ghaemiyeh.com
نمایه سازی قبلی : نمایه سازی قبلی
سرشناسه : ابوالحسنی، علی، ۱۳۳۴
عنوان و نام پدیدآور : حسینعلی بهاء: دوستان و دشمنان سیاسی/علی ابوالحسنی (منذر)
منشا مقاله : علی ابوالحسنی (منذر)
توصیفگر : بهائیگری -- تاریخ
به قلم مورخ سخت کوش: مرحوم استاد علی ابوالحسنی (منذر)(1)
زمستان 1387
یکی از طرق شناسایی ماهیت و مواضع سیاسی میرزا حسینعلی بهاء (مؤسس بهائیت)، بررسی روابط و مناسبات وی با رجال عصر خویش، و هویّت دوستان و دشمنان او است. وضعیت فکری و سیاسی رجالی که با بهاء در «پیوند» یا «ستیز» بودهاند، نشان میدهد که وی در چه خطی سیر میکرده است: خط دفاع از مصالح ایران یا خطّ خیانت به آن؟ خط ستیز با دشمنان استقلال ایران یا خطّ وابستگی به بیگانگان؟
به عنوان نمونه، مرحوم امیرکبیر (و یارانش) با حسینعلی بهاء، دشمن بودند، بلکه از سختترین دشمنان او و یارانش محسوب میشدند و متقابلاً میرزا آقاخان نوری (جانشین «انگلوفیل» امیر) از دوستان صمیمی بهاء بود و برای حفظ جان او تلاشها کرد.
گفتار زیر، در چهار بخش، روابط و مناسبات امیر (و یاران وی) و همچنین میرزا آقاخان را با باب و بهاء و اتباع آنان (بر پایة اسناد و مدارک معتبر) بررسی میکند.
شادروان میرزا محمد تقیخان فراهانی ملقب به «امیرنظام» و «امیرکبیر»، صدراعظم شهید ناصرالدینشاه قاجار و شخصیت خوشنام و پرآوازة ایران اسلامی است که نویسندگان و تحلیلگران تاریخ نوعاً وی را عنصری میهن دوست، پاکدست، دادجو و ترقیخواه میشمارند.
تصویر: - میرزا تقیخان امیرکبیر [5276-1]
تاریخ این مرز و بوم، امیرکبیر را رادمردی اصلاحگر میداند که عاشق پیشرفت و تعالی ایران بود و سرانجام نیز جان بر سر دفاع از استقلال و آزادی زادبومِ خویش از یوغ بیگانگان گذاشت. مورخان (اعم از ایرانی و غیر ایرانی) عموماً دربارة اخلاق وارسته، و درایت و کفایت سیاسی امیر اتفاق نظر دارند و در شرح خدمات بزرگ او در عرصههای سیاسی و اقتصادی و نظامی و قضایی، داد سخن میدهند. در سیاهة بلند این خدمات، به نکات برجسته و درخشانی از قرار زیر بر میخوریم که هنوز هم پس از گذشت روزگاران دراز، نیاز مبرم ایران و ایرانیاند:
1) . با تشکر از آقای مهرداد صفا، بابت مقالهشان دربارة میرزاآقاخان نوری و بهاء در: ویژهنامة ایام 29.
تکاپوی مؤثر در تعدیل و تسویة بودجه و ایجاد تعادل میان دخل و خرج دولت؛
تشویق و تقویت بنیادهای صنعت و اقتصاد ملی (حمایت از صنایع بومی و ترویج کالاهای دست ساختِ داخل، کمک به رشد و توسعة امر کشاورزی)؛
اصلاح امور شهری و اخلاق مدنی، و مبارزه با مُنکَرات؛
مواظبت شدید بر رعایت و حفظ حقوق مردم توسط حکام و مأموران دولتی (اعم از کشوری و لشکری) حتی در مواقع بحرانی(1)
قطع ید عناصر فاسد دولتی و درباری از دخالت در امور کشور، و سپردن مسئولیتهای سیاسی و نظامی و قضایی به شایستگان؛
اشاعة عدالت و قاطعیت در مجازات بدکاران؛
تعمیر ابنیة باستانی؛
تقویت ارتش و ازدیاد درآمد دولتی و ثروت ملی؛
مقابله با نفوذ مخرّب قدرتهای سلطهجوی خارجی (بهویژه استعمار روس و انگلیس) و پیشبرد سیاست «موازنة منفی» در حدّ امکان؛
اهتمام شایان به حفظ شرف و آبروی ملی ایرانیان در برابر اجانب و بیگانگان(2)
تأسیس و طبع روزنامه و گسترش ترجمه و نشر کتب علمی و فنی؛
اخذ دانش و تجارب مثبت غربی و تأسیس دارالفنون (دانشگاه پلی تکنیک)؛
اهتمام به پرورش رجال دلسوز و میهندوست و کارآمد؛
تلاش برای تربیتشاه جوان، و ترغیب و تحریض وی به کسب اطلاع دقیق از اوضاع کشور و جدّیت در حلّ مشکلات آن، و سوق او از عالَمِ عشرتطلبی و بوالهوسی و درآمیختن با متلقان درباری و عملة طرب و وقتگذرانی با تفریحات شبانه و شکار روزانه به سمت تمرکز فکر و عمل بر ادارة امور حکومتی و نیز انجام مطالعات تاریخی و آشنایی با شرح حال بزرگان و علل پیشرفت و انحطاط جوامع(3)
؛
1) . در مورد امیر و خدمات او، مطالعة نقادانة کتب زیر (که تماماً یا بعضاً به شرح و بررسی زندگی امیر پرداخته و البته، بعضاً خالی از نقد و تأمل نیستند) سودمند است: امیرکبیر و ایران، فریدون آدمیت؛ میرزا تقیخان امیرکبیر، عباس اقبال آشتیانی، به اهتمام ایرج افشار؛ زندگی میرزا تقیخان امیرکبیر، سید حسین مکی؛ امیرکبیر یا قهرمان مبارزه با استعمار، علیاکبر هاشمی رفسنجانی؛ تاریخ روابط بازرگانی و سیاسی ایران و انگلیس، ابوالقاسم طاهری، ج 2؛ تاریخ قاجار؛ حقایقالاخبار ناصری، میرزا محمد جعفر خورموجی، به کوشش حسین خدیو جم؛ صدرالتواریخ و نیز خلسه، هر دو از اعتمادالسلطنه؛ خاطرات سیاسی امینالدوله، میرزا علیخان امینالدوله، خاطرات حاج سیاح، حاج سیاح محلاتی؛ تاریخ نصف جهان و همة جهان و نیز آگهی شهان از کار جهان، هر دو از میرزا حسن جابری اصفهانی؛ خاطرات و خطرات و نیز گزارش ایران، مخبرالسلطنه؛ شرح حال رجال ایران، مهدی بامداد، ج 1؛ و...، و همچنین دهها بلکه صدها مقالة دیگر دربارة امیر، مندرج در جراید داخل و خارج کشور، نظیر مجلة گنجینة اسناد، سال 4، ش 4، زمستان 1373، مقالة «غروب امیر»، نوشتة حسن مرسلوند؛ مجلة زمانه، ماهنامة اندیشه و تاریخ سیاسی ایران، سال 3، ش 28، دی 1383، مقالة «دبیری که صدراعظم شد»، نوشتة سید علی بهبهانی و مقالة «وقایع اتفاقیه، اصلاحات امیر»، نوشتة محمد رحیم عیوضی؛ ماهنامة ایام (ضمیمة روزنامة جام جم)، شمارة 4، اردیبهشت 1384، مقالة «راز ماندگاری امیرکبیر»، دکتر موسی فقیه حقانی؛ مجلة ایران فردا، ش 28، دی 1385، مقالة «امیرکبیر واقعیتی در تاریخ ما»، نوشتة غلامرضا سالار بهزادی؛ روزنامة شرق، ش 286، 20 دی 1383، ص 19، مقالة «رگهایی که در حمام فین گشوده شد، نوشتة آنادردی کریمی؛ و مجلة اطلاعات سیاسی ـ اقتصادی، ش 111ـ112، مقالة «امیرکبیر نوپرداز ایران در سدة نوزدهم، نگرشی بر اصلاحات میرزا تقیخان فراهانی» نوشتة John, H. Lorentz، ترجمة دکتر ناصر فرشاد گوهر؛ و...
سخن استاد علیاصغرشمیم، در کتاب ایران در دورة سلطنت قاجار، حرفِ دلِ همة ایرانیانِ وطندوست و اصلاحگرایی است که در طول یکصد و اند سال اخیر از امیر سخن گفتهاند:
سیاست داخلی امیرکبیر در آغاز سلطنت ناصرالدینشاه عبارت بود از: برانداختن نفوذ درباریان، قطع مستمریهای فوقالعاده که بدون سبب به اشخاص داده میشد، تمرکز امور اداری و مالیاتها و درآمدهای دولت، تنظیم بودجه که تا آن زمان در ایران سابقه نداشت، ایجاد تعادل بین درآمد و هزینة دولت، تشکیل سپاه منظم تحتالسلاح، از میان بردن ملوکالطوایفی و رؤسای ایلات و بسط معارف به طریق اقتباس از اصول معارف اروپایی.
سیاست خارجی امیر عبارت بود از: برقرار کردن روابط دوستی و احترام متقابل با کلیة دول، درهم شکستن قیودی که بر اثر عقد معاهدات سابق به دولت و ملت ایران تحمیل شده بود، اصلاح وضع سفارتخانههای ایران در کشورهای دیگر، جلوگیری از هرگونه نفوذ خارجی در ایران، برانداختن اصول جاسوسی و خدمتگزاری به بیگانه و ریشه کردن بیگانه پرستی از دستگاه حاکمة ایران.
برای انجام مقاصد مزبور که روی هم رفته موجب عظمت ایران و قوّت سیاسی کشور در خارج و داخل و وسیلة بسط و تعمیم نفوذ دولت مرکزی در سراسر کشور بود، امیرکبیر که عزمی راسخ و هوش و تدبیر کافی داشت، با کوشش و فعالیتی تغییرناپذیر در راه پیشرفت مقصود خویش قدم برمیداشت و میخواست از خُردسالیشاه و علاقة وافری کهشاه به وی داشت، به نفع کشور استفاده کند.
در آغاز امر به قلع و قمع سالار در خراسان و فتنة پیروان باب و سرکوب کردن شورشیان فارس و بختیاری همت گماشت...(1)
1) . ایران در دورة سلطنت قاجار، علیاصغرشمیم، ص 153.
قریب به همین گزارش مثبت راجع به امیر را میتوان در کلام حاج میرزا علیخان امینالدوله (منشی ناصرالدینشاه و صدراعظم مظفرالدین شاه) دید(1)که به عنوان یکی از «رجال اصلاح طلب» عصر قاجار محسوب میشود. بلکه میتوان از امینالدوله نیز پیشتر رفته و به کسانی چون میرزا محمدجعفر خورموجی، تاریخنگار حقیقتگوی عصر ناصری، رسید که در کتاب خود (حقایقالاخبار ناصری) در شرایطِ نه چندان مساعد زمانة خویش، جا به جااز ستایش امیر بازنایستاده است...
خورموجی، ضمن نقل شعر فضلاللّه معجم دربارة امیرکبیر که میگوید:
بلنـد قدر وزیـری که در زمانـه نداشـت
عدیل و شبهه به حزم متین و رای صواب...
مینویسد: «به عزمی ثابت و رأیی صائب در انجام مهامّ مملکت شروع پیوست. امرا را به اندازة مایه، پایه داد و رعایا را به گنجایش مؤونه(2)خراج نهاد. وظایف و مستمریات را خالی از افراط و تفریط مستمر و برقرار گردانید. مستوفیان و عارضان سپاه را انجمن نمود. مخارج بیحاصل گزاف را موضوع و بر دخل افزود. پس در مقام انتظام بلاد و امصار، و رفع اشرار و هنگامه طلبان روزگار و اشتهار اقتدار دولت جاوید مدت به اطراف و اقطار برآمد...».(3)
حتی در بخش مربوط به شرح جریان عزل و قتل امیر(4)ــ هرچند ناگزیر بوده که ماجرا را طبق پسند شاه، بیان و توجیه کند ــ از تعریف و تمجید امیر دریغ نکرده و ضمن اطلاق تعابیری چون «اتابک با ذکاوت و کیاست» بر وی(5)
مینویسد: «به سبب جوهر ذاتی و کاردانی به اندک مدت از امثال و اقران خویش قصب السبق ربوده به مناصب بزرگ رسید: بالای سرش ز هوشمندی / میتافت ستارة بلندی... چون صدارت و امارت بر وی تقریر افتاد، به حسن رأی و رَویّت، و کمال کفایت و رِزانت خویش، مملکت را در سلک نظام آورد و آیین عدل و انصاف بگسترد. امرا را به اندازة مایه پایه داد و رعایا را به گنجایش مؤونه خراج نهاد. معاندان را در ربقة اطاعت کشید. کشور انتظام یافت و لشکر نظام. الحق پیشکاری ادیب و کارگزاری مهیب، سایسی عاقل و حارسی کامل؛ فکری بعیدالمرمی داشت و تدبیر قریب المرام...».(1)
همچنین با اشاره به قتل امیر به فرمانشاه و به دست حاجی علیخان فراشباشی مینویسد: «روز هیجدهم ربیعالاول در گرمابه بدون ظهور عجز و لابه، ایادیی که مدتی متمادی از یمین و یسار، اعادی و اشرار را مقهور و خوار میداشت، فَصّادِ دژخیمْ نهادِ اجل به قصد یمین و یسارش پرداخته، به دیار عدمش روانه ساخت...».(2)
1) . همان، ص 103.
2) . همان، ص 105. متقابلاً در مورد میرزا آقاخان نوری (دشمن سرسخت امیر، و صدراعظم ایران پس از عزل وی)، هرچند به اجبار سیاست روز، هنگام ذکر نصب نوری از سویشاه به جانشینی امیر، از نوری تعریف کرده و او را صاحب «عزمی ثابت و رأیی صائب» شمرده است (همان، ص 107)، اما در بخش مربوط به عزل وی فرصت را مغتنم دانسته و شرحی مبسوط از سوء احوال و اعمال وی در حکومتداری (بهویژه ظلم و ستم عمّالِ ناشایستِ او بر مردم) قلمی کرده است. ر.ک: همان، صص 238ـ239.
انبوهی از مورخان ایرانی و غیرایرانی (متعلق به گروهها و گرایشهای سیاسی و ایدئولوژیک مختلف و حتی متضاد با یکدیگر) امیر را با اوصافی چون «تواناترین دولتمرد ایران در قرن نوزدهم»(1)بلکه «یکی از کاردانترین مردان تاریخ ایران»(2)ستوده و در وصف وی از جملاتی چنین بهره جستهاند: «مردی پرمایه و هوشمند... [ که] پیشینهای درخشان در اداره و سیاست مملکت داشت»(3)، «مرد واقعاً فوقالعاده»ای «که به مراتب از زمانه و مردم کشور خود جلوتر بود»(4)، «نادره مردی... که سرمشق تنها و منفرد وطن پرستی در ایران به شمار میرفت»(5)، بزرگوار مردی که دیوجانْس [ حکیم وارسته و مشهور یونانی] روز روشن با چراغ در پی او میگشت(6)، و «یکی از... مردان بااراده و روشن بینی... که تنها زمانهای سخت و مصائبی بزرگ قادر است پرورش دهد»(7)
1) . ایران؛ برآمدن رضاخان، برافتادن قاجار و نقش انگلیسیها، سیروس غنی، ترجمة حسن کامشاد، ص 19.
2) . تاریخ روابط بازرگانی و سیاسی ایران و انگلیس...، ابوالقاسم طاهری، 2/304.
3) . تعبیر یوشیدا ماساهارو، سفیر ژاپن در ایران عصر ناصری. ر.ک: سفرنامة یوشیدا ماساهارو نخستین فرستادة ژاپن به ایران دورة قاجار 1297ـ 1298ق، ترجمة دکتر هاشم رجب زاده با همکاریِ ی. نیئییا، ص 199.
4) . تعبیر سر هنری رالینسون، سیاستمدار و نویسندة انگلیسی راجع به امیر در کتاب خود: انگلیس و روس در شرق نقل از: تاریخ روابط بازرگانی و سیاسی ایران و انگلیس...، ابوالقاسم طاهری، 2/344.
5) . تعبیر دکتر پولاک اتریشی در سفرنامة خود.
6) . تعبیر ربرت واتسون، منشی سفارت انگلیس در ایران عهد ناصری. ر.ک: امیر کبیر و ایران، فریدون آدمیت، چاپ پنجم، ص 3.
7) . فروپاشی نظام سنّتی و زایش سرمایهداری در ایران، احسان طبری، صص 74ـ 75.
، و بالاخره: «یکی از فرزندان لایق و رشید ایران... که میتوانست ایران را به اوج عظمت برساند...».(1)
آنان، امیر را «دستور پاکداد»(2)، «وزیر آزادیخواه روشنفکر»(3)و «بنیانگذار سیاست توازن مثبت در ایران»(4)خوانده و برآنند که: «قتل» وی «ایران را از مدیری شایسته و نخستین برنامهریزِ روشمند آن محروم کرد، و دست قدرتهای خارجی را برای دخالت در امور کشور بیش از پیش باز گذاشت».(5)در واقع، دشمنان امیر، با اقدام به قتل فجیع وی، «نه تنها امیر را رگ زدند [ بلکه ]رگ تعالی ایران را زدند»(6)و کشندة امیر، «در حقیقت، ایران را کشت».(7)
1) . تعبیر لرد کرزن (نایبالسلطنة انگلیس در هند، و وزیر خارجة بعدی آن کشور در لندن). ر.ک: ایران و مسئلة ایران، ترجمة علی جواهرکلام، ص 76.
2) . تعبیر ابوالقاسم طاهری در مورد امیر، در جلد دوم کتاب تاریخ روابط بازرگانی و سیاسی ایران و انگلیس، در فصلی که تحت عنوان «دستوری پاکداد» به بررسی شخصیت و کارنامة سیاسی امیر اختصاص داده است.
3) . تعبیر سر پرسی سایکس، افسر مشهور انگلیسی در ایران عهد قاجار و مشروطه، در کتاب: سفرنامة ژنرال سر پرسی سایکس یا 10 هزار مایل در ایران، ترجمة حسین سعادت نوری، ص 210.
4) . ر.ک: میرزا تقیخان امیرکبیر در ترازوی تنقید، محمدعلی اکبری، مندرج در: تاریخ معاصر ایران، کتاب هفتم، مؤسسة پژوهش و مطالعات فرهنگی، بهار 1374، ص 81 . تفصیل کلام این نویسنده در آینده خواهد آمد.
5) . ایران؛ برآمدن رضاخان، برافتادن قاجار و نقش انگلیسیها، سیروس غنی، ترجمة حسن کامشاد، ص 20.
6) . گزارش ایران ـ قاجاریه و مشروطیت، مخبرالسلطنه، ص 75.
7) . خاطرات حاج سیاح، به کوشش حمید سیاح، ص 469.
ستایش امیر ــ چنانکه میبینیم ــ اختصاصی به هموطنان وی ندارد و در اظهارات بیگانگان نیز فراوان به این امر بر میخوریم. به قول احسان طبری: «ناظران خارجی که او را میشناخته و دربارة او مطالبی نوشتهاند (مانند واتسن انگلیسی، کنت دوگوبینوی فرانسوی) او را در میان معاصران خود بیهمانند میدانند».(1)
تعریف و تمجید اهلنظر از امیر، سابقهای دیرین داشته و حتی به دوران نوباوگی او باز میگردد. قدیمیترین وصفی که در تاریخ، از شخصیت کمنظیر این رجل بزرگ سیاسی و نظامی ایران در دست داریم، متعلق به میرزا ابوالقاسم قائممقام فراهانی ــ صدراعظم دانشور و شهید عصر قاجار ــ است که خود در تیزبینی سیاسی و نکتهدانی ادبی، شهرة روزگار بود و میرزا تقیخان امیرکبیر را نیز از کودکی میشناخت. زیرا پدر امیر (کربلایی محمد قربان)، همولایتی و ریش سفید خانة قائممقام و پدر وی (میرزا بزرگ فراهانی) محسوب میشد و تقی کوچک نیز در مجلس درس فرزندان قائممقام شرکت میجست و نخست بار، در همانجا دانش و ادب اندوخت.
قائممقام، تقی را (به لحاظ استعداد) بر پسران خود ترجیح مینهاد و یک روز که با مشاهدة نامهای از امیر، از نکتهسنجی وی سخت به شگفت آمده بود، به پسرش (میرزا اسحاق خان) در مورد امیر چنین نوشت:
فرزندی اسحق، دیروز از پسر کربلایی قربان کاغذی رسید، موجب حیرت ناظران گردید. همه تحسین کردند و آفرینها گفتند. الحق، یَکادُ زَیتُها یُضیء(2)
1) . فروپاشی نظام سنتی...، همان، صص 74ـ 75. سخن مستر بنجامین و واتسن در ادامة این مبحث، خواهد آمد.
2) . یکاد زیتها یضیء، آیة مشهور قرآن کریم در سورة نور است که در وصف ائمة اطهار علیهم السلام میفرماید: یکاد زیتها یضیء ولو لم تمسسه نار. یعنی، گوهر وجود آن بزرگواران آن چنان سرشار از انرژی نور و هدایت است که همچون روغن زیتون پُرمایه که در قدیم، از آن، به عنوان «منبع سوخت» در چراغها استفاده میشد هنوز کبریت نزده میخواهد مشتعل گردد. قائممقام با به کارگیری این تمثیل قرآنی در مورد امیر، به جوهره و استعداد شگرف وی اشاره کرده و بر قدرت درک و سرعت فهم امیر انگشت تأکید مینهد.
در حق قوّة مُدرِکهاش صادق است.
یکی از میان سر برآورد و تحسینات او را به شأن شما وارد کرد، که در حقیقت ریشخندی به من بود. گفت: درخت گردکان بر این بزرگی / درخت خربزه اللّهاکبر؛ نوکر این طور چیز بنویسد، آقا جای خود دارد. من چون از تو مأیوس نبودم آن بود که ریشخند [ و]ی را تصدیق نمودم. لیکن جهالت محمد [ پسر دیگر قائممقام] روح و قلبم را آزرده میدارد.
باری، حقیقتاً من به کربلایی قربان حسد بردم و بر پسرش میترسم. فاللّهُ خیرٌ حافظاً و هو ارحمُ الراحمین. یک فقره از مضمون کاغذش را نقل میکنم. در جواب آن شعر حضرت که من محض تشویق او نوشته بودم، و او تعریض فهمیده است:
انّ الفتی مَن یقول ها انا ذا
لیس الفتی من یقول کان ابی
و از بابت تأخیر در فرستادن قلمتراش تقاضایی، قدری دماغش سوخته بوده که به این قطعه اظهار انضجار نموده است:
قُلتَ لِکِلکیَ الخطِّ لما ونی
و لم یُطِع امری و لا زَجری
ما لک لاتجری و انت الذی
تجری لذی الغایات اذ تجری
فقال لی دعنی و لاتؤذنی
حتی متی اجری بلا اجری
ببین تنبیهی از من کرده است. عجبتر اینکه بقال نشده، ترازوداری آموخته، قلت لطرفی الدّمع را لکلکی الخط نوشته است.
باری، از محمد و علی که بکلی مأیوسم، تو اگر مرد میدان هستی دستی از آستین بیرون بیاور، و قلم کربلایی بچه را از زمین بردار.
خلاصه، این پسر خیلی ترقیات دارد و قوانین بزرگ به روزگار میگذارد. باش تا صبح دولتش بدمد. و السلام علی من اتّبع الهدی.(1)
1) . «یک نامة تاریخی از قائممقام فراهانی که تا کنون نشر نیافته است»، احمد گلچین معانی، مندرج در: وحید، سال 3، ش 1، دی 1344، صص 29ـ31. و نیز ر.ک: امیرکبیر و ایران، فریدون آدمیت، صص 30ـ31.
همو، زمانی که امیر در سال 1244ق (پس از قتل مستر گریبایدوف، وزیر مختار
تصویر: - نامة قائممقام فراهانی به فرزند خود در تعریف از امیرکبیر
متکبر و ماجراجوی روسیه در ایران) در رکاب خسرو میرزا به دربار تزار (پترزبورگ) رفته بود تا روابط ایران و روسیه را التیام بخشد، به دوست فاضل و دانشورش: فاضلخان گرّوسی، چنین نوشت: «...کربلایی محمدتقی بن کربلایی محمد قربان که بالفعل در مسقو و پطرپورغ(1)از جملة کرسینشینان است، گوی سبقت از همزة استفهام میرباید، پای تفوّق بر فرق لام ابتدا میگذارد، فَرقَدَین(2)را شِسع نعلین خود نمیشمارد، سخن در اوج فلک افلاک دارد».(3)
همینگونه تعریفات را تاریخ، از زبان امیر نظام زنگنه نیز نقل کرده است. محمدخان امیرنظام زنگنه، حاکم مقتدر، باکفایت و دیندار آذربایجان در زمان محمدشاه قاجار است که او را باید مربّی دوم امیرکبیر پس از قائممقام، قلمداد کرد. از میرزا محمدمهدی ملکالتجار تبریزی (دوست و دستیار امیر در تبریز و تهران) نقل شده که میگوید: «در باغ شمال تبریز بودیم در مجلس محمدخان زنگنة امیرنظام. میرزا تقیخان از دور پیدا شد. امیرنظام گفت: مشق وزارت میکند، و وقتی که وزیر شد رُبع مسکون [ جهان]، وزیری مثل او ندیده است».(4)
ژنرال حمزهخان (از افسران شریف عصر قاجار، و عموی کلنل محمدتقیخان پسیان مشهور) نیز از پدرش: مهدیقلیخان امیر پنجه (رئیس چهار فوج از افواج آذربایجان، و رئیس گارد عباس میرزا ولیعهد فتحعلیشاه) نقل میکند که گفته است:
صبح تازه هوا روشن شده بود، از عالیقاپو [ دارالحکومة تبریز] قصد رفتن به منزل کرده، هنوز از عمارت دولتی خارج نشده، به محمدخان زنگنه امیرنظام برخوردم. پس از تعارف گفت: «میرپنج، خوب است به اطاق کار من آمده قهوهای با هم صرف کنیم. بعد به منزل رفته استراحت نمایید».
به اتفاق به اطاق رفته در حالی که مشغول صرف قهوه بودیم، منشیهای امیرنظام یکی پس از دیگری وارد شده و در مقابل مسند او مینشینند. امیرنظام مشغول خواندن عرایض و دستور جواب شد. در این موقع میرزا تقیخان فراهانی وارد و تعظیم کرد. امیرنظام نگاهی به او نمود و تبسمی کوتاه و زودگذر به لب آورد. میرزا تقی در صف منشیان جای گرفت.
من چون به قدر کافی در خدمت امیر بودم، اجازة مرخصی خواستم. امیرنظام روی به من کرده گفت: «میرپنج، من مطلبی داشتم و میخواستم با شما در میان بگذارم». این گفته باعث شد که توقف نموده منتظر اظهار مطلب از طرف ایشان شوم. تا وقتی که صدای مؤذن بلند شد. دیگر توجهی به من ننمود و چیزی نگفت. معمول او این بود، همین که ظهر میشد، منشیها برمیخاستند و امیر برای صرف غذا به منزل میرفت.
پس از اینکه اطاق خلوت شد و جز من و امیرنظام کسی باقی نماند گفت: «چرا وقتی که میرزا تقی وارد اطاق شد متبسم شدید؟». من از این گفته حیرت کردم، زیرا کسی که تبسم نمود خود او بود نه من. پس از قدری سکوت امیرنظام گفت:
«درست است، من به او متبسم شدم. این رویّة همیشگی من است که با ملاطفت و دوستانه به او تبسم کنم. زیرا برای من واضح و آشکار است که وی عن قریب روی این مسند خواهد نشست، به اینجا هم اکتفا نکرده، در مرکز، شخص اول خواهد شد. باید اقرار نمود این رفتار من متلمقانه است، برای اینکه او نتواند در آتیه به سرنوشت دوستان سابق خود و خانوادة آنها بیاعتنا باشد. آنچه به مرور ایام به من معلوم شده است میرزا تقیخان مردی پخته و کارآزموده، باهوش و سریع الانتقال است؛ صاحب عقل سلیم و سلیقة مستقیم میباشد. به همه چیز با دقت مینگرد و حوادث را با تیزبینی تجزیه و تحلیل میکند. عن قریب قدرتش به جایی خواهد رسید که در تودة ما بینظیر یا کمنظیر خواهد شد...(1)
1) . زندگی میرزا تقیخان امیرکبیر، حسین مکی، صص 62 ـ63 . شگفت این است که مرحوم زنگنه، در گفتار خود، کوتاهی عمر حکومت امیر را نیز پیش بینی کرده و بر این امر، تأسف خورده است، که نقل آن را باید از همان مأخذ بازجست.
ذکر اظهارات سیاستگران، مورخان و مطلعان رشتة تاریخ و سیاست (در داخل و خارج ایران) در تعریف از امیر، و ستایش اندیشه و رفتار وی در سیاست داخلی و خارجی، مثنوی هفتاد من کاغذ میطلبد. لذا به همین مقدار اکتفا میکنیم و طالبان تحقیق بیشتر در این زمینه، میتوانند (گذشته از اشاراتی که در کتب تاریخ و نیز گزارشهای سیاسی و سفرنامههای نویسندگان ایرانی و غربی به شرح حال امیر وجود دارد) به انبوه کتابها و مقالاتی مراجعه کنند که در دهههای اخیر، به صورت مستقل یا ضمنی در مورد آن بزرگمرد نگارش یافته است. لیستی از مآخذ مربوطه قبلاً در پاورقی گذشت.
چنانکه گفتیم، در بین نویسندگان و تحلیلگران ایرانی، بر سر ستایش و تحسین امیر، نوعی اجماع وجود دارد. باید افزود که حتی منتقدان وی نیز در شرح عملکرد وی، سیاههای بلند از اصلاحات مالی و نظامی و اقتصادی و فرهنگی ارائه نموده و تصریح میکنند که: «در مجموع، اقدامات و برنامههای اصلاحی امیر را میتوان تلاشی در خور تأمل برای ساختن ایرانی آباد و مستقل ارزیابی کرد».(1)
جملة فوق، از آنِ محمدعلی اکبری ــ یکی از نویسندگان معاصر ــ است که به درستی، «بر ضرورت گسترش تحقیقات تحلیلی ـ انتقادی تاریخ معاصر ایران» تأکید دارد و به قول خود، میخواهد با این «رویکرد تحلیلی ـ انتقادی به تحولات تاریخ معاصر»، اقدامات امیرکبیر را (فارغ از برخوردهای افراطی ـ تفریطی، و سیاه / سفید نمایانة بسیاری از مورخان با شخصیتهای نامدار تاریخ ایران) بررسی کند و «او را نه بر بال تقدیس، که بر ترازوی نقد» بنشاند و «با اسناد تاریخی و معیارهای عقلانی به نقادی آراء و اقداماتش» بپردازد. معالوصف، او نیز، از اقدامات ــ و به قول خود: «اصلاحاتِ» ــ امیر چنین گزارشی به دست میدهد(2)
:
امیر پس از دریافت دفاتر دخل و خرج دریافت که جمع مخارج دو کرور تومان، افزون از در آمد کل کشور است. برای جبران این مسئله، طرز وصول درآمد را دگرگون کرد و نظام مالیاتی متناسبی وضع کرد. همچنین از وظیفههای اضافی کاست و حقوق کارکنان دولت و مواجب بگیرانِ حکومت را ــ اعم از شاهزاده و غیرشاهزاده ــ به نصف تقلیل داد و حتی از مواجب شخصشاه نیز مبالغی کم کرد. امیر برای اینکه استثنایی در کار نیاید از حقوق خود ـ یعنی حقوق صدراعظم ـ حدود ده هزار تومان در سال کسر کرد.(1)
امیر کبیر پس از اصلاح امور مالی به اصلاح ارتش پرداخت. این اصطلاحات، هم شامل اصلاح ساختار ارتش و هم تقویت بنیة نظامی بود. در زمینة اصلاح ساختار ارتش، نحوة سربازگیری را دگرگون ساخت و به جای سربازگیری قدیم، روش سربازگیری «بنیچه» را براساس مالیات مناطق مختلف کشور برقرار کرد.(2)وی در مورد تقویت بنیة نظامی کشور به تأسیس سربازخانههای دولتی و گسترش آنها اقدام کرد(3)و کارخانههای مهماتسازی فراوانی را بنا نمود.(4)
میرزا تقیخان در زمینة امور اقتصادی، سیاست حمایت از گسترش تولیدات داخلی را پیشه کرد؛ کارخانههای دستی را توسعه داد: شالهای امیری، قلمکارها، ابره، قدکها، اطلس دوزیها، مخملهای امیری، از جملة تولیدات این کارخانة دستی بود.(5)
واتسون [ عضو برجستة سفارت انگلیس در عصر ناصری] در این باره گزارشی دارد که در بخشی از آن آمده است: «تجارت بین شهرهای عمده و ایالات ایران و همچنین میان ایرانیان و همسایگان آن: روسیه، ترکیه، عربستان، افغانستان، هندوستان و نواحی ازبک و ترکمن، با اطمینان خاطر تحت حمایت دولتی عادل و کوشا جریان داشت و امیر اهالی تهران و به خصوص طبقة بازرگانان آن را با ایجاد راستههای بازار که زیباتر ازهر بازار مشابهی در دنیا بود قرین امتنان نمود».(1)
امیر همچنین به بخش کشاورزی توجه ویژهای مبذول داشت و زرعات نیشکر مازندران و خوزستان را توسعه داد و به گسترش زراعت زعفران و برخی ادویهای خارجی در خراسان یاری رساند. به علاوه، امیر کارخانة قندریزی و چینی سازی بنا کرد که در عهد او به خوبی کار میکردند. گویند استاد عبدالحمید نامی نوعی شکر مازندران را تصفیه کرد که مثل شکر هندوستان بود.(2)
امیر کبیر در این زمینه به دو اقدام مهم دست زد که عبارت بود از تأسیس مدرسة دارالفنون و راه اندازی روزنامة وقایع اتفاقیه. به نظر میرسد که ایدة اصلاحات آموزشی در جریان بازدید [ امیر، در زمان فتحعلیشاه و محمدشاه قاجار] از مراکز علمی ـ آموزشی روسیه و عثمانی، در ذهن امیر جوانه زده باشد. ظاهراً وی در این دوران پی برده بود که برای توسعة فرهنگی ـ علمی کشور باید مدارسی به سبک مراکز جدید آموزشی روسیه و عثمانی بنا کند.
امیر کبیر هدف خود را از تأسیس این مدرسة دارالفنون چنین بیان میکند: «امنای دولت مقرر داشتند، تعلیم خانهای بسازند که علوم و صنایع در آنجا تعلیم و تعلّم شود. برای تحصیل علوم غربیه از باب حکمت و هندسه و متونشناسی و آداب جنگ و غیره مدرسهای تأسیس یافت».(1)امیر کبیر روزنامة اتفاقیه را در سال 1267ق بنیانگذاری کرد و نخستین شمارة آن را در روز جمعه پنجم ربیعالثانی 1267ق انتشار داد. او هدف خود را از انتشار روزنامه در سر مقالة اولین شمارة آن چنین توضیح میدهد: «از جمله محسّنات این گازت، یکی آنکه سبب دانایی و بینایی اهالی امین... دولت عَلیّه است. دیگر اینکه اخبار کاذبة اراجیف که گاهی بر خلاف احکام دیوانی و حقیقت حال در بعضی شهرها و سرحدّات ایران پیش از این باعث اشتباه عوام... میشد بعد از این به واسطة روزنامچه موقف خواهد شد، بدین سبب لازم است کلّ امنای دولت ایران و حکام ولایات و صاحبمنصبان معتبر و رعایای صادق این دولت، روزنامهها را داشته باشند».(2)
علاوه بر این اصلاحات، امیرکبیر اقدامات مهم دیگری را به عمل آورد که مهمترین آنها عبارت بود از ایجاد ثبات سیاسی و استقرار نظم. وی در این زمینه توانایی و قابلیت خود را نشان داد و با سرکوب شورشها و طغیانهای مدّعیان به تثبیت اوضاع سیاسی مبادرت ورزید. از جملة مهمترین این شورشها، طغیان محمد حسنخان سالار در خراسان بود که با تدابیر امیر سرکوب شد.(3)
1) . روزنامة وقایع اتفاقیه، شماره 29. همچنین برای اطلاع بیشتر دربارة اهداف و پیامدهای تأسیس دارالفنون مراجعه کنید به مقالة: «دارالفنون نخستین گامهای توسعة فرهنگی در ایران»، محمدعلی اکبری، در فصلنامة دفتر دانش، وزارت فرهنگ و آموزش عالی، شمارة دوم، سال اول، ص 64 به بعد.
2) . روزنامة وقایع اتفاقیه، شمارة اول.
3) . برای اطلاع بیشر دربارة طغیانها و شورشهای ابتدایی سلطنت ناصرالدینشاه مراجعه کنید به: روضهًْالصفای ناصری، رضاقلیخان هدایت: جلد دهم، ص 355 به بعد و ناسخالتواریخ قاجاریه، لسانالملک سپهر، جلد سوم و چهارم، ص 112 به بعد.
امیر کبیر در زمینة سیاست خارجی نیز تلاش خود را معطوف حفظ استقلال کشور کرد و از این حیث وی را باید بنیانگذار سیاست توازن مثبت در ایران دانست. برابر گزارشات منابع تاریخی عهد وی، سیاست امیر در برابر خواستهای خارجیان، دفاع و حمایت از حقوق ملت و کشور بود. دربارة سیاست توازن مثبت امیر کبیر، شیل سفیر دولت انگلستان خطاب به پالمرستون وزیر امور خارجه چنین مینویسد: «نظر امیرنظام علیه روسیه است، اما نه اینکه دوستدار انگلستان باشد. و نیز تصور نمیکند که انگلستان خیرخواه ایران است. بزرگترین هدفش این است از نفوذ روس و انگلیس بکاهد و مقام آنان را در انظار جمهور مردم، هرچه ممکن باشد، بیمقدارتر بنماید».(1)البته امیر به جهت اقدامات علنی توسعهطلبانه و تجاوزکارانة روسیه ـ با توجه به جنگهای ایران و روس ـ نسبت به سیاستهای این کشور حسّاسیت بیشتری نشان میداد.
در مجموع، اقدامات و برنامههای اصلاحی امیر را میتوان تلاشی درخور تأمل برای ساختن ایرانی آباد و مستقل ارزیابی کرد.
از جملة ویژگیهای امیر، باید به مدارا و رواداری وی با اقلیتهای رسمی کشور (پیروان ادیان آسمانی)، و تلاشش در راه حفظ حقوق آنان، اشاره کرد که به منظور اجرای عدالت و نیز بستن راه بر نفوذ و دخالت بیگانگان در کشور (به بهانة پشتیبانی از اقلیتها) انجام میگرفت.
دکتر فریدون آدمیت در کتاب خویش راجع به امیر(2)
طی بحثی مبسوط و مستند، تلاش مدبّرانه و دلسوزانة امیر در مدارا با اقلیتهای رسمی دینی (اعم از زردشتیان، مسیحیان، صابیان و کلیمیان) و حفظ حقوق و امنیت آنان، و جلوگیری از ظلم دیوانیان به ایشان، و مهمتر از همه، جلوگیری از نفوذ و دخالت سیاسی قدرتهای طماع خارجی در کار آنها (به بهانة وساطت و...) را نشان داده است.
حسن مرسلوند، پژوهشگر معاصر، معتقد است: «در برخورد با اقلیتهای دینی، امیر به نوعی مدارای دینی معتقد بود و تلاش میکرد تا معتقدان مذاهب گوناگون، تحت حمایت دولت ایران با آسودگی خیال زندگی کنند».(1)این پژوهشگر ایرانی، در تأیید نظر خود به سخن لیدی شیل (همسر کلنل جاستین شیل، وزیر مختار انگلیس در ایران) و نیز فرمان امیر به حکام یزد و خوزستان در سفارش به رعایت حقوق اقلیت صابئی و زردشتی، استناد میکند.
لیدی شیل، پناهندگی برخی از زردشتیان ایران (برای مصون ماندن از تعرض مخالفین خود) به باغ سفارت بریتانیا در تهران را ، در زمان صدارت امیر رو به کاهش میداند و مینویسد: «در حال حاضر» این پناهندگی «خیلی کمتر از سابق شده، چون صدراعظم فعلی [ امیرکبیر] مرد بسیار انسان دوستی است و علاقة زیادی به جلب محبت این جماعت بیپناه که سابقاً از آزار و شماتت حکمرانان محلی و تعصب و تنفر بیجا صدمات فراوان کشیدهاند دارد».(2)
1) . «غروب امیر»، حسن مرسلوند، مندرج در: گنجینة اسناد، سال 4، ش 4، زمستان 1373، صص 51 .
2) . همان، ص 51 . به نوشتة برخی از نویسندگان: «در میان سیاستمداران ایرانی ظاهراً اولین کسی که تمایل خود را نسبت به بازگشت پارسیان هند به موطن اصلی خود نشان داد، " میرزا تقیخان امیرکبیر" بود. مشارٌالیه دستوراتی را نیز به حاکم یزد مبنی بر رعایت حقوق طایفة زرتشتی صادر کرد تا ایشان به آسودگی در شهر خود به زندگی بپردازند». ر.ک: اسنادی از زرتشتیان معاصر ایران 1258ـ 1338ش، به کوشش تورج امینی، ص 309.
امیر در نامه به حاکم یزد (ذیحجة 1265ق) نیز مینویسد: «چون هریک از مذاهب مختلفه و ملل [ ادیان] متنوعه که در ظلّ حمایت... این دولت ابد آیت غنودهاند، مشمول عواطف خسروانه... میباشند، لهذا در این وقت که... موبدان موبد نامدار» حضوررسیده و خلعت گرفته و اجازة بازگشت به یزد را یافته، «کمال رعایت و حمایت» را «دربارة او و طایفة» زردشتی «به عمل آورده، جزیة آنها را» به میزان مقرر شده، ملا بهرام کلانتر در پایتخت به مسئول این امر برساند «و آن عالیجاه» چیزی بابت این امر از آنان مطالبه نکرده و «طوری با مشارٌ الیه و طایفة مزبور رفتار» کند «که در کمال آسودگی و فراغت مشغول رعیتی خود بوده، به دعاگویی دولت قاهره اشتغال نمایند».(1)
همین توصیه را در منشور امیر به حاکم خوزستان (رمضان 1266ق) نیز در مورد جلوگیری از آزار برخی کسان به اقلیت صابئی آن دیار مشاهده میکنیم.(2)
مدارا با اقلیتها و اهتمام به حفظ حقوق آنان، جلوهای از دلسوزی امیر نسبت به کلیّت ملت ایران بود، که آن نیز خود، ریشه در «عدالت خواهی» و کلاً «شرافت اخلاقی» آن بزرگمرد داشت.
زمانی که امیر، از سوی محمدشاه قاجار و حاج میرزا آقاسی مأمور شده بود در کنفرانس مهمّ ارزنهًْ الروم (در قلمرو عثمانی) به دفاع از حقوق ملی و سرحدّی کشورمان بپردازد، سفیر روس در اسلامبول (بوتینف) در نامه به همتای روسی خود در ایران (کنت مدم)، مورخ 15 ژانویة 1843، به «شرافت اخلاق و استعدادهای برجستة میرزا تقیخان» تصریح کرد.(3)
چنانکه رابرت کرزن (دبیر نمایندگی انگلیس در آن مذاکرات) نیز رفتار پسندیده و ادب و آدابدانی امیر را میستود.(1)
به نوشتة دکتر آدمیت: «در واقع عدالتپرستی یکی از فضایل اخلاقی امیر بود. کاردار انگلیس [ کلنل فرانت] نیز مینویسد: " امیرنظام مردی است دادگر، و خیرخواه صمیمی وطنش" (نامة فرانت به پالمرستون، 24 ژوئن 1849)».(2)آدمیت ضمن اشاره به عدم رغبت امیر به ظلم و خشونت دولتمردان نسبت به مردم، مینویسد: «شاخص روح دولت میرزا تقیخان دستوری است که راجع به قانون مالیات در 28 ذیقعدة 1267 به حاکم گیلان فرستاد: عدالت را " فرض حکومتی" بشناسید، مراقبت نمایید که " احقاق حق بشود، اغماض و چشم پوشی ابداً در میان نباشد که خلاف رضای خدا و مغایر عدالت است... منتهای اهتمام را در اجرای حقوق ثابته و رفاهیّت و آسودگی مردم خواهید نمود"».(3)
بیجهت نیست که کلنل شیل، وزیر مختار بریتانیا در ایران، در نامه به امیر (مورخ 22 جمادی الثانی 1266) نوشت: «دوستدار خود میداند که منظور باطنی آن جناب است که قواعد نیک مردم ایران را ترقی دهند، و قواعد ظلم و تعدی و اجحاف را از میان آنها و حکّام برطرف سازند».(4)
آری، امیر، با همگان روادار و اهل مدارا بود، اما البته حساب آشوبگرانی را که وحدت ملی و کیان سیاسی و تمامیت ارضی کشور را به خطر میافکندند (خواه شاهزادة پرادعای قجر: حسنخان سالار باشد(5)
1) . تاریخ روابط بازرگانی و سیاسی ایران و انگلیس، ابوالقاسم طاهری، 2/341، به نقل از کتاب کرزن: یک سال در ارزنهًْالروم.
2) . امیرکبیر و ایران، ص 308.
3) . همان، صص 316ـ317.
4) . همان، ص 318.
5) . دربارة شورش مسلحانة سالار بر ضدّ حکومت مرکزی در خراسان ر.ک: میرزا تقیخان امیرکبیر، عباس اقبال آشتیانی، صص 115 به بعد؛ «فتنة سالار در خراسان و نقش بیگانگان در آن»، محمد نبی سلیم، مندرج در: گنجینة اسناد، سال 9، دفتر 3 و 4، پاییز و زمستان 1378، شمارة مسلسل 35 و 36، صص 20ـ23.
، و خواه حسین بشرویهای و محمدعلی زنجانی و یحیی دارابی) از تودة ملت جدا میساخت و با آنان بدان گونه برخورد میکرد که حفظ کشور در آن شرایط خطیر و شکنندة تاریخی، و گرفتن بهانة تجاوز از دشمنان طماع و زورمند خارجی، اقتضا داشت.
جان کلام را آقای مرسلوند بخوبی آورده است: امیر، به رغم «مدارای دینی» با اقلیتهای رسمی، «در برخورد با دین آوران جدید، یعنی سید علیمحمد باب و پیروانش، هیچ گونه نرمش و مدارایی از خود نشان نداد. او با دینآوری به مقابله برخاست، زیرا که آن را مغایر با وحدت ملی و استقلال ایران میدانست».(1)
از نابختیاریها و بدشانسیهای بابیان و بهائیان، یکی نیز آن است که تاریخ، اعدام باب و سرکوب قیام پیروانش در دوران قاجار را عمدتاً به پای شادروان امیرکبیر، این رادمرد ایراندوست و اصلاحگر، مینویسد!
مهدی بامداد، پس از شرح اقدام قاطع و موفق امیر در سرکوبی فتنة حسنخان سالار (والی متمرّد و تجزیهطلب خراسان) مینویسد:
پس از فرونشاندن شورش سالار، کار دوم امیرکبیر قلع و قمع بابیها یعنی پیروان میرزا علیمحمد شیرازی در مازندران ـ نیریز و زنجان بود. در این باب، ظهورالحق (کتابی است منسوب به بهائیها از فِرَق بابیه) مینویسد: «با قهّاریّت تامّه به اطفاء انوار این امر و اعدام بابیه پرداخت».
در سال دویم صدارت خود به غائلة مازندران (قلعة طبرسی) که سنگر و مأمن بابیان به سرکردگی ملا حسین بشرویهای و ملا محمدعلی قدوس بود پایان داد و در همین سال نیز به قیام آخوند ملا محمدعلی حجت که در زنجان برپا شده بود بکلی خاتمه داد. در سال سوم صدارت، آشوب نیریز را که به پیشوایی و سرکردگی سید یحیی دارابی در آنجا ایجاد شده بود دفع نمود و ضمناً میرزا علیمحمد شیرازی را نیز از بین برد. کارهای امیرکبیر را در مدت صدارتش میتوان به این قرار خلاصه نمود:
1) . «غروب امیر»، همان، ص 52 .
وارد کردن ناصرالدینشاه به تهران به خوبی و آرامی.
اصلاح امور مالیاتی ـ ارتش ـ تنظیم بودجه و تعدیل جمع و خرج مملکتی.
قلع و قمع حسنخان سالار در خراسان.
فرونشاندن انقلاب بابیان.
5 . برافراشتن بیرق ایران را در ممالک خارجه. چه در صورت عدم موافقت، تهدید به مقابلة به مثل کرد.
6 . بنا و تأسیس دارالفنون.
همو، با اشاره به «شورشها و انقلابات خونین» پیروان باب در ابتدای سلطنت ناصرالدینشاه در نقاط مختلف کشور مینویسد: «اگر عُرضه، کفایت، درایت، لیاقت و مدیریت میرزا تقیخان امیرکبیر در امور نبود، غائله و دامنة شورشها به این زودیها خاموش نمیشد و در این صورت حتمی بود که وضع دولت و ملت ایران دگرگون میگردید».(2)
دکتر عبدالحسین نوایی نیز نقش امیر را در قلع و قمع آشوب بابیه، بسیار تعیینکننده میداند: «میرزا تقیخان یکی از کسانی است که در رفع غائلة بابیه زحمات فراوانی کشیده و شاید اگر او بر سر کار نبود، به این زودی این فتنة عظیم از میان نمیرفت. وی با کفایتی تمام، غائلة شیخ طبرسی را خاتمه داد و در سال دوم هفت نفر از زعماء آنها را در طهران از میان برداشت و با قتل باب در تبریز و سرکوب کردن فتنة زنجان و نیریز، بساط باب را در ایران واژگون ساخت و نگذاشت که ریشة فساد بیش از این در این سرزمین جایگیر گردد. اما مرگ نابهنگام او، موجب امیدواری بابیها شد و تصور کردند که دیگر میدان باز شده و راه هموار. به همین جهات... تصمیم گرفتندشاه را که در نیاوران بود به قتل برسانند و در میانة آشوبی که از این قبیل وقایع در آن روزگار معمولاً برپا میشد، در طهران بابیه ادارات دولتی را تصرف کنند و زمام مملکت را در دست گیرند» که البته با نجات شاه از ترور، و قاطعیت او در تعقیب و مجازات قاتلین، این توطئه خنثی گشت...».(3)
1) . شرح حال رجال ایران، مهدی بامداد، 1/213.
2) . همان، 2/481ـ482.
3) . فتنة باب، اعتضادالسلطنه، بخش تعلیقات و توضیحات عبدالحسین نوایی، ص 200. دربارة جدیت و اهتمام شگرف، و «شدت عمل» امیرکبیر در سرکوب غائلة بابیه و اعدام باب، همچنین، ر.ک: باب کیست و سخن او چیست؟، نورالدین چهاردهی، ص 84 ؛ تاریخ جامع بهائیت نو ماسونی، بهرام افراسیابی، 230 به بعد. نامة تند و تهدید آمیز امیرکبیر، در جریان آشوب بابیان در زنجان، به ظفرالدوله مبنی بر عدم اهمال و غفلت دربارة ملا محمدعلی زنجانی پیشوای آشوبگران، به روشنی حاکی از جدیت و اهتمام شگرف، و «شدت عمل» وی در پایان دادن به غائلة بابیه است. در این نامه میخوانیم: «هو، عالی جاها، دوست عزیزا، مبادا اهمال و غفلتی دربارة ملا محمدعلی ملعون اتفاق افتد که مجال فرار و فرصت استخلاص پیدا نماید. باید کشته یا زندة او مسلماً در دست باشد و الا بالصراحه مینویسم که آن عالی جاه یا مقرِّبَیِ الخاقان امیر اصلانخان حاکم خمسه و محمدخان میر پنجه مقصر و مجرم خواهند بود و در حضور همایون از این تقصیر بزرگ بهیچوجه گذشت نخواهد شد. از حالا به آن عالی جاه نوشتم و به عالی جاهان مشارٌ الیهما نیز اعلام کردم که احتیاط خود را نگهدارند و الا یقیناً مقصر و مجرم خواهند گشت. زیاده حاجت تأکید نیست. والسلام. پشت پاکت: مُهر چهار گوش امیر با نقش «لااله الا اللّه الملک الحقالمبین، عبده محمدتقی» اسناد و نامههای امیرکبیر، تدوین و نگارش سید علی آلداود، ص 103.
امیرکبیر، حسینعلی بهاء را نیز در 1267 به کربلا تبعید کرد.(1)به نوشتة شوقی افندی: امیرکبیر که از «نفوذ» بهاء میان بابیان «هراس داشت، پیوسته اقدامات» وی «را مورد تنقید قرار میداد و در محافل و مجالس» زبان به طعن وی «میگشود... این بود که در آن لحظات حساس از» بهاء «صریحاً درخواست» کرد که به کربلا برود.(2)
تبعید بهاء، پس از آن بود که بابیان در صدد ترور امیر برآمدند، و البته «نقشة آنها پیش از آنکه قوامی بگیرد کشف شد و مقصران دستگیر... [ و]هفت تن از ایشان» به قتل رسیدند(3)و بهاء نیز (که از سران بابیه محسوب میشد) از ایران اخراج شد. گفتنی است یکی از آن هفت تن، حاجی سید علی تاجر شیرازی (دایی و شوهر خواهر مادری زن علیمحمد باب، و سرپرست وی در دوران کودکی)(4)بود که به اتهام همدستی با بابیان در توطئة ترور امیر، دستگیر شد و، به علت عدم اظهار ندامت و توبه، به مجازات رسید.(5)
1) . قرن بدیع، شوقی افندی، 1/ 315ـ316؛ مطالعالانوار، تلخیص تاریخ نبیل زرندی، عبدالحمید اشراق خاوری، صص 584 ـ 585 ؛ رحیق مختوم، از همو، 1/56 ؛ ظهورالحق، 3/211؛ بهاءاللّه شمس حقیقت، حسن موقر بالیوزی، ترجمة مینو ثابت، ص 87 .
2) . ر.ک: قرن بدیع، 1/ 315ـ316.
3) . تاریخ ایران دورة قاجاریه، رابرت گرنت واتسون، ترجمة ع. وحید مازندرانی، ص 358. شرح ماجرا در کتاب فتنة باب، نوشتة اعتضادالسلطنه، چاپ عبدالحسین نوایی، ص 95 به بعد، آمده است.
4) . ظهورالحق، اسداللّه مازندرانی، 3/222.
5) . ظهورالحق، همان؛ عهد اعلی...، ابوالقاسم افنان، ص 381.
بر این طومار بایستی نام قرهًْالعین را نیز افزود. قرهًْالعین (زرین تاج قزوینی)، از به اصطلاح «حروف حیّ» باب و سران تندرو بابیه در زمان ناصرالدینشاه بود که عملیات کشف حجاب و رفتن وی با چهرة کاملاً بزک شده و عریان به میان مردان بابی و همخوابیاش با سران بابیه (که در تاریخ از آن، با عنوان رسوایی بَدَشت یاد میشود)(1)ثبت تاریخ است و حتی مورخین بابی و بهائی نیز بدان اشاره دارند.(2)به قول کسروی: خروج قرهًْالعین «از خانة شوهر و همراهیش با مردان و آن داستان بدشت که خود بهائیان پوشیده نداشتهاند، دستاویز دشمنان بیشتر گردیده تا دستاویز دوستان. این است در کتابها دیده میشود که خواهر عبدالبهاء که بهائیان او را همپای فاطمة زهرای شیعیان میشمارند در نامة خود به بهائیان تهران چنین نوشته: " قرهًْالعین یک دفعه بیحکمتی کرد و هنوز از کلّة مردم نمیتوانیم بدرآوریم"».(3)
به نوشتة منابع بهائی: امیرکبیر در آن ایام، «جداً مصمم گشت که طاهره [ قرهًْ العین] را به هر قیمت هست بیابد و مقتول نماید». در این راستا، زمانی که در ربیعالثانی 1266ق به وی خبر رسید که قرهًْالعین در روستای «واز» (از دهستان نائیج در منطقة نور مازندران) مخفی شده است، «فوراً دستور» داد «که مأمورین مخصوص... به واز رفته، طاهره را اسیر» کنند. پیرو این فرمان، قرهًْالعین بازداشت و به تهران اعزام شد و در خانة محمودخان کلانتر حبس گردید.(4)
1) . برای شرح ماجرا ر.ک، ناسخالتواریخ، بخش قاجاریه، لسانالملک سپهر، 3/219ـ220 و 239؛ فتنة باب، اعتضادالسلطنه، تعلیقات عبدالحسین نوایی، صص 178ـ187؛ قرهًْالعین، درآمدی بر تاریخ بیحجابی در ایران، سینا واحد، ص 13 به بعد.
2) . ر.ک: الکواکبالدریهًْ، عبدالحسین آواره، صص 64 ـ 65 به نقل از اسداللّه مازندرانی در تاریخ ظهورالحق، ج 3؛ طاهرة قرّهًْالعین، حسام بقایی (به نقل از: عباس افندی)؛ مطالعالانوار، عبدالحمید اشراق خاوری، صص 294ـ301؛ حضرت بهاءاللّه، محمدعلی فیضی، صص 41ـ42. در مورد قرهًْالعین و بهائیها، همچنین ر.ک: فلسفة نیکو، حسن نیکو، 3/107 به بعد.
3) . بهائیگری، ص 85 .
4) . حضرت طاهره، نصرتاللّه محمدحسینی، ص 291.
«محمودخان کلانتر به توصیة امیرکبیر دستور داده بود که مأموران بر حرکات طاهره نظارت نمایند و هرگز اجازه ندهند که کاغذ و قلم نزدش باشد».(1)
امیر، کسانی را نیز (بهویژه از میان دولتیان و درباریان) که میفهمید با بابیها دوستی و «حشر و نشر» دارند، مورد ملامت و مؤاخذة شدید قرار میداد، چنانکه در مورد اعتضادالسلطنه (شاهزادة قاجار و جزء باند مهد علیا و میرزا آقاخان بر ضدّ امیر)(2)چنین کرد و با فشار بر او، اعضای شبکة ترور بابیان (به ریاست شیخ علی عظیم) را مورد شناسایی و تعقیب قرار داد و بعضی از آنها را به محبس کشید.(3)
جالب است که، حواریون و یاران باوفای امیر نیز نظیر آیتاللّه حاج شیخ عبدالحسین تهرانی (وصیّ امیر)، میرزا هاشم طباطبایی (منشی مخصوص و محرمراز امیر)، سردار مکری (داماد امیر)، مؤتمنالملک انصاری (کاتب سرّ امیر و وزیر خارجة ناصرالدینشاه به سفارش امیر) و... نیز سخت با بابیه و بهائیه مخالف بودند و در قلع و قمع ریشههای آن در ایران و عراق اهتمام شایان داشتند، که شرح آن، در ادامة همین مقال، فصل مربوط به مبارزات یاران امیر با باب و بهاء، خواهد آمد.
1) . همان، ص 294.
2) . مجلة یادگار، مدیر: عباس اقبال آشتیانی، سال 2، ش 1؛ شرح حال رجال ایران، بامداد، 2/442 و 443؛ دست پنهان سیاست انگلیس در ایران، خانملک ساسانی، صص 31 و 42.
3) . اعتضادالسلطنه، در اثر مشهور خویش، المتنبئین، ماجرای دوستی با بابیان، و برخورد امیر با خویش را شرح داده است. ر.ک: فتنة باب، چاپ عبدالحسین نوایی و نیز امیرکبیر و ایران، فریدون آدمیت، ص 45 و 348.
بیجهت نیست که، با عزل و قتل امیر کبیر، راه برای تاخت و تاز مجدد بابیان باز شد و میدان را تا آنجا برای پیشبرد اهداف خود فراهم دیدند که تا مرز ترور (نافرجام)شاه نیز پیش رفتند.
سخن دکتر نوایی را پیش از این آوردیم(1)، عباس امانت (مورخ بهائی مآب) مینویسد: «بابیان، پس از شکستهای فجیع در مبارزات قلعة طبرسی و در شهرهای نیریز و زنجان، و متعاقباً اعدام باب در شعبان 1266 در تبریز، سخت روحیة خود را باخته بودند، ولی پس از سقوط دولت امیرکبیر مجال یافتند تجدید سازمان یابند و بخشهایی از شبکة خود را بازسازی کنند».(2)سلیمانخان تبریزی، از عناصر اولیه و مهمّ بابیه است که در جریان ترور نافرجام ناصرالدینشاه دستگیر و به قتل رسید. وی پس از عزل و تبعید امیرکبیر به کاشان، در نامهای خطاب به سید جواد کربلایی (از بابیان اولیه) نوشت:
امیرنظام بحمداللّه تمام شد؛ معزول ابدی گردید. الآن در باغ فین کاشان محبوس است. میرزا آقاخان اعتمادالدوله وزیر و صدراعظم گردید. ان شاءاللّه امورات بهتر نظم خواهد گرفت. البته جناب ایشان [ = حسینعلی بهاء] باید خیلی زود تشریففرما شوند که وجود مبارک ایشان مثمر ثمر است.(3)
سلیمانخان، این اشراف زادة تبریزی(4)، از شاگردان سید کاظم رشتی و از مبلغان بیپروای بابیه بود.(5)
خانهاش در پایتخت، مرکز رفت و آمد و تجمع بابیان محسوب میشد و خود «یکی از رجال نامی و مشهور» فرقة بابیه «محسوب و از فدائیان» باب «بهشمار میرفت».(1)پدرش، یحییخان، از دولتمردان شاخص قاجار و پیشخدمت عباس میرزا ولیعهد فتحعلیشاه و بعداً محمدشاه قاجار بود که با مهد علیا (مادر ناصرالدینشاه) نیز قرابت داشت.(2)سلیمانخان، طبق نوشتة منابع بهائی: با حسینعلی بهاء ارتباط و نسبت به وی ارادت داشت.(3)
میرزا آقاخان نوری، پس از اطلاع از تصمیم امیرکبیر به اعدام باب، موضوع را به بهاء اطلاع داد و بهاء هم سلیمان را برای نجات باب و گریزاندن وی از دست مأموران به تبریز فرستاد، که البته سلیمان دیر رسید و باب را اعدام کرده بودند، ولی وی باز هم بیکار ننشست و جسد باب را از خندق اطراف شهر ربود.(4)سلیمانخان در ماجرای ترور نافرجام ناصرالدینشاه (شوال 1268ق) در تهران دستگیر و اعدام گردید.
چنین کسی (در نامه به جواد کربلایی) با چنان غیظی از امیر یاد میکند و روی کار آمدن میرزا آقاخان (جانشین انگلوفیل امیر) را مایة بهبود کار بابیان میشمارد.
باید گفت، نه تنها با اخراج امیر از صحنه، میدان برای تنفس مجدد بابیان باز شد، اصولاً جانشین امیر، میرزا آقاخان نوری (که «تحتالحمایة» انگلیسیها بود) از دوستان صمیمی حسینعلی بهاء بود و از بهاء که توسط امیرکبیر به عراق تبعید شده بود رسماً دعوت کرد که به تهران برگردد و پس از بازگشت نیز او را توسط برادرش مورد پذیرایی گرم قرار داد و حتی پس از ترور نافرجام شاه، و بگیر بگیر افراد، در مقام مخفی کردن بهاء (که متهم به همدستی با ترویستها بود) برآمد، که البته بهاء با احساس خطر شدید، پیشنهاد میرزا آقاخان را نپذیرفته و خود را به خانة فامیل نزدیکش: میرزا مجید آهی رساند که منشی سفارت روسیه بود(5)
و سفیر روسیه (پرنس دالگوروکی) نیز بهاء را تحت حمایت آشکار و پیگیر خویش قرار داد.(1)
نقش بیبدیل امیر در سرکوب فتنة باب، مورد تأیید و تصریح مورخان بابی و بهائی نیز هست: نورالدین چهاردهی، شخصیت پراطلاع از بابیت و بهائیت، مینویسد: «این ناچیز از بزرگان ازلیها و بهائیها شنیده است که باب و افراد حروف حی [ = یاران برجستة باب ]همگی در صدد تغییر رژیم قاجاریه بوده و به جای آن، تمامی قوای خود را مصروف برپا شدن حکومت بیان [ نموده ]بودند و اگر میرزا تقیخان امیرکبیر نبود مسلّماً به مقصود خود میرسیدند».(2)
سخنان چهاردهی، کاملاً توسط مورخان مشهور بهائی تأیید میشود، که ذیلاً به مواردی از آن اشاره میکنیم:
شوقی افندی، پیشوای بهائیت، در کتاب قرن بدیع، با اشاره به کسانی چون امیر و ناصرالدینشاه مینویسد: «دو پادشاه قاجار و دو وزیر غدار [ مقصود، حاجی میرزا آقاسی و امیرکبیر است] به نهایت بغض و عدوان قیام کردند و به معاضدت و همراهی علما و پشتیبانی قاطبة ملت و هیبت و صولت قوای عسکریه بر قلع و قمع این فئة مظلومه کمر همت بستند».(3)نبیل زرندی (نویسندة مشهور بهائی) مینویسد: «...میرزا تقیخان امیر نظام که صدراعظم ایران بود... در مدت سه سال صدارت خود با تمام قوی کوشید تا نور الهی را خاموش نماید و امر باب را از روی زمین محو و نابود سازد. برای نیل به این مقصود، اقدام به ظلمی عجیب کرد و آن امر به قتل سیّد باب بود که به فرمان او انجام گرفت، ولی عاقبت جز خُسران ثمری از رفتار ناهنجار خویش نگرفت».(4)
1) . تاریخ معاصر ایران: شرح مفصل و مستند ماجرای حمایت سفیر روسیه از بهاء، در بخش مربوط به پیوند بهائیت و امپراتوری روس تزاری از مجموعة حاضر، فصل: پیوند دیرین و دیرپای حسینعلی بهاء با روسیه، آمده است.
2) . باب کیست و سخن او چیست؟، نورالدین چهاردهی، صص 84 ـ 85 .
3) . قرن بدیع، 1/53 .
4) . مطالعالانوار، تلخیص تاریخ نبیل زرندی، ترجمه و تلخیص عبدالحمید اشراق خاوری، ص 589 .
سپس با اشاره به اقدام قاطع امیر در سالهای اول و دوم صدارت خویش به سرکوبی آشوبهای بابیه در مازندران و نیریز و زنجان میافزاید: «این وقایع سبب شد که مردم در هر شهر و بلد اقتدا به وزیر شریر نموده به اذیت و آزار اهل ایمان پرداختند...».(1)
امیر، با قاطعیتی که در سرکوب غائلة بابیان و اعدام رهبر آنها نشان داد، عملاً نقطة پایانی بر جولان این گروه در ایران گذاشت و اگر بعد از امیر، تبانی میرزا آقاخان نوری (صدراعظم انگلوفیل ناصرالدینشاه) با حسینعلی بهاء و حمایت جدّی سفیر روسیه (دالگورکی) از بهاء نبود، شاید اثری از این گروه باقی نمانده بود.(2)
محمدعلی فیضی، مورخ مشهور بهائی، با اشاره به شورش بابیان در نقاط مختلف ایران در ابتدای سلطنت ناصرالدینشاه و صدارت امیرکبیر مینویسد: «امیرکبیر چون به مقام صدارت رسید و جمیع امور را در قبضة اقتدار و تسلط شخصی خود گرفت، از سیاست رِفق و مدارای دورة محمدشاه و صدارت حاجی [ میرزا آقاسی] که به نظر او در امر حضرت باب مسامحه و مساهله نمودهاند ناراضی و نگران گردیده، سیاست و روش خود را در برابر این نهضت روحانی بر شدت عمل گذاشته و مصمم گردید که با اِعمال زور و قدرت در همه جا، پیروان این امر را از میان برداشته قلع و قمع نماید. لذا در قضایای» آشوب بابیان به رهبری ملاحسین بشرویهای در قلعة شیخ طبرسی مازندران و سید یحیی کشفی در نیریز و ملا محمدعلی حجت در زنجان «به تجهیز سپاه پرداخت و در پایتخت نیز هر جا اجتماعی از مؤمنین بود متفرق نموده عدهای را به قتل رسانید...». با این حال به آنچه گفته شد اکتفا نکرد و اندیشة خاتمه دادن به حیات این فرقه، «امیر مغرور را بر آن واداشت که به انعدام مؤسس و موجد این امر... تصمیم بگیرد تا به تصور... خود درخت را از ریشه برکنده باشد». بدین منظور نیز باب را از زندان چهریق به تبریز آورده و با دستور اکید خود، زمینة اعدام باب را فراهم ساخت.(3)
1) . همان، ص 590 . نیز ر.ک: همان، صص 493ـ497، 512 ـ513 .
2) . بیانی از این واقعیت را به نحو تلویحی در کلام اسداللّه مازندرانی (مورخ و مبلغ سرشناس بهائی) مییابیم که از قول عباس افندی نقل میکند که: «اگر جمال ابهی [ = بهاء] طلوع نمیکرد، امر نقطة اولی [ = باب] از میان رفته بود» (ظهورالحق، ج 8 ، قسمت 2، ص 848 ).
3) . حضرت نقطة اولی 1235ـ1266 هجری / 1819ـ1850 میلادی، صص 315ـ316 و بعد.
سنخ این اظهارات را در آثار دیگر مورخان شاخص بهائی (نظیر اسداللّه مازندرانی) و حتی عباس افندی (پیشوای بهائیت) نیز مشاهده میکنیم.(1)به قول ویلیام هاچر و دوگلاس مارتین، مورخان بهائی معاصر: «میرزا تقیخان صدراعظم ایران... مقتدرترین دشمن امر بدیع [ = بهائیت ]شمرده میشود».(2)
رمز قاطعیت امیر در سرکوب شورش بابیان، چه بود؟ پاسخ این سؤال، کاملاً روشن است:
امیر به همان دلیل، در سرکوب بابیان پای میفشرد، که در قلع و قمع فتنة سالار در خراسان، و مقابله با دخالتها و تحکمات بیگانگان در کشور، جدّی و پیگیر بود. زیرا او این شورشها را، اولاً موجب وارد شدن آسیبها و خسارتهای هنگفت مالی و جانی به ملت و کشور میدید و به عنوان عالیترین مقام مسئول کشور (پس از شاه)، خود را موظف میشمرد که مانع هرگونه آسیب و خسارت به کشور و ملت باشد. ثانیاً (که مهمتر از اوّلی است) شورشهای یادشده را عملاً بهانه و زمینهای برای دخالت و تجاوز همسایگان طماع، سلطهجو و مترصّد ایران (روس و انگلیس) به این مرز و بوم میانگاشت، و این خطر، بهویژه، چیزی نبود که امیر (و هیچ انسانِ عاقلِ ایران دوست دیگر) نسبت بدان بیتفاوت بنشیند و با جدّیت، در مقام حلّ و رفع زمینهها و عوامل آن برنیاید. ثالثاً امیر، مجدّانه در پی انجام اصلاحات سیاسی ـ اجتماعی ـ اقتصادی و نظامی در کشور بود، و این امر، فضایی آرام و بدور از شورش و غوغا میطلبید، و آرامش و امنیت این سرزمین، با آشوبها ــ آن هم آشوبهای مسلّحانه و براندازانه ــ قابل جمع نبود. لاجرم بایستی هرچه زودتر به آشوبها و فتنههای زیانبار در کشور خاتمه داده میشد تا امکان انجام اصلاحات لازمه فراهم آید.
1) . ر.ک: ظهورالحق، 3/210ـ212؛ مقالة شخصی سیاح...، صص 34ـ37 و 44ـ 48. اسداللّه مازندرانی در ظهورالحق ج 3، ص 212 ضمن بیان این نکته که: امیر «با قهاریّت تامّه به اطفاء انوار این امر و اعدام بابیه پرداخت» (ص 210) مینویسد: «میرزا تقیخان و ناصرالدینشاه و سعید العلماء بارفروشی نزد طائفة بابیه در درجة اولی از نفرت و لعن قرار داشته، رجعت اعداء و قاتلین ائمة هدی [ !] به شمار آمدند».
2) . دیانت بهائی آیین فراگیر جهانی، ترجمة پریوش سمندی و...، بخش پینوشتهای آخر کتاب، ص 24.
در مروری بر تاریخ ایران آن روزگار، به هر سه وجهِ مسئله (که برخورد واقعبینانه / حکیمانة امیر با آشوبهای وقت کشور ـ از جمله، آشوب بابیان ـ را رقم زد) بر میخوریم:
در مورد وجه اول (یعنی خسارت هنگفت آشوب بابیها به کشور) سخن شوقی افندی (پیشوای بهائیان) درخور ملاحظه و دقت است که مینویسد: امیرکبیر که از «نفوذ» حسینعلی بهاء در بین بابیان «هراس داشت، پیوسته اقدامات» وی «را مورد تنقید قرار میداد و در محافل و مجالس» زبان به طعن وی میگشود، «چنانکه وقتی، در حضور جمعی از رجال و اکابر مملکت اظهار داشت که در اثر عملیات ایشان، پنج کرور به خزانة مملکت خسارت وارد آمده است» و به همین دلیل نیز بهاء را به کربلا تبعید کرد.(1)
وجه دوم مسئله (یعنی، آسیبهای احتمالی آشوب بابیه، در صورت بقا و رشد، به استقلال و تمامیت ارضی کشور) نیز از پردة تاریخی زیر معلوم میشود: کلنل شیل، به عنوان وزیر مختار ماجراجو و فتنهگر بریتانیا در زمان امیر، برای آگاهان به تاریخ ایران در عصر قاجار، چهرهای آشنا است. شیل، زمانی که در سال 1265ق از لندن به عزم تهران روانه شد، به دستور وزارت خارجة بریتانیا، در ورشو با تزار روسیه (نیکولای اول) و صدراعظم وی (نسلرود) دیدار کرد و پیرامون سیاست مشترک لندن و پترزبورگ به گفت و گو نشست. طبق گزارشی که شیل از این رویداد به وزیر خارجة لندن نوشته است، در آن گفت و گو، نسلرود گزارشی را به دست شیل داد که پرنس دالگورکی (وزیر مختار روسیه در ایران) در 23 ژوئیة 1849 به صدراعظم روسیه نوشته و در آن آمده بود: دولت روسیه «تصمیم دارد هرگاه در ایالت آذربایجان اغتشاشی درگیرد، دخالت نظامی کند». دیگر آنکه انتصاب حمزه میرزا حشمتالدوله از سوی امیر به حکومت آذربایجان، بدون جلب دالگورکی انجام گرفته بود و این امر، خشم و شکایت سفیر روسیه را برانگیخته بود.(2)
با توجه به این سیاست شیطانی روسهای تزاری، طبیعی است که امیر میبایستی نسبت به هرگونه آشوب افکنی در کشور، سخت حساس بوده و سریعاً و قویّاً به سرکوب آن اقدام کند.
علاوه بر این، امیرکبیر شواهدی در دست داشت که نشان میداد سفارتخانههای خارجی در کشور (بهویژه سفارت روسیه) با سران بابیه در ارتباط بوده و از آنها پشتیبانی میکنند. نامه نگاری ملا محمدعلی زنجانی (رهبر شورش بابیه در زنجان) به سفرای خارجی و وعدة او به اتباعش مبنی بر آمدن امپراتور روسیه به حمایت آنها، اعتراض سفرای خارجی به امیر بابت برخورد قاطع وی با آشوبگران بابی و تلاش (نافرجام) آنها برای جلوگیری از اعدام باب، تماس کنسول روسیه در تبریز پس از قتل باب با منشی و دستیار وی (سید حسین یزدی) که به دستگیری و حبس شدید یزدی توسط مأموران امیر در تهران انجامید(1)، جلوههایی از این امر بود که امیر هشیار و تیزبین، در آینة آنها، به روشنی، توطئة مرموز دشمن را در ممانعت از ریشهکن شدن غائلة بابیه و ماهی گرفتن از آب گلآلود، برمیخواند.
بر دو وجه یادشده، وجه سومی را نیز باید افزود که همان، عدم امکان انجام اصلاحات لازمة مدّ نظر امیر (در عرصههای گوناگون سیاسی، نظامی، اقتصادی، قضایی و...) در کشور با وجود تداوم و توسعة آشوبها است.
جالب است که اعتراف به هر سه وجه ماجرا را به خوبی میتوان در کلام عباس امانت (مورخ بهائیمآب) ردیابی کرد. گفتنی است که این مورخ بهائیتبار، از یکسو، به دلایل مختلف (از آن جمله: شأن و جایگاه علمی خود در دانشگاهای غربی) «تبعیت دربست و مطلق» از ادبیات و رویکردِ صد در صد «تبلیغاتی و فِرقَوی» تشکیلات بهائیت به تاریخ را برنمیتابد و به همین دلیل، از قرار مسموع، مورد عتاب و خطاب آن تشکیلات قرار دارد، و از دیگر سو، هنوز نتوانسته گریبان خود را به طور کامل از تعصبات پنهان و آشکار بهائیگری، رها و آزاد ساخته و در نبرد «آزاداندیشی» با «تعصبات خشک و غیرمنطقی»، یکسره جانب حقیقت را بگیرد، و لذا رسوبات تعصب، جای جای در کلامش بروز و ظهور مییابد و مغناطیس تعصب، عقربة حقیقتیاب ذهن او را به چپ و راست منحرف میسازد. این است که وی را در آثارش، بهویژه در کتاب قبلة عالم، همواره میان اعتراف به بخشی از حقیقت، و تحریف بخش دیگر آن، در تذبذب و نوسان میبینیم، و به هر حال، به پاس همین مقدار از چالش با جزمیّت فرمایشی، برایش از حضرت باری، طلب هدایت داریم.(2)
1) . تاریخ معاصر ایران: برای شرح مستند مطالب فوق ر.ک: بخش مربوط به پیوند بهائیت و امپراتوری روس تزاری از مجموعة حاضر در فصلنامة تاریخ معاصر ایران، ش 49.
2) . تاریخ معاصر ایران: در مورد امانت، و بررسی دیدگاههای او دربارة باب و امیرکبیر ر.ک: مقالة «علیمحمد باب؛ از چالشهای فرار تا توبه و تکذیب ادعا» در مجموعة حاضر، فصل: «داستان محاکمة باب توسط علما از زبان یک مورخ بهائیمآب»، و نیز مقالة آقای مسعود رضایی، با عنوان «" قبله نما" و " مغناطیس تعصب"»، مندرج در مجلة زمانه، ش 61 ، مهر 1386، صص 94ـ101.
باری، آقای امانت، تفویض قدرت و اختیارات کامل از سوی ناصرالدینشاه در آغاز سلطنت خویش به امیر را، به دلیل «وضع بحرانی مملکت»، «تا اندازة زیادی جایز» میشمارد و در توضیح این وضعیت بحرانی (با استناد به گزارش کسانی چون کلنل فرانت، نمایندة بریتانیا در تهران) چنین مینویسد:
سیزده سال حکومت [ حاجی میرزا] آقاسی بر کسری بودجة دولت بیش از حدّ متعارف افزوده بود، ناتوانی در جمعآوری مالیاتها و لشکرکشیهای پیاپیْ خزانة دولت را تهی ساخته بود، و دیوانیانِ بیمواجب و بیکفایت با مداخل و اخّاذی بار خود را میبستند.
«آشفتگی غیر قابل وصف» دستگاه حکومت، پا به پای «حرص مال و شهوت قدرتِ» آقاسی و نیز «نابخردی اعمال، خشونت زبان، و بیمعناییِ استدلالِ او»، نه تنها بیاعتمادی فراوان «در میان اعضای دون رتبة دولت» به وجود آورده بلکه نارضایی مردم را هم به مرز خطرناکی رسانده بود.
آقاسی به محمدشاه محتضر اطمینان داده بود که «در حالی که تمامی اروپا را انقلاب در هم نوردیده» مملکت وی غرق آرامش است. ولی هنوز دو ماه نگذشته روح شورش عمومی چنان تشدید یافته بود که حتی فرانت خوشبین، نگران از آشوبهای جاری در ولایات، ناگزیر پیشبینی کرد چنانچه امیرنظام موفق نشود شورشها را بخواباند، هرج و مرج متعاقب و دخالت خارجی «چه بسا منجر به برافتادن دودمان کنونی» و تجزیه و تلاشی ایران گردد.(1)
نکتة جالب، اعترافی است که عباس امانت، صریحاً در جملة اخیر، به خطرساز بودن آشوب بابیان در آن وانفسا برای استقلال و تمامیت ارضی ایران دارد. وی در ادامة سخنان فوق میافزاید: «خطر یک چنین انقلاب شدید ضدّ قاجار، با در نظر گرفتن سختی طغیان دَوَلّو [ = فتنة حسنخان سالار در خراسان]، دعاوی بهمن میرزای فراری [ شاهزادة ایرانیِ حقوق بگیرِ روسها و کاندیدای آنها برای حکومت بر ایران]، و دورنمای بس وخیم سرکشی هواداران باب که اکنون در نشو و نما بود، آن چنان چشمگیر مینمود که توجه ناصرالدینشاه را هم جلب کرد...».(2)
1) . قبلة عالم، ترجمة حسن کامشاد، صص 162ـ163.
2) . همان، ص 163. آقای امانت، البته، ظاهراً برای آنکه ـ در این «اعتراف جبری» ـ آبروی بابیان شورشگر، یا به قول او: «نهضت باب»، بیش از حد نزد خوانندگان کتابش، «ملکوک و خدشهدار» نشود، به گونهای حساب شده میکوشد که به جای تعبیر کشور یا ایران، از واژههایی نظیر دودمان قاجار و تاج و تخت آن، سود جوید. در حالی که حتی اگر ـ به فرضْ هم ـ آسیب وارده از شورش بابیان را صرفاً متوجه سلطنت قاجار و نه چیز دیگر بدانیم، با توجه به اینکه مسئولیت حکومت ایران را در آن تاریخ عملاً آن سلسله بر عهده داشت، پبدا است که تضعیف (بیرویّة) حکومت مرکزی، آن هم به وسیلة برخی «شورشها و اغتشاشات محلی» (و نه یک «جنبش فراگیر و هدفمند ملی و برخوردار از هدایت و زعامت رهبران بصیر، مستقل و پرنفوذ در میان عامّة ملت») در آن وانفسای طمع و تجاوز بیگانگان تیزچنگ به کشورمان، و فرصتطلبی مدّعیان قدرت پرست و هرج و مرجطلب داخلی، نتیجه و ثمری جز همان «تجزیه و تلاشی ایران» به همراه نداشت...
این نویسندة بهائی مآب همچنین مینویسد:
«تاج و تخت قاجاریه را از آغاز، دو خطر تهدید میکرد: نهضت باب، در عنادِ آشکار با نظام مذهبی شیعه، و، مآلاً با سازمان غیرمذهبی مملکت، رفته رفته تا اوانِ سلطنت ناصرالدینشاه به صورت جریانی انقلابی درآمده بود که در عرض دو سالِ بعدی در قیامهای پیاپی در مازندران، فارس و زنجان فوران یافت. از این گذشته، طغیان خراسان (1264ـ1267هـ ق)، به سرکردگی حسنخان سالار دولّو، پسر آصفالدوله، و متحدان کُرد و ترکمنش نشانة آخرین انفجار در منازعات خونینِ درون ایل قاجار بود. گردنکشیهای کماهمیتی هم در سایر ولایات رخ نمود، ولی به زودی خوابید. همین ناآرامیها و مبارزه با سالار و با نهضت بابیه در همین زمان، بود که منابع مالی و نظامی حکومت قاجار را به خود مشغول داشت.
[ کلنل ]فرانت نوشت «توجه همة مملکت» به خراسان و بعد مازندران و زنجان است، که در اوّلی طغیانِ سالار و در دو دیگر، دو قیام عمدة بابیه در جریان بود. صدراعظم به وزیر مختار بریتانیا گفت، اگر دولت نتواند آرامش برقرار سازد، او شخصاً امیدی به جمعآوری مرتّبِ مالیات یا اقبال مردم از اقدامات اصلاحی دیگر ندارد».(1)در واقع، «برنامة امیرکبیر... ایجاد دولتی متمرکز، ثروتمند و لایق با قشونی نیرومند، دستگاه دیوانیِ گسترده، و سیاست خارجی مستقل بود. لاجرم هر نوع خودمختاریِ نیروهای حاشیهای و نیز هر نوع مخالفت سیاسی داخلی را تاب نمیآورد...».(2)
آری، امیر، هشیارانه و دلسوزانه، به آسیبها و خطرات سنگین شورشها و آشوبهای سیاسی و نظامی برای مُلک و ملت توجه تام داشت و عزم خویش را جزم کرده بود که با استفادة کامل و بهینه از ابزارها و امکانات موجود، نهال فتنه را ـ هر جا که هست ـ از ریشه برکَنَد، و چنین نیز کرد...
بیگمان، مرحوم امیر، تاخت و تاز گروهی چون بابیه در کشور را (که عقاید شیعی او و انبوه هموطنانش را از بنیاد، به چالش میکشید و علمای بزرگ تشیع نیز حکم به انحراف و ارتداد آنان داده بودند) به لحاظ دینی و مذهبی، به هیچ روی بر نمیتافت و همچون هر ایرانی مسلمان شیعه، در مقام پاسداری از کیان دین مبین، خود را ملزم به مقابلة با این گروه «بدعتگزار» میدید. برای امیر، اما، مدّعیات باب و آشوب اتباع وی در ایرانِ بحران زدة آن روزگار، گذشته از جهات دینی و شرعی قضیه، جنبه و بُعد مهمّ دیگری نیز داشت، و آن اینکه، امیر، به لحاظ جایگاه و مسئولیت خطیر سیاسی ـ نظامیای که (به عنوان صدراعظم کشور، و مسئول حفظ استقلال و امنیت آن در آن شرایط حساس و شکننده) داشت، جریان بابیگری، و اختلافها و آشوبهای گسترده و فزایندة ناشی از آن را، شدیداً مُخلّ امنیت جامعه و مضرّ به استقلال و تمامیت کشور میدید و لاجرم از دیدگاه وی، هیچ راه و چارة معقولی جز پایان دادن به تعللها و تذبذبهای (بعضاً مشکوک و سؤال انگیزِ) حکومتگران پیشین در برخورد با این پدیدة آشوبزا و استقلال سوز، و قلع و قمع قاطعانه و سریع اساس آن، وجود نداشت.
نویسندگان تاریخ ایران کمبریج، با اشاره به شورش بابیان در زمان ناصرالدینشاه در نقاط مختلف کشور مینویسند: «در سال 1850 / 1229[ شمسی]، میرزا تقیخان امیرکبیر، صدراعظم اصلاح طلب مشهور، با امید به اینکه قیامهای مزبور را ریشهکن سازد، و بنا به دلایلی بیشتر سیاسی تا مذهبی، دستور داد باب را در تبریز اعدام کنند».(1)
1) . سلسلة پهلوی و نیروهای مذهبی به روایت تاریخ کمبریج، ترجمة عباس مخبر، ص 255.
فریدون آدمیت نیز، با برجسته سازی وجهِ «سیاسیِ» برخورد امیر با فتنة بابیه، تأکید میکند:
«چون کار حواریان باب از دعوت دینی به شورش سیاسی کشید، پیکار دولت با بابیانْ امر طبیعی بود. اما دولت به عنوان دفاع از شریعت به جنگ بابیه نرفت، بلکه از این نظر به برانداختن آن کمر بست که بابیانْ موضع نظامی گرفتند، و به کشت و کشتار دست زده بودند. این مقارن بود با مرگ محمد شاه، و آغاز سلطنت ناصرالدینشاه و روی کار آمدن میرزا تقی خان... . لاجرم عکس العمل دولت در برابر طغیان بابیان، سیاست قاهرانة امیر بود. پس از یک سلسله جنگهای خونین که در 1265 و سال بعد، میان لشکریان دولت و هواداران باب درگرفت، همة سرجنبانان بابیه (بشرویهای، بارفروشی، زنجانی و دارابی) در 1266 کشته شدند. در آن گیرودار خون باب هم فدای ستیزهجویی اصحابش گشت».(1)
برخی از نویسندگان بهائی میکوشند اقدامات امیر در سرکوب بابیه را کاری عبث و بینتیجه جلوه دهند (چنانکه نبیل زرندی نیز ـ در کلامی که گذشت ـ ادعا میکند که امیر از سرکوب شورش بابیان و اعدام باب «جز خسران، ثمری... نگرفت»). اما حقیقت چیز دیگری است و مطلب چنان روشن است که حتی برخی از نویسندگان بهائی نیز به کامیابی امیر در سوق بابیان به سوی نابودی اعتراف دارند. ویلیام هاچر و دوگلاس مارتین، دو نویسندة بهائی غربی، پس از ذکر اعدام باب به فرمان امیرکبیر مینویسند: «بهر حال برای اجتماع بابیان شهادت حضرت باب که به دنبال اعدام اکثر سران بابی، از جمله بیشتر حروف حی، اتفاق افتاد اثری مخرّب و انهدامآمیز داشت...». و نیز: «شهادت حضرت باب و عدة کثیری از حروف حی و قتل عام چندین هزار نفر از پیروان باوفای ایشان این نبوت و طرح را پیش از آنکه مفهوم و معلوم شود بیاثر و عقیم باقی گذاشت. در آستانة سال 1852 [ 1268ق ]چنین به نظر میرسید که امر حضرت باب با همة عظمت، با ناکامی روبهرو شده و دیانت بابی در پرتگاه نابودی به پایان خود رسیده است».(2)
حتی خود نبیل زرندی از شخص بهاء نقل میکند که با اشاره به دوران تبعید خود در عراق، گفته است: «چون [ از سفر دو سالة سلیمانیة عراق] به بغداد برگشتیم مشاهده شد که از امر باب اثری باقی نمانده و آن اساس بکلی فراموش گشته، همت گماشتیم تا امر حضرتش را از نو حیات تازه بخشیم و از زاویة فراموشی نجاتش دهیم...».(1)
منابع بهائی، امیر را به خشونت متهم ساخته و میکوشند از وی چهرهای خشن بلکه سفاک (خون آشام) ترسیم کنند. در حالی که باید گفت: امیر، ضدّ خشونت بود، و میان این دو ــ «خشونت» و «ضد خشونت» ــ تفاوتْ بسیار است.
برای درک درست مسئله، باید اولاً وضعیت و شرایط بسیار حساس، شکننده و آسیبپذیر کشورمان در آن روزگار (در عرصة سیاست داخلی و خارجی) را در نظر گرفت و به عمق خطری که از سوی آشوبگران داخلی و مهمتر از آنها، از جانب دو دولت قویپنجه و طمّاع و تجاوزپیشة لندن و پترزبورگ متوجه ایرانِ ضعیف و درماندة پس از جنگهای متوالی با روس و انگلیس در قفقاز و هرات بود، نیک توجه داشت (ضعف» و «خطر»ی که، هرج و مرج دوران صدارت حاجی میرزا آقاسی، آن را دو چندان کرده بود). ثانیاً بایستی هدف و مقصد شورشگران بابی را ـ که به صریح کتاب بیان فارسی(باب 4 از واحد 6) اخراج ملت مسلمان از ایالات مهم ایران، و براندازی حکومت بود ـ مورد توجه قرار داد و مسئولیت امیر (به عنوان صدراعظم کشور) در آن شرایط حساس و در برابر اینگونه جریانات را ملحوظ نظر قرارداد. آنگاه میتوان قضاوت کرد که آیا راهی جز قاطعیت برای ریشه کردن فتنهها و آشوبهای براندازانه، پیش پای امیر (و هر حاکم آگاه و دلسوز دیگر) وجود داشت؟ و آیا اگر دستگاه حکومت، در زمان امیر نیز همچون عصر حاجی میرزا آقاسی، در برابر آشوبها تعلّل نشان میداد و عملاً زمینه را برای کهنه شدن مادة فتنه ـ و در واقع، مُزمن ساختن بیماری کُشنده ـ فراهم میساخت، اساساً ایرانی باقی میماند که راجع به صحت و سقم رفتار مدیران آن، بحث گردد؟!
1) . مطالعالانوار، ص 578 . اسداللّه مازندرانی نیز ـ چنانکه قبلاً گذشت ـ از عباس افندی نقل میکند که میگوید: «اگر جمال ابهی [ = بهاء] طلوع نمیکرد امر نقطة اولی [ = باب] از میان رفته بود» (ظهورالحق، ج 8 ، قسمت 2، ص 848 .
روشن است که اگر امیرکبیر، مثل سلف سیاسی خود (آقاسی) با فتنهها و آشوبهای زمانه، برخورد قاطع نشان نمیداد، به زودی درگیریها از شهرهایی چون «مشهد» (مرکز فتنة حسنخان سالار) و زنجان و نیریز و... (مرکز شورش مسلّحانة بابیان) به نقاط دیگر کشور سرایت میکرد و نهایتاً سراسر ایران اسلامی در اغتشاش و کشمکشی حاد فرورفته و حمام خونی (بین مسلمانان و بابیان) به راه میافتاد که تلفات انسانی و خسارات مالی آن، صدها برابر از تلفات درگیری قوای دولتی با بابیان در شهرهای یادشده بیشتر و افزونتر بود، و عاقبت هم کشور ایران در کام بیگانگانی فرو میرفت که از مدتها پیش خواب فتح این سرزمین را میدیدند... . به همین دلیل است که میگوییم: امیر، ضد خشونت بود.
منابع بهائی، چنانکه دیدیم، بر امیر تهمت سفّاکی و خون آشامی زدهاند! در این زمینه (گذشته از توجه دادن به دلسوزی و دادخواهی امیر در حقّ رعایا، حتی اقلیتهای دینی رسمی) باید تأکید کنیم که امیر، حتی در برخورد با عناصر متمرّد و شورشهای اجتماعی و سیاسی، همواره نخست از در گفت و گو و نصیحت و مدارا وارد میشد (و حتی با بخشی از خواستههای مادی و سیاسی آشوبگران، که بر خلاف مصالح کشور نبود، موافقت کرده و وعدة مساعدت میداد) و تنها زمانی به عنوان «آخِرُالدواء»(1)، فیصلة امر را در شمشیر آبدار میجست که عملاً همة راهها به بن بست رسیده بود و به فرد آشوبگر کاملاً اتمام حجت شده و به خوبی روشن شده بود که حریف، به هیچ صراط مستقیمی پایبند نیست.
1) . «آخرالدواء اَلکَیّ»، ضرب المثل مشهور عربی است که میگوید: اگر هیچ مداوایی روی جسم بیمار مؤثر نشد، به عنوان آخرین راه چاره، آن را داغ میکنند.
نمونة بارز این امر، برخورد امیر با فتنة خطرناک سالار در خراسان است که پیش درآمد آن، اعزام نمایندة باکفایت و چربدستی (چون چراغعلیخان زنگنه) نزد سالار و دستیارش جعفرقلیخان جهت گفت و گو بود که نتایج مهمی هم در برداشت و در صف آشوبگران شکافی بزرگ انداخت.(1)امیر، پس از تسخیر مشهد و غلبه بر سالار نیز، به حسامالسلطنه (فرمانده قوای فاتح) اکیداً سفارش کرد که جان و مال مردم شهر از هر جهت باید در امان باشد و از سوی سپاهیان کوچکترین تعدی و اجحافی صورت نگیرد.(2)
دکتر آدمیت، فضای بسیار مغشوش و آشوبزدة کشور در آغاز صدارت امیر، و شیوة پخته و موفّق وی را در اتخاذ تدابیر گوناگون جهت حلّ هرچه مسالمتآمیزتر و کمهزینهترِ آشوبها، به خوبی ترسیم کرده است:
با مرگ محمدشاه، بیشتر ولایات را آشوب فراگرفت. در پیدایش این آشفتگی عمومی، بیگمان سوء سیاست حاجی میرزا آقاسی خیلی تأثیر داشت. شورشهایی که در آن اوان برپا شدند، اینها بودند:
فتنة آقاخان محلاتی، سرکشی سیفالملوک میرزا پسر اکبرمیرزای ظلالسلطان در قزوین، شورش مردم بروجرد بر جمشیدخان ماکویی، طغیان اهالی کرمانشاه بر محبعلیخان ماکویی، انقلاب کردستان و عصیان رضاقلیخان اردلان بر خسروخان گرجی والی و علیخان سرتیپ قراگزلو، شورش فارس به سرکردگی رضای صالح بر حسینخان نظامالدوله، بلوای کرمان و نزاع فتحعلیخان بیگلربیگی با عبداللّهخان صارمالدوله، طغیان اشرار یزد علیه دوستعلیخان حاکم آنجا، غوغای اصفهان، شورش خوانین بختیاری و طوایف کرد، فتنة شیخ نصر حاکم بندر بوشهر، انقلاب حاکم بندرعباس، خودسری قبایل بلوچ در سیستان و بلوچستان. و از همه مهمتر، فتنة سالار بود که از زمان محمدشاه در خراسان آغاز گشته و روز به روز سهمناکتر میگردید.
این حال آشوب داخلی توأم با پریشانی لشکر و خزانة تهی، بزرگترین دشواریهای آغاز کار امیر بود. و از برجستهترین خدماتش بر انداختن همان شورشها است و برقرار کردن امنیت در سراسر مملکت؛ فرمان دولت را تا دورترین نقطة ایران جاری ساخت. این امر مهم را با تدبیر و بردباری و قدرت پیش برد. طُرفه آنکه بیشتر آن یاغیگریها را با ملایمت و از راه تغییر حکام فرونشاند، و برخی را با مِهر و کین و تهدید و ترسانیدن. هرکجا این شیوهها مؤثر نگردید، سیاست قاهرانه کار را تمام کرد. در این مورد سیاستش جرّار بود، وگرنه در موارد دیگر به بخشیدن و تبعید ساختن و یا زندانی نمودن سرکشان اکتفا نمود.(1)
تأیید کلام آدمیت را میتوان در کلام عباس امانت (مورخ بهائی مآب) دید که با اشاره به وجود «انبوه مشکلات» برای حکومت ایران در ابتدای سلطنت ناصرالدینشاه و صدارت امیر (همچون «گرفتاری ناشی از ادعای بهمن میرزا [ کاندیدای روسها برای سلطنت یا صدارت ایران]، شورش دولّو در خراسان، اوضاع آشفتة سایر ایالات» و...)، اعتراف میکند که: اگرشاه جوان «بدون سپاهی بزرگ و چشمگیر و وفادار وارد پایتخت» میشد «خطرات زیادی منتظرش» میبود.(2)
1) . همان، صص 232ـ233. آدمیت سپس به تفصیل و به طور مستند، سیر برخورد مدبّرانه و قاطع امیر با برخی از این آشوبها را بر میرسد. اعتمادالسلطنه در المآثر و الآثار سیاهة بلندی از آشوبها و طغیانهای موجود در کشور در اوایل سلطنت ناصرالدینشاه به دست داده است. ر.ک: چهل سال تاریخ ایران... المآثر و الآثار، به کوشش ایرج افشار، 1/61 به بعد.
2) . قبلة عالم، ترجمة حسن کامشاد، ص 147.
بدینگونه، به قول یکی از پژوهشگران: «نظری دقیق و مروری همهجانبه در اوضاع داخلی و سیاست خارجی ایران در خلال سالهای 1264هـ و 1268هـ (1848 تا 1852م.) پژوهشگر را مجاب میسازد که در آن سالهای ویرانی، ستمگری و سرکشیِ گروهی شورشیانِ خودخواه، دورهای که در گرماگرم نابسامانیها، هر لحظه خطر فنای استقلال و تمامت ارضی ایران در میان بود، به گواهی بیگانهای آگاه، چون سِر هنرای رالینسون، وجود میرزا تقیخان امیرکبیر تنها عامل نجات بخش گردید. آن مرد بزرگ که... شایستگی و کاردانی شگرفی از خود نشان داد، در نخستین سال بحرانیِ پادشاهیِ ناصرالدین، بیآنکه ذرّهای ترس از کسی یا چیزی داشته باشد ثابت کرد که میتواند گره از دشوارترین کارهای کشور بگشاید...».(1)
مَثَل مشهوری است که میگوید: «درخت را از میوهاش باید شناخت»، و بر این اساس، بهترین و درستترین داور در کار امیر، همان نتیجة کار او: سامان گرفتن و رهاییِ سریع و شگفت ایرانِ بحران زده از آشوبهای سهمناک، و افتادن در مسیر ترقی و پیشرفت همه جانبه و شتابناک، بود. عباس میرزا مُلک آرا (برادر رنجدیده و تبعیدی ناصرالدینشاه) مینویسد: «امیر نظام به جهت این پادشاه و اهل ایران بسیار خیرخواه و صادق بود... در عرض 2 سال ایران را نظمی داد که از قوّة هیچ کس بر نمیآمد. اول سلطنت ایران در غایت اغتشاش، در خراسان محمد حسنخان سالار عصیان ورزیده بود، در زنجان و مازندران و نیریز فرقة ضالة بابیه خروج نموده بودند. الواط اصفهان، نایبالحکومه را کشته و عاصی شده بودند و ایلات بختیاری هکذا. غیر از امیرنظام، قوّة احدی نبود که در ظرف مدت قلیلی این طور نظم دهد».(2)
حتی فردی چون پرنس دالگورکی، که در زمان صدارت امیر دائماً با وی در ستیز و آویز بود، پس از برکناری امیر از صدارت، در گزارش به سن پترزبورگ اعتراف کرد: با آنکه صدراعظم پیشین «با روسیه میانة خوبی نداشت، معالوصف برای ادارة امور داخلی مملکت واجد شرایط عالی بود»!(1)
به قول میرزا حسن جابری اصفهانی، دانشمند و سیاستگر پراطلاع عصر قاجار: «...میرزا تقیخان امیر، ایران مُرده را، به دو سال، پهلوانِ زنده کرد».(2)
ممکن است گفته شود که، بابیان، تنها از جان خود دفاع میکردند و این، مخالفان آنان (اعم از دولت و ملت ایران) بودند که پاپیچ ایشان میشدند؛ و الا اگر تعرّض دیگران به آنها نبود حادثه و آشوبی پیش نمیآمد. اما این تصور درست نیست، زیرا احکام شدید و پرخشونت باب در الواح و کتابهای خویش به کشتن مخالفان خویش و اخراج آنان از مناطق پنجگانة فارس و مازندران و آذربایجان و عراق و... که صراحتاً در کتاب بیان فارسی آمده است، برای بابیان راهی جز درافتادن با مردم و براندازی حکومت، باقی نگذارده بود.
بعضی از نویسندگان (همچون فریدون آدمیت) ضمن محکوم شمردن فتنة بابیه، به این نظر گرایش دارند که: علیمحمد باب، «در پی جنگ و آشوب نمیگشت، اساساً مرد نیک نفسی بود و در خوی و منش او ستیزگی نبود. به گفتة گوبینو او قصد نداشت به پیام خود رنگ سیاسی دهد، و به پیکار علیه دولت برخیزد... ولی رشتة کار از دست خودش خارج گشت و به دست سه تن از پیروان او افتاد که سخت متعصب و ستیزه جو بودند: ملاحسین بشرویهای که نخست شیخی بود و حالا " بابالباب" لقب داشت، دیگر ملا محمدعلی بارفروشی معروف به " قدوس"، و سومی ملا محمدعلی زنجانی ملقب به " حجت" بود. آن سه نفر علم طغیان را علیه حکومت برافراشتند تا دولت موجود را براندازند ـ و با تأسیس سلطنت بابی در ایران مقدمة فتح کرة ارض را فراهم آورند...».(3)
ولی این ادعا صحیح نیست. باب، ضعف نفس داشت، اما سلامت نفس نداشت و اتباع شورشگر وی، در واقع به احکام غلاظ و شدادی عمل میکردند که باب دربارة لزوم کشتن مخالفان خویش و مصادرة اموال و سوزاندن کتب آنان، و اخراج مسلمانان از ایران و عراق، صادر کرده بود. نامهها و الواح تند و گزندة باب در توهین و تکفیر رجال عصر خویش نیز نظیر حاجی میرزا آقاسی صدراعظم محمدشاه (که اتفاقاً متهم به مماشات با باب و بابیان بود، و به قول دکتر آدمیت: «اگر هزار عیب داشت آدمکش نبود»(1)) در منابع تاریخی (بابی و غیربابی) ثبت و موجود است.(2)
تاریخ معاصر ایران: دربارة نامهها و نوشتههای تند و آشوبانگیز باب بر ضد علما و رجال سیاسی وقت، در مقالة «بابیت و بهائیت؛ نمای دور، نمای نزدیک» (از مجموعة حاضر)، فصل: «آیینی که میخواست با «قتل عامِ» مسلمین، ایران را تسخیر کند!»، به تفصیل بحث شده است.
سخنان علیمحمد باب شیرازی در کتاب خود: بیان فارسی، مشهور است که میگوید: «گرفتن اموال کسانی که به این فرقه ایمان ندارند واجب است»(3)و نیز: «بر هر پادشاهی که در این فرقه به سلطنت میرسد واجب است یک نفر غیر مؤمن [ بخوانید: غیربابی ]را بر روی زمین زنده نگذارد و همچنین این حکم برای همه پیروان واجب است».(4)
1) . همان، ص 313.
2) . برای الواح غلاظ و شداد باب راجع به حاجی میرزا آقاسی صدراعظم وقت کشور که بلافاصه پس از مراجعت به چهریق از مجلس گفت و گو با علمای تبریز صادر کرد و در آن از آقاسی به عنوان کافر، مشرک، و مظهر ابلیس! یاد نمود، ر.ک: الکواکبالدریهًْ، آواره، 1/100ـ 105؛ حضرت نقطة اولی...، محمدعلی فیضی، صص 304ـ306، مطالعالانوار، ص 297.
3) . بیان فارسی، ص 157.
4) . همان، ص 262.
چنانکه در در قیّومالاسماء (موسوم به تفسیر سورة یوسف) نیز به اتباع خود دستور میدهد: «تمام مشرکین را بکشید و زمین را از ایشان پاک نمایید»، که قاعدتاً مقصود، مسلمانانی است که سر تسلیم در برابر او فرود نمیآوردند! و پیدا است که حاصل این احکام تند و خشونتبار، جز ایجاد درگیری و آشوب خونین در کشور نبود. بیجهت نیست که نبیل زرندی، مورخ سرشناس بهائی، در کتاب خود، با اشاره به سرکوب آشوب بابیان توسط نیروهای امیر در مازندران و نیریز و زنجان، «سبب اصلیِ» این شورشها را شخص باب میشمارد.(1)
مهمتر از این، سخن عباس افندی (پیشوای بهائیان) است که صراحتاً اعتراف میکند که: «در یَوم ظهور حضرت اعلی [ = باب ]منطوق بیان، ضرب اعناق و حرق کتب و اوراق و هدم بقاع و قتل عام الا مَن آمن و صدّق بود».(2)یعنی، دستور صریح باب در کتاب بیان به پیروانش آن بود که گردن مخالفین را بزنند، کتابها و اوراق آنها را بسوزانند، و اماکن ایشان را ویران سازند.
آن سه تن نیز که آدمیت از آنها به عنوان «پیروان سخت متعصب و ستیزهجو» باب یاد کرده و آشوب بابیان را به پای آنها مینویسد، از نزدیکترین یاران و دُعات باب بودند و بهویژه ملاحسین بشرویهای، به تصریح بابیان و بهائیان: نخستین شخصِ مؤمن به باب (اولُ من آمَن)، و به قول خود آدمیت: «بابالباب» یعنی واسطة باب با دیگران بود، و باب نه تنها هیچگاه عملیات این سه تن را محکوم نکرد بلکه آنها را صراحتاً تأیید کرده و در مرگ قدوس و بشرویهای که پیش از وی به قتل رسیدند، به شدت اظهار اندوه کرد...
مرحوم امیر، با اقدام به سرکوبی قاطع فتنة بابیان، و اعدام باب و تبعید بهاء از ایران، همراه با انجام برخی اصلاحات سیاسی ـ اجتماعی در کشور در چند سال نخست سلطنت ناصرالدینشاه، برای همیشه راه را بر پیشرفت این گروه در تاریخ ایران سد کرد. این نقش بیبدیل، چنانکه دیدیم، از چشم بابیان و بهائیان مخفی نمانده و او را آماج کینه توزی و فحاشی آنان ساخته است. به قول نورالدین چهاردهی: «بابیها و بهائیان سرسخت دشمن آشتی ناپذیرند و میرزا تقیخان امیرکبیر و ناصرالدینشاه را لعن فرستند و این دو تن را مانند یزید و شمر مینگرند».(1)سخن دکتر فریدون آدمیت نیز مؤید اظهارات چهاردهی است: «امیر شورش بابیه را برانداخت. به قول شیل [ وزیر مختار انگلیس در ایران، در گزارش به پالمرستون وزیر خارجة لندن، مورخ 14 مارس 1851 ]" پس از غائلة [ بابیان در] زنجان پیروان باب جرئت نکردند که صلح و امنیت عمومی را بر هم بزنند". اما بیکار ننشستند و پنهانی فعالیت داشتن؛ تا زمانی که اختلالی ایجاد نمیکردند، کسی را با آنان چندان کاری نبود، البته کینة امیر را در دل داشتند، کینهای که در نوشتههای همکیشان آنان، و بهائی و بهائی زادگان در ایران و امریکا، هنوز منعکس است. بابیان توطئة کشتنشاه و امیر و امام جمعة تهران را چیدند، ولی امیر پرده از روی آن برداشت» و آن توطئه را در نطفه خفه کرد، که شرح آن در المتنبّئین نوشتة علیقلی میرزا اعتضادالسلطنه آمده است.(2)
برای نمونه، عباس افندی مینویسد: «میرزا تقی خان امیر نظام... سمند همّت را در میدان خودسری و استبداد بتاخت. این وزیر شخصی بود بیتجربه و از ملاحظة عواقب امورْ آزاده. سفّاک و بیباک و در خونریزی چابک و چالاک. حکمت حکومت را شدت سیاست دانست و مدار ترقی سلطنت را تشدید و تضییق و تهدید و تخویف جمهور میشمرد و چون اعلی حضرت شهریاری [ ناصرالدینشاه] در سنّ عنفوان شباب بودند، وزیر به اوهامات غریبه افتاد و... بیمشورت وزرای دوراندیش، امر به تعرض بابیان کرد...»!(1)همچنین نبیل زاده، یکی از مبلغان مشهور بهائی، از عباس افندی نقل میکند که دربارة امیر گفته است: امیرکبیر «بسیار سفاک و بیباک بود. عزمش بسیار خوب بود، ولی عقلش کم بود. به قوّة سیاست(2)و قتل و غارت میخواست مملکت را منظم نگاه دارد. اروپاییها به قوة عقل، مملکت را منظم میدارند...»!(3)
شوقی افندی (نواده و جانشین عباس افندی) نیز در هتاکی به امیرکبیر، راه جدّ خویش را ادامه داده و در لوح قرن، در کنار هتاکیهای فراوان به رجال سیاسی و دینی ایران و عثمانی، از امیرکبیر با عناوینی چون «اتابک سفّاک بیباک» و «امیر سفاک» یاد میکند(4)و مینویسد: «اتابک اعظم، تقی سفّاک و بیباک که حکم اعدام سید عالم [ = علیمحمد باب] را صادر نمود و جمعی از اصحاب را در مازندران و نیریز وزنجان و طهران شربت شهادت بنوشانید دو سال بعد از آن واقعة هائله به سخط شهریار پرکین مبتلا گشت و در حمام فین به اسفل السافلین راجع شد. برادرش که در این عمل فظیع شریک و سهیم گشت در همان ایام به دار البوار راجع شد».(5)
همچنین در کتاب مشهور خود: قرن بدیع، مرحوم امیر را با تعابیری چون «وزیر غدار»(1)و «وزیر بیتدبیر»(2)فرو کوفته و پس از شرح اعدام باب به اهتمام امیر و برادرش (وزیر نظام)، مینویسد: «امیر نظام سفاک و بیباک، محرّک اصلی شهادت حضرت اعلی [ = باب]... دو سال پس از این واقعة هائله با برادرش [ وزیر نظام ]که همدست و معاضد او بود به هلاکت رسید و جزای اعمال سیّئة خویش را به رأیالعین مشاهده نمود».(3)و بالاخره در عبارتی که زهر کینه از آن میبارد مینویسد: «...میرزا تقیخان امیر نظام که از خاندانی حقیر و گمنام ظاهر شده بود و در سال اول صدارت کوتاهش، اصحاب قلعه [ = اشاره به بابیان شورشگر در قلعة شیخ طبرسی مازندران ]را به شهادت رسانید و به قتل شهدای سبعة طهران اقدام کرد و جناب وحید و صحابة حضرت را به اشدّ احوال شهید و قتیل ساخت و راساً و مستقیماً فرمان شهادت حضرت باب را صادر کرد و در واقعة [ آشوب بابیان در ]زنجان دست به خون مظلومان گشود، مورد بیمهریشاه قرار گرفت و سعایت درباریان دربارة وی مؤثر واقع شد و افتخاراتی را که به دست آورده بود از کف بداد و عاقبت به کمال خواری و ذلت در حمام فین نزدیک کاشان به امرشاه رگ حیاتش مقطوع شد و به دیار فنا واصل گردید».(4)
به همینگونه، مبلغان و نویسندگان طراز اول بهائی نیز، نظیر میرزا ابوالفضل گلپایگانی، نبیل زرندی، عبدالحمید اشراق خاوری، محمدعلی فیضی و محمدعلی ملک خسروی، در آثار خویش امیر را از طعن و دشنام بینصیب نگذاشتهاند. به قول اسداللّه مازندرانی، مبلغ و مورخ مشهور بهائی: «میرزا تقیخان و ناصرالدینشاه و سعیدالعلماء بارفروشی نزد طائفة بابیه در درجة اولی از نفرت و لعن قرار داشته، رجعت اعداء و قاتلین ائمة هدی [ ! ]به شمار آمدند».(5)
ابوالفضل گلپایگانی ضمن اطلاق عنوان «سفّاح» (خونریز) و «به غایت مستبد» بر امیر(1)میگوید: «اتابک اعظم در علاج کار [ بابیان ]فروماند و عاقبت در آن نزدیکی جان در سر کار تهور و استبداد نهاد. زیرا که پادشاه جوان از مقاصد خفیّة او [ ؟!] آگاه شد و از سوء سیاست او منزجر گشت و رجال دولت به جهت استبداد او در امور مملکت از نیکخواهی او دوری جستند و عاقبت او را به حکم پادشاه از مناصب دولتی معزول... و... در حمام فین اورا به جهان دیگر فرستادند»!(2)
محمدعلی فیضی، امیر را با عنوان «امیر مغرور» فروکوفته(3)و عبدالحمید اشراق خاوری، او را «اتابک سفاک»(4)و «تقی سفاک»(5)مینامد. نبیل زرندی از امیر با تعابیری چون «وزیر نادان»(6)، «وزیر شریر»(7)و «دشمن ستمکار و... خونخوار» باب(8)نام میبرد و قتل وی در حمام فین را انتقام الهی! و «عذاب الیم» خداوندی در حق او میشمارد: «امیر نظام رئیسالوزرا که سبب شهادت حضرت اعلی گشت و برادرش، وزیر نظام، که با او در این جریمه شرکت داشت پس از دو سال به جزای عمل خویش رسیدند و به عذاب الیم مبتلا گشتند...».(9)
1) . ر.ک، تاریخ ظهور دیانت حضرت باب و حضرت بهاءاللّه، به خط میرزا ابوالفضل گلپایگانی، ص 11.
2) . همان، ص 15.
3) . حضرت نقطة اولی 1235ـ1266 هجری / 1819ـ1850 میلادی، ص 316.
4) . رحیق مختوم، «قاموس لوح مبارک قرن»، عبدالحمید اشراق خاوری، 1/54 ، ردیف الف.
5) . همان، ص 397، ردیف ت.
6) . مطالعالانوار...، همان، ص 493.
7) . همان، ص 590 .
8) . همان، ص 509 .
9) . همان، صص 512 ـ513 . نیز ر.ک: ص 589 . همو دولت امیر را متهم میسازد که «در طهران به مکر و خدعه اشتغال داشتند»! همان، ص 491.
محمدعلی ملک خسروی نیز اینگونه کینة شدید خویش را روی آن بزرگمرد خالی میکند: «...میرزا تقیخان که مردی خودسر و خودخواه و لجوج و مستبد بود، بدون اینکه عاقبت کار را ملاحظه کند به صدور حکم قتلِ» باب فرمان داد(1)، و این رشته سر دراز دارد...(2)
چنانکه فوقاً دیدیم، عباس افندی در اظهارات خود، اتهامات گوناگونی را به امیر وارد ساخته است. او ضمن متهم کردن امیر به «خودسری و استبداد»، او را «شخصی... بیتجربه و از ملاحظة عواقب امورْ آزاده» (یعنی دهنبین و سطحینگر) و دارای «اوهامات غریبه» شمرده و مدعی شده است که «عزمش بسیار خوب بود، ولی عقلش کم بود. به قوّة... قتل و غارت میخواست مملکت را منظم نگاه دارد»، در حالی که «اروپاییها به قوّة عقل، مملکت را منظم میدارند». به ادعای افندی، همین خو و خصلت بود که «بیمشورت وزرای دوراندیش، امر به تعرّض بابیان کرد...».
دربارة این سخنان مشعشع! تذکر چند نکته ضروری مینماید:
مقصود عباس افندی از آن به اصطلاح «وزرای دوراندیش»، که امیر «بدون مشورت»
1) . تاریخ شهدای امر، وقایع طهران، ص 235. نیز ر.ک: ص 35 و 37 همین مأخذ که از امیر با تعابیری چون «مستبد خودخواه و خودرأی» و «خودخواه سفاک» یاد میکند!
2) . برای نمونه، تداوم این هتاکیها را میتوان در نشریة آهنگ بدیع، ارگان رسمی جوانان بهائی ایران، دید که از امیر با تعابیری چون: «اتابک غدار» سال هشتم، 1332ش، ش 8 ، ص 159 و «صدراعظم غدار» (همان، همان سال، ش 17 و 18، ص 342) یاد میکند.
تصویر: - حمزه میرزا حشمتالدوله
با آنها، به سرکوب شورش مسلّحانة بابیان پرداخت، لابد کسانی چون میرزا آقاخان نوری است؛ همان میرزا آقاخانی که (چنانکه خواهیم دید) «تحت الحمایة سفارت انگلیس» بوده، برای دستیابی به قدرت، با سفرای انگلیس و روس، سَر و سِر داشت! و برای کهنه شدن مادة فتنه (و بهرهجویی خود و اربابان استعمارگرش از آن) به گفتة نبیل زرندی: امیر را از برخورد قاطع با آشوبگران بابی بر حذر میداشت.
منابع بهائی مدّعیاند که در ماجرای اعدام باب، دو تن از دولتمردان وقت، اقدام امیر را برنتافتند: میرزا آقاخان نوری و حمزه میرزا حشمتالدوله(1)و جالب است بدانیم که تاریخ، تجزیة دو منطقة استراتژیک «هرات» و «مرو» از ایران را، به ترتیب، حاصل سوء مدیریّت این دو تن، میشمارد!(2)
عباس افندی در مقالة شخصی سیاح مینویسد: زمانی که اتابک امیرکبیر، شاهزاده حمزه میرزا را به اعدام باب فرمان داد او «اجراء این حکم را از دست خویش نپسندید و به برادر امیر، میرزا حسنخان، گفت که این کار خسیسی است و آسان و هرکس مقتدر و توانا. مرا چنان گمان بود که حضرت اتابک مرا مأمور به حرب افغان و اوزبک خواهد نمود و یا به رزم و هجوم مرز و بوم روس و روم دلالت خواهد نمود...»!(3)
1) . ر.ک: مطالعالانوار، صص 494 و 497؛ مقالة شخصی سیاح...، عباس افندی، ص 44؛ حضرت نقطة اولی...، محمدعلی فیضی، صص 317ـ 348 و 352؛ ظهورالحق، 3/4 و 211؛ عهد اعلی...، ابوالقاسم افنان، صص 429ـ430.
2) . تصویری از حشمتالدوله برباد دهندة مرو وجود دارد که ناصرالدینشاه بالای آن نوشته است: حشمتالدولة نجس! (شرح حال رجال ایران، بامداد، 1/466). برای شکست فاحش قشون ایران به رهبری حشمتالدوله در مرو، و پیامدهای بسیار سوء آن برای کشورمان ر.ک: «برخوردهای نظامی دولت قاجار و خانات آسیای مرکزی»، سید علی کریمی، مندرج در: گنجینة اسناد، ش 59 ، صص 15ـ17.
3) . مقالة شخصی سیاح، ص 44.
راجع به هویّت این جناب حمزه میرزا (که لابد یکی از همان «وزرای دوراندیشِ» حکومت قاجار بوده است) بد نیست مطالبی را از زبان خود بهائیان بیاوریم. در تعلیقات آخر کتاب حسن موقر بالیوزی (از سران و مورخان شاخص بهائیت) با اشاره به فتح هرات و تسخیر مرو توسط سلطان مراد میرزا حسامالسلطنه (عموی ناصرالدینشاه) در 1857 میلادی، چنین میخوانیم:
مرو... مانند هرات همواره جزئی از خراسان محسوب میشد، ولی افسوس که سه سال بعد از آن، حاکم بعدی خراسان به نام حمزه میرزا حشمت الدوله، عموی دیگر ناصرالدینشاه با آنکه [ حکومت ایران،] هرات را دوباره به تصرف در آورده بود ولی به سختی از ترکمنها شکست خورده مرو را از دست داد و این شهر به تصرف روسها درآمد. حمزه میرزای بیچاره بسیار بدشانس [ ؟!] بود. یک بار مغلوب سالار [ حسن خان سالار، مسبب فتنة تجزیه طلبانة خراسان در زمان امیرکبیر ]شد و بار دیگر از ترکمنها شکست خورد. با این همه یکی از اعمال مثبتی که انجام داد آن بود که هنگام حکومت آذربایجان وقتی که حکم اعدام حضرت اعلی [ = باب ]از طهران برایش رسید شجاعانه [ ! ]از آن دستور سرپیچید تا آنجا که میرزا تقیخان [ امیرکبیر] مجبور شد که برادر خودش، وزیر نظام، را مأمور اجرای آن حکم غیر عادلانه نماید.
قشون حشمتالدوله در جنگ با ترکمنهای تِکَه در نزدیک مرو تار و مار شد و ترکمنهای پیروز حتی سلاحهای او را به غنیمت بردند و البته این شکست باعث شد که او پست والی بودن خود را هم از دست بدهد. ناصرالدینشاه که از این شکست، که تا حدّ زیادی در اثر بیلیاقتی وزیر خراسان بود) به شدت خشمگین شده [ بود ]بر روی عکس این عموی بیچاره نوشت: " حشمتالدولة نجس!...".(1)
1) . بهاءاللّه شمس حقیقت، ترجمة مینو ثابت، صص 557 ـ 558 .
آن وقت چنین کسی ـ به ادعای عباس افندی ـ از اعدام باب (یعنی قلع مادة فتنة بابیه) سر باز زده و به امیرکبیر میگفت: «مرا چنان گمان بود که حضرت اتابک مرا مأمور به حرب افغان و اوزبک خواهد نمود و یا به رزم و هجوم مرز و بوم روس و روم دلالت خواهد نمود...»!(1)
به قول گرنت واتسون: «اقدامات امیر، مورد سوء ظن» چنان کسانی بود «کهشاه ناچار شد به فریادهای اعتراض گوش فرادهد»، لیکن اندکی بعد از کشتن او بازگشت مملکت به هرج و مرج معمول چنان سریع بود که «شاه ایران، و بسیاری از اتباعش، فهمیدند کشورشان چه ضایعة جبرانناپذیری متحمل شده است».(2)بیجهت نیست که اعتمادالسلطنه (وزیر و ندیم ناصرالدینشاه، و فرزند حاج علیخان حاجبالدوله قاتل امیر) در خاطرات خویش، همه جا افسوس ایام گذشته ــ دوران صدارت امیر و قبل از آن ــ را میخورد و از اینکه امرا و سرداران بزرگ و سالخوردة پختة پیشین، جایشان را به جوانان سبک مغز و خام دادهاند و طبع شاه، «جوان پسند» بلکه «طفل پسند» شده، سخت اظهار تأسف میکند.(3)
پیش از این، به این مثل مشهور فارسی اشاره داشتیم که میگوید: «درخت را از میوهاش باید شناخت». بهترین راه برای قضاوت در مورد خرد، دانش و فرزانگیِ امیر نیز، تأمل در کارنامه و عملکرد سیاسی او است. در بین نویسندگان و تحلیلگران ایرانی، بر ستایش و تحسین امیر، نوعی اجماع وجود دارد.
در اسناد موجود در آرشیو استانداری استانبول، گزارش شخصی به نام ارستا کنیک وجود دارد که ظاهراً فردی مسیحی بوده و در دستگاه والی بغداد عنوان ترجمانی داشته است. دولت عثمانی در زمان امیر، این شخص را برگزیده و مأمور کرده بود به ایران مسافرت کند و گزارشی از حقایق اوضاع آن سامان ترتیب دهد. ارستا کنیک در گزارش مختصر و مفید خود دربارة امیرکبیر میگوید: با اینکه او هم مثل سایر رجال ایرانی «مُدمِغ» و متکبر است، مسلماً اعقل آنان است و علت بدگوییها و کارشکنیهایی را که در پیرامون امیر وجود داشته چنین توصیف میکند که پیش از امیر ولایات در تیول امرا و شاهزادگان بود و آنان از هر حیث مطلقالعنان بودند و هرچه میتوانستند به زور و ستم از مردم میستدند لیکن دیناری به خزانة دولت نمیدادند. امیر این بساط را در هم نوردید و لذا دشمنی متنفذین و امرا و شاهزادگان با او امری طبیعی است. گزارش ارستا کنیک مورد پسند دولت عثمانی افتاده و وی در برابر خدمتی که انجام داده تشویق شده است.(1)
کنت دوگوبینو و گرنت واتسون (نمایندگان سیاسی فرانسه و انگلیس در ایران) از محبوبیت ملی شگرف امیر (پس از مرگ وی) نزد ملت ایران (ازشاه تا مردم عادی) سخن گفتهاند، که بر مشاهدة اوضاع ناخوشایند کشور در قیاس با ترقیات زمان امیر استوار بوده است. (سخن گوبینو و اتسون در این زمینه خواهد آمد).
در واقع، امیر، معلم و مربّی رجال مستعدّ عصر خود بود و آنان که پس از وی در عرصة سیاست، درخششی داشتند، یا مستقیماً مرهون تربیت او و دست پروردگان او بودند و یا به عنوان یک الگو، چشم به راه و رفتار وی داشتند. درواقع، امیر را نمیتوان با هیچ یک از همگُنان و همروزگاران خویش مقایسه کرد، بلکه دیگران را باید با معیار وی سنجید. عباس امانت، مورخ بهائیمآب، در کتاب خود شرحی از تلاش امیر برای تربیت ناصرالدینشاه، و ترغیبشاه جوان به کسب اطلاع از وضعیت کشور و اهتمام به حلّ مشکلات آن، آورده(2)
و مینویسد: «او ضرورت انجام تحولاتی فراگیر در زمینة امور دیوانی، نظامی، مالی، قضایی و تعلیم و تربیت را به خوبی احساس میکرد» و در استفاده از قدرت سیاسی خویش در پیگیری اصلاحات نیز «بیش از همة» رجال اصلاح طلب پیش از خود در زمان قاجار «توفیق یافت».(1)به گفتة همو: «...همان اندازه کارهایی که امیرکبیر موفق شد به انجام رساند، به ویژه از طریق توسعه و تجدید سازمان قشون و اصلاح جنبههایی از مالیة حکومت و عایدات، تحولی را باعث شد که موجب بقای نظام سیاسی قاجاریه برای نیم قرن دیگر گردید».(2)
معلوم نیست باید داوریِ تند (و متأسفانه غرضآلودِ) عباس افندی را دربارة امیرکبیر پذیرفت یا سخن میرزا ابوالقاسم قائممقام فراهانی را (همان قائممقامی که حسینعلی بهاء ــ پدر و پیشوای عباس افندی ــ او را «سید مدینة تدبیر و انشاء» خوانده) که در مورد امیر به برادرش (میرزا اسحاق فراهانی) مینویسد: «الحق یَکادُ زَیتُها یُضیء در حق قوّة مُدرِکهاش صادق است... این پسر خیلی ترقیات دارد و قوانین بزرگ به روزگار میگذارد. باش تا صبح دولتش بدمد...».(3)
عباس افندی، امیر را فردی «کمعقل» و دهنبین! میشمارد و قائممقام، او را دارای خِرَد یا به قول خودش: «قوّة مُدرکه»ای وقّاد و پرمایه میخواند که به یُمن آن، در آینده ترقی بسیار کرده و «قوانین بزرگ به روزگار» خواهد گذارد!
عباس افندی، اقدام امیر را در اعدام باب (به عنوان ریشة فتنة بابیان در کشور)، کاری نابخردانه میشمارد اما مهدی بامداد، عمل امیر در اعدام باب را هشیارانه ارزیابی میکند. بامداد با اشاره به فتنة تجزیهطلبانة سالار در خراسان و شورش مسلحانة بابیان در نقاط مختلف ایران، مینویسد: «دولت وقت یعنی شادروان امیرکبیر صدراعظم در قضایا و مسائل ایران خیلی بیدار ـ هشیار و وارد بود، راجع به باب عقیدهاش بر این قرار گرفت که تا سید باب زنده باشد شورش و خروج بابیها روزبهروز در تزاید بوده و همیشه باعث مزاحمت دولت فراهم خواهد شد. از این جهت» به اعدام باب، مبادرت ورزید.(4)
در این باره، در فصل «گواهی تاریخ، اما نه این است!»، باز هم سخن خواهیم گفت.
جالب است که سخن عباس افندی دربارة امیر با اظهاراتِ اتباعِ خودِ وی نیز تعارض دارد: سخنان عباس افندی (و شوقی) در فوق راجع به (به اصطلاح) کمعقلی و بیتجربگی و بیتدبیریِ! امیر را، بایستی در برابر گفتار فردی چون اسداللّه مازندرانی، مورخ و مبلغ مشهور فرقة بهائیت، گذارد که امیر را حتی در کودکی، صاحب هوش وافر شمرده است:
«در صِغَرِ سن [ = کودکی] به وفور هوش و ذکاء و شدت استعداد و شوق تحصیل علم و رُقاء اتصاف داشت»(1)و ناصرالدینشاه «لیاقت و کفایتش را دانسته با خود به طهران برده به مقام شخص اول مملکت و صدارت دولت برکشید و به فرمانروایی در کلیة امور کشوری و لشکری و سیاستمداری شناخته ساخت».(2)
نیز باید با سخن ابوالقاسم افنان، مورخ معاصر و سرشناس بهائی(3)، مقایسه کرد که اعتراف میکند: امیرکبیر «مردی کاردیده و باکفایت بود و در امور مملکتداری نیز دیدهای بینا و فهمی توانا داشت در ظرف مدت قلیلی از آغاز صدارتش تمام امور کشور را قبضه کرد و هرکس را در هر شرایطی که بود به جای خود نشاند و در ظلّ انقیاد و اطاعت درآورد»!(4)
همچنین میتوان سخن پیشوای بهائیت در مورد امیر را به معیار کلام عباس امانت (مورخ بهائیمآب) سنجید که در عین انتقاد به امیر، اعتراف میکند: «تصویر امیرکبیر در مقام اصلاحطلبی دوراندیش و صدیق که با شور و شوق میکوشید از مادة خام شاهِ نوجوانِ بیتجربه، دم دمی و گاه لجباز، فرمانروایی مسئول و مؤثر بسازد، حتماً تا اندازة زیادی درست است...».(5)
عباس امانت نیز، که متأسفانه در نگارش تاریخ، از تعصب بهائیگری خالی نبوده و از مخدوش ساختن سیمای امیر چندان بدش نمیآید، از امیر به عنوان «صدراعظمی دوراندیش و توانا»(1)یاد کرده و اعتراف میکند که وی، فردی از طبقة «فرودست ولی پر استعداد»(2)بود که در دوران تصدی مقامات دولتی در تبریز، «توانست کاردانی مالی و دیوانی خود را با مهارت در مدیریت و تدارکات نظامی و حتی فنون سوق الجیشی تکمیل سازد».(3)
عباس افندی، امیر را شخصی «بیتجربه» و سطحی نگر میخواند، ولی عباس امانت مینویسد: امیر به مسائل سیاست خارجی و دسایس دول غربی آگاه بود(4)و «تبحر و کفایت» خود را «در مذاکره و مدیریت» سیاسی ـ نظامی به اثبات رسانده بود.(5)اشارة امانت در جملة اخیر قاعدتاً معطوف به مذاکرات دیپلماتیک و موفق امیر در کنفرانس استراتژیک «ارزنهًْالروم» است که با حضور نمایندة کارکُشتة امپراتوری مقتدر عثمانی آن روزگار، و نظارت نمایندگان روس و انگلیس، برگزار شد و مدت چهار سال به درازا انجامید و هدف آن، تحدید مرزهای ایران و عثمانی و حلّ دیگر مسائل مهمّ اختلافی میان دو کشور بود. در این مذاکرات، امیر ــ که به علت حمایت سفرای روس و انگلیس از نمایندة بهانهجو و فرصتطلب عثمانی، عملاً یکتنه با سه تن درگیر بود ــ آن چنان استوار و مدبرانه از حقوق ملت ایران دفاع کرد که تحسین همگان (از جمله، هیئت نمایندگان روس و انگلیس در آن مذاکرات) را برانگیخت که شرح مفصل و شیوای آن را باید در کتاب امیرکبیر و ایران، نوشتة فریدون آدمیت (چاپ پنجم) خواند و بر اینکه ایران اسلامی شیعه، چنین مردانی را پرویده است به خود بالید...
عباس افندی مدعی است که امیر از مشورت با وزرای دوراندیش دوری میجست، اما گزارش استیونس (نمایندة سیاسی انگلیس در تبریز) به لندن از رایزنی امیر با عناصر شایستة کشوری و لشکری خبر میدهد، آنجا که در آغاز سلطنت ناصرالدینشاه مینویسد: «ناصرالدین، ایرانیان هوشمند و درست کاری را به مشورت گرفته است».(1)استیونس، البته، به عنوان شخص مشورت کننده، از ناصرالدینشاه جوان یاد میکند، اما روشن است که با توجه به نفوذ عمیق و مؤثر امیر در مزاجشاه جوان و تعیین روند اوضاع و شیوة حکومتداری ـ بهویژه در آغاز سلطنت ناصرالدینشاه باید در گزارش استیونس، به جای «ناصرالدینشاه»، واژة «امیرکبیر» را گذاشت.
برای رفع هرگونه مغلطه، و در ردّ اتهاماتی که عباس افندی و اتباع وی مبنی بر مستبد و خودرأی بودن و بیمشورت با دیگران عمل کردن به امیر زدهاند، باید تصریح کنیم که: امیر (گذشته از اینکه به قول خود: خیال «کنسطیطوسیون» و ایجاد دولت منتظم داشت) پیرامون مسائل گوناگون کشور با رجال دولت و تجار به گفت و گو مینشست و آراء آنها را جویا میشد و یه قول یکی از پژوهشگران زندگی امیر، که نمونههایی از این امر را به طور مستند نشان داده است: امیر «رسم کنگاش [ = مشورت ]را به کار میبست و عنصر مهم سیاست او بود».(2)
امیر حتی از عناصر مجرّب و کاربلدی نیز (نظیر رضاقلیخان هدایت، لله باشی عباس میرزا پسر محمدشاه قاجار) که به جناح رقیب ناصرالدینشاه تعلق داشتند، نمیگذشت و آنان را برمی کشید و مینواخت و از دانش و تجربة ایشان در راه خدمت به کشور و انجام مأموریتهای خطیر سیاسی (همچون گفت و گو باخان خوارزم راجع به مسائل حساس مرزهای شمالی ایران، و ایستادگی در برابر خیالات تجاوزطلبانة روسیه در ایران و آسیای مرکزی) کمک میگرفت.(3)
قاطعیت امیر در طرد کهنه درباریانِ بیکفایت و طفیلیمآب اما حریص و پرادعا (و بعضاً وابسته به روس و انگلیس) در دستگاه محمدشاه و ولیعهد او (ناصرالدین میرزا)، و متقابلاً بهرهگیری وی از عناصر جوان، بانشاط، منضبط، کارآمد، ترقیخواه و تحول گرای موجود در درون دستگاه حکومت(1)، «داستانی است که بر هر سر بازاری هست» و نوع مورخان (از جمله، همین عباس امانت) بدان تصریح دارند.(2)
عجیب است که خود عباس افندی نیز، در اظهاراتی که ایام اقامت خویش در پاریس (ربیعالاول 1331ق) راجع به امیرکبیر دارد، داوری غرض آلود خود نسبت به این مرد بزرگ را پس گرفته و اعتراف کرده است که: امیرکبیر «در امور سیاسی و مسائل مُلکی اساسی گذارد که واقعاً نهایت متانت داشت و حال آنکه در هیچ مدرسهای از اروپا داخل نشده بود...»!(3)
معلوم نیست امیرکبیری که به ادعای جناب افندی: شخصی بیتجربه، فاقد دوراندیشی و عاقبت نگری، اسیر اوهامات غریبه، و گرفتار کمبود عقل بود و «به قوّة... قتل و غارت میخواست مملکت را منظم نگاه دارد»، چگونه توانست در کار سیاست پیچیدة ایران طوفان زدة عصر خود، «اساس» استواری را بگذارد که «واقعاً نهایت متانت داشت»؟!
1) . نظیر سلطان مراد میرزا حسام السلطنه، چراغعلیخان سراج الملک، عزیزخان سردار مکری، میرزا جعفرخان مشیرالدوله، حسنعلیخان امیرنظام گروسی، میرزا سعیدخان مؤتمنالملک انصاری، سلیمانافشار صاحب اختیار، عباسقلیخان جوانشیر، محمدرضاخان فراهانی برادر زادة قائممقام فراهانی، محمد حسنخان وزیرنظام (برادر امیرکبیر) و... . به قول عباس امانت: امیر در زمان صدارت خود، «در صدد» بود «سلطنتی نیرومند، باانضباط و پرکفایت تدارک بیند» (قبلة عالم، ص 152).
2) . ر.ک: قبلة عالم، ص 151 به بعد.
3) . بدایع الآثار، محمود زرقانی، 2/144.
عباس افندی (و به تبع او: کسانی چون محمدعلی ملک خسروی) چنانکه دیدیم، امیر را به «خودسری» متهم کرده و افندی مینویسد: «میرزا تقی خان امیر نظام... سمند همّت را در میدان خودسری و استبداد بتاخت».
وصلة «خودسری» نیز (همچون دیگر وصلهها) به امیر نمیچسبد. چه، میدانیم که شاه جوان (حتی پس از عزل امیر از صدارت) به او عشق میورزید و پس از قتل امیر نیز تا پایان حیات خود، سوکوار او بود و از جفایی که به وزیر خود کرده بود، نادم و اندوهبار. امیر، البته،شاه را خادم کشور میخواست و میانگاشت و لاجرم، جلو بوالهوسیها و خودخواهیهای زیانبار وی به کشور و ملت را میگرفت.
عباس امانت، با اشاره به مفاد نامههای متعدد امیر بهشاه (که گویای تشویق و تحرض شاه از سوی وی به توجه به امور کشور و دخالت مدبرانه و دلسوزانه در آن است) اعتراف جالبی دارد: «...این برداشت کلی که امیرکبیر صدراعظمی انحصارجو بود که میخواست هرچه بتواند از دخالت ناصرالدین در امور حکومت جلو گیرد، قطعاً بار دیگر با شواهد تاریخی نفی میشود. اشتیاق او کهشاه فعالانه در ادارة مملکت شرکت جوید واقعی بود و در بسیاری از یادداشتهای خصوصیاش به چشم میآید. اصرارش به تداوم و انضباط غالباً همراه با این خواست بود کهشاه پیوسته در عرصة سیاسی حضور داشته باشد. و این نیز بیدلیل نبود: حضور چشمگیرشاه برای مشروعیت یافتن برنامة اصلاحات امیرکبیر ضرورت داشت... بر اثر این هشدارها و توصیههای پی در پیِ امیرکبیر، ناصرالدین لاجرم به خود آمد، به امور دولتی توجه بیشتری کرد و از امکانات قدرت مطلق خویش آگاهتر شد».(1)
1) . قبلة عالم، ص 186.
شوقی چنانکه دیدیم، برای تحقیر و تقبیح امیر، وی را برخاسته «از خاندانی حقیر و گمنام» میشمارد و ادعا میکند که امیر، با عزل خویش از مسند صدارت، افتخاراتش را از دست داد: «...میرزا تقیخان امیر نظام که از خاندانی حقیر و گمنام ظاهر شده بود و در سال اول صدارت کوتاهش، اصحاب قلعه [ = اشاره به بابیان شورشگر در قلعة شیخ طبرسی مازندران ]را به شهادت رسانید و به قتل شهدای سبعة طهران اقدام کرد و جناب وحید و صحابة حضرت را به اشدّ احوال شهید و قتیل ساخت و راساً و مستقیماً فرمان شهادت حضرت باب را صادر کرد و در واقعة [ آشوب بابیان در ]زنجان دست به خون مظلومان گشود، مورد بیمهریشاه قرار گرفت و سعایت درباریان دربارة وی مؤثر واقع شد و افتخاراتی را که به دست آورده بود از کف بداد و عاقبت به کمال خواری و ذلت در حمام فین نزدیک کاشان به امرشاه رگ حیاتش مقطوع شد و به دیار فنا واصل گردید».(1)
شوقی، امیر را برآمده از «از خاندانی حقیر و گمنام» میشمارد و تعریض او به شغل پدر امیر (کربلایی قربان) است که سرآشپز دستگاه قائممقام فراهانی بود. شوقی با طرح این نکته، در واقع، میخواهد آنچه را که به زعم و ادعای او، سوء اعمال امیر بوده است، ناشی از این امر بداند که امیر، از طبقات عادی اجتماع برخاسته بود، نه از طبقة اشراف!
بوی تقدیس اشرافیّت، و تحقیر و بیحرمتی به طبقات عادی جامعه، به وضوح، از این برخورد جناب شوقی («ولی امراللّه» بهائیان) پیدا است! و این در حالی است که، استاد باستانی پاریزی در کتاب خواندنی خود: حماسة کویر، استادانه نشان داده است که چگونه بار اصلی بنای تمدن و فرهنگ باشکوه ایران اسلامی، نه بر دوش اشرافزادگان، بلکه روستازادگان دانشمندی قرار داشته است که «به امیری، به نزد شه رفتند».
1) . قرن بدیع، 1/364ـ 365.
در واقع، نژاد و نسب مایة افتخار نیست، بلکه آنچه که حقیقتاً مایة افتخار و برازندگی است، کمالات مکتسبة انسانی و به اصلاح: حسب و اخلاق فرد، و حسننیت و عمل او است. مرحوم اسماعیل امیرخیزی، از مجاهدان و مورخان فاضل و معتدل صدر مشروطه، مقالهای دربارة «اصل و نسب میرزا تقیخان» دارد که با این شعر شیوای پارسی آغاز میشود: چون شیر به خود سپه شکن باش / فرزند خصال خویشتن باش.(1)
پیتر آوری، استاد تاریخ دانشگاه کمبریج، با اشاره به «اصل و تبار " مردمی" امیرکبیر»، صعود اینگونه افراد به عالیترین مقامات سیاسی را سنتی سابقهدار در تاریخ و تمدن ایران اسلامی خوانده و با تأکید بر این نکته که: «در ساختار اجتماعی ایران مسلمان، نظام طبقاتی نداشته و با این مفهوم بیگانهاند» میافزاید:
یکی از ویژگیهای جامعة اسلامی، پویایی آن میباشد. به خصوص در آرمان اجتماعی تشیع، اصل و نسب در مقایسه با لیاقت و قابلیت مسلمان ارزشی ندارد. یک مسلمان زیرک میتواند به بالاترین مقامهای مذهبی صعود کند، که در واقع از قدرت مردم نشأت میگیرد. قسمت اعظم نفوذ روحانیون ریشة مردمی داشت زیرا میتوانستند ادعا کنند، و هنوز هم مدعی هستند، که تماسهای نزدیک با مردم داشته و لذا قادرند واکنشهای آنان را ارزیابی نمایند.
اگرچه میرزا تقیخان یک روحانی نبود، اما در رسیدن وی به مقام صدارت عظمی از شغل آشپزی در تاریخ سلسلههای ایرانی و تاریخ سیاسی ایران، موارد مشابه وجود دارند.(2)
به نوشتة آوری: «دودمان سیاسی امیرکبیر به مراتب مهمتر از اصل و نسب او میباشد، هرچند که میتوان انتظار داشت فرزند یک مباشر که خانة مردی چون قائممقام را به طرز رضایت بخشی اداره میکرد، طبعاً میبایستی دارای شمّ قوی ادارة امور باشد. میرزا تقیخان دست پروردة قائممقام بود، و وقتی به قدرت رسید راه وی را ادامه داد».(1)
سخن دیگر شوقی نیز که امیر با برکناری از صدارت، «افتخاراتی را که به دست آورده بود از کف بداد»، همچون سخن پیشین وی، نادرست و بیبنیاد است. امیر، افتخارات (واقعی) خویش را از رهگذر خدمت صادقانه به ایران اسلامی به دست آورده بود (نه از عنایتشاه نوجوانی که، به دلیل خامی و ناپختگی، ارادهاش را وسوسة درباریان فاسد، جهت میداد و دلش با امیر و، شمشیرش با کوفیان بود)، و این افتخارات نیز چیزی نبود که بشود (و بتوانند) از کفش بربایند، بلکه آن برخوردهای ناجوانمردانه با امیر، عملاً مُهر و امضایی شد که بر طومار بزرگی و افتخار وی زده شد و نام نیک وی را جاودانه ساخت.
از نقد اظهارات (غرض آلود و بیبنیاد) رهبران بهائیت راجع به امیرکبیر، عیار نقد اظهارات نویسندگان این فرقه نیز معلوم میگردد.
برای نمونه، میتوان به اظهارات نصرتاللّه محمدحسینی، نویسندة معاصر بهائی، اشاره کرد که از امیرکبیر با عنوان «صدراعظم باتدبیر ولکن سفاک و سختگیر ایران» نام برده و مینویسد: در آغاز سلطنت ناصرالدینشاه، «چونشاه جوانی 19 ساله و سرمست عیش و کامرانی خویش بود، همة امور لشکری و کشوری در ید کفایت میرزا تقیخان قرار گرفت و به هر نوعی که میخواست عمل مینمود. با آنکه مردی باکفایت و درایت بود در سنگدلی و سفاکی نیز بینظیر بود. به تدریج خودکامگی و استبداد او خاطرشاه را مکدر نمود و پس از چندی او را از مقام صدارت عظمی معزول داشت و دستور داد وی را به فین کاشان ببرند و معدومش نمایند».(2)
کلام این نویسندة بهائی معاصر، موهم این معنی است که ناصرالدینشاه (یعنی همان کسی که، به قول خود این نویسنده «جوانی 19 ساله و سرمست عیش و کامرانی خویش بود») به علت مخالفت با به اصطلاح «خودکامگی و استبداد» امیر، او را از کار برکنار کرده است! و لابد با این نظریهپردازی شاهکار! باید همة آن اسناد و مدارک معتبری را که از توطئة مشترک عمّال استبداد داخلی و استعمار خارجی در قتل امیر سخن میگویند، دور ریخت!
خوب است تندگوییها و هتاکیهای عباس افندی و شوقی (و سایر رهبران و مبلغان برجستة این فرقه) بر ضدّ امیر، با داوری رجال فرهیختة ایرانی نظیر قائممقام (که حسینعلی بهاء، پیشوای بهائیان، وی را «سید مدینة تدبیر و انشاء» نامیده است) و دیپلماتها و نویسندگان غربی (که به قول عباس افندی: «به قوّة عقل، مملکت را منظم میدارند») دربارة امیر، کنار هم نهاده شود و مورد مقایسه و سنجش قرار گیرد، تا معلوم شود که چگونه «تعصب و کینه»، چشم رهبران و مبلغان برجستة فرقة بهائی را نسبت به صدراعظم شهید عصر ناصری (امیرکبیر) کور ساخته است.
عناصر بهائی، چنانکه دیدیم، از سر خشم و کینه، امیر را فردی بدفرجام خوانده و «مرگ سرخ و زیبای» او در راست راه اصلاحات سیاسی و مبارزه با استبداد و استعمار را، کیفر سوء الهی! در حقّ وی شمردهاند! اما اینک که پس از گذشت بیش از یک قرن و نیم از قتل آن رادمرد، به جایگاه بلند و بینظیر او در تاریخ معاصر ایران مینگریم، میفهمیم که امیر اگر 100 سال دیگر هم میزیست هرگز این درجه از نفوذ و محبوبیت پایدار را در قلب ملت ایران به دست نمیآورد. در واقع، او با این مرگ خونین و زودرس، تبدیل به اسطوره و مسطورهای شد که همواره به کوشندگان راه آزادی و استقلال ایران، درس همت و صلابت و فداکاری میدهد.(1)
1) . به قول امانت: «دیری نپاییده آمیزهای از واقعیت و خیال، هالهای از تقدس پیرامون چهرة امیرکبیر پدید آورد، و به ستایش تمام عیارِ خصایلِ دولت مداری و وطن پرستیاش پرداخته شد» قبلة عالم، صص 241ـ242.
کنت دو گوبینو (وزیر مختار مشهور سفارت فرانسه در ایران عصر ناصری) درست چهار سال پس از قتل امیر یعنی در فوریة 1856 با اشاره به مرحوم امیر مینویسد:
ملت ایران، دیوانه و دلباختة مردی شده است که تا چهار سال پیش، صدر اعظم کشور بوده است. از مرز ترکیه تا سرحد افغانستان هیچ کسی از غنی و فقیر و خرد و کلان نیست که تمام عناوین تعظیم و تجلیل و محبت را در موقع یادآوری از این مرد به کار نبرد. میگویند: «عادل، وظیفهشناس، فعال و کاری بود، از سرباز و کشاورز حمایت میکرد و خیر ایران را میخواست عملی کند؛ از این هم بهتر بود». تعجب در این است که نه تنها کسی با این نظر مخالف نیست، بلکه این عقیده مورد قبول و تصدیق وزرای فعلی و حتی خودشاه هم میباشد. آیا برای این قضیه میتوان در اروپا نظیری یافت؟ آیا شخصیت معاصری هست که هر قدر هم بزرگوار و صاحب مقام باشد اقلاً مورد مذمّت نصف مردمی نباشد که از او سخن میگویند؟ پس صدراعظم سابق ایران از این حیث بینظیر و ممتاز است...(1)
تأیید گفتار این دیپلمات فرانسوی (راجع به محبوبیت ملی امیر) را میتوان در کلام گرنت واتسون (عضو مهم سفارت بریتانیا در ایران عهد ناصری) بازجست که در کتاب خود مینویسد: «مسافری که امروزه از جانب مغرب به دشتهای عراق عجم گام مینهد و یا از میان جادههای متروک آن خطه میگذرد و با چارپاداران ایران دربارة اوضاع آن کشور گفت و گو میکند، از زبان آنان میشنود که اکنون همه چیز به حال زاری افتاده است و حال آنکه در دوران زمامداری امیرنظام اوضاع به رنگ دیگری بود».(2)
در مورد ستایششاه و دولتمردان قاجار از امیر، و حسرت ایشان بر ترقیات کشور در زمان آن بزرگمرد نیز، باید به اظهارات کسانی چون مادام دیالافوآ (سیاح اروپایی در ایران عهد ناصری)، مستر بنجامین (نخستین سفیر امریکا در زمان ناصرالدینشاه) و لرد کرزن (وزیر خارجة مشهور بریتانیا) اشاره کرد که از تأسف شدید و پیوستة ناصرالدینشاه بر عزل و قتل امیر سخن میگویند.(1)
حملة مخاطرهآمیز شیخ عبیداللّه کرد (با پشتیبانی نهان و آشکار دولت عثمانی) به صفحات غرب ایران در اواخر دهة 1290ق در تاریخ مشهور است. در این حمله، شهرهایی چون مراغه، خوی و ساوجبلاغ به تصرف نیروهای مهاجم در آمد، تبریز از دو سو آماج حملة شورشیان کرد قرار گرفت و حتی در پایتخت ایران برای مدتی، حکومت نظامی اعلام شد و نهایتاً دولت ایران با رنج بسیار، موفق شد که آن فتنه را سرکوب کند.(2)مخبرالسلطنة هدایت نقل میکند که در فتنة شیخ عبیداللّه: «ناصرالدینشاه مکرّر بر فوت امیر تأسف خورده است و مکر خوانده است:
مرد خردمند هنرپیشه را
عمر دو بایست در این روزگار
تا به یکی تجربه اندوختن
در دگری تجربه بستن به کار»(3)
حتی به گفتة واتسون:شاه پشیمان «در ماتم خود [ برای اعدام امیرکبیر] تصمیم گرفت سالگرد درگذشت امیر را حرمت نهد و آن روز را هر ساله به روزهداری و ندامت بگذراند».(4)
1) . ر.ک: سفرنامة دیالافوآ در زمان قاجاریه، ترجمة مترجم همایون، صص 208ـ209؛ سفرنامة بنجامین، ترجمة مهندس محمدحسین کردبچه، صص 132ـ133؛ ایران و قضیة ایران، ترجمة غلامعلی وحید مازندرانی، 1/528 .
2) . ر.ک، شرح حال رجال ایران، بامداد، 1/419ـ421؛ سفرنامة یوشیدا ماساهارو نخستین فرستادة ژاپن به ایران دورة قاجار، ترجمة هاشم رجب زاده، صص 204ـ206.
3) . خاطرات و خطرات، ص 54 .
4) . قبلة عالم، ص 241. در مورد تأسف دائمیشاه بر امیر، همچنین، ر.ک: خاطرات سیاسی امینالدوله، ص 10؛ میرزا تقیخان امیرکبیر، عباس اقبال، ص 364 به بعد؛ اسناد و نامههای امیرکبیر، نگارش و تدوین: سید علی آل داود، صص 286ـ287.
نیز چنانکه منابع بهائی و غیربهائی آوردهاند، ناصرالدینشاه خانة امیر را به تکیة دولت مبدل ساخت که محل برگزاری «مجالس تعزیه و سوگواری برای امام حسین» علیهالسلام بود.(1)
عذاب وجدانشاه در سوک امیر، تا پایان عمر بلند وی ادامه داشت و معروف است که همو چهل سال پس از قتل امیر، به ولیعهدش (مظفرالدینشاه بعدی) نوشت: من چهل سال بعد از امیر، خواستم از چوب آدم بتراشم، نتوانستم.(2)
اظهار تأسف بر فقدان امیر توسط کسانی که (به نحوی از انحاء) در عزل و قتل وی دست داشتند، اختصاص بهشاه قاجار نداشت و علیقلی میرزا اعتضادالسلطنه، عموی ناصرالدینشاه، نیز (که در زمان صدارت امیر، از مخالفان وی و جزء باند مهدعلیا بوده(3)و حتی به نوشتةخان ملک ساسانی: دستخط قتل امیر، در مجلس عروسی همین اعتضادالسلطنه از شاه جوان گرفته شد)(4)بعدها شدیداً بر مرگ امیر، تأسف میخورد.(5)
1) . ر.ک: ظهورالحق، 3/212 و 230، به نقل از روضهًْالصفای ناصری، نوشتة رضاقلی هدایت.
2) . فروپاشی نظام سنتی...، احسان طبری، ص 75؛ از صبا تا نیما، یحیی آرین پور، 1/167؛ نیز ر.ک: پاسخ ناصرالدینشاه به میرزا عبدالوهابخان آصف الدولة شیرازی راجع به امیر، مندرج در: رجال دورة قاجار، حسین سعادت نوری، صص 87 ـ 88 ؛ یادگار، سال 5 ، ش 6 و 7، ص 34.
3) . ر.ک، مجلة یادگار، مدیر: عباس اقبال آشتیانی، سال 2، ش 1؛ شرح حال رجال ایران، بامداد، 2/442 و 443؛ دست پنهان سیاست انگلیس در ایران، خان ملک ساسانی، ص 31 و 42.
4) . دست پنهان سیاست انگلیس در ایران، ص 42.
5) . خاطرات حاج سیاح، ص 95.
به قول عباس امانت، مورخ بهائیتبار: «قتل امیرکبیر... یکی از تاریکترین لحظات سلطنت» ناصرالدینشاه بود... مرگ امیرکبیر در ضمیر همگانی ایرانیان، آن لحظة آشنایی است که انسان فانی پا به بت خانة [ ؟!] شهیدان قهرمان میگذارد. در تاریخ نوین ایران بر هیچ جنایتی چنین سوگواری نشده است...».(1)
رهبران و سران بهائی، قتل امیر را انتقام الهی از اعمال سوء او به شمار میآورند! اما داوری نویسندگان ایرانی و غیر ایرانی، عموماً چیز دیگری است. به باور اینان، امیرکبیر قربانیِ مبارزه با فساد دولت و دربار شد و جان بر سر دفاع از استقلال و آزادی ایران از یوغ بیگانگان گذارد. به قول دکتر پولاک اتریشی، معلم طب و جراحی در دارالفنون: «میرزا تقیخان مظهر وطن پرستی بود. یعنی همان اصلی که در ایران مجهول است. آنچه میدادند و او نمیگرفت خرج معدوم کردن وی شد».(2)به قول سر هنری رالینسون، دیپلمات و نویسندة مشهور انگلیسی: «همه گونه انفعالات ناپاک، انگیزههای پلید چون حسادت، خودپرستی، خیانت و نفرت دست به دست هم داد تا موجبات نابودی این مرد واقعاً فوقالعاده را که به مراتب از زمانه و مردم کشور خود جلوتر بود فراهم سازد».(3)
گزارش ارستا کنیک، فرستادة عثمانی به ایران در زمان امیر، نیز قبلاً گذشت که امیر را عاقلترین رجال ایرانی عصر خود شمرده و دشمنی متنفذین و امرا و شاهزادگان با امیر را ناشی از اهتمام وی به حفظ حقوق مردم و جلوگیری از ستم و اجحاف دولتمردان و متنفذین دانسته است.(4)
1) . قبلة عالم، ص 183.
2) . حقوق بگیران انگلیس در ایران، اسماعیل رائین، ص 228؛ شرح حال رجال ایران، بامداد، 1/217.
3) . تاریخ روابط بازرگانی و سیاسی ایران و انگلیس...، ابوالقاسم طاهری، 2/344، به نقل از کتاب رالینسون: انگلیس و روس در شرق.
4) . ر.ک: «اسنادی از آرشیو دولتی استانبول»، محمدعلی موحد، مندرج در: راهنمای کتاب، سال 6، ش 1 و 2، ص 103.
در همین راستا، مستر بنجامین (سفیر امریکا در ایران که در دهة 1880 میلادی به ایران آمده است) بر جدّیت امیر در اصلاح مفاسد سیاسی ایران تأکید داشته و مرگ فجیع وی را در همین راستا ارزیابی میکند: «میرزا تقیخان مرد دانشمند و باهوشی بود و کمر همت بسته بود فسادی را که قرون متمادی در سازمان اداری و سیاسی ایران حکمفرما بوده است ریشه کن نماید. درباریان و مقامات فاسد دستگاههای دولتی از اصلاحات میرزا تقیخان دچار وحشت و هراس شدند و ناصرالدینشاه را که در آن موقع جوانی خام بود اغوا کردند که صدراعظم باتدبیر خود را از کار برکنار نماید... به زودی جلادانی با فرمان قتل صدراعظم ایران از راه رسیدند و در یک فرصت مناسب، مرد بزرگی را نابود کردند. وقتی که کار از کار گذشت،شاه متوجه اشتباه بزرگ خود شد و به طوری که گفته میشود هنوز او در قتل میرزا تقیخان به سوک نشسته است. زیرا نابودی این مرد بزرگ ضربة شدیدی برای ایران و برای تاج و تخت خود ناصرالدینشاه بود».(1)
پرفسور ایوانف، خاورشناس مشهور روسی، نیز دربارة میرزا تقیخان قضاوتی چنین دارد: «میرزا تقیخان در میان دیگر رجال دولتی ایران، قاطعترین خصم تشدید نفوذ انگلستان در ایران بود. او کوشید تا نگذارد ایران اسیر دولتهای خارجی، و مقدّم بر همه: انگلستان، شود؛ و مساعی خود را به کار برد تا استقلال واقعی را در امور داخلی و خارجی به ایران بازگرداند». احسان طبری با ذکر اظهارات ایوانف مینویسد: «الحق داوری عادلانهای است دربارة یکی از بزرگان تاریخ کشور ما».(2)
1) . سفرنامة بنجامین، ترجمة مهندس محمدحسین کردبچه، صص 132ـ133.
2) . فروپاشی نظام سنتی...، ص 79، به نقل از: بررسی تاریخ ایران، ایوانف، چاپ شوروی، ص 173. نیز ر.ک: اظهارات سر پرسی سایکس در تاریخ ایران، ترجمة سید محمدتقی فخر داعی گیلانی، 2/489 و 498. در تمجید از صداقت و پاکدامنی امیر و اصلاحات سیاسی او.
جالب است حتی بیگانگانی که، از حیث سیاسی، به جناح مخالفِ امیر تعلق داشتهاند، ضمن توصیف امیر به بزرگی و کفایت، مرگ او را برای پیشرفت و ترقی ایران، فاجعهآمیز خواندهاند. برای نمونه، رابرت واتسون، عضو برجستة سفارت انگلیس در عهد ناصری (همان سفارتخانهای که در توطئه بر ضدّ حکومت امیر، فعال و پیشگام بود) از امیر با عنوان «فردی که برای تجدید حیات ایران خدمتی شایان کرده بود» نام میبرد و در وصف او میافزاید:
یگانه مردی که در عین حال، واجد صفات شایستگی وطن پرستی، قدرت کار و فضیلتی بود که موجبات کافی برای نخست وزیری در ایران به شمار میروند تا کشتی کشورش را از میان گردابها و صخرههایی که در راه او قرار داشتهاند سلامت به ساحل نجات برساند. وی در ظرف چند سال کوتاه کار قرنها را انجام داده و با نیروی نبوغ خویش، دوران تازهای در تاریخ کشور خود پیش آورده است و اگر آن اندازه زنده میماند که نیّات خویش را انجام بدهد در ردیف کسانی قرار میگرفت که در نظر بعضی از مردم از جانب خداوند برای ایفای مأموریت خاص خلق میشوند، ولی مرگ بیموقع او قبل از آنکه هموطنانش خیر و نتیجة خدماتش را پیوسته دیده باشند باید ما را از قبول این فرض بازدارد که پیدایش مرد برجستهای مانند میرزا تقیخان را از آن زمره بشماریم...(1)
به نوشتة همو: «در میان همة رجال اخیر مشرق زمین و زمامداران ایران که نامشان ثبت تاریخ جدید است، میرزا تقیخان امیرنظام بیهمتا است. دیوجانس [ حکیم یونانی] روز روشن با چراغ در پی او میگشت. به حقیقت، سزاوار است که به عنوان " اشرف مخلوقات" به شمار آید. بزرگوار مردی بود».(2)
نیز مینویسد: «میرزا تقیخان بر آن شد که نیکبختی مادی مردم را فراهم کند و تمایلات نکوهیدة آنان را مهار گرداند. این وزیر، هدفی از آن هم عالیتر داشت؛ هرآینه تدابیرش استمرار مییافت، در اخلاق و کردار ایرانیان تغییری اساسی و ریشهدار تحقق میپذیرفت».(1)
اینکه، از مرگ شخصیتی که در راه اصلاحات اجتماعی ـ سیاسی و قطع ید مستبدان و استعمارگران جان باخته اظهار خوشحالی کنیم و آن را نمودی از انتقام الهی! به شمار آوریم، از آن حرفها است! و جالب است که اخیراً مجلة پیام بهائی (ارگان فرقه) نیز ضمن محکوم کردن عمل امیر در سرکوب بابیه، به «هوش و دهاء و عشقی که» امیر «به اصلاحات داشت» و قتل وی به «توطئه دربار و... قدرتمندان فاسد»، اعتراف کرده است.(2)
اصولاً (چنانکه کراراً گفتیم) در ستایش از امیر، میان نویسندگان و اصلاحطلبان ایرانی، نوعی «اجماع و اتفاقنظر» وجود دارد، و این امر سبب شده که حتی لحن بهائیان نیز در این اواخر (ناگزیر) نسبت به امیر نرمتر گردد؛ یعنی، در واقع، مجبور شدهاند از لحن تند و هتاکانة خود نسبت به او بکاهند؛ هرچند هنوز برق کینه از لابلای کلماتشان، چشم را میآزارد.
مثلاً ابوالقاسم افنان، مورخ معاصر بهائی، مینویسد: «ناصرالدینشاه جوانی کمتجربه و بیخبر از امور مملکتداری و منهتک در شهوات نفسانی بود و چون آلتی، در دست میرزا تقیخان امیرکبیر قرار داشت، اما امیرکبیر که مردی کاردیده و باکفایت بود و در امور مملکتداری نیز دیدهای بینا و فهمی توانا داشت در ظرف مدت قلیلی از آغاز صدارتش تمام امور کشور را قبضه کرد و هرکس را در هر شرایطی که بود به جای خود نشاند و در ظلّ انقیاد و اطاعت درآورد»(3)
و چند صفحه بعد میافزاید: «امیرکبیر که مردی مقتدر و در عین حال سفاک و قاطع بود به منظور برقراری آرامش و سکون در سطح کشور به این فکر افتاد که بدون سر و صدا حضرت باب را به قتل برساند».(1)(شاهد مثال، متهم ساختن امیر ــ در خلال تعریف از وی ــ به «سفاک» یعنی «بسیار خونریز» بودن است. ضمناً این سخن وی که میگوید: ناصرالدینشاه «چون آلتی، در دست میرزا تقیخان امیرکبیر قرار داشت»، گذشته از اینکه توهینآمیز است، با توجه به تلاش صادقانه و مهرآمیز امیر در تربیتشاه جوان، ادعایی نادرست نیز هست).
این خط جدید ــ که در برخورد با امیر، به جای «صراحت» و «یکرنگی» در دشمنی، از سیاست «یکی به نعل، یکی به میخ» بهره میجوید ــ از جمله در نوشتة حسن موقر بالیوزی (از سران و مورخان مشهور بهائی، و به اصطلاح از «ایادی امراللّه» منصوب از سوی شوقی) نمود و جلوه دارد.
بالیوزی در کتابش راجع به بهاء مینویسد: امیرکبیر «وزیری بسیار لایق و صادق به شمار میرفت ولی در عین حال مردی خشن و خودرأی بود».(2)نیز ضمن اعتراف به «شجاعت» امیر در پذیرش مرگ(3)، از وی با عنوان «شخصی متکبر و خودرأی» یاد میکند(4)و همچنین مینویسد: «با آنکه در آغاز پیدایش و ظهور امر مبارک، میرزا تقیخان ضربات سنگینی بر پیکر آن وارد ساخت، ولی منصفانه باید قبول کرد که وی وزیری غیور، اصلاحطلب، درست کار و فعال بود. آثار سازندهای که از او باقی مانده، پس از سالیان دراز نمایانگر نکات مثبتی است که از حکومت کوتاه مدت و پر ماجرای این مرد معمایی حاصل گشته است. او با تأسیس مدرسة دارالفنون تحصیلات به سبک جدید را در ایران بنیان نهاد و معلمین اروپایی از اطریش و فرانسه برای تدریس در آن مدرسه استخدام نمود. اولین قدم برای تأسیس مطبوعات به سبک غرب در ایران را او برداشت و مؤسسة چاپ را به کار انداخت(5)
1) . همان، ص 390.
2) . بهاءاللّه شمس حقیقت، حسن موقر بالیوزی، ترجمة مینو ثابت، ص 91.
3) . همان، ص 94.
4) . همان، ص 92.
5) . سخن فوق، اشتباه، و ناشی از بیاطلاعی جناب بالیوزی است. اولین روزنامه در ایران با نام کاغذ اخبار، سالها پیش از حکومت امیر، و در زمان حاجی میرزا آقاسی و توسط میرزا صالح شیرازی، در ایران چاپ و منتشر شد. مؤسسة چاپ نیز در کشورمان، در واقع از زمان فتحعلیشاه در ایران شروع به کار و طبع و نشر کتاب کرده است، که از آن جمله میتوان به چاپ کتاب جهادیه در دوران جنگهای ایران و روس اشاره کرد.
، ولی همة این اصلاحات او به علاوة سایر خدماتی که انجام داده بود، به پای آزادیطلبی و طرفداری از دمکراسی و مشروطهطلبی او نمیرسید و این همان نکتهای است که اکثر هوادارانش در سالهای اخیر با تقدیر فراوان از آن یاد میکنند. ولی با تمام این صفات، این وزیر از لحاظ استبداد رأی و عمل در زمرة همان ولی نعمت تاجدار و بوالهوس خود قرار داشت».(1)
متوجه ضربة نهایی بالیوزی به امیر ـ پس از آن همه تعریف، و در واپسین جمله از عبارت وی ـ هستید؟! جناب بالیوزی، نهایتاً امیر را، با آن همه صفات نیک و خدمات درخشان و نیز «آزادیطلبی و طرفداری از دمکراسی و مشروطهطلبی او»، سرانجام «از لحاظ استبداد رأی و عمل در زمرة همان ولی نعمت تاجدار و بوالهوس» وی قرار داده است!
بالاخره، وقتی قرار است شخصیتی خوشنام و محبوب چون امیر را (که همگان به ذکر مدایح و ستایش خدمات بزرگ وی، رطباللساناند) آماج کینة ایدئولوژیک خود سازیم، باید (به رغم اعتراف «اجباری» خود به نقاط مثبت و روشنِ مسلّم در کارنامة او) چیزی بگوییم که نهایتاً اثر همة آن تعریفها و اعترافها را خنثی کرده و چهرة او را نزد خوانندگان، سیاه و ملکوک سازد. فقط کاش آقای موقر بالیوزی (که امیر را به اتهام «استبداد رأی و عمل» فرو میکوبد) معلوم میکرد که، اگر امیر میخواست (با آن همه تجربه و پختگی) به اصطلاح ایشان خودرأی نبوده و با کسی مشورت کند، باید با چه کسی غیر ازشاه جوان و خام (و به قول موقر: «تاجدار بوالهوس») یا درباریان فاسد و انگلوفیل نظیر میرزا آقاخان نوری مشورت کند؟! و آن به اصطلاح مشاوران! (که بالیوزی، از به بازی گرفته نشدن ایشان توسط امیر، دریغ و حسرت میخورد) پس از عزل و قتل امیر، چه گُلی به سر ایران زدند، جز آنکه هرات و مرو را بر باد دادند و...؟! و آخرین سخن آنکه، معلوم نیست اتهام امیر به استبداد رأی و عمل، چگونه با «آزادیطلبی و طرفداری از دمکراسی و مشروطهطلبی او» ــ که بالیوزی ظاهراً بدان اعتراف دارد(2)
ــ قابل جمع است؟!
فردا که پیشگـاه حقیقت شـود پدیـد
شرمنده رهروی که عمل بر مجاز کرد!
میدانیم که مورخان (اعم از بهائی و غیر بهائی) اتفاق دارند که عامل اصلی سرکوبی فتنة بابیان، و اعدام پیشوای آنان (باب)، شخص امیرکبیر بوده است.
جالب این است که، حواریون و یاران باوفا و پابرجای امیرکبیر نیز نظیر آیتاللّه العظمی حاج شیخ عبدالحسین تهرانی (فقیه برجستة تهران، و وصیّ امیر کبیر)، حاج میرزا محمد هاشم طباطبایی (منشی مخصوص و محرم راز امیر)، عزیزخان مُکری سردار کل (داماد امیرکبیر از همسر اول وی)، میرزا سعیدمؤتمنالملک انصاری (کاتب سرّ امیر و وزیر خارجة ناصرالدینشاه به سفارش امیر در سالهای پس از قتل وی) و چراغعلیخان زنگنه (نایب الحکومة اصفهان منصوب از سوی امیر)، و میرزا محمدمهدی ملکالتجار تبریزی (نیای حسن ملک، بنیاد گذار کتابخانة ملک تهران) سخت با بابیه و بهائیه مخالف بودند و در قلع و قمع ریشههای آن در ایران و عراق اهتمام شایان داشتند.
گفتار زیر، ضمن معرفی این بزرگان، موضع منفی آنان نسبت به باب و بهاء را بررسی میکند:
آیتاللّه حاج شیخ عبدالحسین تهرانی معروف به شیخالعراقین (متوفی 1286ق) از جملة فقیهان، حدیث شناسان، رجالیان و لغت دانان نامدار قرن سیزدهم هجری است، که به دقت نظر و اندیشة صائب و همت بلند شناخته میشد و در ایام اقامت در کربلا، جمعی کثیر از مردم آن شهر از وی تقلید میکردند.(1)او شاگرد برجستة آیات عظام: آقا سید ابراهیم قزوینی «صاحب ضوابط» و نیز آقا شیخ محمدحسن اصفهانی «صاحب جواهر» بود و از فرد اخیر ــ صاحب جواهر ــ اجازة اجتهاد و نقل روایت داشت.(2)
به روایت آیتاللّه شیخ محمد حرزالدین، عالم بزرگ مقیم نجف در عصر مشروطه: صاحب جواهر، بر فراز منبر درس، به اجتهاد 4 تن از شاگردان خویش تصریح داشت: حاج ملاّ علی کنی، شیخ عبدالحسین تهرانی، میرزا عبدالرحیم نهاوندی، و شیخ عبداللّه نعمت عاملی.(1)آیتاللّه العظمی صاحب جواهر در زمان حیات خویش، مرجع عامّ شیعه قلمداد میشد و سخنش در جهان تشیع «قول فصل» بود. اثر ماندگاری که نیز وی با عنوان «جواهرالکلام» (حاوی یک دوره فقه کامل و استدلالی شیعه) از خود بر جای نهاد، همة فقیهان را تا پایان روزگار، وامدار افاضات خویش کرد، چندانکه مرحوم امام خمینی قدّس سرّه، وی را اسوة فقیهان شمرده و فقه استوار شیعی را به اعتبار وی و کتاب سترگش: «فقه جواهری» میخوانَد.(2)پوشیده نیست که سخن شخصیتی سترگ همچون صاحب جواهر دربارة شیخ عبدالحسین تهرانی، گواه رتبة بسیار بلند تهرانی در دانش و درایت دینی است. بیجهت نیست که محدث بزرگ و نام آشنای شیعه در عصر اخیر، آیتاللّه میرزا حسین نوری، در تعریف شیخ عبدالحسین، او را زبده و نخبة عالمان بزرگ محقق خوانده و با اوصافی چنین بلند از وی یاد کرده است: «شیخی و استادی و مَن الیه فی العلوم الشرعیهًْ استنادی، زبدهًْ اعاظم المحققین و نخبهًْ افاخم المدققین، المظلع الخبیر، العالم الربّانی، الشیخ عبدالحسین الطهرانی قدّس اللّه تعالی روحه...».(3)
1) . معارف الرجال، 2/112. به قولی: صاحب جواهر تنها به این چهار تن اجازة اجتهاد داده است (روایت آیتاللّه العظمی بهجت، مندرج در کتاب: در محضر حضرت آیتاللّه العظمی بهجت، محمد حسین رُخشاد، 2/ 425).
2) . از مرجع پارسا و چابک اندیشة معاصر، آیتاللّه العظمی بهجت، نقل شده است که میفرماید: «یک دوره فقه استدلالی مبسوط از صدر اسلام تا به حال نظیر جواهر نوشته نشده است. آقا شیخ عبدالحسین تهرانی رحمهًْاللّه میفرموده است: جواهر معجزة تاریخ است، زیرا چنین دورة فقهی تاکنون نوشته نشده است» در محضر حضرت آیتاللّه العظمی بهجت، همان، 2/180.
3) . مکتوبات، اعلامیههای... شهید شیخ فضلاللّه نوری، گردآوری محمد ترکمان، ص 449.
اعتمادالسلطنه، وزیر انطباعات عصر ناصری، مینویسد: «حاج شیخ عبدالحسین طهرانی مجتهدی بسیار فاضل و به قبول عامّه نایل بود. در دولت عثمانی نیز اعتباری معتدٌّ به(1)داشت. وُلات و حکام عراق عرب او را حرمتی عظیم مینهادند. بر اکثر تعمیرات و تأسیسات عتبات عالیات از جانب اعلیحضرت اقدس همایونی سِمَت مواظبت و مراقبت داشت. مدرسه و مسجدی که از مالالوصایة امیرنظام اتابک اعظم میرزا تقیخان در طهران ساخته است دائر است و به اجتماع افاضل طلاب، عامر. شکراللّه مساعیَه».(2)
چنانکه در کلام اعتمادالسلطنه گذشت، و دیگران نیز بدان تصریح دارند، ناصرالدینشاه کار نظارت و مراقبت بر توسعة صحن مطهر سالار شهیدان علیهالسلام، و تعمیر بنای آن را، به شیخالعراقین سپرده بود(3)و «از مراقبت و مواظبت» وی «در تعمیر گنبد منوّر... و نصب خشتهای طلایی شهر» رضایت تام داشت و این امر را ابراز مینمود.(4)عباس اقبال با اشاره به مقام والای تهرانی نزد امیر، مینویسد: شیخ، نزد ناصرالدینشاه نیز محترم و مورد اعتماد بود وشاه او را در 1274ق برای تعمیر صحن مطهر ائمة اطهار در کربلا و کاظمین و سامرا (علیهمالسلام) مأمور کرد و او از 1274 تا 1286 (که در 22 رمضان آن فوت کرد) به این کار اشتغال داشت. کتابخانة شخصی او در کربلا به علت داشتن نسخههای نفیس، شهرت داشت.(5)
1) . قابل توجه.
2) . چهل سال تاریخ ایران... المآثر و الآثار، به کوشش ایرج افشار، 1/189. دربارة شیخ عبدالحسین، همچنین، ر.ک: ریحانهًْالادب، محمدعلی مدرس تبریزی، 3/329.
3) . ر.ک: تاریخ منتظم ناصری، اعتمادالسلطنه، 3/1833؛ ریحانهًْالادب، 3/329؛ معارفالرجال، 2/ 35.
4) . روزنامة ناصرالدینشاه به خراسان، علینقی حکیم الممالک، ص 470؛ سفرنامة عتبات ناصرالدینشاه قاجار، به کوشش ایرج افشار، ص 97.
5) . نامههای امیر کبیر به انضمام رسالة نوادر الامیر، تصحیح و تدوین سید علی آلداود، ص 316.
ناصرالدینشاه در سال 1283ق عضدالملک را به عنوان فرستادة مخصوص خویش، مأمور ساخت که طلاهای نذری اهدایی وی را از ایران به بارگاه مقدس عسکریین (علیهماالسلام) در سامرا برده و به شیخالعراقین تحویل دهد.شاه در فرمانی که خطاب به فرستادة مخصوصش صادر کرد، از شیخ با عنوان «جناب مستطاب فضایلمآب، افادت و افاضت نصاب، حقایق و معارف اکتساب، قدوهًْالعلما و زبدهًْالفقهاء، مجتهدالعصر والزمان، شیخالمشایخ العظام، شیخ عبدالحسین سلمهاللّه تعالی» یاد کرد.(1)عضد الملک، خود نیز در سفرنامهاش به عتبات، از شیخ اینگونه تعریف میکند: «و هوالفاضل النحریر و العالمالمنطیق، تاجالعلماء الاعلام، رواج الملهًْالاسلام، که سالک مدارج حکت است و صاعد معارج معرفت، خلیل نار سلامت و کلیم نور سعادت، پیکر فضل است و جوهر عقل، اصل اصول است و نسل حکم، خلاصة خرد است و نخبة ادب.(2)
شیخالعراقین، چنانکه اشاره شد، مورد اعتماد و عنایت خاص امیرکبیر قرار داشت(3)و امیر، که از گوهر شناسان روزگار خویش بود، علاوه بر ارجاع محاکمات شرعی دیوان به محضرش(4)، «در مطالب مشکله و امور معضله با او مشورت» میکرد(5)
1) . ر.ک: سفرنامة عضد الملک به عتبات، به کوشش حسن مرسلوند، پیشگفتار، ص 8 .
2) . همان، ص 126.
3) . مهدی بامداد به «ارادت» میرزا تقی خان امیرکبیر نسبت به شیخ عبدالحسین تصریح میکند (شرح حال رجال ایران، 6 / 94. دربارة جریان آشنایی امیر با شیخ عبدالحسین، و دوستی و صمیمیت میان آن دو، ر.ک: میرزا تقیخان امیرکبیر، عباس اقبال آشتیانی، صص 168ـ171.
4) . امیرکبیر و ایران، فریدون آدمیت، ص 308 و 343.
5) . نوادرالامیر، شیخ المشایخ امیر معزّی، صص 315ـ316. درایت شیخ عبدالحسین را میتوان، از جمله، در داستان زیر دید. به گفتة آیتاللّه بهجت، مرجع تقلید معاصر: شیخ عبدالحسین تهرانی با عدهای برای زیارت قبر عبدالقادر گیلانی ــ که در آن زمان متولی آن رشید عالی، از بزرگان عراق بود ــ به بغداد رفتند و در ایوان آن نشستند. خادم آنجا هم از آنها پذیرایی کرد و برای آنها قهوه آورد و مرحوم شیخ عبدالحسین هنگام برگشتن صد لیره به خادم داد. گویا عدهای از همراهان به ایشان اعتراض کردند که این پول کیست و به چه کسی میدهی؟ طولی نکشید خبر آوردند که دو نفر شیعه به اتهام سبّ شیخین دستگیر شدهاند و تصمیم گرفتهاند آنها را اعدام کنند. در این هنگام آقای تهرانی قدس سره در جای فیلتر سیگار دو کلمه نوشت و برای متولی رشید عالی فرستاد و فوراً آنها را آزاد کردند. بعد ایشان فرمود: «آن صد لیره برای خریدن خون این دو شیعه بود!» (نکتههای ناب از آیتاللّه العظمی بهجت، رضا باقیزادة گیلانی، صص 60 ـ61 ).
و حتی برای تعیین نام فرزندان شاه، از استخارههای وی مدد میگرفت.(1)
عباس اقبال، با اشاره به «ارجاع محاکمات» از سوی امیر «به محضر جناب شیخ عبدالحسین طهرانی شیخالعراقین»، میافزاید: «یوماً فیوماً عقیدة او نسبت به جناب شیخ افزون میگردید».(2)سپس با نقل داستانی از زبان حاج سید نصراللّه اخوی (تقوی) مشهور دربارة چگونگی آشنایی امیر با شیخالعراقین، مینویسد: پس از آن آشنایی، امیر «همواره در ترویج شیخ اقدامات کافی نمود و روز به روز در عقاید او نسبت به شیخ میافزود تا آنکه محلّ وثوق امیر شد و طرف مشاوره در بعضی از امور مشکله گردید».(3)دکتر فریدون آدمیت مینویسد: در دوران صدارت امیر،
همة دعاوی که جنبة شرعی داشت و به دیوانخانه رجوع شده بود، به محضر شیخ عبدالحسین احاله میگردید. داوری او قطعی بود. کنت دوگوبینو نیز از شیخ عبدالحسین به احترام یاد میکند؛ او را فقیهی بلند پایه و پاکدامن، و خونسرد و بافراست میشناسد.(4)
امیر، پیرو این دوستی و اعتماد ویژه، وصیّ خود را شیخ عبدالحسین قرار داد(5)
1) . ر.ک: اسناد و نامههای امیرکبیر، تدوین و نگارش سید علی آلداود، ص 82 .
2) . میرزا تقیخان امیرکبیر، ص 168.
3) . همان، صص 168ـ171.
4) . امیرکبیر و ایران، ص 308. نیز مینویسد: «مسجد شیخ عبدالحسین واقع در بازار از ماترک امیر بنا گردید. شیخ عبدالحسین تهرانی از روحانیون پرهیزگار بود. امیر او را وصی خود معیّن کرده و او آن را ساخت. مسجد مزبور بعدها به " مسجد ترکها" شهرت یافت» همان، ص 343. دربارة شریعت خواهی شیخ عبدالحسین همچنین ر.ک: همان، ص 103.
5) . امیرکبیر و ایران، آدمیت، ص 308؛ میرزا تقیخان امیرکبیر، اقبال آشتیانی، ص 168 و 368.
و شیخ نیز، مدرسه و مسجد حاج شیخ عبدالحسین (واقع در بازار تهران) را بر طبق همین وصیّت و از ثُلثِ میراث امیر بنیان نهاد. مهدی بامداد خاطر نشان میسازد: «شیخ عبدالحسین تهرانی شیخ العراقین، از مجتهدین معروف، و به زهد و تقوی و مدیریت در کار شهرت زیادی داشت. شادروان میرزا تقیخان امیرکبیر با آن نظر دقیقی که در شناسایی مردم و بهویژه ملاّها داشت در بین تمام روحانیون زمان خود، او را وصیّ خویش قرار داد و شیخ العراقین هم از مال الوصایة امیر شهید، مسجد و مدرسهای عالی در تهران بنا نهاد که امروزه به مسجد و مدرسة شیخ عبدالحسین یا مسجد آذربایجانیها معروف میباشد».(1)نیز یکی از روحانیون پارسای نجف را به نیابت از امیر به حج فرستاد.(2)
جز این، شواهد تاریخی حاکی است که شیخ پس از مرگ امیر، از کسانی بوده که مباشرت امور خانوادة وی را بر عهده داشته است.(3)میرزا آقاخان نوری (صدر اعظم «آنگلوفیل» ناصرالدینشاه پس از عزل امیرکبیر، و یکی از عوامل مهم برکناری و قتل مظلومانة امیر) پس از استقرار پایههای قدرت خویش، به جان یاران امیر افتاد و تا آنجا که قدرت داشت از صدمه و آزار آنان دریغ نورزید. شیخ عبدالحسین نیز از کسانی بود که زهر کینه و عداوت نوری را چشید و آن گونه که از خلال تاریخ بر میآید، مأموریت شیخ برای تعمیر بقاع مطهر ائمه علیهم السلام در عتبات عالیات، برایوی جنبة نوعی تبعید محترمانه داشت(4)
1) . شرح حال رجال ایران...، 2/243ـ244. نیز ر.ک: همان، 6 /94 و 1/220ـ221؛ چهل سال تاریخ ایران... المآثر و الآثار، 1/189؛ مجموعة اسناد و مدارک فرخخان، به کوشش کریم اصفهانیان، 2/366ـ367.
2) . میرزا تقیخان امیرکبیر، عباس اقبال آشتیانی، صص 368ـ369.
3) . همان، صص 373ـ374، نامة مادر امیر. همچنین برای مشاهدة وقفنامهای از مادر امیر که در آن از شیخالعراقین یادشده ر.ک: گنجینة اسناد، سال 3، دفتر 2 و 3، شمارة مسلسل 10ـ11، صص 107ـ111.
4) . حاج شیخ آقا بزرگ تهرانی در آثار خویش، برخی از گلایهها و انتقادات شیخ از حکومت قاجار پس از امیر را منعکس ساخته است.
و صدراعظم نوری، در این تبعید، بینقش نبود. شوقی افندی مینویسد: نوری «برای اینکه از شرور و مفاسد [ !] این مجتهد فتنهانگیز [ !] خلاصی یابد ترتیباتی فراهم نمود که شیخ مذکور از جانب شاهنشاه مأمور تعمیر بقاع مقدسه گردید و به جانب عتبات عالیات عزیمت کرد».(1)
اینک که با مقام علمی، مواضع سیاسی و خدمات اجتماعی حاج شیخ عبدالحسین تهرانی آشنا شده و پیوند او با امیر را شناختیم، نوبت آن است که برخورد او با باب و بهاء را بررسی کنیم.
تهرانی، از بن جان، به کمال و کارآمدی احکام و قوانین اسلامی در جامعة بشری ایمان داشت و بر این باور بود که «هرگاه مدار دولت و مملکتداری از روی شریعت مطهره باشد... هیچ فتنه و فساد برنیاید».(2)بر همین اساس هم، زمانی که دریافت «بدعت» بابیّت و بهائیّت، «کیانِ» اسلام را در خطر افکنده است، با جدّیت تمام به مبارزه با آن پرداخت.
قدیمیترین رد پایی که تاریخ، از برخورد شیخالعراقین با جریان بابیت نشان میدهد، در همان اوایل ادعای باب (درزمان محمدشاه قاجار) است. در واقع، او بود که مانع ملاقات باب و مریدانش با محمدشاه قاجار (پدر ناصرالدینشاه) شد و این فرصت تاریخی برای «اظهار وجود» و «خودنمایی» (و احیاناً نفوذ در دربار) را از بابیان گرفت. کنت دوگوبینو، وزیر مختار فرانسه در ایران عهد ناصری، با اشاره به تقاضای باب از محمدشاه مبنی بر مناظرة او و مهمترین مریدانش با علمای پایتخت در حضور شاه، مینویسد:
حاجی میرزا آقاسی (صدراعظم محمدشاه) این تقاضا را پذیرفته و «محمدشاه هم که مطیع ارادة حاجی بود مخالفتی از این عمل ابراز نمیداشت... ولی حاجی شیخ عبدالحسین که مردی فقیه و مجتهد و متدین و متقی است، فراست و قضاوتهای بیطرفانهاش موجب اعتماد همه کس شده و طرف احترام عموم است، بهشاه و وزیر و بزرگان مملکت گفته بود: آیا در نظر دارید که به جای مذهب کنونی، مذهب جدیدی که هنوز نمیشناسید برقرار نمایید؟ و علاوه کرده بود که دولت با این گرفتاری و ناتوانی که دارد حاجت به این نیست که برای خود گرفتاری جدیدی به بار آورد که نتیجهاش جنگهای مذهبی خواهد بود. آیا شما از خیالات آینده و نتایج آن اطمینان دارید که به تسهیل انتشار عقاید او میپردازید؟ اگر روحانیون ایران به دفاع پردازند نه فقط بر علیه باب، بلکه بر علیه دولتی که بحق از او انتظار حمایت دارند، آیا چنین تصور میکنید که قدرتی به دست نخواهند آورد؟ و آیا میدانید که نتیجه چه خواهد شد؟ خلاصه این حرفها حاجی میرزا آقاسی و طرفداران مناظره را متقاعد ساخت و به حاجی شیخ عبدالحسین اطمینان دادند که قدغن خواهند کرد که میرزا علیمحمد به تهران بیاید و برای ساکت کردن او و مریدانش دست به اقداماتی خواهند زد».(1)
کنت دوگوبینو، البته، چنانکه اهل نظر میدانند (به صرافت طبع یا از روی «سیاست»)، نسبت به بابیان، موضعی «جانبدارانه» دارد و از کسانی است که حتی حسینعلی بهاء (برای حل مشکلات خویش) به وی ملتجی میشده است. لذا گزارشهای وی پیرامون باب و بهویژه چالش میان باب و علما، خالی از شائبة هواداری و یکسونگری نیست و بنابراین با آنها باید با دقت و احتیاط برخورد شود. اظهارات وی در فوق نیز نمونهای از این گزارشها است و نیاز به توضیح و تنقیح دارد. روشن است که برای فقیه تیزبینی چون شیخ العراقین، «بطلان دعاوی باب» ـ با توجه به شواهد و دلایل گوناگون، از آن جمله: «توبة صریح» خود باب بر فراز منبر شیراز، و وجود اغلاط پیش افتادة ادبی در الواح صادره از وی ـ کاملاً واضح بود و آمدن او و جمعی از مریدانش به پایتخت به عنوان ملاقات با سلطان و مناظره با علما، بیشتر فرصتی برای «ابراز وجود» و «پروپاگاند حزبی و مسلکی» بود. خصوصاً آنکه، دولت مرکزی نیز در برخورد با فتنة باب، سستی و اهمال نشان میداد و بدتر از آن، احساس میشد که دستهای مشکوکی از درون حکومت (نظیر منوچهرخان معتمدالدوله حاکم اصفهان) با اغراض سیاسی در پی دامن زدن به فتنه، و ماهی گرفتن از آب گل آلودند و ماجرا، هرگز ساده و طبیعی نیست... لهذا «هوشمندانه» مانع اجرای این سناریوی خطرناک گردید.
1) . سیاستگران دورة قاجار، احمدخان ملک ساسانی، چاپ آل داود، صص 344ـ 345، به نقل از: مذاهب و فلسفه در آسیای وسطی، 1/183.
تهرانی در زمان تبعید بهاء به عراق، و تجمع بابیان در آن سامان، در عراق میزیست و شاهد فعالیتهای سوء آنان (علاوه بر بدعتهای نوبهنوشان) بود. منابع معتبر بهائی تصریح دارند که بابیان مهاجر، شبهای تار به دزدیدن کفش و کلاه و پول و پوشاک زوار شیعه در اماکن مقدسه میپرداختند(1)و به اعتراف خود میرزا حسینعلی بهاء: «در اموال ناس مِن غیر اذنٍ تصرف مینمودند و نهب و غارت و سفک دماء را از اعمال حسنه میشمردند».(2)افزون بر این، در میان خود بابیها نیز بازار آشوبگری و آدمکشی رونق داشت و به قول خواهر بهاء (عزّیه) بهاء در این فجایع بیدخالت نبود.(3)
مشاهدة این همه جسارت و خرابکاری، شیخالعراقین را ــ که از پیش نیز نسبت به بابیان، حساسیت منفی شدید داشت ــ بر آن داشت که بپاخیزد و ضمن تلاش در راه آگاهسازی و بسیج علمای عتبات بر ضدّ بهاء و بابیان، کوشید با همکاری مقامات دولت ایران، بهویژه میرزا بزرگخان قزوینی (کارپرداز اول ایران در بغداد)، دولتمردان عثمانی را برای تبعید بابیان (من جمله بهاء) از مرزهای مجاور ایران به نقاط دوردست عثمانی وادارد، که در این کار نیز موفق شد(4)
1) . قرن بدیع، شوقی افندی، 2/106-107.
2) . مائدة آسمانی، عبدالحمید اشراق خاوری، 7/130.
3) . تنبیه النائمین، عزّیّه خانم نوری، صص 15-16. برای مشکلاتی که حضور بابیان در عراق به وجود آورده بود و شکایت علمای کربلا و نجف از آنها، همچنین، ر.ک: مقدمة ادوارد براون بر کتاب نقطهًْالکاف، ص «ما».
4) . مؤلف کتاب گفتاری به اختصار دربارة آیین بهائی ص 29 مینویسد: در اثر اقدامات شیخ عبدالحسین تهرانی معروف به شیخ العراقین و همدستانش (میرزا سعیدخان وزیر امور خارجه) و...، بهاء را «بعد از 12 سال سکونت در بغداد» با خانواده به اسلامبول تبعید کردند. (نقل از: بهائیت چگونه پدید آمد، نورالدین چهاردهی، ص 121).
و مساعی وی در این راه، در تواریخ بهائی (طبق معمول، با افزودن شاخ و برگهایی به آن) منعکس شده است.(1)
به قول آواره، مبلغ مشهور بهائی (که بعداً به اسلام بازگشته و کتاب کشفالحیل را بر ضدّ آنان نوشت): شیخ عبدالحسین «قلع بنیان بدیع» یعنی امر بابیت و بهائیت «را بر خود لازم میشمرد»(2)و «در رأس علما»ی مقیم عتبات بر ضدّ حسینعلی بهاء فعالیت داشته(3)و «ضدّیت تام با بهاءاللّه» میکرد.(4)
محمدعلی فیضی، نویسنده و مبلغ مشهور بهائی، با اشاره به تکاپوی بهاء و بابیان در عراق، و مخالفت «شیعه و سنی» با آنها در آن دیار، مینویسد: «ورود شیخ عبدالحسین مجتهد معروف جهت تعمیر بقاع متبرکه به عتبات، و ملاحظة این شور و نشور و انجذابات عموم خلق، سبب تشدید امر و تحریک تعصبات جاهلانة عوام گردید و با میرزا بزرگخان، قونسول ایران در بغداد، به ضدیت و مخالفت آن حضرت همت گماشتند و آن قدر کوشیدند تا به دستورات اکیدة ناصرالدینشاه و وزیر خارجه، حاج میرزا حسینخان سپهسالار، نمایندة ایران در دربار عثمانی موافقت گردید که موافقت سلطان عثمانی را نسبت به انتقال حضرت بهاءاللّه و همراهان به اسلامبول به دست آورد. نامق پاشا نامة عالی پاشا، صدراعظم عثمانی، را به وسیلة منشی خود به نظر مبارک [ بهاء] رسانید و آن حضرت حاضر برای عزیمت به اسلامبول گردید».(5)
1) . ر.ک: قرن بدیع، 2/156 به بعد؛ بهاءاللّه شمس حقیقت، حسن موقر بالیوزی، ترجمة مینو ثابت، صص 187ـ189؛ عهد اعلی...، ص 518 و 514 ؛ داستانهایی از حیات عنصری جمال اقدس الهی، علیاکبر فروتن، ص 17. دربارة ضدیت شدید شیخالعراقین و کارپرداز ایران در بغداد با بهاء، همچنین ر.ک: آهنگ بدیع، سال چهارم 1328، ش 7، ص 16 و سال 1352، ش 1 و 2، ص 63 ؛ اظهارات محمدعلی فیضی.
2) . الکواکبالدریهًْ، 1/ 348.
3) . ر.ک: همان، 1/ 348ـ351. نیز ر.ک: مقالة شخصی سیاح، عباس افندی، صص 50 ـ51 .
4) . الکواکبالدریهًْ، 2/187.
5) . آهنگ بدیع، سال 1352، ش 1 و 2، ص 63 .
مواضع و اقدامات شیخ نسبت به سران مسلک باب و بهاء، طبعاً از چشم آنان مخفی نبود و کینة شدید آنان را بر ضدّ وی بر میانگیخت. چنانکه حسینعلی بهاء در لوحی که به نام شیخ صادر کرده سخت به وی تاخته و او را «غافل مرتاب» و عنصری «مکار» خوانده است!(1)همچنین، شوقی افندی (نتیجة دختری بهاء، و جانشین عباس افندی) در فحشنامهای که با عنوان لوح قرن از خود برجا نهاده، کراراً شیخ عبدالحسین را با عناوینی چون «شیخ خبیث»(2)و «مردود دارین و مبغوض ثقلین»(3)مورد هتک و شتم قرار داده است.
میرزا سعیدخان مؤتمنالملک انصاری، سیاستمدار و ادیب برجستة ایران در عصر قاجار، از برکشیدگان خاص امیرکبیر(4)و منشی و کاتب اسرار(5)او میباشد که ترقیات سیاسی خویش (و حتی لقب مؤتمنالملکی) را پیش و بیش از هرکس مرهون عنایات امیر بوده است. روزنامة وقایع اتفاقیه (شمارة 11 محرم 1268) در روزهای آخر صدارت امیر مینویسد: از آنجا که میرزا سعیدخان در خدمات محوله «صداقت و راست قلمی» خود را مشهود پیشگاه مبارک داشته و «مصدر خدمات تحریر رسائل خاصه و به صفت امانت و رازداری و درستکاری» موصوف گشته به لقب مؤتمنالملکی سرافراز آمد.(6)
1) . برای نوشتة بهاء ر.ک: عهد اعلی...، ص 568 و نیز ص 515 .
2) . توقیعات مبارکة حضرت ولی امراللّه، لوح قرن احبّاء شرق نوروز 101 بدیع، ص 67 .
3) . همان، ص 185.
4) . ر.ک: رجال وزارت خارجه، ممتحنالدوله، صص 17ـ 18؛ رجال دورة قاجار، حسین سعادتنوری، ص 268؛ «وفیات معاصرین»، محمد قزوینی، مندرج در: یادگار، سال 5، ش 1ـ2، ص 103.
5) . «وفیات معاصرین»، همان، ص 103. اعتمادالسلطنه در منتظم ناصری ج 3، ص 196 از میرزا سعید به عنوان «کاتب اسرار مکتومه و منشی رسائل خاصة» امیر نام میبرد که به قول سعادت نوری: «به اصطلاح امروز، ریاست دفتر رمز و محرمانه» او بوده است (رجال دورة قاجار، ص 268).
6) . امیرکبیر و ایران، آدمیت، ص 209.
کلنل شیل، وزیر مختار انگلیس در زمان ناصرالدینشاه، در گزارشی که به لندن فرستاده، از میرزا سعیدخان به عنوان «فردی باهوش، متشخص، بدون تمایل به انگلیس یا روسیه» یاد میکند.(1)
ناصرالدینشاه پس از مرگ امیر (و طبق سفارش خود او) میرزا سعید را برای مدتی مدید به وزارت امور خارجة ایران منصوب کرد و میرزا نیز، در حدّ توان خویش، و متناسب با امکانات و مقتضیات آن روز ایران و جهان، راه استاد شهیدش (امیر) را در سیاست داخلی و خارجی تعقیب میکرد. او در ماجرای عقد قرارداد امتیازات استعماری رویتر (توسط میرزا حسینخان سپهسالار قزوینی، صدراعظم «فراماسون» و
تصویر: - میرزا سعیدخان مؤتمنالملک
«انگلوفیل» ناصرالدینشاه) از مخالفان جدی سپهسالار بود و به همین علت، چند سال به اسم تولیت آستانة حضرت رضا (ع)، تبعید به مشهد شد. رسالهای که از طریق میرزا سعید بر ضد ملکمخان (بنیانگذار فراموشخانة فراماسونری در ایران) و در ردّ القائات فریبنده و استعماری وی در سال 1282ق به دست ناصرالدینشاه جوان و مجذوب رسیده، به روشنی بازنمای افکار و احساسات اسلامی و ضدّ استعماری / ضد استبدادی اوست.
تلاش ارزندة دیگر میرزا، زمینه سازی جهت تدوین و اجرای یک قانون اساسی جامع بر پایة فقه شیعی است که متأسفانه با مرگ وی نافرجام ماند. شرح زندگی و خدمات وی به اسلام و ایران دفتری مفصل میطلبد که این مجال اندک، گنجایش آن را ندارد. در خاطرات ممتحنالدوله و نیز کتاب رجال وزارت خارجة او اطلاعات ناب و سودمندی دربارة میرزا سعید آمده که طالبان میتوانند بدان مراجعه کنند. این جانب نیز راجع به وی تحقیق مبسوطی را در دست دارد که ان شاء اللّه به زودی منتشر خواهد شد.
1) . قبلة عالم، عباس امانت، ص 281.
میرزا سعیدخان، به بابیان و بهائیان، به چشم دشمنان خطرناک ایران و اسلام مینگریست و برای برچیده شدن بساط آنان از عراق و تبعیدشان (توسط دولت عثمانی) به مناطق دور از ایران، تلاش میکرد. نامههای وی به میرزا حسینخان مشیرالدولة قزوینی (سفیر وقت ایران در اسلامبول، و سپهسالار و صدراعظم بعدی ناصرالدینشاه) در تاریخ ذیحجة 1278ق، به روشنی گواه این امر است.
در این نامهها، میرزا سعید ضمن اشاره به سرکوب بابیه در زمان امیر، و حبس و اعدام بقایای آنها پس از ترور نافرجام ناصرالدینشاه (شوال 1268ق)، از «سوء تدبیر» میرزا آقاخان نوری که زمینة آزادی حسینعلی بهاء از «قید و بند دولت» ایران و عزیمت او به عراق را فراهم ساخت(1)انتقاد میکند و میافزاید: از آن وقت تا کنون بهاء «در بغداد است و اگرچه او هیچ وقت در» پنهان «از فساد و اضلال سفهاء و... جهال، خالی نبود و گاهی به فتنه و تحریک قتل هم» نظیر سوء قصد به آخوند ملا آقای دربندی (فقیه مشهور) «دست میزند... و چند قتل دیگر که اتفاق افتاد، ولیکن» کار بهاء «این طور که حالا هست بالا نگرفته بود» و مثل اخیر طبق اخباری که میرسد «این قدر... مرید... به دور خود جمع نکرده... و جرات آن نداشت که اظهار از مافیالضمیر خود کرده» هنگام رفت و آمد و «مکث در خارج منزل خود، آدمهای مسلح از جان گذشته همراه داشته باشد... با وصف اینها از برای دولت علیّه دلیل کمال غفلت و بیاحتیاطی بود که از این اوضاع وخیمالعاقبه صرف نظر کرده در صدد چاره و رفع آن برنیاید. زیرا که حالت و طبیعت این گروه گمراه در» ایران «و جسارت و اقدام آنها بر امور خطرناک بارها به تجربه رسیده» است.
1) . شوقی در قرن بدیع ج 2، صص 44ـ 45 مینویسد: «...صدراعظم بالمال موفق گردید اجازة استخلاص آن وجود اقدس [ بهاء] را از زندان از مقام سلطنت به دست آورد».
به دیدة میرزا سعید: روشن است که «اساس این دین» نوظهور و باطل را «بر دو چیز هایل گذاشتهاند: یکی دشمنی و خصومت فوقالعاده نسبت به دین و دولت اسلامیه، دیگری بیرحمی و قساوت خارقالعاده نسبت به آحاد این ملت و گذشتن از جان خودشان برای ظفر یافتن به این مطلوب نجس».
وزیر خارجة ناصرالدینشاه، سرانجام در خاتمة نامه، با تأکید بر اتحاد و صمیمیت بین دولتین ایران و عثمانی، از سستی و تسامح دربار عثمانی در همکاری با دولت ایران برای دفع آنها (با وجود آگاهیشان به خطر این گروه) انتقاد میکند و خواستار گفت و گوی وی با مقامات عالی ترکیه جهت تحویل بهاء و همدستان او به دولت ایران میشود.(1)
عبدالحمید اشراق خاوری مینویسد: «ناصرالدینشاه، به واسطة میرزا سعید مؤتمنالملک وزیر امور خارجه و با اهتمام حاجی میرزا حسینخان سفیر کبیر مقیم اسلامبول، با خواهش و اصرار پی در پی، سلطان عبدالعزیزخان را بر آن داشت که حکم ابعاد جمال ابهی را از عراق به اسلامبول صادر نمود و نامق پاشا، والی ایالت، چون از تعدّیات علماء و مجتهدین عراق و میرزا بزرگخان قونسول سابق و دیگر معاندین و از اعمال دربار ناصرالدینشاه و هم از عظمت مقام و مرتبت الهی آگاه بود راضی به اقدام مذکور نگردید. ناچار به صدد برآمد که با کمال وفق و ادب حکم سلطانی را ابلاغ داشته ایشان را به نوعی که مرضی و پسندیده است به اسلامبول روانه دارد».(2)
1) . برای متن نامههای یادشده ر.ک: بهائیان، سید محمد باقر نجفی، کتابخانة طهوری، تهران 1357، صص 644 ـ647 ؛ تاریخ جامع بهائیت نو ماسونی، بهرام افراسیابی، صص 388ـ392؛ فلسفة نیکو، 3/94 به بعد؛ و نیز: کشفالغطاء، ابوالفضل و مهدی گلپایگانی، ص 332؛ حضرت بهاءاللّه 1233ـ1309هـ.ق / 1817ـ1892 میلادی، محمدعلی فیضی، مقابل صفحة 148. ضمناً ادوارد براون، خاورشناس انگلیسی مشهور، از روی نسخة اصلی دو نامة مذکور، عکس برداری نموده، و کلیشهای آن را در کتاب خود، پیرامون مذهب بابیه، به چاپ رسانده است.
2) . رحیق مختوم، 1/507 .
بیراه نیست که منابع بهائی، میرزا سعید را فردی مخالف بهاء، و عامل تبعید او از عراق و حبس وی در عکا میشمارند.(1)
عزیزخان مُکری آجودان باشی / سردار کل، از دولتمردان برجسته و باکفایت ایران در زمان ناصرالدینشاه، و از برکشیدگان شخص امیرکبیر است که تبار وی ــ پدر بر پدر ــ در منطقة کردستان و آذربایجان، از سوی سلاطین صفویه و عثمانی حکومت داشتند.(2)
تصویر: - عزیزخان مکری سردار کل
جملة مشهور: «عزیز، بیا تا عزیزت کنم» سخنی است که امیرکبیر به عزیزخان مکریگفته و بدین وعده نیز عمل نموده و او را به معاونت خود در ریاست بر کل قوای نظامی ایران منصوب کرده است.(3)
1) . همان، 1/701 و نیز 573 . خوشمزه آنکه عبدالحسین آواره، نویسنده و مبلغ پیشین بهائی در کتاب الکواکبالدریهًْ که زیر نظر عباس افندی نوشته شده، از تلاش میرزا سعیدخان برای حفظ جان بهاء از دست مخالفان وی در عراق سخن گفته است ر.ک: الکواکبالدریهًْ، 1/352. چنانکه برخی از منابع بهائی اشتباه دیگری را مرتکب شده و مخاطب بهاء در لوح «شکرشکن» را شخص میرزا سعید پنداشتهاند، که خطا بوده و به نوشتة نبیل این لوح خطاب به میرزا حسین متولی قمی است که «شخصی بیثبات بود»، یعنی از بهائیت برگشت. ر.ک: شمس حقیقت بهاءاللّه، حسن موقر بالیوزی، ترجمة مینو ثابت، ص 196.
2) . برای معرفی تبار عزیزخان مکری ر.ک: تاریخ قاجار؛ حقایقالاخبار ناصری، به کوشش حسین خدیوجم، صص 293ـ294.
3) . ر.ک: یادگار، سال 4، ش 1 و 2، ص 44، به نقل از نادرمیرزا در تاریخ و جغرافی دارالسلطنة تبریز؛ فتنة باب، تعلیقات عبدالحسین نوایی، ص 272. دکتر آدمیت مینویسد: «معاون امیر در امارت نظام، عزیزخان مکری بود که مقام " آجودانباشیگری" کل نظام را داشت و به همین جهت " آجودان باشی" لقب گرفت. از افراد کاردان بود...» امیرکبیر و ایران، ص 207.
این امر، پس از آن بود که عزیزخان، شورش شیراز (به تحریک خانوادة یهودی تبار و «انگلوفیل» قوامالملک) بر ضدّ حاکم هوشمند، دیندار و وارستة آن منطقه (حسینخان نظام الدولة آجودانباشی) در بلبشوی ابتدای سلطنت ناصرالدینشاه و صدارت امیر را با قدرت و کفایت فرونشاند.(1)
اهمیت بسیاری که امیرکبیر به عزیزخان سردار میداد، از نامهای که ناصرالدینشاه در تاریخ 20 یا 21 محرم 1268ق (پس از عزل امیر از صدارت) به امیر نوشته کاملاً هویدا است. در نامةشاه به امیر میخوانیم: «جناب امیرنظام، به خدا قسم امروز خیلی شرمنده بودم که شما را ببینم، من چه کنم؟ به خدا ای کاش هرگز پادشاه نبودم و قدرت نداشتم که چنین کاری بکنم... بیگلربیگی آمد، و از حرفهای او این طور فهمیدم که شما بیم دارید که این اوضاع به کجا خواهد انجامید؟ چه کسی میتواند یک لحظه حرفی علیه شما بزند... آجودان باشی وزیر جنگ خواهد شد، و تمام کسانی که شما آنها را گماشتهاید در مقامشان باقی خواهند بود؛ حتی به قدرتشان نیز افزوده خواهد گشت. وزیر نظام به حکومت عراق خواهد رفت. چراغعلیخان در اصفهان میماند. دیگران همچنان باقی خواهند بود. میبینید تغییری داده نشده است...».(2)
میدانیم که امیر، مردی «تیزبین» و «شایسته سالار» بود و کسانی که در کانون «توجه و عنایت خاصّ» وی قرار داشتند نوعاً از شایستگیهای لازم در کار خویش برخوردار بودند (و دست کم، در قیاس با دیگران، از «بهترینها» بودند). عنایت ویژة امیر به عزیزخان نیز طبعاً نشان از کفایت وی داشت.
به نوشتة مهدی بامداد: امیر «نسبت به او کمال محبت و لطف را مبذول داشت و او را به مناصب و درجات خیلی عالی ارتقا داد و از اینجا معلوم میشود که امیر، کفایت و درایت او را کاملاً تشخیص داده بود و حبّ و بغض را دربارة وی کنار گذاشته بود. عزیزخان روز به روز در دستگاه امیرکبیر عزیزتر و محترمتر و در مقامی که امیرکبیر به او بخشیده بود یعنی آجودانباشی کل عساکر، در حقیقت قائممقام امیر که سمت امارت نظام یعنی فرماندهی کل قوی را داشت محسوب میشد و در پیشآمدهای مهم نظامی مسئولیت کار را به عهدة او میگذاشت».(1)
میرزا محمدجعفر خورموجی، که در میان مورخان عهد ناصری به حقیقتگویی شهرت دارد، در کتاب حقایقالاخبار، عزیزخان سردار کل را چنین وصف میکند: در پیشکاری مملکت آذربایجان «بساط عدل و رأفت گسترد، و رسوم مُحدَث و بدعتهای مذموم [ یعنی مالیاتها و عوارض اضافی و ظالمانة حکام ]را باطل گردانید و در ضبط مملکت، شرط امانت و آثار صیانت و دقایق سیاست و لازمة حراست را ظاهر نمود. با عامّه...، حُسن مماشات ظاهر ساخته، خلعت او، خاص و عامْ بدون مضایقه و اعلام میپوشیدند و کأس عواطف و عوارف او، وضیع و شریف مینوشیدند. سرآمد صفات حمیده و اخلاق پسندیدة او، کوچک دلی و تواضع است نسبت به عموم مردمان، خصوص آشنایان قدیم. این شیوة مرضیه را به نوعی مرعی و مسلوک میدارند که هیچ یک از ارباب فتوّت، دعوی برابری با او به خاطر نمیآرند».(2)
در شمار مناصب و مسئولیتهای عزیزخان، همچنین باید به دو مورد اشاره کرد. نخست، مأموریت وی در رأس هیئتی بلندپایه برای دیدار با ولیعهد امپراطور روسیه (الکساندر دوم) که برای نظم منطقة قفقاز و گرجستان به ایروان آمده بود، و تحویل نامة شاه ایران به وی.(1)دوم، ریاست او بر «دارالفنون»(2)که از تأسیسات مهمّ استاد و مربّیش: امیرکبیر، بود و در زمان ناصرالدینشاه، شخصیتهای مهم (نظیر اعتضادالسلطنه و مخبرالدوله) برای ادارة آن تعیین میشدند.
سردار، تا پایان عمر به امیر وفادار بود و نامة پرشورش به فرزند امیر، میرزا احمد خان ساعدالملک، گویای این وفاداری است.(3)گذشته از این، وی دختر امیر از همسر اولش (امیرزاده خانم) را نیز به همسری گرفت(4)و جزء خانوادة امیر درآمد. بیجهت نیست که به دلیل همین سوابق بستگی و همکاری با امیر، پس از قتل آن بزرگمرد از آسیب دشمن امیر (آقاخان نوری) مصون نماند و در اواخر 1273ق با سعایتهای آقاچندی از مقام سرداری برکنار شد.(5)خورموجی، صورتی را که میرزا آقاخان به اصطلاح از جرایم اعمال عزیزخان تهیه کرده و با نشان دادن به شاه، موجبات عزل سردار را فراهم آورد، «مشتمل به انواع علل و اغلوطهای چند» میشمارد «که اکثرش نه از منقولْ حجتی، و نه از خارجْ بیّنتی داشت، و نه ماحصلش را محصولی، و نه ادلّة آن را مناسبت با مدلولی بود».(6)
1) . تاریخ منتظم ناصری، اعتمادالسلطنه، تصحیح دکتر محمداسماعیل رضوانی، 3/1700ـ1701.
2) . چهل سال تاریخ ایران...، المآثر و الآثار، محمدحسنخان اعتمادالسلطنه، به کوشش ایرج افشار، 1/42.
3) . برای متن نامه ر.ک: همان، ص 62 .
4) . فرهنگ ایران زمین، صاحب امتیاز و مدیر: ایرج افشار، ج 4، دفترهای شمارة 1 تا 4، مقالة حاج میرزا رضاخان وکیل طباطبایی، ص 445.
5) . ر.ک: مجموعة اسناد و مدارک فرخخان امینالدوله، به کوشش کریم اصفهانیان، صص 112ـ113 و 149.
6) . تاریخ قاجار؛ حقایقالاخبار ناصری، ص 296.
روی هم رفته ــ خصوصاً با توجه به شرایط و اوضاعِ نه چندان بسامانِ کشورمان در آن روزگار ــ میتوان به عزیزخان، نمرة «مثبت» (و حتی «نسبتاً عالی») داد.
میرسیم به برخورد سردار مکری با بابیان و بهائیان.
سردار، همچون مقتدایش: امیرکبیر، در دفع بابیان اهتمام داشت و امیر در این راه از وی کمک میگرفت. نوشتهاند: در سال 1266 که بابیان به رهبری ملا محمدعلی زنجانی، شهر زنجان را به آشوبی خونین کشیدند، «امیرکبیر عزیزخان را مأمور دفع آنان نمود و با اینکه امیر اصلانخان مجدالدوله، خال ناصرالدینشاه، و میرزا حسنخان وزیر نظام، برادر امیر، هم جزء سران سپاه بودند، مع ذلک امیرکبیر بیشتر مسئولیت را به عهدة او واگذاشت... [ عزیزخان] برای جلوگیری از خونریزی بیفایده به مشاورت و همراهی میرزا حسنخان وزیر نظام سعی کرد که با اتباع ملا محمدعلی زنجانی کنار آید و کار را به مصالحه تمام کند، لکن متعصبین بابیه از یک طرف دست از عقاید خود برنداشتند و از طرف دیگر به مواعید دولتیان مطمئن نشدند، به همین نظر بعد از دو سه بار مذاکره عزیزخان از تسلیم محصورین زنجان مأیوس گردید و به محمدخان امیر تومان گیلانی که ریاست سپاهیان مأمور زنجان را داشت در سرکوبی محصورین دستور اکید داد...».(1)از گزارش دالگوروکی (سفیر روسیه در ایران) مورخ 26 اکتبر 1850، بر میآید که پسر عزیزخان نیز در نبرد با بابیان زنجان شرکت، و فرماندهی بخشی از قشون اعزامی دولتی به آن شهر را بر عهده داشته است.(2)
عزیزخان در قتل برخی از سران غائلة بابیه نیز نظیر قرهًْالعین و سید حسین یزدی (کاتب مشهور باب) دخالت داشت(1)و قتل قرهًْالعین به دستور مستقیم وی و توسط غلام سیاهش صورت گرفت(2)که منابع بهائی از وی با عنوان «سیاه خونخوار» یاد کردهاند(3)و خود بهاء نیز در لوح ورقاء با خشم تمام از وی با عنوان «سیاه روسیاه دل سیاه» نام میبرد.
گفتنی است که، قرهًْالعین از پیشگامان بابیت در زمان ناصرالدینشاه بود که عملیات کشف حجاب و رفتن وی با چهرهای بزک شده و عریان به میان مردان بابی و همخوابیش با سران بابیه (که در تاریخ از آن، با عنوان رسوایی بَدَشت یاد میشود)(4)ثبت تاریخ است و حتی مورخین بابی و بهائی نیز بدان اشاره دارند.(5)
1) . ر.ک: مطالعالانوار...، ص 608 ؛ الکواکبالدریهًْ، 1/321ـ322.
2) . ر.ک: مآخذ پیشگفته و نیز: قرن بدیع، 1/334ـ 335.
3) . ر.ک: رحیق مختوم، «قاموس لوح مبارک قرن»، عبدالحمید اشراقخاوری، 1/736.
4) . برای شرح ماجرا و مطالب مربوط به آن، ر.ک: ناسخالتواریخ، بخش قاجاریه، لسانالملک سپهر، 3/219ـ220 و 239؛ فتنة باب، اعتضادالسلطنه، صص 178ـ187؛ قرهًْالعین، درآمدی بر تاریخ بیحجابی در ایران، سینا واحد، ص 13 به بعد؛ بهائیگری، احمد کسروی، ص 85 .
5) . ر.ک: قرن بدیع، شوقی افندی، 1/174؛ الکواکبالدریهًْ، آواره، 1/129ـ131؛ مطالعالانوار، ص 272؛ ظهورالحق، 3/109ـ111؛ حضرت بهاءاللّه، محمدعلی فیضی، صص 41ـ42. شوقی افندی پیشوای بهائیان مینویسد: در اجتماع بدشت، روزی قرهًْالعین «ناگهان بیستر و حجاب در محضر مبارک [ بهاء] در مقابل اصحاب ظاهر شد و... با کلمات آتشین، حلول دور جدید را اعلام و نسخ سنن و شعائر قدیمه را علی رئوس الاشهاد ابلاغ نمود. حضار از ملاحظة این منظره سخت دچار حیرت و دهشت گشتند و حضور وی را به نحو مذکور در جمع نفوسی که حتی مشاهدة سایهاش را مردود و ناصواب میشمردند، خلاف عفاف و معارض با ارادة حضرت خفیّ الالطاف محسوب داشتند. خوف و غضب افئده را فراگرفت و قدرت تکلم از جمیع سلب شد. به حدی که عبدالخالق اصفهانی از کثرت هیجان و اضطراب با دست خویش گلوی خود را چاک داد و در حالی که آغشته به خون بود دیوانه وار خود را از آن صحنة مهیب دور ساخت. برخی دیگر از اصحاب نیز مجلس را ترک گفته و دست از امر الهی کشیدند...» قرن بدیع، 1/174. نقطهًْالکاف، از تواریخ کهن بابیه، نیز که به نحو مجمل و جانبدارانه ماجرای بدشت را باز میگوید، از ملا حسین بشرویهای نقل میکند که پس از شنیدن افتضاح بدشت گفته است: «من بدشتیها را حد میزنم»! (نقطهًْالکاف، چاپ ادوارد براون، ص 155).
عزیزخان سردار مکری در قتل قرهًْالعین نقش داشت و علاوه بر این، زمانی که ناصرالدینشاه توسط بابیان ترور شد، عزیز از مقامات بلند پایهای بود که مأموریت جست و جو و تعقیب بابیان، و کشف شبکة ترور آنان، به وی محوّل شد(1)و او در این تعقیب و مراقبت، اسامی برخی از آنها را تهیه و بهشاه داد تا دستگیر و محاکمه شوند.(2)پس از کشف و دستگیری شبکة ترور نیز در مجازات آنان شرکت جست و مجازات سید حسین یزدی (کاتب باب) به دست وی و همکاران نظامیش صورت گرفت.(3)اشراق خاوری به نقل از تاریخ نبیل مینویسد: «عزیزخان سردار قاتل حضرت طاهره، کاتب وحی باب را نیز به شهادت رسانید».(4)
عزیزخان چندی پس از قتل باب به حکمرانی آذربایجان منصوب شد و در زمان حکومت او، علمای تبریز نزد وی شکایت بردند که: جماعت بابیان در تاریکی شب به
تصویر: - سلطان مراد میرزا حسامالسلطنه «فاتح هرات»
محل اعدام باب میروند و آنجا را زیارت میکنند، و از وی خواستند آن مکان را ویرانسازد. سردار البته، به ملاحظة خسارت مالی، حکم به انهدام آن مکان نداد، «لکن امر نمود در جلوی حجرات سربازخانه، طاقی از آجر و گچ بنا نهادند، چنانکه دیوار حجره[ ای] که هیکل» باب «بر آن آویخته شد» پشت «طاقها مانده از» چشمها «مستور گردید».(5)
1) . روزنامة وقایع اتفاقیه، ش 82 ، پنجشنبه 10 ذیقعدة 1268، قسمت مربوط به تفصیل واقعة ترورشاه توسط بابیان. نیز ر.ک: فتنة باب، اعتضادالسلطنه، بخش تعلیقات و توضیحات عبدالحسین نوایی، ص 82 ؛ تاریخ منتظم ناصری، اعتمادالسلطنه، تصحیح دکتر رضوانی، 3/1737؛ قبلة عالم، عباس امانت، ص 289.
2) . ر.ک: نامة ناصرالدینشاه به میرزاآقاخان نوری موجود در موزة لندن: بریتیش میوزیوم، مندرج در: یغما، سال 14، ش 8 ، آبان 1340ش، ص 377 و نیز: قبلة عالم، صص 290ـ291.
3) . روزنامة وقایع اتفاقیه، ش 82 ، ص 86 ؛ قبلة عالم، امانت، ص 294.
4) . رحیق مختوم، 1/ 758.
5) . ظهورالحق، 3/17ـ 18.
حاج سلطان مراد میرزا حسامالسلطنه ـ پسر سیزدهم عباس میرزا، و فاتح هرات در
زمان ناصرالدینشاه از افسران و حاکمان فاضل، دیندار، مقتدر، باکفایت و خوشنام ایران در عصر قاجار است که شرح حال و خدمات او در تواریخ مربوط به آن دوران به تفصیل آمده است. محمدحسن صبا (ملکالحکماء) در شرح حال خویش از حسامالسلطنه با عنوان «ادیبی سخنشناس و مربی قدردان» یاد میکند(1)و پرنس ارفع خاطرنشان میسازد که: «شاهزاده شخصی است خیلی باوقار و کمحرف و آثار بزرگی از سر و صورتش پیدا است».(2)
حسامالسلطنه در طول عمر خود، به مأموریتهای بسیار بزرگ و خطیر برگزیده شد و همه را نیز با کفایت به پیش برد. فریدون آدمیت وی را یکی «از کافیترین افراد» خاندان قاجار شمرده(3)و حسین سعادت نوری (مورخ پراطلاع معاصر) او را با عناوینی چون «شاهزادة دلیر و غیرتمند» و یکی «از رجال لایق و شجاع و سرداران رشید قاجاریه» میستاید.(4)
حسامالسلطنه در زمان امیر، به حکومت خراسان منصوب شد و با قدرت و درایت، فتنة (بسیار خطرناک و تجزیهطلبانة) حسنخان سالار در خراسان را سرکوب کرد (جمادیالاول 1266ق)(5)
1) . فرهنگ ایران زمین، صاحب امتیاز و مدیر: ایرج افشار، ج 17، 1348ـ1349ش، ص 124.
2) . ایران دیروز، ص 82 .
3) . امیرکبیر و ایران، ص 234.
4) . ر.ک: رجال دورة قاجار، صص 24ـ 25.
5) . برای اقدامات حسامالسلطنه جهت دفع این فتنه که دفع و رفع آن، در سالهای 1264ـ1266ق، دولت مرکزی ایران را سخت به خود مشغول کرده بود، ر.ک: تاریخ منتظم ناصری، اعتمادالسلطنه تصحیح دکتر رضوانی، 3/1693ـ1694 و 1698ـ1700 و 1705؛ امیرکبیر و ایران، صص 234ـ240.
و «به پاس خدمات ارزندهاش» در همین مأموریت بود که «" حسامالسلطنه" لقب یافت و امیر او را بنواخت و فرمان بلندی به افتخار او فرستاد».(1)
فتح هرات (ماه صفر 1273ق)، که به رغم «همة کارشکنیهای داخلی و خارجی» صورت گرفت(2)، برجستهترین خدمت حسامالسلطنه است که تاریخ، با خطوط درشت، در کارنامة او ثبت کرده است.
زمانی که در اثر سستی و تعلل حمزهمیرزا حشمتالدوله (برادر حسامالسلطنه) و میرزا محمدخان قوامالدوله (جدّ وثوقالدوله)، قشون معظم ایران در اثر حملة ترکمانان مهاجم از هم پاشید و شهر استراتژیک مرو به اشغال مهاجمان درآمد و اوضاع خراسان بسیار مخاطرهآمیز شد (1276ق)، رایزنی ناصرالدینشاه و وزرای وقت در پی آن واقعه به اینجا رسید «که رفع این افتضاح، و اصلاح و نظم خراسان، جز از شخص حسامالسلطنه در قوّة احدی نیست»، و چنین بود که حکومت خراسان، سریعاً و با اصرار، به او واگذار شد.(3)به همینگونه، زمانی که در واپسین سالهای دهة 1290ق، پیرو برخی از تحرّکات و تحریکات دولت عثمانی در مرزهای غربی ایران(4)، روابط دو کشور رو به بحران رفت، ناصرالدینشاه، عموی خود حسامالسلطنه را به حکومت کرمانشاهان برگزید تا حضور این سردار بزرگ نظامی در منطقة سرحدی ایران، عثمانیها را به وحشت افکنده و از تعدّیات خود بازدارد، که چنین نیز شد و به گفتة یک شاهد عینی: این عمل، «تأثیر خود را در بغداد نموده و به تمام نقاط عراق بلکه در قسطنطنیه هم سرایت» کرد.(5)
1) . امیرکبیر و ایران، ص 247.
2) . رجال دورة قاجار، همان.
3) . ر.ک: خاطرات و اسناد حسینقلیخان نظامالسلطنه، باب اول، ص 5 و بعد. برای خدمات حسامالسلطنه از سال 1267 به بعد در دفع فتنه و تجاوز پیاپی ترکمانان ر.ک: تاریخ منتظم ناصری، 3/1711 و 1839ـ1841.
4) . یکی از این تحرکات، حملة تجزیه طلبانة شیخ عبیداللّه کرد در 1298ق به کردستان و آذربایجان ایران بود که با پشتیبانی آشکار و نهان حکومت عثمانی همراه بود، و زمانی، حتی برای تهران نیز خطرساز شد.
5) . حیات یحیی، میرزا یحیی دولت آبادی، 1/36. دربارة شرح حال و خدمات حسامالسلطنه ر.ک: روزنامة شرف، نمرة 5، ص 1؛ شرح حال رجال ایران، بامداد، 2/104ـ110؛ و دیگر مآخذ.
افزون بر موارد فوق، تاریخ، حسامالسلطنه را در ضدّیت با بهائیان نیز فعّال نشان میدهد. علیاکبر بنای یزدی (باقروف)، از فعالان و مبلغان بهائی در عشق آباد روسیه و یزد، در شرح زندانی شدن جمعی از بهائیان توسط ناصرالدینشاه در سال 1300ق در تهران، مینویسد: «حسامالسلطنه به عزمِ تمام همت، به اضمحلالِ» بهائیان دستگیرشده «قیام نموده بود».(1)
سلیمانخان افشار صاحب اختیار / امیر تومان، داماد فتحعلی شاه، و از حکام و فرماندهان نظامی مشهور و خوشنام عصر قاجار است که در سرکوبی پارهای از آشوبهای دوران سلطنت ناصرالدینشاه(2)ایفای نقش کرد و آخرین مسئولیت مهمش ریاست بر هیئت ایرانی بود که در سالهای 1300ق به بعد، و در بحبوحة فشارها و تحکّمات سخت و گزندة روسها به دولت ایران، تشکیل شد و سلیمانخان در آن مأموریت، برای تحدید مرزهای دو کشور در شمال خراسان و گرگان، به گفت و گویی سخت و چالش آمیز با همتای روسی خود پرداخت.
سوز وطنخواهی و مخالفت شدید سلیمان افشار با تجاوز بیگانه (= روس تزاری) به خاک ایران را میتوان در گزارشی که پرنس ارفع (مترجم هیئت) راجع به مأموریت وی در جریان تعیین و تحدید نقاط مرزی ایران و روس به دست داده، مشاهده کرد.(3)در حسن ارتباطش با علما و سادات نیز (که گویای عِرق و حمیت دینی او است) ذکر همین نکته کافی است که مرحوم سید جمالالدین اسدآبادی معروف، زمانی که در نوجوانی، همراه پدر خویش (سید صفدر) در ابتدای 1266ق به تهران آمد، در خانة سلیمان سکنا گزید.(4)
1) . تاریخ عشقآباد، مخطوط، تکثیر محدود با اجازة محفل ملی بهائیان ایران، ص 141.
2) . همچون خاموش ساختن فتنة سیف الملوک میرزا، پسر بزرگ علیشاه ظل السلطان در قزوین پس از مرگ محمدشاه قاجار، و تنبیه ترکمانان مهاجم یموت در منطقة گرگان در 1281ق.
3) . ر.ک: ایران دیروز، پرنس ارفعالدوله، صص 105ـ119.
4) . سید جمالالدین حسینی، صدر واثقی، ص 25. به نوشتة همین مأخذ: «سید نامههایی خطاب به» سلیمانخان «دارد که اکنون در آرشیو سفارت ایران در استانبول موجود است».
سلیمانخان، در دوران صدارت امیر، از دوستان و دستیاران آن بزرگمرد بود و «در دفع فتنة حسنخان سالار و تأمین حدود خراسان» در 1265ق، حُسن خدمت کرد.(1)دکتر آدمیت، در کلامی که قبلاً از وی آوردیم، با اشاره به مخالفت «بیشتر بزرگان دولت و درباریان با امیر و اندیشههای او»، سلیمانخان افشار را (در کنار رجالی چون: میرزا جعفرخان مشیرالدوله و چراغعلیخان زنگنه) از زمرة مردان «کاردان»ی میشمارد که «در میان اهل دولت... از همکاری صمیمی با امیر دریغ نداشتند»، مانند [ میرزا جعفرخان] مشیرالدوله، محمدرضاخان فراهانی (برادر زادة میرزا بزرگ قائممقام) وزیر لایق آذربایجان، چراغعلیخان زنگنه، عباسقلیخان جوانشیر و سلیمانخان افشار».(2)
همو از سلیمانخان به عنوان «مردی صاحب تدبیر و کاردان و از جملة معتمدین» امیرکبیر یاد میکند که در آشوب سالار، از سوی امیر، مأمور گفت و گو با جعفرقلی(همدست سالار) و جلب او به سوی امیر جهت ایجاد شکاف در صف نیروهای سالار، گردید و در این کار نیز موفق شد و در اثر کنارهجویی جعفرقلی، «شکست سختی... بر قدرت سالار وارد آمد».(3)
سلیمانخان، در سرکوب غائلة بابیان نیز با امیر همکاری داشت و در سال 1265ق (متعاقب دفع فتنة سالار) از سوی امیر مأموریت یافت که شورش بابیان در قلعة شیخ طبرسی مازندران (به رهبری ملا حسین بشرویهای) را که با تعلّل فرماندهان قبلی، کهنه و مسئلهساز شده بود، قلع و قمع سازد، که او نیز این مسئولیت را با موفقیت به پایان برد.(4)
1) . ر.ک: روزنامة شرف، مدیر: اعتمادالسلطنه، سال 1307ق، نمرة 77، صص 1ـ4؛ تاریخ منتظم ناصری، از همو، 3/1696؛ شرح حال رجال ایران، 1/213.
2) . امیرکبیر و ایران، ص 211.
3) . همان، ص 235.
4) . ر.ک، روزنامة شرف، همان؛ تاریخ منتظم ناصری، 3/1693؛ و نیز: نامة ژنرال سمینو از تهران به نمایندة سیاسی فرانسه کنت دو ساتیژ در طرابوزان، مورخ 16 ژوئن 1849 / 25 رجب 1265، مندرج در: ژنرال سمینو در خدمت ایران عصر قاجار و جنگ هرات 1236ـ1266 هجری قمری، به کوشش منصورة اتحادیه (نظام مافی)، و سعید میرمحمد صادق، با مقدمة ژان کالمار، صص 192ـ193.
نبیل زرندی، مورخ رسمی بهائیت، از سلیمانخان افشار به عنوان یکی از سرکردگان دولتی در جنگ با بابیان مستقر در قلعة طبرسی یاد میکند.(1)
افزون بر این، مرحوم امیر، هنگامی که (به منظور پایان دادن کامل به غائلة بابیان در کشور) تصمیم به اعدام باب در تبریز گرفت، سلیمانخان را به آذربایجان فرستاد تا حکم شاه مبنی بر اعدام پیشوای بابیه را به والی وقت آن استان، حمزه میرزا، ابلاغ کند.(2)
چراغعلیخان زنگنة نوایی کلهر، ملقب به سراجالملک (متوفی 1287)، از دست پروردگان و برکشیدگان امیرکبیر است که در مأموریت مهم و مشهور امیر در کنفرانس ارزنهًْ الروم (زمان سلطنت محمدشاه قاجار و صدارت حاج میرزا آقاسی)، عضو هیئت دیپلماتیک ایران به سرپرستی امیر بود(3)و مرحوم امیر پس از رسیدن به صدارت نیز، چراغعلیخان را به حکومت منطقة بسیار مهم و استراتژیک «اصفهان» برگماشت و در این سمت، با کفایت خویش، توانست رضایت مردم را جلب کند. کنت دوگوبینو (دانشمند مشهور فرانسوی، و وزیر مختار آن کشور در ایران عصر ناصری) از «لیاقت فراوان» چراغعلیخان در حکومت اصفهان سخن گفته و افزوده است که وی، «رضایت عموم را فراهم کرده بود».(4)
1) . مطالعالانوار، ص 416. در راپورتهای پرنس دالگوروکی سفیر روسیه در ایران به وزیر خارجة روسیه (مورخ 28 مارس و 21 آوریل 1849) در مورد آشوب بابیان در مازندران و قلعة شیخ طبرسی نیز، از مأموریت سلیمانخان در حل آشوب مزبور یاد شده است. ر.ک: شیخیگری، بابیگری...، مرتضی مدرسی چهاردهی، ص 180.
2) . ر.ک: فتنة باب، اعتضادالسلطنه، مقدمه و تعلیقات دکتر نوایی، صص 29ـ30؛ مذاهب ملل متمدنه؛ تاریخ سید علیمحمد معروف به باب، مسیو نیکلا، ترجمة علیمحمد فرهوشی، ص 404؛ عهد اعلی...، ابوالقاسم افنان، ص 391؛ فلسفة نیکو، حسن نیکو، 4/6 .
3) . سه سال در آسیا، سفرنامة کنت دوگوبینو 1855ـ 1858، ترجمة عبدالرضا هوشنگ مهدوی، ص 197.
4) . همان، صص 197ـ 198.
به نوشتة همو: «چراغعلیخان مردی است بسیار خوش قیافه که چهرهای باهوش و شریف دارد و از آداب دانی برخوردار است».(1)خدمات و اقدامات چراغعلیخان، زمانی که ناصرالدینشاه همراه امیر به اصفهان رفت، مورد توجه و تقدیر قرار گرفت.(2)
وزیر مختار انگلیس (کلنل شیل) که در سفر اصفهان همراهشاه و امیر بود مینویسد: «در اراضی اطراف اصفهان تا چشم کار میکرد، فرسنگ در فرسنگ کشت و کار بود. و نباید فراموش کرد که تا همین اواخر خطة اصفهان را آشوب فرا گرفته بود. این تحول شگفت در این مدت کوتاه درخور ستودن است، و آن نیست جز اثر روش عادلانة نایبالحکومة اصفهان چراغعلیخان زنگنه که پیش از این نوکر شخصی امیرنظام بود. البته در شهر، حالت ویرانی عمومی مملکت به چشم میخورد، اما از برزگران هیچ شکایتی راجع به زورگویی دیوان شنیده نمیشد. برتری دولت کنونی ایران بر سلطنت سابق [ محمدشاه و حاجی میرزا آقاسی] مورد اعتراف همگی است».(3)مهدی بامداد نیز خاطرنشان میسازد که وی «در مدت حکومت خود [ در اصفهان] به خوبی از عهدة کار خویش برآمد و بینظمیها و اغتشاشات اصفهان را بکلی برطرف نمود».(4)
حسین سعادتنوری، مورخ توانای معاصر، طی مقالهای ممتّع، خدمات مهم و گوناگون چراغعلیخان را هنگام حکومت بر اصفهان برشمرده و ضمن اشاره به حسن روابط وی با علمای بزرگ شهر(5)
1) . همان، ص 195.
2) . رجال دورة قاجاریه، حسین سعادت نوری، ص 189.
3) . امیرکبیر و ایران، ص 397.
4) . شرح حال رجال ایران، همان، ص 301.
5) . برای حکم حجهًْالاسلام شفتی فقیه وارسته و پرنفوذ منطقة اصفهان بر ضدّ یک راهزن آشوبگر اصفهانی، و اجرای آن توسط چراغعلیخان ر.ک: رجال دورة قاجار، حسین سعادتنوری، صص 198ـ202.
، نقش مؤثر او را در تأمین نظم و امنیت منطقه (از طریق سرکوبی راهزنان و اشرار، و ویران ساختن پناهگاههای آنان) و نیز پیشبرد تسلیحات نظامی، صنایع نساجی و کالسکهسازی، اصلاح امر کشاورزی و آبیاری و لایروبی قنوات، ارزانی نرخ اجناس و کالاهای مورد نیاز مردم، و جلوگیری از تعدی و اجحاف مأموران دولت و اشخاص زورمند به آنان، شرح داده است.(1)
تعمیر ابنیة باستانی و بنای عمارات دولتی باشکوه و جدید، نیز اقدام مهمی است که مورخان در کارنامة زنگنه (و مخدومش: امیر) ثبت کردهاند. به نوشتة سعادت نوری: «پس از استقرار نظم و آرامش، چراغعلیخان به تعمیر ابنیة صفویه همت گماشت و پل خواجو را که در بنیادش رخنهای پدید آمده بود زیر نظر معماران زبردست اصفهان مرمّت کرد و سپس به تعمیر سایر بناهای دولتی پرداخت و در ضمن، حوالی هفت دست عمارت باشکوهی مّشرِف به رودخانه ساخت که هنگام مسافرت ناصرالدینشاه به اصفهان مورد استقبال قرار گرفت. در دورة صدارت میرزا تقیخان امیرکبیر ابنیه و عمارات زیبای صفویه در اصفهان تعمیر و از خرابی آنها جلوگیری شد، اما افسوس که بعدها... [ ظلالسلطان] و اعوان و انصار او، کم و بیش، همة این بناهای تاریخی را که از مجد و عظمت گذشتة ایران حکایت میکرد خراب و ویران ساختند».(2)
خدمات و اقدامات چراغعلیخان، زمانی که ناصرالدینشاه در 1267ق همراه امیر به اصفهان رفت، مورد تقدیر قرار گرفت(3)و کفایت او ــ در مجموع ــ سبب شد که پس از قتل امیرکبیر نیز از کار برکنار نشود و به پستهای مهمی نظیر حکومت زنجان، بیگلربیگی گری اصفهان و ریاست احتساب (شهرداری) تهران منصوب گردد.(4)
لقب «سراج الملک» را نیز، سالها پس از مرگ امیر، از آنِ خود کرد.
اعزام چراغعلی از سوی امیرکبیر به مأموریتهای مهم، از آن جمله: حکومت بر منطقة استراتژیک اصفهان، گواه اعتماد خاص و اهمیت بسیار امیر نسبت به شخص او است. قبلاً نیز (در فصل مربوط به روابط عزیزخان سردار با امیرکبیر) دیدیم که چراغعلیاز کسانی بود که امیر پس از عزل خویش از صدارت، شدیداً نگران برکناری آنها از پست خود، و در نتیجه ضایع شدن زحمات خویش و آنان بود، که ناصرالدینشاه در نامهای سخت محبتآمیز به امیر (محرم 1268ق)، بابت ابقای آنان در پست خویش به امیر اطمینان داد.(1)
میرسیم به برخورد چراغعلیخان زنگنه با بابیان عصر خویش.
در زمان حکومت زنگنه در اصفهان، دو تن از بابیان به نام شیخ اسماعیل و محمد قاسم عبادوز، در آن شهر، به ترتیب: ادعای رجعت حضرت محمد و علی علیهما السلام! را داشتند و اگر با آنها قاطعانه برخورد نمیشد، فتنهای تازه در قلب ایران اسلامی برپا میگشت. لاجرم چراغعلیخان آن دو را دستگیر و بر پایة فتوای فقهای اصفهان، در میدان نقش جهان آن شهر به قتل رسانید.(2)از گزارشی که خود چراغعلیخان راجع به خدمات گوناگونش در دوران حکومت بر اصفهان نوشته، بر میآید که عناصر مزبور، طبق اخبار رسیده به وی، در صدد ایجاد آشوب و بلوا در شهر بودهاند، که چراغعلی مهلتشان نمیدهد و بهطور برقآسا آنها را دستگیر، و پس از بازجویی و ثبوت انحراف فکری، توطئة عملی، و اصرار ایشان بر خطا، به مجازات شرعی لازم میرساند.
چراغعلیخان، ضمن شرح مبارزات مدبّرانة خویش با اشرار و یاغیان منطقه، مینویسد:
...شبی از شبها، یکی از مجتهدین پیغامی به این جان نثار داده بود که الآن به من خبر رسید که جمعی از طایفة ضالّة مضلّة بابیه در جایی نشسته، شور دارند. حاصل مطلب ایشان آنکه فردا صبح آشوبی بپا نمایند. به محض اطلاع داروغه و کدخدایان حاضر کرده، تأکیدات بلیغه نمودم که طلوع صبح این اشخاص از فلان خانه بیرون میآیند، باید همگی را گرفته بیاورید. آنها نیز کوتاهی نکرده موافق دستور العملی که داده بودم... همان وقت که به خیال فساد از منزل حرکت کرده بودند تمامی ایشان را دستگیر نموده آوردند. بعد از تفحص احوال آن جماعت خسران مال، هریک ادعای منزلت یکی از ائمة هُدی میکرد و از میان خود، دوازده امام برای خود ترتیب داده بودند.
فَدَوی، ایشان را از آن بیانات کفرآمیز ممانعت کرده در مقام نصیحت برآمدم، هرچه بیشتر گفت و گو میشد فساد عقیدة ایشان بیشتر به ظهور میرسید. ناچار علما را زحمت داده در صدد استفسار عقاید ایشان برآمدند؛ باز بر جادة ضلالت، مستقیم بودند و اعتنایی به مکالمات مجتهدین نمینمودند. جمیع [ علمای حاضر در مجلس]، حکم قتل آنها را نوشته رفتند.
فدوی مراتب طلوع آن جماعت گمراه را به... [ صدراعظم ]معروض داشته، به صحابت چاپار فرستادم. روز پنجم چاپار مراجعت کرد، حکم سیاست ایشان موافق احکام علمای اعلام رسید. فدوی حسب الحکم، در میدان نقش جهان همگی را به سزای خود رساندم.
اجساد خبیثة ایشان را در مقبرة مسلمانان راه ندادند. ارامنه و یهود هم بر خود هموار نکردند که در قبرستان ایشان سپرده شوند. چندان ماندند که خوراک سگ و سایر جانورها شدند.(1)
1) . رجال دورة قاجار، حسین سعادتنوری، صص 202ـ203.
«غیرت» دینی و «تعامل جدّی و کارسازِ» چراغعلیخان با علما، و نیز «نگاهِ به شدت منفیِ» وی نسبت به جریان بابیت، از گزارش فوق کاملاً پیدا است.
چراغعلی، افزون بر اقدام فوق، روز 28 شوال (سالروز ترور نافرجام ناصرالدینشاه به دست بابیان) را، به شکرانة محفوظ ماندن جانشاه جوان، در اصفهان جشن میگرفت که خبر آن را میتوان در روزنامة وقایع اتفاقیه، ش 140، 2 محرم 1270ق، بخش مربوط به حوادث اصفهان، دید و خواند.
حاج میرزا محمد هاشم طباطبایی، فرزند آیتاللّه العظمی میرزا مهدی قاضی طباطبایی است که در عصر خویش، فقیه پارسا و بزرگ تبریز قلمداد میشد و با
تصویر: - میرزا محمدهاشم طباطبایی
عباس میرزا و وزیر باتدبیر وی (میرزا بزرگ فراهانی پدر قائممقام فراهانی) در حلّمشکلات آذربایجان همکاری وسیع و گسترده داشت و خاصّه در «تنفیذ وِلائی و شرعیِ» امور مربوط به حکومت و اجتماع آذربایجان به ایشان یاری میداد.(1)قائممقام در نامهای به پدرش میرزا بزرگ، از زبان عباس میرزا خاطر نشان میسازد که:
عالی جاه میرزا مهدی، در حقیقت، یکی از امنای دولت و محارم حضرت ما است... آب و گل و جان و دل او در هوای ما و رضای ما است...(2)
حاج میرزا هاشم، پس از مرگ محمدشاه قاجار همراهشاه و امیر به تهران آمد و در سمت منشی مخصوص و محرم راز امیر، شریک غمها و شادیهای آن رادمرد شد و پس از قتل وی نیز، همچون غالب یاران امیر، صدمهها دید و کشید. میرزا هاشم سخت با بابیان مخالف بود و این امر از نامهای که پس از ترور نافرجام ناصرالدینشاه به میرزا آقاخان نوری صدراعظم وقت (مورّخ سلخ شوال 1268) نوشته کاملاً هویدا است، آنجا که، ضمن ابراز نهایت خوشحالی از ناکام ماندن تروریستهای بابی در قتل شاه، از آن جماعت، به غیظ، با عنوان «حرامزادهها» یاد میکند.(3)
حسنعلیخان، ملقب به امیر نظام گرّوسی، از رجال بلندپایه، باصلابت و ترقیخواه عصر قاجار است که گذشته از جهات نظامی و سیاسی، «در فضل و کمال و حُسن خط و انشاء از مبرَّزین آن عصر به شمار» میرفت.(1)سعید نفیسی امیرنظام گروسی (و حاجی میرزا علیخان امین الدوله) را دو تن از آخرین «شکسته نسخ تعلیق» نویسان ایرانی در عصر قاجار میشمارد که «در این کار بر همه برتری داشتند و انشاء و خطشان سرمشق دیگران بود و همه میکوشیدند از روش ایشان پیروی کنند».(2)
امیرنظام، بیش از شصت سال از عمر طولانی خویش را به تصدّی مشاغل مهم سیاسی و نظامی در داخل و خارج ایران گذراند. از جمله آنکه، سالها وزیر مختار ایران در دربار پاریس بود و نیز مدتی مدید، حکومت ایالت مهم آذربایجان و پیشکاری مظفرالدین میرزا (ولیعهد ناصرالدینشاه) را با اقتدار در اختیار داشت. مورخان نوعا صلابت و مدیریت قوی او را ستودهاند.
دکتر فوریه، طبیب فرانسوی دربار ناصرالدینشاه، در کتاب سه سال در دربار ایران، ضمن شرح دیدارش در 1307ق با امیر نظام خاطر نشان میسازد که: « امیرنظام پیرمردی است بسیار زیرک و باتجربه و عاقل و کاردیده. به همین علت نزد مظفرالدین میرزا ولیعهد مقامی ممتاز دارد و سابقا در پاریس وزیر مختار ایران بود...».(3)
1) . شرح حال رجال ایران، مهدی بامداد، 1/259. بانو امیرحاجبی (خواهرزادة فاضل و دانشور مرحوم ثقهًْ الاسلام تبریزی، و نوادة حاجی میرزا علیمحمد منشی و خویشاوند نزدیک قائممقام فراهانی) از «معمرین» تبریز نقل میکند که میگویند: «اغلب خانوادههای معرفت طلب و فرهنگ دوست تبریز مایل بودند فرزندانشان از دانش بیکران امیرنظام برخوردار شوند». ر.ک: «مکافات»، بانو امیر حاجبی، مندرج در: وحید، ش 41، از 15 اسفند 1353 تا 15 فروردین 1354.
2) . «حسنعلیخان امیرنظام»، سعید نفیسی، مندرج در: وحید، سال 3، ش 2، بهمن 1344، شمارة مسلسل 26، ص 101.
3) . شرح حال رجال ایران، 1/366.
لرد کرزن، وزیر خارجة مشهور انگلیس، در کتاب خود، با وجود تهمتِ بیدلیلِ طرفداری از سیاست روسیه به امیر نظام، مینویسد: وی «مردی است قویّ الاراده و باعزم، در دورة پیشکاری خود در آذربایجان، هرج و مرجهای آن ایالت را بکلّی از بین برد. خلاصه، او بهترین وُلاتِ ادارهکنندة ایرانی است و اگر در سراسر ایران، مرد مدّبری را به معنی و مفهوم اروپایی بخواهیم، در شخص امیر نظام گروسی مییابیم».(1)
عینالسلطنة سالور، از رجال مطلع عصر قاجار، در ضمن خاطرات مربوط به سال 1315ق (دو مین سال سلطنت مظفرالدین شاه) شرحی از صلابت، اقتدار و کفایت گرّوسی به دست داده است:
کارهای او... مثل کار این مردم نیست؛ اول شخص است. در هر کاری باشد مستقل، و دولتْ مجبور از همراهی است. همیشه کارش منظم و مستقل بوده. مثلاً حاجی نظمالسلطنه که [ از سوی مظفرالدین شاه] لقب نظامالدوله گرفت و ریاست قشون آذربایجان را مرحمت فرمودند و با حضرت ولیعهد [ محمدعلی میرزا ـ محمدعلی شاه بعدی] از تهران [ به تبریز] رفت، روز اول ورود، امیر نظام فرمود به شما ننوشتم که نیایید! چرا آمدی؟ سکوت کرده بود. فرموده بودند امشب باید از شهر به همین پا بیرون بروی.
به هزار مرافعه، چند روزی مهلت گرفته، بیست روز قبل وارد شده و احدی نتوانست تقصیر نظامالدوله را از امیر نظام جویا شود که چه کرده بود که مورد بیالتفاتی شد. یا [ بگویند ]از جانب ما آمده بود و شما چرا هتک احترام او را کرده بدون تقصیر بیرونش کردید. حاجی مشیر لشکر را هم گفتند بیرون کرده. در ایامشاه شهید [ ناصرالدینشاه ]هم همین طور استقلال داشت.
1) . ایران و قضیة ایران، ترجمة غلامعلی وحیدمازندرانی، 1/431.
هفت سال مملکت آذر بایجان را با آن همه محترمین و خدمة حضرت ولیعهد [ مظفرالدین شاه ]طوری نگاه داشت که آب از آب تکان نخورد. یک سال معزول شد، آن طور انقلاب دست داد. نظامالعلماییها را بیرون کردند، اموالشان را بردند، خانههایشان [ را] غارت کردند که تا تشریف فرمایی [ مظفرالدین]شاه و فوتشهید، احدی از آن طایفه جرئت آمدن شهر را نکرد. الآن هم ولایتی که منظم است و اغتشاش ندارد، همان آذربایجان است که به واسطة نظم و نسق امیر نظام صورت گرفته.
در روزنامة شرافت ماه گذشته تصویر امیر نظام را کشیده، سه ورق شرح احوالش را نوشته بودند. هفتاد و یک سال دارد. اول پیرمرد این زمان است و اول نوکر دولت. یک سفر، هفت سال در شهر پاریس بوده؛ چهار سفر دیگر فرنگستان رفته؛ سه مرتبه در محاصرة هرات بوده؛ از روز اول، داخل نوکری و در کار بوده تا الآن.(1)
ناصرالدینشاه در خلال سفر سوم خود به فرنگ، زمانی که در 29 شعبان 1306ق از آذربایجان میگذشت، از کارآمدی امیرنظام گروسی تعریف کرد: «امیرنظام حالش خیلی خوب است. چندان پیر نشده است. زرنگ است و کارکن و خیلی خوب. از دیدن امیرنظام خیلی خوشحال شدم. ده سال بود او را ندیده بودم...».(2)
مظفرالدینشاه نیز زمانی که امیرنظام گروسی، به علت ناخرسندی از اعمال محمدعلی میرزا ولیعهد (محمدعلیشاه بعدی) خواستار استعفا از حکومت آذربایجان شده بود، استعفای وی را نپذیرفته و به او نوشت: «آذربایجان، سر ایران و مرز ترکیه و روس است و نگهداری آن به وجود مرد پخته و صاحب نظر مثل شما احتیاج دارد».(3)
1) . روزنامة خاطرات عینالسلطنه، 2/1176ـ1177. برای تعریف از کفایت و خدمات امیرنظام در حکومت آذربایجان، همچنین ر.ک: خاطرات و اسناد محمدعلی غفاری تاریخ غفاری، جلد سوم، به کوشش عباس زارعی مهرورز، ص 64 به بعد.
2) . روزنامة خاطرات ناصرالدینشاه در سفر سوم فرنگستان، به کوشش دکتر محمداسماعیل رضوانی، ص 73.
3) . «مکافات»، بانو امیر حاجبی، مندرج در: وحید، ش 41، از 15 اسفند 1353 تا 15 فروردین 1354، ص 77.
داستانی که میرزا مهدیخان ممتحنالدوله از دوران وزارت مختاری امیرنظام در پاریس نقل کرده، به روشنی، بازنمای اهتمام ویژة او به حفظ حرمت، عزّت و عظمت ملت و کشور ایران است.(1)خاطرات امین لشکر (از دولتمردان دیندار و دانشور عصر ناصری) در تبریز، گویای روابط صمیمی امیرنظام با فقیه پرنفوذ و مبارز آن شهر (آیتاللّه حاجی میرزا جوادآقا مجتهدتبریزی) است.(2)
گروسی در 5 رمضان 1317ق درگذشت و وصیتنامة ادیبانة او به اسم پسرش (یحییخان) با عنوان «یا یحیی خُذ الکتاب»، مشهور و خواندنی است. بیآنکه معصومش شماریم، با توجه به اوضاع و شرایط آن روز ایران، و در قیاس با دولتمردان وقت، باید گفت که از بهترین رجال سیاسی کشور، و به اصطلاح از «خیرُالموجودین» بود.(3)
1) . ر.ک: خاطرات ممتحنالدوله، به کوشش حسینقلی خانشقاقی، زیر نظر ایرج افشار، صص 114ـ119.
2) . ر.ک: روزنامة خاطرات امین لشکر؛ وقایع سالهای 1306ـ1307ق، میرزا قهرمان امین لشکر، به کوشش ایرج افشار و محمد رسول دریاگشت، فهرست اعلام پایان کتاب، مدخل امیرنظام حسنعلیخان گروسی و حاجی میرزا جواد مجتهد.
3) . برای شرح حال و آثار امیرنظام گروسی، و پندنامة یحیویّة او، ر.ک: گنجینة شهاب، دفتر دوم، زیر نظر دکتر سید محمود مرعشینجفی، قم 1380، صص 338ـ386؛ وحید، سال 3، ش 2، بهمن 1344، شمارة مسلسل 26، صص 101ـ112 مقالة حسنعلیخان امیرنظام، نوشتة سعید نفیسی؛ از صبا تا نیما، یحیی آرین پور، 1/ 165ـ172؛ روزنامة شرف، مدیر: اعتمادالسلطنه، نمرة 29، صص 1ـ2؛ روزنامة شرافت، از همو، نمرة 14، ربیعالاول 1315ق، صص 2ـ7؛ چهل سال تاریخ ایران در دورة پادشاهی ناصرالدینشاه (المآثر و الآثار)، محمدحسنخان اعتمادالسلطنه، تعلیقات حسین محبوبیاردکانی، به کوشش ایرج افشار، 1/254ـ 255؛ تذکرة خوشنویسان، هدایتاللّه لسانالملک، ص 140؛ یادگار، مدیر: عباس اقبال آشتیانی، سال سوم، ش 6 و 7، صص 8 ـ33؛ رجال وزارت خارجه، ممتحنالدوله، صص 65 ـ67 ؛ شرح حال رجال ایران، مهدی بامداد، 1/359ـ367.
امیرنظام گروسی را بایستی از برکشیدگان امیرکبیر شمرد و از زمرة دستیاران وی در زمان صدارت محسوب داشت. امیرکبیر، در بَدوِ صدارت، حکومت منطقة کردنشین گرّوس، همراه با ریاست بر افواج نظامی آن نقطه را، به عهدة امیرنظام گروسی گذاشت و به نوشتة مهدی بامداد از همین زمان بود که ترقیات چشمگیر گروسی در حکومت قاجار آغاز شد و تدریجاً به تصدّی «مقامات عمدة مملکتی» توسط او انجامید و پستهای مهمی چون سفارت فوقالعاده و وزیر مختاری مخصوص ایران در دربار فرانسه، و حکومت آذربایجان و پیشکاری مظفرالدین میرزا ولیعهد ناصرالدینشاهرا نصیب وی ساخت.(1)چنانکه متقابلاً امیرنظام گروسی، ارج امیرکبیر، و حق بزرگی را که بر گردن کشور داشت، نیک میشناخت و به روایت یک شاهد عینی، حدود چهل سال پس از قتل آن بزرگمرد، از «بزرگیهای مرحوم میرزا تقی خان» امیرکبیر یاد کرده و از گشایشی که در اثر کفایت امیر در کار ایران بحران زدة آن روزگار پدید آمده بود تعریف میکرد.(2)
گروسی را در زمان امیرکبیر، همه جا، از جمله در سرکوب شورش بابیها، همراه و کارگزار امیر میبینیم: در جریان سرکوب فتنة سالار، گروسی (با درجة سرهنگی) همراه سپاه حسامالسلطنه در نبرد شرکت کرد و در بازگشت از آن مأموریت به تهران، به مرتبة سرتیپی ارتقا یافت و کمی بعد برای دفع شورش بابیان زنجان (به رهبری ملا محمدعلی زنجانی) با فوج گروس به آن شهر آشوبزده رفت و قلعة علیمردانخان را که در زنجان، دژ مستحکم و پناهگاه استوار بابیان بود گشود و در نتیجة این خدمت، به مقام ژنرال آجودانی ناصرالدینشاه نامزد گردید.(3)
ظاهراً در همین راستا است که تاریخ، از گروسی به عنوان مأمور گزارش اوضاع ارتش به ناصرالدینشاه از سوی امیر یاد میکند.(1)چنانکه در سال 1267ق که ناصرالدینشاه همراه امیر به اصفهان سفر کرد، امیرنظام گروسی، با سِمَت مزبور، ملتزم رکابشاه بود.(2)
امیر نظام گروسی، در طول دوران خدمت سیاسی خود، نسبت به فعالیت اتباع باب و بهاء، حساس بود و مانع جولان آنها در کشور اسلامی میگردید، چنانکه «در سنین حکمرانی» وی در کرمانشاه «احتفالات بهائیان کمتر انعقاد مییافت» و پس از آن، عرصه برای تکاپوی فرقه و مبلغان آن در شهر باز شد.(3)
آقا محمدمهدی ملکالتجار تبریزی (پدر حاج محمدکاظم ملکالتجار مشهور عصر ناصرالدینشاه و مشروطه، و نیای حاج حسن ملک بنیادگذار کتابخانة ملک تهران)، از تجار معتبر پایتخت در عصر ناصرالدینشاه است که مورد وثوق و عنایت خاصّ امیرکبیر بود و در پیشبرد خدمات اقتصادی با وی همکاری داشت. مهدی بامداد مینویسد: «آقا محمدمهدی ملکالتجار (متوفی 1287 قمری) تاجری معتبر و مردی جدّی و از معتمدین میرزا تقیخان امیرکبیر... بوده است. هنگامی که امیرکبیر اقدام به ساختمان سرای امیر در تهران برای بازرگانی نمود، آقا محمدمهدی ملکالتجار در این کار مباشرت داشته است. و از طرفی هم معروف است که ساختمان سرای امیر از پول خود آقا محمدمهدی ملکالتجار ساخته شده؛ نهایت، نام آن را به نام میرزا تقیخان امیر کبیر، سرای امیر گذارده است».(4)
به گزارش دکتر آدمیت: امیر «در زمان صدارتش در تهران... بنای تیمچه و بازاری را گذاشت که اولی " سرای اتابکیّه" نامیده شد، و دومی به "بازار امیر" شهرت یافت. مجموعاً بهترین بازارهای تهران بود و مهمترین کانون ترقی تجارت.... بازارها در رمضان 1266 تمام شد» و سرای امیر که در دو طبقه ساخته شده بود «در 22 ربیعالثانی 1267 افتتاح گردید. تأسیسات مزبور خیلی مورد پسند بازرگانان قرار گرفت، به اندازهای که [ طبق نوشتة روزنامة وقایع اتفاقیه، ش 4:] " تجار در گرفتن حجرات آن با هم مناظره و حرف دارند". ادارة امور آن را آقا محمدمهدی ملکالتجار به عهده داشت».(1)
همچنین، در نمایشگاه جهانی بازرگانی نیز که با عنوان «نمونه خانة امتعة ممالک» در سال 1267ق در لندن برگزار شد، امیر، ملکالتجار را مسئولِ تهیه و ارسال «نمونة امتعه و اسباب صنعت ایران» به اسلامبول جهت شرکت در نمایشگاه یادشده ساخت. چگونگی آنکه:
با ترقی صنایع داخلی، دولت ایران در «نمونهخانة امتعة ممالک» که در 1267 در لندن برپا شد، شرکت نمود. راجع به این نمایشگاه بینالمللی، شیل [ وزیر مختار انگلیس در ایران ]در 4 رجب 1266 اطلاع داد: دولت انگلستان «از جمیع دولتهای روی زمین دعوت کرده است، به دولت عَلیّة ایران نیز دعوت مینماید، که اگر دولت... یا اهالی ایران میل داشته باشند که امتعة مملکت ایران را به آن نمونهخانه بگذارند، بفرستد». و برای امتعة ایران هزار پای مربع جا در نظر گرفتند...
امیر در 12 رجب نوشت: مقرر گردید «نمونة امتعه و اسباب صناعت ایران» فرستاده شود. در نامة شوال 1266 نیز به اطلاع شیل رسید: «با تجار گفت و گو شد، قرار دادند که از حالا الی شش ماه امتعة محصولة ایران را در اسلامبول حاضر و موجود نمایند، و آنچه اخراجات راه میشود اولیای دولت... از عهده بر میآیند».
1) . امیرکبیر و ایران، ص 342.
مباشرت این کار به آقا محمدمهدی ملکالتجار سپرده شد. نمونة کالاهای ایرانی از ولایات مختلف گرد آمد و سیاهة آن را به سفارت فرستادند. مهمترین کالاهای مزبور این است: قالی، شال کرمانی طرح کشمیر، شال باب روم، ترمه نما، پوست، قلمکار، زری، حریر، مخمل، اطلس، ابریشم، گلدوزی، کتان، چیت، قاب آئینه، خاتمکاری، قلمدان، اسباب خرازی، عبای وزیری، کلیجه، مروارید، فیروزه، اسلحه و ادوات جنگی.(1)
زندهیاد حاج حسین ملک ــ بنیادگذار کتابخانة ملک تهران، و نوادة آقا محمدمهدی ملکالتجار ــ در زندگینامة خودنوشت خویش شرحی مبسوط و خواندنی راجع پیشینه و خدمات آقا محمدمهدی دارد که گزیدة آن را در زیر میخوانید:
آقا مهدی ملکالتجار، که جدّ نویسنده است، در زمان عباس میرزا نایب السلطنه، رتبة سرهنگی داشته و در رکاب مرحوم نایب السلطنه، در جنگ با روسها خدمات به سزایی انجام داده؛ به طوری که در جنگهای ابتدایی ایران با روسها لشکر ایران شکست فاحشی به روسها وارد کردند، بعدا انگلیسیها در تهران جنجال کرده و مانع ارسال مهمات به صحنة جنگ شدند و از طرف دیگر بین سپاهیان ایران نفاق انداخته، در نتیجه موجب شکست ایران گردید. و این قسمت را یک نفر فرانسوی که معلم «نایبالسلطنه» بود و نام او را اکنون به خاطر ندارم، تفصیلاً در سفرنامة خود به فرانسه نوشته و تصدیق کرده و بیان نموده که روحیه و شجاعت و پیشرفت سپاه ایران در ابتدای امر و جنگهای اولیه بر سپاه روسیه برتری داشته است...
خلاصه اینکه، آقامهدی ملکالتجار در جنگ اول با روسها یکی از امیران سپاه روسیه را که کنیاز بوده، اسیر کرده و او را دختری بوده که جدّم... پس از تنظیم عهدنامة ترکمانچای دختر را مسلمان کرده و به عقد خود در آورده و نام او را ملکه گذاشته و این دختر، مادر پدرم، مرحوم مبرور حاج کاظم ملکالتجار، و همشیرة او ستاره بیگم، عمه ما میباشد.
1) . همان، ص 412.
مرحوم آقا مهدی ملکالتجار... اقوام بسیاری در قفقاز داشته و پس از اینکه روسها هفده شهر ایران و تمام قفقاز را به تصرف درآوردند، بالطبع و قهراً تابع دولت روسیه شده و رفته رفته با مرحوم آقا مهدی ملکالتجار که قادر به رفت و آمد نشدهاند و اطلاعی از حالات آنها در دست نیست.
مرحوم آقا مهدی ملک، پس از شکست ایران از روسها از خدمت دولت کناره گرفته و به تجارت و شغل آزاد پرداخته و در تبریز سکونت داشته و با مرحوم میرزا تقیخان امیرکبیر، پیشکار وقت ولیعهد [ ناصرالدین میرزا] در تبریز، روابط صمیمانه داشته است. موقعی که محمدشاه از میان رفت و ولیعهد او که ناصرالدینشاه باشد در تبریز بود، چون خزانة تهران خالی و در تبریز هم وجهی موجود نداشتهاند، مرحوم امیرکبیر برای ترتیب حرکت ناصرالدینشاه از تبریز به تهران، مبلغ یکصد هزار تومان از جدّم خواسته و چون بین جدّم و امیرکبیر خصوصیت بسیار بوده، بدون اخذ وثیقه، وجه را پرداخته و با این کیفیت، ناصرالدینشاه روانة تهران گردیده است.
پس از ورودشاه به تهران، نظر به اینکه امیرکبیر فتوّت آقا مهدی ملک را منظور داشته، آن مرحوم را به تهران احضار و مورد مرحمت قرار داده و بعداً در سال 1273 بعد از کشته شدن امیرکبیر، که در سال 1268ق به قتل رسیده، باز هم آقا مهدی ملک مورد مرحمت ملوکانه قرار داشت و در سال 1272 قمری فرمان ملکالتجاری تبریز به نام ایشان شده، که اصلِ فرمانِ سرهنگی و فرمان ملکالتجاری در کتابخانة ملی ملک در تهران مضبوط است...
حسین ملک، سپس سخن را به همکاریهای آقا محمدمهدی ملکالتجار با امیرکبیر در مسائل اقتصادی و خدمات عمرانی کشانده و میافزاید:
مرحوم آقا مهدی ملک به پاداش مراحم و عنایات مرحوم امیرکبیر، کاروانسرای امیر و بازار اُرسی دوزها را تا تکیة مَلِک، آباد ساخت و همچنین بازار بزّازها و خیاطها و دکاکین بازار بزرگ را تا محلة عباس آباد بنیان کرد و در محلة عباس آباد مسجدی بنا نهاد که به نام مسجد ملک نامیده میشود و بعداً به مرور زمان خراب و از میان رفته بود و به سعی و کوشش نویسنده مجدداً آباد گردید و امروز در دسترس عبادتکنندگان است و کاروانسرای خود را به احترام امیرکبیر، سرای امیر نامید و بنای امامزاده زید نیز که قبلاً [ ناخوانا] به مساعی مرحوم آقا ملکالتجار بنای آن تجدید و به صورت فعلی درآمد.
در سال 1288 که خشکسالی و قحطی بوده و جمع کثیری از مردم تهران از مجاعه [ = قحطی] از بین رفته، وضع مردم و بیلیاقتی عمّال دولتی، مرحوم آقا مهدی ملکْ جدّم، را بسیار متأثر ساخته و برای رفع سختی از ارزاق مردم به خدمت ناصرالدینشاه رفته و به عرض رسانیده که عمّال دولتی لایق برای انجام کار مفید نیستند، و حال مردم و کمیابی یا نایابی ارزاق را بیان کرده و گفته است که بیشتر مردم از گرسنگی جان میدهند. ناصرالدینشاه میگوید: «اگر راست میگویی، این کار را اقدام کن» و امر تهیة ارزاق را به ایشان میسپارد.
مرحوم ملک، تمام تجار را خواسته و از آنها میخواهد که به هر قسم میسور باشد از اطراف و اکناف مملکت به هر قیمت و به هر وسیله که ممکن است، غلّه خریده و به اَسرَعِ مایکون(1)
1) . سریعترین زمان و وسیله.
به تهران برسانند و هر یک از تجار را مأمور یکی از دکاکین خبّازی قرار داده تا نانواییها نتوانند ارزاق را مخفی کرده یا گرانتر بفروشند، و خودش دکان خبازی مقابلِ درِ بزرگِ سرای امیر را اختیار کرده و همه روزه برای انجام منظور به تمام دکاکین رسیدگی کرده و در ظرف کمتر از چهل روز جلو غلههای خریداری به تهران میرسد و با فضل خداوند ـ عزّ اسمه ـ نگرانی رفع، و مردم مرفّهالحال میگردند.
تاریخ فوت آقا ملک را نمیدانم، ولیکن به طوری که شنیدهام تا دو، سه سال بعد از مجاعة 1288 قمری در قید حیات بوده است.(1)
آقا محمدمهدی ملکالتجار در قلع و قمع سران بابیه که (پس از سوء قصد این گروه به ناصرالدینشاه) توسط مأموران دولت و نمایندگان طبقات مختلف مردم صورت گرفت، شرکت داشت و قتل حاجی میرزا جانی کاشانی (از قدما و فعالان بابیه، و مهماندار باب در کاشان)(2)به دست او و دیگر تجار و کسبة تهران انجام گرفت.(3)
تاریخ معاصر ایران: در فصول گذشته، مخالفت شدید مرحوم امیرکبیر و یارانش با باب و بهاء، به تفصیل مورد بحث قرار گرفت. گفتار بعد، به بررسی روابط و مناسبات دوستانة میرزا آقاخان نوری (رقیب و از عوامل اصلی عزل و قتل امیر) با حسینعلی بهاء اختصاص دارد.
1) . دفتر اسناد، به کوشش زهرا طلایی، با همکاری پژوهشگران مدیریت امور اسناد و مطبوعات، ناشر: سازمان کتابخانهها، موزهها و مرکز اسناد آستان قدس رضوی، مشهد 1385، جلد دوم و سوم، صص 337ـ340.
2) . وی همان کسی است که تاریخ مشهور بابیه: نقطهًْالکاف، ظاهراً به غلط، به او منسوب است.
3) . ر.ک: روزنامة وقایع اتفاقیه، ش 82 ، پنجشنبه 10 ذیقعدة 1268، قسمت مربوط به تفصیل واقعة ترورتوسط بابیان و اسامی مقتولان آن گروه. نیز ر.ک: فتنة باب، همان، ص 87 ؛ شرح حال رجال ایران، بامداد، 4/190.
میرزا تقیخان امیرکبیر، صدراعظم اصلاحگر ایران در عصر قاجار، چنانکه دیدیم، با باب و بهاء (به عنوان عناصری دین تراش و تفرقه افکن) شدیداً مخالفت میورزید و یارانش نیز در همین راه گام میزدند. به رغم این امر، میرزا آقاخان نوری (رقیب و عامل عزل و قتل امیر) با حسینعلی بهاء روابط صمیمی و همکاری پنهان و آشکار داشت و بهویژه در نجات جان وی موثر بود. در گفتار زیر، نخست با منش اخلاقی و مواضع سیاسی میرزا آقاخان آشنا میشویم و سپس روابط وی با بهاء را مورد کاوش و بررسی قرار میدهیم.
پیش از ورود به بحث در این زمینه، اما، تذکر این نکته را ضروری میدانیم که: بحث (علمی و تحقیقیِ) ما راجع به میرزا آقاخان نوری، و ذکر خبطها و خیانتهای وی، هرگز به معنی متهم ساختن افراد خاندان وی و حتی بدی همة فرزندان و اخلاف وی نیست. (به قول معروف، که از فرهنگ قرآن سرچشمه میگیرد: هر کس در گرو اعمال خویش است و گناه برادر را به پای برادر نمینویسند). در بین منسوبان نزدیک میرزا آقاخان به شخصیتی چون میرزا صادق نوری قائممقام بر میخوریم که پسر عموی میرزا آقاخان نوری بود اما مخالف و رقیب سرسخت وی به شمار میرفت.(1)
1) . شرح حال رجال ایران، 2/ 168. حسین مکی مینویسد: «میرزا صادق نوری در نامهای که به ناصرالدینشاه نوشته دوازده فقره خیانت برای میرزا آقاخان نوری شمرده و متعهد اثبات آن شده است، از جمله: بیرون آوردنشاه از قصر نیاوران و سوء قصد مریدان باب به سال 1268 و در صورت کشته شدن، پسر یک سالة جیران [ سوگلی دربار ناصرالدینشاه] راشاه کند و میرزا آقاخان نایبالسلطنه شود. ر.ک: زندگی میرزا تقیخان امیرکبیر، سید حسین مکی، ص 359.
میرزا نصراللّه ملقب به عبداللّه و مشهور به میرزا آقاخان نوری اعتمادالدوله (تولد:
تصویر: - میرزا آقاخان نوری [4615-1]
ربیعالاول 1222، مرگ: شوال 1281ق) فرزند میرزا اسداللّهخان لشکرنویسباشی (= وزیر لشکر) ایران در عهد فتحعلیشاه است. میرزا اسداللّه همسران متعدد داشت و میرزا آقاخان، از همسر اول و گرجی او بود. ممتحنالدوله مینویسد میرزا اسداللّه تا زمان ناصرالدینشاه حیات داشت(1)ولی ظاهراً چنین نبوده و مدتها پیش از دوران سلطنت ناصرالدینشاه درگذشته است.
میرزا اسداللّه و برادرش میرزا زکیخان، دو تن از برجستهترین چهرههای خاندان میرزا آقاخان نوریاند، که در زیر به توضیحی دربارة آنها و شبکة ارتباطات سیاسی ایشان میپردازیم:
الف) میرزا زکیخان نوری: میرزا محمد زکیخان (عموی میرزا آقا خان) داماد فتحعلی شاه بود و مدتها در دهة 1220ق به بعد در در دستگاه حسینعلی میرزا فرمانفرما (پسر فتحعلیشاه و والیِ «انگلوفیلِ» فارس از 1213ق به بعد) پیشکار بلکه وزیر (بالاستقلال) فارس محسوب میشد. محمد زکیخان در اثر تصدی این پست مهم، و نیز ازدواجهایی که بین او و بستگان نزدیکش در شیراز با خانوادة قوامالملک (کلانتر شیراز) و مهمتر از آن، با دختر فتحعلیشاه و نیز دختر فرمانفرما صورت گرفت، نفوذی فوقالعاده به هم زد و این امر متأسفانه طغیان کارگزاران و تفنگچیان و حتی همولایتیهای نوریِ همراهِ وی به مردم شیراز و عشایر منطقه را در پی داشت. به قول میرزا حسن فسایی: «به واسطة تسلط» زکیخان بر شهر، «طایفة نوریِ» مهاجر به شیراز «انواع جور و بیاعتدالی نسبت به اهالی شیراز» مرتکب میشدند، چندانکه بین این طایفه و مردم شهر و عشایر قشقایی منطقه، کار به ستیز و دشمنی و حتی قتل و کشتار کشید و در نتیجه، «ایلات فارس ازدحام نموده با شیرازیان همداستان گشته، اطراف محلة نوریها را گرفتند و... فرمانفرما چارة این غائله را جز اخراج نوریان از شیراز ندید، لذا در... سال [ 1244ق] تمامت آنها را از صغیر و کبیر و مأمور و امیر با عیال و اموال، بعد از توقف چندین سال، اخراج فرموده، روانة مازندران نمود، و زمان وزارت محمد زکیخان [ نیز] به سر رسید».(2)
زکیخان، البته، پس از آن واقعه، در سلک غلام پیشخدمتانشاه درآمده و نهایتاً پیشکار حسنعلی میرزا شجاع السلطنه (برادر شاهزاده فرمانفرما، و والی کرمان) گردید.(1)
ب) میرزا اسداللّهخان نوری: میرزا اسداللّهخان (پدر میرزا آقاخان نوری)، چنانکه گفتیم، لشکرنویس باشی فتحعلیشاه بود و «پیش از آنکه به سمت لشکرنویسباشیگری گزیده شود، در دستگاه اللهیارخان آصف الدولة قاجار دَوَلّو اشتغال به خدمت داشته است».(2)
اللهیارخان آصفالدولة دولّو، داماد و برادر زن فتحعلیشاه است که در سالهای 1240ـ1243ق به وزارت عظمای ایران رسید. او، که در عصر خود از بزرگترین ملاکان و ثروتمندان ایران محسوب میشد، عنصری بلندپرواز، جاهجوی و فرصت طلب بود که در پروندة خویش، نقاط سیاهی همچون موارد زیر داشت: فرار ذلیلانه از برابر ارتش تزاری در بحبوحة جنگهای ایران و روس در زمان فتحعلی شاه(3)
آصفالدوله به علت همینگونه سستیها در امر جنگ با روسیه، پس از خاتمة جنگ از سوی فتحعلیشاه و عباس میرزا، در تهران محاکمه و جلوی دربار، شلاق مفصلی خورد. ر.ک: تاریخ نو، جهانگیر میرزا، ص 119؛ تاریخ ایران دورة قاجاریه، همان، صص 231ـ232؛ رجال دورة قاجار، حسین سعادت نوری، ص 53 .
1) . همان، ص 741.
2) . شرح حال رجال ایران، 4/363.
3) . قائممقام فراهانی شعر مشهور خویش را در تعریض به همین جناب و همین رویداد سروده است: بگریز به هنگام که هنگام گریز است / رو در پی جان باش، که جان سخت عزیز است / ای خائن نان و نمکشاه و ولیعهد / حقّ نمکشاه و ولیعهد، گریز است؟!... (منشآت قائممقام، چاپ محمد عباسی، بخش اشعار ضمیمه در آخر کتاب، ص 10. برای شرح ماجرا و دیگر اظهارات قائممقام ر.ک: هدایهًْ السبیل و کفایهًْ الدلیل، فرهادمیرزا، صص 25ـ26؛ تاریخ ایران دورة قاجاریه، واتسون، ترجمة ع. وحید مازندرانی، صص 209ـ216؛ منشآت قائممقام، متن کتاب، ص 174).
؛ ایجاد تأخیر یک ساله در سفر نظامی محمدشاه قاجار به هرات جهت تصفیة آن شهر و مرزهای شمال غربی ایران از متمردین و عمال بریتانیا(1)و سرانجام بپا کردن آشوب خونین خراسان (به دست پسر خود: محمدحسنخان سالار) در ابتدای سلطنت ناصرالدینشاه(2)، که این آخری، یعنی فتنة سالار، چنانچه قاطعانه و سریعاً توسط مرحوم امیرکبیر و یاران باکفایتش سرکوب نمیشد، بیگمان در آن شرایط حساس و شکنندة تاریخ ایران اسلامی، و هجوم دسایس رنگارنگ بیگانگان، مخاطرات زیادی برای استقلال و تمامیت ارضی کشورمان به وجود میآورد.
آصفالدوله، چنانکه دیدیم، از منسوبان نزدیک فتحعلیشاه و از عالیترین مقامات سیاسی عصر وی بود که پس از مرگ فتحعلی و روی کار آمدن خواهرزادهاش (محمد شاه)، چون به خواستهاش مبنی بر صدارت بر ایران نرسید و حکومت خراسان نیز که به وی واگذار شده بود حرص جاه طلبیاش را اشباع نمیکرد، از اوامر دولت ایران (به ریاست حاجی میرزا آقاسی) سرپیچید و در بغداد (زیر چتر عنایت انگلیس و عثمانی) سکنا گزید و به تحریک بریتانیا، زمینة آشوب خراسان (توسط پسرش محمد حسنسالار) را در 1262ق فراهم کرد و با این کار، سالها دولت و ملت ایران را به مخمصه افکند، تا آنکه در اوایل صدارت امیرکبیر، فتنة او سرکوب شد و سالار به قتل رسید و خود وی نیز که به خارج از کشور تبعید شده بود اموالش مصادره گردید.(3)
1) . «آصفالدولهها،» حسین سعادت نوری، مندرج در: مجلة یغما، سال 15، ش 7، ص 422.
2) . در مورد نقش مخرّب آصفالدوله و فرزند وی حسنخان سالار در آشوب خراسان (که در تاریخ، به «فتنة حسنخان سالار» مشهور است) و تحریکات اجانب در آن، ر.ک: امیرکبیر و ایران، صص 233ـ247؛ تاریخ منتظم ناصری، 3/1676ـ1677 و 1684 به بعد.
3) . برای شرح حال او ر.ک: رجال دورة قاجار، صص 49ـ63 .
آصفالدوله با انگلیسیها سر و سر داشت و «دوست دیرینة انگلیس»(1)و «از کارگزاران آنان به شمار میرفت»(2)، و متقابلاً آنان نیز به جد، از وی حمایت میکردند «و وزیر مختار انگلیس در تهران، برای رساندن او به مسند صدارت به جای امیر سخت تلاش میکرد» که البته «به جایی نرسید».(3)
کلنل فرانت، کاردار سفارت انگلیس در ایران، در گزارشی که هنگام ورود ناصرالدینشاه در بدو سلطنت به تهران، به دولت متبوع خود مینویسد، دربارة آصفالدوله چنین اظهار میدارد که: «آصفالدوله و همة افراد خانوادهاش همیشه و به طور کامل آمادة خدمت به دولت انگلستان بودهاند. در پی فرصت میگردم که در ملاقات خصوصی،را وادار کنم او را به وزارت منصوب دارد. این خود خدمتی است به استقلال ایران [ ! ]و خیال میکنم روسها با وزارت او مخالفت نکنند».(4)بعدها نیز که امیر، پس از تحمل رنجها و هزینههای هنگفت در قلع و قمع فتنة پسر وی سالار، در صدد مصادرة خانههای آصفالدوله (که جزء خالصه و مِلک دیوان بود) برآمد، کلنل شیل (وزیر مختار انگلیس در ایران) شدیداً به این امر اعتراض کرد و به امیر نوشت: «آن جناب استحضار دارند که دولت عَلیّة انگلیس چقدر مراقبت در امورات جناب آصفالدوله را منظور دارند و چقدر مایل هستند که اموال و املاکش از ضبط محفوظ باشد، و باعث این مراقبت دولت علیّة انگلیس هم این است که جناب مُعَزّی الیه در ایام حکومت، هموارة اوقات، کمال رعایت و حمایت و مراقبت از کسان و مأموران و سیاحان [ بخوانید: جاسوسان] دولت علیة انگلیس منظور میکرد...».(5)
1) . تاریخ روابط بازرگانی و سیاسی ایران و انگلیس...، ابوالقاسم طاهری، 2/313.
2) . امیرکبیر و ایران، چاپ پنجم، ص 233.
3) . همان، صص 233ـ234.
4) . همان، ص 201.
5) . همان، ص 243. برای وابستگیهای انگلیسی آصفالدوله و اقدامات یاغیگرانة او به تحریک بیگانگان در زمان محمدشاه قاجار و ناصرالدینشاه ر.ک: «فتنة سالار در خراسان و نقش بیگانگان در آن»، محمد نبی سلیم، مندرج در: گنجینة اسناد، سال 9، دفتر 3 و 4، پاییز و زمستان 1378، صص 20ـ23؛ رجال دورة قاجار، صص 57 ـ63 ؛ تاریخ نو، جهانگیر میرزا، تصحیح عباس اقبال، صص 295ـ306.
نکتة درخور ملاحظه دربارة آصفالدوله و فتنه انگیری او در خراسان، آن است که اساساً در آن تاریخ، روس و انگلیس در سیاست شیطانی خویش در ایران، در سطح کلان (و گاه حتی در برخی جزئیات) با یکدیگر اتحاد و همکاری داشتند و جلوة این امر را در مقاطع مختلف تاریخ آن روزگار، از جمله در پذیرایی گرم روسها از نمایندة انگلیسیها در ایران پس از معاهدة گلستان، و همکاری سفرای روس و انگلیس در کشورمان پس از مرگ فتحعلیشاه در مساعدت به محمدشاه قاجار، مشاهده میکنیم. لذا در مورد آصف الدوله میبینیم که تلاش انگلیسیها برای روی کار آوردن وی، به نحوی عجیب و معنیدار، با موضوع حمایت آنها از کاندیدای روسها (بهمن میرزا) گره میخورد و متقابلاً پترزبورگ نیز با لندن در موضوع آصفالدوله «توافق» میکند! توضیح مطلب، موضوع گفتار بعدی ما است.
1-1. توضیح یک نکتة اساسی
همسویی و اتحاد روس و انگلیس بر ضدّ ایران در نیمة نخست سلطنت قاجار
در زمان محمدشاه قاجار، یعنی دوران ظهور باب و تکاپوی بابیان، کاندیدای انگلیسیها برای حکومت بر ایران، شخص اللهیارخان آصفالدوله بود و کاندیدای روسها برای این امر نیز، بهمن میرزا.(1)
1) . شرح حال رجال ایران، بامداد، 1/196. بهمن میرزا پسر فاضل و جاهجویِ عباس میرزا بود که پس از قتل گریبایدوف (وزیر مختار متکبر و ماجراجوی روسیه در ایران) در رأس هیئتی برای ابلاغ عذرخواهی دولت و دربار ایران به پایتخت روسیه رفت و با تزار دیدار و گفت و گو کرد و ظاهراً از همان جا روسها با وی گرم گرفته و گام به گام او را به سمت درگیری با حکومت مرکزی ایران (پس از فتحعلی شاه) سوق دادند؛ حرکتی که نهایتاً به خروج بهمن میرزا از ایران و پناهندگی به قلمرو روسیه انجامید.
آصفالدوله به بغداد تبعید شده و تحت حمایت انگلیس روزگار میگذراند و بهمن میرزا نیز به قفقاز تبعید گردیده و تحت حمایت روسها زندگی میکرد.(1)
بهمن میرزا پس از احساس خطر از سوی محمدشاه قاجار و حاجی میرزا آقاسی، به سفارت روسیه پناهنده شد و سپس «به حمایت و شفاعت سفارت» مزبور، تحت الحفظ قزاقان روسی از ایران خارج و به قلمرو روسیه رفت و در آنجا خود و فرزندانش از عنایت دولت روسیه بهرهمند شدند(2)، تا آنجا که رضاقلی میرزا (پسر بزرگ بهمن میرزا) آجودان تزارهای روسیه (نیکلا و الکساندر) بود.(3)اما «انگلیس و روس دربارة آصفالدوله و بهمن میرزا آمادة سازش بودند که کدام یک به صدارت برسد و کدام به حکومت خراسان یا آذربایجان گمارده شود. و این دو قضیه پیوستة به هم بود». لذا کلنل فرانت، کاردار سفارت انگلیس در ایران (به قول خود) بر آن بود که در ابتدای ورود ناصرالدینشاه به پایتخت،شاه جوان را وادار سازد که آصفالدوله را به وزارت خود برگزیند. «البته این منوط بود بر اینکه راجع به بهمن میرزا هم فکری بشود. و نمایندة انگلیس در این باره هیچ حرفی نداشت. روح سازش میان دو دولت همسایة ایران به اندازهای بود که وزارت خارجة انگلیس پیش از آن [ در دستور العمل به وزیر مختار خود در ایران: کلنل شیل، مورخ 7 فوریة 1846] دستور داده بود: هرآینه محمد شاه، پیش از رسیدن ناصرالدین میرزا به رشد قانونی، درگذشت ـ مانعی نیست که " با توافق روسیه" بهمن میرزا به سمت نایبالسلطنه گمارده شود...».(4)
کلامی که فوقاً از کلنل فرانت (کاردار انگلیس در ایران) نقل شد، به وضوح از توافق ضمنی روسها با وزارت آصفالدوله (کاندیدای مورد نظر انگلیسیها) حکایت دارد. اساساً کلنل شیل (وزیر مختار بریتانیا در ایران زمان امیرکبیر) هنگامی که لندن را به عزم تهران ترک گفت، طبق دستور دولت متبوعش، در سر راه خویش با تزار و صدراعظم روسیه (نسلرود) ملاقات کرد و پیرامون سیاست مشترک روس و انگلیس در ایران با آنها به گفت و گو نشست. وزیر خارجة لندن قائل به بازگشت آصفالدوله و بهمن میرزا به ایران بود «و شیل مأموریت داشت که موافقت دولت روس را نیز در این باره جلب کند. نسلرود نیز در همین خیال بود. به شیل گفت: " حیف باشد کهشاه [ ایران] خود را از خدمت مرد لایق و نسبتاً درستکاری چون بهمن میرزا محروم بدارد... و اظهار اشتیاق کرد که سفیران روس و انگلیس در تهران اقدام مشترکی برای مراجعت او بنمایند. اینجا شیل موضوع آصفالدوله را عنوان کرد، و دو طرف موافقت کردند که با مذاکرة با شاه، ترتیب بازگشت هر دو نفر به ایران داده شود. وجهة نظر واحد روس و انگلیس را در آن قضیه نیز میبینیم».(1)
بهرغم این تلاشها، ناصرالدینشاه با نصب امیرکبیر به عنوان شخصیت اول کشور (پس از شاه)، خواستة لندن و پترزبورگ را بیانجام گذاشت و یک سال و چند ماه پس از شروع صدارت امیر، شیل موضوع صدارت آصفالدوله و بهمن میرزا را با حکومت ایران پیش کشید و نظرش این بود کهشاه آصف را بخشیده و او را به ایران فراخواند (زیرا، به زعم وی، بازگشت آصف به ایران، به طور طبیعی راه را بر صدارت او میگشود) و یا دستکم آصف را به حکومت خراسان بگمارد تا شورش سالار را فرونشاند. بهمن میرزا نیز از قفقاز به تهران بازگشته بر مسند صدارت بنشیند. شیل با طرح خیرخواه بودن روس و انگلیس نسبت به ایران، و فواید مثبت بازگشت آصفالدوله، سر صحبت با امیر را گشود ولی امیر هیچ یک از حرفها و پیشنهادهای او را نپذیرفت(2)
و همزمان، خواستة سفیر روسیه مبنی بر بازگشت بهمن میرزا به ایران را نیز ناکام گذاشت.(1)
در همین راستا، در جریان درگیری شدید دولت امیر با روسها (بر سر تجاوز سالداتهای روسیه به قصبة استراتژیک مرزی ایران در شمال کشورمان: «آشوراده») پالمرستون وزیر خارجة بریتانیا، حتی انتظار امیر را مبنی بر اینکه لااقل (از طریق گفت و گو با سفیر روس در لندن) دربار روسیه را در جریان حقایق مربوط به حادثة آشوراده (و مظلومیت ایران) قرار دهد، برنیاورد! چون «جوهر دیپلماسی پالمرستون تأیید ضمنی سیاست تعدّی روس بود به ایران»(2)
1) . همان، ص 235. در مورد «پشتیبانی دیرین روسیه از نیابت سلطنت بهمن میرزا» در ایران و اصرار روسها در زمان صدارت میرزا آقاخان نوری به نصب بهمن میرزا از سوی ناصرالدینشاه به عنوان نیابت سلطنت، و ناراحتی شدید تزار نیکلای اول از امیر به علت مخالفت با این امر، و اقدام روسها در تهران به راه اندازی شورش نظامیان بر ضد امیر ر.ک: شرح حال رجال ایران، بامداد، 1/197؛ قبلة عالم، امانت، ص 166 و 171ـ176؛ یادداشتهای سیاسی کنت دوگوبینو، ترجمة هوشنگ عبدالرضا مهدوی، ص 130. همچنین، برای همدستی و تبانی بهمن میرزا با آصفالدوله و محمد حسنخان سالار بر ضد حاجی میرزا آقاسی در 1262ق / 1845م در زمان محمدشاه قاجار مبنی بر تسخیر تهران توسط سالار و نشستن بهمن میرزا به جای شاه بر تخت سلطنت، که منجر به اقدام نافرجام حاجی میرزا آقاسی به دستگیری بهمن میرزا و پناهندگی بهمن به سفارت روسیه در تهران و نهایتاً رفتن او تحت الحفظ سفارت به قفقاز اشغالی، و اخذ تابعیت روسیه و نیز حقوق ماهانه از آن دولت، و استخدام اولادش در ارتش تزاری، گردید، مطالعة مآخذ زیر توصیه میشود: شرح حال رجال ایران، 1/195ـ197. و نیز: تاریخ منتظم ناصری، اعتمادالسلطنه، چاپ دکتر محمداسماعیل رضوانی، 3/1676ـ1677، 1684 به بعد و 1687؛ یادداشتهای سیاسی کنت دوگوبینو، ترجمة هوشنگ عبدالرضا مهدوی، ص 131؛ عهد اعلی...، ابوالقاسم افنان، صص 263ـ264.
2) . امیرکبیر و ایران، ص 508 .
و عملاً نیز هر نوع عقب نشینی ایران در برابر تحکمات پترزبورگ، میدان را برای عقب نشینی جبری این کشور در برابر خواستها و تحکمات مشابه لندن، هموار میکرد!
آنچه گفتیم، تنها گویای بخشی از اتحاد و همدستی روس و انگلیس (به زیان منافع و مصالح ملی ایران) در آن روزگار است و در تأیید این امر، مستندات فراوان دیگری نیز میتوان ارائه کرد. اساساً سابقة اتحاد و توافق سیاسی روس و انگلیس در ایران، به سالها قبل از صدارت امیر باز میگرد و به گفتة اوژن اوبن، سفیر فرانسه در ایران صدر مشروطه، اولین سازش میان روس و انگلیس در ایران، در 1834م برابر 1250ق رخ داده است.(1)گزارش وزیر مختار انگلیس در روسیه در صدر مشروطه (اسپرینگ رایس) به وزیر خارجة لندن (ادوارد گری)، مورخ مه 1906، نیز حاکی است که سیاست روس و انگلیس نسبت به سلطنت ایران طیّ سالهای 1834 تا 1896 (1250ـ1312ق) یعنی از زمان مرگ فتحعلیشاه تا روی کار آمدن مظفرالدین شاه، «بر اساس هماهنگی کامل»، عمل کرده است.(2)
انگلیسیها در برقراری صلح بین روس و عثمانی (عهدنامة بخارست 1812) نقش واسطه و میانجی را ایفا کردند، چنانکه در انعقاد عهدنامة گلستان بین روسیه و ایران (1813م / 1228ق) نیز همین نقش را بر عهده داشتند.(3)
1) . ایران امروز، ترجمة علیاصغرسعیدی، ص 240.
2) . تاریخ استقرار مشروطیت در ایران...، ترجمة حسن معاصر، ص 46.
3) . ر.ک: تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس در قرن 19، محمود محمود، 1/149ـ150. وساطت انگلیسیها در جریان عقد پیمان «ترکمانچای» بین ایران و روسیه نیز تکرار شد و در مذاکرات صلح میان نمایندگان ایران و حکومت تزاری ـ که به انعقاد عهدنامة تحمیلی «ترکمانچای» منجر شد ـ سر جان مک نایل، پزشک سفارت انگلیس و سفیر بعدی آن کشور در ایران به عنوان ناظر، در مذاکرات حضور داشت (تاریخ روابط خارجی ایران...، عبدالرضا هوشنگ مهدوی، ص 236).
در اواخر جنگهای دورة اول ایران و ارتش تزاری، کارگزاران بریتانیا در ایران، در نقاب دوستی و دلسوزی با ایرانیان، آنها را به سمت مذاکرة صلح با روسها سوق دادند و زمینة عقد پیمان «گلستان» بین ایران و روسیه را فراهم آوردند و با این دو کار (عهدنامة بخارست و گلستان) روسها را (که در آن شرایط، همچون انگلیسیها، سخت درگیر جنگ با ارتش ناپلئون بودند)(1)از گرفتاری در آسیا نجات داده و نیرویشان را برای جنگ سرنوشت با ناپلئون، آزاد ساختند. بیجهت نیست که سفیر انگلیس در ایران (سِر گور اوزلی) پس از عقد پیمان گلستان، در قفقاز و روسیه، همه جا با استقبال و پذیرایی باشکوه روسها روبهرو شد.
به گواه اسناد و مدارک تاریخی موجود، زمینة شکست سخت ایران از روسیه (در مراحل پایانی جنگهای اول ایران و روس) در اصلاندوز و آماده شدن تدریجی فضا برای تحمیل قرارداد ننگین گلستان بر کشورمان، زمانی فراهم شد که انگلیسیها شدیداً عباس میرزا (فرمانده کل قوای ایران در جنگ با روسیه) را به مذاکرة صلح با روسها ترغیب کردند و جیمس موریر (مأمور مشهور انگلیسی در ایران) به عنوان حاضر کردن روسها برای انجام مذاکرات صلح با ایران، به اردوی ژنرال درتیشف (فرمانده قوای روسیه) رفت و به قول خود: مذاکراتی بسیار صمیمانه و فوق سرّی با ژنرال روسی انجام داد.(2)
1) . ناپلئون در تابستان 1812 با قشونی 600 هزار نفره دست به حملهای گسترده بر ضد روسیه زده و این امر، رویدادی بسیار فاجعهبار برای روسها و بالتبع برای متحد آنان: انگلیسیها به شمار میآمد که در اوت همان سال با روسها علیه فرانسه پیمان اتحاد بسته بودند، چنانکه متقابلاً فرصتی طلایی برای ایرانِ درگیر با روسیه بود. ر.ک: سِر گور اوزلی، طراح عهدنامة گلستان و اولین سفیر انگلیس در دربار قاجار، دکتر فریدون زند، ص 162.
2) . ر.ک: تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس در قرن 19، 1/163ـ 165.
پس از آن هم که مذاکرات صلح میان نمایندگان ایران و روسیه، به جایی نرسیده و عباس میرزا فرمان تجدید حمله را صادر کرد، ناگهان سر گور اوزلی (سفیر انگلیس در ایران) به کلیة صاحبمنصبان انگلیسی که در داخل ارتش ایران، با روسها میجنگیدند، دستور داد از قشون عباس میرزا بیرون آیند و در نتیجه، همة صاحبمنصبان انگلیسی (به استثنای 2 تن صاحب منصب و 13 گروهبان که در نتیجة «اعتراض شدیدشاه ایران و عباس میرزا» در قشون ایران ماندند) از نبرد با روسیه کناره گرفتند(1)و خبر این تصمیم را نیز بلافاصله به گوش فرماندهان قشون روسیه در قفقاز رسانید(2)و بعد هم افسران انگلیسی، به رغم اصرار و اعتراض عباس میرزا، به طور دسته جمعی خاک ایران را از طریق قفقاز (بخوانید: محل استقرار نیروهای دشمن) به سمت اروپا ترک گفتند(3)(بخوانید: اسرار نظامی ایران را به حریف لو دادند).(4)
1) . ر.ک: همان، ص 168؛ سر گور اوزلی، فریدون زند فرد، ص 166.
2) . سر گور اوزلی، همان، ص 165.
3) . ر.ک: فراموشخانه و فراماسونری در ایران، اسماعیل رائین، 1/26ـ 28.
4) . دکتر کورمیک، پزشک مخصوص عباس میرزا، در گزارشی به سر جان ملکم فرستادة پیشین انگلیسیها به دربار فتحعلی شاه در 23 نوامبر 1812 مینویسد: «از آنجا که سوء تفاهمات، دشمنی و " بد دماغیِ" زیادی بین میرزا بزرگ [ فراهانی، پدر قائممقام معروف] و سِر گور وجود دارد، اوزلی انتظار فرصتی را میکشید که افسران انگلیسی را از میدان [ جنگ با روسیه] خارج کند، و در تمامی مکاتباتش با روسها و خصوصاً با ژنرال [ رتیشخف] که به اردوی ما میآمدند خودستایی کرده و لاف میزد که کمک افسران انگلیسی را به [ قشون] عباس میرزا صرفاً بر اساس یک گزارش تأیید نشده که صلح در اروپا برقرار شده [ = صلح بین روس و انگلیس] قطع نموده است. او با علاقهای وافر، در حضور روسها، به میرزا بزرگ و ایرانیان ناسزا میگفت و اطمینان میداد که از آن پس هیچ فرد انگلیسی در میدان [ جنگ با روسیه] به ایران کمک نخواهد کرد» (سر گور اوزلی، فریدون زند فرد، صص 166ـ167). سفیر انگلیس، برای آنکه ایران را در بحبوحة مذاکرات صلح با روسیه، وادار به صلح با دشمن متجاوز سازد، تهدید کرد که دولت بریتانیا کمکهای مالی خود را (که طبق عهدنامة «مفصل» خویش با ایران در مارس 1812، متعهد به پرداخت آن بود) قطع خواهد کرد (همان، صص 259ـ260).
پس از این واقعة تلخ و خیانتبار بود که ارتش ایران، متحمل شکستهای پیاپی از روسها شده و کار به جایی رسید که یک سال بعد از آن تاریخ، ناگزیر شد به قبول پیمان تحمیلی گلستان تن دهد. سر گور اوزلی نیز پس از انعقاد آن عهدنامه، ایران را ترک و از طریق قفقاز و روسیه به لندن رفت و در سراسر مسیر خود، از سرحد ایران تا دربار تزار (پترزبورگ) مورد استقبال و پذیرایی باشکوه و گرم عمال روسیه و نهایتاً شخص تزار قرار گرفت.
بر بنیاد یادداشتهای بجا مانده از اوزلی: «همین که سر گور اوزلی به نزدیک شهر تفلیس رسید یک عده از شاهزادگان گرجی و ارمنی با یک اسکادران سواره نظام روس از او استقبال نمودند. جنرال رتیشف فرمانفرمای گرجستان با محبت تمام او را پذیرفت و میهمانیهای باشکوهی به افتخار او ترتیب دادند. چندین بار به سلامتی او باده نوشی کردند و به افتخارش چندین تیر توپ شلیک، و به یاد دوستی دائمی و ابدی دولتین روس و انگلیس شادیها نمودند. جنرال رتیشف نطقها کرد و خدمات سر گور اوزلی را که در ایران مخصوصاً در عهدنامة گلستان به امپراطور روس نموده بود یادآوری نمود و قشون را امر داد به قدردانی از این خدمات، چندین بار هورا بکشند».
اوزلی، شرح دیدار خود با تزار در کاخ امپراتوری را نیز چنین میآورد:
در ساعت 12 روز 28 اوت عازم قصر امپراطوری شدم. در آنجا کنت تالستوی، وزیر دربار، مرا با مهربانی پذیرفت. آن روز فقط یکی از شاهزادگان به نام پرنس توفیاکین حضور داشت و غیر از او کسی در آنجا حضور نداشت. زیرا که امپراطور در آن روز فقط مرا به حضور طلبیده بود. بعد مرا به اطاقی که امپراطور در آنجا بود هدایت نمودند. همین که داخل اطاق شدم دیدم امپراطور دم پنجره ایستاده، من در را عقب خود بسته اولین تعظیم خود را به جای آوردم. امپراطور جلو آمده به من دست داد و با دست خود مرا کشیده نزدیک پنجره برد و به زبان فرانسه گفت من منتها درجه خوشحال هستم که با کسی آشنا میشوم که یک چنین خدماتی در مذاکرات و انجام صلح با ایران نسبت به من نموده است.
این صلح با ایران به بهترین شکلی از حیث منافع و شرافت انجام گرفته است. من با نهایت میل و شعف آن را قبول نمودهام و این غیر ممکن است که من بتوانم احساسات درونی خود را نسبت به شما اظهار بدارم.
پاسخ اوزلی نیز این بود: «اعلی حضرتا، این خدمات حقیر من که سعادت، مرا به انجام آن یاری نموده تا در ایران به جای آورم، فقط قسمتی از وظایف من بوده و اینها در اثر اطاعت از اوامر دولت پادشاهی انگلستان میباشد که به من دستور داده شده بود. حال اگر این خدمات من مورد قبول اعلی حضرت امپراطور واقع شده است در این صورت بدون تردید آرزوهای قلبی من از طرف خداوند برآورده شده است. من اینک سعادتمندترین افراد بشر میباشم»! سپس اضافه میکند که: امپراطور دست او را برای دومین بار با محبت تمام از روی میل فشار داد...!(1)
از هانری برو، نویسنده و محقق فرانسوی (متوفی 1957م) نقل شده که با اشاره به وساطت انگلستان در عقد پیمان صلح گلستان بین ایران و روس میگوید: «انگلیسیها ولایات ایران واقع در شمال رود ارس را به تزار رشوه دادند تا اینکه او از اشغال هندوستان صرف نظر کند».(2)واتسون (عضو مهم سفارت انگلیس در ایران عهد ناصری) نیز به همدستی روس و انگلیس با یکدیگر در اوایل جنگهای ایران و روس تصریح میکند. به نوشتة او: «پادشاه ایران به مناسبت جنگی که با همسایة شمالی داشت از حکومت انگلیسی هند درخواست کمک کرد ولی در مراحل ابتدایی جنگ مزبور، انگلیس و روس همدست بودند. بنابراین کمکی که ایران تقاضا کرده بود نرسید».(3)
ادامة این خط شوم را در سالهای پس از جنگ ایران و روس، و حتی پس از مرگ فتحعلی شاه، نیز مشاهده میکنیم. اوژن فلاندن، دانشمند و جهانگرد فرانسوی است که در زمان محمدشاه قاجار، در سالهای 1840ـ1841م (1256ـ1258ق)، به ایران آمده و آثار باستانی ایران (نظیر تخت جمشید و نقش رستم) را به دقت دیده و بررسی کرده است. وی که همراه سفیر فرانسه، به حضورشاه ایران نیز رسیده و از نزدیک شاهد ضدّیت شدید و مؤثر روس و انگلیس با حضور قدرت سیاسی سوم (= فرانسه) در ایران بوده، پیرامون دسایس مشترک روس و انگلیس بر علیه آزادی و پیشرفت ایران سخنان درخور ملاحظهای دارد:
انگلیس در مشرق و روس در شمال نمیگذارند ترقیاتی در این کشور بشود، دایرهوار گردش پیش آمده روز به روز حدودش را محدودتر میسازند و آزادی را از وی سلب میدارند. اثراتی که [ به علت تحریکات روس و انگلیس علیه فرانسه] در 1808 به دربار فتحعلیشاه روی داد اکنون هم در دربار محمدشاه وجود دارد. آنتریکها و دسایس به همان وضع زمان فتحعلیشاه باقی است. همین مقاصد یعنی ضعیف کردن قدرت ایران، منظور اصلی آنها است و میخواهند بر دولت معظم و مشهور آسیا مستولی و آن را مضمحل سازند.
سرانجام سیاست روس و انگلیس بر این شده که دست یکی کرده پیوسته مناسباتشان را صمیمیتر گردانند، به ثالثی احتیاج ندارند و از دولت دیگری هم در مزاحمت نیستند. به علاوه نمیگذارند کشور دیگری در دربار ایران مزاحم آنها شود. تمام مجاهدات این دو دولت بر این است که ایران را بین خود قسمت نمایند. از طرف دیگر باید بگویم هیچ یک هم مایل نیست که شریکی داشته باشد و میخواهد به تنهایی سرور و آقا شود. از همین جهت تا کنون به مقصود، موفق نیامدهاند.
در تهران این دو دولت هر یک طوری رل خود را بازی میکنند که تاجشاه عباس و نادر شاه را به تصرف آورده با دسایس کورکورانه، تهدیدات، طلا، مستمریها، جلای وطن این دو دولت پنجه را مانند عقابان که بخواهند شکاری به دست آورند به سوی این کشور تیره بخت دراز کرده سعی دارند آنان را نابود و ریشهکن نمایند. روس و انگلیس با این وسایل میخواهند ایران را به دست آورند ولیکن ایران از سیاستها و منازعات این دو دولت استفاده کرده و توانسته است تا کنون بدون اینکه منقسم شود برپا و دایر باشد.(1)
نتیجهای که از بحث فوق میتوان گرفت آن است که، در آن برهة حساس و بسیار فتنهبار در تاریخ ایران، روس و انگلیس در پیشبرد اهداف شوم خویش، در کل، وحدت نظر و عمل داشتند و طبعاً کسانی نیز که در مدار وابستگی به یکی از این دو دولت استعماری قرار میگرفتند، زمینة ارتباطشان (به طور مستقیم یا غیر مستقیم) با دولت استعمارگر دیگر نیز فراهم بود. تلوّن و نوسان خود میرزا آقاخان نوری در حیات سیاسی خود میان ارتباط با انگلیس و روسیه را (که در فصل آینده از آن سخن خواهیم گفت) میتوان در همین راستا ارزیابی و ریشه یابی کرد.
به هر روی، میرزا اسداللّهخان (پدر میرزا آقاخان نوری) در دستگاه چنین کسی ـ اللهیار خان آصفالدوله ـ ترقیات سیاسی را آغاز کرد و سرانجام به مقام مهمّ لشکرنویسباشی رسید. اعتمادالسلطنه در کتاب خلسه از زبان میرزا آقاخان نوری مینویسد: «پدرم، میرزا اسداللّه، از محارم و خواصّ آقا محمدشاه و فتحعلی شاه... بود و در اواخر عمر لشکر نویس باشی دولت شد. چون او درگذشت، منصبش را ارثاً به من دادند».(2)
سَرکشیکچی باشیگری، یعنی ریاست گارد سلطنتی دربار قاجار، نیز پست دیگری است که در سیاهة پستهای میرزا اسداللّه ثبت شده است. به نوشتة مهدی بامداد: «در سال 1238 هـ.ق که امام ویردی میرزا سر کشیکچی باشی [ فتحعلی شاه] به جای برادر اعیانی خود، علینقی میرزا (رکن الدوله)، حاکم قزوین شد، شغل وی به میرزا اسداللّه خان واگذار گردید».(1)یکی از پژوهشگران، نکتة درخور تأملی را دربارة میرزا اسداللّه خان بر قلم رانده، که اگر درست باشد نشانگر حضور دیرین خاندان میرزا آقاخان نوری در کانون توطئهها و دسایس سیاسی است. پژوهشگر یادشده (که فردی مطلع از تاریخ زندگی میرزا آقاخان است) با اشاره به میرزا اسداللّه مینویسد: «...معروف است که محرّک قتل آقا محمدخان [ قاجار]، او بوده است».(2)
میرسیم به خود میرزا آقاخان، و مواضع و شبکة روابط سیاسی او.
مورخان نوعاً میرزا آقاخان نوری اعتمادالدوله (1222ـ1281ق) را فردی «انگلوفیل و تحتالحمایة انگلیس» میشمارند و بر تباهی اخلاق و اعمال او، بهویژه نقش وی در فرایند عزل و قتل امیر کبیر اتفاق نظر دارند. سخن را از بستگی او به بیگانگان آغاز میکنیم:
الف) تحتالحمایگی انگلیس: به نوشتة دکتر منصورة اتحادیه: میرزا آقاخان «قبل از صدارت رسماً تحتالحمایة دولت انگلیس بود».(3)دیگران، همچون عباس اقبال آشتیانی، فریدون آدمیت و عبدالرضا هوشنگ مهدوی نیز بر همین عقیدهاند.(4)
1) . شرح حال رجال ایران، 1/ 118.
2) . «مکاتبات ناصرالدینشاه با میرزا آقاخان نوری صدراعظم»، غلامرضا فرزانه پور، مندرج در: مجلة یغما، سال 14، ش 5 ، مرداد 1340، ص 208.
3) . گوشههایی از روابط خارجی ایران 1200ـ1280ق، منصورة اتحادیه، ص 285.
4) . میرزا تقیخان امیرکبیر، عباس اقبال، ص 319؛ امیرکبیر و ایران، فریدون آدمیت، صص 699ـ701؛ «میرزا آقا خان تبعة انگلیس بود یا تحت الحمایه؟»، عبدالرضا هوشنگ مهدوی، اطلاعات سیاسی ـ اقتصادی، ش 81 ـ82 ، ص 125.
منابع خارجی و خاطرات مری شیل، همسر کلنل شیل (سفیر انگلیس در زمان امیرکبیر) نیز مؤید همین امر است.
خانم شیل، با اشاره به تحتالحمایة انگلیس بودن میرزا آقاخان مینویسد: پس از عزل امیر از صدارت، و تصمیم ناصرالدینشاه به واگذاری صدارت به میرزا آقاخان،شاه سه روز آقاخان را در کاخ سلطنتی زندانی کرد و از وی خواست که یکی از دو راه را انتخاب کند: «قبول صدراعظمی شاهنشاه و یا ادامه دادن به نوکری سفیر انگلیس». به نوشتة او:
میرزا آقاخان که واقعاً در وضع دشواری قرار گرفته بود (و یا تظاهر به بلاتکلیفی میکرد) سرانجام برای وضع تعیین تکلیف خود و رهایی از محبس، راهی به نظرش رسید و آن، فرستادن پیغامی به سفارت انگلیس بود تا بداند که صلاح کارش چیست؟ جواب سفارت این بود: «مسلّماً قرارداشتن در تحت حمایت انگلیس از تاج کیانی هم برتر است، ولی چون میرزا آقاخان جهت صدراعظمی ایران برگزیده شده بهتر است خودش در این باره تصمیم بگیرد». و به این ترتیب نظرشاه تأمین شد و صدراعظم با دست کشیدن از تحتالحمایگی انگلستان ــ بدون آنکه قدمی به سوی روسها بردارد ــ تبدیل به یک ایرانی کامل العیار [ ؟!] گردید.(1)
کلنل شیل (سفیر انگلیس) نیز پس از آن ماجرا در نامة مورخ 18 نوامبر 1851 به وزیر خارجة انگلیس نوشت: «از آنجا که الغای تحتالحمایگی به زور از اعتمادالدوله [ میرزاآقا خان] گرفته شده، نمیدانم آن را معتبر بدانم یا اینکه اگر روزی اعتمادالدوله را دستگیر و یا تبعید کردند، میتوانم به پشتیبانی او به عنوان عنصر تحت الحمایة انگلیس دخالت کنم؟ البته در هر حال اگر به سفارتخانه روی آورد پناهش خواهم داد».(2)
ب) حقوق بگیری از سفارت: حقوق بگیری از سفارت انگلیس، اتهام دیگر میرزا آقاخان است. عباس اقبال او را مستمریبگیر از کلنل شیل (وزیر مختار انگلیس در ایران) میشمارد.(1)پس از عزل میرزا آقاخان، سفیر ایران در دربار تزار طی گفت و گو با وزیر خارجة روسیه خاطر نشان ساخت که: میرزا آقاخان «از بدو امر... بستگی به دولت انگلیس داشت و... اعتقاد بعضی» این بود «که از دولت انگلیس، موظّف هم بوده» است. وزیر خارجة روسیه نیز سخنان وزیر مختار ایران را «تصدیق» کرد.(2)
ج) فراماسونری: گروهی از مطلعین، میرزا آقاخان را در مقدمات ایجاد «فراموشخانة فراماسونری» توسط میرزا ملکمخان ارمنی در ایران نیز، دخیل و مؤثر شمردهاند که نکتة درخور تأملی است.(3)بعضی از نویسندگان پا را فراتر نهاده و (همچون سعید نفیسی و ظلالسلطان) میرزا آقاخان را جزء افراد فراموشخانة ملکم و حتی (همچونخان ملک ساسانی) عضو گراند لژ انگلیس میدانند.(4)
1) . میرزا تقیخان امیرکبیر، اقبال آشتیانی، ص 318.
2) . ر.ک: یکصد سند تاریخی دوران قاجاریه، گردآوری ابراهیم صفایی، ص 65 . دربارة ارتباط نوری با انگلیسیها، و قول و قرارهایش با آنها، همچنین، ر.ک: مجلة بررسیهای تاریخی، سال 3، ش 5 ، ص 117؛ مجلة محیط، ش 2، ص 55 ، اظهارات کنت دوگوبینو؛ امیرکبیر و دارالفنون، ص 102.
3) . ر.ک: اظهارات محمدعلی طباطبایی حکیم ذوفنون، در رسالة سیاست مدن، خطی، تحریر 1282ق، مندرج در: افکار اجتماعی و سیاسی و اقتصادی در آثار منتشر نشدة دوران قاجار، فریدون آدمیت و هما ناطق، ص 65 .
4) . ر.ک: فراموشخانه و فراماسونری در ایران، اسماعیل رائین، 1/522 ـ522 ، اظهارات ظلالسلطان در تاریخ مسعودی؛ سعید نفیسی در نیمه راه بهشت و خانملک ساسانی در تاریخ روابط فراماسونری.
د) اطاعت از انگلیس: با چنین خصوصیاتی، میرزا آقاخان (در حیات سیاسی خود) راهی جز رعایت دستورات لندن نداشت. مهدی بامداد وی را «صدراعظم دست نشاندة بیگانگان»(1)میشمارد و دکتر آدمیت نیز از او به عنوان «صدراعظم بیگانه پرست» یاد میکند(2)که «یکسره تسلیم سفارت انگلیس بود».(3)دیگر مورخان نیز از میرزا آقاخان به عنوان فردی یاد کردهاند که «همواره زیر چتر حمایت بریتانیا قرار داشت»(4)و «صورتاً و معناً از کارکنان انگلیس» بود.(5)
بررسی پروندة نوری، از التجای مکرر او برای حل مشکلات و پیشبرد اهداف خویش به سفارت انگلیس حکایت دارد.(6)عباس امانت، با استناد به اظهارات کلنل فرانت (نمایندة انگلیس در تهران) و دیگر مآخذ، تصریح میکند که نوری با سفارت انگلیس، «سالهای سال روابط دوستانه داشت» و «برای اشاعة نفوذ خود» ــ علاوه بر توسل به مهدعلیا (مادرشاه) ــ از سفارت بریتانیا «بهره میگرفت».(7)
1) . شرح حال رجال ایران، 3/82 .
2) . امیرکبیر و ایران، ص 648 .
3) . همان، ص 642 .
4) . آدمها و آیینها در ایران انسانها و چیزها در ایران، کارلاسرنا، ترجمة علیاصغرسعیدی، ص 99.
5) . گزارش ایران ـ قاجاریه و مشروطیت، مخبرالسلطنة هدایت، ص 83 . به گفتة همو: «میرزا آقاخان نوکر دیگری بود و صدارت او را میخواستند و از امیر اندیشه داشتند» همان، ص 74.
6) . ر.ک: سیاستگران دورة قاجار، احمدخان ملک ساسانی، چاپ انتشارات هدایت، 1/14ـ 15؛ مجلة محیط، مدیر: محیط طباطبایی، سال 1، ش 2، مهر 1321ش، ص 55 ، به نقل از: مقالة کنت دوگوبینو، مندرج در: مجلة پاریس، سال 40، ش 4، فویة 1933؛ خلسه، اعتمادالسلطنه، ص 86 . دربارة ارتباط نوری با انگلیسیها، و قول و قرارهایش با آنها، همچنین، ر.ک: مجلة بررسیهای تاریخی، سال 3، ش 5 ، ص 117.
7) . قبلة عالم، ص 156.
در مورد التجای آقاخان به سفارت انگلیس در ابتدای حکومت امیرکبیر بعداً توضیح خواهیم داد.
ه) جاسوس سفارت انگلیس: میرزا آقاخان حتی متهم شده که اسرار محرمانة ایران را به انگلیسیها لو میداده است.(1)آدمیت مینویسد: «در گزارشهای وزیر مختار انگلیس بارها میخوانیم که میرزا آقاخان اسرار سیاسی دولت را در امور داخلی، و همچنین گفت و گوهای امیر[ کبیر ]را با سفارتخانههای خارجی، به طور «محرمانه» به سفارت انگلیس در تهران خبر میداده است (تلگراف شیل به پالمرستون، 4 اوت 1851)».(2)کلنل شیل در این تلگراف محرمانه خطاب به پالمرستون یادآور میشود که میرزا آقاخان نوری همة رازهای دولت ایران را از سیر تا پیاز به وی گزارش میدهد و این وسیلة خبرگیری از عالیترین مقامهای کشور «در چنین وقتی» بیاندازه غنیمت است.(3)آدمیت، شرحی را که شیل در تلگراف 21 ژوئن 1850 به پالمرستون وزیر خارجة انگلیس درخور تأمل میداند: «چون میرزا آقاخان آدم ناقلا و نیرنگ بازی است، امیر نظام [ = امیرکبیر] از او بدش میآید، و بعید نیست که روزی به دستاویزی او را توقیف و محبوس گرداند، و اموالش را ضبط دولت کند... هرآینه چنین چیزی اتفاق افتد، ضربة سختی به حیثیت و شهرت سفارت انگلیس در تهران وارد خواهد آمد... در این صورت وظیفة خود میدانم که به پشتیبانی میرزا آقاخان برخیزم، و مانع رنج و آزار وی گردم. البته در این باره از هیچ اقدامی قصور نخواهم ورزید» (تلگراف شیل به پالمرستون، 21 ژوئن 1850)».(4)
1) . امیرکبیر و ایران، ص 699 ؛ حقوقبگیران انگلیس در ایران، رائین، ص 250؛ دست پنهان سیاست انگلیس در ایران، خانملک ساسانی، صص 100ـ101.
2) . امیرکبیر و ایران، ص 196.
3) . تاریخ روابط بازرگانی و سیاسی ایران و انگلیس، 2/351.
4) . امیرکبیر و ایران، ص 196. ابوالقاسم طاهری جملة اخیر از گزارش شیل به پالمرستون را چنین ترجمه میکند: «کوشش من تا بالاترین درجة ممکن آن خواهد بود که نگذارم انگلستان، خدمتگزار باوفایی را از دست بدهد» تاریخ روابط بازرگانی و سیاسی ایران وانگلیس، 2/350. دربارة ارتباط آقاخان نوری با انگلیسیها و مسائل دیگر راجع به او، افزون بر مآخذ پیشگفته، ر.ک: مقالة جهانگیر قائممقامی در مجلة بررسیهای تاریخی، سال 3، ش 3 و 4، ص 100 و ش 5، ص 117.
تغییر قبله از انگلیس به روس: جالب است که میرزا آقاخان، در اواخر دوران صدارت خویش (که اوضاع را برای بقای خود مساعد نمیدید) به روسها نزدیک شد(1)و به همین دلیل هم پس از عزل وی توسط ناصرالدینشاه از صدارت، روسها نزد دولت ایران وساطت کردند که «شغل و منصب میرزا آقا خان» به وی بازگردانده شود(2)و تزار روس از شاه ایران مصراً درخواست کرد که جان او محفوظ مانده و خونش ریخته نشود!(3)
میرزا آقاخان، افزون بر فساد سیاسی، تباهی اخلاقی نیز داشت. خودنمایی و تکبر نسبت به مردم و در عین حال چاپلوسی در برابر شاه، همراه با هرهری مسلکی، پول پرستی، خودفروشی و نیرنگبازی، از سیئاتی است که مورخان در کارنامة وی نوشتهاند.(4)مهدی بامداد از وی با عنوان «مردی فاسد، مخرّب و به تمام معنی خائن» یاد میکند که «با مساعی و کوشش بیگانگان» روی کار آمد.(5)
آقاخان عنصری متلون و شیّاد محسوب میشد و مشهور است که گفته بود: «به ضرورت، ریش خودم را در... خر میکنم، چون کار گذشت بیرون میآورم میشویم، گلاب میزنم».(6)
1) . ر.ک: یکصد سند تاریخی، گردآوری ابراهیم صفایی، ص 69 .
2) . همان، ص 73.
3) . ر.ک: همان، ص 66 . سابقة ارتباط میرزا آقاخان نوری با روسها دست کم به ذیحجة 1254ق اوایل سلطنت محمدشاه قاجار میرسد که سفارت روسیه ـ در اقدامی سؤالانگیز ـ ارغونیة متعلق به نوری را برای مکان ییلاقی خود انتخاب کرد. ر.ک: اسناد روابط ایران و روسیه در دوران فتحعلیشاه و محمدشاه قاجار، به کوشش فاطمه قاضیها، صص 188ـ189.
4) . ر.ک: سیاستگران دورة قاجار، احمدخان ملک ساسانی، چاپ انتشارات هدایت، 1/17، 21ـ22 و 45.
5) . شرح حال رجال ایران، 1/217.
6) . خاطرات و خطرات، مخبرالسلطنه، ص 79؛ شرح حال رجال ایران، بامداد، 4/364.
از طنز جالبی که مهدی بامداد در مورد او نقل میکند، معلوم میشود که عرف عمومی، او را ضرب المثل شیطنت و حیلهگری میشناخته است: «راجع به حیلهگری، شیطنت و پشت هم اندازی او در آن زمان در میان مردم چنین شهرت داشته که شیطان تا پس قلعه میآید، از آنجا میپرسد که میرزا آقاخان در تهران است؟ جواب میدهند بلی. شیطان از آمدن به تهران منصرف شده و میگوید: جایی که میرزا آقاخان هست من راه ندارم. یا باید جای او باشد یا جای من، و بر میگردد»!(1)
گفتهاند که آقاخان نوری، «حتی برای پدرش نزدشاه سعایت میکرده است».(2)شیل، وزیر مختار انگلیس در ایران، در 14 نوامبر 1851، راجع به میرزا آقاخان به پالمرستون مینویسد: «دامنش ملوَّث به پول پرستی است و مطلقاً در قید آن نیست که از چه راهی به دست میآورد».(3)در نامة دیگر (مورخ 21 ژوئن 1850) خاطرنشان میکند: «از آنجا که میرزا آقاخان آدم ناقلا و نیرنگسازی است» امیرکبیر «از او بدش میآید. بعلاوه مردی است به نهایت خودفروش».(4)
1) . شرح حال رجال ایران، 4/ 368.
2) . رجال دورة قاجار، حسین سعادتنوری، ص 20.
3) . امیرکبیر و ایران، ص 698 .
4) . همان، ص 698 . نیز ر.ک: تاریخ روابط بازرگانی و سیاسی ایران و انگلیس، ابوالقاسم طاهری، 2/350، که مینویسد: «در حدود یک سال پس از ریخته شدن خون امیر، شیل در نامههای محرمانة خویش، ابتدا به وایکونت پالمرستون و سپس به جانشین وی، ارل آف مامزبوری، میرزا آقاخان را یکی از خبیثترین موجودات روی زمین، رشوه ستانی بیمانند و مرد پول پرستی خالی از هرگونه اصول اخلاقی میداند».
آقاخان، خود، فاسد بود و متأسفانه رفتارش برشاه جوان نیز تأثیر سوء مینهاد.ملک ساسانی و عباس امانت وصفی گویا از این حقیقت تلخ به دست دادهاند. امانت مینویسد:
برخلاف امیرکبیر که میکوشید ناصرالدین را به راستی وارد امور دولت کند و در ضمن جلو زیادهرویهای او را بگیرد، نوری» از سرنوشت امیر «پند آموخت و به راهی متفاوت رفت. در همان ابتدای صدارتش دریافت برای حفظ رابطة حسنه با شاه، باید هم حسّ قدرتطلبی و هم هوس عشرت جویی سرور تاجدار خود را ارضا کند. لذا، خواه ناخواه، اخذ تصمیمهای خطیر را به ناصرالدین واگذاشت به این امید که در ادارة امور روزمرّة حکومت کسی در کارش مداخله نخواهد کرد. برای ابراز همین سرسپردگی دربست، صدراعظم جدید به ناصرالدین چنین مینویسد: «بحمداللّه که میرزا تقیخان غیر مرحوم به درک واصل شد. خدا جان این چاکر و جمیع اولاد آدم و عالم را فدای یک جمله دستخط مبارک سرکار اقدس شهریاری بنماید. این بنده میرزا تقیخان نیست که خود زور داشته باشد و هوایی؛ زور و تسلط چاکر اعتباراست»...
صدراعظم جدید که خود را مطیع [ شاه] جلوه میداد در طی سنوات، به امیدِ مشغول داشتن بیوقفة شاه، انواع و اقسام سرگرمیها از جمله زن بارگی، عیش و نوش، شکار و سواری در بیرون شهر را تشویق میکرد و حتی گاه خود تدارک میدید. برای مثال، نوری که آشکارا میخواهدشاه را از حضور در یکی دیگر از آن سانهای مکرّر نظامی منصرف سازد، مینویسد: «هوا سرد است، ممکن است به وجود مبارک صدمهای برسد؛ دو خانم بردارید ببرید به ارغونیه عیش کنید». این باغ ییلاقیِ صدراعظم در شمال شهر به زودی آشیانة عشق ناصرالدین و میعادگاه مهرورزیهای بیشمار او شد. «آنجا پشت کوه قاف است. سه شب متوالی عیش بفرمایید».(1)
1) . قبلة عالم، صص 280ـ282. برای اظهارات خانملک نیز ر.ک: سیاستگران دورة قاجار، چاپ انتشارات هدایت، 1/17، 20 و... . در مورد تلاش میرزا آقاخان نوری برای فاسد کردن شاه، همچنین ر.ک: تاریخ اصفهان و ری، میرزا حسن جابری اصفهانی، ص 268.
کار زشت دیگر نوری آن بود که شاه را بر آن داشت که خواهرش عزتالدوله (همسر امیر) را، به ازدواج پسرش (نظامالملک) درآورد ـ ازدواجی که با توجه به عشق سرشار عزتالدوله به امیر، و نفرت طبیعیاش به دشمن وی (میرزا آقاخان)، قاعدتاً از روی «عُنف و زور» بود. به نوشتة بامداد: میرزا آقاخان در سال 1268 قمری پس از عزل میرزا تقیخان امیرکبیر و کشته شدنش در همین سال که خود او در هر دو موضوع دست داشت و به صدارت عظمی رسید، پسر خود را به لقب نظامالملکی، که بعد از خواجه نظامالملک وزیر معروف و مشهور ملکشاه سلجوقی به کسی داده نشده بود، ملقب نمود، و ضمناً پس از قتل امیرکبیر به درخواست میرزا آقاخان، ناصرالدینشاه به عنف خواهر تنی خود (امیرزاده ملقب به عزتالدوله زن میرزا تقیخان امیرکبیر) را وادار کرد که به ازدواج میرزا کاظمخان درآید...».(1)
صدراعظم نوری به دلیل سوءسیاستهایی که داشت ــ برخلاف امیرکبیر ــ بین مردم محبوبیتی نداشت، بلکه خود و حتی بستگانش مورد نفرت مردم قرار داشتند.(2)برای نمونه، تجار کشور در جریان درگیری ایران و انگلیس به روزگار صدارت میرزا آقاخان، از کمک به دولت وی سرباز زدند.(3)
1) . شرح حال رجال ایران، 3/145ـ146. بامداد، در ادامة زندگی خانوادگی عزتالدوله و نظامالملک را مبتنی بر نزاع و نفرت میشمارد، که ظاهراً درست نیست و نامههای عزتالدوله به نظامالملک که حمید نیّر نوری در مجلة وحید، سال 5 ، ش 6 ، خرداد 1347، صص 511 ـ514 ، منتشر ساخته نشانگر آن است که آن دو (پس از ازدواج) نسبت به یکدیگر ذیعلاقه شده بودهاند.
2) . گوشه هایی از روابط خارجی ایران 1200ـ1280ق، منصورة اتحادیه، ص 283.
3) . سه سال در ایران، فوریه، صص 56 ـ57 .
بیجهت نیست که برخی از رنود، به عنوان مادة تاریخ مرگ او (1281ق) تعبیر «عثمان ثانی» را ساختند.(1)شاه نیز به وی بیاعتماد بود و لذا، در آستانة صدارتش (پس از عزل امیر) از وی تعهد گرفت که به دولت ایران خیانت نکند(2)، و داستانش پیشتر گذشت.
اعتمادالسلطنه در محاکمة خیالی که (بر پایة مستندات واقعی تاریخی) برای وی تشکیل داده از زبان او میگوید: «لغزش من [ در زمان صدارت هفت ساله بر ایران] که آن هم از تغافل و تجاهل ناشی میشد این بود که اقوام و منسوبان خویش را در کارهای دولت دخالت دادم و فیالحقیقه یکباره مبسوط الید نمودم. همانا تقدیر، سرگذشت حاجی ابراهیمخان شیرازی را از نظر من محو نموده بود. [ حاجی ابراهیمخان، صدراعظم انحصارطلب آقامحمدخان قاجار است که با خیانت به سلسلة متبوع خویش: زندیه، روی کار آمد و هنگام صدارت آقامحمدخان، بستگان خویش را بر کشور حاکم ساخت و سرانجام نیز به دست فتحعلیشاه به قتل رسید]. از خویشان من آنها که قابلیتی داشتند کارشان پیش رفت لیکن ناقابلها مایة ضایع روزگاری گردیدند. زیاده از حد به جاه و منصب من مغرور بودند و کارهای زشت مینمودند. در اواخر صدارتم غرض شخصی به میان آمد. بعضی از رجال دولت را بناحق مقصر کردم وشاه را خواهی نخواهی بر آن داشتم که آنها را عزل و طرد فرماید. نخوت و کبر پسر[ م ]نظامالملک و بیتجربگی او در کارها و بیاعتناییها که به مردم مینمود، دلها را آزرده کرده و مردم را از من رنجیده خاطر ساخت. وقتی ملتفت شدم و دیدم که امور پر مختل است و وضع مغشوش و عزل من از صدارت قریبالظهور...».(3)
ارتباط دیرین با سفارت انگلیس(1)، دشمنی با امیرکبیر و توطئه بر ضد وی تا مرحلة عزل و قتل او(2)، بیکفایتی و تعلل در دفاع از مرزها و مصالح ایران در جریان درگیری انگلیسیها با ایران بر سر هرات و افغانستان (که به تجزیة هرات از کشورمان انجامید)(3)، و نیز اخلال در کار دارالفنون(4)، خبطها و خیانتهایی است که کارنامة سیاسی آقاخان را سیاه کرده است. این همه را، در ضمن نگاهی که به سیر زندگی سیاسی او میافکنیم، به طور فشرده بررسی میکنیم:
1) . ر.ک: سیاستگران دورة قاجار، خانملک ساسانی، چاپ انتشارات هدایت، 1/14ـ 15؛ خلسه، اعتمادالسلطنه، ص 86 .
2) . ر.ک: سیاستگران دورة قاجار، همان، 1/3ـ 5 و 42ـ43؛ امیر کبیر و ایران، صص 704، 725، 736، 744 و...؛ خلسه، اعتمادالسلطنه، ص 86 ؛ رجال دورة قاجار، حسین سعادتنوری، ص 20.
3) . در این باره ر.ک: توضیحات ممتّعخان ملک ساسانی در کتاب سیاستگران دورة قاجار، همان، 1/29ـ32. و نیز: امیر کبیر و ایران، آدمیت، صص 640ـ 648 ؛ شرح زندگانی من، عبداللّه مستوفی، 1/81 ـ84 ؛ یکصد سند تاریخی، گردآوری ابراهیم صفایی، ص 67 ؛ رجال دورة قاجار، حسین سعادتنوری، صص 138ـ139؛ حقوقبگیران انگلیس در ایران، اسماعیل رائین، صص 271ـ 275؛ گوشههایی از روابط خارجی ایران 1200ـ1280ق، صص 280 و 282؛ تاریخ روابط بازرگانی و سیاسی ایران وانگلیس...، ابوالقاسم طاهری، 2/324. مأخذ اخیر، میرزا آقاخان را در مسئلة تجزیة هرات از ایران، به «خیانت» متهم میکند.
4) . میرزا تقیخان امیر کبیر، عباس اقبال، صص 484ـ 485؛ شرح حال رجال ایران، بامداد، 1/ 215ـ217.
الف) زمان محمدشاه: آقاخان در زمان سلطنت محمدشاه قاجار و صدارت وزیر او (حاج میرزا آقاسی) به جرم ارتباط با سفارت انگلیس، و رابطه با مهدعلیا (مادر ناصرالدینشاه)، چوب مفصلی خورد و به کاشان تبعید شد.(1)زمانی که مغضوبواقع شد، «سفیر انگلیس را حامی خود» قرارداد، اما پذیرفته نشد و پس از فلک شدن به کاشان تبعید گردید.(2)
کنت دوگوبینو (وزیر مختار فرانسه در ایران) با اشاره به تنبیه سخت آقاخان در زمان محمدشاه، و فرار او به تبریز، مینویسد: میرزا آقاخان همین که از (مرگ محمدشاه و) جلوس ناصرالدینشاه آگاهی یافت به دیدار مستر استیونس، قنسول انگلیس، رفت ــ که خود او برای من این داستان را گفت ــ و از او با دیدة اشکبار خواهش کرد پولی به وی وام بدهد تا خود را پیششاه برساند و به قنسول چنین گفت: " من وسیلة صدراعظم شدن را میدانم و اطمینان دارم که به صدارت میرسم. در صورتی که به من مساعدتی کنید سرنوشت و بخت من در دست شما است"».(3)
زمانی که محمدشاه درگذشت و ناصرالدینشاه و امیرکبیر به تهران آمدند، امیر بر ادامة تبعید او از تهران پای فشرد ولی میرزا آقاخان ملتجی به سفارت بریتانیا شد و سرانجام با حمایت و وساطت سفارت، جواز اقامت در پایتخت را از شاه گرفت.(4)
1) . سیاستگران دورة قاجار، همان، 1/14ـ 15؛ دست پنهان سیاست انگلیس در ایران، از همو، صص 100ـ101؛ حقوقبگیران انگلیس در ایران، ص 252.
2) . خلسه، اعتمادالسلطنه، ص 86 ، از زبان خود میرزا آقاخان در محاکمهای خیالی.
3) . مجلة محیط، مدیر: سید محمد محیططباطبایی، سال 1، ش 2، مهر 1321ش، ص 55 ؛ به نقل از: مجلة پاریس، سال 40، ش 4، فویة 1933.
4) . حقوقبگیران انگلیس در ایران، صص 252ـ253.
به قول محمدجعفر خورموجی: میرزا آقاخان «از کارگزاران دولت انگلیس حمایت طلبید. از آنجایی که مدتی بود که اهالی دول خارجه، به سبب فتور و سستی مصدر صدارت، در مهمات داخله جسور و سخت مداخله مینمودند، این وقت که خود ایام فترت بود لهذا شفاعت و حمایت به عمل آمد».(1)
شرح ماجرا، به گزارش یک مورخ بهائیمآب، چنین است: میرزا آقاخان نوری پس از دریافت خبر مرگ محمدشاه و اعمال نفوذ مهد علیا (مادر ناصرالدینشاه) در اوضاع سیاسی کشور، بدون اجازه از تبعیدگاه خود در کاشان عازم تهران شد و در میانة راه نامهای به کلنل فرانت (نمایندة سیاسی انگلیس در پایتخت) نوشت و از او یاری خواست. فرانت نیز «که از هواداری نوری از انگلستان بااطلاع بود... بی درنگ وی را به مهد علیا توصیه کرد» و «نوشت: " حضور فردی مانند میرزا آقاخان در حکومت ایران بسیار اساسی است"»، که مهدعلیا نیز آن را پذیرفت و از فرانت خواست که نوری را به دربار بفرستد.(2)
بهرغم این امر، اما، زمانی که شاه و امیر پا به تهران نهادند، امیر «به مراجعت بدون اجازة نوری از تبعید به پایتخت ایراد گرفت، و به شاه توصیه کرد فرمان دهد وی به کاشان باز گردد». تقلای نوری برای توجیه کار خود بینتیجه ماند و فرانت ناگزیر شد به نفع نوری، «در قضیه پادرمیانی کند». به قول یکی از مورخان آن دوره: محمدجعفر خورموجی: «از آن جایی که مدتی بود اهالی دول خارجه به سبب فتور و سستیِ مصدر صدارت، در مهمات داخله جسور و سخت مدخلت مینمودند، آن وقت که خود ایام فترت بود لذا [ از میرزا آقاخان نوری] شفاعت و حمایت به عمل آمد، وزیر لشکر [ = نوری] به سرای خویش گرایید». فرانت وقتی که «عزم جزم» امیر در طرد نوری را مشاهده کرد، «برای خنثی ساختن فرمان همایونی به نوری و خویشانش [ همچون برادرش: میرزا فتحاللّه نوری ]مصونیت سیاسی داد» و تحتالحمایگی آنان را پذیرفت. و این امر، چنانکه فتحاللّه نوری هم تصریح دارد، متعاقب درخواست پناهندگی و تحتالحمایگی از بریتانیا توسط آنها بود.(3)
این نویسندة بهائیمآب: در ادامه، با اشاره به شرایط بسیار بحرانی و بهویژه دستهبندی عناصر نیرومند و دسیسهگری که امیر در اوایل ورود خویش به پایتخت، با آنها روبهرو بود، مینویسد: «امیرکبیر سرانجام، قطعاً در نتیجة اصرار کلنل فرانت» میرزا آقاخان «را در منصب قبلیش، یعنی وزارت لشکر، ابقا کرد».(1)
ب) تخریب کار امیر: به هر روی، میرزا آقاخان در تهران جایگیر شد و حتی پس از حُسن خدمتی که (در کوران شورش «مشکوک» افواح آذربایجانی علیه امیر در ربیعالثانی 1265) نشان داد ـ و در واقع، در سناریویی حساب شده، به دستور سیمرغ، نقش «امام خوان» تعزیه را بازی کرد ـ به امیرکبیر نزدیک شد و از شاه، لقب اعتمادالدوله گرفت. اما در کنار این همکاری ظاهری، در پنهان، او و همدستانش (مهد علیا، برخی رجال درباری و جمعی از عمّال سفارت روس و انگلیس) چند سال پیاپی دسیسه چیدند تا نظر شاه جوان را از امیر برگردانده، دستخط عزل و سپس قتل آن مرد بزرگ را از ناصرالدینشاه گرفتند و با این کار، به قول ظریفی: «رگ تعالی ایران را زدند».(2)
میرزا احمد وقایع نگار از میرزا آقاخان نوری به عنوان «رکن عمدة تخریب کار امیر» یاد میکند(3)و حسین سعادتنوری، مورخ پراطلاع معاصر، مینویسد: «یکی از عوامل موثر برکناری امیرکبیر از مقام صدارت و قتل او در حمام فین کاشان، همین عالی جناب بوده است».(4)به گفتة دکتر آدمیت:
بنا بر آنچه از قول ناصرالدینشاه آوردهاند، میرزا آقاخان بود که فرمان قتل را از او گرفت و به حاج علیخان [ حاجبالدوله، مجری فرمان قتل امیر] سپرد. مخبرالسلطنه مینویسد: «از غلامحسینخان صاحب اختیار شنیدم که ناصرالدینشاه گفته بود که به قتل امیر راضی نبودم. میرزا آقاخان تدلیس کرد و دستخط را از من گرفت. دستخط دیگر نوشتم که میرزا علیخان نرود، گفت رفته است و معاذیر آورد».(1)
کلنل شیل ــ وزیر مختار انگلیس در ایران، و دوست میرزا آقاخان ــ نیز در گزارش به وزیر خارجة لندن (پالمرستون)، مورخ 16 ژانویة 1852) به نقش نوری در قتل امیر اشاره دارد.(2)
به نوشتة بامداد: «بین علیقلی میرزا [ اعتضادالسلطنه، عموی شاه ]ـ مهد علیا و میرزا آقاخان نوری، عوالم یگانگی موجود، و به اتفاق هم بر علیه میرزا تقیخان امیرکبیر کار میکردند و نظر این بود که میرزا آقاخان صدراعظم شود. از این جهت همیشه علیقلی میرزا اعتضادالسلطنه مورد سوء ظن امیر کبیر، و تا امیر کبیر زنده بود به اتکاء مهد علیا میزیست».(3)
1) . امیرکبیر و ایران، ص 725. مراد از میرزا علیخان، میرزا علیخان حاجبالدوله پدر اعتمادالسلطنة مشهور است که برنامة قتل امیر را در حمام فین به اجرا گذاشت.
2) . همان، ص 730. خانملک ساسانی، نوری را عامل گرفتن دستخط عزل و سپس قتل مرحوم امیر از ناصرالدینشاه جوان و خام میداند سیاستگران دورة قاجار، چاپ انتشارات هدایت، 1/3ـ 5 .
3) . شرح حال رجال ایران، 2/442ـ443 و نیز ر.ک: یادگار، سال 2، ش 1، صص 54 ـ57 . مهدعلیا، در طول صد روزی که از مرگ شوهرش محمدشاه تا آمدن پسرش ناصرالدینشاه از تبریز به تهران، عملاً زمام امر کشور را در دست داشت، پیشکاری و وزارت خویش را به اعتضادالسلطنه داد امیر کبیر و ایران، فریدون آدمیت، ص 666 ؛ دست پنهان سیاست انگلیس در ایران، خانملک ساسانی، ص 31. لطف و عنایت مهدعلیا به اعتضاد تا پایان عمر ادامه داشت. برای نمونهای از این الطاف در 1281 قمری ر.ک: منشآت فرهاد میرزا، نامة یازدهم، ص 95 به بعد.
حتی گفته میشود که: مهد علیا و میرزا آقاخان، دستخط قتل امیر را در جشن عروسی اعتضادالسلطنه با سلطان خانم رقاصه (و در گرماگرم ساز و آواز و بادهپیمایی)، ازشاه جوان و افسون زده گرفتند.(1)
آقاخان با امیر آن چنان دشمنی داشت که حتی پس از قتل امیر نیز کوشش داشت موقوفات امیر به نامش نباشد.(2)
ج) پس از امیر: میرزا آقاخان، به کمک انگلیسیها، زمام امور ایران را در دست گرفت و 7 سال بر این کشور حکومت کرد، مصدر خطاها و زیانهای فاحش به ایران و ایرانی شد. از جمله، در شرایطی که با همّت امیر و سردار شجاع و باکفایتش (سلطان مراد میرزا حسامالسلطنه) هرات فتح شده بود، با تعلّلها و بیکفایتیهای خویش، زحمات امیر در تنظیم و تقویت ارتش ایران را برباد داد و با عجلهای که در بستن عهدنامة مارس 1857 پاریس با انگلیس به خرج داد، زمینة تجزیة هرات و افغانستان را از خاک ایران فراهم ساخت...(3)
1) . دست پنهان سیاست انگلیس در ایران، خانملک ساسانی، ص 42. از نوشتة خانملک برمیآید که سلطان خانم رقاصه، از اجزاء دستگاه مهدعلیا بود و در توطئة علیه امیر، اوامر مهدعلیا را اجرا میکرد. ر.ک: همان، صص 36ـ37. دربارة جانبداری سفارت انگلیس در زمان امیر از میرزا آقاخان، و نقش میرزا آقاخان در وادار ساختن شاه جوان به صدور فرمان عزل و قتل امیر، و فراهم نمودن «اسباب اعدام» او، مطالعة آثار زیر سودمند است: سیاستگران دورة قاجار، همان، 1/3ـ 5 ؛ امیر کبیر و ایران، فریدون آدمیت، صص 704، 725، 736، 744 و...؛ خلسه، اعتمادالسلطنه، ص 86 .
2) . سیاستگران دورة قاجار، خانملک ساسانی، همان، 1/42ـ43.
3) . در این باره ر.ک: توضیحات ممتّع خانملک ساسانی در کتاب سیاستگران دورة قاجار، همان، 1/29ـ32؛ امیر کبیر و ایران، فریدون آدمیت، صص 640ـ 648 ؛ شرح زندگانی من، عبداللّه مستوفی، 1/81 ـ84 ؛ یکصد سند تاریخی، گردآوری ابراهیم صفایی، ص 67 ؛ رجال دورة قاجار، حسین سعادت نوری، صص 138ـ139.
دکتر آدمیت با اشاره به اقدامات زیانبار میرزا آقاخان همچون دستور وی (برای خوشامد انگلیسیها) به حسامالسلطنه مبنی بر تخلیة هرات، مینویسد: «صرفاً از لحاظ قضاوت دربارة یک مسئلة تاریخی باید بگوییم دستوری که میرزا آقاخان به حسامالسلطنه فرستاد، و کاری که در بستن قرارنامة 1269 بدون هیچ موجبی کرد، به تنهایی سند بیحیثیتی او است؛ جز لغت خیانت هیچ تعبیر دقیق دیگری از آن نمیتوان کرد. یک سال از روزگار امیر گذشت و آنچه او رشته بود به دست صدراعظم بیگانه پرست پنبه شد. " آن سبو بشکست، آن پیمانه ریخت"».(1)به قول مورخ و تحلیلگر ایرانی دیگر: «نبودن امیر در عرصة سیاست و وجود مرد آزمند، سودجو و خیانتکاری چون میرزا آقاخان نوری، جاستین شیل را یکه تاز عرصة میدان کرد؛ چنانکه در خلال مدتی کوتاه [ پس از امیر، و شروع جنگ میان ایران وانگلیس بر سر هرات] وی میرزا آقاخان را به نوشتن آن تعهدنامة شرم آور هرات وادار ساخت...».(2)
آقاخان در جریان درگیری نظامی ایران و انگلیس بر سر هرات، نامهای محرمانه به وزیر مختار انگلیس نوشت و در آن، ضمن بری شمردن ذمّة خویش از جنگ با انگلیس،شاه را عامل کشاکش با بریتانیا خواند و برای خویش «کما فیالسابق بستگی به دولت انگلیس را طالب» شده و وعده داد که کلاً بر وفق «منظورات آن دولت» اقدام خواهد کرد. این نامه به دست ناصرالدینشاه افتاد و میرزا سعیدخان انصاری (دستیار امیرکبیر، و وزیر خارجة ایران پس از قتل آن بزرگمرد) پس از عزل میرزا آقاخان، برای منصرف ساختن روسها از حمایت میرزا آقاخان، اصل آن را به نمایندة سیاسی روسیه در تهران نشان داد.(3)
عباس امانت نیز در شرح درگیری شدید ناصرالدینشاه با کلنل شیل (وزیر مختار بریتانیا) بر سر حمایت بریتانیا از عناصر ایرانی متمرد نسبت به حکومت ایران، مینویسد: «ناصرالدینشاه خبر نداشت که صدراعظم دغلش در پس ظاهر موقر مکاتبة رسمی، دستخطهای خصوصی او را بیوقفه در اختیار وزیر مختار بریتانیا میگذارد. از این رو شیل حتی هنگام عقبنشینی [ در برابرشاه ایران] هم لحن کینه توزانهاش را از دست نداد: " همة این کارها بدین جهت انجام شد که در مخالفت من با رفتار خودسرانة حکومت اخلال بپا کنند، و مرا در انظار عمومی خفیف سازند"».(1)
امانت میافزاید: «در روابط شاه و نمایندگان خارجی نوعی عدم اعتماد شخصی نیز مشهود بود. وزیر مختار جدید، تامسون، مسئلة تحتالحمایگی را به دلایل گوناگون دستاویز قرار میداد. در صدر اینها کینة عمیق او نسبت بهشاه بود، بیشتر به خاطرِ تندگویی و دشنامهایش به او در دستخطهای خصوصی که شاه به نوری مینوشت. صدراعظم نیرنگ باز بی محابا این دستخطها را از طریق «یک منبعِ محرمانه» به دست آورده و امیدوار است در «شناخت شخصیت پادشاه این مملکت» مؤثر واقع گردد. وی بیاعتنا به وسیلة نامشروع کسب خبر، با لحن حق به جانب میافزاید " روزی نیست که چندین مکاتبه از همین قسم" بین شاه و صدراعظمش رد و بدل نشود.شاه در دستخط مذکور بر موضع نوری که در این هنگام جر و بحثِ پرحرارتی با تامسون (که آن وقت دبیر سفارت بود) و با میرزا حسینقلی [ نواب]، منشی ایرانی سفارت انگلیس، داشت صحه گذاشت.شاه در این دستخط به صدراعظمش نوشته بود: " ابداً نمیگذارند به وضع داخلیمان برسیم. لعنت بر پدر هردوشان. انشاءاللّه حتیالمقدور اوضاع داخلی را ول نمیکنید". میتوان تصور کرد که شیل دشنام ملوکانه را به حساب خود و دبیر منشیاش گذاشت. و تعجبآور نیست که پس از عزیمت به انگلستان، وقتی به نشان قدردانی از دوران خدمت طولانیاش در ایران تمثال همایونی برای او فرستاده شد، از پذیرفتنش امتناع کرد».(2)
مورخان، صدراعظم نوری را در جنگ ایران و انگلیس بر سر هرات در اوایل زمان ناصرالدینشاه، به اهمال و تعلل، متهم ساخته(1)و حتی بعضاً تعبیر خیانت را دربارة وی به کار بردهاند.(2)
د) تباه ساختن میراث علمی و فنّی امیر: ضربة دیگر میرزا آقاخان به میراث امیر، و در واقع: به مصالح ملت ایران، اخلال و کارشکنی در کار دارالفنون بود. دکتر پولاک اتریشی با اشاره به ناخرسندی سفیر انگلیس از اقدام امیر مبنی بر استخدام معلمان اتریشی برای تدریس در دارالفنون، مینویسد: «میرزا آقاخان، صدراعظم تازه، مرد مُحیل و دسیسه باز بیبدلی است، و اساساً با کلیة اصلاحات امیرنظام، خاصّه تأسیسات او، سخت مخالف بود و سعی داشت که از ایجاد مدرسهای که امیر میخواست به ترتیب اروپایی باز کند، جلوگیری نماید...».(3)عباس اقبال در شرح ماجرا چنین مینویسد:
پس از عزل امیر، کلنل شیل (وزیر مختار انگلیس) و به اغوای او میرزا آقاخان نوری، سعی بسیار کردند که دارالفنون افتتاح نیابد. زیرا که کلنل شیل عصبانی بود که چرا امیر معلمین را از میان رعایا یا طرفداران سیاست انگلیس انتخاب نکرده و میرزا آقاخان هم طبعاً با کلیة تأسیسات سلف خود، امیرکبیر، عناد و دشمنی داشت. اما ناصرالدینشاه چون خود شخصاً کاغذی در باب استخدام این معلمین به امپراطور اطریش نوشته و پس از ورود ایشان به طهران، به برگرداندن آنان راضی نبود اصرار در افتتاح دارالفنون کرد و مدرسه به هر نحو بود باز شد. با این حال مخالفین امیر ـ چنانکه گفتیم ـ از طرفداران خود چند نفری از مهاجرین ایتالیایی و ارامنه را در میان آن معلمین گنجاندند و راه نفوذی برای خود در آن مؤسسه که امیر میخواست به هیچ وجه سیاست در آن راه نداشته باشد باز کردند.
1) . ر.ک: نوشتة جالب ادیبالملک پسر حاج علیخان حاجالدوله در گزارش به ناصرالدینشاه در انتقاد از «مسامحه و مماطلة» میرزا آقاخان در دفع تجاوز انگلیسیها به جنوب ایران در ماجرای درگیری ایران و انگلیس بر سر قضیة هرات (حقوقبگیران انگلیس در ایران، اسماعیل رائین، صص 271ـ 275).
2) . دربارة خلافکاریهای نوری در جریان تجزیة هرات از ایران ر.ک: گوشههایی از روابط خارجی ایران 1200ـ1280ق، منصورة اتحادیه، صص 280 و 282.
3) . ر.ک: امیرکبیر و ایران، صص 361 و 366.
چون ناصرالدینشاه تا مدتی به دارالفنون علاقه داشت بر اثر همین علاقه و مقدمات صحیحی که امیر برای این بنای خیر چیده بود از آنجا تعلیم یافتگان مبرّز و فاضلی بیرون آمدند، ولی کمی بعد در نتیجة حقهبازیهای ملکم و تأسیس فراموشخانه (فراماسونری) به توسط او که در این مدرسه سمت معلمی و مترجمی داشت، ناصرالدینشاه به دارالفنون سوء ظن پیدا کرد و بکلی از آنجا دلسرد شد.(1)
سخن فوق، مورد تأیید و تصدیق مخبرالسلطنه (در کتاب خاطرات و خطرات) نیز قرار دارد و در همین زمینه افزودنی است که: چنانکه قبلاً اشاره داشتیم، برخی اسناد و مدارک تاریخی، حاکی است که میرزا ملکمخان، بنیادگذار فراموشخانة فراماسونری در ایران، دستگاه فراموشخانه را طبق دستور میرزا آقاخان به ایران آورده است.(2)
ژول ریشار، مستخدم فرانسوی دولت ایران، در هجدهم ژانویة سال 1852 (بیست و چهارم ربیعالاول 1268ق)، یعنی دو ماه پس از عزل امیرکبیر و یک هفته بعد از قتل او، نوشت: کارهای دولتی دوباره برگشته است به همان ترتیباتی که در زمان حاجی [ میرزا آقاسی] بود. خرید و فروش براتها دوباره شروع شده و وصولِ مواجبها به کشمکش افتاده، حواله به تمام ولایات و ایالات صادر شده؛ همان هرج و مرجها که سابقاً برقرار بود دوباره رجعت نموده است». ریشار به تلخی از استخدام معلمانِ بیصلاحیت در دارالفنون جدیدالتأسیس سخن میگوید: «اگر امیر زنده بود هرگز به این اوضاع اسفناک مدرسه راضی نشده، این ترتیبات غلط را هیچ نمیگذاشت واقع گردد».(3)
عباس امانت (مورخ بهائیمآب) از آقاخان نوری با عنوان «ترفندبازی زیرک و محافظه کار» اهل «زندگی پرتجمل» نام برده و از «دلبستگی او به تجمل، تملق، القاب، نشانها، و سایر اسباب استعاری قدرت» و نیز «ذهن دسیسهچین و فرصتطلبیِ بیامان» او یاد میکند.(1)به گفتة او: دوران صدارت میرزا آقاخان نوری، بارزترین دوران ظهور نارساییها و بیکفایتیهای سیاسی در زمان ناصرالدینشاه بود. مینویسد: «توش و توان و عزمی که» امیرکبیر «در اندک زمان زمامداریش درباب تغییر و تحول نظام دولتی از خود نشان داد دیگر هیچگاه در سرتاسر سلطنت طولانی ناصرالدینشاه مشاهده نشد». اما با عزل امیر و روی کار آمدن نوری، «کژی و کاستی سراپای دستگاه دربار و دولت را آلوده کرد ونیز خود مبرّا از آلایشها نبود. ناصرالدینشاه با سهولت تمام تسلیم سیاست باجدهی و سازش با سران قاجار شد و تقریباً عالماً و عامداً راه برکشیدن خویشاوندان و بیکفایتیِ سیاسی را هموار ساخت. عصر میرزا آقاخان نوری مظهر اعلای این نارساییها بود».(2)
این بود منش و روش میرزا آقاخان؛ ناراست مردی که تاریخ، داوریی سخت منفی از او دارد، به قول برخی مورخان، که پروندة او را نیک بررسی کردهاند: «دزدترین دزدان، رسواترین رسوایان، و خائنترین خائنان» ادوار تاریخ ماقبل معاصر ایران است.(3)
اینک که با ماهیت و مواضع میرزا آقاخان آشنا شدیم نوبت آن است که روابط و مناسبات او با شخص حسینعلی بهاء را بررسی کنیم.
سابقة روابط بهاء و میرزا آقاخان، به دوران پدر آن دو: میرزا عباس نوری (پدر بهاء) و میرزا اسداللّهخان نوری (پدر آقا خان) میرسد و چنانکه نوشتهاند، میرزا عباس اساساً ترقی سیاسیش را در پایتخت با نویسندگی در دفتر لشکر (ادارة حسابداری وزارت جنگ) آغاز کرد که ریاست آن با پدر آقاخان بود.(1)
در همین زمینه بایستی به روابط خانوادگی دیرین میان خانوادة بهاء و میرزا آقاخان اشاره کرد:
از کلام نبیل زرندی در مطالعالانوار و عبدالحمید اشراقخاوری در ایام تسعه بر میآید که میرزا محمدحسن نوری (برادر بزرگ بهاء)، خواهر میرزا ابوطالب (پسر عموی میرزا آقاخان نوری) را در حبالة نکاح داشته است.(2)جالب اینکه، همسر میرزا حسن، قبلاً زن برادرش (میرزا آقا) بود که وقتی میرزا آقا مرد، زن او توسط پدرش میرزا بزرگ نوری، به همسری میرزا حسن درآورده شد.(3)
از گفتار عباس افندی بر میآید که ازدواج میرزا حسن با منسوب میرزا آقاخان نوری، اقدامی «مصلحت»اندیشانه به منظور برطرف شدن «نقار» پیشین بین عائلة میرزا عباس و آقاخان بوده است.(4)حبیب مؤید، بهائی یهودیتبار، که سالها از نزدیک با عباس افندی معاشرت داشته، از زبان او مینویسد: «میرزا آقاخان نوری معروف به اعتمادالدوله، صدراعظم ایران بود. پسرش میرزا کاظمخان نظامالملک، مابین او و جمال مبارک کدورتی بود؛ خواستند صلح بشود، دخترش را به میرزا موسی عمو دادند. اگرچه کدورت بکلی رفع نشد ولی ظاهراً الفتی در بین بود...».(5)
گفتنی است که، میرزا محمدحسن نوری، هشت فرزند داشت که مشهورترین آنها: میرزا فضلاللّه نظامالممالک تاکُری (متوفی 1324ش) و شهربانو بودند. نظامالممالک (متولد حدود 1279، متوفی 1324ش) با حسینعلی بهاء و عباس افندی روابط صمیمانه داشت و شهربانو نیز از کودکی، نامزد عباس افندی بود، ولی به دلیل مرگ محمد حسن(1)، و مخالفت شدید شاه سلطان خانم مشهور به خانم بزرگ یا حاجیه عمه خانم (خواهر ناتنی بهاء) و نیز مخالفت حاجی میرزا رضاقلی (برادر بهاء، و قیّم شهربانو پس از فوت محمدحسن) این وصلت انجام نشد و شهربانو را به عقد میرزا علیخان (پسر میرزا آقاخان نوری صدراعظم ناصرالدینشاه) درآوردند و عباس افندی نیز با فاطمه (منیره خانم بعدی) دختر میرزا محمدعلی نهری اصفهانی ازدواج کرد.(2)
1) . میرزا محمدحسن در حدود 1281 درگذشت و در بینالحرمین حضرت عبدالعظیم علیهالسلام به خاک رفت. ر.ک: آهنگ بدیع، ش 6 ـ11، آذر 1350، به مناسبت پنجاهمین سال فوت عباس افندی، ص 305.
2) . ر.ک: آهنگ بدیع، سال 1347، ش 5 و 6 ، ص 142؛ آذر 1350، ش 6 ـ11، به مناسبت پنجاهمین سال فوت عباس افندی، ص 305؛ بهاءاللّه شمس حقیقت، حسن موقر بالیوزی، ترجمة مینو ثابت، صص 435ـ437. محمدعلی فیضی، نویسندة مشهور بهائی، در شرح ماجرا مینویسد: دختر میرزا محمدحسن نوری، شهربانو، قرار بود همسر عباس افندی شود. زمان اقامت بها در بغداد، میرزا حسن به بغداد رفت و خواستار انجام این امر شد و عباس افندی به دستور بهاء این وصلت را پذیرفت و در زمان تبعید بهاء و عباس افندی به ادرنه، مقرر گردید عروس را از ایران به ادرنه بیاورند. اما خواهر بزرگ و ناتنی بهاء (و خواهر تنی میرزا رضا قلی):شاه سلطان خانم موسوم به خانم بزرگ و حاجیه خانم و حاجی عمه خانم یا همان عزّیه خانم مشهور متوفی 1322ق (که لوح عمة عباس افندی خطاب به او بوده و کتاب تنبیه النائمین منسوب به او است و در مقابل بهاء، از یحیی صبح ازل حمایت میکرد) مانع این ازدواج شد و شهربانو را به عقد ازدواج میرزا علیخان پسر میرزا آقاخان نوری صدراعظم ناصرالدینشاه درآورد. شهربانو یک سال پس از این ازدواج به مرض سل مبتلا شده و درگذشت. ر.ک: لئالی درخشان، محمدعلی فیضی، صص 361ـ363 و 364.
اسناد و مدارک تاریخی موجود، از روابط و همکاری دیرین و گسترده میان میرزا آقاخان با سران بابیه، بهویژه شخص حسینعلی بهاء، خبر میدهد، که ذیلاً به آنها میپردازیم.
عباس افندی نقل میکند که: هنگام تبعید میرزا آقاخان نوری (در زمان محمدشاه و میرزا آقاسی) به کاشان، بهاء به رحیمخان (مأمور تبعید آقاخان) پیغام داد که نوری و همراهانش را «بیاور به قوچ حصار [ واقع در نزدیکی حضرت عبدالعظیم علیه السلام] مهمان من باشند» و او چنین میکند.(3)حسن موقر بالیوزی (از مورخان مشهور و ایادی امر بهائی) مینویسد: آقاخان نوری امکان پرداخت جریمه به دولت را نداشت و بهاء به کمک او آمد و پول لازم را برای او تهیه کرد. بهاء، همچنین، در دوران تبعید آقاخان در کاشان نیز به وی که در مضیقة مالی قرار داشت، کمک مالی هنگفتی کرد.(4)
افزون بر این، باید به ملاقات و تبانی سران بابیه با آقاخان در تبعید کاشان اشاره کرد که در منابع بهائی از آن یاد شده است. حاجی میرزا جانی کاشانی، از قدما و مشاهیر بابیه، و مهماندار باب در کاشان است که تاریخ مشهور و کهن بابیه (موسوم به نقطهًْالکاف) منسوب به او است. میرزا جانی از کسانی بود که در کاشان با میرزا آقاخان تماس داشت. به نوشتة نصرت اللّه محمد حسینی، نویسندة بهائی: «میرزا آقاخان... هنگام تبعید به کاشان، وسیلة حاج میرزا جانی» تقاضا کرده بود که باب دعا کند وی «به مقام» سیاسیِ «سابق» خود برگردد و حتی نزد میرزا جانی «به نوعی» نسبت به باب «اظهار ایمان نیز» کرده بود.(1)منابع بهائی، ضمن اشاره به تماس میرزا جانی با نوری در ایام اقامت کاشان و تبلیغ وی به بابیت، میافزایند: میرزا آقاخان قول داده بود که اگر گرایش وی به بابیت، سبب بازگشتش به مسند قدرت گردد پیوسته در «سلامتی و راحتی» آنان خواهد کوشید.(2)
جالب است که سالها بعد از آن تاریخ، زمانی که بابیان پس از ترور نافرجام ناصرالدینشاه (شوال 1268ق) در سطحی وسیع مورد دستگیری و حبس و کشتار قرار گرفتند، و حاجی میرزا جانی کاشانی نیز در آن واقعه گرفتار و نهایتاً به قتل رسید، «گفته میشود که میرزا آقاخان صدراعظم علاقهمند به نجات دادن حاجی میرزا جانی بوده است».(3)
1) . حضرت طاهره، ص 304. در ربط با نکتة اخیر، اشاره به این سخن عباس افندی خالی از مناسبت نیست که میگوید: «آقاخان اول اظهار تصدیق [ به بابیت ]میکرد و خیلی خوب بود؛ بعد که صدراعظم شد به شئون دنیوی پرداخت قدری خاموش گشت» (رحیق مختوم، عبدالحمید اشراق خاوری، 2/863 ـ864 .
2) . مطالعالانوار...، صص 506 ـ507 . نیز ر.ک: منبع بهائی دیگر: قمیص نور، نوشتة دیوید روح، ص 163.
3) . بهاءاللّه شمس حقیقت، حسن موقر بالیوزی، ترجمة مینو ثابت، پینوشت ص 113.
حتی به قول نبیل زرندی، تاریخنگار مشهور بهائی: «چون وزیر میل نداشت که او اعدام شود و به قتل رسد، مأمورین او را سرّاً به قتل رسانیدند».(1)
افزون بر ارتباط میرزا جانی با نوری در کاشان، طبق نوشتة لسانالملک سپهر در ناسخالتواریخ: شیخ علی عظیم (یکی از رهبران برجسته، فعال و تندرو بابیه در وانفسای پس از اعدام باب) نیز هنگام تبعید میرزا آقاخان نوری در کاشان، با نوری تماس گرفته و وی را به آیین باب فراخوانده بود.(2)سپهر، البته، مدعی است که میرزا آقاخان، عظیم را «طرد و منع فرمود و از پیش براند»(3)، چنانکه همو، سخن برخی از اطرافیان شاه (پس از ترور) مبنی بر ارتباط جلسة سرّی میرزا آقاخان با محمدحسنخان سردار ایروانی در شب واقعه با توطئة ترورشاه را «اُغلوطهای» سفیهانه میشمارد.(4)اما بر اهل نظر، پوشیده نیست که سپهر، به مثابة یک مورخ درباری، تاریخ خود را در زمان صدارت آقانوشته و ناگزیر، مصالح سیاسی صدراعظم را (که از جملة مهمترین آنها، تبرئة وی از همدستی با بابیانِ سوءقصدکننده به شاه است) در آن کتاب رعایت کرده است. مسائلی همچون تداوم دوستی میرزا آقاخان با حاجی میرزا جانی، و حمایت از وی در جریان ترور نافرجام شاه، و پذیرایی صدراعظم نوری از بهاء و یاران وی (که شیخ علی عظیم نیز در بین آنان بوده) در ییلاقگاه اختصاصی خود و برادرش در ایام پیش از ترور مزبور، و بهویژه اصرار مهد علیا بر شرکت میرزا آقاخان و حسینعلی بهاء در توطئة ترور شاه، که توضیح آنها خواهد آمد، همگی ادعای سپهر مبنی بر طرد شیخ علی عظیم از سوی میرزا آقاخان در کاشان را، مشوب به اغراض و مصالح سیاسی نشان داده و اعتبار آن را مخدوش میسازد. به گفتة عباس امانت: «مهد علیا و دیگران به قدر کافی قرینه و امارت داشتند که نوری را [ با متهم ساختن وی به همدستی با تروریستهای بابی ]جداً به مخاطره اندازند».(5)
میدانیم که پس از قتل فجیع آیتاللّه شهید ثالث به دست بابیان، برادرزاده و عروس وی: قرهًْالعین ملقب به طاهره (از حروف حیّ باب و از سران تندرو و هنجار ستیز بابیه) که از خود منابع معتبر بهائی بر میآید در قتل شهید ثالث نقش اصلی را داشت(1)، دستگیر و در قزوین زندانی شد. اما حسینعلی بهاء وی را از زندان مزبور گریزانده و مخفیانه به تهران آورد و پس از مدتی از تهران بیرون فرستاد.(2)
نکتة درخور توجه در ربط با بحث حاضر این است که که هنگام گریزانده شدن قرهًْالعین توسط بهاء از محبس قزوین و اختفای وی در تهران، میرزا آقاخان نوری دوران تبعید خود (به جرم ارتباط با سفارت انگلیس) را در کاشان میگذرانید و بهاء، برای آنکه دست مأموران دولتی به قرهًْالعین نرسد او را از خانة خود به منزل میرزا آقاخان در تهران انتقال داد و خواهر میرزا آقاخان را نیز به پذیرایی از طاهره (بخوانید: زنِ متهم به قتل یک آیتاللّه و فراری از زندان) واداشت!
1) . ر.ک: ظهورالحق، 3/323ـ324؛ الکواکبالدریهًْ، 1/277 و نیز: بهائیان، سید محمد باقر نجفی، چاپ اول، صص 538 ـ544 .
2) . مطالعالانوار، صص 259ـ263 و نیز 354 و 449 به بعد؛ آهنگ بدیع، سال 10، ش 2 و 3، مقالة مفاخر رجال از شرق، ص 22 (54 ). تاریخ معاصر ایران: شرح مفصل داستان در مقالة «بابیت و بهائیت؛ نمای دور، نمای نزدیک» (از مجموعة حاضر)، فصل: «ترور سنگدلانة یک فقیه محبوب و پرنفوذ» آمده است.
نبیل زرندی، مورخ رسمی بهائیت، مستقیماً از زبان بهاء نقل میکند که با اشاره به ماجرای فرار و اختفای قرهًْالعین گفته است:
چون دشمنان به منزل ما استیلا یافتند(1)نتوانستیم طاهره را در منزل خود نگاه بداریم و مهمانداری کنیم. از این جهت تدبیری اندیشیدیم و ترتیبی دادیم و طاهره را از منزل خودمان به منزل وزیر جنگ [ معزول محمدشاه قاجار، میرزا آقاخان نوری] انتقال دادیم. وزیر جنگ مورد غضب پادشاه قرار گرفته بود وشاه او را به کاشان تبعید کرده بود. ما به خواهر وزیر جنگ سفارش کردیم که از طاهره پذیرایی کند و او را نگاهداری نماید. حضرت طاهره در نزد مشارٌالیها به سر برد تا وقتی که حضرت باب به مؤمنین امر فرمودند که به خراسان بروند...(2)
دیوید روح، از سران فرقة بهائیت، نیز خاطر نشان میسازد که: قرهًْالعین زمانی که پس از ترور فجیع آیتاللّه ملا محمدتقی برغانی «شهید ثالث» در قزوین، در تعقیب مأموران دولت ایران قرار داشت، «در یکی از خانههای غیر مسکون» میرزا آقاخان نوری «در طهران ملجأ و مأوا» گرفته و «خواهر» نوری «میزبانی» وی را «به عهده گرفته بود».(3)
بهاء، چندی بعد، قرهًْالعین را به اتفاق برادرش میرزا موسی، مخفیانه از تهران خارج و به سمت خراسان فرستاد و خود نیز مدتی بعد تهران را ترک و نهایتاً در بدشت (واقع در حوالی شاهرود) به قرهًْالعین پیوسته و سناریوی بدشت را به وجود آورد که ذکر آن در تواریخ آمده است. همین جا به مناسبت باید افزود که: میرزا مسیح (خواهر زادة میرزا آقاخان نوری) از هواداران باب بود و همو حسینعلی بهاء را در سفر به سمت خراسان (و بدشت) همراهی میکرد که البته عمرش کفاف نداد و در خلال آن سفر (در دره گز) قالب تهی کرد.(4)
گفتنی است که بهاء در زمان محمدشاه (به جرم همدستی با عاملان ترور آیتاللّه شهید ثالث) در تهران به زندان افتاد و جعفرقلیخان (برادر میرزا آقاخان نوری) برای استخلاص او اقدام کرد.(1)
مورد دیگر از همدستی میرزا آقاخان نوری با بابیان، مخالفت وی با اعدام باب است. طبق نوشتة نبیل زرندی، او با نظر امیرکبیر مبنی بر خشکاندن ریشة غائلة بابیان به وسیلة اعدام باب، مخالف بود. به قول عباس امانت: نوری، «در زمان صدارت امیر کبیر...، و صدراعظم را از عواقب اعدام باب برحذر داشته بود».(2)
میرزا آقاخان، زمانی که قادر شد با دسایس خود، امیرکبیر را از صدارت برکنار کرده و به جای وی بر تخت قدرت تکیه زند، تصمیم گرفت روابط میان حکومت و بابیان (مشخصاً حسینعلی بهاء) را «التیام» بخشد.(3)چنانکه همو، بهاء را (که توسط امیر، به عراق تبعید شده بود) به ایران بازگردانده و در باغ خود به پذیرایی از وی پرداخت.
شوقی مینویسد: «پس از امیر نظام میرزا آقاخان نوری به صدارت منصوب شد و چون» بهاء «را بین افراد بابی، شخص شاخص و نفس نافذ میشمارد، در آغاز جلوسش به مسند ریاست بر آن گردید بین حکومت و آن حضرت صلح و آشتی برقرار نماید و بساط تحبیب و تألیف بگستراند».(4)عباس امانت، مورخ بهائی تبار، نیز پیرامون ارتباط میرزا آقاخان نوری با بابیان، در بیانی جانبدارانه خاطر نشان میسازد: «این امکان هست که نوری در آستانة صدارتش به پیش درآمدهای بهاءاللّه در زمینة آشتی دولت با بابیان روی خوش نشان داده باشد، تا بلکه درگیریهای ویرانگرِ گذشته بین دولت و این جماعت محنت زده دیگر تکرار نگردد. نوری هنگامِ تبعیدش در کاشان در عهد محمدشاه پیش از انتصاب به صدارت عظما، با بابیان تماس گرفته بود به امید آنکه، در تکاپوی خود برای کسب قدرت، در ازای وعدة مصونیت آتی پیروان باب، حمایت آنها را به دست آورد. در زمان صدارت امیر کبیر نیزشاه و صدر اعظم را از عواقب اعدام باب برحذر داشته بود. بنا بر این، خیلی مستبعد نیست که به نظر نوری، اعادة حیثیت بابیه راه چارة مقدوری در مقابلِ زیادهرویهای علما بوده باشد...».(5)
1) . ر.ک: مطالعالانوار، ص 351.
2) . قبلة عالم، صص 297. دربارة اقدام نوری به برحذر داشتن امیر از اعدام باب، همچنین ر.ک: تاریخ شهدای امر، وقایع طهران، ص 235.
3) . حضرت طاهره، نصرتاللّه محمدحسینی، ص 304.
4) . ر.ک: قرن بدیع، 1/316.
5) . امانت با طرح این احتمال که: «شاید... نوری با جلب پشتیبانی بابیان میخواست نوعی بیمة اضافی در برابر غضب همایونی برای خود فراهم سازد. سرنوشت ناگوارِ امیرکبیر هر صدراعظمی را به فکر میانداخت به اقدامات احتیاطی توسل جوید، و این نه فقط تضمین کتبیشاه بلکه یاری جستن از یک نیروی مخالف هم میتوانست باشد، به ویژه که روابط نوری و مهد علیا نیز هر روز تیرهتر میشد»، میافزاید: «سوء قصد به جان شاه» توسط بابیان «امید طرفین را برای حصول چنین تفاهمی درهم شکست». ر.ک: قبلة عالم، صص 297. نکتة اخیر، مورد تأیید نبیل زرندی نیز قرار دارد که مینویسد: میرزا آقاخان «برای حفظ مقام خویش در اول میخواست میانة اصحاب باب و دولت، صلح و آشتی برقرار سازد ولکن واقعة تیراندازی به [ ناصرالدین ]شاه مانع مقصود او شد...». (مطالعالانوار، تلخیص تاریخ نبیل زرندی، ص 598 ).
روابط نوری و بابیان تا آنجا گرم بود که صدارت وی، برای آن گروه فرصتی طلایی جهت تجدید قوا و سازمان شمرده میشد. به قول امانت: «بابیان، پس از شکستهای فجیع در مبارزات قلعة طبرسی و در شهرهای نیریز و زنجان، و متعاقباً اعدام باب در شعبان 1266 در تبریز، سخت روحیة خود را باخته بودند، ولی پس از سقوط دولت امیرکبیر مجال یافتند تجدید سازمان یابند و بخشهایی از شبکة خود را بازسازی کنند».(1)این مطلب را میتوان به خوبی از نامة یکی از سران فعال و تندروی بابیه به نام سلیمانتبریزی، دریافت. سلیمانخان، که پس از ترور نافرجام ناصرالدینشاه دستگیر و به جرم همدستی با تروریستها اعدام شد، در نامهای که پس از تبعید امیر به کاشان به سید جواد کربلایی (از بزرگان بابیه) نوشت، خاطر نشان نمود که: «امیرنظام بحمداللّه تمام شد، معزول ابدی گردید. الآن در باغ فین کاشان محبوس است. میرزا آقاخان اعتماد الدوله وزیر و صدراعظم گردید. ان شاء اللّه امورات بهتر نظم خواهد گرفت. البته جناب ایشان [ حسینعلی نوری ]باید خیلی زود تشریف فرما شوند که وجود مبارک ایشان مثمر ثمر است».(2)نامة فوق به وضوح نشان میدهد که اتباع باب، از به حکومت رسیدن میرزا آقاخان خوشحال بوده و صدارت او را مایة پیشرفت کار خود میشمردند.
یکی از اقدامات میرزا آقاخان پس از دستیابی به صدارت، پایان دادن به تبعید بهاء در عراق، و بازگرداندن وی به تهران بود. میدانیم که، امیر، پیرو کشف برخی از توطئههای بابیان بر ضد او و دولت در تهران، که بهاء را در سال 1267ق به عراق تبعید کرد. اما پس از برکناری امیر، میرزا آقاخان از بهاء رسماً دعوت کرد که به تهران برگردد و پس از بازگشت نیز او را توسط برادرش (جعفر قلی خان) یک ماه تمام در منزل برادر، مورد پذیرایی گرم قرار داد.(3)
سپس هم بهاء را به ده افجه انتقال داد که از مستملکات خود وی (آقاخان نوری) بود.(1)به نوشتة عباس امانت: بهاء «که همولایتی صدراعظم بود، از دیرباز با نوری و خانوادهاش آشنایی داشت. امیرکبیر در 1267 هـ.ق وی را به عتبات تبعید کرده بود. او پس از بازگشت از این سفر ماهها مهمان صدراعظم بود و قبل از سوء قصد در خانة جعفرقلیخان، یکی از برادران میرزا آقاخان نوری، در شمیران به سر میبرد...».(2)
در گرماگرم همین مهمانیها و پذیراییها بود که سران بابیه، از جمله، شیخ علی عظیم (رهبر سوءقصدکنندگان به شاه) به حضور بهاء رسیده و با وی دیدار و گفت و گو میکردند. ابوالقاسم افنان، مورخ معاصر بهائی، مینویسد: میرزا آقاخان «در وقت ورود» بهاء از عراق «به طهران...، برادرش جعفرقلیخان را مأمور میهمانداری و پذیرایی از حضرت بهاءاللّه نمود. او در افجه در باغ شخصی خودش وسائل پذیرایی فراهم ساخت و ایشان به باغ تشریف بردند. وجوه احبا [ سران بابیه ]مثل جناب عظیم و حاج میرزا حسن خراسانی و ملا عبدالکریم قزوینی گاه به گاه مشرّف میشدند و از بیانات و نصایح مبارک محظوظ و متذکر میگردیدند».(3)
1) . همان، ص 591 .
2) . قبلة عالم، ص 288. نیز ر.ک: رهبران و رهروان در تاریخ ادیان، اسداللّه مازندرانی، 2/ 485؛ لئالی درخشان، محمدعلی فیضی، صص 37ـ39؛ توضیحات و تعلیقات دکتر عبدالحسین نوایی در کتاب فتنة باب، صص 200ـ201. مازندرانی در مأخذ پیشگفته مینویسد: «حضرت بهاءاللّه حسب میل میرزا آقاخان صدراعظم، با جاه و جلال به طهران برگشت و چندی مهمان میرزا جعفرخان برادر صدر بود. آنگاه در تابستان به قریة افجه، محلّ تابستانیاش، پذیرایی شد».
3) . عهد اعلی...، ص 493. دیوید روح، مورخ بهائی، نیز با اشاره به میزبانی یک ماهة میرزا آقاخان از بهاء در خانة خود در تهران، یکی از علل احتمالی این اقدام نوری را این میداند که نوری با این کار، «ممکن است این امید را در دل پرورده باشد که ائتلاف و التیامی دائمی و پایدار با پیروان حضرت باب برقرار سازد و چنین لطف بارزی، باشد که متقاعدکنندة میرزا حسینعلی گردد». قمیص نور، صص 181ـ182. وی میافزاید: «بعد از این یک ماه، جناب بهاء مختار بود که شهر را به صوب شمیران ترک گوید و و روابطش را با خانواده و امر الهی تجدید نماید. بعد به علت گرمای طاقتفرسای پایتخت به قصر آشنای جناب وزیر در افچه [ کذا] که در فاصلة چهل مایلی شمال شرقی در لواسان قرار داشت، عزیمت کرد...». همان، ص 182.
گفتنی است که پس از ترور نافرجام ناصرالدینشاه توسط بابیان (شوال 1268) و اقدام شدید و وسیع حکومت قاجار به دستگیری و حبس و اعدام آن گروه، نیز همین «جعفر قلیخان، مهماندار جناب بهاء» بود که به نوشتة ابوالقاسم افنان: «هراسان نزد ایشان رفت و از قول میرزا آقاخان استدعا نمود که جناب بهاء خودشان را پنهان کنند. ایشان خواهش او را نپذیرفته و بلافاصله به منزل میرزا مجیدخان آهی منشی سفارت روس و شوهر خواهر خود به زرگنده رفتند و روز بعد به قصد ملاقات میرزا آقاخان اعتمادالدوله به سمت اردوی شاهی عزیمت فرمودند. اما در میان راه به دست مأمورین حاجبالدوله گرفتار شدند».(1)
5 . پس از سوء قصد بابیها بهشاه جوان، و یورش عمال حکومت (به فرمان شاه) به سوی اعضای آن فرقه، میرزا آقاخان در صدد مخفی کردن بهاء (که متهم به همدستی با تروریستها بود) برآمد(2)، که البته خود بهاء، با احساس خطر شدید، پیشنهاد آقاخان را نپذیرفت و «شتابزده» خود را به خانة شوهر خواهرش: میرزا مجید آهی رساند که منشی سفارت روسیه بود و در زرگنده (محل ییلاقی سفارت روس) و در مجاورت خانة سفیر روس (پرنس دالگوروکی) مینشست(3)و پس از آن نیز شخص سفیر، به شرحی که در تواریخ و متون معتبر بهائیت آمده، بهاء را تحت حمایت آشکار و پیگیر خود گرفت و با سرسختی تمام، موجبات رهاییش از حبس و قتل، و خروج بیخطرش از ایران را فراهم ساخت.(4)
شوقی افندی در قرن بدیع مینویسد:
هنگامی که قضیة سوءقصد لواسان [ به ناصرالدینشاه ]اتفاق افتاد، حضرت بهاءاللّه در لواسان تشریف داشتند و میهمان صدراعظم بودند و خبر این حادثة هائله در قریة افچه به ایشان رسید. برادر صدراعظم، جعفرقلیخان که مأمور پذیرایی آن حضرت بود از حضورشان استدعا نمود چندی در یکی از نقاط حول و حوش مختفی شوند تا آن غائله آرام گیرد و آن فتنه خاموش شود ولی وجود مبارک این رأی را نپسندیدند(1)حتی فرد امینی را هم که برای حفظ و حراست هیکل انور گماشته بودند مرخص فرمودند و روز بعد با نهایت سکون و وقار به جانب اردوی پادشاهی که در آن اوان در نیاوان از محالّ شمیران مستقر بود رهسپار گردیدند...(2)
در همین زمینه افزودنی است که پس از ترور نافرجام شاه، اطرافیان وی میرزا آقاخان را متهم به دست داشتن در آن توطئه کرده و گفتند که شب واقعه، میرزا آقاخان با محمد حسنخان سردار (دولتمرد عالی رتبه و «روس فیل» حکومت قاجار) مجلس سرّی داشتهاند.(3)مهدعلیا، مادرشاه و دوست دیرین میرزا آقاخان نیز (چنانکه نبیل زرندی و دیگران تصریح دارند) از کسانی بود که بر شرکت میرزا آقاخان و حسینعلی بهاء در توطئة ترورشاه اصرار داشت.(4)
1) . در اصل: نه پسندیدند.
2) . قرن بدیع، 1/317ـ 318.
3) . ناسخالتواریخ سلاطین قاجاریه، همان، 4/37.
4) . مطالعالانوار، ص 592 . تأیید این مطلب را در کلام عباس امانت نیز میبینیم. وی مینویسد: در ترور«شخص صدراعظم نیز از مظان اتهام برکنار نبود. دشمنان نوری، که حالا مهدعلیا هم به آنان پیوسته بود، پای او را در این قضیه به میان کشیدند. ابتدا گفتند همپیمان [ محمدحسن خان] سردار است و سپس وی را همدست سران بابیه خواندند. لسانالملک سپهر نوشت: " این غائله سخت شگفت بود. اغلوطة ایشان صفای قلب شاهنشاه را مکدر ساخت و به سعایت آن جماعت، جنایت صدراعظم را در خاطر استوار بست"». قبلة عالم، ص 286. به گفتة این نویسندة بهائیمآب: «مهدعلیا و دیگران به قدر کافی قرینه و امارت داشتند که نوری را [ با متهم ساختن وی به همدستی با تروریستهای بابی ]جداً به مخاطره اندازند». همان، ص 288.
ظلالسلطان فرزند ناصرالدینشاه در خاطرات خود، با اشاره به ترور نافرجام ناصرالدینشاه توسط بابیان، مینویسد: پس از وقوع این ماجرا، بعضی کسان نزدشاه از میرزا آقاخان نوری سعایت کرده و آن را توطئة وی دانستند. «چه، در همین ایام محمدحسنخان ایروانی سردار، به حکومت یزد و کرمان و رجوع بدان سامان مأمور، و در شب آن روز به جهت فیصل مهمات و انجام مقاصد خود در خانة صدراعظم، خلوتی بیمانع خواسته بود، و علیالصباح عزیمت مقصد کرده داشت. ساعیان در حضرت شاهنشاهی عرضه داشتند که» حادثة ترور «از نتایج آن خلوت است».(1)
این تلقی که صدراعظم نوری در ترورشاه دست داشته، به حدّی قوی بود که حتی میرزا صادق نوری قائممقام (عموزادة میرزا آقاخان نوری) در نامهای که بعدها در اواخر صدارت آقاخان، به ناصرالدینشاه نوشت، در شمار اقدامات خائنانة آقاخان، وی را متهم به نقشة بیرون آوردنشاه از قصر نیاوران و سوء قصد مریدان باب به سال 1268 کرد و انگیزة این کار را آن دانست که آقاخان میخواست در صورت کشته شدن شاه، پسر یک سالة جیران خانم سوگلی دربار ناصرالدینشاه را شاه کند و خود نایبالسلطنه شود.(2)
میرزا آقاخان، در آن وانفسا، با اینکه شدیداً در مظانّ اتهام بوده و ناگزیر بود با سیاست رسمی شاه: اِعمال خشونت نسبت به بابیان، همراهی نشان دهد، معالوصف جای جای از سنگاندازی در راه مجازات بابیان دریغ نمیورزید. برای نمونه، چنانکه منابع بهائی مینویسند، در خیال نجات جان حاجی میرزا جانی کاشانی (تاجر مشهور بابی، و دوست میرزا آقاخان از دوران تبعید کاشان) بود(3)
، به حدّی که مأموران مجبور شدند این بابی سرشناس را، دور از چشم صدراعظم به قتل برسانند.(1)
در این میان، البته، بیشترین توجه و تلاش میرزا آقاخان معطوف به حفظ جان بهاء بود، یعنی حفظ جان کسی که پرنس دالگوروکی (سفیر روس تزاری) نیز بر حراست از جان وی پای میفشرد و بدین منظور، آقاخان را تحت فشار گذارده بود. در بحبوحة دستگیری بابیان به جرم قتل شاه، زمانی که بهاء (علیرغم پناهندگی به خانة امن فامیلش: میرزا جوادخان آهی، منشی سفیر روسیه، در سفارت روس در زرگنده) توسط میرزا علیخان حاجبالدوله (فراشباشی دربار) دستگیر و به زور به زندان برده شد، میرزا آقاخان، بابت این عمل شدیداً نسبت به حاجبالدوله «عداوت» نشان داد و حتی، به نشانة اعتراض، در مقام استعفای از صدارت برآمد، که البته شاه، از حاجبالدوله حمایت کرد و استعفای وزیر را نپذیرفت.(2)در آن ماجرا البته، پرداخت رشوه به صدراعظم انگلوفیل، و به اصطلاح چرب شدن سبیل او، توسط خانوادة بهاء، بیتأثیر نبود. به قول دیوید روح، مورخ بهائی معاصر: «...ساره خانم، خواهر میرزا حسینعلی و عروس میرزا اسماعیل(3)وزیر یالرودی، درخواست شخصی خود برای اغماض و مدارا را همراه با هدایای نفیس برای میرزا آقاخان فرستاده بود».(4)
1) . مطالعالانوار، ص 613 .
2) . روزنامة خاطرات اعتمادالسلطنه، به کوشش ایرج افشار، ص 957، یادداشت 16 ذیقعدة 1311ق: در قریة شیان «میرزا حسینعلی بهاء، رئیس بابیه، به توسط پدر من گرفتار شد وبه این واسطه عداوت سختی مابین پدرم و میرزا آقاخان بود و میرزا آقاخان استعفا از صدارت داد.شاه اعتنا نفرموده حفظ پدر مرا کردند».
3) . در اصل: اسمعیل.
4) . قمیص نور، دیوید روح، ص 216.
به همین نمط، هنگامی که بهاء به زندان افتاد و خطر اعدام وی جدی شد، میرزا آقاخان (همپای دالگوروکی) کوشید تا بهاء، از سرنوشت خونینی که انتظار وی را میکشید رهایی یافته و به جای اعدام، از ایران بیرون رود. شوقی افندی، کار دیگر میرزا آقاخان در مورد بهاء را تحصیل اجازه ازشاه برای رهایی بهاء از زندان میداند: «...میرزا آقاخان صدراعظم بالمآل موفق گردید اجازة استخلاص آن وجود اقدس [ = بهاء] را از زندان از مقام سلطنت به دست آورد».(1)بیجهت نیست که سالها بعد از آن تاریخ، که بهاء در تبعید عراق به سر برده و زیر سایة لطف دولت عثمانی، به تجدید سازمان بابیان پرداخته بود، میرزا سعیدخان مؤتمنالملک انصاری (وزیر خارجة ایران) در نامه به میرزا حسین مشیرالدوله (سفیر وقت ایران در اسلامبول) از «سوء تدبیر» میرزا آقاخان نوری که زمینة آزادی حسینعلی بهاء از «قید و بند دولت» ایران و عزیمت او به عراق را فراهم ساخته بود انتقاد کرد. مؤتمنالملک در نامه به مشیرالدوله نوشت:
1) . قرن بدیع، 2/44ـ 45. عباس امانت نیز به عنوان یکی از علل نجات بهاء، در کنار حمایتهای دالگوروکی، از «پیوند» بهاء با میرزا آقاخان نوری یاد میکند: «از دیدگاه حکومت، منزلت بهاءاللّه در میان بابیان و ارتباط او با عظیم، مدرک کافی برای بزهکاریش بود. با این وصف، پیوند با [ میرزا آقاخان صدراعظم] نوری، و شاید هم یاری دالگوروکی، باعث نجات او از اعدام شد...». قبلة عالم، صص 297ـ 298. در همین زمینه میتوان به کلام میرزا مهدیخان زعیمالدوله اشاره کرد که مینویسد: «...بهاء را دستگیر و چند ماه در تهران زندانی نمودند و اگر مساعدت صدر اعظم همشهری او نبود، او را کشته بودند، ولی به سعی و کوشش وی از کشتن نجات پیدا کرد...». ر.ک: مفتاح بابالابواب، ترجمة حسن فرید گلپایگانی، ص 217.
جنابا، بعد از اهتمامات بلیغه که در قلع و قمع فرقة ضالة خبیثة بابیّه از جانب دولت عَلیّه به آن تفصیل که آن جناب میدانند به تقدیم رسید، الحمداللّه ریشه آنها به توجهات خاطر همایونی، سرکار اعلی حضرت قوی شوکت شاهنشاه جمجاه دینپناه روحنا فداه، کنده شد، مناسب و بلکه واجب این بود که بر احدی و فردی از آنها ابقاء نشود، خاصّه که در قید و بند دولت هم گرفتار شده باشد. ولی از اتفاق و سوء تدبیر پیشکاران سابق [ میرزا آقاخان نوری]، یکی از آنها که عبارت از میرزا حسینعلی نوری است از حبس انبار خلاص و برای مجاورت عتبات عرش درجات مرخصی حاصل کرده و روانه شده، از آن وقت تا حال چنان که آن جناب اطلاع دارند در بغداد است و اگرچه او هیچ وقت در خفیه از فساد و اضلال سفهاء و مستضعفین جهال خالی نبود و گاهی به فتنه و تحریک قتل هم دست میزند...(1)
شوقی افندی، در شرح حوادث پس از ترور ناصرالدینشاه، به نکتة درخور تأملی راجع به میرزا آقاخان و دالگوروکی اشاره میکند. وی مینویسد: ناصرالدینشاه پس از سوء قصد نافرجام بابیان به وی، زمانی که از حضور بهاء در سفارت روسیه مطلع گردید، «معتمدین خویش را به سفارت فرستاد تا» بهاء «را که به دخالت در این حادثة عظیم متهم داشته بودند تحویل گرفته فوراً نزد وی بیاورند»، اما «سفیر روس از تسلیم» بهاء «به نمایندگانشاه امتناع ورزید و از هیکل مبارک استدعا نمود که به خانة صدراعظم تشریف ببرند. ضمناً از شخص وزیر به طور صریح و رسمی خواستار گردید ودیعة پربهائی را که دولت روس به وی میسپارد در حفظ و حراست آن بکوشد».(2)
نبیل زرندی، مورخ مشهور بهائی، نیز خاطر نشان میسازد: ناصرالدینشاه «فوراً مأموری فرستاد تا حضرت بهاءاللّه را از سفارت روس تحویل گرفته نزدشاه بیاورد. سفیر روس از تسلیم حضرت بهاءاللّه به مأمورشاه امتناع ورزید و به آن حضرت گفت که به منزل صدراعظم بروید و کاغذی به صدراعظم نوشت که باید حضرت بهاءاللّه را از طرف من پذیرایی کنی و در حفظ این امانت بسیار کوشش نمایی و اگر آسیبی به بهاءاللّه برسد و حادثهای رخ دهد شخص تو مسئول سفارت روس خواهی بود»!(1)
برای یک محقق تیزبین و ژرف نگر، جای این سؤال به جد وجود دارد که: به راستی، چرا سفیر روسیه از تحویل بهاء به فرستادة شاه ایران امتناع میکند، اما بهرغم این رفتار گزنده و خلاف نزاکت سیاسی، بهاء را به صدراعظم میسپارد و از وی خواستار «حفظ و حراست» از بهاء میشود؟ جز این است که بند و بستها و تبانیهایی میان طرفین (سفیر روس و میرزا آقاخان نوری) وجود داشته است؟
آنچه در باب روابط پنهان و آشکار میرزا آقاخان نوری (صدراعظم تحت الحمایة انگلیس و بعداً روس) با بابیها، بهویژه شخص حسینعلی بهاء گفتیم، سبب شده است که منابع بهائی، نسبت به میرزا آقاخان (با همة منفوری او نزد ملت ایران) لحنی (در قیاس با امیرکبیر) نرم و جانبدارانه اتخاذ کنند و اقدامات آقاخان پس از اشغال مسند صدارت در حمایت از بهاء را با آب و تاب گزارش نمایند.(2)
(در زمان صدارت میرزا آقاخان نوری)
از منابع بهائی بر میآید که نمایندگان سیاسی ایران در بغداد (زمان صدارت میرزا آقاخان نوری) نسبت به حسینعلی بهاء و بابیان مرتبط با وی در بغداد، سختگیری نکرده، بلکه گاه در مقام حمایت از آنان نیز بر میآمدند، و این سیاست، تا زمان آمدن میرزا بزرگقزوینی (به عنوان کنسول ایران) به بغداد در 1276ق، ادامه داشته است. داستان زیر بخوبی نشانگر این امر است.
عباس افندی نقل میکند: زمانی که بهاء پس از بازگشت از سلیمانیة عراق به بغداد، یک روز با برادرش: میرزا محمد قلی، در کوچههای بغداد راه میرفت، که «یک شخص کباب فروش آهسته گفت باز بابیها آفتابی شدند. جمال مبارک [ = بهاء] به میرزا محمد قلی فرمودند بزن توی دهنش. میرزا محمد قلی ریش او را گرفته توی سرش میزد». فرد مزبور، «نزد ایلچی» یعنی کنسول ایران در بغداد رفته و از دست آنان «شکایت کرد. ایلچی، خود او را حبس کرد [ و] گفت یقین جسارت بزرگی کردهای که بابیها ترا زدهاند...»!(1)
میدانیم که بهاء در ماه رجب 1270ق در اثر مخالفت جمعی از بابیان، و نیز سرسنگینی برادرش صبح ازل با وی (به علت شیوع برخی شایعات مبنی بر ادعای رهبری بابیان از سوی بهاء و تلاش وی برای قبضه کردن ریاست بر آن گروه) ناچار شد بغداد را به مقصد سلیمانیة عراق ترک کند. وی در سلیمانیه به مدت دو سال، با عنوان درویش محمد، زندگی مخفیانهای را گذراند و سپس با کسب اجازه از برادرش صبح ازل، در رجب 1272ق از سلیمانیه به بغداد برگشت و فعالیت خود را از سر گرفت. داستان فوق که مربوط به دوران بازگشت بهاء از سلیمانیه به بغداد میباشد، گواه آن است که، فردی که در زمان صدارت میرزا آقاخان برای نمایندگی ایران در بغداد تعیین شده بود، مانع ترکتازی و جولان بابیهای مهاجر نبوده است.
1) . خاطرات حبیب، دکتر حبیب مؤیّد، 1/266.
افراد زیر، به ترتیب، سمت کنسولی ایران در بغداد را در دوران اقامت بهاء در آن شهر، تا پیش از آمدن میرزا بزرگ قزوینی عهدهدار بودهاند: 1. میرزا ابراهیمخان (متوفی 28 دسامبر 1858 برابر جمادیالاول 1275) 2. دبیر مهام (اعزام به بغداد: 8 ژوئن 1859 برابر ذیقعدة 1275).(1)حسن موقر بالیوزی، نویسندة مشهور بهائی، مدعی است که: «این دو نسبت به» بهاء «و اصحاب ایشان احساساتی دوستانه داشتند».(2)
بابیها ــ که نوعاً سابقة درگیری با دولت و مردم ایران را داشتند و پس از سرکوب آشوبهای مسلحانة آن فرقه توسط امیرکبیر (1265ـ1266ق) و بهویژه دستگیری و حبس و اعدام این گروه در جریان ترور نافرجام ناصرالدینشاه (1268ـ1269)، از این کشور گریخته و به عراق آمده بودند ــ عناصری جسور و ماجراجو بودند و سکوتِ حمایتآمیزِ نمایندة سیاسی ایران در عراق (در زمان صدارت میرزا آقاخان نوری) نیز طبعاً به جرئت و گستاخی آنان نسبت به مردم میافزود.
1) . بهاءاللّه شمس حقیقت، حسن موقر بالیوزی، ترجمة مینو ثابت، ص 175، به نقل از یادداشتهای کنسول انگلیس. در کتاب بالیوزی، به جای عنوان دبیر مهام، عنوان دبیرالملک آمده که ظاهراً نادرست است. میرزا محمدخان دبیر مهام خارجه نایب اول وزارت امور خارجه [ یعنی همان مجدالملک سینکی مشهور ]در 1275ق برابر 1858م به جهت انجام خدمات مقرره و تسویة قراردادهایی که فیمابین ایلچی کبیر ایران و اولیای دولت عثمانی در اسلامبول سمت اتمام یافته به سمت مأموریت مخصوصه مأمور بغداد گردید و به همین مناسبت ازشاه خلعت گرفت. ر.ک: منتظم ناصری، اعتمادالسلطنه، 3/1814.
2) . بهاءاللّه شمس حقیقت، حسن موقر بالیوزی، ترجمة مینو ثابت، ص 175.
شوقی افندی (پیشوای بهائیان) اعتراف میکند که بابیان، شبهای تاریک به سرقت کفش و کلاه و پول و پوشاک زائران شیعه در عتبات عالیات میپرداختند(1)و عبدالحمید اشراق خاوری، نویسندة سرشناس بهائی) از حسینعلی بهاء نقل میکند که میگوید: بابیان «در اموال ناس مِن غیر اذنٍ تصرف مینمودند و نهب و غارت و سفک دماء را از اعمال حسنه میشمردند».(2)
بر این همه، باید نزاعها و تصفیههای خونینِ داخلی و درون گروهیِ بابیان از یکدیگر را نیز افزود. خواهر حسینعلی بهاء (عزّیه خانم)، که رسالهای در انتقاد از اقدامات ناروا و خشونتآمیز بهاء بر ضد مخالفان خویش در ایران و عراق نوشته، تصریح میکند که بهاء، «بعضی از... اوباشهای ولایات ایران» را «که در هیچ زمان به هیچ پیغمبری ایمان نیاورده و جز آدمکشی کاری نیافته، و غیر از مال مردم بردن به شغلی نشتافته» بودند، گرد خود جمع کرده بود. عزّیه میافزاید: بهاء، به رغم «ادعای حسینی کردن(3)
1) . قرن بدیع، شوقی افندی، 2/106-107.
2) . مائدة آسمانی، عبدالحمید اشراق خاوری، 7/130. نیز ر.ک: رحیق مختوم، از همو، 1/70 و 71. در مورد آشوبگریها و آدمکشیهای بابیان از جمله، بهاء و اتباعش در عراق، و شکایت مردم و علمای عتبات از آنها، همچنین، ر.ک: نقطهًْالکاف، مقدمة ادوارد براون، ص «ما»؛ باب کیست و سخن او چیست؟، نورالدین چهاردهی، صص 206ـ207؛ تاریخ جامع بهائیت (نوماسونی)، بهرام افراسیابی، صص 386ـ389 و 392؛ کشفالحیل، عبدالحسین آیتی، 1/ 35ـ36.
3) . میدانیم که حسینعلی بهاء، خود را مصداق رجعت سالار شهیدان علیهالسلام در آخرالزمان میشمرد که در روایات شیعی و اسلامیِ مربوط به «رجعت»، از آن یاد شده است. عبارت فوق ظاهراً تعریض به همینگونه ادعاها و تبلیغات از سوی بهاء و اتباع او است.
، این اشرار را به دور خود جمع نمودند، که هر نفسی که غیر از رضای ایشان نفسی بر آمد قطع کردند، و از هر حلقی حرفی در آمد بریدند، و اصحاب» قدیمی و درجة اول علیمحمد باب «از خوف آن خونخواران به عزم زیارت اعتاب شریفه به کربلا و نجف هزیمت نمودند. سید اسمعیل اصفهانی را سر بریدند و حاج میرزا احمد کاشی را شکم دریدند، ابوالقاسم کاشی را کشتند و در شط انداختند، سید احمد را به پیشدو کارش را ساختند، میرزا رضا را به سنگ مغزش را پراکندند، میرزا علی را پهلویش را دریدند، و بعضی را روز روشن میان بازار حراج پاره پاره کردند...»، تا آنجا که یکی از بابیان به نام سید عابد رزّاز «از دین عدول کرده و این بیت را انشاء نمود که خاصه و عامه در محافل میخواندند و میخندیدند و میگفتند ما هرچه شنیدهایم حسین، مظلوم بوده نه ظالم: اگر حسینعلی، مظهر حسین علی است / هزار رحمت حق بر روان پاک یزید»!(1)
خود عباس افندی در لوح عمّه (که خطاب به عمّهاش: عزّیه خانم نوشته) با عبارت زیر، ناخواسته بر اظهارات عزّیه مُهر تأیید زده است: بهاء «زلزله در ارکان عراق انداخت و اهل نفاق را همیشه خائف و هراسان داشت. سطوتش چنان در عروق و اعصاب نفوذ نموده بود که نَفْسی در کربلا و نجف در نیمة شب جرئت مذمت نمینمود و جسارت بر شناعت نمیکرد، تا آنکه کلّ طوائف و ملل [ بر ضدّ وی ]متفق شدند» و مخالفت آنان به اخراج بهاء از بغداد به اسلامبول انجامید.(2)
در همین زمینه میتوان به نامة میرزا سعیدخان مؤتمنالملک (وزیر خارجة ناصرالدینشاه) در ذیحجة 1278ق به میرزا حسینخان مشیرالدوله (سفیر ایران در اسلامبول) اشاره کرد که از اقدام بهاء به جمعآوری مریدان بر گرد خود، و همراه کردن «آدمهای مسلحِ از جان گذشته» با خویش در رفت و آمدهای بیرون منزل، یاد و انتقاد میکند و در ادامه، اساس کار بابیت را «بر دو چیز هایل» استوار میشمارد:
«دشمنی و خصومت فوقالعاده نسبت به دین و دولت اسلامیه»،
«بیرحمی و قساوت خارقالعاده نسبت به آحاد این ملت و گذشتن از جان خودشان برای ظفر یافتن به این مطلوب نجس».(1)
میرزا سعیدخان، استراتژی بابیان آن روزگار را «دشمنی و خصومت فوقالعاده نسبت به دین و دولت اسلامیه» میشمارد. در این زمینه، اشاره به یک سند مهم تاریخی مربوط به آن دوران خالی از لطف نیست.
دکتر محمدعلی موحد، که اسناد مربوط به بابیان را در آرشیو دولتی اسلامبول یافته و سالها پیش در مجلة راهنمای کتاب منتشر ساختهاند، به لوحی از یحیی صبح ازل (برادر بهاء و رهبر وقت بابیان) اشاره میکند که در آن، چهار دایرة توی هم ترسیم شده و به شیوة رمالها و دعانویسها حروف مقطّعی گرداگرد آن درج و چند تاریخ به حساب ابجد استخراج شده و زیر آن نوشته شده است: «اِفهَمِ السِّر» (سر را بفهم). نیز در خارج دایره، بالای صفحه نوشته شده است: «و یومئذ یفرح المؤمنون» (در آن روز، مؤمنان مسرور میشوند) و زیر آن 1285 نوشته شده که تاریخ آن باشد. همچنین آیات «لو اراداللّه ان یتخذ ولداً» و «ما کان محمدٌ اَبا احدٍ من رجالکم و لکن رسولاللّه و خاتمالنبیین» و نیز «یا یحیی خُذِ الکتاب بقوّهًْ و آتیناه الحکم صَبیّاً» را در بالای صفحه نوشته و زیر عبارت «اللّه ان یتخذ ولداً» عدد 1268 و زیر کلمة « خاتمالنبین» عدد 1285 و زیر جملة «خذ الکتاب و آتیناه الحکم صبیّا» نیز عدد 1286 را نوشتهاند و به قول دکتر موحد: «آنچه از روی هم رفتة این مطالب استنباط میشود این است که طرفداران صبح ازل بشارت میدادهاند که در سال 1285 یا 1286 رونقی در کارشان پیدا خواهد شد و عجب آنکه به موجب گزارشهایی که توسط مأمورین ایران در عراق در حین اقامت بهاءاللّه و صبح ازل در بغداد به تهران فرستاده شده و اینک در بایگانی وزارت امور خارجه موجود است، در آن اوان از طرف زعمای بابیه سال 1280 به عنوان سال فتح و پیروزی بشارت داده شده بود و به همین جهت دولت ایران از وجود این دو برادر در نزدیکی اعتاب مقدسه با سهولت مراودهای که با هواداران ایرانی خود داشتند ملاحظه داشته است. سرانجام هم نمایندگان دولت در عراق و استانبول آن قدر کوشیدند تا وسائل تبعید ایشان را به ادرنه که به هر حال دورتر از بغداد بود فراهم کردند.(2)
بهاء زمانی که در تبعید ادرنه میزیست و اختلاف و نزاع بر سر ریاست بر بابیان بین او و برادرش یحیی صبح ازل سخت بالا گرفته بود، لوحة فوق را به عنوان مدرکی دال بر نیّاتِ سیاسیِ سوء ازل و گروهش بر ضدّ حکومت عثمانی (و بیخطری و بیگناهی خود و اتباع خویش در این میانه)، در اختیار مأموران عثمانی قرار داد. اما گزارش میرزا زمان خان (کارپرداز ایران در بغداد) در 3 ذیقعدهًْ الحرام 1279ق به میرزا حسینمشیرالدوله (سفیر ایران در اسلامبول) نشان میدهد که آرمان خود بهاء نیز در دوران تبعید در بغداد، دور از آنچه که در کاغذ فوق آمده نبوده است (بهاء، در ایام اقامت در بغداد، هنوز آشکارا بر برادر و رقیبش: ازل، نشوریده و کشمکش میان او و ازل که وصیّ باب و رئیس بلامنازع بابیان محسوب میشد برملا نشده بود).
میرزا زمانخان در نامة خود، ضمن اشاره به دستور دربار عثمانی مبنی بر حرکت بهاء از بغداد به اسلامبول، به گزارش عزیمت بهاء و اتباع وی از بغداد به باغ نجیب پاشا پرداخته و مینویسد:
میرزا حسینعلی و چند نفر اتباع او و برادرش و پسرش و عیالش عصر روز دوشنبه غُرّة(1)ذیقعده از بغداد کهنه حرکت نموده به بغداد نو در خارج شهر در باغ نجیب پاشا نقل مکان کرد و چند روز هم به جهت اتمام کارشان در آنجا اقامت خواهد داشت و حرکت خواهد کرد.
اما مختصری از احوالشان این است که اولاً تدارک شایسته و شایان برای خود ترتیب داده، کجاوههای عدیده، روپوشهای ماهوت، اموال و غیره، چند دست لباس درویشی از قبیل تاج و غیره برای خود و اتباعش دوخته که نزدیک به اسلامبول ملبّس به آن لباس شود و چند نفری هم آن رُخوت(2)
را بپوشند و در جلویش گلبانگ زده، اسباب شعبده و طراری را خوب به کار بیندازند و چون شنیده است که عثمانیها سادهلوحاند و جنبة هندی دارند، به این طرز بازار مکرش را جلوه میخواهد بدهد.
و در این چند روز که در شُرُف حرکت است دست از پیش رو برداشت و لافها و گزافها خود در خانهاش و برادر و پسرش در قهوه خانهها زدند و مدعیِ خودش را اعلیحضرت شهریاری [ ناصرالدینشاه] قلم داد و گفت:
دولت عجم خبط کرده مرا از این مرکز حرکت داد؛ دو ثلث ایران از اصحاب مناند یعنی بابی، و عن قریب زنجیر از گردن شیران نر برداشته خواهد شد و شط بغداد از اجساد مخالفین و منکرین حق مملو خواهد شد و گردن سلاطین بزرگ دنیا در تحت اطاعت من خواهد آمد؛ اسرار مخفیه در 1280 ظاهر خواهد شد. از این قبیل بیهوده بیار گفته است و همه را به واسطه شنیدهام. اما محقّق پاره[ ای] از عوام و بعضی از خامان را که به دست آوردهام محرمانه جویا شدهام، مقنّن به قانون جدیدی که عامّه و جهان پسند است شدهاند و تغییر کلی در فروعات مذهب داده ولی هنوز استقامت در امر به معروف و نهی از منکر پیدا نکرده و موافق میل طبیعت هرکس حرف میزند...(1)
1) . مجلة وحید، سال 8 ، شمارة 2، شمارة مسلسل 86 ، بهمن 1349، صص 171ـ172. اظهارات عبدالحمید اشراق خاوری، مبلغ مشهور بهائی، نیز ـ که طبق معمول منابع بهائی، گزارشی یکسویه از ماجرا است ـ نشانگر سعایت و افشاگری بهاء و برادرش صبح ازل زمان تبعید در ادرنة عثمانی در سالهای 1280ـ 1285ق بر ضدّ یکدیگر نزد حکومت عثمانی، و نگرانی دولتین ایران و عثمانی از اقدامات براندازانة این دو (با کمک سفارتخانههای اروپایی) است؛ نگرانیی که به تبعید مجدد بهاء و ازل در ربیعالثانی 1285 به عکا و قبرس انجامید. ر.ک: رحیق مختوم، 1/453ـ454.
در چنین شرایطی بود که میرزا بزرگخان قزوینی (دوست میرزا سعیدخان مؤتمنالملک) به کارپردازی ایران در بغداد منصوب شد و طیّ دو دوره مأموریت سیاسی خویش در عراق (1276ـ1279 و 1282ـ 1288ق) با اقدامات پیگیر خود (به کمک دیگران) موفق شد که برای همیشه به جولان بابیان در آن منطقه پایان دهد.
پاکسازی عراق از بهاء و هماندیشان بابی وی، جزئی از حرکت اصلاحی بزرگی بود که یاران امیرکبیر (همچون میرزا سعیدخان و...) از زمان عزل میرزا آقاخان نوری (1275ق) به بعد در پیش گرفتند که شرح آن موضوع گفتار زیر است.
روز 20 محرم 1275ق میرزا آقاخان نوری، طبق دستخطشاه از صدارت عزل، و بستگان نزدیکش (نظامالملک و وزیر لشکر) نیز از مناصب خود برکنار شدند. افزون بر این، حاجی علیخان فراشباشی حاجبالدوله (دوست میرزا آقاخان، و قاتل امیر در حمام فین) نیز از شغل خود برکنار و به زندان افکنده شد و جز با پرداخت مبلغ 20 هزار تومان «که از بابت وجوه مصارف عمارات، متصرف بود» از زندان رهایی نیافت.(1)
پس از عزل میرزا آقاخان، به فرمانشاه شش وزارتخانه (به نامهای وزارت داخله، خارجه، جنگ، مالیه، عدلیه و وظایف) در دربار تشکیل شد(2)که تصدی وزارت امور خارجه کماکان در اختیار میرزا سعیدخان مؤتمنالملک انصاری (دست پروردة امیرکبیر) قرار داشت.(3)
میرزا سعیدخان که در دوران صدارت میرزا آقاخان نوری، وزیرِ صوری و تشریفاتی بود، اینک (به طور نسبی) اختیارات واقعی داشت.
عزل آقاخان در سال 1275، اساساً برای یاران و بازماندگان امیر، و در واقع برای کشور و ملت ایران) فرج و گشایشی بزرگ را در عرصة سیاست در پی داشت: در سال یادشده، میرزا سعیدخان در تصدی وزارت خارجه، استقلال یافت(1)و پسرش، میرزا سلیمان خان، نایب اول سفارت ایران در پایتخت عثمانی شد.(2)میرزا یوسفخان مستوفیالممالک که در زمان میرزا آقاخان از مقام «استیفا» برکنار گردیده و به تبعید آشتیان فرستاده شده بود(3)، به مقام مهمّ وزارت مالیه منصوب گردید.(4)
میرزا احمدخان (فرزند امیر) به منصب سرتیپی ارتقا یافت(5)
1) . میرزا سعیدخان، سال بعد یعنی در 1276 نیز به عضویت دارالشورای دولتی منصوب گشت. ر.ک: همان، ص 1822.
2) . تاریخ منتظم ناصری، همان، 3/1813.
3) . تاریخ قاجار؛ حقایقالاخبار ناصری، صص 238 و 241.
4) . همان، صص 241ـ242؛ تاریخ منتظم ناصری، 3/1810؛ خلسه، اعتمادالسلطنه، به کوشش محمود کتیرایی، ص 117. مأخذ اخیر از زبان میرزا یوسف آورده است: «همین که طومار صدارت میرزا آقاخان پیچیده شد مرا به تهران احضار نمودند. به تشریفم نواختند و به منصب موروثی نائل ساختند».
5) . همان، ص 1812. وی سال بعد یعنی در 1276 نیز در مقام «سرتیپ اول توپخانة مبارکه»، «به لقب ساعدالملکی ملقّب» شد و خلعت یافت همان، ص 1822. درمورد عنایات شاه به او و بازماندگان امیر ر.ک: تاریخ و جغرافی دارالسلطنة تبریز، نادرمیرزا، ص 52 ؛ امیرکبیر و ایران، صص 22ـ23؛ میرزا تقیخان امیرکبیر، عباس اقبال، ص 376؛ اسناد و نامههای امیرکبیر، تدوین و نگارش سید علی آلداود، صص 98ـ99.
، میرزا علیخان (فرزند برادر امیر: محمدحسن وزیرنظام) مقام امیرتومانی یافت(1)و عزتالدوله (خواهرشاه و همسر امیر) نیز که پس از قتل امیر، به زور به ازدواج با میرزا کاظمخان نظامالملک (پسر میرزا آقاخان نوری) درآورده شده بود(2)، این بار، با فشارشاه (که از اصرار وزرای وی ــ یعنی همان طرفداران امیر ــ نشأت میگرفت)، و به رغم مخالفت مهدعلیا (مادر شاه)، از پسر میرزا آقاخان (میرزا کاظم خان) طلاق گرفت.(3)
1) . در مورد محمدحسنخان و علیخان، ر.ک: امیرکبیر و ایران، آدمیت، چاپ پنجم، صص 25ـ27.
2) . ر.ک: شرح حال رجال ایران، بامداد، 3/145ـ146؛ شرح زندگی من...، عبداللّه مستوفی، 1/ 88 ؛ سیاستگران دورة قاجار، خانملک ساسانی، چاپ انتشارات هدایت، 1/ 45؛ اطلاعات ماهیانه، سال 1، ش 11، مقالة عباس اقبالآشتیانی با عنوان «صد سال بعد از عزل و قتل امیرکبیر».
3) . ر.ک: چند نامه از خانم عزتالدوله خواهر ناصرالدینشاه، حمید نیّر نوری، مندرج در: وحید، سال 5 ، ش 6 ، خرداد 1347، صص 511 ـ514 . در نامههای عزتالدوله به کاظمخان که پس از عزل میرزا آقاخان از صدارت و هنگام تبعید وی و فرزندانش به خارج از تهران، نگارش یافته با اشاره به وزرایشاه (که مخالف میرزا آقاخان بودند) میخوانیم که: «..البته وزیرها دلشان، شما [ یعنی میرزا کاظم خان ]را نمیخواهد. اگر شاه دلش بخواهد، آنها نخواهند [در اصل: بخاهد، آنها نخاهند] گذاشت شما بیایید...» (همان، ص 511 ). در نامة دیگر مینویسد: «شاه حکم کرده که صدراعظم و نظامالملک آب طهران را نخواهند خورد. از این خیال بیرون برو [ که من اجازه دهم نظامالملک نزد تو به تهران بازگردد]. اگر زیاد دلت میخواهد برو پیش شوهر خودت...» همان، ص 512 . گفتنی است که ناصرالدینشاه، بعدها دو دختر عزتالدوله (از امیرکبیر) را به عقد دو تن از پسران خویش (ظلالسلطان و مظفرالدین شاه) درآورد که محمدعلیشاه قاجار، حاصل ازدواج مظفرالدینشاه با دختر عزتالدوله و امیرکبیر (موسوم به امّ خاقان) بود.
تصویر: - میرزا احمدخان ساعدالملک (پسر امیرکبیر)
عزیزخان سردار کل «به نشان و حمایل و خطاباتی که سابقاً داشت مجدداً برقرار» و «ریاست کلیه و نظم امور مملکت و قشونی آذربایجان» از سویشاه به وی محول گشت.(1)حسامالسلطنه به حکمرانی ایالت مهم فارس برگزیده شد و «به یک قطعه نشان مکلَّل به الماس از درجة دویم امیرنویانی و یک رشته حمایل سبز و آبی و خلعت همایون سرافراز» گردید.(2)چراغعلیخان (حاکم وقت خمسه) به لقب سراجالملکی نایل شد(3)و میرزا هاشم قاضی طباطبایی، که در زمان میرزا آقاخان سختیها کشیده بود، تا پایان عمر مورد اعزازشاه قرار گرفت.(4)حسنعلیخان امیرنظام گروسی «به منصب وزیر مختاری و ایلچیگری مخصوص دولت عَلیّة ایران مأمور به اقامت دربار دولتین انگلیس و فرانسه گردیده به خلعت همایونی سرافراز شد»(5)و ضمناً سرپرستی 42 نفر از دانشآموختگان دارالفنون که برای تکمیل تحصیلات به اروپا اعزام شده بودند، به عهدة وی محوّل گردید.(6)
1) . همان، ص 1811. وی، همچنین، در سال 1276 از اجزای شورای وزیران گردید همان، ص 1824 و در 1277 به پیشکاری مظفرالدین میرزا (ولیعهد شاه و والی آذربایجان) منصوب گردید (همان، ص 1834) و در 1278 عنوان «وزارت مخصوص» او را یافت (همان، صص 1844ـ 1845. نیز ر.ک: یادداشتهای سیاسی کنت دوگوبینو، ترجمة عبدالرضا هوشنگمهدوی، ص 248).
2) . تاریخ منتظم ناصری، اعتمادالسلطنه، تصحیح دکتر محمداسماعیل رضوانی، 3/1814.
3) . همان، ص 1821.
4) . ر.ک: نسبنامة شاخهای از طباطباییهای تبریز، سید جمال ترابی طباطبایی، صص 83 ـ 85 .
5) . منتظم ناصری، 3/1812.
6) . شرح حال رجال ایران، 1/360؛ منتظم ناصری، 3/1812.
به همینگونه، شیخالعراقین هم مورد عنایت ملوکانه قرار گرفته، «یک ثوب عبای ترمه به جهت جناب شیخ عبدالحسین مجتهد ارسال عتبات شد»(1)و میرزا جعفرخان مشیرالدوله (عموزادة قائممقام فراهانی) نیز «به یک قبضه عصای مرصع، قرین اعزاز» گشت(2)و زمانی که در محرم 1275ق شورای دولتی (متشکل از وزرای گوناگون داخله، خارجه، جنگ و...) توسط شاه ایجاد شد مشیرالدوله به ریاست آن شورا انتخاب گردید.(3)
در این شرایط حساس، کارپرداز جدیدی نیز از سوی دولت ایران روانة عراق شد، که از جرگة یاران امیر محسوب شده و عملاً نقش نمایانی را در خاتمه دادن به جولان حسینعلی بهاء و کلاً بابیها در آن کشور ایفا کرد. او میرزا بزرگخان قزوینی نام داشت که در 1276ق (یک سال پس از عزل نوری از صدارت) به کارپردازی ایران در بغداد منصوب شد.
یاران امیر، با استفاده از فرصت به دست آمده، ضمن انجام وظایف و خدمات محوّلة دیوانی خویش، به دو کار برخاستند: نخست آنکه، راه را (برای همیشه) بر بازگشت میرزا آقاخان نوری به قدرت (که سخت برای آن تلاش میورزید و دست خارجی نیز از وی حمایت میکرد) بستند. دیگر آنکه، با فرستادن شخصی به نام میرزا بزرگقزوینی به کنسولگری ایران در بغداد، فضا را بر حسینعلی بهاء و بابیانِ همراه وی در عراق تنگ کرده و از طریق تلاش برای دستگیری و بازگرداندن آنان به ایران یا دست کم اخراج ایشان از بغداد به نقطهای دوردست از مرز ایران، در صدد پایان دادن به جولان و تاخت و تاز آنها در عتبات عالیات برآمدند، که موفق نیز شدند.
ذیلاً دربارة هر دو مطلب فوق توضیح میدهیم:
تا لحظة مرگ خفّتبار صدراعظم نوری در تبعید (شوال 1281ق)، تلاشها، تشبثها و واسطهانگیزیهای زیادی از سوی میرزا آقاخان نوری جهت پایان دادن به تبعید وی و (در صورت امکان) بازگشتش به مسند قدرت، صورت گرفت، اما این تلاشها و تشبّثها، همگی با کارشکنیها و سنگاندازیهای میرزا یوسفخان مستوفیالممالک و دو تن دیگر از یاران و دست پروردگان امیر (یعنی عزیزخان مکری سردار کل داماد امیر، و میرزا سعیدخان مؤتمنالملک) خنثی شد و نافرجام ماند.
حتی زمانی کهشاه ــ بر اثر آن پادرمیانیها ــ سه سال پس از عزل و تبعید صدر اعظم نوری، حکم به آزادی دو تن از فرزندان وی (میرزاکاظمخان و میرزا داودخان) و آمدن آن دو به تهران داد، و پس از اعطای خلعت از سویشاه به آن دو، به میرزا یوسف فرمان رفت که خدمتی در خور به آنان واگذارد، مستوفی ــ با اهمال و دفعالوقت ــ از انجام این امر سر باز زد و از این رو، آن دو تن، پس از چندی بلاتکلیفی، کُلَه خورده، ناچار شدند نزد پدر بازگردند!(1)
یاران امیر ـ چنانکه گذشت ـ حتی خواهرشاه (عزتالدوله) را نیز به رغم مخالفت مادرش (مهدعلیا)، وادار به طلاق از همسرش (پسر میرزا آقا خان) نمودند، تا این پیوند نیز که پس از مرگ امیر، زورانه به خاندان سلطنت تحمیل شده بود، به صورت عاملی جهت بازگشت نوری به قدرت مورد بهره برداری قرار نگیرد.
1) . شرح حال رجال ایران، مهدی بامداد، 4/374ـ379.
اقدام دیگر یاران امیر پس از بازگشت به قدرت، این بود که بر آن شدند تا بساط بابیان تبعیدی و فراری به عراق (به ریاست حسینعلی بهاء و یحیی صبح ازل) را که از حمایت عثمانی (و حتی نمایندگان سیاسی اعزامی از سوی ایران در زمان میرزا آقاخان) برخوردار بودند، برچینند و آنان را از مرزهای ایران دور سازند ـ که به این هدف نیز نایل شدند.
چنانکه قبلاً گذشت، نمایندة سیاسی ایران در بغداد (زمان صدارت میرزا آقاخان نوری) نسبت به بهاء و بابیان مرتبط با وی در بغداد، سختگیری نکرده، بلکه گاه در مقام حمایت از آنان نیز بر میآمد، و این سیاست (که تا زمان آمدن میرزا بزرگخان قزوینی (به عنوان کنسول ایران) به بغداد ادامه داشت) همراه با حمایت حاکم عثمانی عراق از بابیها، بالتبع بر جسارت این گروه آشوبگر و ماجراجوییهای آن بر ضدّ مسلمانان عراق افزوده بود.
در چنین شرایطی، میرزا بزرگخان قزوینی به کارپردازی ایران در بغداد منصوب شد و با تلاشهای مستمرّ خویش (که از حمایتشاه و وزیر خارجة ایران، و پشتیبانی علمای شیعة عراق به رهبری آیتاللّه حاج شیخ عبدالحسین تهرانی برخوردار بود) توفیق یافت که بساط این گروه را در عراق برچیند.
میرزا بزرگخان قزوینی قبلاً در 1269 به منصب کارپردازی ایران در ارزنهًْ الروم عثمانی منصوب شده(1)و در آنجا مصدر خدماتی گردیده بود.(2)
او سپس در سال 1276ق / 1859م به مقام «کارپردازی اول و مخصوص» دولت ایران در مرکز عراق برگزیده شد(1)و به عنوان ژنرال کنسول ایران در بغداد(2)به انجام مسئولیتهای محوّله پرداخت. میرزا بزرگ در سال 1279ق(3)پست خود را به میرزا زمانخان وانهاد.(4)اما در سال 1282 مجدداً به نمایندگی ایران در عراق منصوب شد و این بار به مدت شش سال (از 1282ق / 1865 تا 1288 / 1871) کارپرداز اول یا ژنرال کنسول ایران در بغداد گردید.(5)
1) . تاریخ منتظم ناصری، اعتمادالسلطنه، 3/ 1825، و نیز ر.ک: مرآتالبلدان، از همو، 2/254. حسن موقر بالیوزی، مورخ بهائی، ورود میرزا بزرگ به بغداد را در جولای 1860 ثبت کرده بهاءاللّه شمس حقیقت، حسن موقر بالیوزی، ترجمة مینو ثابت، ص 178 که مقارن با ذیحجة 1276ق میشود. اما چنانکه دیدیم، منابع معاصر واقعه همچون اعتمادالسلطنه، این رویداد را در سال 1276 / 1859 شمردهاند. کارپرداز، معادل کنسول و کارپرداز اول، سر کنسول است.
2) . مقالة شخصی سیاح، صص 93ـ94؛ «ادامة بحث دربارة نقطهًْالکاف»، سید محمد محیططباطبایی، مندرج در: گوهر، سال 4، ش 7، ص 558 .
3) . الکواکبالدریهًْ، عبدالحسین آواره، 1/358.
4) . میرزا زمان در سال 1275ق / 1858م کارپرداز مصر شده و به نشان اول سرهنگی نایل گردیده بود منتظم ناصری، 3/1814. وی چندی پس از پایان مأموریت خویش در عراق نیز در 1283 / 1866م به منصب کلانتری تهران برگزیده شد (همان، 3/1900).
5) . ر.ک: منتظم ناصری، 3/1874؛ روزنامة ناصرالدینشاه به خراسان، علینقی حکیم الممالک، ص 470؛ شرح حال رجال ایران، بامداد، 6 /219ـ222. میرزا بزرگ در 1288 جای خود را به میرزا اسحاقخان داد که قبلاً کارپرداز ارزروم بود و در این سال به منصب کارپردازی اول ایران در بغداد مأمور اقامت در آن شهر گردیده و به اعطای یک قطعه نشان و حمایل از درجة دوم سرتیپی نایل شده بود. ر.ک: منتظم ناصری، 3/ 1925.
تصویر: - از راست: 1. میرزا محمد رئیس وزارت عدلیه 2. میرزا بزرگخان کارپرداز بغداد
انتخاب میرزا بزرگخان قزوینی برای این مأموریت، انتخابی حساب شده بود و او با خصلتها و ویژگیهای مثبتی که داشت، و جدّیتی که در کارها نشان میداد، میتوانست به خوبی از عهدة این مأموریت خطیر برآید.
میرزا بزرگخان ـ چنکه قبلاً نیز اشاره داشتیم ـ از طیف یاران امیرکبیر محسوب میشد، و در این زمینه باید از روابط تنگاتنگ او با میرزا سعیدخان مؤتنالملک انصاری یاد کرد که دست پرورده و برکشیدة امیر قلمداد میگردید و در آن تاریخ، وزارت امور خارجة ایران را بر عهده داشت.(1)
مرحوم حاج شیخ اسماعیل شیخالمشایخ امیرمعزّی (کتابدار اسبق کتابخانة سلطنتی و متوفی پیش از سال 1322ش) در کتاب خواندنی خود: نوادرالامیر، ضمن نقل داستانی جالب از تدبیر میرزا بزرگخان جهت حفظ حیثیت ایران و روحانیت شیعه در برابر والی زورگوی عثمانی در عراق (نامق پاشا)، مینویسد: «منازعاتی پیوسته مابین نامق پاشا حاکم عراق و میرزا بزرگ کارپرداز ایران بوده است که شرح آن از ترتیب این کتاب خارج است و انتخاب میرزا بزرگ به جهت کارپردازی عراق عرب [ را ]هم از حُسنِ انتخاب امیرنظام میتوان شمرد».(2)
1) . راجع به روابط نزدیک میرزا بزرگخان و میرزا سعیدخان مؤتمنالملک انصاری ر.ک: اسناد محکمة سید صادق طباطبایی سنگلجی مجتهد عصر ناصری مربوط به سالهای 1284 و 1285 (هجری قمری)، نشر آبی، به کوشش امید رضایی، ص 130، که در یکی از اسناد آن (مورخ صفر 1285ق) از «کارپرداز اول و مخصوص دولت علیّة ایران میرزا بزرگ خان» به عنوان «وکیلِ» جناب امور وزیر خارجه (میرزا سعیدخان) در نجف اشرف یاد شده است.
2) . ر.ک: نامههای امیرکبیر...، تصحیح و تدوین سید علی آلداود، صص 292ـ293.
در زمان میرزا بزرگ، حاجی ملا غفور هم نایب کارپرداز در نجف اشرف بود(1)که احتمالاً همان ملا غفور داماد حاج میرزا هاشم طباطبایی (منشی و ندیم امیرکبیر باشد).
اهتمام میرزا بزرگ به حفظ آبرو (شکوه و عظمت) دولت ایران در انظار بیگانگان در عراق (بهویژه کارگزاران مغرور و متبختر عثمانی) که به وسیلة برگزاری دقیق و کامل تشریفات سیاسی در هنگام ورود فرستادة مخصوصشاه ایران (عضد الملک) از ایران به عراق (قلمرو دولت عثمانی) صورت گرفت، کاملاً در خاطرات عضدالملک از این سفر هویدا است.(2)
علیرضاخان عضدالملک، از رجال خوشنام قاجار، که در اواخر سال 1283ق از سوی ناصرالدینشاه مأموریت یافت خشتهای طلای نذری و اهداییشاه برای نصب در گنبد مطهر عسکریین (علیهماالسلام) را به سامرا برده و تحویل آیتاللّه حاج شیخ عبدالحسین تهرانی بدهد(3)، شرحی گویا از منش و روش مثبت میرزا بزرگ قزوینی به دست داده است. وی مینویسد: میرزا بزرگ،
از آنچه چاکرانِ فدویّت کیش و فدویان صداقت اندیشِ دولت قاهره را میشاید، از قوّت قلب و وسعت صدر و دیدة عاقبت بین و چهرة باز و پیشانی مُقبِل، به قدر خویش، از همگُنان بیش دارد. سر آمد این همه، اعتقاد صحیح و آیین محکم او است که هر کس از ابنای روزگار در مذهب خود راسخ و ثابت نباشد، به فتوای عقل مردود است و هیچ کار را نشاید؛ اگر چه کوزهداریِ قمارخانه باشد یا سبوکشیِ میخانه. اما با نور هدایت او، شب کبودْ گلیم سیاه به خانة عدم فرستد و با کیمیای عقیدتش جهل زنگ خورده، به نقد عقل مبدّل آید.
از بَدوِ این دولتِ جاوید آیت، تا قیامت، قامتش کشیدهباد و تا ابد، مدتش پاینده. به هر امر خطیر مأمور گردید و به هر مملکت سفیر شد، به طالع سعد و اختر همایون شاهنشاه جم جاه، روحنا و روحالعالمین فداه، وضعش به آبرو و شوکت بوده و شیوهاش پاس نمک خداوند نعمت. چنانکه عَروضی سمرقندی گوید: در شواهقْ چُست رفتی و از مضایقْ چالاک برون آمدی. اینک در بغداد از شرایط خدمت و لوازم صداقت آنی فراغت و استراحت ندارد و دقیقه[ ای ]غافل نیست که در برابر خصم دین و همچشم دولت، امور مربوط به افتخار باشد و مأموریت، مضبوط به اعتبار. زحمتی که از اراذل و اوباش و نادانی سفها متحمل است فوق طاقت و خارج از اندازة عادت است.
از هر جا و هر بلد، پاردُم(1)ساییدة بُخو(2)بریدهای است که از شدت شرارت در وطن مألوف خود مجال زیستن ندارد؛ در آن عتبات عالیات جمعند و در هر انجمنْ پروانة شمع. بعضی مال مردم میدزدند و از سرقت مال خود عارض میشوند و بعضی که در عمر خود عارض درهم و دینار ندیدهاند به مردمان بابضاعت و اعتبار ادای پانصد و هزار میکنند. از این قبیل رفتار، که این بندة فَدَوی هزار یکش را نشنیدهام و صد یکش را تقریر نتوانم، بسیار است. اول زحمتش را به او میدهند و پس از کشف مطلب، در پیش خارجی خجالتش با اوست. از مواد عشره گذشته، در سایر امور مانند شمشیر شاهره(3)
، قاطع مقاصد است و جامع محامد. بابی گشوده دارد و نانی گسترده. آنچه در قنسول انگلیس در آن حدود حکایت نمایند آیینة سنگ است و اسباب قشنگ، و آنچه از او معروف است پلو آش است و توسعة معاش. هر نوع مرحمتی که از جانب... [ شاه ]در ترفیه و تقویت او مبذول گردد شرعاً و عرفاً به جا است؛ زیرا که مأموریت او نسبت به سایرینْ حمل حجرالاشدّ است.(1)
نیز مینویسد: الحق مقربالخاقان کار پرداز، در آن حدود، حق نعمت شاهنشاهی روحنا فداه را در بسط خوان نیکو مرعی میدارد. نه چنان است که همان باشد پیوسته دست و سفرهاش گشاد و گسترده است. بر خلاف سایر سفرا که با وصف مواجب و مرسوم گزاف و هرگونه مخارجی [هم] کنند دولت متحمل میشود [ولی ]نانشان از قبایحشان پنهانتر است».(2)
عضدالملک در حالی که از سستی و ناشایستگی برخی از مأموران وزارت خارجة ایران در عراق انتقاد دارد، میرزا بزرگ را به شایستگی و کفایت میستاید و کارپردازیِ او را «اسمی بارسم و لفظی بامعنی» میشمارد.(3)
نامق پاشا در دیدار با عضدالملک از کارپرداز پیشین ایران در بغداد (زمان خان) تعریف و اظهار «رضایت» میکند و عضدالملک با پاسخی ظریف و مدبّرانه، رجحان میرزا بزرگ بر زمانخان را خاطر نشان میسازد.(4)
در دوران اول مأموریت میرزا بزرگخان در بغداد (1276ـ1279ق) بهاء و هممسلکان بابی وی، در اثر مراقبتها و سختگیریهای میرزا بزرگ، به تنگنا افتادند و سرانجام برای تخلص از فشار وی (که میخواست آنان را به عنوان ایرانیان مهاجر، دستگیر و برای محاکمه و مجازات، به ایران بازگرداند)، به اشارة نامق پاشا (حاکم عثمانی در بغداد، که از بابیها حمایت میکرد) به تبعیت عثمانی درآمدند. اما میرزا بزرگ، همچنان موضع منفی خود نسبت به بهاء و بابیان را ادامه داده و به عنوان نمایندة دولت ایران، در سیاستی هماهنگ با دربار و وزارت خارجة ایران و نیز سفیر ایران در دربار عثمانی، حکومت عثمانی را تحت فشار مداوم قرار داد که بابیها را از بغداد و نقاط همجوار ایران، به نقاط دوردست از ایران منتقل سازد.
میرزا زمانخان (کارپرداز ایران در بغداد پس از مأموریت اول میرزا بزرگخان قزوینی) در نامة خود به وزیر امور خارجة ایران، مورخ رمضان 1279ق، گزارش میدهد که: شب 4 رمضان 1279 برادر و پسر بهاء (میرزا موسی کلیم و عباس افندی) از سوی بهاء نزد من آمدند و با اشاره به تبعید بهاء و منسوبین او به امر ناصرالدینشاه به بغداد، اظهار داشتند: «در ایام مأموریت مرحوم میرزا ابراهیمخان و مقرب الخاقان دبیر مهام تا به حال ما به خیال خود بودیم، وقتی عالیجاه میرزا بزرگخان آمد ما را مخوف از دولت کرده پاپی شد و همان پاپی شدن اسباب شدت ما شد و پارهای را هم که از ایران اخراج کردند به بغداد آمدند و اطراف ما را گرفته و این جمعیت اسباب توهم میرزا بزرگخان شد، به دارالخلافه [ تهران] و اسلامبول نوشت و در قصبة ما آدم گماشت و از تلغراف اسلامبول خبر اخراج ما را دادند تا تظلم خود را به جناب نامق پاشا و قونسولها بردیم و ناچار تبعیت عثمانی را قبول کردیم، و حالا فی الجمله خیالمان آسوده است...».(1)
زمانخان در بخشی دیگر از نامه میافزاید: «میرزا حسینعلی به اتباعش یعنی آن کسانی که منسوب به آنها هستند، غدغن اکید نموده که هرجا فدوی را ببینند با کمال حقارت و تعظیم حرکت کنند. اما به این فقرات اعتنا ندارم و آنچه تکلیف عقلی و شرعی خودم در حق آنها باشد در موقعش خواهم کرد...».(2)
وی در همین نامه، والی عراق (نامق پاشا) را با بهاء و یاران وی همراز شناخته و درمورد وجود عوامل نفوذی این فرقه در وزارت خارجة ایران به وزیر خارجه هشدار میدهد و مینویسد: میرزا موسی و عباس افندی در گفت و گو با من، «از جمیع امورات دارالخلافه [ = تهران] خبر دادند و در بغداد نزد والی اگر سخنی مخفی بگویی روز دیگر به آنها رسانیدهاند... میرزا حسینعلی به اتباعش، یعنی آن کسانی که منسوب به آنها هستند غدغن اکید نموده که هر جا فدوی را ببینند با کمال حقارت و تعظیم حرکت کنند، اما به این فقرات اعتنا ندارم و آنچه تکلیف عقلی و شرعی خودم در حق آنها باشد در موقعش خواهم کرد، و مخصوصاً میسپارم که عریضه[ ای] که فدوی در حقّ آنها مینویسد غیر خود سرکار و نظر مهر آثار [ ناصرالدینشاه] کسی اطلاع پیدا نکند. آنچه کاغذی که در اینجا میرزا بزرگخان خدمت جنابعالی نوشته است و آنچه جوابی که دادهاید، همه و از همان وزارتخانه به اینها خبر دادهاند. حالا به صراحت عرض میکنم اگر مضمون عرایض فدوی که باید خدمت جناب عالی عرض بکنم به آنها برسد بعد از این هیچ از احوالات آنها نخواهم نوشت...».(1)
میرزا بزرگ، در ایام مأموریت خود در عراق، با بابیها (و از جمله، با حسینعلی بهاء) برخوردی قاطع داشت و با تلاشهای پیگیری که همراه آیتاللّه حاج شیخ عبدالحسین تهرانی، بر ضدّ آن گروه نزد مقامات عالی ایران و عثمانی داشت، از پا ننشست تا زمینه را برای تبعید گروه یادشده از عراق فراهم کرد.
1) . همان، صص 168ـ169.
شوقی افندی در لوح قرن احبای امریک میگوید: میرزا بزرگخان به نوبت خویش نهایت جدّیت را داشت که طبقة عوام را تحریک کند تا بر علیه امر قیام کنند... و سپس به وی نسبت میدهد که در مقام ترور بهاء برآمده است.(1)عبدالحمید اشراق خاوری، نویسنده و مبلغ مشهور بهائی، ضمن اطلاق «خان پرتدلیس» (به تبعیت از شوقی افندی) بر میرزا بزرگخان قزوینی مینویسد: میرزا بزرگخان «که در آن ایام کارپرداز دولت ایران در بغداد بود و با شیخ عبدالحسین شیخالعراقین طهرانی همدست شده به مخالفت امراللّه قیام نمود».(2)
همین نویسنده، با اشاره به فعالیت میرزا بزرگخان قزوینی و آیتاللّه حاج شیخ عبدالحسین تهرانی بر ضدّ بهاء و بابیان در عراق مینویسد: این دو در بغداد «دست از اقدامات خود بر علیه احباب بر نداشتند. مردم را به شورش و بلوی تحریک نموده روز عاشورا و ایام دیگر متعرّض احباب [ = بابیها ]میشدند و... بالاخره با دستور شیخ مذکور قونسول نامبرده تصمیم گرفت که کلیة احبّا را تبعید نمایند. لذا سه نفر: شیخ حسن زنوزی، ملا محمدحسن قزوینی، و عسگر صاحب، را در کربلا دستگیر و... به بغداد آوردند که به ایران برده تسلیم مأمورین دولت نمایند». اینان در طول راه یا در زندان تهران درگذشتند، ولی «شیخ و قونسول به این اندازه قانع نشده آن قدر اقدام و کوشش نمودند تا حاکم بغداد را با خود همراه نموده 88 نفر زن و مرد احبا را اسیر کرده تحت نظر سواران امنیه به موصل تبعید نمودند...».(3)
1) . رحیق مختوم، عبدالحمید اشراق خاوری، 1/531 ـ532 .
2) . همان، 1/531 .
3) . همان، 1/454ـ456. برای تلاش جدی و مستمرّ شیخالعراقین با همکاری میرزا بزرگ قزوینی در عراق بر ضد بهاء و یاران بابی وی، علاوه بر مأخذ پیشگفته، ر.ک: مقالة شخصی سیاح...، عباس افندی، صص 93ـ97؛ رهبران و رهروان در تاریخ ادیان، اسداللّه مازندرانی، 2/ 505 به بعد؛ آهنگ بدیع، سال 1352، ش 1 و 2، ص 63 ، مقالة محمدعلی فیضی؛ مفتاح بابالابواب، میرزا مهدیخان زعیمالدوله، ترجمة حسن فرید گلپایگانی، ص 222.
تلاش میرزا بزرگ (و گروه همبستة وی در وزارت خارجة ایران) برای اخراج بابیان از مجاورت مرزهای ایران، بینتیجه نبود. بهاء و بابیان همراه و هماندیش وی، چنانکه گفتیم، برای تخلص از فشارهای میرزا بزرگ، تابعیت ایران را از خود سلب کرده و به تبعیت عثمانی در آمدند، اما این کار نیز مشکلشان را حل نکرد و نهایتاً (با فشار حکومت ایران و دستور سلطان عثمانی) در ذیقعدة 1279ق از بغداد به اسلامبول و سپس در رجب 1280ق به ادرنه و بالاخره در ربیعالثانی 1285ق به عکا (در فلسطین) انتقال داده شدند.
به نوشتة اشراق خاوری: «ناصرالدینشاه به واسطة میرزا سعیدخان مؤتمنالملک وزیر امور خارجه و با اهتمام حاجی میرزا حسینخان سفیر کبیر مقیم اسلامبول با خواهش و اصرار پی در پی، سلطان عبدالعزیزخان را بر آن داشت که حکم ابِعاد(1)جمال ابهی را از عراق به اسلامبول صادر نمود و نامق پاشا، والی ایالت، چون از تعدّیات علماء و مجتهدین عراق و میرزا بزرگخان قونسول سابق و دیگر معاندین و از اعمال دربار ناصرالدینشاه و هم از عظمت مقام و مرتبت الهی آگاه بود راضی به اقدام مذکور نگردید، ناچار به صدد برآمد که با کمال وِفق و ادب، حکم سلطانی را ابلاغ داشته ایشان را به نوعی که مرضی و پسندیده است به اسلامبول روانه دارد».(2)
اقدام دیگر میرزا بزرگخان در دوران مأموریت خویش در عراق، آن بود که در سال 1286ق آخوند ملاّ محمدجعفر شریف کاشانی (از سران بابیه، شاخة ازلی)(3)
را همراه با پسر وی حسین(1)و نیز نوراللّه (فرزند یحیی صبح ازل) تحت الحفظ به ایران آورد و همین امر، موجب حبس و مرگ محمد جعفر در زندان ناصرالدینشاه گردید و ضربهای سخت به کیان ازلیگری وارد ساخت.
محمدجعفر از شاگردان سید کاظم رشتی بود که بعد از ظهور ادعای علیمحمد باب، به باب گروید و زمانی نیز که بابیان به دو دستة ازلی و بهائی تقسیم شدند، جانب یحیی صبح ازل (برادر ورقیب بهاء، و رئیس گروه ازلیان) را گرفت.(2)تقرب محمد جعفر نزد پیشوای ازلیان تا آنجا بود که ازل، سرپرستی فرزندش، نوراللّه، را به محمدجعفر سپرد.
مهدی بامداد، در شرح ماجرا، ضمن اشاره به گرایش ملاّ محمدجعفر به شیخ احمد احسایی و سپس سید کاظم رشتی و میرزا علیمحمد باب، و تبعید وی از سوی دولت ایران به عراق و کاظمین در اثر مخالفت علمای ایران با او، مینویسد:
در این مدت با چند نفر از بابیهای معروف آن زمان از قبیل حاج سید جواد کربلایی ـ ملاّ رجبعلی قهیر ـ میرزا حسینعلی بهاء و امینالاطباء رشتی در بغداد حشر و نشر داشته و در ضمن در عقاید بابیه متمایل به صبح ازل میشود و به فرقة ازلی میگرود.
1) . یعنی همان سِر میرزا حسین شریفکاشانی، که وی را از کارگزاران استعمار بریتانیا و عوامل اینتلیجنت سرویس شمردهاند، و به قول مهدی بامداد: «خدمات باارزشی نسبت به آنان انجام داد و معروف گردید به سِر حاج میرزا حسین شریف کاشانی و در مصر درگذشت...» شرح حال رجال ایران، 6 /274.
2) . شرح حال رجال ایران، مهدی بامداد، 6/274. برای شرح حال ملاّ محمدجعفر ر.ک: همان، 6 /219ـ222.
در سال 1280 قمری که بابیه بغداد را به اتفاق میرزا حسینعلی بهاء و صبح ازل از بغداد به اسلامبول تبعید میکنند صبح ازل سرپرستی میرزا نوراللّه با مادرش مریم خانم معرف به قانته را به عهدة او واگذار میکند. نراقی چند سالی در کاظمین میزیسته و مشغول به کارهای خود بوده و چون بابی بودن او در کاظمین شهرت زیاد پیدا میکند و ممکن بوده که در آنجا برای این موضوع جنجالی راه افتد بدین جهت میرزا بزرگ خان سرکنسول ایران در بغداد (میرزا بزرگخان مدت شش سال از 1282 تا 1288 قمری کارپرداز اول یعنی سرکنسول ایران در بغداد بوده است) که در سال 1286 قمری به ایران آمد آخوند ملاّ محمدجعفر را با پسرش میرزا حسین(1)و میرزا نوراللّه(2)را با خود آورد و چون آخوند نراقی که به کرمانشاه رسید سخت ناخوش شد. میرزا بزرگخان او و همراهانش را به امامقلی میرزا عماد الدوله سپرده و خود راهی تهران میشود. پس از چندی عماد الدوله آنان را تحت الحفظ به تهران میفرستد و پس از ورود به تهران در انبار زندانی میشوند... و سرانجام در سال 1286 قمری او را مسموم میکنند...(3)
1) . این میرزا حسین که بعدها از حبس درآمد در دستگاه انگلیسیها وارد شد و در هندوستان مشغول به کار گردید و خدمات باارزشی نسبت به آنان انجام داد و معروف گردید به سِر حاج میرزا حسین شریف کاشانی و در مصر درگذشت... ـ بامداد.
2) . میرزا نوراللّه پسر میرزا یحیی صبح ازل بوده و در میان ازلیها به آقا نور شهرت دارد. نامبرده در رشت مقیم و به طبابت اشتغال داشته است ـ بامداد.
3) . شرح حال رجال ایران، همان، 6/219ـ222.
عباس افندی در مقالة شخصی سیاح... ادعا میکند که: میرزا بزرگخان قزوینی (جنرال کنسول ایران در بغداد) از اقدامات خود بر ضدّ بهاء در بغداد طرفی نبست و «نهایت معزول و منکوب و پشیمان و پریشان گشت»!(1)در حالی که دیگر منابع بهائی، تصریح دارند که مساعی میرزا بزرگ، زمینهساز اخراج بهاء از بغداد و تبعید وی به اسلامبول گردید.
برای نمونه، محمدعلی فیضی، نویسنده و مبلغ مشهور بهائی، با اشاره به تکاپو و به قول وی: «شور و نشور» بهاء و بابیان در عراق، و مخالفت «شیعه و سنی» با آن جماعت در آنجا، مینویسد: «ورود شیخ عبدالحسین مجتهد معروف جهت تعمیر بقاع متبرکه به عتبات، و ملاحظة این شور و نشور و انجذابات عموم خلق، سبب تشدید امر و تحریک تعصبات جاهلانة عوام گردید و با میرزا بزرگخان، قونسول ایران در بغداد، به ضدیت و مخالفت آن حضرت همت گماشتند و آن قدر کوشیدند تا به دستورات اکیدة ناصرالدینشاه و وزیر خارجه، حاج میرزا حسینخان سپهسالار، نمایندة ایران در دربار عثمانی موافقت گردید که موافقت سلطان عثمانی را نسبت به انتقال حضرت بهاءاللّه و همراهان به اسلامبول به دست آورد. نامق پاشا نامة عالی پاشا، صدراعظم عثمانی، را به وسیلة منشی خود به نظر مبارک [ بهاء ]رسانید و آن حضرت حاضر برای عزیمت به اسلامبول گردید».(2)
همین مطلب، در کتاب الکواکبالدریهًْ، نوشتة آواره (مبلغ پیشین بهائی) اینگونه گزارش شده است: «...در سنة یکهزار و دویست و هفتاد و نه هجری که سال دهم از ورود» بهاء «به بغداد بود... میرزا بزرگخان قزوینی به قونسولگری عراق عرب مأمور شد. و چون او در بغداد زمام امور ایرانیان را به دست گرفت علماء و مشایخی که در مدت ده سال به هر دامنی آویخته و هر طرحی برای اضمحلال بهائیان ریخته بودند...، به دامن این قونسول جدید آویختند و میرزا بزرگخان هم الحق کوتاهی نکرده در مدت نه ماه تمام به تمام وسائل متشبّث گشت و پیوسته با دربار ایران و عثمانی در مذاکره بود. گاهی این حزب را مُبدِعِ دین شمرد و دمی مخرّب آیین خواند. گهی مخالف تمدن بیان کرد و وقتی دشمن سلطنت و استبداد قلمداد فرمود. و سلطان ایران را به مذاکره و قرارداد با سلطان عثمانی وادار نموده، پادشاه عثمانی را که در آن وقت سلطان عبدالعزیز بود از حالت سکوت و بیطرفی بیرون آورده به طَرَفیّت و اقدام واداشتند. و در آن وقت سلطنت عثمانی در غایت استبداد بود، و ارکان ملت از سطوتش در ارتعاش و ارتعاد. خلاصهًْالقول اینکه، پس از نه ماه مذاکره و مخابره، فرمان صریح از باب عالی صادر شد که حضرت بهاءاللّه را با اَتباع و اصحاب و منتسبین، به سمت اسلامبول حرکت دهند...».(3)
حسینعلی بهاء، خود (5 سال پس از آن تاریخ، اواخر دوران تبعید خویش در ادرنة عثمانی) در عریضهای که به کنت دوگوبینو، سفیر اسبق فرانسه در ایران، نوشته، ضمن اشاره به اقدامات کارپرداز اول ایران (میرزا بزرگخان قزوینی) علیه خویش و اتباعش، از «کمال محبت» نامق پاشا (والی بغداد) نسبت به خویش یاد کرده و میگوید به پیشنهاد وی، یارانم تبعیت عثمانی را پذیرفتند: ««کارپرداز ایران هر روز به اولیای دولت شکایت مینوشت و چون این عبد مشاهده نمود که این امور بالاخره سبب فساد میشود به مشیر عراق، نامق پاشا، تفصیل اظهار شد. ایشان مصلحت در تبعیت دولت عثمانیه دیدند. لهذا جمعی از دوستان این عبد، تبعیت دولت عثمانیه خواهش نمودند و بنده را به استامبول خواستند و مشیر عراق کمال محبت را نموده و تفصیل را به این بنده اظهار داشتند. این عبد هم حکم دولت را اطاعت نموده با جمعی از عیال و اطفال و خدمه به استانبول وارد شدیم...».(1)
عبدالحمید اشراق خاوری، مورخ و مبلغ بهائی، نیز از کسانی است که با ارائة گزارشی (رتوش شده) از ماجرا، کوشیده است «وجهِ خفّتآمیزِ» تبعید بهاء و یاران وی از بغداد و مرز ایران را (که حتی تلاش حاکم عثمانی بغداد برای جلوگیری از آن، سودی نداشت) تا میتواند، در چشم خواننده کمرنگ سازد. اشراق خاوری مینویسد: در هنگام حرکت بهاء به سوی اسلامبول، نامق پاشا به وی گفت که: «این آخوند (شیخ عبدالحسین) سالها به صدد شما بوده پیوسته سعی میکرد و تا کنون کاری از پیش نبرد و در عهد سلطان عبدالمجید چند بار دولت ایران از باب عالی خواست که شما را تسلیم دهد و یا از مملکت خود خارج کند و سلطان جواب داد که اولاً ایشان بر ما واردند و ما میهمان را نیازاریم و ثانیاً والیان عراق همگی مدح و ستایش نمودند و ایشان را از اولیای الهیّه شمردند و ما هرگز چنین شخصی را به دست معاندین نمیدهیم و دولت ایران ناچار ساکت شد و چون نوبت سلطنت به سلطان حاضر [ سلطان عبدالعزیز ]رسید و تبعیت نیز واقع شد [ یعنی بهاء و یارانش رسماً تبعیة دولت عثمانی شدند ]دولت ایران فرصت را غنیمت شمرده اول خواهشی که در مقام دوستی و اتحاد دولتین اظهار کرد همین مطلب بود و عالی پاشا و فؤاد پاشا [ صدراعظم و وزیر خارجة وقت عثمانی ]که زمام امور دستشان است خواهش مذکور را قبول نمودند و حال سه ماه است که از باب عالی حکم محکم به نامق پاشا صادر گردید و او خلاف انصاف دانست که بدون تفحص و تحقیق مرتکب امری شود و مدت سه ماه تفتیش کرد و کذب مخالفین بر او روشن شد و معذلک میزان امتحان قرار داد که اگر بدون عذر و به نهایت سکون و تنها حاضر شوید دلیل بر حسن نیّت باشد و اگر حاضر نشوید و یا هیئت اجتماع با خود بیاورید تأیید اقوال مخالفین گردد و حال کذب مخالفین مانند آفتاب روشن شد و والی از شما قبول معذرت میجوید. این بگفت و فرمان عالی پاشا را بیرون آورد نشان داد که نوشته بود دولت ایران اطمینان ندارد ایشان در نزدیکترین بلاد ایران یعنی بغداد اقامت کنند و از این رو رجال دولت عَلیّه مصلحت دیدند که به کمال احترام عزیمت اسلامبول نمائید و مهمان دولت باشند و این مسافرت را به هر نوعی بخواهند باید والی عراق کمال رعایت و حسن خدمت بنماید».(2)
در مقایسه با متن فوق، بد نیست گزارش کارپرداز وقت ایران (میرزا زمان خان) از ماجرا را نیز بیاوریم. وی در نامه به وزیر خارجة ایران (مورخ 3 ذیقعدة 1279) مینویسد: پس از رسیدن فرمان حکومت عثمانی به نامق پاشا (والی بغداد) که حکم به رفتن بهاء و یارانش از بغداد به پایتخت عثمانی میکرد، «حالت والی پاشا از این عمل بسیار پریشان است و در معنی مانند مار، در هم میپیچد؛ نه از بابت میل به او [ بهاء]، از جهت اینکه وقتی به تبعیت عثمانی واصل شد چرا باید از بغداد برود، و این وهنی بود از برای دولت عثمانی، و ایراد به وکلای اسلامبول گرفته بود...».(1)نامق پاشا در گفت و گویی نیز که همان ایام با میرزا زمان داشت همین نکته را پیش کشید که: «حرف و ایرادی که دارم و به دولت خود هم نوشتهام این است که بعد از آنکه میرزا حسینعلی قبول تبعیت دولت عثمانی را کرد نباید در تبعید او اصرار نمود و این عمل سبب استخفاف دولت [ عثمانی] است».(2)
بیگمان، اگر تلاش و اهتمام یاران امیر (بهویژه میرزا سعیدخان مؤتمنالملک انصاری، شیخ عبدالحسین تهرانی، و میرزا بزرگخان قزوینی) نبود، نهال بابیگری (به عنوان گروهی «بدعتگذار» و «برانداز») در کشور عراق (بخوانید: همسایة دیوار به دیوار ایران) ریشه میدوانید و آنگاه با توجه به تحریکات و تحرکات دو دولت استعمارگر آن روز: روس و انگلیس، که چشم طمع به خاک و مقدرات ایران داشته و با سران بابیه (شاخة ازلی و بهائی) در پیوند بودند، و نیز حمایتهای حساب شدة دولت عثمانی از این فرقه (که با سابقة سوء قصد بهشاه ایران و تلاش برای «براندازیِ» حکومت قاجار در سالهای 1265ـ 1268ق، طعمة سیاسی خوبی برای دربار اسلامبول جهت فشار به دولت ایران قلمداد میگشت)، معلوم نبود کار به کجا میانجامید و خصوصاً چه امنیتی برای شیعیان در عتبات عالیات و حوزههای کهن علمی ـ دینی در نجف و کربلا و کاظمین باقی میماند؟!
خوشبختانه امیر و یارانش بیدار بودند و به کمک علما، مانع انجام نقشههای مرموز و پلید استعمار در دو کشور اسلامی ایران و عراق گردیدند.