ghaemiyeh.com
سرشناسه : ابوالفتوح رازی، حسین بن علی، قرن ۶ق.
شناسه افزوده : فربودی، محمد، ۱۳۴۱ -، مترجم
عنوان و نام پدیدآور : حسنیه: شرح مناظرات بانویی از شاگردان امام صادق علیه السلام در دربار هارون که با علمای اهل سنت به بحث نشست.../ [ ابوالفتوح رازی]؛ تحقیق و بازنویسی محمد فربودی.
مشخصات نشر : قم: بقیة الله (عج)، ۱۳۸۶.
مشخصات ظاهری : ۱۲۴ص.
شابک : ۱۰۰۰۰ ریال: 964-91066-9-3
یادداشت : کتاب حاضر تحت عنوان "مکالمات حسنیه" نیز، مشهور میباشد.
یادداشت : چاپ قبلی: بقیهالله(عج)، ۱۴۸:۱۳۸۱ص.
یادداشت : چاپ دوم.
یادداشت : عنوان روی جلد: حسنیه در دربار هارون مناظره بانویی از شاگردان امام صادق علیه السلام در دربار هارون که با علمای اهل سنت به بحث نشست...
یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس.
عنوان قراردادی : الحسنیه. فارسی
عنوان روی جلد : حسنیه در دربار هارون مناظره بانویی از شاگردان امام صادق علیه السلام در دربار هارون که با علمای اهل سنت به بحث نشست...
عنوان دیگر : مکالمات حسنیه
موضوع : شیعه -- دفاعیهها و ردیهها
موضوع : شیعه -- دفاعیهها و ردیهها
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۴۱۷
رده بندی کنگره : BP۲۱۲/۵/الف۲۵ح۵۰۴۱ ۱۳۸۶
شماره کتابشناسی ملی : ۱۲۸۶۶۹۹
بسماللهالرحمنالرحیم
الحمد للّهِ رَبِّ العالَمین،وَ صَلَّی اللّهُ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطّاهِرین.
شیخ ابراهیم استرآبادی ملقب به کرکین صاحب ترجمه رساله حُسنیه در مقدمه کتابش میگوید:
در سال 958 هجری، هنگامی که از سفر حج و زیارت عتبات ائمه معصومین علیهمالسلام باز میگشتم سفری به شام نموده و به دمشق وارد شدم. در این شهر با مؤمنینی پرهیزکار از سلسله جلیله سادات که دارای مذهب شیعه بودند برخورم، نزد آنها رساله حسنیه راکه به زبان عربی بود یافتم. رساله را از اول تا آخر مطالعه کردم و چون درباره مذهب اهلبیت علیهمالسلام و اثبات حقانیت شیعه بود، حلاوت و شیرینی آن چنان در من اثر کرد که باعث شد نسخهای از آن را به ایران آورم. پس از بازگشت به ایران، به خواهش بعضی از مؤمنین آن را به فارسی ترجمه کردم.
اصل کتاب که به زبان عربی است، منسوب به شیخ ابوالفتوح رازی است که از مفسرین بنام شیعه بشمار میرود.
حسنیّه،بانوی بزرگواری است که به افتخار خدمتکاری و شاگردی خاص حضرت امام جعفر صادق علیهالسلام شرفیاب میشود و در اثر نبوغی که از خود نشان میدهد، حضرت مهمترین مسائل اعتقادی و ولائی را آن چنان به او میآموزد که پس از شهادت حضرتش توانست در مجلس هارون با مخالفان مکتب اهل بیت علیهمالسلام بحث و مناظره کند و ریشه اعتقادات فاسد علمای آن زمان را بخشکاند.
کتاب حاضر ویرایش جدیدی در لباس بازنویسی از کتاب شریف مکالمات حُسنیه است که بارها و بارها به چاپ رسیده است.
این کتاب با تمام زیبائی و شیوائی که دارد، ولی چون بسیاری از قسمتهایش نامفهوم مانده بود از این رو به ترغیب استاد ارجمند حضرت آیة اللّه حسینی کاشانی ادام اللّه ظلّه به بازنویسی و چاپ این کتاب با ویرایشی نو مبادرت ورزیده و با تحقیق و بررسی مستند، آماده چاپ گردید.
انشاءاللّه احیاء این اثر مورد قبول صاحب شریعت حضرت مصطفی صلیاللهعلیهوآلهوسلم و آل اطهار آن بزرگوار بخصوص آقا امیرالمؤمنین علیهالسلام قرار گیرد.(1)
1) لازم به تذکر است: بخشی از متن اصلی این کتاب که به مباحث خیر و شر و قضا و قدر میپردازد بدلیل پیچیدگیهائی که دارد و برای عامه خوانندگان چندان قابل استفاده نیست، حذف ، و علاقمندان را به کتب علمی که جایگاه طرح مباحث سنگین است ارجاع میدهیم . ناشر
مفسر کبیر ابوالفتوح رازی روایت کرده است که در زمان خلافت هارون الرّشید مردی بازرگان میزیست که مال و نعمت فراوانی داشت و از مشاهیر بغداد بشمار میرفت و در محبّت خاندان عترت و طهارت شهرتی تام داشت. پیوسته ملازم امام صادق علیهالسلام بود و وظیفه خدمتگذاری آن حضرت را به جای میآورد.
بعد از شهادت آن حضرت، در اثر ظلم و ستم دشمنان، اموال و دارائیهایش را از دست داد و به درویشی و مسکنت افتاد و از اموال دنیا جز کنیزی برایش نمانده بود.
او را وقتی که پنج ساله بود خریده و به مکتب فرستاده بود.
این بانوی خوش شانس مدّت ده سال برای کسب علم و معرفت به محضر مبارک امام جعفر صادق علیهالسلام شرفیاب میشد و قریب بیست سال به مطالعه علوم دینی اشتغال داشت.
چون مشقّت فقر و تنگدستی خواجه شدت گرفت، روزی از تنگی روزگار نزد کنیزش اظهار شکایت کرد و گفت:
ای حسنیّه، تو مانند فرزندم هستی و غیر تو کسی را ندارم، زحمات زیادی برایت کشیدهام تا به این فضائل و کمالات آراسته
شدهای. اینک از تو میخواهم که از روی فراست چارهای برایم بیندیشی، که کارم از هجوم فقر، به رسوایی کشیده است.
حسنیّه گفت: ای خواجه! به نظر من صلاح در این است که مرا برای فروش نزد هارون ببری و اگر او از بهای من پرسید، بگوئی که صد هزار دینار زر رایج ارزش دارد.
اگر بگوید مگر او چه هنری دارد که این بهای سنگین بر او نهادهای!؟ بگو: هنرش این است که اگر تمام علمای عصر حاضر جمع شوند و در علوم و مسائل شرعی و دینی با او بحث کنند، بر همه فائق آید و آنها را در بحث مغلوب نماید.
خواجه گفت: حاشا که من چنین کاری کنم. اگر آن ظالم بر فضیلت و سیرت نیکوی تو آگاه گردد، در صدد برمیآید تا تو را از من بگیرد.
حسنیّه گفت: نترس، به برکت محبّت اهل بیت رسول خدا علیهمالسلام کسی نمیتواند مرا از تو جدا کند. بر خدا توکّل کن که هر چه خیر ماست خدای متعال برایمان پیش خواهد آورد.
خواجه برخاست و نزد یحیی بن خالد برمکی، وزیر هارون رفت و جریان را همان گونه برای او شرح داد.
یحیی گفت: برو و کنیزت را بیاور.
خواجه با نگرانی به خانه بازگشت.
چون خبر به هارون رسید دستور داد حسنیّه را حاضر کنند. چون حسنیّه به مجلس هارون آمد، نقاب بر چهره داشت. سلام کرد و وارد مجلس شد. هارون دستور داد نقاب از چهره بردارد.
چون حسنیّه نقاب برگرفت. هارون بیاختیار برخاست و گفت: خواجه او کیست؟
مرد بزرگان پیش آمد.
هارون پرسید: نامش چیست و بهایش چقدر است؟
بازرگانگفت: نامش حسنیه است وبهایش صدهزاردینار طلاست.
هارون برآشفت و گفت: چرا چنین بهائی بر او نهادهای؟ خواجه گفت: از آن جهت که اگر همه علمای زمان جمع شوند و در علوم دینی و مسائل شرعی با او مناظره کنند نمیتوانند بر او غلبه کنند و او بر همه چیره خواهد شد.
هارون گفت: و امّا اگر آنها غالب شوند چه؟ دستور میدهم گردنت را بزنند و کنیزت را تصاحب خواهم کرد.
حسنیّه چون خواجه را آشفته و مضطرب دید گفت:
ای خواجه! غصه نخور و نگران مباش، انشاءاللّه به برکت رسول خدا و اهل بیت او صلوات اللّه علیهم اجمعین مغلوب نخواهم شد.
هارون رو به کنیز کرده و پرسید: چه مذهبی داری و بر کدام دینی؟
حسنیه گفت: دین مبین رسول خدا محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، و مذهب اهل بیت او علیهمالسلام .
هارون گفت: حسنیّه! خلیفه و وصیّ رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم که بود؟
حسنیّه گفت: ای خلیفه! دستور بده علما حاضر شوند تا آن چه گفتنی است بگویم، و اگر در دین و مذهب من ایراد و یا سخنی داشته باشند، جواب آنها را بدهم.
هارون دریافت که او بر مذهب اهل بیت علیهمالسلام است، وزیرش یحیی را خواست و به او گفت:
این کنیز بر مذهب ما نیست، بگو او را بکشند.
وزیر گفت: امّا او ادعای بزرگی کرده است. اگر چنانچه علما مغلوب او شوند، در این صورت رعایت حقّ او بر خلیفه واجب خواهد بود، زیرا کنیزی که بر جمیع علما فایق آید، کشتن او سزاوار نیست.
هارون از این سخن خوشش آمد و دستور داد علما و فقهای بغداد را که رئیس و بزرگ آنها ابویوسف بود حاضر کردند. شافعی نیز در آن هنگام در بغداد بود و با وجود اختلافی که با ابویوسف قاضی داشت، به آن مجلس آمد.
حسنیّه نقاب بر رو کشیده در برابر ایشان نشست.
چون علما از مذهب او سئوال کردند، بدون هیچ ترسی اظهار کرد که بر مذهب و محبّت اهل بیت علیهمالسلام است.
پس با آنان به مباحثه و مجادله پرداخت و آیات قرآن و احادیث نبوی صلیاللهعلیهوآلهوسلم را به گونهای تفسیر و تاویل مینمود که کسی را یارای مقابله با او نبود.
هارون که اوضاع را چنان دید، برآشفته شد و دستور داد ابراهیم بن خالد عونی را سریعا به مجلس آورند چرا که او داناترینِ علمای بصره بود و چهارصد تن از علمای آن روزگار در بصره در درس او حاضر میشدند.
چون فرمان به والی بصره رسید، او بیدرنگ ابراهیم بن خالد را بر شتری رهوار سوار کرده و به همراه فرستاده خلیفه به دارالخلافه بغداد فرستاد.
ابراهیم چون به بغداد رسید، به هارون گفت تا همه علمای بغداد را حاضر کنند. دولتمردان و بزرگان ممالک دیگر هم که از اطراف آمده و در بغداد جمع شده بودند نیز در دارالخلافه حاضر شدند.
برای ابراهیم بن خالد، کرسی زرّین نهادند، و حسنیّه را آورده و حقیرانه در جایگاه تماشاچیان نشاندند.
حسنیّه بیاعتنا به جلال و جبروت مجلس پیش رفت و مقابل ابراهیم بن خالد نشست.
هارون به حسنیّه اشاره کرد که مباحثه را آغاز کند.
حسنیّه رو کرد به ابراهیم و گفت:
آن ابراهیم بن خالد که صد جلد از تألیفات او در بین دانشمندان معروف است و به عداوت و دشمنی با علیّ بن ابی طالب علیهالسلام افتخار
میکند تو هستی؟
ابراهیم برآشفته و گفت: مرا مسخره میکنی؟ و رو به اهل مجلس کرد و گفت:
مرا با کنیزی هم بحث کردن چه معنا دارد؟ این کار موجب بیارزش شدن علم و اهانت به علما و دانشمندان است.
یحیای برمکی، وزیر هارون خندید و گفت:
ای ابراهیم این سخن از تو که اهل فضل هستی بعید است. مگراین سخن بزرگان دین نیست که «اُنْظُر اِلی ما قال وَ لا تَنْظُر اِلی مَنْ قال» (1).
حسنیّه گفت: ای ابراهیم! بتوفیق خدای تعالی در همین مجلس تو را از این کرسی زرّین به زیر خواهم کشید.
ابراهیم چون فهمید حسنیّه میخواهد حقیقت مذهب اهلبیت علیهمالسلام را بر هارون روشن گرداند، گفت:
چون من از راه دور آمدهام حق تقدّم با من است و من باید سؤال را آغاز کنم.
حسنیّه گفت: بسیار خوب شما مقدّم باشید و از هر چه میخواهید بپرسید.
ابراهیم همواره سؤال میکرد و حسنیّه بافصاحت تمام پاسخ میگفت و اشکالات وی را بسیار زیبا و متین جواب میداد و قاطعانه رد مینمود بطوری که حاضرین از سخنان متین او حیران مانده بودند. بالاخره حسنیّه گفت: ای ابراهیم! سؤالات تو طولانی شد، میترسم باعث کسالت تو شود. اجازه بده تا من نیز سؤالی بپرسم.
1) بنگر که سخن چیست، منگر که چه کسی آن را بر زبان آورده.
ابراهیم گفت: ای حسنیّه، من سه مسئله دیگر از تو میپرسم، اگر جواب بگوئی دیگر کنار خواهم کشید.
حسنیّه گفت! هر چه میخواهی بپرس.
ابراهیم از این سخن بسیار برافروخته شد. و گفت: بعد از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم خلیفه و قائم مقام او که بود؟
حسنیه جواب داد: آن کس که در پذیرفتن اسلام بر همه پیشی گرفته بود.
ابراهیم گفت: آن کس که در اسلام بر دیگران سبقت گرفته بود که بود؟
گفت! او که داماد و پسر عمّ و برادر رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بود.
هارون از این سخن آشفته شد و چون ابراهیم بن خالد، هارون را متغیّر و آشفته دید، توانی گرفت و گفت!
ای حسنیّه، برعکس، من میگویم ابابکر سابق در اسلام است، زیرا وقتی پیامبر مردم را به اسلام دعوت نمود، ابابکر چهل ساله بود و علیدر سنین کودکی. ایمان و طاعت کودک و کفر و معصیت او که اعتباری ندارد.
حسنیّه گفت: اگر من ثابت کنم که ایمان و کفر و معصیت و طاعت کودک اعتبار دارد به امامت و وصایت امیرالمؤمنین علیّ بن ابیطالب علیهالسلام اقرار میکنی؟
ابراهیم گفت: اگر حجّت و دلیلی قاطع و محکم بیاوری آری، اقرار میکنم.
حسنیّه گفت: در جریان سفر حضرت خضر و موسی وقتی حضرت خضر آن کودک را کشت چون موسی علیهالسلام بخاطر قتل کودک به او اعتراض کرد، خضر در جواب گفت:«وَ اَمَّا الْغُلام فَکانَ اَبَواهُ مُوْمِنَیْن فَخَشینا اَنْ یُرْهِقَهُما طُغْیانا وَ کُفرا»(1)حال بگو آیا آن کودک مستحق کشته شدن بود یا حضرت خضر در حق او ظلم کرد؟ از آن جا که خداوند، خضر را در قرآن کریم به بزرگی ستوده است، معلوم میشود که او در حق کودک ظلم نکرده است بلکه مستحقّ کشته شدن بوده است.
ابراهیم سر به زیر افکند و جوابی نداد.
حسنیه گفت: ای ابراهیم! به خدائی که خالق همه اشیاست سوگندت میدهم بگو: آیا این حدیث را از اصحاب حدیث نشنیدهای که ابومجاهد از ابوعمران و او از ابوسعید خدری روایت کرده است که روزی نزد رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نشسته بودیم، سلمان فارسی و ابوذر غفاری و مقداد بن اسود و عمّار یاسر و حدیفه یمانی و ابوالهیثم تیهان و ابوالفضل و عامر بن وائله، با حالی افسرده و ملول به خدمت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم آمدند و گفتند: ای رسول خدا برخی از حسودها در مورد برادر و پسر عموی شما علیّ بن ابیطالب علیهالسلام سخنانی میگویند و ما از اندوه آنقدر آشفته میشویم که نزدیک است هلاک شویم.
رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: مگر آنها چه میگویند؟
عرض کردند: میگویند که علیّ هرچند قبل از همه اسلام آورده امّا
1) و امّا کشتن آن پسر بچه به این خاطر بود که چون پدر و مادرش مؤمن بودند ترسیدیم روزی پدر و مادرش را به طغیان و کفر بکشاند. کهف / 80.
چون در سن کودکی بوده فضلیتی ندارد.
رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: گوش فرا دهید تا شما را از این اندوه بیرون آورم و دلهایتان را به نور ایمان و یقین روشن گردانم.
شما را سوگند میدهم به آن خدائی که مرا به راستی بر آفریدگانش برگزید و برای هدایت آنها برانگیخت که این سخن را که شاید در کتابهای آسمانی پیشین نیز خوانده باشید، بشنوید و در موردش قضاوت کنید.
هنگامی که ابراهیم علیهالسلام از مادر متولّد شد، او را از دست آن پادشاه عصیانگر فراری دادند، در هنگام غروب آفتاب، مادرش او را در کنار جوی آبی میان ماسهها نهاد، ابراهیم در مقابل چشمان حیرت زده مادرش برخاست و دست بر سر و صورتش کشید و کلمه توحید بر زبان جاری ساخت، آنگاه جامهاش را در آورده و بدنش را با آب شستشو داده و پاکیزه نمود.
و از این روست که حق تعالی در قرآن مجید در مورد او فرموده است: «وَ کَذلِکَ نُری اِبْراهیمَ مَلَکُوتَ السَّماواتِ وَ الاَرْض وَ لِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنین فَلَمّا جَنَّ عَلَیْهِ اللَّیْل رَأی کَوکَبا قالَ هذا رَبّی.....»(1)
یاران من! آن زمان که فرعون بدنبال موسی بن عمران علیهالسلام بود و برای از بین بردن او شکم زنان باردار را میشکافتند و اطفال را
اینکه خدای متعال در قرآن او را ستوده و این آیه در شأنش نازل فرموده نشانه عظمت روحی اوست که در کودکی چنین بوده است.
1) و این گونه بود که ما به ابراهیم ملکوت آسمان و زمین را بنمودیم تا از اهل یقین گردد پس چون ستارهای دید گفت این پروردگار من است، امّا چون افول کرد فرمود خدای من بزرگتر از اینهاست، من افول کنندگان را دوست ندارم .... انعام / 75 و 76.
میکشتند، چون مادرش او را بدنیا آورد، به مادرش گفت: مادر! مرا در تابوتی گذار و به دریا انداز.
مادرش از سخن او به وحشت افتاد و گفت: پسرم! میترسم در دریا غرق شوی.
موسی گفت: مادر، مترس که حق تعالی حافظ من خواهد بود و مرا به سلامت به تو باز خواهد گرداند.
پس مادرش او را در صندوقی نهاد و آن را به آب انداخت. آب او را به ساحل رود برد و خدای متعال وی را به سلامت به مادرش باز گردانید چنان که میفرماید:
«اَنِ اقْذِ فیهِ فِی التّابُوت فَاقْذِ فیهِ فِی الْیَمِّ فَلْیُلْقِهِ الْیَمُّ بِالسّاحِلِ یَأخُذهُ عَدُوٌّ لی وَ عَدُوٌّ لَه وَ اَلْقَیْتُ عَلَیْکَ مُحَبَّةً مِنّی وَ لِتُصْنَعَ عَلی عَیْنی اِذْ تَمْشی اُخْتُکَ فَتَقُول هَل اَدُلُّکُم عَلی مَنْ یَکْفُلُهُ فَرَجَعْناکَ اِلی اُمِّکَ کَی تَقَرَّ عَیْنها وَ لا تَحْزَن»(1)
چنان که در مورد عیسی علیهالسلام نیز فرمود : «فَناداها مِنْ تَحْتِها اَلاّ تَحْزَنِی قَدْ جَعَلَ رَبُّکِ تَحْتَکِ سَرِیّا...»(2)چون عیسی متولد شد به مادرش گفت: محزون مباش و سخنی مگو، روزه سکوت بگیر و به فرزندت اشاره کن. مادرش نیز چون مشرکین به او اعتراض کردند به عیسی علیهالسلام اشاره کرد که با او سخن بگوئید. عیسی در آغوش مادر لب به سخن گشود و گفت: «اِنّی عَبْدُ اللّه آتانِیَ الْکِتابِ وَ جَعَلَنی نَبِیّا وَ جَعَلَنِی مُبارَکا اَیْنَ ماکُنْتُ وَ
1) به او گفتیم که او را در تابوتی گذار و به دریا افکن ، تا دریا او را به کرانه ساحل آورد تا دشمن من و او ، او را از دریا گرفته و مهری از خود به جانت انداختم تا در منظر من پرورش یابی ... طه / 39 و 40.
2) پس آنگاه فرشتهای از زیر پای او ندا داد که محزون مباش ، که خدا در زیر پای تو چشمه آبی پدید آورده است . «مریم / 24»
اَوصانی بِالصَّلوةِ وَ الزَّکوةِ ما دُمْتُ حَیّا»(1)
پس میبینید که عیسی علیهالسلام در هنگام ولادت سخن گفت و خدای عزّوجلّ کتاب و نبوّت به وی ارزانی داشت و او را به بر پاداشتن نماز و ادای زکات امر نمود و این در حالی بود که بیش از سه روز از تولد او نگذشته بود.
بدانید که خدای عزیز جلیل من و علیّ را از یک نور آفرید، ما در صلب آدم بودیم و خدا را تسبیح میگفتیم، تا آن که ما را از صلب پدرانی پاک به رحم مادرانی پاکیزه منتقل فرمود، آنچنانکه آنها تسبیح ما را میشنیدند، تا آنکه به عبدالمطلب رسیدیم.
آنگاه آن نور به دو نیمه شد، نیمی به عبداللّه و نیمی به ابوطالب عمویم منتقل گردید.
آن دو بزرگوار هرگاه در میان مردم مینشستند نور ما بر آنها ظاهر بود، تا به رحم مادران آمدیم.
وقتی که علی علیهالسلام متولد شد، حبیبم جبرئیل فرود آمد و گفت :
ای حبیب خدا! خداوند به تو سلام میرساند و ولادت برادرت علیّ بن ابی طالب علیهالسلام را تهنیت میگوید و میفرماید: اکنون که زمان
1) ای مردم: آگاه باشید که من بنده خدایم که خدا مرا به نبوّت برگزیده و کتاب آسمانی عطا فرموده و مرا در هرجا که باشم مبارک قرار داده و به ادای نماز و زکات وصیّت فرموده.... «مریم / 29 تا 31».
نبوّت توست، تو را به وسیله برادر و همتا و خلیفهات یاری میکنیم تا ذکر و یاد تو بلند گردد و نسل تو با او باقی بماند.
و چون علی علیهالسلام متوّلد شد، او را بر دامن خود نهادم، در آن حال دست راست خود را بر گوش خود نهاد و به رسالت من شهادت و گواهی داد و گفت: ای رسول خدا! اجازه میدهی بخوانم؟
گفتم: به آن خدائی که جان من در دست اوست بخوان.
علی علیهالسلام شروع به خواندن صحف آدم و شیث نمود چنان که اگر شیث حاضر بود، اقرار میکرد که علی علیهالسلام صحف را بهتر از او میداند. آنگاه تورات موسی علیهالسلام را خواند آنگونه که اگر موسی حاضر بود اقرار میکرد که علی علیهالسلام آن را بهتر از او میداند.
سپس زبور داود و انجیل عیسی علیهماالسلام را خواند بطوری که اگر داود و عیسی حاضر بودند، انصاف میدادند که علی علیهالسلام تسلّط بیشتری بر انجیل و زبور دارد.
و آنگاه که خداوند متعال قرآن را بر من فرو فرستاد او هم آنگونه که من آن را میدانم و از حفظ دارم، میدانست. پس با من سخن آغاز کرد و من برایش مطالبی از انبیاء و اوصیا علیهمالسلام بیان کردم و او را به مادرش فاطمه بنت اسد، بازگرداندم.
یاران من! چرا به خاطر سخنان دشمنان اندوهگین میشوید و یاوههای مشرکین را بها میدهید؟ بدانید که من افضل انبیاء هستم و وصیّ من نیز افضل از جمیع اوصیاست.
آنگاه سلمان فارسی و باقی اصحاب ارجمند رسول خدا خوشحال و خندان بپا خاستند و بر رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم صلوات
فرستادند و گفتند «نَحْنُ الفائِزُون»(1)
رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود! آری و اللّه شما از رستگارانید، بهشت برای شما آفریده شده و دوزخ جایگاه دشمنان علی علیهالسلام است.
چون حُسنیه سخنش بدین جا رسید، هارون و بسیاری از علما گریستند و ابراهیم بن خالد دیگر توان سخن گفتن نداشت.
حسنیه گفت! ای علمای زمان، و ای شافعی! شما را به خدا قسم میدهم، بگوئید آیا این روایت را شما تاکنون نشنیده بودید؟
اکثر علما گفتند: ای حسنیه! این حدیث را کسی نمیتواند انکار کند.
حُسنیه گفت! آیا به برتری پیغمبر ما بر سایر انبیاء معتقد هستید؟ گفتند: آری.
گفت: ای ابراهیم آیا معتقد هستی که حق تعالی در این آیه شریفه علی علیهالسلام را نفس و جان رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم خوانده است؟ «فَقُل تَعالَوا نَدْعُ اَبْنائَنا وَ اَبْنائَکُم وَ نِسائَنا وَ نِسائَکُم وَ اَنْفُسَنا وَ اَنْفُسَکُم ثُمَّ نَبْتَهِل فَنَجْعَل لَعْنَة اللّه عَلَی الْکاذِبین»(2)
ابراهیم گفت: حاشا که من قرآن را انکار نمایم!
1) چون مولای ما علی است ما رستگار عالمیم . «بحار الانوار ج 35 ص 23»
2) ای پیامبر! به مسیحیان نجران بگو اگر سخن مرا نمیپذیرید بیائید ما فرزندان خود را بیاوریم و شما نیز فرزندان خود را، ما زنان خود را و شما نیز زنان خود را، ما (همچون) جان خود را (یعنی علی علیه السلام) بیاوریم و شما نیز. سپس بر علیه هم نفرین کنیم تا آنکه حق با اوست بر همگان مشخص گردد... «آل عمران / 61».
حسنیه گفت: ای بیانصاف، ای دشمن دین و ای معاند خاندان طیّبین طاهرین، حال که معتقد به حقانیت قرآن و این حدیث شدی و پذیرفتی علی علیهالسلام نفس رسول خدا و برادر اوست، چرا اعتراف نمیکنی که او افضل اوصیاست و در قبول اسلام بر همه پیشی گرفته است؟ زمانی که ابراهیم علیهالسلام جدّ بزرگوار علی علیهالسلام ، و موسی و عیسی علیهماالسلام در هنگام ولادت سخن گفته باشند و به خدای تعالی ایمان آورده باشند و خداوند به آنها و به یحیی علیهالسلام در حال طفولیت نبوّت داده باشد، چگونه اسلام آوردن علی علیهالسلام را در طفولیت قبول نداری در حالی که او برادر و پسر عموی رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم است و او تکیه گاهی برای دین او بود و آیات بسیاری در شأن او نازل شده و خداوند او را ولیّ خود خوانده و رسول اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم در روز خندق ضربت او را با ارزشتر از عبادت تمامی جنّ و انس دانسته و در شأن او فرموده: «مَن اَرادَ اَنْ یَنْظُرَ اِلی آدَم فی عِلْمِه وَ اِلی نُوحٍ فی تَقْواه وَ اِلی اِبْراهیم فی حِلْمِه وَ اِلی مُوسی فی هَیْبَتِه وَ اِلی عیسی فی عِبادَتِه فَلْیَنْظُر اِلی عَلِیِّ بْنِ اَبیطالب علیهالسلام »(1)
اکنون که اعتراف دارید رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم او را با پیامبران اولوالعزم همتا و برابر فرموده و بعد از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم از همه جهانیان حتّی انبیاء افضل دانسته، چرا ایمان او را در طفولیت نمیپذیری؟ او در همان طفولیت امام مردمان و وصیّ رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بوده است، و این در حالی است که آن حضرت حافظ
1) ای مردم: هرکس میخواهد به آدم با آن علمش و به نوح و تقوایش و به ابراهیم با آن حلم و بردباریش و به موسی با آن هیبتش و به عیسی و عبادتش بنگرد، به علیّ بن ابیطالب علیهالسلام بنگرد . «کشف الغمه ج1 ص 114»
صحف، تورات، انجیل، زبور و فرقان بوده و جمیع اهل اسلام بر این عقیدهاند که «عَلِیٌ لَمْ یُشْرِک بِاللّهِ طَرْفَةَ عَیْنٍ»(1)
امّا ابوبکر پس از چهل سال بتپرستی، به زبان اسلام آورد و این اعتقاد به قلبش رسوخ نکرد بیشتر اوقات با خدا و رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم مخالفت مینمود و طریق عناد میپیموده و گوشت و پوست و خون وی بگوشت خوک پرورده شده بود. اما با وجود این همه قبایح، وی را مؤمن میدانید و ایمانش را معتبر میدانید زهی بغض و عداوت که شما با خاندان نبوت دارید!
ابراهیم بن خالد و سر بزیر افکند و گفت:
از این مسئله بگذریم، امّا بگو ببینم نظرت در مورد این مسئله که عباس عموی پیغمبر و علیّ که با یکدیگر برسر میراث پیغمبر منازعه کردند و نزد ابابکر برای داوری رفتند چیست!؟ و واضح است از دو نفر که به خاطر اختلافی نزد حاکم میروند حتما یکی بر حق بوده و دیگری بر باطل است.
حسنیه گفت: ای ابراهیم جواب این سؤال از قرآن مجید روشن میگردد.
ابراهیم گفت: چگونه ؟
حسنیه گفت:
خدای متعال در سوره ص میفرماید: «وَ هَل اَتیکَ نَبَؤُ الْخَصْمِ اِذْ تَسَوَّرَو الْمِحْراب اِذْ دَخَلُوا عَلی داوُد فَفَزِعَ مِنْهُم قالُوا لا تَخَف خَصمان بَغی
1) علی علیهالسلام حتّی یک چشم بر هم زدن هم به خدا شرک نورزید.
بَعْضُنا عَلی بَعْضٍ فَاحْکُم بَیْنَنا بِالْحَقِّ وَ لا تُشْطِطْ وَ اهْدِنا اِلی سَواءِ الصِّراط اِنَّ هذا اَخی لَهُ تِسْعٌ وَ تِسْعُونَ نَعْجَة وَلِی نَعْجَةٌ واحِدَة فَقالَ اَکفِلنیها وَ عَزَّنی فِی الخِطابِ قالَ لَقَدْ ظَلَمَکَ بِسُؤالِ نَعْجَتِکَ اِلی نِعاجِهِ وَ اِنَّ کَثیرًا مِنَ الخُلَطاءِ لَیَبْغی بَعْضُهُمْ عَلی بَعْضٍ اِلاَّ الَّذینَ آمَنوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ وَ قَلیلٌ ما هُمْ وَ ظَنَّ داودُ اَنَّما فَتَنّاهُ فَاسْتَغْفَرَ رَبَّهُ وَ خَرَّ راکعًا وَ أَناب»(1)
در تفسیر المیزان از حضرت امام رضا علیهالسلام نقل شده است که خدا این امتحان را برای این از حضرت داود فرمود که فکر میکرد داناترین مردم است ، و خدا برای تربیت وی و دور شدن او از عجب آن را برایش آورد.
و همه میدانیم که آن دو شخص جبرئیل و میکائیل علیهماالسلام بودند و حاکم بین آنها داود علیهالسلام . اکنون تو بگو که کدام یک بر حق بودند و کدام بر باطل؟
ابراهیم گفت: که جبرئیل و میکائیل هر دو بر حق بودند و برای روشن کردن داود پیش او آمده بودند . چرا کهاو دچار اشتباه شدهبود.
حسنیه گفت: اللّه اکبر، پس علیّ و عباس هر دو بر حق بودند و ابابکر در اشتباه بسر میبرد و آن دو برای آگاه نمودن او نزد وی رفته
1) وآیا خبر دادخواهان چون از محراب او بالا رفتند به تو رسید؟ آن هنگام که بطور ناگهانی بر داود وارد شد و او از آنها به هراس افتاد ، گفتند مترس ما دو مدعی هستیم که یکی بر دیگری تجاوز کرده ، پس میان ما به حق داوری کن و از راه حق دور مشو و ما را به راه راست رهنمون باش ، بعد به داود علیهالسلام عرض کرد که این برادرم 99 گوسفند دارد و من یک گوسفند بیشتر ندارم ، او به من میگوید این یک گوسفند را هم به من بسپار و در سخنوری بر من غالب آمده است (یعنی نمیدانم چه جوابی به او بدهم ) داود علیهالسلام بدون اینکه از مدعا علیه بپرسد که تو چه میگوئی و چرا چنین کردهای سریعا قضاوت کرد و گفت که او به تو ظلم میکند ، بسیاری از شرکا به شریکشان ظلم و ستم روا میدارند، مگر کسانی که به خدا ایمان آورده باشند ، و آنها نیز بسیار کم هستند . پس از آن فورا فهمید که این قضیه گویا یک احتمال الهی است ، چون متوجه شد به خاک افتاد و به درگاه خدا توبه و انابه نمود . «سوره ص / 21ـ23»
بودند. چه اینکه عباس گفت: من وصی و وارث پیامبرم، چرا که عموی او هستم و علی علیهالسلام فرمود که وصیّ او من هستم که پسر عموی پیغمبر ، و برادر و وصی او هستم. نور چشم او فاطمه سیده نساء العالمین همسر من است. حسن و حسین علیهماالسلام که سید جوانان اهل بهشتند فرزندان منند. و به حکم آیه «وَ اَنْفُسَنا وَ اَنْفُسَکُم»، من نفس رسول خدا هستم.
چون ابوبکر سخنان ایشان را شنید گفت: و اللّه من از پیغمبر شنیدم که فرمود: «علیُّ وصیّی وَ وارِثی وَ قاضی دَیْنی»(1). عباس با این سخن طاقت از کف داد و گفت:
ای ابوبکر تو که این سخن را از پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم شنیدهای، پس چرا بر کرسی خلافت نشستی و حق علی (ع)را ضایع کردی؟
چون ابوبکر دریافت و که ایشان برای محکوم کردن او آمدهاند و میراث را بهانه ساختهاند گفت:
شما برای منازعه با من این جا آمدهاید! پس از آنها روی گرداند و از مجلس بیرون رفت.
ابراهیم دگر بار گفت: از این مسئله نیز درگذشتیم. اکنون بگو که عباس فاضلتر بود یا علی؟
حسنیه گفت: تو بگو که حمزه فاضلتر بود یا محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم ؟
تو چرا از مقایسه عباس و علی علیهالسلام دست برنمیداری ؟ اگر عباس فاضلتر باشد، علی علیهالسلام افتخار میکند که عموئی چون او دارد و اگر علی علیهالسلام فاضلتر باشد عباس این افتخار را دارد که برادر زادهای چون
1) علی وصی من و وارث من و قضا کننده دیون من است «بحار ج 28 ص 200»
علی علیهالسلام دارد.
چون هارون فصاحت و بلاغت حسنیه را دید متحیر ماند و رو به ابراهیم کرد و گفت:
حیف از آن علومی که ادعایش را داری.
حسنیه گفت: من به هشتاد و سه سوال ابراهیم را جواب دادم، اگر اجازه دهید من نیز یک مسئله از او بپرسم.
هارون گفت: هر چه میخواهی بپرس.
حسنیه گفت: ای ابراهیم، پیامبر که از دنیا رفت آیا برای خود وصی تعیین کرد یا نه؟
ابراهیم گفت: وصی تعیین نکرد.
حسنیه گفت: آیا این عمل پیامبر درست بود یا خطا؟ و آنچه خلفا در سقیفه بنی ساعده انجام دادند چطور؟ خطابود یا صحیح؟
ای ابراهیم پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم راخطا کار میدانی یا اصحاب را؟
ابراهیم از جواب درماند چون اگر میگفت پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم خطا کرده دین و شرع را ناقص تلقی نموده و اگر میگفت خلفا خطا کردهاند، موجب بطلان مذهب خود و اثبات مدعای حسنیه میشد. حیرت زده سر در گریبان فرو برد و ساکت ماند.
حاضرین در مجلس خندیده و او را سرزنش کردند که چگونه با آن همه ادعای علم و دانش از جواب کنیزی عاجز مانده است.
هارون چون ابراهیم را مضطرب دید ، و فهمید که این مسئله موجب فضاحت شده است رو به وزیر خود یحیای برمکی کرد و
گفت: شنیدهام میان علمای بغداد و برخی علما در باب خیر و شرّ اختلاف نظری هست، از ابراهیم سؤال کن نظرش چیست؟(1)
(به دنبال مسائلی که بین حسنیه و ابراهیم رد و بدل شد) ابراهیم مجال یافت و (با اشاره به اعتقاد شیعیان به عصمت و پاکی انبیا علیهمالسلام ) گفت! ای حُسنیه: به اعتقاد تو تمامی انبیاء معصوم هستند ودر این صورت آنان معصیتی را مرتکب نشده بودند، پس چرا به درگاه خداوند آن قدر توبه و استغفار نمودند؟
با سخن ابراهیم یحیای برمکی خندید و گفت: آیا از عهده بحث قبل بر آمدی و دلیل حسنیه را ردّ کردی که اکنون در مورد عصمت انبیا بحث میکنی؟
حسنیه گفت: ای ابراهیم! این اشکال تو موافق ادب نبوده ، و بیموقع و ناوارد است. اگرچه در این مسئله نیز جوابت را خواهم داد.
ای ابراهیم، در مورد عصمت انبیاء و اوصیاء ایشان اشکالی مطرح نمودی ، بدان که اعتقاد من این است که همگی آنان معصوم و از جمیع معاصی به دور هستند، و باید همه انبیاء و اوصیاء از ابتدای
1) همانگونه که در مقدمه کتاب اشاره شد ، در این بخش از متن اصلی این کتاب به مباحث خیر و شر و قضا و قدر اشاره شده که بدلیل پیچیدگیهائی که دارد و برای عامه خوانندگان چندان قابل استفاده نیست، حذف ، و علاقمندان را به کتب علمی که جایگاه طرح چنین مباحثی است ارجاع میدهیم . ناشر
طفولیت تا پایان نبوّت و وصایت از گناه و فراموشی به دور باشند. زیرا که ایشان امین سرّ خدا هستند، از این رو چگونه روا باشد که در مقامِ اطاعت از شیطان که پستترین موجودات و دورترین مخلوقات از محضر کبریائی است برآمده و از خدا دور شوند؟
بدان که شیطان بر ایشان راهی ندارد و از ایشان افعال شیطانی صادر نمیشود . انبیاء و ائمه باید پاک باشند و متصف به صفات زشتی مثل کینه و بخل و حسد و جهل و حرص نباشند و معلول جسمی نبوده و مبتلا به امراضی چون پیسی و جُذام و گنگی نباشند، و از جمیع نقائص مطهر و منزه بود، و دروغگو و هوسران نباشند.
ای ابراهیم! امام باید بافضیلتترین و عالمترین و زاهدترین و با ورعترین و باتقویترین و سخیترین و شجاعترین مردم اهل زمان خود باشد، و از همه مردم بینیاز باشد.
هر غلام زرخریدی سزاوار امامت نیست. امام از سوی خدای متعال و رسول گرامی او به این سمت منصوب شده باشد، تا مردم در تبعیت از او دلنگران نباشند.
دلیل دیگر بر واجب بودن عصمت امام این است که احتمال دارد فرد غیر معصوم مرتکب ظلم گردد و حال اینکه حضرت پروردگار جلّ و علا میفرماید : «لا یَنالُ عَهدِی الظّالِمین»(1)
چون سخن حسنیه به اینجا رسید لرزه بر جان هارون افتاد، چرا که وی ادعای خلافت به حق میکرد و حتی یکی از این صفات را هم دارا نبود.
1) عهد من(که همانا نبوت ورسالت ومقامامامت باشد ) به ظالمان نمیرسد. بقره/124.
یحیی بن خالد برمکی که متوجه اضطراب هارون شد، رو به ابراهیم کرد و گفت: ای ابراهیم! گویا جان از بدنت در آمده است! چرا از این کرسی به زیر نمیآئی و مذهب حُسنیه را اختیار نمیکنی؟
چون ابراهیم این کنایه ها را شنید، گفت:
ای حسنیه چه میگوئی در مورد این آیه: «یا آدَم اسْکُن اَنْتَ وَ زَوجُکَ الْجَنَّةَ وَ کُلا مِنْها رَغَدا حَیْثُ شِئْتُما وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَکُونا مِنَ الظّالِمین»(1)و بدون شک ایشان از آن درخت خوردند و از ستمکاران گشتند.
حُسنیه جواب داد: ای ابراهیم! بدان که نهی خدای تعالی نسبت به آدم نهی تحریمی نبود بلکه نهی تنزیهی بود. زیرا که نهی تحریمی آن است که با ارتکاب آن شخص مستحق ملامت و عذاب آخرت میگردد اما نهی تنزیهی آن است که با ارتکاب آن شخص از فائده و مصلحتی که در ترک آن عمل بود محروم میگردد ، و دیگر مستحق ملامت دنیا و عذاب آخرت نمیشود.
پس اگر آدم علیهالسلام خوردن از آن درخت را ترک میکرد، مشمول الطاف و ثواب بیشتری میشد، و با انجام آن مستحق عقاب نگردید.
ابراهیم گفت! اگر چنین بود، او از ظالمان نمیگشت، در حالی که حق تعالی میفرماید:«فَتَکُونا مِنَ الظّالِمین».
حسنیه جواب داد! ای ابراهیم، بدانکه ظلم عبارت از قراردادن چیزی در غیر موضع مناسب آن، یعنی نهادن چیزی در جائی که آنجا
1) ای آدم تو و همسرت در بهشت منزل گزینید و از هرچه میخواهید تناول کنید اما ازاین درخت نخوریدوبه آن نزدیک نشوید که از ظالمان خواهیدشد. بقره/ 35.
باشد سزاوار آن چیز نباشد ، یا انجام دادن کاری در جائی که نباید انجام داد و ترک کردن آن در آن جا که باید آن را انجام داد، و همینطور است ترک کردن عمل مستحب و انجام دادن عمل مکروه، نیز ظلم باشد چنانکه در مورد آن بوستان که میوههایش پربار بود در قرآن آمده است: «وَ لَمْ تَظْلِم مِنْهُ شَیْئا»(1)یعنی آن میوههائی که هر ساله میآورد هیچ کم نکرد پس معنای «فتکونا مِنَ الظّالِمین» این است که: از آن کسانی باشند که خود را حفظ نموده و اجر و ثواب خویش را کم نگردانند.
ابراهیم گفت، ای حسنیه!آنها گفتند: «رَبَّنا ظَلَمْنا اَنْفُسَنا وَ اِنْ لَمْ تَغْفِر لَنا وَ تَرْحَمْنا لَنَکُونَنَّ مِنَ الْخاسِرین»(2)چگونه میگوئی که ایشان ترک عمل مستحبی را کردند و گناه نبود.
حسنیه جواب داد: ای ابراهیم! ایشان اعتراف به ظلم بر نفس خود نموده و از خدا طلب بخشش کردند و آمرزش طلبیدن از حق تعالی دلالت بر گناه کار بودن نمیکند، زیرا که ظلم به معنی نقصان در ثواب و از دست دادن منفعت است . و طلب رحمت و غفران، عبادتی است، که انسانها به واسطه آن مستحق ثواب میگردند. این سخن دلیل بر گناه کار بودن ایشان نیست چه اینکه رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم نیز فرموده که «اَنَا اَسْتَغْفِرُ اللّه فی کُلّ یَومٍ سَبْعینَ مَرَّة» یعنی من هر روز هفتاد بار استغفار و از خدا طلب آمرزش و غفران میکنم در حالی که آن حضرت مرتکب هیچ گناهی نمیگردید .
دلیل دیگر بر اینکه طلب بخشش به معنای گناه کار بودن ایشان نبود این است که چون انبیاء و اولیاء بندگی مخلصانه و طاعت بسیارِ خود را در پیشگاه الهی اندک میشمارند و کمترین ترک ادب را گناه عظیم میدانند از این رو برای تذلل و مسکنت، خود را مجرم میدانند. گرچه از ایشان هیچ گناهی سرنزده پس اعتراف ایشان به ظلم و استغفار کردن، دلیل بر گناه کار بودن ایشان نیست.
ابراهیم گفت: ای حسنیه! اگر چنین باشد سزاوار نیست که خدا، آدم را عاصی و گمراه قلمداد کند آنچنان که فرموده: «وَ عَصی آدَمَ رَبَّهُ فَغَوی»(1)
حسنیه گفت ای ابراهیم! بدان که اکثر آیات قرآنی بنابه فرموده رسول خدا و اهلبیت او علیهمالسلام دارای تأویل است و تنها براساس ظاهر آن نمیتوان حکم کرد.
عصیان عبارت از مخالفت است، و همچنانکه ترک کننده واجبات را عاصی میگویند، ترک کننده مستحبات و آداب اجتماعی نیز چنین است، ولی ترک مستحبات و آداب، ملامت و عقاب درپی ندارد، از طرفی، غوایت در آیه بمعنای گمراهی نیست بلکه به معنای بیبهره گشتن از ثواب و پاداش است، هم چنان که در اشعار عرب در این معنی بسیار به کار رفته است، پس معنای آیه چنین است که: چون نهی ما را مخالفت کرد، از ثوابی که برایش در نظر گرفته بودیم بیبهره ماند.
ابراهیم گفت: ای حسنیه! اگر آدم و حوا معصیت نکردند، پس چرا
1) و آدم پرودگار خویش را عصیان کرد و بیراهه رفت. طه / 121
خداوند ایشان را برهنه کرده و از بهشت بیرون کرد و به زمین فرستاد؟
حسنیه گفت! حسنیه جواب داد: خدا آدم را برای خلافت و جانشینی خود در زمین آفریده بود چنانکه میفرماید: «اِنّی جاعِلٌ فِی الاَرْضِ خَلیفَة»(1)، و اگر آدم از آن درخت تناول نمیکرد وی را از بهشت بیرون نمیکرد و به زمین نمیفرستاد. پس بیرون کردن او از بهشت و برهنه کردن، عقوبت گناه او نیست زیرا که عقاب رنجی است که به خاطر خوارنمودن واهانت، به عاصی داده شود و بیرون کردن آدم بنابر مصلحت بود.
همان گونه که تهی دستی و رنجوری را خدوند بر حسب مصلحت به بندگان میدهد نه به خاطر عذاب نمودن آنان.
ابراهیم گفت: ای حسنیه! بعد از اینکه حضرت نوح علیهالسلام دعا کرد تا حق تعالی قوم او را به غرق و طوفان هلاک کند، پس از مدتی از این دعا پشیمان شد و پانصد سال بر آن گریست، وبه خاطر همین گریه بسیار بود که او را نوح نامیدند و پیشتر از آن نام وی عبدالعلی بود ، خوب، آیا نفرین نمودن او اشتباه و غفلت نبود؟
حسنیه که این قضیّه را شنید خندید و گفت: ای ابراهیم این حکایت بر خلاف قرآن است که از قول کافران میفرماید: «قالوا یا نُوحُ قَدْ جادَلْتَنا فَاَکْثَرْتَ جِدالَنا»(2)، و قوم نوح پانصد سال بعد از این جریان غرق شدند پس نام وی از اوّل نوح بود.
امّا اینکه گفتی نوح از نفرین خود پشیمان شد، از دو حال خارج
نیست، یا اینکه قوم نوح اهل ایمان بودند که اگر چنین باشد این خود کفر عظیمی است که شیخ المرسلین، اول نفرین کند تا عالم را طوفان فرا گیرد و چندین هزار مسلمان هلاک شوند، بعد از نفرین خود پشیمان گردد.
و اگر کافر بودند، معنا ندارد که حضرت نوح علیهالسلام از هلاکت دشمنان خدا و رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نادم و پشیمان شود، و این در حالی است که خدای تعالی در حق او و حضرت آدم علیهالسلام فرموده: «اِنَّ اللّهَ اصْطَفی آدَمَ وَ نُوحا وَ آلَ اِبْراهیمَ و آل عمران علی العالمین»(1).
ای ابراهیم! حقیقت مذهب با این مزخرفات ثابت نمیشود و من این مهملات را از غیر تو نیز بسیار شنیدهام.
بدان که بنیامیه و پیروان ایشان، بلکه همه آنهائی که قبل از بنی امیه به ظلم و تعدی متصدی امر خلافت شده بودند، در حالی که به هیچ وجه لیاقت آن را نداشتند، بلکه اکثر اوقات مرتکب ظلم و فسق میشدند از درک مسائل دینی و احکام فرقانی عاجز بودند. بطوری که بعضی اوقات در حال جنابت به امامت جماعت مردم میایستادند و یا اینکه نماز خود را قطع کرده و میگفت که جنب هستم ، و بعضی اوقات مست و لایعقل امامت کرده و نماز صبح را چهار رکعت میگذاردند و امثال این قبایح بسیار است که اگر بخواهم همه آنها را برشمارم موجب ملالت خلیفه میگردد، چه اینکه بعضی از اهلبیت علیهمالسلام و گروهی از صحابه بزرگوار که دارای ایمان حقیقی بودند همواره ایشان را نصیحت و ملامت میکردند و اکثر مردم آنها را
1) همانا خدا آدم و نوح و.... را برگزید. آل عمران / 33.
سرزنش مینمودند و آنها بخاطر دفع این سرزنشها و توجیه اعمال خود و پیروان خود، همه این کفرها و بیدینیها را به خدا و رسول او نسبت میدادند و سعی میکردند برای تبرئه خود به ظاهر قرآن عمل کرده و همه انبیاء معصوم و مطهر را به معصیت و خطائی متهم کنند و گاهی آیات قرآن را بر طبق احادیث جعلی که خود ساخته بودند تأویل میکردند و استدلال های عقلی را با آن احادیث جعلی و دروغین میسنجیدند، و چون مردم توانائی دفع این شبهات را نداشتند، و دنبال تحصیل علم نمیرفتند و از روی تقلید و قیاس قبول میکردند و آن قدرت تشخیص را نداشتند که میان طبع و هوس و میان عقل و رضای خدا فرق نهند، لذا از روی طمع جاه و حکومت پنج روزه، ثواب ابدی و عذاب جاویدان را نادیده گرفته و پس از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، در مدت دویست سال، مذاهب مختلفی جعل کردند و کورکورانه دین و مذهب جدیدی بنا نمودند و از راه انصاف بیرون رفتند و به دنبال یافتن مذهب حقیقی سعی ننموده و به ضلالت پیشینیان خود باقی ماندند.
همانند مشرکین که به پیامبران گفته بودند «اِنّا وَجَدنا آبائَنا عَلی اُمّة وِ اِنّا عَلی آثارِهِم مُقْتَدُون»(1)و حق تعالی نیز در جواب ایشان و شما میفرماید: «لقد کنتم اَنْتُم وَ آباؤُکُم فی ضَلالٍ مُبین»(2)
و بعضی از مردم به گفتار سخنرانان و معلمان اکتفا کردند تا سخنان و نظرات مختلف را با نظر عاقلانه بسنجند و طریق صحیح را اختیار
کنند، از این رو هر کسی ادعای «اَنَا مَعَ الْحَق» کرد و خود را بر حق دانست، و این است که خدای متعال فرموده «کُلُّ حِزْبٍ بِما لَدَیْهِم فَرِحُون»(1).
بدان ای ابراهیم که در میان این همه مذهب جز یکی حق نیست و دلیل براین مطلب ، سخن گرانبهای صاحب شریعت، خاتم انبیاء محمّد مصطفی صلیاللهعلیهوآلهوسلم است که میفرماید: «سَتَفْترقُ اُمَّتی عَلی ثَلاثَ وَ سَبْعینَ فِرْقَة واحِدَةٌ مِنْها ناجِیَة وَ الْباقی فِی النّار» یعنی بزودی امّت من به هفتاد و سه فرقه تقسیم میشوند که یکی از آنها اهل نجات بوده و باقی به آتش دوزخ رهسپار خواهند شد.
و چون جمعی از اصحاب پرسیدند: یا رسول اللّه! آن فرقه ناجیه کدامست؟ فرمود آنچه من و اهلبیت من معتقد بر آن هستیم.
و سپس فرمود: «مَثَل اَهْل بَیْتی کَمَثَلِ سَفینَةِ نُوحٍ مَنْ رَکِبَها نَجی و مَنْ تَخَلَّفَ عَنْها غَرَقَ»(2)
بدان ای ابراهیم تمامی فرقه های اسلامی بر صحیح بودن این دو حدیث توافق دارند و اهلبیت و اصحاب رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نه معتزلی بودند و نه حنفی و نه شافعی و نه مالکی و نه حنبلی، پس بدون شک
تنها فرقهای که اهل نجات است تابعان رسول خدا و اهلبیت اویند. زیرا که اصول اعتقادات این گروه متفاوت با اعتقادات سایر مذاهب است و نسبت به هیچ یک از این فرقهها نمیتوان یقین کرد که اهل نجات باشند مگر این طایفه که پیرو اهلبیت علیهمالسلام هستند.
ای ابراهیم! بدان که من از کشته شدن به دست تو هیچ باکی ندارم، و به این حیات پنج روزه دلبستگی و علاقهای ندارم و همیشه از خدا توفیق شهادت را طلب کردهام و امروز میخواهم به روشنی عقیده خود را بیان کنم تا بر خلیفه زمان نیز ظاهر گردد که این عقیده پیشینیان شما که میگفتند که شقاوت اشقیا و کفر و فسق، و خیر و شرّ به تقدیر و اراده الهی است و بنده هیچگونه اختیاری از خود ندارد، و اکنون شما نیز آن را ابراز میکنید به این خاطراست که زشتیهای خود و گمراهانی راکه بر اهل بیت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ظلم کردند، توجیه و تبرئه کنید، آنان را که این منصب را به ناحق غصب کردند و سیده نساء را اذیّت نموده و ارثیّه پیامبر، فدک، را به زور از دست ایشان گرفتند و صحابه بزرگ رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم همچون سلمان و ابوذر و مقداد و عمّار و... را آزار دادند و به شهادت رساندند و مدتی بعد جگر گوشه پیامبر، امام حسن علیهالسلام ، را زهر داده و سرور جوانان بهشت، حسین بن علی علیهماالسلام و اولاد آن حضرت را به قتل رساندند و از رسیدن خمس به اولاد رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم جلوگیری کردند و با پسر عمو و برادر و وصیّ رسول خدا به نبرد برخاستند و ابوذر غفاری را تبعید و عبداللّه بن مسعود را اذیت کردند و مُصحف (قرآن) او را آتش زدند و عمّار یاسر و چند تن از صحابه بزرگ را کشتند و حتی خانه کعبه را با منجنیق سنگ باران کردند و مسلمانان را در مدینة، شهر پیامبر به قتل رساندند
و چندین هزار مؤمن را به خاطر محبّت ورزیدن به اهلبیت در سراسر عالم به قتل رساندند و آن قدر ظلم و فساد و بدعت به بار آوردند که زبان از شمارش آن ناتوان است، و باید بگویم قتل اصحاب کبار و محبّان و شیعیان اهل بیت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم و خاصان و تابعان، آنها که به صفت ایمان حقیقی موصوف بودند، به خاطراین بود که ایشان را همواره ملامت میکردند، و گاه مخفیانه و گاه آشکارا به لعن آنان میپرداختند و افعال زشت و قبیح آنها را افشاء میکردند و از خدا و رسول خدا و عذاب آخرت میترساندند.
آری پیشینیان شما برای دفع سرزنش از گمراهان و درست جلوه دادن افعال و کردار شیخین (ابوبکر و عمر) و بقیه خلفای بنیامیّه، تمام این اعتقادات و بدعتها را جعل کردند و گفتند که بندگان، صاحب اختیار فعل خود نیستند و همه کارها خواست خداست و او از ازل خواسته و چنین تقدیر کرده است.
و اگر کسی، امام را همانند پیامبر، معصوم بداند ، او را رافضی(1)خوانده و قتلش را واجب میدانید، در حالی که عصمت امام به دلائل عقلی و براساس آیه «وَ اِذِ ابْتَلی اِبْراهیم رَبّهُ بِکَلِماتٍ فَاَتَمَّهُنَّ قالَ اِنّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ اِماما قالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتی قالَ لا یَنالُ عَهدِی الظّالِمین»(2)، واجب است ، که خدای متعال به ابراهیم فرمود: من تو را امام مردمان قرار دادم، ابراهیم عرض کرد آیا ذریّه من هم لایق این امامت هستند؟ خدای متعال فرمود که این پیمان من شامل ظالمان نمیشود، پس خدا از
امام نفی ظلم نمود ، چرا که خداوند در آیه شریفه ظلم کردن را از ساحت مقدس به دور دانسته است.
و ظلم بر دو قسم است، ظلم به خود و ظلم به دیگری، هر کس از این دو ظلم منزّه باشد معصوم است. و بر اساس آیه شریفه «اِنَّ الشِّرکَ لَظُلمٌ عَظیم»(1)شرک و بت پرستی، ظلم بزرگ محسوب میشود، پس مشرک اگرچه توبه کرده باشد لایق منصب و امامت نیست.
شما حقیقتا از سنّت و روش معاویه پیروی مینمائید هرچند ادعای پیروی از سنت پیغمبر دارید و خود را اهل سنت مینامید، اما همه انبیاء را تا درجه فاسقان پائین میآورید، و جالبتر اینکه کسی که این اعتقاد را ندارد کافر میدانید.
چون در دل حُسنیه آتش محبت به اهلبیت علیهمالسلام بر افروخته شده و بر مسند فصاحت و بلاغت تکیه زده بود، پیوسته و بیپروا در ردّ مذهب مخالفان عصمت و طهارت اهلبیت علیهمالسلام برهان اقامه مینمود.
هارون و طرفدارانش لرزه بر اندام افتاده و از قبایح و اعمال ناشایست خود شرمنده گشته، سر بزیر افکنده و متحیّر بودند و دانشمندان یارای سخن گفتن نداشتند.
ابراهیم به یکباره برخاست و گفت: ای حسنیه! چه خبر است؟ اختیار از کف دادهای و در کمال وقاحت بر صحابه و تابعین طعنه میزنی و همه را کافر میشناسی! گر چه محبّت اهلبیت
1) همانا شرک بخدا ورزیدن ظلمی بسیار بزرگ است . لقمان / 13.
رسولخدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بر همه لازم و واجب است و در این مسئله کسی با تو مخالفت ندارد، ولی مودّت و محبت اصحاب کبار و خلفای عالی مقدار که جانشینان رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بودهاند نیز بر همگان واجب است. چون در خلافت ایشان همه امّت توافق دارند. خصوصا ابوبکر که باری تعالی در آیه غار او را هم صحبت و یاور رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم خوانده، از این رو او دارای فضائل بسیاری است.
حسنیه گفت: به خدا قسم که ابوبکر به خاطر آیه غار هیچ فضیلت و منزلتی نداشته بلکه آن آیه عکس آن را اثبات میکند.
ای ابراهیم! بگو ببینیم که در آیه غار، به ابوبکر چه فضیلتی نسبت داده شده است؟
ابراهیم گفت: خدا میفرماید: «اِلاّ تَنْصُرُوهُ فَقَد نَصَرَهُ اللّه اِذْ اَخْرَجَهُ الَّذینَ کَفَرُوا ثانِی اثْنَیْن اِذْ هُما فِی الْغار اِذْ یَقُولُ لِصاحِبِهِ لا تَحْزَن اِنَّ اللّهَ مَعَنا فَاَنْزَلَ اللّه سَکینَتَهُ عَلَیْهِ وَ اَیَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوها»ا(1).
اول آنکه همراهی وی با رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم دلیل تقرّب او به آن حضرت است است چون اگر رسولخدا کسی را بیشتراز ابوبکر دوست میداشت او را همراه خود میبرد، تا انیس و هم نشین او باشد.
دوم آنکه حق تعالی او را مصاحب رسول خویش خواندهاست.
سوم آنکه رسولخدا نخواستند او را غمناک ببینند واز این جهت
1) اگر شما پیامبرتان را یاری نکنید خدا همواره او را یاری کرده (و میکند ) آن هنگام که در غار ثور بودند و او به همراهش گفت : نترس و محزون مباش که خدا با ماست و خدا سکینهاش را بر پیامبر نازل فرمود و او را با سربازانی که قابل مشاهده نبودند تأیید فرمود . توبه / 40.
برای دفع اندوه و بیم از او، گفتند: «لا تَحْزَن» یعنی غمگین مباش. چهارم آنکه خدا در این آیه فرموده: «اِنَّ اللّهَ مَعَنا» که به لفظ جمع آورده پس معنایش این است که خدا با رسولش و با ابوبکر است.
خوب ای حسنیه! در مورد این آیه که فضائل ابوبکر را آشکارا بیان نموده است چه میگوئی؟
پاسخ حسنیه به استدلال به آیه غار
حسنیه لبخندی زد و گفت: ای ابراهیم اینها مطالبی است که عوام را با آن فریب میدهند وبصیرتشان را با آن میپوشانند ولی آنها که دیده بصیرت و عقل شان باز است فریب نمیخورند و از راه حق منحرف نمیشوند و بااین مناقب کسی را افضل امت نمیگویند و بر خاندان عصمت مقدم نمیدارند.
و امّا این که میگویی رسولخدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ابوبکر را از این جهت با خود برد که او را از همه بیشتر دوست داشت، به خدا قسم پندار اشتباهی است.
چه اینکه آن شب جبرئیل بر رسول خدا نازل شد و عرض کرد: کفّار امشب به قصد کشتن تو خواهند آمد، به اصحابت دستور بده تا از خانه بیرون نیایند، اراده خداوند بر این قرار گرفته که علیّ بن ابیطالب علیهالسلام ، برادرِ با جان برابرت، را بر جای خود در بستر بخوابانی چون او تنها کسی است که حاضر است جان خود را برای تو فدا کند، سپس خود بسوی غار ثور حرکت کن.
چون شب نزدیک شد رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم اصحاب خود را فرا خواند و فرمود: امشب هیچیک نباید از خانه بیرون آئید، خدا در این امر
مصلحتی دیده که باید اطاعت کنید.
پس اصحاب همگی بسوی خانه هایشان رفتند.
سپس برادرش علی علیهالسلام را طلبیده و گفت: یا علیّ! فرمان الهی بر این است که تو امشب بجای من، در بسترم بخوابی تا مشرکین متوجه رفتن من نشوند و من از شهر مکه خارج شوم.
این سخن نه تنها بر حضرت امیرالمؤمنین علی علیهالسلام گران نیامد بلکه از روی محبت و اخلاص عرض کرد: جان من هزار بار فدای فرمان الهی باد، بخصوص که جان رسولخدا نیز محفوظ ماند.
علی علیهالسلام با اینکه نوجوان بود امّا هراسان نشد و از صمیم دل تسلیم فرمان الهی گشته امر حضرت را اطاعت کرد.
رسولخدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم او را در آغوش کشید و روی او را بوسید و گریست و فرمود: ای علی تو را به خدا میسپارم.
بدین سان علی دربستر پیامبر خوابید و پیامبر اکرم از خانه خارج شد.
در این حال شخصی را دید که از روبرو میآید، پیامبر قدری توقف فرمود، تا آن شخص نزدیک رسید، دید ابوبکر است، پس فرمود: آیا من دستور خدا را بر شما نرسانیدم که امشب از خانههای خود بیرون نیائید؟
ابوبکر جواب داد: یا رسول اللّه! دلم هراسان بود و نتوانستم در خانه بمانم از این رو بیرون آمدم.
پیغمبر متحیر ماند که چه کند؟ چرا که نمیتوانست کس دیگری را همراه خود ببرد.
در این حین جبرئیل علیهالسلام نازل شد و گفت: یا رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم : اگر او را در مکه واگذاری کفار بوسیله او به دنبال تو خواهند آمد و تو را به
قتل خواهند رساند.
پس رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم مجبور شد او را با خود ببرد و با هم داخل غار گشتند.
آری، ای ابراهیم! ابوبکر با حکم خدا و رسول او را مخالفت کرد و از خانه بیرون آمد و همه امّت بر این نکته اتفاق نظر دارند که پیغمبر از روی ناچاری او را با خود برد، که مبادا به دست کفار گرفتار شود و آنان را به محل اختفاء او آگاه گرداند.
از طرف دیگر چون خدای متعال وضعیت ابوبکر و یارانش را در آیه شریفه «یَقُولُونَ بِاَفْواهِهِم ما لَیْسَ فی قُلُوبِهِم»(1)بر پیامبر آشکار نمود واز آنچه بعد از او نسبت به اهلبیتش روا میدارند باخبر ساخت، رسول خدا دیگر از وی ایمن نبود، از این جهت او را با خود برد.
ای ابراهیم! رسولخدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم از همنشین و همدل بی نیاز بود، چه اینکه او با پروردگار خویش مانوس بود، و جبرئیل هم دل و هم صحبت او بود، و آیه «اَیَّدَهُ بِجُنُودٍ لَم تَرَوها»(2)گواه بر این سخن است.
ای ابراهیم اینکه گفتی خدا وی را یار و همراه رسولش خوانده، باید گفت: به صرف همراهی کسی صاحب شرافت و فضیلتی نمیگردد. چون در آن همراهی، او هیچ ضرری از رسول خدا دفع نکرد. و در هیچ موردی رسول خدا را یاری ننمود، و اگر یاریش کرده بود، خبرش به ما نیز رسیده بود.
دیگر اینکه در قرآن کریم آمده است که کافر میتواند با مؤمن
مصاحب و همراه باشد، چنانکه میفرماید: «قالَ لَهُ صاحِبُهُ وَ هُوَ یُحاوِرُهُ اَکَفَرْتَ بِالَّذی خَلَقَکَ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَهٍ ثُمَّ سَوّاکَ رَجُلاً»(1). و همان گونه که زن حضرت نوح علیهالسلام و زن حضرت لوط علیهالسلام ، مصاحب و همراه آن دو پیامبر بزرگوار بودند و عرب الاغ را نیز مصاحب خوانده و از آن به مصاحب بد مثل زده که: «بِئْسَ الصّاحِب الحِمار» یعنی چه بد مصاحبی است الاغ.
و از همه مهمتر اینکه ابوبکر در غار با رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم مصاحب بود ، این چه حاصلی برایش داشت که با دلی پر از نفاق با رسول خدا همراهی کرده بود.
اما ای ابراهیم! در مورد این مطلب که گفتی: پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم از روی شفقت و مهربانی به او گفت: غمگین مباش، من از تو میپرسم که حزن ابوبکر که به خاطر بدگمانی و شدت ترس بود، آیا طاعت شمرده میشود یا معصیت؟
ابراهیم همچنان ساکت بود و جوابی برای گفتن نداشت.
حسنیه گفت: اگر ترس و اندوه او طاعت خدا بود، رسول خدا چرا او را از اطاعت الهی منع کرده است. و چرا که فرمود: غمگین مباش، نعوذ باللّه از این اعتقاد که پیغمبر کسی را از اطاعت خدا منع کند.
و اگر حزن او از سستی اعتقاد و عدم ایمان او به خدا و رسولش بوده، پس او با این معصیت از این همراهی چه سودی نموده است، چون پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم خواهان طاعت است نه معصیت، و نیز مانع از
1) مؤمن به مصاحب و همراهش که کافر شده بود گفت: آیا به خدا کافر شدهای؟ خدائی که تو را از خاک آفرید و سپس از نطفه و آنگاه تو را انسانی سالم و برومند قرار داد!؟ کهف / 37.
معصیت است نه طاعت.
باری ای ابراهیم، حزن ابوبکر دلالت بر کم صبری و عدم رضای او به قضا و قدر الهی و به مصاحبت با رسول خدا بوده است، از سوی دیگر هنگام رفتن به طرف غار، رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به او فرمود که من به حکم الهی بسوی این غار میروم و ما در پناه حق تعالی از شرّ دشمنان مصون و محفوظ خواهیم ماند ، اما او بر سخن رسول خدا اعتماد نکرد و در هراس افتاد و این خود، نشانه عدم ایمان است.
درثانی اینکه شما که میگوئید پیغمبر اکرم از روی محبتی که به او داشت، او را همراه خود برد ، پس چگونه بود که ابوبکر نمیدانست که پیغمبر بخاطر خلاصی از دست دشمن و به فرمان الهی به غار رفته است و با آن قدر جزع و فزع نمود که نزدیک بود پیغمبر را رسوا کند، بلکه به جرأت میتوان گفت که هدف او از جزع نمودن آن بود که کفّار به حضور آنها مطّلع شوند اما خداوند اجازه نمیداد که او حافظ و ناصر رسول گرامیاش بود.
ای ابراهیم! اگر ابوبکر به پیامبر ایمان داشت، خدا نمیگذاشت ماری پای او را نیش بزند و او را حفظ میکرد، چنانکه رسولش را از شرّ کفار نگاه داشت، با آنکه جمع زیادی به دهانه غار رسیدند و ردّ پای آنحضرت را بر در غار دیدند، با این تمامی اینها حق تعالی او را از شرّ دشمنان نگه داشت.
اما این که آن حضرت به ابوبکر فرمود: «اِنَّ اللّهَ مَعَنا»، غرضش این بود که خدا حافظ و ناصر من است و چون ابوبکر نیز همراه آن حضرت در غار بوده، شامل حال او نیز شده است و این هیچ گونه فضیلتی برای ابوبکر محسوب نمیشود، چرا که این گونه همراهی
کردن برای کسی فضیلت نیست، چنانکه خدا میفرماید اگر سه نفر با هم راز بگویند چهارمین آنها خداست و اگر پنج نفر باشند ششمین نفر آنها خداست و اگر آنها کمتر از این باشند و یا بیشتر، همانا خدا با آنان است و این آیه شامل حال همه اهل عالم حتی کفّار و یهود و ترسایان (مسیحیان) و مؤمنان و دیگران هم هست و این همراهی خداوند فضیلتی برای آنها محسوب نمیشود.
ای ابراهیم! اگر شخصی چهارپائی داشته باشد و از ترس دزدان و حرامیان به خانهای پناه برد و بگوید که خدا با ماست و ما را در این منزل یا در این وادی حفظ خواهد کرد، و منظور او خودش و چهار پایش باشد، در این حال آیا آن حیوان فضیلتی بدست آوردهاست؟
چون سخن حسنیه بدینجا رسید هارون بسیار خندید، گرچه تعصب بسیار زیادی داشت و با اهل بیت دشمنی و نفاق داشت، ولی حق تعالی دل او را بر حسنیه نرم و مهربان کرده بود به طوری که اگر از طعن مردم نمیترسید و یا منصب خلافت و تکبّر مانع او نبود برمیخاست و برگرد حسنیه میگردید.
بار دیگر حسنیه رو به ابراهیم کرد و گفت:
ای ابراهیم! امّا از همه رسواتر، بیبهره بودن ابوبکر از ایمان است که از این قسمت آیه استفاده میشود «فَاَنْزَلَ اللّه سَکینَتَهُ عَلَیْه»، ضمیر «ه» در کلمه «عَلَیْه» که مفرد میباشد به حضرت رسول اشاره دارد و این دلالت میکند بر اینکه آرامش الهی بر ابوبکر نازل نشده و او از این لطف الهی بینصیب مانده بود، چون اگر بر او نیز نازل شده بود میفرمود: «فانزل اللّه سکینته علیهما» و ضمیر را به صورت تثنیه میآورد تا شامل هر دو نفر آنها گردد. به خدا قسم این مطلب دلالت بر عدم
ایمان او دارد از آن جهت که خدای متعال در دو جای قرآن در مورد نازل شدن سکینه الهی سخن گفته است:
اول در همین آیه که گذشت در مسئله غار، و دیگر در جریان جنگ حُنَین، هنگامی که لشکر اسلام شکست خوردند و ابوبکر و عمر و عثمان و بسیاری از صحابه گریختند و رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم را در میان کفار تنها گذاشتند، و بجز امیرالمؤمنین علیهالسلام و هفتاد و نه نفر دیگر از صحابه و انصار رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم که فرار نکردند و در رکاب امیرالمؤمنین پای همت و مردانگی در میدان مبارزه ، محکم کرده و از جان گذشته و ایستادگی کردند، خدای متعال در مورد آنها فرمود «لَقَد نَصَرَکُمُ اللّه فی مَواطِنَ کَثیرَة وَ یَومَ حُنَین اِذْ اَعْجَبَتْکُم کَثْرَتُکُم فَلَم تُغْنِ عَنْکُم شَیْئا وَ ضاقَت عَلَیْکُمُ الاَرْضُ بِما رَحُبَت ثُمَّ وَلَّیْتُم مُدْبِرین ثُمَّ اَنْزَلَ اللّه سَکینَتَهُ عَلی رَسُولِهِ وَ عَلَی الْمُؤمِنین»(1).
ای ابراهیم! در روز حُنین با حضرت رسول صلیاللهعلیهوآلهوسلم مؤمنان همراه بودند، و خدا سکینه خویش را بر رسول و بر مؤمنان نازل فرمود ولی در غار غیر از ابوبکر کسی از مؤمنان همراه پیامبر نبود و چون او مؤمن حقیقی نبود فرمود «فَاَنْزَلَ اللّه سَکینَتَهُ عَلَیْه» یعنی خدا سکینه خویش را بر رسولش فرو فرستاد و ابوبکر را ذکر نکرد و اگر در حقیقت ابوبکر به خدا و رسول او ایمان داشت، بایستی بجای ضمیر مفرد، ضمیر تثنیه «علیهما» میآورد.
1) به تحقیق که خدا شما را در بسیاری از مواطن یاری فرمود و در روز جنگ حنین که بسیاری سپاه شما را مغرور کرده بود اما این بسیاری شما را بی نیاز نکرد و زمین با آن وسعتش بر شما تنگ آمد و از جنگ رو برگردانده و بنای فرار گذاشتید ، سپس خدا سکینه و آرامشش را بر رسولش و بر مؤمنین فروفرستاد. توبه / آیات 25 و 26.
ای ابراهیم چون اندوه و تزلزل او در غار، مطلقا معصیت و گناه بوده و عدم نزول سکینه الهی نیز به آن ضمیمه گردد، پس دیگر او از آیه غار نه تنها نصیبی نبرده، بلکه عدم ایمان وی نیز ثابت میشود و این نوع فضیلتی که از او کفر و عدم ایمان ثابت شود و دیگر فضائلی که از او نقل میکنید و به لباس فضایل به رشته میکشید و در نظر اهل عالم جلوه میدهید و این احادیث جعلی که بر سر زبان خلایق انداختهاید و افضلیت جمعی فاسق و فاجر، بلکه بدتر از کفّار را بر معصومان خاندان پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم ثابت میکنید و علیّ بن ابیطالب علیهالسلام را که جان فدای رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم کرده بود و به جای آن حضرت خوابیده تا کفار او را بجای رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم به قتل برسانند و خدای متعال بخاطر این فضیلت امیرالمؤمنین علی علیهالسلام بر جمیع ملائکه آسمان و زمین مباهات کرده و فرمود: من میان هر دو نفر از شما برادری برقرار کردم، آیا هیچیک از شما هست که جان خود را فدای برادرش کند؟
هیچیک از ملائکه جواب ندادند. خدا امر کرد که بروید و ببینید علیّ بن ابیطالب علیهالسلام را که جان خود را فدای حبیب و رسول من کرده. ملائکه گروه گروه به امر ربّ العزّة فرود آمده و علیّ بن ابیطالب علیهالسلام را زیارت کردند. امر الهی آمد که جبرئیل و میکائیل علیهماالسلام بر بالای سر و پائین خوابگاه علیّ بن ابیطالب علیهالسلام قرار گیرند وآن حضرت را از شرّ کفّار و قصد سوء دشمنان حفظ نمایند و این آیه در آن شب در حق علی علیهالسلام نازل شد که «وَ مِنَ النّاس مَنْ یَشْری نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرضاتِ اللّه وَ اللّهُ
رَئُوفٌ بِالْعِباد»(1)که در تفاسیر شما نیز مکتوب است. چرا شما این ففضیلتها را اظهار نمیکنید و این فضایل را بیان و عیان نمیسازید؟
و نه تنها در آن شب امیرالمؤمنین علیهالسلام در جای پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم خوابید و جان فدای رسول خدا کرد و از جان خود مضایقه نکرد بلکه در روز بعد بعنوان قائم مقام حضرتش اهل و عیال و جمع کثیری از اهل حرم و اسباب و اثاثیه ایشان را از شتر و گوسفند و غیره، تنها از مکه بیرون آورده و به مدینه رسانید و هر چند گروه گروه به قصد قتل و غارت آنها بر سر راه ایشان میآمدند امّا هیچیک را یارای آن نبود که رشته نخی از ایشان ببرد و همه را به صحت و سلامت به مدینه به رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم رسانید.
و اگر کسی بخاطر مهاجر بودن فضیلت خاصی بیابد و لایق جانشینی پیامبر گردد چرا علیّ علیهالسلام در بستر رسول خدا خوابید و جان خویش را بر کف نهاد و سپس به عنوان قائم مقام او در میان اهل و عیال آن حضرت بود تا اینکه آنها را به سلامت به مدینه رسانید و هم او بود که چندی بعد به دستور خدای متعال به شرف ابلاغ سوره برائت به کفار نائل گردید، شایسته جانشینی رسول خدا نباشد.
ای ابراهیم! ابوبکر گرچه با رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم در غار بود، و از غار با رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به مدینه رفت، امّا چون خدای متعال فرموده «وَ مَنْ یَخْرُج مِن بَیتِهِ مُهاجِرا اِلَی اللّه وَ رَسُولِه ثُمَّ یُدرِکهُ المَوت فَقَد وَقَعَ اَجرُهُ عَلَی
1) و از مردم کسانی هستند که جان خود را در راه رضای خدا میفروشند و خدا به بندگانش رؤف و مهربان است. بقره / 207.
اللّه»(1)لذا هجرت او بسوی خدا و رسولش نبوده، پس صحیح نیست که بگویند او نیز مهاجر بسوی خدا و رسول بوده است.
و نیز از آن جهت که هجرت رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم به امر خدا و بسوی خدای تعالی بوده، و هجرت مؤمنان بسوی رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، و هرکس که هجرت کند به سوی رسول اللّه ، باید هجرت او بعد از هجرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم باشد، و ابوبکر با رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم از مکه بیرون رفت، از این رو صحیح نیست که شریک رسول الله در هجرت او بسوی اللّه تعالی باشد، چون ابوبکر ملازم رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بود و هجرت بسوی رسول نیز محقق نمیشود الاّ بعد از هجرت رسول، و اگر کسی قبل از او هجرت نموده باشد، یا با او، صادق نیست که بگویند او مهاجر است(2).
چون حسنیه سخنش به اینجا رسانید، هارون وزیر خود یحیی را احضار کرد و به او گفت:
ای یحیی! حسنیه در آوردن دلیل بر امامت پسر عمویم علی علیهالسلام هیچ کوتاهی نکرد، اگر او هممذهب و هم عقیده ما بود حتماً او را به همسری خود برمیگزیدم.
یحیی گفت: ای امیرالمؤمنین!! او به هر مذهب و عقیدهای که باشد لازم است برایش پاداش خوبی در نظر بگیری.
سپس حسنیه در مورد یکی دیگر از ابحاث پر جنجال آن زمان ، یعنی حادث و قدیم بودن قرآن سخن آغاز نمود و گفت:
قرآن، معجزه حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم است و محمد موجودی حادث است، و حادث چگونه میتواند معجزهاش آن گونه که شما میگوئید، قدیم و ازلی باشد؟ اگر بگوئید این قرآنی که بر روی کاغذ و پوست است و میان دو جلد قرار دارد قدیم است، این سخنی گزاف و نادرست است، چون این قرآنی است که با دست نوشته شده و بدیهی است که آنچه کتابت شود حادث است نه قدیم و ازلی. و اگر بگوئید که کلام صوتیِ آن قدیم است، آن هم محال است، زیرا که بعضی از آیات قرآن از حیث زمان بر بعضی دیگر مقدم و هر یک به زمانی مقید و محصور است و هر چیزی که این چنین خصوصیتی داشته باشد قدیم نیست.
و اگر بگوئید منظور از قدیم بودن قرآن، قدیم بودن معانی آن است که از حروف و صوت آن فهمیده میشود، باید گفت معانی قرآن یا امر است و نهی و قصه و اخبار و یا وعده و وعید و یا ناسخ و منسوخ، و همه اینها خطاب به انسان است، حال اگر قرآن قدیم بوده باشد، به این معنا خواهد بود که قبل از اینکه انسان پا به عرصه وجود بگذارد، این خطابها متوجه او بوده است و این امری محال و بی معنا است، از این رو قدیم بودن قرآن، محال خواهد بود.
همچنین خدای متعال در مقام احتجاج با کافران میفرماید:
«فَلْیَأْتُوا بِحَدیثٍ مِثْلِه»(1)یعنی ای کافران اگر معتقدید که این قرآن سخن خدا نیست سخنی مانند آن بیاورید (که منظور از حدیث، در آیه، قرآن است و حدیث به چیز حادثی که قبلا نبوده و بعد بوجود آمده اطلاق میشود و این در مقابل قدیم است).
و همینطور در جای دیگر میفرماید: «ما یَأتیهِم مِنْ ذِکْرٍ مِنْ رَبِّهِم مُحْدَثٍ...»(2)که منظور از ذکر در این آیه، قرآن است چرا که در آیه «اِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْر وَ اِنّا لَهُ لَحافِظُون»(3)قرآن کریم را ذکر نام مینهد، چون اگر قرآن، قدیم باشد، لازم میآید که تمام انبیاء و اولیاء و صلحاء و حتی فاسقان و کافران که قصه آنها در قرآن آمده قدیم باشند.
حسنیه گفت: ای ابراهیم! گفتی خداوند قبل از آفریدن مخلوقات امر و نهی کرده و قبل از آنکه کسی رابیافریند فرموده: «یا اَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا...» و «یا اَیُّهَا النّاس اتَّقُوا...» و «یا اَیُّهَا النَّبیّ....»، ای ابراهیم سخن تو مثل این میماند که شخصی در اتاقی تنها بنشیند و بگوید ای سعید بیا، و ای سلمان برو، و ای منصور برخیز، و ای حمید بنشین. و چون شخصی از او بپرسد چه کسی را میخواهی؟ و با که سخن میگوئی؟
بگوید که من در نظر دارم سی سال دیگر چند غلام بخرم و نام ایشان را سعید و سلمان و منصور و حمید و بگذارم و اینک دارم ایشان را صدا میزنم و با ایشان سخن میگویم.
بطور حتم هر عاقلی، چنین شخصی را که به معدوم امر و نهی میکند و با او سخن میگوید نادان و دیوانه به حساب خواهد آورد.
ای ابراهیم! آیا درست است که بخاطر ادعای غلط و نادرست کسانی مثل تو، به خداوند چیزی را نسبت دهند که به نادانها و دیوانگان نسبت میدهند؟
چون سخن حسنیه به اینجا رسید، هارون دستور داد طبقی زر بیاورند و بر پای حسنیه بریزند.
همه اشراف و بزرگان که از شهرها و بلاد دیگر آمده بودند و در آن جلسه حضور داشتند ، حسنیه را تحسین کردند و بیشتر کسانی که از اطراف و اکناف در دار الخلافه حاضر شده بودند، مُهر محبت اهل بیت علیهمالسلام بر جبین نهادند و حقیقت مذهب اهل بیت بر آنها ثابت گردید، امّا بخاطر تسلط بنیعباس آن را اظهار نکردند، اکثر علمای اشاعره(1)از شرمندگی سر بزیر افکنده و ابراهیم بر بالای صندلی زرین خجل و منفعل نشسته بود.
در این هنگام حسنیه بار دیگر زبان گشوده و گفت:
ای ابراهیم! امروز که تو عالمترین دانشمند این عصری و من کنیزی بیاعتبار که از میان کفار به اسیری گرفتهاند و خواجهای مرا به چند درهم ناسره خریده و به شرف دین اسلام مشرف شدهام و به خدای یکتا معرفت پیدا کردهام و پیغمبر و امام خود را شناختهام، اینک سؤالات و شبهاتی دارم که نه بخاطر ستیزهجوئی و امتحان از تو سؤال میکنم، و از تو میخواهم که سؤالات مرا پاسخ گوئی تا در صورت
1) اشاعره پیروان مذهب اشعری بودند که قائل به جبر بودهاند.
پاسخ صحیح تو را مدح گفته و از امروز به سلک شاگردی تو در آیم و ملازم تو گردم.
ای ابراهیم! چون فرزند از مادر متولد میشود، نه جهود است و نه ترسا، نه مسلمان است و نه مشرک، نه شیعه است و نه سنی، پدر و مادر او هستند که معلم و استاد اویند و او را مسلمان یا کافر یا جهود یا ترسا یا مؤمن یا منافق میکنند
هرکس اعتقاد باطلی داشته باشد یکی از آن دو حالت برای او متصور است، یا آنکه اعتقاد خود را حق میپندارد و بدان اعتقاد راسخ دارد و طبق آن عمل میکند و یا آنکه میداند که اعتقاد او باطل است و به تلبیس و خدعه و نیرنگ حق را میپوشاند و مردم را بدان میفریبد. این هر دو گروه در دوزخ هستند.
ای ابراهیم بگو ببینم آیا هیچیک از انسانها میتوانند خدا را حقیقتا بشناسند؟ یا نه؟ اگر میتوانند از راه هدایت و عطای الهی است یا از راه مطالعه کتب، یا هر دو؟
ابراهیم از ترس جواب نمیداد.
حسنیه گفت ای ابراهیم! وقتی که تو، که از همه عالمتری جواب نمیدهی، پس من اشکال خود را از که بپرسم و تحقیق نمایم؟ ابویوسف که از شاگردان ابوحنیفه بود سر بلند کرد و گفت:
ای حسنیه! سؤال تو از راه تحقیق نیست، بلکه از این جهت است که با ما مجادله کنی و به ما کنایه و تعریض بزنی. با این وجود هر چه میخواهی سؤال کن.
حسنیه گفت! بسیاری از احادیث و تفاسیری که شنیده و مطالعه کردهام به نقل از امیرالمؤمنین علیّ بن ابیطالب علیهالسلام و امام حسن و امام
حسین علیهماالسلام و سلمان و ابوذر و مقداد بوده ولی در این ولایت بعضی از مردم بر خلاف آن میگویند و شما نیز مخالف آنها هستید و آنها را باطل میدانید و هرکس را که به آن عمل نماید تکفیر میکنید و متاسفانه میبینم که اکثر احادیث شما از معاویه و عمرو عاص و انس بن مالک و عایشه و مانند اینهاست.
همانا در دست مردم هم حق است و هم باطل، راست است و دروغ، ناسخ است و منسوخ، و این دو گروه اختلافشان بر همگان ثابت است. به من بگو که از این دو گروه کدامیک دروغگو هستند و بر پیغمبر افترا زدهاند و احادیث جعلی و ساختگی بر سر زبان مردم انداختهاند و قرآن را بر وفق آن احادیث تأویل نمودند، در حالی که صاحب شریعت فرموده: حدیثی که از من به شما میرسد از یکی از این چهار گروه است که پنجمی برایش متصور نیست. عرض کردند آنان کیانند؟
حضرت فرمود: اول، شخص منافقی که به اسلام نگرویده، از خدا نمیترسد و هیچ باکی از دروغ گفتن به خدا و رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ندارد و به دروغ اظهار ایمان میکند، اگر مسلمانان بدانند که او منافق است و عمدا بر پیامبر خدا دروغ بسته، از او قبول نمیکنند و سخن او را باور نخواهند کرد امّا متاسفانه مردم میگویند همین که او صحابی پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بوده، و آن حضرت را دیده، و از او حدیث شنیده حدیث و سخن او را قبول میکنند و معتبر میدانند، حال او را میدانند امّا از نفاق او مطلع نمیشوند، چنانچه حضرت حق در قرآن کریم در
وصف منافقین میفرماید: «وَ اِذا رَأَیْتَهُم تُعْجِبُکَ اَجْسامهُم وَ اِنْ یَقُولُوا تَسْمَع لِقَولِهِم»(1)یعنی چون جسم ظاهری آنها را ببینی ظاهرشان تو را به تعجب وادارد و چون لب به سخن گشایند، سخنانشان را گوش فرا میدهی، و هنگامی که آنها نزد پیامبر اینقدر ظاهر فریبی میکنند، دیگران چگونه آنها را بشناسند؟
ای ابراهیم! چون مردم آنها را نشناختند و سخنانشان را (چشم بسته و بدون تحقیق) قبول کردند، آنها را بر سر مسلمین حاکم کردند و دنیا را به ایشان دادند، چون مردم تابع سلاطین و پادشاهان دنیا هستند (مگر کسی که خدا او را نگه دارد). این یک قسم از آن چهار گروهند.
گروه دوم کسانی هستند که از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم حدیثی شنیدهاند و آن را یاد گرفتهاند امّا در حفظ آن دچار اشتباه شدهاند، چرا که سهو و نسیان از غیر معصوم متصور است، و آن شخص عمدا بر پیغمبر خدا دروغ نبسته بلکه حدیث غلط در دست اوست، میگوید من اینچنین شنیدهام، اگر مسلمانان میدانستند که آن حدیث غلط و اشتباه است از او قبول نمیکردند و اگر خود او نیز آن را میدانست که غلط است هر آینه آن را روایت نمیکرد.
قسم سوم گروهی هستند که حدیثی از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم شنیدهاند که مثلاً از چیزی نهی کرده ولی بعد آن را منسوخ نموده و به انجام آن امر فرموده ولی او در جلسه دوم حضور نداشته پس منسوخ را شنیده و یاد گرفته امّا ناسخ را نشنیده و نمیداند.
1) منافقون / 4.
اگر او میدانست که حدیث منسوخ شده است روایت نمیکرد، و اگر مسلمین میدانستند که آن حدیث منسوخ است از او قبول نمیکردند.
و گروه چهارم کسانی هستند که که بر رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم دروغ نمیبندند، خداترستد و احترام رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم را بجا میآورند، در آنچه شنیدهاند نیز سهو و خطا نکردهاند، و روایت را بی کم و کاست نقل میکنند به ناسخ و منسوخ آن هم عالم و آگاهند، به ناسخ عمل کرده و منسوخ را رها میکنند.
بدرستی که در قرآن ناسخ است و منسوخ، خاص است و عام، محکم است و متشابه، خدای متعال در قرآن میفرماید: «ما آتیکُمُ الرَّسُول فَخُذُوهُ وَ ما نَهیکُم عَنْهُ فَانْتَهُوا»(1)حال کسی که بر او مراد و مقصود خدا و رسول مشتبه شده تکلیفش چیست؟ چه باید بکند؟ بنا را بر سخن کدام طایفه باید نهاد؟ و سخن کدام طایفه را عمل باید کرد؟ آیا سخن آنهائی که خدای متعال بر پاکی ایشان گواهی داده و در حقشان فرموده: «اِنَّما یُریدُ اللّه لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَیْت وَ یُطَهِّرکُم تَطْهیرا»(2)و با وجود طهارت و عصمت از اول تا آخر عمر، همواره محرم و همدم رسول خدا و صاحب راز خیرالبشر بودند، آیا به روایت و سخنان ایشان عمل کردن سزاوارتر نیست؟
ای ابراهیم اصحاب رسولخدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم یارای سؤال کردن از آن حضرت را نداشتند چرا که حق تعالی آنها را از بسیاری از پرسشها
منع کرده بود چنانچه فرموده «یا اَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تَسئْلَوُا عَنْ اَشْیاء اِنْ تُبْدَلَکُم تَسُؤکُم»(1)، یعنی ای آنهائی که ایمان آوردهاید از چیزهائی که اگر سؤال کنید امری ظاهر شود که موجب ناخوشنودی شما گردد مپرسید. امّا از مولایم جعفر بن محمّد علیهماالسلام شنیدم که ایشان از جدّ خود علیّ بن الحسین علیهماالسلام روایت کردند و او از پدر بزرگوار خود ابا عبداللّه الحسین علیهالسلام و ایشان از پدر عالی مقدار خود حضرت امیرالمؤمنین و امام المتقین و سید الاوصیاء المرضیین اباالائمة المعصومین و وصی رسول ربّ العالمین علیّ بن ابیطالب علیهالسلام نقل نمودند که به سلمان فارسی فرمود: ای سلمان! من هر شب یک بار نزد حضرت رسول خدا میآمدم و با او همراز میشدم همه روزه با او خلوت داشتم، آنچه میپرسیدم جواب میفرموند و هر جا میرفتند با او میرفتم، همه اصحاب پیغمبر میدانند که هیچکس به جز من با پیغمبر اینچنین نبود، پیغمبر غیر مرا، محرمِ رازِ خود نمیدانست و جز من کسی نمیتوانست با او به خلوت بنشیند، بیشترین خلوت آن حضرت در خانه من بود، هرگاه نزد پیامبر میرفتم و میخواستم با حضرتش خلوت کنم، بخاطر من دیگران را (حتی زنان خود را) بیرون میکرد تا با هم خلوت کنیم امّا هرگاه که برای خلوت به خانه من میآمد فاطمه و فرزندان مرا بیرون نمیکرد (و آنها را محرم خویش میدانست) و آنقدر از حضرتش سؤال میکردم که کسی جز آن حضرت طاقت جواب گفتن نداشت.
حضرت از روی شفقت و مهربانی به من پاسخ میداد و جبرئیل
1) مائده / 101.
در برابر من با او سخن میگفت و هیچ چیز را از من پنهان نمیداشت و من همه پیام او به رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم را میشنیدم در حالی که این امکان برای هیچکس فراهم نبود.
و هرگاه که سؤالات من تمام میشد خود لب به سخن میگشود و مرا تعلیم میفرمود.
هیچ آیهای از قرآن نازل نمیشد و مطلبی از حلال و حرام، امر و نهی، طاعت و معصیت، بر حضرتش ظاهر نمیگردید الاّ اینکه به من تعلیم مینمود و بر من خوانده و املا میکرد و من به خط خود آن را مینوشتم و تأویل و ظاهر و باطن آن را بر من روشن میساخت. هر مطلبی که فرمود همه را یاد گرفتم و حتی کلمهای از آن را فراموش نکردم.
چون سخن حسنیه به اینجا رسید هارون و اهل مجلس بسیار گریستند و همگی کلام او را تصدیق کردند.
حسنیه گفت ای ابراهیم! حال که کیفیت احوال و گفتار راویان و اصحاب تفسیر و حدیث را شنیدی، میخواهم اعتقادات این دو گروه را نیز برایت بیان کنم، تا بگوئی که اعتقاد کدام طایفه حق است و کدام باطل؟
ابتدا بدان که اعتقاد اهلبیت علیهمالسلام و آنهائی که به سیره ایشان معتقدند این است که خدا را حکیم و عادل و پاک و منزه میدانند و صفات را برای حضرتش قدیم و ازلی میدانند، همه عزّت را از آن او میدانند و او را عالم و قادر بر همه چیز میشناسند.
معتقدند که حق تعالی فاعل قبایح و زشتیها و کاستیهای مردم نیست. و هر فعلی که از او صادر میشود بر وفق حکمت و مصلحت و مشتمل بر غرض و حکمتی است. او ظالم نیست و تکلیفی خارج از طاقت به بندگانش نکند، بنده خود را با اختیار کامل تکلیف میکند نه به جبر و اضطرار. به نیکی ثواب میدهد و به بدی کردارشان آنها را عقاب میکند.
از جمله اعتقادات ایشان اینست که امر و نهی حادث است، زیرا امر به معدوم (چیزی که هنوز خلق نشده ) محال است. او قادر است به آنچه بندگان بر آن قادر نیستند.
اهل بیت اعتقاد دارند که حق تعالی هرگز به گناه و کفر بندگان راضی نیست و ذرّهای از کفر و فسق و ظلم آنها به تقدیر الهی صورت نپذیرد.
چون کسی او را بندگی کند بیش از آنکه استحقاق آن را داشته باشد به آنها مزد دهد.
آنها معتقدند که هیچکس با چشم سر نمیتواند او را دریابد و دیدن او را محال میدانند.
میفرمایند انبیاء همگی از همه گناهان صغیره و کبیره و سهو و نسیان معصومند. و معتقدند که جمیع انبیاء و اوصیاء را خدا تعیین میکند و هرگز امت هیچ پیغمبری برای خود وصی تعیین نکردهاند و همینطور هیچ پیغمبری بیوصیت و بدون وصی و جانشین از دنیا نرفته. و اعتقاد راسخ دارند که پیغمبر ما که افضل همه انبیاست، وصیّ و جانشین او به حکم الهی حضرت سیّد اوصیا علی بن ابیطالب علیهالسلام است و خدا او را تعیین فرموده و آیات قرآن بر این مطلب
شاهد و گواه است. و پیغمبر اکرم به اجماع امّت در غدیر خمّ به حکم الهی امّت را به وصایت و خلافت و امامت علی علیهالسلام وصیت فرموده.
و معتقدند که خلفای رسول خدا علیهمالسلام دوازده نفرند و جملگی طبق نص صریح قرآن معصوم و مطهرند و دارای معجزه و ولایتند و صاحب علم لدنّی(1)و جامع همه علومند.
و همه علما از موافق و مخالف، هیچکس عصمت و طهارت و علم و سخاوت و شجاعت و زهد و قرابت و کرامت ایشان را نمیتواند انکار کند. قبور و مشاهد شریفشان قبله حاجات عالمیان است و مطیع ایشان به حکم خدا و رسول اهل نجات و رستگار است. و منکرینشان ملعون و مردود و از بدترین کفارند.
آنها معتقدند که عالم هرگز از لطف پروردگار خالی نمیشود، و همواره باید امام معصومی باشد که از سوی خدا بر وجودش تصریح شده باشد. و در این باب از دلائل عقلی و نقلی کتابها نوشتهاند.
و معتقدند که اجماعی که مخالف نصّ باشد باطل و بیاعتبار است و اجماع فاجران و فاسقان اعتباری ندارد.
هرگز بیطهارت نیستند و بینیت وضو و غسل نمیکنند(2).
حسنیه به ابویوسف که از شاگردان ابوحنیفه بود رو کرد و گفت: تا آب نبینند وضو نگیرند و با هر دو دست روی خود را نشویند و معتقدند که پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرموده «اَلْیَمینُ لِلْوَجْه وَ الْیَسارُ
لِلْفَرج»(1)و مسح گوش و گردن نکنند و آن را بدعت میدانند، چون برخلاف حکم الهی است. پای خود را در هنگام وضو نمیشویند، و نماز را بدون نیّت درست نمیدانند و «بسم اللّه الرّحمن الرّحیم» را از فاتحه «سوره حمد» نمیاندازند. معنای حمد را به فارسی در نماز تجویز نمیکنند و به جای یک سوره کامل (پس از حمد) در نماز «مُدْهامَّتان»(2)نمیگویند.
رکوع و سجود و قیام و قعود را به طریقهای که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم و اهلبیت علیهمالسلام و صحابه کبار فرمودهاند بجای میآورند و بجای سلام بر انبیاء و ملائکه، باد رها نکنند(3).
چون سخن حسنیه بدینجا رسید هارون و اهل مجلس خندیدند و ابویوسف را تمسخر کردند.
حسنیه گفت: گوشت خرگوشِ مستحاضه را حلال ندانسته و پوست سگ نجس العین را با دباغی پاک نمیدانند.
شراب جوشیده را حلال نمیدانند، شطرنج و همه گونههای قمار را حرام میدانند و در نماز به هر فاسقی اقتدا نمیکنند و فاسق را لایق امامت نمیدانند و به مرد عادل اقتدا میکنند.
حج تمتع و متعه نساء را با سخن یک فاسق و منع او حرام ندانسته
1) یعنی دست راست را خدا برای شستن صورت آفریده و دست چپ را برای اسافل اعضا قرار داده.
2) یعنی بجای خواندن یک سوره کامل پس از حمد معتقد نیستندکه میشود به یک آیه ولو آیهای که معنایش با آیات قبل و بعد معلوم میشود اکتفا نمود مثل «مدهامتان» در سوره الرحمن که به معنای دوباغ ودوبهشت سرسبز است. الرحمن / 64.
3) کنابه از فتوای برخی از ائمه اهل سنت است که معتقدند که سلام در نماز واجب نیست بلکه بدون سلام نماز نمام است و لو به خارج نمودن باد معده.
و معطّل و ضایع نمیگذارند.
سپس رو کرد به شافعی و گفت: ازدواج با دختر خود را که از زنا به عمل آمده جایز نمیشمرند و نمیگویند که فرزند میتواند چهار سال در شکم مادر بماند. و به صورت شافعی نگاه کرد و خندید.
شافعی دیگر مجال نفس زدن نداشت.
حسنیه گفت: آنها اعتقاد ندارند که اگر کسی دانسته با مادر یا خواهر خود ازدواج کند، حدّ از ساقط است، و معتقد نیستند که کسی که بر آلت «ذکر» خود لفافهای بپیچد و با مادر خود در راه کعبه زنا کند حد از او ساقط میشود، و قائل نیستند که لواط کننده حدّ ندارد.
آنها به قیاس عمل نمینمایند و قائلند اول کسی که به قیاس عمل کرد، ابلیس ملعون بود که گفت: «اَنَا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنی مِنْ نار وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طین»(1)، و دوم کسی که به قیاس عمل کرد ابوحنیفه بود و سومی توئی ای ابویوسف.
نگوئید امان ما و نجات ما در مشیّت است و خیال کنید که به جزم فرقه ناجیه مائیم. یقین بدانید که ائمه شیعه پاک و مطهّر و معصومند و شفیع محبان و دوستان خویشند. و دشمنانشان را که همانا دشمنان دین خدا هستند به هلاکت و نابودی و عذاب ابدی دچار کنند.
آنها مخالفان و دشمنان خویش را به حکم نصّ الهی و حدیث رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ظالم و کافر و مستحق لعنت میدانند
آنها تعصب و عناد نمیورزند و برای تشفی نفس خود، خون و
1) (شیطان جنس خود را با جنس آدم مقایسه و قیاس کرد و گفت :) من از آدم بهترم، چون مرا از آتش آفریدی و او را از خاک. ص / 76.
مال هیچ کس را حلال نمیدانند.
آنان بنابر سنت رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم انگشتری را در دست راست میکنند و از راه عناد و مخالفت با دیگران، سنّت خدا را ترک نمیکنند.
بر پیامبر و ائمه خود صلوات میفرستند و از سنّت معاویه و یزید پیروی نمیکنند که قائلند صلوات بر اهلبیت رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم جایز نیست و قائلند که طبق آنجه خدا در قرآن فرموده که: «هُوَ الَّذی یُصَلّی عَلَیْکُم وَ مَلائِکَتَهُ»(1)، پس بر آنها صلوات جایز بلکه واجب است.
آنها علیّ بن ابیطالب علیهالسلام را امیرالمؤمنین میخوانند و این اسم را به حکم خدا و رسولش مخصوص او میدانند و قائلند که در زمان رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم همه او را امیرالمؤمنین علیهالسلام میخواندهاند و در زمان رسول اللّه هیچکس به غیر آن بزرگوار به لقب امیرالمؤمنین علیهالسلام خوانده نشده و میگویند که بنابر نصّ صریح آیه «اِنَّما وَلِیُّکُم اللّه وَ رَسُولُه و الّذینَ آمَنُوا الَّذینَ یُقیمُونَ الصَّلوةَ وَ یُؤتُونَ الزَّکوةَ وَ هُمْ راکِعُون»(2)که در شأن امیرالمؤمنین علی علیهالسلام نازل شده، اکثر مردم در زمان رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم ایشان را ولیّ اللّه خطاب میکردند و او را ولیّ المؤمنین میگفتند و بر آن بزرگوار صلوات میفرستادند و دشمنانش را در ظاهر و پنهان لعن میکردند.
1) در بیان التنزیل ابن شهرآشوب از سلیمان بن خالد اقطع نقل کرده است که به حضرت صادق علیهالسلام عرض کردم آیا جایز است که بر مؤمنین هم صلوات فرستاد؟ فرمودند آری، آیا ندیدی خدای متعال نیز بر آنها صلوات فرستاده و در قرآن فرموده «هُوَ الَّذی یُصَّلی عَلَیْکُم...الایه (احزاب / 43)». بحار ج 94 ص 70.
2) مائده / 55.
آنها میگویند اجماع امّت بر پاکی و طهارت و عصمت ائمه ما قائم است و همچنین قائلند اجماع خواص امّت بر کفر مخالفان ایشان و آنهائی که حقوق آنها را غصب کردند استوار است.
شیعیان قائلند پیرو حقیقی اهلبیت علیهمالسلام هستند چون اکثر عبادات مستحبی و اعمالی که مخالفان بدان عمل مینمایند و آن را سنت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم میشمارند، دروغ است و بهتان. چون اکثرا در زمان شیخین رواج یافت.
چون حسنیه زبان به طعن شیخین گشود، علمای بغداد صدای اعتراض بلند کردند و دواتی که نزد شافعی بود را برداشته بسوی حسنیه پرت کردند.
هارون خندید و گفت: ای شافعی! او که کنیزی بیش نیست، ما به او اجازه سخن گفتن دادهایم، و زبانش را معاف داشتهایم که هر چه میخواهد بگوید، از قتل او چه سودی عاید شما میشود؟ اگر راست میگوئید با قرآن و حدیث او را متقاعد کنید.
حسنیه چون از طرف هارون قدری تقویت شد گفت:
ای شافعی! تو دیگر چه میگوئی تو چه قدر و منزلتی داری که میان علما بنشینی، همین افتضاح تو را بس که به زعم خود قائلی که چهار سال در شکم مادرت بودهای و چهار سال پس از مرگ پدر متولد شدهای!!
و اینک به این مسئله فتوا میدهی که مانعی ندارد کسی چهار سال در شکم مادر باشد!!
با این صحت نسب، چگونه با مذهب اهلبیت علیهمالسلام مخالفت نکنی؟ توکسی هستی که ابتدا پیرو اهلبیت بودی و خود را از چاکران
و بندگان آن آستان میدانستی و اوائل از رهگذر مخالفت ابوحنیفه نسبت به اهلبیت علیهمالسلام او را هجو میکردی و در قصیدهای که در طعن او سرودهای و خطاهای او را از اجتهاد غلط و عمل کردن به قیاس، گوشزد کردهای، و همه حضار مجلس از این مسئله باخبرند.
امّا متاسفانه بخاطر این متاع ناچیز و بیاعتبار و جاه و مقام پنج روزه دنیا، دین خود را به دنیا باختی و آرزوی امامت و پیشوائی تو را مانند ابوحنیفه ملعون که نسخه دوم شیطان است نموده، رفیق او شدی و در راه خذلان به جانب آتش شتافتی؟
ای شافعی حضرت نوح علیهالسلام با آن طول عمر و کثرت عبادت و ابراهیم علیهالسلام با آن مقام خُلّت و موسی علیهالسلام با درجه کلیمیّت و ذوالقرنین و سلیمان علیهماالسلام با آن ملک و سلطنت و داود علیهالسلام با آن شوکت و قدرت و عیسی علیهالسلام با آن رفعت و منزلت خود، سر بر آستان دولت و عتبه ارادت پیغمبر ما نهاده و تمنّای «اَللّهُمّ اجْعَلْنی مِنْ اُمَّةِ مُحَمَّد»(1)کردند. و عترت و اهلبیت او که کاملان دین و برهان و یقین و حافظان شریعت و مقتدایان ملت و امنای خدای رحمان و مفسّران قرآن و حجتهای خدا و اوصیای رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، همان معصومان «اِنَّما یُریدُ اللّه لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَیْت وَ یُطَهِّرکُم تَطْهیرا» و منصوصان آیه «یا اَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اَطیعُوا اللّه وَ اَطیعُوا الرَّسُول وَ اُولِی الاَمْر مِنْکُم»(2)، و سروران و راستان و صدّیقان آیه «یااَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّه وَ کُونُوا مَعَ الصّادِقین»(3)، و جان بخشان «اِنَّ اللّهَ اشْتَری مِنَ الْمُؤمِنینَ اَمْوالَهُم وَ اَنْفُسَهُم بِاَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ
یُقاتِلُونَ...»(1)، و نان بخشان «وَ یُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلی حُبِّهِ مِسْکینا وَ یَتیما وَ اَسیرا»(2)هستند و رأس و رئیس اهلبیت، آن بزرگ صاحب دولت است که پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم طبق روایتی که خودتان نقل کردهاید در حق او فرمود: «مَنْ اَرادَ اَنْ یَنْظُرَ اِلی آدَمَ فی عِلْمِه وَ اِلی نُوحٍ فی تَقْواه وَ اِلی اِبْراهیم فی حِلْمِه وَ اِلی مُوسی فی هَیْبَتِه وَ اِلی عیسی فی عِبادَتِه فَلْیَنْظُر اِلی عَلِیِّ بْنِ اَبیطالِبٍ علیهالسلام ».
ای شافعی! وقتی پیامبر ما صلیاللهعلیهوآلهوسلم را با آن علوّ شأن و کمال رفعت چنین برادر و وصیّ و پسر عمّی داشته که حضرتش او را طبق سخن خودتان با پیامبران اولوالعزم برابر دانسته، چه چیز باعث شد که تو این شاهراه محبّت را گذاشته و قدم در راه ظالمان به اهلبیت علیهمالسلام و گمراهان و غولان بیابان پستی و افول نهادی، و دست ارادت به دامن پیشوایان و امامان و ائمه «یَهْدُونَ اِلَی النّار» دادی و کمر نفاق بر میان جان بستی؟!
شافعی از شرم سر بزیر افکنده و قدرت جواب نداشت.
بار دیگر حسنیه رو به ابراهیم کرد و گفت:
ای ابراهیم! بگو ببینم آیا پیامبری، صورتی است که او را با چشم سر بتوان دید؟ یا اینکه چیزی از عالم معنی است در صورت انسانی، که جز اهل کشف و ایمان و یقین کسی نمیتواند آن را مشاهده کند.
دیگر اینکه بگو چرا فرستادن پیامبر بر حق تعالی واجب است؟ آیا
هرگاه پیامبر از دنیا برود معنای نبوت نیز از بین میرود و غایب و پنهان میشود یا اینکه روحی مناسب مقام او باید وجود داشته باشد که آن نبوّت و پیامبری را نگه دارد تا رسالتش بریده و منقطع نشود، تا زمانی که پیامبری دیگر مبعوث شود،
به عبارت دیگر آیا احتیاج به امامی که دین را احیا کند هست یا نه؟ ای ابراهیم تو را به خدا سوگند می دهم آیا شنیدهای (چون من نشنیدهام ) که از این صد و بیست و چهار هزار پیغمبر اعم از نبی و مرسل و اولوالعزم اینکه وصیّی تعیین نکرده و از دنیا رفته باشند.
ابراهیم گفت درست است آنها بدون وصی نبودهاند.
حسنیه گفت : آیا وصیّ به حکم الهی بود یا خود، وصی و خلیفه تعیین مینمودند.
ابراهیم گفت: تعیین وصیّ به حکم الهی بود.
حسنیه گفت: چگونه روا میدانید پیامبر که ما که افضل پیامبران بوده، خدا برای حفظ دین او وصیّ تعیین نکرده باشد؟
چگونه ممکن است پیغمبر امر به وصیت کرده باشد ولی خود بیوصیت و بدون وصی از دنیا رفته و برای حفظ دین و امّت خود وصیّ و خلیفه تعیین نکرده باشد؟ زهی گمراهی!
ای ابراهیم! پیامبر باید کسی باشد که امانتی را که آسمانها و زمین نتوانستند آن را تحمّل کنند، تحمّل کند (چنانکه حق تعالی در قرآن فرموده)(1)، بنابر این یا پیغمبر باید خطا کردهباشد ویا دروغگو باشد.
آیا رواست که شخصی ادعای پیامبری کند و طبق هوای نفسش بر
1) انا عرضنا الامانة علی السماوات و الارض .. . احزاب 72.
مردم تکلیف کرده و پس از چندی که مردم گرد او جمع شدند و بر پیامبری او گواهی دادند، بگوید بعد از من هر چه میخواهند بکنند؟ و یا اینکه باید حجت و دلیلی از طرف خدا داشته باشد.
ای ابراهیم! میثاقی که خدا از پیامبران گرفته چیست؟ و عهد میان خدا و پیامبران در این معانی که در قرآن ذکر شده چگونه است؟ آیا اینها اعتباری دارد یا اینکه همه افسانه است؟ بگو تا ما نیز این بارها را از دوش خود برداریم و آسوده باشیم و این قدر به خود زحمت ندهیم، تا مردم هر که را که میخواهند به پیغمبری برگزینند و هرکس را که دلخواه آنهاست امام نمایند.
ای ابراهیم بگو ببینم امامت چیست؟ امامتی که ابراهیم خلیل علیهالسلام دارا بوده و خدای متعال به او فرموده «اِنّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ اِماما» و یا فرموده «وَ اجْعَلْنا لِلْمُتَّقینَ اِماما»(1)کدامست؟
و اینکه در جای دیگر میفرماید «وَ جَعَلْناهُم اَئِمَّةً یَدْعُونَ اِلَی النّار» چیست؟ پس امامت بر دو قسم است: امامت متقیان و امامت اهل دوزخ، یعنی آنهائی که مردم را بسوی جهنم میخوانند.
نشانه امام متقیان چیست؟ و آیا امامت از ناحیه پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بمثابه پیغمبری از ناحیه خدا نیست؟
آیا وصیّ پیامبر و امام مسلمین نباید دارای صفات ابراهیم علیهالسلام باشد و آباء و اجداد او بزرگ و شریف بوده و هرگز بت نپرستیده باشند؟
آیا نباید پاک و طاهر متولد شده و طهارت مولد داشته باشد؟ آیا
1) فرقان / 74.
نباید این صفات را داشته باشد که دارای ایمان محکم و راسخ، نور علم، قدرت نفس، آداب و اخلاق پسندیده و معرفت به مبدأ و معاد باشد؟ آیا صبر و حلم و مداومت بر اطاعت خدا و دوری از شبهات و کرم و سخاوت و علم و شجاعت و عصمت و طهارت و حکمت و زهد از صفات لازم او نیست؟
آیا نباید بر کافران و منافقان و ظالمان و جباران خشن و شدید و بر مؤمنان و متقیان به رفق و مدارا و خوشخوئی رفتار کند و نزد آنها گرامی باشد؟
آیا لازم نیست به اسرار الهی و سیاست مملکت داری علم و احاطه کافی داشته و مشکلات مردم را بتواند به وجه احسن پاسخگو باشد؟ آیا انفاق در راه خدا و مصاحبت با مسکینان از صفات او نیست؟
آیا اینگونه نیست که امام باید از گذشته و آینده با خبر باشد و محبوب خدا و رسول بوده و آیات قرآنی در شان او نازل شده باشد؟
آیا کسی را که همواره در دفع کفر و زندقه تلاش نموده و لشکرهای عظیم را پاسخ گفته و ضرب دست او را رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم با تمام اعمال جن و انس برابر دانسته(1)و پیامبر او را برادر و نور چشم خود معرفی کرده (به اجماع امّت ). آیا چنین کسی به امامت سزاوارتر نیست از کسی که بعد از چهل سال بتپرستی را ترک کرده، گوشت و پوست او از خمر و گوشت خوک پرورده شده و مدت مدیدی بندگی
1) اشاره به حدیث شریف «ضربة علی یوم الخندق افضل من عبادة الثقلین» است که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در حق علی علیهالسلام فرمودند . اقبال ص 467
لات و عزّی(1)را نموده و سپس اظهار ایمان کرده؟
آیا آنکس که بر منبر از جواب زنی عاجز مانده و بجای پاسخ به او گفته «کُلُّکُم اَفْقَهُ مِنّی حَتَّی الْمُخَدَّراتِ فِی الْبُیُوت»(2)سزاوار امامت است؟ آیا کسی که بارها بر منبر گفته و موافق و مخالف گواهی دادهاند که بر زبان جاری کرده که «اَقیلُونی، اَقیلُونی وَ لَسْتُ بِخَیْرِکُم»(3)که مرا واگذارید ، مرا واگذارید من که بهترین شما نیستم و با انتخاب گروهی فاسق چون عمر و ابوعبیده جراح و سالم مولای ابوحذیفه و اسید بن حصیر و بشیر بن سعد و خالد بن ولید و چند تن دیگر که در سقیفه بنیساعده گرد آمده و با او بیعت کردند، سزاوار امامت و خلافت است؟
ای ابراهیم آیا رواست چنین کسی بر خاندان نبوت مقدم گردد و او را بعد از رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم به زعم و گمان چند فاسق، خلیفه و قائم مقام او بدانند و او را با وجود عدم استحقاق «اَکْثَرُ عِلما وَ ثَوابا عِنْدَ اللّه»(4)بخوانند.
ای ابراهیم بگو از این دو کدامیک به امامت و وصایت سزاوارترند؟
ابراهیم گفت: ای حسنیه! ما که منکر فضایل علیّ بن ابیطالب علیهالسلام نیستیم و بر ما بیش از آنچه گفتی ثابت است آنقدر که عقول بشر از درک آن عاجز است ولی سخن ما این است که در خلافت ابیبکر
امّت اجماع کردند و چون رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: «لا یَجْتَمِعُ اُمَّتی عَلَی الْخَطاء»(1)پس هر امری که امت بر آن اجماع نمایند صواب و درست است.
حسنیه گفت: ای ابراهیم، تو را به آن خدائی که آفریدگار همه است سوگند میدهم: آیا در تفاسیر شما نیامده که در حجة الوداع رسول خدا در غدیر خم که فرود آمد به امر الهی این آیه نازل شد که :
«یا اَیُّهَا الرَّسُول بَلِّغ ما اُنْزِلَ اِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ اِنْ لَم تَفْعَل فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَک»(2)و رسول خدا با وجودی که از حیله منافقان خائف بود این آیه را ابلاغ کرد چون خدا به او مژده داده بود که «وَ اللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّاس»(3)، بعد از آن دست علیّ بن ابیطالب علیهالسلام را گرفته و بر منبری که از جهاز شتر ساخته بودند بالا رفت و فرمود: «مَنْ کُنْتُ مَولاهُ فَعَلِیٌّ مَولاه اَللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُر مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُل مَنْ خَذَلَهُ وَ الْعَن مَنْ ظَلَمَه»(4)، و سپس این آیه نازل شد که «اَلْیَوم اَکْمَلْتُ لَکُم دینکُم وَ اَتْمَمْتُ عَلَیْکُم نِعْمَتی وَ رَضیتُ لَکُمُ الاِسْلامَ دینا»(5).
1) امّت من بر خطا و اشتباه متحد نمیشوند .
2) ای پیامبر آنچه از ناحیه پروردگارت به تو ابلاغ شده برسان اگر آن را ابلاغ نکنی رسالتت را ابلاغ نکردهای (یعنی ابلاغ ولایت علی علیهالسلام برابر است با ابلاغ کل رسالت آن حضرت ). مائده / 67.
3) خدا تو را از شر مردم نگه میدارد . مائده / 67.
4) هر کس من مولای اویم علی مولای اوست بارالها هرکس ولایت او را بپذیرد تو هم ولی او باش و هرکس دوستی و ولایت او را نپذیرد و با او دشمنی ورزد با او دشمن باش و هر کس او را یاری کند یاورش باش و هر کس به او ستم نماید او را لعنت کن . بحار ج 23 ص 103
5) امروز دین شما را کامل کردم و نعمتم را بر شما تمام گردانیدم و اسلام را دین مرضی خود برای شما قرار دادم. مائده / 3.
ای ابراهیم! تو را به خدا سوگند مداهنه و مکابره نکن و آنچه واقع شده بگو.
ابراهیم سر بزیر افکند و جواب نداد.
حسنیه رو به علما کرد و گفت: به حق رسول خدا شما را قسم میدهم، راست بگوئید، به تاج و تخت خلیفه سوگندتان میدهم، هر چه شنیدهاید بگوئید.
چون آنها را به خلیفه سوگند داد، ابویوسف گفت:
ای حسنیه! اکثر مفسرین صحابه تصریح کردهاند که این آیه در شأن علیّ بن ابیطالب علیهالسلام نازل شده و حدیث «مَنْ کُنْتُ مَولاهُ فَعَلِیٌّ مَولاه» نیز مشهور است.
حسنیه گفت: ای ابویوسف! در مورد آیه «اِنَّما وَلِیُّکُم اللّه وَ رَسُولهُ وَ الَّذینَ آمَنُوا الَّذینَ یُقیمُونَ الصَّلوةَ وَ یُؤتُونَ الزَّکوةَ وَ هُم راکِعُون»(1)چه میگوئی؟ راست بگو، در حق چه کسی نازل شده؟
ابویوسف گفت: به اجماع امّتدر حقّ علیّ بن ابیطالب علیهالسلام . حسنیه گفت در مورد آیه مباهله چه میگوئی که میفرماید: «قُلْ تَعالَوا نَدْعُ اَبْنائَنا وَ اَبْنائَکُم وَ نِسائَنا وَ نِسائَکُم وَ اَنْفُسَنا وَ اَنْفُسَکُم ثُمَّ نَبْتَهِل فَنَجْعَل لَعْنَةَ اللّه عَلَی الْکاذِبین»(2)، لعنت خدا بر تو باد اگر حق را پنهان نمائی .
آیا در روز مباهله بجز علیّ بن ابیطالب علیهالسلام و فاطمه و حسن و
1) همانا ولیّ شما خدا و رسول او و آن کسانی هستند که نماز را بپای دارند و در حالی که در رکوعند زکات میپردازند. مائده / 55.
2) به مسیحیان نجران بگو بیائید فرزندانمان و زنانمان و (برادران همچون ) جانمان را بیاوریم و با هم مباهله کنیم (یکدیگر را لعنت کنیم تا آن کس را که برحق نیست به عذاب الهی از میان برود) پس قرار میدهیم لعنت خدا را بر دروغ گویان . آل عمران / 61.
حسین علیهمالسلام کس دیگری هم با پیغمبر بود یا نه؟
ابویوسف گفت کس دیگری نبود.
حسنیه گفت: ای ابویوسف! خدا علیّ بن ابیطالب علیهالسلام را به منزله نفس و جان رسول خود خوانده، آیا این مقام مخصوص آن حضرت هست یا نه؟ ابویوسف گفت: هیچکس در این اختلافی ندارد و نمیتواند آن را انکار کند.
حسنیه رو به هارون کرد و گفت: ای خلیفه! به حق رسول اللّه از زبان علمای مجلس شاهد باشد.
بار دیگر رو کرد به علما و گفت:
سؤال دیگری میپرسم، به یگانگی خدا راست بگوئید: در محلی که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در حال تسلیم کردن جان به جان آفرین بود، به اصحاب اشاره کرد و فرمود: «آتُونی بِدَواتٍ وَ قِرْطاسٍ اَکْتُبُ لَکُم کَتابا لا تَضِلُّوا بَعْدی» یعنی برای من قلم و کاغذ بیاورید تا برای شما چیزی بنویسم که بعد از من هرگز گمراه نشوید، آیا کدامیک از صحابه مانع از وصیت رسول خدا شد و نگذاشت که دوات و کاغذ بیاورند؟
ابویوسف گفت: این از قضایای مشهور است، که عمر بن خطاب بخاطر آنکه مبادا بیماری رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم شدت پیدا کند این حرف را زد و گفت: «اِنَّ الْمَرْءَ لَیَهْجُر حَسْبُنا کِتابَ اللّه»(1).
1) این مرد دیوانه شده و هذیان میگوید، کتاب خدا ما را کافیست . الصوارم المحرقه ص 224.
حسنیه خندید و گفت:
ای ابراهیم و ای ابویوسف! احکام و فرامین قطعی خدا را کنار گذاشته، بیعت روز غدیر را به هیچ انگاشته و مانع وصیت رسول خدا میشوید و هذیان گفتن را به آن حضرت نسبت میدهید؟
آیا به کلام خدای متعال ایمان ندارید که فرموده: «وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الهَوی اِنْ هُوَ اِلاّ وَحْیٌ یُوحی»(1)و باز میگوئید که امت در خلافت ابیبکر اجماع کردند؟!
ای ابراهیم! بگو ببینم، آیا اجماعی که مخالف نصّ و فرمان صریح الهی باشد منعقد میگردد؟
ابراهیم گفت نه.
حسنیه گفت: پس چگونه به این اجماع استناد میکنی؟
ای ابراهیم از نصوص و فرمان الهی و حکم رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم گذشتیم، بگو ببینم آیا در خلافت ابوبکر همه امّت اجماع کردند یا اجماع خواص امت بود؟
ابراهیم به فکر فرو رفت، چون اگر میگفت اجماع جمیع امّت بود کذب او ثابت میشد. چرا که اهل یک شهر بلکه اهل یک محله هم اتفاق نظر نکرده بودند، الاّ چند نفر معدود که به عداوت اهلبیت رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم مشهور و در حیوة آن حضرت نفاق را پیشه ساخته
1) پیامبر هرگز از روی هوی سخن نمیگوید و کلام او جز وحی که ما به او الهام کردهایم نیست. نجم / 3 ـ 4.
بودند.
ابراهیم گفت: ای حسنیه! خاصان امّت از اهل حلّ و عقد اتفاق نظر کردند که او سزاوارتر است به خلافت از دیگران.
حسنیه گفت! ای علمای حاضر! از شما سؤال دیگری میپرسم، در حضور خلیفه راستش را بگوئید، بعد از ابوبکر که در مورد او نزاع کردند بافضیلتتر و داناتر و مقدم بر جمیع صحابه از اصحاب خاص که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در فضایل آنها سخن گفته و حدیث ایراد فرموده چه کسانی بودند، و مناقب ایشان را اظهار نموده چه کسانی بودند و از اهلبیت و بنیهاشم که افضلیت او بر همه اصحاب، بلکه بر جمیع مردم عالم ثابت بود چه کسانی بودند؟
گفتند: علی و عباس و حسن و حسین و عمر بن خطاب و طلحه و زبیر و عبداللّه بن مسعود و عبداللّه بن عباس و سلمان و ابیذر و مقداد بن اسود و عمار یاسر و جابر انصاری و ابوایوب انصاری و عثمان بن مظعون و ابو دجانه انصاری و حذیفه یمانی و ابی بن کعب و سعد بن عباده و قیس بن سعد.
حسنیه گفت: ای خلیفه تو را سوگند میدهم به حق آن کسی که اینک بر جای او نشستهای، از علمائی که حاضرند بپرس که آیا علی علیهالسلام و عباس و همه آنهائی که از اکابر بنیهاشم و اصحاب بودند با ابوبکر بیعت کردند یا نه؟
هارون رو کرد به علما و گفت: جواب بدهید از آنچه واقع شده است.اما آنها همگی سر بزیر افکندند.
شافعی سر بلند کرد و گفت: چرا سر به زیر افکندهاید؟ آنچه به شما از اخبار و آثار رسیده است بگوئید.
ابویوسف گفت: آری ظاهر اخبار نشان میدهد که در میان اصحاب و اهلبیت منازعه و مخالفتی پیش آمده است.
حسنیه گفت: من میتوانم آنچه واقع شده و پیش آمده را طبق اخبار و احادیث و تفاسیری که علمای شمانقل کردهاند بیان نمایم، به شرطی که اگر راست گفتم سخن مرا تصدیق کنید.
هارون گفت: بگو.
حسنیه گفت :جریان واقعه این است که در حالی که علیّ بن ابیطالب علیهالسلام و فضل بن عباس و جمعی از بنیهاشم و گروهی از اصحاب کبار، مشغول کفن و دفن رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بودند، تعدادی از منافقان صحابه در سقیفه بنی ساعده نشستند و پیکر پیغمبر خود را واگذاشته، برای کسب خلافت به منازعه برخاستند.
چون خبر به انصار رسید، جمع کثیری از انصار نیز آمده و در این امر به بحث و گفتگو نشستند. سخن در میان آنها به درازا کشید. گاه ابوبکر به عمر میگفت دستت را دراز کن تا با تو بیعت کنم، وعدهای به سالم غلام حذیفه وعدهای به ابوعبیده چنین میگفتند. بالاخره پس از جر و بحث و منازعه بسیار انصار گفتند، «مِنّا اَمیرٌ وَ مِنْکُم اَمیر» یعنی «امیری از میان ما انتخاب شود و امیری از میان شما»، و به سعد بن عباده که بزرگ انصار بود گفتند دستت را دراز کن تا با تو بیعت کنیم. سعد قبول نکرد و از این کار خودداری کرد و آن را جایز
نمیشمرد تا اینکه بر اثر اصرار زیاد انصار، سعد راضی شد.
قیس پسر سعد چون دید پدرش به امر خلافت راضی شده، برخاست و به روی او شمشیر کشید و گفت: پدر تو نزد امیرالمؤمنین علیّ بن ابیطالب چه حجتی برای کار خود داری؟ آیا از آنچه در غدیر خم به حکم الهی واقع شد اطلاع نداری؟ آنجا که رسولخذا دست او را گرفته و بر شما امام و حاکم قرار داد و با او بیعت کردید و به او تهنیت گفتید، اما اینک که رسول خدا از میان ما رفته، با امر خدا و پیامبر او صلیاللهعلیهوآلهوسلم مخالفت میکنید؟ بهخدا قسم اگر این کار را ترک نکنی با این شمشیر سرت را از بدن جدا میکنم.
چون سعد سخنان پسرش را شنید پشیمان شد و استغفار کرد. پس گروه انصار کس دیگری را انتخاب کرده و به او پیشنهاد نمودند.
اما عمر برخاست و گفت: این هرگز درست نیست که دو نفر متصدی امر خلافت شوند و این امر سرانجامی نخواهد داشت.
و بلافاصله شمشیر کشیده و نزد ابوبکر رفت و گفت: سخن بسیار مگو دستت را دراز کن تا با تو بیعت کنیم و خود با او بیعت کرد.
بعد از او ابوعبیده برخاست و با او بیعت کرد، و سپس اصحاب گمراه یک یک میآمدند و بیعت میکردند تا اینکه قریب به بیست نفر با او بیعت کردند.
پس از این ماجرا عمر با شمشیر بر سر یک یک اصحاب میرفت و به زور آنها را میآورد و از آنها به اجبار بیعت میگرفت.
اوضاع تا سه روز بدین منوال بود. تا اینکه به مسجد رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم رفتند دیدند مراسم کفن و دفن و نماز آنحضرت به پایان رسیده و آنها شرکت نداشتهاند، پس خواستند جنازه رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم را بیرون آورند و بر او نماز بگزارند.
امیرالمؤمنین علی علیهالسلام چوبی که بر هر دو سر آن آهن بود بدست گرفته بر سر قبر پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم ایستاده و سوگند یاد کرد که هرگز اجازه نمیدهم پیغمبر را از قبر بیرون آورید مگر اینکه مرا کشته و از روی جنازه من بگذرید و یا با این دشنه همه شما را به درک واصل کنم.
معاویه به ابوبکر گفت این کار را رها کنید چون من از پیغمبر شنیدم روزی که برادرم علیّ بن ابیطالب علیهالسلام عمامه سرخ بر سر بسته باشد و چوبی که دو سر آن آهن باشد در دست بگیرد، اگر از مشرق و مغرب به او حمله کنند غالب نشوند و همه را باذن خدای تعالی بقتل میرساند.
آنها چون سخن معاویه را شنیدند منصرف شده و به مسجد رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم رفتند و هر کدام در گوشهای نشستند.
و امیرالمؤمنین علیّ بن ابیطالب علیهالسلام با گروهی از اصحاب کبار و مؤمنان دین دار و جمعی کثیری از بنیهاشم که با آنحضرت بودند یکطرف نشسته و به گفتگو پرداختند. بحث میان آنها به درازا کشید. علیّ بنابیطالب برای آنها حجت و دلیل آورد و آنها را ملامت نمود و فرمود: شما پیامبر خود را گذاشتید و به غسل و کفن و تجهیز او حاضر نشدید و بر وی نماز نخواندید و به سقیفه رفتید و در امری که به حکم
الهی و فرمان رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به من تعلق داشت به منازعه پرداختید؟ و با مشورت چند فاسق، برای رسول خدا خلیفه تعیین کردید؟
در این حال عثمان و عبدالرحمن بن عوف و ابوعبیده برخاستند و گفتند: ای بنیامیه و ای بنیزهره بیائید و با ابوبکر بیعت کنید.
آری آنها که در زمان حیات رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم عداوتشان با امیر المؤمنین علیهالسلام مشهور بود همراه جمع زیادی در برابر علیّ و بنیهاشم ایستادند و بیعت کردند و ندا دادند بیائید با ابوبکر بیعت کنید. و در این هنگام عده کثیری با او بیعت کردند.
اما زبیر برخاست و دست به شمشیر برد و رو به عمر کرد و گفت:
وای بر تو ای پسر خطّاب، علیّ بن ابیطالب علیهالسلام ، برادر و پسر عموی رسول خدا، و عباس و عبداللّه و رؤسای بنیهاشم و خواص اصحاب رسولاللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم را به بیعت پسر ابوقحافه دعوت میکنی! تا این بزرگان و خویشان رسول خدا که شرایط امامت و خلافت را دارا هستند حاضرند تو حق چنین کاری را نداری و شمشیر بلند کرد و خواست بر سر عمر فرود آورد.
عمر فریاد بر آورد و از سالم کلبی کمک طلبید. سالم از پشت سر زبیر آمد و شمشیر را از دست او گرفت .
عمر شمشیر را از سالم گرفت و شکست پس بنیهاشم دست به شمشیر شدند، امیرالمؤمنین علیهالسلام آنها را از درگیری منع کرد و گفت: حکم الهی این نیست که شما شمشیر بکشید، اینک صلاح ما و مسلمین صبر است.
چون امیرالمؤمنین علیهالسلام دید که بعضی از منافقان به اختیار و بعضی
دیگر به اجبار بیعت کردند، رو به عمر و ابوبکر و مردم کرد و فرمود:
ای مردم: امر پیغمبر خود را مخالفت کردید و حکم الهی را وا گذاشتید اما بدانید که من از ابوبکر برای خلافت سزاوارترم، چون از او به رسولخدا نزدیکترم و از او شجاعتر، فصیحتر و داناتر و پرهیزکارتر، زاهدتر و باورعتر هستم و جانشینی رسولخدا حق من است.
پس از خدا بترسید و از رسول او شرم کنید و حق مرا به خودم واگذارید.
عمر برخاست و گفت: ای علیّ اگر همه ما کشته شویم از تو تبعیت نکنیم و دست از تو بر نمیداریم تا تو نیز از روی اختیار یا به زور و جبر بیعت کنی.
امیرالمؤمنین فرمود: به خدا من از هیچکس باک ندارم، نه از تو و نه از این مردم، اگر امر الهی بر این قرار نگرفته بود و رسولخدا وصیت نکرده بود که برای حفظ کیان و دین خدا شمشیر از نیام بیرون نکشم نمیگذاشتم کافری روی زمین نفس بکشد و احدی از دشمنان رسولخدا و منکران ولایت خود را رها نمیکردم .
هر آینه به سوی خدا شکوه میبرم و اگر نه این بود که مامور به صبرم در اندک زمانی جمع شما را پراکنده و شما را در مقابل دین خدا خاضع ونرم میکردم.
ابوبکر و ابو عبیده از جا برخاستند و گفتند: ای پسر عموی رسول خدا! ما قرابت و فضایل تو را انکار نمیکنیم ولی تو جوانی و از سن مبارکت بیش از سی و سه سال نگذشته است. ابو عبیده گفت: یا اباالحسن! ابوبکر پیر است و پیران قوم بهتر میتوانند مسؤلیت
خلافت را تحمل کنند.
و اگر خدا تو را عمر دهد این کار را به تو وا خواهند گذاشت.
پس اکنون خاموش باش و فتنه خوابیده را بیدار مکن، تو میدانی که دلهای عرب و غیر عرب با تو چگونه است.
امیرالمؤمنین علیهالسلام گفت: ای مهاجرین و انصار! از خدا بترسید و از پیغمبر خود خجالت بکشید و حقی که از آن اهلبیت اوست از خاندان او دریغ نکنید، شما میدانید که ما اهلبیت پیغمبر به این کار سزاوارتریم، و خدا ما را به این امر مخصوص گردانیده است.
در همین حال بشر بن سعد انصاری گفت: ای علی اگر انصار این سخنان را پیش از بیعت با ابوبکر میشنیدند با تو مخالفتی نمیکردند.
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: به خدا سوگند نمیدانم با این کاری را که کردید و این حرمت بزرگی که نسبت به او شکستید در روز قیامت جواب رسول خدا را چه خواهید داد؟ و چه حجتی نزد او خواهید آورد؟
شما را به خدا سوگند میدهم، هرکس این جمله را روز غدیر از رسول خدا شنیده «مَنْ کُنْتُ مَولاهُ فَعَلِیٌّ مَولاهُ اَللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداه»(1)، برخیزد و گواهی دهد.
زید بن ارقم که از مخالفان امیرالمؤمنین بود روایت کرده که دوازده نفر از آنها که با ابوبکر بیعت کرده بودند برخاستند و گواهی دادند. اما چون عمر ترسید که با علی بیعت کنند، مجلس را بر هم زده و بر
1) هرکس من مولای اویم پس علی هم مولای اوست، بارخدایا هرکس که علی را ولی خود بداند او را دوست بدار و هر کس با او دشمنی ورزد دشمن دار.
آشفت و مردم را پراکنده کرد.
روز دیگر دوازده نفر از اصحاب بزرگ رسول خدا علیهالسلام تصمیم گرفتند، چون ابیبکر خواست بر منبر رسول خدا بالا برود او را از منبر به زیر آوردند. اما یکی از آنها گفت: تا با امیرالمؤمنین علی علیهالسلام مشورت نکنیم این کار صحیح نیست، پس نزد آنحضرت رفته و گفتند: ای امیرالمؤمنین علیهالسلام از حق خویشاوندی هم بگذریم، رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: «عَلِیٌّ مَعَ الْحَقّ وَ الْحَقُّ مَعَ عَلِیّ» اکنون ما تصمیم گرفتهایم که امروز ابوبکر را از منبر به زیر آوریم، از این رو به خدمت شما آمدهایم تا ببینیم چه صلاح میبینید؟ و چه امری میفرمائید؟
و آن دوازده نفر عبارت بودند از، سلمان، خالد بن سعید بن عاص، ابوذر غفاری، مقداد بن اسود، عمار یاسر، بریده اسلمی و شش نفر از انصار که عبارت بودند از ابوالهیثم تیهان، سهل بن حُنیف، عثمان بن حُنیف، خزیمة بن ثابت،ابی بن کعب و ابو ایوب انصاری.
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: به خدا سوگند اگر به این کار دست بزنید همه شمشیر میکشند و شما را به قتل میرسانند آنگاه بنیهاشم نیز به طرفداری شما برمیخیزند و جنگ و خونریزی عظیمی به راه خواهد افتاد در حالی که رسول خدا مرا از این امر باخبر ساخته و فرموده: «بعد از من امت با تو غدر و جفا خواهند کرد و عهد خود را با تو خواهند شکست».
ای علی تو نسبت به من به منزله هارون نسبت به موسائی. همانطور که بنیاسرائیل هارون را واگذاشتند و گوساله پرستی را
اختیار کردند، هم چنین تو را نیز واگذارند و دیگری را اختیار کنند.)) گفتم ای رسول خدا به من چه فرمان میدهید؟
فرمودند: صبر کن و با آنها جهاد مکن. وگرنه شمشیرها کشیده شود، و اسلام نابود گردد و ثمره «یُخْرِجُ الْحَیّ مِنَ الْمَیِّت...»(1)، به بار نخواهد نشست، پس زنهار! زنهار! خود را نگاهدار و در خانه بمان که امر الهی بر این قرار گرفته که نزد من بیائی در حالی که به تو ظلم روا داشتهاند. اکنون شما بروید و آنچه از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم شنیدهاید به ابوبکر و پیروانش بگوئید.
آنها رفتند و گرد منبر رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نشستند. آن روز، روز جمعه بود. چون ابوبکر بر منبر بالا رفت، این دوازده نفر از صحابه کبار هر یک فضیلتی از فضایل علی بن ابیطالب علیهالسلام به او یادآوری کرده و ملامتش نمودند.
ابوبکر چون حجّتها ودلائل آنها را شنید، نتوانست جواب گوید، بجز این که گفت: اقیلونی و لست بخیرکم ، مرا ولیّ خود نمودید در حالی که من از شما بهتر نبودم، پس بیائید و پیمانتان را فسخ کنید.
عمر چون این سخن را از ابوبکر شنید، به ابوبکر پرخاش کرد و گفت: از منبر فرود آی که نتوانستی جواب اینها را بدهی .
ابوبکر برخاست و به خانه رفت و تا سه روز از خانه بیرون نیامد روز چهارم خالد بن ولید با سه هزار نفر و سالم غلام ابیحذیفه با سه هزار نفر دیگر به همراه بسیاری از منافقان عرب، که دلهایشان از کینه
1) خدا زنده را از مرده بیرون آورد و مرده را از زنده (یعنی مؤمن را از دل کافر و کافر را از دل مومن بیرون آورد) انعام / 95.
امیرالمؤمنین علی علیهالسلام پر بود و همگی از ترس شمشیر او به ظاهر اسلام آورده بودند، عمر را به جلو انداخته و با شمشیر برهنه به سوی مسجد رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم روان شدند، چون به مسجد رسیدند امیرالمؤمنین علیهالسلام با خواص اصحاب خود نشسته بود، عمر گفت: واللّه اگر امروز کسی از شما بخواهد سخنی بگوید سر او را از تنش جدا خواهم کرد.
خالد بن سعید العاص برخاست و گفت ای پسر صهّاک حبشی، ما را از شمشیرهایت میترسانی؟ به این لشکر منافق که گرد تو جمع شدهاند مینازی؟ به خدا شمشیرهای ما از قدّارههای شما تیزتر است، گر چه تعدادمان اندک است ولی از شما بیشتریم چون حجّت خدا علیّ علیهالسلام با ماست. اگر اطاعت امام بر ما واجب نبود، شمشیر میکشیدیم و با شما جهاد میکردیم و قدر خود را نزد مولای خود آشکار میکردیم.
علیّ علیهالسلام فرمود: بنشین ای خالد که مقام تو را میدانیم و سعی تو را ارج مینهیم. و او نشست.
سلمان برخاست و گفت: اللّه اکبر به خدا با این دو گوش خود از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم شنیدم، دو گوشم کر اگر چنین نباشد، که فرمود: زمانی را میبینم که برادر و پسر عمّم علی با گروهی از اصحابش در مسجد من نشستهاند در این هنگام تعدادی از سگهای جهنم وارد شوند و قصد قتل یارانش نمایند.
تردیدی ندارم که آن سگهای جهنم شمائید.
عمر شمشیر کشید و از جا جست و خواست سلمان را بکشد.
امّا امیرالمؤمنین علیهالسلام برخاست و گریبان او را گرفت و به طرف خود
کشید. شمشیر از دست عمر پرید و دستار از سرش افتاد و میان مردم خجل شد.
ابیبکر و جمعی از صحابه برخاستند و عمر را سر جایش نشاندند.
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «یَا ابْنَ الصَّهّاکِ الْحَبَشِیَّة لَولا کِتابٌ مِنَ اللّه سَبَق وَ عَهْدٌ مِنْ رَسُولِ اللّه تَقَدَّم لَرَأَیْتُم اِیُّنا اَضْعَفُ ناصِرا وَ اَقَلُّ عَدَدا»(1). آنگاه امیرالمؤمنین علیهالسلام به یارانش فرمود: رحمت خدا بر شما باد.
پس از آن روز عمر با لشکرش در مدینه میگشت و یک یک مردمانی را که خلافت ابوبکر را قبول نداشتند و از بیعتش اِبا میکردند میطلبید و به زور و اجبار از آنان بیعت میگرفت.
هر جا عدهای در خانههایشان پنهان شده بودند بیرون آورده و بیعت میگرفت و بعضی را نیز به قتل میرساند. و تا سه ماه این غوغای خلافت ادامه داشت تا اینکه روز آخر به سراغ امیرالمؤمنین علیهالسلام رفتند و آن ماجرای آزار و اذیت دختر پیامبر پیش آمد. لگد زدن بر در و سایر کارهای زشت عمر که با مخالفت سعد بن عباده و قیس بن سعد و نه هزار نفر از طایفه بنی خزرج روبرو شد بر کسی پوشیده نیست.
و چون مالک بن نویره با ده هزار نفر از قبیله خود با ایشان بیعت
1) ای پسر صهاک حبشی! اگر آن عهد الهی که از من پیمان گرفتهاند مبنی بر اینکه باید صبر کنم تا اسلام حفظ شود و به یکباره ریشه آن نخشکد و آن پیمانی که رسول خدا از من گرفته، هر آینه میدیدید که کدامیک از ما اندکترند!!
نکردند، خالد بن ولید را فرستادند و او را با ده هزار نفر از قبیلهاش به قتل رساندند و اموال آنها را غارت کردند و زنان و فرزندان ایشان را به اسارت گرفتند.
ای ابراهیم! با این اوضاع چگونه میگوئی اجماع خواص امّت بر خلافت ابوبکر واقع شده است؟ از خدا بترسید و از این اعتقاد فاسد خود باز گردید و در مقابل خدا و رسولخدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم دلیری نکنید.
ای ابراهیم! اگر اجماع امت در خلافت ابیبکر اعتبار دارد پس چرا یزید و سایر خلفای بنیامیه، که مفسدان و کافران مورد لعنت خدا هستند، امام نباشند؟ در حالی که آن قدر از مردم با آنها بیعت کردند که میتوان گفت پیروان آنها صدها برابر کسانی بودند که با ابوبکر و عمر بیعت کردند. پس باید معاویه و یزید ملعون و باقی بنیامیه را هم امام بدانیم بااین که هیچ کس در کفر آنهاشکی ندارد،
آنان که سر فرزند رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم را بریده و اهلبیت او را بر شتران برهنه سوار کرده و به اسیری بردند و بعد از آن مدت مدیدی اهلبیت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم را سبّ و لعن میکردند.
ای ابراهیم! اگر حقیقتش را بخواهی ، اجماعی در میان اهل اسلام منعقد نشد، مگر برای قتل عثمان، که خواص و عوام از جمیع شهرهای اسلام نامهها نوشتند و مردم را به قتل او تحریک و تشویق نمودند.
از مصر قریب سیهزار نفر که از ظلم او به تنگ آمده بودند به یکباره متفق شدند و او را به فجیعترین وضع به قتل رساندند و سپس طنابی به پای او بسته و چند روز او را در کوچههای مدینه کشیدند، و هر مسلمانی میرسید بر سر او لگد میزد و از ظلم او شکایت میکرد.
ای ابراهیم! تو میدانی که عمر بن خطاب و خالد بن ولید و جمعی از منافقان بنیامیه با علی علیهالسلام عداوت قلبی داشته و این همه فساد کردند و چندین هزار مؤمن راظالمانه به قتل رساندند و هزاران نفر را از راه حق دور کردند و به اسفل السافلین جهنم فرستادند.
ای ابراهیم آیا هیچ امّتی در دین پیغمبر خود اینگونه فساد کرده و به خاندان پیامبر خود این قدر ظلم و ستم روا داشته است؟!
آیا رواست که عدهای برای خنک شدن دل خود، گاهی عثمان و گاهی سعد بن عباده را خلیفه گردانند و باز او را معزولش نمایند؟ و سپس ابوبکر را بر کرسی خلافت نشانند.
ای ابراهیم! بدان که همواره دو گروه مخالفت و عداوت آنها نسبت به یکدیگر بر همگان آشکار بوده است:
طایفه اوّل امیرالمؤمنین علی علیهالسلام و امام حسن و امام حسین و حضرت فاطمه زهرا و عباس و عبداللّه و سلمان فارسی و عبداللّه مسعود و ابوذر غفاری و مقداد بن اسود و عمار یاسر و عثمان بن مظعون و محمّد بن ابوبکر و حذیفه یمانی و ابی بن کعب و خالد بن سعد بن عاص و جابر بن عبداللّه انصاری و ابو ایوب انصاری و سعد بن عباده انصاری و قیس بن سعید انصاری و ابولبابه و ابوالهیثم و میثم تمّار و مالک اشتر و فضل بن عباس و جعفر طیار و ابو سعید خدری و سلیمان بن صرد و سهل بن حنیف و عدی بن حاتم الطائی و... ، همان گروهی که از اول تا آخر عمر رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در خدمت و ملازمت آن حضرت بودند، و در خلوت و جلوت بر طریقه رسول خدا بودند و به عبادت او و به گفتار و رفتار و اعمال او بهتر از دیگران اطلاع داشتند و پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم نیز در حق آنها و در فضیلت آنها احادیثی فرمودهاست ،
بعضی را از اهل بیت خود خوانده و بعضی را به پوستی در میان دو چشم تشبیه نموده است. و برای هر کدامشان منقبتها فرموده است و خدا بر طهارت و عصمت اهل بیت او گواهی داده و محبتشان را بر مردم واجب کرده چنان که فرمود: «قُلْ لا اَسْئَلُکُم عَلَیْهِ اَجْرا اِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُربی»(1)، و به حکم الهی سخن ایشان راست و کلام ایشان نص مطلق است آنچه آنان از روش رسول خدا و عبادات آن حضرت، و سایر اخبار و احکام فرمودهاند ، صادق و درست است و عمل نمودن به آن اولی است،
آیا اعتبار و ارزش ایشان نزد حق تعالی و رسول او بیشتر نیست، یا آنکه میگوئید آنها را رها کرده و سخن طایفه دوم را بپذیریم و پیروی کنیم از کسانی چون ابوبکر و عمر و عثمان و عایشه و حفصه و انس و سعد و سعید و ابو عبیده و عمرو بن العاص و ابو هریره و بریر بن غالب و خالد بن ولید و سالم غلام ابو حذیفه و سعد بن وقاص و طلحة بن عبداللّه و عامر بن کویره و معاویه و یزید و عمر سعد و عبید بن زیاد و مروان بن حکم و باقی بنیامیه که مشمول لعنت الهی و عذاب جاویدان هستند.
ای ابراهیم، حال که مخالفت این دو طایفه در اعمال و افعال و عبادات و اعتقادات از روز وفات رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم تا حال ثابت شد، بگو که از این دو طایفه کدام بر حق بودند و کدام بر باطل؟
ابراهیم که در گل فرو مانده بود متحیر و پریشان نه طاقت سکوت
1) ای پیغمبر به مردم بگو من برای رسالتم از شما اجر و مزدی نمیخواهم بجز دوستی اقربا و نزدیکانم . (اهل بیتم) شوری / 23.
داشت و نه قدرت جواب.
هارون برآشفت و گفت: ای ابراهیم چرا پاسخ نمیگوئی؟ گویا تو تا امروز بر دین رسول خدا نبودهای و خود را اعلم و افضل علمای اسلام میدانستی اکنون با همراهی این همه دانشمند هم رأی نمیتوانی جواب کنیزی را بدهی؟
ابراهیم درمانده شده بود، چرا که اگر میگفت طریق اهل بیت رسول خدا و معصومین باطل است، کفر او ثابت میشد و متهم به مخالفت با قرآن و حدیث میگوید و بیم آن نیز بود که مردم او را هلاک کنند، و اگر میگفت طریق ابوبکر و عثمان و اتباع ایشان باطل است اعتقادات و مذهب خودش باطل میگشت و باز بیم کشته شدنش بود.
هارون چون ابراهیم را بدان حال مشاهده کرد رو به حسنیه کرد و گفت: ای حسنیه! این علم را چگونه آموختهای؟
حسنیه گفت! چون به سن پنج سالگی رسیدم خواجهام مرا به خدمت آقا و مولایم امام جعفر صادق علیهالسلام فرستاد که در ملازمت آن بارگاه عالی مقام باشم و از آن بزرگوار شرایط طهارت نفس و آداب بندگی و عبادت بیاموزم. مدتی در محضر آن حضرت به خدمتکاری پرداختم و در منزل حضرت طریق طهارت و تقوی و نماز و روزه را آموختم و و حدود آن را رعایت نمودم.
پس از هفت سال، روزی حضرت به خانه آمده آبی برای وضو طلب نمود، من زیرکی کردم و بیدرنگ دویدم و ظرف آب را برداشته
به خدمت حضرت بردم،
چون نظر مبارکش به من افتاد، پرسید: کیستی؟
عرض کردم: من ملازم بیت شما هستم و مدتی است که در این حرم پر برکت به خدمت گذاری مشغولم.
از من سؤال فرمود: آیا نماز میخوانی؟
عرض کردم: بله ای مولای من.
فرمود: آیا وضو و طهارت بلد هستی؟
عرض کردم: آری.
از هر چه سؤال فرمود جواب مثبت دادم.
حضرت به شگفت آمد، و از وضعیت من از ملازمان بارگاه مبارکش پرسش نمود. پس بلافاصله شخصی را بدنبال خواجهام فرستاد،
چون خواجه هم آمد حضرت فرمودند: این کنیز بسیار عاقلی است، او را به من بفروش!
خواجهام عرض کرد: یابن رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم هزار جان من فدای شما باد، کنیز من هم چنان در ملازمت شما باشد، و اگر اجازه فرمائید من نیز یکی از بندگان و چاکران شما گردم.
از آن روز به بعد توفیق خدمت خاص آن حضرت به من عنایت شد و چون آن حضرت استعداد فراگیری علم در من مشاهده میفرمود، پیوسته مرا تعلیم مینمود و اگر برخی اوقات نمیتوانستم به خدمت حضرتش برسم، در مکتب اولاد و اصحاب ایشان که هر یک سلطان انجمن فصاحت و بلاغت و ماه آسمان علم و دانائی بودند میرسیدم و علوم مختلف را از ایشان فرا میگرفتم.
به این ترتیب بود که به برکت توجّه آن حضرت امکان تحصیل علوم مختلف برایم حاصل شد و بیشتر کتاب های تفسیر و حدیث را مطالعه کردم و مسائل مشکلی که دانشمندان از حل آن عاجز بودند، از حضرتش فرا گرفتم و تا آنجا که توانستم نهایت کوشش و اهتمام را بکار بستم تا بتوانم چنین روزی در مجلس خلیفه حاضر شوم و حقیقت مذهب خود را بر موافق و مخالف به اثبات رسانم.
هارون گفت: ای حسنیه از مولایت در مورد دیدن خدای تعالی چه مطلبی شنیدهای؟
گفت: شنیدم که فرمود: «لا تُدْرِکُهُ الاَبْصار وَ هُوَ یُدْرِکُ الاَبْصار وَ هُوَ اللَّطیفُ الْخَبیر»(1).
ابراهیم گفت: ای حسنیه اگر دیدن خدای متعال محال باشد جگونه حضرت موسی علیهالسلام که پیامبر اولوالعزم بود، از خدا طلب دیدن او را نمود و گفت: «رَبِّ اَرِنی اَنْظُر اِلَیْک»(2)،
اگر دیدن خدا محال است پس این خواهش محال، آیا از نادانی بود یا اشتباه؟ مسلما هر کدام را بگوئی سخنی باطل است و بر خلاف مذهب تو.
حسنیه گفت: تقاضای دیدن از سوی موسی علیهالسلام نه جهالت بود و نه اشتباه، چنانچه قرآن میفرماید: «وَ اخْتارَ مُوسی قَومَهُ سَبْعینَ رَجُلاً
لِمیقاتِنا»(1)، مأمور شد هفتاد تن از بنی اسرائیل را انتخاب کرده و با خود به کوه طور ببرد، آن ها وقتی به آنجا رسیدند، گفتند: ای موسی از تو میخواهیم دعا کنی و از خدا بخواهی که در این محلی که تو با خدا مناجات میکنی سخن خود را به گوش ما برساند. موسی نیز به خاطر تکلیفی که داشت دعا کرد و حضرت حق دعای او را اجابت فرمود.
اما وقتی که موسی علیهالسلام از مناجات فارغ شد به ایشان گفت: آیا کلام پروردگار خود را شنیدید؟
گفتند: آری امّا نمیدانیم کلام حق تعالی بود یا کلام شیطان. ما باور نداریم و قبول نمیکنیم مگر آنکه او را آشکارا ببینیم. چنان چه خدای متعال نیز در قرآن مجید فرموده:«وَ قالُوا لَنْ نُؤمِن حَتّی نَرَی اللّهَ جَهْرَةً فَاَخَذَتْهُمُ الصّاعِقَةُ بِظُلْمِهِم»(2)، پس صاعقه آنها را فراگرفت و بخاطر ظلمی که کرده بودند همگی سوختند. چرا که آنها درخواست دیدن خداوند را کرده بودند.
پس موسی علیهالسلام به خدای متعال عرض کرد: بار خدایا آیا به خاطر تقاضائی که سفیهان کردند ما را هلاک خواهی کرد؟
پس ای ابراهیم! اگر دیدن خدا ممکن بود حضرت حق آنها را هلاک نمیکرد.
ابراهیم گفت: ای حسنیه پس چرا موسی بعد از سوختن و هلاک شدن قوم استغفار کرد؟
حسنیه گفت: چون او قبل از آن که فرمان الهی بیاید، دعا نمود چرا
که سؤال پیش از دستوری کرد بهتر این بود اجازه میخواست و بعد تقاضا میکرد. البته آن اجازه نخواستن نیز گناه و صغیره محسوب نمیشود اما چون منزلت و معرفت او آن چنان بود که به خاطر ترک ادبی که کرده بود طلب بخشش نمود، از آنجا که قدر و منزلت انبیاء والاست از این رو جهت ترک ادب نیز استغفار میکنند.
اما ای ابراهیم بحث بر سر عدم رؤیت بود و من بر عدم امکان آن دلیل آوردم، و توبه و استغفار موسی علیهالسلام ربطی به بحث عدم رؤیت ندارد و از طرفی دلیل بر سخن تو نیست . بلکه شاهد بر سخن من است.
ای ابراهیم! هنگامی که خدای عزّوجل به موسی، با آن مقام تقرّب که اولوالعزم و کلیم خدا بود بگوید «لَنْ تَرانی» یعنی هرگز مرا نمیبینی، نه در دنیا و نه در آخرت، چون «لن» برای نفیابدی است، پس غیر نبیّ چگونه میتواند خدا را ببیند؟
ای ابراهیم! دیدن سه شرط دارد: اول سلامتی قوّه باصره دوم دیدن شییء مرئی، سوم عدم مانع و حجاب. و اینک همه این شرائط در ما موجود است، پس اگر خدا دیدنی بود، بایستی در دنیا او را ببینیم پس چون دیده نمیشود، دلیل است که رؤیت او محال است.
از طرفی اگر رؤیت حق تعالی ممکن بود میبایست که او جسم یا عرض و یا جوهر باشد، و این محال است، چون این اشیاء حادث هستند و خداوند قدیم است.
ای ابراهیم! هر چیزی که دیده میشود حتما باید کیفیتی خاص داشته باشد تا بتوان آن را دید، و چیزی که کیفیت داشته باشد، حادث است.
و نیز هر چیز باید در برابر بیننده قرار بگیرد تا بیننده بتواند آن را ببیند و به عبارتی باید مکان و موقعت خاصی داشته باشد و داشتن مکان و موقعیت خاص به معنای محدود بودن اوست و محدودیت در ذات خداوند فرضی محال و باطل است.
ابراهیم گفت : پس در مورد آیه «وُجُوهٌ یَومَئِذٍ ناضِرَةٌ اِلی رَبِّها ناظِرَة»(1)حسنیه گفت: این آیه تأویل دارد، و منظور این است که به نعمت و رحمت پرودگار مینگرند، در آیه شریفه کلمه نعمت حذف شده است و در قرآن مانند این بسیار است.
و دیگر اینکه دیدن عبارت است از این که حدقه چشم را به طرف شیء دیدنی برگردانیم و چنین کاری نسبت به خدا ممکن نیست، زیرا که خدا جسم نیست. و دیگر اینکه لازم نیست هر جا که نظر کردن باشد دیدن هم حاصل گردد، هم چنان که کسی میگوید: «نَظَرْتُ اِلَی الْهِلالِ وَ لَمْ اَرَه»(2)ازاین رو اگر نظر در آیه مورد نظر به معنی دیدن باشد سخنی متناقض خواهد بود.
ابراهیم گفت: ای حسنیه در مورد آیه «فَمَنْ کانَ یَرجُو لِقاءَ رَبِّه...»(3)نظرت چیست؟
حسنیه گفت: اگر منظور از لقاء، دیدن باشد، فقط نسبت به من و شما که در مقابل و نزدیک هم قرار داریم صحیح است ولی در مورد حق تعالی این معنا روا نیست.
دیگر اینکه، اگر لقاء به معنای دیدار باشد، در آن صورت منافقان
نیز میتوانند به لقاء و دیدار خدا نائل گردند، چون قرآن در مورد آنها فرموده: «فَاَعْقَبَهُم نِفاقا فی قُلُوبِهِم اِلی یَوم یَلْقَونَه ...»(1)، و طبق نظر همه مذاهب اسلام، منافقان موفق به دیدار حق تعالی نخواهند گردید. پس معلوم میشود که هر جا در قرآن سخن از لقاء است، مراد از آن دیدار نیست. و حتی اگر نسبت به مؤمنان نیز آمده باشد، منظور لقای ثواب و رحمت الهی است و در مورد کافران و منافقان مراد لقای جهنم و عذاب آن است، چنانکه در مورد لقاء رحمت اللهی میفرماید: «وَ اِنَّ کَثیرا مِنَ النّاسِ بِلِقاءِ رَبِّهِمْ لَکافِرُون»(2)، و در مورد لقاء نقمت و عذاب اللهی میفرماید: «وَ اَمَّا الَّذینَ کَفَرُوا وَ کَذَّبُوا بِآیاتِنا وَ لِقاءِ الآخِرَةِ اُولئِکَ فِی الْعَذابِ مُحْضَرُون»(3).
ای ابراهیم، اگر دیدن خدا فقط در دنیا ممکن نبود، حق تعالی در جواب موسی علیهالسلام و قوم او میگفت: «لَنْ تَرانی فِی الدُّنْیا»(4)در حالی که به صورت نفی مطلق فرموده است: هرگز نمیتوانی مرا ببینی.
هارون سخن او را قطع کرد و گفت ای حسنیه: مولای تو جعفر بن محمّد علیهماالسلام به چه دلیل مردم را به مُتعه و ازدواج موقت ترغیب مینمود و به آن امر میکرد؟
1) یعنی در نتیجه این تکذیب و نقض عهد نفاقی در دلشان پدید آمد تا روزی که به ملاقات خدا بشتابند. توبه / 77.
2) همانا بسیاری از مردم نسبت به لقاء و دیدار پروردگارشان کافرند. روم / 8.
3) و اما آنها که کافر شدند و آیات خدا و دیدار او را در آخرت تکذیب کردند آنها به عذاب خدا احضار شوند. روم / 16.
4) یعنی مرا در دنیا نمیبینی ولی در آخرت میتوانی ببینی
حسنیه جواب داد بنابر فرمایش صریح خدای تعالی در قرآن که فرموده «فَمَا اسْتَمْتَعْتُم بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنّ اُجُورَهُنّ فَریضَةً»(1)
و خلیفه به طور حتم میدانند که همه مفسرین و فقها معتقدند که مراد از این آیه نکاح متعه است.
ابراهیم گفت: این آیه نسخ شده است و در مورد آن میان اهل سنت اختلاف است. بعضی قائلند که در ابتدای اسلام مدتی متعه حلال بود و بعد از آن حرام شد. و بعضی گفتهاند که بعد از فتح مکه حرام شد.
حسنیه گفت: ای ابراهیم، این سخن از روی تعصّب است زیرا علمای شما در این مورد، احادیث مختلفی روایت کردهاند که الفاظ آنها با هم متفاوت است و از حیث معنا مناقض همدیگر هستند.
ای ابراهیم، در قرآن هر آیهای که منسوخ شده باشد، ناسخی دارد. حال اگر کسی از شما سؤال کند که ناسخ آیه متعه کدام است چه میگوئی؟
اما ابراهیم گفت: منع کردن عمر از متعه برای ما سند است چون اگر این آیه منسوخ نبود و رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم از آن منع نمیکرد عمر آن را منع نمینمود.
حسنیه گفت: ای ابراهیم! اتفاقا همان منع عمر، دلیل روشن و برهان متین بر حلیّت مُتعه و عدم نسخ آن است. زیرا که اگر متعه از ناحیه خدای متعال یا رسول گرامیش منسوخ یا حرام شده بوده، حتماً
1) نساء / 24 یعنی آن زنانی را که بواسطه متعه بر شما حلال گردیده بر شما فرض و واجب است که مهرشان را به تمامه به آنها بدهید.
روزی که عمر آن را منع نمود به آن تمسک میجست و آن را سند قرار میداد و میگفت که خدا، یا رسول خدا متعه را حرام کرده است و دیگر نمیگفت «مُتْعَتان کانَتا فی عَهْدِ رَسُول اللّه حَلالاً وَ اَنَا اُحَرِّمُهُما وَ اُعاقِبُ عَلَیْهِما، مُتْعَةُ الْحَجّ وَ مُتْعَةُ النِّساء»(1)پس منع عمر با این عبارت، شاهد است که متعه از جانب خدا و رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ممنوع نبوده است ، و اکنون ما موظف هستیم آنچه را که از ناحیه خدا و رسول آمده است حلال بدانیم و انجام دهیم و برای انجام ندادن آن نیز نیاز به حکم الهی داریم.
از طرفی بنابر آنچه دراحادیث اهل بیت علیهمالسلام آمده متعه کردن ثوابی بینهایت دارد هم چنان که حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «لَولا عُمَر نَهی عَنِ الْمُتْعَةِ ما زَنی اِلاّ شَقِیٌّ اَو شَقِیَّةٌ»(2).
ای ابراهیم آیا میخواهی اخبار و روایاتی را که در کتابهای شما آمده و اصحاب شما نقل کردهاند در این مورد برایت نقل کنم؟
از عمر بن حصین روایت شده که گفت «اُنْزِلَت آیَةُ الْمُتْعَةِ فی کِتابِ اللّه وَ فَعَلْناها مَعَ النَّبِیّ وَ لَمْ یُنْزَل قُرآن یُحَرِّمُهُما وَ لَمْ یَنْهَ النَّبِیُّ عَنْها حَتّی مات»، آیه متعه که در کتاب خدا نازل شده و ما با پیامبر به آن عمل نمودیم، هیچ آیهای در حرمت آن نازل نشد و پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم ما را از آن منع نکرد تا از دنیا رحلت فرمود.
و همچنین عبد اللّه بن مسعود گفته است که «قالَ کُنّا بِغَزْوَةٍ مَعَ رَسُولِ
1) یعنی دو متعه در زمان رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم حلال بود، من آنها را حرام کردم و کسی را که مرتکب آندو شود را عقاب میکنم، یکی متعه حج «حج تمتع» و یکی «متعه زنان».
2) اگر نهی عمر از متعه نبود هرگز کسی به زنا مبتلا نمیشد مگر مرد و زنی که شقاوت وجودشان را فراگرفته باشد . تفسیر صراط المستقیم ج 3 ص 273
اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم وَ لَیْسَ مَعَنا نِساؤُنا فَقُلْنا یا رَسُولَ اللّه اَنَسْتَحْضِرُ النِّساء؟ فَنَهانا عَنْ ذلِکَ وَ رَخَّصَ لَنا اَنْ نَنْکِحَ الْمَرْئَةَ بِالثَّواب اِلی اَجَلٍ ثُمَّ قَرَأَ عَبْداللّه یا اَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تُحَرِّمُوا طَیِّباتِ ما اَحَلَّ اللّه لَکُم»(1)، با رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در غزوهای شرکت کردیم به حضرت عرض کردیم آیا اجازه میدهید که همسرانمان را هم بیاوریم؟ رسولخدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم اجازه ندادند، اما رخصت دادند که به نکاح متعه مبادرت کنیم. سپس عبداللّه بن مسعود این آیه را خواند:
ای کسانی که ایمان آوردهاید پاکیزگیهائی را که خدا بر شما حلال فرموده حرام نکنید».
و همچنین از عبداللّه بن عمر نقل شده که گفت: «سَئَلَ عَنْ عَبْداللّه بْنِ عُمَر رَجُلٌ مِنْ اَهْلِ الشّام عَنْ مُتْعَةِ النِّساء قالَ هِیَ حَلالٌ فَقالَ إنَّ اَباکَ قَدْ نَهی عَنْها، فَقالَ ابْن عُمَر اَرَأیْتَ کانَ اَبی قَدْ نَهی عَنْها وَ سَنَّنها رَسُول اللّه، نَتْرُک السُّنَّةَ وَ نَتَّبِع قَول اَبی»، مضمون روایت این است: شخصی از اهل شام از عبداللّه پسر عمر پرسید که آیا متعه زنان حلال است یا حرام؟
عبداللّه گفت: حلال است.
آن شخص گفت مگر پدرت، عمر، آن را حرام نکرده است؟
پسر عمر گفت: اگر پدرم نهی کرده و خدا و رسولش بدان امر کرده باشند حاشا که من امر آنان راترک کرده و متابعت پدر نمایم.
ای ابراهیم بدان که اصل در هر چیزی مباح بودن آن است تا زمانی که منعی از آن کرده شود، و وجود منع نیاز به دلیل دارد، پس اگر دلیلی وجود نداشته باشد، اصل این است که منعی در کار نیست.
1) مائده / 87.
تو میگوئی که مانع از جواز متعه سخن عمر است، باید گفت مستند منع او، یا دلیل است و یا اجتهاد، اگر دلیل باشد قبول میکنیم، اما ظاهرا هیچ دلیلی بر آن نیست، نه فعلی و نه عقلی چون اگر دلیلی بود، به ما هم میرسید و از آن مطلع میشدیم. و اگر منع او از روی اجتهاد باشد ما قبول نمیکنیم، زیرا اجتهاد در مقابل نصّ الهی و سنت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم باطل است.
مهمتر از هر چیز این است که سخن امیرالمؤمنین، علیّ علیهالسلام ، در این مسئله به خاطر عصمت او و اجماع اهل بیت علیهمالسلام بر ما حجّت است و هم چنین عبداللّه بن عباس و عبداللّه بن مسعود و سعید بن جبیر و جابر بن عبداللّه انصاری نیز دلائل واضحی بر حلیّت آن ابراز داشتهاند.
ای ابراهیم ابوریاح که از فقهای تابعین است از صفوان بن معلّی روایت کرده که: سبب حرام کردن عمر از متعه زنان این بود که عمر بن جریب زنی را متعه کرد، و چون عمر از او پرسید در زمانی که متعه کردی چه کسی حاضر بود و در حضور کی این کار را کردی؟
گفت در حضور مادرم و مادر آن زن.
عمر گفت: «اَنْهی عَنْها وَ اَخْشی اَنْ یَکُونَ ذلِکَ وغالاً اَی فَسادا». من از متعه کردن منع میکنم، چرا که میترسم از آن فسادی پیش آید.
و در همان روز نزد مردم از آن منع نمود.
ای ابراهیم به مجرد این که کسی احتمال دهد فسادی در یکی از عقود داخل شود، آیا جایز است آن را تحریم کند و از آن نهی نماید؟ اگر چنین باشد ممکن است در همه امور شرعی و احکام ملی چنین فسادهائی وارد گردد.
ای ابراهیم! اگر کسی به خاطر سخن خدا و پیامبر خدا، با عمر مخالفت نماید و عمل او را بدعت بشمارد آیا آن کس رافضی(1)است و باید او را کافر شمرد و به قتل رساند؟ زهی عناد و تعصب و گمراهی.
ای ابراهیم، در حدیث صحیحی وارد شده، روزی به عبداللّه بن عباس که نابینا بود گفتند: عبداللّه بن زبیر که در مکه ادعای خلافت میکند با جمع زیادی از اصحاب خود در مسجد نشستهاند، او که در همان ساعت به مکه رسیده بود وارد مسجد شد. چون چشم عبداللّه بن زبیر به او افتاد به عنوان طعنه به او گفت: «جائَنا اَعْمی، اَعْمَی اللّه قَلْبَه یَحِلُّ الْمُتْعَةَ وَ هِیَ الزِّناءُ الْمَحْض» کور بر ما وارد شد، خدا دلش را کور گرداند، متعه را که زنای محض است حلال میداند.
عبداللّه بن عباس چون سخن او را شنید نشست و گفت: «اِنَّ اللّهَ سَلَبَ اَبْصارَنا وَ سَلَبَ بَصائِرُکُم» آری خداوند چشمهای مرا و عقل و بصیرت شما را گرفته است «وَ اللّه لَقَد اُنْزِلَت الْمُتْعَة فی کِتابِ اللّه وَ عُمِلَ بِها عَلی عَهْدِ رَسُولِ اللّه وَ لَمْ یَنْهَ عَنْها وَ لَم یَأتِ بَعْدَهُ رَسوُلٌ یُحَرِّمُها وَ الدَّلیل عَلی ذلِکَ قَولُ عُمَر مُتْعَتان کانَتا عَلی عَهْدِ رَسُولِ اللّه مُحَلّلَتَیْن اَنَا اُحَرِمُهُما وَ اُعاقِبُ عَلَیْهِما فَقَبِلْنا شَهادَتَهُ وَ لَمْ نَقْبَل تَحْریمُهُ. یا عَبْدَاللّه اِنَّکَ مِنْ مُتْعَة فَاسْئَل اُمّکَ عَن بُرْدَی عَوسَجَة».
به خدا قسم متعه در کتاب خدا در زمان رسول او نازل شد و خدا آن را حرام و منع نکرد و بعد از محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم هم کسی دیگر آن را حرام نکرد و دلیل بر این قول، سخن عمر است که گفت: دو متعه در زمان
1) رافضی به معنای از دین خارج است .
رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم حلال بود و من آنها را حرام میکنم هرکس که آنها را مرتکب شود عقاب خواهم کرد.
اکنون ما گواهی عمر را قبول میکنیم اما تحریم او را قبول نمیکنیم.
ای پسر زبیر! بدان که تو هم از متعه بوجود آمدهای، اگر باور نداری برو از مادرت قضیه دو دستار عوسجه را بپرس.
با این سخن عبداللّه زبیر که ایام حکومتش بود از شرمندگی متغیر و منفعل شد و از مجلس برخاست و نزد خانواده خود رفت و از شدت غضب بر مادر خود شمشیر کشید و پرسید قضیه دو دستار عوسجه چیست؟ مادرش نیز از روی ترس گفت: پدرت زبیر در خدمت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بود، مردی بنام عوسجه دو دستار یَمانی برای رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم هدیه آورد. و آن حضرت هر دو دستار را به پدرت، زبیر، بخشید. پدرت باآن دو دستار مرا به عقد موقت خود در آورد و ثمره این عقد تو شدی.
چون سخن حسنیه به اینجا رسید، هارون بسیار خوشش آمد، چرا که عبداللّه بن عباس جدّ وی بود، پس بر یحیی، وزیر خود، بانگ زد و گفت: ما تا امروز مانع این امر بودیم ولی اینک مردم را به نکاح متعه رخصت میدهیم.(1)
1) همین مسئله باعث شد که پس از آن تا زمانی متعه شایع شد و حتّی در زمان مأمون نیز معمول بود تا آنکه معتصم ملعون آن را منع کرد.
حسنیه گفت: ای ابراهیم! سخن به درازا کشید و خلیفه ودیگران از این مباحثه و مجادله ملول شدند. من از تو یک سؤال دیگر میپرسم و خاتمه بحث را بر این سؤال قرار میدهم.
آیا صحت این حدیث نزد شما ثابت است که پیغمبر در حق فاطمه سیده نساء فرموده «فاطِمَةُ بَضْعَةٌ مِنّی مَنْ آذاها فَقَد آذانی وَ مَنْ آذانی فَقَد آذَی اللّه»(1)
ابراهیم گفت : آری این حدیث صحیح است و همه علماء بر صحت آن معتقدند و کسی نمیتواند آن را انکار کند.
حسنیه گفت: تو را قسم میدهم به آن خدائی که خالق جمیع اشیاست راست بگو، آیا عمر و ابوبکر، به زور و ظلم فدک را از حضرت سیده نساء علیهاالسلام نگرفتند؟
ابراهیم گفت: بلی، آن هم به حکم حدیث رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم که «نَحْنُ مَعاشِر الاَنْبِیاء لانُوَرِّث ، ما خَلَفْناهُ فَهُوَ صَدَقَةٌ»، فرمود ما گروه انبیاء میراثی از خود نمیگذاریم، و هر چه از ما باقی بماند صدقه است. و این را ابوبکر نقل کرده است.
حسنیه گفت: ابو سعید خدری که از اصحاب حدیث شماست روایت کرده است، چون آیه «وَ آتِ ذَالْقُربی حَقَّهُ»(2)نازل شد رسولخدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فاطمه را طلبید و گفت: خدا میداند که پدر تو در زیر
فلک جز فدک ملکی ندارد، پس آن روز فدک را به فاطمه علیهاالسلام بخشید.
فاطمه علیهاالسلام سه سال(1)در زمان حیات رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در آنجا کارگزاری گمارده بود و حاصل فدک به آن حضرت میرسید ، ولی بعد از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ابوبکر فدک را از آن مظلومه گرفت و چون آن حضرت ادعا کرد که فدک حق من است، ابوبکر از او گواه طلبید. امیرالمؤمنین علیهالسلام و ام ایمن و قنبر گواهی دادند که پیغمبر فدک را به حضرت فاطمه علیهاالسلام بخشیده ولی آنها گفتند: علی چون شوهر توست به خاطر منفعت خود این گواهی را داده، ما با گواهی و شهادت او به نفع تو حکم نمیکنیم و چون امام حسن و امام حسین علیهماالسلام گواهی دادند باز به همین بهانه گواهی آنها را نپذیرفتند و این در حالی بود که آنها به این سخن رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم یقین داشتند که فرموده بود: «عَلِیٌّ مَعَ الْحَق وَ الحَقُّ مَعَ عَلِیّ» با این حال گواهی او را به بهانه اینکه منفعتطلبی میکند نپذیرفتند و حال آنکه ابوبکر برای منفعت خود حدیث «نَحْنُ مَعاشِرَ الاَنْبِیاء لا نُوَرِّث» را جعل کرده بود و این ظلم بزرگ را به اهل بیت رسولخدا علیهمالسلام روا داشت. و چون امایمن گواهی داد گفتند به گواهی یک زن حکم نمیکنیم. پس آنچه از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم مانده بود همه را تصرف کردند و گفتند که فدک ملک رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بوده و برای استفاده در تصرف فاطمه علیهاالسلام بوده است از این رو بعد از وفات آن حضرت باید از او بازپس گرفته شود.
واما این حدیثی که ابوبکر از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نقل کرد (که پیغمبران میراث نمیگذارند) را هیچ کس دیگر غیر از ابوبکر و
1) و بعضی آن را پنج سال ذکر کردهاند .
دخترش عایشه از رسولخدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نشنیده بودند. و رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به هیچ کس دیگر از اعراب و حتی اهل بیت علیهمالسلام و صحابه خود نفرموده بود که اهل بیت من از من میراث نبرند.
ای ابراهیم! اگر ابوبکر ظالم و دروغ گو نبود بایستی اهل بیت و صحابه از این سخن اطلاع داشته باشند، تا اهل بیت علیهمالسلام بعد از او چیزی را که بر ایشان حرام است درخواست نکنند چرا که صدقه بر بنیهاشم حرام است، پس اگر سخن ابوبکر صحیح باشد لازم میآید که اهلبیت علیهمالسلام دنبال مال حرام بودهاند.
دیگر اینکه رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم آن گونه که سزاوار است رسالت خود را ادا نکرده و آیه «اَلْیَوم اَکْمَلْتُ لَکُم دینُکُم» غیر واقعی باشد، چرا که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بر همه مردم جهان عموما، و بر اهل بیت و نزدیکان و عشیره خود، خصوصا رسول بود و بر اساس آیه «وَ اَنْذِر عَشیرَتکَ الاَقْرَبین»(1)مأمور بود که عشیره و نزدیکان خود را انذار نماید. حال اگر سخن ابوبکر راست باشد بدون شک رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در تبلیغ رسالتش به اهل بیت خودش کوتاهی کرده چه اینکه به آنها اعلام نکرده که شرعا مجاز نیستند از او میراث ببرند و هر چه باقی بماند صدقه است و بر آنان حرام است.
ای ابراهیم، چرا جواب نمیدهی؟ آیا خدای متعال از شما راضی خواهد شد که بخاطر صحّه گذاردن بر کلام ابوبکر، بر پیغمبر خود که اشرف کائنات است ظلم و تقصیر روا دارید؟
ای ابراهیم! اگر پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به عشیره و اهلبیت خود گفته بود که
1) عشره و طایفه نزدیکت را انذار کن. شعراء / 214.
من میراث نمیگذارم و هر چه از من باقی بماند صدقه است و تصرف و استفاده از آن و بر شما حرام است، و ایشان سخن پیامبر را قبول نکره باشند، آیا دلیل بر عصیان بلکه کفر ایشان نیست!؟ و حال آنکه حق تعالی در قرآن بر پاکی ایشان گواهی داده و فرموده: «اِنَّما یُریدُ اللّه لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَیْت وَ یُطَهِّرَکُم تَطْهیرا»(1)، و به اتفاق همه فرقههای اسلامی ایشان اهل بهشتند، بلکه قسمت کننده بهشت و دوزخ و ساقی حوض کوثر هستند و این مطلبی است که خود شما از بزرگانتان روایت میکنید.
حال که برای این سخن، دلیل قانع کنندهای ندارید پس ثابت میشود که ابیبکر حدیث دروغی جعل کرده و بر خدا و رسولش دروغ بسته و این عمل به اعتقاد خود شما و سایر مسلمانان کفراست هم چنان که آزار سیده نساء عالم و تکذیب شهادت امیرالمؤمنین، علی، و دو سبط بزرگوارش حسن و حسین علیهمالسلام کفر صریح و ظلم محض است.
با این سخن صریح، ابویوسف و شافعی و همه علمائی که در مجلس حاضر بودند مجال نطق پیدا نکردند.
هارون نیز از افعال قبیح خود شرمنده شده بود.
حسنیه از علمای جلسه پرسید: در حالی که حضرت فاطمه علیهاالسلام ادعای فدک نمود و گفت: پیغمبر در حال حیات فدک را به من داد ابوبکر گواه طلبید، آیا گواه طلبیدن او طبق شرع پیغمبر بود یا
1) همانا خدا اراده فرموده که هرگونه رجس و پلیدی را از شما اهل بیت دور گرداند و شما را آنچنان که شایسته است پاک و تطهیر فرماید . احزاب / 33.
خلاف شرع؟
ابراهیم از ترس آنکه مبادا سخنی بگوید که موجب شکست و رسوائی او شود، هیچ نمیگفت.
حسنیه گفت: ای ابراهیم، حضرت سیدة النساء صاحب ید بود در آن حال بر فدک تسلط داشت و ابوبکر مدعی «نَحْنُ مَعاشِرَ الاَنْبِیاء..»، و به موجب حکم صاحب شریعت که فرموده «اَلْبَیِّنَةُ عَلَی الْمُدَّعی وَ الْیَمینُ عَلی مَنْ اَنْکَر» او میباید، گواه میآورد، اما با این وجود از حضرت فاطمه علیهاالسلام که صاحب ید بود، گواه طلبید، حال او قصد ظلم و تعدی به حق فاطمه داشت یا جاهل به شریعت پیامبر بود؟
ای ابراهیم! به خدای بزرگ سوگندت میدهم بگو، بگو و از کرسی زرین پایین بیا، و یا خلافت ابوبکر را انکار کن.
اوضاع آشفته بود و علما به مرگ راضی شده بودند، بر لبهای همه حاضرین خنده تمسخر آمیزی نشسته بود اما از ترس هارون چیزی نمیتوانستند بگویند.
خالدبن عیسی، پسر عموی هارون که جوانی خوش سیرت و صاحب کمال و زیبائی بود، و به محبت اهل بیت شهرتی تمام داشت و تقیه نمیکرد دستانش را پر از درهم کرد و بر پای حسنیه ریخت و او را تحسین نمود او به خاطر این که هارون دوستش میداشت، هر چه میخواست میکرد و هر سخنی میخواست بر زبان میراند و کسی هم جرأت اعتراض به او را نداشت. علما را به مسخره گرفت و دست به قبضه شمشیر برد و مواظب بود مبادا کسی متعرّض حسنیه گردد و او را دلداری میداد و به بحث کردن تحریص نمود.
آنگاه حسنیه رو به هارون و یارانش کرد و گفت:
بدانید موقعی که علی علیهالسلام در باب فدک گواهی داد و ابوبکر از قبول شهادت او امتناع نمود، فرمود: ای ابوبکر! اگر دو نفر پیش تو آیند و یکی از آنها مدعی شود که فلان ملک که در تصرف دیگری است مال من بوده و آن شخص غاصب است، آیا قبل از آن که به سخن آن شخص گوش فرا دهی و بفهمی که آیا او واقعا غاصب است یا نه؟ آن ملک را از وی میگیری و به مدعی میدهی؟
ابوبکر گفت: نه.
امیرالمؤمنین علیهالسلام پرسید: گواه را از مدعی میطلبی یا از طرفی که بر علیه او ادعا شده؟ ابوبکر گفت: از مدعی میطلبم چون رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: «اَلْبَیِّنَةُ عَلَی الْمُدَّعی وَ الْیَمینُ عَلَی الْمُنْکِر»(1)
امیرالمؤمنین فرمود: پس چرا با نور چشم و پاره تن رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بر خلاف قول خدا و رسولش عمل کردی؟
ابوبکر گفت: مگر چه کردم ای ابا الحسن؟
امیر المؤمنین علیهالسلام فرمود: حال اگر فرضا پیامبر فدک را در زمان حیات خود به فاطمه نداده بود بلکه از خود به ارث گذاشته باز هم به حکم اسلام فدک باید در دست ورثه رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم باشد تا زمانی که مدعیِ حدیث، برای سخن خود گواه بیاورد و این گواه باید کسی باشد که صدقه بر او حرام است و شرعا از صدقه نصیب نمیبرد و چنین کسانی بنی هاشم هستند. و بقیه مسلمانان که از صدقات نصیب میبرند، حق ندارند گواهی دهند، چون آنها در صدقه شریکند.
1) مدعی باید دلیل بیاورد و آنکس که انکار میکند باید قسم بخورد .
پس آن کس که ادعای فدک را دارد اگر از گواه آوردن عاجز باشد، از این ادعایش سودی نمیبرد، لذا باید فاطمه علیهاالسلام سوگند بخورد که ملک از آن اوست، و در این حال مدعی که به دروغ چنین ادعائی کرده است دیگر ادعایش بی اثر شده و شرعا فدک برای فاطمه اثبات میگردد .
و تازه این راه حل بر اساس اعتقاد کسی که به عصمت اهل بیت معتقد نباشد.
ای ابوبکر! فاطمه به حکم الهی معصومه است، چگونه امکان دارد یک معصومه مرتکب گناه کبیره شود و ادعای باطل نماید!؟ و صدقهای که بر او حرام است را طلب نماید؟
و ابیبکر خجالت کشید و سر بزیر افکند، همانند تو که نه جواب حقی دادی، و نه به گمراهی خود اعتراف میکنی.
ای ابراهیم! بدان که سخن ابوبکر باطل است، و حدیث «نَحْنُ مَعاشر الاَنْبِیاء ...» جعلی و مخالف نص کلام الهی است که در قرآن فرموده «یُوصیکُمُ اللّه فی اَولادِکُم لِلذَّکَرِ مِثْلُ حَظِّ الاُنْثَیَیْن»(1)، و این حکم عام میباشد اولین کسی که مخاطب این سخن است خود رسولخدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم است و بجز این نیز در قرآن در بسیاری از موارد از ارث بردن انبیاء سخن به میان آمده چنانچه در مورد سلیمان علیهالسلام میفرماید: «وَ وَرِثَ سُلَیْمان داوُد»(2)، و در مورد حضرت زکریا علیهالسلام آمده است که از حق تعالی فرزندی خواست تا از او و آل یعقوب ارث ببرد،
چنانچه میفرماید: «فَهَبْ لی مِنْ لَدُنْکَ وَلِیّا یَرِثُنی وَ یَرِثُ مِنْ آلِ یَعْقُوب وَ اجْعَلْهُ رَبِّ رَضِیّا»(1)، به موجب این نصّ الهی معلوم میشود که انبیاء هم میراث داشتهاند و بدین سان روشن شد که حدیث «نحن معاشر الانبیاء» تکذیب کننده قرآن است و معلوم میشود که کسی که این حدیث را جعل کرده چیزی از قرآن نمیدانسته است، چون اگر میدانست و چیزی را روایت نمیکرد که قرآن مخالف آن باشد.
ای ابراهیم! اگر ابوبکر حدیث را اینگونه جعل میکرد که پیغمبر فرموده: «اَنَا مِنَ الاَنْبِیاء وَ لا اُوَرِّث وَ ما اُترِکُ یَکُونُ صَدَقَة عَلَی الْمُسْلِمین» کذب و بطلان سخنش به شهادت قرآن روشن و معلوم نمیشد، امّا خدای تعالی برای هدایت مردم، دل او را کور گردانید تا بر اهل معرفت کذب و بطلان سخنش به گواهی خدا در قرآن ظاهر شود.
یکی از علمای بغداد که از شاگردان ابوحنیفه بود چون دید ابراهیم سخن نمیگوید، گفت: ای حسنیه! سلیمان بن داود علم نبوت را به ارث برد، نه مال و ملک و بستان را.
حسنیه جواب داد: این سخنی است که قبل از تو نیز گمراهانی گفتهاند و این از کم عقلی و نهایت جهل و تعصب و عناد آنهاست، چرا که سلیمان طبق نص صریح قرآن در حال حیات حضرت داود، هم دارای علم بود و هم نبوت، و دیگر لازم نبود آنها را به ارث ببرد چه اینکه میفرماید: «وَ داوُدَ وَ سُلَیْمان اِذْ یَحْکُمانِ فِی الَحَرْث اِذْ نَفَشَت فیهِ غَنَمُ القَوم وَ کُنّا لِحُکْمِهِم شاهِدین فَفَهَّمْناها سُلَیْمان وَ کُلاًّ آتَیْنا حُکَما وَ
1) بار الها مرا فرزندی عطا کن که وارث من و آل یعقوب گردد و خدایا او را مورد رضایت خویش قرار ده. سوره مریم آیات 5 و 6.
عِلْما»(1)، بدانکه میراث به چیزی گفته میشود که بعد از مردن در بین ورثه او تقسیم شود، اما نبوّت قابل قسمت نیست، و اگر چنین میبود، میبایست همه فرزندان نبیّ، تا قیامت در نبوّت او شریک باشند و حال آن که میبینیم در بین اولاد حضرت آدم فقط حضرت شیث به نبوت رسید، پس نبوّت ارثی نیست تا از یک نبّی به دیگری برسد، بلکه شایستگی و عصمت میخواهد، و به خواست الهی صورت میپذیرد.
و اگر بگوئی که حضرت زکریا علیهالسلام از خدای تعالی برای نبوت وارث طلب نمود نه برای مال و اسباب دنیوی، این سخن تو طعنهای به نبوت زکریا است که نعوذ باللّه، آن حضرت با این درخواست معصیت کرده بلکه کافر شده است.
ابراهیم گفت: از چه جهت؟
حسنیه گفت! از این جهت که حضرت زکریا در دعا گفت: «وَ اِنّی خِفْتُ الْمَوالِیَ مِنْ وَرائی وَ کانَت امْرَأَتی عاقِرا فَهَبْ لی مِنْ لَدنْکَ وَلِیا یَرِثُنی وَ یَرِثُ مِنْ آلِ یَعْقُوبَ وَ اجْعَلْهُ رَبِّ رَضِیّا»(2)چون مفسرین همگی معتقدند که مراد از «موالی» در اینجا پسر عموها هستند.
اگر خواسته حضرت زکریا، وارثی برای نبوّت بوده، در این صورت او از خدای تعالی استدعا کرده، خدا وارثی به او بدهد تا پسر
1) و متذکر این قضاوت داود وسلیمان شو که در مورد آن گوسفندان بی چوپان که مزرعهای را پایمال کردند حکم نمودند (که باید به مقداری که از آن مزرعه پایمال شده از شیر گوسفندان به صاحب مزرعه بدهند ) و ما بر حکم آنها گواه بودیم . سوره انبیاء آیات 78 و 79.
2) بار الهامن از این وارثان کنونی بیمناکم و همسرم نیز نازاست . تو به من فرزندی عطا فرما که از من و از آل یعقوب ارث برد و او را مرضی خود قرار ده. سوره مریم آیات 5 و 6.
عموهایش به نبوت نرسند، و این بدان معناست که حضرت زکریا علیهالسلام به قضای الهی راضی نبوده و به پسر عموهای خود حسد میبرده و این دلیل بر معصیت زکریا، بلکه کفر اوست، که از این اعتقاد پناه میبرم به خدا.
اما او در آخر دعا کرد «وَ اجْعَلْهُ رَبِّ رَضِیّا»(1)و از طرف دیگر بدون شک نبی مرضی خداست، پس اگر مراد او در دعا، نبوت باشد دیگر «وَ اجْعَلْهُ رَبِّ رَضِیّا» نمیگفت و گفتن این جمله بیفایده میشد.
پس با دلائل و براهین عقلی و نقلی ثابت میشود که انبیاء نیز میراث میگذارند و حدیث «نحن معاشر الانبیاء» ساختگی و ابوبکر دروغ گو و حیلهگر و ستمکار بوده است، چرا که سخن او مخالف قرآن است.
هنگامی که آیه «اِنَّکَ مَیِّتٌ وَ اِنَّهُم مَیِّتُون»(2)نازل شد، پیغمبر بر منبر رفت و فرمود: ای یاران من! بدانید که پس از من بعضی از اصحاب از قول من مطالب دروغین بسیاری نقل کنند، و هرکس طبق ادعا و خواست خودش احادیثی را جعل خواهد کرد، بدانید هر حدیثی که از من روایت کنند و موافق قرآن نباشد، معتبر نشمرید و هر حدیثی که موافق کتاب خدا بود معتبر بدانید: «اِذا جائَکُم عَنّی حَدیثٌ فَاَعْرِضُوهُ عَلی کِتابِ اللّه فَما وافَقَ کِتاب اللّه فَاقْبَلُوهُ وَ ما خالَفَهُ فَاضْرِبُوا بِهِ عَرْضَ الْحائِط»(3).
و دیگر اینکه چون حضرت رسول صلیاللهعلیهوآلهوسلم از دار دنیا رحلت کردند،
استر و شتر و شمشیر و عمامه و دیگر وسائل شخصی آن حضرت را امیرالمؤمنین علیهالسلام تصرف نمود، و زره حضرت صلیاللهعلیهوآلهوسلم نزد شخصی گرو بود که بلافاصله آن را از گرو در آورد، در حالی که اینها نیز از میراث حضرت بود و هیچکس با او درباره آنها منازعه نکرد و این قضیه در کتاب های شما نیز مذکور است و هیچ کس نگفت که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم میراث نمیگذارد، چرا آنها را برداشتهاید؟ در حالی که بایستی آنها را نیز از امیرالمؤمنین علیهالسلام میگرفتند.
اگر بگویند که ایشان طلبیدند ولی امیرالمؤمنین علیهالسلام نداد و ایشان عاجز شدند و دست برداشتند.
این بدین معنا خواهد بود که امیرالمؤمنین علیهالسلام ظلم کرده و چیزی را که شرعا حق نداشت تصرف کند تصرف کرده و کسی که در مال حرام تصرف کند، عملش، نعوذ باللّه، نزدیک به کفراست.
و اگر گفته شود که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در حال حیات آنها را به تملک امیرالمؤمنین علیهالسلام در آورده بود، این نیز دروغ است چرا که اگر این چنین بود، حدیثِ مورد اتفاقی در این مورد به ما میرسید.
پس معلوم میشود که آن وسائل به عنوان ارث به آن حضرت منتقل شده و ابوبکر دروغ گفته است.
چون استدلالها و سخنان محکم و متین حسنیه به این جا رسید، هارون برخاست و گفت:
ای ابراهیم! و ای علمائی که در مجلس حضور دارید! اکنون که جواب حسنیه را ندادید و او مذهب شما را ردّ کرد و نتوانستید او را پاسخ دهید، چرا سکوت کردهاید و مذهب او را اختیار نمیکنید؟
چرا همگی سرها را به زیر افکندهاید؟
بار دیگر حسنیه زبان به سخن گشود و گفت:
ای ابراهیم! و ای علمای مجلس! در همه کتابهای تاریخی شما آمده است و متفقا گفتهاند که چون ابوبکر شهادت گواهان را ردّ کرد، فاطمه علیهاالسلام گفت:
ای ابوبکر! تو از پدر خود ارث میبری، ولی من از پدرم میراث نبرم؟ سپس برایشان دلائل بسیاری آورد و آن ها را محکوم کرد و بر آنها خشم گرفت و لعنت فرستاد و رنجیده خاطر از میان آنها بیرون رفت و در حالی که میگریست، سوگند یاد کرد که در قیامت نزد رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم از آنها شکایت کند،
و زمانی که داشت دار فنا را وداع میکرد به علی علیهالسلام وصیت نمود که او را شب دفن کند و نگذارد که ابوبکر و طرفدارانش بر پیکر او نماز بگذارند.
حضرت وصیت را به جای آورد او را شبانه میان قبر و منبر حضرت رسول صلیاللهعلیهوآلهوسلم دفن کردند چنان چه پیامبر اکرم فرمود «ما بَیْنَ قَبْری وَ مِنْبَری رَوْضَةٌ مِنْ رِیاضِ الْجَنَّة»(1)، سپس محل قبر آن حضرت را هموار و پنهان ساختند.
اما صبح آن شب و ابوبکر با هوادارانشان به در خانه امیرالمؤمنین علیهالسلام رفتند و به آن حضرت تسلیت گفتند و از حال آن
1) میان مرقد و منبرم بوستانی از بوستانهای بهشت است.
مظلومه و از کفن و دفن او سؤال کردند؟
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: او را شب دفن کردیم. ابوبکر و عمر گفتند چرا اصحاب را خبر نکردید؟
حضرت فرمودند به خاطر اینکه او چنان وصیت کرده بود و من نخواستم با آن مخالفت کنم چون مخالفت وصیت او نوعی اذیت کردن او است. شما بارها از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم شنیدهاید که فرمود: «فاطِمَةُ بَضْعَةٌ مِنّی مَنْ آذاها فَقَد آذانی وَ مَنْ آذانی فَقَدْ آذَی اللّه»، چگونه جایز میشمارید که من خدا و رسولش را ناخرسند نمایم.
عمر پریشان و مضطرب شد و گفت: برویم و او را از قبر بیرون آوریم و بر او نماز بگذاریم. ولی هر چه از قبر آن حضرت جویا شدند، نیافتند.
ای ابراهیم! این جریانی که نقل کردم، مورد قبول همه مسلمانان است و هیچ کس در آن اختلافی نکردهاست.
پس رنجیدن فاطمه علیهاالسلام و غضب او و محروم شدن مهاجرین و انصار از نماز بر او، دلالت دارد بر نهایت قهر و غضب آن بانوی بزرگوار به خاطر ظلمی که بر او و شوهر بزرگوار و بر فرزندان و نورچشمانش روا داشتند و امامت او را غصب و شهادتشان را قبول نکردند.
و همه مهاجر و انصار شنیده بود که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: «ِانَّ اللّهَ یَغْضِبُ لِغَضَبِکِ وَ یَرْضی لِرِضاک»(1)، پس به موجب این حدیث،
1) ای فاطمه! خدا به خاطر غضب تو غضب میکند و به خشنودی و خرسندی تو خشنود میگردد.
غضب فاطمه علیهاالسلام غضب خدای تعالی است و بر اساس حدیث اول که فرمود «فاطمه بضعة منی...» خدای تعالی بر آنها غضب فرموده، از این رو هرکس فاطمه را برنجاند خدا را رنجانیده و خدا میفرماید: «اِنَّ الَّذینَ یُؤذُونَ اللّه وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللّه فِی الدُّنْیا وَ الآخِرَة»(1).
پس بدون شک آنها و کسانی که با ایشان همکاری کردند و یا از آنها تبعیت کردند کافر و ظالمند و لعنت خدا و رسول خدا و ملائکه و غضب الهی متوجه آنهاست.
چون حسنیه این سخنان را بر زبان راند، ابراهیم و ابو ایّوب شافعی و عدهای از علما به یکباره برخاستند و خواستند حسنیه را بکشند.
چون یحیی بن خالد برمکی هجوم ایشان را دید، نزد هارون برخاست و گفت: تو امروز در جای رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نشستهای، کنیزی علمای زمان را محکوم نموده و جملگی از پاسخ به او عاجز گردیدهاند و میخواهند با ظلم و تعدّی در مجلس تو به او آزار رسانند و او را بکشند، اما تو ساکت نشستهای؟
هر یک از امراء نیز به طرفداری از حسنیه کلماتی به هارون گفتند و پسر عموی هارون به سوی ابراهیم بن خالد عونی و علماء شمشیر کشیده و قصد دفاع از او را نمود، پس همه دست از حسنیه کشیده و
1) و آنان که خدا و رسولش را اذیت میکنند خدا آنها را در دنیا و آخرت لعنت کند. احزاب / 57.
به جای خود نشستند.
هارون بر ابراهیم بانگ زد و گفت: آیا از خدا شرم نمیکنید؟ شما که خود را اعلم و افضل اهل زمان میدانید، از جواب کنیزی عاجز ماندهاید و مردم از خاص و عام شما را مسخره میکنند، با این وجود شرمنده نیستید و قصد قتل و آزار او را دارید؟
چون جمعیت مجلس این سخنان را از هارون شنیدند، شروع به ملامت ابراهیم و علما نمودند.
حسنیه با وجود این همه هجوم از حمله آنها نهراسید و ساکت نشد، و بار دیگر سخن آغاز کرد و گفت:
ای معاندان گمراه، و ای دشمنان خاندان رسول، از خدا بترسید و از روز بازخواست اندیشه کنید و به خاطر جاه و مقام دنیا و این حیات پنج روزه، کمر به دشمنی مصطفی و مرتضی و اهل بیت او مبندید و به مزخرفات و مهملاتی که چیزی جز افسانه نیست مردم را فریب ندهید . این سخنان فقط چشم کوته نظران را میپوشاند، که فلان کس به اتفاق فلانیها، خلیفه شد، و فلانی را به خاطر فلان مسئله امیر کردند، پس او افضل است. از این کلمات بیهوده که در مقابل علم رسالت و نبوّت و امامت و عصمت و طهارت و اسرار ملائکه و حقایق، حجت خود ساختهاید و بر زبان مردم انداختهاید دست بردارید، چرا قیامت و عذاب ابد را به یاد نمیآورید، و از غضب الهی نمیترسید؟ هزاران فتنه میان خلق انداختهاید و مردم را صدها فرسنگ از معرفت خدا و رسول و امام برحقش دور ساختهاید و در ظلمات گذاشتهاید، اکثر روایات و احادیث دروغینی که از فاسقان و
زنان و کودکان و پرنده بازان و ظالمان به اهل بیت علیهمالسلام نقل شده است، از قبیل افسانه و خواب و خیال است و این روایت شما به این میماند که شخصی افسانه بگوید و جمعی از زنان و کودکان بشنوند و بعضی در حال شنیدن چرت بزنند، سپس نامهای کودکان و زنان و فاسقان را در جمع روایت کنندگان حدیث و اخبار نوشته و دم از «قالَ فُلان وَ قالَ بِهَمان» بزنند و بر زبان مردم بیندازند که فلان حدیث از زبان فلان شیخ روایت شده و فلان روایت از فلان شیخ سلمانی و فلان جولا و حجّام و مفسّر است و فلان جاهل بیبصیرت که در گوشهای، چله نشینی کرده و از اولیاء کبار و مقتدای اهل روزگار شده است آن را نقل کرده و فلان شیخ در خواب دیده که از پیغمبر چنین و چنان شنیدهاست.
بر این روی، جاهلان بیبصیرت و ابلهان بیمعرفت و کوران کنج جهالت و غولان صحرای ضلالت از اطراف و اکناف شهرها پیش دویده و تبرک میجویند و از شما نقل حدیث میکنند و بنای معرفت و شریعت و طریقت خود را بر خواب و خیال و وهم و گمان میگذارند و روایات شما را ارج مینهند.
و این مهملات آن چنان در خیال عوام و ابلهان مستحکم شد که به گذشت زمانهای طولانی هم نمیتوان آن را از ذهنشان پاک کرد.
و با همین مهملات معیار عادل و فاسق شمردن اشخاص، و مسلمان و کافر دانستن افراد در بین مردم پدید آوردند و زمانها بدین منوال گذشت تا اینکه اولاد و احفاد آنها بوجود آمدند و عداوت اهلبیت و اولاد و پیروان آنها را به ارث بردند و با طریق ایشان مخالفت نمودند و ظالمان و فاسقان و دشمنان خاندان رسولخدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم را که
عمری به بتپرستی و شرابخواری گذرانیده بودند بر معصومان آن خاندان مقدم داشتند و آن قدر قصاب ها و بقالها و... به عنوان عالم و دانشمند از یکدیگر روایت نقل کردند که کار به آنجا رسید که نقل روایت و حدیث و آیه از امیرالمؤمنین علیهالسلام و ائمه معصومین علیهمالسلام را قبول نکردند و به سخن آنها اعتباری ندادند، ولی روایت امثال عایشه و انس بن مالک و ابو هریره و عمرو عاص و معاویه را که هر یک بدترین انسانهای روزگار خود بودند معتبر دانستند در حالی که همه مسلمانان لعن بر چنین کسانی را واجبترین عبادت میدانند.
ای ابراهیم از کسانی که آن ها را صدیق اکبر و فاروق اعظم مینامید چه فضیلتی سراغ داری؟ بگو تا بشنوم، کدام صدیق و کدام فاروق!!؟
بر همه اهل عالم ثابت است که این القاب تمسخر محض است. کدام علم و فضیلت و زهد و کدام تقوی و طهارت و کدام سخاوت و مروت را داشتند، چه دلیری و شجاعت و مردانگی در جنگها از خود نشان دادهاند و کدامین جوانمردی از آنها دیده شده که مستحق چنین القابی باشند؟
کدامین دشمنان بیشمار را شکست دادهاند و کدام مشکل را از جامعه مسلمین حل نموده و کدام معجزه و کرامت از ایشان دیده شده است؟
اصلاً! فضیلت را برای ما معنی کن و بگو فضیلت با چه چیز حاصل میشود. «اَکْثَرُ ثَوابا عِنْدَ اللّه» چه معنائی دارد و آن ثواب از چه رهگذری برای آن ها حاصل شده است که بر هیچ کس از اهل عالم
ثابت نشده و کسی آن را نشنیده است. و در هیچ حدیث و خبری نیامده است؟
از این ریشِ بلند شرم کن و این مهملات را کنار بگذار و بدان که از اول خلافت ظالمانه و غاصبانه خلفا تا انتهای آن، بنای مذهب شما بر تعصب و عناد و ظلم و تعدی بوده و هرگز به سادات اهلبیت علیهمالسلام و علمای شیعه و سایر دوستان آن ها مجال بحث و گفتگو ندادهاید و نگذاشتهاید که مذهب اهل بیت علیهمالسلام را اظهار نمایند و همواره قصد کشتن و آزار آنها را داشتهاید و به مردم وانمود کردهاید که آن ها بدترین کافران هستند، و از ترس این که مبادا شما را مفتضح کنند و شما و مذهب شما را محکوم نمایند، مردم را به قتل آنها تحریص نمودهاید، تا کفر و فجور بزرگان شما را که دشمنان رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم و اهلبیت او بوده و هستند بر شما ثابت نکنند (آن چنان که من در دولت خلیفهای دیگر ثابت کردم).
هر عاقلی میداند که شما دشمنان اهل بیت رسول خدا هستید و پیشوایان شما قاتلان اهل بیتند و عداوت و نفاقی را که به آن حضرت داشتند اظهار نمیکردند ولی خدا به پیامبر آن را خبر داده بود و بعد از آن حضرت ظاهر نمودند و انتقام آن حضرت را از اهلبیتش گرفتند.
و اکنون شما از این گونه افراد پیروی میکنید.
شما اهلبیت و شیعیان ایشان را در عالم باقی نگذاشتید، و در صدد ریشه کن کردن این شجره طیبه هستید و باز ادعای مسلمان بودن میکنید و خیال میکنید که بر دین محمّد هستید، به خدا قسم محمّد از شما بیزار است.
در این هنگام علما به یک باره گفتند: ما نیز از دشمنان اهلبیت و هر کسی که با ایشان در مقام عداوتست بیزاریم.
حسنیه گفت: به خدا دروغ میگوئید، دل های شما مملوّ از عداوت اهل بیت و پیروان آن هاست، من در حضور خلیفه به شما ثابت میکنم.
ای ابراهیم! در روز عید قربان که علما و مشایخ و سایر مردم در مصلی حاضر میشوید، چون خطیب بر منبر میرود و قصه حضرت ابراهیم و اسماعیل و قربان کردن او را به یاد میآورد، شما های های میگریید و هر وقت که میشنوید ابراهیم کارد را برگرفت و قصد کشتن اسماعیل کرد فریاد میکشید و دستار از سر میاندازید و اشکها میریزید و حال آنکه هیچ جراحتی به اسماعیل وارد نشد و عاقبت گوسفندی به جای او کشته شد، که هر روز صدها هزار مثل آن را قربانی میکنند.
امّا برخیزید و به جای ناله بر گوسفندی، بر آن قربانی که سر بریده او را در هر شهر و دیار گرداندند فریاد برآرید.
برای آن نور دیده مصطفی و جگر گوشه ولیّ خدا و آن فرزند ارجمند سیده نساء و برادر با جان برابر امام مجتبی علیهمالسلام ، سید جوانان اهل بهشت حضرت امام حسین علیهالسلام آن مظلوم و شهید کربلا در روز عاشورا گریه کنید، آن بزرگواری که هیچ کس جدّی چون جدّ او و پدری همانند پدر او و مادری مثل مادر او و برادری مانند برادر او، و
فرزندی مانند فرزندان او، که سروران و بزرگواران عالمند، نداشت.
امّا جمعی از کافران و ظالمان و منافقان امّت آن لعنت شدگان بیحمیّت، با او پیمان شکنی کردند و او را ظالمانه به شهادت رساندند و سر مبارک او را بر نیزه کردند و حرم محترم او را غارت کردند و هفتاد و دو تن از فرزندان و برادران و برادرزادگان و اصحاب و احباب آن حضرت را کشتند.
آیا اگر مؤمنی برای آنها دلتنگی نماید و ماتم بگیرد و گریه کند باید بگویند او رافضی و اهل بدعت است؟
ای ابراهیم! چگونه سزاوار باشد برای گوسفندی بعد از چهار هزار سال بتوان گریست و فراموش نکرد و امّا نشاید که برای قرّة العین رسولخدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم و جگر گوشه بتول که بیش از دویست سال نگذشته نتوان گریست و ماتم داشت؟
آن گاه حسنیه بر سر خود زد و نوحه و زاری آغاز کرد و گفت:
آن حسینی که بر دوش رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم سوار میشد و پاهای خود را تکان میداد و رسولخدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بدان افتخار میکرد و میفرمود: چه نیکو سواری هستی و چه نیکو مرکبی داری و پدر شما از شما بهتر است. اما آنان گلوی مبارکش را که بوسهگاه سید کائنات و سرور موجودات بود با تیغ بریدند و بر سینه مبارکش اسب دوانیدند و اکنون شما قاتلان او را امام و پیشوای خود میدانید.
از گریه حسنیه حضار مجلس به گریه و شیون افتادند.
هارون ترسید که مبادا فتنه بالا بگیرد، دستور داد خلعتهای فاخری برای حسنیه بیاورند و بحث و سخن حسنیه را قطع کرد.
حسنیه گفت: ای خلیفه کمی به من مهلت بده تا یک سؤال دیگر بپرسم و سخنم را بدان ختم کنم. هارون گفت: بگو.
حسنیه گفت: ای علمای حاضر! به حق آن خدائی که معبود عالمیان است بگویید آیا در جائی یافته و یا شنیدهاید که پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در هر مکانی، در مسجد و هر جای دیگر، هنگامی که مینشست، کسی را بر علی علیهالسلام مقدم داشته و یا امیر کرده باشد؟
همه علما تصدیق کردند که کسی را بر علی مقدم نمیداشت.
حسنیه گفت! پس چون خدا و رسولش کسی را بر علی امیر نکردند، چگونه روا میدارید که بعضی از جاهلان کسی را بر او مهتر و امیر گردانند؟
ای ابراهیم! در محلی که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم سوره برائت را به ابوبکر داد و او را با گروهی عظیم فرستاده تا به مکه رود و بر کفار بخواند، آیا حکم الهی نازل نشد که او نباید ببرد و علیّ بن ابیطالب علیهالسلام باید برود و آن حکم الهی را بر کفار بخواند؟ و این در حالی بود که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم علی علیهالسلام به تنهائی فرستاد و ابوبکر را با لشکری که همراهش بودند بازگرداند، اما ابوبکر از شرمندگی نتوانست به مدینه بازگردد، لذا از امیرالمؤمنین علیهالسلام استدعا کرد تا کسی را به خدمت رسولخدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بفرستد و برای او رخصت حج بطلبد تا به مدینه بازنگردد و در خدمت علی باشد.
ولی امیرالمؤمنین علیهالسلام بنابر امتثال حکم الهی تنها رفت و آیه برائت
را بر کفار مکه خواند که میفرماید: «فَاِذَا انْسَلَخَ الاَشْهُر الْحُرُم فَاقْتُلُوا المُشْرِکینَ حَیْثُ وَجَدْتُمُوهُم وَ خُذُوهُم وَ احْصُرُوهُم وَ اقْعُدُوا لَهُم کُلَّ مَرْصَدٍ فَاِنْ تابُوا وَ اَقامُوا الصَّلوة وَ آتَوُا الزَّکوة فَخَلُّوا سَبِیلَهُم»(1)، و هم چنین شرائط و احکام الهی که مقرر شده بود را به آن ها رسانید و هیچ یک از امّت در این مسئله اختلاف نکرده و بر صحت آن متفقند.
ای ابراهیم آیا این مسئله در کتب شما آمده است یا نه؟
ابراهیم گفت: آری، کسی نمیتواند آن را انکار کند.
حسنیه گفت! ای ابراهیم آیا حضرت رسول صلیاللهعلیهوآلهوسلم در آن هنگام که میخواست جان را به جان آفرین تسلیم کند، اسامة بن زید را سردار لشکر اسلام نکرد و نفرمود «لَعَنَ اللّه مَنْ تَخَلَّفَ عَنْ جَیْشِ اُسامَة اِلاّ عَلِیّ بْن اَبیطالِب وَ فَضْل بْنِ عَبّاس»، لعنت خدابر کسی که از سپاه اُسامه باز ایستد و با او نرود و تحت پرچم او قرار نگیرد، به جز علیّ بن ابیطالب علیهالسلام و فضل بن عباس. و پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم هر چه این سخن را تکرار کرد، ابوبکر و عمر ناشنیده گرفتند، و از ترس اینکه اگر بروند حضرت، علیّ علیهالسلام را به حکم الهی قائم مقام خود گرداند در مدینه ماندند. و چون اسامة بن زید به دنبال آن ها قاصد فرستاد، توجهی نکردند تا اینکه رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به عالم باقی شتافت. و در این حال آنها پیکر مبارک پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را گذاشتند و برای تعیین خلیفه به سقیفه بنی ساعده رفتند تا آنکه خبر به اسامة بن زید رسید، قاصدی فرستاد که به آنها گفت: برگردید و به سپاه بپیوندد که شما تابع و فرمانبردار من
1) چون ماههای حرام سپری گردید مشرکان را هرجا یافتید بکشید . آنها را بگیرید و به محاصره درآورید و در هرجا به کمین آنها بنشینید اگر توبه کردند و نماز به پا داشتند و ذکات دادند از آنان درگذرید و ایشان را به حال خود واگذارید. سوره برائت (توبه) آیه 5.
هستید، شما را به خلافت چکار؟!
همه مسلمانان میدانند که آن ها تحت فرمان اسامه بودند و اگر لیاقت خلافت و وصایت داشتند بایستی اسامه در تحت فرمان و پرچم آنها باشد. و آن ها با رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم مخالفت کردند و رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم تا واپسین دم، بر آن ها لعنت فرستاد، و هرکس که رسول خدا بر او لعنت کند بدون شک به لعنت خدا و عذاب ابدی گرفتار خواهد بود.
ابراهیم و علمای بغداد از شرمندگی سر به زیر افکنده بودند.
در این هنگام حسنیه گفت: الحمدللّه که خدا در این مجلس به این شکسته ناتوان توفیق عنایت فرمود تا از فضایل و مناقب اهلبیت رسول اللّه علیهمالسلام شمهای بیان کنم و کفر و زندقه و ظلم دشمنانشان را بدون خوف و هراس علناً برملا سازم و دشمنان دین خدا را با حجّت و دلیل قاطع محکوم نمایم هرچند تاکنون کسی از محبان خاندان رسالت به این امر موفق نشده بود، ولی خدا به این کنیز ضعیف توفیق عنایت فرمود و به خدا قسم اگر خلیفه ملول نمیشد سخنم را قطع نمیکردم و بر حقیقت مذهب اهلبیت و فضایل ایشان آن قدر دلیل و برهان اقامه میکردم که مستمعان را قدرت شمارش نباشد.
یحیی بن خالد برمکی رو به حسنیه کرد و گفت: شما در اثبات حقیقت مذهب خود هیچ کوتاهی نکردید و آن را ثابت نمودید.
آنگاه یحیی بن خالد و همه اعیان و اشراف از موافق گرفته تا
مخالف که از ممالک مختلف آمده بودند حسنیه را دعا و تحسین نموده و آفرین گفتند.
در آن روز چهارصد نفر مذهب خود را تغییر داده و مذهب اهل بیت علیهمالسلام را انتخاب کردند و هارون از آن روز دیگر به ظاهر متعرض سادات و شیعیان نمیشد و دستور داد دوباره خلعتهای فاخر به حسنیه دادند و او را طلبیده، آهسته به وی گفت: هر کجا میخواهی باش امّا از این شهر برو، مبادا به تو صدمهای بزنند.
سپس حسنیه و خواجهاش از هارون خداحافظی کرده و از مجلس او سرفراز و شادمان خارج شدند.
پسر عموی هارون که از محبّان خاندان اهلبیت علیهمالسلام بود و همه آنهائی که محّب این خاندان بودند، به حسنیه عطایا و بخششها نمودند و ابراهیم و سایر علمای اهل سنت شرمنده و رو سیاه در حالی که مردم آنها را تمسخر میکردند از مجلس هارون بیرون آمدند.
حسنیه با خواجه خود و عده زیادی پنهانی از بغداد بیرون رفتند و متوجه مدینه طیبه رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم شدند و خود را به خدمت حضرت ثامن الحجج امام علیّ بن موسی الرضا علیهالسلام رساندند.
حسنیه به روایت ابوالفتوح··· 5
حسنیّه در دربار هارون··· 7
آغاز پرسش··· 8
احضار علمای بصره و بغداد··· 9
خلیفه بعد از رسول خدا کیست؟··· 11
نور محمد و علی علیهماالسلام ··· 15
تولد علی علیهالسلام از زبان پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم ··· 16
ذکر فضائل علی علیهالسلام و تمسک به آیات قرآن··· 17
اختلاف عباس با علی علیهالسلام و داوری ابوبکر··· 19
آیا پیامبر پس از خود وصی معرفی نکرد؟!··· 22
تنزیه انبیاء و تأویل آیات متشابه··· 23
مذهب حق یکی بیش نیست··· 31
تمسک به آیه غار در فضیلت ابوبکر··· 35
بحث حادث و قدیم بودن قرآن··· 47
پرسش حسنیه از طریق معرفت خدا··· 49
در اقسام راویان حدیث··· 51
بیان اعتقاد اهل بیت علیهمالسلام در مسائل مختلف··· 56
در معنا و حقیقت نبوت و امامت··· 64
سخن رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در هنگام ارتحال و پاسخ عمر··· 71
آیا خلافت ابیبکر با اجماع منعقد شد؟··· 72
جریان سقیفه بنی ساعده··· 73
دنباله ماجرای بیعت در مسجد رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم ··· 75
تصمیم برخی اصحاب خاص برای مقابله با ابوبکر··· 79
جریان بیعت اجباری از علی علیهالسلام و آزار به فاطمه علیهاالسلام ··· 83
حسنیه و شاگردی امام صادق علیهالسلام ··· 87
بحث در امکان رؤیت خداوند··· 89
بررسی مسئله جواز متعه از دیدگاه اهل بیت علیهمالسلام ··· 94
اثبات فضائل حضرت زهرا علیهاالسلام و جریان فدک··· 100
شهادت فاطمه زهرا علیهاالسلام ومخفی ماندن قبر آن حضرت··· 112
خشم علما نسبت به حسنیه و عکس العمل هارون··· 114
ذکر مصائب اهل بیت و شهادت جانگداز اباعبداللّه
الحسین علیهالسلام ··· 119
ذکر برخی دیگر از فضیلتهای امیرالمؤمنین علی علیهالسلام ··· 120
پایان ماجرا و ایمان آوردن بسیاری از مخالفان··· 123