سفینة البحار، ج1، ص202 (ماده: امن).
3) . تهذیب الأحکام، ج1، ص419، ح43 [1324]؛ و وسائل الشیعة، ج3، ص219، ح1 [3453] (باب 51 از ابواب الدفن و از کتاب الطهارة)؛ و در مستدرك سفينة البحار، ج2، ص281 (ماده: عظم) نيز مشروحاً ذكر شده است. (مؤلف)
4) . مستدرك سفينة البحار، ج2، ص281 (ماده: عظم).
معناى شرعى تعبدى ندارد و امرى است عقلى و عرفى. به هر نحو كه عقل و عرف آن را تعظيم و تكريم و احترام بداند، همان محبوب و مطلوب است؛ مانند تعظيم و احترام قرآن كريم كه به هر نحو واقع شود محبوب است، حال آنكه پوست گوسفند _ تا جلد قرآن نشده _ يك ذره احترام ندارد: كفش از آن درست مىشود و در زير دست و پا و محل آلوده و نجس قرار مىگيرد؛ و هيچ توهين نيست.
اما اگر پوست گوسفند دباغى و جلد قرآن شد، احترام دارد؛ مسلمان آن را مىبوسد، در جاى پاك و پاكيزه قرار مىدهد و در پارچه مىگيرد. تمام اين كارها به احترام قرآن است، نه احترام پوست گوسفند؛ و اثر علاقه به كلام پروردگار است.
خلاصه، علاقه و محبت به اشيا آثارى در اعضا و جوارح مىگذارد. هرچه علاقه و محبت بيشتر باشد، آثار آن هم افزونتر و ظاهرتر است. گاهى در چشم اثر مىگذارد، كه به نظر محبت نگاه مىكند؛ و گاهى نيز در سر، كه تعظيم مىكند.
همچنین، يكى از آثار علاقه و محبت تعظيم و تكريم و احترام و بوسيدن دست و پاى محبوب است؛ و اگر ممكن نباشد، محل دست و پاى او و نامه و كفش و ديوار خانۀ او و پاى اسبى را كه او سوار است مىبوسد. آدمى گاهى حتى چوبى را كه با موضع مطلوب تماس گرفته مىبوسد. تمام اين امور آثار محبت و علاقه به مطلوب است.
لذا، كسى كه براى او امكان ندارد دست و پاى پيغمبر و امام(صلوات الله علیهم) را ببوسد، در و ديوار و عتبۀ حرم مطهر و ضريح مقدس ايشان را مىبوسد.
مجنون عامرى گفته است:
اَمُرُّ عَلَى الدِّيارِ دِيارِ لَيْلى
اُقَبِّلُ ذَا الْجِدارَ وَذَا الْجِدارا
وَما حُبُّ الدِّيارِ شَغَفْنَ قَلْبِي
وَلكِنْ حُبُّ مَنْ سَكَنَ الدِّيارا(1)
به خانهها، خانههاى ليلى، گذر مىكنم؛ اين ديوار و آن ديوار را مىبوسم؛ محبت خانهها و ديوارها قلب مرا فرا نگرفته است؛ بلكه، محبت و دوستى كسى كه در آن خانهها ساكن است قلب مرا فرا گرفته (و بر اثر محبت اوست كه اين ديوار و آن ديوار را مىبوسم).
1) . مغنی البیب، ص666؛ الغدیر، ج5، ص222.
به سند صحيح، از امام صادق(علیه السلام) نقل شده است:
چون ابراهيم خليل براى ديدن فرزند ارجمندش اسماعيل به مكۀ معظمه آمد _ و ساره با او قرار گذاشته بود كه از مركب پياده نشود _ ، ديد اسماعيل در مكه نيست. همسر محترم اسماعيل براى پذيرايى حضرت خليل آب و سنگى حاضر كرد، پاهاى مبارك ابراهيم خليل را روى سنگ گذاشت و سر مقدس او را شست. سپس، خليل خدا به اقامتگاه خود مراجعت فرمود. آنگاه، چون اسماعيل برگشت و آمدن پدر را فهميد، خود را بر آن سنگ انداخت و آن سنگ را مىبوسيد.(1)
و واضح است كه حضرت اسماعيل اگر به زيارت پدر بزرگوارش موفق مىشد، دست و پاى او را مىبوسيد. ولى چون اين امر براى او ميسور نگرديد، بر اثر كثرت علاقه و محبت به پدر، محل قدم مبارك او را بوسيد؛ مانند آنكه پدرى مهربان، بر اثر كثرت علاقه به فرزندش، گاهى لباس و كفش او را نيز مىبوسد.
حضرت يوسف پيغمبر هم، بر اثر علاقه و محبت به پدر بزرگوارش، نامۀ يعقوب را كه موضع دست مبارك او بود، بوسيد.(2)
از امام صادق(علیه السلام) نيز نقل كردهاند كه، چون پيغمبر خاتم(صلی الله علیه و اله) سوار بر شتر طواف كرد، عصاى خود را به اركان خانۀ كعبه مىماليد و آن را مىبوسيد.(3)امام صادق(علیه السلام) در روايت صحيح ديگرى فرمود:
چون از زيارت قبر پيغمبر(صلی الله علیه و اله) فارغ شدى، نزد منبر بيا و دست بر منبر پيغمبر بمال؛ دو قبۀ پايين منبر را، كه مثل انار است، بگير و صورت و چشمهاى خود را نيز بر آن بمال كه در آن شفاى چشم است... .(4)
1) . قصص الأنبیاء، ص111، ح109؛ بحارالأنوار، ج12، ص112، ح38 (باب پنجم از ابواب قصص ابراهیم(علیه السلام) از کتاب النبوة) .
2) . قصص الأنبیاء، ص131، ح134؛ تفسیر العیاشی، ج2، ص191، ح65؛ بحارالأنوار، ج12، ص288، ح71 و ص314، ح129(باب نهم از ابواب قصص ابراهیم(علیه السلام) از کتاب النبوة).
3) . اين روايت را در كتاب الكافی، ج4، ص429، ح16 به سند صحيح؛ و در كتاب من لا یحضره الفقیه، ج2، ص402، ح2819 به سند ديگر نقل فرمودهاند. مجتهدان هم، نظر به اين روايت شريفه، اجازه دادهاند حاجى سواره طواف كند. ر.ک: هدایة الأمة إلی أحکام الأئمة، ج5، ص342؛ الحدائق الناظرة، ج16، ص129. (مؤلف)
4) . الكافى، ج4، ص553، ح1؛ تهذيب الأحکام، ج6، ص7، ح5 [12]؛ مصباح المتهجد، ج2، ص710؛ کتاب من لا یحضره الفقیه، ج2، ص568؛ بحارالأنوار، ج97، ص151، ح19 (باب دوم از ابواب زیارة النبی(صلی الله علیه و اله) از کتاب المزار).
و معلوم است كه آنجا موضع دو دست مقدس پيغمبر است و چون مسلمان متأخر آن حضرت را در دسترس ندارد، موضع دست مبارك او را مىبوسد و صورت و چشم بر آن مىكشد.
حضرت زهرا(علیها السلام) هم، بعد از وفات پيغمبر، پيراهن ايشان را از حضرت امير مىگرفت، آن را مىبوييد و گريه مىكرد.(1)
همچنین، گفتهاند:
يک روز، امام صادق(علیه السلام) با عصاى پيغمبر از منزل بيرون شد. ابوحنيفه عرض كرد: يابنرسول اللّه! شما با عصا راه مىرويد. حضرت صادق(علیه السلام) فرمود: اين عصاى پيغمبر است، به قصد تبرك آن را برداشتهام. ابوحنيفه از جاى جست و اجازه خواست كه عصا را ببوسد. امام دست خود را برهنه نمود و فرمود: به خدا قسم، اين دست از بدن پيغمبر است؛ آن را نمىبوسى و مىخواهى عصا را ببوسى.(2)
گرفتن عصا به قصد تبرك اثر كثرت علاقه به صاحب عصاست و هم چنين بوسيدن عصا؛ لكن چون اين كار از ابوحنيفه كه مخالف پيغمبر و امام است نفاق بوده، آن حضرت خواسته بگويد اگر راست مىگويى، دست من به بوسيدن اولى است.
نيز، گذشت كه قاسمبنعلاى همدانى، وكيل ناحيۀ مقدسه، نامۀ مبارك امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) را بوسيد.
همچنین، آن مرد تركى كه خدمت امام دهم رسيد، از اسب خود پياده شد و سُم اسب امام على نقى(علیه السلام) را بوسيد؛و امام هم او را منع نفرمود،(3)
كه اين از آثار علاقه و محبت است.
1) . بحارالأنوار، ج43، ص157، ح6 (باب هفتم از ابواب تاریخ سیدة نساء العالمین(علیها السلام) از کتاب تاریخ فاطمة و الحسین و الحسین(علیهم السلام))؛ مناقب علیبنأبیطالب(علیهم السلام) (احمدبن موسی)، ص196، ح271.
2) . مناقب آلابیطالب(علیهم السلام)، ج4، ص248؛ بحارالأنوار، ج47، ص28، ح28 (باب چهارم از ابواب تاریخ الإمام الصادق(علیه السلام) از کتاب تاریخ علیبن الحسین(علیهما السلام) و...).
3) . مناقب آلابیطالب(علیهم السلام)، ج4، ص408؛ إعلام الوری بأعلام الهدی، ص359؛ بحارالأنوار، ج50، ص124، ح1 (باب سوم از ابواب تاریخ الإمام الهادی(علیه السلام) از کتاب تاریخ علیبنموسی الرضا(علیهما السلام)).
نيز، نقل است كه جمعى از شيعيان بعد از وفات امام حسن عسكرى(علیه السلام)، چون بر امام زمان وارد شدند و حق را يافتند، به زمين افتادند و سجدۀ شكر كردند و در مقابل آن حضرت زمين ادب را بوسيدند؛ و حضرت هم مانع بوسيدن زمين نشد.(1)
در مورد استشفاع به رسول اكرم(صلی الله علیه و اله) در دوران حياتشان سخنى نيست؛ زيرا آن حضرت برگزيده و عزيز خداست و به بركات آن حضرت خداوند عذاب را از اُمت او برداشت، چنانكه خود فرموده است:
«وَمَا كَانَ اللّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَأَنْتَ فِيهِم»؛(2)
خداوند آنان را عذاب نمىفرمايد، حال آنكه تو در ميانشان هستى.
فرزندان يعقوب پيغمبر كه ستمها به يوسف نمودند، به پدر خود عرض كردند:
اى پدر! براى ما از پروردگار طلب آمرزش كن؛ حضرت يعقوب نيز پذيرفت و براى آنان شفاعت و طلب آمرزش فرمود.(3)
«قَالُوا يا أَبانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا إِنَّا كُنَّا خاطِئينَ * قالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّي إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحيمُ».
پيغمبر ما(صلی الله علیه و اله) هم، كه اشرف و افضل تمام پيغمبران است، خداوند دربارۀ او فرموده:
«وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُوكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللّهَ وَاسْتَغفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللّهَ تَوَّاباً رَحِيماً»؛(4)
هنگامى كه مردم بر خود ستم مىكنند، اگر نزد تو بيايند و از خداوند طلب آمرزش كنند و رسول نيز براى آنان طلب آمرزش فرمايد، خدا را آمرزنده و مهربان خواهند يافت.
1) . تفصیل این روایت در کتاب کمال الدین و تمام النعمة، ج2، ص476، ح26؛ و در بحارالأنوار، ج73، ص63_ 64، ح4 (باب 108 از ابواب التحیة و التسلیم از کتاب العشرة) مذکور است. این حقیر نیز در مستدرک سفینة البحار، ج8، ص392 (ماده: قبل) موارد تقبیل و ج7، ص281 (ماده: عظم) موارد تعظیم را شرح دادهام. (مؤلف)
2) . الأنفال (8)، آیۀ 33.
3) . ر.ک: يوسف(12)، آیات 97_ 98:
4) . النساء (4)، آیۀ 64.
همچنین از آيۀ پنجم سورۀ منافقين(1)
نيز استفاده مىشود كه استشفاع به پيغمبر و طلب آمرزش آن سرور از خالق جن و بشر امرى متعارف بين مؤمنان بوده است و منافقان از آن استنكاف مىكردند.
حال مىگوييم: بركات وجودى پيغمبر(صلی الله علیه و اله) و مهربانى و رأفت و رحمت و فضايل و مناقب آن بزرگوار به سبب انتقال ايشان از زندان دنيا به خانۀ آخرت و جوار رحمت الهى منقطع نگشته و كسر نشده؛ چون خداوند او را شاهد خلق خود قرار داده است كه تمام اعمال خلايق را تا روز قيامت مشاهده مىكند؛ و آن حضرت و خلفاى او وسيلۀ بين خالق و مخلوق و اسماء حُسناى تكوينى خداوندند (چنانكه شرح آن گذشت).
پس اگر ما پيغمبر و امام را وسيله و شفيع خود قرار دهيم و خداوند را به اين اسماء حُسنى بخوانيم، امر پروردگار را اطاعت كرده و اميدواريم كه خداوند مارا به فضل و كرم خود نااميد نفرمايد.
اين شفيع گرفتن، واسطه قرار دادن و وسيله جستن ما بين سلاطين دنيا و افراد رعيت نيز متداول است؛ و هيچگاه شخص شفيع و واسطه و وسيله، شريك سلطان محسوب نخواهد شد؛ بلكه چون نزد سلطان عزيز است، حاجتمند يا مجرم به او متوسل مىشود، تا آنكه به شفاعت او حاجتش برآورده شود، يا جرم او رفع گردد.
بسا مىشود كه شخص محتاج يا مجرم سلطان را به جان پدر يا مادر يا برادر يا فرزند عزيزش قسم مىدهد، براى آنكه به مقصد برسد؛ يا آنكه او را به روح پاك پدرش يا خاك قبر عزيزش سوگند مىدهد، براى آنكه نتيجه بگيرد و به مراد خود نايل گردد.
عالم جليل، ابنشهر آشوب، در مناقب و در فصل مكارم اخلاق حسن و حسين(علیهما السلام) نقل كرده است:
مردى در زمان حيات پيغمبر(صلی الله علیه و اله) گناه و تقصيرى كرده بود و از ترس مؤاخذۀ آن حضرت غايب شده بود. يك روز، وى حسن و حسين را ديد، آن دو نور ديدۀ
1) . المنافقون (63)، آیۀ 5: «وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ تَعَالَوْا يَسْتَغْفِرْ لَكُمْ رَسُولُ اللَّهِ لَوَّوْا رُؤُسَهُمْ وَرَأَيْتَهُمْ يَصُدُّونَ وَهُمْ مُسْتَكْبِرُونَ»: هر گاه به آنها گفته شود بيائيد تا رسول خدا براى شما طلب آمرزش كند آنها سرپيچى می كنند و بنگرى كه با تكبر و نخوت روى می گردانند.
رسول را گرفت، بر شانۀ خود سوار كرد و با اين حالت خدمت پيغمبر(صلی الله علیه و اله) آمده عرض كرد: يا رسول اللّه! من به خداوند و به اين دو فرزند عزيزت پناه آوردهام؛ مرا ببخشيد. رسول اللّه(صلی الله علیه و اله) چنان مسرور شد كه خنديد و دست مبارك را به سوى دهن مقدس خود بُرد. پس فرمود: اى مرد! آزاد باش؛ من تو را بخشيدم. سپس به دو نور ديدۀ خود فرمود: من شما را شفيع او قرار دادم و قبول كردم. آنگاه، اين آيۀ شريفه: «وَلَوْأَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ...»(1)نازل شد.(2)
از کتاب تاریخ فاطمة و الحسن و الحسین(علیهم السلام)).
از اين روايت استفاده مىشود كه پناه آوردن به قبر مطهر معصوم استشفاع به صاحب قبر است.
همچنین، فُطْرُس ملَك، براى آنكه مورد لطف و مرحمت پروردگار واقع شود و به مقام اصلىاش برگردد، خود را به گهوارۀ حسين(علیه السلام) ماليد و به ايشان پناه برد؛ مورد لطف و عنايت پروردگار واقع شد، رحمت حق شامل او گشت و به مقام عالى خود برگشت.(3)
پس، چنانكه فُطرُس ملَك به گهوارۀ حسين(علیه السلام) پناه برد و خود را به آن ماليد، ما نيز به قبر مطهر پيغمبر و امامان خود پناه برده بدن خود را به قبر و ضريح مقدس آنان مىماليم و بخشش و لطف و رحمت خداوند را از حضرتش مىخواهيم.
شايد كسى خيال كند اين استشفاع و توسل مختص زمان حيات ايشان است و آنان بعد از ممات در بهشت متنعماند، از احوال مؤمنان خبرى ندارند و نمىتوانند كارى انجام دهند.
بايد گفت كه اين خيال نيز فاسد است؛ براى آنكه خداوند دربارۀ ياران شهيد
1) . النساء (4)، آیۀ 64.
2) . مناقب آلابیطالب(علیهم السلام)، ج3، ص400؛ بحارالأنوار، ج43، ص318، ح2 (باب 13 از ابواب تاریخ الإمامین الهمامین(علیهما السلام) ...
3) . چنانكه در توقيع امام(علیه السلام) در دعاى روز سوم شعبان وارد شده، شيخ طوسى و ديگران آن را نقل كردهاند و در روايات كيفيت ولادت و معجزات آن حضرت نيز ذكر شده است. بصائر الدرجات، ص68، ح7 (باب ششم از جزء دوم)؛ مصباح المتهجد، ج2، ص826_ 827؛ بحارالأنوار، ج98، ص347_ 348، ح1 (باب 28 از ابواب فضل زیارة سید شباب اهل الجنة... از کتاب المزار). (مؤلف)
پيغمبر مىفرمايد:
گمان نكنيد كسانى كه در راه خدا كشته شدهاند مردگاناند؛ بلكه، در حقيقت، آنان زندگانىاند كه در نزد پروردگار روزى داده مىشوند * ايشان به آنچه خداوند از فضل و كرم خود به آنان مرحمت فرموده شادند و به افراد مؤمنى كه هنوز به آنان ملحق نشدهاند مژده مىدهند كه ترس و اندوهى براى آنان نخواهد بود * نيز، آنان به نعمت و فضل خداوند مژده مىدهند؛ و اين كه خداوند پاداش مؤمنان را ضايع نمىكند.(1)
وقتى احوال مؤمنان شهيد چنين باشد كه بعد از مرگ به حال مؤمنان دنيا آگاه باشند و به آنان مژده داده بگويندكه ترس و اندوهى براىشان نخواهد بود، حال پيغمبر و ائمه(صلوات الله علیهم) چگونه خواهد بود؟
پس واضح است كه پيغمبر(صلی الله علیه و اله) نداى اُمت را مىشنود، كلام آنان را مىفهمد و تمام گفتار و كردار افراد اُمت را مىبيند و مىداند (چنانكه بيان صريح قرآن است(2)
و شرح آن گذشت)؛ و اگر نداند، چگونه بر آنچه نمىداند شهادت مىدهد؟ حال آنكه به تصريح آيات شريفۀ قرآن، پيغمبر(صلی الله علیه و اله) شاهد خلق است و روز قيامت شهادت خواهد داد.
همچنين، امامان _ چنانكه گذشت _ شاهد خلقاند. پس پيغمبر و امام تمام خلايق را مىبينند، از حالات آنان مطلعاند و گفتار و كردار مردم را مشاهده مىكنند. ملائكه و روح (كه اعظم از ملائكه است) نيز در شبهاى قدر بر آنان نازل مىشوند و تمام وقايع سال را عرضه مىدارند.
1) . آل عمران (3)، آیات 169_ 171: «وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلُوا في سَبيلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ * فَرِحِينَ بِمَا آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَيَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذينَ لَمْ يَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ أَلَّا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ * يَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَفَضْلٍ وَأَنَّ اللَّهَ لا يُضيعُ أَجْرَ الْمُؤْمِنينَ».
2) . التوبة (9)، آیۀ 105: «وَقُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ سَتُرَدُّونَ إِلَى عَالِمِ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ فَيُنَبِّئُكُمْ بِمَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ»؛ اى پيغمبر به آنها بگو هر چه مىخواهند بكنند، ولى بايد بدانند به زودى خدا عمل آنها را به شما مینماياند و هم رسول و هم ساير مؤمنين بر كردههاى ايشان آگاه میشوند و به زودى به سوى عالم غيب و قيامت بازگشت خواهيد نمود و شما را به آنچه نمودهايد مطلع سازند.
بناى حرم و قبه و بارگاه براى قبر شريف پيغمبر و امام(علیه السلام) _ كه خداوند او را نايب مناب پيغمبر و به منزلۀ نفس آن سرور قرار داده _ نيز از آثار علاقه و محبت به صاحب قبر است. هرچه دوستان او را بيشتر دوست بدارند و علاقۀ آنان افزونتر باشد و براى او اهميت و عظمت و جلال بيشترى قايل شوند، آثار علاقه و محبت بيشتر ظاهر مىگردد و هرچه هم آثار وجودى او بيشتر باشد، موجبات يادآورى او افزونتر خواهد بود؛ و اين نزد عاقلان مثل آفتاب روشن است.
كسانى كه عزيزى را از دست داده و به فراق او مبتلا شدهاند، مادامى كه گرم محبت اويند و دل آنان بر اثر محبت و علاقه در جوش و خروش است، بيشتر نزد قبر او مىآيند و براى قبرش آثار و علامتهايى نهاده حجره مىسازند و صورت بر قبر گذاشته گريه مىكنند تا موجبات يادآورى او را بيشتر فراهم كنند.
به مرور زمان، هرچه محبت و علاقه كمتر شود، رفت و آمد نزد قبر كمتر مىگردد؛ و چون نوبت زندگى به طبقۀ دوم و سوم رسد، قبر مندرس مىشود و اسم و رسمى از آن باقى نمىماند. چنانكه واضح است، بيشتر مردم اسامى نياكان پدران خود را نمىدانند؛ مگر آنكه كسى باشد كه آثار وجودى او موجب يادآورى او شود.
پس، اگر آثار علم و كمال و مناقب و فضايل شخصى فوق العاده باشد، علاقهمندان و دوستان او نمىگذارند اسم و رسم او كهنه شود. آنان هميشه در فراهم آوردن موجبات يادآورى او كوشا خواهند بود و به هر قسم كه بتوانند او را تجليل و تعظيم و احترام مىكنند؛ و بر اثر همين تجليل، براى قبر او ساختمان و چراغ و خادمى قرار مىدهند و بسيار به زيارت قبراو مىروند.
پس، اگر صاحب قبر اعلم و اكمل و افضل و اشرف تمام خلايق باشد و پروردگار عالَم او را براى هدايت خلق فرستاده، قرآن مجيد را كه افضل و اشرف تمام كتابهاى آسمانى است بر او نازل فرموده و به او وعده داده باشد كه دينش از بين نخواهد رفت، تابعينش هميشه در تزايد و ترقى خواهند بود، قرآن و قوانين و فرامينش مانند خورشيد و
ماه در جريان خواهد بود و هيچ حكمى از او بىمورد نخواهد ماند و صراحتاً در كلام مجيدش محبت و علاقۀ او را نيز واجب كرده و كسانى را كه پدر و مادر و فرزند و اموال آنان در نزدشان از خدا و پيغمبر محبوبتر است توعيد فرموده باشد؛
در اين صورت، روشن است كه مسلمين نمىگذارند نام او كهنه شود و از همه جهت در تجليل او و حفظ آثار و موجبات يادآورى او مىكوشند و در حد توان به زيارت مرقد شريفش مىشتابند.
اين نيز در صورتى ممكن است كه بر قبر مطهر ساختمانى بنا شود و حرمى و بارگاهى پديد آيد و در تعمير و آباد نگه داشتن آن _ كه خود، عين تجليل و بزرگداشت حضرت است _ كوشش شود.
اكنون مىگوييم كه هرچه دربارۀ پيغمبر(صلی الله علیه و اله) ثابت كرديم، نسبت به قبور مقدس يازده امام(علیهم السلام) ثابت خواهد بود؛ براى آنكه دهها ميليون جمعيت شيعه نيز، به دليل آيات و روايات متواتر، آنان را به منزلۀ جان پيغمبر و فضايل و مناقب آن حضرت را دربارۀ ايشان (كه خلفاى اويند) جارى مىدانند. پس، از آثار علاقه و محبت به آنان تجليل و تعمير قبور مطهرشان خواهد بود.
همچنین، مىتوانيم به آيۀ شريفۀ:
«قُلْ لَا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى»؛(1)
بگو من از شما مزدى براى رسالت نمىخواهم مگر مودت و محبت خويشانم.
استدلال كنيم و بگوييم محبت عترت پيغمبر مزد رسالت و بر تمام افراد مسلمين واجب است؛ و از آثار محبت به آن بزرگواران زيارت قبور مقدس آنان و تجليل و تعظيم و تعمير آن اماكن متبركه است.
پس باقى گذاشتن آثار قبر شريف و تعمير آن _ اگر خراب شود _ مقدمۀ عمل به حكم استحباب زيارت و دعا و طلب آمرزش نزد قبر شريف است؛ و به حكم عقل، مقدمۀ مستحب مستحب است (چنانكه مقدمۀ واجب نيز واجب است و از اين
1) . الشورى (42)، آیۀ 23.
جهت است كه به وجوب تعمير كعبه _ اگر خراب شود _ حكم مىكنند؛ چون مقدمۀ طواف واجب است).
دليل ديگر براى محبوبيت بناى حرم و بارگاه بر قبر مقدس اين آيۀ شريفه است:«فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَيُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ»؛(1)
در خانههايى كه خداوند اذن داده رفيع شود و اسم او در آن ذكر گردد.
خانه غير از مسجد مىباشد و عبارت است از مكانى كه ديوار و سقف دارد. اين معنا از موارد استعمال آيات شريفۀ قرآن نيز استفاده مىشود، مثل آيۀ شريفۀ:
«لَيْسَ الْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ ظُهُورِها»؛(2)
خوب نيست كه از پشت بام خانهها وارد آن شويد؛ از در خانهها وارد گرديد.
و نيز اين آيه:
اگر يكسانیِ مردمان نبود، براى خانههاى كفار سقفهاى نقره قرار مىداديم.(3)
بعضى هم گفتهاند كه در قرآن لفظ «بيت» بر مسجد اطلاق نشده و به كعبه، چون سقف دارد، «بيت» گفته شده است؛ مثل آيۀ شريفۀ: «جَعَلَ اللّهُ الْكَعْبَةَ الْبَيْتَ الْحَرامَ»؛(4)و آيۀ: «وَلْيَطَّوَّفُوا بِالْبَيْتِ الْعَتِيقِ».(5)
پس ظاهر شد كه اين خانهها غير از مساجد است. مىتوان گفت كه خانههاى پيغمبران و مرسلين به طور يقين مشمول آيۀ نخست است؛ و از همۀ آنها بهتر نيز خانۀ پيغمبر ماست كه خداوند اهل آن را به شرافتها و عنايات خاصى مشرف فرموده و در آيۀ تطهير به پاكيزگى اهل آن خانه (محمد، على، فاطمه، حسن و حسين(صلوات الله علیهم) شهادت داده است.
1) . النور (24)، آیۀ 36.
2) . البقرة (2)، آیۀ 189.
3) . الزخرف (43)، آیۀ 33: «وَ لَوْ لَا أَنْ يَكُونَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً لَجَعَلْنَا لِمَنْ يَكْفُرُ بِالرَّحْمنِ لِبُيُوتِهِمْ سُقُفاً مِنْ فِضَّةٍ...».
4) . المائدة (5)، آیۀ 97: خداوند كعبه را خانه محترم قرار داد.
5) . الحج (22) آیۀ 29: و شروع به طواف دور خانه كعبه نمايند.
مروى است:
چون اين آيۀ شريفه «فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللّهُ أَنْ تُرْفَعَ»(1)نازل شد، از رسول اللّه(صلی الله علیه و اله) سؤال كردند كه مراد چيست؟ فرمود: مراد خانههاى پيغمبران است. ابو بكر به خانۀ على و فاطمه(علیهما السلام) اشاره كرد و عرض كرد: يا رسول اللّه! اين خانه هم از جملۀ آنهاست؟ حضرت فرمود: از بهترين آنخانههاست.(2)
اين روايت را علماى عامه مانند ثعلبى در تفسير خود و نيز علماى شيعه مانند قمى در تفسير خود، كلينى در كافى، صدوق در كمال الدين، طبرسى در مجمع و ديگران نقل فرمودهاند.(3)
در تفسير برهان، صافى و نورالثقلين نيز رواياتى هست كه تصريح فرمودهاند مراد از «بيوت» خانههاى پيغمبر و عترت پاكيزۀ اوست.(4)
در زيارت جامعۀ كبيره نيز امام هادى(علیه السلام) در كيفيت زيارت ائمۀ هدی فرموده است:
مَنَّ عَلَيْنا بِكُمْ فَجَعَلكُمْ فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللّهُ أَنْ تُرْفَعَ؛(5)
خداوند بر ما منت نهاد و شما (عترت پاكيزۀ پيغمبر) را در خانههايى قرار داد كه اذن داده رفيع گردد (يا رفعت و جلال يابد).
اكنون كه آشكار شد خانۀ پيغمبر و ائمۀ هدی(صلوات الله علیهم) بهترين آن خانههاست، مىگوييم كه محل قبر شريفشان نيز كه بدن مقدس آنان در آنجا قرار داده شده خانههايى است كه خداوند اذن داده بنا و ساختمان آن رفيع شود (چنانكه از استعمال اين لفظ در آيۀ «وَإِذْ يَرْفَعُ إِبْرَاهِيمُ الْقَوَاعِدَ مِنَ الْبَيْتِ وَإِسْمعيلُ»،(6)زمانى كه
1) . النور (24)، آیۀ 36.
2) . کشف الیقین، ص377؛ بحارالأنوار، ج36، ص118، ذیل ح64 (باب39 از ابواب الآیات النازلة... از کتاب تاریخ أمیرالمؤمنین(علیه السلام)).
3) . الکشف و البیان عن تفسیر القرآن، ج7، ص107؛ الدر المنثور، ج5، ص50؛ شواهد التنزیل، ج1، ص533_ 534؛ مجمع البیان، ج7، ص227؛ تفسیر القمی، ج2، ص104؛ کمال الدین، ج1، ص218، ح2؛ الکافی، ج8، ص119، ح92.
4) . البرهان في تفسیر القرآن، ج4، ص76 (چند روایت)؛ تفسیر نور الثقلین، ج3، ص608، ح184؛ تفسیر الصافی، ج3، ص436.
5) . زیارت جامعۀ کبیره.
6) . البقرة (2)، آیۀ 127.
ابراهيم و اسماعيل پايههاى خانۀ كعبه را رفيع و بلند مىكردند؛ استفاده مىشود)، يا آنكه خداوند اذن داده آن خانهها رفعت و جلال يابد.
پس، بر اساس معناى اول، عبارت آيه صريح در مطلوب است؛ يعنى، بناى ساختمان و قبه بر قبر مقدس پيغمبر و امام(صلوات الله علیهم) رفيع و عالى گردد.
براساس معنى دوم نيز عبارت آيه دليل است براى آنكه اذن به رفعت و جلال آن خانهها اذن به تمام موجبات رفعت و عظمت و جلال است؛ و از آن جمله، ساختمان آنهاست (چنانكه دستور تعظيم و تجليل شعائر و حرمات خدايى در عبارات صريح قرآنى صادر گرديده است).
پيش از اين نيز گفتيم كه اين تعظيم، تجليل، ترفيع و تكريم از جملۀ اُمور عقلى و عرفى است كه به نور عقل ظاهر است و موارد آن مختلف مىشود؛ مثلاً، تجليل و ترفيع و تعظيم خانه آن است كه ساختمان آن را خوب بسازند ونگذارند كه خراب شود، آن را فرش كنند، چراغ در آن بيفروزند و به نحو مشروع آن را بيارايند.
آيا جز اين است كه پوشاندن خانۀ كعبه به آن پردهها تعظيم آن است و تعظيم مساجد نيز به استوارى ساختمان و تهيۀ فرش و چراغ آن و پاكيزه نگه داشتن امثال اينهاست؟
آيا تجليل و تعظيم قرآن مجيد به آن نيست كه آن را خوب جلد كنند و در پارچه و جاى پاكى بگذارند و هر وقت به دست مىگيرند برايش قيام كنند، آن را ببوسند و بر ديده بنهند، با ادب بنشينند و با طهارت و حضور قلب و تدبر آن را بخوانند و...؟
به خلاف اين، آنكه اگر قرآن را خوب جلد نكنند و جاى آلودهاى بگذارند، حرمت آن را رعايت نكردهاند؛ و چه بسا كه در امثال اين موارد قرآن مورد توهين واقع مىگردد.
شاهد ديگر ما آيۀ شريفۀ: «فَالَّذِينَ آمَنُوا بِهِ وَعَزَّرُوهُ وَنَصَرُوهُ...»(1)است؛ يعنى، كسانى كه به پيغمبر ايمان بياورند و او را تعظيم و يارى كنند، آناناند رستگاران.
همانطور كه ايمان و يارى مخصوص زمان حيات نيست، تعظيم نيز اختصاصى به زمان حيات ندارد. اگر هم كسى بگويد: آن را كه در قيد حيات نيست نمىتوان
1) . الأعراف (7)، آیۀ 157.
يارى و تعظيم كرد، مىگوييم: هم چنانكه ايمان آوردن به بزرگان دينى پس از مرگشان رواست، مىتوان آنان را تعظيم و يارى نيز كرد، به هر طورى كه عرف مردم آن را تعظيم و يارى بدانند.
در قصۀ ابراهيم خليل در قرآن، آمده است زمانى كه آن حضرت بتهاى مشركان را درهم شكست و آنان واقعه را ديدند، به يكديگر گفتند:
ابراهيم را در آتش بسوزانيد و بتهاى خود را يارى كنيد.(1)
يعنى، آنان سوزانيدن ابراهيم را يارى بتهاى خويش دانستند. پس آيا سزاوار نيست بدن مؤمن ميت را چنين يارى كنند كه نگذارند به آن توهين شود، با عزت و احترام آن را دفن كنند و اگر كسانى خواستند قبر او را ويران سازند، مانع شوند؟
واضح است كه از همۀ مؤمنان سزاوارتر رئيس آنان است كه ايشان به بركت ايمان به او و متابعت از او به درجات كمال مىرسند.
پس اگر كسى قبر مقدس پيغمبر را تعمير كند، مانند كعبۀ معظمه آن را پرده بپوشاند، غبار آن را پاك كند، زمينآن را جارو بكشد، چراغ در آن روشن كند، براى زيارت در آنجا حاضر شود، ضريح آن را ببوسد و بر صاحب قبر سلام كند جملۀ اين امور از آثار علاقه و محبت آن شخص به صاحب قبر و تعظيم و تجليل اوست.
همچنين، اگر كسى بر عكس اين امور رفتار كند، به صاحب قبر توهين كرده و او را كوچك و حقير شمرده است.
شاهد ديگر آيات قرآن در قصۀ اصحاب كهف است كه چون جمعى از مردم بر محل آنان واقف شدند، گفتند: بايد در خوابگاه آنان بنايى براى سكونت بسازيم. جمعى ديگر گفتند: بايد مسجدى براى عبادت در اينجا بنا كنيم؛ يعنى، اينان بناى مسكن و مسجد را احترام و تعظيم و تجليل اصحاب كهف دانستند.
در روايات چنين آمده است كه، پادشاه متدين آن زمان گفت: سزاوار است كه در
1) . الأنبياء (21)، آیۀ 68: «قَالُوا حَرِّقُوهُ وَ انْصُرُوا آلِهَتَكُمْ...».
اين جا مسجدى بنا كنيم و هميشه براى زيارت اينان حاضر شويم.
جمعى از يهود نيز گفتند: اينان به دين ما بودند كه از دنيا رفتند؛ پس ما بايد در اين جا كنيسهاى براى خود بنا كنيم. اختلافى شديد ميانشان درگرفت و سرانجام پادشاه غالب گشته دستور داد معبدى ديگر بنا كردند.(1)
حاصل آن كه، نزد آنان، بناى هر معبدى _ اعم از كنيسه و غير آن _ تعظيم و ترفيع مقام اصحاب كهف بوده؛ و اين از موضوعات عرفى است كه تمام اهل دنيا نسبت به بزرگان خود معمول مىدارند.
در بحار هم نقل گرديده است كه آن پادشاه عبادتگاهى نزد غار بنا كرد كه در آن نماز مىخواندند و براى خود عيد مىگرفتند؛ و دستور داد هر سال مردم براى عيد در آنجا حاضر شوند.(2)
پس، اى برادران! آيا اصحاب كهف از پيغمبر و عترت پاكيزۀ او بهترند؟ يا آنكه خوابگاه آنان از خوابگاه بدن مقدس پيغمبر بهتر است؟ مثل آفتاب روشن است كه پيغمبر و عترت پاكيزۀ او از همۀ سابقين بهترند و خوابگاه اينان از خوابگاه آنان هزاران درجه بهتر و بالاتر است.
پس چرا ما از اين تعظيم و تجليل عرفى كوتاهى كرده نزد قبر آن سرور مسجدى نسازيم و براى زيارت و عبادت در آنجا حاضر نشويم؟
آنچه دربارۀ پيغمبر(صلی الله علیه و اله) ثابت كرديم، دربارۀ خليفۀ او علىبنابىطالب(علیهما السلام) نيز ثابت است؛ براى آنكه خداوند او را در آيۀ مباهله به منزلۀ نفس پيغمبر(صلی الله علیه و اله) قرار داده و تمام علماى مسلمان متفقاند كه مراد به «أَنْفُسَنَا» در آيۀ مباهله علىبنابىطالب(علیهما السلام) است.(3)
1) . قصص الأنبیاء (للراوندی)، ص262؛ بحارالأنوار، ج14، ص419، ح1 (باب 27 از ابواب قصص عیسی و امه از کتاب النبوة).
2) . بحارالأنوار، ج14، ص437.
3) . عیون أخبار الرضا(علیه السلام)، ج1، ص85، ح9؛ بحارالأنوار، ج35، ص262 (باب هفتم از ابواب الآیات النازلة... از کتاب تاریخ أمیرالمؤمنین(علیه السلام)؛ شواهد التنزیل، ج1، ص159، ح170؛ مناقب ابن المغازلی، ص232.
ابن ابى الحديد، يكى از بزرگان علماى عامه، گفته است:
«انصاف اين است كه به آيۀ مباهله مىتوان اثبات كرد كه جميع اوصاف كماليه و مقامات و شئونات پيغمبر(صلی الله علیه و اله) در حق على(علیه السلام) ثابت است؛ زيرا كه خداوند او را در اين آيه به منزلۀ نفس پيغمبر محسوب فرموده است. پس جميع فضايل آن سرور براى على(علیه السلام) اثبات مىشود، مگر صفت نبوت كه به دليل قطعى از آن جمله خارج است».
از آنچه گذشت، محبوبيت و مطلوبيت ساختمان و تعمير قبور مقدس پيغمبر و ائمۀ هدیv اجمعين ثابت شد.
اگر هم در بعضى روايات از تعمير قبور نهى شده، آن نهى _ اگر ثابت شود و در سند و طريق حديث خدشهاى وارد نشود، با آنكه ممكن است چنين باشد _ شامل قبر معصوم (پيغمبر يا امام) نيست. اگر هم عموميتى براى آن در نظر آيد، بايد آن را به غير قبر معصوم مخصوص دانست؛ براى آنكه تعميم آن، به طورى كه قبر معصوم را در بر بگيرد، خلاف قرآن است؛ و آنچه بر خلاف قرآن باشد باطل است. اما روايتى كه گذشت موافق قرآن است و مسلمانان بايد به قرآن كريم و روايات موافق با آن متمسک شوند.
در اينجا، موضوعى باقى مىماند كه بايد تذكر داده شود؛ و آن عمل بعضى از زوار اعتاب مقدسه است كه چون به درب حرم مطهر مىرسند، مانند آنكه سجده مىكنند، پيشانى بر عتبۀ مقدس مىگذارند.
پس، اگر آنان قصد سجده به پيغمبر و امام را داشته باشند، مرتكب حرام شدهاند و بايد ايشان را از اين عمل مخصوص نهى كرد.
اما اگر قصد آنان سجدۀ شكر براى پروردگار باشد كه ايشان را به زيارت قبر پاكيزه موفق كرده و چندان زنده گذاشته است كه چشمانشان به ضريح مقدس بيافتد، اين فعل حرام نيست؛ بلكه، چون به شكرانۀ آن توفيق صورت مىگيرد، مستحب است.
نيز ممكن است قصد شخص تبرك باشد كه پيشانى و صورت را به آستانۀ مبارك
مىمالد، چنانكه صورت را بر قرآن كريم هم مىمالند؛ اين نيز مانعى ندارد.
اما اگر قصد شخص را ندانيم، بايد عمل مسلمانان را حمل بر صحت كرد، نه بر فساد؛ زيرا اين دستور از احكام واضح اسلام است.
همچنين، به حكم پروردگار كه در قرآن مجيد فرموده است:
«وَلَا تَجَسَّسُوا»؛(1)
حق تفتيش و تجسس نيز نداريم.تمام آنچه به عرض برادران دينى رسيد واضح و مورد قبول هر با انصافى است.
كسى كه قلب خود را از عناد و لجاج و عصبيت پاك گرداند به اين مقدار _ بلكه، به كمتر از آن _ اكتفا مىكند و مطلب حق براى او روشن مىگردد.
خوانندگان محترم! با كمال دقت و انصاف در آنچه گفته خواهد شد بنگريد و چون كتاب خدا و عترت پاكيزۀ پيغمبر را كه دو خليفۀ رسولاند شناختهايد، به عقل و وجدان خود حكومت فرماييد.
جمعى از جاهلان، خيانتكاران، گرگهاى درندۀ افراد انسان و دزدان ديانت اهل ايمانكه در حقيقت شيطان به زبان آنان گويا و ابليس به صورت آنان نمايان است و خود را پيروان قرآن مىدانند بر عليه اسلام و مسلمين نهضتى راه انداخته آيات قرآن را به رأى خود مىگردانند و ترجمه مىكنند.
آنان خدا را نشناختهاند كه خداوند از مخلوقات خود دور نيست و قيوم و نگهدار آفريدگان است. خداوند جسم نيست كه در مكانى خاص محدود باشد و نسبت قيوميت پروردگار به اهل آسمانها و زمينيان متساوى است.
اين جاهلان جنايت پيشه از آيۀ شريفۀ: «أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ»؛(2)چنين برداشت كردهاند كه خداوند در عرش است، بهشت در آنجاست و عرش هم مركز خلقت
است. پيغمبر و امامان و خويشان آنان مانند حضرت ابوالفضل هم كه در راه خدا شهيد شدهاند در بهشت (كه نزد خدا و در عرش است) متنعماند، از كُرۀ زمين دور افتادهاند و نمىتوانند از كارهاى مردم روى زمين اطلاع پيدا كنند و باخبر شوند.
برادران دينى! از آنچه در معرفت كتاب و عترت گذشت، آشكار شد اينان جاهلانىاند كه خدا و پيغمبر و عترت را نشناختهاند و به دروغ، خود را به دين تشيع نسبت مىدهند.
اين جنايتكاران آيات ديگرى را نيز به رأى خود ترجمه كرده و در آن زيادهروى كردهاند كه براى كشف بطلان سخنانشان اكنون نمونهاى از آن را عيناً ذكر مىكنيم:
در سورۀ فاطر مىخوانيم:
«وَالَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ مَا يَمْلِكُونَ مِنْ قِطْمِيرٍ * إِنْ تَدْعُوهُمْ لَا يَسْمَعُوا دُعاءَكُمْ وَلَوْ سَمِعُوا مَا اسْتَجَابُوا لَكُمْ وَيَوْمَ الْقِيامَةِ يَكْفُرُونَ بِشِرْكِكُمْ...»؛(1)
آنهايى را كه غير از پروردگار مىخوانيد، حتى اختيار پوست نازك روى هستۀ خرمايى را نيز ندارند * اگر آنها را بخوانيد، نمىشنوند؛ و اگر هم بشنوند، جواب ندهند؛ و روزقيامت به شرك شما كافر مىشوند.
اين آيۀ شريفه توبيخ و سرزنش مشركان است كه براى بتهاى خود كوچكى و بندگى مىكردند. خداوند آنان راتوبيخ مىفرمايد كه اين بتها مالك چيزى نيستند و صداى شما را نمىشنوند؛ و اگر شما ادعا كنيد كه مىشنوند، مىبينيد كه جواب نمىدهند.
چنانكه پيداست، اين آيه به افراد انسانى نظر ندارد؛ چون در نظر قرآن و شرع و عرف آدمياناند كه مالك اشيا مىشوند، مىبينند، مىشنوند و جواب مىدهند. پس اصلاً اين آيۀ شريفه، به قرينۀ كلمات ذيل آن، شامل نوع انسان نيست؛ و منظور و مراد توبيخ و سرزنش بت پرستان است و گوشزد كردن اين نكته كه بتها نه مالك چيزى مىشوند، نه سخنى مىشنوند و نه به كسى جواب مىدهند.
معنى ندارد كه ما آيۀ شريفه را بر مردگان از افراد انسانى حمل كنيم، چنانكه اين جنايتكاران دست به اين كار زدند و آن را دربارۀ پيغمبر و امامانجارى دانستند؛ خداوند آنان را نيامرزد و از شفاعت پيغمبر و امامان محروم فرمايد كه سبب ضلالت و
1) . فاطر (35)، آیات 13_ 14.
گمراهى بندگان خدا مىشوند و بدون علم در قرآن وارد مىگردند.
پيغمبر(صلی الله علیه و اله) نيز فرمود:
كسى كه قرآن را به رأى خود تفسير كند، جاى او در آتش خواهد بود.(1)
براى آنكه بهتر آشكار شود اين آيۀ شريفه به افراد انسانى نظر ندارد، مىتوان به سورۀ اعراف مراجعه و مشاهده كرد كه ذات منزه پروردگار در مقام سرزنش بت پرستان مىفرمايد:
اين بتها را بخوانيد تا جواب دهند، اگر راست مىگوييد * آيا آنها پايى دارند كه راه روند، يا دستى دارند كه به آن ضربه زنند، يا چشمى دارند كه ببينند، يا گوشى دارند كه بشنوند؟ اى پيغمبر! به اينان بگو كه بتهاى خود را بخوانيد، در مقام دفع من برآييد و مرا مهلت ندهيد.(2)
همچنین، خداوند در سورۀ حج مىفرمايد:
اى مردم! مثلى [براى شما بتپرستان] زده شده؛ پس گوش دهيد: آنهايى كه عبادت مىكنيد و مىخوانيد هرگز نمىتوانند مگسى را نيز بيافرينند، هرچند كه همگى جمعشوند؛ و اگر اين حيوان از روى آن بتها چيزى [از شيرينىها را] بربايد، نمىتوانند از او پس بگيرند.(3)
الغرض، مقصود در همۀ اين آيات بتهايى هستند كه مشركان به دست خود مىساختند و سپس آن را عبادت مىكردند؛ و معلوم است كه اين آيات به افراد انسانى نظر ندارد.
از آن جهت كه مسلم است عيسى (كه جمعى او را خدا مىدانستند) بزرگتر از مگس را نيز ساخته و خلق كرده، چنانكه خداوند صريحاً در قرآن خطاب به عيسى فرموده است:
از گِل به صورت پرنده خلق مىكردى، در آن مىدميدى و مىپريد.(4)
1) . عوالی اللئالی، ج4، ص104، ح154؛ تفسیر الصافی، ج1، ص35.
2) . الأعراف (7)، آیات 194_ 195: «فَادْعُوهُمْ فَلْيَسْتَجِيبُوا لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقينَ * أَ لَهُمْ أَرْجُلٌ يَمْشُونَ بِهَا أَمْ لَهُمْ أَيْدٍ يَبْطِشُونَ بِها أَمْ لَهُمْ أَعْيُنٌ يُبْصِرُونَ بِهَا أَمْ لَهُمْ آذانٌ يَسْمَعُونَ بِهَا قُلِ ادْعُوا شُرَكَاءَكُمْ ثُمَّ كِيدُونَِ فَلَا تُنْظِرُونَِ».
3) . الحج (22)، آیۀ 73: « يا أَيُّهَا النَّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ إِنَّ الَّذينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ لَنْ يَخْلُقُوا ذُباباً وَلَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ وَإِنْ يَسْلُبْهُمُ الذُّبابُ شَيْئاً لا يَسْتَنْقِذُوهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطَّالِبُ وَ الْمَطْلُوبُ».
4) . المائدة (5)، آیۀ 110: «إِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ بِإِذْني فَتَنْفُخُ فيها فَتَكُونُ طَيْراً...».
و پيغمبر و امام نيز _ چنانكه گذشت _ بر اين كار قدرت داشتند. پس مقصود در اين آيات بتها هستند كه هيچگاه چيزى خلق نكردهاند و نخواهند كرد، مالك چيزى نمىشوند، سخنى نمىشنوند و جواب نمىدهند و نمىتوانند مگسى را نيز از خود دور كنند.
اما اين ستمكاران و گمراهان آيۀ شاهد بحث ما در سورۀ فاطر را اينطور ترجمه و از نزد خود به آن اضافه كردهاند:
كسانى را كه غير از اللّه براى رفع حاجات خود مىخوانيد، بايد بدانيد كه آنان پس از مرگ به اندازۀ پوست نازك روى هستۀ خرما هم چيزى در اختيار ندارند * و اگر ايشان را بخوانيد، تا روز قيامت نيز آواى شما را نمىشنوند؛ و اگر هم بشنوند، نمىتوانند به نفع شما جوابى بدهند؛ و در روز قيامت، آنان به اين اعمال شرك آميز شما كفر ورزيده از آن اعلام تنفر مىكنند.
آنان، چون ديدند كه ظاهر آيه با افراد انسانى مطابق نيست (براى آنكه در آيۀ شريفه آمده است اينانى كه مىخوانيد مالك چيزى نيستند و سخنى نمىشنوند و جوابى نمىدهند، در حالى كه افراد انسانى مالك مىشوند و مىشنوند و جواب مىدهند)، بر آن اضافه كردند و گفتند: اينان «پس از مرگ» به اندازۀ پوست نازك روى هستۀ خرما چيزى در اختيار ندارند و... .
آنگاه، اين آيه را بر پيغمبر و امامان(صلوات الله علیهم) تطبيق كردند و گفتند: اينان پس از مرگ از كُرۀ زمين دور و در بهشت متنعماند، از حال مردم خبرى ندارند، هيچ چيز تحت اختيار آنان نيست و هرچه آنان را بخوانيد نمىشنوند؛ و با اين كلمات موهوم بود كه ضريح پيغمبر و امامان را مورد طعن قرار داده، احترامات مردم را نسبت به آنها اعمال جاهلانهدانسته و پيغمبر و امامان را بعد از مرگ مانند بتها كه روح ندارند و چيزى نمىفهمند و از جماداتاند قرار دادند.
براى نمونه، يكى از نويسندگان آنان گفته است:
«آيا با بودن اين گونه آيات، ما حق داريم مردگان مقدس خود را مانند خدا در همه جا حاضر و ناظر و كار راهانداز و بابالحوائج بدانيم، به ايشان متوسل شويم، براى
زيارت به محل قبر ايشان _ كه آن هم به درستى معلوم نيست _ برويم، براى قبر آنان تشريفاتى كه بتپرستان براى بتهاى خود انجام داده و مىدهند انجام دهيم و ضريح و گنبد و بارگاه بسازيم؟»
اى برادران دينى! مىبينيد كه اين گمراهان رُبع قرآن را، كه بنا به روايات فراوان و مشروح در فضيلت و شرافت و خلقت پيغمبر و امامان است، قبول ندارند، به كتاب خدا و عترت متمسك نيستند و خلاف وجدان ميليونها فرد شيعه (كه از قبور مقدس آنان از سابق تا به حال استفاده كردهاند و خداوند به بركت توسل به آنان حاجتشان را برآورده يا امراضشان را شفا داده است) تكلم مىكنند.
باز هم تأكيد مىكنيم آهن و طلا و نقره، تا به قبور ائمه(علیهم السلام) نصب و منسوب نگشته، احترام ندارد و مانند پوست گوسفند دباغى شده است كه تا جلد قرآن نشود، احترام ندارد. اما چون آن پوست مبدل به جلد قرآن شد، احترام دارد و مسلمين آن را مىبوسند.
شارع مقدس نيز به احترام آن حكم كرده، از تماس جُنب و حايض به آن منع و در قرآن فرموده است: «وَإِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ * فِي كِتَابٍ مَكْنُونٍ * لَا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ»؛(1)يعنى، نبايد قرآن كريم را مگر پاكيزگان مس كنند.
در اينباره، شيخ طوسى، در كتاب شريف تهذيب و استبصار، از حضرت كاظم(علیه السلام) نقل كرده است كه فرمود:
قرآن را بدون طهارت (يعنى، وضو يا غسل) مَس نكن. جُنب نيز نبايد آن را مَس كند، دست به خط آن بزند و بر خود آويزان كند؛ چون كه خدا مىفرمايد: «لَا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ».(2)
رَبِّ احْكُمْ بَيْنَنَا وَبَيْنَ قَوْمِنَا بِالْحَقِّ وَأَنْتَ أَحْكَمُ الْحَاكِمِينَ!
1) . الواقعه (56)، آیات 77_ 79: اين قرآن بسيار بزرگوار است * در لوح محفوظ سرّ حق * كه جز پاكان دست كسى بدان نرسد.
2) . تهذیب الأحکام، ج1، ص127، ح35؛ الإستبصار، ج1، ص114، ح3 [378]؛ بحارالأنوار، ج77، ص256_ 257 (باب سوم از ابواب الوضوء از کتاب الطهارة). حقير گويد: مَس بدن به خط قرآن بدون طهارت حرام و باقى مكروه است. (مؤلف)
برادران ايمانى! قلب انسان رئيس و فرمانده اعضا و جوارح بدن است و اعضا و جوارح تابع قلباند؛ هرچه قلب فرمان دهد، اعضا از آن پيروى مىكنند؛ و چنانكه وظيفۀ رئيس اهم از وظيفۀ تابعان اوست، وظيفۀ قلب نيز از وظايف اعضاى ديگر مهمتر است. وظيفۀ قلب معرفت و اعتقاد به عقايد حقه است كه بايد از دلايل محكم (آيات شريفه و روايات متواتر) گرفته شود. پس اگر آن عقايد عقلى و فطرى باشد، قرآن و بيان پيغمبر و امام(صلوات الله علیهم) ارشاد و تذكر به حكم عقل و فطرت است؛ و گرنه، تعبداً بايد قبول كرد؛ چون دستور پيغمبر (صلی الله علیه و اله) تمسك به قرآن و عترت است.
برادران دينى! خداوند در قرآن كريم مىفرمايد:
«إِنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤادَ كُلُّ أُولئِكَ كَانَ عَنْهُ مَسْئُولاً»؛(1)
گوش و چشم و قلب، همگى مسئول وظيفۀ خودند.
از گوش سؤال مىشود كه حلال شنيده، يا حرام؛ زيرا ايمان و وظيفۀ گوش شنيدن حلال و اجتناب از حرام است. وظيفه و ايمان چشم نيز ديدن حلال و دورى از حرام است، همانطور كه ايمان و وظيفۀ قلب هم اعتقاد به عقايد حقه است كه بايد مطابق قرآن و روايات قطعى باشد.
اى برادران! سعادت دنيا و آخرت داير مدار عقايد حقه و دين پسنديدۀ پروردگار است.
امام(علیه السلام) فرموده است:
گناه شخص، با دينِ حق، بهتر از عمل خير بىدين است؛ براى آنكه گناه با دين آمرزيده مىشود و اعمال خير بىدين مقبول درگاه پروردگار عالَم نمىگردد.(2)
اى برادران دينى! عقايد خود را از بيان قرآن و عترت بگيريد، به هر كلامى گوش ندهيد و عبادت رحمن كنيد، نه عبادت شيطان؛ چون كه پيغمبر و امام صادق و
امام جواد(علیه السلام) فرمودند:
كسى كه به گويندهاى گوش فرا دهد او را عبادت كرده است. اگر اين گوينده از جانب خدا گويد، آن شخص خدا را عبادت كرده؛ و اگر از جانب شيطان سخن گويد، وى شيطان را عبادت كرده است.(1)بدانيد كه دشمنان دين زيادند و مىخواهند مردم را در گمراهى اندازند. اگر گويندهاى از جانب خدا و پيغمبر و امام سخن نگفت، گوش ندهيد. بترسيد از روزى كه نالۀ عبادت كنندگان شيطان در ميان جهنم بلند شود و گويند:
«لَوْ كُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مَا كُنَّا فِي أَصْحَابِ السَّعِير»؛(2)
اگر ما در دنيا گوش مىداديم و عقل را (كه حجت پروردگار است) پيروى مىكرديم، در آتش نبوديم.
پس حرف حق را بشنويد، تابع عقل شويد، از حجت پروردگار كه قرآن و عترت است دست بر نداريد، به اين دو كه خليفۀ پيغمبرتاناند متمسك شويد، بهطور يقين حق را در اين بدانيد و تابع غير پيغمبر و عترت آن سرور نشويد كه ديگران در روز قيامت از تابعان خود بيزارى مىجويند. اما اگر تابع پيغمبر و امام شديد، بدانيد كه آنان سعادت شما را ضمانت كردهاند و با خودشان محشور خواهيد شد.
همچنین، در امور دين، كه سعادت دنيا و آخرت شما را تأمين مىكند، به هر كس مراجعه نكنيد، تا آن زمانكه كاملا دربارۀ او تحقيق و دقت معمول بداريد؛ مانند وقتى كه مىخواهيد براى معالجۀ مرض به طبيبى مراجعه كنيد، كه در چنين مواقعى كاملا تحقيق و دقت مىكنيد؛ خصوصاً، اگر اطبا در مورد آن مرض يا معالجۀ آن اختلاف داشته باشند.
متوجه باشيد كه معالجۀ روح از معالجۀ بدن بسيار مهمتر است، حال آنكه مردمان در عمل به معالجۀ بدن بيشتر اهميت مىدهند؛ و اين اشتباه بزرگى است.
نويسنده خود بعضى از مبلغين مخالف را ديده كه براى اثبات مدعاى باطل خويش آيهاى از قرآن مىخواند، حرف يا كلمهاى از آن را ساقط مىكند و سپس آيه را مطابق با نظر خود ترجمه يا تفسير كرده بيچارگانى كه حق را از باطل تميز نمىدهند گمراه مىكند.
آن بيچارگان نيز خيال مىكنند كه سخن او مفاد قرآن است؛ زيرا گمان مىكنند كه با نشانى آشكارى مانند آيات كتاب خدا، كسى نمىتواند دروغ بگويد. بدانيد كه شيطان با قسم دروغ آدم را به اشتباه انداخت؛ و همو قسم ياد كرده فرزندان او را گمراه و در گرداب هلاك و خسارت غرق كند.
نيز، بدانيد كه كشتى نجات در درياهاى ضلالت فقط عترت پيغمبرند؛ چنانكه پيغمبر(صلی الله علیه و اله)، در رواياتى كه شيعه و سنى قبول دارند، فرموده:
مَثَلُ أَهْلِ بَيْتِي كَسَفِينَةِ نُوحٍ... ؛(1)يعنى، مَثَلِ اهل بيت من مَثَلِ كشتى نوح است؛ كسى كه سوار آن كشتى شد نجات يافت و كسى كه وارد نشد هلاك نصيب او گشت. در اين امت نيز كسى كه به عترت متمسك شود اهل نجات است.
آرى، كسى كه عترت را پيشواى خود قرار دهد و تابع آنان و نمايندگان ايشان شود به سعادت و نجات مىرسد و با آنان محشور مىگردد؛ چون كه خداوند در قرآن مىفرمايد: هر جماعتى با امام و پيشواى خود محشور مىشوند.(2)
پس شما كارى نكنيد كه با ديگران محشور شويد.
برادران دينى! آنچه عرض كرديم بيان و اتمام حجت است كه برخى نگويند ما نمىدانستيم و غافل بوديم.
در اينجا، به كلام خود خاتمه مىدهيم و از برادران اهل ايمان خواهشمنديم كه اگر
1) . إحقاق الحق، ج3، ص10؛ بحارالأنوار، ج16، ص403، ح1 (باب 12 از کتاب تاریخ نبینا(صلی الله علیه و اله))؛ شرح نهج البلاغه ابنابیالحدید، ج1، ص218؛ مناقب ابن المغازلی، ص323، ح409.
2) . الإسراء (17)، آیۀ 71: «يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ...»: روزى میرسد كه تمام مردم را با پيشوايان و رهبران خود احضار نموده و به محكمه عدل خويش دعوت نمائيم.
لغزش و خطايى در اين كتاب مشاهده كردند، ما را عفو و از پروردگار نيز براى ما طلب عفو و بخشش كنند.
وَالْحَمْدُ لِله رَبِّ الْعالَمِينَ؛ وَالسَّلامُ عَلى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدى وَخالَفَ النَّفْسَ وَالْهَوى وَالرَّدى.
كتبه عليبنمحمدبنإسماعيل النمازي الشاهرودي _ رحمهم اللّه في الدنيا والآخرة _ في أوايل شهر صيام 1386ق؛ على هاجِرِه وآله آلاف التحية والسلام .
در بيان اعتبار منابعی که در نگارش این کتاب مورد استفاده قرار گرفته است
« كافى: اين كتاب شريف مهمترين كتاب شيعه، مورد اعتماد تمام علماى ما از زمان غيبت صغرا تا به حال، در ميان ديگر كتب شيعه مانند ماه در ميان ستارگان، ملاذ و مرجع فقها و محدثان و روشنى چشم شيعيان است.
اين كتاب تأليف ثقة الاسلام و المسلمين، محمدبنيعقوب كلينى، است. وى آن را در مدت بيست سال و در زمان غيبت صغرا، كه مردم به امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) توسط چهار نايب حضرت دسترس داشتند، نوشته؛ و به آن حضرت نسبت مىدهند كه دربارۀ آن فرموده:
الكافي كافٍ لِشيعَتِنا؛
كتاب كافى شيعيان ما را بس است.
ابناثير (كه از علماى عامه است) اين بزرگوار را، بعد از آنكه امام هشتم عليهالسلام را در اوايل سال 200 مجدد مذهب شيعه شمرده، مجدد مذهب شيعه در اوايل سال 300 دانسته است.
بارى، اين بزرگوار در سال 329 به جوار رحمت الهى منتقل شده و قبر او در بغداد مشهور و زيارتگاه است.
« من لايحضره الفقيه: اين كتاب تأليف شيخ بزرگوار، صدوق، است كه عظمت و جلالت و عدالت و بزرگوارى او مثل آفتاب روشن است. او به دعاى امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) متولد و در سال 381 به جوار رحمت الهى منتقل شده است.
خودش در اول كتاب من لايحضر فرموده است:
من در اين كتاب آنچه به صحت آن حكم مىكنم، آن را بين خودم و خدا حجت مىدانم و بر طبق آن فتوا مىدهم و مىنويسم.
« تهذيب و استبصار: تأليف شيخ الطائفه و پيشوا و معتمد تمام علماى زمان خود و شيعيانى كه بعد از او آمدهاند.
جناب شيخ طوسى، كه فضايل و كمالات او مانند آفتاب روشن است، در محرم 460 به جوار رحمت الهى منتقل و در خانۀ خود در نجف اشرف دفن شد و قبر شريف او زيارتگاه است.
اين چهار كتاب كه برشمرديم معروف و مشهور، مدار احكام شيعه و مدرك فتاواى تمام علما و مجتهدين است.همچنين، از كتب ديگر صدوق (مانند خصال، عيون اخبار الرضا(علیه السلام)، كمال الدين، علل و معانى الاخبار) نيز مطالبى نقل كردهايم كه اعتبار آنها آشكار است.
« بصائر الدرجات: تأليف محمدبنحسن صفار قمى كه وثاقت و عظمت و جلالت قدرش و نيز موجه بودن او در ميان شيعيان قم مورد اتفاق تمام علما و مجتهدين است.
از آن جمله، شيخ نجاشى كه استاد علم رجال و روات و مورد اعتماد تمام دانشمندان است او را به اين كلمات تمجيد كرده و كتاب بصائر او را با ساير كتابهاى او نقل فرموده است. همچنین، شيخ طوسى و علامۀ حلى و ديگران او را تمجيد و ستايش كردهاند.
هر كه طالب سخنان ايشان است مىتواند به مقدمۀ كتاب بصائر (طبع دوم) و به كتابهاى علامۀ مامقانى و اردبيلى و ديگران مراجعه كند.
بارى، اين بزرگوار از اصحاب جليل حضرت عسكرى(علیه السلام) بود و در سال 290 به جوار رحمت الهى منتقل گشت.
كتاب بصائر او را شيخ نجاشى، شيخ طوسى و علماى متأخر نقل فرمودهاند.
اما اين كه محمدبنحسنبنوليد آن را روايت نكرده، ممكن است براى آن باشد كه به اصل نسخۀ بصائر ظفر نيافته، يا آنكه موفق نشده كتاب را نزد استاد (يعنى،
صفار) بخواند، يا از خواندن او بشنود و اجازۀ نقل آن را بگيرد، يا آنكه گمان كرده است در بعضى از اخبار آن غلوى هست و از اين جهت آن را روايت نكرده، هرچند كه خدشهاى هم در كتاب وارد نكرده است.
به هر حال، دانشمندانى كاملتر از او (شيخ نجاشى، شيخ طوسى، شيخ حر عامِلى و علامۀ مجلسى و ديگران) آن را نقل و به آن اعتماد فرمودهاند.
« ارشاد و اختصاص: دو تأليف شيخ مشايخ شيعه و رئيس رؤساى مذهب ما، شيخ مفيد، كه علم و كمال و فقه و عدالت و جلالت او از آفتاب روشنتر است.
« مناقب: تأليف فخرالشيعه و محيىالشريعه، قطب محدثين، ابنشهر آشوب. اين بزرگوار را علماى عامه و خاصه تجليل و تمجيد كردهاند و كتابهاى شريف او مانند مناقب و غير آن مورد اعتبار و اعتماد همۀ دانشمندان است.
اين بزرگوار در شعبان سال 588 به جوار رحمت الهى منتقل شد.
« خرائج: تأليف عالم عامل و كامل و محدث محقق، قطبالدين راوندى، كه در سال 573 به جواررحمت الهى منتقل شد. كتاب او مورد اعتماد و اعتبار علماى شيعه است.
« محاسن برقى: تأليف احمدبنمحمدبنخالد برقى كه به اتفاق ثقه و معتمد و از اصحاب حضرت جواد و هادى(علیهما السلام) است.
« هداية الاُمة إلى زيارة الائمة: تأليف حجة الاسلام حاج سيد مرتضى مجتهد خسروشاهى تبريزى.
گفتنى است كه دربارۀ ساير منابع، به هنگام نقل حديث، نام مؤلف كتاب و اعتبار آن ذكر شده است و وثاقت و جلالت مؤلفانى مانند سيدبنطاووس، طبرسى، عياشى و مانند ايشان نيز مشهور است و اين نوشتۀ مختصر گنجايش تفصيل ندارد.
البقرة (2) -آیه-صفحه
لَا عِلْمَ لَنَا إِلَّا مَا عَلَّمْتَنَا-32-137
وَإِذِ اسْتَسْقَى مُوسَى لِقَوْمِهِ فَقُلْنَا اضْرِبْ بِعَصاكَ الْحَجَرَ ...-60-61
وَإِذْ يَرْفَعُ إِبْرَاهِيمُ الْقَوَاعِدَ مِنَ الْبَيْتِ وَإِسْمعيلُ-127-187
وَكَذلِكَ جَعَلْنَاكُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النّاسِ...-143-156
إِنَّ الصَّفَا وَالْمَرْوَةَ مِنْ شَعَائِرِ اللّهِ-158-175
شَهْرُ رَمَضانَ الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ هُدىً لِلنّاسِ-185-29
لَيْسَ الْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ ظُهُورِها-189-186
لَا تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ-195-152
وَلَا يُحِيطُونَ بِشَىءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلَّا بِما شاءَ-255-130
آل عمران (3)
وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللّهُ وَالرَّاسِخوُنَ فِي الْعِلْمِ-6-38
وَما يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللّهُ وَالرّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ-7-50
اِنَّ اللّهَ اصْطَفَاكِ وَطَهَّرَكِ وَاصْطَفاكِ عَلَى نِسَاءِ الْعَالَمِينَ-42-26
وَرَسُولاً إِلى بَني إِسْرائيلَ أَنِّي قَدْ جِئْتُكُمْ بِآيَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ...-49-142
فَمَنْ حَاجَّكَ فيهِ مِنْ بَعْدِ مَا جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ...-61-158،71
وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِيعاً-103-19،20
هذا بَيانٌ لِلنّاسِ وَهُدىً وَمَوْعِظَةٌ لِلْمُتَّقِينَ-138-29
وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلُوا في سَبيلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ...-169-192،183
فَرِحينَ بِما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ يَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذينَ...-170-192،183
يَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ فَضْلٍ وَ أَنَّ اللَّهَ لا يُضيعُ...-171-192،183
وَمَا كَانَ اللّهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ وَلكِنَّ اللّهَ يَجْتَبِي...-179-135،82،77
الَّذينَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ عَهِدَ إِلَيْنا أَلَّا نُؤْمِنَ لِرَسُولٍ حَتَّى يَأْتِيَنا...-183-173
النساء(4) آیه-صفحه-
يَا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا أَطيعُوا اللَّهَ وَ أَطيعُوا الرَّسُولَ وَ...-59-12،80
وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُوكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللّهَ...-64-182،180
وَلَوْ رَدُّوهُ إِلَى الرَّسُولِ وَإِلَى أُولِي الْأَمْرِ مِنْهُمْ...-83-80،37
وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فيها...-93-172
وَكَانَ فَضْلُ اللّهِ عَلَيْكَ عَظِيماً-113-130
يا أَيُّهَا النّاسُ قَدْ جاءَكُمْ بُرْهانٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَأَنْزَلْنا إِلَيْكُمْ...-174-29
المائدة (5)
قَدْ جاءَكُمْ مِنَ اللّهِ نُورٌ وَكِتابٌ مُبِينٌ-15-40،29
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ-35-160
إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ...-55-153،12
جَعَلَ اللّهُ الْكَعْبَةَ الْبَيْتَ الْحَرامَ-97-186
إِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ بِإِذْني فَتَنْفُخُ فيها فَتَكُونُ...-110-194
الأنعام (6)
مَا فَرَّطْنا فِي الْكِتابِ مِنْ شَيْءٍ-38-81،40،29
قُلْ لَا أَقُولُ لَكُمْ عِنْدِي خَزائِنُ اللّهِ وَلَا أَعْلَمُ الْغَيْبَ...-50-134
وَعِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ لَا يَعْلَمُها إِلَّا هُو...-59-41,42,134
وَكَذَلِكَ نُرِي إِبْراهِيمَ مَلَكُوتَ السَّمَواتِ وَالْأَرْضِ-75-67
الاعراف (7)
وَكَتَبْنَا لَهُ فِي الْأَلْوَاحِ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ مَوْعِظَةً-145-42
وَرَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْءٍ-156-85
فَالَّذِينَ آمَنُوا بِهِ وَعَزَّرُوهُ وَنَصَرُوهُ... أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ-157-188،174
وَلِلّهِ الأَسْماءُ الْحُسْنى فَادْعُوهُ بِهَا-180-160
قُلْ لَا أَمْلِكُ لِنَفْسِي نَفْعاً وَلَا ضَرَّاً إِلَّا مَا شاءَ اللّهُ...-188-137
فَادْعُوهُمْ فَلْيَسْتَجِيبُوا لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقينَ...-194-194
أَ لَهُمْ أَرْجُلٌ يَمْشُونَ بِهَا أَمْ لَهُمْ أَيْدٍ يَبْطِشُونَ بِها أَمْ لَهُمْ...-195-194
الانفال(8)
وَمَا كَانَ اللّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَأَنْتَ فِيهِم-33-180
التوبة(9) آیه-صفحه
وَيَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ قُلْ أُذُنُ خَيْرٍ لَكُمْ يُؤْمِنُ بِاللّهِ وَيُؤْمِنُ...-61-147
وَلَا تُصَلِّ عَلَى أَحَدٍ مِنْهُمْ مَاتَ أَبَداً وَلَا تَقُمْ عَلىَ قَبْرِهِ-84-171
وَقُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللّهُ عَمَلَكُمْ وَرَسوُلُهُ وَالمُؤْمِنْونَ-105-152،183
یونس(10)
وَ يَقُولُونَ لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِنْ رَبِّهِ فَقُلْ إِنَّمَا الْغَيْبُ...-20-134
يا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جاءَتْكُمْ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ شِفاءٌ...-57-30
وَ ما تَكُونُ في شَأْنٍ وَ ما تَتْلُوا مِنْهُ مِنْ قُرْآنٍ وَ لا تَعْمَلُونَ...-61-41
هود (11)
وَمَا مِنْ دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ إِلَّا عَلَى اللّهِ رِزْقُهَا وَيَعْلَمُ...-6-41
أَفَمَنْ كَانَ عَلَى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَيَتْلُوهُ شَاهِدٌ مِنْهُ-17-158
أَلا لَعْنَةُ اللّهِ عَلَى الظّالِمِينَ-18-172
وَلِلّهِ غَيْبُ السَّمواتِ وَالْأَرْضِ-123-134
يوسف (12)
اذْهَبُوا بِقَميصي هذا فَأَلْقُوهُ عَلى وَجْهِ أَبي يَأْتِ بَصيراً...-93-64
قالُوا يا أَبانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا إِنَّا كُنَّا خاطِئين-97-180
قالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّي إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحيم-98-180
الرعد(13)
وَ الَّذينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ مِنْ بَعْدِ ميثاقِهِ وَ يَقْطَعُونَ...-25-173
وَلَوْ أَنَّ قُرْآناً سُيِّرَتْ بِهِ الْجِبالُ أَوْ قُطِّعَتْ بِهِ الْأَرْضُ...-31-62
يَمْحُو اللّهُ ما يَشاءُ وَيُثْبِتُ-39-86
قُلْ كَفَى بِاللّهِ شَهِيداً بَيْنِي وَبَيْنَكُمْ وَمَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتَابِ-43-71، 41، 35
الحجر(15)
الر تِلْكَ آيَاتُ الْكِتَابِ وَ قُرْآنٍ مُبِينٍ-1-40
النحل (16)
وَمَا أَنْزَلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ إِلَّا لِتُبَيِّنَ لَهُمُ الَّذِي اخْتَلَفُوا فِيهِ-64-32
وَنَزَّلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ تِبْيَاناً لِكُلِّ شَيءٍ وَهُدىً...-89-81، 40، 35، 30
الإسراء (17)-آیه-صفحه
إِنَّ هَذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ-9-53
إِنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤادَ كُلُّ أُولئِكَ كَانَ عَنْهُ مَسْئُولاً-36-197
يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ-71-199
طه(20)
وَقُلْ رَبِّ زِدْنِي عِلْماً -114-76
فَأتِيَاهُ فَقُولا إِنَّا رَسُولا رَبِّكَ فَأَرْسِلْ مَعَنا بَني إِسْرائيلَ...-47-172
قَالَ اهْبِطا مِنْها جَميعاً بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ فَإِمَّا...-123-30
الأنبیاء(21)
قالُوا حَرِّقُوهُ وَ انْصُرُوا آلِهَتَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ فاعِلِينَ-68-189
قُلْنَا يَا نَارُ كُوني بَرْداً وَ سَلاماً عَلَى إِبْراهيم-69-119
الحجّ (22)
... وَ لْيَطَّوَّفُوا بِالْبَيْتِ الْعَتيق-29-186
وَمَنْ يُعَظِّمْ حُرُماتِ اللّهِ فَهُوَخَيْرٌ لَهُ عِنْدَ رَبِّهِ-30-175
ذلِكَ وَ مَنْ يُعَظِّمْ شَعائِرَ اللَّهِ فَإِنَّها مِنْ تَقْوَى الْقُلُوب-32-174
وَ الْبُدْنَ جَعَلْناها لَكُمْ مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ لَكُمْ فيها خَيْرٌ ...-36-174
كُلَّما أَرادُوا أَنْ يَخْرُجُوا مِنْها مِنْ غَمٍّ أُعيدُوا فيها وَ ذُوقُوا...-73-194
النور (24)
فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَيُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ-36-187،186
وَعَدَ اللّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ ...-55-153
الشعراء(26)
تِلْكَ آياتُ الْكِتابِ الْمُبِينِ-2-40
النمل (27)
تِلْكَ آيَاتُ الْقُرْآنِ وَ كِتَابٍ مُبِينٍ-1-40
قَالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتَابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ...-40-42
قُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ سَلامٌ عَلى عِبادِهِ الَّذينَ اصْطَفى آللَّهُ خَيْرٌ ...-59-172
قُلْ لَا يَعْلَمُ مَنْ فِي السَّمواتِ وَالْأَرْضِ الْغَيْبَ إِلَّا اللّهُ ...-65-135،131
وَمَا مِنْ غَائِبَةٍ فِي السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ إِلَّا فِي كِتَابٍ مُبِينٍ-75-41،62
القصص (28)-آیه-صفحه
تِلْكَ آياتُ الْكِتابِ الْمُبِينِ-2-40
لقمان(31)
إِنَّ اللّهَ عِندَهُ عِلْمُ السّاعَةِ وَيُنَزِّلُ الْغَيْثَ وَيَعْلَمُ...-34-136، 127، 96
الأحزاب (33)
إِنَّما يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ...-33-158، 72، 26
مَا كَانَ مُحَمَّدٌ أَبَا أَحَدٍ مِنْ رِجَالِكُمْ-40-52
سبأ(34)
لَا يَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقالُ ذَرَّةٍ فِي السَّمَاوَاتِ وَلَا فِي الْأَرْضِ...-3-41
فاطر(35)
يُولِجُ اللَّيْلَ فِي النَّهارِ وَ يُولِجُ النَّهارَ فِي اللَّيْلِ وَ سَخَّرَ...-13-193،52
إِنْ تَدْعُوهُمْ لا يَسْمَعُوا دُعاءَكُمْ وَ لَوْ سَمِعُوا مَا اسْتَجابُوا...-14-193،52
ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْكِتابَ الَّذينَ اصْطَفَيْنا مِنْ عِبادِنا فَمِنْهُمْ...-32-62
یس(36)
... وَ كُلَّ شَيْءٍ أَحْصَيْناهُ في إِمامٍ مُبينٍ-12-81،58
الصافات (37)
وَسَلامٌ عَلَى الْمُرْسَلِينَ-181-172
الزمر(39)
ذَلِكَ هُدَى اللّهِ يَهدِي بِهِ مَنْ يَشَاءُ-23-30
فصلت(41)
لا يَأْتيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِيلٌ...-42-26
الشورى (42)
قُلْ لَا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى...-23-185، 173، 20
الزخرف(43)
حَم * وَالْكِتَابِ الْمُبِينِ * إِنّا جَعَلْنَاهُ قُرْآناً عَرَبِيّاً لَعَلَّكُمْ...-1_3-39
وَ لَوْ لَا أَنْ يَكُونَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً لَجَعَلْنا لِمَنْ يَكْفُرُ...-33-186
وَلِاُبَيِّنَ لَكُمْ بَعْضَ الَّذي تَخْتَلِفُونَ فِيهِ-63-42
الدخان(44)-آیه-صفحه
حَم * وَالْكِتابِ الْمُبِينِ * إِنّا أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةٍ مُبارَكَةٍ-1_3-40
الجاثیه(45)
هَذَا هُدىً-11-30
وَلِلّهِ مُلْكُ السَّمواتِ وَالْأَرْضِ-27-135
الفتح(48)
إِنَّ الَّذِيْنَ يُبايِعُونَكَ إِنَّما يُبايِعُونَ اللّهَ يَدُ اللّهِ فَوْقَ أَيْدِيْهِمْ-10-163
الحجرات(49)
إنجاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَأٍ فَتَبَيَّنُوا...-69-147
... وَ لَا تَجَسَّسُوا وَ لا يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً أَ يُحِبُّ...-12-192
القمر(54)
فَنادَوْا صَاحِبَهُمْ فَتَعَاطى فَعَقَر-29-172
الرحمن(55)
سَنَفْرُغُ لَكُمْ أَيُّهَ الثَّقَلانِ-31-20
الواقعة (56)
إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِِيمٌ * فِي كِتَابٍ مَكْنُونٍ * لَا يَمَسُّهُ إِلَّا ...-77_79- 196،30
الحدید(57)
لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنَا بِالْبَيِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَ ...-25-83
المنافقون (63)
وَإِذَا قيلَ لَهُمْ تَعَالَوْا يَسْتَغْفِرْ لَكُمْ رَسُولُ اللَّهِ لَوَّوْا رُؤُسَهُمْ...-5-181
الملک(67)
وَ قالُوا لَوْ كُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ ما كُنَّا في أَصْحابِ السَّعيرِ...-10-198
الحاقة(69)
وَتَعِيَها أُذُنٌ واعِيَةٌ-12-80
الجن(72)
عَالِمُ الْغَيْبِ فَلَا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِهِ أحَداً * إِلَّا مَنِ ارْتَضَى...-26_27- 136، 127، 79، 77
الشمس(91)
فَكَذَّبُوهُ فَعَقَرُوها فَدَمْدَمَ عَلَيْهِمْ رَبُّهُمْ بِذَنْبِهِمْ فَسَوَّاها-14-172
رسول الله(صلی الله علیه و اله)إنِّي تَارِكٌ فِيكُمُ الثَّقَلَيْنِ أَمَا إِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِمَا لَنْ تَضِلُّوا 11
رسول الله(صلی الله علیه و اله)إِنِّي تَارِكٌ فِيكُمُ الثَّقَلَيْنِ كِتَابَ اللَّهِ وَ عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ11
أمیرالمؤمینن(علیه السلام)ذَلِكَ الْقُرْآنُ فَاسْتَنْطِقُوهُ وَلَنْ يَنْطِقَ لَكُمْ أُخْبِرُكُمْ عَنْهُ...12
رسول الله(صلی الله علیه و اله)إِنِّي تارِكٌ فِيْكُمُ الثَّقَلَيْنِ كِتابَ اللّهِ وَعِتْرَتِي مَا إِنْ تَمَسَّكْتُم 18
الإمام الصادق(علیه السلام)عِلْمُ الْكِتابِ وَاللّهِ كُلُّهُ عِنْدَنا، عِلْمُ الْكِتَابِ وَاللّهِ كُلُّهُ ...43
أمیرالمؤمینن(علیه السلام)أَنَا الَّذي عِنْدَني عِلْمُ الْكِتابِ عَلَى مَا كَانَ وَمَا يَكُونُ46
الإمام الصادق(علیه السلام)اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَا مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ46
الإمام الباقر(علیه السلام)...؛ إِنَّما يَعْرِفُ الْقُرْآنَ مَنْ خُوطِبَ بِهِ49
رسول الله9مَنْ فَسَّرَ الْقُرْآنَ بِرَأْيِهِ فَلْيَتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ مِنَ النّارِ50
رسول الله(صلی الله علیه و اله)أَعْطاهُمُ اللّهُ فَهْمِي وَعِلْمِي وَخُلِقُوا مِنْ طِينَتِي57
رسول الله(صلی الله علیه و اله)أنَا مَدِينَةُ الْعِلْمِ وَعَلِيٌّ بابُها71
الإمام الهادی(علیه السلام)وَارْتَضاكُمْ لِغَيْبِهِ وَاخْتارَكُمْ لِسِرِّهِ وَاجْتَباكُمْ بِقُدْرَتِهِ82
أمیرالمؤمینن(علیه السلام)أَوَّلُهُمْ أَرأَفُهُمْ، وَثانِيهِمْ أَفْتَكُهُمْ، وَخَامِسُهُمْ كَبْشُهُمْ...93
الإمام العسکری(علیه السلام)أَحَداً أَحَداً فَرْداً120
الإمام الکاظم(علیه السلام)لَا وَاللّهِ مَا هِيَ إِلَّا وِراثَةٌ عَنْ رَسُولِ اللّه132
أمیرالمؤمینن(علیه السلام)لَيْسَ هُوَبِعِلْمِ غَيْبٍ وَإِنَّما هُوَ تَعَلُّمٌ مِنْ ذي عِلْمٍ وَإِنَّما...133
أمیرالمؤمینن(علیه السلام)ما أُبالي أَبَوْلٌ أَصابَنِي أَوْ ماءٌ إِذا لَمْ أَعْلَمْ148
الإمام الصادق(علیه السلام)إِرادَةُ الرَّبِّ فِي مَقادِيرِ أُمُورِهِ تَهْبِطُ إِلَيْكُمْ وَتَصْدُرُ مِنْ بُيُوتِكُمْ156
رسول الله9قالَتِ الْمَلائِكَةُ لِرَسُولِ اللّهِ(صلی الله علیه و اله) فَما نَزَلَ مِنَ اللّهِ فَإِلَيْكُم وَ...156
رسول الله9عَلِيٌّ مِنّي وَ أَنَا مِنْهُ159
الإمام الصادق(علیه السلام)يَا ثارَ اللّهِ وَابْنَ ثارِهِ163
الإمام الهادی(علیه السلام)مَنَّ عَلَيْنا بِكُمْ فَجَعَلكُمْ فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللّهُ أَنْ تُرْفَعَ187
رسول الله(صلی الله علیه و اله)مَثَلُ أَهْلِ بَيْتِي كَسَفِينَةِ نُوحٍ199
•قرآن
•نهج البلاغه
•مفاتیح الجنان
ابواب رحمت. نمازی شاهرودی، علی(ت1405ق). قم: انتشارات بوستان. چاپ اول: 1382ش.
الإتقان فی علوم القرآن. السیوطی، جلال الدین(ت911ق). تحقیق: سعید مندوب. بیروت: دار الفکر. چاپ اول: 1416ق.
إثبات الهداة بالنصوص والمعجزات. شیخ حر عاملی، محمدبنحسن(ت 1104ق). بیروت: اعلمی. چاپ اول: 1425ق.
الاحتجاج علی اهل اللجاج. طبرسی، احمدبنعلی(ت588ق). تحقیق: سید محمد باقر موسوی خرسان. مشهد: نشر مرتضی. چاپ اول: 1403ق.
احقاق الحق و إزهاق الباطل. التستری، قاضی نورالله(ت1019ق). قم: کتابخانه آیتالله مرعشی نجفی؟ره؟. چاپ اول: 1409ق.
أحکام القرآن. ابنالعربی، محمدبنعبداللهبنابوبکر(ت543ق).
أحکام القرآن. جصاص، احمدبنعلی(ت370ق). بیروت: دار احیاء التراث العربی. چاپ: 1405ق.
الإختصاص. شیخ مفید، محمدبنمحمد(ت413ق). تحقیق: علی اکبر غفاری. قم: کنگره شیخ مفید. چاپ اول: 1413ش.
اختیار معرفة الرجال (رجال کشی). کشی، محمد بن عمر (ت330ق). نشر دانشگاه مشهد. چاپ: 1348ق.
الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد. مفید، محمدبنمحمد(ت413ق). تحقیق: مؤسسه آل البيت(علیهم السلام) لإحیاء التراث. قم: كنگره شيخ مفيد. چاپ اول:1413ق.
ارکان دین. نمازی شاهردوی، علی(ت1405ق). تهران: نیک معارف. چاپ اول: 1370ش.
الإستبصار فيما اختلف من الأخبار. طوسى، محمدبنحسن(ت460ق). تحقیق: حسن موسوى خرسان. تهران: دار الكتب الإسلامية. چاپ اول: 1390ق.
إعلام الوری بأعلام الهدی. طبرسى، فضل بن حسن(ت548ق). قم: مؤسسه آل البيت(علیهم السلام) لإحیاء التراث. چاپ اول: 1417ق.
إقبال الأعمال. ابنطاووس، علىبنموسى(ت664ق). تهران: انتشارات إسلاميه. چاپ دوم: 1409ق.
الأمالی. ابنبابويه، محمدبنعلى(ت381ق). تهران: كتابچى. چاپ ششم: 1376ش.
الأمالی. مفید، محمدبنمحمد(ت413ق). قم: کنگره شیخ مفید. چاپ اول: 1413ق.
الإمامة و التبصرة من الحیرة. بابویه قمی، علیبنحسین (والد شیخ صدوق) (ت329ق). قم: مدرسه إمام مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف). چاپ اول: 1404ق.
الأمان من أخطار الأسفار و الأزمان. ابنطاووس، علیبنموسی(ت664ق). قم: مؤسسه آل البیت(علیهم السلام) لاحیاء التراث. چاپ اول: 1409ق.
أنساب الأشراف. بلاذری، احمدبنیحیی(ت279ق). بیروت: دارالفکر. چاپ اول: 1417ق.
انوار البهية. قمی، عباس(ت1359ق). قم: انتشارات مکتبة الحیدریة. چاپ اول: 1429ق.
بحارالأنوار الجامعة للدر الأخبار الأئمّة الأطهار(علیهم السلام). مجلسی، محمد باقر (ت1110ق). بیروت: دارإحیاء التراث العربی. چاپ دوم: 1403ق.
البحر المحیط فی التفسیر. اندلسی، ابوحیان محمدبنیوسف(ت745ق). تحقیق: محمد جمیل صدقی. بیروت: دارالفکر. چاپ: 1420ق.
البرهان فی تفسیر القرآن. بحرانی، سید هاشم(ت1107ق). قم: انتشارات مؤسسه بعثت. چاپ اول: 1374ش.
بشارة المصطفی لشیعة المرتضی. طبری آملی، عماد الدین أبیجعفر (ت553ق). نجف: مکتبة الحیدریة. چاپ دوم: 1383ق.
25ع بصائر الدرجات. صفار قمي، ابوجعفر محمدبنحسن(ت290ق). به كوشش: ميرزا محسن كوچه باغي تبريزی. قم: کتابخانۀ آیتالله مرعشی نجفی؟ره؟. چاپ دوم: 1380ق.
البلد الأمين والدرع الحصين. كفعمى، ابراهيم بن على عاملى (ت905ق). بیروت: مؤسسة الأعلمی. چاپ اول: 1418ق.
التاج الجامع للاُصول فی احادیث الرسول. علی ناصف، منصور. بیروت: دارالجلیل.
تأویل الآیات الظاهرة فی فضائل العترة الطاهرة. استرآبادی، علی(ت940ق). تحقیق: حسین استاد ولی. قم: موسسه نشر اسلامی. چاپ اول: 1409.
تأویل ما نزل من القرآن الکریم فی النبی و آله صلی الله علیهم. ماهیار بزاز، محمدبنعباس (المعروف بابن الجُحام) (قرن چهارم). تحقیق: فارس تبریزیان. قم: نشر الهادی. چاپ اول: 1402ق.
تحف العقول عن آل الرسول(علیهم السلام). ابن شعبه حرانی، حسنبنعلی(قرن چهارم). قم: مؤسسه نشر اسلامی. چاپ دوم: 1404ق.
تذکرة الخواص. سبطابنجوزی، یوسف(ت654ق). قم: انتشارات شریف رضی. چاپ اول: 1418ق.
تفسیر الصافی. فیض کاشانی، ملا محسن(ت1091ق). تحقیق: حسین اعلمی. تهران: مکتبة الصدر. چاپ دوم: 1415ق.
تفسیر العیاشی. عیاشی، محمدبنمسعود(ت320ق). تحقیق: سید هاشم رسولی. تهران: المطبعة العلمیة. چاپ اول: 1380ق.
تفسیر القرآن العظیم. ابن¬کثیر دمشقی، اسماعیلبنعمر(ت774ق). تحقیق: محمد حسین شمس الدین. بیروت: دار الکتب العلمیة. چاپ اول: 1419ق.
تفسیر القمی. قمی، علیبنابراهیم(ت307ق). تحقیق: سید طیب جزائری. قم: دارالکتاب. چاپ سوم: 1404ق.
مفاتیح الغیب (التفسیر الکبیر). فخر رازی، محمدبنعمر(ت604ق). بیروت: دار الاحیاء لتراث العربی. چاپ سوم: 1420ق.
تفسیر غرائب القرآن و رغائب الفرقان. نیشابوری، نظام الدین حسن بن محمد (قرن ششم). بیروت: دار الکتب العلمیة. چاپ اول: 1416ق.
تفسیر فرات الکوفی. كوفى، فرات بن ابراهيم(ت307ق). تحقیق: محمد کاظم. تهران: سازمان چاپ و نشر وزات فرهنگ و ارشاد اسلامی. چاپ اول: 1410ق.
تفسیر نور الثقلین. عروسی حویزی، عبدعلیبنجمعه(ت1112ق). تحقیق: سید هاشم رسولی محلاتی. قم: انتشارات اسماعیلیان. چاپ چهارم: 1415 ق.
تفصیل وسائل الشیعة إلی تحصیل مسائل الشریعة. حر عاملی، محمدبنحسن (ت1104ق). قم: مؤسسه آل البیت(علیهم السلام) لإحیاء التراث. چاپ اول: 1409 ق.
تقريب التهذیب. ابنحجر، احمدبنعلی(ت852ق). تحقیق: مصطفی عبد القادر عطاء. بیروت: دارالکتب العلمیة. چاپ دوم: 1415ق.
التمهيد. ابنعبدالبر (ت463ق). تحقیق: مصطفیبناحمد العلوی. مغرب: وزارة عموم الأوقاف و الشوون الإسلامیة. چاپ: 1387ق.
تنبیه الخواطر و نزهة النواظر (معروف به مجموعه ورام). ورام بن أبیفراس، مسعودبنعیسی (ت605ق). قم: مکتبة فقیه. چاپ اول: 1410ق.
التوحيد. ابنبابویه، محمدبنعلی(ت381ق). به كوشش: سید هاشم حسينی طهرانی. قم: موسسة النشر الإسلامی. چاپ اول: 1398ق.
تهذیب الأحکام. طوسى، محمدبنحسن(ت460ق). تحقیق: حسن موسوی خراسان. تهران: دار الكتب الإسلامية. چاپ چهارم: 1407ق.
تهذيب التهذيب. ابنحجر، شهاب الدین احمدبنعلی(ت852ق). بیروت: دار الفکر. چاپ اول: 1404ق.
تهذيب الكمال فی أسماء الرجال. المزی، جمال الدینأبیالحجاج یوسف(ت742ق). تحقیق: دکتر شارعواد معروف. بیروت: موسسة الرسالة. چاپ چهارم: 1406ق.
48.الثاقب فی المناقب. ابن حمزه طوسى، محمد بن على(ت560ق). تحقیق: نبيل رضا علوان. قم: انتشارات انصاريان. چاپ سوم: 1419ق.
جامع أحادیث الشیعة. بروجردى، آقا حسين(ت1380ق). تهران: انتشارات فرهنگ سبز. چاپ اول: 1386 ش.
جامع البیان في تفسیر القرآن (تفسیر طبری). طبری، ابوجعفر محمدبنجریر (ت310ق). بیروت: دار المعرفة. چاپ اول: 1412ق.
الجامع الصغیر فی أحادیث البشیر النذیر. سیوطی، جلال الدین(ت911ق). بیروت: دارالفکر. چاپ اول: 1401ق.
الجامع لأحکام القرآن (تفسیر قرطبی). قرطبی، محمدبناحمد(ت671ق). تهران: انتشارات ناصر خسرو. چاپ اول: 1364 ش.
الجرح و التعدیل. ابنأبیحاتم الرازی، محمد عبدالرحمن (ت327ق). بیروت: دار احیاء الثراث العربی. چاپ اول: 1371ق.
جمع بین صحیحین. حمیدی، محمد بن فتوح(ت488ق). تحقیق: علی حسین بواب. بیروت: دار ابن حزم. چاپ دوم: 1423ق.
55.حدائق الناظرة. بحرانی، یوسف(ت1186ق). قم: مؤسسه نشر اسلامی. چاپ اول: 1405ق.
الخرائج و الجرائح. قطب الدين راوندى، سعيدبنهبة الله(ت573ق). قم: مؤسسه امام مهدى(عجل الله تعالی فرجه الشریف). چاپ اول: 1409 ق.
الخصال. ابنبابويه، محمدبنعلى(ت381ق). تحقیق: على اكبر غفارى. قم: مؤسسه نشر اسلامی. چاپ اول: 1362 ش.
خصائص امیرالمؤمنین. نسائی، أحمدبنشعیب(ت303ق). تحقیق: محمد هادی أمینی. تهران: مکتبة نینوی.
خورشید تابان در علم قرآن. محدث خراسانی، علی(ت1370ق). تحقیق: مرتضی اعدادی خراسانی. مشهد: انتشارات ولایت. چاپ اول: 1389 ش.
الدرالمنثور فی تفسیر المأثور. سیوطی، جلال الدین(ت911ق). قم: انتشارات کتابخانه آیت الله مرعشی نجفی؟ره؟. چاپ اول: 1404ق.
61.دلائل الإمامة. طبرى آملى صغير، محمد بن جرير بن رستم (قرن پنجم). تحقیق: قسم الدراسات الإسلامية مؤسسة البعثة. قم: بعثت.چاپ اول: 1413ق.
رجال النجاشی. نجاشی، احمد بن علی(ت450ق). قم: مؤسسۀ نشر اسلامی. چاپ ششم: 1365ش.
روح المعاني في تفسير القرآن العظيم. آلوسي، سید محمود(ت1270ق). تحقیق: علي عبد الباري عطية. بیروت: دار الكتب العلمية. چاپ اول: 1415ق.
روضة المتقین فی شرح من لا یحضره الفقیه. مجلسى، محمدتقى (ت1070ق). قم: مؤسسه فرهنگى اسلامى كوشانبور. چاپ دوم: 1406ق.
روضة الواعظین.فتال نیشابوری، محمدبنأحم (ت508ق). قم: انتشارات رضی. چاپ اول: 1375ش.
الروضة في فضائل أمیرالمؤمنین(علیه السلام). ابنشاذان قمی، ابوالفضل شاذانبنجبرئیل (ت660ق). تحقیق: علی شکرچی. قم: مکتبة الأمین. چاپ اول: 1423ق.
سفینة البحار و مدینة الحکم و الآثار. قمی، عباس(ت1359ق). تحقیق: مجمع بحوث الإسلامیة. مشهد: انتشارات آستان قدس رضوی. چاپ اول: 1420ق.
السقیفة و فدک. جوهری بصری، أحمدبنعبدالعزیز(ت323ق). تحقیق: محمد هادی امینی. تهران: مکتبة نینوی.
سنن أبیداود. سجستانی، أبیداوود سلیمان بن¬الأشعث(ت257ق). تحقیق: صدقی جمیلی عطار. بیروت: دارالفکر. چاپ اول: 1425ق.
سنن الترمذی. محمد بن عیسی بن سورة(ت279ق). بیروت: دار الفکر. چاپ: 1429ق.
سنن الدارمی. دارمی، عبدالله بن بهرام(ت255ق). بیروت: دارالفکر. چاپ اول: 1425ق.
السنن الکبری. بیهقی، احمدبنحسین(ت458ق). تحقیق: حسن سید کسروی. بیروت: دار الکفر.
شرح نهج البلاغه لابنأبیالحدید. ابنابیالحدید، عبد الحمیدبنهبة الله (ت656ق). تحقیق: محمد ابوالفضل ابراهیم. قم: کتابخانۀ آیت الله مرعشی نجفی؟ره؟. چاپ اول: 1404ق.
شواهد التنزیل لقواعد التفصیل. حسکانی، عبید اللهبناحمد(ت504 ق). تهران: سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی. چاپ اول: 1411 ق.
صحیح صفة صلاة النبی. السقاف، حسن بن علی. اردن: دار الإمام النووی. چاپ دوم: 1421ق.
صحیح مسلم (به شرح نووی دمشقی). نیشابوری، مسلم بن حجاج(ت261ق). بیروت: دار الفکر. چاپ اول: 1430ق.
صحيح البخارى. البخاری، محمدبناسماعیل(ت256ق). بیروت: دار الفکر. چاپ اول: 1432ق.
الصواعق المحرقة فی الرد علی أهل البدع و الزندقة. الهیثمی المکی، أحمدبن حجر (ت 974ق). تحقیق: عبد الوهاب عبد اللطیف. چاپ دوم: 1385ق.
الطرائف في معرفة مذاهب الطوائف. ابن طاووس، على بن موسى (ت664ق). تحقیق: على عاشور. قم: انتشارات خيام. چاپ اول: 1400ق.
80.عبقات الأنوار. موسوی نیشابوری، میر سید حامد حسین(ت1306ق). اصفهان: کتابخانۀ امیرالمؤمنین(علیه السلام). چاپ دوم: 1366ش.
82.علم غیب. نمازی شاهرودی، علی(ت 1405ق). مشهد: انتشارات آستان قدس رضوی. چاپ اول: 1393ش.
عمدة القاری. العینی، محمود بن أحمد (ت855ق). بیروت: دارإحیاء التراث العربی.
عوالی اللئالی العزیزیة فی الأحادیث الدینیة. احسائی، ابن ابیجمهور(ت940ق). تحقیق: شیخ مجتبی عراقی. قم: انتشارات سید الشهدا(علیه السلام). چاپ اول: 1405ق.
عیون الأخبار الرضا(علیه السلام). ابنبابویه، محمدبنعلی(ت381ق). تهران: نشر جهان. چاپ اول: 1378ق.
عیون المعجزات. ابن عبد الوهاب، حسين بن عبد الوهاب(قرن پنجم). قم: مكتبة الداورى.چاپ اول.
الغدير في الکتاب و السنة و الأدب. امینی، عبدالحسین(ت1349ش). قم: مرکز الغدیر للدراسات الإسلامیة. چاپ اول: 1416ق.
الغیبة. طوسی، محمدبنحسن (ت460ق). تحقیق: عباد اللّه تهرانی. قم: دار المعارف الإسلامیة. چاپ اول: 1411ق.
فتح الملك العلى. حسنی مغربی، أحمدبنمحمد(ت1380ق). تحقیق: محمد هادی أمینی. اصفهان: مکتبة امیرالمؤمنین(علیه السلام). چاپ سوم: 1403ق.
فرج المهموم في تاريخ علماء النجوم. ابن طاووس، على بن موسى(ت664ق). قم: دار الذخائر. چاپ اول: 1368ق.
فرحة الغری. ابنطاووس، سید عبدالکریم(ت693ق). تحقیق: سید تحسین آل شبیب موسوی. مرکز الغدیر للدراسات الإسلامیة. چاپ اول: 1419ش.
الفصول المختارة. مفید، محمدبنمحمد(ت413ق). تحقیق: علی میر شریفی. قم: کنگره شیخ مفید. چاپ اول: 1413ق.
الفصول المهمة فی اصول الأئمة(علیهم السلام). حر عاملی، محمدبنحسن(ت1104ق). تحقیق: محمدبنمحمد الحسین قائینی. قم: موسسه معارف اسلامی امام رضا(علیه السلام). چاپ اول: 1418ق.
القاموس المحیط. فیروز آبادی، محمد بن یعقوب(ت817 ق).
قرب الإسناد. حمیری، عبداللهبنجعفر(ت 304ق). قم: مؤسسة آل البیت(علیهم السلام) لإحیاء التراث. چاپ اول: 1413ق.
قصص الأنبیاء(علیهم السلام). قطب الدين راوندى، سعيد بن هبة الله(ت573ق). تحقیق: غلامرضا عرفانيان يزدى. مشهد: مركز پژوهش هاى اسلامى. چاپ اول: 1409ق.
قواعد الإسلام در بیان دین سید الأنام. آقا عرب باغی، سید حسین(ت1369ق). ارومیه: انتشارات حقیری. چاپ سوم: 1388ق.
الکافی. کلینی، محمدبنیعقوب(ت 329ق). تحقیق: علی اکبر غفاری و محمد آخوندی. تهران: دارالکتب الاسلامیه. چاپ چهارم: 1407ق.
کامل الزیارات. ابن قولويه، جعفر بن محمد(ت367ق). تحقیق: عبد الحسين امينى. نجف اشرف: دار المرتضوية. چاپ اول: 1356ش.
الکامل. ابن اثیر، عز الدین أبوالحسن(ت630ق). بیروت: دار صادر. چاپ: 1385ق.
کتاب حدیث ثقلین. وشنوی، قوام الدین (ت1418ق). مشهد: بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی. چاپ اول: 1389ش.
کتاب من لا يحضره الفقيه. ابن بابويه، محمد بن على(ت381ق). تحقیق: على اكبر غفارى. قم: موسسه نشر اسلامى. چاپ دوم: 1413ق.
کشف الیقین فی فضائل أمیرالمؤمنین(علیه السلام). علامه حلی، حسنبنیوسف(ت726ق). تحقیق: حسین درگاهی. تهران: سازمان وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی. چاپ اول: 1411ق.
الکشف و البیان عن تفسیرالقرآن (تفسیر ثعلبی). ثعلبی نیشابوری، ابواسحاق احمدبنابراهیم(ت427 ق). بیروت: دار احیاء التراث العربی. چاپ اول: 1422ق.
کفایة الطالب فی علیبنأبیطالب(علیهما السلام). گنجی شافعی، محمدبنیوسف (ت658ق). تهران: دار احیاء تراث اهل البیت(علیهم السلام). چاپ دوم: 1404ق.
کمال الدین و تمام النعمة. صدوق، محمدبنعلی(ت381ق). تصحیح: علی اکبر غفاری. تهران: انتشارات اسلامیه. چاپ دوم: 1395 ق.
کنز الفوائد. كراجكى، محمد بن على(ت449ق). تحقیق: عبدالله نعمة. قم: دارالذخائر. چاپ اول: 1410ق.
الكاشف فی معرفة من له روایة فی کتب الستة. ذهبی دمشقی، شمس الدین أبیعبدالله محمد بنأحمد(ت748ق). جدة: دار القبلة للثقافة الإسلامیة. چاپ اول: 1413ق.
كتاب سليمبنقيس الهلالي. هلالى، سليمبنقيس(ت76ق). تحقیق: محمد انصارى زنجانى خوئينى. قم: الهادى. چاپ اول: 1405ق.
كشف الغمة في معرفة الأئمة(علیهم السلام). اربلى، على بن عيسى (ت692ق).تحقیق: هاشم رسولى محلاتى. تبریز: بنى هاشمى. چاپ اول: 1381ق.
المجروحين . ابنحبان، أحمدأبیحاتم (ت354ق). تحقیق: محمود ابراهیم زاید. مکة مکرمة: دار الباز للنشر و التوزیع.
مجمع البحرین. طریحی، فخر الدینبنمحمد(ت1085ق). تحقیق: احمد حسینی اشکوری. تهران: مرتضوی. چاپ سوم: 1375ش.
مجمع البیان فی التفسیر القرآن. طبرسی، فضلبنحسن (ت548ق) تهران: انتشارات ناصر خسرو. چاپ سوم: 1372ش.
المحاسن. برقی، احمدبنمحمد(ت280ق). تحقیق: سید جلال الدین محدث. قم: دارالکتب الاسلامیه. چاپ دوم: 1371 ق.
المزار الکبیر. ابن مشهدی، محمدبنجعفر (ت610ق). تحقیق: جواد قیومی اصفهانی. قم: مؤسسه نشر اسلامی. چاپ اول: 1419ق.
116.مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل. نوری طبرسی، میرزا حسین(ت1320ق). قم: مؤسسه آل البیت(علیهم السلام) لإحیاء التراث. چاپ اول: 1408 ق.
118.مستدرکات علم رجال الحدیث. نمازی شاهرودی، علی(ت1405ق). اصفهان: حسینیۀ عماد زاده. چاپ اول: 1412ق.
المستدرك علی الصحیحین. حاکم نیشابوری، أبی عبداللّه(ت405ق). تحقیق: یوسف عبدالرحمن المرعشلی. بیروت: دارالمعرفة.
مسند احمد. احمدبنحنبل(ت241ق). بیروت: دار الفکر. چاپ اول: 1430ق.
مشارق أنوار الیقین في أسرار أمیرالمؤمنین(علیه السلام). حافظ برسی، رجببنمحمد (ت813ق). تحقیق: سید علی عاشور. بیروت: أعلمی. چاپ اول: 1422ق.
122.مشکاة الأنوار فی غرر الأخبار. طبرسی، علیبنحسن(ت600ق). نجف: المکتبة الحیدریة. چاپ دوم: 1385ق.
مصباح المتهجد و سلاح المتعبد. طوسى، محمد بن حسن (ت460ق). بیروت: مؤسسة فقه الشيعة. چاپ دوم: 1411ق.
معالم التنزیل فی تفسیر القرآن. بغوی، حسینبن مسعود(ت510ق). تحقیق: عبدالرزاق المهدی. بیروت: دار احیاء التراث العربی. چاپ اول: 1420ق.
معانی الأخبار. ابنبابویه، محمدبنعلی(ت381ق). تحقیق: علی اکبر غفاری. قم: مؤسسه نشر اسلامی. چاپ اول: 1403ق.
مغنی البیب. انصاری، ابن هشام(ت761ق). تحقیق: محمد محیی الدین عبد الحمید. قم: کتابخانه آیت اللّه مرعشی نجفی؟ره؟. چاپ: 1404ق.
مقدمۀ فتح الباری. عسقلانی، ابنحجر(ت852ق). بیروت: دار احیاء التراث العربی. چاپ اول: 1408ق.
مناقب الإمام علیبنإبیطالب. ابن مغازلی شافعی، علی¬بن¬محمد (ت483ق). بیروت: دارالأضواء. چاپ سوم: 1424ق.
مناقب آل ابیطالب(علیهم السلام). ابن شهر آشوب، محمدبنعلی(ت588ق). قم: انتشارات علامه. چاپ اول: 1379 ش.
مناقب علیبن إبیطالب وما نزل من القرآن فی علی(علیه السلام). ابن مردویه الاصفهانی، أحمدبنموسی(ت410ق). تحقیق: عبدالرزاق محمد حسین حرز الدین. قم: دارالحدیث. چاپ دوم: 1424ق.
مناقب مرتضوی. ترمذی، محمد صالح(ت1060ق). تهران: انتشارات روزنه. چاپ اول: 1380ش.
المنجد في اللغة. معلوف، لوئيس(ت1365ق). طهران: منشورات پيراسته. الطبعة الرابعة: 1374ش.
منهج الرشاد لمن أراد السداد. کاشف الغطاء، جعفر(ت1228ق). قم: مرکز الغدیر للدراسات الإسلامیة. چاپ اول: 1420ق.
الموضوعات. ابنجوزی، عبدالرحمنبنعلی (ت597ق). تحقیق: عبدالرحمن محمد عثمان. مدینه منوره: مکتبة سلفیة. چاپ اول: 1386ق.
الموطأ. مالک بنأنس (ت179ق). تحقیق: محمد فؤاد عبد الباقی. بیروت: دار إحیاء التراث العربی. چاپ: 1406ق.
مهج الدعوات و منهج العبادات. ابن طاووس، على بن موسى(ت664ق). تحقیق: ابوطالب كرمانى. قم: دار الذخائر. چاپ اول: 1411ق.
میزان الأعتدال. ذهبی، أحمدبنعثمان(ت748ق). تحقیق: علی محمد البجاوی. بیروت: دار المعرفة. چاپ اول: 1382ق.
النجم الثاقب. نوری طبرسی، میرزا حسین(ت1320ق). تحقیق: سید یاسین موسوی. قم: أنوار الهدی. چاپ اول: 1415ق.
139.نوادر المعجزات فی مناقب الائمة الهداة(علیهم السلام). طبری آملی صغیر، محمدبن جریر بنرستم(قرن پنجم). تحقیق: باسم محمد اسدی. قم: دلیل ما. چاپ اول: 1427ق.
140.النهایة فی غریب الحدیث و الأثر. ابن اثیر، مبارک بن محمد(ت606ق). تحقیق: محمود محمد الطناحی و طاهر احمد الزاوی. قم: انتشارات اسماعیلیان. چاپ چهارم: 1367 ش.
141.الهدایة (فی الاصول و الفروع). ابنبابویه، محمدبنعلی(ت381ق). قم: مؤسسه امام هادی(علیه السلام). چاپ اول: 1418ق.
هدایة الأمة إلی أحکام الأئمة. حر عاملی، محمدبنحسن(ت1104ق). مشهد: مرکز پژوهش آستان قدس رضوی. چاپ اول: 1412ق.
الهدایة الکبری. خصیبی، حسینبنحمدان (ت334ق). بیروت: البلاغ. چاپ: 1419ق.
ینابیع المودة لذوی القربی. قندوزی حنفی، سلیمانبنابراهیم(ت1294ق). تحقیق: سید علی جمال أشرف الحسینی. قم: انتشارات اسوه. سال چاپ: 1416ق.
منزلة القرآن و العترة
العلّامة الحاجّ الشیخ علي النمازيّ الشاهروديّ؟ره؟
التحقیق: غلام حسن نجف زاده
دار الولایة للنشر
1394 _ 1437
هذا الكتاب يتمحور حول بيان خصائص القرآن والعترة، لذلك ينقسم إلى قسمين أساسيين:
القسم الأوّل في معرفة القرآن، ويشتمل على ثلاثة فصول: معرفة القرآن من خلال الآيات المباركات، معرفة الأئمّة(علیهم السلام) لعلوم القرآن، وحرمة تفسير القرآن بدون الرجوع إلى الأئمة(علیهم السلام).
القسم الثاني في بيان مقامات أهل البيت(علیهم السلام) وفضائلهم، وهو ينقسم إلى اثني عشر فصلاً، يتطرّق من خلالها إلى العناوين التالية: إعطاء علوم النبيّ لأهل بيته(علیهم السلام)، إحصاء جميع العلوم في الإمام، إحاطة الإمام للعلوم التي يعلّمها الأنبياء والملائكة.
يتعلّق الفصل العاشر بعلم المعصوم بالغيب، وفيه إشارة إلى بيان كلّ واحد من المعصومين بالمغيّبات.
الفصل الحادي عشر في شرح قدرة الإمام، والبحث في العلم على أساس مقتضى القدرة البشريّة وآثار علم النبيّ(صلی الله علیه و اله) والإمام بالغيب، وإشارة إلى بعض النماذج، وكذا بعض المباحث في أنّ الأئمّة هم الشهداء على الخلق وواسطة الفيض بين الله وبين العباد.
الفصل الثاني عشر يتطرق إلى مباحث في زيارة قبور الأنبياء والأئمّة(علیهم السلام) وبعض الآيات في مشروعيّة الزيارة في القرآن وبحث مختصر في كونهم شفعاء والإجابة عن بعض الشبهات في هذا المضمار.
دار الولایة للنشر
إیران، مشهد المقدّسة، السوق الکبیر
الهاتف: 00989151162907 _ 00989151576003
This valuable book focuses on some of the unique characteristics of the Qur'an and Ahlulbayt. It is divided into two main categories:
The first is in respect to the knowledge in the holy Quran, within three chapters.
The second in the attributes of Ahlulbayt and their God_given virtues. This section is divided into twelve chapters.
Along the chapters are insights on the inheritance of the knowledge by Ahlulbayt, that their knowledge is all_encompassing, and that they all know all the knowledge given to the angels and prophets.
Chapter 10 is in the knowledge of the Prophet and Imam in the unseen.
Chapter 11 explains the divine strength of the Imam.
The final chapter addresses the legitimacy of visiting the shrines of the prophets and Imams.
The publisher
Velayat publishers
Address: Iran, Mashhad, central bazaar, Velayat publisher.
Tel: 00989151576003- 00989151162907
The Position of The Quran & Ahlulbayt
Ayatollah Shaikh Ali Namazi Shahroudi
Auditing and Assessment:
Gholam Hasan Najafzadeh
Velayat Publishers
2016 _ 1394
بسم الله الرحمن الرحیم
«اُدْعُ إِلى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَة»
يُعدّ العلم والمعرفة أفضل وأكبر النِّعم الإلهيّة المهداة لعباد الله الصالحين لأنّ بالعلم يُعينهم الله على عبوديّته وبه یخضعون له، كما يُعدّ ذلك من أكبر النّعم التي بها يفتخرون في حياتهم الدنيا.
والعلماء الربانيّون والعرفاء الإلهيّون هم من يستضيئون بهدى الأنبياء والأئمة(علیهم السلام) ولا يشعرون بالتَّعب أو الملل أبداً في سلوك هذا الطريق. طريق العلم والعمل، ويتجنّبون الطُرُق الأخرى التي لا تنتهي بهم إلى نيل معارف الأئمّة(علیهم السلام).
تهدف هذه المؤسّسة _ التي تأسّست بدافع إحياء آثار هذه الثلَّة المخلصة التي تحملت على عاتقها مهمّة الدفاع عن المعارف الوحيانيّة والعلوم الإلهيّة الأصيلة _ إلى نشر هذا الفكر عبر الوسائل العصريّة المتاحة ومن الله التوفيق.
Call on to the way of your lord with wisdom and good preaching
Knowledge is arguably God's most precious blessing given to humanity, with which they can understand, worship, and submit to the Almighty's commandments. It is indeed the greatest of His gifts for both in this life and the afterlife.
And those with divine understanding are the true inheritors of the prophets and their successors. Those are the people of wisdom who stop at nithing in carrying on their endeavor in seeking knowledge from its one and only source; The messengers of Allah.
This institution, was founded on the revival and republishing the canons and original works of the scholars who gave their life in supporting the foundations of the religion and the teachings of the holy prophet and his immaculate household. We ask Allah to guide us in this holy path.