ghaemiyeh.com
سرشناسه : سیاهپور، کشواد، ۱۳۴۹ -
عنوان و نام پدیدآور : قیام عشایر جنوب ( ۱۳۴۳ - ۱۳۴۱ )/ کشواد سیاهپور.
مشخصات نشر : تهران: موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، ۱۳۸۸.
مشخصات ظاهری : ۶۶۵، [۷۶]ص. تصویر: مصور، عکس، نمونه.
شابک : ۷۵۰۰۰ ریال978-964-5645-94-4 :
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : پشت جلد به انگلیسی: .Keshvad Siahpour. Uprising of tribes in Southern Iran 1962-1965
یادداشت : کتابنامه: ص. [۶۲۳] - ۶۳۶؛ همچنین به صورت زیرنویس.
یادداشت : نمایه.
موضوع : ایلات و عشایر و دولت -- ایران -- کهگیلویه و بویراحمد
موضوع : ایلات و عشایر -- ایران -- کهگیلویه و بویراحمد-- جنبشها و قیامها
موضوع : ایران -- تاریخ -- پهلوی، ۱۳۰۴ - ۱۳۵۷ -- جنبشها و قیامها
شناسه افزوده : موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی
رده بندی کنگره : DSR۲۱۱۵/ھ۸س۹ ۱۳۸۸
رده بندی دیویی : ۹۵۵/۶۲
شماره کتابشناسی ملی : ۱۶۱۶۹۴۵
نزدیک به نیم قرن پیش، قیامی مهم و خونین در بخشی از کشور ایران (جنوب و جنوب غربی) رخ داد، که ـ به اعتراف برخی آگاهان رژیم ـ حکومت پهلوی دوم را متزلزل کرد. این قیام اصیل و مردمی، در آن زمان «غائله جنوب»، «غائله فارس» یا «غائله فارس و خوزستان» خوانده شد. تضاد و تعارض عشایر با حکومت پهلوی، از همان آغاز اقدامات رضاشاه شروع شد. این روند دشمنی، با وجود سرکوب ایلات و عشایر در طول سالهای 1310 به بعد، تا پایان پادشاهی رضاشاه ادامه داشت. با خلع رضاشاه از قدرت به دست بیگانگان، مردان و زنان عشایر که در دوران نسبتاً طولانی حکومت وی، غالباً از هستی ساقط شده بودند؛ مجدداً زندگی واقعی و آزادانه خویش را از سر گرفتند. کینه عشایر نسبت به حکومت پهلوی اول، آنچنان شدید و غلیظ بود که از همان ابتدای برکناری رضاشاه، با بازماندگان حاکمیت مستبدانه و خشن او ـ نظیر امنیهها و مراکز نظامیـ به مبارزه مسلحانه برخاستند. این برخوردها، که در بسیاری موارد خشن و خونین بود، تا سالهای 26ـ1325 ادامه یافت. با قدرت یافتن حکومت مرکزی در عصر محمدرضا شاه، چندین بار برنامة خلعسلاح عشایر اجرا شد. با روی کار آمدن دولت دکتر مصدق عشایر مبارز و آزادیخواه، از او حمایت و جانبداری کردند و دوباره انزجار و تنفر خویش را از خاندان پهلوی نشان دادند. اما با کودتای آمریکایی ـ انگلیسی 28 مرداد 1332 دوران جدیدی از سرکوب عشایر و افول اقتدار آنان آغاز و قدرت عشایر کاملاً محدود شد و سران مشهور آنان بازداشت، تبعید و تحت مراقبت قرار گرفتند. خلعسلاح عشایر، با سرعت و دقت فرجام یافت؛ و باز سکوت مرگباری بر عشایر و زندگی آنان مستولی شد. مأموران نظامی تحت عناوین
«انتظامات ایل» و «پاسگاههای ژاندارمری» حاکمیت مستبدانهای پیدا کردند. توان حکومت مرکزی، بسیار بالا رفت و حضور بیگانگان ـ خاصه آمریکا ـ تأثیرگذار و تعیینکننده شد. در این دوران فشار، هیچیک از عشایر دست به اسلحه نبرد، تا علیه ظلم و تعدی نظامیان و مأموران حکومت مرکزی به پا خیزد. اوضاع سیاسی ـ اجتماعی کشور نیز بسته و راکد بود، تا اینکه دوران تبلیغات ریاست جمهوری آمریکا و متعاقب آن انتخاب «جان. اف. کندی» فرارسید. شاه نیز به اجبار، برای حفظ حاکمیت و سلطنت خویش، اهداف استعماری آمریکا را پذیرفت و مجری سیاستهای برنامهریزان دولت «کندی» شد. این سیاست ها، به طور مشخص در «لوایح ششگانه» یا «انقلاب سفید» متجلی گردید و مخالفتهای بسیاری را به رهبری روحانیت برانگیخت. پیش از اعلام لوایح ششگانه، لایحه انجمنهای ایالتی و ولایتی دولت اسدالله علم، خشم و اعتراض روحانیون را برانگیخته بود. در بحبوحة اعتراضات علمای دینی ـ به رهبری امام خمینی ـ واقعهای در «تنگاب» (= تنگ آب) فیروزآباد فارس رخ داد، که سرآغاز سرکوب عشایر جنوب گردید. قتل یک مهندس جوان به نام ملکعابدی که مسئول اصلاحات ارضی فیروزآباد بود، دستاویز حکومت برای این سرکوب شد. هر چند این قتل ظاهراً اتفاقی هیچ ربطی به بزرگمالکان و زمینداران نداشت؛ اما بهترین «بهانه» برای قلعو قمع عشایر و سران آنان بود. (1)حکومت پهلوی دوم، با تبلیغات دروغین و گسترده، قتل ملک عابدی را به «فئودال»ها و «مالکان» فارس نسبت داد و به دستگیریهای وسیع عشایر قشقایی و سرخی پرداخت. حکومت استبدادی و دستگاه تبلیغاتی آن از 23 آبان تا اواسط آذر 1341، به هجوم گسترده تبلیغاتی علیه عشایر و سران آن مبادرت ورزیدند. تعطیل رسمی سراسری، اعلام عزای عمومی، تغییر استاندار و فرمانده لشکر و رئیس ساواک فارس ـ به بهانه قتل ملک عابدی ـ همه و همه در راستای سرکوب قطعی عشایر جنوب صورت گرفت. نیروهای نظامی، با تمام توان و خشونت به بازداشت و شکنجة بیگناهان قشقایی و سرخی پرداختند و هر روز قاتلان جدیدی را معرفی میکردند. اما، بر خلاف تبلیغات دامنهدار 20 روزه حکومت و شکنجههای
1) فرهاد عابدی، فرزند مهندس عابدی، اسنادی به نگارنده ارائه داده ـ و در کتاب نیز از آنها استفاده شده ـ که تا حدود زیادی مؤید نقش توطئهگرانه حکومت و مشکوک بودن قتل ملکعابدی است. (رجوع شود: فصل چهارم کتاب)
وحشیانه و بیرحمانه عشایر در بند، عاقبت «قاتل» یا «قاتلین» معرفی نشدند. شاه مملکت در روزهای نخست دیماه وارد فارس شد و ضمن افتتاح بنای یادبود مهندس عابدی، دستور خلعسلاح عشایر را صادر کرد. اما، آنچه اوضاع به ظاهر آرام و بر وفق مراد محمدرضا شاه را نابسامان کرد، اعلام لوایح ششگانه در 19 دی ماه 1341 بود. در مقابل این «انقلاب» از بالا، روحانیون به رهبری امام خمینی به سرعت موضعگیری کردند و به اعتراض و مخالفت پرداختند. اعتراضات، به تظاهرات و کشمکش تبدیل شد و اعلام پیروزی ظاهری رفراندوم، نیز اوضاع جامعه را آرام نکرد. اعلامیههای صریح امام خمینی و تلگرافات متعدد او و دیگر علمای برجسته کشور، جوّ روانی جامعه را به سوی مخالفتهای آشکار و بدون واهمه پیش راند. گروههای سیاسی نیز بیش و کم مشارکت نشان دادند. اما، آنچه عموم مردم ـ از شهری گرفته تا روستایی و عشایری ـ رابه سمت ضدیت و مخالفت با حکومت پهلوی سوق داد، اعلامیههای علما ـ خاصه امام خمینی ـ بود. بسیاری از سران و کلانتران عشایر جنوب نیز با حضور در تهران، اوضاع به هم ریختة حکومت را از نزدیک مشاهده میکردند. اینان نیز همچون دیگر اقشار جامعه، نسبت به لوایح ششگانه ـ به ویژه اصلاحات ارضی ـ معترض و نگران بودند. بدین ترتیب، عامة مردم در همراهی علمای دینی و در مخالفت با اقدامات شاه، همسو و متحد شده بودند. عشایر مبارز جنوب که در بیشتر مواقع، جلوتر از دیگران به مخالفت علنی و درگیرانه با حکومت پهلوی دست می زدند، در این برهه نیز عملاً اقدام نمودند. در اواسط اسفندماه 1341 قیام عمومی و آشکار عشایر جنوب در میان ایلات سرخی، قشقایی، بویراحمد و ممسنی آغاز شد. زمینههای پیشین، که در چند ماه اخیر کاملاً چهره نموده بود، سرانجام منجر به واکنش مسلحانه و خونین گردید. حکومت هم ظاهراً بیعلاقه نبود. زیرا، قبل از اینکه جنگجویان ایل بویراحمد اقدام عملی نمایند، خود دستور «بمباران» آنها را صادر کرد. بدینگونه، قیام آغاز شد و تا تابستان 1342 که اوج سرکوب بود، استمرار یافت. در مدتی که قیام عشایر جنوب در جریان بود، تبلیغات وسیع و منفی بسیاری علیه آنان صورت گرفت. تقریباً انواع مختلف اتهام و برچسب، به این قیام ستمستیزانه وارد گردید. نگاهی به کلمات و واژگان زیر، مؤید این واقعیت است:
بزرگمالکان، فئودالها، مالکان، راهزنان، اشرار، متجاسرین، مفسدهجویان،
آشوبطلبان، فتنهگران، مخربان، اخلالگران، وحشیان، تبهکاران، ابلهان، سادهلوحان، فریبخوردگان، تاریکدلان، بدویان، خشخاشکاران و مردم بیفرهنگ و تمدن.
این صفات رذیله، بارها و بارها از دهان سردمداران رژیم و مکتوبات آنان به عشایر نسبت داده شد؛ و جز در برخی اسناد معدود ـ که از طرف ساواک و به صورت سرّی و محرمانه تنظیم گردیده ـ هیچ به واقعیت قیام و فشار و تعدی مأموران حکومت اشاره نشده است. نگارنده، در پژوهش خویش، تلاش بسیار نموده تا بر اساس اسناد موثق و منابع معتبر، «واقعیت» قیام عشایر جنوب را تبیین و تحلیل نماید. بیتردید، دلیل عمده استنادات متعدد و ارجاع به منابع و مدارک مختلف، حساسیت و وسواس نویسنده در تبیین واقعیت قیام بوده است. زیرا، قیام عشایر جنوب هم در آغاز و پایان خویش و هم امروز پس از قریب نیم قرن، در هالهای از «مظلومیت» فرورفته است. وقتی در همین تاریخ معاصر، حادثه مختصر «سیاهکل» را «حماسه» نامیدهاند و قیام محدود «افسران خراسان» را دستکم در چهار کتاب مستقل نگاشتهاند ؛(1)آیا حق نیست که به قیام عشایر جنوب آن گونه که درخور است پرداخته شود؟ امید است نگارنده، تا حدودی به این «مهم» جامه عمل پوشانده باشد.
در پایان، از مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی و دوستانی که فصولی از کتاب را مطالعه نموده و با تذکرات سودمند خویش بر غنای آن افزودند، سپاسگزاری فراوان دارم؛ بویژه از سیدمصطفی تقوی مقدم ، مهندس علی اکبر رنجبر کرمانی، عبدالله شهبازی ، آصف آصفجاه، کیهان ایمانی، عبدالله فرخیانی، حمید قلندری، محمدجعفر جعفری، درویش کریمی، جاناحمد بوستانی، قاسم یزدانی، امین باقرپور، سعید فرخی و از کیهان ایمانی، که در جمعآوری برخی تصاویر کتاب تشکر مضاعف دارم.
1) برای اطلاع بیشتر، رجوع شود: یعقوب توکلی، «مراکز و مؤسسات تاریخنگاری معاصر»، فصلنامه خط اول، (سال اول، شماره سوم، پاییز 1386)، ص 23.
17 خرداد 1373 در جمع مردم یاسوج
«... در اول تشکیل حکومت ناسالم و خائن پهلوی، از اولین کارهایی که رضاخان کرد، یکی این بود که در هر جایی که توانست عشایر را سرکوب کرد. در تمام دوران حکومت رضاخان که پیرمردها لابد به یاد دارند و در بخشی از دوران فرزند فاسد و خائنش بارها و بارها بین مردم مظلوم اما شجاع؛ساکت اما غیور که در این استان بودند، مابین اینها و مابین نیروهای رضاخان و پسرش تصادم شد. هزاران نفر از عشایر این مناطق بدست مزدوران خاندان پهلوی به قتل رسیدند. این رفتار حکومت دستنشانده پهلوی با عشایر این استان بود. اما متقابلاً مردم مؤمن و عشایر مخلص و شجاع و غیور این منطقه و سرزمین، هم یک روز با نظام پهلوی در آشتی نشدند. بله عدهای از کدخدایان و اربابان که دستشان توی دست مسئولان رژیم پهلوی بود درست است، اما توده مردم ابداً. تشکیلات حکومت طاغوت مردم را ها میکرد اما دست اربابان ظالم و کدخداهای متعدی را میگرفت. مردم برای آنها اهمیت نداشتند...»
18 خرداد 1373 در جمع مردم دهدشت
«... آنچه از مجموع مطالعات در مسائل کشور عزیزمان به دست میآید این است که اهالی مناطق عشایری استان کهگیلویه و بویراحمد از جمله همین دهدشت و عشایر غیور آن در طول تاریخ ایران با همه قدرتهای زورگو و سلاطین ستمگر و سرداران
نظامی جلاد و سفاک با کمال قدرت مبارزه کردند، چه در دوران رژیم قاجار و چه در دوران رژیم منحوس پهلوی. یعنی عشایر منطقه کهگیلویه از خشم و سپاه و نیروی مسلح رضاخان هم نترسیدند، ایستادند. آن چنان که میبایست ایستاد. در دوران قلدری رضاخان حتی سیاستمداران پرمدعا هم به زانو درآمدند. اما عشایر غیور و مؤمن و شجاع این منطقه که روحیهشان مثل همین کوههای منطقه محکم و استوار است به زانو درنیامدند. این تاریخ دوران نزدیک است. از آن طرف از اول که ندای نهضت اسلامی در کشور ایران بلند شد یکی از جماعاتی که از همان اول جواب مثبت دادند همین عشایر غیوری بودند که سر در مقابل فلک خم نمیکردند، اما سر در برابر حکم دین و قرآن خم کردند. آفرین به این ایمان. هر کس کتاب بخواند و تاریخ نزدیک ما را اندکی مطالعه کند این حقایق را میفهمد...»
19 خرداد 1373 در جمع مسئولان اداری استان:
«... مردم کهگیلویه و بویراحمد هم مستقیم العقیده هستند و هم از لحاظ زندگی مستضعفند... اما از لحاظ گذشته تاریخی مردمی هستند که پرونده درخشانی دارند و با ظلم درافتادهاند و با سلسله پهلوی جنگیدهاند. در نهضت اسلامی شرکت کرده اند و در همین روستای جلیل که دیروز رفتم مردم آنجا در سال 1342 مورد تهاجم هواپیماهای رژیم پهلوی قرار گرفتند. خاک بر سر رژیمی که هواپیمای جنگیاش بلند شود بیاید روستای محرومی را بمباران کند و کردند این کار را در منطقه جلیل و کسانی که با نیروهای دولت جنگیدند و من بعضی از دوستانمان را مأمور کردم که بروند از دهان آنها تاریخ قطعی این منطقه را که در ضمن تاریخ رسمی دوران منحوس پهلوی نیامده است بشنوند و آن را ثبت کنند. این پرونده این مردم است...» .(1)
1) دنا در پرتو نور ولایت، گردآورنده آیت پیمان، ناشر: روابط عمومی استانداری کهگیلویه و بویراحمد، یاسوج، 1377.
بیتردید در هر تحقیق تاریخی، شناخت، بررسی و نقد «منابع»، از مهمترین لوازم و ابزار آن است. در واقع، بدون شناخت و بررسی انتقادی منابع، هیچ تحقیق و پژوهشی علمی نخواهد بود و به فرجام درست نمیرسد. نویسنده نیز، در پدید آوردن این اثر، تلاش داشعه است که حتیالامکان با نگاه انتقادی، ازمنابع و اسناد و مدارک مربوط به قیام عشایر جنوب استفاده نماید. منابعی که نویسنده در نوشتن این کتاب از آنها استفاده کرده است به دو دستة قبل و بعد از انقلاب تقسیم میشود:
یکی از نخستین منابع «آشکار» وقایع سالهای 43-1341 جنوب کشور، روزنامهها است. «روزنامه»، همان گونه که از نام آن برمیآید ـ به ظاهر - منبع انتشار اخبار و وقایع به صورت «روزانه» است. بالطبع، انتشار وقایع و اخبار روزانه در رسانة خبری ـ ژورنالیستی ـآن گونه که درخور یک تحقیق تاریخی مستند و مستدل است، نمیتواند از دقت و صحت لازم برخوردار باشد.
از سوی دیگر در رژیمهای استبدادی مطالب روزنامهها، غالباً تحت تأثیر و تأیید حاکمان و حکومتهاست. شاید بتوان گفت، مطالب این گونه منابع، تا اندازه زیادی
«قرائت رسمی»حاکمیت به شمار میآید؛ و کمتر اتفاق میافتد که رسانههای رسمی، رخدادها و وقایع را آن گونه که حادث شده، چاپ و منتشر نمایند. با در نظر گرفتن چنین ویژگیها و شرایط؛ تلاش شده است تا در استفاده از مطالب روزنامهها و استناد به آن، مطالب صحیح و سقیم از یکدیگر منفک و مجزا گردد.
تقریباً اکثر مطالب روزنامههای وقت، عبارت از اطلاعات و اخبار رسمی، گفتهها و مصاحبههای حاکمان سیاسی و نظامی درگیر حادثه بوده است. بنابراین، هر گاه که مسئولان رژیم، سخن از پیروزی و موفقیت دولتیان دادهاند، مطالب، برجسته و چشمگیر است؛ و در مواقعی که ناکامی و هزیمت نظامیان، محرز و مسلم بوده، اطلاع رسانی و اخبار، کاملاً ضعیف و یا حتی به سکوت برگزار گردیده است. نمونههای متعددی از این برخورد دوگانه، در روزنامهها و مجلات وقت مشهود است. به جز دو روزنامه مشهور و اصلی کشور، یعنی کیهان و اطلاعات، که تقریباً مطالب آنها درباره قیام عشایر یکسان و همانند است، نگارنده از روزنامههای دیگر نظیر «مهر ایران»، «آتش»، «صدای مردم»، «جهان»، «پیغام امروز» و نیز روزنامهها و هفتهنامههای محلی فارس - که غالباً در شیراز چاپ و منتشر میشد – استفاده کرده است.
معروفترین روزنامه محلی فارس و جنوب، «پارس» بود؛ که مطالب مربوط به «غائله جنوب» در آن بسیار اندک و مختصر است. بیشک روزنامهها و نشریات محلی - خاصه در کانون حوادث - از محدودیت بیشتری برخوردار بوده؛ و با ترس و لرز زیادتری، مطلب منتشر می کردهاند. در هر حال روزنامه پارس، غالباً اعلامیهها و مصاحبههای رجال سیاسی - نظامی مستقر در شیراز را چاپ و منتشر مینموده؛ و سر مقالههایی تأییدآمیز در باب این مصاحبهها و اعلامیهها انتشار میداده است. همچنین، در بخش «خبرهای شیراز»، به گونهای مختصر، اخبار تغییر و تحولات مهم را درج نموده است. به رغم سلطه سنگین سانسور، همین مختصر مطالب و اخبار، میتواند مورد استفاده محقق قرار گیرد. علاوه بر روزنامة پارس، نشریة «بهار ایران» مطالعه و مورد استفاده و بهرهبرداری قرار گرفته است. این نشریه، نیز مطالب مختصر و اخبار اندکی از وقایع جاری فارس ارایه داده است. نشریه «عدل» به رغم بررسی هفتگی حوادث سیاسی جهان، اشارهای به وقایع فارس ندارد و تنها به صورت مختصر، اخبار قتل دو پاسبان در شیراز، دستگیری نصیرکیانی، تسلیم شدن حبیب شهبازی و قتل
عبدالله ضرغامپور را منتشر کرده است.
تمام ویژگیها و شرایطی که موجب محدودیت مطالب روزنامهها، میگردید؛ دربارة «مجلات» نیز صادق و ساری بود. مجلات، غالباً به دو دستة نظامی و معمولی ـ یا غیرنظامی ـ تقسیم گردیده است. مجلات نظامی، مخصوص مراکز و دستههای نظامی؛ چون ارتش، ژاندارمری و شهربانی بوده و بیشتر جنبة داخلی و «محرمانه» داشته است. در مجلات نظامی، که اکثراً به صورت ماهانه منتشر میشده؛ جز اخبار موفقیت و پیروزی، هیچ نقلی از شکست و ناکامی در میان نبوده است. مهمترین مجلات نظامی. «ماهنامه ارتش»، «ماهنامه ژاندارمری» و «ماهنامه شهربانی» بوده است. در میان مجلات غیرنظامی و عمومی، که حاوی اطلاعات سیاسی و اجتماعی عصر بوده؛ از «تهران مصور»، «روشنفکر»، «خواندنیها»، «ترقی» و «سپید و سیاه»، که مقالات و گزارشهای نسبتاً مفصلی دربارة برخی وقایع جنوب منتشر نمودهاند؛ استفاده گردیده است. هر چند این مقالات و گزارشهای به صلاحدید مسئولان مربوطه و به طرفداری رژیم انتشار یافته است. با این حال، در لابلای این مقالات و گزارشها، مطالب قابل بهرهبرداری و استفاده نیز وجود دارد.
امروز دیگر بر هیچ پژوهشگری پوشیده نیست؛ که «اسناد» و استفاده درست و صحیح از آن، یکی از مهمترین ارکان تاریخنگاری علمی است؛ و بدون استفاده از اسناد، تاریخنگاری معاصر تقریباً بیفایده و بیمعنا است. به گفتة «بندتو کروچه» ایتالیایی (1952 ـ 1866): «تاریخ نه هرگز از روایات، بلکه از اسناد ساخته میشود.» (1)بنابراین ارزش اسناد و اهمیت استفاده از آن؛ انکارناپذیر است. البته محقق با دیدة تیزبین خویش، بایستی اسناد صحیح و سقیم را از هم متمایز و مجزا نموده؛ و پس
1) بندتو کروچه، «تاریخ و وقایعنگاری»، ترجمه عزتالله فولادوند، بخارا، (شماره 28، بهمن و اسفند 1381)، ص 10.
از تطبیق آن با روایات و واقعیتها، بهرهبرداری بهینه نماید. نگارنده در تألیف کتاب حاضر، انبوهی از اسناد و مدارک محرمانه و سری حکومتی را مطالعه و ملاحظه نموده؛ و با در نظر گرفتن شرایط صحیح استفاده از آن، بهرهبرداری نموده است. دهها هزار برگ از این اسناد، در بایگانی اسناد محرمانه و سری ساواک، نگهداری میشده است. تقریباً، تمام شخصیتهایی که در وقایع سالهای 43-1341 به نحوی از انحا با «غائله جنوب» مرتبط بودهاند، پرونده انفرادی یا جمعی داشتهاند و این اسناد در تبیین واقعیت ها و حقایق کمک بزرگی به محقق نموده است. این اسناد خام، البته بایستی با دقت و احتیاط تام، ملاحظه و استفاده گردد.
علاوه بر اسناد مضبوط در پروندههای انفرادی، از اسناد موجود در پروندههای مربوط به عشایر کهگیلویه و بویراحمد و عشایر فارس، استفاده شده است. گذشته از این، «مجموعههای اسنادی» دیگری که تاکنون بوسیله مراکز مطالعاتی و تحقیقاتی منتشر گردیده؛ متضمن اهمیت بسیاری است، که در بخش منابع بعد از انقلاب معرفی شده است.
مهم ترین کتابهایی که دربارة وقایع سالهای 43ـ1341 و «غائله جنوب» منتشر شده عبارتند از:
1ـ تاریخچة عملیات نظامی جنوب:(1)
این کتاب مفصلترین و مهمترین کتابی است که در باب «غائله جنوب» تألیف شده است؛ و مؤلف آن ارتشبد بهرام آریاناست. به رغم مبالغهگویی ارتشبد بهرام آریانا و مطالب گزاف و عاری از واقعیت و حقیقت، که در جای جای اثر موجود است؛ تألیف وی یک تکنگاری مهم دربارة قیام عشایر جنوب است. نسبت به منابع نظامی که به طرفداری و حمایت از دولتیان نگاشته شده؛ بایستی با دقت و احتیاط تام عمل کرد. یعنی نباید خوشبینانه نگاه کرد و دربست مطالب آن را پذیرفت؛ و نه بدبینانه و از پیش
1) بهرام آریانا، تاریخچه عملیات نظامی جنوب، [تهران]: چاپخانه ارتش، 1343.
مطرود به آنها نگریست. در واقع، آن گونه که «کاوه بیات» به درستی میگوید؛ مطالب کتاب آریانا «پس از مطابقت با اسناد و اطلاعات دیگر میتواند قابل استفاده باشد.» (1)
2ـ نتایج عملیات جنوب:(2)
کتابچة مختصری است در باب نتایجی که یک نظامی، از درگیری و جنگ با عشایر جنوب، استنباط و استحصال کرده است. وی در واقع تجربیات خود و همکاران را در این کتابچة مختصر آورده است. به نظر میرسد، مؤلف این کتاب نیز بهرام آریانا بوده است.
3ـ انقلاب سفید:(3)
این کتاب که ظاهراً به قلم محمدرضا شاه پهلوی است؛ در باب اصول انقلاب سفید و آثار و پیامدهای آن و نیز «سیاست جهانی» ایران، تحریر شده است. در این اثر، به مخالفان انقلاب سفید و یا به تعبیر نویسنده «عوامل اعمال نفوذ خارجی در ایران» اشاره شده که عبارتند از: «1ـ به اصطلاح رجال سیاسی 2ـ فئودالها؛ که (بخصوص در جنوب ایران فعال بودند) 3ـ (بعضی از باصطلاح روحانیون ... که بعد از شروع مشروطیت... بخصوص مورد استفاده سیاست یکی از دول خارجی واقع میشدند.)»(4)
شاه در این کتاب ادعا کرده است که در نطق 19 دی ماه 1341 پیشبینی کرده بود که دو گروه با برنامة انقلاب سفید مخالفت خواهند نمود. یکی «عوامل ارتجاع سیاه که بخاطر حفظ منافع خود مایلند ملت ایران در غرقاب مذلت و فقر و بیعدالتی بماند، و دیگری قوای مخرب سرخ که هدف آن اضمحلال مملکت است» شاه در ادامه میگوید که پیشبینی وی «کاملاً وارد و واقعبینانه بود، زیرا بلافاصله اقدامات تخریبی فراوانی حتی همراه با قتل و شرارت آغاز شد که مهمترین آنها بلوای جنوب و غائله نامیمون تهران در
1) کاوه بیات، «عشایر از دیدگاه منابع نظامی معاصر(50-1300)»، تاریخ معاصر ایران (مجموعه مقالات)، کتاب اول، تهران: مؤسسه پژوهش و مطالعات فرهنگی، 1368، ص 133.
2) [بهرام آریانا]، نتایج عملیات جنوب، [تهران]: چاپخانه ارتش، بیتا.
3) محمدرضا پهلوی، انقلاب سفید، چاپخانه بانک ملی ایران، بیجا، 1345.
4) همان، ص 9.
خرداد سال بعد [1342] بود. این غائله بتحریک عوامل ارتجاع توسط شخصی صورت گرفت که مدعی روحانیت بود... بلوای پانزدهم خرداد 1342 بهترین نمونه اتحاد نامقدس دو جناح ارتجاع سیاه و قوای مخرب سرخ بود که با پول دستهای از ملاکین که مشمول قانون اصلاحات ارضی شده بودند انجام گرفت....» (1)
در واقع، تحلیل رجال عصر پهلوی دوم از وقایع سالهای 42-1341 کشور، این بود که عدهای از «اشرار و اوباش» به تحریک «مالکین و فئودالها» که از «اصلاحات ارضی» ناراضی بودند؛ دست به قیام و شورش زدند. به اعتقاد آنان، نمونههای بارز و برجسته آن، «غائله جنوب» و «غائله 15 خرداد» بود.
5ـ تاریخ نیروی هوائی شاهنشاهی: (2)
در این اثر، به نقش «مؤثر و قاطع هواپیماهای نیروی هوائی شاهنشاهی» در سرکوب قیام عشایر جنوب، اشاره شده است. بنابراین، «به پاس ابراز لیاقت در عملیات رزمی 1342 علیه یاغیان فارس»؛ به فرمان شاه «به بیست و دو نفر از خلبانان و کارکنان فنی نیروی هوائی» نشان و مدال، اعطا شده است. (3)دراین میان به: «چهار افسر خلبان نشان سپه[،] سه افسر خلبان مدال طلا[،] 9 افسر خلبان نشان لیاقت[،] یک ستوانیار خلبان مدال افتخار[،] چهار افسر فنی نشان لیاقت [و] یک افسر فنی نشان افتخار.» (4)
6ـ تاریخ پنجاه ساله نیروی زمینی شاهنشاهی ایران:(5)
در این کتاب، مطلبی تحت عنوان «عملیات جنوب 2521ـ2522 شاهنشاهی» آمده است؛ که تمام آن برگرفته از تاریخچه عملیات نظامی جنوب است. نویسندگان اثر، به اجمال، «منطقه عملیات، علت بوجود آمدن شورش، استعداد شورشیان، جنگافزار شورشیان، ویژگیهای اشرار، استعداد و گسترش نیروهای خودی [نظامی]، شرح مختصری
در مورد زمین و منطقه عملیات، وضعیت جوی، مرحله یکم عملیات، مرحله دوم عملیات، مرحله سوم عملیات [و] مرحله چهارم عملیات» را توضیح دادهاند.(1)
7ـ مجموعه تألیفات، نطقها، پیامها، مصاحبهها و بیانات اعلیحضرت همایون محمد رضا شاه پهلوی آریامهر شاهنشاه ایران:(2)
در مجموعه مذکور، مهمترین مطالبی که محمدرضا شاه در باب وقایع جنوب (فارس) از قتل ملکعابدی گرفته تا «غائله جنوب» (= غائله فارس)؛ بیان نموده، مضبوط است. هر چند باید توجه داشت، برخی از سخنان و گفتههای تند و خشمگینانه وی جرح و تعدیل شده است. (3)
در هر حال، سخنرانیهای وی در 5 دی 1341 در شیراز؛ 19 دی 1341 در اولین کنگره شرکتهای تعاونی و روستائی ایران؛ 4 بهمن 1341 در قم؛ 23 اسفند 1341 در فرودگاه وحدتی دزفول؛ 13 فروردین 1342 در بیرجند؛ 6 خرداد 1342 در کرمان؛ 18 خرداد 1342 در همدان؛ و اول مهر 1342 در منطقه قزوین و بوئین زهرا؛ از مهمترین و مشهورترین سخنرانیهای محمدرضا شاه است، که به تصریح و تلویح قیام عشایر را محکوم و مورد حمله قرار داده است. (4)
8 ـ پاسخ به تاریخ: (5)
کتاب دیگری که منسوب به محمدرضاشاه پهلوی است، «پاسخ به تاریخ» است. در این کتاب نیز شاه سخنان و مواضع سابق خود را درباره حوادث فارس تکرار کرده است.(6)
1) همان، صص 387ـ 378.
2) مجموعه تألیفات، نطقها، پیامها، مصاحبهها و بیانات اعلیحضرت همایون محمدرضا شاه پهلوی آریامهر شاهنشاه ایران، جلد چهارم، (از دی 1341 تا آبان 1344)، [تهران]، بینا، بیتا.
3) با مقایسه متن سخنرانیها در روزنامهها و این مجموعه، تفاوتها و جرح و تعدیلها را درمییابیم.
4) رجوع شود: همان، صص 3323 ـ 3016.
5) محمدرضا پهلوی پهلوی پاسخ به تاریخ، به کوشش شهریار ماکان، تهران،: انتشارات شهرآب، 1371.
6) همان، ص 137.
9ـ فرهنگ عامیانة عشایر بویراحمدی و کهگیلویه:(1)
تنها کتابی که پیش از انقلاب، راجع به کهگیلویه و بویراحمد انتشار یافت، «فرهنگ عامیانه عشایر بویراحمدی و کهگیلویه» بود. به رغم آن که پژوهشگر میتوانست مطالب ارزشمند و بااهمیتی از «فرهنگ عامیانه عشایر بویراحمدی و کهگیلویه» جمعآوری و منتشر نماید؛ به دلایلی نامعلوم، بر مواردی بیمایه و نادرست تأکید و تکیه نموده است. احتمال دارد، وی در راستای اهداف رژیم پهلوی و در جهت تحقیر و تخریب فرهنگ بومی ایلات و عشایر منطقه، به انتشار چنین مطالبی ـ که گهگاه موهن و دروغین است ـ دست یازیده باشد. در هر حال، مؤلف کتاب در بخش «اشعار»؛ سه بیت شعر به نقل از محلیان ـ که البته ناقص و مغلوط است ـ دربارة «عبدالهخان ضرغامپور»، «ملاغلامحسین سیاهپور جلیل» و «غلامحسن محمدی» ـ پسر عموی ملاغلامحسین ـ ثبت و ضبط کرده است. (2)به علاوه، در پی نوشت کتاب، توضیحاتی راجع به هر سه نفر آورده، که برخی از موارد آن نیز مغلوط و معیوب است. (3)وی مینویسد:«عبدالهخان ضرغامپور در جنوب قیام مسلحانه کرد و در خرداد 1341 کشته شد.» (4)و: «غلامحسین جلیل که در جنگ «گوجستان» [گجستان] شرکت داشت و با عبدالهخان ضرغامپور همکاری میکرد.» (5)
1ـ طالقانی و تاریخ:(6)
این کتاب در باب زندگی و فعالیتهای مذهبی، سیاسی و اجتماعی آیتالله طالقانی است که حاوی اسناد مهمی نیز هست. کیفرخواست دادگاه نظامی علیه آیتالله طالقانی و دیگر اعضای نهضت آزادی و نیز پاسخها و ایرادات متهمین و وکلای مدافع آنان در
1) منوچهر لمعه، فرهنگ عامیانة عشایر بویراحمدی و کهگیلویه، سازمان انتشارات اشرفی، بیجا، 1353.
2) همان، صص 59 و 64 ـ 65.
3) همانجا.
4) همان، ص 59 (در حالی که عبدالله خان ضرغامپور در خرداد 1342 کشته شد.)
5) همان، ص 64.
6) بهرام افراسیابی و سعید دهقان، طالقانی و تاریخ، چاپ دوم، تهران: انتشارات نیلوفر، 1360.
خصوص «کیفرخواست»، از جمله اسناد و مطالب مهم کتاب حاضر است .(1)برخی اسناد کتاب، به ویژه اعلامیههای آیتالله طالقانی در حمایت عشایر فارس، ارزشمند و مفید است.
2ـ اسناد نهضت آزادی ایران (جلد اول):(2)
جلد اولِ اسناد نهضت آزادی ایران، حاوی اعلامیهها و بیانیههای نهضت، در خصوص اوضاع سیاسی ـ اجتماعی ایران در طی سالهای 1340 تا 1344 است. در دو اعلامیه از این مجموعه، به قتل «ملکعابدی» و اوضاع بحرانی فارس، اشارات مختصر شده است. یکی، اعلامیة مشهور «ایران در آستانه یک انقلاب بزرگ(!) و برگرداندن تاریخ خود» است؛ (3)که در بخشی از آن آمده:«خود این جریان خلع ید و خلع مالکیتی که با چنان راحتی و سرعت (البته باستثنای صحنهسازی مسخرة قتل مهندس ملکعابدی!) از مالکین و فئودالها و ذینفوذها شد بهترین شاهدی است که در ایران فئودالیته بآن معنی قرون وسطائی و اروپائی وجود نداشته است.» (4)
اعلامیة دیگر، در خرداد 1342 انتشار یافته و اوضاع نابسامان شهرها و استانهای مختلف کشور ـ از جمله فارس ـ را تبیین کرده است.(5)
3ـ اسناد نهضت آزادی ایران (جلد سوم):(6)
در این اثر که اسناد مربوط به «کیفرخواست»، «محاکمات» و «دفاعیات» اعضای دستگیر شده نهضت آزادی در طی سال 42 ـ 1341 آمده است؛ آن بخش از مطالب که در باب اعلامیهها و ارتباطهای گفتاری و نوشتاری آیتالله طالقانی با عشایر جنوب
1) از جمله رجوع شود: همان، صص 207 ـ 201، 271 ـ 215.
2) اسناد نهضت آزادی ایران (جریان تأسیس و بیانیهها 1340 ـ 1344)، جلد اول، گردآوردنده نهضت آزادی ایران، تهران: چاپخانه رایکا، 1361.
3) همان، صص 221 ـ 203.
4) همان، ص 206.
5) همان، صص 282 ـ 281.
6) اسناد نهضت آزادی ایران(جریان محاکمه سران و فعالین 1344ـ1340)، جلد سوم، گردآورنده و ناشر: نهضت آزادی ایران، تهران، 1363.
است، از اهمیت زیادی برخودار است.
4ـ خاطرات بازرگان (شصت سال خدمت و مقاومت):(1)
شصت سال خدمت و مقاومت، متن گفتگوهای سرهنگ غلامرضا نجاتی با مهندس بازرگان است؛ که خاطرات وی از دوران مبارزه با رژیم پهلوی را نیز دربر میگیرد. در این کتاب، متن کامل «کیفرخواست» اعضای نهضت آزادی در دادگاه نظامی و محاکمه آنان ثبت و ضبط شده؛ که مواردی از آن در رابطه با قیام عشایر جنوب و اعلامیههای منتشره است. (2)
5ـ تاریخ قیام پانزده خرداد به روایت اسناد:(3)
نویسنده، با استفاده از منابع مکتوب و برخی اسناد ساواک، به «درگیری عشایر فارس» با حکومت پهلوی پرداخته است .(4)در این مطالب مختصر، نکات جدیدی مطرح شده؛ اما هیچ اشارهای به قیام عشایر کوهمره سرخی و نقش برجسته جنگجویانی چون حبیب شهبازی و ملاغلامحسین سیاهپور جلیل نشده است. به نظر میرسد، بیشتر مطالب و اسناد ارایه شده در کتاب، مأخوذ از نوشتههای «سید کرامتالله فدایی» در «افق خونین» است.
6ـ قیام 15 خرداد به روایت اسناد ساواک:(5)
در این اثر، که جلد اول آن درباره وقایع سالهای 1342 ـ 1341 و قیام 15خرداد 1342 است؛ اسناد سالهای 1336 تا پایان سال 1341 ثبت و ضبط شده است. اسناد این مجموعه، حاوی اطلاعاتی از فعالیتهای علما و روحانیون و دیگر اقشار اجتماع
1) خاطرات بازرگان (شصت سال خدمت و مقاومت)، جلد اول، تهران: مؤسسه خدمات فرهنگی رسا، 1375.
2) همان، صص 589 ـ 571.
3) جواد منصوری، تاریخ قیام پانزده خرداد به روایت اسناد، جلد اول، تهران: انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1377.
4) همان، صص 297 ـ 287 (هفت سند به شمارههای 51/2 تا 57/2 در کتاب استفاده و چاپ شده است.)
5) قیام 15 خرداد به روایت اسناد ساواک (زمینهها)، تهران: جلد اول، مرکز بررسی اسناد تاریخی وزارت اطلاعات، 1378 / همان، جلد دوم (فیضیه).
است. در این مجموعه، اسنادی راجع به عشایر ـ خاصه ایلات بویراحمد و ممسنی ـ مضبوط است؛ که البته برخی ناقص و برخی دیگر شایعات افواهی منتشره بوده، و استناد به آنان نیاز به تأمل و دقت بسیار دارد.(1)
جلد دوم اثر، که عنوان «فیضیه» دارد، اسناد اوایل سال 1342 تا نیمة اول خرداد 1342 را شامل میشود. در این اثر، نیز اسناد مهمی در باب «فعالیت روحانیون» و ارتباط عشایر با آنان و طرفداری برخی از آنها از قیام عشایر فارس؛ حضور «سرلشکر پاکروان» رئیس سازمان اطلاعات و امنیت کشور در «گچساران»؛ ملاقات آیتالله ملکحسینی و سید عبدالوهاب بلادی با امام خمینی در قم ـ چهار روز پس از فاجعه فیضیه ـ ؛ شایعة تحریک عشایر جنوب و روحانیون بوسیله انگلیسیها در مخالفت با حکومت پهلوی و نیز پخش اعلامیههای امام خمینی در لار و تحریک طوایف «لُر» و «نفر» توسط «مجتهد لار» ـ سید عبدالعلی موسوی ـ آمده است. (2)
7ـ یاران امام به روایت اسناد ساواک (آیت الله سیدعبدالحسین دستغیب): (3)
این کتاب که مجموعه اسناد پروندة انفرادی «آیتالله سیدعبدالحسین دستغیب» در ساواک مرکز بوده؛ علاوه بر اسناد مربوط به آیتالله شهید دستغیب و مبارزات وی حاوی اسناد قابل ملاحظة دیگری در باب فعالیت روحانیون کهگیلویه و بویراحمد ـ نظیر آیتالله ملک حسینی و سید عبدالوهاب بلادی ـ علیه رژیم پهلوی و تحریک عشایر و نیز اطلاع روحانیون از «قیام عشایر» میباشد . (4)سند مهم دیگری که در این کتاب وجود دارد، مربوط به «فرمانده نیروهای عملیاتی جنوب ـ سپهبد بهرام آریانا» است، که در تاریخ 1/2/42 ـ یعنی روزی که ستون نظامی در گجستان قلع و قمع و خلعسلاح گردیده است ـ به «استاندار فارس و بنادر» و «سازمان اطلاعات و امنیت فارس و بنادر» نامهای نوشته؛ و با اظهار «نگرانی» از «اعمال عناصر محرک» بخصوص
1) رجوع شود: همان، جلد اول، صص 410، 420، 453 ـ 451، 508، 533 ـ 532، 539، 573.
2) از جمله رجوع شود: همان، جلد دوم، صص 21، 37 ـ 36، 46، 50، 53، 94، 259 ـ 258.
3) یاران امام به روایت اسناد ساواک (نفس مطمئنه شهید آیتالله سیدعبدالحسین دستغیب)، کتاب دهم، تهران: مرکز بررسی اسناد تاریخی وزارت اطلاعات، 1378.
4) از جمله رجوع شود: صص 132، 134 و 142.
روحانیون و علما و «در رأس آنان آقای دستغیب» و «بعضی از متنفذین»؛ تقاضای کمک نموده است. (1)
8ـ اسنادی از جنبش دانشجویی در ایران: (2)
در این اثر، سندی وجود دارد که حاکی از کشف و ضبط اعلامیهای «منتسب به دانشجویان دانشگاه شیراز وابسته به جبهه ملی» از خانه «ولیخان کیانی» ـ خان بکش ممسنی ـ است. (3)این اعلامیه در مخالفت رژیم بوده، که در اردیبهشت ماه 1342 بوسیله شهربانی فارس از منزل ولی کیانی به دست آمده است.
9ـ یاران امام به روایت اسناد ساواک (آیتالله سید محمود طالقانی):(4)
در این اثر، اسنادی راجع به نقش آیتالله طالقانی و خواهرزادهاش «پرویز عدالتمنش»، در انتشار اعلامیههایی به طرفداری و حمایت از عشایر قیام کننده جنوب، وجود دارد که قابل اعتنا و استفاده است. (5)
10ـ نظامیان عصر پهلوی (ارتشبد بهرام آریانا به روایت اسناد ساواک): (6)
مجموعه کتب اسنادی که تحت عنوان «رجال عصر پهلوی به روایت اسناد ساواک» منتشر گردیده؛ در برخی مواقع حاوی اسناد مهمی دربارة وقایع سالهای 42ـ1341 و قیام عشایر جنوب است. از جمله این کتب، اسناد مربوط به «ارتشبد بهرام آریانا» فرمانده عملیات نظامی جنوب در سالهای مذکور است. هر چند به نظر میرسد، اسناد مربوط به آریانا در باب قیام عشایر جنوب، بایستی بیشتر از این باشد، اما در اثر حاضر،
1) همان، صص 61 ـ 59.
2) اسنادی از جنبش دانشجویی در ایران (1357ـ1329 ﻫ.ش)، جلد اول، تهران: سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1380.
3) همان، ص 238.
4) یاران امام به روایت اسناد ساواک (آیتالله سیدمحمود طالقانی؛ بازوی توانای اسلام)، جلد اول، تهران: مرکز بررسی اسناد تاریخی وزارت اطلاعات، 1381.
5) همان، صص 425 ـ 424.
6) نظامیان عصر پهلوی (ارتشبد بهرام آریانا به روایت اسناد ساواک) تهران: مرکز بررسی اسناد تاریخی وزارت اطلاعات، 1381.
تنها دو سند، مربوط به این وقایع است. یکی سخنان آریانا در محفلی خصوصی است، که در تاریخ 5/8/1356 «در مورد غائله فارس» بیان شده است.(1)دیگری گزارش ارسالی به «دایرة سازمان ضداطلاعات» ستاد بزرگ ارتشتاران است، که تبعات و شایعات مربوط به «جنگ گجستان» در میان «افسران مرکز پیاده»، شیراز را اعلام داشته است. (2)
11ـ پهلویها (خاندان پهلوی به روایت اسناد):(3)
در این اثر، که سومین جلد از مجموعه مجلدات «خاندان پهلوی به روایت اسناد» است، سندی تحت عنوان «بررسی اجمالی اوضاع فارس از دیماه 1340 تاکنون [خرداد 1342]، خلاصه[ای] از اقدامات ساواک فارس و بنادر» به چاپ رسیده است.(4)از فحوا و مفاد سند چنین برمیآِید، که اقدامات صورت گرفته تا قتل «عبدالله ضرغامپور» (18/3/42) و قبل از تسلیم «ناصر طاهری» را شامل میشود. در این سند، که بر اساس گزارشها و تحقیقات مأمورین ساواک تهیه گردیده؛ اکثر مطالب آن، حول تحرکات و اقدامات برخی «خوانین» و چگونگی مقابله با «اصلاحات ارضی» است. همچنین به «اتحادیة فلاحتی فارس» و اقدامات بزرگ مالکان فارس و ارتباط این اتحادیه با روحانیون مشهور فارس و اخذ فتوا از آنان در تحریم اصلاحات ارضی، پرداخته شده است لازم به تذکر است که هیچیک از خوانین کهگیلویه و بویراحمد و ممسنی و سرخی در جلسات انجمن و اتحادیه شرکت نداشتهاند. علاوه بر این، به جریان قتل ملکعابدی و تغییر و تحولات سیاسی فارس و بنادر، و حضور محمدرضا شاه در فارس و فیروزآباد و دستگیری «حسینقلیخان رستم» و اعزام عبداللهخان ضرغامپور و ناصرخان طاهری به تهران و بازگشت آنان به منطقه و درگیری در کوهمره سرخی و بویراحمد و خلعسلاح پاسگاهها و حضور آریانا در فارس و سرکوبی قیام، به اختصار پرداخته شده است. در این میان البته هیچ اشارهای به جنگ گجستان نشده است. در
پایان گزارش، به «عملیات و اقدامات ساواک» در 5 مورد اشاره شده، که نقش آنان را در فریب هر چه بیشتر عشایر و بسیاری از کلانتران و کدخدایان آنها، نشان میدهد.
12ـ فصلنامه تخصصی تاریخ معاصر ایران(شماره 32):(1)
در این فصلنامه، 19 سند راجع به اوضاع و احوال فارس در بحبوحه تبلیغات اصلاحات ارضی و لایحة انجمنهای ایالتی و ولایتی و نیز قتل ملکعابدی و برخی وقایع دیگر، آمده است. نخستین آن، نامه «عزیزالله قوامی» از مالکان بزرگ فارس ـ و پسر قوامالملک شیرازی ـ به «اسدالله علم» نخست وزیر است؛ که اوضاع بحرانی فارس را در اواسط آبان 1341 شرح داده است. وی، بیشترین تقصیر را به گردن «غلامرضا فولادوند» استاندار فارس انداخته؛ که «چون ایشان خود را یک فرد ایلی میدانند لذا بیش از حد لزوم با عشایر محشور شده و آنها را رو میدهند.» قوامی در پایان، پیشنهاد تعویض استاندار فارس را به اسدالله علم ـ داماد عمویش ـ داده است. (2)
پنج سند نیز دربارة جلسات مالکین فارس با روحانیون مشهور شیراز و فارس است؛ که اعلام میکردند، هیچ کدام زیر بار تقسیم اراضی و اصلاحات ارضی نخواهند رفت، و از روحانیون کمک خواسته و از برخی فتوای حرام بودن اصلاحات ارضی را گرفتهاند. (3)اسناد بعدی، در خصوص قتل ملکعابدی و اعلام حکومت نظامی در شیراز و دستگیری محمد ضرغامی و حسینقلی رستم ـ و سپس آزادی آنان ـ است؛ که از ارزش بیشتری برخوردارند. (4)یک سند مربوط به گزارش «سپهبد ورهرام» ـ استاندار جدید فارس ـ به وزیر کشور است، که فعالیتهای چند روز اخیر حضور خویش در فارس را اعلام داشته است.(5)اسناد بعدی به مشکلات اصلاحات ارضی در فارس و لغو حکومت نظامی؛ نامههای «فرخ لقا بهادری» دربارة املاک خسروخان قشقایی و نیز نامه
محمد ناصرخان قشقایی به سپهبد ریاحی در مورد پرداخت بهای املاک آنان است.(1)
سیر مبارزات امام خمینی در آینه اسناد:(2)
در این مجموعه، اعلامیه حبیبالله شهبازی در حمایت از روحانیت ـ خاصه امام خمینی ـ و انتشار آن در قم، کرمانشاه و کرمان آمده است.(3)
1ـ تاریخ سی ساله ایران:(4)
مؤلف کتاب، بیژن جزنی، از اعضای سازمان جوانان حزب توده و از فعالان جبهة ملی دوم است، که در سال 1342 گروهی موسوم به «گروه جزنی» را با بینش مارکسیستی ـ لنینیستی، تشکیل داده است. وی در اثر خویش ـ با دیدگاه مارکسیستی خود ـ وقایع فارس را به اختصار تبیین کرده است.(5)
در این مطالب مختصر، که به نظر میرسد، بر اساس روایت رسمی منابع حکومتی ـ منجمله مجلات و روزنامهها ـ نوشته شده؛ اشتباهات متعددی به چشم میخورد. به طور مثال، «حبیبالله شهبازی» را «حسن شهبازی» ضبط کرده و قتل وی را منسوب به «نوکر»ش، نموده؛ که خود «را به دشمن فروخته بود.» در حالی که حبیبالله شهبازی، بازداشت و بعد اعدام گردید.
نویسنده، در مبحثی دیگر، به «قیام بهمن قشقائی» اشاره نموده؛ و مفصلتر از قیام عشایر بویراحمد و کوهمره سرخی، به آن پرداخته و اهمیت داده است. (6)
2ـ ایران و تاریخ:(1)
مؤلف کتاب ـ بهرام افراسیابی ـبدون اشاره به قیام عشایر کوهمره سرخی و بویراحمد به تفصیل، به «شورش بهمن قشقائی» پرداخته است. وی، البته در ضمن آن به اختصار آورده است که: «در اواخر سال 41 عدهای از خوانین عشایر بویراحمدی و ممسنی فارس شورش کردند و مدتی با نیروهای نظامی رژیم جنگیدند.» (2)
تقریباً تمام مطالب افراسیابی در باب بهمن قشقایی، برگرفته از گفتههای «بیژن جزنی» در کتاب «تاریخ سی ساله ایران» است. تنها، در یکی دو جا، جملاتی را حذف کرده، و کلماتی را تغییر داده است.(3)
3ـ ایران در عصر پهلوی:(4)
مصطفی الموتی، در اثر خویش، هیچ اشارهای به قیام عشایر جنوب ننموده، تنها به درگیری بهمن قشقایی با نظامیان رژیم پرداخته است. (5)منابع وی در توضیح شورش بهمن قشقایی، مطالب مندرج در مجله «سپید و سیاه»، کتاب «مسعود بهنود» و «اعلامیه ستاد ارتش» بوده است.
4ـ نهضت امام خمینی:(6)
کتاب سید حمید روحانی، به رغم آن که از منابع اصلی نهضت امام خمینی(ره) و تاریخ انقلاب اسلامی است، مطلب چندانی درباره قیام عشایر جنوب ـ آن گونه که درخور قیام و کتاب باشد ـ ندارد.
توضیحات وی، در خصوص قیام عشایر، بسیار مختصر است.(7)با وجود این، دو سند ارزشمند در کتاب وی مضبوط است، که راجع به جنگ گجستان و اعلامیة
1) بهرام افراسیابی، ایران و تاریخ، چاپ دوم، [تهران]: نشر علم، 1367.
2) همان، ص 470.
3) همان، ص 472 ـ 470/ مقایسه شود با: جزنی، همان، صص 143 ـ 140.
4) مصطفی الموتی، ایران در عصر پهلوی، جلد هشتم، چاپخانه پکا، لندن، مارس 1991 ـ اسفند 1369.
5) همان، صص 247 ـ 246.
6) سید حمید روحانی(زیارتی)، نهضت امام خمینی، جلد اول، چاپ پانزدهم، تهران: نشر عروج، 1381.
7) همان، ص 404.
حبیبالله شهبازی، در حمایت از مراجع ـ خاصه امام خمینی ـ است. (1)
5ـ روزشمار تاریخ ایران از مشروطه تا انقلاب اسلامی: (2)
به نظر میرسد، مبنای اصلی «روزشمار تاریخ ایران» منابع رسمی حکومت ـ خاصه روزنامه ها و مجلات ـ بوده، که مؤلف از آنها استفاده نموده است. در این اثر، وقایع مهم «فارس» در سالهای یاد شده، ثبت گردیده؛ و تقریباً، همان نظریات رسمی حکومتی ارایه شده است. «عاقلی» در ضمن وقایع «18 آبان ماه 1341» آورده: «اجرای اصلاحات ارضی در فارس در بین ایلات و عشایر جنبشهائی ایجاد کرده عدهای از رؤسای عشایر به تجهیز قوا پرداخته مبارزه علیه دولت را آغاز کردند.» (3)این گفته کاملاً نادرست است. زیرا، تا بعد از قتل ملکعابدی و اسفند 1341، مبارزة عشایر علیه دولت آغاز نشده بود.
وی همچنین مینویسد: «عدهای از مالکین که با اجرای اصلاحات ارضی مخالفت نموده بودند بازداشت شدند و برخی از آنها به تبعید رفتند.» (4)این در حالی است که هیچ نامی از مالکین «بازداشت» شده و «تبعیدی» ذکر نمی کند. وی در ادامه به «مخالفت شدید» عشایر با «اصلاحات ارضی» و قتل عبدالله ضرغامپور «توسط قوای دولتی در یک نبرد شدید» اشاره دارد، که هیچکدام درست نیست. (5)
6 ـ نخستوزیران ایران از مشیرالدوله تا بختیار:(6)
باقر عاقلی، در این کتاب، به اختصار تمام «قیام عشایر جنوب» را تبیین کرده است.(7)مطالب وی، گذشته از اختصار، معتبر و مستند نیست؛ و هیچ اشارهای به قیام مردم کوهمرهسرخی ندارد. به علاوه، اینکه «علت» قیام «ایلات و عشایر فارس» را تنها
«اجرای اصلاحات ارضی و سایر اصولی که به رای ملی گذاشته شده بود»میداند؛ درست به نظر نمیرسد.(1)بلکه عوامل متعددی، در ایجاد قیام، دخیل و مؤثر بوده است.
7ـ از سید ضیاء تا بازرگان:(2)
ناصر نجمی در ذکر وقایع مهم عصر نخستوزیری «اسدالله علم»، به گونهای بسیار مختصر به حوادث فارس اشاره میکند؛ و به غلط آن را منسوب «به اشاره محمد ناصر صولت قشقایی و خسرو قشقایی برادرش» میداند. گفتة «مغلوط» نجمی این است:
در فارس به اشاره محمد ناصر صولت قشقایی و خسرو قشقایی برادرش که در اروپا بحال تبعید از طرف دربار میزیستند، غائلهها و آشوبهایی از طرف ایلات قشقایی و بویراحمدی و بختیاری آغاز شد که دولت عدة زیادی از قوای نظامی را مأمور سرکوبی آنان در استان فارس کرد. (3)
8ـ تاریخ سیاسی بیست و پنج ساله ایران:(4)
سرهنگ غلامرضا نجاتی در کتاب خویش، مطالب بالنسبه مختصری راجع به «شورش عشایر جنوب» آورده است. (5)تقریباً تمام مطالب وی، برگرفته از «تاریخ سی ساله ایران» بیژن جزنی؛ و «تاریخچة عملیات نظامی جنوب» بهرام آریانا است. در واقع این مطالب، یک جمعبندی بسیار کلی و مختصر از قیام عشایر جنوب است، که در بسیاری موارد نادرست و یکجانبه است.
نویسنده، در پایان مباحث، به داستان شورش «بهمن قشقائی» پرداخته؛ و آنچه را در کتاب بیژن جزنی آمده با اندکی تغییر و تلخیص آورده است.(6)
1) همان، ص 590.
2) ناصر نجمی، از سیدضیاء تا بازرگان (دولتهای ایران از کودتای 1299 تا آذر 1358)، جلد دوم، ناشر: نویسنده، بیجا، 1370.
3) همان، ص 1573.
4) غلامرضا نجاتی، تاریخ سیاسی بیست و پنج ساله ایران (از کودتا تا انقلاب)، جلد اول، تهران: مؤسسه خدمات فرهنگی رسا، 1371.
5) همان، صص 293 ـ 288.
6) همان، صص 293 ـ 292.
9ـ بازیگران سیاسی عصر رضا شاهی و محمدرضا شاهی:(1)
نجمی در این کتاب، نیز آنچه را در اثر پیشین خویش ـ از سیدضیاء تا بازرگان ـ راجع به وقایع فارس و قیام عشایر جنوب آورده، تکرار کرده است. (2)
10ـ قلم و سیاست (از کودتای 28 مرداد تا ترور منصور):(3)
سفری در کتاب قلم و سیاست، به اختصار قتل ملکعابدی را ذکر کرده و توضیحات بسیار مختصری راجع به «نامة ناصر قشقائی» داده است.(4)او، هیچ اشارهای به وقایع سالهای 42ـ1341 فارس نمیکند؛ و تنها به اعدام «متهمان مربوط به حوادث فارس که در دادگاه ویژه زمان جنگ در شیراز محکوم شده بودند» اشاره کرده است. (5)
وی در این اثر به درستی معتقد است که: «کشتن رئیس اصلاحات ارضی «فیروزآباد» بهانه به دست شاه داد تا سر حد امکان از این حادثه بهرهبرداری کند....»(6)
11ـ داوری (سخنی در کارنامة ساواک):(7)
سرتیپ منوچهر هاشمی، معاون و مدیر کل ادارة ضدجاسوسی ساواک، که نخستین رئیس ساواک فارس نیز بوده است؛ در این اثر، به اهم اقدامات و خدمات خویش در دستگاه اطلاعات و امنیت کشور (ساواک) پرداخته است. وی «در اواخر سال 1335، با سمت ریاست ساواک استان و بنادر و جزایر جنوب در شیراز مستقر» شده؛ (8)و شاخههای ساواک بوشهر و بندرعباس را چون ساواک شیراز، پایهگذاری و تأسیس کرده است.(9)
وی پس از حدود پنج سال حضور در فارس و مسئولیت ساواک، به خراسان منتقل
1) ناصر نجمی، بازیگران سیاسی عصر رضا شاهی و محمدرضا شاهی، تهران: انتشارات انیشتین، 1373.
2) همان، ص 272.
3) محمدعلی سفری، قلم و سیاست (از کودتای 28 مرداد تا ترور منصور)، جلد 2، تهران: نشر نامک، 1373.
4) همان، صص 474 ـ 473.
5) همان، ص 637.
6) همان، ص 473.
7) منوچهر هاشمی، داوری (سخنی در کارنامة ساواک)، لندن: انتشارات ارس، 1373.
8) همان، ص 174.
9) رجوع شود: همان، ص 192 ـ 178.
گردیده و در بحبوحه سالهای قیام عشایر، رئیس ساواک خراسان بوده است. اما به دلیل اوضاع بحرانی فارس و جنوب و نیز اطلاعات و شناخت وی از فارس و بنادر، «در اردیبهشت سال 1342» که «غائله فارس» پیش آمده «به تهران احضار» و به همراه سرلشکر پاکروان، رئیس ساواک، سپهبد مالک فرمانده ژاندارمری کل کشور، و سپهبد اسماعیل ریاحی جانشین ریاست ستاد بزرگ ارتشتاران، به شیراز حرکت نموده است.(1)بدین گونه، وی تا پایان سرکوب عشایر، در فارس و ساواک به عنوان «مشاور» انجام وظیفه میکرده است.
اطلاعاتی که وی در کتاب خود به دست میدهد، در بیشتر موارد یک جانبه و طرفدارانه است. به علاوه، از سر بیاطلاعی یا به عمد، هیچ گزارشی از مقاومت و مبارزة جنگی بویراحمد ـ نظیر جنگ گجستان و شکست نظامیان ـ ارایه نمیدهد؛ و تنها به «محاصرة یکی از واحدهای ارتش به فرماندهی سرهنگ فاطمی در آبادی توت نده، واقع در منطقه بویراحمدی» اشاره میکند. (2)
هاشمی به دروغ مینویسد که در نتیجة شکست فاطمیزاده «تعداد زیادی از اهالی ده توت نده قتل عام شدند.» (3)وی، با بدبینی خاصی ـ که حاکی از سابقه خصومت اوست ـ نسبت به «فتحاللهخان حیات داودی» اظهارنظر مینماید و او را عامل اصلی غائله فارس میداند. (4)
به رغم آنکه سرتیپ هاشمی معتقد است تا قبل از اصلاحات ارضی «مشکل خاصی که موجب ناراحتی» عشایر باشد، وجود نداشت؛ اما به عوامل و اسباب دیگری اشاره مینماید که در واقع از عوامل اصلی نارضایتی عشایر بوده است. (5)
بنابراین، علیرغم یکجانبهنگری نویسنده ـ که خود از دشمنان و سرکوبگران عشایر بوده ـ برخی مطالب مهم در کتاب او هست، که، برای محقق همهجانبهنگر قابل استفاده است.
12ـ از سیدضیاء تا بختیار (دولتهای ایران از سوم اسفند 1299 تا بهمن ماه 1357): (1)
مسعود بهنود، در ضمن تبیین وقایع و حوادث «دولت علم»، به گونهای بسیار مختصر ـ و البته مغلوط ـ به «غائله فارس» پرداخته و آن را «به اشاره ناصر و خسرو قشقایی که در آلمان فعالیت مخالف رژیم داشته»، منسوب نموده است. بنا به گفتة وی، در نتیجة اقدامات ناصر و خسرو قشقایی «طوایف بویراحمدی، قشقایی و بختیاری، به حرکت درآمدند.» (2)بیتردید این گفتة غیرمستند، کاملاً نادرست و عاری از واقعیت و حقیقت است. علاوه بر این، ایل بختیاری هیچ مشارکتی در قیام عشایر نداشته و آغاز قیام عشایر جنوب در سال 1341، تحت فرماندهی «حبیبالله شهبازی» کوهمره سرخی بوده است. مورد دیگری که نویسنده، به اشتباه آورده، این است که: «افراد مسلحی» از ایلات بویراحمد و بختیاری، در اطراف «بهمن قشقایی» جمع شده، و در جنبش او شرکت جستهاند.(3)کاملاً معلوم است که این موضوع نیز نادرست و غیرمستند است.
13ـ معماران عصر پهلوی:(4)
نویسندگان کتاب معماران عصر پهلوی، در شرح زندگی بهرام آریانا، به قیام عشایر جنوب و نقش وی در سرکوب آن، اشارات مختصر نمودهاند. (5)به نظر میرسد، مطالب آنان در خصوص زندگینامه آریانا، برگرفته از خاطرات حسین فردوست است و چیزی اضافه بر آن ندارند.
14ـ تاریخ شفاهی انقلاب اسلامی:(6)
کرباسچی در اثر خویش، اعلامیة «حبیبالله شهبازی» در حمایت از روحانیون و
1) مسعود بهنود، از سیدضیاء تا بختیار (دولتهای ایران از سوم اسفند 1299 تا بهمن ماه 1357)، چاپ هفتم، تهران: انتشارات جاویدان، 1377.
2) همان، ص 486.
3) همان، ص 523.
4) نجفقلی پسیان ـ خسرو معتضد، معماران عصر پهلوی، تهران: نشر ثالث ـ نشر آتیه، 1379.
5) همان، ص 595 ـ 594.
6) غلامرضا کرباسچی، تاریخ شفاهی انقلاب اسلامی، جلد دوم، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1381.
مراجع تقلید، خاصه امام خمینی(ره) را آورده است.(1)
وی البته توضیح چندانی در خصوص قیام عشایر جنوب، نداده است.
15ـ سازمان مجاهدین خلق:(2)
در این اثر، به «شورش بهمن قشقایی» اشاره شده؛ و به استناد منابع دیگر ـ چون تاریخ سی ساله بیژن جزنی و تاریخ سیاسی بیست و پنج ساله غلامرضا نجاتی ـ مطالب مختصری ذکر گردیده است.(3)
1ـ یادداشتهای روزانه مهندس مهدی بازرگان:(4)
مهندس بازرگان، که به همراه دیگر اعضای «نهضت آزادی» در بهمن ماه 1341، دستگیر و زندانی شده بود؛ طی یادداشتهای روزانه خود، خاطرات ایام زندان در «قزلقلعه» را نیز ثبت کرده است. در این زمان، برخی متهمان قیام عشایر، از جمله؛ فتحالله داودی، حبیب شهبازی، حسینقلی رستم، ناصر طاهری، ولی کیانی، فریدون جاویدی، باباخان عیلامی [ایلامی] و سهراب کشکولی، در قزل قلعه زندان بودهاند. مهندس بازرگان، در یادداشتهای خویش، به «مواجهة» حضوری «فتحالهخان حیات داودی» با «ولیخان کیانی»، «فریدونخان جاویدی» و «ناصرخان طاهری»، در «سازمان امنیت» (= ساواک)، اشارت دارد. (5)همچنین به انتقال «سران عشایر فارس» از قزل قلعه به جایی دیگر ـ شاید شیراز ـ در تاریخ 27 شهریور 1342، اشاره نموده است. (6)
از یادداشتهای بازرگان، چنین برمیآید که وی علاقة خاصی به «فتحاللهخان حیات داودی» داشته و از انتقال او ناراحت و غمگین بوده است. وی مینویسد: «حیات داودی
رفیق شاد و گرم و موافق و مأنوسی بود. با رفتن او قریب یک ساعت است [که] یک حالت خاموشی و نگرانی و ناراحتی در اطاق ما پیدا شده است؛ خصوصاً که نگران نسبت به وضع و کارش هستیم.» (1)
مهندس بازرگان، در یادداشتهای «چهارشنبه 27/4/42»، که بیشتر «صحبتهایی با خانوادة» خویش است؛ به برخی از مطالب «رپرتاژ» مخصوص «مجله تهران مصور» دربارة «جنگهای اخیر فارس»؛ مخصوصاً قتل خسروخان بویراحمدی، به وسیلة برادرش عبداللهخان ضرغامپور ـ در سال 1332 ـ اشاره و تحلیل دارد. (2)به علاوه، در این یادداشتها، نسبت به یکی از اتهامات اساسی «آیتالله طالقانی»، که «اعلامیهای خطاب به افسران و رؤسای عشایر فارس» بوده؛ به اختصار، مطالبی آورده است.(3)
2ـ مقاومت در زندان:(4)
کتاب «مقاومت در زندان» شامل خاطرات عباس رادنیا و نیز بخشهایی از جریان محاکمات و مدافعات عباس رادنیا، مصطفی مفیدی و محمد بسته نگار، سه تن از فعالان نهضت آزادی در سالهای 1341 تا 1343 است. در این اثر، مطالبی در خصوص فعالیتهای انجام گرفته در شیراز مقارن قیام عشایر جنوب (5)و نیز انعکاس اعلامیههای حبیب شهبازی در کیفرخواست شماره 415 دادستان ارتش، علیه اعضای نهضت آزادی، آمده است.(6)
3ـ ظهور و سقوط سلطنت پهلوی (خاطرات ارتشبد سابق حسین فردوست):(7)
ارتشبد فردوست، در ضمن خاطرات خویش از عصر پهلوی دوم، به «شورش
1) همان، ص 527.
2) همان، صص 503 ـ 501.
3) از جمله رجوع شود: همان، صفحات 67، 78، 232، 280 ـ 279، 283 ـ 282.
4) مقاومت در زندان، به کوشش ابراهیم یزدی، تهران: انتشارات قلم، 1378.
5) همان، صص 128 ـ 117.
6) همان، صص 391 ـ 382.
7) ظهور و سقوط سلطنت پهلوی (خاطرات ارتشبد سابق حسین فردوست)، جلد اول، چاپ هشتم، تهران: انتشارات اطلاعات، 1374.
عشایری فارس» نیز اشاره دارد.(1)وی معتقد است، از کودتای 28 مرداد 1332 تا پیروزی انقلاب اسلامی، «دو حادثة مهم امنیت سلطنت» محمدرضا شاه را به مخاطره انداخت. یکی شورش عشایر جنوب در سالهای 1342ـ1341 و دیگری قیام 15 خرداد 1342. (2)وی، برخلاف دیگر دولتمردان رژیم پهلوی، بدون اینکه بر مسئله اصلاحات ارضی در فارس تأکید ورزد و آن را علت تامة قیام عشایر ذکر کند، به موضوع مهم «خلعسلاح» عشایر پرداخته، و شدت عمل ژاندارمری را در این مسئله، عامل اصلی «شورش عشایر جنوب» دانسته است.(3)او در این اوان، مسئول «دفتر ویژه اطلاعات» ساواک بوده، که به همراه سرتیپ علویکیا (قائم مقام ساواک) و سپهبد مالک فرمانده ژاندارمری کل کشور اعضای «شورایعالی هماهنگی» را ـ که شورای امنیت کشور خوانده میشد ـ تشکیل میدادند و نسبت به برخی مسایل مهم تصمیمگیری میکردند. بنا به گفته وی «سپهبد مالک در جلسات شورا کراراً از دستورات محمدرضا برای خلعسلاح عشایر صحبت میکرد.» (4)
وی همچنین اطلاعات خوبی از چگونگی رفتار و اخلاق «آریانا» و «ورهرام» در فارس، به دست میدهد. فردوست، شکست نظامیان در «جنگ گجستان» را تلویحاً به نداشتن «پهلودار چپ و راست و جلودار و عقبدار»منتسب مینماید؛ که چون نظامیان وارد درهای شدند «حدود 50 نفر از عشایر ... عقب آنها را بستند و از طرفین و جلو، نفر به نفر را به گلوله بستند و کلیه گردان فوق قلع و قمع شد و حتی یکنفر نجات نیافت.» (5)کاملاً معلوم است که بیشتر این مطالب نادرست است. وی نیز دربارة نقش «سرهنگ ناظم» در سرکوب قیام عشایر، مبالغة بسیار نموده است. مثلاً مینویسد: «ناظم در جریان جنگ علیه عشایر فارس نقش چشمگیر داشت و در رأس یک گردان زبده در محلی نمایان میشد و عشایر را به رگبار میبست... ناظم در عملیات جنوب بسیاری از واحدهای عشایر
را غافلگیر و نابود کرد.» (6)
پرواضح است که این موارد هیچ صحت ندارد.
4ـ دُرد زمانه: (1)
عمویی در خاطرات خویش، تحت تأثیر بینش مارکسیستی خود و بدبینی خاصی که ظاهراً نسبت به خان و مالک داشته؛ در خصوص عبداللهخان ضرغامپور و پسرش خداکرم ـ که با هم در زندان قصر بودند ـ کاملاً خصمانه نظر داده است.(2)وی با مطالبی که از قیام عشایر جنوب ذکر میکند، نشان میدهد که هیچ اطلاعی از چگونگی آغاز و انجام قیام و علل و اسباب آن ندارد.(3)این مهم، با مقایسة داستان واقعة سیاهکل و قیام عشایر جنوب به قلم وی، مبرهن و معلوم میگردد. وی از واقعة بسیار محدود و مختصر «سیاهکل»، مثل یک «حماسه» بزرگ سخن میراند؛(4)اما نبرد دلاورانه جمع عظیمی از عشایر جنوب را ـ که در برابر ستمگریهای حکومت پهلوی ایستادند ـ در جملاتی مجعول و مغلوط، بازگو میکند. زهی انصاف و «خلق» دوستی!
5ـ خاطرات علی امینی:(5)
علی امینی، نخستوزیر شاه در محدودة زمانی اردیبهشت 1340 تا تیرماه 1341، بدون هیچ سند و مدرکی، قتل مهندس ملکعابدی را «به دست ایادی مالکین محلی» فارس میداند.(6)وی میگوید:
در دوران کوتاهی که دولت بر سر کار بود با تمام مشکلات و تحریکاتی که در نقاط مختلف کشور میشد و از جمله کشته شدن یک مهندس کشاورزی و مسئوول اصلاحات ارضی در فارس به دست ایادی مالکین محلی، کار اصلاحات ارضی طبق برنامه پیش میرفت. (7)
این در حالی است که قتل ملکعابدی، در دوران نخستوزیری اسدالله علم، و چهار ماه پس از استعفای علی امینی از وزارت بوده است.
6ـ خاطرات 15 خرداد ـ شیراز:(1)
«جلیل عرفانمنش» از محققان معروف فارس، در این اثر ارزنده، خاطرات شخصیتهای انقلابی و مؤثر فارس را دربارة وقایع روزهای 15 و 16 خرداد 1342 ـ در فارس و شیراز ـ گرد آورده است. برخی از این افراد، به حوادث پیش از 15 خرداد، همچون قیام عشایر جنوب و برخی رهبران آن ـ خاصه حبیبالله شهبازی و ملاغلامحسین سیاهپور ـ و ارتباط عشایر قیام کننده و روحانیت فارس ـ و کهگیلویه و بویراحمد ـ اشارات صریح نمودهاند. از جمله؛ «جلالالدین آیتالله زاده» برادر آیتالله بهاءالدین محلاتی؛ «حجت الاسلام مجدالدین مصباحی»؛ «حسین نیرومند»؛ «محمدرضا گل آرایش»؛ (2)«رجبعلی طاهری»؛ «شیخ صدرالدین حائری شیرازی»؛ «محمدحسن طاهری»؛ «شیخ مجدالدین محلاتی»؛ «سیدجعفر عباس زادگان»؛ «سید محمدحسین هاشمی» و «حاج عباس حمیدی».(3)
محمد بهمن بیگی (متولد 1299) از مشهورترین نویسندگان ایران و چهرههای فرهنگی عشایر و ایل قشقایی ـ که سالها مسئولیت آموزش عشایر را بر عهده داشته است ـ در آثار خویش، خاطرات و داستانهایی از حوادث و وقایع سالهای «آتش و خون» 42ـ1341 را تحریر کرده است. نخستین کتاب وی پس از انقلاب، «بخارای من ایل من» است؛ که در اواخر آن «گزارش گونهای» از مسافرت و بازدید از مدارس «ایل بویراحمد» را آورده است.(4)در بخشی از این گزارش، خاطرات خویش را از درگیریها
1) جلیل عرفانمنش (گردآورنده)، خاطرات 15 خرداد ـ شیراز، دفتر اول، تهران: دفتر ادبیات انقلاب اسلامی، 1373/ ـ همان، دفتر دوم، 1375.
2) رجوع شود: همان، دفتر اول، 54، 79ـ77، 86ـ85، 95.
3) همان، دفتر دوم، 50، 86، 115، 170، 184، 249، 257ـ250.
4) محمد بهمن بیگی، بخارای من ایل من، چاپ سوم، تهران: انتشارات آگاه، 1369، صص 339 ـ 317.
و جنگهای پایان یافته «در گوشة جنوبی بویراحمد» و «طایفة جسور جلیل که بار دشوار جنگ را بر دوش گرفته بود»، بیان کرده است.(1)
وی در اثر دیگری به نام «اگر قره قاج نبود...»، به مناسبت برخی خاطرات خود، به تفصیل بیشتری از «وقایع و زد و خوردها» اشارت نموده است. (2)در این میان، داستان واقعی «پدر و پسر» که مربوط به «کردی انصاری» ـ از جنگجویان مشهور عشایر ممسنی و بویراحمد ـ و فرزندش «یدالله انصاری» است، از اهمیت بیشتری برخوردار است.(3)همچنین، خاطرة «از من مپرسید...» حاکی از وقایع بحرانی سالهای 1341 و 1342 است.(4)
در این داستان به قتل ملکعابدی، جنگ گجستان و بمبارانهای هوایی روستاها و مدارس عشایری اشارت رفته است.(5)هر چند، بهمن بیگی گوشهای از خاطرات خویش را روایت کرده، و قصد وی تاریخنگاری و تحریر تاریخ نبوده است؛ اما همچون یک محقق منصف و مطلع ـ در همین روایات مختصر و اندک ـ برجستگی و بیغرضی خویش را نشان داده است.
وی در اثری دیگر، به نام «به اجاقت قسم»؛ اشارهای مختصر و مجمل به «اصلاحات ارضی» و پیامدهای آن در ایل قشقایی نموده است. (6)
8ـ خاطرات علیاکبر محتشمی:(7)
در نخستین شماره فصلنامه ندا، خاطرات برخی از شخصیتهای مطلع و مؤثر انقلاب، در باب «وقایع و حوادث 15 خرداد 1342» ثبت و ضبط شده است. از جمله «حجتالاسلام علیاکبر محتشمی» دربارة روحیه جنگاوری و مبارزهجویی امام خمینی علیه ظلم و ستم میگوید: «اصولاً روح مبارزه با ستم و ستمگر در وجود حضرت امام
1) همان، ص 334.
2) محمد بهمن بیگی، اگر قره قاج نبود...، تهران: انتشارات باغ آینه، 1374، صص 131، 154 ـ 161، 173 ـ 180.
3) همان، صص 161 ـ 154.
4) همان، صص 180 ـ 170.
5) همان، صص 176 ـ 173.
6) محمدبهمن بیگی، به اجاقت قسم...، شیراز: انتشارات نوید، 1379، صص 164 ـ 150.
7) فصلنامه ندا (فصلنامه جمعیت زنان جمهوری اسلامی ایران)، (سال اول، شماره 1)، بهار 1369.
[خمینی] نضج گرفته بود و لذا از هیچ چیز باکی نداشتند... امام همیشه دشمنان را خیلی حقیرتر از آن میدانستند که بخواهند از آنها واهمهای داشته باشند. حضرت حجتالاسلام والمسلمین جناب آقای خلخالی در مورد این روحیة مبارزه طلبی حضرت امام در خاطرات خود پیرامون 15 خرداد با ما چنین سخن گفتند: سال 41 بود، روزی من خدمت حضرت امام رفته بودم، آنموقع تازه جریان برخورد مسلحانه عبداللهخان که از خوانین بویراحمد بود با دولت پیش آمده بود که به کشته شدن 120 یا 140 تن از ارتشیها منجر شده بود. امام به من فرمودند که «خوب است ما هم برویم به این کوههای بویراحمد». من عرض کردم آقا شوخی میفرمایید؟ امام فرمودند:«نه من شوخی نمیکنم جدی میگویم من مطالب را بررسی میکنم اگر صلاح باشد میرویم.» (1)
9ـ کهنه سرباز (خاطرات سیاسی، نظامی و اقتصادی):(2)
سرهنگ ستاد هوایی «غلامرضا مصور رحمانی» سه جلد کتاب تحت عنوان «کهنه سرباز» تألیف نموده؛ که در جلد سوم، به نوع رفتار «ناجوانمردانة» آریانا با جنگجویان و زن و بچههای بویراحمدی اشاره کرده است. این عمل ناجوانمردانه، به نقل نویسنده، همانا «بمباران» کردن مناطق بویراحمدیها و دیگر عشایر قیامکننده بوده؛ که بدین طریق، زنان و کودکان و پیران قوم و نیز «دامها»ی آنان از بین رفته است.(3)مصور رحمانی مینویسد: «کار او [آریانا] منحصر به این بود که تعدادی هواپیما را مأمور کند، زن و بچه و حشم بویراحمدیها را زیر بمب هواپیما قلع و قمع کنند[.] وی این عمل شنیع و غیرانسانی ولی بیخطر برای خود را، با عدهای زن و بچه، آن قدر ادامه داد که برای مردان رزمنده آنها چارهای جز تسلیم نماند... جالب است در مطبوعات ایران در آن موقع کوچکترین اعتراضی به این عمل قبیح نشد؛ و حتی انجمن حمایت از حیوانات هم برای دلسوزی جهت گوسفندان قطعه قطعه شده یک قلم روی کاغذ نگذاشت!» (4)
10ـ نگاهی از درون به جنبش چپ ایران (گفتگو با ایرج کشکولی):(1)
ایرج کشکولی، یک فرد ایلی و عشیرهای بوده که در خارج کشور به نفع حزب توده و سپس «سازمان انقلابی حزب تودة ایران» فعالیت مینموده است. در کتاب گفتگو با ایرج کشکولی، اطلاعات دست اولی از حرکت بهمن قشقایی ـ پس از قیام عشایر جنوب ـ به دست داده شده است. (2)
همچنین گزارشی که وی و عطا کشکولی تحت عنوان «نامهای از جنوب»، به سازمان انقلابی حزب تودة ایران در خارج از کشور ارایه دادهاند و در روزنامة توده ـ تیرماه 1345 ـ به چاپ رسیده؛ به عنوان سند در بخش اسناد کتاب آمده است.(3)در این گزارش، اطلاعات نسبتاً خوبی از وقایع سالهای 42ـ1341 وجود دارد؛ که رجوع و استناد به برخی موارد آن، خالی از اشکال است. البته، باید توجه داشت که تحلیلهای ارایه شده در گزارش، کاملاً صبغة مارکسیستی دارد.
11ـ نگاهی از درون به جنبش چپ ایران (گفتگو با کورش لاشایی):(4)
کورش لاشایی در گفتگو با حمید شوکت، مطالبی در خصوص حرکت بهمن قشقایی و مشارکت عطا و ایرج کشکولی مطرح نموده؛ که برخی از آن قابل استفاده و استناد است. (5)به علاوه «نامهای از جنوب» ـ که عطا و ایرج کشکولی آن را تهیه نموده و به سازمان دادهاند ـ در بخش اسناد کتاب، به چاپ رسیده است. (6)
12ـ گذر عمر (خاطرات سیاسی باقر پیرنیا):(7)
باقر پیرنیا (1367ـ1298)، از رجال مشهور عصر پهلوی دوم، در طی سالهای 1342
1) حمید شوکت، نگاهی از درون به جنبش چپ ایران (گفتگو با ایرج کشکولی)، چاپ دوم، تهران: نشر اختران، 1380.
2) همان، صص 65 ـ 50.
3) رجوع شود: همان، صص 393 ـ 385.
4) حمید شوکت، نگاهی از درون به جنبش چپ ایران (گفتگو با کورش لاشایی)، تهران: نشر اختران، 1381.
5) همان، صص 68 ـ 63.
6) همان، صص 369 ـ 360.
7) باقر پیرنیا، گذر عمر: خاطرات سیاسی باقر پیرنیا، تهران: انتشارات کویر، 1382.
تا 1346ـ به مدت چهار سال ـ استاندار «فارس و بنادر» بوده است. وی در خاطرات سیاسی خویش، به کارهای عمرانی و اصلاحی مهمی که در فارس، انجام داده، اشاره کرده است.
در این میان، البته خاطرات مربوط به «فارس و غائلة آن»، بسیار مختصر و بیرنگ، بیان شده است. (1)وی هیچ اشارهای به سران سرشناس عشایر و شخصیتهای معروف ایلات فارس مقارن حضور خویش ندارد؛ و «قیام عشایر جنوب» ـ یا به گفته حاکمان رژیم، «غائله جنوب»یا «غائله فارس» ـ را به اختصار برگزار کرده است. پیرنیا «علت اغتشاش» عشایر ممسنی و بویراحمد را به نحوة برخورد نادرست «ارسنجانی»، وزیر کشاورزی، با عبداللهخان ضرغامپور نسبت میدهد. این در حالی است که، در هیچ «منبعی»، به این ملاقات و برخورد، اشاره نشده و هیچ «سندی» در دست نیست. از این مهمتر، وی «ناآگاهی» مردم بویراحمد، و نداشتن «سواد خواندن و نوشتن» اعلامیهها را، از دلایل عمدة درگیریها ذکر میکند.
به گفتة وی: «داستان چنین بود: هنگامی که هنوز سپهبد آریانا در فارس بودند از سوی سپهبد آریانا اعلامیههایی مبنی بر اینکه هر کس خودش را معرفی کند. بخشوده خواهد شد به وسیله هواپیما در منطقه پخش میشود. پخش این اعلامیهها در کوهستانهای زیرنظر بویراحمد زیاد مؤثر نشد. بویژه که عشیرههای آن منطقه آشنایی به فروریختن اعلامیه از هواپیما نداشته و اگر هم داشتند سواد خواندن و نوشتن نداشتند. از جملة این گروه، مردم تیرههای جلیل و بابکان بودند. نیروی انتظامی به گمان اینکه آنان آگاه شدهاند اما قصد تسلیم ندارند به زد و خورد با آنان پرداخته و در نتیجه تیرههای جلیل و بابکان هم به دفاع از خود برخاستند....»(2)
بیتردید، این مطالب کاملاً نادرست و بیمایه است؛ با وجود این اشتباهات، مطالبی که وی در ذکر ماجرای «تأمین نامه» و «حکم اعدام» مُلاغلامحسین سیاهپور جلیل و قتل عام طوایف «لُر» و «نَفَر»، در صحرای باغ لارستان ـ به اختصار ـ آورده، درست است؛ و «ناپسندی»و «غیرشرافتمندانه» بودن اعمال و کارکرد دولتیان و سردمداران رژیم
13ـ جام شکسته:(3)
شیخ عبدالمجید معادیخواه در خاطرات خود از نهضت امام خمینی(ره)، به مناسبت بیان «دامی بر سر راه امام»، به یک نظامی به نام «سرهنگ شیرازی» اشاره دارد؛ که تلاش داشت «فتوای کودتایی را از امام بگیرد» و نظام شاهنشاهی را واژگون کند.(4)اما «همان جناب سرهنگ شیرازی که با اصرار میکوشید تا برای به گلوله بستن شاه فتوا بگیرد، چندی بعد پذیرای مأموریتی در سرکوبی شورشیان پیرامون شیراز شد و جمعی از مخالفان رژیم را به خاک و خون کشید. سخن اینک از آن شورشها نیست که در آن کسانی چون ناصر قشقایی دست داشتند و در تظاهر به همسویی با جنبش قم فرصتطلبی میکردند. آن چه روشن است ناسازگاری بمباران بخشی از مردم، با چنان دین باوری است که سرهنگ شیرازی به آن تظاهر میکرد.» (5)
به احتمال زیاد، منظور معادیخواه از «شورشیان پیرامون شیراز»، قیام عشایر جنوب بوده است. با این احتمال ـ قریب به یقین ـ نظر نویسنده که معتقد است در آن شورشها «کسانی چون ناصر قشقایی دست داشتند و در تظاهر به همسویی با جنبش قم فرصتطلبی میکردند»، کاملاً نادرست و غیرمستند است؛ و حاکی از بیاطلاعی محض مؤلف.
14ـ یادماندهها (خاطراتی از محمدحسین قشقایی):(6)
محمدحسین قشقایی یکی از چهار فرزند صولتالدوله قشقایی است، که در سال 1342 به اتهام همکاری با سران عشایر فارس دستگیر و نهایتاً به دو سال زندان محکوم
1) برای اطلاع رجوع شود: همان، صص 207 ـ 206، 245 ـ 244.
2) برای اطلاع بیشتر از معایب و محاسن اثر، رجوع شود: مقدمة مبسوط خاطرات سیاسی باقر پیرنیا. (همان، صص 50ـ11).
3) عبدالمجید معادیخواه، جام شکسته (خاطرات)، جلد اول، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1382.
4) همان، ص 325.
5) همانجا.
6) محمدحسین قشقایی، یادماندهها (خاطراتی از محمدحسین قشقایی)، تهران: نشر و پژوهش فرزان روز، 1385.
گردید. او که در خاطرات خویش به این موضوع پرداخته است میگوید: هیچ شناخت و آشنایی با رؤسای بویراحمدی نداشته و آنها را نیز در تهران ملاقات نکرده است.(1)بلکه به خاطر سابقه دوستی با فتحاللهخان حیاتداودی، یک روز بر حسب اتفاق او را در خیابان اسلامبول ـ تهران ـ دیده و با هم به خانة «مرتضی قلیخان بختیاری» رفتهاند. در آنجا پسر مرتضی قلیخان ـ به نام بهمنخان ـ را که در خانه بود ملاقات کرده و در ضمن صحبتهای خویش موضوع آمدن بویراحمدیها را به تهران تعریف کرده اند. محمدحسین قشقایی میگوید: «گفتیم که حالا زمستان شده و برف آمده و وضع مالی آنها مناسب نیست. حتی اگر به اصفهان بروند، چون اتوبوس به منطقه آنها نمیرود، آنها پولی ندارند که بتوانند یک ماشین کرایه کنند و به فلارد بروند. بهمنخان گفت که من در اصفهان یک اتومبیل دارم و پیشکارم هم آنجاست. من کارتی به شما میدهم که به آنها بدهید که آنها را در اصفهان به پیشکارم بدهند تا رانندهام آنها را ببرد و به مقصد برساند. ما هم به همین ترتیب عمل کردیم و رؤسای بویراحمد توانستند در زمستان خودشان را به خانوادههایشان برسانند و به زندگیشان برسند.»(2)
وی در خاطرات خویش اطلاعاتی از درگیری بویراحمدیها با نظامیان به دست میدهد که کاملاً ناقص و مغلوط است و نشان میدهد که حتی بعدها اطلاع چندانی از قیام عشایر جنوب به دست نیاورده است.(3)
15ـ فروپاشی ارتش شاهنشاهی (خاطرات سپهبد جلال پژمان):(4)
پس از آنکه محمدرضا شاه در دیماه 1341 دستور خلعسلاح عشایر جنوب را صادر کرد، نیروهای ارتشی به مناطق مختلف اعزام گردیدند. یک دسته از آنان به فرماندهی سرهنگ جلال پژمان، مأمور خلعسلاح بویراحمد علیا شدند که در بهمن ماه از شیراز به سوی بویراحمد حرکت کردند.
وی در خاطرات خویش، به چگونگی اعزام نیروهای تحت امر خود و حوادث بین
راه و استقرار در یاسوج و درگیریهای عشایر بویراحمد با نظامیان اشارات جالبی دارد. (1)سرهنگ جلال پژمان، به عنوان فرمانده نظامی حکومت پهلوی ـ که مأموریت خلعسلاح و سرکوب عشایر بویراحمد را برعهده داشته ـ در نوشته خویش جانب نظامیانی نظیر سرگرد فاطمیزاده را گرفته است.(2)وی البته در باب قاتل سرگرد فاطمیزاده، به صراحت مینویسد: «به دست پسر ولیپناهی (خلیفه پناهی) و اسکندر طاهری شهید شد.» (3)
سرهنگ پژمان، پس از عزیمت سرتیپ بنیاعتماد به شیراز، از تاریخ 23/4/1342 «فرماندهی مناطق یاسوج، سیسخت، اردکان، نقار[ه]خانه، دم چنار، سپیدار [و] جلیل بابکان» را به عهده گرفته است. وی معتقد است، در نتیجه اقدامات او، «خدا کرم ضرغامپور فرزند عبدالله ضرغامپور حاضر به تسلیم شد.» بنابراین، در روز سوم مرداد 1342، خداکرم ضرغامپور «تسلیم بدون قید و شرط گردید و در پناه ارتش قرار گرفت و به شیراز اعزام شد.» (4)
1ـ ایل ناشناخته (پژوهشی در کوهنشینان سرخی فارس):(5)
نخستین کتابی که دربارة بخشی از قیام عشایر جنوب ـ در کوهمره سرخی ـ تألیف و انتشار یافته، «ایل ناشناخته» است. نویسنده خود زادة کوهمره سرخی و پسر «حبیبالله شهبازی» رئیس و جنگجوی مشهور ایل، و آغازگر قیام عشایر جنوب میباشد. در این اثر ـ که ابتدا به عنوان پایاننامه کارشناسی در دانشگاه تهران ارایه شده ـ به تبیین و تحلیل «قیام سالهای 42ـ1341 عشایر فارس»، پرداخته است. مؤلف در آغاز، به اختصار به «نهضت امام خمینی»، «اصلاحات ارضی شاهانه»، «اهداف و نتایج اصلاحات ارضی»، «ماهیت اصلاحات ارضی»، «اصلاحات ارضی در استان فارس» و
«روحانیت و اصلاحات ارضی شاهانه» اشاره نموده است. (1)
در این بخش، نویسنده با استناد به منابع مکتوب به بررسی و تحلیل این موضوع پرداخته است. وی در مباحث بعدی، «اهداف سیاسی رژیم از سرکوب عشایر فارس»، «توطئة مرموز قتل مهندس ملک عابدی»و «قیام عشایر کوهمره سرخی» را تشریح نموده است. (2)
مستندات و تحلیلهایی که نویسنده، در این مباحث ارایه میدهد، با استفاده و استناد به مطالب کتاب «تاریخچة عملیات نظامی جنوب» تألیف ـ ارتشبد بهرام آریانا ـ و روزنامهها و نشریات وقت میباشد، که تا حدود زیادی بیانگر روی دیگر سکه استنیز ارزشمند است.(3)بخصوص که در مبحث «روزنامهها سخن میگویند»، گزیدهای از مندرجات روزنامههای اطلاعات و کیهان، از نیمه دوم 1341 تا نیمة اول 1343 را آورده و به مناسبت برخی نوشتههای آنان، «پاسخ»های درخور داده است.(4)در بخش پایانی کتاب، «پیوست»هایی از «اسناد» و مندرجات جراید، ارایه شده که در جای خود اهمیت فراوان دارد.(5)
تقریباً از سال 1370 تاکنون، نُه اثر تاریخی از نویسندگان بومی کهگیلویه و بویراحمد منتشر شده، که در خصوص وقایع سالهای 43-1341 و مبارزه ایل بویراحمد با حکومت پهلوی دوم مطالبی آوردهاند.(6)بیشتر این نویسندگان، به اختصار و
1) همان، صص 264 ـ 255.
2) همان، صص 283 ـ 264.
3) همان، صص 305 ـ 285.
4) همان، صص 305 ـ 301.
5) همان، صص 338 ـ 314.
6) قدرتاله اکبری، بویراحمد در گذرگاه تاریخ، شیراز: چاپخانه مصطفوی، 1370/نورمحمد مجیدی، تاریخ و جغرافیای کوهگیلویه و بویراحمد، تهران: انتشارات علمی، 1371/ سیدساعد حسینی، گوشههای ناگفتهای از تاریخ معاصر ایران (وقایع سالهای 1332ـ1331 و 42ـ1341 در کهگیلویه و بویراحمد)، شیراز: انتشارات نوید، 1373) سیدمصطفی تقویمقدم، تاریخ سیاسی کهگیلویه، تهران: مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران و مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، 1377/یعقوب غفاری، تاریخ اجتماعی کوهگیلویه و بویراحمد، اصفهان: انتشارات گلها، 1378/جمشید حسینیخواه، بویراحمد و رستم گاهواره تاریخ، اصفهان: نشر فردا، 1378/کاوس تابان سیرت، دلاوران کوهستان بویراحمد، دلیران تنگ تامرادی، قم: مؤسسه فرهنگی طیبین، 1380/ سیدحامد اکبری، رجال بویراحمد، یاسوج: انتشارات فاطمیه، 1381/اللهبخش آذرپیوند، تحولات سیاسی کشور و جنگ گجستان 1342ش، یاسوج: انتشارات چویل، 1384.
اجمال و بر مبنای روایات شفاهی محدود، وقایع مزبور را ضبط کردهاند. در این میان، البته دو اثر ارزشمند و معتبر وجود دارد که اکثر مطالب آنان در باب حوادث مذکور قابل اعتماد و استناد است. یکی، کتاب «گوشههای ناگفتهای از تاریخ معاصر ایران» نوشته دکتر سیدساعد حسینی است؛ دیگری «تاریخ سیاسی کهگیلویه» اثر پر ارج سیدمصطفی تقویمقدم.
بقیه این آثار، تنها اندکی از مطالبشان در باب حوادث سالهای 43-1341 معتبر و قابل استناد است. حتی کتابی چون «تاریخ و جغرافیای کوهگیلویه و بویراحمد» نوشته نورمحمد مجیدی ـ که به نظر میرسد، حساسیت منفی عجیبی نسبت به ایل بویراحمد و مبارزات مردم آن داشته است ـ اصلاً مطلب صحیحی درباره قیام عشایر بویراحمد و کوهمره سرخی نیاورده است. وی، برخی از این گفتههای نادرست را نیز در کتاب «تاریخ و جغرافیای ممسنی» تکرار کرده است.(1)
ممسنیها، در سه کتاب «ممسنی و بهشت گمشده»، «ممسنی در گذرگاه تاریخ» و «ممسنی، دشتی پر از نون و تشتی پر از خون»، به اختصار تمام، اشاراتی به حوادث سالهای 42ـ1341 نمودهاند. (2)
در این مطالب مختصر که بسیار مغلوط و معیوباند، اطلاعات درست و قابل اعتمادی وجود ندارد. نقلقولهایی هم که از منابع دولتی آوردهاند، قابل استناد نیست. با این همه، آنچه مؤلف کتاب ممسنی در گذرگاه تاریخ، راجع به تأثیرات و پیامدهای اصلاحات ارضی در ممسنی آورده، از اهمیت بیشتری برخوردار است. (3)
1) نورمحمد مجیدی کرائی، تاریخ و جغرافیای ممسنی، تهران: انتشارات علمی، 1371، صص 247ـ236.
2) اعظم مسلمی، ممسنی و بهشت گمشده، شیراز: انتشارات شیراز، 1369، صص 186ـ184/حسن حبیبی فهلیانی، ممسنی در گذرگاه تاریخ، شیراز: انتشارات نوید، 1371، صص 404ـ400/ملاگرگعلی صادقی، ممسنی دشتی پر از نون و تشتی پر از خون، شیراز: انتشارات کوشامهر، 1377، صص 255ـ237.
3) حبیبی فهلیانی، همان، صص 401ـ400.
گذشته از محمد بهمنبیگی که در خاطرات خویش، اشاراتی به وقایع سالهای 42-1341 نموده است؛ دو تن دیگر از نویسندگان ایل قشقایی به این موضوع پرداختهاند.(1)عوضالله صفری کشکولی، کتاب خود را به «ماجرای بهمن قشقایی و همرزمانش» اختصاص داده و در مطالبی مختصر اما ارزشمند؛ داستان قتل ملکعابدی، شکنجه و عذاب بیگناهان ایل قشقایی، قیام موصلوها و مبارزات بهمن قشقایی را شرح داده است. نویسنده دیگر، دکتر منوچهر کیانی از مؤلفان پرکار و علاقمند ایل قشقایی است، که در کتاب خویش به «شورش گسترده عشایر در سالهای 1341 تا 1346» پرداخته است. وی، در خصوص وقایعی چون قتل مهندس ملکعابدی، جریان نامه ناصرخان قشقایی، حماسه فراموشنشدنی بهمن قشقایی، مبارزات دشتی و مسیح، شورش موصلوها در قیروکارزین، اعلام دستهجمعی گویجلوهای صفیخانی و قتلعام مردم تیرههای لُر و نَفَر، مطالب خوبی ضبط کرده است. نویسندهای به نام «علیمحمد نجفی» در وقایع ایلات خمسه به قتلعام طوایف لر و نفر در بهار سال 1343 اشاره کرده است. (2)وی، بر اساس روایات شفاهی و دفترچة خاطرات یکی از آگاهان ایل نفر، جریان فجیع مزبور را شرح داده است. مطالب مختصر وی ارزشمند و قابل استفاده است. مؤلف دیگری از ایل باصری، در اثر خویش، به اجمال و اختصار تمام، قتلعام طوایل لر و نفر در «صحرای باغ لارستان» را آورده است. (3)
5ـ فرهنگ سیاسی عشایر جنوب ایران:(4)
عبدالعلی خسروی از پژوهشگران معروف ایل بختیاری است. وی در اثر خویش، که نام فرهنگ سیاسی بر آن گذاشته، به تاریخ سیاسی سه ایل مشهور بختیاری، بویراحمد و قشقایی پرداخته است. مطالب وی راجع به ایل بویراحمد، به طور تمام و
1) عوضالله صفری کشکولی، تولدی در آتش، شیراز: انتشارات کیاننشر، 1379/ منوچهر کیانی، نگاهی به ایل قشقایی بعد از شهریور 1320، شیراز: کیان نشر، 1383، صص 429ـ388.
2) علیمحمد نجفی، وقایع ایلات خمسه، چاپ سوم، قم: جام جوان، 1386، صص 63ـ61.
3) غلامرضا توکلی، ایل باصری از ترناس تا لهباز، تهران: نشر هفت، 1379، صص 24 و 26.
4) عبدالعلی خسروی (قائد بختیاری)، فرهنگ سیاسی عشایر جنوب ایران، اصفهان: انتشارات شهسواری، 1381.
کمال برگرفته از کتاب بویراحمد و رستم گاهوارة تاریخ سیدجمشید حسینیخواه است. بنابراین، آنچه در کتاب حسینیخواه در باب وقایع سالهای 42-1341 آمده است، در فرهنگ سیاسی عبدالعلی خسروی، گردآوری و ثبت شده و موارد اندکی از آن قابل استناد است.
در میان کتبی که راجع به قیام عشایر جنوب، تألیف و منتشر شده، چند کتاب داستانی ـ تاریخی وجود دارد، که از اعتبار و اهمیت ویژهای برخوردار است. از جمله:
1ـ نبرد گجستان:(1)
این اثر، علیرغم نام خویش، تنها محدود به «جنگ گجستان» نیست؛ بلکه این عنوان، بهانهای است برای بیان زندگی و مبارزات «مُلاغلامحسین سیاهپور جلیل»، با قدرتمندان محلی ـ از جمله برخی خوانین و کدخدایان ـ و حکومت پهلوی. در واقع، کتاب نبرد گجستان، یک اثر تاریخی است؛ که با قلم «جذاب» و ادیبانة «رزمجویی»، داستانوار تألیف یافته است. به یقین، مطالب محققانه رزمجویی در کتاب نبرد گجستان، از بسیاری کتب تاریخی محلی ـ در کهگیلویه و بویراحمد ـ معتبرتر و موثقتر است. وی روایات بسیاری را جمع و تدوین نموده است. معروفیت کتاب، به گونهای بود که نویسندگان مشهوری نظیر «کاوه بیات» و «امین فقیری» با نقدهای علمی و محققانه، به تعریف و تمجید آن پرداختند.(2)
2ـ پلنگهای کوهستان:(3)
«امین فقیری» از داستاننویسان مشهور فارس و جنوب کشور است. وی در داستان
1) محمدکرم رزمجویی، نبرد گُجستان، تهران: نشر کارنگ، 1378.
2) برای اطلاع بیشتر رجوع شود: کاوه بیات، «نبرد آخر»، ماهنامة جهان کتاب، (شماره 1 و 2)، اسفندماه 1378، ص 25/ امین فقیری، «افسانه گجستان»، روزنامه عصر، شیراز، سال پنجم، (شماره 1131)، یکشنبه 8 اسفند 1378، ص 9.
3) امین فقیری، پلنگهای کوهستان، تهران: نشر شاهد، 1381.
پلنگهای کوهستان به فاجعة «صحرای باغ» و قتل عام مردان و زنان و کودکان «لر» و «نفر» و بزرگان آنان «رستمخان» و «زیادخان» پرداخته است. هر چند، اکثر مطالب کتاب براساس «تخیل»نویسنده است؛ اما مایههای تاریخی و واقعی آن، نیز زیاد است. وی در مقدمه، تحت عنوان «ادای دین» مینویسد: «...در سال 42 سرباز بودم، روستاها را به خاطر سپاه دانش بودنم میشناختم. رستمخانها را دیده بودم و زیادخانها را، مرگ غریبانه آنها را و خون گریسته بودم، جسد یاغیها را که روی چوبی بسته بودند و دور شهر میگرداندند. از پشت بام خانهمان آنها را بر دار میدیدم که چگونه دست باد آنها را به چپ و راست متمایل میکرد... این رمان تاریخ است. در این رمان دو طایفه نامشان واقعی است یکی شهدا و دیگری پست فطرتان[،] و دیگران فقط نامی هستند و قصد و غرضی در میان نبوده. شکل رمان این چنین اقتضا میکرده است. تخیل بر پایه واقعیت.» (1)
در خصوص حوادث سالهای 43ـ1341 چند رساله دانشجویی تألیف شده که عبارتند از: بررسی اوضاع سیاسی ـ اجتماعی شهرستان بویراحمد بین سالهای 1342ـ1340 (2)، کهگیلویه چهار راه حوادث (3)و انقلاب اسلامی و مردم کهگیلویه و بویراحمد. (4)بیشتر مطالب رساله دانشجویی اسحاق صدری درباره وقایع سالهای یادشده، برگرفته از تاریخ و جغرافیای کهگیلویه و بویراحمد «نورمحمد مجیدی» است؛ که چنانکه پیشتر آمد نوشتههای وی کاملاً مغلوط و نادرست است. بنابراین، هیچ استنادی به آن نمیتوان کرد.
نگارنده نیز در دو پایاننامه دورة کارشناسی و کارشناسی ارشد خویش، به حوادث سالهای مزبور اشاراتی نموده است. در رساله دوره کارشناسی، جز اطلاعات شفاهی و
1) همان، مقدمه.
2) اسحاق صدری محمدآباد، بررسی اوضاع سیاسی ـ اجتماعی شهرستان بویراحمد، بین سالهای 1342ـ1340، پایاننامه کارشناسی ارشد علوم سیاسی، دانشگاه آزاد اسلامی واحد شهرضا، 1367.
3) کشواد سیاهپور، کهگیلویه چهارراه حوادث (نقد و بررسی چهار جنگ مشهور در کهگیلویه و بویراحمد و مقایسه آنها با یکدیگر)، پایاننامه دوره کارشناسی تاریخ، دانشگاه شیراز، 1372.
4) کشواد سیاهپور، انقلاب اسلامی و مردم کهگیلویه و بویراحمد، پایاننامه کارشناسی ارشد تاریخ، دانشگاه آزاد اسلامی واحد نجفآباد، 1382.
روایات بعضی شاهدان عینی و برخی منابع مکتوب کنونی، مستندات و منابع معتبری در اختیار نداشته است. بنابراین، به دلیل اطلاعات اندک و محدود و عدم مطالعات و تحقیقات کافی و نیز عدم دسترسی و استفاده از اسناد و مدارک معتبر، مطلب خوبی ارائه نداده است. در پایاننامة کارشناسی ارشد، البته پختهتر و محققانهتر عمل شده است. اما، به دلیل عدم استفاده از اسناد و مدارک معتبر و منابع مکتوب همعصر حادثه، عیوب آشکاری موجود است. در میان رسالات منتشر نشده، دکتر جمشید صداقتکیش رویدادهای مهم شهرستان ممسنی را بدون شرح و تحلیل و صرفاً بر اساس منابع مکتوب، ضبط کرده است. (1)ضبط این رویدادها از سال 1955ه. ق شروع شده و تا سال 1345ه. ش ادامه یافته است. وی، وقایع سالهای 43-1341 را به استناد روزنامهها و مجلات و نیز کتاب تاریخچة عملیات نظامی جنوب آورده است.(2)
افق خونین یا آخرین جنگ بویراحمد در تنگ گجستان (3)
از جمله آثار معتبر و ارزشمندی است که تاکنون درباره قیام عشایر ایل بویراحمد ـ و جنگ گجستان و جنگجویان آن ـ نگاشته شده و نویسنده، بر اساس مصاحبههای متعدد از برخی افراد آگاه، و استفاده از اسناد و مدارک محرمانه، تا حدود بسیار زیادی به «واقعیت» قیام دست یافته، و منصفانه نظر داده است.
مطالب این رساله، مبنایی برای کتاب ارزشمند تاریخ قیام پانزده خرداد به روایت اسناد جواد منصوری، در باب قیام عشایر بویراحمد، بوده است. (4)
از جمعه 7 اردیبهشت 1358، سلسله مطالبی تحت عنوان حماسه جنوب، راجع به
1) جمشید صداقتکیش، رویدادهای مهم شهرستان ممسنی، نسخه تایپ شده، 1370، صص 74ـ11.
2) همان، صص 74ـ59.
3) سید کرامتالله فدایی، افق خونین (آخرین جنگ بویراحمد در تنگ گجستان)، نسخه تایپ شده، [1373].
4) قابل ذکر است، نگارنده تاکنون رسالات مذکور را مطالعه و ملاحظه نموده است. ممکن است رسالههای دیگری در این باب تألیف شده باشد که نگارنده آنها را ملاحظه نکرده باشد.
«قیام بهمن قشقایی» در مجله سپید و سیاه منتشر گردید؛ که تا 25 خرداد 1358 ادامه یافت. در طی این سلسله مقالات، بر اساس روایات شفاهی مادر و برادر بهمن قشقایی، به جریان قتل مهندس ملکعابدی و تبعات آن و نیز چگونگی حضور بهمن قشقایی در فارس و درگیریهای وی، پرداخته شده است.(1)
2ـ مبارزات عشایر بویراحمد با حکومت پهلوی:(2)
موسایی در مجموعه مقالات «مبارزات عشایر بویراحمد با حکومت پهلوی»، به حوادث سالهای 42ـ1341 در بویراحمدـ خاصه «خلعسلاح پاسگاه توت نده» و «جنگ گجستان» ـ پرداخته است.(3)تحلیلهای وی، منبعث از اوضاع و احوال تند و انقلابی سالهای اولیه انقلاب است. در این سالها، بدبینی شدیدی نسبت به «خان» و «کدخدا» ـ و هر چه انجام داده بودند؛ چه خوب و چه بد ـ وجود داشت و موسایی لامحاله متأثر از این اوضاع بود. به علاوه، وی تنها به استناد برخی روایات شفاهی و روزنامه های رسمی حکومت، حوادث مذکور را تبیین و تحلیل نموده است. او، نه تحقیقات و مطالعات عمیقی در این باره انجام داده بود و نه اسناد و مدارک معتبر و دست اولی را رؤیت کرده بود. بنابراین، بر مبنای این ذهنیات، وی «انگیزة» هر دو نبرد توت نده و گجستان را «در راستای یک هدف قابل تفسیر» دانسته است؛ آنهم «جلوگیری از اجرای اصلاحات ارضی.» (4)اما، باید دانست که همه اهداف و علل قیام، در راستای اصلاحات ارضی و مخالفت با آن نبوده است. به علاوه، جنگ گجستان، تصمیم شخصی کسانی بود، که ـ براساس اسناد و مدارک معتبر ـ اهداف دیگری داشتند؛ و مهمترین آن مذهب و حمایت از روحانیت بود. در واقع عدم اطلاع و
1) رجوع شود: مجله سپید و سیاه/ (شماره 1103، جمعه 7 اردیبهشت 1358)، ص 4/ (شماره 1104، جمعه 14 اردیبهشت )1358، صص 6 و 45/ (شماره 1105، جمعه 21 اردیبهشت 1358)، صص 8 و 44/ (شماره 1106، جمعه 28 اردیبهشت 1358)، صص 6 و 49/ (شماره 1107، جمعه 4 خرداد 1358)، ص 12/ (شماره 1108، جمعه 11 خرداد 1358)، صص 16 و 48/ (شماره 1109، جمعه 18 خرداد 1358)، صص 13 و 45/ (شماره 1110، جمعه 25 خرداد 1358)، صص 14 و 44.
2) میثم موسایی، «مبارزات عشایر بویراحمد با حکومت پهلوی»، فصلنامه عشایری ذخایر انقلاب، شماره 5، زمستان 1367، صص 30ـ19.
3) همان، صص 30ـ24.
4) همان، ص 26.
شناخت کافی نویسنده از موجدان جنگ گجستان، موجب چنین تحلیلی از نبرد مذکور شده است. البته، نویسنده خود آورده که: «کسانی که جریانات جنگ گجستان را کاملاً مشاهده کردهاند به آن به «نامه امام»تعبیر میکنند.» (1)اما وی در ردّ این«تعبیر» چنین نظر میدهد:
...نکته اینجاست که این جریان را کسانی هدایت میکردند که لااقل در عدم صداقت عدهای از آنها شکی نیست. (2)
به احتمال زیاد، منظور وی خوانین بوده، نه شخصیت مذهبی و مردمی معروفی چون «ملاغلامحسین جلیل»! ولی نکته اینجاست که جنگ گجستان، تصمیم شخصی و قطعی ملاغلامحسین و یاران مذهبیاش بود که تحت تأثیر روحانیت مبارز و اعلامیههای امام خمینی، خاصه پیام تسلیت امام به علمای تهران دست به این اقدام مهم زدند. موسایی در مقالة بسیار مختصر خویش، اشتباهات متعدد دیگری مرتکب شده است. از جمله:
1- عدم اشاره به بمباران روستای دروهان بویراحمد و شروع جنگ توسط سردمداران حکومت پهلوی.
2- سرگرد فاطمیزاده، به دنبال دستگیری خداکرم ضرغامپور پسر عبداللهخان بود، نه خود عبداللهخان.
3- نویسنده، تقسیمبندی عشایر در جنگ گجستان را به تبع تقسیمبندی نظامیان ذکر میکند، که کاملاً نادرست است.(3)
4- وی به اشتباه، تنها راه عبور نظامیان را مسیری میداند که «از میان تنگ گجستان میگذشت». (4)در حالی که تنگه گجستان، مسیر نظامیان نبود. بلکه، مسیر اصلی و مالرو در سر تنگ گجستان میگذشت و نظامیان به راهنمایی افراد محلی از همان مسیر قصد عبور و حضور در امیرایوب را داشتند.
نگارنده در خصوص وقایع جنوب کشور در سالهای 43-1341 ـ خاصه قیام ایل بویراحمد و ممسنی ـ چندین مقاله تألیف نموده، که هر کدام گوشهای از حوادث مزبور را بیان کرده است. این مقالات، عبارتند از: تأثیرپذیری ادبیات عامیانه و حماسی ایل بویراحمد از نهضت امام خمینی(س) (1)تیمسار اردوبادی کیست؟ (2)نگاهی به قیام عشایر بویراحمد در سالهای 1342-1341 (3)قیام عشایر جنوب و سرنوشت یک سرلشکر (4)و نهضت امام خمینی و قیام عشایر جنوب. (5)
4ـ بازخوانی پرونده جنگ گجستان:(6)
دراین مقالة مختصر، محقق مشهور تاریخ معاصر، تحلیلی صایب و درست از زمینههای جنگ گجستان و نقش فرمانده عشایری آن ملاغلامحسین سیاهپور، به دست داده است.
در خصوص قیام عشایر جنوب، جمعی از اندیشمندان قوم و نیز روحانیون مبارز، در تبیین حرکت اصیل عشایر و مدح مبارزین آن، به سرودن «شعر» پرداختهاند. نقش سیاسی ـ اجتماعی شاعران و شعر آنان، البته بر هیچ محققی پوشیده نیست.
1) کشواد سیاهپور، «تأثیرپذیری ادبیات عامیانه و حماسی ایل بویراحمد از نهضت امام خمینی(س)»، ادبیات انقلاب، انقلاب ادبیات (مجموعه مقالات کنگره بررسی تأثیر امام خمینی و انقلاب اسلامی بر ادبیات معاصر)، جلد دوم، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی(س)، تهران، 1378، صص 242 ـ 223.
2) کشواد سیاهپور، «تیمسار اردوبادی کیست؟»، تاریخ معاصر ایران، (سال هشتم، شماره 30، تابستان 1383)، صص 280 ـ 269.
3) کشواد سیاهپور، «نگاهی به قیام عشایر بویراحمد در سالهای 1342ـ1341»، فصلنامه مطالعات تاریخی (سال اول، شماره چهارم، پائیز 1383)، صص 121 ـ 83
4) کشواد سیاهپور، «قیام عشایر جنوب و سرنوشت یک سرلشکر»، فصلنامه آوای دنا، (سال پنجم، شماره 17، بهار 1384)، صص 27 ـ 19.
5) کشواد سیاهپور، «نهضت امام خمینی و قیام عشایر جنوب»، فصلنامه مطالعات تاریخی، (شماره 12؛ بهار 1385)، صص 73ـ29.
6) سیدمصطفی تقوی ، «بازخوانی پرونده جنگ گجستان»، روزنامه ابتکار، (پنجشنبه 13 بهمن 1384، شماره 579)، ص 7.
سیدعلیاصغر دستغیب، بیان میکند: «یکی از شیوههای مبارزه در آن زمان [سالهای 42- 1341] استفاده از هنر شعر بود. به یاد دارم که این کار را رفقای مرحوم آیت الله حاج شیخ حسنعلی نجابت انجام میدادند.» (1)باری، شاعران آگاه و با ذوق، اشعاری در باب قیام عشایر بویراحمد و سرخی سروده که در زیر به آن اشاره میشود.
به احتمال زیاد نخستین فردی که راجع به قیام عشایر جنوب و جنگجویان کوهمرهسرخی و حبیب شهبازی، به سرودن شعر پرداخت؛ آیتالله نجابت و رفقای او بود. محمدرضا گلآرایش اشاره میکند که:
آیتالله نجابت شنیده بود که حبیبالله شهبازی علیه دولت قیام کرده... از آنها حمایت میکرد [و] در مدح آنها شعر میگفت و آنها را ترغیب میکرد.... (2)
برخی از اشعار که در حافظة بعضی افراد محل مانده بود،در کتاب ایل ناشناخته ثبت شده است. (3)
زندهیاد، ملادرویش دشتیان (1380ـ1314) فرزند ملاعلی محمد دشتی، در خانوادهای اهل دانش و فضل، در روستای «دشت» رستم متولد شده است. وی از هوش و استعداد بالایی برخوردار بود و در رفع مشکلات مردم ـ خاصه طایفه دشتی ـ همت بسیاری به خرج میداد.
ملادرویش، که از مسایل سیاسی ـ اجتماعی عصر، آگاهی زیادی داشت، در بسیاری از صحنههای مختلف آن حضوری آگاهانه مییافت. وی، اگر چه در جنگ گجستان حضور نداشت، ولی احساس و منویات درونی مردم منطقه و جنگجویان قوم را، در قالب ابیات زیر، تقریر و منتشر نمود. مثنوی طویل وی، که در دفتری ثبت و ضبط شده
بود؛ متأسفانه از بین رفته، و تنها اندکی از ابیات آن در اذهان عموم باقی مانده است.(1)
ز عــهد شهنشـاه محمـدرضـا
زنان را به مجلس همی داد رأی
چـو بشــنیـد عشایـر از راه دور
بکوشیم و جوشیم و مردی کنیم
ز عـلیا و سـفلا*، همه کدخــدا
که تا آخرین قطره خون، زنیم
پناهی* و خورشید* و مظــفری*
جهانبین* و منصوری* و نیکبخت*
پس از این همه عهد و هم گفتگو
گـرفتـنـد ناچــار او را هـمـه
در این دم خبـر آمدی ناگـهان
سپهدارشان بود «ناجی»* به نام
«زریر»* سپهدارشـان با سپــاه
«ایوب»* را کنند جای میـخانهشان
زنان را همـی پاک، پستان بِرَند
به سوی گجستان و «گُلگِرد»* کوه
طلایه به سوی «سیاهپور» گُرد
به لشکر همی گفت پاسخ چنین
بفـرمـود تا از یـمیـن و یســار
سیاهـپور جنـگی و یـازده نفـر
چو ده ساعت از روز اول گذشت
نخستین، سیاهپــور گــرد دلیــر
زریـر دلاوراَبا «نــُه» نـــفـر
بغلتید در خـــون زریـــر دلــیر
چو«ام ـ یک» به دست عشایر رسید
ســیاهپور جنگی و یــازده نـفــر
چوآن شیر جنگی به سنگر نشست
بغرید «کُــردی»* چــو ابـر بهــار
«غلامحسنی»* بود و «حسنقلی»*
تفـنـگ بلـنـد و قـطـار دو رو
یکی گُرد بُد نام «عبدی»* همی
سنـش نوزده بود و جنگش چهـل
بـغـریـد بـر سـان نـــر اژدهــا
«محمدحسن»* گُرد هُشـیار بـود
همیشه همـی پیشــرو بــود اوی
همان «ترکعلی»* آن جوان نجیب
بود هر زمان بر خروشد همـی
نهترس و نهخوفی نمیداشت اوی
یکی بانگ زد «کردی» پر هنر
ببینید کنـون جنگ مردان مـرد
یکی هدیهات میدهم ناگـهان
بگفت و بزد بر سرش تیر سخـت
در این دم خبر آمد از دیدهبان
کــه شــد کشــته «لهــراسب»* نامـدارچـنان بود جنــگی در ایــران قضا
کسی را نبود راضی از این امر و نهی*
نشـستند نـزدیـک و کردنـد شـــور*
بن و بیــخ ایـن رســم را برکنیـم
بخــوردنـد قـــرآن به اســم خـدا
بکوشـیم و این رسـم را بشـکنــیم
رسـیـدنـد هــر یک، ابـالـشـکـری
کــمربند مـردی ببـسـتـند سـخـت
غلامـحسـین* بیامد به ســوی گرو[ه]
بیــامــد در ایـن کار پر زمزمه ...
که آمـد سپـاهی چو فـوج گران
فرســتاد لشــکر همی سـوی دام
به سـوی گجســتان کشیدند راه
«مجت»* را کنند جای توپخانهشان
ز سرشان همــی نیز «معجر»بَرَند
سـپاه و سپهدار شدند هم گـروه
خبــرها یکایـک بر او برشمـرد
که در روز مـیدان مباشید غمین
برایشان بگــیرند راه را حـصـار
همه مــرد جنگی، هــمه بـا هــنر
کشیدند صــف انــدر آن پهندشـت
هــدف کرد تیری به ســوی زریــر
به یک حمــله شــد کشـته در تیغ «نَر»*
1) یدالله انصاری فرزند کردی انصاری، بیش از 40 بیت از این مثنوی را در کاستی شخصی خوانده و ضبط کرده است.
بــرآمــد خروشــیدن دار و گیـــر
هــمی هـوش از افسران بــر پریــد
نمـــودش بدادی به سیصـد نفـــر
چو اردوی شاهی ز سـینهاش شکســـت
همـی زنـده آورد از ایشــان چــهار
که هـر یک به کـــردار شــیر یلــی
چپ و راســت میکشتشو، نو به نو
نبـود از سـیاهپـور جنـگی کمـی
نبودی از این جنگ ترسش به دل
مهمـات را کـرد از ایـشـان جـدا
سـپـه را ز دشـمـن نـگـهدار بـود
به خون در گجستان همی داد جوی
سـرش پر زکینه، دلـش پر نـهیـب
تـو گـفتی که دریـا بجـوشد هـمی
که شیـر سیـاهپـور بُـد پـشت اوی
که ای «امـرالهی»* کس بـدگهـر
تــک روز مـیـدان و دشـت نـبـرد
کـه احسـن بـود در تـمـام جــهان
که جان داد آن مرد برگشتـه بـخـت
بـه ســوی سـیـاهـپـور گــرد دمـــان
بـه دســت «سلـحشـــور» بــی اعتبــار
ســیاهپور جنگــی غمیـن گشت سخت همـی دوختشون یک به یک بر درخـت (1)
اشاره شاعر به لایحه انجمنهای ایالتی و ولایتی و حق رأی به زنان است.
شَور : مشورت.
منظور بویراحمد علیا و سفلا است.
پناهی: احتمالاً منظور شاعر، کی حداد کیهادی و یا کی خلیفه پناهی است.
خورشید برومند.
مظفری : حاج اسماعیل مظفری (و پسرش کی خدابخش مظفری).
کیمندنی جهانبین.
آقابیژن منصوری.
کیمحمدعلی نیکبخت.
ملاغلامحسین سیاهپور جلیل.
سرهنگ ستاد عبدالحسین ناجی.
زریر؛ ظاهراً نامی است که محلیان به فرمانده ستون نظامی «سروان محمدتقی ریحانیفر» دادهاند.
ایوب: منظور امیرایوب انصاری است که مردم معتقدند از نسل امامزادهها و مکانی مقدس است.
مجت: همان مسجد است به لهجه محلی.
گُل گرد: نام کوه و قلهای در منطقه است.
نَر : بلندی تپه مانند. نَره در مقابل دره.
کردی انصاری.
غلامحسن محمدی.
حسنقلی فرخی (ایزدی).
عبدی (عبدالمحمد) انصاری.
محمدحسن انصاری، برادر عبدالمحمد.
ترکی پیرایش.
آقالهراسب (لهراسب) موسیپور.
منظور «امرالله عظیمی» از درجهداران نظامی است.
احتمالاً منظور، «پرویز سلحشور» از افسران نظامی است.
1) توضیح ستارههای مندرج در شعر:
زندهیاد علیمراد مرادی (تنهایی) معروف به «شیخ علیمراد»، از طایفه شیخهای گُلبار (=گُل بهار = گُل بیار؟) در منطقة چرام کهگیلویه است؛ که احتمالاً در سال 1281 ﻫ.ش متولد شده و در سال 1378 وفات یافته است. وی که از قریحة شاعری بسیار خوبی برخوردار بوده؛ صدای رسا و زیبایی نیز داشته است. اشعار محلی متعددی که سروده و با صدای رسا و حماسی خوانده است، از جاویدانترین اشعاری است که در خصوص تاریخ کهگیلویه و بویراحمد ـ به ویژه جنگهای عشایر با نظامیان و جنگجویان مشهور قوم ـ سروده و خوانده شده است. اشعار ارزشمند و صدای رسای وی چنان حماسی و احساسی است که به حق بایستی «فردوسی» قوم به شمار آید. اشعار وی، در واقع یک دوره از تاریخ واقعی منطقه است. او در اشعار خویش بسیار منصفانه و واقعی به تبیین و تشریح تاریخ پر حادثة قوم و نقش شخصیتهای بزرگ آن، پرداخته است. آگاهی و اطلاعات وی از تاریخ مردم منطقه و طوایف و
شخصیتهای معروف آن، بسیار زیاد و کامل بوده است. به همین دلیل اشکالات جزیی موجود در اشعار وی، کاملاً قابل اغماض و چشمپوشی است. جرأت و جسارت وی در سرودن و خواندن این اشعار حماسی، قابل تحسین و منحصر به فرد است. زیرا در عصر حکومت پهلوی به سرایش این اشعار و ابیات حماسی و مهم پرداخته و در بزرگداشت جنگجویان و مبارزان قوم که اکثر آنان علیه رژیم پهلوی مبارزه کرده بودند، همت گماشته است.
متأسفانه، بعضی نویسندگان و خوانندگان امروزی، برخی از اشعار شیخ علیمراد را مغلوط و مجعول ثبت و ضبط نموده و یا خواندهاند. این در حالی است که کاستهای وی موجود است و محققان میتوانند از آن استفاده نمایند.
در پی حساسیت رژیم پهلوی نسبت به مدح مبارزان و مبارزات قوم، ظاهراً یکی دوبار شیخ علیمراد بوسیلة ساواک گچساران احضار و مورد بازخواست و اخطار و تعهد کتبی قرار گرفت. سندی در دست است که نشان میدهد، این حساسیت کاملاً وجود داشته است.
شاعران بسیاری از اشعار محلی و قدیمی کهگیلویه و بویراحمد، ناشناخته هستند. این شاعران گمنام اما خویش قریحه، غالباً در باب وقایع مهم منطقه اشعاری به لهجة محلی سرودهاند که تنها سینه به سینه مضبوط و منتقل گردیده است.
سه بیت شعر نیز به گویش محلی بویراحمدی وجود دارد، که از زبان یک جنگجوی بویراحمدی خطاب به امام خمینی سروده شده است.(1)
«کاغذی اومده تَیْم آغی خمینی
دستور جنگ وَمْ بده، تو جانشینی
«مُوسید مشتهدم مِنْ دِلِ شیرازُم
نِیْتَرُمْ پی قَرصِ شا بر نـو بِســازُم
1) یعقوب غفاری، سالها پیش از انقلاب، این سه بیت شعر را ضبط کرده است. این ابیات توسط یکی از دانشآموزان وی، نقل و بیان گردیده است.
کاغذِت وَمْ برَسِ کـاری نَیـارُم
ای رَوُمْ زِرِ دارِ بَلـیِ بــر نو اِیارُم»
جنگجوی عشایری، از آقای امام خمینی تقاضای کاغذی حاوی فتوای جنگ و جهاد مینماید؛ زیرا او را جانشین امام زمان (عج) میداند: «دستور جنگ وَم بده تو جانشینی.» امام هم در جواب میگوید: «من یک سید مجتهدم و نمیتوانم پای قصر شاه برنو بسازم و برایت بفرستم.» جنگجوی عشایری پاسخ میدهد که: «لازم نیست تفنگ برایم بفرستی، فقط کاغذت (نامه فتوایت)به من برسد، میروم و از زیر درختان بلوط برنو در میآورم.» (1)
به جز این، ابیات دیگری در برخی منابع مضبوط است؛ که در باب حوادث سالهای 42-1341 است، و شاعر آن معلوم نیست. خوشبختانه تعدادی از اشعار ضبط شده است.(2)
با نگاهی هر چند مختصر به «منابع خارجی» محقق به خوبی در مییابد که به دلایل مختلف، همچون عدم اطلاع کافی از عشایر و مبارزه آنان، عدم دسترسی به منابع و اسناد و مدارک محرمانه و گهگاه دیدگاه جانبدارانه از اقدامات شاه، مطالبی بسیار سطحی و کممایه از قیام عشایر جنوب، عرضه داشتهاند. تقریباً تمام منابع بیگانه ـ از روزنامهها و مجلات گرفته تا کتابها و دایرهالمعارفها ـ مطالبشان مأخوذ از اخبار و اطلاعات رسمی و حکومتی بوده و اطلاعی از کنه قضایا و سوی دیگر ماجرا ـ یعنی عشایرـ نداشتهاند. آنان، تحت تأثیر حکومت پهلوی و سرکوبگران قیام عشایر، به تبیین وقایع پرداخته و مبنای نظری اظهارات و تحلیلهاشان، گفتهها و نوشتههای حکومتی بوده است. هیچ یک از این منابع، نیز از اسناد بایگانی شده و آرشیو مدارک محرمانة دولتهای خارجی ـ خاصه آمریکا و انگلیس ـ در باب قیام عشایر جنوب، موردی عرضه نداشته است. آیا در این زمینه، اسنادی در کشورهای مذکور موجود نبوده ـ که
بعید به نظر میرسد ـ و یا دسترسی پیدا نکردهاند؟ درهر حال، بررسی و معرفی برخی منابع خارجی، صرفاًٌ برای ارایة دیدگاه آنان بوده، نه تکیه برگفتهها و نوشتههای ایشان.
تقریباً تمام مطالب مندرج در تایمز لندن ـ در خصوص وقایع جنوب ـ مأخوذ از منابع رسمی و حکومتی بوده؛ و تفاوت چندانی با روزنامهها و مجلات داخلی نداشته است. به علاوه، اخبار و اطلاعات منتشره در تایمز لندن، بسیار معدود و مجمل است، و آگاهی خاصی به محقق نمیبخشد.
2ـ تاریخ نوین ایران:(1)
ایوانف محقق معروف روسی، در فصل دهم کتاب، به «اصلاحات ارضی» پرداخته است. در این فصل، به اختصار، موضوع قتل ملکعابدی و تبعات آن را بیان کرده است. وی میگوید: «در نوامبر سال 1962 گروه مسلحی که از جانب فئودالهای بزرگ در فارس تشکیل شده بود، [ملک] عابدی مسئول اجرای اصلاحات ارضی را کشتند. هنگامیکه مقامات دولتی پس از کشته شدن [ملک] عابدی تصمیم گرفتند عشایر را خلعسلاح کنند، فئودالهای بزرگ مانند خوانین قشقایی و دیگر طوایف جنوب (بویراحمدی، ممسنی و غیره) در ماه مارس 1962 علیه دولت به تظاهرات و اقدامات مسلحانه دست زدند. برای سرکوب این تظاهرات دولت واحدهای نظامی و هواپیماهای جت به فارس اعزام داشت. در بهار و تابستان سال 1963 میان واحدهای ارتش و ژاندارمری با گروههای مسلح این طوایف تصادماتی روی داد که در نتیجه از جانب واحدهای نظامی دولت نزدیک به صد نفر کشته و یا زخمی شدند.» (2)
کاملاً ملاحظه میگردد که به زعم نویسنده، تمام اقدامات انجام گرفته به :فئودالهای بزرگ» مرتبط بوده است.
3ـ تاریخ ایران از زمان باستان تا امروز :(1)
این کتاب، که مجموعهای از مقالات نویسندگان و محققان مشهور شوروی سابق، در باب تاریخ ایران از عهد باستان تا عصر حاضر است، مباحثی نیز راجع به «اصلاحات ارضی» و پیامدهای آن، وجود دارد. (2)
«ایوانف» در مقالة خویش، بر اساس بینش خاص مارکسیستی ـ لنینیستی، همچون مطالب کتاب تاریخ نوین ایران، اصلاحات ارضی را «مردمی»و «دهقانی» قلمداد کرده و قتل ملکعابدی را ـ بیهیچ دلیل و مدرکی ـ توسط «دستهای» میداند «که فئودالها سازمان داده بودند.» (3)
وی، البته، هیچ اشارهای به این «فئودالها» نمیکند. او مینویسد:
هنگامیکه دولت تصمیم به خلعسلاح عشایر گرفت، فئودالهای بزرگ، خانهای قشقائی و عشایر دیگر جنوب (بویراحمدی، ممسنی و غیره) در مارس 1963 حمله ضد دولتی عشایر را سازمان دادند. در بهار و تابستان 1963[1342] در فارس زد و خوردی میان ارتش و دستههای مسلح عشایر رویداد. (4)
کاملاً معلوم است که فئودالهای بزرگ فارس و خوانین قشقایی، هیچیک در ایجاد واقعة قتل ملکعابدی و قیام عشایر جنوب، نقشی نداشته و حتی در سرکوب آن، برخی از آنها حکومت پهلوی را کمک کردند.
4ـ ریشههای انقلاب ایران :(5)
خانم «نیکی کدی» در کتاب خویش، بسیار مختصر و در چند جمله، وقایع سالهای 42ـ1341 جنوب را اینگونه بیان داشته است:
با وجودیکه احتمالاً این خوانین قبایل قشقائی و بویراحمدی بودند که در سال 1963 میلادی (1342 شمسی) در استان فارس مردم را علیه اصلاحات ارضی
شوراندند، اما مردم عادی این قبایل نیز از سیاستهای کشاورزی دولت لطمه میدیدند. (1)
5ـ تاریخ معاصر ایران :(2)
پیتر ایوری، که غالباً جانبدارانه به اقدامات حکومت پهلوی نگریسته است؛ در اثر خویش به اختصار جریان قتل ملکعابدی و قیام عشایر و بمباران و سرکوب آن به دست رژیم را بیان کرده است. (3)نویسنده، در همین مطالب مختصر، تا اندازة زیادی منصفانه نظر داده است. به اعتقاد مؤلف، رژیم پهلوی بیدرنگ از ماجرای قتل ملکعابدی «بهرهبرداری کرد و به تبلیغات شدیدی علیه مالکان کارشکن و نیروهای اجتماعی مخالف اصلاحات ارضی دست زد... احتمال دارد که دولت در نظر داشت از حوادث پیش آمده در فارس استفاده کند و یک بار و برای همیشه قدرت عشایر را در هم بشکند.» (4)
وی بدون اینکه، ذکری از قیام عشایر کوهمره سرخی بنماید، به قشقاییها و بویراحمدیها اشاره دارد. وی، در جایی دیگر مینویسد: «در سال 1963، ایل «بویراحمدی» را از راه هوا، بمباران کردند، و این گونه به نظر میرسید که تصفیة نهایی آنان، آغاز شده است.» (5)
6ـ کوچنشینان قشقایی فارس :(6)
ابرلینگ، در کتاب خویش ـ که در سال 1974 انتشار داده ـ به تاریخ ایل قشقایی پرداخته است. وی، در پایان مباحث کتاب ـ به طور بسیار مختصرـ به جریان قتل «مهندس شاهپور ملکعابدی، رئیس ادارة اصلاحات ارضی فیروزآباد»به دست عدهای
از «طایفة نمدی» قشقایی و پیامدهای آن اشاره نموده است.(1)او به درستی عنوان میکند:
حکومت ایران که از نارضایتی فزاینده در شهرها احساس خطر میکرد، به هیچ عنوان مایل نبود در مورد اقدامات شورشیان جنوب سروصدا کند.(2)
نویسنده با همان «اطلاعات محدودی که در اختیار» داشته روند کلی اوضاع فارس و درگیریهای جنوب را به اجمال بیان کرده است. (3)منابع وی، همان منابع رسمی حکومتی بوده است که چندان اعتمادی به آنها نیست.
7ـ ناسیونالیسم در ایران:(4)
ریچارد کاتم، به نقل از نیویورک تایمز، و به اختصار تمام، دربارة وقایع جنوب می نویسد:
در فارس شورشی که میزان و مدت آن معلوم نشد توسط ایلات قشقایی و بویراحمد بر پا گردید. (5)
مقالة ایل بویراحمد که در دانشنامه ایرانیکا ـ زیر نظر احسان یارشاطر ـ به چاپ رسیده، نوشته مردمشناس مشهور اتریشی «رینهولد لوفر» است. وی و خانم «اریکا فریدل» همسرش، بیش از چهل سال است، در بویراحمد آمد و شد و مطالعه و تحقیق دارند.
در این مقاله، که به «تقسیمات سیاسی و قبیلهای»، «اصل و نسب»، «تاریخ قبیلهای»، «تاریخ سیاسی»، «تاریخ اقتصادی» و «تاریخ فرهنگی»ایل بویراحمد، پرداخته شده، وقایع
سالهای 42ـ1341 را نیز به طور مختصر بیان کرده است.
به رغم مطالب خوبی که در مقاله مندرج است، اطلاعات تاریخی نویسنده، اندک و ضعیف به نظر میرسد. به همین دلیل، گفتههای وی در خصوص وقایع سالهای 42ـ1341، مستند نیست، و نمیتواند مورد استناد و استفاده قرار گیرد.
تا آنجایی که تحقیقات کنونی پژوهشگران داخلی و خارجی، در باب قدمت و پیشینة تاریخی و نژادی ایلات و عشایر جنوب نشان داده است؛ دست کم ایلات و عشایر جنوب از سه نژاد ایرانی، عرب و ترک تشکیل یافته است(1)هرچند تفکیک کامل نژادهای ایرانی، عرب و ترک، امروزه بسیار مشکل است؛ اما نگارنده، ناگزیر از بیان تقسیمبندی کنونی ایلات و عشایر جنوب است. ایلات و عشایر جنوب در طی قرون متمادی پس از اسلام پیوندهای عمیقی با یکدیگر یافته؛ و از لحاظ سببی و نسبی به هم گره خورده است. در نتیجه تفکیک دقیق و کامل آنان از یکدیگر سخت؛ و در نوشتة حاضر غیرضروری است. معهذا چون پژوهش حاضر مربوط به «تاریخ معاصر» است؛ و در شکلگیری وقایع آن ایلات و عشایر کنونی دخیل و مؤثر بوده؛ تقسیمبندی امروزی آنان نیز مدنظر قرار گرفته است.
1- ایلات کهگیلویه و بویراحمد:
در یک تقسیمبندی مرسوم که «حاج میرزا حسن حسینی فسایی» در «فارسنامه ناصری» انجام داده است؛ ایلات کهگیلویه و بویراحمد، متشکل از «آقاجری»، «باوی» و
1) در واقع، این تحقیقات، بسیار ناکافی و نارسا است؛ و هنوز جای تحقیق و پژوهش در این زمینه بسیار است.
«جاکی» ذکر گردیده است(1)دراین میان، ظاهراً ایل «جاکی» از جمله «اقوامی» بوده، که در عهد «اتابک هزار سف» (650 ـ 600 ﻫ.ق) «از جبلالسماق شام بدو پیوسته»اند. (2)ایل جاکی، در عصر صفوی، (1135 ـ 907 ﻫ.ق) از معروفترین و مؤثرترین ایلات کهگیلویه و بختیاری بوده است(3)
میرزا محمدطاهر وحید قزوینی، تاریخ جهانآرای عباسی، تصحیح سعید میرمحمدصادق، تهران: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، 1383، ص 130.
در هر حال براساس نقل فسایی، ایل «جاکی» به دو شعبه «چهار بنیچه» و «لیراوی» تقسیم گردیده؛ که چهاربنیچه عبارت بوده از: بویراحمد، چرام، دشمن زیاری و نویی. لیراوی نیز به دو بخش لیراوی کوه و لیراوی دشت تقسیم شده که لیراوی کوه، شامل ایلات بهمئی، شیرعلی، طیبی و یوسفی بوده است.(4)لیراوی دشت، نیز ساکنان کنارة خلیج فارس در بندر دیلم و «هفت شهر لیراوی» میباشد. (5)«محمدجعفر خورموجی» (1301ـ1225ه. ق) ایلات منطقه کهگیلویه را «باوی، بویراحمد، نویی، طیبی، بهمئی، چروم، آقاجری، شیرعلی، یوسفی، شهرویی و دشمن زیاری» برمیشمارد. (6)
سیاح مشهور روسی، «بارون دو بُد» ـ در اوایل پادشاهی محمدشاه قاجار ـ مهمترین «شاخههای ایل کهگیلویه» را باوی، بویراحمد، نویی، طیبی و بهمئی ذکر میکند.(7)به علاوه میگوید:
1) فسائی، فارسنامه ناصری، جلد دوم، تصحیح منصور رستگار فسائی، چاپ دوم، تهران: انتشارات امیرکبیر، 1378، ص 1479.
2) معینالدین نطنزی، منتخبالتواریخ معینی، تصحیح ژان اوبن، تهران: کتابفروشی خیام، 1336، صص 41ـ40/ حمدالله مستوفی، تاریخ گزیده، به اهتمام عبدالحسین نوائی، چاپ چهارم، تهران: انتشارات امیرکبیر، 1381، صص 541 ـ 540.
3) از جمله رجوع شود: اسکندر بیگ منشی، تاریخ عالم آرای عباسی، جلد اول، تصحیح محمداسماعیل رضوانی، تهران: دنیای کتاب، 1377، ص 420/ همان، جلد دوم، صص 795 و 835.
4) فسایی، همانجا.
5) برای اطلاع بیشتر از ایلات «لیراوی دشت» رجوع شود: علیرضا خلیفهزاده، هفت شهر لیراوی و بندر دیلم، بوشهر: انتشارات شروع، 1382.
6) محمدجعفر خورموجی، نزهتالاخبار، تصحیح علی آل داوود، تهران: انتشارات مجلس شورای اسلامی، 1380، ص 103/ محمدجعفر خورموجی، آثار جعفری، تصحیح احمد شعبانی، شیراز: بنیاد فارسیشناسی، 1380، ص 93.
7) دو بُد، سفرنامه لرستان و خوزستان، ترجمه محمدحسین آریا، تهران: علمی و فرهنگی، 1371، صص 178 ـ 176.
گذشته از ایل کهگیلویه، چند طایفه دیگر هم نظیر جرامی (چرامی) و یوسفی در این کوهستانها مسکن دارند... (1)
نویسنده دیگر عهد قاجار «میرزا فتاح گرمرودی»، به طوایف بویراحمدی، بابوئی، نویی، بهمئی، چرامی و طیبی اشارت دارد. (2)
به نظر میرسد، در اثر فشار حکومت مرکزی و ظلم و تعدی حاکمان قاجاری و درگیریهای داخلی ایلات و طوایف مسکون منطقه؛ برخی از آنان مضمحل، مستحیل یا متواری گردیده است. دراین میان، به خصوص میتوان به فرار ایلات «شیرعلی» و «یوسفی» ـ ایلات لیراوی کوه ـ در اثر فشار مالیاتی حکومت مرکزی؛ و نیز اضمحلال و هزیمت ایل «نویی» ـ از ایلات چهار بنیچه ـ در مقابل ایل بویر احمد، اشاره کرد.(3)
به رغم تمام تغییر و تحولات صورت گرفته؛ مشهورترین ایلات مسکون منطقه، از اواخر عهد قاجار تاکنون عبارت بوده از: بویراحمد، باوی(بابویی)، بهمئی، طیبی، چرامی و دشمن زیاری.
در یک تفسیر غلط ـ که از محققی چون میرزا حسن حسینی فسایی شگفت مینماید ـ وجه تسمیه «کهگیلویه» یا «گیلویه» را برگرفته از نام میوهای میداند «که در فارسی کیالک و در اصفهان کویح و در طهران زالزالک گویند و درخت کیالک در کوهستان این بلوک بیشتر از همه جای مملکت فارس باشد...» (4)
به تبع این تعبیر غلط، نویسندگان زیادی در آثار خویش به این گفته استناد کرده و وجه تسمیه کهگیلویه را به سبب وفور درخت «زالزالک» یا «کیالک» دانستهاند. (5)حتی
1) همان، ص 180.
2) گرمرودی، سفرنامه ممسنی، به کوشش فتحالدین فتاحی، چاپ دوم، تهران: انتشارات مستوفی، 1370، صص 162 ـ 146
3) رجوع شود: فسائی، همان، صص 1492 ـ 1491/ گرمرودی، همان، صص 154 و 157/ محمود باور، کهگیلویه و ایلات آن، شرکت سهامی چاپ، بیجا، 1324، صص 109 ـ 108/ عزیز کیاوند، حکومت، سیاست و عشایر از قاجاریه تاکنون، تهران: انتشارات عشایری، 1368، صص 69 ـ 60.
4) فسایی، همان، ص 1467.
5) از جمله رجوع شود: علی رزمآرا، جغرافیای نظامی ایران (منطقه فارس)، چاپخانه ارتش، بیجا، 1323، ص123/ محمد معین، فرهنگ معین، جلد ششم، چاپ دوم، تهران: انتشارات امیرکبیر، 1363، (ذیل کهگیلویه)/ محمدجواد بهروزی، شهر سبز یا اوضاع اقتصادی، سیاسی، طبیعی و تاریخی شهرستان کازرون، انتشارات کانون تربیت، بیجا، 1346، ص 117.
محقق مشهوری نظیر «محمدتقی مصطفوی» به صراحت مینویسد: «کوه گیلویه یعنی کوه زالزالک.» .(1)
به رغم گفتة این محققان که به نظر میرسد همه را فسایی به غلط انداخته است، درختی به نام «گیلویه» در منطقه وجود ندارد و هیچ یک از ایلات و طوایف مسکون منطقه ـ با همة اختلافات گویشی و لهجهای ـ کیالک یا زالزالک را «گیلویه» نمینامند. این درخت در تلفظ مرسوم محلی، «سِِـیْسَهْ sisa» نامیده میشود.
قدیمیترین و معتبرترین منبع که به صراحت وجه تسمیه کهگیلویه را بیان نموده، «مسالک و ممالک» اصطخری در قرن چهارم هجری است. براساس نقل اصطخری (متوفی 348 ﻫ.ق)، جیلویة مهرجان (= گیلویة مهرگان)، پس از مرگ سلمه بن روزبه، برزم زمیجان (= رمیجان) حاکم شد «و کار او عظیم و قوی گشت تا چنان شد که الییو مناهذا آن زم را به وی نسبت میبرند و قوت و شوکت او به مقام و مرتبهای رسیده بود که با فرزندان ابی دلف محاربت آغاز نهاد و معقل بن عیسی را که برادر ابیدلف بود بکشت...» (2)
بنابراین انتساب «رم زمیجان» (= رمیجان) به «جیلویه» (= گیلویه) از همان قرون اولیه اسلامی مصطلح و اطلاق شده است؛ و هیچ تردیدی نیست که وجه تسمیة آن، منسوب به «گیلویه» است. در واقع «جیلویه»، نام شخص و معرّب گیلویه است. (3)
البته، محققانی نظیر محمود باور، محمدعلی امام شوشتری، هانیس گاوبه و احمد اقتداری، در آثار خویش به رد نوشته فسایی پرداخته و نقل اصطخری را ترجیح دادهاند.
1) مصطفوی، اقلیم فارس، تهران: انتشارات انجمن آثار ملی، 1343، ص 421.
2) اصطخری، ممالک و مسالک، ترجمه محمد تستری، به کوشش ایرج افشار، تهران: بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، 1373، ص 134/ مقایسه شود با: اصطخری، مسالک و ممالک، به کوشش ایرج افشار، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1340، ص 126.
3) خاندان گیلویه (آل جیلویه) از مشهورترین خاندانهای ایرانی است، که در فارس بزرگ دارای اقتدار و عظمت بوده؛ و با برخی خاندانهای عرب، از جمله «آل ابودلف»، درگیریها داشته است.
نام «بویراحمد» که از سال 1342 و پس از قیام عشایر بویراحمد و جنگ مشهور گجستان به صورت رسمی مترادف کهگیلویه گردید؛ یک اسم قدیمی است که نام ایل بویراحمد، مأخوذ از آن است. ظاهراً، قدیمیترین سند مکتوبی که ـ در حال حاضرـ از این نام در دست است، مربوط به سال 856 ﻫ.ق است که یکی از بزرگان قوم نام خویش را بر سنگی نقر کرده است. در این کتیبة مختصر، چنین آمده است: «صفر ست و خمسین ثمانماء به خط ملکشاه بیراحمدی.» (1)به علاوه در یک سند معتبر محلی که تاریخ تحریر آن سال 1068 ﻫ.ق و مربوط به عصر پادشاهی «شاه عباس دوم» صفوی ( 1052 ـ 1077 ﻫ.ق) است؛ چندین تن از افراد قوم، تحت نام «بویراحمدی» و «بویری»، آن را امضاء و هامش نویسی نمودهاند(2)
مؤلف «ریاض الفردوس» ـ که کتاب خویش را در سال 1082 ﻫ.ق، عهد شاه سلیمان صفوی به پایان رسانده ـ به «بویراحمد اردشیری»، «بویراحمد عباسی» و «قلندر بویری» اشاره دارد.(3)معهذا، با این همه قدمت و منابع مستند، به قطع یقین نمیتوان اظهارنظر نمود که نام «بویراحمد» اسم شخص بوده یا قبیله؟ و آیا نام یک شخص است یا دو شخص؟ روایات شفاهی نیز در این باب، متفاوت و متناقض است(4)
5.. Reinhold, Loeffler, "BOIR AHMADI. THE TRIBLE", Encyclopaedia Iranica, IV, Fasc.3,1989, p.322
در هر حال، آنچه ظاهراً درستتر به نظر میرسد این است که ایل بویراحمد، «اتحادیه»ای بوده از طوایف و تیرههای متعدد. اما اینکه کدام طوایف و تیرهها «نژاد اصیل بویراحمد اولیه» هستند و «بانیان و هستة اولیه این اتحادیه» کدام طوایف بوده، مبهم و متناقض است.
1) جواد صفینژاد، عشایر مرکزی ایران، تهران: انتشارات امیرکبیر، 1368، صص 213 ـ 212.
2) رجوع شود: صفینژاد، تحلیل و تفسیر مجموعه اسناد روستایی و عشایری ایران، جلد دوم، چاپ دوم، تهران: نشر آتیه، 1381، صص 687 ـ 489.
3) محمد میرک بن مسعود حسینی منشی، ریاض الفردوس خانی، به کوششش ایرج افشار و فرشته صرافان، تهران: بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، 1385، ص 33.
4) برای اطلاع از برخی از این روایتها؛ رجوع شود: هیبتالله غفاری، ساختارهای اجتماعی عشایر بویراحمد، تهران: نشر نی، 1368، صص 49 ـ 41.
«لوفلر» میگوید: «به نظر میرسد، در نخستین مرحله، این ائتلاف و اتحادیه، شامل بخشهای اصلی قاید گیوی، گودرزی، جلیلی، تاس احمدی و تامرادی بوده است.» صفینژاد ـ محقق برجسته عشایری ـ بر اساس روایات شفاهی بویراحمدیها، معتقد است: «دشتموریها بویراحمدی اصیل هستند.» وی مینویسد: «بویراحمدیها بالاتفاق معتقدند که دشتمور منطقه گرمسیری نیاکان بویراحمدیها بوده است[.] از این رو دشتموریها بویراحمدی اصیل هستند[.] در صورتیکه سادات و آقائیها و بسیاری از طوایف مستقل تابع بویراحمد شدهاند در حالیکه خود بویراحمدیها نبودهاند. »(1)با این حال، امروز طوایف متعددی جزو ایل بویراحمد محسوب میشوند.
فسایی در فارسنامه، از کوهمره سرخی تحت عنوان «کوه مرة شکفت» نام میبرد(2)
علاوه بر کوهمره سرخی ـ که کوهمره شکفت یا کوهمرة سیاخ نیز خوانده شده است ـ در فارس، کوهمرة نودان و کوهمرة جروق مشهور است؛ و امروزه هر دو جزو شهرستان کازرون محسوب میشوند(3)براساس نوشته فسایی، علاوه بر کوهمره نودان (= کوه مره پشتکوه یا کوه مرة فشقویه) و کوهمرة جروق، کوهمرة دیگری به نام «شکان» معروف بوده است(4)
مشهورترین ایل کوهمره سرخی، «ایل سرخی» است؛ که از شش طایفة ناصِرو، بُگی، دهدار، شِکَرِه، جبارزار و جیحون (جهین) تشکیل یافته و در تغییر و تحولات قرون اخیر، قدرت اول منطقه گردیده است. به جز ایل سرخی و طوایف ششگانه آن؛ طوایف «سُقُلمِه چی»، «بَکَکیِ»، «آرندی» و «مالکی» ساکنان کوهمره سرخی را شکل
1) جواد صفینژاد، اطلس ایلات کهگیلویه، مؤسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی دانشگاه تهران (بخش مطالعات عشایری)، 1347، ص 23.
2) فسایی، همان، ص 1499.
3) رجوع شود: سیدحسن موسوی، گوشههایی از فرهنگ و آداب و رسوم مردم کوهمره نودان، جروق و سرخی فارس، شیراز: انتشارات نوید، 1362، صص 6ـ5/ ایل ناشناخته، ص 43.
4) فسایی، همان، ص 1430.
دادهاند(1)هم چنین «طوایفی از ایل قشقایی، به دلایل مختلف اقتصادی و سیاسی در کوهمرة سرخی ساکن شده» که عبارت است از: طایفه قره غانلو (قره غانی) و بخشهایی از تیرهها و طوایف شاهیلو، علی کردلو و درهشوری(2)در همسایگی کوهمره سرخی ـ در بلوک خواجهای ـ طوایف «بهادنی» (= بهاءالدینی)، «کرکدنی» (= گورکانی) و «گلکی»، که در قیام سالهای 42ـ1341 جمعی از تفنگچیان آنان مشارکت داشته؛ سکونت دارند(3)
باوجود تحقیقات بالنسبه زیادی که محققان داخلی و خارجی، در باب پیشینة تاریخی و نژادی ایل قشقایی، انجام دادهاند؛ هنوز به قطع و یقین نمیتوان اظهارنظر نمود(4)
سیروس پرهام، به درستی معتقد است: «تاریخچة ایل قشقایی بسیار مبهم است و دانستنیهای ما دربارة گذشتة این ایل بزرگ ناچیز و ناقص است و پراکنده و جسته گریخته. به درستی معلوم نیست که ترکان قشقایی در چه زمان و از کدام سرزمین و بر اثر چه عوامل و از پی چه حوادثی به ایران و سپس به فارس کوچ کردهاند(5)
به رغم این مسئله، «ایوانف» با تبیین روایات و نظریات مختلف دربارة اصل و نسب قشقاییها و پیشینه تاریخی و نژادی آنان، نتیجه میگیرد: «که اقوام قشقایی در طول تمام تاریخ یک همبود نژادی نبودهاند که با یک سرمنشأ واحد به هم مرتبط باشند. مشترکات آنان به تدریج از عناصر ناهمگون و با نژادهای مختلفی شکل گرفته، که در زمانهای مختلف در ترکیب آن گروه نژادی که بعدها اقوام قشقایی نام گرفت، وارد شدند... علاوه
1) ایل ناشناخته، صص 50 ـ 49 و 66.
2) همان، صص 51 ـ 50.
3) همان، ص 50.
4) کلمة «قشقایی» ـ تا آنجایی که ایرج افشار دست یافته ـ نخستین بار در کتاب «جامعالتواریخ حسنی» (از سال 857 ـ 855 ﻫ.ق) آمده است. (رجوع شود: ایرج افشار، «کنیه، لقب، نسبت عشایر و ذکر آنها در متون فارسی»، ایلات و عشایر (مجموعه مقالات)، صص 245 ـ 243).
5) سیروس پرهام، «ایل قشقایی کی و از کجا به فارس آمده است؟»، ایلات و عشایر (مجموعه مقالات)، تهران: انتشارات آگاه، 1362، ص 246.
بر اقوام مختلف و غریبة ترک در زمانهای مختلف گروههای متنوعی از قبایل محلی فارس و ایران نیز وارد ترکیب قشقاییها شدند(1)
ایوانف، به طور مثال، «کشکولی»ها را ذکر میکند، که «تا حد زیادی متشکل است از مخلوطی از اقوام مختلف محلی فارس و اقوام همسایه ]چون[ لکها، کهگیلویهایها، ممسنیها و بختیاریها(2)
«ابرلینگ» معتقد است: «همچون سایر اتحادهای ایلی ایران امروز، ایل قشقایی نیز اتحادی است مرکب از تیرهها و طوایف مختلف از نژادهای متفاوت از جمله ترک، کرد، لر، عرب ]؛[ اما اکثر قشقاییها اصالتاً ترک هستند....»(3)
«لردکرزن»، ایل قشقایی را متشکل از ترک و لر، دانسته؛ میگوید: «من ایشان را ترک خواندهام، زیرا که اصل و نسب آنهاست... و از آن جهت نیز لر خواندهام که میگویند با آن قوم هم نسبت دارند و از جهات آداب و عادات با بختیاریها و تیره کوه کیلویه زیاد تفاوت ندارند(4)
در واقع ـ همانگونه که ابرلینگ معتقد است ـ ایل قشقایی، اتحادیهای است که دستکم از اقوام و قبایل ترک و لر و عرب، تشکیل یافته است. بنابراین، طوایف و تیرههای متعددی ـ از اقوام ترک و لر و عرب ـ در هسته شکلگیری ایل وجود داشته است. فسایی، از 66 تیرة تشکیل دهندة ایل قشقایی نام میبرد(5)بنا به نقل خورموجی، ایل قشقایی 48 تیره میباشد(6)«دومورینی» در اواخر عصر قاجار، به 13 طایفه ایل قشقایی، با جمعیت و افراد سوار و پیاده آن اشارت دارد. این طوایف، عبارت بوده از: کشکولی، درهشولی ]درهشوری[، شش بلوکی، خلج، فارسیمدان، صفیخانی، رحیمی، گلهزن، ایگدر، گهوا، کرائی، بیات و عمله(7)
1) ایوانف، عشایر جنوب (عشایر فارس) قشقایی، خمسه، کهگیلویه، ترجمه کیوان پهلوان و معصومه داد، تهران: نشر آرون، 1385، ص 60 (برای اطلاع کامل رجوع شود: همان، صص 64ـ54).
2) همانجا/ مقایسه شود با: ایل ناشناخته، صص 32 ـ 31.
3) پیر ابرلینگ، همان، ص 21.
4) کرزن، ایران و قضیة ایران، جلد دوم، ترجمه وحید مازندرانی، چاپ پنجم، تهران: علمی و فرهنگی، 1380، ص 136.
5) فسایی، همان، ص 1582.
6) خورموجی، همان، ص 110.
7) دومورینی، عشایر فارس، ترجمه جلالالدین رفیعفر، تهران: انتشارات دانشگاه تهران، 1375، صص 33 ـ 30.
«محمد بهمنبیگی» مشهورترین نویسندة ایل قشقایی؛ پنج طایفة بزرگ ایل قشقایی را، درهشوری، شش بلوکی، عمله، کشکولی بزرگ و فارسیمدان نام میبرد(1)وی اضافه مینماید: «طوایف کوچکتر دیگری نیز در قشقایی وجود دارند که توسط کلانتر اداره میشوند و آنها عبارتند از: کشکولی کوچک ـ قراچه ـ نمدی ـ ایگدر ـ رحیمی ـ صفی خانی ـ جعفر بیگلوی بزرگ ]و[ بلّو»(2)
«مظفر قهرمانی» از ترکان ابیورد شیراز، بیش از 50 طایفه ایل قشقایی را نام میبرد، و بسیاری از آنها را توضیح میدهد(3)
خانم «ماری ترز» ـ که در سالهای 1330 تا 1331 در ایل قشقایی مطالعه و تحقیق کرده ـ میگوید: «ایل قشقایی در اصل شامل چهل و چهار طایفه و تیره بوده که امروز شمار آنها به پنجاه و پنج رسیده است»(4)
«ابرلینگ»، نام 9 طایفه را به عنوان مهمترین طوایف ایل قشقایی ذکر میکند:
عمله، درهشوری، فارسیمدان، کشکولی بزرگ، شش بلوکی، کشکولی کوچک، قرهچاهی (قره چاهیلو)، صفیخانی و نمدی(5)
ایل ممسنی نیز ظاهراً از جمله اقوام و طوایفی بوده، که در زمان «اتابک هزارسف» لر «از جبل السماق شام» به او پیوستهاند(6)در عصر صفوی، «ممسنی» اشتهار خاص داشته است. در هنگامة عصیان «القاص میرزا» در عهد شاه طهماسب صفوی (984ـ930 ﻫ.ق)، در منطقه شولستان و ممسنی، «قایدان شولستان و ممسنی» با او جنگیدهاند(7)در
1) بهمن بیگی، عرف و عادت در عشایر فارس، صص 88 ـ 86.
2) همان، ص 88.
3) مظفر قهرمانی ابیوردی، از باورد یا ابیورد خراسان تا ابیورد یا ابوالورد فارس، چاپ خیام شیراز، 2535، صص 460 ـ 426.
4) ماری ترز (اولن دوشوتن)، شهسواران کوهسار (سفرنامه نواحی جنوبی ایران و ایل قشقایی)، ترجمه محمد شهبا، تهران: انتشارات پیراسته، 1376، صص 210 ـ 209.
5) ابرلینگ، همان، صص 286 ـ 275.
6) مستوفی، همان، ص 541 ـ 540.
7) قاضیاحمد قمی، خلاصهالتواریخ، جلد اول، تصحیح احسان اشراقی، چاپ دوم، انتشارات دانشگاه تهران، 1383، صص 335 ـ 334.
زمان شاه عباس اول (1038ـ985ه ق) «ممثنی» (= ممسنی)، از جمله قبایلی بوده که به همراه «جاکی و جوانکی و بندانی» سرکوب و «جریمه» مالی شده است(1)
محمد میرک، در ریاض الفردوس، به «الوار ممسنی بلاد شاپور» که چرام «محال مخصوص» آنان بوده اشارت دارد(2)
در هر حال، ایل ممسنی، بنا به نقل فسایی، «در اواخر ]حکومت[ سلاطین صفویه... بر نواحی شولستان استیلا یافتند ]و[ نام شولستان را منسوخ کرده آنرا بلوک ممسنی گفتند.»(3)
وی، این ایل را متشکل از چهار «طایفه بکش، جاویدی یا جاوی، دشمن زیاری و رستم» نام میبرد(4)امروزه نیز، همین چهار طایفه، ایل ممسنی را تشکیل میدهند.
پنج ایل باصری، بهارلو، اینانلو (= اینالو)، نفر و عرب، تشکیلدهندة ایلات خمسه (پنجگانه) بوده است. ایوانف، به درستی میگوید: «ائتلاف عشایر خمسه نه یک اتحاد نژادی که یک اتحاد سیاسی [بوده] است»(5)چنان که فسایی در فارسنامه آورده؛ در سال 1293 ﻫ.ق که فرهاد میرزا معتمدالدوله حکومت فارس را به دست گرفت، حاکمیت «داراب و حومه شیراز و ایلات خمسه یعنی ایل نفر و بهارلو و اینالو و عرب و باصری را به میرزا علی محمدخان قوامالملکی واگذار» نمود(6)حاکمیت خاندان قوامالملک، به طور سنتی بر ایلات خمسه استمرار یافت، و در بیشتر مواقع به عنوان اهرم فشار و یا سد بازدارندهای مقابل ایل قشقایی، به کار رفت. «خانم لمبتون» این واگذاری را ایجاد «قدرتی در برابر قدرت قشقایی» قلمداد میکند(7)
1) اسکندر بیگ منشی، همان، جلد دوم، ص 795/ وحید قزوینی، همان، ص 130.
2) محمد میرک، همان، ص 33 و 423.
3) فسایی، همان، ص 1561.
4) همانجا/ خورموجی، نزهتالاخبار، ص 107.
5) ایوانف، همان، ص 97.
6) فسایی، همان، جلد اول، ص 849.
7) آن لمبتون، «تاریخ ایلات ایران»، ترجمه علی تبریزی، ایلات و عشایر (مجموعه مقالات کتاب آگاه)، تهران: انتشارات آگاه، 1362، ص 223.
ایلات خمسه از حیث زبان و نژاد متفاوتاند. ایل باصری، فارسی زبان و ایرانی هستند. ایلات بهارلو، اینانلو و نفر؛ ترک زبان و منشأ ترکی دارند. ایل عرب، نیز عرب زبان و عربنژاد است. میرزا حسن فسایی، به تفصیل دربارة ایلات خمسه (اینالو، باصری، بهارلو، عرب و نفر) در فارسنامه، سخن گفته است(1)
استان بوشهر کنونی، که در گذشتهای نه چندان دور جزیی از فارس به شمار میرفت، ایلات و طوایف متعددی را در خود جا داده است. فسایی، تحت عنوان «بلوک دشتستان» از آن نام برده، مینویسد: «ناحیة وسیعی است از گرمسیرات فارس میانه جنوب و مغرب شیراز...»(2)وی میگوید: «دشتستان را چندین ناحیه است که هر یک را کلانتر و ضابطی علیحده است و هیچیک دراطاعت دیگری نباشد و رعیت هر ناحیه جز بزرگ و بزرگزادگان خود را به بزرگی نخواهند و غریب را بر خود نگمارند و همه بزرگان نواحی دشتستان در اطاعت حاکم بندر بوشهر باشند و سالهاست که بندر بوشهر قصبه حاکم نشین نواحی دشتستان گشته است.»(3)
فسایی، مهمترین نواحی دشتستان را اینگونه برمیشمارد: 1ـ ناحیة انگالی 2ـ ناحیه اهرم 3ـ ناحیه برازجان 4ـ ناحیه تنگستان 5ـ ناحیه حیاط داود(= حیات داود) 6ـ ناحیه خورموج 7ـ ناحیه دالکی 8ـ ناحیه رود حله 9ـ ناحیه زنگنه 10ـ ناحیه زیراه 11ـ ناحیه شبانکاره 12ـ ناحیه گناوه 13ـ ناحیه مضافات بوشهر(4)
فسایی، «بلوک دشتی» را نیز جداگانه ذکر کرده، و نواحی مختلف آن را شرح داده است(5)
بنابراین، دشتی و دشتستان، دو بلوک مستقل بوده؛ که اقوام و طوایف متعددی را شامل میشده و این اقوام و طوایف، جزو ایلات جنوب محسوب میشوند.
دشتستانیها، دشتیها، حیاتداودیها، لیراویها، تنگستانیها، برازجانیها و گلهدار،که خود به اقوام و طوایف دیگری تقسیم میگردند؛ مشهورترین اقوام بوشهر کنونیاند، که در وقایع و حوادث عصر رضاشاه و محمدرضا شاه تأثیر به سزایی داشتهاند.
احمدشاه قاجار، آخرین پادشاه سلسله قاجاریه، که فردی سستاراده و بیحال و عاشق تفریح و سفر بود؛ در آخرین مسافرت خارجی خویش، تمام اختیارات مملکت را به رضاخان سردار سپه، سپرد(1)
«ایوانف» محقق روسی، معتقد است؛ که دراین موقع «... قاجارها هیچگونه قدرتی در اختیار نداشته ]و[ تمام قدرت حکومت در دست رضاخان بود.»(2)زیرا، رضاخان، شاه را مجبور کرده بود به خارج از کشور رود و برادر وی را که در تهران، نایبالسلطنه بود، ناچار نمود «در امور دولت دخالت نکند» (3)در پی این تغییر و تحولات سیاسی، زمینهچینیهای انگلیسیان، برای به حکومت رساندن رضاخان، سرانجام ثمر داد؛ و کودتای سوم اسفند 1299 ش کابینة جدیدی را سرکار آورد ـ کابینة سیاه(4)مهرههای انتخابی «کابینة سیاه» که قدرت را به دست گرفتند، دو نفر بودند؛ یکی «سیدضیاءالدین طباطبایی» روزنامهنگاری جوان، و دیگری رضاخان سردار سپه، نظامی قشون. البته، طولی نکشید که سیدضیاء را کنار گذاشتند و رضاخان را یکهتاز میدان نمودند(5)
1) رجوع شود: حسین مکی، مختصری از زندگانی سیاسی احمدشاه قاجار، چاپ چهارم، تهران: امیرکبیر، 1370/نیز: رحیمزاده صفوی، اسرار سقوط احمدشاه (خاطرات)، به کوشش بهمن دهگان، تهران: انتشارات فردوسی، 1362.
2) ایوانف، «سرنگونی دودمان قاجار، استقرار قدرت دودمان پهلوی»، تاریخ ایران از زمان باستان تا امروز، ترجمه کیخسرو کشاورزی، تهران: انتشارات پویش، 1359، ص 453.
3) همانجا.
4) رجوع شود: امیل لوسوئور، زمینه چینیهای انگلیس برای کودتای 1299، ترجمه ولیالله شادان، تهران: انتشارات اساطیر، 1373/ حسین مکی، تاریخ بیست ساله ایران (کودتای 1299)، جلد اول، چاپ چهارم، تهران: نشر ناشر، 1363/ آیرونساید، خاطرات سری، تهران: مؤسسه خدمات فرهنگی رسا، 1373، صص 378 ـ 359.
5) حسن مرسلوند (گردآورنده)، اسناد کابینة کودتای سوم اسفند 1299، تهران: نشر تاریخ ایران، 1374، ص 35/ محمدرضا پهلوی، پاسخ به تاریخ، ص 43.
رضاخان که ظاهراً پله پله مدارج و مراتب نظامی را طی کرده بود، سرانجام به عنوان «وزیر جنگ» و «رئیس الوزرا» برگزیده شد. وی در سالهای پس از کودتا، تا زمان پادشاهی خویش، شورشها و قیامهای متعددی را در نقاط مختلف کشور ـ با برخوردهای خشن نظامی ـ سرکوب و فرو نشاند. این درگیریها، تقریباً در اکثر نقاط کشور بود؛ در آذربایجان، اردبیل، گیلان، مازندران، خراسان، کردستان، لرستان، کرمانشاه، فارس، خوزستان، بلوچستان و بختیاری(1)
اگر شورشهای پیش از پادشاهی رضاشاه ـ که در دوران نابسامانی و ضعف حکومت مرکزی، و انحطاط اواخر قاجاریه ـ پشت سر هم رخ داده، به منافع فردی قیامکنندگان و سودای جدا سری و استقلالطلبانه برخی از آنها منسوب شود؛ بیتردید، مقاومتها و مبارزات ایلات و عشایر، پس از پادشاهی رضاشاه و اعمال سیاستهای به ظاهر اصلاحی وی، از سر ناچاری و ناگزیری بوده است. سیاستی که رضاشاه، در قبال ایلات و عشایر ـ که جمعیت کثیری از نفوس مولد مملکت را تشکیل میدادند ـ اعمال و اجرا کرد؛ فوقالعاده خشن، ستمگرانه و بیرحمانه بود.
در واقع، سیاست عشایری رضاشاه، تمام «هستی» عشایر را هدف قرار داده بود؛ و به نظر میرسد، مقصود اصلی، نابودی نهایی و کاملِ بخش وسیعی از مردم مملکت ایران بوده است. بدبختانه، بسیاری از مجریان اقدامات رضاشاه، نظامیانی ـ همچون او ـ خشن، متعدی و متجاوز بودند؛ و در بسیاری مواقع، از هر دشمن غداری، بیرحمتر و سنگدلتر بودند. ذکر نام، نخستین سپهبد ایران، «احمد امیراحمدی»، ملقب به «قصاب لرستان» کافی به نظر میرسد(2)هر چند، اعمال «سلطان عباس نیکبخت» در ایل قشقایی؛ و «یاور اکرم» و «حاجیخان ارمنی» در ایلات بویراحمد و ممسنی، اختلاف زیادی با
1) جهت اطلاع بیشتر رجوع شود: میرحسین یکرنگیان، سیری در تاریخ ارتش ایران (از آغاز تا پایان شهریور 1320)، چاپ دوم، تهران: انتشارات خجسته، 1384، صص 358 ـ 309/ استفانی کرونین، ارتش و تشکیل حکومت پهلوی در ایران، ترجمه غلامرضا علی بابایی، تهران: انتشارات خجسته، 1377، صص 264 ـ 259/ یرواند آبراهامیان، ایران بین دو انقلاب، از مشروطه تا انقلاب اسلامی، ترجمه کاظم فیروزمند و دیگران، چاپ سوم، تهران: نشر مرکز، 1379، ص 108.
2) کرونین، همان، ص 419 ـ 421/ یکرنگیان، همان، صص 435/ برای اطلاع بیشتر از نحوة برخورد «قصاب لرستان» با «لرهای لرستان»، رجوع شود: ویلیام او. داگلاس، سرزمین شگفتانگیز و مردمی مهربان و دوستداشتنی، ترجمه فریدون سنجر، تهران: انتشارات گوتنبرگ، 1377، صص 178 ـ 170.
کارهای امیراحمدی نداشته است.
محمد بهمن بیگی، در اثری که در اوایل حکومت پهلوی دوم، منتشر کرد، مینویسد: «دولت ]رضاشاه[ با برگزیدن مأمورین رشوهخوار و مردم آزار و ایجاد حکومت ستمگر نظامی در میان ایلات، چیزی نگذشت که انزجار مطلق افراد ساده و بدوی ایل را نسبت به خود جلب نمود. تجاوز، تعدی و فشار و ظلم مأمورین دولت بخصوص در زمان حکومت سروانی به نام عباس ]خان نیکبخت [ باوج شدت رسید، تا آنجا که این افسر ناشایسته و خائن توله سگهای خود را برای آنکه بعدها زبان بفهمند با شیر زنهای نجیب ایلات میپرورید. چند سالی نگذشت که این مظالم طاقتفرسا منجر به طغیان قشقائیها در ]سال[ 1308 گردید.»(1)
«ویلیام داگلاس» قاضی مشهور دیوان عالی آمریکا، که در سالهای 1328 و 1329 از ایران و مناطق عشایری جنوب بازدید کرده است؛ در خاطرات خویش از ایل قشقایی، به نقل از یکی از کلانتران ایل مینویسد: «ما میتوانیم نظامیان خود را در مقابل تمام این بدبختیها و ظلم و ستمها که به ما وارد کردهاند ببخشیم و گذشتهها را هم فراموش کنیم اما فقط یک گناه نابخشودنی هست که ما نمیتوانیم تا ابد آنرا فراموش کنیم و از آن بگذریم.» من از او خواهش کردم که این ماجرا را هم برای من تعریف کند و او هم داستان را به شرح زیر بیان کرد: «در دوران سلطنت رضاشاه سروانی بود که در این منطقه خدمت میکرد او تعدادی توله سگ اصیل داشت که بر حسب تصادف مادر آنها مرده بود. سروان هر روز صبح سربازانی را به ده میفرستاد تا به زور مقدار دو لیتر شیر مادر برای توله سگهای او جمع کند].[ گفتنی است که جناب سروان شیرگاو یا بز را برای تغذیه توله سگهای خود قبول نمیکرد و دستور داده بود که سربازان فقط شیر مادر جمعآوری کنند. سربازان هم در اجرای دستور سروان نظارت کامل میکردند که فریب زنهای قشقائی را نخورند، به این ترتیب بود که سگهای سروان ماههای متوالی شیرمادران بچههای ما را میخوردند...]و[ این همان چیزی است که ما هیچوقت آنرا فراموش
1) محمد بهمن بیگی، عرف و عادت در عشایر فارس، انتشارات بنگاه آذر، بیجا، 1324، ص 62/ مقایسه شود با چاپ جدید کتاب: محمد بهمن بیگی، عرف و عادت در عشایر فارس، چاپ دوم، شیراز: انتشارات نوید، 1381، صص 100 ـ 99/ نیز: داگلاس، همان، صص 224 ـ 223.
نمیکنیم و هرگز آنرا نمیبخشیم.»(1)
ایوانف میگوید: «استبداد و خودسری عباسخان تا بدانجا پیش رفت که به درخواست او زنان قشقایی باید به توله سگهای عباسخان شیر میدادند»(2)
در ایل بویراحمد، نیز یک نظامی، به نام «یاور اکرم» ـ که مدت اندکی حضور یافته ـ «اسبی داشت که معتاد خوردن «جوجه کباب» بود؛ و در هر نقطهای که این مأمور نظامی اقامت میگزید، مردم محل موظف به تهیه خوراک اسب او ـ جوجه کباب ـ بودند. این نظامی مغرور که با مهماننوازی بویراحمدیها روبرو شده بود و اسبش نیز با «جوجه کباب» تیمار میشد، بیشرمی را به اوج رسانیده با دیدة بد به «ضعیفه»ها نگاه میکرد. «میرغلام» سیدجنگجویی از سادات بویراحمد، که در یک آبادی ناظر این برخوردها بود با چند گلوله به زندگی سرگرد پایان داد.»(3)
بهانههای متعددی که این مأمور نظامی عنوان مینمود، جز برای آزار و اذیت مردم نبود. یک نویسنده بومی، میگوید: «وی به منظور ایجاد وحشت بین مردم به هر خانهای که میرفت دستور میداد که دو دانه مرغ کباب کنند، یکی را به اسبش میداد و یکی را هم خودش میخورد. شبهای زمستان اسبش را به داخل سیاهچادر که یگانه مسکن و محل زندگی خانوار عشایری بود جا میداد، او از پارس سگها که بدون اجازه و ارادة صاحبخانه واق واق میکردند عصبانی میشد و صاحبخانه را به سختی مجازات میکرد. از همه اینها بدتر به ناموس مردم سوءنظر داشت، به همین جهت میرغلام تصمیم گرفت که او را بکشد و زمانی که نظر سوئی نسبت به یکی از زنان ایل داشت با پیشبینی قبلی، اهالی او را به محلی که قبلاً میرغلام کمین کرده بود هدایت کردند و میرغلام او را هدف قرار داد و کشت....»(4)
نظامی دیگر، به نام «حاجیخان ارمنی» که در حوزة ایلات ممسنی مأمور بود، نیز ستمگرانه به هر کار خلافی دست مییازید و در تعدی و تجاوز به ناموس و حیثیت
1) داگلاس، همان، ص 224.
2) ایوانف، عشایر جنوب (عشایر فارس)، ص 268.
3) رجوع شود: کشواد سیاهپور، «نبرد نابرابر»، فصلنامه مطالعات تاریخی، سال دوم، شماره هشتم، تابستان 1384، ص 174/ برای اطلاع بیشتر رجوع شود: قدرتالله اکبری، همان، صص 59 ـ 64/ یعقوب غفاری، تاریخ اجتماعی کوه گیلویه و بویراحمد، صص 262 ـ 261.
4) یعقوب غفاری، همان، صص 262 ـ 261.
مردم منطقه فرو گذار نبود. سرانجام، پس از آنکه آوازة مظالم و مفاسد وی، همهگیر شد؛ میرغلام ـ همان جنگجوی مشهور ـ در حوزة ممسنی راه را بر او بست و به قتلش رسانید. بنابر مشهور، میرغلام، آلت تناسلی وی را برید و جهت عبرت سایرین، بر درختی ـ در مسیر راه ـ آویزان کرد(1)
به نظر میرسد، اجرای سیاستهای خشن و ظالمانة رضاشاه در قبال عشایر، نیاز به چنین مأموران خشن و ستمگر، داشته است. البته، همین تعدیات بسیار خشن و ظالمانه، موجب طغیانهای فردی و جمعی مردان عشایر میشد.
در میان تحلیلهای محققان داخلی و خارجی، از سیاست عشایری رضا شاه؛ تحلیل «تقوی مقدم» ـ که خود، زاده و پروردة محیطی عشایری است ـ از همه صائبتر و کاملتر است. وی به درستی، بیان میکند که: «...دامپروری محور زندگی عشایری بود... و باید دانست که دامپروری مبتنی بر کوچ بوده و بدون کوچ، بقای دامپروری در آن شرایط تاریخی، غیرممکن بوده است. کوچ برای عشایر امری تفنّنی و تفرجّی نبود، بلکه بخشی از ساختار زندگی و نظام معیشتی آنان محسوب میشد. این نظام معیشت ]نیز[ معلول و ناشی از شرایط جغرافیای طبیعی کشور بود... بنابراین آنان برای بقای زندگی خود ناگزیر بودند که به تناسب تغییر فصول سال و وضع علوفه و مراتع، به مناطق سردسیر و گرمسیر کوچ کنند. کوچنشینی اگر چه برای عشایر پرزحمت بود، اما هم در زندگی شرافتمندانه و عزتمندانه خودشان و هم در اقتصاد کشور نقشی مثبت و اساسی داشت. ]به علاوه، در[ زندگی عشایری... تنظیم روابط اجتماعی با سایر قبایل از یک سو و مهاجرت به مناطق سردسیر و گرمسیر و حفاظت از اموال و احشام در برابر تهدید خطر سرقت و جانوران وحشی از سوی دیگر، مستلزم تأمین ابزارهای دفاعی و حفاظتی یعنی اسلحه است. بنابراین در ساختار زندگی عشایری، اسلحه پیش و بیش از آنکه ابزاری جنگی برای دستیابی به اهداف تجاوزکارانه و تهاجمی باشد، وسیلهای تدافعی و حفاظتی و جزو ضروری و نیاز اجتنابناپذیر آن شیوة زندگی است...»(2)
علاوه بر این، عناصر فرهنگی عشایر، که «آمیزهای متناسب از عناصر مذهبی و ملّی»
است؛ «به کالبد زندگی اجتماعی عشایر روح و روان میبخشد.»(1)این عناصر فرهنگی را هر فرد عشایری، از همان اوان کودکی و نوجوانی، در «مکتبخانه»هایی که «ملایان» محلی، مدرس آن بودند، میآموختند.
در میان مواد درسی این مکتبخانهها،کتاب آسمانی «قرآن کریم» و «شاهنامه» فردوسی، در اولویت قرار داشت. قرآن کریم، نماد اصلی «مذهب» عشایر بود؛ و شاهنامه، نماد «ملیّت». به علاوه، علمای دینی ـ که غالباً سادات محل بودند ـ دیگر کتب مذهبی و دینی، همچون نهجالبلاغه و ادعیههای مذهبی، و نیز احکام و اوراد شرعی و سیره و سنت پیامبر اکرم (ص) و امامان شیعه را به مردم میآموختند. «مجموعه این عناصر فرهنگی محتوای روابط اجتماعی جامعة عشایری را تشکیل میداد، ]و[ عشایر با این فرهنگ مأنوس بودند و با آن میزیستند و به همین سبب آن را همچون جانمایة زندگی خویش پاس میداشتند.»(2)
بدین گونه «کوچ، اسلحه و باورهای فرهنگی (مذهب و سنت)، پایههای زندگی اجتماعی عشایر را در زمینههای اقتصادی، امنیتی و فرهنگی تشکیل میداد و طبیعی است هر عاملی که ارکان فوق را تهدید میکرد، بنیان زندگی عشایر را به مخاطره میانداخت و موجب واکنش آنان میشد.»(3)
سیاست عشایری رضاشاه، نیز «بر سه پایة تخته قاپو، خلعسلاح و تهاجم فرهنگی استوار شده ]بود[ و این سه پایه دقیقاً در تعارض با ارکان سة گانه زندگی عشایر بود.»(4)
بنابراین تقوی مقدم به درستی نتیجه میگیرد که: سیاست «تخته قاپو»، مانع «کوچ» عشایر بود؛ و سیاست «خلعسلاح»، تنها وسیلة دفاعی عشایر را از آنان میگرفت؛ و «تهاجم» فرهنگی، «مبانی هویت» عشایر و «زیربنای سجایای انسانی و اخلاقی» آنان را به خطر میانداخت(5)
«آبراهامیان» سیاست عشایری رضاشاه را ـ پس از سلطنت ـ «ادامه عملیات نظامی
پیشین» میداند؛ که «با گسترش دادن پاسگاههای نظامی درمناطق آنان، خلعسلاح رزمندگان عشایر، به سربازی بردن جوانان آنها، تحریک اختلافات داخلی آنان، مصادره اراضی آنها، تضعیف سران قبایل، محدود کردن کوچ سالانه، و گاه انتقال اجباری آنها به «روستاهای نمونه» خواهان اطمینان از انقیاد دائم آنان بود.»(1)وی، نمونهای از این سیاست را از نحوة برخورد و رفتار رضاشاه با ایل بختیاری، حکایت میکند(2)هر چند، آبراهامیان، احتمال میدهد سیاست عشایری رضاشاه «با هدف بلندمدت تبدیل امپراتوری کثیرالملّه به دولتی یکپارچه با مردمان واحد، ملت واحد، زبان واحد، فرهنگ واحد، و اقتدار سیاسی واحد ارتباط نزدیک داشت.» اما به نظر نمیرسد، «قلع و قمع» قبایل و نابودی کامل یک ایل ـ و پایمال کردن همه حقوق فردی و اجتماعی جمعیت کثیری از مملکت ـ ملازم با ایجاد «دولتی یکپارچه» باشد. به علاوه، رفتار و عملکرد وی، با چنین اندیشهای، منافات داشته است. او و مشاورانش، نه درک درستی از نظام زندگی و معیشت عشایر داشتند؛ و نه علاقهای نشان میدادند. بر همین اساس بوده، که بدون کوچکترین تمهیدی برای زندگی عشایر، تنها «سرکوب» آنان عملی گردیده است.
«اسکندر اماناللهی» ـ که خود یک فرد عشایری و محقق برجستهای در باب عشایر و ایلات است ـ میگوید:
ناخشنودی عشایر نه تنها به خاطر اخاذی مأمورین دولت مرکزی بلکه به جهت ظلم و ستمهای فراوان، و پایمال شدن حقوق فردی و اجتماعی بوسیله نظامیان و سایر مأمورین دولتی بوده است. مأمورین نظامی خود را مالک جان و مال و ناموس عشایر میدانستند ]و[ خودسرانه تصمیمات خود را اجرا میکردند...(3)
مطالب «اماناللهی»، در واقع نقد گونهای است، بر اظهارنظر خانم «لمبتون» که در کتاب «مالک و زارع در ایران» در باب سیاست عشایری رضاشاه، ابراز داشته است.
«لمبتون» معتقد است: «سیاست عشایری رضاشاه را چون غلط تعبیر و بد اجرا کردند لاجرم تلفاتی سنگین بر چهارپایان اهلی وارد آمد و عشایر دچار فقر و مسکنت شدند و از
عدة آنان کاسته شد. تأثیر منفی این عوامل در اقتصاد مملکت بحدی بود که او در آخرین سالهای سلطنت خود مجبور شد این سیاست را تعدیل کند...»(1)
اماناللهی به درستی پاسخ میدهد که یا «خانم لمبتون از ظلم و ستمهائی که از طرف مأمورین نظامی در حق کوچنشینان به عمل آمده است آگاه نبوده، یا اینکه بنا به موقعیت خاصی نخواسته است حقایق را بنویسد.»(2)
به علاوه، باید توجه داشت که خانم لمبتون، طرفدارانه به سیاستهای پهلوی اول ـ و دوم ـ نگریسته و نظر داده است. در حالی که اصل «سیاست»های رضاشاه غلط و نادرست بوده؛ نه فقط «اجرا» و «تعبیر» آن «بد و غلط» بوده است. احتمالاً چنین تعریف و تمجیدهای بیدلیل و بیپایهای از جانب صاحبنظرانی چون خانم لمبتون بوده که محققی نظیر «گاوین همبلی» اظهار میدارد: «صاحبنظران غربی عموماً به تحسین از اصلاحات رضاشاه پرداخته و تیرهروزیهایی را که او برای عشایر به ارمغان آورد نادیده گرفتهاند.»(3)
همین نویسنده به صراحت ابراز میدارد: «در تاریخ حکومت پهلوی در ایران به سختی میتوان صفحهای سیاهتر از تعقیب و آزار عشایر توسط مزدوران جیرهخوار رضاشاه یافت.»(4)«ویلیام داگلاس» عنوان میکند: «هر چه در رابطه با اسکان عشایر مطرح شود، چه خوب و چه بد، فقط یک مسئلة بسیار مهم را نباید از نظر دور داشت که نحوة اجرای این برنامه بوسیله ارتش رضاشاه بسیار وحشیانه بود.»(5)
سیاستهای رضاشاه، تقریباً تمام جوانب و زمینههای زندگی عشایر را عرصة تهاجم و تخریب و ویرانی قرار داده بود. اسکان اجباری (تخته قاپو و یکجانشینی)، تعویض سیاه چادر، خلعسلاح، تعویض لباس سنتی و جانشین کردن لباس فرنگی، تبعید اجباری (6)، حاکمیت محض نظامی،اخذ مالیاتهای سنگین و گزاف، اعدامهای بیدلیل
1) لمبتون، مالک و زارع در ایران، ترجمه منوچهر امیری، چاپ چهارم، تهران: علمی و فرهنگی، 1377، ص 502.
2) اماناللهی بهاروند، همانجا.
3) گاوین همبلی، «خودکامگی پهلوی: رضاشاه»، سلسله پهلوی و نیروهای مذهبی به روایت تاریخ کمبریج، ترجمه عباس مخبر، چاپ دوم، تهران: طرح نو، 1372، صص 31ـ30.
4) همان، ص 32.
5) داگلاس، همان، ص 218.
6) برای اطلاع بیشتر، رجوع شود: اماناللهی بهاروند، همان، ص 243 ـ 240.
دستهجمعی و انفرادی عشایر، اختلاف افکنی و تفرقه میان ایلات و عشایر، و استفاده از نیروی جنگی آنان برای سرکوب یکدیگر و... نمونههایی از این سیاست بود.
تقریباً اغلب محققان داخلی و خارجی به تأثیرات بسیار منفی و ویرانگر سیاست عشایری رضاشاه اشارت نمودهاند. برخی از این محققان خارجی کسانی بودهاند که با حضور مستقیم در میان ایلات و عشایر، از نزدیک به مطالعه و مشاهده وضعیت اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی آنان پرداخته و اظهارنظر نمودهاند.
یکی از آن محققان، «اولیور گارود» است که در بحبوحة جنگ جهانی دوم، بیش از یکسال و نیم در میان ایلات جنوب و غرب ایران به مطالعه و تحقیق پرداخته است. وی در مقالهای راجع به ایل قشقایی به اثرات مخرب و نابودکنندة تخته قاپو در میان آنان پرداخته است. بنا به گفته «گارود»: «روشهای اتخاذ شده، جهت اسکان ایل، وحشیانه، بیرحمانه و کوتهبینانه بود... حکومت، شرایط لازم برای تغییریکباره و ناگهانی اقتصاد آنان از شبانی (دامداری) به کشاورزی را پیشبینی نکرده بود. مناطق انتخابی برای اسکان، بدون در نظر گرفتن شرایط محیطی و سازگاری با آن، برگزیده شده بود... در نتیجه، مرگ و میر کودکان آنها نیز افزایش یافت....»(1)
گارود، میافزاید: چشمههای روستا در اثر فضولات متعفن، آلوده شده بود و بالنتیجه باعث بیماریهایی چون حصبه، اسهال خونی، سینه پهلو، سل و غیره گردید؛ و تلفات جانی و مرگ و میر بسیاری را به دنبال داشت(2)
ویلیام داگلاس، در باب اسکان عشایر جنوب ـ از جمله قشقاییها ـ مینویسد:
در رابطه با تصمیم اسکان عشایر، قشقائیها هم مثل سایر ایلات به زور سرنیزه وادار شدند دست از کوچنشینی برداشته در منطقه معینی مستقر گردند. فقط در این جا یک سؤال مهم مطرح بود که تحت چه شرایطی؟ و به چه نحو؟... مثلاً بعضی از عشایر قشقائی را مجبور کردند در منطقه گرمسیر خشک و لمیزرع خلیج فارس سکنی گزینند. منطقهای که قادر بود فقط دو سه ماه از سال علوفه دامهای عشایر را تأمین نماید. خود دولت هم به موازات اجرای این برنامه هیچ پروژهای برای آبیاری
زمینهای منطقهای که برای اسکان عشایر تعیین کرده بودند نداشت و نتیجتاً عشایری که دراین گونه مناطق سکنی گزیدند به علت کمبود آب برای آبیاری مزارع و مراتع نه تنها دامهایشان از بین رفتند بلکه خودشان هم تلف شدند. حتی آنهائیکه به مناطق باطلاقی یعنی شالیزارهای برنج خلیج ]فارس[ کوچ داده شدند نیز قربانی بیماری مالاریا شدند].[ گذشته از اینها این سئوال هم مطرح بود که این مردم کوچنشین که به زور سرنیزه وادار به سکونت در دهات شدهاند از زندگی دهنشینی چه میدانند؟ آنهم زندگی دهنشینی که آنها را با انبوهی از کثافات و منجلابهای دهکده روبرو میساخت. دهاتیکه چشمههای آب آن آلوده به هزاران انگل و میکروب بود. دهاتیکه تیفوئید و حصبه و اسهال خونی شیوع داشت. دهاتیکه آفت تراخم چشم بین روستائیان بیداد میکرد و...
البته وضع آنهائیکه در مناطق کوهستانی ]و سردسیر[ اسکان داده شدند کمی بهتر بود چون معمولاً آب و هوای این مناطق سالمتر است ولی عشایر ساکن دراین مناطق هم نمیدانستند که خانههای خود را در یک منطقه سردسیر ]و برفگیر[ به چه ترتیب و چگونه ]و با چه وسیلهای[ گرم کنند. چگونه از خود و انبارهای ذخیرة مواد غذائی خود حفاظت نمایند. چگونه مزارع خود را در یک جامعه دهنشین آبیاری نمایند. آنها اغلب گرفتار انواع بیماریهای عفونی واگیردار نظیر ذاتالریه، ذاتالجنب، دیفتری، سل و سایر بیماریهای ریه و حلق شدند و تعداد زیادی از آنها مردند. زمستانهای سخت و یخبندان هم کلیه اغنام و احشام آنها را از بین برد].[ کما اینکه قبیله «داراشوری» ]دره شوری[ در آن سالی که ارتش آنها را مجبور کرد زمستان را هم در همان منطقه کوهستانی سردسیر باقی بمانند، تقریباً 90% اسبهای خود را از دست دادند... نرخ مرگ و میر مردم ایلات و عشایر در آن برهه از زمان به قدری بالا بود که بسیاری فکر میکردند که اگر اوضاع و احوال چند دهه دیگر به همین منوال ادامه پیدا کند به زودی وجود آنها از صفحه روزگار محو خواهد شد. شایان ذکر است که این عشایر برای زنده ماندن چارهای جز مهاجرت و کوچنشینی نداشتند. لذا حاضر بودند که برای اینکه به آنها اجازه مهاجرت داده شود تمام دارائی خود را به افسران ارتش رشوه بدهند و ارتش هم مثل زالو به مردم محروم چسبیده بود. رشوه و باجخواهی و گرفتن حق و حساب
بصورت مد روز درآمده بود(1)
خانم «اولن دوشوتن (ماری ترز)»، مینویسد: «در سالهای گذشته، سیاست رضاشاه پهلوی مبنی بر اسکان اجباری ایلات و تضعیف و تفرق آنها، سختی و بینوایی را در پی آورده است. جلو کوچ ایل قشقایی گرفته شد. مسیر کوچ راگشتهای نظامی مسدود کردند. برخی از طوایف مجبور شدند زمستان را در کوهها بگذرانند و دچار خسارتهای فراوانی شدند، گوسفندان و اسبها از سرما جان سپردند (طایفه «دره شوری» که در تربیت اسب شهرت دارند، تقریباً تمامی اسبهاشان را از دست دادند). برخی از طوایف مجبور شدند تابستان را در مناطق گرم و خشک بگذرانند. افراد ایل که به زندگی آزاد و متحرک و پاکیزگی اردوگاههای متغیر و موقت خو کرده بودند، در اثر تجمع کثافت و خاکروبه در اطراف چادرها و دودزدگی کلبهها، دچار بیماری شدند و میزان امراض بسرعت فزونی یافت.»(2)
«ایوانف» پژوهشگر روسی؛ معتقد است که: «در سالهای حکومت رضا شاه برای تمام عشایر کوچنده و از جمله قشقاییها دورة بسیار بد و ناگواری بود. در آن سالها مقامات در رابطه با عشایر سیاست مرتجعانهای اعمال میداشتند و با زور و فشار آنان را تخته قاپو کرده که منجر به هلاک دستهجمعی دام، بیماری و مرگ و میر فراوان در میان کوچنشینان شد.»(3)
وی، راجع به اسکان اجباری ایل قشقایی، به تفصیل مینویسد: «... در این میان هیچ اقدامی که موجب انتقال بیدردسر کوچنشینان به زندگی اسکان یافته باشد صورت نمیگرفت. لزوم تأمین علوفه برای دام قشقاییها و پناه دادن به آن از سرمای مناطق سردسیر در فصل زمستان در نظر گرفته نمیشد. قشقاییهای تخته قاپو از نظر مسکن، بذر و آلات کشاورزی تأمین نمیشدند. عشایر به تابعیت حکومت فرمانداران نظامی درآورده شده بودند که دست به هر گونه تعدّی و خودسری میزدند، به باجگیری میپرداختند و شخصیت کوچنشینان را که پیشتر عملاً از حکام مرکزی مستقل بودند، تحقیر میکردند. تخته قاپو شدگان که فاقد مراتع برای دام بودند، مجبور میشدند برای اجازه حرکت حتی
در حیطه سکونت خود رشوههای سنگین به فرمانداران نظامی و نمایندگانشان بپردازند. در منطقه گرمسیر، قشقاییها اغلب در مکانهای ناسالم و آلوده به مالاریا ساکن میشدند... دود ناشی از اجاقها در ماههای زمستان و خفگی هوا در کلبههای بیپنجره و بیتهویه شرایط مساعدی برای ذاتالریه، سل و دیگر بیماریهای ریوی فراهم میساخت. لجن، فضولات و زبالههایی که هرگز در اردوگاههای کوچنشینان جمع نمیشد، اکنون روستاهای قشقایی را آکنده کرده بود و چشمهها را آلوده میساخت. حصبه و اسهال خونی اپیدمی شد، تراخم بیداد میکرد، مرگومیر کودکان به شدت گسترش یافت. تعداد زیادی قشقایی نیز از بین رفتند. دامهایشان درماههای گرم تابستان از نبود علیق تلف میشدند. قشقاییهایی که در مناطق مرتفع کوهستانی سردسیر اسکان شده بودند، مصالح و تجربه لازمه برای ساختن خانههای گرم نداشتند. آنان با کمبود سوخت مواجه بودند.
مهارتی در کارهای آبیاری کشاورزی نیز نداشتند. در زمستانهای سخت و یخبندان که مراتع چندین ماه پوشیده از برف بودند، قسمت اعظم دامهایشان تلف میشد. تمام اینها منجر به فقر و نابودی قشقاییها و کاهش جمعیتشان شد و بسیاری از خانوادهها برای استخراج نفت شرکت ایران ـ انگلیس به خوزستان رفتند، و بقیه راهی کار در جاده شدند.»(1)
خانم «لمبتون» ـ چنانکه پیشتر آمد ـ به «تلفات سنگین چهارپایان اهلی» عشایر و «فقر و مسکنت» آنان و نیز «کاسته شدن» جمعیت انسانی عشایر؛ در نتیجة سیاست عشایری رضاشاه ـ از جمله تخته قاپو ـ اشارت دارد(2)
رابطة ایلات کهگیلویه و بویراحمد با رضاشاه، تا قبل از پادشاهی رضاشاه و نمایان شدن ماهیت و اهداف واقعی او؛ دوستانه و حاکی از رفاقت و حمایت بود. در جریان سرکوب «شیخ خزعل» که «از شیوخ آلمحسین ]و[ از طایفة بنیکعب» بود (3)و ظاهراً
سودای استقلالطلبی خوزستان را در سر میپرورانید؛ رضاخان از حمایت ایلات جنوب ـ از جمله ایلات کهگیلویه و بویراحمد ـ برخوردار شد. در این واقعه، تنها «حسینخان بهمئی» ـ رئیس قسمتی از ایل بهمئی کهگیلویه ـ به حمایت از شیخ خزعل، در مقابل نظامیان رضاخان ایستاد(1)بنا به نقل احمد کسروی، «دختر» حسین خان بهمئی «زن یکی از پسران شیخ بود.»(2)علاوه بر این، براساس گفتة سردار اسعد،«حسینخان بهمئی دائی امیرمجاهد» بختیاری بود؛ و «پسر امیرمجاهد» به طرفداری از شیخ خزعل، در نزدیکی بهبهان «با قشون دولت جنگ» میکرد(3)در همین جنگهای نزدیک بهبهان ـ در کیکاوس و زیدون ـ بوده، که ایلات کهگیلویه و بویراحمد، موفق به شکست دادن طرفداران شیخ خزعل میشوند(4)سردار اسعد به شکست و تلفات حسینخان بهمئی اشاره میکند و مینویسد: «حسینخان شکست خورد. بیست و پنج نفر کشته و بیست و دو نفر اسیر دادند. محمد شفیعخان برادر زاده حسینخان دستگیر ]و[ زکیخان مقتول شد. زکیخان رئیس یک دسته بهمئی بود.»(5)
به رغم حمایت ایلات کهگیلویه و بویراحمد از رضاخان و سرکوب شیخ خزعل و طرفدارانش؛ تعارض و تضاد آنان پس از پادشاهی رضاشاه و شروع اقدامات وی، آغاز گردید. مؤلف کتاب «کوه گیلویه و ایلات آن» ـ که در آغاز زمامداری پهلوی دوم منتشر شده ـ معتقد است: «پس از برانداختن دولت قاجار خورد خورد ]خرد خرد[ سیاست تحبیبی و ملائم دولت پهلوی تغییر پیدا کرد و مخصوصاً برای نشان دادن قوه و اقتدار و توسعه نفوذ قدری جلو فرمانروایان نظامی سست گشت و آنان نیز دست خود را خوب بازی کرده، هر اندازه که توانستند قدرت و نفوذ خود را بر ایلات و سایر مردم تحمیل کردند و رفته رفته نارضایتی تودة مردم مخصوصاً ایلات فراهم گشت.»(6)در واقع، سیاستهای خانمان برانداز رضاشاه، نارضایتی توده مردم ایلات را بیش از سران آنان برانگیخت. در نتیجه، تودههای مردمی، به فرماندهی و رهبری جنگجویان ایلی خویش،
1) راجع به دلایل حمایت حسینخان بهمئی از شیخ خزعل، رجوع شود: تقوی مقدم، همان، صص 299 ـ 296.
2) احمد کسروی، تاریخ پانصد ساله خوزستان، تهران: انتشارات آنزان، 1373، ص 241.
3) سردار اسعد بختیاری، خاطرات، به کوشش ایرج افشار، تهران: انتشارات اساطیر، 1372، ص 136.
4) کسروی، همانجا/ اکبری، همان، ص 34/ تقوی مقدم، همان، صص 301 ـ 299.
5) سردار اسعد، همانجا.
6) باور، همان، ص 72.
بیشترین مقاومت و مبارزه را علیه نظامیان رضاشاه، به منصة ظهور رساندند.
سیاست سرکوب ایلات کهگیلویه و بویراحمد ـ خاصه ایل بویراحمد که در مسایل سیاسی ـ اجتماعی کشور جلوة بیشتری داده بود ـ از سال 1306 ش آغاز گشت. سردار اسعد بختیاری، «وزیر جنگ» رضاشاه ـ در دولت مخبرالسلطنه (خرداد 1306 ـ اسفند 1306) ـ به دستور سرکوبی ایل بویراحمد، توسط رضاشاه، اشارة صریح دارد. وی میگوید: «چندی قبل شاه به من فرمود باید یک اردو برود برای سرکوبی بویراحمد، عرض کردم امر کنید یک دسته بختیاری، یک دسته قشقائی با یک دسته نظامی بروند و امر شد. اردو همین قسم حرکت کرد.»(1)
اردوکشی رضاشاه برای سرکوب بویراحمد، در «مرداد 1306» انجام گرفته است. ظاهراً سران ایل بویراحمد علیا ـ غلامحسینخان و سرتیپ خان بویراحمدی ـ از یک ماه قبل (تیرماه) جریان اردوکشی و منویات مخرب رضاشاه را مطلع گشته بودند. بنابراین در تلگرافی به تاریخ 24/4/1306، ضمن یادآوری «خدمات» خویش، ملتمسانه از «اولیاء امور» خواسته بودند: «نقشهکشیهای مغرضان را که برای جلب نفع شخصی است ترتیب اثر ندهند ]و[ خون بیگناهان را نریخته، اموال آنها را که مولد مالیات سنواتی است بدست قشقایی و غیره ]به[ غارت ندهند... ]و[ از پایمال شدن خون جمعی بیگناه مظلوم جلوگیری فرمایند.»(2)
در این تلگراف که ظاهراً به «مجلس شورای ملی»، «آقای امام جمعه»، «ریاست جلیله وزراء عظام»، «وزارت داخله»، «وزارت جنگ» و روزنامههای مختلف چون گلشن، میهن، ستاره ایران، جارچی و غیره ارسال گردیده؛ مطالب «مهمی» بیان شده است؛ که خود مؤید اندیشة مخرب رضاشاه و مأموران اوست. به علاوه، نشان میدهد مردم ایلات و سران آنان، خواهان جنگ و جدل با حکومت مرکزی نبوده؛ و در واقع واکنش آنها از سر اجبار و ناچاری بوده است.
در این تلگراف آمده است: «... چندین سال قبل که کلانتری طایفه ]ایل[ بویراحمد مستقلاً بمرحوم کریمخان پدر چاکران برگزار بود به تحریک بعضی از اشخاص
شکرالهخان عموی چاکران محرک قتل مشارالیه گردیده پس از مقتول ساختن آن مرحوم خانه و احشام این چاکران را غارت کرده تمام ایل و احشام و املاک و کلیه علاقهجات چاکران را متصرف شده، این اقلان فراراً، به محل دیگری عزیمت نموده و فرصتجوئی برای استحقاق خود مینمودیم تا اوقاتیکه اداره جلیله قشون مقتدر کنونی تشکیل و روزنه امیدواری برای چاکران پدیدار آمده خود را معرفی کرده و مورد توجه و ارجاع خدمات واقع شدیم که [به] شهادت دوسیههای مضبوطه در وزارتخانههای مربوطه خدمات نمایان چاکران عبارت است از[:] دستگیری و تسلیم میر مذکور یاغی که چندین سال در فارس و کهگیلویه(1)شرارت نموده]؛[ و موقع طغیان خزعل خدماتی نموده که مورد توجه رؤسا مافوق شده و شاید از اداء شهادت خود امروزه مضایقت نفرمایند و موقع خلعسلاح از تمام ایلات و عشایر جنوب سبقت جسته تفنگ و فشنگ جمعی خود را گرفته تسلیم مأمورین مربوطه داشته و خود را برای انجام خدمات محوله از مراکز مربوطه حاضر داشته و فعلا از اظهار خدمات جزئی صرفنظر مینمائیم].[ لکن در مقابل خدمات چاکران شکرالهخان موصوف همیشه درصدد تخریب کار بوده و ... موجبات بدنامی چاکران را فراهم مینمود].[ چون انقیاد کامل چاکران و انجام خدمات محوله از حیث مواظبت در نظم محل جمعی خود و تأدیه مالیات سنواتی و خدمات دیگر مانع از مقاصد مغرضانه او بود... تا اینکه باتهام سرقتی ]دولت[ محرک گردیده مأمور نظامی در طایفه ]ایل[ اعزام داشتند و کدخدای یکی از احشام راتحت فشار قرار دادند چاکران هم در مرکز ساخلوی بهبهان بودیم].[ چون موضوع اتهام صرف بود این مردم وحشی تحمیلات و فشارهای مأمور مزبور را بالاخره تاب تحمل نیاورده او را به قتل رساندند... از طرفی آقای یاور امانالهخان را که چند سال است فرمانده ساخلوی کهگیلویه و بهبهان میباشد تطمیع و با خود همراه نموده ایشان هم بهانهجوئی کردند و موجبات بدنامی چاکران را بیشتر فراهم آوردند، آنچه خواستیم خود را تبرئه نموده اصل موضوع را حالی کنیم چون غرض شخصی در کار بود کسی گوش نداده چند مرتبه برای حفظ آبروی خود از امور ایلی استفعای خود را تقدیم مقام امارت معظم لشکر جنوب نمودیم پذیرفته نشد].[ اینک بر اثر شرارت اشرار معدود دولت گویا تصمیم گرفته کلیه بویراحمد را تحت فشار قرار دهد
1) اصل: کهکلویه (در تمام متن به همین صورت آمده).
مظلوم و ستمگر را بلاتبعیض مورد حمله سازد].[ علی هذا مشروحاً خاطر آن ذوات را تذکر میدهیم بویراحمد عموماً وحشی و کوهستانی هستند ولی دزدی و شرارت منحصر به چند نفر معدود است که آنها هم در این موقع کوهی و فراری هستند].[ خوب است اولیاء امور نقشهکشیهای مغرضان را که برای جلب نفع شخصی است ترتیب اثر ندهند ]و[ خون بیگناهان را نریخته، اموال آنها را که مولد مالیات سنواتی است بدست قشقائی و غیره ]به[ غارت ندهند].[ فقط مساعدت بخود چاکران بنمایند کلیه منویات و مقاصد ممکنه اولیاء امور را اطاعت و اجرا خواهیم نمود].[ اگر کسی به این چاکران دعوی دارد حاضریم که در عدلیه محاکمه نموده در صورت محکومیت از عهده برائیم].[ ملتمس]ایم[ که از پایمال شدن خون جمعی بیگناه مظلوم جلوگیری فرمایند.»(1)
به رغم این تلگراف پیشگیرانه و ملتمسانه، دولت رضاشاه تصمیم «سرکوبی» را گرفته بود. اندکی بعد اردوی نظامی، با همکاری بختیاریها و قشقاییها ـ به همراه برخی خویشاوندان بویراحمدیها در ایلات مذکور ـ بدون جنگ و جدل وارد منطقه شدند و در بویراحمد علیا ـ حوزة سررود، در نزدیکی یاسوج کنونی ـ اردو زدند. در این زمان، دشمنیها و خونریزیهایی میان بویراحمد علیا و سفلی وجود داشت و بنابراین نسبت به هم کینهتوزانه عمل میکردند(2)متن تلگراف نیز مؤید آن است؛ زیرا غلامحسینخان و سرتیپ خان، خوانین بویراحمد علیا، اکثر مشکلات مربوطه را به «تحریکات» عموی خویش شکراللهخان ـ خان بویراحمد سفلی ـ منسوب نمودهاند. این مهم، فقط حاکی از اختلافات خونین خویش بود، و چندان نمیتوانست، صحت داشته باشد. البته شک نیست که ارتباطِ نزدیکِ یک کلانتر با حاکم نظامی، گهگاه موجب فشار و اجحاف حاکم نظامی بر رقیب محلی وی میشد و این جزیی از سیاست سرکوب رضاشاه بود. اما، همة آن به رقابتهاو اختلافات محلی برنمیگشت؛ بلکه سیاست اصلی دولت چنین ایجاب میکرد: یعنی سرکوب دایم و کامل ایلات و عشایر!
1) رجوع شود: غفاری، همان، صص 459 ـ 458.
2) و حکومت نظامی بهبهان و کهگیلویه بوده است. (برای اطلاع بیشتر رجوع شود: کاوس تابان سیرت، در طی سالهای 1305 و 1306 مردم بویراحمد علیا و سفلی، به تحریک کلانتران خویش، چندین درگیری خونین و قتل و غارت داخلی با یکدیگر داشتهاند. حتی سال بعد (بهار 1307) جنگ خونین دیگری میان آنان رخ داده است؛ و ظاهراً داور این درگیری ـ و شاید محرک عمده این قتل عام ـ نظامیان رضاشاه همان، صص 418 ـ 410).
در هر حال، اردوی نظامی متشکل از بختیاری، قشقایی و دولت، در منطقه بویراحمد علیا خیمه زدند و ضمن اخذ مالیات و غرامت از مردم ـ به دلیل غارت فارادنبه و بروجن بوسیله برخی از بویراحمدیها ـ سرتیپخان را به عنوان «گروگان» با خود بردند و در واقع بازداشت نمودند(1)
به دنبال این حوادث و گروگانگیری دولتی، بویراحمدیها در واسط سال 1307 در جنگهایی که میان امام قلیخان رستم ممسنی و فرزندان «حاج محمد معین دهدشتی» (= معینالتجار بوشهری) بر سر املاک زرخیز ممسنی اتفاق افتاد، حضور یافتند؛ حضوری سرنوشتساز و مؤثر(2)جنگ مشهور «دورگ مدین» یا همان «دورگ دهنو»، که سرآغاز «شورش عشایری فارس» در سالهای 1307 تا 1309 محسوب میشود، نتیجة کشمکش مذکور بود(3)نیروهای دولتی که در معیت چریکهای طوایف بکش، جاوید و دشمن زیاری ممسنی، به حوزة رستم ممسنی ـ و ابواب جمعی امام قلیخان رستم ـ هجوم برده بردند، خیلی زود به پیروزی رسیدند. اما حضور جنگجویان بویراحمد، عرصه را بر نظامیان و چریکهای محلی تنگ کرد و نهایتاً شکست سختی را بر آنان تحمیل نمود. نظامیان عقبنشینی نمودند و در فهلیان ممسنی با حمایت چریکهای دیگر از ترکان قشقایی ـ تیرههای درهشوری و کشکولی ـ حملة مجددی را آغاز کردند. ولی نظامیان این بار نیز هزیمت یافتند و تلفات جانی و مالی بسیاری دادند و جمعی از آنان نیز اسیر شدند. در پی این شکست مجدد و عقبنشینی نظامیان، فرمانده تیپ فارس «ابوالحسنخان پورزند» معزول گردید و به جای وی «محمدخان شاهبختی» منصوب شد(4)
همانگونه که «کاوه بیات» به درستی بیان میکند: «جنگ دورگ مدو به دو لحاظ
1) تابان سیرت، همان، صص 416 ـ 415/ اکبری، همان، صص 43 ـ 40/ غفاری، همان، صص 212 ـ 211/ سردار اسعد، همانجا.
2) البته بویراحمدیها، قبل از شروع جنگ دورگ مدین، به گونهای ماهرانه، سرتیپ خان را از اردوی نظامی در فهلیان ممسنی بیرون آوردند. مبتکر این اقدام «کی مکی طاساحمدی» از کدخدایان و بزرگان ایل بویراحمدی بود. (رجوع شود: محمود باور، همان، ص 73)
3) برای اطلاع بیشتر رجوع شود: کاوه بیات، شورش عشایری فارس، 1309 ـ 1307، تهران: نشر نقره، 1365، صص 45 ـ 39.
4) محمود باور، همان، صص 74 ـ 73/ سردار اسعد، همان، ص 229 ـ 228/ بیات، همان، صص 43 ـ 40/ اکبری، همان، صص 47 ـ 43/ غفاری، همان، صص 219 ـ 215.
کاملاً به سود عشایر تمام شد. اول، به لحاظ تسلیحات؛ (گذشته از غنایم جنگی فراوانی که طی دو نبرد به دست بویراحمدیها افتاد، در حدود هفتصد قبضه تفنگ و مهماتی که از سوی دولت در میان چریکهای ... قشقایی ]کشکولیها و درهشوریها[ تقسیم شده بود تا در جهت کمک به نیروهای حکومت به کار رود، مآلاً در نبردهای بعدی علیه آن نیروها مورد استفاده قرار گرفت) و دوم، و شاید مهمتر از اسلحه، از حیث شکست سهمناک و مهیبی که ]بویراحمدیها[ بر قوای نظامی تحمیل کردند. این موضوع به ویژه از نظر آن دسته از کلانتران قشقایی که به عنوان رؤسای چریک در جنگ حضور داشتند دور نماند و عامل مهمی در پذیرش اندیشة شورش از سوی آنان بود.»(1)
با موفقیتهای جنگی بویراحمدیها در جنگ دورگ دهنو (دورگ مدین)، و شکست سهمگین دولتیها، اقتدار رزمی و دفاعی ایل بویراحمد، بسیار بالا رفت. به نظر میرسد تا سال 1309 رضاشاه و نظامیانش، اجازه و قدرت حضور در بویراحمد را نیافتهاند. ایل بویراحمد، نیز در طی نزدیک به دو سال ـ از نیمه دوم 1307 تا نیمه اول 1309 ـ کمترین رویارویی را با دولتیان داشته است. تنها مورد ضبط شده، حضور عدهای از جنگجویان بویراحمدی، به طرفداری از قشقاییها در سال 1308 بوده، که در گردنة «شول» ـ میانة راه شیراز به اردکان ـ «یک ستون تدارکاتی قشون دولتی را که قصد رسیدن به اردکان را داشت، منهدم کردند و ارتباط قوای شاهبختی را با شیراز قطع نمودند. سرتیپخان بویراحمدی نیز از موقعیت استفاده کرد و به اتفاق تعدادی از بویراحمدیها به بلوک بیضا حمله کرد و به غارت و چپاول روستاهای آن سامان پرداخت.»(2)
شورش ایلات قشقایی و بختیاری در سال 1308، سرانجام با تدبیر «امیرلشکر شیبانی» آرام شد؛ و تمام هم و غم رضاشاه و نظامیان او، «قلع و قمع» ایل بویراحمد گردید.
با امتیازاتی که حکومت به سران و کلانتران ایلات قشقایی و بختیاری داد، بیش از
پیش درصدد جذب و جلب آنان در سرکوب ایل بویراحمد، برآمد. استفاده از جنگجویان ایلات مختلف در جهت سرکوب ایل شورشگر، از ترفندهایی بود که در عصر پهلوی، مدام از آن بهرهبرداری میشد. این اندیشة مخرب و ویرانگر، احتمالاً از سیاست انگلیسیان نشأت میگرفت. زیرا آنان، تقریباً ده سال قبل از کودتای 1299 برای سرکوب ایل بویراحمد پیشنهاد داده بودند که: «جز یک اردوی معظم قوی هیچ چیز دیگر نمیتواند بویراحمدی[ها] را منظم نماید.»(1)به عقیدة انگلیسیان، این «اردوی معظم قوی» بایستی «متشکل از سوار قشقایی و بختیاری» باشد. «سرجرج بارکلی» در تاریخ 11 دی 1288 به «سر ادوارد گری» مینویسد: «... این طایفه بویراحمدی بواسطة بهره و نتیجهای که از اعمال خود برده و مخصوصاً از اثر حملهای که جدیداً به مسیو پاسک کردهاند جسارت زیاد و نفوذ کلی حاصل کردهاند و عقیدة مستر بیل آنست که تنبیه آنها جداً لزوم پیدا کرده و این طور اظهار عقیده میکند که فقط قوهای که بتوانند چنین خدمتی را به عهده گیرند اردویی خواهد بود متشکل از سوار قشقایی و بختیاری متفقاً...»(2)
در نامه «مستر بیل» آمده است که: «... فقط موافقت و همدستی بین قشقایی و بختیاری برای مطیع کردن این ایل خونخوار غارتگر لازم و مفید است... زیرا که اگر از دو طرف به آنها تهاجم نشود بینهایت مشکل خواهد بود که یک طایفةکوهنشین به این رشادت و فعالیت را بتوان در تنگنا انداخت....»(3)
بر اساس اندک اسنادی که امروز در دست است؛ اندیشة «قلع و قمع» ایل بویراحمد، پس از مکاتبات انگلیسیان با دولت ایران ـ در تیرماه 1309 ـ به جد در دستور کار حکومت رضاشاه قرار گرفته است. در تاریخ پنجم تیرماه 1309، مدیر کمپانی نفت انگلیس ـ ایران، در نامهای به «تیمورتاش» وزیر دربار رضاشاه مینویسد: «حضرت اشرف: الآن تلگرافی از آبادان بتاریخ دیروز رسیده و مشعر است که عملیات ما در ناحیه گچ پوکاک در نزدیکی گچ کروقلی ]کوراُغلی[ که در شمال غربی بوشهر واقع است از طرف عدةکه بالغ بر یکصد و پنجاه نفر بویراحمدی بودند مورد حمله واقع شده و
در نتیجه آنجا را غارت کرده و صدماتی به مؤسسات ما وارد آوردهاند... هرگونه وقایع دیگری که رخ داده و اطلاعی برسد البته بعرض حضرت اشرف خواهد رسانید....»(1)
در پاسخ نامه «جکس»، تیمورتاش مینویسد: «میستر جکس عزیزم؛ در جواب مراسله 5 تیر جاری تحت نمره س6ب، زحمت میدهم که خبر شرارت عده]ای[ از بویراحمدی در حدود گچ پوکاک قبل از وصول مراسله شریفه رسیده بود. اشرار مزبور برای جلب توجه بخود مبادرت باین عمل نموده و خواستند که قوای خود را مهم جلوه بدهند که شاید در شرائط خلعسلاح آنها تسهیلاتی حاصل شود].[ در هر حال اوامر مقتضیه در سرکوبی آنها صادر شده است.»(2)
مدیر کمپانی نفت انگلیس ـ ایران در تاریخ 7 تیرماه 1309، توضیحات بیشتری «راجع به تجاوز به عملیات امتحانی» آنان در گچ پوکک داده است(3)همچنین، وی در مورخه 10 تیرماه 1309، نامهای دیگر به تیمور تاش وزیر دربار مینویسد: «...حضرت اشرف گرامیم: تشکرات خود را برای مراسلة شریفه... مورخه 7 تیر بعرض میرساند. در دو مراسلة سابق خود غرض از راپورت دادن شرارت بویراحمدیها این بود که اطمینان حاصل کنم که قضیه بعرض حضرت اشرف رسیده باشد. دولت بفوریت و بطرز مؤثری اقدام فرموده و باعث خوشوقتی است که اقدامات مقتضی برای مجازات آنها و جلوگیری از تکرار این وقایع که مانند سال قبل خساراتی به کمپانی ما وارد آورده خواهد شد....»(4)
در هر حال، در پی این مکاتبات ـ آن گونه که تیمورتاش مکتوب نموده است ـ «اوامر مقتضیه، در سرکوبی» ایل بویراحمد، «صادر شده است.»
به نظر میرسد، این «اوامر مقتضیه»، در «حکم عملیاتی» ذیل، تحت عنوان «حکم عملیاتی در تعرض به بویراحمد»؛ به خوبی ترسیم شده است.
حکم عملیاتی در تعرض به بویراحمد...
الف ـ مأموریت:
قلع و قمع اشرار بویراحمد علیا و سفلی و پاک کردن مناطق مزبور از وجود اخلالگران که به شرارت مشغول و به وسیله تفنگچیان خودشان موجب نا امنی درصفحات فارس شدهاند.
ب ـ واحدهای جنگی:
1ـ هنگ پیاده پهلوی از لشکر 1 مرکز به فرماندهی سرهنگ ابراهیم زند ]تقویت شده با[ یک گروهان مسلسل سنگین.
2ـ هنگ پیاده نادری از لشگر 2 مرکز به فرماندهی سرهنگ احمد معینی ]تقویت شده با[ یک گروهان مسلسل سنگین.
3ـ هنگ پیاده رضاپور از لشکر 1 مرکز به فرماندهی سرهنگ طهماسبی ]تقویت شده با[ یک گروهان مسلسل سنگین.
4ـ یک گردان سوار از هنگ سوار فاتح به فرماندهی سرگرد حسین فاتح...
پ ـ واحدهای حمایتی (پشتیبانی):
1ـ یک هنگ توپخانه کوهستانی از لشکر 1 مرکز (چهار آتشبار هر آتشبار چهار عراده توپ).
2ـ یک گردان چریک از افراد قشقایی.
3ـ چهار فروند طیاره (هواپیما)، بمبافکن ـ دو دستگاه زرهپوش که فقط تا اردکان واحد جلودار را پشتیبانی خواهد کرد.
4ـ یک واحد مهندسی.
ت ـ قوای ذخیره و احتیاط:
تیپ شیراز با کلیه عوامل ـ هنگ آهن از لشکر 2 مرکز.
ث ـ تدارکات:
1ـ آشپزخانه و لوازم طبخ ـ خواربار و آذوقه اردو و علیق دواب به وسیله پانصد و پنجاه قاطر کرایه حمل خواهد شد... .»(1)
بدین گونه «پس از صدور حکم عملیاتی به طرح و انشاء آن زمان، فرمان حرکت
1) فولادوند، «گوشهای از تاریخ ژاندارمری ایران...»، مهنامه ژاندارمری، (شماره 246 فروردین 1349)، ص 64. نیز: محمدکاظمی و منوچهر البرز، همان، بینا، بیجا، 2536، صص 110ـ109.
صادر گردید و نیرو به طرف اردکان آهنگ عزیمت نمود و در اردکان فرمانده نیرو برای یک هفته فرمان توقف صادر نمود.»(1)
به نظر میرسد این لشکرکشی گسترده، که بنا به نوشتة یکی از نظامیان حاضر در عملیات، «طول ستون [آن] در حدود 24 کیلومتر بود و 8 ساعت مسافت بین سرستون و انتهای آن بود»(2)؛ برای نابودی و فنای کامل یک ایل به حرکت درآمده است.
پس از استقرار هنگهای عملیاتی ارتش رضاشاه در اردکان، اردوگاه عظیمی تشکیل شد. در مقابل آنان، جنگجویان بویراحمدی ـ که اکنون فرسنگها از منطقه مسکونی خویش فاصله گرفته بودند ـ در تل و تپههای اطراف اردکان موضع گرفته و مهیای نبرد شدند. برای جلوگیری از جنگ و خونریزی، برخی از روحانیون مقیم اردکان، به وساطت پرداختند. اما «ظاهراً نه عشایر دل به این وساطت دادند و نه مقامات ]دولتی[. لذا تلاش آنها به جایی نرسید.»(3)بنا به نقل «سرهنگ فولادوند» در «مهنامه ژاندارمری»؛ فرمانده جنگی عشایر بویراحمد، به نام «لهراسب» (کی لهراسب)، به سادات پیام رسان گفته است: «ما اسلحه به دست گرفتیم تا عمامه یادگار جدتان را از شما نگیرند و کلاه پهلوی سرتان بگذارند و آن وقت مجبور شوید گدایی کنید.»(4)
در هر حال، چون طرفین شرایط یکدیگر را نپذیرفتند، جنگ اجتنابناپذیر شد. درگیریهای مختصر و پراکندهای در اطراف اردوگاه انجام گرفت؛ اما نبرد اصلی در نتیجة شبیخون بویراحمدیها رخ داد. شبیخونی که به گفته فولادوند، «یک شب خونین ]را[ بوجود آورد.»(5)
بویراحمدیها از جهات مختلف اردوگاه یورش برده و به داخل آن رخنه کردند. شلیکهای مداوم مسلسلهای نظامی، نیز مانع پیشروی بویراحمدیها نبود. در قسمت غربی اردوگاه، عشایر داخل سنگرهای نظامیان گردیده و جنگ تن به تن آغاز شد. جمعی دیگر از بویراحمدیها به همراهی و فرماندهی «لهراسب»، به قلب ستون نظامی
1) فولادوند، همانجا.
2) عزیزالله پیشداد، بررسی عملیات در کوهستان، به نقل از: کاوه بیات، «گزارشی از نبرد تامرادی»، تاریخ معاصر ایران، کتاب ششم، مؤسسه پژوهش و مطالعات فرهنگی بنیاد مستضعفان و جانبازان، 1373، ص 177.
3) بیات، همان، ص 94.
4) فولادوند، همان، (شماره 247، اردیبهشت 1349)، ص 11.
5) همان، (شماره 248، خرداد 1349) ص 10.
یورش بردند و هر دو طرف خویش را به زیر رگبار گلوله گرفتند. عدهای دیگر به سمت ستاد نیرو هجوم بردند و «آتش شدیدی به روی چادرها گشودند.» بنا به گفتة فولادوند، آنها «ضمن یورش به طرف مقر ستاد نیرو با فریاد و ایجاد سر و صدا به لهجة لری شعار میدادند: بزنید، بکشید، نترسید، اینها برای جان و مال و ناموس ما آمدهاند.»(1)
با فشار همهجانبة بویراحمدیها، هزیمت قطعی نظامیان و سقوط اردوگاه نزدیک شده بود؛ اما مقاومت همگانی نظامیان اردوگاه و روشن شدن هوا، موجب نجات آنان و عقبنشینی بویراحمدیها گردید. «سرگرد پیشداد» ـ از نظامیان حاضر در اردوگاه ـ تعداد کشتههای نظامی را «در حدود 30 نفر سرباز و یک افسر» و مجروحین را «25 نفر» سرباز و «دو افسر» ذکر میکند(2)منابع محلی تعداد متقولین بویراحمدی را «9» و «17 نفر» اعلام کردهاند(3)
بویراحمدیها پس از شبیخون اردکان عقبنشینی کردند؛ تا بتوانند دشمن زخمخورده و عصبی را به مناطق کوهستانی و صعبالعبور بکشانند. در خط سیر اردکان ـ یاسوج درگیریهای پراکنده و مختصری میان نظامیان و بویراحمدیها رخ داده است. در این جنگ و گریزها بویراحمدیها تلفات و صدماتی بر نظامیان وارد آوردند؛ اما این اقدام آنان تأثیری در پیشروی نظامیان نداشت. لشکر ده هزار نفری رضاشاه با سلاحهای مدرن و پیشرفتة روز و با توپخانه و مسلسل؛ در برابر جنگجویانی که برخی از آنان تنها سلاح سرد همراه داشتند ـ به رغم تلفات زیاد ـ دست به عقبنشینی نزدند. بویراحمدیها، در نزدیکی یاسوج کنونی، در معبری کوهستانی و جنگلی ـ و صعبالعبور ـ به نام «سنگ و منگ»؛ به کمین نشستند. نبرد سنگ و منگ که دو روز و یک شب با شدت تمام ادامه یافت؛ برای هر دو طرف، سنگین و سخت بود. در این نبرد، به رغم آنکه نظامیان، تلفات زیادی ـ نسبت به شبیخون اردکان و درگیریهای مسیر راه ـ دادند؛ ولی سرانجام موفق به شکست و عقبنشینی مجدد بویراحمدیها گردیدند. سرگرد پیشداد، بدون ذکر کشتگان نظامی، تعداد زخمیها را
«در حدود 120 نفر و چند افسر» عنوان میکند(1)
برخی منابع محلی، تعداد کشتههای بویراحمدی را «دو نفر» ذکر میکنند(2)سرتیپ یکرنگیان، تاریخ این درگیری را «ششم مرداد» 1309 ضبط کرده است(3)
با عقبنشینی بویراحمدیها، نظامیان روستاهای خالی از سکنة یاسوج و تل خسروی را اشغال کردند. با ورود لشکر عظیم رضاشاه به منطقه بویراحمد و عدم شکست قطعی از بویراحمدیها، تقریباً تمام ساکنین روستاهای مسیر عبور نظامیان، تخلیه نموده پا به فرار نهادند. عشایر بویراحمد، با هجومی بیسابقه مواجه شده بودند و هر آن بیم نابودی کامل آنان میرفت. تاکنون سابقه نداشت که جنگجویان ایل بویراحمد، آن هم با وجود فرمانده دلیر و پرآوازهای نظیر کیلهراسب، این گونه شکست خورده باشد. این وضعیت فوقالعاده، سران و بزرگان ایل را به اندیشة مصالحه و پذیرش برتری نظامیان واداشت. آنان برای جلوگیری از اضمحلال قطعی ایل، در آن هنگامة خطیر و خطرناک؛ چارهای نداشتند. بنابر این، نامهای برای فرمانده لشکر ـ امیرلشکر حبیبالله شیبانی ـ ارسال داشتند.
فولادوند که هیچ اشارهای به درگیریهای پس از شبیخون اردکان نمیکند، بیان نموده که در دشت روم بویراحمد:
پیکی از طرف سران یاغی از سرلشگر شیبانی اجازه ملاقات خواست و نامهای از جانب سرتیپخان و شکراللهخان ضرغامپور تسلیم فرمانده نیرو نمود. مدلول نامه تا آنجا که توانستیم از منابع مطلع که شخصاً در این نبرد شرکت داشتهاند به دست آوریم از این قرار بوده:
اول ـ نیروی دولتی میتواند بدون مانع به طرف بویراحمد علیا و سفلی عزیمت نماید و در مراکز موردنظر به استثنای قلعه لوداب و لنده مستقر شوند و مقدمشان را گرامی میداریم!
دوم ـ اجازه داده شود عمل خلعسلاح را کلانتران بدون دخالت سربازان خود بر
عهده بگیرند و به مدت شش ماه تفنگهای افراد عشایر را خودمان جمعآوری و تحویل خواهیم داد. فقط تعداد معدودی اسلحه به ما داده شود تا در موقع کوچ به ییلاق برای حفظ جان خودمان داشته باشیم!
سوم ـ عشایر از اوامر و دستورات فرماندهان پادگانها همه گونه اطاعت خواهند نمود. اما تقاضا داریم در مناطق عشایرنشین بویراحمد پاسگاه امنیه (ژاندارمری) مستقر نشود!
چهارم ـ دولت، عشایر را از استعمال کلاه پهلوی که اجباری شده معاف بفرمایند و در پوشیدن لباس محلی ممانعتی برای افراد عشایر نباشد!
پنجم ـ چون عشایر دچار خسارت شدهاند دولت تا پنج سال ما را از پرداخت مالیات معاف بفرمایند(1)
فولادوند مینویسد: «... شیبانی نامه ارسالی ... را پاره کرد و جلوی پای پیک انداخت و به او گفت: نامههای احمقانه قابل جواب نیست]،[ عنقریب پاسخ مقتضی را ارتش به نحوی که صلاح بداند به آنها خواهد داد.»(2)بدین ترتیب، جنگ میان طرفین اجتناب ناپذیر گشت. بویراحمدیها در دشت روم و «سرسپیدار» به اردوی نظامی شبیخون زدند؛ اما نبرد اصلی در تنگ تامرادی رخ داد.
بیش از یک ماه از لشکرکشی عظیم و همگانی ارتش میگذشت و برخوردها و درگیریهای مختصر و شدیدی نیز رخ داده بود و نظامیان علیرغم تلفات زیادی که داده بودند، توانسته بودند جنگجویان بویراحمدی را به خاک خویش عقب برانند. آنان این واقعه را پیروزی بزرگی برای خود میدانستند. خبرهای روزنامهها همه حاکی از فتح و فیروزی نظامیان بود. قشون تحت امیر شیبانی، اکنون به نقطهای قدم میگذاشت که طبق گفته سخنگویان و مبلغان، نه اسکندر توانسته بود از آن بگذرد و نه تیمور و نادر. خبرنگار مخصوص شفق سرخ، وقایع را چنین گزارش مینماید:
... در هفته گذشته از اردکان و هر طرف فرمان پیش صادر و پنج ـ شش روز قبل آنها را مورد حمله قرار داده و از بالا قوای هوایی از پایین آتش توپخانه و حملات قشون طوری آنها و قلاعشان را زیر آتش گلوله نابود ساختند که دیگر شرارت را به خاطر نخواهند آورد، بر حسب خبر موثق خصوصی، لهراسب که رئیس شجاع آنهاست با چند نفر رؤسای آنها مقتول، سایرین به کلی متواری و داغون شدهاند و تا به حال چند بار عجز و لابه و استدعای بخشش نمودهاند پذیرفته نشده. الآن امیرلشکر ]شیبانی[ با قوا درتنگ «تامراد» میان کوه گیلویه است(1)
پیش از ظهر 13 مردادماه 1309، ستون نظامی با آرایش ذیل وارد تنگ تامرادی شد:
1- هنگ نادری به فرماندهی احمد معینی مأمور حفظ عقبه.
2- گروهان اول هنگ رضاپور مأمور جناح راست و ارتفاعات شرقی.
3- گروهان اول هنگ پهلوی مأمور سمت چپ و ارتفاعات غربی.
4- نیروی اصلی و عمده قوا در خط محور اصلی نفوذ به داخل تنگ.
5- یک گروهان سرباز به فرماندهی نظامالدین دیبا و هشت چریک قشقایی مسئول تدارکات نیرو و پشت سر قوای اصلی(2)
جنگجویان بویراحمدی در سنگرهای طبیعی خویش ـ سنگها و درختان ـ موضع گرفته تا ستون نظامی به درون تنگه وارد شدند؛ و آنگاه که راه عقبنشینی و پیشرفت آنها بسته شد، جنگ را شروع کردند. شلیک گلولههای فراوان و باران تیر، بر سر نظامیان باریدن گرفت. نیروی نظامی اکنون در مخمصه عجیبی گرفتار شده بود.
روز اول جنگ که اوج آن از حوالی ظهر به بعد بود، بدین گونه سپری شد که گردانهای پهلودار و جلودار تقریباً به محاصره درآمده و بسیاری از نیروهای خویش را از دست دادند. ارتباط زمینی این گردانها که توسط سربازهای «امربر» صورت میگرفت، قطع شد و فقط با آیینههای مخابراتی به یکدیگر علامت میدادند.
جنگ با شدت هر چه تمام تر ادامه داشت. شب نبرد و فردای آن، نیروهای نظامی که کاملاً خود را باخته بودند، با محاصره قطعی و انهدام کامل روبهرو شدند. گردانهای
پهلودار در هر دو جناح ـ چپ و راست ـ با تلفات صد در صد از کار افتادند. تلاش گردانهای کمکی که سعی در نجات محاصره شدگان داشتند، با شکست روبهرو شد. گردان «سرهنگ ابراهیمزند» که میخواست خط محاصره را بشکند و به کمک نیروهای «جلودار» رود، خود به محاصره درآمد. هنگ دوم رضاپور که به یاری گردان اول (همین هنگ) در جناح راست، شتافته بود به سرنوشت آنها دچار و مضمحل شد. نیروهای تحت فرماندهی «دیبا» که در پشت ستون، بار و بنه و تدارکات را حفاظت میکردند، به محاصره درآمده «نظامالدین» از ناحیه ران زخمی شد.
جنگجویان و در رأس آنها لهراسب، بیش از همه بویراحمدیها بر تلفات نظامیان میافزودند. هر اندازه جنگ طولانیتر میشد، تعداد زیادتری از نظامیان به خاک و خون کشیده میشدند.
«سرهنگ فولادوند» نویسندة خاطرات نظامیان، دورنمای نبرد را در روزهای اول و دوم، اینگونه به تصویر کشیده است:
در ساعت 8 صبح ]روز 13 مردادماه 1309[ گردانهای پهلودار، وسیله مأموران ارتباط زمینی تماس خود را با اشرار گزارش دادند و در ساعت 12 نیز گزارشی به همین منوال از قوای عقبه به فرمانده نیرو داده شد. در فواصل ساعت 14 و 15 گردانهای پهلودار گزارش دادند، دشمن تلاش میکند ما را به محاصره درآورد و تقاضای کمک فوری کردند. در ساعت 16 ارتباط زمینی یگانهای مزبور قطع و با آیینه مخابراتی گزارش دادند دشمن از هر طرف و هر نقطه حتی جلوی پای ما میجوشد و به نبرد میپردازند. در تمام طول شب نبرد ادامه داشت و صبح، نیروی عقبدار گزارش داد با تلاش و مقاومت شدید و تلفات نسبتاً سنگین که یک سروان و دو ستوان جزو شهدا هستند توانستیم اشرار را به عقب برانیم و سرهنگ احمد معینی از ناحیه گوش مورد اصابت گلوله واقع و به عقب ستون منتقل گردید. صبح روز ]بعد[ فرمانده گروهان اول رضاپور، گزارش داد؛ دشمن از تاریکی شب و آشنایی به محل استفاده ]کرده[ و ما را به محاصره کامل درآورده، تلفات متوسط و تعداد مجروحین قابل توجه است و سرگرد محمد افشار فرمانده گردان از ناحیه شکم مورد اصابت گلوله اشرار قرار گرفته، حال وی وخیم است. از گردان یکم هنگ پهلوی که حفظ چپ نیرو بر عهده وی محول بود... گزارشهای
ناراحتکنندهای میرسید. بدین لحاظ سرهنگ ابراهیمزند فرمانده هنگ مأمور شد با یک گردان، شخصاً به کمک یگان مزبور بشتابد و از محاصره گردان درگیر شده جلوگیری نماید. متأسفانه گردان یکم کمکی، نه تنها نتوانست کاری انجام دهد، بلکه دشمن با شیوههای عشایری که ویژه جنگهای کوهستانی است موفق گردید ارتباط آنها را قطع ]کند[ و به محاصره خود درآورد. سرهنگ زند وضع خطرناک خویش را گزارش داد، و اضافه کرد هرگاه توپخانه و نیروی هوایی به یاری محصورین نشتابد، موقعیت ما هر لحظه وخیمتر خواهد شد، لیکن این تقاضا تقریباً حساب نشده بود، زیرا نیروی هوایی منحصر به چهار فروند هواپیمای اکتشافی بمب افکن بود که به مناسبت فزونی تعداد مجروحین، تعدادی از آنان را به شیراز انتقال میداد، از طرفی بمبهایی که از هواپیما به طرف هدف فرستاده میشد در کوهستان قدرت تخریبی چندانی نداشت و تیراندازی آتشبارها نیز به علت ثابت نبودن هدفها که اشرار از پشت سنگی به پشت سنگ دیگر میخزیدند و وجود صخرههای بزرگ نمیتوانست در مضمحل کردن دشمن نقش مؤثری داشته باشد. معذالک همه این عوامل دست به کار شدند و از تلاش آنها نیز نتیجهای عاید نگردید. گردان دوم هنگ رضاپور هم که مأموریت یافته بود گردان پهلودار جناح راست را نجات دهد به سرنوشت گردان دوم هنگ پهلوی دچار گردید. محاصره شدن گردانهای عملیاتی، وصول اخبار موحش دیگر دایر بر وارد شدن تلفات و افزایش تعداد مجروحین و نبودن وسائل کافی برای زخمبندی و انتقال آنها به بیمارستان و عدم امکان بیرون بردن مقتولین از صحنه کارزار، فرمانده نیرو را در یک موقعیت بسیار دشوار قرار داده بود، بویژه آنکه گزارش رسید سرگرد قدر ... که یکی از بهترین فرماندهان گردان بود و ستوان جوان میرفخرایی مجروح و... به دست اشرار اسیر گردید و تلاش برای پس گرفتن وی به جایی نرسید و این افسر بر اثر جراحات وارده به هلاکت رسیده است(1)
این نبرد دو روز دیگر نیز ادامه داشت، اما نه به شدت روزهای پیشین. نیروهای نظامی کمتر دست به تحرک مییازیدند. گردانهای کمکی جناحین نبرد با تلفات
1) همان، صص 62 ـ 61.
سنگین، تنها، راه نجات خویش را میجستند.
گردان کمکی پهلودار جناح چپ به فرماندهی سرهنگ زند، تنها توانست خط محاصره را بشکند و عقبنشینی کند. در جناح راست، گردان دوم هنگ رضاپور به همان وضع آشفته و مضمحل گردان اول دچار شده بود. اما لهراسب با عدهای از مردان زبده خویش همچنان ستون نظامی را زیر آتش دقیق خود داشت و امکان پیشروی را از آنها گرفته بود. شلیکهای دقیق پی در پی جنگجویان، به علاوه تاکتیک جنگی ویژه کوهستان ـ خاصه تنگهها ـ امان نظامیان را بریده از کار انداخته بود. این تاکتیک ویژه، که در تاریخ نظامی ایران سابقه داشت، همانا پرتاب سنگهای بزرگ و کوچک است، که به دشمن محاصره شده آسیبهای فراوان میرساند.
تلاش نیروهای نظامی، اکنون به نجات جان خویش منوط شده بود. بنا به نوشته فولادوند، به دستور فرمانده ستون، نظامیان سعی در اشغال نقطه کوهستانی و ارتفاع مقابل مقر لهراسب نمودند که با تحمل مشقات فراوان و تلفات زیاد عملی گردید. در حین صعود به نوک قله، قاطر حامل بیسیم مرتبط با تهران ـ قصر رضاشاه ـ و تلگرافچی هر دو هدف قرار گرفتند و بدین ترتیب ارتباط ستون با مرکز قطع شد. قطع ارتباط و عدم اطلاع از وضع نیرو، رضاشاه را در نگرانی بسیاری قرار داده بود(1)
فردای آن شب، با مداوای بیسیمچی مجروح و نیز انتقال بیسیم اصلی به بالای ارتفاعات، ارتباط با تهران برقرار شد.
چهار روز از نبرد سنگین و خونین در تنگ تامرادی میگذشت. نیروهای سرلشکر شیبانی با تلفات بسیار و صدمات فراوان شکست را پذیرفته بودند. این موضوع را رضاشاه نیز دریافت و دستور عقبنشینی داد. به دستور او شورایی جنگی در مرکز و نیز در تنگ تامرادی تشکیل شد، و به دنبال آن: «رؤسای ارکان ستاد عملیاتی و فرماندهان هنگهای چهارگانه در امر عقبنشینی و تخلیه تنگ وحدت نظر پیدا کردند و ترک این معبر تاریخی که بعضیها آن را «دهلیز مرگ» نام نهادهاند مورد تأیید سرلشکر شیبانی قرار گرفت و پس از کسب اجازه از پیشگاه شاهنشاه وقت ]رضاشاه[ و تهیه
1) همان، (شماره 253 آبان 1349)، ص 11.
مقدمات، به موقع اجرا گذارده شد...»(1)
وضع بحرانی و رقتبار نیروهای نظامی که از هر طرف توسط جنگجویان بویراحمدی در محاصره و فشار بودند، چنان وخیم بود که همگی، هر لحظه مرگ را به چشم خویش میدیدند. به طوری که هر فرد نظامی به محض اتمام مهماتش، گلوله آخر را نثار جان خویش مینمود(2)حتی سرلشکر شیبانی، خود را برای خودکشی در آخرین لحظات آماده میکرد. «فولادوند» به خوبی این وضع نابسامان و آشفته را بیان کرده است:
]در چهارمین روز نبرد[ در تنگ تامرادی از سیمای خسته افسران و سربازان که میبایست با شکم گرسنه و کامی تشنه و مشاهده مناظر کشتگان و وضع وخیم و رقتبار زخمیها که در درد و خون غوطهور بودند، به نبرد ادامه دهند، آثار یأس مشهود بود و برای فرماندهان یگانها و سرلشکر شیبانی مسلم شد که اگر بدان منوال جنگ ادامه یابد، بیهوده جان به هدر دادن است و نوعی خودکشی! زیرا روحیه و نیروی پایداری به سرعت رو به کاهش است... بعضی از افسران که در آن روز در ستاد نیرو بودهاند اظهار... نمودند وضع نیروی ده هزار نفری در تنگ تامرادی به قدری وخیم و تکاندهنده بود که سرلشکر شیبانی اسلحه کمری خویش را برای آخرین لحظه در صورتی که وخامت اوضاع به اسارت منتهی گردد به قصد خودکشی آماده کرده بود(3)
بر اساس نظر شورای جنگی نظامیان در تنگ تامرادی و در مرکز، دستور عقبنشینی و خاتمه جنگ داده شده؛ و بدین ترتیب آنها با تحمل تلفات زیاد، شکست را پذیرفتند. فولادوند مینویسد:
... بنابر برآوردی که در شورای جنگی نیرو به عمل آمده [بود]، تعداد سربازان مقتول در دو گردان محاصره شده و یگانهایی که به کمک آنها شتافته بودند، همچنین تلفات وارده به قسمت عقبدار در طول چهار روز نبرد به یک هزار نفر تخمین زده شد! و شمارة سربازان زخمی به چهارصد نفر بالغ گردید، که از این
تعداد، معدودی به علت نرسیدن وسایل درمانی جان سپردند...(1)
از سوی دیگر چریکهای قشقایی به رهبری ناصرخان قشقایی به جهت سابقه دوستی و رفاقت خود و پدرش با خوانین و سران بویراحمدی، دست به کار شدند و با فرستادن پیکهایی نزد آنها، پیشنهاد آتشبس و عقبنشینی نظامیان را دادند.
سران بویراحمدی، بالاخره موضوع پیشنهادی را پذیرفتند و تنها لهراسب مخالفت میکرد. پس از بحث و جدلهای فراوان و توسل به پند و اندرز و التماس، لهراسب مجاب شد و تقاضای قشقاییها ـ که اکنون مصالحهجویان درگیری شده بودند ـ مورد موافقت قرار گرفت. بدین ترتیب باقی ماندة نیروهای نظامی، بدون اینکه بتوانند اجساد، وسائل و بار و بنه خویش را با خود ببرند، عقب نشستند.
بدین گونه لشکرکشی ده هزار نفری حکومت رضاشاه برای تنبیه و «قلع و قمع» مردم بویراحمد، تنها حاصلی که در پی داشت شکست فاحش نظامیان ـ و به تبع آن دولت ـ بود، به علاوه تلفات بسیار زیاد و رسوایی عقبنشینی. باقی ماندة نیروهای تحت امر شیبانی به فهلیان ممسنی عقب نشستند و در آنجا با تقویت نیروهای کمکی و امدادی به شیراز مراجعت کردند. فولادوند معتقد است: عقبنشینی نظامیان در تنگ تامرادی و تصمیم رضاشاه به این عقبنشینی، آنچنان «پرثمر» بوده «که سرنوشت تمام خطه فارس و جنوب ایران را تغییر داد.»(2)وی البته مشخص نمیکند، چگونه!
نبرد تنگ تامرادی، ضربة هولناکی بر نظامیان رضاشاه وارد آورد. منابع مختلف، ارقام متفاوتی از تلفات نظامیان ذکر کردهاند. فولادوند به «یکهزار و دویست افسر و سرباز» کشته، و «هشتصد سرباز زخمی» اشارت دارد(3)مؤلفان «تاریخ پنجاه ساله نیروی زمینی شاهنشاهی ایران» میگویند:
در عملیات فوق 1200 نفر افسر و درجه دار و سرباز دلیر نیروی زمینی شاهنشاه
شربت شهادت نوشیدند و بیش از 800 نفر نیز به سختی مجروح گردید(1)
سردار اسعد، وزیر جنگ رضاشاه، با تجاهل نسبت به این حادثة مهم؛ تعداد مقتولین و مجروحین «قشون امیرلشکر شیبانی» را در طی «یک ماه جنگ» هشتصد نفر ذکر میکند(2)
قدرت ایل بویراحمد، پس از پیروزی «تنگ تامرادی» بیش از پیش گردید. اما حدود چهار ماه بعد، جنگجوی نامی بویراحمدیها، «لهراسب» (کیلهراس)، در درگیری کماهمیتی با نظامیان ـ در حوزه ممسنی ـ به قتل رسید. به محض کشته شدن «کی لهراسب»، نه تنها جنگجویان بویراحمدی هزیمت یافتند؛ که هیبت رزمی و اقتدار سیاسی ایل بویراحمد درهم شکست. در واقع قتل کیلهراسب، مساوی با سلطة دولتیان بر ایل بویراحمد بود. فشاری که ایل بویراحمد پس از قتل کیلهراسب، از حکومت رضاشاه متحمل گردید؛ بیسابقه بود. حکومت نظامی، حاکم مطلق منطقه گشت؛ و ظلم و تعدی، به اوج خود رسید. خوانین بویراحمد تسلیم دولتیان شدند و به همراه خانوادههایشان ـ همچون دیگر ایلات جنوب ـ در تهران نگه داشته شدند. در سال 1313 کلانتران ایل بویراحمد و ممسنی ـ و برخی از بختیاریها ـ اعدام گردیدند؛ و فرزندان آنان تا اواخر سال 1320، موفق به خروج از تهران نشدند. در منطقه، عامة مردم، لامحاله همهگونه جور و جفا را متحمل میشدند. اسکان اجباری یا تخته قاپو، در واقع از سال 1310 به بعد، به تدریج در بویراحمد اجرا شد. خلعسلاح عشایر، به آسانی صورت گرفت. خدمت سربازی ـ که مردم آن را «اجباری» میخواندند ـ بدون واکنش مؤثری، انجام پذیرفت. اقدامات سختگیرانه و بیرحمانه ای از جانب حکومت نظامی اعمال و اجرا میشد. حکومت نظامی، حتی نام دهات و برخی طوایف را تغییر میداد. به طور مثال؛ منطقه « دشتروم » بویراحمد، به اسامی سرهنگ جهانبانی و فرزندانش نامگذاری شد: جهانآباد، منصورآباد، حسینآباد، امیرآباد و...(3)
سرهنگ جهانبانی، در نامهای به «ملابهمن» کدخدای طایفة قاید گیوی در دشتروم بویراحمد، مینویسد:
آقای ملابهمن، از این تاریخ شما به کدخدایی قریه جدیدالاحداث جهانآباد که در دشت روم ساخته شده برقرار میشوید. از این به بعد طایفه سپرده به شما دیگر اسم قایدگیوی نداشته بلکه رعیت جهانآباد دشتروم است(1)
در بویراحمد، حتی اسکانشدهها را مجبور میکردند، در زمینهای زراعی محصولاتی بکارند که نه اطلاعی از چگونگی کاشت، داشت و برداشت آن داشتند و نه امکانات آن را. سندی در دست است که حاکم نظامی منطقه سرهنگ دوم پارس تبار در آگهی مورخة 21/10/1318 به «کلیه سرپرستان و دهداران حوزة بویراحمد» اعلام میدارد:
که کشت شلتوک به طور کلی در حوزه تلخسرو و بویراحمد ممنوع بوده و بایستی به جای زراعت شلتوک کنف کاشته شود...(2)
حاکم نظامی خود معترف است که «رعایا اطلاع کافی» از کشت محصولات جدید ندارند. بنابراین چون بایستی «بجای زراعت شلتوک[،] کنف ـ پنبه ـ کتان ـ کنجد ـ کرچک ... زراعت نمایند و برای کشت و زارعت هر یک از محصولاتی که ذکر شده رعایا اطلاع کافی ندارند به اداره کشاورزی مراجعه نموده البته دستور و تعلیمات لازمه کامل به آنها داده خواهد شد...»(3)
تسلط حکومت نظامی چنان بود که به راحتی دست به اعدام افراد میزدند. یک نویسنده بومی تعداد 21 نفر را ذکر میکند که در زمان زمامداری سرهنگ محمدحسین میرزا جهانبانی (1311 ـ 1309) در بویراحمد و بهبهان اعدام شدهاند (4)به نظر میرسد جرم برخی از آنان بسیار سبک و عادی بوده؛ و احتمالاً برای ایجاد رعب و وحشت بیشتر در میان ایلات، اعدام گردیدهاند. مثلاً یک نفر به نام «گدا» به اتهام سرقت یک رأس گوسفند اعدام میشود؛ دیگری به نام «ملاعلی مردان» به جرم «اغتشاش و تیراندازی»؛ و فردی دیگر به نام «خانبابا سیسختی» به اتهام اینکه «هشت تیر فشنگ» به
کسی فروخته بود.(1)
در هر حال، اوضاع منطقه کهگیلویه و بویراحمد، تا زمان خلع رضاشاه بدین گونه بوده است.
دوره حاکمیت مستبدانة رضاشاه، که حکومتهای نظامی مستقر در ایلات، تبلور عینی آن بود، بالاخره به سر آمد. در واقع «حکومت کوه گیلویه و بهبهان» از سال 1301 به طور رسمی «فرمانداران نظامی» را بر منطقه حاکم کرده بود.(2)با پیشامد شهریور 1320 و خلع رضاشاه از قدرت، فرزندان خوانین از پایتخت کشور فرار کردند و به میان ایل خویش بازگشتند.(3)
بازگشت این تبعیدشدگان که پس از سالها دوری و هجران پا به میان ایل میگذاشتند، با همیاری مردم ایل مواجه شد. مردم زجر کشیده و خشمگین که از جور و جفای حکومت نظامی به تنگ آمده بودند، به مقر نظامیان ـ شهر تل خسروی بویراحمد ـ که در واقع مقر ظلم و ستم بود، هجوم برده و علاوه بر غارت شهر، تمام ساختمانهای آن را ویران کردند.(4)این گونه همکاری با فرزندان خوانین، و برخورد با مرکز «نظامیان و دولتیان» زمینهای مساعد بود برای اقدامات بعدی. در رأس فرزندان خوانین و بزرگتر و معروفتر از همه «عبداللهخان ضرغامپور» فرزند شکراللهخان قرار داشت که به اقتضای سن و تجربه میتوانست مردم خشمگین از نظامیان را به طغیان و عصیان وا دارد. وی در سال 1321 برخی از افراد مسلح ایل بویراحمد را در حمله به پادگان نظامی «حنا»، در پشت کوه دنا، رهبری کرد و آن را خلعسلاح نمود.(5)
1) همان، ص 267.
2) رجوع شود: باور، همان، صص 20 ـ 22.
3) داستان فرار خوانین و خانوادههایشان جالب و خطرناک بوده است. جهت اطلاع از حوادث مسیر راه برخی از این فراریان رجوع کنید: بیبی پریوش رستمی، «زندگینامه»، مجله انسانشناسی (نشریه مرکز نشر دانشگاهی) ضمیمه سال اول، (شماره 1)، بهار و تابستان 1380، صص 70 ـ 29.
4) اکبری، همان صص 132ـ131/ صفینژاد، عشایر مرکزی ایران، ص 430/ عزیر کیاوند، حکومت، سیاست و عشایر از قاجاریه تاکنون، تهران: انتشارات عشایری، 1368، صص 118ـ116.
5) اکبری، همان، ص 138/ صفینژاد، همان، صص 452 ـ 451.
در سال 1322 ایل بویراحمد در یک اقدام هماهنگ، با تعداد کثیری تفنگچی، به همراه جنگجویان ایل قشقایی، پادگان سمیرم را قتل عام و خلعسلاح نمود.(1)
این گونه اقدامات مسلحانه، وضعیت آشفته کشور و عاقبت شاه جوان آن را بیش از پیش بغرنج و پیچیده میکرد. جنگ جهانی دوم، تأثیر سیاسی خویش را بر ایران گذاشته بود. شمال و جنوب کشور در اشغال بیگانگان بود. ارتش رضاشاهی هیچ اقدام مؤثری نمیتوانست انجام دهد و بنابراین آتیه کشور در یک ابهام کلی قرار گرفته بود. احتمال داشت، اتحادیه ایلات و عشایر ـ خاصه در جنوب ـ حکومت پهلوی دوم را که بر اثر تغییر و تحولات جهانی سخت در معرض تهدید بود، سرنگون سازد.
واقعه سمیرم که از آن تحت عنوان «فاجعه» نام میبردند،(2)«بازتاب گستردهای در مطبوعات و نیز در مجلس داشت. حبیبالله نوبخت نماینده مجلس، دولت ]سهیلی[ را مورد استیضاح قرار داده آن را به شروع «جنگ داخلی» در استان فارس متهم ساخت.»(3)
به علاوه، برخی دیگر از نمایندگان مجلس، مقصر اصلی واقعه سمیرم را ارتش قلمداد کرده و حتی شاه را زیر سؤال بردند.(4)معهذا این مهم خیلی زود از هم گسیخت. ایل بویراحمد، و به تبع آن ایلات کهگیلویه، در اثر اقدامات ناسنجیده و تهدیدآمیز عبداللهخان و مشاوران زیادهخواه وی، نه تنها اتحادشان از هم پاشید، که مقابل هم قرار گرفتند. فکر اشتباه عبدالله خان و تبختر بیدلیل او ـ که به زودی به این قدرت ظاهری غره شده بود ـ «جنگ داخلی» بویراحمدیها را آغاز کرد. به نظر میرسد، تأثیر برخی مشاوران زیادهخواه عبداللهخان در حمله او و ابواب جمعی وی ـ بویراحمد سفلی ـ به مناطق بویراحمد علیا کم نبوده است.
در سال 1323 عبدالله خان با لشکریان مسلح خویش، مناطق مربوط به بویراحمد
1) جهت آگاهی بیشتر رجوع شود: یعقوب غفاری، همان، صص 320ـ294/ رزمجویی، همان، صص 129ـ121/ امرالله یوسفی، قشقایی در گذر تاریخ، شیراز: انتشارات تختجمشید، 1380، صص 30ـ 6/ سیمین دانشور، سووشون، چاپ دوازدهم، تهران: انتشارات خوارزمی، 1368، صص 213ـ200/ مهدی فرخ، خاطرات سیاسی، تحریر پرویز لوشانی، تهران: انتشارات امیرکبیر، 1347، صص 868 ـ 864.
2) فخرالدین عظیمی، بحران دمکراسی در ایران، ترجمه عبدالرضا هوشنگ مهدوی و بیژن نوذری، چاپ دوم، تهران: نشر البرز، 1374، ص 120.
3) همان، صص 121 ـ 120.
4) همان، ص 121.
علیا را که عموزادگانش حاکم آن محسوب میشدند به تصرف درآورد.(1)قلاع خوانین بویراحمد علیا، توسط لشکریان عبدالله خان و با کمک مواد منفجرهای که آلمانیهای ساکن بویراحمد(2)در اختیارشان گذاشته بودند، به تصرف درآمد.(3)
جنگهای خونین بویراحمد علیا و سفلی آغاز شد و تا سال 1324 ادامه داشت. بدین گونه اختلاف عمیقی میان بویراحمدیها ایجاد شد و برای همیشه رگههای آن برجا ماند. در سال 1325 که جنگها و کشمکشهای داخلی میان خوانین و کدخدایان بویراحمد علیا و سفلی فروکش کرده بود، اتحاد دیگری میان ایلات قشقایی، بویراحمد علیا، ایلات ساکن بوشهر و ایل ممسنی تشکیل گردید و نهضتی که به نام «نهضت جنوب» معروف گشت، موجودیت یافت.(4)این اتحادیه موفق شد پادگانی را در کازرون خلعسلاح نماید و با کمک حیات داودیها و تنگستانیها که بوشهر را اشغال کرده بودند، به سوی شیراز روان شوند. اما با اختلاف بویراحمدیها و قشقاییها، ظاهراً بر سر تقسیم غنائم، شیراز از تسخیر نجات یافت و پیش از حمله به شیراز اتحادیه از هم پاشید.(5)البته برخی از خواستههای سران «نهضت جنوب» جامه عمل پوشید.(6)در این کشمکش محلی و مملکتی، البته ایل بویراحمد، خود به دو بخش متعارض تقسیم شده بود. بویراحمد سفلی به رهبری عبداللهخان و برادر ناتنیاش خسروخان علیه نهضت جنوب موضعگیری کردند. آنها در دنباله اختلاف میان ایل بویراحمد، در تیپ بهبهان حضور
1) رجوع شود: اکبری، همان، صص 169 ـ 158.
2) در جنگ جهانی دوم تعدادی جاسوس آلمانی در جنوب ایران و نزد قشقاییها به سر میبردند و اطلاعات لازم را به فرماندهان آلمانی اعلام میداشتند. با محرز شدن شکست آلمانها و احساس خطر خوانین قشقایی،آنان این جاسوسان را به عبدالله خان ضرغامپور و ملاولی پناهی سپردند و پس از مدتی آنها را پس گرفته و تحویل مقامات انگلیسی دادند. جهت اطلاع بیشتر رجوع شود: شولتسه هولتوس، سپیده دم در ایران، ترجمه مهرداد اهری، تهران: نشر نو، 1366.
3) همان، ص 293 ـ 292 (در این کتاب که اشتباهات و اغراقهای زیادی وجود دارد، جنگ خانگی بویراحمدیها را به نقل از ملاولی جنگ میان بویراحمد و ممسنی قلمداد میکند). همچنین رجوع شود: عطا طاهری، «تلخسرو»، مجله آینده، سال شانزدهم، (شمارههای 9 ـ 12)، آذر ـ اسفند 1369، ص 728 ـ 725.
4) رجوع شود: اسماعیل نورزاده بوشهری، اسرار نهضت جنوب، تهران: چاپخانه تابش، 1327، مقایسه شود با: جامی، گذشته چراغ راه آینده است (ایران در فاصله دو کودتا 1332 ـ 1299)، چاپ ششم، تهران: انتشارات ققنوس، 1377، صص 414 ـ 388.
5) نورزاده بوشهری، همان، ص 76 ـ 61. مقایسه شود با: اکبری، همان، صص 194 ـ 183.
6) جامی، همان، صص 401 ـ 392. مقایسه شود با: یرواند آبراهامیان، همان، ص 213.
یافته و ضمن پشتیبانی حضوری خویش، با تلگرافهای متعدد، حمایت خود و طرفداران خویش را از دولت و دربار اعلام نمودند .(1)بنابراین در این موقع، ایلات کهگیلویه و بویراحمد، خاصه ایل بویراحمد در یک انشقاق کامل به سر میبرد. در بویراحمد علیا دو پسر عمو به اسامی محمدحسینخان و ناصرخان، خوانین ایل محسوب میشدند. محمدحسین خان فرزند سرتیپ خان بود و ناصرخان فرزند غلامحسینخان. سرتیپخان و غلامحسینخان فرزندان کریمخان «بهادرالسلطنه» معروف بودند.(2)خود کریم خان فرزند محمدحسینخان دیگری بود که این محمدحسینخان یکی از فرزندان متعدد خداکرمخان بود.(3)
از آن سو عبداللهخان و خسروخان فرزندان شکرالله خان بودند. شکرالله خان فرزند هادی خان و هادی خان فرزند خداکرم خان بود. بدین ترتیب، این عموزادگان چندان فاصله فامیلی با هم نداشتند و به علاوه، به ازدواجهای متعدد داخلی و خانوادگی متمسک میشدند. این ازدواجهای غالباً سیاسی در توسعه روابط و تحکیم تعهدات و پیمانهای موقتی آنان مؤثر بود. با این وجود، قدرتطلبی و توسعه قلمرو و نیز نخوت و نقار برخی از آنان، میثاقهای متزلزل آنان را از هم فرو میپاشید و تخم کینه و نفاق و عدم اعتماد را پراکنده میساخت. به نظر میرسد نخستین ناقض پیمانهای اخلاقی و رسمی میان این عموزادگان، عبداللهخان بود که تحت تأثیر برخی مشاوران زیاده خواه خویش، اتحادیه تازه جان گرفته بویراحمدیها را از هم پاشاند.
محمود باور در اثر ارزشمند خویش، در فواصل سالهای 1320 تا 1324 عبداللهخان را «مقتدرترین و بانفوذترین کلانتران کوه گیلویه» نام میبرد، که «در دوستی و دشمنی دارای ثبات قدم» است و «به اماکن خود و میهن علاقهمند است ]و[ شخصاً رشید و
1) نورزاده بوشهری، همان، ص 108 ـ 105/ غفاری، همان، ص 329.
2) کریم خان، کلانتری بسیار قدرتمند در عصر قاجار محسوب میشد، به گونهای که خوانین قدرتمند بختیاری و قشقایی از حملات و فشارهای وی به ستوه آمده بودند و بارها از دولت مرکزی سرکوب وی و بویراحمدیها را خواستار شده بودند. غرور کاذب کریم خان و توسل به زور و خشونت موجب شد طی یک اختلاف و درگیری داخلی، به دست بویراحمدیها کشته شود.
3) خداکرم خان یکی از مشهورترین خوانین جنوب در عصر قاجار است. وی علاوه بر جنگجویی و رشادت، ذوق شعری خوبی نیز داشته است.
بیباک است ولی دارای شقاوت است»(1)
شاید همین «شقاوت» بوده است که منجر به اجرای قصد شوم او در قتل برادرش خسروخان گردید. تحلیل و تعلیل ارتباط میان دو برادر و هم چنین چگونگی ارتباط آن دو، با عموزادگان خویش یعنی محمدحسینخان و ناصرخان در این مختصر نمیگنجد. عبداللهخان علاوه بر شعلهور کردن جنگ داخلی ایل بویراحمد در سالهای 1323 و 1324، با برادرش خسروخان نیز در نزدیکی دهدشت جنگید که در این نبردهای ملالآور داخلی جمع زیادی از طرفین کشته شدند.(2)با این کشت و کشتارهای قبیلهای، کینههای محلی بیشتر و بیشتر میشد و لامحاله غرقاب دشمنیها عمیقتر و وسیعتر میگردید.
در نتیجه همین اختلافات بود که سرانجام اندکی پس از سقوط دولت دکتر مصدق در 28 مرداد 1332، عبداللهخان در اثر تحریکات مخالفان محلی و مملکتی، دستور قتل برادرش خسروخان را صادر کرد.(3)بیرحمی و بیاعتنایی عبداللهخان در قتل خسروخان، هم لکه ننگی بر دامن خود و ایل بود و هم ضربه جبران ناپذیری بر اعتبار و پیشرفت احتمالی ایل وارد آورد.
در آن سو ـ در بویراحمد علیا ـ دو پسر عمو به نام محمدحسینخان و ناصرخان طاهری، «خان» محسوب میشدند. اما در واقع قدرت و توانایی چندانی نداشتند، زیرا اقتدار آنان زیر سایه قدرت دو برادر دلیر به نامهای «کیعلیخان» و «کیولیخان» قرار گرفته بود. این دو برادر، البته خواهران محمدحسینخان و ناصرخان را به زنی گرفته بودند و با این ازدواجهای سیاسی عرض اندام بیشتری مینمودند. محمود باور که همزمان با این شخصیتها بوده، نیز چنین عقیدهای را ابراز داشته است.
وی مینویسد:
ولیخان و علیخان دو نفر از کدخدایان طایفه قایدگیوی، با خواهران محمدحسین و
1) باور، همان، ص 102.
2) صفینژاد سال این درگیری را 1324 ذکر میکند، ولی ساعد حسینی و کاوس تابان سیرت سال 1323 را بیان کردهاند. صفینژاد، همان، ص 240/ حسینی، همان، ص 38/ تابان سیرت، همان، ص 431.
3) جهت اطلاع بیشتر از چگونگی توطئه و نحوه قتل خسروخان رجوع شود به: حسینی، همان، صص 46 ـ 36/ غفاری، همان، صص 356 ـ 354.
ناصر ازدواج کردهاند و سرپرست واقعی بویراحمد علیا محسوب میشوند. نفوذ و اقتدار و رشادت نامبردگان یا محبوبیتی که در طوایف دارند، به قدری است که وقتی محمدحسین طاهری را زندانی کردند و چادرهایشان را آتش زدند.(1)
معهذا این اقتدار چندان پایدار نماند، زیرا ناصرخان جوان با مشورت و حمایت نیروهای ارتشی، نقشه قتل کیعلیخان جنگجوی نامی دوره رضاشاه و محمدرضاشاه را به خوبی اجرا کرد.
اندکی پس از قتل کیعلیخان، برادرش کیولیخان دستگیر و روانه زندان گردید. بدین گونه قدرت ناصرخان جوان که با خویشاوندی با ملاغلامحسین جلیل، حسینقلیخان رستم و حمایت برخی از داییهای بابکانیاش ـ خاصه آقا لهراس موسیپور و آقا ولی راد ـ فزونی یافته بود، قابل ملاحظه شد. به رغم این مهم، برخورد با خویشاوندانی نظیر کیعلیخان و کیولیخان که قدرتشان محدود کننده قدرت خوانین بود، بیاعتمادی نزدیکان ناصرخان را نسبت به او زیاد میکرد و موجب نگرانی و اختلاف آنان میگردید. به نظر میرسد عاقلترین فرد خوانین بویراحمد که هیچگاه به صورت علنی دست به قتل خویشاوندان نیالود، محمدحسینخان طاهری بود که در این عرصه رقابت خصومتآمیز و قدرتطلبی کمکم خود را کنار کشید. با وجود این به نقش وی در توطئه قتل «آقا سیفالله شجاعی» از کدخدایان بنام طایفه آقایی، که نیز در اثر دشمنی با ناصرخان چیده شده بود، اشاره کردهاند.(2)در هر حال، این گونه توطئهها و ترورها، رابطه خوانین و کدخدایان و نیز طوایف و تیرههای مختلف و حتی ایلات کهگیلویه و بویراحمد را بیش از پیش پیچیدهتر و تیرهتر میکرد و مایههای اتحاد و اعتماد مردمی کهگیلویه و بویراحمد را میگسست.
در این دوره، سیاست و قدرت دیگر ایلات کهگیلویه، بیشتر تحتالشعاع اوضاع ایل بویراحمد بود. این جو بیاعتمادی، زمینه را برای نفوذ دولتیان، خاصه نظامیان تسهیل میکرد و آنان را در خلعسلاح مردم منطقه ـ که مهمترین وظیفه ایشان نیز بود ـ کمک فراوان مینمود. به علاوه در مسایل مهم مملکتی، نظیر جریان دکتر مصدق و اختلاف و
درگیری طرفداران وی با طرفداران شاه، ایلات کهگیلویه و بویراحمد به دو دسته مخالف تقسیم شده بودند و این خود نیز از تبعات، اختلافات و درگیریهای پیشین بود. در واقع پس از سقوط مصدق و شروع استبداد شاه، قدرت خوانین و کدخدایان منطقه ـ تقریباً به گونهای مسالمتآمیز ـ تحت نفوذ نظامیان و دولت قرار گرفت.
در این میان، عبداللهخان که پس از قتل خسروخان، به حمایت سلطانی نماینده کهگیلویه و بهبهان اتکاء زیادی داشت، اقتدار منطقهای و مملکتی خویش را هم چنان محفوظ نگه داشت. خوانین دیگر نظیر ناصرخان و محمدحسینخان طاهری از ایل بویراحمد علیا، منصورخان باشتی از ایل باوی، محمدعلیخان خلیلی از ایل بهمئی، محمدحسین خان ضرغامی از ایل طیبی، اسکندرخان چرامی از ایل چرام، مظفرخان آرویی از ایل بویراحمد گرمسیر، که از طرفداران شاه و دربار بودند، نیز در حفظ قدرت خویش در ایلات مربوطه میکوشیدند.(1)
در این دوره خوانین ایلات، با حفظ ارتباطی دوستانه با نظامیان و مأموران حکومت، تحکیم قدرت خویش را مدنظر داشتند. بدین گونه ظاهراً آرامشی نسبی بر منطقه حکمفرما بود؛ تا اینکه عبداللهخان ضرغام پور و پسرش خداکرم که پس از قتل خسروخان هر کدام یکی از زنان او را در حباله خویش داشتند، در اواخر سال 1336 بدست نظامیان دستگیر و روانه زندان شدند. دادگاه برای عبداللهخان حکم اعدام صادر کرد و برای خداکرمخان سه سال زندان. در تقاضای فرجام خواهی، با اعمال نظر دوستان مختلف عبداللهخان و اعمال نفوذ آنان در دربار و نزد شاه، حکم اعدام عبداللهخان نقض و با یک درجه تخفیف به حبس ابد محکوم گردید.
اما مدتی بعد، حبس ابد وی به چند سال زندان کاهش یافت و پس از حدود سه سال زندان، او و پسرش خداکرم آزاد شدند. پس از آزادی ظاهراً به نظر میرسد عبدالله خان آرامش و آسایش را بر ناامنی و هرج و مرج ترجیح داده؛ اما وقایعی رخ داده که منطقه را به سمت بحران و نابسامانی سوق داده است. غارت سادات ده «کَرْیَک» بویراحمد و خلعسلاح عدهای ژاندارم در روستای «ضرغام آباد»، از جمله عوامل بحرانزای منطقه، پیش از آغاز قیام سالهای 42ـ1341 بوده که در هر دو مورد خداکرم
1) رجوع شود: ساعد حسینی، همان، صص 26 ـ 24.
پسر عبدالله خان متهم اصلی ـ در نزد نظامیان ـ قلمداد شده است. بدینگونه «نارضایتی» جمع نسبتاً زیادی از مردم بویراحمد سفلی ـ خاصه کریک، سیسخت و توت نده (طایفه دلی بویراحمد) ـ و نیز حضور بیش از پیش نظامیان در منطقه و تعقیب خداکرمخان، از مشخصههای بارز و بحرانزای منطقه پیش از قیام بوده است.
عشایر و ایلات کوهمره ـ خاصه ایل سرخی ـ در عصر رضاشاه، همچون دیگر ایلات جنوب، علیه سیاستها و اقدامات وی، مقاومت و مبارزه نمودند. آنان البته ـ همچون ایلات دیگر ـ مدتی مشغول اختلافات داخلی خویش بوده؛ اما در همان اوان قیام عشایر جنوب در سال 1307 حضوری فعال و مؤثر، پیدا کردهاند. محاصرة شیراز و حتی «اشغال موقت فرودگاه» شهر، با حضور مؤثر تفنگچیان کوهمره سرخی به فرماندهی «ملامهدی سرخی» ـ که قریب 400 نفر بودند ـ انجام گرفته است.(1)ملامهدی، از مشهورترین جنگجویان و یاغیان عشایر جنوب بوده؛ که سالها علیه رژیم پهلوی مبارزه کرده است.
«ایوانف» محقق روسی، قیام ملامهدی سرخی را یک «جنبش دهقانی» میداند؛ که «علیه انحصار تریاک به وسیله دولت» صورت گرفته است.(2)
وی، مینویسد: «یگانهای سرکوبگری برای فرونشاندن شورش این دهقانان اعزام گردیدند.
اینان پس از 6 ماه، از ژوئیه تا دسامبر 1932 ]1311 ﻫ.ش[ قیام سرکوب و بیش از 150 تن از دهقانان شرکت کننده را تیرباران کردند، صدها تن از آنها به زندان با اعمال شاقه و تبعید به نقاط دورافتادة مناطق شرقی محکوم شدند.»(3)
قیام ملامهدی سرخی و عشایر کوهمره، یک قیام دهقانی و برای مسئله تریاک نبود؛
1) ایل ناشناخته، ص 241/ ابرلینگ،همان، صص 187 و 195.
2) ایوانف، «رژیم بورژوا ـ مالک رضاشاه»، تاریخ ایران از زمان باستان تا امروز، همان، ص 470/ مقایسه شود با: ایوانف، تاریخ نوین ایران، همان، ص 83 (وی در جایی دیگر مینویسد: این جنبش «عمدتاً علیه مأمورین انحصار تریاک و دیگر نمایندگان مقامات و نیز علیه خودکامگی فئودالهای مرتجع بود»./ ایوانف، عشایر جنوب (عشایر فارس)، ص 269.
3) ایوانف، «رژیم بورژوا ـ مالک رضاشاه»، ص 470.
بلکه «یک حرکت عشایری بود، هرچند از حمایت روستائیان نیز برخوردار بود.»(1)
عشایر کوهمره سرخی، در جنگ مشهور «تنگ آب» (=تنگاب) فیروزآباد، به مدت 17 شبانهروز، با نظامیان رضاشاه در جنگ و جدل بوده؛ و ضربات خردکنندهای بر آنان وارد آورده، و با کشته و زخمی نمودن بسیاری از آنها، غنایم بسیاری نیز به دست آوردند. علاوه بر این، جنگجویان کوهمرهای به همراه دیگر عشایر جنوب به «هنگ کازرون» هجوم برده، و موفقیتهای جنگی و غنایم نظامی فراوانی کسب کردند.(2)
با سرکوب خونین قیام عشایر جنوب، در طی سالهای 1307 تا 1311، سران و جنگجویان عشایر کوهمره نیز دستگیر و اعدام شدند؛ و حکومت نظامی، حاکم مطلق منطقه گردید.
بنابراین، ایلات و عشایر کوهمره سرخی، همچون ایلات جنوب، دوران سخت و سنگین «تخته قاپو» را از سال 1311 تا شهریور 1320 متحمل شده؛ و در اوج صعوبت و عذاب به اتمام رسانده است
پیر کهنسال طایفه جیحون ]کوهمره[ حاج شکرالله مرادی میگوید: «امنیهها دسته دسته به کوهمره میآمدند. اگر احیاناً چادر سیاهی میدیدند آن را محاصره میکردند ]و[ چادر را با وسایل درون آن به آتش میکشیدند. حجاب زنها را پاره میکردند. میگفتند به جای چادر، کپر بزنید. هر وقت امنیه میآمد، بالاخره بهانهای پیدا میکرد و ما را جریمه میکرد و مقداری از احشاممان را میبرد، به نحوی که یکساله کاملاً بیدام و خانه خراب شدیم. یک روز امنیهای به کپر ما آمد. بهانهای نداشت. خیلی احترامش گذاشتیم. برایش چای ریختیم. موقع چای خوردن، ناگهان بلند شد و فریاد کشید: پدرسوختههای دزد! شما به اعلیحضرت همایونی توهین میکنید! هراسان شدیم که چه جسارتی کردهایم. گفت: عجب! نمیدانید چه غلطی کردهاید؟ شما عکس دختر اعلیحضرت را سوزاندهاید!! منظورش عکس دختری بود که در نعلبکی نقاشی شده بود! خلاصه به این بهانه تهماندة گوسفندمان را گرفت و برد.»(3)
در طی دوران حاکمیت نظامیان بر عشایر سرخی و کوهمره (1320ـ1311)؛ دو تن
از جنگجویان ایل به نامهای «کاکاجان» و «محمدجان» به گونهای «یاغی» به شمار میرفتند؛ و علیه دولت مبارزه میکردند. سرانجام «محمدجان در خواب توسط یک مزدور دولتی به اتفاق همسرش کشته میشود»؛ و کاکاجان «توسط یک نظامی به نام نایب پاشاخان فریب میخورد و با «تأمین» و قسم قرآن به شیراز آورده میشود و در آنجا اعدام و کلیه اموال او مصادره میگردد.»(1)
پس از سقوط و تبعید رضاشاه، تبعیدیان ایل به منطقه بازگشتند؛ و دو تن از فرزندان «ملاشهباز» ـ مسیحالله و حبیبالله ـ «در رأس منطقه کوهمره قرار گرفتند.» ایندو با رهبری ایل، در آغاز سالهای دهة 1320، با همسایگان قشقایی خویش، خاصه فرزندان «صولتالدوله» ـ ناصر و خسرو قشقایی ـ مناسبات دوستانه داشتند. اما مدتی بعد، درگیریها و اختلافات ایلی میان آنان آغاز شد در این درگیریهای خونین، صدمات و خسارات فراوانی بر کوهمرة سرخی وارد آمد.(2)«در این سالها کوهمرة سرخی بارها مورد یورش عمال برادران قشقایی قرار میگیرد و عشایر کوهمره با پناه بردن به ارتفاعات، به تشکیل کانونهای دفاع دست میزنند.»(3)سران و بزرگان ایل، با مکاتبات و شکایتنامههای خویش، خواستار همکاری و حمایت دولت میگردند.(4)به نظر میرسد، اختلافات میان بزرگان قشقایی و سرخی، مانع عمدة حضور ایل سرخی در وقایع سالهای 1322 و 1325 فارس و جنوب بوده است.
با قدرتیابی پهلوی دوم و حضور نظامیان در ایلات ـ و خلعسلاح ایلات و عشایر ـ به تدریج حاکمیت نظامی ـ تحت عنوان «افسر انتظامات» ـ و پیشر از آن «افسر اطلاعات» ـ در کوهمره سرخی، استقرار میِیابد. پس از کودتای 28 مرداد 1332، اوضاع سیاسی به نفع شاه و طرفداران وی ـ و نظامیان ارتشی ـ تغییر یافت؛ و اقتدار سیاسی نظامی رژیم بر ایلات و عشایر جنوب، به اوج رسید. «سرلشکر ریاحی»، فرمانده سپاه جنوب و «سروان ولیان» معاون وی، با حضور نظامی در جنوب، سیاست سرکوب عشایر را با فرمان شاه مملکت ـ همچون پدرش رضاشاه ـ با شدت اعمال و
اجرا مینمودند. در کوهمره سرخی و به دستور ریاحی، ولیان، سروانی به نام «خالصی افسر انتظامات و اطلاعات عشایر کوهمرة سرخی میگردد.»(1)در این دوره، که در نزد عشایر سرخی به «دوره سروان خالصی» مشهور است؛ ظلم و جور بسیاری بر سرخیها روا داشته میشود. شکایتنامهای به تاریخ «بهمن 1335» در دست است؛ که 30 نفر از بزرگان و ریشسفیدان سرخی و کوهمره، گوشهای از اعمال و اقدامات ظالمانة «سروان خالصی» را به مقامات بالا منعکس نمودهاند.
در بخشی از این شکایتنامه آمده است: «از موقعی که سروان خالصی به کوهمرة سرخی وارد شده از هر نوع اعمال خلاف قانون و آزار و شکنجه فروگزار نکرده. اولاً سربازان خود را خودمختار و آزادی به آنها داده که هر چه دلشان میخواهد بکنند. شرم داریم اعمال و رفتار آنها را بنویسیم. اینکه شمهای از اعمال آن: 1- تجاوز به ناموس رعایای فلکزده قریة .... که اظهر من الشمس است. 2- اثاثیة زنانه ... کدخدای ... را سرقت نمودند]...[ بعد از استرداد قسمتی از اثاثیة مزبور، زیر جامةعیال ... به دست سربازان تکهتکه شد که الساعه حاضر است. این عمل همان است که پیشهوریها و غلام یحییها در آذربایجان حکومت ترور و وحشت بوجود آورده بودند. در این منطقه هم به همان نسبت رعایای بیچارة کوهمرة سرخی را در وحشت انداخته. 3- حاجی علی گدا که از اشخاص خدمتگزار و محترم ماست ]...[ مدت 10 روز او را بیگناه زندانی و حتی اجازه ملاقات نداده 4- محمد فرزند گل میرزا را با وضع خیلی زننده دستگیر و چند مرتبه او را به چوب بسته که در حال مرگ است و 15 روز او را زندانی نموده. 5- ولی بیگی را دستگیر و زیر چوب او را شکنجه و عذاب داده. 6- بهرام رحیمی را دستگیر و زیر چوب و چماق او را مجروح که به حال مردن است. 7- امیرعلی کدخدای ایور را سیلی زده که پردة گوش او پاره شده. 8- سردار کریمپور را دستگیر و بغل او را بسته و او را زندانی و اذیت نموده. 9- شیرزاد صالحی را بدون جهت اثاثیة خانهاش را گروهبانان و سربازان سرقت کردهاند. از طرفی او را چوب و شلاق زدهاند. 10- ابراهیم کدخدای چنار فاریاب را بین همة مردم چوب زده. 11- به کلیه مردم فحاشی و بددهنی میکنند. 12- کمال اعتماد نمایندة آقای شهبازی را به وضع موهنی از محل خارج کرده است. 13- از حمل
1) همان، ص 253.
چنارهای مالکی جلوگیری کرده. 14- به کلیة زارعین فحاشی نموده. 15- نیمه شب که همة مردم در خواب هستند گروهبانان را مانند دژخیمان به خانة مردم اعزام میکند...»(1)
چنین اعمال ظالمانه و ستمگرانهای، سرانجام موجب عصیان مردم کوهمرة سرخی میگردد؛ و «رئیس ایل سرخی، به همراه عدة زیادی از اهالی مسلح، «یاغی» میشود و اعلام میدارد «تا وقتی که این اقدامات ادامه دارد و ریاحی و ولیان در فارس هستند، از کوه پایین نمیآئیم.»(2)در نتیجه، «سرلشکر همت» در کوه به ملاقات شهبازی میرود و از آنان دلجویی مینماید. به دنبال آن، سرلشکر ریاحی، ولیان ورهرام استاندار فارس، معزول «و به تهران فراخوانده میشوند.»(3)
معهذا، اوضاع ظاهراً آرام میگیرد، و این روند تا سال 1341 به صورت کجدار و مریز ادامه میِیابد.
در مراسم تاجگذاری رضاشاه ـ اردیبهشت 1305 ـ سران عشایر «قشقایی» از جمله بزرگان ایلات و عشایر، شرکت کننده بودند. سرکردگان ایلات و عشایر «بلوچ، بختیاری، قشقایی، بربری، یموت و ترکمن... در این مراسم مشارکت جسته بودند. این نمایندگان با لباسهای فاخر عشایری بر اسبهای چابک و راهوار که با زر و زیور آراسته بودند، سوار گردیده، نمایشهای عجیبی دادند.»(4)علاوه بر حضور نمایندگان ایل قشقایی در جشن پادشاهی رضاشاه، در «همان سال صولتالدوله و پسر ارشدش، ناصرخان، به مجلس راه یافتند ولی از آنها خواسته شد در تهران بمانند.»(5)آن گونه که ابرلینگ میگوید:«این دو نفر خیلی زود دریافتند که در واقع زندانی شاه هستند.»(6)همچنین «به آنها دستور داده شد در خلعسلاح ایل قشقایی با دولت همکاری کنند.»(7)اندکی بعد،
صولتالدوله و پسرش ناصرخان دستگیر و زندانی شدند. بنا به نوشته کاوه بیات: «صولتالدوله را به اتهام تحریک بویراحمدیها به شورش و اغتشاش و به عنوان یکی از مسببین جنگ دورگ مدو بازداشت کردند.»(1)اما «در بازجوییها و تحقیقاتی که تحت سرپرستی سرتیپ حبیباللهخان شیبانی از ایشان به عمل آمد، شیبانی نظر دارد که صولتالدوله در این جریان هیچگونه مداخلهای نداشته و امرای لشکر فارس برای پرده پوشی بر بیکفایتی خود این اتهامات را بر او وارد ساختهاند. ]بنابراین[ صولتالدوله با وساطت مستوفیالممالک از زندان دژبانی آزاد میشود.»(2)
«منوچهر ریاحی» خواهرزادة سرلشکر شیبانی، مینویسد: «امیرلشکر شیبانی مراتب وفاداری قشقاییها را به اطلاع رضاشاه رساند و تقاضای عفو و آزادی فوری صولتالدوله را نمود که بلافاصله مورد پذیرش قرار گرفت.»(3)
اما، پیش از آزادی صولتالدوله و حضور سرلشکر شیبانی در فارس، عشایر قشقایی قیام خویش را آغاز کرده بودند. آنچنان که «کاوه بیات» به درستی بیان کرده ـ و پیشتر آورده شد ـ «جنگ دورگ مدو» و پیروزی قاطع بویراحمدیها؛ لااقل «به دو لحاظ کاملاً به سود عشایر تمام شد» و عشایر قشقایی، به جد از آن متأثر و متحرک شدند. یکی «به لحاظ تسلیحات»؛ که هم بویراحمدیها، غنایم جنگی بسیاری به دست آوردند؛ و هم «چریک»های درهشوری و کشکولیِ حامی نظامیان، از اسلحه و مهمات دولتیان ـ که «حدود هفتصد قبضه» بود و نظامیان در اختیارشان گذاشته بودندـ در جنگهای بعدی، علیه آنها استفاده کردند.(4)دیگر ـ که «شاید مهمتر از اسلحه» بود ـ شکست سنگین و مهیبی بود که بویراحمدیها بر نظامیان وارد آوردند. در نتیجه «این موضوع به ویژه از نظر آن دسته از کلانتران قشقایی که به عنوان رؤسای چریک در جنگ ]دورگ مدو[ حضور داشتند دور نماند و عامل مهمی در پذیرش اندیشة شورش از سوی آنان بود.»(5)
در هر حال، با قدرتی که بویراحمدیها در جنگهای دورگ دهنو «دورگ مدین = مدو» و نیز «آجوادی» نشان دادند؛ و شکست سهمناکی، که دولتیان متحمل شدند؛ ایلات و عشایر جنوب ـ خاصه قشقایی و خمسه ـ ترغیب و تحریک گردیدند. مدتها بود، که یک نظامی ظالم در ایل قشقایی، بیشرمی را به اوج رسانده، «از شیر زنهای نجیب» ایل، «توله سگهای خود را میپرورید».(1)
چنان که پیشتر آمد، «ویلیام داگلاس» و «ایوانف» به این عمل ناجوانمردانه و غیرانسانی «سروان عباسخان نیکبخت» ـ حاکم نظامی ایل قشقایی ـ اشارت کردهاند.(2)حتی ایوانف، به صراحت اظهار میدارد: «علت مستقیم قیام قشقاییان خودسری و فشار و تضییقات حکام نظامی و به خصوص فرماندار نظامی ]ایل[، کاپیتان عباسخان مشار بود.»(3)
در پی چنین اعمال ظالمانه، قیام قشقاییها آغاز شد. بهار 1308 جنگجویان ایل قشقایی و نیز ایلات خمسه ـ به جز باصری ـ و برخی از بویراحمدیها، در نقاط مختلف فارس، با نظامیان رضاشاه درگیر شدند. این درگیریهای چند ماهه، ضربات سنگینی بر دولت وارد آورد. البته عشایر، که در حال کوچ بهاره بودند، خسارات زیادی نیز متحمل شدند. بالاخره با تدبیر امیرلشکر شیبانی و آزادی صولتالدوله از زندان و اعزام او به فارس ـ میان عشایر قشقایی ـ قیام فروکش کرد؛ و حکومت رضاشاه یک بار دیگر، از سرکوب ایلات و عشایر، موفق بیرون آمد.(4)پس از آن، ایل قشقایی به رهبری صولتالدوله، سیاست همکاری با دولت را در پیش گرفت و در یورش ده هزار نفری امیرلشکر شیبانی به ایل بویراحمد ـ در سال 1309 ـ پسرش ناصرخان و 500 چریک قشقایی را در معیت نظامیان اعزام داشت.(5)ابرلینگ میگوید: «به درستی روشن نیست که چرا قشقاییها مایل بودند در سرکوب طوایف ممسنی و بویراحمد حکومت مرکزی را همراهی کنند. تنها دلیلی که به ذهن میرسد این است که آنها تحت فشار حکومت مرکزی
و ارتش مجبور به چنین اقدامی شدند.»(1)
در هر حال، صولتالدوله و ناصرخان، نمایندگی مجلس را همچنان حفظ کردند؛ و ملک منصورخان ریاست ایل را در دست گرفت. اما، با عزیمت وی به اروپا، علیخان در سال 1310 رهبر ایل شد. یک سال بعد، ایل قشقایی به رهبری علیخان، آخرین درگیری خویش را با حکومت رضاشاه انجام داد(2)از آن پس، سیاست «تخته قاپو»، به گونهای بسیار خشن و بیرحمانه، در قبال ایل قشقایی اعمال و اجرا شد؛ و ضربات، خسارات و تلفات جبران ناپذیری بر افراد و احشام ایل وارد آورد.
پس از شهریور 1320، ناصرخان و خسروخان قشقایی از تهران فرار کرده و به ایل بازگشتند. بنابراین، مجدداً قدرت و عظمت ایل قشقایی را در اندک مدت به سامان رساندند و با آلمانها که درگیر جنگ بودند ارتباط برقرار کردند. در بهار 1322 جنگ میان قشقاییها و نظامیان دولت مرکزی به فرماندهی سرلشکر شاهبختی آغاز گردید. طرفین دچار صدمات و تلفات زیادی شدند(3)در پی آن، بخشی از ایل قشقایی که در مناطق ییلاقی پادنا و سمیرم و مهرگرد، ساکن شده بودند؛ با کمک جنگجویان ایل بویراحمد، پادگان نظامی سمیرم را تسخیر کردند و تسلیحات نظامی بسیاری به دست آوردند. بدین ترتیب، قدرت ایل قشقایی به رهبری پسران صولتالدوله، دائماً در حال تزاید بود. سه سال پس از فتح سمیرم، نهضت جنوب به رهبری آنان و با هماهنگی و اتحاد با ایلات بویراحمد علیا، ممسنی، حیات داودی، دشتی و دشتستان، ایجاد شد. چنانکه پیشتر آمد، ایلات مذکور موفقیتهای بالنسبهای در قبال پهلوی دوم به دست آورند(4)از آن پس تا سقوط دولت دکتر مصدق (28 مرداد 1332)؛ قدرت و شوکت ایل قشقایی در اوج عظمت خویش بود.
«ابرلینگ» به درستی، سالهای میان 1325 تا 1332 را «سالهای صلح و رفاه» ایل
قشقایی ذکر میکند.(1)با خلع و محاکمه دکتر مصدق، حاکمیت برادران قشقایی نیز پایان یافت؛ و یکی از پس دیگری وادار به ترک وطن شدند. اکنون نوبت محمدرضاشاه بود که اقتدار شاهانه و استبدادی خویش را نشان دهد. ایل قشقایی، تحت نفوذ نظامیان ـ که انتظامات خوانده میشد ـ و کلانتران و کدخدایان خویش «بدون برادران قشقایی» هنوز طرف توجه حکومت بود(2)اما، سیاست کلانتران و سران طوایف متعدد ایل قشقایی، غالباً بر مصالحه و سازش بود؛ و حکومت مرکزی، مقتدرانه بر ایل نظارت داشت.
در عهد پرماجرای رضاخان، ایلات و عشایر ممسنی، نیز عرصه تهاجم حکومت مرکزی و جنگ و جدلهای خونین گردیدند. در این میان، وقایع پیش آمده در ممسنی، خاصه نبردهای خونین نظامیان و عشایر؛ چند ویژگی خاص و کلی داشت. به احتمال زیاد، منشأ این درگیریها، مربوط به ادعای «حاج محمد معین دهدشتی» ـ مشهور به معینالتجار بوشهری ـ بر سر املاک ممسنی بود، که همواره با مقاومت و مخالفت «امام قلیخان رستم» مواجه میشده است. در پی هر مخالفت، حاج محمد معین دهدشتی، به دولت مرکزی متوسل میشد و آنان نیز با اعزام نیروی نظامی مسلح، اجابت دعوی وی میکردند؛ و لامحاله جنگ و جدل را موجب میشدند. غالباً دولت مرکزی و معینالتجار، موفق میشدند، از طوایف بکش، جاوید و دشمن زیاری، چریک محلی، مسلح نموده و با کمک آنان، حوزة استحفاظی امامقلیخان رستم را عرصة تهاجم قرار دهند. با سیل تهاجم، مقاومت افراد امام قلیخان در هم شکسته میشد و او چارهای جز توسل به خویشاوندان بویراحمدی خویش نداشت. بنابراین، حضور جنگجویان بویراحمدی، خیلی زود نتیجة کشمکش و مجادلة خونین را به نفع ممسنیهای «رستم» رقم میزد، و نظامیان و حامیان محلی آنان را به هزیمت سنگین وا میداشت. این بازی ملالآور مالکان، که با خودسری، استبداد و سوءتدبیر دولتیان، توأم بود؛ مدتها ادامه
یافت. فرجام آن، ظاهراً مرگ امامقلیخان ـ به دست رضاشاه ـ و تسلط کامل معینالتجار بر بسیاری از اراضی زرخیز ممسنی بود.
نخستین درگیری سنگین قوای نظامی و نیروهای امامقلیخان رستم، به جنگ «آجوادی» (=آقا جوادی = جواد بوشهری فرزند معینالتجار) مشهور است. مؤلف کتاب بویراحمد در گذرگاه تاریخ، سال این درگیری را 1302 ذکر میکند. مثل همیشه، این درگیری با پیروزی اولیة نظامیان و چریکهای محلی همراه آنان ـ متشکل از طوایف بکش، جاوید و دشمنزیاری ـ همراه بود؛ اما پس از آنکه جنگجویان بویراحمدی، به کمک امامقلیخان شتافتند. سرنوشت جنگ به گونهای دیگر تغییر یافت، که همانا پیروزی عشایر و شکست نظامیان و طرفداران آنان بود(1)
اوضاع منطقه ممسنی و اختلافات خونین امامقلیخان رستم و حاج محمد معین دهدشتی، چند سالی ظاهراً مسکوت ماند؛ تا اینکه در سال 1307 مجدداً لشکرکشی نظامی برای فتح رستم ممسنی و سرکوب قطعی مخالفان «معینالتجار» آغاز شد. جنگ «دورگ مدین» (= دورگ مدو= دورگ دهنو) که به نوعی سرآغاز شورش عشایر جنوب (فارس) طی سالهای 1307 تا 1309 به شمار میآید؛ نتیجة این لشکرکشی بود. همچون جنگهای پیشین، نظامیان و چریکهای محلی طوایف ممسنی و قشقایی ـ دره شوری و کشکولی ـ موفق گردیدند سپاهیان امامقلیخان رستم را عقب رانده، شکست دهند. اما حضور مجدد جنگجویان بویراحمدی، صحنة نبرد را به نفع امامقلیخان تغییر داد؛ و در طی چندین جنگ خونین و سهمگین شکست بسیار سنگینی را بر حکومتیان وارد آوردند(2)شکست نظامیان تبعات سنگینی برای آنان و دولت مرکزی در برداشت. معهذا سرنوشت املاک ممسنی و ماجرای مالکیت معینالتجار، تا زمان تسلیم شدن امامقلیخان و انتقال وی به تهران (1309) قطعیت نیافت. پس از جنگ «تنگ تامرادی» که اکثر خوانین بویراحمد و ممسنی تسلیم رضاشاه شدند و بوسیله سردار اسعد بختیاری به تهران انتقال یافتند؛ دیگر معارضی مقابل معینالتجار و حکومت رضاشاه وجود نداشت و سرنوشت املاک ممسنی، تا حدود زیادی، آن گونه که دولت
میخواست، رقم خورد(1)
حسن حبیبی فهلیانی، همان، صص 268 ـ 264 و 345 ـ 339/ نورمحمد مجیدی، تاریخ و جغرافیای ممسنی، صص 233 ـ 231 و 254 ـ 251 و 305 ـ 296 و 408 ـ 404.
بدین گونه، حکومت رضاشاه تا زمان عزل وی ـ شهریور 1320 ـ حاکم مطلق ممسنی به شمار میرفت.امامقلیخان نیز در سال 1313 به همراه خوانین بویراحمد ـ شکرالهخان و سرتیپخان ـ به اعدام محکوم گردید و کشته شد.
با سقوط رضاشاه و آشفتگی بیش از پیش اوضاع مملکت، فرزندان تبعیدی خوانین، به ایلات خویش بازگشتند. حسینقلیخان فرزند امامقلیخان، نیز از جمله آنان بود(2)وی از سال 1321 به تدریج، به تحکیم حاکمیت خویش پرداخت؛ و به زودی تسلط خود را نشان داد. دیگر خوانین و سران سنتی ممسنی در طوایف بکش، جاوید و دشمنزیاری، عرض اندام نموده، و روابط حسنهای با یکدیگر برقرار کردند. نتیجة این روابط نزدیک، علاوه بر ازدواجهای سیاسی، حضور مؤثر و متحدانه در «نهضت جنوب» ـ در سال 1325 ـ بود. تقریباً تمام سران طوایف مشهور ممسنی در نهضت جنوب شرکت جستند(3)در هر حال نهضت جنوب با همکاری و هماهنگی ایلات بویراحمد علیا، ممسنی، قشقایی، حیات داودی، تنگستانی، دشتی و دشتستان، به موفقیتهای مقطعی و موقتی رسید(4)
پس از خاتمه نهضت جنوب، به تدریج قدرت دولت مرکزی افزایش یافت؛ و بنابراین خلعسلاح عشایر ـ غالباً با همکاری خوانین ایل ـ آغاز گشت. در ایل ممسنی و طوایف چهارگانه آن، نیز دولت مرکزی، سیاست خلعسلاح و تسلط تدریجی را اعمال کرد. بدین گونه، حکومت پهلوی دوم، با استقرار افسران انتظامات در ایلات و عشایر
1) جهت اطلاع بیشتر از داستان مالکیت معینالتجار و فرجام املاک ممسنی، رجوع شود: سهیلا شهشهانی، چهار فصل آفتاب، تهران: انتشارات توس، 1366، صص 269 ـ 268.
2) رجوع شود: زندگینامه بیبی پریوش رستمی، صص 49 ـ 33.
3) رجوع شود: نورزادة بوشهری، همان، صص 6 ـ 7/ مجیدی، همان، صص 266 ـ 258.
4) برای اطلاع بیشتر از «نهضت جنوب» رجوع شود: نورزادة بوشهری، همان/ جامی، همانجا/ آبراهامیان، همان، ص 213.
ممسنی، کهگیلویه و بویراحمد، قشقایی، سرخی و .... حضور مؤثر دولت مرکزی را نشان داد. این حضور مؤثر، پس از کودتای 28 مرداد 1332، با تمام قدرت و خشونت اعمال و اجرا شد.
ایلات خمسه، همچون دیگر ایلات جنوب، علیه رضاشاه شورش کردند. در بهار 1308 ابوالحسن خان پورزند، حاکمیت ایلات خمسه را بر عهده گرفت. وی قبل از حضور در محل حکومت خویش، با شورش ایلات خمسه و در رأس آنها «بهارلوها» مواجه گردید. داراب به تصرف بهارلوها، به فرماندهی «کاظم خان بهارلو» درآمد. نیروهای کاظمخان، برای تصرف فسا به حرکت درآمده،؛ اما با نظامیان به فرماندهی ابوالحسنخان پورزند مواجه و درگیر شدند. در این درگیری، ایلات خمسه شکست خورده، عقب نشستند. اندکی بعد، بهارلوها هجوم برده و نظامیان را محاصره کردند.
نظامیان زیادی با کمک هواپیما و سلاح سنگین وارد منطقه شدند؛ در همین اوضاع وخیم و نابسامان، پورزند، به شیراز فراخوانده شد و به جای وی «مستشارالسلطنه مشایخی» انتصاب گردید. بنابراین اوضاع، بیش از پیش بحرانیتر گردید. عشایر موفق شدند منطقه را تصرف کامل نمایند. دولتیان مجبور شدند یکی از نظامیان ایل عرب خمسه را حاکم لارستان و خمسه گردانند. سرهنگ محمدتقیخان عرب شیبانی، با نظامیان همراه خویش، فسا و دیگر مناطق تصرفی عشایر را، پس گرفت. عبدالحسینخان بهارلو، به نمایدگی عشایر، با سرهنگ محمدتقیخان وارد مذاکره گردید و خواستههای زیر را اعلام داشت:
1ـ دولت قشون اجباری از ما نخواهند. 2ـ از خلعسلاح ما درگذرد. 3ـ نظامیانی که در ناحیه داراب و فسا هستند عودت به مرکز نمایند، فقط خود یاور محمدتقیخان با عدهای چریک عازم لار گردد. 4ـ انتظام امورات این ناحیه و امنیت طرق و شوارع ابوابجمعی به عهدة خود ما واگذار گردد. همة راهها را امن و امان میکنیم؛ دیگر لازم به وجود نظامی نیست(1)
1) حبلالمتین (شماره 45 ـ 44، 7 آبان 1308)، ص 20؛ به نقل از کاوه بیات، همان، ص 87.
دولتیان نپذیرفتند و لامحاله نبرد ادامه یافت. درگیریهای سخت و سنگینی رخ داد و تلفات زیادی به طرفین وارد شد. سرانجام، نظامیان که اکنون تعداد آنان بسیار بیشتر شده بود، موفق به شکست قطعی عشایر خمسه شدند و مناطق و شهرهای فسا، داراب و ... را به تصرف خویش درآوردند(1)
ابرلینگ به اختصار مینویسد: «زمستان 1929/1308 ﻫ.ش، یک هنگ نیز برای سرکوب اعراب خمسه و طایفه بهارلو اعزام شد. جنگی سخت در حوالی داراب و نزدیکیها قلعة گراش (غرب لار) درگرفت و شورشیان بالاخره تسلیم شدند.»(2)
پس از سرکوب شورشهای عشایر جنوب، ایلات خمسه نیز همچون دیگر ایلات جنوب، اسکان اجباری (تخته قاپو) شدند و این وضعیت تا سال 1320 ادامه یافت.
استبداد محمدرضاشاهی(1)
در حقیقت کودتای آمریکایی ـ انگلیسی 28 مرداد 1332 و بازگشت مجدد محمدرضاشاه به قدرت، آغاز حاکمیت و اقتدار واقعی پهلوی دوم بود. در پی پیروزی کودتا، قدرتهای معارض و موازی محمدرضا شاه، یکی پس از دیگری شکسته و سرکوب شدند. محمد مصدق و ملیگرایان، دیگر از صحنه کنار گذاشته شدند. گروههای سیاسی و معارض پهلوی دوم، به شدت منکوب گردیدند. قدرت عشایر ـ که در بسیاری مواقع در تضاد با حکومت پهلوی بود ـ در هم شکسته شد. روحانیت نیز عملاً برکنار از کشمکشهای سیاسی گشته بود. دولتهای دست نشاندة کودتا، به اختیار شاه و اربابان بیگانة او بر سر کار میآمدند. دولت زاهدی، از شهریور 1332 تا فروردین 1334 بر سر کار بود. پس از سرلشکر فضلالله زاهدی، حسین علاء به نخستوزیری رسید. وی، تا فروردین 1336 دولت را در دست داشت. پس از او، دکتر منوچهر اقبال عنان نخستوزیری را به دست گرفت. وی، خود را بیچون و چرا در اختیار شاه گذاشته بود و همة امور کشورداری را مختص «اوامر» شاهنشاه میدانست. خود و مقام نخستوزیری را، تا حد «چاکری» و «غلام» جاننثاری و خانهزادی پایین آورده بود. در واقع، محمدرضا شاه به تمام معنا بر اریکه سلطنت سوار بود و مستبدانه
1) در این فصل، به طور مختصر، مهمترین رویدادهای ایران در آستانة قیام عشایر جنوب تبیین گردیده است.
حکومت می کرد. تشکیل احزاب دولتی و مطیع «ملیون» و «مردم»، به رهبری نخستوزیران اقبال و امیراسدالله علم، در راستای حفظ سلطنت و رعایت رقابتهای ظاهری بود(1)این احزاب، عملاً در انتخابات دورة بیستم مجلس شورای ملی، در تابستان 1339، فعالیت و رقابت خود را نشان دادند. اما دکتر اقبال که تنها دوست داشت عنوان «نخستوزیر» شاهنشاه را یدک بکشد، در انتخابات دخالت آشکار نمود و نتیجة آن را به طور کامل به نفع طرفداران خویش ـ یا نیروهای حزب ملیون ـ تغییر داد. همین مهم که اعتراضات زیادی را در پی داشت، سرانجام به سقوط دولتش انجامید. در شهریورماه 1339، به دنبال اعلام نتایج انتخابات و شروع اعتراضات و آشکار شدن تقلبات گسترده، شاه از «چاکر» خویش خواست که استعفا دهد. وی نیز بدون چون و چرا کنار کشید. به علاوه، شاه از نمایندگان منتخب دورة بیستم درخواست استعفا نمود. به دنبال این وقایع، مجلس منحل گردید و به جای دکتر اقبال، جعفر شریفامامی موظف به تشکیل دولت و برگزاری مجدد انتخابات دورة بیستم مجلس شورای ملی شد. در این ایام، رقابتهای انتخاباتی ریاست جمهوری آمریکا در جریان بود.
جعفر شریفامامی، نیز همچون منوچهر اقبال منقاد محمدرضا شاه بود؛ با این تفاوت که قرار شده بود بدون دخالت مستقیم در امر برگزاری انتخابات و مسایل دیگری از این قبیل، ژست آزادی و فضای باز سیاسی در کشور بگیرد. رقابتهای انتخاباتی ریاست جمهوری آمریکا، تأثیر ناخواسته ای بر فضای سیاسی کشور و محمدرضا شاه گذاشته بود. در این انتخابات، البته شاه جانب جمهوریخواهان آمریکا را گرفت و علاقمند بود نمایندة این حزب یعنی نیکسون پیروز شود اما از بخت بد وی، جان فیتز جرالد کندی، نمایندة دموکراتها پیروز گشت. این مسئله، شاه را بسیار بیمناک نمود. جعفر شریفامامی هم در برگزاری دومین انتخابات مجلس بیستم شورای
1) بنا به نوشتة آبراهامیان: «این دو تشکیلات، به احزاب «بله» و «بله قربان» مشهور شدند.» (رجوع شود: یرواند آبراهامیان، همان، ص 383).
ملی به شدت زیر سئوال رفت و در واقع ناموفق ماند. فعالیت گروههای سیاسی، بویژه جبهه ملی و منفردینی چون علی امینی و یارانش ـ که مشهور بود حمایت آمریکا را به دنبال دارند ـ و نیز مظفر بقایی و دوستانش، دولت شریف امامی را با بحران مواجه کرده بود. در واقع، فضای به ظاهر باز سیاسی شاه و شریف امامی، میدان فعالیت دیگر گروههای سیاسی، سوای احزاب درباری ملیون و مردم را وسیعتر نموده بود. سران جبهه ملی در آذر 1339 با نخستوزیر دیدار کردند و خواستار تأمین آزادی انتخابات شدند. اندکی بعد، آنان «درخواست امتیاز و انتشار روزنامه» و برگزاری «میتینگ» انتخاباتی را مطرح نمودند. اما، هیچیک از درخواستهای آنها برآورده نشد. بنابراین، در بهمن ماه 1339 «چهارده تن از رهبران جبهه ملی به مجلس سنا رفتند و با موافقت صدرالاشراف، رئیس سنا، در تالار قرائتخانه کتابخانه متحصن شدند.»(1)تحصن سران جبهه ملی، که قریب 35 روز طول کشید، نه تنها تأثیری در توجه به خواستههای آنان نداشت، که «صورت بازداشت به خود گرفت [و] حتی ملاقات آنها با خانواده و دوستان ناممکن شد.»(2)
علاوه بر گروههای سیاسی، نظیر جبهه ملی، دانشجویان دانشگاه تهران نیز در بهمن ماه، نسبت به عدم آزادی انتخابات تظاهراتی بر پا کردند که منجر به درگیری و تعطیلی بازار و دخالت پلیس گردید. اوضاع بحرانی دانشگاه، در اسفندماه نیز ادامه یافت و اتومبیل دکتر منوچهر اقبال ـ که در این موقع وزیر دربار بود ـ را در محوطة دانشگاه به آتش کشیدند(3)بالاخره انتخابات مجدد دورة بیستم مجلس شورای ملی برگزار گردید و کاندیداهای احزاب درباری ملیون و مردم اکثریت کرسیهای مجلس را به دست آوردند. به رغم گشایش مجلس در اسفندماه 1339، اعتراضات و تظاهرات در بازار و دانشگاه و گروههای سیاسی ادامه یافت. مهمترین ایراد معترضین، عدم آزادی و سلامت انتخابات مجدد دورة بیستم بود. اوضاع نابسامان دولت شریفامامی، بالاخره در اردیبهشت 1340 به دنبال اعتصاب و تظاهرات معلمان تهران به اوج رسید و نهایتاً سقوط کرد. فرهنگیان تهران به رهبری «محمد درخشش»، در اعتراض به حقوق اندک
خویش اعتصاب و تظاهرات کردند. در این تظاهرات که از سوی نیروی انتظامی با تیراندازی مواجه شد، یکی از معلمین به قتل رسید. تشییع جنازه معلم مقتول، به تظاهرات گستردهای مبدل گردید و روزهای بعد این تظاهرات ادامه یافت. سرانجام شریفامامی کنارهگیری خویش را اعلام داشت و راه برای نخستوزیری دکتر علی امینی که موردنظر آمریکاییها بود، هموار گردید(1)
به نخستوزیری رسیدن دکتر علی امینی، نه به اختیار محمدرضاشاه که نتیجه ترس و اطاعت او از آمریکا و رئیسجمهور کندی بود. محمدرضا شاه که خطر سقوط و از دست دادن سلطنت را احساس میکرد، مجبور بود امتیازات متعددی به آمریکا دهد. بنابراین، موافقت خویش را با نخستوزیری علی امینی اعلام کرد. اما این توافق ظاهری، کوتاه و کم دوام بود. امینی، از همان آغاز نخستوزیری، دست به اقداماتی زد که بیش از پیش مخالفتها را برانگیخت. قبل از قبول مقام نخستوزیری و تشکیل دولت، شاه را مجبور کرد فرمان انحلال مجلسین را امضا و منتشر نماید. این کار صورت گرفت و مجلسین شورای ملی و سنا منحل شد. در پایان فرمان انحلال مجلسین، وعده داده شده بود که: «دولت با اصلاح قانون انتخابات اقدام به تجدید انتخابات مجلسین شورای ملی و سنا بنماید.»(2)این موضوع که هیچگاه در دورة صدارت امینی محقق نشد، یکی از مهمترین عوامل ضعف و ناتوانی نخستوزیر محسوب میشد. نخستوزیر در راستای دکترین کندی، با اعلام ممنوعالخروج بودن مقامات سابق مملکت و بازداشت جمعی از رجال سیاسی ـ نظامی، قصد اجرای اصلاحات در دستگاه اداری و جلوگیری از فساد مالی و اداری و سامان دادن اوضاع مالی و اقتصادی کشور را داشت(3)
اما، این اقدامات در عمل آنگونه که باید نتیجه مثبتی دربر نداشت. شاه که
بیصبرانه منتظر فرصت مناسب برای کنار زدن امینی و سلطة فردی خویش بود، با مساعدت دوستان نزدیکش محتاطانه در تلاش بود. گروههای سیاسی، بویژه جبهه ملی، با تشکیل جلسات حزبی تقاضاهای خویش را مطرح میکردند. میتینگ میدان جلالیه که بیش از صدهزار نفر شرکت کننده و تماشاگر داشت، مهمترین اقدام آنان بود. سران جبهه ملی دوم ظاهراً در نظر داشتند از اختلاف شاه و امینی به سود خود بهرهبرداری نمایند. در این جلسه عمومی، آنگونه که «شانهچی» میگوید: قرار بر این شده بود که «به امینی حمله نشود [و] جوری صحبت بشود که شاه در مقابل امینی قرار بگیرد.»(1)
بنابراین تصمیم گرفتند به مناسبت سالگرد قیام 30 تیر 1331، مراسمی برگزار نمایند. ولی نخستوزیر با انجام مراسم در سالروز 30 تیر مخالفت کرد.
معهذا جبهه ملی تلاش نمود مراسم را برپا دارد، که در نتیجه تظاهراتی صورت گرفت و منجر به دخالت نیروی انتظامی شد. در این تظاهرات و برخورد، تعداد زیادی از دانشجویان و اعضای جبهه ملی بازداشت شدند(2)بدینگونه، رویارویی دولت و جبهه ملی به سود شاه تمام شد.
مورد دیگری که اوضاع داخلی دولت امینی را با بحران و نابسامانی مواجه کرد، تظاهرات دانشجویان دانشگاه تهران در اول بهمن 1340 بود. در این تظاهرات، که با واکنش مسلحانة نیروی نظامی مواجه شد، صدها مجروح و مصدوم بر جای گذاشت(3)دکتر فرهاد رئیس دانشگاه تهران، در اعلامیهای «نسبت به این عمل رسماً اعتراض» نمود و «رسیدگی و تعقیب مرتکبین و مجازات آنان را از دولت»، خواستار گردید. همچنین اعلان داشت: «مادامی که نتیجه رسیدگی به دانشگاه اعلام نشود» او و «رؤسای دانشکدهها از ادامه خدمت در دانشگاه معذور» خواهند بود(4)
روزهای بعد، تظاهرات دانشآموزی و دانشجویی ادامه یافت. گروههای سیاسی چون جبهه ملی و نهضت آزادی ایران در محکومیت حمله به دانشگاه، اعلامیه صادر
کردند و معترض شدند(1)
انعکاس اخبار درگیری نظامیان با دانشجویان دانشگاه تهران، در خارج کشور نیز نسبتاً وسیع و مؤثر بود. این اتفاق، که بنا به نظر برخی پژوهشگران از توطئههای مخالفین درباری نخستوزیر بود، تأثیر منفی بر ادامة حمایت آمریکا از علی امینی گذاشت(2)به دنبال این حوادث، برخی از اعضای جبهه ملی و افرادی چون فتحالله فرود، اسدالله رشیدیان و سیدجعفر بهبهانی دستگیر شدند. سپهبد تیمور بختیار نیز به خارج از کشور تبعید شد(3)با این حوادث بحرانزا، دولت علی امینی که با مشکل مالی نیز مواجه بود و کمکهای اقتصادی آمریکا تکافوی حل معضلات اقتصادی را نمی کرد، توفیقی در اصلاحات موردنظر آمریکا و رئیسجمهور کندی به دست نیاورد. این مهم از دید کارشناسان آمریکایی مخفی نماند و با مسافرت محمدرضا شاه به آمریکا ـ اواخر فروردین 1341 ـ و پذیرش قطعی انجام اصلاحات آمریکایی، زمینة سقوط دولت امینی مهیا گردید. سرانجام، دکتر علی امینی در اواخر تیرماه 1341 به دنبال اختلاف نظر با شاه بر سر بودجة نظامی، استعفا داد و از صحنة صدارت کنار رفت.
تجربیات 20 سالة اخیر به شاه آموخته بود که برای حفظ تاج و تخت خویش، حمایت بیگانگان مهمترین اصل و اهرم است. پذیرش تحمیلی نخستوزیری دکتر امینی که خواستة کاخ سفید بود، از حیاتیترین تصمیماتی بود که محمدرضا شاه به خاطر حفظ سلطنت گرفت. در آن بحبوحه، جان اف کندی که تازه رئیسجمهور شده بود و ظاهراً هیچ علاقهای به شاه نداشت، ممکن بود در صورت مقاومت محمدرضا شاه، تاج و تختش را از او بگیرد. شاه هم نمیخواست سرنوشت او مثل پدرش شود و توسط بیگانگان از اریکه قدرت بیفتد.
بنابراین، نخستوزیری علی امینی را پذیرفت و به پادشاهیش ادامه داد. عدم موفقیت امینی در انجام اصلاحات موردنظر آمریکا و بحرانهای متعدد در دورة
چهاردهماهة صدارت او، زمینة مساعدی برای قدرتگیری دوبارة محمدرضا شاه گردید. امینی نشان داد در حل بحران ها و نابسامانیهای اداری، سیاسی و اقتصادی موفق نبوده است. این نابسامانیها و اغتشاشات، به زعم آمریکاییها مهمترین زمینة حضور کمونیسم شوروی در کشورهای جهان سوم بود.
خطر کمونیسم شوروی، از اساسیترین خطراتی بود که کاخ سفید همواره برای رفع آن میکوشید. این خطر نیز بیخ گوش ایران بود و لامحاله بایستی رفع میشد. معهذا، بهترین راه و چاره ـ به اعتقاد آنان ـ انجام اصلاحات اساسی بود. این اصلاحات، ظاهراً میبایست در بسیاری از ارکان و شئون مملکت صورت گیرد. شعار دولت دکتر امینی ـ که مهرة موردنظر و اعتماد آمریکا بود ـ «اصلاحات ارضی، اصلاحات اداری و اقتصادی، مبارزه با فساد و آزادی و دموکراسی» بود. این شعارها را دکتر علی امینی در نخستین روز نخستوزیری، در یک نطق رادیویی اعلام داشت(1)
به گفتة وی، هدفش از این برنامهها و شعارها «جلب اعتماد دنیایی» بود «که به کمک آن باید ترقی» کرد(2)اما، ظاهراً اعتماد این «دنیا» ـ که در واقع همان آمریکا بود ـ جلب نشد و عدم موفقیت او در اجرای آن، عدم حمایت آمریکا را نیز به دنبال داشت. به اعتقاد امینی: «به نتیجه رسیدن هرگونه اصلاحات اقتصادی و اجتماعی زمان متناسب با حجم و سطح اصلاحات را میطلبد [و] باید دولت این زمان را به دست میآورد.»(3)
بنابراین، به نظر میرسد آمریکاییان چنین «زمانی» را به دولت امینی ندادهاند. غالباً نظر بر این است که شبکه «شاپور ریپورتر، اسدالله علم و دوستان بریتانیایی و صهیونیست» آنان، زمینه عزل امینی و موافقت کندی را فراهم کردند(4)
هرج و مرج داخلی ایران و آشفتگی سیاسی کشور در دورة نخستوزیری امینی، با تلاش «شاپور جی» در روزنامههای داخلی و خارجی انعکاس وسیع پیدا کرده «و به مقامات واشنگتن فروپاشی شیرازة امور در ایران و خطر سلطه کمونیسم را القاء
مینمود.»(1)
همچنین، «گزارشهای سرهنگ گراتیان یاتسویچ، رئیس «سیا» در ایران، که اکنون از دوستان صمیمی علم محسوب میشد، و دیدگاههای ریچارد هلمز در واشنگتن در اثبات این نظریه به کندی سهم اساسی داشت.»(2)به علاوه، جبهه ملی دوم، متشکل از ملیگراها، لیبرالها و سوسیالیستها خود را مستحقتر از امینی در اجرای «خطمشی جدید آمریکا در ایران میدانستند.»(3)
با این اوضاع متشتت و آراء متناقض و نیز مسافرت شاه به آمریکا ـ در فروردین 1341 ـ و پذیرش مطلق اهداف و عقاید آمریکاییان، سرانجام کندی با عزل امینی و سکانداری محمدرضا شاه موافقت کرد. امینی خود این تغییر سیاست را کاملاً احساس کرده و عاقلانهترین تصمیم را استعفا دانسته بود. وی میگوید:
... پادشاه در نیمه دوم فروردین 1341 بنا به دعوت دولت آمریکا به آن کشور سفر کرد. این سفر نزدیک بیست روز در آمریکا طول کشید و ایشان پس از آمریکا به انگلستان رفتند. کلیات مذاکرات سیاسی در این دو کشور را اگرچه مثل هر آدم سیاسی دیگری میتوانستم حدس بزنم ولی کم و بیش از جریان آن اطلاع هم پیدا کردم. ایشان در بازگشت روحیة مطمئنتری پیدا کرده بودند. حتی در یک مصاحبه، اصلاحات ارضی را (که هنوز گرفتار مرحلة اولش بودیم) کافی ندانستند و به اصلاح وضع کارمندان دولت و سهیم کردن کارگران در کارخانهها اشاره کردند. این کار معنی داشت. و به معنی دخالت دوباره در کار قوه مجریه و پیش افتادن از دولت در شعارها و اعلام برنامةاجرایی بود. رابطة شخص ایشان پس از بازگشت اگر چه ظاهراً با شخص من و دولت تغییری نکرده بود، ولی بر دو کار پافشاری زیادی میکردند که سابقاً چنین نبود؛ یکی بر اضافه شدن بودجه ارتش که سابقاً توافقهای اصلی را کرده بودیم و قرار نبود اضافه شود، و دیگری بر سرعت گرفتن آهنگ اصلاحات ارضی که این یکی هم سابقه نداشت. از مجموع اوضاع و حرکات تازة اطرافیان و مخالفان دولت دانسته بودم که دیگر یا باید
سرسختی کرد که این یک ریسک حساب نشده و غیرسیاسی بود، چون دولت وسایل کافی برای پافشاری و ماندن و ادامه برنامه را نداشت و یا دست و پا را جمع کردن و سلامت از معرکه جستن و رفتن. شق دوم عملی تر و عاقلانهتر بود...(1)
بدین ترتیب، امینی از صحنة نمایش آمریکا کنار رفت و به جای او محمدرضا شاه، صحنهگردان اصلی «اصلاحات آمریکایی» گردید. انتخاب «غلام خانهزاد» دیگری به نام اسدالله علم، به مقام نخستوزیری، راه سلطه محمدرضاشاه را بر ارکان عمومی کشور ـ با حمایت مجدد آمریکا و انگلیس ـ هموار میکرد(2)
دولت جدید اسدالله علم، بیش از دو ماه و نیم پس از روی کار آمدن، لایحهای را به تصویب رساند، که سرآغاز نهضت امام خمینی(ره) گشت. دولت علم، بدون اینکه به برگزاری انتخابات مجلس شورای ملی و بازگشایی مجلس همت گمارد، به اقدامی دست زد که زمینة انجام اصلاحات آمریکایی را هموار و مهیا نماید. در تاریخ 16 مهرماه 1341 روزنامههای رسمی کشور، از تصویب لایحة انجمنهای ایالتی و ولایتی در هیأت دولت خبر دادند. مهم ترین مواد اولیه این تصویبنامه، برداشتن قید «اسلام» از شرایط انتخابکنندگان و انتخاب شوندگان؛ حذف قید سوگند به «قرآن» ـ که به جای آن سوگند به «کتاب آسمانی» آمده بود ـ و نیز دادن حق رأی به زنان بود. این لایحه، در حالی به تصویب رسیده بود که «در اصول 91 و 92 متمم قانون اساسی تشکیل انجمنهای ایالتی و ولایتی پیشبینی شده بود و شرایط انتخابکنندگان و انتخابشوندگان در مواد 7 و 9 نظامنامه انجمن مصوب دورة اول مجلس معین شده بود.»(3)
ص: 167
1) علی امینی، همان، صص 205 ـ 204.
2) تقریباً تمام منابع خارجی و داخلی، متفقالقولند که محمدرضا شاه با پذیرش مطلق اهداف و اصلاحات آمریکا در ایران ـ در آغاز سال 1341 ـ تاج و تخت خویش را حفظ کرد. از جمله رجوع شود: جیمز بیل، عقاب و شیر (تراژدی روابط ایران و آمریکا)، ترجمه مهوش غلامی، تهران: نشر کوبه، 1371، صص 237 ـ 226؛ باری روبین، جنگ قدرتها در ایران، ترجمه محمود مشرقی، تهران: آشتیانی، 1363، صص 95 ـ 94؛ نیکی کدی، همان، صص 239 ـ 238.
3) جلالالدین مدنی، تاریخ سیاسی معاصر ایران، جلد اول، بیجا، دفتر انتشارات اسلامی، بیتا، چاپ سوم، ص 622.
مهمترین شرایط تشکیل انجمنهای ایالتی و ولایتی عبارت بود از:
1ـ باید متدین به دین حنیف اسلام باشند و فساد عقیده نداشته باشند.
2ـ هنگام سوگند باید به قرآن مجید سوگند یاد نمایند.
3ـ طایفه نسوان [= زنان] از انتخاب کردن و انتخاب شدن محرومند(1)
دولت علم، بدون در نظر گرفتن شرایط قانونی پیشین و در غیاب مجلس، شرایط تازه تشکیل انجمنهای ایالتی و ولایتی را تحت عنوان «تصویبنامه» منتشر نمود. این مهم، خیلی زود واکنش روحانیت ایران را برانگیخت. بر اساس منابع و اسناد موجود، نخستین روحانی که در برابر تصویبنامه مزبور واکنش نشان داد، «آیتالله سید روحالله موسوی خمینی» بود. وی که به درستی احساس کرده بود، با اینگونه تصویبنامهها و لوایح، دولت علم و ارباب وی محمدرضا شاه، قصد ضربه زدن به اساس اسلام و قانون اساسی مملکت را دارند، بسیار سریع موضعگیری کرد. همانروز، به پیشنهاد آیتالله خمینی در منزل مرحوم حاج شیخ عبدالکریم حائری مؤسس حوزه علمیه قم ـ که فرزندش حاج مرتضی حائری میزبان بود ـ جلسهای با شرکت آیتالله گلپایگانی و آیتالله شریعتمداری تشکیل گردید(2)در این جلسه مهم، طبعاً امام خمینی صحنهگردان اصلی و سخنگو بود. وی در این نشست تاریخساز، برای شرکتکنندگان:
دورنمای سیاه و وحشتبار آتیه را ترسیم کرد، نقشههای خانمانسوز و ایران بر باد ده رژیم شاه و مأموریت او را در پاسداری از منافع استعمار در ایران که با نابودی اسلام و ملت مسلمان همراه میباشد بازگو ساخت؛ توطئهها و دسیسههای خطرناکی را که در پشت پرده علیه اسلام و مبانی قرآن در جریان است تشریح کرد؛ مسئولیت سنگین علما و زعمای روحانیت را در این عصر تاریک در برابر نقشههای خطرناک عوامل و ایادی استعمار یادآوری کرد و هشدار داد که اگر در مقابله و مبارزه با این خطرات قریبالوقوع مسامحه بورزیم و دیر بجنبیم، اسلام، ملت مسلمان و کشورهای اسلامی را در معرض سقوط و زوال قرار دادهایم و در
پیشگاه و پیامبر عظیمالشأن، مؤاخذه و مسئول خواهیم بود(1)
در پی گفتههای هشداردهنده و راهگشای امام خمینی و نیز سخنان آیتالله گلپایگانی و آیتالله شریعتمداری، موارد زیر به تصویب رسید:
1ـ طی تلگرافی به شاه، مخالفت علمای اسلام را با مفاد تصویبنامه مزبور اعلام کنند و لغو فوری آن را بخواهند.
2ـ طی نامه و پیغام به علمای مرکز و شهرستانها، جریان تصویبنامه و خطرهایی را که برای اسلام و ملت ایران دربر دارد، بازگو کنند و آنان را به مقابله و مبارزه با آن فرا خوانند.
3ـ هر هفته یک بار و در صورت لزوم بیشتر، جلسه مشاوره و تبادلنظر میان علمای قم برقرار شود...(2)
به دنبال نشست مهم برخی علما در خانة مؤسس حوزة علمیه قم، تلگرافات متعددی از صبح روز 17 مهرماه 1341 علیه لایحة انجمنهای ایالتی و ولایتی، از جانب علمای قم و دیگر شهرستانها، مخابره گردید. این تلگرافها، غالباً به شاه و نخستوزیر ـ اسدالله علم ـ مخابره میگردید. متن تلگرافات علمای مشهور قم، بویژه امام خمینی که در واقع هدایت و رهبری مخالفان را برعهده گرفته بود، اکثراً ملایم و اندرزگونه بود(3)به علاوه، امام خمینی از همان شروع مبارزه، هوشیارانه تلاش میکرد روحانیون دیگر شهرهای کشور و به تبع آنان عامة مردم را به واکنش وادارد. از اولین اقدامات وی در این باب، چاپ و انتشار اعلامیههای علما و تلگرافات متعدد به شاه و نخستوزیر بود. این اقدام امام خمینی، البته در ابتدا با مخالفت برخی روحانیون مواجه شد. اما، سرانجام پذیرفتند و جنبة عمل به خود گرفت. سیدحمید روحانی به این موضوع اشاره کرده، مینویسد:
امام... پیشنهاد کرد که متن تلگرامهایی را که علما و مقامات روحانی، به هیأت حاکمه مخابره میکنند، چاپ کنند و در دسترس عموم قرار دهند تا عامة مردم از اقدامات و نظریات پیشوایان اسلامی دربارة تصویبنامه، باخبر و آگاه شوند. این
پیشنهاد ابتدا از طرف برخی از آقایان علما ـ به دلیل اینکه ممکن است موجب خشم و واکنش منفی دولت شود ـ رد شد؛ لیکن امام خمینی از آنجا که نسبت به آگاهانیدن و بالا بردن رشد اندیشة تودهها و بیدار ساختن آنان، اهتمام زیادی داشت و میدانست که بدون شرکت آگاهانه مردم در مبارزه، کار پیش نمیرود، روی پیشنهاد مزبور سخت پافشاری کرد و توانست موافقت آنان را برای چاپ و نشر تلگرامهای مربوط به تصویبنامه، جلب کند(1)
روند مبارزه علما و نهضت امام خمینی نشان داد که این پیشنهاد و اندیشة عاقلانة امام خمینی چه تأثیر عظیمی در پیشبرد نهضت و سرانجام موفقیت آن بر جای نهاد. انتشار اعلامیههای علما ـ خاصه امام خمینی ـ و توزیع گستردة آن در سراسر مملکت، از شهر گرفته تا روستا و عشایر، رشد و آگاهی عمومی را گسترش داد و تودة عظیم مردمی را همراه و همدل روحانیون نمود. بیتردید، در هیچ دورهای از تاریخ مبارزات توده مردم علیه استبداد داخلی و استعمار خارجی ـ به رهبری و هدایت روحانیتـ این همه آگاهی و حضور مشتاقانه و آگاهانه وجود نداشت. هاشمی رفسنجانی، که خود از طلاب جوان مبارز و همراه امام خمینی بود مینویسد:
امام میخواستند همه را به میدان بکشانند و از هیچ فرصت کوچکی هم نمیگذشتند. هر چیزی که میتوانست حساسیتی برانگیزد و زمینة مخالفتی باشد برای امام اهمیت داشت. مثلاً معمرین علما در مورد مسئله اختلاط زن و مرد حساسیت خاصی داشتند، امام هم از همین زمینه به خوبی استفاده میکرد... بعضی از علمای دیگر در مورد اصلاحات ارضی و مسئله مالکیت حساس بودند. آیتالله خوانساری در اعلامیهای، با همین حساسیت رفراندوم را محاربه با امام زمان اعلام کردند. من جامعیت امام را در هیچ یک از علمای دیگر ندیدم...(2)
در واقع امام خمینی، پس از اعلام لوایح انقلاب سفید، کاملاً دریافته بود که رژیم پهلوی ـ و شخص محمدرضا شاه ـ به هیچ روی قصد کوتاه آمدن ندارد و بنابراین در مبارزة آشکار و رویاروی طرفین، حمایت عامة مردم تعیین کننده است. در حقیقت،
حضور و حمایت عموم مردم ایران و طبقات و صنوف مختلف و متعدد مملکت از روحانیون مبارز، بویژه شخص امام خمینی، پیروزی نهایی را رقم زد. سرکوب سریع و بسیار شدید و خونین بهار 1342 در دو حوزة شهری و عشایری ـ خاصه عشایر جنوب ـ برای جلوگیری از همین حضور و حمایت عمومی مردم بود.
پس از جلسة 16 مهرماه در منزل مؤسس حوزة علمیه قم، امام خمینی و دیگر روحانیون سرشناس حوزة قم، تلگرافات خویش را به محمدرضا شاه ارسال داشتند. امام خمینی در تلگرام ملایم و نصیحتوار خویش، چنین نوشتند:
بسمالله الرحمن الرحیم
حضور مبارک اعلیحضرت همایونی
پس از اهدای تحیت و دعا، به طوری که در روزنامهها منتشر است، دولت در انجمنهای ایالتی و ولایتی، «اسلام» را در رأیدهندگان و منتخبین شرط نکرده، و به زنها حق رأی داده است و این امر موجب نگرانی علمای اعلام و سایر طبقات مسلمین است. بر خاطر همایونی مکشوف است که صلاح مملکت در حفظ احکام دین مبین اسلام و آرامش قلوب است. مستدعی است امر فرمایید مطالبی را که مخالف دیانت مقدسه و مذهب رسمی مملکت است از برنامههای دولتی و حزبی حذف نمایند تا موجب دعاگویی ملت مسلمان شود...(1)
تلگرافهای فردی و جمعی علمای دیگر به شاه، نیز محترمانه و ملایم بود(2)پاسخی که شاه به تمام تلگرافات داد، در یک نامة رسمی و یک هفته بعد واصل شد. وی در جوابیة خویش، ضمن خطاب «حجتالاسلام» به همة روحانیون، اینگونه «قوانین» را «چیز تازهای» ندانسته بود. به علاوه، یادآور شده بود که او «بیش از هر کس در حفظ شعائر دینی کوشا» است و تلگراف علما را به دولت حواله داده است. همچنین، «توجه» روحانیون را «به وضعیت زمانه و تاریخ و... وضع سایر ممالک اسلامی دنیا جلب»
نموده، و «توفیقات» آنان «را در ترویج مقررات اسلامی و هدایت افکار عوام» خواستار شده بود(1)
«جناب مستطاب حجتالاسلام... دامت افاضاته
تلگراف جنابعالی واصل شد. پارهای قوانین که از طرف دولت صادر میشود چیز تازهای نیست. و یادآور میشویم که بیش از هر کس در حفظ شعائر دینی کوشا هستیم. و این تلگراف برای دولت ارسال میشود. ضمناً توجه جنابعالی را به وضعیت زمانه و تاریخ و همچنین به وضع سایر ممالک اسلامی دنیا جلب مینماییم. توفیقات جناب مستطاب را در ترویج مقررات اسلامی و هدایت افکار عوام خواهانیم...» (دوانی، همان، صص 47 ـ 46).
به دنبال پاسخ شاه، علمای مشهور قم، به خصوص آیتالله خمینی، آیتالله گلپایگانی، آیتالله شریعتمداری و آیتالله مرعشی نجفی، نامههایی به نخستوزیر نوشتند و خواهان لغو لایحه شدند. امام خمینی، در تلگراف خویش، نکات مهمی را به اسدالله علم نخستوزیر گوشزد کرده بود. وی، به «تعطیل طولانی مجلسین» سنا و شورای ملی اشاره کرده، که دولت با استفاده از این تعطیلی میخواهد دست به «اقداماتی» زند که «مخالف شرع اقدس و مباین صریح قانون اساسی است.»(2)همچنین به علم تذکر داده بود: «مطمئن باشید تخلف از قوانین اسلام و قانون اساسی و قوانین موضوعه مجلس شورا برای شخص جنابعالی و دولت ایجاد مسئولیت شدید در پیشگاه مقدس خداوند قادر قاهر و نزد ملت مسلمان و قانون خواهد کرد.»(3)
وی همچنین دیگر مواد لایحة انجمنهای ایالتی و ولایتی را بر اساس «قوانین محکم اسلام» و صراحت «قانون اساسی»، نادرست و خلاف دانسته بود. او می نویسد:
در این صورت، حق رأی دادن به زنها و انتخاب آنها در همة مراحل، مخالف نص اصل دوم از متمم قانون اساسی است. و نیز قانون مجلس شورا، مصوب و موشح ربیعالثانی 1325 قمری، حق انتخاب شدن و انتخاب کردن را در انجمنهای ایالتی و ولایتی و شهرداری از زنها سلب کرده است. مراجعه کنید به مواد هفت و نُه قانون انجمنهای ایالتی و ولایتی، و پانزده و هفده قانون انجمن بلدیه (شهرداری). در این صورت، چنین حقی به آنها دادن، تخلف از قانون است. و نیز الغای شرط «اسلام» در انتخابکننده و انتخاب شونده، که در قانون مذکور قید کرده، و تبدیل
قسم به قرآن مجید را به «کتاب آسمانی» تخلف از قانون مذکور است؛ و خطرهای بزرگی برای اسلام و استقلال مملکت دارد...(1)
امام خمینی، در خاتمه یادآور شده بود: «که علمای اعلام ایران و اعتاب مقدسه و سایر مسلمین، در امور مخالفة با شرع مطاع، ساکت نخواهند ماند و به حول و قوة خداوند تعالی امور مخالفة با اسلام رسمیت نخواهد پیدا کرد.»(2)
امام خمینی که به تدریج نوشتهها و گفتههایش تندتر میشد و برجستگی خاصی نسبت به علمای دیگر پیدا میکرد، در ششم آبان 1341 ـ در منزل خود ـ و درجمع زیادی از «کسبه بازار تهران» میگوید:
... آیا من از شما تشکر بکنم، یا شما از من تشکر بکنید؟ هیچکدام از یکدیگر تمنای تشکر نداریم؛ بلکه وظیفة دینی همة ماست که بگوییم و بخواهیم که قانون شرکت نسوان در انتخابات، انجام نشود. و اگر این قانون عملی بشود،دنبالش چیزهای دیگری است، و خواستة اکثریت مردم، شرط است؛ اکثر مردم این مملکت از این امر بیزارند. و شما فعلاً تعطیل عمومی نکنید. خدا نیاورد آن روز را که تعطیل عمومی بشود! و باز هم دعا میکنم که از این عمل به طور آرام جلوگیری شود. خدا نیاورد آن روزی را که علما بگویند تعطیل بکنید! اسدالله علم در این مملکت چه میخواهد بکند؟! این کار بازخواست و محاکمههای بعدی دارد، به طوری که شنیدم، از امینی این موضوع را خواسته بودند؛ ایشان قبول نکرد و به کنار رفت. به حساب ارسنجانی هم روزی خواهند رسید. اگر تمام دنیا ـ یکطرفه ـ بگویند: باید بشود! من یکی هم میگویم: نباید بشود. نه وظیفه من تنهاست، بلکه وظیفة شاهنشاه و همة افراد این مملکت است که بگویند این کار صلاح نیست... شنیدهام دو شب است زبان تو را بستهاند(3)چه میشود که اگر دستبند به دست من و شما بزنند و به گوشة زندان بیندازند؟ مگر ما از حسین بن علی و امام سجاد بالاتر هستیم؟ در تمام نقاط این کشور، این جریان، رویش بحث است و مردم تنفر
خودشان را از این امر چه به شاهنشاه و چه به دولت، نوشتهاند...(1)
امام خمینی، حتی در نامههای دوستانه و سیاسی خویش به برخی علما، از کارهایی که برخی روحانیون ممکن است انجام دهند و «ترس و وحشتی» در دولت ایجاد نکند، متعجب گردیده و صراحتاً هشدار میداد. وی در نامهای به شیخ محمدتقی فلسفی، «خطیب شهیر اسلامی» ـ در تاریخ 9 آبان 1341 ـ مینویسد:
... اعلامیة آقای خوانساری را ملاحظه کردم و خالی از تعجب نبود(2)اصل اقدام ایشان بسیار به موقع و لازم است لکن کیفیت آن خیلی نارسا و سست است. برای این مطلب دینی که اساس روحانیت و دیانت و ملیت در خطر است، مجلس روضه درست کردن و در ضمن آن، اساس دیانت را قرار دادن، بسیار موهن است نسبت به مقصد. و از آن بدتر آنکه مسجد سیدعزیزالله را که چهار هزار جمعیت مقدس بازاری در آن مجتمع میشود. و البته میدانید دولت از دیانت نمیترسد، تا از بازاری متدین و دعای اینها یا نفرین آنها وحشت کند؛ دولت از مردم فعال و جوان و احزاب و دانشگاه ملاحظه میکند. باید یک اجتماع دینی که آقای فلسفی سخنگوی دیانت اسلام صحبت میکند و آقای خوانساری از مراجع وقت میخواهد صحبت کند در مسجد سید عزیزالله که حکم یک صندوقخانه را دارد، نباشد. من نمیدانم این چه فداکاری است؟ باید این امر به توسط یک کرور اعلامیه به تهران و حومة تهران حتی قزوین، قم و بلاد نزدیک و دور منتشر شود و گفته شود و نوشته شود که چون برای این اجتماع، جایی در تهران نیست، خارج تهران در بیابان میرویم. در این صورت از دو حال خارج نیست، یا آنکه با سرنیزه جلوگیری میکنند و آن خیلی بعید است. آن وقت تکلیف یکسره میشود و ما غالب میشویم و سقوط دولت حتمی است، و یا نمیکنند، تمام ناراضیها به شما ملحق میشوند و غوغا میکنند و عظمت مطلب، آنها را از پا درمیآورد و طرفین مطلب به نفع مسلمین است.
حالا این فرصت از دست رفت، لکن فرصت دیگری باقی است و آن این است که جنابعالی در ضمن صحبت تکیه کنید به این نکته که ما نمیخواهیم اجتماع بزرگ درست کنیم والا در صورت لزوم در خارج تهران اجتماع میکنیم و مطالب مهمتر را به گوش ملت میرسانیم و در قم اجتماع ایران را تهیه میکنند و در صحرای قم، به مردم ایران مطالبی که باید گفته شود، شخصاً بعضی از علما خواهند گفت. سرکار میدانید در این حال که ما قرار گرفتیم قضیه از آشتی و صلح گذشته و پای نابودی احکام اسلام و فتح در کار است و «هیهات منّا الذلّه». نترسید، ملاحظه نکنید. آقای خوانساری را نمیگیرند. شما را نمیگیرند؛ دنیا اقتضا ندارد. شما بهتر میدانید. بنده از ناراحتی دیگر نمیتوانم عرض بکنم. والسلام علیکم و رحمهالله(1)
امام خمینی، در تاریخ 14 آبان در مسجد اعظم قم و در حضور طلاب و فضلای حوزه و حدود دویست نفر از بازاریان تهران، سخنانی بدین شرح ایراد کردند:
... انشاءالله موضوع لغو شرکت نسوان در انتخابات درست میشود؛ اگر درست نشد ما تنها نیستیم؛ تمام ملت ایران و عشایر و حتی سایر ملتهای کشورهای مسلمان و سنی پشتیبان ما هستند... مأمورینی که در مجلس حضور دارند این مطلب را گزارش کنند تا دولت تصور نکند که با فوت آیتالله بروجردی ـ رحمهالله علیه ـ دیگر اسلام بی دفاع شده است و میتوان به آن لطمه زد. هزاران آیتالله بروجردی به دین اسلام متکی بودهاند. دین به آیتالله تکیه ندارد... مراجع اسلام ایران و نجف در مقابل تجاوز به احکام اسلام و خیانت به مسلمین ساکت نمینشینند و در این امر تنها نیستند، کلیه مردم ایران، عشایر ایران، بلکه ملتهای سایر کشورها پشتیبان مراجع دین هستند و اهانت به قرآن را تحمل نمیکنند...(2)
بدینگونه امام خمینی، با تکیه بر اسلام و ملت مسلمان ایران ـ از جمله «عشایر ایران» که دو مرتبه بر آنها تأکید شده است ـ و پشتیبانی مسلمانان شیعه و سنی، امیدوار به پیروزی بود. ضمناً به عموم حاضرین ـ و دیگران ـ اعلام داشتند: «منتظر دستور مراجع خود باشید.»(3)
باری، پس از آنکه دولت علم پاسخی به علما نداد، بار دیگر امام خمینی و آیتالله شریعتمداری و آیتالله گلپایگانی در تلگرافات جداگانهای به محمدرضا شاه خواستار پاسخگویی دولت و لغو سریع لایحه گردیدند(1)امام خمینی، در پایان تلگراف خویش، به شاه گفته بود: «انتظار ملت مسلمان آن است که با امر اکید آقای علم را ملزم فرمایید از قانون اسلام و قانون اساسی تبعیت کند، و از جسارتی که به ساحت مقدس قرآن کریم نموده، استغفار نماید والا ناگزیرم در نامة سرگشاده به اعلیحضرت مطالب دیگری را تذکر دهم.»(2)
علاوه بر این تلگرافها، مراجع مذکور تلگرافات دیگری به نخستوزیر علم ـ که دومین تلگراف آنان محسوب میشد ـ مخابره کردند. امام خمینی، در تلگراف دوم خویش، با تندی و صراحت بیشتری به اسدالله علم تذکر داده بود.
... معلوم میشود شما بنا ندارید به نصیحت علمای اسلام که ناصح ملت و مشفق امتند، توجه کنید؛ و گمان کردید ممکن است در مقابل قرآن کریم و قانون اساسی و احساسات عمومی قیام کرد. علمای اعلام قم و نجف اشرف و سایر بلاد تذکر دادند که تصویبنامة غیرقانونی شما برخلاف شریعت اسلام، و برخلاف قانون اساسی و قوانین مجلس است. اگر گمان کردید میشود با زور چند روزه قرآن کریم را در عرض «اوستا»ی زرتشت، «انجیل» و بعض کتب ضاله قرار داد، و به خیال از رسمیت انداختن قرآن کریم، تنها کتاب بزرگ آسمانی چند صد میلیون مسلم جهان، افتادهاید و کهنهپرستی را میخواهید تجدید کنید، بسیار در اشتباه هستید. اگر گمان کردید با تصویبنامة غلط و مخالف قانون اساسی میشود پایههای قانون اساسی را که ضامن ملیت و استقلال مملکت است، سست کرد و راه را برای دشمنان خائن به اسلام و ایران باز کرد، بسیار در خطا هستید. اینجانب مجدداً به شما نصیحت میکنم که به اطاعت خداوند متعال و قانون اساسی گردن نهید، و از عواقب وخیمة تخلف از قرآن و احکام علمای ملت و زعمای مسلمین و تخلف از قانون بترسید؛ و بدون موجب، مملکت را به خطر نیندازید؛ والا علمای
اسلام دربارة شما از اظهارعقیده خودداری نخواهند کرد. والسلام علی من اتبع الهدی(1)
با این هشدارها، اسدالله علم به وحشت افتاد و نهایتاً پاسخی به تلگرافهای متعدد علما داد.
علاوه بر مراجع سرشناس قم، علمای مشهد، نجف اشرف و تهران در تلگرافهای فردی و جمعی، مراتب اعتراض خویش را نسبت به لایحة انجمنهای ایالتی و ولایتی، به شاه و نخستوزیر اعلام داشتند(2)سرانجام، اسدالله علم نخستوزیر کشور، در تاریخ 22 آبان ماه ـ مقارن با جریان قتل مهندس ملکعابدی در فیروزآباد فارس ـ پس از 35 روز تأخیر، تلگرافی به سه تن از علمای قم ـ آیتالله نجفی، شریعتمداری و گلپایگانی ـ مخابره کرد.
وی در تلگراف خویش پاسخ داده بود که:
... اولاً نظریة دولت در مسئله شرط اسلامیت برای انتخابکنندگان و انتخابشوندگان انجمنهای ایالتی و ولایتی همان نظریة علمای اعلام است، النهایه باید به رعایت حقوق اقلیتهای مذهبی که در پناه دولت اسلامی هستند در قانون اساسی به رسمیت شناخته شده است توجه داشت. ثانیاً سوگند امانت و صداقت درکارها و مصالح عمومی با قرآن مجید است و صریحاً اعلام میکنم که منظور از کتاب آسمانی مندرج در تصویبنامه کلامالله مجید میباشد و هرگونه ابهامی که در تصویبنامه به نظر برسد اصلاح خواهد شد و صریحاً قرآن کریم قید میشود. ضمناً یادآوری مینماید که در مجلس شورای ملی سنت بر این جاری بود که نمایندگان اقلیتها در مقابل قرآن مجید با کتاب مقدس خود سوگند یاد کنند.
ثالثاً در مسئله مسکوت بودن عدم شرکت بانوان در انجمنهای ایالتی و ولایتی که مورد اعتراض قرار گرفته است خاطر شریف را متذکر میسازد که مقررات مزبور
متشابه مقررات مربوط به انتخاب انجمنهای شهر است که هفت سال قبل، از تصویب مجلسین گذشت و نسبت بدان اعتراضی به عمل نیامد بدین جهت، و همچنین از جهت این که دولت مقررات مربوط به انتخابات انجمنها را از موضوعات عرفیه میداند طریقة انتخاب انجمنهای ایالتی و ولایتی به همان شکل که در مورد انجمنهای شهر به تصویب مجلسین معین شده بود، در تصویبنامه مندرج و منظور نمود، با این حال هر گاه بعد از توجه به ملاحظاتی که دولت دارد باز مراجع محترم شرکت بانوان را در انتخابات انجمنهای ایالتی و ولایتی که تشکیل آن برای اظهارنظر و اعمال نظارت اهالی محل در کارهای عامالمنفعه خودشان است شرعاً حرام بدانند دولت نظر آقایان محترم را به مجلسین تسلیم و منتظر تصمیم مجلسین خواهد بود(1)
در پاسخ تلگراف نخستوزیر، مراجع مذکور در تلگرافهای جداگانه نکاتی را متذکر شدند و خواهان تصحیح آن گردیدند(2)
به رغم آنکه نخستوزیر، به عمد تلگراف خویش را برای امام خمینی مخابره نکرد؛ اما تندترین و قانونیترین جوابیه را از ایشان دریافت کرد. امام خمینی در پاسخ به سئوالات جمعی از بازرگانان و اصناف شهر قم که نظرش را راجع به مصاحبة نخستوزیر و تلگراف وی به سه تن از علمای قم، پرسیده بودند، چنین اظهار داشت:
بسماللهالرحمن الرحیم
به نظر اینجانب، مصاحبة آقای نخستوزیر به هیچوجه ارزش قانونی نداشت و نظر اینجانب را تأمین ننمود، زیرا چیزی که در هیأت دولت به صورت تصویبنامه درآمد، مصاحبه و درج در مطبوعات تأثیری در آن ندارد، و آن تصویبنامه ـ بر فرض قانونی بودنش ـ به قوت خود باقی است. و اما نکاتی که در تلگراف آقای نخستوزیر به آقایان علمای اعلام قم بود خیلی جالب است:
1ـ راجع به حلف به کتاب آسمانی مینویسد مراد قرآن مجید است. البته ما این تفسیر را از شخص ایشان برای تبرئه خودشان از هتک به قرآن کریم به حکم اسلام
پذیرفتیم. لکن تفسیر ایشان از تصویبنامه به هیچوجه ارزش قانونی ندارد. و تصویب کتاب آسمانی به اطلاق خود، که شامل سایر کتب منحرفه و ضاله است، در نظر آنها به قوت خود باقی است، و نقش آقای نخستوزیر اغفال مردم است. و همان خطر عظیمی که برای قرآن مجید پیش آمده است به واسطة این تصویبنامة مخالف شرع و قانون به دست خیانتکاران به دین و مملکت به قوت خود باقی است، و هیچ مسلمانی نمیتواند قرآن مجید را در معرض خطر ببیند و سهلانگاری کند.
2ـ آنچه ایشان نوشتهاند که در مجلس، اقلیتهای مذهبی به کتاب خودشان قسم یاد میکردند، اشتباه است و هیچگاه کتاب منسوب به زرتشت و سایر کتب منحرفه را در مجلس نمیآوردند. صورت قسم نامه نیز شاهد است که تمام وکلا به یک نحو قسم یاد میکردند.
3ـ اینکه نوشتهاند در مملکت اسلام انتخاب کننده و انتخاب شونده مسلمان است، ربطی به مفاد تصویبنامه ندارد. و وعدة اصلاح الزامآور نیست و به هیچوجه ارزش قانونی ندارد، و ما را قانع نمی کند. و اگر فرضاً آقای علم بنویسد این سه امر که در تصویبنامه مذکور است لغو است باز ارزش قانونی ندارد؛ زیرا چیزی که در هیأت وزیران تصویب شد به الغای آقای نخستوزیر لغو نمیشود، و به قوت خود باقی است. بنابراین خطر بزرگی که برای اسلام و استقلال و کیان مملکت به واسطة این تصویبنامه، که شاید به دست جاسوسان یهود و صهیونیستها تهیه شده برای نابودی استقلال و به هم زدن اقتصاد مملکت، به قوت خود ـ به نظر دولت آقای علم ـ باقی است؛ و دولت خود را ذیحق میداند که به آن عمل کند، هر چند مخالف قانون شرع یا قانون اساسی باشد؛ یا برخلاف احساسات دینی و ملی بیست میلیون جمعیت ایران یا تمام مسلمین باشد. زیرا تا در هیأت وزیران تجدیدنظر به عمل نیاید و اصلاح نشود، به قوت خود باقی است... اینجانب، حسب وظیفه شرعیه، به ملت ایران و مسلمین جهان اعلام خطر میکنم قرآن کریم و اسلام در معرض خطر است. استقلال مملکت و اقتصاد آن در معرض قبضة صهیونیستهاست، که در ایران به حزب بهایی ظاهر شدند. و مدتی نخواهد گذشت که با این سکوت مرگبار مسلمین، تمام اقتصاد این مملکت را با
تأیید عمال خود قبضه میکنند و ملت مسلمان را از هستی در تمام شئون ساقط میکنند. تلویزیون ایران پایگاه جاسوسی یهود است و دولتها ناظر آن هستند و از آن تأیید میکنند. ملت مسلمان تا رفع این خطرها نشود، سکوت نمیکنند و اگر کسی سکوت کند، در پیشگاه خداوند قاهر مسئول و در این عالم محکوم به زوال است.
4ـ آنچه آقای نخستوزیر راجع به انتخاب زنها تلگراف نموده اند محل تعجب است. میگویند این انتخاب مشابه انتخاب شهرداریهاست که دخالت زنها در آن تصویب شد و اعتراضی نشد. اولاً، انجمنهای ایالتی و ولایتی قانون مستقل دارد، و زنها در آن قانون مستثنا هستند. آقای نخستوزیر قانون مجلس را نسبت به خود انجمنهای ایالتی و ولایتی نادیده گرفته و به مشابه آن تشبث کردهاند!و خوب است خود ایشان این را هم تفسیر کنند. و ثانیاً، به طوری که مطلعین میگویند، قانون شهرداریها از مجلس نگذشته و در بعض کمیسیونهای مجلس وارد شده، و فر ضاً که گذشته باشد ربطی به انجمنهای ایالتی ندارد. و ثالثاً، اگر چیزی از مجلس گذشت و مخالف قانون اساسی بود، ارزش قانونی ندارد. و این امر از هر مجلسی بگذرد مطرود، و وکلای آن قابل تعقیب هستند.6
5ـ نوشتهاند که این موضوع عرفی است. اگر منظور آن است که مربوط به حکم شرع نیست، بسیار عجب است! زیرا تمام موضوعات عرفیه در شرع حکم دارد. و این آقایان از قوانین اسلام اطلاع ندارند و ازحقوق اسلامی بیخبرند. حکم این موضوع عرفی را از علمای اسلام باید پرسید.
6ـ آنچه اخیراً نوشتهاند که اگر حرام میدانید، باید به مجلس رجوع کنید، البته در موقعش به مجلس تذکر خواهند داد، لکن باید به آقای نخستوزیر بگویم هیچ مجلسی و هیچ مقامی نمیتواند برخلاف شرع اسلام و مذهب جعفری تصویبی کند یا قانونی بگذراند. رجوع نمایید به اصل دوم متمم قانون اساسی. بحمدالله ملت مسلمان و علمای اسلام زنده و پاینده هستند، و هر دست خیانتکاری که به اساس اسلام و نوامیس مسلمین دراز شود قطع میکنند...(1)
1) صحیفه امام، همان، صص 111 ـ 108.
امام خمینی در یک سخنرانی در جمع بازاریان تهران ـ در دوم آذرماه ـ ضمن هشدار شدید به نخستوزیر کشور میگوید:
... این قانونی که میخواهند در مملکت شیوع بدهند، در حزب آقای علم طرح شده، و آقای علم بدانند که مردم از پای نمینشینند تا لایحه لغو شود، و پس از تشکیل مجلس نیز ساکت نخواهند نشست(1)
وی، همچنین نسبت به عدم آزادی بیان و سانسور مطبوعات و نیز فشار بر علمای فارس اعتراض نموده، میگوید:
مطبوعات را سانسور نمودهاند و میگویند آزادی هست. ملاقات با علمای شیراز را ممنوع نمودهاند. من از آیتالله محلاتی شیرازی احوالپرسی نمودهام، به او نرسیده است. جریان کار ما را دولتهای خارج، حتی آمریکا هم سابقه دارد. ما به گوش دنیا میرسانیم. دولت، خوب است وظیفة خود را بداند، ما را زیر دست یک مشت کلیمی که خود را به صورت بهایی درآوردهاند پایمال ننماید. ما به همان نحو که در روزنامهها تصویب لایحه را نوشتند، میخواهیم لغو آن را هم درج کنند...(2)
کاملاً معلوم است که رژیم پس از ماجرای قتل ملکعابدی در فارس، شیوة اختناق و تحدید علما و عشایر را اعمال نموده است. این مهم به گونهای بوده که تلگراف شخصی و «احوالپرسی» امام خمینی به دست آیتالله شیخ بهاءالدین محلاتی نرسیده و سانسور شده است. اوضاع بحرانی مملکت، کاملاً محسوس و مشهود بود. اما، آنچه سرانجام دولت علم را به لغو لایحه مجبور کرد، دعوتنامة چهار تن از علمای تهران بود که در اعلامیههایی جداگانه، مردم را به تجمع در مسجد سیدعزیزالله تهران، در اول رجب 1382 ـ هشتم آذرماه 1341 ـ فراخوانده بودند. هیأت دولت علم، در روز هفتم آذرماه تشکیل جلسه داد و در همان شب نتیجة تصمیم دولت را به آیات منظور ـ گلپایگانی، شریعتمداری و مرعشی نجفی ـ اعلام کرد. متن تلگراف نخستوزیر، حاکی از لغو لایحه بود(3)در این تلگراف، آمده بود:
خدمت حضرت آیتالله... دامت برکاتهالعالی: در پاسخ پیغام حضرت آیتالله راجع
به توضیح بیشتر در خصوص تصویب نامه انجمنهای ایالتی و ولایتی به استحضار عالی میرساند: همانطور که طی تلگراف [پیشین] اطلاع داده شد، موضوع در جلسة هیئت دولت مطرح و تصویب شد که تصویبنامه مورخ 14/7/41 قابل اجرا نخواهد بود...(1)
در پی ارسال تلگراف نخستوزیر، فرستاده دولت به نام «عماد تربتی» متن آن را در اختیار عدهای از علمای تهران ـ نظیر آیتالله بهبهانی و آیتالله خوانساری ـ قرار داد و خواهش دولت را اعلام داشت که چهار تن از علمای تهران که «مجلس دعای» مسجد سیدعزیزالله را اعلان کردهاند، در اعلامیهای مشترک، عدم برگزاری آن را به اطلاع عموم برسانند. بنابراین، همان شب اطلاعیة زیر تحریر گردید و با امضای علمای مزبور، منتشر شد(2)
... نظر به اینکه از طرف جناب آقای نخستوزیر اعلام گردیده است که موضوع تصویبنامه انجمنهای ایالتی و ولایتی طبق تصویب هیأت دولت اجرا نخواهد شد، بنابراین با تشکر از مساعی جمیلة عموم مسلمانان، اجتماع روز پنجشنبه اول ماه رجب که بنا بود در مسجد سیدعزیزالله تشکیل شود، مورد ندارد. محمد الموسوی البهبهانی، احمد الموسوی الخوانساری، الاحقر محمدرضا تنکابنی، العبد محمد تقی آملی(3)
بدین ترتیب، بسیاری از علما و مراجع بزرگ قم و تهران، لغو لایحه را از طرف دولت پذیرفتند و برخی مراسم جشن و سرور برپا کردند. با این همه، امام خمینی راضی نگشته، خواهان اعلام آن در «جراید رسمی کشور» گردید. نهم آذرماه 1341، امام خمینی در جمع طلاب قم و اصناف و بازاریان تهران، سخنانی بدین مضمون اظهار داشت:
... هر چند مضمون تلگرافی که برای علمای قم فرستاده، قانعکننده میباشد، ولی تا در جراید رسمی کشور، لغو تصویبنامه به طور صریح اعلام نگردد، ما نمیتوانیم به این تلگراف ترتیب اثر دهیم؛ و هیأت حاکمه بداند که اگر خبر لغو
تصویبنامه را در جراید اعلام نکند، ما این تلگراف را کان لم یکن فرض کرده به مبارزه ادامه خواهیم داد...(1)
با موضعگیری صریح امام خمینی و حمایت بسیاری از روحانیون و مردم از او، بالاخره روزنامههای رسمی کشور در عصر روز دهم آذرماه 1341 خبر لغو تصویبنامة مورخ 14 مهرماه را دادند. امام خمینی، در اعلامیة تشکرآمیز مورخ 11 آذرماه، از «عموم برادران ایمانی» سپاسگزاری نموده، «روسفیدی» آنان را «در این نهضت اسلامی» و در «پیشگاه مقدس خداوند تعالی» و «حضرت ولیعصر و سلطان دهر(عج)» ستوده است. اما، در پایان متذکر گردیده:
قیام عمومی دینی شما موجب عبرت برای اجانب گردید. لیکن لازم است متذکر شوم که مسلمین باید بیش از پیش بیدار و هوشیار بوده، مراقب اوضاع خود و مصالح اسلام باشند و صفوف خود را فشردهتر کنند، که اگر خدای نخواسته دستهای ناپاکی به سوی مقدسات آنها دراز شود قطع کنند...(2)
بدینگونه، امام خمینی برای پایداری و آگاهی عموم ملت ایران در نهضتی که شروع کرده بود، آنان را نسبت به آینده «هشدار» میداد؛ تا «بیش از پیش بیدار و هوشیار» و «مراقب اوضاع خود و مصالح اسلام» باشند و «صفوف خود را فشردهتر کنند.» گویی او میدانست پادشاه حکومت «برنامه»های دیگری در پیش دارد.
به رغم آنکه جامعة دینی ایران، هنوز از تب و تاب تصویبنامة انجمنهای ایالتی و ولایتی خارج نشده بود و امام خمینی در گفتههای خویش به ذکر آن میپرداخت، محمدرضا شاه در 19 دی ماه 1341، اصول ششگانهای را ـ که اندکی بعد انقلاب سفید یا انقلاب شاه و مردم خوانده شد ـ برای «رفراندوم» یا آرای عمومی اعلام کرد. این اصول عبارت بود از:
... 1ـ الغاء رژیم ارباب و رعیتی با تصویب اصلاحات ارضی ایران بر اساس لایحة
اصلاحی قانون اصلاحات ارضی مصوب 19 دیماه 1340 و ملحقات آن
2ـ تصویب لایحة قانونی ملی کردن جنگلها در سراسر کشور
3ـ تصویب لایحه قانونی فروش سهام کارخانجات دولتی به عنوان پشتوانة اصلاحات ارضی
4ـ تصویب لایحه قانونی سهیم کردن کارگران در منافع کارگاههای تولیدی و صنعتی
5ـ لایحة اصلاحی قانون انتخابات
6ـ لایحة ایجاد سپاه دانش به منظور تسهیل اجرای قانون تعلیمات عمومی و اجباری(1)
چنانکه پیشتر گفته شد، اصلاحات اجتماعی و اقتصادی شاه و در واقع اصول انقلاب سفید ـ که مهمترین آن اصلاحات ارضی بود ـ اصلاحات دیکته شده کارشناسان کاخ سفید و سازمان سیا بود(2)آنان، برای جلوگیری از سلطة شوروی کمونیست در کشورهای جهان سوم ـ یا توسعه نیافته ـ و تسلط خویش در کشورهای مزبور، به مؤثرترین راه نفوذ متمسک گردیدند. محمدرضا شاه هم، برای بقای سلطنت و ادامه پادشاهی سلسله پهلوی، مجری آشکار و بیارادة آن گشته بود. تنها ارادة محمدرضا شاه بر بقای پادشاهی خویش به هر نحو ممکن، تمرکز یافته بود. او کاملاً میدانست گروههای مختلف سیاسی و مذهبی و نیز تودة مردم به تبعیت روحانیون، مقابل او خواهند ایستاد. اما مخالفتهای داخلی و معارضات درونی، تا زمانی که بیگانگان خارجی از او حمایت مینمایند، برای وی اهمیت چندانی نداشت. وی مستظهر به آمریکا و انگلیس بود و اطمینان یافته بود، مقاومتهای داخلی را خواهد شکست.
محمدرضا شاه در موقع اعلام اصول انقلاب سفید به صراحت عنوان کرد:
بدون شک عوامل سیاه ارتجاعی که به خاطر حفظ منافع خود ملت ایران را در
غرقاب مذلت و فقر و بیعدالتی میخواهد در قبال این تحول عمیق و اساسی از پای نخواهد نشست. همچنین قوای مخرب سرخ که هدفش اضمحلال مملکت و تسلیم آن به اجانب است از پیشرفت این برنامه ناراضی است و در تخریب آن خواهد کوشید(1)
منظور وی از «عوامل سیاه ارتجاعی» روحانیت و حوزههای علمیه بود؛ و ظاهراً مقصودش از «قوای مخرب سرخ»، حزب توده و وابستگان شوروی کمونیست بود. او، مخالفان خویش را در راه انجام این «تحول عمیق و اساسی»، تحت عنوان «نیروهای اهریمنی» به جامعه معرفی کرد و خود و طرفدارانش را «قوای یزدانی» خواند(2)به اعتقاد وی، در این مبارزة مهم و سرنوشتساز که میان «قوای یزدانی» و «نیروهای اهریمنی» آغاز گشته و «پرچم این مبارزه را خود بر دوش گرفته» نمیتوانست به عنوان «ناظری بیطرف» ساکت بماند(3)
معهذا، در مبارزهای که پرچمدارش شخص شاه بود و تمام توان نظامی، سیاسی و اقتصادی حکومت به پشتیبانی ابرقدرت غرب به کار گرفته شده بود، تلاش مخالفان ره به جایی نمیبرد. اما، پرچمدار مخالفان شاه و اصلاحات آمریکاییاش کسی بود که «عمل» به «تکلیفش» مهم بود، نه نتیجه. با این تفکرات متضاد و دور از هم، مبارزه آغاز گردید.
با انتشار سخنرانی شاه و آگاهی روحانیون از لوایح ششگانه، مجدداً امام خمینی مراجع قم را به جلسهای دعوت کرد و پس از تصمیمگیری «بنا شد یکی از شخصیتهای سیاسی را به قم دعوت کنند و توسط او منظور شاه را از این کار خلاف قانون جویا شوند، و نظریات مراجع قم را نیز به اطلاع شاه برساند.»(4)در نتیجه، سلیمان
1) محمدرضا شاه پهلوی، همان، ص 3056.
2) همانجا.
3) شاه میگوید: «در اینجا من به حکم مسئولیت پادشاهی و وفاداری به سوگندی که در حفظ حقوق و اعتلاء ملت ایران یاد کردهام نمیتوانم ناظری بیطرف در مبارزة قوای یزدانی با نیروهای اهریمنی باشم، زیرا پرچم این مبارزه را خود بر دوش گرفتهام.» (همانجا).
4) دوانی، همان، ص 182.
بهبودی ـ که در آن زمان وزیر دربار شاهنشاهی بود ـ به قم آمد و ضمن شنیدن سخنان علما و مراجع، توجیهات شاه و دربار را بیان داشت. این آمد و شد، چندین بار انجام گرفت، اما نتیجهای مسالمتآمیز حاصل نشد(1)
علاوه بر سلیمان بهبودی، سرلشکر حسن پاکروان رئیس سازمان اطلاعات و امنیت کشور (= ساواک) در اول بهمن ماه 1341 به قم عزیمت کرد و با علمای مشهور حوزه ملاقات نمود. بر اساس گزارش رئیس شهربانی قم، مطالب زیر به سرلشکر پاکروان گفته شد:
... آقایان آیات اظهار داشتهاند که ما یک قانون اساسی بیشتر نداریم و اینگونه امور در قانون اساسی پیشبینی نشده و ممکن است یک روز رفراندوم نمایند و بگویند مثلاً شرابخواری حلال است و رأی مردم را بخواهند... با وجود اینکه مشروبات الکلی حرام است و دولت از آن مالیات میگیرد، ما ساکت نشستهایم و همچنین لایحه اصلاحات ارضی که برخلاف دیانت اسلام است ما حرفی نزدیم و چیزی نگفتهایم در صورتی که اگر قبلاً از علما کمک خواسته میشد راه بهتری نشان میدادیم و آیتالله گلپایگانی اضافه نموده: فردا ممکن است رفراندوم برای مذهب بنمایند و اصولاً مطالب را اطرافیان به عرض اعلیحضرت نمیرسانند و به طوری که به ما اطلاع دادهاند چون عملیات دکتر ارسنجانی برخلاف قانون اساسی بوده و به مأمورین کشاورزی هم گفته است گردنهای شما برای طناب دار حاضر باشد. روی این اصل این رفراندوم را برای فرار از تعقیب بعدی به اعلیحضرت تحمیل نمودهاند و تیمسار پاسخهای مقتضی به آقایان داده و به آقایان گوشزد نمودهاند که صدور اعلامیه هم کار خوبی نبوده است که انجام گردیده است...(2)
گذشته از ملاقات نمایندههای رسمی حکومت با مراجع مذهبی قم، یک تن از روحانیون با نفوذ لرستانی به نام آیتالله روحالله کمالوند، با مشورت علمای قم به دیدار شاه رفت.
وی، برای آگاهی بیشتر از منویات محمدرضا شاه در اعلام و اجرای لوایح
ششگانه، با او گفتگو کرد.
آیتالله کمالوند «نظریات خیراندیشانة علمای قم را به او رسانید و موضع منفی و مخالفت شدید آنان را در صورت دست زدن او به اجرای نقشهها و توطئههای ضداسلامی به او گوشزد کرد.» اما، شاه با عدم پذیرش نظر علما، به صراحت بیان کرد: «اگر آسمان زمین بیاید و زمین به آسمان برود من باید این برنامه را اجرا کنم، زیرا اگر نکنم من از بین میروم و کسانی روی کار میآیند و به این کارها دست میزنند که نه تنها هیچ اعتقادی به شما و مرام و مسلک شما ندارند، بلکه این مساجد را بر سر شما خراب خواهند کرد و شما را نیز از بین خواهند برد.»(1)
در پی بازگشت آیتالله کمالوند و به نتیجه نرسیدن اقدامات او، علمای قم در جلسهای مهم به تصمیمگیری و مشورت پرداختند. در این اجتماع، برخی اعتقاد داشتند بایستی همچون تصویبنامة انجمنهای ایالتی و ولایتی به مقابله و مبارزة آشکار برخیزند؛ و برخی دیگر برخلاف این نظر معتقد بودند: کاری از آنان ساخته نیست و «مشت با درفش» برابری نمیکند(2)اما، امام خمینی در سخنانی مهم و تاریخی نظرات خویش را اینگونه ایراد کردند:
... آقایان توجه داشته باشند که با وضعی که پیش آمده، آینده تاریک و مسئولیت ما سنگین و دشوار میباشد. حوادثی که اکنون در جریان است، اساس اسلام را به خطر نابودی تهدید میکند. توطئه حساب شدهای علیه اسلام و ملت اسلام و استقلال ایران تنظیم شده است. باید توجه داشت که این حادثه را نمیتوان با غائله «تصویبنامه» مقایسه کرد و به همان ملاک، نسبت به این ماجرا برخورد نمود. آن غائله به حسب ظاهر به دولت مربوط میشد، طرف حساب ما دولت بود؛ شکست نیز به پای دولت محسوب گردید و شکست یک دولت حتی سقوط دولتی در یک حکومت چندان اهمیت ندارد، اساس رژیم را بر باد نمیدهد و حتی گاهی برای تحکیم رژیم و حفظ آن از خطر، به سقوط دولت مبادرت میشود؛ لکن در اینجا آن که رو به روی ما قرار دارد و طرف خطاب و حساب ما میباشد، شخص شاه
است که در مرز مرگ و زندگی قرار گرفته و چنانکه خود اظهار داشته، عقبنشینی او در این مورد به قیمت سقوط و نابودی او تمام خواهد شد. بنابراین او مأمور است که این برنامه را به هر قیمتی است به مرحلة اجرا بگذارد و نه تنها عقبنشینی نمیکند و دست از کار نمیکشد، بلکه با تمام قدرت و با کمال درندگی با هرگونه مخالفتی مقابله خواهد کرد. بنابراین نباید مثل غائلة گذشته، عقبنشینی دستگاه را انتظار داشت؛ و در عین حال، مخالفت و مبارزه با آن از وظایف حتمیه و ضروریة ما میباشد، زیرا خطری که اکنون عموم مردم را تهدید میکند بزرگتر از آن است که بتوان از آن چشم پوشید و در قبال آن بیتفاوت ماند. دستگاه حاکمه برای اغوا و اغفال ملت، دام وسیعی گسترده و به یک سلسله اعمال ظاهرفریب و گمراهکننده دست زده است. و ما اگر در مقابل به بیدار کردن و متوجه ساختن تودة مردم اقدام نکنیم و از افتادن آنها به دام استعماری که برای آنان گستردهاند جلوگیری ننماییم، ملت اسلام در معرض فنا و نیستی قرار خواهد گرفت؛ فریب خواهد خورد و منحرف خواهد شد؛ و در آن صورت علمای اسلام و جامعة روحانیت علاوه بر آنکه خواه ناخواه خود نیز راه نیستی و انحراف را خواهد پیمود و خدای نخواسته از میان خواهد رفت، پیش خداوند تبارک و تعالی نیز مسئول و مؤاخذ خواهد بود که چاه را دیده و نابینایان را از افتادن در آن برحذر نداشته است.
ما اگر بتوانیم در مقابل این دسیسه و توطئههای شاه، فقط مردم را بیدار و آگاه سازیم و نگذاریم که گول بخورند و تحتتأثیر برنامة فریبنده او قرار بگیرند، حتماً او را با شکست مواجه خواهیم ساخت و درمانده خواهیم کرد. ما که نمیخواهیم به جنگ توپ و تانک برویم که میگویید از ما ساخته نیست، چه کار میتوانیم بکنیم و مشت با درفش مناسبت ندارد؛ بزرگترین کاری که از ما ساخته است بیدار کردن و متوجه ساختن مردم است. آن وقت خواهید دید که دارای چه نیروی عظیمی خواهیم بود که زوالناپذیر است و توپ و تانک هم حریف آن نمیشود. در عین حال، چنانکه گفتم راه دشوار و خطرناکی در پیش داریم و آنهاکه وظیفة خود را مقابله میدانند، باید جوانب امور را بسنجند؛ عواقب امور را ملاحظه کنند و ببینند که در برابر شداید و مصائبی که ممکن است در این راه به آنان وارد آید
تا چه درجه تاب مقاومت و استقامت دارند(1)
بدینگونه، امام خمینی می دانست که داستان لوایح ششگانه شاه با لایحة انجمنهای ایالتی و ولایتی علم تفاوت دارد.
در میان علما و مراجع برجستة ایران و عراق که در رویداد تصویبنامه انجمنهای ایالتی و ولایتی، رهبری و زعامت خویش را به عموم مردم ـ تحصیلکرده و عوام ـ نشان دادند، آیتالله حاج سید روحالله موسوی خمینی برجستهتر بود. در حقیقت، مؤسس و محرک تشکیل جلسات اولیه و انتشار اعلامیهها و تلگرافات متعدد علمای ایران و عراق ـ در مخالفت لایحة انجمنهای ایالتی و ولایتی ـ شخص او بود. تحرکی که امام خمینی در میان روحانیون معروف و طلاب جوان و گمنام به وجود آورد، بسیار مؤثر و سرنوشتساز بود.
این تحرک سیاسی و تداوم آن، جامعة مسلمانان ایران، اعم از شهری و روستایی و عشایری و دانشگاهی و فرهنگی را آنچنان تکان داد و به رشد و آگاهی رساند که در تاریخ ایران کمسابقه بود. به علاوه، اتحاد و هماهنگی توده مردم ایران و همراهی روحانیون و دانشگاهیان در تعارض با حکومت پهلوی دوم، بسیار چشمگیر و منحصر به فرد بود.
باری، مرحلة دوم مبارزه روحانیون و توده به رهبری آیتالله خمینی ـ که به حاج آقا روحالله نیز مشهور شده بود ـ بلافاصله پس از انتشار لوایح ششگانه آغاز شد. امام خمینی، به هیچ روی قصد عقبنشینی در مخالفت صریح با لوایح ششگانه شاه را نداشت. او به صراحت «آینده تاریک» و «مسئولیت سنگین و دشوار» علمای دینی و ملت ایران را بازگو کرد. وی به خوبی آگاه بود که اعلام انقلاب سفید با لایحة انجمنهای ایالتی و ولایتی تفاوت دارد. زیرا، در برنامة جدید «شخص شاه» مجری آن بود و برای او حکم «مرگ و زندگی» را داشت و چنانکه خود اعتراف نموده بود «عقبنشینی او در این مورد به قیمت سقوط و نابودی او تمام خواهد شد.» پس «مأمور
1) صحیفه امام، همان، صص 134 ـ 133.
است که این برنامه را به هر قیمتی است به مرحلة اجرا بگذارد و نه تنها عقبنشینی نمیکند و دست از کار نمیکشد، بلکه با تمام قدرت و با کمال درندگی با هرگونه مخالفتی مقابله خواهد کرد.»(1)
امام خمینی معتقد بود، مأموریت جدید شاه «اساس اسلام را به خطر نابودی تهدید میکند[و] توطئه حساب شدهای علیه اسلام و ملت اسلام و استقلال ایران» است(2)بنابراین، «مخالفت و مبارزه با آن از وظایف حتمیه و ضروریة» علما و مردم است؛ «زیرا خطری که اکنون عموم مردم را تهدید میکند بزرگتر از آن است که بتوان از آن چشم پوشید و در قبال آن بیتفاوت ماند.»(3)
او، وظیفه علما را در این مقطع حساس، «بیدار کردن و متوجه ساختن تودة مردم» میدانست، تا «از افتادن آنها به دام استعماری که برای آنان گستردهاند» جلوگیری نمایند. زیرا، اگر چنین وظیفة مهمی را انجام ندهند: «ملت اسلام در معرض فنا و نیستی قرار خواهد گرفت؛ فریب خواهد خورد و منحرف خواهد شد.» در صورت این اتفاق، «علمای اسلام و جامعه روحانیت علاوه بر آنکه خواه ناخواه خود نیز راه نیستی و انحراف را خواهد پیمود و خدای نخواسته از میان خواهد رفت، پیش خداوند تبارک و تعالی نیز مسئول و مؤاخذه خواهد بود که چاه را دیده و نابینایان را از افتادن در آن برحذر نداشته است.»(4)
امام خمینی، با دلگرم نمودن و امیدوار ساختن علما و روحانیون، در پاسخ کسانی که معتقد بودند: «مشت با درفش مناسبت ندارد»، بر نکته محوری مبارزه و رمز پیروزی که همانا «مردم» و «بیداری» آنان بود، تأکید مینماید:
ما اگر بتوانیم در مقابل این دسیسه و توطئههای شاه، فقط مردم را بیدار و آگاه سازیم و نگذاریم که گول بخورند و تحتتأثیر برنامه فریبندة او قرار بگیرند، حتماً او را با شکست مواجه خواهیم ساخت و درمانده خواهیم کرد. ما که نمیخواهیم به جنگ توپ و تانک برویم که میگویید از ما ساخته نیست، چه کار می توانیم
بکنیم و مشت با درفش مناسبت ندارد[؟] بزرگترین کاری که از ما ساخته است بیدار کردن و متوجه ساختن مردم است. آن وقت خواهید دید که دارای چه نیروی عظیمی خواهیم بود که زوالناپذیر است و توپ و تانک هم حریف آن نمیشود(1)
با این تعابیر، در حقیقت امام خمینی در انتخاب راه دشوار مبارزه علیه استبداد داخلی و استعمار خارجی، میدانست بر چه «نیروی عظیمی» تکیه دارد و فرجام آن چه خواهد بود. تکیه و اعتماد بر تودة مردم که «زوالناپذیر» است، عاقبت، پیروزی و موفقیت را به دنبال خواهد داشت، «و توپ و تانک هم حریف آن نمیشود.» بدینگونه، امام خمینی بار دیگر رهبری مبارزه با استبداد و استعمار را آغاز کرد و دیگران را توصیه به حمایت و همراهی نمود. او، خود همواره در اعلامیهها و سخنرانیهای خویش، «آگاه» کردن «مردم» را مدنظر داشت و با شجاعت و جسارت تمام، انجام وظیفه میکرد. امام خمینی، در اعلامیهای که در نخستین روز بهمنماه منتشر گردید، در پاسخ «جمعی از متدینین تهران» اینگونه اظهارنظر کرد(2)
بسمالله الرحمن الرحیم
هر چند میل نداشتم مطلب به اظهارنظر برسد، لهذا مصالح و مفاسد را به وسیلة آقای بهبودی به اعلیحضرت تذکر دادم و انجام وظیفه نمودم، و مقبول واقع نشد؛ اینک باید به تکلیف شرعی عمل کنم. به نظر اینجانب این رفراندم، که به لحاظ رفع برخی اشکالات به اسم «تصویب ملی» خوانده شده، رأی جامعه روحانیت اسلام و اکثریت قاطع ملت است، در صورتی که تهدید و تطمیع در کار نباشد و ملت بفهمد که چه میکند. اینجانب عجالتاً از بعضی جنبههای شرعی آن، که اساساً رفراندم یا تصویب ملی در قبال اسلام ارزشی ندارد، و از بعضی اشکالات اساسی قانونی آن برای مصالحی صرفنظر میکنم، فقط به پارهای اشکالات اشاره مینمایم:
1ـ در قوانین ایران رفراندم پیشبینی نشده و تاکنون سابقه نداشته، جز یک مرتبه، آن هم از طرف «مقاماتی غیرقانونی» اعلام شد، و به جرم شرکت در آن جمعی
گرفتار شدند و از بعضی حقوق اجتماعی محروم گردیدند. معلوم نیست چرا آن وقت این عمل «غیرقانونی» بود، و امروز قانونی است!
2ـ معلوم نیست چه مقامی صلاحیت دارد رفراندم نماید؛ و این امری است که باید قانون معین کند.
3ـ در ممالکی که رفراندم قانونی است باید به قدری به ملت مهلت داده شود که یک یک مواد آن موردنظر و بحث قرار گیرد، و در جراید و وسایل تبلیغاتی آرای موافق و مخالف منعکس شود و به مردم برسد؛ نه آنکه به طور مبهم، با چند روز فاصله، بدون اطلاع ملت اجرا شود.
4ـ رأیدهندگان باید معلوماتشان به اندازهای باشد که بفهمند به چه رأی میدهند. بنابراین اکثریت قاطع حق رأی دادن در این مورد را ندارند؛ و فقط بعضی اهالی شهرستانها که قوة تشخیص دارند صلاحیت رأی دادن در مواد ششگانه را دارند که آنان هم بیچون و چرا مخالف هستند.
5ـ باید رأی دادن در محیط آزاد باشد و بدون هیچگونه فشار و زور و تهدید و تطمیع انجام شود؛ و در ایران این امر عملی نیست و اکثریت مردم را سازمانهای دولتی در تمام نقاط و اطراف کشور ارعاب کرده و در فشار و مضیقه قرار داده و میدهند.
اساساً پیش آوردن رفراندم برای آن است که تخلفات قانونی قابل تعقیب که ناچار مقامات مسئول گرفتار آن میشوند، لوث شود و کسانی که در مقابل قانون و ملت مسئول هستند اعلیحضرت را اغفال کردهاند که به نفع آنان این عمل را انجام دهند. اینان اگر برای ملت میخواهند کاری انجام دهند چرا به برنامة اسلام و کارشناسان اسلامی رجوع نکرده و نمیکنند تا با اجرای آن برای همة طبقات زندگی مرفه تأمین شود و در دنیا و در آخرت سعادتمند باشند؟! چرا صندوق تعاونی درست میکنند که حاصل دسترنج زارع را ببرند؟! با تأسیس اینچنین صندوق تعاونی، بازار ایران به کلی از دست میرود و بازرگانان و کشاورزان به خاک سیاه مینشینند؛ و در نتیجه سایر طبقات نیز به همین روز مبتلا میشوند. اگر ملت ایران تسلیم احکام اسلام شوند و از دولتها بخواهند برنامة مالی اسلام را با نظر علمای اسلام اجرا کنند، تمام ملت در رفاه و آسایش زندگی خواهند کرد.
مقامات روحانی برای قرآن و مذهب احساس خطر میکنند. به نظر میرسد این رفراندم اجباری مقدمه برای از بین بردن مواد مربوط به مذهب است. علمای اسلام از عمل سابق دولت راجع به انتخابات انجمنهای ایالتی و ولایتی، برای اسلام و قرآن و مملکت احساس خطر کردهاند؛ و به نظر میرسد که همان معانی را دشمنان اسلام می خواهند به دست جمعی مردم سادهدلِ اغفال شده اجرا کنند. علمای اسلام وظیفه دارند هر وقت برای اسلام و قرآن احساس خطر کردند، به مردم مسلمِ گوشزد کنند تا در پیشگاه خداوند متعال مسئول نباشند. از خداوند متعال حفظ قرآن مجید و استقلال مملکت را خواهانیم(1)
به دنبال موضعگیری صریح امام خمینی و برخی اعلامیههای علما و گروههای سیاسی، اوضاع پایتخت کشور از روز دوم بهمن 1341، بحرانی و نابسامان شد. جمع زیادی از بازاریان و کسبة جنوب شهر تهران، با تعطیلی مغازههای خود به خیابانها ریختند و با پیوستن برخی مردم شهر فریاد اعتراض و مخالفت سر دادند. شعار اصلی و مهم آنان «رفراندم قلابی مخالف اسلام است» بود. جمعی از تظاهرکنندگان، با حضور در خانة آیتالله خوانساری، او را پیشاپیش خود به خیابان کشاندند و اعتراض خویش را شدیدتر نمودند. جمعیت که دائماً افزایش مییافت، با پیوستن اقشار دیگر ـ از روحانی گرفته تا دانشجو و بازاری ـ به تظاهرات و شعارهای «نصر من الله و فتحٌٍ قریب، انا فتحنا لک فتحاً مبینا و رفراندم قلابی مخالف اسلام است» ادامه داد و مدتی بعد وارد منزل آیتالله بهبهانی گردید. اندکی پس از ورود جمعیت عظیم مردمی در خانة آیتالله بهبهانی و پیرامون آن، آقای فلسفی سخنرانی خویش را آغاز کرد. وی «سخنان خود را با آیه شریفة فلیحذرالذین یخالفون عن أمره ان تصیبهم فتنه أو یصیبهم عذاب ألیم(2)آغاز کرد و از خطراتی که اسلام، استقلال ایران و جامعة اسلامی را تهدید
میکند خبر داد[و] از برنامهها و نقشههای رژیم علیه اسلام سخن گفت.»(1)بنا به نوشتة سیدحمید روحانی، آقای فلسفی در اجتماع مردم حاضر، فریاد سر داد که:
اگر شما بدانید که در زیر سرپوش این رفراندوم چه جنایتی میخواهند مرتکب شوند، دیوانه میشوید!با این رفراندوم بار دیگر میخواهند حسین را بکشند، زینب را اسیر کنند و صحرای کربلایی برپا کنند... شما وظیفه دارید امروز در سراسر تهران فریاد بزنید که «ایران کشور خفقان است. مرگ بر خفقان» بازار هم از امروز برای مدت سه روز به نشانة اعتراض و استنکار از رفراندوم غیرقانونی تعطیل خواهد بود...(2)
وی در حین سخنرانی، اعلامیة مشترک آیتالله بهبهانی و آیتالله خوانساری را ـ که همان موقع تنظیم شده بود ـ برای عموم قرائت کرد و از مردم خواست که بعد ظهر در مسجد سید عزیزالله تهران اجتماع نمایند(3)در اعلامیة مزبور آمده بود:
قضایای اخیر و حوادث غیرمنتظره که پیش آمده و در نظر است منتهی به جلب نظر عمومی شود از جهات مختلف موجب نگرانی شدید روحانیون و عامة مسلمین شده است. عموم علما و مراجع محترم طبق وظیفه شرعی به فکر چارهجویی افتاده و به زبان نصیحت، مذاکرات لازمه را نمودهاند و منتظرند هرچه زودتر اولیای امور به نظریات خیرخواهانه آقایان توجه کنند. البته مردم را از جریان ماوقع مطلع میکنند و اطمینان داشته باشند که مقامات روحانی به وظیفه شرعی خود عمل خواهند کرد(4)
باری، پس از پایان سخنرانی شیخ محمدتقی فلسفی، اجتماعکنندگان با شعار «ایران کشور خفقان است، مرگ بر خفقان» در خیابانها به تظاهرات مجدد پرداختند. اما، با هجوم خشونتبار پلیس و نیروهای نظامی رژیم مواجه شدند و بسیاری از آنان دستگیر یا مضروب و مجروح گردیدند. تظاهرکنندگان، البته با وسایل مختلف نظیر سنگ،
چوب، آجرپاره و بطری با نیروهای پلیس درگیر شدند و به تدریج وارد مسجد سید عزیزالله گشتند. در این مکان مقدس نیز نیروهای رژیم با نهایت خشونت و تندی، اجتماعکنندگان را ضرب و شتم نمودند و تعداد زیادتری را بازداشت کردند(1)علاوه بر تظاهرکنندگان، روحانیون معروف تهران، خاصه آیتالله خوانساری و آیتالله بهبهانی توسط مأموران رژیم هتک حرمت شدند و درخانههای خویش محصور گردیدند. خشونتی که نظامیان حکومت نشان دادند، حاکی از تصمیم جدی و بدون گذشت حاکمان بود. آنان، بدین وسیله قصد داشتند مخالفان را بترسانند و به عقبنشینی و سکوت وادارند. محمدرضا شاه، البته چارهای هم جز این نداشت؛ یا بایستی خود کنار میرفت و مهرهای دیگر از جانب آمریکا انتخاب میشد، یا در هر شرایطی اصلاحات و اهداف آمریکا را اجرا میکرد.
حوادث تهران و وقایعی که روز بعد در قم و تهران رخ داد، اعلامیههای دیگر علما را رنگ و جلای بیشتری داد. جامعة روحانیت تهران، در اعلامیة خویش شرح وقایع را به آگاهی ملت مسلمان ایران رسانید، و در پایان نتیجه گرفت که:
... با تصویبنامه و مراجعه به آراء عمومی و رفراندوم [،] احکام الهی قابل تغییر و تبدیل نیست و به هیچوجه حرام خدا حلال نخواهد شد. تشخیص موضوعات حرام و حلال و فقه آل محمد(ص) با افرادی که قدرت را در دست میگیرند نمیباشد [،] بلکه با فقها و علماء و مراجعی میباشد که از طرف خدا و رسول، مشخص و معلوم گردیدهاند... فعلاً قوای انتظامی با وسائل مختلف و به شدیدترین وجهی از عملیات روحانیت جلوگیری میکنند و دولت با تبلیغات خلاف و غیرواقع [،] حقایق اسلام را به صورت معکوس به نفع خود جلوه میدهد. جامعة روحانیت با پیروی از عملیات ائمه اطهار(ع)... با هر نوع فشار و قلدری مبارزه خواهد نمود و تا آخرین نفس احکام الهی را به هر وسیله که ممکن باشد تبلیغ خواهد کرد و هرگز از پای نخواهد نشست(2)
اعلامیههای دیگری نیز از دانشجویان مسلمان دانشگاه تهران و علمای تهران و
شهرستانها، در تقبیح اقدامات حکومت و حوادث قم و تهران، منتشر شد(1)تلگراف آیتالله خویی به آیات عظام قم و سایر شهرستانها، «شخص شاه و هیأت دولت» را «مسئول هر حادثه» دانسته بود. در این اعلامیه آمده بود: «در اول آبانماه از شاه خواستار شدیم که از پشتیبانی قوانین شوم و ضداسلام خودداری نماید [اما] ایشان بر پشتیبانی خود باقی بوده و از اهانت به مقدسات دین دست بردار نیست، خصوص حادثه مؤلمة قم قلوب ما و عموم مسلمانان را جریحهدار نموده است... چنانچه از اینگونه قوانین رفع ید نشود به آخرین وظیفه دینی خود عمل خواهیم نمود و مسئول هر حادثه شخص شاه و هیئت دولت خواهد بود.»(2)
اما، باز همچون گذشته، اعلامیههای امام خمینی کوبندهتر و صریحتر بود. وی با تأکید بیشتر، اوضاع نامساعد طلاب، حوزههای علمیه و علما را شرح داد و با ناراحتی عمیق اظهار داشت: «به خدای متعال من این زندگی را نمیخواهم. اِنّی لَا اَرَی اَلْمَوْتَ اِلّاسَعاده وَلا الحَیاه مَعَ الظّالِمینَ اِلّا بَرَماً.»(3)
امام خمینی در این اعلامیه، مسلمین را اینگونه آگاه کرده بود.
بسمالله الرحمن الرحیم
مسلمین آگاه باشند که اسلام در خطر کفر است. مراجع و علمای اسلام بعضی محصور و بعضی محبوس و مهتوک هستند. دولت امر داد حوزههای علمیه را هتک کنند، و طلاب بیپناه را کتک بزنند، و بازار مسلمین را غارت کنند و درب و پنجرة مغازهها را بشکنند. در تهران حضرت آیتالله خوانساری و حضرت آیتالله بهبهانی را در محاصرة شدید قرار دادند؛ و عدهای از علمای محترم و وعاظ معظم را محبوس نمودند. و ما از آنها به هیچ وسیله نمیتوانیم اطلاع پیدا کنیم. اراذل و اوباش را تحریک میکنند که به علما و روحانیون اهانت کنند. آقایان طلاب و مبلغین را مانع میشوند که برای تبلیغ اسلام در نواحی ایران بروند و تبلیغ احکام کنند. با ما معاملة بردگان قرون وسطی می کنند. به خدای متعال من این زندگی را نمیخواهم. انی لا اری الموت الاسعاده و لاالحیاه مع الظالمین الا برما. کاش
مأمورین بیایند و مرا بگیرند تا تکلیف نداشته باشم. فقط جرم علمای اسلام و سایر مسلمین آن است که دفاع از قرآن و ناموس اسلام و استقلال مملکت مینمایند و با استعمار مخالفت دارند. این است حال ما، تا آقای علم و ارسنجانی چه بگویند(1)
روز سوم بهمن ماه، جمع زیادی از روحانیون تهران در خانة شیخ محمد غروی کاشانی اجتماع کرده بودند، «تا دربارة مقابله و مبارزه با رفراندوم شاه نقشه درستی طرح کنند و راه صحیحی بیابند، که ناگهان مورد هجوم دژخیمان سازمان جاسوسی شاه قرار» گرفتند و دستگیر شدند(2)
روز بعد ـ چهارم بهمن ـ که شاه در شهر مذهبی قم بازدید و سخنرانی داشت، دانشگاه تهران صحنه کشمکش و تظاهرات گردید. دانشجویان تهران، پلاکاردهایی حاوی شعارهای: «اصلاحات آری، دیکتاتوری نه»؛ «اصلاحات ارضی نبایستی سرپوشی برای دیکتاتوری باشد» و «دانشجویان با اصلاحات موافقند اما حکومت دیکتاتوری برایشان قابل تحمل نیست»، بر سر در دانشگاه نصب کرده بودند و آن را فریاد میزدند. اعتراض دانشجویان، به دنبال حضور پلیس تهران در دانشگاه، به ضرب و شتم انجامید. پلیس، وارد کلاسهای درس گردید و به کتککاری دانشجویان پرداخت و پلاکاردهای دانشجویان را پایین کشید(3)
در پی حوادث روزهای دوم تا چهارم بهمن ماه تهران، شهر به اشغال نظامیان حکومت درآمد و میادین اصلی و مراکز حساس، تحت نظارت حکومت نظامی قرار گرفت. نظامیان، با تانک و زرهپوش در همه جای شهر مستقر شدند و دانشگاه و بازار و خیابان در تصرف حکومت نظامی قرار گرفت. افراد مشکوک، دستگیر میشدند و اجتماعات کوچک و چند نفری به هم زده میشد. این اوضاع، تا روز برگزاری رفراندوم و پس از آن ادامه یافت(4)
خبرگزاریهای خارجی، در شرح وقایع روزهای نخست بهمن ماه، گزارشات درست و نادرستی مخابره کردند. خبرگزاری «آسوشیتدپرس» در ذکر حوادث چهارم
بهمن ماه تهران مینوشت:
پلیس تهران روز گذشته اجتماع بزرگی که دکانداران [،] رهبران عمامه به سرمذهبی و مالکان جهت تحریک علیه رفراندوم شاه ایران برای اصلاحات ارضی و سایر اصلاحات تشکیل شده بود را بر هم زد(1)
خبرگزاریهای دیگر، همچون فرانسه، مسکو، لندن، آلمان، اسرائیل، دهلی، رویتر و... از وقایع تهران و سایر شهرهای کشور اخباری منعکس نمودند(2)
بدین ترتیب، اوضاع عمومی مملکت به دلیل اجرای رفراندوم لوایح ششگانه، نابسامان و بحرانی گردیده بود.
در پی تظاهرات عمومی مردم در شهر تهران، مردم شهر قم ـ خاصه بازاریان ـ در خانة علمای شهر تجمع نمودند و «تکلیف» خویش را خواستار شدند. امام خمینی، از افراد حاضر در منزل خود دعوت کردند مثل بقیة بازاریان، دست از کار بکشند و با تعطیل نمودن فعالیت خویش، در خانهها بمانند و خارج نشوند. وی با این دعوت، علاوه بر مخالفت محض با انقلاب سفید، قصد «مبارزه منفی» و جلوگیری از بهرهبرداری رژیم از جنب و جوش مردم را داشت. شاه قرار بود روز چهارم بهمن ماه به قم مسافرت نماید و بدین ترتیب پیشنهاد امام «علاوه بر مبارزه منفی با رفراندوم قلابی نشان دادن درجة تنفر و انزجار اهالی قم نسبت به شاه بود.»(3)
روز سوم بهمن، شهر قم در سکوت کامل فرو رفت و «شاهد تعطیل رسمی سراسری و چشمگیری بود که نظیر آن را کمتر به خود دیده بود.»(4)در همین روز، جمعیت زیادی از مردم پایین شهر، تظاهرات خویش را آغاز کردند و با شعار «ما تابع قرآنیم رفراندوم نمیخواهیم» به سوی حرم مطهر حرکت نمودند. در بین راه، جمعیت بیشتری به تظاهرکنندگان افزوده شد و در خیابان آستانه با معدودی از طرفداران شاه که
«جاوید شاه» میگفتند، درگیر شدند و آنان را کتک زدند. نیروی نظامی نیز وارد معرکه شد، اما به وسیلة هزاران معترض شهر مورد ضرب و شتم شدید واقع شده فرار را بر قرار ترجیح دادند(1)سیدحمید روحانی، که خود در صحنة تظاهرات حضور داشت و حتی با آجر پاره سر «سرهنگ دوم رضایی» معاون شهربانی قم را شکست، مینویسد:
مأموران انتظامی نیز که غالباً سر و صورت شکسته و خونآلودی داشتند، از معرکه گریختند و میدان را خالی کردند... اهالی غیور قم... به ماشین جیپ شهربانی که در وسط میدان خالی مانده بود حملهور شدند و آن را روی دست بلند کرده واژگون کردند و در هم شکستند[.] کیوسک پلیس را خرد کردند، چوبهایی را که «ساواک» برای برپا داشتن طاق نصرت نصب کرده بود از جا کندند. شعارهای: «اسلام پیروز است ـ استبداد محکوم است ـ مرگ بر این دولت قانون شکن» و صدای کف زدن ممتد مردمی که بر دژخیمان شاه چیره شده بودند شهر را میلرزانید...(2)
اما، اندکی بعد یورش نیروهای نظامی به همراه شلیکهای تفنگ، تظاهرکنندگان را در وضعیت دشواری قرار داد. مقاومت و مبارزة مردم معترض، البته زیاد بود. ولی سرانجام مأموران ساواک و پلیس با کمک «دزدها و چاقوکشهای سابقهدار قم» و با شعار جاوید شاه به ضرب و شتم شدید مردم پرداختند و به علاوه در و پنجرة مغازههای بسته را شکستند و به غارت آن پرداختند. بنا به نقل سید حمید روحانی:
ماشین شهربانی، با بلندگو در شهر حرکت میکرد و مرتب اعلام میداشت: هر کس نمیخواهد مغازة او غارت شود، فوراً مغازه را باز کند و پرچم سهرنگ شاهنشاهی را افراشته سازد! مغازهدارها از روی ناچاری، دکانها را باز کردند و پرچم زدند...(3)
به دنبال حوادث شهرهای تهران و قم، امام خمینی در اعلامیههای جداگانه ضمن محکوم نمودن حملات خشونتبار مأموران حکومت، به افشای اهداف رژیم و بیدار ساختن عامه پرداخت. در یکی از اعلامیهها که در همان روز سوم بهمنماه منتشر
گردید، نوشته بود:
بسمالله الرحمن الرحیم
بعد از نصایح بسیار و ادای وظیفه روحانیت، نتیجه این شد که امروز ـ که 26 شهر شعبان است(1)ـ از اوایل روز عدهای رجّاله با مأمورین دولت در شهر مقدس قم به راه افتادند و به مردم بیپناه قم و طلاب و روحانیون حمله کرده و اهانت نمودند و بسیاری را کتک زدند و به زندان بردند. جمعی از مأمورین و رجاله به مدرسه فیضیه، مجاور حرم مطهر، ریخته و تیراندازی کردند و با چوب و چماق طلاب مظلوم را کتک زدند؛ و به بازار و خیابان قم ریخته و بعضی دکانها را غارت کردند و درب و پنجره و شیشه مغازهها را شکستند؛ هیچ کس پیدا نشد که به داد مردم متدین و روحانیت برسد. این است حال ما در این ساعت که ظهر است. و عاقبت امر معلوم نیست چه خواهد شد. این است معنای طرفداری دولت از دیانت. و این است معنای آزادی رأی و رأیدهندگان. ما این وضع را در شهر مذهبی قم و در جوار حرم مطهر و در حوزة علمیه قم به قضاوت افکار عمومی میگذاریم. و از خداوند تعالی اسلام و استقلال مملکت را خواهانیم. خداوند تعالی انشاءالله اسلام و قرآن را حفظ کند(2)
با سرکوب نظامی تظاهرات مردم و طلاب شهر قم، ظاهراً زمینه مناسب مسافرت شاه مهیا شده بود. قبل از حضور شاه، فرماندار قم، پسین روز سوم بهمن ماه، با جمعی از علمای شهر دیدار کرد. هدف اصلی وی، ظاهراً رفع نگرانی روحانیون و ترغیب آنان به ملاقات شاه بود. وی، با اظهار تأسف از حوادث پیش آمده و عذرخواهی از ساحت علما و طلاب، تأکید بسیار نمود که علما با شاه ـ که فردا در قم هستند ـ ملاقات کنند و با بیان اختلافات خود و دولت، آن را حل نمایند(3)امام خمینی که در جلسة مزبور حضور داشت، در پاسخ فرماندار قم، سخنانی بدین مضمون ایراد کرد:
با یورش وحشیانة دیروز مأمورین دولت به علما و مردم شریف تهران و هتک مقام مقدس روحانیت پایتخت و نیز رفتار غیرانسانی امروز مأمورین دولت با اهالی محترم قم و جامعة روحانیت این شهر و تجاوز به حریم این حوزة مقدسه، دیگر جای هیچگونه تفاهم و حسن مراوده با دستگاه حاکمه باقی نمانده است و هیچ راهی جهت ملاقات با شاه وجود ندارد، مگر آنکه شاه برای جبران اهانت و تجاوزی که به حریم مقدس روحانیت شده است، آقای علم را به عنوان مجرم اصلی از مقام نخستوزیری عزل کند و به این بگیر و ببندها و اعمال پلیسی پایان بخشد تا راه برای ملاقات و مذاکره با او هموار شود(1)
امام خمینی، البته به خوبی میدانست «مجرم اصلی» شخص شاه است؛ و پیشنهاد عزل نخستوزیر صرفاً برای درد سر دربار و اختلاف درونی آنان بود. شاه نیز بدون توجه و اهمیت به مردم، احتیاج به غلامان خانهزاد داشت.
باری، دیگر علمای حاضر در جلسه، به صراحت مراتب اعتراض و ناراحتی خویش را از اقدامات حاکمان رژیم و برخورد نظامی و خشونتبار اعلام داشتند. با عدم موفقیت فرماندار و بینتیجه ماندن مذاکرات وی با مراجع قم، عدهای از روحانیون متمایل به دربار با علمای قم دیدار کردند و با تمام توان سعی نمودند مراجع را راضی به دیدار شاه نمایند. این اقدام نیز نتیجه نداد(2)بنا به نقل سید حمید روحانی، برخی از روحانیون قم، تحتتأثیر روحانیون متمایل به دربار، پذیرفتند با شاه ملاقات نمایند. اما، چون «بدون موافقت امام [خمینی] هیچگاه جرأت انجام چنین کاری را نداشتند اظهار کردند: «در صورتی که آقای خمینی را به ملاقات با شاه راضی کنید، ما حرفی نداریم»! لیکن مزدوران عمامه به سر دربار که از انعطافناپذیری امام به خوبی باخبر بودند... کوشیدند که بعضی از مقامات روحانی را وادارند که بدون موافقت امام به دیدار شاه بشتابند! لیکن کسی به این رسوایی تن در نداد...»(3)
امام خمینی، علاوه بر منع ملاقات روحانیون با شاه، استقبال مردم و طلاب و بیرون رفتن آنان از منازل و حجرههای خویش را در موقع ورود شاه به قم، تحریم کرد و
بدینگونه مسافرت شاه به قم را با سردی و بیاعتنایی کامل برگزار نمود. شاه نیز به دنبال بیاعتنایی علما و مردم شهر با عصبانیت تمام سخن گفت و علمای دینی را فحاشانه هتک حرمت کرد.
قبل از حضور شاه در قم ـ در روز چهارم بهمن ماه ـ دولت که احساس میکرد خطری متوجه او گردد، یا نظم و امنیت شهر به هم بخورد، دستور صریح «سرکوب» شدید را صادر کرده بود. نخستوزیر، در امریة خویش به فرمانداری قم مینویسد:
احتمال دارد بعضی عناصر در آن منطقه دست به اقداماتی بزنند که مخل نظم باشد[.] مخصوصاً این عمل ممکن است از طرف روحانیون بشود. شدت عمل سرکوبی و هرگونه بینظمی ولو به قیمت حکومت نظامی است[.] بنابراین دستور این است که کوچکترین و اولین بینظمی را با شدت سرکوب نمائید(1)
بنابراین، دستور صریح داده شده بود: «که کوچکترین و اولین بینظمی» در موقع حضور شاه در قم، با «شدت» تمام سرکوب گردد.
باری، شاه که با عدم استقبال مردم و روحانیون شهر مواجه شده بود، در سخنان تند و هتاکانة خویش، روحانیت را به شدت مورد حمله قرار داد و زشتگویی کرد. وی در آغاز، به حمایت ائمه اطهار و امامان معصوم در زندگی خویش اشارت کرد و نتیجه گرفت: «امروز به شما میگویم که هیچکسی نه به تجربه و نه در عمل نمیتواند ادعا داشته باشد که بیش از من به خداوند یا به ائمه اطهار نزدیک است.»(2)سپس به کارهای خود در راه رضای خدا پرداخته، و به «رها کردن رعیت اسیر بدبخت سابق ایران از زنجیر اسارت[،] و مالک کردن 15 میلیون جمعیت این مملکت در زمینی که در آن کار میکنند» اشاره نمود(3)بعد به موانع و «سنگهای» سد راه ـ که به اعتقاد وی روحانیت بودند ـ پرداخت:
... هیچ چیزی خداپسندانهتر از عدالت اجتماعی و رفع ظلم نیست. البته در این مورد همیشه در راه ما سنگهایی بوده است. افراد قشری و نفهمی بودهاند که هیچوقت مغز آنان تکان نخورده و نمیتواند تکان بخورد. برای اینکه متأسفانه قابل
تکان خوردن نیستند. به هر زمانی و در هر موقعی به یک طریقی توانسته بودند تا اندازهای اجرای این افکار و این نیات را به تأخیر بیندازند، ولی این تأخیر دیگر جایز نیست. ما در بین سایر ملل دنیا زندگی میکنیم و نمیتوانیم یک دیوار بلند دور خودمان بکشیم و بگوییم که ما با دنیا کاری نداریم و فقط با خودمان زندگی میکنیم و در کثافت خودمان غوطهور خواهیم بود... ارتجاع سیاه اصلاً نمیفهمد، زیرا از هزار سال پیش یا بیشتر فکرش تکان نخورده... حالا مگر او متوجه است که جامعة امروزه مقرراتی دارد... که مهمترین آنها عدالت است، رفع ظلم است، تساوی حقوق است، موضوع کار کردن است، زحمت کشیدن است. امروز در دنیا مفت خوری از بین رفته، ولی برای او چه فرقی میکند؟ به او یک چیزی برسد ولو سایرین همه از فلاکت، بدبختی و گرسنگی بمیرند، این به حال او فرقی نمیکند...(1)
وی در ادامه، باز به «ارتجاع سیاه» می تازد و آنان را «کسان نفهمی» ذکر میکند: «که قابل درک مطالب و عقاید نیستند[و] بدبختند و ما دلمان به آنها میسوزد.»(2)در این سخنرانی، شاه به صراحت اعتراف می کند که «کینهاش» نسبت به روحانیت بیشتر از «مخربین سرخ» یا تودهایهاست(3)
با این دیدگاه که طرفین فرسنگها از هم فاصله داشتند، لامحاله تعارض و تضاد بیشتر و بیشتر میشد.
پس از سخنان شاه، رفراندم نیز با زور حکومت نظامی برگزار شد. اسدالله علم، برای جلوگیری از مخالفتها و اخلال در روز رفراندم و ممانعت از گفتههای سیاسی روحانیون در ماه رمضان، در آغاز صبح روز رأیگیری ـ ششم بهمن ماه ـ اطلاعیهای مهم به تمام استانداران و فرمانداران کل ارسال داشت. در این امریه مهم، آمده بود:
هشیار باشید به محض اینکه آثار کوچکترین ناراحتی پیدا شد[،] فوری مسببین را دستگیر و به تهران بفرستید[.] به وعاظ تذکر بدهید فقط باید به امور دینی
بپردازند[.] به محض انحراف این دستور با کمال شدت اقدام و متخلف را دستگیر نمائید[.] راه باید طوری قبلاً هموار نموده [شود] که ایام رمضان به طور قطع عناصری خواهند خواست که از منابر سوءاستفاده بکنند[.] کوچکترین غفلت ممکن است باعث به هم خوردگی انتظامات شود[.] مخصوصاً در ایام قتل(1)این پیشآمد ممکن است خیلی گران تمام شود[.] بنابراین آقایان استانداران و فرمانداران کل باید بیدار باشند که در ایام قتل دیگر ناراحتی وجود نداشته باشد[.] به قوای انتظامی نیز در این مورد دستور کافی داده شده است...(2)
سندی از ساواک در دست است، که در تاریخ 11 بهمن ماه 1341 به کلیة «مراکز» خویش دستور داده شده است:
نظر به تحولات سیاسی و اقدامات اساسی اخیر که نسبت به امور جاری کشور در مورد طرح پیشنهادی شش مادهای اعلیحضرت همایون شاهنشاه صورت گرفته است[،] مقتضیات روز ایجاب میکند که هر گروه منحصراً و مستقیماً وظیفه خود را انجام داده و از حدود وظایف خویش تخطی ننمایند[.] لذا مصلحت ایجاب مینماید که کلیة ساواکها مراقب اعمال و افعال و فعالیتهای روحانیون بویژه در مساجد و تکایا باشند و باید به روحانیون تذکر دهند که در مساجد و منابر منحصراً به مسایل دینی و مذهبی و اخلاقی پرداخته و مسایل سیاسی را مطرح ننمایند و در صورتی که در این گونه مسایل دخالت نمایند[،] برابر مقررات با آنها رفتار خواهد شد و اشخاصی که برخلاف این دستور عمل کنند فوراً آنها را دستگیرو برابر مقررات و به اتهام اقدام بر ضد امنیت کشور تحت تعقیب قرار دهید(3)
با این دستورات صریح، آشکار بود حکومت برای سرکوب مخالفان، با نهایت جدیت و خشونت رفتار خواهد کرد. روند مبارزات و وقایع پیش آمده، بر این مهم صحه گذاشت. به رغم این تندرویها و خشونتها، عالمان شجاعی چون امام خمینی، پا پس نکشیدند و بدون ترس و تزلزل به تشدید مبارزه پرداختند.
بر اساس سندی محرمانه، رئیس شهربانی قم «سرهنگ سیدحسین پرتو»، در نهم بهمنماه به سرهنگ رضایی «معاون شهربانی و سرپرست دایرة سرکلانتری» اعلام داشته است:
طبق دستور صادره از طرف جناب آقای نخستوزیر [،] چون مقرر است آقایان وعاظ در منابر و مساجد غیر از مسائل دینی نبایستی موضوعات دیگری را بیان نمایند و از طرفی ممکن است در ایام ماه مبارک رمضان به منظور تحریک اهالی عدهای مبادرت به گفتن اظهاراتی در منابر بنمایند[؛] لازم است به کلیه آقایان کلانترها آموزش دهید با مأمورین سویل دفتری که در اختیار آنها گذارده شده[،] کلیه مساجد و منابر حومه کلانتری خود را کنترل و اظهارات آقایان وعاظ را بلافاصله پس از خاتمه مجلس با ذکر محل و نام واعظ گزارش نمایند. ضمناً چنانچه از آقایان وعاظ برخلاف مصالح عمومی کشور و غیر از ذکر مسائل دینی اظهاری بنمایند پس از خاتمه بلافاصله بدون تظاهر به شهربانی بیاورند. تسامح در اجرای دستور موجب مسئولیت شدید کلانتر و رئیس دائره سرکلانتری خواهد بود(1)
بدینگونه، جنگ حکومت با روحانیون و عامة همراه آنان، به شدت و حدت آغاز شده بود. رفراندم لوایح ششگانه، به رغم مخالفتهای صریح علما، مردم و گروههای سیاسی برگزار شد و بنا به نقل سخنگویان حکومت، با پنج میلیون و ششصد هزار رأی موافق، در مقابل چهار هزار و صد و پنجاه رأی مخالف، به تصویب ملی رسید. این در حالی بود، که در بسیاری از شهرهای بزرگ و کوچک کشور ـ حتی روستاها ـ جمع زیادی از مردم، بنا به تبعیت روحانیون مذهبی و مبارز رأی ندادند(2)با اعلام نتیجة رفراندم، سیل تبریکات و تأییدات بیگانگان، از جمله رئیس جمهور آمریکا، مبتکر اصلی اصلاحات، ملکة انگلیس و سفیر آن در ایران، رادیو مسکو و رهبران شوروی، روزنامهها و خبرگزاریهای دیلی تلگراف، نیویورک تایمز، ایونینگ استار، واشنگتن پست، دویچه زایتونگ آلمان و مجلات معروف تایم، نوویا گرینا و... به سوی شاه
گسیل گردید(1)
غروب روز هفتم بهمن ماه ـ که ظاهراً پیروزی قاطعانه حکومت شاه اعلام گردیده بود ـ ماه قمری شعبان پایان یافت و ماه مبارک رمضان، که ماه میهمانی خدا بود آغاز شد. اما، جنب و جوش پیشین مؤمنان، به ویژه در کنار مساجد و حسینیهها وجود نداشت. دلیل اصلی آن بنا به نوشتة سید حمید روحانی؛ تصمیم امام خمینی و تأییدعلمای دینی شهر قم، مبنی بر تعطیل مساجد در ماه رمضان بود. امام خمینی، پیشنهاد داده بود: «برای روشنتر کردن موضع علمای اسلام در برابر رژیم شاه و برنامههای ضداسلامی او و اظهار انزجار هر چه بیشتر از اعمال غیرقانونی و عوامفریبانهای که به نام «انقلاب سفید شاه و مردم» در دست اجرا دارد مراسم نماز جماعت و وعظ و تبلیغ و غیره در سراسر کشور در تمام ماه رمضان تعطیل شود.»(2)
این پیشنهاد مورد موافقت قرار گرفت و به سراسر کشور و تمام علما و روحانیون شهرهای بزرگ و کوچک ابلاغ گردید. در نتیجه، مساجد تهران، قم، شیراز، اصفهان، کاشان و برخی دیگر از شهرها، در آغاز ماه رمضان تعطیل شد. اینگونه مبارزة منفی و کارساز، چند روز بیشتر دوام نیاورد و در تهران ـ با کشاندن روحانی معروف آیتالله خوانساری به مسجد ـ شکسته شد(3)هر چند به نظر میرسد، در ایام ماه رمضان سکوتی نسبی بر نهضت امام خمینی سایه افکنده بود؛ اما، روحالله حسینیان معتقد است: «این ماه روند مبارزه را تسریع کرد و بر آگاهی مردم نسبت به اقدامات استعماری رژیم افزود.»(4)
امام خمینی، البته کسی نبود که از مبارزة خویش علیه استبداد داخلی و استعمار خارجی ـ که در لوای انقلاب سفید و لوایح ششگانه تجلی کرده بود ـ دست بکشد. مأمور ویژه ساواک، در گزارشی که از درون «محافل روحانی» شنیده بود، مینویسد:
در محافل روحانی گفته میشود که آیتالله خمینی در قم گفته است من مبارزه علیه مقام سلطنت و دربار را ادامه میدهم و حاضرم در این راه مرا زندان و یا تبعید کنند. روز عید فطر نیز نامبرده در منزل خود در حضور جمع کثیری از مردم مطالب زنندهای علیه مقام سلطنت بیان کرده است. طرفداران جبهه ملی تصمیم دارند آیتالله خمینی را که نسبت به دیگر مراجع تقلید شخص قویتری میباشد حمایت و جانبداری کنند(1)
در واقع، امام خمینی تصمیم داشت تنها هم که باشد، به مبارزه خویش و نهضتی که آغاز کرده بود، ادامه دهد. او متکی به خدا و مردم بود و رمز پیروزی را در توده میدید. بنابراین، در جمع کثیری از مردم عادی و طلاب حوزوی ـ در روز عید فطر، مطابق هفتم اسفند ـ در خانة خود، سخنان امیدوارکنندهای بیان کردو آنان را به «کمال متانت و استقامت در مقابل کارهای خلاف» حکومت فراخواند. به علاوه، با کمال شجاعت اظهار نمود: «از این سرنیزههای زنگ زده و پوسیده نترسید؛ این سرنیزهها به زودی خواهد شکست. دستگاه حاکمه با سرنیزه نمی تواند در مقابل خواست یک ملت بزرگ مقاومت کند و دیر یا زود شکست می خورد. اکنون هم درمانده و شکست خورده است و روی درماندگی به این بیفرهنگیهایی که ملاحظه میکنید، دست میزند.»(2)
وی، در ادامه سخنان خویش به شکست مفتضحانه «رفراندم شاه» اشاره کرده، میگوید: «رفراندم شاه در سراسر مملکت بیش از دو هزار نفر به همراه نداشته» است. امام خمینی، در بخشی از صحبتهای خویش، نصیحتوار به حاکمان رژیم میگوید:
خوب است که قدری عبرت بگیرند، بیدار شوند و در سیاست خود تجدیدنظر کنند؛ به جای قانونشکنی و به زندان کشیدن علما و محترمین، به جای سرنیزه و قلدری، در مقابل درخواست ملت تسلیم شوندو به این حقیقت توجه کنند که با سرنیزه نمیتوان ملت را ساکت و تسلیم کرد، با زور و قلدری نمیتوان روحانیت را از وظایفی که اسلام به عهدة آنان گذاشته است، بازداشت ... مگر میشود زبان روحانیت را برید؟(3)
در گزارشی که ساواک از جلسة مزبور تهیه نموده، مطالب زیر آورده شده است:
... ما از نقشة شوم و خائنانه دستگاه در مورد رفراندوم آگاه و در همان اوان اعتراض خود را... به وسیله نگارش و بعد... صدور اعلامیه و تحریم آن اعلام نمودیم... دستگاه [که] میبایستی از طرح مقاصد شوم خود طبق دستور اربابان خارجی بهرهبرداری نماید، با آخرین وسیلهای که داشت توانست با توپ و تانک و سرنیزه و مشتی چاقوکش و مأمورین سازمان امنیت در برابر مخالفت مردم، مشاهده شد با کمال بیشرمی و پستترین شیوههای [غیر](1)انسانی به شکار و ضرب و جرح و توقیف علما و اهانت به مراجع تقلید با یک عده مفت خور و نفهم دست زد. صحنهسازیهایی که در قم و تهران در اخذ آراء به وسیلة رفتگران و افراد جیرهخوار خود... ایجاد نمود، صندوقها را از آراء پر کردند [و] روی دکتر اقبال را سفید کردند...(2)کلید ضعف و زبونی خودشان را از ترس نیروی ملت دو دستی تسلیم اربابان خارجی نمودند... آنها دریافتند ایران هنوز ملتی است که بایستی بر آنها آقایی کرد... ما مبارزات خود را برای از بین بردن اینگونه فجایع ادامه میدهیم... هوشیار باشید و به مبارزات خود ادامه دهید و از این سرنیزههای پوسیده نترسید...(3)
همانگونه که امام خمینی وعده داده بود، به مبارزه خویش ادامه داد و تودة ملت ایران را بسیج وار در صحنه نگه داشت. وی در تاریخ 22 اسفند ماه ـ که چند روزی از آغاز قیام عشایر جنوب میگذشت ـ در اعتراض به «دستگاه حاکمة ایران» و زیر پا گذاشتن احکام اسلام و قرآن، با تقریر «انا لله و انا الیه راجعون» که حاکی از فاجعهای عظیم بود، میگوید:
دستگاه حاکمة ایران به احکام مقدسه اسلام تجاوز کرد، و به احکام مسلمة قرآن قصد تجاوز دارد. نوامیس مسلمین در شرف هتک است... هدف اجانب قرآن و روحانیت است. دستهای ناپاک اجانب با دست این قبیل دولتها قصد دارد قرآن را
از میان بردارد، و روحانیت را پایمال کند. ما باید به نفع یهود، آمریکا، و فلسطین هتک شویم، به زندان برویم، معدوم گردیم، فدای اغراض شوم اجانب شویم... قرآن و روحانیت باید سرکوب شود...(1)
در همین اعلامیه مهم، امام خمینی عید نوروز 1342 را «برای جامعه مسلمین عزا» اعلان نمود،تا همة «مسلمین را از خطرهایی که برای قرآن و مملکت قرآن در پیش است، آگاه» سازد(2)
کاملاً معلوم است که امام خمینی همواره بر «آگاهی» توده و بیدار ساختن آنان تأکید و پافشاری داشته است. زیرا، بیداری و آگاهی مردم، مهمترین عامل موفقیت و پیروزی بود. او به تنهایی نمیتوانست حکومت را سرنگون کند. بنابراین، مؤثرترین عامل، مردم و حضور آگاهانه آنان در صحنة تعارض و تخالف با رژیم پهلوی بود.
امام خمینی، با اعلام عزای ملی و تحریم عید نوروز سال 1342، به تمام مسلمانان اعلام مینمود که دستگاه حکومت پهلوی و درباریان وی، به جنگ اسلام و قرآن و روحانیت آمده و قصد نابودی آنان را دارند. بنابراین، در برابر این هجوم خطرناک و بنیانکن، همه را به یاری فراخوانده است. او میگوید: «بارالها! من تکلیف فعلی خود را ادا کردم؛ اللهُم قَد بَلَّغتُ [خداوندا، ابلاغ کردم]؛ و اگر زنده ماندم تکلیف بعدی خود را به خواست خداوند ادا خواهم کرد...»(3)
بدین ترتیب، در اسفند ماه 1341 اوضاع جامعة ایران و دشمنی حکومت با روحانیت و مردم و زیر پا گذاشتن احکام ضروری اسلام و قرآن و هتک حرمت علما و زندان بردن آنان و دیگر مخالفین، به اوج بحران و نابسامانی رسیده بود. قیام عشایر جنوب، با هجوم هواپیماهای رژیم پهلوی آغاز شده بود، و در واقع حکومت پهلوی دوم در مخمصة خطرناکی گرفتار گشته بود. امام خمینی، در اعلامیههای صریح و شجاعانه، هم عید نوروز را «تحریم» کرد و هم «عزای» عمومی اعلام نمود. وی در
نامهای سرگشاده و مهم به تمام «حضرات علمای اعلام و حجج اسلام»، به صراحت نوشت:
... چنانچه اطلاع دارید دستگاه حاکمه میخواهد با تمام کوشش به هدم احکام ضروریة اسلام قیام؛ و به دنبال آن مطالبی است که اسلام را به خطر میاندازد. لذا اینجانب عید نوروز را به عنوان عزا و تسلیت به امام عصر ـ عجلالله تعالی فرجه ـ جلوس میکنم و به مردم اعلام خطر مینمایم. مقتضی است حضرات آقایان نیز همین رویه را اتخاذ فرمایند تا ملت مسلمان از مصیبتهای وارده بر اسلام و مسلمین اطلاع حاصل نمایند...(1)
امام خمینی، تصمیم تازة خویش را با مشورت دیگر روحانیون انجام داد؛ هر چند، با مخالفت جمعی از آنان مواجه شد. بنا به نوشتة سیدحمید روحانی، پیشنهاد امام خمینی این بود که: «عید نوروز از طرف همة علمای قم و دیگر حوزههای علمیه و نیز علمای شهرستانها، عزا اعلام شود»، تا «بدین وسیله افکار ملت اسلام به خطرهایی که از ناحیه رژیم شاه متوجه اسلام و ایران است، کشیده شود.»(2)اما، برخی از روحانیون حاضر در جلسه، بدین دلیل که: «مردم به این عزای ملی و عمومی بها نمیدهند و اعتنا نمیکنند آن را رد کردند و برخی به بهانة اینکه این عید از دید علما و روحانیان رسمیت نداشته تا آن را عزا اعلام کنند»، مخالفت نمودند(3)
به رغم این مخالفتها و عدم همراهیها، امام خمینی «با صلابت، قاطعیت و بصیرت فوقالعاده خویش و با نیروی جوان روحانی و مردمی» که همواره او را حمایت میکردند، نظر صریح خویش را اعلان و در منظر عموم گذاشت(4)وی با هوشیاری، در نامهها و سخنرانیهای خویش، دلیل اصلی تحریم عید نوروز و اعلام «عزای ملی» را به خاطر «صدمات، لطمات و مصیبتهایی» ذکر میکند که در سال جاری ـ 1341 ـ بر «اسلام» وارد شده است(5)وی در سخنرانی 29 اسفند 1341، در جمع طلاب، روحانیون
و اهالی شهر قم میگوید:
امسال ما عید نداریم و این عید را عزای ملی اعلام میکنیم؛ نه به خاطر اینکه مصادف است با شهادت حضرت صادق ـ سلامالله علیه؛ آن حضرت مقامش عالی و بلند است... ما در این عید عزاداریم برای مصیبتها و لطمههایی که در این سال به اسلام وارد شد...(1)
همچنین، در نامهای به شیخ محمدتقی فلسفی مینویسد:
... تصمیمی که ما برای نوروز امسال گرفتیم به نظرم مؤثر و خوب است، لکن با اختلاف سلیقهها باز برخورد کرده. انصافاً ما برای کوبیده شدن خوب هستیم! در هر صورت به گمان بنده اگر جنابعالی و حضرت آیتالله والد و آیتالله آملی و آیتالله آشتیانی اعلامیه به مضمون اعلامیة ما یا هر طور صلاح میدانید مشترکاً یا جداگانه انتشار دهید مؤثر خواهد بود. البته باید اسم وفات حضرت صادق ـ سلامالله علیه ـ برده نشود و با صراحت نوشته شود برای صدماتی که در این سال به اسلام وارد شده است...(2)
امام خمینی، به این دلیل که روز دوم فروردین 1342 مصادف با شهادت امام جعفر صادق بود و امکان داشت سردمداران حکومت پهلوی در تبلیغات خویش سبب تحریم عیدنوروز و اعلام عزای ملی از جانب روحانیون را همین مورد بنامند؛ به صراحت اعلان نمود دلیل اصلی تحریم عید نوروز «برای مصیبتها و لطمههایی است که در این سال به اسلام وارد» گردیده است. معهذا، با این صراحت، تبلیغات وارونة حاکمان رژیم خنثی میشد. امام خمینی، در توضیح بیشترِ «مصیبتها و لطمههایی» که در سال جاری بر اسلام وارد گردیده، میگوید:
این سال، سال خوشی برای مسلمین نبود، سال خوبی برای روحانیت نبود. در این سال به اسلام تجاوز شد. علمای دین و روحانیون مورد اهانت قرار گرفتند، هتک شدند. در این سال استعمار توطئههایی را علیه اسلام تدارک دید، عمال پلید استعمار به قرآن جسارت کردند، برای پایمال کردن احکام نورانی قرآن نقشه ها
کشیدند، برنامهها ریختند، طرحها دادند. اگر مسلمین بدانند که چه توطئهها و نقشههایی علیه عزت اسلام، سعادت ملتهای مسلمان و استقلال ممالک اسلامی در دست اقدام است، دیگر هیچ وقت عید نمیگیرند بلکه قیام میکنند به وظایف دینی که برعهده دارند. وظیفه علمای دین، وظیفة ملتهای مسلمان سنگین است. همه وظیفه دارند که از اسلام دفاع کنند. در برابر توطئهها بایستند و با آن مقابله کنند. آنها که در برابر خطرهایی که متوجه اسلام شده است قیام نکنند، مقابله نکنند و به دفاع برنخیزند، آنها در عداد مردگانند...(1)
امام خمینی، که در طی مبارزات چند ماهة اخیر، همواره بر مردم تأکید میورزید؛ در سخنرانی جدید خویش، بر «قیام» و «دفاع» در برابر توطئهها و خطرهایی که اسلام و استقلال ایران را تهدید میکند تأکید ورزید. این قیام، البته علیه استبداد داخلی محمدرضا شاه و استعمار خارجی آمریکا، انگلیس و اسرائیل بود. امام خمینی، که هیچ دلیلی بر «سکوت» مسلمانان نمیدید، آشکارا میگوید:
آیا در شرایطی که استعمار، قرآن مسلمانها را تحریف میکند ما ساکت باشیم؟! آیا در موقعی که دستگاه طاغی بر مدرسة علوم دینی هجوم میبرد و اهل مدرسه را مورد ضرب و شتم قرار میدهد و اموال طلاب را غارت میکند و علمای اعلام را به زندان میبرد، هتک میکند و مورد تهدید و تحقیر و اهانت قرار میدهد، ما ساکت باشیم؟! آیا ما ساکت باشیم در صورتی که علمای تهران حبس میشوند و هتک میشوند؟ آیا ما ساکت باشیم در حالی که علمای قم مورد شدیدترین اهانتها قرار میگیرند؟! به جرم اینکه میگویند «ربنا الله»، مربی ما آمریکا نیست، مربی ما انگلیس نیست، مربی ما اسرائیل نیست، مربی ما خداست(2)
بدین ترتیب، امام خمینی به عنوان یک مرجع دینی «سکوت» مسلمانان را نادرست میداند و معتقد به «قیام» است. این قیام، وظیفة همه است؛ هم علمای دینی و هم «ملتهای مسلمان». در واقع «همه وظیفه دارند که از اسلام دفاع کنند[و] در برابر توطئهها بایستند و با آن مقابله کنند.» هر کسی «قیام» نکند و به مقابله و دفاع برنخیزد، در «عداد
مردگان» محسوب میشود. زندة واقعی آن است که در برابر این همه ظلم و تعدی «قیام» کند.
یک روز پس از اعلامیة امام خمینی که آشکارا عید نوروز را تحریم و عزای ملی اعلام نمود، محمدرضا شاه در پادگان هوایی وحدتی دزفول ـ یکی از مراکز مهم حملات هوایی رژیم به عشایر جنوب ـ در سخنانی فحاشانه و توهینآمیز، به تهدید شدید مخالفان، بویژه «عناصر دزد و قاتل و راهزن» و «همفکران ارتجاعی» آنان پرداخت. منظور محمدرضا شاه، بیتردید عشایر قیامکننده و روحانیون بود. وی، اظهار داشت:
انقلاب بزرگ ملی ما همانطوری که بارها گفتم، تا به حال بدون خونریزی، بدون هیچگونه عکسالعمل ناشایستهای با کمال سرعت پیشروی میکند، ولی باز یکی دو هفتهایست که همینطور که سرمای زمستان دارد کم میشود میبینم یا میشنوم که بعضی عناصر مثل مارهای افسرده [و چون اینها در کثافت خودشان غوطهور هستند باید گفت مثل شپشهای افسردهای] فکر میکنند [بله] موقع خزیدن [در کثافت خودشان](1)دو مرتبه رسیده است. این عناصر دزد و قاتل و راهزن با همفکران ارتجاعی خودشان اگر از خواب غفلت بیدار نشوند چنان مثل صاعقه مشت عدالت در هر لباسی که باشند بر سر آنها کوفته خواهد شد که شاید برای همیشه به آن زندگی ننگین و کثافتشان خاتمه داده بشود(2)
تهدیدات لفظی محمدرضا شاه، خیلی زود نسبت به روحانیت و مرکز علمی آنان در شهر قم عملی گردید. عشایر جنوب، البته با خلعسلاح چند پاسگاه ژاندارمری، در کوههای سرسخت خویش پناه گرفته بودند. به نظر میرسد، نظامیان و کماندوهای رژیم، قصد داشتند انتقام شکست اولیه در برابر عشایر را بر سر «طلاب» حوزة علمیه قم درآورند. آنان، در روز دوم فروردین 1342 با هجوم وحشیانه به محل برگزاری
مراسم شهادت امام جعفر صادق(ع) ـ در حوزة علمیه قم ـ با شدیدترین وجه، به ضرب و شتم شرکت کنندگان که غالباً طلاب جوان حوزه بودند، پرداختند. در این حملة بیسابقه، بسیاری از طلاب و روحانیون مقیم قم کتک کاری شدند و مرکز علمی آنان ویران گردید. صدماتی که در این روز بر روحانیون و حوزه علمیه وارد شد، تاکنون سابقه نداشت(1)شاید، بدین دلیل بود که امام خمینی در تمام نوشتهها و گفتههای خویش پس از «فاجعة فیضیه»، آن را با «هجوم مغول»، «واقعة طف (= کربلا)» و «دوران توحش و قرون وسطی» مقایسه کرد(2)عمق فاجعه برای روحانیت به اندازهای بود که عالم شجاعی چون امام خمینی، به صراحت «تقیه» را «حرام» و «اظهار حق» را «واجب» دانست. بنابراین هر مسلمانی که تقیه را حرام می دانست و آشکارا اظهار حق میکرد، هر آن احتمال «قتل» او میرفت. به علاوه، ممکن بود در راه اظهار حق، کسانی را نیز به قتل رساند.
پس از ضرب و شتم شدید طلاب حوزة علمیه قم، افراد متعددی از روحانیون و مردم عادی در تلگرافات مختلف، واقعه را به امام خمینی «تسلیت» گفتند. امام خمینی نیز غالباً پاسخ مختصری به آنان میداد که حاوی این جملات بود: «خاطرات زمان چنگیز تجدید شد.»؛ «خاطرات زمان مغول تجدید شد.»؛ «این فاجعة عظیمه... واقعة طف را به خاطر میآورد.»؛ «فاجعة وارده بر اسلام که نظیر آن جز در دوران توحش و قرون وسطی رخ نداده.»؛ «دولت با اعمال خلاف انسانی روی چنگیز را سفید کرد.»(3)
اما، مهمترین و مؤثرترین پاسخ امام خمینی، در جواب تسلیت «علمای تهران» منتشر گردید. این نوشته مهیج و تاریخی که در هزاران نسخه چاپ و منتشر شد، بسیاری از مردم ایران ـ خاصه کسانی که آن را شنیدند و خواندند ـ را تکان داد. سید حمید روحانی، که آن را «فتوای تاریخی» خوانده است، به درستی نظر میدهد که: «با صدور اعلامیة «شاهدوستی یعنی غارتگری»(4)، تودههای ستمدیده و مرعوب، یکباره به جوش و
1) برای اطلاع بیشتر رجوع شود: روحانی، همان، صص 376 ـ 365.
2) مروری بر نوشتهها و گفتههای امام خمینی از دوم فروردین به بعد، مؤید این مهم است. (رجوع شود: صحیفة امام، همان، صص 184 ـ 166.)
3) رجوع شود: همان، صص 184 ـ 168.
4) پاسخ امام به تلگراف تسلیت علمای تهران، به اعلامیة «شاهدوستی یعنی غارتگری» مشهور شد.
خروش آمدند، رعب و وحشتی که به دنبال فاجعة خونین فیضیه، قلبها را فراگرفته بود، جای خود را به خشم و عصیان، و شهامت و دلاوری سپرد.»(1)متن پاسخ امام خمینی به پیام تسلیت علمای تهران، این بود:
بسمالله الرحمن الرحیم
انالله و انا الیه راجعون
... خدمت ذیشرافت حضرات علمای اعلام و حجج اسلام تهران ـ دامت برکاتهم
تلگراف محترم برای تسلیت در فاجعة عظیم وارده بر اسلام و مسلمین موجب تشکر گردید.
حملة کماندوها و مأمورین انتظامی دولت با لباس مبدل و به معیت و پشتیبانی پاسبانها به مرکز روحانیت خاطرات مغول را تجدید کرد. با این تفاوت که آنها به مملکت اجنبی حمله کردند، و اینها به ملت مسلمان خود. و روحانیون و طلاب بیپناه. در روز وفات امام صادق ـ علیهالسلام ـ با شعار «جاوید شاه» به مرکز امام صادق و به اولاد جسمانی و روحانی آن بزرگوار حمله ناگهانی کردند؛ و در ظرف یکی دو ساعت تمام مدرسه فیضیه، دانشگاه امام زمان ـ صلواتالله و سلامه علیه ـ را با وضع فجیعی، در محضر قریب بیست هزار مسلمان، غارت نمودند؛ و دربهای تمام حجرات و شیشهها را شکستند. طلاب از ترس جان، خود را از پشتبامها به زمین افکندند. دستها و سرها شکسته شد. عمامة طلاب و سادات ذریة پیغمبر را جمع نموده آتش زدند؛ بچههای شانزده ـ هفده ساله را از پشت بام پرت کردند؛ کتابها و قرآنها را ـ چنانکه گفته شده ـ پاره کردند.
اکنون روحانیون و طلاب در این شهر مذهبی تأمین جانی ندارند. اطراف منازل علما و مراجع محصور کارآگاه و گاهی کماندو و مأمورین شهربانی است. مأمورین تهدید میکنند که سایر مدارس را نیز به صورت فیضیه درمیآوریم. طلاب محترم از ترس مأمورین لباسهای روحانیت را تبدیل نمودهاند. دستور دادهاند که طلاب را به اتوبوس و تاکسی سوار نکنند. در مجامع عمومی مأمورین به روحانیون ـ عموماً ـ و به بعضی افراد ـ به اسم ـ ناسزا میگویند و فحشهای بسیار رکیک میدهند.
1) روحانی، همان، ص 399.
شبها پاسبانها ورقههای فجیع با امضای مجهول پخش میکنند. اینان با شعار «شاه دوستی» به مقدسات مذهبی اهانت میکنند. «شاه دوستی» یعنی غارتگری، هتک اسلام، تجاوز به حقوق مسلمین، و تجاوز به مراکز علم و دانش؛ «شاه دوستی» یعنی ضربه زدن به پیکر قرآن و اسلام، سوزاندن نشانههای اسلام و محو آثار اسلامیت؛ «شاه دوستی» یعنی کوبیدن روحانیت و اضمحلال آثار رسالت.
حضرات آقایان توجه دارند اصول اسلام در معرض خطر است. قرآن و مذهب در مخاطره است. با این احتمال، تقیه حرام است؛ و اظهار حقایق، واجب «وَلو بَلَغَ مَا بَلَغَ».
اکنون که مرجع صلاحیتداری برای شکایت در ایران نیست و ادارة این مملکت به طور جنونآمیز در جریان است، من به نام ملت از آقای علم، شاغل نخستوزیری، استیضاح میکنم: با چه مجوز قانونی در دو ماه قبل حمله به بازار تهران گردید، و علمای اعلام و سایر مسلمین را مصدوم و مضروب نمودید؟ با چه مجوز علما و سایر طبقات را به حبس کشیدید که جمع کثیری در حبس به سر میبرند؟ با چه مجوزی بودجة مملکت را خرج رفراندم معلومالحال کردید؟ در صورتی که رفراندم از شخص شاه بود ـ و بحمدالله ایشان از غنی ترین افراد بشر هستند ـ با چه مجوز مأمورین دولت را که از بودجة ملت حقوق میگیرند برای رفراندم شخصی التزاماً به خدمت واداشتند؟ با چه مجوزی در دو ماه قبل بازار قم را غارت کردید، و به مدرسه فیضیه تجاوز نمودید و طلاب را کتک زده و آنها را به حبس کشیدید؟ با چه مجوز در روز وفات امام صادق ـ سلامالله علیه ـ کماندوها و مأمورین انتظامی را با لباس مبدل و حال غیرعادی به مدرسه فیضیه فرستاده و این همه فجایع را انجام دادید؟ من اکنون قلب خود را برای سرنیزههای مأمورین شما حاضر کردم، ولی برای قبول زورگوییها و خضوع در مقابل جباریهای شما حاضر نخواهم کرد. من به خواست خدا احکام خدا را در هر موقع مناسبی بیان خواهم کرد؛ و تا قلم در دست دارم کارهای مخالف مصالح مملکت را برملا میکنم. اکنون یک چشم مسلمین بر دنیای خود، و چشم دیگرشان بر دین خود گریان است. و حکومت چند ماهة شما با کارهایی که میکنید اقتصاد، زراعت، صنعت، فرهنگ و دیانت مملکت را به خطر انداخته، و مملکت از هر جهت در شرف
سقوط است. خداوند تعالی اسلام و مسلمین را در پناه خود و قرآن حفظ فرماید(1)
نوشته اخیر امام خمینی، همه را قوت قلب داد و ورد زبان عامة روحانیون و مردم عادی شد. دیگر همه دانستند که با اوضاع کنونی ایران و استبداد حاکمان آن، تقیه حرام است و اظهار حق واجب. علاوه بر سید حمید روحانی، برخی محققان دیگر اهمیت و تأثیر شگرف اعلامیة «شاهدوستی یعنی غارتگری» را در نوشتههای خویش آوردهاند.
علی دوانی، آن را «نقطة عطفی در مبارزه روحانیت با دستگاه سلطنت» عنوان کرده است(2)جلالالدین مدنی معتقد است: «فتوای امام مؤثرترین دستوری بود که همه مردم و به خصوص روحانیت را به جنبش بیسابقه واداشت و سازش و تسلیم را مردود نمود و فکر عقبنشینی را از بین برد.»(3)به گفتة «مسعود بهنود»: «اعلامیه شاهدوستی یعنی غارتگری چون بمب در سراسر کشور ترکید و هزاران نسخه از آن تکثیر شد.»(4)
همانگونه که محققان آوردهاند، اعلامیة امام خمینی که در آن مسایل مهمی مطرح شده بود، تأثیر بسیار زیادی در سراسر کشور گذاشت. بیتردید، مهمترین و خونین ترین تأثیر زودهنگام فتوای امام خمینی در میان عشایر فارس نمود پیدا کرد. نبرد سنگین و خونین «گجستان» در 31 فروردین 1342 میان نظامیان حکومت پهلوی و عشایر بویراحمد و ممسنی، کاملاً متأثر از اعلامیه امام خمینی بود. مبارزان عشایر، پس از شنیدن و خواندن این اعلامیه، به طور کامل خود را مهیای نبردی خونین نمودند. این نبرد شدید و خونین، در 31 فروردین 1342 اتفاق افتاد و به جنگ «گجستان» مشهور گشت(5)
نهضتی که به رهبری امام خمینی، از نیمة دوم سال 1341 آغاز گردید، بسیاری از گروههای مختلف مردمی و حتی سیاسی را وارد عرصة مبارزه و سیاست کرد. علاوه بر
روحانیون و طلاب جوان حوزة علمیه در سراسر کشور، که از ابتدا هستة اصلی و اولیه نهضت را تشکیل دادند، گروههای مختلف مردمی و سیاسی و فرهنگیان و دانشگاهیان نیز حضور و نقش به سزایی ایفا کردند. در میان گروههای مردمی و اهل حرف، بازاریان و صنوف متعدد آن، از فعالترین گروههای صنفی مردمی در همراهی و حمایت روحانیون بودند. این دسته که غالباً ارتباط وثیق و تنگاتنگی با روحانیت داشتند، تعصب مذهبی خویش را نشان میدادند، و در مسایلی که روحانیون در برابر حکومت موضعگیری میکردند، به حمایت آنان برمیخاستند. در برخی مواقع، آنچنان تعصب دینی نشان میدادند که مراجع را زیر سئوال میبردند و خواهان تعطیلی درس و بحث آنها میشدند(1)به علاوه، با اعلامیههای جداگانه «پشتیبانی کامل خود را از رهبران دینی و مراجع تقلید» ابراز مینمودند. و اعلام میکردند: «در دفاع از حریم مقدس اسلام از هیچگونه فداکاری دریغ نخواهند نمود.»(2)
گذشته از بازاریان، دانشگاهیان خاصه دانشجویان فعال سیاسی، نسبت به لایحة انجمنهای ایالتی و ولایتی و لوایح ششگانه واکنش تند و صریح نشان دادند. بنا به نقل سیدحمید روحانی «دانشجویان دانشگاه تهران در جریان لایحة انجمنهای ایالتی و ولایتی «با تشکیل میتینگ بزرگی به قم شتافتند و در صحن مطهر و مسجد اعظم و منازل علمای قم، به تظاهرات دست زدند و پشتیبانی خود را از خواستههای علمای اسلام اعلام داشتند.»(3)در بهمن ماه 1341 نیز دانشجویان دانشگاه تهران، همانند دیگر اقشار مردم تهران در تظاهرات اعتراضآمیز علیه اصلاحات ششگانه شاه شرکت کردند و از جانب پلیس کتککاری و ضرب و شتم شدند. اعلامیهای با امضای «دانشجویان مسلمان دانشگاه تهران» در حمایت و طرفداری از روحانیون و مبارزة آنها علیه اقدامات حکومت، منتشر گردید(4)
اتحادیهای با نام «فرهنگیان و دانشجویان ایران»، در اعلامیة خویش عنوان کرده بود:
به پیروی از منویات مقدس مراجع عالیقدر تقلید حوزة علمیه قم، به علت لطمات و
صدماتی که از طرف هیأت حاکمه فاسد و خائن به اسلام عزیز و پاسداران عظیمالشأن آن وارد شده است، اولین روز بهار طبیعت (عید نوروز) را مبدل به عزا کرده و به همین مناسبت به عموم مسلمین که از تجاوزات جباران روزگار به ستوه آمدهاند تسلیت عرض میکند... امید است در اثر حرکت و جنبش روزافزون مسلمانان غیور، سال 1342 سال انقلاب و طلیعة شکست قطعی دیکتاتوری و پیروزی نهایی مسلمانان باشد...(1)
از میان گروههای سیاسی، تنها «نهضت آزادی ایران» بود که با اعلامیههای خود فعالیت جدی نمودند و در مخالفت اقدامات اصلاحی دولت و شاه، واکنش نشان دادند و در حمایت روحانیت مبارز تلاش کردند. ایلات و عشایر فارس نیز از جمله فعالترین طبقات مردمی مسلمان ایران بودند که مورد هجوم حکومت واقع شدند و با تأسی از نهضت روحانیون ایران، خاصه امام خمینی، علیه رژیم قیام کردند. سیدحمید روحانی آورده است که در جریان مخالفت روحانیون با تصویبنامه انجمنهای ایالتی و ولایتی «رهبران ایلات و عشایر فارس نیز با ارسال طومار و نامه به مقامات روحانی قم، آمادگی خود را برای فداکاری و جانبازی اعلام کردند.»(2)اما، قیام اصلی عشایر جنوب به دنبال اوجگیری نهضت امام خمینی و فشار مضاعف حکومت پهلوی، در نیمه اسفندماه 1341 به صورت مسلحانه و علنی آغاز گردید(3)
در هر حال، نهضت روحانیون ایران ـ که از قم آغاز شد و رهبری آن را امام خمینی برعهده گرفت ـ در نیمه دوم سال 1341 و نیمه اول سال 1342 اقشار وسیعی از مردم ایران را وارد صحنه مبارزه کرد و به مخالفت حکومت پهلوی دوم فراخواند. حضور گروههای مختلف مردمی و سیاسی در نهضت روحانیت و همراهی و حمایت آنان، چشمگیر و برجسته بود.
«نهضت آزادی ایران» تنها گروه سیاسی بود که از نهضت روحانیت در مخالفت با
لایحه انجمنهای ایالتی و ولایتی و لوایح شش مادهای شاه، حمایت کرد. نهضت آزادی ایران در اردیبهشت 1340، با مرامنامة «مسلمانیم، ایرانی هستیم، تابع قانون اساسی ایران هستیم و مصدقی هستیم» تأسیس و تبلیغ شد(1)هیأت مؤسس آن، عبارت بود از: سید محمود طالقانی، مهندس مهدی بازرگان، دکتر یدالله سحابی، مهندس منصور عطایی، حسن نزیه، رحیم عطایی و عباس سمیعی(2)واکنش نهضت آزادی ایران در برابر تصویبنامة انجمنهای ایالتی و ولایتی، در اعلامیهای تحت عنوان «دولت از هیاهوی انتخابات انجمنهای ایالتی چه خیالی دارد؟» نشان داده شد. در بخشی از اعلامیه آمده بود:
... امر مسلم این است که دل آقایان برای آزادی و حق انتخاب کردن کسی نسوخته است و به هیچوجه قصد اعطای حق به زنها و یا مردها و اجرای انتخابات صحیح و واگذاری کارها به مردم در بین نیست. وقتی علیرغم صریح قانون اساسی و سنت 56 سالة مشروطیت... ملت ایران را از انتخابات مجلس شورای ملی محروم میکنند خیلی مضحک است که بخواهند به خانمها حق رأی انتخاب نمایندگان انجمنهای ایالتی و بعد مجلس شورا را بدهند! مگر مردها در این مملکت چه حالا و چه دورههای بعد از کودتا که با آن رسوایی انتخاباتی به عمل میآمد حق رأی دارند و داشتند که زنها از آن محروم باشند؟!...(3)
اعضای نهضت آزادی ایران، ضمن برشمردن علت و انگیزههای حکومت از تصویبنامه مزبور، پیشنهاد داده بود:
... نهضت آزادی ایران از دولت بسیار دلسوز و قانونپرست و دموکراسی طلب استدعا دارد فعلاً حق باز گرفته مردها را به خودشان پس بدهد و دخالتی در انتخابات ننماید تا بعد نوبت صحبت خانمها و انجمنهای ایالتی برسد(4)
نهضت آزادی، همچنین در زمینه حمایت از «قیام عمومی و منطقی و دینی طبقة عالیة روحانیت» و «همآهنگی و روشنبینی و شهامت» آنان، «خوشوقتی و سپاسگزاری»
خود را در اعلامیهای مستقل انتشار داد؛ و از «سکوت و خفقان محکم دستگاه تبلیغاتی هیأت حاکمه و روزنامههای مزدور و سانسور» در باب اعلامیهها و تلگرافات اعتراضآمیز یک ماه اخیر علما و نادیده گرفتن «صدها مجلس عظیم انبوه» در تهران و قم، معترض گشته بود(1)به علاوه، در اعلامیهای دیگر «تشکر نهضت آزادی ایران از آیات عظام» را اعلان کرده بود(2)
پس از انتشار لوایح ششگانه و اقدام شاه به انجام رفراندم که فعالیت روحانیون به رهبری امام خمینی شدت یافت؛ نهضت آزادی ایران در اعلامیهای تحت نام «هدف روحانیون از مبارزة اخیر»، به طور کلی به «سه هدف اساسی» مبارزه روحانیت پرداخت(3)
این اهداف، به اعتقاد آنان عبارت بود از:
1ـ مبارزه با قانونشکنی
2ـ مبارزه علیه تقویت اقلیتهای ضداسلامی
3ـ دریدن ماسک اصلاحات دروغی(4)
در دو سه روز اول بهمن ماه که تظاهرات عمومی و اعتراضات دستهجمعی علما و مردم در تهران و قم شدت یافته بود، نهضت آزادی ایران در اعلامیهای مهم و مفصل ـ در سوم بهمن 1341 ـ به نقد «انقلاب» شاه پرداخت(5)عنوان اعلامیه «ایران در آستانه یک انقلاب بزرگ(!) و برگرداندن تاریخ خود» بود. آنان، در بررسی «انقلاب بزرگ شاهانه»، چهار مسئله را مورد مطالعه و نقد قرار داده بودند: «کی انقلاب میکند؟ چرا [انقلاب] میکند؟ چگونه [انقلاب] میکند؟ چه نتایجی حاصل میشود؟.»(6)
نهضت آزادی معتقد بود: «عامل این انقلابها نه دهاتیها هستند، نه شهریها، نه ملت، نه مجلس و نه دولت. یک نفر است: شخص پادشاه مملکت. [که] این خود در تاریخ
انقلابهای جهان انقلابی است!»(1)
اعضای نهضت آزادی، در توضیح این «پدیدة نوظهور تاریخ» و انقلاب شگفت اعلیحضرت، مینویسند:
... معمولاً انقلاب دو طرف دارد و انقلاب کنندة آن طرف توسری خوردة زجرکشیدة محروم شدة خشمگین شدة مظلوم اجتماع است و انقلاب را در برابر طبقة قاهر غاصب حاکم ظالم انجام میدهد. اما امروز هیأت حاکمه و دستگاهی انقلاب مینماید که تا دیروز خود از طریق اربابها و مالکها و مأمورین دولت[،] یگانه حامی نظام ارباب رعیتی و فئودالیته و وکیلساز و برخوردار از اقتصاد و اجحاف مالکیت و سرمایهداری بود و در مرحلة نهایی عامل تمام فشارها و فسادها که بر رعایا و بر ملت وارد میآمد محسوب میشد. انقلاب از این بزرگتر نمیشود که با یک گردش کوچک زمان [،] ضارب خوشزبان مدافع مضروب بیزبان بشود!...(2)
در اعلامیه آمده بود، که در دنیای کنونی و «حکومتهای متمرکز شده و مسلط و مطلع قرن حاضر» دیگر جایی برای «رژیم ملوکالطوایفی و قدرتهای خانخانی و ایلیاتی» وجود ندارد، و در عمل چنین قدرتی نیست. در واقع هر «مالک و اربابی» که وجود دارد، و هر تجاوز و تعدی و تحکمی که میکند «تماماً با پشتیبانی مأمورین دولت و دربار بوده و هست.»(3)
به علاوه:
اگر دولت و دستگاه فاسد و رشوهگیر نبود و دادگستری واقعاً دادگستری بود[و] سایه دین و قانون... بر مرز و بوم این کشور حکومت مینمود[،] کله گندهترین اربابها جرأت کوچکترین تعدی به ضعیف ترین رعیت یا کارگر را نمینمود و اصلاً چنین املاک و اموال بیحد و حصر در دست کسی جمع نمیشد... بنابراین ریشه و پایه همة فشارها و فسادها و خرابیها دولت و دولتیها و صاحب اختیار دولتها بوده اند... در مملکتی که احزاب ملیون و مردم آن فرمایشی و ساختگی
باشد کنگره دهقانانش و انقلابش و مراجعه به آراء عمومیاش هم باید فرمایشی و ساختگی باشد(1)
در اعلامیة مزبور، علت این انقلاب را «سیاست آمریکا» دانسته که: «طالب اصلاحات ارضی و مبارزه با فساد بودند. اصلاحات ارضی برای آنکه جلو کمونیسم را بگیرد و مبارزه با فساد برای آنکه کمکهای بلاعوض و باعوض... آنها حیف و میل نشود.» دولت امینی که «برنامه موردنظر آمریکا را انجام میداد»، با عملکرد خویش، «برای خود احراز شخصیت و کسب وجاهت و قدرت مینمود و مقام سلطنت در محاق میرفت.» معهذا، «همانطور که گفتند و نوشتند و شنیدند مسافرتی به اروپا و آمریکا به عمل آمد و وعده و قول و قراری مبادله شد که شخص اول مملکت [،] شخص اول و وسط و آخر مملکت و مجری ظاهر و باطن برنامهها باشد.»(2)
بنابراین، شاه با مسافرت به آمریکا و پذیرش منویات آنان، انجام «برنامه» را برعهده گرفت، تا «حفظ سلطنت استبدادی از یک طرف و حراست و توسعة منافع استعماری (اعم از روس و انگلیس و آمریکا) از طرف دیگر» تحقق یابد(3)فرجام چنین اهدافی، یعنی: «توافق همة جانبة کامل مطمئن!»(4)
در بخش دیگر اعلامیه، به انجام «رفراندوم» و اشکالات مترتب بر آن پرداخته شده است(5)در قسمت پایانی نیز «نتایج و آثار رفراندوم» را برشمرده، به «بیاعتبار کردن هر چه قانون و نظام و حقوق» و «تزلزل و رکود در کل ارکان اقتصادی و تولیدی کشور»، خاصه «کشاورزی»، اشاره کرده است(6)به اعتقاد تهضت آزادی، این اعمال، همه در راستای «سیاست خارجی استعمار نوین» بود، که هم مشتاق و هم منتظر آن بودند(7)زیرا:
... از مدتها قبل طلایهها و آثار آن با اعزام کارمندان ایرانی به اسرائیل و استشاره استخدام اکیپهای سیار و ثابت کارشناسان اسرائیلی یعنی تصرفکنندگان وزارت
کشاورزی به خوبی هویدا شده است و چندی است چون لاشخوران و کلاغان شوم پیشآهنگ به بالای این بیمار محتضر به پرواز درآمدهاند(1)
همزمان با انتشار اعلامیة نهضت آزادی در سوم بهمن ماه، اعضای برجستة آن یکی پس از دیگری دستگیر و روانة زندان شدند. بدین ترتیب، فعالان نهضت آزادی که اکثراً افراد معتقد و مذهبی بودند، با شعار ملیت و مذهب همراه روحانیت مبارز، علیه اصلاحات شاه موضعگیری شدید نمودند و سرانجام بازداشت، محاکمه و زندانی گشتند.
1) همانجا.
پسین روز دوشنبه، مورخ 21 آبان ماه 1341، در «تنگاب» (= تنگ آب) فیروزآباد فارس، قتلی اتفاق افتاد، که سرآغاز هجوم مجدد حکومت پهلوی به ایلات و عشایر جنوب بود.
قتل مهندس «ملک عابدی »(1)رئیس اصلاحات ارضی فیروزآباد، که کاملاً اتفاقی بود؛ مستمسک مهمی برای سرکوب قطعی و دائمی عشایر جنوب به دست عمّال پهلوی دوم گردید.
تبلیغات سرسامآور، مستمر و طولانی عمّال رژیم، تمام صفحات روزنامه ها و مجلات و نیز رسانههای سمعی و بصری را فراگرفت. به نظر می رسد، تمام این تبلیغات، علیه عشایر جنوب و در جهت ایجاد زمینة مساعد برای سرکوب شدید و خشن آنان و تمهیدات مناسب خاتمه دادن به زندگی ایلی و عشیرهای و اقتدار سیاسی، اجتماعی و اقتصادی آنها بوده است. «حسن ارسنجانی» وزیر کشاورزی وقت به
1) ملک عابدی، متولد 1309 و فرزند محمدصادق عابدی(اعتمادالدیوان) بود. وی در سال 1334 از دانشکده کشاورزی کرج، در رشته مهندسی کشاورزی فارغالتحصیل؛ و در سال 1335 کارمند وزارت کشاورزی گردیده است. مهمترین مشاغل وی تا زمان قتل عبارت بوده از: مهندسی زراعی، کارمند دفع آفات شیراز، کفیل دفع آفات شهرستان فسا، متصدی آزمایشگاه امراض قارچی در استان فارس و رئیس اکیپ آمار برداری اصلاحات ارضی فیروزآّباد. (اطلاعات، 23 آبان ماه 1341، شماره 10949، ص 17)
صراحت اعلام داشت: «به افتضاح چادرنشینی در فارس خاتمه میدهیم.»(1)این گفتة کسی است که ظاهراً از روشنفکران و آزاداندیشان عصر بوده؛ و خواهان رهایی رعیت از سلطه مالک و خان!(2)اما، او که بنا به نقل محمد بهمنبیگی «سنگ دهقاننوازی را بیش از دیگران بر سینه میزد از این قتل اتفاقی پیراهن عثمان ساخت.»(3)
استاندار فارس سپهبد «کریم ورهرام» نیز در بهمن ماه همین سال اعلان نمود: «دولت ایران از دو ماه قبل در خاک(4)فارس و شاید هم همه نقاط کشور کلمه (عشایر) را از مکاتبات خود حذف کرده است، ما دیگر کسی را بنام (عشایر) نمیشناسیم. در فارس کلیه سازمانهای عشایری ارتش حذف شده و افسرانی که بنام (افسران عشایری) نامیده میشدند از مناطق مختلف احضار شدهاند.»(5)
بنابراین، قتل ملکعابدی که نه «مالکان» از آن خبر داشتند و نه مردم، بهترین بهانة حکومت محمدرضا شاه برای سرکوب و حذف عشایر گردید.
محمدرضاشاه و دولتمردان او که گویا منتظر چنین واقعهای بودند؛ خیلی زود عکسالعمل شدید و تهدیدکننده نشان دادند. اعلام عزای عمومی و تعطیل عمومی، تغییر سریع استاندار فارس، اعلان حکومت نظامی در فارس و شیراز، تغییر فرمانده لشکر 10 فارس، سرکوبی شدید نقاطی که نسبت به آن سوءظن پیدا شود و انجام اصلاحات ارضی در سراسر فارس؛ از جمله اقدامات و عکسالعمل رژیم بود.
شاه در مراسم تقسیم املاک کرمانشاه اعلام داشت: «مهندس عابدی یک سرباز شهید وطن است. و من مقرر کردم که عزای ملی اعلام شود... ]و[ اطمینان میدهم که خونبهای او را از قاتلین او و محرکین قاتلین او خواهیم گرفت].[ بدین مناسبت در این محل اعلام
یک دقیقه سکوت میکنم.»(1)
در همین روز ـ 23 آبان 1341 ـ دولت، اعلامیه زیر را منتشر کرد:
هموطنان عزیز چنانکه اطلاع یافتید مهندس ملک عابدی رئیس حوزة اصلاحات ارضی منطقه فیروزآباد فارس بر اثر یک توطئه ناجوانمردانه شهید شد. آنچه تا امروز روشن شده این است که توطئه بدست کسانی انجام گرفته که تاکنون چه مستقیم و چه غیرمستقیم از دسترنج رعیت سابق استفاده کردهاند. منافع این اشخاص در جهت عکس منافع ملی ماست و برای بنده و برده نگهداشتن فرزندان ایرانست. البته برای خواهران و برادران عزیز تردیدی نیست که معنی اجراء لایحه اصلاحات ارضی یعنی آزادی قاطبه ملت ایران و بنابراین جوان ناکام مهندس ملک عابدی شهید راه آزادی و سرافرازی ملت ایرانست. من امروز را حسبالامر شاهانه روز عزای ملی اعلام میدارم و فردا هم به همین مناسبت تعطیل عمومی است. باز هم به کسانی که در راه استقلال ما ـ آزادی ما و سربلندی ما در دنیای امروز اخلال میکنند چنانکه هفته پیش اعلام کردم میگویم که چرخ زمانه به عقب برنمیگردد(2)اصلاحات باید بسرعت پیش برود و دولت با نهایت قدرت هرگونه توطئه را در هر کجا پیش بیاید در هم خواهد کوبید. و توطئهکنندگان را به ملت ایران معرفی خواهد کرد و به همین منظور:
1ـ در شیراز که مرکز توطئه این عمل ناجوانمردانه شده بود حکومت نظامی اعلان شد تا مرکز هر فسادی را ریشهکن نماید.
2ـ سپهبد ورهرام به استانداری فارس منصوب گردید.
3ـ برای دستگیری قاتلین اقدامات سریع در جریان است.
1) .اطلاعات، (23 آبان ماه 1341، شماره 10949)، ص 1/ مهر ایران، (24 آبان ماه 1341، شماره 1705)، ص 2/ کیهان، (23 آبان 1341، شماره 5801)، ص 1.
2) منظور «علم»، گفتاری بود که در پاسخ مخالفت روحانیون با لایحة انجمنهای ایالتی و ولایتی ـ در مصاحبهای رادیویی ـ اعلام داشته بود: «چرخ زمان به عقب برنمیگردد و دولت از برنامه اصلاحی که در دست اجرا دارد، عقبنشینی نمیکند.» در مقابل این تهدید، آقای فلسفی در سخنرانی خویش در مسجد ارگ تهران پاسخ داد که: «... آقای علم باید بداند که چرخ زمان به عقب برنمیگردد ـ مشروطه به استبداد برنمیگردد...» مردم نیز در حین سخنرانی و پس از پایان آن در خیابان، شعار «چرخ زمان به عقب برنمیگردد ـ مشروطه به استبداد برنمیگردد» را سردادند و تظاهرات نمودند. (رجوع شود: روحانی، همان، صص 191ـ190).
4ـ دستور داده شد در هر نقطه سوءظنی در تهیه چنین توطئه برود بشدت سرکوبی شود.
5ـ از امروز در سراسر فارس انجام اصلاحات ارضی اعلام گردید.
نخستوزیر ـ اسدالله علم (1)
پس از این اعلامیه، سخنرانیهای شدید و غلیظ و گفتههای تهدیدآمیز ارسنجانی ـ وزیر کشاورزی ـ و نیز استاندار فارس کریم ورهرام، مدام در روزنامهها و مجلات منتشر شد. شاید، به همین دلیل بوده که امام خمینی(ره) در برخی نوشتهها و گفتههای خویش ـ در سال 1341 ـ به ارسنجانی حمله میکند، و او را همردیف اسدالله علم میشمارد.
وی در سخنرانی 6 آبان 1341 در منزل خود ـ و پیش از جریان قتل ملک عابدی ـ ارسنجانی را مورد حمله قرار میدهد و عنوان میکند: «به حساب ارسنجانی هم روزی خواهند رسید.»(2)وی در پیام مورخ 3 بهمن 1341 به ملت ایران، پس از ذکر مصائب و سختیهای علما و جامعة مسلمین و مسلمان در ایران، میگوید: «این است حال ما، تا آقای علم و ارسنجانی چه بگویند.»(3)
به علاوه، در سخنرانی 12 اردیبهشت 1342، ضمن یادآوری تذکرات خویش به شاه در جریان رفراندم لوایح ششگانه، عنوان میکند که من به شاه نصیحت کردم و گفتم: «نکن این کار را، این رفراندم را نکن... اگر امروز ارسنجانی چهار تا رعیت را بیاورد برقصاند و بگویند: زنده باد؛ فردا چهار تا رعیت میآیند و میگویند: مرده باد...»(4)
در هر حال، ارسنجانی از آتشبیاران معرکه گردید و با تهدیدات مداوم خویش، اوضاع فارس را به تدریج به سوی بحران و نابسامانی سوق داد(5)
نخستین تغییر در مدیریت سیاسی فارس، استاندار بود. «غلامرضا فولادوند» استاندار فارس، بلافاصله پس از قتل ملک عابدی، عزل گردید؛ و به جای وی سپهبد کریم ورهرام منصوب شد(1)بنا به نقل «فردوست»، ورهرام «فردی بسیار از خودراضی، مشروبخوار، خانمباز در حد افراطی و نادرست بود.»(2)
معهذا چنین فردی به استانداری فارس برگزیده شد. گفتار و کردار تند و تهدیدآمیز وی، بیشتر از ارسنجانی، اوضاع فارس را بحرانی و مغشوش نمود. داستان انتصاب و اعزام وی به استانداری فارس، در مجله «روشنفکر» آمده است. بر اساس مطالب مجله، «....به امر شاه، دولت، سپهبد ورهرام را به استانداری فارس انتخاب کرد تا با قدرت و اختیارات تام رهسپار شیراز شده، توطئه را در نطفه خفه کند... سپهبد ورهرام ساعت 5/7 صبح چهارشنبه ]23 آبان 1341[ در فرودگاه بحضور شاهنشاه رسید... شاهنشاه در چند جمله کوتاه دستورات خود را صادر فرمودند. ورهرام بلافاصله عازم شیراز گردید... اطلاعاتی که به او رسیده بود حکایت از آن داشت که استان فارس دستخوش انقلاب و هرج و مرج شده و مالکین عدهای ماجراجو و اخلالگر را برای ایجاد رعب و وحشت در دل مردم اجیر کردهاند. این ماجراجویان همه با سلاحهای جنگی و شکاری مسلح هستند و تصمیم دارند که در نقاط دور و نزدیک دست باغتشاش بزنند!»(3)در واقع ورهرام با چنین ذهنیت نادرست و بدبینانهای، وارد شیراز گردیده است. بنا به نقل گزارشگر مجله روشنفکر، وی دستور میدهد «تا همة مالکین را احضار کنند. روز پنجشنبه ]24 آبان 1341[ او در ملاقات با مالکین طوری صحبت کرد که پس از پایان جلسه همه ماستها را کیسه کردند و باصطلاح نطفههای توطئه فروکش کرد و خوابید! ورهرام با قیافه اخمآلود و عصبانی بمالکین اخطار کرد:«اگر سروصدا راه بیاندازید، اگر دسیسهبازی کنید، اگر
1) سپهبد شاهبختی، سابقة درگیری و خصومت با ایلات و عشایر جنوب را در طی شورش سالهای 1309ـ1307 در کارنامه خویش داشت. وی در بهمن ماه همین سال (1341) فوت کرده است. (برای اطلاع بیشتر رجوع شود: استفانی کرونین، ارتش و حکومت پهلوی، مترجم غلامرضا بابایی، تهران: انتشارات خجسته، 1377، ص 432/ میرحسین یکرنگیان، سیری در تاریخ ارتش ایران (از آغاز تا پایان شهریور 1320)، تهران: انتشارات خجسته، 1383، صص 440 ـ 439.
2) فردوست، همان، ص 507.
3) روشنفکر، (پنجشنبه اول آذرماه 1341، شماره 479)، ص 49.
بخواهید نقشه بکشید و جنجالی درست کنید. آنوقت لباس نظامی میپوشم، قداره را از رو میبندم و با توپ و تانک آدم میکشم،! من ورهرام هستم و امنیت میخواهم].[ نسل کسی که امنیت را بهم بزند از روی زمین برمیدارم.» بعد از این جلسه ناگهان سروصداها خوابید و محیط شیراز آرامش نسبی پیدا کرد.»(1)
به رغم خوشبینیِ نویسندة مطلب، نه تنها سروصداها نخوابید؛ که به تدریج بیشتر و پرآوازهتر گردید.
روزنامه کیهان، گفتة اخیر ورهرام را در صفحة اول و به صورت برجسته، به چاپ رساند.
سپهبد ورهرام استاندار فارس امروز ]24 آبان 1341[ در اجتماع مالکان و طبقات مختلف فارس اظهار داشت: من مخالفان امنیت را زنده نمیگذارم! کاری نکنید که لباس نظامی بپوشم و قداره از رو به بندم و با توپ و تانک آدم بکشم(2)
تغییر مدیریت در فارس، منحصر به استاندار نبود. در همان اوان پس از واقعه و همزمان با تعویض استاندار فارس، فرمانده نظامی لشکر 10 فارس نیز تغییر کرد. فرمانده جدید، سرتیپ «عبدالعلی اورمزد» بود، که در تاریخ 23 آبان ماه 1341 وارد شیراز شد(3)علاوه بر فرمانده لشکر 10 فارس، فرمانده لشکر 9 خوزستان اندکی پس از قتل ملکعابدی تغییر یافت. سرتیپ «محمدحسین ضرغام» به عنوان فرمانده جدید، در تاریخ 24 آبان وارد اهواز شد و اقدامات خویش را آغاز کرد(4)
در فارس، تغییر دیگر در «سازمان اطلاعات و امنیت» (= ساواک) صورت گرفت. سرهنگ «مسعود حریری» (5)از آذرماه 1341، به جای «محمدعلی آرشام»(6)، ریاست ساواک فارس را بر عهده گرفت؛ و در این زمینه خدمات شایانی در سرکوب قیام
1) همانجا.
2) کیهان، (پنجشنبه 24 آبان 1341، شماره 5802)، ص 1.
3) اطلاعات، (23 آبان ماه 1341)، ص 17. فرمانده قبلی، سرتیپ «نادرخانی» نام داشت. (برای اطلاع بیشتر، رجوع شود: جلال پژمان، همان، صص 294ـ293).
4) رجوع شود: مهر ایران، (30 آبان ماه 1341، شماره 1709)، ص 3.
5) برای اطلاع بیشتر رجوع شود: ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، جلد دوم (جستارهایی از تاریخ معاصر ایران)،چاپ هشتم، تهران: انتشارات اطلاعات، 1374، صص 452 ـ 451.
6) همان، صص 425 ـ 423.
عشایر جنوب انجام داد(1)
علاوه بر گفتههای تهدیدآمیز رجال رژیم؛ حجم تبلیغات روزنامهها و مجلات، نیز بسیار سنگین و گیجکننده بود. از همان آغاز واقعه، مطالب مندرج در مجلات و روزنامهها، تحریکآمیز و هدایت شده بود. تقریباً بیش از دو هفته، صفحات اول روزنامههای رسمی کشور ـ خاصه کیهان و اطلاعات ـ مختص ماجرای قتل ملکعابدی و پیامدهای آن بود. در همان نخستین روز، واقعه قتل ملکعابدی را «به تحریک مالکین» منتسب نمودند؛ و این خود زمینة مناسبی بود برای سرکوب آنان! روزنامه اطلاعات مینویسد: «عدهای افراد مسلح در جاده شیراز ـ فیروزآباد بتحریک مالکین رئیس اصلاحات ارضی فیروزآباد را کشتند... مرحوم مهندس عابدی با شلیک پانزده گلوله بقتل رسید و مهاجمین از جلو و عقب باو حمله کردند... تعداد مهاجمینی که با تفنگ سر راه جیپ حامل مهندس عابدی را گرفتند پانزده تا بیست نفر بود... رئیس دارائی شیراز و چند نفر دیگر نیز همراه مهندس عابدی بودند اما مهاجمین فقط او را بگلوله بستند.»(2)
روزنامههای گمنامی نظیر «آتش» نیز این گونه اطلاعرسانی میکردند: «پریروز مهندس ملکعابدی ... در راه اجرای قانون اصلاحات ارضی قربانی مطامع چند مالک بزرگ فارس گردید.»(3)
در میان مجلات مشهور، مجله «روشنفکر» بلافاصله به اعزام خبرنگار و عکاس ـ به شیراز و فیروزآباد ـ پرداخت؛ و نخستین گزارش مفصل حادثه را در اول آذرماه 1341، تحت عنوان «مرگ فئودالیسم» انتشار داد. در این گزارش، به زعم گردانندگان مجله «برای اولین بار خبرنگار اعزامی ]آنان[ اسرار قتل مهندس ملکعابدی را فاش میکرد.»(4)
مطالب مندرج در مجله، مؤید زمینهسازی و تمهیدات مناسب جهت سرکوب ایلات و عشایر بود. در مطالب مجله روشنفکر، به هماهنگی و همدستی «روحانینماها» و
مالکین،اشارة صریح شده است. خبرنگار روشنفکر مینویسد:
درست هفده ساعت پس از حادثه قتل مهندس ملکعابدی من وارد شیراز شدم. شیراز حالت هیجانزده و تبآلودی داشت! همهجا صحبت از توطئه آدمکشان نقابدار و چگونگی دخالت مالکین در این امر بود... اخبار مربوط بجلسات مخفیانه و پیدرپی مالکین و توطئهگران به این هیجان و اضطراب بیشتر دامن میزد... مضمون این شایعات همه یکی بود و حکایت از آن داشت که قتل مهندس ملکعابدی سرآغاز یک سلسله آدمکشیها و ترورهائی است که بزودی اتفاق خواهد افتاد! در جلوی مسجد وکیل من از زبان مرد ریشوئی که برای چند تن از اطرافیانش حرف میزد شنیدم: ـ امروز آقا چند تا میهمان کلهگنده داشت. خیلی حرفها زدند و خیلی تصمیمات گرفتند. تق این تصمیمات همین یکی دو روز در میآید و شما خواهید دید که چه جوئی از خون راه بیفتد! یکی از میهمانان به آقا میگفت «اگر شده همه دارائیم را بدهم، میدهم اما یک مأمور اصلاحات ارضی را زنده نمیگذارم! ....»(1)
در بخش دیگری از مجله، مطلبی تحت عنوان «آدمها و کارها» آمده که نویسنده یا نویسندگان آن، با تصریح و تعصب خاص، مالکان و «روحانینماها» را عرضه هجمه و هتک قرار داده؛ و اتحاد آنان را ـ به زعم خویش ـ فاش و محکوم نموده است.
بیش از یک هفته است که مردم ما در مرگ مهندس عابدی عزادارند. این نخستین بار نیست که عدهای از مالکین غاصب و مفتخور شمشیر بروی ملت میکشند. دست اینان از دیرباز بخون هزاران تن از مردم بیگناه آلوده شده است. هزاران تن از دهقانان شرافتمند ما، در سیاهچالهای همین قبیل مالکین از درد و گرسنگی جان سپردند. هزاران تن از آنان،زیر شلاق مالکین با فجیعترین شکنجهها مردهاند و هزاران تن دیگر، سینة پردردشان آماج تیرهای خیانتگر نوکران خان مالک شده است. کارنامة زندگی بسیاری از مالکین عمده، نسل بنسل با خون بیگناهان نوشته شده است. قرنها مال و جان و ناموس پانزده میلیون ایرانی، دستخوش هوسها و اعمال شیطانی آنان بوده است و اکنون که پایههای حکومت کثیفشان میلرزد و
1) همان، ص 2.
فرو میریزد، بهراس افتادهاند و سگهای هار خود را بار دیگر برخ ملت میکشند. مهندس عابدی را در تنگهای کشتند که سابقاً کمینگاه کثیفترین راهزنان و دزدان این خاک بود. اکنون جای این راهزنان بیرحم را چه کسانی گرفتهاند؟ چند مالک عمده که کم و بیش، هر کدامشان سابقة جنایتی دارند. این توطئه که از چندی پیش در فارس تکوین شده بود، با نامه ناصر قشقائی که از ژنو فرستاده بود فاش گردید. همه روشنبینان ایران، منتظر چنین حوادثی بودند. اصلاحات ارضی، بفرمان روائی هزاران سالة مالکین عمده پایان میدهد. تصادفی نیست که یکباره همة عوامل ارتجاع بصدا درآمدهاند و قداره بستهاند. منافع حیاتی همة اینان بخطر افتاده است...(1)
پس از توضیحات مجله در خصوص مالکین، نویسنده به سراغ روحانیون رفته، مینویسد:
آنچه در این چند ماه اخیر، در پشت پرده جریان داشت، از چشم مردم هوشیار ما پنهان نبود. همه میدانستند که هدف اصلی اعلامیههای آشکار و مخفی گروهی از کودنترین عوامل ارتجاع چیست. بدبختی این گروه در جهل آنانست. خیال میکنند با تحریف اصول مذهبی که خود گناهی نابخشودنی است، میتوان چشم و گوش مردم را بست. در این روزهای اخیر متأسفانه برخی از روحانینماها نیز که معلوم نیست به چه دلیل خود را نمایندة همة جامعه شریف و مقدس روحانیت میدانند، دست در دستهای خونین این عده گذاشتند. هدف آنان چه بود؟ تجربههای تلخ گذشته پاسخ این پرسش است. کار اینان همیشه توطئههای عوامفریبانه بوده است. خودشان بعمد مردم را در جهل نگهداشتهاند و هر بار که منافعشان اقتضاء میکند، از این جهل و نادانی استفادههای شیطانی میبرند. اینها حادثة سقاخانه و قتل «ماژور ایمیری» را درست کردند. اینان دستار معجزه بر سر کثیفترین بندگان خدا بستند. خوشبختانه این بار گروه بیشماری از روحانیون واقعی چنانکه وظیفة مقدس آنها است، توطئهها را نقش بر آب ساختند...(2)
به نظر میرسد، با انتشار و القای چنین مطالبی که تنها مالکان و روحانیون را مخالف «اصلاحات» شاه قلمداد مینماید؛ زمینههای ذهنی و عملی برخورد و سرکوب آنان و وابستگانشان آماده میشده است. ولی اینها همه بهانههای بیدلیل و غیرمستند بوده است.
به احتمال زیاد عمّال رژیم این را میدانستند که دست هیچ مالکی پشت پردة چنین قتلی نیست؛ و صرفاً برای سرکوب و منکوب نمودن ایلات و عشایر منطقه و روحانیت اصیل این گونه تبلیغات دروغین را پراکنده میساختند. حتی آنان برای انحراف افکار عمومی و اعمال فشار جنونآسا بر عشایر منطقه، نامة ناصرخان قشقایی را که از ژنو برای روزنامههای رسمی ـ نظیر اطلاعات و کیهان ـ ارسال شده بود؛ همچون «پیراهن عثمان»، بردار و درفش خویش علم کرده بودند.
زمینهسازی دقیق سرکوب عشایر و ایلات منطقه، در همین مجله روشنفکر، تعبیه شده است:
منطقهای که حادثه قتل مرحوم ملکعابدی در آنجا اتفاق افتاده یکی از نقاط حساس ایلنشین است. در این محل دوازده عشیره زندگی میکنند که خطرناترین آنها طوایف سرخی، گلهزن، نمدی، طیبی، دشتی و [شش] بلوکی است. سرخیها در راهزنی و آدمکشی نظیر و همتا ندارند! در زمان اعلیحضرت فقید ]رضاشاه[ مردی از این طایفه بنام «باباخان سرخی» سر به بیابان زد و یاغی شد. او با پنجاه نفر تفنگچی مدت بیست سال توانست مقاومت کند. باباخان در مدت چهل سال یاغیگری(1)بیش از هفتصد آدم کشت زیرا که آدمکشی برای او از آب خوردن هم راحتتر بود! گلهزنها و نمدیها هم در تیراندازی مهارت زیادی دارند، اما در قساوت و بیرحمی هیچگاه به پای سرخیها نمیرسند.»(2)
با این تمهیدات، اعمال هرگونه تعدی، فشار و خشونت، جهت کشف کانون توطئه و شناسایی قاتلین ملکعابدی، مجاز شمرده میشد؛ و زمامداران حکومت،برای قلع و قمع مخالفان، به هر چیزی دست مییازیدند.
روزنامه «مهر ایران»، در همان هفتة اول واقعه دست کم سه سر مقالة خویش را به تبیین و تحلیل قتل ملکعابدی و سخنان محمدرضاشاه و ارسنجانی اختصاص داد. سرمقالههای «خونبهای مهندس عابدی»؛ «خان برنمیگردد» و «اصلاحات ارضی در فارس» به این واقعه و تبعات و پیامدهای آن پرداخته بود(1)
این گونه تبلیغات گسترده و مخرب، محدود به داخل کشور نبود؛ بلکه در روزنامهها و مجلات بیگانه نیز انعکاس و رواج داشته است. نمونههایی از آن را منابع داخلی منعکس نمودهاند. روزنامه اطلاعات با چاپ مطلبی از روزنامه «دینا» ـ چاپ استانبول ـ آورده است که:
ارتجاع در مقابل اصلاحات بصورت قتل مهندس عابدی ظاهر شد(2)
نویسنده مقاله، ادامه میدهد:
... جنایت زشت و زیبا ندارد اما جنایتی که اخیراً در ایران رویداد زشتترین و فجیعترین جنایتی است که در تاریخ معاصر کمتر به نظایر آن بر میخوریم. این جنایت قتل یک فرد نیست ]بلکه[ قدمی است که ارتجاع در مقابل اصلاحات بزرگ ترقیخواهانه شاهنشاه ... برداشته است... (3)
روزنامه کیهان، به نقل از مجله «تایم» آمریکا، در مطلبی تحت عنوان «جنایت در برابر اصلاحات» مینویسد: «در فارس «ملاکان فئودال گستاخانه رهبری نبردی را بر ضد هرگونه تحول و بخصوص بر ضد آمال و آرزوهای شخصی شاهنشاه در مورد اجرای برنامههای اصلاحات ارضی بدست گرفتهاند.»(4)
همین روزنامه به نقل از روزنامه «کنبا» چاپ پاریس آورده است: «حکومت ایران نباید بهیچ وجه و بهیچ عنوان در قبال جهالت آنها ]فئودالها[ عقبنشینی کند.»(5)
ناصرخان قشقایی که در سال 1333 به دستور شاه کشور ایران را ترک و در آمریکا ساکن شده بود(1)در تاریخ 19 آبانماه 1341 نامهای بدین مضمون به روزنامههای اطلاعات و کیهان مینویسد:
... خواهشمند است مقرر فرمایند شرح زیر را برای روشن شدن اذهان عمومی در آن جریده درج فرمایند ]که[ موجب کمال تشکر است.
از آنجا که هر کس مسئول مستقیم اعمال و افعال و اقوال خویش میباشد[،] خواستم بدین وسیله به اطلاع عموم برسانم که این جانب هیچگونه مسئولیتی دربارة افعال و اعمال و اقوال کسان و خویشان و ایل و قبیله خود اعم از برادر و فرزند و دیگر بستگانم ندارم و در قبال ملت ایران و کشور عزیزم، بشخصه مسئول اعمال خود خواهم بود(2)
این نامه موجبی شد تا برخی مجلات و روزنامهها و نیز حسن ارسنجانی واقعة قتل ملکعابدی را به تحریکات وی منسوب نمایند. وزیر کشاورزی ـ حسن ارسنجانی ـ عنوان کرد: «نامه ناصر قشقائی دلیل توطئه قبلی است.»(3)ارسنجانی البته برخلاف تحلیل خود از نامة ناصر قشقائی میگوید: «چند روز پیش خسرو قشقائی نماینده خود و خواهرش را نزد من فرستاده بود که ظاهراً اقدام به تهیه اظهارنامه اصلاحات ارضی کند.»(4)
به احتمال زیاد در نتیجة گفتة ارسنجانی بود که در مجلة روشنفکر راجع به قتل ملکعابدی نوشته شد: «این توطئه که از چندی پیش در فارس تکوین شده بود، با نامه ناصر قشقائی که از ژنو فرستاده بود فاش گردید.»(5)
تحلیل روزنامه اطلاعات از «نامه قشقائی» این بود که خسرو قشقایی محرک و بدخواه اصلی است و دیگر برادران ناصر قشقائی و خود وی از این گونه اعمال خلافکارانه مبرا هستند.
اشارهای که آقای محمدناصر قشقائی به برادر خود نموده مسلماً نظر او متوجه اعمال و رفتار خسرو قشقائی است که اکنون در آلمان بسر میبرد و از هرگونه تحریک و اعمال خلاف مصلحت ملک و ملت فروگذار نمیکند و آنچه دیگر برادران میکشند از رویة نامطلوب و کارهای زشت و تحریکات ناجوانمردانه او است... خوانندگان گرامی استحضار دارند که در حال حاضر که یکی از برادران قشقائی آقای محمدحسین قشقائی در تهران اقامت دارد ... هرگز وارد معرکه و ماجراهائی ]اینچنین[ نمیباشد(1)
در روزنامة «آتش» به همدستی حسینقلیخان رستم و خسروخان قشقایی اشاره شده که جهت «جلوگیری از اجرای اصلاحات ارضی در فیروزآباد و ممسنی و قشقائی» و مبارزه با آن «خسروخان حواله کرده است که در حدود سیصد هزار تومان از عواید او را حسینقلیخان رستم صرف» این کار نماید(2)
اما، در واقع تمام این مطالب «ژورنالیستی» و همچنین گفتة ارسنجانی وزیر کشاورزی نادرست و بدون سند و مدرک بود. حتی بعدها نیز به رغم تمام تحقیقات انجام گرفته از جانب دستگاههای مختلف رژیم ـ ساواک، ارتش، ژاندارمری، استانداری، شهربانی و... ـ هیچ سند و مدرکی دراین باب ارایه نشد. البته در خصوص ماجرای نامه ناصرخان قشقائی، جز چند مطلب ژورنالیستی فوق و سخن ارسنجانی؛ هیچ کدام از منابع رسمی و غیررسمی رژیم مطلبی ارایه و اظهار ننمودند. به علاوه تنها اتهام «محمدحسینخان قشقایی» برادر ناصرخان، که در دادگاه «سران عشایر فارس» به «دو سال حبس تأدیبی» محکوم گردید، این بود که در معیت «فتحاللهخان حیاتداودی» به منزل «امیربهمن صمصام بختیاری» رفته و برای عزیمت عبداللهخان ضرغامپور و ناصرخان طاهری به بویراحمد، تقاضای خودرو نموده است.
چنانکه پیشتر آمد، خود وی نیز در خاطراتش به همین موضوع اشارت دارد. وی میگوید:
یک روز در خیابان اسلامبول ]تهران[ به کافه نادری میرفتم که به فتحاللهخان
حیات داوودی برخورد کردم. گفتم: کجا میروی؟ گفت که من به کافه نادری میروم].[ به طرف کافه راه افتادیم. در میان راه در خیابان اسلامبول که از جلو خانه مرتضیقلیخان بختیاری میگذشتیم، فتحاللهخان پرسید: از این آقایان چه خبر داری؟ گفتم: گاهی پسرانش به اینجا میآیند. از دربان خانه پرسیدم که کدام یک از خوانین هستند؟ گفت: بهمنخان پسر مرتضیقلیخان اینجاست. من به حیاتداوودی گفتم: حالا که بهمنخان اینجا هستند، بد نیست بالا برویم و در همین جا چای بخوریم. رفتیم پیش بهمنخان و در ضمن صحبتهایمان موضوع آمدن بویراحمدیها را به تهران برای او تعریف کردیم و گفتیم که حالا زمستان شده و برف آمده و وضع مالی آنها مناسب نیست. حتی اگر به اصفهان بروند، چون اتوبوس به منطقه آنها نمیرود، آنها پولی ندارند که بتوانند یک ماشین کرایه کنند و به فلارد بروند. بهمنخان گفت که من در اصفهان یک اتومبیل دارم و پیشکارم هم آنجاست. من کارتی به شما میدهم که به آنها بدهید که آنها را در اصفهان به پیشکارم بدهند تا رانندهام آنها را ببرد و به مقصد برساند. ما هم به همین ترتیب عمل کردیم و رؤسای بویراحمد توانستند در زمستان خودشان را به خانوادههایشان برسانند و به زندگیشان برسند(1)
وی اضافه مینماید، که پس از دستگیری و بازداشت در زندان قزلقلعه؛ «در بازجویی از من فقط دربارة بویراحمدیها سؤال میکردند و موضوع دیگری را مطرح نمیکردند.»(2)
اندکی بعد، وی را آزاد مینمایند و او هم بدون مانع به خارج از کشور عزیمت میکند. پس از بازگشت به ایران، مجدداً دستگیر میگردد و مورد بازجویی قرار میگیرد. به گفتة وی «باز هم بازجوییها دربارة بویراحمدیها بود» و موضوع دیگری در میان نبود. بنابراین، هیچگونه سؤال و حساسیتی بر سر قتل ملکعابدی و نامه ناصرخان قشقایی نشان داده نشده است.
علاوه بر این، به نظر نمیرسد برادران قشقایی ـ ناصر، خسرو، محمدحسین و ملک
منصور ـ پس از سقوط دولت دکتر مصدق و قدرتیابی مطلق شاه، اقدامات حادی علیه رژیم پهلوی انجام داده باشند. مدارک و اسناد موجود نیز مؤید این نظر است. حتی ارتشبد فردوست، به صراحت بیان میکند: «... پس از 28 مرداد 32 خیال محمدرضا]پهلوی[ از تحریکات برادران قشقائی راحت بود و تا انقلاب مزاحمتی از ناحیه آنها دیده نشد.»(1)
وی نیز از کمکهای مالی محمدرضاشاه به خسروخان قشقایی و برادرش محمدحسین صولت قشقائی، اشارات صریح دارد(2)او میگوید:
خسرو قشقائی در آلمان غربی زندگی میکرد و چون تحریکاتی علیه محمدرضا مینمود، دستور داد که ساواک ماهیانه 10 هزار تومان برای او حواله کند تا آرام شود. تصور میکنم این مبلغ تا 20 هزار تومان در ماه نیز افزایش یافت. یکی از برادران او در ایران بود و اکثراً وی را در منزل جم میدیدم... وی از وضع مالی خود شکوه میکرد و میگفت که زندگی معمولی خود را نیز نمیتواند اداره کند، لذا از محمدرضا کراراً برای او کمک مالی گرفتم و از من سپاسگزار بود(3)
ایرج کشکولی، موضوع مقرری خسروخان قشقایی را اینگونه نقل میکند:
... تمام املاک خسروخان را رژیم شاه مصادره کرده بود. از جمله زمینهای خدیجه بیبی، مادر خسروخان اصلاً مشمول اصلاحات ارضی نشد و همه را مصادره کردند. باغ ارم شیراز را نیز ضبط کردند. مادر خسروخان سروصدا کرد که شکایت خواهم کرد. بر این اساس، رژیم برای مادر خسروخان یک مقرری تعیین کرد... یعنی ماهانه مبلغی برای مادر خسروخان در نظر گرفته بودند. همین بعدها باعث رواج این شایعه شد که خسروخان از سازمان اطلاعات و امنیت کشور (ساواک) پول میگرفته است(4)
بنابراین، به قطع یقین نامة ناصرخان قشقایی ـ که دستمایه تبلیغات منفی رسانههای رسمی و کسانی چون حسن ارسنجانی شده بود ـ دلیلی بر توطئه قبلی مالکان فارس و
تصمیم قتل ملکعابدی نبود.
یکی از مهمترین مراکزی که تاقبل از جریان قتل ملکعابدی، در مخالفت با اصلاحات ارضی، ظاهراً جنب و جوش زیادی داشت، اتحادیه فلاحتی فارس بود. این اتحادیه، مرکب از زمینداران بزرگ فارس بود که بیشتر شهرنشین بودند. کار اساسی آنان احتمالاً رتق و فتق امور کشاورزی، تولیدات بیشتر، ایجاد بازار مصرف و مکانیزه کردن امور کشاورزی خویش بوده است.
اسناد موجود نشان میدهد اعضای این اتحادیه در نیمة دوم آبانماه 1341، با استفاده از مخالفت روحانیون نسبت به لایحة انجمنهای ایالتی و ولایتی، به جنب و جوش و تشکیل جلسه پرداخته؛ و با حضور در منازل روحانیون مشهور فارس، نارضایتی خود را نسبت به تقسیم اراضی اعلام داشتهاند. البته براساس همین اسناد محرمانه، تمام تحرکات و اقدامات اعضای اتحادیه، تحتنظر و مراقبت ساواک فارس بوده است. گزارشهای دقیق و جزئی ساواک فارس، نیز حاکی از این مهم است. در تاریخ 18/8/1341 ساواک فارس به استاندار اعلام مینماید:
...در این چند روزه جنب و جوش بیسابقهای از طرف طبقه مالک در زمینه مخالفت با اصلاحات ارضی مشاهده گردیده که کانون این فعالیتها انجمن اتحادیه فلاحتی فارس است...(1)
اعضای این اتحادیه، با حضور دستهجمعی نزد روحانیون فارس، نظرات خویش را اعلام و از روحانیون تقاضای همکاری و کمک مینمودهاند. از جمله: «بعدازظهر روز 17/8/41 در منزل آقای انوار داماد آقای شیخ بهاءالدین محلاتی در قصرالدشت جمع شده باز مطالبی در مخالفت با لایحه اصلاحات ارضی، شرکت بانوان در انتخابات و از دست رفتن دین و مذهب و قانون اساسی ایراد، و سپس یک عده بیست نفری که از طرف اتحادیه به منظور اجرای تصمیمات اتحادیه انتخاب شدهاند به منزل آقای پرهام رفته و مشغول آماد[ه] کردن تلگرافات به تهران و مراجع تقلید بوده و تصمیم گرفتهاند نشریههایی
1) جلال فرهمند، همان، ص 228.
هم چاپ و در شهرها و قصبات منتشر ... نمایند...»(1)
فولادوند، استاندار فارس نیز در گزارش مورخ 19/8/41 به اسدالله علم نخستوزیر اعلام میدارد:
... چند روز است جنب و جوشی بین مالکین و روحانیون شیراز پیدا شده و جلساتی در زمینه قانون اصلاحات ارضی و شرکت زنان در انتخابات ترتیب میدهند که البته ساواک مرتباً مراتب را به مرکز منعکس مینماید. متمنی است دستور فرمایید از هرگونه اطلاعاتی که در اینباره حاصل میفرمایند این استانداری را هم در جریان بگذارند(2)
ظاهراً نخستوزیر هیچ پاسخی به استاندار فارس نداده است.
اعضای اتحادیه در تاریخ 19/8/41 به منزل آیتالله رضوی عزیمت نموده و مراتب اعتراض و نارضایتی خویش را اعلان داشتهاند. علاوه بر مأمورین ساواک، افرادی از جانب استانداری در جلسة مذکور، حضور یافته و گزارش مفصلی از آن ارایه دادهاند. متن گزارش این است:
... از ساعت 9 صبح روز جاری [19/8/1341] جلو منزل آقای سیدمحمد رضوی مراقبتهای لازم به عمل آمد و از ساعت 10 صبح عدهای از مالکین شیراز ]و[ حومه، از جمله آقایان شیخ مصلحالدین امامی، ابراهیم شهیم، حاج عبدالمحمد بهبهانی، پیمان جهرمی، محمد ضرغامی و حسنعلی ضرغامی، عبداللهی جوکار و برادران، آقای علی شهیم، محمدعلیخان بهبهانی، نصر، سیدابراهیم دستغیب، کربلائی محمد دهبزرگی، سرفراز دارابی، شهاباعظم، فتاح پرهام، مهندس ایزدی، رضویزاده، درهشولی، قاسم قهرمانی، لشکری، اعتمادالسلطنه مدرسی، مصطفی عبداللهی، نمایندگان برادران قشقایی، هوشنگ قشقایی فرزند سهراب قشقایی و چند نفر از کرد شولیها و عدهای دیگر در منزل آقای رضوی حضور به هم رسانیده. ساعت 2/1 10 صبح آقای رضوی وارد اطاق اجتماع گردید. بدواً آقای فتاح پرهام چنین اظهار داشت که:
ما همگی به حضور شما که شرفیاب شده به واسطه این است که قبلاً لایحهای به نام اصلاحات ارضی از مجلس گذشت و به واسطة اینکه برخلاف قانون اسلام بود از طرف مرحوم بروجردی متوقف گردید تا اینکه دولت آقای امینی آمد برخلاف قانون اساسی تبصرهای به آن اضافه نمود به وسیله دکتر ارسنجانی در چند شهر اجرا گردیده. ما همگی به پادشاه خود علاقهمند هستیم ولی نبایستی اموال و ثروت ما را غصب نمایند. و هیچکس به اجرای این قانون راضی نمیباشد؛ زیرا اصولاً برخلاف قانون اسلام و اساس مملکت میباشد.
بعد آقای شیخ مصلحالدین امامی اظهارات آقای پرهام را تأیید نموده و چنین به آقای رضوی فهماندند که تمام علمای اعلام نسبت به اجرای این قانون اعتراض نموده و فتوای خود را دادهاند. بعداً نوشته چاپی که در جیب مهندس ایزدی بود گرفته به آقای رضوی نشان دادند؛ که فتوای اکثر علما در این مورد به چاپ رسیده بود و همچنین مفاد لایحه اصلاحات ارضی را در اختیار آقای رضوی گذاردند. بعداً آقای سیدابراهیم دستغیب مفاد فتوای مرحوم بروجردی و سایر علما و شرحی که به آقای موسوی بهبهانی که نوشته شده ایشان به آقای سردار فاخر نوشتهاند جهت آقای رضوی قرائت نمود. بعداً محمد دهبزرگی اظهار داشت: آقای رضوی، کارد به استخوان رسیده. دو روز قبل که این آقایان از طرف کلیه نقاط فارس آمده و در حضور شما هستند قسم یاد کرده و همگی امضا نمودهایم که زیر بار اجرای این قانون نرویم و نخواهیم رفت. دولت اگر راست میگوید تمام املاک ما را به قیمت عادلانه خریداری کند. این طور که معلوم است با زور و سرنیزه روبهرو هستم و به هیچوجه زیر بار نخواهیم رفت. آقایان شما مگر همگی قسم نخوردهاید به قرآن و ناموس؟ سپس وسیله شیخ مصلحالدین امامی شرحی که از طرف اتحادیه فلاحتی شیراز به آقای شیخ بهاءالدین نوشته شده و نظر ایشان را در این مورد خواسته و جوابی که دادهاند به نظر آقای رضوی رسید و آقای دستغیب در حضور همگی قرائت نموده و چنین وانمود کرد که آقای شیخ بهاءالدین فتوا داده این قانون برخلاف اسلام و مملکت میباشد و شما هم نظر خود را اعلام دارید؛ زیرا ما تمام این فتواها را گراور میکنیم و به نظر مردم میرسانیم؛ و از طرفی، تلگرافی هم به اعلیحضرت همایونی مخابره میکنیم، به نخستوزیر هم تلگراف
میزنیم و چون شما پیشوای مردم فارس هستید بایستی به جلو بیفتید؛ ما همگی تابعیت میکنیم...(1)
اسناد موجود نشان میدهد، تمام تحرکات و اقدامات اعضای اتحادیه فلاحتی فارس، در محدودة روزهای 16 تا 20 آبانماه 1341 بوده است(2)زیرا به دنبال قتل ملکعابدی در 21 آبان 1341، ظاهراً تمام اعضای اتحادیه، از ترس در خانهها خزیده و در لاک خود فرو رفتهاند.
ساواک فارس درگزارش اقدامات مهم خویش به مرکز ـ در خصوص قیام عشایر ـ بیان میکند که پس از قتل ملکعابدی، «به اشارة ساواک فارس اتحادیه فلاحتی منحل و اعضا]ی[ آن و سایر مخالفین دولت کاملاً مرعوب ... گردید.»(3)
بنابراین به دستور ساواک و استاندار فارس ـ سپهبد ورهرام ـ اتحادیه فلاحتی فارس نیز منحل گردید، از آن پس هیچ اقدامی انجام نداد. دقت در اسامی اعضای اتحادیه و همکاران و دوستان غیر عضو آن؛ بیانگر آن است که هیچ کدام از خوانین، سران و زمینداران ایلات و عشایر کهگیلویه و بویراحمد، ممسنی، سرخی، حیاتداودی و قشقایی ـ جز هوشنگ قشقایی ـ در اتحادیه حضور و مشارکت نداشته؛ و پیوند و ارتباطی میان آنها موجود نبوده است.
تیمسار کریم ورهرام، در گزارش محرمانة مورخ 28/8/41 به وزیر کشور، مینویسد: «... دستور دادم اتحادیه فلاحتی فارس،که مرکز تجمع مالکین بوده، برچیده شود ]و[ به تمام اعضای آن اتحادیه تذکرات لازم [را] دادم. اکنون منطقه و مخصوصاً شهر شیراز در نهایت آرامش بوده و نگرانی وجود ندارد. مراقبت کامل میشود و تصور نمیرود هیچ ناراحتی پیشامد نماید...»(4)
چند روز بعد، رئیس اتحادیه فلاحتی فارس «شیخ مصلحالدین امامی» در اعلامیهای که روزنامه اطلاعات به چاپ رساند؛ انحلال اتحادیه را اعلان داشت. متن اعلامیه این بود: «... چون با انجام قانون اصلاحات ارضی که به پیروی از منویات ذات مبارک
اعلیحضرت همایون شاهنشاهی برای اعتلای میهن عزیز و رفاه طبقه کشاورز و زارع و خردهمالک اجرا میگردد و همواره مورد تأیید اعضای اتحادیه میباشد [،] لذا ادامه فعالیت اتحادیه فلاحتی فارس دیگر ضروری به نظر نرسیده و جلسات خود را تشکیل نخواهد داد. بدین وسیله انحلال آن را اعلام میدارد[،] مسلماً اولیای امور دولت شاهنشاهی ایران همهگونه بذل توجه و مجاهدت برای بهبود رفاه حال عامه به خصوص طبقه کشاورز مبذول میفرمایند...»(1)
اندکی بعد، تمام مالکین شیراز با حضور در ادارة اصلاحات ارضی، «اظهارنامه»های مربوط به املاک خویش را تکمیل و ارایه دادند. بر اساس نوشته روزنامة پارس ـ و به نقل از اطلاعات واصله از اداره کل کشاورزی ـ «تمام مالکان شیراز که املاکشان مشمول قانون اصلاحات ارضی است اظهارنامههای مربوطه را تکمیل و بادارة اصلاحات ارضی تحویل دادهاند.»(2)
عصر روز 21 آبان 1341، ظاهراً چند نفر سارق مسلح، جادة فیروزآباد ـ شیراز را در تنگاب بسته و از خودروها و سرنشینان آن سرقت مینمایند. گویا چهار پنج خودرو را متوقف کرده بودند که اتومبیل جیپ حامل ملکعابدی و چهار سرنشین دیگر وارد جایگاه میشود. احتمالاً سارقین مسلح برای اینکه از همان آغاز، سرنشینان خودرو را بترسانند، چند تیر فشنگ در نزدیکیهای اتومبیل شلیک مینمایند. در میان پنج سرنشین خودروی جیپ، ملکعابدی دست به اسلحه میبرد و از اتومبیل پیاده میشود و ظاهراً چند تیر شلیک مینماید. در همین حین سارقین چند تیر پیاپی ـ از تفنگ پنج تیر پران ـ به طرف او شلیک مینمایند؛ که منجر به زخمی شدن ملکعابدی و سرانجام مرگ او میگردد.
روایت شفاهیِ برخی قشقاییها این است که در نتیجة شلیک ملکعابدی، یکی از راهزنان زخمی میگردد. بنابراین برادر وی ملکعابدی را هدف قرار میدهد.
منابع اخیر محلی ـ قشقایی ـ این گونه روایت کردهاند:
... مهندس عابدی همراه مهندس همت و حیدری ... مشاهده میکنند جاده بسته شده و در حدود ده دوازده اتوموبیل متوقف شده است. مهندس عابدی از جیپ پیاده میشود تا به بیند علت توقف اتوموبیلها چیست و متوجه میشود دو سه نفر راهزن جاده را بستهاند. مهندس عابدی تفنگی با خود در اتوموبیل داشت و وقتی وضع را چنین میبیند تفنگ را برداشته به سوی راهزنها شلیک ]مینماید[ و دو نفر را زخمی میکند ولی تیرها کاری نمیشود. یکی از راهزنها وقتی وضع را چنین میبیند تفنگ را به سوی مهندس عابدی نشانه رفته ...و با یک گلوله مهندس عابدی را به قتل میرساند(1)
«عوضاله صفری کشکولی» در کتاب «تولدی در آتش» مینویسد: «مهندس عابدی به خیال اینکه سارقین مسلح در راهش کمین کردهاند، دست به ماشه شد و چند تیر بیهدف شلیک کرد. ناگهان فریادی از بادامزارها برخاست... «بهادر را کشتند.» حسین قرهیارلو هم که در ارتفاع مشرف بر جاده در انتظار همراهانش نشسته بود، این جمله را شنید و باور کرد که برادرش بهادر کشته شده است. بیدرنگ ماشین را به گلوله بست. ماشین از جاده منحرف شد و در چالههای کنار جاده توقف کرد... حسین قرهیارلو و همراهانش بیآنکه بدانند چه دسته گلی به آب دادهاند، شب هنگام به بلندای کوه میمند رسیدند. سرنیزه ـ قمقمه آب ـ رادیو ـ قطار فشنگ و تفنگ پنچ تیر پران مهندس عابدی را هم با خود آورده بودند...»(2)
یکی از راهزنان مسلح تنگاب، «محمد نوروز» بوده که اسلحه ملکعابدی را به دست آورده و به شخصی در ده بیضا فروخته است. این اسلحه، ضمن خلعسلاح به دست نظامیان افتاده و آنها هم محمد نوروز را دستگیر و به اعتراف واداشتهاند. او «گفت گرسنه بودیم]،[ جاده را بستیم].[ 11 اتوموبیل را متوقف کردیم].[ مهندس عابدی در اتوموبیل آخری سوار بود. پیاده شد و به ما تیراندازی کرد که رفقای ما زخمی شدند و ما هم او را کشتیم.»(3)
1) مجله سپید و سیاه، (جمعه 21 اردیبهشت 1358، شماره 1105)، ص 8.
2) صفری کشکولی، همان، صص 31 ـ 30.
3) سپید و سیاه، (28 اردیبهشت 1358، شماره 1106)، ص 49. (از نکات جالب و شکبرانگیز قتل ملکعابدی این است که با وجود اعتراف محمود نوروز ـ به عنوان یکی از راهزنان و قاتلان ملکعابدی ـ وی مورد عفو ملوکانه قرار میگیرد و حتی بر اساس اسناد موجود، به توصیه ساواک فیروزآباد «2 سال در طرح مرتعکاری فیروزآباد» مشغول به کار میشود و در سال 1352 «در شرکت راهسازی تسا مشغول» که «روی هم رفته از وضع زندگی خود راضی» بوده است. (اسناد شماره 1 و 2) فرزند مهندس ملکعابدی، بر اساس این اسناد و تحقیقاتی که خود انجام داده، معتقد است که به احتمال زیاد برنامه قتل ملکعابدی یک توطئه حکومتی و از پیش برنامهریزی شده بوده است. (مصاحبه با فرهاد عابدی و استفاده از مکتوبات او. ضمناً اسناد مربوط به محمد نوروز در نزد ایشان بود، که از سر لطف کپی آن را به نگارنده دادند).
اما روایتی که منابع رسمی وقت ـ نظیر مجله روشنفکر ـ به نقل از رانندة جیپ، سیداحمد اصنافی منتشر نمودند، اینگونه بود:
پیش از ظهر روز دوشنبه ]21 آبان 1341[ مهندس عابدی تصمیم گرفت که برای تهیه آمار از دهقانان «مرادتپه» بآنجا برود... ولی اظهار علاقه رئیس دارائی فیروزآباد ]آقای رضائیان[ که میخواست همراه ما بیاید مهندس را وادار ساخت تا ساعت حرکت را بتأخیر انداخته و به بعدازظهر موکول نماید... ساعت دو و ربع بود که رئیس دارائی آمد. علاوه بر مهندس عابدی و رئیس دارائی دو تن مأمورین اصلاحات ارضی یعنی آقایان مهندس سیاوش همت و عباس حیدری مروج کشاورزی فیروزآباد نیز همراه ما بودند. کار مهندس در «مراد تپه» زیاد طول نکشید و ساعت چهار و نیم ما مجدداً بطرف فیروزآباد برگشتیم. مهندس همت و حیدری عقب ماشین و مهندس عابدی و رئیس دارایی جلو و بغل دست من نشسته بودند... وقتی من از خم گردنه]ای[ گذشتم، ناگهان پنج شش اتومبیل باری وانت و جیپ توجهم را جلب کرد... مهندس تا چشمش باتومبیلها افتاد بمن گفت: ـ سید؛ مثل اینکه کارت درآمد! دو سه تا ماشین پنجر کردهاند! ... هنوز یکدقیقه از این گفتگو نگذشته بود که ناگهان صدای شلیک یک گلوله بلند شد و متعاقب آن گلوله دوم و سوم صفیرزنان از بغل گوش من رد شد! با دستپاچگی ترمز کردم. در همین موقع گلولهای از بغل دستم گذشت و قسمت چپ شیشه جلو را سوراخ کرد. حیدری فریاد کشید: ـ آقای مهندس دستم بدامنت که دارند ما را میکشند! مهندس بیآنکه مضطرب شود گفت: ـ بچهها سروصدا نکنید، یک مشت دزد سرگردنه هستند که دنبال پول میگردند، هرچه دارید بدهیم و خلاص شویم. بگذارید من الان کارها را درست میکنم. این حرف را زد و پائین رفت، تا باصطلاح خودش با
آنها مذاکره کند! هنوز پای دومش را درست پائین روی زمین نگذاشته بود که صدای شلیک گلوله برخاست و متعاقب آن مهندس از رو بزمین افتاد....(1)
خبرنگار مجله، به نقل از سیاوش همت، فرزند سرلشکر سیفالله همت مینویسد:
آنها باید دوازده نفر بوده باشند].[ هر دوازده تا صورتشان را با پارچه پوشانده بودند تا شناخته نشوند، اما در موقعی که دو تای از آنها ناگهان نقابشان افتاد ]یکی جوان بود و[ ترکی حرف میزد و ظاهرش نشان میداد که از طایفه «نمدی»هاست. دیگری که در حدود چهل سال از عمرش میگذشت قیافه سوخته و تیرهای داشت و هم او بود که مهندس عابدی را از پشت هدف گلوله قرار داد... بنظر من این توطئه با نقشه و برنامه دقیقی طرح شده بود. توطئهگران جاسوسهائی در اطراف مهندس عابدی داشتند تا از برنامه کار و حرکت او به دهات اطلاع پیدا کنند و حتماً آنروز... جاسوسها از موضوع مطلع شده و به تفنگچیها دستور میدهند که در ساعت معین تنگه را محاصره و عمل شیطانی خود را بانجام رسانند... تا بحال هیچ سابقه نداشته که دزدها در «تنگه آب» راه را بر مسافرین ببندند. این اولین باری است که «تنگه آب» محل هجوم عدهای واقع میشود و این خود دلیل آنست که مهاجمین بهیچوجه قصد سرقت و چپاول نداشتهاند، بلکه هدفشان کشتن رئیس اصلاحات ارضی منطقه فیروزآباد بوده است(2)
در پی این حادثه بازداشت و شکنجه بیرحمانه عشایر قشقایی، با شدت هر چه تمامتر آغاز شد.
به دنبال قتل ملکعابدی، بازار بازداشت و شکنجة وحشیانة بیگناهان عشایر قشقایی و سرخی، به وسیله مجریان اوامر شاهنشاه و دولتمردان او، گرم گشت. چنانکه در اعلامیةدولت آمده بود؛ «دستور داده شد]ه بود[ در هر نقطه سوءظنی در تهیه چنین توطئه برود بشدت سرکوبی شود»
بنابراین، مأمورین و مجریان اوامر حکومت، نسبت به تمام مناطق عشایری فیروزآباد، کوهمره سرخی و اطراف آن، «سوءظن» داشتند؛ و به جد در پی دستگیری و بازداشت بیچارگان عشایری بودند. اکنون در جنگ زرگری «ملک» و «مالک»، این تهیدستان عام بودند که در معرض همهگونه فشار و جور و استخفاف و شکنجه و داغ و درفش واقع شده بودند. به رغم آنکه روزنامههای رسمی مدام از دستگیری و اقرار متهمان قتل ملکعابدی خبر میدادند؛ اما روزبروز بر تعداد دستگیرشدگان و معترفان افزوده میگشت. مشخص بود مأمورین دولت هیچ نشانی از قاتلان اصلی به دست نیاورده؛ و به دروغ و ظالمانه بیگناهان بسیاری را در سیاهچال جور و جفا به بند کشیدهاند. این روند ستمگرانه تا مدتها ادامه یافت؛ و بسیاری از بیگناهان، شکنجههای وحشیانه دیدند. مروری بر مطالب روزنامههای وقت، مؤید گفتههای فوق است. این مطالب، غالباً در صفحات اول روزنامهها و با تیتر و سوتیتر درشت نگاشته شده است. 23 آبان 1341: «عدهای افراد مسلح در جاده شیراز ـ فیروزآباد بتحریک مالکین رئیس اصلاحات ارضی فیروزآباد را کشتند.»(1)
24 آبان 41: «ارتش و ژاندارمری جستجوی قاتلین مهندس ملکعابدی را از راه زمین و هوا آغاز کردند.»(2)
26 آبان 41: «استاندار فارس گفت: قاتلین مهندس عابدی شناخته شدند.»(3)
26 آبان 41: «8 نفر باتهام توطئه در فارس دستگیر شدند.»(4)
27 آبان 41: «بدستور سپهبد مالک دستگاه کشف دروغ بفیروزآباد برده میشود.»(5)
28 آبان 41: «دیشب قاتلین اصلی در کوهها دستگیر شدند. محاکمه صحرائی قاتلین بزودی در فیروزآباد آغاز میشود.»(6)
29 آبان 41: «سردسته قاتلین هنوز در کوهستان متواریست. هواپیماهای اکتشافی
ژاندارمری در جستجوی اسفندیار (سردسته قاتلین) است.»
30 آبان 41: «اسفندیار سردسته قاتلین مهندس عابدی دستگیر شد. حیدر کاظمی کدخدای ایل نمدی نیز دستگیر شد.»(1)
1 آذر 41: «12نفر از افراد ایل چگنی ]چگینی[ دستگیر شدند.»(2)
1 آذر 41: «کلانتران ایل قشقایی احضار شدند... اسلحه مهندس ملکعابدی در خانه یکی از متهمین کشف شد.»(3)
5 آذر 41: «پس از تحقیقات مفصل: دستگیر شدگان فیروزآباد اعتراف کردند... آخر وقت امروز خبرنگار ما از فیروزآباد اطلاع داد: قاتلین مهندس عابدی شناخته شدند.»(4)
5 آذر 41: «در فارس 7 نفر از بازداشتشدگان جزء قاتلین هستند.»(5)
6 آذر 41: «اولین کسی که به مهندس عابدی تیراندازی کرد بازداشت شد.»(6)
7 آذر 41: «بجز یک یا دو نفر: همه قاتلین مهندس عابدی شناخته شد.»(7)
7 آذر 41: «گزارش تلفنی خبرنگار کیهان از فیروزآباد: متهمین قتل مهندس عابدی اعتراف نمیکنند... عباسقلی ]مرادی، یکی از دستگیرشدگان[ میگوید: هم قیامت هست و هم خدا!»(8)
8 آذر 41: «2 کلانتر قشقائی بازداشت شدند.»(9)
11 آذر 41: «برای دستگیری آخرین متهم واقعه فیروزآباد اکیپ تازهای از طرف ژاندارمری بکوهستانها اعزام شد.»(10)
12 آذر 41: «کلانتران قشقائی در فیروزآباد بازداشت و یا تبعید هستند.»(11)
1) همان، (30 آبانماه همان،شماره 109541341، شماره 10955)، ص 1
2) همان، (1 آذرماه 1341، شماره 10956)، ص 1
3) کیهان، (1 آذرماه 1341، شماره 5808)، ص 1.
4) اطلاعات، (پنجم آذرماه 1341، شماره 10959)، ص 1.
5) کیهان، (5 آذر 1341، شماره 5811)، ص 1.
6) همان، (6 آذر 1341، شماره 5812)، ص 1.
7) اطلاعات، (هفتم آذرماه 1341، شماره 10961)، ص 1.
8) کیهان، (7 آذر 1341، شماره 5813)، ص 1.
9) همان، (8 آذر 1341، شماره 5814)، ص 1.
10) اطلاعات، (یازدهم آذرماه 1341، شماره 10964)، ص 1.
11) کیهان، (12 آذرماه 1341، شماره 5817)، ص 1.
به رغم این تبلیغات داغ بیست روزه، قاتل یا قاتلین ملکعابدی شناخته و معرفی نشده اما، جمع زیادی از مردان ایل قشقایی ـ و سرخی ـ ضرب و شتم و شکنجه شدند.
معهذا، در این ایام رنج و عذاب،جمعی از مردان و زنان ایل قشقایی، سختترین و دردناکترین روزهای زندگی خویش را از سر گذرانده است. «منوچهر قشقایی» یکی از متهمان و شکنجهشدگان، در خاطرات خود از شکنجهگاه فیروزآباد، میگوید:
همراه من 14 نفر از اطرافیانم را هم گرفته بودند که در این سه شب آنها را در مقابل چشم من شکنجه میدادند... یکی از دستگیرشدگان امیرحسین نیرومند بود که همه ناخنهایش را درآورده بودند و برای آنکه صدای فریاد او بگوش اهالی نرسد صدای موتور برق را زیاد میکردند!(1)
بنا به نوشتة عوضاله صفری کشکولی، «ابراهیمخان نمدی را پانزده روز تمام آنقدر شکنجه کردند که پیرمرد بیچاره پوست کبودی بر استخوانهایش باقی ماند. بینی قربانعلی شولی را سیخ داغ کردند تا اعتراف کند که قاتل ملکعابدی است. منوچهرخان قشقایی را آنقدر شکنجه کردند که مدتها آثار شکنجه و بند و زنجیر در بدنش به وضوح آشکار بود. دندانهای سرهنگ گلهزن را شکستند تا قتل ملکعابدی را اعتراف کند. تیرة موسالو از طایفه شش بلوکی که با حال و وضع رقتبار از قحط سالی در حال کوچ از کنار دهبرم (غرب فیروزآباد) عبور میکردند به اتهام قتل ملکعابدی توسط مأموران به رگبار بسته شدند...»(2)
مادر منوچهر قشقایی که پسرش به اتهام قتل ملکعابدی بازداشت شده بود، به یاد میآورد که:
... سرهنگ (نوکر منوچهر) را هم آنقدر شکنجه کردند که میگفت بله مهندس عابدی را من کشتم. ناصرالدین شاه را هم من کشتم].[ اصلاً هر کس را که بگوئید من کشتم. غیر از او سیزده چهارده نفر ]دیگر[ هم اعتراف کردند که باتفاق منوچهر ]قشقایی[ مهندس عابدی را کشته و اموالش را بردهاند و نزد آنهاست و وقتی میخواستند که آن اموال را
پس بدهند نمیتوانستند جواب بدهند چون در حقیقت چیزی نزد آنها نبود.»(1)
اینگونه شکنجههای زجرآور، امان قشقاییها را بریده و به ستوه آورده بود.
محمدخان ضرغامی باصری، از زمینداران فارس و خان معروف ایل باصری بود. وی فردی باسواد و آگاه و در زمینة کشاورزِی، بسیار سختکوش و جدی بود. مردمداری و حمایت از افراد ایل، سرلوحه اقدامات حکومتی وی در ایل بود. یک نویسنده محلی ـ از ایل باصری ـ دوران حاکمیت ایلی محمدخان ضرغامی را «دوران طلائی ایل باصری» ذکر میکند(2)
باری، محمدخان کمتر از یک هفته پس از قتل ملکعابدی، در شیراز دستگیر و زندانی شد. در همان بحبوحه ای که تبلیغات رسانهای سرسامآوری، راجع به قتل ملکعابدی، در جریان بود؛ محمدخان ضرغامی نیز دستگیر گردید. روزنامه کیهان، در تاریخ 28 آبانماه 1341، در صفحة اول و با تیتر بزرگ خبر داد: «رئیس ایل خمسه باصری بازداشت شد... ضرغامی باتفاق یک نفر که مجهز به تفنگ بودند دستگیر شدند.»(3)
روزنامة اطلاعات نیز در صفحة اول همان روز، نوشت: «محمد ضرغامی یکی از مالکین بزرگ شیراز نیمه شب دیشب با دو قبضه اسلحه دستگیر شد.»(4)
دستگیری محمدخان ضرغامی، ظاهراً به دلیل رعایت نکردن مقررات حکومت نظامی شیراز بوده؛ و ارتباطی با قتل ملکعابدی نداشته است. سپهبد مالک ـ فرماندة ژاندارمری کل کشور ـ اعلام نمود: «دستگیری محمدخان ضرغامی ارتباطی با واقعه فیروزآباد ندارد... مشارالیه در ساعتی که از طرف فرمانداری نظامی شیراز ممنوع اعلام شده بود در یکی از خیابانهای شیراز مشغول حرکت بود، ]که[ مأمورین فرمانداری نظامی
وی را جلب و بازداشت میکنند.»(1)
چند روز بعد، ورهرام استاندار فارس، در مصاحبهای اعلان کرد:
بازداشت آقای محمد ضرغامی بعلت تخلف از مقررات حکومت نظامی بوده است و مقررات حکومت نظامی فرصت مناسبی بوده برای دستگیری وی... آقای ضرغامی سوابق بسیار بدی دارد و دولت منتظر فرصتی بود برای دستگیری او. اگر او گناهکار نبود باین صورت در چنگال(2)ما گرفتار نمیشد. طبق قوانین حکومت نظامی آقای ضرغامی در یک دادگاه نظامی محاکمه خواهد شد(3)
به نظر میرسد، ورهرام نسبت به محمدخان ضرغامی، بسیار بدبین و ناراضی بوده است. در تلگرافی که ورهرام، به تاریخ 3/9/1341 به نخستوزیر مخابره نموده، مینویسد:
نمیدانم کی به عرض رسانیده است که محمد ضرغامی را میخواهم آزاد کنم. اگر منظور این بود که آزاد باشد زندانی نمیکردم؛ و تا خاتمه کار دادگاه هم آزاد نخواهد شد...(4)
ظاهراً محاکمه محمدخان ضرغامی، زود برگزار و محکومیت وی اعلام میگردد. روزنامه کیهان در 15 آذرماه 1341 خبر داد: «رئیس طایفه باصری به 3 سال زندان محکوم شد. علت محکومیت ضرغامی حمل اسلحه در ساعات ممنوعه فرمانداری نظامی بوده است.»(5)
این محکومیت سه ساله، البته در دادگاه تجدیدنظر نظامی شیراز، به 6 ماه حبس تأدیبی تغییر یافته است(6)
حسینقلیخان رستم ممسنی فرزند امام قلیخان، که از زمینداران فارس به شمار
میرفت؛ در تاریخ 30 آذرماه 1341 بازداشت و به تهران اعزام میگردد. روزنامة کیهان، در صفحة اول خود، خبر داد:
رئیس ایل ممسنی بازداشت شد و تحتالحفظ به تهران اعزام گردید. حسینقلی رستم رئیس ایل ممسنی که از مالکین بزرگ فارس است صبح دیروز ]30 آذرماه[ بوسیله فرمانداری نظامی شیراز توقیف و بلافاصله تحتالحفظ به تهران اعزام گشت].[ وی متجاوز از 140 پارچه آبادی دارد].[ نامبرده روز چهارشنبه گذشته همراه سایر مالکین از آقای نخستوزیر استقبال کرد].[ ظاهراً علت توقیف وی بر اثر تحریکاتی علیه قانون اصلاحات ارضی قلمداد شده است(1)
همین روزنامه، در توضیحات بیشتر مینویسد:
بقرار اطلاع آقای حسینعلی ]حسینقلی[ رستم رئیس ایل ... ممسنی که متجاوز از 160 پارچه آبادی دارد تاکنون برای 59 پارچه آبادی خود اظهارنامه پر کرده و بقیه املاک خود را چندی قبل بین خانم و فرزندش تقسیم کرده سند انتقالی داده و قسمتی را نیز به آقای سلطانحسین قشقایی برادر خانمش واگذار کرده است که حق استرداد داشته باشد(2)
تناقضگویی روزنامه در باب تعداد آبادیهای تحت مالکیت حسینقلیخان، کاملاً آشکار است.
دو روز بعد، روزنامه کیهان خبر داد که: «رئیس ایل ممسنی آزاد شد.»(3)
اسناد موجود نشان میدهد که ورهرام، استاندار فارس، نسبت به دستگیری و اعزام حسینقلیخان به تهران، واکنش بالنسبه تندی نشان داده و علت بازداشت وی را جویا شده است.
جناب آقای نخستوزیر ـ رونوشت تیمسار سپهبد امیر عزیزی وزیر محترم کشور[:] صبح جمعه سی آذر فرمانده نیروی زمینی تلگرافی به فرمانده لشکر فارس دستور میدهد حسینقلی رستم را تحت مراقبت به تهران اعزام دارند. دستور اجرا و فرستاده میشود. در نتیجه، عمل انتقال املاک ممسنی به دولت متوقف ]میشود.
[ چون این جانب به کلی از این جریان بیاطلاع میباشم اولاً مقرر فرمایید در صورتی که حسینقلی رستم مرتکب اعمالی شده است که مستلزم توقیف [و] تنبیه میباشد جریان را ابلاغ؛ ثانیاً به این ترتیب نمیدانم مسئولیت منطقه با کیست و اگر با این جانب است مقرر شود دستور مستقیم به لشکر و مأمورین انتظامی داده نشود. اکنون با دستگیری حسینقلی رستم سایر رؤسای عشایر ناراحت و در نتیجه ممکن است عکسالعملی نشان دهند. به اضافه، اصولاً این عمل، علاوه بر اینکه لازم نبود، به ضرر منطقه هم خواهد بود(1)
نخستوزیر اسدالله علم، در پاسخ وی مینویسد:
تیمسار سپهبد ورهرام استاندار ... تلگراف جنابعالی بشرفعرض همایونی رسید و حسینقلی آزاد شد. اصولاً لزومی در دستگیری او نبوده است...(2)
بدین گونه، حسینقلیخان رستم، پس از پنج روز بازداشت، آزاد میشود؛ اما به صلاحدید خویش در تهران میماند و به فارس برنمیگردد.
در پنجم دی ماه 1341، محمدرضا شاه پهلوی در خلال سخنان خویش «در محل بنای یادبود مهندس ملکعابدی در شیراز» اعلان داشت: «به تمام افرادی که یا روی جهل و نادانی یا روی تشویق آن کسانی که از آنها بهرهبرداری میکردند و تا به حال به وسیلة داشتن یک سلاح غیرمجاز، یا سرگردنه میایستادند یا آلت قرار میگرفتند توصیه میکنم که در اولین فرصت قبل از اینکه دولت اعلام خلعسلاح را مجدداً بکند، خودشان به اولین پست نظامی و ژاندارمری مراجعه بکنند و اسلحه نامبارکی که به دست آنها هست تسلیم بکنند.»(3)
بدین ترتیب، یک بار دیگر دستور خلعسلاح عمومی عشایر جنوب از جانب پادشاه کشور صادر گردید. یکی از مهمترین موارد حساسیت برانگیز عمومی عشایر، که در آن
تمام مردمان، اعم از زن و مرد، واکنش منفی و مقاومت عمومی نشان میدادند؛ اخذ اسلحه آنان و خلعسلاح ایشان بود. این حساسیت، بسیار بالا بود. مرد و زن عشایری، اسلحه را همچون عزیزترین کسان و چیزهای خویش، دوست میداشت و از آن مواظبت میکرد. اسلحه، چنان ارزشمند و دوست داشتنی بود؛ که در ادبیات عامیانه و حماسی قوم، جایگاهی بس رفیع یافته بود. بیت شعری، در ادبیات عامیانه و حماسی ایل بویراحمد ـ و برخی ایلات دیگر ـ وجود دارد؛ که بیانگر ارزش و تقدس فوقالعاده «تفنگ» است. عاشق ایلی، برخلاف دیگر عاشقان ـ که از سر تعارف و تمجید هم که شده ـ همه «چیز» خویش را فدای «معشوق» میخواند؛ یک چیز را مجزا مینماید؛ و آنهم «تفنگ» است! وی به صراحت میگوید:
هرچه دارم قربونت، غیر از تفنگم
ور دارم چربش کنم سی(1)روز تنگم
این «روز تنگ»؛ در واقع روزی است که تمام حیثیت و شرف و ناموس ایلی در خطر است. بنابراین، دفاع از آن، از ضروریات و واجبات است. مرد ایلی، با وجود «تفنگ»، راحتتر میتوانست از «حیثیت» ایل، حفظ و حراست نماید. تفنگ، ابزار ارزشمند دفاع بود؛ نه تهاجم(2)تفنگ، وسیله ای مقدس و در واقع یار و یاور مرد ایلی، در مقابل تعدی و تجاوز هر ظالم و زورگویی بود. معهذا، ارزش و اهمیت اسلحه، نه تنها برای مرد ایلی که برای زن ایلی، نیز کاملاًمحسوس و ملموس بود. مردان عشایر، در مقابل شکنجههای سخت و زجرآور نظامیان، تحمل بسیاری مینمودند، تا به آسانی اسلحة خویش را از دست ندهند. اما، این بار اوضاع کاملاً متفاوت بود. قتل ملکعابدی، بهترین بهانه و مستمسک حکومت پهلوی دوم برای سرکوب کامل عشایر جنوب شده بود. به علاوه، «اوامر ملوکانه» نیز در منظر عموم صادر شده بود؛ و بنابراین، میبایستی خلعسلاح کامل عشایر جنوب، صورت گیرد. ارتشبد فردوست بیان میکند؛ در جلسات «شورای عالی هماهنگی که در آن زمان «شورای امنیت» خوانده میشد... ]سپهبد[ مالک ... کراراً از دستورات محمدرضا برای خلعسلاح عشایر صحبت میکرد.»
در نتیجة این تصمیمات، سرانجام لشکر 10 پیاده فارس، در تاریخ هفتم بهمن ماه 1341، «اعلامیه خلعسلاح همگانی در فارس» را منتشر نمود. در آغاز اعلامیه آمده بود:
بفرمان مطاع شاهانه[،] در اجرای امریه نیروی زمینی[،] لشکر 10 فارس مأموریت دارد که تا آخرین اسلحه غیرمجاز را اعم از ساچمهای ]و[ گلولهزنی جمعآوری و بدینوسیله موجبات آسایش مردم و آرامش و امنیت مناطق استحفاظی فراهم گردد...
اعلامیة مزبور، نیز در همان روز، در برخی روزنامهها انتشار یافت. روزنامة محلی «پارس» نیز در سرمقالهای تحت عنوان «وداع با اسلحه»، به اعلامیه لشکر 10 فارس و اوامر ملوکانه راجع به خلعسلاح عشایر جنوب پرداخته است.
مجلة «تهران مصور» در مصاحبهای با سپهبد ورهرام، استاندار فارس به تفصیل به موضوع خلعسلاح عشایر جنوب پرداخت . در این مصاحبه که تحت عنوان «سی هزار مرد مسلح در جنوب خلعسلاح میشوند» انتشار یافت؛ چنین آمده است:
بطوریکه خوانندگان اطلاع دارند، بفرمان شاهنشاه، خلعسلاح عمومی و کامل عشایر جنوب آغاز شده و دولت در نظر دارد ضمن اجرای فرمان شاهانه، مقدمات اسکان عشایر و تأمین آسایش واقعیت ]واقعی؟[ کامل فارس و مناطق جنوبی را فراهم کند.
در مصاحبة استاندار فارس آمده بود:
سی هزار سوار و پیاده مسلح بیابانگرد فارس که مجهز به تفنگ، مسلسل و سلاحهای خودکار سبک هستند خلعسلاح میشوند. هم اکنون سه ستون سرباز سپاه فارس برای جمعآوری اسلحه عشایر بطرف: 1ـ فیروزآباد برای خلعسلاح افراد مسلح قشقائی. 2ـ نورآباد مرکز ممسنی برای خلعسلاح بیابانگردان. 3ـ کهگیلویه بمنظور جمعآوری اسلحه تیرههای مختلف در فارس و «باشت» و «باوی»
در حرکت میباشند].[ علاوه بر سه ستونی که در فارس مأمور جمعآوری اسلحه و مهمات خوانین، رؤسای ایلات و عشایر، و افراد مسلح عادی شدهاند، یک ستون نیز از سپاه خوزستان مأمور جمعآوری اسلحه عشایر بویراحمدی و اعرابی که مسلح هستند آماده حرکت شده است. ضمناً بگردان بوشهر نیز مأموریت داده شده که اسلحه موجود در تنگستان، دشتی و دشتستان را جمعآوری کند.
علاوه بر لشکر 10 فارس، لشکر 9 خوزستان نیز مسئول خلعسلاح عشایر کهگیلویه و بویراحمد در حوزة خوزستان میگردد. در روزنامة «مهر ایران» به اقدامات لشکر 9 خوزستان در منطقه کهگیلویه و دهدشت، اشاره شده است. خبرنگار مهر ایران گزارش میدهد: «تیمسار سرتیپ علی نادور معاونت یکم لشکر 9 مستقل پیاده خوزستان و فرمانده ستونهای خلعسلاح منطقه بهبهان و کهگیلویه باتفاق ... سرهنگ علیزاده فرماندار شهرستان کهگیلویه... روز 15/11/41 با هواپیما به بهبهان وارد ]و[ پس از صدور دستورات لازم در مورد حرکت ستونهای مختلف بمناطق باشت و بابوئی ـ چرام ـ صیدون ... در مراسم دعا و نیایش برای شاه شرکت کردند... در خاتمه تیمسار بسران عشایر در مورد تحویل اسلحة موجود در منطقه بهبهان و کهگیلویه تذکر دادند.»(1)
ستونهای خلعسلاح عشاییر، با حضور در مناطق استحفاظی و دستورات شفاهی و کتبی، بزرگان ایلات و طوایف را مسئول اجرای خلعسلاح مردم خویش نموده است. بر اساس اسناد موجود، فرماندهان ستونهای خلعسلاح، کدخدایان و کلانتران مناطق مختلف را موظف نموده «کلیه سلاحهای ابوابجمعی خود... را جمعآوری و به ستاد ستون تحویل» نمایند. به علاوه، تهدید نموده بودند: «که هر کس سلاح خود را پنهان و از دادن اسلحه خودداری کند[،] علاوه بر اینکه سلاحهای آنان گرفته میشود، به حداکثر مجازات قانونی تنبیه خواهند شد.»(2)
بدینگونه، همه زمینهسازی خلعسلاح عشایر، و در واقع سرکوب قطعی و همیشگی ایلات جنوب شروع شده است. مسلم بود، در مقابل خلعسلاح عمومی، بسیاری از مردمان ایلات و عشایر، مقاومت و موضعگیری مینمایند. بنابراین، یکی از عوامل مؤثر
و مهم مقاومت عمومی عشایر جنوب و قیام آنان؛ جلوگیری از جریان خلعسلاح و بازتاب شکنجههای پیشین عشایر در هنگام اخذ اسلحه بود.
در واقع، خلعسلاحهای مکرر پیشین، امان آنان را بریده و به ستوه آورده بود. آزار و اذیتهای نظامیان، در هنگام خلعسلاح عشایر، بسیار زیاد بود. شکنجهها برای اخذ اسلحه از مرد عشایری، در بسیاری مواقع زجرآور و رقتانگیز بود. هیچ فرد عشایری، به آسانی تسلیم نمیشد؛ و تفنگ خویش را تحویل نمیداد. بسیاری از آنان،پس از تحمل شداید فراوان و شکنجههای خرد کننده، ناچار به تقدیم اسلحه میشدند. برخی از مردان عشایر، نیز بیآنکه اسلحهای داشته باشند، بیگناه و به سختی شکنجه میشدند. به جرأت میتوان گفت، بدترین مواقع برای تمام مردمان ایلی، در مواجهه با نظامیان، زمانی بود که خلعسلاح اعلام و اجرا میشد. معهذا، بر اساس چنین سابقة ناخوشایندی بود، که اعلام مجدد خلعسلاح در سال 1341، با نارضایی و عدم استقبال عشایر مواجه شد. در نتیجه، مقابل آن موضعگیری و مبارزه نمودند؛ و در واقع یکی از عوامل اصلی قیام عشایر جنوب به شمار میآید. متأسفانه، این «مهم» تحت تأثیر تبلیغات مخرب و دروغین رژیم؛ هنوز هم از دید بسیاری از محققان برکنارمانده و توجهی به آن نشده است. احتمالاً ارتشبد فردوست، از معدود افرادی است، که به تأثیر خلعسلاح عشایر در ایجاد قیام عشایر جنوب، اشاره نموده است. وی میگوید:
... محمدرضا ]شاه[ تصمیم گرفت که ... ایلات و طوایف فارس را خلعسلاح و منکوب کند و از سال 1340 دراین زمینه به ژاندارمری دستوراتی داد، که در نتیجه منجر به شورش وسیعی در عشایر جنوب گردید(1)
فشار فراوانی که ایلات و عشایر کوهمره سرخی در دورة فرماندهی سرلشکر اسماعیل ریاحی بر سپاه جنوب متحمل شده بودند؛ هنوز التیام نیافته بود، که ماجرای قتل ملکعابدی رخ داد. تبعات واقعة اخیر، نیز آنان را متحمل زجر و عذاب دیگری نمود. آنها نیز هیچ گناهی در قتل ملکعابدی نداشتند؛ و به ناحق عرصة تهمت واقع
1) فردوست، همان، ص 506.
شدند. رئیس ایل سرخی، حبیبالله شهبازی بود، که ده روز پس از واقعه قتل ملکعابدی، از طرف نظامیان ـ خاصه تیمسار اشکان فرمانده ژاندارمری فارس ـ به فیروزآباد «احضار و با رفتار خشن و توهین آمیزی که بیسابقه بوده است او را متهم به قتل ملکعابدی میکنند و اعلام میدارند:«تو مسئوولی. باید ظرف یک هفته قاتلین را که سرخی هستند، دستگیر کنی و تحویل دهی!» بنابراین وی با ناراحتی و نگرانی به منطقه بازمیگردد..(1)
روزنامه کیهان، در گزارشی تحت عنوان «بازجویی از رئیس طایفه سرخی» مینویسد: «... عصر دیروز ]3 آذر[ حبیب شهبازی رئیس طایفه سرخی به فیروزآباد احضار شد و ساعت هشت صبح امروز نامبرده خود را به ژاندارمری فیروزآباد معرفی کرد و هم اکنون تحت بازجوئی است.»(2)
همین روزنامه، در روز بعد، متن مصاحبة خبرنگار خویش را با حبیب شهبازی، چنین منتشر مینماید:
دیروز خلیل ]حبیب[ شهبازی رئیس طایفه سرخی ... به خبرنگار ما گفت: من مثل یک سرباز هر وقت لازم باشد به مأمورین دولت کمک خواهم کرد. دیشب تیمسار اشکان مرا احضار کرد و قرار شد در مورد دستگیری سارقین و متهمین بقتل ملکعابدی به ژاندارمری کمک کنم].[ من قول هر گونه کمکی که بتوانم انجام دهم دادم(3)
روز بعد، روزنامه کیهان با چاپ عکس وی، مینویسد: «حبیباله خان رئیس طایفه سرخی ... که بژاندارمری فیروزآباد احضار شده است.»(4)
در همین روز، روزنامه اطلاعات نیز با چاپ عکس وی در صفحه اول، نوشت: «حبیباله شهبازی... رئیس تیرة سرخی که در دستگیری قاتلین مهندس عابدی با مأمورین ژاندارمری همکاری کرد هنگام گفتگو با خبرنگار اطلاعات...»(5)
بدین گونه، حبیب شهباری و دیگر سرخیها که به ناروا به اتهام قتل ملکعابدی زیر فشار و تهدید قرار گرفته بودند؛ صادقانه در جهت شناسایی و دستگیری قاتلان اصلی تلاش نمودند. اما ظاهراً این تلاشها مورد قبول دولتیان واقع نمیگردد. سندی از ساواک در دست است که «منصفانه» به اجحافات و فشارهای متعدیانة ژاندارمری، نسبت به «عشایر» فارس ـ از جمله کوهمره سرخی ـ اشاره دارد. در این سند آمده است: «... در سال 1341 که جریان قتل مهندس ملکعابدی رخ میدهد [،] دستگاه ژاندارمری با ایجاد سر و صدا موجبات اذیت و آزار عشایر فارس را فراهم و چون در منطقه فیروزآباد این جریان واقع گردیده و ارتباطی با منطقه سرخی نداشته[،] معهذا تیمسار اشکان و معاونش سرهنگ عاصی به فکر منطقه سرخی افتاده و وجود چند نفر دزد را در منطقه بهانه کرده [و] شهبازی را احضار و تحتالحفظ به فیروزآباد اعزام میدارند. در فیروزآباد که از دشمنان وی بودهاند[،] نهایت اهانت و فحاشی را به وی نموده سپس او را به شهر میآورند و از وی خواستار میشوند چند نفر از افراد سرخی را تحویل دهد. نامبرده در اجرای امر چند نفر را تحویل داده و سپس اکیپهای ژاندارم برای دستگیری وی اقدام مینمایند[.] ناچاراً نامبرده از کوهمره سرخی به شیراز رفته و مراتب را به استانداری گزارش و با اینکه استانداری به ژاندارمری دستور میدهد که مزاحم وی نگردند [،] لیکن استانداری نیز قاتل ملکعابدی را از وی خواسته و از طرف ژاندارمری جهت دستگیری وی [،] منزل او را در شهر محاصره مینمایند و نامبرده ناچاراً به منطقه مزارعی متواری میگردد.»(1)سندی از ساواک در دست است که «منصفانه» به اجحافات و فشارهای متعدیانة ژاندارمری، نسبت به «عشایر» فارس ـ از جمله کوهمره سرخی ـ اشاره دارد. در این سند آمده است: «... در سال 1341 که جریان قتل مهندس ملکعابدی رخ میدهد[،] دستگاه ژاندارمری با ایجاد سر و صدا موجبات اذیت و آزار عشایر فارس را فراهم و چون در منطقه فیروزآباد این جریان واقع گردیده و ارتباطی با منطقه سرخی نداشته[،] معهذا تیمسار اشکان و معاونش سرهنگ عاصی به فکر منطقه سرخی افتاده و وجود چند نفر دزد را در منطقه بهانه کرده[و] شهبازی را احضار و تحتالحفظ به فیروزآباد اعزام میدارند. در فیروزآباد که از دشمنان وی بودهاند[،] نهایت اهانت و فحاشی
1) بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی.
را به وی نموده سپس او را به شهر میآورند و از وی خواستار میشوند چند نفر از افراد سرخی را تحویل دهد. نامبرده در اجرای امر چند نفر را تحویل داده و سپس اکیپهای ژاندارم برای دستگیری وی اقدام مینمایند [.] ناچاراً نامبرده از کوهمره سرخی به شیراز رفته و مراتب را به استانداری گزارش و با اینکه استانداری به ژاندارمری دستور میدهد که مزاحم وی نگردند[،] لیکن استانداری نیز قاتل ملکعابدی را از وی خواسته و از طرف ژاندارمری جهت دستگیری وی[،] منزل او را در شهر محاصره مینمایند و نامبرده ناچاراً به منطقه مزارعی متواری میگردد.» روزنامه کیهان، در تاریخ 18 آذر ماه، خبر از «دستگیری سه نفر از طایفه سرخی» میدهد. این دستگیری ظاهراً «مربوط به اعترافی بوده که عطائی آموزگار عشایری ساکن قنات دهدار نموده و گفته است آنها را چند شب قبل از واقعه قتل مهندس عابدی مسلحانه در آنجا دیده است.»(1)
با این گونه بهانهگیریهای زورگویانه، فشار و اجحاف بر سرخیها ـ همچون قشقاییها ـ به اوج میرسد. حبیب شهبازی، به عنوان رئیس و بزرگ ایل سرخی، تاب و تحمل این همه تعدی و تجاوز را نیاورده؛ از اول دی ماه، آشکارا در برابر دولت موضعگیری مینماید.
وی با ارسال نامه، و نیز حضور در میان طوایف و تیرههای ایلات سرخی و قشقایی کوهمره، آنان را به قیام علیه حکومت فرا میخواند. این فراخوانی خیلی زود با استقبال عمومی مواجه میگردد. زمینة این استقبال نیز کاملاً فراهم بود. فشار و شکنجهای که مردمان ایل قشقایی و سرخِی، در پی قتل ملکعابدی متحمل شده و هنوز هم ادامه داشت؛ بهترین زمینه برای استقبال عام بود. به نظر میرسد، آنان منتظر فرماندهای دلیر بودند؛ تا عصیان خویش را آشکار سازند. این فرمانده اکنون ظاهر شده بود. جالب است که جنگجویان نامداری چون دشتی گلهزن، مسیح بولوردی، بُلُوط(2)جعفرلو و فضلالله گلکی، این فرماندهی را میپذیرند و به دور او جمع میشوند. ارتشبد آریانا، نیز در
کتاب خود به این مهم اشاره کرده، مینویسد:
... اسامی سرکردگان اشرار سرخی که با حبیب شهبازی همکاری میکنند عبارتند از: 1ـ بلوط جعفرلو 2ـ دشتی گلهزن 3ـ فضلالله گلکی 4ـ مسیحخان بلوردی 5ـ پسر لشکر صفیخان 6ـ پسر باباخانی ]باباخان[ 7ـ امیر و کرامت پسران مهدی سرخی(1)
باری، با فراخوانی حبیب شهبازی «عدة زیادی از عشایر و روستائیان از نواحی مختلف فارس به کوهمره میآیند و در مدت اندکی حداقل 1200 تفنگچی مسلح مستقر میشوند.»(2)
اقدام بعدی وی، تحریم رفراندم لوایح ششگانه ـ یا انقلاب سفید ـ بود. وی که فردی کاملاً آگاه به مسایل سیاسی ـ اجتماعی عصر بود؛ میدانست روحانیت مبارز و اصیل و برخی گروههای سیاسی، رفراندم لوایح ششگانه را تحریم نمودهاند. بنابراین، عدم شرکت وی در رفراندم انقلاب سفید، موجبی مؤثر در عدم شرکت عشایر کوهمره سرخی در رفراندم مزبور بود. تحریم دسته جمعی مردم کوهمره سرخی و عدم رأی ریزی در رفراندم ششم بهمن 1341 بسیار جالب و ارزشمند بود. در واقع، این عمل بیانگر شجاعت و نترسی قومی دلیر در خفقان دیکتاتوری عصر و اصالت و ارزش مبارزه و مقاومت آنان است. بازتاب این کار مهم و تاریخی، در «کیفرخواست دادستان نظامی» علیه حبیب شهبازی، منعکس و مشخص است. در کیفرخواست چنین آمده:
... مقارن رفراندم تاریخی ]ششم بهمن[ حبیب شهبازی ... در کوهمره بیکار ننشسته و بمناسبت تمرد و عدم حضور در شیراز مراتب عصیان و یاغیگری او در طوایف دور و نزدیک منتشر میشود. دستجات سارقینی که در اثر فشار و تعقیب ژاندارمری به ستوه آمده بودند از موقعیت استفاده کرده به طرف کوهمره سرخی سرازیر میشوند و حبیب شهبازی هم مقدم آنها را گرامی میشمرد. در تاریخ ششم بهمن 41 که مصادف با رفراندم تاریخی ملت ایران نسبت به لوایح ششگانه پیشنهادی شاهنشاه بود علناً مخالفت میکند و اهالی کوهمرة سرخی را وادار مینماید که رأی ندهند....»(3)
در همین ایام بهمن ماه، که اختلاف روحانیت مبارز ـ به رهبری امام خمینی ـ با شاه و حکومت پهلوی، به اوج رسیده بود؛ حبیب شهبازی،از طرق مختلف، با روحانیون مبارز شیراز ارتباطهایی برقرار نموده است. بر اساس سند محرمانهای که در پروندة ساواک حبیب شهبازی، موجود است؛ وی نامهای به «جلالالدین آیتاللهزاده» برادر «آیتالله شیخ بهاءالدین محلاتی» نوشته، که: «ما قیام کردیم شما هم ما را تنها نگذارید]و[ بوسیله ایادی محمد ضرغامی و جبهه ملی با ما همآهنگ شوید.»(1)
جلالالدین آیتاللهزاده، در خاطرات خویش نقل میکند:
به خاطر دارم که یک روز صبح به منزل مرحوم آقای اخوی ]آیةالله محلاتی[ رفتم. مرحوم آقای دستغیب هم اونجا بود].[ اخوی فرمودند خوب شد شما آمدید. حبیبالله شهبازی کسی را فرستاده اینجا و گفته من امروز میتوانم ستاد لشکر را خلعسلاح کنم... آقا از من پرسیدند:«چه کار کنیم؟» گفتم:«اصلاً جوابش را ندهید، نامه هم برایش نفرستید، به او بگویید ما در این کار با شما همنظر نیستیم.» چون نامه به دست مأمورین دولت میافتاد....(2)
«دکتر محمدحسن طاهری» در خاطرات خویش، از ارسال نامة آیتالله محلاتی به حبیب شهبازی یاد میکند.
وی میگوید: «... آیت الله محلاتی رضوانالله تعالی علیه نامه نوشته بودند که به وسیله یک نفر به کازرون فرستاده شد و در جلسهای در کازرون نامه مطرح شد. مخاطب نامه شهبازی بود. شهبازی یکی از سران عشایر کوهمره سرخی بود که یک حرکت ضددولتی به وجود آورده بود.»(3)
علاوه بر آیتالله محلاتی و برادرش جلالالدین آیتاللهزاده، روحانیون مشهور فارس نظیر آیتالله دستغیب و آیتالله نجابت، به قیام مردم کوهمره سرخی و حبیب شهبازِی، معاضدت مادی و معنوی نمودهاند.
«آیتالله شیخ حسنعلی نجابت» از روحانیون مرتبط با حبیب شهبازی بود، که علاوه بر ارسال کمکهای مالی، در مدح و وصف وی و یارانش شعر گفته است. بنا به نقل
«محمدرضا گلآرایش»:
آیتالله نجابت شنیده بود که حبیبالله شهبازی علیه دولت قیام کرده... به دلیل اینکه آنها به طرفداری اسلام قیام کردند از آنها حمایت میکرد. در مدح آنها شعر میگفت و آنها را ترغیب میکرد و از جهات مالی هم توسط رفقایی که اطراف ایشان بودند، مثلاً ده هزار تومان، پنج هزار تومان ]و[ کمتر و یا بیشتر کمک مالی میکرد. افرادی هم ]که[ میتوانستند، فشنگ و یا «پیشتو» و ده تیر، گیر بیاورند، تهیه میکردند، و به آنها میدادند(1)
برخی از ابیات آیتالله نجابت در مدح جنگجویان سرخی و حبیب شهبازی، این است:
چتربازان که زطیاره پدیدار شـدند
تیر جانسور بدرید دل دشمن دیـن
از قضا تیر خریدار به بیهوده نـرفت
رهبر قوم حبیبالله شهبازی بود
نام نامیش حـبیب است و محباحمــدهر یکی را به هدف مردم شهباز خریدار شدند
سرخیان در ره اسلام جلو دار شدند
دولت و دولتیان زرد رخ و زار شدند
شاهبازان جهان در نظرش خوار شدند
بر سرش نور خـدا، پنج تنش یار شدند(2)
به نقل از شاهدان عینی و شرکتکنندگان در قیام، آیتالله شهید دستغیب نیز تعدادی ملکی (گیوه) و مبلغ شانزده هزار تومان پول، برای کمک به حبیب شهبازی و جنگجویان کوهمره سرخی فرستاده است(3)
علاوه بر این اقدامات، خود حبیب شهبازی که فردی باسواد و آگاه بود؛ اعلامیههایی در تبیین اهداف و انگیزههای عشایر از قیام علیه دولت، تحریر و منتشر نموده است. این اعلامیهها، توسط مبارزان دیگر، حروفچینی و چاپ و انتشار یافته است(4)نمونههایی از برخی اعلامیهها اکنون در دست است. از جمله اعلامیة ذیل:
1) همان، دفتر اول، ص 95 (خاطرات محمدرضا گلآرایش).
2) ایل ناشناخته، ص 276. (حاج عوضقلی محمدی، از جنگجویان بنام کوهمره سرخی در قیام عشایر جنوب، هنوز اشعار مزبور را از حفظ میخواند. مصاحبه با نامبرده در شهر شیراز.)
3) همانجا.
4) شیخعیسی حسانی که از طلاب جوان وقت و دوستان حبیب شهبازی بوده، میگوید: «چندین بار در کوههای کوهمره سرخی نزد شهبازی رفته و اعلامیههای دستنویس او را گرفته و در شهر شیراز تایپ و در شهرهای مختلف، منتشر نموده است.» (مصاحبه تلفنی با شیخ عیسی حسانی ـ آذرماه 1387)
اعلامیه نهضت مقاومت ملی عشایر جنوب
بطوریکه هممیهنان عزیز اطلاع دارند از یکماه پیش عشایر فارس به منظور پشتیبانی از جنبشهای ملی و دلیرانة مردم شهرستانها مخصوصاً اهالی محترم تهران مسلحانه بپاخاسته و توانستهاند تا حد زیادی دنیا را به آنچه در ایران ما میگذرد متوجه سازند. متأسفانه چون در بدو امر مقدور نبود هدفهای نهائی عشایر را از این قیام به سمع ملت ایران برسانند، دولت تا میتوانست بر علیه جنبش ملی ما تبلیغات سوء نمود. گاهی آنها را چند نفر دزد و راهزن و جیرهخوار و بار دیگر مخالف اصلاحات ارضی و سرانجام تحریک شدة مالکین و فئودالها معرفی نمود و اعلیحضرت شاه در نطقهای خود سران عشایر را شپشهای جامعه و مورچههائی در مقابل لکوموتیو یاد کردند و حال آنکه ده سال ظلم و جور حکومتهای دیکتاتوری کافی بود که تمام ملت ایران را بر علیه دولت مرکزی به طغیان و عصیان برانگیزد؛ منتها نجابت و بردباری ملت ایران همة مظالم و مفاسد هیأت حاکمه را با صبر و شکیبائی و مبارزات منطقی و قانونی تحمل نمود. اینک لازم میداند هموطنان عزیز را به هدف مقدسی که محرک احساسات پاک و بیآلایش عشایر فارس بوده است، واقف سازد.
هموطنان عزیز!
ظلم و جور حکومتهای دیکتاتوری در ده سالة اخیر، تمام ملت ایران را به زانو درآورده است. فشار هیأت حاکمه، تعطیل مشروطیت، نقض قانون اساسی، اختناق مطبوعات و افکار عمومی، حبس و شکنجه و تبعید آزادیخواهان، ورشکستگی اقتصادی و فقر و فاقةعمومی، فشار مأمورین ژاندارم به تمام دهات و قصبات، بیاعتنائی و بیاحترامی به مقررات قرآن و دین مبین اسلام، حملة بیرحمانه به ساحات مقدسه و دانشکدههای دینی و تربیتی، شتم و جرح طلاب علوم دینی و دانشجویان دانشگاه، هتک حرمت علمای اعلام و پیشوایان دین و صدها مظالم و قانونشکنی دیگر از مظاهر حکومتهای دیکتاتوری و دستنشانده ده سالة اخیر است. عشایر فارس که در ده سالة اخیر پیوسته از دور و نزدیک ناظر مبارزات شرافتمندانه و قانونی جوانان و آزادیخواهان تهران و شهرستانها بوده و تلاش و کوشش آنها را مواجه با قدرت سر نیزه و توپ و تانک و حبس و شکنجة حکومت
دیکتاتوری میدید، از دو سه سال پیش خود را برای دفاع از حق و آزادی آماده نمود و هر چند مبارزات دلیرانه و شرافتمندانة مردم شهرها خصوصاً جوانان دانشگاه، در خور تعظیم و ستایش بود، معهذا چون حکومتی که با سرمایة ملت همهگونه وسیله سرکوبی و اعمال زور و ظلم در اختیار دارد مادام که با عکسالعمل شدیدتری مواجه نشود نمیتواند ملت را در سرنوشت خود آزاد بگذارد و از طرفی هم عشایر و دهات و قصبات بیش از پیش تحت فشار مأمورین دولت قرار گرفته بودند، ناچار به پشتیبانی مردم قهرمان تهران بپاخاسته تا سهمی در مبارزات ملی داشته باشند. با وجودی که دولت همیشه متوجه خطر از ناحیة عشایر جنوب بود خوشبختانه با تبعید سران عشایر و تضییقاتی که پیوسته از طرف عمال حکومت فراهم میشد و با وجود صحنهسازی قتل مهندسملکعابدی به منظور سرکوبی و متلاشی کردن صفوف عشایر و استقرار نیروهای بیشتری در فارس، نتوانست خللی در اراده و تصمیم افراد غیور عشایر وارد سازد، بعکس نطقهای آتشین شخص پادشاه و وزیر وقت کشاورزی و تهدید تانک و توپ و نزول عقابها (منظور چتربازان) صفوف عشایر را فشردهتر و مصممتر کرد و سرانجام برای کسب آزادی واقعی که تمام ملتهای اسیر آسیائی و افریقائی از آن برخوردار شدهاند قیام کرد و اینک هم در سراسر فارس بر اوضاع مسلط و تا حصول آزادی و برانداختن رژیم دیکتاتوری از پا نخواهد نشست و زن و مرد عشایر برای نجات وطن و آزادی عموم ملت ایران زیر رگبارهای مسلسل و بمبهای آتشزا پایداری نموده و از بذل جان خود دریغ نخواهند کرد و تا زمانی که بساط خودسری حکومت دیکتاتوری را برنیندازند و حکومت قانون را مستقر نسازند و آزادمردان و آزادیخواهان را از سیاهچال زندانها و تبعیدگاههای داخل و خارج رهائی نبخشند، هر گونه مقاومتی را که از طرف نیروهای دولتی ابراز شود در هم کوبیده و به یاری خداوند بزرگ و استعانت ائمة اطهار و پشتیبانی ملت قهرمان ایران نهضت آزادیبخش ملی را به ثمر خواهند رسانید.
هموطنان عزیز!
عشایر جنوب بارها امتحان رشادت و وطنپرستی را دادهاند. تهمتهای ناروای حکومت ـکه البته به تمام آزادیخواهان در این چند ساله نسبتهائی نیز دادهاند ـ
نمیتواند دامن پاک ملت و افراد ما را لکهدار کند. ما خواهان آزادی و اصلاحات دقیق اجتماعی هستیم و ملت ایران و نسل آینده باید بداند که عشایر فارس با اتکا به نیروی عظیم ملی برای نجات وطن برخاسته و ساعتی که پیروزی نهائی حاصل شود به فرمان ملت اسلحة خود را زمین گذارده به شغل کشاورزی و دامپروری میپردازیم. عشایر فارس نه تنها مخالف اصلاحات ارضی و اجتماعی و آزادی دهقانان نیست بلکه هرگونه اصلاح اساسی و مترقیانه را که با تصویب نمایندگان واقعی به دست دولت برگزیدة ملت و در حدود قانون اساسی و رعایت اعلامیة حقوق بشر صورت گیرد، صمیمانه پشتیبانی خواهد کرد.
خواستة عشایر نیز خواسته ملت ایران است و خواستة ملت ایران همانا استقرار حکومت قانون و اجرای مفاد یازدهگانة منشور کنگرة جبهة ملی ایران و آزادی فوری جناب آقای دکتر محمد مصدق و زندانیان سیاسی و آزادی مطبوعات و انحلال سازمان مخوف امنیت و اطلاعات و رهائی آزادیخواهان از قید و بند تبعید داخل و خارج است. عشایر فارس قادر خواهند بود عنداللزوم تا دویست هزار نفر از جوانان خود را بر علیه ظلم و بیدادگری تجهیز نماید و مسلماً افسران شرافتمند و سربازان رشید که همگی برادران و فرزندان عشایر هستند و برای دفاع از وطن داوطلب شغل مقدس سربازی شدهاند [به] هیچوجه راضی به برادرکشی نبوده و اطاعت کورکورانه را که به حیات ملی ما لطمه خواهد زد محکوم و مردانه در راه نجات وطن و کسب آزادی به صفوف برادران عشایر ملحق خواهند شد. برادران عزیز عشایر غیور آذربایجان، کردستان، لرستان، خوزستان، خراسان، بلوچستان و اصفهان!
بکوشید و دلیرانه برای نجات میهن و رهائی خواهران و برادران اسیر شهری، عشایر فارس را یاری نمائید و شهامت و رشادت خود را برای ثبت در تاریخ بار دیگر به منصة ظهور رسانید.
پیروزی از آن ماست (بمیری به نام و نمانی به ننگ)
زنده باد ایران، درود به رهبران مبارز ملت ایران[،] سلام بر شهدای راه آزادی، پیروز باد عشایر رشید ایران.
فروردین ماه 1342
سران عشایر فارس(1)
اعلامیة دیگری از حبیب شهبازی در دست است، که به صراحت پشتیبانی خود و طوایف کوهمره سرخی را از «روحانیون و مراجع تقلید مخصوصاً حضرت آیتالله خمینی» اعلان داشته است(2)
بسمالله الرحمن الرحیم
اینجانب حبیبالله شهبازی با جمله طوایف کوهمره سرخی که دو هزار نفرشان فعلاً مسلح و آماده ایستادهاند برای یاری روحانیون و مراجع تقلید مخصوصاً حضرت آیتالله خمینی دامت برکاتهم از هیچگونه خدمت و پشتیبانی و جانبازی دریغ نخواهم داشت و تا آخرین قطره خون خود را برای آبیاری درخت اسلام و احکام قرآن خواهم ریخت.
جان چه باشد که فدای قدم دوست کنم
این متاعی است که هر بی سر و پائی دارد
فدوی اسلام و روحانیین و آیتالله خمینی ـ حبیبالله شهبازی. (سند شماره 3)
با توجه به چاپهای متفاوتی که از این اعلامیه موجود است، و در شهرهای مختلفی توزیع و منتشر شده؛ شک نیست که توسط افراد متعدد و در سطحی وسیع، چاپ و توزیع گردیده است.
بر اساس اسناد ساواک، اعلامیه مزبور در تاریخ 15/2/1342، در کرج «توسط ]فردی به نام[ عباس بزاز اخوی زادگان به درب رستوران دانشکده کشاورزی الصاق شده» است(3)
همچنین در تاریخ 17/2/1342، در تهران «در خیابان و کوچههای فرعی خواجه نظامالملک پخش گردیده» است.
این اعلامیه، در شهرهای شیراز، کرمانشاه، کرمان و قم نیز توزیع و انتشار یافته است(4)به علاوه، با وجودی که حبیب شهبازی در اواخر اردیبهشت 1342 بازداشت
گردیده بود؛ اعلامیة مذکور، همچنان توزیع و منتشر میشد(1)
گذشته از این، در پرونده انفرادی حبیب شهبازی ـ در ساواک ـ دو دستنوشته از وی مضبوط است که مؤید اقدامات سیاسی ـ اجتماعی او و ترغیب عامة عشایر، شهرنشینان و روستاییان فارس به مبارزه با رژیم است. در یکی از اعلامیهها، که با عنوان «هموطنان عزیز و برادران سلحشور فارس» آغاز شده است، مینویسد: «امید بسی افتخار و مباهات است که اینجانب با کلیه قدرت و نیروی جمعی خود برای جانبازی در راه نجات مملکت با سایر برادران غیور و با ایمان خود در یک صف و برای یک هدف پیش میرویم[.] یکی از افتخارات تاریخی بنده این است [که] فرزند خلف یگانه روی هستم که امتحان آزادیخواهی خود را داده[،] اینک به کلاماله...»(2)
متن دستنوشته دوم که به خط وی و به نام «امیر بهادری» ـ از جنگجویان و فرماندهان بنام کوهمره سرخی ـ است، آمده است:
هموطنان عزیز فارس
اینجانب امیر بهادری فرزند خلف یگانه آزادیخواه وطن...(3)با کلیه طایفهام در زیر سایه قرآن و دین محمدی وابستگی...(4)
به جبهه ملی معروض تا آخرین نفس آماده فداکاری هستم. (سند شماره 4)
در طی مدت قریب دو ماه و نیم که حبیب شهبازی، در کوهمره سرخی به گردآوری نیرو میپرداخت؛ دولتیان، با اطلاع از این تحرکات و اوضاع بحرانی منطقه، تلاش بسیاری نموده تا با تشبث به انواع حیل حبیب شهبازی را به مراکز دولتی کشانده، و به زور یا صلاح آرام و ساکت نمایند. به نظر میرسد حبیب شهبازی، دست کم به دو دلیل، دولتیان و نمایندگان آنان را در ملاقاتهای متعددی که با وی داشتهاند،
1) رجوع شود: کشواد سیاهپور، «نهضت امام خمینی و قیام عشایر جنوب 42ـ1341»، صص 43 و 65 ـ 62.
2) بقیه مطلب، موجود نیست. (چنان که مشهود است، حبیب شهبازی ابتدا خود را «رهبر محبوب قوای انقلابی» نامیده است. اما، آن را خط کشیده و متن را به گونهای دیگر تنظیم نموده است.)
3) کلمات بعد از «وطن» ناخواناست.
4) کلمات بعد از «وابستگی» ناخواناست.
با معاذیر مختلف ناکام بازگردانده است. یکی اینکه نمیخواست به آسانی در دست نظامیان ـ که برخی از فرماندهان ارشدشان ملاحظة هیچ چیزی را نمیکردند ـ گرفتار شود. دیگر آنکه تصمیم قطعی در مبارزه با رژیم گرفته بود؛ و بنابراین به گردآوری نیرو میپرداخت. اسناد موجود نشان میدهد، دولتیان برای جلوگیری از قیام شهبازی، تلاش فراوانی نموده؛ اما به نتیجه نرسیده است.
سرهنگ «مسعود حریری» رئیس ساواک فارس، در تاریخ 11/11/1341 به مرکز گزارش میدهد که:
برابر اطلاع واصله حبیبالله شهبازی مدتی است در ارتفاعات کوهمره سرخی تعدادی تفنگچی متجاوز از چهل نفر متمرکز و برای مخالفین یک هسته مقاومتی تشکیل داده و چهار روز پیش نامهای وسیله تیمسار استاندار ]= ورهرام[ جهت نامبرده ارسال و او را بتوجه به مراحم و حمایت دولت دعوت بشهر نموده بود].[ پاسخ واصله از طرف نامبرده حاکیست اینجانب مطیع]،[ شاهپرست و میهندوست هستم ولی بعلت داشتن بدهی زائد و فشار طلبکاران نمیتوانم بشهر بیایم].[ مجدداً نامهای از طرف تیمسار فرماندهی لشکر بنامبرده نوشته و بوسیله سرهنگ دوم عرفان ارسال و او را دعوت بشهر نمود[.] ضمناً یادآور شده چنانچه نیاید بعواقب وخیمی دچار خواهد شد[.] تا این ساعت سرهنگ دوم عرفان مراجعت ننموده که معلوم شود نامبرده بشهر آمده یا خیر...(1)
سرهنگ حریری، چهار روز بعد ـ مورخ 15/11/1341 ـ به تهران مینویسد:
... سرهنگ عرفان روز 14 جاری بشیراز مراجعت ]نموده است.[ ضمناً آقای حبیباله شهبازی نامهای جهت فرماندهی لشکر 10 [فارس] ارسال و طی آن تعهد سپرده که تا چند روز دیگر بشیراز آمده و برای انجام کارهای شخصی خویش به تهران عزیمت خواهد نمود[،] و چون فعلاً وجه برای مسافرت ندارد مشغول فروش مقداری گندم و تعدادی گوسفند میباشد[.] از طرفی وی آمادگی خود را برای خدمت در راه شاهنشاه و میهن معروض داشته است(2)
به احتمال قریب به یقین، حبیب شهبازی، صرفاً برای وقتگذرانی و گردآوری هر چه بیشتر تفنگچی و نیز دست به سر کردن و فریب دولتیان چنین پاسخهایی را میداده است. به نظر میرسد، مسئولان فارس این مهم را دریافته و به ناچار دست به دامن «سلیمان بهبودی» ـ وزیر دربار شاهنشاهی ـ شدهاند. وی نیز نامهای به حبیب شهبازی نوشته «مبنی بر اینکه شما کماکان مورد توجه هستید و پس از انجام کارهای خود به تهران حرکت نمائید.»
این نامة تلگرافی «از طرف لشکر [10 فارس] وسیله سرهنگ دبیریان» برای «حبیب شهبازی فرستاده شده است.»(1)
نتیجة نامة مزبور، نیز منفی بوده است. زیرا سرهنگ حریری رئیس ساواک فارس، در گزارش مورخ 2/12/1341، به تهران، مینویسد:
... با اینکه پس از فرستاده شدن نامه آقای بهبودی وسیله سرهنگ دبیریان[،] سرهنگ 2 اوحدی افسر لشکر 10 نیز برای ملاقات با حبیب شهبازی و آوردن او بشیراز[،] بمحل مشارالیه رفته است [،] نامبرده بعنوان اینکه بدهکار [است] و از طرفی مورد تعقیب مامورین ژاندارمری است[،] از آمدن خودداری [نموده] و بطوریکه اطلاع میرسد نامبرده عدهای در حدود سیصد نفر دور خود جمع و تعدادی اسلحه و مهمات و آذوقه تهیه [و] میتوان گفت که در کوهمره سرخی هسته مقاومتی را تشکیل داده است... اینک مراتب بمنظور استحضار و اقدامات لازم معروض و جریان باطلاع استانداری و مقامات انتظامی نیز رسیده است... (سند شماره 5)
در پی گزارش ساواک فارس، ریاست ساواک کشور ـ سرلشکر پاکروان ـ به سرهنگ حریری دستور میدهد: «فوری شورای امنیت تشکیل داده[،] برای خاتمه دادن به این وضع اقدامات لازم به عمل بیاید. معطلی در این کار میتواند عواقب وخیمی داشته باشد و مسئولیت سنگینی دربر دارد.»
هر چند معلوم نیست سرهنگ حریری چه اقداماتی انجام داده؛ اما ظاهراً فرماندهان لشکر 10 فارس، همچنان به اعزام نماینده و ملاقات حبیب شهبازی ادامه داده و تلاش
1) همانجا.
خویش را برای منصرف نمودن وی از اقدامات حاد و مسلحانه، و گسیل وی به شهر مصروف داشتهاند.
به نظر میرسد، آخرین نمایندگان لشکر 10 فارس، با برخورد تند حبیب شهبازی، مواجه شده و مدتی توقیف گشتهاند. این اتفاق، دقیقاً در روزی رخ داده، که شب آن، یورش جنگجویان عشایر کوهمره ـ متشکل از سرخی و قشقایی ـ به پاسگاه ژاندارمری دارنجان، انجام گرفته است. سندی در این خصوص موجود است، که:
طبق اطلاع از شیراز سرهنگ وزین افسر لشکر 10 باتفاق یک نفر استوار بطرف طایفه سرخی، بمنظور ملاقات حبیب شهبازی عزیمت نموده [که در] روز 11/12/41 سرهنگ مزبور و استوار نامبرده را حبیب شهبازی توقیف و با تدابیر و تهدیداتی که سرهنگ وزین بعمل میآورد عصر آنها را حبیب شهبازی آزاد مینماید...(1)
با این اقدام، حبیب شهبازی نشان داده که قصد مصالحه با نمایندگان حکومت را ندارد.
بالاخره حبیبالله شهبازی، با رهبری جنگجویان ایلات سرخی و قشقایی، نخستین اقدام عملی و جنگ مسلحانه عشایر جنوب علیه حکومت پهلوی را با حمله به پاسگاه دادنجان، آغاز مینماید. ترکیب جنگجویان حملهکننده به پاسگاه دادنجان، بسیار متنوع و بیانگر حضور فعال بسیاری از طوایف و تیرههای سرخی و قشقایی است. افراد مشهور و فرماندهان جنگی عشایر، عبارت بوده از:
1ـ بلوط جعفرلو؛ از طایفه جعفرلو شش بلوکی قشقایی
2ـ مختار جعفرلو؛ از طایفه جعفرلو شش بلوکی قشقایی
3ـ دشتی گلهزن؛ از طایفه گلهزن قشقایی
4ـ مسیح بولوردی؛ از طایفه بولوردی قشقایی
5ـ حاجی بابا گلهزن؛ از طایفه گلهزن قشقایی
1) همانجا.
6ـ محمدخان صفیخانی؛ از طایفه صفیخانی قشقایی
7ـ باباخان کلهخورلو؛ از طایفه صفیخانی قشقایی
8ـ هدایت گودرزی و صفرخان؛ از طایفه صفیخانی قشقایی
9ـ فضلالله گلکی؛ از طایفه کرکانی قشقایی
10ـ محمدحسن کرکانی؛ از طایفه کرکانی قشقایی
11ـ بهادر امیری فرزند باباخان سرخی معروف
12ـ فرزندان مهدی سرخی معروف (امیر، کرامت، شکرالله و جواد بهادری سرخی)
13ـ عوضقلی محمدی مسقانی
14ـ کرامت اسدی
15ـ سردار شاهین
16ـ غلامحسین پرهیزگار
17ـ زمان عابدی
تعداد جنگجویان تحت فرمان افراد فوق، قریب 300 تن بوده است. این نیروی جنگی و فرماندهان آن، همه تحت هدایت و فرماندهی حبیب شهبازی، وارد عرصه کارزار گشتهاند.
عشایر حمله کننده، هجوم سراسری خود را از ساعت 3 بعداز نیمهشب 11/12/1341 برای تسخیر و خلعسلاح پاسگاه ژاندارمری دادنجان آغاز کردند. درگیری شدیدی میان طرفین رخ داده است. مقاومت نظامیان در سنگر مستحکم پاسگاه ادامه داشت، تا اینکه برخی از جنگجویان عشایر، وارد اصطبل پاسگاه شده و کاه موجود در آن را آتش زدهاند. در نتیجة فشار دود درون پاسگاه و باران گلولههای بیرون، نظامیان زندة پاسگاه چارهای جز تسلیم و خلعسلاح ندیدند. بنابراین، جز شش تن از آنان که کشته شده بود؛ باقی ماندة سالم و مجروح پاسگاه، تسلیم عشایر گردیدند و با خلعسلاح آنان، به سوی فیروزآباد بدرقه گشتند.
در این پیروزی، عشایر منطقه بیش از 30 اسلحه به غنیمت گرفته؛ که به نسبت بین آنان تقسیم شده است. بر اساس سندی از اداره دوم ستاد بزرگ ارتشتاران: «... در ساعت 0300 مورخه 11/12/41 افراد غیرنظامی حبیب شهبازی بپاسگاه ژاندارمری دادنجان حمله و آنجا را خلعسلاح و 32 قبضه تفنگ سرقت نمودهاند و بالنتیجه
تعداد چهار نفر ژاندارم مقتول و ده نفر زخمی [شده] و تا ساعت 1000 روز بعد [12/12/1341] مانع از جمعآوری کشتگان(1)و زخمیها گردیده است و بالنتیجه ژاندارمری کلیه پستهای ضعیف خود را جمعآوری نموده است...»(2)
در مجله هفتگی «ترقی»، مطالبی از زبان یک مقام ژاندارمری کشور، در خصوص خلعسلاح پاسگاههای ژاندارمری در بویراحمد، سرخی و قشقایی آمده که چون راوی آن یک مسئول ژاندارمری است، بسیار مغلوط و مجعول است(3)به رغم این، مواردی از آن میتواند مورد استفاده قرار گیرد. راوی میگوید:
... شب یازدهم اسفند ماه 41 حبیب شهبازی با عده زیادی از افراد طائفه خود و طوائف دیگر ناگهان بپاسگاه دادنجان نزدیک شیراز هجوم برده [و] در حقیقت شبیخون میزند. عدة پاسگاه که جمعاً از بیست نفر تجاوز نمیکرده بفرماندهی ستوان سلیمی تا آخرین فشنگ مقاومت مینمایند... عاقبت مهاجمین که میدیدند نمیتوانند بزودی بر آنها غالب شوند و ممکن است کمک برسد[،] تمهیدی اندیشیده و چند نفر خود را باصطبل پاسگاه که مقداری کاه یونجه در آن بوده رسانده آنرا آتش میزنند. بیرون پاسگاه باران گلوله میبار[ید] در داخل هم دود و آتش مانع نفس کشیدن [بوده] است[.] ناچار افراد بخارج رانده میشوند[.] در این واقعه ستوان سلیمی و یکی دو نفر از افرادش مجروح و شش نفر از درجهداران و افراد ژاندامری بشهادت رسیده[،] پانزده نفر از اشرار مقتول میگردد(4)
به رغم گفته راوی، تنها یک تن از جنگجویان عشایر کشته میشود(5)
به دنبال تسخیر و خلعسلاح پاسگاه دادنجان، طرح حملة سراسری نظامیان به
1) اصل: کشتهگان.
2) بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی.
3) برای اطلاع بیشتر رجوع شود: ترقی، (شمارههای 1059، 1060، 1061، 1062، 1063 مورخ 9، 16، 23و 30) اردیبهشت و 6 خردادماه 1342 (جز شماره نخست، بقیه شمارهها تحت عنوان «تبهکاران فارس» به نقش ژاندارمری در وقایع غائله جنوب پرداخته است.)
4) ترقی (شماره 1059، دوشنبه 9 اردیبهشت 1342)، ص 42.
5) ایل ناشناخته، ص 272.
کوهمره سرخی ریخته و اجرا شد. نیروی اصلی نظامی که در همان نیمه شب روز 12/12/1341 به سمت کوهمره سرخی، حرکت مینماید؛ «دو گروهان تقویت [شده] با ارابه به بفرماندهی سرهنگ وزین» بوده است.
این گروه رزمی، مرکب از:«ارکان گردان سوم لشکر 8 لرستان [و] گروهان نهم [و] دهم گردان سوم لشکر 8 لرستان [و] صد نفر ژاندارم» بوده؛ که از سمت «چنار فاریاب» برای تصرف «ریچی» در کوهمره سرخی، عزیمت نموده است(1)
به علاوه، سه گروه رزمی دیگر، برای محاصره و تصرف کامل کوهمره سرخی، به حرکت درآمده است. گروه رزمی شماره یک، به فرماندهی سرهنگ ستاد «عبدالحسین ناجی»؛ مرکب از «هنگ 20 پیاده [کرمانشاه]، دو تانک مقیم فیروزآباد، صد نفر ژاندارم [و] یک آتشبار توپخانه 105» از گردنه «بُلَُقو» به سمت کوهمره حرکت نموده است(2)
گروه رزمی شماره 3، به فرماندهی سرهنگ 2 «ساوجی»؛ متشکل از «گروهان یکم گردان سوم لشکر 8 لرستان [و] صد نفر ژاندارم» برای حمله آینده به کوهمره سرخی، در منطقة «جره» کازرون موضعگیری مینماید(3)
گروه رزمی شماره 4، به فرماندهی سرهنگ ستاد «محمود همایون»، با حضور گروهان هفتم و هشتم پیاده و ارکان گردان دوم؛ در فیروزآباد مستقر شده «و برای حمایت احتمالی گروه رزمی شماره 1 آماده بوده است.»(4)
بدینگونه، هجوم همهجانبة قوای نظامی از جهات مختلف کوهمره سرخی، توأم با بمبارانهای شدید هوائی، آغاز میگردد. جنگجویان عشایر نیز در روستای «مسقان» مستقر میشوند. آنان به سه گروه تقسیم شده و هر گروه موظف میگردد، یکی از سه راه اصلی نفوذ نظامیان به کوهمره سرخی را مسدود نماید(5)«دسته اول، به سرکردگی حبیبالله شهبازی جادة شیراز ـ چنارفاریاب را در گردنة ارژن دان مسدود میکند. تفنگچیان این دسته 200 نفر بودهاند. دسته دوم، به سرکردگی بهادر امیری (پسر
ملاباباخانبگی) و با شرکت 100 نفر مسلح راه فیروزآباد ـ مهکویه را در تنگ بلقو مسدود مینماید. دسته سوم، به سرکردگی حاج امیر بهادری (پسر ملامهدی) راه سیاخ ـ شوراب را در ملةکر میبندد. این گروه 50 نفر تفنگچی بودهاند.»(1)
در تاریخ 17/12/1341 بخشی از نیروهای نظامی از طریق فیروزآباد ـ مهکویه، وارد کوهمره میگردند. عشایر تحت فرماندهی بهادر امیری، وقتی با نیروهای نظامی سرهنگ عبدالحسین ناجی درگیر میشوند، که آنان کاملاً در تنگ بلقو قرار میگیرند. حملة عشایر آغاز میگردد و تا شش ساعت نبرد سنگین میان طرفین ادامه مییابد. حدود ساعت 12 ظهر، قوای نظامی مستأصل شده و به سمت مهکویه عقبنشینی مینماید. تجهیزات نظامی آنان بر جای میماند؛ اما عشایر که در ارتفاعات موضع گرفته بودند، پایین نمیآیند. در همین اثنا، هواپیماهای جنگی سر میرسند و به شدت ارتفاعات و مواضع عشایر را بمباران میکنند. این بمباران موجب تخلیة ارتفاعات و پناه عشایر به قلل کوه میگردد. در نتیجه، نیروهای نظامی برمیگردند و تجهیزات و ادوات نظامی را برداشته، عقبنشینی مینمایند.
جنگجویان عشایر، تا مدت چهار روز در ارتفاعات تنگ بلقو، باقی میمانند؛ تا در صورت هجوم مجدد نظامیان، با آنان درگیر شوند. سپس به محل استقرار جنگجویان عشایر، روستای مسقان، برمیگردند(2)در درگیری تنگ بلقو، دو نفر از نظامیان کشته شده، و دو نفر آنان مجروح گردیدهاند. یکی از مجروحین، فرمانده ژاندارمها به نام سرگرد «بانکی» بوده است. از عشایر، نیز یک تن به قتل میرسد(3)پس از نبرد تنگ بلقو، نظامیان به سیاست بمبارانهای متوالی و شدید منطقه، مبادرت ورزیدند. بمبارانها تنها شامل کوه و کمر نبود؛ بلکه روستاها و دهات کوهمره نیز عرصة این تهاجم نابرابر و وحشیانه قرار گرفته بود.
با بمبارانهای متوالی منطقه، جنگجویان عشایر به کوه و کمر پناه بردند. بنابراین،
نظامیان با ماشینآلات و ادوات جنگی نظیر تانک و توپ، روستاهای متعدد کوهمره را اشغال کردند. گروه رزمی شماره 2 به فرماندهی سرهنگ وزین، روستای «ریچی» را به تصرف خویش درآورد و به تخریب خانههای مردم پرداخت.
اندکی بعد، دشت «شوراب» ـ محل سکونت طوایف شکره، دهدار، جیحون و جبارزار ـ به تصرف نظامیان درآمد(1)«با اشغال کوهمره، دستگیری و شکنجه روستائیان و عشایر آغاز میگردد. نیروهای نظامی، بر اساس لیستی که جاسوسان محلی گزارش داده بودند، به دستگیری میپردازند. اکثر کدخدایان و ریشسفیدان روستاها و طوایف که در محل خود بودند، بیرحمانه شکنجه میشوند.»(2)
مشهدی شیرخان، ریشسفید طایفة جیحون میگوید:
به محض ورود ارتش به شوراب، 9 نفر پیرمردان و ریشسفیدان چهار طایفه دستگیر شدند. بازجوئی و شکنجه شروع شد... با سیگار میسوزانیدند. با شلاق به باسن، پا و پشت میزدند. آنچنان ما را شلاق زدند که همه تا مدتها خون ادرار و استفراغ میکردیم. محمدتقی جوادی کدخدای ده شوراب در اثر شکنجه یک ماه تمام در حال اغما بود و خون استفراغ میکرد. پس از شلاق، همه را خوابانیدند و سنگهای بزرگ... روی شکممان گذاشتند. با گذاشتن سنگها، همه بیهوش شدیم و از آن پس مدتها مبهوت و علیل بودیم. پس از این جریان، عدهای علیل و زمینگیر شدند و عدهای رحمت خدا رفتند.»(3)
بنا به نقل آریانا، اشغال مناطق و روستاهای کوهمره، در فاصلة میان روزهای 20 تا 25 اسفند 1341، انجام گرفته است. «روز 24 اسفند آبادی (مسقان) مرکز کوهمره سرخی بدست واحدهای لشکر 10 پارس افتاد و از این ببعد ستونها بتدریج متوقف و ضمن گشت و شناسائی و تعقیب اشرار مشغول تجدید سازمان خود شدند.»(4)
علاوه بر حضور گردانهای نظامی در کوهمره، پاسگاههای ژاندارمری، در محلهای سابق و مراکز عمدة کوهمره دایر شد. همچنین، با استفاده از «عناصر مورد اطمینان
محلی» به تعقیب و فشار بر جنگجویان عشایر و مردم محل پرداختند(1)
پس از اشغال و ایجاد آرامش نسبی اولیه در کوهمره سرخی، برخی از واحدهای نظامی مستقر در منطقه، به شیراز فراخوانده شده و سرهنگ ستاد «اعظمی»، به فرماندهی نظامی منطقه کوهمره منصوب گردیده است. وی با دستورات عملیاتی ذیل، از طرف سپهبد آریانا، تعیین و اعزام میگردد.
... سرهنگ ستاد اعظمی: 1ـ از این تاریخ [2/1/1342] شما بفرماندهی نظامی منطقه که حدود آن بشرح زیر است:از شمال ارتفاعات کوه قبله و سبزپوشان ـ کوار [،] از جنوب محور کازرون ـ فراشبند ـ فیروزآباد[،] از مشرق کوار ـ فیروزآباد[،] از مغرب جاده شیراز ـکازرون ـ منصوب میشوید[.] 2ـ مأموریت شما عبارت است از: الف ـ قلع و قمع اشرار منطقه[،] بـ تعقیب و دستگیری حبیب شهبازی [،] پـ خلعسلاح[،] تـ کنترل و نظارت و تمشیت امور کوچ ایلات منطقه به ییلاقات مربوطه[.] 3ـ در اجرای این مأموریت اختیارات کامل بشما داده میشود[.] 4ـ اعتبار سری کافی تسهیل اجرای مأموریت در اختیار شما گذارده میشود[.] 5ـ کلیه واحدهای نظامی ـ ژاندارمری و عشایر آن منطقه برای تسهیل مأموریت محوله در اختیار و تحت امر شما گذارده میشوند...(2)
تقریباً یک هفته بعد، به پیشنهاد سرهنگ اعظمی، مسئولیت منطقه فیروزآباد وقیر، به سرهنگ ستاد محمود همایون واگذار میگردد(3)
یکی از مهمترین ترفندهای حکومت، برای تخریب چهرههای اصیل عشایر، و مشوب نمودن اذهان عمومی عشایر، روستاییان و مردمان شهری؛ و نیز اختلاف افکنی میان عشایر قیامکننده؛ تحریر و انتشار اعلامیههای مخرب و گهگاه دروغین بود. آریانا، در خصوص «اقدامات سیاسی و تبلیغاتی» نیروهای جنوب مینویسد: «هم زمان با مانورهای نظامی[،] نیروهای جنوب دست باقدامات وسیع سیاسی و تبلیغاتی زد.
اعلامیههائی که بتعداد زیاد بوسیله هواپیمائی بین کلیه عشایر پخش میشد حاکی از مطالب متنوع بود. از طرفی با بیان پیشرفت ستونهای نیرو و کیفر تبهکاران آنان را از عواقب نافرمانی برحذر داشته و از سوی دیگر با پند و اندرز براه راست مینمود....»(1)
البته، مفاد اعلامیهها همه، این نبود. چنانکه در فوق آمده، غالب مطالب اعلامیهها، در تخریب و تحریک بود. از جمله، اعلامیة ذیل، دربارة حبیب شهبازی.
شماره 1719 خ [مورخ] 20/12/41 [:] ارتش شاهنشاهی ایران[،] نیروی زمینی... اهالی محترم فارس حبیب شهبازی را بخوبی میشناسید و سابقه زندگانی او بر هیچکس مکتوم و پوشیده نیست. این مرد مدتی خود را در پناه ارتش قرار داده و با کمکهای مؤثر ارتش زندگانی مرفه یافت[.] دارای ضیاء و عقار و مال و حشم شد و خود را بدروغ وطنپرست و خدمتگزار(2)شاهنشاه جلوه داد و با فریب و ریا نیات مغرضانه خود را مخفی میداشت تا اینکه شب هنگام با همکاری یکعده سارق و جانی سابقهدار ناجوانمردانه به عدهای ژاندارم حمله نموده اسلحه آنها را به یغما برده و در نهایت بیشرمی از این تجاوز قدم فراتر گذارده یکعده مردمان بیگناه سادهلوح را با شکنجه و زور بدور خود جمع و بعنف و جبر وادار باعمال خلاف مصالح مملکت مینماید. علیهذا برای اینکه هر چه زودتر این جانی بالفطره بسزای عمل خود رسیده این کانون فساد متفرق گردد[،] در اجرای اوامر صادره ابلاغ و اعلام میدارد هر کس حبیب شهبازی را دستگیر و بمقامات انتظامی تحویل دهد جایزه قابل ملاحظهای دریافت خواهد کرد. انتظار میرود مردم پاک نهاد فارس و عشایر وطنپرست و اهالی ستمدیده کوهمره سرخی در این امر که ضامن رفاه و آسایش آنهاست[،] پیشقدم شده و هر چه زودتر ریشه این کانون فساد را از بن قطع نمایند. ضمناً لشکر بدینوسیله باشخاصیکه در این ماجرا اغفال شده و بدور حبیب شهبازی گرد آمده و اکنون متفرق و از او دوری میجویند تأمین میدهد که با خیال راحت بتوانند دنبال کار و زراعت خود بروند[.]
لذا بهتر است هر چه زودتر از دور او متفرق شوید که آتش مشتعل او خرمن هستی
شما را نسوزاند و تنها دامنگیر خودش بشود. لشکر 10 پیاده فارس.»(1)
در برابر این گونه حملات تبلیغاتی مخرب و تفرقهانگیز، ظاهراً جنگجویان عشایر چارهای جز سکوت و خاموشی نداشتند. زیرا در آن اوضاع بحرانی و جنگی، نه فرصت و مجال پاسخگویی وجودداشته؛ و نه میدان عرضه آن ـ در سطح عموم ـ مهیا بوده است. به رغم این وضعیت نابسامان و تیره؛ شخص آگاهی چون حبیب شهبازی، دست کم به دو اعلامیة نخست «ارتش شاهنشاهی» ـ در نامهای به ساواک ـ پاسخ گفته است. دقت در پاسخهای وی، بیانگر ماهیت و افشای بسیاری از دروغهای دولتمردان حکومت پهلوی است. وی مینویسد:
ریاست محترم سازمان امنیت و اطلاعات
محترماً بعرض میرساند بقرار اطلاع آن اداره در صدد برآمده در اطراف صحنهسازیها و خیمه شببازیهای مسئولین این استان علت را بفهمید[.] خود اینجانب عین حقیقت را بعرض میرسانم.
قبل از وقوع این انقلابات خوب بود مقامات مسئول به تیمسار اشکان نصیحتی فرموده بودند که مأمورین ژاندارم را بجان و مال مردم خود مختار نسازد[.] معلوم است وقتیکه فلان افسر ژاندارم یا فلان ژاندارم برای پر کردن کیسه خود حاضر است همه کار را مرتکب شود[،] البته مردم هم حس دارند، بالاخره عکسالعملی نشان میدهند[.] پس علل این وقایع همانا اعمال مأمورین ژاندارم است و بس و اینجانب بیگناهم[.] در اعلامیه شماره 1 دربارة اینجانب بیلطفیهایی شده است[.] خوشوقتم که اینجانب تا چندین قرن از نسب و وضع زندگی خود خوب خبر دارم[.] بنظر من بایستی این قبیل اعلامیهها را دربارة فلان قفلساز و یا فلان ملکیدوز که بدرجة افسری نائل میشود و در اندک مدتی میلیاردر میشود صادر شود والا اینجانب بعد از یک عمر زحمت دارای یک میلیون تومان قرض بوده و حاصل دسترنجم فعلاً مورد چپاول و غارت مأمورین ژاندارم است[.] پاکروانها(2)که از کیسه خالی این مملکت و این ملت حقوق میگیرند که حافظ مال مردم
باشند اینک خود غارتگر و دزد از آب بیرون میآیند[.] در اعلامیه شماره 2 که باصطلاح بیست و پنجهزار تومان جایزه قتل مرا مرحمت میفرمایید نسبت کشت خشخاش داده شده[،] تعجب است مقامات چرا اینقدر دروغگو باشند[.] بجای این اقدامات خوب است سازمانهای اداری مأمورین مخصوصاً تشکیلات ژاندارمری را اصلاح نمایند[،] زیرا روزبروز با این رفتار مأمورین ژاندارم بر ناراضیهای مملکت افزوده میشود[.] آیا فلان عشایر بدبخت چه گناه دارد که مأمورین ژاندارم آنان را شکنجه و عملیات غیرانسانی با آنها عمل شود[؟] آیا فلان شبان عشایر که آقایان ژاندارمها برایشان پاپوش میسازند و بین عائله با آب گرم آنان را تنقیه مینمایند معلوم است اگر دستش برسد چه عکسالعملی نشان میدهد[.] آیا خبر دارید مأمورین ژاندارم و چند نفر دلالان آنها وقتی به احشامی میرسند چه میکنند[؟] آری بدانید که در هر احشام هر نفر ژاندارم اقلاً بیست رأس گوسفند مردم را ذبح مینماید و هزاران اخاذی دیگر ـ طرز مملکتداری غیر از این است[.] خوب است بداد مردم برسید و الا با صدور اعلامیه و نسبتهای دروغ بیک فرد وطنپرست نتیجه عاید نمیگردد ـ در اعلامیه شماره 1 اشاره شده اینجانب ناجوانمردانه حمله کردم[،] در حالیکه اینجانب بکلی بیاطلاعم و بعرض میرساند اینجانب همیشه جوانمرد بودهام[و] در آتیه هم خواهم بود»(1)
در اعلامیه شماره 3، سپهبد آریانا، دستور کوچ اجباری کلیة عشایر و اهالی کوهمره سرخی و ترک منطقه خویش را صادر مینماید:
نظر باینکه عدهای از عناصر ماجراجو و شرور در منطقه کوهمره سرخی دست بشرارت و غارت اموال مردم زدهاند جهت سرکوبی آنها نیروهای نظامی در این منطقه بعملیات نظامی خواهند پرداخت. لذا بدینوسیله بکلیه عشایر و اهالی شاهدوست و وطنپرست این منطقه ابلاغ میگردد که فوراً منطقه مزبور را ترک نموده از راه فیروزآباد یا کازرون بسمت سرحد حرکت نمایند(2)
در واقع، هدف حکومتیان از اعلامیههای تبلیغاتی و نسبتهای دروغ به عشایر و
سران آنها، مشوب نمودن مبارزة اصیل و ضدظلم آنان و تحریک و تفرقة میان ایشان بوده است.
جنگجویان کوهمره سرخی و طوایف پراکندة قشقایی که به مبارزه و مقاومت ادامه میدادند، اکنون به دستههای کوچکتر تقسیم شده بودند. تعداد آنان، البته در اثر فشار همهجانبة نیروهای نظامی و بمبارانهای متعدد و متوالی، تقلیل یافته بود. «بسیاری از آنها توسط چریکهای دولتی دستگیر و در دارنگان و ریچی زندانی و شدیداً شکنجه میشوند. حبیب شهبازی با یک گروه کوچک از رزمندهترین افراد از کوهمره عقبنشینی میکند و به بلوک جره میرود و در آنجا به کوهستانهای کوهمرة جروق پناه میبرد.»(1)
آمارارائه شده از باقی ماندگان حدود 155 نفر جنگجو از طوایف سرخی و قشقایی است(2)
جنگجویان همراه حبیب شهبازی، مدام در حرکت و تغییر مکان بودهاند. در طی این تحرکات پارتیزانی، کوهمرة جروق را رها کرده و در فروردین 1342، با دور زدن کوهمرة سرخی، وارد کوههای «پهن» و «سبزپوشان» در جنوب شیراز میشوند؛ و اندکی بعد، وارد روستای پیربنو (= پیر بناب)، چهارده کیلومتری جنوب شیراز میگردند(3)این عمل، بسیار خطرناک و دلیرانه بوده است. در اینجاست که حبیب شهبازی با ارسال نامه و قاصد نزد روحانیون مشهور شیراز ـ آیتالله محلاتی و آیتالله دستغیب ـ خواستار همکاری آنان و شلوغ شدن شهر گردیده؛ تا جنگجویان عشایر به شیراز حمله نموده و آنرا از دست نظامیان خارج نمایند. اما نظامیان مطلع شده و حملة غافلگیرکنندهای را آغاز میکنند. عوامل اطلاعاتی نظامیان که از حضور شهبازی و همراهانش مطلع شده بودند، فرماندهان نظامی مستقر در شیراز را در جریان میگذارند. بنابراین نظامیان شبانه روستای پیربنو را محاصره مینمایند، و فردای آن درگیری سنگینی رخ میدهد. آریانا مینویسد:
طبق اطلاعاتی که در ساعت 1900 [مورخه] 24 فروردین به نیرو رسید حبیب شهبازی و همراهانش در آبادی پیربنو در حدود 15 کیلومتری جنوب غربی شیراز مشاهده شد. بلافاصله دستور داده شد که دو گروهان از گردان عملیات مخصوص به فرماندهی سرگرد پورطهماسبی معاون گردان مزبور شبانه به محل حرکت و آبادی پیربنو را محاصره و اشرار را دستگیر نمایند. در ساعت 0530 روز جاری [25/1/1342] زد و خورد بین واحد مزبور و اشرار شروع و تعداد تلفات اشرار 12 نفر میباشد[.] و چندین رأس گوسفند و مقداری اثاثیه و یک تفنگ شکاری و تعدادی فشنگ و تبرزین و یک سرنیزه از اشرار گرفته میشود. اشرار فوراً بکوههای صعبالعبور اطراف پناه برده و در ساعت 1000 روز جاری سرهنگ ستاد ناجی با یک گروهان پیاده برای تقویت اعزام گردید و افسر مزبور فرماندهی ستون را به عهده گرفت. برابر آخرین گزارش سرهنگ ناجی[،] تلفات خودی در این زد و خورد 4 نفر شهید و پنج نفر مجروح از واحد عملیات مخصوص که فوراً به بیمارستان لشکر اعزام و نتیجه عملیات بعرض خواهد رسید. ضمناً بفرمانده منطقه 5 سرخی دستور داده شد که فوراً عدهای را برای راهبندی و تعقیب اشرار اعزام دارد... پروازهای هوائی بمنظور پشتیبانی بعمل آمد و اشرار را در منطقه زد و خورد پیربنو به مسلسل بستند و کلیه چادرها و احشام و قاطر و اسب سواری آنها از بین رفته و در این پشتیبانی هوائی تلفاتی هم مشاهده شده است...(1)
یک شاهد عینی نیز چنین مینویسد:
... بلافاصله دهها تانک و خودرو با صدها نظامی پیربناب را محاصره میکنند و با بسیج کلیه امکانات نظامی مانده در شیراز، جاده شیراز ـ عادلآباد را برای جلوگیری از حمله عشایر به شهر مسدود میسازند. هواپیماها بشدت به بمباران این منطقه میپردازد و نیروهای کماندو با چتر فرود میآیند. صدای بمباران و تیراندازی شهر شیراز را بهم میریزد... عشایر با رشادت عجیبی نیروهای نظامی را عقب میرانند و حلقة محاصره را شکافته و به ارتفاعات کوه سبزپوشان پناه
1) آریانا، همان، ص 103.
میبرند و نظامیان به تعقیب آنها نمیپردازند(1)
وی، مشاهدات و مسموعات خود را چنین روایت میکند:
صدای بمباران و تیراندازی در شیراز بشدت شنیده میشد. حتی چتر کماندوها که در آسمان گشوده میشد از شیراز قابل رؤیت بود. مردم همه به خیابانها ریخته بودند و همهجا پچپچ بودکه حبیب شهبازی قصد حمله به شیراز را داشته، ولی محاصره و کشته شده. اما پس از مدتی شایع شد که عشایر محاصره را شکافته و به ارتفاعات رفتهاند.»(2)
به رغم گزارش اولیة نظامیان، که تلفات عشایر را 12 نفر ذکر کرده؛ تنها یک نفر از جنگجویان عشایر ـ از همراهان بلوط جعفرلو ـ کشته شد، و یک تن از روستائیان کوهمره مجروح گردیده است(3)
مقاومت و مبارزة جنگجویان عشایر در نبرد حماسی پیربنو و نیز شکستن حلقة محاصره و رهایی از آن؛ و عدم تلفات سنگین در میان آن همه بمباران شدید هوایی و زمینی؛ از اقتدار رزمی و چابکی رزمندگان عشایر حکایت میکند. در واقع نظامیان در جنگ پیربنو موفقیتی به دست نیاوردند. آریانا، خود به این مهم معترف است. وی علل «عدم موفقیت» نظامیان را «عدم خونسردی و عجله فرمانده ستون، دستورات ضد و نقیض و نقص آموزش رزمی پیاده» ذکر میکند(4)
بنا به نوشته مؤلف در فارسنامه ناصری، «موصلّو» یکی از 66 تیرة قشقایی است(5)ابرلینگ، براساس گفتة ناصرخان قشقایی، «موصلّو» (= موصوللو) را جزو طایفه «عمله» ـ که طایفة خاندان حاکم قشقایی است ـ نام میبرد(6)در هر حال، موصلّو یکی از تیرههای مشهور ایل قشقایی بوده؛ که همزمان با قیام عشایر کوهمره سرخی و
بویراحمد، به اقدامات مسلحانه علیه دولت مرکزی دست زده است. عواملی چون پیشینة نادرست مأموران دولت؛ فشارهای وارده بر طوایف و تیرههای قشقایی پس از قتل ملکعابدی؛ نارضایی از اجرای مجدد خلعسلاح عمومی؛ خشکسالی طبیعت و عدم کشت و زرع و در نتیجه فقر و مسکنت عمومی؛ همه و همه دست به هم داده تا سه برادر دلاور به نام خوردُل (=کوچک، ریز)، حیدر و بستان، با همکاری جمعی دیگر از جنگجویان موصلو به بهانة عدم توزیع گندم و ارزاق عمومی انبارهای دولتی، به مراکز آن حملهور شده و نبرد خویش را با رژیم آغاز نمایند. داستان از این قرار بوده؛ که ظاهراً «دولت برای کمک بروستائیان و کارگران راه مقداری آرد و گندم در انبارهای بخش [قیر] متمرکز ساخته» که به مردم منطقه، و «خانوادههائی که احتیاج» دارند، بدهد (1)اما، مسئولان مربوطه در امر توزیع ارزاق مزبور، تأخیر زیادی مینمایند. فشار فقر و گرسنگی مردم و سابقه بدی که از دولتیها در ذهن عامه بود، دست به دست هم داد تا برادران «قائدی» (= خوردل، حیدر و بستان)،با رهبری و هدایت جمعی از خشمگینان طایفه، به انبارهای مذکور، حمله نمایند و با شکستن در انبارها و تصرف آن، همه را در اختیار مردم قرار دهند. یک نویسنده محلی مینویسد: «دولتیها به این بهانه که «آمار دقیقی برای توزیع ارزاق در دست ندارند و از مرکز حکمی مبنی بر توزیع ارزاق صادر نشده است» امروز و فردا میکردند و سینة هزاران انسان گرسنه از کینهها و عقده انباشته میشد... سرانجام آتش خشم قحطیزدگان از لوله تفنگهای سه برادر بنامهای حیدر، بستان و خوردول زبانه کشید...»(2)
یک نویسندة دیگر قشقایی، میگوید:
در زمستان سخت و قحطزده سال 42 [1341] دولت منتّی بر مردم عشایر گذاشت و شاید به پاس شکنجهها و ظلم و ستمهایی که بر آنها وارد ساخته بود خواست از آنان دلجوئی نماید، مقداری گندم و جو به مسئولین در منطقه قیروکارزین تحویل داد، تا بین افراد مستمند تقسیم کنند[.] اما از آنجا که گرسنگی مردم را به ستوه آورده و طاقتشان به انتها رسیده بود و مردم فکر میکردند که این بار هم
آذوقهها مثل گذشته به فروش خواهد رفت و یا به افرادی که نیازمند نیستند داده خواهد شد، با سابقة ذهنی که داشتند و تأخیری که نیروی انتظامی و شهرداری در تحویل اجناس به وجود آوردند موجب خشم و غضب مردم شد [و] خوردل و حیدر و بستان برادران دردکشیده و فقیر که قبلاً هم به علت درگیریهای محلی، یاغی بودند... با جمعی از یاران و دوستان خود شبانه به انبارهای دولتی حمله برده و کلیه ارزاق درون آن را در اختیار مردم منطقه قرار دادند(1)
آریانا، به درگیریهای نظامیان و موصلوها اشاره کرده مینویسد: «... اغتشاشاتی در منطقه قیروکارزین از مدتی پیش آغاز شده بود که ... بنوبه خود بسیار قابل توجه بوده [است]. پیش از آغاز عملیات و تشکیل نیروی جنوب اشرار موصلو ضمن شرارتهای مکرر گندمهای دولتی قریه مزبور را در اثر تخلیه پاسگاه ژاندارمری غارت کرده و یک منطقه وسیعی را که تا کرانههای خیلج فارس امتداد دارد ناامن مینمایند.»(2)
این واقعه، چند روز پس از خلعسلاح پاسگاههای دادنجان در کوهمره سرخی، و توتنده در بویراحمد؛ اتفاق افتاده است. یک منبع آگاه نظامی، تاریخ آن را 17 اسفندماه 1341 ذکر میکند(3)
باری، پس از ماجرای غارت انبارهای گندم، موصلّوهای مسلح به کوه زدند. نیروهای دولتی ـ خاصه نظامیان ـ جهت جبران ضربة موصلوها، به ظاهر پیشنهاد مذاکره و حل موضوع از طریق مسالمتآمیز را دادهاند. اما، این ترفندی بود برای گروگانگیری و بازداشت بزرگان و ریشسفیدان قوم؛ و در نتیجه تسلیم شدن جنگجویان و عاملان غارت انبارها. قوای نظامی، به محض حضور بزرگان و ریشسفیدان موصلو، آنان را بازداشت و به سوی فیروزآباد حرکت دادند. اخبار پیمانشکنی و خلف عهد نظامیان، خیلی زود به جنگجویان موصلو اطلاع داده شد. بنابراین، یکی از سه برادر، به نام حیدر، با عدهای تفنگچی ـ همچون درویش گلولهباز، سهراب زلفی و هاشمخان قائدی ـ جاده را بر نظامیان بستند و با نبردی شدید در گردنة «آب عراق»، موفق به هزیمت و خلعسلاح نظامیان و آزادی ریشسفیدان خویش
گردیدند(1)
آریانا، ماجرای شکست و خلعسلاح نظامیان در گردنه آب عراق را به اختصار و بیاهمیت، این گونه بیان میکند:
روز 5 فروردین [1342] یک دسته سرباز از قیر به فیروزآباد با چند نفر زندانی از اشرار موصلو مراجعت میکردند [که] در گردنه آب عراق (بین قیر و فیروزآباد)با اشرار مواجه میشوند. اشرار که بمنظور پس گرفتن زندانیان خود با عده متجاوز از پنجاه نفر مسلح و چهل نفر چوبکی ... گردنه را اشغال نموده و در آن کوهستان سخت و جنگلی کمین کرده بودند آتش خود را از مسافت نزدیکی باز مینمایند[.] در این جریان دو سرباز شهید و چهار نفر زخمی و زندانیان موفق بفرار میشوند[.] ستون فیروزآباد به محض اطلاع با اعزام یک گروهان پیاده و یک دستگاه تانک به کمک آمده و اشرار متواری میگردند.»(2)
با این موفقیت بزرگ، جنگجویان موصلو، جرأت و جسارت بیشتری یافته، و در مقابل حملات نظامیان مقاومت زیادتری نشان دادند. خوردل فرمانده، که در اواخر درگیری گردنه آب عراق رسیده بود، اسلحههای غنیمتی را میان تفنگچیان تقسیم نمود(3)روز هشتم فروردین، خوردل و تفنگچیان وی، حمله به «قصبه قیر» را آغاز کرده، و پاسگاه ژاندارمری را محاصره نمودند(4)در نتیجة نبرد سنگین و دلیرانة یاران خوردل، بالاخره قیر به دست عشایر افتاد، و نظامیان شکست خورده و خلعسلاح شده، راه فرار پیش گرفتند. موفقیت عشایر جنگجوی موصلو، ضربة سهمگینی بر نظامیان وارد آورد و اوضاع نابسامان آنان را بیش از پیش بحرانی نمود. هر چند آریانا، اشارهای به پیروزیهای عشایر نمیکند؛ ولی از فحوای مطالب وی، این مهم دریافت میشود:
در این هنگام که ستونها طبق طرح پیشبینی شده در منطقه بویراحمدی مرتباً مشغول پیشروی بودند[،] در ساعت 21 روز هشتم فروردین گزارش تکاندهندهای را از مناطق جنوبی استان پارس دریافت کردم. ستون 7 فیروزآباد و ژاندارمری
ناحیه پارس گزارش دادند که اشرار موصلو زیر سرپرستی خوردل مسلحانه به قصبه قیر هجوم آورده و مشغول غارت و زجر و شکنجه مردم بیپناه هستند. و ضمناً پاسگاه ژاندارمری را نیز محاصره کرده و پاسگاه مزبور با باز کردن آخرین جعبههای فشنگ پایداری نموده و دائماً تقاضای تقویت میکند.»(1)
صفری کشکولی که بالنسبه مفصل وقایع مربوط به موصلوها را نگاشته، میگوید:
عشایر جنگجو «با کسب تکلیف از سیدمحمدکاظم آیتاللهی امام جماعت شهر قیر، رأیشان بر آن شد تا به مرکز نظامی قیر حمله کنند و شهر را از دست نظامیان خارج سازند... عشایر مسلح به فرماندهی خردول موصلو به شهر قیر حملهور شدند. سیدمحمدکاظم آیتالهی در داخل شهر با تشویق مردم به قیام علیه نظامیان و پایداری در برابر آنان، از خردول موصلو و نیروهای تحت امرش حمایت و پشتیبانی میکرد. پس از 48 ساعت جنگ و درگیری، با توجه به اینکه کلیه راههای منتهی به قیروکارزین در تصرف عشایر مسلح بود و از رسیدن نیروهای کمکی به قیروکارزین جلوگیری میکردند، خردول موصلو نظامیان را وادار کرد تا اسلحه به زمین نهاده و راه سلامت پیش گیرند. نظامیان شهر را تخلیه کردند و راهی فیروزآباد شدند. موصلوها خود امور دفاعی و اداری شهر را بر عهده گرفتند. فرجاله موصلو به عنوان شهردار قیر انتخاب شد و عکس شاه در محل گاراژ فعلی توسط بستان قائدی تیرباران گردید... .»(2)
به دنبال پیروزیهای مکرر جنگجویان موصلو، نظامیان مستأصل شده، چاره را در استفاده از تمام نیروهای موجود در شیراز و فیروزآباد دیدند. بنابراین، یورش گستردهای را از زمین و هوا آغاز کردند. آریانا، اوضاع نابسامان نظامیان و چگونگی حملات آنان را، این گونه توضیح میدهد:
با این شرایط و اوضاع و احوال[،] حادثه قیر نیز کسب وخامت کرده بود... این بودکه تصمیم گرفتم بهر قیمت و ترتیبی که هست پادگان فیروزآباد را تقویت کرده و آبادی قیر را از چنگ اشرار موصلو خارج و برای حفظ امنیت شیراز در بدترین
شرایط از واحدهای صفی مرکز پیاده استفاده کنم. در این گیر و دار و در همان روز گردان مهندسی(1)سپاه منحله زنجان ... وارد شیراز شد ... این گردان ضمن رفع خستگی و فرا گرفتن آموزشهای لازمه در حالت آمادگی برای برقراری امنیت در شهر شیراز قرار گرفت. پس از این جریان دیگر تردید را جائز ندانسته و همان شبانه بفرمانده پادگان فیروزآباد دستور دادم که با تمام استعداد خود بطرف قیر حرکت کرده و قیر را آزاد و پاسگاه ژاندارمری را از محاصره خارج نموده و اشرار را تعقیب و قلع و قمع نماید و بجای پادگان مزبور که فیروزآباد را تخلیه میکرد فوراً یک ستونی را مرکب از دو گروهان پیاده، یکدسته تانک [و] یکدسته مسلسل ضدهوائی چهار لوله برای برقراری پادگان جدید به فیروزآباد فرستادم[.] هر دو ستون با پشتیبانی هوائی حرکت و... سرهنگ ستاد همایون فرمانده پادگان فیروزآباد در زمان کوتاهی اشرار موصلو را قلع و قمع کرده و جسد سرکرده اشرار مزبور [خوردل] را در میدان آبادی در معرض همگان قرار میدهد(2)
باری روز دهم فروردین 1342، حملات گسترده نظامیان از زمین و هوا، برای در اختیار گرفتن مجدد شهر قیر، شروع شد. درگیریهای مکرر و مداوم عشایر و نظامیان، بیش از یک هفته به طول انجامید. بمبارانهای متوالی، امان عشایر را گرفته، به ستوه آورده بود. همین بمبارانها عامل مهم تضعیف و شکست عشایر گردید و تلفات جانی و مالی بالنسبه زیادی بر آنان وارد آورد. ضربة بسیار سهمگینی که بر عشایر وارد شد، مجروح شدن فرمانده دلیر آنان، خوردل قائدی موصلو بود. عشایر، مجبور به عقبنشینی و تخلیة قیر گردیدند. دو سه روز بعد، خوردل، بر اثر همان زخم از بین رفت. مرگ وی، مساوی از هم پاشیدگی و تلاشی هستة جنگجویان عشایر موصلو بود. تقریباً تمام مناطق استحفاظی عشایر منطقه، به دست نظامیان افتاد و سرکوب شدید و بیرحمانه آنان آغاز گردید.
صفری کشکولی در توصیف اوضاع بحرانی عشایر و بیرحمیهای نظامیان مینویسد:
...نظامیان شاه جانب امنیت بیگناهان را هم که به زعم آنان شرارت را به خرج نداده بودند، مراعات نکردند و از هوا و زمین بر قیر و کارزین حملهور شدند. در یک جنگ نابرابر که مدت سه شبانه روز به طول انجامید، شهر در حلقه محاصرة نظامیان افتاد. عرصه بر نیروهای مردمی تنگ شده و مجبور به تخلیه شهر گردیدند.
خردول موصلو که با چهل نفر از نیروهایش به محاصره افتاده بودند پس از بیست و چهار ساعت پایداری حلقه محاصره را شکستند، اما خردول در این جنگ از ناحیة پا و سینه زخم برداشت... خردول موصلو در حالیکه زخمی بود، نیروهای مردمی را همچنان فرماندهی میکرد. به پیشنهاد او نیروهایش به حالت جنگ و گریز به کوهستانهای اطراف قیر پناه بردند. خردول موصلو پس از سه روز چشم از جهان فروبست... پس ازمرگ خردول، نظامیان و عمال ساواک در منطقه به جان مردم کوچه و بازار افتادند. تعقیب و دستگیری بار دیگر جنبة عام به خود گرفت. در مدت کمتر از 24 ساعت بسیاری از مردم شهر به جرم همکاری با نیروهای مردمی روانه بازداشتگاهها شدند. فرجاله موصلو به عنوان شهردار خردول، هاشمخان قائدی،کریم سهرابخانلو، غلامحسین توللی، اعظماله قائدی، امراله قائدی و دهها نفر دیگر به جرم شرکت در درگیریهای اخیر دستگیر شدند [و به زندانهای طویلالمدت محکوم گردیدند.] اموال بسیاری از جمله 2300 رأس گوسفند متعلق به خردول موصلو [و برادران و خویشان]، که تمامی دارایی آنها بود توسط نظامیان مصادره شد. طایفه موصلو تحت شدیدترین شرایط و مراقبتها در جایدشت اسکان گردید. روستای آبکنارو به جرم همکاری با قیامکنندگان به آتش کشیده شد. مردان این روستا با دستهای بسته روانه بازداشگاهها شدند و زنان و کودکان آواره کوه و بیابان گردیدند. اموال این روستا هم تماماً به یغما رفت. دختر بچهای موسوم به هاجر حقیقت در بغل مادرش به ضرب پوتین سروان خوشنویس جان باخت. فرد بیماری به نام محمدعلی محمدی در زیر دست و پای مأموران جان خود را از دست داد. در تیراندازیهای نظامیان دو کودک خردسال که فرزندان دلاور حیدری موصلو بودند کشته شدند. جنازه خردول موصلو را جهت عکسبرداری و تبلیغ پیروزیهای ظاهری خود بر مردم ستمکشیده از قبر بیرون آوردند و دردناکتر از همه در برابر چشمان وحشتزده مادری، نوزادش در
گهواره سوخت... .(1)
بدینگونه، قیام عشایر موصلو، با سرکوب شدید نظامیان خاموش شد. اما برادران خوردل ـ حیدر و بستان و مهدیقلی ـ هنوز چند سالی مانده بود، تا برای همیشه خاموشی گزینند. آنان تا سال 1346 به مبارزات فردی خویش ادامه دادند. ولی فرجام آنان نیز کشته شدن به دست نظامیان و چریکهای مزدور دولتی بود(2)
اوضاع متشنج در فارس و ایلات کوهمره سرخی و قشقایی، ناگزیر توجه مسئولان حکومت را به ایلات کهگیلویه و بویراحمد و ممسنی ـ خاصه ایل بویراحمد ـ معطوف داشت. تجارب پیشین نشان داده بود، ایل بویراحمد در هر فرصت مناسب دست به اقدام علیه حکومت پهلوی خواهد زد. بنابراین، بایستی خوانین و کدخدایان ایل مزبور به انحاء مختلف خاموش گردند. زیرا، اغلب مواقع، اتحاد و یکپارچگی سران طوایف بویراحمد، تحرک گروهیِ عامه مردم را موجب گردیده و به اقدامات حاد و مسلحانه منجر شده است.
این گونه به نظر میرسد، که نمایندگان حکومت مرکزی مأموریت یافته بودند به طرق مختلف، کلانتران، کدخدایان و ریشسفیدان قوم را منفعل و محتاط نمایند. این شیوه که همزمان با تهدید و تحبیب توأم بود، ظاهراً تا اندازة زیادی کارآمدی نشان داد. تقریباً تمام خوانین مشهور ایلات بویراحمد وممسنی همچون سران عشایر فارس در مراسم استقبال محمدرضا شاه ـ در پنجم دی ماه 1341 ـ در فرودگاه شیراز حضور یافتند.
بنا به نقل خبرنگار نشریة پارس «در فرودگاه شیراز تیمسار سپهبد ورهرام استاندار فارس، رؤسای دوایر لشکری و کشوری، روزنامهنگاران، فرهنگیان، معاریف و رجال و نمایندگان طبقات مختلف، خوانین قشقائی، دشمن زیاری، ...، بویراحمد و جمعی دیگر از
مردم حضور داشتند.»(1)
به نوشته خبرنگار پارس، در این مراسم «آقای باقر [ناصر] طاهری رئیس ایل بویر احمدی وفاداری و اطاعت خود و ایل بویراحمدی را از اوامر شاهنشاه ابراز داشته و مورد تفقد قرار گرفتند....»(2)
در مراسم استقبال، شاه با اکثر کدخدایان و کلانترانِ حاضر ایلات جنوب سخن گفته است. از جمله ولیخان کیانی ـ خان بکش ممسنی ـ روایت میکند، شاه از او سؤال کرد: «حالا هم زراعت میکنی؟» وی جواب داده است: «بله قربان». اما، افرادی که نزدیک او ایستاده بودند، بعداً به وی گفتند: «مگر شما متوجه نشدید که اعلیحضرت چه فرمودند[؟] گفتم چرا فرمودند حالا هم زراعت میکنی [؟] گفتند بدفهمیدی [،] اعلیحضرت فرمودند حالا هم شرارت میکنی ... بنده ناراحت شدم ... ناچاراً رفتم خدمت استاندار و به تیمسار همت جریان را عرض کردم [.] فرمودند شاید اعلیحضرت همایونی تصور فرموده شما ولی پناهی بویراحمدی هستید...» (سند شماره 6)
در هر حال محمدرضا شاه در این مراسم، اینگونه سخنان طعنآلود را به برخی سران عشایر گفته است. به رغم این، شاه در همان روز، در سخنانی که در محل بنای یادبود ملک عابدی ایراد نمود، با تعریض و کنایه رؤسای وطن دوست و اجنبیپرست عشایر را ـ به گمان خود ـ از هم تفکیک کرد.
وی گفت:
در سرزمین شما اشخاصی باشند که هر موقعی، هر موسمی، به مناسبتی ماسکی به صورت خودشان بزنند؛ یک روز طرفدار یک سیاست خارجی، و روز دیگر سیاست مخالف آن، و روز دیگر یک سیاست دیگر؛ ولی هیچ وقت اینها طرفدار یک سیاست ایرانی متأسفانه نبودند و الآن هم نیستند و افراد آنها هر جائی که بتوانند خنجر از پشت سر به این مملکت فرو میبرند... آنها از رعیت ایرانی به عنوان رعیت خود یا به عنوان عضو ایل خود به آن طریق که دیدیم استفاده میکردند. رؤسای دیگر ایلاتی ما داشتیم و داریم و امروز هم اینجا ایستادهاند که
اینها مردمان وطن پرستی بودند هیچ وقت از راه وطن خارج نشدند و شاید پدران اینها هم یک روزگاری حافظ این مملکت بودند... و در مقابل اجنبی ایستادگی می کردند. من خطابم به آنها نیست؛ خطاب من به آنهائی است که خودشان هم میدانند که هستند؛ کسانی که صریحاً باین مملکت خیانت کردند.آنها از این رعایا و افراد ایل برای چاپیدن، برای آتش زدن، برای کشتن، برای تهدید کردن، استفاده میبردند. اینها را وادار میکردند که دار و ندار خودشان را ببرند بفروشند و تفنگی بخرند و چند فشنگی هم ذخیره بکنند و گلولهها را به قلب افراد خدمتگزار این مملکت بزنند تا مقاصد شوم و پلید آنها سرانجام بگیرد. این افراد دیگر نیستند و نخواهند بود و نامشان و اعمالشان از صفحة روزگار این مملکت محو و نابود خواهد شد.»(1)
به نظر میرسد، منظور اصلی شاه، فرزندان صولتالدوله قشقایی بود که در این زمان اکثر آنان خارج از کشور و درتبعید به سر میبردند.
معهذا، در این مراسم عبداللهخان ضرغامپور از مشهورترین خوانین کهگیلویه و بویراحمد حضور نداشت. زیرا حوزة استحفاظی وی جزو خوزستان محسوب میشد. با وجود این، از نظر مسئولان مملکتی و محلی، او همچنان بالقوه خطرناکترین کلانتر عشایر فارس و خوزستان به شمار میرفت. بنابراین، تمام تلاش فرماندهان نظامی و بعضی مسئولان محلی کهگیلویه، فارس و خوزستان، بر متقاعد نمودن وی جهت حضور در تهران یا شیراز صورت گرفت. در این میان، سرهنگ غفور علیزاده فرماندار نظامی کهگیلویه ـ که با وی سابقة دوستی و ارتباط نزدیک داشت ـ نزد او رفت و خواستار عزیمت وی به تهران گردید. وی، چندین روز در خانة عبداللهخان اقامت گزید و به نصیحت او پرداخت. در گزارشی مفصل، نتیجه مذاکرات و ملاقات خویش با عبداللهخان ضرغامپور را به فرماندهی لشکر 9 خوزستان اینگونه اعلام داشت:
... اینجانب در تاریخ یکم دیماه [1341] به دوراهان وارد و پس از احضار امیرهوشنگ و حمدالله بهادر و هادی پناهی از کدخدایان تامرادی و قایدگیوی با عبدالله ضرغامپور مذاکره و الزام اجرای اصلاحات ارضی و همکاری صمیمانه با
1) محمدرضا پهلوی، مجموعه تألیفات، نطقها....، همان، صص 3019 ـ 3018.
مأمورین اصلاحات ارضی را به مشارالیه و کلیه حاضرین تفهیم و ابلاغ شد در اجرای منویات مبارک اعلیحضرت همایون شاهنشاه [،] اصلاحات ارضی برای خیر و صلاح ملت عزیز ایران عملی میشود و کوچکترین وقفه در اجرای آن جایز نیست و اگر تاکنون برای تسلیم اظهارنامه کوتاهی شده عواقب آن بسیار وخیم است و به مشارالیه... ابلاغ شد قبل از انقضاء(1)مدت قانونی اظهارنامه مربوط به ملاک حوزه استان فارس را به مأمورین اصلاحات ارضی فارس و آنچه مربوط به حوزه خوزستان است به مأمورین اصلاحات ارضی در بهبهان تسلیم نماید[.] ایشان اظهار نمودند که من از فدائیان اعلیحضرت همایون شاهنشاه هستم [و] در روز گذشته تلگرافی آمادگی خود را به شرفعرض پیشگاه مبارک شاهانه رسانده و تلگرافی نیز به جناب آقای نخستوزیر و وزیر کشاورزی و استانداری معظم خوزستان و فارس و تیمسار فرماندهی لشکر خوزستان از سمیرم(2)مخابره نموده که... به تاریخ سوم دیماه [است و] تصور میرود تلگرافات مزبور پس از مذاکره اینجانب... ارسال شده و اصرار داشت که مینوت(3)تلگرافاتیکه به خط خداکرم فرزندش بود ارائه نماید تا آنکه مطلبی که چند روز قبل شایع بود (که خودش میخواست تلگراف نماید ولی فرزندش مخالفت کرده است) را روپوشی نماید و ضمناً فرزند دیگرش به نام شهباز [را] در سر راه شیراز به دوروهان دیدم که با داشتن معرفینامه و اسناد مربوط به سیسخت به شیراز میرود که اظهارنامه خود را تسلیم نماید[.] از بعد از ظهر دوم دیماه راجع به عزیمت مشارالیه به تهران مذاکره شد ولی مشارالیه بینهایت متوحش بود و این اضطراب خاطر بیشتر از طرف خداکرم فرزندش و بعضی از اطرافیان مانند نوکران که عزیمت او را مانع منافع شخصی خود میدانند بوده و ابلاغ عزیمت او به تهران یا شیراز از طرف جناب آقای استاندار فارس و ناحیه ژاندارمری فارس و تیمسار فرماندهی لشکر خوزستان و اینجانب بوده [و چون] از همه طرف او را احضار نمودهاند زندانی شدن خود را قطعی میدانست[.] ولی روز بعد که باو تفهیم شد که عزیمت او به
فرمان مطاع اعلیحضرت همایون شاهنشاهی است شروع به گریستن کرد و آمادگی خود را برای عزیمت اعلام داشت و اظهار نمود هزینه سفر و اقامت خود را فراهم و حرکت خواهد نمود... ضمناً فریبرز یکی از بستگانش هم که به تهران رفته بود تلگرافی به مشارالیه کرده که روز چهارم دیماه به او رسید که جناب آقای بهبودی فرمودهاند که لازم است فوراً به تهران عزیمت نماید و همین موضوع نیز در روحیه او بسیار مؤثر واقع گردید و تعهد نموده فوراً سه روزه به تهران حرکت و از سمیرم خروج خود را تلگرافی گزارش نماید... چون اقامت بنده در محل ممکن بود بهانه برای تأخیر در حرکت او باشد... به دهدشت مراجعت و منتظر صدور اوامر عالی میباشم... به نظر این فرمانداری خروج عبداله ضرغامپور از منطقه و اقامت او در تهران تا آخر سال جاری... ضرورت دارد... در صورتیکه با مسالمت با عزیمت به تهران خودداری نموده اجازه فرمایند با تشکیل کمیسیون امنیت اجتماعی نسبت به تبعید او اقدامات مقتضی به عمل آید...»(1)
مقارن تلاشهای سرهنگ علیزاده، نمایندهای از لشکر 9 خوزستان، به نام سرهنگ دوم فیروزبخش، در روستای دروهان بویراحمد با عبداللهخان ملاقات کرد و بالاخره وی را راضی به عزیمت تهران نمود(2)در بحبوحة آمد و شد دولتیان و ملاقات با عبداللهخان، وی دو تن از پسران خود به نامهای شهباز و هادی را موظف نمود عازم شیراز و بهبهان گردند و اظهار نامههای مربوط به املاک خویش ـ در نواحی کهگیلویه و بویراحمد ـ را تکمیل و به ادارات اصلاحات ارضی مربوطه، در خوزستان و فارس تحویل نمایند. بدین ترتیب وی رضایت خویش را از اجرای اصلاحات ارضی و تقسیم املاک اعلام داشت.(سند شماره 7) اینگونه به نظر میرسد که وی پس از چند سال زندان ورهایی از اجرای حکم اعدام، راضی به دردسرهای جدید و خطرات تازه نبود. در واقع، تعلل وی برای عزیمت به تهران ـ یا اهواز و شیراز ـ ترس از بازداشت و حبس بود. در مدت یکسال و اندی که از آزادی وی میگذشت، وقایعی در محل رخ داده بود که متهم اصلی آن پسرش خداکرم ـ که با او نیز در زندان بود ـ محسوب
میشد. با وجود این مشکلات، وی راضی به رفتن تهران شد و با چند تن از همراهان حرکت نمود.
در همین ایام، فرمانده لشکر 10 فارس «سرتیپ عبدالعلی اورمزد»، ناصرخان طاهری و شهباز فرزند عبداللهخان و سرگرد تژده فرماندار ممسنی را مأمور نمود، عبدالله خان را متقاعد نمایند به شیراز یا تهران حرکت کند. تا قبل از رسیدن مأمورین اورمزد، عبداللهخان خود به سوی تهران حرکت کرده بود. در نتیجه سرگرد تژده به ممسنی بازگشت و ناصرخان طاهری به همراه جمعی دیگر خود را به عبداللهخان رساند و با او عازم تهران شد.
ناصرخان که علاوه بر مأموریت اورمزد، با مسئولان ساواک فارس، خاصه سرهنگ شاهینپور ـ مسئول امور عشایری ساواک ـ ارتباط دوستانه داشت، خبر عزیمت عبداللهخان را بدو اطلاع داد. وی در شهرضا، یادداشت مختصری نوشت و به شیخ افضل مردانی (= انصاری) از خادمان خویش داد و روانه شیراز نمود. در این نامة دوستانه چنین نوشت:
دوست محترم سرکار سرهنگ شاهینپور
پس از عرض سلام [.] بنده باتفاق آقای عبدالله ضرغامپور بتهران رفته انشاءالله به زودی مراجعت [نموده] در شیراز شرفیاب خواهم شد. ضمناً چنانچه صلاح باشد یکی از دوستان خصوصی سرکار در تهران با مخلص تماس بگیرد(1)
اسناد موجود نشان میدهد، علاوه بر ناصرخان طاهری، منشی وی میرزا مجید موسوی، که «مأمور ویژه» ساواک فارس بوده، اطلاعات و اخبار حرکت عبدالله خان ـ و ناصرخان ـ و اقامت آنان در تهران را به ساواک فارس گزارش داده است.
بدینگونه، عبداللهخان ضرغامپور، در اواخر دیماه 1341 عازم تهران گردید و در آنجا با برخی مقامات کشوری و لشکری ملاقات نمود.
طی ایامی که عبداللهخان و ناصرخان، در تهران ساکن شدند، جدا از گردش و تفریح
1) همانجا.
عادی، با افراد نظامی و غیرنظامی و نیز خوانین ممسنی و حیات داود نشست و برخاست داشتهاند. مطالعه اعترافات ناصرخان، به خوبی بیانگر این آمد و شدهاست(1)
در روزهای نخست اقامت در تهران با مقامات نظامی و دربار ملاقات نموده و به صورت شفاهی و کتبی، گرفتاریها و مشکلات خویش را مطرح کردهاند.
براساس نقل ناصرخان، نخستین ملاقات آنان با تیمسار سپهبد عظیمی، رئیس ستاد ارتش بوده است. در این ملاقات، علاوه بر عبدالله خان و ناصرخان، میرزا مجید موسوی منشی ناصرخان نیز حضور داشته است.
ناصرخان میگوید: «ما سه نفر به ستاد ارتش در خیابان سوم اسفند رفتیم(2)و باتفاق تیمسار بیگدلی حضور تیمسار سپهبد عظیمی ریاست ستاد شرفیاب شدیم ... ملاقات خاتمه یافت و ما دوباره پیش تیمسار بیگدلی در اطاقش رفتیم و ایشان از اینکه عبدالله خان و من بتهران آمدهایم اظهار خوشوقتی فرمودند... در ضمن فرمودند که شما اینجا خواهید ماند یا خیر[؟] عبدالله خان خودش گفت که ما آمدهایم که در تهران بمانیم(3)و بعد معاون تیمسار بیگدلی بما گفتند خوبست هر دو و سه روز یکبار شما بیائید اینجا تا ما شما را ببینیم و اگر کاری داشتیم بشما بگوئیم....»
پس از این ملاقات ـ و در همان روز ـ نزد سلیمان بهبودی «وزیر دربار شاهنشاهی» رفته و عبداللهخان با وی صحبت نموده است. ناصرخان ادامه میدهد که: «بعد باتفاق هم رفتیم پیش آقای بهبودی و ایشان را ملاقات کردیم [.] آنروز فقط عبداللهخان ضرغامپور توانست با آقای بهبودی از نزدیک صبحت کند ولی من فرصت صحبت از نزدیک پیدا نکردم ... البته همانروز از نزد آقای بهبودی برگشته و در اداره دوم [ارتش] برای دیدن تیمسار سپهبد کمال رئیس ادارة دوم هم رفتیم ولی چون ایشان وقت نداشتند برای روز سهشنبه وقت تعیین کردند.»
ناصرخان روایت میکند، یکبار دیگر به تنهایی نزد بهبودی رفته و در خصوص عبداللهخان و «افکار و روحیات» او مطالبی بیان داشته است. به علاوه، پیشنهاد داده «باید مراقب اعمال و رفتار این شخص باشید و آقای بهبودی فرمودند که ما هم او را
میشناسیم و خوب میشناسیم.»
ناصرخان در این دیدار، از بهبودی استدعا نموده، حداقل پنج دقیقه وقت ملاقات حضوری با شاهنشاه بدو داده شود تا عرایض خصوصیاش را اظهار نماید. بهبودی نیز پاسخ داده «سعی میکنم وسائل شرفیابی رافراهم کنم شما یکی دو روز دیگر مراجعه کنید.»
دیدار بعدی عبداللهخان و ناصرخان، با تیمسار سپهبد کمال ـ رئیس اداره دوم ارتش ـ بوده است. در این دیدار، ناصرخان، منشی خود میرزامجید موسوی را همراه خویش نبرده، زیرا عبداللهخان از همراهی وی ناراضی بوده و به ناصرخان گفته است: «این منشی تو جاسوس است و شما همه جا همراه ما او را میآوری خوب نیست.»
بنابراین، عبداللهخان و ناصرخان، دو نفری نزد تیمسار سپهبد کمال رفته و ضمن صحبتهای مختلف تقاضای ملاقات شاهنشاه را نمودهاند.
ناصرخان میگوید: «البته من چون تنها امیدم بدیدار شاهنشاه و عرض گرفتاری خودم بود اصرار میکردم که عبداله ضرغامپور هم برخلاف میل باطنی خود... تقاضای شرفیابی بکند[.] او هم کرد و تیمسار کمال فرمودند موضوع را کتباً بنویسید بیاورید دفتر ومن بعرض ملوکانه میرسانم [و] سه شنبه دیگر جوابش را خواهم داد.»
در پایان دیدار، ناصرخان به صورت محرمانه از سپهبد کمال تقاضای وقت ملاقات خصوصی می نماید، که وی نیز میپذیرد. بنابراین، در روز تعیین شده، به تنهایی نزد سپهبد کمال رفته و ضمن بیان «خدمات و سوابق خود» به «جزئیات سوابق و افکار و روحیات عبدالله ضرغامپور» پرداخته و گفته است «که باید مواظب این شخص» باشید. وی، مجدداً از سپهبد کمال تقاضا نموده، وقت ملاقاتی با شاهنشاه «برای عرض گرفتاریهای» خویش «بگیرند و اگر شد برای عبداله ضرغامپور هم اجازة شرفیابی بحضور اعلیحضرت همایونی گرفته شود تا بلکه با زیارت اعلیحضرت همایونی تغییری در وضع روحی و افکار غلط و انقلابی او حاصل شود.»
چون سپهبد کمال، اجازة «شرفیابی» را منوط به درخواست کتبی آنان نموده، ناصرخان نیز در دو درخواست جداگانه، تقاضای ملاقات حضوری کرده است. یکی به نام خود و دیگری به اسم هر دو نفر.
معهذا براساس گفتههای ناصرخان، در چهار روز نخست حضور در تهران، به جز
«ملاقات و شرفیابی بحضور اولیای ارتش با هیچ مقام و شخص دیگری بغیر آقای بهبودی» دیدار و گفتگو نداشتند. اما در غروب روز پنجم، هر دو به منزل حسینقلیخان رستم رفته و با وی دیدار نمودهاند. ناصرخان میگوید: «کمی نشسته بودیم که ولیخان کیانی وارد منزل شد و احوالپرسی کرده و نشست [بعد] خطاب بما گفت که ای بدبخت و بیچارهها شما چرا بتهران آمدید [.] من از این حرف ولیخان ناراحت شدم و گفتم چرا بدبخت هستیم [،] شما چرا آمدهاید [؟] گفتند که ما وضع دیگر و شما وضع خاص دیگری داشتید [.] در این گفتگوها و شوخیها بودند که فتحاله حیات داودی وارد منزل شد و با خندة معروف و بلندش گفت که چه خوب تمام خانها جمع هستید و رو کرد به عبداله ضرغامپور و گفت (خان گَپ یعنی خان کلفت)(1)خان خانها ولی تو خیلی زود و ارزان بتهران آمدی و زود گول لباس زردها را خوردی [؟] در مقابل این حرف حیاتداودی سایرین گفتند که این ناصرخان او را وادار کرده که بتهران بیاید و خود عبدالله ضرغامپور هم حرف آنها را تصدیق کرد...»
در این نخستین دیدار بدون برنامه، پنج کلانتر مشهور بویر احمد علیا وسفلی، رستم و بکش ممسنی و حیات داود بوشهر، به این نتیجه میرسند که جلسات خویش را در مکانی غیرمشکوک برگزار نمایند. بنابراین تصمیم گرفته شد، ساعت 21 شب بعد «در کافه استخر تهران پارس ملاقات و مذاکرات انجام گیرد.» طبق موعد مقرر، کلانتران بویراحمد و ممسنی بدون شرکت فتحاللهخان حیات داودی در جلسة حضور یافتند و پس از بحث و مذاکره راجع به اوضاع عمومی و چگونگی برخورد مأمورین ژاندارمری، و قرائت نامههایی که از جانب خانوادة حسینقلیخان ـخاصه مادر و خواهر وی ـ نوشته شده بود، به گریه افتاده، به قرآن سوگند یاد کردند که با هم متحد و هماهنگ باشند.
ناصرخان روایت میکند:
ولی کیانی خطاب بحسینقلی رستم گفت که شما آن کاغذهائیکه از مادر و خواهرانت از شیراز رسیده بیرون بیاور برای اینها بخوان تا بدانند که چه بلائی بسر ماها عشایر درآورده و چطور میخواهند ما را بکلی از بین ببرند].[ در اینموقع
1) احتمالاً بازجوی ناصرخان طاهری به غلط خان «گَپ» به معنای بزرگ را خان «کلفت» نوشته است.
حسینقلی رستم کاغذهائی از جیبش درآورد و شروع بخواندن کرد [.] مفاد کاغذها که مشعر بر اعمال فجایع مأمورین دولت در شیراز نسبت بخانواده و ناموس آنها بود و فوقالعاده ناراحت کننده و زننده نوشته شده بود بطوری که هر سه نفر ولی کیانی، حسینقلی رستم [و] عبداله ضرغامپور بیاختیار شروع کردند بگریه و حتی کاری کردند که منهم تحت تأثیر قرار گرفته و شروع بگریه کردم و در این حال از موقعیت استفاده کرده و ولی کیانی قرآن کوچکی از جیبش درآورد و اول اشاره به حسینقلی رستم کرد و گفت که میدانی چه قرآنی است [،] بعد آنرا روی میز گذاشت و اولین کس خود ولی کیانی دست روی قرآن گذاشت و بعد حسینقلی رستم و بعد از آن عبداله ضرغامپور و بالاخره با اصرار آنها و از روی بیمیلی منهم ناچاراً دست روی قرآن گذاشته و دربارة اتحاد و یگانگی قسم خوردیم و من جملهای هم در موقع قسم خوردن اضافه کردم بشرطی که در جریاناتی که دست ارتش و شاهنشاه باشد مرا دخالت ندهند [.] آنها در جواب گفتند که این اتحاد ما روی اتحادیه ایلاتی و عشایری است [.] ما هم مثل طبقات [دیگر] اتحادیهای برای خودمان خواهیم داشت.
بدین ترتیب، چهار تن از کلانتران بویراحمد و ممسنی، بدون حضور حیاتداودی، و به قید قسم اتحادیه «ایلاتی و عشایری» تشکیل داده و به تدریج در گسترش دامنة آن تلاش نمودند. فردای جلسة کافة استخر، طبق قرار مربوطه، عبداللهخان و ناصرخان به خانه حیاتداودی رفته و با او دیدار و گفتگو نمودهاند.
بنا به نقل ناصرخان، حیات داودی با «خوشحالی و خندهکنان» به استقبال آنان رفت «و تبریک گفت و اضافه کرد که خیال نکنید شما تنها هستید [،] تمام ایلات و عشایر و خوانین با ما هستند [.] حتی منصور باشتی که یکی از افراد مؤثر همراه و همکار ما میباشد برای جلب رضایت خوانین منطقه کهگیلویه ... رفته است... عشایر قشقائی [هم] عموماً وسیله محمدحسینخان قشقائی و ایل بختیاری هم وسیله امیر بهمنخان بختیاری آماده و حاضر بهمکاری با ما هستند.»
در همین جلسه، حیات داودی عنوان میکند که از طرف دوستان، مقداری پول تهیه شده تا در اختیار بویراحمدیها گذاشته شود.
او همچنین اضافه نموده «بعدها البته وسیله ولی خان کیانی ترتیب ارسال وجوه
مورد لزوم از طریق شیراز داده خواهد شد.» وی که از آگاهی سیاسی ـ اجتماعی خوبی برخوردار بوده، در حضور خوانین بویر احمد و ممسنی از کودتای عراق سخن گفته، که در نتیجه «شاه شب را تا صبح نخوابیده و از ترس شلوارش را هم زرد کرده و پای بیسیم گوش بجریان کودتا میداد و حالا موقع آنست که هر کس دنبال کار خود بروند.»
او به عبداللهخان و ناصرخان میگوید: « رفقا اصرار دارند که شما هم زودتر بمحل بروید و تمام وسایل از هر لحاظ آماده شده است.»
به دنبال این صحبتها، یکبار دیگر خوانین بویراحمد، جداگانه با ولیخان کیانی در هتل گیلاننو، دیدار میکنند. در این دیدار، کیانی «ضمن صحبت اشاره میکرد که دیگر کارها تمام است و از طرف سهراب کشکولی و سایر خوانین قشقائی اظهار اطمینان و تضمین میکرد که با آنها ملاقات و مذاکره شده و مرا وکیل کردهاند و من همین امشب یا فردا صبح بطرف شیراز حرکت میکنم تا ضمن تجدید سوگند اتحاد بین عشایر و دوستان خودمان ترتیبی میدهم که پس از آمدن شما در یک جای امنی با حضور کلیه خوانین عشایر ملاقاتی دستجمعی کرده و اتحادنامة رسمی تنظیم و بامضاء برسد.»
ناصرخان اضافه مینماید، در این دیدار، عبداللهخان «قوطی کبریتی خارجی» از جیب درآورد و به ولیخان کیانی داد و گفت: «این نشانة من [و] خورشید برومند است [.] این کبریت را وسیلهای بفرستید به خورشید برومند [،] آن طبق برنامه کارها را آماده خواهد کرد و خواهد فهمید که کارهای ما هم طبق برنامه انجام شده... [از گفته] عبدالهخان که کارها طبق برنامه انجام شده من احساس ناراحتی کردم و فهمیدم که قبلاً برنامهای هم داشتهاند که من از آن بیاطلاع بودم.»
در پی نشست کلانتران بویراحمد و ولیخان کیانی، ناصرخان طاهری محرمانه تلگرافی با نام مستعار موسوی، به سازمان امنیت فارس و سرهنگ شاهینپور مخابره مینماید. در این تلگراف که در تاریخ 10/11/1341 ارسال گردیده، به سرهنگ شاهینپور اطلاع داده که: «ولی کیانی طبق نقشه بدستورات اشخاص بفارس آمده کاملاً مواظب نامبرده باشید.»(1)
ناصرخان طاهری که به نظر میرسد در درون، راضی بدین روند نبوده، دیدارهای
1) بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی.
جداگانهای نیز با مقامات نظامی ـ در ادارة دوم ارتش، ستاد ارتش، تیمسار سپهبد مالک فرمانده ژاندارمری کل کشور و در دربار با بهبودی ـ داشته است. وی، هدف خویش را «از این ملاقاتها بیشتر تحصیل اجازه شرفیابی بحضور اعلیحضرت همایونی» ذکر میکند.
به دنبال عزیمت ولیخان کیانی به شیراز، گویا چند روزی تب و تاب جلسات خوانین، خاموش گردیده است. اما، جنب و جوش وی در منطقه، با اعزام فریدونخان جاویدی به تهران ادامه یافته است. فریدون جاویدی، از طرف ولیخان مأمور شده بود، اقدامات وی را به خوانین بویراحمد، حسینقلیخان رستم و فتحاللهخان حیاتداودی ابلاغ نماید و آنان را به ترک تهران و حضور در منطقه وادار سازد. این در حالی بود که ولیخان کیانی پس از تلگراف ناصرخان طاهری، تحت مراقبت ساواک فارس قرار گرفته است. سندی در دست است که رئیس ساواک فارس به مدیریت کل اداره سوم ساواک اعلام نموده: «ولی کیانی اخیراً از تهران مراجعت کرده و چون بر طبق اطلاع رسیده دستوراتی باو در مرکز داده شده است... دستور داده شد مراقبتهای لازم از او بعمل آید.»(1)علاوه بر ابرام ولیخان کیانی، تلاشهای فتحاللهخان حیاتداودی، برای اعزام بویراحمدیها به منطقه، ادامه داشت. اما به گفتة ناصرخان، وی به عمد چند روزی تأخیر نموده است. مجدداً ولیخان کیانی، منشی خویش «حمزة مقدسی» را اعزام داشته تا به فریدونخان جاویدی اعلام نماید چرا معطل مانده و تأخیر نموده است. بنا به نقل حمزة مقدسی، وی دوبار این مأموریت را انجام داده است(2)
ناصر خان روایت میکند:
در این مدت باز تمام آقایان گاهی در منزل حسینقلیخان و گاهی در مهمانخانه گیلاننو منزل فریدون جاویدی مرا ملاقات کرده و با نصایح و تحریکات مرا تشویق به حرکت میکردند و من با حرف فریدون زیر بار نرفتم تا اینکه پیغام فتحاله حیاتداودی را فریدون برای من آورد که در یکی از خیابانهای شمالی شهر منتظر شما و ضرغامپور هستم و روی این پیغام من و عبدالهخان ضرغامپور به
ملاقات فتحاله حیاتداودی رفتیم... حیات داودی مجدداً با تکرار حرفهای فریبندة خود که در اینکار مهارت کاملی دارد بنده را تحت تأثیر قرارداد و قول حرکت گرفت که حتماً فردا حرکت کنیم ولی من باز فردا حرکت نکردم [.] در این بین عبدالهخان ضرغامپور هم از من پیش حسینقلیخان رستم شکایت کرده بودکه ناصرخان با من همکاری نمیکند و حرفهای دری وری میزند و حسینقلیخان هم وسیله فریدون جاویدی بمن پیغام فرستاده بود که چون آقای مقدسی منشی ولیخان کیانی از شیراز آمده و حامل(1)پیغامهای جدید از طرف ولیخان کیانی است حتماً مرا ملاقات نمایید(2)و منهم به ملاقات حسینقلیخان رستم رفتم ... مقدسی شروع کرد با حضور حسینقلیخان پیغام ولی کیانی را که میگوید تمام کارها آماده شده و کلیه عشایر فارس اتحاد کردند فقط منتظر آمدن شما دو نفر هستیم چرا دیر کردهاید[؟] اینموضوع برای همة ما خطر دارد...
سرانجام نشستها و صحبت های متعدد و بیتوجهی مقامات دولتی، منجر به حرکت خوانین بویراحمد و خروج آنها از تهران گردید. یک روز قبل از حرکت، مجدداً ناصرخان طاهری نزد بهبودی و برخی مقامات ارتشی رفته و برای چندمین بار پیگیر وقت ملاقات با شاه شده است. سرهنگ مؤبد، مسئول دفتر تیمسار سپهبد کمال به ناصرخان گفته است: «تیمسار کمال فرمودند که هنوز موفق نشدم عریضههای شما را بشرفعرض برسانم.»
همچنین ناصرخان در آخرین ملاقات با بهبودی،از نتیجة «تقاضای وقت شرفیابی بحضور اعلیحضرت همایونی» سؤال کرده است. ولی بهبودی پاسخ داده: «امکان این کار نبود ایشان وقتشان خیلی گرفته است.»
ناصرخان میگوید: «من از این جواب ایشان که گفتند میسر نمیشود شرفیاب بشوید اینطور استنباط کردم که اولاً عریضة اجازة شرفیابی بنده بعرض ملوکانه رسیده و ثانیاً آقای بهبودی مثل اینکه مایل نبودند مسائل مستقیماً بعرض [شاه] برسد بلکه میبایستی از طریق و وسیله ایشان بشرفعرض برسد...»
معهذا، پاسخی که به درخواست های مکرر ناصرخان ـ که ظاهراً تا آن هنگام مورد توجه شاه و دربار بود ـ دادند، این بود که با نظر مساعد «شرحی در مورد کمک» بدو، به ادارة دوم ارتش فرستادند. به گفتة ناصرخان، مهمترین موارد درخواستی وی عبارت بوده از: وضع زندگی ایشان، قیمت ملکواگذاری به طور عادلانه و حقوق مقرری هزار تومان که از سال 1332 از طرف ارتش به وی پرداخت میشد، اما از یک سال پیش قطع شده بود(1)
باری، ناصرخان طاهری پس از ناامید شدن از ملاقات حضوری با محمدرضا شاه، دیگر سراغ دربار و ارتش را نگرفته و بعد ظهر روز بعد (25 بهمن ماه)، به همراه عبداللهخان ضرغامپور عازم بویراحمد گشته است. البته لحظاتی قبل از ترک تهران، تلگرافی مهم و هدایتگر ـ به اسم مستعار موسوی ـ به سرلشکر همت و سرهنگ شاهینپورـ در ساواک فارس ـ مخابره نموده است.
وی در این تلگراف، که به دستخط دوستش «ایرج نگهبان» نگاشته شده، چنین اعلام داشته است(2)
... تیمسار معظم سرلشکر همت[،] رونوشت سازمان امنیت سرهنگ شاهینپور[.] محترماً بعرض میرساند: خوانین بویراحمد که بتهران آمده بودند براثر رفتار خلاف انتظار بعضی از مأمورین انتظامی ناراحت بطرف منطقه بویراحمد حرکت نموده و از این جریان ممکن است خائنین و دشمنان شاه و مملکت بنفع خود سوء استفاده نمایند. لذا چون خوانین بویر احمد و افراد ایل مزبور نسبت بشاهنشاه علاقه داشته و وفادارند تا خائنین وطن آنها را بعناوین مختلف لکهدار نکردهاند با کسب اجازة همایونی شما میتوانید بمحل بویراحمد رفته و با تماس با آنها رفع سوءتفاهم نمائید
1) نامهای به امضای سپهبد کمال ـ رئیس اداره دوم ارتش ـ در دست است که در تاریخ هشتم اسفندماه ـ که خوانین بویراحمد از تهران خارج شده بودند ـ به ریاست سازمان اطلاعات و امنیت کشور اعلان داشته، تا به دستور محمدرضاشاه «در صورت امکان» از ناصرخان طاهری» استفاده اطلاعاتی شده و ماهیانه نیز حقوقی هم برای او تعیین نمایند.» (بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوههای سیاسی) در واقع، تمام تلاش ناصرخان طاهری و درخواستهای مکرر وی از مقامات کشوری و لشکری، منتج به نامهای شده که حدود دو هفته پس از ترک تهران به ریاست ساواک کشور اعلام شده است. جالب است که یکی از مسئولان ساواک، در ذیل نامه نوشته: «ناصر طاهری کیست[؟] اگر جزء عشایر فارس باشد فعلاً یاغی شده[.] تحقیق و نتیجه را گزارش نمایید.»
2) در عنوان تلگراف، کاملاً مشخص است که اسم «سرهنگ شاهینپور» دستخط ناصرخان طاهری است.
و آنها را از مراحم شاهنشاه بیش از پیش امیدوار سازید. بدلیل اینکه خوانین آنجا و اهالی بویراحمد نسبت به شخص شما علاقه داشته و شما را فدایی شاهنشاه میدانند. ضمناً تا رفتن شما به محل بویراحمد دستور فرمائید مأمورین انتظامی کوچکترین عملی که باعث ناراحتی و عصبانیت بیشتر خوانین و اهالی فراهم شود از خود نشان ندهند که دشمنان وطن را برای رسیدن بهدف خود نزدیکتر خواهد ساخت... تقدیمی فدائی شاه موسوی.»(1)
در واقع، ناصرخان طاهری به درستی «رفتار خلاف انتظار» مأمورین انتظامی و دولتی را از عوامل نارضایی خود ـ و عبداللهخان ـ دانسته است. تمام تلاشهای وی، برای دیدار خصوصی با شاه، ناکام مانده بود و ظاهراً حق داشت با آن همه سوابق دوستی و علاقه، ناراحت به منطقه بازگردد. به رغم این بیتوجهی، هنوز امیدوار و منتظر دلجویی و پذیرش دولتیان بود.
عبدالله خان و ناصرخان، قریب یک ماه در تهران اقامت گزیدند. در این مدت، با چه کسانی آمدوشد داشته و چه مطالبی رد و بدل شده است؟ امروزه، پاسخ بدین پرسش، جز با تکیه بر اعترافات ناصرخان طاهری در سازمان اطلاعات و امنیت کشور و برخی گزارشات ساواک فارس، به دست نمیآید.
بیتردید مفصلترین و کاملترین روایت شاهدان عینی ـ که اکنون در دست است ـ گفتهها و نوشتههای ناصرخان طاهری است که خود حضوری مؤثرو مستقیم داشته است. البته باید توجه داشت، که ناصرخان ضمن روایت نسبتاً صحیح وقایع ایام تهران، همواره سعی نموده جرم خویش را تخفیف داده، مبرا نماید. اینگونه به نظر میرسد که وی، چارهای جز این نداشته و برای نجات جان خویش میبایست اینچنین عمل مینمود. با این حال، مطمئنترین روایت موجود، گفتهها و نوشتههای اوست؛ که به نظر میرسد بخش اعظمی از واقعیتها درون آن نهفته است. در واقع، بر مبنای اعترافات ناصرخان طاهری و تطبیق روایات و اسناد دیگر، گوشههای مهمی از نقاط تاریک وقایع
1) بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی.
سالهای 42ـ1341 آشکار و هویدا میگردد.
باری، از مجموع اعترافات ناصرخان طاهری و برخی گفتههای ولیخان کیانی، حسینقلیخان رستم و فتحاللهخان حیات داودی، بر میآید که چون خوانین ممسنی و حیات داود از ورود خوانین بویر احمد به تهران مطلع گردیدند، به برنامهریزی نسبتاً دقیق و تحریکآمیزی دست یازیدند، تا به هر طریق ممکن خوانین بویراحمد را به منطقه بازگردانند ودر حالت عصیان و خودسری ـ نسبت به دولت مرکزی ـ نگه دارند. اما، آنچه که مهمتر و مؤثرتر به نظر میرسد، بیاعتنایی محض مقامات حکومتی نسبت به کلانتران بویراحمد بود. در واقع، نحوة برخورد حکومتیان و بیتوجهی و بیاعتنایی آنان، زمینه پذیرش خوانین بویراحمد ـ خاصه عبداللهخان ـ را مهیا نمود و پس از یک ماه اقامت در تهران به ولایت برگرداند. حال این سؤال مطرح است، که مقصود مقامات حکومتی از اعزام عبداللهخان به تهران، چه بوده است؟ اگر قرار بوده در تهران، هیچ یک از مقامات کشوری و لشکری، خود با وی ملاقات ننمایند و او را تحتنظر و مراقبت نگیرند، چرا مجبور به عزیمت پایتخت نمودند؟
آیا چون عبداللهخان، خودبه ملاقات برخی نظامیان رفته و چند بار با سلیمان بهبودی دیدار نموده، گونهای بیاعتنایی در آنان رسوخ کرده و خطر او و عشایر را رفع شده پنداشتند؟ البته، باید توجه داشت که این گونه بیاهمیت جلوهدادن مخالفان، مختص عشایر و ایل بویراحمد نبود؛ بلکه شاه و ایادیش، روحانیون مخالف و گروههای سیاسی معارض خویش را کاملاً دست کم گرفته بودند. قدرت بلامنازع شاه پس از کودتای 28 مرداد 1332، که اکنون قریب دهسالی از آن میگذشت، چنین سودایی را در بسیاری از فرماندهان و درباریان نهادینه کرده بود. به احتمال زیاد، در این بحبوحه که محمدرضا شاه اصول انقلاب سفید را اعلام داشته بود، و مقامات کشوری و لشکری، خود را برای برگزاری رفراندوم ظاهری مهیا میکردند، اعتنایی به عشایر و سران آن نداشتند و نمیخواستند اندکی وقت و هزینه صرف آن نمایند. به علاوه، تبلیغات رژیم در پیروزی ظاهری رفراندوم، بیش از پیش آنان را سرمست و مغرور نموده بود.
از گفتههای ناصرخان طاهری برمیآید که وی از سلیمان بهبودی، سپهبد کمال رئیس ادارة دوم ارتش و برخی دیگر از مقامات نظامی استدعا و خواهش بسیار نموده، تا به اندازة پنج دقیقه وقت ملاقات با شاه بگیرند که گرفتاریهای خویش را عرضه
دارد. اما این فرصت بدو داده نشد. بیتردید، اگر مخالفت عبداللهخان، ناصرخان و دیگر افراد عشایر و ایلات، برای سران رژیم اهمیت داشت، به درخواستهای آنان توجه میشد. حضور خوانین بویر احمد و دیگر خوانین در تهران، آنچنان بیاهمیت جلوه داده شده که هیچ مقام رسمی حکومتی ـ اعم از لشکری و کشوری ـ خود حاضر به دیدار آنان نشده است. ملاقاتهایی هم که ناصرخان در اعترافات خویش برشمرده، در واقع از سرتقاضا و اصرار وی بوده است. این بیتوجهی و عدم احساس خطر از ناحیة سران عشایر و ایلات، به حدی بود که حتی یکبار مأمورین ساواک زحمت ملاقات و مصاحبه با خوانین بویراحمد و ممسنی را به خود ندادهاند. این در حالی است که ناصرخان طاهری و میرزامجید موسوی، اطلاعاتی از سران عشایر بویراحمد و ممسنی به ساواک فارس گزارش دادهاند. در مجموع، اولیاء امور کشوری و لشکری، وجود و عدم عبداللهخان و امثال وی در عشایر کشور را با نهایت بیتوجهی و بیاهمیتی برگزار نموده و اصلاً به حساب نیاوردهاند. سند جالبی از ساواک در دست است که کاملاً مؤید بیاعتنایی و نخوت مقامات حکومت پهلوی نسبت به عشایر کشور و ایل بویراحمد است. در این سند ارزشمند، ساواک فارس به سازمان اطلاعات و امنیت کشور پیشنهاد داده: «چون بیشتر افراد بویراحمد دارای سلاح میباشند» و «ممکن است در مقابل مأمورین اصلاحات ارضی یا خلعسلاح مقاومت نمایند... پیشبینی میشود که وضع منطقه بویراحمد بویژه بویراحمد سفلی واقع در منطقه خوزستان به منظور اجرای اقدامات اساسی دولت مساعد نباشد.» بنابراین «جهت تسریع در اجرای هدفهای دولت» پیشنهاد میشود: «1ـ عبداله ضرغامپور در تهران مورد توجه و محبت قرار گیرد و مبلغی در حدود یکصد الی دویست هزار ریال و مبلغی نیز به ناصر طاهری به عنوان قرض یا بهای املاک یا به هر عنوان دیگری که مبتضی است پرداخت گردد و نامبردگان را مسئول حسن اجرای برنامه خلعسلاح و اصلاحات ارضی قرار داده[،] به طوری که ابتدا اعتمادشان کاملاً به دولت جلب و سپس آنها را روانة محل خود نمایند.
2ـ در مورد خداکرم ضرغامپور به عبداله ضرغامپور اطمینان داده شود که از اعمال گذشته او صرفنظر شده و عبداله را وادار نمایند که پس از رسیدن به محل [،] خداکرم را به تهران اعزام و به مشارالیه نیز محبت شود و اطمینان داده شود که تحت تعقیب قرار نخواهد گرفت.
3ـ به مأمورین مربوطه دستورات لازم داده شود که حتیالامکان و تا حدود مقررات به طور موقت هم که شده با نامبردگان مدارا نموده و سختگیریهای بیجهت نکنند.
4ـ پس از خلعسلاح و اجرای قانون اصلاحات ارضی به طور کامل رسیدگی به پروندههای موجود این قبیل اشخاص کمال سهولت را خواهد داشت.»(1)
بر اساس این پیشنهادها، بخش عشایری ساواک به مقامات رده بالای ساواک اعلام نموده: «... چنانچه نامبردگان مورد تحبیب قرار گیرند و به محل اعزام گردند[،] لااقل تسهیلاتی در امر خلعسلاح در منطقه بویراحمد به وجود خواهد آمد و از اقدامات مخالف دولت توسط کسان نامبرده نیز کاسته خواهد شد.» به رغم این پیشنهادها و اظهارنظرها، یکی از مسئولان عالیرتبة ساواک، با بیاعتنایی و بیاهمیت جلوه دادن مخالفت عشایر، اظهار داشته است: «به عرض برسد[،] به نظر این جانب این نوع گزارشات اساس و منبع صحیحی ندارد و نظریات اشخاصی است که از قدرت دولت بیاطلاع هستند[؛] والا چند نفر بویراحمدی خیال نمیکنم در مقابل قوای دولت بتوانند کوچکترین ابراز وجود نمایند[،] یا در مقابل اصلاحات ارضی که در تمام کشور به موقع اجرا گذارده شده در یک منطقه یک عده موانع ایجاد نمایند 20/11» (سند شماره 8) عبداللهخان و ناصرخان نیز چنین بیتوجهی و بیاعتنایی را دریافتند و با نگرانی، تهران را ترک نمودند.
به علاوه، از اوضاع مخالفان رژیم ـ نظیر روحانیون و گروههای سیاسی ـ اطلاعاتی کسب کردند و جهت مشورت با کدخدایان و ریشسفیدان ایل بویراحمد مراجعت نمودند.
در این ایام، فضای عمومی کشور نسبت به اصول انقلاب سفید، نامساعد و بحرانی بود و بالطبع اوضاع پایتخت کشور نامناسبتر بوده است. جامعة مذهبی ایران نیز متأثر از علمای دینی و روحانیون مبارز، کاملاً مخالف اقدامات و اصول اعلام شدة شاه بود. روحانیون در سطح وسیع مملکت، با اعلامیهها، تلگرافها و سخنرانیهای خویش، تودة مردم را تهییج و ترغیب به مخالفت و ضدیت با لوایح شاه نموده بودند. بیتردید در شهرها ـ خاصه پایتخت کشور ـ جو روانی تضاد و تعارض باحکومت، مشهودتر و ملموس تر بود. در روزهای نخست بهمنماه که شهر تهران شلوغ شده بود و چندین
1) بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی.
تظاهرات اعتراضآمیز ـ از جانب روحانیون و مردم ـ انجام گرفته بود، کلانتران بویراحمد و ممسنی در شهر بودند و از نزدیک اوضاع نابسامان مرکز را مشاهده میکردند. بنابراین، در چنین فضایی از تعارض و خصومت، افراد ناراضی و نگران، بیش از پیش متأثر و ناراضی میگردند؛ و در صورت امکان عکسالعمل شدید و دشمنانه نشان میدهند.
عبداللهخان ضرغامپور، علاوه بر سران عشایر فارس، ظاهراً با افرادی از نظامیان تودهای و نیز دوستداران سپهبد تیمور بختیار ـ که در واقع نجات دهنده وی از اعدام قطعی بود ـ ارتباط داشت. احتمال میرود، این دسته از مخالفان حکومت، نیز وی را تحریک به عدم تبعیت از شاه نموده باشند.
در هر حال، عبداللهخان زمینة مخالفت علنی و آشکار علیه حکومت پهلوی را داشت؛ اما ناصرخان فاقد چنین زمینهای بود. زیرا، وی از 28 مرداد 1332 به بعد، به دلیل سوابق دوستانه و طرفدارانه از محمدرضا شاه، کاملاً مورد توجه و پشتیبانی حکومت ـ خاصه نظامیان ارتشی ـ بود. وی، حتی حقوق ماهیانة هزار تومان از دولت دریافت میکرد. با این پیشینه، به احتمال قریب به یقین، خواستار درگیری و رویارویی آشکار باحکومت شاه نبود. اسناد موجود و شواهد عینی بیانگر آن است که ناصرخان از آغاز شکلگیری مخالفت سران عشایر تا زمان تسلیم، در حالتی از تردید و دو دلی به سر میبرده است.
در ایل بویراحمد، برخلاف ایلات دیگر، قدرت واقعی در دست کدخدایان بود. هر چند در هرم طبقاتی ایل، خان در رأس قرار گرفته بود؛ اما اقتدار و سلطه وی وابستگی تام و تمام به حمایت و پشتیبانی کدخدایان داشت. خان به خودی خود قدرت و حکومتی نداشت، و این کدخدا بود که بدو قدرت و توان میبخشید(1)این مهم را
1) منوچهر ضرابی که در دهة 30 مدتها در حوزه عشایر کهگیلویه و بویراحمد ـ و بهبهان ـ خدمات اداری انجام داده بود، در مقالهای مهم راجع به ایلات کهگیلویه و بویراحمد، به این نکته اساسی اشاره دارد. وی مینویسد: «نکتهای که در اینجا قابل ذکر است [و] اهمیت به سزا دارد آن است که به خلاف عشایر عرب که قدرت در دست شیخ یا رئیس عشیره است[،] در عشایر کهگیلویه [و بویراحمد] قدرت در دست رؤسای ایل نیست و از آن کدخدایان است و در موقع بینظمی و انقلابات تصمیم کدخدا شرط پیوستن تیره به یاغیان است نه اداره رئیس ایل.» (منوچهر ضرابی، «طوایف کهگیلویه»، فرهنگ ایران زمین، جلد نهم، طهران: چاپخانه افست، 1345، ص 285).
خوانین بویراحمد میدانستند و بنابراین در نهایت تلاش و تکاپو، سعی در جلب و جذب کدخدایان نمودند. البته اکثریت قریب به اتفاق کدخدایان بویراحمد، وابستگان سببی و نسبی خوانین بودند. برخی از این کدخدایان نیز به تبع ثروت و شهرت خوانین ـ و پدران آنان ـ مشهور شده بودند و پایگاهی در طایفة خویش به دست آورده بودند. بدین گونه اکثر خوانین و کدخدایان، لازم و ملزوم هم شمرده میشدند و به اتکای یکدیگر به منویات خویش دست مییافتند.
با این وضعیت، عبداللهخان و ناصرخان در خانةکدخدایان ایل بویراحمد حضور یافتند و به تبلیغ منفی علیه حکومت مرکزی پرداختند. آنان در تبلیغات خویش، از اوضاع نابسامان کشور و مخالفت روحانیون، گروههای سیاسی و حتی ارتشیان، علیه شاه و دربار، داد سخن میدادند. برخی اعلامیههای سیاسی، که از جانب روحانیون، دانشگاهیان، جبهه ملی و نهضت آزادی منتشر شده بود، مقارن این اوضاع به دست آنان نیز رسیده بود. علاوه بر روایت شاهدان عینی، برخی اسناد موجود، مبین این واقعیت است.در گزارشی از لشکر 9 اهواز، که تقریباً با گفتههای ناصرخان طاهری مطابقت دارد، آمده است که:
برابر اطلاع رسیده عبداله ضرغامپور و ناصر طاهری از تهران با اتومبیل امیربهمن بختیار برادر جهانشاه صمصام حرکت و اولین منزل آنها در فلارد بختیاری منزل داراب فلاردی شوهر خواهر عبداله و منزلگاه دوم آنها در بادنگان(1)منزل امیرهوشنگ بهادر و منزل سوم در دوروهان بوده و شایعاتی مبنی بر اینکه ما از تهران آمده و حامل فتوای روحانیون و چند نفر از سپهبدان ارتش هستیم [.] مخصوصاً آیتاله بهبهانی که نباید اصلاحات ارضی و خلعسلاح انجام شود انتشار داده و بعدآً بنقاره خانه منزل هادی پناهی و سپس بدشت روم ... میروند(2)
در گزارشی دیگر از مأمور ویژه ساواک، چنین اطلاعرسانی شده است:
طبق اطلاع رسیده عبدالها ضرغامپور و ناصر طاهری شایعاتی مبنی بر عدم اطاعت از اوامر دولت در موارد اصلاحات ارضی و خلعسلاح در منطقه فارس منتشر کردهاند و با ملاقاتهائی که پی در پی با کدخدایان و ریشسفیدان بعمل آوردهاند همگان را مجبور به عدم تمکین و تحویل ندادن اسلحه و مقاومت و مخالفت با اجرای قانون اصلاحات ارضی نمودهاند و این جریان تا حدی است که کمتر کسی مایل به تحویل اسلحه بوده و بامید وصول مقداری وجه و پخش آن بین افراد ایلات بختیاری و قشقائی مترصد قیام در یک روز معین و جلوگیری از اجرای قانون اصلاحات ارضی میباشند(1)
بدین ترتیب، بسیاری ازکدخدایان مشهور بویرا حمد، موافقت و همراهی خویش را با عبداللهخان و ناصرخان اعلام داشتند و برای تصمیمگیری نهایی وارد روستای دروهان ـ و خانه عبداللهخان ـ شدند.
علاوه برتبلیغات و تلاش خوانین، برخی طلبههای محلی که در شیراز، زیر نظر آیتالله شیخبهاءالدین محلاتی و آیتالله سید کرامتالله ملک حسینی ـ روحانی معروف محلی ـ دروس دینی میخواندند، مرتباً با اعلامیههای علما و روحانیون قم و تهران ـ خاصه اعلامیههای امام خمینی ـ در منطقه حضور پیدا میکردند و در تنویر افکار عمومی و تهییج آنان به مبارزه با رژیم، تبلیغ مینمودند. در اعترافات ناصرخان طاهری و منصور بویراحمدی برادر عبداللهخان به برخی از این روحانیون و فعالیتهای آنان اشاره شده است.
ناصرخان میگوید:
در ابتدای امر همانطور که یادآوری کردم ولیخان کیانی در صحبتهای خود از طرف روحانیون و غیره ما را تشویق و تحریک میکرد [.] از آن گذشته تعدادی از طلبههای منطقه باشت و بابوئی و چند نفر از طلبههای ممسنی و دو نفر طلبه از بویراحمد سفلی [،] منطقه عبدالهخان ضرغامپور که در شیراز به تحصیل علوم دینی و آخوندی مشغول بودند و غالباً از طایفه سادات امامزاده علی [بودند] مرتباً در بین طوایف برفت و آمد و تبلیغات پرداخته وضمنآوردن و پخش اعلامیههای مختلف
1) بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی.
افراد را [به] اینکه این کار شما جهاد است باید بر علیه اقدامات ضد دین دولت جهاد کرد و از هیچ کاری فروگذار نکرد [.] تا اینکه یکی دو نفر از آنها در یکی از خط سیرها به من مراجعه کرده و اصرار داشتند که بنده یک نامه به عنوان به آقای شیخ بهاءالدین محلاتی مبنی بر پشتیبانی از سادات و روحانیون بنویسم تا آنها ... چاپ کرده و در روزنامهها انتشار دهند ولی من زیر بار حرف آنها نرفتم[.](1)اعلامیههائیکه در آن منطقه پخش میگردید بعضیها بامضاء آیت اله خمینی و بعضیها از طرف جامعه مسلمین بود و مفاد آنها تحریک مردم به قیام برعلیه دشمنان دین و جهاد و غیره بود و اکثراً در بین افراد سادهلوح پخش میکردند[.] گذشته از این [فتحاللهخان] حیات داودی و ولیخان کیانی در صحبتهایشان همیشه روحانیون را از خودشان قلمداد کرده(2)و برای تشویق ما چنین وانمود میکرد[ند] این روحانیون هم بجاهای مهم و قرصی بستگی داشته و مورد پشتیبانی قرار میگیرد[.] میخواست بفهماند که ما تنها نیستیم تمام طبقات مخالف فعلی با ما همراه هستند.» (سند شماره 9)
منصور بویر احمدی نیز در اظهارات خود به مأموران ساواک، میگوید:
تعدادی از سادات که در شیراز مدرسه طلبهها درس میخوانند و از اهالی سفیدار [،] سرتنگ و شولستان میباشند در کوهپایه پیش خورشید برومند و ناصرطاهری و عبداله ضرغامپور میآمدند محرمانه با آنها ملاقات مینمودند [و] اعلامیههائی هم از طرف علماء شیراز بنام شیخ بهاءالدین [محلاتی] و عده دیگر با خود میآوردند و بین عشایر پخش میکردند و میگفتند که باید با قانون آزادی زنان مخالفت نماییم و میگفتند به پول احتیاج دارید علماء شیراز بشما کمک میکنند ... (سند شماره 10)
کیخدا بخش مظفری، از جنگجویان بویراحمدی در تجمع دروهان و نبرد توتنده، بیان میکند که خوانین از حمایت و هدایت روحانیون سخن میراندند و اعلامیههایی در دستشان بود که نشان میداد روحانیون مخالف رژیم و خواستار مبارزه هستند.
بنابراین، به حرف آنان، باور و اعتماد کرده اند(1)
بنابراین کاملاً آشکار است که اعلامیههای علماو فعالیت و تبلیغات دینی روحانیون و طلاب حوزههای علمیه، به رهبری امام خمینی در ترغیب عشایر و سران آنان به مخالفت و مبارزه با رژیم و ادامه قیام عشایر، تأثیر فراوان داشته است؛ و در واقع از عوامل اصلی قیام و استمرار آن محسوب میشود. در مطالب بعدی، خاصه جریان جنگ گجستان و گفتههای ملاغلامحسین سیاهپور، تأثیر اعلامیههای امام خمینی و تشویق روحانیون، به خوبی مشهود است. اشعار ملادرویش دشتیان، بیانگر آگاهی و حمایت عشایر از افکار و اندیشههای روحانیون دینی است. وی به وضوح بیان میدارد که:
زنــان را بـه مجلـس همـی داد رأیکسی را نبود راضی از این امر و نهی
سندی در دست است، که نشان میدهد قبل از بمباران دروهان و شروع جنگ مسلحانه، «روز جمعه 10/12/ [1341] یکدستگاه خودروی کامانکار ژاندارمری که حامل دو نفر ژاندارم و از طریق یاسوج بویراحمد بطرف نورآباد رهسپار بوده در محلی بین بابامیدان(2)و سرگچینه از طرف عدهای اشرار متوقف و پس از تخلیه خودرو اشرار سراغ فرمانده ژاندارمری نورآباد را گرفته و پس از حصول اطمینان از اینکه فرمانده مزبوردر خودرو نمیباشد آنها را رها کرده و ضمن انتقاد شدید از مقامات عالیه کشور اظهار میدارند شاه کار را باینجا رسانیده که زنها وکیل شوند...» (سند شماره 11)
بدین ترتیب، عشایر منطقه از اوضاع سیاسی ـ اجتماعی کشور و مفاد لوایح انجمنهای ایالتی و ولایتی و انقلاب سفید شاه آگاهی داشته و تضاد روحانیون با شاه، تأثیر فراوانی بر آنان گذاشته است.
به دنبال تلاش و تشویق کلانتران بویراحمد،(3)تعداد زیادی از کدخدایان طوایف مختلف ایل بویراحمد با جنگجویان طایفة خویش در روستای دروهان بویراحمد
حضور یافتند و مجمعی از سران ایل تشکیل دادند. مشهورترین آنان عبارت بودند از: کیهادی، کیحداد و کیخلیفه پناهی؛ کیخورشید، کیشمشیر و ملاکاوس برومند؛ کیفرجالله و کیخدابخش مظفری؛ کیجمشید یزدانپناه؛ کیامیر، کیبهرام و کیصدیف بهادر؛ آقایدالله ارجمند؛ آقادریا شفیعی؛ آقابیژن منصوری؛ آقاهدایت شجاعی؛ آقااسکندر طاهری؛ آقالهراس موسیپور؛ آقاعلی (ملاعلی) جفتا (= علی علیداد)؛ آقاولی راد و ملاغلامحسین سیاهپور جلیل. در مجمع سران قوم، مذاکرات و مباحث زیادی در خصوص مخالفت و مبارزه با حکومت مرکزی ابراز گردید. در اینجا نیز تأکید کلانتران بر حمایت و رهبری روحانیون، ارتشیان و گروههای سیاسی ـ خاصه جبهه ملی ـ و نیز همکاری ایلات بختیاری، قشقایی و ممسنی بود. به رغم اصرارها و دلگرمیهای عبداللهخان ـ و تا حدودی ناصرخان ـ سستی و فتور برخی کدخدایان ایل محسوس و ملموس بود. این سستی و ضعف، البته خیلی زود برای عموم مردم ایل آشکار شد.
بمباران و تیرباران هوایی روستای دروهان بوسیله جنگندههای رژیم پهلوی، در تفرقه و تلاشی تجمعکنندگان بویراحمدی، نیز مؤثر افتاد. تعداد تلفات حملة هوایی اندک بود،(1)اما تضعیف روحیه برخی جنگجویان و بزرگان ایل بویراحمد را در پی داشت. شدت حمله و غیرمنتظره بودن آن بسیاری از جنگجویان و بزرگان ایل را به تعجب و تأمل واداشت. لشکر 10 فارس، گزارش حملة هوایی به تجمع بویراحمدیها را اینگونه آورده است: «چون اجتماع تعداد زیادی تفنگچیان عبداله ضرغامپور و ناصر طاهری در دوراهان محقق شده بود و طبق گزارش ناحیه ژاندارمری[،] پاسگاه سیسخت مورد تهدید بود لذا به گردان جت مأموریت داده شد روی دوراهان پرواز و به هرگونه اجتماع مسلحی که ببینند تیراندازی و متفرق نماید[.] سروان منیع سپهر فرمانده گردان با شش فروند جت مأموریت خود را انجام و گزارش مینماید که در 100 متری دوراهان تیراندازی و عده[ای] از اشرار که به شنیدن صدای تیراندازی به طرف تپه مجاور میدویدند زیر آتش گرفته و نتیجه رضایتبخش میباشد و اظهارنظر کرده که گاهگاهی دود کمی که نشانه تیراندازی اشرار بوده دیده شده است.»(2)
باری، پس از پایان حملة هوایی، سران قوم تصمیم گرفتند با قید قسم به قرآن کریم، اتحاد و یکپارچگی خویش را محکم و مقید نمایند. بنابراین، قرآنی در میان گذاشتند و بزرگان ایل سوگند یاد کردند که تا پای جان علیه حکومت پهلوی بجنگند و به همرزمان خویش خیانت نکنند.
روایات متواتر شاهدان عینی و منابع مکتوب کنونی متفقالقولند که تنها فرد مشهوری که در جلسه مزبور سوگند یاد نکرد و فقط پیمان زبانی بست، ملاغلامحسین سیاهپور جلیل بود(1)
معهذا، پس از سوگندها و پیمان نامههای شفاهی، اتحادیه نیمبند بویراحمدیها شکل گرفت. با این حال، هنوز تصمیم قطعی به جنگ مسلحانه گرفته نشده بود؛ هر چند عصبانیت بزرگان قوم ـ پس از بمباران دروهان ـ به اوج رسیده بود.
توت نده از روستاهای بویراحمد سفلی است که تقریباً روبروی دروهان و به فاصلهی نسبتاً نزدیک آن قرار دارد. این آبادی مقری برای بعضی نظامیان تازه واردی شده بود که ظاهراً از اختلاف برخی ساکنان آن با عبداللهخان ضرغامپور استفاده کرده و در آن مقیم شده بودند. در رأس این نظامیان ژاندارم، مأموری به نام سرگرد مرتضی فاطمیزاده قرار داشت که برای دستگیری خداکرم فرزند عبداللهخان ابرام و پافشاری بسیار می نمود. وی که از دی ماه همین سال (1341) فرماندهی گردان ژاندارمری کهگیلویه را بر عهده گرفته بود، مدام در تعقیب خداکرم ضرغامپور به بویراحمد سفلی عزیمت می نمود. اصرار بیش از اندازه وی، در حالی که فاقد امکانات و قدرت کافی بود، نوعی لجاجت خودسرانه یا خودکشی عامدانه بود(2)بیتردید، پافشاری و عناد لجوجانه وی از عوامل اصلی بروز جنگ مسلحانه و خونین در بویراحمد به شمار
1) تقوی مقدم، همان، صص 495 ـ 494 / تابان سیرت، همان، 369 / آذرپیوند، همان، ص 436. (این نویسنده، علاوه بر ملاغلامحسین ،به کیجمشید یزدانپناه نیز اشاره میکند.)
2) کیعطا طاهری از آگاهان محلی، روایت میکند؛ سرگرد فاطمیزاده فردی آگاه و نگران از فشارهای دولت مرکزی بود و عنوان میکرد: «از بس ژاندارمری مرکز تأکید بر دستگیری خداکرم ضرغامپور دارد که مجبورم خود را به کشتن دهم تا از دست آنان راحت شوم.»
میآید. تلاشهای مستمر وی برای بازداشت خداکرم ـ در ایامی که عبداللهخان در تهران بهسر میبرد ـ ثمری نداده بود؛ و اکنون که عبداللهخان وارد منطقه شده بود به تکاپو افتاده تا از طریق فشار بر پدر، موفق به دستگیری پسر گردد. اما عبداللهخان غالباً به آرامی پاسخ میداد که خود این کار را انجام خواهد داد.
«کا ایمور نیرومند دِلی» که ساکن ده توت نده بود و سرگرد فاطمیزاده نزد آنان مقیم شده بود، روایت میکند: «سرگرد فاطمیزاده بلافاصله بملاقات عبدالله میرود و از او سئوال میکند چطور برگشتی[؟] عبدالله میگوید اعلیحضرت ما را عفو فرمودهاند. فاطمیزاده به عبدالله میگوید باید خداکرم پسرت را بما تحویل بدهی[.] عبدالله میگوید بمن مهلت بده اگر خداکرم حاضر نشد خودم او رامیآورم و تحویل میدهم.»(1)
به احتمال زیاد، ملایمت ظاهری عبداللهخان و پاسخ امیدوارکننده به سرگرد فاطمیزاده، برای گذراندن وقت و رفع دردسر موجود بوده است.
طی مدت بیش از دو هفته ـ از اواخر بهمن ماه تا نیمه اسفند ـ که عبداللهخان و ناصرخان در تشکیل اتحادیه سران ایل بویراحمد در تلاش و تکاپو بودند، سرگرد فاطمیزاده در منطقه حضور داشت و ظاهراً پرجنب و جوشترین نظامی رژیم در منطقه بود. وی مرتباً گزارش تجمع بویراحمدیها و فعالیت کلانتران و کدخدایان را به مراکز مختلف نظامی مخابره مینمود. کاایمور نیرومند، به خبرنگار تهران مصور گفته: «سرگرد فاطمیزاده چند بار با دستگاه بیسیم باهواز و بهبهان خبرداد که کمک برای او بفرستند چون عبدالله ضرغامپور عده جمع کرده و قصد حمله و اغتشاش دارد...»(2)به دنبال حملة هوایی، فاطمیزاده ـ که گویا بسیار مشتاق جنگ و جدل بوده است ـ به ایموردلی گفته: «الآن موقع حمله است.» اما، کاایمور که به گفتة خودش «به اوضاع محل آشنا» بوده، بدو پاسخ داده: «حمله فایدهای ندارد و ما نمیتوانیم با این عده کم از عهدة آنها برآئیم.»(3)
روایتی حاکی از آن است، بعد از حمله هوایی به روستای دروهان، عبدالله خان نامهای به سرگرد فاطمیزاده نوشت که: «قرار نبود خانه و آبادی ما مورد حمله جت قرار
گیرد و بدینصورت باما برخورد نظامی شود... حالا که اینچنین با ما رفتار نمودید به شما اخطار میکنم که امشب پاسگاه توتنده را تخلیه و از آنجا دور شوید...»(1)
به رغم این تهدیدات، پاسخ سرگرد فاطمیزاده، منفی بود.
کاایمور نیرومند، روایت میکند که وقتی جنگجویان بویراحمدی در تنگهای مقابل ده توتنده موضعگیری نمودند «سرگرد فاطمیزاده باز تصمیم داشت که تیراندازی را شروع کند ولی من مانع شدم.»(2)کاایمور و دیگران میدانستند، سرگرد و نیروهای اندک وی توان مقابله با جنگجویان بویراحمدی را ندارند. فرماندهان بالادست فاطمیزاده نیز از او خواسته بودند، آبادی توت نده را ترک نموده به پادگان سیسخت عقب نشیند. اگر چنین دستوری را نیز اجرا میکرد، واقعه توت نده رخ نمیداد. وی نه تنها این کار را نکرد، که با بیسیم گزارش داد جتهای جنگی مجدداً به بمباران منطقه بپردازند. کاایمور می گوید:
همانروز یک هلیکوپتر نظامی آمدو سرگرد فاطمیزاده سوار آن شد [و رفت.] من نمیدانم او کجا رفت ولی پس از مراجعت بمن گفت[:] ایمور بمن دستور داده شده است بپادگان سیسخت عقبنشینی کنم[.] اما اگر من عقبنشینی کنم عبدالله ده را میچاپد و مردم بیسرپرست میمانند [.] بهتر است من با بیسیم خبر بدهم که جتها بیایند و آنها را که در تنگ هستند بکوبند(3)
برداشت نادرست و توهمآمیز سرگرد فاطمیزاده، موجب پافشاری بیدلیل وی بر مقابله و نبرد با جنگجویان بویر احمدی گردید و سرانجام درگیری خونین توت نده را به وجود آورد. نه او میتوانست با نظامیان تحت امر خویش جلوی جنگجویان بویراحمدی را بگیرد؛ و نه عدم حضور آنان در توتنده، خطری متوجه مردم ده مینمود. منابع عصر پهلوی، بر این نکته نادرست تأکید ورزیده که، سرگرد فاطمیزاده برای دفاع از مردم توتنده در ده ماند. در حالی که اگر فاطمیزاده و نظامیان وی در توت نده نمیماندند، کسی به آنجا حمله نمیکرد. در واقع، جنگ بویراحمدیها، با نظامیان رژیم و عاملان حکومت بود، نه مردم محلی خویش. در هر حال پافشاری و
لجاجت سرگرد فاطمیزاده و بمبارانهای هوایی، عزم جنگجویان بویراحمد را به جنگ مسلحانه با نظامیان رژیم و حکومت پهلوی، جزم کرد.
بنابراین در نیمههای شب جنگجویان بویراحمدی از رودخانهای عبور کردند و در اطراف ده توت نده موضعگیری نمودند. هدف اصلی، قلع و قمع نظامیان فاطمیزاده و خلعسلاح آنان بود.
در درگیری طرفین که چندین ساعت به طول انجامید، دهها تن کشته و زخمی شدند. مقاومت سرگرد و نیروهای وی که چند تنی از جنگجویان ده توتنده آنها را حمایت میکردند، البته جانانه بود. اما، چون بویر احمدیها حلقه محاصره را تنگتر کردند و پیرامون ساختمان سرگرد و نیروهای اندکش حلقه زدند، آثار شکست نظامیان هویدا شد. بویراحمدیها، علاوه بر پرتاب وسائل مشتعل و دودزا به درون ساختمان، به تدریج قسمتهایی از آن را سوراخ و به داخل آن رخنه کردند. فشار همه جانبة بویراحمدیها و تیراندازی مستمر آنان، هم به کشته شدن تعدادی نظامی انجامید، و هم موجب ورود برخی مهاجمان به درون ساختمان گردید.
در این بحبوحه، سرگرد فاطمیزاده که عرصه را تنگ و وخیم میدید، فرار کرد. اما در طی این فرار نافرجام، هدف گلوله قرار گرفت و کشته شد. روایات مربوط به جنگ و مرگ وی، متفاوت است. برخی معتقدند، تا لحظة مرگ تسلیم نشد و احساس ضعف نکرد. اما کسانی از جنگجویان ـ که خود وارد ساختمان شدند ـ روایت میکنند، چون جمعی از بویراحمدیها نزدیک وی گشتند، تسلیم شد و تقاضا نمود او را نزد عبداللهخان ضرغامپور برند. ولی به دلیل ضرب و جرح به دست مهاجمان، ناگزیر از ساختمان بیرون پرید(1)
با خلعسلاح و کشته شدن برخی نظامیان پاسگاه ژاندارمری توتندة بویراحمد، دومین اقدام عشایر جنوب در حمله به مراکز نظامی، با موفقیت انجام گرفت. نخستین
1) بر اساس نقل «حاجرحیم عابدی جلیلی»، او و برادرش ملا «میرزا» از جمله مهاجمانی بودند که داخل ساختمان شدند. برادرش که جلوتر از او بود، زودتر به سرگرد رسید. سرگرد چیزی بدو داد و اعلام داشت، او را پیش ضرغامپور برند. در همین اثنا، یک تن از مهاجمان با چوبدستی برسر سرگرد کوبید. در یک چشم به هم زدن، سرگرد از میان افراد فرار کرد و از ساختمان بیرون شد. فردا صبح، برادرش ملامیرزا، وسیله سرگرد را به وی نشان داد که 780 تومان پول بود. (مصاحبههای متعدد با حاجرحیم عابدی)
آن پاسگاه ژاندارمری، دادنجان در کوهمره سرخی بود که در شب 12 اسفند به دست عشایر سرخی و قشقایی تسخیر شد.
اندکی پس از پایان نبرد توت نده، سران سیاسی ـ نظامی بویراحمد تصمیم گرفتند به دودسته تقسیم شوند و هر دسته برای ضربهزدن به مراکز و پایگاههای نظامی، مستقل عمل نمایند. بمباران دروهان و اجبار بویراحمدیها در شروع زودهنگام و محدود قیام، البته برنامهها و محاسبات آنان را به هم زده بود. کاملاً واضح بود، بویراحمدیها هنوز به هماهنگی و آمادگی لازم برای قیام عمومی نرسیدهاند. معهذا، آن گونه که مؤلف کتاب تاریخ سیاسی کهگیلویه، به درستی نظر میدهد: «سران بویراحمد ناگزیر شدند به رغم نداشتن آمادگی لازم، جنگ را ادامه دهند.»(1)
بنابراین، دستهای متشکل از برخی کدخدایان و بزرگان بویر احمد سفلی، به همراهی عبدالله خان، برای خلعسلاح پادگان لوداب ـ در بویراحمد سفلی ـ روان شدند. گروهی دیگر در معیت ناصرخان و به رهبری ملاغلامحسین جلیل ـ کدخدای طایفه جلیل ـ و کیخورشید برومند ـ کدخدای حوزة سفیدار ـ به مناطق مسکونی طوایف بویراحمد و ممسنی در بخش رستم ممسنی حرکت کردند. در این مناطق که به پشتکوه جلیل یا پشتکوه رستم مشهور است، طوایفی از جلیل، آقاییهای بابکانی، دشتی، میدگانی و انصاری ممسنی سکونت دارند. ساکنان تنگ تامرادی که از اقوام مختلف تشکیل یافته بودندـ و جزء طایفه کیخورشید برومند قایدگیوی محسوب میشدند ـ تقریباً در همین حوزه واقع بودند.
با این تقسیمبندی جنگی، بویراحمدیها درتلاش بودند نیروهای نظامی مهاجم یا ساکن در نقاط مسکونی خویش را عقب برانند. اما، در همین بحبوحه ـ و در واقع پس از نبرد توتنده ـ اکثر کدخدایان مشهور و وابسته عبدالله خان ضرغامپور صحنه مبارزه را رها کردند و تسلیم دولتیان شدند. سستی و ترس این دسته از کدخدایان و کنار کشیدن از میدان رزم، ریزش نیروهای جنگی عشایر را در پی داشت.
1) سیدمصطفی تقویمقدم، همان، ص 483 ـ 482.
تأثیر آنی این پیمان شکنی، عدم موفقیت گروه عبدالله خان، در تصرف پادگان نظامی لوداب بود. در واقع، اندک نیروی جنگی عبدالله خان که هنوز در صحنه مانده بودند، با کنار کشیدن کدخدایان و فشارهای دیگر، زمینة مناسبی برای حمله به پادگان لوداب به دست نیاوردند. در این میان، بمبارانهای هوایی مناطق بویراحمد سفلی، نیز مزید بر علت شده بود. این بمبارانها، بیش از پیش روحیة بزرگان قسم خوردة عبدالله خان و بالطبع مردم عادی را تضعیف نموده بود. در هر حال، وضعیت به گونهای شد که عبدالله خان خیلی زود و به اجبار، خان و مان خویش را ـ در حوزة استحفاظی و اقتدار سالهای گذشته ـ رها کرد، ودر تنگ تامرادی ـ نزد کیخورشید برومند ـ مأوا گزید.
طی مدتی که وی و خانواده ـ متشکل از زنان و بچگان ـ از بویراحمد سفلی به تنگتامرادی عزیمت نمود، سختیهای بسیارکشید. حوزه بویر احمد سفلی از نیروهای نظامی و برخی چریکان محلی و تسلیم شدگان پیمانشکن پرشده بود؛ و در حقیقت نیروهای رزمی عبدالله خان، به حداقل ممکن رسیده بود. شاید بتوان گفت، در همان دهة اول فروردین ماه 1342، عبدالله خان نیروهای جنگی خویش را از دست داده بود.
آریانا در جای جای کتاب خویش، به این مهم اشارت دارد. اطلاعات بالنسبه دقیقی که به دست آریانا ـ فرمانده عملیات نیروهای جنوب ـ و دیگر فرماندهان نظامی رسیده بود، حاکی از تغییر مکان مداوم و ناگزیر عبدالله خان بود. وی براساس گزارشهای دریافتی، به صراحت بیان میدارد که از روز سیزدهم فروردین 1342 «ببعد ضرغامپور با چند نفر محدود از کسان خود دائماً در حال فرار و در کوهها متواری میگردد.»(1)او، چند روز بعد در گزارشی که به ستاد بزرگ ارتشتاران ارسال میدارد، با اطمینان میگوید: «خوشبختانه پیشبینیها درست بود و تا روز 18 فروردین بویراحمد سفلی که وسیعترین مناطق عملیاتی بود در اشغال آرتش درآمده و عبداله ضرغامپور باعده بسیار کمی در کوهها متواری گردید.»(2)
گزارشهای آریانا و نظامیان مستقر در بویراحمد سفلی، دور از واقعیت نبود. در این زمان، عبدالله خان با کمترین نیروی ممکن و با زن و بچه، از بویراحمد سفلی رانده
شده بود، و درتنگ تامرادی سکنی گزیده بود.
دستة دیگر بویراحمدیها نیز در این زمان متلاشی و متفرق شده بودند. این گروه که به رهبری یک خان و دو کدخدا وارد منطقة ممسنی گردیده بودند، پس از یکی دو ملاقات با برخی مقامات دولتی و در یک درگیری مختصر و نافرجام، کاملاً از هم پاشید. ناصرخان که همواره با مسئولان ساواک و دولتیانی نظیر سرلشکر همت، مکاتبه و پیغام دوستانه داشت، در اواخر اسفندماه با سرلشکر همت و سرهنگ حریری ـ رئیس ساواک فارس و بنادر ـ در حسین آباد رستم ممسنی ملاقات نمود. در این دیدار که ولیخان کیانی دولتیان را همراهی میکرد، ناصرخان به تقاضای تسلیم که بوسیله آنان مطرح شده بود، محترمانه جواب رد داد. وی ظاهراً علاوه بر تأمین نامه خویش، امان نامه عبدالله خان را نیز خواستار شده است. خود وی در روایتی رسمی ـ که در مواجهه حضوری با ولیخان کیانی و با خط خویش در ساواک مرکز تحریر نموده ـ تحریکات ولیخان کیانی را عامل اصلی عدم تسلیم ذکر مینماید. او مینویسد:
... آقایان سهراب کشکولی و فریدون جاوید و ملک منصور فتحینژاد را [ولیخان کیانی] نزد بنده و کدخدایان بویراحمد فرستاد و چون ملاحظه نمود که من میخواهم خود را بمأمورین محترم دولت معرفی و حاضر بشوم و تماس با مأمورین گرفتهام[،] روی این اصل ایشان مرتباً چه بوسیله شخص خودش و چه بوسیله دوستان و کسانش با افراد و کدخدایان بویراحمد تماس میگرفت که از حاضر شدن بنده نزد مأمورین دولت جلوگیری نمایند و خود بنده را هم تحریک و اغفال میکرد و حتی میگفت که اگر تو حاضر شدی علاوه از خودت که نابود خواهید شد همة ماها را دولت از بین خواهد برد... پیغامهای آقای ولی کیانی طبق گفتههای قبلی بوسیله سهراب کشکولی به بنده و کدخدایان بنام خورشید برومند و غلامحسین سیاه پور و علیرضائی و لهراسب بابکانی موسیپور داده شد و رفتند و موقع تشریففرمائی(1)تیمسار سرلشکر همت و سرکار سرهنگ حریری به حسینآباد برای ملاقات بنده آقای کیانی نیم ساعت قبل ازرفتن بنده در حسینآباد برای شرفیابی حضور رؤسای محترم [،] در دامنه کوه نزد بنده و کدخدایان بویراحمد بنام خورشید برومند و غلامحسین سیاه پور و لهراسب موسیپور و علیرضائی و شمشیر
1) اصل: تشریفرمائی.
برومند و بهرام مندنیپور آمد و از آمدن من بآنجا و تماس گرفتن با مأمورین محترم دولت خیلی اظهار نارضایتی کرد و مخصوصاً که شنید من میخواهم خانوادهام را بفرستم شیراز خیلی خیلی ناراحت و ناراضی بود و افراد و کدخدایان بویراحمد را تحریک میکرد که از اقدام من جلوگیری نمایندو خود بنده را هم تحریک میکرد که از اینکار تماس گرفتن صرفنظر نمایم [.] مخصوصاً که میگفت که دیگر کارها تمام(1)است و شما اگر حاضر شوید خودت که از بین خواهید رفت همة ماها نابود خواهیم شد و حرفهای گذشته خود را تکرار کرد و مجدداً قرآنی از جیب خودبیرون آورد و برای کدخدایان بویراحمد و عده دیگری از افراد که حاضر بودند سوگند خورد... و گفت اگر میبینید که من با مأمورین دولت آمد و شد میکنم ... اول برای آزادی [حسینقلیخان] رستم است [،] دوم هم برای این است که در لفافه دوستی کارهای خود را انجام بدهیم و رفیق و دوست بیشتر پیدا نمائیم...»(2)
در این مواجهه، ولیخان کیانی نیز داستان را این گونه تبیین و تحریر نموده است:
... روز دیگر که سرلشکر همت و سرهنگ حریری آمدند و بنده را هم همراه خودشان آوردند در حسین [آباد] شما [ناصرخان] بعد از ظهر آمدید در کوه پشت حسینآباد آدم فرستادید من را احضار کردید [.] بنده به اجازه سرلشکر همت آمدم نزد شما [،] اظهار نمودید که خورشید [برومند] و کدخدایان بویراحمد(3)عصبانی شدهاند و از من هم شک شدهاند [،] خواهش دارم که شما با آنها صحبت کنید و امیدوار کنید که برای عبداله [ضرغامپور] هم اطمینان خواهم گرفت [.] مدت نیم ساعت معطل شدیم تا خورشید [برومند] و سایر کدخدایان ... آمدند[.] آنها با من پرخاش کردند [که] شما و سرلشکر همت میخواهید داخل بویراحمد(4)نفاق بیندازید و بسیار حرف زشت و زننده زدند [.] با هزار خواهش آنها را مجاب کردیم که به شما اجازه بدهند بیائید نزد سرلشکر [همت]. باز اظهار نمودند باید چند نفری از کدخدایان هم در این مجلس شما حاضر باشند... کدخدایان که یکی دو تا [ی] آنها
[را] میشناختم به خدمت سرلشکر همت آمدیم [و] شروع مذاکرات شد [.] شما اظهار نمودید و عریضه هم تقدیم کردید که من بدون عبداله خان هیچگونه اقدامی نمیکنم [.] باید اطمینان و یا محبت باشد درباره هر دو نفرمان باشد [.] ولی قبلاً محرمانه به بنده گفته بود[ید] که پهلوی خورشید [برومند] و این چند نفر من حرف عبداله خان [را] میزنم [.] این بود که تیمسار همت و سرهنگ حریری فرمودند منظور ما شما هستید [،] فعلاً کاری به عبداله خان نداریم [.] شما هم جواب دادید که من بدون عبداله خان اطمینان نمیخواهم [،] که بنده به اشاره به تیمسار همت و سرهنگ حریری عرض کردم [.] بعد فرمودند حالا به شیراز که میرویم اقدام برای اطمینان عبداله خان هم مینمائیم ... باز مجدداً دیدیم ناصرخان سرلشکر همت [را] جداگانه کشید کنار و به او قول و وعده داد که چهار روزه حاضر میشوم و خورشید و چند نفر کسان عبداله خان را رد [می]کنم و خودم بر[می]گردم ...(1)
بدین ترتیب، ناصرخان که هنوز به درستی وارد صحنه مبارزه نشده بود، کاملاً آمادگی تسلیم و جدایی از جنگجویان عشایر را پیدا کرده بود. این زمینه، از همان آغاز در وی وجود داشت، و ظاهراً کسانی چون آقا بیژن منصوری و کیخورشید برومند ـ دامادان عبدالله خان ـ نسبت بدو، مشکوک و مظنون شده بودند(2)
بنا به نقل ولیخان کیانی، پیشتر استاندار فارس، سپهبد ورهرام، و سرلشکر همت، وی را مأمور نمودند که ناصرخان را موظف نماید «از عبداله خان دور شود و حاضر شود [زیرا] اطمینان برای او گرفته [اند].» بنابراین، ولیخان مأموریت خویش را انجام داد. وی در مواجهه حضوری با ناصرخان، میگوید:
... آدم فرستادم نزد جعفرقلیخان رستم و قاصد فرستاد از بویراحمد(3)شما آمدید نوگک و به شما گفتم که استاندار و سرلشکر همت من را فرستادهاند که شما کاری از عملیات عبداله خان نداشته باشی [و] حاضر شوید در شیراز همه گونه محبت و
مساعدت دربارة شما خواهد شد(1)و شما اظهار نمودید که من حاضر شوم حسینقلیخان را مرخص میکنند[؟] بنده عرض کردم که حتماً از لحاظ عملیات شما است که از حسینقلیخان مظنون(2)شدهاند[.] بعد قول دادید که کسانم را میبینم و فردا ماشین بفرستید بیایم نورآباد و اظهار نمودید که نزد خورشید[برومند] و سایر کدخدایان بویراحمد(3)این اظهار(4)را نکنید که از من مظنون(5)میشوند و در خطر هستم ... فردا بر حسب وعده سهراب خان کشکولی و فریدون جاویدی را فرستادم که شما بیائید [،] باز جواب دادید که خورشید از من مشکوک شده بگذارید سه الی(6)چهار روز دیگر حاضر میشوم... .(7)
در هر حال، این گونه رفتارهای شکبرانگیز، در ایجاد تفرقه و تشتت بزرگان بویراحمد ـ که رهبری قیام را بر عهده داشتند ـ تأثیر بیشتری گذاشت.
ملاغلامحسین جلیل، که در واقع خود و طایفهاش پناهگاه امن مبارزان عشایر محسوب می شدند، نسبت به وضع موجود نگران شده، به خورشید برومند، یکی از کدخدایان بویراحمد گفته است: «به گمانم که بجز من و عبدالله خان همه تسلیم خواهند شد.»(8)
وی از کیخورشید برومند پرسیده است: «اگر ناصرخان خود را به ارتش معرفی کند، توچکار خواهی کرد؟ اودر جواب گفت: من هم خود را تسلیم خواهم کرد.»(9)
بدینگونه، آثار تزلزل و تردید در باقیماندگانی نظیر کیخورشید برومند و ناصرطاهری کاملاً هویدا و آشکار شده بود. این مهم، در هنگامه مسدود نمودن پل برین
1) آریانا، در یکی از نخستین گزارشات رسمی به محمدرضا شاه، مینویسد: «راجع به ناصر طاهری نیز با مشورت و تماس با استاندار و مأمورین ساواک اقداماتی در جریان است که بکلی از ضرغامپور مجزا شود...» (آریانا، همان، ص 85).
2) اصل: مضنون.
3) اصل: بویرهاحمد.
4) اصل: اظهارا.
5) اصل: مضنون.
6) اصل: الا.
7) بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی.
8) غفاری، همان، ص 274.
9) همانجا.
(= پرین = بریم)، نیز برای بسیاری از جنگجویان عشایر ـکه هنوز در صحنه بودند ـ آشکار شد.
به دنبال بازگشت سرلشکر همت و سرهنگ حریری، رهبران بویراحمدی که اکنون در حوزة ممسنی مانور میدادند، تصمیم گرفتند تنگه حساس و حیاتی پل برین را مسدود نمایند. با این اقدام، ارتباط میان فارس و خوزستان قطع میشد و عبور و مرور در خط سیر شیراز ـ اهواز مختل میگردید. آریانا، در تحلیل «عواقب وخیم» این قطع ارتباط مینویسد:
با تخریب پل بریم گذشته از قطع رابطه استانهای پارس و خوزستان و جدا شدن لشکرهای 9 و 10 [ارتش] از یکدیگر و عدم امکان کمکهای متقابله [،] واقعة شرمآوری حیثیت و آبروی کشور را تهدید میکرد [.] هنگامیکه شخص اعلیحضرت همایون شاهنشاه پیشرو و رهبر چنان انقلاب بزرگ اجتماعی بوده و انظار جهانیان پشتیبانی بیسابقه ملت ایران نسبت بتصویب لوایح ششگانه بدقت جلب شده بود [،] اگر دامنه این اغتشاشات بمناطق نفتخیز سرایت میکرد در مطبوعات جهان چه انعکاسی داشت؟ و چگونه [به] حیثیت اقتصادیات کشور در آن موقع حساس لطمه وارد میآورد(1)
البته باید توجه داشت، هدف جنگجویان عشایر «تخریب» پل برین نبود، بلکه منتظر ورود نظامیانی بودند که ظاهراً طبق اطلاع قبلی، مأموریت داشتند از منطقة ممسنی به حوزة باشت و باوی عزیمت نمایند.
بنا به نوشتة ناصرخان طاهری، ولیخان کیانی «افراد بویراحمد را برای سر و صدا و راه بستن تنگ پرین و سرنا تشویق میکرد.» (همان سند)
غفاری و حسینی نیز به نقش ولیخان کیانی در مطلع نمودن بویر احمدیها از عبور جمعی نظامی در خط سیر ممسنی ـ باشت اشارت دارند(2)برخی منابع دیگر، این
اطلاعرسانی محرمانه را مربوط به سرلشکر همت میدانند(1)اما به احتمال قریب به یقین، هیچ کدام درست نیست. زیرا در صورت صحت و واقعیت چنین اطلاعات محرمانه، ناصرخان بدون کمترین پنهانکاری به افشای آن ـ در اعترافات خویش ـ میپرداخت.
در هر حال، جنگجویان عشایر ـ متشکل از ایلات بویراحمد، با وی و ممسنی ـ در دو سوی تنگه برین موضعگیری نمودند. در این موضعگیری، نه ناصرخان حضور یافته بود، نه کیخورشید برومند. گویا، این دو هدفی جز مراقبت یکدگر و تعقیب و گریز هم نداشتند. در اینجا باز مثل نبرد توتنده، ملاغلامحسین جلیل به شخصه در میدان رزمگاه حضور پیدا کرده بود. به علاوه بر خلاف واقعه توتنده، تعداد بیشتری از جنگجویان جلیلی، شرکت کرده بودند. تعداد نسبتاً زیادی از طوایف آقایی بابکانی، انصاری ممسنی، سادات باوی، نوکران ناصرخان طاهری و وابستگان کیخورشید برومند نیز مشارکت داشتند. ترکیب جنگجویان عشایر و تنوع طوایف و اقوام مختلف در مسدود کردن تنگه برین، البته امیدوار کننده بود. به رغم این مهم، برخی سران نامدار قوم، متزلزل و مشکوک بودند و دل و جرأتی برای حضور فعالانه و صادقانه در صحنة نبرد نشان نمیدادند. در این بحبوحه، حضور فعالانه و دلگرم کنندة ملاغلامحسین جلیل ـ از کدخدایان مشهور گردهمآیی دروهان ـ مؤثر و چشمگیر بود. برخلاف وی، کی خورشید برومند نه تنها خود حضور نیافته بود؛ که بنا به نوشته حسینی، برادرش «کیشمشیر» را سفارش نموده بود، ابواب جمعی خویش را در ته دره مستقر ننماید و سعی کند «نقاط آخری و بلندیهای اطراف را انتخاب» کند(2)ساعد حسینی به درستی نظر میدهد، که این دیدگاه «درست برخلاف اصول و رسم و عادت دیرین بویراحمدیها [بود] که همواره برای خط اول نبرد و سختترین سنگرها به شدت با هم به رقابت میپرداختند.»(3)
1) آذرپیوند، همان، ص 453 / حسینیخواه، نیز بیان میکند: «تیمسار همت که در زیر شخصیت سیاسی خویش نفرت از رژیم و مخالفت با دولت را پنهان کرده بود، در جلسة [حسینآباد] به طور محرمانه عشایر را دعوت به مبارزه با دولت کرد.» (همان، ص 413) بیتردید، هیچ دلیلی بر اثبات این گفته در دست نیست.
2) ساعد حسینی، همان، ص 71.
3) همانجا.
بالاخره راه تنگه مسدود گردید و جنگجویان عشایر منتظر عبور نظامیان ماندند. نظامیان نیز در خط سیر خویش، قبل از حضور در تنگه برین، میبایست از روستای کوپون (= کوپن = کوه پهن؟) عبور نمایند. آنان در حین ورود به کوپون، با تعدادی تفنگچی مواجه و درگیر میشوند. سپس با بیسیم مراتب را سریعاً اعلام مینمایند. در نتیجه، هواپیماهای جنگی سر میرسند و با شدت تمام تنگة برین و کوه و تپههای پیرامون و محاط بر آن را بمباران مینمایند. نیروی نظامی نیز به جایگاه نخستین خویش باز میگردد و عملاً درگیری زمینی عشایر و نظامیان ـ جز برخورد مختصر اولیه ـ صورت نمیگیرد. در بمباران هوایی تنگه تعدادی از جنگجویان عشایر که ظاهراً همگی از ابواب جمعی کیخورشید و در ته تنگه بودند، مجروح و مصدوم شدند.
آریانا از «دخالت بموقع و سریع پادگان باشت و پشتیبانی نیروی هوائی»، به عنوان مهمترین عوامل سرکوب و صدمة عشایر در تنگة برین نام میبرد(1)
سرهنگ دوم فیروز بخش، که در این موقع فرماندهی پادگان باشت را برعهده داشته میگوید:
روز دوم فروردین بود که یکی از چریکها خبر آورد که یکعده هفتصد نفری از اشرار قصد انهدام پل بریم و قطع ارتباط بین خوزستان و فارس را دارند. من بلافاصله جریان را با بیسیم به اهواز اطلاع دادم و هواپیماهای جت برای سرکوبی و متفرق کردن اشرار بطرف آن منطقه آمدند و اتفاقاًَ موقع مناسبی هم رسیدند... حملات هواپیماها بآنها مهلت نداد و پس از دادن تلفات سنگین به کوهها و پناهگاهها فرار کردند...(2)
بدین ترتیب، اقدام عشایریان در بستن تنگه برین و ضربه زدن به دولت، کاملاً نافرجام ماند. بمباران شدید تنگه و پیرامون آن، ترس و توهم بسیاری را نیز موجب گردید.
بلافاصله پس از پایان واقعه تنگ برین، کی خورشید برومند با تعدادی مجروح و مصدوم به تنگ تامرادی بازگشت. ناصرخان نیز با جمعی از نوکران خویش، در نقاط
دور دست کوهستانی «دو رودان»(1)، در حوزة بابکانیها ـ که داییهای وی بودند ـ عقبنشینی کرد. اکنون، صحنه خالی شده بود و نظامیان با میدان عمل وسیعتری به سرکوب عشایر میپرداختند.
1) دو رودان، متشکل از دو رود تسوج و دیلگان است.
با این پیشامدها، ظاهراً ترغیبکنندگان مردم به نتیجه رسیده بودند که استمرار قیام و مبارزه دیگر ممکن نیست. بنابراین با پناه گرفتن در مکانهای «امن» و دور از دسترس، حفظ جان خویش را در اولویت قرار داده بودند. عبدالله خان که تمام «میراث خواران» او ـ که زن و زمین و زر در گرو داشتند ـ از همان ابتدای قیام، تسلیم دولتیان شده بودند و تنها «کیخورشید برومند» را در صحنه داشت، تقریباً از سرناچاری به او پناه برده بود.
پسر او، خداکرم، هم که هیچ «عمل» چشمگیری از خود بروز نداده بود، اکنون تنها و بییاور، در موکب خالی پدر، تن به سرنوشت سپرده بود. البته وی به رغم آنکه از عوامل بحرانزای منطقه بوده است، در طول دوره «قیام» عامل مؤثری به شمار نرفته است. ناصرخان طاهری نیز در پناه داییهای بابکانی خویش، در کوهستانهای دوردست مأوا گزید. کیخورشید برومند هم در تنگ تامرادی، میزبان عبدالله خان و خانوادهاش شده بود. اکثریت قریب به اتفاق کدخدایان و کلانتران قسم خورده بویراحمد و ممسنی نیز در شیراز، میهمان ساواک و ارتش بودند. بدین ترتیب، از میان آن همه مدعیان مشهور بویراحمدی و ممسنی، کسی در صحنه نمانده بود.
در این بحبوحه حساس، تنها فرد مشهوری که در صحنه مانده بود و چرخ مبارزه را به پیش میراند، «ملاغلامحسین سیاهپور جلیل» بود. وی با همیاری و کمک جنگجویان
وفادار و صادق طایفهاش ـ طایفه جلیل ـ و آقاییهای بابکانی و چند تنی از انصاریهای امیرایوب، به نبرد رویاروی با حکومت پهلوی ادامه داد. در واقع، حمایت و حضور جنگجویان سه طایفه، و همیاری و همدلی همسایگانی از ایلات باوی، بویراحمد، ممسنی و چرامی، مبارزه و مقاومت را استمرار بخشید. جالب است که ملاغلامحسین از آغاز موافقتی با اندیشه کلانتران قوم نداشت و نمیخواست در جلسات بزرگان ایل شرکت نماید. اما، بنا به نقل «کی خدابخش مظفری»، او با دیدن اعلامیههای علما و موجه بودن مبارزه، در بند و بست سران ایل حضور یافت. وی، داستان را اینگونه نقل می کند:
ابتدا در اسفند سال 41 عبدالله خان و ناصرخان آمدند منزل پدرم (حاج اسماعیل مظفری)، ما اطراف آنها جمع شدیم و آنها توضیح دادند که ما قصد حرکت وغائله بر علیه رژیم را داریم. این حرکت از طریق روحانیت هم رهبری و هدایت میشود و عدهای از نیروهای نظامی هم با ما هماهنگ و هم عقیده میباشند؛ و ادامه دادند که هر چه مخارج و هزینه متحمل شویم روحانیت تأمین میکند. بعد ما با آنها هم عقیده شده و در معیت آنها حرکت کرده و رفتیم منزل آقا یدالله ارجمند کدخدای ایلآغا [آقا]. در منزل ایشان نامه امام (ره) که بر علیه رژیم شاهنشاهی مردم را به قیام دعوت نموده بود، بدست ما رسید. قابل ذکر است این نوشته در نی مخفی گردیده بود، که نتیجتاً این اعلامیه موجب تحریک بیشتر در بین مردم گردید. چون این اطلاعیه باعث گردید که ما کاملاً به حرف آنها باور و اعتماد کنیم(1)
کیخدا بخش در ادامه میگوید «ما» به منزل ملاغلامحسین رفتیم؛
و در آنجا ضمن مذاکره با آقای ملاغلامحسین، [وی] مخالفت خودش را اعلام کرد و گفت: من حاضر به همکاری با خوانین نبوده، ولی شما چرا همراه آنها آمدی [؟] من اطلاعیهای را که مربوط به حضرت امام (ره) بود، به وی نشان داده و گفتم: که ظاهراً قیام اسلامی، و حرکت ما جهاد است. لذا با خوانین هماهنگ شده، که ایشان هم گفتند که اگر این حرکت مشعل [نشأت] گرفته از پیام روحانیت باشد،من هم
1) فدایی، همان، صص 24 ـ 23/ تقوی مقدم، همان، ص 494.
حاضرم(1)
روایات شفاهی، حاکی از آن است که بزرگان و ریشسفیدان طوایف جلیل و بابکانی ـ که خویشاوندان سببی و نسبی خوانین بویراحمد بودند ـ با حرکت کلانتران و همیاری آنان مخالفت صریح داشتند. ملاغلامحسین جلیل نیز یکی از افراد معروف این طوایف بود. برخی منابع مکتوب نیز به جلسهای اشاره میکنند که در «باغچه جلیل» ـ در خانه ملاغلامحسین ـ تشکیل گردید و پیش از ورود ناصرخان طاهری و همراهانش به منطقه، بزرگان دو طایفه تصمیم گرفتند «به درخواست [آنان] جواب منفی دهند.»(2)
قبل از آنکه ناصرخان طاهری و همراهانش ـ نظیر کیخورشید برومند و کیخدابخش مظفری ـ در سردسیر جلیل یا «بابکان» وارد خانة ملاغلامحسین گردند، در گرمسیری جلیل ـ روستای سَماک ـ به خانه «ملابهمن کریمی» کدخدای تیرة حسنی جلیل رفته بودند و با جمعی از بزرگان طایفه رایزنی کرده بودند(3)این جمع جلیلی، با حفظ احترام ناصرخان و همراهان وی، نسبت به گذشته گلایه نموده و نظر قطعی خویش را موکول به مشورت با ملاغلامحسین کردهاند. نظر محرمانه و خصوصی آنان، البته منفی بود و به همین دلیل فرزند ارشد ملابهمن کریمی به نام «ملایدالله» را نزد ملاغلامحسین فرستادند تا مانع همراهی و همکاری وی با کلانتران و کدخدایان مزبور گردند. اما ورود وی، همزمان با ورود ناصرخان و همراهانش گردید و پس از صحبتهای مفصل حاضران، او نیز به همراه ملاغلامحسین در اجتماع سران بویراحمد ـ در روستای دروهان ـ شرکت کرد.
در هر حال ناصرخان طاهری و کدخدایان همراه وی، با ورود به «خانه» بزرگان دو طایفة جلیل و بابکانی، نوعی التزام «اخلاقی» ایجاد کردند که عدم پاسخ مثبت به آن، دور از حمیت ایلی و مروت عشایری شمرده میشد(4)با این همه، نفس حضور ملاغلامحسین و مشارکت در قیام قوم علیه حکومت پهلوی، علاوه بر ظلمستیزی
دائمی، موجه و مذهبی بودن مبارزه بود. این موضوع مهم، در روایات کیخدابخش مظفری کاملاً آشکار است.
با وجود این، شرکتکنندگان اولیه هر دو طایفه در قیام معدود بود. در مجمع سران قوم، یک یک آنان به قرآن سوگند یاد کردند و بر پایمردی و عدم تسلیم تأکید نمودند.
ملاغلامحسین «قسم» نخورد و به علاوه سخنانی ایراد کرد که هم «حقیقت» داشت و هم میتوانست در تحریک حاضران ـ که هر کدام خود را بزرگی بیمثل و مانند میپنداشتند ـ مؤثر واقع شود و عزم آنان را در مبارزه جزم نماید.
تقوی مقدم به این «مهم» اشاره کرده، مینویسد:
... هنگامی که در اواسط اسفند 41 تعدادی از سران بویراحمد در دروهان اجتماع کرده و برای تداوم مبارزه سوگند یاد میکردند، غلامحسین سیاهپور سوگند یاد نکرد و گفت: من میدانم بسیاری از کسانی که اکنون سوگند یاد میکنند سرانجام وارد بند و بستهای سیاسی شده و مبارزه را رها خواهند کرد ولی من بدون سوگند تا آخرین نفس به مبارزه ادامه خواهم داد(1)
در واقع، همانگونه که تقوی مقدم به درستی نظر میدهد: «سیر حوادث صحت این پیشبینی سیاهپور را تأیید کرد.»(2)
شاعر عشایری ـ ملا درویش دشتیان ـ در اینباره چنین سروده است:
زعلیــا و ســفلی همـه کدخــدا
که تا آخرین قطــره خـون، زنیم
پس از این همه بحث و هم گفتگو
گــرفتنـد نـاچــار او را همــــهبخــوردند قــرآن به اســم خـدا
بکوشیم و این رسـم را بشـکنیم
غلامحسین بیامد به سوی گرو[ه]
بیامـد در ایـن کـار پــر زمــزمـه
بسیاری از منابع شفاهی و برخی منابع کتبی، متفقالقولند که ملاغلامحسین از ابتدا تا انتهای قیام، بعنوان یک فرمانده جنگی تمامعیار، صادقانه و شجاعانه حضور مؤثر داشته است. او که در درگیریهای «توت نده» و «پل برین» یکی از فرماندهان اصلی ـ و شاید اصلی ترین فرمانده ـ بود؛ وقتی جدایی دیگر سران باقی مانده را به چشم دید، تصمیم
گرفت هسته مقاومت مستقلی تشکیل دهد.
باری ملاغلامحسین پس از مشاهده این قبیل ترسو تزلزلها «هستة مقاومت» را تشکیل داد. بیشک در این هسته مهم، تکیهگاه اصلی او بر جنگجویان وفادار «طایفهاش» بود. البته تعداد زیادی نیز از طایفة آقایی «بابکانی» ـ که دوست و همسایه بودند ـ در صحنة مبارزه مانده بودند. آنان به سرپرستی «آقا لهراسب موسیپور» و «ملاعلی جفتا (= علی علیداد)»، دلاورانه با جنگجویان عشایری همدست و همداستان بودند، و با رژیم میجنگیدند. تعداد انگشتشماری از انصاریهای ساکن «امیر ایوب» ممسنی نیز با بویراحمدیها همکاری میکردند. برخی از جنگجویان ایل «باوی» چون فرزندان میرعباس تکیهای ـ از سادات تکیه ـ نیز در «هسته مقاومت» شرکت داشتند.
اینها البته رزمندگان میدان جنگ بودند؛ ولی پشت سر آنان ـ و در واقع پشت جبهه ایشان ـ اکثریت «توده» مردم در بویراحمد، باوی و ممسنی، قرار گرفته بود. ملاغلامحسین با دلیریهای جنگجویان درون جبهه، ضربات سهمگینی بر رژیم وارد آورد، و با دلاوریهای توده پشت جبهه، هم مدتها مقاومت کرد و هم آبرومندانه در حفظ این دستاورد مهم کوشید. موفقیت و مقاومت وی با همکاری و همدلی هر دو گروه میسر شد.
تقریباً یکماهی از قیام گذشته بود که ترکیب نامتجانس قیامکنندگان کاملاً ازهم تفکیک شد. غفاری تا اندازه زیادی در تصویر این «تفکیک»، به واقعیت نزدیک شده است. وی مینویسد:
بعد از رویداد پل پرین ناصرخان و همراهانش به تنگ آبشور رفتند. کیخورشید و بقیه هم هر کدام در منزل خود منتظر وقایع غیر قابل پیشبینی بودند، عبدالله خان هم با زن و بچه و بستگانش در تنگ تامرادی نزد کیخورشید به سر میبردند(1)
غفاری، البته هیچ اشارهای به فرمانده جنگی قیامکنندگان نمیکند(2)
باری ملاغلامحسین با جنگجویان طایفهاش، به منطقه مسکونی خویش ـ که اکنون در کانون حوادث قرار گرفته بود ـ بازگشت. در همین بحبوحه، جمعی از نظامیان ـ از لشکر 9 خوزستان ـ به فرماندهی سرهنگ فیروزبخش و با حمایت و حضور علنی «ملکمنصورخان باشتی» از زمینداران بزرگ کهگیلویه و بویر احمد، در «دهبزرگ» باشت اردو زدند.
دهبزرگ محل توطن سادات معروف «بحرینی» بود که دیگر به سادات دهبزرگی مشهور شده بودند. جمعی از خاندان جلیلالقدر «بلادی» ـکه در بهبهان، بوشهر و شیراز نیز به سر میبردند ـ در این ده میزیستند.
به دلیل همسایگی سادات بحرینی دهبزرگ با طایفه جلیل، ارتباط بسیار نزدیک مادی و معنوی خانوادههای بلادی و حسینی با مردم طایفه جلیل، از جمله خانواده ملاغلامحسین ـ بخصوص پدرش مُلاسیاه (= سیاه مرد= سیاوش) ـ برقرار بود. جالب است که نام ملاغلامحسین را یکی از علمای بزرگوار سادات بحرینی ده بزرگ به نام «سیدمحمدعلی موسوی بلادی» انتخاب کرده بود. او را «غلامِ» «حسین(ع)»، گذاشته بودند تا برای ملاسیاه ـ که به تمام معنا یک «عابد» بودـ باقی بماند و در پناه این اسم عزت و آبرو بیابد(1)
پس از مرگ ملاسیاه، همچنان ارتباط تنگاتنگ سادات ده بزرگ و مردم طایفه جلیل به قوت خویش باقی ماند، و البته خود ملاغلامحسین نیز در تحکیم هر چه بیشتر این ارتباط تلاش وافر مینمود.
در این برهه حساس و استقرار نظامیان در روستای مربوط به سادات؛ به رغم آنکه در دید عموم یک اشغال جبری و نظامی محسوب میشد، خود نیز یکنوع «پناهندگی» ـ و آن هم در خانه سادات ـ به شمار میرفت. بنابراین یک نوع مانع مذهبی و تقدس و تعهد اخلاقی برای ملاغلامحسین و جنگجویانش ایجاد شده بود. آنان علیرغم استقرار
1) بنا بر اقوال مشهور «ملا سیاه» بسیار عابد و زاهد بوده و حتی در سحرگاه زمستان یخ آب را میشکسته و خود را برای فریضه صبح آماده مینموده است. یک کتابچه خطی از او به جای مانده که در آن، خود و برخی ملایان طایفه جلیل بخشی از سورههای قرآن و ادعیه مذهبی را به خط خویش تحریر کرده اند . (این نسخه خطی اکنون نزد نگارنده است)
در جنب نظامیان و تصمیم به حمله، قریب دو هفتهای صبر نمودند. معهذا، منطقة باوی و مردم آن، کاملاً از موضعگیری نیروهای عشایر در کوههای اطراف ده بزرگ مطلع شده بودند و اخبار آن را به «رهگذران» میدادند.
علاوه بر سادات ده بزرگ، سادات دیگری در حوزه باوی ـ بخصوص در روستاهای تکیه،بیدک و عنا (=انا) ـ زندگی می کردند که با ملاغلامحسین و طایفه جلیل آشنایی و ارتباط نزدیک داشتند. تعدادی از این سادات ـ بحرینی، بیدکی، تکیهای و انایی ـ در شیراز و در حوزههای علمیه، بخصوص حوزه علمیه «خان»، تحصیل میکردند و از نزدیک با وقایع و رویدادهای مملکتی آشنایی داشتند.
در این بحبوحه، در واقع روحانیت و حوزههای علمیه، کانون اصلی مخالفان رژیم بودند و با واقعة دوم فروردین 1342 در فیضیه قم، اکثریت روحانیون در مخالفت و دشمنی با سردمداران رژیم به جد فعالیت میکردند. فاجعه فیضیه نشان داد که هیچگونه سازش و مصالحهای میان روحانیت اصیل و حاکمان رژیم، امکان پذیر نیست.
در فارس ـ چنان که پیشتر آوردیم ـ تحرک روحانیون در مخالفت با رژیم بالا گرفته بود و لامحاله برخی از طلاب فارس و کهگیلویه و بویراحمد تحت تأثیر اساتید و مراجع خویش فعالیت بیشتری مینمودند. بیشک، جمعی از سادات حوزه بویراحمد و باشت و باوی در تنویر افکار محلیان و تشویق جنگجویان به مبارزه تلاش زیادی مینمودند. رفت و آمد این عده از شیراز به منطقه و از منطقه به شیراز ـ علیرغم خطرات آن ـ بیشتر و بهتر انجام میگرفت و احتمالاً اعلامیههای صریح و علنی امام خمینی، زودتر از دیگر نقاط روستایی کشور به دست «خواص» محل میرسید(1)
امام که اعلامیههای متعددی صادر نموده بود و حتی عید نوروز 1342 را تحریم کرده بود؛ اکنون و پس از «فاجعه فیضیه»، تلگراف مشهور «شاهدوستی یعنی غارتگری» را منتشر کرد؛ که در واقع اوج شجاعت و صراحت خویش را نشان داد و مبارزه با رژیم را بر تمام ملت واجب دانست.
1) سیدمحمدحسین محمودی، ساکن سپیدار بویراحمد ـ معتقد است؛ او و سیدمحمد قریش دولتخواه، قبل از جنگ توتنده، اعلامیه های علما را به دست جنگجویان بویراحمدی رساندند. یک بار نیز در منطقه ممسنی ـ روستای مراسخون ـ اعلامیههای علما را برای مبارزین خوانده و تحویل آنها داده اند. (مصاحبه با سیدمحمدحسین محمودی و استفاده از مکتوبات او).
وی صراحتاً اعلان کرد «اصول اسلام در معرض خطر است، قرآن و مذهب در مخاطره است. با این احتمال، تقیه حرام است و اظهار حق واجب (ولو بلغ ما بلغ)»(1)
این فتوای تاریخی در تاریخ 13 فروردین 1342 و در پاسخ تلگراف تسلیت علمای تهران صادر شد و به زودی در سطح وسیع مملکت نفوذ پیدا کرد(2)
اندکی پس از انتشار این تلگراف، سیدعلیاصغر حسینی ـ امامجمعه فعلی یاسوج ـ و سیدعبدالعلی (فتحالله) تقوی و سیدیونس هاشمی بیدکی از طلاب جوان حوزه علمیه «خان» شیراز، به دستور آیتالله شیخبهاءالدین محلاتی و آیتالله سید کرامتالله ملکحسینی با اعلامیه های متعدد، از جمله این تلگراف تاریخی و محرک، به منطقه «باوی» آمدند و سرانجام در کوههای پیرامون دهبزرگ، با ملاغلامحسین و جنگجویان عشایر ملاقات کردند. آنها در ذکر خاطرات مهم و تاریخی خویش، به این ملاقات مؤثر و تاریخساز اشاره کردهاند(3)
سیدعلیاصغر حسینی، امام جمعه کنونی یاسوج، در دستنوشته خویش چنین آورده است:
بسمالله الرحمن الرحیم، این حقیر سیدعلیاصغر حسینی در برخوردی که با مرحوم ملاغلامحسین سیاهپور داشتم در سال 42، که به عنوان پخش اعلامیه مراجع به آن منطقه رفته بودیم، وقتی که اعلامیهها را خواندیم مخصوصاً اعلامیه امام که این جملات در آن بود اظهار حق واجب و تقیه حرام [است] ولو بلغ ما بلغ را که توضیح دادیم، آن مرحوم این جمله را بر زبان آورد که 14 (چهارده) ساله شدم و اگر این مطلب [را] سه روز قبل میدانستم عده [ای] از ژاندارمها را قتل عام کرده بودم ولی چون جریان روشن نبود، سعی میکردم که از برخورد با آنها احتراز نمایم ولیکن حالا دیگر پس از حادثه قم و دیدن این اعلامیه از کشتن آنها به هیچ
1) صحیفه امام، همان، ص 175.
2) رجوع شود: صحیفه امام، ص 177 . نیز: صحیفه نور (مجموعه رهنمودهای امام خمینی)، جلد اول، تهران: مرکز مدارک فرهنگی انقلاب اسلامی، 1361، صص 40 ـ39.
3) سیدیونس هاشمی، در حوزه باشت و بیدک از رفقایش جدا شد و به پخش اعلامیه پرداخت. سیدعلیاصغر حسینی و سیدعبدالعلی تقوی نیز از طریق مناطق کوهستانی، جنگجویان عشایر را ملاقات و با قرائت و توضیح اعلامیهها به تبلیغ و تشویق آنان پرداختند. (هر سه نفر، خاطرات خویش را از این مسافرت خطرناک و مؤثر مکتوب نموده و بارها برای دیگران ـ از جمله نگارنده ـ روایت کردهاند.)
وجه خودداری نخواهم نمود(1)
سیدعبدالعلی تقوی نیز روایت میکند: «ملاغلامحسین سیاهپور وقتی دریافت که ما دو نفر طلبه و «سید» هستیم (البته او پدر مرا که از سادات امامزاده علی بود، کاملاً میشناخت و ارتباط دوستانه داشت) و برای تبلیغ دینی و پخش اعلامیه علما و مراجع نزد آنها آمدهایم، استقبال شایانی کرد و بسیار خرسند شد. بعد که ما اعلامیة مشهور امام خمینی راجع به فاجعه فیضیه را خواندیم و شرح دادیم، ایشان بسیار ناراحت و متألم گردید و اشک در چشمانش حلقه زد. سپس با تعصب خاصی، آمادگی خود و رفقایش را برای انجام هر اقدامی اعلام کرد. او گفت: حالا جریان برای ما کاملاً روشن شده است. ما از او خواستیم تا حد امکان با علما تفاهم و همکاری داشته باشند. وی با جان و دل پذیرفت و تعدادی از اعلامیهها را گرفت و خود و یارانش در جیب گذاشتند تا از آن استفاده نمایند و به دیگران هم برسانند. وقتی از او و یارانش خداحافظی کردیم، فردی را همراه ما نمود تا دنباله راه را که بسیار سخت و کوهستانی بود، راهنمای ما باشد.»(2)
آنگونه که قراین نشان میدهد، حساسیت و تحرک ملاغلامحسین و نیروهای متحد وی، پس از قرائت و تفسیر تلگراف امام خمینی به اوج خود رسیده بود.
روایات متعدد شاهدان عینی، حاکی از تأثیر عمیق نوشته امام خمینی در تهییج و تشویق ملاغلامحسین و عشایر جنگجوست. ملاغلامحسین به صراحت عشایر جنگجو را خطاب قرار داده و گفته است: «تاکنون تلاش میکردم کمتر خونریزی و کشت و کشتار شود؛ اما از این به بعد، از انجام آن پرهیز نخواهم کرد.» به دستور وی، خواهرزادهاش «یدالله انصاری» مجدداً اعلامیه مهیج امام خمینی را در جمع جنگجویان قرائت کرد(3)ملاسیفالله فروزان نیز روایت میکند: «در کوههای اطراف دهبزرگ نزد ملاغلامحسین رفتم و گفتم که ناصرخان طاهری با دولتیها مکاتبه و ارتباط محرمانه دارد و به نظرم وضعیت خوب نیست و خطرناک شده است. او، مدتی سکوت کرد و به فکر فرو رفت. بعد گفت: شما هم که دو تا از برادرانت بازداشت شده است، در خطرید. الآن
برو و آقا لهراس (فروزان) را به کمکم بفرست و تفنگت را با قطارفشنگ به آنها بده تا برایم بیاورند. بعد، تا پروندهات را منصورخان باشتی و برخی بزرگان بویراحمد خرابتر نکردهاند به شیراز برو. شاید بتوانی به زنان و کودکان کمک نمایی. من گفتم: شما چه کار میکنید؟ گفت: تاکنون سعی داشتم از جنگ خونین با نظامیان خودداری نمایم، تا کسان بیگناهی کشته نشوند. ولی، حالا با توجه به نامة آقای «خمینی» دیگر ابایی ندارم و با نظامیان درگیر خواهم شد، حتی اگر خونریزی و کشت و کشتار زیادی شود.»(1)
سیدیحیی تقوی، که خود از روحانیون مبلغ و اعلامیهرسان بود، روایت میکند: پس از جنگ گجستان، ملاغلامحسین را در کوههای اطراف امیرایوب ملاقات کرده و او را خوشحال دیده است. دلیل خوشحالیاش این بود که «اگر من میجنگم برای خدا و حکم مرجعیت است که میجنگم.» (دستنویس سیدیحیی تقوی)
طی مدتی که ملاغلامحسین و جنگجویان عشایر در کوههای اطراف دهبزرگ، منتظر خروج نظامیان از ده سادات بودند؛ فعل و انفعالات متعددی رخ داده است. مؤثرترین آن حضور ناگهانی طلاب جوان و اعلامیهرسان حوزة علمیه خان شیراز بود. پیش از آن، نیروی زیادی از نظامیان برای تقویت پادگان دهبزرگ، با توپ و ارابه وارد منطقه شده بودند. این دسته از نظامیان در دهات اطراف دهبزرگ، موضعگیری نموده و با توپهای خویش، شدیداً کوههای محل سکونت جنگجویان عشایر را گلولهباران میکردند. علاوه بر این، هواپیماهای نظامی نیز مقارن عملیّات زمینی، به بمباران هوایی منطقه اقدام مینمودند. بمباران های هوایی و زمینی و حضور گسترده نظامی در منطقه، وحشت زیادی را موجب شده بود. ملکمنصورخان باشتی با جمع زیادی از افراد چریک، نیز همیار و همراه نظامیان شده بود. برخی از این چریکها، البته با
1) سیدنورمحمد بلادی میگوید: «پس از شنیدن داستان گجستان که تعداد زیادی کشته شده بودند، از ملاغلامحسین ـ که فرماندهی عشایر را برعهده داشت ـ با آن همه سابقه دینی و مذهبی و دوستی ناراحت شدم که چرا این کار را کرده است. چند ماه بعد او را دیدم و نگرانیم را اعلام کردم. او سوگند یاد کرد که تا اعلامیة آیتالله خمینی به دست من نرسید، این عمل را نکردم. گفتم: کی اعلامیه به شما داد؟ گفت: دو تا سید، که یکی از آنها قیافهاش مثل خودت بود، اعلامیههایی آوردند که در آن «ولو بلغ مابلغ» بود. معنای کلمه عربی را ندانستم. از خودشان سئوال کردم، که برایم توضیح دادند. پس، تصمیم به این کار گرفتم و آن را عملی نمودم. بعد از این گفتهها بود که نگرانی من از او رفع شد.» (با استفاده از دستنوشته سیدنورمحمد بلادی و مصاحبه با وی).
ملاغلامحسین ارتباط برقرار میکردند و اطلاعات اردوی نظامی را ـ تا آنجا که با خبر میشدند ـ گزارش میدادند. به علاوه بعضی از مردم ساکن دهات دهبزرگ، تکیه، دالون، بیدک و حتی چاه تلخ، در برخی مواقع خوراک جنگجویان عشایری را تأمین میکردند. جمعی از سادات دهبزرگ، بیدک و تکیه، نیز راغب به حملة عشایر به ستون نظامی بودند.
یکی از جنگجویان عشایر نقل میکند: «هنگامی که در کوههای اطراف دهبزرگ بودیم، سیدعبدالرحمان بلادیگی، پیش ملاغلامحسین و جمع ما آمد و گفت: «سیدعبدالوهاب بلادی دستور شرعی داده اینجا را رها نکنید؛ تا تکلیف اردوی نظامی مشخص شود. وی حتی گفت: برای تأمین غذای خویش ـ علاوه بر بز و گوسفند ـ در صورت نیاز میتوانید هر گاوی را هم که میبینید، بکشید و سدجوع نمایید؛ ولی از اینجا نروید.»(1)
معهذا ملاغلامحسین و یارانش که گویی تحولی تازه پیدا کرده بودند، به جد برای یورش به نظامیان مستقر در دهبزرگ، آماده شدند. دقیقاً شب بعد از ملاقات طلاب اعلامیه رسان، حمله سراسری آغاز گردید. دهها تن از جنگجویان عشایر، در اطراف روستای دهبزرگ و سنگرهای نظامیان، تیراندازی و هجوم خویش را آغاز کردند. هجوم سریع عشایر، خیلی زود نظامیان را از سنگرهای خویش به در آورد و به درون روستا عقب راند. نظامیان که در این درگیری سنگین شبانه، چند تنی زخمی داده بودند؛ به مسجد ده ـ که یک مکان مقدس مذهبی بود ـ پناه بردند. برخی از آنان نیز در خانة سادات دهبزرگ پناهنده شدند و بدینگونه ادامة حملات عشایر را مختل و خنثی ساختند. فرماندهان نظامی و ملکمنصورخان باشتی، به خاندان سادات دهبزرگ ـ بلادی و حسینی ـ متوسل شدند و تقاضای رفع خطر نمودند. با توسل آنان، چند تن از سادات دهبزرگ، با صدای بلند ملاغلامحسین را به ترک مخاصمه فراخواندند. همین کافی بود تا ملاغلامحسین دستور متارکه نبرد و محاصره را صادر کند و جنگجویان عشایر اطراف دهبزرگ را خالی نمایند. ظاهراً قرار بوده همزمان با حمله جنگجویان عشایر، چریکهای ایل باوی از پشت سر به نظامیان حمله کنند و آنان را خلعسلاح نمایند.
1) به نقل از ملاملی بهروزی که پس از نبرد توتنده، همواره همراه ملاغلامحسین و از جنگجویان عشایر بود.
ولی، گویا خان باشتی از موضوع قول و قرار طرفین مطلع گردیده، و با اصرار و التماس و تحریک حس حمیت ایلی، چریکها را از انجام چنین عملی مانع شده است. احتمالاً در نتیجة انجام همین قول و قرار بوده که یکی از چریکهای باوی از پشت سر، فردی نظامی را زخمی نموده و در حین به دستآوردن اسلحه وی، به دست نظامی مزبور کشته شده است.
باری، با خاتمه درگیری که با پناه بردن نظامیان به منازل سادات، انجام گرفت؛ ملاغلامحسین و نیروهایش به کوههای منطقه عقب نشستند. براساس مطالب تاریخچة عملیات نظامی جنوب، درگیری دهبزرگ در 19 فروردین ماه 1342 اتفاق افتاده است(1)«آریانا» مینویسد:
... طبق گزارش لشکر 9 خوزستان[،] در اثر ممانعت اشرار از امحاء کشت خشخاش(2)و درگیری با مأمورین ژاندارمری در آبادی دهبزرگ بنا به تقاضای ژاندارمری که عده اشرار را در حدود (500) نفر گزارش کرده [بود] یک گروهان پیاده و گروهان ارکان گردان یک توپخانه ... از پادگان باشت به آبادی ده بزرگ اعزام گردیدند. این عده پس از وصول به آبادی مذکور در ساعت 9 صبح با توپخانه و خمپارهانداز بر روی مواضع اشرار تیراندازی نموده و هواپیماهای جت از واحدهای هوائی اعزامی نیز در بمباران اشرار شرکت نمودند. تعداد تلفات وارده به اشرار تاکنون معلوم نگردیده. تلفات خودی یک نفر غیر نظامی از همراهان ملکمنصور باشتی که برای همکاری همراه مأمورین ژاندارمری بوده شهید میگردد و دو نفر ژاندارم نیز زخمی میگردند(3)
بدین ترتیب، جنگ دهبزرگ با تلفات اندک نظامیان و عقبنشینی موقتی آنها پایان یافته است.
1) آریانا، همان، ص 83.
2) سردمداران حکومت پهلوی، برای مخدوش نمودن قیام اصیل و ضدظلم عشایر جنوب، همهگونه اتهام و برچسب بر آن وارد کردهاند. از جمله این اتهامات، نسبت دادن مبارزه به کشت خشخاش است. این در حالی است که عشایر قیامکننده، صرفاً در مقابل تهاجم حکومت پهلوی و عدم پذیرش ستمگریهای آنها مبارزه و مقاومت می کردند.
3) آریانا، همانجا.
نظامیان مستقر در ده بزرگ، پس از نجات از حملة عشایر، برخی به سمت باشت و بوستان عقب نشستند؛ و برخی دیگر در همان جا ماندند. یکی دو روز بعد، عدهای از نظامیان مستقر در ده، از آنجا خارج شدند و به سوی منطقهای که عشایریان موضعگیری کرده بودند، حرکت نمودند. ملاغلامحسین، فوراً نیروهای عشایر را جمع کرد و پس از یک سخنرانی پندآموز، به تقسیمبندی آنان پرداخت. ملابمانعلی ایروانی (=براتی) که خود یکی از جنگجویان حاضر در صحنه بود، روایت میکند: «چون مشاهده شد نیروی نظامی مستقر در ده بزرگ، به سمت عشایر مبارز میآید؛ ملاغلامحسین همه افراد و جنگجویان را جمع کرد و در وسط جمع ایستاد و با صدای بلند چند بار تکرار کرد که ای مردم: من تاکنون تلاش میکردم تا حد امکان جنگ و خونریزی نشود. اما الآن همه می دانیم که: جنگ، جنگ دین است و دیگر جای درنگ نیست. اگر کشته شوید، بهشتی هستید و اگر بکشید، ظالم را کشتهاید. الآن، برای این نیرویی که به سمت ما میآید حوصله نمایید تا نزدیک شوند. زیرا، آدمی طلسم است و تا نزدیک نباشد، کمتر تیر به او اصابت میکند. چون عدهای از شماها، جنگ کم دیده یا ندیدهاید و تجربه ندارید؛ بگذارید تا نظامیان نزدیک شوند و با قلع و قمع و تسلیم آنها، صاحب سلاح و مهمات شویم و مبارزه را ادامه دهیم.»(1)
پس از این سخنرانی، نیروهای عشایر در مواضع تعیین شده مستقر شدند. اما، هر چه منتظر ماندند نظامیان نیامدند. بنابراین، جنگجویان عشایر، چند روزی در موقعیت خویش باقی ماندند؛ و چون ظاهراً تحرک خاصی از نظامیان ندیدند و از لحاظ غذایی، بیش از پیش در مضیقه افتادند؛ به ناچار در منطقه پیچاب پراکنده شدند. قریب یک هفته بعد، تعداد زیادی نظامی به همراه چریکهای ملکمنصور خان باشتی، به ناگهان وارد مناطق پیچاب و «اشکفت شاه»، شدند. این نیروها تا نزدیکیهای اشکفت شاه،
1) با استفاده از گفتهها و مکتوبات ملابمانعلی ایروانی، که جز نبرد گجستان، در تمام صحنههای رزم عشایر با حکومت پهلوی حضور داشت و همراه و همیار ملاغلامحسین بود. عدم حضور وی در جنگ گجستان هم به این دلیل بود که برای انجام کاری به منطقه سردسیر جلیل رفته بود و چون بازگشت، جنگ خاتمه یافته بود. در غیاب او، دو تن از برادرانش به نامهای حاجمسلم و علیحیدر براتی و عموزادگانش مشهدی علیمحمد براتی و شاهکرم فرخنژاد در جنگ گجستان مشارکت فعال داشتند.
بدون مانع و مزاحم پیش رفتند، اما رزمندگان عشایر به محض اطلاع سر ر سیدند و با آنان درگیر شدند. نظامیان، مقاومت مختصری نموده؛ ولی خیلی زود هزیمت یافته، عقب نشستند.
در طی این درگیریهای مختصر و پراکنده، ظاهراً دو تن از نظامیان مجروح شدهاند. به گفتة شاهدان عینی، ملکمنصورخان باشتی با مکاتبه ای دوستانه با جنگجویان جلیل و بابکانی، به جد خواستار رهایی از مخمصه خطرناک منطقه پیچاب گردیده و قول حتمی داده نظامیان و چریکان، همگی به منطقة باوی باز خواهند گشت. با قطع درگیری، نظامیان و چریکهای ملک منصورخان به مناطق باوی بازگشتند. بدین گونه، عملیات نظامی لشکر خوزستان به مناطق مسکونی پیچاب، با دفاع عشایر جنگجو ناکام ماند. درگیریهای منطقه پیچاب، در روزهای 27 و 28 فروردین ماه 1342 رخ داده است(1)آریانا به گونهای مختصر، در باب وقایع پیچاب مینویسد:
در منطقه پیچاب(2)در چند نقطه افراد ژاندارم مأمور نابودی کشت خشخاش با اشرار تصادف [نموده] و زد و خوردی روی میدهد و دو نفر ژاندارم زخمی [میگردد] و برای تقویت ژاندارمها دستورات لازم داده میشود(3)
بنا به نقل آریانا، در همین ایام، عدهای از جنگجویان عشایر جنوب، در منطقة «لار» با یک گشتی ژاندارمری درگیر شده و چهار ژاندارم را به قتل رساندهاند(4)همچنین در شهر شیراز «علما اعلامیه پخش کردهاند» و نیروهای نظامی در حوزة قیر و کارزین مشغول خلعسلاح بودهاند(5)
در بحبوحة این اتفاقات، ستون عملیاتی سرهنگ «ناجی» برای انجام عملیات حساس نظامی، از شیراز به سوی نورآباد حرکت مینماید(6)
مبارزان عشایر، نیز با بازگشت نظامیان از حوزة پیچاب، پراکنده گشته و به خانه های خویش مراجعت نمودند. اما، این اوضاع دو روز بعد (30 فروردین 1342) کاملاً به هم
خورد.
بالاخره، پس از آن که قوای نظامی ارتش و ژاندارمری، موفق به سرکوب عشایر در کوهمره سرخی، فیروز آباد، قیر و کارزین، لار و بویراحمد سفلی گردید؛ «طرح عملیات تعرضی در منطقه بویراحمد علیا» را بدین گونه انشا و اجرا کردند. بنا به نوشته آریانا، جهت اجرای طرح حساس و حیاتی حمله به بویراحمد علیا، «هنگ 20 کرمانشاه (منهای دو گردان)... بعنوان عامل اصلی تعرض نامزد شده بود تا با همکاری سایر عواملی که در مجاورت آن عمل میکند این مأموریت را ایفا نماید.»(1)طرح اصلی تعرض به قرار ذیل بوده است:
... 1ـ اشغال منطقه نوگک به وسیله هنگ 20 کرمانشاه (منهای دو گردان)
2ـ شناسائی ستون مزبور از دو محور تنگ تامرادی [و] محور نوگک و [ا] میرایوب
3ـ با مبداء قراردادن آبادی نوگک نفوذ در یکی از دو محور بنابر اطلاعات مکتسبه و پیشرفت عملیات .
4ـ این تعرض از چهار جهت اصلی پوشش میشود [...]
الفـ در خاور بوسیله عناصری از پادگان نورآباد که در سمت عمومی کل حسینک دشت روم، به موازات نفوذ ستون اصلی از جنوب به شمال پیشروی کرده و جناح خاوری ستون مزبور را پوشش و مراقبت نماید.
بـ از سمت باختر پادگان باشت از لشکر خوزستان به موازات ستون اصلی تا ارتفاعات [کوه] عنا پیشروی مینماید.
جـ از جنوب گشتیهای موتو مکانیزه لشکرهای پارس و خوزستان در راه عرضی بهبهان کازرون از رسیدن کمک به اشرار و همچنین از افراد و دستبردهای آنها به جاده و مراکز تدارکاتی ستونها ممانعت به عمل آورد.
دـ از شمال یک واحده زبده مرکب از یک گروهان عملیات مخصوص دسته رنجر مرکز پیاده و تعدادی تفنگدار چریک از یاسوج در محور عمومی دشت روم [و]
1) آریانا، همان، ص 106.
سپیدار ـ جلیل بابکان به منظور تکمیل محاصره حرکت مینمایند. این ستون ... با تبادل اطلاعات با ستون اصلی و پیشرفت عملیات پشت سر دشمن که در برابر این ستون عرض اندام مینماید سر درآورده و دشمن را از شمال به جنوب (از سر بالائی به سرازیری) تهدید و باعث آسانی پیشروی ستون اصلی میشود.
5ـ حداکثر تلاش هواپیمائی پشتیبانی نیرو در این منطقه به عمل میآید.
6ـ فرمانده ستون روز و ساعت آغاز عملیات را پس از استقرار در منطقه نوگک به تشخیص خود تعیین و گزارش میکند. تا از لحاظ روز مناسب از نظر پشتیبانی هوائی و تکمیل اطلاعات محدودیتی نداشته باشد(1)
سپهبد آریانا، فرمانده عملیات نظامی جنوب، در تاریخ 22 فروردین ماه 1342، به فرماندهان لشکر 10 فارس و 9 خوزستان، اعلام میدارد؛ برای عملیات آینده، خود را از هر جهت آماده نمایند(2)وی، در بخشنامهای «طرح آمادگی ستادها و احتیاط واحدها [را] به منظور نشان دادن عکسالعمل سریع و آنی در مقابل اتفاقات غیر مترقبه» چنین اعلام میدارد:
1ـ لشکرها و ژاندارمری باید ترتیبی را اتخاذ نمایند که ستادهای مربوطه در تمام مدت 24 ساعت دائر و برقرار باشد و عناصری در ستاد واحدها باشند که دارای اختیار تام برای اخذ تصمیم و اقدام فوری باشند... 2ـ احتیاط آماده ... یک گروهان از گردان عملیات مخصوص و یک گروهان از گردان کرمانشاه با کلیه پرسنل با اسلحه [و] تجهیزات و خواروبار [،] کنسرو 48 ساعته و کامیونهای مرتب و بیعیب با باک پر و نیم دسته تانک [،] شبانهروز بحال آماده باشند به طوری که به محض ابلاغ مأموریت بدون فوت وقت حرکت کنند...(3)
با این تمهیدات، ستون اصلی عملیات به فرماندهی سرهنگ ستاد عبدالحسین ناجی، صبح روز 27 فروردین 1342 از شیراز به سمت نورآباد ممسنی حرکت میکند. ستون
نظامی، پس از توقفی کوتاه در کازرون، عصر همان روز وارد نورآباد میگردد؛ و فردای آن به سوی «نوگک» روان میشود. سرهنگ ناجی، پس از استقرار نیروهای نظامی در نوگک، به مرکز فرماندهی نیروهای جنوب اعلام میدارد: «ستون عملیاتی ... در ساعت 7 [مورخ 28 فروردین 1342] حسینآباد را اشغال و بدون برخورد به مقاومت به نوگک وارد و در ساعت 0900 آبادی پیرین را اشغال و چون در پیرین گنجایش و موقعیت نظامی برای استقرار ستون نبوده[،] ستون در ارتفاعات نوگک که محل مناسبی است مستقر و واحدها به آبادیهای مجاور جهت اکتشافات و نابودی کشت خشخاش اعزام گردیده اند.»(1)
همزمان با حرکت ستون اصلی، ستونهای دیگری برای حفاظت جناحین آن به حرکت درآمدهاند. از جمله: «گروهان 11 گردان خرمآباد» جهت حفاظت جناح راست ستون اصلی، از نورآباد، به «کَلِ حسینک» وارد میگردد. ستون عملیات مخصوص نیز به فرماندهی سرهنگ ستاد علاءالدین ناظم، از خط سیر یاسوج، دشت روم و سفیدار، وارد «بابکان» جلیل میگردد. ستون باشت نیز برای محافظت جناح چپ ستون اصلی، از باشت حرکت و به منطقه «اَنا» و ارتفاعات کوه انا وارد میشود(2)
سرهنگ ناجی، پس از استقرار نیروهای خویش در نوگک ممسنی، به احضار کدخدایان و کلانتران نوگک، پِرِین و نواحی پیرامون، پرداخت(3)در این میان، احضار کدخدایان و بزرگان طایفه «جلیل» بویراحمد، که ملاغلامحسین فرمانده جنگجویان عشایر، از این طایفه بود، در اولویت قرار داشت. بنابراین، سرهنگ ناجی به واسطه کدخدای نوگک «مشهدی قمصور قایدی» و وابستگان طایفه جلیل، جمعی از ریشسفیدان و بزرگان طایفة جلیل را احضار کرد. تعدادی از آنان، نظیر «ملابهمن کریمی» ـکدخدای تیرة «حسنی» طایفة جلیل و برادر زن ملاغلامحسین ـ «کاعلی باقرپور»، «ملاجان محمد جلیل» ـ پسرعموی ملاغلامحسین ـ و «کاغیضان جعفری» در محل استقرار ستون نظامی و نزد سرهنگ ناجی، حضور یافتند. فرامرز سیاهپور ـ فرزند ارشد ملاغلامحسین ـ و بهمن امینی،خواهرزادهاش نیز قصد عزیمت نوگک و حضور سرهنگ ناجی را داشته، که از فاصلة دور پیشروی ستون نظامی به منطقه را مشاهده
نمودهاند. بنابراین، از رفتن منصرف شده، به منازل خویش بازگشتند. علی بخش بخشایی ـپسر برادر ناتنی ملاغلامحسین ـ نیز به وسیله قاصدی به نام «بشیر نوگکی» که از جانب سرهنگ ناجی فرستاده شده بود، به نوگک احضار گردید. وی، خدابخش همتپور را نیز همراه خویش، به مرکز نظامیان آورد. هر دو نفر، در معیت قاصد سرهنگ، عصر روز 30 فروردین 1342، در میانة راه و بر حسب اتفاق، با ستون نظامی سروان ریحانیفر مواجه شدند. بنابراین، خود را به سروان ریحانیفر معرفی نموده و هدف خویش را ـ که عزیمت به نزد سرهنگ ناجی بود ـ اعلام داشتند. سروان ریحانیفر، با مرکز ستون نظامی و سرهنگ ناجی تماس گرفت و خواهان تعیین تکلیف آنان گردید. ظاهراً سرهنگ اجازه داده، هر دو نفر در این مأموریت مهم همراه ستون نظامی گردند و تا امیرایوب حرکت نمایند. بدینگونه، علیبخش بخشایی و خدابخش همت پور ـ همچون تعداد دیگری از افراد محلی ممسنی و بابکانی ـ بلدچی ستون نظامی گردیدند.
براساس برنامهریزیهای پیشین نظامیان، قرار بوده یک ستون فرعی از نیروهای تحت امر سرهنگ ناجی، برای آغاز عملیات، از نوگک تا امیرایوب پیشروی نماید. آغاز عملیات، روز 29 فروردین ماه 1342 تعیین شده بود. همزمان با حرکت ستون اصلی، دستور بمباران شدید و غافلگیرانة مناطق مسکونی طوایف جلیل، بابکانی و انصاری ـکه در مسیر نظامیان واقع بود ـ صادر شد(1)اما بمبارانهای هوایی، به دلیل بدی آب و هوا، انجام نگرفت(2)همچنین عملیات مزبور، یک روز به تأخیر افتاد و در روز 30 فروردین ماه شروع شد.
ملا درویش دشتیان، شاعر خوش قریحه و باذوق عشایری، داستان هجوم نظامیان را اینگونه ترسیم کرده است:
در این دم خبر آمدی ناگهان
که آمد سپاهی چــو فــوجگـران
سپهدارشان بود «ناجی» به نام
«زریر» سپهدارشان با سپاه
«ایوب (1)» را کنند جای میخانهشان
زنان را همی پاک، پستان برند
به سوی گُجِستان و گُلْ گِرد کوه
طــلایه به ســوی «سـیاهپور» گُرد
فرستاد لشــکر هـمی ســوی دام
به ســـوی گـجستان کشیدند راه
«مَجِتْ (2)» را کنند جای توپخانهشان
ز ســرشان همــی نیز معجر برند
سپاه و سپهدار شــدند هـم گروه
خــبرها یکایک بــر او برشــمـرد
بدینگونه، یورش نظامیان به منطقه آغاز گردید؛ و جنگجویان عشایر، که توسط «طلایهداران» خویش از هجوم آنان مطلع شده بودند، به فرماندهی مجدد ملاغلامحسین برای مسدود نمودن مسیر نظامیان به حرکت درآمدند.
ستون فرعی نظامی، به فرماندهی سروان «محمدتقی ریحانیفر» صبح روز 30 فروردینماه 1342 از نوگک، حرکت کرد. این ستون نظامی، در طی مسیر خویش، مناطق خالی از سکنه را «اشغال» و خبر «فتح» آن را به مرکز ارسال میداشت:
تیمسار سپهبد فرماندهی نیروهای جنوب ـ رونوشت تیمسار فرمانده لشکر
محترماً در ساعت 1130 گردنه گانگان اشغال و ستون به سمت کوه عنا مشغول پیشروی است ...
30/1/42 سروان ریحانیفر(3)
همین فرمانده، ساعاتی بعد اعلام میکند: «... ستون در ساعت 17 پس از گذشتن از کوه عنا که در مسیر قرار داشت ارتفاعات مسلط به آبادی شیرخوص را اشغال و به علت خرابی راه و ماندن دواب اجباراً امشب متوقف و صبح فردا به صوب برد بهمن گجستان(4)حرکت خواهیم نمود...»(5)
به محض مشاهدة نیروی نظامی ـ که در چشم مردم بسیار مینمود ـ تمام خانوارهای طایفة جلیل که در مسیر نظامیان واقع بودند به سرعت کوچ کرده، خود را از
خط سیر آنان کنار کشیدند.
ملاغلامحسین و یارانش که تا دو روز قبل، با جمعی از نظامیان لشکر 9 خوزستان، در پیچاب و اشکفت شاه درگیر بودند و تازه به «امیر ایوب» آمده بودند، خبر ناگهانی عزیمت «سپاهی چو فوج گران» را شنیدند. امیرایوب، یک مکان مقدس مذهبی است، که جمعی از طایفة انصاری ممسنی ـ که بیشتر به «درویشها» مشهورندـ در آن سکونت دارند. بسیاری از این طایفه، با طوایف جلیل و بابکانی، قرابت نزدیک سببی دارند. چند تنی از مردان جنگجوی این طایفهـ خاصه عبدالمحمد و ملاعلیخان انصاریـ از زمان حضور بویراحمدیها در حوزه ممسنی، مشارکت فعال خویش را نشان داده و صادقانه در صحنههای رزم عشایر حضور یافته بودند. باری، ملاغلامحسین بلافاصله با تعداد اندکی جنگجو، از امیر ایوب خارج گشت، و کیلومترها به استقبال نظامیان رفت. وی قصد داشت، در همان آغاز ورود نظامیان ـ و قبل از پیشروی به عمق منطقه عشایر ـ راهشان را مسدود نماید. تقریباً غروب سیام فروردینماه بود که با جمعی از نیروهایش وارد آبادیی از طایفة جلیل شد. به دستور وی زنان و مردان آبادی ـکه همه وابستگان نزدیک او بودندـ خوراک جنگجویانش را تهیه و تحویل «چوبکی»ها دادند. به علاوه، «بار»های سنگین خویش را در اشکفتها گذاشته، سبکبار آمادة پیشامدهای تازه و نامعلوم شدند. جنب و جوش جنگجویان و دیگر مردان وزنان قوم، حکایت از واقعهای صعب داشت. کاملاً معلوم بود، این بار «حادثه» از «لونی» دیگر است. آنچه در این بحبوحه برای ملاغلامحسین و یارانش جالب و مهم بود، حضور «کُردی انصاری» بود؛ که در این برهة حساس به صحنه آمده بود. تا پیش از سیام فروردین 1342، کردی انصاریـ از جنگجویان بنام بویراحمد و ممسنیـ در هیچ یک از صحنههای قیام شرکت نکرده بود. معهذا، حضور کنونی وی، هم قوت قلبی بود برای جنگجویان و هم نوید فتح و فیروزی میداد. بیمبالغه، وی مؤثرترین و فعالترین جنگجوی نبرد گجستان بود. کردی به طور جدی با حرکت خوانین مخالف بود، و پس از اینکه نوشته مشهور امام خمینی به دست عشایر رسید و برای او ـ نیز در امیرایوب ـ خوانده شد، همعقیده با مبارزین گردید(1)
1) سیدعلیاصغر حسینی، سیدمحمدحسین محمودی و سیدحمدالله حسینی، از طلاب جوان حوزة علمیه شیراز در گفتهها و نوشتههای خویش، تأیید نمودهاند که کردیانصاری پس از دیدن اعلامیههای امام خمینی و دیگر علما و آگاهی از موجه بودن مبارزه ـ همچون ملاغلامحسین و دیگر مبارزان عشایر ـ دست به اسلحه برد. (رجوع شود: فدایی، همان، صص 22ـ21/ کشواد سیاهپور، «نگاهی به قیام عشایر بویراحمد در سالهای 1341ـ1342»، ص 113.
وی، خواهر ملاغلامحسین را در نکاح خویش داشت، و در واقع یک یار دیرین و باوفا برای او به شمار میرفت. روایات شفاهی تأیید میکند، پس از عدم موفقیت نیروهای ملاغلامحسین در جنگ دهبزرگ، جای خالی «کُردی، برای او و یارانش کاملاً محسوس بود(1)
بدین ترتیب، حضور کردی در عرصة مبارزه، از بسیاری جهات، خیال ملاغلامحسین را راحت کرد. بنابراین ملاغلامحسین که با عجله و شتاب، برای مسدود نمودن مسیر نظامیان، کیلومترها از امیرایوب، فاصله گرفته بود، وارد حوزة استحفاظی طایفه خویش گشت. وی، تصمیم قطعی به جنگ داشت و هیچ عاملی نمیتوانست مانع او گردد. ناصرخان طاهری، که مدتها از کانون حوادث فاصله گرفته بود، به محض این که مطلع شد ملاغلامحسین برای نبرد با جمع دیگری از نظامیان شتافته است، افرادی برای ممانعت وی فرستاد. اما این اقدام، هیچ تأثیری در تغییر عقیده و تصمیم ملاغلامحسین و یارانش نداشت.
«سیدساعد حسینی» نیز روایت جالبی را در خصوص نظر ناصرخان طاهری نسبت به درگیری با ستون نظامی ضبط کرده است. وی مینویسد: «... ناصرخان هم به هیچ وجه مایل نبود بدون گروه کیخورشید [برومند] دست به آن حمله زده شود و به ملاغلامحسین سفارش کرده بود که شما از کیخورشید گول نخورید[.] یا باید دست او هم آلوده شود یا شما هم بیش از این دست خود را به خون آلوده نکنید... [اما ملاغلامحسین] علیرغم درخواست ناصرخان بدون گروه کیخورشید مصمم به آن جنگ خونین گردید [.] در حالی که تمام افراد آنها که جمعاً 15 نفر بودند دارای 12 تفنگ بودند...»(2)
1) همچنین رجوع شود: رزمجویی، همان، ص 236.
2) حسینی، همان، صص 84ـ 83. (ناصرخان طاهری، هم در اعترافاتش ـ در ساواک فارس ـ و هم در دادگاه علنی شیراز، نسبت به تلاشهای خویش برای ممانعت جنگجویان عشایر و عدم درگیری با نظامیان ـ در جنگ گجستان ـ اشارات صریح دارد. (بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی و روزنامه پیغام امروز، (4 مرداد 1343، شماره 1277)، ص 5.)، بر اساس نقل موکل ناصرخان، «سروان آقایی»؛ وی «حسن بابکانی» را میفرستد و... وقتی مراجعت [میکند]. میگوید آنها حرف ما را قبول نکردند...» (پیغام امروز، همانجا)
علاوه بر ناصرخان طاهری، تعدادی از ریشسفیدان طایفه جلیل، روحانی جوان محل «سیدشریف حسینی» را که بسیار مورد احترام ملاغلامحسین بود، برای ممانعت وی به مقر جنگجویان عشایر فرستادند. نزدیکیهای سحر، سید شریف وارد جایگاه جنگجویان که در جنب نظامیان کمین کرده بودند ـ شد. وی از ملاغلامحسین و یارانش خواست با نظامیان درگیر نشوند. اما، ملاغلامحسین با این استدلال که حکومت شاه و نظامیان وی، سادات و علمای دینی را در مملکت آزار و شکنجه میدهند و در قم بسیاری از آنها را از چند طبقه به زیر انداختهاند؛ قصد خویش را به نبرد با نظامیان حکومت، اعلام کرد. وی حتی اعلامیه امام خمینی را که مدتی پیش سید علیاصغر حسینی و سیدعبدالعلی تقوی در کوههای ده بزرگ باشت به او داده بودند، از جیب درآورد و به سیدشریف نشان داد. سیدشریف پس از پاسخ منفی ملاغلامحسین دستش را دور سرش چرخاند و گفت: «امام زمان(ع) پشت و پناهت باشد. »(1)علاوه بر ملاغلامحسین، عبدالمحمد انصاری به جمع جنگجویان و سید شریف حسینی آشکارا اعلام داشت: «اگر خودم باشم و مادرم، با این گروه میجنگم و نمیگذارم به سوی امیرایوب بروند.» در هر حال، تصمیم ملاغلامحسین و یارانش بر جنگ گرفته شده بود.
محمدحسن انصاری، نیز از جمله کسانی بود، که تلاش مینمود مانع ملاغلامحسین گردد. وی، که در کنار ملاغلامحسین، موضع گرفته بود، تأکید داشت جنگ شروع نشود. اما، چنان که خود وی نقل میکند، ملاغلامحسین، ضرب المثل «چُو به چالة گُنج کردن» (= چوب به لانة زنبور کردن) را مثال زد و گفت: «این کار انجام گرفته و باید جنگید.» مؤلف کتاب «تحولات سیاسی کشور و جنگ گجستان» مینویسد:
ملا محمدحسن انصاری برایم تعریف کرد که بعد از تیری که ملاغلام حسین شلیک کرد گفتم اگر امکان دارد تا جنگ شروع نشود. [ملاغلامحسین] گفت چوب به چال گنج شیر (زنبور وحشی) کردیم دیگر فایده ندارد و باید جنگید(2)
1) ملابهمن امینی ـ از جنگجویان نبرد گجستان و شاهد عینی ماجرا ـ بارها داستان دیدار سیدشریف حسینی با ملاغلامحسین و مبارزان عشایر را روایت کرده است. او و کاخسرو علیپناهی بابکانی نیز بیان میدارند که سیدشریف حسینی قرآن کوچکی را از جیب درآورد و از جنگجویان عشایر خواست زیر آن رد شوند. پس، مبارزان عشایر آن را بوسیدند و از زیر آن رد شدند. (با استفاده از: مصاحبة ضبط شده هر دو نفر).
2) الله بخش آذرپیوند، همان، ص 498.
معهذا، جنگ گجستان، صرفاً براساس تصمیم فردی ملاغلامحسین و یاران جنگجویش انجام گرفت. در حالیکه برخی تلاش داشتند، خود را از آن صحنه خطیر و خطرناک کنار کشند. حتی «کی خورشید برومند» که از میان آن همه داعیهداران بویراحمدیـ و میراث خواران عبدالله خان ـ مردانه در میدان مانده بود، به عمد خود را از حادثه گجستان کنار کشید. «حسینی» مینویسد:
... اما همچنان بازی شطرنج بین ناصرخان و کی خورشید ادامه یافت. کیخورشید خود میگوید ناصرخان قاصدی نزد من روانه ساخت که ستونی از طرف چوکبال به طرف جلیل میآید شما با تفنگچیان خود در ماشک کالی به ما ملحق شوید[.] اما من عمداً شانه خالی کردم... و سپس عمداً به قعر تنگ تامرادی رفتم تا صدای تیراندازیها به گوش تفنگچیان نخورده و به این طریق از آلوده شدن در آن جنگ رهایی یافتم...(1)
«تقوی مقدم» به درستی نظر میدهد که: «سران عمدة بویراحمد علیا (ناصرخان و کیخورشید در این مرحله) عملاً با نیروهای دولت درگیر نشدند و نیروهای بویراحمد سفلی که تحت فرماندهی عبداللهخان در مناطق دیگری مستقر شده بودند نیز در منطقه گجستان حضوری نداشتند... اما به رغم پیش آمدن چنین وضع نامساعدی، تعدادی از مخلصترین نیروهای عشایر تصمیم گرفتند که با قوای دولتی به نبرد بپردازند و مانع از پیشروی آنها و تکمیل محاصره نیروهای عشایر بشوند.»(2)
بدینگونه، جنگ گجستان بدون حضور و تأثیر رهبران مشهور عشایر بویراحمد ـ از جمله عبداللهخان ضرغامپور، ناصرخان طاهری و کیخورشید برومند ـ آغاز و انجام یافت.
در هر حال، ملاغلامحسین با افراد زیر که اکثر آنان از طایفة جلیل بودند، شب را در جنب نظامیان ـ و با مراقبت تحرکات آنان ـ به سر آورد:
1ـ کردی انصاری؛ 2ـ عبدالمحمد انصاری؛ 3ـ غلامحسن محمدی؛ 4ـ حسنقلی فرخی؛ 5ـ ترکی پیرایش؛ 6ـ گشتاسب خرمی؛ 7ـ ملی بهروزی؛ 8ـ علی محمدی؛ 9ـ فاضل فتاحپور؛ 10ـ بهمن امینی؛ 11ـ خسرو علی پناهی؛ 12ـ علیجان صابری؛ 13ـ ملکاحمد احمدی؛ 14ـ قلندر تیرمایون.
از این جمع، کردی و عبدالمحمد انصاری از انصاری های ساکن امیرایوب بودند؛ و خسرو علیپناهی از آقاییهای بابکانی. ملاغلامحسین مصمم بود، با همین تعداد اندک، نظامیان را محاصره و شکست دهد.
در همان شب، افرادی از طایفه جلیل، با بانگهای بلند و غریوهای غرا، خبر تصمیم ملاغلامحسین را ـ تا آنجا که ممکن بود ـ انتشار دادند. آبادیهای طوایف جلیل و بابکانی، در حال «بار» و کوچ ییلاقی بودند. پراکندگی آبادیها و عدم استقرار و سکونت ثابت خانوارها، دلیل عمده و اصلی تعداد اندک جنگجویان بود. یورش ناگهانی نظامیان، نیز مزید بر علت شده بود. زیرا مردان و بزرگان طوایف، تلاش مینمودند، خانوادههای خود را تا آنجا که ممکن است از دسترس نظامیان دور نگه دارند و از خط سیر هجوم خارج سازند. بسیاری از مردان طوایف جلیل و بابکانی، که از بعد ظهر و عصر روز اول درگیری وارد کارزار شدند، مشغول نقل مکان خانوادههای خویش بودند. با این حال، تعدادی از جنگجویان بنام «بابکانی» قبل از طلوع آفتاب، خود را به عرصةرزمگاه رسانده، منتظر ملاغلامحسین مانده بودند. معهذا، از ظهر روز اول درگیری، تعداد جنگجویان عشایر ـ با سلاح و بیسلاح ـ به تدریج افزایش یافته است.
باری، ملاغلامحسین پیش از آن که نیروهای کمکی جدیدی وارد رزمگاه شود، همان چهارده نفر را تقسیم کرد. تقریباً جنگجویان زبده را پشت سر ستون نظامی، موظف به موضعگیری نمود. کُردی، عبدالمحمد، حسنقلی، ترکی، گشتاسب، ملی و قلندر، هفت نفری بودند، که جناح راست جبهه را تشکیل دادند. دو تن از آنان ـ ترکی و قلندرـاسلحه «پنجتیر پران» داشتند، و بقیه تفنگ برنو بلند و متوسط.
خود ملاغلامحسین با همراهی افرادی که اکثراً جوان بودند و سابقهای در جنگها نداشتند، جهت «جلوی» ستون مشخص شدند. خسرو علی پناهی، علی محمدی، بهمن امینی و فاضل فتاح پور، همراهان وی بودند که در نقطهای به نام «دین (دیم) گَرِ اَوْلَهْ» ( Dingar–e–Owla) قرار گرفتند. غلامحسن محمدی، ملکاحمد احمدی و علیجان
صابری، اندکی بالاتر از آنان، موضعگیری کردند.
جنگجویان عشایر، پس از ادای فریضه صبح، به مکانهای مشخص شده عزیمت نمودند. در همان نقطهای که ملاغلامحسین و چهار تن دیگر موضعگیری کرده بودند؛ جمعی از جنگجویان طوایف مختلف ـخاصه بابکانیها ـ حضور یافته بودند. آقا لهراسب موسیپور، ملاعلی جفتا (علی علیداد)، بندر باقری، محمدحسن انصاری، عوض زارعی زیلایی، ملا بهرام مندنیپور، آقا حقیقت راد، آقا ولی راد، عیدی پاکباز، امیر چشمک، اعلمون حمیدهفر، شیخافضل مردانی، جهرم مندنیپور، موسی دبیقی، سیاوش فرزند آقاولی، غلامعلی دشمن زیاری مجموع جنگجویان جدید بودند(1)
از جمع جدید جنگجویان، ملاغلامحسین، تعدادی را به فرماندهی «آقا لهراسب موسیپور» به سمت چپ جبهه گسیل داشت. بهرام مندنیپور و برادرش جهرم، خسروعلی پناهی، عیدی پاکباز، حقیقت راد، امیر چشمک، بندر باقری، غلامعلی دشمن زیاری، شیخافضل مردانی، شیخمحمدصادق و آقاولی راد که اکثراً دارای تفنگ برنو بلند و متوسط و پنجتیر پران بودند، سمت چپ جبهه را پوشش دادند. در این میان، تنها، تفنگ عیدی پاکباز، ام ـ یک بود، که در توتنده به دست آورده بود.
در نزد ملاغلامحسین، نیز جنگجویانی چون ملاعلی جفتا، عوض زارعی زیلایی، محمدحسن انصاری، اعلمون حمیدهفر، سیاوش فرزند آقاولی و موسی دبیقی ماندند.
بدین ترتیب، تقسیمبندی نیروهای عشایر انجام گرفت. علاوه بر این، ملاغلامحسین نیز مقرر کرده بود، آغاز رسمی نبرد با شلیک وی خواهد بود. بدین گونه، نظم و دیسیپلین نظامی را ـکه در نبردهای پارتیزانی کمتر مراعات میشد ـ مرعی داشته بود. باری، هنوز آفتاب بر نیامده بود، که رزمندگان عشایر، در مواضع خویش مستقر شدند و سکوتی محض منطقه و میدان رزمگاه را فراگرفت.
نیروی نظامی، عصر روز 30 فروردین 1342، در تپة مهم کوه مانندی، بالای روستای «شیرخوسیِ» جلیل موضع دفاعی گرفته، سنگر بندی نمودند. در همانجا نیز مطلع شدند
1) یک جوان چوبکی، به نام «حسن ناصرنیا» نیز همراه ملابهرام مندنیپور و برادرش جهرم بود.
عشایریان قصد راهبندی و نبرد با آنها را دارند. زیرا ملاغلامحسین، یکی از خویشاوندانش به نام «حسین ظهرابی» را نزد «علیبخش بخشایی» که همراه ستون شده بود؛ فرستاد، تا بلدچیان محلی از اردوی نظامی خارج شوند. علیبخش نیز حسین ظهرابی را به اردوی نظامی نزد سروان ریحانیفر برده، قصد جنگجویان عشایر را به وی گوشزد نمود. سروان با بیاعتنایی محض، جواب ناامیدکننده داد. «اینها چیزی نیست. با یکی چند عدد فشنگ پوسیده که دولت به زبالهدانی میریزد، چگونه میتوانند جلوی ما را بگیرند[.] چند فشنگ دارند... شلیک میکنند و فرار را بر قرار ترجیح میدهند.»(1)
نظامیان، البته آن شب را با احتیاط و مراقبت کامل گذراندند، و حتی مانع خروج حسین ظهرابی ـ پیک عشایریان ـ شدند. ظاهراً هدفشان حفظ اسرار اردو بود. بدین ترتیب، شب بدون هیچ فعل و انفعالی ـ که تهدید کننده باشد ـ سپری شد. تنها، یک نورافکن، که از جانب نظامیان پرتاب شد، آرامش شب را برای لحظاتی بر هم زد. از آن پس، سکوتی مطلق بر منطقه حکمفرما گشت(2)فردا صبح، حدود ساعت هشت، اردوی نظامی، «بار» کرد، و از گردنة «دوبند»، به سوی «بهمنی» و گجستان، سرازیر شد.
ستون نظامی که تازه سرازیر شده و به چشمة آبی رسیده بود، ناگهان با صدای شلیک تک گلولهای در جهت شمالی، میخکوب شد. این تیر خبرداری را یکی از محلیان، به عمد، شلیک کرده بود، تا به همراهان محلی ستون اعلام نماید: «راه بسته است!»(3)علیبخش بخشایی روایت میکند، ما فهمیدیم که مقصود شلیککننده این است که راه بسته است و امکان درگیری وجود دارد. بنابراین نزد سروان ریحانیفر رفته و گفتم: «مگر زبان ما را نمیفهمید؟» گفت: «بله» گفتم: «این تیر، بی سیم ما لرها است؛ به این معنا که راه بسته است و امکان درگیری بسیار است.» وی همان گفتههای قبلی را تکرار کرد و هیچ توجهی ننمود(4)
سروان ریحانیفر، به خمپارهاندازان ستون دستور میدهد، در جهات مختلف منطقه،
1) فدایی، همان، ص 42 (به نقل از علیبخش بخشایی)
2) برخی از جنگجویان، پیشنهاد شبیخون و حمله شبانه به ستون نظامی را مطرح کردند؛ اما ملاغلامحسین نپذیرفت و آن را نامعقول و خطرناک دانست.
3) شلیککننده تیر خبرداری، فردی بود به نام «کامحراب ظهرابی».
4) فدایی، همانجا. (نیز مصاحبههای متعدد با علیبخش بخشایی).
خمپارههایی شلیک نمایند. علیبخش بخشایی و خدابخش همتپور، هر دو روایت میکنند؛ وقتی خمپارهاندازان در حال شلیک گلوله بودند، نزد سروان ریحانیفر رفته، گفتیم: «در بخشی از این نقاط که خمپاره میاندازید ـ منظور تنگ گجستان بود که آبادیها در آن سکونت داشتند ـ مردم منطقه ساکن اند؛ تیراندازی نکنید، مردم از بین میروند.» اما، او با دست ما را عقب راند و گفت: «به تخم اسبم. میخواهم همه از بین بروند. جلوی ما تیراندازی شده، ما هم شلیک میکنیم. به هر کس بخورد، بخورد!»(1)
پس از این فعل و انفعالات، ریحانیفر، نظامیان را به سه دسته تقسیم نمود، و با پهلودار راست، پهلودار چپ و عمده قوا، در منطقة عمومی نبرد به پیش راند.
گزارش این واقعه را، سروان ریحانیفر در آخرین تلگرام خویش، چنین ابلاغ داشته است:
تیمسار فرماندهی نیروهای جنوب ـ رونوشت تیمسار فرمانده لشکر
محترماً در ساعت 0900 صبح امروز [31/1/1342] در حین حرکت در برد(2)بهمن از جلو به ما تیراندازی شد[.] چند گلوله خمپاره انداز جهت پاک کردن جلو تیراندازی و با دقت به طرف جلو پیشروی مینمائیم[.] مقرر فرمائید در صورت امکان هواپیما جهت شناسائی جلوی ستون اعزام گردد...(3)
به دنبال این تلگراف، سپهبد آریانا به نیروی هوایی دستور میدهد: «سریعاً روی منطقه [عملیاتی] مزبور پرواز نموده ودر صورت مشاهده اشرار مراتب را توسط هواپیمای پست پرنده بفرمانده واحدهای هوائی اعزامی اطلاع تا نسبت به بمباران اشرار اقدام نماید.»(4)
سروان ریحانیفر، همراه هر دسته از نظامیان ، یک بلدچی محلی گماشته بود، تا مسیر حرکت را بهتر بپیمایند. بدینگونه نیروهای نظامی ـ که پس از تیر خبرداری، به سه دسته تقسیم شده بودند ـ وارد منطقه عمومی نبرد گردیدند.
جنگ گجستان، علیرغم نام خویش، در محلی به نام «گجستان» اتفاق نیفتاده؛ بلکه در منطقهای موسوم به «بهمنی» یا «دلیبهمنی» (Deli Bahmani) رخ داده است. جایگاهی که نبرد در آن رخ داده، بوسیله چند رشته کوه محاط میشود. محل حایل این کوهها، البته به وسیله یک درة باریک و دراز ـ و کم عمق ـ به دو قسمت تقسیم میشود؛ که سمت متمایل به کوه بهمنی را بهمنی یا دلی بهمنی مینامند؛ و قسمت مربوط به رشته کوه باریک و کوچک «گُلْ گِِرْد» و گردنههای «دوبند»، به نامهای مختلفی چون «رِی ماهین دون» (Rimahindun) و «دین (دیم) گَرِاَوُلَهْ» خوانده میشود. رشته کوه بهمنی، تقریباً از سمت شرق به شمال امتداد دارد، و منطقه مورد نظر را در جهتهای شرقی و شمالی پوشش میدهد. در سمت جنوب، نیز گردنههای کوهمانند دو بند، که در واقع متصل به رشته کوه گلگرد و بلندی مشهور آن «کِلِ گُل گرد» (Kelegolgerd) است، قرار گرفته است. فاصلة این دو رشته کوه، حدود 4 کیلومتر است، که البته صاف نیست و نشیب و فراز زیادی دارد.
دقیقاً در وسط این دو رشته کوه ـ و موازی نوک پایانی هر دو ـ دامنههای شرقی و انتهایی کوه معروف «اَلْوَرز» (= البرز؟) -Alvarz- به نام «دین گراوله» قرار دارد، که محل درگیری را در جهات مغرب و شمال غربی پوشش میدهد. محل درگیری، در میانة این سه رشته کوه ـ بیشتر متمایل به انتهای کوه الورز ـ قرار داشته؛ که بدین علت، یک موقعیت مهم رزمی و مؤثر را به وجود میآورد. بالطبع، این منطقه پوشیده از جنگل بوده، که خود باز یک امتیاز مهم دفاعی است.
پهلودار جناح چپ نظامیان، در خط سیر خویش، زودتر از بقیة نظامیان به دستة میانی جنگجویان عشایر نزدیک شد. بنابراین، آنان پیش از دیگر نظامیان، هدف تیر عشایر واقع شدند. ملاغلامحسین، چنان که قبلاً مشخص کرده بود، با نام «خدا» و یاری «امام زمان (عج)» نخستین تیر را به سمت نظامیان شلیک کرد. مجروح شدن، گروهبان «مرادی» ـ از معدود ژاندارمهای همراه ستون ـ حاصل نخستین تیر بود؛ که به دنبال آن، آغاز رسمی نبرد اعلان گردید.
نخستین سیاهپور گُرد دلیر
هدف کرد تیری به سوی «زریر»(1)
نبرد گجستان، که «کاوه بیات» به درستی آن را «نبرد آخر» عشایر با حکومت پهلوی نامیده است، بدین گونه آغاز شد(2)
پس از نخستین شلیک ملاغلامحسین، یاران وی در دستة میانی عشایر، نظامیان همراه گروهبان مرادی را هدف تیرهای مداوم خویش قرار دادند. خیلی زود افراد پهلودار چپ نظامیان کشته، زخمی و تار و مار گردیدند. این دسته از نظامیان، ظاهراًَ هفت هشت نفری بیش نبودهاند.
اکنون نوبت به جنگجویان جناح ر است عشایر ـ به فرماندهی کردی انصاری ـ رسیده، که از فاصلة تقریباً هفتصد متری، عمده قوای نظامی را هدف تیر قرار دهند. اما، از این فاصله، تیرها چندان کارگر نبود. بنابراین کردی، حسنقلی، ترکی، عبدمحمد، گشتاسب و ملی، از کمینگاه خویش که در بلندیی واقع بود، سرازیر شده و در فاصلة حدود صد تا دویستمتری نظامیان، در نقطههای مختلفی موضع گرفتند. از این پس، تیرهای آنان بیامانبر پیکر نظامیان فرو میرفت. یک دستة تقریباً پانزده نفری از نظامیان به دستور ریحانیفر، سعی در تصرف تپهای بالنسبه مسلط بر منطقه عمومی نبرد داشتند، که به دست عشایریان ـ خاصه گروه کردیـ از بین رفتند. خود ریحانیفر نیز همراه آنان بود،که کشته شد.
در همین گیر و دار، بیسیم چی ستون ـ استوار علیپور ـ در اثر تیرهای مداوم عشایر، خاصه گشتاسب خرمی و ملی بهروزی، بیسیم را رها کرد و به همراه یک سرباز در اتاقک گِلی ـ که مأمن بهاره برهها و بزغالهها بودـ پناه گرفت. اندکی بعد، هر دو دستگیر و به پشت جبهة عشایر منتقل شدند. آریانا، استوار علیپور متصدی بیسیم را یک عنصر خائن و ناپاک میداند، که با رها کردن دستگاه بیسیم «این حادثه شوم را مسلم کرد.»(3)
وی به دروغ مینویسد:
این استوار خائن که از عناصر محلی و با اشرار همدست بود شبانه در شیرخوص و نوگک با پیک اشرار تماس گرفته و آنها را در جریان وضعیت [نظامیان] قرار میدهد و با رد و بدل شدن نخستین تیرها دستگاه بیسیم را رها کرده و به طرف اشرار فراری میشود...(1)
البته فرار متصدی بیسیم ستون ـ استوار علیپور ـ و اسارت وی به دست عشایر، کار نظامیان را دشوارتر کرد؛ زیرا امکان تماس و تقاضای کمک، از آنها سلب گردید. اما اینکه وی با عشایر آشنایی و ارتباط داشته و اخبار و اطلاعات اردو را به آنان رسانده، کاملاً نادرست و واهی است؛ و در واقع توجیهی دروغین از جانب آریانا است. مدتی پس از اسارت علیپور، نظامیان دیگری توسط عشایر دستگیر شدند. بدین گونه، جنگجویان عشایر علاوه بر دستگیری تعدادی از نظامیان، قریب 20 تفنگ ام ـ یک با فشنگهای زیادی به دست آوردند. این تفنگ و فشنگهای غنیمتی، توان تسلیحاتی عشایر را مضاعف کرد.
جناح چپ عشایر به فرماندهی «آقا لهراسب موسیپور»، به سبب شروع زود هنگام نبرد و فاصلة زیادی که با نظامیان داشتند، مجبور شدند از سنگرهای خویش خارج شوند و به حالت دو به سمت نظامیان حرکت نمایند. در طی حرکت خویش، برخی با همان حالت سرپایی و ایستاده، به نظامیان شلیک میکردند. نظامیان که اکنون در پشت سنگها و ته دره، سنگر گرفته بودند، به طرف عشایر جناح چپ تیراندازی نمودند. در نتیجه، تیر یکی از نظامیان، بهرام مندنی پور ـ از جنگجویان با تجربه و به نام عشایر ـ را مجروح و نقش بر زمین کرد. بدین ترتیب، عشایر نخستین تلفات خویش را داد. مجروح شدن بهرام،کارآیی جناح چپ عشایر را کمتر کرد. به علاوه، تعدادی از همراهان بهرام، نظیر برادرش جهرم و چوبکیاش حسن، مجبور شدند وی را از صحنة جنگ خارج نمایند، و برای معالجه نزد طبیبان محلی برند. بنابراین، تعداد جنگجویان جناح چپ عشایر تقلیل یافت؛ و اکنون آقا لهراسب، بندر باقری، حقیقت راد، عیدی پاکباز، خسروعلی پناهی و امیر چشمک تفنگچیان اصلی سمت چپ عشایر بودند.
1) همانجا.
پس از این فعل و انفعالات، آرایش جنگی هر دو گروه تغییر کرد. ستون نظامی، بر اثر فشار همهجانبه، به هم نزدیک شده ودر مکانی کم وسعت ، در پشت سنگها و درختان و نیز در ته درهای نه چندان عمیق، با دفاع دایرهای به مقابله پرداختند. جناح چپ عشایر، به رغم ضربهای که خورده بود ـ و نفرات آن تقلیل یافته بود ـ به رهبری آقا لهراسب جنگجوی دلاور بابکانی، به خوبی نظامیان سمت خویش را زمینگیر کرده بود. ملاغلامحسین، پس از شکست پهلودار چپ نظامیان، دستور داد تعدادی از جنگجویان عشایر چون محمدحسن انصاری، علی جفتا، اعلمون حمیدهفر، موسی دبیقی، غلامعلی دشمن زیاری و عوض زارعی زیلایی، متمایل به جناح چپ عشایر با نظامیان درگیر شوند. خود وی با غلامحسن محمدی، علی محمدی، ملکاحمد احمدی، علیجان صابری، فاضل فتاحپور و بهمن امینی، نزد گروه کردی ـکه هم صاحب اسلحه شده بودند و هم تعدادی نظامی اسیر کرده بودند ـ تغییر مکان داد. بدینگونه وی آرایش جنگی عشایر را نظم و نسق دوبارهای بخشید. استوار علیپور، متصدی بیسیم ستون نظامی، که اکنون اسیر عشایر بود، مرتباً از آنان سراغ «فرمانده» عشایر را میگرفت. به محض مشاهدة ملاغلامحسین، عشایریان، وی را از دور نشان علیپور دادند. وقتی نزدیک شد، استوار علیپور برخاست و با صدایی رسا، سلام نظامی داد(1)
مصاحبت استوار علیپور و جنگجویان عشایر، ساعاتی طول کشیده است. وی مکرر اصرار میورزید یکی از افراد عشایر، گلولهای به انگشتانش بزند، تا با نشان دادن آن خود را از عواقب وخیم بازجوییهای فرماندهان نظامی رها سازد. اما هیچ یک از عشایر، حاضر به چنین کاری نشد. ملاغلامحسین از او درخواست کرد، با فرماندهان ستون نظامی تماس گرفته، اعلام نماید مهمات و اسلحههای ستون را زمین گذاشته و
1) ملاملی بهروزی و ملابهمن امینی، روایت میکنند: «استوار علیپور، مدام اصرار میورزید، فرمانده را به او نشان دهیم. وقتی از دور ملاغلامحسین را نشان دادیم، از جا جست و با حالتی سریع، دست راست را بالا برد و با صدایی بلند سلام نظامی داد. ما و برخی دیگر فکر کردیم، قصد بدی دارد. بنابراین، دست به اسلحه بردیم. ولی ملاغلامحسین، فوراً متوجهمان کرد، کاری به او نداشته باشیم. استوار علیپور، تا زمانی که ملاغلامحسین دستش را گرفت و نشاند، به همان حالت ایستاد.»
تسلیم شوند؛ تا بیش از این کشته نگردند. علیپور، نیز با این توجیه که فرماندهان ستون ارتشی چنین کاری نمیکنند، شانه خالی کرد.
باری، ساعت از 12 گذشته بود که ملاغلامحسین دستور داد، جنگجویان عشایر سمت راست، به دستههای دو یا سهنفری تقسیم شوند، و در فواصل نزدیک، در سمت غرب و جنوب نظامیان موضعگیری نمایند. به فرمان وی، اسرای نظامی آزاد شدند و حتی یکی دو تن از افراد عشایر آنها را راهنمایی نمودند و با نشان دادن راه برگشت، از معرکه نبرد خارج ساختند.
فشار جنگجویان عشایر، از همه سو نظامیان را به خاک و خون میکشاند. نبرد بعد ظهر تا غروب خورشید، بسیار سنگین بود، و لحظه به لحظه بر تلفات نظامیان میافزود. به علاوه، هر آن نیروهای جنگی جدیدی از مردان عشایر، به کمک هم ولایتیهای خویش میشتافت. از این نیروهای جدید، میتوان به کازلفعلی پناهی و برادرش عوض، حاج مسلم، علیمحمد و علیحیدر براتی، حبیب بهادر، کاعلی وجدانیان (1)، محمد سعادت، محمدتقی دستخوان، محمدحسین جلیلپور، ابوالقاسم و علی حسن روهنده، علیخان بهروزی، حمزه جلیل مطلق، فرامرز سیاهپور، علیپناه جلیل، سید کریم محمودی، محمد شریف عباسی، مصطفی پیرایش، نعمت الله و حبیبالله براتزاده، شاهکرم فرخنژاد، علیصفر جامع، سردار پناهی، عزیزخان گلستانی ، کاخانعلی چشمک، آقالهراس فروزان، آقا قادر شجاعی و برزین پیوندی اشاره کرد.
هر چند در اواخر روز، از شدت اولیة نبرد خبری نبود، اما شلیک گلولهها همچنان ادامه داشت. اکنون نظامیان بیشتر آتش میگشودند؛ ولی بیهدف و شاید از ترس و توهم! برخی از جنگجویان جوان عشایر، که در این بحبوحه، جویای «نام» بیشتر بودند، با جست و گریزهای جسارتآمیز، بیش از پیش افراد نظامی را مستأصل کرده بودند. باز، در رأس این ناآرامان جسور، «کُردی انصاری» قرار داشت، که یک لحظه آرام و قرار نداشت. نبرد تن به تن او با چند ژاندارم، از جمله «امرالله عظیمی»، بسیار جسارتآمیز و متهورانه بود. وی که در اثر تغییرات مداوم جا، ناگهان از فاصلهای کمتر از 50 متر، با شلیک گلوله مواجه شد؛ تنها کاری که توانست انجام دهد، دراز کشیدن
1) به همراه کیحبیب بهادر، یک جوان چوبکی به نام «جعفر» فرزند کاعسکر نیز حضور داشت.
در یک موقعیت خطرناک و مکانی بیپناهگاه بود. در همان حالت درازکش، ژاندارمها را هدف قرار میداد؛ اما تیر وی کارگر نمیشد. پشت سر او، یکی از جنگجویان عشایر به نام «فاضل فتاحپور» که امکان تیراندازی نداشت، مرتباً تفنگهای امـ یک و پنج تیر پران را خشابگذاری میکرد و به دست وی میداد. کردی نیز بدون این که جابجا شود و یا سر برگرداند نظامیان را هدف قرار داد. سرانجام، پس از دقایقی صعب و سنگین، ژاندارمها را ـ که در سنگری محکم موضع گرفته بودند ـ هدف تیر قرار داد و از بین برد.
شاعر عشایری، به یادگار همین نبرد تن به تن سروده است:
یکی بانگ زد «کردی» پرهنر
ببینید کنون جنگ مردانِ مرد
یکــی هـدیهات میدهــم ناگهــان
بگفت و بزد بـتر سـرش تیر سختکه ای «امرالهی» کس بدگهر
تک روز میدان و دشت نبرد
که احســن بـود در تمــام جهــان
که جان داد آن مرد برگشــته بخت
حلقة محاصرة نظامیان، بیش از پیش تنگتر میشد، و بر تلفات آنان افزوده میگشت. به علاوه، از بعد ظهر روز درگیری، مداوم بر تعداد مردان عشایر اضافه میشد. برخی از آنان البته بیسلاح بودند؛ اما در این موقع به خاطر سلاحهای غنیمتی، صاحب اسلحه میشدند. هر چه شب رو به تاریکی بیشتر میرفت، ترس و توهم نظامیان افزودهتر میگشت. سر و صدای جنگجویان عشایر که برخی از آنان افراد نظامی را به تسلیم و دور انداختن اسلحه فرا میخواندند، بیش از پیش روحیه از دست رفته نظامیان را تضعیف میکرد. با این حال، گروهی از نظامیان با استفاده از تاریکی شب، در یک اقدام جسورانه خود را از قتلگاه بیرون کشیدند. آنان، با پیشبینیهای قبلی، مسیر بازگشت را معین نموده، و با رگبارهای مداوم خط سیر خویش را پاکسازی کرده، بدون آسیب جدی، از رزمگاه گریختند. سرهنگ ناجی، گزارش گریز این دسته از نظامیان را این گونه به مرکز ارسال داشته است.
... نیمه شب گذشته یک افسر مجروح بنام ستوان سوم پاک کار و سه درجه دار [و] 25 سرباز با کلیه سلاح و مهمات مربوطه ... که بیش از 24 ساعت زد و خورد
نموده و افسر و دو سرباز مجروح شده بودند به نوگک مراجعت [نمودند](1)
تحرکات نظامی و مقاومت نظامیان که بیشتر به تیراندازیهای مستمر اما بیهدف منحصر گشته بود، تا نیمههای شب، به خوبی ادامه داشت. اما از آن پس آثار ضعف و شکست نظامیان به تدریج آشکار شد و دیگر از شلیک های مداوم سلاحهایشان خبری نبود.
جابجایی مداوم جنگجویان عشایر، خاصه کردی، عبدالمحمد، ترکی، حسنقلی، غلامحسن، گشتاسب، ملی، و علیمحمدی به فرماندهی و مدیریت ملاغلامحسین، امان و توان نظامیان را بریده و به ستوه آورده بود. این در حالی بود که اکنون دو شب کامل خواب به چشمشان نرفته بود(2)
از غروب تا نیمههای شب، باز افرادی از عشایر، به میدان رزمگاه وارد شدند. حاجی رضایی(3)، راه علی پیرا، خان طلا باقری، قلندر آبانفر، سیفالله فرخ زاد و عوض مؤمنی از جملة این تازه واردان بودند. همچنین، افرادی چون علی میرزا انصاری، حسین انصاری، محمدعلی انصاری، اسفندیار باتولی، عبدالمحمد دشتی، سرمست آذر پیوند و سیفالله سیاهپور از روستای امیرایوب،خود را به منطقه عمومی نبرد رساندند. تقریباًتمام این تازهواردان، بدون سلاح بودند(4)
باری، هوا تقریباً گرگ و میش شده بود که عشایر پشت سر هم، تلفات دادند؛ دو مجروح و یک کشته. ابتدا، خان طلا باقری، ـ خواهرزادة ملاغلامحسین ـکه محض احتیاط و برای رعایت امنیت جانی داییاش، جلوتر از وی حرکت می کرد و تغییر جا میداد، هدف رگبار گلوله قرار گرفت و به شدت مجروح گردید. ملاغلامحسین و برادرش «محمد» مشغول مداوای اولیة « خان طلا» بودند که شلیک تک گلولة یک نظامی، سر «آقا لهراسب موسیپور» را شکافت و او را به قتل رساند. آقا لهراسب بابکانی یکی از مشهورترین جنگجویان عشایر بود که از همان آغاز قیام عشایر، مردانه
1) آریانا، همان، ص 132.
2) یک بار در طی این جابهجاییهای شبانه، عبدالمحمد انصاری، جنگجوی دلیر انصاریها، به ناگهان مواجه با شلیک گلوله نظامیان شد. وی، خود را پشت سنگ نسبتاً بزرگی پنهان کرد و مدتی بعد با زیرکی و ترفند، حریفان را از پا درآورد. آثار دهها گلوله بر سینه سنگ مزبور، تاکنون پیداست.
3) شاعر میگوید: سر نیمه شب بود که «حاجی» رسید میان ســپه را هــمی بــردرید
4) از جنگجویان جدید، تنها حاجی رضایی، سیفالله فرخزاد و محمدعلی انصاری صاحب سلاح بودند.
و دلاورانه وارد عرصة نبرد گردید. وی در نبردهایی نظیر توت نده، لوداب و گجستان، شرکت داشت و از ارکان اصلی عشایر به شمار میرفت. باین جنگجوی بابکانی، در بسیاری از صحنههای حساس، حضور جدی و فعال داشت و نقشی اساسی و برجسته ایفا کرد. قتل وی، برای ملاغلامحسین ـ که یکی از جنگجویان زبده را از دست میداد ـ بسیار گران و غمانگیز بود. شاعر عشایری ـ ملادرویش دشتیان ـ میگوید:
در این دم خبر آمد از دیدهبان
که شد کشته لهراسب نامدار
سیاهپور جنگی غمین گشت سختبه ســـوی سیاهپــور گُـــرد دمــان
بـه دســت سلحشــور بــیاعتبـــار
همی دوختشان یک به یک بر درخت
علاوه بر زخمی و کشته شدن خان طلا باقری و آقا لهراسب موسیپور، جنگجوی دیگری از عشایر، به نام «اعلمون حمیدهفر» مجروح گردید. بدین ترتیب، عشایر در اواخر جنگ دچار تلفات شدند؛ و در مجموع سه مجروح و یک کشته دادند. معهذا، هنوز آفتاب طلوع نکرده بود، که هجوم همگانی عشایر ـ اعم از با سلاح و بیسلاح ـ به مرکز ستون نظامی آغاز شد.
تقریباً تمام نظامیان زنده، سالم و مجروح، اسلحه زمین گذاشته تسلیم شدند. تنها فردی از آنان که تا آخرین تیر تفنگ خویش مقاومت کرد، «پرویز سلحشور» بود که پس از قتل ریحانیفر، فرماندهی ستون نظامی را بر عهده گرفته بود. وی، پس از این که فشنگهایش تمام گشت، تفنگ را از سنگر به بیرون پرتاب کرد، و بر سنگهای مأمن خویش تکیه داد. لحظهای بعد، انبوهی از عشایر گرداگردش حلقه زدند(1)اکنون، همه نظامیان از کار افتاده بودند؛ و محلیان ـ که تعدادشان لحظه به لحظه افزون میگشت ـ برای غارت اسلحه و مهمات و نیز بار و بنة نظامیان هجوم میآوردند. دیگر از رگبارهای بیوقفة روز و شب گذشته خبری نبود، و جنگجویان عشایر کم کم میدان رزمگاه را خالی میکردند. در میدان قتلگاه، به جز مناظر کشتگان و زخمیهای نظامی، و نیز جمعی سالم که با تسلیم شدن نجات یافته بودند؛ به علاوة اسباب و اثاثیة ستون و
1) ملاغلامحسین، خواهرزادهاش «فاضل فتاحپور» را مأمور نگهداری و مراقبت پرویز سلحشور نموده بود. اما، متأسفانه یکی از بابکانیها به نام «خومکار» ـ فرزند آقایونس ـ که تازه رسیده بود و ظاهراً از قتل آقالهراس عصبانی بود، از فاصله چند متری افسر اسیر را هدف قرار داد و کشت. کار نادرست خومکار بابکانی، تمام جنگجویان عشایر را ناراحت و عصبانی نمود و سرزنش او را در پی داشت.
قاطرهای آنان ـ که غارت می شد ـ چیز دیگری به چشم نمیخورد.
آریانا، تعداد کل ستون نظامی را 186 نفر ذکر میکند؛ که از این جمع 53 نفر کشته و 43 نفر مجروح شده است(1)اما، سرهنگ ستاد «محسن شبستری» رئیس ستاد نیروهای جنوب، در مصاحبه با خبرنگار «تهران مصور» میگوید: «در این حادثه پنج افسر، چهار درجهدار و شش ژاندارم و 54 سرباز شهید شدند و 45 سرباز و 2 افسر و پنج درجهدار مجروح گردیدند.»(2)بنابراین، براساس گفته سرهنگ شبستری، 69 کشته و 52 مجروح آمار تلفات نظامیان در جنگ گجستان بوده است. سندی در دست است که رئیس اداره انتشارات و رادیوی استان فارس در گزارشی به جهانگیر تفضلی ـ سرپرست اداره کل انتشارات و رادیوی کشور ـ تعداد مقتولین جنگ گجستان را «12 افسر، 27 درجهدارو 131 سرباز» اعلام میدارد. بر اساس این گزارش، تعداد مجروحان «صد نفر سرباز و افسر» بوده است(3)در هر حال، شمار دقیق تلفات نظامیان در جنگ گجستان، هیچ معلوم نیست.
پس از آن که ستون فرعی، چنین هزیمت سنگینی یافت، و در واقع بر رژیم پهلوی ضربهای سهمگین و خرد کننده وارد آمد؛ فرماندهان و سردمداران حکومت تصمیم گرفتند برای جبران شکست تحقیرآمیز گجستان، حملة مجددی را به مناطق مذکور آغاز نمایند. در پی این هدف، مقدمه چینی هایی آغاز و تعبیه گردید، تا این مهم به انجام رسد. آریانا، در کتاب «تاریخچه عملیات نظامی جنوب» به خوبی هدف از این حمله را بیان میدارد. وی در مطلبی تحت عنوان «تهیه حمله مجدد در منطقه برد بهمن (تنگ گجستان)(4)» مینویسد:
...1ـ بمباران هوائی منطقه تنگ گجستان بمنظور [:] الف ـ تضعیف روحیة اشرار و پاسخ به آسیبی که به ستون فرعی وارد آوردهاند [.] بـ ممانعت از تمرکز اشرار و
سلب آزادی عمل از آنان [.] جـ در نتیجه اجبار اشرار به تفرقه به دستجات کوچک [و] حفاظت غیر مستقیم پادگان نوگک که مشغول تکمیل آرایش دفاعی هستند.
2ـ برداشت یک گردان از هنگ کرمانشاه از منطقه (لوداب ـ جوخانه) که دارای آرامش نسبی است...
3ـ انتقال این گردان به منطقه عملیات نوگک با دو گردانی که متعلق به یک هنگ سازمانی هستند، تحت نظر فرمانده و ستاد مربوط [که] در حمله اصلی در سمت امیرایوب(1)شرکت کنند [.]
4ـ تقویت ستون نوگک با توپخانه و واحدهای مهندسی و باربری قاطری [.]
5ـ حفظ پهلویهای حمله اصلی [:] از جناح خاوری به وسیله پادگان نورآباد ... در سمت عمومی نورآباد ـ کل حسینک [.] از جناح باختری بوسیله پادگان باشت تا دهبزرگ و ارتفاعات عنا [که هر] دو ستون به موازات ستون اصلی پیشروی خواهند کرد.
6ـ کماکان حفظ راه عرضی (نورآباد ـ باشت ـ بهبهان) به وسیله گشتیهای موتوری و زرهی [.]
7ـ نگهداری سرپلی که به وسیله یک ستون زبده از عملیات مخصوص در پشت سر دشمن نفوذ داده شده و هم اکنون در جلیل بابکان است[.]
8ـ تقویت این ستون زبده با کلیه گردان عملیات مخصوص تا حمله از عقب سر دشمن با قدرت انجام گیرد.
9ـ مجموعه این عملیات باید با همآهنگی در زمان معین ... انجام [گیرد] و این مانور تطبیق داده شده توأم با پشتیبانی مؤثر هوائی باشد(2)
بنابراین، آریانا به سرهنگ ناجی اعلام میدارد:
در نظر است که پس از چند روز دیگر یک حمله عمومی و منظم و مرحله به مرحله در سمت عمومی توده آبادیهای واقعه [واقع] در محور نوگک، امیرایوب
آغاز گردد[.] این حمله یک حمله تطبیق شده با پشتیبانی کامل هوائی خواهد بود و عناصر پادگان باشت که در جناح چپ نیز قراردارند زیر امر شما قرار خواهد گرفت [.] شب قبل از حمله و در حین حمله واحدهای عملیات مخصوص مستقر در جلیل بابکان از پشت سر داخل منطقه اشرار نفوذ خواهد کرد...(1)
آریانا در تلگرافی به سرهنگ ناظم، فرمانده ستون علمیات مخصوص، که اکنون در بابکان جلیل مستقر بود، اعلام میدارد:
... همان طوریکه مذاکره کردم در نظر دارم پس از تجدید سازمان حمله اصلی را ... شروع کنم در این صورت شما مأموریت خواهید داشت که از عقب سر اشرار سر در بیاورید [.] سه روز فرصت است [.] در عرض این سه روز برای شما قاطر فرستاده میشود[.] شناسائی خودتان را به سوی امیرایوب و راههائی که به آن و آبادیهای مجاور آن منتهی میشود تکمیل کنید[.] پیش از شروع حمله عمومی طبق دستور من از عقب سر دشمن سر در خواهید آورد[.] ظرف امروز دستور مقدماتی عملیاتی مخابره خواهد شد[.] ضمناً اگر محلی از این که اکنون هستید مناسبتر بطرف جنوب وجود دارد که برای روز اصلی راه شما را کوتاهتر کند پیشنهاد کنید...(2)
سرهنگ «ناظم» در پاسخ تلگراف آریانا میگوید:
در صورتی که قاطر فرستاده شود هر دقیقه جهت اجرای هر نوع مأموریت آماده هستم... یکنفر افسر و یکنفر درجهدار با یکنفر بلد[چی] جهت شناسائی دقیق به امیرایوب فرستادم...(3)
بدینگونه، آریانا تصمیم میگیرد با استفاده از ستون عملیات مخصوص سرهنگ ناظم و ستون سرهنگ ناجی، عملیاتی را از شمال و جنوب به منطقه بحرانی جلیل و امیرایوب آغاز نماید. بنابراین به سرهنگ ناظم، اعلام میدارد:
... تصمیم من این است که پس از اینکه راه بین یاسوج[،] سپیدار[،] جلیل بابکان از وجود اشرار با بمباران پاک گردید بقیة گردان [عملیات مخصوص] به شما ملحق
گردد تا یک حمله تطبیق شده و قوی از شمال به وسیله شما و از جنوب به وسیلة سرهنگ ناجی به منطقه میرایوب انجام دهم(1)
به رغم این دستورات و پیشبینیها، حملة نظامیان به مناطق جلیل و امیرایوب انجام نگرفت، و وقایعی رخ داد که باز شکست نظامیان را در پی داشت. در واقع، جنگ گجستان ضربة جبرانناپذیری بر حکومت پهلوی و سرمداران آن وارد آورده بود و به این زودی قابل ترمیم نبود. آریانا خود معترف است، جنگ گجستان «نه تنها تطبیق عملیات را مختل و غیرممکن کرد[،] بلکه باعث یک بحران بزرگی در مجموعه عملیات نیرو گردید.»(2)
عملیات در دست اقدام آریانا و دیگر فرماندهان نظامی، قرار بود با همکاری مستمر و مداوم نیروی هوایی و توپخانه انجام گیرد. بدین منظور، هر کدام از ستونها، موظف به شناسایی دقیق محورهای عملیاتی خویش شده بودند. بنابراین، ستون «عملیات مخصوص» به فرماندهی سرهنگ ناظم، که یک روز قبل در قلعة بابکان جلیل مستقر شده بود، «جهت شناسایی دقیق» منطقة عملیات و مسیر عبور خویش، دو نفر نظامی ـ یک افسر و یک درجهدار ـ را در معیت یک راهنما و بلدچی محلی، اعزام داشت. ستوان «شفیع عبداللهیزاده » و گروهبان «منوچهر سماعی» به راهنمایی «میرمحمود حسینی» (از سادات مقیم منطقه جلیل)، از منطقه بابکان جلیل حرکت نموده، پس از عبور از کوه «زرآورد»، وارد تنگ «آب گردو» گردیدند. ستوان عبداللهیزاده مسئول گروه، روبروی ده امیرایوب نقشه برداری خویش را انجام داده و دستور بازگشت میدهد. در حین برگشت، با چند تفنگچی و چوبکی محلی برخورد نموده و مسیری را با هم طی مینمایند. ظاهراً در سر دوراهی بالای تنگ آبگردو، محلیان نسبت به آنان ظنین شده، قصد تفتیش بدنی آنها را داشتهاند. در همین حین گروهبان سماعی دست به نارنجک برده آن را پرتاب مینماید. انفجار نارنجک، خود او و یکی دو چوپان را
زخمی مینماید.
بنابراین فرد مسلح عشایری ـ غلامعلی دشمن زیاری ـ درجا سنگر گرفته، ستوان عبداللهیزاده را هدف قرار میدهد. در نتیجة شلیکهای پی در پی غلامعلی، ستوان نظامی و گروهبان همراه او کشته میشوند. این واقعه که در تاریخ 2 اردیبهشت ماه 1342 و یک روز پس از پایان جنگ گجستان رخ داده، ضربه سهمگین دیگری بر نظامیان وارد آورده است. آریانا خود نیز به این مهم معترف است. وی مینویسد:
... شهادت آنان برای ارتش و واحد مربوطه ضایعه بسیار اسفناک و جانگداز [بود، ولی] ورق دیگری بر افتخارات تاریخ نظامی ایران افزوده که هرگز از نظر محو نخواهد شد(1)
برخی نویسندگان محلی، بدون هیچ سند و مدرکی مأموریت نظامیان مذکور را «ترور خوانین و سران» قیام ذکر کردهاند(2)
این گفته، کاملاً نادرست و مغلوط است، و هیچ سندی مؤید آن نیست.
در تمام مکاتبات و تلگرافات نظامیان و منابع همزمان واقعه، مأموریت ستوان شفیع عبداللهیزاده و گروهبان منوچهر سماعی، صرفاً «جهت شناسنایی» مناطق عملیاتی بیان گردیده است(3)به همین دلیل، نظامیان مذکور پس از شناسایی و تهیه نقشه کامل منطقه، باز میگردند و در برگشت دچار تصادم و درگیری میشوند. به علاوه، هیچ فرد محلی ـ حتی میر محمود حسینی که همراه آنان بود ـ از مأموریت نظامیان اطلاع نداشته که آن را منتشر نماید.
به رغم آمادگیِ ظاهری نظامیان و تشکیلاتی که برای حملة مجدد به مناطق پشتکوه جلیل (= پشتکوه رستم) سازمان داده بودند، تصمیم آنان به مرحلة عمل در نیامد. آریانا،
1) آریانا، همان، ص 171.
2) از جمله رجوع شود: مجیدی، تاریخ و جغرافیای کهگیلویه و بویراحمد، ص 335 / ساعد حسینی، همان، ص 90 / فدایی، همان، ص 52 / تقوی مقدم، همان، ص 501 / حسینیخواه، همان، ص 436 / غفاری، همان، ص 386 / حامد اکبری، همان، ص 88 / آذرپیوند، همان، ص 472.
3) جهت اطلاع بیشتر رجوع شود: آریانا، همان، صص 173، 156ـ150، 145ـ144.
دلایل «تغییر طرح و انصراف از حمله» را چنین بر میشمارد.
... 1ـ طول مدت برداشت گردان کرمانشاه از لوداب و آوردن آن به منطقه نوگک ...
2ـ عکسالعمل دشمن [:] پس از زد و خورد تنگ گجستان اشراری که در نتیجه عملیات بویراحمد سفلی متواری شده دوباره و به تدریج در اطراف رؤسای خود متشکل گردیدند. از آن گذشته در منطقه برد بهمن ایلات تامرادی(1)ـ جلیل بابکان و سایر تیرهها عموماً مسلح و پس از آسیبرساندن بستون فرعی برتجری آنان افزوده شده بود. بمبارانهای هوائی ... به هیچ وجه نمیتوانست مانع تمرکز اشرار شده و آزادی عمل آنها را سلب نماید(2)اطلاعات دیگری حاکی از این بودکه اشرار خود را برای حمله شبانه به پادگان نوگک آماده مینمایند. از سوی دیگر آسیب دیدن ستون فرعی و مختل شدن ... عملیات کلی [،] ستون کوچک و مجزای عملیات مخصوص را [در بابکان جلیل] دچار مخاطره کرده بود....(3)
آریانا پس از ذکر این دلایل، نتیجه میگیرد که:
... بفرض آن که هیچ یک از این عکس العملها صورت نمیگرفت و در تمام مدت نقل و انتقال عدهها [،] نیرو دارای آزادی عمل بوده [؛] تازه نتیجه این حمله چه بود؟ عبور از تنگ گجستان و اشغال امیرایوب؟ دیگر دشمن ... در تنگ گجستان کاری نداشت و خودبخود امیرایوب باقی میماند... با این اوضاع و احوال سوق دادن یک ستون قوی و عبور دادن آن از کوهستانهای سخت و بدون جاده چه نتیجه داشت: حمله در خلاء و اشغال آبادی امیرایوب بدون سکنه و فرسوده کردن نفرات در آن گرمای طاقت فرسا خردمندانه نبود. در یک منطقه که در تابستان(4)خشک و بیآب و علف است تدارکات چگونه تأمین میشد[؟] این همه خسارت و
1) محل سکونت طایفه تامرادی منطقه گجستان و بهمنی، نبوده و این گفتة آریانا نادرست است.
2) آریانا، همان، ص 147.
3) برخلاف گفته آریانا، بمبارانهای هوایی هم مانع «تمرکز» عشایر میشد و هم «آزادی عمل» آنها را «سلب» میکرد. در واقع، بمبارانهای هوایی، تمام عشایر ـ اعم از جنگجو و غیرمسلح ـ را زمینگیر کرد و عامل اصلی سرکوب سریع آنان گردید.
4) این گفتهها، همه توجیه و بهانهتراشی بوده؛ زیرا ماه دوم بهار تازه شروع شده بود و هنوز تا فصل تابستان، دو ماهی باقی مانده بود.
قبول همه نوع خطرات محتمله برای چه؟ ... با توجه به دلایل بالا از اجرای این حمله بینتیجه منصرف و تمام کوشش من صرف ترمیم اوضاع و مقدمات ایجاد طرح دیگری شد که اشرار را به کلی به زانو درآورده و غائله را پایان داد...(1)
هر چند، بسیاری از موارد مطروحة آریانا، در واقع «توجیه» ناتوانی و ضعف نظامیان در درگیری رویاروی و زمینی با جنگجویان عشایر بوده است؛ اما فکر «ایجاد طرح دیگری» که عشایر را «به کلی به زانو درآورد»، مهمترین و آسانترین راهکار رفع بحران حکومتی بود. این «طرح» جدید چه بود؟ آریانا، به صراحت اشارهای به طرح مزبور نمیکند؛ اما از عملکرد سردمداران رژیم در سرکوب قیام عشایر، چنین استنباط میشود، که مهمترین و عملیترین طرحهای آنان، بمباران های مستمر و مداوم و نیز انداختن تفرقه و تشتت میان عشایر بوده است. این طرحها در گزارش 19 صفحهای ساواک به تاریخ 26 اردیبهشت ماه به تفصیل آمده است(2)
ستون «عملیات مخصوص» به فرماندهی سرهنگ «علاءالدین ناظم» متشکل از «گردان عملیات مخصوص» به فرماندهی سرگرد منوچهر خسروداد، و «دسته رنجر مرکز پیاده» شیراز به فرماندهی سرگرد غفاری بود(3)اقدامات موفقیتآمیز ستون عملیات مخصوص در بویر احمد سفلی، موجبی بود تا آریانا در جایجای کتاب خویش، به کرات از سرهنگ ناظم تعریف و تمجید نماید. وی می نویسد: «سرهنگ ستاد ناظم که افسر بیاندازه دلیر و پرحرارت و با ابتکاری است، چند روز است به یاسوج رسیده و برای آغاز عملیات بیتابی میکند...»(4)
شاید در نتیجه گفتههای آریانا بوده که ارتشبد فردوست به گزاف نقش سرهنگ ناظم را در سرکوب قیام عشایر جنوب بسیار برجسته و بارز نشان میدهد(5)این در
1) آریانا، همان، صص 148ـ 147.
2) بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی.
3) آریانا، همان، ص 43.
4) همان، ص 61.
5) رجوع شود: فردوست، همان، ص 508. او میگوید: «... ناظم در جریان جنگ علیه عشایر فارس نقش چشمگیر داشت و در رأس یک گردان زبده در محلی نمایان میشد و عشایر را به رگبار میبست... ناظم در عملیات جنوب بسیاری از واحدهای عشایر را غافلگیر و نابود کرد...»
حالی است که ستون سرهنگ ناظم، هیچگونه درگیری رویاروی و مستقیم با عشایر نداشته است. بنابراین گفته فردوست که ناظم «بسیاری از واحدهای عشایر را غافلگیر و نابود کرد» اصلاً صحت ندارد. البته به نظر میرسد سرهنگ ناظم، فرماندهی با تدبیر و آگاه بوده است. زیرا به خوبی با مردم منطقه ـ در هر قسمتی که مأموریت داشته ـ مراوده و مصاحبت پیدا می کرده و نهایت تلاش خویش را برای عدم درگیری و جنگ، به کار میبسته است(1)
ستون سرهنگ ناظم، از اوایل فروردین 1342 وارد یاسوج شده و در مناطق «دم چنار»، «مارگون» و «لوداب» به موفقیتهایی دست یافته است. آریانا، «نجات دژ لوداب» و گروهان ژاندارمری لوداب را نتیجة کار ستون عملیات مخصوص به فرماندهی سرهنگ ناظم میداند(2)
ستون عملیات مخصوص، پس از آرامش منطقه بویراحمد سفلی به شیراز عزیمت نموده، به استراحت میپردازد. بعد از یک هفته استراحت، مأموریت دوم ستون، ابلاغ میشود؛ و اعزام میگردند. سرهنگ ناظم، در مصاحبه با خبرنگار تهران مصور، داستان مأموریت نخست را این گونه توضیح میدهد:
1) فردوست میگوید: «[وی] آذربایجانی و رک بود و با لهجه ترکی خیلی راحت همه صحبتهای خود را میگفت و از کسی پروایی نداشت. صحبت هایش همیشه توأم با ناسزا بود و از همه ایراد میگرفت و اعمال مقامات عالی ارتش رادر میهمانیهای شبانه منزل [ارتشبد] جم رو میکرد. قرهباغی و مبصر و امثالهم را کاملاً مسخره می کرد. او زن و فرزند نداشت و تنها زندگی میکرد... ناظم با خواهر خود نیز خشن بود... به علت روحیهاش آریانا نیز از او حساب میبرد. او به تدریج سرتیپ و سرلشکر شد،ولی به علت همین روحیه در درجه سرلشکری باقی ماند و محمدرضا [شاه] با ترفیع او موافقت نکرد، در حالی که سایر افسران به سپهبدی رسیدند. ناظم همیشه دوست صمیمی جم بود و هیچگاه ازاو جدا نمیشد و به او نیز دائماً دستور میداد. اصولاً طرز صحبت کردنش آمرانه بود... جم به هر شغلی که میرسید، دستور دهنده ناظم بود. زمانی که جم رئیس ستاد ارتش شد، در واقع گویی ناظم به این پست رسید... مسئله عجیبی که از ناظم مشاهده کردم، پیشنهاد کودتا بود که زمانی در یک میهمانی به جم داد. در آن زمان جم رئیس ستاد ارتش بود... ناظم به جم پیشنهاد میکند که او کودتا کند و قدرت را به ناظم بسپارد. در آن زمان محمدرضا [شاه] قدرتمند بود و این حرف درشت را ناظم بیهوده مطرح نمیساخت. مسلماً یک تحریک خارجی در پشت او بود. جم از پیشنهاد ناظم به شدت بیمناک شد، تا چه رسد به اینکه نظر او را قبول کند. ولی ناظم از این مسائل پروایی نداشت و چنان جسور بود که حتی جلوی من، در اوج قدرت محمدرضا [شاه]، با عنوان «این پسره» از محمدرضا [شاه] نام میبرد...» (همان، صص 509 ـ 508 / برای اطلاع بیشتر رجوع شود: همان، صص 247 ، 571 و 598 ـ 596)
2) آریانا، همان، ص 81.
... روز بیستم اسفند به اتفاق سپهبد آریانا به شیراز آمدیم [.] در روزهای اول تاروز هشتم رئیس ستاد نیرو بودم [.] آریانا به من مأموریت داد که یکی از ستونهای عملیاتی را اداره کنم ... ستون تحت فرماندهی من به کوهمره سرخی رفت ... در همان وقت به من مأموریت داده شد که با گردان چترباز به بویراحمد سردسیر بروم [.] روز 28 اسفند بود و سه روز طول کشید تا با اتومبیل و تدارکات لازم از شیراز به یاسوج رفتیم. چون یاسوج در محاصره اشرار بود لذا با آرایش جنگی کامل خود را به یاسوج رسانیدم... اشراری که یاسوج را محاصره کرده بودند از افراد عبدالله ضرغامپور و ناصر طاهری و حبیب تامرادی و غلام [حسین] سیاهپور و کلیه کدخداهای اغفال شده بودند... روز ششم فروردین با گردان چترباز به طرف سیسخت ... حرکت کردم ... در دم چنار جهت تجدید آرایش ستون ... متوقف شدیم و بعد از استراحت به حرکت خود ادامه دادیم و هدفهای تعیین شده را اشغال کردیم و پشت سر ما ستونهای دیگر ارتش آمدند و در این نقاط مستقر شدند...(1)
سرهنگ ناظم، ادامه میدهد؛ یک شب به دستور آریانا، برای در هم شکستن محاصرة پادگان ژاندارمری لوداب حرکت کردیم و پس از 13 ساعت راهپیمایی به لوداب رسیدیم و پادگان ژاندارمری آن راکه «چندین ماه ... در محاصره بود و با هواپیما برای افراد پادگان آن غذا و لوازم ریخته میشد آزاد کردیم.»(2)
ناظم میگوید: «وقتی ما از تنگ زیزی عبور کردیم [و] به دمچنار رسیدیم تمام منطقة تحت تصرف ضرغامپور به اشغال ما درآمد... وقتی این منطقه پاک شد آریانا دستور احضار مرا با گردان چترباز داد. [.] ما به شیراز برگشتیم و پس از یکهفته استراحت مجدداً دستور داده شد که منطقه تحت تصرف ناصر طاهری را پاک کنم.»(3)
مأموریت دوم ستون عملیات مخصوص، مقارن حرکت و هجوم ستون عملیاتی سرهنگ ناجی آغاز میشود. سرهنگ ناجی از طریق ممسنی وارد پشت کوه جلیل
میگردد. و ستون سرهنگ ناظم از سمت یاسوج، دشت روم و سفیدار وارد بابکان جلیل ـ منطه سردسیر جلیل ـ میشود. چنان که پیشتر آمد، قصد نظامیان در عملیات اصلی و زنجیرهای خویش، بر آن بوده تا از جهات مختلف، منطقه مسکونی طوایف جلیل، بابکانی، و انصاریهای ساکن امیرایوب را که به زعم آنان محل استقرار جنگجویان عشایر بود، محاصره و پاکسازی نمایند.
آریانا در تاریخ 28 فروردین ماه 1342، به «سرهنگ ناظم فرماندهی ستون عملیات کماندو» میگوید: «شما مأموریت دارید که در روز 29 فروردین با هواپیما به یاسوج عزیمت و با عده[ای] که در اختیار شما گذارده شده در محور عمومی یاسوج، سپیدار ـ بابکان در منطقه عملیات تامرادی نفوذ و عمل نمائید.»(1)
ستونِ عملیاتِ مخصوص سرهنگ ناظم، روز یکم اردیبهشت ماه وارد منطقه بابکان گردید، و در تپهای مشرف بر منطقه ـ که دارای قلعهای مستحکم بود ـ مستقر شد. روز یکم اردیبهشت، دقیقاً همان روزی است که ستون نظامی سرهنگ ناجی، در «بهمنی» خلعسلاح و تارومار گردیده است.
سرهنگ ناظم، به محض استقرار در بابکان جلیل، به تیمسار آریانا «فرماندهی نیروی جنوب» اعلام میدارد:
... اینجانب فعلاً با یکصد و چهارده نفر چترباز و تعدادی چریک محلی و ده نفر ژاندارم و هفت دستگاه خودرو در جلیل بابکان هستم ...(2)
خبر هزیمت سنگین نظامیان در جنگ گجستان، همان روز به فرماندهان ستونهای مستقر در نقاط مختلف کهگیلویه و بویراحمد ـ از جمله سرهنگ ناظم ـ اعلان شده است. آریانا در تاریخ یکم اردیهبشت ماه به سرهنگ ناظم اعلام میکند: «وضع ستون فرعی ... بحرانی میباشد و در اطراف گجستان ـ امیرایوب ـ درگیر میباشند. [.] از سفیدار به سوی بابکان با تأمین کامل به پیشروی ادامه دهید و ضمناً راههائی که از بابکان به طرف جنوب میرود به وسائل اطلاعات محلی شناسائی نموده تا در صورت امکان از سمت شمال به جنوب که فعلاً بحرانی است اقدام نمائید ولی قبل از اطلاع من چنین کاری
نشود.»(1)
همچنین آریانا به آنها اعلام میدارد، قصد حمله مجدد به مناطق مزبور را داشته؛ و بنابراین ستون های مذکور موظف به شناسایی خط سیر خویش میباشند(2)معهذا، در اثر دستور صریح آریانا به سرهنگ ناظم که «شناسائی خودتان را به سوی امیرایوب و راههائی که بآن و آبادیهای مجاور آن منتهی میشود تکمیل کنید»؛ دو تن از نظامیان ستون عملیات مخصوص ـ سروان عبدالهی زاده و گروهبان سماعی ـ در همان روز (دوم اردیبهشت 1342) «جهت شناسائی دقیق» اعزام میگردند. اما این مأموریت، نافرجام میماند؛ زیرا هر دو نفر در مصاف با افراد عشایر کشته میشوند.
سرنوشت نامعلوم مأموران شناسایی ستون سرهنگ ناظم و نیز انصراف فرماندهان ارشد عملیات جنوب از حمله مجدد، تلاش آنان را مصروف عقبنشینی و نجات ستون عملیات مخصوص نموده است. اخبار ضدونقیضی که مرتباً به فرماندهان نظامی عملیات جنوب گزارش میشد، بیش از پیش بر ترس و توهم نظامیان افزوده است. در مورخه 4 اردیبهشت 1342، سرهنگ ناظم به مرکز گزارش میدهد:
«...طبق آخرین اطلاع دقیق تأیید شده [،] ضرغامپور و ناصر طاهری و غلامحسین سیاهپور و چهارصد نفر از اشرار در سمت مغرب کوه زرآورد در دو ساعتی راه پیاده محلی که ما مستقر هستیم میباشند و ستوان عبداللهی و یکنفر درجهدار را که با لباس مبدل جهت شناسائی اعزام شده بودند دستگیر نمودهاند.»(3)
بنابراین، تقاضا مینماید؛ چون «اشرار که در دو ساعتی این ستون قرار دارند با از بین رفتن ستون فرعی سرهنگ ناجی از لحاظ اسلحه تقویت گردیدهاند [،] در اولین پرواز شش قبضه مسلسل سنگین با جعبه ابزار [و] با فشنگ کافی [،] با چتر ارسال نمائید.»(4)
سرتیپ «محمود بنیاعتماد» فرمانده نظامیان مقیم بویراحمد نیز گزارش میدهد که:
عناصری از اشرار جلیل به آن پادگان نزدیک بوده به طوری که عوامل اطلاعاتی آن ستون اطلاع دادهاند عناصر اشرار در نقاط مشروحه زیر متمرکز میباشند. 1ـ
تنگ آبشور 2ـ مور دراز(1)[موردراز] 3ـ سرآسونه 4ـ میرایوب 5ـ پوزه سرنا 6ـ کوه زرآورد 7ـ پیراشکفت...(2)
این قبیل اخبار و اطلاعات، حاکی از ترس و توهم نظامیان و اقتدار عشایر پس از نبرد گجستان بود. بیتردید، حضور جنگجویان عشایر به فرماندهی ملاغلامحسین در پشتکوه «زرآورد» ـ در منطقه سردسیر جلیل ـ عامل تهدید کنندهای برای ستون عملیات مخصوص به شمار میرفت. به رغم بمبارانهای متوالی عشایر، ملاغلامحسین مجدداً یاران خویش را جمع کرد، و برای درگیری با ستون سرهنگ ناظم در قلعه بابکان، حرکت داد. آنان، در حال صعود بر فراز کوه زرآورد بودند که باد و بوران شدیدی وزیدن گرفت. تداوم آن، موجب پراکندگی جنگجویان و عقبنشینی آنان گردید. این وضعیت، تا دو سه روز ادامه یافت. گزارشهای متعدد سرهنگ ناظم، به خوبی مؤید این مسئله است. وی در مورخه 5/2/1342 «از بابکان» جلیل به «فرماندهی نیروهای عملیات جنوب» اعلام میدارد:
... چهل و هشت ساعت است که باران و تگرگ سیلآسا میبارد و راهها به کلی مسدود گردیده [،] اگر کامیونها نبود و این ستون در بند وسایل موتوری نبود میتوانستم با راهپیمائی خود را به یاسوج برسانم و اگر هوا آفتابی و جادهها خشک شود باز این امکان هست. فقط بدی بیش از حد هوا ستون را فلج نموده و جای نگرانی دیگری نبوده است...(3)
اوضاع آشفته و بحرانی نظامیان، موجب نگرانی زایدالوصف فرماندهان ـ خاصه سپهبد آریانا فرمانده عملیات نظامی جنوب ـگردیده بود. بنابراین، تمام تلاش و مشغولیت فکری و ذهنی آنان در راستای نجات ستون عملیات مخصوص، از مخمصة منطقه جلیل بود.
روز 4 اردیبهشت ماه، سرهنگ «شبستری» رئیس ستاد عملیات جنوب، در «تلفونگرام خیلی خیلی فوری»، به «خسروداد» فرمانده گردان عملیات مخصوص، اعلان میدارد که کلیه گردان مزبور را آمادة حرکت به سمت یاسوج نماید تا از راه یاسوج ـ
دشتروم ـ سفیدار برای نجات ستون سرهنگ ناظم در بابکان جلیل، بدو ملحق شود. وی تأکید مینماید: «یک گروهان پیاده و یا لااقل یکدسته ادوات گروهان پیاده با مسلسل سنگین و خمپارهاندازه 81 با خدمه مربوطه را از پادگان یاسوج در اختیار گرفته و همراه ببرند.»(1)
با این گونه تمهیدات، تمام هم و غم آریانا و همکارانش، بیرون آوردن ستون عملیات مخصوص از منطقه بابکان بوده است. گزارشهای فرماندهان نظامی مستقر در بویراحمد، بیش از پیش بر نگرانی فرماندهان مرکز افزوده است.
سرهنگ 2 اصلانی، فرمانده پادگان یاسوج، در گزارش «خیلی خیلی خیلی خیلی فوری و مهم» میگوید: «... طبق گزارش مأمور ضداطلاعات... اشرار تصمیم دارند امشب [6/2/1342] ستون سرهنگ ناظم را محاصره نمایند و تعداد آنها در حدود 1500 نفر بوده و راه بین یاسوج و بابکان را نیز بستهاند.»(2)
سرتیپ بنیاعتماد، نیز در گزارش خویش، تعداد عشایر مزبور را حدود 1500 نفر ذکر میکند(3)در نتیجه، سرهنگ شبستری به فرمانده لشکر 10 فارس اعلام میدارد: «تعداد چند جعبه نارنجک و مقدار کافی مهمات (ام ـ 1) و مقدار گلولههای منور[،] آماده و به فرودگاه حمل و به وسیله داکوتا در ظرف امروز [6/2/1342] از راه هوا به سرهنگ ناظم برسانند...»(4)
با این اوضاع و احوال، البته سرهنگ ناظم امیدوارانه گزارش میداد که:
... حمله اشرار برای ما موضوع مهمی نیست و اشرار به هیچ وجه قادر نیستند در حال حاضر به ما حمله نمایند چون دارای موقعیت بسیار ممتازی هستیم و آرزوی ما این است که اشرار به ما حمله کنند(5)
با این حال، برای نجات ستون سرهنگ ناظم «چند طرح در شورای ستادی» عملیات جنوب مطرح گردیده است(6)سرانجام تصمیم گرفته شد که گردان عملیات مخصوص
که از شیراز به یاسوج حرکت داده شده بود، برای حمایت ستون سرهنگ ناظم تا دشتروم و سفیدار عزیمت نماید. هواپیماها نیز علاوه بر بمباران شدید خط سیر و اطراف و جوانب آن، مرتباً برفراز منطقه پرواز نموده و با پشتیبانی و پوشش هوایی، ستون را از هرگونه گزند و آسیبی مصون دارند. بنا به نقل آریانا:
بعد از ظهر روز ششم اردیبهشت اشرار برای حمله شبانه در یکی از درههای مجاور موضع دفاعی[،] متمرکز شده و منتظر رسیدن تاریکی شب بودند. این موضوع... به پست پرنده مخابره گردید. هواپیماها بالای سر دشمن پدیدار شده و از خطای تاکتیکی اشرار که به هواپیماها تیراندازی و در نتیجه محل خود را نشان دادند استفاده کرده و آنها را شدیداً بمباران کردند. نتیجه این بمباران بسیار رضایتبخش [بود] و اشرار دچار تلفات و ضایعات زیادی شدند. لحظه مطلوب فرا رسیده بود و اینک میبایستی با استفاده از گرفتاری اشرار ... و با بهرهبرداری از این تخریب روحیه [،] ستون سرهنگ ناظم را از محاصره خارج کرد. این درست همان لحظه بود که انتظار آن را داشتم... .(1)
بنابراین، ستون عملیات مخصوص در ساعت 5 صبح روز هفتم اردیبهشت ماه، از بابکان به سمت یاسوج حرکت نموده و سرهنگ ناظم تقاضا مینماید: «هواپیمای جت به محض امکان پرواز روی ستون پرواز نموده و تا دشت روم و گذشتن از تنگ سپیدار[و] دامنة کوه پازنان ستون را همراهی نمایند.»(2)
سپهبد آریانا نیز به فرماندهی نیروی هوایی اعلام میدارد:
دستور داده شد ستون عملیات مخصوص از جلیلبابکان به سوی یاسوج حرکت نماید[.] در تمام طول راهپیمائی با حداکثر قدرت هوائی از ستون مزبور پشتیبانی بعمل آورده و نبایستی لحظهای این ستون بدون پشتیبانی در حرکت باشد و نقاط مظنون را در جلو و اطراف ستون بمباران نمائید(3)
بدینگونه، ستون عملیات مخصوص با پشتیبانی کامل هوایی، بعد ظهر همان روز (هفتم اردیبهشت 1342) وارد یاسوج شد.
البته نیروهای عشایر به فرماندهی ملاغلامحسین، که در نتیجه باران و تگرگ شدیدِ دو روز قبل، پراکنده و عقب نشسته بودند؛ به محض اطلاع از حرکت ستون، برای صعود بر فراز کوه زرآورد، حرکت کردند. آنان در مازة کوه و به موازات حرکت ستون، دوان دوان به سمت سفیدار، پیش تاختند. اما، تلاش آنها نافرجام ماند؛ زیرا ستون نظامی با وسایل موتوری و سرعت حرکت، قبل از رسیدن آنها، از سفیدار گذشته بود. البته، ظاهراً قرار بوده نیروهای کیخورشید برومند، «تنگِ رواتک» ـ در نزدیکی سفیدار ـ را بر ستون نظامی مسدود نمایند؛ اما این عمل تحقق نیافته است.
سرهنگ ناظم، در خاطرات خویش که در همان اوان، در مجلة «تهران مصور» منتشر گردید، میگوید:
[در] مأموریت دوم مجدداً با صد نفر از واحد چترباز که با هواپیما به یاسوج حمل شده بود در ساعت یازده شب از یاسوج به طرف سپیدار و جلیل بابکان حرکت کردیم. اینجا منطقهای بود که مرکز تجمع اشرار بود و از خیلی پیش پای واحدهای نظامی به آنجا نرسیده بود و ساکنین آن از لحاظ مهارت در تیراندازی و جنگ و گریز جنگجوترین و شجاعترین افراد بویراحمدی بودند. در آنجا پس از 48 ساعت راهپیمائی به بابکان که مرکز تجمع اشرار بود رسیدیم و در همین روز بود که واقعه تنگ گجستان ... رخ داد... من در داخل یک رشته کوهستانهای صعبالعبور تپهای را که مشرف به اطراف خود بود انتخاب و وضع دفاعی گرفتم. اینجا خطرناکترین موقعیت را داشتیم چون از چهار طرف اشرار ما را محاصره کرده بودند و تعداد آنان از هزار نفر متجاوز بود و برای تضعیف روحیه ما به وسیله فرستادن پیک شایعاتی منتشر مینمودند و من پاسخ میدادم که اگر جرأت دارید حمله کنید تا نتیجه را ببینید... همان روز تیمسار آریانا به وسیله بیسیم سئوال کرد آیا قادر هستید بدون کمک از این منطقه حرکت نمائید [؟] جواب دادم ما واحدی هستیم دستنخورده و قادر به هر نوع عملیات نظامی میباشیم. تیمسار دستور داد با تأمین و پیشبینیهای لازم حرکت نمائیم و بلافاصله به طرف یاسوج بازگشتیم...(1)
1) تهران مصور، همان، ص 46.
چنان که پیشتر آمد، اکنون مدتها بود که تنها نیروی فعال و مؤثر، ملاغلامحسین و جنگجویان طوایف جلیل، آقاییهای بابکانی و انصاریهای امیرایوب بود. عبدالله خان، که از همان اوان بییاور شده و تنها چند تن از نوکرانش همراه وی بودند، مدتها در تنگة بالنسبه امن تامرادی و در کنف حمایت کیخورشید به سر میبرد. ناصرخان هم که جنگجوی بنامی چون بهرام مندنیپور را از دست داده بود، با تعداد انگشتشماری چوبکی و تفنگچی، سرگردان در پشت کوه جلیل تغییر مکان میداد.
وی که عصر روز پایان جنگ گجستان، به خانه ملاغلامحسین آمد و خواهان «پنج یک» غنایم جنگی شد، با پاسخ تند و تهدیدآمیز ملاغلامحسین مواجه گشت. مهمات جنگ گجستان را افراد متعددی از طوایف جلیل، بابکانی و انصاری تصاحب کرده، به غنیمت برده بودند. خود ملاغلامحسین به عنوان فرمانده جنگجویان نه تنها از کسی طلب تفنگ و فشنگ نکرده بود، که از تفنگداران نیز حمایت میکرد. وی معتقد بود که هر فردی که جانش را به خطر انداخته ودر نبرد شرکت کرده و اسلحهای را صاحب گشته، قابل تقدیر و حمایت است. در واقع، هر چه تعداد تفنگچیان و صاحبان سلاح بیشتر میشد، بر جنگجویان عشایر افزوده میگشت.
اخذ اسلحه از مردم منطقه ـ حتی کسانی که در لحظات آخر جنگ مشارکت جسته و اسلحه به دست آورده بودند ـ موجب نارضایتی و بدبینی عامه میشد و به طور قطع در حمایت مبارزان منطقه تأثیر منفی میگذاشت. به علاوه، بیشتر غنایم جنگی گجستان، نصیب طایفه جلیل شده بود، و ملاغلامحسین به عنوان بزرگ طایفه ـ مثل همیشه ـ حاضر و راضی به فشار بر طایفة خویش و نارضایتی آنان نبود. طوایف بابکانی و انصاریهای امیرایوب نیز خویشاوندان و دوستان نزدیک او و طایفة جلیل بودند و ناخرسندی آنان، نگرانی همهشان محسوب میشد.
بنابراین، پاسخ قاطع و تهدیدآمیز ملاغلامحسین، ناصرخان و مأموران وی را ناکام گذاشت.
سیدساعد حسینی، به اختلاف ملاغلامحسین سیاهپور و ناصرخان طاهری بر سر غنایم و تسلیحات جنگ گجستان اشاره دارد؛ اما، دلیل اصلی آن را ذکر نمیکند. وی مینویسد:
... بر سر تقسیم غنائم و اسلحه و مهمات چند و چون و اختلاف نظر پیش آمد، چه آنکه قسمت اعظم غنائم به دست افراد و ایل جلیل افتاده بود... و ناصرخان ... به دلایل مختلف میخواست سلاح زیر نظر او تقسیم شوند...(1)
چنان که پیشتر گفته شد، موضوع اصلی اختلاف، تقاضای ناصرخان جهت «پنج یک» غنایم بود، و اصلاً بحثی از «تقسیم غنایم و اسلحه و مهمات» در میان نبود. زیرا ملاغلامحسین مدعی اخذ اسلحه از مردم نبود؛ بلکه معتقد بود که هر کس در جنگ و پس از جنگ غنیمتی به دست آورده ـ هر اندازه هم که باشد ـ مختص اوست؛ و دلیلی ندارد آن را دو دستی تقدیم کسانی کند که هیچ نقش و تأثیری نداشته و اهل مبارزه هم نیستند. بنابراین، ملاغلامحسین اصلاً اعتقادی به «تقسیم غنایم» نداشت.
باری جنگجویان جلیلی، بابکانی و انصاری، تمام تلاش خویش را برای ضربه زدن به ستون عملیات مخصوص انجام دادند، ولی کارشان نافرجام ماند. دو سه روز بعد ـ در حالی که بمباران شدید هوایی ادامه داشت ـ ملاغلامحسین آنها را جمع کرد و برای حمله به ستون ضربه خوردة سرهنگ ناجی، که هنوز بخشی از آن در نوگک مستقر بود، حرکت داد. آنان تا گردنه «گُنْگُون» (= گُلگون؟) پیش راندند.
اما برخی از جنگجویان از فاصلة نسبتاً دور، جمعی از نظامیان را که از پادگان نوگک خارج شده و به سمت گردنه میآمدند، زیر تیر گرفتند. نظامیان فوراً عقب نشستند، و با مسلسل و خمپارهانداز گردنه را هدف قرار دادند. اندکی بعد، هواپیماهای جنگی سررسیده و به شدت منطقه را بمباران کردند. این وضعیت تا دو سه روز ادامه یافت، و به ناچار جنگجویان عشایر به کوههای منطقه عقبنشینی کردند. براساس گزارش سرهنگ ناجی، آریانا به نیروی هوایی دستور میدهد که چون «عدهای تفنگچی در پشت ارتفاعات غربی نوگک .... موضع گرفته اند دستور فرمائید در ظرف امروز [18/2/1342] آن محل را شناسائی در صورت مشاهده اشرار آنها را منهدم نمایند...»(2)
سه روز بعد، آریانا مجدداً به «فرماندهی واحدهای هوائی اعزامی» اعلان میدارد:
طبق گزارش سرهنگ ناجی[،] با اطلاع صحیحی که از وجود ناصر طاهری و
غلامحسین سیاهپور و تعداد 80 الی 100 نفر تفنگچیان آنها در کوه عنا هست دستور فرمائید سریعاً و بدون فوت وقت تعداد هواپیماهای لازم بر روی: 1ـ ارتفاعات عنا که درست درسمت مغرب نوگک... واقع است پرواز و اشرار را سرکوب نمایند.
2ـ امیرایوب و اطراف را نیز شناسائی و در صورت مشاهده اشرار آنها را سرکوب نمایند.
3ـ سپیدار و اطراف را شناسائی و در صورت مشاهده اشرار آنها را سرکوب نمایند(1)
با این دستورها و بمبارانهای روزانه و پیدرپی، امان عشایر منطقه ـ اعم از زن و مرد و جنگجو و غیر جنگجو ـ گرفته شده بود و همه به ستوه آمده بودند. تلفات مالی و جانی مستمر و فشار سنگین روحی و روانی، تاب و توان عشایر منطقه را از حرکت انداخته بود. هیچکس نمیتوانست کاری انجام دهد و آزادی عمل جنگجویان نیز گرفته شده بود. کاملاً معلوم بود که ادامه این روند، سرکوب قطعی عشاییر را به دنبال خواهد داشت. ملاغلامحسین و یارانش نیز به ناچار برای سر و سامان دادن اوضاع بحرانی و به هم ریختة خانوادهها و خویشاوندان خویش به نزد آنان بازگشتند. در این رستخیز وحشتناک، حفاظت کودکان، زنان و پیران در اولویت قرار گرفته بود.
1) همان، صص 153ـ 151.
پس از شکست مهلک نیروهای نظامی رژیم در جنگ گجستان، ناتوانی نظامی حکومت در نبرد زمینی در برابر عشایر محرز گردید. بنابراین، برنامه حمله زمینی و اعزام پیادهنظام ارتش، ملغی اعلام شد و برنامه جدیدی بر اساس گزارشهای ویژه ساواک مدّنظر قرار گرفت. بعید نیست که این تغییر تاکتیک در نتیجه مشورتهای عناصر نظامی و اطلاعاتی آمریکایی، نظیر سرهنگ گراتیان یاتسویچ رئیس ایستگاه سیا در ایران و رابرت کومر، متخصص جنگهای چریکی، اتخاذ شده باشد.
بر اساس سندی خیلی محرمانه، که به صورت «گزارش ویژه» در 19 صفحه، از طرف اداره بررسیهای ساواک تنظیم گردیده؛ «مشکلات واحدهای انتظامی و نیروهای اعزامی ارتش شاهنشاهی در مورد مقابله با اشرار و متجاسرین [عشایر جنوب] که مفاد آن مورد تأیید فرماندهی نیروهای جنوب» قرار گرفته، به مقامات ساواک ارایه شده است(1)مقامات ساواک نیز با سران لشکری و کشوری و شخص محمدرضا شاه، هماهنگیهای لازم را انجام داده و سیاست سرکوب عشایر را تغییر دادهاند. جالب آن است که مقامات کشوری و لشکری و محمدرضا پهلوی، به ناتوانی نظامی حکومت در مقابل عشایر اذعان پیدا کرده و راهکارهای دیگری برای خاموش نمودن قیام عشایر تنظیم و اجرا
1) بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی.
نمودهاند.
مطالعه بخشهای مختلف گزارش ویژه ادارة بررسیهای ساواک، بیانگر بسیاری از واقعیتهاست. در واقع، براساس چنین اندیشهها و طرحهایی بود که عشایر سرکوب میشد.
گزارش ویژه مزبور، پس از ذکر «مشخصات منطقه عملیات»، به «نواقص واحدها و عدههایی که مأمور عملیات جنوب گردیدهاند.» پرداخته است.
علاوه بر نواقص نیروهای نظامی،به عدم همکاری کامل سازمانهای انتظامی و اطلاعاتی، «لزوم تمرکز گزارشهای نیروهای جنوب در تهران، مسائل تدارکاتی، واحدهای هوائی، استفاده از هلیکوپتر، نواقص ژاندارمری، وجود عوامل محلی در کلیه سازمانهای انتظامی و اطلاعاتی محل، کافی نبودن اطلاعات مکتسبه از اشرار و دیر و به موقع نرسیدن اطلاعات و راهکار[های] پیشنهادی» اشاره و تشریح شده است.
براساس بررسی و تحلیل عناصر ساواک، در میان موارد مربوط به عملیات جنوب و نیروهای نظامی عمل کننده، تنها نقطة مفید و مؤثر آن «واحدهای هوایی» و عملیاتهای هوایی بوده است. تحلیلگران ساواک مینویسند:
میتوان با کمال صراحت اذعان نمود که پرسنل و وسائل جنگنده نیروی هوائی شاهنشاهی از هر حیث و همواره آماده اجرای مأموریت بوده و این قسمت ازنیروی جنگنده تحت اختیار نیروی جنوب با اینکه منطقه کوهستانی و پوشیده از جنگل بوده است اثر بسیار مفیدی از این سلاح ممتاز برای سرکوبی و ایجاد رعب و هراس در اشرار [،] بدست آمده است و تنها وسیله مؤثری بوده است که در حداکثر سرعت در محل مورد نظر دخالت و خدمات و عملیات ذیقیمتی انجام داده است... در نتیجه میتوان گفت که همکاری و کمک و پشتیبانی نیروی هوائی در این عملیات از نظر شناسائی و ارتباط ـ پشتیبانی عملیات زمینی ـ حمل و نقل و رساندن تدارکات و عدهها از راه هوا و بخصوص تخلیه مجروحین بسیار ذیقیمت و کاملاً مؤثر بوده است.
بنابراین، گزارشگران ویژه ضمن تأیید کامل عملیاتهای هوایی، راهکارهای زیر را برای سرکوب کامل و قطعی قیام عشایر ارایه دادهاند.
...1) تشکیل مناطق نظامی و پایگاههای قوی نظامی در نقاط و نواحی مهم
مخصوصاً در مجاورت ییلاقات عشایر [که] از این قدرت نظامی بمنظور ارائه قدرت نظامی و ارعاب و تهدید عشایر استفاده گردد...
الفـ ارعاب و تهدید عشایر مسلح و خسته و فرسوده کردن آنان در هر موقعیتی که باشند.
بـ بمباران و نابودی آنان در نقاطیکه احیاناً جمع شده و یا مخفی شوند و یا در حرکت. برای این منظور بمحض کسب اطلاعات تأیید شده با سرعت و یا غافلگیری شدیداً اشرار را بمباران و آنها رادائماً در حال اضطراب و ناراحتی نگهدارند.
تشکیل دستجات عشایر مسلح مورد اعتماد محلی با دادن وعدههای با ارزش و پول کافی برای تعقیب و نابودی و یا دستگیری اشرار مسلح. این عمل مطلقاً بایستی بوسیله عشایر و افراد مسلح مورد اعتماد محلی انجام شود و با استفاده از دشمنیها و اختلافات گذشته عشایر و اعطاء پول و تطمیع آنان میتوان از این راه اقدامات مؤثر و مفیدی انجام داد.
محاصره و در دست گرفتن خانواده و اغنام و احشام عشایری که مردان مسلح آنان علیه دولت قیام کردهاند و جدا نمودن آنان از عائله و اغنام و ایل خود و در صورت امکان بردن موقتی یا دائمی این ایلات و اسکان(1)آنها در سایر مناطق مساعد کشور. اجرای این طریقه یقیناً اشرار را بزانو درخواهد آورد[.] هر فردی در هر شرایطی بعائله و اغنام و احشام و قبیله خود علاقمند و پایبند است.
اقدام به ترور سران عمده اشرار با استفاده از اعزام افراد داوطلب خود عشایر با دادن پول و وعدههای بزرگ [.] با استفاده از این طریقه و خرج مبالغ کافی پول میتوان اشخاصی را پیدا کرده و مأمور کشتن سران اشرار نمود و چنانچه چند نفر از سران اشرار ترور شوند باعث متفرق شدن و تسلیم فوری آنان خواهد شد[.] از طرف دیگر کم خرجترین راهها میباشد زیرا بکار بردن و داخل در عملیات کردن واحدهای بزرگ نظامی و حتی قدرت هوائی برای ارتش بسیار گران خرج بوده و
1) اصل: امکان.
نتایج مورد انتظار نیز بدست نمیآید.
کاشتن یک ستون پنجم قوی اطلاعاتی در داخل اشرار و بدست آوردن اخبار و مخابره فوری اطلاعات بدست آمده که (تشکیل این عناصر و انتخاب کادر عمل کننده آن بایستی با نظر و هدایت سازمان اطلاعات و امنیت کشور و سازمان ضداطلاعات انجام شود).
اجرای یک برنامه تبلیغاتی مؤثر با توسل بکلیه طرق ممکنه:
الفـ صدور اعلامیه.
بـ صحبتها و گفتارهای رادیویی (اغلب اشرار رادیوهای باطریدار دارند).
پـ ارسال نامههای جداگانه بسران اشرار و دعوت آنان بتسلیم و گوشزد کردن عواقب وخیم عمل آنان.
تـ در صورت امکان سخنرانی و پخش گفتارها با بلندگو.
الفـ اصلاحات اقتصادی شامل جادهسازی اساسی ـ احداث کارخانجات قند ـ توزیع خواربار مجانی ـ مساعده دادن بزارعین و حشمداران [و] اقدامات اصلاحی دیگر برای بهبود وضع اقتصادی ساکنین منطقه.
بـ اصلاحات اجتماعی: ایجاد مدارس ـ درمانگاهها و سایر مؤسسات اجتماعی.
پـ اعزام مأمورین درستکار برای عهدهداری امور اداری ـ سیاسی این منطقه و ارشاد و رهبری افراد مردم و تفهیم نتایج برنامههای اصلاحطلبانه شاهنشاه و اجرای صحیح و دقیق برنامههای مزبور.
دقت و توجه در مطالب مطروحه و مفاد آن، نشان میدهد حکومت پهلوی بر مبنای تحلیل و بررسی عناصر ساواک ـ که بیتردید تحلیلگران برجسته سازمان سیا با آن همکاری مستقیم داشتند(1)ـ سیاست سرکوب قیام عشایر جنوب را تغییر اساسی داده و با
1) ارتشبد حسین فردوست میگوید: «در آن زمان یک مستشار آمریکایی در ساواک بود که در ادارة کل سوم کار میکرد و باهوشترین و مسلطترین فرد هیأت مستشاری آمریکا در ساواک بود... به نظر من سرهنگ یاتسویچ (رئیس «سیا»ی سفارت) و سایر عناصری که دیدهام، از نظر هوش و تسلط بر امور اطلاعاتی در مقابل او ناچیز بودند.» (فردوست، همان، ص 514)
استفاده از شیوههای جدید تفرقهافکنانه و تطمیع و تحبیب و تهدید، آن را فرونشانده است.
آنچه مقامات رژیم، از اوایل اردیبهشت ماه 1342 تا اواخر مرداد 1343 ـ و حتی بعد از آن ـ برای خاموش نمودن شعلههای قیام عشایر اقدام کردند، عصارة عملی و حساب شدة راهکارهای پیشنهادی ساواک در گزارش ویژه 26 اردیبهشت ماه 1342 بود. سرتیپ منوچهر هاشمی ـ معاون و مدیر کل ادارة ضد جاسوسی ساواک ـ که در آن زمان ریاست ساواک خراسان را بر عهده داشت، معتقد است که وی پیشنهاد بهرهبرداری بیشتر از کدخدایان بویراحمدی را ارایه داد و آنها را به ملاقات شاه برد(1)او میگوید قبل از ملاقات، شاه از من پرسید: «برای چه اینها را به تهران آوردهاید؟ آیا آریانا یا پاکروان این پیشنهاد را کردهاند؟ عرض کردم پیشنهاد از طرف بنده بود.»(2)
هاشمی میگوید، شاه:
فرمودند، من جواب مردم را چه بدهم که با ارتشی به این عظمت و ژاندارمری و نیروی مقاومت ملی، مجبور هستیم برای سرکوب یک عده یاغی از وجود عشایر استفاده کنیم؟ بعرض رساندم با آشنائی شورشیان به منطقه، که کوهستانی و جنگلی میباشد و شیوههای جنگهای پراکنده و جنگ و گریز که آنها بکار میبرند، سرکوب آنها توسط نیروهای انتظامی مدتها طول خواهد کشید و اسباب خستگی سربازان خواهد شد... از طرف دیگر وجود این یاغیان در کوهها، با گذشت زمان اهمیت پیدا خواهد کرد و تعدادی از افراد ناراضی و یا دزدان و راهزنان به آنها ملحق خواهند شد و امکان دارد تحریکات عوامل خارجی هم به مسئله کمک کند و باز مشکل بزرگی بوجود بیاید. مصلحت چنین است که به هر وسیله ممکن با این قبیل شورشهای پراکنده سریعاً مقابله شود. فرمودند به آریانا و پاکروان بگو هر غلطی میخواهند بکنند. ماههاست هشت گردان نظامی در فارس سرگردان
است...(1)
براساس چنین طرحها و ترفندهایی بود که سرانجام قیام عشایر جنوب، با شدت و خشونت تمام سرکوب و خاموش شد.
مؤثرترین و مهمترین اقدام عملی و مستقیم نظامیان در سرکوب قیام عشایر، بمبارانهای وحشیانه مناطق عشایری بود. این بمبارانها، تقریباً از همان آغاز قیام، بیرحمانه آغاز شد. این نبرد نابرابر، از آن جهت که تمام عشایر و هستی آنان را عرصة ویرانی و فنا مینمود، بسیار مؤثر و تضعیف کننده بود. جنگجوی عشایر، تا زمانی که خود وی هدف نابودی و نبرد بود، میتوانست تا مدتهای مدید مقاومت نماید؛ اما به محض آن که پای زنان و کودکان ـ و پیران و جوانان ـ قوم به میان میآمد، به آسانی آسیبپذیر و گرفتار میگردید.
بمبارانها، تنها مختص مردان جنگجو و غیر جنگجو نبود، بلکه زنان و کودکان قوم را نیز هدف قرار داده بود. بنابراین، وظیفه و تکلیف جنگجوی عشایری، صدچندان شده بود. وی، به ناچار میبایستی هم توجه فراوان و زیرکانه به جنگ رویاروی و مستقیم داشته باشد، هم در حفظ و حراست مردان و زنان و کودکان قوم تلاش نماید. این مهم، به خصوص دربارة طوایف جلیل، بابکانی و انصاریهای ساکن امیرایوب، بیش از همه صدق میکرد. بمبارانهای متوالی منطقه، بیش از پیش فکر و ذهن جنگجویان عشایر را مغشوش و مشوش نموده بود.
در هر حال، قیام عشایر بویراحمد با بمباران روستای «دروهان» ـ محل تجمع سران قوم ـ آغاز شده ا ست. رژیم پهلوی، پیش از هر اقدامی، بویراحمدیها و روستای تجمع آنان را بمباران کرد، و در تحریک هر چه بیشتر جنگجویان قوم و یورش شبانه به پادگان نظامیان در ده توت نده، تأثیر فراوان گذاشت. بنابراین، در بویراحمد، این حکومت پهلوی بود که تهاجم را آغاز کرد. متأسفانه این تهاجم، نیز در بدترین شکل ممکن، که حمله هوایی بود، اتفاق افتاد.
1) همان، صص 237 ـ 236.
سپهبد ورهرام که تا زمان اعزام آریانا به فارس ـ 21 اسفند 1341 ـ منکر هرگونه اتفاق در جنوب میشد، اعلام داشت:
تا 24 ساعت دیگر کلیه اشرار یا در بمباردمان نابود یا در شیراز بدار آویخته میشوند. من حتی اجازه نمیدهم اجساد اشرار در شیراز دفن شود. از اینکه عدهای بیگناه در این بمباران از بین میروند متأثرم ولی چارة دیگری نیست(1)
وی، البته یک روز بعد، با بیاهمیت جلوه دادن قیام عشایر، عنوان نمود: «سرکوبی عدهای دزد و قطاعالطریق احتیاج به بمباران ندارد. شرارت و سرقت چند نفر انگشتشمار سارق و خائن اهمیت ندارد.»(2)
اما، به رغم گفتة ورهرام، در تمام درگیریهای عشایر با نظامیان، نیروی هوایی ارتش، به کمک نظامیان شتافته و مواضع عشایر را بمباران میکردند. درگیریهای متعدد عشایر بویراحمد، سرخی و قشقایی (موصلوها) با نظامیان، در اکثر مواقع با پشتیبانی هوایی نظامیان مواجه میشد. نبردهای لوداب، پل برین، گردنه بلقو، دهبزرگ و پیربنو، همه با بمباران هوایی به سود نظامیان و ضرر عشایر پایان یافت. نجات ستون عملیات مخصوص از بابکان جلیل، نیز با پشتیبانی هوایی انجام گرفت.
بمبارانها نه فقط نظامیان را از هزیمت و نابودی نجات میداد، که در بسیاری مواقع تاب و توان جنگجویان عشایر و تحمل تیره و تبارشان را نزار و ناتوان میساخت.
این مهم، به خصوص پس از جنگ گجستان،به نقطه اوج خود رسید. آنگونه که آریانا مینویسد: «بفرمان جهانمطاع ملوکانه از تاریخ 16/12/41 مناطق کوهمره سرخی، فراشبند، فیروزآباد، قیروکارزین، بویراحمد علیا و سفلی، ممسنی و کهگیلویه منطقه جنگی اعلام گردید.»(3)بنابراین، بمبارانهای هوایی که با اجازه و اوامر شاه صورت میگرفت، در این مناطق طبیعی به شمار میرفت.
پایگاههای مهم هوایی که هواپیماهای جنگی از آن بلند میشدند و مناطق عشایری را بمباران میکردند، عبارت بود از: پایگاه هوایی شیراز و پایگاه هوایی وحدتی دزفول.
در روز 23 اسفند 1341، محمدرضاشاه در پایگاه هوایی وحدتی دزفول «عناصر دزد
و قاتل و راهزن با همکفران ارتجاعی خودشان» را خطاب قرار داد: «اگر از خواب غفلت بیدار نشوند چنان مثل صاعقه مشت عدالت در هر لباسی که باشند بر سر آنها کوفته خواهد شد که شاید برای همیشه به آن زندگی ننگین و کثافتشان خاتمه داده بشود.»(1)
مقصود محمدرضا شاه از عناصر دزد و قاتل و راهزن، عشایر بود، و همفکران ارتجاعی آنان نیز روحانیون به شمار میرفتند. آیا، این «مشت عدالت» که «مثل صاعقه بر سر آنها کوفته خواهد شد»، بمبارانهای هوایی بوده است؟ بنابراین، نبرد نابرابر هوایی با عشایر، از عوامل مهم شکست و سرکوب عشایر جنوب محسوب میشود.
براساس نوشتة آریانا، نمونهای از «طرح عملیاتی پشتیبانی هوائی» این گونه بوده است:
... مأموریت [:] اجرای یک عملیات شدید هوائی بصورت حمله دستهجمعی بمنظور متلاشی نمودن مرکز تجمع اشرار و ایجاد تزلزل و اضطراب در دستجات مسلح اشرار و هرگونه پشتیبانی هوائی درخواست شده از طریق نیروهای جنوب ....
دوازده فروند هواپیما بصورت بندی دو فروندی بفاصله زمانی 10 دقیقه طوری از فرودگاه وحدتی[دزفول] پرواز خواهند نمود که اولین دسته در رأس ساعت 45 ـ 04 و آخرین دسته در رأس ساعت 35 ـ 5 هدفهای مشخص شده در کالک را بمباران نمایند... هر دسته باید مدت 9 دقیقه باضافه منهای 30 ثانیه در روی هدف باشد...
در روزهای [بعد،] از طلوع آفتاب تا غروب در روی منطقه پروازهای ایذائی و شناسائی در رأس ساعات زوج انجام و در صورتیکه هدفی مورد نظر قرار گرفت کوبیده خواهد شد [.] در این روزها کلیه هواپیماها مسلح به راکت و فشنگ بوده و ساعت بلند شدن اولین دسته از شیراز 00 ـ 6 صبح [و] دومین دسته از وحدتی 00 ـ 8 [صبح] و بدین ترتیب تا ساعت 18 عمل خواهد شد [.] هواپیماهائی که از وحدتی پرواز مینمایند باید در شیراز بنزینگیری و مسلح بشوند تا در مراجعت
1) محمدرضا پهلوی، مجموعه تألیفات، نطقها، ...، صص 3145 ـ 3144.
یکی از مأموریتها را انجام دهند... (1)
با این تقسیمبندی، هواپیماهای رژیم روزانه چندین بار مناطق مسکونی عشایر را بمباران میکردند.
در واقع، بمبارانهای هوایی از همه لحاظ ـ اقتصادی، اجتماعی، سیاسی، نظامی و... ـ ضربات جبرانناپذیری بر عشایر و زندگی آنان وارد آورد.آریانا، در جای جای کتاب خویش، به موفقیتهای هوایی و ضربات و لطمات وارده بر عشایر، اشارت دارد(2)
وی، در گزارش 4 اردیبهشت ماه 1342، به «ریاست ستاد بزرگ ارتشتاران»؛ نتایج حاصل از بمبارانهای هوایی را اینگونه به «شرفعرض» شاهنشاه میرساند:
...1ـ اشرار را از محل استراحت شبانه محروم میسازد.
2ـ آذوقه و تدارک آنها که اغلب در خانه یا چادرهایشان ذخیره است نابود ساخته و از این حیث در مضیقه [میافتند].
3ـ احشام و دواب که بزرگترین سرمایه آنها میباشد از بین میرود و در تخریب و تضعیف روحیه آنان بسیار مؤثر است.
4ـ اشرار ناچارند زن و فرزندان خود را از خود جدا ساخته در کوهها و غارها مخفی نمایند...
5ـ حرکت روزانه آنها را به نقاط مختلف محدود ساخته و ناچاراً شبها باید حرکت کنند...
6ـ چون اغلب خانها و اشخاص مهم عشایر اسب سوار میشوند [،] هر جا تعدادی اسب توسط هواپیما دیده شود و بویژه آنکه در خارج آبادی باشد احتمال وجود اشرار نیز در آن نقطه بوده و باسبها و نقاط مظنون اطراف آنها تیراندازی میشود و احتمال از بین رفتن تعدادی از اشرار است...
از بمبارانهای انجام شده تاکنون نتایج بسیار خوبی گرفته شده و بسیاری از خانهها و دواب و احشام اشرار و بطور قطع تعدادی زیادی از تفنگچیان آنها از بین رفتهاند...(3)
کاملاً معلوم است، هدف اصلی بمبارانها، نابودی کامل زندگی و هستی عشایر و خود ایشان بوده است.در حقیقت آریانا، به درستی به «شرفعرض ملوکانه» رسانیده، که «بسیاری از خانهها و دواب و احشام» عشایر «از بین رفته اند.» اما، آنچه دربارة کشته شدن تفنگچیان عشایر ذکر میکند، صحت ندارد؛ بلکه مقتولین عشایر، کودکان، پیران و زنان بوده است.
وی،به نقل از لشکر 9 خوزستان گزارش میدهد:
... بمباران هوائی روز 20/2/42 و 21/2/42 تلفات زیادی بنفرات و احشام اشرار وارد آورده [،] اشرار از لحاظ تدارکات سخت در مضیقه بوده و با خوردن گوشت احشام گذران مینمایند و گوسفندان خود را نیز بشهرها برای فروش و تهیه تدارکات میفرستند(1)
همچنین اعلام میدارد:
محاصره نظامی توأم با بمبارانهای شدید و پیدر پی هوائی همراه با محاصره اقتصادی روحیه اشرار بویراحمدی را فوقالعاده خراب کرده... و مخصوصاً بمبارانهای 18و 20 و 21/2/42 بسیار مؤثر بوده و تلفات قابل ملاحظهای به اشرار وارد شده و نیز ساعت [4 صبح] 24/2/42 حمله هوائی شدیدی بآبادی [ا] میرایوب و حوالی آن که محل تجمع اشرار در چند روز ا خیر بوده اجرا گردیده که ... پیشبینی میشود ... تلفات سنگینی بآنان وارد شده باشد(2)
آریانا، به استناد گزارش لشکر 9 خوزستان، نتایج «مرحله یکم دستور عملیاتی شماره 8 (بمباران اشرار)» را اینگونه بر میشمارد:
1ـ تلفات انسانی در تمام منطقه ممنوعه در حدود 50 نفر. 2ـ احشام اشرار تلفاتی داشته است. 3ـ روحیه اشرار بسیار ضعیف [شده است.] 4ـ قدرت حرکت در روز و دستبرد را بواحدهای نظامی ندارند. 5ـ بین اشرار اختلاف بروز کرده است. 6ـ شبانه مرتباً در حال تغییر محل هستند. 7ـ تعدادی از اطراف غلامحسین جلیل پراکنده شدهاند(3)
هرچند بمبارانهای هوایی در طول مدت عملیات جنگی و در تمام مناطق عشایری، بالنسبه اجرا میشد؛ ولی پس از قلع و قمع ستون نظامی در جنگ گجستان، با شدت و خشونت هر چه تمامتر انجام گرفت. «بهمن بیگی» به درستی میگوید: «خلبانهای ارتش، خشمگین از این فاجعه، با خشونتی بیسابقه، به پرواز درآمده بودند.»(1)
اگر تا پیش از جنگ گجستان ـ و شکست مفتضحانة ارتش ـ خلبانها موظف به پشتیبانی نظامیان و نجات آنان از محاصره و شکست بودند، اکنون مأموریت داشتند که تمام مناطق مهم عشایر را بمباران کنند.
در واقع خلبانهای ارتش، برای نخستین و آخرین بار در سطحی وسیع و نبردی واقعی به عملیات هوایی مبادرت ورزیدند.
هر چند ممکن است برخی از آنان تحت تأثیر «وجدان» سعی داشتند در حملات هوایی خویش، با «مسامحه» و ترحم بیشتری عمل نمایند؛ ولی غالباً تحت فشار فرماندهان ارشد نظام قرار میگرفتند، و احتمال داشت به «خیانت» متهم گردند. بنابراین، چارهای جز انجام سریع و دقیق و مداوم عملیات هوایی نداشتند. از همان روز خلعسلاح ستون نظامی در جنگ گجستان ـ یکم اردیبهشت ماه 1342 ـ بمبارانهای شدید مناطق گرمسیری و سردسیری طوایف جلیل، بابکانی، انصاری، دشتی، میدجانی و ساکنان سپیدار، آغاز گردید. همهگونه بمب، راکت و تیر، به طور مداوم و مستمر بر جانداران و بیجانان، باریده میشد. بمبارانهای هوایی، اغلب از ساعات اولیة سپیدهدم آغاز میگشت و تا تاریکی شب ادامه مییافت. این عمل بیرحمانه و نابرابر در هر روز، چندین بارتکرار میشد، و مناطق وسیعی را در بر میگرفت. طی این بمبارانها برخی منازل مسکونی ویران شد؛ بسیاری از دامهای عشایر از بین رفت؛ و تعدادی از کودکان، جوانان، و پیران کشته و مجروح شدند. بیمبالغه صدها رأس گاو و گوسفند و بز و بزغاله و بره و اسب و الاغ و قاطر از بین رفتند. مدت یک ماه و اندی، از اول اردیبهشت تا اواسط خرداد ماه، طوایف جلیل، بابکانی انصاری، دشتی، میدجانی و ساکنان سپیدار، در زیر شدیدترین حملات هوایی قرار داشتند. بیتردید، یکی از سختترین و تلخترین دوران زندگی مردم منطقه «اردیبهشت ماه جلالی» بود. در این
1) بهمنبیگی، اگر قرهقاج نبود...، ص 131.
مدت زنان و مردان عشایر با کودکان خویش جز در شکاف کمرها و غار کوهها پناهی نداشتند. در این ایام فجایعی رخ داد که کمسابقه و منحصر به فرد بود. غمانگیزترین آن، نابودی شش نفر از یک خانواده 9 نفری بود. مادر، مادربزرگ و چهار فرزند خردسال پسر و دختر خانوادهای ـ به نام نیساریان ـ در نتیجه بمبی آتشزا از بین رفتند. سه نفر بازمانده البته بر حسب تقدیر در خانه حضور نداشتند: ـ پدر و دو فرزند دیگرش(1)یک بار نیز زنی باردار ـ از طایفه جلیل ـ که به محض رؤیت هواپیماها، پا به پای مردم آبادی فرار نموده، پناهگاهی میجست؛ به زور خود را زیر سنگی نسبتاً کوچک جا داد. وقتی بمباران تمام شد و وضعیت عادی پیش آمد، نتوانست بیرون آید. بسیاری از مردان و زنان آبادی به کمکش آمدند و با کندن خاکهای جلوی سنگ، زمین را شکافته و او را بیرون آوردند. از این قبیل حوادث رقتانگیز، روزانه اتفاق میافتاد.
حتی کار به جایی رسیده بود که نظامیان رژیم برای تسهیل خلعسلاح عشایر، بمباران شدید هوایی را در دستور کار قرار داده بودند. سند ذیل بیانگر این موضوع است.
خیلی خیلی فوری طبق امریه نیروهای جنوب
بکلیه کدخدایان و ریشسفیدان آبادیهای دشت روم و سفیدار و جلیل بابکان بدینوسیله ابلاغ میشود که هر چه زودتر اسلحه خود را بستون آورده تحویل نمایند[.] چنانچه تا فردا ساعت 10 صبح 30/2/42 سلاح خود را تحویل ننمایند. شدیداً بمباران خواهند شد. ضمن اینکه در سه روز قبل بوسیله غیظان(2)نام به کدخدایان جلیل بابکان پیغام دادم که هر چه زودتر سلاح خود را شخصاً باردوگاه آورده تحویل نمایند و تا این ساعت اینعمل انجام نشده [است]. فرمانده ستون
1) بر اساس نوشته و نقل «عطاءالله نیساریان» ـ یکی از بازماندگان خانواده ـ مادر جوانش به نام کبری به همراه دو برادر و دو خواهر 2 تا 8 سالهاش (بیگُل، فتاح، همه گُل و بزرگ) و نیز مادربزرگش «نورالنساء» کشته شدند. علاوه بر قتلعام خانوادة نیساریان، افراد دیگری از طوایف مختلف نیز کشته شدهاند. از جمله: ـ رحیم و کرامت بهروزی (کودکان 4 و 5 ساله) از طایفه جلیل. ـ امرالله و خانم جان صفری (کودکان 10 و 12 ساله) از طایفه جلیل. ـ مشتری ویسی (زنی 55 تا 60 ساله) از طایفه جلیل. ـ بیگم زارع از طایفه میدجانی. ـ علی انصاری (کودک 10 ساله) از روستای کناره، طایفه انصاری. ـ حبیباله و ماهرخ دژمان (حدوداً 40 و 16 ساله)، از طایفه سادات امامزاده علی ـ ماهبس یزدانبخش (تقریباً 45 ساله) از طایفه سادات امامزاده علی. ـ لطفالله فرزند آقا ملی، از طایفه بابکانی تیره تیگونی. ـ زهرا آهیآزاد، از ساکنان سپیدار.
2) منظور، «کاغیضان جعفری» از ریشسفیدان و بزرگان طایفه جلیل بوده است.
شماره 1 ـ سرتیپ بنیاعتماد.» (سند شماره 12)
محمد بهمنبیگی، مسئول آموزش عشایر و دلسوز فرهنگی فرزندان عشایر، از جمله کسانی بود که سعی داشت در این برهة حساس، فرماندهان نظامی را توجیه نماید تا خلبانهای ارتش را لااقل از «حمله به دبستانها» باز دارند. وی در خاطرات خود از این روزهای بحرانی مینویسد: «من در این مدت از گشتو گذار به مناطق جنگی باز نایستادم و به چندین سفر پرخطر دست زدم. در یکی از سفرهایم از راه یاسوج و «سپیدار» خطوط آتش را پشتسر نهادم و خودم را به چادرهای غلامحسین سیاهپور، کدخدای مشهور و سرکش طایفة جلیل رساندم، طایفهای که بیش از همة طوایف گرفتار حریق جنگ شده بود. در همین طایفه بود که گلولههایی را که بر چادر یکی از دبستانها به آموزگار جوانی به نام فرّخ [فرخیانی] فروریخته بود شمردم و با خود به شهر آوردم. شمارشان به پنجاه میرسید. قصدم این بود که گلولهها را به فرماندهان ارتش نشان دهم و خلبانها را از حمله به دبستانها که چادر سفید، شبیه به چادر خانها داشتند باز دارم.»(1)
وی، در جایی دیگر مینویسد:
در گوشة جنوبی بویراحمد جنگ به تازگی پایان یافته بود، جنگ بین دولت و ملت، دولتی که اشتباه کرده بود و ملتی که زیر بار نمیرفت. در طول جنگ، مدارس عشایری به همت معلمان بویراحمد بازبود. غرش توپها و تانکها، انفجار بمبها و سروصدای هواپیماها نتوانسته بود دبستانها را از کار بازدارد. نمیتوانستم آموزگاران و شاگردان جنگزده و مصیبت دیده را نبینم و بازگردم. از «دشت روم» به سوی طایفه جسور «جلیل» که بار دشوار جنگ را بر دوش گرفته بود روان شدم... شب هنگام بود که به اقامتگاه گروهی از چادرنشینان جلیل رسیدم... دو روز در میانشان ماندم و باز همة بچهها را دیدم و آزمودم. در همه چیز شبیه به بچههای طوایف دیگر بویراحمد بودند. با آنان فقط یک تفاوت داشتند. لباسهایشان تیره بود. چارقد دختران و پیراهن پسران سیاه بود... هیچگاه دبستانهای عشایری را اینچنین عزادار و سیاهپوش ندیده بودم، یکی از دبستانها گرفتار رگبار هوایی شده بود، چادر تر و تمیز دبستان را... به گلوله بسته بودند.
1) بهمن بیگی، همان، ص 176.
چادر بیش از چهل سوراخ گلوله داشت. بچهها در غار مجاور پناه گرفته بودند، چندتن از عزیزان و کسانشان کشته و زخمی شده بودند. کودکان به شیوة همیشگی خویش سر و صدا میکردند و شعر و سرود میخواندند ولی در رفتار و گفتارشان آثار اندوهی عمیق پیدا بود...»(1)
بدین ترتیب، حملات هوایی و بمبارانهای مستمر و متوالی، از مهمترین عوامل تضعیف، نابودی و سرکوب عشایر بوده، که سرانجام به نفع رژیم خاتمه یافته است.
در پایان عملیات نظامی جنوب ـ به فرمان شاه ـ تعداد 22 نفر «از خلبانان و کارکنان فنی نیروی هوایی» که «علیه یاغیان و اشرار فارس ابراز لیاقت کرده بودند» مدال و نشان افتخار گرفتند(2)از جمله:
چهار افسر خلبان نشان سپه [،] سه افسر خلبان مدال طلا [،] 9 افسر خلبان نشان لیاقت [،] یک ستوانیار خلبان مدال افتخار [،] چهار افسر فنی نشان لیاقت [و] یک افسر فنی نشان افتخار(3)
تحلیل برخی محققان تاریخ معاصر ـ اعم از داخلی و خارجی ـ از بمبارانهای بیرحمانه و خشن عشایر جنوب، بر آن است که رژیم پهلوی به هر طریق ممکن سعی در نابودی و سرکوب کامل عشایر قیام کننده داشته است. پیتر ای وری، مورخ انگلیسی مینویسد:
در سال 1963 [1342] ایل بویراحمدی را از راه هوا بمباران کردند. و این گونه بنظر میرسید که تصفیة نهائی آنان آغاز شده است(4)
بنا به گفته سرهنگ «غلامرضا مصور رحمانی» ـ از نظامیان عصر پهلوی ـ افسران رژیم، عمل آریانا در بمباران کردن بویراحمدیها را «عملی در نهایت ناجوانمردی نسبت به زن و بچه یک طایفه اصیل ایرانی برشمردند.»(5)
بنا به گفته سرهنگ مصور رحمانی:
کار [آریانا] منحصر به این بود که تعدادی هواپیما را مأمور کند،زن و بچه و حشم بویراحمدیها را زیر بمب هواپیما قلع و قمع کنند، وی این عمل شنیع و غیر انسانی... را، با عدهای زن و بچه، آن قدر ادامه داد که برای مردان رزمنده آنها چارهای جز تسلیم نماند... جالب است در مطبوعات ایران در آن موقع کوچکترین اعتراضی به این عمل قبیح نشد؛ و حتی انجمن حمایت از حیوانات هم برای دلسوزی جهت گوسفندان قطعه قطعه شده یک قلم روی کاغذ نگذاشت(1)
با این بیرحمی و خشونت و نبرد نابرابر زمینی و هوایی، البته شکست عشایر جنوب طبیعی به نظر میرسید.
اتحادیة نیمبند عشایر، از همان آغاز شکلگیری دچار تفرقه و جدایی گردید. برخی از بزرگان قوم متشکل از کلانتران و کدخدایان، صحنه مبارزه را رها کرده به دامن حکومتیان افتادند.
در واقع، شکست زود هنگام قیام عشایر جنوب به دنبال تسلیم بسیاری از بزرگان و سران آنان رخ داد. تودة مردم، به رغم تبلیغات گسترده رژیم و ارایه امکانات مالی و اقتصادی هیچگاه دست به دامن دولتیان نشدند، و از طرق مختلف مبارزان قوم را کمک کردند. اما اکثر مدعیان سروری و ریاست قوم، از همان شروع قیام، قافیه را باخته در خدمت رژیم قرار گرفتند. آریانا، در گزارش مورخه 2/2/1342 به ریاست ستاد بزرگ ارتشتاران، از عدم همکاری «رعایا» با دولتیان سخن میگوید. وی، البته به غلط دلایل این موضوع مهم را «ترس از خوانین و مالکین» و «عدم رشد فکری» ذکر میکند.
آریانا مینویسد:
... اطلاعات [مکتسبه] بدلائل مشروحه زیر بدشواری و غالباً غلط و اگر هم درست باشد خیلی دیر بدست میرسد.
1ـ تمام خوانین ـ کدخدایان ـ مالکین ـ روحانیون در مورد تقسیم اراضی متفقاً اختلافات را یکسو گذاشته و حاضر بهمکاری با مأمورین انتظامی نیستند.
1) همانجا.
2ـ رعایا از ترس خوانین و مالکین و یا بعلت عدم رشد فکری نیز کمتر حاضر بهمکاری هستند و همه منتظر نتیجه عملیات نشستهاند.
3ـ وسیله مالکین و رؤسای قبایل پولپخش و همهگونه اقدام میشود که جلو مأمورین کسب اطلاعات گرفته شود...
4ـ رعایا که در کشت خشخاش با مالکین همداستانند برای جلوگیری از کشف زمین مزروعی خشخاش و امحاء آن بتحریک مالکین از همکاری خودداری میکنند...(1)
این در حالی بود که به جز عبدالله خان ضرغامپور و ناصرخان طاهری، تمام خوانین و مالکین عشایر و ایلات کهگیلویه، باوی، ممسنی، قشقایی و حتی بختیاری، یا در خدمت رژیم قرار گرفته بودندو همکاری میکردند؛ یا بیطرفی و سکوت اختیار کرده بودند.
تعداد زیادی از کدخدایان مشهور بویراحمد نیز تسلیم دولتیها شده، به آنان خدمت میکردند. هیچ «رعیتی» نیز در آن اوضاع بحرانی و نابسامان، که تمام خوانین و کدخدایان دست به دامن رژیم شده بودند، «از ترس خوانین و مالکین» با آنها همکاری نمیکردند. در واقع، اکثر تودة مردم ـ که رعیت خوانده میشدند ـ از سر اختیار و علاقه، جنگجویان عشایر را کمک میکردند و به مأمورین رژیم اطلاعات نمیدادند.
باری، کلانتران ایل قشقایی کاملاً ساکت و بیطرف ماندند. کلانتران ایل ممسنی هم توسط مسئولان دولتی به شیراز برده شدندو تحت نظر و مراقبت قرار گرفتند. کدخدایان ایل بویراحمد نیز با جدایی از کلانتران ایل، به شیراز رفته خود را در اختیار حکومت گذاشتند.
روزنامة اطلاعات در 27 اسفند نوشت: «خانهای بویراحمدی فارس در ملاقات با سپهبد ورهرام بدولت اعلام وفاداری کردند.»(2)
ملک منصورخان باشتی که املاکش از عبدالله خان و ناصرخان بسیار بیشتر بود، از همان اوان قیام همکار نظامیان شد و با دستهای چریک در خدمت آنان قرار گرفت.
ناصرخان طاهری هم که در هسته قیامکنندگان باقی مانده بود، به مکاتبات و پیامهای محرمانه و مخفیانه خویش با امثال سرلشکر همت ادامه میداد. در این میان، عبدالله خان ضرغامپور مانده بود با چندتن از فرزندان، برادران و خادمانش. جنگجویان طوایف جلیل، بابکانی و انصاریهای ساکن امیرایوب به رهبری ملاغلامحسین سیاهپور جلیل نیز به مقاومت و مبارزه ادامه میدادند. در کوهمره سرخی هم حبیب شهبازی با تعدادی تفنگچی مبارزه و مقاومت میکرد. بدین ترتیب، قیام عشایر با جدایی و تفرقه بزرگان قوم ضربة سنگینی خورد و رو به ضعف و ناکامی نهاد.
بزرگان عشایر نه تنها خود متفرق و مطیع دولت شدند، که با ارایه اطلاعات و راهنمایی نظامیان، زمینه سرکوب سریع قیام را فراهم کردند. دهها نفر از کلانتران و کدخدایان ایلات بویراحمد، باوی، ممسنی و قشقایی با حضور در نزد دولتیان اطاعت و انقیاد خویش را اعلام داشته، همکاری و مساعدت نمودند. حکومتیها نیز با تقسیم پول و امکانات مالی گسترده، بیش از پیش کلانتران و کدخدایان را منقاد و مورد بهرهبرداری قرار دادند. محمد بهمنبیگی، به درستی نظر میدهد که: «بودجة کلان، تجهیزات فراوان و پیمان شکنی پیمانشکنان اجازه نداد که طغیان [عشایر] بیش از یک سال و چند ماه به طول انجامد.»(1)
آریانا، خود به پرداخت پول و پاداش «از اعتبار مرحمتی» محمدرضاشاه به «سران و کدخدایان و کلانتران عشایر ممسنی و بویراحمدی» اشارة مستقیم و آشکار دارد. وی، در نامهای به شاه مینویسد:
البته اقدامات سیاسی استانداری و ساواک که با نظریات جاننثار کاملاً تطبیق داده شده بود و همچنین تحبیبسران عشایر و پاداشهائی که بوسیله جاننثار از اعتبار مرحمتی بسران و کدخدایان و کلانتران عشایر ممسنی و بویراحمدی داده شده در متلاشی شدن سازمان عبداله ضرغامپور و پراکنده شدن تعداد کدخدایان از اطراف وی و همچنین بیطرف نگهداشتن عشایر منطقه ممسنی بسیار مؤثر بوده است. در غیر اینصورت نیروهای نظامی مجبور بودند در چندین جبهه با اشرار درگیر شوند... چنانچه این اقدامات و پیشبینیهای سیاسی و تحبیب اطرافیان انجام نمیشد عقبه
1) محمد بهمن بیگی، اگر قره قاج نبود...، ص 176.
ستونهای نظامی بمخاطره افتاده و طرحهای نظامی جاننثار اجباراً بشکل دیگری درآمده و بسرعت و آسانی اجرا نمیگردید(1)
بدین ترتیب، تفرقه و جدایی سران و رهبران عشایر و ترس و توهم آنها و نیز تحبیب و پاداشهای مالی حکومت، موجب خاموشی زود هنگام قیام و سرکوب سریع آن گردیده است.
قیام عشایر جنوب، در واقع در دو منطقة کوهمره سرخی و بویراحمد، آغاز و انجام یافت. حدفاصل کوهمره سرخی و بویر احمد، منطقه ممسنی بود که به دلیل اقدامات دولت، مجال مشارکت مؤثر در قیام را نیافت.
ولیخان کیانی، تلاش بسیار نمود تاحوزة استحفاظی خویش ـ بکش ممسنیـ و دیگر تیرههای ممسنی را به شبکة عمومی قیام متصل نماید. اما، اقدامات وی به دلیل حضور مؤثر نظامیان و مسئولان ساواک فارس، عقیم ماند و خودش بالاجبار به همراهی آنان تن درداد. در نیمة اسفند ماه 1341 که تازه قیام عشایر در کوهمره سرخی و بویراحمد شروع شده بود، کلانتران مشهور تیره های ممسنی توسط سرلشکر همت و سرهنگ حریری از نورآباد ممسنی به شیراز گسیل شدند. عدم حضور کلانتران ممسنی، مهمترین عامل در عدم ارتباط و اتصال حوزه ممسنی به بخشهای بویراحمد و سرخی گردید. بدین ترتیب، خلأ بزرگی میان مناطق قیامکننده کوهمره سرخی و بویراحمد ایجاد شد و از اتصال و ارتباط قیامکنندگان جلوگیری نمود. ساواک فارس در گزارشهای متعدد خویش به این مهم اشاره دارد. از جمله مینویسد: «... ولی کیانی و جعفرقلیرستم و فریدون جاوید و سایر خوانین ممسنی با اجرای طرحهائی که وسیله این ساواک تنظیم و بموقع اجرا گذارده شده در شیراز حاضر و اظهار انقیاد در خدمتگذاری نموده...»(2)
در گزارش دیگری از ساواک فارس، ایجاد خلأ میان مناطق بویراحمد و کوهمره
سرخی، از مهمترین و مؤثرترین «عملیات و اقدامات ساواک» در سرکوب قیام عشایر جنوب به شمار رفته است.
ایجاد خلأ در نقطه حساس و مرکزی مناطق اشغالی اشرار یعنی منطقه ممسنی [:] به این ترتیب که ساواک موفق شد با تبلیغ و تلقین مستقیم و غیر مستقیم و با تماسهای حضوری مکرر و مبادله نامه و طرق مختلفه دیگر نه تنها کلانتران و خوانین ممسنی را از اشرار سرخی و بویرا حمدی جدا نماید بلکه موفق گردید در بین خود کلانتران و خوانین ممسنی یک اختلاف اساسی ایجادنماید که به آسانی مرتفع شدنی نیست و به هیچوجه نمیتوانند مجدداً با یکدیگر متفق گردند(1)
آریانا نیز در گزارشی از وضعیت «دشمن» (= عشایر) در دهة اول اردیبهشت 1342، مینویسد: «در بادی امر کلانتران و کدخدایان ایلات ممسنی و بویراحمد با عبداله ضرغامپور و ناصر طاهری همداستان شده و افراد خود را مسلح نموده بودند ولی اقداماتیکه بوسیله نیرو بعمل آمده بیشتر کدخدایان و کلانتران مؤثر آنان بشیراز احضار و امنیت نسبی در منطقه ممسنی برقرار گردیده و پادگان قوی نظامی در نقاط حساس آن منطقه مستقر گردید.»(2)
به هر حال، در منطقه واسط ممسنی، درنتیجه حضور نظامیان و عملکرد دولتیان، اقدامات مؤثری صورت نگرفت و عملاً زنجیره اتصال قیامکنندگان کوهمره سرخی و بویراحمد از هم گسیخته شد. این عامل مهم، ضربة سنگینی بر قیامکنندگان وارد آورد و سرکوب قیام را سهلتر نمود.
در میان ایل بزرگ قشقایی، جز تیرة موصلو و افراد جنگجویی نظیر دشتی، مسیح، بلوط و همراه آنان، طوایف دیگری در قیام حضور نیافتند. به نظر میرسد، نبودن رهبری واحد و قاطع، عامل مهمی در عدم حضور طوایف و تیرههای مختلف ایل قشقایی در قیام عشایر جنوب بوده است. قشقاییها و سران آنها، به رغم نارضایتی و مخالفت با حکومت و اقدامات سردمداران رژیم، زمینه و فرصت مناسب برای ابراز علنی آن را نیافتند. عملکرد سریع و مؤثر حکومت، مانع اتحاد و اتصال تیرههای
مختلف قشقایی در قیام عشایر جنوب گردید.
ساواک فارس در گزارشهای متعدد، به نقش بازدارنده و تأثیرگذار خویش بر عدم مشارکت قشقاییها در قیام عشایر ـ و حفظ بیطرفی ـ اشارات مکرر نموده است. مسئولان ساواک فارس یکی از مهمترین اقدامات خویش در سرکوب قیام عشایر را اینگونه برمیشمارند: «بیطرف نگاه داشتن سایر عشایر و به خصوص قشقاییها (که همواره در قشلاق و ییلاق مجاور ایلات سرخی و بویراحمد بوده و قلباً هم به اجرای قانون اصلاحات ارضی خوشبین نیستند) با تبلیغات صحیح، تشویق [،] امیدوار ساختن و وعدة کمک و مساعدت و سایر اقدامات فرعی.»(1)
در گزارشی دیگر از ساواک آمده است:
... در اثر اقدامات ساواک کلانتران ممسنی را از همکاری با اشرار بازداشته و در نتیجه خلائی بین منطقه سرخی و بویراحمدی بوجود آمده و با تسلیم حبیب شهبازی و تحبیب سران و کلانتران قشقائی و دور نگهداشتن کلانتران ممسنی خودبخود از بهم پیوستگی و نزدیک شدن کلیه عشایر فارس جلوگیری و وضع بحران منحصر بمنطقه بویراحمد گردیده است(2)
با این گونه اقدامات تحبیبی و تهدیدی، سران ایلات ممسنی و قشقایی نتوانستند مشارکت مؤثری در قیام عشایر جنوب ایفا نمایند. بنابراین، سردمداران رژیم با سهولت بیشتر و خیال بالنسبه آسودهتر به سرکوب قیام در بویر احمد و سرخی پرداختند.
دهم اردیبهشت ماه 1342، نخستین فرد عشایری به اتهام درگیری با نظامیان و مشارکت در قیام عشایر، به دار آویخته شد. این مهم، نشان میداد سردمداران رژیم، به هر وسیلهای دست مییازند، تا قیام عشایر را سرکوب و خاموش نمایند. تقریباً تمام منابع محلی ـ مکتوب و شفاهی ـ متفقالقولند که «عبدالله باشرونی» جوان 35 سالة بویراحمدی، که در سحرگاه روز دهم اردیبهشت ماه به دار آویخته شد، بیگناه اعدام
گردیده است(1)
بنا به نقل برخی روزنامهها، عبدالله باشرونی به عنوان «قاتل سرگرد فاطمیزاده» اعدام شده است(2)خبرنگار کیهان، در همان روز اعدام، گزارش میدهد:
سحرگاه امروز قاتل سرگرد فاطمیزاده در شیراز اعدام شد... مقارن ساعت 5/4 بامداد عبدالله باشیرانی [باشرونی] را در حالی که پای او در قفل و دستش در دستبند بود به دفتر زندان آوردند. قیافه آرام و بدون ترس و واهمه عبداله نشان میداد از جریان محکومیتش بیاطلاع است... قاضی عسکر خطاب به او گفت: از گذشته توبه کن. وی گفت: من کاری نکردهام که توبه کنم ... محکوم تا هنگامیکه به پای چوبهدار آورده شود از جریان محکومیت خود اطلاعی نداشت و هنگامیکه مأمورین طناب دار را به گردن وی انداختند او طناب را از گردن خود خارج کرد و مأمورین مجدداً طناب را به گردن او انداختند و او را به بالا کشیدند(3)
روزنامه کیهان، علت محکومیت وی را «اظهارات بانو طلعت همسر سرجوخه شهید[؟] و اظهارات بانو عزت همسر ژاندارم رمضانزاده و شناسایی عبدالهه در حین غارتخانه» برشمرده است(4)همچنین «بانو طلعت گفته است که عبدالهن کسی بود ... که دستش را با قنداق تفنگ شکافته» است(5)در هر حال، براساس «مواجهه بین مدعیان وعبدالله و اقاریر او به کیفیت و چگونگی حمله، مشارالیه را مجرم دانسته»، به اعدام محکوم نمودند(6)
روز دهم اردیبهشتماه روزنامه اطلاعات، چنین نوشت: «یکی از اشرار فارس اعدام شد... محکوم در شهادت فاطمیزاده و چندتن دیگر از از ژاندارمها دست داشت.»(7)
خبرنگار روزنامه «مهر ایران» جریان اعدام عبدالله باشرونی را اینگونه گزارش
1) از جمله رجوع شود: قدرت الله اکبری، همان، ص 244/ ساعد حسینی، همان، صص 111 ـ 110/ یعقوب غفاری، همان، ص 381.
2) مهر ایران، (11 اردیبهشت 1342، شماره 1815)، ص 1/ کیهان، (10 اردیبهشت 1342، شماره 5933)، ص 1/ بهار ایران، (12 اردیبهشت 1342، شماره 1591)، ص 2.
3) کیهان، همان، صص 1 و 12.
4) همان، ص 12.
5) همانجا.
6) همانجا.
7) اطلاعات، (دهم اردیبهشت 1342، شماره 11081)، ص 1.
میدهد:
... قاتل در پای چوبهدار فریاد میزد من بیگناهم اگر به من رحم نمیکنید باطفال معصوم من رحم کنید. [وی] مرتباً ائمه اطهار را بکمک میخواست و میگفت بمن بگوئید چرا میخواهید مرا اعدام کنید[؟] گناه من چیست؟ من که گناهی مرتکب نشدهام و مرتباً در پای چوبهدار فریاد میزد بخدا من بیگناهم [.] اگر بمن رحم نمیکنید لااقل باطفال معصومم رحم کنید[.] آنهاچشم براه من هستند. در حدود ساعت 5 بامداد مأمورین اجرای حکم طناب را بگردن عبداله انداختند موقعی که میخواستند عبداله را بالای دار بکشند طناب پاره شد و او به زمین افتاد ولی مأمورین مجدداً طناب دیگری حاضر کرده و به گردن عبداله انداختند و لحظهای بعد طناب کشیده شد و بزندگی این مرد بجرم جنایت و راهزنی خاتمه داده شد(1)
بدینگونه، ظاهراً رژیم سعی داشت با اعدام «بیگناهان» روحیة مخالفان را ضعیف و نزار نماید.
آریانا، در اعلامیة شماره 13، اعدام عبدالله باشرونی را «فاتحانه» اعلام کرد، و به مخالفان «هشدار» داد، «از سرنوشت شوم او اندرز بگیرید و دستخوش و بازیچة مشتی فریبکار نشوید.» (سند شماره 13)
وی در این اعلامیه، به دروغ میگوید:
... کانون گرم خانوادگی را فراموش کرد. با اهریمن دست دوستی و فرمانبرداری داد و تفنگ برداشت و شرارت آغاز کرد. دیوانهوار [به] آدمکشی و غارت وآزار بیگناهان پرداخت. اینها تاریخچه زندگی ننگین جنایتکاری بنام عبدالله باشرانی میباشد که دست توانای عدالت گلوی او را فشار داده و جسد بیجان او بر فراز چوبهدار سنگینی میکند... بشما ای کسانیکه مانند او تفنگ برداشته وخواهران و برادران ایرانی خود را شکنجه و آزار میکنید. هشدار باد: از سرنوشت شوم او اندرز بگیرید و دستخوش و بازیچة مشتی فریبکار نشوید[.] تفنگ خود را باولین پادگان نظامی محل تسلیم کنید و بزندگی شرافتمندانه و آسوده کشاورزی خود بازگردید...
روزنامة محلی «پارس» با اشاره به اعدام عبدالله باشرونی ـ در سرمقالهای ـ اعلام
1) مهر ایران، (15 اردیبهشت 1342، شماره 1818)، ص 3.
کرد: «دورة عصیانها سپری شده» است(1)
باری، به دار زدن عبدالله باشرونی، سرآغاز اعدام عشایر به شمار میآید، کزآن پس آسانتر و بیشتر انجام گرفت. به جز عبدالله باشرونی، دو تن دیگر از بویراحمدیها به اسامی «شیخ مندنی انصاری» و «فریدون تبریک» اندکی بعد، بیگناه اعدام شدند. این دو نفر، به همراه سه تن دیگر به نامهای نازعلی انصاری، فیض الله چراغی و گرگ الله بهور، در فروردینماه 1342 دستگیر شدند و به اتهام همکاری با عبداللهخان ضرغامپور و مشارکت در قیام عشایر محاکمه گردیدند. دادگاه طاهری ویژه زمان جنگ، خیلی سریع احکام آنان را صادر کرد و دو نفر نخست را به اعدام و سه نفر اخیر را به حبس ابد محکوم نمود(2)
فشار همه جانبة نظامیان و بمبارانهای متوالی منطقة کوهمره سرخی، موجب تضعیف و تزلزل عشایر منطقه گردید، و به تدریج آثار ضعف و شکست آنان را نمودار ساخت. پس از درگیری پیربنو و حضور کامل نظامیان در کوهمره و اشغال روستاهای آن، تعداد تفنگچیان رو به کاهش رفت و تمام تلاش مأموران آشکار و پنهان رژیم، برای نابودی، دستگیری و تسلیم حبیب شهبازی به کار گرفته شد. مسئولان رژیم، به درستی در این اندیشه بودند، که خاموشی قیام در کوهمره سرخی و پیرامون شیراز ـ به دلیل نزدیکی به مرکز فرماندهی نظامیان ـ تأثیر مثبتی خواهد داشت. به همین دلیل، مرتباً تقاضای ملاقات با حبیب شهبازی نموده، و از جانب اشخاص عادی و نظامی، به تحریک و تحریض وی پرداختند. سرهنگ اعظمی، فرمانده نظامیان مستقر در کوهمره سرخی، در تاریخ چهارم اردیبهشت ماه 1342 با حبیب شهبازی، ملاقات و مذاکره مینماید. وی، خلاصة مذاکرات و عرایض حبیب شهبازی را به سپهبد آریانا اعلام میدارد(3)آریانا نیز براساس آن، نامهای به محمدرضا شاه نوشته، تقاضا مینماید:
... چنانچه تکلیف کوهمره سرخی از نظر عملیات نظامی روشن گردد [،] با ایجاد امنیت در آن منطقه و برداشت واحدهای آن حدود و اعزام آنان به منطقه بویراحمدی در امر سرکوبی و خلعسلاح منطقه اخیر [،] تسهیلاتی فراهم شده و با برقراری امنیت در بویراحمدی امکان اینکه سایر ایلات استانهای فارس و خوزستان دست بشرارت و نافرمانی بزنند موجود نخواهد بود... (1)
مدتی پس از دیدار سرهنگ اعظمی با حبیب شهبازی، رئیس کارخانه قند مرودشت مهندس «جمشید کوششی» در نامهای به حبیب شهبازی مینویسد:
... به جناب سرهنگ حریری، رئیس سازمان امنیت مراجعه کردم... ایشان فرمودند چنانچه آقای شهبازی اواخر شب خودش را به سازمان امنیت رسانیده و پناهنده شود، قول میدهم که از هرگونه تعرضی مصون بوده و شخصاً جنابعالی را به تهران برده و موجبات استخلاص و راحتی شما را فراهم سازند...(2)
سرانجام، مکاتبات مکرر و ملاقاتهای انجام گرفته، حبیب شهبازی را به یقین میرساند که خطر جانی او را تهدید نمینماید، و به ناچار به تسلیم وا میدارد. آریانا، در گزارش خویش به محمدرضا شاه مینویسد:
... در اجرای فرامین مبارک ملوکانه و پیرو عرایضی که در شیراز بشرفعرض مبارک رسید روز جاری [21/2/1342] سرلشکر همت و رئیس ساواک فارس [سرهنگ حریری] و مهندس جمشید کوششی برادر سپهبد کوششی جهت مذاکره نهائی و اتمام حجت با حبیب شهبازی بمنطقه سرخی اعزام و حبیب شهبازی با اتکاء بمراحم شاهانه بدون قید و شرط شخصاً خود را تسلیم و در ساعت 1800 روز جاری بشیراز وارد گردید... (3)
ساواک فارس، نیز در گزارشی به شاه «جریان تسلیم شدن حبیب شهبازی» را اینگونه به «شرفعرض» ملوکانه میرساند:
ساواک فارس بوسیله مهندس کوششی رئیس کارخانه قند مرودشت ... مکرر حبیب شهبازی را دعوت به تسیلم مینموده[،] تا اینکه روز جمعه 20/2/1342 مشارالیه
مهندس کوششی را به مخفیگاه خود دعوت مینماید[.] مهندس مزبور مراتب را باطلاع سرهنگ هاشمی رسانیده و بالنتیجه پس از مشاوره با تیمسار سپهبد آریانا [،] به تیمسار سرلشکر همت و سرهنگ ستاد مسعود حریری رئیس ساواک فارس مأموریت داده میشود باتفاق مهندس کوششی به مخفیگاه حبیب شهبازی حرکت نمایند[.] روز شنبه 21/2/1342 هیأت مزبور نزدیک قریه شوراب وسط جنگل با مشارالیه ملاقات و پس از مذاکره و امیدوار نمودن وی بمراحم ملوکانه و وعده کمک از طرف دولت بدون قید و شرط تسلیم شده و در ساعت 1500 همانروز بشیراز حرکت و ساعت 1900 [به] ساواک فارس تحویل میگردد. مراتب از نظر استحضار خاطر خطیر ملوکانه بعرض میرسد(1)
باری، حبیب شهبازی پس از آن که اطمینان یافت خطر جانی ندارد، تسلیم شد،(2)و به دنبال وی دیگر جنگجویان کوهمره سرخی، اسلحه را زمین گذاشته، تسلیم نظامیان شدند.
به علاوه خلعسلاح منطقه کوهمره سرخی، به سرعت آغاز و انجام یافت. اوج خلعسلاح عشایر منطقه، در خرداد و تیر 1342 بود. گزارشات ساواک فارس در باب خلعسلاح عشایر منطقه، مؤید حساسیت و تلاش دولتیان است(3)
کلانتران و کدخدایان منقاد، اکنون مثل موم در دست ساواک، ورهرام، آریانا و دیگر نظامیان چرخانده میشدند. آنان، دیگر اختیاری از خود نداشتند و بالاجبار مطیع حکومت شده بودند. اعدام فرد بیگناهی چون عبدالله باشرونی از ایل بویر احمد، ترس و توهم آنها را بیش از پیش نمود و بر ضعف و زبونی آنان افزود. در همین ایام،
1) بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی.
2) سرلشکر سیف الله همت، در دادگاه زمان جنگ شیراز، در پاسخ این سؤال دادستان که: «تیمسار [شما] مأمور آوردن حبیب شهبازی بوده اید... چه تعهدات اخلاقی و اداری در این مورد... نمودهاید؟» میگوید: «ما مفاد نامه سپهبد آریانا را به ایشان ابلاغ کردیم که ممکن است زندانی بشوید، محاکمه هم بشوید و بوسیله افسران بیطرف غیربومی مورد رسیدگی قرار گیرید. ضمناً به شما اطمینان دادیم که چون تسلیم میشوید خطر جانی برای شما نیست». (رجوع شود: ایل ناشناخته، ص 277)
3) بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی.
بمبارانهای هوایی مناطق بویراحمد و ممسنی با شدت تمام ادامه داشت. تلاش حکومتیان برای تسلیم حبیب شهبازی در کوهمره سرخی نیز تداوم یافته بود. یک شب، پس از آن که حبیب شهبازی تسیلم شد، واقعهای در شهر شیراز رخ داد که موجب بازداشت و زندانی شدن کلانتران ممسنی گردید. در جریان سرقت از پمپ بنزین قصردشت شیراز که عاملان آن کریم کیانی فرزند ولیخان کیانی و یکی دو تن از خویشان و دوستانش به اسامی نصیر کیانی، یوسف خسروی و کریم شیروانی بودند، مأموران گشت وارد عمل شدند و در نتیجه درگیری رخ داد. به دنبال این درگیری، دو تن از پاسبانان کشته و یک تن مجروح گردید. با دستگیری عاملان قتل پاسبانان، خانه ولی کیانی در شیراز تفتیش گردید که در این بازرسی، اعلامیهای «منتسب به دانشجویان دانشگاه شیراز وابسته به جبهه ملی» کشف و ضبط شد(1)
ستاد بزرگ ارتشتاران، طی اطلاعیهای جریان قتل پاسبانها را اینگونه اعلام کرد:
... سارقین دو نفر پاسبان را با اسلحه کمری مقتول و یک نفر را مجروح کردند، اما در این زد و خورد یکی از سارقین بنام نصیر فرزند ناصر کیانی با یک قبضه کلت دستگیر و پسر ولی کیانی و یکنفر دیگر بنام یوسف خسروی متواری میشوند و پس از بازجوئی از یکی از دستگیرشدگان و تفحص منزل ولی کیانی و کشف مقداری اوراق تبلیغاتی بخط پسر ولی کیانی، در نتیجه ولی کیانی و نوکرانش دستگیر شدند و بدین وسیله جنایت و خیانت این اشخاص کاملاً مبرهن گردید و با مدارک متقن تسلیم مراجع قانونی شدند(2)
به دنبال دستگیری ولیخان کیانی، برخی دیگر از کلانتران ممسنی چون جعفرقلی رستم فرزند حسینقلی خان رستم، فریدون جاویدی و باباخان ایلامی بازداشت و زندانی شدند(3)
پس از تسلیم حبیب شهبازی و بازداشت کلانتران ممسنی، طراحان و سردمداران
رژیم برای پایان دادن به مقاومت بویراحمدیها، تصمیم گرفتند کدخدایان بویراحمدی را به ملاقات شاه برند. مقصود آنان بهرهبرداری بیشتر از کدخدایان مزبورو تضعیف روحیة مردم عادی و استفادههای سیاسی ـ تبلیغاتی بود. تقوی مقدم به درستی اظهار می نماید که:
... شاه و مقامهای نظامی او درصدد برآمدند تا به منظور تضعیف افکار عمومی به ویژه نیروهای عشایر، اکثر سران طوایف بویر احمدی را که از آغاز قیام تا آن تاریخ در نتیجة تهدید، تطمیع و اقدامات تفرقهافکنانه از صف مبارزه جدا ساخته بودند، به دیدار شاه برده تا به عنوان همبستگی نمایندگان عشایر با شاه وانمود شود(1)
بدین ترتیب، تصمیم گرفته شد کدخدایان بویر احمد که مدتها در شیراز میهمان ساواک بودند و همه گونه کمک و پذیرایی میشدند، به نزد شاه برده شوند.
سرهنگ مسعود حریری، ریاست ساواک فارس و بنادر در نامة مورخ 24/2/42 به مرکز اعلام میدارد:
... تصمیم گرفته شده کدخدایان [بویراحمد] صبح روز 25 جاری از راه زمینی به تهران حرکت کنند و در ساعت 22 همانروز به تهران خواهند رسید... یک روز بعد از حرکت کدخدایان آقای هاشمی با هواپیما بتهران خواهند آمد تا ضمن گزارشهای حضوری در مورد طرح استفاده از وجود این کدخدایان و موارد دیگر در تنظیم برنامه پذیرائی از کدخدایان شرکت نماید... برای پذیرایی کردن از آنها چنانچه منزل مجزائی وجود داشته باشد که وسائل خواب و نظافت و غذای آنها از طرف ساواک تأمین گردد بهتر خواهد بود و در صورت عدم امکان ... در یکی از مهمانخانههای درجه 2 پیشبینیهای لازم بعمل آید... بهر کدام از کدخدایان در موقع عزیمت پنجهزار ریال پول پرداخت خواهد شد [تا] در تهران با راهنمائی ساواک یک دست لباس مشکی و مناسب برای شرفیابی تهیه نمایند... مدت اقامت کدخدایان در تهران چهار روز پیشبینی شده که ... برنامه آن در مرکز تهیه و وسائل لازم از قبیل ماشین و راهنما و غیره پیشبینی شود... یک روز از این چهار
1) تقوی مقدم، همان، ص 507.
روز برای شرفیابی بحضور شاهنشاه اختصاص داده خواهد شد که مقرر فرمایند از هماکنون ترتیب کار داده شود... دربارة تأمین وسیله مراجعت کدخدایان ... اقدام [گردد] تا بمحض خاتمه برنامه و بدون فوت وقت مراجعت نمایند که طرح استفاده از آنان هر چه زودتر اجرا گردد ...(سند شماره 14)
بدینگونه، ترتیب ملاقات کدخدایان بویراحمد با شاه داده شد، تا بیش از پیش زمینة استفاده از آنها مهیا گردد. سرهنگ حریری، در نامهای دیگر به ساواک مرکز، موارد مهم جدیدی را گوشزد مینماید:
... یک نفر از کدخدایان اعزامی[،] مأمور ویژه این ساواک میباشد مقرر فرمائید مأمورین ساواک مرکز با او تماس مخصوص و جداگانه نگیرند زیرا جلب توجه سایرین را کرده و در آتیه استفاده از این مأمور غیر ممکن خواهد بود... مراقبت شود اشخاص خارج و عناصری از مخالفین دولت در تهران با کدخدایان تماس نگیرند... به ولی پناهی بیش از سایر کدخدایان محبت و احترام و به مطالب و مستدعیات او توجه شده و چنانچه سئوالاتی باشد از او سئوال [و] اگر دستور باشد باو ابلاغ شود... به مستدعیات کدخدایان طوری توجه فرمایند که نامبردگان اطمینان حاصل کنند ترتیب اثر داده خواهد شد...» (سند شماره 15)
بر اساس سفارشها و تأکیدهای سرهنگ حریری ریاست ساواک فارس، برنامه پذیرایی از کدخدایان بویراحمد در تهران تنظیم گردید و ترتیب «شرفیابی» آنان داده شد.
کدخدایان مزبور، علاوه بر 500 تومان ساواک فارس، 250 تومان دیگر نیز از ساواک مرکز بابت «پول لباس» دریافت داشتهاند. در این میان، ملاولی پناهی 500 تومان دیگر اضافه پاداش گرفته است(1)حکومتیها، برای انجام مقاصد خویش دست به چنین اقداماتی میزدند.
سرتیپ منوچهر هاشمی، داستان ترتیب ملاقات کدخدایان بویراحمدی با شاه را اینگونه تعریف مینماید:
... تعداد سینفر از ریشسفیدان و کدخدایان منطقه بویراحمدی به ساواک مراجعه
1) بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی.
و اظهار داشتند، آنها حاضرند در صورت همکاری نیروهای انتظامی با آنها و در اختیار داشتن اسلحه، به مقابله با شورشیان برآیند و آنها را وادار به تسلیم و تحویل اسلحههایشان بکنندو یا حتی اگر لازم باشد، دست به کشتار آنها بزنند. زیرا از ادامه این وضع اضطرابآور خسته شدهاند و بسیاری از فعالیتهایشان بر اثر همین ناامنی متوقف مانده است.
مراتب را به مرکز گزارش دادم و پیشنهاد کردم اجازه و دستور داده شود این افراد را همراه خود به تهران ببرم و در مرکز نسبت به پیشنهادهای آنان، و در صورت لزوم، شرفیابی آنان به حضور اعلیحضرت، تصمیم گرفته شود. ساواک مرکز بلافاصله با پیشنهاد من موافقت و برای اعزام ریشسفیدان و کدخدایان نامبرده یک فروند هواپیما به شیراز فرستاد(1)به محض ورود به تهران، به کارپردازی دستور داده شد امکانات اقامت آنان در تهران فراهم و برای همه آنان کت و شلوار مشکی و پیراهن و کراوات و کفش و جوراب نو تهیه بشود که در شرفیابی بحضور اعلیحضرت سر و وضع مرتب داشته باشند. ترتیب شرفیابی آنان را تیمسار پاکروان داده بود و روزی که قرار بود این کار انجام شود، تیمسار پاکروان مرا احضار و گفت، اعلیحضرت فرمودند خود شما این عده را به دربار ببرید. دستور اجرا شد و در ساعت مقرر «مهمانان» را به دربار بردم و در سالن بزرگ شرفیابی در یک صف قرار دادم. لحظاتی بعد، آجودان اعلیحضرت نزد من آمد و گفت شما را احضار فرمودند. پس از ورود من به دفتر و ادای احترام، اعلیحضرت فرمودند «برای چه اینها را به تهران آوردهاید؟ آیا آریانا یا پاکروان این پیشنهاد را کردهاند؟» عرض کردم پیشنهاد از طرف بنده بود. خود این کلانتران و کدخدایان هر کدام بستگانی در بین افراد شورشی دارند. بستگان نزدیک مثل پسر، برادر، داماد و غیره که در بین یاغیان بسر میبرند. اینها از سرنوشت آنها نگران هستند و نیز از ادامه تشنج در منطقه به تنگ آمدهاند. خودشان به من مراجعه و تقاضا کردهاند اگر تعدادی اسلحه در اختیار آنها گزارده شود، در ظرف مدت کوتاهی شورشیان را تار و مار خواهند کرد یا زنده تحویل خواهند داد. فرمودند اگر اینها سلاحها را بردند،چه کسی
1) البته، کدخدایان مزبور با اتوبوس به تهران اعزام شدند.
جوابگو خواهد بود؟ عرض کردم، صد قبضه اسلحه در مجموع مورد تقاضای آنها میباشد و به فرض اینکه تعدادی از آنها از بین برود، بهتر است که تعداد زیادی سرباز و افسر در کوهها سرگردان بمانند. بعلاوه اینها از کانالهای دیگر به اسلحه دسترسی دارند، با این تقاضا میخواهند عملشان موجه و مورد پشتیبانی دولت باشد. در ضمن برای کنترل اینها، اگر اجازه فرمایند، با هر گروه از اینها یک درجهدار و یک دستگاه بیسیم همراه بکنیم و هرگروه را زیر نظر یک افسر و مأمور ساواک قرار دهیم که اعمالشان تحت کنترل باشد. فرمودند، من جواب مردم را چه بدهم که با ارتشی به این عظمت و ژاندارمری و نیروی مقاومت ملی، مجبور هستیم برای سرکوب یک عده یاغی از وجود عشایر استفاده کنیم؟ بعرض رساندم با آشنائی شورشیان به منطقه، که کوهستانی و جنگلی میباشد و شیوههای جنگهای پراکنده و جنگ و گریز که آنها بکار میبرند، سرکوب آنها توسط نیروهای انتظامی مدتها طول خواهدکشید و اسباب خستگی سربازان خواهد شد. زیرا سربازان برای جنگهای منظم آموزش دیدهاند و با این قبیل برخوردها بیگانه هستند. از طرف دیگر وجود این یاغیان در کوهها، با گذشت زمان اهمیت پیدا خواهد کرد و تعدادی از افراد ناراضی و یا دزدان و راهزنان به آنها ملحق خواهند شد و امکان دارد تحریکات عوامل خارجی هم به مسئله کمک کند و باز مشکل بزرگی بوجود بیاید. مصلحت چنین است که به هر وسیله ممکن با این قبیل شورشهای پراکنده سریعاً مقابله شود. فرمودند به آریانا و پاکروان بگو هر غلطی میخواهند بکنند. ماههاست هشت گردان نظامی در فارس سرگردان است...(1)
بدینگونه، ملاقات کدخدایان بویراحمدی با شاه انجام گرفت. در این دیدار نیمساعته که گزارشگر ساواک آن را ثبت کرده، چنین آمده است:
عدهای از کدخدایان بویراحمد... به نمایندگی از طرف کلیه اهالی رشید و شرافتمند بویر احمد... بحضور اعلیحضرت همایون شاهنشاه بار یافته و با احساساتی بیشائبه مراتب فداکاری و جانبازی خود را اعلام و از عده معدود خائنین که برای اجرای مقاصد پلید خود قیام نموده بودند بشدت ابراز انزجار و
1) منوچهر هاشمی، همان، صص 237 ـ 234.
برای شدت مراتب وفاداری خود نسبت بشاهنشاه و ملت ایران قرآن مهر شدهای که در آن تصریح نموده بودند تا آخرین قطره خون خود را در راه نیات شاهنشاه و مصوبات ملت ایران فداکاری و جانبازی خواهند نمود بحضور اعلیحضرت همایونی تقدیم نمودند. کدخدایان مزبور ضمن اظهار عبودیت و آمادگی برای هرنوع فداکاری برای عمران و آبادی منطقه زیبا و مستعد بویراحمد که متأسفانه بعلت وضع طبیعی آن هنوز خیلی عقب افتاده است مستدعیاتی بخاک پای همایونی عرضه نمودند [.] از آنجائیکه صفات عالی و احساسات پاک این مردم ساده و بیآلایش در تمام کشور شهرت بسزائی دارد گفتار صادقانه و مستدعیات آنان مورد توجه خاص اعلیحضرت همایون شاهنشاه واقع گردید...(1)
به رغم این توضیحات، هیچیک از کدخدایان تسلیم شده بویراحمدی، نمایندة اهالی بویراحمد محسوب نمیشدند. بلکه در دید عموم ایل، برخی از آنان فرصتطلبانی بودند که حتی به ولینعمتان و خویشاوندان نزدیک خود رحم نکرده بودند. عدهای از این کدخدایان نیز دو ماه و اندی پیش در دروهان بویراحمد قسم قرآن خورده بودند که با رژیم شاه بجنگند و به اقوام خویش و دیگر مبارزان پشت نکنند. ولی اکنون «قرآن مهر شدهای» را به شاه تقدیم میکردند. معلوم بود چنین سوگندهایی، دروغین و ناپایدار است(2)
به دنبال این دیدار، روزنامههای رسمی کشور در تیترهای درشت و تبلیغات وسیع،به انتشار همبستگی نمایندگان عشایر بویراحمد با شاه و اعلام مراتب فداکاری و جانبازی آنان پرداختند.
مطالب این روزنامهها، البته همه برگرفته از دیدگاه رسمی مقامات کشوری و لشکری بود.
یکی از روزنامههای رسمی، در مطلبی با عنوان «کلانتران توبهکار» با طنز و کنایه نوشت: «خبر میمنت اثر ابراز وفاداری کلانتران قشقایی و بویراحمدی[،] نسبت به شاهنشاه
1) بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی. (دقیقاً گزارش ساواک را روزنامه «پیغام امروز» به چاپ رسانیده بود. رجوع شود: پیغام امروز، (29 اردیبهشت 1342، شماره 938)، ص 5.
2) روزنامه پیغام امروز، با عنوان «کلانتران بویراحمدی قرآن مهر شدهای برای ثبوت وفاداری خود نسبت به شاهنشاه و مصوبات ملت ایران تقدیم کردند.» (همان، ص 1)
و ملت ایران که به همراه کلام الله مجید مهرشدهیی مؤکد و مؤید شده بود، به مراتب کمتر از آن مایه مسرت خاطر... شد که گذشت و جوانمردی شهریاری... امید است دولتمداران ما، در قبال این توبهکاری کلانتران قشقایی و بویراحمدی، همان می کردند که اعلیحضرت فقید رضاشاه کبیر... به کار بستند و آن اینکه پس از تسلط کامل بر فئودالیسم و خانها و کلانتران، راه هرگونه اعمال نفوذ [و] هرگونه فعالیت اجتماعی را به روی آنها به طور کامل سد کردند و چنان آنها را در تنگنای زندگی عادی و قانونی محصور نگه داشتند که جرأت هیچگونه دستدرازی دیگر نیافتند... در حاشیه توبهکاری کلانتران قشقایی و بویراحمدی امروز بیش از این نتوان گفت که کاش دولتمداران ما در این زمینه پای در جای پای آن فقید سعید نهند. (1)» علاوه بر روزنامهها و نشریات، رسانههای جمعی رادیو و تلویزیون و نیز خبرگزاریهای خارجی، به تبلیغ و انتشار این دیدارـ که به زعم آنان بیانگر تسلیم ایل بویراحمد بود ـ پرداختند.
شاه و مقامات محرمش ـخاصه ساواک ـ البته طرحهای عملی و مهم دیگری با استفاده از این ملاقات در سر داشتند. سرلشکر پاکروان رئیس سازمان اطلاعات و امنیت کشور، در نامة «خیلی محرمانة» مورخه 30/2/42 به ساواک فارس مینویسد:
زمینه برای کلیه اقدامات لازم فراهم شده[،] بمحض مراجعت آقای هاشمی همانطوریکه در تهران بررسی گردیده ترتیب کارها داده شود. (سند شماره 16)
پس از ملاقات کدخدایان بویراحمد با محمدرضا شاه، سپهبد بهرام آریانا فرمانده نیروی عملیاتی جنوب، در نامهای به شاه تصمیم جدید وسیاسی اتخاذ شده را برای تأیید قطعی محمدرضا شاه اعلام داشت.
پیشگاه مبارک اعلیحضرت همایون شاهنشاهی
مفتخراً بشرفعرض مبارک میرساند بنا باستدعای کدخدایان بویراحمدی از خاکپای همایونی جاننثار در نظر دارد اعلامیهای صادر و طی آن بغیر از عبداله ضرغامپور و پسرانش و ناصر طاهری و چند نفر از نزدیکان وی[،] غلامحسین جلیل و سایر
1) مهر ایران، (30 اردیبهشت 1342، شماره 1830، صص 1 و 6).
اشراری که دست آنان بخون افسران و درجهداران و سربازان شهید آلوده شده است [،] به بقیه افراد عامی و فریب خورده که بلااراده آلتدست سران تبهکاران اشرار واقع شدهاند تأمین بدهد و از این اقدام دو نتیجه معروضه پائین حاصل خواهد شد.
1ـ پراکنده شدن افراد از اطراف سران اشرار خائن با راهنمائی و همکاری کدخدایان خدمتگذار بویراحمدی[.]
2ـ تسهیل عملیات نظامی وخاتمه دادن هر چه زودتر بآن [.]
جانثار استدعا دارد فرمان مبارک شاهانه نسبت به پیشنهاد معروضه بالا شرفصدور یابد تا قبل از آغاز عملیاتی که در پیش است اعلامیه مزبور تنظیم و در تمام منطقه بویر احمدی پخش گردد... (1)
ظاهراً شاه موافقت خویش را اعلام داشته، زیرا یک روز بعد ـ در تاریخ 4/3/1342 ـ سپهبد آریانا اعلامیة معروف شمارة 17 را بدین مضمون منتشر نمود:
اخیراً هنگام شرفیابی کدخدایان و کلانتران شاهدوست و میهنپرست بویراحمد بحضور مبارک اعلیحضرت همایون شاهنشاه بزرگ ارتشتاران از خاکپای ذات مبارک ملوکانه استدعا نموده بودند آن عده از افراد سادهلوح و عامی بویراحمد که روی نادانی و بیخبری و بویژه باجبار تحت تأثیر گفتار پوچ و دروغ اشرار و خائنین قرار گرفته و گول خوردهاند مورد عفو ملوکانه واقع و بآنها تأمین داده شود[.] این استدعای کدخدایان مورد تصویب ذات شاهانه واقع و فرمان جهانمطاع ملوکانه بشرح زیر به نیروی جنوب ابلاغ گردیده است.
باستثنای افراد شریری که در بلوای اخیر بویراحمد توطئه چینی نموده و یا دست ناپاک خود را بخون افسران و درجهداران و سربازان دلاور ارتش شاهنشاهی آلوده نمودهاند بسایر افرادی که ندانسته بنحوی از انحاء در این اعمال شرم آور و خائنانه باشرار کمک نمودهاند بشرطی که با اسلحه خود را تسلیم و احیاناً خائنین را بقتل رسانده و اسلحه آنان راتسلیم نمایند تأمین داده شود.
نام کسانی که جزء اشرار بوده و هرگز بآنها تأمین داده نخواهد شد در زیر نوشته
1) آریانا، همان، صص 238 ـ 237.
میشود [.] بقیه اشخاص میتوانند از این تاریخ تا مدت ده روز با فرستادن نماینده بستونهای عملیاتی و مذاکره قبلی با فرماندهان ستونها ترتیب تسلیم و تحویل اسلحه خود را بفرماندهان ستون داده و برای حفظ جان و مال خود اقدام نمایند...
اینک اسامی اشرار و خائنین: 1ـ عبداله ضرغامپور 2 ـ خداکرم ضرغامپور 3 ـ منصور ضرغامپور 4 ـ ناصر طاهری 5 ـ غلامحسین جلیل 6 ـ کردی (داماد غلامحسین جلیل) 7 ـ عیدی و شیخ محمدرضا (نوکران ناصر طاهری) 8 ـ درویشعلی و علیخان(1)(نوکران عبداله ضرغامپور) ...(2)
سپهبد آریانا، یک روز پس از انتشار اعلامیة شماره 17، اعلامیه دیگری منتشر نمود که در آن، عامة عشایر را تهدید کرده بود: «هر فردی به هر نحوی» به افراد عفو ناشده «پناه» دهد «و یا وسایل اختفاء و تأمین تدارک» آنها را فراهم نماید «جزء یاغیان و اشرار قلمداد [گردیده] و با آنان نیز مانند خود اشرار رفتار خواهد شد.» (سند شماره 17)
به دنبال این تصمیم و انتشار اعلامیه شماره 17 [برخی] افرادی چون کیخوشید برومند ـکه هنوز برای عبدالله خان مفید بود ـ تسلیم نظامیان شدند. علاوه بر کی خورشید، برادرش کیشمشیر، کیخدابخش مظفری و ملابهرام مندنیپور با حضور در پادگانهای نظامی سرتسلیم فرود آوردند.در کوهمره سرخی نیز پس از تسلیم شدن حبیب شهبازی، عوضقلی محمدی و بهادر امیری «با کلیة کسان و بیست و پنج قبضه سلاح خود را تسلیم نمودند.»(3)این افراد، در روزهای هفتم و هشتم خرداد ماه تسلیم نظامیان گردیدند.
پس از این وقایع، آریانا در گزارشی به ستاد بزرگ ارتشتاران و فرماندهی نیروی زمینی و ریاست دفتر ویژه اطلاعات، آخرین وضعیت نیروهای «خودی» و عشایر را از عصر روز هفتم خردادماه تا عصر روز هشتم خردادماه 1342، این گونه اعلام داشت:
... الفـ جناب آقای نخستوزیر [اسدالله علم] در ساعت 1100 روز جاری در ستاد اینجانب حضور بهمرسانیدند و ضمن توجیه معظمله دربارة عملیات [جنوب] مذاکرات مفصلی نیز دربارة طرحهای آینده برای منطقه بویراحمدی و ممسنی بعمل
آمد.
بـ در روز جاری عوضعلی[عوضقلی] مسقانی وبهادر امیری و 23 نفر دیگر از تفنگچیان منطقه سرخی با 25 قبضه تفنگ که 12 قبضه آن ام ـ 1 (سلاحهای از دست رفته از پاسگاه ژاندارمری دادنجان) [بود] در ستاد نیروهای جنوب حاضر شده و خود را تسلیم و تفنگهای خود را نیز تحویل دادند...
پـ ناصر طاهری و غلامحسین سیاهپور پس از اینکه بمنطقه جاوید و کشکولی رفته و از همراهی و همکاری آنان مأیوس گردیده دو روز قبل مجدداً از طریق سفیدار و جلیل و بابکان بهمان منطقه اولین که زیر نفوذ غلامحسین سیاهپور میباشد [و] در تنگ آبشور و دشتوه قراردارد مراجعت نمودها ند.
ت ـ عبداله ضرغامپور در منطقه تامرادی است [و] غلامحسین سیاهپور و همراهان هنوز در منطقه بابکان هستند(1)
بنابراین، تصمیم سیاسی حکومت که انتشار اعلامیة عفو عمومی بود، تأثیر شایانی در پراکندهسازی جنگجویان و حامیان ایشان داشت. سیاست جدید دولت که با همفکری برخی کدخدایان بویراحمد ریخته شده بود، باعث شد عبداللهخان به ناچار تنگ تامرادی را رها کند و به کوههای اطراف چرام و دهدشت پناه ببرد.
یکی دیگر از اقدامات مؤثر رژیم در سرکوب قیام عشایر، استفاده از چریک مزدور محلی بود.
در این طرح خطرناک و کشنده که نمونهای واضح از طرح انگلیسی «تفرقه بینداز و حکومت کن» بود، برخی عشایر را در مقابل هم قرار داد و با یکدیگر معارض نمود. «رژیم [پهلوی] به علت عدم کارائی ارتش در جنگهای پارتیزانی، با استفاده از نیروی چریکهای مزدور، به سرکردگی کلانتران خریده شده و فئودالها به عملیات چریکی علیه عشایر قیام کننده اقدام» نمود؛(2)که در واقع «سهم مهمی در شکست نهضت داشت.»(3)
در برابر هم قرار دادن عشایر، شرایط بسیار سختی برای مبارزان و مردم محل به وجود آورد. در واقع، آنگونه که «تقوی مقدم» نظر میدهد، در مقابل هم قراردادن نیروهای مردمی عشایر «علاوه بر اینکه از تجربه و مهارت رزمی افراد عشایر سوء استفاده میشد... وضع دشواری را برای افراد مخالف دولت فراهم میکرد.»(1)
در این «وضع دشوار» که تصمیمگیری برای جنگجویان عشایر سخت شده بود، ادامه درگیری و جنگ با نظامیان رژیم نیز دشوار و جبران ناپذیر مینمود. زیرا در صورت درگیری طرفین، دیگر معارضه دولت و ملت به شمار نمیرفت؛ بلکه در اخبار رسمی و تبلیغی و نیز افواه عموم، جنگ داخلی عشایر محسوب میشد.
در حقیقت، تبعات اینگونه جنگهای داخلی بود که اکنون حکومت پهلوی از آن بهرهبرداری میکرد. در برابر این سیاست خطرناک و تخریبی، جز تحمل و تأمل چارهای نبود. تشکیل دستههای چریک دولتی از افراد محلی، که چون مزد اعمال خویش را دریافت میکردند، «مزدور» محسوب میشدند، از جمله طرحهایی بود که مقامات ساواک پس از دیدار کدخدایان بویراحمد با شاه، راهاندازی کردند. این مهم، با همکاری برخی کدخدایان بویراحمد عملی و اجرا شد. بنا به نوشتة آریانا:
استخدام چریک زیر نظر ساواک بعمل آمد [و] نگهداری و زیست این عناصر از نظر غذا، نان، جیره، سیگار، قند و چای و سایر احتیاجات طبق اعتبارات ویژه از طرف ساواک تأمین گردید. طبق دستورات مرکز بجای حقوق روزانه[،] پاداش برای آنان در نظر گرفته شد تا افراد چریک بامید یک حقوق مرتب علمیات را طول ندهند... (2)
فعالیت دستههای چریک محلی که غالباً تحت فرماندهی یک افسر و چند درجهدار بود، از همان اوایل خرداد ماه ـ و پس از اعلامیه شماره 17 ـ با شدت آغاز گردید. آریانا، در گزارشهای متعدد روزانه، به این فعالیتها اشاره دارد. او در گزارش 15 خرداد ماه، مینویسد: «دستجات عملیات مخصوص و چریک در حدود 250 نفر تشکیل گردیده و بطور محرمانه و آشکاردر کوهها پراکنده و در تعقیب اشرار میباشند و تاکنون
چهل قبضه تفنگ برنو و پنجتیر پران و شش قبضه تفنگ ام ـ 1 جمعآوری نموده اند. اشرار در کوهستانها متواری و دستجات مزبور در تعقیب آنها میباشند.»(1)
وی در گزارشی دیگر، به استناد اطلاعات لشکر 9 خوزستان، عملیات موفقیتآمیز چریکها را اینگونه بیان میدارد: «دستجات چریک خودی تحت فرماندهی افسران نیرو با وسائل بیسیم در چهار دسته مشغول تعقیب سران اشرار (عبداله ضرغامپور، ناصر طاهری، غلامحسین سیاهپور و حبیب بهادر) میباشند و عدهای از اطرافیان نامبردگان خود را معرفی و مشغول جمع آوری سلاح آنان گردیده و پنج قبضه از تفنگهای (ام ـ 1) از دست رفته مسترد گردیده ـ تعقیب و قلع و قمع و خلعسلاح اشرار ادامه دارد.»(2)
اوج استفاده از چریکان وابستة محلی، در تعقیب ناصرخان طاهری و ملاغلامحسین سیاهپور صورت پذیرفت. متلاشی شدن گروه ناصرخان، نتیجة کار یک دسته از این چریکهای محلی بود. چریکان طایفة «تیرتاجی» بویراحمد، بنا به دستور نظامیان، در تعقیب گروه ناصرخان به راه افتادند و با وی درگیر شدند. در این درگیری، چریکهای محلی موفق به هزیمت ناصرخان و همراهانش گردیدند و یک دسته از مخالفان حکومت را سرکوب نمودند. این اقدام، در آن شرایط بحرانی کمک بسیار بزرگی به رژیم پهلوی محسوب میشد. به دنبال تار و مار شدن دسته ناصرخان و تسلیم وی، تمام توان رژیم برای از بین بردن ملاغلامحسین سیاهپورجلیل و یارانش به کار گرفته شد. در اینجا نیز استفاده از چریک مزدور محلی، جزو اهم برنامههای اساسی سردمداران رژیم بود.
هر چند ملاغلامحسین و یارانش در بسیاری مواقع، میتوانستند این وابستگان محلی را قتل عام کنند، اما غالباً سیاست اختفا و عدم درگیری را به کار میبستند. البته، بسیاری از چریکهای محلی نیز هیچ علاقهای به درگیری و برخورد با گروه ملاغلامحسین نداشتند. اکیپهای متعدد چریک، که از اواسط مرداد ماه 1342 و پس از تسلیم شدن دستههای مقاومت عشایر بویر احمد، در سطح بسیار وسیع برای دستگیری و قلع و قمع ملاغلامحسین و گروهش راهاندازی شده بود، تلاش مضاعف خویش را آغاز کردند.
دستههای چریک محلی، که تعدادشان بسیار بیشتر از قبل شده بود، از نقاط مختلف منطقه جلیل، وارد سردسیر و گرمسیر طایفة مزبور گردیدند.
گروههای زیادی از سمت دهدشت و با تقسیمبندی لشکر 9 خوزستان ـ با سخنرانی غرا و تشجیع کننده سرهنگ غفور علیزاده فرماندار نظامی کهگیلویه ـ روانه پشتکوه جلیل گردیدند. به اینان تأکید شده بود، «اعلیحضرت همایونی» امر مطاع و مستقیم خویش را مبنی بر «نابودی» طایفه جلیل صادر نموده است. بنابراین، غارت و کشتن آنان مجاز است.
جمع زیادی از چریکان دولتی، به رهبری ملکمنصورخان باشتی، از سمت باشت و باوی به سوی منطقه جلیل حرکت کردند. دستههای متعدد دیگری از چریکهای محلی، از ایل بویراحمد سردسیر و به رهبری برخی کدخدایان مشهور قایدگیوی، نظیر ملاولی پناهی و کیخورشید برومند برای قلع و قمع ملاغلامحسین و یارانش به منطقه جلیل وارد شدند.
بدین ترتیب، جمعزیادی از اکیپهای عملیاتی چریک محلی، تحت رهبری دولتیان، برای نابودی دسته ملاغلامحسین و طایفه جلیل وارد عمل شده بودند. بسیاری از این چریکها، البته سعی مینمودند به گونهای عمل شود که اصطکاکی با گروه ملاغلامحسین پیدا نکنند.
برخی از این چریکها، البته در آزار و اذیت مردم طایفةجلیل و انصاریهای امیرایوب تلاش بسیار نمودند. آنان، به طرق مختلف مردم منطقه را شکنجه و آزار میدادند و با شدت و خشونت رفتار میکردند. در واقع، یکی از عوامل مهم و اصلی تسلیم شدن ملاغلامحسین و یارانش در اواخر مرداد 1343 ـ پس از یکسال و اندی مقاومت ـ همین برخوردهای خشن و غیرانسانی چریکهای مزدور محلی و آزار و شکنجه مردم طایفة جلیل بود. بعضی از چریکها، به طمع پول و کالا ـ شامل قند، چای، سیگار، برنج و غیره ـ وارد دستههای چریکی شده بودند. برخی نیز از سر ترس و تهدید و اجبار و یا به تبع سران خویش به جرگة چریکهای دولتی پیوسته بودند.
در هر حال، تشکیل دستههای چریک محلی و همکاری آنها با نظامیان، از عوامل مهم سرکوب قیام عشایر محسوب میشود. همکاری آنان با رژیم پهلوی، اوضاع بحرانی و به هم ریختة داخلی عشایر را بیش از پیش مغشوش و نابسامان نمود. به
علاوه، فشار مضاعفی بر جنگجویان عشایر و حامیان آنها وارد آورد و آزادی عمل مبارزان عشایر را سلب کرد.
عبدالله خان ضرغامپور که تقریباً از نیمه اول فروردین ماه 1342 وارد تنگ تامرادی شده بود، در واقع در کنف حمایت کیخورشید برومند به سر میبرد. علاوه بر وی، خانوادهاش نیز درآرامش نسبی تنگ تامرادی، بیش از یک ماه و نیم دوام آورد. در این مدت تنها تلاش عبدالله خان و فرزندان و همراهان، حفظ جان خویش و خانواده بود. او دیگر نمیتوانست اقدام خاصی انجام دهد.
این اوضاع به ظاهر آرام، پس از دیدار کدخدایان بویراحمد با محمدرضا شاه و انتشار اعلامیة شماره 17، کاملاً به هم ریخت. تلاش برخی نظامیان و همکاری جدی ولیپناهی ـ از کدخدایان بنام عبداللهخان ـ بالاخره موجب جدایی کیخورشید برومند و رها نمودن عبداللهخان گردید. با جدایی و تسلیم کیخورشید، عبداللهخان صلاح ندید که بیش از این در تنگ تامرادی بماند. بنابراین، جمع زنان و فرزندان خرد و درشت و برخی نوکران وفادارش را برداشت و از تنگ تامرادی خارج گشت. در خط سیر خویش از پشتکوه جلیل و بلندیهای کوه زرآورد به سوی منطقه مسکونی بابکانیها حرکت کرد. مدتی در حدفاصل مناطق مسکونی طوایف جلیل، بابکانی، انصاری و بایاری، به سر برد.
عبدالله خان که در همین چند روز اقامت در حوزة جلیل و آقاییهای بابکانی، با همکاری مردم منطقه برخی زنان و کودکان خویش را نزد باویها و سادات بحرینی ده بزرگ فرستاد، تا اندازهای راحت شد. در ده بزرگ باشت، سرهنگ فیروز بخش نیروهای نظامی خود را مستقر نموده بود و چریکان باوی به رهبری ملکمنصورخان باشتی، ملاابوالفتح رضوانی و برخی دیگر از بزرگان منطقه، با او همکاری مینمودند.
در نیمه اول خردادماه عبدالله خان با ده پانزده تن از همراهان به سوی کوههای پیرامون چرام و دهدشت روانه شد. ناصرخان هم با همراهان، به همراه ملاغلامحسین سیاهپور وارد منطقة جلیل گردید. ملاغلامحسین نیز که دستهای منسجمتر و متحدتر داشت، در منطقه خویش باقی ماند. اما ناصرخان به سوی کوههای اطراف یاسوج رفت.
اکنون دو خان بویراحمدی، تنهاتر از همیشه، در دو سوی مخالف حرکت میکردند؛ یکی به سمت دهدشت و دیگری به طرف یاسوج. هدفشان البته استتار در کوههای اطراف دهدشت و یاسوج بود. شاید هم قصد داشتند در صورت امکان با مقامات دولتی و فرماندهان نظامی، ملاقاتی مؤثر انجام دهند.
اما، پیش از آن که این امکانها رخ دهد، هر دو مورد سوءقصد محلیان قرار گرفتند. یکی از نوکران پیشین عبدالله خان، به نام علی فرزند غلامعلی از زمان بازگشت کدخدایان بویر احمد ازتهران، مأموریت یافته بود خود را به سران مشهور قیام نزدیک نماید و در فرصت مناسب یک یا چند تن از آنان را به قتل رساند.
وی ابتدا در پشتکوه جلیل و پیرامون امیرایوب، خود را به ناصرخان و ملاغلامحسین ـ و همراهان ایشان ـ نزدیک کرد. ولی در همان آغاز حضور، کاملاً مورد شک قرار گرفت و مراقبت گردید. با وجود این، پس از آن که عبدالله خان، ناصرخان و ملاغلامحسین از یکدیگر جدا شدند، در دسته عبدالله خان و به عنوان معتمد وخدمتگذار او وارد شد. تقریباً تمام افراد موجود، نسبت به «علی» مشکوک بودند و در مجالس عمومی و خصوصی خطر او را به عبدالله خان گوشزد نمودند. اما عبداللهخان نه تنهاسخن هیچکدام را نپذیرفت،که در همراهی و حمایت علی اصرار ورزید.
علیِ غلامعلی نیز از اعتماد و اصرار عبدالله خان نهایت سوءاستفاده را برد و در نخستین ساعات بامداد 18 خرداد 1342 او را به قتل رسانید. همراهان اندک عبدالله خان هم به زودی صحنه قتل و جسد مقتول را رها کردند و آوارة کوه و بیابان شدند. قاتل نیز خود را به نظامیان رسانید و خبر قتل عبدالله خان و اقدام خویش را اعلام داشت. همان روز نیروهای نظامی وارد قتلگاه شدند و نعش بر جای مانده عبدالله خان را برداشته به بهبهان بردند. در آنجا هم براساس تصمیم حکومتیان، جسد عبدالله خان را چند روزی به دار آویختند، تا به همگان اعلام نمایند دیگر عبدالله خانی وجود ندارد. خبر قتل عبدالله خان، که پیروزی مهمی برای حکومت محسوب میشد، در روزنامههای سراسری کشور منتشر گردید. این اخبار و گزارشات، بیانگر اهمیت و ارزش قتل عبداللهخان ضرغامپور برای سردمداران حکومت پهلوی بود.
تیمسار سرتیپ علی نادور فرمانده پادگان بهبهان، گزارش قتل عبداللهخان را به
فرماندهی نیروهای جنوب و فرمانده لشکر 9 خوزستان مخابره نمود(1)آریانا نیز در پاسخ تلگراف سرتیپ نادور اعلام داشت: «از این مژده بسیار خوشوقت شدم فوراً بهر قیمتی هست نعش را پیدا کرده و از آن چند قطعه عکس روشن برداشته و در بهبهان بدار آویخته و پس از عکسبرداری برابر تشریفات قانونی بخاک بسپارید... .»(2)
وی که در همان روز، خبر قتل عبدالله خان را به شاه اعلان داشت؛ استدعا نمود: «تا پیدا شدن جنازه عبداله ضرغامپور و عکسبرداری از آن[،] اوامر مبارک شاهانه شرفصدور یابد که از انتشار این خبر در جرائد و رادیو خودداری شود...»(3)
بالاخره، جسد عبدالله خان کشف و به بهبهان حمل گردید. آریانا، در بخشنامهای به تاریخ 18 خرداد 1342 اعلام نمود:
عبداله ضرغامپور خائن و جنایتکاری که دستش بخون سربازان فداکار شاهنشاه و میهن آلوده و سردستگی اشرار را داشته و نظم منطقهای از میهن عزیز را برای مدت محدودی بر هم زده بود بدست عوامل نفوذی لشکر 9 خوزستان کشته و جنازه گناهکارش جهت عبرت سایرین آنهائی که راهی جز خدمت بشاهنشاه و میهن در پیش میگیرند به بهبهان حمل و بدار مجازات آویخته گردید ـ پایان زندگی شوم و ننگآمیز این یاغی شرور را بافسران و درجه داران و افراد و همچنین عشایر منطقه ابلاغ نمائید(4)
وی در تاریخ 21 خردادماه، اعلامیه شماره 22 نیروهای جنوب را اینگونه منتشر نمود:
عبداله ضرغامپور سردسته اشرارجنوب که عمری را بشرارت و یاغیگری گذرانده بود بکیفر گناهان خود رسید و تسلیم چوبهدار شد... بآن عدهایکه هنوز فکری پوچ در سر دارند و کورکورانه با اسلحه در کوهستانها مخفی شدهاند و بهمه کسانی که درمنطقه عملیاتی نیروهای جنوب و کلیه مناطق فارس ـاصفهان ـ خوزستان اسلحه داشته و تابحال آنرا بستونهای اعزامی تحویل ندادهاند هشدار میدهم که تا وقتی
پشیمان نشده و اسلحه خود را تحویل ندهند سرنوشتی شوم چون عبداله ضرغامپور در انتظار آنها است [.] کیفر این تبهکار را به بینید [و] بخود و خانوادة خود رحم نموده و اسلحه خود را به نزدیکترین پادگان نظامی تحویل دهید. حتی یک اسلحه در دست هیچکس نباید باقی بماند(1)
برخی روزنامههای رسمی کشور، با چاپ عکس قاتل و مقتول، خبر کشته شدن عبدالله خان را با آب و تاب فراوان ـ و با اطلاعات راست و دروغ ـ منتشر نمودند.
روزنامة کیهان، در صفحه اول خود به دروغ نوشت:
«پس از یک زد و خورد شدید در کوههای کهگیلویه [،] عبداله ضرغامپور کشته شد.»(2)
مجلة تهران مصور، با تیتر «قتل جانی شماره یک جنوب» گزارش واقعه را از زبان منابع رسمی نظامی، انتشار داد(3)
اخبار مربوط به قتل عبدالله خان، موجب توقیف روزنامه «جهان» و بازداشت مدیر مسئول آن «صادق بهداد» گردید. این روزنامه در تاریخ بیستم خردادماه، سر مقالهای تحت عنوان «فرجامکار» نوشت،که به اختصار زندگی و اعمال عبداللهخان را بیان داشته بود. اما، انتقاداتی که به چگونگی اقدامات و عملکرد حکومت وارد نمود، مهمتر بود(4)یک روز بعد، مسئولان روزنامه مسئلهای حقوقی را مطرح کردند، که همین مهم عاملی برای توقیف روزنامه و زندانی شدن مدیر مسئول آن گردید. در روزنامه آمده بود: «آیا علی قائد [گیوی](5)قاتل عبدالله خان ضرغامپور از مجازات معاف است؟» نویسندة مطلب در توضیح بیشتر آورده بود:
... علی... اقرار بقتل ضرغامپور میکند و این موفقیتی برای نیروهای نظامی جنوب محسوب میشود چون بنا باظهار مقامات نظامی فارس دیگر مسئلهای بنام عملیات نیروهای جنوب وجود ندارد، اکنون یک مسئله قضائی پیش میآید و آن اینکه علی قائد [گیوی] یک فرد عادی است نه نظامی و او که کسی را کشته است و اقرار هم
1) همان، ص 241ـ240.
2) کیهان، (یکشنبه 19 خرداد ماه 1342، شماره 5962)، ص 1.
3) تهران مصور، (جمعه 24 خرداد 1342، شماره 1032)، ص 8.
4) بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی.
5) منابع رسمی نظامی و روزنامههای کشوری، به غلط علی فرزند غلامعلی را «قایدگیوی» اعلام داشتند. وی، از تیره ای به نام «اولاد سیاه» محسوب میشد و ربطی به طایفه قایدگیوی بویراحمد نداشت.
کرد طبق قانون باید مجازات شود [،] در صورتیکه عملیات نظامی که وسیله سربازان انجام میشود تابع این قاعده قضائی نیست و هیچ تعقیب قانونی ندارد[،] اما در این مورد چون قاتل فرد عادی است این سئوال پیش میآید که آیا قاتل باید مجازات شود یا نه؟(1)
به دنبال درج این مطلب، روزنامه جهان توقیف و مدیر مسئول آن زندانی گشت. در سندی به امضای ستاد فرمانداری نظامی تهران و گزارش شهربانی کل کشور ـ که پس از وقایع 15 خرداد، فعالیت سختگیرانه زیادی داشت ـ به دستگیری صادق بهداد، مدیر مسئول روزنامه جهان و توقیف روزنامة مزبور اشاره شده است. در این سند، آمده است:
... آقای صادق بهداد مدیر روزنامه جهان در مورد علی قائد [گیوی] چریک که عبداله ضرغامپور را کشته است مطلبی در شماره 1129 مورخه سهشنبه 21 خرداد ماه درج نموده که چون تحریکآمیز بوده روزنامه توقیف و مدیر آن نیز طبق ماده 5 بازداشت گردیده است(2)
بدین ترتیب، قتل عبدالله خان ضرغامپور پیروزی بزرگی برای مقامات مملکتی بود. به علاوه در تضعیف روحیة همراهان، و ناکامی بیشتر عشایر تأثیر زیادی داشت.
پس از قتل عبداللهخان، هر کدام از همراهان وی ـ متشکل از فرزندان، برادران و نوکرانش ـ سرگردان و سراسیمه در کوهها و دهات متواری و مخفی شدند. بدین ترتیب، اهمیت وجودی گروه عبدالله خان از بین رفت. بنابراین، تمام توجه و حساسیت حکومت و در رأس آن محمدرضا شاه، بر دستگیری و نابودی ناصرخان طاهری و ملاغلامحسین جلیل قرار گرفت. این دو، هنوز تشکیلات چریکی نسبتاً منسجمی داشتند و برای رژیم خطرناک مینمودند. فشار نیروهای نظامی و دستههای چریک مزدور محلی که ـ پس از ملاقات کدخدایان با شاه تشکیل شده بود ـ برای قلع و قمع
آنان بیش از پیش گردید. ناصرخان، که قریب 20 نفر تفنگچی داشت، بعد از خروج از منطقه جلیل، وارد حوزة ممسنی شد و به سوی کمهر و کاکان ـو حوزه استحفاظی خوانین کشکولی ـ حرکت کرد. ظاهراً در خط سیر خویش، تحت تعقیب و مراقبت جاسوسان محلی قرار گرفته است. در این موقع، سرهنگ علاءالدین ناظم فرمانده عملیات مخصوص، دستههای چریک محلی از طایفه «تیرتاجی» را موظف به تعقیب و درگیری با ناصرخان نموده است. ظاهراً آنان، از ورود ناصرخان به مناطق کمهر و کاکان اطلاع دقیق پیدا کرده بودند. آریانا در گزارشی به ریاست ستاد بزرگ ارتشتاران ـ یک روز قبل از درگیری چریکان تیرتاجی با گروه ناصرخان ـ میگوید: «... ناصر طاهری بوسیله مانورهای دائمی واحدهای زبده و چریک در داخل منطقه جای امنی برای اقامتش باقی نمانده و باین جهت بطرف کوه دنا رانده شده است و با چند گروه تعقیب که تشکیل شده است و دائماً به او فشار میآورند... امید میرود بزودی نابود و دستگیر و یا تسلیم شود.»(1)
وی، در گزارشی دیگر ـ به تاریخ 22 خرداد 1342 ـ آخرین وضعیت دستههای مبارز بویراحمدی را اعلام میدارد؛ تا «از شرفعرض پیشگاه مبارک شاهانه» گذرانده شود:
... تعداد دقیق اطرافیان ناصر طاهری [،] باقی ماندة اطرافیان ضرغامپور و جلیل سیاهپور در دست نیست و برابر آخرین اطلاعات واصله دستجات زیر که سران آنها از گرفتن تأمین ناامید و بصورت افراد از جان گذشته آخرین تلاش خود را بصورت جنگ و گریز ادامه میدهند عبارتند از: الفـ دسته خداکرم [،] منصور [و] شهباز ضرغامپور و اطرافیان [.] دو نفر اخیر امروز درصدد بدست آوردن تأمین بودند که ابلاغ گردید بدون قید و شرط تسلیم شوند. بـ دسته ناصر طاهری [،] با عده [ای] از نوکران و اطرافیان. علاوه بر تعقیب این جانی با چندین واحد تعقیب (نظامی و چریک)[،] اقدامات محرمانهای معمول گردیده که بوسیله یکی از نوکران نزدیکش معدوم شود. ت ـ [غلامحسین] جلیل [،] با عده [ای] از افراد طایفه خود. فرامرز فرزند جلیل چند روز قبل با چند نفر خود را معرفی و چون خود سیاهپور
1) آریانا، همان، ص 248.
از تأمین ناامید است اقداماتی برای تسلیم بلاشرط وی در جریان است که نتیجه متعاقباً بشرفعرض خواهد رسید. پـ حبیب بهادر با عده معدودی از اطرافیان. برای تعقیب و نابودی هر چهار دسته اقدامات مجدانه بوسیله واحدهای زبده نظامی و چریک از طرف لشکرهای 9 و 10 در جریان است...(1)
در میان این چهار دسته، ناصرخان و گروهش در همان روز 22 خرداد ماه به دست چریکان محلی هدف قرار گرفته تار و مار شدند. در درگیری طرفین، که چندین ساعت به طول انجامید، دو نفر از همراهان ناصرخان به اسامی عیدی پاکباز و سیدمحمد صالح ـ از سادات ده برآفتاب بویراحمد ـ کشته شدند. دو نفر دیگر نیز زخمی شده و چند نفر دستگیر گردیدند(2)خود ناصرخان، در پناه تیراندازی جنگجویانی نظیر عیدی، سیدمحمد صالح، شیخ محمدصادق و دیگران از معرکه گریخت و جان سالم بدر برد. وی، البته در این جنگ و گریز خطرناک، شهامت زیادی نشان داد(3)در میان نیروهای ناصرخان، عیدی پاکباز به تنهایی رزم جانانهای نمود. وی که ظاهراً در نخستین مرحله درگیری مجروح گشته بود، تا لحظات آخر درگیری و کشته شدن، مقاومت نمود. برخی روایات حاکی است که دستکم دو تن از چریکان محلی به دست وی مجروح شدند. سیدمحمد صالح، که در روزهای اخیر به دسته ناصرخان پیوسته بود، ظاهراً در همان نخستین شلیکهای مهاجمان به قتل رسیده است.
سرهنگ ستاد علاءالدین ناظم، در گزارشی از واقعه قلع و قمع گروه ناصرخان طاهری، مینویسد:
1) همان، صص 250 ـ 249.
2) شیخمحمدصادق انصاری و حبیبالله حسینپور، مجروح شدند که چند روز بعد شیخمحمدصادق از بین رفت. دستگیرشدگان نیز به زندان محکوم گشتند و هر کدام چند سال در حبس باقی ماندند. از جمله: عوض گوهری، فایز همتی، خانی بختیاری، خلیفه جوزاری و حبیبالله حسینپور. یک تن از دستگیرشدگان به نام حسین انایی از سادات انا، در ستاد نیروهای جنوب ـ در شیراز ـ حالش به هم خورد و اندکی بعد فوت کرد. برخی منابع، علت مرگ او را «کتککاری» در ستاد ارتش شیراز عنوان کردهاند. (رجوع شود: آذرپیوند، همان، ص 480). البته، دستگیرشدگان، به دست برخی چریکهای محلی و نظامیان آزار و شکنجه بسیار دیدند.
3) برخی چریکهای مهاجم معتقدند، هیچکدام قصد از بین بردن ناصرخان را نداشته و حتی بدو فرصت مناسب فرار دادهاند. در مقابل، گروهی دیگر اعتقاد دارند، چریکاهای مهاجم با تمام توان برای قلع و قمع ناصرخان و نیروهایش تلاش نمودند.
... برای این مأموریت منحصراً ایل نگینتاجی(1)[طایفه تیرتاجی] را انتخاب نمودم. در ملاء عام و داخل آبادی یاسوج افراد ایل [طایفه] را توبیخ و دستور دادم بآبادیهای خود مراجعت نمایند. [اما] محرمانه سرپرست ایل را با سه نفر از سرکردگان [آنها] احضار و بآنها علت تندی را ... تفهیم نمودم.
دستور دادم ستوان یکم ناصری... پنج قبضه تفنگ و دو هزار و پانصد تیر فشنگ [و] خواربار پنج روزه را در کامیون خالی گذارده و شبانه از آبادی خارج و در ... نقطهای دور افتاده... منتظر باشد. به تفنگچیهای نگینتاجی دستور دادم از بیراهه ... حرکت نموده ... خود را ... بکامیون تعیین شده برسانند و بمحل مأموریت حرکت نمایند... چریکها پس از سوار شدن بکامیون بسمت کاکون حرکت و ساعت [2 بامداد] بکاکون وارد و شبانه با پای پیاده بسمت کوه (جوب خله)(2)حرکت و ساعت [5 صبح] بمحل رسیدند و پس از یکساعت استراحت بسمت آبادی مارگون اردکان حرکت ودر ساعت [11 صبح] با اشرار تصادف نمودند. تعداد اشرار بطور دقیق بیست نفر بوده و تعداد چریک بیست پنج نفر. این عده 25 نفری برای محاصره اشرار از دو طرف شروع به پیشروی مینمایند ولی در این لحظه دیدبانان اشرار متوجه وجود چریکهای دولتی شده و با صورتبندی چهار نفر بمعیت محمد صالح و ناصر[طاهری] که سوار قاطر بودند شروع [به] صعود بقلعه کوه مینمایند و بقیه مشغول تیراندازی میگردند و بدین ترتیب زد و خورد با شدت تمام شروع میگردد... محمد صالح و قاطر ناصر تیر میخورد [که] در نتیجه محمدصالح دزد معروف مقتول و ناصر با پای پیاده در پناه تیراندازی شدید همراهان موفق بفرار میگردد... (3)
به دنبال درگیری میان چریکهای محلی و گروه ناصرخان، شکست سنگینی بر دسته ناصرخان وارد آمد، اما خود وی موفق به فرار و نجات جان گردید. از زمان درگیری و شکست، تا هنگام تسلیم ناصر طاهری حدود چهل روز طول کشید. در این مدت، ناصرخان با همکاری محلیان در اختفای نسبتاً کاملی به سر برده است.
چون مدت یکماهی از قتل عبدالله خان گذشت و نیروهای دولت موفق به دستگیری و قلع و قمع ناصرخان طاهری و ملاغلامحسین جلیل نگردیدند، شاه عصبانی شد و فرماندهان نظامی را تحت فشار و سرزنش قرارداد. سپهبد بهرام آریانا در امریهای محرمانه و خیلیخیلی فوری به تاریخ 17/4/1342، به فرماندهان لشکرهای 9 خوزستان و 10 پیاده فارس و ریاست سازمان اطلاعات و امنیت، نارضایتی شدید محمدرضا شاه و دستور اکید وی را ابلاغ مینماید. براساس امریة مذکور «اوامر مطاع مبارک اعلیحضرت همایون شاهنشاهی بزرگ ارتشتاران چنین شرفصدور یافت که تا کی ناصر طاهری و [غلامحسین] سیاهپور باید برای خود بگردند ـ چرا اینقدر عناصر مختلف سستی به خرج میدهند و اینها را دستگیر نمیکنند...» (سند شماره 18)
در پی این دستور اکید شاهانه، جنب و جوش نظامیان و تحریک عناصر چریک محلی بیش از پیش گردید. تلاش و تکاپوی دولتیان و مزدوران محلی آنان برای دستگیری و از بین بردن ملاغلامحسین چندان نتیجهبخش نبود. اما ناصرخان که پس از ضربه مهلک درگیری 22 خرداد، تقریباً تنها شده بود، هر لحظه فشار و سختی بیشتری را احساس میکرد. بنابراین، تصمیم به تسلیم گرفت. ولی تلاش مینمود تا حد ممکن، تأمیننامة جانی خویش را دریافت نماید. معهذا، مکاتبات محرمانه و دوستانه وی با دولتیها پیگیری شد؛ اما، این بار حاکی از ترس و لرز شدید او، از عاقبت کار بود. همسرش «زرینتاج رستم» ـ دختر حسینقلیخان ـ در شیراز فعالیت میکرد، تا شاید پیغامها و مکاتبات او را فرجامی میمون بخشد. گفتههای فرماندهان نظامی نیز حاکی از امیدواری بود. در اواخر خرداد ماه مأمور ویژه ساواک فارس گزارش میدهد:
طبق اطلاع بانو زرینتاج طاهری عیال ناصر طاهری و دختر حسینقلی رستم از راه کازرون و ممسنی به حدود بویراحمد رفته است تامشارالیه را پیدا کرده و وادار نماید خود را تسلیم ارتش نماید...(1)
البته باید توجه داشت، ناصرخان طاهری خود آمادگی و قصد تسلیم شدن را داشته و همسرش تنها میتوانسته گفتههای ارتشیان را بدو ابلاغ نماید. بنابراین، آمد و شد
1) بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی.
همسر ناصرخان طاهری چندین بار صورت گرفته است. علاوه بر مقامات ارتشی، مسولان ساواک فارس، غیرمحسوس و امیدوارانه او را از طریق همسرش تشویق به تسلیم نمودهاند.
در سندی از ساواک، به تاریخ 12/4/1342 آمده است:
... نظر ساواک این بود که با تلقین غیرمستقیم و تشویق زرینتاج زن ناصر طاهری او را وادار به گرفتن تماس با ناصر نموده و تردید و دودلی او را در آمدن بشهر و تسلیم ساواک رفع نماید و در اجرای این طرح هم اقداماتی معمول و زن مزبور آماده رفتن بوده[،] ولی چون سرهنگ ناظم امروز صبح بدون تماس با این ساواک زن مزبور را جبراً با هواپیما به یاسوج برد تا دنبال ناصر طاهری بفرستد طرح این ساواک بهم خورد و زن مزبور هم که بغیر از ساواک نسبت بسایر مراجع و مقامات دولتی خوشبین نیست با اینکه از محل ناصر اطلاع داشت بسرهنگ ناظم اظهار نکرد که رفتن او به بویراحمد بمنظور گرفتن تماس با طاهری بینتیجه میباشد... با شرح مراتب بالا در اجرای امر در ساعت 11 روز جاری مراتب ... به نیرو گزارش گردید که در مورد تعقیب و دستگیری او اقدامات لازم بعمل آورند(1)
در پاسخ این گزارش، ساواک مرکز اعلام میدارد:
... چون هدف و منظور اصلی دستگیری ناصر طاهری و خاتمه دادن بغائله اخیر فارس میباشد... بهتر بود قبل از عزیمت بیهوده بانوی مزبور به بویراحمد حقیقت جریان را با فرماندهی نیرو در میان گذاشته و با تبادل نظر و همکاری صمیمانه نسبت باین موضوع اقدام میشد. اکنون نیز بهتر است بهمین نحو رفتار [شود] و ضمن تحبیب بانو زرینتاج و بوسیله وی در مورد معرفی بدون قید و شرط ناصر طاهری اقدام و نتیجه را اعلام دارند.»(2)
به دنبال پیشنهاد ساواک مرکز، تیمسار سرهنگ حریری ـ ریاست ساواک فارس و بنادر ـ و سرهنگ شاهینپور، معاون وی در امور عشایر، با مذاکره با سپهبد آریانا، روز 13 تیر ماه «با هواپیمای ارتشی بیاسوج عزیمت [نموده] تا با بررسیهای دقیق نسبت به
ناصر طاهری تصمیماتی اتخاذ گردد.»(1)
آنها با ملاقات همسر ناصرخان و عمههای وی در روستای مادوان یاسوج، قاصدی به نزد ناصرخان فرستادند، «قرار ملاقات بعدی گذاشته» و بازگشتهاند(2)
دیدارهای بعدی، بیشتر از طریق سرهنگ ناظم و فرستادگان وی صورت گرفته است. در پی این اقدامات، ناصرخان طاهری نامه ای محرمانه و مهم به سرهنگ ناظم نوشته، که سرهنگ ناظم نامه مزبور را به تهران برده است. ساواک فارس، جریان نامة ناصرخان و عزیمت سرهنگ ناظم به تهران را، اینگونه گزارش میدهد:
«... بقرار اطلاع روز بیست جاری [تیرماه] سرهنگ ناظم نامهای از ناصر طاهری دریافت و بطوریکه استنباط شده در نامه ناصر طاهری نوشته بوده است که از تسلیم شدن میترسم [.] سرهنگ ناظم دیروز قبل از ظهر بشیراز وارد و بعد از ظهر با هواپیما بتهران حرکت نموده و تصور میرود قصد او مذاکره با مقامات مربوطه دربارة تسلیم ناصر طاهری است.»(3)
از فحوای گزارش بعدی ساواک فارس بر میآید که نامه ناصرخان طاهری از طریق سرهنگ ناظم به رؤیت قائم مقام ساواک ـ تیمسار علویکیا ـ و در نتیجه محمدرضا شاه رسانده شده است. اما شاه چندان توجهی به گفتههای ناصرخان ننموده دستور داده، چون «بنظر میرسد اطلاعات جالبی نداشته باشد دسته منتخب هر چه زودتر بکار او خاتمه دهد.»(4)
به احتمال زیاد، در این نامه ناصرخان قول داده بود اطلاعات محرمانهای از شکلگیری قیام و شخصیتهای مؤثر و محرک ارائه نماید.
به دنبال دستور شاه، ساواک فارس نامهای به مرکز ارسال میدارد و خواهان تعیین تکلیف خویش میگردد. ضمناً رئیس ساواک فارس پیشنهاد مینماید:
اینجانب عقیده دارم همانطوریکه حضوراً بعرض رسید با مشارالیه ملاقات و بدون قید و شرط او را تسلیم و با خود بشیراز بیاورم [.] چنانچه اطلاعات جالبی که
مکمل اطلاعات قبلی باشد ابراز نماید[،] تا اندازهای بحل مسئله توطئه فارس کمک خواهد نمود و علیایحال چون بدون قید و شرط تسلیم شده هر نوع که اراده سنیه ملوکانه تعلق گیرد با وی رفتار خواهد شد. استدعا دارد هر چه زودتر نظریه عالی را ابلاغ فرمایند تا قبل از تاریخ مقرر تکلیف ساواک روشن شده باشد.
سرتیپ حسین فردوست، رئیس دفتر ویژه اطلاعات در پاسخ تلگراف سرهنگ حریری، رئیس ساواک فارس مینویسد: «تلگراف شماره 161 / ب مورخه 28/4/42 بعرض ملوکانه رسید مقرر فرمودند (اگر نتیجه ملاقات تسلیم بدون قید و شرط باشد ـ اقدام شود).»(1)
بنابراین، سرلشکر همت، سرهنگ حریری و سرهنگ ناظم ـ همان گونه که ناصرخان تقاضا کرده بود ـ در تاریخ 31 تیرماه 1342 با او ملاقات نموده و ضمن امیدوار کردن وی، بدون قید و شرط تسلیمش نمودهاند(2)
البته شب قبل از تسلیم، سرهنگ ناظم به تنهایی با ناصرخان طاهری دیدار نموده و فرمان شاه «مبنیبر تسلیم بلاقید و شرط» را ابلاغ کرده است. ناصرخان نیز پذیرفته و تسلیم گردیده است(3)
بدین ترتیب، ناصرخان طاهری در تاریخ 31 تیرماه 1342 ناگزیر بر تردید خویش غالب آمد و تسلیم دولتیان شد. او البته، ظاهراً چارهای جز این نداشت.
چنان که گفته شد، پس از قتل عبدالله خان ضرغامپور همراهان وی کاملاً متلاشی و تار و مار شدند. آنان تنها به فکر نجات خویش بودند و بهترین راه و چاره را میجستند.
فشار چریکهای محلی و جاسوسان منطقه ای، بیش از پیش آنها را در تنگنا گذاشته بود. بنابراین، دو تن از برادران عبدالله خان به نامهای منصور و کلبعلی و یک تن از فرزندانش به نام شهباز، در اواخر خردادماه تسلیم نظامیان شدند. بر اساس نوشتة آریانا،
شهباز ضرغامپور و عمویش کلبعلی ضرغامپور در تاریخ 28 خرداد 1342 در روستای بیدک از توابع باشت و باوی خود را تسلیم سرهنگ فیروزبخش، فرمانده ستون باشت نمودهاند(1)اسناد موجود نشان میدهد، منصور ضرغامپور دیگر برادر عبدالله خان که نامش در اعلامیة شماره 17 قید شده بود، در تاریخ 26/3/42 خود را در اختیار سرهنگ فیروزبخش گذاشته است. وی از طریق بهبهان، به اهواز اعزام و زندانی گردید. اما، ظاهراً کلبعلی و شهباز ضرغامپور از جانب مأمورین دولتی مورد محبت قرار گرفته، بدون اینکه بازداشت شوند مأموریت یافته، خداکرم ضرغامپور ـکه حساسیت و توجه دولتیان نسبت به او زیاد بود ـ تسلیم نمایند. مأموریت آنان، یک ماه بعد نتیجه داد و خداکرم در روزهای نخست مردادماه، خود را به سرهنگ جلال پژمان فرمانده ستون خلعسلاح بویراحمد معرفی نمود. سپهبد پژمان در خاطرات خویش مینویسد: «با اقداماتی که انجام گرفت خداکرم ضرغامپور فرزند عبدالله ضرغامپور حاضر به تسلیم شد. برای ترتیب تسلیم نام برده روز 2/5/42 من به بیدگر حرکت و روز 3/5/42 در آن مقر نامبرده را ملاقات کردم و وی تسلیم بدون قید و شرط گردید و در پناه ارتش قرار گرفت و به شیراز اعزام شد.»(2)خداکرم، به همراه برادر دیگرش هادی توسط سرهنگ پژمان تحویل ستاد نیروهای جنوب گردید. اندکی بعد، خداکرم در ساواک فارس بازداشت و بازجویی شد. ساواک فارس، گزارش بازداشت و تسلیم خداکرم ضرغامپور را اینگونه به مرکز ارسال داشته است:
پس از کشته شدن عبدالله ضرغامپور و حاضر شدن کلبعلی(3)برادر نامبرده و شهباز پسرش در شیراز با تأیید و آموزش این ساواک نامبردگان از طرف نیرو مأموریت پیدا کردند که بمحل رفته آقایان خداکرم و هادی ضرغامپور و سایرین را برای تسلیم بدون قید و شرط حاضر نمایند [.] اینک در روز 5 جاری خداکرم ضرغامپور توسط فرمانده ستون خلعسلاح منطقه بویر احمد [سرهنگ پژمان] باین سازمان اعزام و در ساواک بازداشت و اطلاعات او اخذ خواهد شد [.] مستدعی است با توجه به وضع سایر زندانیانی که در مرکز هستند در تعیین تکلیف وی مبنی بر
اعزام بتهران نظریه عالی را ابلاغ فرمایند... (1)
ساواک مرکز، در پاسخ نامه بالا اعلام میدارد:
... اعزام خداکرم و هادی بمرکز ضرورت نداشته و بهتر است اطلاعات جامعی در مورد اقدامات و فعالیتهای مضره که در این مدت شخصاً دخالت داشته و انجام دادهاند و همچنین در مورد روابط نامبردگان با ملکمنصور باشتی و ولی کیانی مطالب لازم جمعآوری و سریعاً بمرکز ارسال دارند...(2)
ساواک فارس نیز متن مصاحبه و بازجویی خداکرم ضرغامپور را در تاریخ 20 مرداد ماه، به ساواک مرکز ارسال داشت و خود وی را تحویل دادستان دادگاه زمان جنگ و زندان شهربانی شیراز نمود(3)
افراد باقیماندة دیگر، چون کیحبیب بهادر، کادرویشعلی و کاعلیخان رواز، جدا از یکدیگر در کوههای کهگیلویه و بویراحمد ـ و برخی مناطق بختیاری ـ متواری شده و خود را حفاظت میکردند(4)
1) بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی.
2) همانجا.
3) همانجا.
4) کیحبیب بهادر در اسفند سال 1342 خود را به مقامات ژاندارمری معرفی نمود و چون نام وی در اعلامیة شماره 17 قید نشده بود، تأمین نامه خویش را دریافت کرد و آزاد شد؛ اما برادران رواز، تا مهر 1343 خود را مخفی نموده و پس از تسلیم شدن ملاغلامحسین جلیل و یارانش، بالاجبار تسلیم نظامیان شدند.
پس از تسلیم حبیب شهبازی و انتشار اعلامیه شماره 17، گروه رزمی «ببر» به فرماندهی سرهنگ ستاد اعظمی از کوهمره سرخی فراخوانده شد و مأموریت یافت از شیراز به یاسوج و از آنجا وارد دشت روم، سفیدار و جلیل بابکان گردد. این گروه، متشکل از: «گردان 3 خرمآباد، گردان 1 تیپ ساری، آتشبار دوم گردان 37 توپخانه، یک گروهان مهندسی از گردان لشکر 3 مراغه و یک دسته ارابه از گروهان ارابه مرکز پیاده» بود(1)
آریانا میگوید:
... واحدهای گروه عملیاتی ببر را در شیراز بازدید و آنها را رده برده بیاسوج (مبدأ عملیات) اعزام داشتم. در این فاصله سرهنگ ستاد اعظمی فرمانده گروه عملیاتی و ستادش را در زمینه عملیات آینده کاملاً توجیه و در حدود مقدور رفع نواقص گروه مزبور گردید. تعیین خیزها و مراحل مختلفه عملیاتی و بویژه ارتباط دائمی با هواپیماهای پشتیبانی نکاتی بودند که با دقت زیاد در ستاد نیرو مورد بحث قرار گرفت... روز سهشنبه 7 خرداد با هواپیما بیاسوج حرکت و پس از بازدید گروه عملیاتی ببر و توجیه مجدد فرمانده گروه عملیاتی و سخنرانی برای افسران و
1) آریانا، همان، ص 218.
درجهداران اجازه آغاز عملیات را برای روز بعد دادم(1)
این گروه در طی سه روزـ و سه ردة حفاظتیـ از یاسوج وارد دشتروم، سفیدار و بابکان جلیل گردیده است. آریانا، با خرسندی از عملیات موفقیتآمیز گروه رزمی ببر مینویسد:
... این عملیات با تهیه کامل انجام شد. تهیه هوائی که باعث تفرقه اشرار و تضعیف روحیة آنان شده بود سبب گردید که ردههای متوالی گروه رزمی ببر بدون هیچ حادثه هدفهای مربوطه را اشغال و به این ترتیب حلقه محاصره را از جنوب تنگتر نمایند... دشمن محاصره و در عین حال تجزیه شده بود(2)
وی، با خوشبینی کامل، در نامهای به محمدرضا شاه مینویسد:
... جاننثار بامداد سهشنبه 7 خردادماه با هواپیما عازم یاسوج بوده که ضمن بازدید گروه رزمی ببر که در سمت عمومی قلعه ماندنی [در دشت روم] ـ سفیدار ـ جلیل بابکان بایستی تعرض نماید... دستور عملیاتی شماره 8 که از تصویب ذات شاهانه گذشته است مرحله به مرحله و با کمال دقت و با حداکثر سرعت ممکنه اجرا خواهد شد. روحیة اشرار خراب و به دستجات کوچک تقسیم و متفرق شده و شمارش تسلیمشدگان روز به روز افزایش مییابد...(3)
بدین ترتیب گروه عملیاتی و مجهز «ببر» وارد مناطق دشتروم، سفیدار و بابکان جلیل گردید و با قدرت و شدت به اشغال منطقه پرداخت. آریانا، یک روز پس از قتل عبدالله خان ضرغامپور (18 خرداد 1342)، وارد سفیدار و بابکان شد و از پادگانهای منطقه بازدید نمود(4)
«بابکان»، منطقه سردسیر طوایف جلیل و بابکانی بود. حوزة گرمسیر طایفه جلیل که با مرز ممسنی و باوی مشترک بود، از جانب هر دو ناحیه در محاصرة نظامی قرار گرفته بود. بر اساس دستور عملیاتی شماره 8 نیروهای جنوب، گروه نظامی مستقر در باشت و بوستان (منطقه شماره 6) به فرماندهی سرهنگ دوم فیروزبخش، موظف به نفوذ در
منطقه مسکونی طایفه جلیل شده بودند(1)این گروه نظامی، از جانب چریکهای باوی به رهبری ملکمنصورخان باشتی، حمایت و راهنمایی میشدند. از جانب ممسنی نیز گروه رزمی شیر، به فرماندهی سرهنگ ستاد عبدالحسین ناجی در نوگک (منطقه شماره 8) مستقر شده بودند، که نزدیک ترین نقطه به سکونتگاه طایفه جلیل و برخی از بابکانیها و انصاریها بود(2)این جمع نظامی، همان ستونی بودند که ضربه هولناک عشایر را در جنگ مشهور گجستان دریافت کرده بودند. با این وضعیت، منطقه مسکونی طایفه جلیل و همسایگان بابکانی و انصاریهای امیرایوب کاملاً در محاصره نظامی قرار گرفته بود. گروههای نظامی، به طور ثابت در نقطهای مستقر میشدند و با رعایت کامل اصول حفاظتی و با همکاری چریکهای محلی اقداماتی نظیر عملیات خلعسلاح، کسب اطلاعات و خبر و نیز دستگیری مردم منطقه و آزار و اذیت آنها را انجام میدادند. فشار مضاعف بر مردم منطقه، هدفی جز تسلیم شدن جنگجویان عشایر و پایان سریع قیام نداشت.
«جیم» (= جلیل) باید نابود گردد!
این دستور صریح، از جانب «اعلیحضرت همایونی» صادر شده بود. زیرا سرهنگ غفور علیزاده فرماندار نظامی کهگیلویه، در موقع اعزام نیروهای نظامی و چریکهای محلی به منطقه جلیل، در سخنرانی خویش، به صراحت اوامر مطاع محمدرضاشاه را اعلان داشت.
«کی عطا طاهری» که در آن مقطع خود از مسئولان چریکهای اعزامی بود، در خاطرات خویش مینویسد:(3)
... از سوی فرماندار نظامی کهگیلویه عدهای از کلانتران و افراد زبدهی طوایف احضار شدند و مسلح گردیدند. هر گروه به اتفاق افسری، که ناظر اعمال و رفتار اعزامشدگان بود، به سوی کوهها و بزنگاهها و به قول آنها جایگاه شورشگران
1) همان، ص 217.
2) همانجا، صص 218-217.
3) کی عطا طاهری که مسئول چریکهای تیره دشت موری بویراحمد بود، خود و برادرش «کی سالار عزیزی» در جمع مزبور حضور داشته و بارها گفته سرهنگ علیزاده را روایت کردهاند. وی، به عنوان مسئول گروهی از چریکان محلی، مانع بسیاری از تعدیات و تندرویهای آنان شده است. (متن دستنوشته آقای طاهری نزد نگارنده است.)
فرستاده شد... سرهنگ علیزاده فرماندار، هر دسته را به سلاح لازم و مهمات مجهز نمود. برای هر دسته افسر تعیین شده را به نام رابط چریکها و ارتش معرفی کرد... لحظهی خداحافظی... افسر همراه گروه به نام فرشادفر را بوسیده و گفت: شما به جایی میروید که خطرناک و دشوار است. امیدوار است که سلامت و پیروز برگردید. نبردی است در برابر افرادی شورشگر، که متهورند و در جنگ و گریز ماهر. امر مطاع مستقیم شاهانه است که بایستی با فداکاری و هشیاری کامل اجرا گردد: اشرار باید قلع و قمع گردند. به خصوص طایفه «ج» به سرکردگی غلامحسین سیاهپور که جنگ «گجستان» را رهبری کرد، باید نابود گردد. غارت و کشتن آنها مجاز است. این دستور حتّا شامل کسانی که به ظاهر همراه طایفة خود یاغی نیستند، هم میشود. (منظور از طایفه «ج» طایفهی جلیل دشتموری بویراحمدی است.)...»
در حقیقت، اجرای «امر مطاع مستقیم شاهنشاه»، پس از خاتمه جنگ گجستان، شروع شده بود. بمبارانهای متوالی و بیرحمانه، محاصرة نظامی و اقتصادی منطقه، کنترل منطقه و تعقیب مردان طایفه، نمونهای از اقدامات ویرانگر رژیم بود. این اقدامات، نه فقط تا اواخر مردادماه 1343 که ملاغلامحسین و یارانش برای نجات مردان و زنان طایفه تسلیم شدند، که تا پیروزی انقلاب و سقوط رژیم پهلوی ـ به گونههای مختلف ـ ادامه داشت. دو سه روز پس از جنگ گجستان، یک تن از بزرگان طایفه جلیل، که کدخدای نیمی از طایفه بود، بازداشت و به شیراز اعزام گردید. وی، «ملا بهمن کریمی» نام داشت، که پیش از جنگ گجستان، از طرف سرهنگ ناجی، فرمانده ستون عملیاتی مستقر در نوگک ممسنی احضار شده بود. او، با وجودی که هیچ تقصیری در ایجاد جنگ گجستان نداشت، متهم به اطلاعرسانی به ملا غلامحسین و یاران وی گردید. بنابراین، وی و یکی دیگر از خویشاوندان ملا غلامحسین به نام «مشهدی قمصور قایدی» ـ کدخدای نوگک ممسنی ـ دستگیر و تحتالحفظ روانة شیراز شدند. در آنجا، به عنوان اشرار تازه دستگیر شده، معرفی گردیدند؛ سپس، در سلولهایی نمور و تاریک زندانی گشتند. در بازجوییهای مفصلی که نظامیان رژیم از ملا بهمن کریمی و مشهدی قمصور قایدی انجام دادند، تأکید مینمودند که اخبار و اطلاعات ستون نظامی مستقر در نوگک را به ملاغلامحسین دادهاند. اوضاع وخیم آنان،
البته با حمایت سرهنگ ناجی فرمانده ستون مزبور بهبود یافت. هر دو نفر از اعدام و مرگ قطعی نجات یافتند. به رغم این، هر دو بازداشت و زندانی شدند و تا زمان بازگشت کدخدایان بویراحمدی از تهران به شیراز و انتشار اعلامیه شماره 17 در اوایل خردادماه 1342، در زندان کریم خانی شیراز گرفتار بودند(1)
با بازگشت کدخدایان بویراحمدی و انتشار اعلامیة شماره 17، گروه رزمی ببر، منطقه سردسیر جلیل و بابکانیها را محاصره و کنترل کرد. بسیاری از کوچنشینان هر دو طایفه در این زمان در سردسیر مستقر شده بودند. در این بحبوحه، مهمترین اقدام نظامیان، دستگیری و شکنجة مردان هر دو طایفه بود. انصاریهای ساکن امیرایوب، نیز همین وضعیت را داشتند. بهانة اصلی شکنجههای وحشتناک مأموران نظامی حکومت، خلعسلاح طوایف جلیل، بابکانی و انصاریهای امیرایوب بود. در این میان، آنچه برای رژیم اهمیت داشت، به دست آوردن سریع و کامل اسلحههای به یغما رفته جنگ گجستان بود(2)در طول تاریخ ایلات، یکی از بدترین مواقع حضور نظامیان، زمان خلعسلاح بود. این عمل، حتی در حالتی عادی، همواره توأم با شکنجهها و فشارهای طاقتفرسا و خردکننده بود. اکنون، نه تنها وضعیتی عادی وجود نداشت، که اوج قیام عشایر علیه حکومت مرکزی بود و منطقه، جنگی به شمار میرفت. در این منطقه، هر متهم و دستیگرشدهای، ممکن بود به دادگاه زمان جنگ معرفی شود. عملیات خلعسلاح، در تمام مناطق بویراحمد، کوهمره سرخی و قشقایی با شدت تمام ادامه داشت. گروه رزمی ببر و نیروهای جدید نظامی، نیز در بابکان جلیل مستقر شده و با تمام توان و خشونت بسیار به بازداشت و شکنجة مردان جلیل و بابکانی پرداخته است. گروهی از نظامیان نیز در نزدیکی روستای امیرایوب استقرار یافته و به خلعسلاح مردم روستا پرداختند. شکنجهها، قابل توصیف نیست. گودالهای عمیق کنده میشد و دستگیرشدگان را دست و پا بسته در آن انداخته، به شدت کتک میزدند. گاهی، افراد
1) علاوه بر مشهدی قمصور قایدی، پسرش مشهدی «مذکور» نیز شدیداً مورد آزار و اذیت و شکنجه نظامیان مستقر در یاسوج و نوگک ممسنی قرار گرفت. اتهام اساسی آنان، همکاری و همراهی ملا غلامحسین و دادن اطلاعات به او بوده است.
2) برخی آمارهای نظامی حاکی است، قریب 200 تفنگ ام-1 و هزاران عدد فشنگ و تعدادی مسلسل سبک و تجهیزات نظامی دیگر، از شکست خوردگان گجستان به دست عشایر افتاده است. متهم اصلی آن نیز افراد طایفه جلیل و تا حدودی بابکانیها و انصاریهای امیرایوب بودند.
برای رهایی از ضربات شکنجه، به دروغ اعتراف میکردند. بعد که نمیتوانستند اسلحهای تحویل نظامیان دهند، شکنجههای سختتر میدیدند. برخی افراد، بارها زیر شکنجه از هوش میرفتند(1)عدهای از شکنجهدیدگان جلیلی، انصاری و بابکانی تا زمان مرگ خویش، از درد ضربات بیل و آهن نظامیان در سال 1342 مینالیدند(2)از میان کسانی که شکنجههای وحشیانه نظامیان را متحمل گردیده و به تبع آن صاحب درد و رنج شدید شدند، میتوان به: کازلفعلی پناهی، کاحمزه جلیل مطلق، کاعلی کرم جعفریان، ملامیرزا عابدی و بیتالله نوروزیان اشاره کرد. افرادی دیگر، چون ملاپرویز باقری، آقاکهیار و آقا حسن خوبانی، ملاخدابخش و فریبرز بخشایش، کافرج شفیعی، حسین صفری، کاجان محمد و کازالی رفیعی، ملامحمدباقر علیزاده، ملاکهیار مسعود، کاسردار مسعودی، سیامک حیدریان، دهراب محمدزاده، کاعوض چترآذر، آقاحمزه راد و کاحسنخان شهامتدار نیز ضرب و شتم بسیار شدند.
فردی به نام «کاسهراب ظهرابی» که مدتها پیش قطع نخاع شده و در بستر افتاده بود، به همراه پسر نوجوانش «شاپور» بازداشت و بازجویی و ضرب و شتم شدند. نظامیان رژیم، بیشرمی را به جایی رساندند که اعضای خانواده یک متهم فراری صاحب اسلحه را دستگیر و گروگان گرفتند. آنان، گروگانها را ـ که متشکل از یک زن و دو دختر بود ـ تحتالحفظ وارد پادگان نظامی کردند و قصد داشتند زندانی نمایند. اما، وساطت برخی ریشسفیدان طایفه و گوشزد نمودن عواقب وخیم این تصمیم، فرمانده پادگان را راضی به آزاد کردن آنها نمود(3)در واقع، نظامیان رژیم که از جانب برخی وابستگان ایلی همراهی میشدند، از انجام چنین اعمال شرمآوری ابا نداشتند. اینگونه برخوردهای وحشیانه و غیرانسانی، در راستای نابودی طایفة جلیل و طوایف بابکانی و
1) علی جعفریان فرزند کاعلی کرم جعفریان به نقل از پدرش روایت میکند، ضربات متعدد چوب و آلات دیگر شکنجه چون کابل و آهن، آن قدر طول میکشید که دیگر درد آن احساس نمیشد و فقط با بالا رفتن دست شکنجهگران میفهمیدیم که دارند ضربه میزنند.
2) برخی نزدیکان این افراد معتقدند، علت مرگ بعضی از آنان، همان شکنجههای صعب و زجرآور سال 1342 بوده است؛ از جمله «کاحمزه جلیل مطلق».
3) در طی مدتی که مردم طوایف جلیل و بابکان، زیر شکنجة نظامیان ـ برای اخذ اسلحه ـ قرار گرفته بودند؛ افرادی چون ملابهمن کریمی ـ کدخدای صبور و باوقار طایفه جلیل ـ کاغیظان جعفری، ملاجانمحمد جلیل و ملاسیفالله فروزان ـ از کدخدایان بنام بابکانی ـ دائماً در تلاش و تکاپو برای رهایی دستگیرشدگان بودند.
انصاری صورت میگرفت. البته، برخی نظامیان ـ خاصه سرهنگ نجات که مدتی مسئولیت خلعسلاح منطقه را برعهده داشت ـ با ترحم و تحبیب بسیار، با مردم منطقه برخورد میکرد و اغماض زیادی مینمود.
طایفهای که از اوایل اردیبهشت ماه 1342 تا مردادماه 1343ـ و حتی تا پیروزی انقلاب ـ زیر مهمیز ظلم و شکنجه حکومت پهلوی بود، چه سابقه تاریخی داشت؟ اطلاعات ما از تاریخچة طایفه جلیل، مثل تمام طوایف و ایلات جنوب، بسیار اندک و ناچیز است.
از قراین و شواهد چنین برمیآید که برخی طوایف و تیره های کنونی عشایر جنوب، بازماندگان «کُردان» فارساند. کردان فارس، در واقع عشایر و ایلات مسکون و اصیل فارس در اواخر عهد ساسانی و اوایل دورة اسلامی است. بنا به نوشتة جغرافینویسان اسلامی در قرن چهارم هجری، طوایف کرد فارس، آنچنان متعدد و زیاد بود، که رقم درست آن، جز از «دیوان صدقات» به دست نمیآمد(1)با این همه، اصطخری در مسالک و ممالک (تألیف 340 ه ق)، ابن حوقل در صورةالارض (تألیف 367 ه ق) و مقدسی در احسنالتقاسیم (تألیف 375 ه ق) به 32 طایفة کرد فارس اشارت دارند(2)یکی از این طوایف مشهور، «جلیلیه» یا «جلیلیان» بوده،که هر سه منبع، نام آن را ضبط کرده است.
با تحقیقات کنونی، نام برخی از این طوایف در مناطق مختلف فارس مشخص گردیده است.
با این وصف، چنین به نظر میرسد که نام طایفه کنونی «جلیل»، بازمانده از جلیلیان کرد فارس باشد. پراکندگی طایفه جلیل در استانهای فارس، بوشهر، خوزستان، چهار محال و بختیاری و کهگیلویه و بویراحمد، خود دلیلی بر این نظر و گستردگی جمعیت
و قدرت آنان بوده است. به نظر میرسد، جلیلیان، تا قرن چهارم هجری ـ همچون دیگر طوایف مشهور کرد فارس ـ از قدرت و آوازة زیادی برخوردار بوده؛ اما به تدریج این نام و آوازه رو به ضعف و زوال گذاشته است. این ضعف، که در طی تاریخ بعد از قرن چهارم هجری تداوم یافته، دست کم تا عصر صفوی (1135-907 ه ق) استمرار داشته است. روایات شفاهی تأکید میکند قرنها پیش میان دو تیره از ایل بزرگ جلیل به نامهای جاکی و جونکی (= جانکی = جوانکی) درگیری خونینی در خیرآباد گچساران رخ داده، که دهها نفر از مردان قوم به قتل رسیده است. پس از این نبرد خونین، ایل جلیل از هم پاشیده و متلاشی شده است. هر چند این روایت در هیچ منبعی مکتوب نیست، اما میتواند حاکی از قدمت و اصالت قوم باستانی جلیل باشد(1)
در منابع عصر تیموری و صفوی از ایلات جاکی و جانکی (= جوانکی) اسم برده شده است(2)اقوام مذکور، به عنوان دو قوم مستقل و جداگانه ـ و مسکون در کهگیلویه و بختیاری ـ ضبط شدهاند. امروزه، ایل جلیل ساکن لردگان، خود را از جانکیها قلمداد می کنند.
بدین ترتیب، نشانههایی هر چند مبهم، از جلیلیان بازماندة ساسانی و ایلات جاکی و جانکی دورة تیموری و صفوی، به جا مانده است. به رغم این ابهامات، قدمت تاریخی طایفة جلیل، جای تردید ندارد. این طایفه، از طوایف اولیه مسکون در کهگیلویه و بویراحمد، و نیز تشکیلدهندة ایل بویراحمد بوده است. هر چند شکلگیری اولیة ایل بویراحمد و سابقة تاریخی آن درست معلوم نیست؛ اما بر اساس تحقیقات قابل اعتنای «رینهولد لوفلر» محقق اتریشی، طایفة جلیل یکی از پنج طایفة تشکیلدهندة اتحادیه بویراحمد بوده است(3)وی مینویسد: «به نظر میرسد، این ائتلاف و اتحادیه، شامل بخشهای اصلی قاید گیوی، گودرزی، جلیلی، تاس احمدی و تامرادی بوده است.»(4)
به احتمال زیاد، در میان اقوام ساکن کهگیلویه و بویراحمد و ممسنی، طایفه جلیل از
1) تپهای تاریخی در خیرآباد وجود دارد که به تپة «جاکی، جونکی» مشهور است.
2) از جمله رجوع شود به: معینالدین نطنزی، همان، صص 41-40؛ حمدالله مستوفی، همان، ص 541؛ اسکندر بیگ منشی، همان، جلد اول، همانجا؛ جلد دوم، همانجا؛ وحید قزوینی، همانجا.
3) رینهولد لوفلر، مشهور به «هنس»، از سال 1344 تاکنون به همراه همسرش خانم «اریکا فریدل» در کهگیلویه و بویراحمد ـ خاصه سیسخت ـ تحقیق مداوم داشته است.
4) Reinhold, Loeffler, Ibid, p. 322.
اقتدار و اهمیت سیاسی ـ اجتماعی بالایی برخوردار بوده است. پس از آنکه قوم مشهور «شول» در نتیجة حملات اقوام متعدد اتحادیه لُِر بزرگ متلاشی و پراکنده شد، یک دسته از آنها به طایفه جلیل ملحق گردید. این مهم، نشان میدهد که طایفة جلیل دارای اقتدار و جایگاه برجستهای در منطقه بوده است.
آنچه امروز از مجموع مطالعات انجام گرفته و روایات شفاهی به دست آمده، قوم جلیل در بویراحمد، کهگیلویه، گچساران، بهبهان، لردگان، ممسنی، زیدون، آبادان و ظاهراً دزفول و کازرون و باغ ملک مقیم و ساکناند. این پراکندگی، علیالظاهر قرنهاست که صورت گرفته است. آنگونه که نگارنده تحقیق نموده، آن دسته از جلیلیهای خارج کهگیلویه و بویراحمد، از منطقه اخیر ـ به دلایلی ـ خارج گشته و تا دهها سال پیش ارتباط خویش را نگه داشتهاند. امروزه جلیلیان ساکن لردگان بختیاری که از پرجمعیتترین و قدرتمندترین ایلات بختیاری به شمار میآید، معتقدند قرنها پیش، از جایگاه اصلی خویش ـ کهگیلویه و بویراحمد ـ به لردگان نقل مکان کردهاند. هیچ معلوم نیست، این مهاجرت اجباری در عصر صفوی رخ داده، یا دورة افشاریه و زندیه. مؤلف کتاب «شناسنامه ایلات و عشایر استان کهگیلویه و بویراحمد»، این مهاجرت اجباری را مربوط به «زمان کریمخان زند» ذکر می کند(1)نویسنده کتاب «نبرد گجستان» به نقل از پیرمردان طایفة جلیل، متلاشی شدن اقوام جلیلی و مهاجرت برخی از آنها به لردگان بختیاری را در عهد نادرشاه افشار بیان کرده است(2)
با این همه، هیچ روشن نیست که تلاشی طایفه قدرتمند جلیل در زمان کدام پادشاه و سلسلة حکومتی انجام گرفته است. در هر حال، برخورد شدید حکومتی با طایفة جلیل، چنان شیرازه اتحاد و پیوستگی قومی آنها را متلاشی نموده که مدتهای مدید در ضعف و زوال بودهاند. به احتمال زیاد، پس از سرکوبهای متعدد اقوام کُرد فارس در
1) یعقوب غفاری، شناسنامه ایلات و عشایر استان کهگیلویه و بویراحمد، تهران: نشر روایت، 1374، ص 71.
2) محمدکرم رزمجویی، همان، ص 13 (یک نویسنده محلی که متأسفانه از اطلاعات بسیار ضعیفی برخوردار بوده، طایفه جلیل را از طوایف «بختیاری» ذکر کرده که «احتمالاً در اواخر حکومت صفوی به بویراحمد آمدهاند.» (نورمحمد مجیدی، تاریخ و جغرافیای کوهگیلویه و بویراحمد، ص 443). به تبع وی، نویسندهای دیگر، این جمله را نقل کرده است. (تابان سیرت، همان، ص 370). گفتة آنان، نه تنها در هیچ منبع مکتوب نیامده؛ که روایات شفاهی و سینه به سینه جلیلیان ـ لردگان و بویراحمد ـ خلاف آن است. متأسفانه، هیچیک زحمت مراجعه به پیران قوم در لردگان و بویراحمد را به خود نداده است.)
عهد خلفای اموی (132-41 ه ق) و عباسی (656-132 ه ق)، این چندمین سرکوب شدید قوم جلیل بوده است. با این همه، ظاهراً از اواخر صفویه به بعد، طایفه جلیل ـ که دیگر جزیی از اتحادیه بویراحمد محسوب میشد ـ از قدرت قابل ملاحظهای برخوردار بوده است. دو تن از بزرگان این طایفه به نام «کی محمدرضا» و پسرش «کی ملک احمد»، از آوازه و شهرت زیادی در منطقه برخوردار بودهاند. تاریخ مرگ پسر، که گویا در عهد جوانی وفات یافته، سال 1224 ه . ق است، که برابر با سیزدهمین سال سلطنت «فتحعلی شاه» قاجار (1250-1211 ه ق) است. به نظر میرسد، سنگ نبشتة مزار او در بابکان، بیانگر بزرگی و اقتدار اوست. شاعری گمنام، در رثای او ـکه بر سنگ قبرش نقر شده ـ چنین سروده است:
«زتقدیر این گردش روزگـار
ببین چرخ گردون چها می کند
یکی نونهــالی زمُلـک جلیل
زگلــزار بــاغ محمــدرضـا
جوانیـش مـانند آب حیـات
ملک احمدش نام کـرده پدر
بگاه جدل بود چون پور زال
بگاه ســخا حـاتم طائیــش
بمانند لقمـان و بوذرجمــهر
اجل آمد از غیـب او را ربود
دریغ از قدوقامـت آن جوان
من از بهر تاریخ آن [تاجور]
بد از بعد میراث ختم رسل
کـه مــیبود شـهـــر جمــادی دویــماگر هوشمندی سخن گوش دار
چه بازی نماید ســرانجـام کار
عیان بود چون گلشـن نوبهــار
برســته یکی ســرو بر جویبار
نمایان و خرم چو فصـل بهــار
جوانی خــردمند و زیبـا وقـار
چو بر پشت مَرکب گرفتی قرار
همـی گفت احسن هزاران هزار
سخن سنج بـود آن گل نوبهـار
ببــرد و نهــان کـرد آن نامدار
که یکبارگــی رفت در خاکسار
بیان کردم این نظم [را] سوگوار
سنه الف مأتین و عشرین و چار
کــه او رفــت از ایــن دهـر ناپایدار»
همزمان با دورة حاکمیت کیملک احمد و پدرش کیمحمدرضا جلیل، «محمد طاهرخان» بویراحمدی، خان ایل بویراحمد شده بود. این محمدطاهرخان، دختر یکی از کدخدایان و بزرگان طایفةجلیل را به زنی گرفته بود. هیچ معلوم نیست نام وی چه بوده است. احتمال دارد، خواهر کیملک احمد، یعنی دختر کیمحمدرضا، زن خان بویراحمد
بوده است. محمد طاهرخان، در سال 1217 ه ق به دست «صادق خان آقای قاجار» حاکم کهگیلویه و بهبهان، کور شده است(1)
بر اساس نوشتة «فسایی»، محمد طاهرخان «سالها در کوری زندگانی داشت و در زندگی خود، ناحیه بویراحمد را دو قسمت نمود[.] آنچه را از بلاد شاپور در تصاحب داشت به علی محمدخان پسر بزرگتر خود واگذاشت و به این اندازه از تیرههای بویراحمد، ضمیمه این محال نمود و آنچه از ناحیه تل خسروی و ناحیه رون متصرف بود به عبداللهخان و خداکرمخان پسران کوچکتر خود سپرد و به این اندازه از تیرههای بویراحمد ضمیمه نمود... (2)
در پی این تقسیم، منطقه و ابوابجمعی علی محمدخان، بویراحمد گرمسیری خوانده شد و بخش مربوط به قلمرو عبدالله خان و خداکرم خان، بویراحمد «سرحدی» یا سردسیری نام گرفت(3)در میان فرزندان محمدطاهر خان، عبدالله خان از مادر جلیلی بود و قبل از خداکرم خان، قدرت را به دست گرفت. وی، به دنبال حمایت طوایف مختلف بویراحمد، به ویژه داییهای خویش ـ طایفة جلیل ـ از چنان قدرت و آوازهای برخوردار گردید، که دیگر ایلات کهگیلویه و بویراحمد را سرکوب و تا حدود زیادی مطیع نمود. اقتدار و عظمت وی به جایی رسید که طی سالهای 1258 و 1259 ه ق با حاکم دولتی «ایالت کوهگیلویه و بهبهان» به نام «شکرالله خان نوری» و حامیان محلی وی، دست کم دو جنگ سنگین و خونین نمود(4)حاصل این جنگهای ویرانگر، هزیمت و تلاشی ایل بویراحمد ـ و ابواب جمعی عبدالله خان ـ و مجروح شدن خان بویراحمد و مرگ او بود. میرزا فتاحخان گرمرودی، در سال 1261 ه ق «در بیان اوضاع طایفة بویراحمد» مینویسد:
طایفة مزبوره از طوایف بزرگ و با استعداد کوهگیلویه است و املاک بسیاری از گرمسیر و سردسیر در تصرف آنها میباشد و همیشه با اوضاع بودهاند. لکن عبداله
1) میرزا حسن فسایی، همان، جلد دوم، ص 1482.
2) همانجا. (بنا به نوشته «میرزا فتاحخان گرمرودی»، عبدالله خان از علیمحمدخان بزرگتر بوده است. رجوع شود: گرمرودی، سفرنامه ممسنی، به کوشش فتحالدین فتاحی، تهران: انتشارات مستوفی، 1370، چاپ دوم، ص 149).
3) فسایی، همانجا.
4) همان، جلد اول، ص 781؛ گرمرودی، همانجا.
خان برادر بزرگ علیمحمد خان از راه خیرگی چند وقتی از اطاعت مرحوم شکراله خان [نوری] بیرون رفته در تقدیم خدمت کوتاهی و غفلت مینماید، بالاخره کار به جایی منتهی میشود که مرحوم مزبور [شکرالله خان] از راه اضطرار جمعیت بسیاری از سرباز و غلام و توپچی و توپخانه فرستاده [و] دو دفعه با او جنگ کرده طایفة او را به کلی غارت نموده است، در دفعة آخر عبداله خان را زخمدار دستگیر و گرفتار کرده، به بهبهان آوردهاند و بعد از چندی به همان زخم فوت شده است(1)
بدینگونه ایل بویراحمد به کلانتری عبدالله خان، با دولت مرکزی درگیر شده و طی دو درگیری سنگین، صدمات زیادی بر دو طرف تحمیل شده است. ظاهراً در درگیری اول، بویراحمدیها پیروز میدان بوده؛ اما در درگیری دوم، سپاه بسیار شکرالله خان که مجهز به توپخانه بوده است، با همکاری و حمایت جنگجویان ایلات باوی و ممسنی، بویراحمدیها را شکست داده، غارت کرده اند(2)
اندکی پس از این شکست سخت، «محمدعلی خان نویی» با سپاه خویش، بر سر غارتزدگان بویراحمدی ریخته، نهب و غارتشان کرده است. در نتیجه این حملات مکرر، برخی طوایف ایل بویراحمد متواری و پراکنده گردیده است. گرمرودی، به این مهم چنین اشاره نموده است:
بعد از [غارت ایل بویراحمد به دست دولتیان] محمدعلی خان نوئی با جمعیت کلی آمده بقیهالسیف این طایفه را چپاول کرده است و به همین علت بعضی از این طایفه فراری و برخی بیاوضاع و مستأصل میباشند(3)
احتمالاً، در میان طوایف پراکندة ایل بویراحمد، طایفه جلیل ـ که داییهای عبدالله خان به شمار میرفتهاند ـ صدمات بیشتری متحمل گردیدهاند. روایات سینه به سینه حاکی از آن است که بخش زیادی از طایفه جلیل، مجبور به ترک بویراحمد گردیده و در جنوب «مالکی» (= نورآباد ممسنی) سکنی گزیدهاند(4)این دسته از مردمان طایفة
جلیل، یک سال بعد دوباره به منطقه بازگشتهاند. به احتمال بسیار زیاد، این بخش از طایفه جلیل، به همت «خداکرم خان» برادر ناتنی عبدالله خان، به منطقه عودت داده شدهاند(1)گرمرودی که خود در سال 1261 ه ق در فهلیان ممسنی، شاهد مراجعت آنان بوده، مینویسد:
اوقات توقف بندة درگاه در چمن فهلیان خداکرم خان برادر علیمحمدخان [و عبدالله خان] که جوان قابل و زبانفهمی است آمده کاغذ و آدم گرفته به جهت جمعآوری و استمالت آنها رفت و در مدت ده بیست روز اقلاً یک صد و پنجاه خانوار از میان قشقایی و ممسنی آورده روانه ساخت، بعضی از آنها که در عرض راه به سمت طایفه خود میرفتند بنده درگاه دیدم که فیالحقیقه بسیار بیاوضاع بودند و همه به مرحوم شکرالله خان [نوری] نفرین میکردند...(2)
به رغم تلاشهای مجدانه و زیرکانة خداکرم خان در جمعآوری طوایف پراکنده ایل بویراحمد سرحدی، به احتمال زیاد جمعی از خانوارهای طایفةجلیل برای همیشه متلاشی و از وطن مألوف دور افتادهاند. به علاوه، تقسیم اجباری طوایف، به سردسیری و گرمسیری، در جدایی و انشقاق طایفه جلیل و تضعیف قدرت آنان، تأثیر بسیار داشته است. گذشته از این، خوانین بعدی غالباً از «آقایی» و «قاید گیوی» حمایت می کردند طوایف دیگر کمتر مورد توجه واقع میشدند. احتمالاً در همین ایام، اتحادیه «دشت مَوُرِی» ـ متشکل از طوایف مستقل ـ شکل گرفته است. ظاهراً این اتحادیه، به پیشنهاد و رهبری «کی محمد زکی تاس احمدی» ایجاد گردید، تا در مقابل طوایف مورد حمایت خوانین ـ چون آقایی و قاید گیوی ـ عرض اندام نماید(3)بنا به نوشتة محمود باور، شش طایفة «اولاد میرزاعلی، تا سید احمدی (= تاس احمدی)، شیخ، برآفتابی، باطولی و جلیل» تیرههای تشکیلدهنده دشت موری بوده است(4)برخی منابع دیگر ـ
1) بر اساس روایات سینه به سینه، چند تن از ریشسفیدان طایفه جلیل به نامهای «کاملک حسن» بزرگ، کامحمدتقی و کامحمدزمان، متواریان جلیلی را از نورآباد ممسنی به منطقه بازگرداندهاند.
2) گرمرودی، همانجا.
3) کی محمد زکی تاس احمدی، از کدخدایان مقتدر و آگاه طایفة تاس احمدی و تیره دشت موری بویراحمد بود، که برای استقلال و اقتدار دشت موریها در میان طوایف متعدد کهگیلویه و بویراحمد، فعالیتهای بسیار نموده است.
4) محمود باور، همان، ص 101.
شفاهی و کتبی ـ طوایف «ملاکلبی»، «آرویی»، «ساداتی» و حتی «تامرادی» را جزء دشت موری به شمار آوردهاند(1)چنانکه پیشتر آورده شد، جواد صفینژاد بر اساس روایت بویراحمدیها، دشتمور را «منطقه گرمسیری نیاکان بویراحمدیها» ذکر میکند و بنابراین «دشتموریها بویراحمدی اصیل هستند.»(2)در هر حال، طایفة جلیل سردسیر ـ که سالهاست به حسنی و حسینی مشهور است ـ در دورة کریمخان بهادرالسلطنه (مقتول 1325 ه ق)، آخرین ایلخان مقتدر ایل بویراحمد، مورد توجه و احترام بود. اما، پس از قتل کریمخان، دورة دیگری از نزول و افول این بخش از قوم بزرگ جلیل آغاز گردید. هر دو تیره، در اثر فشار خوانین و کدخدایان وابستة آنان ـ خاصه آقاییها و قایدگیویها ـ به نهایت سختی و عذاب افتادند. روایت میکنند، کی محمد زکی تاس احمدی، به آنها سفارش نمود با طوایف دور و نزدیک وصلت نمایند، تا کمتر عرصة تهدید واقع شوند. این توصیة دلسوزانه تا حدود زیادی اجرا شد، اما تأثیر اندکی داشت. مردان بزرگ طایفه، با دوراندیشی و تأمل ـ و به صورت مسالمتآمیز ـ مصلحت و امنیت طایفه را در نظر داشتند. اما، در جامعهای که در بسیاری مواقع، زور و قدرت تعیین کننده بود، عدم توانایی و ارائه قدرت ـ و تکیه صرف بر مدارا و مسالمت ـ کارساز نبود. با این همه، جنگجویان طایفه در حوادث مهم ایل، مثل جنگ تنگ تامرادی، نقش بارز و برجسته داشتند؛ و گهگاه به طور مستقل در برابر فشار همسایگان عرض اندام میکردند.
به رغم این تلاشها، پس از قتل کریمخان بهادرالسلطنه (1325ه ق برابر با 1286هش) تا سقوط رضاشاه در شهریور 1320ه ش، طایفة جلیل در بسیاری مواقع در تنگنا و فشار بود. در این دوران سخت، که دست کم 35 سال طول کشیده، مردان طایفة جلیل مقاومت ورزیده، اما متحمل مشقات بسیار شدهاند. سرانجام، جمعی از جوانان طایفه که سری پرشور داشتند، دست به اسلحه بردند و در مقابل تهاجم همسایگان ایستادند. گویا سقوط رضاشاه، برای طایفة جلیل خوشیمن بود؛ زیرا اندکی پس از عزل شاه ایران، جمعی از جوانان جلیلی، به رهبری ملاغلامحسین سیاهپور
جلیل عدهای از مهاجمان همسایه را با تنها سلاح گرم خویش سرکوب نمودند. آغاز نیمه دوم سال 1320 ه ش، شروع اقتدار و آوازة مجدد قبیلة «جلیل» بود. جوانان طایفه، دیگر طاقتشان، طاق شده بود و شیوة مسالمتآمیز پیران و ریشسفیدان قوم را نمیپسندیدند. ابتدا ملاغلامحسین 26 ساله، دست به اسلحه برد و با کمک برادرش «کاخدابخش» قدرت رزمی جلیلیان را نشان دادند(1)سال بعد، جوانان دیگری از طایفه، به نامهای «کاقباد عسکری» کافرج شفیعی، ملامحمدباقر علیزاده و کاکریم مسعودی عدهای دیگر از مهاجمان را سرکوب کرد. بدین ترتیب، آوازة تفنگ جوانان جلیلی، کاملاً به گوش همسایگان دور و نزدیک رسید و آنها را به ترس و واهمه واداشت. سیر صعودی روند اقتدار طایفه به رهبری ملاغلامحسین جوان و همدلی دلیرانه دیگر جوانان، به سرعت پیش رفت و یک بار دیگر طایفة جلیل، عظمت از دست رفتة خویش را بازیافت. بنابراین، اوضاع به گونهای شد که 22 سال بعد، در جنگ گجستان، برای سرکوب ملاغلامحسین میانسال و دیگر جوانان طایفه، تمام توان حکومت مرکزی و عدهای از وابستگان محلی به کار گرفته شد.
به رغم شکست بسیار سنگین ارتش محمدرضا شاه در نبرد گجستان، تغییر سیاست سردمداران رژیم و استفاده از اهرمهای متعدد فشار داخلی و خارجی، موفقیتهای پی در پی و بزرگی نصیب آنان نمود. در اواخر اردیبهشت ماه، حبیب شهبازی تسلیم شد و در واقع قیام کوهمره سرخی پایان یافت. در همین ماه، بمبارانهای متوالی و بیرحمانه، جنگجویان بویراحمدی را زمینگیر نمود و عشایر منطقه را به ستوه آورد. در خردادماه، با استفاده از برخی کدخدایان مطیع شده بویراحمدی و نیروهای نفوذی، عبدالله خان ضرغامپور، ترور گردید و دارو دستهاش متلاشی شد. به علاوه، با بهرهبرداری از چریکهای مزدور محلی، ناصرخان و همراهانش را نیز تار و مار نموده و خود وی را در تیرماه به تسلیم واداشتند.
1) در این درگیری، کاخدابخش برادر ناتنی ملاغلامحسین، نقش اصلی را ایفا کرد. وی، پسر کابهروز بود که مادرش پس از قتل پدر، زن ملاسیاه (= سیاوش) شده بود و ملاغلامحسین از این ازدواج دوم بود.
پس از آنکه تمام هستههای مقاومت عشایر، جز گروه ملاغلامحسین جلیل، متلاشی شدند؛ تمام توان و امکانات مادی و معنوی حکومت برای نابودی و دستگیری وی به کار گرفته شد. سرهنگ خاوری، ریاست ساواک خوزستان، در اطلاعیة محرمانه مورخ 6/5/1342، به مرکز اعلام میدارد:
طبق اطلاع خداکرم پسر ضرغامپور و هادی در آبادی چنار (1)خود را به سرهنگ پژمان تسلیم نموده و به شیراز اعزام شدهاند و در حال حاضر فقط غلامحسین سیاه پور باقی مانده که آن هم به وسیله دوستان مورد تعقیب است و از قرار معلوم در میرایوب میباشد.»(2)
در این موقع، علاوه بر مأموران مخفی نظامی که غالباً کسب خبر و اطلاعات میکردند، دستههای چریک دولتی در سطح گسترده و وسیع تشکیل یافته و به تعقیب ملاغلامحسین و گروه وی پرداختند. در حقیقت، تشکیل گروههای چریک محلی، به طور گسترده و مؤثر در نیمه دوم مردادماه 1342 و برای تعقیب و دستگیری ملا غلامحسین جلیل و همراهانش، از کهگیلویه، بویراحمد، باوی و ممسنی راهاندازی شد. از آن سو، باقیماندگان عشایر مبارز، متشکل از جنگجویان طوایف جلیل و بابکانی، هنوز در «هسته مقاومت» ملاغلامحسین حضور داشتند. در واقع، پس از طایفة جلیل که به گفته محمد بهمن بیگی «بار دشوار جنگ را بر دوش گرفته بود»؛ طایفة آقایی منسوب به بابکان ـ که دیگر بابکانی خوانده میشدند ـ بیشترین نقش و حضور مؤثر را در قیام عشایر بویراحمد و ممسنی داشتند. پس از قتل جنگجوی دلیر آنان «آقا لهراسب موسیپور» در جنگ گجستان، رهبری بابکانیها بر عهدة «ملا علی جفتا (= جغتا)» مشهور به «علی علیداد» قرار گرفته بود. اکنون تمام تلاش دولتیان با همکاری چریکهای وابسته محلی، بر دستگیری و نابودی ملاغلامحسین و متلاشی نمودن گروه وی استوار شده بود. وضعیت نیز به گونهای شده بود که ملاغلامحسین و یارانش، صلاح نمیدانستند با چریکهای محلی درگیر شوند. کوچکترین درگیری میان طرفین، با تبلیغات وسیع و دامنهدار رژیم مواجه میشد. طراحان حکومت، با چنین ترفندی به دنبال جنگ و خونریزی داخلی عشایر بودند. هرگاه این اتفاق میافتاد، حکومت پهلوی
با تبلیغات گسترده خویش، آن را به حساب اختلاف درونی ایلات میگذاشت و جنبه ظلمستیزی عشایر را مخدوش میکرد. کافی بود، کوچکترین برخورد مسلحانه میان عشایر ـ مبارزان قوم از یک طرف و معدود مزدوران محلی از طرف دیگر ـ رخ دهد، آن وقت بهرهبرداریهای گسترده حاکمان رژیم، آغاز و انجام مییافت. با این اتفاق، هم ارزش و اصالت قیام عشایر زیر سئوال میرفت؛ و هم حکومت، قیام عشایر را اختلاف و درگیری داخلی قلمداد میکرد.
ملا غلامحسین، با درک چنین توطئه و ترفندی، نه تنها خود اقدام به درگیری نمیکرد، که در بسیاری مواقع، مانع یاران خویش میگردید. برخی از بازماندگان همراه ملاغلامحسین روایت میکنند، بارها تصمیم به راهبندی و کشتن مزدوران محلی گرفتیم، اما هر بار با سرزنش و ممانعت ملاغلامحسین مواجه شدیم.
در حقیقت، از زمان حضور چریکهای محلی در جمع نظامیان، ملا غلامحسین سیاست اختفا و عدم درگیری با آنان را در پیش گرفت. در واقع، حضور و نقش چریکهای محلی در خاموشی قیام عشایر، بسیار مؤثر و اساسی بود.
شکنجههای طاقتفرسای نظامیان تمام نشده بود، که دستههای چریک مزدبگیر محلی وارد مناطق گرمسیری طوایف جلیل، بابکانی و انصاریهای امیرایوب شد. برخی از این چریکان محلی، در آزار و اذیت مردم منطقه دست کمی از نظامیان رژیم نداشتند. آنان از مردادماه 1342، برای تعقیب ملاغلامحسین و همرزمان وی وارد منطقه شدند. تندروی و خشونت برخی دستههای چریک، طاقت مردم را طاق کرده بود. در طی این تعدیات و تندرویها، یک بار دستهای از چریکان مزدور، سیلآسا وارد امیرایوب انصاری شدند. در نتیجه، مردم آبادی، به ویژه جوانان و نوجوانان، از ترس بدرفتاری آنان، فرار کرده، از ده خارج شدند. دسته چریک مزبور، با اسلحههای رژیم، جوانان فراری را زیر رگبار گلوله گرفتند. در پی این تیراندازی یکی از جوانان جلیلی به نام «نادر نصرتی» ـ که داماد انصاریها بود ـ هدف قرار گرفته، کشته شد. به علاوه، آنان پیران و ریشسفیدان روستا را، به جرم مبارزه با رژیم پهلوی، شکنجه و کتککاری نمودند.
یک فرد محلی ـ از طایفة انصاری و پسر برادر کُردی ـ که در آن زمان نوجوانی 15 ساله بود، در دستنوشتة خویش، به هجوم وحشیانة گروهی از چریکهای محلی اشاره کرده است(1)وی مینویسد:
... من بالاتر از یُرد خودمان با خیال راحت مشغول بریدن چند شاخه درخت... بودم [که] صدای نفس و پای آدم شنیدم که با عجله به طرف آبادی به سرعت در حرکت هستند [و] تفنگها روی دست مسلح آماده تیراندازی [و] با سرعتی که من نتوانستم آنها را درک کنم وارد آبادی شدند... ابتدا صدای شلیک تفنگ در قسمت بالای آبادی بلند شد. مردان ما زودتر باخبر شده و پا به فرار گذاشته [بودند]. چریکها از هم سبقت میگرفتند و هر کدام کوشش میکرد[ند] زودتر و بیشتر قتل و یا جنایتی انجام داده... اینها چریکهای نرم آبی و فارسی و زنگوائی به سرکردگی آقا شیروان کاظمی و علی خان آقا تیمور و یک نفر افسر ارتشی به نام سروان هنرچی بودند... نرسیده به نوک کوه برادرم ذوالفقار و نادر نصرتی که پشت سر هم در یک محور در حرکت بودند مورد اصابت گلوله برنو قرار گرفته، نادر مقتول و ذوالفقار مجروح سطحی گردید... چریکها وارد آبادی شده پیرمردان و کودکان و زنان آبادی را مورد تهدید و کتککاری بیرحمانه قرار داده و از آنان میپرسیدند این یاغیها و تفنگچیهایی که از آبادی شما فرار کردند کی بودند؟ کجا رفتند؟ همه جواب میدادند کسی نبود بچههای آبادی بودند [که] از ترس شما فرار کردند [. چریکها] وارد خانهها میشدند و هرگونه اشیاء قیمتی حتی لباس که به چشمشان میخورد یغما میکردند، گروهی از پیرمردان و کودکان را جمع کرده و بازخواست میکردند[.]
سروان [هنرچی] از کل غلام [کربلایی غلام انصاری] پرسید: پیرمرد غلامحسین [سیاهپور] کجاست [؟] جواب داد: نمیدانم از آقا شیروان بپرس که دائی غلامحسین است. هر لحظه بر عصبانیت سروان افزوده میشد. وقتی که باز چریکی آمد و گفت تفنگچی بودند که فرار کردند سروان از کَل غلام پرسید این تفنگچیها
1) وی محمد انصاری نام دارد، که خود به دست چریکهای محلی دستگیر و به دهدشت منتقل گردید. خاطرات وی از ایام سخت بازداشت و آزار و اذیتش رقتانگیز و تأثربرانگیز است.
کی بودند که از آبادی شما فرار کردند. باز کَل غلام جواب داد جناب سروان مردان ما به گرمسیر رفتهاند، اینها چند بچه بودند که از ترس چریکها فرار کردند... گفتگوی سروان با کَل غلام به درازا کشید. سروان عصبانی شد [و] با ته تفنگ «امیک» [ام یک] به شانه کَل غلام زد که خرد شد. کَل غلام به هوش رفته سرش به زمین افتاد. قاید علی او را در بغل گرفته و گفت جناب سروان زدن این پیرمرد هشتاد ساله که شهامت نیست. کَل غلام را در حالت بیهوشی بخانه برده و در رختخواب افتاد... شب شد، مردم هر کس به صورت نگهبانی در کنار آتش خود نشسته، از خوف حملة وحشیانه چریکها از همه چیز خود مراقبت می کردند. چریکها هم در این شب سعی میکردند به سراغ خلوتترین خانه رفته و هر چیز بهادار را در آن به سرقت میبردند...(1)
یک نویسنده محلی ـ که خانوادهاش در امیر ایوب میزیستند ـ به نقل از مردم منطقه مینویسد:
هر چند روز یک بار یک دسته چریک بر حسب معمول به تعقیب یاغیان میپرداختند... بعضی از چریکهای محلی خصومت و عداوتهای [قومی] گذشته را مدنظر داشتند و پارهای از اقداماتشان در همین رابطه بود. عدهای از آنها هم دنبال فرصت و جمع کردن کالا و ابزار و تریاک [و] تفنگ و فشنگ بودند [که] کم و بیش هم پیدا میکردند(2)
به هر حال چریکهای محلی در امیر ایوب انصاری، افراد ریش سفید و محترم را آزار و اذیت و هتک حرمت بسیار نمودند؛ از جمله حاج ابوالحسن و غلامحسین انصاری(3)این چریکها، نه فقط افراد طوایف جلیل، بابکانی و انصاری امیرایوب را اذیت و تحقیر مینمودند، که یاریدهندگان ایشان را نیز شکنجه و کتککاری میکردند. به طور مثال افرادی از طایفه «گوهرگانی» ـ از ایل باوی ـ به دلیل حمایت و حفاظت از
زنان و کودکان ملاغلامحسین و وابستگان وی ضرب و شتم شدند(1)برخی از این چریکها، افراد محلی را به اتهام ارتباط و همکاری با ملا غلامحسین و یاران وی، و نیز نسبت خویشاوندی با او و کردی انصاری، بازداشت و شکنجه میکردند. نمونة آن، محمد انصاری پسر برادر کردی انصاری بود که در کوههای اطراف امیرایوب دستگیر و به دهدشت ـ مرکز نظامیان شهر ـ منتقل گردید. ایام بازداشت و آزار وی، یک ماهی بیش طول کشیده است. او پس از آزادی ـ با وجود کمی سن ـ با عبور از کوههای صعبالعبور و دره ها و جنگلهای انبوه و سخت گذر، از چرام به امیرایوب انصاری بازگشت.
فشار و تعدی چریکهای وابستة محلی، در شهریورماه 1342 پایان یافت. بنابراین، سردمداران حکومت برای دستگیری و نابودی ملاغلامحسین و یارانش، به طرحها و اقدامات دیگری دست یازیدند.
اکنون، مدتها بود که قیام عشایر جنوب در کوهمره سرخی، قشقایی و ممسنی، به خاموشی گراییده بود. در بویراحمد، نیز سرکوب شدید و خشن قیام نتیجه داده بود. تنها در یک بخش از بویراحمد و ممسنی نفسها هنوز کاملاً حبس نشده بود. در واقع آنگونه که «محمد بهمن بیگی» به درستی مینویسد: «فقط در کوهستانهای جنوبی هنوز از زخمها خون میچکید.»(2)این همراهی و همکاری گروه بابکانی تا اواخر فروردین ماه 1343، که یکی از جنگجویان مشهور عشایر به نام «غلامعلی زیاری» قاتل سروان عبدالهیزاده، به دست گروه بابکانی کشته شد، ادامه داشت. با وجود این، مردان و زنان این طایفه و منسوبین آنان، همچون مردان و زنان طایفه جلیل، ملاغلامحسین و یارانش را یاری میکردند. در واقع، اگر قتل غلامعلی دشمن زیاری در اواخر فروردین 1343 و کشته شدن «کردی انصاری» در تیرماه 1345 به دست ملاعلی بابکانی نبود، هیچ موردی مبنی بر خیانت گروه بابکانیها در قیام عشایر، وجود نداشت. در واقع
مقاومت و همراهی بابکانیها از آغاز تا پایان قیام عشایر استمرار یافت.
طایفة انصاری ساکن امیرایوب ـ که به درویشها معروفاند ـ تنها گروه از ایل ممسنی بودند که همچون بویراحمدیها، سرخیها و موصلوها نقش برجستهای در قیام عشایر جنوب ایفا کردند. جنگجویان مشهور آنان در وقایع پل برین، ده بزرگ و گجستان، تحت فرماندهی ملاغلامحسین جلیل حضور مؤثری داشتند. روستای معروف آنان ـ امیر ایوب انصاری ـ و مناطق پیرامون آن، شدیدترین حملات هوایی رژیم را متحمل گردید. چریکهای مزدور محلی، در شکنجه و آزار آنان، با شدت و خشونت بسیاری عمل کردند. به رغم آن که جنگجویان انصاری، همواره به دو سه تن محدود میشدند، اما همکاری صمیمانه و صادقانهای با عشایر بویراحمدی داشتند. پس از انتشار اعلامیة شماره 17 و پایان بمبارانهای هوایی در خردادماه 1342، دو تن از عناصر نامدار انصاری، به نامهای عبدالمحمد، معروف به عبدی و محمدحسن انصاری ـ که هر دو برادر بودند ـ همچون برخی از بویراحمدیها، خود را به ستونهای عملیاتی نظامی معرفی و در واقع اماننامة خویش را دریافت کردند. اندکی پس از جدا شدن انصاریها، عبدالمحمد انصاری به همراه یکی دیگر از آنان ـ به نام چوپان انصاری ـ در سفری به شیراز دستگیر و زندانی شد. این بازداشت، که در اوایل تیرماه 1342 اتفاق افتاد، سرانجام به بازجویی و محکومیت عبدالمحمد منجر گردید. در نتیجه، وی در اواخر مردادماه 1343 ـ که تسلیم شدن ملاغلامحسین و یارانش قطعی شده بود ـ اعدام شد.
هر چند نقش طوایف جلیل، بابکانی و انصاریهای امیرایوب، در میان طوایف بویراحمد و ممسنی از همه لحاظ برجستهتر و چشمگیرتر بود؛اما بسیاری از طوایف دیگر در میان ایلات بویراحمد، باوی، ممسنی و چرامی، با رغبت و علاقهای خاص، جنگجویان عشایر ـ خاصه دسته ملاغلامحسین ـ را یاری میکردند. طوایف دشتی، میدگانی و سادات حوزة ممسنی؛ طوایف بایاری وبناری از چرام کهگیلویه و طوایف متعدد ایل باوی، بیشترین همکاری اطلاعاتی و مالی را به ملاغلامحسین و همرزمانش انجام میدادند.
سند مهمی در دست است که بیانگر آگاهی دولتیان از همکاری و حمایت طوایف باوی، ممسنی و بویراحمد با ملاغلامحسین و یارانش میباشد. در این سند، سرلشکر
محمدحسین ضرغام، فرمانده لشکر خوزستان، به فرماندهی نیروی زمینی ارتش و ریاست ساواک خوزستان، اعلام میدارد:
طبق اطلاع... غلامحسین جلیل فعلاً در شعاع دو فرسنگی منزل خود واقع در حوزة سالاری سکونت داشته و به طور آزادانه در بین طوایف (جلیل ـ بابکانی ـ ده بزرگی ـ با امیرشیخی ـ ممسنی ـ بویراحمدی ـ امیر ایوبی ـ عنائی) رفت و آمد [دارد] و با اهالی آن که اکثراً از بستگانش میباشند ارتباط داشته و طوایف مزبور نیز تریاک کاری زیادی نمودهاند... (سند شماره 19)
در واقع، طوایف باوی منحصر به «با امیرشیخی، ده بزرگی و عنائی» نبود، بلکه طایفههای «دولیاری»، «گشینی»، «گوهرگانی» و سادات بحرینی (ساکن ده بزرگ)، تکیهای و بیدکی از حمایتکنندگان مالی و اطلاعاتی ملاغلامحسین و یارانش بودند(1)
در حقیقت، مقاومت ملاغلامحسین و همراهانش، با همکاری و حمایت طوایف متعدد ایلات باوی، بویراحمد، ممسنی و چرامی مدتها ادامه یافت.
سیاست خشن و بدرفتاری نظامیان به همراه برخی چریکهای محلی، تأثیری در تسلیم ملاغلامحسین و یارانش نداشت. مقاومت مردان و زنان جلیلی، بابکانی و انصاری ساکن امیرایوب، مهمترین عامل ناکامی حکومت و چریکهای مزدور محلی بود. همین مهم البته عامل تقویت بیش از پیش ملاغلامحسین و یارانش شده بود. بنابراین، از پاییز تا اواخر اسفند 1342، گروه ملاغلامحسین از آزادی نسبی برخوردار بودند. با این حال، حکومتیان به همراه معدود محلیان اجیر شده، طرحهای دیگری را به آزمایش گذاشتند.
بر اساس برخی اسناد موجود، میتوان احتمال داد که از نیمه دوم سال 1342 ژاندارمری کل کشور مجری سیاست سرکوب مبارزین عشایر گردیده است. در این
1) بعضی از افراد سرشناس طوایف باوی به دلیل همکاری و کمک به ملاغلامحسین، دستگیر و شکنجه شدند. از جمله: «مِلَی تمی»ها به رهبری بزرگانی چون کاعلی، کاولی و مشهدی قربانعلی. طایفة نارک و افرادی چون داغلامحسین، داجعفرقلی و میرزاقلی نارکی. (رجوع شود: نادر عسکری، باوی گوشهای در سرای همایون، یاسوج: انتشارات چویل، 1386، ص 281).
میان، سازمان اطلاعات و امنیت کشور، به همکاری با ژاندامری و طرحهای در دست اقدام آن فراخوانده شده است. در تاریخ 24 آذرماه 1342، سپهبد مظفر مالک فرمانده ژاندامری کل کشور، در نامهای محرمانه و خیلی فوری به ریاست سازمان اطلاعات و امنیت کشور اعلام می دارد:
... به فرمان اعلیحضرت همایون شاهنشاهی[،] به منظور تسلیم شدن غلامحسین سیاهپور اقداماتی از طرف ناحیه ژاندارمری فارس انجام و پیشرفتهایی نیز حاصل گردیده است[.] برای اینکه برنامه تنظیم شده توسط ناحیه ژاندارمری فارس بعدم موفقیت منجر نشود متمنی است از لحاظ همآهنگی بین اقدامات دو سازمان[،] بساواک فارس دستور فوری صادر فرمائید که درباره شخص نامبرده و کسان وی بدون نظر و موافقت قبلی فرمانده ناحیه ژاندارمری فارس اقدامی نکنند تا مأموریت ناحیه مذکور با موفقیت انجام شود. (سند شماره 20)
در پاسخ نامه مزبور، سازمان اطلاعات و امنیت کشور، از فرماندهی ژاندارمری کل کشور تقاضا مینماید: «از چگونگی طرح مذکور این سازمان را مطلع فرمایند تا دستورات لازم به ساواک فارس داده شود.»(1)
سپهبد مالک چنین پاسخ میدهد:
... چون در درجه اول و مرحله اول تسلیم غلامحسین سیاهپور از طریق مسالمت موردنظر میباشد منظور این است که سازمان امنیت فارس با فرمانده ناحیه جهت تسلیم غلامحسین کمک و همکاری فکری نمایند(2)
به دنبال این توضیحات، اداره کل سوم ساواک، درخواست فرمانده ژاندارمری کل کشور را به ریاست سازمان اطلاعات و امنیت فارس اعلام میدارد:
... برابر نامه... ژاندارمری کل کشور به فرمان اعلیحضرت همایون شاهنشاهی اقداماتی جهت دستگیری غلامحسین جلیل سیاهپور از طرف ژاندارمری ناحیه فارس به عمل آمده است[.] علیهذا به منظور هماهنگی و پیشرفت در کار دستور فرمائید با ژاندارمری ناحیه مزبور همکاری لازم به عمل آورده و نتیجه اقدامات
معموله را اعلام فرمایند(1)
بر اساس شواهد و مکاتبات موجود، ناحیه ژاندارمری فارس مسئولیت اصلی سرکوب ملاغلامحسین و همراهان او را برعهده داشته است. بدین ترتیب سازمانها و ادارات سیاسی ـ نظامی فارس و حتی خوزستان، تحت نظارت و هماهنگی فرمانده ژاندارمری فارس قرار گرفته تا به گونهای مناسب و مطلوب، مسئله ملاغلامحسین را حل نمایند. در این میان ژاندارمریهای فارس و خوزستان، مسئولیت اصلی تعقیب و دستگیری جنگجویان عشایر را برعهده داشتهاند. در میان فرماندهان نظامی فارس و خوزستان، سرلشکر منصور طالبزادة اردوبادی، معروف به «اردوبادی» معاون ناحیه ژاندارمری فارس، ظاهراً از اقتدار و اختیار بالایی برخوردار بوده است. سوابق نشان میدهد که تکیه اساسی او بر مدارا و مسالمت بوده و کمتر به خشونت و تندی دست مییازیده است. باقر پیرنیا، استاندار وقت فارس، در خاطرات خویش میگوید: «از آنجا که سرلشکر اردوبادی پایبند به قدرت خویش بود، برای صاحبمنصبان دیگر استان و همچنین استاندار ارزشی قایل نبود.»(2)
در خوزستان هم سرهنگ «الیاس دانشور»، فرمانده ناحیه ژاندارمری بود. هر دو فرمانده ژاندارمری فارس و خوزستان، از جانب فرماندهان ارتشی در استانهای مذکور حمایت و جانبداری میشدند. به تأسی از روش سرلشکر اردوبادی، تلاش نظامیان برای تسلیم نمودن ملاغلامحسین و همرزمانش، بر شیوهای آرام و مسالمتآمیز قرار گرفته است. در این میان، استفاده از برخی خویشان، دوستان و سران طوایف بویراحمد و باوی، مهمترین و معمولترین روش دولتیان برای معرفی ملاغلامحسین گردید. نظامیان مستقر در خوزستان و فارس در پاییز و زمستان 1342، دائماً ریشسفیدان و بزرگان بویراحمد و باوی را که با ملاغلامحسین نسبت دوستی و خویشاوندی داشتند، به مراکز اهواز و شیراز فرا میخواندند و محترمانه به حاضر نمودنش تشویق میکردند. تکیه کلام آنان، البته نجات وی از این اوضاع نابسامان بود. با این همه، تأکید می کردند در صورت عدم معرفی خویش، سرانجام مثل عبدالله ضرغامپور کشته خواهد شد.
بنابراین بهتر است خود را معرفی نماید و از عفو شاهنشاه بهرهمند گردد. در میان دوستان و خویشان ملاغلامحسین، افرادی از طایفة بابکانی و سادات بحرینی ـ ساکن دهبزرگ باشت ـ بارها از جانب سرلشکر ضرغام فرمانده لشکر خوزستان، سرهنگ فیروزبخش معاون عملیاتی سرلشکر ضرغام و سرهنگ دانشور معاون ناحیه ژاندارمری خوزستان، به اهواز احضار شدند و مورد مشورت و تشویق قرار گرفتند. ملاسیفالله فروزان از کدخدایان و بزرگان طایفة بابکانی، که از دوستان قدیمی و خویشاوند نزدیک ملاغلامحسین بود، دستکم دو بار از سوی سرهنگ دانشور، به اهواز احضار شده است. وی میگوید: «سرهنگ دانشور، پیشنهاد مبلغ کلانی پول و یک باب خانه در گچساران و 10 تفنگ برای خود و کسانم داد که ملاغلامحسین را قانع نمایم برای نجات خویش، از طریق ژاندارمری خوزستان حاضر شود. همچنین پیشنهاد دستگیری یا قتل او را ارائه کرد. من بدو گفتم: جناب تیمسار! اگر ایشان دست بسته جلوی خانه من حاضر شود، هیچگاه این کار را نمیکنم و حتی به وی آذوقه و کمک میرسانم. سرهنگ از پاسخ من برآشفت و مدتی به فکر فرورفت. بعد، در حالی که از عصبانیت در اتاق قدم میزد، گفت: میدانی در چه مکانی و از چه کسی حمایت میکنی؟ جواب دادم، تیمسار! ما عشایر به عهد و پیمان و خویشاوندی زنده هستیم. چگونه میتوانم به سیاهپور که خویشاوندم هست خیانت کنم. خودتان میدانید در صورتی که تسلیم شود، اعدام خواهد شد. سپس، سئوال کرد: چه نسبتی با او دارید که این قدر روی ایشان حساس هستید؟ گفتم: غیر از دوستی دیرینه، دخترم زن پسرش هست. گفت: کدام پسرش؟ فرامرز یا گودرز؟ جواب دادم: گودرز. وی، دقایقی فکر کرد و گفت: غلامحسین سیاهپور، از اولین و بهترین دوستان من در بویراحمد بود. الآن، بین ارتش و ژاندارمری رقابت هست که او را دستگیر یا نابود کنند. اعلیحضرت هم از سویس تماس گرفته، که تا برگردد بایستی تکلیف غلامحسین سیاهپور مشخص شده باشد. مخالفین محلی غلامحسین، با همکاری و حمایت سرهنگ علیزاده، شما و دیگر طرفداران وی را تحت فشار قرار خواهند داد. شما برای نجات خویش و او بایستی کاری بکنید.»(1)
سرهنگ دانشور نیز یکی دو بار از طریق «سید سلیمان حسینی» از سادات بحرینی
1) مصاحبههای متعدد با ملاسیفالله فروزان.
ده بزرگ، نامه و پیغام برای ملاغلامحسین ارسال داشته و او را تشویق به تسلیم نموده است. سرهنگ فیروزبخش به نمایندگی از سرلشکر ضرغام ـ فرمانده لشکر خوزستان ـ به واسطه سیدسلیمان حسینی و ملکمنصورخان باشتی، در نیمه دوم خرداد 1342 با ملاغلامحسین و یارانش ملاقات و مذاکره کرد؛ اما نتیجه مطلوبی به دست نیاورد.
تلاش سرلشکر اردوبادی و نیروهای تحت امرش، دست کمی از کوشش فرماندهان نظامی خوزستان نداشت. در پی همین تلاشها بود، که سرانجام با وساطت سید عبدالوهاب بلادی، از سادات مشهور بحرینی دهبزرگ، سرهنگ ناصر اشرفی موفق به ملاقات ملاغلامحسین در دامنة کوه اَنا (= عنا) ـ نزدیک بهرة عنا ـ گردید.
در طی این اقدامات، تمام سعی نظامیان بر حل مسالمتآمیز مقاومت ملاغلامحسین قرار داشته است.
علاوه بر مسئولان ژاندارمری فارس و خوزستان که به دستور مستقیم محمدرضا شاه، مأمور خاتمه دادن جریان ملاغلامحسین شده بودند، مسئولان ساواک فارس و مأمورین ویژه آن در تلاش جمعآوری اطلاعات از وضعیت ملاغلامحسین و همراهانش بودند. برخی اسناد موجود بیانگر آن است که مسئولان سازمان اطلاعات و امنیت کشور و ساواک فارس و بنادر، در پی آن بودهاند که همراهان ملاغلامحسین و تعداد آنان و نیز اسلحه و تجهیزات ایشان را شناسایی و مشخص نمایند. سندی خیلی محرمانه، به تاریخ 30 مهرماه 1342، با موضوع «غلامحسین سیاهپور و اطرافیانش» علام میدارد:
به قرار اطلاع غلامحسین سیاهپور از کدخدایان جلیل بویراحمد که جزو اشرار دستگیر نشده بویراحمد میباشد در حال حاضر در [پانزده] 15 کیلومتری قریه سالاری [جلیل] واقع در قسمت شمال غربی دهستان رستم ممسنی اقامت نموده است و زن و بچه او و اطرافیانش در همان قریه سالاری بوده و اطرافیان او که با چشم دیده شدهاند عبارت بودهاند از [:] 1- کردی بویراحمدی داماد غلامحسین 2- ترکی بویراحمدی 3- حاجی سلمانی اهل حسینآباد رستم 4- برادر حاجی سلمانی به نام عبداله... 5- شیخ یداله نام که سابقاً از طلاب مدرسه خان بوده از اهالی امیرایوب 6- راهعلی بویراحمدی 7- سهراب بلیانی(1)بویراحمدی 8- بهمن
1) احتمالاً منظور «سهراب بادلانی (= بادلونی)» است.
که مادر او پس از فوت شوهرش با کردی ازدواج کرده است. علاوه بر اشخاص فوق یازده نفر دیگر همراه غلامحسین بودهاند که شناخته نشده و به طوری که گفته میشود سه نفر از آنها اهل شهر میباشند. اسلحه مشارالیهم که همگی داشتهاند عبارت است از هفت قبضه تفنگ ام یک و بقیه تفنگ برنو و بعلاوه سه قبضه اسلحه کمری نیز در نزد آنها دیده شده که یک قبضه نزد کردی و یک قبضه در نزد حاجی سلمانی و سومی نزد بهمن بوده است. در پایان به قرار اطلاع حبیب تامرادی و علی آقا علیداد و غلامعلی دشمن زیاری نزد غلامحسین سیاهپور نبوده و به شکل دسته مجزائی در حدود تامرادی بسر میبرند(1)
در پاسخ گزارش رئیس ساواک فارس و بنادر، مدیرکل اداره سوم ساواک مرکز، از سرهنگ حریری درخواست مینماید: «دستور فرمائید هرگونه سوابقی که از اشرار یادشده در نامه معطوفی که هم اکنون با غلامحسین سیاهپور همکاری میکنند [وجود دارد] اعلام فرمایند.»(2)
سرهنگ حریری، در جواب نامه مدیرکل اداره سوم ساواک کشور، مینویسد:
اشرار مزبور هیچکدام بیوگرافی و عکس و سوابق مخصوصی در این ساواک ندارند ولی به قرار اطلاع همه آنها از ابتدای غائله بویراحمد به غلامحسین سیاهپور پیوسته و در معیت او با ناصر طاهری همکاری و پس از تسلیم ناصر طاهری بعضی از آنان که طبق اعلامیه نیروی جنوب مشمول عفو عمومی نشدهاند و بعضی از آنها هم از ترس خود را معرفی و تسلیم نیروهای انتظامی ننموده و همراه غلامحسین جلیل که به قرار آخرین اطلاع در حدود باشت میباشد بسر میبرند...(3)
در گزارشی که سرلشکر محمدحسین ضرغام فرمانده لشکر خوزستان، از «غلامحسین جلیل و همدستانش» به فرماندهی نیروی زمینی ارتش ارائه میدهد، آمده است:
طبق اطلاع... غلامحسین جلیل فعلاً در شعاع دوفرسنگی منزل خود واقع در حوزة سالاری سکونت داشته و به طور آزادانه در بین طوایف (جلیل ـ بابکانی ـ ده
بزرگی ـ با امیرشیخی ـ ممسنی ـ بویراحمدی ـ امیر ایوبی ـ عنائی) رفت و آمد [دارد] و با اهالی آن که اکثراً از بستگانش میباشند ارتباط داشته و طوایف مزبور نیز تریاک کاری زیادی نمودهاند و همراهان سرشناس... وی عبارتند از کردی ـ حسنقلی ـ غلامحسن(1)ـ حاجی ـ علی علیداد و عده دیگر که شناخته نشدهاند[.] اسلحه آنان عبارت است از تفنگ برنو[،] ام-1 و شکاری میباشد و در حدود سی تا هفتاد قبضه تخمین زده میشود. (سند شماره 19)
سرلشکر ضرغام، پس از شرح مختصر ملاقات سرهنگ اشرفی با ملاغلامحسین، پیشنهاد مینماید:
با عطف توجه بمراتب فوق و اینکه غلامحسین جلیل فعلاً با کمال آزادی و آسایش و بدون مضیقه ارتباطی و اقتصادی بسر میبرد مقرر فرمائید اوامر مقتضی در مورد تعقیب نامبرده به ژاندارمری فارس صادر و نتیجه را بلشکر ابلاغ فرمایند. (همان سند)
این گونه گزارشها و پیشنهادها، زمینة برخورد قهرآمیز و عملی حکومت را فراهم مینمود، و محدودیت شدیدی را برای یاری کنندگان ملاغلامحسین و همراهانش ایجاد میکرد.
مأموران حکومت، علاوه بر احضار افراد مختلف طوایف و تحریک آنان به برخورد قهرآمیز و یا دوستانه با ملاغلامحسین، خود تلاش مینمودند به طرق مختلف با او تماس بگیرند. برخی چون سرهنگ دانشور، از طریق سادات بحرینی ده بزرگ ـ خاصه سید سلیمان حسینی ـ نامههای امیدوارکننده به ملاغلامحسین مینوشت. بعضی دیگر نیز با کوشش فراوان زمینه ملاقات خویش را با او فراهم میکردند. در سال 1342 و پس از جنگ گجستان و پایان بمبارانهای هوایی، نخستین مقام معتبر نظامی در حوزه باوی با ملاغلامحسین دیدار کرد. وی سرهنگ فیروزبخش، معاون لشکر خوزستان و فرمانده ستون باشت و بوستان بود که از جانب سرلشکر ضرغام ـ و به عنوان نماینده
1) اصل: غلامحسین.
وی ـ به همراه ملکمنصورخان باشتی و به واسطه سادات بحرینی ده بزرگ، با ملاغلامحسین دیدار نمود(1)این دیدار در نیمه خردادماه صورت گرفت و تلاش نظامیان برای جدا نمودن ملاغلامحسین و یارانش از عشایر قیامکننده و یا قتل خوانین بویراحمد ـ عبدالله خان و ناصرخان ـ ناکام ماند. پاسخ ملاغلامحسین در مقابل این پیشنهادات، بسیار صریح و آشکار بود. وی، در جواب نظامیان و واسطههای محلی ایشان به صراحت بیان کرد، هیچگاه ننگ رفیقکشی و خیانت به همرزمان و همپیمانان را بر وفاداری و نیکنامی ترجیح نمیدهد.
دقیقاً در بحبوحة ملاقات، خبر قتل عبدالله خان را به سرهنگ فیروزبخش دادهاند و او هم جریان را به ملاغلامحسین و همراهانش گفته است. بنابراین در روز ملاقات که 18 خرداد 1342 بوده، سرهنگ فیروزبخش بدون اخذ نتیجه مثبتی بازگشته است.
ملاقات دوم نظامیان، در پاییز 1342 و در حوزة ممسنی انجام گرفته است. این مقام نظامی که «سروان عدالت» نام داشته، مسئولیت انتظامات بخشی از منطقه رستم ممسنی را برعهده داشته است. وی، ظاهراً از سر علاقه شخصی، تقاضای دیدار با ملاغلامحسین را مطرح نموده و از مشهدی قمصور قایدی کدخدای نوگک ممسنی و از خویشاوندان ملاغلامحسین، مصرانه تحقق آن را خواسته است. مشهدی قمصور نیز با همکاری «ملاعلی خان انصاری» ـ پسر برادر کردی انصاری ـ خواستة سروان عدالت را با ملاغلامحسین مطرح کردهاند. ملاغلامحسین نیز پذیرفت و ملاقات صورت گرفت. در این دیدار، سروان عدالت نصایح دوستانهای که حاکی از خیرخواهی و
1) مرحوم سیدسلیمان حسینی روایت میکرد: یک بار نظامیان حوزه گچساران و باشت او را به اهواز احضار کردند. ملک منصور خان باشتی هم در اهواز بود. نزد او رفتم و با هم به ملاقات سرلشکر ضرغام فرمانده لشکر خوزستان رفتیم. ملک منصورخان به سرلشکر ضرغام گفت: این سید و خانوادهاش با غلامحسین سیاهپور ارتباط خوبی دارند. سرلشکر از من خواست ترتیب دیدار او با ملاغلامحسین را بدهم. گفتم: تلاش خود را انجام میدهم. در میان صحبتهای متعدد راجع به ملاغلامحسین و همراهانش، این نکته نیز گفته شد ک به احتمال زیاد موقع ملاقات همه را تفتیش بدنی مینمایند. سرلشکر پس از شنیدن این سخن به فکر فرو رفت و دقایقی بعد گفت: «نه. برای من زیبنده نیست که جمعی از لرها تفتیش بدنیام نمایند.» او، سپس سخن از ملاقات سرهنگ فیروزبخش با ملاغلامحسین به میان آورد که در صورت امکان انجام گیرد. ما نیز موضوع را پیگیری کردیم و نهایتاً ملاقات صورت گرفت. (مؤلف کتاب نبرد گجستان، جریان را به درستی ضبط کرده؛ اما واسطة ارتباط سرلشکر ضرغام و ملاغلامحسین را به اشتباه سیدعبدالوهاب بلادی ذکر نموده است. رجوع شود: رزمجویی، همان، صص 268ـ265).
دلسوزی بود به ملاغلامحسین و همراهان بیان داشت و اجازه گرفت گزارش ملاقات را به مرکز فرماندهی خویش ارائه دهد. بدینگونه، ملاقات دوم نظامیان که چندان جنبة رسمی نداشت، انجام گرفت. شاید این دیدارها، بیشتر برآورد نظامیان را از زمینه حضور ملاغلامحسین و چگونگی تسلیم وی، محک میزده است.
اما، مهمترین و رسمیترین ملاقات نظامیان مسئول با ملاغلامحسین، در اواخر آذرماه 1342 انجام گرفت. در طی مدتی که نظامیان حوزه خوزستان تلاشهای سیاسی ـ نظامی خویش را ادامه میدادند، مسئولان نظامی ـ سیاسی فارس نیز در تکاپو برای حل «مسئله» ملاغلامحسین و همراهان او بودند. پیشتر گفته شد، که سرلشکر اردوبادی به رغم فرماندهی ناحیة ژاندارمری فارس، برای پایان دادن به بحران ملاغلامحسین نوعی ریاست بر نیروهای نظامی خوزستان و فارس داشت. وی که شیوهای مسالمتآمیز برای حل بحرانها در پیش گرفته بود، چارة کار را در «مذاکرة مستقیم» با ملاغلامحسین دانست.
بنابراین، سرهنگ «ناصر اشرفی» معاون خویش را مأمور انجام این مهم نمود. سرهنگ اشرفی، از طریق سادات محل ـ خاصه سید عبدالوهاب بلادی، که در شیراز مقیم بود ـ با ملاغلامحسین تماس گرفت و تقاضای ملاقات حضوری نمود. آمد و شد سید عبدالوهاب و دیگر سادات بحرینی ده بزرگ، نتیجه داد و ملاغلامحسین پذیرفت. وعدهگاه ملاقات نیز در دامنه کوه اَنا (= عنا)، ـ حدفاصل ممسنی و باوی ـ تعیین گردید. در روز ملاقات، ملاغلامحسین و یارانش مثل دفعات گذشته، تمام مسائل امنیتی و حفاظتی را رعایت کردند. وی، یکی از جوانان بابکانی همراه گروه را که نسبت مادری با او داشت، راهنمایی و موظف نمود قبل از ورود نظامیان به میعادگاه، آنان را تفتیش بدنی نماید(1)
فرد مزبور ـ «آقا بیژن علینژاد» ـ به یاد میآورد که ملاغلامحسین تمام نکات مهم و ضروری را به وی گوشزد نمود و به محل قرار فرستاد. او نیز از ساعتی قبل در موعد مقرر حضور یافت و با رسیدن سرهنگ اشرفی ـ و سید عبدالوهاب بلادی و دو تن
1) در ملاقاتهای پیشین نیز افرادی از گروه خویش را مأمور تفتیش سرهنگ فیروزبخش و سروان عدالت نموده بود.
همراه ـ ضمن مشایعت و راهنمایی آنان، تقاضای خویش را مبنی بر تفتیش بدنی اظهار داشت. سرهنگ با خوشرویی پذیرفت و تفتیش انجام گرفت. تمام وسایل سرهنگ ـ از جمله عینک، عطر، کلید و دفترچهها ـ ضبط گردید، سپس مسیر و محل قرار نشان داده شد.
در میعادگاه، ملاغلامحسین و چند تن از همرزمان، با سرهنگ اشرفی و سید عبدالوهاب بلادی دیدار و گفتگو کردند. در این دیدار که چند ساعت به طول انجامید، ملاغلامحسین و سرهنگ اشرفی سخنان زیادی رد و بدل نمودند. روایت شاهدان عینی و برخی اسناد مختصر موجود، بیانگر آن است که هر دو طرف با صراحت و تندی سخن گفتهاند(1)
بر اساس اسناد و روایات، سرهنگ اشرفی به نصیحت ملاغلامحسین پرداخته و با اظهار مطالبی از قبیل این که: «این وضع زندگی برای شما درست نیست»، خواستار معرفی و تسلیم وی گردیده است. (سند شماره 19) مطابق سند مذکور، ملاغلامحسین میگوید «تا موقعیکه از طرف اعلیحضرت همایون شاهنشاه تأمین داده نشود خود را معرفی نمینمایم.»
وی، البته اضافه نموده «اکنون که کندی کشته شد[ه] دیگر شماها چه میخواهید.»
کندی، رئیسجمهور وقت آمریکا، در دوم آذرماه 1342 ـ حدود بیست و چند روز قبل از ملاقات سرهنگ اشرفی و ملاغلامحسین ـ در شهر «دالاس» کشته شده بود. ترور وی، برای محمدرضا شاه و حکومت استبدادی او، بسیار خوشایند و راضیکننده بود.
امروزه، با انتشار آثار متعدد تاریخی، آشکار گردیده که محمدرضا شاه پس از کودتای 28 مرداد 1332، بدترین دوران حکومت خویش را در زمان ریاست جمهوری کندی (1963-1961م/ 1342-1340 ه ش) گذرانده است(2)گویا ملاغلامحسین، مثل
1) از افراد حاضر در جلسة مزبور، اکنون دو تن زندهاند و روایت یکسانی از واقعه دارند. در حقیقت، آنچه در خاطر راویان مانده، برخی گفتههای مهم و حساس طرفین بوده است. شاهدان و راویان مزبور عبارتند از: ملابهمن امینی و آقا بیژن علینژاد.
2) «جیمز بیل» در کتاب «عقاب و شیر» مینویسد: «شاه ایران از دولت کندی احساس نگرانی میکرد. وی به آرامی از نامزدی «نیکسون» [رقیب کندی] حمایت کرده بود و بیم داشت، اکنون از جانب دمکراتها [حزب طرفدار کندی] مورد انتقاد و فشار قرار گیرد. وی بویژه از اینکه کندی در طول مبارزات انتخاباتی مستمراً از کلمه «انقلاب» استفاده میکرد، آشفتهخاطر بود... وی نسبت به «جان. اف. کندی» یک حس تنفر شخصی داشت و زمانی که خبر ترور کندی را شنید، ناراحت نشد. وی نسبت به محبوبیت و جذبة وی در میان تودههای مردم ایران رشک میبرد و از این حقیقت که کندی... سعی دارد او را در مورد چگونگی اداره پادشاهیش راهنمایی کند، شدیداً رنجور بود. کندی نیز به همین میزان از شاه دل خوشی نداشت و او را یک فرد مستبد فاسد و حقیر میشمرد.» (جیمز بیل، همان، صص 226-224؛ برای اطلاع بیشتر رجوع شود: همان، صص 232-217). فریده دیبا مادر فرح پهلوی در خاطرات خویش به نقل از فرح میگوید: «کندی به محض روی کار آمدن انگشت روی ایران گذاشت و میخواست در اینجا تغییر و تحولات اساسی بدهد. امینی را هم کاندیدای جانشینی شاه کرده بود. هدف آمریکاییها ایجاد جمهوری در ایران و تغییر سیستم حکومت در ایران و انتصاب علی امینی به عنوان ریاست جمهوری بود، اما محمدرضا که با جمهوریخواهان روابط صمیمانهای داشت این رویای کندی را نقش بر آب کرد و اختلاف دو جناح حکومتی آمریکا بر سر ایران باعث شد نقشه جان کندی از مرحله حرف فراتر نرود. البته بعداً محمدرضا مجبور شد تن به فشار آمریکا داده و برنامههای اصلاحی واشنگتن برای تغییر نظام فئودالی ایران و اصلاحات سیاسی و اجتماعی را شخصاً به اجرا بگذارد. در ششم بهمن ماه 1341 محمدرضا اصول ششگانه انقلاب سفید شاه و مردم را اعلام کرد. این اصول همان برنامههای تهیه شده توسط محققین و جامعهشناسان و سیاستمداران آمریکایی وارد در امور ایران بود. محمدرضا همیشه از دمکراتهای آمریکا ناراضی بود...» (رجوع شود: فریدة دیبا، دخترم فرح، ترجمة الهه رئیس فیروز، تهران: نشر به آفرین، 1379، صص 357-356).
یک سیاستمدار کهنهکار و آشنا به مسایل، از ترس و نگرانی محمدرضا شاه و ایادیاش از ادامه ریاست جمهوری کندی آگاه بوده است. بنابراین، به سرهنگ اشرفی که نماینده حکومت محمدرضا شاه محسوب میشد، اعلام میدارد: «حالا که کندی کشته شده، خیالتان آسوده گشته؛ پس دست از سر عشایر و ماها بردارید!»
باری، ملاغلامحسین در دنبالة سخنان خویش، شدیداً نسبت به محاصرة اقتصادی طایفه جلیل و فشارهای وارده بر مردان و زنان آن، معترض و منتقد میگردد. وی، ضمن سئوال از دلایل این اعمال نادرست، خواستار رفع آن میگردد. پاسخ سرهنگ اشرفی نیز صریح و واضح بود. وی در سخنانی ـ بدین مضمون ـ میگوید: «دلیل اینگونه برخوردها، اقدامات مسلحانه شماست. شما با نیروهای دولت جنگیدهاید و آنها را از بین بردهاید. شما علیه مصالح و امنیت کشور قیام مسلحانه کردهاید. شما، هنوز با دولت در حال ستیز هستید و تسلیم نشدهاید. بنابراین، تبعات اقدامات شما ـ به عنوان رئیس طایفه جلیل ـ به تمام مردم طایفه برمیگردد.»
ملاغلامحسین در پاسخ دلایل سرهنگ اشرفی، با خواندن بیتی از شاهنامه فردوسی موضوع بحث محلی را عوض می کند و به مسایل سیاسی کشور میپردازد. او میگوید: «گنه گر مرا بود پیران چه کرد؟» سرهنگ میپرسد، منظورت چیست؟ ملاغلامحسین
جواب میدهد: «اگر من گنهکارم و عامل این همه حوادث محسوب میشوم، آیتالله خمینی چه کرده که این همه زیر فشار و شکنجه است؟ چرا سادات و روحانیون در قم و جاهای دیگر تحت فشار و ستماند؟» شاهدان عینی روایت میکنند؛ سرهنگ اشرفی بسیار متعجب گردید و اینگونه پاسخ داد که چرا «حرف سیاسی» میزنید؟ ما برای تو تلاش میکنیم عفو شاهانه بگیریم و شما اینگونه حرف سیاسی میزنید!
هر چند از مطالب ملاغلامحسین درباره «امام خمینی» چیز زیادی ثبت نشده است؛ اما همین نکته که: «بعداً در مورد آقای خمینی مذاکراتی میشود»، بیانگر بسیاری از واقعیتهاست. چرا ملاغلامحسین، در کوههای دورافتاده کهگیلویه و بویراحمد و در اوج فشار نظامیان رژیم و برخی محلیان خریده شده و جاسوس، دربارة «امام خمینی «مذاکره» نموده است؟ او، به جای آن که مظلومانه و ملتمسانه از مقام نظامی رژیم خواهش نماید که حاکمان مملکت از سر تقصیرات او بگذرند، با جرأت و جسارت تمام نسبت به برخورد آنان با امام خمینی ـ این سید شجاع ـ و دیگر روحانیون انتقاد و اعتراض مینماید. در حقیقت، این گفته اعتراضآمیز، در آن شرایط حساس و بحرانی، جز از یک علاقمند عاشق برنمیآمد.
باری، پس از چند ساعت مذاکره طولانی و تند، سرهنگ اشرفی امیدوارانه قول همکاری و مساعدت داده «سپس با روبوسی از یکدیگر خداحافظی مینمایند.»
حدود ده روز پس از ملاقات سرهنگ اشرفی و ملاغلامحسین، کمکهای مالی دولت که شامل گندم و وام کشاورزی بود، به افراد طایفة جلیل ارزانی شد. این اقدام دولت، در واقع ترفند جدیدی بود که در راستای تسلیم نمودن هر چه زودتر ملاغلامحسین و یارانش صورت میگرفت. تصمیمگیرندگان حکومت، که در بحبوحة قیام عشایر، برای خاموش ساختن سریع قیام، کمک مالی ـ بویژه گندم و آرد ـ به مناطق مختلف بویراحمد، سرخی و قشقایی مینمودند، هیچگاه منطقه جلیل را مدنظر نداشتند. تا زمانی که آریانا، ورهرام و دار و دسته آنان حاکمیت فارس را در دست داشتند، طایفة جلیل از هرگونه کمک مالی حکومت محروم بود. اکنون، نیز پس از اعتراض شدید ملاغلامحسین و اطلاعرسانی سرهنگ اشرفی، مسئولان فارس ـ خاصه
سرلشکر اردوبادی ـ اقدام به این کار نموده بودند.
بدین ترتیب، سرلشکر اردوبادی فرماندة ناحیة ژاندارمری فارس، سرهنگ اشرفی را مأمور تقسیم سهمیة گندم منطقه جلیل و وام کشاورزی آنان نمود. در تقسیم گندم مزبور، ظاهراً به تعداد افراد هر خانوار، یک «گونی» گندم تعلق گرفته است. وام کشاورزی، نیز تنها به تعداد معدودی، آنهم به مبلغ 500 تومان داده شده است.
در پی تقسیم گندم میان افراد طایفه جلیل، طوایف همسایهای چون ساکنان رستم ممسنی ـ از جمله حسین آباد، اکبری، مُراسخون و نوگک ـ از کمکهای مرحمتی دولت برخوردار شدند(1)میزان وام کشاورزی افراد نیز بر اساس قانون پرداخت وام کشاورزی در سال 1342، تعیین و تأدیه میشد. به رغم چنین «مرحمت» دولتی، ملاغلامحسین هیچ نرمشی در تسلیم شدن نشان نداد. گروه وی همچنان در کوهها و دهات آمد و شد میکردند و منتظر حوادث آینده بودند.
سیاست دولتمردان فارس خاصه سرلشکر اردوبادی و باقر پیرنیا استاندار فارس، بر آرامش منطقه و عدم برخورد خشن و قهرآمیز بود. به رغم خیرخواهی سرلشکر اردوبادی و هدف اصلی وی در پایان دادن به مسئله ملاغلامحسین، کمکهای اهدایی او کاملاً با بدبینی معاندان محلی و دولتی مواجه شد. مأمور ویژه ساواک، در گزارش مورخه 21/10/1342 مینویسد:
1- شخصی به نام وطندوست روز 18/10/42 غلامحسین جلیل را در حالیکه کردی داماد او همراه مشارالیه بوده است ملاقات و معلوم نموده است که سرهنگ اشرفی معاون ناحیه ژاندارمری فارس کاغذی به غلامحسین نوشته است در این زمینه که طبق تقاضای شما و کردی[،] گندم و پول (وام کشاورزی) برای شما آوردم که دیگر سر و صدائی نکنید.
2- غلامحسین میگفته است که مقامات دولتی بمن وعده داده اند که تا بیست روز بعد از عید کارم را درست کنند و اگر نکردند مجبور بزد و خورد خواهم بود.
3- تقسیم گندم و وام کشاورزی به طائفه جلیل ابوابجمعی غلامحسین در محل از نظر عناصر دولتخواه با بدبینی تلقی و اظهار داشتهاند این همه محبت به غلامحسین
1) بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی.
اسباب تقویت غلامحسین میشود...(1)
گزارش دیگری از مأمور ویژه ساواک، حاکی است:
1- غلامحسین جلیل (سیاه پور) از گرفتن وام کشاورزی که بوسیله سرهنگ اشرفی معاون ناحیه ژاندارمری [فارس] به محل برده شده است خودداری و اظهار داشته است که با این وام میخواهند مرا به دام بیندازند و اضافه نموده است که اگر میخواهند مساعدت نمایند برای من عفو بگیرند.
2- داده شدن وام کشاورزی و گندم و جو به اطرافیان غلامحسین جلیل در بین مردم با بدبینی تلقی شده است(2)
بنابراین، ترفند جدید حکومت نه تنها تأثیری در معرفی ملاغلامحسین و پایان مقاومت او و همرزمانش نداشت؛ که نگرانی دولتیان و «عناصر دولتخواه» و وابستة محلی آنان را بیشتر کرد. در این میان، برخی کدخدایان بویراحمد و مسئولان ساواک فارس ـ دادن وام کشاورزی و گندم به مردم طایفه جلیل راد «حق سکوت» به ملاغلامحسین و «به مناسبت یاغیگری و عدم اطاعت» او عنوان کردند.
پیشتر گفته شد که با تسلیم سریع کدخدایان مشهور بویراحمد، بهرهبرداریهای حکومت از آنان آغاز و ادامه یافت. دولتیان، با وجود موفقیتهای چشمگیر در کشتن عبدالله خان و تسلیم نمودن ناصرخان و کسانی چون خداکرم ضرغامپور و دیگر همراهان عبدالله خان و ناصرخان، هیچ پیشرفتی در حل «معضل» ملاغلامحسین به دست نیاوردند. اکنون، بیش از پنج ماه بود که پس از پایان سرکوب قیام عشایر، ملاغلامحسین و یارانش مقاومت نموده و حکومت موفق به خاتمه مقاومت آنها نشده بود. طرحها و ترفندهای متعدد حکومت برای خاموش نمودن جریان ملاغلامحسین هم با شکست مواجه شده بود. حتی وضعیت به گونهای شده بود که وی به صراحت «حرف سیاسی» میزد و آشکارا نسبت به سرسختترین مخالف رژیم ـ امام خمینی ـ
علاقه نشان میداد و سختگیریهای رژیم را در باب او زیر سئوال میبرد.
به دنبال لاینحل ماندن مسئله ملاغلامحسین، بار دیگر مأموران رژیم دست به دامن «کدخدایان» بویراحمد شدند. اسناد موجود نشان میدهد، دعوتهای مکرر کدخدایان مشهور بویراحمد و پرداخت پول و پاداش، همه در راستای جلب همکاری آنان در سرکوب قطعی ملاغلامحسین صورت گرفته است.
بر اساس اسناد محرمانه ساواک، ژاندارمری فارس، دست کم «سه» دعوت عمومی از کدخدایان بویراحمد به عمل آورده است. بیتردید، هدف اصلی این دعوتهای مکرر، خاتمه دادن به مسئلة ملاغلامحسین و پایان مقاومت عشایر بوده است.
در دعوت نخست، که حدوداً یک هفته پس از ملاقات سرهنگ اشرفی با ملاغلامحسین انجام گرفته، ظاهراً هیچ صحبتی مطرح نشده است(1)
دعوت دوم، با حضور سرهنگ اشرفی معاون ناحیه ژاندارمری فارس و کدخدایان بویراحمدی چون «هادی پناهی، مجید موسوی، حداد پناهی، سیفالله امیری، ایموردلی، حسین امیری، کاوس نیکنام و الماس باقری» صورت گرفته است. (سند شماره 21)
گزارشگر ساواک بیان میدارد:
سرهنگ اشرفی معاون ناحیه ژاندارمری فارس... در ضمن صرف ناهار صحبت از غلامحسین سیاهپور را پیش کشیده و اظهار داشته است که مشارالیه هر چه زودتر تسلیم شود به نفع او است و به کدخدایان نصیحت کرده است که در تسلیم او اقدام نمائید و کدخدایان مزبور هم جواب دادهاند ما میانه خوبی با غلامحسین سیاهپور نداریم و تلویحاً جواب رد به ژاندارمری داده اند. (همان سند)
سه روز بعد، ژاندارمری فارس، جمع دیگری از کدخدایان بویراحمد را در ناحیه مزبور گرد کرد و در باب چگونگی تسلیم نمودن ملاغلامحسین و همراهانش بحث و مذاکره نمود. در جلسه مذکور، سرلشکر اردوبادی، فرمانده ژاندارمری فارس، خود برای کدخدایان بویراحمد صحبت کرده است.
گزارش «مأمور ویژه» ساواک از سومین دعوت کدخدایان بویراحمد در ناحیة ژاندارمری فارس اینگونه است:
1) همانجا.
بعد از ظهر روز جمعه 13/10/42 فرماندهی ناحیه ژاندارمری [فارس] کدخدایان بویراحمد به اسامی... ولی پناهی ـ خورشید برومند ـ بیژن منصوری ـ حمداله بهادر تامرادی ـ هوشنگ بهادر تامرادی ـ مجید موسوی ـ حداد پناهی [و] علی نیک اقبال [را] به ناحیه ژاندارمری دعوت کرده و مجدداً در مورد غلامحسین سیاهپور صحبت و از کدخدایان مزبور تسلیم او را خواسته است[.] کدخدایان مزبور به ایشان جواب داده اند که اگر کریم برکت بهبهانی را ژاندارمری در کار غلامحسین سیاهپور دخالت نداده و او را واسطه کار قرار نداده بود شاید خود غلامحسین سیاهپور تسلیم میگردید ولی با کارهایی که شخص مزبور انجام داده کار را مشکل کرده است... (همان سند)
از مفاد گزارش جلسه اخیر برمیآید که برخلاف گروه قبلی، لااقل برخی از این دسته از کدخدایان بویراحمد، زمینة استفاده از خویش و مشارکت در سرکوب ملاغلامحسین و همراهانش را به تلویح و تصریح نشان دادهاند. شرکتکنندگان جلسه دهم دیماه 1342 با این بهانه که «ما میانه خوبی با غلامحسین سیاهپور نداریم... تلویحاً جواب رد به ژاندارمری دادهاند.» اما، برخی از کدخدایان جلسه سیزدهم دیماه، نسبت به حضور و همکاری یک پیلهور بهبهانی با مأموران ژاندارمری و ارتباط با ملاغلامحسین سیاهپور معترض شدهاند. این پیلهور بهبهانی، کریم برکت نام داشته که تقریباً از سال 1335 به ممسنی آمده و در «حسین آباد» ساکن گشته بود. وی، فردی فعال در عرصة اقتصاد و سیاست بود. اوضاع مناسب مالی وی، این اجازه را داده بود که با داد و ستد اقتصادی، اقلام و اجناس مردم منطقه را تأمین نماید. طایفه جلیل، یکی از طوایف همسایة ممسنیهای رستم بود، که تقریباً شش ماه از سال در گرمسیر ـ کنار ممسنیها ـ میزیست. طبعاً این طایفه نیز با کریم برکت بهبهانی، دادوستد اقتصادی داشت. وی که با ملاغلامحسین و دیگر ریشسفیدان طایفه جلیل آمد و شد و همکاری اقتصادی داشت، در بحبوحة وقایع خونین 1342 و پیامدهای آن، این مناسبات را ادامه داد. مأموران دولت نیز سعی میکردند از این مناسبات دوستانه و اقتصادی در جهت حاضر نمودن ملاغلامحسین استفاده نمایند. کریم برکت، به رغم همکاری و همراهی نیروهای نظامی، برخی اطلاعات کسب شده را به نزدیکان ملاغلامحسین منتقل میکرد. همین اطلاعات اندک و دادوستد اقتصادی، کمک بالنسبه بزرگی به ملاغلامحسین و
یاران او بود. به نظر میرسد، کدخدایان بویراحمد ـ که خود هیچ کمکی در حفظ ملاغلامحسین و یارانش نمیکردند و معدودی از آنان در نابودی او راهنما و همکار دولتیان شده بودند ـ عمداً به تخریب کریم برکت بهبهانی پرداخته و موقعیت او را در نزد نظامیان تضعیف کرده اند.
کدخدایان بویراحمد، پا را از این فراتر گذاشته، نسبت به کمکهای مالی دولت به طایفه جلیل ـ که تنها تقسیم گندم و پرداخت اندکی وام کشاورزی بود ـ صریحاً اعتراض گلایهآمیز نمودهاند. آنها با تأکید گفتهاند، خدمتگزاران حکومت و شاهنشاه را مدتهای مدید در انتظار وام کشاورزی نگه میدارند؛ اما «به مناسبت یاغیگری و عدم اطاعت غلامحسین سیاهپور» و «دادن حق سکوتی باو» به طایفه جلیل کمک میگردد!
سرتیپ مسعود حریری در گزارشی به مدیریت ادارة کل سوم ساواک کشور مینویسد:
در ملاقاتی که چند روز قبل با کدخدایان بویراحمد انجام شد نامبردگان به طور کلی از داده شدن وام کشاورزی و گندم و جو به طایفه جلیل (که من غیرمستقیم کمک به غلامحسین سیاهپور تلقی میشود) وسیله ژاندارمری ناراحت بوده و تلویحاً اشاره مینمودند که این کمکها بمناسبت یاغیگری و عدم اطاعت غلامحسین سیاهپور از مأمورین دولت و مانند دادن حق سکوتی باو انجام میشود[؛] در حالی که کدخدایان خدمتگذار مدت مدیدی است بانتظار پرداخته شدن وام کشاورزی در شیراز معطل هستند و تاکنون در انجام تقاضای آنان اقدام نشده است. اینجانب ضمن تذکرات لازم [،] نامبردگان را بمراحم و کمکهای دولت و قدردانی مقامات عالیه کشور از خدمتگذاران واقعی امیدوار [نموده] و در ضمن باستانداری هم در مورد وادار(1)ساختن و پرداخت وام کشاورزی بآنان توصیه لازم بعمل آمد. (سند شماره 22)
به دنبال این گزارش، سرلشکر پاکروان رئیس سازمان اطلاعات و امنیت کشور، مراتب نگرانی و «بدبینی کدخدایان خادم بویراحمد» را به ریاست ادارة دوم ستاد بزرگ ارتشتاران اعلام میدارد. وی مینویسد:
1) اصل: پادار
برابر تحقیقات معموله پرداخت وام کشاورزی بطایفه جلیل بویراحمد (که من غیرمستقیم کمک به غلامحسین سیاهپور تلقی شده) موجب ناراحتی و بدبینی کدخدایان خادم بویراحمد گردیده و اظهار میدارند دولت در مقابل تمرد و بعنوان حق سکوت باشخاص وام میدهد. (سند شماره 23)
رئیس ساواک کشور، در پایان گزارش خویش، به دروغ میگوید: «غلامحسین جلیل اکنون در باشت نزد ملک منصور باشتی و تحت حمایت وی میباشد [و] نامبرده چنانچه مایل باشد میتواند او را تسلیم نماید.»
با این گونه اعتراضات صریح، که از جانب برخی کدخدایان بویراحمد مطرح گردیده ـ و مکاتبات متعدد رؤسای ساواک ـ زمینه سرکوب قطعی ملاغلامحسین و طایفه جلیل و مسدود نمودن هرگونه روزنة کمک به آنان مهیا میشده است. این دسته از کدخدایان بویراحمد، که وقایع بعد نشان داد تنها دو تن از آنان ـ ملاولی پناهی و کیخورشید برومند ـ همدست دولتیان شده بودند، پیشنهادهای دیگری برای خاتمه دادن به مقاومت ملاغلامحسین ارائه دادهاند. از جمله، برای جلوگیری از کمکهای مختلف طوایف متعدد «باوی» که همسایه طایفه جلیل بودند، نسبت به ملک منصور خان باشتی ـ که خود با سرکوبگران عشایر همکاری میکرد ـ گزارشهای متعدد دادهاند. در این گزارشهای مکرر، به دروغ بر حمایت و جانبداری مخفیانة ملک منصور خان باشتی از ملاغلامحسین سیاهپور جلیل تأکید بسیار شده است. این گونه گزارشهای، موجب فشار بیشتر بر بزرگان باوی و عدم همکاری با ملاغلامحسین میگردید(1)
سرتیپ مسعود حریری، رئیس سازمان اطلاعات و امنیت فارس و بنادر، در گزارش مورخة 20/11/1342 به مدیریت کل اداره سوم ساواک مینویسد:
در مذاکرهایکه اخیراً با دو نفر از کدخدایان متنفذ بویراحمد درباره وضع
1) نمونههای متعددی از این گزارشات در پروندة ملاغلامحسین سیاهپور و ملکمنصور خان باشتی موجود است. علیبخش بخشایی، پسر برادر ناتنی ملاغلامحسین خود معترف است که در ساواک فارس، به عمد و دروغ علیه ملک منصور خان باشتی و ارتباط و همکاری با ملاغلامحسین سخن گفته است. وی، هدف از این کار را تخریب خان باشتی و ضربه به موقعیت مناسب دولتی وی عنوان میکند.
غلامحسین سیاهپور(1)انجام شد نامبردگان با قطعیت هر چه تمامتر اظهار داشتند که شخص مزبور اکنون در باشت تحت حمایت ملک منصور باشتی بوده و چنانچه این شخص بخواهد میتواند نامبرده را تسلیم نماید...(2)
در حقیقت، در نتیجة تحریک و توطئهچینی برخی کدخدایان بویراحمد، ملک منصورخان باشتی بالاجبار از جانب دولتیان موظف به تعقیب ملاغلامحسین و حتی تهیة طرح «ترور» وی گردید.
سرتیپ حریری، در گزارش مورخه 12/12/1342 به مدیریت کل اداره سوم ساواک اعلام میدارد:
تیمسار سرلشکر ضرغام فرمانده لشکر 10 مستقل اهواز و سرکار سرهنگ دانشور فرماندهی ناحیه ژاندارمری خوزستان و سرکار سرهنگ علیزاده فرماندار کل کهگیلویه که بمنظور بررسیهائی بشیراز آمده بودند که مراتب جداگانه به استحضار رسیده [،] ملک منصور باشتی نیز در همان تاریخ به شیراز آمده [است.] به قراری که اطلاع کسب شده آمدن ملک منصور باشتی به منظور بررسی روی موضوع غلامحسین سیاهپور و تهیه طرح برای ترور شخص منظور بوده است(3)
بدین ترتیب، باز کدخدایان بویراحمد به آغوش حکومت پناه بردند و یکی دو تن از آنان، با تمام وجود به همکاری نظامیان در سرکوب ملاغلامحسین و همراهانش تن دردادند. سند محرمانه زیر نشان میدهد کیخورشید برومند ـ همچون ملاولی پناهی ـ برای «خاتمه دادن به کار غلامحسین سیاهپور» به جمع نظامیان پیوسته است. سرتیپ حریری، در گزارش مورخ 23/11/1342 به مرکز مینویسد:
خورشید برومند یکی از کدخدایان قائد گیوی بویراحمد که همراه سایر کدخدایان برای اخذ وام کشاورزی بشیراز آمدهاند چند روز است [که در] شیراز نیست و غیبت او با توجه باوضاع و احوال برای بستگانش و کدخدایان تولید نگرانی و ناراحتی نموده است[.] طبق تحقیقاتیکه بعمل آمده و استنباط میشود مشارالیه بطور کاملاً محرمانه برای خاتمه دادن بکار غلامحسین سیاهپور همراه تیمسار اردوبادی
بمرکز عزیمت نموده است...(1)
به رغم همکاری ملاولی پناهی و کیخورشید برومند با نیروهای دولتی، دیگر کدخدایان بویراحمد به انحاء مختلف از حضور آشکار و جانبداری حکومت سر باز زدند. اسنادی در دست است که نشان میدهد برخی کدخدایان ـ چون آقا بیژن منصوری و آقا یدالله ارجمند ـ به پسر ملاغلامحسین به نام فرامرز گفتهاند: «فوری حرکت کن نزد پدرت و علی [آقا علیداد] که مبادا در دام ده من گندم و پول بیفتی و اضافه کرده... که ما غرق شدهایم خیلی مواظب خودتان باشید که مثل ما بیچاره نشوید.»(2)کدخدایان مشهوری نظیر کیاسماعیل مظفری، ملا محمدعلی نیکبخت، کیالله قلی جهانبازی و کیمندنی جهانبین ـ از قایدگیویهای حوزه دشتروم ـ همواره نقش مثبت داشتند.
کدخدایان طایفه تامرادی و ابوابجمعی ایشان، هیچگاه در دستههای چریک محلی و تعقیب جنگجویان جلیلی مشارکت نکردند. تیرههای متعدد «آقایی» که ملاغلامحسین، خواهرزادهشان محسوب میشد، کمکهای فراوان مینمودند و هیچ علاقهای به نابودی او و یارانش نداشتند. تیر تاجیها که در متلاشی نمودن ناصرخان و گروه وی، نقش اساسی را ایفا کرده بودند؛ به توصیه کدخدایان و بزرگانی چون «ملااردشیر نگینتاجی» هیچگاه نسبت به طایفة جلیل و تعقیب ملاغلامحسین و همراهانش، اصرار و سرسختی نشان نمیدادند. با وجود این، تصمیم سردمداران حکومت پهلوی بر پایان دادن به مسئله ملاغلامحسین و همرزمانش ـ که آخرین مبارزان عشایر محسوب میشدند ـ قطعی و لایتغیر بود.
در چهارمین روز نوروز سال 1343، استاندار فارس و بنادر ـ باقر پیرنیا ـ نخستین گزارش خویش را از اوضاع سیاسی ـ امنیتی فارس به محمدرضا شاه اعلام کرد. اکنون، قریب یکسال و نیم از بحران خونین فارس میگذشت و هنوز برخی عاملان آن دستگیر
و تسلیم نشده بودند.
البته، نگرانیهای مسئولان سیاسی و امنیتی فارس تا حدود زیادی مرتفع شده بود، و تنها نگرانی موجود در فارس، مسئله ملاغلامحسین و یارانش بود. این مهم، در اولین گزارش استاندار فارس به صراحت ذکر شده است.
... پیشگاه مبارک اعلیحضرت همایون شاهنشاه
مفتخراً بشرفعرض میرساند با حضور سپهبد مالک و سرلشکر اردوبادی بمسائل امنیتی فارس رسیدگی شد.
1- تا این ساعت امنیت کامل در راهها با مراقبت گشتیها و پستهای سیار کاملاً برقرار [و] مسافرین کاملاً راحت و راضی هستند. 2- تعقیب سارقین لر و نفر بتدریج شروع [شده] و خوشبختانه با عنایات ذات مبارک شاهنشاه بعد از زد و خورد و قتل سه نفر سارق مسلح از دسته مزبور و شهادت(1)یک ژاندارم و یک نفر محلی و مجروح شدن دو نفر محلی تعدادی در حدود هزار گوسفند مسروقه از سارقین متواری اخذ و طبق اطلاعاتی که میرسد مردم محل از کشف گوسفندهای خود راضی و شکرگزارند. 3- در مورد تعقیب غلامحسین سیاهپور، اوامر مبارک توسط ژاندارمری بموقع اجرا گذاشته شده و آغاز گشته است و تدابیر لازم اتخاذ گردیده و تا پای جان در اجرای آن خواهند ایستاد، ولی جاننثار برای اجتناب از هزینههای زیاد و همچنین کوتاه کردن کار و جلوگیری از هرگونه نگرانی در آن منطقه و با توجه به عرائضی که شفاهاً در مورد اعمال غلامحسین سیاهپور بشرفعرض مبارک رساند از پیشگاه مبارک اجازه میخواهد که جهت تسریع تسلیم [،] بوی اطمینان داده شود همانطوری که دربارة عوامل دست دوم اغتشاش فارس عمل شده نسبت به کار وی رسیدگی قانونی خواهد شد و طبق اعلامیه صادره نیروی زمینی محکوم قطعی شمرده نخواهد شد. جان نثار یقین دارد که نامبرده با اطمینان و اطلاع از مظاهر عدالتپروری شاهنشاه خود را در اختیار خواهد گذاشت و با این عمل تنها نگرانی موجود در فارس رفع خواهد شد[.] نظریات فوق مورد تأیید سپهبد مالک و سرلشکر اردوبادی نیز میباشد... (سند شماره 24)
1) اصل: شهات.
معهذا، کاملاً مشخص است تنها نگرانی موجود در فارس، که مسئولان سیاسی ـ نظامی فارس با آن دست به گریبان بوده، مسئله ملاغلامحسین سیاهپور و یارانش بوده است. این مسئله مهم، به گونهای بود که محمدرضا شاه حساسیت زیادی نسبت به آن پیدا کرده بود. اکنون، یازده ماه از اتمام جنگ گجستان میگذشت و عوامل اصلی آن دستگیر نشده بودند.
بنابراین شاه، حق داشت ناراحت و عصبانی گردد. یک بار، سپهبد آریانا حدود 9 ماه پیش ـ تیرماه 1342 ـ در نامهای مهم و محرمانه، عصبانیت محمدرضا شاه را به ارتش و ساواک اعلام کرده بود. به نظر میرسد، در این زمان نگرانی و عصبانیت شاه به اوج خود رسیده است. وی، البته حق داشت؛ زیرا لشکرهای ارتش و مأموران مخفی ساواک و نیروهای انتظامی ژاندارمری و حتی چریکهای مزدبگیر محلی، تاکنون نتوانسته بودند ملاغلامحسین و همرزمانش را دستگیر یا نابود نمایند. طرحهای متعدد دولت، مقاومت ملاغلامحسین و یارانش را نشکسته بود و هنوز آخرین دسته عشایر مبارز باقی مانده بود.
در اسناد موجود، نشانی از پاسخ محمدرضا شاه به نخستین نامه استاندار فارس و درخواست وی ـ و سپهبد مالک و سرلشکر اردوبادی ـ نیست. آیا، او پاسخی بدین درخواست نداده است؟ در این باره، اظهارنظر قطعی نمیتوان کرد. از مفاد گزارش استاندار فارس برمیآید که وی در سال گذشته ـ 1342 ـ در باب ملاغلامحسین سیاهپور با محمدرضا شاه صحبت کرده است. هر چند اطلاعی از واکنش شاه نسبت به گفتههای باقر پیرنیا در دست نیست؛ اما به نظر میرسد محمدرضا شاه چندان روی خوشی نشان نداده است. اسناد موثق بعدی، این نظر را تأیید می کند. در هر حال، استاندار فارس با همفکری سپهبد مالک و سرلشکر اردوبادی به شاه پیشنهاد مینماید، برای رفع «تنها نگرانی موجود در فارس و اجتناب از هزینههای زیاد و همچنین کوتاه کردن کار و جلوگیری از هرگونه نگرانی» در منطقه، به ملا غلامحسین اطمینان داده شود که «محکوم قطعی شمرده نخواهد شد»، تا بدین طریق «خود را در اختیار» دولت بگذارد.
با عدم پاسخ محمدرضا شاه، مأموران او برای تسلیم نمودن ملا غلامحسین و یارانش به ترفندهای دیگری دست یازیدهاند.
وقتی طرحهای متعدد دولتیان، در طول سال 1342 تأثیری در معرفی و تسلیم ملاغلامحسین و یارانش دربر نداشت، تصمیمات تازة دیگری اتخاذ گردید.
بنابراین، در نیمه اول اسفند ماه 1342، حکومتیان با همفکری و همیاری دو تن از کدخدایان بویراحمد ـ ملاولی پناهی و کیخورشید برومند ـ و نیز ملکمنصور خان باشتی زمینه تشکیل سریع دستههای متعدد چریک محلی و تعقیب ملاغلامحسین و یارانش را فراهم کردند.
با موافقت این دو کدخدای بویراحمدی و خان باوی، اکیپهای متعدد چریک، به همراه مأموران امنیتی و نظامی، از اوایل فروردین 1343 در اطراف منطقه جلیل، مأموریت خویش را آغاز کردند(1)اکیپهای مختلف چریک مزدور محلی که چند تن نظامی، هر دسته را رهبری و نظارت میکرد وارد منطقه جلیل شدند. علاوه بر این، نیروهای نظامی ژاندارمری از واحدهای هنگ ژاندارمری بهبهان و کازرون به صورت «محرمانه و مخفی» برای دستگیری ملاغلامحسین، فعالیت خویش را آغاز کردند. ساواک فارس در گزارشهای محرمانه خویش به ساواک مرکز، به این موارد اشاره نموده است.
برابر اظهارات شفاهی تیمسار سرلشکر اردوبادی از روز ششم فروردین ماه جاری دستجات محرمانه و مخفی ژاندارمری با همکاری ناحیه ژاندارمری خوزستان در تعقیب غلامحسین سیاهپور بوده [و] واحدهای هنگ ژاندارمری بهبهان و کازرون برای اجرای طرح و قلع و قمع نامبرده بالا و همدستانش داخل در عمل خواهند شد(2)
به دنبال این گزارش، ساواک فارس در تاریخ 20 فروردین 1343 به مرکز اعلام میدارد:
1) در اواخر اسفند ماه 1342، یک فروند هلیکوپتر نظامی در روستای سالاری جلیل به زمین نشست. سرنشینان آن سرهنگ اشرفی و ملاکریم برکت بهبهانی بودند. سرهنگ، پس از توقفی کوتاه، مواردی را با ریش سفیدان آبادی از جمله یکی دو تن از پسران ملاغلامحسین مبنی بر معرفی او عنوان کرد. در این بحبوحه، ملاکریم برکت به صورت محرمانه و آرام، خبر تشکیل دستههای چریک محلی را اعلام داشت و خواستار مقاومت بیشتر شد.
2) بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی.
واحدهای هنگ ژاندارمری کازرون و بهبهان که در تعقیب غلامحسین سیاهپور و همراهان بوده اند هنوز به محل اختفاء اشرار پی نبرده و کماکان در جستجوی آنان میباشند...(1)بر اساس اطلاعات برخی از محلیان، یکی از اهداف اصلی گروههای محرمانه و مخفی نظامی در شناسایی محل اختفای ملاغلامحسین و همرزمانش، بمباران هوایی آن بوده است. آموزگار عشایری روستای محل سکونت ملاغلامحسین ـ که در خانة او مقیم شده بود ـ در خاطرات خویش از ایام مزبور، به یاد میآورد که مأموران دولتی به او پیشنهاد مبلغ کلانی را دادند تا محل اختفا و سکونت شبانه ملاغلامحسین و همراهانش را نشان دهد و آنها به بمبارانش بپردازند. وی به رابط نظامیان جواب منفی داده و به صراحت گفته است، من در خانه ملاغلامحسین زندگی مینمایم و نان و «نمک» آنان را میخورم و هیچگاه این کار را نمیکنم(2)
در پی ناتوانی «دستجات محرمانه و مخفی ژاندارمری» و عدم دسترسی و دستگیری ملاغلامحسین و یارانش، دولتیان به فکر دیگری افتادند. آنان در یک اقدام غیرمنتظره، دستور سریع احضار بزرگان و ریشسفیدان طایفه جلیل را صادر کردند، تا شاید بدین طریق معضل ملاغلامحسین را حل نمایند.
تقریباً از اوایل فروردین 1343 دستههای متعدد چریک محلی و پادگانهای کوچک نظامی در کنار روستاهای مختلف طایفه جلیل مستقر شدند. برخی دستههای چریک و پادگانهای نظامی به صورت ثابت استقرار یافتند و جمعی از آنان سیار بودند. در نیمه اول فروردین ماه 1343، سه فروند هلیکوپتر نظامی، در روستای «پهون» جلیل به زمین نشست. در حین پیاده شدن سرنشینان یکی از هلیکوپترها، ناگهان هلیکوپتر مزبور به
1) همانجا.
2) به نقل از «سیداسلام قلیپور» که خود در خاطرات مکتوب خویش آن را نگاشته و در اختیار نگارنده قرار داده است. وی، اضافه مینماید که چندین بار دیگر به مراکز نظامی در گچساران و نورآباد ممسنی احضار و با تهدید و شکنجه خواستار همکاری وی و تعیین مخفیگاه ملاغلامحسین و همرزمانش گردیدهاند. اما، وی هیچگاه تن بدین کار نداده است.
حرکت درآمد. خلبان آن، که ظاهراً در کنارش ایستاده بود، به صورت خمیده پرید که آن را خاموش نماید. در اثر برخورد ملخ هلیکوپتر با سر و دست خلبان، مچ دستش قطع و استخوان سرش شکست. سرانجام یکی دیگر از خلبانان دویده و خود را به هلیکوپتر مذکور رسانده، آن را خاموش کرد. فوراً خلبان مجروح را سوار هلیکوپتر دیگر کرده به سوی شهر حرکت کردند؛ اما ظاهراً وی در بین راه ـ یا نرسیده به بیمارستان ـ جان سپرد.
سرنشینان سالم هلیکوپترها ساعتی در روستای پهون جلیل باقی ماندند. آنان، سپهبد مالک فرمانده ژاندارمری کل کشور؛ سرلشکر اردوبادی فرمانده ژاندارمری ناحیه فارس؛ سرهنگ دانشور فرمانده ژاندارمری ناحیه خوزستان و دو سه تن دیگر بودند. از میان آنها، سرهنگ دانشور که از قبل شناخت و آشنایی با مردم روستا منطقه داشت، وارد تجمع مردم روستای «پهون» جلیل گردید و با آنان احوالپرسی و سئوال و جواب نمود. سپهبد مالک و سرلشکر اردوبادی با همراهان خویش، به فاصله نسبتاً دورتری از مردم روستا، ایستادند و منطقه را نظارهگر شدند. اما، سرهنگ دانشور با مردم سخن گفت. نکته بسیار مهمی که در ذهن تمام شاهدان عینی مانده است، این بوده که سرهنگ دانشور سئوال کرد: «مرا میشناسید؟» برخی جواب دادند، بله. شما سرهنگ دانشور هستید. بعد ادامه داد: «من از دوستان غلامحسین سیاهپورم. چند بار به خانهاش آمدهام. آن موقع که رفت و آمد میکردم، وی اهل عبادت بود و بسیار قشنگ نماز میخواند. آیا، الآن مثل گذشته نماز میخواند؟» فوراً، یکی از ریشسفیدان طایفه به نام «کاغلامعلی اقتصادی» پاسخ داد: «جناب سرهنگ! آن موقع که ما هم او را میدیدیم قشنگ نماز میخواند. اما، مدتهاست که پس از آن وقایع و درگیریها، او را ندیدهایم و نمیدانیم.»
با پاسخ هوشمندانه کاغلامعلی، سرهنگ دانشور ساکت شد و دیگر در این باب سخنی نگفت. اینگونه به نظر میرسد، سرهنگ دانشور با استفاده از علاقه و تعصب مذهبی مردم و بیان ویژگی برجستة مذهبی ملاغلامحسین، به دنبال کسب اطلاع از حضور ملاغلامحسین و یارانش در منطقه بوده است. او میخواست بداند ملاغلامحسین با مردم منطقه رفت و آمد دارد یا نه. کاغلامعلی نیز باهوش سرشار خویش، فوراً دریافت که منظور سرهنگ چیست. پس با پاسخ سریع، مانع سخن گفتن دیگران شد. بقیه هم ساکت شدند. اما، همه میدانستند که ملاغلامحسین و رفقایش در
منطقه هستند، و چون نمیخواستند او را از دست دهند، اطلاعی به نظامیان نمیدادند.
مقامات عالیرتبة نظامی، ساعتی در روستای «پهون» جلیل ماندند. سپس با هلیکوپترهای خویش بازگشتند. هر چند، هدف اصلی حضور این جمع عالیرتبه نظامی در منطقه جلیل معلوم نشد؛ اما برخی منابع محلی معتقدند، مقصود اصلی، ملاقات و مذاکره با ملاغلامحسین بوده است(1)حسینی مینویسد:
... در بهار 1343 سپهبد مالک به اتفاق سرلشکر ضرغام فرمانده لشکر خوزستان و فرمانده ناحیه ژاندارمری خوزستان سرهنگ دانشور [،] با ملاغلامحسین در روستای پهون وعده ملاقات گزاردند اما در موقع پیاده شدن ملخ هلیکوپتر به سر خلبان آن اصابت ... نمود و سرهنگ علیزاده نیز مجروح گردید که آنها مجبور شدند به طور اضطراری برگشت نمایند و آن مسافرت بدون اخذ نتیجه به پایان رسد(2)
به نظر نمیرسد، چنین وعدهای گذاشته شده؛ زیرا هیچ یک از منابع شفاهی و شاهدان عینی، تاکنون بدین مهم اشارت نکرده است. شاید مقامات نظامی، چنین هدفی داشته اما هیچگاه آشکارا اعلام نشد. احتمال دارد فرماندهان نظامی مذکور، برای شناسایی و بررسی دقیقتر منطقه و اجرای طرحهای بعدی، چنین اقدامی کرده باشند. در هر حال، هیچ اطلاع درستی از هدف حضور این جمع نظامی در دست نیست.
اندکی پس از حضور مقامات عالیرتبة ژاندارمری در منطقه جلیل، دستور احضار برخی بزرگان و ریشسفیدان طایفه جلیل به مراکز نظامی و امنیتی فارس و خوزستان صادر شد. حدود 17 نفر از بزرگان طایفة جلیل، که از خانوادههای مختلف بودند، به وسیله اتومبیلهای دولتی و تحت نظارت نظامیان به گچساران اعزام شدند. این افراد عبارت بودند از: ملابهمن کریمی، کاعلی باقرپور، کاغیضان جعفری، ملافرار قلندری، ملاباباخان مرادی، ملاعلیسینا پناهی، ملابیتالله علیپور، ملاعلیمحمد محمدی، مشهدی رمضان آرامشفر، ملاخداخواست خرمی، ملاغلامرضا رضایی، ملا غلام
نصرتی، خدابخش همتپور، علیبخش بخشایی، بهمن امینی و فرامرز سیاهپور در گچساران، که دو سه روزی محترمانه نگه داشته شدند، چند تن از مقامات نظامی به پند و اندرز آنان پرداخته و خواستار معرفی ملاغلامحسین گردیدند. افرادی چون سرهنگ علیزاده فرماندار کل کهگیلویه و بویراحمد، سرهنگ دانشور فرمانده ژاندارمری خوزستان و سرهنگ تژده فرماندار ممسنی به ایراد سخن پرداختند. علاوه بر مقامات نظامی و دولتی، ملک منصورخان نیز مختصر صحبتی نمود و به تأیید گفتههای مقامات کشوری و لشکری پرداخت(1)
گزیده بیانات آنان تحریکآمیز و توأم با تهدید و تطمیع بود. آنها، ابتدا به تعریف و تمجید مردم منطقه و طایفه جلیل پرداخته، سپس در نکوهش اعمال و اقدامات ملاغلامحسین و عدم معرفی خویش به دولت داد سخن دادند.
در پایان نیز با تهدید و تحبیب اعلام داشتند: «شماها بایستی برای نجات جان او و بیرون آمدن از اوضاع نابسامان و سخت کنونی، وی را مجبور به تسلیم نمایید. در غیر این صورت، سختیها و تنگناهای بیشتری خواهید دید. تسلیم شدن او، هم به نفع شماست و هم به نفع خودش. سرنوشت وی، بهتر از عبدالله خان نخواهد بود. بالاخره، در کوه کشته خواهد شد. بهتر است، شماها او را وادار به معرفی و تسلیم نمایید، تا نجات یابید و از همهگونه امکانات مالی و معنوی برخوردار شوید.»
در خلال گفتههای آنان به تلویح و تصریح، بر این نکته مهم تأکید میشد که در صورت حاضر شدن «سیاهپور»، هیچگونه خطر جانی نخواهد داشت و در امان خواهد بود(2)
پاسخ بزرگان طایفه جلیل به تهدیدات، تطمیعها و تحبیبهای مقامات مزبور، غالباً
1) در خلال جلسات، ملکمنصورخان باشتی، یکی از ریش سفیدان طایفه جلیل به نام «کاغیضان جعفری» را، محرمانه کنار کشیده و به او گفته است: «در صورتی که اسلحهبگیری و ملاغلامحسین را ترور کنی، دولت به تو حقوق ماهیانه و یک دستگاه خانه در گچساران میدهد. ما بررسی کردهایم و تو میتوانی این کار را انجام دهی.» کاغیضان، در جواب او گفته: «آقای خان! ملاغلامحسین در جنگ نیمدور به تو کمک بسیار کرد. چرا این پیشنهاد را مطرح می کنی؟» منصورخان لحظهای سکوت کرده، بعد گفته است: «من هم مجبورم. دولت و مسئولان آن از من توقعاتی دارند که بایستی انجام دهم.»
2) ملابهمن امینی میگوید: «منصورخان باشتی، پس از صحبتهای مفصل دولتیان، رو به بزرگان طایفه جلیل کرد و با کنایه گفت: اگر این همه صحبت با سنگ میشد، جوابی از او شنیده میشد. ولی شما هیچ پاسخی نمیدهید.»
این نکته بود که: «ما قادر به یافتن و معرفی او نیستیم. او از جان گذشته و نسبت به ما بیاعتماد است و هیچ به حرف ما گوش نمی کند.»
مأموران حکومت میدانستند این گفته نمایندگان جلیلی نادرست است، و آنان نمیخواهند فشاری بر ملاغلامحسین وارد آورند و مجبور به تسلیمش کنند. معهذا قبل از مرخص نمودن ریشسفیدان طایفه، از آنها درخواست نموده چند روزی فرصت دارند که خوب فکر کنند و بهترین تصمیم را بگیرند. از نظر مقامات دولتی، بهترین تصمیم معرفی نمودن ملاغلامحسین بود. بزرگان طایفه، اندکی پس از جلسة گچساران، به نورآباد ممسنی اعزام شدند. آنان دوباره به نزد نظامیان برده شدند تا نتیجه تصمیم خویش را اعلان نمایند. معهذا دو سه روزی نیز در مهمانسرای شهرداری نورآباد، اقامت اجباری نمودند و به دستورات و تهدیدها ـ و تا حدی نیز تطمیع و تحبیب دولتیان ـ گوش فرا دادند. برخورد نظامیان، بویژه سرلشکر اردوبادی، به تندی و غضب گراییده بود. مقامات نظامی و دولتی، چون با پاسخهای قبلی بزرگان جلیل مواجه گردیدند، ناامیدانه غضبناک و خشمگین شدند. سرلشکر اردوبادی، با حالتی عصبانی، گوش فرامرز فرزند ارشد ملاغلامحسین را محکم کشید و اعلام کرد: «اگر غلامحسین را معرفی ننمایید، این را زندان میکنیم.» وی همچنین ادامه داد: «تا امروز شما ظالم بودید و ما مظلوم! از این به بعد ما ظالم میشویم و شما مظلوم!»(1)
تهدیدهای نظامیان، هیچ تأثیری در تغییر عقیدة ریشسفیدان طایفه جلیل نداشت. آنان با روحیهای قوی، هرگونه تهدید، تطمیع و تحبیب را بیاثر نموده، دولتیان را مأیوس و ناامید کردند. به دنبال بینتیجه ماندن جلسات نظامیان و ریش سفیدان طایفه جلیل، اجازة ترخیص آنان داده شد. بنابراین، یکی دو اتومبیل دولتی، بزرگان طایفه را به منطقه بازگرداند و حکومتیان به فکر دیگری افتادند.
چنان که پیشتر گفته شد، گروه ملاغلامحسین متشکل از جنگجویان طوایف جلیل و
1) مصاحبه با: ملاغلامرضا رضایی و ملابهمن امینی از ریشسفیدان حاضر در جلسه. (علیبخش بخشایشی میگوید: «سرلشکر اردوبادی، گوش وی را نیز کشید و تهدیدات خویش را اعلام کرد.»)
بابکانی بود. در میان این جمع، جنگجوی دیگری از ایل دشمنزیاری کهگیلویه نیز حضور داشت. وی که از مبارزان جنگ گجستان بود، در دوم اردیبهشتماه 1342 سروان شفیع عبدالهیزاده و گروهبان منوچهر سماعی را که برای شناسایی منطقه مأموریت یافته بودند، به قتل رساند. از آن پس، معروفیت غلامعلی دشمنزیاری زیادتر شد و نظامیان حساسیت بیشتری نسبت به او پیدا کردند. غلامعلی که امنیت جانی نداشت و داماد بابکانیها بود، به همراه دسته ملاعلی جفتا (= علی علیداد) به حالت متواری میزیست. او به همراه دستة مزبور، از سال 1342 تا فروردین 1343 تحت رهبری ملاغلامحسین، در کوهها و دهات به سر میبرد. پس از آنکه دوباره برخی کدخدایان بویراحمد، توسط دولت تطمیع و تحریک شدند تا بر ملاغلامحسین و همراهانش فشار مضاعفی وارد نمایند، تلاش نمودند با ایجاد اختلاف داخلی، مبارزان عشایر را از هم جدا کنند. بنابراین، به طرق مختلف با ملاعلی علیداد تماس گرفتند و او را برای انجام عملی خیانتآمیز آماده کردند. در طی این تماسها و فشارها، ملاعلی مأمور شد برای نجات جان خویش و دریافت عفو و پاداش، یکی از همراهان خود، بویژه ملاغلامحسین سیاهپور و کُردی انصاری را به قتل رساند.
ظاهراً در همان اسفند ماه 1342 ملاغلامحسین و همراهانش از موضوع مطلع گردیده و کاملاً مواظب او بوده اند. روایت می کنند که برخی افراد بابکانی، ملاغلامحسین را از ماجرای ارتباط ملاولی پناهی و ملاعلی جفتا باخبر نمودند. ملاغلامحسین هم البته ضمن هوشیاری کامل به نصیحت یاران پرداخته است. یکی از بازماندگان دسته ملاغلامحسین ـ که در آن زمان همراه آنان بود ـ میگوید: «ملاغلامحسین در اواخر اسفند 1342 گروه ده دوازده نفری خویش را جمع کرد و نصیحت نمود، مبادا کسی تحتتأثیر مخالفان و دشمنان قرار گیرد و درصدد قتل یاران برآید. منظور وی در آن موقع ملاعلی و همراهانش بود.»(1)
علاوه بر بابکانیها، «کی هادی پناهی» محرمانه افرادی را به نزد «ملاجان محمد جلیل» ـ که شوهرخواهر او و پسرعموی ملاغلامحسین بود ـ فرستاد و از سر و سرّ
1) به نقل از: «براتعلی براتی» ـ از طایفه دشتی ـ که از اسفندماه 1342 تا زمان تسلیم ملاغلامحسین (مرداد 1343) همراه آنان بود.
ملاولی پناهی و علی علیداد خبر داد. با این اخبار تأیید شده، معلوم بود ملاعلی بابکانی تحت تأثیر ولی پناهی قرار گرفته و درصدد قتل فردی چون ملاغلامحسین یا کُردی انصاری است.
از زمانی که این اطلاعات به صورت محرمانه به ملاغلامحسین منعکس شد، تا آن هنگام که ملاعلی علیداد موفق به قتل غلامعلی دشمن زیاری گردید، بیش از یک ماه طول کشید. از اواخر اسفند 1342 تا اواخر فروردین 1343، همراهان ملاغلامحسین در کوههای باشت و باوی، چرام، پیچاب، تسوج و اطراف امیرایوب انصاری به سر میبردند. در این مدت چون ملاعلی بابکانی توفیقی در قتل ملاغلامحسین و کُردی انصاری به دست نیاورد تصمیم به قتل غلامعلی دشمن زیاری قاتل سروان عبداللهیزاده گرفت.
عملی کردن این تصمیم، که به پیشنهاد «ستوان آرینفر» ـ از نظامیان مسئول پادگان تمبی چرام ـ بود، البته برای وی آسانتر بود. بنابراین، در یک تصمیم محرمانه، همراهانش به نامهای هومان، فتاح، موسی و غلامعلی را از ملاغلامحسین جدا کرد و خیلی زود اندیشة نادرست خویش را عملی نمود.
غالب روایات حکایت از آن دارد که غلامعلی دشمن زیاری در حال ادای نماز صبح بود که از سوی ملاعلی ـ و برخی همراهانش ـ هدف گلوله قرار گرفت(1)
خبرنگار کیهان، در گزارشی که از بهبهان ارسال داشته، به نقل از «علی علیداد» مینویسد:
... چندی قبل آقای ستوان آرینفر افسر ژاندارمری به من پیغام داد که اگر موفق شوم غلامعلی [دشمن زیاری] را به مأمورین تحویل دهم پاداش نقدی خوبی دریافت خواهم داشت و گذشته از این از مجازات من نیز که با اشرار همکاری داشتهام صرفنظر خواهد شد. من با علاقمندی کامل موافقت خود را به مأمورین اطلاع دادم و در پی فرصت بودم که غلامعلی را اغفال کنم و او را تحویل مأمورین دهم[.] سرانجام باو پیشنهاد کردم که از دستهای که قبلاً با آنها بودیم جدا
1) هر چند در منابع رسمی، ملاعلی قاتل غلامعلی دشمن زیاری محسوب شده است؛ اما برخی منابع محلی یکی دیگر از همراهان او را قاتل قلمداد کردهاند. در هر حال، غلامعلی دشمنزیاری به دست گروه بابکانیها کشته شد.
شویم و باتفاق هم دسته دیگری تشکیل بدهیم و با این کار او را از دسته غلامحسین جلیلی که از اشرار معروف است جدا کردم و چند روز نیز با هم در کوهها گردش کردیم و من سعی نمودم که او را به نزدیکی یکی از پاسگاههای ژاندارمری ببرم[.] ولی او به من ظنین شد و خواست به طرفم تیراندازی کند که من باو مهلت ندادم و بسویش شلیک کردم. یک گلوله به سینهاش خورد ولی چون هنوز قصد مقاومت داشت تیر دیگری به پهلوی چپ او زدم که از پهلوی راستش خارج شد و منجر به قتل وی گردید...(1)
قتل غلامعلی دشمن زیاری، در تاریخ 27 فروردین 1343 اتفاق افتاد و به دنبال آن، جمع دیگری از عشایر مبارز ـ بعد از یک سال مقاومت ـ با کشتن همدستان خویش، تسلیم نظامیان شدند.
باقر پیرنیا، استاندار فارس، بر اساس گزارش ژاندارمری، خبر قتل غلامعلی را به «هیراد» رئیس دفتر مخصوص شاه اعلام میدارد(2)
جناب آقای هیراد رئیس محترم دفتر مخصوص شاهنشاهی
طبق گزارش ژاندارمری غلامعلی دشمنزیاری قاتل سروان عبدالهی در غائله سال گذشته فارس [،] امروز [27/1/43] در طسوج توسط مأمورین ژاندارمری خوزستان بقتل رسید...(3)
یک روز پس از این گزارش، سرهنگ احمد دهنادی، جانشین سرلشکر اردوبادی و فرمانده هنگ ژاندارمری شیراز، خبر تسلیم شدن «علی علیداد» را به استاندار فارس اعلام میدارد. به دنبال قتل غلامعلی دشمن زیاری سرهنگ دانشور فرمانده ژاندارمری ناحیه خوزستان، خبر آن را به سرهنگ «منشیزاده» مسئول ستونهای عملیاتی حوزة
1) کیهان، (6 اردیبهشت 1343، شماره 6222)، ص 12. (کپی یک روزنامه در دست است که قاتل اعتراف نموده: «من موقعی که غلامعلی مشغول نماز خواندن بود اسلحهاش را برداشتم تا او را تسلیم کنم ولی او بلافاصله نمازش را قطع کرد و تفنگ مرا که در کناری افتاده بود برداشت و خواست به طرفم تیراندازی کند که من به او مهلت ندادم و به سویش شلیک کردم.» ملاعلی همچنین افزوده که: «این جریان را به وسیله شخصی به نام موسی هاطی به مأمورین اطلاع دادم و مأمورین ژاندارمری به سرپرستی ستوان آرینفر به تنگ رود (محل حادثه) آمدند و من خود را با سه قبضه اسلحه... تسلیم مأمورین کردم.» (سند شماره 25)
2) بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی.
3) همانجا.
ممسنی و پشتکوه جلیل داد. در این تلگراف، وی ابراز امیدواری کرده بود که «غلامحسین سیاهپور و بقیه یاغیان» هر چه زودتر خود را به یگانهای نظامی معرفی نمایند. متن تلگراف این بود:
سرکار سرهنگ منشیزاده
علی علیداد حاضر و تأمین خود را دریافت نمود. او، غلامعلی دشمنزیاری، قاتل سروان شفیع عبدالهیزاده را به قتل رسانید که جنازه وی اکنون در تسوج میباشد. امیدوارم که هر چه زودتر غلامحسین سیاهپور و بقیه یاغیان خود را به یگانهای نزدیک معرفی و اماننامه دریافت نمایند.
با قتل غلامعلی دشمنزیاری و تسلیم شدن چهار تن دیگر از جنگجویان عشایر ـ از طایفه بابکانی ـ وضعیت ملاغلامحسین و همراهانش بحرانیتر شد. در این زمان، ملاغلامحسین به همراه کُردی انصاری، غلامحسن محمدی، ترکی پیرایش و حسنقلی فرخی (ایزدی)، آخرین بازماندگان عشایر جنگجو بودند. جوانی به نام براتعلی براتی، از طایفه دشتی ممسنی نیز آنان را همراهی میکرد و با ایاب و ذهاب در نقاط مختلف، اطلاعات و اخبار کسب مینمود و خوراکشان را تأمین میکرد.
ماه اول بهار سال 1343 پایان یافته بود که دستور جدید حکومت اعلام شد. پس از آن همه فشار و تهدید توأم با تطمیع و تحبیب، سیاست جدید دولت به کار گرفته شد. این سیاست جدید، کوچ اجباری طایفة جلیل در حداقل زمان ممکن بود. به دستور مسئولان حکومت، تمام خانوارهای طایفه جلیل، موظف و مجبور شدند در طی سه روز، از گرمسیر به سردسیر کوچ نمایند. ظاهراً پیش از این اقدام، قصد دولتیان بر کوچ طایفه از حوزة بویراحمد به گرمسیر ممسنی و نورآباد بود؛ اما به دلایلی چند، اجرا نشد. معهذا، دستههای ثابت و سیار نظامی و چریک، که از اول فروردین ماه وارد منطقه شده بودند، کوچ اجباری طایفه را تحت نظارت و مراقبت قرار دادند. برخی از دستههای نظامی و چریک محلی، همچون ماه گذشته، به آزار و اذیت روحی و جسمی مردم طایفه پرداختند. در این میان، گروهی از چریکهای محلی که از حوزة چیتاب و نقارهخانة بویراحمد بودند، در شکنجه و تعدی مردم طایفه، گوی سبقت از همگنان
ربوده بودند. سردستة این شکنجهگران یک نظامی خشن و کینه توز به نام «گروهبان شریف لو» بود که در هتک حرمت ریشسفیدان طایفه و افراد عادی تلاش بسیار مینمود. ضرب و شتم بزرگان طایفه و توهین و تحقیر مردم، از عادات دائمی وی شده بود. او از همان آغاز حضور در منطقه، اعمال خشن و نامناسب خویش را نشان داد. چند روزی از عید نوروز 1343 گذشته بود که با دستهای نظامی و چریک وارد منطقه شد.
در همان نخستین روز ورود، دستور داد کفشهای پسر ارشد ملاغلامحسین را از پاهایش دربیاورند و با پای برهنه به خانه برگردانند. برخی چریکهای محلیِ همراه او نیز با استفاده از اوضاع بحرانی و نابسامان طایفه جلیل، در آزار و شکنجه مردم طایفه کوشش مینمودند(1)همین دسته از نظامیان و چریکها، مردم در حال کوچ را با چوب و قنداق تفنگ و مشت و لگد همراهی میکردند. یکی از شاهدان عینی در خاطرات خویش مینویسد: «نظامیان و چریکها با بیرحمی و هتک حرمت فراوان، آبادیها را کوچ داده و تا محل کنترل هدایت میکردند. به یکی از آبادیها که از مسیر گرمسیر کوچ کرده و به سردسیر وارد شده بود، دستور دادند بدون توقف به مکان تعیین شده حرکت نمایند. مردم راه طولانی را طی کرده و خسته بودند و حتی چهارپایان توان حمل بارها را نداشتند. آقایان ملابهمن کریمی و کاغیضان جعفری از مسئولان نظامی خواهش کردند که فرصت کوتاهی بدهند تا مردم رفع خستگی نمایند، بعد به محل موردنظر کوچ کنند. نظامیان، نه تنها توجهی نکردند، که هر دو نفر را کتک زدند و بالاجبار کوچ از سر گرفته شد.» با چنین فشار و اجحافی، طایفه جلیل به ناچار در طول سه روز از گرمسیر به سردسیر حرکت داده شد. با ورود خانوارهای متعدد طایفه در سردسیر، نیروهای نظامی مستقر در منطقه، مکان مشخص و کم وسعتی را برای سکونت آنان تعیین کردند. گویی کاروان اسیری بودند که در دست دشمن جرار به اسارتگاه خویش رانده میشدند. هر چند، تعداد دقیق جمعیت طایفه جلیل، در این مقطع، معلوم نیست، اما به نظر میرسد سه چهار هزار نفری بودهاند. این جمعیت کثیر ـ شامل زن و مرد و کودک و پیر ـ در اسارتگاه تعیین شده، تحت نظارت و مراقبت قرار گرفتند و زندگی سخت و عذابآور
1) بر اساس نقل عموم، مشهورترین چریکان شکنجهگر عبارت بوده از: اسکندر طاهری و کهیار چیتابی.
خویش را آغاز کردند. در این هنگامة سخت، برخی از خویشاوندان طایفة جلیل ـ از طوایف دیگر ـ تلاش نمودند وابستگان جلیلی خویش را از معرکه نجات دهند. اما، بزرگان خانوادههای مربوطه حاضر بدین کار نشدند و آنگونه که خود اذعان داشتند، راضی به رهایی خویش و رنج و عذاب دیگر جلیلیان نبودند(1)
در واقع، همین بزرگان و ریشسفیدان «جلیل» بودند که با نهایت تدبیر و تأمل، مانع از همپاشیدگی و تفرقة طایفه شدند و در حفظ مقاومت مردان و زنان و کودکان تلاش فراوان نمودند. این مهم، از همان آغاز قیام از مؤثرترین عوامل پایداری درون طایفه و مقاومت ملاغلامحسین و همراهانش بود.
اکنون اردیبهشت ماه 1343 بود، و همچون سال قبل آغاز شکنجهها و ستمهای مجدد نظامیان و برخی مزدوران محلی بر طایفه جلیل. اعلام و استقرار حکومت نظامی در منطقه و استفاده از چریکهای وابستة محلی و اختلافات داخلی عشایر، بیانگر این مهم بود که یک بار دیگر «اردیبهشت ماه جلالی» از بدترین ماههای زندگی مردم طایفه خواهد بود. نخستین اقدام نظامیان در اسکان اجباری مردم طایفه جلیل در مکانی معین و کم وسعت، نشان از سختگیریهای تازه بود. زندگی در این مکان کم وسعت و کنترل شده، خود عذابآور و جانفرسا بود. کوچکترین تحرک و آمد و شد مردان و زنان طایفه تحت کنترل و نظارت نظامیان بود. آزادی مردم طایفه، کاملاً سلب شده بود و محل زندگی آنان در واقع اردوگاه اسرا بود. مقررات ویژه حکومت نظامی، زندگی طاقتفرسا و زجرآوری را برای مردم طایفه به وجود آورده بود. با اسکان اجباری چندین هزار مرد و زن جلیلی، مقررات مخصوص حکومت نظامی اعلام و اجرا شد. در نخستین روزهای اسکان اجباری، سرهنگ دانشور فرمانده ژاندارمری ناحیه خوزستان که خود شخصاً به منطقه آمده و مسئولیت انتظامات و مقررات حکومت نظامی را برعهده گرفته بود، دستور احضار برخی از ریشسفیدان طایفه را صادر کرد. به زودی،
1) نمونه واضح آن کربلایی «عیدی مرادی» بود، که قاطعانه جواب رد به خویشاوندان قایدگیوی خویش داد. مؤلف کتاب نبرد گجستان نیز آن را ضبط کرده است. (رجوع شود: رزمجویی، همان، صص 285ـ284).
دهها تن از بزرگان و ریشسفیدان طایفه جلیل حاضر و به سخنان سرهنگ دانشور گوش فرا دادند. وی، همانند صحبتهای پیشین، به پند و اندرز و تهدید متوسل شد. او که از ناحیه دست مصدوم بود، قسمت مصنوعی آن را نشان داد و گفت: «دست من، دچار سرطان شده بود. ناگزیر، برای آنکه سرطان به همه بدنم سرایت نکند، قسمتی از دست را قطع کردند. امروز، غلامحسین برای شما یک سرطان است و شما مجبورید برای اینکه همهتان نابود نشوید، آن را قطع کنید.»
طراحان و برنامهریزان رژیم، با استفاده از شیوههای غیراخلاقی و غیرانسانی در نظر داشتند مقاومت مبارزان عشایر را پایان بخشند. به همین دلیل، مسئولان سیاسی، نظامی و امنیتی فارس در جلسه مورخة 13 اردیبهشت ماه 1343 تصمیم گرفتند «تا خاتمة عملیات علیه غلامحسین سیاهپور و استقرار امنیت کامل در بویراحمد» نسبت به انجام اقدامات و تصمیمات گذشته تأمل و تأخیر نمایند. در جلسه اخیر که با حضور استاندار فارس باقر پیرنیا، رئیس سازمان اطلاعات و امنیت فارس سرهنگ پرویز، فرمانده تیپ 23 فارس سرتیپ مهدوی، سرپرست شهربانیهای فارس سرتیپ شاهخلیلی و نماینده ناحیه ژاندارمری فارس سرهنگ افاضت تشکیل شده بود، چنین تصمیم گرفته شد:
... چون در حال حاضر ژاندارمری برای تعقیب و سرکوبی غلامحسین سیاهپور و سایر متواریان بویراحمدی در منطقه درگیر میباشد[،] به هیچوجه صلاح نیست آرامش منطقه را بر هم زد و درگیری جدیدی برای ژاندارمری به وجود آورد[.] خصوصاً که با طرد و کوچ دادن یک نفر و یا خانوادهای از خوانین طبعاً موجبات رعب و وحشت سایرین نیز فراهم [میگردد] و یقیناً در اثر این ترس و وحشت عدهای از آنان متواری و در نتیجه منطقه آرامش فعلی را از دست داده و متشنج خواهد شد. بنابراین اقتضا دارد تا خاتمه عملیات علیه غلامحسین سیاهپور و استقرار امنیت کامل در بویراحمد و همچنین تهیه و ساختن جاده در منطقه مزبور[،] نسبت به کوچانیدن بازماندگان خوانین و کدخدایانی که سابقه شرارت و ناراحتی... دارند تأمل شود... (1)
بدینگونه، کاملاً معلوم بود، چنین شیوهای کارگر خواهد افتاد. باری، سرهنگ
1) بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی.
دانشور مقررات حکومت نظامی منطقه را اعلام داشت. بر مبنای این مقررات، هیچ فرد جلیلی حق نداشت بدون مجوز پادگان نظامی، به گرمسیر عزیمت نماید. آنان میبایستی برای درو کردن زراعت خویش، مجوز عبور و اقامت دریافت کنند. حتی مدت زمان اقامت هر کشاورز مشخص میشد. به علاوه، چوپانان طایفه برای خوراک هر روزینة خود، مجبور بودند اندازة معینی، نان حمل نمایند.
با اینگونه مقررات که حکومت نظامی وضع کرده بود، ریزترین موارد زندگی مردم طایفه تحت نظارت و کنترل قرار گرفته بود. در چنین وضعی ممکن بود مردان طایفه مقاومت ورزند، اما به طور قطع زنان، کودکان و پیران شکسته و خرد میشدند. وضعیت نیز همینگونه شد، زیرا هر چه مردان طایفه مقاومت مینمودند و در مقابل فشارها، تهدیدات و تطمیعها ایستادگی میکردند؛ زنان و کودکان طایفه نزار و نالان میشدند. ضجه کودکان و زاری زنان، وضعیت بسیار اسفناک و رقتانگیزی را به وجود آورده بود. اکنون مردم طایفة جلیل، فقط به ظاهر زنده بودند و هیچ زندگی نمیکردند. به علاوه، هر چه زمان طولانیتر میشد، فشار و تعدی نظامیان بیشتر و بیشتر میشد(1)پس از سرهنگ دانشور، مسئولیت انتظامات منطقه برعهده سرهنگ «توکلی» قرار گرفت. وی که از ایل دشمن زیاری ممسنی بود، از هر نظامی غیرایلی خشنتر و متعدیتر بود.
در دورة حاکمیت وی که تقریباً از خردادماه شروع شد و تا پایان ادامه یافت، آزار و هتک حرمت ریشسفیدان و مردم عادی طایفة جلیل امری عادی شده بود. خود او با بداخلاقی و خشونت رفتار می کرد و نیروهای تحت امرش غالباً چون او بودند. آنان، ملاحظه هیچ فردی را نمیکردند و در تعدی و ستم، خودسرانه و مختار عمل مینمودند. بسیاری از مردم طایفه و ریشسفیدان قوم ضرب و شتم شدند و آزار و شکنجه دیدند. اینگونه برخوردهای ظالمانه و شکنجهآمیز، تنها مختص نظامیان نبود. برخی چریکهای مزدور محلی که به نظر میرسید عقدههای چرکین خویش را خالی مینمایند، در بعضی مواقع از نظامیان خشن رژیم آزاردهندهتر بودند. به رغم آنکه، دستههای متعدد چریک از ایلات بویراحمد، باوی و ممسنی تشکیل شده بود، تنها گروه
1) سرهنگ دانشور، بسیاری از ریشسفیدان طایفه را جمع کرد و آنها را موظف نمود اسلحه به دست گیرند و همانند چریکهای محلی برای دستگیری و قلع و قمع ملاغلامحسین و یارانش فعالیت نمایند. آنان نیز با دلایل متعدد و معاذیر مختلف، از درخواست سرهنگ شانه خالی کردند و هیچکدام حاضر بدین کار نشد.
خاصی از آنها، که بیشتر از حوزة «چیتاب» و «نقارهخانه» بویراحمد بودند، در آزار و شکنجه مردم طایفه کوشش میکردند. آنان که با ترس و لرز فراوان در کوهها به دنبال ملاغلامحسین و یارانش میگشتند، در جمع مردم مسکون طایفه با خشونت رفتار میکردند.
چگونگی برخورد خشن و غیرانسانی نظامیان و چریکها، در برخی مواقع مورد اعتراض خودشان نیز قرار میگرفت. یکی از افراد مشهور بویراحمدی به نام «کیهادی پناهی» که پسرعموی ملاولی پناهی بود، از همان آغاز فروردین نسبت به رفتار و عملکرد نظامیان و چریکان معترض شد و کنار کشید. فرد دیگری به نام «کی فرجالله مظفری» از کدخدایان مشهور طایفه قایدگیوی و خویشاوند ملاولی پناهی، یک بار از سر ناراحتی و دلسوزی، با تندی و خشونت، ملاولی را که در حال نماز خواندن بود، خطاب قرار داد و گفت: «نماز خواندنت چه معنا دارد! در حالی که این همه زن و بچه را اسیر کردهاید؟»
نسبت به این همه آزار و شکنجه، گه گاه مردم طایفه عکسالعمل نشان میدادند. یک شب که جمعی نظامی و چریک، قصد داشتند به زور، تنها «نمد» یک خانواده را از زیر پای میهمان او به درآورند، صاحبخانه و دو سه تن دیگر، با نظامیان و چریکان درگیر شدند. درگیری مختصر، البته با وساطت دیگران خاتمه یافت؛ اما یکی از مردان طایفه به نام «کازینل خون یزدانی» با سر و صدای زیاد و فریادهای بلند، به سوی پادگان نظامی ـ که در چند کیلومتری آبادی بود ـ دوان شد. به دنبال او، بسیاری از مردان و زنان و بچگان آبادی، که از وضعیت موجود به تنگ آمده بودند، با غریوهای خشمناک، به سمت پادگان نظامی روان شدند. سر و صدا و تظاهرات عمومی مردم به گونهای بود که حتی حیوانات اهلی آبادی، به تل و تپههای اطراف متواری شدند. با مشاهده این اعتراض و تظاهرات عمومی، نظامیان مستقر در پادگان، آماده و مسلح گردیدند. سرانجام با وساطت برخی چریکهای محلی مورد احترام و نیز حضور فرمانده نظامیان، شورش عمومی و خشمگینانه مردم فرونشست و به خانههای خویش بازگشتند. یک بار نیز به دنبال آزار بیش از حد مردم، تنی چند از جوانان طایفه به دستور یکی از بزرگان معروف طایفه به نام «ملافرار قلندری» تعدادی از چریکهای مزدور و متعدی را ضرب و شتم و خلعسلاح کردند. اما، با پادرمیانی عدهای از
ریشسفیدان، سلاحها تحویل آنان گردید و غائله خاتمه یافت. در پی این واقعه، ملافرار دستگیر و آزار و اذیت شد(1)ظاهراً پس از این اعتراضات عمومی، آزار و اذیتهای مستمر و شبانهروزی نظامیان و برخی چریکهای محلی، کمتر شد. اما، این پایان کار نبود و تأثیری در تغییر مقررات حکومت نظامی نداشت. حکومت تصمیم گرفته بود به هر نحو ممکن، مقاومت ملاغلامحسین، همرزمان او و طایفة جلیل را بشکند.
هر چند ملاغلامحسین و یارانش فرسنگها از اسارتگاه طایفه جلیل دور بودند، اما اخبار و اطلاعات آزاردهندة شکنجه و ایذاء ابوابجمعی خویش را میشنیدند. محاصره و کنترل هزاران زن و مرد و کودک ـ که همه، وابستگان سببی و نسبی او بودند ـ تأثیر بسیار عمیقی بر روح و روان او گذاشته بود. وی که از همان اوان جوانی، برای استقلال و آزادی آنها دست به اسلحه برده و جنگیده بود، امروز نمیتوانست نظارهگر سلب آزادی و اسارت آنان باشد. بنابراین، به ناچار تصمیم به «تسلیم» گرفت. این مهم البته تا مدتی از دید بزرگان طایفه و حتی یاران همراهش پنهان شده بود. تنها دو سه نفر، از این تصمیم آگاه شدند. چون خردادماه آغاز شد و هر لحظه فشار و تعدی نظامیان و برخی چریکهای مزدور محلی بیشتر گردید، ملاغلامحسین دو تن از سادات بحرینی ده بزرگ را فراخواند و تصمیم قطعی خویش را اعلام کرد. این دو، سید غلامحسین بلادی و سیدسلیمان حسینی بودند. رایزنی و مشورت ملاغلامحسین و سادات بحرینی دهبزرگ، یکی دو روز طول کشید. این دو سید، از فعالترین دلسوزانی بودند که از یک سال پیش برای نجات جان ملاغلامحسین و یارانش، تلاش مجدّانه میکردند. سید غلامحسین بلادی چندین نامه به اسم ملاغلامحسین جلیل و کُردی انصاری به مقامات سیاسی ـ نظامی کشور نوشته بود؛ که غالباً توسط سید سلیمان حسینی به گچساران و
1) آزادی ملافرار قلندری، پس از دخالت دخترعموی ملاولی پناهی، که همسر ملاجانمحمد جلیل بود صورت گرفت. وی با ناراحتی و عصبانیت، چریکهای وابسته ملاولی و خود او را دشنام داد و خواستار رهایی ملافرار گردید. چریکها نیز به احترام وی، ملافرار را آزاد کردند.
اهواز برده میشد و پس از تایپ، به اشخاص موردنظر ارائه میگردید(1)علاوه بر این دو، سید عبدالوهاب بلادی ـ که در بیشتر مواقع در شیراز مقیم و مشغول تحصیل بود ـ درصدد به دست آوردن راه نجات جان ملاغلامحسین بود. وی با سرهنگ ناصر اشرفی، معاون سرلشکر اردوبادی ارتباط دوستانه پیدا کرده بود و در ملاقات مشهور سال گذشته شرکت داشت. بیتردید، برای نجات جان ملاغلامحسین، افراد زیادی مشتاقانه فعالیت میکردند. اما، در حقیقت فعالترین مشتاقان نجات جان ملاغلامحسین، سوای مردم طایفة جلیل، سادات بحرینی دهبزرگ بودند. این فعالیت، از یک سال پیش آغاز شده بود و هنوز هم ادامه داشت. بنابراین، پس از آنکه ملاغلامحسین قصد قطعی خویش را به سادات بحرینی اعلان داشت، رایزنی برای پیدا کردن راهی کم خطر آغاز شد. ابتدا تصمیم گرفته شد، سیدغلامحسین بلادی نامهای به اسم ملاغلامحسین، به یک وکیل مشهور محلی به نام «احمد عبدیزاده» ـ از طایفة دشتی ساکن ممسنی ـ نوشته، تقاضای کمک نماید. این نامه به وسیله فرستادهای محلی به نام «کامحمد نبی دشتی» به اهواز نزد عبدیزاده برده شد(2)کامحمد نبی دشتی روایت می کند:
یک روز مرحوم سیدغلام [غلامحسین] بلادی (3)و مرحوم میرمطلب سجادی (4)در گرمسیر مرا خواستند و گفتند: کاری هست که تنها تو میتوانی آن را انجام دهی. آنها نامهای را درآوردند و با یک زیرپوش جیبدار مخصوص که خود دوخته بودند، به دست من دادند. بعد گفتند: این نامه را به امضای ملاغلامحسین نوشتهایم که شما آن را به آقای عبدیزاده در اهواز بدهید. من گفتم: تا حالا از بهبهان آنطرفتر نرفتهام و ناصریه (= اهواز) را بلد نیستم. مرحوم سیدغلام گفت: من دو سه روز پیش از اهواز آمدهام. به شما نشانی میدهم که چگونه پیش آقای
1) سیدقدرتالله حسینی ـ نماینده کنونی مردم گچساران و باشت ـ به نقل از پدرش سیدسلیمان حسینی روایت میکند: «تلاشهای سادات بحرینی ده بزرگ برای نجات جان ملاغلامحسین، به راهنمایی و مساعدت «سناتور سیداسدالله موسوی بهبهانی» انجام میگرفته است.»
2) احمد عبدیزاده در آن موقع ساکن اهواز بود.
3) سیدغلامحسین بلادی، بیشتر به سیدغلام مشهور بود.
4) میرمطلب (سیدعبدالمطلب) سجادی، از سادات کریک بویراحمد بود، که از مدتها قبل در نزد طایفه جلیل و ملاغلامحسین سیاهپور مقیم شده بود. وی نیز از جمله ساداتی بود که برای نجات جان ملاغلامحسین تلاش میکرد.
عبدیزاده بروید. وقتی نشانیها را گفت، آن را به خاطر سپردم و نامه را در جیب زیرپوش گذاشتم و به سوی باشت و گچساران حرکت کردم. پیاده تا باشت راه رفتم و از آنجا با ماشینهای نفتی به اهواز رسیدم. با همان نشانی مرحوم سیدغلام، به راحتی خانه آقای عبدیزاده را پیدا کردم. در زدم. یک پسربچه در را باز کرد. از او پرسیدم، مگر منزل آقای عبدیزاده نیست؟جواب داد: بله، گفتم: آقای عبدیزاده تشریف دارند؟ گفت: چند لحظه بمان تا سئوال کنم. بچه برگشت و گفت: بیا داخل. وقتی رسیدم، سلام کردم و دست روی سینه گذاشتم و حال او را پرسیدم. آقای عبدیزاده گفت: شما را دیدهام، ولی نمیشناسم. گفتم: به همراه آقای ملاغلامحسین سیاهپور و ملاعلیمحمد دشتی، شیراز خدمت شما رسیدم. تعارف کرد که بنشینم. من قبل از نشستن، نامه را از محل جاسازی شده بیروم آوردم. وقتی نامه را در دستم دید، شروع به گریه کرد. فهمید که نامة ملاغلامحسین است. گفت: کاشکی این نامه را ندیده بودم، و به گریه ادامه داد. بعد گفت: حتماً میخواهد حاضر شود. گفتم: بله؛ ملاغلامحسین میگوید: من یک نفر هستم، حاضر و نابود شوم بهتر است از اینکه تیره و طایفهام در رنج و عذاب باشند. آقای عبدیزاده گفت: شما تا حالا به قصابخانه رفتهای، گفتم: بله. گفت: الآن خودش میخواهد خودش را به قلاب قصابخانه بزند. گفتم: همة ما این را به او گفتهایم. ولی او میگوید: من یک نفرم. از بین بروم بهتر است تا تمام طایفهام در عذاب باشند و همه از بین بروند. من 9 پسر دارم. حتماً یکی از آنها مثل من میشود. آقای عبدیزاده گفت: محمدنبی! تمام سازمانها و ادارات خط ما را میشناسند. من یک نامهای مینویسم و شما میبری و همان کسی که این نامه را نوشته، از روی آن مینویسد و تو را به خدا قسم میدهم، بعد از نوشتن نامه آن را بسوزانی. گفتم: چشم. بعد آقای عبدیزاده گفت: کسی که امروز در فارس آبرو و عزت دارد، سرلشکر اردوبادی است. شما خواستههای خود را از او بخواهید، اگر اردوبادی کاری نکند، کسی دیگر نمیتواند برای شما کاری کند. وقتی نامه را تمام کرد، آن را به من داد و من هم در همان لباس زیر، جاسازیش کردم و از او خداحافظی نمودم. پس از یکی دو روز به نزد مرحوم ملاغلامحسین برگشتم. وقتی سلام کردم. جواب داد: سلام جانم. نامه را بدو و مرحوم سیدغلام دادم. پس از
مطالعه نامه، مرحوم ملاغلامحسین گفت: محمدنبی! خودت باید این نامه را به شیراز پیش آقای اردوبادی ببری. جواب دادم: من سواد ندارم. نمیدانم به او چه بگویم. یک سواد دار ببرد بهتر است. مرحوم ملاغلامحسین گفت: نه تو خودت بهتر از تمام سوادداران هستی! قبول کردم. در همین لحظه مرحوم ملاعلیمحمد محمدی ـ پسرعموی ملاغلامحسین ـ آمد و پس از اندکی صحبت، خبر داد که مرحوم سید عبدالوهاب بلادی رفته شیراز و مدتی آنجا می ماند. مرحوم ملاغلامحسین، خندید و گفت: محمد نبی! مگر یادت نیست که من و تو با هم در شیراز، منزل سیدعبدالوهاب رفتهایم؟ گفتم: بله. گفت: حال، نامه را به خط سیدغلام مینویسیم و شما آن را میبری نزد سید عبدالوهاب. نامه را مرحوم سیدغلام رونویسی کرد و من فردای آن روز به سوی شیراز حرکت کردم. در پوزة سرنا (کوپون ممسنی) با تانکرهای نفتی به شیراز رفتم. فوراً به خانه سیدعبدالوهاب، که دقیقاً آن را بلد بودم، رفتم و نامه را بدو دادم و گفتم: ملاغلامحسین میخواهد حاضر شود. سئوال کرد: واقعاً چنین تصمیمی گرفته است؟ گفتم: بله. مردم طایفة جلیل بسیار زیر فشار و عذاب قرار گرفته و ملاغلامحسین میگوید: دیگر زندگی برای من ارزشی ندارد. من یک نفرم، از بین بروم، بهتر است تا همة مردم طایفهام. سید عبدالوهاب بسیار ناراحت و غمگین شد و گفت: محمدنبی، تو یک آدم معمولی هستی و من یک روحانیام. نکند فریبی در کار باشد، که آن وقت آبروی من میرود، و برای شما هم خطر دارد. گفتم: نه! مگر نمیدانی من در فکر خودم چه ساختهام که اگر تیمسار اردوبادی سئوال کرد شما این نامه را چطور آوردی و آنها کجا هستند، چه جواب دهم؟ گفت: نه. گفتم: من داستانی در ذهن خودم ساختهام که در نزدیکی باشت مشغول چیدن بادام کوهی بودم که چهار نفر مسلح پیش من آمدند و توبرهام را گرفتند و گفتند: ما توبرهات را پر از بادام میکنیم و نزد خود نگه می داریم و هزینه آمد و رفت شیرازت را میدهیم، شما این نامه را پیش سید عبدالوهاب بلادی و تیمسار اردوبادی ببر و جواب بیاور. من را به زور فرستادند شیراز و گفتند اگر جواب ما را نیاوردی خودت و اقوامت را در منطقه میکشیم! پس من قبول کردم به شیراز بیایم و جواب نامه آنها را ببرم. سید عبدالوهاب تشویق و دعایم کرد و با هم نزد تیمسار اردوبادی رفتیم. نامه را به تیمسار اردوبادی دادم. وقتی آن
را خواند، با تعجب پرسید، این نامه را کی و چگونه به شما دادند؟ من، داستان ساختگی خود را برای تیمسار تعریف کردم. اما، کاملاً احساس کردم که تیمسار اردوبادی فهمیده، که من دروغ میگویم. پس او سئوال کرد: جوان! این افراد چرا این کار را بر سر خود آوردهاند؟ من پاسخ دادم: نمیدانم. خدا بهتر میداند. تیمسار گفت: من تا الآن میلیونها تومان هزینه کردهام، که نیروهای ژاندارمری و محلی از این افراد کسب خبر و اطلاعات کنند، اما تاکنون موفق نشدهاند. بعد گفت: من چطور میتوانم حرف شما را باور کنم؟ گفتم: به شما قول میدهم، روی محلی که مرا دیدند و وعده گذاشتند، میروم. اگر آنها آمدند و چیزی گفتند، پیش شما برمیگردم. وی نامهای نوشت و به دست من داد. من سه چهار روز بعد به منطقه برگشتم و نزد مرحوم ملاغلامحسین رفتم. هم نامه را دادم و هم حکایت سفر را بیکم و زیاد برای ایشان تعریف کردم. لازم به ذکر است این آمد و رفتها و نامههای فیمابین را فقط من و ملاغلامحسین و سید غلام بلادی و سید مطلب سجادی و سیدسلیمان حسینی در جریان بودیم و حتی رفقای مرحوم ملاغلامحسین از آن بیخبر بودند. ملاغلامحسین بسیار سفارش میکرد که فعلاً هیچکس نفهمد او میخواهد حاضر شود. به هر حال، مرحوم ملاغلامحسین نامة دیگری به اردوبادی نوشت و آمادگی کامل خود را برای حاضر شدن اعلام کرد. البته در نامة اولی، خواستهاش این بود که آقای اردوبادی تلاش کند برای او اماننامه بگیرد. تیمسار اردوبادی به من و سید عبدالوهاب گفت: به سیاهپور بگویید خاطر جمع باشد. من این کار را انجام میدهم و او هم به قولی که داده وفا کند. اما فعلاً خود را در غاری پنهان کند که کسی او را نکشد، تا من کارها را ردیف کنم. من همه مطالب تیمسار اردوبادی را به مرحوم ملاغلامحسین گفتم. مرحوم ملاغلامحسین، نامة دوم را به من داد و من به شیراز حرکت کردم. در آنجا، دوباره با مرحوم سیدعبدالوهاب نزد تیمسار اردوبادی رفتیم و نامه را دادیم. اردوبادی بسیار خوشحال شد و قرآن کوچکی را به ما نشان داد که در حاشیة آن به قول شاه سوگند نوشته بودند که او را نمیکشند و ممکن است زندان شود. تیمسار گفت: به سیاهپور بگویید اصلاً نگران نباشد. هیچ خطری او را تهدید نمیکند. هر وقت من سرهنگ اشرفی را فرستادم به منطقه جلیل، بیاید و به او حاضر شود. ولی در
همانجا باشد تا من خودم بیایم آنجا و با احترام او را به نزد مقامات و شخص شاه ببرم. من، دو سه روز بعد به گرمسیر بازگشتم و فوراً رفتم پیش مرحوم ملاغلامحسین و تمام گفتههای تیمسار اردوبادی را به او گفتم. برای مرحوم ملاغلامحسین، داستان قرآن کوچک تیمسار اردوبادی و نوشتة حاشیه آن را تعریف کردم و گفتم بایستی منتظر آمدن سرهنگ اشرفی بماند. مرحوم ملاغلامحسین فقط گوش میداد و چیزی نمیگفت. وقتی خواستم از او خداحافظی کنم و به خانه بروم، گفت: چند روز دیگر، مقداری آذوقه برایمان بیاور و ملاخداداد و کامحمدزمان(1)را خبر کن که در گجستان یکدیگر را ببینیم. چند روز بعد، من به همراه پسرم طالب و برادر مرحوم ترکی به نام مصطفی و ملاخداداد خداپرست، آذوقه برداشتیم و نزد آنها رفتیم. در آنجا، مرحوم کردی انصاری گفت: محمد نبی، به روح پدرم شما مشورتی دارید و به من نمیگویید. من چیزی نگفتم. اما، مرحوم ملاغلامحسین خود جریان را توضیح داد. مدتی بعد مرحوم ملاغلامحسین مرا خواست و با او نزد دشتیها رفتیم و در یک عروسی شرکت کردیم. کم کم دیگران هم فهمیدند که ملاغلامحسین به تیمسار اردوبادی قول داده که حاضر شود. طایفة جلیل را هم از محاصره و فشار آزاد کرده بودند.
مدتی بعد تیمسار اردوبادی به بابکان آمد و ملاغلامحسین را با خود به تهران برد. البته قبل از او، سرهنگ اشرفی به منطقه آمده بود و ملاغلامحسین خود را به او معرفی کرده بود(2)
روایت «کامحمد نبی دشتی جلیلی» بیانگر آن است که ملاغلامحسین از اوایل خردادماه 1343 تصمیم قطعی خویش را به «تسلیم» و تن دادن به «اسارت» گرفته بود. او یک نفر بیش نبود و نابودشدنش بهتر از نابود شدن جمع زیاد طایفه بود. تکیه کلام او در مقابل تمام کسانی که او را سرزنش میکردند و خواهان مقاومت بیشتر و عدم تسلیم وی میشدند، همیشه همان بود. او تصمیم گرفته بود، برای آزادی و نجات مردان و زنان و کودکان طایفه جلیل از اسارتگاه نظامیان و مزدوران رژیم، خود تن به تسلیم و
اسارت دهد(1)وی، حتی پس از قریب چهار ماه زندان در تهران و شیراز، در نامهای که «سلام و دعای» عموم طایفه جلیل را رسانده است، به صراحت میگوید: «امروز روزی است که خداوند برای شما درست کرده است و شما... دیگر زیر ظلم و ستم نیستید، از سرحد [= سردسیر] تا گرمسیر آزادید(2)[.] در فکر زراعت خودتان باشید...»(3)
باری، اسارت و آزار طایفة جلیل، پایان مقاومت ملاغلامحسین و یارانش را در پی داشت و پس از یک سال و نیم مبارزه، به «تسلیم» وادار کرد. این یک سال و نیم، البته مدت کمی نبود. در واقع، دورانی بسیار سخت و طولانی بود که یک حکومت مستبد تا دندان مسلح، با مساعدت مزدوران و جاسوسان محلی و استفاده از شیوههای غیراخلاقی و غیرانسانی، مقاومت آنان را در هم شکست.
در طی یک سال و نیم زجر و شکنجه مردان، زنان و کودکان معصوم طایفه، حتی یک تن از آنان حاضر نشد از ملاغلامحسین بخواهد تسلیم حکومت شود. نیروهای نظامی ـ امنیتی و فرماندهان ارشد ارتشی و ژاندارمری، بارها ریش سفیدان و بزرگان طایفه را وادار کردند که از ملاغلامحسین بخواهند «حاضر» شود. اما، هیچیک از آن بزرگان چنین خواستهای را مطرح نکردند. طراحان و برنامهریزان رژیم، پس از اجرای طرحهای متعدد و عدم توفیق، بدین نتیجه رسیدند که با اسارت و شکنجه عموم مردم طایفه جلیل، ملاغلامحسین و یارانش را به تسلیم وادارند. بنابراین، چنین طرح غیرانسانی و وحشتناک را اجرا کردند و خیلی زود نتیجه گرفتند(4)تلاشهای متعدد بزرگان طایفه جلیل و برخی از بابکانیها، برای قانع نمودن ملاغلامحسین به عدم
1) در مردادماه که بعضی از بزرگان طایفه فهمیدند ملاغلامحسین و یارانش قصد حاضر شدن دارند، جمع زیادی از ریشسفیدان طایفه در خانه ملابهمن کریمی گرد شدند و با تأکید بسیار از ملاغلامحسین خواستند حاضر نشود. حتی آنان به وی گفتند: «تاکنون هرچه سختی و عذاب و شکنجه بود را متحمل شدهایم. الآن، ایام آسانتری داریم.» اما، ملاغلامحسین با پافشاری بسیار، بر همان نکته تأکید داشت که: «دیگر کافی است و من یک نفرم. فدا شوم، بهتر است از اینکه طایفه چند هزار نفری جلیل همچنان زیر شکنجه و عذاب باشد.» (به نقل از: حمید قلندری و دستنوشته وی).
2) اصل: آذادید.
3) با تشکر از «عبدالصاحب حسینی» فرزند مرحوم میریدالله حسینی، که اصل نامه را در اختیار خانوادة سیاهپور گذاشتند. (اصل نامه، اکنون نزد نگارنده است).
4) برای اطلاع بیشتر رجوع شود: ساعد حسینی، همان، ص 128؛ تقوی مقدم، همان، ص 514؛ حسینیخواه، همان، ص 447؛ تابان سیرت، همان، صص 378 ـ 377؛ آذرپیوند، همان، صص 485ـ484؛ رزمجویی، همان، صص 315ـ309.
تسلیم، نتیجهای نبخشید. بزرگان و ریشسفیدان طایفه «دشتی» ـ که خویشاوندی زیادی با طایفه جلیل داشتند ـ نیز فعالیتهای بسیاری نمودند. در این میان، احمد عبدیزاده که از ابتدا، ملاغلامحسین مقصود خویش را ـ از طریق نامه ـ با وی در میان گذاشت، تلاشها و پیشنهادهای متعددی را برای نجات وی مطرح کرد. وی، از طریق افرادی چون ملاعلیمحمد دشتی (= دشتیان) و ملابهمن کریمی ـ و احتمالاً ملاقات محرمانه با ملاغلامحسین ـ پیشنهادهای عملی زیر را ارائه نمود: خروج از کشور، از طریق جنوب، زندگی مخفیانه در یکی از نقاط ایران، پراکندگی و در واقع پناهنده شدن خانوادههای طایفه جلیل به طوایف مختلف بویراحمد. اما، ملاغلامحسین، هر سه پیشنهاد را با صراحت و قاطعیت رد کرده است. خروج از کشور و پناه بردن به بیگانگان را عار و ننگ دانسته است. زندگی مخفیانه در کشور را راه چاره رهایی طایفه جلیل از اسارت و عذاب حکومت ندانسته است. مورد سوم که ظاهراً او را بسیار ناراحت نموده است، با این استدلال که این همه تلاش من ـ و درگیریهای متعدد داخلی با حاکمان ایلی و نبرد با حکومت ـ در راستای استقلال طایفه جلیل صورت گرفته است، مردود اعلام شده است. ضمناً به مذاکرهکنندگان گفته است، من به سرلشکر اردوبادی قول حتمی ولایتغیر دادهام و هر سرنوشتی داشته باشم، عهدشکنی نمیکنم(1)
بدینگونه، ملاغلامحسین، تصمیم قطعی خویش را به تسلیم شدن و پایبندی به قول و قرار سرلشکر اردوبادی اعلام داشته است.
در اواسط مردادماه، ملاغلامحسین با هماهنگی سرلشکر اردوبادی برای خداحافظی و سپاسگزاری از زحمات و رنجهای فراوان مردان و زنان طوایف جلیل و بابکانی به ملاقات آنان رفت. وی، بر اساس سنت ایلی، در خانه بزرگان و ریشسفیدان هر دو
1) با استفاده از دستنوشتهها و گفتههای سهراب مرادی، که خود از احمد عبدیزاده شنیده است. آقای مرادی، به تفصیل بیشتری مذاکرات را ضبط کرده است، که در اینجا به اختصار آمده است. وی در نوشته خویش آورده که آقای عبدیزاده به صراحت به ملاغلامحسین گفته است که سرلشکر اردوبادی با وجودی که «مردی بزرگ و شرافتمند» است، نمیتواند برای تو کاری انجام دهد. اما، ملاغلامحسین پاسخ داده: «من سوگند یاد کردهام که تصمیم عوض نشود و نمیتوانم از این قرار برگردم و عهدشکنی کنم. شماها، عذر مرا بپذیرید.
طایفه حضور یافت و ضمن سپاسگزاری، حلالیت طلبید. به رغم حضور نیمه آشکار در منظر عموم، همواره جانب احتیاط را رعایت میکرد. این احتمال وجود داشت معدود بدخواهان ایلی و معاندان دولتی، از فرصت به دست آمده استفاده نموده پیش از تسلیم رسمی، او را از بین برند. بنابراین، در زمینة احتیاط و حفاظت از خویش هشیارانه عمل میکرد.
اکنون یک هفتهای بود که ملاغلامحسین و یارانش به صورت نیمه آشکار، در طایفه جلیل و طایفة همسایه ـ بابکانی ها ـ دیده میشدند. در این ایام، به دستور وی فرزندش فرامرز و پسرعمویش «ملاعلی محمد محمدی» و پسر برادرش «علی بخش بخشایی» به همراه «کی هادی پناهی» نزد سرلشکر اردوبادی ـ در شیراز ـ رفته و از آخرین اقدامات اطمینانبخش سرلشکر مطلع گردیدند. مأمور ویژه ساواک، گزارش حضور فرزند ملاغلامحسین و کیهادی پناهی را در شیراز، ارائه داده است. وی مینویسد: «فرزند غلامحسین جلیل به نام فرامرز[،] غروب روز 19/5/43 با هادی پناهی یکی از کدخدایان قائدگیوی بویراحمد در شیراز دیده شده است[.] هادی پناهی چند روز قبل در شیراز بوده که از طرف ژاندارمری به بویراحمد عزیمت [نوده] و به قرار اطلاع یا شخصاً و یا به وسیله فرامرز نامبرده با غلامحسین جلیل تماس حاصل کرده و احتمال دارد به همین زودی کار تسلیم غلامحسین جلیل پایان پذیرد[.] و نیز احتمال دارد هادی پناهی زمینة ملاقاتی بین غلامحسین و یک نفر از افسران ژاندارمری در محل آماده کرده باشد.»(1)علاوه بر این، یکی از کلانتران مشهور ایل قشقایی به نام «زکیخان فرهنگ درهشوری»، نیز با علاقه و جدیت، برای نجات جان ملاغلامحسین تلاش میکرد. وی، از مدتها پیش بنا به تقاضای ملاغلامحسین، فعالیت خویش را شروع کرده بود. ملاغلامحسین، علاوه بر آشنایی و دوستی دیرینه با برخی کلانتران ترک قشقایی، مشتاق همکاری آنان نیز بود.
در این میان، ملاغلامحسین از زکی خان فرهنگ و برادرش «زیادخان سترگ درهشوری» که نماینده مجلس بود و از توجه خاصی نزد شاه و دربار برخوردار بودند. درخواست همکاری و کمک کرده بود. بنابراین، حمایت و همکاری آنها با سرلشکر
1) بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی.
اردوبادی، در موفقیت احتمالی وی و نجات جان ملاغلامحسین تأثیر بیشتری داشت. زکیخان درهشوری، در روز برگزاری مراسم حاضر شدن ملاغلامحسین حضور یافت. بر اساس گزارش مأمور ویژه ساواک فارس، زکیخان فرهنگ درهشوری، در معیت سرهنگ اشرفی، در تاریخ 22 مردادماه 1343 وارد بویراحمد گردیده تا به اتفاق کیهادی پناهی، در منطقه جلیل با ملاغلامحسین دیدار نمایند. سند مذکور نشان میدهد، هنوز سازمان اطلاعات و امنیت فارس و مسئولان و مأموران ویژه آن، هیچ اطلاعی از توافق میان ملاغلامحسین و سرلشکر اردوبادی و تسلیم قطعی ملاغلامحسین نداشته اند. در این سند آمده است:
تیمسار سرتیپ اشرفی معاون ناحیه ژاندارمری فارس و آقای زکی فرهنگ دره شوری ساعت پنج صبح روز جاری بوسیله هواپیما به بویراحمد عزیمت [نمودهاند] که بوسیله هادی پناهی در محل تعیین شده با غلامحسین سیاهپور ملاقات و مشارالیه را وادار به تسلیم نمایند... (1)
در واقع، سرهنگ اشرفی در این مرحله، دیگر برای ترتیب برگزاری مراسم معرفی ملاغلامحسین و یارانش به منطقه آمده بود؛ نه اینکه آنان را «وادار به تسلیم» نماید. زکی خان درهشوری، نیز بنا به تقاضای ملاغلامحسین برای حضور در مراسم مذکور دعوت شده بود. اینها، همه مطلع بودند که ملاغلامحسین از مدتها پیش تصمیم قطعی به معرفی و تسلیم خویش گرفته بود.
باری، تلاشهای سرلشکر اردوبادی ظاهراً نتیجهبخش بوده است؛ زیرا وی در تاریخ 25 مردادماه، تأمین نامهای به خط خویش نوشته و به صراحت به ملاغلامحسین اطمینان داده که: «جان شما محفوظ ... و همهگونه مساعدت به شخص شما و کلیه افراد طایفه جلیل خواهد شد.»(2)
سرلشکر اردوبادی، تأمین نامة ملاغلامحسین را به پسرش فرامرز داد و خود فردای آن روز با هواپیما عازم یاسوج گردید، تا در مراسم تسلیم ملاغلامحسین شرکت نماید. بنابه دعوت سرلشکر اردوبادی، بسیاری از مقامات عالیرتبة نظامی در فارس و
خوزستان در این مراسم شرکت کرده بودند. دهها اتومبیل نظامی و غیرنظامی، نیروهای عادی و صاحبمنصب را وارد منطقه جلیل کردند. با اطلاع مردم، بسیاری از افراد طوایف بابکانی و جلیل و افراد کمتری از طوایف انصاری، دشتی، میدگانی، قایدگیوی، بایاری و باوی حضور یافته بودند. در روز 26 مردادماه 1343 جمعیتی چند هزار نفری در مراسم تسلیم ملاغلامحسین و یارانش ـ که یک سال و نیم علیه حکومت پهلوی مبارزه کرده بودند ـ شرکت کردند. سرلشکر اردوبادی و هیأت همراه، صبح زود با هواپیما وارد یاسوج گردید و بلافاصله با جیپ مخصوص به سمت بابکان جلیل حرکت کرد. سرهنگ دهنادی، سرهنگ منشیزاده، سرهنگ توکلی و بسیاری دیگر از افسران نظامی، به دنبال او حرکت کردند(1)ساعت بین 10 تا 11 صبح بود که سرلشکر اردوبادی وارد منطقه جلیل شد و در نزدیکی آبادی ملاغلامحسین مورد استقبال عامة مردم قرار گرفت. یک دانشآموز به نام «محمدشریف کرمی»، در نوشتهای که معلم منطقه «سهراب حیدری» نوشته بود، به او خوش آمد گفت. مردان و زنان و کودکان بسیاری در صف استقبال ایستاده بودند و برخی از آنان قرآن به دست گرفته بودند. ملاغلامحسین، پس از سالها، لباس رزم از تن درآورده، کت و شلوار پوشیده بود. ابتدا ملاغلامحسین و سرلشکر اردوبادی با هم دست داده، روبوسی کردند. پس از او، یارانش چنین کردند. سرلشکر نیز یکی از قرآنها را بوسید و به آن سوگند خورد، ملاغلامحسین را سالم برمیگرداند.
جمعی از همراهان سرلشکر اردوبادی، عکس میگرفتند. یکی از عکاسان که عقب عقب میرفت و عکس میگرفت، پایش به سنگی گیر کرد و از پشت سر واژگون شد. بسیاری از نظامیان، با سر و روی خاکی به دنبال سرلشکر اردوبادی و ملاغلامحسین که چند صدمتری با هم راه رفته وارد جایگاه شدند، حرکت میکردند. سر و صدای بسیاری در منطقه پیچیده بود. برخی زنان، مردان، کودکان و نوجوانان با خوشحالی داد و فریاد میکردند. عامة میانسالان و پیران گوش به گفتههای سرلشکر اردوبادی و ملاغلامحسین میدادند. وقتی سرلشکر و ملاغلامحسین وارد جایگاه شدند، نظامیان خود پذیرایی را آغاز کردند. روبروی جایگاه، نوازندة محلی که از پیش آماده شده بود،
1) سرهنگ اشرفی نیز از چهار روز قبل در منطقه حضور یافته بود.
به نواختن ساز و نقاره پرداخت. جمعی از نظامیان و مردان عشایر به رقص و پایکوبی پرداختند و چون مطرب «جنگنامه» را نواخت، به رسم معمول عشایر با چوب بازی به «جنگ» هم رفتند. گویی جنگ پایانناپذیر بود!
سرلشکر اردوبادی، بیشتر مواقع با ملاغلامحسین و همرزمانش کردی انصاری، حسنقلی فرخی، ترکی پیرایش و غلامحسن محمدی، صحبت میکرد. به دنبال مشورت آنان، سرلشکر تأمین نامهای به خط خویش نوشت و به دست «کُردی انصاری» داد. بر اساس این تأمین نامه، کُردی آزاد بود به کار کشاورزی و زندگی عادی بپردازد و تحت تعقیب نظامیان واقع نشود. کُردی از جمله کسانی بود که در اعلامیة شماره 17 مستحق «عفو ملوکانه» نشده بود و بایستی دستگیر، محاکمه و مجازات میشد. اما سرلشکر اردوبادی، ظاهراً با اقتدار آجودانی و اختیار تامی که داشته او را عفو و آزاد نموده است. کردی نیز با استفاده از تأمیننامه سرلشکر اردوبادی و شلوغی مراسم، معرکه را رها کرد و موقتاً از خطر گریخت.
چند ساعت بعد ظهر، مراسم پایان یافت و سرلشکر اردوبادی، ملاغلامحسین را با خود سوار جیپ مخصوص نمود و حرکت کرد. مراسم تسلیم ملاغلامحسین و یارانش، که گویی مراسم «تجلیل» بود، از دید معاندان و بدخواهان سرلشکر اردوبادی پنهان نماند. میتوان حدس زد که این معارضان و بداندیشان، مبهوت بودند که سرلشکر اردوبادی بر مبنای کدام اختیار، از یک دشمن حکومت که مسلحانه جنگیده بود و ضربات مهلکی بر ارتش شاه وارد آورده و یک سال و نیم مقاومت کرده بود، این گونه «تجلیل» میکرد؟ به احتمال زیاد، بر بسیاری از ناظران، از جمله مأموران و مسئولان سازمان اطلاعات و امنیت فارس و خوزستان، این «تجلیل» گران میآمد. این مهم، حتی حسادت بیش از حد مقامات عالیرتبه نظامی ـ در ژاندارمری و ارتش ـ را برمی انگیخت. بنابراین، تأثیر منفی و نتیجة معکوس آن خیلی زود آشکار شد.
از نخستین نامة ملاغلامحسین به سرلشکر اردوبادی، تا زمان برگزاری مراسم «تسلیم» حدود سه ماه طول کشیده است. در این مدت، که از اوایل خردادماه تا اواخر مرداد به طول انجامید، سرلشکر اردوبادی در تلاش برای به دست آوردن تأمین نامه
جانی ملاغلامحسین بود. سندی محرمانه از ساواک فارس در دست است که نشان میدهد سرلشکر اردوبادی به «رابط» ملاغلامحسین قول داده: «چنانچه مشارالیه تسلیم شود» ترتیبی خواهد داد «که بیش از سه سال زندانی نشود.»(1)
ساواک فارس در مورخه 22 تیرماه 1343 در گزارشی به «مدیریت کل ادارة سوم» سازمان اطلاعات و امنیت کشور، مینویسد:(2)
غلامحسین سیاهپور بویراحمدی (غلامحسین جلیل) پسرش را به نام فرامرز نزد فرماندهی ناحیه ژاندارمری فارس فرستاده و تقاضای تأمین نموده است و فرماندهی ناحیه هم قول دادهاند که چنانچه مشارالیه تسلیم شود ترتیبی بدهند که بیش از سه سال زندانی نشود و برای اینکه غلامحسین مزبور اطمینان بیشتری پیدا کند خانواده [و طایفه] او را که تحت نظر ستون اعزامی بوده آزاد نمودهاند که به محل قبیله خود برود و ناحیه ژاندارمری سعی دارد که تا حاضر شدن غلامحسین جلیل این جریانات افشا نشود تا کدخدایان بویراحمد باعث تحریک او نشده و مانع تسلیم شدن مشارالیه نگردند(3)
بدین ترتیب، سرلشکر اردوبادی نیز همچون ملاغلامحسین، سعی مینمود ماجرای تسلیم شدن، محرمانه و پنهان بماند. وی، در اواسط تیرماه 1343 دستور آزادی طایفه جلیل را صادر کرد. گویی، اطمینان خاصی به «قول» قطعی ملاغلامحسین پیدا کرده بود. از آن طرف نیز با کمک سپهبد مالک فرمانده ژاندارمری کل کشور، کوشش مینمود قول قطعی تأمین نامة جانی ملاغلامحسین را به دست آورد. با وجود این قول و قرارها، حکومت نظامی منطقه جلیل و دسته های چریک مزاحم برقرار بود. سرهنگ توکلی، همان نظامی خشن و بداخلاق، به همراه ملاولی پناهی ـ سردسته چریکهای محلی ـ هنوز مسئولیت انتظامات منطقه را برعهده داشتند. تقریباً اوایل مردادماه بود که این دو نفر تصمیم گرفتند خانوادههای ملاغلامحسین و همراهانش را در نزدیکی ستون نظامی
1) بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی.
2) در این سند «مخبر» ساواک به اشتباه فرستادة ملاغلامحسین نزد سرلشکر اردوبادی را پسرش فرامرز، عنوان میکند. در حالی که، تا نیمه دوم مردادماه، افرادی چون «سیدعبدالوهاب بلادی»، زکیخان فرهنگ درهشوری و کی هادی پناهی از جانب ملاغلامحسین نزد سرلشکر اردوبادی رفتهاند.
3) بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی.
تحت کنترل درآورند. همچنین دو تن از فرزندان بزرگ ملاغلامحسین به اسامی فرامرز و گودرز، و نیز برادر ناتنیاش «محمد» و پدرزنش «ملا خسرو باقری» را در قلعه قدیمی بابکان ـ که اکنون تحت اشغال نظامیان بود ـ زندانی کردند. به دستور سرهنگ توکلی، مأمورین نظامی، فرزندان ملاغلامحسین را شکنجه بسیار دادند. گذشته از این، شایع کردند که حکومت تصمیم دارد خانوادههای مبارزین جلیل را به نقاطی دوردست و نامعلوم تبعید کند. برخوردهای خشن سرهنگ توکلی چنان شده بود که دو تن از افراد ایل باوی به نامهای سیدعبدالرحمان بلادی و میرزا ضرغام محمدپور، که برای سرکشی اقوام جلیلی خویش وارد منطقه گشته بودند، به وسیلة مأمورین نظامی دستگیر و بازداشت شدند. این دو نفر، که علاوه بر بازدید خویشاوندان، چند رأس گاو گم کرده بودند، به اتهام جاسوسی و کسب خبر برای ملاغلامحسین، ضرب و شتم و شکنجه بسیار شدند. اخبار و اطلاعات این وقایع، اندکی بعد به ملاغلامحسین منعکس شد. به گفته شاهدان عینی، وی چنان ناراحت و خشمگین شد، که به «کُردی انصاری» و «حسنقلی فرخی» مأموریت داد، شب هنگام وارد اردوگاه نظامیان شوند و سرهنگ توکلی و ملاولیپناهی را از بین برند؛ هر دو، خیلی زود حرکت کردند؛ اما مدتی بعد ملاغلامحسین کسانی، دنبال آنان فرستاد و آنها را بازگرداند. او، بدین اندیشه فرو رفت که در صورت جنگ و خونریزی در منطقه، طایفه جلیل برای همیشه قلع و قمع و نابود خواهد شد. همة تلاش او در طول یک سال اخیر، عدم درگیری با محلیان و چریکهای وابسته بود. او و یاران جنگجویش به راحتی میتوانستند معدود مزدوران محلی را از بین برند، اما همواره در فکر طایفه زجردیده جلیل بود که بیتردید به دست حکومت مستبد پهلوی نابود میشد. به علاوه، قول و قرار محرمانهاش با سرلشکر اردوبادی ناشکستنی بود. در پی اقدامات اخیر سرهنگ توکلی، ملاغلامحسین از طریق سیدعبدالوهاب بلادی، سرلشکر اردوبادی را در جریان قرار داد. تیمسار اردوبادی نیز با ناراحتی از این اقدام، دستور جمعآوری تمام ستونهای عملیاتی چریک و ژاندارم را داد(1)
1) علیبخش بخشایی روایت میکند: «چون دستور آزادی خانوادههای ملاغلامحسین و همراهانش را دادند، سرهنگ توکلی و سرهنگ منشیزاده جز خانواده ملاغلامحسین، اجازة آزادی بقیه را ندادند. من فوراً حرکت کردم به شیراز و فردای آن در ناحیه ژاندارمری به حضور سرلشکر اردوبادی رسیدم و جریان را توضیح دادم. سرلشکر عصبانی شد و به سرهنگ دهنادی گفت: «به آنان بگو، پدرسوختهها خلاف دستور من عمل میکنید.» سرهنگ دهنادی فورا، تلگراف زد و همان لحظه بقیه خانوادهها را آزاد کردند و دستور جمعآوری ستونها داده شد.»
معهذا، با وجود جمعآوری ستونهای عملیاتی در نیمة اول مردادماه، هنوز بسیاری مطمئن نبودند ملاغلامحسین میخواهد تسلیم شود. این مهم چنان از سوی طرفین ـ ملاغلامحسین و سرلشکر اردوبادی ـ محرمانه مانده بود، که حتی سازمان اطلاعات و امنیت فارس از آن بیخبر بود. در هر حال، به همان اندازه که سرلشکر اردوبادی خیرخواهانه برای اماننامة جانی ملاغلامحسین تلاش مینمود؛ بدخواهان و سعایتگران در نابودی او کوشش میکردند.
در روز برگزاری مراسم «تسلیم» ملاغلامحسین و یاران ـ که به نظر میرسید مراسم تجلیل و بزرگداشت است ـ وی با عموم مردم شرکت کننده خداحافظی کرد. هر چند او به ظاهر امیدوار بود و همچون مردان و زنان حاضر، به گفتهها و سوگندهای سرلشکر اردوبادی دلبسته بود؛ اما در باطن امیدی به قول و قرار «پادشاه» نداشت. او در همان روز مراسم، تأمین نامة جانی خویش را ـ که روز قبل سرلشکر نوشته و به فرزندش داده بود ـ دید و خواند:
آقای غلامحسین سیاهپور
در این موقع که به استظهار به مراحم عالی بندگان اعلیحضرت همایون شاهنشاهی[،] با اطاعت از قانون و انقیاد از اوامر دولت خود را در اختیار ژاندارمری گذاردهاید اطمینان میدهد که با اتکاء به مراحم عالی اعلیحضرت همایون شاهنشاه [،] جان شما محفوظ و مشمول عنایات خاصه اولیاء محترم امور به خصوص تیمسار سپهبد مالک فرماندهی معظم ژاندارمری کل کشور واقع و همه گونه مساعدت به شخص شما و کلیة افراد طایفة جلیل خواهد شد.
فرماندة ناحیه ژاندارمری فارس ـ سرلشکر اردوبادی (1)
1) این تأمیننامه، از مهمترین مدارک مجرمیت سرلشکر اردوبادی قلمداد شد. سندی در دست است که رئیس اداره خدمت و عملیات ژاندارمری «سرهنگ دادفر» به سرلشکر اردوبادی نوشته است: «نامه شماره 3315/11ـ3/10/43 واصله از دادرسی ارتش به ژاندارمری کل حاکی است[:] غلامحسین سیاهپور و سه نفر همراهانش در غائله فارس شرکت داشته و بعد از ختم غائله نیز مدتی در کوهها مخفی بودهاند [و] پس از تسلیم شدن و تحویل سلاحهای دولتی (که در جریان غائله پس از بمانید کردن افراد و افسران ستونهای اعزامی به دست آنها افتاده) از طرف تیمسار که فرماندهی ناحیه فارس را عهدهدار بودهاند به هر یک از آنان نامهای داده شده... و از این عناصر شرور و قاتل حمایت شده که این مطلب در نامهای که به غلامحسین سیاهپور دادهاند منعکس میباشد... علیهذا با شرح مراتب فوق [،] چون در سابقه امر در مرکز اثری از نامهای که تیمسار به نامبردگان در موقع تسلیم دادهاند نمیباشد[،] دستور فرمایید جواب... و رونوشت نامهای که به آنها داده شده[،] ارسال که به اداره دادرسی ارتش پاسخ مقتضی داده شود.» (بایگانی اسناد مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی).
به رغم این امان نامة به ظاهر وثیق و استوار، که سرلشکر اردوبادی صادقانه و با اطمینان نوشته بود، ملاغلامحسین در جمع زیادی از بزرگان و ریشسفیدان طایفه جلیل مراسم حاضر را «جشن سَربُرّون» قلمداد نمود(1)او با دست خویش، بستههای شیرینی «حکومت» را در میان جمع توزیع کرد و بعد داستان قالیبافی زنان عشایر را مثال زد. داستان بدین قرار است که هرگاه زنان قالیباف، پس از مدتها تلاش و کار، بافتن قالی را پایان میبخشند، جشن سربرون میگیرند و قالی را از «دار» مربوطه بریده جدا می کنند(2)با این مَثَل، به حاضران اشاره میکرد که امیدی به بازگشت نیست و مأموران حکومت با چنین مراسمی، جشن سربریدنش را برگزار میکنند. وی مدتها پیش خوابی دیده بود که «مرده» است و با دو پا وارد قبرش میکنند. تعبیر خودش این بود، که با پای خویش به سوی مرگ میرود(3)البته چارهای هم جز این نداشت. تا کی بایستی طایفه جلیل و چندین هزار وابسته و خویشاوند وی زیر فشار و شکنجه حکومت مستبد پهلوی و نظامیان خشن رژیم میبود؟ در هر حال میبایست با پای خود به استقبال مرگ میرفت، تا تعدیات نظامیان و چریکهای مزدور محلی، نسبت به چندین هزار زن و مرد جلیلی پایان مییافت.
باری، بعد از ظهر روز 26 مردادماه 1343، ملاغلامحسین آخرین وداع خویش را با هزاران زن و مرد و کودک جلیلی و بابکانی ـ و برخی همسایگان دیگر ـ انجام داد و با احترام خاص در جیپ مخصوص سرلشکر اردوبادی نشست. اندوه و غم، سراسر منطقه را فراگرفت و تقریباً صدای گریه تمام مردان، زنان و کودکان بلند شد. اتومبیل
حامل او و سرلشکر اردوبادی، زودتر از اتومبیلهای دولتی، حرکت کرد. در آخرین نقطه منطقه، یک پیرمرد جلیلی به همراه جمعی دیگر ـ که نتوانسته بودند در مراسم حضور یابند ـ سر راه ایستاده بود. به اشاره ملاغلامحسین، خودروی حامل او و سرلشکر اردوبادی متوقف شد و ملاغلامحسین، با پیرمرد و همراهانش احوالپرسی و وداع نمود. آخرین گفتههای طرفین، هم غم انگیز بود و هم بیانگر برخی واقعیتهای طایفه جلیل. پیرمرد که «کابرجعلی فرخزاد» نام داشت، به نمایندگی جمع ـ و در واقع طایفه ـ از سرلشکر اردوبادی استدعا نمود، «بزرگ و رئیس محبوبشان را، سالم به طایفه برگرداند.» سرلشکر، با خوشرویی و اعتماد کامل، «قول» داد. ملاغلامحسین نیز به پیرمرد که سالها پیش پسرش در منازعات منطقهای به قتل رسیده بود، گفت: «تا آنجا که توان و امکان داشتم، به طایفه جلیل خدمت کردم و اکنون که با شماها وداع میگویم، شرمندهام که انتقام خون پسر تو گرفته نشده است.» پس از این گفتهها، دست و صورت یکدیگر را بوسیدند و خداحافظی نمودند.
اندکی بعد نیز، در منطقه «سپیدار» ـ حوزة استحفاظی کیخورشید برومند ـ بنا به درخواست سرلشکر اردوبادی، توقف کوتاهی کردند. ظاهراً عدهای به سرلشکر گفته بودند، ملاغلامحسین از برومند بسیار ناراحت است. پس، به صلاحدید سرلشکر، مصالحهای ظاهری انجام گرفت. کیخورشید، همچون ملاولی پناهی، سرپرستی دستهای از چریکهای محلی را برعهده گرفته بود و در تعقیب ملاغلامحسین و آزار طایفة جلیل مشارکت کرده بود. این کار او، چیزی نبود که با یک روبوسی ظاهری از دل ملاغلامحسین بیرون آید.
توقف بعدی، در گروهان ژاندارمری یاسوج بود که بسیاری از کدخدایان و بزرگان بویراحمد و برخی مردم روستاهای اطراف در میعادگاه حضور یافته بودند؛ و آخرین وداع ملاغلامحسین با ایل بویراحمد را تماشا میکردند. حدود یک سال و نیم پیش، اکثریت این کدخدایان با او سوگند قرآن خورده بودند که تا پای جان با حکومت پهلوی بجنگند. اما، خیلی زود به دامن دولتیان افتادند و دائماً از بودجه تعقیب ملاغلامحسین ـ و عبدالله خان و ناصرخان ـ بهرهمند شدند.
تقریباً خورشید غروب کرده بود، که کاروان نظامی حکومت پهلوی، آخرین جنگجویان بویراحمد را از ایل بویراحمد خارج کرد. با وجود این، ملاغلامحسین و
یارانش، «شام آخر» را در عشایر قشقایی صرف کردند و برای همیشه از ایلات و عشایر جدا شدند. «علیمحمد خان کشکولی» و ترکان مقیم «کُمِِهْر» ـ حدفاصل یاسوج و اردکان ـ میزبان مبارزان عشایر بودند. در آنجا نیز مردان و زنان ترک، ملاغلامحسین را ملاقات و احترام بسیار کردند و دوباره با قرآنهای خویش، سرلشکر اردوبادی را به نجات جان او قسم دادند. سرلشکر نیز با اطمینان خاطر، پاسخ مثبت میداد. هیچکس نمیدانست دو روز دیگر، سرلشکر اردوبادی خود قربانی خواهد شد. پس از صرف شام، کاروان نظامی حامل قهرمانان دیگری از عشایر، به راه افتاد و در اردکان فارس توقف نمود. شب در اردکان خوابیدند و فردا صبح، عازم شیراز شدند. قبل از ظهر روز 27 مردادماه در «مسجد بردی» (= قصردشت) شیراز توقف کوتاهی نمودند و سرلشکر اردوبادی در سخنانی مجمل، خواستار عدم انتشار ورود ملاغلامحسین به شیراز گردید. آیا او هنوز در نظر داشت ماجرای تسلیم شدن ملاغلامحسین، محرمانه بماند؟ سرلشکر اردوبادی، ملاغلامحسین را همراه خویش به خانه شخصی خود برد(1)در آنجا، مقامات سیاسی، نظامی و امنیتی فارس به دیدارش آمدند. باقر پیرنیا، استاندار فارس؛ سرهنگ جعفری، رئیس سازمان اطلاعات و امنیت فارس؛ سرلشکر سهرابپور، فرمانده لشکر فارس؛ سرتیپ مهدوی، فرمانده تیپ 23 فارس و سرتیپ شاهخلیلی، رئیس شهربانیهای فارس از جملة این مقامات بودند. پس از این دیدارها، سرلشکر اردوبادی و ملاغلامحسین عصر روز 28 مرداد 1343 با هواپیما به تهران عزیمت نمودند. سرهنگ جعفری رئیس ساواک فارس و نمایندة ویژه ارتشبد فردوست، گزارش حرکت سرلشکر اردوبادی و مقصود وی را به تهران مخابره کرد.
1) نادر طالبزاده اردوبادی، فرزند ارشد سرلشکر اردوبادی که در آن زمان بیش از یازده سال سن داشت، به یاد میآورد که، ملاغلامحسین یک شبانهروز در منزلشان مقیم بود و به نظر میرسید با پدرش بسیار خودمانی و نزدیک است. او میگوید: احتمالاً بعد ظهر بود که در حیاط خانه، هر دو بر صندلی نشسته و صحبت میکردند. من پشت سر پدرم ایستاده بودم و به دوست پدرم که میگفتند علیه دولت یاغی و در کوه بود، نگاه میکردم. از صحبتهای متعدد آنها، دو نکته در خاطرم محفوظ ماند. یکی اینکه، ملاغلامحسین با حالتی که نوعی اضطراب در آن بود، از پدرم پرسید: جناب تیمسار فکر میکنی، شاه بر «قول» خویش باقی میماند؟ پدرم جواب داد: من مطمئنم شاهنشاه به قول خویش وفا میکند. اصلاً جای نگرانی نیست. مورد دیگری که از پدرم سئوال کرد، این بود که با خنده گفت: جناب تیمسار، هر چه هواپیماها را با تفنگ میزدیم، سقوط نمی کردند. کدام قسمت آنها را بایستی هدف میگرفتیم؟ پدرم خندید و پاسخ داد: آقای سیاهپور، بایستی باک هواپیماها را با گلوله میزدید، تا آتش میگرفتند! (مصاحبههای متعدد با نادر طالبزاده ـ تهران).
غلامحسین سیاهپور یکی از عاملین غائله فارس خود را معرفی و به معیت تیمسار سرلشکر اردوبادی ساعت 17 روز 28 جاری به تهران عزیمت نمود[.] طبق اطلاع[،] ژاندارمری کل کشور در نظر دارد ترتیب شرفیابی وی را به حضور اعلیحضرت شاهنشاهی فراهم نماید(1)
در تهران، سرلشکر اردوبادی، ملاغلامحسین را در منزل پدرزنش ـ امیر شرفی بدر ـ میهمان کرد، تا خود به همراه سپهبد مالک، اجازة ملاقات با محمدرضاشاه را به دست آورد(2)تلاش و تمنای سرلشکر اردوبادی «آجودان مخصوص» محمدرضا شاه، و سپهبد مالک فرمانده ژاندارمری کل کشور، پذیرفته نشد. فوراً، فرمان عزل سرلشکر اردوبادی صادر شد و ملاغلامحسین، تحویل زندان «دژبان مرکز» گردید. در واقع، گزارشهای سازمان اطلاعات و امنیت کشور و نفوذ ارتشیان کار خود را کرده بود. البته، ظاهراً تاریخ دوباره تکرار شده بود؛ زیرا دیکتاتور مستبد هیچگاه اجازة عرض اندام به نزدیکترین و مطمئنترین کسان خود نخواهد داد. سندی خیلی محرمانه در دست است که «مأمور ویژه» ساواک، گزارش «معرفی» ملاغلامحسین و عزیمت او به تهران در معیت سرلشکر اردوبادی را ارائه داده است. در این سند، مأمور ویژه اطلاع میدهد: «در نظر است نامبرده [ملاغلامحسین] به حضور اعلیحضرت همایون شاهنشاه وسیله ژاندارمری شرفیاب گردد.»(3)
مدیر کل اداره سوم ساواک، در پینوشت گزارش مزبور، اظهارنظر مینماید که: «لزومی ندارد.»
مسئولان ساواک، بدین اقدامات قانع نشده، پنج روز بعد در گزارشی که بخش «عشایری» ساواک تنظیم نموده بود، «خلاصه سوابق» ملاغلامحسین و «نظریة» خویش
1) بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی.
2) سرتیپ «رکنی» شوهرخواهر سرلشکر منصور اردوبادی که در سال 1335 مسئول خلع سلاح ایل بویراحمد بود و از همان زمان سابقه دوستی با ملاغلامحسین داشت، روایت میکرد: شبی که ملاغلامحسین و سرلشکر اردوبادی در منزل پدر خانم سرلشکر حضور داشتند، اردوبادی به من تلفن کرد که بیا اینجا یکی از دوستانت منتظر است. وقتی رفتم، دیدم آقای سیاهپور است. همدیگر را در بغل گرفتیم و بوسیدیم. در آنجا داستان درگیریها و نقش سیاهپور را شنیدم. بعد که خواستم خداحافظی کنم، دم در آهسته به اردوبادی گفتم: «منصور! شاه سیاهپور را نمیبخشد. او را میکشد. او گفت: نه، به من قول حتمی دادهاند.» (مصاحبه با سرتیپ رکنی ـ تهران).
3) بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی.
را به صراحت اعلام کرد:
غلامحسین جلیل سیاهپور... فرزند ملاسیاه سیاهپور کدخدای طایفه جلیل بویراحمد و پدرزن ناصر طاهری میباشد که از شهریور 20 تاکنون در کلیه شرارتها و ناامنیهای منطقه فارس شرکت داشته و در غائله 41ـ42 فارس از عاملین اغتشاش بوده [و] پس از سرکوبی اشرار همراه عدهای تفنگچی بکوههای اطراف بویراحمد متواری گردیده است. در تاریخ 24/9/42 بفرمان اعلیحضرت همایون شاهنشاه [،] ژاندارمری فارس مأموریت پیدا میکند از طریق مسالمتآمیز ویرا دستگیر نماید[.] لیکن نامبرده از ترس مجازات و عناوین مختلف از تسلیم شدن خودداری میکند. گزارشهای واصله حاکیست مشارالیه در 28/5/43 خود را بژاندارمری فارس معرفی و در ساعت 1700 روز 28/5/ در معیت سرلشکر اردوبادی بتهران آمده است[.] گفته میشود ژاندارمری کل کشور در نظردارد وسیله شرفیابی او را بحضور اعلیحضرت همایون شاهنشاهی فراهم سازد...
نظریه: مشارالیه از اشرار سابقه دار و اصولاً فردی آشوبطلب میباشد [و] تسلیم شدن وی بخاطر این نیست که از اعمال گذشته خود پشیمان شده بلکه علل آن ترس از سرنوشت عبداله ضرغامپور و غلامعلی دشمنزیاری و همچنین تفرقه بین تفنگچیهای اطراف او و تنهائی میباشد(1)
معهذا، با این سوابق و نظریات صریح ساواک، تکلیف سرنوشت ملاغلامحسین معلوم شده بود. در واقع، اگر خلاف آنچه انجام شد، عمل میگردید مایة شگفتی و تعجب بود.
سرلشکر منصور طالبزادة اردوبادی، مشهور به اردوبادی در همان روز 29 مردادماه به دستور محمدرضا شاه معزول و برکنار گردید. روایت میکنند، شاه نسبت به عملکرد احترامآمیز وی در قبال ملاغلامحسین، بسیار عصبانی و برافروخته شده بود. حتی ظاهراً
1) نظریهپردازان ساواک، هیچ اشارهای به محاصره و اسارت طایفه جلیل و استفاده از شیوههای غیرانسانی حکومت در تسلیم نمودن ملاغلامحسین و همرزمانش ننمودهاند. (بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی)
بدو گفته بود، کار را به جایی رساندی که برای یک یاغی حکومت «جشن عروسی» راه انداختهای! با برخورد تند و خشن محمدرضا شاه، سرنوشت سرلشکر در هالهای از ابهام فرورفت. گزارشات پیشین و کنونی ساواک، علیه او سازماندهی و تنظیم شد. همچنین، اتهامات راست و دروغ افراد عادی بر ضد او، ملاک عمل قرار گرفت. فردی تحت عنوان «دوست شاه»، در مهرماه 1343، گزارشی بر ضد اردوبادی به «دفتر مخصوص شاهنشاهی» فرستاده، که بلافاصله به سازمان اطلاعات و امنیت کشور، ارسال شده است. وی، در گزارش خویش مدعی شده بود که:
میخواهم عملیات سرلشکر اردوبادی (عبدالکریم قاسم ایران) را بگویم[.] سرلشکر اردوبادی دزد و جانی ایران ماهانه سیهزار تومان پول در اختیارش بود و به عناوینی سند درست میکرد و انگشت میزد و میخورد[.] اردوبادی را برای آرام کردن فارس فرستادند (1)ولی او همه دزدهای نامدار و جانیهای معروف فارس را بنام چریک استخدام کرد و بآنها تفنگ داد [و] در بیابانها گوسفندهای مردم بیچاره را دزدیدند و با اردوبادی خوردند[.] سرلشکر اردوبادی با غلامحسین سیاهپور مسبب غائله فارس دست داشت و به یارانش تفنگ میداد و از این طرف ژاندارم(2)برای دستگیری او میفرستاد[.] آخر هم که تا اردوبادی نرفت تسلیم نشد و گفت برادر من بیاید[.] یکدفعه دیگر میخواست در ایران کودتا بکند و خود اردوبادی شاه ایران بشود. با فرستادن مأمور(3)مخصوص و باشرف تحقیق بکنید(4)
در هر حال، محمدرضا شاه از چگونگی رفتار سرلشکر اردوبادی با ملاغلامحسین، بسیار ناراحت گردید و حکم عزل یکی از جوانترین سرلشکرهای نظامی را صادر کرد. او و ایادیاش، به برکناری سرلشکر قانع نشده، امر به محاکمه و مجازاتش دادند. بنابراین، موارد گذشته اتهامات او که بر اساس «نظریه» ساواک، حاکی از «سوء سابقه» بود، در دادرسی ارتش ـ به ریاست سپهبد خسروانی ـ مطرح شد. یکی از مهمترین اتهامات سرلشکر اردوبادی ـ و در واقع اتهام اصلی او ـ چگونگی ارتباط با طایفه جلیل
و کمکهای صورت گرفته بود. آنگونه که اسناد موجود نشان میدهد، سرلشکر اردوبادی از آبان 1343 تا پایان 1344 به تناوب محاکمه و بازجویی شده است. وی در این مدت، تحت عنوان «افسر منتسب به ستاد» بلاتکلیف بوده است. سرانجام در تاریخ 1/7/1344 بازنشسته اجباری اعلام گردید و برای همیشه از گردونة نظام شاهنشاهی خارج شد. وی متولد 1297 ه ش بود، که در مهرماه 1316 وارد دانشکده افسری گردید و در مهرماه 1342 موفق به دریافت درجه سرلشکری شده است(1)
او قبل از به دست گرفتن فرماندهی ناحیة ژاندارمری فارس، مسئولیت ژاندارمری خراسان را برعهده داشته است. وی تقریباً از اوایل خرداد 1342 موظف به حضور در فارس گردیده است.
به گفتة فرزند سرلشکر اردوبادی ـ نادر طالبزاده ـ ماجرای ملاغلامحسین و برکناری پدرش از مسئولیتهای نظامی و خانهنشین کردن او، همواره موضوع مهم و تازة زندگی آنان بود. این داستان واقعی و تراژدیک زندگی آنها، در بیشتر مواقع با زبان سرلشکر اردوبادی روایت میشده است. در واقع، ترجیعبند خاطرات سرلشکر اردوبادی، این داستان بود؛ زیرا مسیر زندگی و حیات آنان را به گونهای دیگر تغییر داده بود.
در یکی از ایام حضور همگانی خانواده، سرلشکر اردوبادی داستان تسلیم شدن ملاغلامحسین و عزل و محاکمة خویش را به اختصار روایت کرده است. فرزندش نیز آن را ضبط نموده، در آرشیو خصوصی خویش نگه داشته است(2)
در این روایت، که به گفته سرلشکر اردوبادی «آخرین مأموریت» او بود، تنها به
1) سرلشکر اردوبادی، تا پیروزی انقلاب خانهنشین بود. پس از پیروزی انقلاب، بنا به سابقه دوستی با سرلشکر قرنی، از جانب او پیشنهاد بر عهده گرفتن مسئولیت ژاندارمری کل کشور را دریافت کرده است. اما او، بدین دلیل که در مدت 14 سال خانهنشینی، فرسوده و شکسته شده بود، نپذیرفت و به عنوان دوست و مشاور او همکاری خویش را آغاز کرد. این همکاری، مدت زیادی طول نکشید؛ زیرا سرلشکر قرنی به دست منافقان به شهادت رسید. سرلشکر اردوبادی تا سال 1360 در ایران بود. پس از آن به آمریکا نزد پسرش رفت و در سال 1372 در همانجا وفات یافت.
2) با تشکر از نادر طالبزاده اردوبادی، که نسخهای از خاطرة مزبور را به نگارنده اهداء نمودند.
کلیات موضوع پرداخته شده و جزئیات وقایع ذکر نگشته است. وی در پاسخ پسرش که از او میپرسد: «شما آن موقع فکر نمیکردید که یک همچو پایان ناگهانی برای کارتان باشد؟» میگوید: «نه خیر. حالا مسئله خیلی مفصل است. باید بعدها و بعدها گفته بشود.»(1)
روایت بسیار مختصر او از «آخرین مأموریت» که تسلیم شدن ملاغلامحسین و یارانش بود، جالب و خواندنی است(2)وی میگوید:
... در سال 1342 و 1343 عشایر فارس یک قیامی کردند علیه حکومت پهلوی و شاه مجبور شد یکی از افسران بنام خودش، با نام آریانا را ـ که آن موقع سپهبد بود و بعداً ارتشبد شد ـ به این مأموریت فرستاد. مأموریت آریانا حدود یکسال به طول انجامید. در ظرف این مدت، باید گفت کاری از پیش نبرد و عملیاتی که در ارتفاعات بویراحمد و اطراف شیراز انجام شد، در یکی از عملیاتها 400 نفر سرباز کشته شدند و 5 نفر از افسران جوانشان از دست رفتند. در آن موقع، من در خراسان فرمانده ژاندارمری خراسان بودم... بنابراین، در آنجا آریانا به سختی شکست خورد و شاه مجبور شد که به وسیلهای این موقعیت را ترمیم بکند. البته من خوب اطلاع ندارم که این قیام [عشایر] ارتباط به چه جریانی داشت. ولی بعدها گفتند که این یک قیامی بود که به وسیله آقای خمینی ریشهدار بوده... در فارس اصولاً هر وقت ارتش دست به اقداماتی زده و علیه عشایر اقدام کرده، متأسفانه شکست خورده. این برای اولین بار نبود که ارتش، در اینجا شکست می خورد. در تنگ تامرادی، در زمان رضاشاه عین همین واقعه پیش آمد... [به هر حال] شاه مرا احضار کرد و خواست بفرستد به فارس، برای همین عملیاتی که در آنجا بود و البته اول به نام امحاء کشت خشخاش بود، ولی موضوع کشت خشخاش در بین نبود. مسئله همین قیام عشایر بود که یک محرکی داشتند، محرک مذهبی هم بود. همین مربوط به آقای خمینی بود. بعدها من متوجه شدم. در هر حال محمدرضا شاه مرا از خراسان احضار کرد. من آمدم تهران و یکسره رفتم به
سعدآباد. خوب خاطرم هست، محمدرضاشاه خیلی اظهار محبت به من کرد. (این فرمول محمدرضاشاه بود. به هر که احتیاج داشت محبت میکرد، بعد لگد میزد، زندانی میکرد، حبس میکرد، بعد میکشت. این سیستم آقای محمدرضاشاه بود.) علم، نخستوزیر و آقای سپهبد مالک آنجا بودند. شاه به من دستور داد که شما مأموریت خراسانتان را خوب انجام دادید و من میخواهم شما را بفرستم به فارس که فرمانده ژاندارمری آنجا مریض و ضعیف است و هر روز گزارش میرسد که چند تا ژاندارم در پاسگاهها خلعسلاح و کشته میشوند. از من سئوال کرد، شما به فارس آشنایی دارید؟ گفتم: بله. من به فارس آشنا هستم. ایشان پرسیدند که چند سال آنجا بودید؟ من جواب دادم در زمان ستوان یکمی و سروانی، یکی دو سال آنجا بودم. ایشان گفتند: این زمان کافی نیست. من گفتم: دوستانی دارم و به آن محوطه آشنایی دارم و بخوبی میتوانم این مأموریت را انجام بدهم. [پس] یک بودجه سرّی در اختیار من گذاشتند و وسایل هم که در ناحیه ژاندارمری موجود بود. البته تقویت هم کردند. در آن جلسه که خوب به خاطرم هست، شاه راجع به بودجه سرّی اصرار کردند که مبلغ زیادتری در اختیار من گذاشته بشود. بالاخره تصویب کردند یک مبلغی را در اختیار من بگذارند... من اصرار کردم که چون من میروم در آنجا برای عملیات، فرصت خرج کردن و جوابگویی راجع به این بودجه سرّی که در اختیار من گذاشته میشود را ندارم. این را اجازه بدهید که در اختیار یک دستگاهی، سازمانی گذاشته بشود و من بگویم که به چه مصارفی برسد. شاه اصرار کرد که این بودجه سرّی است و بودجه سرِّی هیچ سئوالی و جوابی، هیچ وقت ندارد. ولی بعدها، که البته بیشتر از ده ماه یازده ماه طول نکشید (1)، به همین مناسبت مدت زیادی راجع به بودجة سرّی از من تحقیق و بازرسی کردند... هر گزارشی که من میدادم، اینها خیال میکردند که من میخواهم در آنجا برای خودم یال و کوپالی درست کنم و ارتش را تضعیف کنم... از این برنامة من شاه خوشش نمیآمد؛ ظاهراً اظهار رضایت میکرد بوسیله «مالک» و اینها، ولی باطناً
1) از اوایل خرداد 1342 تا پایان مرداد 1343 (جمعاً 15 ماه) دوره فرماندهی سرلشکر اردوبادی در ژاندارمری فارس بوده است.
خوشش نمیآمد. من به عکس دیگر فرماندهان ژاندارمری قرارم بر این بود که گاهگاهی گزارش مستقیم به شاه بدهم و این گزارش مستقیم را در خراسان و فارس می دادم. خوب خاطرم هست که بعد از اینکه [شاه] از من اوقاتش تلخ شده بود، به مالک گفته بود: اردوبادی به من دستور میده... موقعی که میخواست مرا رد بکند و بازنشسته و تسلیم دادگاه بکند و از فارس معلقم [کرد]، به مالک گفته بود که این اردوبادی به من دستور میخواهد بدهد...
س: شما آن موقع حس میکردید که این پایان کارتان هست؟
ج: اصلاً حس نمیکردم.
س: یعنی فکر نمیکردید که یک همچو پایان ناگهانی برای کارتان باشد؟
ج: نه خیر. حالا مسئله خیلی مفصل است. باید بعدها و بعدها گفته بشود. من برای آخرین مأموریتی که داشتم، او می خواست من را گول بزند، فارس را امن کنم، فارس را بدستش بدهم، بعد من را رد بکند که از شر من راحت بشود. آخرین مأموریت، موضوع غلامحسین سیاهپور بود. یعنی همان کسی که آریانا را شکست داده بود. مسئله غلامحسین سیاهپور، به طوری که قبلاً هم گفته بودم، مطلب خیلی جالبیه. غلامحسین سیاهپور رئیس طایفة جلیل بویراحمدی بود(1)سن او حدود 51 و 52 [سال] بود(2)قیافة خیلی جالبی داشت. اصولاً بویراحمدیها، افراد نژاد واقعی آریایی هستند و خیلی نژاد سلامتی هستند. این هم، از همان افراد بود. هیکل متوسطی داشت. بور و «بولوند» (Blond) بود، مثل همة بویراحمدیها. در هر حال، او اظهار میکرد که مسئله چهارصد نفر [نظامی] در تنگ گجستان ـ که درست مثل تنگ تامرادی که شکست رضاشاه بود، در تنگ گجستان شکست محمدرضا شاه بود ـ همه ایلات و عشایر بودند، طایفة من هم بودند. بعد همة آنها را کنار گذاشته بودند [و] شاه فشار آورده بود به آریانا که غلامحسین سیاهپور مسبب این جریانه... غلامحسین سیاهپور برای من قسم خورد که ما بودیم و بقیة عشایر هم بودند. همه عشایر در آنجا حضور داشتند و فقط طایفه ما نبوده و فقط من نبودم. بعد از اینکه
ما رابطهای با او گرفتیم و قرار شد که بیاد خودش را تسلیم بکند، تقریباً روزهای آخر خدمت من در فارس بود. من هم از همه جا بیخبر، که ارتش، استانداری، سازمان امنیت، شهربانی با ژاندارمری که من در رأسش هستم، مخالفند. حالا چرا مخالفند، برای اینکه من با تمام این افراد که هرکدامشان به نحوی از انحاء آدمهای نادرست و ناباب و بیاطلاع و بیهودهای بودند، مخالفت میکردم. اینها هم با من مخالف بودند، ولی ظاهر همه عرض ادب میکردند، عرض احترام میکردند. آقای [باقر] پیرنیا دائماً با من تلفن میکرد. این آقای رئیس سازمان امنیت، آقای سرهنگ جعفری (که بعد بدست توانای رهبر بزرگ آقای [امام] خمینی به درک واصل شد)... یک فرد فاسد، دزد و کثیف بود [که علیه ما گزارش میداد]. در آن روز مخصوص که غلامحسین سیاهپور تسلیم به ژاندارمری شد و ما او را آوردیم ـکه اتفاقاً شب 28 مرداد 1343 بود (1)ـ همه آمدند برای دیدن غلامحسین سیاهپور. برای اینکه یک دیو بزرگی بود، کسی که ارتش ایران را شکست داده[بود]؛ آریانای ارتشبد را شکست داده [بود]، باید بیایند ببینندش... [سرهنگ] جباری بود؛ فرمانده ناحیه ژاندارمری خوزستان [سرهنگ دانشور] بود؛ پیرنیا بود؛ فرمانده لشکر بود؛ همه بودند. یک عکسی هم با او برداشتند... من خودم رفتم به یاسوج با هلیکوپتر و [غلامحسین سیاهپور] و سه تا از افراد وابسته به خودش تسلیم شدند و فقط شرطشان این بود که شما از شاه تقاضا بکنید که... غلامحسین سیاهپور را نکشند. من هم به آنها قول دادم و جمعیت خیلی زیادی بودند... چندین هزار نفر بودند، قرآن سر گرفتند و به آن قرآن من قسم خوردم که این کار را انجام میدهم. آنها حاضر شدند و من با هلیکوپتر، غلامحسین سیاهپور و همراهانش را آوردم به شیراز و در شیراز این آقایان [مسئول] آمدند(2)روز 25 یا 26 مرداد بود و روز 28 مرداد، ما پرواز کردیم با هواپیما به تهران.
س: از عاقبت کار بیم نداشتید که منزل خودتان بیاورید؟
ج: نه. او، به اصطلاح تسلیم شده بود و میخواستیم او را به عنوان بزرگترین شاهکار ژاندارمری و خود من، تحفهای به شاه داده شود؛ و خوب خاطرم هست که مادر شما ـ و خانم من ـ به من اظهار کرد که چهارده پانزده شبه که شب تا صبح بیدار هستی... به او گفتم که با این کار بزرگی که ما کردیم، شاه به ما محبت میکند و برای یک سفر تفریحی به خارج از کشور خواهیم رفت؛ و واقعاً فرسوده شده بودیم. ولی متأسفانه معلوم شد ـ بعدها فهمیدم ـ که آقای جعفری [رئیس ساواک فارس]، با فرمانده لشکر آقای سپهبد سهرابپور... و آقای سرتیپ مهدوی [فرمانده تیپ] و آقای باقر پیرنیا استاندار، اینها هر کدام گزارشی به قسمت مربوطه دادهاند که اردوبادی می توانسته سه ماه پیش، چهار ماه پیش، غلامحسین سیاهپور را تسلیم کند و بیاورد و این مدت که نخواسته بیاورد، خواسته ارتش شاهنشاهی اعلیحضرت همایون شاهنشاه آریامهر! را تضعیف کند(1)و اعلیحضرت این گزارشی که از طریق جعفری به فردوست، و از طریق پیرنیا، لابد به هویدا، و از طریق فرمانده لشکر به حجازی آن ارتشبد خائن و دزد، داده بودند، حرف اینها را باور کرده بود و گویا از قیافه و ژست و کارهای اردوبادی هم خیلی خوشش نمیآمد و بلافاصله دستور داد من را تسلیم دادگاه بکنند و فردای آن روز که قرار بود غلامحسین سیاهپور را من و مالک، متفقاً ببریم نزد شاه و از شاه بخواهیم که چون من قسم قرآن خوردم و فرمانده شما هستم و سرلشکر هستم، به من احترام بگذارید، آقای اعلیحضرت دیکتاتور احمق دیوانه، من را نپذیرفت و تمام اطرافیان [من در] ارتش و ژاندارمری، از آن تاریخ تا 14 سال بعد که آقای [امام] خمینی تشریف آوردند، به من چپ چپ نگاه میکردند و هیچکس جرأت نمی کرد به خانة من بیاید و با من معاشرت کند، از گشتاپوی شاهنشاه میترسیدند و شما شاهد هستید که خیلی بندرت افراد جرأت میکردند [بیایند.] حتی آقای سرلشکر جباری با من معاشرت نمی کرد، در حالیکه همه چیزش از من بود، همة موقعیتهایش از
1) اسناد موجود نشان میدهد که ساواک فارس و مرکز، علیه ملاغلامحسین و سرلشکر اردوبادی گزارش داده و فعالیت بسیار کرده است. البته، ارتشیان هم قطعاً مخالف آنان بوده است. اما، هیچ مدرکی مبنی بر کارشکنی و تعارض باقر پیرنیا ـ استاندار فارس ـ علیه سرلشکر اردوبادی و ملاغلامحسین در دست نیست؛ بلکه اسناد در دست مؤید همکاری و تلاشهای مثبت اوست.
من بود. او و دیگران، هیچکدام به سراغ من نمیآمدند، از ترس محمدرضا شاه ترسو... این داستان برخورد محمدرضاشاه بود با یک سرلشکری، با یک نظامی، با یک سربازی که واقعاً قصد خدمت به آن مملکت و آن کشور [را] داشتم و دارم و آن آب و خاک را دوست دارم و علاقه دارم و متأسفم که نه فقط به من این ظلم و ستم را کردند، بلکه به تمام افرادی که در آن مملکت میتوانستند خدمت بکنند، به نحوی از انحاء آنها را نابود کردند و از بین بردند... و مملکتی که پادشاهش خائن، دروغگو، جاسوس و جاسوسپرور باشد، نتیجه همین بود که شد و بهتر از این هم نخواهد شد.
هر چند روایت سرلشکر اردوبادی از سرنوشت خویش و آخرین مأموریت وی، بسیار مختصر است و وارد جزئیات نشده،؛ اما جالب و عبرتآموز است.
برخلاف محاکمة چند ماه پیش «سران عشایر جنوب» که «علنی» و آشکار برگزار گردید؛ محاکمه ملاغلامحسین و یارانش کاملاً «سرّی» و محرمانه بود. آنان پس از مدت 40 روز حبس در تهران، روز نهم مهرماه 1343 با هواپیما به شیراز منتقل شدند.
ملاغلامحسین که در این مدت به تنهایی در زندان دژبان پادگان مرکز به سر میبرد، هیچ اطلاعی از سرنوشت یارانش ـ غلامحسین محمدی، ترکی پیرایش و حسنقلی فرخی ـ نداشت. آنها نیز یکی دو روز پس از عزیمت ملاغلامحسین و سرلشکر اردوبادی به تهران، تحتالحفظ به تهران انتقال داده شدند. سرانجام ملاغلامحسین و یارانش در فرودگاه مهرآباد یکدیگر را ملاقات کردند و با یک هواپیمای امنیتی به شیراز اعزام شدند.
روزنامه اطلاعات، در 11 مهرماه 1343 اطلاع میدهد: «یکی از سران اشرار «تنگ گجستان» از تهران به شیراز اعزام و زندانی شد.»(1)
خبرنگار روزنامه چنین گزارش میدهد که:
... غلامحسین سیاهپوش از طایفة جلیل بابکان یکی از سردستههای اشرار تنگ
1) اطلاعات، (11 مهرماه 1343، شماره 11503)، ص 10.
گجستان متهم در پرونده سران غائله فارس به اتفاق سه نفر دیگر با هواپیما از تهران به شیراز اعزام شد. وی که پیش از ظهر پریروز [9 مهرماه] از تهران بشیراز اعزام شده باتفاق سه نفر دیگر تحویل دادگاه ویژه زمان جنگ گردید و قرار بازداشت غلامحسین سیاهپوش و سه نفر مزبور به وسیله آقای سرگرد طباطبایی معاون دادستانی صادر شد و هر چهار نفر روانه زندان گردیدند(1)
دو روز بعد، همان روزنامه با چاپ عکس ملاغلامحسین و یارانش، خبر زندانی شدن آنها را به اطلاع خوانندگان رساند(2)
اندکی بعد مجدداً روزنامه مزبور در مطلب مختصری تحت عنوان «محاکمه میشود»، نوشت: «بقرار اطلاع محاکمه غلامحسین سیاهپور یکی از سران غائله فارس که با سه نفر همدستانش اخیراً دستگیر و بشیراز اعزام گردید[،] بزودی در دادگاه بدوی زمان جنگ شروع خواهد شد.»(3)
به رغم این گزارشها مختصر، محاکمة «سرّی» ملاغلامحسین و یارانش، چنان محرمانه انجام گرفت، که هیچ یک از نزدیکان آنها خبردار نشد. متأسفانه اکنون هیچ سندی در دست نیست که نشان دهد دادگاه سرّی ملاغلامحسین و یارانش چگونه برگزار گردیده و در خلال آن چه مواردی مطرح شده است. در پنجم آذرماه 1343، ساواک فارس در گزارشی با موضوع «غلامحسین سیاهپور و اطرافیان او»، به مدیریت کل اداره سوم ساواک مرکز مینویسد:
بطوریکه استحضار دارند نامبرده بالا [غلامحسین سیاهپور] به اتفاق حسنقلی(4)و ترکی و غلامحسن(5)نامان روز 27/5/43 تسلیم و از طریق ژاندارمری به تهران اعزام و پس از مدتی توقف در زندان دژبان پادگان مرکز با پرونده مربوطه بشیراز منتقل شدند که دادگاه نظامی بوضع آنان رسیدگی نماید. دو نفر دیگر به اسامی بهرام ماندنیپور... و حاجی رضائی که نیز از متهمین غائله فارس و تنگ گجستان(6)
میباشند و دستگیر شدهاند با چهار نفر فوقالذکر مورد بازپرسی مقامات قضائی نظامی قرار گرفته و پرونده آنان به دادگاه احاله و هر شش نفر نامبردگان بالا در جلسه مورخه 23/8/43 دادگاه که به طور سری تشکیل گردید محکوم به اعدام گردیدهاند و چون متهمین فوق تقاضای تجدیدنظر نمودهاند پرونده امر عنقریب از طرف دادگاه تجدیدنظر مورد رسیدگی واقع خواهد شد. چون احتمال قوی میرود هر شش نفر فوق یا اکثریت نامبردگان به اعدام محکوم گردند[،] با توجه به ابلاغیة... آن اداره کل و گزارش... این ساواک (حاوی رونوشت نامه... استانداری فارس صادره به مقام نخستوزیری) و با در نظر گرفتن اوضاع و احوال عمومی فارس خصوصاً وضع منطقه کهگیلویه و بویراحمد و همچنین با در نظر گرفتن اینکه در حال حاضر ناحیه ژاندارمری فارس مشغول اجرای طرح به منظور تسلیم و یا قلع و قمع دستجات دشتی گلهزن و مسیح بوالوردی... و سایر اشرار و متواریان منطقه میباشد [،] این ساواک عقیدهمند است که بعد از قطعیت رأی دادگاه تجدیدنظر دربارة شش نفر متهمین فوقالذکر در مورد اجرای حکم اعدام[،] مراتب قبلاً در کمیته اطلاعاتی استان مطرح و اطراف و جوانب این عمل مورد بررسی قرار گرفته و تاریخ اجرای حکم اعدام (مبنی بر اینکه رأی صادره دادگاه تجدیدنظر برای مدتی به حال تعلیق بماند تا بتوان نسبت به دستگیری سایر متهمین غائله فارس اقدام عاجل بعمل آید) با نظر کمیته اطلاعاتی استان بوده باشد... در پایان باستحضار میرساند که طی چند جلسه که در این خصوص با آقای استاندار [باقر پیرنیا] صحبت شده[،] ایشان عقیده دارند با توجه به اینکه به تعدادی از متهمین فوق وسیله سرلشکر اردوبادی و به تعدادی نیز با انتشار اعلامیه شماره 17 نیروهای جنوب در سال 42 تأمین داده شده است اساساً اجرای حکم اعدام دربارة آنان صلاح نبوده و منطقه را که فعلاً بالنسبه آرام شده است شدیداً متشنج خواهد کرد و کارهای امنیتی و انتظامی را به کلی مختل خواهد ساخت(1)
بر اساس این گزارش، رئیس بخش عشایری سازمان اطلاعات و امنیت کشور، گزارشی تهیه نموده و در سه قسمت جداگانه، «منظور»، «سابقه» و «نظریه» خویش را به
1) بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی.
تمام «مقامات ساواک به ترتیب سلسله مراتب» اعلام میدارد:
منظور:
ساواک فارس طی گزارش 8948 ـ 5/9/43 اعلام میدارد: شش نفر نامبردگان مشروحه زیر که اخیراً در دادگاه بدوی زمان جنگ شیراز محکوم باعدام شده و تقاضای تجدیدنظر نمودهاند پرونده آنان عنقریب از طرف دادگاه تجدیدنظر مورد رسیدگی واقع [شده] احتمال قوی میرود که هر شش نفر و یا اکثراً باعدام محکوم گردند[.] ساواک مزبور اضافه مینماید با در نظر گرفتن اوضاع و احوال فعلی منطقه خصوصاً وضع منطقه کهگیلویه و بویراحمد و همچنین با توجه باینکه در حال حاضر ناحیه ژاندارمری فارس مشغول اجرای طرحی به منظور تسلیم و یا قلع و قمع دستجات دشتی گلهزن ـ مسیح بوالوردی و سایر اشرار و متواریان میباشد[،] بجاست پس از قطعیت رأی دادگاه تجدیدنظر[،] قبلاً در کمیته اطلاعاتی استان در اطراف و جوانب اجرای حکم بررسی تا با توجه بموقعیت منطقه تاریخ اجرای حکم تعیین گردد.
سابقه:
1ـ غلامحسین سیاهپور کدخدای طایفه جلیل بویراحمد که از شهریور 20 تا زمان دستگیری در کلیه شرارتها و ناامنیهای منطقه فارس شرکت داشته[،] در غائله 41ـ42 فارس از عاملین اغتشاش بوده [و] پس از سرکوبی اشرار همراه عدهای تفنگچی بکوههای اطراف بویراحمد متواری که در نتیجه اقدامات در مورخه 27/5/43 باتفاق سه نفر (حسنقلی ـ ترکی ـ غلامحسن)(1)خود را بژاندارمری فارس معرفی مینمایند[.] پرونده در دادگاه بدوی زمان جنگ شیراز مورد رسیدگی واقع که نتیجتاً هر چهار نفر باعدام محکوم گردیدهاند.
2- بهرام ماندنی پور: مشارالیه یکی از نوکران ناصر طاهری که بدواً دادگاه ویرا بعنوان مطلع احضار [و] سپس قرار بازداشت او را صادر [نموده که] پس از رسیدگی پرونده[،] نامبرده نیز در دادگاه بدوی باعدام محکوم میگردد.
3- حاجی رضائی: نامبرده ابتدا محافظ حسینقلی رستم بوده[،] سپس متواری و
1) در متن، به اشتباه نام حسنقلی و غلامحسن، «حسینقلی» و «غلامحسین» ضبط شده است.
بدسته غلامحسین سیاهپور میپیوندد(1)مشارالیه یکی از متهمین غائله فارس و تنگ گجستان(2)میباشد که پس از دستگیری در دادگاه بدوی زمان جنگ شیراز باعدام محکوم شده است(3)
نظریه:
با عرض مراتب فوق بطوریکه استحضار دارند با انتشار اعلامیه شماره 17 نیروهای جنوب جز چند نفر که غلامحسین سیاهپور نیز جزو آنان میباشد به بقیه متهمین تأمین داده شد تا بکار و زندگی خود مشغول شوند[.] اینک چنانچه حکم اعدام پس از قطعیت درباره نامبردگان بالا باستثنای غلامحسین سیاهپور عملی گردد مسلماً سایر اشرار بازداشت شده بوحشت افتاده و موجبات فرار و متواری شدن عدهای که هماکنون ژاندارمری فارس در تعقیب آنان میباشد فراهم میگردد.
علیهذا بمصلحت است که بمنظور نگهداری آرامش و امنیت فعلی منطقه فارس و کسب موفقیت در دستگیری سایر متهمین با پیشنهاد ساواک شیراز موافقت فرموده و در صورت تصویب [،] نامه پیوست را که جهت ادارة دادرسی ارتش نیز تهیه گردیده است امضاء فرمایند. در غیر اینصورت اجازه فرمایند مراتب فوق بدفتر ویژه اطلاعات جهت هرگونه اقدام مقتضی منعکس گردد(4)
ده روز پس از گزارش رئیس ساواک فارس از حکم اولیة دادگاه سری درباره غلامحسین و یارانش، نتیجه دادگاه تجدیدنظر را نیز به مرکز اعلام میدارد. نتیجه، همانگونه که پیشتر پیشبینی کرده بودند، تأیید حکم دادگاه بدوی بود. ملاغلامحسین و سه یار وفادارش به اعدام محکوم شده بودند. بخش عشایری سازمان اطلاعات و امنیت کشور، در گزارشی مجدد، نظریه قبلی را اعلام کرده بود:
... چنانچه حکم اعدام دربارة چهار نفر فوقالذکر [ملا غلامحسین، حسنقلی، ترکی و غلامحسن] باستثنای غلامحسین سیاهپور عملی گردد مسلماً سایر اشرار بازداشت
1) اصل: میپوندد.
2) اصل: گچستان.
3) ملابهرام مندنیپور و حاجی رضایی در دادگاه تجدیدنظر به حبس ابد محکوم شدند و حکم اولیة اعدام آنان با یک درجه تخفیف به زندان دایم تغییر یافت. سرانجام، حاجی رضایی در زندان وفات یافت و ملابهرام مندنیپور، پس از ده سال زندان آزاد شد.
4) بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی.
شده بوحشت افتاده و موجبات فرار و متواری شدن عدهای که هماکنون ژاندارمری فارس در تعقیب آنان میباشد فراهم میگردد. علیهذا بمصلحت است که بمنظور نگهداری آرامش و امنیت فعلی منطقه فارس و کسب موفقیت در دستگیری سایر متهمین با پیشنهاد ساواک شیراز موافقت فرمایند.
صدور هرگونه اوامر موکول برأی عالیست(1)
معهذا در پینوشت این گزارش، «رأی عالی» اینگونه صادر شده است: «از لحاظ ساواک اقدامی ندارد[،] چنانچه استاندار [فارس] تمایل بهرگونه اقدامی دارد از طریق مراجع مربوطه اقدام نماید.»
به دنبال این اظهارنظر صریح، «ادارة کل سوم» ساواک کشور، پاسخ نامه ساواک فارس را اینگونه اعلام داشته است:
... دربارة: غلامحسین سیاهپور و اطرافیان او
عطف بشماره 8948/7/ه
موضوع از لحاظ ساواک اقدامی ندارد [،] چنانچه آقای استاندار [فارس] تمایل دارد که اجرای حکم بتعویق افتد بهتر است از طریق مراجع مربوطه اقدام فرمایند(2)
استاندار فارس نیز تلاش خویش را انجام داده، اما نه تنها به نتیجه مثبتی نرسیده که خود وی مورد تهدید و عصبانیت شاه واقع شده است.
در پی عدم همکاری ساواک مرکز، استاندار فارس، باقر پیرنیا، برای به تأخیر انداختن حکم اعدام ملاغلامحسین و یارانش، تلاش دیگری را آغاز کرد. وی، همچون سرلشکر اردوبادی، از شیوه تحبیب و مسالمت پیروی میکرد. بنابراین، به همراه سپهبد مالک تلاش بسیار نمود تا تأمین نامه سرلشکر اردوبادی معزول را معتبر و موجه سازند. او در تاریخ 14 دی ماه 1343، در چهارصد و پنجاه و دومین تلگراف خویش، «استدعا» نامهای بدین مضمون، به شاه عرضه میدارد:
جناب آقای هیراد رئیس محترم دفتر مخصوص شاهنشاهی[.] استدعا دارم بعرض پیشگاه مبارک ملوکانه رسانده شود که [:] تیمسار سپهبد کمال و تیمسار سپهبد مالک و تیمسار سرلشکر بیگدلی و تیمسار ماهوتیان به شیراز وارد و مشغول رسیدگی بعلل راهزنی مسلحانه راه فیروزآباد و مرتکبین میباشد که در نتیجه یک طرح کلی و قطعی هم برای برقراری امنیت دائم در فارس تهیه و بشرفعرض پیشگاه مبارک ملوکانه رسانده شده[.] ضمن بررسی این طرح بموضوع غلامحسین سیاهپور برخورد نمود[،] مطالبی پیش آمد که تیمسار سپهبد کمال پس از مراجعت به طهران بشرفعرض پیشگاه مبارک ملوکانه خواهند رساند[.] استدعا دارد ابلاغ اجرای حکم دادگاه تجدیدنظر تا مراجعت تیمسار سپهبد کمال و بعرض رساندن گزارش به تأخیر افتد[.] 452 » (سند شماره 26)
اما، استدعانامة استاندار فارس، نه تنها پذیرفته نشد، که عصبانیت شدید شاه را به همراه داشت. رئیس دفتر مخصوص شاهنشاهی، پاسخ شاه را اینگونه اعلام داشت:
فوری است[!] جناب آقای پیرنیا استاندار فارس [،] شماره 452ـ14/10/43 از شرفعرض پیشگاه مبارک شاهانه گذشت[.] فرمودند جواب داده شود این استدعا مورد توجه واقع نشد[.] ضمناً امر فرمودند بعدها مبادرت به مخابره این قبیل تلگرافات ننمائید... (سند شماره 27)
بدین ترتیب، چهار روز بعد ـ 19 دی ماه ـ که پنجم ماه مبارک رمضان بود، حکم اعدام ملاغلامحسین و یارانش در میدان تیر مرکز پیاده شیراز اجرا شد.
پیرنیا، در خاطرات خویش که در سال 1373 در آمریکا انتشار یافته است، داستان تأمین نامة سرلشکر اردوبادی و تسلیم شدن ملاغلامحسین، و همچنین صدور حکم اعدام ملاغلامحسین و یارانش و نیز تلگراف خویش به شاه و «پاسخ بسیار تند» او را به اختصار بیان کرده است. وی مینویسد:
مانند همیشه نیروی انتظامی کاری از پیش نبرد و ناچار فرمانده ژاندارمری فارس [سرلشکر اردوبادی] از شهرت تأمیننامههایی که صادر شده بود استفاده کرد و به امضاء شخص خود تأمیننامههایی برای سران این تیره ها [جلیل و بابکان] صادر کرده و برایشان فرستاد. در نتیجه سه تن که سردستة آنان غلامحسین سیاهپور بود خودشان را تسلیم کردند. پس از تسلیم آنان سپهبد خسروانی در تهران با شنیدن
این خبر درخواست تشکیل محکمه و صدور حکم اعدام برای آنان کرد[.] در صورتی که غلامحسین سیاهپور افزوده بر ریاست ایل [طایفه] مسئول مذهبی ایل نیز محسوب میشد[.] او در زندان هنگام ماه رمضان نیز روزه گرفته و هرگز نماز را ترک نمیکرد. افراد ایل جلیل و بابکان در حدود چهار هزار تن همه رشید و بیباک و از خود گذشته بودند... با تأمیننامهای که فرمانده ژاندارمری صادر کرده بود، اجرای نظر سپهبد خسروانی درست به نظر نمیرسید[.] در نتیجه با تماسهایی که با تهران گرفته شد [با] تشکیل کمیسیونی در دفتر من مقرر شد که به این موضوع رسیدگی کند. کمیسیون با مشارکت سپهبد کمال رئیس اداره دوم [ارتش]، سپهبد مالک فرمانده ژاندارمری، سپهبد ماژین فرمانده ارتش سوم، سرلشکر اردوبادی فرمانده ژاندارمری فارس(1)و سرلشکر پالیزبان معاون سازمان امنیت تشکیل شد و پس از بررسی موضوع همگی یک زبان نظر دادند که حکم اعدام غیرمنطقی است و باید تجدیدنظر شود.
مقرر شد نتیجه را فرماندهان ارتشی در کمیسیون به شاه تلگراف کنند که هیچکدام از آنان حاضر نشدند این کار را بکنند. از اینرو من پیشقدم شده و پس از آماده کردن تلگراف جریان را توضیح دادم. سپهبد خسروانی هم در تهران بیکار ننشسته به تحریک خود برای اعدام ادامه میداد. شاه از تلگراف من بسیار عصبی شده و پاسخ بسیار تندی به تلگراف داد. سپهبد ماژین که مرد بسیار شریفی بود از اختیار فرماندهی خود سود جست و به تهران گزارش داد که من با استفاده از این اختیار حکم اعدام را اکنون متوقف کردهام البته تلگراف سپهبد ماژین در فاصلهای بود که هنوز پاسخ تند شاه را دریافت نکرده بودم. بیدرنگ حکم بازنشستگی سپهبد ماژین ابلاغ شد و مقارن آن دستور اجرای حکم اعدام از طرف سپهبد خسروانی صادر گردید. پس از یک هفته به تهران آمده به درخواست دیدار من با شاه برخلاف همیشه که دست کم سه چهار روز برای تعیین وقت طول میکشید، بیدرنگ اطلاع دادند که بامداد روز بعد هنگام شرفیابی است. هنگامی که شرفیاب
1) به طور قطع در کمیسیون مذکور، سرلشکر اردوبادی حضور نداشته؛ زیرا وی در این زمان معزول و خانهنشین بود. به علاوه، در تلگراف پیرنیا به شاه، نامی از سرلشکر اردوبادی برده نشده است.
شدم از زمینههای مختلف و پیشرفتهای عمرانی فارس آگاهیهایی دادم که برخورد ایشان بسیار محبتآمیز بود. رفتار ایشان پس از آن تلگراف عتابآمیز به راستی شگفتانگیز مینمود. در پایان دیدار پرسیدند که مطلب دیگری نیست؟ گفتم موضوع غلامحسین سیاهپور است[.] در جواب گفتند: خودم از پیشامدها آگاهم و داستان به خوبی برای من روشن شده است...(1)
با مطالعه و مداقه در گفتههای استاندار فارس، به چند نکته مهم پی میبریم: یکی؛ تلاش و نظر مساعد استاندار فارس در عملی نمودن تأمیننامه سرلشکر اردوبادی به ملاغلامحسین سیاهپور، و ممانعت از اجرای حکم اعدام او و یارانش. دوم؛ تلاش و تقلای سپهبد خسروانی دادستان ارتش شاهنشاهی، در صدور حکم اعدام ملاغلامحسین و رفقایش و نیز اجرای سریع آن. سوم؛ اسناد موجود، مؤید تلگراف استاندار فارس به محمدرضا شاه و نیز پاسخ تند و عتاب آلود شاه به اوست. چهارم؛ بازنشستگی اجباری و فوری سپهبد «احمد ماژین» فرمانده نیروهای جنوب، به دلیل توقف چند روزه حکم اعدام ملاغلامحسین و رفقای او، و در واقع عزل دومین امیر عالیرتبه نظامی، پس از سرلشکر اردوبادی. بنابراین، به دنبال ماجرای ملاغلامحسین و مبارزة وی با حکومت پهلوی، دست کم دو مقام عالیرتبه نظامی، یک سپهبد و یک سرلشکر، معزول و بالاجبار بازنشسته گردیدهاند. به نظر میرسد، حمایت از ملاغلامحسین و یاران او، از دید محمدرضا شاه گناهی نابخشودنی بوده، و هر فرد و مقامی خلاف این نظر رفتار میکرده، از صحنه حذف میشده است. وی هیچگاه نظر مساعدی نسبت به «عفو» و بخشش ملاغلامحسین نشان نداده است. پنجم؛ اعمال و رفتار دینی ملاغلامحسین، از چنان برجستگی برخوردار بوده که حتی فردی چون باقر پیرنیا، پس از گذشت ربع قرن، به ذکر آن پرداخته است. وی در خاطرات خویش، به نحوة نماز خواندن و روزه گرفتن ملاغلامحسین اشاره صریح دارد. ملاغلامحسین که از اعتقادات قوی مذهبی برخوردار بوده، در وصیتنامة مختصر خویش ـ که لحظاتی قبل از اعدام تقریر شده ـ سفارش نموده: «انگشتری که در دستم است نیز در دستم باشد که مرا دفن کنند.»(2)
خبرنگار کیهان مینویسد:
غلامحسین سیاهپوش که جرمی سنگینتر از دیگران داشت[،] انگشتری در دست داشت[.] مأمورین باو گفتند انگشترت را بده که ضمیمة پرونده کنیم و به فرزندت بدهیم[.] گفت نه این انگشتر را میخواهم همراه خود به گور ببرم[.] ولی وقتی او را به چوبة اعدام بستند[،] گفت بیایید انگشتر را بگیرید و به فرزندم بدهید(1)
به رغم گفتة خبرنگار کیهان، عاقبت معلوم نشد «انگشتر» مزبور به دست کی افتاد!
سرانجام به دستور مستقیم محمدرضا شاه، حکم اعدام ملاغلامحسین و سه تن از یارانش به اسامی غلامحسن محمدی، حسنقلی فرخی (ایزدی) و ترکی پیرایش در 19 دی ماه 1343 برابر با پنجم ماه مبارک رمضان 1384 ه . ق اجرا شد. بدین ترتیب، ملاغلامحسین پس از 49 سال زندگی پرماجرا و پربار در میان طایفة جلیل، به دست حکومت پهلوی تیرباران شد.
ملاغلامحسین متولد سال 1294 هجری شمسی بود. تقریباً یک ساله بود که پدرش در یک درگیری داخلی میان برخی طوایف بویراحمد، به دست طایفة داییهایش کشته شد(2)پدرش، فردی عابد و عارف مسلک بود، که در میان طایفه خویش نیز به زهد و تقوی شهرت داشت. این پدر عابد، وقتی پس از تولد دو دختر، صاحب پسری گردید، به صلاحدید سادات همسایه، نام «غلامحسین» را برایش برگزید. سیدمحمدعلی بلادی
1) کیهان، (20 دیماه 1343، شماره 6436)، ص 11.
2) بر اساس روایت جلیلیها، قتل «ملاسیاه» (= سیاه مرد = سیاوش) پدر ملاغلامحسین، برخلاف رسم معمول طوایف بویراحمد انجام گرفت. میگویند: درگیری طرفین چند ساعتی به طول انجامیده بود که بر اساس شیوه مرسوم، هر دو گروه به یکدیگر «بخت» دادند. بخت، نوعی پیمان شفاهی بود که با قید قسم به امامان معصوم خاصه امیرالمؤمنین علی(ع)، بین طرفین منعقد میشد و از جنگ و خونریزی بیشتر ممانعت میگردید. پس از آن که «بخت» زده شد، ملاسیاه و سه تن دیگر از جلیلیها، نزد خویشاوندان او رفته و در حال صحبت و گلایه بودند که یک تن قاصد، خبر قتل یکی از سران مشهور طایفه خویشاوند ملاسیاه ـ طایفه نرمابی ـ را آورده است. در نتیجه، خویشاوندان مقتول ـ که خویشاوندان ملاسیاه نیز بودند ـ اقدام به دستگیری و بستن ملاسیاه و رفقایش کردند. اندکی بعد نیز علیرغم پیمان شفاهی و رسم دیرین قوم، او و یارانش را گلولهباران کردند. بدینگونه، چهار تن از «ملایان» طایفه جلیل، به نام ملا سیاه ، ملااسماعیل، ملاعزیزالله و ملاریحان در یک جا کشته شدند.
بحرینی ـ پدر سید عبدالوهاب بلادی ـ که بزرگ سادات بحرینی دهبزرگ باشت بود، نام غلامحسین را بر او گذاشت، تا به افتخار «غلامی» امام حسین(ع) عزت و آبرو بیابد.
ملاغلامحسین، پس از مرگ پدر، تحت سرپرستی عمویش «کاعلی کاظم» ـ که مادرش را نیز به زنی گرفته بود ـ قرار گرفت. وی در سن 15 سالگی ازدواج کرد و خود ادارة زندگی را برعهده گرفت. در زمان کودکی و نوجوانی او، طایفة جلیل یکی از سختترین دوران حیات خویش را پشت سر گذاشت. کشته شدن چهار تن از ملایان بنام طایفه جلیل، چیزی نبود که به آسانی بتوان از خون آنان گذشت. قدرت طایفه جلیل به اندازهای ضعیف بود که انتقام «ملایان» از دست رفته را برخی طوایف «دشت موری» گرفت. طایفة «اولاد میرزاعلی» و جنگجویان نامی آن توانستند به انتقام خون ملایان طایفه جلیل، نزدیک به ده نفر از وابستگان طایفة قاتل را از بین برند. معهذا، در این ایام طایفةجلیل غالباً تحت فشار همسایگان دور و نزدیک ـ خاصه آقاییها و قایدگیویها ـ بود. این دو تیره، به پشتگرمی حمایت و جانبداری خوانین وقت، از قدرت بالایی برخوردار بودند.
ملاغلامحسین جوان، از دوران کودکی تا بلوغ، کم و بیش خود شاهد این گونه برخوردهای ستمگرانه و قهرآمیز بود. او و برخی جوانان هم سن و سالش تصمیم گرفته بودند، همچون یاغیان معروف بویراحمد ـ کی علیخان و کی ولی خان ـ به کوه زنند و یاغیوار مقابل فشار متجاوزان بایستند. اما با پیشامد شهریور 1320 و نابسامانی اوضاع مملکت، دیگر لزومی به یاغیگری نبود. به علاوه، آوازة هجوم «کی علیخان» به منطقه جلیل شایع گشته بود. ملاغلامحسین و تعدادی از بزرگان طایفه جلیل تصمیم گرفتند به بهبهان مسافرت نمایند و علاوه بر خرید اجناس و اقلام، تفنگ و فشنگ ـ که مهمترین عامل دفاع و قدرت بود ـ به دست آورند. البته، وی در حوادث نسبتاً مهم گذشته جرأت و جسارت خویش را نشان داده بود. بنابراین، نام او به عنوان یک جنگجوی باشهامت جلیلی، کم کم بر زبانها افتاده بود. با این همه، آنچه نام جنگی او را بلندآوازه و مشهور کرد، درگیری با چند «امنیه» رضاشاهی، در پنج کیلومتری شرق بهبهان ـ به نام پیرگِل سرخ ـ بود. در این درگیری که در پاییز 1320 رخ داد، او و یارانش چهار تن از امنیهها را به قتل رساندند و چهار تفنگ «برنو بلند» به دست آوردند. یک تن از یارانش به نام «کاظم» نیز کشته شد. با تقسیم اسلحههای غنیمتی میان
جنگجویان طایفه، توان و قدرت طایفه رو به افزایش نهاد. اوضاع نابسامان کشور و خصومت دیرین عشایر و حکومت پهلوی، زمینه طغیان عشایر و عدم تبعیت از حکومت مرکزی را موجب شده بود. طایفة جلیل نیز مثل دیگر طوایف و ایلات جنوب، از سال 1310 به بعد زیر نظر و ستم حاکمیت مطلق نظامی بود. در واقع از سال 1310 به بعد، «حکومت نظامی بهبهان و کهگیلویه» حاکمیت ایلات و طوایف منطقه را در دست داشت. در این میان طایفة جلیل، پس از کشته شدن جنگجوی نامی ایل بویراحمد ـ کیلهراسب باتولی ـ به نورآباد ممسنی که ده کورهای بیش نبود، تبعید گردید. یکی دو سال بعد نیز برخی مردم طایفه را ـ همچون دیگر طوایف و ایلات ـ مجبور کردند در سردسیر قهار بابکان «تخته قاپو» شوند. تخته قاپو یا اسکان اجباری عشایر، یکی از ظالمانهترین اقدامات حکومت رضاشاه بود. طایفه جلیل نیز یکی از صدها طایفه عشایر جنوب بود که به اجبار تن به تخته قاپو داد. اسکان اجباری و خلعسلاح طوایف و عدم ایجاد امنیت، طوایف بالنسبه ضعیف را در وضعیت بسیار بدی قرار داده بود. طایفه جلیل یکی از طوایفی بود که در نتیجه عدم امنیت در سطح مملکت و عدم حمایت حکومت مرکزی، در وضعیت نابسامان و ضعیفگونهای قرار داشت. اوضاع بد اقتصادی عشایر، که در نتیجه سیاست نادرست تختهقاپو و نابودی دامهای آنان حاصل شده بود، خود موجب ناامنی و غارت همسایگان دور و نزدیک میشد.
معهذا، طوایفی که فاقد سلاح و ابزار دفاعی بودند، بیشتر در معرض هجوم و دستبرد واقع میشدند. ضعف حکومت مرکزی در پی سقوط رضاشاه، کاملاً آشکار بود. بنابراین، تمام طوایف و ایلات در دوران هرج و مرج قبل و بعد از شهریور 1320، در اندیشه اقتدار خویش و به دست آوردن ابزار دفاع و حمله بودند. تفنگ و فشنگ، مهمترین و مؤثرترین ابزار مورد نیاز بود. بدینگونه، طایفة جلیل به رهبری ملاغلامحسین جوان و دیگر جوانان همعهد او، در پی دستیابی و خرید این ابزار کارساز و مهم بود. او که در سال 1320 جوانی 26 ساله بود، با همکاری و حمایت دیگر مردان طایفه، در نزدیکیهای بهبهان، چند تن از امنیههای رضاشاهی را قلع و قمع و خلعسلاح کرد. یاران وی در این اقدام خطرناک و مهم، عبارت بودند از: کاکاظم نصرتی، ملاعلیرضا ایزدی، کازلفعلی پناهی، کاسهراب ظهرابی، کاامانالله نوروزیان،
کامحمدزمان جلیل منفرد، کاعلیمیرزا برکتی، کاخلیفه صابری، کاگرگعلی روشن و کانورعلی از جلیلهای ساکن خیرآباد گچساران. در اواخر همین سال، وی و جمع دیگری از مردان طایفه، در نزدیکی گچساران، با عدهای دیگر از امنیهها درگیر شدند و چند اسلحه جدید به دست آوردند. این جنگجویان جلیلی عبارت بودند از: ملااحمد کریمی، کاغلامعلی و کافرهاد اقتصادی، کاخلیفه و کااحمدخان صابری، کاسهراب ظهرابی، کردی انصاری، ملاکریم باقری، کاگرگعلی روشن، کاراهخدا براتزاده، ملاعلیمحمد محمدی، کاسلبعلی برهانی اصل و بابا نادعلی پیرا. برخی دیگر از مردان طایفه، به رهبری ملاسیاوش باقری، به همراه عبداللهخان ضرغامپور که به تازگی قدرت بویراحمد را در دست گرفته بود، به پاسگاه «حنا» ـ در پشت کوه دنا، در حوزه سمیرم اصفهان ـ هجوم بردند و با تسخیر پاسگاه، اسلحههای آن را غارت کردند. یکی از مردان جنگجو و مشهور طایفه به نام «کاقباد عسکری» تفنگ برنوی وسطی به دست آورد. این تفنگها توان طایفه را بالا میبرد. همین جنگجوی جلیلی به همراه چند تن دیگر از دلاوران طایفه، عدهای از غارتگران همسایه که بخشی از مردم طایفه جلیل را نهب و غارت کرده بودند را هدف تیرهای خویش قرار داده و به شدت سرکوب کردند. با این اقدامات نشان داده شد جوانان جنگجوی جلیلی هر تجاوزی را با پاسخی قاطع، جواب خواهند داد. این اتفاق مهم، در زمستان سال 1321 رخ داد. چند ماه بعد ـ تیرماه 1322 ـ تعداد زیادی از پیران و جوانان طایفه جلیل، به همراه جنگجویان طوایف متعدد ایلات بویراحمد و قشقایی، مشارکت مؤثر و فعال خویش را در نبرد سمیرم نشان دادند. در این هجوم همگانی، بیش از 150 اسلحة برنو و هزاران عدد فشنگ، به دست جنگجویان طایفه جلیل افتاد(1)
به علاوه، ملاغلامحسین 28 ساله و دیگر جوانان طایفه، نظیر «کاغلامعلی اقتصادی» ـ که شبانه راه نفوذ به پادگان نظامی را شناسایی کرد ـ نمود چشمگیری از خود به ظهور رساندند. پس از این نبرد سنگین و کارساز بود که ملاغلامحسین جوان و طایفة جلیل، برای ترکان قشقایی و دیگر طوایف دور دست بویراحمد، کاملاً شناخته شدند.
1) در این نبرد مهم و حساس، بیش از 70 نفر از افراد طایفه جلیل به رهبری کدخدایان خویش ـ ملاسیاوش باقری و کاخان احمد جلیل ـ حضور مؤثر داشتند و یک تن از آنان به نام «ولی حسنزاده» کشته شد.
یک نویسنده قشقایی معتقد است: «نام و یاد غلامحسین سیاهپور جلیلی همچون رستم دستان بعد از نبرد سمیرم زینت بخش محافل قشقاییها بوده است.»(1)
حضور درخشان مردان طایفة جلیل در سمیرم و تصاحب صدها تفنگ و هزاران عدد فشنگ، خان قدرتمند بویراحمد را به طمع اخذ «پنج یک» مرسوم انداخت. عبدالله خان ضرغامپور که در سال بعد، با زیادهخواهی خود و مشاورانش حمله به بویراحمد علیا را آغاز کرد، خواهان پنج یک سلاحهای جنگ سمیرم گردید. طایفه جلیل، مجدداً به رهبری ملاغلامحسین جوان در برابر تقاضای خان ایستاد و جنگ خونین و سختی را متحمل گردید. در این نبرد که جمع زیادی از جوانان و میانسالان طایفه، همراه ملاغلامحسین در کوه«زرآورد» موضعگیری کردند، یک شبانهروز درگیری شدید و خونینی را پشت سر گذاشتند. به رغم آنکه، جمع دیگری از طایفه جلیل و کدخدایان رسمی قوم، به لشکر خان پیوسته بودند، ملاغلامحسین جوان فرماندهی جلیلیان را در نبرد با خان مشهور ایل بویراحمد به دست گرفت. وی از دو روز قبل، سه تن از جنگجویان به نام طایفه ـ کاعلی کاظم سعادت، کاخدابخش بخشایی و کاعیوض عباسی ـ را برای ممانعت مهاجمان لشکرخان، مأمور محافظت کوه زرآورد نمود. کوه زرآورد، یک نقطه حیاتی بود که در صورت تسخیر آن، هزیمت و غارت طایفه جلیل قطعی میشد. رشادت و سرسختی این سه تن، از عوامل اصلی پیروزی جلیلها در روز اول جنگ بود. با شروع نبرد، البته افرادی چون ملانصیبالله براتزاده و برادرش «بریم» (= ابراهیم)، کاعلی میرزا برکتی و ملادهراب ظهرابی ـ که خود از دلاوران طایفه بودند ـ به کمک آنان شتافتند. در دامنه و میانه کوه زرآورد، ملاغلامحسین جوان با همراهی و حمایت جنگجویان با تجربه و نامدار دیگری چون ملابهمن کریمی، ملاجهانبخش قلندری و برادرش ملاخدابخش، ملااحمد کریمی، ملاحداد مؤمنی، ملاعیدی فرخیانی، مشهدی علیبابایی، فرج مرادیان، کردی انصاری و برادرش ملاسهراب، ملابهروز هوشیاری، کامحمدعلی جانیپور و برادرانش کاغلامعلی، کاعلیکرم و کافرهاد، کامحمدزمان جلیلمنفرد، کااحمدخان صابری و برادرش کاخلیفه، کاعلیاکبر حسینزاده، کاسکندر راستگو، کاعلیمراد التیامی، کامختار احساسنژاد، کاابول جانیپور،
1) امرالله یوسفی، همان، ص 29.
کاامانالله و ملانوذر نوروزیان، کاسهراب ظهرابی، ملاحداد ایزدی، ملاخداداد خداپرست و کاسلیمان جلوهگر، راه را بر قشونخان بویراحمد بستند و در نبرد سنگین و خونینی آنان را شکست دادند(1)
در این پیروزی مهم، طایفه جلیل تنها نبود. بلکه طوایف بابکانی و نرمابی و رهبران قدرتمند و مشهور آن نظیر آقاکهیار و آقامحمدتقی خوبانی، ملاسیفالله فروزان، آقانصرالله و آقاجهانگیر نرمابی، آقاوارث و علیبگ خان پایه، ملازلفعلی دارفرین، کاعوض چترآذر، کاکلبعلی داور، ملاعلی جفتا، کاقلی نرمابی و جعفر فرزند کاجانقلی، نقشی همانند طایفه جلیل داشتند. این طوایف که از مخالفان زیادهخواهی و لشکرکشی عبداللهخان بودند، در منطقه «بابکان» در مقابل صدها نفر از نیروهای عبدالله خان ایستادند و او را ناکام گذاشتند. با رفع خطر هجوم لشکر عبدالله خان، ملاغلامحسین جوان که از چگونگی واکنش برخی بزرگان طایفة جلیل و همراهی آنان با لشکر خان، بسیار ناراحت و عصبانی شده بود، تصمیم به جنگ با آنان گرفت. اما، بدون اینکه درگیری داخلی رخ دهد، بقیه مردم طایفه به جمع مبارزان و مخالفان خان و سلطهگری او پیوستند. در واقع، از زمان ناکامی خان مقتدر و مشهور بویراحمد در منطقه بابکان و شهامت و مقاومت ملاغلامحسین مردم طایفه جلیل، او را به عنوان رهبری شجاع و جنگجو پذیرفتند. وی از معدود کدخدایانی به شمار میآید که نامه رسمی کدخدایی خویش را از دست خوانین و دولتیان دریافت نکرد. در حقیقت، مشروعیت رهبری وی، با انتخاب و علاقه عمومی رقم زده شد. باری، پس از اتحاد دوباره طایفة جلیل، سران طوایف جلیل و بابکانی، با همراهی و حمایت مردانی چون آقاجلو نیکپی (رستگار)،
1) اندکی پیش از شروع جنگ، پیکی از جانب عبداللهخان، نزد ملاغلامحسین و همراهانش آمد و قرآن امضاء شدهای را آورد که در حاشیه آن، عبداللهخان و کداخدایان معروف وی نظیر کینصیر بهادر، ملاولی پناهی و کیخورشید برومند سوگندنامه نوشته و تضمین داده بودند که طایفة جلیل ـ بویژه ملاغلامحسین ـ از هر خطری مصون هستند و مثل تمام کسانی که به اردوی خان پیوستهاند، مورد احترام و توجهاند. با قرائت سوگندنامه، برخی ملاغلامحسین را تشویق به پذیرش قدرتخان و پیوستن به او نمودند. در اثنای این مباحث، ملاجهانبخش قلندری که فردی بسیار زیرک و دانا بود، به صراحت اعلام داشت: «اگر ملاغلامحسین نزد عبدالله خان و همراهانش رفت، چنان گلولهباران خواهد شد که جسدش قابلشناسایی نباشد.» بعد با ناراحتی و عصبانیت، تیری به آسمان شلیک کرد و روان شد. بنابراین، همه به دنبال او حرکت کردند و متحد و مصمم، مقابل لشکر خان ایستادند و پیروز شدند. ملاجهانبخش و برادرش ملاخدابخش، در این رزم جانانه، نقش برجستهای ایفا کردند.
آقا بیژن منصوری، کیاسماعیل مظفری و کیعلیخان ایزدپناه، حمله به کی خورشید برومند، داماد عبدالله خان و از محرکان اصلی هجوم خان به منطقه جلیل و بابکان را آغاز کردند. در درگیری طرفین، که چند تنی مقتول و مجروح به دنبال داشت، کی خورشید مجبور به تخلیة منطقة استحفاظی خویش گردید. ظاهراً او تاوان زیادهخواهی خود و خان را میداد. زیرا از عبدالله خان خواسته بود طایفةجلیل را به عنوان رعایای رسمی او قلمداد نماید. این سخن، بر ملاغلامحسین جوان و دیگر مردان طایفه، سخت گران آمده بود. با این اقدامات مهم،هم پیران طایفةجلیل و هم دیگر طوایف و ایلات همسایه، قدرت جنگی جوانان جلیلی، به رهبری ملاغلامحسین را پذیرفتند. از این به بعد، طایفة جلیل در معادلات سیاسی ـ نظامی ایلات کهگیلویه، بویراحمد و ممسنی تأثیرگذار و برجستهتر شد.
دو سال پس از جنگ «عبدالله خانی» (در سال 1323)، طایفة جلیل به فرماندهی ملاغلامحسین سیاهپور و ملابهمن کریمی در نهضت جنوب و تسخیر پادگان نظامی کازرون شرکت مؤثر نمودند؛ (مهر 1325). این طایفه، تنها طایفة بویراحمدی بود که به همراه قشقاییها و ممسنیها در کازرون حضور یافت و نقش تعیینکننده ایفا کرد. عدهای از نامداران طایفه چون ملااحمد کریمی، ملاپرویز باقری، کاغیضان جعفری، ملافرار قلندری، ملاعلیمحمد محمدی، علیمحمد صفری و کردی انصاری ـ از طایفه انصاری ـ در شیراز و اطراف آن حضور یافته و به همراه قشقاییها و ممسنیها پاسگاه گویم را محاصره و خلعسلاح کردند. جمعی چون ملابهمن کریمی، ملاغلامحسین سیاهپور، ملاعیدی فرخیانی، ملاخسرو باقری، کربلایی عیدی مرادی، ملاخدابخش بخشایش، کاعلی باقرپور، کاقباد عسکری، ملامحمدباقر علیزاده، کاملک جمشیدی، کاخدامراد و کازلفعلی پناهی، ملااسدالله و کاامانالله نوروزیان، کافرهاد و کاغلامعلی اقتصادی، کاهانی محمدیان، کاخدابخش بخشایی، ملادهراب ظهرابی، کاسهراب ظهرابی، غلامحسن محمدی و جمع دیگری از طایفه نقش مؤثر خویش را ایفا کردند(1)در اینجا نیز ملاغلامحسین، که هنوز از نشاط و غرور جوانی برخوردار بود، در تسخیر پادگان نظامی از نیروهای پیشرو و اصلی بود. سندی از ساواک در دست است، که در
1) دو نفر از جلیلها نیز کشته شدند: 1. عوضعلی فرزند کاحسن
ذکر «خلاصه سوابق» او مینویسد: «در جریان سمیرم و هم در نهضت فارس [1325] شرکت و با اینکه سایر بویراحمدیها نادم شدند وی تا آخر عملیات کازرون حضور داشته و تعدادی اسلحه از تیپ کازرون ربوده است.»(1)با این مشارکتهای مؤثر که افراد طایفه جلیل به رهبری ملاغلامحسین در وقایع و حوادث عصر نشان میدادند، دیگر قدرت طایفه تثبیت شده بود. ارتباط دوستانه و مسالمتآمیز وی با حاکمان وقت طوایف و ایلات بویراحمد، باوی و ممسنی ـ که منطقة جلیل دقیقاً میان هر سه ایل واقع شده بود ـ تا زمانی ادامه داشت که آنها چشم طمع به طایفه و منطقهاش ندوخته باشند. او با تمام توان، برای حفظ استقلال و آزادی طایفة جلیل تلاش میکرد. به طور مثال، سالها با حسینقلیخان رستم ممسنی بر سر اراضی کوهستانی طایفه و محل سکونت بخشی از طایفه جلیل ـ در پشتکوه جلیل ـ درگیریهای اداری و محلی داشت. در واقع، پافشاری و قدرت رزمی او بود که بالاخره محلهای موردنظر را از چنگ حسینقلیخان رستم به درآورد و به صاحبان آن داد. او خود را حافظ جان، مال و ناموس طایفه میدانست و همچون «پدری» دلسوز عمل میکرد.
وی در مسایل مهم کشوری، نظیر درگیری دکتر محمد مصدق، آیتالله کاشانی و طرفداران آنها با شاه و دربار، جانب «مصدقیان» را گرفت. این در حالی بود که ناصرخان طاهری، خان معروف بویراحمد علیا ـ که داماد او بود ـ با ابواب جمعیاش، از شاه حمایت کردند. ولی ملاغلامحسین، با بینش سیاسی خویش، در دفاع از دکتر مصدق تلگرافی جداگانه به مرکز ارسال نمود و حمایت خود و طایفهاش را اعلام داشت. وی در این تلگراف، میگوید:
... جناب آقای دکتر مصدق نخستوزیر محبوب... در این هنگام که بر اثر حسن تدبیر و عزم آنجناب و فداکاریهای ملت ایران[،] امور ایران در مسیر سعادت جاری و روزنه امید برای حیات سیاسی و اقتصادی مشهود است عناصری که از دستگاه شکست خورده دشمنان ایران الهام میگیرند برای تخریب در تلاش بوده و هستند[.] اینجانب غلامحسین جلیل با تمام برادران و طوایف جلیل بویراحمد علیا مراتب پشتیبانی خود را اعلام و به عرض میرسانم برای اجرای اوامر عالی
1) بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی.
جاننثار از بذل مساعی و فداکاری دریغ نخواهم نمود[.] غلامحسین جلیل(1)
وی برخلاف بسیاری از کلانتران و کدخدایان ایلات جنوب، که در هر فرصت مناسب به حضور شاه «شرفیاب» میشدند، هیچگاه نزد وی نرفت. او به مناسبت خویشاوندی با ناصرخان طاهری که پس از سقوط دولت دکتر مصدق و قدرتیابی مجدد محمدرضا شاه، از موقعیت سیاسی بسیار خوبی برخوردار گردید، میتوانست به شاه و دربار نزدیک شود. اما بر عقیدة مخالفتآمیز خویش با شاه و حمایت از دکتر مصدق و مخالفان شاه پایدار ماند. سندی در دست است که نشان میدهد برای برگزاری باشکوه مراسم سالگرد 28 مرداد 1332 ـ و پیروزی محمدرضا شاه بر مخالفان ـ افسر انتظامات بویراحمد، سرگرد «اسودی» از ناصرخان طاهری و کدخدایان جمعی او دعوت نموده، در روز موعود شرکت نمایند. نخستین کدخدایی که در نامة مزبور اسم برده شده «ملاغلامحسین سیاهپور جلیل» است؛ که پشت همان دعوتنامه، ناصرخان طاهری با دستخط خویش او را ترغیب به پذیرش و حضور نموده است. اما، ملاغلامحسین نپذیرفته و شرکت نکرده است. سرگرد اسودی، در دعوتنامة خویش به ناصرخان مینویسد:
آقای ناصر طاهری
به منظور اجرای مراسم تاریخی 28 مرداد در پیشگاه اعلیحضرت همایون شاهنشاهی در مرکز [،] لازم است خود شما و هشت نفر کدخدایان مشروحه زیر[:]
1ـ غلامحسین سیاهپور جلیل 2ـ بیژن منصوری 3ـ یداله ارجمند 4ـ هدایت شجاعی 5ـ اسماعیل مظفری 6ـ شیروان نگین تاجی 7ـ آقا محمد پناهی 8ـ اله قلی جهانبازی
طوری به شیراز حرکت نمایید که عصر روز 19/5/33 در شیراز خود را در ستاد لشکر به اینجانب معرفی نمایید[.] هر یک از کلانتران و کدخدایان بایستی با یک دست لباس رسمی یا معمولی و یک دست لباس محلی (قبا ـ شال ـ کلاه سفید[و] چقه زناره) همراه داشته باشند[.] حرکت و مراجعت آنها از شیراز به طهران و بالعکس و پذیرایی آنها به عهدة ارتش خواهد بود[.] لازم است به عموم کدخدایان
1) رجوع شود: سیدمصطفی تقوی مقدم، همان، ص 620 (بخش اسناد و تصاویر).
منظور صریحاً ابلاغ نمایید که بایستی از هر جهت مراقب باشند و حفظ حیثیت افراد ایل بویراحمدی را مراقبت نموده و عملی که موجب سرزنش ایل واقع شود از آنها سر نزند[.] در هر حال انتظار دارم که خود شما کاملاً مراقب وضع آنها باشید که عملی برخلاف که موجب سلب آبروی افراد ایل باشد از آنها سر نزند[.] بدیهی است اینجانب یا افسر دیگری از لشکر در معیت آنان بوده و مراقب اعمال و رفتار آنها میباشد...»(1)
ناصرخان طاهری، پشت همین نامه، به ملاغلامحسین مینویسد:
خالوئی محترم ملاغلامحسین سیاهپور
پس از احوالپرسی [،] فوری فوری به رسیدن کاغذ حرکت نموده بیایید که با سایر کدخدایان به اتفاق جناب سرگرد [اسودی] به طرف تهران حرکت نماییم... این مسافرت به تهران خیلی واجب است و آبرومندی دارد[.] اینجانب این چند کلمه را محض خودت نوشتم که خیال نکنید به شما نگرانی دارم و فوری حرکت نمایید...(2)
در حقیقت، ملاغلامحسین همواره نسبت به حکومت پهلوی دوم بیاعتماد و معارض بود.
آخرین تلاشهای مخالفتآمیز وی با حکومت پهلوی، از اواخر سال 1341 آغاز و تا اواسط 1343 ادامه یافت. سرانجام در پی اسارت طایفة جلیل، او و یارانش مجبور شدند «تسلیم» شوند. آنچه در طی مبارزات طولانی مدت وی ـ از 1320 تا 1343 ـ آشکار است، حمایت عمومی و بیدریغ عامة طایفة جلیل نسبت به او است. به علاوه، در هر مرحله از مبارزات و درگیریهای او، تعداد زیادی از جوانان و میانسالان دلاوری از طایفة جلیل، صادقانه و برادرانه همراهیش میکردند.
در آخرین مبارزه با حکومت پهلوی (اواخر 1341 تا اواسط 1343)، تقریباً تمام جنگجویان جوان طایفه مشارکت مؤثر و فعال داشتند. از جمله در مجمع مشورتی سران بویراحمد، در دروهان و نیز نبرد توتنده، چند نفراز جلیلیان به نامهای کازلفعلی پناهی، ملایدالله کریمی، ملابمانعلی ایروانی، علیحیدر براتی، بندر باقری، علی رنجبر،
نادر قلیپور و بهرام امینی با ملاغلامحسین حضور یافته بودند. جمع دیگری از جلیلیها به اسامی ملامحمدباقر علیزاده، ملارحیم عابدی و برادرش ملامیرزاکاجهان جویبارنژاد، کاالله کرمی و مشهدی منصور مسعودی با عدهای از قایدگیویها شرکت کرده بودند.
هر چند در درگیری توتنده، تعداد آنان اندک بود؛ اما در وقایع تنگبرین، ده بزرگ و گجستان، جلیلیان بسیاری مشارکت داشتند. پس از جنگ گجستان نیز بسیاری از جنگجویان جلیلی به همراه ملاغلامحسین، در کوهها و درهها مقاومت و مبارزه میکردند. سرانجام در اوایل سال 1343 که حکومت پهلوی، محاصرة نظامی ـ سیاسی طایفة جلیل را آغاز کرد، ملاغلامحسین همة جلیلیان همراهش را موظف به حضور در جمع مردم طایفه نمود. در این موقع، هر چه تعداد آنان اندکتر بود، حفظ و حراست ایشان آسانتر مینمود. بالاخره با صلاحدید عموم، اکثریت قریب به اتفاق آنان مرخص شدند. اما، چهار تن از آنها به دلایل مختلف، نزد او ماندند. غلامحسن محمدی، کُردی انصاری، حسنقلی فرخی و ترکی پیرایش چهار تنی بودند که همراه وی ماندند و سرانجام جان شیرین را فدا کردند. آنان، از جنگجویان اولیه و مؤثر جنگ گجستان بودند. شجاعت و دلیری آنها در نبرد مهم و حساس گجستان، مشهور و زبانزد شد. غلامحسن محمدی که از بقیه بزرگتر بود، بسیار شوخطبع، پرطاقت و هیکلمند و نترس بود. وی پسرعموی ملاغلامحسین بود. حسنقلی فرخی (= ایزدی) که پسرعمة ملاغلامحسین و غلامحسن به شمار میرفت، جوانی بسیار چابک، تیزدست و شجاع بود. وی به رغم جوانی، از تجربة جنگی بسیار بالایی برخوردار بود. شاعر عشایری، در وصف این دو میگوید:
غلامحسنی بود و حسنقلی که هر یک به کردار شیر یلی(1)
ترکی پیرایش، پسر ارشد «باباعلی» سلمانی مورد احترام محل، از جوانان زرنگ، باشهامت و چابکی بود که از اوان نوجوانی تا دم مرگ مثل یک برادر فداکار و باوفا، همراه و همدم ملاغلامحسین بود. او که از ایام نوجوانی، تعلیمات نظامی را از جنگجویان طایفه، خاصه ملاغلامحسین، آموخته بود، در جنگ گجستان آن را نشان داد.
1) چنانکه پیشتر آورده شد، این شعر از سرودههای ملادرویش دشتیان است.
شاعر عشایری، در توصیف عملکرد او در جنگ گجستان، میگوید:
همـان ترکعـلی، آن جــوان نجـیب
بود هــر زمـان بر خــروشد همــی
نه تـرس و نه خوفی نمـیداشت اویسرش پر زکینه، دلش پرنهیب
تو گفتی که دریا بجوشد همی
کــه شــیر ســیاهپور بـُد پشت اوی
باری، بر اساس اعلامیة شماره 17، ملاغلامحسین و یارانش همه «عفو»ناشده و محکوم به اشدّ مجازات بودند. خود او و کردی انصاری، نامشان در اعلامیه ذکر شده بود. اما یارانش، چون غلامحسن، ترکی و حسنقلی، به دلیل همراهی و حمایت ایشان و استمرار مبارزه، مجرم و محکوم شمرده میشدند؛ زیرا در اعلامیه شماره 17 آمده بود:
... کسانی که خود را معرفی و اسلحه خود را تحویل نمایند در امان بوده و بر عکس چنانچه دست از شرارت برنداشته و در اطراف اشرار و خائنین باقی بمانند با آنها مانند یاغیان و خائنین رفتار و پس از دستگیری به اشدّ مجازات محکوم خواهند شد(1)
به رغم این مسایل، سرلشکر اردوبادی ظاهراً بر مبنای اقتدار و اختیار خویش، مطمئن بود که ملاغلامحسین را از محاکمه و اعدام نجات خواهد داد. بنابراین، به کُردی انصاری که نامش در اعلامیة شماره 17 آمده بود ـ و محروم از عفو شاهانه بود ـ اماننامهای به خط خویش داد و آزاد اعلام کرد. طبعاً دیگر همرزمان ملاغلامحسین، از نظر سرلشکر اردوبادی «آزاد» بودند؛ اما، مأموران ویژه حکومتی ـ اعم از ژاندارمری، ساواک و ارتش ـ آنان را زیر نظر داشتند. با وجود مراقبت مأموران ویژه، کردی انصاری از فرصت استفاده کرد و زیرکانه از محل مراسم خارج شد. دیگر یاران ملاغلامحسین ـ ترکی پیرایش، غلامحسن محمدی و حسنقلی فرخی ـ البته در مجلس حضور داشتند. حتی، حسنقلی فرخی که از گفتههای برخی افراد فهمیده بود ممکن است داییاش «ملاغلامحسین» را عفو ندهند و اعدام نمایند؛ از سرنگرانی و عصبانیت رو به کیهادی پناهی ـ از کدخدایان مشهور قایدگیوی ـ کرد و گفت: «اگر تا ده روز دیگر داییام را سالم برنگردانند، دهها تن از شماها را خواهم کشت.»
معهذا، پس از آنکه ملاغلامحسین و سرلشکر اردوبادی در جیپ مخصوص
1) آریانا، همان، ص 238.
سرلشکر سوار شدند و حرکت کردند، مأموران ویژه حکومت همرزمان او را به اجبار سوار اتومبیلهای نظامی نمودند و اعزام داشتند. بدین ترتیب، ملاغلامحسین و سه تن از یارانش، مجدداً در سرنوشت هم شریک شدند. هیچ معلوم نیست که ملاغلامحسین و سرلشکر اردوبادی، چه موقع از اعزام این سه نفر مطلع گردیدند. به نظر میرسد، سرلشکر اردوبادی، آنچنان از گرفتن «تأمین نامة» محمدرضا شاه برای ملاغلامحسین اطمینان داشته، که توجهی به اعزام یاران ملاغلامحسین نکرده است. در هر حال، سرلشکر اردوبادی، عصر روز 28 مرداد 1343، ملاغلامحسین را با خود به تهران برد. اما روز 29 مرداد که شاه مملکت، اجازة ملاقات به آنان نداد و سرلشکر را معزول کرد، ملاغلامحسین به زندان برده شد. ظاهراً همان روز ـ یا یک روز بعد ـ یاران ملاغلامحسین از طرف ژاندارمری فارس، تحتالحفظ به تهران اعزام گردیدند و در جایی جدا از وی زندانی گشتند. بنابراین، ملاغلامحسین تا روز نهم مهرماه که در فرودگاه مهرآباد مجدداً یارانش را ملاقات کرد، نمیدانست چه بر سر آنها آمده است. بدینگونه، هر چهار نفر از تهران به شیراز اعزام و زندانی گردیدند و سه ماه بعد نیز در شیراز تیرباران شدند. این افراد ـ و کسانی چون آنان ـ بنا به گفتة همعصران خویش، دلاورانی نترس و شجاع بودند که هیچگاه زیر بار ظلم نرفتند و مرگ با عزت را بر زندگی با ذلت ترجیح دادند. یکی از مأمورین ویژه ساواک، در گزارشی از اجتماع کلانتران مشهور ایل قشقایی در خانه «زکی خان فرهنگ دره شوری» ـ در اواخر آبان 1343 که هنوز ملاغلامحسین و یارانش اعدام نشده بودند ـ مینویسد:
... پس از لحظه استراحت در منزل آقای زکی فرهنگ [درهشوری] عکس غلامحسین جلیل بویراحمدی و فرزندان او را آقای زکی فرهنگ بیرون آورده[،] پس از دیدن آقای ملک منصور قشقایی[،] آقای زیاد سترگ [درهشوری] و فریدون کشکولی و زریر فارسیمدان و امیر تیمور کشکولی و امیر تیمور شش بلوکی و محمدحسن درهشوری کلیه نگاه کرد[ند] و بعد آقای عبدالله کشکولی و حسین خان شش بلوکی اظهار داشتند(1)که واقعاً مردمان غیور[ی] میباشند که هیچ وقت
1) اصل: داشت.
زیر بار نخواهند رفت [و] فعلا به اشتباه به دام افتادهاند...(1)
بدینگونه، سرنوشت این مردمان غیور، همچون صدها غیورمرد دیگر عشایر جنوب، اعدام به دست حکومت پهلوی بود.
1) بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی.
پیامدها و تأثیرهای قیام عشایر(1)
به نظر میرسد قیام عشایر جنوب سردمداران رژیم پهلوی را به این نتیجه رسانید که سرکوب قطعی و دایمی عشایر لازم و ضروری است. بنابراین، شیوههای متعدد این سرکوب اعمال و اجرا شد. به احتمال زیاد، این اظهارنظر مورخ بیگانه ـ که کتابش از منابع طرفدارانه حکومت پهلوی به شمار میرود ـ درست باشد که: «احتمال دارد که دولت در نظر داشت از حوادث پیش آمده در فارس استفاده کند و یک بار و برای همیشه قدرت عشایر را در هم بشکند.»(2)همین نویسنده، به درستی احتمال میدهد که بمباران «ایل بویراحمدی» ـ و البته دیگر ایلات جنوبـ نشان از آغاز «تصفیة نهایی» آنان بود(3)پیشتر گفته شد که پس از قتل اتفاقی مهندس ملک عابدی در فیروزآباد فارس، سردمداران حکومت پهلوی دوم حملات زهرآگین تبلیغاتی و مسلحانة خویش را به عشایر منطقه آغاز کردند. حسن ارسنجانی، وزیر کشاورزی وقت، به صراحت اعلام کرد: «به افتضاح چادرنشینی در فارس خاتمه میدهیم. ما عشیره نمیشناسیم.»(4)
وقتی از نظر وزیر «روشنفکر» کشاورزی، «چادرنشینی» و عشایری، یک «افتضاح» بود؛ اعتقاد یک «سپهبد» نظامی، نظیر کریم ورهرام استاندار فارس چگونه باید باشد؟ او در مصاحبه با مجلة تهران مصور ـ در بهمن ماه 1341 ـ میگوید:
ما دیگر کسی را به نام (عشایر) نمیشناسیم... دولت ایران از دو ماه قبل در خاک فارس و شاید هم همه نقاط کشور [،] کلمة (عشایر) را از مکاتبات خود حذف کرده است... در فارس کلیة سازمانهای عشایری ارتش حذف شده و افسرانی که به نام (افسران عشایری) نامیده میشدند از مناطق مختلف احضار شدهاند(1)
حاکمان رژیم ـ از روشنفکر گرفته تا نظامی و بیسواد ـ با چنین تفکری به جنگ «عشایر» جنوب آمده بودند. جالب است، این افکار و اقدامات از همان اوان داستان که با قتل ناگهانی و بدون برنامه یک مأمور اجرای اصلاحات ارضی ـ پیش از اعلام انقلاب سفید و لوایح ششگانه ـ روی داد، آغاز گردید. بنابراین، با شروع قیام عشایر در اسفند 1341، حکومت پهلوی با تمام توان به فکر سرکوب قطعی و دایمی عشایر افتاد. شیوههای متعدد این سرکوب نیز از همان اسفندماه شروع شد و تا سکوت کامل عشایر در سال 1343 ادامه یافت. بمبارانهای مستمر و متوالی و بیرحمانه، دستگیری و بازداشتهای همگانی، اعدام سریع بیگناهان و گناهکاران، زندانیهای طولانی مدت و از همه بدتر و ناجوانمردانهتر شکنجهها و عذابهای صعب و سنگین، در راستای سرکوب کامل و قطعی بود(2)وقتی در سال 1343 آخرین مبارزان عشایر تسلیم و اعدام شدند، دیگر سکوت مطلق بر عشایر فارس مستولی گردید. بسیاری از بزرگان عشایر ـ از خان گرفته تا کدخدا ـ مطیع محض حکومت شدند و همراه و همدست نظامی و مأمور جزء دولت در چپاول رعیتهای «دهقان» شده و در تطاول عامة ایلات، شریک گردیدند. به جز حرکت بهمن قشقایی و یاران معدودش در سال 1344، دیگر حتی یک تن از مردان عشایر جنوب دست به تفنگ نشد تا از فشار حکومت پهلوی برعامة عشایر بکاهد. معدود یاغیان پیشین، که ظاهراً «تأمین» یافته بودند و در کنار سر و همسر
میزیستند، به آسانی ـ و البته به ترفند و حیله ـ به دست نظامیان و مزدوران ایلی به قتل رسیدند. سکوت سنگین و درازمدت دیگری بر عشایر و ایلات جنوب حکمفرما شد، و تا 13 سال بعد که تمام ملت ایران به پا خاست، تداوم یافت. در طی مدت این 13 سال، دولت حاکم مطلق بود و سیاستهای آن به دست مأموران و نظامیان حکومت ـ و همراهی و همسازی برخی سران قوم ـ اعمال و اجرا میشد. یک بار دیگر، حکومت پهلوی بر ایلات و عشایر مسلط گردید و جز مزدوران و مجیزگویان، کسی اجازة حضور در صحنه را نداشت. پاسگاههای ژاندارمری دایر شد و عنان کامل عشایر و ایلات را در دست گرفت؛ و حکومت، نظم قبرستانی و استبدادی خویش را اعمال کرد. عشایر، دیگر سرکوب قطعی و دایمی شده بودند. کاری که رضاشاه «قلدر» به طور کامل نتوانست فرجام بخشد، پسرش محمدرضا شاه ـ با کمک بیگانگان ـ به خوبی انجام داد. در واقع، مهم ترین و ارزشمندترین پیامد قیام عشایر جنوب برای حکومت پهلوی، سرکوب قطعی و دایمی عشایر بود. این سرکوب، به گونهای بود که معدود جنگجویان و یاغیان بازمانده عشایر جنوب ـ که غالباً تأمین داده شده بودند ـ یک به یک «ترور» مسلحانه گردیده از میان برداشته شدند. معروفترین این جنگجویان، کُردی انصاری، دشتی گله زن، مسیح بولوردی و برادران خوردُل موصلو بودند.
هر چند در باب نقش آمریکا و دیگر بیگانگان در سرکوب قیام عشایر جنوب ـ آن گونه که باید ـ اسناد محرمانه و مهم در دست نیست؛ اما قراینی وجود دارد که نشان میدهد بیگانگان ـ خاصه آمریکا و انگلیس ـ نقش مهمی در سرکوب قیام عشایر جنوب ایفا کردهاند. بنا به نقل روزنامههای رسمی، چهار روز پس از قتل ملکعابدی، دو هیأت از سناتورهای آمریکایی برای بررسی «طرحهای مستشاران و هیأتهای نظامی آمریکا در ایران» و نیز کسب «اطلاعات دست اول دربارة وضع نظامی و سیاسی ایران» وارد تهران گردیده و با مقامات ایرانی مذاکره نمودهاند(1)بنا به نوشتة نشریه محلی پارس، این هیأت «برای دیدار از تأسیسات مرکز پیاده و لشکر 10 فارس به شیراز وارد
1) رجوع شود: کیهان، (24 آبان 1341، شماره 5802)، ص 1.
شدند. مدت اقامت این هیأت در شیراز 3 روز» تعیین شده است(1)
در بحبوحة دستگیریهای گسترده و بازجوییهای شکنجهآمیز صدها عشایر متهم به قتل ملکعابدی در فیروزآباد فارس، برای نخستین بار از دستگاهی آمریکایی به نام«دروغ سنج» که تنها متخصص آن یک فرد آمریکایی بوده استفاده شده است.
خبرنگار کیهان، در گزارشهای مکرر و مهیج خویش از دستگیری و بازجویی متهمان قتل ملکعابدی، «طرز کار دستگاه کشف دروغ» را اینگونه گزارش داده است:
دستگاه کشف دروغ که از چند روز پیش مورد استفاده قرار گرفته است، طرز کار آن به این شرح است: قسمتی از دستگاه را به بازوی متهم میبندند و دستگاه را به برق وصل میکنند، در همین موقع از متهم بازجویی میشود، متهم به محض اینکه شروع به صحبت کرد وسیلة موادی که روی نوار کاغذ در حرکت است آثاری از خود به جای میگذارد، هر وقت خطوط منظم و دقیق باشد معلوم است که متهم مطالب را آنچه که واقع بوده اظهار داشته ولی موقعی که دروغ میگوید چون دچار هیجان و ناراحتی فکری قرار میگیرد آثار آن دقیق و منظم نیست. متخصص این کار در ایران فقط یک نفر آمریکایی است که فعلاً در فیروزآباد از متهمین بازجویی می کند(2)
بدینگونه، حمایت و حضور آشکار عناصر آمریکایی در خاموش ساختن قیام عشایر جنوب، در همین نخستین واقعه نمود پیدا کرده است. جای تردید نیست، که پس از اعلام «انقلاب سفید» و طرح اصلاحات آمریکایی، حمایت و پشتیبانی سردمداران و مسئولان آمریکا بیشتر و بیشتر شده است.
یکی از مشهورترین و فعالترین عناصر آمریکا در ایران، سرهنگ گراتیان یاتسویچ بود که از مهرماه 1336 «به عنوان دبیراول سفارت آمریکا وارد تهران شد و طی دوران اقامت خود دارای سمتهای پوششی چون مستشاری سازمان برنامه و (از 1341) وزیرمختاری سفارت آمریکا بود.»(3)وی که مدت شش سال در ایران انجام مأموریت نموده است؛ در فروردین 1342 و در اوج قیام عشایر به فارس مسافرت کرده است.
همراه وی در این سفر، «رابرت کومر، کارشناس عالیرتبه «سیا» در جنگهای چریکی» بود(1)مسافرت دو تن از مقامات مهم آمریکایی به فارس و دیدار و مشورت با مسئولان فارس ـ از جمله رئیس ساواک ـ حاکی از نظارت مستقیم سازمان سیا بر عملیات سرکوب عشایر جنوب است(2)
یاتسویچ، پس از بازگشت به تهران، در نامهای دوستانه به تاریخ بیستم فروردین 1342، به ریاست ساواک فارس و بنادر، سرهنگ مسعود حریری مینویسد:
اینجانب مایل است از لطف و محبت سرکار و کارمندان مربوطه نسبت به دوستدار و آقای رابرت کومر ضمن دیدار ما از شیراز در روزهای یکشنبه و دوشنبه [18 و 19] بار دیگر صمیمانه تشکر نمایم. ما در مورد ترتیب ملاقاتمان با تیمساران ورهرام و آریانا و همچنین در مورد ترتیب اقامت ما در شیراز که به بهترین وجهی انجام گرفت عمیقاً خود را نسبت به جنابعالی مدیون میدانیم و نیز در مورد مذاکرات بسیار جالبی که در مورد مسائلی که علل اصلی اوضاع جاری فارس را تشکیل میدهد با هم به عمل آوردیم و همچنین نسبت به راهحلهای بسیار منطقی که جنابعالی چه در مورد تصمیماتی که باید فعلاً و چه آنهایی که باید بعدها نسبت به این مسائل اتخاذ گردد ارائه نمودید خود را مدیون سرکار میدانیم. ایده های جنابعالی ما را تحت نفوذ قرار داد و مایلم به شما اطمینان بدهم که منتهای کوشش را به عمل خواهیم آورد که این ایدهها را هر موقع که باعث تأمین کمکهای مورد لزوم به خصوص استان فارس شود ارائه دهیم...»(3)
سندی در دست است که ساواک فارس، در مطلبی مختصر، به «ملاقات مستشار آمریکایی با تیمسار آریانا و مذاکرات آنان در مورد نحوة تقسیم خواروبار و یکی دو موارد دیگر» اشاره نموده است.(سند شماره 28) احتمال داده میشود «یکی دو موارد دیگر» که به دلایل امنیتی بیان نشده، همان قیام عشایر و چگونگی سرکوب آن بوده است. در واقع مهمترین مسئله حکومت در جنوب، قیام عشایر بود. تقریباً یک هفته پس از جنگ مهیب گجستان و ضربه سنگینی که بر ارتش محمدرضا شاه وارد آمد، سیزدهمین دورة
«کمیته نظامی پیمان مرکزی سنتو» در ایران تشکیل شد. در این کمیته، مقامات عالیرتبه نظامی از کشورهای آمریکا، انگلیس، ترکیه، پاکستان و ایران شرکت کرده بودند. ارتشبد ماکسول تایلور رئیس ستاد مشترک ممالک متحده آمریکا، دریاسالار اول مونت باتن وزیر دفاع پادشاهی انگلیس، سپهبد کمالالدین گوگالین از ترکیه، ارتشبد محمد موسی از پاکستان و ارتشبد حجازی رئیس ستاد بزرگ ارتشتاران ارتش شاهنشاهی ایران در جلسات مربوط به کمیته نظامی پیمان مرکزی سنتو شرکت داشتند(1)
هر چند اطلاعی از مذاکرات و تصمیمات محرمانه آنان منتشر نشد؛ اما به نظر میرسد وقایع جاری کشور ایران، خاصه قیام مسلحانه عشایر جنوب، بحث و بررسی شده است. به احتمال زیاد، در این مذاکرات، همفکری و مشورت اعضای کمیته نظامی پیمان مرکزی سنتو درباره خاموش نمودن قیام عشایر جنوب، ارایه و تأثیر گذاشته است. به علاوه، دریاسالار لرد مونت باتن در مورخه 9 اردیبهشت ماه با هواپیمای اختصاصی خود وارد شیراز شده است.
ارتشبد حجازی در نامه مورخ 3/2/1342 به سپهبد آریانا فرماندهی نیروهای عملیاتی جنوب اعلام داشته: «نظر باینکه ساعت 0830 روز دوشنبه 9/2/42 دریاسالار لرد منباتن [مونت باتن] رئیس ستاد دفاع انگلستان با هواپیمای اختصاصی خود [به] فرودگاه شیراز وارد خواهد شد. خواهشمند است تیمسار سپهبد ورهرام استاندار [فارس] در فرودگاه از ایشان استقبال به عمل آورند[.] در مورد گارد تشریفاتی به نیروی زمینی دستور لازم داده شده است.»(2)
اگرچه، اطلاعی از اهداف مسافرت دریاسالار انگلیسی و نتایج آن در دست نیست؛ اما میتوان حدس زد از مقاصد مهم وی نظارت مستقیم و نزدیک بر جریان اوضاع جنوب و چگونگی سرکوب قیام عشایر بوده است.
اعضای کمیته نظامی پیمان سنتو به همراه پادشاه ایران محمدرضا شاه، روز یکشنبه هشتم اردیبهشت ماه، ناظر «مانور بزرگ ارتش» در اطراف قم بودند. در این مانور، جتهای جنگی ارتش، مواضع فرضی تعیین شده را بمباران میکردند. این در حالی بود
که هواپیماهای جنگی ارتش، قریب یک هفته پیش به گونهای واقعی مناطق عشایری کهگیلویه و بویراحمد، سرخی و ممسنی را بمباران مینمودند. در واقع، تمرینات مانوری خلبانان جنگی ارتش در روز هشتم اردیبهشتماه، از مدتها پیش در جهت سرکوب قیام عشایر جنوب آغاز شده بود.
یکی از مهمترین تأثیرات قیام عشایر، استقلال و جدایی مناطق بویراحمد، کهگیلویه و گچساران از استانهای فارس و خوزستان بود. تا قبل از تأسیس فرمانداری کل کهگیلویه و بویراحمد، بخشهای کهگیلویه و گچساران جزو خوزستان بود و منطقه بویراحمد جزو فارس. اما، نقش و تأثیر برجسته جنگجویان بویراحمد و تحمیل ضربات سنگین بر حکومت پهلوی ـ خاصه جنگ گجستان ـ متولیان رژیم را بدین نتیجه رسانید که برای کنترل بیشتر و نظارت مستمر و دقیقتر، منطقه و مردم آن را محدود و مستقل و از عشایر دیگر جدا نمایند. این تصمیم، سهولت سرکوب و خاموش نمودن مخالفتهای احتمالی را ممکن میساخت. به علاوه، حکومت پهلوی یک بار دیگر میتوانست ـ پس از اقتدار دهة 1310 تا 1320 ـ به طور کامل و مستبدانه، عنان حاکمیت منطقه را در دست گیرد.
بنابراین، سرلشکر پاکروان رئیس سازمان اطلاعات و امنیت کشور، در تاریخ 26 خردادماه 1342، پیشنهادهای متعددی به نخستوزیر کشور ارائه داد، تا «برای رفع کلی مشکلات و جلوگیری از نظایر حوادث اخیر» و «بهبود اوضاع منطقه بویراحمد» مؤثر واقع شود(1)
وی ابتدا به «موقعیت عالی» منطقه بویراحمد و وجود «منابع طبیعی» نظیر «آب» و «کوهستانهای پوشیده از جنگل» اشاره نموده، که «برای هر نوع عمران و آبادی آمادگی داشته و می توان سرزمین آنجا را به صورت یک منطقه نمونه درآورد.» اما، «متأسفانه در گذشته به علل گوناگون توجهی به این ناحیه نشده» است.
1) بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی.
سپس، بر اساس شیوة معمول و مرسوم حاکمان رژیم ـ که همه نوع اتهام و توهین به عشایر جنوب وارد میکردند ـ معتقد است: «در اثر نبودن راه و جاده [و] عدم وجود ادارات و تأسیسات دولتی [و] عدم توجه به وضع اجتماعی و اقتصادی آنجا»، مردم منطقه «به کلی از تمدن امروزی بیبهره مانده و میتوان گفت به صورت نیم وحشی زندگی مینمایند.»
هر چند، نبودن راه و جاده و عدم وجود ادارات و تأسیسات دولتی و عدم توجه به اوضاع اجتماعی و اقتصادی یک منطقه، اهالی آن را از برخی مظاهر «تمدن امروزی» محروم و بیبهره می نماید؛ اما این مهم «کلی» و عمومی نیست و نمی توان محروم شدگان را «نیم وحشی» خواند. البته، این قبیل نوشتهها و گفتهها از شعارهای رایج سردمداران رژیم پهلوی در جهت تضعیف، تخفیف و تحقیر عشایر قیامکننده بود و هیچ با واقعیت و حقیقت، انطباق نداشت(1)غالباً حکومتهای استبدادی، برای توجیه عملکرد ستمگرانه و غیرمردمی خویش، هرگونه مخالفت و اعتراض مردمی را به «وحشیگری» و «بیفرهنگی» و «جهالت» منسوب می نماید. به علاوه، حاکمان رژیم برای توجیه اعمال ظالمانه خویش و عدم تأمل و تدبر در علل و اسباب قیامهای مردمی و توجه به حقوق حقة آنان، فرافکنی نموده، تمام معایب و نقایص را به تودة مردم نسبت داده است. عشایر جنوب نیز بخشی از مردم ایران بود، که هرگونه اعتراض آنان، به بیفرهنگی و وحشیگری و جهالت متهم میگردید.
باری، در میان پیشنهادهای سرلشکر پاکروان، آنچه سریع جامة عمل پوشید، تأسیس فرمانداری کل بویراحمد و کهگیلویه بود. وی، پیشنهاد «تجدیدنظر در وضع جغرافیایی و تقسیمبندی اجتماعی و سیاسی منطقه و تشکیل یک فرمانداری کل و انتخاب یک افسر
1) نقل است، پس از سرکوب قیام و استقرار حکومت نظامی در بویراحمد، یکی از مقامات عالرتبة آمریکا سفری به یاسوج مینماید و از سرهنگ علیزاده، فرماندار کل میخواهد که از کلانتران بویراحمد، کسی را نزد او بیاورند. بنابراین، محمدحسینخان طاهری را ـ که به دلیل اتخاذ سیاست بیطرفی محفوظ مانده بود ـ نزد او بردهاند. چون کلانتر بویراحمدی را با کت و شلوار و کراوات و به اصطلاح «اتوکشیده» میبیند، به کنایه میگوید: «چطور بین بویراحمدیها که «وحشی» و «بیفرهنگ»اند شما اینگونهاید؟» وقتی مترجم، مطالب او را ذکر میکند، محمدحسینخان با حاضر جوابی پاسخ میدهد: «به نظرم، شما آمریکاییها «وحشی» هستید، که مرد بزرگی چون «کندی» را در وسط خیابان ترور میکنید.» با این پاسخ صریح، مقام آمریکایی شرمنده و خجلتزده میشود. معهذا، معلوم میگردد تلقی مقامات آمریکایی و حاکمان حکومت پهلوی، مثل هم بوده است.
شایسته و دلسوز برای ادارة امور محل» را داده بود. دیگر پیشنهادهای وی عبارت بود از:
1ـ ایجاد راههای خوب و مربوط نمودن این ناحیه به اصفهان و بهبهان و فارس به طوری که راههای مزبور برای تمام مدت سال قابل استفاده باشد.
2ـ تأسیس و ایجاد ادارات و مؤسسات دولتی برای رسیدگی به وضع عمومی مردم.
3ـ احداث و ایجاد کارخانجات برق با توجه و استفاده از آبشارهای طبیعی موجود در محل.
4ـ ایجاد مدارس ابتدایی و حرفهای و تشویق مردم [به] کسب علم و دانش...
5ـ ایجاد مؤسسات بهداشتی و آشنا نمودن مردم به اصول بهداشت.
6ـ ایجاد کارخانجات تولیدی از جمله کارخانه قند ـ کبریت سازی و غیره.
7ـ ایجاد مؤسسات کشاورزی و دامپروری و آشنا نمودن مردم به وسایل مدرن و مکانیزه امروزی...
رئیس ساواک کشور، در پایان هشدار داده بود: «چنانچه توجهی نسبت به موارد معروضه فوق به عمل نیاید در آتیه به هیچوجه نمیتوان به آرامش آن منطقه امیدوار شد و احتمال میرود هر آن به عللی که قبلاً به عرض رسیده مشکلات تازهای برای دولت ایجاد گردد.»
به دنبال پیشنهادهای سرلشکر پاکروان، تصمیم به تأسیس فرمانداری کل بویراحمد و کهگیلویه گرفته شد. وزیر کشور، «دکتر مهدی پیراسته»، روز جمعه هفتم تیرماه 1342 در جمع عدهای از کدخدایان بویراحمد اعلام کرد: «به فرمان شاهنشاه و تصمیم دولت مقرر است که فرمانداری کل در ناحیه بویراحمدی تأسیس شود و به احتیاجات مردم این منطقه توجه لازم مبذول گردد.»(1)همین روزنامه، یک روز بعد در بخش اخبار «شهرستانها» نوشت:
در مناطق بویراحمدی فرمانداری کل تأسیس میشود... آقای دکتر پیراسته وزیر کشور صبح روز جمعه [7 تیرماه] با سران عشایر بویراحمدی درباره تأسیس فرمانداری کل در منطقه بویراحمدی مذاکره کرد و از روی نقشهای که با خود به
1) کیهان، (8 تیرماه 1342، شماره 5979)، ص 12.
شیراز آورده بود و مناطقی را که دولت در نظر دارد در آنها درمانگاه و دبیرستان تأسیس نماید و همچنین منطقهای را که دولت برای تأسیس فرمانداری کل در نظر گرفته است [به] سران عشایر نشان داد. فعلاً به موجب اوامری که شاهنشاه جهت انجام کارهای عمرانی در منطقه بویراحمدی فرمودهاند قرار است در میان دشت [؟] و یاسوج فرمانداری کل تأسیس گردد.»(1)
وزیر کشور، در بخش دیگری از سخنان خود، خطاب به بویراحمدیها گفته است:
کاری میکنیم که از هر گوشه بویراحمدی طلا جمع شود... به دستور اعلیحضرت همایونی در منطقه بویراحمدی و ممسنی اصلاحاتی شروع خواهد شد. در منطقه بویراحمدی فرمانداری کل تأسیس میشود. با اجرای برنامههایی که طرح کردهایم منطقه فارس و مخصوصاً بویراحمدی تبدیل به یک منطقه آباد و سرسبز خواهد شد و انشاءاله با کمک مردان وطنپرست و عشایر ممسنی و بویراحمدی کاری خواهیم کرد که از هر گوشه و کنار این منطقه طلا جمعآوری شود...(2)
در پی این سخنان، وزیر کشور پیشنهاد مکتوب تأسیس فرمانداری کل بویراحمد و کهگیلویه را به نخستوزیر ارائه داد؛ که در جلسة مورخ 22 تیرماه 1342 هیأت وزیران به تصویب رسید. در تصویبنامه دولت آمده بود:
منطقه بویراحمد سردسیر و گرمسیر تبدیل به فرمانداری کل بویراحمدی و کهگیلویه گردد [و] مرکز فرمانداری کل بویراحمدی و کهگیلویه[،] یاسوج خواهد بود و شهرستانهای آن و بخشهای هر یک به قرار ذیل است.
الف ـ بخش حومه شامل تل خسرو ـ دشت روم ـ سفیددار و تنگ تامرادی ـ جلیل و بابکان.
ب ـ بخش دوراهان [دروهان] شامل سی سخت ـ پاتاوه و میمند ـ نقارهخانه ـ چنار[ـ] مارگان ـ لوداب و زیلائی.
1ـ بخش حومه 2ـ لنده 3ـ بهمئی 4ـ باشت 5ـ گچساران و دوگنبدان...(1)
بدین ترتیب، مهمترین اقدام اصلاحی و ظاهری حکومت پهلوی در پی قیام عشایر جنوب ـ خاصه بویراحمد و جنگ مشهور گجستان ـ تأسیس فرمانداری کل کهگیلویه و بویراحمد بود. مرکز این فرمانداری، یاسوج تعیین گردید که تقریباً خالی از سکنه بود؛ و هیچ سرپناهی جز چند دکانک «کپری» پیلهوران اردکانی و یکی دو اتاقک گِلی، نداشت.
محمد بهمن بیگی، به درستی بهترین تعبیر را در باب چگونگی تأسیس استان کهگیلویه و بویراحمد، بیان کرده است. او میگوید: «استان بویراحمد تنها استان ایران بود که نه به دلیل جمعیت، نه به دلیل وسعت، نه به دلیل ثروت [،] بلکه فقط در نتیجه قدرت موجودیت یافت.»(2)
در همان روزی که دولت اسدالله علم، تشکیل فرمانداری کل بویراحمدی و کهگیلویه را به تصویب رسانید، سپهبد بهرام آریانا فرمانده نیروهای نظامی عملیات جنوب، در نامهای به شاه نوشت: «به منظور استقرار امنیت کامل در منطقه عملیات جنوب (بخصوص منطقه بویراحمدی) انجام یک سلسله اقدامات اساسی ضرورت دارد.»(3)وی، اقدامات اساسی مزبور را اینگونه برمیشمارد:
1ـ فرمانداری کل بویراحمدی(4)
2ـ استقرار کلیه سازمانهای اداری
1) رجوع شود: یعقوب غفاری، همان، ص 506 (سند شماره 58 همان اثر).
2) محمد بهمن بیگی، بخارای من ایل من، ص 319.
3) آریانا، همان، ص 269 (تاریخ نامه 22/4/1342 است).
4) آریانا محدودة فرمانداری کل بویراحمد را متشکل از بویراحمد علیا، بویراحمد سفلی (کهگیلویه) و ممسنی ذکر میکند، که مرکز آن یاسوج تعیین گردیده است. (رجوع شود: آریانا، همان، صص 292ـ291) البته طرح تأییدی هیأت دولت، منطقه ممسنی را از آن مجزا نموده بود.
3ـ استقرار پاسگاههای ژاندارمری
4ـ مسئله خلعسلاح کامل منطقه عملیات جنوب
5ـ راهسازی
6ـ مسئله عفو عمومی
7ـ رها نمودن سریع واحدهای مأمور از منطقه عملیات
8ـ فعالیتهای اقتصادی ـ اجتماعی و فرهنگی(1)
پیشنهادهای آریانا درباره «فرمانداری کل بویراحمدی» و استقرار سازمانهای اداری و انجام فعالیتهای اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی، تقریباً همان پیشنهادهای ساواک و سرلشکر پاکروان است. آریانا میگوید:
جان نثار تأسیس یک فرمانداری کل در منطقه بویراحمدی را به شرف عرض مبارک رسانیده و لزوم حیاتی این موضوع را به هیأت دولت و مقامات وزارت کشور نیز روشن گردانیده است... این اقدام هر چه زودتر عملی گردد به استقرار امنیت در آن منطقه کمک بزرگی خواهد نمود... فرماندار کل بویراحمدی چنانچه یک افسر ارشد آرتش [باشد] برای احراز این مقام مناسبتر خواهد بود و ترجیحاً از افسرانی انتخاب گردد که کاملاً به این منطقه آشنا بوده و به روشهای اداره و سرپرستی امور عشایری آگاهی داشته باشند(2)
وی، استقرار سازمانهای اداری و متناسب با فرمانداری کل و دیگر احتیاجات منطقه نظیر «بهداری ـ پست و تلگراف ـ آمار و ثبت احوال ـ ثبت اسناد و املاک ـ بانک ـ فرهنگ ـ دادگستری و غیره» را نام میبرد(3)
همچنین به «مسئله راهسازی که یکی از برجستهترین اقدامات بوده و در امنیت منطقه و... پیشرفتهای اجتماعی و اقتصادی آن تأثیر بسزایی خواهد داشت» اشاره میکند(4)راههای پیشنهادی وی عبارت بوده از:
1ـ راه اردکان ـ یاسوج 2ـ راه نظامی بهبهان ـ قلعه تمبی (1)ـ تنگ نالی ـ چنار 3ـ راه فرعی نوگک ـ امیرایوب (2)4ـ راه فرعی آباده ـ آسپاس 5ـ راههای داخل ممسنی، که «با استفاده از گندم رایگان و واحدهای مهندسی نظامی در دست ساختمان و پیشرفت میباشد.»(3)
سپهبد آریانا، در خصوص اقدامات اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و بهداشتی به موارد زیر اشاره میکند؛
الف ـ تأسیس کارخانجات تولیدی در نقاط مساعد منطقه و استفاده از نیروهای انسانی.
ب ـ تهیه طرحهای عمرانی به منظور:
بهبود وضع آبیاری و استفاده بهتر از وجود آبهای رودخانههای موجود در منطقه.
ایجاد مراکز ترویج دامپروری [که] برای تربیت دام یکی از مساعدترین نواحی کشور میباشد.
استفاده از جنگلهای موجود در منطقه و توسعه و بهرهبرداری از آنها.
ترویج کشاورزی و ایجاد تسهیلات برای زارعین جهت کشت چغندر قند و سایر محصولات کشاورزی که با آب و هوای منطقه مناسب میباشد.
پ ـ فعالیتهای اجتماعی و فرهنگی و بهداشتی شامل:
1ـ ایجاد مدارس بخصوص توسعه سازمان تعلیمات عشایری.
2ـ ایجاد درمانگاهها و سازمانهای بهداشتی(4)
آریانا، مسئله خلعسلاح عشایر جنوب را «مهمترین مسئلهای [میداند] که با استقرار امنیت کامل در منطقه عملیات نیروهای جنوب ارتباط مستقیم دارد.»(5)بنابراین، انجام آن ضروری و نیازمند «اعتبار پولی به سازمانهای سرپرستی عشایری»؛ «واگذاری وسایل
مخابرات، موتوری و سررشتهداری»؛ «مراقبت دائمی سواحل و بنادر جنوب و ایجاد یک شبکه تجسسی و اطلاعاتی برای مبارزه با ورود اسلحه قاچاق» و مجازات شدید قاچاقچیان اسلحه و تبعید آنان میباشد(1)
سپهبد آریانا، در پایان نامه خویش به «شاهنشاه» یادآور میشود: «توجه عاجل به پیشنهادات معروضه جاننثار... در تحکیم مبانی امنیت منطقه و اصلاح و بهبودی وضع اقتصادی مردم و پیشرفت و توسعه وضع اجتماعی و فرهنگی اهالی منطقه تأثیر کاملی داشته و برای همیشه به تحریکات خانهای یاغی و فئودالهای خائن پایان خواهد بخشید.»(2)خبرنگار مجله تهران مصور، که در [مسافرت دوازده روزة خویش به فارس و کهگیلویه و بویراحمد، به زعم خود] «وقایع حقیقی جنوب را به اطلاع خوانندگان» [رسانیده بود؛ در پایان ـ به اختصار ـ چنین اظهار نموده است]: «... با استقرار یک گردان سرباز و اعزام مأموران باوجدان و وظیفهشناس به خوبی میتوان یک ایل را اداره نمود و جلو خانبازی را گرفت[.] مردم اصیل و پاکنژاد بویراحمدی همانها هستند که داریوش و خشایارشا را به وجود آوردند. همین مردم بودند که تا قلب امپراطوری عظیم رم و یونان پیش رفتند و همین مردم بودند که خاک میهن را از حملات بیگانگان حفظ کردند... اسامی زن و مرد آنان اغلب فارسی است، آداب و رسومشان اصیل و قدیمی و باستانی است... مردمی بسیار صمیمی و مهماندوست و ساده و بیآلایش هستند. از این احساسات باید به نفع خود آنها و مملکت استفاده شود. حالا که امنیت کامل برقرار شده و گردنکشان منکوب شدهاند و ارتش وظیفه خود را انجام داده[،] سایر سازمانهای دولتی نیز باید به دنبال ارتش وظایف خود را انجام دهند. تنها تصویب تأسیس فرمانداری کل در کوهگیلویه کافی نیست[.] باید وسایل کار را فراهم کرد. مأموران صدیق و وظیفهشناس و باوجدان به آنجا فرستاد[،] نه مأمورانی که قصد پر کردن جیب خود را داشته باشند. یک قسمت از این اغتشاشات و دست بلند کردن برای مأمور دولت به خاطر ظلم و نارواییهایی بوده که سابقاً توسط بعضی از مأموران ناصالح دولت به این ایرانیان اصیل میشده است[.] باید این رویه به کلی عوض شود و دولت بهترین مأموران خود را اعزام دارد. خداوند همهگونه لطف را به این
منطقه نموده و اینک وظیفه ما است که از این همه امکانات طبیعی و جغرافیایی و اقلیمی استفاده کنیم. بویراحمدی به حق سویس ایران است[.] هرگونه زراعت در آنجا میشود. همه نوع میوه هست[.] شکارگاه ـ صید ماهی ـ کوهپیمایی ـ پیکنیک و هرگونه وسیله تفریح و ورزشی دیگر در آنجا فراهم است...»(1)
از فحوای مطالب فوق چنین استنباط میگردد که گزارشکر مجله تهرانمصور، پس از تحقیقی دوازده روزه به واقعیاتی از نحوة تعامل حکومت مرکزی و عشایر جنوب دست یافته و تا حدودی تحتتأثیر مردم منطقه قرار گرفته است. به رغم آنکه وی یک گزارش رسمی حکومتی تنظیم نموده است؛ ولی همین مختصر نظرات و پیشنهادهایی که به نوشته وی «نتیجه سفر عبرت انگیز جنوب» بود، قابلتوجه و بیانگر برخی واقعیتهاست. در نشریه «بهار ایران» نیز مطلبی به عنوان «بعد از ختم غائلة فارس و خلعسلاح چه باید کرد؟!» آمده بود، که بخشی از آن جالب توجه و قابل ذکر است. نویسنده مطلب، به درستی اظهار داشته بود: «... میگویند آنانکه تا به حال تفنگ در دست داشتهاند باید بیل به دست بگیرند[.] این حرف ظاهراً صحیح است ولی تنها بیل در دست گرفتن کافی نیست[.] زیرا آنکه بیل در دست میگیرد و میخواهد زراعت کند باید وسائل کار و لوازم داشته باشد. در فارس اراضی بسیار متعددی برای زراعت و کشاورزی وجود دارد[،] ولی متأسفانه در همه جا «کم آبی» یا به عبارت بهتر «بیآبی» به چشم می خورد... دولت و سازمان برنامه با سرعت عجیبی در تمام نواحی شمال و غرب ایران سد میسازد و وسائل زراعت و کشاورزی را در اختیار اهالی میگذارد... ولی متأسفانه هنوز توجهی به فارس نشده و برای نمونه یک سدی هم در فارس ساخته نشده است!»(2)
باری، چنانکه بعداً آشکار شد، تنها آن بخش از پیشنهادهای آریانا و ساواک عملی شد که حاکمیت مطلق منطقه را در سلطه اقتدار دولتمردان و نظامیان حکومت تثبیت و ماندگار میکرد. بر اساس توصیه آریانا و ساواک، یک مأمور نظامی ارتش به نام سرهنگ «غفور علیزاده» ـ که از مردادماه 1340 فرماندار نظامی کهگیلویه (= دهدشت و گچساران) بود ـ در اوایل آبان ماه 1342 به عنوان «کفیل فرمانداری کل کهگیلویه و
بویراحمد» معرفی و آغاز به کار کرد. وی، در مرداد 1343 فرماندار کل کهگیلویه و بویراحمد گردید و تا اواسط شهریورماه 1351 که استانداری کردستان را به دست گرفت، در کهگیلویه و بویراحمد حاکمیت مطلق داشت. در این مدت طولانی، او که قدرتمندترین نماینده حکومت مرکزی محسوب میشد، «ایلخان» اصلی کهگیلویه و بویراحمد بود و دیگر خوانین و کدخدایان ایلات بویراحمد، باوی، بهمئی، چرامی ـ و تا حدودی طیبی و دشمن زیاری ـ نمایندگان واقعی و مورد احترام او بودند. از هرم قدرت و ساختار اجتماعی و طبقاتی ایلات کهگیلویه و بویراحمد، فقط دو خان ـ عبداللهخان ضرغامپور و ناصرخان طاهری ـ و یک کدخدا (ملاغلامحسین جلیل) حذف شده بودند و دیگر کلانتران و کدخدایان منطقه باقی مانده و مورد احترام نمایندة حکومت مرکزی بودند. ایلخان، سرهنگ غفور علیزاده شده بود و دیگر خوانین و کدخدایان قوم به عنوان بازوان راست و چپش عمل میکردند و سیاست و قدرت و ثروت منطقه را در دست گرفته بودند. در این میان، توده عظیم اجتماع، تمام محرومیتها و مشکلات پیشین و شیوة زندگی گذشته را دارا بودند و معدود رعایای «دهقان» شده، همچنان «رعیت» محسوب میشدند. در واقع، حکومت مرکزی و نماینده تامالاختیار آن، ساختار طبقاتی و اجتماعی قوم و حاکمیت حاکمان سنتی ایلات را حفظ کرد و منفعتطلبی آنان را به طرق دیگر تأمین نمود.
یک نویسنده محلی، در مقالهای که در سال 1355 در «سمینار بررسی مسائل جامعة عشایری ایران» ـ در کرمانشاه ـ ارائه داد، متنفذین محلی همدست دولتیان را «دوزیستانی» میخواند که «با روحیة دوزیستی، هم از مردم منتفع شده و هم از دولتیان.»(1)اکثر این دوزیستان، همان کسانی بودند که تا اسفند 1341 ـ که عبدالله خان ضرغامپور بر اریکه قدرت سوار بود ـ از او منفعتها برده و به تبع قدرت و ثروت خانی او، قدرت و ثروت یافته بودند. آنها، چون خان خویشاوند خویش را در ضعف و ذلت دیدند، به دامن دولت افتادند و از خوان کرم و قدرت آنان، حال و آیندة خویش را تأمین نمودند. روند انتفاع و انقیاد آنان از دولت مرکزی و حاکمانی چون سرهنگ
1) عطا طاهری، «عشایر کهگیلویه و بویراحمد»، سمینار بررسی مسائل جامعه عشایری ایران، کرمانشاهان، دبیرخانه سمینار، (شماره 9)، 2535، ص 16.
علیزاده ـ سرلشکر بعدی ـ و جانشینان وی، تا پیروزی انقلاب اسلامی ادامه یافت.
موارد مهمی که سرلشکر پاکروان و سپهبد آریانا در نامههای خویش به محمدرضا شاه و دولت اسدالله علم اعلام کرده بودند، دستکم از سال 1325 در مکاتبات بویراحمدیها به حکومتگران پهلوی ارائه شده بود. اسنادی در دست است که سران ایل بویراحمد علیا ـ محمدحسین خان و ناصرخان طاهری ـ در نیمه دوم سال 1325، از دولت مرکزی خواستهاند:
1ـ در هر موقع که انتخابات دوره پانزدهم شروع شود یک نفر از طرف ایل بویراحمد جزء استان هفتم(1)معلوم شود.
2ـ برای تعلیم و تربیت و رفع بیسوادی دستور فرمایند یک باب دبستان 6 کلاسه با مدیر و معلم در تل خسروی تأسیس که از مراحم عالیه برخوردار باشند.
3ـ برای دفع امراض گوناگونی که در خارج بدون دسترسی به پزشک و دواجات به ظهور میرسد[،] مستدعی است دستور فرمایند یک نفر دکتر حاذق برای ایل بویراحمد علیا تعیین گردد که یک عده مردم بیچاره از این هلاکت و گمراهی محفوظ بماند...
4ـ جاده بین اردکان و تل خسروی را... دستور صادر فرمایند بودجة کافی برای تعمیرات آن معلوم شود که مانند سایر نقاط فارس اهالی بویراحمد بتوانند به آسانی به شهرها آمد و شد نمایند... استدعا داریم نسبت به تصویب [مواد] بالا که وظیفه قانونی [و] ملی است[،] اوامر مقتضی صادر فرمایند که ایل بویراحمدی بیش از این از هر حیث عقب نباشد...»(2)
اینگونه اقدامات که بنا به نوشته درخواستکنندگان «وظیفه قانونی و ملی» حکومت بوده است، در سالهای قبل از سوی یک نویسنده غیربومی به نام «محمود باور» اعلام
شده بود. وی، در کتاب «کوهگیلویه و ایلات آن»، در مطلبی تحت عنوان «چطور ایلات اصلاح میشوند؟» به مواردی چون: «احداث راههای اتومبیلرو»، «تأسیس دبستانهای چهار و شش کلاسه»، «تشویق و تقویت امور زراعتی و کشاورزی»، «فرستادن پزشک و درمانگاه سیار با مقدار کافی دارو و آمپولهای ضد آبله، تیفوس و تیفوئید و غیره که مرتباً در ایلات در حرکت باشند.» اشاره کرده بود(1)
محمود باور معترف است: «آنچه در اطراف پیشنهادات بالا به منظور اصلاح ایلات و عشایر نوشتیم[،] یک رشته مطالبی است که جسته جسته از خود آنها شنیده شده و ایمان داریم اگر از روی یک برنامه مرتب و به وسیله مردان صالح و پاکسرشتی اجرا گردد در بهبودی اوضاع عشایر تأثیر مهمی خواهد بخشید.»(2)
نویسنده منصف دیگری به نام منوچهر ضرابی، که در سالهای دهه 30، مدتی در خوزستان و بهبهان و میان عشایر کهگیلویه و بویراحمد خدمت میکرده است، در مقالهای با عنوان «طوایف کهگیلویه» مینویسد: «ایل بویراحمد از جوانترین ایلات ایران و در شجاعت، تیراندازی، سواری، گذشت و مهماننوازی زبانزد کسانی است که با آنها دمخور بودهاند... صدیق و راستگو هستند و اگر از آنها متوجه شوند مسلماً نقطه اتکایی برای قوای دفاعی کشور خواهند بود. [اما] در سراسر سرزمین این ایل اثری از بیمارستان و پزشک و دارو و دبستان نیست... ده سال قبل هنگامی که هنوز شمشیر را از دست نداده بودم[،] این نکات را به طور مشروح نگاشتم؛ولی افسوس [که] در دل کسی اثر نکرد. از فرزندان رشید بویراحمد خود باید نگاهداری کنیم، زیرا یار غمخوار روزگار بدبختی ما خواهند بود.»(3)
با این قبیل استنادات، کاملاً معلوم است که از سالهای 1320 به بعد ـ تا قیام عشایر و در اواخر سال 1341 ـ افراد مختلفی از سران ایلات و شخصیتهای مسئول و صاحبنظر دولتی، بارها در نوشته ها و گفتههای خویش از حکومت مرکزی درخواست اقدامات اولیه ـ چون مدرسه، پزشک، دارو، جاده و... ـ کردهاند. اما، متأسفانه هیچ یک جامة عمل نپوشیده است. بنابراین، آشکار است که «صدای رسای گلوله» از صدای
صامت قلم ـ در نزد حاکمان پهلوی ـ مؤثرتر و نتیجهبخشتر بوده است. این تجربه طولانی بود که ظاهراً بویراحمدیها ـ آنگونه که محمد بهمنبیگی به درستی میگوید ـ «هرگاه گوشها را برای شنیدن کلام حق ناتوان میدیدند، با صدای رسای گلوله سخن میگفتند.»(1)
چنانکه پیشتر آمد، در اعلامیه شماره 17 ارتش شاهنشاهی، ده نفر از افراد ایلات بویراحمد و ممسنی، مستثنی گردید و به عنوان کسانی که «هرگز به آنها تأمین داده نخواهد شد»، به اطلاع عموم رسید. این افراد عبارت بودند از: عبدالله خان، منصور و خداکرم ضرغامپور، ناصرخان طاهری، ملاغلامحسین سیاهپور، کُردی انصاری، عیدی پاکباز، شیخ محمدرضا انصاری، درویشعلی و علیخان رَواز.
از جمع ده نفر مذکور، عبدالله خان ضرغامپور در 18 خرداد 1342 به قتل رسید. منصور ضرغامپور (بویراحمدی)، ناصرخان طاهری و خداکرم ضرغامپور در ماههای خرداد، تیر و مرداد 1342 یکی پس از دیگری تسلیم شدند. این سه تن، در احکامی جداگانه، به حبس ابد و اعدام محکوم گشتند. ناصرخان طاهری و خداکرم ضرغامپور، در 13 مهرماه 1343 در شیراز تیرباران شدند. منصور بویراحمدی نیز که به حبس ابد محکوم گشته بود، پس از تحمل ده سال زندان، آزاد گردید. «عیدی پاکباز» هم که از همراهان ناصرخان طاهری به شمار میرفت، در تصادم چریکهای محلی با گروه ناصرخان ـ در اواخر خرداد ماه 1342 ـ کشته شد. پس از این موفقیتها، تمام تلاش حکومت برای نابودی و دستگیری ملاغلامحسین، کُردی و همراهان آنان به کار گرفته شد. این تلاشها ـ چنانکه پیشتر بیان گردید ـ پس از یک سال و اندی فعالیت و فشار، ثمر داد و ملاغلامحسین در اواخر مردادماه 1343 تسلیم شد. وی به همراه سه تن دیگر از یارانش، در 19 دیماه 1343 ـ پنجم رمضان ـ اعدام گردیدند. کُردی انصاری نیز که با تأمیننامه سرلشکر اردوبادی، ظاهراً آزاد گشته بود، پس از اعدام ملاغلامحسین و یارانش مورد تعقیب حکومت قرار گرفت و سرانجام در تابستان 1345 به دست
1) محمد بهمنبیگی، بخارای من ایل من، ص 381.
مزدوران محلی کشته شد.
بعد از تسلیم شدن ملاغلامحسین جلیل و یارانش، نظامیان حکومت با حمله به خویشاوندان دو برادر جنگجو و شجاع به نامهای درویشعلی و علیخان رواز، آنان را به تسلیم واداشتند.
هجوم نظامیان به فامیل و وابستگان این دو برادر، موجب آزار و اذیت آنان و نیز دستگیری و شکنجه برخی مردان وابستهشان گردید. در نتیجه، دو برادر برای نجات و رهایی خویشاوندان، تسلیم نظامیان شدند. ساواک کهگیلویه، که یک ماهی از تشکیل آن میگذشت، در گزارشی مختصر به تسلیم شدن دو برادر اشاره دارد. در این گزارش آمده است:
درویشعلی و علی جان [علیخان] دو نفر از نوکران عبداله ضرغامپور بعد از تسلیم غلامحسین سیاهپور با دو قبضه تفنگ برنو خود را به گروهان ژاندارمری لوداب معرفی و تسلیم دادگاه نظامی لشکر اهواز شدهاند(1)
در احکامی که برای آنان صادر گردید، هر دو به اعدام محکوم گشتند. اما، در دادگاه تجدیدنظر، احکامشان به حبس ابد تغییر یافت. دو برادر، پس از 10 سال تحمل زندان با اعمال شاقه، در نیمه دوم سال 1353 آزاد گردیدند.
یکی دیگر از افراد عفو ناشده، شیخ محمدرضا انصاری بود که پس از تسلیم شدن ملاغلامحسین و یارانش، تحت فشار نظامیان قرار گرفت و به ناچار با توسل و مذاکره با یکی از اشخاص بانفوذ محلی به نام «میرزامجید موسوی» اطمینان پیدا کرد که خطری متوجه او نخواهد شد. بنابراین، در معیت میرزا مجید موسوی و مأمورین نظامی، در شیراز حاضر و مورد محاکمة سرهنگ همایون ـ دادستان دادگاه ویژه زمان جنگ ـ قرار گرفت.
با حمایت میرزامجید موسوی و احتمالاً نفوذ ساواک فارس بر دادستان مزبور، شیخمحمدرضا انصاری بدون اینکه بازداشت و زندانی گردد، آزاد شد. وی، تنها فرد مذکور در اعلامیه شماره 17 بود که بدون حکم زندان یا اعدام، رهایی یافت. بقیه آنان اعدام، کشته و زندان گردیدند. ملاغلامحسین جلیل، خداکرم ضرغامپور و ناصرخان
1) بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی.
طاهری تیرباران شدند؛ منصور ضرغامپور، درویشعلی و علیخان رواز حبس ابد گردیدند؛ عبداللهخان ضرغامپور و عیدی پاکباز در بحبوحة قیام کشته شدند و کُردی انصاری در سال 1345 ترور گشت.
ایل نَفر، از جمله پنج ایل تشکیل دهندة ایلات «خمسة» فارس بود. این ایل، همچون دیگر ایلات جنوب، از طوایف و تیرههای متعدد تشکیل شده بود(1)یکی از مهمترین تیرههای ایل نفر، تیرة زمان خانلو است که بخشی از آن در صحرای باغ لارستان سکونت گزیده «و به دلیل آمیختگی تاریخی با تیرة لَُر به لُر نفر معروف شدهاند.»(2)این گروه از «لُر»ها، ظاهراً از قدیمالایام، از کهگیلویه و بویراحمد به لارستان و گلهدار مهاجرت کرده، در تداول ایام قدرت و مکنتی به دست آوردند. آنان در طی تقسیمات ایلی حکومتگران فارس، جزو ایل نفر به شمار رفته، با همسایگان خویش ارتباط قومی و سببی برقرار کردند. با این همه، در میان تیرههای مختلف ترک و فارس و عرب، به اشتهار و انتساب «لُر» بودن خویش باقی ماندند؛ هر چند بخشی از ایل نفر محسوب شدند. لرهای وابسته به ایل نفر، در مناطق لار و لارستان (بویژه صحرای باغ و عمادده) به صورت سیار و نیمه سیار زندگی می کردند. بخشی از تیرة زمان خانلوی ایل نفر، نیز در کنار لرها زندگی کرده و با هم خویشاوند گشتهاند. بنابراین، بخشهای مذکور در اصطلاح عام به «لُر نفر» مشهورند و از گذشتههای دور با هم متحد و هماهنگ بوده اند. این تیرهها، از چابکی و جنگجویی خاصی برخوردار بوده و در عصر پهلوی، همواره با حکومت مرکزی درگیری داشتهاند. در بحبوحة قیام عشایر جنوب، جنگجویان و یاغیان «لُر نفر» به انحاء مختلف برای دولتیان مزاحمت ایجاد میکردند. از جمله در اسفندماه 1342، جمعی از جنگجویان تیرههای لر و نفر مسیر عدهای از ژاندارمها را مسدود نموده و ضمن زد و خورد چند تن از آنان را به قتل رسانده و اسلحههای آنها را به یغما بردند. به دنبال این حادثه، هنگ ژاندارمری لار در تاریخ 26
اسفند 1342 در سه ستون به سمت کوههای منطقه برای تعقیب متهمان لُر و نفر حرکت کردند. بالاخره یکی از ستونهای نظامی، با کمک چریکهای وابسته محلی، با افراد لُر و نفر درگیر شدند و با دادن تلفاتی چند ـ دو ژاندارم کشته و زخمی و دو چریک محلی نیز مقتول و مجروح ـ سه تن از عشایر را کشتند و فراری دادند.
به دنبال این درگیریها و مقتول و مجروح شدن تعدادی ژاندارم و چریک محلی، تلاش برای تسلیم نمودن یا قلع و قمع تیرههای لُر و نفر آغاز گردید. در این میان، «اوامر مطاع اعلیحضرت» مزید بر علت شده بود. فشارها به گونهای شد که سرلشکر اردوبادی فرمانده مسالمتجوی ژاندارمری فارس، سرهنگ اشرفی معاون خویش را برای ختم غائله نیروهای ژاندارمری با کمک نظامیان تیپ 23 شیراز به سوی لار و «صحرای باغ» محل استقرار تیرههای لر و نفر روانه شدند. عملیات نظامیان علیه طوایف لر و نفر، از 15 فروردین 1343 آغاز گردید. به علاوه، اعلامیههایی مبنی بر تسلیم شدن افراد لر و نفر، به وسیله هواپیما پخش گردید و به دنبال آن عملیات مخصوص در اواخر فروردین 1343 شروع شد(1)
برخی مبارزان لر و نفر که احساس کرده بودند نظامیان قصد دارند خانوادههایشان را به مناطق دوردست کوچ دهند و فشار همه جانبهای را متحمل گردیده بودند، شبانه خانوادههای خود را از دسترس نظامیان خارج کردند. بعضی از خانوادههای لر و نفر، از اواخر فروردین تا اواسط اردیبهشت، به تدریج تسلیم نظامیان شدند و از معرکه مبارزه کناره جستند(2)
در این میان، گروهی از خانوادههای لر و نفر، به رهبری رستم خان و زیادخان ـ دو تن از دلاوران مشهور قوم ـ سرتسلیم فرونیاوردند و یاغیوار در صحرای باغ موضع گرفتند. به رغم این موضعگیری، به درخواست سرلشکر اردوبادی فرمانده ناحیه ژاندارمری فارس، داریوش قشقایی فرزند سهراب خان بهادری قشقایی ـ و برادر بهمن قشقایی ـ نزد سران لر و نفر رفته و در تاریخ 17 اردیبهشت ماه چند تن از افراد مهم قوم، از جمله صمصام و لهراسب فرزندان رستمخان و زیادخان را تسلیم نظامیان نمود.
این اقدام مسیر موضعگیری و تعارض شدید طرفین را به سوی مسالمت و سازش سوق داد. در واقع، فرزندان ارشد سران لر و نفر، گروگان نظامیان محسوب میشدند. در پی این اقدامات، سران لر و نفر خواهان فرصت یک ماههای گشتند تا تسلیم شوند. اما، این مهلت ظاهراً بدین دلیل که قصد وقتگذرانی و اغفال نظامیان را دارند، به آنها داده نشد. با این حال، در حالی که مذاکرات طرفین در جریان بود و داریوش قشقایی مأموریت مصلحانة خویش را به اتمام نرسانده بود، یورش ناگهانی و بیرحمانه نظامیان آغاز شد.
در سحرگاه روز 28 اردیبهشت ماه 1343 نیروهای نظامی و چریک مزدور محلی با انواع سلاحهای مجهز و مدرن تیربار و خمپارهانداز، محل استقرار مردان و زنان و کودکان لر و نفر را محاصره و زیر آتش شدید گرفتند. هجوم نظامیان، چنان بیرحمانه و غافلگیر کننده بود که ظاهراً جمع زیادی از زنان و کودکان و مردان قوم در خواب خوش صبحگاهی هدف تیر و ترکش قرار گرفته، کشته و زخمی شدند. حملة سریع و ناگهانی نظامیان، فرصت هیچگونه مقاومت و واکنشی را به مردان لر و نفر نداد. در این هجوم بیرحمانه، دهها تن از مردان، زنان و کودکان لر و نفر در خون خویش خفته از بین رفتند.
در این فاجعه غمانگیز و موحش 21 نفر زن و مرد و کودک کشته شدند و 13 نفر مجروح گردیدند. (سند شماره 29) از تعداد مقتولین و مجروحین، بیش از 20 تن زن و کودک بودند. به دنبال قتلعام فجیع مردان، زنان و کودکان تیرههای لر و نفر، استاندار فارس، گزارش موفقیتآمیز عملیات و سرکوب قطعی «یاغی»گریهای چندین ساله طوایف لر و نفر را به عرض شاهنشاه، نخستوزیر و هیراد رئیس دفتر مخصوص شاهنشاه رسانید(1)
روزنامه اطلاعات در گزارشی که دو هفته پس از فاجعه، منتشر کرد به تفصیل واقعه پرداخت(2)در این گزارش، که تحت عنوان «اشرار و یاغیان لر و نفر چگونه تسلیم شدند»، انتشار یافت، آمده بود: حدود 50 سال پیش، اشرار لر و نفر راه کاروانی را
بستند و 70 نفر را قتلعام کردند. در سال 1342 دو نفر ژاندارم را مجروح و خلعسلاح کردند. همچنین، در اسفندماه 1342، به سرقت گوسفندان پرداختند و مورد تعقیب مأمورین نظامی قرار گرفتند، که در نتیجه دو نفر از تعقیبکنندگان کشته شدند و دو نفر مجروح گردیدند. سرانجام به «امر شاهنشاه» و «دستور سپهبد مالک» فرمانده ژاندارمری کل کشور، تحت تعقیب قرار گرفتند. بنابراین، ژاندارمری فارس، با همکاری تیپ 23 شیراز و چریکهای محلی، آنها را محاصره و سرکوب کردند و برای همیشه به غائلة لر و نفر خاتمه دادند(1)
طبیعی است در یک گزارش تنظیم شدة رسمی، تمام تخلفات و تقصیرات متوجه عشایر منطقه گردیده، سردمداران حکومت بیگناه جلوهگر شوند. اما، گذر زمان نشان داد بیگناهان واقعی، مردمان محروم و استثمار شدهای بودند که حکومتگران حاضر به دادن ذرهای از حقوق حقة ایشان نبودند. بسیار جالب است سالها پس از فاجعة خونین کشتار طوایف لر و نفر، استاندار وقت فارس ـ که در نامههای جداگانه گزارش پیروزی را به محمدرضا شاه و حسنعلی منصور، نخستوزیر وقت داده بود ـ در خاطرات خویش، به تقبیح قتلعام تیرههای لر و نفر پرداخته، میگوید: «به درستی کار ناپسندیده و غیرشرافتمندانهای بود.»(2)
وی، در نوشتة خویش داستان را اینگونه شرح میدهد:
در صحرای باغ متوجه شدم که پیش از رسیدن ما به آنجا [،] فرمانده ژاندارمری به رستم و زیاد دو تن از رئیسان لر و نفر تأمین داده و هنگامی که آنان با خیال راحت برای استراحت در میان دامهای خود شب را سپری مینمودند [مورد حمله نظامیان قرار گرفته و] زیاد و رستم و چند تن دیگر از سران این دو ایل کشته میشوند که به درستی کار ناپسندیده و غیرشرافتمندانهای بود. کسان دو ایل به محض دیدار ما به دادخواهی پرداختند و من با مهربانی بسیار وعده دادم که این کار غیرشرافتمندانه و نادرست را به هر ترتیبی که باشد بررسی کنم(3)
بررسی باقر پیرنیا، استاندار فارس البته نتیجهای جز تعیین مستمری برای بازماندگان
مقتولین دربر نداشت. وی، از تلاش خویش برای جذب اعتبار جهت «ایجاد یک دهکده در صحرای باغ [و] یک آموزشگاه و دیگر وسیلههای زندگی» سخن میگوید؛ اما به نظر نمیرسد چنین اقداماتی صورت گرفته باشد(1)
بدین ترتیب، سرکوب خونین و بیرحمانه عشایر، حتی در دوره حاکمان مسالمتجو و ظاهراً آرامی چون سرلشکر اردوبادی و باقر پیرنیا ادامه یافت. سرهنگ ناصر اشرفی که فرماندهی عملیات قلع و قمع طوایف لر و نفر را برعهده داشت، فوراً به درجة «سرتیپی» ارتقا یافت(2)علاوه بر وی، تعداد 8 نفر دیگر از درجهداران ژاندارمری فارس، که در قتلعام مزبور مشارکت داشتند «نشان»های مختلف «افتخار» و «سپه» دریافت کردند(3)
قتلعام فجیع و بیرحمانة زنان، مردان و کودکان لر و نفر، یکی از وحشیانهترین اقدامات سرکوبگرانه نظامیان رژیم، برای سرکوب قطعی و دایمی عشایر جنوب بود که پس از قیام عشایر صورت گرفت.
سرکوب قیام عشایر جنوب، برای فرماندهان ارشد نظامی و امنیتی حکومت پهلوی، تبعات مثبت و منفی متفاوتی داشت. برخی از آنان، به تبع موفقیتهای کسب شده به مدارج و مراتب بالایی رسیدند. چند تنی نیز معزول و برکنار گردیدند. مشهورترین نظامیان معزول، سرلشکر منصور اردوبادی، فرمانده ناحیة ژاندارمری فارس و سپهبد احمد ماژین فرمانده ارتش سوم بودند؛ که شرح برکناری آنها در صفحات پیشین آورده شد. این دو تن در برابر مسئله ملاغلامحسین سیاست آشتیجویانه اتخاذ کرده بودند.
معهذا به جز دو نفر مذکور، منابع از کسان دیگری که معزول و منفصل شده باشند، نام نبردهاند. اما، در مقابل معزولین محدود، تعداد بیشتری از نظامیان به سبب سرکوب قیام عشایر، ارتقاء درجه و مقام یافتند. نخستین دسته از نظامیانی که ترفیع درجه یافتند، مجروحان جنگ گجستان بودند. روزنامه اطلاعات، در تاریخ ششم خردادماه 1342
اعلام داشت که: «36 افسر و سرباز در فارس به مناسبت ابراز شجاعت در غائله اخیر ترفیع یافتند.»(1)خبرنگار اطلاعات در توضیح بیشتر مطلب چنین آورده بود:
بفرمان ملوکانه عدهای از افسران و درجهداران و سربازان تابعه نیروهای جنوب که در عملیات رزمی در مناطق مختلف فارس بویژه تنگ (گجستان) ضمن مصادمه با اشرار ابراز رشادت و کفایت فوقالعاده نموده بودند[،] از تاریخ یکم خردادماه جاری بافتخار ترفیع درجه نائل شدند و صبح امروز طی مراسم نظامی ترفیعات آنان به وسیله تیمسار سپهبد آریانا فرمانده نیروهای جنوب اهداء شد... سپهبد آریانا ضمن حضور در بیمارستان بهداری لشکر فارس و بیمارستان نمازی [شیراز] ترفیعات افسران و درجهداران مجروح را اهداء نمود... جمعاً 36 نفر از افسران و درجهداران و سربازان نیروهای جنوب به ترفیع درجه نائل شدند(2)
بر اساس منابع موجود، «سرتیپ محمدحسین ضرغام» فرمانده لشکر 9 اهواز که در آبان 1341 به این سمت منصوب شده بود، در تاریخ نهم تیرماه 1342 به درجة «سرلشکری» ترفیع یافت(3)در مهنامة ارتش، در این باره چنین آمده است:
به فرمان مبارک اعلیحضرت همایون شاهنشاه بزرگ ارتشتاران نظر به اینکه تیمسار سرتیپ محمدحسین ضرغام فرمانده لشکر 9 اهواز مراتب کفایت و کاردانی خود را در مقام فرماندهی لشکر همواره ابراز داشته و در انجام وظایف محوله فداکاری نموده از تاریخ نهم تیرماه 1342 به درجه سرلشکری مفتخر گردید(4)
در مردادماه 1342، که سرکوب شدید قیام عشایر جنوب پایان یافته بود، محمدرضا شاه در «تقدیر از عملیات نیروهای جنوب» فرمانی به این شرح صادر کرد:
فرمانده ستاد و کلیه واحدهای تابعه نیروی عملیاتی جنوب مأموریتی را که به آنها محول شده بود با موفقیت کامل به پایان رسانیدهاند و به ویژه گردان یکم هنگ 20 لشکر 7 پیاده کرمانشاه (ارتش یکم) به نحو کامل تا سرحد شهامت و فداکاری و جانبازی وظیفة خود را انجام داده تا جایی که قاتلین حرفهای و دزدان سابقهدار و
همچنین فئودالها و مرتجعین مخالف اصلاحات اجتماعی سر جای خود نشانیده شدهاند[.] مقرر میداریم رضایت خاطر ما را به کلیه افسران و درجهداران و افرادی که در نیروی عملیاتی جنوب شرکت داشتند ابلاغ دارند... (1)
به دنبال پایان عملیات نیروهای جنوب، سپهبد بهرام آریانا فرمانده نیروهای مزبور به درجه «سرلشکری» ارتقاء یافت(2)همچنین سرهنگ مسعود حریری، ریاست ساواک فارس و بنادر، به درجة «سرتیپی» نایل گردید(3)
چنانکه پیشتر آمد، به فرمان محمدرضا شاه، 22 نفر از خلبانان و کارکنان فنی نیروی هوایی ارتش که در عملیات هوایی علیه عشایر جنوب مشارکت موثر و «ابراز لیاقت کرده بودند به اخذ نشانها و مدالهای» مهم دست یافتند(4)از جمله:
چهار افسر خلبان نشان سپه[،] سه افسر خلبان مدال طلا[،] 9 افسر خلبان نشان لیاقت[،] یک ستوانیار خلبان مدال افتخار[،] چهار افسر فنی نشان لیاقت [و] یک افسر فنی نشان افتخار(5)
برخی نظامیان حاضر در عملیات جنوب، نظیر منوچهر خسروداد، بلافاصله «فرمانده واحد نیروهای مخصوص و هوابرد» گردید. وی، در روز دوشنبه هجدهم شهریورماه 1342، که «عملیات نیروهای مخصوص و هوابرد در پیشگاه شاهنشاه» اجرا گردید، «گزارش اردوگاه را به عرض [شاه] رسانید.»(6)سرگرد خسروداد، بعدها به مدارج و مقامات عالی نظامی دست یافت(7)
علاوه بر فرماندهان ارتشی و ساواک، مقامات ارشد ژاندارمری فارس نیز پس از «قلع و قمع» مردان، زنان و کودکان طوایف لُر و نفر در صحرای باغ لارستان به درجات بالا و نشانهای مهم نایل گردیدند. سرهنگ ناصر اشرفی، فرمانده اصلی سرکوبگران
طوایف لُر و نفر «به افتخار این موفقیت بزرگ به درجه سرتیپی مفتخر شد.»(1)
علاوه برناصر اشرفی معاون ناحیه ژاندارمری فارس، دیگر فرماندهان و مقامات عالیرتبه ژاندارمری در فارس «نشان»های مختلف افتخارآمیز، به دستور مستقیم محمدرضا شاه دریافت کردند. بر اساس نوشتة روزنامه اطلاعات «به فرمان شاهنشاه، به پاس فداکاری مأمورین در راه خاتمه غائله لارستان به گروهی از افسران ژاندارمری فارس، نشان اعطاء شد.» این نشان ها، «به پیشنهاد تیمسار سپهبد مالک فرمانده ژاندارمری کل کشور» و «تصویب ذات ملوکانه» به افسران ژاندارمری فارس اعطاء گردیده است(2)این اشخاص و نشانها عبارت بوده از:
1ـ سرلشکر منصور اردوبادی، فرمانده ژاندارمری فارس «نشان درجه اول افتخار»
2ـ سرهنگ احمد دهنادی، «نشان درجه دوم افتخار»
3ـ سرهنگ محمد صالح آزرم، «نشان درجه سوم افتخار»
4ـ سروان منوچهر نجف دری، «نشان درجه سوم افتخار»
5ـ سروان صادق محمودی، «نشان درجه سوم سپه و 6 ماه ارشدیت»
6ـ سروان محمدحسین ایرانی، «نشان درجه سوم سپه و 6 ماه ارشدیت»
7ـ ستوان یکم نصرالله زاهدی، «نشان درجه سوم سپه و 6 ماه ارشدیت»، که در نتیجه به درجه سروانی ارتقاء یافت.
8ـ ستوان دوم علیدوستی، «نشان درجه سوم سپه و 6 ماه ارشدیت»(3)
بنابراین، به تبع قیام عشایر، جمع زیادی از نظامیان سرکوبگر، مدارج بالا و مقامات عالی کسب کردند و تعداد معدودی نیز معزول گردیدند.
عبدالمحمد انصاری، معروف به «عبدی» از مؤثرترین جنگجویان عشایر در جنگ مشهور گجستان بود. وی از اواخر اسفند 1341 به جمع جنگجویان عشایر بویراحمد و ممسنی پیوست و از آن پس در تمام درگیریهایی که عشایریان به فرماندهی
ملاغلامحسین جلیل با نیروهای نظامی داشتند، حضور فعال و مؤثر داشت. او تنها جنگجوی «ممسنی» بود که به جز نبرد توت نده، در دیگر جنگهای عشایر بویراحمد و ممسنی با حکومت پهلوی، مشارکت تأثیرگذار داشت. وی به رغم جوانی، از تجربه زیادی در رزم و نبرد بهرهمند بود. عبدی، مثل دیگر جوانان جویای نام جنگ گجستان، از جرأت و جسارت بسیاری برخوردار بود. این گروه از جوانان عشایر، تحت نظارت و پشتیبانی میانسالانی چون ملاغلامحسین، آقا لهراسب و کُردی انصاری، پیروزی عشایر را در نبرد سنگین گجستان رقم زدند. پس از پایان جنگ گجستان و انتشار اعلامیة شماره 17، عبدی انصاری که جزو عفوشدگان محسوب میشد، خود را به نظامیان معرفی کرد. نظامیان، قصد داشتند از او به عنوان چریک محلی استفاده کنند؛ اما خیلی زود با مشورت یاران قدیم، منصرف شد. با این همه، تقدیرش چنین بود که بسیار زودتر از یاران خویش دستگیر و اعدام گردد. وی، که احتمالاً به اتکاء تأمیننامه و قول و قرار دولتیان به شیراز مسافرت نمود، در آنجا دستگیر و روانه زندان شد. تاریخ بازداشت وی، پنجم تیرماه 1342 بود، که سرانجام در اواخر فروردین 1343 محاکمه گشت. روزنامه اطلاعات در تاریخ 31 فروردین ماه 1343 ـ در سالگرد جنگ گجستان ـ خبر از «شروع محاکمه» عبدی انصاری داد. خبرنگار روزنامه چنین اطلاع: «قبل از ظهر دیروز [30 فروردین] اولین جلسه محاکمه عبدی انصاری متهم به شرکت و داخل بودن در دسته اشرار واقعة تنگ گجستان، در دادگاه بدوی زمان جنگ در شیراز تشکیل گردید. جلسات محاکمه متهم مذکور ادامه دارد.»(1)این جلسات، در اردیبهشت ماه ادامه و با حکم اعدام وی پایان یافت. حکم دادگاه بدوی زمان جنگ، در اواخر خردادماه، در دادگاه تجدیدنظر تأیید و در 24 مردادماه اجرا شد. خبرنگار روزنامه اطلاعات، در گزارشی تحت عنوان «اعدام قاتل سروان ریحانیفر» نوشت:
ساعت پنج صبح امروز عبدالمحمد عبدی انصاری یکی از اشرار واقعه تنگ گجستان که در دادگاه تجدیدنظر زمان جنگ فارس محکوم به اعدام شده بود در میدان تیر پادگان شماره یک مرکز پیاده شیراز تیرباران شد[.] وی قاتل سروان شهید ریحانیفر فرمانده گردان اعزامی از کرمانشاه به فارس بود... ساعت 4 بعد از نیمه
1) اطلاعات، (31 فروردین ماه 1343، شماره 11366)، ص 10.
شب گذشته عبدالمحمد عبدی انصاری فرزند محمدامین اهل «امیرایوب» از توابع ممسنی 27 ساله که یکی از افراد مؤثر اشرار تنگ گجستان بود و در تاریخ 28/3/43 طبق ماده 409 قانون دادرسی و کیفر ارتش در دادگاه تجدیدنظر زمان جنگ محکوم به اعدام شده بود جهت اجرای حکم در میان مراقبت مأمورین به محل پادگان شماره یک مرکز پیاده اعزام شد. هنگامی که محکوم را به اطاق پاسدارخانه پادگان آوردند وی روحیهاش را کاملاً باخته بود(1)عبدی انصاری پس از نوشتن وصیتنامه به عنوان صبحانه مقداری نان و کره و مربا و یک فنجان چای خورد[.] محکوم خیلی ناراحت بود و مرتب سیگار میکشید[.] آنگاه مراسم مذهبی به وسیله قاضی عسگر انجام شد و محکوم نماز خواند. پس از آن وی را با آمبولانس به میدان تیر محل اجرای حکم اعدام منتقل کردند. در این فاصله محکوم تقاضا کرد که هنگام اجرای حکم چشمهایش را نبندند و باز بگذارند. در وسط میدان تیر چوبه اعدام نصب شده بود و پس از آن که محکوم را به چوبه اعدام بستند حکم دادگاه قرائت گردید و آنگاه فرمان آتش داده شد.»(2)
با تیرباران شدن عبدالمحمد انصاری که پیشتر تأمین داده شده بود، نخستین فرد از متهمین جنگ گجستان، به جوخة اعدام سپرده شد؛تا هشداری باشد به تأمین نیافتگان.
به دنبال قیام عشایر جنوب، تعدادی از افراد عادی و سرشناس عشایر محاکمه و مجازات شدند. برخی از این افراد، در سکوت محض و کاملاً سری و پنهانی محاکمه و مجازات شدند؛ اما برخی دیگر که به اصطلاح حاکمان رژیم، «سران» عشایر شمرده میشدند، به صورت «علنی» و آشکار محاکمه گردیدند. اندکی پس از آغاز قیام عشایر، افرادی چون حسینقلی خان رستم ممسنی، فتحالله خان حیات داودی، محمدحسینخان
1) شیوه گزارشگران روزنامههای رسمی اینگونه بود که روحیة محکومین عشایر را ضعیف نشان دهند. هر چند در این گونه مواقع ـ که فرد برای اعدام آماده میشود ـ هر انسانی ممکن است بالطبع ناراحت و عصبی گردد؛ اما کسی که با جرأت تقاضا میکند در موقع تیرباران چشمهایش را نبندند و باز بگذارند، مسلماً از روحیهای قوی برخوردار بوده است.
2) اطلاعات، 24 مردادماه 1343، شماره11461)، ص13. (عین مطالب اطلاعات، در روزنامه صدای مردم چاپ شده بود. رجوع شود: صدای مردم، 25 مرداد 1343، شماره 3472، ص 4).
صولت قشقایی و امیربهمن خان صمصام بختیاری که همگی در تهران ساکن بودند، بازداشت شدند. این اشخاص که هیچیک به طور عملی و علنی، علیه حکومت اقدام نکرده بودند، به اتهام «اقدام بر ضد امنیت داخلی مملکت» دستگیر و زندانی گردیدند. محمدحسین خان قشقایی و امیربهمن خان بختیاری، خیلی زود در دوم فروردین 1342 «پس از تبدیل قرار تأمین و معرفی کفیل آزاد» شدند؛ اما فتحالله خان حیات داودی و حسینقلی خان رستم، احتمالاً به دلیل حساسیت دولتیان نسبت به آنها و سابقة دشمنی با حکومت پهلوی و ترس حاکمان از آزادی عمل آنان در بازداشت ماندند(1)در میان متهمان غائله فارس، حبیب شهبازی مجرمترین فرد به شمار میرفت. وی قبل از همة مخالفان عشایری حکومت، قیام عشایر را آغاز کرد. حبیب شهبازی، عملاً و علناً علیه حکومت پهلوی اقدام کرد و پس از وارد نمودن ضربات متعدد بر رژیم پهلوی، در 21 اردیبهشت 1342 تسلیم و بازداشت گردید. در همین بحبوحه، قتل پاسبانان شهربانی شیراز ـ در شهر شیراز ـ اتفاق افتاد، که چون برخی عاملان آن دستگیر و مشخص گردیدند، کلانتران معروف ممسنی نیز بازداشت شدند. از جمله: ولی خان کیانی، فریدون خان جاویدی، جعفرقلی خان رستم، باباخان ایلامی و سهراب خان ضرغامی کشکولی داماد و خواهرزاده ولی خان کیانی که از ترکان قشقایی بود.
اسناد موجود نشان میدهد، تا قبل از تسلیم شدن ناصرخان طاهری، هیچ اعترافی از جانب متهمان مذکور صورت نگرفته است. اما به محض حضور ناصرخان در ساواک فارس و انتقال به ساواک مرکز ـ در تهران ـ نقش و تأثیر برخی کلانتران مشهور عشایر جنوب آشکار و برملا گردید. در رأس این محرکان، فتحالله خان حیات داودی و ولی خان کیانی قرار داشت. در پی این اعترافات و نیز مواجهه حضوری متهمان، افرادی چون حسینقلی خان رستم، فریدون خان جاویدی، محمدحسین خان قشقایی و امیربهمن خان صمصام بختیاری متهم گردیدند. بنابراین، طی مدت ششماه بازداشت در تهران، پرونده متهمین برخی سران عشایر جنوب در سازمان اطلاعات و امنیت کشور
1) در این میان، کینه حاکمان رژیم بویژه محمدرضا شاه نسبت به فتحالله خان حیات داودی بیشتر از دیگران بود. سالها بود که بر سر مالکیت «خارک و خارکو» میان طرفین درگیری بود، و فتحالله خان هیچگاه در مقابل فشار حکومت کوتاه نیامد و از مدعای خویش دفاع میکرد. فشار حکومت البته او را از سکونت در منطقه خویش و نیز فارس و بوشهر مانع گردید و از سال 1337 به بعد بالاجبار در تهران مقیم نمود.
بسته شد و در اواسط دی ماه 1342 به دادگاه ویژه زمان جنگ شیراز احاله گردید. چند ماه بعد، تعدادی از متهمان نظیر باباخان ایلامی، با قرار منع تعقیب آزاد شدند(1)بالاخره دادگاه متهمان اصلی در تاریخ 21 تیرماه 1343 به صورت «علنی» برگزار گردید. در این دادگاه، یازده نفر به اسامی ناصر طاهری و خداکرم ضرغامپور از ایل بویراحمد، حبیب شهبازی از ایل سرخی فارس، حسینقلی رستم و فرزندش جعفرقلی، ولی کیانی و فریدون جاویدی از ایل ممسنی، سهراب ضرغامی کشکولی و محمدحسین قشقایی از ایل قشقایی، فتحالله حیات داودی از ایل حیات داود و امیربهمن صمصام بختیاری از ایل بختیاری محاکمه شدند. دادگاه بدوی محاکمه آنان 25 جلسه تشکیل شد و در نتیجه ناصر طاهری، حبیب شهبازی، ولی کیانی، فتحالله حیات داودی، حسینقلی و جعفرقلی رستم به اعدام محکوم گشتند. همچنین خداکرم ضرغامپور به حبس ابد، سهراب کشکولی به 15 سال زندان، امیربهمن صمصام بختیاری و محمدحسین قشقایی به 2 سال زندان ـ با احتساب مدتی که قبلاً در زندان بودهاند ـ و فریدون جاویدی به 14 ماه زندان محکوم گردیدند(2)
با اعتراض محکومین و وکلای مدافع آنان، دادگاه تجدیدنظر نیز به صورت علنی در تاریخ 15 شهریورماه تشکیل و پس از 17 جلسه دادرسی علنی، در 25 شهریورماه رأی خود را صادر کرد. بنا به گفتة یکی از کارمندان ساواک که در تماس با سرهنگ عبدالله ناصر رئیس دادگاه بدوی متهمان مذکور، مطالبی منعکس نموده؛ رأی دادگاه بدوی در تهران: «بسیار مورد توجه واقع شده و حتی... به نظر ذات مبارک شاهانه رسیده و موافقت فرمودهاند چون قرار است برای جشن 2500 ساله [،] والاحضرت شاهپور غلامرضا به شیراز تشریف فرما شده و روی منطقه فارس و خوزستان و کرمان سرپرستی عالیه داشته باشند و آقای علم هم با ایشان هستند و دکتر پیراسته هم با حفظ سمت شهردار خواهند بود این است که این مناطق باید از لوث وجود خائنین پاک شود و خبر موثق دارم که یکی دو نفر از متهمین هم مانند خداکرم ضرغامپور و سهراب کشکولی در خطر هستند و به اشد مجازات خواهند رسید و در تهران هم با دادرسی ارتش قرار هم همین شده
است...»(1)
بنابراین، رأی دادگاه بدوی و تجدیدنظر متهمان غائله فارس، با محمدرضا شاه و دادرسی ارتش هماهنگ گردیده و در نتیجه ناصر طاهری، خداکرم ضرغامپور، حبیب شهبازی، فتح الله حیاتداودی، حسینقلی رستم و جعفرقلی رستم به اعدام محکوم گشتند.
تتها تخفیفی که دادگاه هماهنگ شده تجدیدنظر اعمال کرد، در خصوص ولی کیانی و خواهرزادهاش سهراب کشکولی بود. این دو نفر که محکومیت اولیه آنان، اعدام ـ برای ولی کیانی ـ و 15 سال زندان ـ برای سهراب کشکولی ـ بود؛ به 10 سال زندان تخفیف یافت. تغییر دیگری که در حکم دادگاه بدوی داده شد ـ همان گونه که مأمور ساواک فارس به نقل از رئیس دادگاه بدوی گفته بود ـ اشد مجازات برای خداکرم ضرغامپور فرزند عبدالله ضرغامپور بود؛ که نهایتاً محکوم به اعدام گردید.
رأی دادگاه تجدیدنظر، از طرف محکومین «فرجام خواهی» شد؛ اما مورد موافقت قرار نگرفت و رئیس ادارة دادرسی ارتش ـ سپهبد خسروانی ـ در نامة مورخه 12/7/1343 به دادستانی و فرماندهی تیپ 23 شیراز، دستور اجرای حکم را صادر کرد. بنابراین، فردای آن در سحرگاه 13 مهرماه 1343 حکم صادره اجرا شد و ناصرخان طاهری، حبیب شهبازی، خداکرم ضرغامپور، فتحالله خان حیات داودی، حسینقلی خان رستم و جعفرقلی رستم تیرباران گشتند. بدین ترتیب حاکمان رژیم پهلوی، جمع دیگری از سران عشایر را اعدام کردند، تا به دیگران بفهمانند عاقبت مخالفت و طغیان علیه حکومت مرکزی، چه سرنوشتی خواهد داشت.
یک روز پس از اعلام رأی دادگاه بدوی متهمان غائله فارس، سرلشکر سیفالله همت که نقش مؤثری در تسلیم نمودن برخی متهمان مذکور داشت، نسبت به رأی صادره معترض و نگران گردید. وی در نامهای به استاندار فارس ـ باقر پیرنیا ـ مواردی را منعکس نمود که حاکی از پیمانشکنی حکومتیان و نقض عهد و سوگند خوردن بود.
1) همانجا.
او در نامة مهم خویش مینویسد:
جناب آقای پیرنیا استاندار محترم فارس
محترماً به عرض میرساند [:] البته خاطر عالی از رأی دادگاه ویژه زمان جنگ درباره متهمان غائله فارس مستحضر گردیده [است.] علتی که این چاکر جاننثار شاهنشاه را بر آن داشت که این عریضه را عرض کنم آنکه مدت چهل و سه سال است که چاکر با پاکدامنی و شرافت و خوش قولی در فارس خدمت کردهام و مراتب شاهپرستی بنده زبانزد و مورد گواهی کلیه اهالی فارس میباشد و روی همین عقیده و اطمینان بود که بعضی از متهمان رفتن بنده را به محل و قول دادن خواستار شدند که تسلیم گردند[.] این بنده هم پس از گرفتن قول و اطمینان از استاندار وقت [سپهبد ورهرام] و فرماندهی نیروی جنوب [سپهبد آریانا] به محل رفته به آنها قول داده و آنها را به شیراز آوردهام[.] حتی در مورد ولی کیانی به معیت سرتیپ حریری رئیس ساواک وقت تأمین داده قسم قرآن خوردیم[.] در مورد حبیب شهبازی که در بدو امر در نتیجه قتل مرحوم مهندس ملک عابدی [،] فرمانده ژاندارمری وقت [سرتیپ اشکان] جداً قاتل مهندس را به قید اینکه اگر فوری تحویل نداد زندانی خواهد شد[،] متواری و کوهی گردید را با قول اینکه ممکن است زندانی و محاکمه گردد ولی خطر جانی نخواهد داشت تسلیم گردید و به شیراز آوردم[.] ناصر طاهری نیز با دادن قول مبنی بر اینکه تسلیم میگردد و از طرفی با در نظر گرفتن خدمات او در گذشته خطر جانی نخواهد داشت، به شیراز آورده شد[.] اما در باب جعفرقلی رستم که آن قدر بیعرضگی او معروف بوده و هست و از طرفی عمل خلافی از او سر نزده بود که مستلزم دادن تأمین باشد[،] فقط بنده پیغام برای او فرستادم (گرچه همواره مورد بیمهری پدر بود و هیچوقت محبت لازمه پدری را ندیده ولی به پسر حسینقلی رستم بودن معروف هستی و ممکن است همین سمت با بودن شما در محل پاپوشی برایت بسازد[،] علیهذا بودن شما در محل صلاح نیست و فوری خود را به پادگان نورآباد معرفی و به شیراز بیا) که همین عمل را انجام داد[.] پس از ورود به شیراز [،] از جانب آقای استاندار وقت اجازه خواست به محل رفته اثاثیه و خانواده خود را به شیراز منتقل کند و در همین موقع بود که بنده و سرتیپ حریری فرمانده سازمان امنیت وقت برای بار اول
به ملاقات ناصر طاهری رفتیم و این بیچاره [جعفرقلی رستم] آن قدر بیعرضه و بیپناه بود که حتی رعایای ده حسینآباد که در آنجا سکنی داشت آب را از باغچه مسکونی او بریده بودند و تمام درختان مرکبات باغچه خشک شده بود... آن وقت دادگاه روی پروندهسازی سرهنگ حمیدی فرمانده موقت ژاندارمری محل او را به سردستگی اشرار حتی سرقت در طریق متهم نموده که به سر اعلیحضرت همایونی قسم است که به هیچوجه صحت ندارد[،] بلکه عرضه این را نداشته و ندارد که عمل خوب یا بدی را انجام دهد[.] اساساً کسی به حرف او گوش نمیکند و به همین علت هم بود که پس از وقوع قتل دو نفر پاسبان در شیراز که منتج به دستگیری همه گردید این شخص پس از چند روز زندانی آزاد گردید[.] آیا سزاوار است که یک چنین شخصی را به نام سردسته اشرار خواند و چاکر از نقطهنظر شاهپرستی و علاقهمندی به عرض میرساند... ممکن است محکومیت او در اذهان سوءتعبیر و تأثیر داشته باشد چه رسد به اینکه محکوم به اعدام گردد[.] غرض از عرض مراتب بالا این است که آیا سزاوار است یک سرلشکر پیر و بازنشسته که عمری را به بیآلایشی و صحت عمل و قول گذرانیده و به شاهپرستی معروف گردیده بقیه عمر را با سرشکستگی و حیلهگری و خدعه و بدقولی بدنام که حتی پس از مرگم، فرزندانم مورد نفرت و سرزنش قرار گیرند[.] علیهذا استدعا میکنم عرایض بنده را به هر نحو که صلاح میدانید به شرف عرض پیشگاه بندگان اعلیحضرت همایونی ارواحنا فدا برسانید چرا که همانطوری که بنده به آنها قول دادهام به همین طریق هم از استاندار و فرمانده نیروی جنوب وقت قول گرفتهام و اقدام چاکر صرفاً استرضای خاطر مبارک شاهنشاه محبوب بوده و اگر نه یک افسر پیر بازنشسته که انتظار مقام و پاداش مادی نداشته[،] هیچ وظیفهای در مقابل اولیای امور وقت دارا نبوده است که بیجهت خود را آلوده سازد...(1)(سند شماره 30)
آن گونه که از اسناد موجود برمیآید، نامة سرلشکر همت از طریق استاندار به ساواک فارس ارائه شده است. سرهنگ جعفری رئیس ساواک فارس نیز طی نامهای به ریاست سازمان اطلاعات و امنیت کشور، موضوع و تصویر نامة مزبور را «جهت اطلاع»
1) بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی.
اعلام میدارد(1)یکی از مسئولان عالیرتبة ساواک ـ احتمالاً سرلشکر پاکروان ریاست ساواک کشور ـ در پینویس نامه، دستور میدهد که: «برای تقدیم گزارش بررسی لازم را نموده و نتیجه را هر چه زودتر به اینجانب گزارش دهید.»
به علاوه سرهنگ «آیرملو» یکی دیگر از مسئولان رده بالای سازمان اطلاعات و امنیت کشور، در اظهارنظری مینویسد:
... چون تیمسار همت هنگام دستگیری بعضی از آنان [سران عشایر فارس] قولهایی داده که فعلاً عملی نشده است[،] شرف خود را در مقابل مردم در خطر دیده و مبادرت به تقدیم نامهای نموده است[.] چون وقت برای هرگونه اقدام یا اتخاذ تصمیم فوقالعاده تنگ است[،] استدعا دارد اوامر مبارک را به موقع ابلاغ فرمایید(2)
به دنبال این دستورات، گزارشی بدین مضمون ـ که تا حدودی پاسخ نامة سرلشکر همت بود ـ تهیه میگردد:
... نسبت به اظهارات افسر یادشده بالا بررسی [،] آنچه که از مدارک و پروندههای موجود در مورد نحوة تسلیم شدن متهمین و اقدامات سرلشکر همت استنباط میگردد[،] ذیلاً به عرض میرسد:
1ـ نحوة تسلیم شدن ناصر طاهری: زمانی که یاغی مزبور دست به اقدامات مسلحانه و مقاومت در مقابل قوای انتظامی زده بود[،] نامهای جهت سرهنگ ناظم فرستاده و تقاضای ملاقات با افسر مزبور، سرلشکر همت [و] سرهنگ حریری را نموده و اظهار میدارد: «حاضرم اطلاعاتی در اختیار بگذارم»[.] نتیجتاً موضوع از شرفعرض شاهانه گذشته و فرمان ملوکانه به شرح ذیل شرفصدور مییابد: «اگر نتیجه ملاقات تسلیم بدون قید و شرط باشد اقدام نمائید». در نتیجه در تاریخ 31/4/42 (3)سرلشکر همت، سرهنگ حریری و سرهنگ ناظم به یاسوج رفته، پس از ملاقات با طاهری فرمان ملوکانه را به وی ابلاغ و نامبرده را به شیراز آوردهاند.
2ـ نحوة دستگیری جعفرقلی رستم: برابر اطلاعیههای متعدد نامبرده سردسته اشرار یاغی ممسنی بوده که در نتیجه اجرای طرح مورخه 15/1/42 ساواک فارس در
شیراز حاضر و تسلیم میگردد. به موجب امریه لشکر فارس مستند به امریه فرمانده نیروهای جنوب [،] نامبرده به اتهام اقدام بر علیه امنیت داخلی کشور از لحاظ بیم تبانی و فرار بازداشت میگردد.
3ـ نحوة دستگیری ولی کیانی: برابر گزارش مورخه 15/1/42 ساواک فارس [،] پس از اجرای طرحی از طرف آن ساواک ولی کیانی در شیراز حاضر ضمن اظهار انقیاد و با گرفتن تأمین تقاضای همکاری با مأمورین انتظامی را نموده و از طرف استانداری و سرلشکر همت مأموریت پیدا میکند رابط بین اشرار و مقامات دولتی باشد[.] لیکن در شب 21/2/42 پس از سرقت مسلحانه کریم کیانی فرزند وی در شیراز و کشته شدن دو نفر از مأمورین انتظامی[،] نامبرده همراه 12 نفر از منسوبین خود دستگیر و ضمن بازرسی از منزل مشارالیه مقداری اوراق مربوط به جبهه ملی به دست میآید[.] نتیجتاً بنا به تقاضای شهربانی شیراز قرار بازداشت وی از طرف دادستانی لشکر صادر میگردد. پس از دستگیری و اعتراف ناصر طاهری معلوم میگردد:
الف) ولی کیانی با کلانتران ممسنی متحد بوده.
ب) حبیباله شهبازی را تحریک به مقاومت نموده.
ج) در ادای سوگند چهار نفری استخر تهران پارس شرکت داشته و با مهارت کامل توانسته نظر مقامات دولتی را به خود جلب و به عنوان نماینده از طرف استانداری و افسر یادشده بین شیراز و مناطق عشایری تردد نماید.
4ـ تسلیم شدن حبیباله شهبازی: هنگامی که یاغی مزبور سردستگی اشرار منطقه کوهمره سرخی را داشته[،] آقای کوششی (مهندس کارخانه قند مرودشت) [را] به مخفیگاه خود دعوت و تقاضای انقیاد مینماید[.] نتیجتاً پس از مشاوره با فرمانده نیروی جنوب[،] مهندس کوششی، سرهنگ حریری [و] سرلشکر همت به مخفیگاه وی میروند و پس از امیدوار نمودن نامبرده به مراحم عالیه دولت تسلیم بدون قید و شرط را بوی ابلاغ و مشارالیه را به شیراز میآورند.
نظریه: با عرض مراتب فوق چون ناصر طاهری و حبیباله شهبازی [به] فرمان مطاع شاهانه تسلیم بدون قید و شرط گردیدند اصولاً سرلشکر همت نبایستی قولی درباره تخفیف مجازات به آنان داده باشد. در مورد ولی کیانی با اینکه نامبرده در
ابتدا طبق طرح ساواک فارس خود را معرفی و دستگاههای انتظامی و سرلشکر همت به وی اعتماد کرده بودند معهذا مشارالیه از حسن نظر مقامات سوءاستفاده کرده و در دستگیری بعدی یعنی شبی که کریم فرزند وی مبادرت بسرقت مسلحانه و کشتن مأمورین انتظامی را نمود قولی درباره تخفیف مجازات [به] ولی کیانی داده نشده است[.] درباره جعفر قلی رستم برابر سوابق موجود نامبرده فردی است بیچاره و بیعرضه که لیاقت انجام هیچ کاری را ندارد[.] مشارالیه قبل از دستگیری روی سختی معیشت به اتفاق خانواده خود [به] حسین آباد میرود و در حالیکه طرز تفکر وی با پدرش حسینقلی کاملاً فرق دارد لیکن روی اشتباهات بعضی از مأمورین ژاندارمری و تحریکات مغرضین دستگیر میگردد[.] علیهذا بجاست که دادگاه تخفیفی دربارة مجازات وی قائل شود...(1)
به رغم نظریه ساواک در باب «تخفیف» مجازات جعفرقلی رستم، دادگاه تجدیدنظر ویژه زمان جنگ شیراز در حکم مورخة 25 شهریور 1343، حکم اعدام او، ناصرخان طاهری و حبیب شهبازی را تأیید نمود. البته دادگاه تجدیدنظر، حکم اعدام ولی خان کیانی را به «ده سال» زندان تبدیل کرد؛ که به نظر نمیرسد ربطی به گزارش ساواک مرکز داشته باشد. یک روز پس از اعلام حکم دادگاه تجدیدنظر، یکی از مسئولان ساواک در پینویس گزارش مذکور مینویسد: «محترماً در اجرای امریه تیمسار ریاست ساواک مراتب به دفتر ویژه اطلاعات منعکس گردد.»
هر چند اطلاعی از اقدام و نظر «دفتر ویژه اطلاعات» در دست نیست؛ اما، عملاً هیچ تغییری در احکام دادگاه تجدیدنظر زمان جنگ شیراز، داده نشد. بنابراین، نامه سرلشکر همت ـکه امروز جزیی از تاریخ قیام عشایر جنوب به شمار میآید ـ تأثیری در تغییر احکام ناصرخان طاهری، حبیب شهبازی و جعفرقلی رستم نداشت. شاید در تغییر حکم ولی خان کیانی از اعدام به ده سال زندان، تأثیر گذاشته باشد.
تا قبل از قیام عشایر جنوب، در کهگیلویه و بویراحمد که جزیی از فارس و
1) بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی.
خوزستان بود تشکیلات ساواک به طور رسمی وجود نداشت. حوزه کهگیلویه و گچساران ـ که جزو خوزستان بود ـ از طریق ساواک «آغاجری» تحت مراقبت و نظارت قرار داشت و منطقه بویراحمد، نیز از جانب ساواک شیراز مواظبت و پوشش داده میشد. البته، فعالیت نیروهای ویژه ساواک و برخی مأموران آن ـ که به نظر میرسد، بسیار اندک بوده ـ محدود و مختصر بوده است. با این همه، قیام عشایر و نتایج حاصل از آن، ضرورت تشکیل و راهاندازی شاخهای از ساواک یا «سازمان اطلاعات و امنیت کشور» را در کهگیلویه و بویراحمد آشکار ساخت. بنابراین، در نیمه دوم شهریور 1343، رئیس سازمان اطلاعات و امنیت فارس، در نامهای به استاندار فارس، راهاندازی و تشکیل «ساواک کهگیلویه» را اعلام داشت. بر اساس نامه مذکور، تشکیل ساواک کهگیلویه، از تاریخ 16 شهریورماه به طور رسمی آغاز شده است(1)ساواک کهگیلویه، تا سال 1344 شاخهای از ساواک فارس محسوب میشد؛ اما، از آن به بعد مستقل گردید و تا پیروزی انقلاب اسلامی، در گچساران مستقر بود. این در حالی بود که تمام شعبات اداری و سازمانهای دولتی، در یاسوج مرکز فرمانداری کل کهگیلویه و بویراحمد استقرار یافته بودند.
بهمن بهادری قشقایی فرزند سهراب خان بهادری قشقایی و نوة دختری صولتالدوله قشقایی بود. وی در سال 1341 که بر اثر قتل ملک عابدی، ایلات قشقایی و سرخی زیر فشار جانفرسای حکومت پهلوی قرار گرفتند، در لندن مشغول تحصیل بود. بیتردید اخبار ظلم و جور حکومت پهلوی بر عشایر قشقایی و شکنجه مردان ایل ـ خاصه فشاری که نظامیان حکومت بر خانوادة بهمن وارد میکردند ـ به طرق مختلف به گوش او میرسید. به علاوه، حدود چهار ماه بعد از آغاز تعدیات رژیم، عشایر جنوب به ویژه ایلات سرخی و قشقایی، قیام خویش را آغاز کردند. اندکی بعد، ایلات بویراحمد و ممسنی،علیه حکومت پهلوی به پا خاستند و در مخالفت رژیم به نبرد پرداختند. حکومت نیز برای نجات خویش و جلوگیری از سقوط و اضمحلال به
1) همانجا.
سرکوب شدید و خشن قیام عمومی پرداخت. این قیام وسیع، در بهمن قشقایی که جوان کم سن و سال و ناآرامی بود تأثیر عمیق گذاشت. بنابراین، تصمیم گرفت درس و بحث لندن را رها کند و در کوههای جنوب، همچون جنگجویان عشایر، مقابل حکومت پهلوی بجنگد. اما، زمانی به فارس رسید که قیام عشایر سرخی، بویراحمد، ممسنی و قشقایی سرکوب گردیده بود. در بهار 1343، برادر بهمن به نام منوچهر قشقایی از سوی نظامیان احضار شد. او که در سال 1341 و به تبع قتل ملک عابدی فشار و شکنجه بسیار دیده بود، ترسید و متواری گردید. بهمن نیز به همراه او راه کوه گرفت و همچون یاغیان جنگجو، مقابل مأموران ایستاد. اما با وساطت دولتیها هر دو حاضر و بازداشت شدند. مدتی بعد، مشکل بازداشت آنها حل شد و بهمن به لندن اعزام گردید. بهمن قشقایی، فقط چند ماه در لندن ماند و خیلی زود از طریق عراق وارد ایران شد. وی که در اواخر اسفند 1343 وارد ایل قشقایی شده بود، با طبع ناآرامی که داشت یاغیان سالهای دور ایل قشقایی نظیر دشتی و مسیح را پیدا کرد و به همراه آنان بر ضد حکومت شورش کرد. همه دریافتند که هدف بهمن، مبارزه مسلحانه با حکومت پهلوی است. در بهار سال 1344 جمع جنگجویان بهمن قشقایی، به پاسگاه «دِهْرَم» ـ از دهات فراشبند ـ حمله کردند و پس از چند ساعت درگیری شبانه، موفق به خلعسلاح جمعی از ژاندارمهای پاسگاه شدند. بعضی از نظامیان، با استفاده از تاریکی شب، پاسگاه را رها کرده در کوههای اطراف پناه گرفتند. بقیه نظامیان، مقتول، مجروح و خلعسلاح شدند(1)یاران بهمن تصمیم گرفتند به پاسگاههای دیگر هجوم برند. پاسگاه «آب گرم» نیز از جمله آن بود. افراد مستقر در پاسگاه آب گرم، بعد از شنیدن خبر خلعسلاح نظامیان دهرم، به سوی «اَفْزَر» ـ چند کیلومتری قیر ـ حرکت کردند که با گروه بهمن مواجه شدند. بنا به نوشته صفری کشکولی، این عده در محاصره یاران بهمن افتادند و بالاجبار تسلیم و خلعسلاح شدند(2)بعد از این اقدامات، نیروهای نظامی با تمام قوا به تعقیب بهمن قشقایی و همراهانش پرداخت. این اوضاع تا یک سال بعد ادامه یافت و نظامیان برای تسلیم نمودن بهمن قشقایی به انواع فشار و ترفند متوسل
گردیدند؛ تا بالاخره در پایان سال 1344 موفق بدین کار شدند(1)سندی در دست است که نشان میدهد فرماندهان نظامی فارس، خانواده بهمن قشقایی را به اجبار وادار کردهاند، علیه او اقداماتی نمایند. یکی از عناصر ساواک، در اطلاعیهای به تاریخ 17 خردادماه 1343 بدین موضوع اشارت دارد. وی مینویسد: «امروز جناب سرهنگ دانشور به وسیله آقایان زیادخان درهشوری و حسینخان زکیپور و عبداله کشکولی [،] به سهرابخان بهادری قشقایی [پدر من] پیغام داده بود که چنانچه خودش و پسرهایش برای قلع و قمع بهمن بهادری اقدام نکنند و تلگرافی به خاکپای اعلیحضرت همایون شاهنشاهی مبنی بر انزجار از عملیات بهمن و ابراز خدمتگزاری ننمایند[،] مورد تعقیب قرار خواهند گرفت[.] ایشان [هم] تلگراف به خاکپای اعلیحضرت همایونی نموده و اظهار اطاعت و انقیاد کرده و در تلگراف شرح داده بود چون خودم به واسطه کبر سن قادر به همکاری با ژاندارمری نیستم[،] فرزند خود داریوش را برای خدمتگزاری معرفی میکنم و صورت تلگراف [را] وسیله آقایان فوق به ژاندارمری فرستاده [است]...» (سند شماره 31)
بدینترتیب، با فشار نظامیان بر خانواده، بستگان و کسانی که به بهمن قشقایی و رفقایش کمکهای مالی و غذایی میکردند، به تدریج همراهان بهمن جدا شدند و او تک و تنها مجبور به حضور در خانه محمدخان ضرغامی باصری گردید. محمدخان نیز با ارتباط اسدالله علم ـ که در آن موقع رئیس دانشگاه پهلوی شیراز بود ـ ظاهراً امان نامهای برای بهمن قشقایی دریافت کرد(2)با تسلیم شدن بهمن قشقایی، بخش دیگری از مبارزات عشایر جنوب رو به خاموشی گذاشت. به علاوه، اماننامة دولتیان مثل همیشه دروغین از آب درآمد و بهمن قشقایی، جوان 22 سالة ایلی در 17 آبان 1345 در میدان تیر پادگان باغ تخت شیراز تیرباران شد. مقامات نظامی لشکر فارس، در اعلامیهای که پس از اعلام وی منتشر نمودند، به دروغ اظهار داشتند: «... برابر سوابق جوانی ماجراجو بود و در تحصیلات عقبمانده و از این لحاظ در خود احساس حقارت و
1) برای اطلاع بیشتر رجوع شود: «حماسه جنوب یا قیام مسلحانه بهمن قشقایی»، همان، (شماره 1109)، ص 13 و 45؛ نیز: (شماره 1110)، ص 14.
2) همان، صص 14 و 44. همچنین خاطرات ایرج کشکولی که خود در چند ماه آخر مقاومت بهمن قشقایی همراه او بود جالب و خواندنی است. (رجوع شود: حمید شوکت، گفتگو با ایرج کشکولی)، صص 73ـ52.
ناراحتی میکرد. »(1)در اعلامیة مزبور، نیز به اختصار داستان مبارزة بهمن قشقایی چنین آمده بود: «در سال 43 مدتی در بلوک قیروکارزین متواری [بود. اما] به توصیه و صوابدید جناب آقای استاندار فارس برای نامبرده گذرنامه اعزام به انگلستان برای تحصیل صادر و به خارج اعزام شد[.] لیکن در اوائل فروردین 44 غفلتاً به فارس وارد و یکسره به کوهستانهای حدود فیروزآباد رفت و با دستجات اشرار معروف تماس حاصل نمود و به اتفاق اشرار معروف مزبور به پاسگاه دهرم شبیخون زد و در زدوخورد... شش نفر ژاندارم شهید شدند. سپس دو نفر از ژاندارمهای پاسگاه آبگرم را به شهادت رسانید... یک بار هم در حدود مزرعه پهن به نفرات ژاندارم برخورد و مسلحانه با نامبردگان زدوخورد نموده است. در اواخر اسفند 44 آخرین دو نفری که همراه مشارالیه بودند نیز تسلیم شدند و به این ترتیب مشارالیه یکه و تنها شد و... به ناچار تسلیم و برابر مقررات تحویل دادگاه نظامی گردید و در دادگاه عادی 301 و تجدیدنظر 307 نیز به اتفاق آراء به گناه تسکیل دسته اشرار و قتل هشت نفر ژاندارم به اعدام محکوم گردید و حکم قطعی مزبور در صبحدم روز 17/8/45 در میدان تیر باغ تخت به موقع اجرا گذاشته شد. »(2)بهمن قشقایی، جوانی جنگجو و ناآرام بود، که بر اساس غیرت و حمیت عشایری، تحمل ظلم و تعدی حاکمان پهلوی بر عشایر قشقایی ـ و خانوادهاش ـ را نکرد و محیط آرام لندن را رها نمود و در کوههای فارس با حکومت پهلوی جنگید. بیژن جزنی، به اشتباه او را تحتتأثیر «سازمان انقلابی» حزب توده میخواند، که «برای پیاده کردن طرحهای خود در زمینه برپا کردن جنگ پارتیزانی و دهقانی بهمن را تشویق به بازگشت به ایران و رفتن به منطقه قشقایی و برپا کردن شورش کرد.»(3)نویسندگان کتب «ایران و تاریخ» و «تاریخ سیاسی بیست و پنج سالة ایران»، به استناد نوشته بیژن جزنی ـ بدون ذکر منبع ـ همین نکته را اشارت کردهاند(4)در واقع، گفتة بیژن جزنی ـ و دیگران ـ نادرست و خالی از حقیقت بوده است. ایرج کشکولی که خود عضو سازمان انقلابی حزب توده بود، در خاطرات خویش به صراحت میگوید: «بهمن [قشقایی] هیچ رابطه تشکیلاتی با ما
نداشت.»(1)به علاوه، ایرج و عطا کشکولی از اعضای سازمان انقلابی حزب تودة ایران، مدتها پس از شروع مبارزة بهمن قشقایی وارد فارس شدند. با وجود این، بیژن جزنی باز به اشتباه عنوان میکند که: «برادران کشکولی (عطا و ایرج) «به همراه بهمن به ایران بازگشتند.»(2)
بنابراین، حضور بهمن قشقایی در ایران و استمرار مبارزة عشایر جنوب علیه حکومت پهلوی، هیچ ربطی به سازمان انقلابی حزب توده و دیگر گروههای سیاسی خارج و داخل کشور نداشت. او، همچون عشایر ظلمستیز جنوب، نسبت به ستمگریهای حکومت جبار پهلوی به تنگ آمده و دست به تفنگ برده، بود.
چنانکه پیشتر گفته شد، بنا به صلاحدید سرلشکر اردوبادی و تأمیننامة او، کُردیانصاری در منطقه ماند، تا پس از «عفو ملوکانه» و قطعی ملاغلامحسین سیاهپور، او نیز آزادانه و بدون دردسر به زندگی ادامه دهد. اما، با عزل سرلشکر اردوبادی و اعدام ملاغلامحسین، بالطبع تعقیب کُردی انصاری در دستور کار دولتیان قرار گرفت.
نام کُردی انصاری در اعلامیه معروف شماره 17 آمده بود و از «عفو ملوکانه» محروم گشته بود. با این حال، ساواک کشور در آذرماه 1343 که هنوز ملاغلامحسین جلیل و یارانش اعدام نشده بودند، در نامهای به «ریاست اداره دوم ارتش»، وضعیت فعلی کُردی انصاری و محمدحسن انصاری ـ برادر عبدالمحمد ـ را اینگونه شرح داده است:
... برابر اعلام ساواک فارس:
1ـ کردی انصاری داماد غلامحسین جلیل (سیاهپور) بوده و جزو افرادی است که در اعلامیه شماره 17 نیروهای جنوب صادره در سال 42 از تأمین محروم گردیده و تا تسلیم شدن غلامحسین جلیل نزد او بوده است. در موقع تسلیم شدن غلامحسین مزبور چون از طرف سرلشکر اردوبادی به شخص اخیر تأمین داده میشود کردی فوقالذکر نیز مورد محبت ژاندارمری واقع گردید و قرار میشود موقعی که وضع
تأمین غلامحسین سیاهپور تثبیت گردید او هم با گرفتن تأمین تسلیم گردد[،] ولی چون تأمین غلامحسین سیاهپور مورد قبول واقع نگردید و با پرونده مربوطه تسلیم مقامات قضایی گردید او هم از نزدیک شدن به مقامات انتظامی اجتناب و اکنون متواری است.
2ـ محمد [حسن] انصاری فرزند محمدامین از اهالی قریه امیرایوب رستم ممسنی میباشد که عدهای از اهالی این قریه در غائله فارس به ناصر طاهری پیوستند و به احتمال زیاد این شخص هم از این عده بوده است[.] معهذا پس از ختم غائله این شخص با اخذ سلاح از ژاندارمری محل با مأمورین مزبور همکاری میکرد و به اصطلاح جزو افراد چریک محلی بود[.] ولی بعد از اینکه برادر او (عبدی انصاری یکی از سردستگان مؤثر تنگ گجستان(1)) دستگیر و محاکمه و در شیراز اعدام گردید محمد [حسن] انصاری یا از ترس و یا از تأثر تفنگ مأخوذه از ژاندارمری را مسترد و از نزدیک شدن به مأمورین انتظامی احتراز مینماید و اکنون به حال نیمه متواری است.
با توجه به مراتب فوق این اشخاص فقط از ترس جان خود و بیم از دستگیری و مجازات متواری بوده و تاکنون هم دست به عمل خلافی نزدهاند[.] معهذا چون عدة دیگری هم از اهالی بویراحمد و ممسنی همین حال نگرانی و وحشتزدگی را دارند به همین علت از مأمورین انتظامی دوری جسته نزدیک نمیشوند(2)
علیرغم نظر ساواک، در تابستان 1344 فرمانده ناحیه ژاندارمری فارس، سرهنگ دانشور، در نامهای «به کلی سری» دستور «دستگیری و یا قلع و قمع» کردی را صادر می نماید. متن سند نشان میدهد که متأسفانه باز «ملاولی پناهی» مأمور اصلی نابودی کردی انصاری میگردد. وی، به عنوان مسئول تعقیب کردی، رهبری شش تن دیگر از افراد محلی را بر عهده میگیرد.
از ناحیه ژاندارمری فارس به آقای ولی پناهی درباره تعقیب کردی انصاری شش نفر افراد نامبرده زیر [:]
1ـ علی فرزند علیداد 2ـ کهیار فرزند مختار 3ـ عیدی فرزند لهراسب 4ـ محمودعلی فرزند کریم 5ـ نوراله فرزند بیتاله 6ـ موسی فرزند هاتی به سرپرستی شما با سمت نگهبان مسلح مأموریت دارند شریر معروف کردی انصاری را که باقیمانده دسته اشرار واقعه تنگ گجستان بوده و نام او جزء اعلامیه شماره 17 نیروهای سابق جنوب ذکر شده دستگیر و یا قلع و قمع نموده، نتیجه را به ناحیه گزارش نمایید(1)
مأموریت ملاولی پناهی و دیگر همدستان محلیاش، تقریباً یک سال بعد نتیجه داد. در اوایل تیرماه 1345، علی علیداد ـ که در سال 1343 غلامعلی دشمن زیاری را به قتل رسانده بود ـ در کوه «زرآورد» جلیل، غفلتاً کُردی را هدف قرار داد و کشت(2)با کشته شدن کُردی انصاری به دست مزدوران محلی، آخرین جنگجوی مبارز ایلات بویراحمد و ممسنی، برای همیشه آرام گرفت. خبر قتل او، در روزنامه «مهر ایران» با عنوان «یاغی معروفی کشته شد»، منتشر گردید. خبرنگار مهر ایران، از بهبهان چنین گزارش داد:
غلامحسین سیاهپور و دامادش بنام کردی فرزند شمشیر شهرت انصاری چندی پیش [در] غائله تنگ گجستان گردان اعزامی هنگ 20 کرمانشاه به سرپرستی سروان ریحانیفر را محاصره کردند و با طرز رقتباری افسر و عده زیادی از سربازان
1) بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی و بخش اسناد کتاب: اللهبخش آذرپیوند.
2) کردی، کاملاً میدانست که ملاعلی جفتا (= علی علیداد) در تعقیب اوست. او به همراه سه تن دیگر از جلیلیها ـ ملاخداداد خداپرست، ملابهمن امینی و قدم پیرایش برادر ترکی پیرایش ـ در کوه زرآورد به شکار رفته بود. در همان اوایل صبح، ملاعلی جفتا و یکی از همراهانش را با دوربین شکاری دیده بودند. بنابراین، همراهان وی خطر را بدو گوشزد نموده و تأکید کردهاند از این منطقه خارج شوند. کردی نپذیرفته و یکی دو بار تصمیم گرفته، ملاعلی بابکانی را هدف تیر قرار دهد. حتی، تفنگ را به سوی وی کشیده و نشانه گذاری کرده است. اما، منصرف شده و گفته است: «او به شکار آمده و ما هم به شکار آمدهایم. درست نیست قبل از اقدام وی، من کاری انجام دهم.» معهذا، کردی و همراهانش تا بعد از ظهر در همان نقطه نشسته و استراحت نمودهاند. چون ساعاتی از جریان گذشته بود، به تدریج یادشاه رفته که صبح زود، ملاعلی را دیدهاند. عصر هنگام کردی از خواب بیدار شده و دستور حرکت داده است. وی، مسیری را انتخاب نموده که به زعم یارانش خطرناک بود و احتمال راهبندی وجود داشت. پس، به وی گفتهاند: «این مسیر، خطر دارد و ممکن است یاران ملاعلی راه را بسته باشند. باید در جهت عکس این خطسیر حرکت کنیم.» اما، کردی نپذیرفته و از همان مسیر حرکت کرده است. یارانش، نیز به دنبال وی رفتهاند. شاید، نیمساعتی ره سپرده بودند که با شلیک پیدرپی دو گلوله مواجه شدند. هر دو گلوله به سوی کردی شلیک شده بود و یکی از آنها بر او کارگر افتاده بود. گلوله نخست، نیز دست یکی از همراهانش ـ ملاخداداد ـ را زخمی کرد. نعش بیجان کردی بر زمین افتاد و ساعاتی بعد به دست نظامیان حکومت افتاد.
گردان مزبور را شهید کردند. ولی در غائله مزبور با ابتکار فرماندهان ژاندارمری غلامحسین سیاهپور دستگیر شد و پس از تحویل به مقامات ذیصلاح مملکت به سزای اعمال ننگین خود رسید. با این همه کردی کماکان به یاغیگری مشغول بود تا اینکه برای دستگیری او علی فرزند علیداد را مأمور کرده بود[ند]، وی به محض اطلاع از خفاگاه کردی، جریان را به مأمورین ژاندارمری گزارش داد و خود به مقابله با کردی پرداخت. علی علیداد در اولین برخورد با کردی با اینکه یاغی مزبور سه همدست داشت، با او به مبارزه پرداخته و در نتیجه با شلیک دو تیر موفق به مغلوب کردن او گردید. کردی جزو ده نفر از محکومین به اعدام بود که مورد عفو شاهانه قرار نگرفت و دستگیری و قلع و قمع وی مورد توجه خاص اولیاء امور مملکتی بود. جسد کردی و یک قبضه اسلحه او به بهبهان آورده شد و پس از صدور جواز دفن به خاک سپرده شد(1)
بلافاصله پس از قتل کردی انصاری، «ملاولی پناهی» مسئول و طراح اصلی قتل او، در نامهای به شاه خبر کشته شدن آخرین جنگجوی قوم را داد و خواستار «بذل توجه و عنایت شاهنشاه آریامهر و پاداش خود» گردید. در این نامه پر احساس که تنها یک روز پس از قتل کردی نگاشته شده، آمده است:
پیشگاه مبارک اعلیحضرت همایون شاهنشاه آریامهر ارواحنا فدا[.] غلام جاننثار ولی پناهی بویراحمدی از طایفه قایدگیوی خود و طایفهام افتخار میکنم که به سوگندی که در پیشگاه آن پدر تاجدار به قرآن مجید یاد نمودهام همیشه وفادار بوده و مراتب جانبازی و فداکاری خود را عملاً ثابت نموده و مینمایم و سربازی فداکار که از بذل جان و مال در راه شاهنشاه محبوب آریامهر عظیمالشأن و عظمت میهن عزیز و تحقق بخشیدن آرمانهای مقدس ملی دریغ ننمایم... همانطور که عمر یاغی شرور عبداله ضرغامپور خاتمه و به کیفر بدکاریها و سوگندهای خود رسید جاننثار سرباز فدائی از تمام زندگانی خود دست کشیده و شبانهروز راحتی را به خود قرار نداده تا امروز که از پرتو نیات اعلیحضرت شاهنشاه محبوب آریامهر کردی انصاری که نفر آخرین خائنین بوده به اعمال کیفر خود به وسیله مأمورین
1) مهر ایران، (19 تیرماه 1345، شماره 2642)، ص 6.
سری علی علی داد با سه نفر همراه ایشان به قتل رسیده[.] استدعای عاجزانه ام این است که جاننثار را در ردیف سربازان فداکار محسوب و چنانچه در این راه به افتخار شهادت در راه عظمت شاهنشاهی و میهن عزیز نائل آیم فرزندانم... در تحت حمایت حامی بینوایان میهنپرست قرار گیرند[.] در انتظار بذل توجه و عنایت شاهنشاه آریامهر و پاداش خود هستم ـ غلام جاننثار سرباز فدائی شاه ولی پناهی بویراحمدی قائد گیوی(1)
محمدرضا شاه نیز، پاداش بزرگ و مخصوصی که حتی در زمان قتل عبدالله خان ضرغامپور بدو نداده بود، به وی «عنایت» کرد. در پی تقاضای فرمانداری کل کهگیلویه و بویراحمد ـ سرهنگ علیزاده ـ شاه دستور داد یک دستگاه «جیپ نو» به ملاولی پناهی هدیه کنند. سپهبد اویسی فرمانده ژاندارمری کل کشور، در نامهای به نخستوزیر مینویسد:
... محترماً به استحضار میرساند
1ـ تقاضای فرمانداری کل کهگیلویه (دایر به اعطای یک دستگاه جیپ نو به آقای ولی پناهی که در امر قلع و قمع کردی انصاری شریر معروف موفقیت حاصل کرده) از شرفعرض پیشگاه مبارک اعلیحضرت همایون شاهنشاه آریامهر بزرگ ارتشتاران گذشت[،] اوامر مبارک چنین شرفصدور یافت (از هر کجا که امکان دارد باید اعتبار اخذ و ماشین برای نامبرده بالا خریداری و به او داده شود).
2ـ چون در بودجه ژاندارمری چنین اعتباری مربوط به خرید یک دستگاه جیپ موردنظر موجود نیست در این مورد اقدام و نتیجه را ابلاغ فرمایند(2)
سرانجام، اعتبار خرید یک دستگاه جیپ نو ـ جایزة ویژه ملاولی پناهی که در قتل کردی انصاری موفقیت کسب کرده بود ـ تأمین گردید و اتومبیل مزبور خریداری و به وی اعطا شد. اسناد موجود بیانگر آن است که ملاولی پناهی، به دنبال قتل کردی انصاری، پاداشهای مالی دیگری نیز دریافت کرده است.
سرهنگ ستاد دانشور، در نامهای به فرماندهی ژاندارمری کل کشور مینویسد:
طبق اعلام تیمسار سرتیپ علیزاده [،] آقای ولی پناهی توسط علی علیداد که قبلاً متواری و دو سال قبل ضمن زدن غلامعلی دشمن زیاری قاتل سروان عبداللهی تأمین گرفته بود[،] روز 4/4/45 موفق شده است کردی انصاری آخرین بازمانده متواریان دسته غلامحسین سیاه پور و قاتلین افراد شهید تنگ گجستان(1)را با توجه به مأموریتی که به اینجانب محول شده بود ضمن تعلیمات لازمه مقتول نماید... چون تیمسار سپهبد مالک فرماندهی سابق ژاندارمری کل کشور به اینجانب فرموده بودند که در صورت موفقیت در این امر مبلغ یک صد و پنجاه هزار ریال پاداش مرحمت خواهند فرمود مقرر فرمایند مبلغ مزبور را حواله که به ولی پناهی که طبق اطلاع و دستورات اینجانب تاکنون بیش از یکصد هزار ریال هزینه مأمورین مخفی خود برای اجرای امر... نموده پرداخت شود[.] به علی علیداد که نیز دومین مأموریت محوله را در اجرای منویات مبارک اعلیحضرت همایون شاهنشاه آریامهر بزرگ ارتشتاران در نابودی کسانی که به روی سربازان ارتش شاهنشاهی در تنگ گجستان تیراندازی کردهاند انجام داده[،] پس از بررسی استدعای بذل توجه بیشتری خواهد شد... (سند شماره 32)
بدین ترتیب، آخرین جنگجوی قوم، با خیانت و مزدوری محلیان کشته شد و حکومت نظامی پهلوی، با خیالی آسودهتر به حاکمیت مطلق خویش بر ایلات بویراحمد و ممسنی ادامه داد. کردی انصاری، از شجاعترین و جسورترین جنگجویان عشایر بود. او که از اوان جوانی در نزد طایفه جلیل و ملاغلامحسین مقیم شده بود، در بیشتر جنگهای داخلی ایل بویراحمد حضوری مؤثر داشت. نویسنده رمان تاریخی «نبرد گجستان» به تفصیل، جسارتها و دلاوریهای کردی انصاری در جنگهای سمیرم، دشتروم، جلیل و بابکان، سرفاریاب ـ که میان ابواب جمعی سیدمختار دولتخواه و میرزا یدالله بلندنظر اتفاق افتاد ـ و نیز نبرد نیمدور ـ میان آقا محمدتقی خوبانی از یک طرف و منصور خان باشتی از طرف دیگر ـ اشاره کرده است(2)کردی در تمام نبردهایی که ملاغلامحسین شرکت میکرد، مثل یک برادر باوفا و دلیر مشارکت مؤثر داشت. او
که مادرش «جلیلی» بود، خواهر ملاغلامحسین را به زنی گرفته و همواره، همراه و همرزم ملاغلامحسین بود. در واقع کردی انصاری فصل اصلی زندگی خود را در میان طایفة جلیل آغاز و پایان داد. احتمالاً به همین دلیل است که او در نزد عموم، یک فرد «جلیلی بویراحمدی» محسوب میشود. زیرا حیات رزمیش که خود عامل شهرتش نیز بود، در میان این طایفه نشو و نما یافت. وی فردی کوتاه قد، شوخطبع، خوش اخلاق، خوش بیان و دارای صدایی دلکش بود(1)به علاوه بسیار زیرک، جسور، کوهنورد و تیزدست بود. با داشتن چنین ویژگیها، غالباً در جنگها و حوادث ایام، موفق و پیروز میشد. نترسی و شجاعت او به حدی بود که حدود دو سال پس از اعدام ملاغلامحسین و یارانش، تک و تنها در کوهها و درهها و دهات، پنهان و آشکار میزیست و با وجودی که مدام تحت تعقیب مزدوران ایلی و جاسوسان طایفهای بود، بیمی به دل راه نمیداد(2)به اتکاء همین شجاعت و جسارت بود، که نسبت به دشمنان خریده شدة تعقیبکنندهاش چنان بیاعتنا و بیخیال گشت که ناگهان به دست یکی از آنان ترور گردید. قاتل وی علی علیداد بود، که در کوه «زرآورد» از فاصلهای نزدیک، او را هدف قرار داد و کشت. علی علیداد بابکانی، که خود از جنگجویان نبرد گجستان بود، در فروردین ماه 1343 نیز یکی دیگر از جنگجویان معروف جنگ گجستان، به نام «غلامعلی دشمن زیاری» ـ قاتل سروان شفیع عبداللهی زاده ـ را ترور کرده بود. بدینگونه، او دومین مأموریت دولتی خویش را در «ترور» مبارزان عشایر با موفقیت به پایان رساند. وی نیز همچون ملاولی پناهی، برای قتل کردی انصاری، هدایا و پاداشهای متعددی دریافت کرد و تا مدتها از حقوق ثابت برخوردار بود.
قیام عشایر جنوب موجب شد که سردمداران حکومت پهلوی با تمام توان و ترفند، مبارزان عشایر را از سر راه بردارند. مشهورترین جنگجویان ایل قشقایی در حوادث اخیر عبارت بودند از: دشتی گلهزن، مسیحخان بولوردی، بلوط جعفرلو و برادران
خوردُِل (حیدر، بستان و مهدیقلی). سه نفر نخست، سالها بود که «یاغی» شده بودند و در برابر نظامیان حکومت پهلوی میجنگیدند. دشتی گلهزن، ابتدا در یک درگیری فامیلی ـ که منجر به جنگ مسلحانه شد ـ یکی از اقوامان خویش را کشت و سر به کوه و بیابان نهاد. با یاغیگری دشتی، جمع دیگری چون مسیحخانی بولوردی و بلوط جعفرلو ـ که تعدادی نظامی را به قتل رسانده بودند ـ بدو پیوستند و یاغی وارد در کوهها و درهها و دهات زندگی کردند. با شروع قیام عشایر و موضعگیری حبیب شهبازی کوهمره سرخی مقابل حکومت مرکزی، دشتی و مسیح و بلوط به هستة مرکزی قیامکنندگان متصل شدند و با خلعسلاح پاسگاه دادنجان، مبارزة سیاسی خویش را علیه حکومت پهلوی آغاز کردند. جنگجویان معروف قشقایی تا زمان سرکوب قیام در کوهمره سرخی و بویراحمد، به مبارزه خود ادامه دادند. اما، با تشکیل دستههای چریک محلی، تمام تلاش مبارزان بویراحمد و قشقایی، بر عدم درگیری با محلیان مزدور قرار گرفت و به ناچار سعی در حفظ خویش ـ و عدم قتل همولایتیهای خود ـ نمودند. دشتی و مسیح و یاران جنگجویشان دائماً تحت تعقیب نظامیان و چریکهای وابسته محلی بودند. در طی این تعقیب و گریزها، نظامیان و چریکها در آزار و اذیت مردم منطقه ـ به اتهام همکاری و حمایت دشتی و مسیح ـ بسیار بیرحمی مینمودند. یک بار که عوامل تعقیب جنگجویان شجاع قشقایی در ارتفاقات کوهمره به دنبال دشتی و مسیح میگشتند، فرمانده نظامیان به نام سروان «سیاهان» به دست افرادی ناشناس کشته شد. چون دولتیها از شناسایی و دستگیری قاتل یا قاتلین، عاجز ماندند؛ دستور گرفتاری بیگناهان صادر شد. بنابراین، تعداد زیادی از «گویجلوها» ـ از طایفه صفیخانی قشقایی ـ که بر حسب اتفاق در منطقه مزبور، در حال کوچ پاییزه بودند، دستگیر و به فیروزآباد اعزام گردیدند. از جمع مذکور، نهایتاً 5 برادر و برادرزاده ـ که فرزندان و نوههای شیرخان گویجلو، کدخدای آنها بودند، ظاهراً محاکمه و به اعدام محکوم شدند. دولتیان نیز با نهایت بیرحمی هر 5 تن را اعدام کردند و بدینگونه، بیگناهان دیگری از عشایر ـ در نیمه دوم سال 1343 ـ کشته شدند(1)باری، دشتی و مسیح و یاران آنان، در سال 1344 مدتی با بهمن قشقایی و مبارزة وی علیه حکومت
1) برای اطلاع بیشتر، رجوع شود: منوچهر کیانی، همان، صص 426ـ423.
پهلوی مشارکت مؤثر داشتند. پس از جدایی از بهمن قشقایی، چریکهای محلی و نظامیان در تعقیب آنها فعالیت بسیار کردند؛ اما، همواره ناموفق بودند و هیچگاه نتوانستند آنان را دستگیر یا قلعوقمع نمایند.
با این اوضاع، دولتیان چاره را در فریب آنها دیدند. پس با دادن تأمین و مصالحة ظاهری، به دنبال فرصت بودند تا نابودشان سازند. این موقعیت مناسب، بالاخره در تابستان 1346 فراهم شد و سروان «تاجالدینی» فرمانده گروهان ژاندارمری، به بهانه مشورت با دشتی و مسیح، آنها را نزد همراهان خویش برد که به طور ناگهانی هر دو را هدف تیر قرار دادند. بدینگونه، دشتی و مسیح دلاوران نامی ایل قشقایی، با حیله مزورانة نظامیان رژیم پهلوی از میان برداشته شدند(1)مدتی قبل از کشته شدن دشتی و مسیح، نظامیان حکومت و چریکهای مزدور، برادران خوردل موصلو را ـ که بارها از سال 1341 به بعد با حکومت و نظامیان آن جنگیده موفق شده بودند ـ تحت تعقیب و محاصره قرار دادند و دو تن از آنان ـ حیدر و مهدیقلی ـ را به قتل رساندند. دیگر برادر خوردل ـ به نام بستان ـ که پیشتر دستگیر شده بود، نیز به همراه افرادی دیگر از ایل قشقایی به اعدام محکوم گردید و از بین برده شد(2)با قتل دشتی، مسیح، بستان، حیدر و مهدیقلی، آخرین مبارزان ایل قشقایی ـ و در واقع عشایر جنوب ـ از میان برداشته شدند و برای همیشه حکومت پهلوی از دست عشایر جنوب آزاد شد(3)
1) برای اطلاع بیشتر، رجوع شود: همان، صص 419ـ411. (محمد بهمنبیگی در داستان «دشتی» ـ در کتاب بخارای من ایل من ـ عظمت و شهامت او را ماندگار نموده است. رجوع شود: بهمنبیگی، بخارای من ایل من، صص 248ـ221).
2) برای اطلاع بیشتر، رجوع شود: منوچهر کیانی، همان، صص 422ـ419.
3) آن گونه که باقر پیرنیا در خاطرات خویش آورده، وی به «بلوط جعفرلو» تأمیننامه داده و در فراشبند زمین کشاورزی و چاه نیمه عمیق در اختیارش گذاشته است. پس «جعفرلو در آنجا به زندگی عادی توأم با آسایش خود ادامه داد و چون تأمیننامه برای وی صادر شده بود دادگاههای ارتشی هم به او کاری نداشتند.» (باقر پیرنیا، همان، ص 202)
576
قیام عشایر جنوب، مثل هر رخداد دیگری در عهد خویش، از مخالفان و موافقان سیاسی ـ اجتماعی چندی برخوردار بوده است. طبیعتاً شاه مملکت و مقامات کشوری و لشکری و بسیاری از رسانههای جمعی ـ متأثر از حکومت ـ و نیز بیگانگان استعمارگر، از مشهورترین مخالفان قیام به شمار میرفتهاند. در مقابل، موافقان قیام کسانی بودند که با شاه و حکومتش، تضاد و تعارض داشتند. در رأس این موافقان ـ که مخالف شاه بودند ـ روحانیون قرار داشتند که در حمایت و جانبداری از قیام عشایر جنوب سخنانی بیان داشتهاند. در این بخش، ابتدا مطالب مخالفین، سپس نظرات موافقین ارایه میگردد.
قتل اتفاقی ملکعابدی در تنگاب فیروزآباد فارس، سرآغاز هجوم همه جانبه سردمداران رژیم پهلوی به عشایر جنوب بود. شاه در ر أس حکومت قرار داشت و تصمیم گیرنده اصلی محسوب میشد. بنابراین، گفتههای وی ملاک اصلی سرکوب عشایر بود. او در 23 آبان 1341، دو روز بعد از قتل ملکعابدی، در کرمانشاه اعلام داشت:
خونبهای مهندس عابدی از قاتلین و محرکین گرفته میشود. مهندس عابدی یک
سرباز شهید وطن است و من مقرر کردهام که عزای ملی اعلام شود...(1)
شاه در پنجم دی ماه 1341 عازم فارس شد و در شیراز بر بنای یادبود ملکعابدی سخنرانی کرد. وی در جمع مستقبلین خویش، از جمله کلانتران و سران عشایر گفت:
... در سرزمین شما اشخاصی باشند که هر موقعی، هر موسمی، به مناسبتی ماسکی به صورت خودشان بزنند؛ یک روز طرفدار یک سیاست خارجی، و روز دیگر سیاست مخالف آن، و روز دیگر یک سیاست دیگر؛ ولی هیچ وقت اینها طرفدار یک سیاست ایرانی متأسفانه نبودند و الآن هم نیستند و افراد آنها هر جائی که بتوانند خنجر از پشت سر به این مملکت فرو میبرند... آنها از رعیت ایرانی به عنوان رعیت خود یا به عنوان عضو ایل خود به آن طریق که دیدیم استفاده میکردند. رؤسای دیگر ایلاتی ما داشتیم و داریم و امروز هم اینجا ایستادهاند که اینها مردمان وطنپرستی بودند هیچوقت از راه وطن خارج نشدند و شاید پدران اینها هم یک روزگاری حافظ این مملکت بودند... و در مقابل اجنبی ایستادگی میکردند. من خطابم به آنها نیست؛ خطاب من به آنهائی است که خودشان هم میدانند که هستند؛ کسانی که صریحاً باین مملکت خیانت کردند. آنها از این رعایا و افراد ایل برای چاپیدن، برای آتش زدن، برای کشتن، برای تهدید کردن، استفاده میبردند. اینها را وادار میکردند که دار و ندار خودشان را ببرند بفروشند و تفنگی بخرند و چند فشنگی هم ذخیره بکنند و گلولهها را به قلب افراد خدمتگزار این مملکت بزنند تا مقاصد شوم و پلید آنها سرانجام بگیرد. این افراد دیگر نیستند و نخواهند بود و نامشان و اعمالشان از صفحه روزگار این مملکت محو و نابود خواهد شد(2)
شاه در همین سخنرانی، دستور خلعسلاح عشایر را صادر کرد:
به تمام افرادی که یا روی جهل و نادانی یا روی تشویق آن کسانی که از آنها بهرهبرداری میکردند و تا به حال به وسیلة داشتن یک سلاح غیر مجاز، یا سرگردنه میایستادند یا آلت قرار میگرفتند توصیه میکنم که در اولین فرصت قبل از اینکه دولت
اعلام خلعسلاح را مجدداً بکند، خودشان به اولین پست نظامی و ژاندارمری مراجعه بکنند و اسلحة نامبارکی که به دست آنها هست تسلیم بکنند. اسلحه را موقعی باید بدست گرفت که در راه دفاع از وطن در برابر خطر باشد... والا عوض اسلحه باید بیل به دست بگیرد؛ باید پشت ماشین زراعتی بنشیند؛ و باید توی کارخانه کار بکند و یک موجود مفید و تولید کنندهای برای مملکت باشد. این آیندة این استان خواهد بود. این استان دیگر محلی برای کسی که غیر از این فکر بکند نخواهد بود(1)
شاه در 19 دی ماه که اصول انقلاب سفید را اعلام داشت، مخالفین لوایح ششگانه را «عوامل سیاه ارتجاعی» و «قوای مخرب سرخ» عنوان کرد.
بدون شک عوامل سیاه ارتجاعی که به خاطر حفظ منافع خود ملت ایران را در غرقاب مذلت و فقر و بیعدالتی میخواهد در قبال این تحول عمیق و اساسی از پای نخواهد نشست. همچنین قوای مخرب سرخ که هدفش اضمحلال مملکت و تسلیم آن به اجانب است از پیشرفت این برنامه ناراضی است و در تخریب آن خواهد کوشید(2)
منظور شاه از عوامل سیاه ارتجاعی، روحانیون بود و قوای مخرب سرخ، حزب توده محسوب میشد. بنابراین، مخالفان اصول انقلاب سفید، عشایر و بزرگ مالکان نبودهاند.
محمدرضا شاه، در سخنرانی 4 بهمن ماه در قم، که با عدم استقبال روحانیون و مردم شهر مواجه شده بود، با عصبانیت تمام به روحانیون تاخت، وی مجدداًً اعلام کرد مخالفین انقلاب سفید، «ارتجاع سیاه، و «مخربین سرخ» هستند(3)در اینجا نیز سخنی از عشایر و کلانتران و سران آنها در میان نیست. تمام حملات و فحاشیهای شاه، نسبت به روحانیون ـآنهم در مرکز مذهبی روحانیت ـ ابراز شده است.
... هیچ چیزی خداپسندانهتر از عدالت اجتماعی و رفع ظلم نیست. البته در این مورد همیشه در راه ما سنگهائی بوده است. افراد قشری و نفهمی بودهاند که هیچوقت مغز آنان تکان نخورده و نمیتواند تکان بخورد، برای اینکه متأسفانه قابل تکان خوردن نیستند. بهر زمانی ودر هر موقعی بیک طریقی توانسته بودند تا
اندازهای اجرای این افکار و این نیات را بتأخیر بیندازند، ولی این تأخیر دیگر جایز نیست. ما در بین سایر ملل دنیا زندگی میکنیم و نمیتوانیم یک دیوار بلند دور خودمان بکشیم و بگوئیم که ما با دنیا کاری نداریم و فقط با خودمان زندگی میکنیم و در کثافت خودمان غوطهور خواهیم بود... ارتجاع سیاه اصلاً نمیفهمد، زیرا از هزار سال پیش یا بیشتر فکرش تکان نخورده ... حالا مگر او متوجه است که جامعة امروزه مقرراتی دارد... که مهمترین آنها عدالت است، رفع ظلم است، تساوی حقوق است، موضوع کارکردن است، زحمت کشیدن است. امروز در دنیا مفتخوری از بین رفته، ولی برای او چه فرقی میکند؟ باو یک چیزی برسد ولو سایرین همه از فلاکت، بدبختی و گرسنگی بمیرند، این بحال او فرقی نمیکند ...(1)
تا قبل از قیام عشایر جنوب، شاه نسبت به روحانیون و حزب توده تحت عناوین ارتجاع سیاه و مخربین سرخ، بدگویی میکرد. اما پس از قیام عشایر، به جای مخربین سرخ، ایلات و عشایر مورد هجمه و هتک حرمت قرار گرفتند. قیام عشایر جنوب در نیمة اسفند ماه شروع شد. شاه در 23 اسفند ماه در پایگاه هوایی وحدتی دزفول ـ که بعدها حملات هوایی رژیم از آنجا برنامهریزی شد ـ روحانیون و عشایر را مورد شدیدترین سخنان هتاکانه و فحاشانه قرار داد.
وی، روحانیون و عشایر را به «شپشهای افسرده ای» تعبیر کرد، که چون اشعه آفتاب به آنها تابیده، فکر میکنند «موقع خزیدن در کثافت خودشان دو مرتبه رسیده است.» انقلاب بزرگ ملی ما همانطوری که بارها گفتم، تا به حال بدون خونریزی، بدون هیچگونه عکسالعمل ناشایستهای با کمال سرعت پیشروی میکند، ولی باز یکی دو هفته ایست که همینطور که سرمای زمستان دارد کم میشود میبینم یا میشنوم که مثل مارهای افسردهای و چون اینها در کثافت خودشان غوطهور هستند باید گفت مثل شپشهای افسردهای که دارد کم کم اشعه آفتاب بآنها میخورد مثل اینکه این بدبختها فکر میکنند بله موقع خزیدن در کثافت خودشان دومرتبه رسیده
1) همان، صص 3085 ـ 3083 (شاه به صراحت اعلام کرد، کینهاش نسبت به مخربین سرخ «کمتر از این اشخاص نفهم است.» همان، ص 3086.)
است، این عناصر دزد و قاتل و راهزن با همفکران ارتجاعی خودشان اگر از خواب غفلت بیدار نشوند، چنان مثل صاعقه مشت عدالت در هر لباسی که باشند بر سر آنها کوفته خواهد شد که شاید برای همیشه به آن زندگی ننگین و کثافتشان خاتمه داده بشود(1)
محمدرضا شاه در 13 فروردین 1342، در بیرجند سخنرانی نمود.در این سخنرانی، علاوه بر روحانیون، ایلات و عشایر را مورد حمله قرار دارد. البته، تعداد همة مخالفین را «چند صد نفری» بیش ذکر نکرد. او میگوید:
البته تعجب نباید کرد که در میان این همه جمعیت کشور ما فرض بکنید یک چند صد نفری هم نفهمند. این نفهمیدن ممکن است به چند علت باشد: یکی اینکه اصلاً قابلیت تفکر و فهم ندارند. اینها مغزشان و فکرشان جور دیگری کار میکند. به اینها قشری میگویند... لقبهای دیگری هم میشود داد، ولی خوب شاید زیاد تقصیری نداشته باشند، چه طبیعت به مغز کوچک فرسودة کهنة اینها اجازه درک و تفکر نمیدهد. یک دسته دیگر منافعشان در خطر است، یعنی این دسته فقط منافع آنی خود را میبینند که مثلاً من امسال آخر سال از آن رعیت بدبختی که برایم بردگی میکرد اینقدر استفاده میبردم، این اقدامات ممکن است آن استفادهای را که قبلاً از رعیت میکردم موقوف کند، پس دنیا تمام شده و دیگر زندگی معنی ندارد... یک عدة دیگری هستند که راه زندگیشان چپاول و غارت و دزدی و متأسفانه اجنبیپرستی است... ایلات ایران مثل سایر مردم این مملکت مسلماً مردمان خوبی هستند، زحمتکش هستند، وطنپرست هستند، ولی این را من به حساب خان خانی ایل نمیگذارم، زیرا عناصری در جنوب و مخصوصاً در منطقه فارس بودند که متأسفانه اجنبیپرستی در خونشان وارد شده. حالا اینها اربابشان کی باشد مثل اینکه فرق نمیکند و هر موقعی یک ارباب جدید خارجی برای خودش میتراشد، بسته به اینکه کی بیشتر به او اجر و مزد بدهد و بیشتر او را تشویق به خیانت به ملت ایران و به آدمکشی بکند. سوابق اینها را البته همهتان کم
1) همان، صص 3145 ـ 3144 (البته برخی از گفتههای فحاشانه شاه در این اثر حذف شده است. برای اطلاع بیشتر، مقایسه شود با متن سخنرانی در روزنامههای وقت.)
و بیش شنیدهاید که از 1320 به این طرف در هر فرصتی چه جنایتها نسبت به ملت ایران کردهاند... این عناصری که من شمردم از طبقات مختلف و قسمتهای مختلف جمعشان همه روی هم به چند صد نفر بیشتر نمیرسد. اینها فکر میکنند که این اصلاحات آخر زندگی آنهاست(1)
محمدرضا شاه در سخنرانی 6 خرداد 1342 در کرمان، مجدداً عشایر و روحانیون را خطاب قرار داده، «دزد و غارتگر وسرگردنه و بد فکر و خبیث و بدطینت» نامید.
... در این چهار هزار و صد و پنجاه نفر افرادی که رأی مخالف دادند یک عدهای حق داشتند، برای اینکه فکر میکردند مستقیماً از این اصلاحات ضرر بردهاند. شاید مالکین بزرگی بودند و کسانی بودند که فکر کردند خوب ما از این کار چون ضرر میبریم دیگر چرا برویم رأی موافق بدهیم؟ گو اینکه خیلی از مالکین را من اطلاع دارم و میشناسم که در آنروز رفتند و رأی موافق هم دادند... دسته دیگر تمام کسانی بودند [که] دزدند، غارتگرند، سرگردنه میایستند برای اینکه مال مردم را به یغما ببرند، یا دزد روحی هستند، یا افراد بدفکر خبیث بدطینتی هستند که اصلاً با هر اقدام مفید و خوبی اصولاً مخالفند(2)
وی در 18 خرداد 1342، پس از واقعه 15 خرداد، در همدان این گونه سخن گفت:
در کنگره دهقانان ایران در دیماه سال گذشته ... متذکر شدم که دو قوه از پای نخواهند نشست، چون در آزادی ملت ایران و رفاهیت آنها آن دو قوه مرگ خودشان را مشاهده میکردند. یکی از آنها ارتجاع سیاه بود که تجلی آن را در روز چهارشنبه پانزده خرداد در شهر تهران مشاهده کردیم. مرتجع سیاه از چندی پیش این اقدامات را شروع کرد، به هر کسی که تریاک میکاشت گفت تریاک بکار و به هر کسی که تریاک میکشید گفت تریاک بکش. افراد قاتل پیشینهدار، کسی که برادر خویش را کشته بود (3)و نظایر آنها را در ملاقاتهای شبانه در کافههای تهران پس از صرف مشروب با مقداری پول روانه کوهستانهای فارس کردند برای اینکه
آنجا قطاعالطریقانه امنیت مملکت را بهم بزنند... حرف آنها اینست که شما دهقانهائی که آزاد شدهاید دو مرتبه بروید برده بشوید، و این ملکی را که حالا بشما داده شده است پس بدهید...(1)
شاه در 19 خرداد و در جمع دانشجویان عازم آمریکا اعلام داشت:
جای تأسف است که عدهای آلت دست خارجی شده و به ایجاد بلوا دست زدند، آشوب و بلوائی که اگر جلوی آن گرفته نمی شد معلوم نبود که وضع شما هم اکنون چگونه میبود. اسناد و مدارکی در دست است که نشان میدهد آشوبگران و ارتجاع سیاه چه نقشههای شومی ترتیب داده بودند... ما هرگز اجازه نخواهیم داد که ارتجاع سیاه و مخالفان سعادت ملت ایران در این راه سدی ایجاد کنند و با هرگونه اقدامی علیه مصالح ملی بشدت مقابله خواهد شد(2)
وی در اول مهر ماه 1342 به مناسبت روز دهقان چنین گفت:
چند صباحی گذشت و همان دو قوهای که اتحاد غیرمقدس باطنی با هم داشتند شروع به عمل کردند. مهندس ملکعابدی را در فارس به قتل رساندند. کشتن او ما را از اجرای برنامه منصرف نکرد. کشتن او شاید در تصمیم من برای به مراجعه گذاشتن آراء عمومی لوایح اصلاحات ارضی و لوایح دیگری که جامعة ایرانی را زیر و رو میکرد بیتأثیر نبود. آن عکس العمل خائنانه باعث تسریع در تصمیم گرفتن از طرف من و تأیید از طرف شما شد که به آن زندگی ناجوانمردانه و غیرقابل تحمل گذشته زودتر خاتمه بدهیم... ششم بهمن آمد و شما ملت انقلاب ملی خودتان را تصویب کردید. ولی این هنوز به عمر خائنانه آن اتحاد خاتمه نداده بود. دیدید که بعد از ششم بهمن، بعد از چند روزی یک مشت از خدا بیخبر سعی کردند که در فارس غائلهای راه بیندازند که بخیال خودشان باعث رکود و شکست انقلاب ملی ما بشود. یک مشت مردم گمراه، یک مشت قاتلین حرفهای و پیشهای، با تحریک مرتجع و مخرب که ما اسنادش را داریم، به خیال خودشان افتادند توی کوهها که قتل ملکعابدی را تجدید بکنند و یا مارا مرعوب بکنند و
برنامة را متوقف سازند. به همت سربازهای رشید وطن شما که متأسفانه آنها نیز تلفات دادند و شاید تلفاتشان در حدود هفتاد الی هشتاد نفر از سرباز و ژاندارم و غیره بود آن غائله خائنانه و در عین حال بچگانه و مضحک پایان یافت. بعد از آن ما پانزده خرداد را داشتیم که در آن بدترین مظاهر وحشیگری و عقبافتادگی و تحجر فکری نمایان شد که برای این مملکت ننگی بود...(1)
محمدرضا شاه، در مواقع مختلف کینه و خصومت خویش را نسبت به قیام عشایر جنوب و قیام 15 خرداد نشان میداد. وی، قریب ده سال بعد ـ سوم بهمن 1351 ـ در کنگره بزرگداشت دهة اول انقلاب بیان داشت:
.... زیر و رو کردن یک چنین وضعی بدون عکسالعمل نمیتوانست بماند، دیدیم که بزودی آن رؤسای قبائل همان کسانی که از خون مردم ارتزاق میکردند، همان عروسکهائیکه بدست خارجی به جنبش در میآمدند، همان افرادی که آلت اجنبی بودند، بکمک تودهایهای بیوطن اول سعی کردند که در فارس قیام بکنند. اما تلاش مذبوحانه آنان بجایی نرسید. در آن قیام در حدود 70 نفر از سربازان ارتش ایران جان خود را فدا کردند و در کوههای فارس به شهادت رسیدند. بار دوم در پانزدهم خردادماه ارتجاع سیاه با همدستی دائمی تودهایهای بیوطن کاری در تهران کردند که ننگ آن هیچگاه پاک نخواهد شد... و نیز آتش زدن کتابخانه و کارهای وحشیانه دیگر همیشه بخاطر خواهد ماند. ولی این اقدام مفتضحانه بشب نکشید و به زودی خاموش و خفه شد و در همان روز ارتجاع سیاه از بین رفت(2)
شاه در کتاب «پاسخ به تاریخ» که پس از زوال قدرتش چاپ و منتشر شد، تقریباً همان ادعاهای پیشین را تکرار کرد، وی، میگوید:
ملت ایران در سال 41 ندای مرا دریافت و نظرات و پیشنهادهایم را با شور و هیجانی بیمانند به اکثریتی قاطع تصویب و تأیید کرد. اما شش ماه بعد با یک شورش خونین رؤسای ایلات در جنوب کشور و اغتشاشات دامنهداری در تهران در جهت مخالفت با اصلاحات اجتماعی روبرو شدیم... شورش جنوب و
اغتشاشات تهران به وسیله گروهی از خانها و بزرگ مالکان ترتیب یافت که چارة دیگری برای مبارزه و مقابله با اصلاحات ارضی نمیدیدند... اغتشاشات خرداد 1342 جنبة کاملاً ارتجاعی و غارت و چپاول و آتشافروزی به دست اراذل و اوباش داشت. محرک اغتشاشات، غارتها و آتش افروزیها، فرد ناشناسی به نام آیتالله خمینی بود که مخصوصاً با اصلاحات ارضی و آزادی زنان شدیداً مخالفت میورزید...(1)
بدینگونه، محمدرضا شاه که همواره ذهن و زبانش نسبت به قیام عشایر جنوب و قیام 15 خرداد، آمیخته و نگران بود؛ تا پایان پادشاهی پاک نشد.
قیام عشایر جنوب، در دورة نخستوزیری اسدالله علم روی داد. وی، که از تیرماه 1341 تا اسفند 1342 نخستوزیر بود، در سخنان خویش مطالب عنادآمیزی در باب قیام مزبور بیان کرده است. وی، در اعلامیه دولت که به مناسبت قتل ملکعابدی، روز چهارشنبه 23 آبان 1341 منتشر نمود، اعلام داشت:
هموطنان عزیز چنانکه اطلاع یافتید مهندس ملک عابدی رئیس حوزه اصلاحات ارضی منطقه فیروزآباد فارس بر اثر یک توطئه ناجوانمردانه شهید شد... توطئه بدست کسانی انجام گرفته که تاکنون چه مستقیم و چه غیر مستقیم از دسترنج رعیت سابق استفاده کردهاند... جوان ناکام مهندس ملکعابدی شهید راه آزادی و سرافرازی ملت ایرانست... باز هم به کسانی که در راه استقلال ما ـ آزادی ما و سربلندی ما در دنیای امروز اخلال میکنند چنانکه هفته پیش اعلام کردم میگویم که چرخ زمانه به عقب بر نمیگردد. اصلاحات باید بسرعت پیش برود و دولت با نهایت قدرت هرگونه توطئه را در هر کجا پیش بیاید در هم خواهد کوبید و توطئهکنندگان را بملت ایران معرفی خواهد کرد....(2)
مدتی بعد، در پنجم آذرماه، رونامههای رسمی کشور به نقل از نخستوزیر نوشتند:
«...دولت هم علت بروز حادثه فارس را میداند و هم محرکین را میشناسد و هم اینکه مرکز تحریکات را میداند ولی آنچه را که مصالح اقتضاء کند میگوئیم و عمل میکنیم و اگر لازم باشد محرکین را بملت ایران معرفی خواهد کرد. محرکین واقعه فارس در تهران و شیراز هستند.»(1)
علم، پس از شروع قیام عشایر، در 26 اسفند 1341، در ملاقات با دانشجویان گفت:
همین الآن لابد شنیدهاید برای این که زارعین صاحب زمین نشوند، برای اینکه زارعین صاحب ملک و آب نشوند، یکی دو نفر در مناطق جنوبی که گویا منطقه آقایان هم نبود شروع کردند به کشتن[.] البته فوری دولت عمل کرد و قلع و قمع شدند. زمینهایی که مال آنها بود حتی قسمتی که در حد نصاب ممکن بود که در دستشان باقی بماند آناً ارتش اشغال کرد و آنها بصورت رایگان بین زارعین تقسیم میشود... تمام اینها دنبالهاش که بیائید سرش میرسد به تهران ... که من الآن مصلحت نمیدانم بگویم. میرسد به منابع روشنفکر و غیرروشنفکر...(2)
وی، دو روز بعد در مصاحبهای مطبوعاتی، اعلام کرد:
اوضاع فارس کاملاً عادی است و اشراری که با اصلاحات ارضی مخالف بودند منکوب و متواری شدند و دهات متعلق به شهبازی واقع در کوهمره فارس و دهکدههای اطراف فیروزآباد از چنگ اشرار توسط ژاندارمهای رشید ما بیرون آمد(3)
علم که در مصاحبه های خویش، به طور مرتب دروغ می گفت، در پاسخ یکی از دانشجویان عازم جنوب که در خصوص وقایع جنوب بدو گفت: «ما با توجه به این مسئله از جناب آقای نخستوزیر که بیشتر اوقاتشان این روزها صرف میشود بختم غائله فارس معذرت میخواهیم و این شرمساری را از ما میپذیرید و امیدوارم که جریان تمام بشود.» اعلام داشت: «از این حس نفرت و انزجاری هم که راجع به کار چند غارتگر در فارس اظهار داشتید واقعاً خوشحال شدم، ولی تمام وقت من صرف آنجا نمیشود، حتی چند دقیقه هم در روز صرف آنجا نمیشود بجهت اینکه مطلب خیلی کوچکتر از آنست که
وقت دولت را بگیرد. چنانکه اطلاع دارید عده زیادی سرکوب شدند و هر کس هم که یاغی بوده است، املاکش در دست تقسیم است بین زارعین بصورت رایگان...»(1)
نخستوزیر که سعی مینمود از وقایع جنوب بسیار کم سخن بگوید، در اوایل خرداد 1342، در مراسم کلنگزنی یک دبستان گفت:
مرتجعین و گردنه بندها و شکست خوردهها متحد شدهاند تا انقلاب شاه و ملت ایران را خنثی کنند ولی انقلاب ما شکستناپذیر است(2)
وی، اضافه مینماید:
... در هفته گذشته عرض کردم که خیلی مضحک است که دستههای مخالف بهم نزدیک شدهاند... مثلاً یک آدم مرتجع و یک آدم تودهای بهم نزدیک میشوند و با یک نفر گردنهبند، با کسیکه دم از منافع مردم میزد و نقاب مردم دوستی بچهره زده بود با هم یکی شدهاند تا در راه پیشرفت ملت ایران سنگ بیاندازند. این مخالفتها هم بدلیل اینستکه پیشرفت ملت ایران برخلاف منافع آنها است(3)
نخستوزیر، در موقع معرفی هیأت دولت در دورة بیست ویکم مجلس شورای ملی، جریان جنگ گجستان را این گونه تعریف کرد:
بنده یک مثالی عرض میکنم که بسیار امیدوارکننده است و آن عبارتست از همین جریانی که ما ... ناراحتی کوچکی [در] جنوب داشتیم. در آنجا (یکی از نمایندگان ـ بفرمائید فارس) بله، حتی در ناحیة مخصوصی از فارس، بویر احمدی. در آنجا وقتی یک دسته کوچکی از سربازان ما دچار حمله اشرار شدند معلوم شد که یک اشتباه کوچک تاکتیکی کردهاند، یعنی داخل یک درهای شدهاند بخیال آنکه آن دره امن هست. وقتی اشراربآنها نزدیک شدهاند و شروع به تیراندازی کردهاندیک عدهای سربازان ما تلفات دادند. اشرار بعادت همیشگی شروع کردهاند به قیهزدن ... که سربازان و افسران ما دست و پایشان را گم بکنند و فرار بکنند. یک سرباز و یک افسر پایش را عقب نگذاشت، بطوریکه در یک جنگی که باید دو سه نفر تلفات داده شود از یک عده صدنفری قریب سینفر در جا بشهادت رسید (وزیر
جنگ ـ شش افسر بشهادت رسیدند) ولی یک نفر عقب نرفت، تا وقتیکه اشرار هم متوجه شدند که اینها تسلیم شدنی نیستند و ممکن است کومک برایشان برسد آنها بکوهها عقبنشینی کردند... فداکاری این عده البته بقیمت جان چندنفر از ابنای وطن ما تمام شد، بقیمت یک شکست موقتی تمام شد، لیکن این فداکاری پشت اشرار را شکست و من همانروزها میشنیدم از دوستان فارسی خودم، گمان میکنم که آقای ]جعفر] ابطحی اینجا تشریف دارند که شاهد عرایض من هستند که این فداکاری یا این شکست پشت اشرار را شکست، یعنی احساس کردند که با این ارتش نمیتوانند پنجه نرم بکنند و این ارتش نیست، بچه شهری نیست که بقول خودشان وقتی یک قیه ایلات را شنید جاخالی بکند(1)
وی، در میان مقامات مسئول حکومت پهلوی، بیش از همه دروغپردازی و گزافگویی میکرد. به نظر میرسد، جهانگیر تفضلی در دروغپراکنی و وارونه جلوهدادن وقایع جنوب سرآمد سردمداران و سخنگویان وقت حکومت پهلوی بوده است.
وی در 21 اسفند 1341 میگوید:
... از وقتیکه انقلاب عظیم اجتماعی ملت با افتخار ما برهبری شاهنشاه پیروزیهای خود را آغاز کرد، عدة معدودی که سود آنان در زیان اکثریت قریب به اتفاق مردم ایران بخصوص اسارت و رعیتی دهقانان محبوب کشور ما بود بصورتها و لباسهای مختلف بمبارزه برخاستند. و چون این مقاومتها در برابر ارادة ملت ایران یکی پس از دیگری در هم شکست، مخالفین آزادی دهقانان و دشمنان پیروزی و افتخار زنان ایران که تظاهرات کوچک و بیاهمیت آنان در برابر نهضت افتخارآمیز زنان ایران و انبوه دهقانان زحمتکش ما مانند پرکاهی در برابر طوفان بود، دست بکار اطلاعیه پراکنی و شایعهسازی شدند... این شایعات دروغ نه تنها بکلی بیاساس است بلکه درست برخلاف هدف و منظور دولت است. ساختن این
1) مذاکرات مجلس شورای ملی، جلسه ششم، چاپخانه مجلس، صص 29 ـ 28.
دروغها آخرین تلاشهای فئودالیزم و ارتجاع است و متأسفانه برخی از خبرنگاران خارجی و داخلی دانسته و ندانسته با تکرار این دروغهای مغرضانه که از ناحیه دشمنان ملت ایران جعل میشود آتش بیار دشمنان انقلاب اجتماعی و مقدس ما شدهاند(1)
بنابراین، او به کلی منکر هرگونه اتفاق یا حرکت مخالفی میگردد و هیچ اشارهای به قیام عشایر که تازه شروع شده بود، نمینماید.
تفضلی، یک هفته پس از عید سال 1342، در مصاحبهای مطبوعاتی اعلام داشت:
... مخالفین اصلاحات تمام نیرو و امکانات خود را بکار میبرند تا شایعاتی را جعل و بر سر زبانها بیاندازند. این شایعات جزو آخرین کوششهای مخالفین است و مبارزه با آنها مهمترین کارهای ما بشمار میرود... جریانات فارس را جز راهزنی نمیتوان نامگذارد و این چیزی است که همیشه سابقه داشته است و حتی جریان امسال ملایمتر از گذشته بوده است... عدهای از رؤسای عشایر کوشیده اند از پیشرفت اصلاحات ارضی در فارس جلوگیری کنند و ژاندارمری نیز مجبور باعمال زور گردید. در نتیجه چند خان تسلیم شدند و اظهار اطاعت کردند و بقیه نیز پراکنده و متواری شدند. وی گفت: دستهای از راهزنان که هنوز تعدادشان زیاد است در دستجات ده تا پنجاه نفری فعالیت میکنند. و تعداد این دستجات را بین 50 تا 60 تخمین میزنند. عملیات پاک کردن فارس از اشرار بوسیله ژاندارمری ادامه دارد و در مدت کمی آن استان و بقیه نقاط کشور از وجود آنان پاک میشود... شایع کردهاند که در فارس دو هواپیما بوسیله اشرار سقوط کرده است، در حالیکه آنها یک کلاغ را هم نزدهاند(2)
روزنامه اطلاعات، به نقل از تفضلی نوشت: «غائله فارس به کلی سرکوب شد.»(3)
وزیر مشاور، تقریباً ده روز بعد در مصاحبه مطبوعاتی خویش، به اختصار وقایع فارس را اینگونه اعلام داشت:
.... مقاومت خانها در فارس درهم شکسته شد، اما دو سه تن دیگر هنوز در کوهها متواری هستند... اسلحه متجاسرین فارس معمولی است و حتی یک مسلسل هم ندارند(1)
وی، قتل سرگرد فاطمیزاده را مربوط به قشقاییها و در منطقه قشقایی ذکر میکند(2)
تفضلی به دروغ اعلام مینماید، در این نبرد «بین 40، 50 تن از افراد مسلح فئودالها کشته یا زخمی شدند.»(3)
وی، دو هفته بعد، نسبت به خبرنگاران انتقاد نمود که:
... خبرنگاران همیشه میخواهند که نقطه ضعفی ببینند و از آن استفاده کنند. چنانچه دیدید و شنیدید و یک خبرنگار خارجی خبر داده بود عشایر جنوب قیام کرده و دو طیاره جت دولت را انداخته. در صورتیکه هیچ عشیرهای قیام نکرده بود و فقط چند خان بودند که میخواستند از اصلاحات ارضی جلوگیری کنند ولی موفق نشدند...(4)
تفضلی، چند روز بعد در مصاحبهای مطبوعاتی اعلام داشت:
بدانشجویان آزادی تظاهرات داده شد و حتی بلندگوی آنها را که بنفع فئودالیزم و ارتجاع تبلیغ میکند تعمیر کردهایم... من خودم از همین خبرگزاری خارجی دربارة ایران خبرهائی دیدم که نه تنها دروغ بلکه عجیب بود. مثلاً نوشته بود عشایر قشقائی و ممسنی بر ضد دولت قیام کردند، در صورتیکه عشایر قشقائی و ممسنی اگر بیشتر از هموطنان موافق با انقلاب نبودند، به تنهائی کوشش آنها برای انجام شدن انقلاب کمتر نبود(5)
وزیر مشاور، چند روز پس از جنگ گجستان، بدون اینکه خبری از واقعه بدست دهد، اعلام نمود: «دیگر مصاحبه نمیکند.»(6)
حسن ارسنجانی، وزیر کشاورزی وقت از جمله کسانی بود که با سخنان تند و تحریک آمیز خویش، عشایر را مورد حملات متعدد قرار داده است. او، پس از کشته شدن ملکعابدی، دائماً در تنبیه و تحقیر عشایر جنوب سخن میگفت. وی، البته چند روز پس از شروع قیام عشایر، از سمت خود استعفا داد و به جای او «تیمسار سپهبد ریاحی» منصوب گردید(1)چکیدة سخنان وی به شرح زیر است.
1ـ «... این جنایت [قتل ملکعابدی] به تحریک ملاکین بزرگ فارس بوده و آنها جلسات سری تشیکل میدهند و حتی پولهائی نیز تاکنون برای تحریکات خود بر ضد اصلاحات ارضی در منطقه فارس خرج کردهاند ... علیرغم این تحریکات کار اصلاحات ارضی در ناحیه فارس تا یکماه دیگر بپایان میرسد.»(2)
2ـ «لکه فارس با خون قاتلان پاک میشود . تا 45 روز دیگر اثری از فئودالیته در فارس نخواهد بود.» (3)
3ـ «خانها فارس را غارت کردهاند... فئودالیسم مانع تشکیل یک مجلس ملی است و با برانداختن فئودالیسم 16 میلیون دهقان آزاد میشود.»(4)
4ـ «ریشه حوادث فارس در تهران بوده است، ولی من مصلحت نمیدانم اسامی افراد را در اینجا افشا کنم.»(5)
5ـ «بافتضاح چادرنشینی در فارس خاتمه میدهیم... من باید بگویم عدهای میخواهند ممسنی را در فارس منطقه ایلنشین قلمداد کنند ولی ما در آنجا عشیره نمیشناسیم.»(6)
«چادرنشینی ... خود یکی از افتضاحات منطقه فارس است.»(7)
1) رجوع شود: کیهان، (20 اسفند 1341، شماره 5895)، ص 1 / اطلاعات، (21 اسفند 1341، شماره 11044)، ص 1.
2) اطلاعات، (23 آبان 1341، شماره 10949)، ص 17.
3) کیهان، (24 آبان 1341، شماره 5802)، ص 1.
4) اطلاعات، (26 آبان 1341، شماره 10951)، ص1.
5) کیهان، (29 آبان 1341، شماره 5806)، ص 13.
6) اطلاعات، (هفتم آذر 1341، شماره 10961)، ص 5.
7) همان، ص 6.
6ـ «ماجرای قتل ملکعابدی تکرار نمیشود. کار توطئه فارس را در تهران اداره میکردند.»(1)
«ریشه این تحریکات در تهران است، بطور قطع و یقین این تحریکات خاتمه پیدا خواهدکرد. در بین مالکان آدم عاقل و شریف زیاد وجود دارد....»(2)
سپهبد ورهرام، که بلافاصله پس از قتل ملکعابدی به استانداری فارس و بنادر برگزیده شد، همواره با تندی و خشونت وغرور بیجا سخن میگفت و عشایر را به سخره میگرفت. گزیدة سخنان وی ـ به نقل از روزنامهها و مجلات کشور ـ بیانگر این موضوع است.
1ـ «اگر سر و صدا راه بیاندازید،اگر دسیسهبازی کنید، اگر بخواهید نقشه بکشید و جنجالی درست کنید، آنوقت لباس نظامی میپوشم، قداره را از رو میبندم و با توپ و تانک آدم میکشم! من ورهرام هستم و امنیت میخواهم. نسل کسی که امنیت را بهم بزند از روی زمین بر میدارم.»(3)
2ـ «عوامل مخرب میکوشند در اذهان مردم ایجاد توهم کنند. اگر عدهای در دادن رأی شرکت نکنند مهم نیست، چون در تیمارستان هم کسانی هستند که معاف خواهند بود!»(4)
3ـ «دولت ایران از دو ماه قبل در خاک(5)فارس و شاید هم همه نقاط کشور کلمه (عشایر) را از مکاتبات خود حذف کرده است. ما دیگر کسی را بنام (عشایر) نمیشناسیم. در فارس کلیه سازمانهای عشایری ارتش حذف شده و افسرانی که بنام (افسران عشایری) نامیده میشدند از مناطق مختلف احضار شدهاند.»(6)
4ـ «امروز قدرت ارتش طوری است که ظرف یکی دو ساعت میتواند با هواپیما
یک لشکر در منطقه ای پیاده کند. من شخصاً حاضرم تمام تفنگها و فشنگهای لشکر را بافراد غیر نظامی بدهم و بعد خودم با دو تانک در میان آنان خواهم رفت آنگاه ملاحظه خواهید کرد که تمام آنها بجای خواهند نشست...»(1)
5ـ «... یک عده که سوابق زیادی در شرارت و آدمکشی و اخلالگری دارند دوباره مشغول کاشتن تریاک شده بودند ـ ما برای محو کشت تریاک که در این زمینه قانونی داریم اقدام کردیم ولی این افراد در مقابل مأموران شدیداً مقاومت کردند. اینها پروندههای زیادی در آدمکشی و دزدی و شرارت دارند و هنگام برخورد با مأمورین به تیراندازی و زد و خورد پرداختند و البته یک عدهشان کشته شدند. بزودی چند نفر باقیمانده هم در شیراز بدار مجازات آویخته خواهند شد.»(2)
6ـ «... تا 24 ساعت دیگر کلیه اشرار یا در بمباران نابود یا در شیراز بدار آویخته میشوند. من حتی اجازه نمیدهم اجساد اشرار در شیراز دفن شود. از اینکه عدهای بیگناه در این بمباران از بین میروند متأثرم، ولی چارة دیگری نیست.»(3)
7ـ «... موضوع شرارت و سرقت مسلحانه چند نفر انگشتشمار سارق و خائن که سوابق شرارتهای عدیده دارند و باغوای خائنین دیگر و باقتضای طبع خیانت پیشه خود بشرارت پرداختهاند و عدهای از آنان تاکنون ضمن زد و خورد بافراد ژاندارم مقتول شده... و چند نفر باقیمانده هم شاید تا موقعی که این مطلب در جراید چاپ شود دستگیر و مجازات شوند، آنقدر اهمیت نداشته که باینصورت در جراید چاپ شود(4)
آریانا، پس از چند روز که قیام عشایر جنوب آغاز شده بود، از طرف محمدرضا شاه، مأمور سرکوب سریع عشایر میگردد(5)وی، با ترفندهای بیرحمانه و محیلانه،
موفق گردید طی قریب شش ماه، قیام را خاموش سازد. او در آثار خویش، راجع به عشایر و قیام آنها مطالبی نوشته است. از جمله میگوید:
1ـ یک تحول بزرگ اقتصادی و اجتماعی به پیشوائی اعلیحضرت همایون محمدرضا شاه پهلوی در دو سال اخیر فصل نوینی را در تاریخ این ملت کهن سال و باستانی گشود... ملت ایران که آمادگی کامل داشته و تشنه این اصلاحات بود پشتیبانی بیسابقه خود را نسبت باصول ششگانه به جهانیان نشان داده. عکس العمل این جنبش ملی حرکات مذبوحانه و ابلهانه یک عده تاریک دل و تبهکار بود. این جانیان که مانند زالو عادت بمکیدن خون طبقات زحمتکش جزء طبیعت ثانوی آنان شده بود توطئههائی را آغاز کردند. از طرفی از سادگی و عقاید دینی تودة مردم سوء استفاده کرده و بدست یک عده روحانی نمای شیاد آتش ناامنی را در شهرها دامن میزدند. از سوی دیگر با برپا کردن آشوب و طغیان مسلحانه بوسیله یک عده تبهکار حرفهای غائله جنوب را بوجود آوردند. اشرار جنوب که محور اصلی این عملیات ارتجاعی بودند با اشغال کوهستانهای سخت و غیرقابل دسترس و نا امنی جاده ها و شهرها و آبادیهای جنوب کشور [،] شروع به کشتار و چپاول کرده و کوشش داشتند که نیروهای مسلح آرتش را مدتهای طولانی و با عدههای زیاد درگیر کنند....(1)
2ـ خصائص اشرار: بسیار دلیر، خشن، تیرانداز ممتاز، کوه نورد برجسته، ورزیده در حفاظت انفرادی، ماهر در استتار بویژه از نظر اکتشافات هوائی، استعداد زیاد تشخیص زمین و انتخاب بهترین پناهگاهها، مهارت کامل در دستبرد و عملیات شبانه، ورزیدگی کامل در برقراری تأمین، بسیار قانع، بسیار باهوش، سوار کار ماهر، مهارت زیاد در جاسوسی ـ کسب اطلاع و انتشار اخبار دروغ، کم شدن ارزش رزمی آنها در مناطقی غیر از مسکن خود ... ورزیدگی کامل در هدایت زد و خوردهای محلی، ولی عدم استنباط وضعیت کلی ... این افراد بسیار ورزیده و آنطوری هستند که آرتشها با زحمات و مخارج گزاف میخواهند واحدهای کماندو
1) آریانا، همان، ص 1.
و رنجر خودرا آنگونه تربیت کنند(1)
فردوست در خاطرات خویش، مطالب دست اول و مهمی از قیام عشایر جنوب ارایه داده است. وی که در آن زمان مسئول اصلی «دفتر ویژه اطلاعات» کشور بود، از تمام حوادث مملکت اطلاع کافی مییافت. او در خاطرات خویش میگوید:
از 28 مرداد 1332، که دوران 25 ساله دیکتاتوری محمدرضا [شاه] شروع شد، تا انقلاب دو حادثه مهم امنیت سلطنت او را به مخاطره انداخت. یکی شورش عشایر جنوب در سالهای 42 ـ 1341 بود (2)و دیگری قیام وسیع 15 خرداد 1342 ... محمدرضا تصمیم گرفت ... ایلات و طوایف فارس را خلعسلاح و منکوب کند و از سال 1340 در این زمینه به ژاندارمری دستوراتی داد، که در نتیجه منجر به شورش وسیعی در عشایر جنوب گردید. شورش جنوب تقریباً مصادف با اوایل کار «دفتر ویژه اطلاعات» بود و سرتیپ علویکیا (قائممقام ساواک) و سپهبد مالک (فرمانده ژاندارمری) عضو «شورایعالی هماهنگی» که در آن زمان «شورای امنیت» خوانده میشد، بودند. مالک در جلسات شورا کراراً از دستورات محمدرضا برای خلعسلاح عشایر صحبت میکرد، که به بسیاری از استانهای کشور مربوط میشد... ژاندارمری دستورات شدید برای خلعسلاح داشت... به هر حال شدت عمل ژاندارمری به شورش عشایر فارس منجر شد و محمدرضا برای سرکوب عشایر، سپهبد آریانا را به عنوان فرمانده عملیات جنوب تعیین کرد و واحدهای کافی در اختیار او گذارده شد... به دستور او یک گردان کامل بدون پهلودار چپ و راست و جلودار و عقبدار وارد درهای شد. حدود 50 نفر از عشایر زمانیکه گردان به طور کامل وارد دره شد، عقب آنها را بستند و از طرفین و جلو، نفر به نفر را به گلوله بستند. کلیه گردان فوق قلع و قمع شد و حتی یکنفر نجات نیافت. گردان دیگری نیز به همین وضع دچار شد که [یک سوم] آن توانست فرار کند.
چون تلفات ارتش سنگین بود و پایان هم نداشت، فکر کردم که اشکال کار در تاکتیک جنگی علیه عشایر است، لذا سرلشکر فاطمی، استاد دانشگاه در جنگ عشایری، را احضار کردم و با اطلاع محمدرضا او را به شیراز اعزام داشتم تا در ستاد عملیاتی آریانا به عنوان متخصص جنگ عشایری کار کند. چنین شد و با طراحیهای فاطمی پس از 6 ماه جنگ پایان یافت. تعدادی از عشایر از بین رفتند و بقیه تسلیم شدند و به دستور محمدرضا چند نفر از سران عشایر تیرباران گردیدند. به هر حال، پس از خاتمه عملیات، آریانا مانند فاتح وارد تهران شد و به ریاست ستاد ارتش و ارتشبدی رسید و پس از چندی سرلشکر فاطمی را بازنشسته کرد... [سرهنگ علاءالدین] ناظم در جریان جنگ علیه عشایر فارس نقش چشمگیر داشت و در رأس یک گردان زبده در محلی نمایان میشد و عشایر را به رگبار میبست. خسروداد نیز با واحد چترباز مانند معاون ناظم عمل میکرد. ناظم در عملیات جنوب بسیاری از واحدهای عشایر را غافلگیر و نابود کرد و به علت روحیهاش آریانا از او حساب میبرد(1)او بتدریج سرتیپ و سرلشکر شد، ولی به علت همین روحیه در درجه سرلشکری باقی ماند و محمدرضا با ترفیع او موافقت نکرد، در حالیکه سایر افسران به سپهبدی رسیدند(2)
به احتمال قریب به یقین، اکثریت کسان و گروههای مخالف حکومت پهلوی دوم، باحرکت عشایر جنوب موافق و به صورت آشکار و نهان آن را ستوده و تأیید نمودهاند. در میان مخالفان مشهور رژیم، روحانیون ـ به رهبری امام خمینی (ره) ـ در رأس هرم قرار داشتند. علاوه بر روحانیون، برخی گروههای سیاسی نیز در اعلامیهها و بیانیههای خویش، قیام عشایر جنوب را تأیید کردهاند.در لابهلای اسناد و نوشتههای موجود، نمونههایی از حمایت و موافقت روحانیون و گروههای سیاسی در دست است، که در این بخش ارایه میگردد.
بیتردید، مشهورترین و استوارترین مخالف رژیم پهلوی در سالهای 1341 به بعد، آیتالله حاج سیدروحالله موسوی خمینی بود. در واقع، محور اصلی و اولیه حرکتهای مخالف رژیم پهلوی دوم، از مهر 1341 به بعد، امام خمینی بود. اعلامیهها، سخنرانیها و پیامهای متعدد و مهیج ایشان، در نزد تمام ملت ایران ـ اعم از عوام و خواص ـ تأثیرگذار و برانگیزنده بود.
بخش عمدهای از قیام عشایر جنوب، مرهون و متأثر از اعلامیهها و عملکرد امام خمینی بود. نمونههای متعدد آن در فصول پیشین ارایه شده است. به درستی میتوان حدس زد، امام خمینی نسبت به قیام عشایر جنوب، دیدگاهی مثبت و تأیید کننده داشته است. روایتی که سیدعلیاکبر محتشمی به نقل از آیتالله شیخ صادق خلخالی آورده، کاملاً مؤید این نظر است. او میگوید:
اصولاً روح مبارزه با ستم و ستمگر در وجود حضرت امام نضج گرفته بود و لذا از هیچ چیز باکی نداشتند... امام همیشه دشمنان را خیلی حقیرتر از آن [می] دانستند که بخواهند از آنها واهمهای داشته باشند. حضرت حجتالاسلام والمسلمین جناب آقای خلخالی در مورد روحیه مبارزهطلبی حضرت امام در خاطرات خود پیرامون 15 خرداد با ما چنین سخن گفتند: سال 41 بود، روزی من خدمت حضرت امام رفته بودم، آن موقع تازه جریان برخورد مسلحانه عبدالله خان که از خوانین بویراحمد بود با دولت پیش آمده بود که به کشته شدن 120 تا 140 تن از ارتشیها منجر شده بود. امام به من فرمودند که: «خوب است ما هم برویم به این کوههای بویراحمد». من عرض کردم آقا شوخی میفرمایید؟ امام فرمودند: «نه من شوخی نمیکنم جدی میگویم من مطالب را بررسی میکنم اگر صلاح باشد میرویم(1)
سندی از ساواک، در دست است که چند روز پس از فاجعة فیضیه، «مأمور ویژه» ساواک «هنگام خروج از منزل آیتآلله خمینی در قم» عدهای را مشاهده مینماید که درکوچه ایستاده بودند و اعلامیهای را قرائت میکردند. «مفاد [اعلامیه] تا آنجا که مأمور ویژه به خاطر دارد به این شرح بود. ما افسران ارتش اجازه نخواهیم داد که حکومت زور
1) فصلنامه ندا، همان، ص 35.
و قلدری ادامه یابد و قانون اساسی تعطیل شود... در این اعلامیه از دانشجویان دانشگاه پشتیبانی شده... و همچنین نسبت به وقایع فارس ابراز تأسف شده است...»(1)
در میان سران عشایر مبارز، دست کم دو نفر در نوشتهها و گفتههای خویش از امام خمینی ـ به عنوان رهبر مذهبی و انقلابی مردم ایران ـ حمایت و پشتیبانی نمودهاند. یکی حبیب شهبازی، که در اعلامیهای آشکار از روحانیون و مراجع تقلید مخصوصاً حضرت آیتالله خمینی پشتیبانی و جانبداری کرده است. دیگری ملاغلامحسین سیاهپور جلیل، که در ملاقات سرهنگ اشرفی با او، به صراحت نسبت به آزار و اذیت امام خمینی، انتقاد و اعتراض نموده است.
آیتالله سیدمحمود طالقانی، از جمله روحانیون مشهوری بود که در گروههای سیاسی زمان فعالیت انقلابی داشت. وی که از مؤسسین نهضت آزادی به شمار میرود، از روحانیون بسیار فعال سیاسی بود که همراه و همنوا با امام خمینی، علیه رژیم پهلوی تبلیغ و مبارزه می نمود. او در اعلامیهای با عنوان «برادران مسلمان، هوشیار باشید!» خطاب به افسران، درجه داران و سربازان مینویسد:
... آیا اینها که در کوه و دشت اسلحه گرفته و میجنگند مالکین هستند یا دهقانان [؟] مگر مالکین فارس چقدر هستند؟ اگر دهقانان راضی هستند چرا میگویند اینها یا از جهت فقر و گرسنگی و فشار ژاندارم و مأمورین دولت اسلحه به دست گرفتهاند یا از راه وظیفة دین و پشتیبانی از علمای آئین مقدس و حفظ قانون اساسی[.] اینها میدانند که جان و ناموس و اموالشان ملعبه چند تن نظامی مصروع بیمغز است که دامن شرافت افسران با ایمان و تحصیلکرده را ننگین کردهاند... به خدا سوگند، اگر همة کشور به صورت سازمان امنیت و کماندو و چترباز و کارآگاه و پلیس و ژاندارم و دژبان درآید و همة بودجهای که از ملت گرسنه یا به اسم آنها گرفته میشود صرف این دستگاهها بشود، وضع شما دوام نخواهد
1) قیام 15 خرداد به روایت اسناد ساواک، همان، ص 53.
داشت...(1)
اعلامیة بالا، یکی از مهمترین مدارک دادگاه در محکوم نمودن آیتالله طالقانی بود. برابر اسناد ساواک، آیتالله طالقانی تلاش مینمود با «سران عشایر فارس بخصوص بویراحمدیها ملاقات» نماید، «و از مجموع نیرو و نفوذ و اسلحه آنها برای یکسره نمودن کار [رژیم] استفاده» کند(2)
در سند خیلی محرمانه ساواک آمده است:
سیدمحمود طالقانی عضو شورای مرکزی جبهه ملی و از مؤسسین جمعیت نهضت آزادی در زمینه اهمیت استفاده از اشرار فارس بمنظور مبارزه با دولت چندبار مطالبی بافراد نهضت آزادی بیان و در تاریخ 5/3/42 در ملاقات دو نفر از فعالین نهضت با وی که یکی از آنها خود را از اهالی فارس معرفی نموده بود، چنین اظهار میدارد[:] من مایلم با سران عشایر فارس بخصوص بویراحمدیها ملاقات کنم و تقاضا دارم وسیله این ملاقات را فراهم کنید. توجه داشته باشید که این ملاقات بایستی کاملاً محرمانه بوده و برنامه این کار با دقت تهیه شود. تاکنون عشایر فارس هر جنبش و اقدام مسلحانهای که نمودهاند جنبه شخصی و سودجوئی داشته و بعد هم که جیب خود را پر کردهاند اسلحه را زمین گذاشتهاند و اما این بار بایستی آنها را متشکل نمود و از مجموع نیرو و نفوذ و اسلحه آنها برای یکسره نمودن کار [رژیم] استفاده کرد.» (همان سند)
آیتالله طالقانی، علاوه بر اظهار علاقه نسبت به دیدار سران عشایر فارس ـ بویژه بویراحمدیها ـ برنامههای دیگری در این باب داشته است. از جمله اینکه:
... در گفتگوی دیگری که در روز عاشورای سال جاری [1342] با دو نفر از نزدیکان خود بعمل آورده ضمن تشریح سیاست آینده جمعیت نهضت آزادی افزود[:] آیتالله دستغیب در شیراز بایستی با بعضی از سران مؤثر عشایر تماس گرفته و آنها را وادار نماید که طی اعلامیهای خطاب به دولت ایران و جهانیان اعلام دارند که ما برای حفظ قانون اساسی و روی کار آوردن دولت قانونی از
طریق مجلسین اسلحه به دست گرفتهایم و تا مشروطیت را در این مملکت برقرار نسازیم اسلحه بر زمین نخواهیم گذاشت... هنگامی که عشایر چنین اعلامیهای را امضاء نمودند نهضت آزادی این اعلامیهها را تکثیر و توزیع ودانشجویان و سایر دستجات وابسته به نهضت را آماده برای صدور اعلامیههایی در تأیید نظرات و پشتیبانی از عشایر خواهد کرد... و نمونههای اعلامیه عشایر و نهضت را برای سازمانهای دانشجویی خارج از کشور و سایر مراکز مهم سیاسی جهان خواهد فرستاد...» (همان سند)
به نظر نمیرسد هیچ یک از طرحهای آیتالله طالقانی عملی شده باشد؛ زیرا قریب یک ماه بعد، بازداشت و زندانی شد.
بیتردید، روحانیون و دیگر مبارزین انقلابی فارس و کهگیلویه و بویراحمد، که با امام خمینی همراه و همدل بودند و در مخالفت رژیم شاه فعالیت میکردند، با تمام وجود از قیام عشایر حمایت و جانبداری مینمودند. برخی از این روحانیون ـ خاصه آیتالله شیخبهاءالدین محلاتی ـ از محرکین اصلی عشایر به قیام مسلحانه، محسوب میشدند.
براساس اسناد و روایات در دست، روحانیون برجستهای چون آیتالله محلاتی، آیتالله سیدکرامتالله ملکحسینی، آیتالله سیدعبدالحسین دستغیب، آیتالله شیخ صدرالدین حائری شیرازی، آیت الله شیخ حسنعلی نجابت، حجتالاسلام سیدمجد الدین مصباحی، جلالالدین آیتاللهزاده و ... از لحاظ مادی و معنوی قیام عشایر را کمک نمودهاند. در میان روحانیون فارس و جنوب،آیتالله محلاتی نقش تعیین کننده و محوری داشت.
وی، اعتقاد خاصی به قیام و مبارزة مسلحانه داشته است. حیدرعلی نجابت با اشاره به این ویژگی آیتالله محلاتی میگوید: «آیتالله محلاتی (رضوان الله علیه) میفرمود: باید تلاش کنید و اسلحه تهیه کنید و با اسلحه به میدان مبارزه بروید!»(1)
1) جلیل عرفان منش، همان، دفتر دوم، ص 35.
با این دیدگاه، آیتالله محلاتی ـ که یک روز پس از دستگیری امام خمینی در 15 خرداد 1342، بازداشت و به تهران انتقال داده شد از قیام مسلحانه عشایر جنوب حمایتهای مادی و معنوی بسیار نموده است. وی که به همراه آیتالله ملکحسینی طلاب مدرسة علمیة خان شیراز را موظف مینمود اعلامیههای علما ـ بویژه امام خمینی ـ را در روستاها و مناطق دورافتادة عشایری، پخش و منتشر نمایند، در واقع از محرکین اصلی عشایر بود. به همین دلیل، دائماً در اواخر سال 1341 تا زمان دستگیری در 16 خرداد 1342، بوسیلة ساواک و استانداری فارس احضار و تذکر داده میشد. بر اساس اسنادی که در پروندة آیتالله دستغیب موجود میباشد، در تاریخهای 30 بهمن ماه و 27 اسفندماه 1341 به آیتالله محلاتی تذکر شدید داده شده است. سرهنگ حریری، رئیس ساواک فارس مینویسد: «از طرف آیتالله محلاتی به کلیه علما و وعاظ پیغام داده شده است که جز در مورد مسائل دینی و اخلاقی بحثی در مساجد وغیره ننمایند چنانچه باز تکرار شود اقدام مؤثری خواهد شد.»(1)
همچنین، سرهنگ حریری در پاسخ نامة فرماندة لشکر 10 فارس ـ سرتیپ عبدالعلی اورمزد ـ مینویسد: «توسط جناب آقای استاندار و ساواک به آقای شیخ بهاءالدین محلاتی و چند نفر از روحانیون دیگر تذکراتی داده شد.»(2)
اما،این تذکرات مانع حمایت مادی و معنوی آیتالله محلاتی از عشایر قیام کننده نبوده است. وی با ارسال کمکهای متعدد مالی، مثل پول، کفش، لباس و حتی مواد خوراکی و فشنگ، مبارزان عشایر را در کوهمره سرخی و بویراحمد پشتیبانی مینمود. تقریباً بسیاری از مبارزین روحانی و غیرروحانی فارس که خاطرات خویش را اظهار نمودهاند، از ارتباط و پشتیبانی آیتالله محلاتی نسبت به عشایر قیام کننده جنوب سخن رانده اند.
شیخ صدرالدین حائری شیرازی میگوید:
در آن ایام عشایر نیز علیه دستگاه [پهلوی] قیام کردند و در برابر دولت ایستادند و چون مرحوم آیتالله محلاتی مورد توجه آنها بود میان آنان و روحانیت ارتباط
وجود داشت. یکی از طلبه ها به نام آقای [سید] علیاصغر حسینی لباس مبدل میپوشید و اعلامیههای علما را به سران عشایر میداد. مرحوم غلامحسین سیاهپور یکی از ارکان قدرت در میان عشایر به شمار میرفت. البته ارتباطهایی هم از طریق شهید آیتالله دستغیب با عشایر برقرار بود(1)
بنا به نقل جلال الدین آیتالله زاده، برادر آیتالله محلاتی، ایشان به عشایر جنوب که علیه دولت قیام کرده بودند، کمک مالی میکرد؛ «چون آیتالله محلاتی قیام علیه دولت را مشروع میدانستد.»(2)
کمکهای مالی آیتالله محلاتی به عشایر قیام کننده، مورد تأیید تمام مطلعین و رابطین روحانیت و عشایر است. جتالاسلام مجدالدین مصباحی، که خود از روحانیون فعال و مبارز بود و دائماً علیه رژیم سخن میگفت، معتقد است:
بعد از ماجرای قتل ملکعابدی، عشایر غیور فارس مورد تعرض قرار گرفتند و قیام مسلحانه کردند. این قیام برای رژیم شکننده بود. عشایر قیام کننده، به خاطر شخصیت و هویتی که مرحوم آیتالله محلاتی در خطه فارس داشتند و رده بالای روحانیت محسوب میشدند با ایشان تماس گرفتند، برای قیام علیه نظام اعلام آمادگی کردند. آیتالله محلاتی هم حمایت میکردند... سرانجام، رژیم قیام عشایر را سرکوب کرد و عدهای را اعدام کرده و عدهای را هم زندانی و تبعید کردند(3)
سیدمحمدحسین هاشمی، یکی دیگر از مبارزین میگوید:
قیام در بین عشایر دارای یک برنامهریزی خیلی جالبی بود؛ حضرت آیت الله محلاتی مورد توجه عشایر بود و آنها از ایشان رهنمود میگرفتند. در یاسوج آیتالله ملکحسینی آنها را تشویق و ترغیب میکرد تا علیه مظالم دولت قیام کنند(4)
بنا به روایت سیدجعفر عباسزادگان از انقلابیون مبارز فارس: «در جریان قیام عشایر شیرازی (استان فارس) بارزترین ارتباط میان عشایر با روحانیت متوجه مرحوم آیتالله
محلاتی بود.»(1)
دکتر محمدحسن طاهری، از انقلابیون فارس به یاد میآورد که: «... آیتالله محلاتی رضوانالله تعالی علیه نامه نوشته بودند که به وسیله یک نفر به کازرون فرستاده شد و در جلسهای در کازرون نامه مطرح شد. مخاطب نامه شهبازی بود. شهبازی یکی از سران عشایر کوهمره سرخی بودکه یک حرکت ضددولتی به وجود آورده بود.»(2)
مجموع روایات، بیانگر نقش محوری آیت الله محلاتی از روحانیون مشهور کشور در زمان قیام عشایر جنوب است. وی، از مراجع تقلید و بزرگ روحانیون جنوب محسوب میشد و از جایگاه بسیار بالایی در جامعه روحانی و توده مردم فارس برخوردار بود. پایگاه مردمی وی، موجب احترام و اقتدار معنوی ایشان در جنوب کشور بود. بنابراین، حمایتهای مادی و معنوی ایشان از عشایر قیام کننده، دلگرمی و علاقه بیشتر عشایر را به ضربهزدن بر رژیم پهلوی باعث گردیده است. پسر آیتالله محلاتی، به نام «شیخمجدالدین محلاتی» نیز همچون پدر، در مخالفت رژیم و حمایت عشایر قیامکننده تلاش میکرد. سندی از ساواک در دست است که نشان میدهد، شیخمجدالدین محلاتی در شهر قم، نسبت به «قتلعام طوایف لرستان و فارس صحبت کرده» است(3)متن سند این است: «طبق اطلاع شیخبهاءالدین محلاتی باتفاق پسرش شیخمجدالدین روز 18/3/43 به قم وارد و ... سکونت نموده[و] ظهر روز مزبور منزل خمینی به نهار[ناهار] دعوت داشته[.] گویا نامبردگان به منظور ایجاد مودت بین روحانیون طراز اول قم فعالیت میکنند و از قرار اطلاع شیخمجدالدین در جلسه از قتلعام طوایف لرستان و فارس صحبت کرده و گویا آقای شریعتمداری قصد دارد باو تذکر دهد که چنین صحبتهایی را مطرح نکند.» (سند شماره 33)
پس از آیت الله محلاتی، نقش و تأثیر آیتالله سیدکرامت الله ملکحسینی از روحانیون معروف فارس و کهگیلویه و بویراحمد ـ که خود از بویراحمدیها بود ـ در استمرار قیام عشایر، بویژه کهگیلویه و بویراحمد و ممسنی، بسیار بالا بود. در واقع
طلاب اعلامیهرسان از مناطق بویراحمد، باوی، ممسنی و کهگیلویه با هماهنگی و مشورت آیتالله ملکحسینی و آیتالله محلاتی به میان عشایر میرفتند. طلابی نظیر سیدعلیاصغر حسینی، سیدعبدالعلی تقوی، سیدیونس هاشمی، سیدجهان موسوی بیدکی، سیدعبدالوهاب بلادی، سیدمحمدحسین محمودی، سیدیحیی تقوی، سیدحمدالله حسینی، شیخ یدالله انصاری و ... به تبعیت و احترام آیتالله ملکحسینی و آیتالله محلاتی، خطرات تبلیغ آشکار و انتشار اعلامیه علما در مناطق کوهستانی عشایر را به جان میخریدند.
آیتالله سیدعبدالحسین دستغیب، از دیگر روحانیون مبارز و مشهور فارس، نیز با هماهنگی آیتالله محلاتی به عشایر فارس کمک مینمود. وی با ارسال کمکهای مالی، عشایر قیامکننده ـ خاصه عشایر سرخی ـ را جانبداری و تأیید نموده است.
به گفته برخی منابع معتبر آیتالله دستغیب چندین بار، پول و کفش برای جنگجویان کوهمره سرخی ارسال داشته است(1)
سندی از ساواک فارس، بیان میدارد که: «برادر [آیتالله دستغیب] بنام سیدمحمدمهدی دستغیب در زندان به یکی از افراد که در ساواک به فعالیتش اقرار نموده اظهار داشته ما (منظور سید عبدالحسین دستغیب) از قیام عشایر باخبر بودیم و بنا بود که همزمان [با] آنها به نفع آنها در شهر فعالیت کنیم لیکن منتظر دستور بودیم.»(2)
در میان سران عشایر فارس، حبیب شهبازی ارتباط بیشتری با آیتالله محلاتی و برادرش آیتاللهزاده و نیز آیتالله دستغیب برقرار نموده بود. بر اساس سندی از ساواک:
یکی از عناصر دستگیر شده جبهه ملی ... اظهار داشته در اوایل غائله فارس روزی در منزل جلال [الدین] آیتالله زاده بودم پیکی از طرف حبیب شهبازی آمد و نامهای برای آیتاللهزاده آورده بود. در نامه حبیب شهبازی نوشته بود (ما قیام کردیم شما هم مارا تنها نگذارید به وسیله ایادی محمد ضرغامی و جبهه ملی با ما هماهنگ شوید)(3)
خود آیتاللهزاده در خاطرات 15 خرداد شیراز میگوید:
به خاطر دارم که یک روز صبح به منزل مرحوم آقای اخوی [آیتالله محلاتی] رفتم. مرحوم آقای دستغیب هم اونجا بود. اخوی فرمودند خوب شد شما آمدید. حبیبالله شهبازی کسی را فرستاده اینجا و گفته من امروز میتوانم ستاد لشکر را خلعسلاح کنم ... آقا از من پرسیدند: «چه کار کنیم؟» گفتم: «اصلاً جوابش را ندهید، نامه هم برایش نفرستید، به او بگویید ما در این کار با شما هم نظر نیستیم.» چون نامه به دست مأمورین دولت میافتاد....»(1)
در هر حال، این گونه ارتباطات میان عشایر قیام کننده و روحانیون فارس وجود داشت. آیتالله دستغیب، در سخنرانیهای شدید خویش، به اوضاع ناآرام فارس ـ که دولت آن را آرام قلمداد میکرد ـ اشاره نموده است. وی میگوید:
... روزنامهنگاران مسلمان را توقیف کردند و امتیاز آنان را گرفتهاند. برای اینکه بقیه روزنامهنگاران که به میل آنها هستند هرچه میخواهند بنویسند[.] گفتار کذب. کردار کذب. بنویسند فارس آرام است. عجب آرام است. شما به مصادر امور بگویید بلکه به دنیا بگویید ایران آرام نیست. فارس آرام نیست...(2)
علاوه بر آیتالله محلاتی و آیتالله ملکحسینی وآیتالله دستغیب، روحانیون مبارز دیگری چون آیتالله شیخ حسنعلی نجابت هم به عشایر کمک مالی میکرد و هم در وصف آنان شعر میگفت.
محمدرضا گلآرایش، از انقلابیون فارس، در ذکر خاطرات 15 خرداد میگوید:
قبل از حوادث سال 1342، در شیراز، عشایر قیام کردند، مرحوم آیتالله نجابت شنیده بود که حبیبالله شهبازی بر علیه دولت قیام کرده، البته ایشان صرفاً به دلیل اینکه آنها به طرفداری اسلام قیام کردند از آنها حمایت میکرد. در مدح آنها شعر میگفت(3)و آنها را ترغیب میکرد و از جهات مالی هم توسط رفقائی که اطراف ایشان بودند، مثلاً ده هزار تومان، پنجهزار تومان، کمتر و یا بیشتر کمک مالی میکرد. افرادی هم میتوانستند، فشنگ و یا «پیشتو» و دهتیر، گیر بیاورند، تهیه میکردند، و به آنها میدادند. در نظرم هست که فردی به نام «نورمحمد» از اهالی
بویراحمد که سید نجیب و متینی بود، ایشان میآمد و با آیتالله نجابت، ارتباط داشت و از طریق ایشان به نهضت عشایر (فارس) کمک میکردند(1)
به احتمال زیاد سیدی که با آیتالله نجابت آمد و شد مینمود و از اهالی بویراحمد بود، «سیدنورمحمد بلادی» بوده است. وی از خاندان بلادی ساکن ده بزرگ باشت بوده که همچون عمویش سید عبدالوهاب با ملاغلامحسین سیاهپور جلیل ارتباط دوستانه و نزدیک داشته است.
دیگر روحانیون فارس، نظیر برادران حائری شیرازی ـ خاصه شیخصدرالدین که بزرگتر بود ـ و حجتالاسلام سیدمجدالدین مصباحی، هم به عشایر کمک میکردند و هم در موافقت قیام آنان و مخالفت رژیم پهلوی سخن میگفتند. سیدمجدالدین مصباحی میگوید:
شب عاشورا در شیراز، تقریباً حکومت نظامی اعلام شد و سپهبد ورهرام (استاندار وقت فارس) اعلام جنگ کرده بود و گفت: «من قداره میبندم و به جنگ روحانیت و مردم میآیم.» من هم علیه قدارهبندی استاندار، در مسجد سپهسالار منبر رفتم و صریح علیه ایشان صحبت کردم(2)
بدین ترتیب، روحانیون فارس و کهگیلویه و بویر احمد ـ که آن زمان جزء فارس و خوزستان بود ـ در مخالفت حکومت پهلوی و موافقت قیام عشایر فعالیت و حمایت مینمودند.
آیتالله قمی از مشهورترین روحانیون مبارز و انقلابی ایران بود، که به دلیل فعالیتهای انقلابی و حاد علیه رژیم پهلوی، همزمان با دستگیری امام خمینی، صبح روز 15 خرداد 1342 در مشهد بازداشت و به تهران اعزام گردید. این روحانی مبارز و مشهور، از نخستین روحانیون مبارز مسلمان ایران بود که از قیام عشایر جنوب حمایت و تمجید نموده است. متأسفانه اطلاعات ما، تنها منحصر به برخی اسناد ساواک است،
که به اختصار مطالبی را گزارش دادهاند.
سرتیپ منوچهر هاشمی، رئیس ساواک خراسان ـ که خود اندکی بعد برای سرکوب قیام عشایر جنوب بنا به دستور محمدرضا شاه وارد فارس گردید ـ در گزارش دوم فروردین ماه 1342 به تهران مینویسد:
از ساعت هشت بامداد روز جاری [2/1/1342] در منزل آیتالله قمی مجلس روضهخوانی منعقد [شد، و] شیخ عباس طبسی که قبلاً بازداشت و بتهران اعزام و آزاد گردیده [بود] در بالای منبر سخنان حادی بر علیه مقامات عالیه دولت ایراد و مردم را تحریک بمقاومت بر علیه برنامههای اصلاحی دولت نموده [است.] در آخر مجلس آیتالله قمی در بالای منبر ضمن تمجید از عشایر فارس که بر علیه دولت قیام نمودهاند سخنان تحریکآمیزی بیان و از فرمایشات شاهنشاه انتقاد کرده است(1)
براساس همین سند، ساعت 11 صبح همان روز «گروهی از طلاب و زائران در مسجد گوهرشاد» مشهد، «اعلامیههائی بنام (افسران ـ درجهداران ـ آحاد) که در آن از عشایر فارس پشتیبانی و عملیات دولت را در فارس محکوم نموده بودند... رونویسی و بدیوارها الصاق و برای سایرین قرائت» میکردند(2)
در پی این اقدام و نیز پخش اعلامیههایی از امام خمینی و آیتالله شریعتمداری در مسجد گوهرشاد، ده نفر از طلاب مزبور بازداشت گردیدهاند(3)
به احتمال زیاد، اعلامیههایی که با نام «افسران، درجهداران، آحاد» به وسیله طلاب مشهد، در مسجد گوهرشاد رونویسی و الصاق میشده، همان اعلامیه آیتالله طالقانی بوده است. با این اسناد و اطلاعات مختصر، میتوان به طور قطع اظهار نظر نمود که طلاب و روحانیون انقلابی مشهد به رهبری علما، بویژه آیت الله قمی، قیام عشایر جنوب را تأیید و تمجید نموده، از آن حمایت و جانبداری کرده اند.
مهندس مهدی بازرگان، از مؤسسین نهضت آزادی و رجال سیاسی ـ مذهبی مخالف
حکومت بود. وی، به همراه آیتالله طالقانی و یدالله سحابی، در رأس ملی ـ مذهبیهای نهضت آزادی قرار گرفته بودند و همنوا با روحانیت مبارز به رهبری امام خمینی، علیه اقدامات دولت و شخص محمدرضا شاه ـ نظیر لایحة انجمنهای ایالتی و ولایتی و نیز اصول انقلاب سفید ـ اعلامیه داده مخالفت ورزیدند. او در بهمن ماه 1341 به همراه تنی چند از اعضای نهضت آزادی دستگیر و زندانی شدند.
مهندس بازرگان، علاوه بر نقش بارز و برجسته در انتشار اعلامیهها و بیانیههای نهضت آزادی در طول سالهای 42 ـ 1341، برخی خاطرات روزانة خویش را در زندان نوشته است.
وی در این خاطرات، به دنبال مطالعة گزارش مجلة تهران مصور از وقایع جنوب، به عشایر و قیام آنان اشاره نموده است. او مینویسد:
دیروز [26/4/1342] دست ساقی یک مجلة تهران مصور بود، امانت گرفتم... یک رپرتاژ پرعکس با عنوانهای درشت در اوایل آن راجع به جنگهای اخیر فارس داشت که بمناسبت صحبت و آشنائی که با بعضی خوانین جنوب پیدا کردهایم، بیشتر مورد نظرم واقع شد و با همة توخالی بودن آنرا خواندم. از جمله مطلبی راجع به قوم عبدالله خان ضرغامپور یکی از سرکردگان شورش، که کشته شدن آن را آرتش نیرومند شاهنشاهی افتخاری برای خود میداند، داشت. اگر خوانده باشید و یادتان باشد، دو سه هفته قبل در روزنامهها اول عکس دار زدن آن را انداخته و چنین وانمود کرده بودند که بدست نیروهای نظامی دستگیر شده است. ولی بعداً معلوم شد یکی از رقبای محلی و از افراد دیگر عشایر (به نام علی کاگوی) او را کشته است و بعد جسد مرده اش را آرتش سلحشور ما بدار آویخته است!... خلاصه آنکه به پیروی از منویات ملوکانه، کار آرتشیها و دولتیهای ما بخون هم انداختن عشایر و ایلات است و چون خودشان نه عرضه جنگ و غلبه بر آنها را دارند و نه خیال و هنر خدمت و آبادانی را دارند که ایجاد امنیت و آبادی و برادری در میانشان بنمایند و بلکه میخواهند برای ادامه حکومت و غارتگری خود ضعیفشان نمایند، دائماً به این راههای جنایتپروری متوسل میشوند و با وعده و وعید دادن، آنها را به جان همدیگر میاندازند... البته با این سیاستبازیها دولت موفق شده است مابین ایلات و خانها تفرقه بیندازد و حکومت کند. اما ضمناً مابین
خودش و آنها هم تفرقه و عداوت انداخته است و اینکه میبینید تا خبری میشود مردم عشایر اسلحه بدست میگیرند و یاغی میشوند و برادر کشی براه میافتد، روی خاطرات سوزانی است که در نتیجة سوء رفتارها و غارتگریها و آزارها و حقهبازیهای مأمورین دولت در دلهاشان ریشه گرفته است!(1)
علاوه بر دستنوشته شخصی مهندس بازرگان، متولیان نهضت آزادی در خرداد ماه 1342، در اعلامیهای صریح، وقایع سراسر کشور از جمله فارس و نیز سرکوب خونین آنها را محکوم کرده بودند. در بخشی از این اعلامیه آمده بود:
هیئت حاکمه فعلی در مدت یکسال فرصتی... که از اربابان خارجی خود گرفته است شوم ترین بدبختیها را برای ملت ایران تدارک دیده است... دانشگاه و مسجد و بازار مرکز و شهرستانها و قراء و آبادیها را طعمة آتش میکند. پهلو میدرد. دندان میشکند. تیرباران میکند[،] دسیسه میسازد و ملکعابدیها را قربان میکند. نعره میکشد و برای فرونشاندن آتش خشم خود خون و قربانی میطلبد. در شیراز با بمب و در تبریز با رگبار مسلسل و در قم با دشنه و اسلحه کمری. در اصفهان و مشهد و کاشان و [غیره] هرکجا بنحوی بفکر جبران شکست و مرمت بنای پی در رفته حکومت میباشد. ولی چه نتیجهای میگیرد؟ شکست اساسیتر. رسوائی بیشتر و نابودی قطعیتر. پایههای حکومت سیاه استبدادی یکی پس از دیگری فرو میریزد. فارس در خشم و خون میجوشد...(2)
هر چند در این دوران، سکوتی نسبتاً سنگین بر جبهه ملی سایه افکنده بود، اما برخی اعضای آن در مجالس خصوصی به حمایت از مخالفان رژیم سخن گفتهاند. از جمله، در تأیید مبارزه مسلحانة عشایر جنوب ـ بویژه ایل بویراحمد ـ مطالبی گفته شده است. مأمور نفوذی ساواک، در تاریخ 25 خرداد 1342، گزارشی از نظرات «افراد جبهه ملی» نسبت به «حوادث اخیر فارس» ارائه داده است. در این گزارش، چنین آمده است:
در بین افراد جبهه ملی گفته میشود که با کشته شدن ضرغامپور [،] حوادث فارس تمام نشده و بلافاصله جانشین برای وی تعیین کردهاند و عشایر با تمام قوا با نیروی دولتی مقابله میکنند[.] اشخاصی که اسلحة خود را تحویل دادهاند آنهایی بودند که از تسلیم شدن حبیب شهبازی ناراضی بوده و بالاجبار اسلحه خود را تحویل دادهاند والّا عشایر بویراحمدی کماکان مشغول مقاومت هستند.» (سند شماره 34)
بنابراین، می توان احتمال داد افرادی از جبهه ملی در موافقت قیام عشایر جنوب و تأیید حرکت آنان سخن گفته و علاقه نشان دادهاند.
سندی در دست است که جمعی از دانشجویان ایرانی مقیم آمریکا، در آذرماه 1343 «جلوی سازمان ملل» اجتماع کرده و «نسبت به تبعید آیتالله خمینی ـ مسئله دادن مصونیت به مستشاران [آمریکا] و لایحة استقراض [و] تیرباران کردن مسئولین غائله فارس» اعتراض نمودهاند(1)
دو تن از جوانان ایل قشقایی ـ از تیره کشکولی ـ به نامهای عطا و ایرج کشکولی، در خارج کشور، عضو سازمان انقلابی حزب توده گردیدند. آنها در اواخر سال 1343 که قیام عشایر جنوب سرکوب کامل شده بود، وارد فارس شدند و در گروه بهمن قشقایی ـ که تازه مبارزه مسلحانه خویش را علیه رژیم پهلوی شروع کرده بود ـ مشارکت جستند.
پس از آنکه گروه بهمن قشقایی متلاشی و متفرق گردید، عطا و ایرج کشکولی، از بهمن قشقایی جدا شدند و از طریق بندرعباس وارد دبی گردیدند. آنها از دبی به فرانسه رفتند و در آنجا با مشورت رفقای سازمانی و بر مبنای بینش مارکسیستی ـ لنینیستی خویش، گزارشی ـ نسبتاً تحلیلی ـ از وقایع جنوب تنظیم کرده و در روزنامه «توده» ـ ارگان سازمان انقلابی حزب توده ایران در خارج کشور ـ منتشر نمودند. این گزارش تحت عنوان «نامهای از جنوب» در شماره فوقالعاده تیرماه 1345 روزنامه «توده» چاپ
1) بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی.
و منتشر شد. در مقدمة گزارش چنین آمده بود:
نامه برادران عشایر ما عطا و ایرج کشولی و تجزیه و تحلیل آنان از نهضت جنوب بیش از پیش این نظریه را که نه تنها تهاجم بلکه مقاومت هم در برابر نیروی ارتش محال است باطل میسازد. از طرفی بی ارزشی ارتش توخالی و رنجرهای پُر هارت و پورت روشن می گردد و از طرف دیگر امکان کار قهرآمیز هم از نظر جغرافیایی و هم از نظر نظامی محرز میگردد. در عین حال نقائص جنبش... به آن صورت که اکنون هست به خوبی آشکار میگردد. فقدان رهبری و محتوای سیاسی در نهضت جنوب وظایف روشنفکران به خصوص مارکسیست ـ لنینیستها را یکبار دیگر به وضوح تمام روشن میسازد. این وظایف عبارتند از: اولاً انتقال کادرها به ایران و ثانیاً دادن محتوی سیاسی به نهضت جنوب و بسط آن در روستاها و شهرها و ایجاد هماهنگی...(1)
پس از مقدمه، متن گزارش اعضای سازمان انقلابی حزب توده به گونهای ارایه شده بود که خوانندگان فکر نمایند دو تن از اعضای آنان در جنوب با رژیم پهلوی در حال جنگاند.
این نوشته، در واقع به حوادث پس از قیام عشایر کوهمره سرخی، بویراحمد، ممسنی و قشقایی پرداخته است. متن گزارش این بود:
دوستان گرامی
سلام گرم و دوستانه ما را بپذیرید. این نامه را در حالی مینویسیم که امید رسیدن آن را به دست شما نداریم اما مسائلی است که لازم می دانیم با شما در میان بگذاریم. شما می توانید و بایستی که این صدای ما را به هر وسیلهای که در اختیار دارید ممنعکس نمایید. این نامه را در چند کپی برای افراد و روزنامههای مختلف خارج از کشور میفرستیم.
دوستان عزیز در این نامه شما را با فجایع و جنایاتی که حکومت کودتا در سالهای گذشته در میان ایلات و عشایر جنوب نموده و اکنون هم با وحشیگری بیشتری ادامه میدهد آشنا میسازیم و از شما انتظار داریم که برای نشان دادن چهره کثیف
1) حمید شوکت، نگاهی از درون به جنبش چپ در ایران؛ گفتگو با ایرج کشکولی، همان، ص 385.
رژیم آقای آریامهر (شاه) و نمایاندن هرچه بیشتر و وسیعتر جنایات او در این منطقه با امکاناتی که در دست دارید به یاری ما برخیزید ما به همکاری و کمک شما احتیاج داریم. کمک شما به ما نیرو میدهد. شما بایستی عملاً نشان دهید که برادران و خواهران عشایر خود را فراموش نمیکنید. ما هم تا چندی پیش در کنار شما بوده و از گوشه و کنار آن هم به طور مختصر از جریانات جنوب چیزهایی میشنیدیم ولی آنچه که در این جا گذشته است و اکنون هم ما شخصاً با آن روبرو بوده و به چشم خود میبینیم حیرت انگیز است و آنچه رژیم را در این کار گستاخ مینماید جلوگیری از انعکاس آن میباشد. این کوششی است برای شکستن این سکوت. این انگیزهای است که ما را به نوشتن این نامه برمیانگیزد. ما در میان این ایل به دنیا آمده درد و ناراحتی آنها را درد و ناراحتی خود میدانیم. از طرف دیگر برخوردهای مسلحانه بعد از کودتا به خصوص در سالهای اخیر در جنوب و جریانات کلی سیاسی ایران این سئوال را در برابر دانشجویان و ایرانیان خارج مطرح میکرد که آیا هر دوی این واکنشها را میتوان به هم تلفیق داد؟ آیا موقعیت فعلی ایران می تواند برای چنین عملیاتی مناسب باشد؟ در برابر این سئوالها برخوردها و اظهارنظرهای متفاوتی میشد که ما را به ریشه و اساس این اظهارنظرها کاری نیست. انگیزه ای که ما را به این جهت کشانید، این بوده است که ایمان به تلفیق عملیات مسلحانه و کار سیاسی داریم. بر این اعتقاد داشتهایم که بایستی این حالتی را که در خارج از کشور میگذرد به ایران منتقل نموده و در ایران به عمل درآورد. ما به این عقیدهایم که میتوان و بایستی با در نظر گرفتن شرایط فعلی ایران در مجموع به وسیله عملیات مسلحانه دامنه مبارزه را وسعت داد و از این طریق تودههای وسیعی را در مبارزه ملی شرکت داد. مهم اینکه در شرایط فعلی ایران تنها عملیات مسلحانه میتوان مردم ما را از این حالت یأس و دوری جستن از مبارزات سیاسی به میدان بکشد.
رژیم در اینجا با تمام ادعاهای اصلاحی چهره واقعی خود را نشان می دهد و از راههای مختلف برای وارد آوردن فشار و کنترل در ایل استفاده مینماید. رژیم برای کنترل و نظارت در ایل سیستم حکومت نظامی ایلی برقرار کرده است بدین ترتیب که یک افسر ارتش یا ژاندارمری با تمام وسائل مجهز در میان طوایف
مختلف ایل میباشد و با ایل ییلاق و قشلاق می نماید. مدارس عشایر تحت نفوذ سازمان امنیت میباشد. افرادی را تقویت نموده، امکاناتی را در اختیارشان میگذارد که نزدیکی بسیاری با دستگاههای پلیس و انتظامی داشته باشد و در جهت سیاست پلیسی رژیم عمل نماید و همین افراد با موقعیتهایی که دارند دست به تحریک و پراکندگی میزنند.
برخوردهای مسلحانهای که در جنوب در سالهای گذشته به وجود آمده دارای محتوی سیاسی نبوده و حتی شعاری سیاسی که طرح خواست مشخصی را مطرح نماید نداشته و یا در حاشیه سیاسی قرار گرفته. این برخوردهای مسلحانه به صورت پراکنده و مجزا از یکدیگر انجام گرفته و دارای یک رهبری واحد نبوده است در صورتی که زمینه و موقعیت چنین حالتی همیشه وجود داشته و این خود یکی از عللی است که در شکست و از هم گسیختن این جنبشها رل اصلی را بازی نموده است. باید گفته شود که در تمام احوال چه در زمان شاه سابق (به مقدار کمتر) و چه در زمان شاه فعلی با وجود خلعسلاحهای متعددی که انجام گرفته عشایر در همه حال مسلح بودهاند و در هر مرتبه خلعسلاحی که انجام گرفته نوع سلاحها و تعداد آنها بیشتر و بهتر بوده و به خصوص در سالهای اخیر.
در سال 1343 یک توافق سطحی بین بعضی از سران عشایر جنوب به وجود آمد که با قیام و مقابله ایل بویراحمدی و سرخی شروع شد. این مقابله مسلحانه در اثر عدم همکاری نزدیکتر و همه جانبه سران عشایر در هم شکسته شد و همانطور که سال گذشته با برگشت بهمن قشقایی از اروپا به میان ایل قشقایی برخورد مسلحانه دیگری در جنوب و در قسمت عشایری قشقایی روی داد. البته زمینه برگشت بهمن قشقایی وجود افراد مسلحی است که به صورتهای مختلف در کوهها بودهاند. این برخورد با از بین بردن پاسگاه ژاندارمری دهرم و خلعسلاح آن و همچنین سرکوب پاسگاه آبگرم شروع شد. در این جریان بیش از بیست ژاندارم کشته و زخمی شدند.
همانطور که در بالا ذکر شد ما با آگاهی به اشکالاتی که میتوانست وجود داشته باشد در این راه گام نهادیم. از همان روزهای اول اشکالات بزرگ و کوچکی که به آنها کم بها داده و اصلاً دیده نشده بود احساس شد. این اشکالات را فقط
میتوان در هنگام عمل و پراتیک احساس نمود. ... در سال 43 جنایت بزرگی به دست سرهنگ اشرفی(1)انجام گرفت. طایفه «لر نفر» با افراد سلحشور آن [که] در رشادت و جوانمردی نمونه میباشند و در صحرای باغ (جزء شهرستان لار) ساکن میباشند در اثر سالها ظلم و ستم «یاغی» شده و مسلحانه در برابر مأمورین دولتی و ژاندارم ایستادگی میکنند. یکی چند بار سرهنگ اشرفی در مأموریتهای سرکوبی این طایفه با ناکامی روبرو شده و تو دهنی محکمی میخورد. از اینجا سرتیپ اشرفی، کینه افراد این طایفه را به دل میگیرد و بالاخره میدانید بعضی از سران عشایر حسینقلی رستم، فتحاله حیاتداودی، ناصر طاهری، حبیب شهبازی، جعفرقلی رستم(2)[و] خداکرم ضرغامپور اعدام شدند و ولی کیانی به حبس ابد محکوم گردید. آقای عبدالله ضرغامپور در اثر توطئه رژیم به طور ناجوانمردانهای کشته شد. در این جریان ایل قشقایی به صورت فعال شرکت نداشت فقط افراد و گروههای مختلفی به صورت فردی به گرد حبیب شهبازی [جمع] شده بودند. علت در اثر شرکت نکردن سران ایل قشقایی در این امر بوده است که آن هم علل خاص خود را دارا میباشد. مثلاً رقابتهای خصوصی و یا سرسپردگی(3)بعضی از این افراد. در همین زمان گروههای مختلفی مسلح بودهاند و در یک حالت انتظار و گیجی که ناشی از نداشتن رهبر بوده به سر میبردهاند.
دولت و مأمورینش به این نتیجه میرسند که این افراد رشید را فقط از راه نیرنگ و فریب میتوان سرکوب نمود و از بین برد. سرهنگ اشرفی و رژیم از محبوبیت سران قشقایی در بین افراد و ایلات و عشایر به خوبی واقفند. این افراد هیچوقت فکر این را نمی کنند که یک فرد قشقایی در طرف مقابل مبارزه آنها قرار گیرد تا چه رسد به آنکه به آنها حیله بزند. رژیم و طراحان نقشه در اینجا از داریوش قشقایی برادر بهمن قشقایی استفاده میکنند. بدین ترتیب داریوش از راه مسالمتآمیز با آنها وارد صحبت شده و آنها را قانع میکند که از مقابله با نیروی دولتی دست بردارند. ارتش و ژاندارمری هم قبول میکنند که در صدد سرکوبی
آنها برنیایند. نزدیک به صد خانوار از این طایفه از محل سکونت خود به منطقه پیرو (فدویه) و جرمشت میآیند و مدتی در این منطقه میمانند. سرهنگ اشرفی از طرف رژیم به آنها تأمین میدهد و حتی قرآن مهر کرده و قسم میخورد که با آنها کاری نداشته و آنها میتوانند به محل اصلی خود بازگردند ولی در نهان سرهنگ اشرفی نقشه سرکوبی و قتلعام آنها را طرح کرده و منتظر موقعیت مناسب میماند.
این قسمت از طایفه لر نفر با اطمینان به قول داریوش و قسم و قرآن دولتیها در تپه ماهورهای شمال جرمشت اطراق مینمایند[،] غافل از اینکه سرهنگ اشرفی در کمین آنها نشسته. زیادخان و رستمخان کدخدایان این طایفه به وسیله دوستی که از این نقشه اطلاع یافته بود در جریان گذاشته میشوند اما آنها این اطلاعات را قبول نمی کنند و آن را صحیح نمیدانند. زیرا نمیتوانستهاند باور کنند که با وجود قول داریوش و قسم و قرآن میتواند نقشه دیگری مطرح شود و به آنها نیرنگ بزنند. آنها قول و قسم و مردانگی را از دیدگاه خود میدیدهاند و فکر میکردند که رژیم و عمالش مانند خودشان به گفته و قول خود پابند میباشند.
خلاصه سرهنگ اشرفی با نقشه قبلی با بیش از پانصد سرباز و مزدور به فرماندهی سروان زاهدی و ستوان جاوید فراست شبانه از همه طرف چادرها را محاصره می کنند و ساعت چهار صبح چادرها را از همه طرف هدف گلوله قرار میدهند. در همان ابتدا عدهای که بیشتر زن و بچه بوده اند در خواب کشته میشوند. مردان این طایفه تفنگ به دست درصدد دفاع و مقابله برمیآیند. ولی دشمن قبلاً سنگر گرفته بود و فرصت نمیدهد. پنج مرد و یک زن زخمی حلقه محاصره را شکسته و خود را نجات میدهند. ما محل این قتلعام را از نزدیک دیدهایم قبر بیش از هشتاد زن و کودک این طایفه در قبرستان جرمشت برای همیشه نشان دهنده این جنایت است. عدهای زخمی میشوند که سرنوشت آنها معلوم نشد. آنچه که جالب است و از زبان یک مزدور شنیدیم که به دستور سرهنگ اشرفی اطفال شیرخوار را به هوا پرتاب کرده و هدف گلوله قرار میدادند.
سرهنگ اشرفی پس از گزارش پیروزی خود به درجه سرتیپی رسید. چندی پیش باز در این طایفه اتفاقی افتاد که منجر به کشته شدن چهار ژاندارم شد و تفنگهایشان به غنیمت گرفته شد. خوردل موصلو کسی بود که با یارانش مسلحانه
قصبه قیر (کیل) را تصرف کرده، گندمهای «کمکی» آمریکا را که مأمورین انبار کرده و به قیمت گران میفروختند در اختیار مردم گرسنه این منطقه میگذارد. 15 روز این قصبه در اختیار خوردل بوده تا نیروی کمکی با تانک و زرهپوش از فیروز[آباد] و شیراز میرسد. خوردل در این جنگ زخمی میشود و برادران و یارانش او را به کوه میبرند. خوردل در اثر خونریزی زیاد فوت میکند و او را در همان کوه به خاک میسپارند. پس از چند روز جاسوسان و مزدوران شناخته شده محل قبل خوردل را به دستگاه خبر میدهند. مأمورین دولتی با چند صد نفر به کوه میروند قبر را شبانه شکافته و نعش را بیرون آورده و با خود به قصبه قیر (کیل) میآورند. در اینجا به نعش خوردل لباس پوشانده به چشمش عینک زده و تفنگی به دستش داده و از او عکس میگیرند تا به مقامات بالا فرستاده و پاداش بگیرند.
در سال 43 قسمتی از طایفه شش بلوکی در پیرامون جنوب شیراز هدف مسلسلهای جتهای شاه قرار میگیرند. به قولی خاتم شخصاً در سال 43 فرماندهی را به عهده داشته. چهار هواپیما مدت چندین ساعت مردم بیسلاح را به مسلسل میبندند دو کودک و یک زن کشته میشوند. عدهای زخمی شده و تعداد زیادی گوسفند از بین میرود. در همین هنگام بلوط شش بلوکی در همان نزدیکی با رنجرها روبرو شده و آنها را تار و مار مینماید و به قول آشنایی که در همان زمان در بیمارستان ارتش شیراز بستری بود در این زد و خورد دوازده رنجر کشته و بیش از بیست نفر زخمی میشوند که دو افسر نیز در میان آنها بوده [است.] به این ترتیب میبینیم که «ارتش شاهنشاهی» با همه قدرت توخالی خود فقط برای سرکوبی مردم ایران و افراد غیرمسلح به وجود آمده است و قدرت مقابله با افراد مسلح و مصمم را ندارد. در جنوب دشتی را همه میشناسند و نظامیان از شنیدن نام دشتی به خود میلرزند. او یکی از یاغیانی است که سالهاست زور را با زور جواب میگوید و اسلحه به دست در اثر ظلم و ستم فراوان و گوناگون نظامیها و ژاندارمها به کوه پناه برده است. زن و زندگی و طایفهاش در زیر کنترل شدید قرار دارد. در سال 1344 در کوه دشتک نزدیکی اقلید آباده در محاصره بیش از ششصد نفر سرباز و مزدور قرار می گیرد. در این جنگ که بیش از ده ساعت طول میکشد ارزش ارتش شاه و فرماندهان آن به خوبی روشن شد. دشتی چند زخم سطحی برمی دارد و
رفیق عزیزش حمزه در کنارش کشته میشود او مردانه میجنگد و در غروب آفتاب و با فرارسیدن تاریکی از محاصره بیرون میآید و عملاً نشان میدهد که چگونه میتوان با چند نفر در مقابل یک ارتش مجهز مقاومت نمود. یکی از افراد چریک میگوید که در این روز شانزده هزار تیر فشنگ به فرمانده مربوطه صورت داده میشود. پس از مدتی چهار نفر از یاران دشتی (آکو و سه نفر دیگر) دستگیر میشوند. این چهار نفر را به تنگ آب نزدیکی فیروزآباد آورده تیرباران مینمایند (محلی که دو سال قبل دشتی و یارانش 22 ژاندارم و افسر را کشتند) جنازه آنها را همانطور به چوبه اعدام نگاه میدارند تا عبرت سایرین گردد. جنازه این چهار نفر گندیده و طعمه جانوران میشود. حتی اجازه دفن استخوانهای این چهار نفر را به کسانشان نمیدهند. استخوانها را در همانجایی که محل عبور ایل میباشد چال میکنند تا در زیر سم احشام یکسان شود. این نیز یکی از نمونههای بشردوستی و رأفت خاص شاهانه میباشد.
اتفاق جالب دیگر در کوه سپیددار نزدیکی میمند [رخ داد، که] ارتش به اصطلاح بهمن و یارانش را در محاصره میگیرد و با تمام نیروی خود به این کوه یورش میبرد. تانک و توپ و رنجرهای آمریکا دیده از طرفی و هواپیماهای جت از طرف دیگر این کوه را به زیر آتش میگیرند. در همین حال قسمتی از طایفه موصلو که در دامنه این کوه بوده و مردان این طایفه به عنوان چریک تفنگهای دولتی در اختیار داشتند رنجرهای آمریکا دیده چریکها را با وجود اعتراض و معرفی خودشان خلعسلاح کرده و دستهایشان را از پشت با ریسمان میبندند و به فرمانده خود با بیسیم خبر میدهند که یاغیان را دستگیر کردهاند.
در این بین حیدر نامی از این طایفه که خود هم تفنگ دولتی در اختیار داشته چهار نفر از این رنجرها را از پای درآورده و تفنگهایشان را با خود میبرد. دستگیرشدگان را به شدیدترین وجهی شکنجه میکنند (این افراد را خود دیدیم) صورت آنها را با سیگار میسوزانند به دهن آنها خاک میریزند. بالاخره آنها را به مرکز فرماندهی در خماجدای میبرند. پس از معالجه هر کدام از یک یا هر دو دست خود ناقص میشوند چون در اثر بستن محکم دستها از پشت و کوبیدن با ته تفنگ به بازوی آنها دستشان ناقص شده و از کار افتاده است.
اکنون رژیم برای اینکه به ما فشار بیاورد و ما را به اصطلاح در فشار اقتصادی قرار دهد با روشهای فاشیستی ایل را به شدیدترین وجهی کنترل مینماید. بر آمد و رفت بین طایفهها و حتی خانوادههای مختلف نظارت مینماید. هیچ فردی بدون اجازه نمیتواند به محل دیگری رفت و آمد نماید. به خاطر ترس از این که بعضی با ما تماس بگیرند، یک نوع حاضر غائبی خاص انجام میگیرد. راهها به سختی کنترل میشود. شبانها اجازه ندارند بیش از اندازه معین با خود نان به کوه ببرند. زیرا از آن میترسند که شاید به وسیله آنها به افراد مسلح نان داده شود. ولی این سختگیریها و مراقبتها به طور ساده و به دست همین افراد نقش بر آب میشود. اگر اتفاقاً یک نفر بدون اجازه به محل دیگر رفته باشد بازپرسی شده و مجازات میشود و میخواهند به زور اقرار بگیرند که به نزد یاغیان رفته، این قدر حس بدبینی در مردم ایجاد کرده اند که کوچکترین اشتباهی مورد سوءظن قرار میگیرد[.] هفتهای یکی دو بار کدخدایان را جمع کرده و به اجبار التزام میگیرند تا چهار روز باید رد یاغیان را پیدا نمایند و در غیر این صورت مجازات میشوند. در صورتی که به یقین میدانند که چنین عملی امکانپذیر نیست و به همین ترتیب چندین نفر را به زندان و شکنجهگاهها فرستادهاند.
اگر کسی برای رفع مایحتاج زندگی خود گوسفندی را بدون اجازه مأمورین انتظامی به ده مجاور برده و بفروشد و این موضوع کشف شود آن شخص به جرم اینکه گوسفند را برای تهیه آذوقه یاغیان برده و فروخته توقیف میشود. مثلاً یک فرد معمولی ایلی بار گندمی را برای آرد کردن با شتر از راه تنگ بادی به آسیاب میبرد اتفاقاً آنروز این راه در کنترل بوده. بلافاصله این شخص را به این بهانه که این گندم را برای افراد مسلح میبرده توقیف نموده و به ستون عملیاتی مزرعه پهن میآورند[؛] در صورتی که آن شخص اصلاً از جای ما اطلاعی نداشته او را تحت کنترل قرار میدهند[.] بیچاره شب هنگام شتر و بار گندم را میگذارد و فرار میکند چون به خوبی میدانسته که زندان در انتظارش میباشد. مثال دیگر یک نفر از طایفه درهشهری در نزدیکی الا مرودشت برای آوردن عروسی میبایستی به جهرم برود که در قسمت دیگری است و فاصله زیادی دارد. این شخص پس از چند روز دوندگی توانسته جواز عبور بگیرد چون جمعیتی در عروسی شرکت میکنند به
خصوص برای آوردن عروس و این اجتماع مردم هم به مزاج رژیم در مجموع سازگار نیست. ملاحظه میشود تا چه اندازه مردم را زیر فشار قرار داده اند. خدا نکند کسی به صدای طبل آنان نرقصد. اگر هم هیچ مدرکی بر علیه او نداشته باشند کافی است که او را متهم به داشتن اسلحه نمایند.
عده بی شماری از افراد بیگناه را به اتهام سرقت، کمک و داشتن تماس با ما دستگیر و زندانی نمودهاند و در صورتی که همه به خوبی میدانند و برای مأمورین به اصطلاح نظامی هم به خوبی روشن است که دزدان حقیقی کسان دیگری میباشند که اکنون مورد عنایت شاهنشاه قرار گرفتهاند و برای این که به یاغیان نپیوندند به هر کدام پنجاه رأس بز (که مرکز پخش آن فیروزآباد میباشد) داده شده. همه از کشته شدن مهندس ملکعابدی اطلاع داریم. رژیم و مأمورین به اصطلاح انتظامی اشک تمساحی را که آقای آریامهر در هنگام کشته شدن مهندس ملک عابدی میریخت ندیده گرفته و به قاتلین او تأمین و حتی جایزه میدهند. مثلاً به یکی از این افراد به نام محمد نوروز تأمین داده شده و پنجاه رأس بز هم به عنوان ناز شست گرفته. و یارشو یکی دیگر از مسببین قتل ملکعابدی را به خاطر افتضاحی در موقع تنظیم پرونده و به زیر شکنجه کشیدن افراد بی گناه دیگر به زندان تهران میفرستند و یا بهتر بگوییم در زندان تهران پنهان مینمایند[،] در حالی که رژیم از ابتدا میدانسته که این افراد که به این عنوان گرفتار و شکنجه میشوند بیگناه میباشند و در قتل ملکعابدی دست ندارند.
رژیم برای این که ما را در تنگنا قرار دهد چشمههایی را که در کوهها وجود دارد با سمنت پر میکند. برای این که مردم را از ما دور نگهدارد به اجبار و با در نظر گرفتن چراگاهها و تلف شدن گوسفندان آنان چادرنشینها را مجبور میکند که در نقطهای مناسب جمع شوند و ستونی مرکب از چند صد سرباز با وسائل مجهز در اطراف آنان مستقر میسازد. این ستونهای به اصطلاح انتظامی و عملیاتی بر جان و مال و زندگی مردم ایلی حکوت میکنند (این ستونها خود باعث بینظمی آشوب و بدبختی در ایلات میباشند و عملیات آنها خوردن گوشت بزغالههای چاق و اخاذی به عناوین مختلف میباشد.) با وجود همه این فشارها مردم با پیدا کردن راههای مختلف گرچه هر اندازه هم که ناچیز باشد به ما یاری میدهند و تاکنون
که این نامه نوشته میشود عدهای از سران، کدخدایان و افراد معمولی ایلی را به زندانها و شکنجهگاهها کشیدهاند و آنها را به این خاطر زندانی نمودهاند که مزدور نبودهاند[؛] به این جهت که در میان ایل محبوبیت و نفوذ دارند[،] به این خاطر است که حاضر نشدهاند تا درجه یک مزدور و جاسوس... پست شوند و به این علت بوده است که ما را دستگیر نکردهاند و...(1)
زندانیانی که در تهران میباشند سهرابخان بهادری قشقایی با تمام خانواده (منوچهر خان قشقایی از مدتها پیش در شیراز و اکنون هم در تهران زندانی میباشد)، طهمورث کشکولی در شیراز، حسن خان شش بلوکی، ابراهیم خان قهرمانی، احمدخان کشکولی، فتحاللهخان کشکولی، نصرالله کشکولی، حسین پاشا کشکولی، جهانپور کشکولی، منوچهر قهرمانی. از طایفه موصلو عزیزالله، شکرالله، امرالله بستان. از طایفه طیبی: محمدحسین کیخان، محمدحسن کیخان (کدخدایان طایفه) و امرالله. از طایفه رحیملو: طاهرخان، مهدی و میرزا قلی[.] از طایفه جامهبزرگی[،] محمود امامقلی و جواد از طایفه بئی. فتحالله کیخاه از طایفه بو.
خانواده ها و فامیلهای افراد مسلح تحت کنترل میباشند. اینها اسامی کسانی است که ما میدانیم. به طور کلی از طایفههای مختلف افراد زیادی به عناوین مختلف زندانی شدهاند و حتی بعضی از این افراد سالهاست که بدون قرار در زندان میباشند. کلانتران و کدخدایان دیگر که زندانی نیستند اغلب در شیراز تحتنظر بوده و حق خروج از شیراز را ندارند.
رژیم و عمالش در این منطقه با قسم قرآن و فریب مردم دست به قتل عام میزنند و زن و بچههای بیگناه را به گلوله میبندند. این فشارها از طرفی و عدم آگاهی سیاسی و نداشتن رهبری از طرف دیگر لطمه شدیدی در شرایط فعلی به مبارزه مسلحانه زده و افراد مسلح یا پراکنده شده و یا به نوعی دوری جستهاند. ولی این بدان معنی نمیباشد که دولت توانسته در این منطقه با عملیات نظامی موفق شود با وجودی که نیروهای کمکی از تمام مناطق کشور به اینجا آورده است. و نبایستی این توهم به وجود آید که امکان مبارزه مسلحانه وجود ندارد و یا نمیتواند دوامی
1) (...) در اصل متن است.
بیاورد. این نامه را به همین جا خاتمه داده و در آینده باز با شما مکاتبه خواهیم نمود.
زندهباد مبارزه مردم ایران
یا مرگ یا آزادی ایران
پنجم فروردین 1345
عطا و ایرج کشکولی(1)
1) همان، صص 393ـ386.
منابع و مآخذ
الف) کتابها:
آبراهامیان، یرواند، ایران بین دو انقلاب از مشروطه تا انقلاب اسلامی، ترجمه کاظم فیروزمند و دیگران، تهران، نشر مرکز، 1379، چاپ دوم.
آذرپیوند، اللهبخش، تحولات سیاسی کشور و جنگ گجستان 1342ش، یاسوج: چویل، 1384.
آریانا، بهرام، تاریخچة عملیات نظامی جنوب، چاپخانه ارتش، 1343.
ـــــــــ ، نتایج عملیات جنوب، چاپخانه ارتش، بیتا.
آوری [ای وری]، پیتر، تاریخ معاصر ایران، مجلد دوم و سوم، ترجمه محمد رفیعی مهرآبادی، تهران: عطایی، 1371، چاپ دوم.
آیرونساید، خاطرات سری، تهران: رسا، 1373.
ابرلینگ، پیر، کوچنشینان قشقایی فارس، ترجمه فرهاد طیبیپور، تهران: شیرازه، 1383.
ارسنجانی، نورالدین، دکتر ارسنجانی در آیینه زمان، تهران: قطره، 1379.
اسکندربیگ منشی، تاریخ عالمآرای عباسی، مجلد اول و دوم، تصحیح محمداسماعیل رضوانی، تهران: دنیای کتاب، 1377.
اسناد انقلاب اسلامی، جلد اول، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1374، چاپ دوم.
اسناد نهضت آزادی ایران، جلد اول، گردآورنده نهضت آزادی ایران، تهران:
چاپخانه رایکا، 1361.
ـــــــــ ، جلد سوم، گردآورنده نهضت آزادی ایران، بیجا، بینا، 1363.
اسنادی از جنبش دانشجویی در ایران (1357ـ1329ه ش)، جلد اول، تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1380.
اصطخری، ابواسحق ابراهیم، مسالک و ممالک، به کوشش ایرج افشار، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1340.
ـــــــــ ، ممالک و مسالک، ترجمه محمد شبستری، به کوشش ایرج افشار، تهران: بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، 1373.
افراسیابی، بهرام، ایران و تاریخ، [تهران]: علم، 1367، چاپ دوم.
افراسیابی، بهرام و سعید دهقان، طالقانی و تاریخ، تهران: نیلوفر، 1360، چاپ دوم.
اقتداری، احمد، خوزستان و کهگیلویه و ممسنی، تهران: انجمن آثار ملی، 1359.
اکبری، حامد، رجال بویراحمد، یاسوج: فاطمیه، 1381.
اکبری، قدرتاله، بویراحمد در گذرگاه تاریخ، شیراز: چاپخانه مصطفوی، 1370.
الکساندر، یوناه و آلن نانز، تاریخ مستند روابط دوجانبه ایران و ایالات متحده آمریکا، ترجمه سعیده لطیفیان و احمد صادقی، تهران: قومس، 1378.
الموتی، مصطفی، ایران در عصر پهلوی، جلد هشتم، لندن: چاپخانه پکا، 1991ـ1369.
امام در آیینه اسناد (سیر مبارزات امام خمینی به روایت اسناد شهربانی)، جلد اول، تهران: مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، 1383.
امام شوشتری، محمدعلی، تاریخ جغرافیایی خوزستان، تهران: مؤسسه مطبوعاتی امیرکبیر، 1331.
اماناللهی بهاروند، سکندر، کوچنشینی در ایران، تهران: آگاه، 1374، چاپ چهارم.
امینی، علی، خاطرات، به کوشش یعقوب توکلی، تهران: سوره، 1377.
ایوانف، م. س، تاریخ نوین ایران، ترجمه هوشنگ تیزابی و حسن قائمپناه، بی جا، بینا، 1356.
ـــــــــ ، عشایر جنوب (عشایر فارس)، ترجمه کیوان پهلوان و معصومه داد، تهران: آرون، 1385.
بازرگان، مهدی، خاطرات (شصت سال خدمت و مقاومت)، جلد اول، تهران: رسا، 1375.
ـــــــــ ، یادداشتهای روزانه، تهران: قلم، 1376.
باور، محمود، کوهگیلویه و ایلات آن، بیجا، شرکت سهامی چاپ، 1324.
بختیاری، سرداراسعد، خاطرات، به کوشش ایرج افشار، تهران: اساطیر، 1372.
بهروزی، محمدجواد، شهر سبز یا اوضاع اقتصادی، سیاسی، طبیعی و تاریخی شهرستان کازرونشهر سبز یا اوضاع اقتصادی، سیاسی، طبیعی و تاریخی شهرستان کازرون، بیجا: انتشارات کانون تربیت، 1346.
بهمن بیگی، محمد، اگر قرهقاج نبود...، تهران: باغ آینه، 1374.
ـــــــــ ، بخارای من ایل من، تهران: آگاه، 1369، چاپ سوم.
ـــــــــ ، به اجاقت قسم...، شیراز: نوید، 1379.
ـــــــــ ، عرف و عادت در عشایر فارس، [تهران]: بنگاه آذر، 1324.
بهنود، مسعود، از سیدضیاء تا بختیار (دولتهای ایران از سوم اسفند 1299 تا بهمنماه 1357)، تهران: جاویدان، 1377، چاپ هفتم.
بیات، کاوه، شورش عشایری فارس 1309ـ1307، تهران: نقره، 1365.
بیل، جیمز، عقاب و شیر (تراژدی روابط ایران و آمریکا)، ترجمه مهوش غلامی، تهران: کوبه، 1371.
پرویزی، رسول، شلوارهای وصلهدار، تهران: کتابهای پرستو، 2537، چاپ هشتم.
پژمان، جلال، فروپاشی ارتش شاهنشاهی (خاطرات)، تهران: نامک، 1386.
پسیان، نجفقلی و خسرو معتضد، معماران عصر پهلوی، تهران: ثالث و آتیه، 1379.
پهلویها (خاندان پهلوی به روایت اسناد)، جلد سوم (محمدرضا پهلوی)، به کوشش فرهاد رستمی، تهران: مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر، 1382.
پهلوی، محمدرضا، انقلاب سفید، چاپخانه بانک ملی ایران، بیجا، 1345.
ـــــــــ ، پاسخ به تاریخ، به کوشش شهریار ماکان، تهران: شهرآب، 1371.
ـــــــــ ، مجموعة تألیفات، نطقها، پیامها، مصاحبهها و بیانات اعلیحضرت همایون محمدرضا شاه پهلوی آریامهر شاهنشاه ایران، مجلد چهارم و هفتم، بیجا، بینا، بی تا.
پیرنیا، باقر، گذر عمر (خاطرات سیاسی)، تهران: کویر، 1382.
تابانسیرت، کاوس، دلاوران کوهستان بویراحمد، دلیران تنگ تامرادی، قم: موسسه طیبین، 1380.
تاریخ نیروی هوایی شاهنشاهی (از افسانه تا واقعیت)، ستاد فرماندهی نیروی هوایی شاهنشاهی، بیجا، 2535.
ترز، ماری، (اولن دوشوتن)، شهسواران کوهسار (سفرنامه نواحی جنوبی ایران و ایل قشقایی)، ترجمه محمد شهبا، تهران: پیراسته، 1376.
تحریر تاریخ شفاهی انقلاب اسلامی، به کوشش ع. باقی، قم: تفکر، 1373.
تغییر لباس و کشف حجاب به روایت اسناد، تهران: مرکز بررسی اسناد تاریخی وزارت اطلاعات، 1378.
تقوی مقدم، سیدمصطفی، تاریخ سیاسی کهگیلویه، تهران: مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر و مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، 1377.
توکلی، غلامرضا، ایل باصری از ترناس تا لهباز، تهران: نشر هفت، 1379.
جامی، گذشته چراغ راه آینده است (ایران در فاصله دو کودتا 1332ـ1299)، تهران: ققنوس، 1377، چاپ ششم.
جزنی، ب، تاریخ سیساله ایران، جلد دوم، بیجا، بینا، بی تا.
حبیبی فهلیانی، حسن، ممسنی در گذرگاه تاریخ، شیراز: نوید، 1371.
حسینی، سیدساعد، بخشی از شعر، موسیقی و ادبیات شفاهی استان کهگیلویه و بویراحمد، یاسوج: فاطمیه، 1381.
ـــــــــ ، گوشههای ناگفتهای از تاریخ معاصر ایران، شیراز: نوید، 1373.
حسینیخواه، جمشید، بویراحمد و رستم گاهواره تاریخ، اصفهان: فردا، 1378.
حسینی منشی، محمد میرک بن مسعود، ریاض الفردوس خانی، به کوشش ایرج افشار و فرشته صرافان، تهران: بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، 1385.
حسینیان، روحالله، سه سال ستیز مرجعیت شیعه (1343ـ1341)، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1382.
خسروی، عبدالعلی (قائدبختیاری)، فرهنگ سیاسی عشایر جنوب ایران، اصفهان: شهسواری، 1381.
خلیفهزاده، علیرضا، هفت شهر لیراوی و بندر دیلم، بوشهر: شروع، 1382.
خورموجی، محمدجعفر، آثار جعفری، تصحیح احمد شعبانی، شیراز: بنیاد فارسشناسی، 1380.
ـــــــــ ، نزهتالاخبار، تصحیح علی آلداوود، تهران: انتشارات مجلس شورای اسلامی، 1380.
داگلاس، ویلیام. او، سرزمین شگفتانگیز و مردمی مهربان و دوستداشتنی، ترجمه فریدون سنجر، تهران: گوتنبرگ، 1377.
دانشور، سیمین، سووشون، تهران: خوارزمی، 1368، چاپ دوازدهم.
دستغیب، علیاصغر، خاطرات، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1378.
دلدم، اسکندر، زندگی پرماجرای رضاشاه، جلد اول، تهران: گلفام، 1371، چاپ سوم.
دومورینی، عشایر فارس، ترجمه جلالالدین رفیعفر، تهران: دانشگاه تهران، 1375.
دوانی، علی، نهضت روحانیون ایران، جلد 3 و 4، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1377، چاپ دوم.
دوبد، بارون، سفرنامه لرستان و خوزستان، ترجمه محمدحسین آریا، تهران: علمی و فرهنگی، 1371.
رحیمزاده صفوی، اسرار سقوط احمدشاه (خاطرات)، به کوشش بهمن دهگان، تهران: فردوسی، 1362.
رزم آرا، علی، جغرافیای نظامی ایران (منطقه فارس)، بیجا، چاپخانه ارتش، 1323.
رزمجویی، محمدکرم، نبرد گجستان، تهران: کارنگ، 1378.
روبین، باری، جنگ قدرتها در ایران، ترجمه مشرقی، تهران: آشتیانی، 1363.
روحانی، سیدحمید، نهضت امام خمینی، جلد اول، تهران: عروج، 1381، چاپ پانزدهم.
ریاحی، منوچهر، سراب زندگی، تهران: انتشارات تهران، 1371.
سازمان مجاهدین خلق؛ پیدایی تا فرجام (1384ـ1344)، جلد اول، به کوشش جمعی از پژوهشگران، تهران: مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، 1384.
سفری، محمدعلی، قلم و سیاست (از کودتای 28 مرداد تا ترور منصور)، جلد 2،
تهران: نامک، 1373.
سیر مبارزات امام خمینی در آینه اسناد به روایت ساواک؛ جلد اول، تهران، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، 1386.
شوکت، حمید، نگاهی از درون به جنبش چپ ایران (گفتگو با ایرج کشکولِ)، تهران: اختران، 1380، چاپ دوم.
ـــــــــ ، نگاهی از درون به جنبش چپ ایران (گفتگو با کورش لاشایی)، تهران: اختران، 1381.
شهبازی، عبدالله، ایل ناشناخته (پژوهشی در کوهنشینان سرخی فارس)، تهران: نشر نی، 1366.
ـــــــــ ، ظهور و سقوط سطنت پهلوی (خاطرات ارتشبد سابق حسین فردوست)، جلد اول، تهران: اطلاعات، 1374، چاپ هشتم.
ـــــــــ ، ظهور و سقوط سلطنت پهلوی (جستارهایی از تاریخ معاصر ایران)، جلد دوم، تهران: اطلاعات، 1374، چاپ هفتم.
ـــــــــ ، مقدمهای بر شناخت ایلات و عشایر، تهران: نشر نی، 1369.
شهشهانی، سهیلا، چهار فصل آفتاب، تهران: توس، 1366.
صادقی، ملاگرگعلی، ممسنی دشتی پر از نون و تشتی پر از خون، شیراز: کوشامهر، 1377.
صحیفه امام (مجموعه آثار امام خمینی)، جلد اول، تهران: مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، 1379، چاپ سوم.
صفری کشکولی، عوضالله، تولدی در آتش، شیراز: کیان نشر، 1379.
صفینژاد، جواد، اطلس ایلات کهگیلویه، مؤسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی دانشگاه تهران، 1374.
ـــــــــ ، تحلیل و تفسیر مجموعه اسناد روستایی و عشایری ایران، جلد دوم، تهران، آتیه، 1381، چاپ دوم.
ـــــــــ ، عشایر مرکزی ایران، تهران: امیرکبیر، 1368.
طلوعی، محمود، بازیگران عصر پهلوی از فروغی تا فردوست، جلد اول، تهران: علم، 1374، چاپ سوم.
عاقلی، باقر، روزشمار تاریخ ایران از مشروطه تا انقلاب اسلامی، جلد دوم، تهران: گفتار، 1370.
ـــــــــ ، نخستوزیران ایران از مشیرالدوله تا بختیار (1285 ـ 1357)، تهران: جاویدان، 1370.
عرفانمنش، جلیل (گردآورنده)، خاطرات 15 خرداد ـ شیراز، دفتر اول، تهران: دفتر ادبیات انقلاب اسلامی، 1373.
ـــــــــ ، همان، دفتر دوم، 1375.
عظیمی، فخرالدین، بحران دمکراسی در ایران، ترجمه هوشنگ مهدوی و نوذری، تهران: البرز، 1374، چاپ دوم.
عمویی، محمدعلی، درد زمانه (خاطرات محمدعلی عمویی)، تهران: اشاره، 1380، چاپ چهارم.
غفاری، هیبتالله، ساختارهای اجتماعی عشایر بویراحمد، تهران: نشر نی، 1368.
غفاری، یعقوب، تاریخ اجتماعی کوهگیلویه و بویراحمد، اصفهان: گلها، 1378.
فرخ، مهدی، خاطرات سیاسی، تحریر پرویز لوشانی، تهران: امیرکبیر، 1347.
فسایی، میرزاحسن حسینی، فارسنامه ناصری، جلد دوم، تصحیح منصور رستگار فسایی، تهران: امیرکبیر، 1378، چاپ دوم.
فقیری، امین، پلنگهای کوهستان، تهران: شاهد، 1381.
قشقایی، محمدحسین، یادماندهها (خاطراتی از محمدحسین قشقایی)، تهران: فرزانروز، 1385.
قمی، قاضی احمد، خلاصةالتواریخ، جلد اول، تصحیح اشراقی، تهران: دانشگاه تهران، 1383، چاپ دوم.
قهرمانی ابیوردی، مظفر، از باورد یا ابیورد خراسان تا ابیورد یا ابوالورود فارس، شیراز: چاپ یام، 2535.
قیام 15 خرداد به روایت اسناد ساواک، مجلد اول و دوم، تهران: مرکز بررسی اسناد تاریخی وزارت اطلاعات، 1378.
کاتم، ریچارد، ناسیونالیسم در ایران، ترجمه احمد تدین، تهران: کویر، 1378، چاپ دوم.
کاظمی، محمد و منوچهر البرز، تاریخ پنجاه ساله نیروی زمینی شاهنشاهی ایران، بیجا، بینا، 2536.
کتاب آبی (گزارشهای محرمانه وزارت امور خارجه انگلیس درباره انقلاب مشروطه ایران)، جلد چهارم، به کوشش احمد بشیری، تهران: نشر نو، 1363.
کدی، نیکی. آر، ریشههای انقلاب ایران، ترجمه عبدالرحیم گواهی، تهران: قلم، 1369.
کرباسچی، غلامرضا، تاریخ شفاهی انقلاب اسلامی، جلد دوم، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1381.
کرزن، جورج، ایران و قضیه ایران، جلد دوم، ترجمه وحید مازندرانی، تهران: علمی و فرهنگی، 1380، چاپ پنجم.
کرونین، استفانی، ارتش و تشکیل حکومت پهلوی در ایران، ترجمه غلامرضا علیبابایی، تهران: خجسته، 1377.
کسروی، احمد، تاریخ پانصدسالة خوزستان، تهران: آنزان، 1373.
کیانی، منوچهر، نگاهی به ایل قشقایی بعد از شهریور 1320، شیراز: کیان نشر، 1383.
کیاوند، عزیز، حکومت، سیاست و عشایر از قاجاریه تاکنون، تهران: عشایری، 1368.
گاوبه، هانیس، ارجان و کهگیلویه از فتح عرب تا پایان دوره صفوی، ترجمه سعید فرهودی، تهران: انجمن آثارملی، 1359.
گرانتوسکی و دیگران، تاریخ ایران از زمان باستان تا امروز، ترجمه کیخسرو کشاورزی، تهران، پویش، 1359.
گرمرودی، میرزا فتاحخان، سفرنامه ممسنی، به کوشش فتحالدین فتاحی، تهران: مستوفی، 1370، چاپ دوم.
لمبتون، آن، مالک و زارع در ایران، ترجمه امیری، تهران: علمی و فرهنگی، 1377، چاپ چهارم.
لمعه، منوچهر، فرهنگ عامیانه عشایر بویراحمدی و کهگیلویه، بیجا: اشرفی، 1353.
لوسوئور، امیل، زمینهچینیهای انگلیس برای کودتای 1299، ترجمه شادان، تهران: اساطیر، 1373.
مجیدی، نورمحمد، تاریخ و جغرافیای کوهگیلویه و بویراحمد، تهران: علمی، 1371.
ـــــــــ ، تاریخ و جغرافیای ممسنی، تهران: علمی، 1371.
مدنی، جلالالدین، تاریخ سیاسی معاصر ایران، جلد اول، بیجا، دفتر انتشارات اسلامی، بیتا، چاپ سوم.
مذاکرات مجلس شورای ملی، (جلسه ششم)، چاپخانه مجلس، بیتا.
مرسلوند، حسن (گردآورنده)، اسناد کابینة کودتای سوم اسفند 1299، تهران: تاریخ ایران، 1374.
مستوفی، حمدالله، تاریخ گزیده، به اهتمام عبدالحسین نوایی، تهران: امیرکبیر، 1381، چاپ چهارم.
مستوفی، عبدالله، شرح زندگانی من یا تاریخ اجتماعی و اداری دوره قاجاریه، جلد سوم، تهران: کتابفروشی زوار، 1343، چاپ دوم.
مسلمی، اعظم، ممسنی و بهشت گمشده، شیراز: انتشارات شیراز، 1369.
مصطفوی، محمدتقی، اقلیم فارس، تهران: انجمن آثار ملی، 1343.
مصوررحمانی، غلامرضا، کهنه سرباز (خاطرات سیاسی، نظامی و اقتصادی)، [جلد سوم]، تهران: شرکت سهامی انتشار، 1377.
معادیخواه، عبدالمجید، جام شکسته (خاطرات)، جلد اول، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1382.
معین، محمد، فرهنگ معین، جلد ششم، تهران: امیرکبیر، 1363، چاپ دوم.
مقاومت در زندان، به کوشش ابراهیم یزدی، تهران: قلم، 1378.
مقدسی، احسنالتقاسیم فیمعرفةالاقالیم، بخش دوم، ترجمه منزوی، تهران: شرکت مؤلفان و مترجمان ایران، 1361.
مکی، حسین، تاریخ بیست ساله، جلد اول، تهران: ناشر، 1363، چاپ چهارم.
ـــــــــ ، تاریخ بیستساله، جلد پنجم، تهران: ناشر، 1362.
ـــــــــ ، مختصری از زندگانی سیاسی احمدشاه قاجار، تهران: امیرکبیر، 1370،
چاپ چهارم.
منصوری، جواد، تاریخ قیام پانزده خرداد به روایت اسناد، جلد اول، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1377.
موسوی، سیدحسن، گوشههایی از فرهنگ و آداب و رسوم مردم کوهمره نودان، جروق و سرخی فارس، شیراز: نوید، 1362.
نجاتی، غلامرضا، تاریخ سیاسی بیست و پنج ساله ایران (از کودتا تا انقلاب)، جلد اول، تهران: رسا، 1371.
نجفی، علیمحمد، وقایع ایلات خمسه، قم: جام جوان، 1386، چاپ سوم.
نجمی، ناصر، از سیدضیاء تا بازرگان (دولتهای ایران از کودتای 1299 تا آذر 1358)، جلد دوم، نویسنده، 1370.
ـــــــــ ، بازیگران سیاسی عصر رضاشاهی و محمدرضاشاهی، تهران: اینشتین، 1373.
نطنزی، معینالدین، منتخبالتواریخ معینی، تصحیح ژان اوبن، تهران: کتابفروشی خیام، 1336.
نظامیان عصر پهلوی (ارتشبد بهرام آریانا به روایت اسناد ساواک)، تهران: مرکز بررسی اسناد تاریخی وزارت اطلاعات، 1381.
نورزادة بوشهری، اسماعیل، اسرار نهضت جنوب، تهران: چاپخانه تابش، 1327.
وحید قزوینی، میرزامحمدطاهر، تاریخ جهانآرای عباسی، تصحیح سعید میرمحمد صادق، تهران: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، 1383.
هاشمی، منوچهر، داوری (سخنی در کارنامه ساواک)، لندن: ارس، 1373.
هاشمی رفسنجانی، علیاکبر، دوران مبارزه (خاطرات)، جلد اول، تهران: نشر معارف اسلامی، 1376.
هولتوس، شولتسه، سپیدهدم در ایران، ترجمه مهرداد اهری، تهران: نشر نو، 1366.
یاران امام به روایت اسناد ساواک (آیتالله طالقانی، بازوی توانای اسلام)، جلد اول، تهران: مرکز بررسی اسناد تاریخی وزارت اطلاعات، 1381.
یاران امام به روایت اسناد ساواک (نفس مطمئنه، آیتالله دستغیب)، کتاب دهم، تهران: مرکز بررسی اسناد تاریخی وزارت اطلاعات، 1378.
یکرنگیان، میرحسین، سیری در تاریخ ارتش ایران (از آغاز تا پایان شهریور 1320)، تهران: خجسته، 1384، چاپ دوم.
ـــــــــ ، گلگون کفنان، تهران: ناشر مؤلف، 1336.
یوسفی، امرالله، قشقایی در گذر تاریخ، شیراز: تخت جمشید، 1380.
ب) رسالات و مقالات:
افشار، ایرج، «کنیه، لقب، نسبت عشایر و ذکر آنها در متون فارسی»، ایلات و عشایر (مجموعه مقالات). تهران: آگاه، 1362
ایوانف، م. س، «سرنگونی دودمان قاجار، استقرار قدرت دودمان پهلوی»، تاریخ ایران از زمان باستان تا امروز، ترجمه کشاورزی، تهران: پویش، 1359
بیات، کاوه، «عشایر از دیدگاه منابع نظامی معاصر»، تاریخ معاصر ایران (مجموعه مقالات)، کتاب اول، تهران: مؤسسه پژوهشها و مطالعات فرهنگی، 1368.
ـــــــــ ، «گزارشی از نبرد تامرادی»، تاریخ معاصر ایران، کتاب ششم، مؤسسه پژوهش و مطالعات فرهنگی بنیاد مستضعفان و جانبازان، 1373.
ـــــــــ ، «نبرد آخر»، ماهنامه جهان کتاب، (شماره 1 و 2، اسفندماه 1378).
پرهام، سیروس، «ایل قشقایی کی و از کجا به فارس آمده است؟»، ایلات و عشایر (مجموعه مقالات آگاه)، تهران، آگاه، 1362.
تقوی، سیدمصطفی، «بازخوانی پرونده جنگ گجستان»، روزنامه ابتکار، (13 بهمن«اه 1384، شماره 579، ص 7.
رستمی، بیبی پریوش، «زندگی نامه»، مجله انسانشناسی، (ضمیمه سال اول، شماره 1، بهار و تابستان 1380).
«سرگذشت ایل [بویراحمد]»، نامه نور (ویژهنامه هنر و فرهنگ ایل بویراحمدی)، شماره دهم و یازدهم، 1359.
سیاهپور، کشواد، «انقلاب اسلامی و مردم کهگیلویه و بویراحمد»، پایان نامه کارشناسی ارشد، دانشگاه آزاد نجفآباد، 1382.
ـــــــــ ، «تأثیرپذیری ادبیات عامیانه و حماسی ایل بویراحمد از نهضت امام خمینی»، ادبیات انقلاب، انقلاب ادبیات، (مجموعه مقالات)، جلد دوم، تهران: مؤسسه
تنظیم و نشر آثار امام خمینی، 1378.
ـــــــــ ، «تیمسار اردوبادی کیست؟»، فصلنامه مطالعات تاریخ معاصر ایران، (شماره 30، تابستان 1383).
ـــــــــ ، «قیام عشایر جنوب و سرنوشت یک سرلشکر»، فصلنامه آوای دنا، (شماره 17، بهار 1384).
ـــــــــ ، «کهگیلویه چهارراه حوادث»، پایاننامه کارشناسی، دانشگاه شیراز، 1372.
ـــــــــ ، «نبرد نابرابر»، فصلنامه مطالعات تاریخی، (شماره هشتم، تابستان 1384).
ـــــــــ ، «نگاهی به قیام عشایر بویراحمد در سالهای 1342ـ1341»، فصلنامه مطالعات تاریخی، (شماره چهارم، پاییز 1383).
ـــــــــ ، «نهضت امام خمینی و قیام عشایر جنوب»، فصلنامه مطالعات تاریخی، (شماره 12، بهار 1385).
صداقت کیش، جمشید، «رویدادهای مهم شهرستان ممسنی»، نسخه تایپ شده، 1370.
صدری، اسحاق، «بررسی اوضاع سیاسی ـ اجتماعی شهرستان بویراحمد» پایاننامه کارشناسی ارشد، دانشگاه آزاد اسلامی واحد شهرضا، 1367.
ضرابی، منوچهر، «طوایف کهگیلویه»، فرهنگ ایران زمین، جلد نهم، طهران: چاپخانه افست، 1345.
طاهری، عطا، «تل خسرو»، مجله آینده، (سال شانزدهم، شمارههای 9ـ12، آذر ـ اسفند 1369).
ـــــــــ ، «عشایر کهگیلویه و بویراحمد»، سمینار مسائل جامعه عشایری ایران، کرمانشاهان، (شماره 9، 2535).
فدایی، سیدکرامتالله، «افق خونین، آخرین نبرد بویراحمد در تنگ گجستان»، نسخه تایپ شده، 1373.
فرهمند، جلال، «کودتای سفید (2) اسنادی از اصلاحات ارضی»، فصلنامه مطالعات تاریخ معاصر ایران، (سال هشتم، شماره 32، زمستان 1383).
فقیری، امین، «افسانه گجستان»، (روزنامه عصر، شیراز، شماره 1131، 8 اسفند 1378)، ص 9.
فولادوند، «گوشهای از تاریخ ژاندارمری ایران...»، مهنامه ژاندارمری، (شمارههای 246، 247، 249، 253، 254، دیماه 1348، فروردین، اردیبهشت، تیر و مرداد 1349).
کروچه، بندتو، «تاریخ و وقایع نگاری»، ترجمه فولادوند، بخارا (شماره 28، بهمن و اسفند 1381).
کیانی هفتلنگ، کیانوش، «حکومت پهلوی و عشایر»، سقوط (مجموعه مقالات همایش بررسی علل فروپاشی سلطنت پهلوی)، تهران: مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، 1384.
لمبتون، آن، «تاریخ ایلات ایران»، ترجمه علی تبریزی، ایلات و عشایر (مجموعه مقالات آگاه)، تهران: آگاه، 1362.
موسایی، میثم، «مبارزات عشایر بویراحمد با حکومت پهلوی»، فصلنامه عشایری ذخایر انقلاب، (شماره 5، زمستان 1367).
همبلی، گاوین، «خودکامگی پهلوی: رضاشاه»، سلسله پهلوی و نیروهای مذهبی به روایت تاریخ کمبریج، ترجمه عباس مخبر، تهران: طرح نو، 1372، چاپ دوم.
«15 خرداد به روایت بیگانگان»، فصلنامه 15 خرداد، (سال دوم، شماره 7، بهار 1371).
پ) منابع خارجی:
Garrod, Oliver, "The Qashqai Tribe of Fars", Journal of the Royal Central Asian Society 33 (1946).
Loeffler, Reinhold, "BOIR AHMADI. THE TRIBLE", Encyclopaedia Iranica, IV, Fasc. 3, 1989.
ت) روزنامه، مجلات و نشریات:
آتش (روزنامه)
ارتش (ماهنامه)
اطلاعات (روزنامه)
بهار ایران (نشریه محلی فارس)
پارس (روزنامه محلی فارس)
پیغام امروز (روزنامه)
تهران مصور (هفته نامه)
ترقی (هفتهنامه)
جهان (روزنامه)
خواندنیها (هفتهنامه)
روشنفکر (هفته نامه)
ژاندارمری (ماهنامه)
عدل (نشریه محلی فارس)
کیهان (روزنامه)
مهر ایران (روزنامه)
ندا (فصلنامه)
آ. ا
آبراهامیان، یــرواند/ 87, 91, 92, 121, 136, 140
آذرپیوند، الله بخش/ 55، 332, 435, 436, 481، 484
آذرپیوند، ســرمست/ 308, 314، 344، 350, 409
آرامشفر، مشهدی رمضان/ 463
آرشام، محمدعلی/ 210
آرویی، مظفرخان/ 125
آریا، محمدحسین/ 76
آریانا، بهرام (ارتشبد)/ 24, 25, 31, 32, 33, 38, 41, 44, 48, 50, 54, 241, 242, 255, 257, 258, 259, 261, 262, 263, 264, 266, 267, 268, 269, 302, 306, 307, 309, 322, 324, 325, 326, 328, 329, 337, 339, 340، 344, 346, 347, 348, 349, 350, 351, 352, 353, 354, 355, 356, 357, 358, 359, 360, 362, 369, 371, 372, 373, 374, 378, 379, 380, 381, 382, 383, 386, 387, 388, 389, 390, 393, 394, 396, 397, 398, 399, 400, 405, 408, 410، 411, 412, 414, 415, 417, 418, 449, 459, 497, 499, 500، 522، 529, 530, 535, 536, 537, 538, 539, 541، 550, 551, 558, 593, 594, 595, 596
آرینفر (ستوان)/ 467, 468
آزرم، محمدصالح (سرهنگ)/ 552
آشتیانی (آیتالله)/ 191
آقا تیمور، علیخان/ 434
آقا ملی/ 376
آقاکهیار/ 422, 516
آقالهراس/ 345
آقانصرالله/ 516
آقاوارث/ 516
آقاولی/ 335
آقایونس/ 345
آقایی (سروان)/ 331
آل داوود، علی/ 76
آملی /
آملی، محمدتقی(آیتالله)/ 162،191
آهیآزاد، زهرا/ 376
آیتاللهزاده، جلالالدین/ 46, 243, 600, 602، 604
آیتاللهی، سیدمحمدکاظم (آیتالله)/ 268
آیرملو (سرهنگ)/ 560
آیرونساید/ 86
انصاری، نازعلی/ 387
اورمزد، عبدالعلی (سرتیپ)/ 210, 278, 601
ابرلینگ، پیر/ 71, 82, 83, 126, 130, 132, 133, 138, 216, 264
ابطحی، جعفر/ 588
ابن حوقل/ 423
ابیدلف/ 78
اتابک هزار سف/ 76، 83
احساسنژاد، کامختار/ 515
احمدی، ملک احمد/ 334, 341
ارجمند، آقا یدالله/ 296، 312, 457, 519
اردوبادی، منصــور (سرلشگر)/ 62، 440, 442, 446, 450, 452, 456, 458, 459, 460, 462, 465, 468, 476, 477, 478, 479, 480, 482, 483, 484, 485, 486, 487, 488, 489, 490, 491, 492, 493, 494, 495, 496, 497, 498, 499, 500, 501, 502, 504, 507, 508, 509, 510, 522, 523, 543, 546, 549, 552، 567
ارسنجانی، حسن (دکتر)/ 50، 153، 166, 177, 205، 206, 208، 209, 215, 216, 217, 219، 222، 525، 591
ارسنجانی، نورالدین/ 206
ارمنی، حاجی خان/ 87, 89
اسدی، کرامت/ 253
اسکندربیگ منشی/ 76, 84, 424
اسودی (سرگرد)/ 519, 520
اشرفی، ناصر (سرتیپ)/ 442، 444, 446, 447, 448, 449, 450, 451, 452, 460، 476, 479, 480, 484, 485, 546, 549, 551, 552, 598، 614، 615
اشکان ( تیمسار)/ 239، 240، 260، 558
اصطخری/ 78, 423
اصلانی (سرلشکر)/ 358
اصنافی، سیداحمد/ 226
اعتماد، کمال/ 129
اعظم، شهاب/ 221
اعظمی (سرهنگ)/ 258، 387, 388, 417
افاضت (سرهنگ)/ 472
افراسیابی، بهرام/ 28, 36, 566, 599
افشار، ایرج/ 78, 79, 81, 98
افشار، محمد (سرگرد)/ 112
افشار، محمود/ 78, 79
اقبال، منوچهر (دکتر)/ 139, 140, 141, 188
اقتداری، احمد/ 78, 79
اقتصادی، کاغلامعلی/ 462, 514، 517
اقتصادی، کافرهاد/ 514, 517
اکبری/ 108, 109, 119, 121
اکبری، سیدحامد/ 55، 350, 484
اکبری، قدرتالله/ 54، 89، 124, 135, 385
اکرم (یاور)/ 87, 89
البرز، منوچهر/ 26, 106
الموتی، مصطفی/ 36
امام حسین (ع)/ 153، 512
امام سجاد (ع)/ 153
امام شوشتری، محمدعلی/ 78
امام صادق (ع)/ 191, 194, 195, 196
امام علی(ع)/ 184، 511
امام قلیخان/ 136, 232
امامقلی، محمود/ 620
امامی، شیخ مصلحالدین/ 221, 222, 223
اماناللهی بهاروند، اسکندر/ 92, 93
امانالهخان (یاور)/ 100
امیراحمدی، احمد (سپهبد)/ 87، 88
امیرایوب (امامزاده)/ 329
امیرعزیزی (سپهبد)/ 233
امیری، بهادر/ 253, 255, 256, 398, 399
امیری، حسین/ 452
امیری، سیفالله/ 452
امیری، منوچهر/ 93
امینی، بهرام/ 319, 521
امینی، بهمن/ 327, 334, 341, 464
امینی، علــی (دکتر)/ 45، 46، 141، 142, 143, 144, 145, 146, 147, 153, 203، 222، 448
امینی، ملابهمن/ 332, 341, 447، 464, 465، 569
انایی، حسین/ 409
انصاری، امیرایوب/ 66
انصاری، حاج ابوالحسن/ 435
انصاری، حسین/ 344
انصاری، شیخ محمدرضا/ 543, 544
انصاری، شیخ مندنی/ 387
انصاری، شیخ یدالله/ 604
انصاری، شیخمحمدرضا/ 387، 398
انصاری، شیخمحمدصادق/ 409
انصاری، عبدالمحمـد (عبدی)/ 66، 330, 332, 334، 339، 344, 437, 552, 553، 554
انصاری، علیمیرزا/ 344، 376
انصاری، غلامحسین/ 435
انصاری، کــردی/ 47, 64, 330, 331, 334, 339, 341, 342, 343, 344, 398, 434, 436, 445, 466, 467, 469, 475,
ص: 439
480, 486, 488, 521, 522, 527, 543, 545, 553, 567, 568, 569, 570, 571, 572, 573
انصاری، محمدامین/ 554, 568
انصاری، محمدعلی/ 344
انصاری، ملاعلیخان/ 330، 445
انصاری، ملامحمدحسن/ 66، 197, 332, 335, 341, 434، 435، 436، 437, 567، 568
انصاری، یدالله/ 47, 64, 319
انوار/ 220
اوبن، ژان/ 76
اوحدی (سرلشکر) / 251
اویسی، غلامعلی (سپهبد)/ 571
اهری، مهرداد/ 121
ای وری ( آ وری)، پیتر/ 71، 378، 525
ایرانی، محمدحسین (سروان)/ 552
ایروانی، ملابمانعلی/ 323, 520
ایزدپناه، کی علیخان/ 517
ایزدی، ملاحداد/ 516
ایزدی، ملاعلیرضا/ 513
ایمبری (ماژور)/ 213
ایوانف/ 69, 70, 81, 82, 84, 86, 89, 96, 126, 132
ب
بابایی، مشهدی علی/ 515
بابکانی (موسی پور)، آقا لهراسب/ 344
بابکانی، حسن/ 331
بابکانی، خومکار/ 345
بابکانی، ملاعلی/ 569
باتن، مونت (دریاسالار)/ 530
باتولی (بویراحمدی)، کی لهراسب/ 513
باتولی، اسفندیار/ 344
بادلانی، سهراب/ 442
بارکلی، سر جرج/ 104
باری روبین/ 147
بازرگان، مهدی (مهندس)/ 30, 38, 39, 42, 43، 200, 607, 608, 609
باشتــی، ملک منصــورخان/ 125، 282، 316, 320, 321, 322، 323, 324, 380, 402, 403, 416، 419, 442، 445, 455, 456, 460, 464, 572
باشرونی، عبدالله/ 384, 385, 386, 387, 389
باقرپور، کاعلی/ 327، 463, 517
باقری، الماس/ 452
باقری، بندر/ 335, 340, 520
باقری، خان طلا/ 344, 345
باقری، ملاپرویز/ 422, 517
باقری، ملاخسرو/ 313, 488، 517
باقری، ملاسیاوش/ 514
باقری، ملاکریم/ 514
باقی، ع./ 143
بانکی/ 256
باور، محمود/ 77, 78, 102, 122, 123, 124, 428, 429, 542
بختیار، تیمور (سپهبد)/ 144, 291
بختیاری، امیربهمنخان/ 52، 282, 292، 555
بختیاری، امیرمجاهد/ 98
بختیاری، خانی/ 409
بختیاری، مرتضیقلیخان/ 52, 218
بخشایش، فریبرز/ 422
بخشایی، علی بخش/ 328, 336, 337, 455, 464, 465، 483، 488
بخشایی، کاخدابخش/ 431، 515, 517
براتزاده، حبیبالله/ 342
براتزاده، کاراهخدا/ 514
براتزاده، ملانصیبالله/ 515
براتزاده، نعمتالله/ 342
براتی، براتعلی/ 466, 469
براتی، حاجمسلم/ 323، 342
براتی، علیحیدر/ 323, 342، 520
براتی، علیمحمد (مشهدی)/ 323، 342
برکت بهبهانی، ملاکریم/ 453, 454, 460
برکتی، کاعلی میرزا/ 514، 515
بروجردی، حاجآقاحسین (آیتالله)/ 155، 222
برومند، کیخورشــید/ 65، 283، 294, 296، 301, 302, 303, 304, 305, 306, 308, 309, 311, 313، 315, 331, 333, 360, 398, 402, 403, 453, 455, 456, 457, 460, 491, 516، 517
برومنــد، کیشمشیر/ 296، 304, 308, 398
برومند، ملاکاوس/ 296
برهانی اصل، کاسلبعلی/ 514
بریم (ابراهیم)/ 515
بزاز اخوی زادگان، عباس/ 248
بزرگ/ 376
بستان موصلو/ 574, 575
بستان، امرالله/ 620
بستان، شکرالله/ 620
بستان، عزیزالله/ 620
بسته نگار، محمد/ 43
بشیری، احمد/ 104
بقایی، مظفر (دکتر)/ 141
بگی، ملاباباخان/ 256
بلادی بحرینی، سیدمحمدعلی/ 512
بلادی، سیدعبدالوهاب/ 31, 321، 442, 445, 446, 447, 476, 478, 479، 487, 488, 512، 604، 606
بلادی، سیدعبدالرحمان/ 321, 488
بلادی، سیدغلامحسین/ 475, 476, 477, 478, 479
بلادی، سیدنورمحمد/ 320، 606
بلندنظر، میرزایدالله/ 572
بلوط جعفرلو/ 241، 242، 252، 264، 383, 573, 574, 575
بنیاعتماد، محمود (ســرتیپ)/ 53، 356، 358، 377
بوشهری، جواد/ 135
بولوردی، مسیح خان/ 56, 241, 242, 252, 383, 504، 505، 527, 564، 573، 574، 575
بویراحمدی، خداکرم خان/ 122
بویراحمدی، خسروخان/ 43، 121, 122, 123, 125, 582
بویراحمدی، راهعلی/ 442
بویراحمدی، سرتیپخان/ 99, 101, 102, 103, 109, 136
بویراحمدی، عبداللهخان/ 427
بویراحمدی، علیمحمدخان/ 427
بویراحمــدی، کـریمخان (بهادرالسلطنه)/ 122
بویراحمدی، محمدطاهرخان/ 426, 427
بویراحمدی، منصور/ 543
بهادر، امیرهوشنگ/ 292
بهادر، کیحبیب/ 342, 401, 409, 416
بهادر، کیصدیف/ 296
بهادر، کینصیر/ 516
بهادرالسلطنه، کریم خان/ 430
بهادرتامرادی، حمداله/ 453
بهادرتامرادی، هوشنگ/ 453
بهادری سرخی، امیر/ 253
بهادری سرخی، جواد/ 253
بهادری سرخی، شکرالله/ 253
بهادری سرخی، کرامت/ 253
بهادری قشقایی، بهمن/ 546, 563
بهادری قشقایی، داریوش/ 546
بهادری قشقایی، سهرابخان/ 546, 563, 565، 620
بهادری، امیر/ 249
بهادری، بهمن/ 565
بهادری، حاج امیر/ 256
بهادری، فرخ لقا/ 34
بهارلو، عبدالحسین خان/ 137
بهارلو، کاظم خان/ 137
بهبودی، سلیمان/ 166, 171, 251, 279, 280, 281, 284, 285, 288
بهبهانی، حاج عبدالمحمد/ 221
بهبهانی، سیدجعفر/ 144
بهبهانی، سیدمحمد (آیتالله)/ 162, 173, 174, 175, 176, 292
بهبهانی، محمدعلیخان/ 221
بهداد، صادق/ 406, 407
بهروزی، رحیم/ 376
بهروزی، علیخان/ 342
بهروزی، کرامت/ 376
بهروزی، محمدجواد/ 78
بهروزی، ملاملی/ 319، 321، 334, 339,
341، 344
بهمئی، حسینخان/ 98
بهمن بیگی، محمد/ 46, 47, 56، 83, 88, 132, 206، 375, 377, 378, 381, 432, 436, 526، 535، 543، 573، 575
بهمنخان/ 218
بهنود، مسعود/ 36, 41, 143, 144, 197
بهور، گرگالله/ 387
بیات، کاوه/ 25, 57, 102, 103، 107, 111, 131, 132, 137, 138، 339
بیگدلی (سرلشکر)/ 279، 508
بیگم زارع/ 376
بیل، جیمز/ 104, 147, 164, 447, 448
پ
پاسک (مسیو)/ 104
پاکباز، عیدی/ 335, 340, 409, 543, 545
پاکروان، حسن (سرلشگر)/ 31, 40, 166, 369, 393, 394, 396, 454, 531, 532, 533, 536, 541، 560
پاکروان، عباس (سرهنگ)/ 260
پالیزبان (سرلشگر)/ 509
پرتو، سیدحسین (سرهنگ)/ 185
پرویز (سرهنگ)/ 472
پرهام، سیروس/ 81
پرهام، فتاح/ 220, 221, 222
پرهیزگار، غلامحسین/ 253
پژمــان، جلال (ســپهبد)/ 52, 53, 210، 415, 432
پسیان، نجفقلی/ 41
پناهی بویراحمدی، ولی/ 53، 121, 274، 570, 571, 572, 573
پناهی، آقامحمد/ 519
پناهی، حداد/ 452, 453
پناهی، سردار/ 342
پناهی، عوض/ 342
پناهی، کاخدامراد/ 517
پناهی، کازلفعلی/ 342, 422, 513، 517، 520
پناهی، کیخلیفه/ 53، 65
پناهی، کیهادی/ 452، 466, 474, 483, 484, 487، 522
پناهی، ملاعلی سینا/ 463
پناهی، ملاولی/ 392, 402، 403، 453، 455, 456، 457، 460, 467, 474, 475, 487, 488، 491، 516، 568، 569، 570، 571
پورجوادی، کاظم/ 173
پورزند، ابوالحسنخان/ 102, 137
پورطهماسبی (سرگرد)/ 263
پهلوان، کیوان/ 82
پهلوی، غلامرضا (شاهپور)/ 556
پهلوی، محمدرضا/ 25, 27, 33, 44, 45،
51، 52, 68, 86, 120، 124، 125، 128، 133، 134، 139, 140, 141، 142, 143، 144, 145, 146, 147, 148, 150, 151, 156, 163, 164, 165, 166, 175, 176، 180، 181، 182، 192, 193, 204، 206، 208، 215، 219، 234, 235، 238، 273, 274, 275، 286, 288, 291, 306, 353، 365, 371، 372, 381، 387, 388, 390, 391، 396, 403, 407, 411, 413, 418, 419، 431, 442, 447, 448, 457, 459, 493, 494, 495, 497, 498، 499, 502, 510, 511, 519, 523, 527, 529, 530, 541، 548, 550, 551, 552, 555, 557, 571, 577, 578, 579, 581, 582, 584, 585, 593, 594, 595، 596، 607, 608
پیرا، بابانادعلی/ 514
پیرا، راه علی/ 344
پیراسته، مهدی (دکتر)/ 533, 556
پیرایش، ترکی/ 334, 339, 344, 469, 486, 502, 511, 521, 522, 569
پیرایش، قدم/ 569
پیرایش، مصطفی/ 342
پیرنیا، باقر/ 49, 50, 51, 440, 450, 457, 459, 468, 472, 492, 500, 501, 504, 507, 508, 509, 510, 548, 549, 557, 558، 575
پیشداد، عزیزالله/ 107، 108، 109
پیوندی، برزین/ 342
ت
تابان سیــرت، کاوس/ 54, 101, 102, 123, 297, 299, 314, 425, 481, 490
تاجالدینی (سروان)/ 575
تاس احمدی، کیمحمد زکی/ 429, 430
تامرادی، حبیب/ 354, 443
تایلور، ماکسول ( ارتشبد)/ 530
تبریزی، علی/ 84
تبریک، فریدون/ 387
تدین، احمد/ 72
تربتی، عماد/ 162
ترز، ماری/ 83, 96
ترکی بویراحمدی/ 442
ترکی/ 480، 505, 506, 522
تژده (سرگرد)/ 278
تستری، محمد/ 78
تفضلی، جهانگیر/ 346, 588, 589, 590
تقوی، سیدعبدالعلی (فتحالله)/ 294, 318, 319، 332, 604
تقوی، سیدیحیی/ 320، 604
تقویمقـدم، سیدمصطفــی/ 54، 55، 62, 90, 91, 98, 235, 297, 301, 312, 313, 314, 333, 350, 391, 400, 481, 484، 519، 5841
تکیهای، میرعباس/ 315
تنکابنی، محمدرضا/ 162
توکلی (سرهنگ)/ 485, 487, 488
توکلی، غلامرضا/ 56, 231, 545
توکلی، یعقوب/ 45
توللی، غلامحسین/ 270
التیامی، کاعلیمراد/ 515
تیرمایون، قلندر/ 334
تیزابی، هوشنگ/ 69
تیمورتاش، عبدالحسین/ 104, 105
ج
جامع، علیصفر/ 342
جامی/ 121, 136
جانیپور، کاابول/ 515
جانیپور، کامحمدعلی/ 515
جاویدی، فریدونخان/ 42, 284, 285, 303, 306, 382, 390, 555، 556
جباری (سرلشکر)/ 500، 501
جزنی، بیژن/ 35, 36, 38, 42, 141، 142، 144، 566, 567
جعفرقلی/ 556
جعفرلو، مختار/ 252
جعفــری (ســرهنگ)/ 492, 500, 501، 559
جعفــری، کاغیضان/ 313, 327, 376, 422، 463, 464, 470, 517
جعفریان، علی/ 422
جعفریان، کاعلی کرم/ 422
جفتا بابکانی، (علی علیداد)/ 296، 315, 335, 341، 432، 436، 444, 457, 466, 467, 468, 469, 516، 569, 570, 572, 573
جکس/ 105
جلوهگر، کاسلیمان/ 516
جلیل پور، محمدحسین/ 342
جلیل مطلق، کاحمزه/ 342، 422
جلیل منفــرد، کامحمدزمان/ 480, 514، 515
جلیل، علی پناه/ 342
جلیل، غلامحسین/ 483
جلیل، کاخاناحمد/ 514
جلیل، کی محمدرضا/ 426
جلیل، کی ملکاحمد/ 426
جلیل، ملاجانمحمد/ 327, 422، 466، 475
جلیل، ملاغلامحسین/ 313, 540
جم، فریدون ( ارتشبد)/ 219، 353
جمشیدی، کاملک/ 517
جواد/ 620
جوادی، محمد تقی/ 257
جوزاری، خلیفه/ 409
جویبارنژاد، کاجهان/ 521
جهانبازی، کیاللهقلی/ 457، 519
جهانبانی، محمدحسینمیــرزا (سرهنگ)/
117, 118
جهانبین، کی مندنی/ 457
جهرمی، پیمان/ 221
چ
چترآذر، کاعوض/ 422, 516
چراغی، فیضالله/ 387
چرامی، اسکندرخان/ 125
چشمک، امیر/ 335, 340
چشمک، کاخانعلی/ 342
چنگیز خان مغول/ 194
چیتابی، کهیار/ 470
ح
حــائری شــیرازی، شیخصدرالدین/ 46, 600، 601، 606
حائری، حاج مرتضی/ 148
حائری، شیخ عبدالکریم (آیتالله)/ 148
حاجی سلمانی/ 442, 443
حبیبی فهلیانی، حسن/ 55, 136
حجازی (ارتشبد)/ 530
حریری، مســعود (سـرتیپ)/ 210, 250, 251, 303, 304, 305, 307، 382, 388, 389, 391, 392, 412, 414, 443, 454, 455, 456, 551، 529, 558, 560, 561, 601
حسانی، شیخعیسی/ 244
حسنزاده، ولی/ 514
حسنقلی (اصل = حسینقلی)/ 444، 503، 505, 506، 522
حسینپور، حبیبالله/ 409
حسینزاده، کاعلیاکبر/ 515
حسینقلیخان/ 136
حسینی فسایی، میرزاحسن/ 75, 76, 77, 78, 80, 82, 84, 85, 427
حسینی/ 123, 307, 308
حسینی، سیدحمدالله/ 330، 604
حسینی، سیدساعد/ 54، 55، 68, 123, 125, 305, 307, 308, 331, 333, 350, 361, 362, 385, 463, 481
حسینی، سیدســلیمان/ 441, 442، 444, 445, 475، 476، 479
حسینی، سیدشریف/ 332
حسینی، سیدعلیاصغــر (حجتالاسلام)/ 294، 318, 330، 332, 602, 604
حسینی، عبدالصاحب/ 481
حسینی، میرمحمود/ 349
حسینی، میریدالله/ 481
حسـینیان، روحالله (حجتالاسلام)/ 184, 186, 188
حسینیخواه، سیدجمشید/ 54، 57, 117، 308، 313، 350، 481
حمیدهفر، اعلمون/ 335, 341، 345
حمیدی (سرهنگ)/ 559
حمیدی، حاجعباس/ 46
حیات داودی، فتحاللهخان/ 40, 42, 52, 217, 218, 281, 282, 284, 285, 288, 294, 554, 555, 556، 557، 614
حیدری موصلو، دلاور/ 270
حیدری، سهراب/ 485
حیدری، عباس/ 225، 226
حیدریان، سیامک/ 422
خ
خالصی (سروان)/ 129
خان پایه، علیبگ/ 516
خاوری (سرهنگ)/ 432
خداپرست، ملاخداداد/ 480, 516، 569
خداکرم خان/ 122, 125، 427, 429
خدیجه بیبی/ 219
خردول موصلو/ 268، 270، 527
خرمی، گشتاسب/ 334, 339, 344
خرمی، ملاخداخواست/ 463
خسرو/ 218
خسروانی، عطاءالله (سپهبد)/ 495, 508, 509, 510, 557
خسروداد، منوچهر (سرگرد)/ 352، 357، 551
خسروی، عبدالعلی/ 56, 57
خسروی، یوسف/ 390
خلخالی، شیخ صادق (آیتالله)/ 48، 597
خلیفهزاده، علیرضا/ 76
خلیلی، محمدعلیخان/ 125
خمینی، روحالله (امام)/ 31, 35، 36, 37, 42, 47, 48، 51, 53, 61, 62, 67, 68, 147, 148, 149, 150, 151, 152, 153, 154, 155, 156, 158, 161, 162, 163, 165, 167, 169, 170, 171, 173, 176, 178, 179, 180, 181, 184, 186, 187, 188, 189, 190, 191, 192, 193, 194, 195, 197, 199, 201, 208, 243, 248، 249, 293, 294، 295, 312، 317، 318, 319, 320، 330, 331، 332, 449, 451, 497، 500، 501، 585، 596, 597, 598, 600, 601, 603، 606, 607, 608
خوانساری، سیداحمد (آیتلله)/ 150, 154, 155, 162, 173, 174, 175, 176, 186
خوبانی، آقاحسن/ 422
خوبانی، آقامحمدتقی/ 516، 572
خورموجی، محمدجعفر/ 76, 82, 84
خوشنویس (سروان)/ 270
خومکار/ 345
خویی (آیتالله)/ 176
د
داجعفرقلی/ 438
داد، معصومه/ 82
دادفر (سرهنگ)/ 489
دارابی، سرفراز/ 221
دارفرین، ملازلفعلی/ 516
داریوش/ 565
داغلامحسین/ 438
داگلاس، ویلیام/ 87, 88, 89, 93, 94, 96, 132
دانشور، الیاس (سرهنگ)/ 440, 441, 444, 456, 462, 463, 464, 468, 471, 472, 473, 500, 565، 568, 571
دانشور، سیمین/ 120
داور، کاکلبعلی/ 516
دبیریان (سرهنگ)/ 251
دبیقی، موسی/ 335, 341
درخشش، محمد/ 141
درویشعلی رواز/ 398
درهشوری، زیادخان/ 565
درهشوری، محمدحسن/ 523
دژمان، حبیباله/ 376
دژمان، ماهرخ/ 376
دستخوان، محمدتقی/ 342
دستغیب/ 243
دستغیب، سیدابراهیم/ 221, 222
دستغیب، سیدعبدالحسین (آیتالله)/ 31, 32، 243, 244, 262, 599, 600, 601، 602, 604, 605
دستغیب، سیدعلیاصغر/ 63
دستغیب، سیدمحمدمهدی/ 604
دشتی گلهزن/ 56, 383, 564, 573, 574, 575
دشتی، عبدمحمد/ 344
دشتــی، کامحمـدنبی/ 476، 477, 478, 480
دشتی، ملاعلیمحمد/ 63, 477، 482
دشتیان، ملادرویش/ 63, 66، 295، 314, 328, 345، 521
دشمن زیاری، غلامعلی/ 335, 341, 350, 436, 443, 465, 466, 467, 468, 469, 494, 569, 572, 573
دلدم، اسکندر/ 130
دوانی، علی/ 148، 149, 152, 156, 157, 162, 165, 167, 174, 175, 197, 198
دوبد، بارون/ 76
دوشوتن، اولن (ماری ترز)/ 96
دولتخواه، سید مختار/ 572
دولتخواه، سیدمحمد قریش/ 317
دومورینی/ 82
ده بزرگی، کربلائی محمد/ 221، 222
دهقان، سعید/ 28, 599
دهگان، بهمن/ 86
دهنــادی، احمـد (سرهنگ)/ 468, 485, 489، 552
دیبا (پهلوی)، فرح/ 448
دیبا/ 112
دیبا، فریده/ 448
ر
رئیس فیروز، الهه/ 448
راد، آقاحمزه/ 422
راد، آقاولی/ 124، 296, 335
راد، حقیقت/ 335, 340
رادنیا، عباس/ 43
راستگو، کاسکندر/ 515
رزمآرا، حاجیعلی (سپهبد)/ 77
رزمجویی/ 120, 313, 331, 445, 471, 490
رزمجویی، محمدکرم/ 57, 425, 428, 481, 490, 572
رستگار فسائی، منصور/ 76
رستم (طاهری)، زرین تاج/ 411, 412
رســتم ممسنی، حسـینقلیخان/ 33, 34, 42، 102، 124, 135، 217, 232، 233, 234, 281, 282, 284، 285, 288، 304، 306، 390, 411, 505, 518, 554، 555, 556, 557, 558, 614
رستم، امامقلیخان/ 102, 134, 135, 136، 614
رستم، جعفرقلی/ 305، 382، 390, 555، 556, 557, 558, 559, 560, 562, 614
رستم، زرین تاج/ 411, 412
رستمخان/ 546, 615
رستمی، بیبی پریوش/ 119
رستمی، فرهاد/ 33, 223, 383, 384
رشیدیان، اسدالله/ 144
رضائیان/ 226
رضاخان/ 86, 87, 88, 90, 91, 92, 93, 94, 96, 97, 98, 99, 101, 103, 104, 107, 108, 109, 114, 116, 117, 119, 124, 126, 127, 128, 130, 131, 132, 133, 134، 135, 136, 137, 214, 430, 497, 499, 513, 527
رضایی (سرهنگ)/ 179
رضایی، حاجی/ 344, 505، 506
رضایی، ملا غلامرضا/ 463، 465
رضوانی، محمداسماعیل/ 76
رضوانی، ملاابوالفتح/ 403
رضوی، سیدمحمد (آیتالله)/ 221, 222
رضویزاده/ 221
رفیعفر، جلالالدین/ 82
رفیعی مهرآبادی، محمد/ 71
رفیعی، کازالی/ 422
رکنی (سرتیپ)/ 493
رمضانزاده (ژاندارم)/ 385
رنجبر، علی/ 520
رواز، درویشعلی/ 416، 543, 544, 545
رواز، کاعلیخان/ 416
روحانی/ 161, 163, 178, 180, 182, 207
روحـانی، سیدحمید (حجتالاسلام)/ 36، 148، 149، 150، 151، 161، 162, 163, 166, 167, 174، 175, 177، 181، 184،
185, 186، 187, 190, 194، 195, 197، 198, 199, 248، 346
روشن، کاگرگعلی/ 514
روهنده، ابوالقاسم/ 342
روهنده، علیحسن/ 342
ریاحی، اسماعیل (سپهبد)/ 35, 40، 128, 129, 130، 238، 591
ریاحی، منوچهر/ 131
ریپورتر، شاپور (شاپور جی)/ 145
ریحانیفر، محمدتقی (سروان)/ 66، 328, 329, 336, 337, 339، 345, 553, 569
ز
زارعی زیلایی، عوض/ 335, 341
زاهدی (سروان)/ 615
زاهدی، فضلالله (سرلشگر)/ 139، 541
زاهدی، نصرالله (ستوان یکم)/ 552
زکیپور، حسینخان/ 565
زکیخان/ 98
زلفی، سهراب/ 266
زند، ابراهیم (سرهنگ)/ 106, 112, 113, 114
زیادخان/ 58، 546, 615
س
ساوجی (سرهنگ)/ 255
سترگ دره شوری، زیادخان/ 483
سجــادی، میــرمطلب (سیدعبدالمطلب)/ 476, 479
سحابی، یدالله (دکتر)/ 200, 608
سرتیپ خان/ 122
سرخی، باباخان/ 214، 253
سرخی، ملامهدی/ 126، 253
ســرداراسعد بختیاری/ 98, 99, 102, 117, 135
سردار شاهین/ 253
سردار فاخر/ 222
سعادت، کاعلی کاظم/ 512، 515
سعادت، محمد/ 342
سفری، محمدعلی/ 39
سلحشور، پرویز/ 66, 345
سلمه بن روزبه/ 78
سلیمی (ستوان)/ 254
سماعی، منوچهر (گروهبان)/ 349, 350, 356، 466
سمیعی، عباس/ 200
سنجر، فریدون/ 87
سهرابپور (سرلشکر)/ 492
سهرابخانلو، کریم/ 270
سهیلی، علی (دکتر)/ 120
سیاوش/ 335
سیاهان (سروان)/ 574
سیاهپور جلیل، فرامرز/ 327, 342, 408, 441, 457, 464, 465, 483, 484, 487,
488
سیاهپور جلیل، ملاسیاه/ 494, 511
سیاهپور جلیل، ملاغلامحسین/ 28, 30, 46, 47, 50, 57، 61, 62, 66، 124, 295, 296، 297, 301, 303, 306, 308, 311، 312, 314, 315, 316, 317, 318, 319, 320, 321, 322, 327, 328, 329, 330, 331, 332, 333, 334, 335, 336, 338, 339, 341, 342, 344, 345, 354, 356, 357, 360, 361, 362, 363, 377، 381، 398، 399, 401, 402, 403, 404, 407, 408, 411, 416, 420, 421, 430, 431, 432, 433, 434, 436, 437, 438, 439, 440, 441, 442, 443, 444, 445, 446, 447, 448, 449, 450, 451, 452, 453, 454, 455, 456, 457, 458, 459, 460, 461, 462, 463, 464, 465, 466, 467, 468, 469, 470, 471, 472, 474, 475, 476, 477, 478, 479, 480, 481, 482, 483, 484, 485, 486, 487, 488, 489, 490, 491, 492, 493, 494, 495, 496, 497, 499, 500, 501, 502, 503, 505, 506, 507, 508, 509, 510, 511, 512, 513, 514, 515, 516, 517, 518, 519, 520, 521, 522, 523, 543, 544, 553, 567, 568, 569, 570, 572, 573, 598، 602، 606
سیاهپور/ 481
سیاهپور، سیفالله/ 344
سیاهپور، کشواد/ 58, 62, 68, 89, 249, 331
سیاهپور، گودرز/ 441, 488
سیدمحمدصالح/ 409, 410
سیسختی، خانبابا/ 118
ش
شادان، ولیالله/ 86
شانهچی/ 143
شاه بختی (سپهبد)/ 209
شاه بختی (سرلشکر)/ 133
شاه سلیمان صفوی/ 79
شاه طهماسب صفوی/ 83
شاه عباس اول/ 84
شاه عباس دوم/ 79
شاهبختی، محمد خان/ 102
شاهخلیلی (سرتیپ)/ 472, 492
شاهینپور (ســرهنگ)/ 278, 283, 286, 412
شبستری، محسن (سرهنگ)/ 346, 357, 358
شجاعی، آقاسیفالله/ 124
شجاعی، آقاقادر/ 342
شجاعی، آقاهدایت/ 296، 519
شریعتمداری، سیدکاظم (آیتالله)/ 148,
149, 152, 156, 157، 161، 603، 607
شریف لو (سروان)/ 470
شــریفامــامی، جعفـر (مهندس)/ 140, 141، 142
شش بلوکی، حسن خان/ 620
شش بلوکی، حسینخان/ 523
ششبلوکی، امیرتیمور/ 523
شعار، جعفر/ 423
شعبانی، احمد/ 76
شفیعی، آقادریا/ 296
شفیعی، کافرج/ 422, 431
شکرالله خان/ 100، 101, 119، 122، 136
شوکت، حمید/ 49, 219, 565, 567, 611
شولی، قربانعلی/ 230
شهامتدار، کاحسنخان/ 422
شهبا، محمد/ 83
شهبازی، حبیب اللهخان/ 22، 30, 35, 37, 41, 42, 43, 46، 53, 63, 129, 130, 239, 240، 241, 242, 243, 244, 248, 249, 250, 251, 252, 253, 254, 255, 258, 259, 260, 262, 263, 264, 381, 384, 387, 388, 389, 390, 398, 417, 431, 555, 556, 557, 558، 561، 562, 574، 586, 598, 603, 604, 605, 610، 614
شهبازی، حسن/ 35
شهبــازی، عبدالله/ 18،53
شهشهانی، سهیلا/ 136
شهیم، ابراهیم/ 221
شهیم، علی/ 221
شیبانی، حبیبالله (سرلشگر)/ 103، 109, 110, 111, 114, 115, 116, 117، 131، 132
شیخ (انصاری)، محمد صادق/ 335
شیخ خزعل/ 97, 98, 100
شیخ یداله/ 442
شیرازی (سرهنگ)/ 51
شیرازی، قوامالملک/ 34
شیروانی، کریم/ 390
ص
صابری، علیجان/ 334, 335, 341
صابری، کااحمدخان/ 514, 515
صابری، کاخلیفه/ 514
صادقخانآقای قاجار/ 427
صادقی، احمد/ 164
صادقی، ملاگرگعلی/ 55
صداقتکیش، جمشید/ 59
صدری محمدآباد، اسحاق/ 58
صرافان، فرشته/ 79
صفرخان/ 253
صفری کشکولی، عوضالله/ 56، 225, 230, 265, 267, 268, 269, 271، 564
صفری، امرالله/ 376
صفری، حسین/ 422
صفری، خانمجان/ 376
صفری، علیمحمد/ 517
صفیخانی، محمدخان/ 253
صفــینژاد، جــواد/ 79, 80, 119، 123، 430
صمصــام بختیـاری، امیربهمنخان/ 217، 555، 556
صمصام بختیاری، جهانشاه/ 292
صمصام/ 546
صولت قشقائی، محمدحسین/ 219، 555
صولت قشقایی، محمدناصرخان/ 38
صیدون/ 237
ض
ضرابی، منوچهر/ 291, 292, 542
ضرغام (سرلشکر)/ 442
ضــرغام پور (بویراحمدی)/ 516
ضــرغامپور (بویراحمدی)، شهباز/ 277, 278، 408، 414، 415
ضــرغامپـور (بویـراحمدی)، عبداللهخان/ 23, 28, 33, 37, 43، 45, 48, 50، 53, 61, 119, 120, 121, 122, 123, 125, 217, 275, 277، 278، 279، 280, 281، 282، 283، 284، 285، 286، 287، 288, 290، 291، 292, 293, 294، 296، 297، 298، 299، 300، 301، 302، 303، 304، 305، 306، 311، 312، 315، 333، 354، 361، 380، 381، 383، 387، 396، 398، 399، 401، 403، 404، 405، 406، 407، 408، 411، 414، 415، 418، 431، 432، 440, 445, 451, 491, 494, 514, 515, 516, 517, 540, 543, 544, 545, 557, 570, 571, 582, 597, 608, 614
ضرغام پور (بویراحمدی)، کلبعلی/ 414، 415
ضــرغامپور (بویراحمـدی)، منصورخان/ 293، 398، 408، 414، 415، 543، 545
ضرغام پور(بویراحمدی)، هادی/ 277، 415, 416, 432
ضرغام پور، شکراللهخان/ 109
ضــرغام، محمدحسین (سرلشگر)/ 438, 441, 443, 444, 445, 456, 463، 550
ضرغامپور (بویراحمدی)، خداکرم/ 45، 53، 61، 125، 126، 297, 298، 311، 398، 408، 415، 416، 432، 451, 543, 544, 556, 557, 614
ضرغامپور/ 354, 356، 610
ضرغامی باصری، محمدخان/ 231, 232, 565
ضــرغامـی کشکولی، سهرابخان/ 555، 556
ضرغامی، حسنعلی/ 221
ضرغامی، محمد/ 34, 221, 243، 604
ضرغامی، محمدحسینخان/ 125
ط
طالبزاده اردوبادی، نادر/ 492, 496
طالقانی، سیدمحمــود (آیتالله)/ 28, 29, 32, 43, 200، 598, 599, 600, 607, 608
طاهری، اسکندر/ 53، 296، 470
طاهری، رجبعلی/ 46
طاهری، کی عطا/ 121، 297, 419، 540
طاهری، محمدحســن ( دکتر)/ 46، 243, 603
طاهری، محمــدحسینخان/ 123, 124, 125, 295، 532، 541
طاهری، ناصرخان/ 33، 42، 122، 123، 124، 125، 217، 274, 278, 279, 280, 281, 282, 283, 284, 285, 286, 287, 288، 289, 290, 291, 292, 293, 294, 296, 298, 303, 304، 305, 306, 308، 309, 311، 312، 313, 315, 319، 331, 332، 333، 354, 356, 361, 362, 380, 381، 383, 396، 398، 399, 401, 403، 404، 407، 408، 409، 410، 411، 412، 413، 414، 431، 443، 445، 451، 457، 491، 494، 505، 518، 519، 520، 540، 541، 543، 555، 556، 557، 558، 559، 560، 561، 562، 614
طباطبائی، سید ضیاءالدین/ 39، 86
طبسی، شیخ عباس/ 607
طلوعی، محمود/ 142
طیبی پور، فرهاد/ 71
ظ
ظهرابی، حسین (پویان جو)/ 336
ظهــرابی، کاسهــراب/ 422, 513, 514, 516, 517
ظهرابی، کامحراب/ 336
ظهرابی، ملادهراب/ 515, 517
ع
عابدی جلیلی، ملارحیم/ 300
عابدی، زمان/ 253
عابدی، فرهاد/ 226
عابدی، محمدصادق (اعتمادالدیوان)/ 205
عابدی، ملارحیم/ 521
عابدی، ملامیرزا/ 422
عابدی، ملک (مهندس)/ 27، 29، 33، 56، 60, 70، 71, 161، 205، 206، 207، 208، 209، 211, 212, 213، 214, 215, 216, 218، 220, 223, 224، 225, 226، 227, 228, 229, 230, 231, 234, 235, 238, 239, 240, 241, 246، 265, 274، 525، 527, 528, 558، 563، 564، 577, 578,
583, 585, 591, 592, 602, 619
عاصی (سرهنگ)/ 240
عاقلی، باقر (دکتر)/ 37
عباسزادگان، سیدجعفر/ 46, 602
عباسی، کاعیوض/ 515
عباسی، محمدشریف/ 342
عبدالکریم قاسم/ 495
عبداللهخان/ 275، 427, 428, 429، 516
عبداللهی جوکار/ 221
عبداللهی، مصطفی/ 221
عبداللهیزاده، شفیع (سروان)/ 349, 350، 356، 436، 465، 466، 467, 468, 469، 572, 573
عبدالهی، مشهدی کهیار/ 435
عبدالهیزاده (سروان)/ 356
عبدیزاده، احمد/ 476, 477, 482
عدالت (سروان)/ 445, 446
عدالتمنش، پرویز/ 32
عرب شیبانی، محمدتقـیخان (سرهنگ)/ 137
عرفان (سرهنگ)/ 250
عرفانمنش، جلیل/ 46, 63، 243، 600, 602, 605, 606
عزیزی، کیسالار/ 419
عسکری، کاقباد/ 431, 514, 517
عسکری، نادر/ 438
عطایی، رحیم/ 200
عطایی، منصور (مهندس)/ 200
عظیمی (سپهبد)/ 279
عظیمی، امرالله/ 66, 342
عظیمی، فخرالدین/ 120
علاء، حسین/ 139
علم، امیراسدالله/ 34، 38، 46، 140, 145، 146، 147, 148, 149, 152, 153, 156, 157, 159, 161, 169، 177, 181، 183, 196, 207، 208, 221, 234, 398، 498، 535، 541، 556، 565، 585، 586
علویکیا (سرتیپ)/ 44، 413, 595
علیبابایی، غلامرضا/ 87
علیپناهی بابکانی، کاخسرو/ 332، 334، 335، 340
علیپور (استوار)/ 339, 340، 341
علیپور، ملابیتالله/ 341، 463
علیخان/ 123, 133, 398
علیداد/ 569, 570
علیدوستی (ستوان دوم)/ 552
علیزاده، غفور (سرهنگ)/ 237, 275, 277، 402، 419, 420, 441، 456, 463, 464, 532، 539, 540، 541, 571
علیزاده، ملامحمدباقر/ 422, 431, 517, 521
علیمحمدخان/ 428، 429
علینژاد، آقابیژن/ 446, 447
عمویی، محمدعلی/ 45
عوضعلی/ 517
عیداد، علیآقا/ 443
عیدی مرادی/ 471
عیدی/ 398، 569
عیسی/ 517
عیلامی، باباخان (ایلامی)/ 42
غ
غروی کاشانی، شیخ محمد/ 177
غفاری (سرگرد)/ 352
غفاری/ 109, 350
غفاری، هیبتالله/ 79, 118
غفاری، یعقوب/ 54, 67, 89, 99, 101, 102, 108, 118, 120, 122, 123, 305, 306, 307, 315, 385, 425, 484, 535
غلامحســن (اصل = غلامحسین)/ 503, 505
غلامعلی، علی/ 404
غلامی، مهوش/ 147
ف
فاتح، حسین (سرگرد)/ 106
فارادنبه/ 102
فارسیمدان، زریر/ 523
فاطمی (سرلشکر)/ 596
فاطمی (سرهنگ)/ 40
فاطمیزاده، مرتضــی (سرگرد)/ 40، 53, 61, 297, 298, 299، 300، 385, 590
فتاح/ 376
فتاحپور، فاضل/ 334، 341, 343, 345
فتاحی، فتحالدین/ 77, 427
فتحاللهخان/ 294
فتحیژاد، ملک منصور/ 303
فدایی/ 295, 312, 313, 331, 336, 350
فدایی، سیدکرامتالله/ 30، 59
فراست، جاوید (ستوان)/ 615
فراشبند/ 258
فرحی، حسنقلی (ایزدی)/ 66
فرخ، مهدی/ 120
فرخزاد، سیفالله/ 344
فرخزاد، کابرجعلی/ 491
فرخنژاد، شاهکرم/ 323، 342
فرخــی (ایــزدی)، حسنقلی/ 334, 339، 344، 469, 486, 488, 502، 511, 521, 522
فرخیانی، ملاعیدی/ 515, 517
فردوست، حسین (ارتشبد)/ 41, 43, 44، 209، 211، 219, 235, 238, 352, 353، 368, 369، 414, 492, 501, 595، 596
فرشادمهر (سروان)/ 435
فرود، فتح الله/ 144
فروزان، آقالهراس/ 342
فــروزان، ملاسـیفالله/ 319, 422, 441، 516
فرهاد (دکتر)/ 143
فــرهمند، جــلال/ 34, 220, 223، 232, 234
فرهنگ درهشوری، زکیخان/ 483, 484, 487، 523
فرهودی، سعید/ 78
فریدل، اریکا/ 72, 424
فسائی/ 77
فقیری، امین/ 57
فلارد/ 52, 218
فلسفی/ 207
فلسفی، شـیخ محمدتقی (حجتالاسلام)/ 154, 173، 174, 191
فولادوند، عزتالله/ 23
فولادوند، غلامرضا (سرهنگ)/ 34، 106, 107, 108, 109، 110, 111, 112، 114، 115, 116, 209, 221
فیروزبخش (سرهنگ)/ 277، 309، 316, 403, 415, 418, 441, 442, 444, 445, 446
فیروزمند، کاظم/ 87
ق
قائدگیوی، علی/ 406, 407
قائدی، اعظمالله/ 270
قائدی، امرالله/ 270
قائدی، هاشم خان/ 266, 270
قائمپناه، حسن/ 69
قاجار، احمدشاه/ 86
قاجار، فتحعلی شاه/ 426
قاجار، محمدشاه/ 76
قاجار، ناصرالدین شاه/ 230
القاص میرزا/ 83
قاضی عسگر/ 385، 554
قایدی، مشهــدی قمصــور/ 327, 420, 421, 445
قدر (سرگرد)/ 113
قرنی، ولیالله (سرلشگر)/ 496
قرهباغی، عباس (ارتشبد)/ 353
قرهیارلو، حسین/ 225
قزوینی، وحید/ 84, 424
قشقایی/ 238, 254
قشقایی، بهمن/ 35، 36، 38، 41، 42، 49, 56, 59, 60, 526, 563, 564, 565, 566, 567, 574, 575, 610, 613, 614, 617
قشقایی، خسروخان/ 34، 38, 41, 128, 133، 216، 217, 219
قشقایی، داریوش/ 614, 615
قشقایی، سلطانحسین/ 233
قشقایی، سهراب/ 221
قشقایی، صولتالدوله/ 51, 128, 130, 131, 132, 133, 275, 563
قشقایی، محمدحسینخان/ 51, 52, 217, 218, 282, 555، 556
قشقایی، محمــدناصرخان/ 35، 39، 41، 51، 56، 116، 128، 130, 131, 132, 133, 213، 214، 216، 217، 218، 219، 264
قشقایی، ملکمنصور/ 523
قشقایی، منوچهرخان/ 230, 564، 620
قشقایی، هوشنگ/ 221، 223
قلندری، حمید/ 481
قلندری، ملاجهانبخش/ 313, 515, 516
قلندری، ملافرار/ 313, 463، 474, 475, 517
قلی پور، اسلام/ 461
قلیپور، نادر/ 521
قمی (آیتالله)/ 606, 607
قمی، قاضیاحمد/ 83
قوامالسلطنه/ 541
قوامالملک/ 84
قوامالملکی، میرزاعلیمحمدخان/ 84
قوامی، عزیزالله/ 34
قهرمانی ابیوردی، مظفر/ 83
قهرمانی، ابراهیم خان/ 620
قهرمانی، قاسم/ 221
قهرمانی، مظفر/ 83, 264
قهرمانی، منوچهر/ 620
ک
کاتم، ریچارد/ 72
کاجان محمد/ 422
کاجانقلی/ 516
کاحسن/ 517
کاخدابخش/ 431
کاخلیفه/ 514, 515
کازکی/ 517
کاشانی، سیدابوالقاسم (آیتالله)/ 518
کاظمی/ 117
کاظمی، آقاشیروان/ 434
کاظمی، حیدر/ 229
کاظمی، محمد/ 26, 106
کاعسکر/ 342
کاعلی/ 438
کاعلیکرم/ 515
کاغلامعلی/ 514, 515
کاغیضان/ 464
کافرهاد/ 515
کاکاجان/ 128
کاگوی، علی/ 608
کامحمدتقی/ 429
کامحمدزمان/ 429, 480
کاملکحسن/ 429
کانورعلی/ 514
کاولی/ 438
کدی، نیکی. آر/ 70, 147, 164
کرباسچی، غلامرضا/ 41, 248
کردی انصاری/ 66, 331، 467، 514,
515, 517, 569
کردی بویراحمدی/ 442
کردی/ 444
کرزن (لرد)/ 82
کرکانی، محمدحسن/ 253
کرمی، کاالله/ 521
کروچه، بندتو/ 23
کرونین، استفانی/ 87, 209
کریمخان (بهادرالسلطنه)/ 122
کریمخان زند/ 425
کریمخان/ 99
کریمی، ملااحمد/ 313, 514, 515, 517
کریمی، ملابهمن/ 313, 327، 420، 422, 463، 470, 481, 482, 515, 517
کریمی، ملایدالله/ 520
کسروی، احمد/ 98
کشاورزی، کیخسرو/ 70, 86
کشکولی، احمدخان/ 620
کشکولی، امیرتیمور/ 523
کشکولی، ایرج/ 49, 219, 565, 566, 567, 610, 611, 621
کشکولی، جهانپور/ 620
کشکولی، حسین پاشا/ 620
کشکولی، سهراب خان/ 42, 283, 303, 306، 556، 557
کشکولی، طهمورث/ 620
کشکولی، عبدالله/ 523، 565
کشکولی، عطا/ 49, 567, 610, 611، 621
کشکولی، علیمحمدخان/ 492
کشکولی، فتحاللهخان/ 620
کشکولی، فریدون/ 523
کشکولی، نصرالله/ 620
کلانتر بویراحمدی/ 532
کلهخورلو، باباخان/ 253
کمال (سپهبد)/ 279، 280, 285, 286، 288، 508
کمالوند، روحالله (آیتالله)/ 166, 167
کندی، جان فیتز جرالد (جان اف)/ 125، 140, 142, 144, 145، 146, 237، 275، 447، 448، 532
کوششی، جمشید ( مهندس)/ 388, 389, 561
کومر، رابرت/ 365, 529
کیامیر/ 296
کیانی هفتلنگ، کیانوش/ 105
کیانی، کریم/ 390, 561, 562
کیانی، منوچهر/ 56, 266, 271, 574, 575
کیانی، ناصرخان/ 390
کیانی، نصیر/ 390
کیانی، ولــیخان/ 32, 42, 274, 281, 282, 283, 284, 285, 288, 293, 294, 303, 304, 305, 307, 382, 390, 416،
555, 556، 557، 561، 562, 614
کیاوند، عزیز/ 77, 119
کیخان، فتحالله/ 620
کیخان، محمدحسن/ 620
کیخلیفه پناهی/ 296
کیلهراسب/ 117
کیمحمدرضا/ 426
کیمکی طاساحمدی/ 102
کیملک احمد/ 426
کیمندنی جهانبین/ 66
گ
گارود، اولیور/ 94
گاوبه، هانیس/ 78
گرانتوسکی/ 70
گرمرودی، میرزا فتاح/ 77، 427، 428، 429
گری، ادوارد (سر)/ 104
گلآرایش، محمــدرضا/ 46, 63, 244, 605
گلپایگانی، سیدمحمدرضا (آیتالله)/ 148, 149, 152, 156, 157، 161، 166
گلستانی، عزیزخان/ 342
گلکی، فضلالله/ 241, 242, 253
گلهزن (سرهنگ)/ 230
گلهزن، حاجی بابا/ 252
گلهزن، دشتی/ 241, 242, 252, 504, 505, 527
گواهی، عبدالرحیم/ 70
گودرزی، هدایت/ 253
گوگالین، کمالالدین (سپهبد)/ 530
گوهری، عوض/ 409
گویجلو، شیرخان/ 574
ل
لاشایی، کورش/ 49
لطفالله/ 376
لطیفیان، سعیده/ 164
لمبتون، آن/ 84, 92, 93, 97
لمعه، منوچهر/ 28
لوسوئور، امیل/ 86
لوشانی، پرویز/ 120
لوفلر، رینهولد/ 72، 80, 424
لهراس (فروزان)/ 320
م
مؤبد (سرهنگ)/ 285
مؤمنی، عوض/ 344
مؤمنی، ملاحداد/ 515
مازندرانی، وحید/ 82
ماژین، احمد (سپهبد)/ 509, 510، 549
مالک، مظفــر (ســپهبد)/ 40, 44, 228, 231, 235, 284, 439, 458, 459, 462, 463, 487, 489, 493, 498, 499, 501,
507, 508, 509, 548, 552, 572, 595
ماندنیپور، بهرام/ 505
ماهوتیان (تیمسار)/ 508
مجیدی کرائی، نورمحمد/ 54، 55, 136, 425
مجیدی/ 136, 350
محتشمیپور، سیدعلیاکبر/ 47، 597
محلاتیشیرازی، شیخبهاءالدین (آیتالله)/ 46, 161, 220, 222, 243, 262, 293, 294, 318, 600, 601, 602, 603, 604, 605
محلاتی، شیخ مجدالدین/ 46، 603
محمد شفیعخان/ 98
محمد میرک بنمسعود حسینی منشی/ 79
محمدپور، میرزا ضرغام/ 488
محمدجان/ 128
محمدحسین خان/ 122, 123
محمدزاده، دهراب/ 422
محمدی گوهرگانی، فرجالله/ 435
محمدی مسقانی، عوضقلی/ 253
محمدی، حاج عوضقلی/ 244
محمدی، حسین/ 480
محمدی، علی/ 334, 341, 344
محمدی، عوض قلی/ 398
محمــدی، غلامحســن/ 66, 334, 341, 344, 469, 486, 511, 517, 521, 522
محمدی، ملاعلیمحمد/ 270، 463, 478، 483، 514, 517
محمدیان، کاهانی/ 517
محمودعلی/ 569
محمودی، سیدکریم/ 342
محمودی، سیدمحمدحسین/ 317, 330، 604
محمودی، صادق (سروان)/ 552
مخبر، عباس/ 93
مخبرالسلطنه/ 99
مختار/ 569
مدرسی، اعتمادالسلطنه/ 221
مدنی، جلالالدین/ 147, 148, 197
مرادی (تنهایی)، علیمراد/ 66, 67
مرادی، حاج شکرالله/ 127
مرادی، سهراب/ 482
مرادی، عباسقلی/ 229
مرادی، کربلایی عیدی/ 517
مرادی، ملا باباخان/ 463
مرادیان، فرح/ 515
مرتضیقلیخان/ 218
مردانی (انصاری)، شیخ افضل/ 278، 335
مرسلوند، حسن/ 86
مرعشی نجفی، سیدشهابالدین (آیتالله)/ 152, 157، 161
مستوفی، حمدالله/ 76, 83, 424
مستوفی، عبدالله/ 97
مستوفیالممالک/ 131
مسعودی، کاسردار/ 422
مسعودی، کاکریم/ 431
مسعودی، مشهدی منصور/ 521
مسعودی، ملاکهیار/ 422
مسقانی، عوضعلی/ 399
مسلمی، اعظم/ 55
مسیحالله/ 128
مشایخی، مستشارالسلطنه/ 137
مشرقی، محمود/ 147
مشهدی شیرخان/ 257
مشهدی قربانعلی/ 438
مصباحی، سیدمجدالدین (حجتالاسلام)/ 46، 600، 602، 606
مصدق، محمد (دکتر)/ 123, 124, 125, 133, 134, 139, 219, 247، 518, 519
مصطفوی، محمدتقی/ 78
مصطفی/ 480
مصوررحمانی، غلامرضا (سرهنگ)/ 48, 378
مظفری، حاج اسماعیل/ 66, 312
مظفری، کیاسماعیل/ 457، 517، 519
مظفــری، کیخدابخش/ 66، 294, 296، 312, 313، 314، 398
مظفری، کی فرجالله/ 474
معادیخواه، شیخعبدالمجید/ 51
معتضد، خسرو/ 41
معتمدالدوله، فرهاد میرزا/ 84
معقل بن عیسی/ 78
معین دهدشتی، حاج محمد (معینالتجار بوشهری)/ 102, 134, 135, 136
معین، محمد/ 77
معینی، احمد (سرهنگ)/ 106, 111, 112
مفیدی، مصطفی/ 43
مقدسی، حمزه/ 284, 285، 423
مکی، حسین/ 86
ملااسماعیل/ 511
ملاریحان/ 511
ملاسیاه (سیاوش)/ 316، 431، 511
ملاشهباز/ 128
ملاعزیزالله/ 511
ملافرار قلندری/ 475
ملکحسینی، سیدکرامتالله (آیتالله)/ 31, 293, 318, 600, 601, 602, 603, 604, 605
ملکشاه بیراحمدی/ 79
مندنیپور، بهرام/ 304, 335, 340, 361، 398، 506
مندنیپور، جهرم/ 335, 340
منزوی، علینقی/ 423
منشیزاده (سرهنگ)/ 468, 469، 485, 488
منصور، حسنعلی/ 548
منصورخان/ 464
منصوری، آقابیژن/ 66، 296, 305، 453،
457، 517، 519
منصوری، جواد/ 30, 59, 292
موسایی، میثم/ 60, 61
موسوی (موسوی لاری)، سیدعبدالعلی/ 31
موسوی بلادی، سیدمحمدعلی/ 316
موسوی بهبهانی، سیداسدالله/ 222، 476
موسوی بیدکی، سیدجهان/ 604
موسوی، سیدحسن/ 80
موسوی، میرزامجید/ 278, 279, 280, 289, 452، 453، 544
موســیپور، آقالهراسب/ 66، 124، 296، 303، 315، 335، 340, 341, 344، 345، 432
موسی، محمد (ارتشبد)/ 530
موصلو، خوردل/ 268، 269, 270، 615, 616
موصلو، فرجالله/ 268, 270
مهدوی (سرتیپ)/ 472, 492
مهدوی، عبدالرضا (هوشنگ)/ 120
مهدی سرخی/ 242
مهدیقلی موصلو/ 574, 575
میرزاقلی/ 620
میرفخرایی (ستوان)/ 113
میرمحمدصادق، سعید/ 76
ن
ناجی، عبدالحسـین (سرهنگ)/ 66، 255، 256، 263, 324, 326، 327, 328, 343, 347, 348, 349, 354, 355, 356, 362, 419، 420, 421
نادرخانی (سرتیپ)/ 210
نادرشاه افشار/ 425
نادور، علی (سرتیپ)/ 237، 404, 405
نارکی، میرزاقلی/ 438
ناصر، عبدالله (سرهنگ)/ 556
ناصرنیا، حسن/ 335
ناظم، علاءالــدین (سرلشگر)/ 44, 327, 348, 349, 352, 353, 354, 355، 356، 357، 358، 359، 360، 408, 409, 412, 413, 414, 560, 596
نانز، الن/ 164
نایب پاشاخان/ 128
نجابت، حیدرعلی/ 600
نجــابت، شــیخحسنعلـی (آیتالله)/ 63، 243, 244, 600، 605, 606
نجاتی، غلامرضا(سرهنگ)/ 30, 38, 42, 141, 143، 566
نجف دری، منوچهر (سروان)/ 552
نجفی، علیمحمد/ 56
نجمی، ناصر/ 38, 39
نرمابی، آقاجهانگیر/ 516
نرمابی، کاقلی/ 516
نزیه، حسن/ 200
نصرتی، کاکاظم/ 513
نصرتی، ملاغلام/ 464
نصرتی، نادر/ 433, 434
نصیرکیانی/ 22
نطنزی، معینالدین/ 76, 424
نگهبان، ایرج/ 286
نگینتاجی، شیروان/ 519
نمدی، ابراهیم خان/ 230
نوائی، عبدالحسین/ 76
نوبخت، حبیبالله/ 120
نوذری، بیژن/ 120
نورزاده بوشهری، اسماعیل/ 121, 122، 136
نوروز، محمد/ 225, 226, 619
نوروزیان، بیتالله/ 422
نوروزیان، کاامانالله/ 513, 516، 517
نوروزیان، ملااسدالله/ 517
نوروزیان، ملانوذر/ 516
نوری، شکراللهخان/ 427, 428, 429
نوگکی، بشیر/ 328
نویی، محمدعلیخان/ 428
نیرومند دلی، کا ایمور/ 298, 299
نیرومند، امیرحسین/ 46، 230
نیساریان، عطاءالله/ 376
نیکاقبال، علی/ 453
نیکبخت، عباسخان (سروان)/ 87، 88, 89، 132
نیکبخت، کیمحمدعلی/ 66
نیکبخت، ملامحمدعلی/ 457
نیکپی، آقاجلو (رستگار)/ 516
نیکسون، ریچارد/ 140, 447
نیکنام، کاوس/ 452
و
والد (آیتالله)/ 191
وحیدقزوینی، میرزامحمدطاهر/ 76
ورهرام، کریم (سپهبد)/ 34, 44, 130، 206, 207، 208, 209, 210, 223, 232, 233, 236، 250, 273، 305, 371, 380، 389, 449, 526, 529, 530، 558, 592, 606
وزین (سرهنگ)/ 252, 255, 257
وطندوست/ 450
ولیان (سروان)/ 128, 129، 130
ولیخان/ 123
ویسی، مشتری/ 376
ه
هاشمی بیدکی، سیدیونس/ 318، 604
هاشمی رفسنجانی، علیاکبر (آیتالله)/ 150
هاشمی، سیدمحمدحسین/ 46, 602
هاشمــی، منوچهــر (سـرتیپ)/ 39، 40, 369, 391, 392, 394، 396، 607
هاطی، موسی/ 468
هلمز، ریچارد/ 146
همایون (سرهنگ)/ 269
همایون، محمود (سرهنگ)/ 255، 258, 544
همبلی، گاوین/ 93
همت (سرلشکر)/ 307
همـت، ســیاوش (مهندس)/ 225، 226, 227
همت، سیفالله (سرلشگر)/ 130, 227، 274، 286, 303, 304, 305, 308, 381, 382, 388, 389, 414, 557, 559, 560, 561, 562
همتپور، خدابخش/ 328, 337, 464
همتی، فایز/ 409
هنرچی (سروان)/ 434
هوشیاری، ملابهروز/ 515
هویدا، امیر عباس/ 501
هیراد/ 468, 508, 547
ی
یاتسویچ، گراتیان (سرهنگ)/ 146, 365، 369, 528, 529
یارشاطر، احسان/ 72
یارشو/ 619
یزدانبخش، ماه بس/ 376
یزدانپناه، کیجمشید/ 296، 297
یزدی، ابراهیم/ 43
یکرنگیان، میرحسین/ 87, 109, 209
یوسفی قشقایی، امرالله/ 120، 515
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس