ghaemiyeh.com
سرشناسه:نمازي شاهرودي، علي، ۱۲۹۳ - ۱۳۶۳.
عنوان و نام پديدآور:اصول دين و وسيلةالنجاة/علي نمازيشاهرودي ؛ تحقيق مرتضي اعداديخراساني.
مشخصات نشر:مشهد:انتشارات ولايت، ۱۳۹۴.
مشخصات ظاهري:۲00ص.
شابك:978-964-6172-77-7
وضعيت فهرست نويسي:فيپا
يادداشت:كتابنامه.
موضوع:اصول دين
موضوع:شفاعت (اسلام)
موضوع:توسل
شناسه افزوده:اعدادي خراساني، مرتضي، ۱۳۶0
رده بندي كنگره:BP۲۱۱/۵/ن۸الف۶ ۱۳۹۴
رده بندي ديويي:۲۹۷/۴۱۷۲
شماره كتابشناسي ملي: ۳۷۴۰۹۵۶
دين در لغت به معناي جزاست و جز در برابر تكليف و امتحان معنا پيدا ميكند، لذا به مجموعۀ تكاليفي كه انسان موظف به انجام آنهاست دين گفته ميشود. تكاليف نيز در قالب اوامر و نواهي به انسانها ابلاغ ميگردد.
امر و نهي از شؤون مولاست و مولويت حقيقي نيز از آن خداوند است، زيرا خداوند خالق و در نتيجه مالك همۀ مخلوقات است، پس تنها او حق امر و نهي و تصرف در ملك خويش را دارد.
بر اين اساس دين به معناي مجموعة دستورات و نهيهاي خداوند است. پس دينداري با شناخت خدا آغاز ميشود و پايه و اساس آن معرفت پروردگار است.
أَوَّلُ الدِّينِ مَعْرِفَتُهُ؛(1)
سر لوحه دين، معرفت خداست.
خداي تعالي معرفت خود را در آغاز خلقت بندگان به آنان عطا فرموده و همه را به معرفت خويش مفطور ساخته است. اما به حكمت خويش با قدم نهادن انسان به دنيا معرفت خويش را از آنان زدوده و يادآوري معرفت فراموش شده را بر عهدۀ پيامبرانش نهاده است.
خداوند همچنين براي تربيت بندگان و محافظت از دين خود اماماني را در ميان خلق قرار داده و اطاعتشان را بر بندگان واجب كرده است از سوي ديگر براي تشويق بندگان به انجام تكاليف بهشت را خلق كرده و وعده داده است كه مؤمنان نيكوكار را به باغهاي بهشت وارد خواهد كرد و براي تحذير از مخالفت بندگان با اوامر و نواهي پروردگار جهنم را آفريده و
1) نهج البلاغه، خطبه اوّل، ص39.
مخالفان را به دخول و خلود در آتش تهديد كرده است.
عدالت پروردگار سبب دلگرمي و باور مومنان وعدۀ الهي و ترغيب آنان به انجام كارهاي نيك و پرهيز از معاصي ميشود و بدين ترتيب خداوند دين خود را بر پنج اصل توحيد، نبوت، امامت، معاد و عدل استوار ساخته است.
در اين مجموعه بر پاية آيات و احاديث معصومان مباحثي پيرامون اين اصول پنجگانه دين ارائه شده است
شرح حال مؤلف(1)
آيت الله حاج شيخ علي نمازي شاهرودي در سال 1333 هجري قمري و در خانواده اي مذهبي و اهل علم به دنيا آمد. پدر ايشان مرحوم حاج شيخ محمدبناسماعيل نمازي شاهرودي از علماي بهنام شاهرود بود كه اجازه اجتهاد خود را از مرحوم سيد ابوالحسن اصفهاني و مرحوم فيروزآبادي گرفته بود و تأليفات سودمندي از ايشان به يادگار مانده است.
مرحوم حاج شيخ علي نمازي كه از استعداد بينظير و پشتكار خستگيناپذيري برخوردار بود، از كودكي نزد پدر و ديگر اساتيد آن سامان به تحصيل سطوح همت گماشت و در نوجواني افزون بر گذراندن سطوح عالي، حافظ قرآن نيز گشت.
ايشان پس از فراگيري سطوح مقدماتي و عالي در شاهرود، رهسپار حوزه پربركت آن زمان خراسان در مشهد شد و از محضر عالمان بزرگ آن ديار بهرهمند گرديد.
مهمترين ويژگي تحصيلي مرحوم حاج شيخ علي نمازي، كسب فيض از محضر مرحوم آيت الله ميرزا مهدي اصفهاني در فقه، اصول و معارف بوده است. ايشان تا زمان رحلت اين استاد برجسته مدت پانزده سال كمال استفاده را از محضر وي مينمايد و ضمن آشنايي كامل با مباني معارفي، فقهي و اصولي ايشان به ترويج اين مباني همت ميگمارد.
پس از رحلت مرحوم ميرزا مهدي اصفهاني، ايشان رهسپار نجف اشرف ميشوند تا در كنار مرقد مولايشان از عالمان آن حوزه نيز بهرهمند شوند و پس از مدتي به مشهد بازگشته، مشغول تدريس و
1) شرح حال كامل تر و معرفي آثار مرحوم آيت الله علامه حاج شيخ علي نمازي شاهرودي در مقدمه كتاب اثبات ولايت كه جلد ديگر اين مجموعة آثار فارسي ايشان است، آمده است.
تبليغ معارف اهلبيت ميگردند. اين عالم بزرگوار همواره مورد تكريم اهل فضل بود و همت خود را صرف تدريس و تربيت طلاب و نشر معارف و حقايق ناب تشيع ميكرد.
مرحوم علامه نمازي از حافظه قوي برخوردار و تلاش و پشتكارش ستودني و بينظير بود. ايشان افزون بر آشنايي با علم تاريخ، علوم غريبه، طب قديم، رياضي، گياهشناسي، زبان عربي و فرانسه و حفظ كامل قرآن، توجه ويژه اي نيز به روايات و احاديث ائمه معصومين داشته، بهگونهاي كه پنج بار مجموعه بحارالأنوار را بهطور كامل مطالعه و بررسي كردند كه حاصل اين پژوهش ده جلد كتاب ارزشمند مستدرك سفينة البحار و هشت جلد مستدركات علم رجال الحديث گرديد. ايشان همچنين چندين بار كتب اربعه، الغدير، احقاق الحق و ساير كتب روايي را به صورت عميق مطالعه نمودند كه حاصل آن دهها جلد كتاب ارزشمند و ماندگار بوده است.
اين عالم با تقوي و مجاهد خستگيناپذير كه به اخلاق عملي و تقواي الهي مزين بوده و آثار قلمي فراواني از خود به يادگار گذاشت، سرانجام در شب دوشنبه دوم ذيالحجه 1405 هجري قمري، مصادف با 28 مرداد 1364 هجري شمسي در مشهد ديده از جهان فرو بست و به ديدار معبود شتافت. پيكر پاك و مطهر اين عالم بزرگ باشكوه تمام تشييع و در حرم رضوي آرام گرفت.
گزارش مباحث كتاب
اين مجلد از آثار فارسي علامة نمازي شامل دو كتاب ارزشمند با عناوين اصول دين و وسيلة النجاة است.
اصول دين در پنج بخش به تبيين اصول اعتقادات شيعة اثني عشري ميپردازد.
اصل اوّل: از اين كتاب در شناخت خداوند متعال و اعتقاد به يكتايي اوست. مطمئنترين راه شناخت خداوند نيز، بر اساس بيان بسياري از آيات قرآن، شناخت فطري پروردگار است. اين شناخت همان توجه از طريق زدودن حجاب غفلت به معبودي است كه بشر فطرتاً و بر اساس سابقة معرفي پروردگار در عوالم گذشته با آن آشناست. با وجود اين راه اقامة دليل و برهان عقلي براي شناخت خداوند هم بسته نيست و آيات و روايات فراواني به آن اشاره دارد. در اين بخش از كتاب افزون بر معرفي اين دو راه شناخت خداوند به برخي از اشكالات اين از
اشكالات نيز پاسخ داده و دلايلي در اثبات وحدانيت خداوند ارائه شده است. همچنين بحثي هم در بيان صفات پروردگار آمده است.
اصل دوم: از اصول دين در اثبات عدل خداوند است كه اشارهاي به دلالت عقل بر عدل پروردگار و دلايل نقلي عدل شده است.
اصل سوم: هم در بحث نبوت است كه شامل دو گفتار در نبوت عامه و نبوت خاصه است. در نبوت عامه دلايل نياز بشر به پيغمبر و در نبوت خاصه دلايل رسالت حضرت محمد بيان شده است.
اصل چهارم: كتاب به بررسي موضوع امامشناسي پرداخته است، كه خود شامل سه گفتار است: 1. احتياج بشر به امام، 2. تعيين كنندة امام كيست؟ 3. چه كساني از جانب خداوند براي امامت امت پس از پيامبر برگزيده شدند؟ در گفتار سوم و در تبيين امامت جانشينان بر حق پيامبر، دوازده باب آمده است، كه شامل آمار اخبار قدسي در تصريح پروردگار بر اسامي دوازده امام و فضايل و مناقب آنان و تصريح حضرت رسول بر اساس خلفاي خود و نيز بيان آمار رواياتي است كه خود ائمه در بيان اسامي و فضايل و مناقب خود فرمودهاند. پايان بخش اين مبحث نيز اشاره به نصوص وارده بر امامت حضرت مهدي و غيبت آن حضرت و نيز قادر بودن ائمه هدي بر جميع معجزات انبياء و تأملي بر حادثة غدير خم است.
اصل پنجم و آخر كتاب اصول دين به بررسي مسئلة معاد ميپردازد. از نظر مؤلف كتاب از جملۀ قطعيات مذهب شيعه و واضحات قرآن، وجود دو حشر، دو نشر، دو معاد، دو آخرت و دو قيامت براي مردم است؛ يكي كوچك و در روي زمين با نام رجعت يا قيامت صغري و ديگري قيامت كبري است كه در آن اوضاع زمين، آسمان، ماه و خورشيد و ستارگان تغيير خواهد كرد.
كتاب گراسنگ ديگري كه در اين مجلد آمده، وسيلة النجاة است. اين رسالۀ مختصر و مفيد در پنج فصل و يك خاتمه سامان يافته است. فصل اوّل به بيان حقيقت وسيله بودن پيامبر و ائمه هدي و وجوب توسل به ايشان است. در ادامه اين بحث در فصل دوم پارهاي از توسلات انبياي پيشين به نبي مكرم اسلام و خاندان اطهرش بيان شده است. در فصل سوم به فضيلت تبرك به مزار شريف پيامبر اسلام و ائمه اطهار اشاره شده است. فصل بعد نيز به بررسي رواياتي ميپردازد كه سوگواري و اقامۀ عزا و بكاء در مصبيتهاي وارده بر پيامبر و
آل او را از جملۀ عبادات شمردهاند. فصل آخر هم به جواز لطمه زدن بر صورت، كندن موي و چاك دادن پيراهن در اين اقامۀ سوگواري اشاره دارد. خاتمه كتاب نيز در پاسخ گويي شبهۀ تعارض برخي از آيات با بخشش گناهان بر اثر گريه بر امام حسين است.
ويژگيهاي اين تحقيق
اين كتاب سودمند در زمان حيات مؤلف و پس از وفات ايشان دهها بار به چاپ رسيده است. پس از ايشان به اهتمام فرزند برومندشان با اصلاحاتي و ويرايش چندين بار به زيور چاپ آراسته گرديده است. آنچه در اين چاپ مورد اهتمام بوده به اين شرح است:
ـ تكميل تبويب مطالب، متناسب با محتواي آن؛
ـ مدركيابي موارد ناقص و فاقد مدرك؛
ـ اضافه كردن كتابنامه و نماية آيات و روايات در انتهاي كتاب؛
ـ ويرايش متن كتاب به صورت جزئي؛
ـ اضافه كردن پي نوشت در اصل چهارم.
و بر خود لازم ميبينم كه از فاضل گرام جناب آقاي صادق نوروزي كه در اضافه كردن پي نوشتها ـ براي سهولت خواننده به احاديث ـ زحمات كشيدند و عزيزاني كه در مؤسسۀ معارف عالم آل محمد در آماده سازي اين كتاب براي چاپ، با اين جانب همكاري نمودند، تشكر و قدرداني نمايم.
اميد دارم طالبان حقيقت، با مطالعه دقيق اين كتاب و باقي آثار فقيه و عالم رباني از علم و دانش و قلم روان آن علامه به نحو شايسته بهرهمند گردند و اگر خطا و لغزشي را مشاهده نمودند، از اين جانب بوده و از تذكراتشان ما را بهرهمند سازنند.
جـمعه 19 ارديبهشت 1390ش
مصادف با 5 ذيالحجه 1432ق
مرتضي اعدادي خراساني
قم مقدسه
علامه حاج شيخ علي نمازي شاهرودي
بسم الله الرحمن الرحيم
سپاس و ستايش خدايى را كه يكتاى بىهمتاست؛ هر چه بخواهد تواند، و هر بودنى و نابودنى را داند؛ نه او از چيزى زاييده شده ونه چيزى از او زاييده شده است. چيزى شبيه او نيست و او هم به چيزي شبيه نيست. ازليت و ابديت مخصوص ذات پاك او ميباشد. واحد لميزلى بود و هيچ چيز با او نبود. آنگاه همه موجودات را به قدرت و حكمت خود از نيستي به هستي آورد.
و بهترين درودها بر نخستين آفريدة خدا و بالاترين و برترين جهان و جهانيان، حضرت محمد و خاندان پاك او، خورشيدهاي تابان امامت، و ماههاي فروزان خلافت و هدايت و پايگاه فرود فرشتگان و فرمانده تمام موجودات كه قادر بر همه آفريدههايند. و لعنت بيپايان خدا بر دشمنان اين خاندان از اوّل جهان تا انجام آن.
روي سخن در اين كتاب با آن افرادي است كه پايبند دين و آييناند؛ آنانكه چراغ عقل و فهم و دانش خود را در دست گرفته و جويندة حق و حقيقت هستند و اسير شهوات و ماديات نميباشند و ادب و دين را فداي هوا و هوس خود ننمودهاند؛ آنانكه به بركت فكر در كارهايشان راه نورعقل و وجدان را براي خود باز نمودهاند و همت عالي دارند تا خود را به سعادت دنيا و آخرت برسانند و از بدبختيها و گمراهيها نجات بخشند.
اين افراد بايد بدانند كه اساس و ريشه تمام سعادت دنيا و آخرت در شناختن خداوند متعال و صفات او، و همچنين در شناختن فرستادگاني است كه براي هدايت و راهنمايي انسانها فرستاده است؛ فرستادگاني كه دستورات پروردگار را به مردم برسانند و فرمانبرداران خود را به نعمتهاي جاويدان بهشتي بشارت دهند، و مخالفين را از عذاب جهنم بترسانند.
اميد است كه خداوند به وسيله اين كتاب، كساني را كه در اشتباهاند هدايت نموده و اين بنده را هم به ثواب برساند.
علي نمازي شاهرودي
گفتار در اين اصل به دو بخش تقسيم ميگردد:
شناخت فطري
شناخت استدلالي و عقلي
موضوعي كه بسياري از آيات قرآن ـ با تفسير عترت اطهار ـ ما را به آن يادآوري مينمايد و حجاب غفلت ما را كنار ميزند، آن است كه آفريدگار جهان ارواح تمام انسانها را قبل از خلقت بدنها، در بدن ذرهاى خود از پشت حضرت آدم بيرون آورد و خود را به آنها معرفي كرد و ربوبيت خويش را براي آنان آشكار ساخت و فرمود:
أَلَسْتُ بِرَبِّكُم؛(1)
آيا من پرودگار شما نيستم؟
و آنان همگي پاسخ دادند: آري، و ربوبيت او را قبول كردند، و خداي متعال شناخت ذات پاكش را در دلهاي آنان ثابت و پا بر جا ساخت. و از اين رهگذر است كه فرموده:
فِطْرَتَ اللهِِ الَّتِي فَطَرَالنَّاسَ عَلَيهَا لَا تَبدِيلَ لِخَلقِ اللَّـهِ ذَلِكَ الدِّينُ القَيِّمُ؛(2)
آفرينش خدايي كه سرشت؛ مردم را بر آن، نيست دگرگون شدني براي آفرينش خدا، اين است دين استوار.
بنابراين همۀ انسانها هنگام دچار شدن به گرفتاري و ناراحتي و بيماريهاي سخت، در حالي كه اميدشان از ديگران قطع شود، به خداي خويش روي ميآورند. و چنانچه در تاريكيهاي صحرا و دريا گرفتار شوند و با امواج سركش و متلاطم دست به گريبان گردند، باز متوجه پروردگار خود شده، از او ياري خواهند و راه نجات جويند، و خداي مهربان حاجتشان را روا نموده و آنان را از گردابهاي مخوف و امواج سهمگين رهايي بخشد.
ولي متاسفانه بيشتر آن مردم وقتي از اين گرفتاريها خلاص ميشوند، شكر خداي را به جاي نميآورند، و خداي متعال براي اتمام حجت بارها آنان را به بلاهاي ناهنجار دچار ميسازد تا او را از ياد نبرند و همواره به ساحت مقدس او متوجه باشند. و براي رسيدن به اين مقصود پيامبران را بر انگيخت تا اين مطلب را به مردم برسانند و پردههاي غفلت را بر كنار نمايند و دلهاي ايشان را به ياد خدا روشن سازند.
از اين جهت پيامبران به اثبات كردن وجود خداوند نيازمند نبودند، بلكه وظيفه آنان يادآوري آن ذات مقدس بوده است. اين معنا از قرآن مجيد از آيات مربوط به بعثت رسولان آشكار است. رسولان خدا هنگام بعثت ميفرمودند:
اعْبُدُوا اللهَ مَا لَكُم مِن اِلهٍ غَيرُهُ (1)و اتقوا الله؛
خداي را بپرستيد. غير از او خدايي نيست. و حرمت و عظمت او را ملاحظه كنيد. و پرهيزگار باشيد.
امام عسكري در تفسيركلمه «الله» ميفرمايد:
«الله» كسي است كه خلايق هنگام سختيها به او روي آورند.(2)
و پيامبر اسلام وقتي كه به رسالت مأمور گشت، براي اثبات خدا به آوردن دليل و برهان نپرداخت؛ زيرا به آن حضرت خطاب رسيد:
يَا أَيُّهَا المُدَّثِّرُ * قُمْ فَأَنْذِرْ* وَرَبَّكَ فَكَبِّر؛(3)
اى پارچه به خود پيچيده، برخيز و بترسان (مردم را از عذاب خدا) و پرودگار خود را به بزرگي ياد نما.
در اين وقت، اوّل سخني را كه آغاز كرد فرمود: «اَللهُ اَكبَر».(1)
و ميفرمود: بگوييد «لَا اِلَهَ اِلَّا الله» تا رستگار شويد.(2)
و طبق آية شريفة: إِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِى خَلَقَ(3)پيوسته مردم را به مشاهده آثار قدرت و عظمت خداي بزرگ دعوت ميفرمود، تا با تدبر و تامل از آثار پى به مؤثر ببرند، و متوجه خداى عزيز شوند. و اينك حديثي در اين مورد نگاشته ميشود تا وظيفه اساسى پيغمبر آشكار گردد:
عربي به پيغمبر عرض كرد: ما را به كه دعوت مينمايي؟
فرمود: به آن پروردگاري كه چون در بيابان بيآب و علف سرگردان شوي و مركب سواريت گم شود و خود را در چنگال مرگ گرفتار بيني، به او متوجه شوي و نجات خويشتن را از او خواهي، و خداي مهربان تو را نجات بخشد. و هنگامي كه در شهر خود به قحطي مبتلا شويد، از او درخواست رفع گرفتاري مينماييد، و او بيچارگي شما را چاره فرمايد.
مرد عرب عرض كرد: به جان پدرت قسم، ما را به خوب پرودگاري دعوت ميفرمايي؛ پس مسلمان شد.(4)
افرادي مانند مُصْعَب كه قبل از پيامبر به مدينه براي ارشاد آمده بود و جعفر طيار كه به سوي حبشه هجرت نمود ـ چون نزد نجاشي پادشاه حبشه رسيد ـ آياتي از قرآن كريم ميخواندند و مردم را از اين راه با خدا آشنا مينمودند، و نور معرفت فطري را در قلبها روشن ميكردند، و آنها هم تسليم قرآن و آورنده آن ميشدند.
گاهي پيامبر و امامان دچار اشخاص لجوج و عَنود خودخواه و هواپرست ميشدند و براي
آنان اقامه دليل و برهان عقلي مينمودند، و آنها را با آن دلايل سركوب ميكردند، تا نتوانند از آن روگردان شوند. و آنان را به حكم عقل متوجه مينمودند كه هيچ فعلي و عملي بدون فاعل و عامل امكان وقوع ندارد، چنانچه هيچ بنايي بدون باني نميشود.
آري؛ اين آسمان و خورشيد تابان و ماه فروزان و اين زمين با وسعت و درخت و گلهاي زيبا، آثار علم و قدرت و حكمت پرودگار است. و خود خداوند در قرآن مجيدش همه را متوجه آثار وجود خود ميكند، تا براي مؤمن قوت در ايمان و زيادي معرفت پديد آيد و براي غير مؤمن اتمام حجت گردد.
خليفه پروردگار اميرالمؤمنين على بن ابيطالب فرموده است:
بِصُنعِ اللهِ يُستَدَلُّ عَلَيهِ؛(1)
به آثار آفرينش بر وجود پروردگار استدلال ميشود.
و از آن حضرت دربارۀ اثبات پروردگار سوال شد، فرمود:
سرگين شتر بر شتر، و آثار قدم بر صاحب قدم دلالت ميكند. پس چگونه آسمان با اين بلندي و عظمت و لطافت، و زمين با اين بزرگي و كيفيت، بر وجود خدا دلالت نكند!(2)
و نيز آن حضرت فرمود:
نگاه نما به خورشيد درخشان و ماه فروزان، و ستارگان نورافشان و درختان بارور و آبهاي خوشگوار، و سنگهاي هنجار و ناهنجار، و در پي هم آمدن شب و روز، و چراغهاي پر فروغ و جريان درياها و زيادي آنها و قُله بلند كوهها و اختلاف زبانها. پس واي بر كسي كه تقدير كننده و تدبير نماينده اين امور را انكار نمايد.
آنان گمان ميكنند مانند گياهاند براي آنها زارعي و براي صورتهاي مختلف آنها صانعي نيست! آيا ساختمان بدون سازنده و جنايت بدون جنايتكار صورت وقوع به خود ميگيرد؟!(3)
زنديقي از صادق آل محمد سوال كرد: دليل برصانع عالم چيست؟ حضرت فرمود:
وجود افعال بركننده آنها دلالت ميكند. آيا نميبيني چون بناي محكمي را مشاهده نمايي يقين ميكني كه كسي آن را بنا نموده، اگر چه باني را مشاهده نكردهاي؟!(1)
و نيز آن حضرت به يكي از دَهريون كلماتي فرمود كه مفادش اين است كه:
آيا خود را خودت؛ آفريدي يا ديگري تو را آفريده؟ اگر خودت، خود را به وجود آوردي، پس موجود بودي كه خود را ساختي يا معدوم؟ اگرموجود بودي، محتاج به ساختن نبودي. و اگر معدوم بودي، معدوم نميتواند موجودي بسازد. و چون نبودي، معلوم است كه خودت را خود نيافريدي و ديگري تو را آفريده كه به هيچ وجه مثل تو نيست، و اگر مثل تو باشد مخلوق و محتاج به خالق و صانع است.(2)
اگر كسي بگويد: اين مخلوقات هميشه از يكديگر تناسل و توالد نمودهاند. قرني ميگذرد
و قرني ميآيد؛ مرضها و آفتهاي روزگار مردم را به راه فنا ميبرد.
در جواب ميگوييم: كسي كه ديروز از مادر متولد شده و امروز از دنيا ميرود، از زمان قبل و بعد خود چه خبر دارد و چگونه دعوي تسلسل ميكند. آيا غير خيال چيز ديگري براي درستي گفتار خود دارد؟
اين چيزي نيست مگر خيال موهوم.
بشر از دو صورت خارج نيست؛ يا ازلي و قديم است و يا حادث است. اگر ازلي باشد محل حوادث روزگار واقع نخواهد شد و تغيير و فنا براي او نخواهد بود. و چون در زمان سابق نبوده، حدوث او واضح است، پس به ناچار آفريننده و سازندهاي لازم دارد و چون نبوده، خودش نميتواند خود را بيافريند، بنابراين ديگري بايد او را خلق نمايد.
اگر بگويد: پدرش او را آفريده.
گوييم: به همين دليل پدرش نيز حادث است و قديم نيست، و او ايجاد كننده و سازنده لازم دارد. و اين كلام در مورد آبا و اجداد او صدق مينمايد، پس بايد منتهي شود به كسي كه سازنده او و ديگران و تمام موجودات باشد و شبيه و نظير موجودات نباشد و گرنه او نيز مخلوق و مصنوع خواهد بود.
و نيز گوييم: اگر پدرش او را آفريده، پس چرا خبر ندارد كه در چه وقت او را آفريده
و كدام زمان نطفه او را منعقد كرده و آيا او را پسر آفريده يا دختر؟! و اگر پدرش او را آفريده، چرا كيفيت خلقت و صورت او را نميداند؟! و اگر به اختيار او بوده هر طور ميخواست او را ميآفريد، و به صورتيكه دوست داشت او را خلق مينمود، و مالك حيات و صحت
و سلامتي او ميبود و ميتوانست فساد و مرض و مرگ را از او دور سازد.
مشهور است كه: پادشاهي بود طبيعي مذهب، و وزيري داشت خداپرست. وزير هر چه دليل و برهان براي شاه ميآورد او قبول نميكرد. دست آخر وزير تدبيري انديشيد و در بيابان خالي از آبادي عمارتي عالي ساخت. پس از پايان كار پادشاه را به عزم شكار از آن راه برد. وقتي كه نظرشاه به آن عمارت عالي افتاد تعجب كرد. از وزير سوال نمود: اين بنا را كه ساخته و در چه زمان احداث شده؟ وزير در جواب گفت: خودش حادث شده! شاه از گفته او سخت برآشفت و گفت: چگونه ميشود ساختماني بدون سازنده پديد آيد!
وزير گفت: هرگاه اين بناي كوچك بدون سازنده ممكن نباشد، چگونه ميشود كه آسمان و زمين و ماه و خورشيد و ستارگان به خوديخود موجود شوند؟! پادشاه به خود آمد و اعتراف به وجود خدا نمود.(1)
حكايت ديگر: طبيب مسلماني با زنديقي بر سر مباحثه آمدند. زنديق به او گفت: گردش امور بر طبيعت است. طبيب گفت: مرا دو چيز به راه راست راهنمايي كرد: اوّل بودن نيش و نوش، و مهرباني و غضب در زنبور عسل و ميدانيم كه طبيعت عمل متضاد نخواهد كرد.
دوم آنكه: طبيعت هليله، سرد و خشك است، اسهال
1) حق اليقين(شبر)، ص24.
ميآورد. و كتيراي، گرم و تَر يبوست ميآورد. و ماست سرد و تَر يبوست ميآورد. و پونه لب نهر آب و در ميان آب پرورش يافته، ولي طبيعت آن گرم است و دفع رطوبت از معده مينمايد.
و شير سرد و تَر ايجاد صفراي گرم و خشك ميكند. و چون طبيعت عمل متضاد نميكند ناچار آفرينندهاي وراء طبيعت است كه اين آثار را در اينها قرار داده است.(1)
نگارنده سوال مينمايد: آيا اين طبيعت كه بعضي گمان ميكنند گردش امور از اوست، دانا و توانا و با اراده است يا نادان و ناتوان و بياختيار و بياراده است؟
اگر براي طبيعت؛ علم و قدرت و حكمت و مشيت و اراده ثابت مينمايند، چرا از اثبات خالق امتناع مىورزند و اسم خالق را بر اسباب ظاهري كه خداوند آن را مجراي امور قرار داده ميگذارند؟ و اگر نادان و ناتوان است محال است كه اين افعال حيرت انگيز و تعجب آميز از آن سرزند و از آن، آثاري كه هزاران اسرار و فوايد در آن به وديعت است صادر گردد.
پس انسان مجبور است كه اين افعال منظم و مرتب و آثار پر فايده را به فاعل دانا و داراي حكمت و قدرت بي منتها و با اراده نسبت دهد، چون فعل بدون فاعل ممكن نيست وآن فاعل ذات مقدس دانا وتوانا وبا حكمت واراده واختيار است كه به حكمت بالغه خود اجراي امور را با اسباب انجام ميدهد و اسباب ظاهري را نيز خودش قرار داده و امور را از آن اسباب ظاهر ميسازد.
بنابراين از ناداني است كه اسباب را بنگرد و امورات را آثار اسباب قرار دهد و منكر جاعل اسباب و مهيا كننده آن شود.
در پايان اين مبحث چند دليل براي وحدانيت ذات مقدس پرودگار ذكر ميشود:
اوّل: خود ذات مقدسش كه به وحدانيت خود شهادت داده و تمام پيغمبران و جانشينانش نيز به وحدانيت او گواهي داده و از او نفي شريك نمودهاند، و اگر شريكي باشد بايد خودش را معرفي كند و رسولاني بفرستد و وجود خود را اثبات كند تا نادرستي سخن ديگران واضح شود.
دوم: شريك گرفتن نقص است و آفريدگار ما ناقص نيست.
1) زينت المجالس، ص13.
سوم: اگر خداي ديگر ميبود نظام خلق فاسد ميشد؛ چنانچه فرموده:
لَوكَانَ فيِهِمٰا آلِهَةٌ إِلَّا الله لَفَسَدَتٰا؛(1)
اگر ميبود در آنها خداياني جز خدا(ي واحد) هر آينه فاسد ميشدند.
پس اين نظام مرتب و منظم و حسن تدبير در خلق، بر وحدت مدبر و خالق دلالت دارد.
چهارم: اگر خالق ديگر باشد و دو صانع فرض شود، خارج از سه حالت نيست:
هر دو ضعيفند.
يكي ضعيف وديگري قوي است.
هر دو قوي و قديم هستند.
در صورت اوّل و دوم روشن و آشكار استكه شخص ضعيف خدا نيست. و اگر هر دو دانا و توانا و قديم باشند، پس چرا يكي از آن دو ديگري را از كار بر كنار نميكند تا منفرد شود؟ اگر نميتواند ناتوان است، و ناتوان خدا نيست و اگر تواناست، بايد نقص و ضعف را از خود دور سازد، چون شركت نقص؛ و كمال در انفراد است.
اگر بر فرض غلط دو خدا فرض شود، اين دو در مقام اراده آفرينش يا بايد با هم اختلاف داشته باشند يا اتفاق.
اگر اختلاف داشته باشند ـ مثلا يكي اراده ميكند انساني بيافريند، ولي ديگري چنين نخواهد ـ اين از سه صورت خارج نميشود:
هر دو با هم ميتوانند مقصود خود را انجام دهند، كه اين تناقض و اجتماع نقيضين است و محال ميباشد.
كسي كه اراده آفرينش انساني را دارد ميتواند و ديگري كه اراده نبود او را داشته نميتواند، پس آن عاجز است و عاجز خدا نيست.
كسي كه اراده آفرينش او را نموده نميتواند، و ديگري كه عدم او را اراده نموده ميتواند، پس عجز اولي لازم ميآيد و عاجز خدا نيست.
1) الأنبياء (21)، آية 22.
و اگر در مقام اراده هر دو متفق باشند، پس اگر تحقق آن چيز در خارج متوقف بر اراده هر دو باشد، هر يك به تنهايي عاجزند. و اگر آفرينش و تحقق آن چيز به يك اراده متحقق شود و متوقف به اراده هر دو نباشد، اراده ديگر لغو و بيهوده خواهد بود.
صفات كمالات ذات مقدس حدّ و تناهي ندارد. مثلا علم و قدرت و اختيار و حكمت ذات پرودگار از اندازه و تعين و تناهي منزه است.
قديم ازلىِ ابدي، در هيچ صفت مانند حادث فاني نخواهد بود. و صفات جاريه در مخلوقِ حادث؛ بر ذات مقدس پروردگار جاري نميشود. و هيچگاه هيچ چيز مانند او نباشد. هر چه بخواهد به هر كيفيت كه بخواهد واقع ميشود. تا اراده و مشيت به چيزي كه علم و قدرت بر آن دارد تعلق نگيرد ـ يعني تا آن را نخواهد ـ واقع نگردد.
و صفات ذات مقدس بر دو قسم است:
اوّل: صفات ذات
كه ازلي و ابدي و سرمدي است، تغيير و تبديل و كم و زياد شدن در آن راه ندارد و ضد آن را نميتوان به خداوند نسبت داد، و هيچگاه موقت به وقتي و مشروط به شرطي نخواهد بود.
مثلا علم و قدرت از صفات ذات ازلي و ابدي و سرمدي است كه تغييري در آن نبوده و نخواهد بود. علم و قدرت پرودگار قبل از خلقت خلق مثل بعد از خلقت خلق ميباشد؛ تغييري و نقصاني و زيادتي در آن راه ندارد. نقصان و تغيير و تبديل از صفات مخلوق حادث ميباشد و ذات مقدس ازلي و ابدي و سرمدي از آن منزه و مُبراست. و ضد علم و قدرت، يعني جهل و عجز و ناتواني را نميتوان به خداوند نسبت داد. و علم و قدرت او موقت به وقتي و مشروط به شرطي نخواهد بود. يعني صحيح نيست و غلط كرده كسي كه بگويد: هنگامي كه خداوند بداند يا بتواند، يا بگويد: اگر بداند، و اگر بتواند. چنانچه غلط بودن آن از واضحات عقول است.
دوم: صفات فعل
مانند مشيت و اراده و خالقيت و رازقيت و تكلم و امثال اينها كه از صفات فعلاند و مانند علم و قدرت نيست. مثلا ميگويي: اين كار را انجام ميدهم ان شاء الله (اگر خدا بخواهد) و
نميگويي: اِن عَلِمَ اللهُ وَاِن قَدَر؛ يعني: اگر خدا بداند و يا اگر بتواند.
و به همين نكته واضح كه مطابق عقل و فطرت است، امام صادق تذكر فرمودهاند در جواب بُكَيرِبناَعيَن كه سوال كرد: علم پروردگار مثل مشيت است و حقيقت هر دو يكي است يا مختلفاند (يعني علم قديم و ازلي و مشيت و اراده حادث؟) حضرت فرمودند:
علم مانند مشيت نيست. ميگويي: اين كار را ميكنم ان شاء الله. و نميگويي: اگر خدا بداند (اِن عَلِمَ الله). پس گفتار تو كه ميگويي: اِن شَاءَ الله، دليل است كه خدا نخواسته، و چون بخواهد ميشود.
علم خدا قبل از مشيت است!(1)
و اين جملۀ كوتاه صادره از امام درسهايي است از تفسير قرآن كريم كه در آيات بسيار خداوند در قرآن كريم مشيت و اراده خود را به خود نسبت داده و كلمات ظرف زمان و شرط را مانند «إِذَا» ظرفيه و «إِنْ» و «لَو» شرطيه در اوّل فعل ماضي شاءَ و أََرَادَ در آورده و فرموده: «إِذَا شَاءَ» يا «إِذَا أَرَادَ» و «إِنْ أَرَادَ» و «لَوْ شَاءَ» و «لَوْ أَرَدْنَا» يا در اوّل فعل مستقبل آورده؛ مانند: «إِنْ يَشَأْ يُذْهِبْكُم» و «إِنْ يَشَأْ يُعَذِّبْكُم» و «مَنْ يُرِدْ أَنْ يُضِلَّهُ» و امثال اينها، و در هيچ يك از اين آيات كريمه نميتوان به جاي شاء و أراد، عَلِمَ و قَدَرَ را ذكر نمود، چنانكه واضح است.
ساير مطالب مربوط به اين بحث را در مستدرك سفينه در لغت «رود» شرح دادهام.(2)و نيز شرح دادهام كه در آيات كريمه خداوند نفي اراده و مشيت را در بعضي موارد به خود نسبت داده، ولي هيچ گاه در اين موارد نفي علم و قدرت صحيح نيست؛ مثل آيات شريفة:
لَا يُريِدُ بِكُمُ العُسْرَ؛(3)
وَمَا اللهُ يُريِدُ ظُلماً؛(4)
لَم يُرِدِ اللهُ أَنْ يُطَهِّرَ قُلُوبَهُم؛(5)
1) التوحيد، ص146، ح16 (باب 11)؛ بحارالأنوار، ج4، ص144، ح15 (باب چهارم از ابواب الصفات از كتاب التوحيد).
2) مستدرك سفينة البحار، ج4، ص243 ـ 252 (ماده: رود).
3) البقرة (2)، آية 185: احكام مشكل را خداوند از ميان شما برداشته است.
4) آل عمران (3)، آية 108: هرگز خداوند اراده ستم به كسي نخواهد كرد.
5) المائدة (5)، آية 41: خدا نخواسته دلهايشان را از پليدي كفر و ناداني پاك گرداند.
مَا أُرِيدُ مِنْهُم مِن رِزقٍ وَمَا أُرِيدُ اَن يُطْعِمُونَ.(1)
پس واضح شد كه ميتوان بگوييم خداوند متعال لميزل (يعني هميشه) عالم و قادر است، و نميتوان بگوييم خداوند لميزل مُريد (يعني اراده كننده) است. چون مريد از مراد منفك و جدا نيست.
كسي كه بگويد خداوند هميشه مريد است (يعني آن را مانند علم و قدرت بداند) هميشه براي خدا مرادي قرار داده، و آن شرك است. خداوند هميشه عالم و قادر بود پس خواست و اراده فرمود. و به همين نكته واضح امام صادق تذكر و ارشاد فرمودهاند.(2)
و امام هشتم حضرت رضا فرمودند:
مشيت و اراده از صفات فعل است. كسيكه گمان كند خداوند هميشه مريد و شائي است، او موحد نيست.(3)
و امام هشتم حضرت رضا مباحثه مفصلي با سليمان مروزي در اين مقوله داشتند. سليمان مروزي قائل به اراده ازليه بود و آن را مانند علم و قدرت ميدانست. امام هشتم او را با براهين واضحه عقليه و قرآنيه رد كردند و بطلان كلام او را واضح فرمودند.
هر كه آن را بخواهد به عيون اخبار الرضا (4)و توحيد صدوق(5)مراجعه فرمايد. مرحوم علامه مجلسي نيز در بحار آن را نقل فرموده و بيانات شريفهاي در شرح آن دارد.(6)
پس صحيح نيست كه ما مريد را در رديف عالِم و قادِر ذكر نماييم و در بيان صفات ثبوتيه بگوييم:
عالم و قادر وحى است و مريد و مدرك هم قديم و ازلي، پس متكلم دان صادق
مريد و متكلم از صفات فعل است نه از صفات ذات كه هميشه ثابت است.
1) الذاريات (51)، آية 57: من از خلقتشان رزق و طعام بر خود نخواستيم.
2) ر.ك: التوحيد، ص146، ح15 (باب 11)؛ بحارالأنوار، ج4، ص144، ح16 (باب چهارم از ابواب الصفات از كتاب التوحيد).
3) التوحيد، ص338، ح5 (باب 55) ؛ بحارالأنوار، ج4، ص145،ح18.
4) عيون اخبار الرضا، ج1، ص179، ح1 (باب 13).
5) التوحيد، ص441، ح1(باب 66).
6) بحارالأنوار، ج10، ص329، ح2 (باب 19 از ابواب احتجاجات أميرالمؤمنين از كتاب الاحتجاج).
صفات سلبيه يعني آن صفاتي كه در خداوند جاري نيست و از آن منزه است.
نه مركب بود و جسم نه مرئي نه محل بي شريك است معاني تو غني دان خالق
خداوند متعال مركب نيست؛ يعني داراي جزء نيست و مانند انسان اجزايي ندارد، يك حقيقت واحده است.
و خدا جسم نيست؛ يعني جسم ازصفات مخلوق است، و هرجسمي محدود و متناهي
و داراي طول و عرض و عمق و محتاج به مكان است، و خداوند از اين صفات منزه است.
و خدا مرئي نيست؛ يعني خدا ديده نميشود. و هيچگاه ديده نميشود؛ نه در دنيا و نه در آخرت.
و خداوند محل نيست؛ يعني محل حوادث واقع نميشود.
حوادثي كه بر مخلوق حادث ميشود ـ مانند كم شدن، زياد شدن، صحت و مرض، كوچكي و بزرگي و هر چه در مخلوق راه دارد و جاري ميشود ـ خداوند از آن منزه است.
و خداوند بيشريك است؛ يعني يكي است و هيچ شريك ندارد.
و اما عبارت «معاني تو غني دان خالق» اشاره به اين مطلب است كه: حقيقت ذات مقدس پروردگار آفريننده جهان و جهانيان، حقيقتي است كه بايد عبادت شود و اقرار به وحدانيت او شود و تصديق به رسالت و نبوت انبيا و مرسلين او نمود.
اگر خداوندي كه اين حقيقت است اسمايي براي خود قرار نميداد، مردم به سوي او راهي نداشتند. مثلا اگر لفظ «الله» را خداوند براي خود قرار نميداد، چگونه و به چه تعبير اقرار به وحدانيت ميكردند و ميگفتند: «لَا إِلَهَ إِلَّا الله» و به چه كيفيت او را تمجيد و تقديس ميكردند؟ و همچنين اگر خداوند لفظ رحمن و رحيم
را براي خود قرار نميداد، چگونه مردم اقرار به رحمانيت او و درخواست رحمت ميكردند؟
همچنين بقيه اسماء حسناي الهي كه همه آن توقيفي است. پس اين الفاظ و اسماء به تنهايي حقيقت خالق نيست، بلكه با اين اسماء و الفاظ يادي از آن حقيقت خالق ميشود. پس اگر كسي به تنهايي اين الفاظ و اسماء را عبادت كند كافر است. چون خداوند اين الفاظ و اسماء را براي يادآوري بندگان قرار داده و مجعول خداست. و اگر كسي اين الفاظ را با آن حقيقت، هر دو را عبادت كند مشرك است. و اگر كسي عبادت آن حقيقت را كه اين الفاظ اسماء و صفات اوست بنمايد، از اصحاب اميرالمؤمنين بوده و بر حق ميباشد.(1)
پس خالق، معاني خارجي اين الفاظ كه اشاره به اوست ميباشد و معاني ذهني، خيال است.
1) اشاره است به حديث:ِ أَنَّهُ سَأَلَ أَبَا عَبْدِاللَّـهِ عَنْ أَسْمَاءِ اللَّـهِ عَزَّ وَجَلَّ وَاشْتِقَاقِهَا؟ فَقَالَ: اللَّـهُ مُشْتَقٌّ مِنْ إِلَهٍ وَإِلَهٌ يَقْتَضِي مَأْلُوهاً، وَالِاسْمُ غَيْرُ الْـمُسَمَّى فَمَنْ عَبَدَ الِاسْمَ دُونَ الْمـَعْنَى فَقَدْ كَفَرَ وَلَمْ يَعْبُدْ شَيْئاً، وَمَنْ عَبَدَ الِاسْمَ وَالْـمَعْنَى فَقَدْ أَشْرَكَ وَعَبَدَ الِاثْنَيْنِ؛ وَمَنْ عَبَدَ الْـمَعْنَى دُونَ الِاسْمِ فَذَاكَ التَّوْحِيدُ أَفَهِمْتَ يَا هِشَامُ! قَالَ قُلْتُ: زِدْنِي قَالَ: لِلَّـهِ عَزَّ وَجَلَّ تِسْعَةٌ وَتِسْعُونَ إِسْماً، فَلَوْ كَانَ الِاسْمُ هُوَ الْـمُسَمَّى لَكَانَ كُلُّ إِسْمٍ مِنْهَا هُوَ إِلَهاً وَلَكِنَّ اللَّـهَ عَزَّ وَجَلَّ مَعْنًى يُدَلُّ عَلَيْهِ بِهَذِهِ الْأَسْمَاءِ وَكُلُّهَا غَيْرُهُ؛ يَا هِشَامُ الْخُبْزُ إِسْمٌ لِلْمَأْكُولِ وَالْـمَاءُ إِسْمٌ لِلْمَشْرُوب وَالثَّوْبُ اسْمٌ لِلْمَلْبُوسِ وَالنَّارُ إِسْمٌ لِلْمُحْرِقِ أَفَهِمْتَ يَا هِشَامُ فَهْماً تَدْفَعُ بِهِ وَتُنَافِرُ أَعْدَاءَنَا وَالْـمُلْحِدِينَ فِي اللَّـهِ وَالْـمُشْرِكِينَ مَعَ اللَّـهِ عَزَّ وَجَلَّ غَيْرَهُ. قُلْتُ: نَعَمْ. فَقَالَ: نَفَعَكَ اللَّـهُ بِهِ وَثَبَّتَكَ يَا هِشَامُ. قَالَ هِشَامٌ: فَوَ اللَّـهِ مَا قَهَرَنِي أَحَدٌ فِي التَّوْحِيدِ حِينَئِذٍ حَتَّى قُمْتُ مَقَامِي هَذَا. التوحيد، ص220، ح13 (باب 29)؛ ر.ك: بحارالأنوار، ج4، ص157، ح2 (باب اوّل از ابواب أسمائه تعالي از كتاب التوحيد).
خداوند متعال عادل است و به كسي ظلم نميكند، و اين مطلب از راه عقل و نقل ثابت ميشود.
واضح است كه ظلمي كه از ظالم ميرسد يا براي احتياج است و يا براي عجز. پس اگر براي احتياج و عجز باشد، آن ظالم محتاج و عاجز است، و خداوند از احتياج و عجز منزه است و او غني بالذات است و به هر كاري دانا و تواناست و عجز و جهل و احتياج به او راه ندارد. و اگر بدون احتياج و عجز ظلم نمايد، كار عبث و بيهوده نموده و خداوند از آن منزه است.
در آيات قرآن و روايات بسيار ميفرمايد كه خداوند به اندازۀ ذرهاي ظلم نميكند. از جمله فرموده:
إِنَّ اللهَ لَا يَظْلِمُ النَّاسَ شَيْئاً؛(1)
همانا خدا به مردم به هيچ اندازهاي ظلم نميكند.
و در جاي ديگر ميفرمايد:
وَلَا يَظْلِمُ رَبُّكَ أَحَدَاً؛(2)
پروردگار تو، به هيچ كس ظلم نميكند.
و علامه مجلسي آيات و روايات بسيار ديگري را دركتاب بحارالأنوار خود گرد آورده.(3)
و چون خداوند عادل است وعده داده كه انتقام مظلوم را از ظالم بگيرد، چه در دنيا باشد يا رجعت يا قيامت كبري. قال تعالي: إِنَّا مِنَ المُجْرِمِينَ مُنتَقِمُونَ.(1)
و نيز گوييم خداوند در قرآن كريم و انبيا و مرسلين و اوصياي آنان فرمودهاند كه خداوند ظلم نميكند، پروردگار ظالم نيست. اگر راست فرمودند عدالت ثابت است. و اگر دروغ گفتند دروغ قبيح است و انبيا كار قبيح نميكنند.
1) السجده (32)، آية 22: البته ما از تبهكاران به شدت انتقام خواهيم گرفت.
اين اصل شامل دو گفتار است. گفتار اوّل در نبوت عامه است و گفتار دوم در نبوت خاصه.
بشر از چند جهت به پيغمبر نيازمند است:
الف. امور زندگي انسان بدون اجتماع و آميزش و معامله منظم و مرتب نخواهد شد، بلكه زندگاني بدون آن محال است. براي اينكه انسان نميتواند به تنهايي معاش دنيوي خود را ادامه دهد، بلكه بايد هريك ديگري را در تهيه خوراك و لباس و ساير احتياجات زندگي ياري نمايند، تا نظام دنيا منظم شود. و بشر در اجتماع و معاشرت و معامله به قانوني محتاجاند كه امور آنان را بر طريق راستي و حكمت قرار دهد، و چون خودشان نيز تمام جهات مصالح و مفاسد خود را نميدانند تا قانون وضع نمايند، پس بايد اين قانون از طرف خداي دانا و توانا و حكيم باشد. و آورنده اين قانون پيامبر خواهد بود.
ب. چون موارد رضايت و غضب پروردگار بر انسانها پوشيده است و تمام مردم قابل نزول مَلَك يا الهام از جانب پروردگار نيستند، بايد آفريدگار جهان براي بيان موارد خشنودي و غضب خود عدهاى را به عنوان پيغمبر اعزام نمايد تا به موارد رضايت و خشنودي خداي عزيز امر نموده و از موارد غضب نهي فرمايند.
ج. به جهت راهنمايي و شناختن مصالح و مفاسد و منافع و مضار خود مخلوق، چون قواي بشري تمام خوبيها و بديها و سود و زيان خود و ديگران را درك نميكنند.
د. جهت رفع اختلافات از دانشمندان بشر در علوم و عقايد؛ چنانكه خداوند در سورۀ بقره
آية 213(1)و نحل آ ية 64 فرموده.(2)
هـ . جهت اصلاحات و بر كنار نمودن كجرويها از بين بشر به انذار و بشارت و تعزير و اجراي حد و شمشير، چون بشر اگرچه به سود و زيان و قوانين عادله الهيه دانا گردد، باز هم اگر به خود واگذاشته شود، چون بالطبع خودخواه است، اكثر افراد مراعات قوانين ننموده تعدي به ديگران مينمايند. پس بشر به يك مصلح واقعي محتاج است كه در ميان جامعه؛ قوانين حقه الهيه را اجرا نمايد، نظير قوانين موضوعه بشري كه محتاج به قوه مجريه است.
و. جهت به وجود آوردن آداب و اخلاق شريفه در مردم تا بشر به درجات علوم و معارف و كمالات ترقي كند و از رذايل اخلاقي پاك و پاكيزه شود.
و غير اين جهات كه اين مختصر را گنجايش آن نيست.(3)
در مورد نبوت حضرت محمد چند دليل عرضه ميشود:
دليل اوّل: بشارت و اخبار انبياي گذشته و كتابهاي سابقه بر نبوت آن حضرت كه تفصيل كلمات آنها در كتابهاي مفصل مذكور است.(4)
دليل دوم: حضرت محمدبنعبدالله با آنكه در محيطي تاريك، خالي از علم و دانش با يتيمي و فقر ظاهري بزرگ شده و درس نخوانده و معلم نديده و خط ننوشته، كتابي آورده مشتمل بر معارف و راهنماييهاي الهي و رموز و اسرار و وقايع آينده و مواعظ و نصايح حكيمانه و احكام و قوانين صحيحه عادله و شرح حال بعضي گذشتگان براي عبرت آيندگان، به بهترين روش و كلام فصيح و بليغ، و با صراحت لهجه نداي تحدّى شديد بدان نموده و تمام دنيا را
1) البقره (2) آية 213: فَبَعَثَ اللَّـهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرينَ وَمُنْذِرينَ وَأَنْزَلَ مَعَهُمُ الْكِتابَ بِالْـحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ فِيمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ وَمَا اخْتَلَفَ فِيهِ إِلَّا الَّذينَ أُوتُوهُ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَتْهُمُ الْبَيِّناتُ بَغْياً بَيْنَهُم.
2) النحل (16)، آية 64: وَمَا أَنْزَلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ إِلَّا لِتُبَيِّنَ لَهُمُ الَّذِي اخْتَلَفُوا فِيهِ وَهُدىً وَرَحْمَةً لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ.
3) . ر.ك: ميزان المطالب، ص114 ـ 126.
4) ر.ك: ميزان المطالب، ص134 ـ 148؛ بحارالأنوار، ج15، ص174 ـ 248 (باب دوم از كتاب تاريخ نبينا).
با تمام قوت قلب دعوت به معارضه بهمثل نموده و فرموده اگر جن و انس به يكديگر كمك كنند نميتوانند مثل اين قرآن را بياورند و يا مثل يك سورهاش، و خداوند فرموده هرگز نخواهند آورد، و تاكنون اهل دنيا نتوانستهاند مثل آن را بياورند، و آنچه وظيفه انبيا و غرض از بعث نبي بوده از بيدار كردن عقول مردم و استخراج معادن انسانيت و كنوز روحانيت و ميراندن روح سَبُعيت و درندگي از خلق و زنده كردن قلوب ايشان و تعيين موارد رضا و غضب پروردگار و راهنمايي بشر به شناختن مصالح و مفاسد خود و وضع احكام و قوانين جامعه و اصلاحات مفاسد عامه و تعليم و ترتيب آداب و اخلاق شريفه و تعليم علوم و حكمت الهيه و معارف حقه و تذكر و دعوت به خداي يگانه و و و... ذرهاي كوتاهي و فروگذار نفرموده.
دليل سوم: محمدبنعبدالله مدعي نبوت شد و وظايف نبوت را انجام داد، و آيات و معجزات بيشمار براي اثبات راستي گفتار خود آورد. و نقل معجزات آن حضرت فوق حد تواتر ميباشد. چون تمام فرق مسلمين در جميع طبقات معجزات بسيار از آن حضرت نقل نمودهاند.
علامه مجلسي در كتاب بحارالأنوار در ابواب متفرقه معجزات بسياري نقل فرموده است.(1)
عَنْ جَابِرٍ قَالَ: كُنْتُ إِذَا مَشَيْتُ فِي شِعَابِ مَكَّةَ مَعَ مُحَمَّدٍ لَمْ يَكُنْ يَمُرُّ بِحَجَرٍ وَلَا شَجَرٍ إِلَّا قَالَ السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا رَسُولَ اللَّـهِ؛
جابر ميگويد: با پيامبر در درههاي مكه گردش ميكرديم، به هيچ سنگ و درختي بر خورد نميكرديم مگر آن كه ميگفت: السلام عليك يا رسول الله.
شيخ حر عاملي در كتاب اثبات الهداة در ذكر معجزات پيغمبر به ذكر 720 معجزه اكتفا نموده است.(2)
عَنْ أَبِي عَبْدِاللَّـهِ، قَالَ: إِنَ يَهُودِيّاً يُقَالُ لَهُ: سُبِحَتْ جَاءَ إِلى رَسُولِ اللَّـهِ، فَقَالَ: يَا مُحَمَّد، جِئْتُ أَسْأَلُكَ عَنْ رَبِّكَ، فَإِنْ أَنْتَ أَجَبْتَنِي عَمَّا أَسْأَلُكَ عَنْهُ، وَإِلَّا رَجَعْتُ. قَالَ: سَلْ عَمَّا شِئْتَ، قَالَ: أَيْنَ رَبُّكَ؟ قَالَ: هُوَ فِي كُلِّ مَكَانٍ، وَلَيْسَ فِي شَيْءٍ مِنَ الْـمَكَانِ الْمَحْدُودِ، قَالَ: وَكَيْفَ هُوَ؟ قَالَ: وَكَيْفَ أَصِفُ رَبِّي بِالْكَيْفِ وَالْكَيْفُ مَخْلُوقٌ، وَاللَّـهُ لَا يُوصَفُ بِخَلْقِهِ؟ قَالَ: فَمِنْ أَيْنَ
يُعْلَمُ أَنَّكَ نَبِيُّ اللَّـهِ؟، قَالَ: فَمَا بَقِيَ حَوْلَهُ حَجَرٌ وَلَا غَيْرُ ذلِكَ إِلَّا تَكَلَّمَ بِلِسَانٍ عَرَبِيٍّ مُبِينٍ: يَا سُبِحَتُ، إِنَّهُ رَسُولُ اللَّـهِ. فَقَالَ سُبِحَتْ: مَا رَأَيْتُ كَالْيَوْمِ أَمْراً أَبْيَنَ مِنْ هذَا، ثُمَّ قَالَ: أَشْهَدُ أَنْ لَاإِلهَ إِلَّا اللَّـهُ، وَأَنَّكَ رَسُولُ اللَّـهِ؛
امام صادق فرمود: يك يهودى به نام سُبِحَت خدمت رسول خدا آمد و گفت: يا رسول الله آمدم نزد شما تا از پروردگارت پرسش كنم، اگر شما لطف فرمائيد به من پاسخ گوئيد از آنچه بپرسم وگرنه برگردم، فرمود: بپرس هر چه خواهى، عرض كرد: پروردگارت كجا است؟ فرمود: او در همهجا است و در هيچ جا محدود نيست، گفت: او چگونه است؟ فرمود: چطور پروردگار خود را به كيفيت وصف كنم با اينكه اصل كيفيت و چگونگى مخلوق او است و خدا متصف به خلقت خود نگردد، گفت: از كجا دانسته شود كه تو پيغمبر خدايى؟ فرمود: هيچ سنگ و چيز ديگرى كه گرد آن حضرت بود نماند جز اينكه به زبان عربى گويا سخن كردند و گفتند: اى سُبِحَت، به راستى او رسول خدا است. سُبِحَت گفت: من تا امروز مطلبى روشنتر از اين نديدم و سپس گفت: اشهد أن لا اله الا الله و أشهد أنّك رسول الله.
. المناقب آل ابيطالب، ج1، ص144: وكان له معجزات لميكن لغيره وذكر أنّ الله أربعة آلاف وأربعمائة وأربعين معجزة منها ثلاثة آلاف... . براي نمونه در ج1، ص116 آمده است:
إِنَّ النَّبِيَّ مَسَحَ عَلَى رَأْسِ غُلَامٍ وَ قَالَ عِشْ قَرْناً فَعَاشَ مِائَةً وَ أَنَّ امْرَأَةً أَتَتْهُ بِصَبِيٍّ لَهَا لِلتَّبَرُّكِ وَ كَانَتْ بِهِ عَاهَةٌ فَمَسَحَ يَدَهُ عَلَى رَأْسِ الصَّبِيِّ فَاسْتَوَى شَعْرُهُ وَ بَرَأَ دَاؤُه؛
پيامبر اكرم دست بر سر غلامي كشيدند و فرمودند: قرني زندگي كن. پس صد سال زندگي كرد. و زني پسر (بيمارش) را جهت تبرك نزد حضرت آورد حضرت دست مباركشان را بر سر او كشيدن موهايش سامان يافت و بيماري او بر طرف شد.
و در ص118:
رُوِيَ أَنَّ النَّبِيَّ تَفَلَ فِي بِئْرٍ مُعَطَّلَةٍ فَفَاضَتْ حَتَّى سُقِيَ مِنْهَا بِغَيْرِ دَلْوٍ وَلَا رِشَاءٍ وَكَانَتِ امْرَأَةٌ مُتَبَرِّزَةً وَفِيهَا وَقَاحَةٌ فَرَأَتْ رَسُولَ اللَّـهِ يَأْكُلُ فَسَأَلَتْ لُقْمَةً مِنْ فَلْقِ فِيهِ فَأَعْطَاهَا فَصَارَتْ ذَاتَ حَيَاءٍ بَعْدَ ذَلِك؛
روايت شده است كه پيامبر اكرم در چاه خشكي آب دهان مبارك انداختند، چاه لب ريز شد به طوريكه نياز به سطل و طناب نبود. زني كه كار زشت او آشكار بود، حضرت را مشغول خوردن ديد، نيمي از لقمه حضرت را طلب كرد و حضرت به او عطا كردند و اين سبب شد كه زن داراي حيا شود.
ابنشهر آشوب در كتاب مناقب فرموده: معجزات حضرت را به 4440 معجزه رسانيدهاند.
دليل چهارم: دليل ديگر، گذشته از شهادتهاي ظاهري خداوند متعال بر نبوت آن حضرت بهوسيله انبياي گذشته، و به اظهار آيات و معجزات به دست او كه به تواتر ثابت شده، و به اجراي كلام خود به زبان مقدس او، و به حفظ و عصمت او از خطا و تقصير و ياري كردن او را در پيش بردن مرام و مقصودش در ميانه مردم ـ با وجود آن همه دشمنان پركينه و عداوت و پافشاريهاي آنان در كار شكني و مخالفت با او ـ شهادتهاي باطني و معنوي خداي متعال است به صدق و حقانيت محمدبنعبدالله در هر زماني تا روز قيامت در ميان مردم به اجابت دعاهاي آنانكه متوسل به او و فرزندان معصومين او شوند، و نيز توجّهات باطني و فضل و مرحمتهاي نامتناهي است بر سالكان راه شريعت او به شرح صدور آنان و راهنماييهاي بسيار و شهادت اوّل شخص عالم امكان بعد آن حضرت يعني علىبنابيطالب به ايمان به او و جانفشانيهايش در راه پيشرفت مرام و مقصود او، كه براي اطلاع بيشتر بايد به كتب مفصله مراجعه كرد كه اين مختصر بيش از اين را گنجايش ندارد.(1)
1) ر.ك: الصحيح من سيرة الإمام علي، ج3، ص135 تا ج6، ص244.
اين بخش شامل سه گفتار است:
احتياج بشر به امام.
تعيين امام وظيفۀ چه كسي است؟
پيامبر اكرم چه كسي را از جانب خداوند به عنوان امام تعيين نموده؟
بشر از جهات بسيار بعد از پيغمبر به امام نياز دارد. با توجه به گفتار گذشته و آنكه وظيفه نبي آوردن دستورات و وظايف و قوانين و احكامي است تا به آنها تعيين شود موارد رضا و سخط مالك حقيقي و تحصيل مصالح و منافع بشر و بيان قوانين و حدود اجتماعي و آداب و اخلاق شريفه و طريق عبادت و راه قرب و و و...، بعد از رحلت پيامبر براي بقاي اين دستورات و قوانين و علوم و معارف و حفظ آنها، حافظي لازم است. چنانكه اگر باغباني باغي را درست كرده و نهالهايي كاشته و گلهايي را پرورش داده، بايد شخصي را به عنوان شاگرد تربيت نمايد كه در نبودن او بتواند اصلاح امور باغ را چون باغبان عهدهدار گردد.
بعد از نبي جامعه در كليه شؤون زندگي و ديني محتاج به رهبر و زمامدار ميباشند كه او را امام ميناميم. مانند بدن انسان كه عبارت از همه اعضا و جوارح است: چشم، گوش، زبان، دست، پا و غيره، و يك رئيس و زمامدار لازم دارد و آن قلب (روح) است و اگر نباشد امور مملكت بدن مختل خواهد بود. آن خالقي كه براي نظم امور بدن رئيس و زمامدار قرار داده، چگونه ميشود مملكت خود را بدون رئيس و زمامدار بگذارد و مدينه شرايع دين را بدون حاكم قرار دهد؟
اگر كسي گويد: تعيين و نصب امام وظيفه چه كسي است و رفع اين احتياج مهم بشر را كه ميتواند بكند؟
ميگوييم: كسي كه براي رياست امور دين و دنياي مردم نصب ميشود، بايد فردي باشد كه تمام علوم و معارف و مطالب دين را به نحو كامل بداند و بتواند تمام وظايف پيشوايي را انجام دهد و اهل خيانت و جنايت نباشد و در اجراي امور مربوط به شؤون خود كوتاهي نكند و خطا ننمايد و مصلح حقيقي در باطن و ظاهر و اوّل و آخر بوده باشد و در مسائل و معضلات محتاج به ديگري نباشد و برجستهترين مردم در علم و كمالات نفساني بوده باشد.
تعيين و نصب چنين شخصي با فردي است كه به امور مردم كاملا دانا باشد، زيرا اگر مردم كسي را به رياست و زمامداري تعيين نمايند، ممكن است كه او لايق اين مقام نباشد و به جاي اصلاحگري فاسد و بيدادگر باشد و يا بعد از تعيين در زمان بعد فسادگر گردد.
و هرچند مردم دانا و فهميده باشند، باز هم نميتوانند كسي را براي امامت و پيشوايي انتخاب كنند كه واجد همه شرايط امامت باشد. جايي كه منتخبين حضرت موسي مصلح نباشند، بيشبهه انتخاب شدة مردم ديگر اصلاحگر نخواهد بود. بهطوريكه در تفاسير اهل بيت است كه حضرت موسي هفتاد نفر از هفتصد هزار جمعيت انتخاب فرمود، و در آخر كار آن هفتاد نفر به او عرض كردند: ما هرگز ايمان نميآوريم تا اينكه خدا را ببينيم، پس صاعقه آمد و آنان بر اثر آن صاعقه مردند يا سوختند.(1)
پس بشري كه از باطن مردم بي اطلاع است و عاقبت كار آنها را نميداند، نه ميتواند و نه حق دارد كه امام و پيشوا و رئيس تعيين و انتخاب نمايد، بلكه تعيين او بسته به نظر ذات مقدس پرودگار است. و چون پروردگار تعيين و نصب امام ميفرمايد، ديگر مردم حق اعمال نظر و مداخله در تغيير و تبديل امام ندارند. چنانچه در قرآن مجيد فرموده:
وَمَا كَانَ لِـمُؤمِنٍ وَلَا مُؤمِنَةٍ إِذَا قَضَي اللهُ وَرَسُولُهُ أَمَراً أَنْ يَكُونَ لَـهُمُ الخِيَرَةُ
1) ر.ك: ذيل سورۀ الأعراف (7)، آية 143؛ و البقرة (2)، آية 55 در تفسير نورالثقلين، ج2، ص65، ح248؛ البرهان في تفسير القرآن، ج1، ص220، ح2 [478]؛ بحارالأنوار، ج13، ص218، ح11 (باب هفتم از ابواب قصص موسي و هارون از كتاب النبوة).
مِنْ أَمْرِهِم؛(1)
زماني كه خدا و رسول امري را اختيار و معين فرمودند هيچ مرد مؤمن و زن مؤمنهاى حق مداخله و اختيار غير آن را ندارد.
تا اينجا روشن شد كه تعيين و نصب امام به نظر مقدس خالق داناست و تنها ذات مقدس اوست كه ميتواند و هم حق دارد امام را تعيين و نصب نمايد. و اين نيز واضح است كه هر وقت خداوند متعال بخواهد امام را تعيين بفرمايد، اين تعيين مانند تشريع ساير امور دين به وسيله نبي خواهد بود. و از آنجايي كه پيغمبر ما خاتم پيامبران است و به نص صريح قرآن دين او نيز كامل و تمام است.(2)
پس بايد آنچه بشر تا روز قيامت محتاج به آن است آورده و بيان فرموده باشد، و همينطور هم ميباشد. بنابراين تعيين امام كه از اَهم احتياجات مردم است در دين مقدس او شده است. ما هرجا كه به بيانات و روايات وارده از خاتم انبيا در اين زمينه، كه متفق عليه بين عامه و خاصه است، مراجعه ميكنيم جز براي دوازده نفر كه ايشان همان امامان شيعه ميباشند، براي كسى ديگري اين سخنان و سفارشات و خصوصياتي كه در بيانات رسول اكرم است مشاهده نخواهيم كرد.
در اينجا سزاوار است كه آمار اخبار تصريح پروردگار بر اسامي دوازده امام و فضايل و مناقب آنان، و تصريح حضرت رسول و ائمه دين بر اسامي خودشان و فضايل و مناقب آن بزرگواران را شرح دهيم. اين موضوع در دوازده باب و يك خاتمه ذكر ميشود.
در تصريحات حضرت حق بر اسامي دوازده امام كه توسط حضرات معصومين به ما رسيده است.
شيخ كليني در كتاب شريف كافي متجاوز از پانزده روايت(1)، و علامه مجلسي در بحارالأنوار بيست و دو روايت صحيح و معتبر از پروردگار نقل نموده؛(2)و صدوق در كتاب كمالالدين (باب23: باب نص پروردگار بر حضرت مهدي امام زمان و ائمه دين) چهار حديث در تصريح به اسامي دوازده امام و فضايل آن بزرگواران نقل فرمودهاند.
در تصريحات پيامبر اسلام بر اسامي خلفاي خود كه عترت طاهره آن بزرگوارند؛ و آن شامل دو فصل است:
فصل اوّل: در احاديثي كه پيغمبر اكرم فرموده:
خلفا و اوصياي من دوازده نفر ميباشند.
شيخ بزرگوار صدوق در كتاب خصال خود چهل و شش روايت نقل كرده كه بيشتر آن از طريق اهل سنت ميباشد.(3)(1*)
و شيخ طوسي در كتاب غيبت خود ده روايت از طريق اهلسنت نقل نموده(4)(2*) و فرموده:
و اما آنچه از طرق شيعه نقل شده است از حد احصا و شماره خارج است، و ما بخشي از آن را نقل مينماييم.
پس به پانزده روايت در اين موضوع اكتفا فرموده است.(5)(3*)
و شيخ عالم جليل القدر محمدبنابراهيمبنجعفر نعماني شاگرد شيخ كليني و استاد شيخ نجاشي در كتاب غيبت خود متجاوز از ده روايت(6)(4*) و در جايي ديگر متجاوز از بيست حديث نقل كرده است. (5*)
1) . الكافي، ج1، ص286 ـ 292 (باب ما نص الله عزوجل و رسوله علي الأئمه واحد فواحدا).
2) بحارالأنوار، ج36، ص192 ـ 225 (باب 40 از ابواب النصوص علي اميرالمؤمنين... از كتاب تاريخ أميرالمؤمنين).
3) الخصال، ج2، ص466 ـ 480 (باب 12).
4) الغيبة (للطوسي)، ص127 ـ 137 (شمارگان آن به 11 ميرسد).
5) الغيبة (للطوسي)، ص137ـ 155.
6) الغيبة (للنعماني)، ص57 ـ 110 (باب چهارم).
و عالم جليل سيد هاشم بحراني در كتاب انصاف از طرق عامه سه حديث از صحيح بخاري (6*) و نُه حديث از صحيح مسلم، (7*) و از حميدي در جمع بين صحيحين هشت روايت(1)، و از جمع بين صحاح چند حديث، و از ابونعيم در كتاب حلية الاولياء(2)چند روايت، و از ابنبطريق در كتاب عمدۀ(3)خود از بيست طريق نقل كرده كه پيامبر فرمودند:
خلفاي بعد ازمن دوازده نفرند.(4)(8*)
و اين روايات را در كتاب تاج جامع الاصول عامّه نقل كرده است.(5)(6)
و علامه مدني كاشاني معاصر در كتاب الخلافة از مسند احمد بن حنبل يك حديث(7)، و از صحيح مسلم(8)شش حديث(9)، و از صواعق محرقه ابن حجر يك حديث(10)، و از صحيح بخاري(11)يك حديث(12)، واز سنن ابوداوود سه حديث(13)، و از مجمع الزوايد دو حديث(14)با تعيين مواضع روايات نقل كرده.(15)
و شيخ طبرسي از طرق عامه چند حديث(16)و ديگران نيز اين احاديث را نقل كردهاند.(17)و مجموع اينها از چهل حديث بيشتر است.
1) جمع بين الصحيحين، ج1، ص337 ـ 339، ح520.
2) حلية الأولياء، ج4، ص333.
3) عمدة العيون، ص419 ـ 422، ح871 ـ 882 (فصل في ذكر ما ورد في الأثني عشر خليفة).
4) الانصاف في النص علي الائمه الاثني عشر، ص490ـ 502.
5) التاج الجامع للأصول، ج3، ص39 ـ 40 (الفصل الأوّل في بيانه من هو أحقّ بالإمارة از كتاب الإمارة و القضاء).
6) الغيبة (للنعماني)، ص116 ـ 127 (باب ششم).
7) مسند احمد، ج1، ص582، ح3781 (مسند عبدالله بن مسعود).
8) . صحيح مسلم، ج6، ص2353 ـ 2356، ح4 ـ 10 [1822 ـ 1820] (باب الناس تبع لقريش... از كتاب الإمارة).
9) صحيح مسلم، ج6، ص2353 ـ 2356، ح4 ـ 10 [1822 ـ 1820] (باب الناس تبع لقريش... از كتاب الإمارة).
10) الصواعق المحرقة، ص187، ح39 (فصل الثاني از باب الحادي العشر).
11) صحيح بخاري، ج2، ص379، ح3501 (باب مناقب قريش از كتاب المناقب) و ج4، ص372، ح7222 و 7223 (باب 52 از كتاب الأحكام).
12) صحيح بخاري، ج4، ص372، ح7227 (باب 52 از كتاب الأحكام).
13) سنن أبي داود، ص796، ح4279 ـ 4281 (كتاب المهدي).
14) مجمع الزوائد، ج5، ص190 ـ 191 (باب الخلفاء الاثني عشر).
15) الخلافة، ص116 ـ 120 (فصل چهارم).
16) اعلام الوري، ج2، ص157 ـ 165 (الفصل الأوّل از القسم الأوّل از الركن الرابع).
17) مناقب آل أبي طالب، ج1، ص289 ـ 293 (باب في إمامة الائمة الاثني عشر...).
و اين عدد منطبق بر ائمه اثنا عشر ميشود، و منطبق بر خلفاي بني اميه و بني عباس و ديگران نيست و نخواهد بود، چنانكه واضح است.
و اگر ما به اين چهار دسته از روايات متواتره كه عامه و خاصه آن را نقل و اسناد آنها را از حد تواتر بيشتر نقل فرمودند به نظر انصاف بنگريم، مطلب ما به خوبي روشن ميشود و امامت اميرالمؤمنين علىبنابيطالب با يازده فرزندان او ثابت ميگردد.
دسته اوّل: روايات مذكوره كه پيغمبر اكرم فرمود:
خلفا و اوصياي من دوازده نفرند و همه از قريشاند.
اين روايات از حد تواتر خارج است.
دسته دوم: روايات متواترهاي كه عامه و خاصه بيشتر از حد تواتر نقل كردهاند كه پيغمبر فرمود:
من دو چيز سنگين و پر قيمت در ميان شما امت ميگذارم؛ كتاب خدا و عترت من؛ مادامي كه به اين دو متمسك شويد هرگز گمراه نخواهيد شد و اين دو از يكديگر جدا نميشوند تا روز قيامت در حوض كوثر بر من وارد شوند.
اين روايات از كلمات جامعه پيغمبر است كه فوايد و مطالب بسيار از آن استفاده ميشود. و ما بهزودي اشاره خواهيم كرد ـ إن شاء الله تعالي ـ كه اين بيان پيغمبر بر غير دوازده امام جاري نيست.
دسته سوم: كه آن نيز از طريق عامه و خاصه نقل شده است آن است كه پيغمبر فرمود:
مَثَلُ أَهلِ بَيتِي كَمَثَلِ سَفِينَةِ نُوحٍ مَنْ رَكِبَهَا نَجَا وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْهَا هَلَكَ؛
مثل اهل بيت من مثل كشتي نوح ميباشد. كسي كه وارد آن شود نجات پيدا ميكند. و كسي كه از آن اعراض كند (در درياي هلاكت) غرق ميشود.
اين روايات مورد اتفاق عامه و خاصه است. و علامه اميني در كتاب الغدير اين روايات را از طرق عامه نقل كرده است.(1)
و همچنين علامه نجم الدين عسكري در كتاب خود اين روايات را از طرق عامه با تعيين
1) الغدير، ج2، ص301؛ جديد، ج2، ص423.
مواضع آن زيادتر از حد تواتر بلكه از صد طريق بيشتر نقل كرده است.(1)
جمع اين سه دسته از روايات آن است كه عترت پيغمبر اهل بيت، و اهل بيت عترت پيغمبرند. چنانكه صريح بعضي از روايات حديث ثقلين است كه پيغمبر فرمود:
وَعِتْرَتِي أَهْلُ بَيتِي.(2)
چهار نفر آنها كه علي و فاطمه و حسن و حسين ميباشند، فضايل و مناقب آنان در كتب صحاح عامه مانند صحيح بخاري و صحيح مسلم و صحيح ترمذي و غير آن مذكور است كه در ضمن دسته چهارم همه آنها را نقل خواهيم كرد، ان شاء الله تعالي.
و پيغمبر و اين چهار نفرصلوات الله عليهم اجمعين به اتفاق و اجماع آنان نُه نفر از فرزندان امام حسين را با تعيين اسامي و بيان فضايل و مناقب آنان در بيان مفصل مكرر فرمودند و جمع آنان دوازده نفر ميشوند كه پيغمبر در روايات متواترهاي كه گذشت فرمودند:
خلفا و اوصياي من دوازده نفرند.
و علماي عامه نيز در كتابهاي ديگر خود اسامي دوازده امام و فضايل آنان را نقل فرمودهاند؛ چنانچه خواهد آمد.
و از جمع روايات استفاده ميشود: عترت پيامبر مانند كشتي نوح ميباشند، همانطور كه روزِ طوفان نوح همه غرق شدند و نجات مخصوص كساني بود كه در كشتي سوار بودند، عترت نيز چنين ميباشند.
و از اين حديث صحيح متواتر قطعي بين مسلمين ـ حديث ثقلين ـ استفاده ميشود: عترت پاكيزۀ رسول اكرم بعد از پيامبر گرامي افضل و اشرف مردمان ميباشند، براي آنكه همه امت را به آنان ارجاع فرموده. پس معلوم ميشود كه همه مردم محتاج به عترت پاكيزه هستند و عترت محتاج به مردم نيستند.
و نيز استفاده ميشود: اين عترت؛ معصوم از خطا و پاكيزه هستند. براي آنكه اگر خطا و لغزش و گناه داشته باشند، تمسك به آن دو موجب هدايت امت و گمراه نشدن امت نميباشد، بلكه در مورد خطا و اشتباه موجب گمراهي امت ميشوند. و ارجاع تمام امت به عترت گرامي
براي آن است كه فرمودند: «قرآن از عترت جدا نميشود».
پس هر كس خود را محتاج به قرآن ميداند، بايد از عترت پيروي كند و تفسير و تأويل قرآن و علوم آن را از عترت بگيرد نه از ديگران؛ چون اگر ديگري نيز بود كه تمام علوم قرآن را ميدانست پيغمبر اكرم او را نيز با عترت ضميمه ميفرمود. از اينكه منحصر به عترت فرمود معلوم ميشود كه فقط عترت پاكيزه تمام علوم قرآن را ميدانند و اگر چيزي از قرآن را ندانند آن چيز از عترت جدا شده است پس ناچار همه آن را ميدانند چون هيچگاه قرآن از عترت جدا نخواهد شد تا روز قيامت.
پس نجات و هدايت و سعادت منحصر به تمسك به قرآن با عترت است نه قرآنِ تنها چنانكه خليفه دوم گفت: حَسبُنَا كِتَابُ اللهِ.(1)
تشريح موضوعاتي كه از اين حديث صحيح متواتر قطعي بين مسلمين استفاده ميشود به طور مفصل در اوّل كتاب اثبات ولايت بيان نمودهام به آن كتاب مراجعه شود.(2)
دسته چهارم: احاديثي است كه در صحيح مسلم و صحيح ترمذي و صحيح بخاري و صحاح ديگر در باب فضايل علىبنابيطالب و فاطمه و حسن و حسين نقل كردهاند. و آن احاديث را در كتاب تاج جامع الاصول عامّه ـ كه در مصر چاپ شده ـ كتاب فضايل جمع نموده(3)و آن را در چهار باب نقل كرده: باب فضايل و مناقب علىبنابي¬طالب، باب مناقب اهل بيت، باب مناقب سيده فاطمه زهرا، و باب مناقب حسن و حسين به آنجا مراجعه شود.
و همين چهار باب در صحيح بخاري(4)و صحيح مسلم(5)و صحيح ترمذي(6)و غيره(7)عنوان شده و رواياتش ذكر شده است. و متن آن روايات به طور خلاصه چنين است:
1) شرح نهج البلاغه ابن ابيالحديد، ج2، ص55 و براي آشنايي بيشتر با مدارك اهل سنت، ر.ك: احقاق الحق، ج2، ص310.
2) اثبات ولايت، ص13.
3) التاج الجامع للأصول، ج3، ص330 و 353 و 356.
4) صحيح البخاري، ج2، ص425 و 427 و 434.
5) صحيح مسلم، ج8، ص2925 و 2940 و 2971.
6) سنن الترمذي، ج5، ص397 و 426 و 464.
7) ر.ك: المستدرك (للحاكم النيشابوري)، ج3، ص107 و 151 و 164؛ مجمع الزوائد، ج9، ص100 و 174 و 185و 201.
پيغمبر اكرم در جنگ خيبر، بعد از آنكه روز اوّل ابوبكر را با جمعي و روز دوم عمر را با جمعي فرستادند و ترسيدند و ديگران را ترسانيدند و برگشتند، فرمود: «فردا رايت(1)جنگ را به مردي ميدهم كه خداوند فتح خيبر را به دست او جاري فرمايد. او خداوند و رسول را دوست دارد، و خدا و رسول هم او را دوست دارند.» پس علىبن ابيطالب را خواست در حالي كه چشمهاي او آزرده بود، و آب دهان خود را بر چشمهاي او ماليد و براي او دعا كرد و چشمان او شفا گرفت و خوب شد و فتح خيبر به دست او واقع شد.(2)
و پيغمبر اكرم به علىبنابيطالب فرمود:
تو نسبت به من به منزله هارون نسبت به موسي ميباشي مگر آنكه بعد از من پيغمبري نيست.
وجوه نسبت هارون به موسي كه در قرآن كريم ذكر شده(3)، همان نسبت براي علىبنابي طالب است.
و چون آيۀ مباهله نازل شد، پيغمبر اكرم علي و فاطمه و حسن و حسين را خواست و با آنها با نصاراىِ نجران مباهله نمود و فرمود:
خداوندا، اينان اهل بيت من ميباشند.(4)
و پيغمبر اكرم فرمود:
كسي كه من مولاي او هستم على مولاي اوست.(5)
و علىبنابيطالب اوّل كسي است كه اسلام آورده.(6)
و پيغمبر به او فرمود:
1) رايت: عَلَم، بيرق، پرچم
2) صحيح مسلم، ج8، ص2929، ح34 [2406] (من فضائل عليبنابيطالب از كتاب فضائل الصحابة)؛ مسند احمد، ج5، ص286، ح22884 (حديث ابيمالك سهلبنسعد الساعدي).
3) مانند سورة طه(20)، آيات 29 و 30: وَاجْعَلْ لِي وَزيراً مِنْ أَهْلي * هارُونَ أَخِي و الفرقان(25)، آيۀ 35.
4) صحيح مسلم، ج8، ص2927، ح32 [2404] (باب من فضائل عليبنأبيطالب از كتاب فضائل الصحابة)؛ سنن الترمذي، ج5، ص407، ح 3745 (باب مناقب علي بنأبيطالب از كتاب المناقب).
5) سنن التزمذي، ج5، ص398، ح 3733؛ مسند احمد، ج5، ص304، ح23006 (حديث بريدة الأسلمي).
6) المستدرك (الحاكم النيشابوري)، ج3، ص136 (اولكم واردا علي الحوض اولكم اسلاما)؛ مجمع الزوائد، ج9، ص102 (باب مناقب عليبن أبيطالب).
تو از من ميباشي، و من از تو هستم.(1)
و پيغمبر بر كساني كه از او شكايت نمودند غضب كردند و فرمودند:
علي از من و من از علي هستم. و او بعد از من ولي (يعني صاحب اختيار) هر مؤمني است.(2)
و فرمودند:
منافق علي را دوست ندارد. و مؤمن علي را دشمن نميدارد و با او دشمن نيست.(3)
و فرمود:
علي از من است و من از علي. و اداي تبليغات ديني از ناحيه من كسي نميكند مگر من و يا علىبنابيطالب.(4)
و به او فرمود:
تويي برادر من در دنيا و آخرت.(5)
و در آن روزي كه مرغ بريان شدهاي براي پيغمبر آوردند عرض كرد:
خداوندا، محبوبترين خلق خود را در نزدت براي من بفرست تا او با من در خوردن اين مرغ شركت نمايد. پس خداوند علي را آورد، و او با پيغمبر در خوردن مرغ شريك شد.
1) عمدة العيون (ابن البطريق)، ص146، ح221 (الفصل 17)؛ صحيح البخاري، ج2، ص425، ح3701 (باب مناقب عليبنأبيطالب).
2) عمدة القاري، ج16، ص214 (باب مناقب عليبنأبيطالب)؛ مسند أبي داود الطيالسي، ص111 (عمران بنحصين).
3) سنن الترمذي، ج5، ص400، ح3738 (باب مناقب عليبنأبيطالب از كتاب المناقب)؛ تاريخ مدينة دمشق، ج42، ص280.
4) سنن الترمذي، ج5، ص401، ح3740 (باب مناقب عليبنأبيطالب از كتاب المناقب)؛ شواهد التنزيل، ج1، ص319.
5) سنن الترمذي، ج5، ص401، ح3741 (باب مناقب عليبنأبيطالب از كتاب المناقب)؛ المستدرك (الحاكم النيشابوري)، ج3، ص14 (مؤاخاة رسول الله بين الصحابه).
(پس علي محبوبترين خلق است نزد پروردگار).(1)
و پيغمبر فرمودند:
خداوندا، حق را با علي قرارده، هر جا علي بگردد حق با او باشد و بگردد.(2)
و فرمود:
من خانۀ حكمت ميباشم و علي در آن خانه است. يعني هر كسي حكمت من را بخواهد بايد از اين در وارد گردد.(3)
و غير اين روايات بسيار است كه عامه در كتابهاي خود نقل كردهاند.
و در كتاب تاج جامع الاصول در باب مناقب اهل بيت نقل كرده كه آيۀ وجوب مَودَّت و محبت ذي القربي(4)دربارة آل محمد نازل شده است.(5)
و پيغمبر اكرم، علي و فاطمه و حسن و حسين را جمع كرد و عرض كرد:
خداوندا، اينان اهل بيت من ميباشند. پس رِجس (پليدي و ناروايي) را از آنان دور فرما و آنان را پاك و پاكيزه گردان.
پس آيۀ تطهير نازل شد. و اين قضيه در خانه اُم سلمه بود. پس اُم سلمه عرض كرد: يا رسول الله، آيا من با آنها ميباشم؟ فرمود:
تو در جاي خود باش و عاقبت تو به سوي خير خواهد بود.
1) عمدة العيون (ابن البطريق)، ص242 ـ 253، ح221 (الفصل 31: في حديث الطائر المشوي)؛ كنز العمال، ج13، ص166 ـ 168، ح 36505 ـ 36509 (فضائل علي).
2) شواهد التنزيل، ج1، ص264؛ سير أعلام النبلاء، ج15، ص279؛مناقب عليبنأبيطالب (ابي بكر أحمد بن موسي) ص114 ـ 116، ح132 ـ 141.
3) عمدة العيون (ابن البطريق)، ص259، ح488 ـ 489 (الفصل 35)؛ تاريخ بغداد، ج11، ص205 (عمربن اسماعيلبنمجالد).
4) الشوري (42)، آية 23: قُلْ لَا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْـمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى.
5) التاج الجامع للأصول، ج3، ص347 (الفصل الرابع في مناقب اهل البيت از كتاب فضائل)؛ الأمالي (للصدوق)، ص166.
اين حديث در صحيح مسلم و جامع ترمذي كتاب مناقب است.(1)
و پيامبر فرمود:
من از ميان شما ميروم و دو چيز سنگين مقدار براي شما ميگذارم؛ كتاب خدا و عترت من.
اهل بيت من كسانياند كه صدقه بر آنان حرام است. و آن دو از يكديگر هرگز جدا نشوند تا آنكه (روز قيامت) بر حوض (كوثر) بر من وارد شوند.
و پيغمبر اكرم دست حسن و حسين را گرفت و فرمود: كسي كه دوست بدارد مرا و دوست بدارد اين دو را و پدر و مادر اين دو (فرزند من) را، در درجه من با من در روز قيامت خواهد بود.
و پيغمبر اكرم توجه نمود به علىبنابيطالب و فاطمه و حسن و حسين فرمود: (أنَا حَربٌ لِمَن حَارَبتُم وَسِلمٌ لِمَن سَالَمتُم)؛
يعني: من در جنگ و مخالفت هستم با كسي كه شما در جنگ و مخالفت آنها ميباشيد.(2)
و اين حديث را در جامع ترمذي از زيدبن ارقم نيز نقل نموده.(3)
وپيغمبر اكرم فرمود:
فاطمه دختر من، پارهاي از تن من است. كسي كه او را به غضب آورد مرا به غضب در آورده. و هر چه و هر كس او را اذيت كند مرا اذيت كرده است.(4)
1) التاج الجامع للأصول، ج3، ص347 ـ 348 (الفصل الرابع في مناقب اهل البيت از كتاب فضائل)، ر.ك: سنن الترمذي، ج5، ص466، ح3897 (ما جاء في فضل فاطمة)؛ مسند احمد، ج6، ص292 (حديث بعض أزواج النبي)؛ المستدرك(حاكم نيشابوري)، ج2، ص416؛ و در صحيح مسلم ج8، ص2942، ح61 [2424] (باب فضائل اهل بيت النبي از كتاب فضائل الصحابة) جريان از عايشه نقل شده است.
2) بحارالأنوار، ج23، ص116 (باب هفتم از ابواب جمل أحوال الائمه... از كتاب الإمامة)؛ الغدير، ج1، ص604؛ مناقب ابن المغازلي، ص105.
3) سنن الترمذي، ج5، ص466، ح3896 (باب فضل فاطمة از كتاب المناقب).
4) بحارالأنوار، ج29، ص212 (باب 11 از كتاب الفتن و المحن)؛ حديقة الشيعة، ج1، ص345؛ علاقة التجريد، ج3، ص1002.
و پيغمبر ميفرمود:
حسن و حسين دو ريحانۀ من هستند، و ايشان دو سيد جوانان اهل بهشتاند... و عرض كرد: خداوندا، من اين دو فرزندم را دوست دارم. تو نيز آن دو را دوست بدار.(1)
و همه اين روايات با روايات ديگر فضايل و مناقب در صحاح عامه موجود است. و حقير در مستدرك سفينه(2)(9*) در لغت (فضل) همه آنها را ذكر نمودم، و در اينجا به همين مقدار براي اتمام حجت اكتفا ميشود.
فصل دوم: در شماره رواياتي كه پيغمبر اكرم تصريح فرمودهاند به اسامي خلفاي خود و فضايل و مناقب آن بزرگواران.
شيخ بزرگوار كليني در كتاب شريف كافي در اين خصوص متجاوز از ده حديث،(3)(10*) و صدوق در كتاب شريف عيون اخبار الرضا (در باب 6) متجاوز از سي حديث(4)، و شيخ طوسي در كتاب غيبت پانزده حديث(5)و عالم جليل نعماني شاگرد شيخ كليني در كتاب غيبت خود سي حديث(6)(11*) نقل كرده است.
و عالم كامل ثقۀ جليل كه وثاقت و جلالت قدر او مورد اتفاق تمام علماي شيعه است، جناب علىبنمحمدبنعلي الخزاز الرازى القمى، كه از شاگردان برجسته شيخ صدوق ميباشد، كتابهايي نوشته از آن جمله كتاب شريف موسوم به كفاية الأثر كه حاوي احاديثي است كه در آنها تصريح به اسامي دوازده امام و فضايل ومناقب آنان شده است و آن را در سي و نُه باب قرار داده است، و در آن متجاوز از دويست روايت نقل كرده كه به عناوين ابواب آن اشاره ميشود:
1) الأمالي (للصدوق)، ص439، ح2؛ بحارالأنوار، ج37، ص85، ح52 (باب 50 از ابواب النصوص علي أميرالمؤمنين... از كتاب تاريخ أميرالمؤمنين).
2) مستدرك سفينة البحار، ج8، ص213 (ماده: فضل).
3) الكافي، ج1، ص525 ـ 535 (باب ما جاء في الاثني عشر و النص عليهم
4) عيون اخبار الرضا، ج1، ص40 ـ 69 .
5) الغيبة (للطوسي)، ص137 ـ 155.
6) الغيبة (للنعماني)، ص57 ـ 107 (باب چهارم).
باب اوّل در احاديثي كه عبداللهبنعباس از پيغمبراكرم در تصريح به اسامي دوازده امام و فضايل و مناقب آنان نقل فرموده، و در آن به پنج حديث اكتفا شده است.
باب دوم در آنچه عبداللهبنمسعود از پيغمبر در اين خصوص نقل كرده، و در آن به چهار حديث قناعت كرده است.
باب سوم در آنچه ابوسعيد خُدري از رسول الله در اين موضوع نقل كرده، و در آن به ده حديث اكتفا نموده است.
باب چهارم در آنچه ابوذر غفاري از رسول اكرم در نصوص بر ائمه دين نقل نموده، و در آن به سه حديث اكتفا نموده است.
باب پنجم در آنچه سلمان فارسي از رسول گرامي در تصريح به اسامي دوازده امام و فضايل آنان نقل نموده، و در آن به شش حديث اكتفا كرده است.
باب ششم در آنچه جابربنسَمُره از پيغمبر نقل كرده و در آن به چهار حديث اكتفا نموده است.
باب هفتم در آنچه جابر انصاري از رسول اكرم در تصريح به اسامي دوازده امام
و شرح فضايل و مناقب آن بزرگواران نقل كرده، و در آن به هفت حديث اكتفا كرده است.
باب هشتم در آنچه انسبنمالك از پيغمبر اسلام در اين خصوص نقل كرده، و در آن به نُه حديث اكتفا كرده است.
باب نهم در رواياتي كه ابوهريره از پيغمبر در اين موضوع نقل نموده، و در آن به هفت حديث قناعت نموده است.
باب دهم در احاديثي كه عمربنخطاب از پيغمبر در تصريح به ائمه اثنا عشر نقل كرده، و در آن به دو حديث اكتفا فرموده است.
باب يازدهم در آنچه عثمانبنعفان از حضرت رسول در اين خصوص نقل كرده، و در اين باب به يك حديث اكتفا نموده است.
باب دوازدهم در آنچه زيدبنثابت از پيغمبر نقل كرده و در آن به پنج حديث اكتفا كرده است.
باب سيزدهم در آنچه زيدبنارقم از حضرت رسول در اين موضوع نقل نموده، و به چهار حديث اكتفا نموده است.
باب چهاردهم در آنچه اسعدبنزراره از پيغمبر در تصريح به ائمه اثنا عشر و فضايل و مناقب آن بزرگواران نقل كرده، و به سه حديث قناعت نموده است.
باب پانزدهم در آنچه واثله از پيغمبر راجع به اين موضوع نقل كرده، و در اين باب چهار حديث نقل فرموده است.
باب شانزدهم در آنچه ابو ايوب انصاري از حضرت رسول نقل كرده، و در اين به دو حديث قناعت كرده كه يكي از آن دو بسيار مشروح ميباشد.
باب هفدهم در آنچه عماربنياسر از پيغمبر اكرم نقل كرده، و به دو حديث مفصل اكتفا كرده است.
باب هجدهم در آنچه حذيفةبناسيد از آن حضرت نقل كرده، و به سه حديث قناعت نموده.
باب نوزدهم در آنچه عمرانبنحُصَين از آن حضرت در اين موضوع نقل كرده، و به سه حديث اكتفا كرده است.
باب بيستم در آنچه سعدبنمالك از آن حضرت روايت كرده، و به يك حديث اكتفا كرده است.
باب بيست ويكم آنچه حذيفةبناليمان از آن حضرت در اين موضوع نقل نموده، و به يك حديث مفصل قناعت فرموده است.
باب بيست و دوم در آنچه ابوقَتاده انصاري از حضرت رسول در تصريح به آنكه خلفاي آن حضرت دوازده نفرند نقل كرده، و به پنج حديث قناعت نموده است.
باب بيست و سوم در آنچه مولا اميرالمؤمنين از حضرت رسول در تصريح به اسامي دوازده امام و فضايل آنان نقل كرده، و در اين باب به دوازده حديث اكتفا نموده است.
باب بيست و چهارم در آنچه امام حسن مجتبي از آن حضرت در اين موضوع نقل فرموده، و در اين باب به هفت حديث قناعت كرده است.
باب بيست و پنجم در آنچه امام حسين از پيغمبر اكرم در اين خصوص نقل كرده، و به هفت حديث اكتفا كرده است.
باب بيست و ششم در آنچه ام سلمه از پيغمبر نقل نموده، و به شش حديث قناعت كرده است.
باب بيست و هفتم در آنچه عايشه از پيغمبر نقل نموده، و شش حديث بيشتر نقل نكرده است.
باب بيست و هشتم در آنچه فاطمۀ زهرا از پدر بزرگوارش در اين خصوص نقل فرموده، و به هفت حديث قناعت كرده است.
و علامه كامل معتمد سيد سند مؤيد سيد هاشم بحراني صاحب تفسير برهان و غيره در كتاب شريف خود موسوم به كتاب انصاف در نصوص بر ائمه اشراف 326 روايت به ترتيب حروف تهجي از حضرت رسول الله و ائمه دين در تصريح به اسامي دوازده امام و فضايل و مناقب آن بزرگواران نقل كرده است. و چون اين روايات را نقل فرموده، سپس شروع نموده به رواياتي كه از طريق اهل سنت از پيغمبر اكرم نقل شده و به چهل حديث اكتفا كرده است. اولين حديث را از موفقبناحمد اخطب خوارزم در كتاب خود به سندش از پيغمبر اكرم نقل كرده كه فرمود:
درشب معراج خداوند متعال به من فرمود: اي محمد، چه كسي را در ميان امت به جاي خودت گذاشتي؟ عرض كردم: بهترين افراد اين امت عليِبن¬ ابي¬طالب را. سپس فرمود: اي احمد، من به خلق خود آگاهم. تو را اختيار كردم و براي تو اسمي از اسماء خود قرار دادم. و من در هيچ موضع ياد نميشوم مگر آنكه تو با من ذكر ميشوي.
(مثل شهادت به وحدانيت كه با شهادت به رسالت بايد ذكر گردد.) و در مرتبۀ دوم علي را اختيار كردم و اسمي از اسماء خودم را براي او قرار دادم، من أعلى و او علي است.
اي محمد، من تو را و علي و فاطمه و حسن و حسين و امامان از فرزندان حسين را از نور خود آفريدم و ولايت شما را بر اهل آسمانها و زمينها عرضه داشتم، هركس قبول كند مومن است و كسي كه انكار كند كافر است.
اي محمد، اگر بندهاي در تمام عمر خود مرا عبادت كند تا از پا در افتد. يا مانند مشك پوسيده شود و منكر ولايت شما باشد، من او را نميآمرزم.
اي محمد، دوست داري آنان را ببيني؟ عرض كردم: بلي اي پروردگار من فرمود: به طرف راست عرش نظر كن. نگاه كردم ديدم علي و فاطمه و حسن و حسين و عليبنالحسين و محمدبنعلي و جعفربنمحمد و موسيبنجعفر و عليبنموسي و
محمدبنعلي و عليبنمحمد و الحسن-بنعلي و مهدي در ميدان وسيعي از نور ايستادهاند مشغول عبادت و ذكرند، و حضرت مهدي در ميان آنان مانند ستاره درخشان است.
فرمود: اى محمد اينانند حجتهاي من و مهدي از دشمنان انتقام كشنده است.
اين حديث را جمعي از عامه و خاصه نقل فرمودهاند.(1)
و در ينابيع المودة ـ تأليف شيخ سليمان بلخي حنفي ـ از ابن عباس نقل كرده كه گويد:
يك نفر يهودي به نام نعثل خدمت حضرت رسول رسيد و كلماتي گفت. از آن جمله عرض كرد: مرا از وصي و جانشين خود خبرده.
زيرا هر پيغمبري وصي دارد. پيغمبر ما موسيبنعمران وصي و جانشينش يوشَع¬بن¬نون بود.
پيغمبر اكرم در جوابش فرمود: وصى من علىبنابيطالب است، و بعد از او دو فرزند زادهام حسن و حسين، و از صلب حسين نُه نفر از پيشوايان اسلام به وجود ميآيند. يهودي گفت: نام آنها را بگو. حضرت فرمود: بعد از حسين فرزندش علي، وبعد از علي فرزندش محمد، و بعد او فرزندش جعفر، و بعد او فرزندش موسي، و بعد او فرزندش علي، و بعد او فرزندش محمد، و بعد او فرزندش علي، و بعد او فرزندش حسن، و بعد او فرزندش مهدي، اينان دوازده نفرند كه اوصيا و خلفاي من ميباشند.(2)
و علامه مجلسي در بحار باب نصوص پيغمبر اكرم بر ائمه دين به دويست و چهل حديث اكتفا فرموده است.(3)و در رواياتي كه جابربنعبدالله انصاري در اين خصوص از پيغمبر نقل كرده جمع نموده است.(4)(12*)
1) الانصاف في النص علي الائمة الاثني عشر، ص490.
2) ينابيع المودة، ج3، ص281 (باب 76).
3) بحارالأنوار، ج36، ص226 (باب 41 از ابواب النصوص علي اميرالمؤمنين... از كتاب تاريخ اميرالمؤمنين).
4) بحارالأنوار، ج46، ص223 ـ 228 (باب سوم از تاريخ أبيجعفر محمدبنعليبنالحسين از كتاب تاريخ عليبنالحسين...).
و شيخ صدوق در كمال الدين باب 24 احاديثي كه از پيغمبر در اين خصوص نقل شده، به سي و هفت حديث رسانده، و در باب 25 در احاديثي كه از پيغمبر در باب واقع شدن غيبت امام زمان نقل كرده، به هشت حديث اكتفا نموده است. (13*)
در آنچه از مولاي متقيان اميرمؤمنان در تصريح به اسامي يازده امام از فرزندان معصومين خود با بيان فضايل و مناقب آنان به ما رسيده است. ثقۀ جليل على بنمحمد خزاز، كه وصف وي گذشت، در كتاب شريف كفاية الأثر كه در نصوص بر ائمه اثناعشر نوشته است، در باب بيست و نهم در رواياتي كه از اميرالمؤمنين در تصريح به اسامي دوازده امام و فضايل آنان نقل شده، و در آن نيز تصريح به خصوص امامت امام حسن و امام حسين شده است، به نقل چهار حديث اكتفا كرده است،(1)(14*) به علاوه آنچه در باب 23 آن كتاب آورده و قبلا به آن اشاره شد.(2)
و در كتاب شريف كافي در باب اشاره و نص بر امام حسين در اين موضوع به نقل پنج روايت قناعت فرموده است.(3)(15*)
و علامه مجلسي در بحار به نُه حديث در اين موضوع اكتفا كرده است.(4)(16*) و در بحار باب فضايل و مناقب امام حسن و امام حسين و نصوص بر آن دو بزرگوار،(5)(17*) و باب 14 باب نصوص بر امام حسن متجاوز از هشتاد روايت نقل كرده است.(6)(18*)
1) . كفاية الأثر، ص213 ـ 222.
2) كفاية الأثر، ص143 ـ 159.
3) الكافي، ج1، ص300 ـ 303.
4) بحارالأنوار، ج36، ص373 ـ 383 (باب 42 از ابواب النصوص علي أميرالمؤمنين... از كتاب تاريخ أميرالمؤمنين).
5) بحارالأنوار، ج43، ص261 ـ 317 (باب 12 از ابواب الإمامين الهمامين... از كتاب تاريخ فاطمة و الحسن و الحسين).
6) بحارالأنوار، ج43، ص322 (باب 14 از ابواب ما يختص بالإمام الزكي از كتاب تاريخ فاطمة و الحسن و الحسين).
در احاديثي كه از حضرت امام حسن مجتبي و ابيعبدالله الحسين نقل شده و در آن به اسامي ائمه هدى و فضايل و مناقب آن بزرگواران تصريح شده است، و در آن تصريح امام حسن به امامت حضرت ابيعبدالله الحسين و تصريح امام حسين به امامت امام سجاد شده است.
جناب خزاز در كفاية الأثر (در باب 30 و 31) راجع به اين موضوع به نُه حديث اكتفا كرده است(1)، (19*)به علاوۀ آنچه در باب 24و 25 آورده است(2)كه به آن قبلا اشاره شد.
و در كتاب شريف كافي در باب اشاره و نص بر امام حسين سه حديث روايت فرموده، و در باب اشاره و نص بر امام سجاد چهار حديث روايت نموده است. (20*)
و علامه مجلسى در بحار در نصوص حسنين بر ائمه دين شش حديث نقل كرده و به آن اكتفا فرموده است.
و در بحار در باب نصوص بر خصوص امام حسين و وصيت امام حسن به آن بزرگوار رواياتي نقل كرده است.(3)(21*) و در باب نصوص بر امام سجاد نُه روايت نقل فرموده.(4)(22*)
در آنچه از امام سجاد در تصريح به امامت دوازده امام و فضايل آنان نقل شده و در آن تصريح به امامت امام محمد باقر نموده است.(5)
1) كفاية الأثر، ص223 ـ 235.
2) كفاية الأثر، ص160 ـ 179.
3) بحارالأنوار، ج44، ص174 ـ 176 (باب 24 از ابواب ما يختص بتاريخ الحسينبنعلي از كتاب تاريخ فاطمة و الحسن و الحسين).
4) بحارالأنوار، ج46، ص17ـ 20 (باب دوم از ابواب تاريخ سيد الساجدين از كتاب تاريخ عليبن الحسين...).
5) الكافي، ج1، ص303 ـ 304.
ثقۀ جليل خزاز در كفاية الأثر (باب 32) هفت حديث نقل كرده و به آن اكتفا نموده است.(1)(23*)
و در كافي باب اشاره و نص بر حضرت باقر پنج حديث نقل فرموده است. (24*)
و در بحار در نص امام سجاد بر آن بزرگواران به پنج حديث قناعت كرده است.(2)(25*)
و در باب نصوص بر امامت امام باقر نُه حديث نقل فرموده است.(3)
در آنچه از امام باقر در تصريح به امامت دوازده امام و اسامي و فضايل آنان نقل شده و در آن تصريح به امامت فرزندش امام صادق شده است.
جناب خزاز در كفاية الأثر در (باب 33) در اين خصوص به هفت حديث اكتفا كرده است.(1)
و در كافي در باب نص بر امام صادق هشت حديث روايت كرده است.(2)(26*)
و علامه مجلسي در بحار باب نصوص امام باقر بر ائمه اثناعشر به يازده روايت قناعت نموده است.(3)(27*) و در باب نصوص بر امام صادق سيزده روايت از حضرت باقر نقل كرده است.(4)(28*)
در آنچه از امام صادق در تصريح به اسامي دوازده امام و فضايل و مناقب آنان نقل شده و تصريح آن حضرت به امامت فرزندش امام موسي شده است.
جناب خزاز در كفاية الأثر در (باب 34) در اين موضوع پنج حديث نقل و به آن اكتفا كرده است.(5)(29*)
و در كتاب كافي در باب نص بر حضرت موسيبنجعفر شانزده حديث نقل كرده است.(6)(30*)
1) كفاية الأثر، ص244 ـ 254.
2) الكافي، ج1، ص306 ـ 307.
3) بحارالأنوار، ج36، ص390 ـ 395 (باب 45 از ابواب النصوص علي أميرالمؤمنين از كتاب تاريخ اميرالمؤمنين).
4) بحارالأنوار، ج47، ص12 ـ 15 (باب سوم از ابواب تاريخ الإمام جعفربنمحمدالصادق از كتاب تاريخ علي بنالحسين...).
5) كفاية الأثر، ص255 ـ 267.
6) الكافي، ج1، ص307 ـ 311.
و علامه مجلسي در بحار در نصوص وارده از امام صادق بر ائمه دين به هجده روايت اكتفا كرده است.(1)(31*) و روايات نصوص بر امامت حضرت كاظم از حضرت صادق را به چهل و شش رسانده است.(2)(32*)
در آنچه از حضرت موسيبنجعفر در تصريح به اسامي دوازده امام و تصريح آن حضرت به امامت حضرت رضا نقل شده است.
جناب خزاز (در باب 35) براي اين موضوع هفت حديث نقل و به آن اكتفا كرده است.(3)(33*)
و در كافي باب نص بر حضرت رضا شانزده حديث نقل فرموده است.(4)(34*)
و شيخ صدوق در كتاب عيون اخبار الرضا در باب تصريح موسىبنجعفر به امامت و وصايت حضرت رضا بيست و نُه حديث نقل فرموده است.(5)(35*)
و شيخ طوسي در كتاب غيبت براي اين موضوع به هفده روايت اكتفا نموده است. پس فرموده:
اخبار در اين خصوص از حد شمارة ما بيشتر است.(6)(36*)
و علامه مجلسي در بحار در نصوص موسيبنجعفر و باقي ائمه بر ائمه دين سه روايت نقل فرموده است.(7)(37*)و در باب نصوص بر امامت حضرت رضا چهل و هشت روايت در اين خصوص از حضرت امام موسى نقل كرده است.(8)(38*)
در آنچه از حضرت امام رضا درباره دوازده امام و تصريح آن حضرت به امامت فرزندش امام محمد تقي نقل شده است.
جناب خزاز در كفاية الأثر (باب 36) براي اين مطلب شش حديث نقل كرده است.(9)(39*)
و در كتاب كافي باب نص بر حضرت امام محمد تقي چهارده روايت نقل فرموده است.(10)(40*)
و در بحار در نص بر امامت امام محمد تقي بيست و شش روايت از حضرت رضا نقل كرده است.(11)(41*)
در آنچه از حضرت امام جواد راجع به امامت دوازده امام و تصريح آن حضرت به امامت فرزندش امام على نقي نقل شده است.
جناب خزاز در كفاية الأثر (باب 37) براي اين موضوع به شش خبر اكتفا كرده است.(12)(42*)
و در كتاب كافي باب نص بر امام على النقي الهادي سه حديث نقل فرموده است.(13)(43*)
و در بحار باب نصوص بر خصوص امام علي نقي پنج روايت نقل كرده است.(14)(44*)
1) بحارالأنوار، ج36، ص396 ـ 410 (باب 46 از ابواب النصوص علي أميرالمؤمنين و النصوص علي الأئمة اثني عشر از كتاب تاريخ اميرالمؤمنين).
2) بحارالأنوار، ج48، ص12 ـ 28 (باب سوم از ابواب تاريخ الإمام موسيبنجعفرالكاظم... ازكتاب تاريخ علي بنالحسين...).
3) كفاية الأثر، ص268ـ 273.
4) الكافي، ج1، ص311 ـ 319.
5) عيون اخبار الرضا، ج1، ص20 ـ 33 (باب چهارم).
6) الغيبة (للطوسي)، ص137.
7) بحارالأنوار، ج36، ص410 ـ414 (باب 47 از ابواب النصوص علي أميرالمؤمنين... از كتاب تاريخ أميرالمؤمنين).
8) بحارالأنوار، ج49، ص11 ـ 28 (باب سوم از ابواب تاريخ عليبنموسي از كتاب تاريخ عليبنموسي الرضا...).
9) . كفاية الأثر، ص274 ـ 279.
10) الكافي، ج1، ص320 ـ 323.
11) بحارالأنوار، ج50، ص18 ـ 36 (باب دوم از ابواب تاريخ الإمام التاسع... از كتاب تاريخ عليبنموسي الرضا).
12) كفاية الأثر، ص280 ـ 285.
13) الكافي، ج1، ص323 ـ 325.
14) بحارالأنوار، ج50، ص118 ـ 123 (باب دوم از ابواب تاريخ الإمام العاشر... از كتاب تاريخ عليبنموسي الرضا).
در آنچه از حضرت امام علي نقي راجع به تصريح به اسامي دوازده امام و فضايل آنان و تصريح به امامت فرزندش امام حسن عسكري نقل شده است.
جناب خزاز در كفاية الأثر (باب 38) در اثبات اين موضوع به چهار حديث اكتفا كرده است.(1)(45*)
و دركتاب شريف كافي باب نص بر ابيمحمد الحسن العسكري سيزده روايت نقل كرده است.(2)(46*)
و در بحار باب نصوص بر امام حسن عسكري و امام زمان بيست و يك حديث از امام علي نقي نقل فرموده است.(3)(47*)
در آنچه از امام حسن عسكري درباره دوازده امام و درباره تصريح به امامت فرزندش امام زمان نقل شده است.
جناب خزاز در كفاية الأثر (باب 39) راجع به اين موضوع به شش حديث اكتفا كرده است.(4)(48*)
و در كتاب شريف كافي باب نص بر امام زمان شش حديث نقل فرموده است و به آن اكتفا كرده(5)(49*) و مقدار بسياري از احاديث نصوص بر آن حضرت را در بابهاي متفرقه ذكر نموده است.(6)(50*)
شيخ صدوق در كتاب كمال الدين در ابواب احاديث صريحة صادره از پرودگار و احمد مختار و ائمه اطهارصلوات الله و سلامه عليهم درباره امامت و خلافت حقه الهيه دوازده امام و فضايل و مناقب آنان و تصريح به امامت امام دوازدهم مهدي موعود و آنكه در آخر الزمان ظاهر خواهد شد و زمين را پر خواهد كرد از قسط و عدالت چنانچه پر شده از ظلم وجور، تعداد صد و هشتاد و نه روايت صحيح و معتبر نقل نموده است.(1)(51*)
از آن جمله در باب 23 در نص پرودگار بر ائمه معصومين به خصوص حضرت قائم چهار حديث نقل كرده است.
و در باب 24 در نص پيغمبراكرم بر قائم تعداد سي و هفت روايت نقل فرموده است.(52*)
و در باب 25 در آنچه پيامبر از غيبت امام زمان خبر داده هشت روايت آورده است. (53*)
و در باب 26 در آنچه اميرالمؤمنين از غيبت خبر داده، نوزده روايت نقل كرده است. (54*)
و در باب 27 در آنچه از حضرت زهرا در اين خصوص نقل شده، يك روايت آورده است. (55*)
و در باب 28 در خبر لوح و جابر انصاري چهار روايت نقل فرموده است.(56*)
و در باب 29 در آنچه امام حسن در اين موضوع خبر داده، دو روايت آورده است.(57*)
و در باب 30 در آنچه امام حسين در اين موضوع خبر داده پنج روايت نقل كرده است.(58*)
و در باب 31 در آنچه امام سجاد در اين موضوع خبر داده، نُه روايت آورده است.(59*)
و در باب 32 در آنچه امام باقر در اين موضوع نقل فرموده هفده روايت آورده است.(60*)
و در باب 33 در آنچه امام صادق در اين موضوع نقل فرموده، پنجاه وهفت روايت نقل كرده است.(61*)
و در باب 34 در آنچه امام كاظم در اين موضوع نقل فرموده، شش روايت نقل كرده است.(62*)
و در باب 35 در آنچه امام رضا در اين موضوع نقل فرموده هفت روايت آورده است.(63*)
و در باب 36 در آنچه امام جواد در اين موضوع خبر داده، سه روايت نقل كرده است.(64*)
1) كمال الدين، ج1، ص250 ـ 332.
و در باب 37 در آنچه امام هادي در اين موضوع خبر داده، نُه روايت آورده است.(65*)
و در باب 38 در آنچه امام عسكري در اين موضوع خبر داده، يك روايت نقل كرده است.(66*)
و علامه مجلسي در بحار در باب آيات قرآني كه در روايات مباركات تاويل به قيام حضرت قائم شده، شماره آيات را به شصت و شش رسانيده است.(1)و در باب روايات وارده از جانب پرودگار و از جانب حضرت رسول از طريق خاصه و عامه در باب حضرت مهدى، چهل حديث از طريق شيعه و از طرق عامه چهل حديث ديگر از حضرت رسول الله نقل از كشف الغمه فرموده است.(2)(67*)
و در خود كشف الغمة تأليف علامه محقق علىبنعيسي اِرْبِلي كه از علماي بزرگ شيعه است، در جزء سوم اين كتاب از كتاب ابونعيم حافظ احمد بن عبدالله؛ تمام را نقل فرموده است.(3)(68*) و در اين كتاب از شيخ گنجي شافعي در كتاب كفايةالطالب در مناقب على بنابيطالب، و كتاب بيان در اخبار صاحب الزمان(4)انتخاباتي فرموده، و نيز گفته:
من تمام اين احاديث را از طريق عامه نقل ميكنم، و يك روايت از طريق شيعه نقل نميكنم براي آنكه حجت بهتر و بيشتر ظاهر گردد.(5)
پس در كتاب خود بيست و پنج باب عنوان نموده و در هر بابي رواياتي مربوط به احوال و خصوصيات مهدي موعود از كتب عامه جمع كرده است. و تمام اين را در بحار نقل فرموده است.(6)(69*)
و در بحار علامه مجلسي ميفرمايد:
ابن اثير در كتاب جامع الاصول از چند كتاب صحاح عامه از ابوهريره و جابر و ابن مسعود و
1) بحارالأنوار، ج51، ص 44 ـ 64 (باب پنجم از ابواب ولادته و أمه... از كتاب تاريخ الإمام الثاني عشر).
2) بحارالأنوار، ج51، ص65 ـ 109 (باب اول از ابواب النصوص من الله تعالي... از كتاب تاريخ الإمام الثاني عشر).
3) كشف الغمّة، ج2، ص467 ـ 474 (باب ذكر علامات قيام القائم از ذكر الامام الثاني عشر)؛ الأربعون حديثا في المهدي (ابو نعيم).
4) كفاية الطالب في مناقب عليبنأبيطالب و يليه البيان في أخبار صاحب الزمان، ص478 ـ 535.
5) كشف الغمّة، ج2، ص475.
6) بحارالأنوار، ج51، ص85 (باب اول از ابواب نصوص من الله... از كتاب تاريخ الامام الثاني عشر).
علي و ام سلمه و أبوسعيد و ابواسحاق رواياتي در خروج حضرت مهدي و اسم و وصف او و اينكه حضرت عيسى به او اقتدا ميكند نقل نموده، و ما جهت اختصار نقل نميكنيم.(1)
سپس شروع كرده و رواياتي كه سيدبنطاووس در طرائف از كتب صحاح عامه و ساير كتابهاى آنان نقل كرده(2)، ذكر فرموده است.
و اين روايات را كه از طريق عامه نقل كرده در كتاب تاج جامع اصول عامه (در كتاب الفتن باب هفتم في الخليفة المهدى) نقل كرده است.(3)
در باب آنچه از اميرالمؤمنين در اين موضوع نقل شده، اكتفا به بيست و پنج روايت كرده است.(4)
و محدث قمى در كتاب منتهي الآمال روايات بسيار از طريق عامه نقل كرده و شماره آن را، از صد روايت گذرانيده است.(5)(70*)
و در بحار در باب آنچه از امام حسن و امام حسين در اين خصوص نقل شده، هفت روايت نقل فرموده است.(6)(71*)
و در صفحه 134 از روايات منقوله از امام سجاد به سه روايت اكتفا نموده است.(72*)
و در صفحه 136 در باب آنچه از امام باقر در اين موضوع رسيده، به چهارده حديث قناعت نموده است.(73*)
و در صفحه 142 در باب روايات منقوله از امام صادق، به بيست و چهار حديث اكتفا كرده است.(7)(74*)
و در صفحه 150 در باب احاديث منقوله از امام كاظم، به شش روايت قناعت فرموده است.(8)(75*)
1) بحارالأنوار، ج51، ص105.
2) الطرائف، ج1، ص175 ـ 189 (بشارة الرسول بالمهدي).
3) التاج الجامع للأصول، ج5، ص341 ـ 357 (الباب السابع في الخليفة المهدي از كتاب الفتن و علامات الساعة).
4) بحارالأنوار، ج51، ص109 ـ 132 (باب دوم از ابواب نصوص من الله... از كتاب تاريخ الامام الثاني عشر).
5) منتهي الآمال، ج2، ص772 (فصل سوم از باب 14).
6) بحارالأنوار، ج51، ص132 ـ 134(باب سوم از ابواب نصوص من الله... از كتاب تاريخ الإمام الثاني عشر).
7) بحارالأنوار، ج25، ص352 ـ 363 (باب 12 از ابواب علامات الإمام و صفاته... از كتاب الإمامة).
8) بحارالأنوار، ج27، ص29 ـ 31 (باب 13 از ابواب سائر فضائلهم و مناقبهم... از كتاب الإمامة).
و در صفحه 152 در باب اخباري كه از امام رضا در اين موضوع رسيده، هشت روايت نقل كرده است.
و در صفحه 156 در باب احاديثي كه در اين خصوص از امام جواد رسيده، هشت حديث ذكر فرموده است.(76*)
و در صفحه 158 در باب اخباري كه از امام هادي و امام حسن عسكري درباره حضرت مهدى وارده شده، پانزده روايت نقل فرموده است. جزاه الله عن الإسلام و أهله خير الجزاء.(77*)
در بحار در باب اينكه ائمه هدى به جميع معجزات انبيا قادر و توانايند، روايات بسيار نقل فرموده است. (78*)
و در باب اينكه براي ائمه هدى همه فضايل و مناقب پيغمبر و وجوب اطاعت آن سرور، جاري و ثابت است (مگر آنچه به دليل قطعي خارج شده است) بيست و سه روايت نقل كرده است. (79*)
و سيد جليل القدر سيد هاشم بحراني در كتاب مدينة المعاجز معجزات ائمه هدي را به 2066 رسانده است.(1)
و شيخ حر عاملي در اثبات الهداة به ذكر 1907 معجزه براي امامان حق اكتفا فرموده است.(2)
و در جلد دوم و سوم كتاب اثبات الهداة آيات شريفه و نصوص بر امامت دوازده امام و فضايل و مناقب آنان را به 927 نص رسانده است. و نصوص بر آنها را از روايات كتابهاي معتبر عامه 278 نص نقل فرموده است.
و روايات شيعه را در نصوص بر امامت و خلافت اميرالمؤمنين به 1019 نص رسانده است.
و در جلد چهارم در باب دهم روايات نصوص بر اميرالمومنين را از كتابهاي معتبر عامه به 551 نص رسانده است، و روايات ديگر عامه را كه در حكم نص است 326 روايت ذكر نموده است. و در باب 11 در معجزات اميرالمؤمنين به 507 معجزه اكتفا فرموده است.
و در مدينة المعاجز 555 معجزه نقل فرموده است. (80*)
و در باب 12 نصوص بر امامت حضرت امام حسن مجتبى را به شماره 47 رسانده.(1)(81*) و در باب 13 از معجزات آن حضرت 51 معجزه نقل فرموده است.(2)(82*) و در مدينة المعاجز معجزاتش را به 99 رسانده است.(3)(83*)
و در باب 14 نصوص بر امام حسين را چهارده و معجزاتش را به 86،(4)(84*) و در مدينة المعاجز 193 معجزه ذكر فرمودهاند.(5)(85*)
و در باب 16 نصوص بر امام سجاد را به نُه و معجزاتش را به 73،(6)(86*) و در مدينة المعاجز 106 معجزه نقل كردهاند.(7)(87*)
و در باب 18 نصوص بر امام باقر را به ده و معجزاتش را به 93،(8)(88*) و در مدينة المعاجز 118 معجزه نقل كرده است.(9)
و در باب 20 نصوص بر امام صادق را به 22 و معجزاتش را به 269(10)، و در مدينة المعاجز 263 معجزه ذكر كردهاند.(11)(89*)
1) اثبات الهداة، ج4، ص5 ـ 17 (شمارگان آن 48 ميباشد).
2) اثبات الهداة، ج4، ص18 ـ 31.
3) مدينة المعاجز، ج3، ص219 ـ 416.
4) اثبات الهداة، ج4، ص32 ـ 57 (باب 14 و 15).
5) مدينة المعاجز، ج3، ص417 تا ج4، ص228.
6) اثبات الهداة، ج4، ص58 ـ 89 (باب 16 و 17).
7) مدينة المعاجز، ج4، ص229 ـ 441.
8) اثبات الهداة، ج4، ص90 ـ 128 (باب 18 و 19)؛ و در تكملة آن، هشت معجزه از كتب اهل سنت نقل ميفرمايد.
9) مدينة المعاجز، ج5، ص5 ـ 209.
10) . اثبات الهداة، ج4، ص128 ـ 215 (باب 20 و 21)؛ و در تكملة آن، 12 معجزه از كتب اهل سنت نقل ميفرمايد.
11) مدينة المعاجز، ج5، ص211 تا ج6، ص181.
و در باب 22 نصوص بر امام كاظم را به 60 و معجزاتش را به 149(1)، (90*) و در مدينة المعاجز 133 معجزه ذكر نمودهاند.(2)
و در باب 24 نصوص بر امام رضا را به 68 و معجزاتش را به 198، و در مدينة المعاجز 161 معجزه ذكر فرمودهاند.(3)
و در باب 26 نصوص بر امام جواد را به 25 و معجزاتش را به 83،(4)و در مدينة المعاجز 84 معجزه نقل كردهاند.(5)
و در باب 28 نصوص بر امام هادي را به هفت و معجزاتش را به 92(6)، و در مدينة المعاجز 93 معجزه نقل كردهاند.(7)
و در باب 30 نصوص بر امام حسن عسكري را به 28 و معجزاتش را به 136،(8)و در مدينة المعاجز 134 معجزه بيان كردهاند.(9)
و در باب 32 نصوص بر امام زمان را به 809 نص(10)و معجزاتش را به 170(11)، و در مدينة المعاجز 127 معجزه ذكر نمودهاند.(12)
1) . اثبات الهداة، ج4، ص216 ـ 286 (باب 22 و 23)؛ و در تكملة آن، 13 معجزه از كتب اهل سنت نقل ميفرمايد.
2) مدينة المعاجز، ج6، ص183 ـ 461.
3) اثبات الهداة، ج4، ص287 ـ 381 (باب 24 و 25)؛ و در تكملة آن، 13 معجزه از كتب اهل سنت نقل ميفرمايد.
4) اثبات الهداة، ج4، ص382 ـ 415 (باب 26 و 27)؛ و در تكملة باب 24، چهار نص از كتب اهل سنت نقل مينمايد و در تكملة باب 27، چهار معجزه از كتب اهل سنت نقل مينمايد.
5) مدينة المعاجز، ج7، ص259 ـ 418.
6) اثبات الهداة، ج4، ص416 ـ 449 (باب 28 و 29)؛ و در تكملة باب 28، يك نص از كتب اهل سنت نقل مينمايد و در تكملة باب 29، دو معجزه از كتب اهل سنت نقل مينمايد.
7) مدينة المعاجز، ج7، ص419 ـ 538.
8) اثبات الهداة، ج5، ص3 ـ 50 (باب 30 و 31)؛ و در تكملة باب 30، يك نص از كتب اهل سنت نقل مينمايد و در تكملة باب 31، شش معجزه از كتب اهل سنت نقل مينمايد.
9) مدينة المعاجز، ج7، ص539 ـ 679 .
10) اثبات الهداة، ج5، ص51 ـ 219 (باب 32)؛ و در باب بعد از آن، تعداد 255 روايت از طريق عامه نقل كرده است.
11) اثبات الهداة، ج5، ص284 ـ 341 (باب 33).
12) مدينة المعاجز، ج8، ص5 ـ 211.
بدان كه علامه كامل فقيه و محدث خبير بصير نبيه(1)شيخ حر عاملي صاحب كتاب وسائل الشيعة إلي احكام الشريعة كه قريب سيصد سال قبل تاليف فرموده، از زمان انتشار آن كتاب تا اين زمان مورد اعتماد و استناد فقها و مجتهدين و مراجع تقليد مردم بوده و هست و همه آن بزرگواران مدارك مسائل خود را از آن استفاده ميكردند و ميگرفتند.
رضوان الله تعالي عليهم أجمعين وألحقنا الله بهم مع محمّد وآله الطيبين الطاهرين صلوات الله وسلامه عليهم أجمعين.
1) نبيه: آگاه، هوشيار، مشهور.
(1*) الخصال، ج2، ص467، ح7:
عَنْ مُطَرِّفٍ عَنِ الشَّعْبِيِ عَنْ عَمِّهِ قَيْسِبْنِعَبْدٍ قَالَ: كُنَّا جُلُوساً فِي حَلْقَةٍ فِيهَا عَبْدُاللَّـهِبْنُمَسْعُودٍ فَجَاءَ أَعْرَابِيٌّ. فَقَالَ: أَيُّكُمْ عَبْدُاللَّـهِبْنُمَسْعُودٍ؟ فَقَالَ عَبْدُاللَّـهِ: أَنَا عَبْدُاللَّـهِبْنُمَسْعُودٍ. قَالَ: هَلْ حَدَّثَكُمْ نَبِيُّكُمْ كَمْ يَكُونُ بَعْدَهُ مِنَ الْخُلَفَاءِ. قَالَ: نَعَمْ اثْنَا عَشَرَ عَدَدَ نُقَبَاءِ بَنِي إِسْرَائِيلَ؛
مطرف از شعبى و او از عمويش قيسبنعبد نقل مىكند كه در مجلسى نشسته بوديم كه عبداللَّهبنمسعود نيز حضور داشت، شخصي اعرابى آمد و گفت: كدام يك از شما عبداللَّهبنمسعود است؟ عبداللَّه گفت: من عبداللَّهبنمسعود هستم. گفت: آيا پيامبرتان به شما گفته است كه پس از وى چند خليفه خواهد بود؟ گفت: آرى، دوازده نفر به تعداد نقباى بنى اسرائيل.
و در ح17: قَالَ رَسُولُ اللَّـه: لَا يَزَالُ هَذَا الدِّينُ عَزِيزاً مَنِيعاً يُنْصَرُونَ عَلَى مَنْ نَاوَأَهُمْ إِلَى اثْنَيْ عَشَرَ خَلِيفَةً. وَقَالَ: كَلِمَةً أَصَمَّنِيهَا النَّاسُ. فَقُلْتُ لِأَبِي: مَا الْكَلِمَةُ الَّتِي أَصَمَّنِيهَا النَّاسُ؟ فَقَالَ قَالَ: كُلُّهُمْ مِنْ قُرَيْشٍ.
پيامبر خدا فرمود: اين دين همواره عزيز و بلند پايه خواهد ماند و اهل دين ياري مي شوند بر دشمنان خويش، تا دوازده خليفه بيايند، و كلمهاى فرمود كه مردم نگذاشتند آن را بشنوم، پس به پدرم گفتم: آن كلمهاى كه مردم نگذاشتند من آن را بشنوم چه بود؟ گفت: فرمود: همه آنها از قريش خواهند بود.
(2*) الغيبة (للطوسي)، ص131:
عَبداللهبْنَعُمَرٍ يَقُولُ: سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّـهِ يَقُولُ: يَكُونُ خَلْفِي اثْنَا عَشَرَ خَلِيفَةً؛
عبداللَّهبنعمر گفت: شنيدم رسول خدا مىفرمود: پس از من دوازده جانشين خواهد بود.
(3*) الغيبة (للطوسي)، ص139:
عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّـهِ: إِنِّي وَأَحَدَ عَشَرَ مِنْ وُلْدِي وَأَنْتَ يَا عَلِيُ زِرُّ الْأَرْضِ أَعْنِي أَوْتَادَهَا وَجِبَالَهَا بِنَا أَوْتَدَ اللَّـهُ الْأَرْضَ أَنْ تَسِيخَ بِأَهْلِهَا، فَإِذَا ذَهَبَ الِاثْنَا عَشَرَ مِنْ وُلْدِي سَاخَتِ الْأَرْضُ بِأَهْلِهَا وَلَمْ يُنْظَرُوا؛
امام باقر فرمودند رسول خدا فرمود: من و دوازده تن از فرزندانم و تو اى على (يعنى يازده فرزندم با تو كه دوازده تن ميشويد) بند و قفل زمين هستيم ـ يعنى ميخها و كوههاى زمين ـ به سبب ما خدا زمين را ميخ كوبيده تا اهلش را فرو نبرد، چون دوازدهمين فرزندم از دنيا برود، زمين اهلش را فرو برد و مهلت داده نشوند.
و ص142: عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ الثَّانِي أَنَّ أَمِيرَ الْـمُؤْمِنِينَ قَالَ لِابْنِ عَبَّاسٍ: إِنَّ لَيْلَةَ الْقَدْرِ فِي كُلِّ سَنَةٍ وَإِنَّهُ يَنْزِلُ فِي تِلْكَ اللَّيْلَةِ أَمْرُ السَّنَةِ وَلِذَلِكَ الْأَمْرِ وُلَاةٌ بَعْدَ رَسُولِ اللَّـهِ. فَقَالَ ابْنُ عَبَّاسٍ: مَنْ هُمْ؟ فَقَالَ: أَنَا وَأَحَدَ عَشَرَ مِنْ صُلْبِي أَئِمَّةٌ مُحَدَّثُون؛
از امام جواد و آن حضرت از پدران خود روايت كرده كه أمير المؤمنين به ابن عباس فرمود: در هر سالى شب قدر وجود دارد، در آن شب برنامه و دستور كار يك ساله و آنچه طى آن سال بايد انجام شود از آسمان نازل مىشود و براى آن كار واليانى پس از رسول خدا معين شده است. ابنعباس عرض كرد: اى امير مؤمنان آنان چه كسانند؟ فرمود: من و يازده تن از نسل من، امامانى كه فرشتگان با آنان حديث مىكنند.
(4*) الغيبة (للنعماني)، ص85:
قَالَ أَبُوعَبْدِاللَّـهِ جَعْفَرُبْنُمُحَمَّدٍ اللَّيْلُ اثْنَتَا عَشْرَةَ سَاعَةً وَالنَّهَارُ اثْنَتَا عَشْرَةَ سَاعَةً وَالشُّهُورُ اثْنَا عَشَرَ شَهْراً وَالْأَئِمَّةُ اثْنَا عَشَرَ إِمَاماً وَالنُّقَبَاءُ اثْنَا عَشَرَ نَقِيباً وَإِنَّ عَلِيّاً سَاعَةٌ مِنَ اثْنَتَيْ عَشْرَةَ سَاعَةً وَهُوَ قَوْلُ اللَّـهِ عَزَّ وَجَلَّ بَلْ كَذَّبُوا بِالسَّاعَةِ وَأَعْتَدْنا لِمَنْ كَذَّبَ بِالسَّاعَةِ سَعِيراً؛
امام صادق فرمود: شب دوازده ساعت است و روز نيز دوازده ساعت مىباشد و ماهها نيز دوازده ماه است، و ائمه نيز دوازده امام هستند، و نقباء نيز دوازده نقيباند، و على خود ساعتى از آن دوازده ساعت است، و هم او گفتار خداوند عزوجل است كه مىفرمايد: بلكه آن ساعت را دروغ شمردند و ما شعلههاى آتش را براى كسى كه ساعت موعود را دروغ شمارد آماده ساختهايم.
(5*) الغيبة (للنعماني)، ص117:
عَنْ مَسْرُوقٍ قَالَ: كُنَّا جُلُوساً عِنْدَ عَبْدِاللَّـهِ بْنِمَسْعُودٍ يُقْرِئُنَا الْقُرْآنَ. فَقَالَ رَجُلٌ: يَا أَبَا عَبْدِ الرَّحْمَنِ هَلْ سَأَلْتُمْ رَسُولَ اللَّـهِ كَمْ يَمْلِكُ هَذِهِ الْأُمَّةَ مِنْ خَلِيفَةٍ بَعْدَهُ؟ فَقَالَ: مَا سَأَلَنِي عَنْهَا أَحَدٌ مُنْذُ قَدِمْتُ الْعِرَاقَ، نَعَمْ سَأَلْنَا رَسُولَ اللَّـهِ فَقَالَ: اثْنَا عَشَرَ عِدَّةُ نُقَبَاءِ بَنِي إِسْرَائِيل؛
از مسروق روايت شده است كه گفت: ما نزد عبداللَّهبنمسعود نشسته بوديم و او قرآن را براى ما مىخواند، پس مردى گفت: اى ابا عبد الرحمن آيا از رسول خدا پرسيدهايد كه بر اين امّت [پس از او] چند خليفه خواهد بود؟ گفت: از زمانى كه من به عراق آمدهام تاكنون هيچ كس در مورد آن از من سؤال نكرده است، آرى از رسول خدا پرسيديم و آن حضرت فرمود: «دوازده نفر به شمار نقيبان بنى اسرائيل».
(6*) صحيح البخاري، ج23، ص490:
سمعت جابربنسمرة قال: سمعت النبى يقول: يكون اثنا عشر أميرا. فقال: كلمة لم أسمعها. فقال: أبى إنّه قال: كلّهم من قريش؛
شنيدم از جابربنسمره كه از پيامبر شنيده بود كه حضرت فرمودند: براي من دوازده امير است پس كلمهاي فرمود كه نشنيدم، پس از پدرم پرسيدم، گفت: تمام آنها از قريش هستند.
(7*) صحيح مسلم، ج3، ص1453:
عن جابربنسمرة قال: سمعت النبي يقول: لا يزال أمر الناس ماضيا ما وليهم اثنا عشر رجلا ثمّ تكلّم النبي بكلمة خفيت علي فسألت أبي ماذا قال رسول الله ؟ فقال: كلّهم من قريش؛
پيامبر خدا فرمود: امور مردم ميگذرد تا دوازده مرد بر ايشان فرمانروايي كنند، پس كلمهاي
حضرت فرمودند كه من نفهميدم، از پدرم پرسيدم كه پيامبر چه فرمود گفت: همه از قريشاند.
حلية الأولياء، ج4، ص333:
عَنْ جَابِرِبْنِسَمَرة قَالَ: جِئْتُ مَعَ أَبِي إِلَى المَسْجِدِ وَالنَّبِي يَخطِبُ قَالَ: فَسَمِعْتُهُ يَقُول:ُ يَكُونُ مِنْ بَعدِي اِثنَا عَشَر خَلِيفَةً. ثُمَّ خَفَضَ صَوتُهُ فَلَمْ اَدْرِ مَا يَقُولُ فَقُلْتُ لِأَبِي: مَا يَقُولُ قَالَ: كُلُّهُم مِن قُرَيش؛
جابربنسمرةگويد: همراه پدرم به مسجد آمدم، در حالي كه پيامبر خطبهاي مي فرمودند، پس شنيدم كه ميفرمودند: بعد از من دوازده جانشين سپس صدايش آرام به من رسيد و متوجه نشدم چه فرمودند؛ به پدرم گفتم: پيامبر چه فرمودند؟ پدرم گفت: تمام جانشينان من از قريش ميباشند.
(8*) الإنصاف، ص503:
فَكَتَبَ إِلَيَ أَنِّي سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّـهِ يَوْمَ جُمُعَةِ عَشِيَّةَ رَجْمِ الْأَسْلَمِيِّ يَقُولُ لَا يَزَالُ الدِّينُ قَائِماً حَتَّى تَقُومَ السَّاعَةُ وَيَكُونَ عَلَيْكُمْ اثْنَا عَشَرَ خَلِيفَةً كُلُّهُمْ مِنْ قُرَيْش؛
پس به من نوشت: به راستى كه شنيدم از رسول خدا غروب روزى كه اسلمى را سنگسار كردند كه مىفرمود: هميشه دين برپاست تا قيامت برپا شود، و بر شما دوازده نفر كه همه آنها از قريشاند خليفه باشند.
(9*) مستدرك سفينة البحار، ج8، ص235:
عن عائشة : فَاطِمَةُ أَحَبُّ النَّاسِ إِلى رَسُولِ اللهِ، وَمِنَ الرِّجَالِ أَحَبَّهُم إِلَيهِ زَوْجُهَا إِنْ كَانَ مَا عَلِمْتُ صَوّاماً قَوَّاماً؛
عايشه گفت: فاطمه محبوبترين مردم نزد پيامبر بود و در ميان مردان دوست دارترين آنها براي پيامبر همسر فاطمه بود و او را هميشه روزه دار و در حال نماز ميديدم.
(10*) الكافي، ج1، ص531، ح1:
عَنْ أَبِي حَمْزَةَ قَالَ سَمِعْتُ عَلِيَّبنالْحُسَيْنِ يَقُولُ إِنَّ اللَّـهَ خَلَقَ مُحَمَّداً وَعَلِيّاً وَأَحَدَ عَشَرَ مِنْ وُلْدِهِ مِنْ نُورِ عَظَمَتِهِ فَأَقَامَهُمْ أَشْبَاحاً فِي ضِيَاءِ نُورِهِ يَعْبُدُونَهُ قَبْلَ خَلْقِ الْخَلْقِ يُسَبِّحُونَ اللَّـهَ وَيُقَدِّسُونَهُ وَهُمُ الْأَئِمَّةُ مِنْ وُلْدِ رَسُولِ اللَّـهِ؛
أبى حمزه گويد: از علىبنالحسين شنيدم مىفرمود: به راستى كه خدا آفريد محمد و على و يازده تن از فرزندانش را از نور عظمت خود و آنها را نمونههايى در پرتو نور خود بر پا داشت، او را مىپرستيدند پيش از آفرينش خلق، خدا را تسبيح مىكردند و تقديس مىنمودند و همانهايند امامان از فرزندان رسول خدا.
(11*) الغيبة (للنعماني)، ص57:
عَنِ الْحَسَنِبْنِأَبِي الْحَسَنِ الْبَصْرِيِّ يَرْفَعُهُ قَالَ: أَتَى جَبْرَئِيلُ النَّبِيَّ فَقَالَ: يَا مُحَمَّدُ، إِنَ اللَّـهَ عَزَّ وَجَلَ يَأْمُرُكَ أَنْ تُزَوِّجَ فَاطِمَةَ مِنْ عَلِيٍّ أَخِيكَ. فَأَرْسَلَ رَسُولُ اللَّـهِ إِلَى عَلِيٍّ فَقَالَ لَهُ: يَا عَلِيُّ إِنِّي مُزَوِّجُكَ فَاطِمَةَ ابْنَتِي سَيِّدَةَ نِسَاءِ الْعَالَمِينَ وَأَحَبَّهُنَّ إِلَيَّ بَعْدَكَ وَكَائِنٌ مِنْكُمَا سَيِّدَا شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ وَالشُّهَدَاءُ الْمُضَرَّجُونَ الْمَقْهُورُونَ فِي الْأَرْضِ مِنْ بَعْدِي وَالنُّجَبَاءُ الزُّهْرُ الَّذِينَ يُطْفِئُ اللَّـهُ بِهِمُ الظُّلْمَ وَيُحْيِي بِهِمُ الْحَقَّ وَيُمِيتُ بِهِمُ الْبَاطِلَ عِدَّتُهُمْ عِدَّةُ أَشْهُرِ السَّنَةِ آخِرُهُمْ يُصَلِّي عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ خَلْفَهُ؛
حسنبنأبي الحسن بصرى در خبرى كه سندش را به معصوم مىرساند نقل مىكند كه فرمود: جبرئيل
خدمت پيامبر رسيده گفت: اى محمد خداى عزوجل به تو دستور مىدهد كه فاطمه را به همسرى برادر خودت على در آورى. پس رسول خدا كسى را نزد على فرستاد و به او پيغام داد كه: اى على من دختر خود فاطمه را كه بانوى زنان جهانيان است و پس از تو محبوبترين آنان نزد من است به همسرى تو در مىآورم، از شما دو فرزند متولد خواهند شد كه آن دو سروران جوانان بهشتى هستند و شهداي به خون آغشته و مقهور در روى زمين، و بزرگواران گرانقدر نورانى از شما متولد ميشوند كه خداوند به وسيله ايشان آتش ستمكارى را فرو مىنشاند و حق را به دست آنان زنده مىكند و باطل را به وسيله آنان نابود مىسازد، و شمار آنان به عدد ماههاى سال خواهد بود. عيسى فرزند مريم پشت سر آخرين ايشان به نماز خواهد ايستاد.
(12*) بحارالأنوار، ج36، ص250:
عَنْ جَابِرٍ الْجُعْفِيِّ قَالَ: سَمِعْتُ جَابِرَبنعَبْدِاللَّـهِ يَقُولُ: لَمَّا أَنْزَلَ اللَّـهُ عَزَّ وَجَلَّ عَلَى نَبِيِّهِ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّـهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ قُلْتُ: يَا رَسُولَ اللَّـهِ عَرَفْنَا اللَّـهَ وَرَسُولَهُ فَمَنْ أُولُو الْأَمْرِ الَّذِينَ قَرَنَ اللَّـهُ طَاعَتَهُمْ بِطَاعَتِكَ؟ قَالَ: هُمْ خُلَفَائِي يَا جَابِرُ وَأَئِمَّةُ الْمُسْلِمِينَ بَعْدِي أَوَّلُهُمْ عَلِيُّبْنُأَبِي¬طَالِبٍ ثُمَّ الْحَسَنُ ثُمَّ الْحُسَيْنُ ثُمَّ عَلِيُّبْنُالْحُسَيْنِ ثُمَّ مُحَمَّدُبْنُعَلِيٍّ الْمَعْرُوفُ فِي التَّوْرَاةِ بِالْبَاقِرِ وَسَتُدْرِكُهُ يَا جَابِرُ فَإِذَا لَقِيتَهُ فَأَقْرِئْهُ مِنِّي السَّلَامَ ثُمَّ الصَّادِقُ جَعْفَرُبْنُمُحَمَّدٍ ثُمَّ مُوسَىبْنُجَعْفَرٍ ثُمَّ عَلِيُّبْنُمُوسَى ثُمَّ مُحَمَّدُبْنُعَلِيٍّ ثُمَّ عَلِيُّبْنُمُحَمَّدٍ ثُمَّ الْحَسَنُبْنُعَلِيٍّ ثُمَّ سَمِيِّي وَكَنِيِّي حُجَّةُ اللَّـهِ فِي أَرْضِهِ وَبَقِيَّتُهُ فِي عِبَادِهِ ابْنُ الْحَسَنِبْنِعَلِيٍّ ذَاكَ الَّذِي يَفْتَحُ اللَّـهُ تَعَالَى ذِكْرُهُ عَلَى يَدَيْهِ مَشَارِقَ الْأَرْضِ وَمَغَارِبَهَا ذَاكَ الَّذِي يَغِيبُ عَنْ شِيعَتِهِ وَأَوْلِيَائِهِ غَيْبَةً لَا يَثْبُتُ فِيهَا عَلَى الْقَوْلِ بِإِمَامَتِهِ إِلَّا مَنِ امْتَحَنَ اللَّـهُ قَلْبَهُ لِلْإِيمَانِ. قَالَ: فَقَالَ جَابِرٌ يَا رَسُولَ اللَّـهِ فَهَلْ يَنْتَفِعُ الشِّيعَةُ بِهِ فِي غَيْبَتِهِ؟ فَقَالَ: إِي وَالَّذِي بَعَثَنِي بِالنُّبُوَّةِ إِنَّهُمْ لَيَنْتَفِعُونَ بِهِ يَسْتَضِيئُونَ بِنُورِ وَلَايَتِهِ فِي غَيْبَتِهِ كَانْتِفَاعِ النَّاسِ بِالشَّمْسِ وَإِنْ جَلَّلَهَا السَّحَابُ يَا جَابِرُ هَذَا مَكْنُونُ سِرِّ اللَّـهِ وَمَخْزُونُ عِلْمِهِ فَاكْتُمْهُ إِلَّا عَنْ أَهْلِهِ؛
جابر بن يزيد گويد: از جابر بن عبداللَّه انصارى شنيدم ميفرمود: چون خداى عزوجل بر پيغمبرش اين آيه را نازل كرد اى كسانى كه ايمان آورديد اطاعت كنيد خدا را و اطاعت كنيد رسول را و اولو الامر از خودتان را .
عرض كردم: يا رسول الله من خدا و رسول او را شناختم اولو الامر چه كساني هستند كه خدا اطاعت آنها را مقرون طاعت تو ساخته. فرمود: اى جابر آنها خليفههاى من هستند و بعد از من ائمه مسلميناند اوّل آنها علىبنابى¬طالب است و سپس حسن و حسين و سپس محمدبنعلى كه در تورات معروف است به باقر و به زودي او را درك ميكنى. اى جابر هر گاه به او برخوردى سلام مرا به او برسان سپس صادق جعفربنمحمد سپس موسىبنجعفر سپس علىبنموسى سپس محمدبنعلى سپس علىبنمحمد و بعد حسنبنعلى بعد هم نام و هم كنيه من حجت خداوند بر روي زمين پسر حسنبنعلى. اين آن چنان كسى است كه خداى تعالى مشارق و مغارب زمين را به دست او فتح كند اين آن كسي است كه از شيعيان و دوستانش غايب شود و باقى نماند بر عقيده امامت او مگر كسى كه خدا دلش را به ايمان امتحان كرده. جابر گويد عرض كردم: يا رسول الله آيا براى شيعيانش در حال غيبت خود نفعى دارد؟ فرمود: قسم به آن كسي كه مرا به نبوت فرستاده است آرى، آنان به نور وى روشنى كسب كنند و به ولايت او در حال غيبت منتفع شوند مانند انتفاع مردم به آفتابى كه ابر
آن را پوشانيده، اى جابر اين سرّ مكنون خدا و علم مخزون او است آن را از غير اهلش بپوشان.
(13*) كمال الدين، ج1، ص258، ح3:
قَالَ رَسُولُ اللَّـهِ: حَدَّثَنِي جَبْرَئِيلُ عَنْ رَبِّ الْعِزَّةِ جَلَّ جَلَالُهُ أَنَّهُ قَالَ: مَنْ عَلِمَ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا أَنَا وَحْدِي وَأَنَّ مُحَمَّداً عَبْدِي وَرَسُولِي وَأَنَّ عَلِيَّبنأَبِي¬طَالِبٍ خَلِيفَتِي وَأَنَّ الْأَئِمَّةَ مِنْ وُلْدِهِ حُجَجِي أُدْخِلُهُ الْجَنَّةَ بِرَحْمَتِي وَنَجَّيْتُهُ مِنَ النَّارِ بِعَفْوِي وَأَبَحْتُ لَهُ جِوَارِي وَأَوْجَبْتُ لَهُ كَرَامَتِي وَأَتْمَمْتُ عَلَيْهِ نِعْمَتِي وَجَعَلْتُهُ مِنْ خَاصَّتِي وَخَالِصَتِي إِنْ نَادَانِي لَبَّيْتُهُ وَإِنْ دَعَانِي أَجَبْتُهُ وَإِنْ سَأَلَنِي أَعْطَيْتُهُ وَإِنْ سَكَتَ ابْتَدَأْتُهُ وَإِنْ أَسَاءَ رَحِمْتُهُ وَإِنْ فَرَّ مِنِّي دَعَوْتُهُ وَإِنْ رَجَعَ إِلَيَّ قَبِلْتُهُ وَإِنْ قَرَعَ بَابِي فَتَحْتُهُ وَمَنْ لَمْ يَشْهَدْ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا أَنَا وَحْدِي أَوْ شَهِدَ بِذَلِكَ وَلَمْ يَشْهَدْ أَ نَّ مُحَمَّداً عَبْدِي وَرَسُولِي أَوْ شَهِدَ بِذَلِكَ وَلَمْ يَشْهَدْ أَنَّ عَلِيَّبنأَبِي¬طَالِبٍ خَلِيفَتِي أَوْ شَهِدَ بِذَلِكَ وَلَمْ يَشْهَدْ أَنَّ الْأَئِمَّةَ مِنْ وُلْدِهِ حُجَجِي فَقَدْ جَحَدَ نِعْمَتِي وَصَغَّرَ عَظَمَتِي وَكَفَرَ بِآيَاتِي وَكُتُبِي إِنْ قَصَدَنِي حَجَبْتُهُ وَإِنْ سَأَلَنِي حَرَمْتُهُ وَإِنْ نَادَانِي لَمْ أَسْمَعْ نِدَاءَهُ وَإِنْ دَعَانِي لَمْ أَسْتَجِبْ دُعَاءَهُ وَإِنْ رَجَانِي خَيَّبْتُهُ وَذَلِكَ جَزَاؤُهُ مِنِّي وَما أَنَا بِظَلَّامٍ لِلْعَبِيدِ فَقَامَ جَابِرُبْنُعَبْدِاللَّـهِ الْأَنْصَارِيُّ فَقَالَ: يَا رَسُولَ اللَّـهِ وَمَنِ الْأَئِمَّةُ مِنْ وُلْدِ عَلِيِّبْنِأَبِي طَالِبٍ؟ قَالَ: الْحَسَنُ وَالْحُسَيْنُ سَيِّدَا شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ ثُمَّ سَيِّدُ الْعَابِدِينَ فِي زَمَانِهِ عَلِيُّبْنُالْحُسَيْنِ ثُمَّ الْبَاقِرُ مُحَمَّدُبْنُعَلِيٍّ وَسَتُدْرِكُهُ يَا جَابِرُ فَإِذَا أَدْرَكْتَهُ فَأَقْرِئْهُ مِنِّي السَّلَامَ ثُمَّ الصَّادِقُ جَعْفَرُبْنُمُحَمَّدٍ ثُمَّ الْكَاظِمُ مُوسَىبْنُجَعْفَرٍ ثُمَّ الرِّضَا عَلِيُّبْنُمُوسَى ثُمَّ التَّقِيُّ مُحَمَّدُبْنُعَلِيٍّ ثُمَّ النَّقِيُّ عَلِيُّبْنُمُحَمَّدٍ ثُمَّ الزَّكِيُّ الْحَسَنُبْنُعَلِيٍّ ثُمَّ ابْنُهُ الْقَائِمُ بِالْحَقِّ مَهْدِيُّ أُمَّتِي الَّذِي يَمْلَأُ الْأَرْضَ قِسْطاً وَعَدْلًا كَمَا مُلِئَتْ جَوْراً وَظُلْماً هَؤُلَاءِ يَا جَابِرُ خُلَفَائِي وَأَوْصِيَائِي وَأَوْلَادِي وَعِتْرَتِي مَنْ أَطَاعَهُمْ فَقَدْ أَطَاعَنِي وَمَنْ عَصَاهُمْ فَقَدْ عَصَانِي وَمَنْ أَنْكَرَهُمْ أَوْ أَنْكَرَ وَاحِداً مِنْهُمْ فَقَدْ أَنْكَرَنِي بِهِمْ يُمْسِكُ اللَّـهُ عَزَّ وَجَلَ السَّماءَ أَنْ تَقَعَ عَلَى الْأَرْضِ إِلَّا بِإِذْنِهِ وَبِهِمْ يَحْفَظُ اللَّـهُ الْأَرْضَ أَنْ تَمِيدَ بِأَهْلِهَا؛
رسول خدا فرمود: جبرئيل از رب العزة جل جلاله براى من حديث كرد كه او فرمود: هر كس بداند كه معبودى جز من تنها نيست و اينكه محمد بنده و رسول من است و علىبنابى¬طالب خليفه من است و ائمه از فرزندانش حجج من هستند او را به رحمت خود به بهشت ميبرم و به عفو خود از دوزخ بر كنار مىدارم و جوار خود را براى او مباح ميكنم و كرامت خود را براى او واجب مينمايم و نعمت خود را بر او تمام ميسازم و او را از خواص و برگزيدگان خود ميكنم، اگر مرا بخواند پاسخش ميدهم و اگر خواهشى كند اجابت كنم و اگر پرسشى نمايد به او عطا كنم و اگر خاموش بماند بدو آغاز كنم و اگر بد كند رحمش كنم و اگر بگريزد او را بخوانم و اگر برگردد او را بپذيرم و اگر در خانهام را بكوبد به رويش باز كنم و هر كس گواهى بدهد كه معبودى جز من نيست و گواهى ندهد كه محمد بنده و فرستاده من است يا به آن شهادت دهد ولى گواهى ندهد كه علىبنابى¬طالب خليفه من است يا بدان گواهى دهد ولى گواهى ندهد كه امامان بعد از او حجج من هستند به تحقيق كه نعمت مرا انكار كرده و عظمت مرا كوچك شمرده و به آيات و كتب من كافر شده اگر قصد من كند او را محجوب سازم و اگر خواهش كند محرومش كنم و اگر مرا بخواند آوازش را نشنوم و اگر دعا كند اجابت نكنم و اگر اميدوارم شود نوميدش سازم، اين است جزايش از طرف من و من هرگز ستمكار بر بندگانم نيستم.
جابربنعبداللَّه انصارى از جا برخواست و گفت يا رسول اللَّه چه كساني هستند ائمه از اولاد علىبنابى طالب؟
فرمود: حسن و حسين دو سيد جوانان اهل بهشت سپس سيد العابدين زمان خود علىبنالحسين سپس باقر محمدبنعلى اى جابر به زودي او را درك ميكنى چون او را درك كردى از قول من به او سلام برسان سپس صادق جعفربنمحمد سپس كاظم موسىبنجعفر سپس رضا علىبنموسى سپس تقى محمدبنعلى سپس نقى علىبنمحمد سپس زكى حسنبنعلى سپس پسرش قائم بالحق مهدى امت من آنكه زمين را پر از عدل و داد كند چنانچه پر از ظلم و جور شده است، آنان اى جابر خليفههاى من هستند و اوصياء و اولاد و عترت من ميباشند هر كس آنها را اطاعت كند مرا اطاعت كرده و هر كس آنها را معصيت كند مرا معصيتكرده و هر كس منكر آنان يا يكى از ايشان گردد مرا منكر شده، بوسيله آن¬ها خداى عزوجل زمين را نگه داشته تا بر زمين نيفتد مگر به اذنش و به آنها زمين را نگه داشته كه اهل خود را نلرزاند.
(14*) كفاية الأثر، ص221:
عَنْ طَارِقِبْنِشِهَابٍ قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ لِلْحَسَنِ وَالْحُسَيْنِ: أَنْتُمَا إِمَامَانِ بَعْدِي سَيِّدَا شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ وَالْمَعْصُومَانِ حَفِظَكُمَا اللَّـهُ وَلَعْنَةُ اللَّـهِ عَلَى مَنْ عَادَاكُمَا؛
اميرالمؤمنين دربارۀ امام حسن و امام حسين ميفرمايند: شما دو امام معصوم بعد از من و آقاي جوانان اهل بهشت هستيد خدا شما را حفظ كند و لعنت خدا بر كسي كه با شما دشمني بورزد.
(15*) الكافي، ج1، ص301، ح2:
عَنْ أَبِي عَبْدِاللَّـهِ قَالَ: لَمَّا حَضَرَتِ الْحَسَنَبنعَلِيٍّ الْوَفَاةُ... قَالَ: يَا مُحَمَّدَبنعَلِيٍّ أَ مَا عَلِمْتَ أَنَّ الْحُسَيْنَبنعَلِيٍّ بَعْدَ وَفَاةِ نَفْسِي وَمُفَارَقَةِ رُوحِي جِسْمِي إِمَامٌ مِنْ بَعْدِي وَعِنْدَ اللَّـهِ جَلَّ اسْمُهُ فِي الْكِتَابِ وِرَاثَةً مِنَ النَّبِيِّ أَضَافَهَا اللَّـهُ عَزَّ وَجَلَّ لَهُ فِي وِرَاثَةِ أَبِيهِ وَأُمِّهِ فَعَلِمَ اللَّـهُ أَنَّكُمْ خِيَرَةُ خَلْقِهِ فَاصْطَفَى مِنْكُمْ مُحَمَّداً وَاخْتَارَ مُحَمَّدٌ عَلِيّاً وَاخْتَارَنِي عَلِيٌّ بِالْإِمَامَةِ وَاخْتَرْتُ أَنَا الْحُسَيْنَ ؛
امام صادق فرمود: چون وفات حسنبنعلى فرا رسيد... به برادرش محمدحنيفه فرمود: اى محمدبنعلى بدان كه حسينبنعلى بعد از آنكه جان من رفت و روح از تنم جدا شد، امام بعد از من است و نام او به امامت نزد خدا جل اسمه در كتاب ثبت است، امامت او به وراثت مستقيم از پيغمبر است به اضافهاى از طرف خدا كه وراثت از پدر و مادرش باشد، خدا دانست كه شما بهترين خلق او هستيد، محمد را از ميان شما برگزيد و محمد، على را برگزيد براى امامت و على هم مرا برگزيد براى امامت و من هم حسين را انتخاب كردم.
(16*) بحارالأنوار، ج36، ص373، ح2:
عَنِ الْحُسَيْنِبْنِعَلِيٍّ قَالَ: سُئِلَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَنْ مَعْنَى قَوْلِ رَسُولِ اللَّـهِ: إِنِّي مُخَلِّفٌ فِيكُمُ الثَّقَلَيْنِ كِتَابَ اللَّـهِ وَعِتْرَتِي مَنِ الْعِتْرَةُ فَقَالَ: أَنَا وَالْحَسَنُ وَالْحُسَيْنُ وَالْأَئِمَّةُ التِّسْعَةُ مِنْ وُلْدِ الْحُسَيْنِ تَاسِعُهُمْ مَهْدِيُّهُمْ وَقَائِمُهُمْ لَا يُفَارِقُونَ كِتَابَ اللَّـهِ وَلَا يُفَارِقُهُمْ حَتَّى يَرِدُوا عَلَى رَسُولِ اللَّـهِ حَوْضَهُ؛
امام حسين فرمودند: از أميرالمؤمنين درباره معناي حديث پيامبر كه فرمودند: به در ستي كه من دو چيز گرانبها در بين شما باقى مىگذارم كتاب خدا و اهل¬بيتم، سؤال شد كه اهل¬بيت آن حضرت چه كسانى مي¬باشند؟ حضرت فرمودند: من و حسن و حسين و نه امام از نسل حسين كه نهمين، «مهدى» و «قائم» آنان خواهد بود، از كتاب خدا جدا نمىشوند و كتاب خدا نيز از ايشان جدا
نمىشود تا به كنار حوض به حضور حضرت رسول برسند.
(17*) بحارالأنوار، ج43، ص261، ح3:
قَالَ رَسُولُ اللَّـهِ: إِذَا كَانَ يَوْمُ الْقِيَامَةِ زُيِّنَ عَرْشُ رَبِّ الْعَالَمِينَ بِكُلِّ زِينَةٍ ثُمَّ يُؤْتَى بِمِنْبَرَيْنِ مِنْ نُورٍ طُولُهُمَا مِائَةُ مِيلٍ فَيُوضَعُ أَحَدُهُمَا عَنْ يَمِينِ الْعَرْشِ وَالْآخَرُ عَنْ يَسَارِ الْعَرْشِ ثُمَّ يُؤْتَى بِالْحَسَنِ وَالْحُسَيْنِ فَيَقُومُ الْحَسَنُ عَلَى أَحَدِهِمَا وَالْحُسَيْنُ عَلَى الْآخَرِ يُزَيِّنُ الرَّبُّ تَبَارَكَ وَتَعَالَى بِهِمَا عَرْشَهُ كَمَا يُزَيِّنُ الْمَرْأَةَ قُرْطَاهَا؛
رسول خدا فرمود: روز قيامت عرش پروردگار جهانيان را به هر زينتى زيور كنند و دو منبر نور آورند كه طول هر كدام صد ميل است و يكى را بر راست عرش نهند و يكى را بر چپ عرش و حسن و حسين را بياورند و حسن بر يكى برآيد و حسين بر ديگرى بنشيند و پروردگار تبارك و تعالى عرش خود را به آنها بيارايد چنانچه زن به دو گوشواره زيور بندد.
(18*) بحارالأنوار، ج42، ص322، ح1:
عَنْ سُلَيْمِبْنِقَيْسٍ قَالَ: شَهِدْتُ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ حِينَ أَوْصَى إِلَى ابْنِهِ الْحَسَنِ وَأَشْهَدَ عَلَى وَصِيَّتِهِ الْحُسَيْنَ وَمُحَمَّداً وَجَمِيعَ وُلْدِهِ وَرُؤَسَاءَ شِيعَتِهِ وَأَهْلَ بَيْتِهِ ثُمَّ دَفَعَ إِلَيْهِ الْكِتَابَ وَالسِّلَاحَ وَقَالَ لَهُ يَا بُنَيَّ أَمَرَنِي رَسُولُ اللَّـهِ أَنْ أُوصِيَ إِلَيْكَ وَأَدْفَعَ إِلَيْكَ كُتُبِي وَسِلَاحِي كَمَا أَوْصَى إِلَيَّ وَدَفَعَ إِلَيَّ كُتُبَهُ وَسِلَاحَهُ وَأَمَرَنِي أَنْ آمُرَكَ إِذَا حَضَرَكَ الْمَوْتُ أَنْ تَدْفَعَهَا إِلَى أَخِيكَ الْحُسَيْنِ ثُمَّ أَقْبَلَ عَلَى ابْنِهِ الْحُسَيْنِ فَقَالَ وَأَمَرَكَ رَسُولُ اللَّـهِ أَنْ تَدْفَعَهَا إِلَى ابْنِكَ هَذَا ثُمَّ أَخَذَ بِيَدِ عَلِيِّبْنِالْحُسَيْنِ وَقَالَ وَأَمَرَكَ رَسُولُ اللَّـهِ أَنْ تَدْفَعَهَا إِلَى ابْنِكَ مُحَمَّدِبْنِعَلِيٍّ فَأَقْرِئْهُ مِنْ رَسُولِ اللَّـهِ وَمِنِّي السَّلَامَ؛
سليمبنقيس روايت ميكند كه گفت: من در موقع وصيت كردن حضرت علىبنابى طالب به فرزندش حسن حضور داشتم و حضرت حسين و محمدبنحنفيه و جميع فرزندان خويش و رؤساى شيعيان خود و اهل بيتش را بر آن وصيت شهود قرار داد. آنگاه كتاب و اسلحه را به حضرت امام حسن واگذار كرد و به آن بزرگوار فرمود:
اى پسر عزيزم! پيامبر اسلام مرا مأمور كرده كه تو را وصى خويشتن قرار دهم و كتابها و اسلحه خويشتن را به تو تسليم نمايم، همان طور كه پيغمبر اعظم مرا وصى خود نمود و كتابها و اسلحه خود را به من تسليم كرد. پيامبر خدا به من دستور داده به تو بگويم: هر گاه اجل تو فرا رسيد اين امانتهاى نبوت را به برادرت حسين تحويل دهى. سپس متوجه فرزندش حسين شده و فرمود: رسول خدا تو را مأمور كرده كه اين اشياء را به اين پسرت بسپارى.
سپس دست حضرت علىبنالحسين را گرفت و به او فرمود: پيغمبر خدا به تو دستور داده كه اين امانتها را به فرزندت محمدبنعلى تسليم نمائى. سلام پيامبر خدا و سلام مرا به فرزندت محمّدبنعلى برسان.
(19*) كفاية الأثر، ص223:
عَنِ الْأَصْبَغِ قَالَ: سَمِعْتُ الْحَسَنَبنعَلِيٍّ يَقُولُ: الْأَئِمَّةُ بَعْدَ رَسُولِ اللَّـهِ اثْنَا عَشَرَ تِسْعَةٌ مِنْ صُلْبِ أَخِيَ الْحُسَيْنِ وَمِنْهُمْ مَهْدِيُّ هَذِهِ الْأُمَّة؛
اصبغبننباته ميگويد: شنيدم كه امام حسن ميفرمايد: بعد از پيامبر ائمه دوازده نفرند كه نُه نفر
از آنها از صلب برادرم حسين است كه از ايشان مهدي اين امت است.
(20*) الكافي، ج1، ص303، ح1:
عَنْ أَبِي الْجَارُود ِ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ قَالَ: إِنَّ الْحُسَيْنَبنعَلِيٍّ لَمَّا حَضَرَهُ الَّذِي حَضَرَهُ دَعَا ابْنَتَهُ الْكُبْرَى فَاطِمَةَ بِنْتَ الْحُسَيْنِ فَدَفَعَ إِلَيْهَا كِتَاباً مَلْفُوفاً وَوَصِيَّةً ظَاهِرَةً وَكَانَ عَلِيُّبْنُالْحُسَيْنِ مَبْطُوناً مَعَهُمْ لَا يَرَوْنَ إِلَّا أَنَّهُ لِمَا بِهِ فَدَفَعَتْ فَاطِمَةُ الْكِتَابَ إِلَى عَلِيِّبْنِالْحُسَيْنِ ثُمَّ صَارَ وَاللَّـهِ ذَلِكَ الْكِتَابُ إِلَيْنَا يَا زِيَادُ! قَالَ: قُلْتُ: مَا فِي ذَلِكَ الْكِتَابِ جَعَلَنِيَ اللَّـهُ فِدَاكَ؟ قَالَ: فِيهِ وَاللَّـهِ مَا يَحْتَاجُ إِلَيْهِ وُلْدُ آدَمَ مُنْذُ خَلَقَ اللَّـهُ آدَمَ إِلَى أَنْ تَفْنَى الدُّنْيَا وَاللَّـهِ إِنَّ فِيهِ الْحُدُودَ حَتَّى إِنَّ فِيهِ أَرْشَ الْخَدْشِ؛
ابى الجارود از امام باقر نقل مي¬كند كه آن حضرت فرمود: چون هنگام شهادت حسين رسيد دختر بزرگترش فاطمه بنت الحسين را طلبيد و كتاب سر بسته و وصيت ظاهرهاى به او داد، علىبنالحسين در اين حال، سخت بيمار بود و فاطمه آن كتاب را به علىبنالحسين داد، سپس به خدا قسم آن كتاب به ما رسيده است، اى زياد. گويد: عرض كردم: خدا مرا قربانت كند در آن كتاب چيست؟ فرمود: به خدا هر چه اولاد آدم از روزي كه خداوند حضرت آدم را آفريد تا فناء دنيا نياز دارند در آن است، به خدا تمام حدود و مجازاتها در آن ثبت است تا برسد به مجازات يك خراش در تن.
(21*) بحارالأنوار، ج46، ص17، ح1:
أَبَا جَعْفَرٍ مُحَمَّدَ بْنَ عَلِيٍّ يَقُولُ: لَمَّا احْتُضِرَ الْحَسَنُ قَالَ لِلْحُسَيْنِ: يَا أَخِي إِنِّي أُوصِيكَ بِوَصِيَّةٍ إِذَا أَنَا مِتُّ فَهَيِّئْنِي وَوَجِّهْنِي إِلَى رَسُولِ اللَّـه لِأُحْدِثَ بِهِ عَهْداً، ثُمَّ اصْرِفْنِي إِلَى أُمِّي فَاطِمَةَ، ثُمَّ رُدَّنِي فَادْفِنِّي بِالْبَقِيعِ إِلَى آخِرِ...؛
امام محمّد باقر فرمودند: هنگامى كه امام حسن به حال احتضار رسيد به امام حسين فرمود: اى برادر! من به تو وصيت ميكنم: موقعى كه از دنيا رفتم جنازهام را آماده كن و در ميان حرم جدم رسول خدا ببر تا با آن حضرت تجديد عهد نمايم؛ آنگاه بدنم را نزد مادرم زهرا ببر. سپس جنازهام را به بقيع ببر و در آنجا دفن كن... .
(22*) بحارالأنوار، ج46، ص17، ح1:
عَنْ مُحَمَّدِبْنِمُسْلِمٍ قَالَ: سَأَلْتُ الصَّادِقَ جَعْفَرَبنمُحَمَّدٍ عَنْ خَاتَمِ الْحُسَيْنِ بْنِعَلِيٍّ إِلَى مَنْ صَارَ وَذَكَرْتُ لَهُ أَنِّي سَمِعْتُ أَنَّهُ أُخِذَ مِنْ إِصْبَعِهِ فِيمَا أُخِذَ قَالَ: لَيْسَ كَمَا قَالُوا إِنَّ الْحُسَيْنَ أَوْصَى إِلَى ابْنِهِ عَلِيِّبْنِالْحُسَيْنِ وَجَعَلَ خَاتَمَهُ فِي إِصْبَعِهِ وَفَوَّضَ إِلَيْهِ أَمْرَهُ كَمَا فَعَلَهُ رَسُولُ اللَّـهِ بِأَمِيرِ الـْمُؤْمِنِينَ وَفَعَلَهُ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ بِالْحَسَنِ وَفَعَلَهُ الْحَسَنُ بِالْحُسَيْنِ ثُمَّ صَارَ ذَلِكَ الْخَاتَمُ إِلَى أَبِي بَعْدَ أَبِيهِ وَمِنْهُ صَارَ إِلَيَّ فَهُوَ عِنْدِي وَإِنِّي لَأَلْبَسُهُ كُلَّ جُمُعَةٍ وَأُصَلِّي فِيهِ. قَالَ مُحَمَّدُبْنُمُسْلِمٍ: فَدَخَلْتُ إِلَيْهِ يَوْمَ الْجُمُعَةِ وَهُوَ يُصَلِّي فَلَمَّا فَرَغَ مِنَ الصَّلَاةِ مَدَّ إِلَيَّ يَدَهُ فَرَأَيْتُ فِي إِصْبَعِهِ خَاتَماً نَقْشُهُ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّـهُ عُدَّةٌ لِلِقَاءِ اللَّـهِ فَقَالَ: هَذَا خَاتَمُ جَدِّي أَبِي عَبْدِاللَّـهِ الْحُسَيْنِبْنِعَلِيٍّ؛
محمدبنمسلم گويد از امام صادق از انگشتر حسينبنعلى پرسيدم كه به دست چه كسى افتاد و به او ياد آور شدم كه من شنيدم در ضمن اموال ديگر به غارت رفته؟! فرمود: چنين نيست كه گمان بردهاند. حسين به پسرش علىبنالحسين وصيت كرد و انگشتر خود را در انگشت او نمود و امامت را به او
واگذار نمود چنانچه رسول خدا با اميرالمؤمنين كرد و او با حسن نمود و حسن با حسين سپس اين انگشتر به پدرم رسيد بعد از آن¬كه به پدرانش رسيده بود و از او به من رسيده و نزد من است و من هر جمعه به دست كنم و در آن نماز كنم. محمدبنمسلم گويد: روز جمعه نزد او رفتم و نماز ميخواند و چون از نمازش فارغ شد دست به سوى من دراز كرد و در انگشتش انگشتري ديدم كه نقش خاتم آن لا إِلهَ إِلَّا اللّهُ عدّة للقاء اللَّه بود، فرمود اين خاتم جدم ابى عبدالله الحسين است.
(23*) كفاية الأثر، ص237:
عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ قَالَ: كَانَ يَقُولُ: ادْعُوا لِيَ ابْنِيَ الْبَاقِرَ وَقُلْتُ لِابْنِيَ الْبَاقِرِ يَعْنِي مُحَمَّداً فَقُلْتُ لَهُ: يَا أَبَةِ وَلِمَ سَمَّيْتَهُ الْبَاقِرَ؟ قَالَ فَتَبَسَّمَ وَمَا رَأَيْتُهُ تَبَسَّمَ قَبْلَ ذَلِكَ ثُمَّ سَجَدَ لِلَّهِ تَعَالَى طَوِيلًا، فَسَمِعْتُهُ يَقُولُ فِي سُجُودِهِ اللَّهُمَّ لَكَ الْحَمْدُ سَيِّدِي عَلَى مَا أَنْعَمْتَ بِهِ عَلَيْنَا أَهْلَ الْبَيْتِ يُعِيدُ ذَلِكَ مِرَاراً. ثُمَّ قَالَ: يَا بُنَيَّ إِنَّ الْإِمَامَةَ فِي وُلْدِهِ إِلَى أَنْ يَقُومَ قَائِمُنَا فَيَمْلَأَهَا قِسْطاً وَ عَدْلًا وَإِنَّهُ الْإِمَامُ أَبُوالْأَئِمَّةِ مَعْدِنُ الْحِلْمِ وَمَوْضِعُ الْعِلْمِ يَبْقُرُهُ بَقْراً وَاللَّـهِ لَهُوَ أَشْبَهُ النَّاسِ بِرَسُولِ اللَّـهِ قُلْتُ فَكَمِ الْأَئِمَّةُ بَعْدَهُ قَالَ سَبْعَةٌ وَمِنْهُمُ الْـمـَهْدِيُّ الَّذِي يَقُومُ بِالدِّينِ فِي آخِرِ الزَّمَانِ؛
عليبنالحسين حديث كند كه امام حسين مىفرمود: فرزندم باقر را نزدم حاضر كنيد، فرزندم باقر يعنى محمد را حاضر كردم، من به پدرم عرض كردم: پدر جان چرا او را باقر ناميدى؟ تبسمى فرمود و پيش از آن نديده بودم كه تبسم كند سپس سجده طولانى به جا آورد و شنيدم كه در سجده مىفرمود: پروردگارا سپاس سزاوار تو است بر آنچه ما اهل بيت را بدان انعام فرمودى، و اين كلمات را چند مرتبه تكرار كرد، سپس فرمود: فرزندم، امامت در فرزندان اوست تا قائم ما قيام كند و زمين را از عدل و داد پر كند؛ و به درستى كه او امام و پدر امامان است، و معدن بردبارى و موضع علم و دانش است كه آن را به خوبى مىشكافد؛ به خدا سوگند او شبيهترين مردمان به پيغمبر خدا است، عرض كردم: امامان بعد از او چند نفرند؟ فرمود: هفت نفر و از ايشان است مهدى كه در آخر الزمان به دين (حق) قيام كند.
(24*) الكافي، ج1، ص305، ح1:
عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ قَالَ: لَمَّا حَضَرَ عَلِيَ بنالْحُسَيْنِ الْوَفَاةُ قَبْلَ ذَلِكَ أَخْرَجَ سَفَطاً أَوْ صُنْدُوقاً عِنْدَهُ فَقَالَ: يَا مُحَمَّدُ احْمِلْ هَذَا الصُّنْدُوقَ. قَالَ: فَحَمَلَ بَيْنَ أَرْبَعَةٍ فَلَمَّا تُوُفِّيَ جَاءَ إِخْوَتُهُ يَدَّعُونَ مَا فِي الصُّنْدُوقِ فَقَالُوا: أَعْطِنَا نَصِيبَنَا فِي الصُّنْدُوقِ فَقَالَ: وَاللَّـهِ مَا لَكُمْ فِيهِ شَيْءٌ وَلَوْ كَانَ لَكُمْ فِيهِ شَيْءٌ مَا دَفَعَهُ إِلَيَّ وَكَانَ فِي الصُّنْدُوقِ سِلَاحُ رَسُولِ اللَّـهِ وَكُتُبُهُ؛
امام باقر فرمود: چون وفات علىبنالحسين رسيد، قبل از آن سبدى يا صندوقى كه نزد او بود بيرون آورد و به من فرمود: اى محمد اين صندوق را ببر، در برابر چهار كس آن را بردند، و چون وفات كرد، برادرانش آمدند و مدعى شدند كه از آنچه در آن صندوق بوده بهره ما را بده، فرمود: به خدا در آن بهرهاى براى شما نبود و اگر بود، آن را به من نمىداد، در آن صندوق سلاح و كتب رسول خدا بود.
(25*) بحارالأنوار، ج36، ص389، ح5:
عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ قَالَ: سَأَلَ رَجُلٌ أَبِي عَنِ الْأَئِمَّةِ فَقَالَ: اثْنَا عَشَرَ سَبْعَةٌ مِنْ صُلْبِ هَذَا وَ وَضَعَ يَدَهُ عَلَى كَتِفِ أَخِي مُحَمَّدٍ؛
حسين پسر امام سجاد گفت: مردي از پدرم سوال كرد از ائمه، پدرم فرمود: دوازده نفرند كه هفت نفر
ايشان از صلب اين ميباشد و دستشان را بر روي كتف برادرم محمد(حضرت باقر) قرار دادند.
(26*) الكافي، ج1، ص307، ح7:
عَنْ جَابِرِبْنِيَزِيدَ الْجُعْفِي عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ قَالَ: سُئِلَ عَنِ الْقَائِمِ فَضَرَبَ بِيَدِهِ عَلَى أَبِي عَبْدِاللَّـهِ فَقَالَ: هَذَا وَاللَّـهِ قَائِمُ آلِ مُحَمَّدٍ. قَالَ عَنْبَسَةُ؛ فَلَمَّا قُبِضَ أَبُوجَعْفَرٍ دَخَلْتُ عَلَى أَبِي عَبْدِاللَّـهِ فَأَخْبَرْتُهُ بِذَلِكَ، فَقَالَ: صَدَقَ جَابِرٌ ثُمَّ قَالَ: لَعَلَّكُمْ تَرَوْنَ أَنْ لَيْسَ كُلُّ إِمَامٍ هُوَ الْقَائِمَ بَعْدَ الْإِمَامِ الَّذِي كَانَ قَبْلَهُ؛
جابربنيزيد جعفى گويد: از امام باقر سؤال شد از قائم دست به امام صادق زد و فرمود: به خدا قسم اين قائم آل محمد است، عنبسه گويد: چون امام باقر وفات كرد، من خدمت امام صادق رسيدم و اين خبر را به او گفتم، فرمود: جابر راست گفته. سپس فرمود: شايد شما معتقد نيستيد كه هر امامى قائم است به امامت بعد از امامى كه پيش از او بوده است.
(27*) بحارالأنوار، ج36، ص390، ح1:
عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ الْبَاقِرِ قَالَ: إِنَ الْأَئِمَّةَ بَعْدَ رَسُولِ اللَّـهِ كَعَدَدِ نُقَبَاءِ بَنِي إِسْرَائِيلَ وَكَانُوا اثْنَيْ عَشَرَ الْفَائِزُ مَنْ وَالاهُمْ وَالْهَالِكُ مَنْ عَادَاهُمْ وَلَقَدْ حَدَّثَنِي أَبِي عَنْ أَبِيهِ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّـهِ: لَمَّا أُسْرِيَ بِي إِلَى السَّمَاءِ نَظَرْتُ فَإِذَا عَلَى سَاقِ الْعَرْشِ مَكْتُوبٌ «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّـهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّـهِ أَيَّدْتُهُ بِعَلِيٍّ وَنَصَرْتُهُ بِعَلِيٍّ» وَرَأَيْتُ فِي مَوَاضِعَ عَلِيّاً عَلِيّاً عَلِيّاً وَمُحَمَّداً مُحَمَّداً وَجَعْفَراً وَمُوسَى وَالْحَسَنَ وَالْحَسَنَ وَالْحُسَيْنَ وَالْحُجَّةَ فَعَدَدْتُهُمْ فَإِذَا هُمْ اثْنَا عَشَرَ فَقُلْتُ: يَا رَبِّ مَنْ هَؤُلَاءِ الَّذِينَ أَرَاهُمْ؟ قَالَ: يَا مُحَمَّدُ هَذَا نُورُ وَصِيِّكَ وَسِبْطَيْكَ وَهَذِهِ أَنْوَارُ الْأَئِمَّةِ مِنْ ذُرِّيَّتِهِمْ بِهِمْ أُثِيبُ وَبِهِمْ أُعَاقِبُ؛
حضرت باقر فرمود: امامان پس از رسول خدا به شماره نقيبان بنى اسرائيلاند و آنان دوازده نفر بودند، رستگار كسى است كه ايشان را دوست دارد، و هلاك شده آن كسى است كه ايشان را دشمن دارد، و به تحقيق پدرم براى من حديث كرد از پدرش كه رسول خدا فرمود: آنگاه كه مرا به آسمان بردند نظر كردم و بر ساق عرش نوشته ديدم: جز خداى يگانه، خدايى نيست. محمد رسول خدا است، او را به وسيله على كمك كرده و به سبب او ياريش نمودم، و در مواضعي ديدم على، على، على و محمد، محمد، جعفر و موسى و حسن و حسن و حسين و حجت، پس آنها را شمردم دوازده نفر بودند، عرض كردم: پروردگارا اينان كه مىبينم كيانند؟ فرمود: اى محمد اين نور وصى و دو سبط تو است، و اينها انوار امامان از اولاد تو ميباشد به سبب ايشان ثواب دهم و به سبب ايشان عقوبت كنم.
(28*) بحارالأنوار، ج47، ص16، ح12:
قَالَ: قَالَ أَبُوجَعْفَرٍ لِأَصْحَابِهِ يَوْماً: إِذَا افْتَقَدْتُمُونِي فَاقْتَدُوا بِهَذَا فَهُوَ الْإِمَامُ وَالْخَلِيفَةُ بَعْدِي وَأَشَارَ إِلَى أَبِي عَبْدِاللَّـهِ ؛
حضرت باقر روزى به اصحاب خود فرمود: وقتى مرا نيابيد از اين پيروى كنيد او امام و خليفه بعد از من است در حالي كه اشاره مي¬كردند به حضرت صادق.
(29*) كفاية الأثر، ص255:
عَنْ يُونُسَبْنِظَبْيَانَ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَى الصَّادِقِ... قَالَ: يَا يُونُسُ إِذَا أَرَدْتَ الْعِلْمَ الصَّحِيحَ فَعِنْدَنَا أَهْلَ الْبَيْتِ فَإِنَّا وَرِثْنَا وَأُوتِينَا شَرْعَ الْحِكْمَةِ وَفَصْلَ الْخِطَابِ. فَقُلْتُ: يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّـهِ وَكُلُّ مَنْ كَانَ مِنْ أَهْلِ
الْبَيْتِ وَرِثَ كَمَا وَرِثْتُمْ مَنْ كَانَ مِنْ وُلْدِ عَلِيٍّ وَفَاطِمَةَ؟ فَقَالَ: مَا وَرِثَهُ إِلَّا الْأَئِمَّةُ الِاثْنَا عَشَرَ. قُلْتُ: سَمِّهِمْ لِي يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّـهِ. فَقَالَ: أَوَّلُهُمْ عَلِيُّبْنُأَبِي¬طَالِبٍ وَبَعْدَهُ الْحَسَنُ وَالْحُسَيْنُ وَبَعْدَهُ عَلِيُّبْنُالْحُسَيْنِ وَمُحَمَّدُبْنُعَلِيٍّ ثُمَّ أَنَا وَبَعْدِي مُوسَى وَلَدِي وَبَعْدَ مُوسَى عَلِيٌّ ابْنُهُ وَبَعْدَ عَلِيِّ مُحَمَّدٌ وَبَعْدَ مُحَمَّدٍ عَلِيٌّ وَبَعْدَ عَلِيٍّ الْحَسَنُ وَبَعْدَ الْحَسَنِ لْحُجَّةُ اصْطَفَانَا اللَّـهُ وَطَهَّرَنَا وَأُوتِينَا ما لَمْ يُؤْتِ أَحَداً مِنَ الْعالَمِينَ. ثُمَّ قُلْتُ: يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّـهِ إِنَّ عَبْدَاللَّـهِبنسَعْدٍ دَخَلَ عَلَيْكَ بِالْأَمْسِ فَسَأَلَكَ عَمَّا سَأَلَكَ فَأَجَبْتَهُ بِخِلَافِ هَذَا! فَقَالَ: يَا يُونُسُ كُلُّ امْرِئٍ وَمَا يَحْتَمِلُهُ وَلِكُلِّ وَقْتٍ حَدِيثُهُ وَإِنَّكَ لَأَهْلٌ لِمَا سَأَلْتَ فَاكْتُمْهُ إِلَّا عَنْ أَهْلِهِ وَالسَّلَام؛
يونسبنظبيان گفت: وارد شدم بر حضرت صادق... سپس فرمود: اى يونس هرگاه علم صحيح خواستى نزد ما اهل بيت است زيرا آن به ارث به ما رسيده، و شرح حكمت و فصل خطاب به ما داده شده است، عرض كردم: اى فرزند رسول خدا هر كه از اهل بيت و فرزندان على و فاطمه است دارا است آنچه را شما دارا شدهايد؟
فرمود: داراى آن نيست مگر دوازده امام.
عرض كردم: نامشان را بيان فرما اى فرزند رسول خدا، فرمود: اوّل آنها علىبنابى¬طالب است و پس از او حسن و حسين و پس از وى علىبنالحسين و بعد از او محمدبنعلى، سپس منم، سپس فرزندم موسى، و پس از او فرزندش على؛ و پس از على، محمد، و بعد از محمد؛ على است، و پس از على، حسن، و پس از حسن، حجت است، كه خداوند ما را برگزيده و پاكيزه كرد و به ما عطا فرمود آنچه را به هيچ يك از مردمان نداده است.
سپس عرض كردم: اى فرزند رسول خدا عبداللَّهبنسعد روز گذشته نزد شما آمد و از آنچه من پرسيدم از شما پرسيد و شما به غير از اين جواب او را فرمودى؟ فرمود: اى يونس هر كس نتواند حمل آن كند و هر زمان اقتضايى دارد، و تو اهل آن بودى پس جز از اهلش آن را پنهان كن و السلام.
(30*) الكافي، ج1، ص309، ح7:
عَنْ عِيسَىبْنِعَبْدِاللَّـهِبْنِمُحَمَّدِبْنِعُمَرَبْنِعَلِيِّبْنِأَبِي¬طَالِبٍ عَنْ أَبِي عَبْدِاللَّـهِ قَالَ: قُلْتُ لَهُ: إِنْ كَانَ كَوْنٌ وَلَا أَرَانِي اللَّـهُ ذَلِكَ فَبِمَنْ أَئْتَمُّ؟ قَالَ: فَأَوْمَأَ إِلَى ابْنِهِ مُوسَى قُلْتُ: فَإِنْ حَدَثَ بِمُوسَى حَدَثٌ فَبِمَنْ أَئْتَمُّ؟ قَالَ: بِوَلَدِهِ. قُلْتُ: فَإِنْ حَدَثَ بِوَلَدِهِ حَدَثٌ وَتَرَكَ أَخاً كَبِيراً وَابْناً صَغِيراً فَبِمَنْ أَئْتَمُّ؟ قَالَ: بِوَلَدِهِ. ثُمَّ قَالَ هَكَذَا أَبَداً قُلْتُ: فَإِنْ لَمْ أَعْرِفْهُ وَلَا أَعْرِفْ مَوْضِعَهُ؟ قَالَ: تَقُولُ: اللَّـهُمَّ إِنِّي أَتَوَلَّى مَنْ بَقِيَ مِنْ حُجَجِكَ مِنْ وُلْدِ الْإِمَامِ الْمَاضِي فَإِنَّ ذَلِكَ يُجْزِيكَ إِنْ شَاءَ اللَّـهُ؛
عيسىبنعبداللهبنمحمدبنعمربنعلىبنابى¬طالب گويد: به امام صادق عرض كردم: اگر چيزى شد؛ (يعني اينكه شما از دنيا رفتيد) و خدا برايم اين روز را نياورد من به كه اقتدا كنم، به پسرش موسى اشاره كرد، گفتم: اگر براى موسي پيشامدى كرد و برادر بزرگ و پسر صغيرى به جا گذاشت به كدام اقتداء كنم؟ فرمود: به پسرش، سپس امام فرمود: چنين است هميشه، گفتم: اگر او را نشناسم و محل او را ندانم؟ فرمود: مىگوئى: خدايا من پيرو و دوست دار آن امام باقيمانده از حجج تو هستم كه از فرزندان
امام گذشته است، كه همين براى تو مجزى است ان شاء الله.
(31*) بحارالأنوار، ج36، ص396، ح2:
عَنِ ابْنِ بُهْلُولٍ قَالَ:حَدَّثَنِي عَبْدُاللَّـهِبْنُأَبِي الْهُذَيْلِ وَسَأَلْتُهُ عَنِ الْإِمَامَةِ فِيمَنْ تَجِبُ وَمَا عَلَامَةُ مَنْ تَجِبُ لَهُ الْإِمَامَةُ؟ فَقَالَ: إِنَّ الدَّلِيلَ عَلَى ذَلِكَ وَالْحُجَّةَ عَلَى الْـمُؤْمِنِينَ وَالْقَائِمَ بِأُمُورِ الْمُسْلِمِينَ وَالنَّاطِقَ بِالْقُرْآنِ وَالْعَالِمَ بِالْأَحْكَامِ أَخُو نَبِيِّ اللَّـهِ وَخَلِيفَتُهُ عَلَى أُمَّتِهِ وَوَصِيُّهُ عَلَيْهِمُ وَوَلِيُّهُ الَّذِي كَانَ مِنْهُ بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى الْمَفْرُوضُ الطَّاعَةِ بِقَوْلِ اللَّـهِ عَزَّ وَجَلَّ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّـهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ الْمَوْصُوفُ بِقَوْلِهِ عَزَّ وَجَلَّ إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّـهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَهُمْ راكِعُونَ الْـمَدْعُوُّ إِلَيْهِ بِالْوَلَايَةِ، الْمُثْبَتُ لَهُ الْإِمَامَةُ يَوْمَ غَدِيرِ خُمٍّ بِقَوْلِ الرَّسُولِ عَنِ اللَّـهِ عَزَّ وَجَلَّ: أَ لَسْتُ أَوْلَى بِكُمْ مِنْكُمْ بِأَنْفُسِكُمْ؟ قَالُوا: بَلَى. قَالَ: فَمَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِيٌّ مَوْلَاهُ، اللَّـهُمَّ وَالِ مَنْ وَالاهُ وَعَادِ مَنْ عَادَاهُ وَانْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَاخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ وَأَعِنْ مَنْ أَعَانَهُ وَعَلِيُّبْنُأَبِي طَالِبٍ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ وَإِمَامُ الْمُتَّقِينَ وَقَائِدُ الْغُرِّ الْمُحَجَّلِينَ وَأَفْضَلُ الْوَصِيِّينَ وَخَيْرُ الْخَلْقِ أَجْمَعِينَ بَعْدَ رَسُولِ اللَّـهِ وَبَعْدَهُ الْحَسَنُبْنُعَلِيٍّ ثُمَّ الْحُسَيْنُ سِبْطَا رَسُولِ اللَّـهِ وَابْنَا خِيَرَةِ النِّسْوَانِ ثُمَّ عَلِيُّبْنُالْحُسَيْنِ ثُمَّ مُحَمَّدُبْنُعَلِيٍ ثُمَّ جَعْفَرُبْنُمُحَمَّدٍ ثُمَّ مُوسَىبْنُجَعْفَرٍ ثُمَّ عَلِيُّبْنُمُوسَى ثُمَّ مُحَمَّدُبْنُعَلِيٍّ ثُمَّ عَلِيُّبْنُمُحَمَّدٍ ثُمَّ الْحَسَنُبْنُعَلِيٍّ ثُمَّ مُحَمَّدُبْنُالْحَسَنِ إِلَى يَوْمِنَا هَذَا وَاحِداً بَعْدَ وَاحِدٍ وَهُمْ عِتْرَةُ الرَّسُولِ الْمَعْرُوفُونَ بِالْوَصِيَّةِ وَالْإِمَامَةِ لَا تَخْلُو الْأَرْضُ مِنْ حُجَّةٍ مِنْهُمْ فِي كُلِّ عَصْرٍ وَزَمَانٍ وَفِي كُلِّ وَقْتٍ وَأَوَانٍ وَهُمُ الْعُرْوَةُ الْوُثْقَى وَأَئِمَّةُ الْهُدَى وَالْحُجَّةُ عَلَى أَهْلِ الدُّنْيَا إِلَى أَنْ يَرِثَ اللَّـهُ الْأَرْضَ وَمَنْ عَلَيْهَا وَكُلُّ مَنْ خَالَفَهُمْ ضَالٌّ مُضِلٌّ تَارِكٌ لِلْحَقِّ وَالْهُدَى وَهُمُ الْمُعَبِّرُونَ عَنِ الْقُرْآنِ وَالنَّاطِقُونَ عَنِ الرَّسُولِ مَنْ مَاتَ وَلَا يَعْرِفُهُمْ مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيَّةً وَدِينُهُمُ الْوَرَعُ وَالْعِفَّةُ وَالصِّدْقُ وَالصَّلَاحُ وَالِاجْتِهَادُ وَأَدَاءُ الْأَمَانَةِ إِلَى الْبَرِّ وَالْفَاجِرِ وَطُولُ السُّجُودِ وَقِيَامُ اللَّيْلِ وَاجْتِنَابُ الْمَحَارِمِ وَانْتِظَارُ الْفَرَجِ بِالصَّبْرِ وَحُسْنُ الصُّحْبَةِ وَحُسْنُ الْجِوَارِ؛
ابن بهلول گويد: از عبداللَّهبنأبى الهذيل در باره امامت سؤال كردم كه امامت در چه كسى حق است و علامت او چيست؟ او گفت: بر كسى كه راهنماى بر اين مطلب است و بر مؤمنين حجّت مىباشد و امور مسلمين را به دست دارد و با قرآن سخن مىگويد و احكام دين را مىداند، همانا برادر رسول خدا و خليفه و وصى او، امام بر امت مىباشد، همان كسى كه ولى پيغمبر است و نسبت او با پيامبر، مثل نسبت هارون به موسى است، او كسى است كه طبق اين آيه: اى مؤمنين از خدا اطاعت كنيد و نيز از رسول و اولى الأمر اطاعت كنيد (نساء 59) اطاعتش بر همگان واجب است، همان كسى كه خداوند در وصف او گفته است: يعنى ولي شما، فقط و فقط اينها هستند: اللّه و رسول او و آن مؤمنانى كه نماز مىخوانند و در حال ركوع زكات مىدهند (مائده 55)، همان كسى كه ولى مردم است و مردم به سوى او دعوت شدهاند، همان كه در روز غدير خم امامت براى او ثابت گرديد بدين ترتيب كه پيامبر خدا طبق گفته خداوند، فرمودند: آيا ولايت و سرپرستى من بر شما از خود شما بيشتر نيست؟ مردم گفتند: همينگونه است آنگاه حضرت فرمودند: هر كس، من ولى و سرپرست او هستم، على، سرپرست اوست، خدايا با دوستان او دوستى و با دشمنان او دشمنى كن، هر كس او را يارى كرد، ياريش فرما و هر كس او را تنها گذاشت دست از ياريش بردار، و هر كس او را كمك كند، او را كمك كن، آن شخص، علىبنأبى طالب،
اميرالمؤمنين و امام متقين و پيشواى پيشاني سفيدان و برترين اوصياء و بهترين خلائق بعد از رسول اللّه مىباشد، و بعد از او حسن بنعلى و سپس حسين هستند، دو نوه رسول خدا و دو فرزند بهترين زنان روى زمين، سپس علىبنالحسين، سپس محمدبنعلى، سپس جعفربنمحمد سپس موسىبنجعفر، سپس علىبنموسى، سپس محمدبنعلى، سپس علىبنمحمد، سپس حسنبنعلى و سپس محمدبنالحسن تا امروز، يكى پس از ديگرى. اينان خاندان رسول خدا هستند كه به امامت و وصايت شناخته شدهاند، در هيچ عصر و زمانى، زمين بدون يكى از آنان نيست. كه همان «عروة الوثقى» (دستگيره محكم) و ائمه هدايت و حجّت بر اهل دنيا هستند تا آن زمان كه عمر زمين و ساكنان آن به سر آيد، و هر كس با آنان مخالفت كند، گمراه و گمراهكننده خواهد بود، و حق و هدايت را كنار زده است، آنان هستند كه قرآن را بيان مىكنند، و به جاى رسول خدا سخن مىگويند، هر كس بميرد و ايشان را نشناسد، به مرگ جاهليت مرده است، آئين و دين اينان عبارتست از: ورع و پرهيز، عفت، راستى و راستگوئى، صلاح، اجتهاد (يعنى كوشش نمودن)، امانت دارى چه براى خوبان و چه براى بدان، سجدههاى طولانى، شبزندهدارى، دورى از محرمات، انتظار فرج و گشايش با پايدارى نمودن، خوش رفتارى با اطرافيان و همراهان و خوب همسايگي كردن.
(32*) بحارالأنوار، ج48، ص15، ح5:
عَنِ الْمُفَضَّلِبْنِعُمَرَ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَى سَيِّدِي جَعْفَرِبْنِمُحَمَّدٍ فَقُلْتُ: يَا سَيِّدِي لَوْ عَهِدْتَ إِلَيْنَا فِي الْخَلَفِ مِنْ بَعْدِكَ فَقَالَ لِي: يَا مُفَضَّلُ، الْإِمَامُ مِنْ بَعْدِي ابْنِي مُوسَى وَالْخَلَفُ الْمَأْمُولُ الْمُنْتَظَرُ محمدبْنُالْحَسَنِبْنِعَلِيِّبْنِمُحَمَّدِبْنِعَلِيِّبْنِمُوسَى؛
مفضلبنعمر گفت: خدمت حضرت صادق رسيدم عرض كردم: آقا اگر ما را آشنا به جانشين خود ميكردى خوب بود. فرمود مفضل امام بعد از من پسرم موسى ميباشد، اما خلف منتظر كه آرزوى ظهورش هست م ح م د پسر حسنبنعلىبنمحمدبنعلىبنموسى است.
بحارالأنوار، ج48، ص14، ح2:
عَنْ دَاوُدَبْنِكَثِيرٍ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِاللَّـهِ: جُعِلْتُ فِدَاكَ وَقَدَّمَنِي لِلْمَوْتِ قَبْلَكَ إِنْ كَانَ كَوْنٌ فَإِلَى مَنْ؟ قَالَ: إِلَى ابْنِي مُوسَى فَكَانَ ذَلِكَ الْكَوْنُ فَوَ اللَّـهِ مَا شَكَكْتُ فِي مُوسَى طَرْفَةَ عَيْنٍ قَطُّ ثُمَّ مَكَثْتُ نَحْواً مِنْ ثَلَاثِينَ سَنَةً ثُمَّ أَتَيْتُ أَبَا الْحَسَنِ مُوسَى فَقُلْتُ لَهُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنْ كَانَ كَوْنٌ فَإِلَى مَنْ؟ قَالَ: فَإِلَى عَلِيٍّ ابْنِي قَالَ فَكَانَ ذَلِكَ الْكَوْنُ فَوَ اللَّـهِ مَا شَكَكْتُ فِي عَلِيٍّ طَرْفَةَ عَيْنٍ قَطُّ؛
داودبنكثير گفت: به حضرت صادق عرض كردم: فدايت شوم و قبل از شما بميرم اگر پيشآمد (يعني شما از دنيا رفتيد) شد وصي شما كيست؟ فرمود پسرم موسى. اين اتفاق افتاد من در امامت حضرت موسىبنجعفر به اندازه لحظهاي شك نكردم پس از سى سال آمدم خدمت موسىبنجعفر عرض كردم: فدايت شوم اگر پيشآمدى شد ما به كه پناه بريم؟ فرمود: به پسرم على. بخدا قسم آن پيشآمد شد و من در امامت علىبنموسى الرضا لحظهاى مشكوك نبودم.
(33*) كفاية الأثر، ص273:
عَنْ بَكْرِبْنِمُوسَى الْوَاسِطِيِّ قَالَ: كُنْتُ عِنْدَ أَبِي إِبْرَاهِيمَ فَقَالَ: إِنَّ جَعْفَراً كَانَ يَقُولُ: سَعِدَ مَنْ لَمْ
يَمُتْ حَتَّى يَرَى خَلَفَهُ مِنْ نَفْسِهِ ثُمَّ أَوْمَأَ بِيَدِهِ إِلَى ابْنِهِ عَلِيٍّ فَقَالَ: وَقَدْ أَرَانِيَ اللَّـهُ خَلَفِي مِنْ نَفْسِي؛
بكربنموسي واسطي ميگويد: نزد حضرت كاظم بودم و فرمود: همانا پدرم جعفر ميفرمود: كسي كه نميرد و جانشين خود را ببيند سعادتمند است. سپس اشاره كرد امام موسي كاظم به سوي فرزندش علي و فرمود: خداوند متعال جانشينم را به من نشان داد.
كفاية الأثر، ص273:
دَاوُدَبْنِ فَرْقَدٍ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي إِبْرَاهِيمَ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ: جُعِلْتُ فِدَاكَ قَدْ كَبِرَتْ سِنِّي فَحَدِّثْنِي مِنَ الْبَابِ فَأَشَارَ إِلَى أَبِي الْحَسَنِ وَ قَالَ هَذَا صَاحِبُكُمْ مِنْ بَعْدِي.
داود بن فرقد نقل كرد كه گفت بحضرت موسى بن جعفر عرض كردم: پير شدهام مرا راهنمائى كن امام بعد از شما كيست؟ اشاره كرد به حضرت رضا ابوالحسن و فرمود: اين امام شما است بعد از من.
(34*) الكافي، ج1، ص311، ح2:
عَنْ نُعَيْمٍ الْقَابُوسِيِّ عَنْ أَبِي الْحَسَنِ أَنَّهُ قَالَ: إِنَّ ابْنِي عَلِيّاً أَكْبَرُ وُلْدِي وَأَبَرُّهُمْ عِنْدِي وَأَحَبُّهُمْ إِلَيَّ وَهُوَ يَنْظُرُ مَعِي فِي الْجَفْرِ وَلَمْ يَنْظُرْ فِيهِ إِلَّا نَبِيٌّ أَوْ وَصِيُّ نَبِيٍّ؛
نعيم قابوسى نقل ميكند كه امام كاظم فرمود: پسرم على بزرگترين اولادم مىباشد و خوش رفتارترين آنان نزد من و محبوبتر آنها به سوى من و او با من در جفر نگاه ميكند و در آن نظر نكند جز پيغمبر يا وصى پيغمبر.
الكافي، ج1، ص313، ح13:
عَنْ دَاوُدَبْنِزُرْبِيٍّ قَالَ: جِئْتُ إِلَى أَبِي إِبْرَاهِيمَ بِمَالٍ فَأَخَذَ بَعْضَهُ وَتَرَكَ بَعْضَهُ. فَقُلْتُ: أَصْلَحَكَ اللَّـهُ لِأَيِّ شَيْءٍ تَرَكْتَهُ عِنْدِي؟ قَالَ: إِنَّ صَاحِبَ هَذَا الْأَمْرِ يَطْلُبُهُ مِنْكَ، فَلَمَّا جَاءَنَا نَعْيُهُ بَعَثَ إِلَيَّ أَبُوالْحَسَنِ ابْنُهُ فَسَأَلَنِي ذَلِكَ الْمَالَ فَدَفَعْتُهُ إِلَيْهِ؛
داودبنزربى گويد: مالى خدمت امام كاظم آوردم (سهم امام) مقدارى از آن را بر گرفت و مقدارى را وانهاد به من، گفتم: اصلحك الله چرا اين مقدار را وانهادى به من؟ فرمود: باشد تا صاحب امر امامت آن را از تو بخواهد، (يعنى اين نشانه امام بعد از من است) چون خبر فوت آن حضرت به ما رسيد، ابوالحسن الرضا فرزند آن حضرت شخصي را فرستاد و آن مال را از من خواست و من به او دادم.
(35*) عيون أخبار الرضا (ع)، ج1، ص20، ح1:
حَدَّثَنِي مُحَمَّدُبْنُإِسْمَاعِيلَبْنِالْفَضْلِ الْهَاشِمِيُّ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَى أَبِي الْحَسَنِ مُوسَىبْنِجَعْفَرٍ وَقَدِ اشْتَكَى شِكَايَةً شَدِيدَةً فَقُلْتُ لَهُ: إِنْ كَانَ مَا أَسْأَلُ اللَّـهَ أَنْ لَا يُرِيَنَاهُ فَإِلَى مَنْ؟ قَالَ: إِلَى عَلِيٍّ ابْنِي وَكِتَابُهُ كِتَابِي وَهُوَ وَصِيِّي وَخَلِيفَتِي مِنْ بَعْدِي؛
از محمدبناسماعيلبنفضل هاشمى چنين روايت شده است كه گفت: بر امام موسى كاظم وارد شدم در حالى كه ايشان به شدت مريض بودند، به حضرت عرض كردم: اگر خداى ناكرده براى شما اتفاقى بيفتد ـ و خدا آن روز را نياورد ـ به چه كسى رجوع كنيم (امام بعد از شما كيست)؟ فرمود: به فرزندم على، نوشته او، نوشته من است، و او وصى و جانشين من بعد از من خواهد بود.
(36*) الغيبة (للطوسي)، ص136:
قَالَ رَسُولُ اللَّـهِ لِعَلِيٍّ: مَنْ سَرَّهُ أَنْ يَلْقَى اللَّـهَ عَزَّ وَجَلَّ آمِناً مُطَهَّراً، لَا يَحْزُنُهُ الْفَزَعُ الْأَكْبَرُ،
فَلْيَتَوَلَّكَ وَلْيَتَوَلَّ بَنِيكَ الْحَسَنَ وَالْحُسَيْنَ وَعَلِيَّبنالْحُسَيْنِ وَمُحَمَّدَبنعَلِيٍّ وَجَعْفَرَبنمُحَمَّدٍ وَمُوسَىبنجَعْفَرٍ وَعَلِيَّبنمُوسَى وَمُحَمَّداً وَعَلِيّاً وَالْحَسَنَ ثُمَّ الْمَهْدِيَّ وَهُوَ خَاتَمُهُمْ؛ وَلَيَكُونَنَّ فِي آخِرِ الزَّمَانِ قَوْمٌ يَتَوَلَّوْنَكَ يَا عَلِيُّ يَشْنَأُهُمُ النَّاسُ وَلَوْ أَحَبَّهُمْكَانَ خَيْراً لَهُمْ لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ يُؤْثِرُونَكَ وَوُلْدَكَ عَلَى الْآبَاءِ وَالْأُمَّهَاتِ وَالْإِخْوَةِ وَالْأَخَوَاتِ وَعَلَى عَشَائِرِهِمْ وَالْقَرَابَاتِ صَلَوَاتُ اللَّـهِ عَلَيْهِمْ أَفْضَلُ الصَّلَوَاتِ أُولَئِكَ يُحْشَرُونَ تَحْتَ لِوَاءِ الْحَمْدِ، يُتَجَاوَزُ عَنْ سَيِّئَاتِهِمْ وَيَرْفَعُ دَرَجَاتِهِمْ جَزاءً بِما كانُوا يَعْمَلُونَ؛
رسول خدا به اميرمؤمنان علي فرمود: كسى كه مىخواهد خدا را در امن و اطمينان ملاقات كند، و بيم بزرگ (قيامت) او را اندوهناك نكند بايد تورا و دو فرزندت حسن و حسين را دوست بدارد و (همچنين) علىبنالحسين و محمدبنعلى و جعفربنمحمد و موسىبنجعفر و علىبنموسى و محمد و على و حسن سپس مهدى كه خاتم ايشان است (را دوست بدارد)، اى على در آخر الزمان گروهى خواهند بود كه تو را دوست دارند و مردم با آنها دشمنى كنند، و اگر آنها را دوست مىداشتند براى آنها بهتر بود، كه اگر مىدانستند اين مطلب را تو را بر پدران و مادران و و برادران و خواهران و فاميل و نزديكان (خود) مقدّم داشته و برتر قرار مىدادند؛ بهترين درودهاى خداوند بر ايشان باد، اينان در زير لواى حمد محشور مىشوند، از گناهانشان صرف نظر مىشود، و درجاتشان به پاداش آنچه به جا مىآورند بالا برده مىشود.
(37*) بحارالأنوار، ج36، ص412، ح2:
عَنْ عَبْدِ الْعَظِيمِ الْحَسَنِيِّ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَى سَيِّدِي عَلِيِ بْنِمُحَمَّدٍ فَلَمَّا بَصُرَ بِي قَالَ لِي: مَرْحَباً بِكَ يَا أَبَا الْقَاسِمِ أَنْتَ وَلِيُّنَا حَقّاً فَقُلْتُ لَهُ: يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّـهِ إِنِّي أُرِيدُ أَنْ أَعْرِضَ عَلَيْكَ دِينِي فَإِنْ كَانَ مَرْضِيّاً ثَبَتُّ عَلَيْهِ حَتَّى أَلْقَى اللَّـهَ عَزَّ وَجَلَّ فَقَالَ: هَاتِ يَا أَبَا الْقَاسِمِ فَقُلْتُ: إِنِّي أَقُولُ إِنَّ اللَّـهَ تَبَارَكَ وَتَعَالَى وَاحِدٌ لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ خَارِجٌ مِنَ الْحَدَّيْنِ حَدِّ الْإِبْطَالِ وَحَدِّ التَّشْبِيهِ وَإِنَّهُ لَيْسَ بِجِسْمٍ وَلَا صُورَةٍ وَلَا عَرَضٍ وَلَا جَوْهَرٍ بَلْ هُوَ مُجَسِّمُ الْأَجْسَامِ وَمُصَوِّرُ الصُّوَرِ وَخَالِقُ الْأَعْرَاضِ وَالْجَوَاهِرِ وَرَبُّ كُلِّ شَيْءٍ وَمَالِكُهُ وَجَاعِلُهُ وَمُحْدِثُهُ وَإِنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَرَسُولُهُ خَاتَمُ النَّبِيِّينَ لَا نَبِيَّ بَعْدَهُ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ وَإِنَّ شَرِيعَتَهُ خَاتِمَةُ الشَّرَائِعِ وَلَا شَرِيعَةَ بَعْدَهُ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ، وَأَقُولُ: إِنَّ الْإِمَامَ وَالْخَلِيفَةَ وَوَلِيَّ الْأَمْرِ بَعْدَهُ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيُّبْنُأَبِي طَالِبٍ ثُمَّ الْحَسَنُ ثُمَّ الْحُسَيْنُ ثُمَّ عَلِيُّبْنُالْحُسَيْنِ ثُمَّ مُحَمَّدُبْنُعَلِيٍّ ثُمَّ جَعْفَرُبْنُمُحَمَّدٍ ثُمَّ مُوسَىبْنُجَعْفَرٍ ثُمَّ عَلِيُّبْنُمُوسَى ثُمَّ مُحَمَّدُبْنُعَلِيٍّ ثُمَّ أَنْتَ يَا مَوْلَايَ فَقَالَ: وَمِنْ بَعْدِيَ الْحَسَنُ ابْنِي فَكَيْفَ لِلنَّاسِ بِالْخَلَفِ مِنْ بَعْدِهِ؟ قَالَ فَقُلْتُ: وَكَيْفَ ذَلِكَ يَا مَوْلَايَ؟ قَالَ: لِأَنَّهُ لَا يُرَى شَخْصُهُ وَلَا يَحِلُّ ذِكْرُهُ بِاسْمِهِ حَتَّى يَخْرُجَ، فَيَمْلَأَ الْأَرْضَ قِسْطاً وَعَدْلًا كَمَا مُلِئَتْ جَوْراً وَظُلْماً. قَالَ فَقُلْتُ: أَقْرَرْتُ وَأَقُولُ إِنَّ وَلِيَّهُمْ وَلِيُّ اللَّـهِ وَعَدُوَّهُمْ عَدُوُّ اللَّـهِ وَطَاعَتَهُمْ طَاعَةُ اللَّـهِ وَمَعْصِيَتَهُمْ مَعْصِيَةُ اللَّـهِ وَأَقُولُ إِنَّ الْمِعْرَاجَ حَقٌّ وَالْمُسَاءَلَةَ فِي الْقَبْرِ حَقٌّ وَإِنَّ الْجَنَّةَ حَقٌّ وَالنَّارَ حَقٌّ وَالصِّرَاطَ حَقٌّ وَالْمِيزَانَ حَقٌّ وَأَنَّ السَّاعَةَ آتِيَةٌ لا رَيْبَ فِيها وَأَنَّ اللَّـهَ يَبْعَثُ مَنْ فِي الْقُبُورِ وَأَقُولُ: إِنَّ الْفَرَائِضَ الْوَاجِبَةَ بَعْدَ الْوَلَايَةِ الصَّلَاةُ وَالزَّكَاةُ وَالصَّوْمُ وَالْحَجُّ وَالْجِهَادُ وَالْأَمْرُ بِالْمَعْرُوفِ وَالنَّهْيُ عَنِ الْـمُنْكَرِ؛ فَقَالَ عَلِيُّبْنُمُحَمَّدٍ: يَا أَبَا الْقَاسِمِ هَذَا وَاللَّـهِ دِينُ اللَّـهِ الَّذِي ارْتَضَاهُ لِعِبَادِهِ فَاثْبُتْ عَلَيْهِ ثَبَّتَكَ اللَّـهُ بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَفِي الْآخِرَةِ؛
عبد العظيمبنعبدالله حسنى گويد: حضور آقاي خود علىبنمحمد (امام دهم) شرفياب شدم چون
مرا ديدار كرد به من فرمود: مرحبا بر تو اى ابوالقاسم تو به راستى دوست ما هستى گويد عرض كردم: يا ابن رسول الله من ميخواهم دين خود را بر شما عرضه نمايم و اگر پسنديده است بر آن ثابت باشم تا خداى عزوجل را ملاقات كنم فرمود: يا ابا القاسم بگو آنچه اعتقاد دارى. گفتم: من ميگويم خداى تبارك و تعالى يكى است و مانند او چيزى نيست از دو حد نبودن و شباهت به خلق بر كنار است و جسم نيست، صورت نيست، عرض نيست، جوهر نيست بلكه پديدارنده اجسام و نقاش صور و آفريننده عرض و جوهر است، پروردگار هر چيزي است و مالك و جاعل و پديدارنده آن ميباشد و محمد بنده و رسول او است خاتم پيغمبران است و پس از وى تا روز قيامت پيامبرى نيست؛ شريعتش خاتم همه شريعتها است و بعد از آن تا روز قيامت شريعتى نيست و ميگويم كه امام و خليفه و كارگزار پس از وى امير المؤمنين علىبنابى طالب است سپس حسن و بعد حسين و بعد علىبنالحسين و بعد محمدبنعلى و بعد جعفربنمحمد و بعد موسىبنجعفر و بعد علىبنموسى و سپس محمدبنعلى و بعد از او شما اى مولاى من. آن حضرت فرمود: و بعد از من حسن پسرم و چگونه باشند مردم با جانشين پس از او؟
عرض كردم او چطور باشد؟ فرمود: چون شخص وى ديدار نشود و بردن نامش روا نباشد تا ظهور كند و زمين را پر از عدل و داد كند چنانچه پر از جور و ستم شده است. گويد عرض كردم: من هم اقرار دارم و ميگويم دوست آنان دوست خداست و دشمن آنان دشمن خداست و طاعتشان طاعت خداست و معصيتشان معصيت خداست و ميگويم معراج حق است و سؤال قبر حق است و بهشت حق است و دوزخ حق است و صراط حق است و ميزان حق است و قيامت آمدني است و در آن شكى نيست و به راستى خدا هر كس در گورهاست زنده ميكند و ميگويم فريضههاى واجب بعد از ولايت ائمه نماز است و روزه و حج و جهاد و امر به معروف و نهى از منكر. علىبنمحمد فرمود: اى ابوالقاسم به خدا همين دين خداست كه آن را براى بندگانش پسنديده بر آن پايدار باش خدايت پايدار بدارد به گفتار ثابت در حيات دنيا و در آخرت.
(38*) بحارالأنوار، ج49، ص14، ح5:
عَنْ دَاوُدَبْنِزُرْبِيٍّ عَنْ عَلِيِّبْنِيَقْطِينٍ قَالَ: قَالَ مُوسَىبْنُجَعْفَرٍ: ابْتِدَاءً مِنْهُ هَذَا أَفْقَهُ وُلْدِي، وَأَشَارَ بِيَدِهِ إِلَى الرِّضَا وَقَدْ نَحَلْتُهُ كُنْيَتِي؛
داود زربى از عليبنيقطين نقل كرد كه موسىبنجعفر قبل از اين كه سؤالى بكنم فرمود: اين فقيهترين فرزندان من است اشاره به حضرت رضا كرد و فرمود كه: كنيه خود را به او بخشيدهام.
(39*) كفاية الأثر، ص275:
دِعْبِلَبنعَلِيٍّ الْخُزَاعِيَّ يَقُولُ: أَنْشَدْتُ مَوْلَايَ عَلِيَّبنمُوسَى قَصِيدَتِي... بَكَى الرِّضَا بُكَاءً شَدِيداً، ثُمَّ رَفَعَ رَأْسَهُ الشَّرِيفَ إِلَيَّ وَقَالَ: يَا خُزَاعِيُّ نَطَقَ رُوحُ الْقُدُسِ عَلَى لِسَانِكَ بِهَذَيْنِ الْبَيْتَيْنِ، فَهَلْ تَدْرِي مَنْ هَذَا الْإِمَامُ وَمَتَى يَقُومُ؟ قُلْتُ: لَا يَا مَوْلَايَ إِلَّا أَنِّي سَمِعْتُ بِخُرُوجِ إِمَامٍ مِنْكُمْ وَيُطَهِّرُ الْأَرْضَ مِنَ الْفَسَادِ وَيَمْلَأُهَا عَدْلاً فَقَالَ: يَا دِعبِلُ الإمَامُ بَعدِي مُحَمَّدٌ ابنُهُ عَلِيُّ وَبَعدَ عَلِيٍّ ابنُهُ الحَسَنُ وَبَعدَ الحَسَنِ ابنُهُ الحُجَّةُ الْقَائِمُ الْمُنْتَظَرُ فِي غَيْبَتِهِ الْمُطَاعُ فِي ظُهُورِهِ لَوْ لَمْ يَبْقَ مِنَ الدُّنْيَا إِلَّا يَوْمٌ وَاحِدٌ، لَطَوَّلَ اللَّـهُ لَهُ ذَلِكَ الْيَوْمَ حَتَّى
يَخْرُجَ فَيَمْلَأَهَا عَدْلاً كَمَا مُلِئَتْ جَوْراً وَاما مَتَى فَإِخْبَارٌ عَنِ الْوَقْتِ وَقَدْ حَدَّثَنِي أَبِي عَنْ أَبِيهِ عَنْ آبَائِهِ أَنَّ النَّبِيَّ قِيلَ لَهُ: يَا رَسُولَ اللَّـهِ مَتَى يَخْرُجُ الْقَائِمُ مِنْ ذُرِّيَّتِكَ؟ قَالَ: مَثَلُهُ مَثَلُ السَّاعَةِ لا يُجَلِّيها لِوَقْتِها إِلَّا هُوَ اللَّـهُ عَزَّ وَجَلَ ثَقُلَتْ فِي السَّماواتِ وَالْأَرْضِ لا تَأْتِيكُمْ إِلَّا بَغْتَةً؛
دعبلبنعلى خزاعى گويد: قصيده¬ام را براي حضرت رضا خواندم... حضرت رضا سخت گريست و سپس سرش را به جانب من بلند كرد و فرمود: اى خزاعى در اين دو بيت روح الامين به زبانت سخن گفته است، آيا ميدانى اين امام كيست و كى قيام ميكند؟
عرض كردم: نه اى مولايم جز اينكه شنيدم يك امامى از شما ظهور ميكند كه زمين را از فساد پاك ميكند و آن را از عدل و داد پر ميكند چنانچه از ستم پر شده است، فرمود: اى دعبل امام بعد از من محمد است و پس از محمد فرزندش على است و بعد از على پسرش حسن و پس از حسن پسرش حجت قائم كه در غيبتش انتظار او را كشند و در ظهورش مطاع باشد، اگر نماند از دنيا مگر يك روز خدا همان روز را طولانى كند تا ظهور كند و آن را پر از عدالت كند چنانچه پر از ستم شده است و اما كى باشد اين اخبار از وقت است و به حقيقت پدرم براى من از پدرش از پدرانش نقل كرده است كه از پيغمبر پرسش شد كى قائم از ذريهات خروج ميكند؟ فرمود: مثل او مثل ساعت است كه آشكار نكند وقتش را جز او عزوجل و ظهورش ناگهاني ميباشد.
(40*) الكافي، ج1، ص321، ح8:
عَنِ الْحَسَنِبْنِالْجَهْمِ قَالَ: كُنْتُ مَعَ أَبِي الْحَسَنِ جَالِساً فَدَعَا بِابْنِهِ وَهُوَ صَغِيرٌ فَأَجْلَسَهُ فِي حَجْرِي فَقَالَ لِي: جَرِّدْهُ وَانْزِعْ قَمِيصَهُ فَنَزَعْتُهُ. فَقَالَ لِيَ: انْظُرْ بَيْنَ كَتِفَيْهِ، فَنَظَرْتُ فَإِذَا فِي أَحَدِ كَتِفَيْهِ شَبِيهٌ بِالْخَاتَمِ دَاخِلٌ فِي اللَّحْمِ، ثُمَّ قَالَ: أَ تَرَى هَذَا كَانَ مِثْلُهُ فِي هَذَا الْمَوْضِعِ مِنْ أَبِي؛
حسنبنجهم گويد: خدمت امام رضا نشسته بودم پسرش را كه هنوز صغير بود پيش خواند و او را بر روي دامن من قرار داد و به من فرمود: او را برهنه كن و پيراهنش را بكن، من پيراهن او را بيرون آوردم، به من فرمود: ميان دو شانهاش را نگاه كن من نگاه كردم و ناگاه ديدم در يكى از دو كتفش مانند مُهرى است كه در گوشت فرو رفته، سپس فرمود: اين را مىبينى؟ مانند آن در همين جا بر شانه پدرم بود.
الكافي، ج1، ص321، ح9:
عَنْ أَبِي يَحْيَى الصَّنْعَانِيِّ قَالَ: كُنْتُ عِنْدَ أَبِي الْحَسَنِ الرِّضَا، فَجِيءَ بِابْنِهِ أَبِي جَعْفَرٍ وَهُوَ صَغِيرٌ. فَقَالَ: هَذَا الْمَوْلُودُ الَّذِي لَمْ يُولَدْ مَوْلُودٌ أَعْظَمُ بَرَكَةً عَلَى شِيعَتِنَا مِنْهُ؛
ابى يحيى صنعانى گويد: من خدمت امام رضا بودم، پسرش ابوجعفر را كه صغير بود آوردند، فرمود: اين است مولودى كه براى شيعيان ما از او با بركتتر زائيده نشده است.
(41*) بحارالأنوار، ج50، ص8، ح2:
عَنْ مُحَمَّدِبْنِأَبِي عَبَّادٍ وَكَانَ يَكْتُبُ لِلرِّضَا ضَمَّهُ إِلَيْهِ الْفَضْلُبْنُسَهْلٍ قَالَ: مَا كَانَ يَذْكُرُ مُحَمَّداً ابْنَهُ إِلَّا بِكُنْيَتِهِ. يَقُولُ: كَتَبَ إِلَيَّ أَبُوجَعْفَرٍ وَكُنْتُ أَكْتُبُ إِلَى أَبِي جَعْفَرٍ وَهُوَ صَبِيٌّ بِالْمَدِينَةِ فَيُخَاطِبُهُ بِالتَّعْظِيمِ وَتَرِدُ كُتُبُ أَبِي جَعْفَرٍ فِي نِهَايَةِ الْبَلَاغَةِ وَالْحُسْنِ، فَسَمِعْتُهُ يَقُولُ: أَبُوجَعْفَرٍ وَصِيِّي وَخَلِيفَتِي فِي أَهْلِي مِنْ بَعْدِي؛
محمدبنابى عباد كه نويسنده حضرت رضا، كه او را فضلبنسهل به اين مأموريت گماشته بود
ميگفت: حضرت رضا هميشه فرزندش محمد را با كنيه نام مىبرد، ميفرمود: نامه براى ابوجعفر نوشتم. يا مشغول نامه نوشتن براى ابوجعفر بودم با اينكه پسرش كودكى بود در مدينه او را با احترام نام مىبرد. نامههاى حضرت جواد نيز با نهايت بلاغت و كمال نگارش مىآمد يك روز شنيدم حضرت رضا ميفرمود: ابوجعفر وصى و جانشين من است ميان خانوادهام پس از من.
(42*) كفاية الأثر، ص283:
عَن صَقربنِأبِي دلف قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ مُحَمَّدَبنعَلِيِّبْنِمُوسَى الرِّضَا يَقُولُ: الْإِمَامُ بَعْدِي ابْنِي عَلِيٌ أَمْرُهُ أَمْرِي وَقَوْلُهُ قَوْلِي وَطَاعَتُهُ طَاعَتِي وَالْإِمَامُ بَعْدَهُ ابْنُهُ الْحَسَنُ أَمْرُهُ أَمْرُ أَبِيهِ وَقَوْلُهُ قَوْلُ أَبِيهِ وَطَاعَتُهُ طَاعَةُ أَبِيهِ، ثُمَّ سَكَتَ فَقُلْتُ لَهُ: يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّـهِ، فَمَنِ الْإِمَامُ بَعْدَ الْحَسَنِ؟ فَبَكَى بُكَاءً شَدِيداً، ثُمَّ قَالَ: إِنَّ بَعْدَ الْحَسَنِ ابْنُهُ الْقَائِمُ بِالْحَقِّ الْمُنْتَظَرُ فَقُلْتُ لَهُ: يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّـهِ وَلِمَ سُمِّيَ الْقَائِمَ؟ قَالَ: لِأَنَّهُ يَقُومُ بَعْدَ مَوْتِ ذِكْرِهِ وَارْتِدَادِ أَكْثَرِ الْقَائِلِينَ بِإِمَامَتِهِ فَقُلْتُ لَهُ: وَلِمَ سُمِّيَ الْمُنْتَظَرَ؟ قَالَ: لِأَنَّ لَهُ غَيْبَةً يَكْثُرُ أَيَّامُهَا وَيَطُولُ أَمَدُهَا، فَيَنْتَظِرُ خُرُوجَهُ الْمُخْلِصُونَ وَيُنْكِرُهُ الْمُرْتَابُونَ وَيَسْتَهْزِئُ بِهِ الْجَاحِدُونَ وَيَكْذِبُ فِيهَا الْوَقَّاتُونَ وَيَهْلِكُ فِيهَا الْمُسْتَعْجِلُونَ وَيَنْجُو فِيهَا الْمُسْلِمُونَ؛
صقربنابى دلف روايت ميكند كه از حضرت جواد شنيدم ميفرمود: امام بعد از من على است و امر او مانند امر من و گفتار وى گفتار من و اطاعت او اطاعت من است، و امام بعد از وى حسن عسكرى است اطاعت و امر و گفتار او هم مانند پدرش ميباشد و پس از اين ديگر سخن نگفت، راوى گويد: عرض كردم:
پس امام بعد از حسن عسكري كيست؟ در اين هنگام امام گريه شديدى كرد و بعد از آن فرمود:
امام بعد از حسن فرزندش قائم به حق است و كسي كه انتظار آن را مي¬كشند.
راوى گويد: عرض كردم: براى چه او را قائم ميگويند؟ فرمود: زيرا او پس از خاموش شدن يادش در ميان مردم قيام ميكند، و در غيبت او گروهى از معتقدين به امامت وى مرتد ميشوند، عرض كردم: چرا به او منتظر گفتهاند؟ فرمود: براى اينكه غيبتش بطول خواهد انجاميد، و افراد مخلص در انتظار خروج او خواهند بود.
افراد سرگردان غيبت او را انكار خواهند كرد، و منكرين امامت او مسخرهاش خواهند نمود، كسانى كه وقت ظهور او را تعيين ميكنند دروغ مىگويند، افرادى كه بخواهند در ظهورش عجله نمايند هلاك ميشوند، و اشخاصى كه از اهل تسليم باشند رهائى پيدا خواهند كرد.
(43*) الكافي ج1، ص323، ح1:
عَنْ إِسْمَاعِيلَبْنِمِهْرَانَ قَالَ: لَمَّا خَرَجَ أَبُوجَعْفَرٍ مِنَ الْمَدِينَةِ إِلَى بَغْدَادَ فِي الدَّفْعَةِ الْأُولَى مِنْ خَرْجَتَيْهِ قُلْتُ لَهُ عِنْدَ خُرُوجِهِ: جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنِّي أَخَافُ عَلَيْكَ فِي هَذَا الْوَجْهِ فَإِلَى مَنِ الْأَمْرُ بَعْدَكَ؟ فَكَرَّ بِوَجْهِهِ إِلَيَّ ضَاحِكاً وَقَالَ: لَيْسَ الْغَيْبَةُ حَيْثُ ظَنَنْتَ فِي هَذِهِ السَّنَةِ، فَلَمَّا أُخْرِجَ بِهِ الثَّانِيَةَ إِلَى الْمُعْتَصِمِ صِرْتُ إِلَيْهِ فَقُلْتُ لَهُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ أَنْتَ خَارِجٌ فَإِلَى مَنْ هَذَا الْأَمْرُ مِنْ بَعْدِكَ؟ فَبَكَى حَتَّى اخْضَلَّتْ لِحْيَتُهُ ثُمَّ الْتَفَتَ إِلَيَّ فَقَالَ: عِنْدَ هَذِهِ يُخَافُ عَلَيَّ الْأَمْرُ مِنْ بَعْدِي إِلَى ابْنِي عَلِيٍّ؛
اسماعيلبنمهران گويد: چون امام جواد نخستين بار از مدينه به بغداد مىرفت، هنگام سفر به او گفتم: قربانت، من در اين سوى كه ميروى بر تو نگرانم، پس از تو امر امامت با كيست؟ با لب خندان به
سوى من برگشت و فرمود: غيبت من در اين سال چنان نيست كه تو گمان مىكنى، و چون در سفر دوم نزد معتصم مىرفت خدمتش رسيدم و عرض كردم: جانم فداي شما، داريد مىرويد بفرماييد اين امر امامت بعد شما با كيست؟ آن حضرت گريست تا محاسن مباركش تر شد و سپس رو به من كرد و فرمود: در اين سفر من مورد خطرم، امر امامت بعد از من با پسرم على است.
(44*) بحارالأنوار، ج50، ص119، ح3:
عَنِ الْخَيْرَانِيِّ عَنْ أَبِيهِ قَالَ: كُنْتُ أَلْزَمُ بَابَ أَبِي جَعْفَرٍ لِلْخِدْمَةِ الَّتِي وُكِّلْتُ بِهَا وَكَانَ أَحْمَدُبْنُمُحَمَّدِبْنِعِيسَى الْأَشْعَرِيُ يَجِيءُ فِي السَّحَرِ مِنْ آخِرِ كُلِّ لَيْلَةٍ لِيَتَعَرَّفَ خَبَرَ عِلَّةِ أَبِي جَعْفَرٍ، وَكَانَ الرَّسُولُ الَّذِي يَخْتَلِفُ بَيْنَ أَبِي جَعْفَرٍ وَبَيْنَ الْخَيْرَانِيِ إِذَا حَضَرَ قَامَ أَحْمَدُ وَخَلَا بِهِ. قَالَ الْخَيْرَانِيُّ: فَخَرَجَ ذَاتَ لَيْلَةٍ وَقَامَ أَحْمَدُبْنُمُحَمَّدِبْنِعِيسَى عَنِ الْمَجْلِسِ وَخَلَا بِيَ الرَّسُولُ وَاسْتَدَارَ أَحْمَدُ، فَوَقَفَ حَيْثُ يَسْمَعُ الْكَلَامَ فَقَالَ الرَّسُولُ: مَوْلَاكَ يُقْرِئُكَ السَّلَامَ وَيَقُولُ لَكَ إِنِّي مَاضٍ وَالْأَمْرُ صَائِرٌ إِلَى ابْنِي عَلِيٍّ وَلَهُ عَلَيْكُمْ بَعْدِي مَا كَانَ لِي عَلَيْكُمْ بَعْدَ أَبِي...؛
خيرانى از پدر خود چنين نقل كرد كه گفت: من ملازم خانه حضرت جواد بودم به واسطه مأموريتى كه داشتم احمدبنعيسى اشعرى سحرگاه هر شب مىآمد تا از بيمارى حضرت جواد اطلاعاتى به دست آورد. هر وقت پيك واسطه بين حضرت جواد و پدرم مىآمد احمد از جاى حركت ميكرد و پدرم با او خلوت مينمود.
پدرم گفت يك شب پيك امام آمد احمدبنمحمدبنعيسى از اطاق خارج شد من با پيك خلوت كردم ولى احمد دو مرتبه برگشت و جايى ايستاد كه حرف ما را مىشنيد. پيك گفت مولايت سلام ميرساند و ميفرمايد من از دنيا ميروم و امامت متعلق به فرزندم علي است، همان مقامى را كه من بعد از پدرم بر شما داشتم او پس از من بر شما خواهد داشت... .
(45*) كفاية الأثر، ص289:
عَنْ أَبِي هَاشِمٍ دَاوُدَبْنِالْقَاسِمِ الْجَعْفَرِيِّ قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا الْحَسَنِ صَاحِبَ الْعَسْكَرِ يَقُولُ: الْخَلَفُ مِنْ بَعْدِي ابْنِيَ الْحَسَنُ فَكَيْفَ لَكُمْ بِالْخَلَفِ مِنْ بَعْدِ الْخَلَفِ فَقُلْتُ: وَلِمَ جَعَلَنِيَ اللَّـهُ فِدَاكَ؟ فَقَالَ: لِأَنَّكُمْ لَا تَرَوْنَ شَخْصَهُ وَلَا يَحِلُّ لَكُمْ ذِكْرُهُ بِاسْمِهِ قُلْتُ: فَكَيْفَ نَذْكُرُهُ؟ قَالَ: قُولُوا الْحُجَّةُ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ؛
ابوهاشم داودبنقاسم جعفرى گويد شنيدم ابوالحسن صاحب العسكر (امام دهم) ميفرمود: جانشين من پس از من فرزندم حسن است شما چگونه باشيد در جانشين بعد از جانشين من؟ عرض كردم: قربانت شوم براي چه؟ فرمود چون شخص او را نبينيد و بردن نام او براى شما روا نباشد؛ عرض كردم پس چگونه او را ذكر كنيم؟ فرمود: بگوئيد حجت از آل محمد.
(46*) الكافي، ج1، ص328، ح12:
عَنْ شَاهَوَيْهِبْنِعَبْدِاللَّـهِ الجَلَّابِ قَالَ: كَتَبَ إِلَيَّ أَبُوالْحَسَنِ فِي كِتَابٍ أَرَدْتَ أَنْ تَسْأَلَ عَنِ الْخَلَفِ بَعْدَ أَبِي جَعْفَرٍ؟ وَقَلِقْتَ لِذَلِكَ فَلَا تَغْتَمَّ، فَإِنَّ اللَّـهَ عَزَّ وَجَلَّ لَا يُضِلُّ قَوْماً بَعْدَ إِذْ هَداهُمْ، حَتَّى يُبَيِّنَ لَهُمْ ما يَتَّقُونَ وَصَاحِبُكَ بَعْدِي أَبُومُحَمَّدٍ ابْنِي وَعِنْدَهُ مَا تَحْتَاجُونَ إِلَيْهِ يُقَدِّمُ مَا يَشَاءُ اللَّـهُ وَيُؤَخِّرُ مَا يَشَاءُ اللَّـهُ ما نَنْسَخْ مِنْ آيَةٍ أَوْ نُنْسِها نَأْتِ بِخَيْرٍ مِنْها أَوْ مِثْلِها قَدْ كَتَبْتُ بِمَا فِيهِ بَيَانٌ وَقِنَاعٌ لِذِي عَقْلٍ يَقْظَانَ.
شاهويهبنعبدالله جلاب گويد: امام هادى در نامهاى به من نگارش فرمود كه: تو مىخواستى بپرسى، پس از ابوجعفر (پسر بزرگ من كه از دنيا رفت) جانشين كيست؟ و به خاطر آن پريشان بودى، غم مخور، زيرا خداي عزوجل ميفرمايند (توبه(9)، آيه 145): هيچ مردمى را گمراه نكند، پس از آن كه آنها را هدايت كرده تا بيان كند برايشان آنچه را بايد بپرهيزند سرور و امام تو بعد از من پسرم ابومحمد (امام عسكري است، هر چه نياز داريد نزد او است، خدا است كه هر چه را خواهد پيش دارد و هر چه را خواهد پس اندازد (بقره(2)، آيه 106): هر آيه را كه ملغى كنيم و يا پس اندازيم بهتر از آن را يا مانند آن را بياوريم من نوشتم آنچه شرح و اطمينان است براى عاقل بيدار.
(47*) بحارالأنوار، ج50، ص242، ح9:
عَنْ أَحْمَدَبْنِعِيسَى الْعَلَوِيِّ مِنْ وُلْدِ عَلِيِّبْنِجَعْفَرٍ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَى أَبِي الْحَسَنِ بِصَرْيَا فَسَلَّمْنَا عَلَيْهِ فَإِذَا نَحْنُ بِأَبِي جَعْفَرٍ وَأَبِي مُحَمَّدٍ قَدْ دَخَلَا فَقُمْنَا إِلَى أَبِي جَعْفَرٍ لِنُسَلِّمَ عَلَيْهِ فَقَالَ أَبُوالْحَسَنِ: لَيْسَ هَذَا صَاحِبَكُمْ، عَلَيْكُمْ بِصَاحِبِكُمْ وَأَشَارَ إِلَى أَبِي مُحَمَّدٍ؛
احمدبنعيسى علوى كه از فرزندان علىبنجعفر است گفت: خدمت حضرت امام هادى در صريا رسيدم سلام كردم در همين موقع ابوجعفر و ابومحمد وارد شدند از جاى حركت كرديم كه سلام به ابوجعفر نماييم حضرت هادى فرمود: اين امام شما نيست احترام به امام خود بگذاريد اشاره كرد به ابومحمدامام عسكري.
بحارالأنوار، ج50، ص243، ح12:
عَنْ عَلِيِّبْنِعُمَرَ النَّوْفَلِيِّ قَالَ: كُنْتُ مَعَ أَبِي الْحَسَنِ فِي صَحْنِ دَارِهِ فَمَرَّ بِنَا ابْنُهُ مُحَمَّدٌ فَقُلْتُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ هَذَا صَاحِبُنَا بَعْدَكَ؟ فَقَالَ: لَا صَاحِبُكُمْ بَعْدِيَ الْحَسَنُ؛
علىبنعمر نوفلى گويد: من با ابوالحسن (امام هادى) در صحن خانهاش بودم و پسرش محمد به ما گذشت، من گفتم: قربانت، بعد از شما صاحب و سرور ما اين است؟ فرمود: نه، سرور و امام شما بعد از من حسن است.
(48*) كفاية الأثر، ص295:
عَنْ أَحْمَدَبْنِإِسْحَاقَبْنِسَعْدٍ قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا مُحَمَّدٍ الْحَسَنَبنعَلِيٍّ الْعَسْكَرِيَّ يَقُولُ: الْحَمْدُ لِلَّـهِ الَّذِي لَمْ يُخْرِجْنِي مِنَ الدُّنْيَا حَتَّى أَرَانِيَ الْخَلَفَ مِنْ بَعْدِي ما أَشْبَهَ النَّاسِ بِرَسُولِ اللَّـه خَلْقاً وَخُلُقاً يَحْفَظُهُ اللَّـهُ تَبَارَكَ وَتَعَالَى فِي غَيْبَتِهِ وَيُظْهِرُهُ فَيَمْلَأُ الْأَرْضَ قِسْطاً وَعَدْلًا كَمَا مُلِئَتْ جَوْراً وَظُلْماً؛
احمدبناسحاقبنسعد گويد: از امام حسن عسكرى شنيدم مىفرمود: حمد خدا را كه مرا از دنيا نبرد تا جانشين مرا كه از من است به من نشان داد آنكه شبيهترين مردم است به رسول خدا در خلقت و اخلاق. خداوند او را در غيبتش نگه دارد سپس او را آشكار كند و زمين را پر از عدل و داد كند چنانچه پر از جور و ستم شده است.
(49*) الكافي، ج1، ص329، ح6:
عَنْ ضَوْءِبْنِعَلِيٍّ الْعِجْلِيِّ عَنْ رَجُلٍ مِنْ أَهْلِ فَارِسَ سَمَّاهُ قَالَ: أَتَيْتُ سَامَرَّاءَ وَلَزِمْتُ بَابَ أَبِي مُحَمَّدٍ ... ثُمَّ نَادَانِيَ ادْخُلْ فَدَخَلْتُ وَنَادَى الْجَارِيَةَ فَرَجَعَتْ إِلَيْهِ فَقَالَ لَهَا: اكْشِفِي عَمَّا مَعَكِ فَكَشَفَتْ عَنْ غُلَامٍ أَبْيَضَ
حَسَنِ الْوَجْهِ وَكَشَفَ عَنْ بَطْنِهِ فَإِذَا شَعْرٌ نَابِتٌ مِنْ لَبَّتِهِ إِلَى سُرَّتِهِ أَخْضَرُ لَيْسَ بِأَسْوَدَ فَقَالَ هَذَا صَاحِبُكُمْ ثُمَّ أَمَرَهَا فَحَمَلَتْهُ فَمَا رَأَيْتُهُ بَعْدَ ذَلِكَ حَتَّى مَضَى أَبُومُحَمَّدٍ؛
ضوءبنعلى عجلى از مردى پارسى كه نامش را برده، گويد: به سامراء آمدم و ملازم در خانه ابى محمد امام عسكرى شدم،... سپس مرا صدا زد: درون بيا، من وارد شدم و آن كنيزك را صدا زد پس كنيز برگشت و امام به او فرمود: پرده بر دار از آنچه همراه تو ميباشد، پس روپوش از پسر بچهاى سپيد و خوش رو بر گرفت و از شكم مباركش روپوش را كنارزد، موئى از گلو تا ناف بر آن روئيده بود سبز نه سياه، و فرمود: اين سرور و امام شما است، و كنيزك او را برد و ديگر تا پس از وفات امام حسن عسكرى من او را نديدم.
(50*) الكافي، ج1، ص338، ح7:
عَنِ الْأَصْبَغِبْنِنُبَاتَةَ قَالَ: أَتَيْتُ أَمِيرَ الْـمُؤْمِنِينَ فَوَجَدْتُهُ مُتَفَكِّراً يَنْكُتُ فِي الْأَرْضِ فَقُلْتُ: يَا أَمِيرَ الْـمُؤْمِنِينَ، مَا لِي أَرَاكَ مُتَفَكِّراً تَنْكُتُ فِي الْأَرْضِ أَ رَغْبَةً مِنْكَ فِيهَا؟ فَقَالَ: لَا وَاللَّـهِ مَا رَغِبْتُ فِيهَا وَلَا فِي الدُّنْيَا يَوْماً قَطُّ وَلَكِنِّي فَكَّرْتُ فِي مَوْلُودٍ يَكُونُ مِنْ ظَهْرِي الْحَادِيَ عَشَرَ مِنْ وُلْدِي هُوَ الْمَهْدِيُّ الَّذِي يَمْلَأُ الْأَرْضَ عَدْلًا وَقِسْطاً كَمَا مُلِئَتْ جَوْراً وَظُلْماً تَكُونُ لَهُ غَيْبَةٌ وَحَيْرَةٌ يَضِلُّ فِيهَا أَقْوَامٌ وَيَهْتَدِي فِيهَا آخَرُونَ فَقُلْتُ: يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ وَكَمْ تَكُونُ الْحَيْرَةُ وَالْغَيْبَةُ؟ قَالَ: سِتَّةَ أَيَّامٍ أَوْ سِتَّةَ أَشْهُرٍ أَوْ سِتَّ سِنِينَ فَقُلْتُ: وَإِنَّ هَذَا لَكَائِنٌ؟ فَقَالَ: نَعَمْ كَمَا أَنَّهُ مَخْلُوقٌ وَأَنَّى لَكَ بِهَذَا الْأَمْرِ يَا أَصْبَغُ أُولَئِكَ خِيَارُ هَذِهِ الْأُمَّةِ مَعَ خِيَارِ أَبْرَارِ هَذِهِ الْعِتْرَةِ فَقُلْتُ: ثُمَّ مَا يَكُونُ بَعْدَ ذَلِكَ؟ فَقَالَ: ثُمَّ يَفْعَلُ اللَّـهُ ما يَشاءُ فَإِنَّ لَهُ بَدَاءَاتٍ وَإِرَادَاتٍ وَغَايَاتٍ وَنِهَايَاتٍ؛
اصبغبننباته گويد: خدمت امير المؤمنين رسيدم و ديدمش در انديشه است و به زمين مىكوبد عرضه داشتم: يا امير المؤمنين، چرا من شما را در حال تفكر ميبينم در حالي كه به زمين مىكوبى، براى رغبت در كار خلافت است؟
فرمود: نه، هرگز روزى نبوده كه من بدان رغبتى داشته باشم و نه به دنيا ولى در انديشه مولودي هستم كه يازدهمين فرزندم از پشت من است ، او است همان مهدى كه زمين را پر از عدل و داد كند بعد از آنكه از جور و ستم پر شود، براى او يك نهانى و سرگردانى است كه مردمى در آن گمراه شوند و ديگرانى در آن ره جويند.
عرض كردم: يا امير المؤمنين، اين نهانى و سرگردانى تا چه اندازه است؟ فرمود: شش روز، شش ماه، شش سال، گفتم: اين امر شدنى است؟ فرمود: آرى، چنانچه آن مقدر شده است ولى تو از كجا با اين امر مربوط باشى؟ آن نصيب نيكان اين امت باشد با نيكان ائمه خاندان پيغمبر، عرض كردم: پس از آن چه خواهد بود؟
فرمود: سپس خدا هر چه مىخواهد مىكند، زيرا او بداها و ارادهها و غايات و نهاياتى دارد.
(51*) كمال الدين و تمام النعمة، ج1، ص252، ح1:
عَنْ أَمِيرِالْـمُؤْمِنِينَ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّـهِ: لَمَّا أُسْرِيَ بِي إِلَى السَّمَاءِ أَوْحَى إِلَيَّ رَبِّي جَلَّ جَلَالُهُ فَقَالَ: يَا مُحَمَّدُ إِنِّي اطَّلَعْتُ عَلَى الْأَرْضِ اطِّلَاعَةً، فَاخْتَرْتُكَ مِنْهَا فَجَعَلْتُكَ نَبِيّاً وَشَقَقْتُ لَكَ مِنِ اسْمِي اسْماً فَأَنَا الْمَحْمُودُ وَأَنْتَ مُحَمَّدٌ، ثُمَّ اطَّلَعْتُ الثَّانِيَةَ فَاخْتَرْتُ مِنْهَا عَلِيّاً وَجَعَلْتُهُ وَصِيَّكَ وَخَلِيفَتَكَ وَزَوْجَ ابْنَتِكَ وَأَبَا ذُرِّيَّتِكَ وَشَقَقْتُ لَهُ اسْماً مِنْ أَسْمَائِي، فَأَنَا الْعَلِيُّ الْأَعْلَى وَهُوَ عَلِيٌّ وَخَلَقْتُ فَاطِمَةَ وَالْحَسَنَ وَالْحُسَيْنَ مِنْ
نُورِكُمَا، ثُمَّ عَرَضْتُ وَلَايَتَهُمْ عَلَى الْمَلَائِكَةِ فَمَنْ قَبِلَهَا كَانَ عِنْدِي مِنَ الْمُقَرَّبِينَ، يَا مُحَمَّدُ لَوْ أَنَّ عَبْداً عَبَدَنِي حَتَّى يَنْقَطِعَ وَيَصِيرَ كَالشَّنِّ الْبَالِي، ثُمَّ أَتَانِي جَاحِداً لِوَلَايَتِهِمْ فَمَا أَسْكَنْتُهُ جَنَّتِي وَلَا أَظْلَلْتُهُ تَحْتَ عَرْشِي يَا مُحَمَّدُ تُحِبُّ أَنْ تَرَاهُمْ؟ قُلْتُ: نَعَمْ يَا رَبِّ فَقَالَ عَزَّ وَجَلَّ: ارْفَعْ رَأْسَكَ فَرَفَعْتُ رَأْسِي وَإِذَا أَنَا بِأَنْوَارِ عَلِيٍّ وَفَاطِمَةَ وَالْحَسَنِ وَالْحُسَيْنِ وَعَلِيِّبْنِالْحُسَيْنِ وَمُحَمَّدِبْنِعَلِيٍّ وَجَعْفَرِبْنِمُحَمَّدٍ وَمُوسَىبْنِجَعْفَرٍ وَعَلِيِّبْنِمُوسَى وَمُحَمَّدِبْنِعَلِيٍّ وَعَلِيِّبْنِمُحَمَّدٍ وَالْحَسَنِبْنِعَلِيٍّ وَمحمدبْنِالْحَسَنِ الْقَائِمِ فِي وَسْطِهِمْ كَأَنَّهُ كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ قُلْتُ: يَا رَبِّ وَمَنْ هَؤُلَاءِ؟ قَالَ: هَؤُلَاءِ الْأَئِمَّةُ وَهَذَا الْقَائِمُ الَّذِي يُحَلِّلُ حَلَالِي وَيُحَرِّمُ حَرَامِي وَبِهِ أَنْتَقِمُ مِنْ أَعْدَائِي وَهُوَ رَاحَةٌ لِأَوْلِيَائِي وَهُوَ الَّذِي يَشْفِي قُلُوبَ شِيعَتِكَ مِنَ الظَّالِمِينَ وَالْجَاحِدِينَ وَالْكَافِرِينَ، فَيُخْرِجُ اللَّاتَ وَالْعُزَّى طَرِيَّيْنِ فَيُحْرِقُهُمَا فَلَفِتْنَةُ النَّاسِ يَوْمَئِذٍ بِهِمَا أَشَدُّ مِنْ فِتْنَةِ الْعِجْلِ وَالسَّامِرِيِّ؛
اميرالمؤمنين فرمودند: كه رسول خدا فرمود: چون مرا به آسمان سير دادند، پروردگارم جل جلاله به من وحى كرد و فرمود: اى محمد به راستى من يك نظرى به زمين كردم و تو را از آن برگزيدم و تو را پيغمبر نمودم و گرفتم براي تو اسمي از اسماء خودم را پس من محمودم و تو محمدى سپس دوباره نظرى افكندم و على را در آن انتخاب كردم و او را وصى تو و خليفه تو و همسر دختر تو و پدر اولاد تو نمودم و براى او هم نامى از نامهاى خود برگرفتم من على اعلايم و او على است و فاطمه و حسن و حسين را از نور شما آفريدم سپس ولايت آنها را به فرشتگان عرضه داشتم، هر كس پذيرفت نزد من از مقربين شد، اى محمد اگر بندهاي مرا عبادت كند تا بريده شود و مانند مشك پوسيده گردد و منكر ولايت آنان نزد من آيد من او را در بهشتم جا ندهم و زير عرشم سايه نبخشم، اى محمد دوست دارى آنها را ببينى؟ عرض كردم آرى پروردگارا، خداى عزوجل فرمود سر بلند كن سر بلند كردم و ناگاه انوار على و فاطمه و حسن و حسين و علىبنالحسين و محمدبنعلى و جعفربنمحمد و موسىبنجعفر و علىبنموسى و محمدبنعلى و علىبنمحمد و الحسنبنعلى و محمدبنالحسن قائم را ديدم و قائم در وسط آنها مانند ستاره درخشنده بود، عرض كردم پروردگارا اينها كيانند؟ فرمود: اينها امامان ميباشند و اين است قائم آنكه حلال مرا حلال كند و حرام مرا حرام كند و به وسيله او از دشمنانم انتقام بكشم و او راحت دوستان من است و او است كه دل شيعيانت را شفا ميدهد از ظالمين و منكرين و كافرين و لات و عزى را تر و تازه بيرون مىآورد و آنها را مىسوزاند پس براي مردم در آن روز فتنه و امتحاني باشد سختتر از فتنه گوساله و سامري.
(52*) كمال الدين و تمام النعمة، ج1، ص256، ح1:
عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِبْنِسَمُرَةَ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّـهِ: لُعِنَ الْمُجَادِلُونَ فِي دِينِ اللَّـهِ عَلَى لِسَانِ سَبْعِينَ نَبِيّاً وَمَنْ جَادَلَ فِي آيَاتِ اللَّـهِ فَقَدْ كَفَرَ قَالَ اللَّـهُ عَزَّ وَجَلَ: ما يُجادِلُ فِي آياتِ اللَّـهِ إِلَّا الَّذِينَ كَفَرُوا فَلا يَغْرُرْكَ تَقَلُّبُهُمْ فِي الْبِلادِ وَمَنْ فَسَّرَ الْقُرْآنَ بِرَأْيِهِ فَقَدِ افْتَرَى عَلَى اللَّـهِ الْكَذِبَ، وَمَنْ أَفْتَى النَّاسَ بِغَيْرِ عِلْمٍ فَلَعَنَتْهُ مَلَائِكَةُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَكُلُّ بِدْعَةٍ ضَلَالَةٌ وَكُلُّ ضَلَالَةٍ سَبِيلُهَا إِلَى النَّارِ. قَالَ عَبْدُ الرَّحْمَنِبْنُسَمُرَةَ فَقُلْتُ: يَا رَسُولَ اللَّـهِ أَرْشِدْنِي إِلَى النَّجَاةِ فَقَالَ: يَا ابْنَ سَمُرَةَ إِذَا اخْتَلَفَتِ الْأَهْوَاءُ وَتَفَرَّقَتِ الْآرَاءُ فَعَلَيْكَ بِعَلِيِّبْنِأَبِي طَالِبٍ، فَإِنَّهُ إِمَامُ أُمَّتِي وَخَلِيفَتِي عَلَيْهِمْ مِنْ بَعْدِي وَهُوَ الْفَارُوقُ الَّذِي يُمَيِّزُ بِهِ بَيْنَ الْحَقِّ وَالْبَاطِلِ مَنْ سَأَلَهُ أَجَابَهُ وَمَنِ اسْتَرْشَدَهُ أَرْشَدَهُ وَمَنْ طَلَبَ الْحَقَّ عِنْدَهُ وَجَدَهُ وَمَنِ الْتَمَسَ الْهُدَى لَدَيْهِ صَادَفَهُ وَمَنْ لَجَأَ إِلَيْهِ آمَنَهُ وَمَنِ اسْتَمْسَكَ بِهِ نَجَّاهُ وَمَنِ اقْتَدَى بِهِ هَدَاهُ، يَا ابْنَ سَمُرَةَ سَلِمَ مِنْكُمْ
مَنْ سَلَّمَ لَهُ وَوَالاهُ وَهَلَكَ مَنْ رَدَّ عَلَيْهِ وَعَادَاهُ يَا ابْنَ سَمُرَةَ إِنَّ عَلِيّاً مِنِّي رُوحُهُ مِنْ رُوحِي وَطِينَتُهُ مِنْ طِينَتِي وَهُوَ أَخِي وَأَنَا أَخُوهُ وَهُوَ زَوْجُ ابْنَتِي فَاطِمَةَ سَيِّدَةِ نِسَاءِ الْعَالَمِينَ مِنَ الْأَوَّلِينَ وَالْآخِرِينَ وَإِنَّ مِنْهُ إِمَامَيْ أُمَّتِي وَسَيِّدَيْ شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ الْحَسَنَ وَالْحُسَيْنَ وَتِسْعَةً مِنْ وُلْدِ الْحُسَيْنِ تَاسِعُهُمْ قَائِمُ أُمَّتِي يَمْلَأُ الْأَرْضَ قِسْطاً وَعَدْلًا كَمَا مُلِئَتْ جَوْراً وَظُلْماً؛
عبد الرحمنبنسمرة گويد رسول خدا فرمود: آنان كه در دين خدا ستيزه و جدال كنند به زبان هفتاد پيغمبر لعن شدهاند، هر كس در آيات خدا جدال كند كافر است خداى عزوجل (در سورۀ غافر آيه 4) فرموده: در آيات خدا جدال نكنند مگر آنچنان كسانى كه كافرند گردش آنان در شهرها تو را نفريبد، هر كس قرآن را به رأى خود تفسير كند دروغ بر خدا بسته و هر كس ندانسته به مردم فتوى دهد ملائكه آسمان و زمين او را لعن كنند، هر بدعتى گمراهى است و هر گمراهى راهش به آتش است، عبد الرحمنبنسمره گويد به رسول خدا عرض كردم يا رسول اللَّه مرا به نجات رهبرى كن، فرمود: اى پسر سمره هرگاه خواستههاي مردم مختلف شد و آراء متفرق گرديد بر تو باد به ملازمت علىبنابى طالب، زيرا او امام امت و خليفه بعد از من است بر آنها او است فاروقى كه ميان حق و باطل را جدا ميكند هر كس از او پرسد جواب دهد و هر كس از او رهبرى خواهد او را رهبرى كند و هركس حق را نزد او جويد يابد و هر كس پيش او هدايت خواهد به دست آرد، هر كس به او پناه برد او را در امنيت قرار دهد، هر كس به او تمسك كند نجاتش دهد و هركس به او اقتداء كند او را هدايت نمايد اى پسر سمره از شما هركس به او تسليم شد و او را دوست گرفت سالم شد و هر كه از او رو بر گرداند و دشمنى كرد هلاك شد، اى پسر سمره على از من است روحش از روح من است و خاكش از خاك من است او برادر من است و من برادر او و او همسر دختر من فاطمه است كه برترين زنان عالم است از اولين و آخرين و از او است دو امام امت من و دو آقاي جوانان اهل بهشت حسن و حسين و نه تن از فرزندان حسين نهمين آنان قائم امت من است پر كند زمين را از عدل و داد چنانچه پر شده است از ظلم و جور.
(53*) كمال الدين و تمام النعمة، ج1، ص286، ح2:
عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّـهِ: طُوبَى لِمَنْ أَدْرَكَ قَائِمَ أَهْلِ بَيْتِي وَهُوَ يَأْتَمُّ بِهِ فِي غَيْبَتِهِ قَبْلَ قِيَامِهِ وَيَتَوَلَّى أَوْلِيَاءَهُ وَيُعَادِي أَعْدَاءَهُ ذَلِكَ مِنْ رُفَقَائِي وَذَوِي مَوَدَّتِي وَأَكْرَمُ أُمَّتِي عَلَيَّ يَوْمَ الْقِيَامَةِ؛
امام باقر فرمودند: رسول خدا فرمود: خوشا به حال كسى كه قائم اهل بيتم را درك كند در حالي كه در غيبت او پيش از ظهور به امامت او معتقد باشد با دوستانش دوست باشد و با دشمنانش دشمن باشد او در روز قيامت از رفقاى من و از دوستان من و اكرم امت من است.
(54*) كمال الدين و تمام النعمة، ج1، ص303، ح14:
عَنْ أَمِيرِ الْـمُؤْمِنِينَ قَالَ: لِلْقَائِمِ مِنَّا غَيْبَةٌ أَمَدُهَا طَوِيلٌ كَأَنِّي بِالشِّيعَةِ يَجُولُونَ جَوَلَانَ النَّعَمِ فِي غَيْبَتِهِ يَطْلُبُونَ الْمَرْعَى فَلَا يَجِدُونَهُ أَلَا فَمَنْ ثَبَتَ مِنْهُمْ عَلَى دِينِهِ وَلَمْ يَقْسُ قَلْبُهُ لِطُولِ أَمَدِ غَيْبَةِ إِمَامِهِ فَهُوَ مَعِي فِي دَرَجَتِي يَوْمَ الْقِيَامَةِ. ثُمَّ قَالَ: إِنَّ الْقَائِمَ مِنَّا إِذَا قَامَ لَمْ يَكُنْ لِأَحَدٍ فِي عُنُقِهِ بَيْعَةٌ فَلِذَلِكَ تَخْفَى وِلَادَتُهُ وَيَغِيبُ شَخْصُهُ؛
اميرالمؤمنين فرمودند: براى قائم ما غيبتى است كه مدتش طولانى است گويا من شيعه را مى بينم كه در غيبتش چون چهارپايان جولان ميزنند و چراگاه ميجويند و به دست نمىآورند ألا هر
كدامشان بر دين خود ثابت بماند و براى طول غيبت امام دلش دچار قساوت نشود او در روز قيامت در درجه من با من است. سپس فرمود: به راستى قائم ما چون قيام كند براى كسى در گردن او بيعتى نباشد و از اين جهت است كه ولادتش پنهان و شخص او غائب است.
(55*) كمال الدين و تمام النعمة، ج1، ص305، ح1:
عَنْ أَبِي نَضْرَةَ قَالَ: لَمَّا احْتُضِرَ أَبُوجَعْفَرٍ مُحَمَّدُبْنُعَلِيٍّ الْبَاقِرُ عِنْدَ الْوَفَاةِ دَعَا بِابْنِهِ الصَّادِقِ فَعَهِدَ إِلَيْهِ عَهْداً فَقَالَ لَهُ أَخُوهُ زَيْدُبْنُعَلِيِّبْنِالْحُسَيْنِ: لَوِ امْتَثَلْتَ فِيَّ تِمْثَالَ الْحَسَنِ وَالْحُسَيْنِ لَرَجَوْتُ أَنْ لَا تَكُونَ أَتَيْتَ مُنْكَراً. فَقَالَ:يَا أَبَا الْحَسَنِ إِنَّ الْأَمَانَاتِ لَيْسَتْ بِالتِّمْثَالِ وَلَا الْعُهُودَ بِالرُّسُومِ وَإِنَّمَا هِيَ أُمُورٌ سَابِقَةٌ عَنْ حُجَجِ اللَّـهِ تَبَارَكَ وَتَعَالَى ثُمَّ دَعَا بِجَابِرِبْنِعَبْدِاللَّـهِ فَقَالَ لَهُ: يَا جَابِرُ حَدِّثْنَا بِمَا عَايَنْتَ فِي الصَّحِيفَةِ، فَقَالَ لَهُ جَابِرٌ: نَعَمْ، يَا أَبَا جَعْفَرٍ دَخَلْتُ عَلَى مَوْلَاتِي فَاطِمَةَ لِأُهَنِّئَهَا بِمَوْلُودِ الْحَسَنِ، فَإِذَا هِيَ بِصَحِيفَةٍ بِيَدِهَا مِنْ دُرَّةٍ بَيْضَاءَ. فَقُلْتُ: يَا سَيِّدَةَ النِّسْوَانِ مَا هَذِهِ الصَّحِيفَةُ الَّتِي أَرَاهَا مَعَكِ؟ قَالَتْ فِيهَا: أَسْمَاءُ الْأَئِمَّةِ مِنْ وُلْدِي. فَقُلْتُ لَهَا: نَاوِلِينِي لِأَنْظُرَ فِيهَا. قَالَتْ: يَا جَابِرُ لَوْ لَا النَّهْيُ، لَكُنْتُ أَفْعَلُ لَكِنَّهُ نُهِيَ أَنْ يَمَسَّهَا إِلَّا نَبِيٌّ أَوْ وَصِيُّ نَبِيٍّ أَوْ أَهْلُ بَيْتِ نَبِيٍّ وَلَكِنَّهُ مَأْذُونٌ لَكَ أَنْ تَنْظُرَ إِلَى بَاطِنِهَا مِنْ ظَاهِرِهَا. قَالَ جَابِرٌ: فَقَرَأْتُ فَإِذَا فِيهَا أَبُوالْقَاسِمِ مُحَمَّدُبْنُعَبْدِاللَّـهِ الْمُصْطَفَى أُمُّهُ آمِنَةُ بِنْتُ وَهْبٍ، أَبُوالْحَسَنِ عَلِيُّبْنُأَبِي¬طَالِبٍ الْمُرْتَضَى أُمُّهُ فَاطِمَةُ بِنْتُ أَسَدِبْنِهَاشِمِبْنِعَبْدِ مَنَافٍ، أَبُومُحَمَّدٍ الْحَسَنُبْنُعَلِيٍّ الْبَرُّ، أَبُوعَبْدِاللَّـهِ الْحُسَيْنُبْنُعَلِيٍّ التَّقِيُّ أُمُّهُمَا فَاطِمَةُ بِنْتُ مُحَمَّدٍ، أَبُومُحَمَّدٍ عَلِيُّبْنُالْحُسَيْنِ الْعَدْلُ أُمُّهُ شَهْرَبَانُويَهْ بِنْتُ يَزْدَجَرْدَبْنِشَاهَنْشَاهَ، أَبُوجَعْفَرٍ مُحَمَّدُبْنُعَلِيٍّ الْبَاقِرُ أُمُّهُ أُمُّ عَبْدِاللَّـهِ بِنْتُ الْحَسَنِبْنِعَلِيِّبْنِأَبِي طَالِبٍ، أَبُوعَبْدِاللَّـهِ جَعْفَرُبْنُمُحَمَّدٍ الصَّادِقُ أُمُّهُ أُمُّ فَرْوَةَ بِنْتُ الْقَاسِمِبْنِمُحَمَّدِبْنِأَبِي بَكْرٍ، أَبُوإِبْرَاهِيمَ مُوسَىبْنُجَعْفَرٍ الثِّقَةُ أُمُّهُ جَارِيَةٌ اسْمُهَا حَمِيدَةُ، أَبُوالْحَسَنِ عَلِيُّبْنُمُوسَى الرِّضَا أُمُّهُ جَارِيَةٌ اسْمُهَا نَجْمَةُ، أَبُوجَعْفَرٍ مُحَمَّدُبْنُعَلِيٍّ الزَّكِيُّ أُمُّهُ جَارِيَةٌ اسْمُهَا خَيْزُرَانُ، أَبُوالْحَسَنِ عَلِيُّبْنُمُحَمَّدٍ الْأَمِينُ أُمُّهُ جَارِيَةٌ اسْمُهَا سَوْسَنُ، أَبُومُحَمَّدٍ الْحَسَنُبْنُعَلِيٍّ الرَّفِيقُ أُمُّهُ جَارِيَةٌ اسْمُهَا سُمَانَةُ وَتُكَنَّى بِأُمِّ الْحَسَنِ، أَبُوالْقَاسِمِ مُحَمَّدُبْنُالْحَسَنِ هُوَ حُجَّةُ اللَّـهِ تَعَالَى عَلَى خَلْقِهِ الْقَائِمُ أُمُّهُ جَارِيَةٌ اسْمُهَا نَرْجِسُ صَلَوَاتُ اللَّـهِ عَلَيْهِمْ أَجْمَعِينَ؛
ابى نضره گويد: چون امام پنجم ابوجعفر محمدبنعلى الباقر محتضر شد هنگام وفات، فرزندش امام صادق را خواست و عهدى به او سپرد برادرش زيدبنعلى به او عرض كرد: اگر دربارۀ من نمونه كار حسن را نسبت به حسين انجام ميدادى (يعنى مرا بعد از خود به امامت نصب ميكردى) من اميد داشتم كه كار زشت و خلافى مرتكب نميشدى. فرمود: اى ابوالحسن به درستى كه امانات به نمونه و مثال ادا نشود و عهود و سپردهها رسم و تعارف بر نميدارد و همانا آنها اموري است كه سابقه دارد نسبت به حجج خداى تبارك و تعالى. سپس جابربنعبداللّه را خواست به او فرمود: اى جابر آنچه را در صحيفه به چشم خود ديدى براى ما بازگو كن جابر به حضرت عرض كرد: آرى اى ابوجعفر من خدمت بانوى خود فاطمه رسيدم كه او را به ولادت حسن مبارك باد گويم ناگاه ديدم يك صحيفه در دست او است از درّ سفيد، به او عرض كردم: اى سرور زنان اين صحيفه چيست كه به همراه شما ميبينم؟ فرمود: نام امامان از فرزندانم در آن است، عرض كردم آن را به من بدهيد تا در آن نظر كنم فرمود اى جابر اگر نهي از اين كار نبود بجا مىآوردم ولى نهى شده است كه جز پيغمبر يا وصى يا اهل بيت نبى بدان دست نزند ولى تو اجازه دارى كه از ظاهر آن درونش را بخواني. جابر گويد: آن را خواندم در آن
نوشته بود ابوالقاسم محمدبنعبداللّه المصطفى مادرش آمنه بنت وهب، ابوالحسن علىبنابى¬طالب المرتضى مادرش فاطمه بنت اسدبنهاشمبنعبد مناف، ابومحمد الحسنبنعلى البر، ابوعبداللّه الحسينبنعلى التقى مادر هر دو فاطمه بنت محمد است، ابومحمد علىبنحسين عدل مادرش شهر بانويه بنت يزدجردبنشاهنشاه، ابوجعفر محمدبنعلى الباقر مادرش ام عبدالله بنت حسنبنعلىبنابى طالب، ابوعبداللَّه جعفربنمحمد الصادق مادرش ام فروه بنت قاسمبنمحمدبنابى بكر، ابوابراهيم موسىبنجعفر ثقه مادرش كنيزي است بنام حميده، ابوالحسن علىبنموسى الرضا مادرش كنيز است به نام نجمه، ابوجعفر محمدبنعلى الزكى مادرش كنيزى است به نام خيزران، ابوالحسن علىبنمحمد الامين مادرش كنيزي است به نام سوسن، ابومحمد الحسنبنعلى الرفيق مادرش كنيزي است بنام سمانه و كنيهاش ام الحسن است، ابوالقاسم محمدبن الحسن و او حجت خداست بر خلقش و قائم است مادرش كنيزي است بنام نرجسصلوات اللَّه عليهم اجمعين.
(56*) كمال الدين و تمام النعمة، ج1، ص311، ح2:
عَنْ جَابِرٍ الْجُعْفِيِّ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ مُحَمَّدِبْنِعَلِيٍّ الْبَاقِرِ عَنْ جَابِرِبْنِعَبْدِاللَّـهِ الْأَنْصَارِيِّ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَى مَوْلَاتِي فَاطِمَةَ وَقُدَّامَهَا لَوْحٌ يَكَادُ ضَوْؤُهُ يَغْشَى الْأَبْصَارَ فِيهِ اثْنَا عَشَرَ اسْماً ثَلَاثَةٌ فِي ظَاهِرِهِ وَثَلَاثَةٌ فِي بَاطِنِهِ وَثَلَاثَةُ أَسْمَاءَ فِي آخِرِهِ وَثَلَاثَةُ أَسْمَاءَ فِي طَرَفِهِ فَعَدَدْتُهَا فَإِذَا هِيَ اثْنَا عَشَرَ اسْماً فَقُلْتُ: أَسْمَاءُ مَنْ هَؤُلَاءِ؟ قَالَتْ: هَذِهِ أَسْمَاءُ الْأَوْصِيَاءِ أَوَّلُهُمْ ابْنُ عَمِّي وَأَحَدَ عَشَرَ مِنْ وُلْدِي آخِرُهُمُ الْقَائِمُ صَلَوَاتُ اللَّـهِ عَلَيْهِمْ أَجْمَعِينَ قَالَ جَابِرٌ: فَرَأَيْتُ فِيهَا مُحَمَّداً مُحَمَّداً مُحَمَّداً فِي ثَلَاثَةِ مَوَاضِعَ وَعَلِيّاً وَعَلِيّاً وَعَلِيّاً وَعَلِيّاً فِي أَرْبَعَةِ مَوَاضِعَ؛
جابر جعفى از امام محمد باقر از جابربنعبدالله انصارى روايت كرده است كه گويد: به بانوى خود فاطمه زهرا وارد شدم در برابرش لوحى بود كه پرتوش چشم را خيره ميكرد در آن نام دوازده امام بود سه نام در روى آن بود و سه در پشت آن و سه در آخر آن و سه در حاشيه آن من آنها را شمردم دوازده نفر بودند، گفتم اينها نامهاى كيانند؟ فرمود اين نام اوصياء است اولشان عموزادهام ميباشد و يازده تن فرزندانم كه آخرشان قائم استصلوات الله عليهم، جابر گويد در آن محمد محمد محمد ديدم در سه جا و على و على و على و على در چهار جا.
(57*) كمال الدين و تمام النعمة، ج1، ص316، ح2:
عَنْ أَبِي سَعِيدٍ عَقِيصَا قَالَ: لَمَّا صَالَحَ الْحَسَنُبْنُعَلِيٍّ مُعَاوِيَةَبنأَبِي سُفْيَانَ دَخَلَ عَلَيْهِ النَّاسُ فَلَامَهُ بَعْضُهُمْ عَلَى بَيْعَتِهِ فَقَالَ: وَيْحَكُمْ مَا تَدْرُونَ مَا عَمِلْتُ وَاللَّـهِ الَّذِي عَمِلْتُ خَيْرٌ لِشِيعَتِي مِمَّا طَلَعَتْ عَلَيْهِ الشَّمْسُ أَوْ غَرَبَتْ أَ لَا تَعْلَمُونَ أَنَّنِي إِمَامُكُمْ مُفْتَرَضُ الطَّاعَةِ عَلَيْكُمْ وَأَحَدُ سَيِّدَيْ شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ بِنَصٍّ مِنْ رَسُولِ اللَّـهِ عَلَيَّ قَالُوا: بَلَى. قَالَ: أَ مَا عَلِمْتُمْ أَنَّ الْخَضِرَ لَمَّا خَرَقَ السَّفِينَةَ وَأَقَامَ الْجِدَارَ وَقَتَلَ الْغُلَامَ كَانَ ذَلِكَ سَخَطاً لِمُوسَىبْنِعِمْرَانَ إِذْ خَفِيَ عَلَيْهِ وَجْهُ الْحِكْمَةِ فِي ذَلِكَ وَكَانَ ذَلِكَ عِنْدَ اللَّـهِ تَعَالَى ذِكْرُهُ حِكْمَةً وَصَوَاباً؟ أَ مَا عَلِمْتُمْ أَنَّهُ مَا مِنَّا أَحَدٌ إِلَّا وَيَقَعُ فِي عُنُقِهِ بَيْعَةٌ لِطَاغِيَةِ زَمَانِهِ إِلَّا الْقَائِمُ الَّذِي يُصَلِّي رُوحُ اللَّـهِ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ خَلْفَهُ فَإِنَّ اللَّـهَ عَزَّ وَجَلَّ يُخْفِي وِلَادَتَهُ وَيُغَيِّبُ شَخْصَهُ لِئَلَّا يَكُونَ لِأَحَدٍ فِي عُنُقِهِ بَيْعَةٌ إِذَا خَرَجَ ذَلِكَ التَّاسِعُ مِنْ وُلْدِ أَخِي الْحُسَيْنِ ابْنِ سَيِّدَةِ الْإِمَاءِ يُطِيلُ اللَّـهُ عُمُرَهُ فِي غَيْبَتِهِ ثُمَّ يُظْهِرُهُ بِقُدْرَتِهِ فِي صُورَةِ شَابٍّ دُونَ أَرْبَعِينَ سَنَةً ذَلِكَ لِيُعْلَمَ أَنَّ اللَّـهَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ؛
ابوسعيد عقيصا گويد: چون حسنبنعلى با معاويةبنابى سفيان صلح كرد مردم نزد او رفتند و بعضى از آنها او را سرزنش كردند كه با معاويه بيعت كرده است فرمود: واى بر شما نميدانيد من چه كردم به خدا اين كارى كه كردم براى شيعيان من از آنچه آفتاب بر آن بتابد و غروب كند بهتر است شما نميدانيد كه من امام مفترض الطاعه شما هستم و يكى از دو آقايان جوانان اهل بهشتم به نص رسول خدا بر من؟ عرض كردند: همينگونه است. فرمود: آيا نميدانيد كه چون خضر كشتى را سوراخ كرد و ديوار را بر پا داشت و بچه را كشت وسيله سخط موسىبنعمران گرديد چون حكمت آنها را نميدانست و آن كارها نزد خداى تعالى ذكره حكمت و صواب بود؟! آيا نميدانيد كه هيچ كدام از ما ائمه نيست مگر آنكه بيعت سركش زمانش بگردن او ميماند مگر آن قائمى كه روح الله عيسىبنمريم پشت سرش نماز ميخواند، زيرا كه خداى عزوجل ولادتش را مخفى سازد و شخص او را پنهان كند تا آنكه وقتى ظهور كند بيعت احدى بگردن او نباشد و او نهمين فرزند برادرم حسين، زاده برترين زنان است خدا در زمان غيبت او عمرش را طولانى كند و او را به قدرت خود ظاهر كند در صورت جوانى كه كمتر از چهل سال دارد و از اينجا دانسته شود كه خدا بر هر چيزى قادر است.
(58*) كمال الدين و تمام النعمة، ج1، ص317، ح3:
عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِبْنِسَلِيطٍ قَالَ: قَالَ الْحُسَيْنُبْنُعَلِيِّبْنِأَبِي¬طَالِبٍ: مِنَّا اثْنَا عَشَرَ مَهْدِيّاً أَوَّلُهُمْ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيُّبْنُأَبِي¬طَالِبٍ وَآخِرُهُمُ التَّاسِعُ مِنْ وُلْدِي وَهُوَ الْإِمَامُ الْقَائِمُ بِالْحَقِّ، يُحْيِي اللَّـهُ بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَيُظْهِرُ بِهِ دِيْنَ الْحَقِ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَلَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ. لَهُ غَيْبَةٌ يَرْتَدُّ فِيهَا أَقْوَامٌ وَيَثْبُتُ فِيهَا عَلَى الدِّينِ آخَرُونَ فَيُؤْذَوْنَ، وَيُقَالُ لَهُمْ مَتى هذَا الْوَعْدُ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ، أَمَا إِنَّ الصَّابِرَ فِي غَيْبَتِهِ عَلَى الْأَذَى وَالتَّكْذِيبِ بِمَنْزِلَةِ الْمُجَاهِدِ بِالسَّيْفِ بَيْنَ يَدَيْ رَسُولِ اللَّـهِ؛
سليط گويد: حسينبنعلىبنابى¬طالب فرمود: از ما ميباشد دوازده مهدى اوّل آنها امير المؤمنين علىبنابى¬طالب است و آخر آنها نهمين فرزند من است و او است امام قائم به حق كه خدا به وسيله او زمين را پس از مردنش زنده كند و دين را آشكار كند و بر همه اينها پيروز نمايد و اگر چه مشركان را بد آيد براى او غيبتى است طولانى كه جمعى در آن از دين بيرون روند و ديگران بر دين پا برجا بمانند و آزار كشند و به آنها گفته شود اين وعده چه وقت عملى شود اگر شما راستگويانيد آگاه باشيد كه صبركنندگان در غيبت او بر آزار و تكذيب به مانند جهادكنندگان با شمشيرند در ركاب رسول خدا.
(59*) كمال الدين و تمام النعمة، ج1، ص319، ح2:
عَنْ أَبِي خَالِدٍ الْكَابُلِيِّ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَى سَيِّدِي عَلِيِّبْنِالْحُسَيْنِ زَيْنِ الْعَابِدِينَ فَقُلْتُ لَهُ: يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّـهِ أَخْبِرْنِي بِالَّذِينَ فَرَضَ اللَّـهُ عَزَّ وَجَلَّ طَاعَتَهُمْ وَمَوَدَّتَهُمْ وَأَوْجَبَ عَلَى عِبَادِهِ الِاقْتِدَاءَ بِهِمْ بَعْدَ رَسُولِ اللَّـهِ فَقَالَ لِي: يَا كَنْكَرُ إِنَّ أُولِي الْأَمْرِ الَّذِينَ جَعَلَهُمُ اللَّـهُ عَزَّ وَجَلَّ أَئِمَّةً لِلنَّاسِ وَأَوْجَبَ عَلَيْهِمْ طَاعَتَهُمْ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيُّبْنُأَبِي طَالِبٍ ثُمَّ الْحَسَنُ ثُمَّ الْحُسَيْنُ ابْنَا عَلِيِّبْنِأَبِي¬طَالِبٍ ثُمَّ انْتَهَى الْأَمْرُ إِلَيْنَا ثُمَّ سَكَتَ فَقُلْتُ لَهُ يَا سَيِّدِي رُوِيَ لَنَا عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيٍّ أَنَّ الْأَرْضَ لَا تَخْلُو مِنْ حُجَّةٍ لِلَّـهِ جَلَّ وَعَزَّ عَلَى عِبَادِهِ فَمَنِ الْحُجَّةُ وَالْإِمَامُ بَعْدَكَ؟ قَالَ: ابْنِي مُحَمَّدٌ وَاسْمُهُ فِي التَّوْرَاةِ بَاقِرٌ يَبْقُرُ الْعِلْمَ بَقْراً، هُوَ الْحُجَّةُ وَالْإِمَامُ بَعْدِي وَمِنْ بَعْدِ مُحَمَّدٍ ابْنُهُ جَعْفَرٌ وَاسْمُهُ عِنْدَ أَهْلِ السَّمَاءِ الصَّادِقُ فَقُلْتُ لَهُ يَا سَيِّدِي فَكَيْفَ صَارَ اسْمُهُ الصَّادِقَ
وَكُلُّكُمْ صَادِقُونَ؟ قَالَ: حَدَّثَنِي أَبِي عَنْ أَبِيهِ أَنَّ رَسُولَ اللَّـهِ قَالَ إِذَا وُلِدَ ابْنِي جَعْفَرُبْنُمُحَمَّدِبْنِعَلِيِّ بْنِالْحُسَيْنِ بْنِعَلِيِّبْنِأَبِي طَالِبٍ فَسَمُّوهُ الصَّادِقَ... قَالَ: ثُمَّ تَمْتَدُّ الْغَيْبَةُ بِوَلِيِّ اللَّـهِ عَزَّ وَجَلَّ الثَّانِي عَشَرَ مِنْ أَوْصِيَاءِ رَسُولِ اللَّـهِ وَالْأَئِمَّةِ بَعْدَهُ يَا أَبَا خَالِدٍ إِنَّ أَهْلَ زَمَانِ غَيْبَتِهِ الْقَائِلِينَ بِإِمَامَتِهِ وَالْمُنْتَظِرِينَ لِظُهُورِهِ أَفْضَلُ مِنْ أَهْلِ كُلِّ زَمَانٍ لِأَنَّ اللَّـهَ تَبَارَكَ وَتَعَالَى أَعْطَاهُمْ مِنَ الْعُقُولِ وَالْأَفْهَامِ وَالْمَعْرِفَةِ مَا صَارَتْ بِهِ الْغَيْبَةُ عِنْدَهُمْ بِمَنْزِلَةِ الْمُشَاهَدَةِ وَجَعَلَهُمْ فِي ذَلِكَ الزَّمَانِ بِمَنْزِلَةِ الْمُجَاهِدِينَ بَيْنَ يَدَيْ رَسُولِ اللَّـهِ بِالسَّيْفِ أُولَئِكَ الْمُخْلَصُونَ حَقّاً وَشِيعَتُنَا صِدْقاً وَالدُّعَاةُ إِلَى دِينِ اللَّـهِ عَزَّ وَجَلَّ سِرّاً وَجَهْراً وَقَالَ عَلِيُّبْنُالْحُسَيْنِ: انْتِظَارُ الْفَرَجِ مِنْ أَعْظَمِ الْفَرَجِ؛
ابى خالد كابلى گويد: شرفياب حضور آقايم علىبنحسين زين العابدين شدم و عرض كردم به من خبر ده از كسانى كه خداى عزوجل طاعت و دوستى آنها را واجب كرده و بر بندگانش لازم دانسته بعد از رسول خدا از آنها پيروى كنند فرمود: اى كابلى به راستى آن اولو الامرى كه خدا آنها را ائمه مردم نموده و طاعتشان را بر آنان واجب كرده است اميرالمؤمنين علىبنابى طالب است سپس حسن سپس حسين دو پسر علىبنابى طالب سپس امر امامت به ما رسيده و بعد خاموش شد، عرض كردم: اى آقايم براى ما روايت شده است كه اميرالمؤمنين فرمود به راستى كه زمين از حجت خدا بر بندگانش خالى نميماند حجت و امام بعد از شما كيست؟ فرمود پسرم محمد و نامش در تورات باقر است كه علم را ميشكافد شكافتنى، او است حجت و امام بعد از من و بعد از محمد پسرش جعفر پيش اهل آسمان صادق است عرض كردم: يا سيدى چطور نام او به خصوص صادق است با آن كه همه شما صادق و راستگو هستيد؟ فرمود: پدرم از پدرش حديث كرد براى من كه رسول خدا فرمود: چون فرزندم جعفربن محمد بن على بن الحسين بنعلىبنابى طالب متولد شود او را صادق ناميد... فرمود: سپس (يعني بعد از آمدن يازده وصي) امتداد پيدا مي كند غيبت ولي خداوند متعالي دوازدهمين وصي پيامبر و ائمه بعد از او. اى ابوخالد مردم زمان غيبت او كه معتقد به امامت او هستند و منتظر ظهورش ميباشند از مردم هر زمانى برترند، زيرا خداى تبارك و تعالى عقل و فهم و معرفتى به آنها عطا كرده است كه غيبت نزد آنها چون مشاهده است و آنها را در اين زمان به مانند مجاهد در ركاب رسول خدا با شمشير قرار داده است، آنان به حق مخلصان و به درستى شيعيان ما و داعيان بدين خداى عزوجل در پنهان و آشكار ميباشند و فرمود: انتظار فرج از بهترين اعمال است.
(60*) كمال الدين و تمام النعمة، ج1، ص329، ح1:
عَنْ أَبِي بَصِيرٍ قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ يَقُولُ: فِي صَاحِبِ هَذَا الْأَمْرِ سُنَّةٌ مِنْ مُوسَى وَسُنَّةٌ مِنْ عِيسَى وَسُنَّةٌ مِنْ يُوسُفَ وَسُنَّةٌ مِنْ مُحَمَّدٍ، فَأمَّا مِنْ مُوسَى فَخَائِفٌ يَتَرَقَّبُ وَأمَّا مِنْ عِيسَى فَيُقَالُ فِيهِ مَا قَدْ قِيلَ فِي عِيسَى، وَأمَّا مِنْ يُوسُفَ فَالسِّجْنُ وَالْغَيْبَةُ وَاما مِنْ مُحَمَّدٍ فَالْقِيَامُ بِسِيرَتِهِ وَتَبْيِينُ آثَارِهِ ثُمَّ يَضَعُ سَيْفَهُ عَلَى عَاتِقِهِ ثَمَانِيَةَ أَشْهُرٍ، فَلَا يَزَالُ يَقْتُلُ أَعْدَاءَ اللَّـهِ حَتَّى يَرْضَى اللَّـهُ عَزَّ وَجَلَّ قُلْتُ: وَكَيْفَ يَعْلَمُ أَنَّ اللَّـهَ تَعَالَى قَدْ رَضِيَ؟ قَالَ: يُلْقِي اللَّـهُ عَزَّ وَجَلَّ فِي قَلْبِهِ الرَّحْمَةَ؛
ابى بصير گويد: از امام باقر شنيدم كه ميفرمود: در صاحب اين امر سنتى است از موسى و سنتى است از عيسى و سنتى است از يوسف و سنتى است از محمد، اما سنت موسى اين است كه خائف است و انتظار ميبرد،
و اما از عيسى در باره او گفته شود آنچه در باره عيسى گفته شده و اما از يوسف زندان است
و اما از محمد قيام به شمشير است و اجراء سيره و روش او و بيان كردن آثار او سپس شمشير خود را بر شانه گذارد و به دست راست گيرد و پى در پي از دشمنان خدا بكشد تا خداى عزوجل را راضى كند عرض كردم چگونه ميداند كه خداى عزوجل راضى شده؟ فرمود: رحمت را در دل او القاء ميكند.
(61*) كمال الدين و تمام النعمة، ج2، ص353، ح5:
عَنْ إِبْرَاهِيمَ الْكَرْخِيِّ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَى أَبِي عَبْدِاللَّـهِ جَعْفَرِبْنِمُحَمَّدٍ الصَّادِقِ وَإِنِّي لَجَالِسٌ عِنْدَهُ إِذْ دَخَلَ أَبُوالْحَسَنِ مُوسَىبْنُجَعْفَرٍ، وَهُوَ غُلَامٌ فَقُمْتُ إِلَيْهِ فَقَبَّلْتُهُ وَجَلَسْتُ، فَقَالَ أَبُوعَبْدِاللَّـهِ : يَا إِبْرَاهِيمُ أَمَا إِنَّهُ لَصَاحِبُكَ مِنْ بَعْدِي أَمَا لَيَهْلِكَنَّ فِيهِ أَقْوَامٌ وَيَسْعَدُ فِيهِ آخَرُونَ، فَلَعَنَ اللَّـهُ قَاتِلَهُ وَضَاعَفَ عَلَى رُوحِهِ الْعَذَابَ أَمَا لَيُخْرِجَنَّ اللَّـهُ مِنْ صُلْبِهِ خَيْرَ أَهْلِ الْأَرْضِ فِي زَمَانِهِ سَمِيَّ جَدِّهِ وَوَارِثَ عِلْمِهِ وَأَحْكَامِهِ وَفَضَائِلِهِ وَمَعْدِنَ الْإِمَامَةِ وَرَأْسَ الْحِكْمَةِ يَقْتُلُهُ جَبَّارُ بَنِي فُلَانٍ بَعْدَ عَجَائِبَ طَرِيفَةٍ حَسَداً لَهُ وَلَكِنَّ اللَّـهَ عَزَّ وَجَلَ بالِغُ أَمْرِهِ وَلَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ يُخْرِجُ اللَّـهُ مِنْ صُلْبِهِ تَكْمِلَةَ اثْنَيْ عَشَرَ إِمَاماً مَهْدِيّاً اخْتَصَّهُمُ اللَّـهُ بِكَرَامَتِهِ وَأَحَلَّهُمْ دَارَ قُدْسِهِ الْمُنْتَظِرُ لِلثَّانِي عَشَرَ مِنْهُمْ كَالشَّاهِرِ سَيْفَهُ بَيْنَ يَدَيْ رَسُولِ اللَّـهِ يَذُبُّ عَنْهُ. قَالَ: فَدَخَلَ رَجُلٌ مِنْ مَوَالِي بَنِي أُمَيَّةَ فَانْقَطَعَ الْكَلَامُ فَعُدْتُ إِلَى أَبِي عَبْدِاللَّـهِ إِحْدَى عَشْرَةَ مَرَّةً أُرِيدُ مِنْهُ أَنْ يَسْتَتِمَّ الْكَلَامَ فَمَا قَدَرْتُ عَلَى ذَلِكَ فَلَمَّا كَانَ قَابِلُ السَّنَةِ الثَّانِيَةِ دَخَلْتُ عَلَيْهِ وَهُوَ جَالِسٌ، فَقَالَ: يَا إِبْرَاهِيمُ هُوَ الْمُفَرِّجُ لِلْكَرْبِ عَنْ شِيعَتِهِ بَعْدَ ضَنْكٍ شَدِيدٍ وَبَلَاءٍ طَوِيلٍ وَجَزَعٍ وَخَوْفٍ، فَطُوبَى لِمَنْ أَدْرَكَ ذَلِكَ الزَّمَانَ حَسْبُكَ يَا إِبْرَاهِيمُ. قَالَ إِبْرَاهِيمُ: فَمَا رَجَعْتُ بِشَيْءٍ أَسَرَّ مِنْ هَذَا لِقَلْبِي وَلَا أَقَرَّ لِعَيْنِي؛
ابراهيم كرخى گويد: شرفياب حضور امام صادق شدم و به راستى نزد آن حضرت نشسته بودم كه موسىبنجعفر كه هنوز پسر بچهاى بود وارد شد من برخاستم و او را بوسيدم و نشستم. امام صادق فرمود: اى ابراهيم هم او است كه پس از من امام تو است هم او است كه مردمى در باره او به هلاكت رسند و مردمى ديگر به سعادت رسند، خدا كشنده او را لعنت كند و عذاب روحش را دو چندان نمايد آگاه باش كه محققا خدا از صلب او بهترين اهل زمين در عصر او را بيرون آورد هم نام جدش باشد و وارث علم و احكام و فضائل او و معدن امامت و رأس حكمت ميباشد و پس از شگفتيهاى نوين و كرامات، جبار بنى فلان از روى حسد او را بكشد ولى خدا كار خود را به نهايت رساند و اگرچه مشركان را بد آيد و از صلب او تتمه دوازده امام را كه مهدى باشند در آورد و آنان را به كرامت خود مخصوص سازد و در دار القدس خويش جاى دهد هر آنكه به دوازدهمين آنان اقرار آورد چون كسى باشد كه پيش رسول خدا شمشير آخته و از آن حضرت دفاع كرده، گويد مردى از دوستان بنى اميه وارد شد و حضرت سخن خود را قطع كرد و من يازده بار ديگر خدمت آن حضرت برگشتم و مقصودم آن بود كه آن سخن را تمام كند و فرصت به دستم نيامد. و چون در سال آينده حضور آن حضرت رسيدم نشسته بود، فرمود: اى ابراهيم او است كه گرفتارى شيعيان را بعد از سختى و بلاى طولانى و ناله و ترس، فرج بخشد، اى ابراهيم خوشا بر كسى كه آن زمان را دريابد. ابراهيم گويد: من به مژدهاى كه مسرور كنندهتر و روشنى بخشتر براى ديدهام باشد از اين مژده برنگشته بودم.
(62*) كمال الدين و تمام النعمة، ج2، ص359، ح1:
قَالَ مُوسَيبنجَعفَر: إِذَا فُقِدَ الْخَامِسُ مِنْ وُلْدِ السَّابِعِ فَاللَّـهَ اللَّـهَ فِي أَدْيَانِكُمْ لَا يُزِيلَنَّكُمْ أَحَدٌ عَنْهَا. يَا
بُنَيَّ إِنَّهُ لَا بُدَّ لِصَاحِبِ هَذَا الْأَمْرِ مِنْ غَيْبَةٍ حَتَّى يَرْجِعَ عَنْ هَذَا الْأَمْرِ مَنْ كَانَ يَقُولُ بِهِ إِنَّمَا هِيَ مِحْنَةٌ مِنَ اللَّـهِ عَزَّ وَجَلَّ امْتَحَنَ بِهَا خَلْقَهُ وَلَوْ عَلِمَ آبَاؤُكُمْ وَأَجْدَادُكُمْ دِيناً أَصَحَّ مِنْ هَذَا لَاتَّبَعُوهُ. فَقُلْتُ: يَا سَيِّدِي وَمَا الْخَامِسُ مِنْ وُلْدِ السَّابِعِ؟ فَقَالَ: يَا بُنَيَّ عُقُولُكُمْ تَضْعُفُ عَنْ ذَلِكَ وَأَحْلَامُكُمْ تَضِيقُ عَنْ حَمْلِهِ وَلَكِنْ إِنْ تَعِيشُوا فَسَوْفَ تُدْرِكُونَهُ؛
امام هفتم موسىبنجعفر فرمود: چون پنجمين فرزند هفتمين امام، غائب شود، خدا را خدا را در دين خود ملاحظه كنيد كسى شما را از آن برنگرداند، اى فرزندان من ناچار صاحب الامر غيبتى دارد كه هر كس بدين امر معتقد است از آن برگردد اين يك آزمايشى است از طرف خداى عزوجل كه خلقش را بدان آزموده و اگر پدران و نياكان شما دينى بهتر از اين ميدانستند پيروان آن ميشدند. علىبنجعفر راوى حديث گويد: عرض كردم اى آقاى من پنجمين فرزند هفتمين امام چيست؟ فرمود: فرزندم عقلهاى شما از درك اين حقيقت ضعيف است و حلم شما تاب تحمل آن را ندارد ولى اگر بمانيد در آينده آن را درك خواهيد كرد.
(63*) كمال الدين و تمام النعمة، ج2، ص370، ح3:
عَنْ أَبِي الْحَسَنِ عَلِيِّبْنِمُوسَى الرِّضَا قَالَ: قَالَ لِي لَا بُدَّ مِنْ فِتْنَةٍ صَمَّاءَ صَيْلَمٍ يَسْقُطُ فِيهَا كُلُّ بِطَانَةٍ وَوَلِيجَةٍ وَذَلِكَ عِنْدَ فِقْدَانِ الشِّيعَةِ الثَّالِثَ مِنْ وُلْدِي يَبْكِي عَلَيْهِ أَهْلُ السَّمَاءِ وَأَهْلُ الْأَرْضِ وَكُلُّ حَرَّى وَحَرَّانَ وَكُلُّ حَزِينٍ وَلَهْفَانَ. ثُمَّ قَالَ: بِأَبِي وَأُمِّي سُمِيَّ جَدِّي وَشَبِيهِي وَشَبِيهُ مُوسَىبْنِ عِمْرَانَ عَلَيْهِ جُيُوبُ النُّورِ يَتَوَقَّدُ مِنْ شُعَاعِ ضِيَاءِ الْقُدْسِ يَحْزَنُ لِمَوْتِهِ أَهْلُ الْأَرْضِ وَالسَّمَاءِ، كَمْ مِنْ حَرَّى مُؤْمِنَةٍ وَكَمْ مِنْ مُؤْمِنٍ مُتَأَسِّفٍ حَرَّانَ حَزِينٍ عِنْدَ فِقْدَانِ الْمَاءِ الْمَعِينِ، كَأَنِّي بِهِمْ آيِسٌ مَا كَانُوا قَدْ نُودُوا نِدَاءً يَسْمَعُ مَنْ بَعُدَ كَمَا يَسْمَعُ مَنْ قَرُبَ، يَكُونُ رَحْمَةً عَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَعَذَاباً عَلَى الْكَافِرِينَ؛
علىبنموسى الرضا فرمود: به ناچار آشوبى توفنده و سخت باشد كه همه پشتها و گروهها از هم بپاشد و اين وقتى است كه شيعه سومين از اولاد فرزندم را نيابند و اهل آسمان و زمين و هر دلسوخته و اندوهناك و درمانده بر او بگريند. سپس فرمود: پدر و مادرم قربانش هم نام جد من است و مانند من است و مانند موسىبنعمران بر او گريبانهاى نور باشد و از پرتو نور قدس بدرخشد و براى مرگش اهل آسمان و زمين اندوهگين شوند. چه زنان مؤمن دل سوخته و چه مردان مؤمن اسفناك حيران و حزين كه هنگام نبود ماء معين باشند گويا آنها را مىبينم كه بسيار نوميدند و به ناگاه بانگي بر آنها كشيده شود كه از دور و نزديك به يك صدا شنيده شود، رحمت بر مؤمنان باشد و عذاب بر كافران.
(64*) كمال الدين و تمام النعمة، ج2، ص377، ح1:
حَدَّثَنَا عَبْدُ الْعَظِيمِبْنُعَبْدِاللَّـهِبْنِعَلِيِّبْنِالْحَسَنِبْنِزَيْدِبْنِالْحَسَنِبْنِعَلِيِّبْنِأَبِي طَالِبٍ الْحَسَنِيُّ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَى سَيِّدِي مُحَمَّدِبْنِعَلِيِّبْنِمُوسَىبْنِجَعْفَرِبْنِمُحَمَّدِبْنِعَلِيِّبْنِالْحُسَيْنِبْنِعَلِيِّبْنِأَبِي طَالِبٍ وَأَنَا أُرِيدُ أَنْ أَسْأَلَهُ عَنِ الْقَائِمِ أَ هُوَ الْمَهْدِيُّ أَوْ غَيْرُهُ؟ فَابْتَدَأَنِي فَقَالَ لِي: يَا أَبَا الْقَاسِمِ إِنَّ الْقَائِمَ مِنَّا هُوَ الْمَهْدِيُّ الَّذِي يَجِبُ أَنْ يُنْتَظَرَ فِي غَيْبَتِهِ وَيُطَاعَ فِي ظُهُورِهِ وَهُوَ الثَّالِثُ مِنْ وُلْدِي وَالَّذِي بَعَثَ مُحَمَّداً بِالنُّبُوَّةِ وَخَصَّنَا بِالْإِمَامَةِ إِنَّهُ لَوْ لَمْ يَبْقَ مِنَ الدُّنْيَا إِلَّا يَوْمٌ وَاحِدٌ لَطَوَّلَ اللَّـهُ ذَلِكَ الْيَوْمَ حَتَّى يَخْرُجَ فِيهِ فَيَمْلَأَ الْأَرْضَ قِسْطاً وَعَدْلًا كَمَا مُلِئَتْ جَوْراً وَظُلْماً وَإِنَّ اللَّـهَ تَبَارَكَ وَتَعَالَى لَيُصْلِحُ لَهُ أَمْرَهُ فِي لَيْلَةٍ كَمَا أَصْلَحَ أَمْرَ كَلِيمِهِ مُوسَى إِذْ ذَهَبَ لِيَقْتَبِسَ لِأَهْلِهِ نَاراً فَرَجَعَ
وَهُوَ رَسُولٌ نَبِيٌّ. ثُمَّ قَالَ: أَفْضَلُ أَعْمَالِ شِيعَتِنَا انْتِظَارُ الْفَرَجِ؛
عبد العظيمبنعبداللهبنعلىبنحسنبنزيدبنحسنبنعليابيطالب گويد: خدمت امام نهم محمدبنعلىبن موسى رسيدم و ميخواستم از او بپرسم كه قائم خاندان ما كه مهدى است او است يا ديگرى؛ او آغاز سخن كرد و فرمود: اى ابوالقاسم به راستى قائم ما كه او است مهدى آن است كه بايد در حال غيبتش انتظار او را بكشند و در ظهورش فرمان او را برند و او سومين فرزند من است سوگند به آن خدايى كه محمد را به نبوت برانگيخت و ما را به امامت مخصوص كرد هر آينه اگر نماند از دنيا جز يك روز خدا آن روز را طولانى كند تا در آن ظهور كند و زمين را پر از عدل و داد كند چنانچه پر از جور و ستم شده است و به درستى كه خداى تبارك و تعالى هر آينه كار او را در ظرف يك شب اصلاح كند چنانچه كار كليم خود موسى را اصلاح كرد آنگاه كه رفت براي خاندانش آتشى برگيرد و برگشت با مقام رسالت و نبوت سپس فرمود: بهترين كارهاى شيعيان ما انتظار فرج است.
(65*) كمال الدين و تمام النعمة،، ج2، ص381، ح5:
عَنْ أَبِي هَاشِمٍ دَاوُدَبْنِالْقَاسِمِ الْجَعْفَرِيِّ قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا الْحَسَنِ صَاحِبَ الْعَسْكَرِ يَقُولُ: الْخَلَفُ مِنْ بَعْدِي ابْنِيَ الْحَسَنُ فَكَيْفَ لَكُمْ بِالْخَلَفِ مِنْ بَعْدِ الْخَلَفِ؟ فَقُلْتُ: وَلِمَ جَعَلَنِيَ اللَّـهُ فِدَاكَ؟ فَقَالَ: لِأَنَّكُمْ لَا تَرَوْنَ شَخْصَهُ وَلَا يَحِلُّ لَكُمْ ذِكْرُهُ بِاسْمِهِ قُلْتُ: فَكَيْفَ نَذْكُرُهُ؟ قَالَ: قُولُوا الْحُجَّةُ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ؛
ابوهاشم داودبنقاسم جعفرى گويد: شنيدم ابوالحسن صاحب العسكر ميفرمود: جانشين من پس از من فرزندم حسن است شما چگونه باشيد در جانشين بعد از آن جانشين؟ عرض كردم قربانت چرا؟ فرمود چون شخص او را نبينيد و بردن نام او براى شما روا نباشد؛ عرض كردم پس چگونه او را ذكر كنيم؟ فرمود بگوئيد حجت از آل محمد.
(66*) كمال الدين و تمام النعمة، ج2، ص385، ح1:
عَنْ أَحْمَدَبْنِإِسْحَاقَبْنِسَعْدٍ الْأَشْعَرِيِّ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَى أَبِي مُحَمَّدٍ الْحَسَنِبْنِعَلِيٍّ وَأَنَا أُرِيدُ أَنْ أَسْأَلَهُ عَنِ الْخَلَفِ مِنْ بَعْدِهِ؟ فَقَالَ لِي مُبْتَدِئاً: يَا أَحْمَدَبنإِسْحَاقَ إِنَّ اللَّـهَ تَبَارَكَ وَتَعَالَى لَمْ يُخَلِّ الْأَرْضَ مُنْذُ خَلَقَ آدَمَ وَلَا يُخَلِّيهَا إِلَى أَنْ تَقُومَ السَّاعَةُ مِنْ حُجَّةٍ لِلَّـهِ عَلَى خَلْقِهِ بِهِ يَدْفَعُ الْبَلَاءَ عَنْ أَهْلِ الْأَرْضِ وَبِهِ يُنَزِّلُ الْغَيْثَ وَبِهِ يُخْرِجُ بَرَكَاتِ الْأَرْضِ قَالَ فَقُلْتُ لَهُ: يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّـهِ، فَمَنِ الْإِمَامُ وَالْخَلِيفَةُ بَعْدَكَ؟ فَنَهَضَ مُسْرِعاً، فَدَخَلَ الْبَيْتَ ثُمَّ خَرَجَ وَعَلَى عَاتِقِهِ غُلَامٌ كَأَنَّ وَجْهَهُ الْقَمَرُ لَيْلَةَ الْبَدْرِ مِنْ أَبْنَاءِ الثَّلَاثِ سِنِينَ فَقَالَ: يَا أَحْمَدَبنإِسْحَاقَ لَوْ لَا كَرَامَتُكَ عَلَى اللَّـهِ عَزَّ وَجَلَّ وَعَلَى حُجَجِهِ مَا عَرَضْتُ عَلَيْكَ ابْنِي هَذَا إِنَّهُ سَمِيُّ رَسُولِ اللَّـهِ وَكَنِيُّهُ الَّذِي يَمْلَأُ الْأَرْضَ قِسْطاً وَعَدْلًا، كَمَا مُلِئَتْ جَوْراً وَظُلْماً. يَا أَحْمَدَبنإِسْحَاقَ مَثَلُهُ فِي هَذِهِ الْأُمَّةِ مَثَلُ الْخَضِرِ وَمَثَلُهُ مَثَلُ ذِي الْقَرْنَيْنِ وَاللَّـهِ لَيَغِيبَنَّ غَيْبَةً، لَا يَنْجُو فِيهَا مِنَ الْهَلَكَةِ إِلَّا مَنْ ثَبَّتَهُ اللَّـهُ عَزَّ وَجَلَّ عَلَى الْقَوْلِ بِإِمَامَتِهِ وَوَفَّقَهُ فِيهَا لِلدُّعَاءِ بِتَعْجِيلِ فَرَجِهِ. فَقَالَ أَحْمَدُبْنُإِسْحَاقَ فَقُلْتُ لَهُ: يَا مَوْلَايَ فَهَلْ مِنْ عَلَامَةٍ يَطْمَئِنُّ إِلَيْهَا قَلْبِي فَنَطَقَ الْغُلَامُ بِلِسَانٍ عَرَبِيٍّ فَصِيحٍ فَقَالَ: أَنَا بَقِيَّةُ اللَّـهِ فِي أَرْضِهِ وَالْمُنْتَقِمُ مِنْ أَعْدَائِهِ، فَلَا تَطْلُبْ أَثَراً بَعْدَ عَيْنٍ...؛
احمدبناسحاقبنسعد اشعرى گويد: شرفياب حضور امام يازدهم ابى محمد حسنبنعلى شدم و ميخواستم از وى راجع به جانشين پس از او پرسش كنم او آغاز سخن كرد و فرمود: اى احمدبناسحاق به
درستى كه خداى تبارك و تعالى از آنگاه كه آدم را آفريده تا قيام ساعت(قيامت) زمين را از حجت خدا بر خلقش كه به او از اهل زمين بلا را بردارد و به او باران فرو فرستد و به او بركات زمين را بيرون آورد، خالي نخواهد گذاشت. گويد: من گفتم يا ابن رسول الله امام و خليفه پس از شما كيست؟
آن حضرت شتابانه برخاست و درون خانه رفت و سپس برگشت و بر شانه او بچه پسرى بود سه ساله كه رويش چون ماه شب چهارده بود و فرمود: اى احمدبناسحاق اگر نزد خداى عزوجل و نزد حجج او گرامى نبودى من اين پسر خود را به تو نشان نميدادم به درستى كه او هم نام رسول خدا است و هم كنيه او است و آن كس است كه پر كند زمين را از عدل و داد چنانچه پر شده باشد از جور و ستم؛ اى احمدبناسحاق مثل او در اين امت مثل خضر است و مثل ذو القرنين، به خدا يك غيبتى دارد كه در آن كسى از هلاكت نجات نيابد جز آنكه خداى عزوجل او را بر قول به امامت وى ثابت دارد و او را موفق سازد كه براى تعجيل فرجش دعا كند احمدبناسحاق گفت عرضه داشتم: اى مولاى من آيا نشانهاى دارد كه دل من به آن مطمئن شود. آن كودك به زبان فصيح گفت: منم بقية الله در روي زمين و منتقم از دشمنان او اى احمدبناسحق پس از مشاهده عين دنبال اثرى نگرد... .
(67*) بحارالأنوار، ج51، ص45، ح2:
في تفسير القمي: وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا مُوسى بِآياتِنا أَنْ أَخْرِجْ قَوْمَكَ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ وَذَكِّرْهُمْ بِأَيَّامِ اللَّـهِ قَالَ: أَيَّامُ اللَّـهِ ثَلَاثَةٌ يَوْمُ الْقَائِمِ صَلَوَاتُ اللَّـهِ عَلَيْهِ وَيَوْمُ الْمَوْتِ وَيَوْمُ الْقِيَامَةِ؛
در تفسير قمي آمده است: موسى را همراه آيات خود فرستاديم تا قوم خود را از ورطه ظلمانى كفر درآورده به وادى نورانى ايمان رهبرى كند، و آنها را به روزهاى خداوندى متذكر گرداند كه در آن آياتى است براى هر صبركننده شكرگزارى روزهاى خداوندى (ايّامُ اللَّه) سه روز است: روز ظهور قائمصلوات اللَّه عليه و روز مرگ و روز قيامت.
و در بحارالأنوار، ج51، ص66، ح1:
عَنْ أَنَسِبْنِمَالِكٍ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّـهِ: نَحْنُ بَنُو عَبْدِ الْمُطَّلِبِ سَادَةُ أَهْلِ الْجَنَّةِ رَسُولُ اللَّـهِ وَحَمْزَةُ سَيِّدُ الشُّهَدَاءِ وَجَعْفَرٌ ذُو الْجَنَاحَيْنِ وَعَلِيٌّ وَفَاطِمَةُ وَالْحَسَنُ وَالْحُسَيْنُ وَالْمَهْدِيُّ؛
از انسبنمالك روايت كرده كه گفت: پيغمبر اكرم فرمود: ما اولاد عبد المطلب، رسول خدا، حمزه سيد الشهداء، جعفر طيار، على، فاطمه، حسن، حسين و مهدى سروران اهل بهشت هستيم.
(68*) كشف الغمة، ج2، ص468:
وَ عَنْ أَبِي سَعِيدٍ الْخُدْرِيِّ عَنِ النَّبِيِّ أَنَّهُ قَالَ: تُمْلَأُ الْأَرْضُ ظُلْماً وَجَوْراً، فَيَقُومُ رَجُلٌ مِنْ عِتْرَتِي فَيَمْلَأُهَا قِسْطاً وَعَدْلًا يَمْلِكُ سَبْعاً أَوْ تِسْعاً؛
ابوسعيد خدرى روايت كند از حضرت رسول الله كه آن حضرت فرمود: پس از آنكه پر شود زمين از جور و ظلم پس قيام كند مردى از عترت من پس پر گرداند آن را از عدل و داد كه مالك گردد آن را هفت سال يا نه سال.
(69*) بحارالأنوار، ج51، ص105، ح41:
عَنِ النَّبِيِّ قَالَ: الْمَهْدِيُّ طَاوُسُ أَهْلِ الْجَنَّة؛
پيامبر خدا فرمود: مهدى طاوس اهل بهشت است.
بحارالأنوار، ج51، ص105، ح40:
ذَكَرَ الثَّعْلَبِي فِي قِصَّةِ أَصْحَابِ الْكَهْفِ عَنِ النَّبِيِّ: أَنَّ الْـمَهْدِيَّ يُسَلِّمُ عَلَيْهِمْ وَيُحْيِيهِمُ اللَّـهُ عَزَّ وَجَلَّ لَهُ ثُمَّ يَرْجِعُونَ إِلَى رَقْدَتِهِمْ فَلَا يَقُومُونَ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ؛
ثعلبى از پيغمبر روايت نموده كه فرمود: مهدى اصحاب كهف را سلام ميكند و خداوند آنها را زنده ميگرداند. آنگاه دوباره خواب مي روند و ديگر تا روز قيامت بيدار نمي شوند.
(70*) منتهي الآمال، ج2، ص773:
از ابوهريره روايت كردهاند كه اگر باقي نماند از دنيا مگر يك روز، خدا طول دهد آنروز را تا پادشاه شود مردي از اهل بيت من كه موافق باشد نام او با نام من.
(71*) بحارالأنوار، ج51، ص133، ح2:
قَالَ الْحُسَيْنُبْنُعَلِيٍّ: فِي التَّاسِعِ مِنْ وُلْدِي سُنَّةٌ مِنْ يُوسُفَ وَسُنَّةٌ مِنْ مُوسَىبْنِعِمْرَانَ وَهُوَ قَائِمُنَا أَهْلَ الْبَيْتِ يُصْلِحُ اللَّـهُ تَبَارَكَ وَتَعَالَى أَمْرَهُ فِي لَيْلَةٍ وَاحِدَةٍ؛
حضرت امام حسين فرمود: پسر نهمين من سنتى از يوسف و سنتى از موسىبنعمران دارد و او قائم ما اهل بيت است كه خداوند در يك شب كار او را اصلاح ميكند.
(72*) بحارالأنوار، ج51، ص134، ح1:
عَنِ الثُّمَالِيِّ عَنْ عَلِيِّبْنِالْحُسَيْنِ أَنَّهُ قَالَ: فِينَا نَزَلَتْ هَذِهِ الْآيَةُ وَأُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْضٍ فِي كِتابِ اللَّـهِ وَفِينَا نَزَلَتْ هَذِهِ الْآيَةُ وَجَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فِي عَقِبِهِ وَالْإِمَامَةُ فِي عَقِبِ الْحُسَيْنِبْنِعَلِيِّبْنِأَبِي طَالِبٍ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ وَإِنَّ لِلْقَائِمِ مِنَّا غَيْبَتَيْنِ إِحْدَاهُمَا أَطْوَلُ مِنَ الْأُخْرَى، اما الْأُولَى فَسِتَّةُ أَيَّامٍ وَسِتَّةُ أَشْهُرٍ وَسِتُّ سِنِينَ وَاما الْأُخْرَى فَيَطُولُ أَمَدُهَا، حَتَّى يَرْجِعَ عَنْ هَذَا الْأَمْرِ أَكْثَرُ مَنْ يَقُولُ بِهِ، فَلَا يَثْبُتُ عَلَيْهِ إِلَّا مَنْ قَوِيَ يَقِينُهُ وَصَحَّتْ مَعْرِفَتُهُ وَلَمْ يَجِدْ فِي نَفْسِهِ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْنَا وَسَلَّمَ لَنَا أَهْلَ الْبَيْتِ؛
ابوحمزه ثمالى روايت ميكند كه امام زين العابدين فرمود: خويشان انسان برخى بر برخى ديگر مقدم ميباشند درباره ما نازل گرديده: و قرار داد كلمه باقيه در پشت او كه خداوند امامت را در نسل حسين تا روز قيامت برقرار داشته است و فرمود: قائم ما دو غيبت دارد كه يكى از ديگرى طولانىتر ميباشد.
غيبت اوّل شش روز و شش ماه و شش سال است و غيبت دومى چندان طولانى مىگردد كه اكثر آنها كه به وى عقيده دارند منحرف ميگردند و كسي بر اين عقيده ثابت نميماند جز كسانى كه يقين قوى و معرفت صحيح دارند و از آنچه به آنها دستور دادهايم در خود ناراحتى و تنگى نمىبينند، و تسليم ما اهل بيت ميباشند.
(73*) بحارالأنوار، ج51، ص136، ح3:
عَنْ مَعْرُوفِبْنِخَرَّبُوذَ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي جَعْفَرٍ: أَخْبِرْنِي عَنْكُمْ. قَالَ: نَحْنُ بِمَنْزِلَةِ النُّجُومِ إِذَا خَفِيَ نَجْمٌ بَدَا نَجْمٌ مَأْمَنٌ وَأَمَانٌ وَسِلْمٌ وَإِسْلَامٌ وَفَاتِحٌ وَمِفْتَاحٌ، حَتَّى إِذَا اسْتَوَى بَنُو عَبْدِ الْمُطَّلِبِ فَلَمْ يُدْرَ أَيٌّ مِنْ أَيٍّ أَظْهَرَ اللَّـهُ عَزَّ وَجَلَّ صَاحِبَكُمْ؛ فَاحْمَدُوا اللَّـهَ عَزَّ وَجَلَّ وَهُوَ يُخَيِّرُ الصَّعْبَ عَلَى الذَّلُولِ. فَقُلْتُ:
جُعِلْتُ فِدَاكَ فَأَيَّهُمَا يَخْتَارُ؟ قَالَ: يَخْتَارُ الصَّعْبَ عَلَى الذَّلُولِ؛
معروفبنخربوذ نقل ميكند كه گفت: به حضرت امام محمد باقر عرض كردم: از خودتان براى من بيان فرمائيد! حضرت فرمود: ما به منزله ستارگان ميبا شيم كه چون ستارهاى پنهان شود ستاره ديگر كه محل امن و امان و سلم و اسلام و فاتح و مفتاح است، پديدار گردد. موقعى كه اولاد عبد المطلب بر شهرها مسلط شوند و كسى چيزى را تمييز ندهد، خداوند صاحب شما را ظاهر گرداند، پس شما پروردگار متعال را ستايش كنيد و خداوند او را ميان صعب و ذلول مخير ميكند. عرض كردم: او كدام را انتخاب خواهد كرد؟ فرمود: او صعب را انتخاب ميكند.
(74*) بحارالأنوار، ج51، ص143، ح4:
صَفْوَانَبْنِمِهْرَانَ عَنِ الصَّادِقِ جَعْفَرِبْنِمُحَمَّدٍ أَنَّهُ قَالَ: مَنْ أَقَرَّ بِجَمِيعِ الْأَئِمَّةِ وَجَحَدَ الْمَهْدِيَّ كَانَ كَمَنْ أَقَرَّ بِجَمِيعِ الْأَنْبِيَاءِ وَجَحَدَ مُحَمَّداً نُبُوَّتَهُ. فَقِيلَ لَهُ: يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّـهِ مِمَّنِ الْمَهْدِيُّ مِنْ وُلْدِكَ؟ قَالَ: الْخَامِسُ مِنْ وُلْدِ السَّابِعِ يَغِيبُ عَنْكُمْ شَخْصُهُ وَلَا يَحِلُّ لَكُمْ تَسْمِيَتُهُ؛
از صفوانبنمهران از امام جعفر صادق روايت نموده كه فرمود: هر كس تمام ائمه طاهرين را تصديق كند ولى منكر وجود مهدى موعود باشد مثل اين است كه اعتقاد به تمام پيغمبران داشته باشد ولى منكر نبوت پيغمبر اسلام شود.
عرض شد: يا ابن رسول الله مهدى كيست، آيا او از فرزندان شماست؟ فرمود: پنجمين نفر از اولاد هفتمين امام است. او از نظر شما غائب شود و جايز نيست نامش را ببريد.
(75*) بحارالأنوار، ج51، ص151، ح4:
عَنْ دَاوُدَبْنِكَثِيرٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ مُوسَى عَنْ صَاحِبِ هَذَا الْأَمْرِ قَالَ: هُوَ الطَّرِيدُ الْوَحِيدُ الْغَرِيبُ الْغَائِبُ عَنْ أَهْلِهِ الْمَوْتُورُ بِأَبِيهِ؛
داودبنكثير نقل ميكند كه گفت: از آن حضرت پرسيدم صاحب الامر كيست؟ فرمود: كسى است كه از مردم دور و تنها و غريب است و از نظر اهل خويش غائب ميباشد. پدرش را كشتهاند و او خونخواهى نكرده است.
(76*) بحارالأنوار، ج51، ص157، ح4:
عَنْ عَبْدِ الْعَظِيمِ الْحَسَنِيِّ قَالَ: قُلْتُ لِمُحَمَّدِبْنِعَلِيِّبْنِمُوسَى: إِنِّي لَأَرْجُو أَنْ تَكُونَ الْقَائِمَ مِنْ أَهْلِ بَيْتِ مُحَمَّدٍ الَّذِي يَمْلَأُ الْأَرْضَ قِسْطاً وَعَدْلًا كَمَا مُلِئَتْ جَوْراً وَظُلْماً. فَقَالَ: يَا أَبَا الْقَاسِمِ مَا مِنَّا إِلَّا قَائِمٌ بِأَمْرِ اللَّـهِ وَهَادٍ إِلَى دِينِ اللَّـهِ وَلَسْتُ الْقَائِمَ الَّذِي يُطَهِّرُ اللَّـهُ بِهِ الْأَرْضَ مِنْ أَهْلِ الْكُفْرِ وَالْجُحُودِ وَيَمْلَؤُهَا عَدْلًا وَقِسْطاً، هُوَ الَّذِي يَخْفَى عَلَى النَّاسِ وِلَادَتُهُ وَيَغِيبُ عَنْهُمْ شَخْصُهُ وَيَحْرُمُ عَلَيْهِمْ تَسْمِيَتُهُ وَهُوَ سَمِيُّ رَسُولِ اللَّـهِ وَكَنِيُّهُ وَهُوَ الَّذِي يُطْوَى لَهُ الْأَرْضُ وَيَذِلُّ لَهُ كُلُّ صَعْبٍ يَجْتَمِعُ إِلَيْهِ مِنْ أَصْحَابِهِ عَدَدُ أَهْلِ بَدْرٍ ثَلَاثُمِائَةٍ وَثَلَاثَةَ عَشَرَ رَجُلًا مِنْ أَقَاصِي الْأَرْضِ وَذَلِكَ قَوْلُ اللَّـهِ عَزَّ وَجَلَ أَيْنَ ما تَكُونُوا يَأْتِ بِكُمُ اللَّـهُ جَمِيعاً إِنَّ اللَّـهَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ... ؛
حضرت عبد العظيم حسني روايت نموده كه گفت: به حضرت جواد عرض كردم: من اميدوارم قائم آل محمد كه مىآيد و زمين را پر از عدل و داد ميكند چنان كه پر از ظلم و ستم شده باشد، شما
باشيد. فرمود: اى ابوالقاسم! هر يك از ما ائمه براى پيشرفت فرمان خدا قيام كردهايم و راهنماى دين الهى ميباشيم ولى آن قائم كه خداوند به وسيله او زمين را از دست كفار و منكران گرفته و پر از عدل و داد ميكند من نيستم. او كسى است كه ولادتش بر مردم پوشيده خواهد ماند و خودش غائب مىشود و افشاى نامش حرام است. او در نام و كنيه همنام پيغمبر خدا است. او است كه زمين برايش هموار ميگردد، و هر امر دشوارى برايش آسان مىشود، و سيصد و سيزده تن از يارانش به تعداد نفرات لشكر اسلام در جنگ بدر از نقاط دور زمين در اطرافش گرد آيند. چنان كه خداوند در اين آيه شريفه ميفرمايد: هر كجا باشيد خداوند شما را به عرصه محشر خواهد آورد و او به همه چيز توانايى دارد.
(77*) بحارالأنوار، ج51، ص160، ح7:
عَنْ أَبِي عَلِيِّبْنِهَمَّامٍ قَالَ: سَمِعْتُ مُحَمَّدَبنعُثْمَانَ الْعَمْرِيَّقَدَّسَ اللَّـهُ رُوحَهُ يَقُولُ: سَمِعْتُ أَبِي يَقُولُ: سُئِلَ أَبُومُحَمَّدٍ الْحَسَنُبْنُعَلِيٍّ وَأَنَا عِنْدَهُ عَنِ الْخَبَرِ الَّذِي رُوِيَ عَنْ آبَائِهِ أَنَّ الْأَرْضَ لَا تَخْلُو مِنْ حُجَّةِ اللَّـهِ عَلَى خَلْقِهِ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ وَأَنَّ مَنْ مَاتَ وَلَمْ يَعْرِفْ إِمَامَ زَمَانِهِ مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيَّةً فَقَالَ: إِنَّ هَذَا حَقٌّ كَمَا أَنَّ النَّهَارَ حَقٌّ. فَقِيلَ لَهُ: يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّـهِ فَمَنِ الْحُجَّةُ وَالْإِمَامُ بَعْدَكَ؟ فَقَالَ: ابْنِي مُحَمَّدٌ وَهُوَ الْإِمَامُ وَالْحُجَّةُ بَعْدِي مَنْ مَاتَ وَلَمْ يَعْرِفْهُ مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيَّةً، أَمَا إِنَّ لَهُ غَيْبَةً يَحَارُ فِيهَا الْجَاهِلُونَ وَيَهْلِكُ فِيهَا الْمُبْطِلُونَ وَيَكْذِبُ فِيهَا الْوَقَّاتُونَ، ثُمَّ يَخْرُجُ فَكَأَنِّي أَنْظُرُ إِلَى الْأَعْلَامِ الْبِيضِ تَخْفِقُ فَوْقَ رَأْسِهِ بِنَجَفِ الْكُوفَةِ؛
ابوعلىبنهمام گفت: از محمدبنعثمان (نائب دوم امام زمان) شنيدم كه گفت: از پدرم (عثمانبنسعيد نائب اوّل حضرت) شنيدم كه گفت: در خدمت حضرت امام حسن عسكرى بودم كه از آن حضرت اين حديث را كه از پدران آن بزرگوار روايت شده است، پرسيدند: زمين تا روز قيامت از حجت خدا خالى نخواهد ماند و هر كس بميرد و امام زمان خود را نشناسد، چون مردم جاهليت مرده است. سپس فرمود: به درستي كه اين مطلب حق است كما اينكه بودن روز حق است. پس به آن حضرت عرضه شد: اي پسر رسول خدا پس كيست حجت و امام بعد از شما؟ حضرت فرمود: فرزندم محمد و اوست امام و حجت بعد از من كه اگر كسي بميرد و او را نشناسد به مرگ جاهليت مرده است آگاه باشيد امام زمان را غيبتى است كه در آن نادانان حيران گردند و اهل باطل به هلاكت افتند و كسانى كه وقت ظهور او را معين كنند، دروغگو باشند؛ آنگاه ظهور مىكند. مثل اينكه هم اكنون پرچمهاى سفيدى را كه در بلندى كوفه (نجف) بر بالاى سرش به اهتزاز در آمده است مىبينم.
(78*) بحارالأنوار، ج27، ص209، ح1:
عَنِ الثُّمَالِيِّ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ قَالَ: قُلْتُ لَهُ: أَسْأَلُكَ جُعِلْتُ فِدَاكَ عَنْ ثَلَاثِ خِصَالٍ أَنْفِي عَنِّي فِيهِ التَّقِيَّةَ قَالَ: فَقَالَ: ذَلِكَ لَكَ. قُلْتُ: أَسْأَلُكَ عَنْ فُلَانٍ وَفُلَانٍ قَالَ: فَعَلَيْهِمَا لَعْنَةُ اللَّـهِ بِلَعَنَاتِهِ كُلِّهَا مَاتَا وَاللَّـهِ وَهُمَا كَافِرَانِ مُشْرِكَانِ بِاللَّـهِ الْعَظِيمِ ثُمَّ قُلْتُ: الْأَئِمَّةُ يُحْيُونَ الْـمَوْتَى وَ يُبْرِءُونَ الْأَكْمَهَ وَالْأَبْرَصَ وَيَمْشُونَ عَلَى الْـمَاءِ؟ قَالَ: مَا أَعْطَى اللَّهُ نَبِيّاً شَيْئاً قَطُّ إِلَّا وَقَدْ أَعْطَاهُ مُحَمَّداً وَأَعْطَاهُ مَا لَمْ يَكُنْ عِنْدَهُمْ قُلْتُ: وَكُلُّ مَا كَانَ عِنْدَ رَسُولِ اللَّـهِ فَقَدْ أَعْطَاهُ أَمِيرَ الْـمُؤْمِنِينَ؟ قَالَ: نَعَمْ ثُمَّ الْحَسَنَ وَالْحُسَيْنَ ثُمَّ مِنْ بَعْدُ كُلَّ إِمَامٍ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ مَعَ الزِّيَادَةِ الَّتِي تَحْدُثُ فِي كُلِّ سَنَةٍ وَفِي كُلِّ شَهْرٍ إِي وَاللَّـهِ فِي كُلِّ سَاعَةٍ؛
ابيحمزه ثمالي ميگويد: به حضرت سجاد گفتم: جانم فداي شما دربارۀ سه خصلت از شما سوالي دارم
كه ميخواهم بدون رعايت تقيه جوابم را بدهيد. حضرت فرمودند: بپرس. گفتم: اولي و دومي چگونهاند؟ فرمود: لعنت خدا به تمام لعنتهايش بر آن دو باد. به خدا قسم كه آن دو مُردند در حالي كه كافر و مشرك به خداي عظيم بودند. پس پرسيدم: امامان مردگان را زنده ميكنند و جذام و پيسي را خوب مينمايند و روي آب راه ميروند؟ فرمود: خداوند هيچ چيزي را به پيامبرانش نداده مگر آن كه به پيامبر خاتم داده است و همچنين چيزهاي به او داده كه به ديگران عطا نكرده است. گفتم: هر آنچه در نزد پيامبر است به اميرالمؤمنين عطا كرده است؟ فرمود: بله سپس به امام حسن و امام حسين و سپس به هر يك از امامان تا روز قيامت داده. با زيادهاي كه در هر سال و هر ماه به آنها ميدهد بلكه به خدا قسم هر لحظه.
(79*) بحارالأنوار، ج25، ص360، ح16:
قَالَ أَبُوجَعْفَرٍ:لَا يَسْتَكْمِلُ عَبْدٌ الْإِيمَانَ حَتَّى يَعْرِفَ أَنَّهُ يَجْرِي لِآخِرِنَا مَا يَجْرِي لِأَوَّلِنَا وَهُمْ فِي الطَّاعَةِ وَالْحُجَّةِ وَالْحَلَالِ وَالْحَرَامِ سَوَاءٌ وَلِمُحَمَّدٍ وَأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ فَضْلُهُمَا؛
حضرت باقر فرمود: ايمان بنده كامل نميشود مگر اينكه بداند كه هرچه براى اوّل ما است براى آخرين ما نيز جارى است و ائمه در اطاعت و حجت و حلال و حرام برابرند و براي محمد و اميرالمؤمنين فضيلتى مخصوص ميباشد.
بحارالأنوار، ج25، ص360، ح17:
عَنْ حَبَّةَ الْعُرَنِيَّ عَنْ أَمِيرِ الْـمُؤْمِنِينَ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّـهِ: أَنَا سَيِّدُ الْأَوَّلِينَ وَالْآخِرِينَ وَأَنْتَ يَا عَلِيُّ سَيِّدُ الْخَلَائِقِ بَعْدِي أَوَّلُنَا كَآخِرِنَا وَآخِرُنَا كَأَوَّلِنَا؛
حبة عرنى از حضرت اميرالمؤمنين نقل كرده كه پيامبر اكرم فرمود: من سيد اولين و آخرينم و تو يا علي بهترين خلايق بعد از من هستى اولين ما مانند آخرين ما است و آخرين ما مانند اولين ما است.
(80*) مدينة المعاجز، ج2، ح430:
ابن شهرآشوب قال: وَاسْتَفَاضَ بَيْنَ الْخَاصِّ وَالْعَامِّ، أَنَّ أَهْلَ الْكُوفَةِ فَزِعُوا إِلَى أَمِيرِ الْـمُؤْمِنِينَ مِنَ الْغَرَقِ لَمَّا زَادَ الْفُرَاتُ فَأَسْبَغَ الْوُضُوءَ وَصَلَّى مُنْفَرِداً ثُمَّ دَعَا اللَّـهَ، ثُمَّ تَقَدَّمَ إِلَى الْفُرَاتِ مُتَوَكِّئاً عَلَى قَضِيبٍ بِيَدِهِ، حَتَّى ضَرَبَ بِهِ صَفْحَةَ الْمَاءِ وَقَالَ: انْقُصْ بِإِذْنِ اللَّـهِ وَمَشِيَّتِهِ، فَغَاضَ الْمَاءُ حَتَّى بَدَتِ الْحِيتَانُ، فَنَطَقَ كَثِيرٌ مِنْهَا بِالسَّلَامِ عَلَيْهِ بِإِمْرَةِ الْمُؤْمِنِينَ وَلَمْ يَنْطِقْ مِنْهَا أَصْنَافٌ مِنَ السَّمَكِ، وَهِيَ الْجِرِّيُّ وَالْمَارْمَاهِي وَالزِّمَّارُ، فَتَعَجَّبَ النَّاسُ لِذَلِكَ وَسَأَلُوهُ عَنْ عِلَّةِ مَا نَطَقَ وَصُمت مَا صَمَتَ، فَقَالَ: أَنْطَقَ اللَّـهُ مَا طَهُرَ مِنَ السُّمُوكِ وَأَصْمَتَ عَنِّي مَا حَرَّمَهُ وَنَجَّسَهُ وَأَبْعَدَهُ؛
ابن شهر آشوب گويد: بين خاص و عام مردم اين خبر پيچيد كه آب فرات طغيان كرد و اهل كوفه از ترس غرق شدن به اميرالمؤمنين پناه بردند. حضرتش وضوي نيكويي ساخت و نماز خواند سپس دعا كرد و آمد سمت آب فرات در حالي كه بر عصايي تكيه زده بود و با آن عصا بر روي آب زد و فرمود: به خواست و اذن خدا پايين بيا. پس آب فرو نشست به طوري كه ماهيان آشكار شدند و بسياري از آنها به نام (اميرالمؤمنين) به حضرت سلام نمودند و اقسامي از آنها سلام نكردند و آنها جري (ماهي كه فقط استخوان سر و ستون فقرات دارد) و مار ماهي و زمار (كه هر سه نوع فلس ندارند) بودند، مردم در شگفت شدند و علتش را از حضرت پرسيدند؟ فرمودند: خداوند آن دسته از
ماهيان كه حلال بودند براي من به زبان آورد و آنها كه حرام گوشت و پليد و دور از رحمت بودند، به سخن نياورد.
(81*) اثبات الهداة، ج4، ص5، ح2:
عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ قَالَ: إِنَّ أَمِيرَ الْـمُؤْمِنِينَ لَمَّا حَضَرَهُ الَّذِي حَضَرَهُ، قَالَ لِابْنِهِ الْحَسَنِ: ادْنُ مِنِّي حَتَّى أُسِرَّ إِلَيْكَ مَا أَسَرَّ رَسُولُ اللَّـهِ إِلَيَّ وَأَئْتَمِنَكَ عَلَى مَا ائْتَمَنَنِي عَلَيْهِ فَفَعَلَ؛
امام باقر فرمود: چون هنگام شهادت اميرالمؤمنين رسيد به فرزندش حسن فرمود: نزد من آى، تا آنچه رسول خدا با من راز گفت به تو باز گويم و آنچه به من سپرد به تو بسپارم و همين كار را كرد.
(82*) اثبات الهداة، ج4، ص18، ح4:
عَنْ أَبِي عَبْدِاللَّـهِ قَالَ: خَرَجَ الْحَسَنُبْنُعَلِيٍّ فِي بَعْضِ عُمَرِهِ وَمَعَهُ رَجُلٌ مِنْ وُلْدِ الزُّبَيْرِ كَانَ يَقُولُ بِإِمَامَتِهِ فَنَزَلُوا فِي مَنْهَلٍ مِنْ تِلْكَ الْمَنَاهِلِ تَحْتَ نَخْلٍ يَابِسٍ قَدْ يَبِسَ مِنَ الْعَطَشِ، فَفُرِشَ لِلْحَسَنِ تَحْتَ نَخْلَةٍ وَفُرِشَ لِلزُّبَيْرِيِّ بِحِذَاهُ تَحْتَ نَخْلَةٍ أُخْرَى. قَالَ فَقَالَ الزُّبَيْرِيُّ وَرَفَعَ رَأْسَهُ: لَوْ كَانَ فِي هَذَا النَّخْلِ رُطَبٌ لَأَكَلْنَا مِنْهُ. فَقَالَ لَهُ الْحَسَنُ: وَإِنَّكَ لَتَشْتَهِي الرُّطَبَ؟ فَقَالَ الزُّبَيْرِيُّ: نَعَمْ. قَالَ: فَرَفَعَ يَدَهُ إِلَى السَّمَاءِ، فَدَعَا بِكَلَامٍ لَمْ أَفْهَمْهُ، فَاخْضَرَّتِ النَّخْلَةُ؛ ثُمَّ صَارَتْ إِلَى حَالِهَا فَأَوْرَقَتْ وَحَمَلَتْ رُطَباً فَقَالَ الْجَمَّالُ الَّذِي اكْتَرَوْا مِنْهُ: سِحْرٌ وَاللَّـهِ. قَالَ فَقَالَ الْحَسَنُ: وَيْلَكَ لَيْسَ بِسِحْرٍ وَلَكِنْ دَعْوَةُ ابْنِ نَبِيٍّ مُسْتَجَابَةٌ. قَالَ: فَصَعِدُوا إِلَى النَّخْلَةِ فَصَرَمُوا مَا كَانَ فِيهِ فَكَفَاهُمْ؛
امام صادق فرمود: حسنبنعلى در يك سالى براى عمره با مردى از فرزندان زبير كه عقيده به امامتش داشت به سفرى بيرون شد و در منزلگاهى زير نخله خشكى بار انداختند، آن نخله از بىآبى خشك شده بود، براى امام حسن زير آن نخله خشك فرش انداختند و براى آن زبيرى زير نخله ديگرى برابر آن حضرت.
امام صادق فرمود: آن زبيرى سر برداشت و گفت: اگر اين نخله رطبى داشت، ما از آن مىخورديم، امام حسن به او فرمود: تو ميل رطب دارى؟ زبيرى گفت: آرى، زبيرى گفت: آن حضرت دست به آسمان برداشت و سخنى گفت كه من آن را نفهميدم آن نخله سبز شد و به حال آمد و برگ كرد و رطب آورد، جمالى كه شتر از او كرايه كرده بودند گفت: به خدا جادو است.
امام حسن به او فرمود: واى بر تو جادو نيست بلكه دعاى مستجاب پسر پيغمبر است، گويد: همراهان از آن درخت نخل بالا رفتند و آنچه در آن بود چيدند و براى آنها بس بود.
(83*) مدينة المعاجز، ج3، ص237، ح20:
عَنْ جَابِرٍ، قَالَ: قُلْتُ لِلْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ: أُحِبُّ أَنْ تُرِيَنِي مُعْجِزَةً نَتَحَدَّثُ بِهَا عَنْكَ وَنَحْنُ فِي مَسْجِدِ رَسُولِ اللَّـهِ. فَضَرَبَ بِرِجْلِهِ الْأَرْضَ، حَتَّى أَرَانِي الْبُحُورَ وَمَا يَجْرِي فِيهَا مِنَ السُّفُنِ، ثُمَّ أَخْرَجَ مِنْ سَمَكِهَا فَأَعْطَانِيهِ، فَقُلْتُ لِابْنِي مُحَمَّدِ: احْمِلْهُ إِلَى الْـمَنْزِلِ؛ فَحَمَلَهُ فَأَكَلْنَا مِنْهُ ثَلَاثاً؛
جابر گويد به امام حسن مجتبي گفتم: دوست دارم از شما معجزهاي ببينم كه آن را از شما نقل كنم. در حالي كه ما همه در مسجد رسول خدا بوديم، پس حضرت پاي مبارك را به زمين زدند تا
اينكه درياها و كشتيهاي كه در آن جريان داشت را ديدم سپس ماهي از آن در آورد و به من عطا نمود و من به فرزندم محمد گفتم: اين را ببر به خانه، پس او برد و ما از اين ماهي سه (روز) خورديم.
(84*) اثبات الهداة، ج4، ص32، ح2:
عن أبي عبداللّـه في حديث أنه لما حضرت الحسنبنعلي الوفاة دعا محمّدبنعلي. يعني ابن الحنفية. فقال له بعد كلام: يَا مُحَمَّدَبنعَلِيٍّ أَ مَا عَلِمْتَ أَنَّ الْحُسَيْنَبنعَلِيٍّ بَعْدَ وَفَاةِ نَفْسِي إِمَامٌ مِنْ بَعْدِي وَعِنْدَ اللَّـهِ جَلَّ اسْمُهُ فِي الْكِتَابِ وِرَاثَةً مِنَ النَّبِيِّ أَضَافَهَا اللَّـهُ عَزَّ وَجَلَّ لَهُ فِي وِرَاثَةِ أَبِيهِ وَأُمِّهِ، فَعَلِمَ اللَّـهُ أَنَّكُمْ خِيَرَةُ خَلْقِهِ فَاصْطَفَى مِنْكُمْ مُحَمَّداً وَاخْتَارَ مُحَمَّدٌ عَلِيّاً وَاخْتَارَنِي عَلِيٌّ بِالْإِمَامَةِ وَاخْتَرْتُ أَنَا الْحُسَيْنَ. فَقَالَ لَهُ مُحَمَّدُبْنُعَلِيٍّ: أَنْتَ إِمَامٌ وَأَنْتَ وَسِيلَتِي إِلَى مُحَمَّدٍ؛
امام صادق حديثي را در جريان شهادت امام حسن مجتبي نقل ميكنند: كه امام مجتبي برادرشان محمد حنيفه را خواستند و فرمودند: اى محمدبنعلى آيا ميداني كه حسينبنعلى بعد از آنكه جان من رفت، امام بعد از من است و نام او به امامت نزد خدا جل اسمه در كتاب ثبت است، امامت او به وراثت مستقيم از پيغمبر است به اضافهاى از طرف خدا كه وراثت از پدر و مادرش باشد، خدا دانست كه شما بهترين خلق او هستيد، محمد را از ميان شما برگزيد و محمد، على را برگزيد براى امامت و على هم مرا برگزيد براى امامت و من هم حسين را انتخاب كردم. محمدبنعلى در پاسخ او گفت: تو امامى و تو وسيله من به سوي محمد ميباشي.
(85*) مدينة المعاجز، ج5، ص12، ح10:
عَنْ جَابِرِ بْنِ يَزِيدَ، قَالَ: خَرَجْتُ مَعَ أَبِي جَعْفَرٍ وَهُوَ يُرِيدُ الْحِيرَةَ، فَلَمَّا أَشْرَفْنَا عَلَى كَرْبَلَاءَ قَالَ لِي: يَا جَابِرُ، هَذِهِ رَوْضَةٌ مِنْ رِيَاضِ الْجَنَّةِ لَنَا وَ لِشِيعَتِنَا، وَحُفْرَةٌ مِنْ حُفَرِ جَهَنَّمَ لِأَعْدَائِنَا. ثُمَّ إِنَّهُ قَضَى مَا أَرَادَ، ثُمَّ الْتَفَتَ إِلَيَّ وَقَالَ: يَا جَابِرُ. فَقُلْتُ: لَبَّيْكَ سَيِّدِي. قَالَ لِي: تَأْكُلْ شَيْئاً؟ قُلْتُ: نَعَمْ سَيِّدِي. قَالَ: فَأَدْخَلَ يَدَهُ بَيْنَ الْحِجَارَةِ، فَأَخْرَجَ لِي تُفَّاحَةً لَمْ أَشَمَّ قَطُّ رَائِحَةَ مِثْلَهَا، لَا تُشْبِهُ رَائِحَةَ فَاكِهَةِ الدُّنْيَا، فَعَلِمْتُ أَنَّهَا مِنَ الْجَنَّةِ، فَأَكَلْتُهَا، فَعَصَمَتْنِي مِنَ الطَّعَامِ أَرْبَعِينَ يَوْماً، لَمْ آكُلْ وَلَمْ أُحْدِثْ؛
جابر بن يزيد ميگويد: با امام باقر خارج شدم و قصد حاير امام حسين نمود. هنگامي كه ما به كربلا مشرف شديم به من فرمود: اي جابر اينجا باغي از باغهاي بهشت براي ما و شيعيان ماست و گودالي از گودالهاي جهنم براي دشمنان ماست. سپس روي به من نمود و فرمود: اي جابر. گفتم بله آقاي من. فرمود: چيزي ميخوري؟ گفتم: بله آقاي من. پس دستش را بين سنگها داخل كرد و يك سيبي را خارج نمود كه بويي مانند آن را تا به حال از سيبهاي دنيا استشمام نكردم پس دانستم كه از سيبهاي بهشتي است، آن را خوردم. پس من را تا چهل روز از خوردن و حدث سر زدن (احتياج به مستراح) حفظ كرد.
(86*) اثبات الهداة، ج4، ص59:
عن أبي جعفر: إن أمير المؤمنين قال للحسين لما أخذ بنت يزدجرد: لَيَلِدَنَّ لَكَ مِنْهَا خَيْرُ أَهْلِ الْأَرْضِ. فَوَلَدَتْ لَهُ عَلِيَّبنالْحُسَيْنِ وَكَانَ يُقَالُ لَهُ ابْنُ الْخِيَرَتَيْنِ، فَخِيَرَةُ اللَّـهِ مِنَ الْعَرَبِ هَاشِمٌ وَمِنَ الْعَجَمِ فَارِس؛
امام باقر فرمودند: همانا اميرالمؤمنين به امام حسين در زماني كه دختر يزدگرد را گرفتند فرمودند: از اين دختر بهترين شخص روي زمين براي تو متولد خواهد شد و امام سجاد از او متولد شد و به حضرت سجاد فرزند دو برگزيده ميگفتند زيرا برگزيده خدا از عرب هاشم بود و از عجم فارس بود.
(87*) مدينة المعاجز، ج4، ص242، ح19:
قَالَ رَسُولُ اللَّـهِ: إِذَا كَانَ يَوْمُ الْقِيَامَةِ نَادَى مُنَادٍ أَيْنَ زَيْنُ الْعَابِدِينَ، فَكَأَنِّي أَنْظُرُ إِلَى وَلَدِي عَلِيِّبْنِالْحُسَيْنِبْنِعَلِيِّبْنِأَبِي¬طَالِبٍ يَخْطِرُ بَيْنَ الصُّفُوفِ؛
رسول خدا فرمود: روز قيامت صدا زنند، زين العابدين كجا است؟ گويا مينگرم فرزندم علىبنحسينبنعلىبنابى¬طالب را، كه ميان صفها راه ميرود.
(88*) اثبات الهداة، ج4، ص92، ح7:
(زُهَري) عن عليِّبنالحُسَينِ فِي حَدِيثٍ، قال: يَا ابنَ رَسُولِ اللّـهِ! إِنْ كَانَ مِنْ أَمْرِ اللّـهِ مَا لَا بُدَّ مِنهُ فَإِلَى مَن نَختَلِفُ بَعدَكَ؟ قَالَ: إلَى ابنِي هَذَا. وَ أَشَارَ إلَى محُمَّدِ ابنِه، إِنَّهُ وَصِيّي، وَوَارِثِي، وَعِيبَةِ عِلمِي، وَمَعدَنِ العِلمِ وَبَاقِرِ العِلمِ إِلَى أَن قَالَ: هَكَذَا عَهد إِلينَا رَسُولَ اللّـه؛
(زهري) در حديثي به امام سجاد عرض كرد: اى فرزند رسول خدا اگر امر پروردگار آمد آن امرى كه هيچ يك از ما ناگزير از آن نيستيم پس از شما به نزد كه بايد رفت؟ فرمود: نزد اين فرزندم ـ و اشاره به جانب فرزندش محمد فرمود ـ او وصى و وارث من و مخزن اسرار علم من و معدن علم و باقر (شكافنده) علم است، تا آنكه فرمود: پيغمبر خدا اين گونه (كه ديدى به محمد وصيت كردم) به ما سفارش فرموده است.
(89*) مدينة المعاجز، ج5، ص214، ح4:
قَيْسِ ابْنِ خَالِدٍ، قَالَ: رَأَيْتُ الصَّادِقَ وَقَدْ رَفَعَ مَنَارَةَ النَّبِيِّ بِيَدِه الْيُسْرَى، وَحِيطَانُ الْقَبْرِ بِيَدِهِ الْيُمْنَى، ثُمَّ بَلَغَ بِهِمَا عَنَانَ السَّمَاءِ ثُمَّ قَالَ: أَنَا جَعْفَرٌ، أَنَا النَّهَرُ الْأَغْوَرُ، أَنَا صَاحِبُ الْآيَاتِ الْأَقْمَرِ، أَنَا ابْنُ شَبِيرٍ وَشَبَرٍ؛
قيسبنخالد ميگويد: امام صادق را ديدم كه با دست چپش مناره پيامبر را و با دست راستش ديوارهاي قبر را گرفته پس به وسيله اين دو به وسط آسمان رسيد سپس فرمود: من جعفرم، من درياي عميقم من صاحب نشانههاي سفيدم، من پسر امام حسن و حسينم.
(90*) اثبات الهداة، ح4، ص221، ح23:
عَبْدِاللَّـهِبْنِالْفَضْلِ الْهَاشِمِيِّ قَالَ: كُنْتُ عِنْدَ أَبِي عَبْدِاللَّـهِ الصَّادِقِ جَعْفَرِبْنِمُحَمَّدٍ فَدَخَلَ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ طُوس، وَذَكَرَ الحَدِيثَ إِلَي أَن قَالَ: فَدَخَلَ مُوسَىبْنُجَعْفَرٍ وَهُوَ صَبِيٌ فَأَجْلَسَهُ عَلَى فَخِذِهِ وَأَقْبَلَ يُقَبِّلُ مَا بَيْنَ عَيْنَيْهِ ثُمَّ الْتَفَتَ إِلَيَّ وَقَالَ: يَا طُوسِيُّ إِنَّهُ الْإِمَامُ وَالْخَلِيفَةُ وَالْحُجَّةُ بَعْدِي؛
عبدالله¬بن¬فضل هاشمي ميگويد: نزد امام صادق بودم پس مردي از اهل طوس وارد شد و خبري را ميگفت تا اين كه حضرت كاظم در حالي كه طفل بود وارد شد و بر روي پاي حضرت نشست و حضرت (صادق) پيشاني او را بوسيد سپس ملتف شد به سوي من و فرمود: اي طوسي همانا او امام و جانشين و حجت بعد از من ميباشد.
در اينجا اشاره ميشود به قضاياى روز غدير، و نصب كردن پيغمبر علي بن ابي طالب را.
علامه كامل عليبنبرهانالدين الحلبي الشافعي در كتاب سيرۀ حلبيه، در احوالات پيغمبر آخر الزمان در قسمت وصف حجة الوداع چنين مينويسد:
چون پيغمبر بعد از حج به سوي مدينه مراجعت ميفرمودند، وقتي رسيدند به غدير خم(1)اصحاب خود را جمع و خطبهاي انشاء فرمودند كه در آن خطبه فضيلت عليبنابيطالب ـ كرم الله وجهه ـ را بيان فرمودند، و از آن موهوماتي كه در مسافرت يمن بعضي خيال كرده بودند، او را تبرئه و تنزيه فرمودند. سپس خطاب به مردم فرمود: من بشري مانند شما هستم. نزديك است دعوت حق را لبيك گويم و از ميان شما به عالم آخرت بروم. من مسئول و شما نيز مسئول خواهيد بود. شما چه جواب خواهيد داد؟ عرض كردند: شهادت ميدهيم كه شما تبليغ رسالت فرموديد و در آن كوشش بسيار و نصيحت براي امت نموديد. خداوند تو را جزاي خير دهد.
پس پيغمبر فرمود: آيا شهادت ميدهيد به وحدانيت حق و رسالت من و آنكه بهشت و آتش جهنم و معاد روز قيامت حق است؟ عرض كردند: بلي شهادت ميدهيم. پيغمبر فرمود: خدايا شاهد باش.
1) محلي است بين مكه و مدينه نزديك رابغ، و كمي از جحفه، بياباني وسيع و آبگيري براي جمع شدن آب سيلما و همچنين آب چشمهاي كه از سمت شمال غربي به آن ميريزد و چند درخت كهنسال تنومند بوده است «غدير» به معناي گودالي است كه پس از عبور سيل، آب در باقي ميماند. «خم» نام اين آبگير بوده است. بيابان غدير خم پس از سرزمين جُحفه در سه ميلي شهر مكه قرار دارد و در آنجا رود كوچك هميشه جاري وجود داشت؛ براي مطالعه بيشتر رجوع كنيد به كتاب اسرار غدير.
پس پيغمبر آنان را ترغيب و تحريص فرمود كه متمسك به كتاب خدا شوند، و سفارش براي اهل بيت خود نمود و فرمود: «إنِّي تَارِكٌ فيِكُمُ الثَّقَلَينِ؛ كِتَابَ اللهِ وَعِترَتِي أَهلَ بَيتِي...»؛ يعني: دو چيز سنگين و وزين ـ يعني كتاب خدا و عترت من كه اهل بيت من ميباشند ـ در ميان شما ميگذارم؛ مادامي كه متمسك به ايندو شويد هرگز گمراه نخواهيد شد. و ايندو هرگز از يكديگر جدا نميشوند تا آنكه روز قيامت بر حوض كوثر بر من وارد شوند.
و به آنها سه مرتبه تكرار فرمود: «ألَسْتُ أَولىَ بِكُم مِن أنفُسِكُم؟؛ آيا من از خود شما به شما اولى نيستم؟» در هر مرتبه اقرار و اعتراف به آن مى نمودند سپس دست عليبنابيطالبكرم الله وجهه را گرفت و با صداي بلند فرمود:
مَنْ كُنْتُ مَولَاهُ فَعَليٌّ مَولَاهُ. أَللّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالَاهُ، وَعَادِ مَنْ عَادَاهُ، وَأَحَبَّ مَنْ أَحَبَّهُ. وَأَبْغِضْ مَنْ أَبغَضَهُ، وَانْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ، وَأَعِنْ مَن أَعَانَهُ، وَاخْذُل مَن خَذَلَهُ وَأَدِرِ الحَقَّ مَعَهُ حَيْثُ دَارَ؛
كسي كه من و مولا و آقاى او مىباشم ( و بر او اولي هستم ) پس علي مولاي اوست. خدايا دوست بدار هر كه علي را دوست بدارد (و ولايت اورا قبول كند.) و دشمن بدار هر كه او را دشمن بدارد. و ياري فرما هر كه او راياري نمايد. و واگذار (يعني ياري نفرما) هركه او را واگذارد و ياري ننمايد. و حق را با او قرار ده و بگردان حق را همراه او هر جا بگردد.
ـ سپس مؤلف كتاب، (حلبي شافعي) ميگويد:ـ
اين حديث (غدير) قويتر و محكمتر دليل است كه شيعه اماميه و رافضه به آن متمسك ميشوند و ميگويند به قرينه كلام پيغمبر: أَلَسْتُ أَوْلَي بِكُم مِنْ أَنفُسِكُمْ كه در اوّل فرمود، همان ولايت و اولويتي كه براي پيغمبر ثابت بود، و اصحاب اقرار كردند براي عليبنابيطالب نيز ثابت است. سپس مؤلف ميگويد:
اين حديث (غدير) صحيح است و با سندهاي صحيح خوب به ما رسيده. بعضي كه در سند او خدشه كردهاند صحيح نگفتند و ما به آنها التفات و توجهي نخواهيم كرد. و همچنين اعتنا نميشود به بعضي ديگر كه كلمه: «اللّهُمَّ وَالِ مَن وَالَاهُ» را زيادي در حديث گفتهاند.
براي آنكه اين كلمه در روايات بسيار وارد شده كه ذَهَبي آنها را روايات صحيح دانسته است.
و نقل شده كه عليبنابيطالب ـ كرم الله وجهه ـ (در رحبۀ كوفه)(1)قيام نموده و خطبه مشتمل بر حمد وثناي الهي ايراد فرمودند، سپس قسم دادند اصحاب خود را كه هر كس از پيغمبر اين حديث غدير «مَن كُنتُ مَولَاهُ فَعَليٌّ مَولَاهُ...» را شنيده حركت كند و شهادت خود را بدهد و كسي حركت كند كه خودش (بدون واسطه) از پيغمبر شنيده است و در قلب خود آن را ضبط كرده است. پس هفده نفر(2)صحابي حركت كردند و شهادت دادند. و در بعضي روايات سي نفر(3)، و در كتاب معجم كبير شانزده نفر(4)و در روايتي دوازده نفر(5)شهادت دادند كه اين حديث: «مَن كُنتُ مَولَاهُ فَعَليٌّ مَولَاهُ...» را از پيغمبر شنيدهاند.
(اين حديث، مشهور به حديث مُنا شده است كه عامه و خاصه نقل كردهاند).(6)
زيدبن ارقم ميگويد:
من از كساني بودم كه كتمان شهادت نمودم و عليبنابيطالب مرا نفرين كرد و چشمهاي من نابينا شد.
و بعضي نقل كردهاند كه چون اين حديث ولايت «مَن كُنتُ مَولَاهُ فَعَليٌّ مَولَاهُ...» در ميان مردم مشهور شد، حارثبننعمان به مدينه آمد و درمسجد خدمت پيغمبر رسيد و عرض كرد: اي محمد، شما به ما امر كرديد كه شهادت به وحدانيت و رسالت بدهيم قبول كرديم. و امركرديد به نماز و روزه ماه رمضان و حج خانه خدا، ما قبول كرديم. به همين اكتفا نكرديد تا آنكه بازوي پسر عمت، عليبنابيطالب را گرفتي و بلند كردي و
1) رحبة در لغت به معناي فضا و محوطة وسيع است. و نام محلي در كوفه است. و نيز گفته شده محلي نزديك قادسيه است و تا كوفه يك روز راه بوده است. گويا منظور حوالي مسجد سهله كنوني و نجف اشرف است؛ براي مطالعه بيشتر ر.ك: مجمع البحرين، ج2، ص69؛ الطراز الأوّل، ج2، ص59.
2) أُسد الغابة، ج5، ص276.
3) معجم الكبير، ج5، ص171 (زيدبنوهب عن زيدبنأرقم).
4) مسند أحمد، ج4، ص370 (حديث زيدبنأرقم).
5) مناقب عليبنابيطالب (ابن المغازلي)، ص38، ح27.
6) بشارة المصطفي، ص190 ـ 191؛ احقاق الحق، ج8، ص741 ـ 747.
او را بر ما فضيلت دادي و گفتي: «مَنْ كُنتُ مَولَاهُ فَعَليٌّ مَولَاهُ»؛ آيا اين موضوع از جانب خداست يا از جانب خودت ميباشد؟
چشمهاي نازنين پيامبر قرمز شد و فرمود: قسم به آن خدايي كه نيست خدايي مگر آن ذات پاك احديت، كه اين از جانب خداست و از جانب من نيست. سه مرتبه اين قسم را تكرار فرمودند.
پس مرد حركت كرد و ميگفت: خدايا، اگر آنچه محمد گفته است حق است، سنگي از آسمان نازل شود، يا مرا به عذاب دردناكي برسان. مرد از مسجد بيرون نشده بود كه سنگي از آسمان بر سر او نازل و از مقعد او بيرون شد و مُرد. و آيات: سَئَلَ سَائِلٌ بِعَذَابٍ وَاقِع (1) نازل شد.
تا اينجا ترجمه كلام شافعي در كتاب سيرۀ حلبيه بود كه گفتيم.(2)
حقير گويد: حديث غدير را صد وده نفر از اصحاب پيغمبر نقل كردهاند.
چنانكه علامه اميني در كتاب الغدير اسامي آنها را نوشته و مدارك آن را بيان فرموده، سپس گفته:
از تابعين هشتاد و چهار نفر نقل كردهاند، و از طبقات علماي حديث و اساتيد آن از عامه 360 نفر. و طرق اين روايت را حافظ ابوعلاء عطار به 250 طريق رسانده است.
و دانشمندان برادران اهل سنت كه در خصوص اين حديث غدير كتاب نوشتهاند 26 نفر بودهاند. و اسامي تمام اينها در جلد اوّل كتاب الغدير مذكور است. از صفحه 14 تا صفحه 60 اسامي اصحاب كه 110 نفر ميباشند شرح داده، و از صفحه 62 تا صفحه 72 اسامي تابعين كه 84 نفر هستند. و از صفحه 73 تا صفحه 151 اسامي طبقات علما كه 360 نفر شده اند. و از صفحه 152 تا صفحه 157 اسامي نويسندگان كتاب در خصوص اين حديث كه 26 نفر هستند ذكر شده است.
و اسامي روات حديث مُنا شده و احتجاجات به آن را در صفحه 159 تا صفحه 213 شرح داده است.(3)
سپس علامه اميني در كتاب الغدير وارد اين موضوع شده كه آيۀ تبليغ، يعني آيه: يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا اُنْزِلَ إِلَيكَ(1)در امر روز غدير نازل شده واسامي علماي عامه كه اين را نقل كردهاند شرح داده است.
وهمچنين آيۀ شريفه اكمال: اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ (2)در شأن عليبنابيطالب روز غدير نازل شده، و اسامي ناقلين اين مطلب را تا صفحه 237 شرح داده است.(3)
و همچنين آيات: سَئَلَ سَائِلٌ بِعَذَابِ وَاقِعٍ ... كه در ذيل كلام علامه شافعي در سيرۀ حلبي گذشت، آن نيز بعد از روز غدير نازل شده كه از صفحه 236 تا صفحه 266 مشروحاً ذكر شده است.(4)
و حديث تهنيت ابوبكر و عمر و عثمان عليبنابيطالب را در روز غدير به گفتن: «بَخٍّ بَخٍّ لَكَ يَا عَلِيُّ...» مشهور است بين عامه و خاصه و اسامي علماي عامه كه آن را نقل نمودهاند در صفحه 270 تا صفحه 283 به شماره شصت نفر رسانده است.(5)
حقير گويد: تشريح و توضيح فوايدي كه از حديث ثقلين استفاده ميشود در قبل گذشت.
و از جمله آياتي كه دليل بر اولويت عليبنابيطالب در امر خلافت و امامت از ديگران است، آيه آخر سورۀ انفال است كه ميفرمايد:
وَاُوْلُوا الأَ رْحَامِ بَعْضُهُم اَوْلَي بِبَعضٍ فِي كِتَابِ اللهِ(6)
و ارحام شخص بعضي از آنها كه نزديكترند اولويت دارند بر بعض ديگر، چنين است حكم در كتاب خداي متعال.
و همه مسلمين دنيا اجماع و اتفاق دارند كه خلافت مخصوص ابوبكر يا عليبنابيطالب است. بعضي ابوبكر و بعضي عليبنابيطالب را ميدانند و از اين دو دسته خارج نيستند. حال
ميگوييم: اولويت عليبنابيطالب از ابوبكر از واضحات است كه اگر وارث پيغمبر منحصر به ايندو بود عليبنابيطالب وارث بود نه ابوبكر. براي اينكه عليبنابيطالب پسر عموي پيغمبر و برادر او در دنيا و آخرت ميباشد و او را خداوند در آيۀ مباهله در كلمه أَنْفُسَنَا(1)به منزلة نفس پيغمبر قرار داده است. و بعد از او اولاد آن حضرت حسن و حسين از همه أولى هستند؛ چنانكه گذشت در اخبار نصوص.
و اخبار فضايل آن حضرت را كه مورد اتفاق عامه است در كتاب الهادي الي الحق(2)مفصلا نوشتهام، والحمدلله.
و در اينجا يك حديث در ذكر اسامي دوازده امام ـ خلفاي پيغمبر ـ كه علماي عامه نقل كردهاند ذكر مينماييم از كتاب تذييلات احقاق الحق كه علامه مرعشي نجفي جمع فرموده است. از علامه شيخ حمويني مصري در كتاب فرائدالسّمطين(3)از ابن عباس نقل كرده كه:
نعثل يهودي خدمت پيغمبر اكرم رسيد و سوالاتي نمود تا آنكه عرض كرد: اي محمد، از وصي خود به من خبر ده كه چه كسي است؟ چون هر پيغمبري وصي و جانشيني دارد. و پيغمبر ما موسيبنعمران به يوشعبن نون وصيت نمود. رسول اكرم فرمود: وصي و خليفه من بعد از عليبنابيطالب، و بعد از دو فرزند من حسن و حسين، و بعد از حسين؛ نُه نفر از فرزندان حسين امامان اخيار و ابرار ميباشند.
عرض كرد: اي محمد، اسامي آنها را براي من بيان فرماييد. پيغمبر فرمود: چون حسين از دنيا رود فرزند او عليبنالحسين، و چون عليبن الحسين از دنيا رود فرزند او محمد، و بعد از محمد فرزند او جعفر، و بعد از جعفر فرزند او موسي، و بعد از موسي فرزند او علي، و چون علي از دنيا رود فرزند او محمد، و بعد از محمد فرزند او علي، و بعد از علي فرزندش حسن، و بعد از
1) آل عمران (3)، آية 61 : فَمَنْ حَاجَّكَ فيهِ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ وَنِسَاءَنا وَنِسَاءَكُمْ وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّـهِ عَلَى الْكَاذِبينَ.
2) الهادي إلي الحق، ص71 ـ 91؛ راهنماي حق، ص42 ـ 52.
3) الفرائد السّمطين، ج2، ص133، ح431 (باب 31).
حسن فرزندش حجةبنالحسن (مهدي موعود). و اينان دوازده نفرند به عدد نقباي بني اسرائيل.
عرض كرد: آنان كجا خواهند بود؟ فرمود: در بهشت با من خواهند بود. پس شهادت به وحدانيت و رسالت داد و ايمان آورد و گفت: در كتابهاي ( پيغمبران) گذشته چنين يافتم... .(1)
و اين روايت را در صفحه 79 به سند ديگر نقل كرده است. و در اين كتاب نيز به طريق ديگر گذشت.(2)
و نيز در همين كتاب صفحه 291 از علامه حمويني در فرائدالسمطين(3)حديثي نقل كرده از عليبنابيطالب از رسول الله در اسامي دوازده امام و اوصاف خاصه هر يك از آنان. و همين حديث را به سند ديگر در صفحه 292 نقل كرده است.
از جمله قطعيات مذهب شيعه و واضحات قرآن است كه براي مردم دو حشر، دو نشر، دو معاد، دو آخرت و دو قيامت خواهد بود، يكي كوچك در روي همين فضا و زمين كه از آن تعبير به رجعت و بازگشت بعد از مرگ به دنيا ميشود. و ديگري بزرگ كه اوضاع زمين و آسمان و ماه و خورشيد و ستارگان تغيير خواهد يافت.(1)
براي اطلاع بيشتر رجوع شود: بحارالأنوار، ج6، ص316 ـ 331 (باب دوم از ابواب المعاد... از كتاب العدل و المعاد).
بر هر مسلماني واجب است آنچه را قرآن كريم و روايات مباركه پيغمبر و ائمهصلوات الله عليهم اجمعين آشكارا اثبات مينمايند معتقد باشد و حق رد ندارد. وچون پيغمبر در روايات زيادي كه مورد اتفاق عامه و خاصه است فرمودند:
من دو چيز بزرگ در ميان شما امت ميگذارم كه مادامي كه متمسك به هر دو باشيد هرگز شما گمراه نخواهيد شد: يكي كتاب خدا (قرآن) و ديگري عترت.(2)
الدر المنثور في تفسير المأثور، ج2، ص60 (ذيل آية 103 آل عمران)؛ صحيح مسلم، ج8، ص 2930 ـ 2931، ح36 و 37 [2408] (باب فضائل عليبنابيطالب از كتاب فضائل الصحابة).
پس بر ما واجب است كه تسليم قرآن و روايات صادره از عترت طاهرين آن سرور بشويم و قبول نماييم. بلكه به مقتضاي فطرت و وجدان و روايات مباركات خبر ثقه حجت شرعي
1) چنانكه در صريح آيات شريفه قرآن مذكور است، غافر (40)، آية 11: قَالُوا رَبَّنَا أَمَتَّنَا اثْنَتَيْنِ وَأَحْيَيْتَنَا اثْنَتَيْنِ فَاعْتَرَفْنَا بِذُنُوبِنَا فَهَلْ إِلَى خُرُوجٍ مِنْ سَبِيلٍ؛ النمل (27)، آية 83: وَيَوْمَ نَحْشُرُ مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ فَوْجاً مِمَّنْ يُكَذِّبُ بِآيَاتِنَا فَهُمْ يُوزَعُونَ.
2) تفسير كنزالدقائق، ج4، ص188 ـ 189؛ اثبات الهداة، ج2، ص70 ـ 73 (فصل ششم از باب نهم)؛
است و بايد بر طبق آن عمل شود. و امام در توقيع شريف خود ميفرمايد:
لَيسَ لِأَحَدٍ مِن مَواليِنَا التَّشكيِكُ فِيِمَا يَرويِهِ عَنّا ثِقَاتُنَا؛(1)
هيچ يك از دوستان ما حق ندارند كه در آنچه ثقات ما از ما نقل ميكنند تشكيك نمايند.
از آن جمله رجعت پيغمبر و ائمهصلوات الله عليهم اجمعين است كه در همين دنيا و در اين فضا و هواي روي همين زمين صورت خواهد گرفت و زماني بيايد كه پيغمبر و ائمه زنده شوند به تفصيلي كه در روايات فرمودهاند.
شيخ نقل كرده كه مأمون عباسي از امام هشتم حضرت رضا سوال كرد: درباره رجعت چه ميفرماييد؟ حضرت فرمود:
رجعت حق است، در امتهاي گذشته بوده و قرآن كريم ناطق به آن است و پيغمبر فرموده: هر چه در امتهاي گذشته واقع گرديده، در اين امت نيز واقع خواهد شد... .(2)
حقير در مقام تشريح كلام امام هشتم، اوّل قضيه احتجاج سيد حميري در مجلس منصور را نقل مينمايم، سپس در مقام تفصيل و توضيح به نقل روايات و آيات ديگر ميپردازم، إن شاء الله.
در كتاب بحار(3)باب احتجاجات امام صادق در قصه مكالمه قاضي بصره، سواربن عبدالله و سيد حميري مادح اهل بيت در مجلس منصور دوانيقي نقل ميفرمايد كه: قاضي بصره به منصور روي كرد و گفت: اين شخص ـ يعني سيد حميري ـ قائل به رجعت است و درباره شيخين بد ميگويد. سيد حميري فرمود:
من رجعت را قائل هستم براي آنكه خداوند در قرآن كريم ميفرمايد:
1) رجال الكشي، ص536، ش 1020 (يُؤدِّيه) بدل از (يَرويِه) ميباشد؛ وسائل الشيعة، ج1، ص38، ح22 [61] (باب دوم از ابواب مقدمة العبادات) و در هر دو مصدر (لا عذر) بدل از (ليس) ميباشد.
2) عيون اخبار الرضا، ج2، ص201، ح1 (باب 46)؛ بحارالأنوار، ج25، ص135، ح6 (باب چهارم از ابواب علامات الإمام... از كتاب الإمامة).
3) بحارالأنوار، ج10، ص232، ح2 (باب 15 از ابواب احتجاجات أميرالمؤمنين... از كتاب الإحتجاج).
وَيَوْمَ نَحشُرُ مِنْ كُلِّ اُمَّةٍ فَوجاً(1)
روزي كه از هر جمعيتي يك دستهاي را كه تكذيب به آيات ميكنند محشور (زنده) گردانيم.
و در آيه ديگر ميفرمايد:
وَيَوْمَ نُسَيِّرُ الجِبَالَ وَتَرَى الأَرْضَ بَارِزَةً وَحَشَرنَاهُم فَلَمْ نُغَادِر مِنْهُمْ اَحَداً؛(2)
روزي كه ما كوه ها را به حركت آوريم و زمين را صاف و بدون پست و بلند آشكار ببيني.
يعني روز قيامت كبري همه را در صف محشر از قبرها برانگيزانيم و هيچ يك را فروگذار نكنيم.
از اين دو آيه ميفهميم كه دو حشر وجود دارد: يكي خاص كه آيۀ اولي برآن دلالت دارد، و ديگري عام كه آيۀ دوم بر آن دليل است.
و ديگر ميفرمايد:
رَبَّنَا اَمَتَّنَا اثنَتَينِ وَاَحيَيتَنَا اثنَتَينِ(3)
پروردگارا، تو ما را دو بار ميراندي و دو بار زنده كردي.
امام صادق ميفرمايد:
اين آيه در رجعت است.(4)
و ديگر ميفرمايد:
فَأَمَاتَهُ اللهُ مِأَةَ عَامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ؛(5)
خداوند او را صد سال ميراند و سپس او را زنده فرمود.
وديگر ميفرمايد:
أَلَم تَرَ إلَي الَّذينَ خَرَجُوا مِن دِيَارِهِم وَهُم اُلُوفٌ حَذَرَ المَوتِ(1)
آيا نديدهاي آنهايي را كه از ترس مرگ از ديارخود بيرون رفتند و هزارها نفر بودند، خدا به آنها فرمود: بميريد، همه مردند، پس آنها را زنده كرد.
بنابراين آيات مزبور بر اين مطلب دلالت ميكند.
و پيغمبر فرمود:
در بني اسرائيل هيچ قصهاي واقع نشد، مگر آنكه در امت من نيز واقع خواهد شد. (2)
از اين جهت دليل بر رجعت، قرآن و سنت يعني اخبار پيغمبر است و من به آن معتقد هستم. و من اعتقاد دارم كه خداوند اين قاضي را به صورت سگ يا خوك يا بوزينه در دنيا برگرداند. پس منصور خنديد... .
از استدلال حضرت رضا و مادح اهل بيت كه استدلال خود را از موالي خود آموخته است سه موضوع استفاده ميشود:
اوّل آنكه: رجعت يعني برگشت بعد از مرگ به دنيا، در اُمَم سابقه بوده.
دوم آنكه: هرچه در امم سابقه بوده در اين امت نيز خواهد شد. و اين موضوع از واضحات نزد مسلمين بوده و براي اين جهت امام هشتم براي مأمون به اين تمسك جسته. و اگر اين معني نزد دشمنان قطعي نبود، تمسك امام به آن براي كسي كه دشمن است معني نداشت.
سوم آنكه: آيات قرآن كريم بر آن دلالت دارد.
و اما موضوع اول، آياتي برآن دلالت دارد:
آيۀ اوّل: اَلَم تَرَ إلَي الَّذِينَ خَرَجُوا مِن دِيَارِهِمْ وَهُمْ اُلُوفٌ....
چنانچه در استدلال سيد حميري گذشت. و اينان هزاران نفر (هفتاد هزار نفر، چنانچه امام
باقر و صادق فرمودند)(1)بودند كه از مرض طاعون فرار كردند و در جايي جمع گشتند. خداوند به آنان خطاب فرمود: بميريد. تمام مردند و زماني بر آنان گذشت كه خاك شدند، چنانكه امام صادق(2)ميفرمايد. پس پيغمبري از پيغمبران بني اسرائيل كه اسم او حزقيل و او سومين خليفۀ حضرت موسيبنعمران بود بر آنان گذشت و دعا كرد، تمام اين جمعيت زنده گشتند و در دنيا زندگاني نمودند، منزل كرد تمام اين جمعيت زنده گشتند و در دنيا زندگاني نمودند، منزل گرفتند و غذا خوردند و با زنان ازدواج نمودند.(3)
آيۀ دوم: أَوكَالَّذِي مَرَّعَلَي قَرْيَةٍ وَهِيَ خَاوِيَةٌ عَلَي عُرُوشِهَا...(4).
يعني: يا مانند آن كه (مراد عُزير يا ارمياست چنانكه در روايات آمده است) به دهكدهاي گذر كرد كه خراب و ويران شده بود و كشتگان بني اسرائيل را كه بُختُ نََصر آنان را كشته بود و مردار شده بودند و درندگان از آن خورده بودند ديد و گفت: به حيرتم كه خدا چگونه اين مردگان را زنده خواهد كرد! پس خداوند او را صد سال ميراند، سپس زندهاش كرد. اوّل چشمان او را خدا بيافريد تا ببيند چگونه اجزاي پوسيده بدن جمع ميشود. و بدو فرمود: چند مدت درنگ نمودي؟ جواب داد: يك روز يا مقدارى از روز. خداوند فرمود: نه چنين است، بلكه صد سال است كه در خواب مرگ بودي. نظر نما در طعام (قدري انجير بود) و شراب (يعني آب) خود كه هنوز تغيير نكرده. و الاغ خود را نيز بنگر تا احوال برتو معلوم شود. و ما تو را حجت بر خلق قرار دهيم كه قيامت را انكار نكنند. و بنگر در استخوانهاي بدن خود كه چگونه جمع ميشود و بر آن گوشت و پوست و عروق روييده ميشود و استخوانهاي الاغ و استخوان كشتگان بني اسرائيل كه پوسيده. و متلاشي شده بود و درندگان از آن خورده بودند
1) الكافي، ج8، ص198، ح237؛ تفسير نور الثقلين، ج1، ص241، ح961.
2) قصص الانبياء، ص242، ح284؛ تفسير الصافي، ج1، ص271 ـ 272.
3) تفصيل قصه آنان در (سورة بقرة) البرهان في تفسير القرآن، ج1، ص502، از كليني در الكافي، ج8، ص198، ح237 و ديگران نقل شده. و همچنين در بحارالأنوار، ج13، ص381 ـ 387 (باب 14 از ابواب قصص موسي و هارون از كتاب النبوة) و در مستدرك سفينة البحار، ج2، ص278 (ماده: حزقل) ذكر ساير مواضع آن شده است، (مؤلف).
4) البقرة (2)، آية 259.
ـ چنانكه در روايات است ـ كه چگونه در هم پيوسته و گوشت بر آن پوشانيم. چون اين جريان را مشاهده كرد گفت: همانا يقين دانم كه خداوند بر هر چيزي تواناست.(1)
و در باقي گذاشتن پروردگار به قدرت بالغة خود؛ طعام و آب او را كه نگذاشت طبيعتِ هوا و خاك و آفتاب در آن، اثر نمايد، با آنكه اين طبيعت در الاغ او اثر مىگذارد و آن را فاني مينمايد آيه و معجزة باهرهاي است براي بسياري از موارد از آن جمله بدن مقدس و مطهر ـ امام زمان ـ و تأثير نكردن طبيعت در آن حضرت، و از آن جمله بقاي بدن مقدس پيغمبر و ائمه هدي در ميان خاك و بقاي بعضي از بدنها نيز درك آن آسان ميشود.
آن خدايي كه طعام و شراب عُزير را نگاه داشت، ميتواند چيزي را كه بخواهد هر چه بخواهد نگاه دارد به كيفيتي كه بخواهد، و ميتواند طينت اصلي بدن انسان را در محل دفن او نگاه دارد.
آيه سوم: وَاخْتَارَ مُوسَي قَومَهُ سَبعِينَ رَجُلاً... (2).
موسي هفتاد نفر از قوم خود را براي وعدهگاه خدا انتخاب كرد آنها را صاعقه گرفت و تمام مردند... .
سپس آنان را خداوند زنده كرد و موارد ديگر كه از امتهاي قبل از اين بعد از مرگ زنده شدند زياد است. از آن جمله اصحاب كهفاند كه سيصد ونه سال مرده بودند سپس آنان را خداوند زنده كرد؛ چنانكه در قرآن است.(3)
و همچنين حضرت عيسي اشخاصي را به اذن پروردگار زنده نموده؛ چنانكه صريح آيات شريفه قرآن(4)است. و از روايات استفاده ميشود كه يكي از آنان سام پسر نوح بوده.(5)و
1) تفصيل اين قصه در البرهان في تفسير القرآن، ج1، ص529 ـ 534 و بحارالأنوار، ج14، ص351 ـ 379 (باب 25 از ابواب قصص عيسي... از كتاب النبوة) و ج7، ص34 (باب سوم از ابواب المعاد از كتاب العدل و المعاد) و مستدرك سفينة البحار، ج2، ص405 «مادة: حمر» مذكور است، (مؤلف).
2) الأعراف (7)، آية 155.
3) تفصيل قضيه در البرهان في تفسير القرآن، ج2، 591، ح3 [4001] و بحارالأنوار، ج13، ص215 (باب هفتم از ابواب قصص موسي و هارون از كتاب النبوة) مذكور است.
4) آل عمران (3)، آية 49؛ المائده (5)، آية 110.
5) تفسير العياشي، ج1، ص174، ح50؛ بحارالأنوار، ج14، ص233، ح2 (باب 18 از ابواب قصص عيسي... از كتاب النبوة).
ديگري بچهاي بود كه اورا كشته بودند، او را زنده كرد كه از او كشف قاتل نمايند.(1)و نيز رفيقي داشت كه چند روز از مرگ او گذشته بود، او را زنده كرد و بعد از آن در دنيا بيست سال زندگاني نمود و ازدواج كرد و داراي فرزند شد.(2)و ديگري يحييبنزكريا بود كه او را زنده كرد و از او خواست كه زنده باشد و انيس او گردد، يحيي نپذيرفت.(3)و تفصيل موارد احياي آن حضرت را در مستدرك سفينه در لغت «حيا» ذكر نمودم.(4)
و خداوند اهل و عيال و اولاد حضرت ايوب را كه هلاك شده بودند بعد از چندين سال زنده فرمود.(5)
و در زمان حضرت موسي مردي كشته شده بود، براي كشف قاتل مراجعه به آن حضرت شد. حضرت موسي به امر پروردگار دستور داد كه گاوي را بكشند و آن مقتول را به يكي از اعضاي گاو كشته شده زدند، زنده شد.
چنانكه شرح آن در قرآن مجيد سورۀ بقره(6)ـ كه به همين مناسبت اين سوره به بقره ناميده شده ـ تصريح شده است.(7)
و اما موضوع دوم، يعني هر چه در امتهاي قبل واقع شده در اين امت نيز واقع خواهد شد؛ چنانكه خداوند ميفرمايد:
لَتَركَبُنَّ طَبَقَاً عَن طَبَقٍ؛(8)
يعني احوال گوناگون و حوادث رنگارنگ خواهيد يافت.
1) الكامل في التاريخ (ابن أثير)، ج1، ص313؛ بحارالأنوار، ج14، ص268، ذيل حديث 50.
2) تفسير العياشي، ج1، ص174، ح51؛ بحارالأنوار، ج14، ص233، ح3.
3) الكافي، ج3، ص260، ح37؛ بحارالأنوار، ج14، ص187، ح37 (باب 15 از ابواب قصص سليمان... از كتاب النبوة) و ج6، ص170، ح47 (باب ششم از ابواب الموت از كتاب العدل).
4) مستدرك سفينة البحار، ج2، ص491.
5) تفسير القمي، ج2، ص74؛ بحارالأنوار، ج12، ص346، ح6 (باب دهم از ابواب قصص ابراهيم از كتاب النبوة).
6) البقرة (2)، آيات 67 ـ 72.
7) تفصيل موارد احياي اموات در امتهاي قبل در مستدرك سفينه، ج2، ص483 «ماده: حيا» ذكر نمودم. و احياي الياس، يونس را در «ماده: الس»، ج1، ص164 و در «ماده: اور»، ج1، ص244 احياي داوود، اوريا را ذكر نمودم؛ به آنجا مراجعه شود، (مؤلف).
8) الانشقاق (84)، آيۀ 19.
و پيغمبر فرموده:
هر چه در امم سابقه واقع شده در اين امت نيز واقع خواهد شد.(1)
و اما موضوع سوم: دلالت آيات شريفۀ قرآن بر خصوص رجعت به اضافه آيات شريفهاى كه گذشت؛
آيۀ اول، ميفرمايد:
وَحَرَامٌ عَلَي قَرَيَةٍ أَهْلَكْنَاهَا أنَّهُم لَا يَرجِعُونَ؛(2)
اهل دياري كه ما هلاك گردانيديم ديگر زندگاني دنيا بر آنان حرام است و هرگز به دنيا رجعت نخواهند كرد.
عالم جليل عليبنابراهيم قمي كه از اساتيد شيخ كليني است، در تفسير خود به سند صحيح از امام باقر و صادق نقل نموده كه فرمودهاند:
اهل هر دياري كه خداوند آنها را در دنيا به عذاب خود هلاك فرموده، در رجعت بر نخواهند گشت.(3)
و اين آيۀ شريفه از بزرگترين ادله رجعت است. براي آنكه تمام افراد مسلمين قبول دارند كه همه مردم از اولين و آخرين در قيامت كبري محشور خواهند شد، چه افرادي كه به عذاب هلاك شده يا كساني كه هلاك نشدهاند، پس مقصود در اين آيه رجعت است، و اما در قيامت كبري همه محشور خواهند شد.
آيه دوم:
إِنَّا لَنَنصُرُ رُسُلَنَا وَالَّذِينَ آمَنُوا فِي الحَيَاةِ الدُّنيَا وَيَومَ يَقُومُ الْأَشهَادُ؛ (4)
1) شيخ حر عاملي متجاوز از بيست روايت در اثبات اين موضوع نقل نموده و فرموده: اين روايات عامه و خاصه نقل نمودهاند؛ و علامه مجلسي در بحارالأنوار، ج28، ص3 ـ 34 (باب اول از كتاب الفتن و المحن) رواياتي از عامه و خاصه نقل كرده. و نيز رجوع شود به بحارالأنوار، ج36، ص284 (باب 41 از ابواب نصوص علي أميرالمؤمنين از كتاب تاريخ أميرالمؤمنين). و در مستدرك سفينه البحار، ج2، ص54 «ماده: جري» ساير مواضع روايت را ذكر نمودهام، (مؤلف).
2) الأنبياء (21)، آية 95.
3) تفسير القمي، ج2، ص76؛ بحارالأنوار، ج53، ص60، ح49 (باب 29 از ابواب النصوص من الله تعالي... از كتاب تاريخ الإمام الثاني عشر).
4) غافر (40)، آية 51.
ما ـ كه خداوند تواناييم ـ البته رسولان خود و اهل ايمان را در دنيا ظفر و نصرت ميدهيم.
از اين آيۀ شريفه استفاده ميشود كه نصرت رسولان در دنيا خواهد شد. و واضح است كه در زماني كه آيه بر پيغمبر نازل شده رسولاني در ظاهر نبودهاند، پس بايد رسولان گذشته و اهل ايمان در دنيا آيند و خدا آنان را ياري بفرمايد؛ چون وعده خدا تخلف پذير نيست.
و همين مطلب در روايات بسياري ذكر شده و مقداري از آنها در تفسير برهان(1)ميباشد.
آيه سوم:
وَإِذْ اَخَذَ اللهُ مِيثَاقَ النَّبِيِّينَ لَمَا آتَيتُكُمْ مِنْ كِتَابٍ وَحِكْمَةٍ ثُمَّ جَائَكُم رَسُولٌ مُصَدِّقٌ لِـمَا مَعَكُمْ لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ وَلَتَنصُرُنَّهُ...(2)
معناي ظاهر آيۀ شريفه آن است كه:
خداوند از پيغمبران پيمان گرفته است كه به پيغمبر آخرالزمان ايمان بياورند و او را ياري كنند.
و اين پيمان امتثال نشده و نميشود مگر در رجعت.
و در چندين روايت آمده است كه از تمام انبيا پيمان گرفته شده كه به پيغمبر ايمان بياورند، و وصيش اميرالمؤمنين را ياري كنند، و اين نخواهد بود مگر در رجعت.
هنگامي كه اميرالمؤمنين رجعت فرمايد تمام پيغمبران از آدم تا خاتم رجعت نمايند و فرمانبردار آن حضرت باشند و او را ياري نمايند و در مقابل آن حضرت جهاد كنند.(3)
آيه چهارم:
وَعَدَ اللهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُم وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الأَرضِ.(4)
1) البرهان في تفسير القرآن، ج4، ص764، ح2، 3، 4 و 5؛ بحارالأنوار، ج11، ص27، ح15 (باب اول از ابواب النبوة العامة... از كتاب النبوة).
2) آل عمران (3)، آية 81.
3) در البرهان في تفسير القرآن، ج1، ص91 مقداري از اين روايات آمده است و براي مطالعه بيشتر اين روايات ر.ك: الايقاظ من الهجعة علي الرجعة؛ بيان الفرقان، ص929 ـ 1031؛ بحارالأنوار، ج53، ص61، ح50 (باب 29 از ابواب النصوص من الله تعالي... از كتاب تاريخ الإمام الثاني عشر).
4) النور (24)، آية 55: خداوند به كساني از شما بندگان، كه (به خداوند و حجت عصر) ايمان آورده و نيكوكاري پيشة خود نمودهاند، وعده فرموده كه در دورة ظهور امام زمان، در روي زمين به ايشان خلافت دهد.
ظاهر آيۀ شريفه اين است كه ميفرمايد: (خدا به كساني كه از شما بندگان ايمان آورند و نيكوكار گردند ـ يعني امامان شيعه، چنانكه صريح روايات است ـ وعده فرموده كه آنان را در زمين خليفه ـ يعني مورد خلافت كليۀ الهيه ـ قرار دهد) چنانكه خوبان از گذشتگان را جانشين پيشينيان قرار داده، و علاوه بر خلافت، دين پسنديده آنان را بر همه اديان متمكن و غالب گرداند و ترس مؤمنين را تبديل به امنيت فرمايد كه خالص مرا عبادت كنند و هيچ شركي نباشد.(1)
و همين مطلب را به عبارت ديگر در سورۀ قصص، آيۀ پنجم اينگونه ميفرمايد:
ما اراده كرديم كه بر طايفهاي كه در روي زمين ضعيف شمرده شدند ـ يعني امامان به حق ـ منت نهيم و آنان را امامان و پيشوايان خلق و وارث زمين و متمكن در آن قرار دهيم.(2)
و آيات و روايات در اثبات رجعت زياد است كه در مستدرك سفينة لغت «رجع» بيان نمودم.(3)
و از روايات بسيار استفاده ميگردد كه اوّل كسي كه به دنيا رجعت ميفرمايد حضرت سيدالشهدا با اصحابش خواهند بود و با حضرت ولي عصر بيعت مينمايند، و اوست كه امر تجهيز و غسل و كفن و دفن حضرت صاحب الزمان را مباشر ميشود. و در بعضي روايات بعد از آن اميرالمؤمنين رجعت ميفرمايد و فرمانده كل مؤمنين خواهد بود، و تأويل حقيقي لقب شريف اميرالمؤمنين براي آن حضرت در وقت رجعت ظاهر خواهد شد، و
1) اين آيۀ شريفه با ضميمه روايات وارده در تفسيرش دلالت دارد كه مومنين يعني پيغمبر و امامان در روي همين زمين خليفة خدا خواهند شد و متمكن در انجام وظايف ميشوند و كه هيچ ترس نداشته باشند و عبادت نمايند. و تمام اين امور در دنيا وقت رجعت خواهد شد، چون وعده خدا تخلف پذير نيست و در قيامت كبري نه زمين و نه آسماني و نه عبادتي خواهد بود و بعد از رجعت قبل از قيامت، تمام اشياء فاني ميشود. چنانكه روايات اين موضوع را در تاريخ فلسفه و تصوف، ص108 نقل كردهام، (مؤلف).
2) القصص (28)، آية 5: وَنُريدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِينَ.
3) مستدرك سفينة البحار، ج4، ص80. و حقير در آنجا آيات شريفه راجع به موضوع رجعت را تا 42 آية كريمه رساندهام و هر يك را با تفسير اهل بيت پيغمبر ذكر كردهام و روايات آنكه از حد تواتر بيشتر است نقل كردهام، (مؤلف).
سپس رسول الله و امامان صلوات الله عليهم اجمعين رجعت مينمايند، و دانيال و يوشَع و اصحاب كهف و مؤمن آلفرعون و سلمان و مقداد و مالك اشتر و عبدالله بن شريك عامري با چهارهزار نفر و عبداللهبنعجلان و حُمرانبناعين و ميسربنعبدالعزيز رجعت مينمايند، چنانكه اسامي اينان در روايات مذكور است. و مأمورين الهي مؤمنين را در عالم برزخ از موضوع ظهور حضرت خبر ميدهند و ميگويند: اگر خواهي به دنيا برگرد؛ و هر كس خواست بر ميگردد.
در اينجا سخن را كوتاه مينماييم، چون اين مختصر گنجايش بيشتر ندارد. هر كس تفصيل مطالب را خواهد به كتابهايي چون: بحارالأنوار جلد 53، كه روايات را با آيات جمع نموده، مراجعه كند. و عالم بزرگوار شيخ حر عاملي كتابي مفصل به اسم الإيقاظ من الهجعة بالبرهان علي الرجعة نوشته سزاوار است بدان مراجعه شود.
در اينجا بعضي از وقايع هنگام قيامت كبري را شرح ميدهيم تا فرق بين قيامت صغري و كبري به خوبي ظاهر شود و فقط به ترجمه آيات كريمه قرآن اكتفا مينماييم.
اما انقلاب زمين؛ در سورۀ ابراهيم، آية 48 ميفرمايد:
روزي كه زمين را به امر خدا به غير اين (كه هست) مبدل كنند و هم آسمانها را دگرگون سازند و تمام خلق در پيشگاه حكم خداي يكتاي قادرِ قاهر حاضر شوند.
در آن روز بدكاران و گردنكشان را زير زنجير عدل پروردگار مشاهده خواهي كرد و خواهي ديد كه پيراهنهايي از مس گداخته برتن دارند... . (1)
و درباره آسمان؛ در سورۀ انبياء، آية 103 بعد از آنكه ميفرمايد: مؤمنين در روز قيامت در امن و امان هستند و آنها هرگز آواز جهنم را نشنوند؛(2)ميفرمايد:
روزي كه آسمانها را مانند طومار درهم بپيچيم و آفريدگان را به حال اوّل
1) براهيم (14)، آيات 48 ـ 50: يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ وَالسَّمَاواتُ وَبَرَزُوا لِلَّـهِ الْوَاحِدِ الْقَهَّارِ * وَتَرَىٰ الْـمُجْرِمِينَ يَوْمَئِذٍ مُقَرَّنِينَ فِي الْأَصْفَادِ * سَرابِيلُهُمْ مِنْ قَطِرَانٍ وَتَغْشَى وُجُوهَهُمُ النَّارُ.
2) الأنبياء (21)، آية 103: لَايَحْزُنُهُمُ الْفَزَعُ الْأَكْبَرُ وَتَتَلَقَّاهُمُ الْـمَلائِكَةُ هَذَا يَوْمُكُمُ الَّذِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ.
كه آفريديم برگردانيم. اين وعده ماست كه البته انجام خواهيم داد.(1)
و در سورة معارج، آية 8 و 9 ميفرمايد:
روزي كه آسمان بدان عظمت از هول و دهشت چون فلز گداخته شود، و كوههاي بدان صلابت از ترس و هيبت مانند پشم زده متلاشي گردند... (2).
و در سورۀ مزمل، آية 14 ميفرمايد:
آن روزي كه از وحشت آن روز بزرگ زمين و كوهها به لرزه در آيد و تل(3)ريگي شود، و چون موج روان گردد... (4).
و در سورة تكوير، آيات 1تا 11 ميفرمايد:
اي رسول، يادآور هنگامي كه آفتاب تابان تاريك شود و ستارگان آسمان تيره شوند و فرو ريزند و كوه ها به حركت در آيند... .
تا آنكه ميفرمايد:
هنگامي كه درياها چون آتش شعله گيرد.
تا آنكه ميفرمايد:
و هنگامي كه آسمان را از جاي بركنند و به يك سو افكنند.(5)
و در سورۀ انفطار، ميفرمايد:
هنگامي كه آسمان شكافته شود و ستارگان فرو ريزند... (6).
1) الأنبياء (21)، آية 104: يَوْمَ نَطْوِي السَّماءَ كَطَيِّ السِّجِلِّ لِلْكُتُبِ كَما بَدَأْنا أَوَّلَ خَلْقٍ نُعيدُهُ وَعْداً عَلَيْنا إِنَّا كُنَّا فَاعِلِينَ.
2) المعارج (70)، آيات 8 ـ 9: يَوْمَ تَكُونُ السَّماءُ كَالْـمُهْلِ * وَتَكُونُ الْجِبالُ كَالْعِهْنِ.
3) تل: پُشته، تپه بلند.
4) المزمل (73)، آية 14: يَوْمَ تَرْجُفُ الْأَرْضُ وَالْجِبالُ وَكانَتِ الْجِبالُ كَثِيباً مَهِيلاً.
5) التكوير (81)، آيات 1ـ 11: إذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ * وَإِذَا النُّجُومُ انْكَدَرَتْ * وَإِذَا الْجِبالُ سُيِّرَتْ * وَإِذَا الْعِشارُ عُطِّلَتْ * وَإِذَا الْوُحُوشُ حُشِرَتْ * وَإِذَا الْبِحارُ سُجِّرَتْ * وَإِذَا النُّفُوسُ زُوِّجَتْ * وَإِذَا الْـمَوْؤُدَةُ سُئِلَتْ * بِأَيِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ * وَإِذَا الصُّحُفُ نُشِرَتْ * وَإِذَا السَّماءُ كُشِطَتْ.
6) لانفطار (82)، آيات 1 ـ 2: إِذَا السَّمَاءُ انْفَطَرَتْ * وَإِذَا الْكَواكِبُ إنْتَثَرَتْ.
و در سورۀ انشقاق، فرموده:
آسمان شكافته ميشود.(1)
و در سورۀ قارعه، ميفرمايد:
روز قيامت كوهها از هيبت آن روز همچون پشم زده شده متلاشي و پراكنده شود.(2)
و آيات راجع به كيفيت قيامت كبري زياد است. همين مقدار براي اين مختصر كافي است.
و از واضحات قرآن است كه تمام افراد انسان اولين و آخرين در قيامت كبري با همين ابدان محشور خواهند شد. وهمين مطلب را پيغمبران گذشته به امم خود ميفرمودند
و كفار تكذيب ميكردند و به يكديگر ميگفتند:
يُنَبِّئُكُم اِذَا مُزِّقْتُمْ كُلَّ مُمَزَّقٍ إِنَّكُمْ لَفِي خَلقٍ جَدِيدٍ؛(3)
آيۀ قرآن است كه نقل ميفرمايد:
اين پيغمبر به شما ميگويد: بعد از آنكه بدن شما در زير خاك پوسيده و پراكنده گشت، همه در آخرت زنده خواهيد شد.
و شخصي استخوان پوسيده را گرفت و خدمت پيغمبر آخرالزمان رسيد و در مقابل پيغمبر اين استخوان را در كف دست نرم كرد و به باد داد و گفت: مَن يُحيِي العِظامَ وَهِيَ رَمِيمٌ.(4)
چنانكه در قرآن، آخر سورۀ يس ميفرمايد؛ پس آيه نازل شد:
قُل يُحيِيهَا الَّذِي اَنشَاَهَا اَوَّلَ مَرَّةٍ...(5)
بگو: آن را زنده ميكند آن خداي توانايي كه اوّل بار آن را ايجاد كرده است.
و بالجمله معاد جسماني از ضروريات اديان است و منكر آن كافر به شمار ميرود.(1)
والحمدلله ربّ العالمين كما هو اهله. وصلي الله علي محمّد وآله الطّيّبين الطّاهرين المعصومين. ربّنا تقبّل منّا بفضلك وجودك وكرمك. وافعل بنا ما أنت أهله. ولا تفعل بنا ما نحن أهله. واجعل لنا لسان صدق في الآخرين. واجعلنا من ورثة جنّة النّعيم. واغفرلنا ولوالدينا وللمؤمنين والمؤمنات يا أرحم الراحمين ويا أكرم الأكرمين.
تمّت هذه الرسالة الموسومة بـ « اصول دين» بيد مؤلّفها عليّبن محمدبناسماعيل النمازيّ الشاهروديّ رحمهم الله تعالي في الدنيا والآخرة في شهر محرّم الحرام 1395 هـ . ق علي هاجره وآله آلاف ألوف التحيّه والثّناء.
علامه حاج شيخ علي نمازي شاهرودي
1) ر.ك: عروة الوثقي، ج1، ص139 (الثامن: الكافر بأقسامه...) كه در آن حاشيه علما و فقهاي شيعه بر كافر بودن منكر معاد جسماني تصريح شده است.
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله ربّ العالمين كما هو أهله ولا إله غيره. وأفضل الصلوات والتحيّات علي محمّد و آله الطيّبين الطّاهرين المعصومين الّذين جعلهم الله تعالي الوسائل بينه و بين خلقه، فبهم يرحم عباده و يتفضّل عليهم في الدنيا و الآخرة واللّعنة علي أعدائهم أجمعين من الآن إلي قيام يوم الدّين.
و بعد؛ چنين گويد اين حقير بي بضاعت عليبنمحمدبناسماعيل النمازي الشاهرودي كه برادر عزيز و ارجمندم «حاج آقا رضا عمادزاده» از من در خواست نمود كه در زمينۀ وسيله و توسل مطالبي را بنويسم تا ايشان در دسترس عموم قرار دهند، و حقير نيز اين رساله را وسيلۀ توسل خود قرار داده، اجابت نمودم.
از پروردگار بزرگ ميخواهم كه اين نوشته را مورد رضا و خوشنودي خود قرار داده، و وسيله نجات و رهايي از مهالك دنيا و آخرت گرداند. إِنَّهُ ذُوالْفَضْلِ العَظِيم.
اين رساله كه آن را وسيلة النجاة ناميدم در پنج فصل و يك خاتمه تنظيم گشته و موضوعات حقيقت وسيله، و وجوب توسل و فضيلت آن، و توسلات انبياء سلف به مقام مقدس حضرت رسول اكرم و ائمۀ هداة مهديين و فضيلت بكاء و عزاداري بر عترت طاهره در طي آن آمده است.
پروردگار عالم دركتاب عزيزش ميفرمايد:
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللهَ وَابْتَغُوا اِلَيْهِ الوَسِيلَةَ؛(1)
اي مؤمنين از خدا بپرهيزيد و تقوي را شعار خود قرار دهيد، (و بدانيد كه او شاهد و ناظر اعمال شماست. اگر شما خدا را نميبينيد، خدا شما را ميبيند؛ پس مراقب احوال خويشتن بوده) و بهسوي او طلب وسيله نماييد.
عليبنابراهيم قمي در تفسير آيۀ فوق ميفرمايد:
تقرّبوا إليه بالإمام؛(2)
تقرب بجوييد بهسوي پروردگار به امام.
و ابن شهر آشوب از مولي أميرالمؤمنين نقل كرده كه در ذيل اين آيه فرمود:
منم وسيلة پروردگار.(3)
و همين مضمون را صفار از سلمان از اميرالمؤمنين نقل فرموده است.(4)
و از دانشمندان عامه نيز حافظ ابونعيم اصفهاني(5)و حافظ ابوبكر شيرازي در كتاب ما نزل من القرآن في علي مفاد فوق را نقل نمودهاند. و امام احمد ثعلبي در تفسير خود روايت
1) المائده (5)، آية 35.
2) تفسير القمي، ج1، ص168؛ البرهان في تفسير القرآن، ج2، ص292، ح26 [3077].
3) مناقب آل ابيطالب، ج3، ص75 (فصل: في أنّه السبيل والصراط... از باب تعريف باطنه)؛ البرهان في تفسير القرآن، ج2، ص292، ح27 [3078].
4) بصائر الدرجات، ص216، ح21 (باب اوّل از جزء پنجم)؛ البرهان في تفسير القرآن، ج2، ص292، ح28 [3079].
5) النور المشتعل من كتاب ما نزل من القرآن في علي، ص26 ـ 31.
كرده كه مراد از وسيله در آية شريفة عترت پيامبر است.(1)
و امام رضا از جدش رسول الله نقل نموده كه فرمود:
امامان حق، از فرزندان حسين ميباشند؛ و كسي كه آنان را اطاعت كند، همانا خدا را اطاعت كرده است. و هر آنكه آنان را معصيت نمايد، خدا را معصيت نموده است. و آنان وسيله بهسوي پروردگارند.(2)
و رسول اعظم در ضمن روايتي فرمود:
كسي كه ما را اطاعت كند، خدا را اطاعت كرده است، و ما وسيله بهسوي پروردگار و سبب رسيدن به رضايت و خوشنودي او هستيم.(3)
و در زيارت أميرالمؤمنين چنين ميخوانيم:
أَنتَ وَسِيلَتِي إِلَي اللهِ تَعَالَي، وَبِكَ أَتَوَسَّلُ إِلَي رَبّي؛(4)
اي اميرالمؤمنين تويي وسيلة من بهسوي خداوند متعال، و به تو متوسل ميشوم بهسوي پروردگارم.
و در دعاي علقمه كه بعد از زيارت عاشورا خوانده ميشود، امام باقر ميگويد:
أَسْأَلُكَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَعَلِيٍّ وَبِحَقِّ فَاطِمَةَ بِنتِ نَبِيِّكَ وَبِحَقِّ الحَسَنِ وَالحُسَينِ، فَإِنِّي بِهِم اَتَوَجَّهُ اِلَيكَ فِي مَقَامِي هَذَا وَبِهِم اَتَوَسَّلُ وَبِهِم اَتَشفَّعُ اِلَيكَ... وَبِمُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ اَتَوَجَّهُ اِلَيكَ وَاَتَوَسَّلُ وَاَتَشَفَّعُ؛(5)
خدايا از تو سؤال ميكنم به حق محمد و علي و فاطمه و حسن و حسين.
1) الكشف و البيان عن تفسير القرآن، ج4، ص59.
2) عيون اخبار الرضا، ج2، ص58، ح217 (باب 31)؛ بحارالأنوار، ج36، ص244، ح54 (باب 41 از ابواب النصوص علي أميرالمومنين از كتاب تاريخ أميرالمؤمنين).
3) مشارق انوار اليقين، ص61؛ بحارالأنوار، ج25، ص23، ح38 (باب اول از ابواب خلقهم و طينتهم از كتاب الامامة).
4) ر.ك: بحارالأنوار، ج99، ص172 (باب هشتم از ابواب زيارت الأئمه... از كتاب المزار)؛ مستدرك سفينة البحار، ج10، ص302 (ماده: وسل).
5) مصباح المتجهد، ج2، ص778 ـ 779؛ بحارالأنوار، ج98، ص297 ـ 298، ح3 (باب 24 از ابواب فضل زيارة سيد شباب اهل الجنة... از كتاب المزار).
پس به آنان بهسوي تو متوجه و متوسل ميشوم، و آنان را شفيع خود نزد تو قرار ميدهم... و به محمد و آل محمد بهسوي تو متوجه ميشوم و متوسل ميگردم.
و در زيارت امام عسكري عرض ميكند:
وَأَتَوَسَّلُ اِلَيكَ يَا رَبِّ بِإِمَامِنَا؛(1)
اي پروردگار بهسوي تو به امام متوسل ميشوم.
و در زيارت امام زمان عرض ميكند:
من متوسل ميشوم به تو و به پدران پاكت.(2)
و در خطبه فاطمة الزهراء چنين آمده است:
فَاحمَدُوا اللهَ الَّذي بِعَظَمَتِهِ وَنُورِهِ اِبْتَغَي مَن فيِ السَّمواتِ وَمَن فِي الأَرضِ اِلَيهِ الوَسيلَةَ فَنَحْنُ وَسِيلَتُهُ فِيِ خَلقِهِ، وَنَحنُ آلُ رَسُولِهِ؛(3)
حمد كنيد خدايي را كه به بركت نور و عظمتش اهل آسمانها و زمين بهسوي او طلب وسيله ميكنند. پس ما وسيله خداوند و آل پيامبرش هستيم.
و در حديث توصيف امام سجاد رؤيت حضرت آدم اشباح خمسه طيبه را در ساق عرش، خداوند چنين فرمود:
هٰؤُلَاءِ خِيارُ خَليقَتي وَكِرامُ بَرِّيتِي. بِهِم آخُذُ، وَبِهِم اُعْطِي، وَبِهِم اُعَاقِبُ، وَبِهِم اُثِيبُ. فَتَوسَّل إلَيَّ بِهِم يا آدَمُ، وَاِذا دَهَتْكَ داهيةٌ، فَاجْعَلهُم إلَيَّ شُفَعاءَكَ [فَإِنِّي آلَيْتُ عَلَى نَفْسِي قَسَماً حَقّاً لَا أُخَيِّبُ بِهِمْ آمِلًا وَ لَا أَرُدُّ بِهِمْ سَائِلاً]؛(4)
اي آدم، اينان خوبان خلق و بزرگان آفريدگان منند. به خاطر اينها ميگيرم و ميدهم. و به سبب اينها ثواب و عقاب ميدهم. پس به آنان توسل نما بهسوي
1) بحارالأنوار، ج99، ص69 (ذيل حديث هشتم) (باب ششم از ابواب زيارات الأئمة... از كتاب المزار).
2) مصباح الكفعمي، ص496؛ بحارالأنوار، ج99، ص118 (باب هفتم از ابواب زيارات الأئمة... از كتاب المزار).
3) دلائل الامامة، ص113 ـ 114، ذيل ح36 (حديث فدك).
4) تفسير الإمام العسكري، ص220، ح102؛ بحارالأنوار، ج26، ص328، ح10 (باب هفتم از ابواب سائر فضائلهم... از كتاب الإمامة).
من و چون بلاء و گرفتاري برايت روي آورد، آنان را شفيع نزد من قرار ده كه بر خود سوگند ياد كرده و حتم نمودهام كه به سبب آنان آرزوي آرزوكننده و سؤال سائلي را رد ننمايم.
روايت فوق از طريق عامه نيز نقل شده است.(1)
و حضرت رضا در خطبۀ شريفۀ خود هنگام طلب باران فرمود:
يَا رَبِّ اَنْتَ عَظَّمْتَ حَقَّنَا اَهلَ البَيتِ، فَتَوَسَّلُوا بِنَا كَمَا اَمَرتَ؛(2)
اي پروردگار من تويي كه بزرگ شمردي حق ما اهل بيت را پس به ما متوسل شدند همچنانكه امر فرمودي.
و امام صادق هنگام تعليم نمازجماعت فرمودند: بعد از نماز بگو:
يَا مُحَمَّدُ يَا رَسُولَ اللهِ أَشْكُو إلَي اللهِ وَاِلَيكَ حَاجَتِي، وَإِلَي اَهلِ بَيتِكَ الرَّاشِدِينَ حَاجَتِي، وَبِكُم اَتَوَجَّهُ إلَي اللهِ فِي حَاجَتِي.(3)
و دعاهايي نيز در زمينه توسل به ذيل عنايت ائمه نقل گرديده كه فضيلت توسل را به طور آشكار ثابت مينمايد.(4)
و علامه اميني نيز كلمات علماي عامه و اسامي كتابهايي كه دربارۀ فضيلت و شرافت توسل به مقام مقدس نبي اكرم نوشته شده است بهطور مفصل نقل فرموده است.(5)
و علامه مجلسي نيز ابوابي را در همين موضوع عنوان كرده است.(6)
1) ر.ك: الغدير، ج2، ص422؛ احقاق الحق، ج4، ص91 و ج7، ص382؛ المناقب (للخوارزمي)، ص318، ح320.
2) دلائل الامامة، ص377، ح38 [340] (ذيل ذكر معجزاته)؛ بحارالأنوار، ج49، ص181، ح16( باب 14 از ابواب تاريخ الامام المرتجي... از كتاب تاريخ علي بن موسي الرضا).
3) الكافي، ج3، ص476 ـ 477، ح1 (باب صلاة الحوائج از كتاب الصلاة)؛ بحارالأنوار، ج99، ص230، ح3 (باب نهم از ابواب زيارات الأئمة... از كتاب المزار).
4) . ر.ك: تفسير الإمام العسكري، ص68 ـ 76؛ بحارالأنوار، ج99، ص231 ـ 254(باب دهم از ابواب زيارات الأئمة... از كتاب المزار).
5) الغدير، ج5، ص211 ـ 215.
6) بحارالأنوار، ج23، ص99 ـ 103( باب ششم از ابواب جمل أحوال الأئمة از كتاب الامامة) و ج99، ص231 (باب دهم از ابواب زيارات الأئمة... از كتاب المزار).
و در كتاب جامع اصول صحاح عامه رواياتي در زمينۀ توسل نقل شده و مؤلف آن گفته است كه توسل بهسوي خدا به دوستان خدا جايز است.(1)
بنابراين، اصل توسل به پيامبر و اولياي حق، مورد اتفاق عامه و خاصه ميباشد.
و حقير در كتابهاي اثبات ولايت (2)و مقام قرآن و عترت در اسلام(3)و رساله علم غيب(4)بهطور مفصل شرح دادهام كه پيغمبر و ائمه هدي چه در خانۀ دنيا و چه در آخرت به همۀ مخلوقات دانا و بينا و توانا هستند، و با انتقال اين بزرگواران از خانۀ دنياي دَني به خانه آخرت، از علوم و كمالات و قدرت آنان چيزي كسر نشده و تمام خلايق گذشته و آينده را دانسته و اعمال مردم را شاهدند. و علامه مجلسي كه مرآة ذوي العقول است در كتاب مرآة العقول (شرح كافي) در باب نهي از مشرِف شدن بر قبر پيغمبر ميفرمايد:
بدانكه در اخبار مستفيضه وارد شده است كه براي پيغمبر و ائمه هدي بلكه ساير پيغمبران، بعد از وفات و انتقال ظاهري از اين دنيا به خانه آخرت، حالات عجيب و غريب است كه براي ساير خلق نيست(5)
و شيخ مفيد در كتاب مقالات فرموده:
اما احوال پيغمبر و ائمه هدي بعد از وفات چنين است كه اجساد پاكيزه آنها بهسوي بهشت منتقل ميشود، و با همين اجساد و ارواح در بهشت زنده و متنعم به نعمات الهي ميباشند، و احوال شيعيان بر آنان مخفي نيست، و كلمات مردم را از دور و نزديك ميفهمند و ميشنوند ـ سپس فرموده: ـ اين است مذهب تمام فقهاي اماميه و مذهب متحملين آثار و علوم اهل بيت و متكلمين از آنان نيز مخالفت نكردهاند.(6)
1) التاج الجامع للأصول، ج1، ص318 (يجوز التوسل إلي الله بأحبابه از كتاب الصلاة).
2) ر.ك: اثبات ولايت، ص47 ـ 58.
3) ر.ك: مقام قرآن و عترت، ص81 ـ 86.
4) ر.ك: علم غيب، ص93 ـ 148.
5) مرآة العقول، ج5، ص272 ـ 274 (باب النهي عن الاشراف علي قبر النبي).
6) اوائل المقالات، ص72 ـ 73(باب 49)؛ بحارالأنوار، ج27، ص301 (باب ششم از ابواب ما يتعلق بوفاتهم... از كتاب الإمامة).
سيرۀ پيغمبران گذشته بر اين بوده كه در گرفتاريها متوسل به محمد و آل محمدصلوات الله عليهم اجمعين ميشدند، و خداوند را به حق آنان و شأن و جلال آن بزرگواران قسم ميدادند، و آنان را شفيع بين خود و پروردگار قرار ميدادند كه حاجت آنها برآورده و رفع گرفتاري از آنان ميشد.
براي نمونه علامه مجلسي از كتاب درّالثمين نقل فرموده كه در تفسير آية شريفة فَتَلَقَّي آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلَمَاتٍ فَتَابَ عَلَيهِ (1) روايت شده كه:
حضرت آدم زماني كه اسماء پيغمبر و ائمه را بر ساق عرش مشاهده كرد، جبرئيل او را تلقين نموده و عرض كرد: بگو: يَا حَمِيدُ بِحَقِّ مُحَمّدٍ، يَا عَالِي بِحَقِّ عَلِيٍّ، يَا فَاطِرُ بِحَقِّ فَاطِمَةَ، وَيَا مُحْسِنُ بِحَقِّ الحَسَنِ وَالحُسَينِ وَمِنْكَ الإِحْسَانُ. چون اين كلمات بر زبان آدم جاري شد، و به نام مبارك حسين رسيد، قلب آدم شكست و اشك چشم او جاري گشت. سبب آن را از جبرئيل پرسيد و او عرض كرد: اي آدم، اين حسين فرزند تو به مصيبتي مبتلا خواهد شد كه تمام مصائب نزد آن كوچك نمايد. فرمود: اي برادر، جبرئيل! آن مصيبت چيست؟ عرض كرد: اين حسين بدون يار و ياور، تشنه؛ كشته خواهد شد، و اي كاش او را ميديدي كه ناله غربت و تشنگي او بلند شده و چنان عطش بر او غالب گشته كه بين او و آسمان مثل دود و غبار حائل گرديده است، و هيچ كس جواب او را ندهد مگر به شمشيرها، و مانند گوسفند سر او را از قفا جدا نمايند و اموال او را به غارت برند، و سر مقدس او و يارانش را در شهرها بگردانند، و زنان آنان را به اسيري برند. در اين هنگام جبرئيل و
1) البقرة (2)، آية 37.
آدم گريه سختي نمودند.(1)
و حضرت نوح كشتي خود را به دستور الهي و راهنمايي جبرئيل ساخت و ميخهايي را كه جبرئيل آورده بود مصرف كرد و در آخر پنج ميخ به نام مقدس خمسه طيبه بر آن كوبيد كه هر يك درخشندگي خاصي داشت، و هر كس را كه خدا خواست در آن كشتي قرار داد و آب از آسمان جاري و از زمين ميجوشيد. كشتي روي آب قرار گرفت و به حركت در آمد. چون به زمين كربلا رسيد به تلاطم افتاد. حضرت نوح خدا را به حق محمد و آل محمد قسم داد تا نجات پيدا نمود، و خدا او را از مصيبت حسين آگاه نمود و گريه بسيار كرده و قاتل او را لعنت نمود.(2)
و أميرالمؤمنين در روز احد ميفرمود:
يَا اللهُ يَا اللهُ، يَا جَبْرَئِيلُ، يَا جَبْرَئِيلُ، يَا مُحَمَّدُ يَا مُحَمَّدُ، النَّجَاةَ النَّجَاةَ.(3)
علامه مجلسي در شرح اين حديث كه از احتجاج طبرسي نقل كرده ميفرمايد:
در بعض نسخ هر يك از سه كلمه را سه مرتبه ذكر كرده و يا محمد را بر يا جبرئيل مقدم نموده است.(4)
چنانچه خداوند متعال كعبۀ معظمه را شرافت و فضيلت بخشيد و آن را به خود نسبت داد و فرمود: كعبه خانۀ من است.(1)
و زماني را برگزيد و شرافت داد، مانند ماه رمضان و فرمود: ماه رمضان ماه خداست.(2)
همچنين بندگاني را آفريد و بر همۀ خلايق آنان را فضيلت و شرافت داد و آنان را از خطا و لغزش حفظ فرموده و پاك و پاكيزه قرارداد وسپس اطاعت آنان را اطاعت خود، و نافرماني آنان را نافرماني خود، و محبت آنان را محبت خود، و دشمني با آنان را دشمني با خود مقرر فرمود. و به همين جهت است كه در روايات بسيار فرمودند:
زيارت قبور مطهرۀ پيغمبر و امامان زيارت خداست.(3)
پس كساني كه اعتقاد به مقام امامت و ولايت و خلافت آنان دارند، و ميدانند كه اعمال آنها را به پيغمبر و امامان نمايش ميدهند، و آنان را گواهان بر آفريدگان ميدانند، بايد به آقايان خود عرض اخلاص و ارادت نموده قيام به وظيفۀ علاقهمندي و ارادت خود بنمايند و بر آنان سلام كنند و اعتقادات خود را بر ايشان عرضه بدارند.
و اگر از دور زيارت كنند، سلام دوستان به مواليان كه خلفاء و حجج پروردگارند، ميرسد؛ چنانچه از واضحات روايات متواترات است.(4)و اگر بتوانند بايد به زيارت قبور پاك ايشان بروند
1) ر.ك: مستدرك الوسائل، ج9، ص360، ح11075 (باب 24 از ابواب مقدمات الطواف... از كتاب الحج).
2) ر.ك: النوادر (للأشعري)، ص17، ح2؛ بحارالأنوار، ج94، ص77، ح38 (باب 56 از ابواب صوم شهر رمضان از كتاب الصوم).
3) المقنعة، ص458؛ كامل الزيارات، ص150، ح4؛ ر.ك: كتاب من لايحضره الفقيه، ج2، ص92 ـ 93؛ وسائل الشيعة، ج10، ص489 (باب 18 از ابواب الصوم از كتاب الصيام)؛ بحارالأنوار، ج94، ص82 (باب 56 از ابواب الصوم از كتاب الصوم).
4) ر.ك: كتاب من لايحضره الفقيه، ج2، ص599؛ وسائل الشيعة، ج14، ص577 ـ 578 (باب 95 از ابواب المزار و... از كتاب الحج)؛ مستدرك الوسائل، ج10، ص369 ـ 370 (باب 75).
و عرض اخلاص و ارادت بنمايند.
و چون پيغمبر اكرم خبر شهادت مولاي متقيان اميرمؤمنان را به آن سرور داد عرض كرد: يا رسول الله، كسي كه قبرهاي ما را زيارت كند چه ثوابي خواهد داشت؟ رسول الله فرمود:
يا علي، خداوند يكتاي بيهمتا لطف فرموده، و قبر تو و فرزندان تو را بقعههايي از بهشت و عرصههايي از عرصات آن قرار داده، و دلهاي نجيبان و برگزيدگان از بندگان خود را مايل بهسوي شما گردانده كه متحمل ذلت و اذيت شوند و قبرهاي مباركۀ شما را براي تقرب به پروردگار و دوستي محمد مختار زيارت نمايند.
يا علي، اينان مخصوص به شفاعتند و وارد بر من در حوض كوثر ميشوند، و اينان در بهشت به زيارت من آيند.
يا علي، كسي كه قبور شما را تعمير نمايد، پس گويا حضرت سليمان را بر بناء بيت المقدس اعانت نموده، و ثواب زيارت قبور شما معادل هفتاد حج و موجب آمرزش گناهان ميباشد. پس بشارت باد تورا بر اين، و دوستان و شيعيان خود را به اين لطف و احسان پروردگار بشارت ده. و بدان گروهي از آدميان كه خيري در آنها نيست، بيايند و زوار قبور شما را سرزنش نمايند. اينان شرار و بدان امت من ميباشند. خداوند شفاعت مرا به آنان نرساند، و آنها را بر حوض من (كوثر) وارد نگرداند.(1)
و در كتاب شريف كافي 109 روايت،(2)و در كامل الزيارات 756 روايت، و در وسائل 518 روايت(3)، و در مستدرك الوسائل 360 روايت(4)، در فضيلت و شرافت زيارت قبور آن بزرگواران نقل شده است.
1) تهذيب الاحكام، ج6، ص22، ح7 (باب هفتم از كتاب المزار)؛ بحارالأنوار، ج97، ص120، ح22 (باب دوم از كتاب المزار).
2) الكافي، ج4، ص548 ـ 589 (ابواب الزيارات از كتاب الحج).
3) وسائل الشيعة، ج14، ص319 ـ 572 (ابواب المزار از كتاب الحج).
4) مستدرك الوسائل، ج10، ص181 ـ 365 (باب دوم از ابواب المزار از كتاب الحج).
ودر كتاب نفيس الغدير مرقوم فرموده كه:
سيره عمل مسلمين از صدر اسلام تا حال جاري شده برزيارت قبوري كه پيغمبر مرسلي، يا امامي، يا بزرگي از بزرگان دين، در آن دفن شده. و از همه افضل و بهتر قبر مقدس پيغمبر گرامي است. و نماز نزد اين قبور پاك، و دعا كردن و تبرك و توسل به صاحب قبر، و تقرب بهسوي پروردگار، به زيارت اين مشاهد مقدسه از امور مقبوله نزد تمام فرق مسلمين است. و جماعتي از علماي برجسته مسلمين نقل اجماع نمودهاند بر فضيلت و استحباب زيارت قبر منور پيغمبر و اين موضوع مورد اتفاق تمام فرق مسلمين بوده، تا آنكه ابن تيميه حراني مخالفت كرده و فتوا داد به حرمت زيارت قبر پيغمبر اكرم پس علماء و قضات آن زمان و بعد آن او را تكفير نمودهاند و خون و مال او را حلال دانستهاند.(1)
و در ص 93 از پيغمبر نقل كرده كه فرمود:
كسي كه قبر مرا زيارت نمايد، شفاعت من براي او ثابت است.
و اين روايت را متجاوز از چهل نفر از علماي عامه نقل كردهاند و حكم به صحت آن نمودهاند.(2)
و به همين مفاد روايات ديگري نقل كرده كه پيغمبر فرمود:
كسي كه قبر مرا زيارت كند، گويا در حال حيات من مرا زيارت كرده است.(3)
و كسي كه حج خانۀ خدا كند و مرا زيارت نكند، به من جفا كرده است.(4)
و ساير روايات مربوطه را نيز نقل كرده و به 22 حديث اكتفا نموده و اين احاديث را متجاوز از صد و پنجاه نفر از علماء عامه نقل فرموده اند.(5)
و در ص 109 ـ 125 كلمات چهل و دو نفر از بزرگان علماء عامه را در فضيلت و شرافت زيارت آن حضرت نقل فرموده است.
و در ص 130 ـ 135 آداب زيارت را نقل نموده، و تا 21 آداب رسانده است.(1)
و در ص 135 ـ 140، نُه زيارت مختصر و مفصل، و چند دعا با كيفيت صلوات نقل نموده، و سپس فضيلت توسل و استشفاع به صاحب قبر شريف را اثبات فرموده است.(2)
و در ص 146 ـ 156 به طور مفصل در فضيلت و شرافت تبرك به قبر شريف پيغمبر اكرم به آنكه خود را به آن بچسباند و صورت بر خاك قبر نهد و ضريح را ببوسد سخن گفته است و از مدارك عامه براي اثبات آن بسيار آورده است.(3)
سوگواري و اقامۀ عزاء و نوحه سرايي و گريه كردن و گرياندن و خود را شبيه به گريه كننده كردن در مصيبتهاي وارده بر پيامبر و آل اوصلوات الله عليهم اجمعين از جمله عبادتها شمرده شده، و در نزد خدا و رسول و امامان محبوب و مطلوب است.(1)
و پيغمبران اين عبادت شريف را انجام ميدادند، و شخص نبي اعظم و أميرالمؤمنين و فاطمه و حسن مجتبيصلوات الله عليهم عزاداري و سوگواري نمودند، و ازاين عبادت مهم بهرهها برداشتند.
پيغمبر خاتم در ضمن حديثي فرمودند:
كساني كه در مصيبت حسين بگريند، دست آنان را ميگيريم و وارد بهشت مينماييم. اي فاطمه، همه چشمان در روز قيامت گريانند، مگر چشمي كه بر حسين بگريد كه او خندان و خوشحال به نعمتهاي بهشت است.(2)
و حضرت رضا فرمود:
كسي كه مصيبت ما را ياد كند، پس بگريد و بگرياند، چشم او نگريد روزي كه چشمها ميگريد.(3)
واضح است نزد خردمندان كه گريه هر فاسقِ فاجرِ بيدين مراد نيست، بلكه گريه مثل ساير اعمال خير از هر كس كه واقع شود مورد قبول نگردد، بلكه بايد شرايط مقررۀ مقبول با
1) ر.ك: الكافي، ج2، ص481 ـ 483 (باب البكاء از كتاب الدعاء)؛ وسائل الشيعة، ج7، ص74 ـ 77 (باب 29 از ابواب الدعاء از كتاب الصلاة).
2) عوالم العلوم، ج17،ص534، ح9؛ بحارالأنوار، ج44، ص293، ح37 (باب 34 از ابواب ما يختص بتاريخ الحسينبنعلي ...از كتاب تاريخ فاطمة و الحسن و الحسين).
3) عيون اخبار الرضا، ج1، ص294، ح48 (باب 28)؛ بحارالأنوار، ج1، ص200، ح6 (باب چهارم از ابواب العلم... از كتاب العقل و الجهل).
او باشد تا اعمال و عباداتش قبول شود.
أميرالمؤمنين در روايت اربعمائة كه چهار صد مطلب در رابطه با دين ودنيا و آخرت فرمودهاند، شيعيان خود را مدح نموده و فرموده است:
اينان در حزن و اندوه ما محزونند. مال و جان خود را در راه ما بذل مينمايند. اينان از مايند و بهسوي ما آيند.(1)
ابن قولويه قمي به هفت سند دعاي امام صادق را براي زوار قبر جدش و گريه كنندهاش چنين نقل كرده:
اي خدايي كه علم گذشته و آينده را به ما عنايت فرمودهاي، و دلهايي از مردم را بهسوي ما مايل نمودهاي، من و برادرانم و زوار قبر جدم حسين را بيامرز؛ آن كساني كه در راه زيارت ما مالهاي خود را صرف مينمايند و بدنهاي خويش را براي درك ثواب و رضايت تو به مشقت مياندازند... خدايا رحم كن بر آن صورتهايي كه آفتاب آنان را تغيير ميدهد. و رحم نما بر آن صورتهايي كه بر مزار حسين ماليده ميشود. و رحم كن بر آن چشمهايي كه اشك در محبت بر ما اهل بيت ميريزد. و رحم كن آن دلهايي را كه در مصيبت ما ميسوزد و جزع ميكند. و رحم كن آن نالههايي را كه در مصيبت ما بلند ميشود.خدايا اين افراد را به تو ميسپارم تا روز قيامت كه بر حوض كوثر بر ما وارد شوند.(2)
و علامه مجلسي بابي را در همين موضوع به نام باب ثواب گريه در مصيبت امام حسين و ساير ائمه هدي اختصاص داده و 38 روايت در آن نقل فرموده است.(3)
از آن جمله فرمايش امام صادق است كه:
جزع و گريه در مصيبت مكروه است، مگر جزع و گريه در مصيبت حسين كه در آن اجر و ثواب خواهد بود.(1)
و در چندين روايت وارد شده كه اين گريه سبب آمرزش گناهان و داخل شدن در بهشت ميباشد.(2)
و ثقۀ جليل القدر و عظيم الشأن ابن قولويه قمي در كتاب شريف كامل الزيارات ابوابي را در موضوع فصل حاضر عنوان فرموده كه به شرح ذيل آمده است:
باب 26: گرية جميع خلق بر امام حسين (7 روايت).(3)
باب 27: گرية ملائكه بر امام حسين (17 روايت).
باب 28: گرية آسمان و زمين بر امام حسين و حضرت يحيي (21 روايت).
باب 29: نوحه سرايي جنيان بر امام حسين (11 روايت).
باب 32: ثواب كسي كه گريه كند بر امام حسين (10 روايت).
باب 33: ثواب آنكس كه در مصيبت امام حسين شعر بگويد و گريه كند و بگرياند (7 روايت).
و حقير نيز در كتاب مستدرك السفينة لغت «بكي»(4)بهطور مشروح گريه انبياء و مرسلين و ملائكۀ مقربين و موجودات آسمان و زمين را نقل كردهام، و همينطور موارد گريۀ پيامبر گرامي اسلام در مصيبتهاي اهل بيت خود و أميرالمؤمنين و فاطمۀ زهرا و امام حسن و امام حسين و ائمۀ ديگر را شرح دادهام.
1) كامل الزيارات، ص100، ح2؛ وسائل الشيعة، ج14، ص507، ح13 [19702] (باب 66 از ابواب المزار... از كتاب الحج)؛ بحارالأنوار، ج44، ص291، ح32.
2) ر.ك: وسائل الشيعة، ج14، ص500 ـ 510؛ بحارالأنوار، ج44، ص278، ح3، 7، 8، 13، 14، 16، 17، 20، 21 و 28.
3) كامل الزيارات، ص79 ـ 106.
4) مستدرك سفينة البحار، ج1، ص394 (ماده: بكي).
عزاداري و سوگواري در مصائب ائمۀ طاهرين به صورتهاي فوق(1)بدون اشكال جايز است، و حكم آن به طور مسلم از روايات ثابت ميشود.
شيخ حر عاملي از علماي برجستۀ شيعه رواياتي در همين زمينه نقل فرموده كه بهطور خلاصه چنين است كه امام حسن عسكري در مصيبت پدر بزرگوارش امام هادي پيراهن خويش را از طرف مقابل و پشت گردن چاك داده بود، و چون بعضي از حاضران اشكال كرد، حضرت در جواب وي فرمود:
چه ميداني اي احمق! حضرت موسيبنعمرانعلي نبيّنا وآله وعليه السّلام در سوگ برادرش هارون پيراهن خود را چاك زد.
و مسعودي در كتاب اثبات الوصيه نقل كرده كه:
ام احمد صداي خود را به گريه در عزاي موسيبنجعفر بلند كرد، و بر صورت لطمه زد، و پيراهن خويش را چاك داد، و اين در حالي است كه امام هشتم او را از اين عمل ممانعت نكرد.(2)
و شيخ طوسي در كتاب تهذيب از امام صادق روايت نموده كه:
فاطميات (اولاد فاطمۀ زهراء) در مصيبت امام حسين گريبانها چاك داده و بر صورتهايشان لطمه ميزدند. و سزاوار است كه بر مثل حسين
صورتها را لطمه زده و گريبانها را چاك داد.(1)
و همچنين از خالد بن سدير نقل كرده كه گفت:
از امام صادق سؤال كردم: مردي در عزاي پدر يا مادر يا برادر يا يكي از اقوام خود پيراهن چاك زند چه صورتي دارد؟ فرمود:
باكي نيست، موسيبنعمران در مصيبت برادرش چنين كرد.(2)
توهم شده رواياتي كه ميفرمايد بكاء بر امام حسين سبب آمرزش گناهان ميشود، منافات دارد با آيۀ شريفۀ:
وَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرّاً يَرَه؛(1)
هر كس به اندازۀ ذرهاي عمل زشت انجام دهد، آن را خواهد ديد.
و آيۀ كريمۀ:
مَنْ يَعْمَلْ سُوءاً يُجْزَ بِهِ؛(2)
كسي كه عمل بدي مرتكب گردد، طبق آن مجازات خواهد شد.
ميگوييم: اين دو آيه همانطور كه با آيات توبه تنافي ندارد، با اين روايات نيز منافات نخواهد داشت؛ زيرا از جمع آيات با يكديگر استفاده ميشود كه مغفرت و آمرزش خداوند مانع مجازات مجرمين تواب خواهد شد. بنابراين هركس عمل شري از او صادر گشت هر چند به مقدار ذرهاي باشد آن را ميبيند و طبق آن مجازات ميگردد مگر آنكه توبه كند و گناه او آمرزيده شود، كه در اين صورت نه گناه خود را خواهد ديد و نه مجازات خواهد گرديد.
و همچنين از آيات ديگر(3)فهميده ميشود كه كفار اگر دست از كفر خود برداشته و ايمان بياورند تمام گذشتۀ آنان بخشيده و عفو ميگردد.
و علاوه بر آن اگر اصول دين شخصي صحيح و اعمال خير از او سر زند به حكم آيۀ شريفۀ إِنَّ الْـحَسَنَاتِ يُذْهِبْنَ السَّيِّئاتِ(4) گناهان او محو و مشمول عفو الهي ميشود.
و گريه و عزاداري بر امام حسين نيز از جمله اعمال نيكو و پسنديده است كه موجب از بين رفتن اعمال زشت ميگردد.
و اما آيۀ: إِنَّمٰا يَتَقَبَّلُ اللهُ مِنَ الْـمُتَّقِينَ(1)به ظاهر خود باقيست، و تقوي درجات بسياري دارد كه درجۀ اوّل آن قبول اعظم واجبات يعني ولايت اميرالمؤمنين و امامان معصوم با اجتناب از اعظم گناهان يعني ولايت جبت و طاغوت و اتباع آنها ميباشد.
قرآن كريم ميفرمايد:
وَالَّذِي جَاءَ بِالصّدقِ وَصَدَّقَ بِهِ اُولئكَ هُمُ الْـمُتَّقُونَ(2)
آن كس از بندگان كه وعدۀ صدق بر او آمد و او آن را تصديق كرد به حقيقت، همانها اهل تقوي هستند.
مراد از صدق در روايات مباركه، همانا «ولايت» است.(3)پس كساني كه تصديق ولايت نمودند متقين ميباشند، و واضح است كه تصديق به ولايت بدون تبري ازدشمنان آنها تمام نيست. بنابراين بيزاري از دشمنان معصومين نيز بايد باشد.
علامۀ بزرگوار مجلسي در كتاب ارزشمند خود در اين زمينه عنوان بابي قرار داده و چنين آورده است: (باب آنكه اعمال قبول نميشود مگر به ولايت).(4)و سپس در باب مزبور هفتاد و يك روايت جمع آوري فرموده كه براي نمونه و تبرك به چندي از آنها اشاره ميشود.
در چندين روايت آمده است كه:
اگر كسي خدا را در بهترين مكانها، بين ركن و مقام حضرت ابراهيم عبادت كند و به امام واجب الإطاعة منصوب از جانب خدا معرفت نداشته باشد، هيچ يك از اعمال وي قبول نميشود.(5)
1) المائده (5)، آية 27: همانا خداوند از پرهيزگاران ميپذيرد.
2) الزمر (39)، آية 33.
3) ر.ك: البرهان في تفسير القرآن، ج4، ص710، ح3 [9218]؛ تفسير كنز الدقائق، ج11، ص304؛ تفسير نورالثقلين، ج4، ص486، ح50؛ بحارالأنوار، ج35، ص415، ح15 (باب 21 از ابواب الآيات النازلة... از كتاب تاريخ اميرالمؤمنين).
4) بحارالأنوار، ج27، ص166 ـ 202(باب هفتم از ابواب ولايتهم... از كتاب الإمامة).
5) ر.ك: المحاسن، ج1، ص61، ح102؛ تفسير القمي، ج1، ص368؛ بحارالأنوار، ج27، ص166 ـ 202 (باب هفتم از ابواب ولايتهم... از كتاب الامامة).
و امام صادق نيز در موثقۀ عمار ساباطي فرمودند:
كساني كه اقرار به ولايت ما داشته باشند، و با ولايت ما از اين دنيا بروند، نماز و روزه و زكات و حج آنان قبول ميگردد. و اگر به ولايت ما اقرار و اعتراف ننمايند، هيچ چيز از اعمال آنها قبول نخواهد شد.(1)
و در حديث ديگر فرمود:
و الله اعمال از غير شما (شيعه اثني عشري) قبول نخواهد شد.(2)
و در مستدرك السفينة لغت «دين» روايات معتبر و صحيح بسيار نقل شده كه خلاصۀ آن چنين است:
كساني كه امامت ظالمين و غاصبين را قبول و خود را مقيد به پيروي از آنان كرده و اعمال خود را مطابق دستور ايشان قرار دهند، چيزي از اعمال آنها قبول نشده و داخل جهنم خواهند شد. و اما كساني كه امامت امام حق را قبول كرده، و خود را پيرو او قرار داده، و اعمال خود را به راهبري وي انجام دهند، اعمالشان مقبول و از اهل بهشت خواهند بود.(3)
تقوي درجات ديگري نيز دارد كه انجام اوامر الهي و عدم ارتكاب محرمات، و داخل نشدن در امور شبههناك، و انجام اعمالي كه احتمال وجوب دارد، و عمل به مستحبات و ترك مكروهات از جملۀ آن ميباشد، و از اين درجات مهمتر آنكه بتواند بر مباحات حكم وجوب يا استحباب وارد نمايد، و غير اين درجات كه بر اهل فضل و كمال پوشيده نيست. ولي بالجمله تمام شيعيان دوازده امامي كه داراي خصلت تولي و تبري بوده و در تمام اصول و فروع دين مقيد به تمسك به كتاب خدا و عترت پيامبر باشند اعمال آنان مقبول و مصداق متقين خواهند شد؛ وأَكْرَمَهُم عِنْدَ اللهِ وَعِنْدَ الرَّسُولِ وَاَئِمَّةِ الهُدَي أَتْقَيهُم و أَطْوَعَهُم.
و اما مخالفين ولايت مَثَل اعمالشان مانند سرابي است در صحرا كه انسانهاي تشنه آن
را آب پندارند و چون نزديك شوند چيزي از آن را نيابند، همانطور كه در قرآن مجيد ميفرمايد:
وَالَّذِينَ كَفَرُوا أَعْمَالُـهُمْ كَسَرَابٍ بِقِيعَةٍ يَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ مٰاءً حَتّٰي إِذٰا جٰاءَهُ لَم يَجِدْهُ شَيْئاً.(1)
و در آيات ديگر ميفرمايد:
هَلْ أَتيٰكَ حَدِيثُ الغَاشِيَةِ * وُجُوهٌ يَوْمَئذٍ خٰاشِعَةٌ * عٰامِلةٌ نٰاصِبةٌ * تَصْليٰ نٰاراً حٰامِيَةً؛(2)
معناي آيه با توجه به روايات وارده چنين ميشود: صورتهايي امروز (در دنيا) با خشوع و خضوع عمل كنندگانند (اعمال خير از آنها صادر ميگردد) لكن ناصبي بوده و با عترت پيامبر دشمني ميورزند كه اينان داخل آتش شوند.
و پوشيده نماند كه آمرزش و مغفرت پروردگار شامل آنان نخواهد شد همچنانكه ميفرمايد:
إِنِّي لَغَفَّارٌ لِـمَن تَابَ وَآمَنَ وَعَمِلَ صَالِحاً ثُمَّ اهْتَدَيٰ(3)؛
من بسيار آمرزندهام براي كسي كه توبه كند(از كفر و شرك بيرون شود) و ايمان به خدا و رسول آورد و اعمال صالح انجام دهد و سپس هدايت يافته (و راهي بهسوي نور ولايت بيابد، و به نور آن از ظلمات ولايت جبت و طاغوت بيرون آيد كه در اين صورت مورد آمرزش من خواهد گرديد).
و از آخر آية الكرسي(4)به ضميمۀ روايات چنين استفاده ميشود:
كساني كه به قرآن و حضرت رسول اكرم ايمان آوردهاند، نور اسلام در دنيا بر آنان تابيده و مشمول احكام قرآن ميشوند. حال اگر ايمان به ولايت ائمۀ
1) النور (24)، آية 39: ولى كارهاى نارواى كافران به سرابى ماند كه در ريگزار سوزان شخص تشنه تصور ميكند آب است و چون نزديك ميرود چيزى نمىيابد.
2) الغاشيه (88)، آيات 1 ـ4.
3) طه (20)، آية 82.
4) البقرة (2)، آية 257: اللَّـهُ وَليُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ وَالَّذينَ كَفَرُوا أَوْلِياؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُماتِ أُولئِكَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ.
دوازدهگانه نيز داشته و از دشمنان آنان بيزاري بجويند، خداوند مهربان و ولي مؤمنين آنان را از ظلماتِ معاصي و گناهان بيرون آورد و در نور رحمت و هدايت خود داخل فرمايد. و ديگران كه به ولايت ائمه حق كافر شوند، همانا اوليايشان جبت و طاغوتند و خداوند آنان را از نور ظاهر اسلام اخراج و پس از مرگ با كافران محشور خواهند شد.
و مراد از «الذّين كفروا» در اين آيه كفار در مقابل مسلمين مانند يهود و نصاري و مشركين نيستند، زيرا آنان در نور نميباشند تا از آن اخراج شوند، بلكه مراد كافران به ولايت ائمه هدي هستند كه در دنيا در نور ظاهر اسلام بهسر ميبرند، و پس از مرگ از نور ظاهر اسلام اخراج، و داخل در ظلمات عالم برزخ ميگردند.(1)
اَلْحَمْدُ للِهِ الَّذِي هَدَينٰا لِهَذٰا وَمٰا كُنَّا لِنَهْتَديَ لَوْلٰا أَنْ هَديٰنَا اللهُ.
اللّهُمَّ يَا رَبَّنا بِجاهِ مُحُمّدٍ وَآلِهِ الطيّبينَ الطّاهرينَ، اجْعَلْنا مَعَهُم فِي الدُّنيٰا وَالآخِرة، وَزِدْ فِي قُلُوبِنَا مَعرِفَتَهُم وَمَحَبَّتَهُم، وَاجْعَلْ لَنَا لِسَانَ صِدْقِ فِي الآخِرِينَ، وَاغْفِرْلَنٰا وَلِوَالدَيْنَا وَلِلْمُؤْمُنينَ وَالْـمُؤْمِنَاتِ.
كتبه بيمناه الخاطئة عليّبنمحمدبناسمعيل النمازي الشاهرودي في 9 رجب الاصب 1399 هـ . ق علي هاجره و آله آلافُ الصلوات والتحيّات.
1) تفسير نور الثقلين، ج1، ص266، ح1070؛ ر.ك: بحارالأنوار، ج65، ص104، ح18 (باب 18 از ابواب الايمان و الكفر از كتاب الايمان و الكفر)؛ و تفسير العياشي، ج1، ص138، ح460.
آيهالبقرة (2)صفحه
37فَتَلَقَّي آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلَمَاتٍ فَتَابَ عَلَيهِ155
185لَا يُريِدُ بِكُمُ العُسْرَ30
213فَبَعَثَ اللَّـهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرينَ وَمُنْذِرينَ وَأَنْزَلَ مَعَهُمُ42
243أَلَم تَرَ إلَي الَّذينَ خَرَجُوا مِن دِيَارِهِم وَهُم اُلُوفٌ حَذَرَ المَوتَ130
257اللَّـهُ وَليُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ...178
259فَأَمَاتَهُ اللهُ مِأَةَ عَامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ129
آل عمران (3)
61فَمَنْ حَاجَّكَ فيهِ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْا...122
81وَإِذْ اَخَذَ اللهُ مِيثَاقَ النَّبِيِّينَ لَمَا آتَيتُكُمْ مِنْ كِتَابٍ وَحِكْمَةٍ ثُمَّ...135
108وَمَا اللهُ يُريِدُ ظُلماً30
النساء (4)
123مَنْ يَعْمَلْ سُوءاً يُجْزَ بِهِ175
المائدة (5)
3اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي...51، 121
27إِنَّمٰا يَتَقَبَّلُ اللهُ مِنَ الْـمُتَّقِينَ176
35يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللهَ وَابْتَغُوا اِلَيْهِ الوَسِيلَةَ147
41لَم يُرِدِ اللهُ أَنْ يُطَهِّرَ قُلُوبَهُم30
67يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا اُنْزِلَ إِلَيكَ121
الأعراف (7)
155وَاخْتَارَ مُوسَي قَومَهُ سَبعِينَ رَجُلاً...132
172أَلَسْتُ بِرَبِّكُم21
الأنفال (8)
38قُلْ لِلَّذينَ كَفَرُوا إِنْ يَنْتَهُوا يُغْفَرْ لَهُمْ مَا قَدْ سَلَفَ...175
75وَاُوْلُوا الأَ رْحَامِ بَعْضُهُم اَوْلَي بِبَعضٍ فِي كِتَابِ اللهِ121، 110
يونس (10)
44إِنَّ اللهَ لَا يَظْلِمُ النَّاسَ شَيْئاً37
هود (11)
114إِنَّ الْـحَسَنَاتِ يُذْهِبْنَ السَّيِّئاتِ175
ابراهيم (14)
48 ـ 50يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ وَالسَّمَاواتُ وَبَرَزُواِ...137
النحل (16)
64وَمَا أَنْزَلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ إِلَّا لِتُبَيِّنَ لَهُمُ الَّذِي اخْتَلَفُوا42
الكهف (18)
49وَلَا يَظْلِمُ رَبُّكَ أَحَدَاً37
47وَيَوْمَ نُسَيِّرُ الجِبَالَ وَتَرَى الأَرْضَ بَارِزَةً وَحَشَرنَاهُم فَلَمْ...129
طه (20)
29 ـ 30وَاجْعَلْ لِي وَزيراً مِنْ أَهْلي * هارُونَ أَخِي57
82إِنِّي لَغَفَّارٌ لِـمَن تَابَ وَآمَنَ وَعَمِلَ صَالِحاً ثُمَّ اهْتَدَيٰ178
الأنبياء (21)
22لَوكَانَ فيِهِمٰا آلِهَةٌ إِلَّا الله لَفَسَدَتَا28
95وَحَرَامٌ عَلَي قَرَيَةٍ أَهْلَكْنَاهَا أنَّهُم لَا يَرجِعُونَ134
103 ـ 104لَايَحْزُنُهُمُ الْفَزَعُ الْأَكْبَرُ وَتَتَلَقَّاهُمُ الْـمَلائِكَةُ هَذَا يَوْمُكُمُ137
المؤمنون (23)
32اعْبُدُواللهَ مَا لَكُم مِن اِلهٍ غَيرُهُ22
النور (24)
39وَالَّذِينَ كَفَرُوا أَعْمَالُـهُمْ كَسَرَابٍ بِقِيعَةٍ يَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ مٰاءً...178
55
وَعَدَ اللهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُم وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ...135
النمل (27)
83وَيَوْمَ نَحْشُرُ مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ فَوْجاً مِمَّنْ يُكَذِّبُ بِآيَاتِنَا فَهُمْ يُوزَعُونَ127
الروم (30)
30فِطْرَتَ اللهِ الَّتِي فَطَرَالنَّاسَ عَلَيهَا لَا تَبدِيلَ لِخَلقِ اللَّـهِ...21
القصص (28)
5وَنُريدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَ...136
السجدة (32)
22إِنَّا مِنَ المُجْرِمِينَ مُنتَقِمُونَ38
الأحزاب (33)
6وَاُوْلُوا الأَ رْحَامِ بَعْضُهُم اَوْلَي بِبَعضٍ فِي كِتَابِ اللهِ121، 110
36وَمَا كَانَ لِـمُؤمِنٍ وَلَا مُؤمِنَةٍ إِذَا قَضَي اللهُ وَرَسُولُهُ50
سبأ (34)
7يُنَبِّئُكُم اِذَا مُزِّقْتُمْ كُلَّ مُمَزَّقٍ إِنَّكُمْ لَفِي خَلقٍ جَدِيدٍ139
يس (36)
78 ـ 79مَن يُحيِي العِظامَ وَهِيَ رَمِيمٌ139
الزمر (39)
33وَالَّذِي جَاءَ بِالصّدقِ وَصَدَّقَ بِهِ اُولئكَ هُمُ الْـمُتَّقُونَ176
غافر (40)
11قَالُوا رَبَّنَا أَمَتَّنَا اثْنَتَيْنِ وَأَحْيَيْتَنَا اثْنَتَيْنِ فَاعْتَرَفْنَا بِذُنُوبِنَا...127، 129
51إِنَّا لَنَنصُرُ رُسُلَنَا وَالَّذِينَ آمَنُوا فِي الحَيَاةِ الدُّنيَا وَيَومَ يَقُومُ الْأَشهَادُ134
الشوري (42)
23قُلْ لَا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْـمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى59
الذاريات (51)
57مَا أُرِيدُ مِنْهُم مِن رِزقٍ وَمَا أُرِيدُ اَن يُطْعِمُونَ31
المعارج (70)
1سَئَلَ سَائِلٌ بِعَذَابٍ وَاقِع120، 121
8 ـ 9يَوْمَ تَكُونُ السَّماءُ كَالْـمُهْلِ * وَتَكُونُ الْجِبالُ كَالْعِهْنِ138
المزمل (73)
14يَوْمَ تَرْجُفُ الْأَرْضُ وَالْجِبالُ وَكانَتِ الْجِبالُ كَثِيباً مَهِيلاً138
المدثر (74)
1 ـ 3يَا أَيُّهَا المُدَّثِّرُ * قُمْ فَأَنْذِرْ* وَرَبَّكَ فَكَبِّر22
التكوير (81)
1 ـ 11إذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ * وَإِذَا النُّجُومُ انْكَدَرَتْ...138
الأنفطار (82)
1 ـ 2إِذَا السَّمَاءُ انْفَطَرَتْ * وَإِذَا الْكَواكِبُ إنْتَثَرَتْ138
الإنشقاق (84)
1إِذَا السَّمَاءُ انْشَقَّتْ139
19لَتَركَبُنَّ طَبَقَاً عَن طَبَقٍ133
الغاشية (88)
1 ـ 4هَلْ أَتيٰكَ حَدِيثُ الغَاشِيَةِ * وُجُوهٌ يَوْمَئذٍ خٰاشِعَةٌ ...178
العلق (96)
1إِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِى خَلَقَ23
الزلزلة (99)
8وَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرّاً يَرَه175
القارعة (101)
4يَوْمَ يَكُونُ النَّاسُ كَالْفَراشِ الْـمَبْثُوثِ139
معصومصفحه
امام باقرأَسْأَلُكَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَعَلِيٍّ وَبِحَقِّ فَاطِمَةَ...148
اميرالمؤمنينأَنتَ وَسِيلَتِي إِلَي اللهِ تَعَالَي، وَبِكَ أَتَوَسَّلُ إِلَي رَبّي148
رسول اكرمإنّي تَارِكٌ فيِكُمُ الثَّقَلَينِ؛ كِتَابَ اللهِ وَعِترَتِي...118
اميرالمؤمنينبِصُنعِ اللهِ يُستَدَلُّ عَلَيهِ24
حضرت فاطمةفَاحمَدُوا اللهَ الَّذي بِعَظَمَتِهِ وَنُورِهِ اِبْتَغَي...149
امام صادقاللَّـهُ مُشْتَقٌّ مِنْ إِلَهٍ وَإِلَهٌ يَقْتَضِي مَأْلُوهاً33
امام زمان لَيسَ لِأَحَدٍ مِن مَواليِنَا التَّشكيِكُ فِيِمَا يَرويِهِ...128
رسول اكرممَثَلُ أَهلَ بَيتِي كَمَثَلِ سَفِينَةِ نُوحٍ مَنْ رَكِبَهَا...54
امام سجادهٰؤُلَاءِ خِيارُ خَليقَتي وَكِرامُ بَرِّيتِي149
اماموَأَتَوَسَّلُ اِلَيكَ يَا رَبِّ بِإِمَامِنَا149
رسول اكرموَعِتْرَتِي أَهْلُ بَيتِي55
امير المؤمنينيَا اللهُ يَا اللهُ، يَا جَبْرَئِيلُ، يَا جَبْرَئِيلُ، يَا مُحَمَّدُ...156
امام رضايَا رَبِّ اَنْتَ عَظَّمْتَ حَقَّنَا اَهلَ البَيتِ...150
رسول اكرمأنَا حَربٌ لِمَن حَارَبتُم وَسِلمٌ لِمَن سَالَمتُم60
رسول اكرممَنْ كُنْتُ مَولَاهُ فَعَليٌّ مَولَاهُ...118
امام صادقيَا مُحَمَّدُ يَا رَسُولَ اللهِ أَشْكُو إلَي اللهِ وَاِلَيكَ...150
اماميَا حَمِيدُ بِحَقِّ مُحَمّدٍ، يَا عَالِي بِحَقِّ عَلِيٍّ...155
قرآن كريم.
نهج البلاغه.
التفسير المنسوب إلي الإمام الحسن العسكري.
اثبات الوصية للإمام عليبنأبيطالب. مسعودي، عليبنحسين(ت346ق). قم: انصاريان. چاپ سوم: 1426ق.
إثبات الهداة بالنصوص و المعجزات. حرعاملي، محمدبنحسن(ت1104ق). بيروت: اعلمي. چاپ اوّل: 1425ق.
3.اثبات ولايت. نمازي شاهرودي، علي(ت1405ق). تهران: انتشارات سعدي. چاپ اوّل: 1385ش.
الاحتجاج علي اهل اللجاج. طبرسي، ابومنصور(ت 588ق). تحقيق: سيد محمد باقر موسوي خرسان. مشهد: نشر مرتضي. چاپ اوّل: 1403ق.
احقاق الحق و إزهاق الباطل. تستري، قاضي نورالله(ت 1019ق). قم: مكتبة آيت الله مرعشي نجفي. چاپ اوّل: 1409ق.
اختيار معرفة الرجال «رجال كشي». كشي، محمدبنعمر(ت460ق). مشهد: نشر دانشگاه مشهد. چاپ اوّل: 1409ق.
الأربعون حديثا في المهدي. ابو نعيم اصفهاني، احمدبنعبدالله(ت430ق). تحقيق: علي جلال باقر. مركز الإبحاث الإعقائدية.
اُسد الغابة. ابن اثير(ت630ق). بيروت: دارالفكر. چاپ: 1409ق.
اسرار غدير. انصاري زنجاني، محمد باقر. قم: انتشارات تك. چاپ دهم: 1429ق.
إعلام الورى بأعلام الهدي. طبرسى، فضلبنحسن(ت548 ق). تهران: انتشارات اسلاميه. چاپ سوم: 1390ق.
الأمالي. ابنبابويه، محمدبنعلى(ت381ق). تهران: كتابچى. چاپ ششم: 1376ش.
الإنصاف في النص علي الائمة الاثني عشر. بحراني، سيد هاشم(ت1107ق). تحقيق: هاشم رسولي محلاتي. تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامي. چاپ: 1378ق.
أوائل المقالات. مفيد، محمدبنمحمد(ت413ق). قم: كنگره شيخ مفيد. چاپ اوّل: 1413ق.
الايقاظ من الهجعة بالبرهان علي الرجعة. حر عاملي، محمدبنحسن(ت1104ق). تحقيق: هاشم رسولي محلاتي. تهران: نويد. چاپ اول: 1362ش.
بحارالأنوار الجامعة للدر الأخبار الأئمّة الأطهار. مجلسي، محمد باقر(ت1110ق). تهران: انتشارات الاسلاميه.
البرهان في تفسير القرآن. بحراني، سيد هاشم(ت1107ق). قم: انتشارات مؤسسه بعثت. چاپ اوّل: 1374 ش.
بشارة المصطفي لشيعة المرتضي. طبري آملي، عماد الدين(ت553ق). نجف: المكتبة الحيدرية. چاپ: 1383ق.
بصائر الدرجات في فضائل آل محمد. صفار قمي، ابوجعفر محمدبنحسن(ت290ق). به كوشش: ميرزا محسن كوچه باغي تبريزي. قم: مكتبة آيت الله مرعشي نجفي. چاپ: 1380ق.
بيان الفرقان. قزويني، مجتبي(ت1386ق). قزوين: انتشارات حديث امروز. چاپ اول: 1387ش.
التاج الجامع للاصول في أحاديث الرسول. علي ناصف، منصور. بيروت: دار إحياء التراث العربي. چاپ سوم: 1381ق.
تاريخ بغداد. خطيب بغدادي، ابي بكر احمد بن علي (ت463ق). تحقيق: مصطفي عبدالقادر عطا. بيروت: دارالكتب العلمية. چاپ اول: 1417ق.
تاريخ مدينة دمشق. ابنعساكر(ت571ق). تحقيق: علي شيري. بيروت: دارالفكر. چاپ: 1415ق.
تفسير الصافي. فيض كاشاني، ملامحسن(ت1091ق). تحقيق: حسين أعلمي. تهران: مكتبة الصدر. چاپ دوم: 1415ق.
تفسير العياشي. عياشي، محمدبنمسعود(ت 320ق). تحقيق: سيد هاشم رسولي. تهران: المطبعة العلمية. چاپ اوّل: 1380ق.
تفسير القمي. قمي، عليبنابراهيم(ت307ق). تحقيق: سيد طيب جزائري. قم: دارالكتاب. چاپ سوم: 1404ق.
تفسير كنز الدقائق و بحر الغرائب. مشهدي، محمدبنمحمد رضا(ت1125ق). تحقيق: حسين درگاهي. تهران: سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي. چاپ اوّل: 1368ش.
تفسير نور الثقلين. عروسي حويزي، عبدعليبنجمعه(ت1112ق). تحقيق: سيد هاشم رسولي محلاتي. قم: انتشارات اسماعيليان. چاپ چهارم: 1415ق.
تفصيل وسائل الشيعة إلي تحصيل مسائل الشريعة. حر عاملي، محمدبنحسن (ت1104ق). قم: مؤسسة آل البيت لاحياء التراث. چاپ اوّل: 1409ق.
التوحيد. ابنبابويه، محمدبنعلي(ت381ق).تصحيح: سيد هاشم حسيني. قم: مؤسسه نشر إسلامي. چاپ اول: 1398ق.
تهذيب الأحكام. طوسى، محمدبنحسن(ت460ق). تحقيق: حسن موسوي خراسان. تهران: دار الكتب الإسلاميه. چاپ چهارم: 1407ق.
جامع الأخبار. شعيري، محمدبنمحمد (قرن ششم). نجف: مطبعة حيدرية. چاپ اول.
حديقة الشيعة. احمدبنمحمد(مقدس اردبيلي) (ت993ق). تهران: انتشارات گلي.
حق اليقين في معرفة اصول الدين. شبر، سيد عبدالله(ت1220ق). قم: انوار الهدي. چاپ دوم: 1424ق.
حلية الأولياء وطبقات الأصفياء. ابونعيم اصفهاني، احمدبنعبدالله(ت430ق). بيروت: دار الكتب العربي. چاپ چهارم: 1405ق.
الخصال. ابنبابويه، محمدبنعلى(ت381ق). تحقيق: على اكبر غفارى. قم: مؤسسه نشر إسلامي. چاپ اوّل: 1362 ش.
الخلافة. مدني كاشاني، رضا(ت1371ق). تهران: ادبية.
الدرالمنثور في تفسير المأثور. سيوطي، جلال الدين(ت911ق). قم: انتشارات كتابخانه آيت الله مرعشي نجفي. چاپ اول: 1404ق.
دلائل الامامة. طبري، محمد بن جرير(قرن پنجم). تحقيق: قسم الدرسات الاسلامية. قم: مؤسسه البعثه. چاپ اول: 1413ق.
راهنماي حق. نمازي شاهرودي، علي(ت1405ق). تهران: آواي نور. چاپ اوّل: 1389ش.
زينت المجالس. مجدي، محمدبنابيطالب(قرن يازدهم). تهران: كتابفروشي سنائي. چاپ: 1342ش.
سنن أبي داود. سجستاني، سليمان بناشعث(ت275ق). بيروت: دارالفكر. چاپ اوّل: 1426ق.
سنن التزمذي. ترمذي، محمدبنعيسيبنسورة(ت279ق). تحقيق: عبدالوهاب عبدالطيف. بيروت: دارالفكر. چاپ دوم: 1403ق.
سير أعلام النبلاء. ذهبي، شمس الدين(ت748ق). تحقيق: حسين الأسد. بيروت: مؤسسة الرسالة. چاپ نهم: 1413ق.
السيرة الحلبية. حلبي شافعي، علي¬بن¬برهان الدين(ت1044ق).بيروت: دار المعرفة. چاپ: 1400ق.
شرح نهج البلاغه لابنأبيالحديد. ابنابيالحديد، عبد الحميدبنهبة الله(ت656ق). تحقيق: محمد ابوالفضل ابراهيم. قم: كتابخانه آيت الله مرعشي نجفي. چاپ اوّل: 1404ق.
شواهد التنزيل لقواعد التفصيل. حسكاني، عبيد اللهبناحمد(ت504 ق). تهران: سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي. چاپ اوّل: 1411ق.
صحيح المسلم بشرح نووي دمشقي. نيشابوري، مسلمبنحجاج(ت261ق). بيروت: دارالفكر. چاپ اوّل: 1430ق.
الصحيح من سيرة الإمام علي. عاملي، سيد جعفر مرتضي. بيروت: مركز الإسلامي للدراسات. چاپ دوم: 1431ق.
صحيح البخاري. بخاري، محمدبناسماعيل(ت256ق). تحقيق: صدقي جميل العطار. بيروت: دار الفكر. چاپ: 1432ق.
الصواعق المحرقة. في الرد علي اهل البدع و الزندقة. هيثمي مكي، احمدبنحجر(ت974ق). تحقيق: عبد الوهاب اللطيف. مصر: شركة الطباعة الفنية المتحدة. چاپ دوم: 1385ق.
الطراز الأول و الكناز لما عليه من لغة العرب المعول. كبير مدني شيرازي، سيد علي خانبناحمد(ت1120ق). مشهد: مؤسسه آل البيت لإحياء التراث. چاپ: 1384ش.
الطرائف في معرفة مذاهب الطوائف. ابن طاووس، على بن موسى (ت664ق). تحقيق: على عاشور. قم: خيام. چاپ اوّل: 1400ق.
عبقات الأنوار. موسوي نيشابوري، مير حامد حسين(ت 1306ق). اصفهان: كتابخانه اميرالمومنين. چاپ دوم: 1366ش.
عروة الوثقي. طباطبايي، سيد محمد كاظم(ت1338ق). قم: مؤسسه نشر إسلامي. چاپ سوم: 1426ق.
علاقة التجريد. علوي عاملي، مير سيد احمد(ت1060ق). تهران: انجمن آثار و مفاخر فرهنگي. چاپ اوّل: 1381ش.
علم غيب. نمازي شاهرودي، علي(ت1405ق). تحقيق: مرتضي اعدادي خراساني مشهد: موسسه چاپ و انتشارات آستان قدس رضوي. چاپ اوّل: 1393ش.
عمدة القاري. عيني، محمود¬بن¬احمد(ت855ق). بيروت: دار إحيا التراث العربي.
58.عمدة عيون صحاح الأخبار في مناقب إمام الأبرار. ابنبطريق، يحييبنحسن (ت600ق). قم: مؤسسه نشر إسلامي. چاپ اوّل: 1407ق.
عوالم العلوم و المعارف و الاحوال من الآيات و الأخبار و الأقوال. بحراني اصفهاني، شيخ عبدالله(ت 1130ق). تحقيق: سيد محمد باقر موحد ابطحي. قم: مؤسسه إمام مهدي. چاپ دوم: 1382 ش.
عيون الأخبار الرضا. ابنبابويه، محمدبنعلي(ت381ق). تهران: نشر جهان. چاپ اوّل: 1378 ق.
الغدير في الكتاب و السنة و الأدب. اميني نجفي، عبد الحسين(ت1390ق). قم: مركز الغدير للدراسات الإسلامية. چاپ اوّل: 1416ق.
الغيبة. نعماني، محمدبنابراهيم(ت360ق). تهران: انتشارات صدوق. چاپ اوّل: 1379ق.
الغيبة(كتاب الغيبة للحجة). طوسى، محمدبن¬حسن(ت460ق). تحقيق: عباد الله تهرانى و على احمد ناصح(نهاوندي). قم: دار المعارف الإسلامية. چاپ اوّل: 1411ق.
فرائد السمطين في فضائل المرتضي و القبول و السبطين والأئمة من ذريتهم. الجويني الخراساني، ابراهيم(ت730ق). تحقيق: محمد باقر محمودي. قم: دار الحبيب. چاپ اوّل: 1428ق.
فضائل الشيعة. ابن بابويه، محمدبنعلي(ت381ق). تهران: انتشارات اعلمي. چاپ اوّل: 1410ق.
قصص الأنبياء عليهم السلام. قطب الدين راوندى، سعيد بن هبة الله (ت 573ق). تحقيق: غلامرضا عرفانيان يزدى. مشهد: مركز پژوهش هاى اسلامى. چاپ اوّل: 1409ق.
الكافي. كليني، محمدبنيعقوب(ت329ق). تحقيق: علي اكبر غفاري و محمد آخوندي. تهران: دارالكتب الاسلاميه. چاپ چهارم: 1407ق.
الكامل في التاريخ. ابن اثير، عزالدين(ت630ق). بيروت: دارصادر. چاپ: 1385ق.
كتاب من لايحضره الفقيه. ابن بابويه، محمدبنعلي(ت381ق). تصحيح: علي اكبر غفاري. قم: مؤسسه نشر إسلامي. چاپ سوم: 1413 ق.
الكشف و البيان عن تفسير القرآن. ثعلبى نيشابورى، ابواسحاق احمدبنابراهيم(ت427ق). بيروت: دار إحياء التراث العربي. چاپ اوّل: 1422ق.
كفاية الطالب في مناقب علي بن ابي¬طالب و يليه البيان في أخبار صاحب الزمان. گنجي شافعي، محمدبنيوسف (ت658ق). نجف: مطبعة الحيدرية. چاپ دوم: 1390ق.
كمال الدين و تمام النعمة. ابن بابويه، محمدبنعلي(ت381ق). تصحيح: علي اكبر غفاري. تهران: انتشارات اسلاميه. چاپ دوم: 1395 ق.
كنز العمال في سنن الأقوال و الأفعال. متقي هندي، علاء الدين علي المتقيبنحسام الدين(ت975ق). بيروت: مؤسسة الرسالة. چاپ: 1409ق.
كنز الفوائد. كراجكى، محمدبن على(ت449ق). تحقيق: عبدالله نعمة . قم: دارالذخائر. چاپ اوّل: 1410ق.
كامل الزيارات. ابن قولويه، جعفر بن محمد (ت367ق). تحقيق: عبد الحسين امينى. نجف اشرف: دار المرتضوية. چاپ اوّل: 1356ش.
كشف الغمة في معرفة الأئمة. اربلى، علىبنعيسى(ت692ق). تحقيق: هاشم رسولى محلاتى. تبريز: بنى هاشمى. چاپ اوّل: 1381ق.
كفاية الأثر في النصّ على الأئمة الإثني عشر. خزاز رازى، على بن محمد (قرن چهارم). تحقيق: عبد اللطيف حسينى كوهكمرى. قم: بيدار. چاپ: 1401ق.
مجمع البحرين. طريحي، فخرالدينبنمحمد(ت1087ق). تحقيق: احمد حسيني اشكوري. تهران: مرتضوي. چاپ: 1375ش.
مجمع الزوائد و منبع الفوائد. هيثمي، نورالدين عليبنأبيبكر(ت807ق). بيروت: دارالكتب العلمية. چاپ: 1408ق.
المحاسن. برقي، احمدبنمحمد(ت280ق). تحقيق: سيد جلال الدين محدث. قم: دارالكتب الاسلاميه. چاپ دوم: 1371 ق.
محمد و علي و بنوه الأوصياء. شريف عسكري، نجم الدين (ت1353ش). تهران: 1965م.
مدينة معاجز الأئمة الإثني عشر و دلائل الحجج علي البشر.بحراني، سيد هاشمبن سليمان(ت 1107ق). قم: موسسة المعارف الاسلامية. چاپ اوّل: 1413ق.
مرآة العقول في شرح اخبار آل الرسول. مجلسي، محمد باقر(ت1110ق). تحقيق: سيد هاشم رسولي. تهران: دارالكتب الاسلامية. چاپ دوم: 1404 ق.
مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل. نوري طبرسي، ميرزا حسين(ت1320ق). قم: مؤسسه آل البيت لاحياء التراث. چاپ اوّل: 1408 ق.
مستدرك سفينة البحار. نمازي شاهرودي، علي(ت1405ق). قم: مؤسسه النشر الاسلامي. چاپ دوم: 1427ق.
المستدرك علي الصحيحين. حاكم نيشابوري،أبي عبدالله(ت405ق). تحقيق: يوسف عبدالرحمن المرعشلي. بيروت: دارالمعرفة.
مسند أبي داود الطيالسي. طيالسي، سليمانبنداودبنالجارود(ت204ق). بيروت: دارالمعرفة.
مسند احمد حنبل. حنبل، احمد (ت241ق). بيروت: دار الفكر. چاپ اوّل: 1430ق.
مشارق أنوار اليقين في أسرار أميرالمؤمنين.حافظ برسي، رجببنمحمد (ت813ق). تحقيق: سيد علي عاشور. بيروت: أعلمي. چاپ اوّل: 1422ق.
مصباح المتهجّد و سلاح المتعبّد. طوسى، محمد¬بن¬حسن (ت460ق). بيروت: مؤسسة فقه الشيعة. چاپ دوم: 1411ق.
المصباح للكفعمي( جنة الأمان الواقية). كفعمى عاملي، ابراهيم بن على (ت905ق). قم: دار الرضي (زاهدي). چاپ دوم: 1405ق.
معجم الكبير. طبراني، سيلمانبنأحمد(ت360ق). تحقيق: عبدالمجيد سلفي. دار احياء التراث العربي. چاپ دوم.
مقام قرآن و عترت. نمازي شاهرودي، علي(ت1405ق). تهران: انتشارات سعدي. چاپ اوّل: 1382 ش.
المقنعة. مفيد، محمد بن محمد (ت413ق). قم: كنگره جهانى هزاره شيخ مفيد. چاپ اوّل: 1413ق.
المناقب. خوارزمي، موفق بن احمد (ت568ق). قم: مؤسسه نشر اسلامي. چاپ دوم: 1414ق.
مناقب ابن المغازلي الشافعي. شافعي، ابن مغازلي (ت483ق). بيروت: دارالأضراء. چاپ سوم: 1424ق.
مناقب آل ابيطالب. ابن شهر آشوب، محمدبنعلي(ت588ق). قم: انتشارات علامه. چاپ اوّل: 1379 ش.
منتهي الآمال. قمي، عباس(ت 1359ق). قم: مؤسسه انتشارات هجرت. چاپ دهم: 1376ش.
ميزان المطالب. تهراني، ميرزا جواد(ت1368ق). قم: انتشارات در راه حق. چاپ چهارم: 1374 ش.
النوادر. أشعر قمي، احمدبنمحمدبنعيسي(ت280ق). قم: مدرسۀ امام مهدي. چاپ اوّل: 1408ق.
النور المشتعل من كتاب ما نزل من القرآن في علي. ابونعيم اصفهاني، احمد بنعبدالله(ت 430ق). تحقيق: محمد باقر محمودي. تهران: وزارت ارشاد اسلامي. چاپ اوّل: 1406ق.
الهادي إلي الحق. نمازي شاهرودي، علي(ت1405ق). قم: چاپ امير. چاپ اوّل: 1399ق.
ينابيع المودّة لذوي القربي. قندوزي حنفي، سليمانبنابراهيم(ت1294ق). تحقيق: سيد علي جمال أشرف حسيني. قم: دار الأسوة للطباعة و النشر. چاپ: 1416ق.
ملخّص
الكتاب الذين بين يديك من مؤلّفات العلّامة النمازيّ ويحتوي على كتابين مهمين هما أصول الدين و وسيلة النجاة.
أصول الدين يحتوي على أقسام خمسة يغور من خلالها في بيان الأصول العَقَدية لدى الشيعة الإثني عشرية.
أمّا الأصل الأوّل ففي معرفة الباري تعالى والإعتقاد بتوحيده جلّ شأنه.وحسب آيات القرآن أنجع الطرق لتحصيل معرفته وأوثقها هو عبر المعرفة الفطريّة، والتي تنال برفع الحجب وازالتها والتي تشكل حاجزا امام معرفة من فُطرنا على معرفته.
في الأصل الثاني والثالث يتطرق المؤلّف إلى اثبات عدل الله تعالى ونبوّة المرسلين.
ثمّ يبحث في الأصل الرابع موضوعَ معرفة الإمام الذي يتشعب الى أقسام ثلاث: ١ـ حاجة البشر إلى الإمام. ٢ـ اختيار الإمام بيد من؟ ٣ـ من تولى منصب الإمامة بعد النبيّ الأعظم.
وفي هذا الصدد افرد اثنى عشر باباً تحوي الأحاديث والروايات الواردة في خصوص كلّ امام وبعض فضائلهم ومناقبهم.
وفي الأصل الأخير من هذا الكتاب القيم يسلّط الضوء على موضوع المعاد الذي يعتبره من الأمور القطعيّة لدى المذهب الحقّ ومسلّمات القران، الناطق بوجود حشرين وآخرتين وقيامتين؛ قيامة صغرى في هذه الدنيا تسمّى بالرجعة وقيامة كبرى تتبدّل فيها السماء والأرض.
أمّا كتاب وسيلة النجاة فهو رسالة مختصرة ونافعة في فصول خمسة.
أوّلها تتضمن البحث في حقيقة كون النبيّ وأهل بيته الوسيلة إلى الله ووجوب التوسّل بهم للوصول إليه.
والفصل الثاني في بعض ما ورد في توسل الأنبياء الماضين بهم.
والفصل الثالث يخوض في التماس البركة من مشاهدهم.
ثمّ يليه فصل في مناقشة ما روي في الحزن عليهم واقامة العزاء حداداً عليهم والبكاء على مصائبهم وأنّ ذلك كلّه من العبادة الدينيّة المطلوبة.
والفصل الأخير يعني بجواز لطم الخدود وشقّ الثياب ونتف الشعر جزعاً على ما جرى عليهم.
وفي الخاتمة يتعرض إلى شبهة تعارض بعض الآيات القرآنيّة مع بعض الأخبار الدالّة على غفران الذنوب إثر البكاء على سيد الشهداء.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دار الولاية للنشر
إيران ـ مشهد المقدّسة ـ السوق الكبير
الهاتف: 00989151162907 ـ 00989151576003
Abstract
This valuable work encapsulates two important books previously published seperately; "The Principles of Religion" and "The Means to Salvation" by late Shaikh Ali Namazi,
The first addresses- in five chapters- the Islamic principles that represent the core belief of the Shiite school of thought.
First principle is the belief in Allah and His Oneness, pinpointing that the best and easiest way to knowing Him, according to the Quran, is through the “Innate” knowledge embedded in our nature. This knowledge serves as a reference point when the barriers are lifted.
The second and third principle; Allah’s justice and Prophet-hood.
The fourth is the belief in Imamate i.e. divine leadership. The principle is discussed in three levels: 1.The necessity of Imamate. 2.Who appoints the Imam. 3.Who are the rightful Imams after the Prophet. In this regard, the author dedicates twelve sections for each topic to the virtues of each of the twelve Imams.
In the last chapter, light is shed on the concept of resurrection, in which the author clarifies that according to the Quran and the school of Ahlulbayt, people undergo two resurrections and two hereafters; A minor and a second Major. The first, known as “Raj’aa” or “Day of Return”, and the second; The day of judgment, where heaven and the earth are drastically changed.
The second book; The Means to Salvation, is a concise yet useful work put into five chapters.
The first is a research on the fact that the holy prophet and his family are the path to God, and on the necessity of seeking closeness to Him through them. The second cites reports on the apeal of previous prophets to the intercession of Ahlulbayt.
Third chapter is on the virtuous aspect of seeking blessing from their shrines.
Fourth chapter demonstrates narrations on mourning, and that sympathizing with their sorrows is a religious worship.
The last chapter proves the legitimacy of slapping cheeks and tearing clothes in sadness for what befell them.
In the end, the author refutes some misconceptions pertaining to the great rewards given to those that shed tears for Imam Hussain.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
The publisher: Velayat publishers
Address: iran, mashhad, central bazaar, Velayat publisher
Tel: 00989151576003 - 00989151162907
The Principles of Religion
&
The Means to Salvation"
Ayatollah Shaikh Ali Namazi Shahroudi
Auditing and Assessment:
Shaikh Mortaza Aadadi khorasani
Velayat Publishers
2015 - 1394
بسم الله الرحمن الرحيم
اُدْعُ إِلى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْـمَوْعِظَةِ الْـحَسَنَة
يُعدّ العلم والمعرفة أفضل وأكبر النِّعم الإلهيّة المهداة لعباد الله الصالحين لأنّ بالعلم يُعينهم الله على عبوديّته والخضوع له و به يخضعون له، كما يُعدّ ذلك من اكبر النّعم التي بها يفتخرون في حياتهم الدنيا .
والعلماء الربانيّون والعرفاء الإلهيّون هم من يستضيئون بهدى الانبياء والائمة ولا يشعرون بالتَّعب أو الملل أبداً في سلوك هذا الطريق. طريق العلم والعمل، ويتجنّبون الطُرُق الأُخرى التي لا تنتهي بهم إلى نيل معارف الأئمّة .
تهدف هذه المؤسسة ـ التي تأسست بدافع إحياء آثار هذه الثلَّة المخلصة التي تحملت على عاتقها مهمّة الدفاع عن المعارف الوحيانيّة والعلوم الإلهيّة الأصيلة ـ إلى نشر هذا الفكر عبر الوسائل العصرية المتاحة ومن الله التوفيق.
بسم الله الرحمن الرحيم
اُدْعُ إِلى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْـمَوْعِظَةِ الْـحَسَنَة
Call on to the way of your lord with wisdom and good preaching
Knowledge is arguably God's most precious blessing given to humanity, with which they can understand, worship, and submit to the Almighty's commandments. It is indeed the greatest of His gifts for both in this life and the afterlife.
And those with divine understanding are the true inheritors of the prophets and their successors. Those are the people of wisdom who stop at nithing in carrying on their endeavor in seeking knowledge from its one and only source; The messengers of Allah.
This institution, was founded on the revival and republishing the canons and original works of the scholars who gave their life in supporting the foundations of the religion and the teachings of the holy prophet and his immaculate household. We ask Allah to guide us in this holy path.