ghaemiyeh.com
سرشناسه:موسوي، سيد محمد رضا،1370
عنوان و نام پديدآور:بوي سيب : مجموعه اشعار محرم 94/ سيد محمد رضا موسوي .
مشخصات نشر ديجيتالي:اصفهان:مركز تحقيقات رايانه اي قائميه اصفهان، ۱۳94.
مشخصات ظاهري:نرم افزار تلفن همراه و رايانه
موضوع: شعر - محرم و صفر - اهل بيت (ع)
بسم الله الرحمن الرحيم
مداحى و مرثيه سرائى اهل بيت عصمت و طهارت عليهمالسلام هنرى مقدس و حرفهاى بس والا و ارزشمند است، زيرا مداح عظمت و شأنى را مىستايد كه خالق هستى ستوده و مدح نموده است.
نقش مؤثر اين قشر در ترويج و گسترش فرهنگ و سيره اهل بيت (عليهم السلام) و تعميق محبت و معرفت اين الگوهاى بىبديل و آسمان انسانيت و مقابله با تهاجم ويرانگر فرهنگى بر احدى پوشيده نيست، به گمان براى ايفاى نقش اين مهم مداحان اهل بيت (عليهم السلام) بايد در كنار پرداختن به جنبههاى فنى و حرفهاى امر مداحى با ارتقاء بينش و دانش و تقويت بنيه علمى و معنوى خود از گزند آفات اين مسير دور بمانند.
اين مجموعه شعر توسط سايت حسينه شعر ، نواي عرش ، سايت امام هشتم (ع) و غيره ... گردآوري شده است و در اختيار شما دوستان و علاقمندان قرارگرفته است.
ومن الله التوفيق
سيد محمد رضا موسوي
يابن الحسن سراغي از اين بينوا بگير
برگرد و دست از من بي دست و پا بگير
خيلي وخيم تر شده حال دلم برو
از مادرت براي غلامت دوا بگير
شب ها براي من كه گرفتار بسترم
وقت قنوت نافله دستِ دعا بگير
بگذار در مسير تو قرباني ام كنند
آنگه ز خونِ ريخته ي من حنا بگير
جان خواستم كه خدمت جانان كنم ولي
وقتي نشد براي تو، اصلا بيا بگير
وقتي كه پاي نامه ي من مهر مي كني
چشمان خويش را تو را به خدا بگير
در بين راه چپ شده چرخ تهافي ام
از سيب هاي لك زده ام چند تا بگير
صبح و غروب ذكر لبم مي شود حسين
عكس مرا خودت به صباح و مساء بگير
در آرزوي نيمه ي شعبانم و حرم
پس خود برايم اجازه ي كرببلا بگير
قربان آن سري كه به زينب اشاره كرد
اي خواهرم سراغ من از نيزه ها بگير
روزها را با توسّل كردنم شب مي كُنم
دارم از اين ناحيه خود را مُقَرّب مي كُنم
خلق تحويلم نمي گيرند ، تحويلم بگير
تو كه تحويلم نمي گيري همش تب مي كُنم
عقل را از بارگاه عشق بيرون كرده ام
خويش را دارم به ديوانه مُلقَّب مي كُنم
گفت كارت چيست ؟ گفتم چند سالي مي شود
كفش هاي گريه كن ها را مرتب مي كُنم
ديشبم از دست رفت و حسرتش را مي خورم
گرچه امشب آمدم ؛ گريه به ديشب مي كُنم
من تمام خلق را يك روز عاشق مي كُنم
من تمام شهر را از تو لبالب مي كُنم
هر سحر از پنج تَن گريه تقاضا كرده ام
هر چه را دادند يكجا خرج زينب مي كُنم
بيا كه تا تو نيايي بهار بي معناست
خوشي مردم اين روزگار بي معناست
تب فراق تو بيچاره كرده دنيا را
بدون تو به دلي باقرار بي معناست
تحمل غم هجران تو عجب سخت است
به زير تيغ توييم و فرار ، بي معناست
محبت تو نباشد عبوديت هم نيست
و زندگاني شب هاي تار ، بي معناست
ولايت تو به شيعه حيات بخشيده
نَفَس كشيدن با اختيار ، بي معناست
ببين ارادت ما را به سُخره مي گيرند
برايشان سخن از كوي يار ، بي معناست
بيا كه خلق بدانند صاحبي داريم
زنند طعنه كه اين انتظار ، بي معناست
خرابكاي ما را بيا تو جبران كن
و گرنه توبه كنم بيشمار ، بي معناست
تو صبح آمدنت يا علي به لب داري
كه فتح خيبر بي ذوالفقار ، بي معناست
هر آن كه عبد علي نيست منكر حق است
و سجده اش سوي پروردگار ، بي معناست
نجف نگين زمين نه ...!!! كه زينت عرش است
بدون خاك نجف هر ديار ، بي معناست
فَمَن يَّموت يَرَني چشمه ي اميد دل است
علي نيايد اگر احتضار بي معناست
به سينه نيست غمي جز غم حسين ... هرگز
كه حشر جز به عزاي نگار بي معناست
خواستم تا كه بيايم سر بازار نشد
تا مرا هم بنويسند خريدار نشد
خواستم تا كه به پابوسي يوسف برسم
مثل هر خواسته ي قبل هم اين بار نشد
درميان صف زوّار تو سر گردانم
آه آه نوبت اين عبد گنهكار نشد
عاشقان يك به يك از روي تو گل مي چينند
ولي افسوس كه روزي من اين كار نشد
همه ي ترس من اين است بگويند آخر
بخت با منتقم سوخته دل يار نشد
اكر از بخت بدم زير لحد خوابيدم
وگر از قسمت من نوكري يار نشد
بنويسيد روي سنگ مزارم ناكام
بنويسيد كه او زائر دلدار نشد
علّتش چيست چرا از تو جدا افتادم؟
علّتش چيست چرا فرصت ديدار نشد؟
نفس اماره و شيطان و گناه و غفلت
علّت اينهاست اگر يار پديدار نشد
گفته بودم كه به دنبال معاصي نروم
گوش من هيچ بر اين حرف بدهكار نشد
سر اعمال بهم ريخته ام گريانم
هرچه كردم نشوم مايه ي آزار نشد
تا به كي شاهد اين بزم جسارت باشيم
تا به كي صبر، چرا لحظه ي پيكار نشد
قبر حجر بن عدي در دل عشّاق علي است
بخداوند اگر دشمن او خار نشد
مانده ام از چه به هنگام جسارت كردن
سقف و ديوار حرم بر سرش آوار نشد
حكمتي داشته كه مادرتان بي قبر است
خوب شد خون به دل حيدر كرّار نشد
براي آمدنت گرچه چشمِ دنيا هست
به خاك پا مگذاري كه ديده ما هست
اگرچه باز گذشت و نيامدي امروز
دوباره وعده به دل مي دهيم فردا هست
شنيده ايم كه هستي تو، ما نمي بينيم
وگرنه ماه جمالت هميشه پيدا هست
براي آنكه به زير قدومت اندازيم
هنوز يك سَرِ ناقابلي به تنها هست
نگو چو قطره اي افتاده ايم از چشمت
دَرون وسعتِ قلب تو تا اَبَد جا هست
براي مرهم زخمش اگرچه فاطمه نيست
ولي هنوز جراهات قلب مولا هست
خدا كند كه ببينيم آن دَمي را كه
مدينه هست و تو هستي و قبر زهرا هست
اگر به رفتنِ تا كربلا مجالي نيست
هميشه كرببلا در ميان دلها هست
يك بار ديگر مستجابم كردي آقا
بد بودم اما، انتخابم كردي آقا
در مجلس روضه مرا هم، راه دادي
با لطف خود، نوكر حسابم كردي آقا
اصلا نگفتي كه، برو، برگرد جا نيست
آه، از خجالت، خيسِ آبم كردي آقا
كوهِ گناهم را، تو ناديده گرفتي
با يك دعا، كوه ثوابم كردي آقا
مثل هميشه، آبروداري نمودي
پيش همه، عاليجنابم كردي آقا
از اولش، كارِ تو ذرّه پروري بود
در آخرش هم، آفتابم كردي آقا
بالِ فرشته فرشِ راهِ عرشي ام شد
تا نوكرِ زهرا خطابم كردي آقا
زهرا نوشت و پاي آن را مهر كردي
با اين قباله، كاميابم كردي آقا
يك آه مادر، گفتي و آتش گرفتم
از ميخ گفتي و كبابم كردي آقا
احسان محسني فر
دوباره فصل عزا فصل ماتم است بيا
زمان مرثيه و نوحه و دم است بيا
بهانهها همه جور است بهر آمدنت
نثار مقدمت اشك دمادم است، بيا
گريستن به غم جدّ اطهرت حسين غريب
سفارشات نبيّ مكرّم است بيا
بساط وصل مهيّاست تا كه باز آيي
زمان روضهي ماه محرّم است بيا
به جاي شِكوه فقط بر حسين ميگرئيم
به زخمهاي دلت تا كه مرهم است بيا
ببين كه نذر ظهور تو روضه بگرفتيم
كه روضه از همه حيثي مقدّم است بيا
مباد آنكه ز كوي تو نااُميد روم
كه اين گنه ز گناهان اعظم است بيا
تمام امّت اسلام رو بيداري است
زمينههاي ظهورت فراهم است بيا
چه خوب سينهزن و گريهكُن همه جمعند
در اين ميان گل روي شما كم است بيا
خدا كند دگر آيي به انتقام حسين
كه اين دعاي شب و روز فاطمهست بيا
محمود كريمى
از ماه سراغ تو گرفتم كه كجايي
چشمش پر اختر شد و گفتا كه سه جايي
يا بين بقيع خاك نشسته به هوايت
يا پشت سر قافله يا كرب و بلايي
چون حضرت سجاد روي ناقه نشسته ست
امشب به مدينه به گمانم كه نيايي
همگام قدمهاي پر از آبله هستي
همپاي يتيمان و رئوس الشهدايي
از لحظه آغاز سفر با غل و زنجير
از كنگره عرش بلند است صدايي
اين ناله زهراست كه مي گويد از آن شب
مادر به فداي تو كه سرگرم خدايي
اموال تو غارت شده ي هر دله دزدي
دور سر تو خنده هر بي سرو پايي
بي حاجت خود آمدم اي يوسف زهرا
من هيچ ، بميرم كه پر از مشغله هايي
من آمدم امشب به عزاي تو بگريم
اي صاحب عزا جان به فداي تو كجايي
حسن لطفي
هزار شكر كه از خون دل وضويي هست
لباس مشكي ما هست، آبرويي هست
بيا حسين بگو تا كه ما به سر بزنيم
ميان شاه و گدا، راه گفت و گويي هست
هميشه سنگ غمش را به سينه ام زده ام
خوشم براي شكستن مرا سبويي هست
دوباره چشم شما زخم ميشود، دير است
مرا ببين كه به چشمت هنوز سوئي هست
مرا براي مُحَرم دوباره مُحرِم كن
مُناي كربُ بلا هست و آرزويي هست
مرا بِكُش به همان روضه هاي ناگفته
هميشه پيش شما، روضه ي مگويي هست
گمان كنم كه نرسم به شام عاشورا
فقط براي همين چند شب، گلويي هست
غلامرضا سازگار
دلم گرفته خدايا در انتظار فرج
دو ديده ام شده دريا در انتظار فرج
هنوز مي رسد از كوچه هاي شهر حجاز
صداي گريۀ زهرا در انتظار فرج
هنوز در همه عالم ميان دشمن و دوست
علي ست بي كس و تنها در انتظار فرج
هنوز مي رسد از چاه هاي كوفه به گوش
صداي نالۀ مولا در انتظار فرج
هنوز ناله كشد از جگر امام حسن
گشوده دست دعا را در انتظار فرج
هنوز پرچم سرخ حسين منتظر است
گشوده چشم به صحرا در انتظار فرج
هنوز مي رسد آواي دلرباي حسين
ز نوك نيزۀ اعدا در انتظار فرج
هنوز تشنه لبان اشكشان بود جاري
كنار كشتۀ سقا در انتظار فرج
هنوز خون شهيدان كربلا جاري ست
ز چشم زينب كبرا در انتظار فرج
هنوز ناله "ميثم" رسد به گوش كه هست
چو چشم فاطمه، دنيا در انتظار فرج
غلامرضا سازگار
زخم دل هجران زدگان را تو شفايي
درد غم بي نسخۀ ما را تو دوايي
عالم همه جا پر شده از تيرگي محض
ما گمشدگانيم و تو مصباح هدايي
مگذار كه با ما همه عالم بستيزند
ما با همه گفتيم كه تو صاحب مايي
سوگند به تنهايي تنهاي مدينه!
تنها تو فقط منتقم خون خدايي
تو وارث بازوي علمدار حسيني
تو پاسخ فرياد تمام شهدايي
با خون دل و اشك روان هر شب جمعه
با مادر خود فاطمه در كرببلايي
اي كاش كه يك لحظه به چشم همه عالم
ز آن گوشۀ شش گوشه به ما رخ بنمايي
ما پيش تو بوديم ولي حيف نبوديم
تو در دل مايي و ندانيم كجايي
گفتم دعايي كنم بهر ظهورت
ديدم تو دعايي تو دعايي تو دعايي
ميثم همه گوش است كه از خويش بگويي
كعبه همه چشم است كه در كعبه درآيي
مثل يك هفته كه اوقاتش تفاوت ميكُند
روزها هم لطف ساعاتش تفاوت ميكُند
زودتر از آفتاب اينجا به پايت آمدم
صبحها حال مناجاتش تفاوت ميكُند
دستهاي خالي من هفتگي پُر ميشود
صاحبِ اين خانه عاداتش تفاوت ميكُند
كولهباري از خجالت ؛ محضرت آوردهام
عبدِ سرافكنده سوغاتش تفاوت ميكُند
گريه خير محض دارد ، چه ز حاجت ، چه ز هجر
هر دو الماس است و قيراتش تفاوت ميكُند
حرفهايم را به تو با اشكهايم ميزنم
لال، شكلِ عرضِ حاجاتش تفاوت ميكُند
مرده را در بين روضه جان تازه ميدهند
خانهي آقا كراماتش تفاوت ميكُند
افضل الاعمالِ ما، عشق حسين بن علي ست
گريه كن نوعِ عباداتش تفاوت ميكُند
با اجازه از پسر ، گريانِ داغِ مادريم
اصلا اين مادر مصيباتش تفاوت ميكُند
دم نزن از سوختن ، اما علي فهميد و بس
زخم در با تاول و آتش تفاوت ميكُند
ما را توان رفتن تا كوي يار ... نيست
وقتي به جز گناه در اين كوله بار ... نيست
حرف از وصال ميزنم اما فراريام
فكر و خيالِ روز و شبم انتظار ... نيست
قلب سليم ميل معاصي نميكند
با داغ هجر، شوق گناه سازگار ... نيست
چه آمده به روز دل اهل شهر، كه
يك ذره هم براي فرج غصهدار ... نيست
اشكال كار از اثر لقمههاي ماست
با لقمهي حرام دلي كه دچار ... نيست
آخر گناه حال بُكاي مرا گرفت
يك مدت است ابر دو چشمم به بار ... نيست
ديگر بس است مستيِ بعد از گناهها
خون كردن دلش به خدا افتخار ... نيست
كار زيارت همه جز من درست شد
اينبار هم لياقت طوف نگار ... نيست
خيري نديد هر كه نشد نوكر حسين
خيري نديد هر كه دلش بيقرار ... نيست
من روضه آمدهام ، كه ندارد كم از حرم ...
عشق تو را گرفتهام از شير مادرم ...
ناقابلم و راه من افتاده به كويت
من سائلم و دست تمنا به سويت
يك جرعه اگر بادهي ديدار بنوشم
من مست شوم تا ابد از طعم سبويت
آشفته تر از حال دل خويش نبينم
آن دم كه ببينم نظر افتاده به رويت
بيچاره منم من كه تو را هيج نديدم
دور است دل و ديدهي آلوده ز رويت
كعبه به طواف قد و بالاي تو شيداست
زمزم همه اندر طلب آب وضويت
فرقي نكند مرگ و حيات نفسي كه
بهره نَبَرد يك نَفَس از نفحهي بويت
دست من و دامان تو اي حج مُسَلّم
اي فلسفهي حق همه اوصاف نكويت
مقصدم از سعيِ صفا كسبِ رضايت
وي عصرِ مِني و عرفه خاطره گويت
به عمو جان تو سوگند شب و روز
چشمان اباالفضل هنوز است به سويت
با جدّ شما عمهي سادات چنين گفت
چون خواهرتان بوسه بزد زير گلويت
خراب كردهام آقا ؛ خودت درستش كن
اميد آخر دنيا ؛ خودت درستش كن
نمانده پشت سر من پلي كه برگردم
خراب كردهام آقا ؛ خودت درستش كن
ببين چگونه به هم خورده كار من، ماندم
به حق حضرت زهرا ؛ خودت درستش كن
گرفت دست مرا هر كسي، زمينم زد
شكسته بال و پرم را ؛ خودت درستش كن
سفال توبهي خود را شكسته ام از بس
ترك ترك شده امّا ؛ خودت درستش كن
اگر كه پيش تو در خلوت آبرويم رفت
براي محشر كبري ؛ خودت درستش كن
ثمر نداده درخت الهي العفوم
به پيش صاحب نجوا ؛ خودت درستش كن
شكسته بال و پَر من ، ولي دلم تنگ است
سفر به كرب و بلا را ؛ خودت درستش كن
اي اميد نا اميدانِ سراي روزگار
ساحلي امن است آغوشت براي روزگار
در ميان آشنايان هم غريب افتاده اي !
غايبي و در نميآيد صداي روزگار
هستي اما چشمهاي ما نميبيند تو را
نيستي، هستي ولي در جاي جاي روزگار
ما به جاي اينكه خود را خرج عشقِ تو كنيم
قطره قطره آب گرديديم پاي روزگار
هر چه سمتش ميرويم اوضاعِ ما بد ميشود
خوب روشن شد براي ما وفاي روزگار
تا نَفَس تازه كنيم آغوش خود را باز كن
چون نميسازد به ما آب و هواي روزگار
دردهاي دوستانت را به جانت ميخري
تا نبارد لحظهاي بر ما بلاي روزگار
لطف كن يكبار هم وقتي به ما بدها بده
اي رفيق لحظههاي خوبهاي روزگار
مشكل ما دوري از تو دوري از كربوبلاست
چاره اي اي حضرت مشكل گشاي روزگار
هر چند غرق مشكليم امّا بزودي
ميآيد آن حلّال مشكلها بزودي
پيداست پشت ابر غيبت روي خورشيد
پس ميشود روشن دو چشم ما بزودي
در پوست خود هم نميگنجيم از شوق
چون كه به زودي ميرسد آقا بزودي
صبح ظهورش ميرسد از سمت مكه
دنيا گلستان ميشود يكجا بزودي
صوت دل انگيز اذانش پخش گردد
مثل اذان اكبر ليلا بزودي
با اشهد انّ اميرالمومنينَش
خوشحال گردد مادرش زهرا بزودي
با ذكر يازهرا رود سمت مدينه
تا كه بگيرد انتقامش را بزودي
با هيزمي كه يادگاريِ مدينه است
يك كوه آتش ميكُند بر پا بزودي
شهر مدينه پايتخت شيعه گردد
مثل خراسان ميشود آنجا بزودي
گلدسته گنبد ، پنجره فولاد و مرقد
صحن بقيعش ميشود زيبا بزودي
بالاي سقاخانهي آن مينويسند
يا عَمِّيَ العباس ، يا سقا بزودي
از دست زهرا مادرش ميگيرم آخر
برگ برات كربلايم را بزودي
به روي سينهي من اين نوشته زركوب است
براي دردِ منِ خسته يك نظر خوب است
هوايِ كلبهام از دوريِ تو كنعاني است
دلم شبيه دلِ بيقرارِ يعقوب است
همين نيامدنت هم مسبب خيريست
كويرِ ديدهام از اين فراق مرطوب است
تويي كه حجت حقي براي خلق زمين
جهان اگر تو نباشي خراب و معيوب است
مگر كه آهِ دل من به محضرت برسد
نميرسد به تو از ما هر آنچه مكتوب است
اگر كه نيمِ نگاهي به لشگرت بُكني
سپاهِ لشگرِ دشمنِ ما در مصاف مغلوب است
ببخش ميشوم از دوريِ تو بيطاقت
برايِ دوريِ تو صبر، كار ايوب است
ميان آتش خانه ، تو را صدا ميزد
كسي كه چشم اميدش امام محبوب است
بساط گريهي ماه محرمم با تو
كه جنس صاحب اين ماه ، جنس مرغوب است
مدينهاي كه ندارد تو را نميخواهم
در آن زمان كه تو باشي ، مدينه مطلوب است
اگر فقير و يتيم و اسير آمدهايم
به آستانهي نعم الامير آمدهايم
دوباره با سبد دستهاي خاليمان
به شوق آن كرم دستگير آمدهايم
نيامديم بخواهيم زنده بودن را
براي آنكه بگويي بمير آمدهايم
سر قرار تو هستي، هميشه اين مائيم
كه يا نيامده يا اين كه دير آمدهايم
به غير اشك ، كلافي نداشتيم، ببخش
از اين غم است اگر سر به زير آمدهايم
مجيرِمردمِ دنيا براي آمدنت
به گريه نزد خداي مجير آمدهايم
حسين سادهترين راه سمتِ قلبِ شماست
و ما به سوي تو از اين مسير آمدهايم
ز دست تو كرم عالمين ميخواهيم
نصيب كرب و بلاي حسين ميخواهيم
از فراقت چشمهايم غرق باران ميشود
عاشق هجران كشيده زود گريان ميشود
درد غفلت يك طرف درد جدايي يك طرف
مشكلاتم يك به يك دارد فراوان ميشود
از خودم ناراضيام از بس كه دنيايي شدم
دل اگر شد جايِ غير از يار، ويران ميشود
داروي اين درد بيدرمان فقط در دست توست
دردِ من با بوسه بر پاي تو درمان ميشود
يابن زهرا چارهاي كن مرگ دارد ميرسد
آفتابِ رويِ تو پس كِي نمايان ميشود؟
خوش به حال نوكري كه پاك و بي آلايش است
اين چنين شخصي در آغوش تو مهمان ميشود
هر كه از فعل حرام و شبهه دوري ميكند
مور هم باشد اگر، روزي سليمان ميشود
سر بلند از امتحان انتظار آيد برون
عاشقي كه همت وصلش دو چندان ميشود
كوري چشم حسوداني كه طعنه ميزنند
عاقبت ميآيي و دنيا گلستان ميشود
جزء بَكّّائين شدي با گريه بر جدّت حسين
اشك ميريزي و قلبت بيت الاحزان ميشود
هر كسي كه منكر گريه براي جَدّ توست
شك ندارم تغذيه از دست شيطان ميشود
تا نفس در سينهام باقيست گريه ميكنم
گريهام خرج غم شاه شهيدان ميشود
نيستي و بر لبم انگيزه ي لبخند نيست
جز به دامان غمت دستم به جايي بند نيست
طالعم با غم گره خورده ؛ گره را باز كن
حتم دارم كه دلت راضي به اين پيوند نيست
روز مرگم با روزي كه بفهمم قلب تو
ذره اي از اين مَنِ پُر مُدّعا خُرسند نيست
خوب مي دانم وبال گردنت هستم ؛ ببخش
بهترين باباي دنياي حقش اين فرزند نيست
من به حق عمه ات سوگند خوردم ، پس بيا
خوب مي دانم كه بالاتر از اين سوگند نيست
اي كه عمامهي عزّت به روي سر داري
خُلق و خوي نبوي ، صولتِ حيدر داري
عصمتت فاطمي و غيرت تو عباسي
آنچه خوبان همه دارند تو بهتر داري
كاش چشمم به رويِ ماه تو روشن ميشد
مثل اجدادِ خودت جلوهي محشر داري
اين همه سال گذشته خبري از تو نشد
غربتي مثل علي ؛ ساقي كوثر داري
جادهي وصل تو را طي بنمايم روزي
بارها را اگر از شانهي من برداري
باطناً خيمه نشيني و كسي يارِ تو نيست
ظاهراً دور و بَرَت اين همه لشكر داري
چند تا يار فداكار و ولايي مثلِ
ميثم و مالك و عمار و ابوذر داري
ما فقط مدعي و اهل تظاهر هستيم
بديِ كار همينجاست كه باور داري
روسياهم بپذيرم كه غلامت باشم
خواهشاً فكر كن اين بار كه قنبر داري
بيشتر از همه محتاج دعايت هستم
در سحرگاه كه دستي به دعا برداري
در قنوت سحر خويش به يادم هستي
مهربان ، ارثيه از حضرت مادر داري
نفسم تنگ شده عطر حرم ميخواهم
اي كه در خال لبت سيب معطر داري
بين صف منتظرم تا كه مرا هم ببري
نجف و كرب و بلا ، هر چه مُقَدر داري
بهترين ذكر شب و روز حسين است حسين
به خدا نام جگر سوز حسين است حسين
دلم به شوقِ هوايِ تو پَر نمي گيرد
براي آمدنِ تو خبر نمي گيرد
كسي كه بهر تو از خوابِ خوش، گذشت نكرد
سراغِ تو ز نسيمِ سحر نمي گيرد
سوال من ز شما، نه، كه از خودم اين است
رفاقتِ من و تو از چه سر نمي گيرد
شبيه تان نشدم بس كه معصيت كارم
مرامِ من ز مرامت اثر نمي گيرد
غروبِ جمعه ي من مثلِ عاشقانت نيست
دلم براي تو اي منتظَر نمي گيرد
اگر چه نوكرِ بي فايده ام مرا مفروش
كسي براي خودش، دردسر نمي گيرد
فقط به گريه ي كرببلاست اميدم
شرارِ شعله ، كه در چوبِ تر نمي گيرد
مرا تو با همه جرم و خطا پذيرفتي
فقط به خاطرِ كرببلا پذيرفتي
خدا كند كه در و تخته اي به هم بخورد
و يا جرقه ي عشق تو بر سرم بخورد
تويي كه در همه دنيا زبانزدي آقا
غروب جمعه شد اما نيامدي آقا
من انتظار تو را مي كشم بيا برگرد
شكسته وزن كلامم توروخدا برگرد
غروب جمعه شده بازهم دلم تنگ است
كبوترم كه بدون تو سهم من سنگ است
چقدر شكوه كنندت زبان قاصرها
چقدر بي تو بخوانند شعر ... شاعرها
به روي قلب من آقاست زخم كاريتان
خودت بگو چه بگويم برات آقاجان
روا بود كه گريبان ز هجر پاره كنم
دلم هواي تو كرده بگو چه چاره كنم
بيا كه بي تو جهان فقر مطلق است انگار
بيا كه كفر - بدون تو بر حق است انگار
بيا كه رونق بازارها شكستني است
در اين زمانه كه شيطان برادر تَني است
نگار من به فداي تَفَقُّدت آقا
دلت گرفته براي دل خودت آقا!
چقدر بي تو بخوانم متي ترانا را
ببين كه تا به كجاها كِشيده اي ما را
نگو نشستن با تو به من نمي آيد
به من بدون تو شاعر شدن نمي آيد
دلم خوش است به فال نگاهتان آقا
دخيل بسته نگاهم به خالتان آقا
چقدر بي تو بگويم نگار آمدني است
قراربخش دل بي قرار آمدني است
قرار مي رود از كف- دلم خبر دارد
قرار آمدني، غمگسار آمدني است
رسيد مژده كه ايام غم نخواهد ماند
دلم به هجر تو آقا كنار آمدني است
به انتقام شهيدان عصر عاشورا
سفير فاطمه با ذوالفقار آمدني است
چقدر مانده به روزي كه سرنوشت من است؟
اگر كنار تو باشم يقين بهشت من است
در اين سياهي و ظلمت ميان اين شب تار
قدم قدم به حضور تو مي رسم انگار
نگو نشستن با تو به من نمي آيد
و يا كه كرب بلايي شدن نمي آيد
شميم بوي تو را مي كنم هنوز احساس
تويي كه رفته نگاهت به حضرت عباس
اگر چه اول راهم ، دعا نمي خواهم
اگرچه آخرِ دردم ، دوا نمي خواهم
نوشتم اسمِ تو را جاي هر چه حاجت بود
كه جز ظهورِ تو را، از خدا نمي خواهم
شكسته قامتم، از بس شكسته اند مرا
به لطف نامِ تو اما، عصا نمي خواهم
رسيده ام به مسيري كه مي رسد به شما
ولي براي رسيدن نشانه مي خواهم
قنوتِ گريه گرفتم تو گريه كمتر كن
دو چشم پاك تو را پُر بُكا نمي خواهم
قسم به تو كه تمامِ رياض جنت را
بدون روضه ي آل عبا نمي خواهم
حسين گفتنِِ هر بارِ من به نيت توست
در اين حسينيه ها جز تو را نمي خواهم
حرم بهانه ي آمرزش گناهِ من است
فقط براي دلم كربلا نمي خواهم
يا درفراق كرب و بلا مي كُشي مرا
يا با غم امام رضا مي كشي مرا
بالاي سر اگر نكُشي ام بدون شك
پايين پاي خود به خدا مي كشي مرا
پايين پا و روي تل و پيش قتلگاه
دركربلاي خويش سه جا مي كشي مرا
با روضه ي كشيده ي قاسم، اگر نشد؛
با روضه ي حصير و عبا مي كشي مرا
بيمار روضه ات منم اي بهترين طبيب
اما تو در اِزاي شفا مي كشي مرا
حاسين و يا و نون مقطع، به وقت ذكر؛
با اسم خود هجا به هجا مي كشي مرا
دربين اسم هاي خودت آخرش حسين
با اسم سيدالشهدا مي كشي مرا
دائم مرا به روضه ي گودال مي بري
يامي كِشي به روضه و يا مي كُشي مرا
اى كه دل ها همه از داغ غمت غمگين است
وى كه از خون تو صحراى بلا رنگين است
نرود ياد لب تشنه ات از خاطره ها
هر كه را مى نگرم از غم تو غمگين است
زان فداكارى و جانبازى مردانه تو
به لب خلق جهان تا به ابد تحسين است
نازم آن همت والا كه تو را بود حسين
كه قيامت سبب رشد و بقاى دين است
جان ز كف دادن و تسليم به ظالم نشدن
آرى آرى به خدا همت عالى اين است
جاودان خاطره نهضت خونين تو شد
چون كه دين زنده از آن خاطره خونين است
جان به قربان تو اى كشته كه خود فرمودى
مرگِ با نام، بِه از، زندگى ننگين است
زان جفايى كه به جان تو روا داشت يزيد
تا ابد ديده تاريخ بر او بدبين است
ميهمان كشتن و آنگاه اسيرى عيال
اين گناهى است كه مستوجب صد نفرين است
هر كه از صدق و صفا دست به دامان تو زد
عزت هر دو جهانش به خدا تأمين است
چه كنم گر نكنم گريه به مظلومى تو
گريه آبى است كه بر آتش دل تسكين است
تا منظم به جهان گردش ليل است و نهار
تا منوّر به فضا مهر و مه و پروين است
بر تو و بر همه ياران شهيد تو درود
كه ز خون شهدا عزّت دين تضمين است
غير نام تو نباشد به زبان «خسرو» را
كه ز نام تو بود گر سخنش شيرين است
من ريزه خور سفره ي احسان حسينم
عمري بود اي دوست كه مهمان حسينم
بر كشور قلبم بود او حاكم مطلق
سر تا به قدم بنده فرمان حسينم
شهد غم عشقش ز ازل گشته به كامم
زان رو به ابد بسته ي پيمان حسينم
روزي كه كسي را نبود پشت و پناهي
من گرد صفت دست به دامان حسينم
فردا به لبم خنده بود از كرم او
امروز رهين غم و گريان حسينم
فخرم به جهان بس كه ز الطاف الهي
من نوكر درگاه و ثنا خوان حسينم
به جاي جاي دلم جاي پاي تو است حسين
خوشم كه حنجره ام نينواي تو است حسين
هزار چشمه ي اشكم اگر دهند به چشم
خدا گواهست كه وقف عزاي تو است حسين
صفا و مروه و ركن و مقام و كعبه ي من
به كربلات قسم كربلاي تو دست حسين
به هر زمان كه بخوانند نسل ها قرآن
درون حنجره هاشان صداي تو است حسين
به عالمي در دل بسته ام ز روز ازل
مگر به روي تو، اين خانه جان تو است حسين
معماي خون تو را جز خدا نداند كس
به خون تو، كه خدا خونبهاي تو است حسين
اگر چه كعبه بود قبله ام به وقت نماز
دلم به جانب صحن و سراي تو است حسين
بهشت باد به اهل بهشت ارزاني
بهشت من حرم با صفاي تو است حسين
زيارت همه پيغمبران زيارت حق
زيارت سر از تن جداي تو است حسين
تو آن صحيفه ي صد پاري ورق ورقي
كه زخم هاي تنت آيه هاي تو است حسين
به وصف غير تو «ميثم» سخن نخواهد گفت
هر آنچه گفته و گويد ثناي تو است حسين
دل از جهان بريدم و گفتم حسين حسين
عشقش به جان خريدم و گفتم حسين حسين
دادند چونكه باده ي قالوا بلي مرا
ز آن جرعه اي چشيدم و گفتم حسين حسين
عكس جمال دوست در آيينه ي ضمير
در يك نگاه ديدم و گفتم حسين حسين
چون مرغ پر شكسته ي از آشيان جدا
تا كوي او پريدم و گفتم حسين حسين
مي گفت يا حسين، شب و روز مادرم
من هم از او شنيدم و گفتم حسين حسين
هر جا مجال يافتمي بزم ماتمش
با اشك و آه چيدم و گفتم حسين حسين
برگرد شمع روشن بزم عزاي او
پروانه سان پريدم و گفتم حسين حسين
در نيمه هاي شب به اميد حريم او
آه از جگر كشيدم و گفتم حسين حسين
گاهي زدم به سينه و گاهي به سر زدم
گه پيرهن دريدم و گفتم حسين حسين
دنبال دسته هاي حسيني برهنه پا
در كوچه ها دويدم و گفتم حسين حسين
مهر حسين دار و ندار «مويد» است
دل از جهان بريدم و گفتم حسين حسين
ﮐﻌﺒﻪ ﯾﮏ ﺯﻣﺰﻡ ﺍﮔﺮ ﺩﺭ ﻫﻤﻪ ﻋﺎﻟﻢ ﺩﺍﺭﺩ
ﭼﺸﻢ ﻋﺸّﺎﻕ ﺗﻮ ﻧﺎﺯﻡ ﮐﻪ ﺩﻭ ﺯﻣﺰﻡ ﺩﺍﺭﺩ
ﻫﺮ ﮐﺠﺎ ﻣﻠﮏ ﺧﺪﺍ ﻫﺴﺖ ﺣﺴﯿّﻨﯿﻪ ﺗﻮ ﺍﺳﺖ
ﻫﺮ ﮐﻪ ﺭﺍ ﻣﯽ ﻧﮕﺮﻡ ﺷﻮﺭ ﻣﺤﺮّﻡ ﺩﺍﺭﺩ
ﻧﻪ ﻣﺤﺮّﻡ ﻧﻪ ﺻﻔﺮ ﺑﻠﮑﻪ ﻫﻤﻪ ﺩﻭﺭﮤ ﺳﺎﻝ
ﮐﻌﺒﻪ ﺑﺎ ﯾﺎﺩ ﻏﻤﺖ ﺟﺎﻣﮥ ﻣﺎﺗﻢ ﺩﺍﺭﺩ
ﺭﻭﺿﻪ ﺧﻮﺍﻥ ﺗﻮ ﺧﺪﺍ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﻦ ﺗﻮ ﺁﺩﻡ
ﺍﺷﮏ، ﺍﺭﺛﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺫﺭّﯾﮥ ﺁﺩﻡ ﺩﺍﺭﺩ
ﻧﺎﺯﻡ ﺁﻥ ﮐﺸﺘﻪ ﮐﻪ ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﻗﯿﺎﻣﺖ ﺯﻧﺪﻩ ﺍﺳﺖ
ﺳﻠﻄﻨﺖ ﻫﻤﭽﻮ ﺧﺪﺍ ﺩﺭ ﺩﻝ ﻋﺎﻟﻢ ﺩﺍﺭﺩ
ﺍﺷﮏ ﺩﺭ ﻣﺎﺗﻢ ﺗﻮ ﺑﺴﮑﻪ ﻋﺰﯾﺰ ﺍﺳﺖ ﺣﺴﯿﻦ
ﺟﺎﯼ ﺩﺭ ﭼﺸﻢ ﺭﺳﻮﻻﻥ ﻣﮑﺮّﻡ ﺩﺍﺭﺩ
ﺟﮕﺮﻡ ﺯﺧﻤﯽ ﺁﻥ ﮐﺸﺘﻪ ﮐﻪ ﺯﺧﻢ ﺑﺪﻧﺶ
ﻫﺮ ﺩﻡ ﺍﺯ ﺯﺧﻢ ﺩﮔﺮ ﺩﺍﺭﻭ ﻭ ﻣﺮﺣﻢ ﺩﺍﺭﺩ
ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﺁﺗﺶ ﺩﺭﯾﺎﯼ ﻏﻀﺐ ﺭﺍ ﺧﺎﻣﻮﺵ
ﻫﺮ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺩﯾﺪﮤ ﺧﻮﺩ ﯾﮏ ﻧﻢ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﯾﻢ ﺩﺍﺭﺩ
ﺭﻭﺯ ﻣﺤﺸﺮ ﻧﻔﺮﻭﺷﺪ ﺑﻪ ﺩﻭ ﺻﺪ ﺑﺎﻍ ﺑﻬﺸﺖ
ﻫﺮ ﮐﻪ ﯾﮏ ﻣﯿﻮﻩ ﺯ ﻧﺨﻞ ﺗﺮ «ﻣﯿﺜﻢ» ﺩﺍﺭﺩ
اي قبله ي عوالم بالا حسين جان
اي شعله شعله آتش دلها حسين جان
حا سين و يا و نون خدا يا حسين جان
ماييم و هر نفس نفس ما حسين جان
يك واژه است لذت دنيا حسين جان
هرچه به دل به سينه به سر داشتي عليست
ذكري كه در تمام سحر داشتي عليست
نامي كه در گشودن در داشتي عليست
جانت عليست هرچه پسر داشتي عليست
اي سر به پات رفته به مولا حسين جان
چشم تو گشت و از همه ما را خطاب كرد
لطفش بلند كه كار صواب كرد
هركس كه بندگي تو را انتخاب كرد
او را نگاه مادرت عالي جناب كرد
گفتيم بعد حضرت زهرا حسين جان
آشفته زلفم و تبِ طوفانم آرزوست
كنعانم آرزوست سليمانم آرزوست
يك بار از لب تو حسن جانم آرزوست
با خون رقم زنم كه دو سلطانم آرزوست
امشب بيا بزن رگ ما را حسين جان
مست است آنكه بر درِ ميخانه ايستاد
مرد است آنكه تا تَهِ پيمانه ايستاد
سر نيست آن سري كه روي شانه ايستاد
در پاي عشق تو كه مردانه ايستاد؟
آن كيست غير زينب كبري حسين جان
تو ميرسي و با تو خبر ها يكي يكي
لبخند ميزني به پسرها يكي يكي
افتاده اند پيش تو سرها يكي يكي
با ماه هاشميت قمرها يكي يكي
عباسَ نوكرم شبِ فردا حسين جان
شعرم رسيده است به ابيات آذري
هَر كيم اِلَر مَحضَرِ آقامَ نوكري
زهرا اِلَر خادِمَ عباسَ مادري
زينب ئاري نَقَدَ اَبَلفَضل ياوري
نقش اولدي روي بيرق سقا حسين جان
ما پير ميشويم شبيهِ حبيبِ تو
شبهاي جمعه ايم پُر از بوي سيب تو
امشب سلامِ ما به لبِ بي نسيبِ تو
ما را كه كُشته است صداي غريب تو
جان خواستي به چشم بفرما حسين جان
همه ش براى خودت، آبرو به ما ندهيد
غذا زيادتر از جنبه گدا ندهيد
به درد عشق رسيدن دو سوم قرب است
هزار درد كه داديد، پس دوا ندهيد
ميان درد دواى مرا قرار بده
كه زندگى نمي ارزد اگر بلا ندهيد
محل گذاشتى و بى محلى ات كرديم
ازين به بعد بياييد رو به ما ندهيد
به سينه من محتاج دست رد بزنيد
ولى حواله من را به ناكجا ندهيد
نداشتن بركت داشت ضايعش كرديم
ازين به بعد به نااهل فقر را ندهيد
مرا به دردسر انداخت بى خدا بودن
به عبد غير خدا را تو را خدا ندهيد
براى سوخته فرقى نميكند اصلا
كه آخرش بدهيدش جواب يا ندهيد
چو طفل سر به هوا شد، دواش تنبيه است
به منكه سر به هوايم دو شب غذا ندهيد
سگ حرم به زبان آمد و مرا فهماند
نميشود كه بماليم پوزه، جا ندهيد
در اختيار كسى نيست گريه، دست شماست
نميدهند به ما گريه تا شما ندهيد
جهنم است بهشتى كه آتشم نزند
بجان فاطمه از اين بهشتها ندهيد
بيايد نامه ما را نخوانده پاره كنيد
بيايد نامه ما را به مرتضى ندهيد
اگر بناى تو اين است عده اى نروند
ازين به بعد به ما نيز كربلا ندهيد
تاكه روزي گدايان از كريمان ميرسد
رزق اشك چشمهاي ما فراوان ميرسد
هر كجا كه روضه باشد فقر ريشه كن شده
مطمئنا بر سر هر سفره اي نان ميرسد
فاطمه چشم انتظار يك حسين از سوي ماست
تاكه ميخوانم "حسين "از مادرش "جان "ميرسد
ما هزار و چهارصد سال است پاي پرچميم
قدمت اين نوكري ما به سلمان ميرسد
نه فقط ما اهل سنت نيز مديون تواند
خير بسيار شما برهر مسلمان ميرسد
سرنوشت هركسي از تو جدا شد آتش است
تو ز قلبش ميروي و زود شيطان ميرسد
آبرويم پيش مردم از غلامي شماست
مور اينجا رتبه اش تابه سليمان ميرسد
مشكلاتم گرچه بسيار است اما راحتم
تا تو هستي پابه پاي درد درمان ميرسد
خشكسالي علتش اين است كم ياد توايم
يادتو باشيم كل سال باران ميرسد
كربلاي ما نيابت از علي موسي الرضاست
چون كه دعوتنامه از شاه خراسان ميرسد
پنجره فولاد او دارالبرات كربلاست
لطف اين آقا به ما پيدا و پنهان ميرسد
هرچه كنعان گشت دنبال تنت سودي نداشت
آخرش فهميد عطرت از بيابان ميرسد
سهم زينب از سر بر نيزه ات خون دل است
مزد حمل سر ولي بر نيزه داران ميرسد
هرچه خواهش كرد سر را دوُر از محمل نكرد
اشك چشمانش اثر بر خنده قاتل نكرد
شب جمعه است...هوايت نكنم مي ميرم
يادي از صحن و سرايت نكنم مي ميرم
ناله و شكوه حرام است بر عشاق ولي
از فراق تو شكايت نكنم مي ميرم
سجده بر خاك شما سيره ي هر معصومي است
سجده بر تربت پايت نكنم مي ميرم
دوريت درد من و نام تو درمان من است
تا خود صبح صدايت نكنم مي ميرم
به دعا كردن تو نوكر اين خانه شدم
هر سحر، شكرِ دعايت نكنم مي ميرم
"وضع من را به خــــدا روضـه ي تــــو سامان داد
من اگــــر گـــــريه برايـــت نكنــــم مي ميرم"
جان ناقابل من كاش فداي تو شود
اگر اين جان به فدايت نكنم... مي ميرم!
شعرهايم همگي درد فراق است... ببخش
صحبت از كرب و بلايت نكنم مي ميرم
كربلا وادي غم هاست حسين بن علي
قبله ي هر دل شيداست حسين بن علي
گوشه ي چشم شما معجزه را معنا كرد
قطره با لطف تو درياست حسين بن علي
نوكري كردن ما حكم سيادت دارد
نوكر كوي تو آقاست حسين بن علي
تا خود حشر...به عباس علمدار قسم
پرچم سرخ تو بالاست حسين بن علي
حرم تو نه فقط قبله ي كعبه...بلكه
قبله ي عرش معلاست حسين بن علي
هرشب جمعه كنار بدن بي سر تو
مادرت حضرت زهراست حسين بن علي
روضه خوان ذكر "بُنَيَّ" به لبانش دارد
گريه كن زينب كبراست حسين بن علي
جمعه اي منتقم خون تو بر مي گردد
پسرت فاتح دنياست حسين بن علي
نام تو رمز قيام است،"شهيد بي سر"
روضۀ ما دو كلام است، "غريب مادر"
كاش پايِ دلِ ما هم به نوايي برسد
اربعيني ، حرمي ، كرب و بلايي برسد
آري آقاتر از آني تو كه راهم ندهي
دارم اميد كه از دوست ندايي برسد
خاك پاي همه زوّارِ تو روي چشمم
اين غباري است كه از تازه هوايي برسد
در دل اين همه جمعيّت مشتاق گُمم
مگر الطاف كريمي به گدايي برسد
من هم انگار گُل گمشده دارم آقا
شايد از حنجر بُبريده صدايي برسد
اين همه مرهم پا ، پيشكشِ زوّارت
به يتيم تو نشد مرهم پايي برسد
كاش از كعبه بخوانند مرا كرب و بلا
يا كه از كرب و بلا ، حكم ولايي برسد
همه آماده لبيك به ارباب شويم
كه هنوز از لب خشكيده ندايي برسد
يالثارات ! مهياي قيامي باشيد
كه زمان طلبِ خون خدايي برسد
پاي شش گوشۀ تو عرش الهي است حسين
كِي شود عاشق دلخسته به جايي برسد
روزيِ ما اگر اين فرصت ديدار نشد
كاش از مشهدتان اذن رضايي برسد
نيمه شبهاي بقيع نيز صفايي دارد
كاش بر خاك حسن صحن و سرايي برسد
محشور ميشويم قيامت چو با حسين
جاي سلام جمله بگوئيم "يا حسين"...
تاريخ زنده از جريان محرّم است
سرچشمۀ بقاست، ز خون خدا حسين...
در قلب سنگ زمزمه تاثير ميكند
كرده جماد را، به غمش مبتلا حسين...
حتي درخت مويه كند در عزاي او
بيچاره كرده اُستُنِ حنّانه را حسين...
امواج بحر و غرّش رعد و نواي ني
اكسير عشق و جاذبۀ كهربا، حسين...
لطف سحر، نشاط محبت، صفاي دل
بوي بهشت و عطر نسيم صبا، حسين
عالم فداي بانوي مظلومهاي كه گفت:
"آيم به خيمهها، چو بگوئيد يا حسين"...
خنجر، سنان، سه شعبه و شمشير و نيزهها
با اذن وي مقاتله كردند با حسين...
هر جا زنيد خيمه همانجاست كربلا
واللّهِ نيست، گم شده در كربلا حسين...
مهدي گرفت، دامن مقتل، به روضه گفت:
"گِريم براي داغ تو صبح و مسا، حسين"...
اين مملكت براي حسين است و زينبش
اي عالمي به محضر عشقت فدا، حسين ...
اين مملكت سفينۀ سالار زينب است
ايران چو كشتي است و در آن ناخدا حسين...
صه و غم , اشك و ماتم را به من دادى حسين
بهترينهاى دو عالم را به من دادى حسين
يازده ماه است كارم را معطل كرده اند
خوب شد ماه محرم را به من دادى حسين
هر زمان دم ميدهم يعنى ز تو دم ميزنم
نيستم عيسا ولى دم را به من دادى حسين
خانه زاد كربلايم خانه ات آباد باد
خانه ام آباد شد غم را به من دادى حسين
پيش ختم الانبيا و پيش ختم الاوصيا
همنشينى دو خاتم را به من دادى حسين
من محرم تا محرم فطرس اين خانه ام
بال من افتاد, بالم را به من دادى حسين
من حسينيه شدم رخت سياهم پرچمم
اى به قربانت كه پرچم را به من دادى حسين
كار با باران ندارم گريه هايم را نگير
بهتر از باران زمزم را به من دادى حسين
ريزه خواران محرم سفره دار عالمند
سفره هاى چند حاتم را به من دادى حسين
من كنار سفره هاى روضه ات آدم شدم
توبه مقبول آدم را به من دادى حسين
عمرى گذشت اما به درد تو نخوردم
شرمنده ام آقا به درد تو نخوردم
تو فكر من بودى وليكن من نبودم
اصلاً به فكر نوكرى كردن نبودم
من دور بودم، تو مرا نزديك كردى
راه مرا از كربلا نزديك كردي
گفتى اگر تو بى پناهى من حسينم
حتى اگر غرق گناهى، من حسينم
گفتى بيا پاك از گناهت مي كنم من
تو رو به چاهى رو به راهت مي كنم من
گفتى بيا مثل تو خيلى خار دارم
حتى براى مثل تو هم كار دارم
آواره ام، آواره را آواره تر كن
بيچاره ام، بيچاره را بيچاره تر كن
آوارگى در اين حسينيه مي ارزد
بيچارگى در اين حسينيه مى ارزد
هر شب اسيرم مي كنى پاى بساطت
دارى تو پيرم مي كنى پاى بساطت
من چاى مي ريزم گناهم را بريزى
يك جا تمام اشتباهم را بريزى
شان نزولت مي كند آخر بلندم
سر را تو دادى جاى آن من سربلندم
وقتى گذر كردند خيلي ها ازين جا
رفتند تا معراج تا بالا ازين جا
اين جا گرفته از خدا عيسى دمش را
اين جا خدا بخشيد آخر آدمش را
من خام بودم غصه و غم پخته ام كرد
اين پخت و پزهاى محرم پخته ام كرد
مي بينم اين جا پنج تا نور مقدس
اين آشپزخانه ست يا طور مقدس
اين جا همان جايي ست كه مولا مي آيد
زينب ميايد، بيشتر زهرا مي آيد
پخت و پز آقاى بى سر را به من داد
در كارهايش كار مادر را به من داد
من عالمى دارم در اين جا با رقيه
هر وقت دستم سوخت گفتم يا رقيه
منت ندارم بر سرت... تو لطف كردى
حالا كه هستم نوكرت تو لطف كردى
يك شب غذاى خواهرت را بار كردم
يك شب غذاى دخترت را بار كردم
بايد كه دست از هر چه غير كربلا شست
ديگ تو را شستم خدا روح مرا شست
خدمت به اين بى رنگ و رو هم رنگ و رو داد
اين كفش ها را جفت كردن آبرو داد
در هر كجا كه نام پيراهن مي آيد
زهرا مي آيد پيش ما حتماً مي آيد
من دست بر سينه دم در مي نشينم
در مجلس فرزند، مادر را ببينم
من مي نشينم كار و بارم پا بگيرد
شايد به من هم چادر زهرا بگيرد
آن چادرى كه عصمت كبرا در آن است
فرداى محشر منجى پيغمبران است
خدمت تجلى ارادت هاى شيعه ست
بالاترين نوع عبادت هاى شيعه ست
ما به ولايت مي رسيم از اين مودت
ما به مودت مي رسيم از راه خدمت
خدمت درِ اين خانه تنها فرصت ماست
گفتند: اينجا پنج روزى نوبت ماست
اين پارچه مشكى -فداى روى ماهش-
دارد سفيدم مي كند رنگ سياهش
از سوخته دل ها نگير آقا غمت را
يك وقت از دستم نگيرى پرچمت را
بگذار يك گوشه به پاى تو بميرم
كنج حسينيه براى تو بميرم
من كه به غير از لطف تو يارى ندارم
من كه به غير از كار تو كارى ندارم
آنقدر بين دسته هايت ايستادم
نذر علىّ اصغر تو آب دادم
اى كاش بين ايستادن ها بميرم
آخر ميان آب دادن ها بميرم
خوب است نوكر آخرش بى سر بميرد
خوب است بين نوكرى نوكر بميرد
خوب است ما هم گوشه اى عطشان بيفتيم
در زير پاى اين و آن عريان بيفتيم
ذكر تمام جانها لبيك يا حسين جان
شور همه جوانها لبيك يا حسين جان
عرش خداي رحمان گويد به آه سوزان
آواي آسمانها لبيك يا حسين جان
از ابتداي عالم تا انتهاي عالم
شيرازۀ فغانها لبيك يا حسين جان
از ناله هاي آدم تا نوحه هاي خاتم
تا سوز روضه خوانها لبيك يا حسين جان
از بانوان محمل تا نغمه هاي هر دل
فرياد كاروانها لبيك يا حسين جان
از اِنس و جن و حوري تا خَلقهاي نوري
تا ذكر كهكشانها لبيك يا حسين جان
در فتنه هاي صد رنگ در آزمايش جنگ
امضاي امتحانها لبيك يا حسين جان
ذكر غدير و قربان به آيه آيه قرآن
تفسيرِ ترجمانها لبيك يا حسين جان
والاترين سعادت ايمان جهاد شهادت
در اوج آرمانها لبيك يا حسين جان
در جاي جاي كشور همچون اميرلشگر
فرياد پهلوانها لبيك يا حسين جان
رزمندگان دنيا هم ناله با دل ما
گويند با نشانها لبيك يا حسين جان
دل بستگان مهدي دارند با تو عهدي
تا آخر الزمانها لبيك يا حسين جان
رفتند كربلا و مرا جا گذاشتند
روي دلم دوباره همه پا گذاشتند
تنها دلم به كرب و بلايي شدن خوش است
گيرم مرا زقافله تنها گذاشتند
اين بار هم ز قافله جا ماندم اي دريغ
خوبان چه شد بحال خودم واگذاشتند
دنبال آفتابِ سرِ نيزه گم شدم
حالا دل مرا به تماشا گذاشتند
با دل مرا به كرب و بلا مي برد حسين
سهم مرا به عهدۀ مولا گذاشتند
حالا اگر لياقت آنجا نداشتم
يك كربلا براي من اينجا گذاشتند
آري مرا كه خادم هيئت نوشته اند
دربست وقف زينب كبري گذاشتند
بر ديده اَبر مقتل مولا چكيده است
بر سينه مِهر حضرت زهرا گذاشتند
بر دل جمال حضرت مولا كشيده اند
بر جان وصال آل عبا را گذاشتند
آنانكه مي روند سوي هيئت حسين
انگار دل به جنّت اعلا گذاشتند
اين ساده نيست ، دل حرم الله مي شود
اين را به دل در عالم بالا گذاشتند
هركس كه اهل چلّه نشينيِ كربلاست
يك اربعين در عالم معنا گذاشتند
مي خواستم شهيد ره كربلا شوم
اين وعده را دوباره به فردا گذاشتند
«هركه دارد هوس كرببلا بسم الله
هركه دارد سر همراهي ما بسم الله»
گركه در سينۀ خود شوق زيارت داري
رود اين قافله تا كرببلا بسم الله
هركه را ميل سوي قبلۀ عشاق بود
مي دهد عشق به آواي رسا بسم الله
اي كه مشتاق گلستان حسيني شده اي
همره بوي گل و باد صبا بسم الله
كارواني شده آماده ز عشاق حسين
گر كنون پاي طلب هست تو را بسم الله
وعده داديم كه باهم سفر عشق رويم
عازم كوي حسينيم بيا بسم الله
علقمه منتظر ماست چرا بنشستي
سوي آن چشمۀ پُر شرم و حيا بسم الله
گركه داري گهري مشتريش هست حسين
مي خرد سوز دل و اشك تو را بسم الله
زير آن قبه دعاي تو اجابت دارد
تا كه نگذشته تو را وقت دعا بسم الله
اي وفائي تو اگر خير دو دنيا طلبي
چهره بگذار به خاك شهدا بسم الله
عالم محرم است سلامُ علي الحسين
اين ذكر عالم است سلامُ علي الحسين
اين جمله واجب است بگوييم و بشنويم
هرجا كه پرچم است سلامُ علي الحسين
بعد از خدا و قبله سوال درون قبر
تنها همين دم است سلامُ علي الحسين
هر ثانيه اگر چه بگوييم اين سلام
نه؛ بازهم كم است سلامُ علي الحسين
هم ذكر فاطمه است سلام علي الغريب
هم ذكر خاتم است سلامُ علي الحسين
بر زخم هاي پيكر آقاي تشنگان
اين ذكر مرهم است سلامُ علي الحسين
هر كس ز بهترين دم عالم سوال كرد
گوييد اين دم است سلامُ علي الحسين
واجب شده است در همه جا شعر محتشم
باز اين چه ماتم است سلامُ علي الحسين
هركس شده است محرم حق هر كسي كه هست
مديون اين دم است سلامُ علي الحسين
وقتي خدا نوشته به عرشش غم تو پس
اين اسم اعظم است سلامُ علي الحسين
شفاي جان و جانانم حسين است
طبيب و درد و درمانم حسين است
از آن رو انس با قرآن گرفتم
كه ديدم روح قرآنم حسين است
نماز و روزه و حج و زكاتم
نه، بلكه كل ايمانم حسين است
به خلد و حور و غلمانم چه حاجت؟
كه خلد و حور و غلمانم حسين است
از آن خندم كه در تاريكي قبر
چراغ چشم گريانم حسين است
قيامت سايه اي از قامت او
صراط و حشر و ميزانم حسين است
اگر هيچم تمام هستي ام اوست
اگر مورم، سليمانم حسين است
بهشتم كربلا، كوثر فراتم
گلم، باغم، گلستانم حسين است
ز هر زخمش مرا داغي است بر دل
شرار قلب سوزانم حسين است
ز اشك ديده بر صورت نوشتم
كه نقش اشك من "جانم حسين" است
"اَلم اَعهد اليكم" را شنيدم
تمام عهد و پيمانم حسين است
اگر پرسند از راه تو "ميثم"
بگو آغاز و پايانم حسين است
مقتل نوشته روي "تنــت" پا گذاشتند
در زير دست و پا، زده اي دست و پا "حسين (ع) "
مقتل نوشته "پيكر تــــو" نرم گشته بود
با هر نسيم "جسم تــــو" شد جابجا "حسين (ع) "
مقتل نوشته حد حرم را چهل زراع
رفته "تـــن بـــدون ســرت" تا كجا "حسين (ع) "
مقتل نوشته ضربه به "پهلوي تــــو" زدند
حتما شبيه "مادرتان" بي هوا "حسين (ع) "
مقتل نوشته "راس تــــو" را بد بريده اند
چون از جلو بريده نشد از قفا "حسين (ع) "
مقتل نوشته دست به "گيسوي تـــــو" زدند
يك عده گرگهاي بي حيا "حسين (ع) "
مقتل نوشته "دست تـــــو" از مچ بريده شد
با خنجري شكسته و با ضربه ها "حسين (ع) "
مقتل نوشته زير گلو نحر گشته بود
پهناي نيزه شد به "گلوي تـــــو" جا "حسين (ع) "
هر ضربه را براي رضاي خدا زدند
شمشير، نيزه، سنگ و حتي عصا "حسين (ع) " ...!!
تقصير سنگ هاست، پَرت گُر گرفته است
از سوزِ تشنگي جگرت گُر گرفته است
يك دشتِ لاله در نظرت گُر گرفته باز
انگار خانه ي پدرت گُر گرفته باز
نيزه شكسته ها به تنت گير داده اند!
حتي به كهنه پيرهنت گير داده اند
كيسه براي اُجرت قتل تو دوختند
باور كنم !؟ تو را به سه مَن جو فروختند
تكيه نزن به نيزه ي غربت غريب من
زينب كه هست، حضرت شيب الخضيب من
گفتم كفن كنم به تنم؟ تو نخواستي
گفتم به شمر رو بزنم؟ تو نخواستي
حالا بگو چه كار كنم پشت و رو شدي؟
با تيغ كُند آخرِ سر روبرو شدي
فقير خسته دلي بر در سراي حسين
نوشته بود يكي نامه از براي حسين
كه اي كريم كريمان به بذل و لطف و كرم
در اين مدينه من از هركسي فقير ترم
نه از براي گدايي ز خلق رو دارم
نه پيش اهل و عيال خود آبرودارم
دل شكسته و قد هلالي آوردم
دلي زغصه پرو دست خالي آوردم
امام با گل لبخند رو به او آورد
ولي به نامه بنوشته اش نگاه نكرد
براو بسي كرم از لطف دلنوازش كرد
سؤال كرد يكي كي عزيز پيغمبر
به بذل و جود و سخا دست خالق اكبر
توكه به نامه او چشم خويش نگشودي
چه گونه اين همه لطف و عطاش فرمودي
امام گفت فقيري كه آبرو دارد
خجل شود چو به سوي كريم رو آرد
روا نبود كه با آن عطاي بسيارم
به قدر خواندن يك نامه اش نگه دارم
كسي كه اين همه آقايي و كرم دارد
فقير را به برخويش محترم دارد
چرا به بازوي اطفال او زدند طناب
چه گونه دشمنشان برد سوي بزم شراب
چرا سه ساعت برروي پاي استادند
به سوي راس پدر چشم خويش بگشادند
سكينه از غم و اندوه پاره شد جگرش
دمي كه چوب جفا خورد برلب پدرش
سري كه جان و تن عالمي به قربانش
كبود شد لب خشك و شكست دندانش
سلام بررخ بهتر زماه تابانش
سرشك ديده ميثم نثار قرآنش
السلام اي زينت دوش حبيب
ناصر دين آيۀ فتح القريب
السلام اي پيرهن غارت شده
زنده دين حق ز ايثارت شده
السلام اي آنكه دندانت شكست
سنگ، بر پيشاني ات از كين نشست
السلام اي كُشتۀ دور از وطن
جسم پاكت مانده بي غسل و كفن
گر نبودم كربلا يارت شوم
رونق گرمي بازارت شوم
گر نبودم جنگ با دشمن كنم
از حريمت دفعه اَهريمن كنم
گر نبودم بر تنت تاب آورم
از براي شيرخوار آب آورم
تا بهاي خون تو سازم طَلب
اشك ميريزم برايت روز و شب
كي رود از يادم اي يكتا پرست
شمر روي سينه ات از كين نشست
ناسپاسان حق تو نشناختند
بهر غارت بر خيامت تاختند
اي تن خسته به گودال ، زپا افتاده
تنت اينجاست سرت پس به كجا افتاده
هيچكس اين بدن خُرد ترا جمع نكرد
بسكه اعضاء ز اعضاء جدا افتاده
اين تن از هر طرف انگار به غارت رفته
زير نعشت مچ دست و مچ پا افتاده
دست بر شال كمربند گرفتي از چه؟
بر تنت جاي سم اسب چرا افتاده
استخوانهاي شكسته همه بيرون زده اند
دندۀ پهلويت انگار كه جا افتاده
خودنماييِ كف چكمه مرا كشت حسين
چقدر بر بدنت پنجه و پا افتاده
با گلوي تو چه كرده مگر شمر لعين
بارها خنجرش انگار خطا افتاده
از چه انگشتر و انگشت تو پيدا نشود
ساربان نيست ولي دشنه به جا افتاده
بوي زهراست كه در مقتل تو پيچيده
از نفس مادرم اينجا به خدا افتاده
در خون تپيده آسمان در بين گودال
جان تمام كاروان در بين گودال
مي دوخت سمت خيمه ها چشمان خود را
با پلك هايي نيمه جان در بين گودال
دار و ندار خواهري از دست مي رفت
در ازدحامي بي امان در بين گودال
گرم طواف قبله ي آمال زينب
سر نيزه و سنگ و سنان در بين گودال
در موج خون گم كرده تنها هستياش را
يك بانوي قامت كمان در بين گودال
سر مي زد از سمت غروبي خون گرفته
خورشيد زينب ناگهان در بين گودال
از آسمان نيزه ها معراج مي رفت
تا بي كران تا لا مكان در بين گودال
نه سر، نه انگشتر، نه كهنه پيرهن، آه
آلاله، پرپر، بي نشان در بين گودال
انگشتر و انگشت با هم رفت از دست
در جستجوي ساربان در بين گودال
با بوسه هاي نعل هاي تازه آخر
تشييع شد خورشيدمان در بين گودال
در شعله هاي آفتاب داغ صحرا
مانده تني بي سايه بان در بين گودال
چقدر گريه نوشته دلم براي سرت
تمام جسم تو زخمي...ولي فداي سرت
چه آمده به سرت زير تير و نيزه و نعل؟
بگو كه بوسه بگيرم من از كجاي سرت؟
دخيل بسته ام امروز هم به پيرهنت
براي اين كه بگيرم از آن شفاي سرت
وصيتي تو به من كرده اي دعات كنم
دعاي من شده حالا فقط دعاي سرت
هميشه پشت سرت بوده ام و حالا هم
دويده ام همه دشت پا به پاي سرت
چهل صباح اسير تو بوده ام نه يزيد
منم هميشه گرفتار جلوه هاي سرت
اگر چه خطبه من لحن حيدري دارد
رجز نخوانده ام الا به إتكاي سرت
اگر چه قصه گودال و شام كشته مرا
ولي نمي رسد اين ها به ماجراي سرت
سياه، چهرۀ خورشيد و تيره ملك خداست
چه روي داده مگر روز محشر كبراست؟
چه روي داده كه قرآن فتاده در يم خون؟
چه روي داده كه خورشيد نوك ني پيداست؟
چه روي داده كه خلق و خدا عزا دارند؟
چه روي داده كه ملك وجود، غرق عزاست؟
چه روي داده كه بينم ز خونِ خون خدا
خضاب، موي رسول است و گيسوي زهراست؟
چه روي داده كه يك نيمروز از دم تيغ
به يك منا سر هفتاد و دو ذبيح، جداست؟
نگه كنيد خدا را كه روي هر سنگي
نوشته با خط خون: روز، روز عاشوراست
نگه كنيد كه خون خدا بود جاري
ز حنجري كه پر از بوسۀ رسولخداست
نگه كنيد به قرآن سينۀ احمد
كه آيهآيه ز شمشير و تيغ و تير جفاست
ميان قلزم خون سينهاي شده پامال
كه نقطهنقطه بر آن جاي نيزۀ اعداست
سري كه از سر ني چشم دوخته به حرم
سر مقدس خونين سيدالشهداست
كنار علقمه با خون، به دست و مشك و علم
نوشته: اين بدن پارهپارۀ سقاست
به زير كعب ني و تازيانه دختركي
به ديده اشك و به لبهاش بانگ يا ابتاست
گلوگرفته، نفس خسته، زير لب گويد
عمو كجاست؟ برادركجاست؟ عمه كجاست؟
به ياد خون گلوي حسين تا صف حشر
نه كربلا كه جهان وجود، كربوبلاست
روان به خيمه شده ذوالجناح بيصاحب
صداي شيهۀ او واحسين و واويلاست
نه تا قيام قيامت، پس از قيامت هم
هميشه پرچم خونين كربلا برپاست
چهارده صده، «ميثم!» گذشته است و هنوز
شرار دامن طفل حسين در دل ماست
كمتر بزن سر، اي سينه بر دل
من با حسينم ، منزل به منزل
پيوسته بودم چون موج و ساحل
آن دم بريدم من از حسين دل
كآمد به مقتل شمر سيه دل
شد شام تاريك صبح سپيدم
شور قيامت بي پرده ديدم
ناگه صداي پايي شنيدم
او مي دويد و من مي دويدم
او رو به مقتل من رو به قاتل
بار سفر چون از خيمه بستم
من خانه بر دوش من دل به دستم
بغض گلو را آخر شكستم
او مي نشست و من مي نشستم
او روي سينه من در مقابل
چون شب سيه شد صبح سپيدم
در خاك و خون بود عشق و اميدم
خون گريه كردم از آنچه ديدم
او مي كشيد و من مي كشيدم
او خنجر از كين، من ناله از دل
من كز صبوري شور آفريدم
جام بلا را با جان خريدم
پيراهن صبر بر تن دريدم
او مي بريد و من مي بريدم
او از حسين سر من از حسين دل
كوفيان! من پسر فاطمه؛ مصباح هدايم
پسر خون خدا، خون خدا، خون خدايم
گُهر بحر نبوت، ثمر نخل ولايت
سومين حجت و پنجم نفر از آل كسايم
روح ريحان نبي، نجل علي يوسف زهرا
پاي تا سر همه قرآن رسول دو سرايم
شرر قهر خدا سر زند از آتش خشمم
رحمت واسعه ي حق، نفس روح فزايم
خلق ناگشته جهان، دور سرم گشته شهادت
خوانده اند از شب ميلاد، امام شهدايم
صاحب سِرّ هو الحق و هو الحي و هو الهو
عبدم و آينه ي غيب خداوند نمايم
كعبه و حجر و حطيم و حرم و ذكر و طوافم
نيت و ركن و مقام و حجر و سعي و صفايم
بوده هر روز، نبي زائر اعضاي وجودم
بر سراپاي، زده بوسه به هر صبح و مسايم
چه سراسر بگذاريد به خاك قدمم رو
چه بِبُرّيد در اين دشت بلا سر ز قفايم
به لب آب، لب تشنه بِبُرّيد سرم را
كه به خون، زنگ ز آيينه ي قرآن بزدايم
بسم رب الفاطمه آغاز كردم گريه را
از گلوي بغض هايم باز كردم گريه را
مثل يك مادر كه فرزندش ز دستش مي رود
اقتدا كردم به او ابراز كردم گريه را
اين سياهي هاي هيئت چادر خاكي او است
با غم پنهاني اش همراز كردم گريه را
تا كه از ذكر غريب مادر افتادم ز پا
با نگاه او پر پرواز كردم گريه را
سايه اي را بر سرم حس مي كنم در روضه ها
در پناه فاطمه آغاز كردم گريه را
گفته اند , اذن دخول ماه غم يا فاطمه است
روزي اشك محرم هاي ما با فاطمه است
شال غم بر روي دوشم پيرهن مشكي به تن
آرزو دارم شود اين جامه بر جسمم كفن
محتشم دم مي دهد باز اين چه شور و ماتم است
گويي آويزان شده از عرش كهنه پيرهن
تا كه از خانه به قصد روضه بيرون مي زنم
حيدر كرار مي آيد به استقبال من
فاطمه پايين مجلس مينشيند پيش در
مي نشاند صدر مجلس گريه كن ها را حسن
خواهرش برسينه مي كوبد برادر كاش كاش
وقت بوسه از رگت ميرفت جانم از بدن
آنقدر پاي تنت بر سينه و بر سر زدم
پيش چشمم پرپرت كردند و من پرپر زدم
آمد محرّم نبض عالم ايستاده
از حركتش حتّي زمين هم ايستاده
ما پيرو دستور «فابك للحسين» يم
بر آفتاب ديده شبنم ايستاده
وقتي كه پا در اين حسينيّه نهادم
بر تو سلام از دور دادم ايستاده
جارو كش فرش عزايت جبرئيل است
فرشي كه رويش عرش اعظم ايستاده
دم : «يا حسين» و بازدم : «جانم حسين» است
نامت ميان نوحه و دم ايستاده
پيش خدا روز قيامت سربلند است
هر كس كه پاي تو مصمّم ايستاده
بايد يزيدي هاي اين امّت بدانند !
كه شيعه در خط مقدّم ايستاده
وَ الله كه از هر عذابي در امان است
سينه زني كه زير پرچم ايستاده
از بس «أنا العطشان» تو خورده به گوشش
از جوشش خود چاه زمزم ايستاده
ده روز ديگر خواهري در بين گودال
پهلوي جسم نامنظّم ايستاده
يازده ماه از خدا اين روزها را خواستم
ديدۀ تر خواستم حال بكا را خواستم
اذن دق الباب اين خانه براي ما بس است
استجابت پيشكش فيض دعا را خواستم
يازده ما هست مي خواهم كه سلطاني كنم
پشت اين در ماندن و دست گدا را خواستم
قول دادم اين محرم معصيت كمتر كنم
همت توبه به درگاه خدا را خواستم
از علي موسي الرضا رزق لباس مشكيه
دستباف حضرت خيرالنسا را خواستم
هر محرم زير دين صلح آقاييم ما
يا امام مجتبي اشفع لنا را خواستم
كربلايي نيستم اما تو شاهد باش كه
هردعايي كردم اول كربلا را خواستم
شصت شب از صبح تا شب نوكري در روضه ها
طعنه خوردن،سوختن پاي شما را خواستم
گرچه ناقابلتر از اين حرف ها هستم ولي
يك زيارت اربعين پايين پا را خواستم
از نجف تا كربلا پاي پياده دست جمع
روضه خواندن بين اين صحن و سرا را خواستم
اهل عالم دارد از ره ماه ماتم ميرسد
هيئتي ها ياعلي! دارد محرم ميرسد..
عالم به ماتم تو حسينيۀ غم است
يعني كه فصل سوك و عزا، فصل ماتم است
از عرش تابه فرش تمام فرشتگان
فرياد مي زنند كه ماه محّرم است
هفت آسمـان پُر است ز گرد عزاي تو
چشمـان مهر و ماه ز داغ تو پُر نم است
كعبه سياهپوش عزايت شد و هنوز
شور غمت به سينۀ پُر شور زمزم است
بعد از گذشت اين همه سال از شهادتت
گلزار دين هنوز ز خون تو خُـّرم است
تا با خبر شوند همه عالم از غمت
يادآور غم تو رسول مكّرم است
تا فيضي از فضيلت غم هاي تو برند
خلوت نشيـن سوك تو موسي و آدم است
هرجا به پاست محفل سوكت، به پيش چشم
تصوير كربلاي تو آنجا مجسّم است
از هر غمي كه بر دل ما خيمه مي زند
فرموده اند گريۀ بر تو مقّدم است
ازحُرمت غمت چه بگويم كه تا به حشر
زهرا سياهپــوش عزايت دمادم است
چون محتشم «وفائي »غمگين به گريه گفت
«باز اين شورش است كه در خلق عالم است»
آيد نواي زمزمه ، حَيِّ عَلَي الحسين
بشنو صداي فاطمه ، حَيِّ عَلَي الحسين
همراه آل فاطمه ، آواي جبرئيل
با اضطراب و واهمه ، حَيِّ عَلَي الحسين
عالم گرفته نغمة ، قد قامت العزا
اين است نوحۀ همه ، حَيِّ عَلَي الحسين
از كاتبان وحيِ خدا تا پيمبران
گويند بي مقدمه ، حَيِّ عَلَي الحسين
اي اهل عالم اين نفس پاك مصطفاست
با ما كند مكالمه ، حَيِّ عَلَي الحسين
گويند در حسينية عرش ، خادمان
با بانوان خادمه ، حَيِّ عَلَي الحسين
اهل بهشت اهل زمين اهل آسمان
اين را كنند ترجمه ، حَيِّ عَلَي الحسين
پرچم ، علم ، كتيبه ، كُتل ، خيمه ، نوحه خوان
خوانند نوحه با همه ، حَيِّ عَلَي الحسين
زينب ، سكينه ، نجمه ، رقيه ، حرم ، رباب
ذكر زنان عالمه ، حَيِّ عَلَي الحسين
حنجر ، گلو ، عطش ، تَه گودال ، نالة
يك مادري مكرمه ، حَيِّ عَلَي الحسين
گهواره ، گوشواره ،عبا ، جامه ، مقنعه
با معجري به زمزمه ، حَيِّ عَلَي الحسين
حالا وحوش دشت و بيابان و كوهها
با هم كنند همهمه ، حَيِّ عَلَي الحسين
بايد كه پاس دور خيام حرم دهيم
همراه مير علقمه ، حَيِّ عَلَي الحسين
خون شهيد ، اشك اسير ، آه هر يتيم
خاك و پلاك و قمقمه ، حَيِّ عَلَي الحسين
خون مي چكد ز گرية صبح و مسا هنوز
بر زخمهاي جمجمه ، حَيِّ عَلَي الحسين
تا خيمه ها بپاست بگو ، وَرنه عمرها
آني رسد به خاتمه ، حَيِّ عَلَي الحسين
باز هم فصل عزاي تو شده يا مظلوم
ديده خونبار براي تو شده يا مظلوم
هر چه خوبي شده خلق اي ز همه خوبترين
همه اش وقف عزاي تو شده يا مظلوم
آفريد آنچه خدا بهر تجلي تو بود
عشق حق خرج به پاي تو شده يا مظلوم
كربلا صاحب يك وسعت نا محدود است
همه جا صحن و سراي تو شده يا مظلوم
انبيا گريه كن بزم عزايت هستند
كه خدا نوحه سراي تو شده يا مظلوم
ارمني ، گبر ، يهودي ، ز تو حاجت گيرند
همه مشمول عطاي تو شده يا مظلوم
كيستي كه همه گلها ز غمت پژمردند
بلبلان نوحه سراي تو شده يا مظلوم
كيستي كه دل عشاق به نامت لرزد
اشكشان رمز بقاي تو شده يا مظلوم
ناله ها سر زد و فرزند شهيدي مي گفت :
پدرم آه ، فداي تو شده يا مظلوم
تو حسيني و ظهور پسرت نزديك است
فرج او به دعاي تو شده يا مظلوم
باز هنگامه ماتم شده اي شاه غريب
دل ديوانه پر از غم شده اي شاه غريب
چند روزي است كه راه نفس ام مي گيرد
نكند باز محرم شده اي شاه غريب
باز در عرش خدا مشكي ماتم زده اند
موسم بيرق و پرچم شده اي شاه غريب
كربلا گفتم و اوضاع دلم ريخت به هم
كربلا قبلۀ عالم شده اي شاه غريب
آه سقا چه كند با عطش اهل حرم
آب در خيمه تان كم شده اي شاه غريب
بابي انت و امي ...چه شده در گودال
كمر خواهرتان خم شده اي شاه غريب
خواهرت آمد و آن مرد تو را برگرداند...
آخر روضه چه مبهم شده اي شاه غريب
رفت و برگشت ولي كاش نمي ديد اصلا
چقدر از بدن ات كم شده اي شاه غريب
گفته بودند كه تو ذبح عظيمي اما
ذبح تو واقعا اعظم شده، اي شاه غريب...
رخصت دهيد شال محرم بياوريد
پيراهن عزاي مرا هم بياوريد
با اشكتان جراحت او خوب مي شود
اي چشمهاي غم زده مرحم بياوريد
مادر رسيده است كمي كوچه وا كنيد
مادر رسيده گريه كند دم بياوريد
ما آمديم خوب و بد آقا سوا نكن
ما را كنار فاطمه در هم بيا وريد
يك نخ از آن عباي مبارك به ما بده
آقا عزا شروع شده پرچم بياوريد
اي ابرهاي تيره شب گريه هاي ماست
ما آمديم تا كه شما كم بياوريد
از اين به بعد نوبت ديوانگي ماست
باز اين چه شورش است به عالم بياوريد
غمهاي مادرت چقدر بي شماره است
امشب سلام ما سرِ دارالاماره است
هر كسي قطره بُوَد ذكر تو درياش كند
هر كه سرمست تو شد مهر تو شيداش كند
گر گدايي كند عالم ز همين خانه بس است
هر گدا را كرم دست تو آقاش كند
هر مريضي به شفاخانۀ تو روي آرد
يك نگاه تو طبيبانه مداواش كند
چه نيازي است كه عيسي به زمين برگردد
مرده را ذكر اباالفضل تو احياش كند
روز محشر به خداوند قسم مادر تو
در پي گريه كن توست كه پيداش كند
هر كسي گريه كند بهر غم ات روز جزا
بركت اشك تو همسايۀ زهراش كند
باز هنگام محرم شده اي شاه غريب
پرچم ات را بده جبريل كه برپاش كند
جنت حضرت حق خود به خودش زيبا نيست
روضه هاي تو قرار است كه زيباش كند..
سـلام مـاه مُحـرّم، مُحـرّم آوردي
دوبـاره بويِ عـزا، بويِ ماتم آوردي
چه شورشي همه زانويِ غم بغل دارند
چـه رستخيزِ عظيمي فراهـم آوردي
دوباره هيـأت و خيمه، كتيبه و پـرچم
بـراي گريـه بساطي فـراهم آوردي
به رويِ شانۀ تو كوله باري از اشك است
بـراي زخـمِ تنـش باز مَرهم آوردي
دوازده نـفسِ آهِ محتشم بـس نيست؟
كـه قـابِ مقتلِ سُـرخِ مُـقرّم آوردي
ز هر طرف به تنش ابـرِ زخـم مي بارد
يكي به شِـمر بگويـد كه دست بـردارد
سـلام مـاه مـحرّم چـه محشري داري
بـه سيـنه بُغضِ گلوگيـرِ مـادري داري
بـيـا و نـوحـۀ حَيَّ علي العزا بردار
كـه حُزنِ دلشكـن و گريه آوري داري
لـهـوفِ سينۀ خـود را ورق بزن آخر
چـقدر غربـتِ نـا گفته از سَـري داري
چقدر روضۀ مكشوف از گلوئي خشـك
براي لـطمـه زدن هـاي خواهري داري
چـقدر قـصۀ آتـش گـرفته، آشـفـته
ز وضعِ دامـن و گيـسويِ دخـتـري داري
در اوجِ نـيـزه نـسيـمِ حـضـور مي آيد
شـبِ بهـشت بـه خـوابِ تـنـور مي آيد
سـلام مـاه مـحرّم ربـاب آمـده است
سه شعبـۀ سفرِ قَـحطِ آب آمـده است
چقـدر هجمۀ شمشيرهاي بـي احساس
چقدر نيـزۀ پـا در ركاب آمـده است
بـراي غارتِ خيـمه سپاهي از خـورجين
براي سـنگ پـران ها نقـاب آمـده است
ببين چـه خُرد شـده زيـر نعلِ مركب ها
بـراي مانـدنِ در آفـتـاب آمـده است
چقـدر كعـبِ ني و تـازيـانـه و زنـجير
بـراي زيـنـتِ بـزمِ شـراب آمـده است
مرا بـه شام غـروبِ ستاره خواهـد كُشت
حراجِ روسـري و گوشواره خواهـد كُشت
بـراي آخـرِ شـعـرم گـريـز آوردم
شـراره هـاي غـمِ گريـه خيـز آوردم
بـه ايـن بضاعـتِ مُّزْجَاهٍ در بـساطم آه
هـر آنـچـه بـود حسينِ عزيز آوردم
بـبـخش تـا حـرمِ شعـر قـدِ اكبر را
اگـر مـيـان عـبـا ريـز، ريـز آوردم
اگـر بـراي گلـوي تو بـود خَنجر كُنـد
بـبخـش نـيـزه و شمشيرِ تـيـز آوردم
خـراب از چه نشد بيـتِ شـعرِ مـن وقتي
كـنـارِ اسـمِ رقيـه كـنـيـز آوردم
باز شوري به دل خلق خدا افتاده
گذر دل ز ره عشق و وفا افتاده
سينه ها در تپش و ديده پر از نم نم اشك
اين چه سوگي است كه حق هم به عزا افتاده
اين چه ذبحي است كه مقبول حرم افتاده
اين چه حاجي است كه راهش به منا افتاده
اين حسين است كه سر سلسله ي عشاق است
كشتي عشق ، كه در جام بلا افتاده
تا شود نخله ي توحيد ز خون پاينده
قرعه اين بار به مصباح هدي افتاده
حفظ اهداف حسيني قدم اول شد
هر دلي را هوس كرب و بلا افتاده
چيست اين اشك رسايي كه به سوگش ريزد
حربه اي كه به پر اهل ولا افتاده
روضه و هيئت او مكتب انسان سازي است
هر كه پنداشته جز اين به خطا افتاده
ما كه هستيم كه بر خون خدا گريه كنيم
حضرت فاطمه در شور و نوا افتاده
روز ازل كه نقشه عالم درست شد
با اذن مادرت گِل آدم درست شد
نامت نشست بر لب زهرا و گريه كرد
آهي كشيد فاطمه و غم درست شد
آبي نبود، خاك نبود و فلك نبود
با اشك چشم اوست كه زمزم درست شد
تصويب شد براي تو بايد كه گريه كرد
از آن به بعد ماه محرم درست شد
پيراهني كه دوخت براي تو مادرت
ته مانده اش براي تو پرچم درست شد
دنيا هنوز كاملِ كامل نبود كه
با ساختِ حريم تو كم كم درست شد
با نام روضه روي زمين هم بهشت شد
جايي براي گريۀ ما هم درست شد
مقتل نبود و جزوه نبود و خداي خواست
تا كه كتاب ابن مقرم درست شد
بي تو جهان نداشت بها و بها گرفت
دنيايِ با حسين، منظم درست شد
بعد از گذشت چند صباحي زداغ تو
بازين چه شورش است و چه ماتم درست شد
زيباتر از عزاي محرم نديده ام
شكر خدا دوباره به هيئت رسيده ام
اوج سعادت است كه در روضه شما
من هم كنار مادر قامت خميده ام
روز ازل كه فرصت يك انتخاب بود
شكر خدا كه بزم تو را برگزيده ام
شيريني تمام جهان را زدم كنار
از آن زمان كه طعم غمت را چشيده ام
تحويل سال ماست حلول محرمت
از اين جهت لباس جديدي خريده ام
شكر خدا ز خواب غم انگيز ماه ها
من با صداي طبل محرم پريده ام
با ياد كربلاي تو از پرچم سياه
هر وقت دل شكسته شدم بوسه چيده ام
از هر كجا كه مجلس روضه به پا شده
باز اين چه شورش است و چه ماتم شنيده ام
با ياد آن سه ساله كه پايش رمق نداشت
دنبال دسته هاي عزايت دويده ام
امشب دوباره سينه زنان را صدا كنيد
من روضه خوان پادشه سر بريده ام
داغت اگر نبود دو عالم نداشتيم
چيزى نداشتيم اگر اين غم نداشتيم
امشب براى مادرمان هم دعا كنيم
بىشير او دو چشمه ى زمزم نداشتيم
امسال هم لباس عزا را گرفت و گفت
ما دلخوشى به غير محرم نداشتيم
هر كس كه گريه كرد مسيحاى عشق شد
عيسى نفس به روضه تان كم نداشتيم
ما را بگو كدام شب از گريه جان دهيم
ما غير اشك خويش كه مرهم نداشتيم
ما را صدا زدند كه اينجا به سر زنيم
زهرا نبود حلقه ى ماتم نداشتيم
كوفه لبريز بلا گشته ميا كوفه حسين
قسمتم سنگ جفا گشته ميا كوفه حسين
كوفه اي كه پدرت حاكم آن بود قديم
عاري شرم و حيا گشته ميا كوفه حسين
آنهمه وعده وعيدي كه به ما ميدادند
به روي آب بنا گشته ميا كوفه حسين
بي كسي دربه دري با دو پسر نيمه ي شب
به خدا قسمت ما گشته ميا كوفه حسين
نگران گلوي طفل توام چون اينجا
مملو از حرمله ها گشته ميا كوفه حسين
گرگها منتظر يوسف زهرا هستند
فتنه اي سخت به پا گشته ميا كوفه حسين
خواب ديدم دهم ماه محرم آقا
سرت از پشت جدا گشته ميا كوفه حسين
كاش مي شد كسي سفيد كند
پيش ارباب روي مسلم را
ببرد سوي او پيام مرا
بخرد آبروي مسلم را..
ببرد سويش اين خبر را كه
كوفه در سر خيال ها دارد
سر بازار نيزه سازيشان
آه خيلي برو بيا دارد..
كوفياني كه دعوتت كردند
در به روي سفير تو بستند
كوچه گرديست كار من اما..
همه در خانه هاي خود هستند..
كاش بودي نگاه ميكردي..
لبم از تشنگي ترك برداشت..
هردري را زدم جواب شدم..
مسلمت حال و روز مضطر داشت..
كاش بودي نگاه ميكردي
زير اين ماه راه ميرفتم
كوچه در كوچه بغض ميكردم
گاه و بيگاه راه ميرفتم..
كاش بودي نگاه ميكردي
سهمم از كوفيان خيانت شد
از من بي پناه با سنگ و..
آتش و طعنه ها ضيافت شد..
سر دارالعماره ام اما..
فكر خود نيستم به فكر توام
غصه ي غربت تو را دارم..
زار و لبريز غم به فكر توام..
كاش مي شد كه از همين حالا
زينب و دختر تو برگردد
قبل ازينكه اسيرشان بكنند
سوره كوثر تو برگردد
اين جماعت به دست هاي اسير
پيش مردم طناب ميبندند
مشك ها را بگو كه پر بكنند
كه به روي تو آب ميبندند
تيرها را سه شعبه ميسازند..
تاكه بهتر سوي هدف بزنند
رسمشان است وقت صيد شكار
رقص شادي كنند كف بزنند
يوسف كربلا در اين فكرم
رحم بر پاره پيرهن نكنند..
لال گردد زبان من آقا
پيش زينب تو را كفن نكنند
پيك مجروح تو شرمنده ات آقا شده است
يار آواره ات اي يار چه تنها شده است
عرق شرم منو اشك دو چشمان من است
اگر اين شهر شبيه شب دريا شده است
تا كه خاكي نشده معجر زينب برگرد
كه براي حرمت كوفه محيا شده است
كوچه هايش چقدر مثل مدينه تنگ است
واي هر كوچه پر از روضه ي زهرا شده است
خبرت امده و دست به كارند همه
شهر ازين شده بازار چه غوغا شده است
سنگ ها دست به دست از همه جا جمع شده
پاي خاكستر و اتش همه جا وا شده است
شيرخواران پس از اين خواب ندارند كه با
تير چون نيزه خود حرمله پيدا شده است
از همان روز كه ديدند چه دارد با خود
حرف شش ماهه زدن بر نوك ني ها شده است
من از آن كعب ني و هلهله ها فهميدم
كه از امروز سر طفل تو دعوا شده است
گوشواره ،گل سر، چار قد و گهواره
رسم سوغاتي نامردم اينجا شده است
گرمي مجلس نامحرم بي پرواش
خنده بر بي كسي دختر نو پا شده است
هيزم آورده بريزد به تنورش خولي
در تنوري كه به اميد تو برپا شده است
آه برگرد كه در بين حرامي هايش
سند سوختن دخترت امضا شده است
من مث نامه ي سربسته شدم
مثل يك دل، دل بشكسته شدم
در زدم تو خونشون رام ندادن
انقدر قدم زدم خسته شدم
بالاي بام مي زنم صدات حسين
كاش باشم منم تو كربلات حسين
دو تا قربوني آوردم با خودم
بچه هام فداي بچه هات حسين
عوض حنجر تو من چي بدم
نذر انگشتر تو من چي بدم
اگه بچه هاتو بازار بيارن
جواب مادر تو من چي بدم
كوفه لحظه لحظه تغيير مي كنه
مهمون و از زندگيش سير مي كنه
خيلي از موهام سفيد شد اين روزا
نگروني آدم و پير مي كنه
بعد از اين ديگه منو سفير نكن
دختراتو توي كوفه پير نكن
حالا كه مي خواي بياي، بيا ولي
زن و بچه تو ديگه اسير نكن
واسه تو شب تا سحر در مي زنم
وا نكردن در ديگر مي زنم
دارم از دل نگرونى مي ميرم
خودم و اين در و اون در مي زنم
نيا گفتنم برا دخترته
گريه هام براى انگشترته
با سر شكسته سربسته مي گم
اونكه دارى مياريش خواهرته
چه جورى به فكر جونت نباشم
يا كه گريون جوونت نباشم
همه آماده كشتن تواند
چه جورى دل نگرونت نباشم
كوفه با حرمله بيعت مي كنه
برا كشتن تو نيت مي كنه
كوچه هاى تنگى كه اين جا داره
خيلي زينب و اذيت مي كنه
اينجا هزار حرمله در انتظار توست
آقا براي آمدنت كم شتاب كن
رحمي به روز من نه به روز رقيه كن
فكري به حال من نه به حال رباب كن
رحمي نمي كنند عزيزم به هيچ كس
حتي به تشنه اي كه فقط شير خواره است
در كوفه اي كه وعده ي سوغات مردمش
تنها براي دختركان گوشواره است
اينجا نيا كه آخر سر چشم مي زنند
اين چشم ها به قامت آب آورت حسين
اين دستها كه ديده ام از كينه مي برند
انگشت را به خاطر انگشترت حسين
برگرد جان من كه نبيني ز بام ها
آتش كشيده اند سر و دست و شانه را
يا از فراز نيزه نبيني كه مي زنند
بر پيكر سه ساله ي تو تازيانه را
مي ترسم از دمي كه بيايند دختران
با گونه هاي زخمي و نيلوفري،ميا
اين شهر بي حياست به جان سكينه ات
مي ترسم از حرامي و بي معجري ميا
دهانم خشك و جسمم غرق خون و ديده دريايي
عجـب كـردند اهـل كوفـه از مهمان پذيرايي
همانهايي كه در اين شهر گرداندند رو از من
فـراز بامهــا در چشمشـان گشتـم تمـاشايي
سـرم را بـرد قاتـل هديـه از بهــر عبيــدالله
تنـم در كوچههــا گرديـده گـرم راهپيمايـي
به جسم تا كه ممكن بود آمد زخم روي زخم
نبــودي كوفيــان را بيشتــر از ايـن توانـايي
رسيـده ضربههــا بـر سينـه و پهلـو و بازويم
بيا بنگر كه مسلم پـاي تـا سر گشتـه زهرايي
از آن ترسم كه چـونآيـي نبينم ماه رويت را
ز بس از چشـم گريانـم عطش بگرفته بينايي
اگر چه رنگ خون زيباست بر روي شهيد اما
تماشا كن كه روي من به خون بخشيده زيبايي
تمـام شب كنـار كوچههـا تنهـا تو را ديدم
خـدا دانـد نكـردم لحظـهاي احساس تنهايي
بيـا نامـردي و پستـي اهـل كوفــه را بنگـر
كه بهر كشتن يك تن كند شهري صفآرايي
سزد «ميثم» به ياد كام عطشان و لب خشكم
كند تا جان به تن دارد به اشكِ ديده، سقّايي
به نام حضرت مسلم ثنا كنم آغاز
كه سيدالشهداء راست اوّلين سرباز
بخاك تربت او سجده مي برم به نماز
حريم اوست مرا قبله گاه راز و نياز
عقيده ام بجز اين نيست در مسير ولا
چه خاك تُربت مسلم چه خاك كرب و بلا
كسي كه بود سراپا حقيقت ايمان
كسي كه گشت زخونش مرّوج قرآن
كسي كه دست زجان شست در ره جانان
كسي كه زائر قبرش بُود امام زمان
كسي كه پيشتر از موسم ولادت او
گريست چشم نبي، در غم شهادت او
فداي حق شده و بعد از هزار و سيصد سال
هنوز زندگيش را بود شكوه و جلال
رسد، نداي رسايش به گوش در همه حال
كه اي تمام خلايق به قادر متعال
زجان گذشتن ما خاندان سعادت ماست
بناي ما همه در سايه، شهادت ماست
به منطقي كه بسي جاودانه خواهد بود
لبان شسته به خون را زهم چو غنچه گشود
به خون پاك شهيدان عشق خواند درود
بخلق كور و كر كوفه اينچنين فرمود:
كه اي به ملك خدا بر ستمگران بنده
بشر ز ننگ شما تا ابد سرافكنده
شما كه بهر بدن جان خويش را كشتيد
بپاس كافر، ايمان خويش را كشتيد
به حفظ ظالم، وجدان خويش را كشتيد
به حكم دشمن، مهمان خويش را كشتيد
شما كه عهد خدا و رسول بگسستيد
شما كه دل به يزيد شراب خور بستيد
به آن نمازگزارِ به سجده گشته شهيد
به آتشين سخنان ابوذرِ تبعيد
بخون زندۀ عمّار كُشتۀ توحيد
امام من كه بود مظهر خداي مجيد
پيام داده كه تسليم دست خصم مشو
فراز دار برو، زير بار ظلم مَرو
به آيه آيۀ قرآن به مصطفي سوگند
به جان پاك پيمبر به مرتضي سوگند
به اشك ديدۀ زهرا به مجتبي سوگند
بخون پاك شهيدان كربلا سوگند
كه اين شعار شهيدان راه ايمان است
سكوت پيش ستمگر خلاف قرآن است
شما كه جمله به حبل خداي چنگ زديد
چرا به دامن خود لكّه هاي ننگ زديد
چرا به پيكر مهمان خويش سنگ زديد
ز خون به چهرهاش از ضرب سنگ رنگ زديد
زنانتان به پذيرائيم چو برخيزند
بجاي گل همه آتش به فرق من ريزند
به كوفه اي كه شما غرق ذّلتيد در آن
به كوفهاي كه در آن از شرف نمانده نشان
به كوفه اي كه كند كفر جلوۀ ايمان
به كوفه اي كه بود گرگ را لباس شبان
نفس كشيدن در خاك آن سيه روزي است
براي مردم آزاده مرگ، پيروزي است
نسيم آورد از شهر مكّه بوي حسين
فراز بامم و چشمم بُود به سوي حسين
كه وقت مرگ ببينم رخ نكوي حسين
نگاه داشته ام جان در آرزوي حسين
عزيز فاطمه از درآ، به ديدۀ من
تا بپاي تو اُفتد سر بُريده من
نوشته بودمت اي آفتاب برج كمال
كه كوفيان همه كردند از من استقبال
ولي تمام شكستند عهد خود به جِدال
جدا شدند ز من از طريق كفر و ظلال
خدا گواست كه ديشب زني پناهم داد
چو ديد خانه ندارم به خانه راهم داد
چه اشكها كه به ياد تو ريختم ديشب
چه رازها كه عيان با تو داشتم بر لب
به سوي كوفه ميا اي بزرگ آيت ربّ
كه خون چكد به عزايت ز ديدۀ زينب
ميا به كوفه كه اين قوم بي خبر ز خدا
به پيش چشم عزيزان سرت كنند جدا
به پاي كاخ ستم فوج فوج عدوانش
يكي بگفت: شكستيم عهد و پيمانش
يكي بگفت: مبادا كنند قربانش
يكي بگفت: كه شايد برند زندانش
بگوش بود در آنجا ز هر دري سخني
كه شد ز بام سرازير نازنين بدني
نديده ديده خدايا كه ناز بين مهمان
سرش به بام و تنش در محلّ قصّابان
دو ماه پاره او در ميانۀ زندان
عزا گرفته نهاني ز چشم زندانبان
ستاره ريخته «ميثم» ز آسمان بَصَر
بياد آن پدر و اشك چشم آن دو پسر
اي مرد اي كه روي به اين سو نهاده اي
بگذر چرا به خانه من تكيه داده اي؟
كردي بهانه تشنگي و آب خواستي
نوشيدي آب و باز هم اين جا ستاده اي
وحشت زده است شهر و گواه است حال تو
كه آزاده اي و در كف دشمن فتاده اي
مردان كوفه را همه از بيعت يزيد
تيغي به دست هست و به گردن قلاده اي
يا خانه را نداني و گم كرده اي تو راه؟
يا بس كه راه رفته اي از پا فتاده اي؟
فرمود طوعه را كه منم نايب حسين
من مسلمم كه بر رخ من در گشاده اي
سرگشته ام از آن كه مرا نيست خانمان
و آن را كه خانه نيست ندارد اراده اي
او را شناخت و آن شب پناه داد
زن بود و داشت مردمي فوق العاده اي
فردا دريغ پيكر او پاره پاره شد
از تيغ هر سواره اي و هر پياده اي
اي مسلم اي بزرگ مسلم تو را سلام
اي گل كه زينت در دارالشهاده اي
تو اولين سفير حسيني كه حمزه وار
تا پاي جان به راه عقيدت ستاده اي
در زير تيغ قاتل و بالاي كاخ ظلم
اول سلام را تو به آن كعبه داده اي
غير از اراده تو نبود اين كه لب گشود
در وصف تو "مويد" ما بي اراده اي
برگرد اي حبيب كه كوفه است پر فريب
با يك تَشَر ز خصم گذارد تو را غريب
اينجا كسي به فكر تو و زينبِ تو نيست
گيسو شود سپيد و محاسن شود خضيب
ديروز يكصدا همگي از تو دم زدند
امروز يك سراغ نگيرند از حبيب
راحت ز عهد و بيعت خود دست مي كشند
گفتارشان عجيب و رفتارشان عجيب
تكذيب مي كنند علي را به راحتي
با واژه هاي ناب وَ اَلفاظ دلفريب
بازار گرم نيزه فروشان دهد پيام
شش ماهه هم ، نمانَد از اين وضع بي نصيب
زنهايشان سفارش سوغات مي دهند
مردانشان به غارت خلخال بي رقيب
با دختران بگو كه نبندند،زينتي
اينجا امان ، گمان نكند دختر نجيب
اينجا سخن ز حفظ حجاب و عفاف نيست
اطرافشان پر است ز چشمان نا نجيب
دعوت به جاي سفره به گودال مي كنند
حِس مي كنم ز مقتل خود بوي عطر سيب
از روي بام دارالاماره دهم سلام
ياد تو يابن فاطمه از دل بَرَد شكيب
گفتم بيا به كوفه ، ميا كوفه يا حسين
كُشته به دِشنه مي شوي و تشنه عنقريب
منم مسلم كه اربابم حسين است
قرار قلب بي تابم حسين است
خوشم در راه حق عطشان بميرم
چه بيم از تشنگي آبم حسين است
گروهي سيف آل هاشمم خواند
گل اسماء و القابم حسين است
سرم در پيش ظالم خم نگردد
بلي استاد آدابم حسين است
صفاي هر گلي چندين صباح است
گُل تا حشر شادابم حسين است
بيا بر چشمم اي خواب شهادت
بخوان ، لالائي خوابم حسين است
نديدم بينتان گوهر شناسي
به او گويم ، دُر نابم حسين است
تو باش اي آفتاب كوفه شاهد
كه خورشيد جهان تابم حسين است
قسم بر كعبه و ميقات و زمزم
نماز و مُهر محرابم حسين است
حسين را يافتم در كشور دل
در آن كشور خدا يابم حسين است
پيامم بر عبيدالله اين است
رئيس كل احبابم حسين است
بزن جلاد خائن گردنم را
به شهر جذبه جذابم حسين است
ز حزب و فرقه من خيري نديدم
قوام قوم و احزابم حسين است
باور نمي كردم گذرها را ببندند
من را كه مي بينند درها را ببندند
خورشيد بودم زير نور ماه رفتم
جان خودت تا صبح خيلي راه رفتم
در شهر كوفه كوچه گردي كم نكردم
اين چند شب يك خواب راحت هم نكردم
من شير بودم كوفه در زنجيرم انداخت
اين كوچه هاي تنگ آخر گيرم انداخت
امروز جان دادم اگر جانت سلامت
دندان من افتاد دندانت سلامت
حالا كه مي آيي كفن بردار حتما
اي يوسف من پيرهن بردار حتما
حالا كه مي آيي ستاره كم بياور
با دخترانت گوشواره كم بياور
حيرانم اما هيچكس حيران من نيست
باور كن اينجايي كه ديدم جاي زن نيست
اينجا براي خيزران لب را نياري
آقا خدا ناكرده زينب را نياري
اصلا ببين گل ها توان خار دارند؟
پرده نشينان طاقت بازار دارند؟
من راضي ام انگشتر من را بگيرند
وقت كنيزي دختر من را بگيرند
اينجا براي نعل پا دارند آنقدر
كنج تنور خانه جا دارند آنقدر
مهر و وفا كه نه جفا دارند، اما
اينجا كفن نه بوريا دارند اما
بايد مسير تو چرا اينجا بيفتد
حيف از سر تو نيست زير پا بيفتد
مسلم كه از حسين سلام مكرّرش
بايد كه خواند حضرت عبّاس ديگرش
فرموده مدح و منقبتش را به افتخار
ثاراللّهي كه بوده نبي مدح گسترش
ايثار و عزم و غيرت و آزادي و شرف
تعظيم مي كنند همه در برابرش
حيرت برند اهل فضيلت به رتبه اش
زانو زنند اهل كرامت به محضرش
مبهوت گشته آدميان و فرشتگان
از عزّتي كه كرده عطا حيّ داورش
نايب مناب يوسف زهرا كه عرشيان
حسرت برند بر شرف خادم درش
اوّل شهيد هاشميان كز جلال و قدر
در شهر كوفه مهدي زهراست زائرش
از سنگ كمتر است به پيش قدوم او
گيرم به خاك ره بفشانند گوهرش
عشق حسين شيرۀ جان گشت در بدن
از لحظه اي كه شير به او داد مادرش
هم خود فدايي ره فرزند فاطمه
هم شد شهيد پنج پسر سه برادرش
تقديم كرد پنج پسر در طريق دوست
حتّي به همره اُسرا رفت دخترش
تعريف كرد و داد خبر از شهادتش
با ديدن عقيل همانا پيمبرش
اين است آن شهيد كه در ياري حسين
تا روز محشر مسجد كوفه است سنگرش
بالاي دار رفت و همه سربدارها
گلبوسه مي زنند به قبر مطهّرش
يك قافله دل آمد از راه
كه زينت باغ بهشت است
يك قافله كه فرش راهش
بال و پر حور و فرشته است
پيچيده عطر و بوي اسپند
اين كار ، كار جبرئيل است
اين جا بساط عشق برپاست
اين جا ديار جبرئيل است
اين كاروان آورده با خود
يك كهكشان خورشيد با ماه
دنيا به چشم خود نديده
مانند اين ها را به والله
كوري چشم هر حسودي
هر يك شبيه آفتابند
كوچك ترين ها هم بزرگند
اين ها همه عالي جنابند
بر آسمان شانه ي ماه
عكس ستاره خوب پيداست
اين دختر ناز و سه ساله
حوريه است و مثل زهراست
هنگام بازي ، دست عبّاس
در دست او قلاب مي شد
با هر «عمو جان» رقيّه
هي در دلش قند آب مي شد
چندين قدم هم آن طرف تر
يك بانوي حيدر شمائل
از شش جهت تحت نظارت
دارد مي آيد بين محمل
خورشيد ، رويش را نديده
از بس كه اين زن با حجاب است
شكرخدا پاي علمدار
اين جا براي او ركاب است
وقتي كه زينب شد پياده
غم هاي او بي انتها شد
تا خيمه را عباس علم كرد
كرب و بلا ، كرب و بلا شد
بوي جدايي را شنيده
اين غصّه را باور ندارد
يك لحظه هم حتّي عقيله
چشم از حسينش برندارد
رو كرد آقا سمت زينب
پرسيد از چه بي قراري ؟!
خواهر! خيالت تخت باشد
غصّه نخور ! عبّاس داري
رو كرد آقا سمت عبّاس
گفت: اي پناه خانواده
با احتياط از بين محمل
دوشيزگان را كن پياده
خيلي مراقب باش عبّاس
نگذار طوفان پا بگيرد
اي نور چشم من ! مبادا
خاري به چادرها بگيرد
خيلي مراقب باش عبّاس
اين ها عزيزان خدايند
بر چشم هاي هرزه لعنت
اين ها كنيزان خدايند
حتماً سفارش كن به زن ها
حرزي به دخترها ببندند
چندين گره را قرص و محكم
در زير معجرها ببندند
سايه ات تا روز محشر بر سر من مستدام..
بهجة قلبي عليك دائما مني السلام..
قرص قرص است از كنارت بودنم ديگر دلم..
تكيه گاه شانه هاي خسته ام در هر مقام..
پابه پايت آمدم يك عمر همدل همنفس
پابه پايت آمدم هرجاكه رفتي گام گام
باتو اين پنجاه سال احساس عزت داشتم..
با تو در محمل نشستم در كمال احترام
با تو تا اينجا رسيدم بي غم و بي دردسر
با تو ميگويند از امنيتِ من خاص و عام..
اسم اينجا را كه گفتي سينه ام آتش گرفت
شعله ور شد خاطرم از غصه هاي ناتمام..
نخل مي بينم؟!و يا اينكه سپاه آورده اند..
سرنوشت ما چه خواهد شد اخا ماذا الختام؟
با تو دارم سايۀ سر با ابالفضلت ركاب
بي تو واي از ناقۀ بي محمل و اشك مدام..
با تو دور خيمۀ اهل حرم آرامش است..
بي تو واي از آتش افتاده بر جان خيام..
با تو هرصبح آفتاب اول سلامم ميكند
بي تو زينب ميرود بي پوشيه بازار شام..
با علي اكبر عصاي دست پيري داشتم
بي علي اكبر من و باران سنگ از روي بام
با تو دست هيچكس حتي به سمت من نرفت..
بي تو ما را مي برند اشرار تا بزم حرام..
گلهاي اهل بيت به گلزار مي رسند
موعوديان به موعد ديدار مي رسند
اينجا زمان وصل چه نزديك حس شود
دلدادگان وصل به دلدار مي رسند
اين حاجيان كه نيمه شب از كعبه آمدند
آخر همه به كوچه و بازار مي رسند
اين كاروان به قافله سالاريِ حسين
دارند با امير و علمدار مي رسند
گاهي دم از شريعه و گودال مي زنند
گاهي به تلّ خاكي و هموار مي رسند
ناگاه با برادر خود گفت خواهري:
اين نخل ها به ديدۀ من تار مي رسند
اين باغهاي كوفه چرا نيزه داده اند
اين ميوه ها چه زود سرِ بار مي رسند
يك دختر جليله به بابا خطاب كرد:
اين نامه ها كه از در و ديوار مي رسند...
...آن هيجده هزار نفر كه نوشته اند:
آقا بيا ،كجا به تو اي يار مي رسند
يك مادري به نغمه لالايي اش سرود
حتماً به داد كودك گهوار مي رسند
ناگه سه ساله بر سرِ دوش عمو گريست
اين خارها به پاي من انگار مي رسند
حالا حسين يك يكشان را جواب داد:
اينجا به هم حقايق و اسرار مي رسند
اينجا زمين قاضريه ، دشت كربلاست
جايي كه تيرهاي هدف دار مي رسند
اينجا به غير نيزه تعارف نمي كنند
از شام و كوفه لشگر جرار مي رسند
سر نيزه ها به پيكر من بوسه مي زنند
شمشيرهاي تشنه و قدار مي رسند
ذبح عظيم پيش تماشاي زينب است
شمر و سنان به قهقهه اين بار مي رسند
حلق علي و قلب من و سينة يتيم
اين نقطه ها به حرمله انگار مي رسند
اينجا ترحمي به يتيمان نمي شود
زيور فروش هاي تبه كار مي رسند
سرهايتان به سنگ ، همه آشنا شود
بس هديه ها كه از در و ديوار مي رسند
جمعي براي بردن خلخال و گوشوار
جمعي براي غارت گهوار مي رسند
قدري به سينه آه برايم بياوريد
پيراهن سياه برايم بياوريد
اخبار بين راه برايم بياوريد
تربت ز قتلگاه برايم بياوريد
دارد حسين مي رود انگار كربلا
دارد دل رسول خدا مي شود مذاب
مي ريزد اشك روضه ز چشم ابوتراب
شد نوحه هاي فاطمه هم نالۀ رباب
كودك چقدر مي خورد از نهر آب، آب
دارد عجيب قصۀ غمبار ، كربلا
اين نالۀ دمادم زهراي اطهر است
زينب بدان كه كرب و بلا پر ز لشگر است
تا چند روز بعد ، حسينِ تو بي سر است
آنروز روز غارت خلخال و معجر است
بدتر ز روضۀ در و ديوار ، كربلا
گريان توست مادر تو اي حسين من
بر نيزه مي رود سر تو اي حسين من
گردد اسير خواهر تو اي حسين من
گردد يتيم دختر تو اي حسين من
تا شام و كوفه همره اغيار ، كربلا
عباس من تو دور و بر كاروان بمان
همراه زينب و كمك بانوان بمان
پشت و پناه لشگر و پير و جوان بمان
پيش حسين من به تمام توان بمان
بي تو نداشت سيد و سالار ، كربلا
اين قافله به سوي شهادت روانه است
شب نامه هاي مردم كوفه بهانه است
از غربت حسين هزاران نشانه است
در انتظار زينب من تازيانه است
زينب كجا و كوچه و بازار ، كربلا
انگار بوي پيرهني را شنيده اند
اينها حديث بي كفني را شنيده اند
اين سمّ اسبها بدني را شنيده اند
اين نيزه ها لب و دهني را شنيده اند
رفت از مدينه تيزيِ مسمار ، كربلا
مادر هنوز پهلوي من درد مي كند
اين زخمهاي بازوي من درد مي كند
جاي كبوديِ روي من درد مي كند
خوردم زمين و زانوي من درد مي كند
واي از حديث سيلي خونبار ، كربلا
روزي كه وقت آمدنِ لشگرم رسد
ايام دادخواهيِ از داورم رسد
مهديِ من به داد دل مضطرم رسد
هم انتقام غنچه گل پرپرم رسد
پس مرگ بر منافق و كفار ، كربلا
تا كه فرمود همين جاست و اتراق كنيد
خواهري در دل خود بيرق غم را كوبيد
سر يك قافله پايين كه علمدار آمد
به زمين زد ستونهاي حرم را كوبيد
خواست خاتون دو عالم كه قدم رنجه كند
در بر ناقه علمدار علم را كوبيد
زانويش باز ركاب قدم خانم شد
تا كه بر شه پر جبريل قدم را كوبيد
خواست از معجزۀ چادر او بنويسد
عقل جبريل كم آورد قلم را كوبيد
از در زينبيه حاجت ما را دادند
خوش به آن دل كه در بيت كرم را كوبيد
صحبت كرببلا بود كه خانم نگذاشت
موج او آمد و درهاي دلم را كوبيد
بگذاريد كه از كرببلايش گويم
گريه اي سر دهم از هول و ولايش گويم
نفسي سخت كشيد و به برادر فرمود
اين چه دشتي است كه گودال در آنسو تر هاست
ظهر امروز اذان گفت علي و ديدم
ظهر يك روز سرت روي تن اكبرهاست
ساربان ديد عقيق يمنت را امروز
بعد از اين غصه من بردن انگشترهاست
خوشبحال من و كلثوم كه با عباسيم
عصر يك روز سنان همسفر خواهر هاست
چقدر دختر نوپاست خدا رحم كند
عصر يك روز به سرِ دختر هاست
باز امروز من و بافتن گيسويي
شام آنروز شبِ آتش و خاكستر هاست
بنشين تا كه از امروز گلويت بوسم
واي از روز دهم نوبت اين حنجرهاست
به مدينه برو امروز نبيند زهرا
عصر يك روز به روي بدنت لشگرهاست
دل من غرق اميد است اگر باشي تو
معجرم نيز سفيد است اگر باشي تو
دشت غم ، دشت عطش ، دشت بلايي كربلا
سينه سوز و جانگداز و غم فزايي كربلا
جمعي از خوبان عالم را هدايت بر سر است
باز كن در دل براي عشق جايي كربلا
زود باشد كاروان در كوي تو منزل كند
ميزبان حضرت خون خدايي كربلا
خيمه هاي عاشقان بر پا شود در خاك تو
تو به حج عشق تصوير منايي كربلا
تو غريبه نيستي با آستان اهل بيت
آشناي زاده ي خيرالورايي كربلا
طور سينايي ، كني موساي عمراني طلب
خضر امكاني پي آب بقايي كربلا
كعبه ي آل رسولي ، ثاني بيت الحرام
بعثت پاك حسيني را حرايي كربلا
آيه ي عشقي ولي هرگز نمي شد باورت
افكني بين دو عاشق را جدايي كربلا
آه از آن روزي كه زينب غرق خون بيند تو را
كه هم آغوش تن اهل ولايي كربلا
روز عاشورا كه باغ فاطمه پرپر شود
همنوا با زينبش نغمه سرايي كربلا
آن زمان كه دست عباس از بدن گردد جدا
ميزبان مقدم خيرالنسايي كربلا
عصر عاشورا كه آيد قتلگاهت ديدني است
عشق با خون مي كند جلوه نمايي كربلا
كاش مي گفتي كه گلچين لاله را پرپر مكن
واي زين نامردمي و بي حيايي كربلا
ميهمان را با لب عطشان چه قومي مي كشند ؟
واي از اين كوفه و اين بي وفايي كربلا
اي زمين ، اي ارض اقدس ، اي حريم كبريا
تا ابد با آل زهرا همنوايي كربلا
امروز محرمان حرم سايه ي سرم
شام دهم زمان نفس هاي آخرم
امروز بين حلقه شيران هاشمي
شام دهم به حلقه زنجير پيكرم
امروز دخترك سر دوش عمو ولي
شام دهم به گريه كه عمه گل سرم
امروز گرد چادرش را تكانده اي
شام دهم به خون تو آغشته معجرم
امروز مانده اي كه قرارم شوي ولي
شام دهم به نيزه نماني برادرم
امروز تكه خار ز پايم در آوري
شام دهم زجسم تونيزه در آورم
امروز دختران تو در خيمه ها ولي
شام دهم در آتش خيمه من و خودم
امروز هرچه دلش خواست ساربان گرفت
شام دهم كنار تو انگشتر آورم
اينجا كجاست برادر من؟ زودتر بگو
اي يادگــار مــادر من، زودتـر بگـو
اين دلهره كه در دل زينب فتاده چيست؟
بنگـر به حـال مضطر من، زودتر بگو
منت گـذار و خيمه در اين بـاديه مزن
تاج سـرم ، صنـوبر من زودتـر بگو
احساس مي كنم كه زمان جدايي است
اينگونه نيست دلبر من ؟ زودتر بگو
تعبير خواب كودكي ام يادتان كه هست
اي شاخه سار آخر من، زودتر بگو
كم بغض هاي سينۀ خود را فرو ببر!
حـرفي بزن بـرادر مـن، زودتـر بگو
اين غنچه هاي زير گلويت نشان چيست؟
باشـد فـدات حنجــر من ، زودتـر بگو
حس ميكنم كه زانوي من بي رمق شده
پشت و پنـاه و يـاور من زودتر بگو
اين ريشه هاي گيسوي من تير مي كشد!
دستي بكش تو بر سر من، زودتر بگو
عباس جور ديگري به حرم مي كند نگاه
طوري شده است معجر من؟ زودتر بگو
طفلي رقيه سخت دلش زير و رو شده
از حــال و روز دختــر من زودتـر بگو
دارم هـراس ديدن گـودال آن طرف
آيد صـداي مــادر من زودتــر بگــو
روز مرا مخواه كه شام عزا كني
خيمه مزن كه خيمه غم را به پا كني
دلشوره هاي خواهر خود را نگاه كن
پيش از دمي كه با غم خود آشنا كني
حتي قسم به سايه عباس مي خورم
تا التماس هاي مرا هم روا كني
تعبير شد تمامي كابوس هاي من
من را به قتلگاه كشاندي رها كني
صد بار ديده ام غمت از كودكي به خواب
صد بار ديده ام كه در اينجا چه ها كني
ديدم كه خاك بر سر و رويم نشسته است
ديدم رسيده اي كه مرا مبتلا كني
ديدم لبت ترك ترك و چهره سوخته
ديدم به چشمِ قاتل خود چشم واكني
ديدم كه سنگ شيشه پيشانيت شكست
ديدم كه تير از بدن خود جدا كني
ديدم براي آنكه بخيزي به زانويت
سر نيزه اي شكسته گرفتي عصا كني
ديدم لباس مادري ات را ربوده اند
پيراهني نبود و تنت بوريا كني
پنجه ي هجر گريبان مرا مي خواهد
غُصه كيسوي پريشانِ مرا مي خواهد
هجمه ي باد خزان است تبر آورده
همه گل هاي گلستانِ مرا مي خواهد
بوي خون مي دهد اين دشت خدا خير كند
اين چه خاكيست كه سامان مرا مي خواهد
آه تاوان جدائي تو جز مُردن نيست
بي تو پس دادنِ تاوان مرا مي خواهد
غربت ديده ي بارانيت اي دلخوشيم
آتش افروخته دامانِ مرا مي خواهد
لشكر نيزه كه چشم از تو نگيرد نكند
جان من آمده و جانِ مرا مي خواهد
چكمه ي كيست كه كُفرانه رجز مي خواند
نكند سينه ي قرآن مرا مي خواهد
كُشت دلشوره مرا آخرِ اين راه كجاست؟
اين زمين مهجه قلبم نكند كرب و بلاست
ناگهان دلهره بر پيكرِ من ريخته است
كربلا گفتي و بال و پر من ريخته است
اين غباري كه از اين دشت به رويِ تو نشست
پيشتر خاك عزا بر سرِ من ريخته است
لحظه اي روز دهم از نظرم سرخ گذشت
ديدم آنچه به دلِ مضطرِ من ريخته است
هر طرف چشم من افتاد به صحرا ديدم
تن بي سر شده دور و بَرِ من ريخته است
ديدم از خيره گي تير سه پر لخته ي خون
جاي شير از دو لب اصغرِ من ريخته است
غارت پيرهن پاره اگر طولاني است
گرگ از بسكه سرِ دلبرِ من ريخته است
كعب نِي از همه سو دورِ تنم پيچيده
دستِ تاراج سرِ معجرِ من ريخته است
آخرِ راه رسيديم بيا برگرديم
تا كه داغ تو نديديم بيا برگرديم
از كعبـه آمـديد طــواف خــدا كنيد
اكنـون مقــام در حـرم كربــلا كنيد
اينجاست آن مناي عظيمي كه جـاي ذبح
بايـد هـزار مـرتبه خـود را فـدا كنيد
مكه، صفـا و كربوبـلا مروۀ شماست
بايد كـه سعي با سـر از تن جدا كنيد
زهـرا به فـردفـرد شمـا ميكنـد دعا
اينك شمـا بـه دختر زهـرا دعا كنيد
تا خـون پاكتـان بـه نمـاز آبـرو دهد
در موج خون به خون خدا اقتدا كنيد
ديديد اگر به روي شما بسته شد فرات-
عبـاس را بـه يـاري اصغـر صدا كنيد
خواهيـد اگـر قبول شود حج خونتان
حـق رسـول را بـه شهـادت ادا كنيد
بايد جـدا شود سرتان در طواف خون
تا سعي خويش را به سر نيزهها كنيد
آينــدگان! ثـواب شهـادت نصيبتـان
هر صبح و شام گريه به خون خدا كنيد
الا! ياران من! ميعادگاه داور است، اين جا
بدن ها غرق خون، سرها جدا از پيكر است، اين جا
مَلَك! قرآن بخوان در خاكِ روح انگيز اين وادي
كه هفتاد و دو گل از باغ عترت، پرپر است، اين جا
نيازي نيست گل ريزد، كسي در مقدم مهمان
كه صحرا لاله گون از خونِ فرقِ اكبر است، اين جا
مگر نه در نماز عشق مي بايد وضو از خون
وضوي من ز خونِ حلقِ پاك اصغر است، اين جا
شود جان عمويي هم چو من، قرباني قاسم
كه مرگ سرخ بر وِي، از عسل شيرين تر است، اين جا
شود حل، مشكل بي آبي اطفال معصومم
كه سقا با دو چشم خون فشان، آب آور است، اين جا
نه تنها از تن مردان جنگي، سر جدا گردد
به نوك نيزه، طفل شير خوارم را سر است، اين جا
مبادا كس در اين صحراي خونين، نام آب آرد!
جواب "العطش" شمشير و تير و حنجر است، اين جا
الهي! دخت زهرا، پاي در گودال نگذارد
كه كعب ني جواب "يا اخا"ي خواهر است، اين جا
عجب نبود گر ابناء بشر گريند خون بر من
كه از خون گلويم رنگ، موي مادر است، اين جا
به عُمر خود مزن غير از در اين خانه را "ميثم"!
زيارتگاه دل تا صبح روز محشر است، اين جا
يوسف زهرا! ز شما پُر شدم
تا كه اسير تو شدم حُر شدم
از دل دشمن به سويت پر زدم
آمدم و حلقه براين در زدم
آمده ام تا كه قبولم كني
خاك ره آل رسولم كني
حرّ پشيمان تو ام يا حسين
دست به دامان تو ام يا حسين
يك نگه افكن همه هستم بگير
اي پسر فاطمه دستم بگير
روز نخستين به تو دل باختم
در دل من بودي و نشناختم
دست نياز من و دامان تو
كوه گناه من و غفران تو
ناله ي العفو بُوَد بر لبم
تا صف محشر خجل از زينبم
روي علي اكبر تو ديدني است
دست علمدار تو بوسيدني است
مهر تو كُلّ آبروي من است
هستي من خون گلوي من است
چه مي شود كشته ي راهت شوم؟
خاك قدم هاي سپاهت شوم؟
حرّ رياحي به درت آمده
فطرس بي بال و پرت آمده
با نگه خويش كمالم بده
وز كرم خود پر و بالم بده
بال من از تيغه ي شمشيرهاست
سينه ي تنگم سپر تيرهاست
مقتل خون، اوج كمال من است
تير محبت پر و بال من است
بال بده، فطرس ديگر شوم
طوطي گهواره ي اصغر شوم
اي رهبــر احـرار! مــن حـر شمـايم
هــرچنـد بــا بيگانـه بـودم، آشنـايم
تو در كرم چون جد خود پيغمبر استي
تو در بـه روي دشمن خود هم نبستي
شـرمنــده از اولاد زهـــراي بتـــولم
مـردودم امــا ميكنــد لطفـت قبولم
روزي كه چون خاري به راهت سبز گشتم
گويـي دوبـاره بـا نگـاهت سبز گشتم
هـم سوختي از برق حسنت حاصلم را
هـم بـا نگاه خشم خـود بردي دلم را
بـاغ وجــودم را حسيـنآبـاد كـردي
يكـدم اسيــرم كـردي و آزاد كـردي
آن روز ديــدم مظهــر عفــو خــدايي
چشمت به من ميگفت: حر! تو حر مايي!
زنجيــر ذلـت را ز اعضــايـم گشـودي
افسـوس! اي مـولا ندانستـم كـه بودي
ديگـر وجـودم غــرق در نـور خـدا بود
در بين دشمن هـم دلم پيش شمـا بود
يـا يـك نگـاه خشـم، هستم را گـرفتي
آنجـا نفهميـدم كــه دستــم را گرفتي
اكنون كه چشم خويش را وا كردم امروز
خـود را در آغـوش تو پيـدا كردم امروز
بي دام و آب و دانه كبوتر گرفته اي
از پَـر شكسته آمده اي پَر گرفته اي
نگذاشتي كه مـن برسم، پيش آمدي
دستِ مرا بـه دستِ مُطّهر گرفتـه اي
برداشتي ز گردنِ من چكمههاي شرم
اشكِ مرا همان جلويِ در گرفتـه اي
اين خواب نيست، درست ديدهام، حسين
حُرّ را به سينه مثلِ برادر گرفتـه اي؟
نا خوانده ام اگر چه، ولي حُرمتِ مرا
مهمان نواز، به چنـد برابرگرفتـه اي
با لشكري گرفتم اگر راهتـان، شـمـا
با يـك نگاه، راه بـه لشكر گرفتـه اي
يك بـار هم نـشد كه برويـم بـياوري!
ايـن مِـهرِ عـاشقانه ز مادر گرفتـه اي
بـا اينكه راه بستـم و بَـد دردِ سر شدم
بـا من چـه گفته و در بـر گـرفتـه اي
سنـگِ تمـام گذاشتي، آقـا سـرِ مـرا
بـر زانـويت به لحظهي آخر گرفتـه اي
ايـن عاقبـت بخيـريِ زيبـا بـراي حُرّ
از مُصحـفِ رضايـتِ خـواهر گرفته اي
حالا كه رويِ زخـمِ سرم دستمالِ توست
دلشورهي مرا به عرصهي محشر گرفته اي
خدايا قطره بودم متصل كردي به دريايم
برون آورد دست رحمتت از دار دنيايم
من آن آواره اي بودم كه كوي يار را جستم
و يا گمگشته اي بودم كه مولا كرد پيدايم
به جاي آنكه از درگاه لطف خود كند دورم
صدا كرد و پذيرفت و پناهم داد مولايم
بود بهر من از امروز نام حرّ برازنده
همانا افتخارم بس كه ديگر حرّ زهرايم
سر و دست و تن و جانم هزاران بار قربانش
كه مولا كرد زنجير اسارت باز از پايم
سراپا غرق اشك خجلتم يارب نميدانم
كه چشم خود چگونه بر روي عباس بگشايم
يقين دارم يقين دارم كه ميبخشد مرا زينب
اگر بيند كه دامن پر شده از خون سيمايم
دعا كن يابن زهرا تا ز تير و نيزه و خنجر
به جاي اكبرت از هم شود پاشيده اعضايم
به خود گفتم كه شايد از كرم بخشي گناهم را
ندانستم كه در نزد حبيبت ميدهي جايم
نبسته باب توبه بر روي كس توبه كن "ميثم"
مرا از باب توبه سوي خود آورد آقايم
من آن حرم كه حريّت عطا كرده است مولايم
مخوانيدم دگـر حــرّ يزيـدي، حــر زهرايم
اگرچـه ذرهام، در دامـن پـرمهـر خورشيدم
اگرچـه قطـره بودم، وصـلِ دريا كرد دريايم
اگر دامـان مهـرش را نگيـرم، اوفتـد دستم
گر از كويش گذارم پاي، بيرون، بشكند پايم
اگر عباس گويد دست و سر، سازم به قربانش
وگـر اكبــر پسنـدد، كشتـۀ آن قد و بالايم
ز چشمم اشك خجلت بود جاري، بخت را نازم
كه هم بخشيد، هـم اذن شهادت داد مولايم
تمنايم فقط ايـن است از ريحـانۀ زهرا
كه با خون جبينم آبرو بخشد بـه سيمـايم
صـداي گريـۀ اصغـر ز قحـط آب، آبـم كرد
لـب خشكيدۀ عبـاس، آتـش زد بـه اعضايم
چه بيرحميد اهل كوفه! من با چشم خود ديدم
ترك خورده است از هرم عطش لبهاي آقايم
تماشاييست لبخندم اگر بـا چشم خود بينم
كـه مولايـم كنـد بـا پيكـر خـونين تماشايم
بسوزانيد و خاكستـر كنيـد از پـاي تـا فرقم
من آن پروانهاي هستم كز آتش نيست پروايم
ز خجلت خواست تا از تن شود روحم برون "ميثم!"
حسينبـنعلـي بـا يـك تبسـم كـرد احيايم
يوسف فاطمه من حر گنه كار توام
از دو عالم شده آزاد و گرفتار توام
تو به لطف و كرم خويش خريدار مني
من به جرم و گنه خويش خريدار توام
با چه رويي به تو رو آورم اي روي خدا
همه دانند كه من باعث آزار توام
جان ناقابل من گشته كلافي به كفم
كمترين مشتري عشق به بازار توام
تا لب خشك تو ديدم جگرم سوخت حسين
من جگر سوختة آه شرر بار توام
دوش اگر عبد خطاكار تو بودم، العفو!
نگهم كن كه دگر يار فداكار توام
پا به سرداري لشكر زدم و برگشتم
جان نثار ره عباس علمدار توام
دسته گل ساختم از اشك و نهادم روي چشم
تا صف حشر خجل از گل رخسار توام
چه براني، چه بخواني، در ديگر نزنم
چه كنم خارم و وابسته به گلزار توام
"ميثم" از سوز جگر گوي كه از سوز جگر
شرر شعر تو و دفتر اشعار توام
گرچه خارم اي گل زهرا تو دستم را بگير
من كه افتادم زغم ازپا تو دستم را بگير
من به اميد نگاه رحمت تو آمدم
قطرۀ ناچيزم اي دريا تو دستم را بگير
چكمه هاي خويش را برگردنم آويختم
كن نظر يك لحظه حالم را تو دستم را بگير
سربه خاك آستانت مي گذارم ياحسين
برنمي دارم سراز اينجا تو دستم را بگير
گر رهت رابستم وقلب تورا بشكسته ام
آمدم شرمنده اي مولا تو دستم را بگير
دستگيري اززپا افتادگان كارشماست
من كنون افتاده ام ازپا تو دستم را بگير
گرنگيري دست اين افتاده را اي واي من
هست اينك روز واويلا تو دستم را بگير
من اميري را رها كردم كه گردم بنده ات
بي كس وتنهايم وتنها تو دستم را بگير
اي كه فطرس را تو بخشيدي نجات از بند غم
من گرفتارم دراين صحرا تو دستم را بگير
مُحرم اين كعبۀ ايمان وعزّت گشته ام
شسته ام دست ازهمه دنيا تو دستم را بگير
نيست جزتو بهر من امروز مصباح الهدا
اي چراغ روشن فردا تو دستم را بگير
بهترين ره تا خدا رفتن ره مهرشماست
اي حبيب ربي الاعلي تو دستم را بگير
دوست دارم تاكنم جان را نثار راه تو
درفضاي گرم عاشورا تو دستم را بگير
عبد تو شدحُر وفائي تاكه عبد حُر شود
جان حُر اي مهربان مولا تو دستم را بگير
ديد خود را در كنار نور و نار
با خدا و با هوي در گير و دار
گفت از چه زار و در وا مانده اي
كاروان راهي و درجا مانده اي
نيست اين در بسته راهت مي دهند
دو جهان با يك نگاهت مي دهند
غرقه خود را ديد و از بهر حيات
دست و پا زد سوي كشتي نجات
تائبم بگشا به رويم باب را
دوست مي دارد خدا توّاب را
اي سراپا آبرو خاكم به سر
پيش زهرا آبرويم را مبر
بعد از اين خشكيده بر لب خنده ام
بسكه از طفلان تو شرمنده ام
مهربان آلوده ام پاكم نما
زير پاي زينبت خاكت نما
ديد حر از پاي تا سر حُر شده
سنگ جسته گوهر خود ، دُر شده
رو به سويش كرد شاه عالمين
گفت با حر اينچنين مولا حسين
با سپاهت راه ، سد كردي به من
نيستي بد گر چه بد كردي به من
تو نبودي قلب پر غم داشتم
در سپاهم حُر تو را كم داشتم
ما پي امداد تو بر خواستيم
گر تو پيوستي به ما ، ما خواستيم
عذر كمتر جو كه در اين بارگاه
عفو مي گردد به دنبال گناه
توبه را ما ياد آدم داده ايم
ما برائت را به مريم داده ايم
مُرده را ما خود مسيحا مي كنيم
درد را عين مداوا مي كنيم
نيستي در بين ما ديگر غريب
دوست مي دارم تو را مثل حبيب
سربلندي خصم دون پستت گرفت
خاك پاي مادرم دستت گرفت
گر چه صد جرم عظيم آورده اي
غم مخور رو بر كريم آورده اي
آب از سر چشمه ي تو گل نبود
سركشي از نفس بود از دل نبود
تو بدي كردي ولي بد نيستي
خوب دادي امتحان رد نيستي
گفت مس رفتم طلا بر گشته ام
نه طلا بل كيميا برگشته ام
از درش اكسير اعظم رفتم
يك نگه كرد و دو عالم يافتم
از ميان خيمه هاي بوتراب
يك صدا مي آيد آنهم آب آب
من نه باكم از هزاران لشكر است
ترس من از اشك چشم اصغر است
اي حر تو از اين پيشتر بودي حسيني
حتـي تـو در صلب پدر بودي حسيني
ديشب دعـا كـردم كـه پيش ما بيايي
آخـر تـو نـه حـر يزيــدي حـر مـايي
پيش از ولادت مـا دلت را برده بوديم
بر تـو بشـارت از بهـشت آورده بوديم
در كوثر رحمت شنـاور گشتي اي حر
زهرا دعايت كـرد تـا برگشتي اي حر
ما بـر گنهكـاران در رحـمت گشوديم
روزي كه تو با ما نبودي، بـا تـو بوديم
با دست عفو خود به پايت گل فشانديم
تو دوستي، ما دشمـن خود را نرانديم
با ما شدي ديگر ز خود، خود را رها كن
خـون گلـويت را نثـار خـاك مـا كن
هرچند بـد كردي، خريدارت منم من
در اين جهان و آن جهان يارت منم من
تو خار، نه! تو شاخـۀ يـاس من استي
تو حـر عاصـي نه! تو عباس من استي
تـو جـاننثـار عتـرت پيغمبــر استي
در چشم مـن ديگـر علـيِّ اكبر استي
امروز، ديگر مـا تـو هستيم و تـو مايي
تنهـا نـه در مايـي در آغـوش خدايي
گفتم: بـرو! مادر بگريــد در عــزايت
مـادر نه! من ميگريم امـروز از برايت
وصف تـو را بايـد كنـار پيكـرت گفت
آري تو حري همچنان كه مادرت گفت
اي حر رياحي تو دگر حر خدايي
يك آينه توحيد ز مصباح هدايي
خارج شده از ظلمت و داخل شده در نور
سرتا به قدم مايي و از خويش، جدايي
ديروز گرفتار يزيد و سپه او
امروز در آغوش امام شهدايي
پاداش برون آمدنت از صف دشمن
اين بس كه به خاك قدم دوست فدايي
از فاطمه بردي به ادب نام، كه امروز
مشمول عطا و كرمِ مادرِ مايي
تو منتخب ما شدي امروز كه بايد
بر تير بلا، سينه ي خود را بگشايي
گفتيم كه مادر به عزايت بنشيند
ديديم كه تو لايق اين طرفه دعايي
چون قطره كه در بحر شود غرق، همانا
در خون خدا غرق شدي، خون خدايي
وقتي همه گفتند دگر بازنگردي
زهرا نگهت كرد و دعا كرد بيايي
«ميثم» مدد از فاطمه بستان كه هماره
با سوز درون، مرثيه بر حر بسرايي
نفس در سينه از آهم شرر شد
تمام قوت من، خون جگر شد
چه ايامي كه از شب، تيرهتر بود
چه شبهايي، كه با هجرت سحر شد
چه سود از گريه، هر چه گريه كردم
شرار دل، ز اشكم بيشتر شد
تن صد پارهات در كربلا ماند
سرت بر نيزه با من، همسفر شد
خميدم، در سنين خردسالي
به طفلي، قسمتم، داغ پدر شد
لب من از عطش، خشكيده بابا
چرا چشمان تو از گريه تر شد؟
زبان عمه، شمشير علي بود
ولي او بر دفاع من، سپر شد
نگه كردم به رگ هاي گلويت
از اين ديدار، داغم تازه تر شد
اجل، جام وصال آورده بر من
خدا را شكر، هجرانت به سر شد
سرشك دوستانم، دانهدانه
تمام نخل «ميثم» را ثمر شد
من نخل شكستۀ حسينم
در سوگْ نشستۀ حسينم
هم اختر آسمان عصمت
هم ماه خجستۀ حسينم
دريا شده تشنهكامِ اشكم
پيغمبـرخون، امام اشكم
من سورۀ كوثر حسينم
همسنگر مادر حسينم
مانند عمو، گرهگشايم
والله! قسم در حسينم
آزاده يتيمــهاي صغيــرم
صد قافله دل، بوَد اسيرم
قرآنِ فتاده زير پايم
هر چند، غريبم، آشنايم
هم لالۀ سرخ باغ خونم
هم ياس بهشت كربلايم
با مصحفِ روي لالهگونم
پيغمبــرِ قتلـگاه خـونم
آيينۀ روي سيّدالناس
سرتا به قدم، صفا و احساس
بوده است هميشه جايگاهم
دامان حسين و دوش عباس
هم بـوده حسيـن، سرفرازم
هم دخت علي، كشيده نازم
ويرانه، اگر چه جاي من بود
عالم، همه كربلاي من بود
چشم ملك از پي تبرّك
بر آبلههاي پاي من بود
ميبود به جنگ اهل بيداد
در هـر نفسـم، هـزار فرياد
خال لب من، شده است، تبخال
از سوز عطش، زدم پر و بال
نيش سر خارها، به پايم
انداختهاند عكس خلخال
بر من دف و چنگ، گريه ميكرد
كعب نـي و سنگ، گريه ميكرد
بودم به حسين، سرسپرده
كوه غم او، به دوش برده
هر چند كه دختري صغيرم
يك مرد، چو من، كتك نخورده
رخسـار منـوّرم، كبـود است
سر تا سر پيكرم، كبود است
من بودم و قلب داغديده
من بودم و قامت خميده
آن شب كه اجل، گرفت جانم
من بودم و يك سر بريده
سر را روي سينهام، فشردم
در گـوشۀ اين خرابه، مردم
ويراننشين شدم كه تماشا كني مرا
مثل قديم در بغلت جا كني مرا
گفتم ميآيي و به سرم دست ميكشي
اصلاً بنا نبود ز سر وا كني مرا
آن شب كه گم شدم وسط نيزهدارها
ميخواستم فقط كه تو پيدا كني مرا
از آن لبي كه دور و برش خيزراني است
يك بوسهام بده كه سر و پا كني مرا
با حال و روز صورت تغيير كردهات
هيچ انتظار نيست مداوا كني مرا
معجر نمانده است ببندم سر تو را
پيراهنت كجاست كه بينا كني مرا
وقتي كه ناز دختركت را نميخري
بهتر اسير زخم زبانها كني مرا
حالا كه آمدي تو؛ به ياد قديمها
بايد زبان بگيري و لالا كني مرا
عمّه ببخش دردسر كاروان شدم
امشب كمك بده كه مهيّا كني مرا
امشب كه با تو انس به ويران گرفته ام
ويرانه را به جاي گلستان گرفته ام
امشب شب مبارك قدر است و من تو را
بر روي دست خويش چو قرآن گرفته ام
پاداش تشنه كامي و اجر گرسنگي
گل بوسه ايست كز لب عطشان گرفته ام
از بس كه پابرهنه به صحرا دويده ام
يك باغ گل زخار مغيلان گرفته ام
از ميزباني ام خجلم سفره ام تهي ست
نان نيست جان زمقدم مهمان گرفته ام
زهرا به چادرش زعلي مي گرفت رو
من از تو رو به موي پريشان گرفته ام
من بلبل حسينم و افتادم از نوا
چون جغد، آشيانه به ويران گرفته ام
بر داغديده شاخۀ گل هديه مي برند
من جاي گل، سرِ تو به دامان گرفته ام
(ميثم) مدار خوف زموج بلا كه من
دست تو را به دامن طوفان گرفته ام
نامم رقيه است نزن ناشناس نيست
صبّم نكن ، كنيز خدا ناسپاس نيست
من دختر صغيرۀ سالار زينبم
فحشم نده كه منزلتم جز سپاس نيست
ناز يتيم را كه به سيلي نمي كشد
اين درخور لطافت گلبرگ ياس نيست
دست مرا ببند و ببر با تشر ولي
مشت و لگد كه پاسخ اين التماس نيست
در ضرب و شتم ، پيروي از دومي كني
با آن خبيث ، جز تو كسي را قياس نيست
مو ميكشي و مقنعه را پاره مي كني
اين گيسو است ، بند طناب و لباس نيست
اي دختران شام ، خدا اهلتان كند
اين كاروان كه مسخرۀ اين اُناس نيست
اي شاميان لباسم اگر پاره پاره است
قدري حيا ! نشان بزرگي لباس نيست
بابا چقدر صورت تو سنگ خورده است
اين رنگهاي روي تو اصلاً شناس نيست
انگار از قفا گلويت را بريده اند
آيا به پشت گردن تو جاي داس نيست؟
بايد كنون به عمه تأسي كنم ، پدر
جز بوسه از گلوي تو راه خلاص نيست
تا دوش تو سَرير مُقام رقيه بود
عالم شبانه روز به كام رقيه بود
تا روي زانوي تو سه ساله قرار داشت
آغوش تو دوام و قوام رقيه بود
هرجا كه صحبت از عمو عباس مي شنيد
بر عالمي تفاخُر نام رقيه بود
گاهي به لَحن با نمك و بچه گانه اي
بازيِ تو به خنده سلام رقيه بود
بالا نشين قافله بر شانه هاي تو
يعني فراز عرش به نام رقيه بود
تنها ز جانبِ عمو عباس هم نبود
اين همنشينيِ تو مرام رقيه بود
مي گفت العطش ، ولي اين هم بهانه بود
نام تو ذكر و وردِ كلام رقيه بود
وقتي ستون خيمۀ تو بر زمين فتاد
تازه شروع روز قيام رقيه بود
ديگر ز مشك ، آب سراغي نمي گرفت
انگار حرف ، آب حرام رقيه بود
وقتي به خيمه دست عدو بازِ باز شد
حكمِ فرار ، حكمِ امام رقيه بود
بر گوش او عدو كه دو تا گوشواره ديد
عمه به فكر حُسن ختام رقيه بود
كنون كه گوشۀ ويرانه آشيان دارم
براي آمدنت باغي از خزان دارم
اگر چه بي پر و بال و به بند زنجيرم
براي شرح غمم با تو صد زبان دارم
به فصل كودكي ام پيري ام نگو زود است
شكسته لاله ام و داغ باغبان دارم
زبان گشا و سخن گو به جان تو بابا
به سنگ بر كف دست و نه خيزران دارم
چه شد به نيزۀ دشمن تو بوسه مي دادي
نديدي ام كه به دل حسرتي از آن دارم
از آن شبي كه هراسان ز ناقه افتادم
به چهره ام اثر دست ساربان دارم
ز غمگساري اين شاميان همين كافي است
كه جاي لقمۀ نان درد استخوان دارم
به سان عمه اگر مو سپيد و رنجورم
شبيه مادر تو قامتي كمان دارم
اينجا بهانه ها خودشان جور مي شوند
كافي ست زير لب پدرت را صدا كني
كافي ست يك دو بار بگويي گرسنه ام
يا ناله اي به خاطر زنجير پا كني
اصلا نه ، بي بهانه زدن عادت همه ست
حرف گرسنگي نزدم باز هم زدند
ديدم كه بر لبان تو مي خورد پشت هم
چوب تري كه قبل لبت بر سرم زدند
آن قدر پيش طفل تو خيرات ريختند
نان هاي خشك خانه يشان هم تمام شد
امروز هم به نيت تفريح آمدند
عمه كجاست چادر من ؟ ازدحام شد
صبح و غروب و شام كه فرقي نمي كند
ما را خلاصه غالب اوقات مي زنند
يك در ميان به روي من و عمه مي خورد
سنگي كه سمت خيمه ي سادات مي زنند
از آن شبي كه زجر مرا دست عمه داد
لكنت زبان من نه مداوا نمي شود
پير زني كه موي مرا مي كشيد گفت
زلفي كه سوخته گرهش وا نمي شود
از خيمه ها دور از تمناي نگاهم
آن روز رفتي و دلم پشت سرت ماند
بيچاره لب هايم به دنبال لب تو
در حسرت آن بوسه هاي آخرت ماند
بوسيدن لب هاي من ، وقتي نمي برد
حق دارم از دست لبت دلگير باشم
وقتي به دنبال سرت آواره هستم
بايد اسير اين همه زنجير باشم
يادش به خير آن روزهاي در مدينه
دو گوشواره داشتم حالا ندارم
رنگ كبودم مال دختر بودنم نيست
من مشكلم اين جاست كه بابا ندارم
از شدت افتادنم از روي ناقه
ديگر برايم اي پدر پهلو نمانده
گيرم برايم چند معجر هم بيارند
من كه دگر روي سرم گيسو نمانده
از كربلا تا كوفه، كوفه تا به اين جا
در تاول پايم هزاران خار مي رفت
بابا نبودي تا ببيني دختر تو
با چه لباسي كوچه و بازار مي رفت
ديدم كه عمه آستين روي سرش بود
از گيسوي بي معجرم چيزي نگفتم
وقتي كه از گيسو بلندم مي نمودند
از سوزش موي سرم چيزي نگفتم
از خيمه ها كه رفتي و ديدي مرا به خواب
داغي بزرگ بر دل كوچك نهاده اي
گرچه زمن لب تو خداحافظي نكرد
مي گفت عمّه ام به رخم بوسه داده اي
من با هواي ديدن تو زنده مانده ام
جوياي گنج بودم و ويرانه نشين شدم
ممكن نشد كه بوسه دهم بر رخت به ني
با چشم خود ز خرمن تو خوشه چين شدم
تا گفتگوي عمّه شنيدم ميان راه
ديدم تو را به نيزه و باور نداشتم
تا يك نگه ز گوشه ي چشمي به من كني
من چشم از سر تو دمي بر نداشتم
با آنكه آن نگاه ، مرا جان تازه داد
اما دوپلك خود ز چه بر هم گذاشتي
يكباره از چه رو، دو ستاره افول كرد
گويا توان ديدن عمّه نداشتي
من كنار عمّه سِتادم به روي پاي
مجروح پا و اِذن نشستن نداشتم
دستي سياه بي ادبي كرد با سرت
من هم كبود دست روي سر گذاشتم
با آنكه دستبرد خزان ديده اي و ليك
باغ ولايت است كه سر سبز و خرّم است
رخسار توست باغ هميشه بهار من
افسوس از اينكه فرصت ديدار بس كم است
اي گل اگر چه آب نديدي ولي بُوَد
از غنچه هاي صبح لبت نو شكفته تر
از جورها كه با من و عمـّه شد مپرس
اين راز سر به مُهر، چه بهتر نهفته تر
هر كس غمم شنيد، غم خود زياد برد
بر زاري ام ز ديده و دل ، زار گريه كرد
هر گاه كودك تو ، به ديوار سر گذاشت
بر حال او دل در و ديوار گريه كرد
اي مه كه شمع محفل تاريك من شدي
امشب حسد به كلبه ي من ماه مي برد
گر ميزبان نيامده امشب به پيشواز
از من مَرَنج، عمّه مرا راه مي برد
گر اشك من به چهره ي مهتابي ام نبود
اي ماه، اين سپهر، اثَر از شَفَق نداشت
معذور دار، اگر شده آشفته موي من
دستم بر شانه به گيسو رَمَق نداشت
ويرانه،غصّه،زخم زبان،داغ، بي كسي
اين كوه را بگو، تن چون كاه چون كِشَد؟
پاي تو كو؟ كه بر سَرِ چشمان خود نَهم
دست تو كو؟ كه خار ز پايم برون كشد
سيلي نخوره نيست كسي بين ما ولي
كو آن زبان؟ كه با تو بگويم چگونه ام
دست عَدو بزرگ تر از چهره ي من است
يك ضربه زد كبود شده هر دو گونه ام
يكبار سر به گوشه ي ويران بزن ، ببين
من خاك پاي تو به جبين مي كشم بيا
كن زنده ياد مادر خود را ببين چسان
خود را از درد روي زمين مي كشم بيا
گر در بَرَت به پاي نخيزم ز من مپرس
اما ببخش، نيست تواني به پاي من
نه شمع در خرابه، نه تو گفتگو كني
مشكل شده شناختن تو براي من
اي آرزوي گمشده پيدا شدي و من
دست از جهان و هر چه در آن هست مي كشم
سيلي، گرفته قوّت بينايي ام
من تا شناسمت به رخت دست مي كشم
اي گل، زعطر ناب تو آگه شدم، تويي
ويرانه، روز گشته اگر چه دل شب است
انگشت ها كه با لب تو بوده آشنا
باور نمي كنند كه اين لب همان لب است
اي چراغ شب شهادت من
اي تماشاي تو عبادت من
جان من! باز بر لب آمده اي
آفتابا! چرا شب آمده اي
اي اميد دل شكسته ي من
اي دواي درون خسته ي من
گلوي پاره پاره آوردي
عوض گوشواره آوردي
نفسم هُرم آتش تب توست
جاي چوب كه بر روي لب توست؟
نگهت قطره قطره آبم كرد
لب خشكيده ات كبابم كرد
كه به قلب رقيّه چنگ زده؟
كه به پيشاني تو سنگ زده؟
سيلي از قاتلت اگر خوردم
ارث مادر به كودكي بردم
تنم از تازيانه آزردند
چادر خاكي مرا بردند
آفتاب رخم عيان گرديد
در دو پوشش رويم نهان گرديد
ابر سيلي به رخ حجابم شد
خون فرق سرم نقابم شد
شاميان بي مروّت و پستند
ده نفر را به ريسمان بستند
همه را با شتاب مي بردند
سوي بزم شراب مي بردند
من كه كوچكتر از همه بودم
راه با دست بسته پيمودم
نفسم در شماره مي افتاد
در وجودم شراره مي افتاد
بارها بين ره زمين خوردم
عمّه ام گر نبود مي مردم
تا به من خصم حمله ور مي شد
عمّه مي آمد و سپر مي شد
بس كه عمّه مدافع همه شد
پاي تا سر شبيه فاطمه شد
به جرم اينكه ندارم پدر زدند مرا
شبيه مادر در پشت در زدند مرا
خبر نداشتم اين ها چقدر نامردند
خبر نداشتم و بي خبر زدند مرا
خدا كند كه عمويم نديده باشد، چون
پدر درست همين دور و بر زدند مرا
پدر، وقت غذا تازيانه مي آمد
نه ظهر و شام كه حتي سحر زدند مرا
سرم سلامت از اين كوچه ها عبور نكرد
چقدر مثلِ تو اي همسفر زدند مرا
چه بينِ طشت، چه بر نيزه ها زدند تو را
چه در خرابه، چه در رهگذر زدند مرا
چه چشم زخم، چه زخمِ زبان، چه زخمِ سنان
اگر نظر كني از هر نظر زدند مرا
فقط نه كعبِ نِيّ و تازيانه و سيلي
سپر نداشتم و با سپر زدند مرا
پدر من از سرِ حرفم نيامدم پائين
پدر پدر گفتم هر قَدر زدند مرا
مگر به يادِ كه افتاده اند دشمن ها
كه بينِ اين همه زن بيشتر زدند مرا؟
زدند مادرتان را چهل نفر يكبار
ولي چهل منزل صد نفر زدند مرا
گفتن از زينب و عشقش به تو كار زهراست
زينبي كه همهي دار و ندار زهراست
پرورش يافتهي باغ و بهار زهراست
باعث فخر همه ايل و تبار زهراست
عمه نه؛ مادر سادات پس از زهرا اوست
هيچ كس ثاني زهرا نشود، تنها اوست
خواهرت هست و بر اين فيض مباهات كند
همه را مست خودش وقت مناجات كند
قبل تكبير اذان با تو ملاقات كند
بهتر از حضرت عباس مواسات كند
شيرزن نه به خدا خالق غيرت زينب
حافظ خانهي توحيد و امامت زينب
نشر اين عشق فقط از كرم زينب توست
عاشقي مشق شده با قلم زينب توست
هرچه غم در دل ما هست غم زينب توست
سرّ تربت كه شفا از قدم زينب توست
كربلا جلوهگهِ محترم زينب شد
پيشتر از حرم تو حرم زينب شد
آمده تا كه دوباره همه را مات كند
اينكه پيش از همه عاشق شده اثبات كند
نذر اولاد تو يك قافله سادات كند
تو دهي اذن و بر اين ذهن مباهات كند
نه نگو ورنه قسم بر لب زينب آيد
نام زهرا ببرد تا كه گره بگشايد
اين دو يوسف دو غلام علي اكبر هستند
اين دو تا آبروي عترت جعفر هستند
آشنا با همه آيات مطهر هستند
تربيت يافتهي ساقي لشگر هستند
اين جگرگوشه و آن پارهتن زينب توست
اين حسين و دگري هم حسن زينب توست
حرمله كو كه سهشعبه به كمان بگذارد
كو سنان نيزه به جسم دو جوان بگذارد
شمر كو پا به روي سينهشان بگذارد
سرشان را ببرد روي سنان بگذارد
تنِشان را به سُم مركبشان بسپارد
تا كه دست از سر تو قوم لعين بردارد
گرچه از داغ جوان تا شده اي ما هستيم
و كه گفته است كه تنها شده اي ما هستيم
تو چرا بار دگر پا شده اي ما هستيم
ما نمرديم مهيا شده اي ما هستيم
رخصت ديدن تو فرصت ما شد اما
نوبتي هم كه بود نوبت ما شد آقا
به درخيمه ما نيز هرازگاه بيا
با دل ما سه نفر راه بيا راه بيا
چشمهامان پر حرف است كه كوتاه بيا
تو بيا با قدمت گرچه با اكراه بيا
تا ببيني كه به تيغ و زره آراسته اند
تند بادند كه در معركه برخاستند
باز ميدان ز تو جنبش طوفان با من
تخت از آن تو و پيش تو جولان با من
شاه پيمانه ز تو عهد به پيمان با من
ذره اي غم به دلت راه مده جان با من
آمدم گرم كنم گوشه بازارت را
تا نگاهي بكني اين سر بدهكارت را
به كفم خيرعمل خيرعمل آوردم
دو شكر قند دو شهد و دو عسل آوردم
من از اين دشت شقايق دوبغل آوردم
دو سلحشور ز صفين و جمل آوردم
تيغ دارند و پي تو به صلايي رفتند
شيرهايم به پدر نه كه به دايي رفتند
دست رد گر بزني دست ز دامان نكشم
دست از اين خيمه رسد از سر پيمان نكشم
بعد از اين شانه به گيسوي پريشان نكشم
تيغ مي گيرم و پا از دل ميدان نكشم
به تو سوگند كه يك دشت به هم مي ريزم
چشم تا كار كند تيغ و علم مي ريزم
دختر مادرم و جان پس در خواهم داد
او پسر داده و من هم دو پسر خواهم داد
جگرش سوخت اگر من دو جگرخواهم داد
ميخ اگر خورد به تن، تن به تبر خواهم داد
چادرش را به كمر بست اگر مي بندم
دلِ تو مادريُ روضه ي او سوگندم
قنفذ از راه از آن لحظه كه آمد مي زد
تازه ميكرد نفس را و مجدد مي زد
واي از دست مغيره چقدر بد مي زد
جاي هر كس كه در آن روز نمي زد مي زد
مادرم ناله به جز آهِ "علي جان" نكشيد
دست او خرد شد و دست ز دامان نكشيد
واي اگر خواهر تو حيدر كرار شود
حرمم صاحب يك نه دو علمدار شود
لشگري پا و سر و دست تلنبار شود
بچه شير خودش شير جگردارشود
در دلم خون تو با صبرحسن مي جوشد
خون زهراست كه در رگ رگ من مي جوشد
وقت اوج دو كبوتر دو برادر شده بود
نيزه و تير تبرها دو برابر شده بود
خيمه اي سد دو چشم تر مادر شده بود
ضربه هاشان چه مكرر چه مكرر شده بود
روي پيشاني زينب دو سه تاچين افتاد
تا كه از نيزه سر اين دو به پايين افتاد
گاه ليلايي و گهي مجنون
گاه مجنونم و گهي ليلا
گاه خورشيد و گاه آيينه
روبروي هميم در همه جا
اي طلوع هميشه ي قلبم
با تو خورشيد عالمينم من
تو حسيني ولي گهي زينب
گاه زينب گهي حسينم من
وقت سجاده وقت نافله ها
لبمان نذر نام يكديگر
دو كبوتر در اين حوالي عشق
بر سر پشت بام يكديگر
من و تو آيه هاي تقديريم
من و تو همدليم و همدرديم
خواب بر چشممان نمي آمد
تا كه بر هم دعا نمي كرديم
دل ندارم تو را نظاره كنم
در غروبي كه بي حبيب شدي
تكيه بر نيزه ي شكسته زدي
اين همه بي كس و غريب شدي
كاش اين جا اجازه مي دادي
تا براي تو چاره مي كردم
اين گريبان اشتياقم را
پيش چشم تو پاره مي كردم
همه از خيمه ها سفر كردند
همه در خون خويش غوطه ورند
همه پيشت فدا شدند اما
كودكانم هنوز منتظرند
آن دمي كه ممانعت كردي
ميهمان نگاه من غم شد
از بلا و غمِ مصيبت تو
آن قدر سهم خواهرت كم شد
كودكانم اگر چه ناقابل
ولي از باده ي غمت مستند
آن دو بالي كه حق به جعفر داد
به خدا كودكان من هستند
خنده ها با نگاه غمگينت
اذن پرواز بالشان باشد
اذن ميدان بده به آن ها تا
شير مادر حلالشان باشد
بهترين بنده ي خدا زينب
هل اتي زينب، انمّا زينب
ريشه ي صبر انبيا زينب
زينبا زينبا و يا زينب
باني روضه هاي غم زينب
تا ابد مبتلاي غم زينب
گفت اي مصطفاي عاشورا
اي فداي تو زينب كبري
تو علي هستي و منم زهرا
پس فداي تمام پهلوها
سر خواهر فداي اين سر تو
همه ي ما فداي اكبر تو
گفت اي شاه ما اجازه بده
حضرت كربلا اجازه بده
جان اين بچه ها اجازه بده
جان زهرا اجازه بده
قبل از آن كه سر تو را ببرند
اين سر خواهر تو را ببرند
من هواي تو را به سر دارم
به هواي تو بال و پر دارم
از غريبي تو خبر دارم
دو پسر نه، دو تا سپر دارم
زحمتم را بيا به باد مده
اشتياق مرا به باد مده
در دل خيمه خسته اند اين دو
سر راهت نشسته اند اين دو
دل به لطف تو بسته اند اين دو
با بزرگان نشسته اند اين دو
اين دو با يار تو بزرگ شده اند
با علمدار تو بزرگ شده اند
اي فداي دلِ منوّرتان!
اي به قربان چشم كوثرتان!
واي بر حال جبرئيل، او را
گر برانيد، روزي از درتان
تو سليمان و موري آمده است
تا مشرّف شود به محضرتان
من كيم؟ دوره گردِ چشمانت
زينبم من همان كبوترتان
كودكانم چه ارزشي دارند؟
جانِ عالم، تصدق سرتان
كرده ام يا اخا دو آئينه
نذر چشم عليِ اصغرتان
ظهر ديدي چگونه خوش بودند
در صفوف نماز آخرتان
به اميدي بزرگشان كردم
تا به دستم شوند، پرپرتان
گر بگويي بمير، مي ميرند
دست بر سينه اند و نوكرتان
پاي تفسير، شيرشان دادم
پاي تفسيرِ گريه آورتان
پاي تفسير سوره ي مريم
سوره ي زخم هاي پيكرتان
تا كه راضي شوي و اذن دهي
پر بگيرند در برابرتان
يادشان داده ام، قسم بدهند
بر ضريح كبود مادرتان
بگذار اين كه ذبحشان سازم
پاي رگ هاي سرخ حنجرتان
عشق زينب با برادر جلوه اي ديگر گرفت
عشق بازي را به رسم عاشقي از سر گرفت
در مدار حق پرستي كو يكي زينب شناس
در مقام بندگي احراز از كوثر گرفت
سكۀ عشق و محبت را به نام خويش زد
زانكه از مريم مقام قرب ، بالاتر گرفت
چادرش نور حجاب نه فلك تامين كند
كي تواند دست دشمن از سرش معجر گرفت
حجر اسماعيل را در كربلا احداث كرد
او كه با قربانيانش سبقت از هاجر گرفت
گيسوي نوباوگان را شانه با لبخند زد
وقت رزم كودكان امداد از حيدر گرفت
تا نكاهد گوهر صبرش به ميدان عمل
در حرم دست توسل سوي پيغمبر گرفت
با شجاعت ، با شهامت ، با وقار آمد به پيش
گرد غربت را به كلي از رخ دلبر گرفت
مادري را كرد ثابت ، خواهري را داد اوج
سر ، فرو افكند و باران از نگاه تر گرفت
ياد ابراهيم داد اينگونه قرباني دهند
امتحان داد اول و راه حرم آخر گرفت
تا به مرگ كودكانش مطمئن گردد ز رزم
مادر رزمندگان در خيمه اي سنگر گرفت
عون از شهد شهادت ناگهان سيراب شد
با همان بال و پر خونين ، به جنت پر گرفت
چون در آن ميدان محمد شد حماسه آفرين
نعرۀ تكبير عباس دلاور سر گرفت
بار ديگر حمله اي با رمز يا زينب نمود
ساعتي نگذشت ، در خون ، ذكر يا مادر گرفت
لاله و آلاله پرپر ، پيش چشم باغبان
سوي گلزار شهيدان هر دو را در برگرفت
باز هم زينب نيامد ديدن اين كشته ها
پيش گهواره زباني با علي اصغر گرفت
تا حسينم را نبينم در حرم خجلت زده
خويش را گم مي كنم ، شايد ره ديگر گرفت
به نام نامي زينب كه آيت العظمي است
قسم به نام عقيله كه علم الاسماست
بلند مرتبه بانوي فاطمي علي
تمامي وجناتش تمامي مولاست
غلامزادۀ ايلش قبيلۀ مجنون
كنيزه خادمه هايش عشيرۀ ليلاست
نفس نفس نفهاتش چكامه اي شيوا
وحرف حرف كلامش قصيدۀ غراست
قلم چگونه نويسد كه خامي محض است
كلام پخته ي عمان بخوان كه روح افزاست
زني كه دست خدا را در آستين دارد
زني كه يك تنه مرد آفرين كرببلاست
براي آل عبا بوده واجب التعظيم
حسين فاطمه احمد حسن علي زهراست
عقيله اي كه عقول از مقام او حيران
فهيمه اي كه فقاهت ز فهم او رسواست
نديده سايۀ او را نگاه همسايه
اگرچه مدت سي سال پيش اين درياست
نديده سايۀ او را مدينه يا مكه
كه شهر در قرق چند حضرت سقاست
نسيم هم نوزد سمت چادرش حتي
كه اين حريم حريم فرشته هاي خداست
نه خاك بر دهنم رخصتي فرشته نداشت
مقام چادر خاتون فاطمه بالاست
هزار مرتبه شويد دهان به مشك جبريل
هنوز بردن نامش براي او روياست
ز مادحين بزرگي اين سرا مريم
ز واصفين بلندي اين حرم عيسي ست
ركاب ناقه كه سر قفلي علمدار است
ستون خيمه كه قلب خيام عاشوراست
پناهگاه تپش هاي خستۀ سجاد
امام هاشميان و شفيعه فرداست
اگر حسين در اعماق سينه ها جاريست
اگر حسينيه اي در تمامي دلهاست
ولي حسين خودش زينبيه اي دارد
كه در تمامي افلاك بيرقش بر پاست
رسيد ظهر دهم فصل اوج غم اما
ميان خيمه خود مانده وز دلش غوغاست
اگر چه پاي به پاي برادرش رفته بود
اگرچه بانوي غمگين خيمۀ شهداست
اگرچه بر سر بالين هر شهيدي بود
اگر چه شاهد رزم اهالي درياست
چقدر پيكر خونين بدست آورده
چقدر چادرش از خون لاله ها زيباست
كنار پيكر اكبر كه زودتر آمد
اگر نبود حسينش چگونه بر ميخواست
ميان خيمه نشسته ز دور ميشنوند
خروش تازه جوانهاي خود كه بي همتاست
دو شير زاده ي او در كشاكش رزمند
و در حوالي آوردگاه طوفانهاست
گرفته اند تمامي پهنه را با تيغ
شنيد و گفت رجزهايشان عجب گيراست
و با شمارش تكبيرهاي عباسش
گرفته است كه تعداد ضربۀ آنهاست
پس از برادرش آهسته ميكشد تكبير
و گاه گاه بگويد برادرم تنهاست
كمي گذشت خروشي دگر نميشنود
نواي تازه جوان ها به جاي آن برخواست
ميان خيمه خود مانده و نميشنوند
بغير ناله كه از سمت نيزه ها پيداست
بغير خنده و صوت اصابت صد تير
بغير هلهله هايي كه در دل صحراست
هنوز مادرشان گوش مي كند اما
نمي رسد به جز آهي كه بر لب سقاست
صدا صداي نفس هاي مانده در سينه است
صداي چرخش شمشيرها و مركب هاست
ميان آن همه فرياد و ناسزا فهميد
براي بردن سرها به نيزه ها دعواست
غروب بود و ميان خيام ميگرديد
كه ديد خيمه سرخي كه خيمه شهداست
قدم گذاشت به آنجا كه پيكر شهداست
ميان آنهمه تنهاي بي سر خونين
كنار پيكر اكبر كه اربا اربا است
شناخت پيكر زخمي سروهايش را
اگرچه سر ز تن چاك خورده جداست
هنوز گرم تماشاي كودكانش بود
كه ديد شعله آتش ز خيمه ها برخواست
حرم اسير حرامي و مادري مي ديد
كه زلف تازه جوانهاي او ز نيزه رهاست
دو جوانمرد مهيا هستند
دست پروردۀ سقا هستند
قدشان رفته به دايي هاشان
چقدر خوش قد و بالا هستند
شيرِ خاتون دو عالم خوردند
شيرهاي نر صحرا هستند
گرد بادند و به هم ميريزند
شب طوفاني دريا هستند
مرتضايند به شكل دو جوان
اين دو عيسي دو موسي هستند
زينبي اند و نژاد عشق اند
بچۀ حضرت زهرا هستند
مادر از خيمه ولي ميگويند
برگ سبز من تنها هستند
تشنگي از نفس انداختشان
عاقبت در قفس انداختشان
قصد جان دو برادر كردند
نيزه ها را دو برابر كردند
از دو سو از دو طرف با خوناب
نوك سرنيزه خود تر كردند
آنقدر بر تنشان ضربه زدند
كه شبيه تن اكبر كردند
هيچ نفر نيست بگويد اينان
هيچ فكر دل مادر كردند؟
تا خيال همگي راحت شد
سرشان نيت خنجر كردند
ديد زينب به بدن ها سر نيست
هيچ دلي مثل دل مادر نيست
نيزه ها را كه تكان ميدادند
شام شد ؛ شعله كه بالا بردند
وقت غارت شد و يكجا بردند
چادر دختركان تا مي سوخت
همگي فيض تماشا بردند
گل سر، پيروهن و گهواره
هر چه ديدند به يغما بردند
واي حتي؛ بـدنـي عريــان شد
كفنش را ســر دعـوا بردند
دخترك داشت تمــاشــــا مي كرد
آمدنـد و ســــر بابا بـردنـد
با غرض پيش نگاه زينب
به سر نيزه دو سر را بردند
تا بسوزد جگر مادرشان
تاب مي خورد به نيزه سرشان
نيزه داران به سر گيسوشان
تاب مي داده و جان ميدادند
همه با خنده خود زينب را
به هم آنروز نشان ميدادند
گاه سرهاي جدا را يك شب
دست خولي صفتان ميدادند
ولي اين دو به دل مادرشان
مثل عباس توان ميدادند
سمت زينب چو نظر مي افتاد
از سر نيزه دو سر مي افتاد
اين شير بچه هاي من از نسلِ حيدرند
همزاد پاكي و كرم از خونِ جعفرند
در اوج خويش اگر چه به طيار مي رسند
اي رُكنِ عشق من به شما سجده مي برند
رخصت دهيد لشكرِ طاغوت و جبت را
با ذكر يا علي مدد از پا در آورند
در عشق رفته اند به دائي ماهشان
آئينه هاي رزم علمدارِ لشكرند
سوگند خورده اند كه قربانيت شوند
من مطمئنم آبرويم را نمي برند
شمشير بسته، مستِ كفن، تشنه ي وصال
سهمي مرا ز داغِ جگر گوشه ها دهيد
اين دو اميدِ آبروي من به محشرند
تا زير كعبِ نيزه نيفتاده ام ز پا
بگذار تا به پاي تو از خويش بگذرند
دغ مي كنند معجر من جا به جا شود
حساس و غيرتي به سرانجام مادرند
اسباب خجلت است كريمانه كن قبول
اين دو ذبيح تحفه ي ناچيزِ خواهرند
در ازدحامِ نيزه و شمشيرها اگر
ديدي كه قطعه قطعه و در خون شناورند
دلخوش نكن به ياوري خواهرانه ام
پاها مرا ز خيمه برونم نمي برند
شرمِ حضورِ خواهرِ خود را قبول كن
قربانيانِ اصغرِ خود را قبول كن
اين دو سرباز جوان رزم آورند
هر دو ابن الجعفر ابن الحيدرند
دو وجيها عند ربك دو عزيز
ميوه ي دل نور چشم حيدرند
دو چكيده آيه ي قرآن حق
دو اثر از مكتب پيغمبرند
اين دو مشتاق صعود آسمان
در حقيقت بال هاي جعفرند
تنفقوا مما تحبون منند
گرچه هر دو ريزه خوار اكبرند
وارث اسما وزهرايند ،آه
يادگار گلشني نيلوفرند
مي خورم سوگند بر اشك رباب
پيشمرگان علي اصغرند
با همه لب تشنگي بنگر اخا
با شهامت قلب لشگر مي درند
گو علمدارت ببيند رزمشان
هر دو شاگرد امير لشگرند
تا كه قتل تو عقب افتد اخا
تير ها را بر سر و تن مي خرند
تو به فكر من ولي من فكر تو
عاشقان دلواپس يكديگرند
بوده ام بنت الشهيد اخت الشهيد
حاليا ام الشهيدم بنگرند
گر كه افتادند بر روي زمين
جسمشان بگذار ، گر چه پرپرند
در ميان كوفه تا بازار شام
روي نيزه حافظان مادرند
گرچه ناقابل ولي از لطف تو
آبروي زينبت در محشرند
اين دو فرزندان بنت الحيدرند
وارث رزم عليِ اكبرند
شير از شير ولايت خورده اند
حافظان مكتب پيغمبرند
هست خون شير در رگ هايشان
هم دليرند اين دو هم نام آورند
خلقشان چون صاحب خلق عظيم
صاحبان رتبه هاي برترند
زينب آن ها را حسيني كرده است
درس هاي معرفت را از برند
جان زهرا هديه ام را كن قبول
اين دو قرباني قبل از مشعرند
گر دهي يك لحظه اذن رزمشان
آبروي زينبت را مي خرند
اين دو چون من كه فدايي توأم
پيش مرگان علي اصغرند
شوق جانبازي شان ناگفتني است
هر يكي از ديگري سبقت برند
مثل يك آيينه صافند و زلال
در عمل آيينه ي يكديگرند
رزمشان رفته به دايي هايشان
آبروي دشمنت را مي برند
رخنه در صف هاي لشگر مي كنند
واقعاً در صف شكستن محشرند ...
هر دو گرديدند محصور عدو
كوفيان در مكر و حيله ماهرند
ناگهان تيري به پهلوشان نشست
در زمين خوردن شبيه مادرند
دسته گل هايم گلاب ناب شد
زير سمّ اسب دشمن پرپرند
چگونه آب نگردم كنار پيكرتان
كه خيره مانده به چشمم نگاه آخرتان
ميان هلهله ي قاتلانتان تنها
نشسته ام كه بگريم به جسم پرپرتان
چه شد كه بعد رجزهايتان در اين ميدان
چه شد كه بعد تماشاي رزم محشرتان
ز داغ اين همه دشنه به خويش مي پيچيد
به زير آن همه مركب شكسته شد پرتان
شكسته آمدم اين جا شكسته تر شده ام
نشسته ام من شرمنده در برابرتان
خدا كند كه بگيرند چشم زينب را
كه تيغ تيز نبيند به روي حنجرتان
ميان قافله ي نيزه دارها فردا
خدا كند كه نخندد كسي به مادرتان
و پيش ناقه ي او در ميان شادي ها
خدا كند كه نيفتد ز نيزه ها سرتان
هركه خواهد بخدا بندگي آغاز كند
بايد عبداللَهي احساس خود ابراز كند
كيست اين طفل كه در كودكي اعجاز كند
قدرت فاطمي اش بُرده به بابا حَسَنش
كيست اين طفل كه تفسير كند مردن را
سهل انگاشت به ميدان عمل رفتن را
غيرت حيدري اش ريخت بهم دشمن را
يازده ساله ولي لايق رهبر شدنش
واژه اي نيست به مداحي اين آزاده
چه مقامي است خدا داده به آقازاده
از كجا آمد و راهش به كجا افتاده
دامن پاك عمو بود از اول وطنش
بي زِرِه آمد و جان را زِرِه قرآن كرد
بي سپر آمد و دستش سپر جانان كرد
بي رجز آمد و ذكر عمويش طوفان كرد
بي كفن بود ولي خون تنش شد كفنش
از حرم آمدنش لرزه به لشگر انداخت
جان خود را سپر جان عمو جانش ساخت
اي بنازم به مقامش كه چه جايي جان باخت
مثل شش ماهه شده شيوۀ جان باختنش
بي درنگ آمد و بر پرچم دشمن پا زد
خوب در معركه فرياد سرِ اعدا زد
بوسه بر روي عمو از طرف بابا زد
بوسه زد نيزۀ بي رحم به كام و دهنش
چه پذيرايي نابي است در اين مهماني
خنجر و نيزه و شمشير و سنان شد باني
عاقبت هم شده با تير سه پر قرباني
پَرت شد با سرِ نيزه سوي ديگر بدنش
همچو بابا همه اسرار نهان را مي ديد
بر تن پاك عمو تير و سنان را مي ديد
او لگد خوردن دندان و دهان را مي ديد
ديد در هلهله ها ضربه به پهلو زدنش
مَحرم سِر شد و اسرار نهان افشا شد
ديد تير آمد و بر قلب عمويش جا شد
ذكر ((لا حول)) شنيد و همه جا غوغا شد
در دو آغوش حسين و حسن افتاد تنش
تيغي آمد به سر او سر و سامانش داد
زودتر از همه كس رأس به دامانش داد
لب خندان پدر آمد و درمانش داد
مادرش فاطمه آمد به طواف بدنش
مرد ميدان بلا ، بيم ز اعدا نكند
عرصه هر چند كه شد تنگ ، محابا نكند
لشگر غير اگر طعنه به شورش بزند
عاشق دلشده يك ثانيه حاشا نكند
آن يتيمي كه تو يك عمر بزرگش كردي
چه كند لحظه ي غم گر به برت جا نكند
بدترين درد در عالم به خدا بي پدري است
جز اجل درد مرا هيچ مداوا نكند
غير دستان نوازشگر گرم تو عمو
گره كور مرا هيچ كسي وا نكند
نيست عبدالله تو ، آنكه در اين فقر وفا
دست ناقابل خود را به تو اهدا نكند
چشم تو گفت : ميا راه بسي دشوار است
قاتل سنگ دلم با تو مدارا نكند
سرم امروز به پاي تو بريده خوش باد
سر شوريده كه انديشه ي فردا نكند
موي من دست عدو ، پاي عدو بر تن تو
خواهرت كاش كه اين صحنه تماشا نكند
نيزه اي گفت : كه خون تو مكيدن دارد
كاش با حنجر تو تيغ چنين تا نكند
كاش صد بار عدو دست مرا قطع كند
معجر از پردگيان حرمت وا نكند
گـذرِ ثانيه هـا هر چه جلوتر مي رفت
بيشتر بينِ حرم حوصله اش سر مي رفت
بُغض مي كرد يتيمانه به خود مي پيچيد
در عسل خواستن آري به برادر مي رفت
تا دلِ عمّه شود نرم بـه هـر در مـي زد
با گلِ اشك به پا بوسيِ مـعجر مي رفـت
ديـد از دور كه سر نيزه عمـو را انداخت
مثـلِ اِسپند به دلسوزيِ مَجمر مـي رفت
ديـد از دور كه يـوسف ز نـفس افتاد و
پنجهي گرگ به پيراهنِ او وَر مي رفـت
رو به گـودالِ بلا از حـرم افتـاد به راه
يـازده سـاله چه مـردي شده مـاشااله
ديد يـك دشت پِـيِ كُشتـنِ او آمـاده
تير و سر نيزه و سنگ از همه سو آمـاده
ديد راضي است به معراجِ شهادت برسد
مطمئن است و به خون كرده وضو آماده
آه، با كُندهي زانو به رويِ سينـه نشست
چنگ انـداختـه در طرّهي مو، آمـاده
هيچكس نيست كه پايش به سويِ قبله كِشد
ايـن جـگر سوخته افتاده بـه رو آمـاده
ترسشان ريـخته و گـرمِ تعـارف شده اند
خنـجـر آمـاده و گـوديِ گلـو آمـاده
بازويـش شـد سپرِ تيـغ و به لـب وا اُمّاه
يـازده سـاله چه مـردي شده مـاشااله
زخـم راهِ نفسِ آيـنـه در چنگ گرفت
درد پيچيد و تنش نبضِ هماهنـگ گرفت
استخوان خُرد ترك، دست شد آويز به پوست
آه از اين صحنهي جانسوز دلِ سنگ گرفت
گوهـرش را وسـطِ معـركهي تاخت و تاز
به رويِ سينهي پا خوردهي خود تنگ گرفت
با پدر بود در آغوشِ پُر از مِـهـرِ عـمـو
مزدِ مشتاقيِ خود خوب از اين جنگ گرفت
بـاز تير و گلـو و طفل به يـك پلك زدن
باز هم چهرهي خورشيد ز خون رنگ گرف
عمه محكم گرفته دستش را
داشت اما يتيم تر مي شد
لحظه لحظه عمو در آن گودال
حال و روزش وخيم تر مي شد
باورش هم نمي شد او بايد
بنشيند فقط نگاه كند
بزند داد و بعد هر تيري
اي خدا كاش اشتباه كند
اين هم از عشيره مي باشد
مرگ بازيچه ايست در دستش
مرگ را مي زند صدا اما
حيف افتاده بند بر دستش
يادش افتاد روضه هايي را
كه عمويش كنار او مي خواند
حرف مادر بزرگ را مي زد
روضۀ شعله را عمو مي خواند
مادرش پشتِ در كه در افتاد
نفسي مادرانه بند آمد
شيشه اي خورد شد به روي زمين
راه كوچه به خانه بند آمد
دستهاي پدر بزرگش را
بسته و مي كشند اما نه
دست مادر به دامنش افتاد
گفت تا زنده است زهرا نه
چل نفر مي كشند از يك سو
دست يك بار دار سَد مي شد
بين كوچه علي اگر مي ماند
كه براي مغيره بد مي شد
كار قنفذ شروع شده اما
دخترش برد عمع آنجا بود
خواست تا سمت مادرش بدود
آنكه دستش گرفت بابا بود
پسر مجتبي است اين دفعه
نوبت زينب است او ندود
داشت مي مُرد داشت جان مي داد
واي بر او كه تا عمو ندود
نه كه گودال،كوچه را مي ديد
همه افتاده بر سرِ مادر
به كمر بسته چادرش اما
به زمين خورده معجر مادر
تا ببيند چه مي شود بايد
به نوك پاي خويش قد بكشد
شرط كردند هركه مي آيد
از تنش هر كه نيزه زد بكشد
از همانجا به سنگ اندازان
داد مي زد تورو خدا نزنيد
واي بر من مگر سر آوريد
اينقدر سخت نيزه را نزنيد
زره اش را كه كنديد از تن
اينكه پيراهن است نامردا
از روي سينه چكمه را بردار
وقت خنديدن است نامردا
هرچه گلبرگ بر زمين مي ريخت
پخش هر گوشه بوي گل مي شد
كم كم احساس كرد انگاري
دستهاي عمه شُل مي شد
دست خود را كشيد تا گودال
يك نفس مي دويد تا گودال
از ميان حراميان رد شد
بدنش را كشيد تا گودال
باز هم پاي حرمله وا شد
پيچ مي خورد حنجري اي واي
ديد در آخرين نگاه حسين
دست طفلي مقابلش افتاده
پرستوي حريم كبريايم
كبوتر بچه ي آل عبايم
نمي ترسم اگر بارد به من تير
كه من با تير باران آشنايم
انا بن المجتبي ، ابن المصائب
بلي مردم يتيم مجتبايم
غم بابا ، غم عمه ، غم طشت
خدا داند نمي سازد رهايم
اگر تيغي به دست آرم ببينند
كه من نوباوه ي شير خدايم
عمو فرمانده ي عشق است و من هم
بسيجي اش به دشت كربلايم
دگر رزمنده اي باقي نمانده
به غير از من كه ياري اش نمايم
به قرآن الهي كوثرم من
به قرآن حسيني هل اتايم
عمو بوي پدر دارد هميشه
عمو بوده پدر عمري برايم
عمو احساس من را درك مي كرد
عمو مي داد با رويش صفايم
عمو در قلب من عمري طپيده
عمو داده خودش درس وفايم
عموي مهربانم جاي بابا
پسر مي كرد همواره صدايم
خوشم رنگ عمو گيرم در اين دشت
ز خون سرخ اين دست جدايم
خوشم بر سينه ي او جان سپارم
الهي كن اجابت اين دعايم
كِل كشيدند كه حس كرد عمو افتاده
نگران شد نكند چنگِ عدو افتاده
پر گرفت از حرم و عمه به گَردش نرسيد
ديد از اسب به گودال به رو افتاده
سنگ و تير از همه سو خورده، سنان از پهلو
لشكري زخم به جان و تنِ او افتاده
پاره شد بندِ دلش از تهِ دل آه كشيد
سايه ي تيغ به گوديِ گلو افتاده
شمرها نقشه كشيدند كه حالا چه كنند
ديد تا قرعه به پيچاندۀ مو افتاده
خويش را در وسطِ معركه انداخت و بعد
در شبِ گريه حماسي غزلي ساخت و بعد
سنگ دل تيغ كشيدي كه سرش را بِبَري؟
هر قَدَر سهمِ تو شد بال و پرش را بِبَري؟
دست و پا مي زند و آخرِ كارش شده است!
پاك وحشي شده اي تا جگرش را بِبَري؟
با وجودي كه ندارم زِرِه و تيغ مگر
مُرده باشم بگذارم كه سرش را بِبَري
همه ي عمر به چَشمِ پسرش ديده مرا
سعي كن از سرِ راهت پسرش را بِبَري
سپر افتاده ز دستش، سپرش مي گردم
بايد اوّل بزني تا سپرش را بِبَري
در خورش نيست اگر بازوي آويز به پوست
جانِ ناقابلِ من هديه ي ناچيزِ عموست
مي شود لايق قرباني دلبر باشم
آخرين خاطره ي اين دمِ آخر باشم
لذتي بهتر از اين نيست كه با سينه ي سرخ
در پري خانه ي چَشمِ تو كبوتر باشم
آخرين خواسته ي من به يتيمي اين است
به رويِ سينه ي پُر مِهرِ تو بي سر باشم
اسب ها نعل شده راهي گودال شدند
بين اين قائله ي سخت چه بهتر باشم
به تلافيِ در آوردنِ تير از گلويم
مي شود از سر نِي سايه ي اصغر باشم؟
دستش از عمه كشيد و بدنش مي پيچيد
زير پايش عربي پيرهنش مي پيچيد
گِردبادي ز خيامي به نظر مي آمد
گِردش انگار زمين و زمنش مي پيچيد
مي دويد و سپهي ديده به او دوخته بود
و طنين رجزش تا وطنش مي پيچيد
نوجوان بود ولي صولت صفّيني داشت
چو غزالي ز كف صيد ، تنش مي پيچيد
ز سر عمّامه و نعلين ز پايش وا شد
ذكر يا فاطمۀ بت شكنش مي پيچيد
تا تَه لشگر دشمن نَفَسش قدرت داشت
نعره اش در جگر پر مَحَنش مي پيچيد
ديد اطراف عمو نيزه و شمشير پر است
داشت گرد عموي صف شكنش مي پيچيد
ناگه از پردة دل كرد صدا وا اُمّاه
دستِ بُبريدۀ او دور تنش مي پيچيد
تيغ بر فرق سرش ، نيزه به پهلويش خورد
نعرۀ حيدريِ يا حسنش مي پيچيد
جاي جاي بدنش خسته و بيراه شكست
دور خود ديد كه زاغ و زغنش مي پيچيد
سايه روشن شدنِ تيغ و سنان داد نشان
كه عمو نيزه اي اندر دهنش مي پيچيد
ناگهان گشت سرش بر سر يك نيزه بلند
داشت در خون ، عموي بي كفنش مي پيچيد
عمو فداي جراحات پيكرت گردم
شهيد مكتب عباس و اكبرت گردم
نماز عشق بجا آور و عنايت كن
كه من مكبّر در خون شناورت گردم
ز خيمه بال زدم تا كنار مقتل خون
به اين اميد كه سرباز آخرت گردم
مگر نه بر سر دست تو ذبح شد اصغر
بده اجازه كه من ذبح ديگرت گردم
به جان مادر پهلو شكسته ات بگذار
كه رهنورد دو فرزند خواهرت گردم
مگر نه نالۀ هل من معين زدي از دل
من آمدم كه در اين عرصه ياورت گردم
بدست كوچك من كن نگاه رخصت ده
كه جانشين علمدار لشكرت گردم
تو در سپهر ولا مهري و شهيدان ماه
عنايتي كه به خون خفته اخترت گردم
ز شور شعر تو شد محشري بپا (ميثم)
بگو كه شافع فرداي محشرت گردم
اي عمو تا نالۀ هَل مِن مُعينت را شنيدم
از حرم تا قتلگه با شور جانبازي دويدم
آنچنان دل بُرد از من بانگ هَل مِن ناصِر تو
كآستينم را ز دست عمّه ام زينب كشيدم
فرصتي نيكو ز هل من ناصرت آمد بدستم
تو كرم كردي كه من در قلزم خون آرميدم
جاي تكبير اذان ظهر در آغوش گرمت
بانك مادر مادرِ زهرا در اين صحرا شنيدم
گرچه طفلي كوچكم امّا قبولم كن عمو جان
بر سر دست تو من قرباني شش ماه ديدم
كس نداند جز خدا كز غصّۀ مظلومي تو
با چه حالي از كنار خيمه در مقتل رسيدم
دست من افتاد از تن گو سرم بر پايت اُفتد
سر چه باشد تير عشقت را بجان خود خريدم
تا بُرون از خيمه گه رفتي دل من با تو آمد
تو برفتن رو نهادي من زماندن دل بُريدم
جاي بابايم امام مجتبي خالي است اينجا
تا ببيند من به قربانگاه تو آخر شهيدم
ناله اي از سوز دل كردم به زير تيغ قاتل
شعله ها در نظم عالم سوز «ميثم» آفريدم
اين هم از جنس آسماني هاست
حيدري از عشيره ي زهراست
ياكريم است و با كريمان است
رود نه بركه نه خودش درياست
خون خيبر گشا به رگ هايش
او كه هست؟ از نژاد شير خداست
با جوانان هاشمي بوده
آخرين درس خوانده ي سقاست
مي نويسد عمو و بر لب او
وقت خواندن فقط فقط باباست
مجتبي زاده اي شبيه حسن
شرف الشمس سيد الشهداست
عطري از كوي فاطمه دارد
نفسش بوي فاطمه دارد
كوه آرامشي اگر دارد
آتشي هم به زير سر دارد
موج سر مي زند به صخره چه باك
دل به دريا زدن خطر دارد
پسر مجتبي است مي دانم
بچه ي شير هم جگر دارد
همه رفتند او فقط مانده
حال تنهاست و يك نفر دارد
آن هم آن سو ميان گودالي
لشگري را به دور و بر دارد
آرزو داشت بال و پر بشود
دست خود را رها كند بدود
جگرش بي شكيب مي سوزد
نفسش با لحيب مي سوزد
مي وزد باد گرم صحرا و
روي خشكش عجيب مي سوزد
بين جمع سپاه سيرابي
يك نفر يك غريب مي سوزد
دست بردار از دلم عمه
كه تنم عنقريب مي سوزد
روي آن شيب گرم مي بيني؟
روي شيب الخضيب مي سوزد
سينه اش را نديدي از زخمِ...
...نوك تيري مهيب مي سوزد
چشم بلبل كه خيره بر گل شد
ناگهان دست عمه اش شل شد
ديد چشمي به آسمان وا بود
تشنه اي بود ميان خون ها بود
لحظه هاي جسارت و غارت
در دل قتله گاه بلوا بود
رحم در چشم نانجيبي نيست
بين خولي و زجر دعوا بود
ديد دست جماعتي نامرد
تكه هاي لباس پيدا بود
حجمي از دشنه ها به هم مي خورد
لبه ي تيغ ها مهيا بود
لبه ي دشنه ها كه پايين رفت
ساقه ي نيزه ها به بالا بود
داد مي زد حرامزاده نزن
پسرش را ز دست داده نزن
خنده بر اشك هاي ما نكنيد
اين چنين با غريب تا نكنيد
دست هاي مرا جدا سازيد
تار مويي از او جدا نكنيد
پير مرد است بر زمين خورده است
نيزه ي خويش را عصا نكنيد
نعل تازه بر اسب ها نزنيد
حلقه در حلقه چكمه پا نكنيد
آب هم نخواستيم اي قوم
به تنش تيغ و نيزه جا نكنيد
با خدا حرف مي زند آرام
جان زهرا سر و صدا نكنيد
دستش از كتف او جدا تا شد
باز هم پاي حرمله وا شد
دستش به دست زينب و مي خواست جان دهد
مي خواست پيش عمه عمو را صدا زند
مي ديد آمده ببرد سهم خويش را
بيگانه اي كه زخم بر آن آشنا زند
سنگي رسيد بوسه به پيشاني اش دهد
دستي رسيده چنگ به سمت عبا زند
در بين ازدحام حرامي و نيزه دار
درمانده بود حرمله تيرش كجا زند
از بس كه جا نبود در انبوه زخم ها
تيغي ز تن كشيده و تيغي به جا زند
پا مي زنند راه نفس بند آوردند
پر مي كنند تا كه كمي دست و پا زند
خون از شكاف وا شده فواره مي زند
وقتي ز پشت نيزه كسي بي هوا زند
طاقت نداشت تا كه ببيند چه مي شود
طاقت نداشت تا كه بماند صدا زند
طاقت نداشت تا كه...صداي پدر رسيد
پر بازكرد پر به سوي مجتبي زند
دستش كشيد و هرچه توان داشت مي دويد
تيغي ولي رسيد كه آن دست را زند
در رگ رگش نشانه ي خوي كريم بود
او وارث كمال پدر از قديم بود
دست عمو به گيسوي او چون نسيم بود
اين كودكي شهيد كه گفته يتيم بود؟
وقتي حسين سايه ي بالاي سر شود
كو آن دل يتيم كه تنگ پدر شود؟
در لحظه هاي پر طپش نوجواني اش
با آن دل كبوتري و آسماني اش
با حكم عمّه، عمّه ي قامت كماني اش
بر تل زينبيه بود ديده باني اش
اخبار را به محضر عمّه رسانده است
دور عمو به غير غريبي نمانده است
خورشيد را به ديده شفق گونه ديد و رفت
از دست ماه دست خودش را كشيد و رفت
از خيمه ها كبوتر عاشق پريد و رفت
تا قتلگاه مثل غزالي دويد و رفت
مي رفت پا برهنه در آن صحنه ي جدال
مي گفت عمّه، جانِ عمو كن مرا حلال
دارد به قتلگاه سرازير مي شود
مبهوت تير و نيزه و شمشير مي شود
كم كم خميده مي شود و پير مي شود
يك آن تعلّلي بكند دير مي شود
در موج خون حقيقت دريا نشسته است
دورش تمام نيزه و تير شكسته است
دستش بريد و گفت: كه اي واي مادرم
رنگش پريد و گفت: كه اي واي مادرم
در خون طپيد و گفت: كه اي واي مادرم
آهي كشيد و گفت: كه اي واي مادرم
وقتي كه ضربه آمد و بر استخوان نشست
در عرش قلب فاطمه چون پهلويش شكست
خونش حنا به روي عمويش كشيده است
از عرش، آفرين پدر را شنيده است
مشغول ذكر بانوي قامت خميده است
تيري تمام قد به گلويش رسيده است
تيري كه طرح حنجره اش را بهم زده
آتش به جان مضطر اهل حرم زده
يعقوب را بگو كه دو تا يوسفش به چاه
ماندند در ميانه ي گرگان يك سپاه
فرياد مادرانه اي آيد كه: آه، آه
دارد صداي اسب مي آيد ز قتلگاه
ده اسب نعل خورده و سنگين تن آمدند
ارواح انبيا همه با شيون آمدند
اي گدايان رو كنيد امشب كه آقا قاسم است
تا سحر پيمانه ريز كاسه ي ما قاسم است
يادمان باشد اگر روزي بقيع را ساختيم
ذكر كاشي هاي باب المجتبي يا قاسم است
از همان روزيكه رزق نوكران تقسيم شد
كربلاي سينه زنهاي حسن با قاسم است
اين كريمان به نگاه خود گره واميكنند
آنكه عمري درد ما كرده مداوا قاسم است
گوسفندي نذر او كرديم و مرده زنده شد
آنكه نامش ميكند كار مسيحا قاسم است
روي ابرويش اگر تحت الهنك بسته حسين
در حرم زيباترين فرزند زهرا قاسم است
نعره زد : ان تنكروني ريخت لشكر را بهم
وارث شير جمل شاگرد سقا قاسم است
مرد نجمه بود و صاحب خيمه شد در كربلا
سايه ي روي سر مادر به هر جا قاسم است
با اشاره هر كجا ميگفت : يا زينب ببين
آن سر عمامه بسته روي ني ها قاسم است
زير سم اسبها با هر نفس قد ميكشيد
گفت با گريه حسين ، اين تن خدايا قاسم است
نعل هاي خاك خورده دنده هايش را شكست
مثل مادر اين تني كه ميخورد پا قاسم است
چونكه قاسم بود بين گرگها تقسيم شد
يوسف پاشيده از هم بين صحرا قاسم است
از خيمه خراميد قد و قامت قاسم
قرص قمر آل حسن حضرت قاسم
دل مي برد از اهل حرم طلعت قاسم
ياد حسن احيا شده از حالت قاسم
در چشم خريدار ، عقيق يمن آمد
انگار به ياري حسينش ، حسن آمد
اين قامت رعنا به حرم كرده قيامت
تكرارِ حسن آمده با هيبت و عزت
پوشيده كفن جاي زره بر قد و قامت
شايد كه بگيرد ز عمو هدية رخصت
سرباز سپاه عليِ بت شكن آمد
انگار به ياري حسينش ، حسن آمد
در پيش نگاه حرم و ديدة عباس
شد راهي ميدان ثمر باغ گل ياس
مي ريخت ز چشمان عمو بارش الماس
مي ديد از آن دور ، عدو اين همه احساس
بر مقدم او نُقل وگلِ ياسمن آمد
انگار به ياري حسينش ، حسن آمد
افكند نقاب از رخ و سربند عيان شد
يا زينبِ پيشانيِ او ورد زبان شد
فرياد اَن ابن الحسنش نُقل دهان شد
اين همهمه در لشگر كفار بيان شد
اين كيست كه جاي زِرهش با كفن آمد
انگار به ياري حسينش ، حسن آمد
با جنگِ نمايان خودش كرد قيامي
هركس كه رجز خواند ز جنگاور و نامي
پس يكسره شد كارِ يلان نيز تمامي
يك ضربه زد و گشت دو نيم اَزرَق شامي
اين تازه جوان را مددِ ذوالمنن آمد
انگار به ياري حسينش ، حسن آمد
ناگاه رقيبانِ دغل حيله نمودند
روبَه صفتاني كه ز هر طايفه بودند
گِردِ يلِ ناميِ حسن حلقه گشودند
هر لحظه بر اين حصر ، ز كفار فزودند
از هر طرفَش نيزه ميان بدن آمد
انگار به ياري حسينش ، حسن آمد
آن قامت رعنا و همان آيت سبحان
با نيزه و شمشير ، هم آغوش ، شد اين سان
فرياد زد از زير سم مركبِ عدوان
اين سينة بشكسته فداي تو عموجان
زهرا به كنار تن بي جان من آمد
انگار به ياري حسينش ، حسن آمد
اي گل ريحان بستان حسن
قاسمي و روح و ريحان حسن
سرو مات ازقامت دلجوي تو
ماه حيران شد زماه روي تو
روي تو آئينۀ حُسن حسن
لالۀ زيباي آن زيبا چمن
نوجواني وبه پيران رهبري
رهبري آزاده وروشنگري
اي دلت پُرزآب وتاب معرفت
تشنگان را داده آب معرفت
تا چراغ عاشقي افروختي
عشق بازان را تو عشق آموختي
اي زنور كبريا روشن ضمير
سينه ات روشن شداز مهري منير
اي به روز امتحان مرد عمل
وي شهادت را تو احلي من عسل
تاشهادت را تو كردي انتخاب
ماند حسرت بر دل ازلعل تو آب
اي لب خشك تو رشك سلسبيل
آفرين گفته به رزمت جبرئيل
اي زصهباي شهادت مست مست
وي پدر را داده در طفلي زدست
از وصال روي تو خون خدا
يادمي كرد ازجمال مجتبي
اي حسين ومجتبي را نورعين
تا شنيد آواي دردت راحسين
اي حسين ومجتبي را نور عين
تا شنيد آواي دردت را حسين
گفت لبيك اي عموجان آمدم
بهر ديدارت شتابان آمدم
آمدم اي نور چشمان ترم
يادگار يادگار مادرم
اي زخونت گشته صحرا لاله گون
دست وپا كمتر بزن درخاك وخون
گريم ونالم براين عمر كمت
سخت مي سوزم زسوز ماتمت
ازچه غم غرق ملالت كرده است
سمّ اسبان پايمالت كرده است
دوست دارم همچو گل بويت كنم
غرق بوسه روي نيكويت كنم
اشك مي گيرد ره چشم مرا
چون روم بي تو بسوي خيمه ها
جسم پاكت را به خيمه مي برم
مي گذارم دركناراكبرم
از فروغ حُسن نوراني شدي
درمناي عشق قرباني شدي
زدشرر اين غم دل وجان مرا
اي «وفائي »گريه كن زين ماجر
اي جگر پارۀ امام حسن
وي ز سر تا به پا تمام حسن
تيرها بر جگر زده گرهت
زخم ها بر بدن شده زرهت
گرگ ها بر تن تو چنگ زدند
دلشان سنگ بود و سنگ زدند
اي در آغوش من فتاده ز تاب
يك عمو جان بگو دوباره بخواب
جگر تشنه ات كبابم كرد
داغ تو مثل شمع آبم كرد
تو كه دريا به چشم من داري
موج خون از چه در دهن داري
گل خونين من گلاب شدي
پاي تا سر ز خون خضاب شدي
زخم هايت چو لاله در گلشن
بدنت مثل حلقة جوشن
اي مرا كشته دست و پا زدنت
جگرم پاره پاره تر ز تنت
من عموي غريب تو هستم
كم بزن دست و پا روي دستم
سورة نور گشته پيكر تو
آيه آيه است پاي تا سر تو
نه فقط قلب چاك چاك مني
مصحف پاره پارة حسني
بعد اكبر تو اكبرم بودي
بلكه عباس ديگرم بودي
خجلم از لبان عطشانت
جگرم سوخت از عمو جانت
شهد مرگ از كف اجل خوردي
از دم تيغ ها عسل خوردي
بس كه دلدادة خدا بودي
بس كه از خويشتن جدا بودي
تلخي مرگ از دم خنجر
از عسل گشت بر تو شيرين تر
زخم تن آيه هاي نور شده
پايمال سم ستور شده
لاله بودي و پرپرت كردند
پاره پاره، چو اكبرت كردند
لالة پرپرم، عزيز دلم
تا صف محشر از حسن خجلم
نشود تا ابد فراموشم
قاسمش داد جان در آغوشم
تا كه خيزد شفا ز خاك رهت
اشك "ميثم" نثار قتلگهت
اي حرمت خانۀ معمور دل
اي شجر عشق تو در طور دل
نجل علي درّ يتيم حسن
باب همه خلق زمين و ز من
همچو عمو ماه بني هاشم
چشم و چراغ شهدا، قاسمي
زينب و عبّاس و حسين و حسن
روي دل آراي تو را بوسه زن
رشتۀ جان طرّه گيسوي تو
پنجۀ دل شانه كش موي تو
گرچه ندارند بزرگان همه
شرح ز فاني ز تو و فاطمه
ديده جهان بزم عروسي بسي
مثل تو داماد نديده كسي
حجلۀ دامادي تو قتلگاه
ذكر خوش اهل حرم- آه آه
ناي شب وصل تو آواي جنگ
نُقل عروسي تو باران سنگ
خلعت دامادي تو پيرهن
پيرهني كآمده بر تن، كفن
شمع، شرار جگر خواهرت
عود، دل سوختۀ مادرت
ماه و شان گرد رخت فوج فوج
اشك بچشم همگان موج موج
پيكر صد چاك تو گلبرگ بود
تازه عروست ببرت مرگ بود
ليلۀ عاشور در آن شور حال
كرد ز تو عم گرامي سؤال
كي همه دم عاشق ايثار خون
شربت مرگ است بكام تو چون؟
غنچۀ لبهات پر از خنده شد
با سخن مرگ، دلت زنده شد
كي تو مرا چون پدر و من پسر
آينۀ مادر و جدّ و پدر
دادن جان گر بره دلبر است
از عسل ناب مرا خوشتر است
جام اگر جام شهادت بود
مرگ به از روز ولادت بود
اي سينه ي شكسته دلان نينواي تو
لبريز نينواي وجود از نواي تو
جان حسين و نجل حسن عشق زينبين
آغوشِ گرم حضرت عبّاس جاي تو
قرآن پاره پاره ي پاشيده بر زمين!
گلبوسه ي عمو به همه آيه هاي تو
سر تا سر وجود تو مثل حَسن حَسن
خُلق تو، خوي تو، سخن تو، صداي تو
تو قاسمي كه شخص حسن خوانده قاسمت
قسمت شود جحيم و جنان در رضاي تو
يك باغ لاله و نفس سيزده بهار
اي ماه چارده شده محو لقاي تو
تو بر حسين مثل علي اكبر او حسن
تو سوختي به پاي وي و او به پاي تو
ريحانه ي رسول كه جان جهان فداش
رو كرد بر تو گفت كه جانم فداي تو
شب بود و عشقبازي تو با نماز شب
مي بُرد دل زيوسف زهرا دعاي تو
قبر تو در قبور بني هاشم است ليك
در قلب ما بنا شده صحن و سراي تو
دامادِ حجله گاه شهادت كه زخم ها
شد جامه ي زفاف به قدّ رساي تو
بالله روا بود كه به ياد عروسي ات
گردد عروسي همه، بزم عزاي تو
داماد را نديده كسي زير سم اسب
اي چشم اسب ها همه گريان براي تو
پيراهن تو بود زره، سينه ات سپر
جوشن شدند بر تن تو زخمهاي تو
بر روي دستهاي عمو دست و پا زدي
انگار بود دست عمو كربلاي تو
در نينوا صداي تو خاموش شد ولي
در هر دلي است ناله اي از نينواي تو
«ميثم» چنين نگاشت كه اي غرق در حسين
مثل حسين گشت خدا خون بهاي تو
اي عارضت، خرمتر از برگ گل ياس
وي بر لب خشك تو گريان، چشم عبّاس
داماد بزم خون، به دشت كربلايي
هم مصطفا، هم مرتضا، هم مجتبايي
داري در آغوش عمو، بوي حسن را
حُسن حَسن، خُلق حَسن، خوي حَسن را
كوثر، گريبانْچاكِ اشك ديدۀ تو
روح مسيحا، در لب خشكيدۀ تو
قرباني من! رو به قربانگاه بردي
جان عمو را با خودت همراه بردي
اكنون كه جانت را به جانان، وقف، كردم
بگذار تا جاي حسن دورت بگردم
زلفت كمند و نيزه قد، مژگان شده تير
جسمت، زرۀ قلبت سپر، ابروت شمشير
آهسته بگذر، از برم اي ماهپاره
تا بنگرم بر قدّ و بالايت دوباره
سخت است كز لعل لبت شرمنده باشم
توكشتۀ من باشي و من زنده باشم
از خيمه تا مقتل شتابان ميروي سخت
در حجلۀ خون ميروي يا حجلۀ بخت
از بسكه از شوق شهادت، شاد گشتي
حس ميكني در كربلا داماد گشتي
جواب قاسم به عمو:
از زخم تيغت، از عسل خوشتر، عموجان
اي آرزويم، بر تو ترك سر، عموجان
دادي ز لطف و مرحمت، اذن قتالم
اينك! حلالم كن، حلالم كن، حلالم
شمشيرها و نيزهها، چشم انتظارند
تا بر روي زخم دلم مرهم گذارند
عمري سراپا شعلۀ جانسوز بودم
من سيزده سال عاشق امروز بودم
كم آه خود را، سدّ راهم كن، عموجان
مثل علي اكبر نگاهم كن عموجان
نيش هزاران خار و يك لاله كه ديده؟!
يك لشكر و يك سيزده ساله كه ديده
تقديم كردم بر سنانها، سينهام را
كردم نشان سنگها، آيينهام را
قاتل بگو بيرون كند، پيراهنم را
تا حلقهحلقه، چون زره سازد، تنم را
اينك يتيم امام مجتبي با لشكر:
اي اهل كوفه! من يتيم مجتبايم
داماد بزم خون، به دشت كربلايم
مرغ دلم، بهر شهادت، ميزند بال
مرد جهادم، گرچه دارم، سيزده سال
فرزند پيغمبر در اين صحرا غريب است
بالله! عرب را، كشتن مهمان، عجيب است
اي شمر دون بر حرمت ما پا نهادي
اي ابن سعد آيا به اسبت، آب دادي
فرزند زهرا تشنه لب، اسب تو سيراب
اسب تو سيراب است و اصغر رفته از تاب
اسب تو سيراب و زند در خيمه ناله
از تشنگي، هم شيرخواره، هم سه ساله
اسب تو هر دم ميبرد، از آب، حظّي
چون ماهي كوچك، كند اصغر تلظي
بس كه زخم از چار سو بنشسته بر زخم تنم
پيرهن مانند تن، تن گشته چون پيراهنم
اي عمو باز آو، بر من يك مبارك باد گو
كز حناي سرخ خون گرديده گلگون دامنم
گشته ام نقش زمين مگذار پامالم كنند
گر چه پرپر گشته ام آخر گل اين گلشنم
بي زره آورده ام رو جانب ميدان عشق
تا بدن صد چاك تر گردد به زخم آهنم
دوش با من گفتي اي جان عمو قربان تو
آن كه در راه عمو بايد فدا گردد منم
زودتر بشتاب و جسمم را ببر گير اي عمو
زآنكه مي خواهم در آغوش تو دست و پا زنم
من به جاي اكبر و تو نيز همچون مجتبي
دست افكن چون پدر از مرحمت برگردنم
اي همه فرياد رس آخر به فريادم برس
زير دست و پا شكسته استخوان هاي تنم
جنگ را بگذار و از چنگ عدويم وارهان
دوستم آخر برون آر از ميان دشمنم
(ميثم) از اين آتش سوزان دل و جان را بسوز
تا زسوزت شعله بر خلق دو عالم افكنم
گل من چرا زخمي از نيش خاري
پـراكنده در دامــن لاله زاري؟
مرا داغ لبهاي خشك تو بر دل
تو بهر چه از چشم خود اشكباري؟
تنت مثل جوشن شده حلقه حلقه
تو ديگر نيازي به جوشن نداري
مزن اينقدر دست و پا روي دستم
قـرار دل مـن چـرا بـيقراري؟
تو ماه به خون خفتهام در زميني
تو باغ خزان ديدهام در بهـاري
شهيدان نهادند بر خاك، صورت
تو سر بر سر دوش من ميگذاري
چگـونه عمـو زنـده بـاشد ببيند
تو جان بر سر دست او ميسپاري؟
همه آرزوي عمويت همين است
كه يك بار، يك ناله از دل برآري
چگـونه عسل از دم تيغ خــوردي
كه خون از دهان تو گرديده جاري
خدايت دهد اجر، «ميثم» كه بـر ما
ز دل ميسرايي، به خون مينگـاري
لالۀ سرخ پرپرم قاسم
سيزده ساله ياورم قاسم
ماه من بين چگونه در غم تو
ريزد از ديده اخترم قاسم
تا تن پاره پاره ات ديدم
تازه شد داغ اكبرم قاسم
سخت باشد مرا كه همچو تويي
جان دهد در برابرم قاسم
سخت تر اينكه در وداع حرم
تشنه لب رفتي از برم قاسم
من تو را بوده ام به جاي پدر
تو به جاي برادرم قاسم
آمدند از براي ديدارت
پدر و جّد و مادرم قاسم
لب تو خشك و چشم من درياست
اين بود داغ ديگرم قاسم
خيز اي تشنه لب بنوش بنوش
آب از ديدۀ ترم قاسم
تن پاك تو را تك و تنها
بسوي خيمه مي برم قاسم
تن به خاك و سر تو همسفر است
در ره شام با سرم قاسم
سوز «ميثم» شراري از دل ماست
شافعش روز محشرم قاسم
اي عروس بكر طبع انجمن آراي من
از چه لب بستي سخن گو از دل شيداي من
در خَم زلف تو پنهانند مضمونهاي من
لب گشا تا زنده گردد طبع روح افزاي من
خنده زن تا شكّر افشان گردم از تُنگ دهن
باج از گوهر فروشان مي ستاند چامهام
چامه ني بل وصف معشوق است و عاشق نامهام
پنجههاي شوق بر پيكر دريده جامهام
آري آري ريخته درّ يتيم از خامهام
تا كه از وصف يتيم مجتبي آرم سخن
قرةالعين حسن آرام جان بوتراب
ماهِ زهرا، آفتابِ احمد ختمي مَآب
پاي تا سر مظهر دادار و جدّ مام و باب
گر سموات و زمين گردند اوراق كتاب
صفحه اي از وصف مدحش را رقم نتوان زدن
همچو ماه چارده آن سيزده ساله پسر
در درون ابر خيمه بود رويش جلوهگر
بر سرش دست عمو چون دست پر مهر پدر
مرگ سرخش از عسل بر كام جان محبوتر
عاشق جان باختن در راه حيّ ذوالمنن
آرزوها داشت تا داماد بزم خون شود
وز حناي خون رخ نورانيش گلگون شود
حجلۀ سرخ زفافش دامن هامون شود
پاره پاره پيكرش از تيغ خصم دون شود
بركَنَد از قامت جانش لباس تنگ، تن
همچو قرآن بود تَعويذ پدر بر دست او
مرگ را مي كرد در آن وادي خون جستجو
اشك افشان خنده زن گرديد برگرد عمو
كي برخسار ملايك خاك راهت آبرو
اِذن ميدان دِه كه شد لبريز جام صبر من
خواهش ايثار جان كرد آن كريم ابن كريم
در دل سلطان دين اُفتاد اندوهي عظيم
چون پدر بر آن يتيم افشاند بس درّ يتيم
تا روان سازد بجنگش سوي آن قوم رجيم
بر تنش جاي زره پوشاند نازك پيرهن
با سر پرشور كم كم گشت از عمّو جُدا
زد به قلب خصم همچون آتش خشم خدا
رنگ خود را باخت خصم از بيم تيغش زابتدا
ناگهان پيچيد در انبوه لشكر اين صدا
اَلحذر كاين جنگجو نبود كسي جز بُوالحسن
رفت كان صحراي سوزان گُم بموج خون شود
خواست تا كار عدو يكباره ديگرگون شود
جَست جانها كز تن جنگ آوران بيرون شود
ريخت تن ها تا كه نقش خاك آن هامون شود
گفت حيدر آفرين اي جنگجوي صف شكن
ارزق شامي كه خود با لشكري مي كرد جنگ
زير تيغ او ز خون خاك سيه را كرد رنگ
ناگه آن آزاده از درد فراق آمد به تنگ
آب را كرده بهانه سوي خيمه راند خنگ
تا ببيند باز وجه الله را آن ممتحن
كرد اظهار عطش در خيمه بآن شور و حال
بود كامش تشنۀ امّا تشنۀ جام وصال
در دهن خاتم نهاد او را ولّي ذوالجلال
بار ديگر سوي ميدان تاخت آن حيدر خصال
كرد ميدان را بچشم كوفيان بيت الحزن
ناگهان از تيغ دشمن بر تن آن جان پاك
قامت صد چاك آن سَرو روان شد نقش خاك
گفت زير تيغ قاتل با نوائي دردناك
كاي عمو اينك به فريادم برس، روحي فداك
اي سليمان خاتمت اُفتاده دست اَهرمَن
همچو باز، از خيمه سبط مصطفي بيرون دويد
بر سَر وي قاتل خوانخواره را با تيغ ديد
آه از دل، تيغ از كف، ناله از جان بركشيد
دست ظلم آن جنايت پيشه را از تن بريد
جنگ شد مغلوبه امّا روي آن خونين بدن
مي زد و مي كُشت نجل فاطمه ز آن قوم پَست
يك تنه از چار سو بر خيل لشكر راه بست
ناگهان اين ناله جانسوز بر گوشش نشست
كاي عمو از سمّ اسبان استخوانهايم شكست
خسته شد از نيش هاي خار برگ ياسمن
چون غبار معركه بنشت در آن سرزمين
ناگهان ديدند نور چشم ختم المرسلين
پيكري در برگرفته همچو جان نازنين
مي برد سوي حرم با حالتي اندوهگين
قصّه كن كوتاه «ميثم» سوخت قلب مرد و زن
چكمه اش را كه از گلو برداشت
دشت را ناله ي عمو برداشت
نيزه را قاتل از تنش بعد از
سيزده ضرب زير و رو برداشت
پنجه اي آمده گلو بكشد
بعد هم جنگ شد كه سو بكشد
تا ميايد حسين و گريه كند
زدنش ناله ي عمو بكشد
او يتيم است مُبهمش نكنيد
زير اين نعلها كمش نكنيد
آه اي نيزه ها ميان حرم
مادرش هست درهمش نكنيد
نه به لبخند و گريه لب وا بود
جاي دو نعل روي لبها بود
جاي دو نعل نعل بعدي خورد
حفره هايي به سينه پيدا بود
روي دوش عمو كه جا شده بود
قسمتي بر زمين رها شده بود
تيغ از لابه لاي او مي ريخت
چون حصيري كه نخ نما شده بود
نيمه جان بود و اندكي حس داشت
كاكلش را گرفت ناكس داشت
مي كشيد و به پشت مي چرخاند
ناله ديگر نبود خس خس داشت
نفسش بين دنده ها مانده
سيزده جاي رد پا مانده
سر وكتفش به روي كتف حسين
واي پايش به خاك جا مانده
گهواره نيست جاي من و گريه هاي من
قنداقه نيست جاي من و دست و پاي من
من قول مي دهم كه ز خود راضي اَت كنم
بهتر ز خنده نيست رجز ، از براي من
لبخند مي زنم به تو وقت شهادتم
تا سر زند ز حرمله تير بلاي من
بايد دَمارِ تير سه شعبه در آورم
زان پس رباب نغمه كند لاي لاي من
كاري كنم كه هلهله ها بي اثر شود
ذبح عظيم مي شود اين ماجراي من
بايد به روي دست تو من دست و پا زنم
تا سرفراز گردي از اين ادعاي من
حيرت زده كنم همۀ اين سپاه را
احياگرِ غديرِ علي كربلاي من
بالاي دست حضرت سلطان فدا شدن
يعني رسيدن به لقاي خداي من
حتي اگر به نيزۀ دشمن رود سرم
عالم خبر شوند از اين ابتلاي من
تا روز حشر من سند غربتت شوم
برپا كنند عالم و آدم عزاي من
تو و تاول و گرمي آفتاب
من و فكر دلشوره هاي رباب
لبت تا به هم تا به هم مي خورد
تمامي لشگر به هم مي خورد
زبان بسته اي يا ادب كرده اي
بميرم برايت كه تب كرده اي
زدم بوسه بر صورتت جمع شد
چرا اينقدر صورتت جمع شد
به دستان بابا عرق كرده اي
به جاي عمو آب آورده اي
نفسهات هر لحظه كم مي شود
سرت بر سر شانه خم مي شود
به چاك لبت خشك شد خون تو
چرا مانده خون زير ناخون تو
چرا گردن مادرت زخمي است
و يا گونه ي مادرت زخمي است
به لبهاي خشكت زبان ميزني
زبان را به سقف دهان ميزني
تو گفتي و گهواره جنبان شدي
شنيدي كه رفتم رجز خوان شدي
تو گفتي:كه اهل حرم نيستي
تو شيري كم از اكبرم نيستي
پدر روي دوشت علم مي كشم
عمو نيست، بار حرم مي كشم
اگر پلكهايم تكان مي خورد
زمين بر سر آسمان مي خورد
مگر بعد عباس علمدار نيست
برايم به ميدان زدن كار نيست
دَمِ دوٌم ذوالفقار عليست
دلت قرص باشد كنار عليست
خيال تو راحت از اين كار زار
كه من آمدم تا در آرم دمار
كمي صبر كن تا كه من پر كنم
كجا هست خيبر كه خيبر كنم
تو گفتي و گهواره جنبان شدي
شنيدي كه رفتم رجز خوان شدي
ببين دست غربت به زانو زدم
و خيلي براي لبت رو زدم
چه ها با تو اين تير ولگرد كرد
تمام سرت تا تنت درد كرد
نياورده همراه خود شير را
رها كن پر ساقه ي تير را
تو را روي اين سينه خواباند و ماند
تو را گرد خود تير پيچاند و ماند
علي آرزويم بر آورده اي
سه دندان شيري در آورده اي
چنان ضربه اي روي حلقت نشاند
كه يك لحظه گفتم سرت را پراند
شنيدم صدايي،دهانت شكست
گلو پيچ خورد استخوانت شكست
فقط از تو بيرون پَرِ تير بود
تمام تو قدِ سرِ تير بود
تو را بعد از اين خنجر ني زنند
تو را با لهد بر سرِ ني زنند
نام تو را همينكه صدا ميزند رباب
آتش به جان كرب و بلا ميزند رباب
مثل دل پدر گلويت پاره پاره است
اما دوباره حرف شفا ميزند رباب
شد سينه پر ز شير؛ ولي شيرخواره نيست
مادر بيا كه باز صدا ميزند رباب
چون در خيال خويش بغل ميكند تو را
بوسه به زخم حلق شما ميزند رباب
زحمت براي مادر و خلعت براي غير
ديگر نگو كه ناله چرا ميزند رباب
قلب سكينه از غم تو تير ميكشد
در هركجا كه حرف تو را ميزند رباب
چِقَدَر نـيـزه بلند است نيفتي پسرم
چنگِ اين حرملهي پست نيفتي پسرم
با وجوديكه رويِ نـاقه و در زنجيرم
دلم از دور به تـو هست نيفتي پسرم
هر طرف رفت سرت دست به آن سو بردم
نـيـزه دارِ تو بود مست نيفتي پسرم
در سفر شانه به شانه شده اي با عباس
بـه تـو حالا نرسد دست نيفتي پسرم
كاش بـا روسريِ غـارتيِ من قَدري
روي ني دورِ تو مي بست نيفتي پسرم
بيشتر جايِ خودت را سرِ نِي محكم كن
سـفرِ شـام به پيش است نيفتي پسرم
نيزه خم مي شد اگر، با دلِ صد چاك علي
مي گرفتم ز سـر و صورتِ تـو خاك علي
بست بر روي سر عمامه پيغمبر را
رفت تا بلكه پشيمان بكند لشكر را
من به مهماني تان سوي شما آمدهام
يادتان نيست نوشتيد بيا؟ آمدهام
ننوشتيد بيا كوه فراهم كرديم؟
پشت تو لشكر انبوه فراهم كرديم
ننوشتيد زمين ها همه حاصلخيزند؟
باغ هامان همه دور از نفس پاييزند
ننوشتيد كه ما در دلمان غم داريم؟
در فراواني اين فصل تو را كم داريم
ننوشتيد كه هستيم تو را چشم به راه؟
نامه نامه لك لبيك ابا عبدالله
حرف هاتان همه از ريشه و بُن و باطل بود
چشمه هاتان همگي از ده بالا گِل بود
باز در آينه، كوفي صفتان رخ دادند
آيهها را همه با هلهله پاسخ دادند
نيست از چهره آيينه كسي شرمنده
كه شكم ها همه از مال حرام آكنده
بيگمان در صدف خاليشان درّي نيست
بين اين لشكر وامانده دگر حرّي نيست
بي وفايي به رگ و ريشه آن مردم بود
قيمت يوسف زهرا دو سه مَن گندم بود
آي مردم پسر فاطمه ياري ميخواست
فقط از آن همه يك پاسخ آري ميخواست
چه بگويم به شما هست زبانم قاصر
دشت لبريز شد از جمله هل من ناصر
در سكوتي كه همه مُلك عدم را برداشت
ناگهان كودك شش ماهه علم را برداشت
همه ديدند كه در دشت هماوردي نيست
غير آن كودك گهواره نشين مردي نيست
آيه آيه رجز گريه تلاوت مي كرد
با همان گريه خود غسل شهادت مي كرد
گاه در معركه آن كار دگر بايد كرد
گريه برنده تر از تيغ عمل خواهد كرد
عمق اين مرثيه را مشك و علم مي دانند
داستان را همه اهل حرم مي دانند
بعد عباس دگر آب سراب است سراب..
غير آن اشك كه در چشم رباب است رباب…
مرغِ در بين قفس اين در و آن در ميزد
هي از اين خيمه به آن خيمه زني سر مي زد
آه بانو چه كسي حال تو را مي فهمد؟
علي از فرط عطش سوخت، خدا مي فهمد
مي رسد ناله آن مادر عاشورايي
زير لب زمزمه دارد: پسرم لالايي
كمي آرام كه صحرا پر گرگ است علي
و خداي من و تو نيز بزرگ است علي
كودك من به سلامت سفرت، آهسته
ميروي زير عباي پدرت آهسته
پسرم مي روي آرام و پر از واهمهام
بيشتر دل نگران پسر فاطمه ام
پسرم شادي اين قوم فراهم نشود
تاري از موي حسين بن علي كم نشود
تير حس كردي اگر سوي پدر ميآيد
كار از دست تو از حلق تو بر ميآيد
خطري بود اگر، چاره خودت پيدا كن
قد بكش حنجرهات را سپر بابا كن
مي كشد روضه به جايي كه نبايد بكشد
يا اگر زه به عقب رفت ، مردد بكشد
مي رسد روضه به آنجا كه قرار است پسر
يك شبه بر روي دستان پدر قد بكشد
تير در شعر هجايي است كه بايد بكشند
روضه خوان را بسپاريد كه بي مد بكشد
شايد اين تير به يك شعبه مبدل بشود
نفسش را كه به تنگ آمده، شايد بكشد
قدرت تير چنان است كه تصويرش را
هركسي را دل سنگ است بيايد بكشد
تا كه در مقتل اين گوش به آن گوش علي
معنيش را كسي از درد به درصد بكشد
طفل را حرمله ، عباس تصور كرده است
چله اش را كه نبايست به اين حد بكشد
فرصت گريه نداده است به او، كاش اين تير
لااقل داد زدن را بگذارد بكشد
مي توانيم گلو را سپر تير كنيم
كاش زه را به عقب برده ،مجدد بكشد
سبقت از عشق محال است بگوييد كه خون
جلوي تير بماند خط ممتد بكشد
طفل گشته است به تقدير، رضا پس حتما
پاي اين شعر قرار است به مشهد بكشد
برود تشنه بيفتد لب سقاخانه
روضه را از وسط صحن به مرقد بكشد
با خودش فكر كند منع شد از آب، سپس
دست را در وسط كاسه ولي رد بكشد...
از حرم طفل ربابِ تازه اي برخاسته
شال بسته، با نقابِ تازه اي برخاسته
گرچه افتادند رويِ خاك ها خورشيدها
تازه مغرب، آفتابِ تازه اي برخاسته
باد دارد از مسيرِ چشم هايش مي وَزَد
لاجرم بويِ شرابِ تازه اي برخاسته
بيشتر شد تشنگي ها، او خودش آب، آب بود
پشتِ پايش آب…آبِ تازه اي برخاسته
با همه پيغمبران، پيغمبري ام فرق كرد
رويِ دستم يك كتابِ تازه اي برخاسته
آن همه لبيك گفتن يك طرف، اين يك طرف
پرسشِ ما را جوابِ تازه اي برخاسته
ريخت برهم لشگري را تا كه بر دستم رسيد
با حضورش بوترابِ تازه اي برخاسته
زود يا خوابش كنيد و يا مُراعاتش كنيد
تازه اين كودك ز خوابِ تازه اي برخاسته
اين بلاتكليفي ام از ناتواني نيست نيست
تير با يك پيچ و تابِ تازه اي برخاسته
گردني كه خشك باشد آخرش اين ميشود
تيرهم كه با شتابِ تازه اي برخاسته
روي اين دستم تنش بر روي اين دستم سرش
آه بفرستم كدامش را براي مادرش
اين طفل كه لب تشنه يك قطره آب است
يك قطره اشكش رزق صد جام شراب است
كرببلا حالا دو تا خورشيد دارد
بر روي دست آفتابي آفتاب است
اينكه جلوي خيمه ها زانو زده كيست
شايد زبانم لال بيچاره رباب است
اينكه نمي خوابد علي تقصير تو نيست
به جاي لالا بر لب تو آب آب است
گيسو مكش اينقدر تو تازه عروسي
اي كاش ميشد زودتر دست تو را بست
اصلا بيا و فرض كن كه آب خورده
اصلا بيا و فرض كن يك گوشه خواب است
حالا دلت كه سوخته ما را دعا كن
خانم دعاي تو يقينا مستجاب اس
حالا براي خنده كه دير است گريه كن
بابا نخواب...موقع شير است...گريه كن...
در مانده ام ميان دو راهي...كجا روم؟
چشمم كه رفته است سياهي...كجا روم؟
جانِ رباب، من به همه رو زدم نشد
دنبال آب، من به همه رو زدم نشد...
عمه تو را ز دور نشان ميدهد نخواب
هي شانه ي رباب تكان ميدهد نخواب
شد وقت بازي ات كمرت را گرفته ام
با احتياط زير سرت را گرفته ام
قنداقه ات كه بست لبت باز شد علي؟
خنديد مادرت... چقدر ناز شد علي
افسوس مادرت شب شادي ات نديد
چشم رباب حجله ي دامادي ات نديد...
در خيمه گرم كرده خودش مجلست علي
جاي نفس بلند شده "خس خست " علي
تا پشتِ خيمه كارِ پدر سر به زيري است
تازه زمان ديدن دندان شيري است
همبازي تو ساقه ي تير است گريه كن
بابا نخواب موقع شير است گريه كن
تو را دادند از پيكان به جاي شير آب اصغر
عطش طي شد تلظي نه، تبسم كن بخواب اصغر
لبت خاموش بود اما گذشت از گنبد گردون
ز قطره قطرۀ خونت صداي آب اصغر
كه ديده گل شود بر روي دست باغبان پرپر
كه ديده خون مه ريزد به دوش آفتاب اصغر
تو خاموشي و من در نينوا چون ني نوا دارم
زند با نالۀ خود چنگ بر قلبم رباب اصغر
در اين صحرا كه پُرگرديده از فريادِ بي پاسخ
تو با لبخند گفتي اشك بابا را جواب اصغر
شود از شير، شيرين ؛ كام طفل شير خوار اما
تو روي دست من از تير گشتي كامياب اصغر
اگر چه بر سر دستم شهيد آخرين گشتي
تو از اول شدي بهر شهادت انتخاب اصغر
تو هم خون خدا، هم زادۀ خون خدا هستي
كه در آغوش ثارالله چشم خويش را بستي
به كف چون جان گرفتم تا كنم تقديم جانانت
گلويت را سپر كن تا بگيرم پيش پيكانت
ذبيح من مبادا گوسفند از آسمان آيد
مهيا شو كه سازم در مناي دوست قربانت
تكلم كن، تكلم كن، بگو من آب مي خواهم
تلظي كن، تلظي كن، فداي كام عطشانت
ز بي آبي نمانده در دو چشمت قطرۀ اشكي
كه تر گردد لب خشكيده ات از چشم گريانت
ز حجم تير و حلق نازكت گرديده معلوم
كه خواهد شد جدا از تن سرِ چون ماه تابانت
نه ناله مي زني، نه اشك مي ريزي
مزن آتش مرا اين قدر با لب هاي خندانت
نگويي كس نشد همبازي ات برگرد گهواره
شرار تشنگي تا صبح، بازي كرد با جانت
به تير دوست اي سر تا قدم عاشق؛ تبسم كن
بپر در دامن زهرا و با محسن تكلم كن
وقتي كه تير كين به گلوي تو جا گرفت
خون تو را به عرش فشاندم، خدا گرفت
گرديـد دفـن، پيكر پاكت بـه دست من
پيش از همه تو را بـه بغل كربلا گرفت
ميخواستم چو لاله كنم هديهات به دوست
دشمن ز من به تير سه شعبه تو را گرفت
از بس مصيبت تـو عظيم است، بهر تو
بــايد تمــام سـال دمـادم عزا گرفت
تير آمد و ز حلق تو بر قلب من نشست
از آن گذشت و جا به دل مصطفي گرفت
نفرين بـه حرمله كه بـه تيـر سه شعبهاي
دار و نـدار و هستي مـا را ز مـا گرفت
عمـه بــراي مـن طلبيـد از خداي، صبر
مـادر بـه خيمـه بهر تـو دستِ دعا گرفت
يهــوده بهــر كشتن مـن صف كشيدهاند
بــا كشتـن تـو "حرمله" جانِ مرا گرفت
مادر نداشت آب به جز اشك چشم خويش
قـاتل تــو را ز شير بـه تيـرِ جفـا گـرفت
"ميثم" بـه قبـر كــوچك اصغر نظاره كـن
سربــاز آخــرم بــه دل خـاك، جا گرفت
اگر چه حوصله ي شعر سر نيامده است
قلم ز عهده ي مدح تو بر نيامده است
به شهد غنچه ي لبهاي سرخ تو سوگند
گلي شبيه تو از خاك در نيامده است
بزرگي تو چنان جلوه كرده در عالم
مجال عمر كَمَت در نظر نيامده است
به لطف منسب بابُ الحوائجْيت بُوَد
كه توي حرف تو اصلاً اگر نيامده است
علي؛عليست چه اكبر؛چه اصغرش؛اصلاً
ز نام نامي تو خوبتر نيامده است
بديل نيست برايت كه در سراي حسين
پس از ظهور تو ديگر پسر نيامده است
چه جلوه اي تو ندانم كه لطف نقّاشيْت
به ذهن اين همه تصويرگر نيامده است
خبر رسيده لبت خنده داشت وقت سفر
اگر ز شورش اشكت خبر نيامده است
ازآن طرف دل مادر اسير دلشوره ست
ازاين طرف سوي خيمه پدر نيامده است
بگو گلوي تو شمشير خورده يا نيزه ؟
مگر به سمت تو تير سه پر نيامده است ؟
تنت براي چه اينقدر؛ زخمْ خورده شده؟
اگر ز خاك به سرنيزه در نيامده است…
ديدم اعضاي تنت را جگرم سوخت علي
پاره هاي بدنت را جگرم سوخت علي
ناگهان زانويم افتاد زمين چون ديدم
طرز چانه زدنت را جگرم سوخت علي
چه كنم عمه نبيند بدن حمزه اي اَت
مُثله ديدم بدنت را جگرم سوخت علي
لخته خوني كه برون از گلويت آوردم
ريخت خون دهنت را جگرم سوخت علي
باورم نيست كه جسمت ز نظر پنهان است
نيزه بينم كفنت را جگرم سوخت علي
يوسفم ،كاش كه مي شد به ميان حرمت
ببرم پيرهنت را جگرم سوخت علي
آن لباني كه اذان گفت ، بهم ريخته است
خُرد بينم دهنت را جگرم سوخت علي
داغ پرپر شدنت جاي خود ، امّا بينم
داغ بي سر شدنت را جگرم سوخت علي
اين همه نيزه ميان بدنت گم شده است
با كه گويم محنت را جگرم سوخت علي
از همان دور شنيدم رجزت را پسرم
اين حسين و حسنت را جگرم سوخت علي
نعرة حيدري و نالة يا زهرايت
مي شنيدم سخنت را جگرم سوخت علي
نشد آخر لب عطشان تو را آب دهم
چه كنم سوختنت را جگرم سوخت علي
گر نيايند جوانان حرم ياري من
كه بَرَد خيمه تنت را جگرم سوخت علي
اي سرو قطعه قطعۀ در خون كشيده ام
اي ديده بسته از نگه، اي نور ديده ام
داغت نشست تا به دلم اي هماي جان
آتش گرفت لانۀ مرغ پريده ام
صد بار جان رسيده به هر گام بر لبم
تا در كنار پيكر پاكت رسيده ام
چون بر گ نسترن جگرم پاره پاره شد
تا گشت نقش خاك زمين ياس چيده ام
قوّت ز هر دو زانو و نورم ز ديده رفت
ز آن دم كه بانگ يا ابتايت شنيده ام
تنها نه در كنار بدن بلكه نوك ني
گريد به زخم هاي تو رأس بريده ام
بعد از تو مي دهند گواهي به مرگ من
رنگ پريدۀ من و قدّ خميده ام
اي اهل كوفه هلهله از چيست اينهمه
ساكت شويد من پدري داغديده ام
خلوت كنيد معركۀ جنگ را كه من
گريم بلند بر گل در خون طپيده ام
هر كس كه داغ ديد گريبان درد ز هم
من در غم تو دامن دل را دريده ام
"ميثم" كشد به شعله جهان وجود را
از آتشي كه در دل او آفريده ام
اي ياس چيده، اي گل نقش چمن، علي!
قرآن آيه آيه ي پامال من، علي
مانند قلب من دهنت پر زخون شده
خون گلوت گشته روان از دهن، علي
چسبانده خون به هم، دو لبت را ز گفتگو
با چشم خويش حرف برايم بزن، علي
لب تشنه، چشم بسته، نفس مانده در گلو
زخم تو گشته با دل من هم سخن، علي
تو مثل لاله اي كه همه گشته برگ برگ
من مثل شمع سوخته در انجمن، علي
جايي براي بوسه نمانده به قامتت
از بس كه زخمت آمده بر زخم تن، علي
ممكن نشد زروي زمينت كنم بلند
از بس كه پاره پاره شده اين بدن، علي
ليلا در انتظار تو چشمش بُوَد به راه
زينب چگونه بي تو رود در وطن، علي
در حيرتم چگونه زخونت خضاب شد
ماه جمال و زلف شكن در شكن، علي
فرياد من بلند زاشعار "ميثم " است
سوزد زسوز او دل هر مرد و زن، علي
اي قامتت هبوط بهشت پدر، علي
وي روح و جان من، قدمي پيش تر، علي
اي روي و خوي و صوت تو آئينه ي رسول
با خنده مي روي به كدامين سفر، علي
نازل كدام آيه شد اي مصطفاي من
آهنگ جبرئيل لبت خوش خبر، علي
عطر تبسّم تو كند زنده، وحي را
قالو بلي شنيده پدر از پسر، علي
رِندانه مي روي به تمنّاي فتلگاه
هل من مبارزت ز عطش بيشتر، علي
آه اي جوان خوش بر و رويم سخن بگو
ديگر مكن ز غصّه مرا خون جگر، علي
محراب كوفه آمده تا كربلا مگر
كه فرق گيسويت شده تا عمق سر، علي
در اشهدت ضمير«محمد» حضوري است
خود را مگر در آينه كردي نظر، علي
منعم مكن كه «يا ولدي» مرهم من است
من داغديده ام كه شدم نوحه گر، علي
از من نيايش پدرانه ولي ز تو ...
دستي بكش به گوشه ي چشمان تر، علي
جمعي به انتظار قدوم تو مضطرب
قومي نگر به هلهله، بي درد سر، علي
با پيكرت چگونه به سوي حرم روم
بابا ز نعش توست زمينگيرتر، علي
تا عمّه ات نيامده برخيز اي جوان
نعش مرا به دست جوانان ببر، علي
اينهمه زخم چرا ريخته روي بدنت؟
جاي يك بوسه نماند از كف پا تا دهنت
چون ركاب دهنت خرد شده، ساخته اند
با سرِ نيزه ركابي به عقيق يمنت
تا تو مي آيي علي خطبه اي آغاز كني
مي پرد سرفه و خونابه ميان سخنت
تو كجا نيستي اي عشق كه پيدات كنم؟
همه ي دشت پر است از همه جاي بدنت
مثل يك آينه ي خردشده ريخته اي
كل صحرا متلألئ شده از نور تنت
رفته اي در وسط معركه و خنجر و سنگ
سبقت از تير گرفتند براي زدنت
زرهت پاره شده پيرهنت پاره تر است
قطعات بدنت پاره تر از پيرهنت
دلهره دارم علي جان، متلاشي نشوي؟
دردسر مي شود اين پا به زمين كوفتنت
چاره اي نيست قرار است كه اكبر نشوي
مي نشينم كه ببينم علي اصغر شدنت
زنده كرد عمه ي تو خاطره ي مادر من
تو كمك كن ببرش مثل عموجان حسنت
سر تو بر سرِ ني همسفر باد شده
پرچم قافله شد زلف شكن در شكنت
غزل من! شده اي مثنوي طولاني
شعر تقطيع شده! خون چكد از تن/ تتن / ـَت
بهـار مـن، گل مـن، بـوستان پرپر من!
چه كرد با تو خزان پيشِ ديدة تر من؟
محاسنم به كفِ دست بود و اشك به رخ
نگـاه كـردم و ديـدم تـو رفتي از بر من
چه آمدت به سر اي مصحفِ ورق ورقم
كـه آيـه آيـه شدي بـاز در برابر مــن
خدا گواست كه تنها شدم، غريب شـدم
ببين چه آمده با كشتن تو بـر سـر مـن
الا تمـام جوانـان كمك كنيد مــرا
كنيـد گريــه بــرايِ عــليِّ اكبر مــن
كسي كه گـريه كند در شهـادت پسرم
كند شفاعت از او روز حشر، مادر من
بلنــد شـو، بنشين و سـلام كن پسرم
كـه بهـر ديدنت آيد زخيمه خواهر من
پسر كـه رفت، پدر هم غريب ميگردد
بـه ايـن دليل تو بودي تمامِ لشكر من
تمام هاشميان جمع گشته، جمع كنيد
كه ريخته به زمين پارههاي پيكر من
بساز اشك بريز و بسوز اي «ميثم»
كه نظم توست قبول خداي داور من
سياه گشته جهان پيش ديدۀ تر من
كجائي اي مه در بحر خون شناور من
ستارۀ سحرم آفتاب صبحدمم
غروب كرده به هنگام ظهر در بر من
به مصحف بدن پاره پاره ات گريم
كه پاره تر شده از لاله هاي پرپر من
بپوش زخم جبين شكستۀ خود را
كه بهر ديدنت آيد ز خيمه خواهر من
نياز نيست به تيغ عدو كه كشت مرا
دو چشم بستۀ تو در نگاه آخر من
فرات موج زد و من نظاره مي كردم
كه كشته شد پسرم تشنه در برابر من
زبان خشك تو را در دهان نهادم و سوخت
دهان من نه، دل من نه، كه پاي تا سر من
مبر فرو ز عطش خون حنجر خود را
كه از براي توآورده آب مادر من
پس از تو در دل دشمن چنان غريب شدم
كه گشته عمّۀ مظلومه ي تو ياور من
هزار قاتل و يك كشته و هزاران زخم
هزار بار تو را كشته خصم كافر من
به خيمه اشك خجالت گرفت چشمم را
ز بانگ واعطشاي عليّ اكبر من
ز چشم خود همه خون جگر فشان «ميثم»
به لحظه هاي غروب مه منّور م
غم به من چيره شد و تيره جهان در نظرم
خيز و كن ياري ام اي چشم و چراغم پسرم
تا صداي تو شنيدم ز رخم رنگ پريد
خبرم داد صدايت كه چه آمد به سرم
چشم خود وا كن اگر لب به سخن وا نكني
مكن از موي پريشان خود آشفته ترم
بسكه غم هست به دل جاي غمت ديگر نيست
مي نهم داغ جگر سوز تو را بر جگرم
پيش دشمن مپسند اين همه من گريه كنم
داغت آخر كشدم ليك بدان من پدرم
چشمه ي چشم مرا اشك فشان خيز و ببين
لب خشكيده مگر تر كني از چشم ترم
منكه خود خضر رهم بر سر تو پير شدم
چون نهادم لب خود بر لب تو اي پسرم
خصم لبخند زند من كف افسوس به هم
بين دل ريش و از اين بيش مزن نيشترم
گه سرت، گاه رخت، گاه لبت مي بوسم
دلم آرام نگيرد، چه كنم من پدرم
خنده و هلهله بر چشمِ تَرم رَحم نكرد
به غريبيِ من و اشكِ حرم رَحم نكرد
هيچ كس حُرمتِ اين مويِ سفيدم نگرفت
نفسي بر من و سوزِ جگرم رَحم نكرد
لشكرِ بغضِ علي دقِ دلي خالي كرد
به سرش ريخت و بر يك نفرم رَحم نكرد
دستِ مِقراض بُرش داد حريرِ بدنش
هر قدر پا به زمين زد پسرم، رَحم نكرد
همه ي فاصله را داد زدم نيزه بس است
نزن اينقدر من آخر پدرم رَحم نكرد
سندِ سخت ترين لحظه ي عمرم اين است
داغِ او بر دل و چشم و كمرم رَحم نكرد
پسرم از روي زين بَد به زمين افتادي
نيزه بر پهلويت آمد به زمين افتادي
چقدر فرقِ دو تايِ تو به هم ريخته است
زيرِ پا زُلفِ رَهايِ تو به هم ريخته است
زَجر كُش شد به خدا بسكه زدي پا به زمين
پيرِمردي كه به پايِ تو به هم ريخته است
ديگرم نيست توقع كه جوابم بدهي
در گلو تير صدايِ تو به هم ريخته است
اِرباً اِربا شده زين پس چه صدايت بزنم؟
تيغ از بس كه هجايِ تو به هم ريخته است
غُصه ات با دلِ ليلا چه كند وقتي كه
گيسوي عمّه برايِ تو به هم ريخته است
چه كنم، تا به حرم بينِ عبا مي برمت
زخم ها قدِ رَسايِ تو به هم ريخته است
گمان مدار كه گفتم برو دل از تو بريدم
نفس شمرده زدم همرهت پياده دويدم
محاسنم به كف دست بود و اشك به چشمم
گهي به خاك فتادم گهي زجاي پريدم
دلم به پيش تو، جان در قفات، ديده به قامت
خداي داند و دل شاهد است من چه كشيدم
دو چشم خود بگشا و سوال كن كه بگويم
ز خيمه تا سر نعش تو چگونه رسيدم
ز اشك ديده لبم تر شد آن زمان كه به خيمه
زبان خشك تو را در دهان خويش مكيدم
نه تيغ شمر مرا مي كشت نه نيزه خولي
زمانه كشت مرا لحظه اي كه داغ تو ديدم
هنوز العطشت مي زد آتشم كه ز ميدان
صداي يا ابتاي تو را دوباره شنيدم
سزد به غربت من هر جوان و پير بگريد
كه شد به خون جوانم خضاب موي سفيدم
كنار كشته تو با خدا معامله كردم
نجات خلق جهان را به خونبهات خريدم
بگو به نظم جهان سوز "ميثم" اين سخن از من
كه دست از همه شستم رضاي دوست خريدم
آرام كن اهل حرم را با قدمهايت
با آيهي چشمان خود پيغمبري كن باز
لب باز كن حرفي بزن با من علي اكبر!
با لحن شيرينت برايم دلبري كن باز
از شوق تو در عاشقي دارم خبر اما
آرامِ جان! آرامتر رو سوي ميدان كن
مويت نمانَد از پَرِ عمامهات بيرون
كمتر پدر را اين دمِ آخر پريشان كن
خيلي نديدم صورتت را خوب در خيمه
وقتي كه خود را ماه من! آماده ميكردي
رو ميگرفتي از من اما خوب ميدانم
دل كندن من از خودت را ساده ميكردي
ديدي خدا ! در عشقت از اكبر گذشتم من
دل كندن از اين نور حق، الحق كه مشكل بود
ميداني از حس پدر بودن نميگويم
عشق است در پرده، تمامش قصهي دل بود
اكبر شبِ سجادهاش روشن تر از روز است
تو خوب ميداني كه مست نور ذات است او
خُلق محمد دارد و انوار زهرايي
مثل علي تصوير اسما و صفات است او
با ديدنش آه از دل اهل حرم برخاست
تا روبروي خيمه چون آهو قدم ميزد
ميدان نرفته، برق چشمانش رجز ميخواند
صف هاي دشمن را دو ابرويش به هم ميزد
بر مركبش بنشست و «لا حول ولا...»يي گفت
با ذكر «يا قهار» تيغش را به كار انداخت
ميزد چنان انگار شمشيرش دو دم دارد
پيران ميدان را به ياد ذوالفقار انداخت
با «يا علي» هر ضربهاش يك جان ديگر داشت
با «يا حسين» از ميسره تا ميمنه ميرفت
گاهي ميان رزم اگر ميگفت «يا زهرا»
تا قلب لشكر مثل حيدر يك تنه ميرفت
يك عده مبهوت شجاعت هاي بي حدش
يك عده مقهور توان و سرعتش بودند
آنقدر زيبا بود اين شمشير زن، حتي
سرهاي روي خاك محو صورتش بودند
آمد به سويم با لب خشكيده از ميدان
آمد به جانم آتشي ديگر زد و برگشت
اين بار هم تا رفت اين قلب پريشانم
پشت سرش يك چند باري آمد و برگشت
ديدم كه فرقش چون علي وا شد دلم لرزيد
حس ميكنم «فزت و رب الكربلا» ميخواند
چه اتفاقي داشت در آن نقطه ميافتاد؟
يا رب! چرا اعضا و رگ هايش مرا ميخواند؟
در گرد و خاك صحنه اكبر را نميشد ديد
از مشركانِ بدر آنجا هر كه بود آمد
وقتي كه ديدم ناله از هفت آسمان برخاست
فهميدم آن شه زاده از مركب فرود آمد
ديدم دلم را «اِرباً اربا» كردهاند انگار
من زودتر از عمه پي بردم به راز تو
اما خودش را زودتر زينب رساند آنجا
من مانده بودم غرق در راز و نياز تو
ميخواستم يك بوسه، اما هر چه ميگشتم
در پيكرت بابا! دريغ از گوشهاي سالم
ديدم تواني نيست در پاي من و زينب
گفتم: بياييد اي جوانان بني هاشم
بابا براي بردنت حسرت به دل ماندم
كم بود آغوشم، عبايي پهن لازم بود
تشييع تو زيبا شد آخر اين عبا تابوت
در دست عون و جعفر و عباس و قاسم بود
قصد كرده است تمام جگرم را ببرد
با خودش دل خوشي دور و برم را ببرد
من همين خوش قد و بالاي حرم را دارم
يك نفر نيست از اينجا پسرم را ببرد؟
دسترنج همه ي زحمت من اين آهوست
چقدر چشم نشسته، ثمرم را ببرد
اين چه رسمي ست پسر جاي پدر ذبح شود
حاضرم پاي پسرهام، سرم را ببرد
تا به يعقوب نگاهم نرسيده خبرش
مي شود باد برايش خبرم را ببرد
نيزه دنبال دلم بود تنش را مي گشت
قصد كرده است بيايد جگرم را ببرد
جان من، قول بده دست به گيسو نبري
مقنعه ت باز شود، بال و پرم را ببرد
تو برو خيمه خودم پشت سرت مي آيم
چه نيازي ست كسي محتضرم را ببرد
دست و پا گير شدم، زود زمين مي افتم
يك نفر زود، تن دردسرم را ببرد
همه سرمايه ام اين است كه غارت شده است
هر كه خواهد ببرد جنس حرم را... ببرد
صد پسر خواسته بودم ز خدا، آخر داد
صد علي داد به من تا كه سرم را ببرد
روزي كه بـاغ عشــق پُراز التهــاب شـد
آن روز محشري شد و يوم الحساب شد
هُـرم عطش شـرر بـه گلستــان وحي زد
نبض زميـن دچـار غـم و اضطراب شد
دريـا دلي كه بـود علمـــدار معــرفت
سقّــا بـراي اهـل حــرم انتخاب شـد
مثل نسيــم از دل صحــرا عبــور كــرد
يك دشت لاله خيـز پر از عطر ناب شد
وقتي به يـاد لعـل لب غنچــه هـا فتــاد
دريـا دلي رسيـد بـه دريــا وآب شد
نـاگـاه ازشــرار غـم آن اميــر عشــق
"مـرغ هـوا و مـاهي دريـا كباب شد"*
وقتي كه دست او چو علـم برزميـن فتاد
گوئي كه در زميـن و زمـان انقلاب شد
يكباره آب مشك ز تيري به خـاك ريخت
دشتي ز اشك حســرت او پُر گلاب شد
از لحظــۀ فتــادن او بـر زميــن، زمــان
يك لحظه ايستاد و سپس در شتاب شد
خورشيد چون رسيد به بالين مـاه خويش
يكبـاره آسمــان به ســر او خراب شد
ديگـر خبـر ز سـاقي لب تشنـه گـان نبود
دريـا به پيش ديــدۀ گلها سراب شد
گرآسمـان عشـق «وفـائي» منـّور است
مـاهي در آسمـان ادب آفتــاب شــد
تيغ از كمين دو دستِ تنم را گرفت و بُرد
تا گاهواره پَر زدنم را گرفت و بُرد
از پشت نخل هاي شريعه تبر به دست
گل برگهاي ياسمنم را گرفت و بُرد
يك دشت نيزه حُرمتِ سي سال منصبِ
ساقيِ تشنهها شدنم را گرفت و بُرد
يك لشكرِ حسود و هزاران هزار تير
اميدِ آب داشتنم را گرفت و بُرد
تيري تمامِ آرزويم ريخت رويِ خاك
مشكي كه بود در دهنم را گرفت و بُرد
رويي كه با سكينه شوم رو به رو نبود
چَشمانِ رو به رو شدنم را گرفت و بُرد
ضربِ عمودِ آهنم انداخت بر زمين
در خاك و خون توانِ تنم را گرفت و بُرد
سويِ خودش كشيد مرا هر كسي رسيد
با نيزه عضوي از بدنم را گرفت و بُرد
با چكمه تيرهاي تنم را شكست و ريخت
آن بيحيا كه پيرهنم را گرفت و بُرد
دستي كريم بر سرِ زانو سرم گذاشت
با بوسه بوسه اش مَحَنم را گرفت و بُرد
تا خيمه رويِ شانهي قد كمانيش
داغِ ز شرم سوختنم را گرفت و بُرد
ديدم ز نيزه وقتِ اسيري به كوچه ها
زنجيرِ دستِ سينهزنم را گرفت و بُرد
وقتي سكينه مادح عباس مي شود
هر ذاكري مناديِ احساس مي شود
با روضه هاي داغ عمو آشناتر است
آن دختري كه حرمت او پاس مي شود
شرمِ نگاه سرخِ عمو مي كشد مرا
هرجا كه عمّه مسخرۀ ناس مي شود
عمه شبيه مادرمان رخ كبود شد
آري بنفشه آينۀ ياس مي شود
اشكِ سرِ بريدۀ عباس ديده شد
حالا زمان خندۀ خناس مي شود
با آن كه يك سپاه ز آقا هراس داشت
ديدم سر بريدۀ او پاس مي شود
شخصيتِ يتيم كه زير سؤال رفت
مثلِ كنيز ديده به انفاس مي شود
□□□
آرامش و وقار سكينه حسيني است
آه از دمي كه تهمتش احساس مي شود
وقتي سرِ بريده تلاوت كند شروع
چوب يزيد حربۀ وسواس مي شود
با خيزران كه بر لب قاري نمي زنند
واي از دمي كه قافله حسّاس مي شود
حالا دل سه ساله به درد آمده دگر
بر برگ ياس دانۀ الماس مي شود
كاخ ستم ز نالة او زير و رو شود
وقتي طبق شبيه به اَجناس مي شود
بازويت را به زمين ميكِشي و ميكُشي ام
اين چنين پازدنت، پازده بر دلخوشي ام
اي علمدار رشيدم چه به هم ريخته اي!
دست و پا ميزني و غم به دلم ريخته اي
سرو بودي همه ي برگ و برت زرد شدند
تا كه دستان تو افتاد همه مرد شدند!
چه كس اينگونه به خود حقِّ جسارت داده؟
به روي قرص قمر ردِّ عمود افتاده
دستت افتاده و يك تير به چشمت زده اند
نقش بر خاك شدي و همه شان آمده اند
بلبل خوش سخنم بال و پرت ريخته اند
روبهان شير شدند و به سرت ريخته اند
ماه شب هاي سياهم به چه روز افتادي؟
همه ي پشت و پناهم به چه روز افتادي
سرو رعناي برادر چقدر خم شده اي!
شاه شمشاد قدان!خردشدي، كم شده اي
جانِ داداش بيا قلب حرم را نشكن
قوّت زانوي زينب! كمرم را نشكن
آب اگر ريخت عزيزم به فداي سرِ تو
كمر من شد اگر خم به فداي سر تو
تو اگر آب نياري هم عزيزي عباس
و اگر دست نداري هم عزيزم عباس
هيچ كس آب نميخواست فقط خيمه بيا
دختر فاطمه تنهاست فقط خيمه بيا
تو بماني همه ي قوم سرم ميريزند
پاشو عباس، نباشي به حرم ميريزند
قسمت مي دهم اي يار بيا برگرديم
جان شش ماهه!علمدار بيا برگرديم
ترسم اين است بماني تو و تكرار شود
كوچه و سيلي و ديوار... بيا برگرديم
خواهر غم زده ام باز بلا مي بيند
مي برندش سوي بازار بيا برگرديم
خيمه بي پشت و پناه است رقيه تنهاست
پسر حيدر كرار بيا برگرديم
جان عباس به من رحم كن و خيمه بيا
قسمت مي دهم اي يار بيا برگرديم
بس كه عطشانند آل فاطمه
اشك هم خشكيده در چشم همه
آب ...آبِ كودكان زد آتشم
خجلت از سقاييِ خود ميكشم
كاش از اول نام من سقا نبود
يا در اين صحراي خون دريا نبود
چون كمر بهر طواف عشق بست
در طواف اولش افتاد دست
طوف دوم در مطاف داورش
شد فداي دوست دست ديگرش
دور سوم خون به جاي اشك خورد
تير دشمن آمد و بر مشك خورد
دور چهارم داشت عزم ترك سر
كرد پيش تير چشمش را سپر
دور پنجم با عمود آهنين
گشت سرو قامتش نقش زمين
گشت در دور ششم با تيغ تيز
عضو عضوش قطعه قطعه ريز ريز
دور هفتم داده بود از كف قرار
خويشتن را ديد در آغوش يار
شد سراپا چشم زخم پيكرش
ديد زهرا را به بالاي سرش
با زبان حال مي گفتش بتول
مرحبا عباس من حجّت قبول
امدم اب به خيمه برسانم كه نشد
چقدر غصه و غم خوردم از اين غم كه نشد
تير نامرد اگر مانع اين مشك نبود
مي شد اين اب شود چشمه ي زمزم كه نشد
حيف شد چيز زيادي به حرم راه نبود
سعي كردم بدنم را بكشانم كه نشد
تا دو دستم به بدن بود علم بر پا بود
خواستم حفظ شود هيبت پرچم كه نشد
سعي كردم كه نيفتم ز روي اسب ولي
ضربه اينقدر شتابان زد و محكم كه نشد
گفتم اين لحظه ي اخر كه در اغوش تو ام
لا اقل رو ي تو را سير ببينم كه نشد
هر دو دستم سر و چشمم به فداي سر تو
هر چه امد سرم نصف شما هم كه نشد
بگو از من رقييه كه حلا لم بكنند
امدم اب به خيمه بر سا نم كه نشد
با زو يت را به زمين ميكشي وميكشي ام
اينچنين پازدنت پازده بر دلخوشي ام
اي علمدار ر شيدم چه به هم ريخته اي
دست وپاميزني وغم به دل ريخته ام
سرو بو دي و همه برگ وبرت زرد شدند
تا كه دستان تو افتاد همه مرد شدند
چه كس اينگونه به خود حق جسارت داده
به روي قرص قمر رد عمود افتاده
دستت افتاد و يك تير به چشمت زده اند
نقش بر خاك شدي و همه شان امده اند
بايد امشب از غمش من آه را كامل كنم
اين دو خط غمنامه ي كوتاه را كامل كنم
با قلم موهاي مژگانم قلم دارم بدست
شايد امشب چهره ي يك ماه را كامل كنم
اين قمر با هر قمر چون فرق دارد بي دلم
عشق مي خواهد به قلبم غم بكارد ، بي دلم
غصه از اينجاست آغازش كه مردي بي بديل
مردي از قومي نجيب و ريشه دار و بس اصيل
در حصار مردهاي بي شرف ، پست و ذليل
قامتش كم كم شبيه شمع مي گردد قليل
رو به خيمه مي كند با ناله مي گويد : اخا
ضربه بر فرقم زدند اين مردم از دين رها
كم كم از فرق سرش خون مي چكد بر گونه اش
اندك اندك مي شود از گريه ها تر گونه اش
اشكها جمعند بر چشمان منبر گونه اش
مي شود كم كم مشبه تر به ساغر گونه اش
شاه تا آمد زيارت ماه از او رو گرفت
شد خجل شرمنده شد از شرم، رويش بو گرفت
گفت از من رو مگير عباس من ماه منير
اي علمدارم سپهدارم سپاهم اي دلير
چهره ات را نزد اربابت نياندازي به زير
اينقدر از ديده هايم اشك و خونابه نگير
تو كه برخيزي حسينت نزد تو راحت تر است
بعد تو هر روضه اي ختم به سنگ و معجر است
اي حضرت جبريل ثناخوان تو عباس
مه تكه اي از ماه درخشان تو عباس
حاتم بنشسته است كنار حرم تو
او خيره شده بر تو و احسان تو عباس
بايد همه ي اهل قلم در صف محشر
ما را بنويسند مسلمان تو عباس
بالاست به والله قسم تا ابد الدهر
اين پرچم اسلام به دستان تو عباس
هرگز علم خيمه نيفتاد ز دستت
نازم به وفاي تو و پيمان تو عباس
لب تشنه به دريا زدي و آب نخوردي
اي جان به فداي لب عطشان تو عباس
از خجلت تو آب شد و آبرويش رفت
اين مشك پر از آب، به دندان تو عباس
برخيز به خيمه بنگر اي مه خيمه
زينب شده اينبار پريشان تو عباس
برخيز كه شه با دل آزرده نبيند
خونين شده اين پيكر بي جان تو عباس
شاه آمده با قامت بشكسته و لرزان
تا سر بگذارد به گريبان تو عباس
شاه آمده تا علقمه تا اينكه بسايد
مژگان پر از اشك به مژگان تو عباس
بايد حسين دم بزند از فضائلت
وقتي حسيني است تمام خصائلت
تعبيرهاي ما همه محدود و نارساست
در شرح بي كراني اوصاف كاملت
بي شك در آن به غير جمال حسين نيست
آئينه اي اگر بگذاري مقابلت
اي كاشف الكروب عزيزان فاطمه
غم مي بري ز قلب همه با شمائلت
در آستانه ي تو گدايي بهانه است
دلتنگ ديدن تو شده باز سائلت
با زورق شكسته ي دل سال هاي سال
پهلو گرفته ايم حوالي ساحلت
بي شك خدا سرشته تو را از گِل حسين
سقاي با فضيلت و دريا دل حسين
تو آمدي و روشني روز و شب شدي
از جنس نور بودي و زهرا نسب شدي
در قامتت اگر چه قيامت ظهور داشت
الگوي بندگي و وقار و ادب شدي
هم چشم هاي روشنت آئيه ي رجاست
هم صاحب جلال و شكوه و غضب شدي
بايد كه ذوالفقار، حمايل كني فقط
وقتي كه تو به شير خدا منتسب شدي
در هيبت و رشادت و جنگاوري و رزم
تو اسوه ي زهير و حبيب و وَهب شدي
در دست تو تلاطم شمشير ديدني ست
فرزند لافتايي و شير عرب شدي
فرمانده ي سپاهي و آب آور حسين
اي نافذ البصيره ترين ياور حسين
بي شك تو صبح روشن شب هاي تيره اي
خورشيدي و به ظلمت اين شام چيره اي
تسخير كرده جذبه ي چشم تو ماه را
بيخود كه نيست تو قمر اين عشيره اي
عصمت دخيل تار عباي تو از ازل
جز بندگي نديده كسي از تو سيره اي
قدر تو را كسي نشناسد در اين مقام
وقتي براي امر شفاعت ذخيره اي
ما را بس است وقت عبور از پل صراط
از تار و پود بيرق تو دستگيره اي
چشم اميد عالم و آدم به دست توست
باب الحسين هستي و پرچم به دست توست
فردوس دل هميشه اسير خيال توست
حتي نگاه آينه محو جمال توست
تو ساقي كرامت و لطف و اجابتي
اين آب نيست زمزمه هاي زلال توست
ايثار و پايمردي و اوج وفا و صبر
تنها بيان مختصري از كمال توست
در محضر امام، تو تسليم محضي و -
والاترين خصائل تو امتثال توست
فردا همه به منزلتت غبطه مي خورند
فردا تمام عرش خدا زير بال توست
باب الحوائجي و اجابت به دست تو
تنها بخواه، عالم هستي مجال توست
اي آفتاب علقمه: روحي لك الفدا
اي آرزوي فاطمه: روحي لك الفدا
اي آفتاب روشن شب هاي علقمه
سرو رشيد خوش قد و بالاي علقمه
داده ست مشك تشنه ي تو آب را بها
اي آبروي آب، مسيحاي عقلمه
وقتي كه چند موج عليل شريعه را
كرده ست خاك پاي تو درياي علقمه
لب تشنه ي زيارت لب هات مانده است
آري نگفته اي به تمنّاي علقمه
امروز دست هاي تو افتاد روي خاك
تا پا بگيرد از دل صحراي علقمه
با وعده هاي مادرت آسوده خاطريم
چشم اميد ماست به فرداي علقمه
اين عطر ياس حضرت زهراست مي وزد
از سمت كربلاي تو، سقاي علقمه
شب هاي جمعه ناله ي محزون مادري
مي آيد از حوالي درياي علقمه
امّ البنين و فاطمه با قامتي كمان
اينجا نشسته اند و شده آب روضه خوان
فرصت نداد تا كه لبي تر كند گلو
دارد به دست، ماه حرم، مشك آرزو
مي آيد از كنار شريعه شهاب وار
بسته ست راه را به حرم لشكر عدو
طوفان تير مي وزد از بين نخل ها
حالا شنيدني شده با مشك گفتگو:
«بسته ست جان طفل صغيري به جان تو
تو مشك آب، نه كه تويي جام آبرو
اي مشك، جان من به فداي سر حسين
اما تو آب را برسان تا خيام او»
امّا شكست ساغر و ساقي ز دست رفت
جاري ست خون ز باده ي چشمش سبو سبو
با مشك پاره پاره به سوي حرم نرفت
تا با امام خود نشود باز رو به رو
تنها پناه اهل حرم بر نگشته است
مي بارد از نگاه سكينه: عمو عمو
در خيمه اوج بي كسي احساس مي شود
خورشيد نيزه ها سر عباس مي شود
رفتي و با رفتنت چه بر سر من رفت
هر چه توان داشتم ز پيكر من رفت
پشت و پناه يكي دو روزه ي من نه
يك جبل الرحمه از برابر من رفت
نيست كمر درد من به خاطر اكبر
دردم از اين است كه برادر من رفت
گفتم ابوالفضل هست غصه ندارم
عيب ندارد اگر كه اكبر من رفت
بس كه بلند است هلهله به گمانم
كوفه خبر دار شد كه لشگر من رفت
زود زمين خوردن من علتش اين است
تير به بال تو خورد و در پر من رفت
خواهر من يك به يك به اهل حرم گفت
واي ابوالفضل رفت... معجر من رفت
گفت مرا هم ببر به علقمه - گفتم
زودتر از رفتن تو مادر من رفت
رفتي با رفتن تو دست حرامي
تا بغل گوشواره ي دختر من رفت
طفل رضيع مرا رباب كفن كرد
فكر كنم ديده آب آور من رفت
جان حسين - روي نيزه باش مراقب
ديدي اگر سمت كوفه خواهر من رفت
من زاده ي علي مرتضيايم
من شاهباز ملك "لا فتي"يم
فضل و شرف، همين بس از برايم
كه خادمم به درگه حسيني
و الله إن قطعتموا يميني
خدمتگزار زاده ي بتولم
من باغبان گلشن رسولم
ز افسردگي گلشنش ملولم
دارم دل شكسته و غميني
و الله إن قطعتموا يميني
سقاي تشنگان بي پناهم
دشمن، اگر چه گشته خار راهم
من يك تنه، حريف اين سپاهم
إني أحامي أبداً عن ديني
و الله إن قطعتموا يميني
استاده ام كنار آب لغزان
آيم بر آب و قلب من، فروزان
در آب و آتشم چو شمع سوزان
سوزم ز خاطرات آتشيني
و الله إن قطعتموا يميني
يا رب، مدد كن اين فرس برانم
و اين آب را به خيمه گه رسانم
ديگر چه غم كه بعد از آن نمانم
جانم فداي عشق نازنيني
و الله إن قطعتموا يميني
در خاك و خون، دلم از اين غمين است
كه از عطش، لب تو آتشين است
دستم جدا، فتاده بر زمين است
در فرق من، عمود آهنيني
و الله إن قطعتموا يميني
اين كيست كربلا را ، چون كوه طور كرده
زهرا مگر از اين دشت ، يا رب عبور كرده
بر روي ماه عباس ، اين جلوة حسين است
آري قمر ز خورشيد ، خود كسب نور كرده
آراست چون كه قامت ، شد كربلا قيامت
برپا هزار محشر ،تا نفخ صور كرده
آسايش برادر چون بوده آرزويش
آمال دشمنان را ، يكسر به گور كرده
برگرد خيمه عباس ، تا صبح مي دهد پاس
اين ماه كربلا را ، درياي نور كرده
از اوج فكر انسان ، بنهاده پا فراتر
در خلوت حسيني درك حضور كرده
جز خدمت برادر ، نبوده رأي عباس
هر گه كه در ضميرش ، فكري خطور كرده
تا زنده عباس ، غارت نبود ممكن
فقدان او عدو را ، اين حد جسور كرده
دشمن پس از ابوالفضل در فكر غارت افتاد
يارب چه با شهيدان ، سم ستور كرده
از رأس اطهر او ، پيدا بود كه دشمن
اين سر جدا ز پيكر ، باخشم و زور كرده
پيوسته كعبة عشق ، با قلب ماست نزديك
ما را حسان گناهان ، زين قبله رو كرده
اي پاره پاره پيكر قرآن! سرت كجاست؟
آه! اي سر بريده! بگو پيكرت كجاست
فرياد «وا عطش عطشا» رفته تا كجا
سقّاي كودكان تو، آبآورت كجاست؟
اي ماه من! كه ماه تماميّ عالمي
ماه بلندقامت تو، اكبرت كجاست؟
بينغمه مانده بر سر گهواره اش، رباب
ششماهه ي نشسته به خون، اصغرت كجاست؟
اي خوابگاه و بسترت آغوش فاطمه!
عالم فداي بيكسيات! مادرت كجاست؟
آمدم در قتلگه تا شاه را پيدا كنم
ماه را شرمنده از آن طلعت زيبا كنم
گشته از باد خزان پرپر همه گلهاي من
جستجو در بين اين گلها گل زهراكنم
ديد تا عريان ميان آفتابش گفت، كاش
خصم بگذارد بمانم سايبان پيدا كنم
گر به خون قانون آزادي نوشتي در جهان
من هم او را با اسيري رفتنم امضا كنم
تا شود ثابت كه حق جاويد و باطل فاني است
زين زمين تا شام غم برنامه ها اجرا كنم
تا يزيد دون نگويد فتح كردم زين عمل
مي روم تا آن جنايت پيشه را رسوا كنم
مي كنم باخاك يكسان كاخ استبداد را
تادهان خود براي خطبه خواندن وا كنم
تاكني سيراب نخل دين، تو دادي تشنه جان
من هم از اشك بصر اين دشت را دريا كنم
كاش بگذارند اعدا كه اي عزيز فاطمه
در كنار پيكر صدپاره ات مأوا كنم
بر تنت جان برادر ني سرو ني پيرهن
داد خواهي تو نزد ايزد يكتا كنم
گفت انساني چومن نوميد از هر در شوم
روي حاجت را به سوي زينب كبري كنم
چهره از خون خدا كردي خضاب اي ذوالجناح!
چون شرار افتاده اي در پيچ و تاب اي ذوالجناح!
صيحههايت الظّليه، شيهههايت يا حسين
هر نفس داري هزاران التهاب اي ذوالجناح!
اي بُراق تير باران گشته در معراج خون
از چه بر تن زخم داري بيحساب اي ذوالجناح!
فاش بر گو ماه زينب را كجا انداختي
در يم خون يا ميان آفتاب اي ذوالجناح!
گوش كن در قَلزم خون از گلوي خشك او
دم به دم آيد صداي آب آب اي ذوالجناح!
چهره از خاك و غبار كربلا پوشيدهاي
يا ز خون صاحبت بستي نقاب اي ذوالجناح!
قلب ما را سوختي اين گونه سقايي مكن
كم بريز از چشم گريانت گلاب اي ذوالجناح!
باز شو سوي مناي خون خليلم را بگو
خيمهها زمزم شد از اشك رباب اي ذوالجناح!
من ز سوز سينه خود با تو ميگويم سخن
تو به اشك ديده مي گويي جواب اي ذوالجناح!
با وجود آن كه ريزد از دو چشمت سيل اشك
زانويت را خون گرفته تا ركاب اي ذوالجناح!
شيهههايت شعلههاي نظم «ميثم» ميشود
تا جهان را افكند در اضطراب اي ذوالجناح!
باور نمي كنم سر نيزه سرت بُود
اين تكه پاره ها به زمين پيكرت بُود
بايد كفن به وسعت صحرا كنم تو را
هر جا نظاره ميكنم بدن اطهرت بُود
باور نمي كنم كه تو باشي برادرم
تنها ميان دشمن دون خواهرت بُود
حالا كه روي نيزه شدي پس نگاه كن
باران خنجر است كه بر حنجرت بود
باور نمي كنم كه به انگشت ساربان
اي جان من فداي تو انگشترت بُود
حتي ز خواهرت تو مكن اين سوال را
پس خواهرم چه شد كه چنين معجرت بُود
باور نمي كنم كه دو دست كنار آب
دستان ساقي حرم لشگرت بُود
باور نمي كنم كه به دستان خوني ات
شش ماهه ي بريده گلو اصغرت بُود
اي از قفا بريده سرت را عدوي تو
سمت كدام خيمه نگاه ترت بُود
باور نمي كنم كه تو تسبيح وا شده
اين پيكر تنيده به خون اكبرت بُود
قدري اذان بگو كه نگويند خارجي است
زيرا كنار رأس تو پيغمبرت بُود
در اين طرف نظاره مكن اي برادرم
آتش گرفته موي سر دخترت بُود
باور نمي كنم كه به گودال قتلگاه
اين خانم خميده ترين مادرت بُود
هجوم ناگهان و واي زينب!
به سمت كاروان و واي زينب!
تن آقا بدون غسل و دفن و
بدون سايه بان و واي زينب!
شنيده شد صداي مادري كه
نشسته قد كمان و واي زينب!
رسيده بر سر گودال اما
خميده ناتوان و واي زينب!
دوباره دست هايي را كه بستند
دوباره ريسمان و واي زينب!
دوباره كربلا غوغا و غوغا
دوباره سايه بان و واي زينب!
شب و صحرا و آتش، طفل و معجر
امان و الامان و واي زينب!
دوباره گمشده در بين صحرا
دو تا از كودكان و واي زينب!
نمانده روي گوشي گوشواره
به لب ها نيمه جان و واي زينب!
براي دخترك هاي هراسان
نباشد پاسبان و واي زينب
واي من خيمه ها به غارت رفت
گيسويي روي ني پريشان شد
وسط چند خيمه ي سوزان
خواهري دل شكسته حيران شد
واي من چادري به يغما رفت
بانويي معجرش در آتش سوخت
مرد بيمارِ اين حرم تنهاست
نيمي از بسترش در آتش سوخت
شعله و دود تا فلك مي رفت
كربلا هم سقيفه اي دارد
به لب كُند تيغ خرده نگير!
هر كه اين جا وظيفه اي دارد
عاقبت هر چه بود، با سختي
سر خورشيد را جدا كردند
مرد خورجين به دستي آوردند
صحبت از درهم و طلا كردند
مرد خورجين به دست با سرعت
سمت دارالعماره مي تازد
مرد خوش قولِ كوفه با جيبي
مملو از گوشواره مي تازد
باد تند خزان چه سوزي داشت!
چند برگي ز لاله اي گم شد
در هياهوي زيور زينب
گوشوارِ سه ساله اي گم شد
واي از هق هق النگوها
آسمان هم به گريه افتاده
در شلوغيِ عصر عاشورا
حرمله ياد هديه افتاده
حرف خلخال را دگر نزنيد
دردِسر ساز مي شود به خدا
دختران تازه يادشان رفته
زخم ها باز مي شود به خدا
سر عباس را به نيزه زدند
تا ببيند چه بر حرم رفته
تا ببيند نگاه يك لشگر
سمت بانوي محترم رفته
اينان كه طبل خاتمه جنگ مي زنند
ديگر چرا به خيمۀ ما سنگ مي زنند؟
باران تير و حمله غارت شروع شد
نقشي دگر ز ننگ در اين جنگ مي زنند
با تيشۀ جهالت و ظلم و عنادشان
بر ريشۀ عدالت و فرهنگ مي زنند
تا نام حق دگر پس از اين نشنود كسي
آتش به بال مرغ شب آهنگ مي زنند
غفلت نگر كه نعرۀ مستي و بي غمي
پيش امام خسته و دلتنگ مي زنند
غارتگران درون خيامند و كودكان
از ترسشان به دامن من چنگ مي زنند
بر چهره هاي خسته و مات و پريده رنگ
با سيليِ خشونت شان رنگ مي زنند
قلب (حسان) به ياد اسيران كربلاست
در هر كجا كه قافله ها زنگ مي زنند
روز عاشوراست يا آغاز روز محشر است
آسمان دود و زمين، مانند كوه آذر است
جسم هفتاد و دو ثارالله، بر روي زمين
برفراز نيزه، چون خورشيد تابان يك سر است
ماه زهرا، ميدرخشد بر فراز نيزهها
يا كه خورشيد است و يك ني از زمين بالاتر است
غرق خون، پيراهن يك سيزدهساله پسر
شعله ي آتش، بلند از دامن يك دختر است
يك جوان، گرديده جسمش، چاك چاك و ريز ريز
واي بر من، واي بر من، اين جوان، پيغمبر است
نه خدايا اين محمّد نيست، من نشناختم
اين اميد يوسف زهرا، عليّ اكبر است
غنچهاي بينم به روي شانه ي خون خدا
غنچه نشكفتهاي، كز باغ گل، زيباتر است
از گل لبخند و از خون گلويش يافتم
مهر طومار حسين است اين علي اصغر است
از كنار علقمه آيد صداي فاطمه
در غم عباس خود، گريان به جاي مادر است
شاخه ياسي، در اين صحرا شده نقش زمين
دست عباس است اين يا دستهاي حيدر است
يك طرف، بينم دو دختر، خفته زير خارها
آن شبيه زينب، اين زهراي از پا تا سر است
اي جوانان بهشتي، رو در اين صحرا كنيد
جان به كف ياري كنيد، آقايتان بيياور است
حر،علي، عباس، عبدالله، وهب، قاسم، حبيب
حنجر مولايتان لب تشنه، زير خنجر است
لالهها در خاك برگرديد يا پرپر شويد
لالههاي فاطمه، هم غرقه خون، هم پرپر است
در كنار قتلگه با هم زني را ميزنند
اين همان دخت علي، ناموس حيّ داور است
نيزهاي در دست خولي، خنجري در دست شمر
يك بدن افتاده، دورش يك بيابان لشكر است
خون زند فوّاره از زخم بريده حنجري
روي هر زخمش، نشان بوسه يك خواهر است
ميثم انصافت كجا رفتهاست بس كن، لال شو
هر كلامت بر دل زهرا، شراري ديگر است
تو زير پا رفتي ولي بيچاره زينب
از اين به بعد و بعد از اين آواره زينب
بايد خودت ياري كني ورنه محال است
بوسه بگيرد از گلوي پاره زينب
**
خون گلويت را كسي تا آسمان برد
پيراهن و عمامه ات را اين و آن برد
آيا نگفتم در بياور خاتمت را
راضي شدي انگشترت را ساربان برد
**
گفتند كه پيراهنت را مي كشيدند
تصوير غارت كردنت را مي كشيدند
نه اينكه نيزه بر تنت مي ريخت دشمن
بلكه به نيزه ها تنت را مي كشيدند
**
رفتي و دستم بر ضريح دامني بود
رفتي ز دستم رفتنت چه رفتني بود؟
تا آن زماني كه به يادم هست داداش
وقتي كه مي رفتي تنت پيراهني بود
**
رفتي كه اشك خواهرت را در بياري
بغض گلوي دخترت را در بياري
آيا نمي شد اي سليمان زمانه
قبل از سفر انگشترت را در بياري؟
عالم همه محزون و پريشان حسين است
شام است ولي شام غريبان حسين است
از خـون جگـر لالـه فشـانيد كـه امشب
در مقتل خون، فاطمه مهمان حسين است
نازل شده قرآن همه در مطبخ «خـولي»
يا كوفـه پر از نغمۀ قرآن حسين است؟
دريا جگـرش سوختـه و آب شـده، آب
لبتشنۀ لعل لب عطشـان حسين است
اي بـاد بـه زخـم تن اكبـر كه رسيدي
آهسته بزن بوسه كه اين جان حسين است
زينب نگهش بر قـد خمگشتۀ زهرا
زهرا نگهش بـر تن عريان حسين است
صحراي بـلا گشتـه پـر از لالـه و ريحان
گلهاش همه زخم فـراوان حسين است
در تشنگــي روز جــزا چشمــۀ كوثــر
چشميست كه ميگريد و گريان حسين است
از بسكه كريم است كريم است كريم است
در مقتل خون شمر، ثناخوان حسين است
ترسـم كـه بـه آتش بكشانـد همهجـا را
«ميثم» كه پر از شعلۀ سوزان حسين است
حالا كه باز روضۀ هر شب شروع شد
آوارگيِ موكبِ زينب شروع شد
مي گفت مادرش كه بميرم براي او
تازه بكاء و نالۀ هر شب شروع شد
سوزي كه از مقطع الاعضا گرفته بود
صوت الحزين شد و چو ، نِي از لب شروع شد
بعد از جدا شدن ز تن پاره پاره ديد
درد و بلا و غصه لبالب شروع شد
وقتي زمان قافله سالاري اش رسيد
زخم زبان و كينه مرتب شروع شد
گاهي تنور ، طور تجلاي نور بود
گاهي ز دِير نالۀ يا رب شروع شد
سرها به نيزه رفت و بدن ها به نيزه خفت
يعني كه اصل صحبت و مطلب شروع شد
خورشيدها به نيزه ، همه در تلاوتند
هشتاد و چند ضجّۀ كوكب شروع شد
زينب نظاره مي كند و خطبه مي كند
يعني پيام تازۀ مكتب شروع شد
تفسير كرد از نوك نيزه برادرش
آن آيه را كه از لب زينب شروع شد
از قتلگاه تا دل كوفه و بلكه شام
اصلاح دين و مكتب و مذهب شروع شد
از اختران پاك و نجيبه مگو مگو!
توهين به دختران معذّب شروع شد
عمه جان ديشب به لب آواي ديگر داشتيم
سايه مهر پدر پيوسته بر سر داشتيم
تا كه بابا بود از دشمن به دل بيمي نبود
گرچه از سوز عطش ما ديده تر داشتيم
خيمه ها راهي براي يورش دشمن نداشت
تا عموئي همچو عباس دلاور داشتيم
گيسوي ما را خبر از اين پريشاني نبود
تا كه دل ما را در كمند زلف اكبر داشتيم
تا كه قاسم بود ما را خاطري آسوده بود
هم عناني همچو عبدالله و جعفر داشتيم
در كنار گاهواره با وجود تشنگي
ذكر با قنداقه شش ماهه اصغر داشتيم
تا كه بابا بود ما را صورت نيلي نبود
گرچه داغ سيلي و رخسار مادر داشتيم
قصه ميخ در و گنجينه اسرار را
نقش لوح سينه گلهاي پرپر داشتيم
تازيانه خوردن ما را كسي باور نداشت
گرچه بر بازوي مادر نقش ياور داشتيم
اين جا نگـارخانـۀ گلهــاي پـرپـر است
اين جا بهشت سرخ بدنهاي بيسر است
حيـران ستـادهايد چــرا اي بنـياســد
امـروز روز دفــن عزيــز پيمبــر است
من ميشنـاسم ايـن شهـدا را يكي يكي
سرهايشان اگر چـه بريـده ز پيكـر است
اين پيكـر حبيـب بــوَد، اين تـن زهير
اين مسلمبنعوسجه، اين عون و جعفر است
اين پيكـري كـه مانده به گودال قتلگاه
قـرآن آيــه آيــۀ زهــراي اطهـر اسـت
اين زخمها كه مانده بر اين نازنين بدن
آثار تير و نيزه و شمشير و خنجر است
دارد دو زخم بـر كمـر و بر جگـر نهان
زخمي كه هر دو باعث قتل مكرر است
داغ بــرادر آمــده يـك زخـم بـر كمر
زخمي كه مانده بر جگرش داغ اكبر است
نتـوان شمـرد زخم تنش را به ديد چشم
از بس كه جاي زخم روي زخم ديگر است
اين پيكـر گسيخته از هـم از آن كيست؟
اين است آن علـي كه شبيـه پيمبر است
چيـزي نمانــده از بـدن پــارهپــارهاش
زخـم تنش ز پيكـر بـابـا فـزونتـر است
ايـن جسـم پـارهپـارۀ دامــاد كربـلاست
كو را عروس، نيزه و شمشير و خنجر است
پيراهـن زفــاف، زره گشتــه بــر بــدن
بـاران تيـر: لاله، حنـا خـون حنجر است
يك كشته دفن گشته همين پشت خيمهها
نامش عليست ذبح عظيم است و اصغر است
بـا هـم كنيـد رو بـه سـوي نهـر علقمـه
آنجـا تـن شـريف علمــدار لشكــر است
دست و سـرش جداست ولي مثـل آفتاب
در موج خون بـه دشت بلا نورگستر است
«ميثم!» مزار اين شهدا در دل است و بس
زيـرا كـه دل مقـام خداونـد اكبــر است
مقام قرب خدا يا بهشت اهل ولاست
بهشت اهل ولا يا زمين كرب و بلاست
ورق ورق شده هفتاد و دو كتاب خدا
به هر ورق كه زدم تيغ آيه ها پيداست
بني اسد متحير اِستاده اند همه
سكوت كرده ولي در سكوتشان غوغاست
نه سر بُوَد به تن كشتگان، نه تن سالم
نه ازغلام، نه مولا، نشان در آن صحراست
زكوفه اشك فشان يك سوار مي آيد
به نينواي وجودش نواي يا ابتاست
گشوده لب كه الا اي مواليان حسين
مرا شناخت بر اين لاله هاي باغ خداست
كنار هم بدن قطعه قطعه ي انصار
حبيب و مسلم و جون و برير و عابس ماست
كنار علقمه افتاده پيكري بي دست
كه چشم تشنه لبان از خجالتش درياست
به اشك ديده بشوييد زخم هايش را
كه حافظ حرم و مير لشكر و سقاست
به قلب معركه خون مي دمد زگودالي
كه در ميانه ي آن جسم يوسف زهراست
به زير خنجر و شمشير و تير و نيزه و سنگ
برهنه پيكر صد چاك سيد الشهداست
ميان اين شهدا گشته قطعه قطعه تني
كه ياس سرخ حسين است و لاله ي ليلاست
ما براي دفن شاه كربلا آمادهايم
رو به سوي قتلگاه و علقمه بنهادهايم
يوسف زهرا حسين واحسينا واحسين
يك بدن صد پاره از شمشير و تير خنجر است
اين گل دامان ليلا يا علي اكبر است
يوسف زهرا حسين واحسينا واحسين
يك بدن بيدست و سر مانده كنار علقمه
مثل مادر اشك ريز و در عذايش فاطمه
يوسف زهرا حسين واحسينا واحسين
سيزده ساله گلي افتاده در درياي خون
از حناي خون شده سر تا به پايش لالهگون
يوسف زهرا حسين واحسينا واحسين
لالهها پيداست اما غنچه پرپر كجاست
پيكر سرباز ششماهه علياصغر كجاست
يوسف زهرا حسين واحسينا واحسين
جسم ياران حسين ابن علي بر روي خاك
از دم شمشير و خنجر قطعه قطعه چاك
يوسف زهرا حسين واحسينا واحسين
از كنار علقمه آيد صداي زمزمه
ميچكد بر جسم ثارالله اشك فاطمه
يوسف زهرا حسين واحسينا واحسين
بني اسد متحيّر، ستادهايد همه
چرا به بحر تفكر فتادهايد همه
براي دفن شهيدان كربلا، زن و مرد
ز خانه سر به بيابان نهادهايد همه
كسي نبود كه رو سوي اين ديار نهد
خـدا تمـام شما را جـزاي خير دهد
بني اسد نگريد اين خجسته تنها را
ستارگان زمين، ماه انجمنها را
نصيبتان شده قدر و سعادتي امروز
شما به خاك سپاريد اين بدنها را
به هـر بدن كه رسيديد احترام كنيد
به زخم نيزه و شمشيرها سلام كنيد
بني اسد تن انصار رو به روي شماست
كه دفن پيكرشان، جمله آرزوي شماست
كمك كنيد در اين سرزمين پيمبر را
نگاه مادر ما فاطمه به سوي شماست
اگـر شمـا، نشناسيد اين بدنها را
معرّفي كنم، اين پاره پاره تنها را
بني اسد همه رو سوي قتلگاه كنيد
به پيكري كه بوَد غرق خون نگاه كنيد
به مصحفي كه شده آيهآيه گريه كنيد
ز آه خود، رخ خورشيد را سياه كنيد
تني كـه ريخته از هم چگونه برداريد
كمك كنيد، كه يك قطعه بوريا آريد
بني اسد تن پاك برادرم اينجاست
كه عضوعضو وجودش ز هم جداست جداست
هر آنكه ديد ورا گفت اين رسول خداست
كمك كنيد كه اين جان سيدالشهداست
دل حسين نـه تنها گسسته از داغش
پس از پدر كمر من شكسته از داغش
بني اسد نگهم بر دو شاخۀ ياس است
بر آن نشانه لبهاي سيّدالناس است
به احترام بگيريد هر دو را سردست
ادبكنيدكه اين دستهاي عباس است
نه دست مانده به جسم مطهرش نه سري
خــدا بـه مـادرش ام البنين كند نظري
بني اسد گل صدپارهاي، در اين چمن است
شهيد بي زرهي، پارهپاره پيرهن است
ادب كنيد كه اين ماه سيزده ساله
پسرعموي عزيزم، سلالۀ حسن است
به تير و نيزه تن پارهپارهاش سپر است
ز حلقههاي زره، زخمهاش بيشتر است
بني اسد بدني پشت خيمه مدفون است
دل رباب و دل فاطمه بر او خون است
مزار اوست همان روي سينۀ پدرش
ز خون او گل روي حسين گلگون است
هنوز هست به سوي حسين ديدۀ او
سـلام «ميثم» بــر حنجـر بريـدۀ او
بر خـاك كـربـلاست اگـر پيـكـر حسين
امشب رسيـده است به كوفه سر حسين
اي آسمـان بنـال كـه از ظلـم كـوفيـان
خــاكستــر تنــور شـده بستـر حسين
سرخ است گر كه خاك ز خـون گلـوي او
خـاكستـري شـده ست رخ انور حسين
امشب شب زيـارت و شــام عــزا بـود
بنشسته در محيـط غمش مــادر حسين
آهستـه تر بنـال دل مـن، كـه فـاطمـه
احيــا گـرفتــه است كنـار سـر حسين
خـون از لبـان اطهـــر او پــاك مي كنــد
گلبـوسـه مي زنـد بـه رخ اطهــرحسين
خوناب مي كنـد به روي خـاك غم روان
اشكي كه مي چكد به روي حنجر حسين
در محفـل غمي كـه به پـا كـرده فـاطمـه
خالي ست جاي خـواهر غمپـرور حسين
پرپرشده ست گـرچه «وفائي» وجـود او
شاداب مـانـده است گل بـاور حسين
امان از بي حيايي كه شرور است
همان نامرد كه غرق غرور است
سرِ شه را ميان كيسه مي بُرد
همان كه جلوه ي اللهُ نور است
سر شه اين چنين و پيكر او
شكسته حرمت از سمّ ستور است
پي كسب رضاي يك حرامي
كند تعجيل و گويد راه دور است
به كوفه دير آمد خولي پست
بگفتا صبح هنگام ظهور است
به خانه رفت در تاريكي و ديد
كه تنها جاي اين سر در تنور است
به خاكستر نشست آقاي خوبان
قيامت را بگو وقت ظهور است
در اين هنگامه بايد گفت يا رب!
كه خالي جاي بانويي صبور است
خدا را شكر زهرا زود آمد
كه مادر بهر فرزندش غيور است
بگفتا: يا بُنَي، مادر فدايت!
پس از اين قلب عالم بي سرور است
چه شبي ميگذرد در دلِ پنهانِ تنور
سر خورشيد شده گرمي دُكانِ تنور
اين چه نوري ست تنور از نفسش روشن شد؟!
اين چه داغي ست كه آتش زده بر جانِ تنور؟!
ديشبي را شهِ دين در حرمش مهمان بود
امشب اي واي سر او شده مهمانِ تنور
با سرش صاحب اين خانه به ناني برسد
كيسهها دوخته و سكه شده نانِ تنور
چه بلايي سر نيزه به سرش آوردند؟!
كه پناه از همه آورده به دامانِ تنور
سر شب ناني اگر پخته شده باشد، پس
نيمه شب رفته سرش در دلِ سوزانِ تنور
شأنِ «برداً و سلاما» ست نزولِ سر او
كه فرود آمده از نِي به گلستانِ تنور
تا قيامت وسطِ شعله بسوزد كمِ اوست
بيش از اينهاست در اين فاجعه تاوانِ تنور
آتش چقدر رنگ پريده ست در تنور
امشب مگر سپيده دميده ست در تنور
اين ردّ پاي قافله ي داغ لاله هاست؟
يا خون آفتاب چكيده ست در تنور؟!
اين گل خروش كيست كه يك ريز و بي امان
شيپور رستخيز دميده ست در تنور؟
چون جسم پاره پاره ي در خون تپيده اش
فرياد او بريده بريده ست در تنور
از دودمان فتنه ي خاكستري، خسي
خورشيد را به شعله كشيده ست در تنور
جز آسمان ابري اين شام كوفه سوز
خورشيدِ سر بريده كه ديده ست در تنور
دنبال طفل گمشده انگار بارها
با آن سر بريده دويده ست در تنور!
امشب چو گل شكفته اي از هم، مگر گلي
گلبوسه از لبان تو چيده ست در تنور؟
در بوسه هاي خواهر تو جان نهفته است
جاني كه بر لب تو رسيده ست در تنور
آن شب كه ماهتاب تو را مي گريست زار
ديدم كه رنگ شعله پريده ست در تنور
خورشيد نهاد، سر به دامان تنور
پيچيده شرار، بر دل و جان تنور
آن مهر سپهر عشق، در شب تابيد
بر كون و مكان، ز شرق ايوان تنور
تا عرش از اين واقعه گرديد خبر
لرزيد به سانِ قلبِ لرزانِ تنور
گفتا كه چرا زينب من، گشت چنين
خاكسترى از دامنِ زندانِ تنور
بانگى زدل تنور برخاست به عرش
كِاى عرش بُود جانِ تو مهمانِ تنور
اى كاش شكسته بود دستى كه بُريد
سَر از تن اطهرِ سليمان تنور
جا داشت اگر كه سيل اشكى گردد
جارى زِسحاب پر ز طوفان تنور
آن شب چه شبى بود كه عالم تا حشر
سوزد زغمِ شامِ غريبان تنور
تا حشر بود نقش به ديباچه دل
آن قصه پر غصه به عنوان تنور
آن شب چه شبى بود كه با امر خدا
جبرئل «امين» بود نگهبانِ تنور
من يادگار دشت كربلايم
آزادۀ صحراي نينوايم
من عروه الوثقاي شيعيانم
من چارمين مولاي شيعيانم
من حجه اللهِ پس از حسينم
من شاهد اَسرار عالمينم
بيماريِ من حكمت الهي است
بر كربلا چشمان من گواهي است
يك نيم روزه صد بلا كه ديده؟
هفتاد و دو كرب وبلا كه ديده؟
من ديده ام گودال قتلگه را
چشمانِ بارانيِ خيمه گه را
من ديده ام شمشيرهاي بريان
زير گلو و نعش هاي عريان
چون اسبِ بي صاحب به خيمه آمد
تكثير شد فرياد وامحمد
ديدم به خيمه غارت حرم را
در شعله آل بيت محترم را
وقتي هجوم كوفيان شد آغاز
پس اولين فرمان من شد ابراز
آغاز شد با غم امامت من
تصوير شد روز قيامت من
حكم فرار از خيمه را كه دادم
با يك تهاجم بر زمين فتادم
سجاده از پايم چه بَد كشيدند
سيلي به طفلان بي عدد كشيدند
آندم كه من آهي ز دل كشيدم
رأس پدر را روي نيزه ديدم
معجر به سرهاي كشيده معجر
با آستين دادند پوششِ سر
چون بردگان دستان ما كه بستند
سرهاي ما را از جفا شكستند
بايد بخون مي ديدم آسمان را
بر گردنم زنجير و ريسمان را
حرمت چو از آل علي دريدند
تا مي توانستند سر بريدند
روز مرا شام سياه دادند
ما را عبور از قتلگاه دادند
وقتي همه از كربلا گذشتيم
با خون به روي قبرها نوشتيم
اين كُشته هاي آل مصطفايند
پرپر شده گلهاي مرتضايند
من ديده ام بر عمه ام جسارت
با عمه هايم رفته ام اسارت
با تازيانه همسفر شدم من
از كعب ني خونين جگر شدم من
ما را ميان شعله هاي كينه
از كربلا بردند تا مدينه
من ديده ام شامِ غم و بلا را
كردم اقامه هر كجا عزا را
صد جا دلم شد شعله ور وليكن
شام بلا گرديد قاتل من
از مجلس نامحرمان چه گويم
از تهمت بيگانگان چه گويم
چشمان هيزي سوي خواهرم شد
لفظ كنيزي ، خاك بر سرم شد
تا آخر عمرم چنين سُرودم
ايكاش كه مادر نَزاده بودم
بس ديده ام درد و بلا خدايا
عمرم شده آه و نوا خدايا
آرام جانم گريه بر حسين است
اين جان خسته هديه بر حسين است
اسرار نهان را سر بازار كشيدند
آتش به دل عترت اطهار كشيدند
دروازۀ ساعات كه در شأن حرم نيست
ناموس خدا را سوي انظار كشيدند
بازار يهود آبروي اهل حرم رفت
از پيرهن پارۀ ما كار كشيدند
با سوت و كف و هلهله و رقص و جسارت
دردِ دل ما را همه جا جار كشيدند
تا خواست، تماشايي مان كرد ستمگر
با بي ادبي در بر حضّار كشيدند
اي كاش كه چون كوفه غم سيلي مان بود
ما را به سوي مجلس كفار كشيدند
اي كاش فقط سنگ به سرها زده بودند
بر گريۀ ما قهقهه بسيار كشيدند
هر بار كه بي عاري شان خنده بما زد
زخمي به دل حيدر كرار كشيدند
اي سهل بگو از صدقه سوخت دل ما
خون از جگر احمد مختار كشيدند
از مردمشان هيزتر اينجا خودشانند
خون بود كه از چشم علمدار كشيدند
با اين كه خدا، حافظ ناموس خودش بود
با حرف كنيزي به جگر خار كشيدند
از مجلس بيگانه به ويرانه كه بردند
فرياد سر عصمت دادار كشيدند
ما را پس از آن بزم شراب اشك نمانده
بس چوب به لب هاي گهر بار كشيدند
با رأس بريده سخن اين بود دمادم
يك آيه بخوان ،كار به اغيار كشيدند
اين شام بلا لكّۀ ننگي است به تاريخ
اسرار نهان را سر بازار كشيدند
ديدم به چشم خويش غمي ناشنيده را
در يك غروب سرخ بلاي عديده را
با ناله ام زمين زمان گريه مي كتد
از مادر ارث برده ام اين اشك ديده را
من با همين لبان خودم نيمه هاي شب
بوسه زدم گلوي بريده بريده را
يعقوبم و بدست خودم بين بوريا
چيدم به گريه يوسف پيكر دريده را
يادم نمي رود كه چگونه مقابلم
بستند دست عمۀ قامت خميده را
يادم نمي رود سر شب لحظۀ فرار
فريادهاي دختر گيسو كشيده را
هنگام جابه جائي سر روي نيزه ها
ديدم شكاف حنجر و خون چكيده را
لعنت به آنكه مركب خود نعل تازه زد
ديدم سپاه روي بدن ها دويده را
يك تار موي عمۀ ما را كسي نديد
پوشانده بود نور حسين اين حميده را
بزم شراب و تشت طلا جاي خود ولي
خون كرده صحنه اي دل محنت كشيده را
دشمن كنيز خواست و ديدم به چشم خويش
طفل يتيم و وحشت و رنگِ پريده را
شد تازه داغ، باز به دل هاي اهل بيت
تكرار شد مصيبت عظماي اهل بيت
با قلب چاك چاك در آغوش خاك خفت
چارم امام و رهبر و مولاي اهل بيت
دردا كه شد خموش پس از سال ها فراق
آواي روح بخش مسيحاي اهل بيت
بعد شهادتش به همه خلق شد عيان
كورا چه ها رسيده ز اعداي اهل بيت
آثار زخم سلسله ها هم هنوز بود
بر عضو عضو آن گل رعناي اهل بيت
اين است آن اسير كه هجده ستاره ديد
بر نيزه گرد ماه دل آراي اهل بيت
اين است آن امام كه با دست بسته ديد
چون داغ خويش آبله بر پاي اهل بيت
اين است آن عزيز كه آثار سنگ ديد
بر ماه روي زينب كبراي اهل بيت
اين غيرت اللّهي است كه مي ديد آمدند
زن هاي شام بهر تماشاي اهل بيت
با تازيانه گشت جسارت به عمّه اش
روزي كه سوخت خانه ي زهراي اهل بيت
"ميثم" قسم به فاطمه باور نكردني است
اين غم، كه در خرابه شود جاي اهل بيت
از بس شبيه فاطمه رويش كبود بود
گفت اي حسين ضاربت آيا يهود بود؟
پيشاني ات شكسته و تغيير كرده است
اصلاً كسي نگفت كه جاي سجود بود
آقا محاسن تو كه خاكستري نبود
اين صورت قشنگ تو كِي رنگ دود بود
من بارها از آن سوي دروازه تاكنون
ديدم سرت ز نيزه به حال فرود بود
با اينكه جاي جاي سر تو شكسته است
مانند ماه ، روي تو وقت ورود بود
پشت سرت كمي سر نيزه برون زده
بالا سرت چرا اثري از عمود بود
قرآن بخوان كه قافله دلتنگ صوت توست
آيات تو هميشه برايم سرود بود
خواندي ز كهف آيه اي اما براي من
اين آيه ها كُشنده تر از درد هود بود
رحمي به دخترت كه چنين ناله مي كند:
بابا يتيم گشتن طفل تو زود بود
نام تو بردم و عدويت تازيانه زد
نامي كه مايۀ صلوات و درود بود
دستي كه زد به فاطمه سيلي دوباره زد
آري به جان فاطمه دست يهود بود
هلالِ يك شبه بر نيزه دلبري داري
به شهرِ كوفه ظهوري پيمبري داري
چقدر زخمي و خاكستري شدي پيداست
عجيب دردِ سر از نورِ سروري داري
طلوعِ مغربِ خون بي خبر كجا رفتي؟
در اين سه روزه نگفتي كه خواهري داري؟
چه ديده اند كه دست از تو بر نمي دارند؟
جز اين سرِ سرِ ني، چيزِ ديگري داري؟
خروش أًمْ حَسِبَت كوچه كوچه را پُر كرد
چه بغضِ خسته اي و گريه آوري داري!
دلم هواي دمي روضه خوانيت كرده
اگر هنوز سرِ نيزه حنجري داري؟
دراين تجمع شادي و هلهله با من
براي سينه زدن خسته مادري داري
ز طاقِ گيسويت آياتِ نور مي ريزد
به دامنم تبعاتِ تنور مي ريزد
دلي كه در قفسِ آهِ آتشين مانده
فقط به عشقِ تو در غربتِ زمين مانده
بزرگِ قافله، اين بار تو شمارش كن
براي ماندنِ من، چند نازنين مانده؟
چه تكّه تكّه پَرِ نازِ شاپرك هايي
كه بينِ حلقه ي زنجيرِ آهنين مانده
به قدرِ زخمِ تو نذرِ شكستگي كردم
اداي نذرِ شريكت فقط جبين مانده
بيا و جاي خودت را به نيزه محكم كن
هنوز سنگِ لبِ بام در كمين مانده
در اين شلوغيِ بازار جاي شُكرش هست
به حفظِ آبرو يك گوشه آستين مانده
دلِ رقيه ات از قصه ذوب مي گردد
سخن بگوي، مرا دلخوشي همين مانده
مانند يك فرشته ي از پا نشسته بود
غمگين تر از هميشه در آنجا نشسته بود
هشتاد و چار حوريه دور نگاش بود
دور از نگاه مردم دنيا نشسته بود
بر روي دامنش كه نسيم مدينه داشت
تنها نماد كوچك زهرا نشسته بود
پايين پاي محمل مانند منبرش
موسي نشسته بود، مسيحا نشسته بود
مي خواست خطبه اي به زبانش بياورد
بي خود نبود اين همه بالا نشسته بود
با ياد خانه ي پدري اش در آن گذر
اطراف كوفه را به تماشا نشسته بود
يك ماه مي گذشت براي ظهورشان
مسلم كنار جاده ي آنها نشسته بود
در چشمهاي رو به خدايش درآن غروب
تصوير يك هلال چه زيبا نشسته بود
دستش نمي رسيد اگر شانه اي كند
در چند متريِ سر آقا نشسته بود
اي پشت و پناه و يار زينب
اي مايه افتخار زينب
با آن همه مهر و آشنائي
كردي تو ز ما چرا جدائي
ديشب زمن از چه دور بودي
مهمان كه در تنور بودي
كي كرد به كوفه ميهمانت
بر خاك نهاده گيسوانت
از روز ازل من و تو با هم
بوديم در اين حادثه توأم
رفتي تو به سوي باغ و رضوان
من مانده غريب و زار و حيران
رفتي تو بر رسول مختار
من مانده اسير قوم كفّار
آسوده شدي تو از زمانه
من ماندم و شمر و تازيانه
تا سايه تو مرا به سر بود
زين واقعه كي مرا خبر بود
باشد سر تو مقابل من
بر نيزه به پيش محمل من
با اين همه محنت جگرسوز
خون است دلم از آنكه امروز
چون ماه، سر تو بر سنان است
انگشت نماي كوفيان است
«ذاكر» هم از اين غم و مصيبت
گرديد قرين رنج و محنت
مثل پيغمبري سر نيزه، وه چه دل مي بري سر نيزه
باز هم از نگات مي ترسند، تو خود حيدري سر نيزه
همه جا من سر تو را ديدم، گاه دوري و گاه هم نزديك
گاه پيش علي اكبر و گاه در بر اصغري سر نيزه
چشم از روت بر نمي دارم، از سر زخم خورده ات حتي
هر چه باشد برادرم هستي، از همه برتري سر نيزه
چه نيازم به اينكه در اين راه، بنشيني به روي دامانم
گرچه بالانشيني اما باز، در بر خواهري سر نيزه
بعد تو اي برادرم ديدي، كعب ني ها مرا نشان كردند
خواهرت كه شبيه محتضر است، تو بگو بهتري سر نيزه؟
تا سر نيزه ماه را ديدم، ياد اشك ستاره افتادم
گفتم عباس جان كجا رفتي؟، رفتي آب آوري سر نيزه؟
اكبر و قاسم و حبيب و زهير، چقدر دور تو ستاره پُر است
ساقي ات هم كه هست، كي گفته كه تو بي ياوري سر نيزه
خطبه خواني به پاي من اما، از كنارم تكان نخور باشد؟
تو كه باشي دگر نمي ترسم، سايۀ اين سري سر نيزه
حالا كه باز روضۀ هر شب شروع شد
آوارگيِ موكبِ زينب شروع شد
مي گفت مادرش كه بميرم براي او
تازه بكاء و نالۀ هر شب شروع شد
سوزي كه از مقطع الاعضا گرفته بود
صوت الحزين شد و چو ، نِي از لب شروع شد
بعد از جدا شدن ز تن پاره پاره ديد
درد و بلا و غصه لبالب شروع شد
وقتي زمان قافله سالاري اش رسيد
زخم زبان و كينه مرتب شروع شد
گاهي تنور ، طور تجلاي نور بود
گاهي ز دِير نالۀ يا رب شروع شد
سرها به نيزه رفت و بدن ها به نيزه خفت
يعني كه اصل صحبت و مطلب شروع شد
خورشيدها به نيزه ، همه در تلاوتند
هشتاد و چند ضجّۀ كوكب شروع شد
زينب نظاره مي كند و خطبه مي كند
يعني پيام تازۀ مكتب شروع شد
تفسير كرد از نوك نيزه برادرش
آن آيه را كه از لب زينب شروع شد
از قتلگاه تا دل كوفه و بلكه شام
اصلاح دين و مكتب و مذهب شروع شد
از اختران پاك و نجيبه مگو مگو!
توهين به دختران معذّب شروع شد
اسير كوچه شدن ارزش تو را دارد
سرت كه هست اسيريِ اين چنيني هست
من از كنار بزرگان نمي روم هرگز
تو هر كجا بروي باز همنشيني هست
اگر چه سنگ مزاحم شده ست اما جا
براي آن كه به دامانِ من نشيني هست
بيا نشان مده خود را كه سنگ اين مردم
درست مي خورد آن جا كه مه جبيني هست
دوباره دور و بر محملم شلوغ شده
از اين قبيل مكافات تا ببيني هست
اگر حريم تو بي معجرند اما شُكر
در اين شلوغي بازار آستيني هست
يكي مقابل نجمه يكي مقابل من
كنار هر سري اين جا دلِ غميني هست
چه ديده است مگر مادرم كه از امشب
مدام پشت سرت ناله ي حزيني هست
تو و تنور، تنور و صداي يك مادر
ميان مادر و فرزند بوسه چيني هست
ز راه مانده چهل منزل خراب شده
خدا به خير نمايد چه اربعيني هست
با تو تمام حادثه تقدير مي شود
بي تو فضاي روضه چه دلگير مي شود
زنگارِ قلب خسته ي آلوده اي چو من
با اشك هاي ناب تو تطهير مي شود
آتش به جان گريه كُنان شعله مي كشد
وقتي حديث محمل و زنجير مي شود
در اوج رنج هاي اسارت به هر زمان
ذكر مدامتان، همه تكبير مي شود
در شام و كوفه، خطبه ي جانسوز تو عجيب!
بر قلب دشمنان تو شمشير مي شود
امروز رمز زندگي شيعه بي دريغ
با آن توجّهات تو تعبير مي شود
عباس، مشك، دست، عَلَم، كربلا، حسين
با صبر بي نظير تو تصوير مي شود
هر وقت لب به وصف تو بگشود اين حقير
در حيرتم چه زود زمان دير مي شود
باران سنگ صاعقه تا زد سرت شكست
سنگي زدند روي لبت گوهرت شكست
در ازدحام و هلهله دختران شهر
ديدم غرور شيشه اي دخترت شكست
يادت كه هست رفتن عباس را حسين
با رفتنش ستون همه لشكرت شكست
يادم نمي رود ته گودال رفتي و
با ضربه هاي چكمۀ دشمن پرت شكست
حالا ببين كه مثل خودت بين كوچه ها
بال و پر و سر و كمر خواهرت شكست
ما را به نام خارجيان تا صدا زدند
ديدم به چشم خود كه دل مادرت شكست
وقتي كه سوي اكبر تو سنگ مي زدند
در شهر كوفه حرمت پيغمبرت شكست
در مجلسي كه روي لبت چوب مي زدند
ديدم هزار بار دل همسرت شكست
در آسمان فراقت، هلال را ديدم
نمردم و سرِ نيزه، هلال را ديدم
مني كه روي تو را بي بهانه مي ديدم
به صد بهانه فراق و ملال را ديدم
صداي قاري من از تنور مي آمد
چه شد كه بر سر ني اين محال را ديدم
دلم ز رأس تو جوياي شام هجران شد
ز عطر ياس، جواب سؤال را ديدم
بدون شرح و بيان، وصف حال تو گوياست
به زخم ابروي تو شرح حال را ديدم
اگر چه گيسوي خاكستري كبابم كرد
ز جلوه ي تو شكوه و جلال را ديدم
به من چو از سر نيزه نظاره مي كردي
نگاه ملتمس خردسال را ديدم
تمام داغ و فراق تو داشت زيبايي
چرا كه در رخ تو ذوالجلال را ديدم
مرا به مجلس ابن زياد سنجيدي
ز هيبتم به رخت وصف حال را ديدم
چنان غم تو به ايراد خطبه ام وا داشت
كه خود صلابت يك سرو دال را ديدم
منم معلّم تفسير سوره ي مريم
كه پاره پاره كتاب زلال را ديدم
مرا به سُخره گرفتند، پشت دروازه
به پايتخت علي، ابتذال را ديدم
ببين كه دست خدا با سپاه كوفه چه كرد
در اين سپاه شكست و زوال را ديدم
اولين روز از مه صفرُ
سر آقاي ما به شام آمد
عيد دشمن بجاي نقل و نبات
سنگها روي پشت بام آمد
كودكان پابرهنه و خسته
دست ها بسته چشم ها گريان
در ميان نگاههاي حرام
عمه هم روي ناقۀ عريان
جگر عمه بيشتر مي سوخت
هر زمان گوش پاره را مي ديد
حرمله خنده بر لبانش داشت
تا سر شيرخواره را مي ديد
باز هم زجر لعنتي بودو
شعله بر جان بچه ها افتاد
سر عباس از سر نيزه
بارها زير دست و پا افتاد
بين اين راه با دف و آواز
پيش چشم رقيه رقصيدند
هركجا اشك عمه جاري شد
پيرزنها به عمه خنديدند
سر شش ماهه را روي نيزه
پيش چشم رباب مي بردند
كاروان را سپاه نامحرم
سوي بزم شراب مي بردند
اسم تشت طلا وسط آمد
به غرور يتيمها پا خورد
عمه ام مرد و زنده شد وقتي
خيزران بر لبان بابا خورد
آه، ياران روزگارم شام شد
نوبت شرح ورود شام شد
شام شهر محنت و رنج و بلا
شام، يعني سخت تر از كربلا
شام يعني مركز آزارها
آل عصمت را سربازارها
شام يعني از جهنم شوم تر
اهل بيت از كربلا مظلوم تر
شام يعني ظلم و جور بي حساب
اهل بيت عصمت و بزم شراب
در ورود شام، از شمر لعين
كرد خواهش ام كلثوم حزين
كاي ستمگر بر تو دارم حاجتي
حاجتي بر كافر دو ن همتي
ما اسيران، عترت پيغمبريم
پرده پوشان حريم داوريم
خواهي ار ما را بري در شهر شام
از مسيري بر كه نبود ازدحام
بلكه كمتر گِرد عترت صف زنند
خنده و زخم زبان و كف زنند
آن جنايت پيشه آن خصم رسول
بر خلاف گفتۀ دخت بتول
داد خبث طينت خود را نشان
برد از دروازۀ ساعاتشان
پشت آن دروازه خلقي بي شمار
رخت نو پوشيده، دست و پا نگار
بهر استقبال، با ساز و دهل
سنگشان در دست، جاي دسته گل
ريختند از هر طرف زن هاي شام
آتش و خاكستر از بالاي بام
زينب مظلومه بود و گرد وي
هيجده خورشيد، بر بالاي ني
هيجده آئينۀ حق اليقين
هيجده صورت زصورت آفرين
هيجده ماه به خون آراسته
با سر ببريده بر پا خواسته
رأس ثارالله زخون بسته نقاب
سايبان زينب اندر آفتاب
آن سوي محمل سر عباس بود
روبرو با رأس خيرالناس بود
يك طرف ني سر طفل رباب
بر سر ني داشت ذكر آب آب
ماه ليلا جلوه گر بر نوك ني
گه به عمّه گه به خواهر چشم وي
بس كه بر آل علي بيداد رفت
داستان كربلا از ياد رفت
خصم بد آئين به جاي احترام
كرد اعلان بر يهودي هاي شام
كاين اسيران عترت پيغمبرند
وين زنان از خاندان حيدرند
اين سر فرزند پاك حيدر است
روز، روز انتقام خيبر است
طبق فرمان امير شهر شام
جمله آزاديد بهر انتقام
اين سخن تا بر يهود اعلام شد
شام ويران شام تر از شام شد
آن قدر آل پيمبر را زدند
دختران ناز پرور را زدند
خنده هاي فتح بر لب مي زدند
زخم ها بر قلب زينب مي زدند
آن يكي بر نيزه دار انعام داد
اين به زين العابدين دشنام داد
پير زالي ديد در شام خراب
بر فراز نيزه قرص آفتاب
آفتابي نه سري در ابر خون
لب كبود اما رخ او لاله گون
بر لبش ذكر خدا جاري مدام
سنگ ها از بام گويندش سلام
از يكي پرسيد اين سر زآن كيست
گفت اين رأس حسين بن عليست
اين بود مهر سپهر عالمين
نجل احمد يوسف زهرا حسين
واي من اي واي من اي واي من
كاش مي مردم نمي گفتم سخن
آن جنايت پيشه با خشم تمام
زد بر آن سر سنگي از بالاي بام
آن سر آن آئينۀ حق اليقين
اوفتاد از نيزه بر روي زمين
ريخت زين غم بر سر خورشيد خاك
گشت قلب آسمان ها چاك چاك
فتنه و بيداد و بلا بود شام
سخت تر از كرب و بلا بود شام
شام بلا تيره تر از شام بود
عصمت حق در ملأ عام بود
ساز و ني و نغمه و آهنگ بود
دسته گل سنگدلان سنگ بود
خلق به دور اسرا صف زدند
كوچه به كوچه همگي كف زدند
فاطمه هاي حرم فاطمه
زخم زبان مرهم زخم همه
هركه به آن خسته دلان رو نهاد
زخم زباني زد و دشنام داد
خنده به رأس شهدا مي زدند
سنگ به ناموس خدا مي زدند
قافله تا وارد دروازه شد
داغ جگر سوختگان تازه شد
پاي سر رهبر آزادگان
عيد گرفتند زنازادگان
آل ابوسفيان در هلهله
آل رسول الله در سلسله
واي ندانم كه چه تقدير بود
دست خدا در غل و زنجير بود
ماه سر نيزه پديدار بود
يا سر عباس علمدار بود
چهره چو خورشيد بر افروخته
از عطشِ تشنه لبان سوخته
دوخته چشم از سر ني بر حسين
محو شده، غرق شده در حسين
ديده ي اطفال به سيماي او
چشم سكينه شده سقاي او
مانده سر نيزه به حال سجود
مهر جبينش شده محو از عمود
ديده ي اكبر سر ني نيم باز
مانده به لب هاش اذان نماز
هركه به خورشيد رخش چشم بست
گفت كه اين سر، سر پيغمبر است
رأس امام شهدا نوك ني
كرده چهل مرحله معراج، طي
زلفِ غباريش پر از بوي مُشك
لعل لبش خشك تر از چوب خشك
ماه خجل از رخ نورانيش
سنگ زده بوسه به پيشانيش
هيچ شنيديد كه از گَرد راه
پرده كشد باد به رخسار ماه
هيچ شنيديد كه در موج خون
صورت خورشيد شود لاله گون
رخ زگل زخم، بهاران شده
وجه خدا ستاره باران شده
اشك همه سيل شد از سرگذشت
خون، دل ميثم شد از اين سرگذشت
گشته سرتاسر چراغاني تمام شهر شام
من ندانم عيد قربان است يا عيد صيام
مرد و زن، پير و جوان، در وجد و شادي و طرب
عترتي را اشك غم در چشم و خون دل به كام
اهل بيت مصطفي را جامه ي ماتم به بر
دختران شام را بر تن لباس نو تمام
هركه را بينم گرفته قطعه ي سنگي به دست
تا كه از مهمان خود با سنگ گيرد احترام
يوسف زهراست روي ناقه ي عريان سوار
جاي گل ريزد به فرقش آتش از بالاي بام
نيزه ي عباس خم گرديده در حال ركوع
نيزه ي فرزند زهرا مانده در حال قيام
زينب كبرا به محمل، فاطمه در دامنش
رأس عباسش به پيش رو، كنارش دو امام
يك امامش در غل و زنجير، بسته پا و دست
يك امامش بر فراز نيزه ها دارد مقام
آتش و خاكستر و سنگ است در دست يهود
تا به ياد روز خيبر باز گيرند انتقام
بود كي باور كه روزي با سر پاك حسين
دختر زهرا اسير آيد به سوي شهر شام
از فراز بام هر سنگي كه مي آيد فرود
بر سر فرزند زهرا آوَرَد عرض سلام
گريه ي "ميثم" نثار رأس عباس و حسين
شعله ي فرياد او تقديم قلب خاص و عام
ضربت چوب و گل چيده كجا
بزم عيش و سر ببريده كجا
طعنه و زينب غمديده كجا
خيزران و لب خشكيده كجا
گل بي خار كجا خار كجا
زينب و مجلس اغيار كجا
اهل بيت نبي و شام خراب!
دختر فاطمه و بزم شراب!
جگر شيعه كباب است كباب
اي فلك شرم كن از روز حساب
غم به دندان جگر خويش گزيد
بوسه گاه نبي و چوب يزيد
سعي من طيّ ره از كرببلا
مروه: گودال، صفا: طشت طلا
مي زنم با سر ببريده صلا
كه الا اي همة اهل ولا
در ره ذات خداوند جليل
هر چه ديديم جميل است جميل
زينب اي خواهر غم پرور من
خجل از اشك تو چشم تر من
زخم قلب تو عيان بر سر من
طاقت از دست مده خواهر من
گوش بر زمزمة قرآنم
صبر كن تا شكند دندانم
تو كه فرق علي اكبر ديدي
تو كه حلق علي اصغر ديدي
به جگر داغ مكرر ديدي
تن صد چاك برادر ديدي
چه شد اين لحظه كه بي تاب شدي
شمع سان سوختي و آب شدي
پاسخ حضرت زينب (سلام الله عليها(:
اي شريك غم تو خواهر تو
پاسدار سر تو مادر تو
برده صبر از كف من دختر تو
چه كنم بزم شراب و سر تو
كاش مي خورد به جاي لب تو
چوب دشمن به لب زينب تو
طشت و چوب و سر تو از يك سو
نگه مادر تو از يك سو
گريۀ دختر تو از يك سو
خجلت خواهر تو از يك سو
بايد اين جا غم دل چاره كنم
پيرهن نه، دل خود پاره كنم
تن ما را همه جا لرزاندند
دلم از زخم زبان سوزاندند
خاك ها بر سر ما افشاندند
دخترت را به كنيزي خواندند
گريه بايست كه چون ابر كنم
پسر فاطمه چون صبر كنم
من كه در ملك خدا بانويم
من كه ناديده ملك هم مويم
آستين گشته نقاب رويم
گشته هم رنگ سرت گيسويم
صورتم همچو لبت گشته كبود
اين همان معني يك رنگي بود
تا ابد در دل عالم غم توست
لحظه ها سوختۀ ماتم توست
به خدا هر چه بگريم كم توست
سوز ما در سخن "ميثم" توست
همگان ذاكر ما خوانندش
كي گذارم كه بسوزانندش
ا مزن چوب جفا را بر لب و دندان من
يا بگو بيرون روند از مجلست طفلان من
يا نزن شرمي نما از روي زهرا مادرم
يا بزن مخفي ز چشم خواهر گريان من
من پي ترويج قرآن آمدم اين جا كه گشت
چوب خزران تو مزد خواندن قرآن من
اي ستمگر هر چه مي خواهي بزن اما بدان
بوسه گاه مصطفي باشد لب عطشان من
در احد جد تو دندان پيمبر را شكست
بايد از چوب تو اكنون بشكند دندان من
بارها و بارها پيوسته ديد آزارها
هم سر خونين من، هم پيكر عريان من
سخت تر از چوب تو بر من نگاه زينب است
چوب تو نه، اشك او آتش زند بر جان من
خواندن آيات قرآن زير چوب خيزران
با خدا اين بوده از روز ازل پيمان من
من شدم در زير چوب خيزران مهمان تو
مادرم در پاي طشت زر بود مهمان من
دست "ميثم" را از آن گيرم كه پيش از بودنش
همچنان دست توسل داشت بر دامان من
اسرار نهان را سر بازار كشيدند
آتش به دل عترت اطهار كشيدند
دروازۀ ساعات كه در شأن حرم نيست
ناموس خدا را سوي انظار كشيدند
بازار يهود آبروي اهل حرم رفت
از پيرهن پارۀ ما كار كشيدند
با سوت و كف و هلهله و رقص و جسارت
دردِ دل ما را همه جا جار كشيدند
تا خواست، تماشايي مان كرد ستمگر
با بي ادبي در بر حضّار كشيدند
اي كاش كه چون كوفه غم سيلي مان بود
ما را به سوي مجلس كفار كشيدند
اي كاش فقط سنگ به سرها زده بودند
بر گريۀ ما قهقهه بسيار كشيدند
هر بار كه بي عاري شان خنده بما زد
زخمي به دل حيدر كرار كشيدند
اي سهل بگو از صدقه سوخت دل ما
خون از جگر احمد مختار كشيدند
از مردمشان هيزتر اينجا خودشانند
خون بود كه از چشم علمدار كشيدند
با اين كه خدا، حافظ ناموس خودش بود
با حرف كنيزي به جگر خار كشيدند
از مجلس بيگانه به ويرانه كه بردند
فرياد سر عصمت دادار كشيدند
ما را پس از آن بزم شراب اشك نمانده
بس چوب به لب هاي گهر بار كشيدند
با رأس بريده سخن اين بود دمادم
يك آيه بخوان ،كار به اغيار كشيدند
اين شام بلا لكّۀ ننگي است به تاريخ
اسرار نهان را سر بازار كشيدند
بند اول
دلْ آتش زده، آتشْ زده در مجلس شام است، همانا به لب شيعه دگر خنده حرام است، به رخ اشك مدام است، از اين غصه كه ناموس خدا، نور دل فاطمه در مجلس عام است، دف و چنگ و رباب است، غم و رنج و عذاب است، روان، اشك رباب است، سر زادۀ پيغامبر و تشت زر و بزم شراب است، زند پور معاويه به لب خندۀ پيروزي و خواند «لَعِبَت هاشمُ بِالملكِ فَلا...» را.
بند دوم
كه به ناگاه ز لبهاي به خون شستۀ آن خون خدا گشت بلند آيۀ قرآن، همه ديدند و شنيدند كه اين صوت دلآراي حسين است و برافروخته سيماي حسين است، همانا سخن وحي به لبهاي حسين است، همه مجلسيان مضطرب و واله و حيران، سر بيپيكر و قرآن؟ همه خواندند در آن لحظه خدا را.
بند سوم
پس از اين معجزه شد پور معاويه نگونبخت، بلرزيد به خود سخت، نه جرأت كه زند دم و نه طاقت كه نشيند به سر تخت، نه آن زهره كه خاموش كند زمزمۀ وحي حسينبنعلي را، چه بگويم؟ كه به چوب ستم آزرد لبي را كه بر آن لب اثر بوسۀ پيغمبر و زهرا و علي بود، لبي را كه سر نيزه بر آن ذكر خدا بود، لبي را كه ترك خورده ز هرم عطش كرب و بلا بود، چنان زد كه شكست از ره كينه درّ دندان امام شهدا را.
بند چهارم
چه بگويم كه چنين واقعه را آل محمّد همه ديدند، به تن جامه دريدند، ز عمق جگر سوخته فرياد كشيدند، زده لطمه به رخسار، كه اي خالق دادار! نبي، احمد مختار، علي، حيدر كرار و يا فاطمه اي دخت نبي عصمت دادار، ببينيد كه از پور معاويۀ خونخوار چه آمد به سر عترت اطهار، يكي گفت كه اي ظالم غدار دمي دست نگهدار كه بوسيده نبي اين لب و اين صورت و اين آينۀ غيبنما را.
بند پنجم
كه ناگاه به پا خاست ز جا شيرزن كرب و بلا، دخت علي، شيرخدا، زينب كبرا، شرف دامن زهرا، به همان هيبت حيدر، به همان جرأت مادر، قد و بالاش پيمبر، به خروشي كه علي داشت به منبر، كه يزيد اي به تو نفرين خدا تا صف محشر! نه به زوبين، نه به نيزه، نه به تير و نه به خنجر، نه به كشتن، نه به بستن، نه شهادت، نه اسارت، نه به اين چوبزدن بر لب خشك پسر ساقي كوثر، نتوان محو كني شوكت و قدر و شرف عزت ما را.
بند ششم
نتوان از پسر هند جگرخوار جز اين داشت توقع كه شود پنجهاش آلوده به خون شه ابرار، برد عترت و ناموس خدا را به اسارت سر بازار، زند چوب به لبهاي به خونشستۀ وجه احد قادر دادار، كند فخر به آباء و به اجداد ستمكار، نداند كه بود جاي همه در سقر نار، به زودي تو شوي بر همگان ملحق و فرياد برآري ز دلِ آتش دوزخ كه چرا چوب زدم بر لب و دندان عزيز دل زهرا و چرا ريختم از تيغ ستم، خون عزيزان خدا را؟
بند هفتم
آن بدنهاي شريفي كه تو گفتي ز سم اسب، لگدكوب شود، زائرشان روح رسولان خدايند، همه مشعل انوار هدايند، همه زنده و پاينده در آغوش خدايند، شهيدند ولي چشم و چراغ شهدايند همه قبلۀ ارباب دعايند همه همدم و همبزم رسول دو سرايند و از كار فروبستۀ خوبان جهان عقدهگشايندبه هر زخم، طبيباند و به هر درد، دوايند، اگر چه تنشان نقش زمين است، گرفتند به زير پر خود ارض و سما را.
زينب بساط كاخ ستم را به هم زده
زينب به روي قله عصمت علم زده
مثل حسينِ فاطمه محبوب قلب هاست
زينب درون سينه عالم علم زده
زينب نگو بگو همهٔ هيبتِ علي
كفار را به خطبه چو تيغِ دو دم زده
زينب به ناز شصت خودش در اسارتش
با دست بسته از ولي الله دم زده
اي بزدلانِ شام كه خرما مي آوريد
زينب به لوح عالمه مهر كرم زده
با يك اشاره كاخ ستم را به باد داد
او بر رقيه نالهٔ برنده ياد داد
گر چه گه ورود به شهر ازدحام بود
او چادرش به لطف خدا با دوام بود
چشمان كور شهر حرامي نديد كه
صدها يزيد در بر زينب غلام بود
اصلاً يزيد، پست تر از اين كلام هاست
از بس كه دخت فاطمه والا مقام بود
بعد از حسين سيف خدا بود، دست او
تيغش كلام گشته و در بين كام بود
وقتي شروع كرد يزيد از غم آب شد
كار يزيد و اهل و عيالش تمام بود
بي خود كه نيست دختر زهراي اطهر است
بي خود كه نيست زينب كبراي حيدر است
او درد و داغ نيمه شب تار را كشيد
بر روي شانه اش همۀ بار را كشيد
او گر چه ظاهراً به اسيري شام رفت
اما هماره بار علمدار را كشيد
هر شب براي دخت علي سخت مي گذشت
هر شب ز پاي دختركي خار را كشيد
سنگين ترين غمي كه در اين چند روزه ديد
درد اسيري سر بازار را كشيد
هم كاروان به زانوي او تكيه كرده بود
هم روي دوش خود تن بيمار را كشيد
زينب اگر نبود حسيني به جا نبود
او گر نبود مجلس روضه به پا نبود
اي كربلاييـان به سوي شام، رو كنيد
از اشك چشم و خون دل خود وضو كنيد
در كربـلا به جسم شهيدان گريستيد
در شـام بـا سـر شهدا گفتوگو كنيد
شادي مگر حلال شده بر حراميان؟
روز عـزاست، عيـد گرفتند شاميان!
خـون جگـر چكيـده ز اعضـاي نيزهها
يـارب! چـرا نميشكنــد پـاي نيـزهها
گويي به چشم خويش نگه ميكنم كه هست
هجـده كتـاب وحـي بـه بـالاي نيزهها
«شمس الضحي» شده قمر نيزهدارها
خورشيـد گشتـه همسفـر نيزهدارها
زينب كـه آفتاب بـرد سجده بر درش
بر سـر فكنده سايه سر شش برادرش
بر نـوك ني سر دو پسر پيش روي او
خاكي شده چو مادر سادات، معجرش
همراه آن محيط كرامت، سپهر جود
هشتاد و چار كوكب درّي ولي كبود
آثار كعب ني همه را روي شانهها
بـر جسـم پاكشـان اثـر تازيانهها
بـر پـا ز خارهــاي ره شـام، آبله
بر فرقشان ز سنگ حوادث نشانهها
از اشك سرخ، دامنشان باغ لاله بود
چشم همه به گريۀ طفل سهساله بود
ذكـر خـداي عزوجـل بــر زبانشان
در گل نشسته ناقه ز اشك روانشان
بر نـوك نـي سر شهـدا سايبانشان
شمر و سنان و حرملهها ساربانشان
خورشيد بود و صورت هفده ستاره بود
بين ستارههـا سـر يك شيرخواره بود
رأس حسين و زمزمـۀ دلرباي وحي
آواي ساز بـود جـواب صـداي وحي
گويي هنوز ميشنـوم اينكه شاميان
دشنام ميدهند به ريحانههاي وحي
گويي هنوز هم در و ديوار شهر شام
بـر رأس سيدالشهـدا ميدهد سلام
جان حسين در غـل و زنجير، بسته بود
زخم زبان چو تير بـه قلبش نشسته بود
در حيرتم چگونه بگويم كه ضرب سنگ
پيشانـي امــام زمــان را شكستـه بود
جانها به غربت بدنش ميگريستند
زنجيرها به زخم تنش ميگريستند
در جايجاي پيكر پاكش نشانـه بود
هم جـاي سنگ هم اثـر تازيانـه بود
تنها نه اشك بود روان از دو ديدهاش
از ساق پا و گـردن او خون روانه بود
با آنكه شد ز خصم ستمگر جسارتش
فـوق شهـادت است مقــام اسـارتش
دخت حسين فاطمه، ناموس كردگار
بـودي اسيرتــر ز اسيــران زنگبــار
دستش به دست عمه و جان بر لب آمده
دل بر فراز نيزه و چشمش به نيزهدار
مانند سيل، اشك روان از دو عين داشت
خاموش بـود و زمزمۀ «ياحسين» داشت
امروز اربعين عزيز دو عالم است
يا اين كه روز دوم ماه محرّم است؟
يك قافله رسيده كه ره توشه اش غم است
يك قافله كه قامت بانوي آن خم است
يك قافله بدون علمدار آمده
يك قافله كه از سر بازار آمده
گرد و غبار چادر زن ها مشخّص است
آثار خستگي بدن ها مشخّص است
رنگ كبود و جاي زدن ها مشخّص است
از آه آه و لحن سخن ها مشخّص است ...
... خيلي ميان راه اذيّت شدند، آه!
چل روز اسير داغ اسارت شدند، آه!
در اين ميان زني كه شبيه فرشته است
آمد ولي حجاب سرش رشته رشته است
پيداست كه به او چه قدَر بد گذشته است
با اشك، روي قبر برادر نوشته است:
قبر حسين، كُشته ي عطشان كربلا
«در خاك و خون تپيده ي ميدان كربلا»
من زينبم... شناختي آيا؟ بلند شو
اي نور چشم مادرم از جا بلند شو
يا كه بگير جان مرا يا بلند شو
اي سر بُريده ام! به روي پا بلند شو
برخيز و خوب دور و برم را نگاه كن
آوارگي اهل حرم را نگاه كن
هر كس رسيده محضر تو گريه مي كند
دارد سكينه دختر تو گريه مي كند
در پشت خيمه همسر تو گريه مي كند
بالاي قبر اصغر تو گريه مي كند
لالايي رباب، دلم را شكسته است
آواي آب آب، دلم را شكسته است
دارد رباب صحبت سربسته با فرات
لب تشنه بود اصغرم اي بي وفا فرات!
يك لحظه هم براي رضاي خدا فرات ...
... اصلاً دلت نسوخت برايم چرا فرات؟
رويت سياه! موي سفيد مرا ببين
زخم گلوي طفل شهيد مرا ببين
يك اربعين بدون تو سر كردم اي حسين!
از شام و كوفه هديه اي آوردم اي حسين!
بهتر نگاه كن به روي زردم اي حسين!
عبّاس اگر نبود كه مي مُردم اي حسين!
چشمان هرزه دور و بر ما زياد بود
در شهر شام، خنده و هورا زياد بود
با چوب خيزران لب سرخت سياه شد
حرف از كنيز بردن يك بي پناه شد
وقتي سه ساله ي تو لبش غرق آه شد
با تازيانه پيرهنش راه راه شد
بين خرابه خاطره ها را گذاشتم
شرمنده ام كه ياس تو را جا گذاشتم
چل روز پيش بود كه پيشاني ات شكست
از لا به لاي جمعيّتي نيزه دار و پست
ديدم كه شمر آمد و بر سينه ات نشست
راه نفس نفس زدنت را به زور بست
خنجر كشيد و آه... بماند براي بعد
آهي شنيد و آه... بماند براي بعد
باز هم رخت عزا بر تن كنيد
آه اي زنجيرها شيون كنيد
دسته هاي سينه زن! جاري شويد
واژه ها، گرم عزاداري شويد
روي نعش ماه، با حالي حزين
مي چكد از آسمان گل بر زمين
عشق آمد بر بر دلم مجنون نوشت
اربعين را با خطي از خون نوشت
روي لب فرياد حيدر حيدر است
اربعين آغاز شوري ديگر است
اربعين آيينه اي از كربلاست
انتها نه! ابتداي ماجراست
كربلا هرچند ما را مقصد است
اربعين آغاز راهي ممتد است
باز هم صحراي محشر مي شود
كربلا در دل مكرر مي شود
ناله ها چون آه در دل مانده اند
ناقه ها از گريه در گل مانده اند
چشم ها، سرچشمه بيداري اند
اشك ها، تفسير زخمي كاري اند
ابرهاي غصه در تاب و تب اند
لاله هاي دشت، اشك زينب اند
آه، زينب، زينب عالي مقام
آه زينب، از قيامت تا قيام!
...
مي وزد عطر شهيدان باز هم
مي دود در كوچه طوفان باز هم
دسته ها جمعند با سوز و فغان
آسمان گرديده امشب نوحه خوان
آسمان تا نوحه اش را دم گرفت
كوچه هاي شهر را ماتم گرفت
نوحه خوان! از پيكر بي سر بخوان!
باز هم از روضه اكبر بخوان
بار ديگر از صميم سوز جان
روضه عباس را با من بخوان
هان بگو، از كاروان غم بگو
ماجراي عشق را نم نم بگو
با دلي آكنده از اندوه و غم
ياد كن از حضرت سجاد هم
هان بخوان از روزهاي بي كسي
از شب دلشوره و دلواپسي
از چهل شب جوشش غم از زمين
از چهل شب داغ هاي آتشين
از چهل شب داغ و درد و اضطراب
از صداي ناله هاي آب آب
از هجوم خيزران بر لب بگو
سينه سوزان است از زينب بگو
آنكه چون شير است در دشت بلا
هان بگو از قهرمان كربلا
از نگين خاتم پيغمبري
از شكوه خطبه هاي حيدري
آنكه در اوج حيا و اقتدار
حرف مي زد با زبان ذوالفقار:
كربلا جز عشق و شيدايي نبود
هرچه ديدم غير زيبايي نبود
روي لب فرياد حيدر حيدر است
اربعين آغاز شوري ديگر است
مي رود از شام تا صبح حجاز
كارواني سربلند و سرفراز
اي بزرگ، اي جليله، اي بانو!
اي عزيز قبيله، اي بانو!
عمه ي بي بديله، اي بانو!
اي عقيله، عقيله، اي بانو!
عشق تنها به تو نظر انداخت
عقل در پاي تو سپر انداخت
عمه تو بر سپهرها قمري
زني از جنس شيرهاي نري
كرد با تو حسين جلوه گري
فتنه در تو نداشته اثري
در نگاهت بلا چه زيبا شد
از كلامت يزيد رسوا شد
تو كه خود محشري به تنهايي
سوره ي كوثري به تنهايي
ثاني مادري به تنهايي
حيدر ديگري به تنهايي
كوهي از غم شدي، چهل روز است
از چه رو خم شدي، چهل روز است
اربعين، عمه زينب كبرا
با دلي گُر گرفته از غم ها
آمدي تا به دشت كرببلا
از سر ناقه مثل تك تك ما
جسم پاكت ز صدر زين افتاد
باز هم عرش بر زمين افتاد
باز هم عمه، قتلگاه، حسين
بر لبت ذكر آه، آه، حسين
شه بي لشگر و سپاه حسين
آي خورشيد خيمه گاه حسين
سايه ات كم شده، چهل منزل
كمرم خم شده، چهل منزل
تو كه رفتي به ما جسارت شد
هستي خيمه گاه غارت شد
نه كه سهمم فقط اسارت شد
طعنه ي خصم نابكارت شد
آتش از خيمه ها زبانه كشيد
بعد تو شمر تازيانه كشيد
يوسف تو ز چاه آمده است
حال با يك نگاه آمده است
رو، سپيد و سياه آمده است
با تني راه راه آمده است
كاش اصلاً غمي نبود اينجا
كاش نامحرمي نبود اينجا
تا سرم را به تو نشان بدهم
پيكرم را به تو نشان بدهم
كمرم را به تو نشان بدهم
معجرم را به تو نشان بدهم
بي تو با درد همنشين شده ام
بعد عباس اينچنين شده ام
كوفه بسيار حال من بد شد
بين اغيار حال من بد شد
پيش انظار حال من بد شد
شام هر بار حال من بد شد
سر پاك تو بود قرآن خواند
در گذار يهود قرآن خواند
شمعم و با عذاب آب شدم
بي تو نوشيدم آب، آب شدم
بي يل بوتراب آب شدم
بين بزم شراب آب شدم
دختران ابوتراب كجا
بزم نامحرم شراب كجا
مردم شام سنگمان كه زدند
زخم با خنجر زبان كه زدند
تهمت كفر بر زنان كه زدند
به لبت چوب خيزران كه زدند
دخترت هول كرد و پس افتاد
بس كه ناليد از نفس افتاد
توي ويرانه اي كه دختر تو
روبروي نگاه خواهر تو
سر خود را گذاشت بر سر تو
بوسه اي زد به خون حنجر تو
روح از پيكرش كه غارت شد
كفنش جامه ي اسارت شد
او شبيه تو بي كفن رفته
سوخته، پاره پيرهن رفته
زخم خورده، شكسته تن رفته
موسپيدي او به من رفته
پيكرش را سياه تا ديدم
روضه ي قتلگاه را ديدم
شمر سمتت دويد، يادم هست
خنجرش را كشيد، يادم هست
حنجرت را بريد، يادم هست
ناله ام را شنيد، يادم هست
روبروي نگاه مادر تو
رفت بالاي نيزه ها سر تو
بابا سلام بر بدن بي سرت كنم؟
يا آن كه گريه بر سر بي پيكرت كنم؟
بگذار تا كه چهره گذارم به خاك تو
آنگه سلام بر بدن بي سرت كنم
وقتي نظر به شعله خورشيد مي كنم
ياد از شرار جان و دل و حنجرت كنم
خون مي شود دلم ز تن پاره پاره اش
هر گه نظر به قبر علي اكبرت كنم
همرنگ خون دستِ ز پيكر فتاده اش
اشكي نثار تربت آب آورت كنم
چشمم فتاده است به شط فرات و باز
گريه به ياد لعل لب اصغرت كنم
از آن شبي كه خواهر من از نفس فتاد
هر شب فغان ز هجر رخ دخترت كنم
بابا چه گويمت چه كشيده است عمه ام
بگذار ناله ها به دل خواهرت كنم
بابا سرم، تنم، جگرم درد مي كند
گر خون دل روانه به خاك ترت كنم
پيدا كند مقام «وفائي» به روز حشر
وقتي كه التفات به نوحه گرت كنم
به نينواي حسين از "شفق" سلام بريد
سلام خسته دلي را به آن امام بريد
"ز تربت شهدا بوي سيب مي آيد"
مرا به ديدن آن روضة السلام بريد
شكسته بسته دعاي من از اثر افتاد
خبر به حضرت مولا از اين غلام بريد
معاشران! دل من، جاي مانده در حرمش
مرا دوباره به آن مسجدالحرام بريد
در آن حريم كه هفتاد رنگ، گل دارد
به خون نشسته نگاهي بنفشه فام بريد
در آن حريم مقدس، دوباره شيعه شويد
به شهر نور رسيديد، فيض عام بريد
اگر كه علقمه در موج خيز اشك شماست
براي ساقي لب تشنه يك دو جام بريد
به دست هاي علمدار كربلا سوگند
مرا دوباره به پابوس آن "مقام" بريد
به يك اشاره ي او كارها درست شود
در آن "مقام" از اين دل شكسته نام بريد
زبان حال "شفق" شعر "شمس تبريز" است
"به روح هاي مقدس ز من پيام بريد"
يك اربعين گذشته بر اين باده ها حسين!
آماده اند ناب ترين باده ها حسين!
ما باده هاي عشق تو هستيم، آمديم
دلداده هاي عشق تو هستيم، آمديم
اين بلبلان عشق كه از غم فسرده اند
اجساد زنده ايم كه در اصل مرده اند
چل روز بي حضور تو با درد طي شده
با مردهاي ظالم و نامرد طي شده
چل روز سايه ات به سر ما نبود، آه!
ماه عشيره همسفر ما نبود، آه!
چل روز چشم قافله درياي آب بود
چل روز حال عمه خرابِ خراب بود
چل روز دختران تو زيور نداشتند
چل روز همسران تو همسر نداشتند
در شام خواهران تو معجر نداشتند
اي كاش، مثل پيكرتان سر نداشتند
چل روز چشم مادرمان بي امان گريست
حيدر گريست، خاتم پيغمبران گريست
هفت آسمان گريست، زمين و زمان گريست
در شهر كوفه جامه بر انداممان گريست
چل روز، روز ما همه چون شب سياه بود
سمت مخدّرات هجوم نگاه بود
چل روز نيش زخم زبان بود و هلهله
چشم رباب و قهقهه ي شمر و حرمله
چل روز؛ واي، يك به يك ايّام درد بود
الشّام، شام، شام، همان شام درد بود
چل روز خارجي شدن خاندان تو
زخم زبان و چوب و يزيد و لبان تو
چل روز عمه نقش زني بي بديل داشت
امّ المصائبي شد و صبري جميل داشت
چل روز عمه روضه براي سر تو خواند
در پاي نيزه روضه اي از حنجر تو خواند
مي گفت اي حسين عزيز دل بتول
اي حنجرت محل گل بوسه ي رسول
چل روز پيش بود دل مادرم گرفت
بوسه به حنجر تو زدم، حنجرم گرفت
چل روز پيش بود به سمتت دويد شمر
روي تنت نشست و سرت را بريد شمر
آن گونه كه حاجي ست در احرام پياده
من هم شده ام سوي تو اعزام پياده
طوفانم و مي آيم و در حلقه ي عشاق
بر خويش سوارم ولي از نام پياده
بر عرش سوارش بكني روز قيامت
هر كس طرفت آمده يك گام پياده
اي خاص ترين عام،مي آيند دوباره
خاصان طرفت درملاء عام پياده
اي كاش بگويند كه در راه حرم مرد
يك شاعر ايراني ناكام،پياده
زينب شده از ناقه پياده كه بيايند
بر تسليتش لشكر خدام پياده
زينب شده از ناقه پياده كه به هر حال
باران شود از ابر سرانجام پياده
امروز ز ناقه اگر افتاد به سرعت
يك روز ز ناقه شده آرام پياده
زانوي قدح بوده و بازوي پياله
هر جا كه شرابي شده از جام پياده
از كرب و بلا رفته پياده طرف شام
تا كرب و بلا آمده از شام پياده
شامي كه در آن از پس ِهفده سرِ بر "ني"
خورشيد شده بر سر هر بام پياده
ناموس خدا،زينب كبري،به زمين خورد
تا بين خلايق شود اسلام پياده
اي مزارت كعبه ي جان يا حبيبي يا حسين
اي حريمت رشك رضوان يا حبيبي يا حسين
اي سرت بر نيزه قاري اي رخت آيات نور
اي تنت اوراق قرآن يا حبيبي يا حسين
جابرم بر تربتت عرض سلام آورده ام
آمدم با چشم گريان يا حبيبي يا حسين
گر چه چشم سر ندارم ديدمت با چشم دل
سر به ني، تن در بيابان يا حبيبي يا حسين
پاسخم ده گر چه مي دانم تنت در كربلاست
سر بود در شام ويران يا حبيبي يا حسين
تا قيامت داغ لب هايت بود بر قلب من
اي به كامت آب، عطشان يا حبيبي يا حسين
نحر مهمان را كه ديده تشنه لب بين دو نهر
اي به خون غلطيده مهمان يا حبيبي يا حسين
در فرات و مقتل و در صحنه ي جنگ و نماز
پيكرت شد تير باران يا حبيبي يا حسين
زخم روي زخم روي زخم روي زخم بود
مرهم زخم فراوان يا حبيبي يا حسين
داغ روي داغ روي داغ روي داغ بود
بر روي داغ جوانان يا حبيبي يا حسين
سنگ بود و صورت و تير جفا و قلب تو
خاك بود و جسم عريان يا حبيبي يا حسين
شعله بود و ياس بود و سيلي و رخسار گل
خار بود و برگ ريحان يا حبيبي يا حسين
كعب ني بود و تن اطفال و پاي زخم دار
بر سر خار مغيلان يا حبيبي يا حسين
در محرّم روز عاشورا بريدند از تو سر
مثل ذبح عيد قربان يا حبيبي يا حسين
از مدينه گريه كردم تا زمين كربلا
بر تو چون ابر بهاران يا حبيبي يا حسين
غسل كردم جامه ي احرام پوشيدم به تن
در طواف كعبه ي جان يا حبيبي يا حسين
دردمندي همچو «ميثم» از تو مي خواهد دوا
اي به درد خلق درمان يا حبيبي يا حسين
باز آواي جرس بر جگرم آتش زد
اشك آتش شد و بر چشم ترم آتش زد
ناله آتش شد و بر برگ و برم آتش زد
سوز دل بيش تر از پيش ترم آتش زد
پاره هاي دلم از چشم تر آيد بيرون
وز نيستان وجودم شرر آيد بيرون
دوستان با من و دل ناله و فرياد كنيد
آه را با نفس از حبس دل آزاد كنيد
اربعين آمده تا از شهدا ياد كنيد
گريه بر زخم تن حضرت سجاد كنيد
مرغ دل زد به سوي شهر شهيدان پر و بال
پيش تا از حرم الله كنيم استقبال
جابر اين جا حرم محترم خون خداست
هر طرف سير كني جلوۀ مصباح هداست
غسل از خون جگر كن كه مزار شهداست
سر و دست است كه از پيكر صد پاره جداست
پيرهن پاره كن و جامۀ احرام بپوش
اشك ريزان به طواف حرم الله بكوش
جابرا هم چو ملك پر بگشا بال بزن
ناله با سوز درون علي و آل بزن
بر سر و سينۀ خود در همه احوال بزن
خم شو و سجده كن و بوسه به گودال بزن
چهره بگذار به خاكي كه دهد بوي حسين
ريخته بر روي آن خون ز سر و روي حسين
جابرا اشك فشان ناله بزن زمزمه كن
گريه با فاطمه از داغ بني فاطمه كن
در حريم پسر فاطمه ياد از همه كن
روي از گوشۀ گودال سوي علقمه كن
اشك جاري به رخ از ديدۀ دريايي كن
دست سقا ز تن افتاده، تو سقايي كن
گوش كن بانگ جرس از دل صحرا آيد
ناله اي سخت جگر سوز و غم افزا آيد
پيشباز اسرا دختر زهرا آيد
به گمانم ز سفر زينب كبرا آيد
حرمي روي به بين الحرمين آوردند
از سفر نالۀ اي واي حسين آوردند
بلبلان آمده گل ها همه پرپر گشتند
حرم الله دوباره به حرم برگشتند
زائر پيكر صد پارۀ بي سر گشتند
همگي دور مزار علي اكبر گشتند
گودي قتلگه و علقمه را مي ديدند
هر طرف اشك فشان فاطمه را مي ديدند
آب بر سينۀ خود ديد چو تصوير رباب
عرق شرم شد و سوخت از شرم شد آب
جگر بحر ز سوز جگرش گشت كباب
شير در سينه مادر، علي اصغر در خواب
ياد شش ماهه و گهوارۀ او مي افتاد
به دو دستش حركت هاي خيالي مي داد
نفس دخت علي شعلۀ ماتم مي شد
قامت خم شده اش بار دگر خم مي شد
تاب مي داد ز كف طاقت او كم مي شد
پيش چشمش تن صد پاره مجسم مي شد
حنجر غرقه به خون در نظرش مي آمد
يادش از بوسۀ جد و پدرش مي آمد
باز هم داغ روي داغ مكرر مي ديد
باغ آتش زده و لالۀ پرپر مي ديد
لحظه لحظه تن صد چاك برادر مي ديد
فرق بشكستۀ عباس دلاور مي ديد
رژه مي رفت مصائب همه پيش نظرش
داغ ها بود كه شد تازه درون جگرش
گريه آزاد شده بغض گلو را بسته
كرده فرياد درون حنجره ها را خسته
داغداران همه فرياد زنند آهسته
ذكرشان يا ابتا يا ابتا پيوسته
اشك اطفال دل فاطمه را آتش زد
گريۀ زينب كبري همه را آتش زد
گفت اي همدمم از لحظۀ ، حسين
اي سلامم به جراحات تنت باد، حسين
از همان روز كه چشمم به تو افتاد، حسين
آتش عشق تو زد بر جگرم باد، حسين
من و تو در بغل فاطمه با هم بوديم
همدم و يار به هر شادي و هر غم بوديم
حال بر گو چه شد از خويش جدايم كردي
در بيابان بلا برده رهايم كردي
گاه در گوشة گودال دعايم كردي
گاه بر نوك سنان گريه برايم كردي
چشمم افتاد سر نيزه به اشك بصرت
جگرم پاره شد از خواندن قرآن سرت
كثرت داغ سراپا تب و تابم كرده
خون دل سرزده از ديده خضابم كرده
سخني گوي كه هجران تو آبم كرده
چهره بنماي كه داغ تو كبابم كرده
بر سر خاك تو از اشك گلاب آوردم
گرچه خود آب شدم بهر تو آب آوردم
روزها هر چه زمان مي گذرد روز تواند
ظالمان تا ابد الدهر سيه روز تواند
اهل بيت تو همه لشكر پيروز تواند
كه پيام آور فرياد ستم سوز تواند
سركشان يكسره گشتند حقير تو حسين
شام شد پايگه طفل صغير تو حسين
دشمنان از سر كويت به شتابم بردند
بعد كوفه به سوي شام خرابم بردند
به اسارت نه كه با رنج و عذابم بردند
با سر پاك تو در بزم شرابم بردند
شام را سخت تر از كرببلا مي ديدم
سر خونين تو در طشت طلا مي ديدم
شاميان روز ورودم همگي خنديدند
سر هر كوچه به دور سر تو رقصيدند
عيد بگرفته همه جامۀ نو پوشيدند
ليك با زلزلۀ خطبۀ من لرزيدند
گرچه باران بلا ريخت به جانم در شام
كار شمشير علي كرد زبانم در شام
گرچه اين بار به دوش همگان سنگين بود
آنچه گفتيم و شنيديم براي دين بود
و آنچه پنداشت عدو تلخ به ما شيرين بود
ارث ما بود شهادت، شرف ما اين بود
"ميثم" ابيات تو چون شعلۀ ظالم سوزند
تا خدايي خدا حزب خدا پيروزند
باز بهشت كربلا عرصۀ محشر آمده
از دل نينواييان نالۀ دلبر آمده
اي دل زار عاشقان رو بديار عاشقان
بين به مزار عاشقان عاشق ديگر آمده
بلبل مست زار را راهي كوي يار را
جابر بي قرار را ناله ز دل بر آمده
آه كشيده دمبدم ناله زده قدم قدم
تا به كنار تربت سبط پيمبر آمده
سر زده صبح اربعين در غم لاله هاي دين
گلبن سرخ كربلا صحنۀ محشر آمده
ساقي آل فاطمه بگو به تشنه گان همه
كه در كنار علقمه ساقي كوثر آمده
حسين در يم بلا زند به عاشقان صلا
كه در كنار قتلگه دوباره مادر آمده
رسيده زينب از سفر به شانه پرچم ظفر
چنانكه مرتضي علي ز فتح خيبر آمده
گر چه از او در اين سفر سنگ عدو شكسته سر
از همه سر فرازتر سوي برادر آمده
سفيد گشته موي او قسم به آبروي او
كه روز بر عدوي او ز شب سيه تر آمده
اوست عقيلة العرب روز يزيد كرده شب
الا حسين تشنه لب خيز كه خواهر آمده
دلا بنال همچو ني بسوز مثل شمع هي
كه از كنار بزم ني، عصمت داور آمده
اشگ روانه از بصر داغ دوباره بر جگر
بهر گزارش سفر دختر حيدر آمده
خون ز دو ديده اش روان مثل چراغ كاروان
سوخته تا كنار آن قبر مطهّر آمده
به قامتش نشانه ها ز نقش تازيانه ها
كبود تن، سفيد مو، سياه معجر آمده
سكينه گريه در گلو لطمه زند به ماه رو
مگر عيان به چشم او شمر ستمگر آمده
رباب با سكينه اش دسته گل مدينه اش
خون جگر به سينه اش سراغ اصغر آمده
رها شويد ناله ها گريه كنيد لاله ها
كه باغبان به ديدن غنچۀ پرپر آمده
صبا به لاله هاي دين بگو كه روز اربعين
سكينه بر زيارت عليّ اكبر آمده
امام و پير ساجدين باسر شهريار دين
اشك فشان به ديدن پيكر بي سر آمده
سلام تو سلام من بر آن شهيد بي كفن
كه پيكرش چو پيرهن ز تير و خنجر آمده
سلامي از عدد فزون بر آن شهيد غرقه خون
كه هم كلام خواهر از بريده حنجر آمده
سلام گرم «ميثمش» به قطره قطرۀ دمش
كه مكتب محرّمش شهيد پرور آمده
باز سراپا چو شمع سوخته ي محفلم
اشك، شده خون دل آب شده حاصلم
آتش سوز درون كرده زخود غافلم
زيارت اربعين گشته دعاي دلم
هر نفسم در درون گشته صداي جرس
هر سخنم بر زبان نام حسين است و بس
بغض گلو گير من آه مرا سلسله است
هر نفسم در درون ناله و صد سلسله است
قصه ي سوز درون فزون تر از حوصله است
طاير جان مرغ دل همره يك قافله است
قافله اي قد كمان قافله اي سرفراز
قافله اي سخت كوش قافله اي پاك باز
بعد چهل شب فراق صبح وصال آمده
هلال گم كرده اي مثل هلال آمده
فاطمه ي دوّم احمد و آل آمده
شير زن كربلا با چه جلال آمده
عصمت صغري ست اين دختر زهراست اين
خطابه خوان حسين زينب كبري ست اين
جابر دل سوخته جگر نوش كن
يار در آغوش توست خويش فراموش كن
آتش فرياد را به اشگ خاموش كن
از گلوي چاك چاك مي شنوم گوش كن
يوسف زهرا دهد از دل خاك اين پيام
اي همه ي فاطمه زينب كبري سلام
ياس كبود حسين خوش آمدي زينبم
بود و نبود حسين خوش آمدي زينبم
گفت و شنود حسين خوش آمدي زينبم
بر تو درود حسين خوش آمدي زينبم
چه ها كشيدي بگو هر آنچه ديدي بگو
سرو قد فاطمه چرا خميدي بگو
تويي كه خون مرا پيام آور شدي
تويي كه بعد از حسين، حسين ديگر شدي
چرا كبود اين چنين زپاي تا سر شدي
چقدر اي خواهرم شبيه مادر شدي
تو روز حفظ امام فاطمه ي ديگري
تو يك زن استي ولي حسين را لشكري
تو در كمال و جلال فاطمه ي كاملي
تو با سر پاك من چراغ هر محفلي
تو بين هفتاد سر خطيب چل منزلي
كوكب اقبال من ستاره ي محملي
به موج موج بلا زيارتت كرده ام
ميان طشت طلا زيارتت كرده ام
هنوز از خطبه ات به گوش من زمزمه است
هنوز فرياد تو شرار قلب همه است
هنوز گفتار تو چو آيت محكمه است
هنوز در نطق تو معجزه ي فاطمه است
زين اخ و زين امّ زين ابي خواهرم
تا كه من استم حسين تو زينبي خواهرم
تو در صف كربلا سلاله اي داشتي
تو هر نفس آيت جلاله اي داشتي
تو شمع و پروانه اي، تو لاله اي داشتي
تو همره قافله سه ساله اي داشتي
تو كوه اندوه را زجاي برداشتي
چرا سفير مرا به شام بگذاشتي
تو كاخ بيداد را به خطبه لرزانده اي
تو بر تن و جان خصم شراره افشانده اي
تو محور عشق را به صبر گردانده اي
تو كنج ويرانه ها نماز شب خوانده اي
جهاد مرهون توست شهيد مديون توست
خدا به تو مفتخر حسين ممنون توست
بقاي نورالهدي به زينب است و حسين
بقاي دين خدا به زينب است و حسين
توسل انبيا به زينب است و حسين
تكامل كربلا به زينب است و حسين
زينب و صبر و رضا حسين و خون و قيام
به هر دو بادا درود به هر دو بادا سلام
برغم زينب كبري همگي گريه كنيد
اربعين گشته وحالا همگي گريه كنيد
ناله زد حضرت زهرا همگي گريه كنيد
بهر اين روضه عظمي همگي گريه كنيد
تاابد ديده من بهر غمت گريان است
عالم هستي منهاي حسين زندان است
به خدا هيچ غمي مثل غم دلبر نيست
غير ديدار برادر طلب خواهر نيست
ماتم پر محني همچو غم معجر نيست
بدنش روي زمين بود وليكن سر نيست
از غم توبه خدا چشم پر از نم داريم
زير لب زمزمه و شور دمادم داريم
كاروان باز سوي كرببلا آمده است
همه دلخوشي خون خدا آمده است
زينب از اين سفر پر ز بلا آمده است
بعد چل روز كنار شهدا آمده است
نوحه خوان زينب و طفلان همگي گريانند
روضه باز براي شهدا ميخوانند
يك نفر بر سر قبر علي اكبر ميرفت
مادري نيز به قبر علي اصغر مي رفت
دختري هم به سوي ساقي لشكر ميرفت
خواهري ناله كنان نزد برادر ميرفت
دختري بر سرقبر عمويش جان داده
خواهري ياد غم روز دهم افتاده
ياد آن روز كه سرها ز بدن گشت جدا
رفت انگشت و انگشتري خون خدا
ياد آن روز كه غارت شد همه معجرها
وبه چشمان خودش ديد در آنجا زهرا
لعنتيها چه فجيعانه جسارت كردند
تو دعا كردي و نيزه به دهانت كردند
همه جا تيره شد و نيزه به ارباب زدند
سنگ بر چهره آن گهر ناياب زدند
با عصا بر بدن و پيكر بي تاب زدند
هرچه ميگفت حسين ابن علي آب، زدند
خواهري گفت برادر به فداي بدنت
چه بلايي سرت آمد چه شده پيرهنت
مدينه! كارواني سوي تو با شيون آوردم
ره آوردم بود اشكي كه دامن دامن آوردم
مدينه! در برويم وا مكن چون يك جهان ماتم
نياورد ارمغان با خود كسي، تنها من آوردم
مدينه، يك گلستان گُل اگر در كربلا بُردم
ولي اكنون گلاب حسرت از آن گلشن آوردم
اگر موي سياهم شد سپيد از غم ولي شادم
كه مظلوميت خود را گواهي روشن آوردم
اسيرم كرد اگر دشمن، به جان دوست خرسندم
كه پيروزي به كف در رزم با اهريمن آوردم
مدينه، اين اسارت ها نشد سدّ رهم بنگر
چه ها با خطبه هاي خود به روز دشمن آوردم
مدينه، يوسُف آل علي را بردم و اكنون
اگر او را نياوردم، از او پيراهن آوردم
مدينه، از بني هاشم نگردد با خبر يك تن
كه من از كوفه پيغام سرِ دور از تن آوردم
مدينه، گر به سويت زنده برگشتم مكن عيبم
كه من اين نيمه جان را هم به صد جان كندن آوردم
همه جا عطر ياس مي آمد
عطرِ ياس پيمبر رحمت
خيمه مي زد به پشت دروازه
عابد اهل بيت با زحمت
داشت خواب مدينه را مي ديد
دختري كه به شام تهمت خورد
ناگهان ديده بر سحر وا كرد
چشم خيسش به شهر عصمت خورد
ديد فرياد «طَرّقوا» آيد
كوچه وا شد به محمل زينب
گفت: اُم البنين بيا اما
دست بردار از دلِ زينب
گفت اُم البنين ببين زينب
با چه اوضاعي از سفر برگشت
از حسين تكه هاي پيراهن
از ابالفضل يك سپر برگشت
بر بلندي همين كه خيمه زدند
ياد گودال كربلا افتاد
سايه ي خيمه بر سرش كه رسيد
ياد آتش گرفته ها افتاد
گفت يادم نمي رود هرگز
دلبرم رفت و روز ما شب شد
آن قدر نيزه رفت و آمد كرد
بدن شاه نامرتب شد
خطبه ها خطبه هاي غرّا شد
ليك با طعم روضه ي «الشام»
صحبت از نذر نان و خرما بود
صحبت از سنگ هاي كوچه و بام
همه جا رنگ كربلا بگرفت
كربلا كربلاي ديگر بود
بر لب زينب و زنان و رباب
روضه ي تشنگي اصغر بود
رأس ها بر بدن شده ملحق
دست ها جاي زخم هاي طناب
گوش ها جاي گوشواره ولي
همه ي گوشواره ها ناياب
دختري با قيام نيمه شبش
جان تازه به دين و قرآن داد
در خرابه كنار رأس پدر
طفل ويران نشين ما جان داد
زينب آئينه ي جلال خداست
چشمه ي جاري كمال خداست
ردّ پايش مسير عاشوراست
خطبه هايش سفير عاشوراست
مثل كوهِ وقار برگشته
وه چه با افتخار بر گشته
غصّه و ماتم دلش پيداست
رنگ مشكي محملش پيداست
پشت دروازه خواهري آمد
خواهر بي برادري آمد
خواهري كه تنش كبود شده
رنگ پيراهنش كبود شده
نيمه جاني كه كاروان آورد
با خودش چند نيمه جان آورد
كارواني كه شير خواره نداشت
گوش هايي كه گوشواره نداشت
گر چه خورشيد عالمين شده
چند ماهي ست بي حسين شده
چند ماه است ديده اش ابري ست
بر سرش سايه ي برادر نيست
آسمان بود و غم اسيرش كرد
خاطرات رقيه پيرش كرد
رنگ مويش اگر سپيده شده
بارها بارها كشيده شده
بهر اُمّ البنين خبر آورد
از ابالفضل يك سپر آورد
از حسينش فقط كفن آورد
چند تا تكّه پيرهن آورد
باز آمدم از سفر مدينه
راهم ندهي دگر مدينه
هفتاد و دو داغ روي داغم
آتش زده، بر جگر مدينه
راهم ندهي به خود كه دارم
از كرب و بلا خبر مدينه
با داغ حسين، چون كنم رو
بر قبر پيامبر مدينه؟
يك جامه، ز هيجده عزيزم
آوردهام از سفر مدينه
با هر قدمم به پيش رو بود
پشت سر هم خطر مدينه
بودند مواظبم به هر گام
هفتاد بريده سر مدينه
والله به چشم خويش ديدم
چوب و لب و طشت زر مدينه
هفتاد و دو داغ اگر چه ميزد
دائم به دلم شرر مدينه،
والله كه داغ آن سه ساله
خم كرد مرا كمر، مدينه
شمشير حسين، بودم امّا
بر سنگ شدم سپر مدينه
گه در دل حبس، گه خرابه
كردم شب خود سحر مدينه
كشتند سكينه را به گودال
روي بدن پدر، مدينه
خورسندم از اينكه در، ره دوست
دادم، دو نكو پسر مدينه
با آنهمه غم، مصيبت شام
بود از همه سختتر مدينه
در شام بلا به چشم تحقير
كردند به ما نظر مدينه
اي كاش شوند همچو «ميثم»
بر ما همه، نوحهگر مدينه
ما چشم به احسان كريمان داريم
شوق نمك خوان كريمان داريم
در سفره ي خود نان كريمان داريم
با رزق كريمان چو بسازيم همه
از خلق هميشه بي نيازيم همه
امشب كه گداييم، گداي دو كريم
سرگرم عزاييم، عزاي دو كريم
در خيمه ي حزن بچه هاي دو كريم
با فاطمه يا محمدا مي گوييم
با زينبشان يا حسنا مي گوييم
با سينه ي اين دو جهل امت بد كرد
نيرنگ صحابه و خيانت بد كرد
دنيا طلبي، بغض و عداوت بدكرد
با اينكه عزيزان خدايند اين دو
افسوس كه مسموم جفايند اين دو
كشته است زني يهوديه خاتم را
انداخته بر دل همه ماتم را
صديقه تحمل نكند اين غم را
آوار فراق بر جگر سنگين است
دل كندن دختر از پدر سنگين است
افسرده شديم پشت ديوار بقيع
پژمرده شديم پشت ديوار بقيع
سرخورده شديم پشت ديوار بقيع
ديديم همان شاه كه صاحب كرم است
برعكس امامزاده ها بي حرم است
اي حضرت مجتبي فداي غم تو
ماييم طرفدار تو و پرچم تو
هرچند جفا كرد به تو مَحرَم تو
ما محرم روضه هاي جانسوز تواييم
در ماتم روضه هاي جانسوز تواييم
اي آه شرربار دلت قاتل ما
آتش بزن امشبي همه حاصل ما
با روضه ي كوچه ها بسوزان دل ما
آن كوچه كه از حرف دلت شد حاكي
آنجا كه حجاب مادرت شد خاكي
ناموس خدا بود و سرش پايين بود
كوهي ز حيا بود و سرش پايين بود
در ذكر و دعا بود و سرش پايين بود
دو از نظر شير خدا زد سيلي
دشمن به رخش چه بي هوا زد سيلي
آن ها كه حبيبه ي خدا را زده اند
با ضرب لگد مادر ما را زده اند
زهرا، نه، امام مجتبي را زده اند
آن روز درون كوچه پژمرد حسن
مادر كه زمين خورد دگر مرد حسن
ارباب، كه بسيار خيانت ديده
از كوچه و مسمار خيانت ديده
از يار و از اغيار خيانت ديده
آخر چه چشيده به خودش مي پيچد
چون مارگزيده به خودش مي پيچد
مسموم شد و زهر بهجانش افتاد
افسوس توانِ زانوانش افتاد
پاره جگر از لاي دهانش افتاد
اي واي كه روحش زبدن رفتني است
تشتي برسانيد، حسن رفتني است
بالاي سرش برادرش چون آمد
با پاي برهنه خواهرش چون آمد
شد تشنه و قاسم پسرش چون امد
رو كرد به شاه كربلا، گفت كه آه
لا يَوم، كَيَومَكَ أباعَبدالله
انگار حسينم، جگرم مي سوزد
دنيا بخدا در نظرم مي سوزد
من مي روم، اما پسرم مي سوزد
تو بعد حسن، هم پدر قاسم باش
هم سايه ي بالاي سر قاسم باش
فرمود: حسين! اي همه ي هست حسن
فردا ز پي جنازه ام گر آن زن
دستور دهد تير ببارند به من
شمشير خودت را تو نياور بالا
در گوش اباالفضل بگو اي سقّا!
گفته است حسن قرار ما روز دهم
شمشير نزن، قرار ما روز دهم
با قاسم من، قرار ما روز دهم
آن روز اباالفضل بيا كاري كن
جاي حسنت، حسين را ياري كن
خاتمالانبيا رسول خدا
كه جهانش هزار بار فدا
كـرد اعـلام بـر سر منبر
به خلايق ز اصـغر و اكبر
كه من اي مسلمينِ نيك خصال
ديدم آزارها به بيست و سه سال
كردهام روز و شب حمايتتان
سنگ خوردم پي هدايتتان
ساحرم خواندهايد و جادوگر
بـر سـرم ريختيـد خاكستر
گـاه كـرديد سنـگ بـارانم
گـه شكستيد درِّ دنـدانم
مثل مـن از منافق و كفار
هيـچ پيغمبري نـديد آزار
حال چون ميروم از اين دنيا
اجر و مزدي نخواستم ز شما
جـز كـه بـا عتـرتم مودّتتان
حرمت و طاعـت و محبتتان
دو امـانت مـراست بين شما
طاعت از اين دو هست، دين شما
ايـن دو از امـر داورِ منّـان
يكي عترت بوَد، يكي قرآن
اين دو با هم چو اين دو انگشتند
تـا ابـد متصل به يك مشتند
كافر است آن كسي كه در اقرار
يـكي از اين دو را كند انكار
چون محمّد ز دار دنيا رفت
روح او در بهشت اعلا رفت
جمـع گشتند امـت اسـلام
تا به زهرا دهند يك انعـام
رو سوي بيت كبريا كردند
جـاي گل، بار هيزم آوردند
گلشـان شعلـههاي آذر بود
حـرمتِ دختـرِ پيمبر بـود
دختر وحي را به خانه زدند
بـر تــن وحي تازيانه زدند
اوليـن اجـر مصطفي اين بود
حمله بـر بيت آل ياسين بود
اجـر دوم نـصيب مـولا شد
كشتـه در صبحِ شامِ احيا شد
آنكه عمري چو شمع ميشد آب
رُخش از خون سر گرفت خضاب
فـرق بشْكسته و دل صد چاك
مثـل زهرا شبانه رفت به خاك
اجـر سـوم رسيـد بـر حسنش
تيربـاران شـد از جفـا بـدنش
تـن پـاكش بـه شـانه يـاران
شـد بــه بـاران تير، گلباران
اجـر چـارم بسـي فـراتر بود
نيـزه و تيـر و تيغ و خنجر بود
دسـت ظلم و عناد بگشادند
اجرهـا بـر حسيـن او دادند
گرگهايش به سينه چنگ زدند
بـه جبينش ز كينـه سنگ زدند
حملـه بـر جسـم پاك او كردند
نيـزه در سينـهاش فـرو كردند
بـر دل او كـه جـاي داور بود
هديـه كردنـد تيـر زهـرآلود
تيـر مسموم، خصم او را كشت
سر به دل برد و شد برون از پشت
كاش در خون خويش ميخفتم
كـاش ميمـردم و نمـيگفتم
آبهـا بـود مهـر مــادر او
تشنه لب شد بريده حنجر او
داد از تيـغ، قـاتلش شـربت
سر او شد جدا به ده ضربت
"ميثم" آتش زدي به جان بتول
سوخت زين شعله قلب آل رسول
اي مدينه آفتاب حسن سرمد را چه كردي؟
آن خدايي عبد آن عبد مؤيّد را چه كردي؟
جان جان عالم ايجاد احمد را چه كردي؟
از چه خاموشي بگو آخر محمّد را چه كردي؟
جا به زير خاك دادي روح روح انبيا را
آنكه بار خلق را بر دوش خود مي برد چون شد؟
آنكه بهر عزّت ما خون دل مي خورد چون شد؟
آنكه خنديد و لبش از سنگ كين آزرد چون شد؟
آنكه گُل گفت و گُل رويش ز غم پژمرد چون شد
در كجا كردي تو پنهان آفتاب جان ما را
قلب آدم در غم پيغمبر خاتم گرفته
بغض مانده در گلوي عترت و عالم گرفته
منبر و محراب و مسجد را غبار غم گرفته
حضرت زهرا سيه پوشيده و ماتم گرفته
اشگ غربت كرده پر، چشم عليّ مرتضي را
اي مدينه اي مدينه جامۀ نيلي به تن كن
يا اميرالمؤمنين جان دو عالم را كفن كن
گوهر اشك از دو چشم خود نثار آن بدن كن
پاك با دست محبّت اشگ از چشم حسن كن
كن نوازش از ره رأفت شهيد كربلا را
زينب و كلثوم با مادر عزا دارند هر دو
با علي در گريه و اندوه و غم يارند هر دو
در كنار فاطمه با چشم خونبارند هر دو
ديده گريان، دست بر دل، سر به ديوارند هر دو
هر دو مي بينند اشك غربت شير خدا را
فاطمه يكدم نيفتد نام بابا از زبانش
جان رسيده بر لب و از دست رفته جان جانش
تيره تر از گوشۀ بيت الحزن شد آشيانش
هيزم آوردند جاي دسته گل در آستانش
سوختند از شعلۀ آتش در بيت الولا را
باغبانا بعد عمري خون دل حقّت ادا شد
غنچه از گُل، گُل ز بلبل، بلبل از گلشن جدا شد
با تن تنها اسير روبهان شير خدا شد
فاطمه از پا فتاد و طفل معصومش فدا شد
تسليت دادند با ضرب لگد خيرالنّسا را
اوّلين تيغي كه دشمن بعد پيغمبر كشيده
پيش چشم فاطمه بر كشتن حيدر كشيده
ناله آنجا از جگر صدّيقۀ اطهر كشيده
زين جنايت ناله هم محراب و هم منبر كشيده
در غم حيدر كشيده نالۀ واغربتا را
يا محمّد بعد تو شير خدا خانه نشين شد
چون كتاب آسماني دخترت نقش زمين شد
لاله باران پيكر پاك حسن از تير كين شد
كشته فرزندت حسين از خنجر شمر لعين شد
شرح، «ميثم» مي دهد بر امّتت اين غصّه ها را
اي ملائك سوي يثرب پرواز كنيد
شمع سان ناله ز سوز جگر آغاز كنيد
همه با هم به سما دست دعا باز كنيد
خون فشانيد ز چشم و به خدا راز كنيد
مهر غم نقش به بال و پرتان ميگردد
مرگ دور سر پيغمبرتان ميگردد
پيك غم از حرم خواجه اسري آيد
خبر از فاجعه محشر كبري آيد
كاروان اجل از جانب صحرا آيد
نگذاريد در خانه زهرا آيد
قاصد مرگ كجا كعبه مقصود كجا
ملك الموت كجا خانه معبود كجا
اجل استاده هراسان بدر بيت رسول
پشت در لحظه به لحظه طلبد اذن دخول
لرزد از زمزمه او دل زهراي بتول
فاطمه سوي پدر آمده محزون و ملول
كي پدر پيك غريبي است تو را ميخواند؟
كيست كز هر سخنش قلب مرا لرزاند
گفت در پاسخ زهرا پدر اي پاك سرشت
دست تقدير براي تو غم تازه نوشت
پدرت ميرود امروز به گلزار بهشت
آسمان كوه بلا را به سر دوش تو هشت
فلك امروز پر از ناله جبرائيل است
اين غريبي بود پشت در عزرائيل است
اين نه آن است كه از كس بطلبد اذن دخول
اين اجل باشد و بر بردن جانهاست عجول
اذن ناكرده طلب جز بدر بيت رسول
پاسداري كند از حرمت زهراي بتول
اي فداي تو و خون دل و اشك بصيرت
باز كن در كه شود خاك يتيمي به سرت
فاطمه برد به بابا سرتسليم فرود
در كاشانه به سوي ملك الموت گشود
چون به دارالشرف وحي ، اجل يافت ورود
به ادب روي به پيغمبر اسلام نمود
كي تنت جان جهان گر دهي اذنم زكرم
آمدم روح تو در جنت اعلا ببرم
گفت اي دوست كمي صبر و تحمل بايد
كه مرا پيك خدا حضرت جبريل آيد
رنگ اندوه ز آيينه دل بزدايد
عقده از سينه پر غصه من بگشايد
جبرئيل آمد و گفت اي به فدايت گردم
باغ جنت را از بهر تو زينت كردم
گفت اي پيك خدا حامل فيض و رحمت
سخني گو كه ز قلبم بربائي محنت
غم من نيست غم حور و قصور و جنت
چه كند روز جزا خالق من با امت
گفت جبريل كه فرموده چنين معبودت
آنقدر بر تو ببخشم كه كنم خوشنودت
اي بدوشت غم امت همه دم در همه حال
برده بر شانه خود كوه غم و درد و ملال
امت اجر تو عطا كرد به قرآن و به آل
حرمت هر دو كنار حرمت شد پامال
كرده غصب فدك و حق علي را بردند
پهلوي فاطمه ات را ز لگد آزردند
بر لب خلق هنوز از غم تو زمزمه بود
شعله ها در جگر و اشك به چشم همه بود
شهر از فتنه ايام پر از واهمه بود
اولين اجر رسالت زدن فاطمه بود
گشت از حق كشي است بيداد گرت
كشتن محسن مظلوم تو اجرد گرت
با سر انگشت خزان سخت ورق برگرديد
غنچه و لاله خونين تو پرپر گرديد
سومين اجر تو زخم سرحيدر گرديد
به حسن از همه كس ظلم فزون تر گرديد
بعد از آن زهر كه بر نود دو عينت دادند
اجرها بود كه امت به حسينت دادند
گرگ ها بر بدن يوسف تو چنگ زدند
بر رخ چرخ ز خون دل او رنگ زدند
دست بگشود به پيشاني او سنگ زدند
تهمت كفر به آل تو به نيرنگ زدند
زين مصيبت همه دم سينه ميثم سوزد
بلكه تا حشر دل آدم و عالم سوزد
دخترم گريه ي تو پشت مرا مي شكند
بيش از اين گريه مكن قلب خدا مي شكند
چه كني بر دل خود آب شدي از گريه
بغض سر بسته از اين حال و هوا مي شكند
تا كه نشكسته اي از غصه كمي راه برو
كه قد و قامت تو زير بلا مي شكند
باز بوسيدم از اين دست كه زد شانه مرا
حيف يك روز كسي دست تو را مي شكند
تو سيه پوش من و شهر به همدردي تو
حرمت شير خدا را همه جا مي شكند
كودكانت همه در پشت سرت مي لرزند
كه درِ خانه به يك ضربه ي پا مي شكند
مي دوي پشت علي تا كه رهايش نكني
ضربه اي مي رسد و آينه را مي شكند
بس كه دنبال علي روي زمين مي افتي
دل جدا، سينه جدا، دست جدا مي شكند
جنت، بهارِ پيرهنت أيها الكريم
از نور جامه اي به تنت أيها الكريم
اي همدم تو زمزمه هاي زلال وحي
اي جبرئيل هم سخنت أيها الكريم
تو مطلع كرامتي و لطف و مهر و جود
پروانه هاي انجمنت أيها الكريم
نشنيد آنكه بر تو روا داشت ناسزا
يك ناروا هم از دهنت أيها الكريم
اما تو كه غريب نواز مدينه اي
هستي غريب در وطنت أيها الكريم
حتي شهادت تو نداده ست خاتمه
بر روضه هاي دلشكنت أيها الكريم
مادر نبود تا كه ببيند در آن غروب
تشييع شد چگونه تنت أيها الكريم
بيرون كشيد با دل غرق به خون حسين
هفتاد تير از بدنت أيها الكريم
شد روضه خوان كشته ي مظلوم كربلا
تابوت و پيكر و كفنت أيها الكريم
آنجا ولي شراره ي غم پر گدازه بود
يعني به جاي تير و كمان نعل تازه بود
آن شاخ گل كه سبز بود در خزان يكي است
افشانده غنچه گل سرخ از دهان يكي است
آن گوهري كز آتش الماس ريزه شد
ياقوت خون زلعل لب او روان يكي است
آن لعل درفشان كه زمرد نگار شد
داد از وفا به سوده الماس، جان، يكي است
آن نخل طور كز اثر زهر جانگداز
از فرق تا قدم شده آتش فشان يكي است
آن شاهباز اوج حقيقت كه تير خصم
نگذاشته ز بال و پر او نشان يكي است
آن خضر رهنما كه شد از آب آتشين
فرمانرواي مملكت جاودان يكي است
آن نقطه بسيط محيط رضا كه بود
حكمش مدار دائره كن فكان يكي است
آن جوهر كرم كه چه سودا به سوده كرد
هرگز نداشت چشم به سود و زيان يكي است
چشم فلك نديده بجز مجتبي كسي
شايان اين معامله، آري همان يكي است
طوبي مثال گلشن آلعبا بود
ريحانه رسول خدا مجتبي بود
دردي در اين دل است كه درمان نمي شود
داغ عزاي كوچه كه پايان نمي شود
درمانِ دل به زهر هلاهِل شنيده ايد
دردم به غير زهر كه درمان نمي شود
من درد زخم سينة مادر گرفته ام
درمان زخم سينه كه آسان نمي شود
اسرار خويش را به علي هم نگفته ام
اين غصه ها كه يار پريشان نمي شود
اين غربتي كه كرده خدا قسمت حسن
ديگر نصيب هيچ مسلمان نمي شود
يك يار هم براي سپاهم نمانده است
اينسان امام بي سر و سامان نمي شود
ايكاش يك جوان علمدار داشتم
آه و نوا كه لشگر قرآن نمي شود
آري سپاه يك نفره لشگر من است
همچون حسين يار غريبان نمي شود
حتي ميان خانه كسي نيست ياورم
قاتل كه مرهم دل سوزان نمي شود
از داغ مادرم جگرم پاره پاره شد
اين جسم و جان رفته دگر جان نمي شود
عزيز فاطمه فرزند مصطفي حسنم
امام عالمم اما غريب در وطنم
پس از علي كه كسي مثل اوستم نكشيد
ستم كشيده ترين رهبر زمانه منم
هزار بحر غم و غصه داشتم در دل
كه گشت خون و برون ريخت آخر از دهنم
ميان خلق به طاووس جنتم مشهور
كه جغد شوم غم ، افكنده سايه در چمنم
كجا روم به كه گويم كه يار در خانه
فكنده شعله زهرجفا به جان و تنم
به جاي گل كه گذارند بر جنازه من
رسيده چوبه هفتاد تير بر بدنم
نصيب من همه اين بود در تمامي عمر
كه بين جمع بسوزم چو شمع و دم نزنم
اگرچه نيست چراغي به تربتم روشن
به بزم اهل محبت چراغ انجمنم
رواست بر جگر پاره پاره در محشر
شراره سر كشد از رشته رشته كفنم
بياد غربت و مظلوميت پيمبر گفت
كه ماهيان همه گريند در غم حسنم
ز سوز (ميثم) و فرياد شيعه شد تاليف
كتاب غربت و اندوه و غصه وئ محنم
ما چشم به احسان كريمان داريم
شوق نمك خوان كريمان داريم
در سفره ي خود نان كريمان داريم
با رزق كريمان چو بسازيم همه
از خلق هميشه بي نيازيم همه
امشب كه گداييم، گداي دو كريم
سرگرم عزاييم، عزاي دو كريم
در خيمه ي حزن بچه هاي دو كريم
با فاطمه يا محمدا مي گوييم
با زينبشان يا حسنا مي گوييم
با سينه ي اين دو جهل امت بد كرد
نيرنگ صحابه و خيانت بد كرد
دنيا طلبي، بغض و عداوت بدكرد
با اينكه عزيزان خدايند اين دو
افسوس كه مسموم جفايند اين دو
كشته است زني يهوديه خاتم را
انداخته بر دل همه ماتم را
صديقه تحمل نكند اين غم را
آوار فراق بر جگر سنگين است
دل كندن دختر از پدر سنگين است
افسرده شديم پشت ديوار بقيع
پژمرده شديم پشت ديوار بقيع
سرخورده شديم پشت ديوار بقيع
ديديم همان شاه كه صاحب كرم است
برعكس امامزاده ها بي حرم است
اي حضرت مجتبي فداي غم تو
ماييم طرفدار تو و پرچم تو
هرچند جفا كرد به تو مَحرَم تو
ما محرم روضه هاي جانسوز تواييم
در ماتم روضه هاي جانسوز تواييم
اي آه شرربار دلت قاتل ما
آتش بزن امشبي همه حاصل ما
با روضه ي كوچه ها بسوزان دل ما
آن كوچه كه از حرف دلت شد حاكي
آنجا كه حجاب مادرت شد خاكي
ناموس خدا بود و سرش پايين بود
كوهي ز حيا بود و سرش پايين بود
در ذكر و دعا بود و سرش پايين بود
دو از نظر شير خدا زد سيلي
دشمن به رخش چه بي هوا زد سيلي
آن ها كه حبيبه ي خدا را زده اند
با ضرب لگد مادر ما را زده اند
زهرا، نه، امام مجتبي را زده اند
آن روز درون كوچه پژمرد حسن
مادر كه زمين خورد دگر مرد حسن
ارباب، كه بسيار خيانت ديده
از كوچه و مسمار خيانت ديده
از يار و از اغيار خيانت ديده
آخر چه چشيده به خودش مي پيچد
چون مارگزيده به خودش مي پيچد
مسموم شد و زهر بهجانش افتاد
افسوس توانِ زانوانش افتاد
پاره جگر از لاي دهانش افتاد
اي واي كه روحش زبدن رفتني است
تشتي برسانيد، حسن رفتني است
بالاي سرش برادرش چون آمد
با پاي برهنه خواهرش چون آمد
شد تشنه و قاسم پسرش چون امد
رو كرد به شاه كربلا، گفت كه آه
لا يَوم، كَيَومَكَ أباعَبدالله
انگار حسينم، جگرم مي سوزد
دنيا بخدا در نظرم مي سوزد
من مي روم، اما پسرم مي سوزد
تو بعد حسن، هم پدر قاسم باش
هم سايه ي بالاي سر قاسم باش
فرمود: حسين! اي همه ي هست حسن
فردا ز پي جنازه ام گر آن زن
دستور دهد تير ببارند به من
شمشير خودت را تو نياور بالا
در گوش اباالفضل بگو اي سقّا!
گفته است حسن قرار ما روز دهم
شمشير نزن، قرار ما روز دهم
با قاسم من، قرار ما روز دهم
آن روز اباالفضل بيا كاري كن
جاي حسنت، حسين را ياري كن
روي لعل لب تو لختِ جگر مي بينم
دور چشمان كبود تو اثر مي بينم
زخم ها روي جگر داشتي و دَم نَزَدي
حاصل خون دلت را چقدر مي بينم
قتل صبري كه تو را كُشت غمِ زهرا بود
جگرت را ز همه سوخته تر مي بينم
چه شده يوسف ما حال دگرگون دارد
اين چه حالي است تو را زير و زبر مي بينم
چهره ات سبز شد و حال تو شد حال وداع
رنگ رخسار تو را زنگ خطر مي بينم
اين چه زهري است كه غم هاي چهل ساله رسيد
طشت را در بر تو دشت جگر مي بينم
گوئيا محتضرم مختصري مي ماند
داغت انگار به هنگام سحر مي بينم
به حسينم برسانيد حسن رفتني است
حرم فاطمه را خاك بسر مي بينم
نه فقط يار نداري كه كند دفع بلا
همسرت را به حرم خصم دگر مي بينم
كُشتنت توطئۀ آكلة الاكباد است
اين چه ظلمي است كه بر قرص قمر مي بينم
ترسم اين قوم دَغا دست به شمشير بَرند
روز تشييع تو را روز شَرَر مي بينم
پيش چشمان همه آل بني هاشميان
سخت عباس تو را ديدۀ تر مي بينم
صفر تمام شد و طي نشـد عزاي حسن
هزار حيف كه شد زهر كين جزاي حسن
بـه غربتش چـه بگويـم، رسـول اكـرم گفت
كه ماهيان همه گرينـد از بـراي حسن
اگرچه آب شد و سوخت بيصدا چون شمع
محيط، پر شده از اشك بيصداي حسن
بـه حشـر بـا گـل لبخنـد ميشـود محشور
خوشا كسي كه كند گريه در عزاي حسن
گمـان نبـود نمـكناشناسهــا بـه ستـم
كنند خنجـر خود را فرو به پاي حسن
هنـوز بـر بـدنش زخـم تيرهــا پيــداست
هنوز شهر مدينـه است كربلاي حسن
كسي كه فاطمـه را كشت قاتل حسن است
به روز حشر شهادت دهد خداي حسن
ز بـس بـه پيكـر پاكش نشست تيـر ستـم
به روي شانه بدن گشت نينواي حسن
غـريبِ شهـر مدينه، غـريب رفت بـه خاك
غريبتر حرم و صحن با صفـاي حسن
از آن زمان كه خـدا خلق كـرد «ميثم» را
دل شكستـۀ او بــود آشنـاي حسـن
ما گدايان و فقير سر راه حسنيم
ما همه شيفتۀ نيم نگاه حسنيم
به همه موي سپيدان حريمش سوگند
عبد دلسوخته و چهره سياه حسنيم
همه هستيم سياهي سپاهي كه نداشت
پيش مرگان علمدار سپاه حسنيم
گر نديديم به دنيا رخ زيبايش را
وقت جان دادن خود چشم به راه حسنيم
بين تاريكي دنيا نظري كرد به ما
ما هدايت شدۀ چهرۀ ماه حسنيم
روزها فكر من اين است و همه شب سخنم
كه همه عمر بدهكار نگاه حسنم
آبرو داده به ما يار خرابش نكنيم
با بديّ عمل خويش عذابش نكنيم
از همه طعنه شنيده است بياييد كه ما
غير يا سيدالأبرار خطابش نكنيم
تا توانسته جواب دل ما را داده
حال، ما را به عزا خوانده جوابش نكنيم
مثل شمعي به هواي غم مادر شد آب
كاش ما بيشتر از اين دگر آبش نكنيم
بر روي تك تك ما مادر او كرده حساب
گفته هر كس حسني نيست حسابش نكنيم
فاطمه سوخت از اين كه حسنش يار نداشت
در مدينه أحدي با پسرش كار نداشت
مست عشقم بگذاريد بگويم سخني
نفر چهارم اصحاب كساء عشق مني
بت جنگ جمل از هيبت تو خورد زمين
با نگاه غضب آلود خودت بت شكني
گل ريحانۀ زهرا چه به روزت آمد
چه شده با جگر تو كه چنين سبز تني
خوب شد مادر تو زودتر از دنيا رفت
ورنه مي ديد جگرپاره و خونين دهني
تيرباران شدي و از كفنت هيچ نماند
بهتر اين است بگوئيم تو هم بي كفني
تيرها تا بدن پاك تو را بوسيدند
آن طرف تر همه بر داغ تو مي خنديدند
اي مادري ترين پسر فاطمه، حسن!
اي مجتبي ترين ثمر فاطمه، حسن!
آن مقتدا كه هيچ كَسَش اقتدا نكرد
با اين كه هست تاج سر فاطمه، حسن!
وقتي كه در مدينه غريبش گذاشتند
يعني شكست بال و پر فاطمه، حسن!
حتي صداي تو به سپاهت نمي رسيد
يعني شكسته شد كمر فاطمه، حسن!
روزي كه مادر تو به كوچه ز پا فتاد
چشم تو ديد درد سر فاطمه، حسن!
در ناله ها و نافله هاي شبش كسي
چون تو نديد چشم تر فاطمه، حسن!
در بين اهل بيت، خدايي خودت بگو
مثل تو كيست خونجگر فاطمه، حسن!
چون تو كسي كه چادر خاكي نديده است
اي قامتت عصا به بر فاطمه، حسن!
سيلي به پيش چشم تو بر مادرت زدند
ديوار بود و زخم سر فاطمه، حسن!
زهرا اگر كه شد سپر مرتضي علي
آري تويي، تويي سپرِ فاطمه، حسن!
الحق كه از حسين تو هستي غريب تر
اين غربت است، در نظر فاطمه، حسن!
يك يار هم كنار تو روز وفا نماند
در غربتي تو هم اثر فاطمه، حسن!
يك عمر خونِ دل ز گلويت به تشت ريخت
اي پاره پارۀ جگر فاطمه، حسن!
غارت زده منم كه كنارت نشسته ام
غارت زده منم كه ز داغت شكسته ام
غارت زده منم كه تو را خاك مي كنم
تابوت را ز خون تنت پاك مي كنم
غارت زده منم كه ز كف داده صبر را
با دست خويش كنده براي تو قبر را
غارت زده منم چه كنم با جنازه ات
اي واي ريخته به زمين خون تازه ات
غارت زده منم كه ز داغ برادرم
مي ريزم از كنار تنت خاك بر سرم
غارت زده منم كه ز آغوش بسته ات
مي گيرم آه چادر خاكيّ مادرم
من را به داغ قتل تو غارت نموده اند
نه كربلا نه كوفه نه در شام دلبرم
داغي كه رفتن تو روي سينه ام گذاشت
والله بود سخت تر از غارت حرم
«تشييع روز با من و تو سازگار نيست
تا شب تو را به جانب قبرت نمي برم»
يك سلام از ما جواب از سمت مرقد با شما
فطرس نامهبر تهران به مشهد با شما
باز هم ميل زيارت كردهايم از راه دور
نيّت از ما، قصد از ما، رفت و آمد با شما
ما كبوترهاي بيباليم اما آمديم
لذت پرواز در اطراف گنبد با شما
نمرهي ما صفر شد از بيست؛ اما در عوض
زندگي ما همه از صفر تا صد با شما
خطّهي ما تشنهي آب حيات و نور بود
خشكسال خاكمان اما سرآمد با شما
اين ديار، اين سرزمين، اين زادگاه، اين مرز و بوم
بركتش از توست «يا منيكشفُ كلَّ الهُموم»
سرپناه نااميدان؛ مأمن مأيوسها
ايستگاه آخرِ اي كاشها، افسوسها
گرم در روياي صحن و گنبد و گلدستههاست
زائر دلخسته و بيخواب از كابوسها
نور گيرد ماه، تا شبهاي جمعه در حرم
ميطراود نغمۀ يا نور و يا قدّوسها
ميرسند از راه زائرها، ملائك گردشان
فرش زير پايشان هم شهپر طاووسها
در ازاي قطرههايي اشك با خود ميبرند
از اجابت، از كرم، از لطف... اقيانوسها
هركه صيد توست ديگر در قفس محبوس نيست
در گِلِ ايرانيان خاكي به غير از طوس نيست
من اگر از دست خود آزاد باشم بهتر است
طائر پر بستهي صيّاد باشم بهتر است
زادهي هر جاي اين دنيا كه باشم خوب نيست
از اهاليِ رضا آباد باشم بهتر است
هركه كنج دنج خود را در حرم دارد ولي
من اگر در صحن گوهرشاد باشم بهتر است
راستي با خود مريضي لاعلاج آوردهام
پس كنار پنجره فولاد باشم بهتر است
عقدهي كورم به لبخند مليحت باز شد
دستهاي بستهام پاي ضريحت باز شد
عاقبت يا ساكن خاك خراسان ميشوم
يا شهيد جادهي مشهد به تهران ميشوم
زاغكي زشتم ولي نزد تو چشمم روشن است
يا كبوتر يا كه آهو يا كه انسان ميشوم
در زيارتها سرم پايينتر از قبل است و من
پشت ابر گريهها از شرم پنهان ميشوم
بازديد هركه هربار آمده پس ميدهي
و من از كم آمدنهايم پشيمان ميشوم
خواب ديدم در حريمت شعرخواني ميكنم
روزي آخر شاعر دربار سلطان ميشوم
پاسخ اين خواهشم در بند امضاي شماست
الغرض يك حرف دارم با تو آن هم كربلاست
اشك در چشمت به شوق آشنايت جمع شد
بغض ديدار جوادت در صدايت جمع شد
از فشار زهر گاهي غلط خوردي بر زمين
گاه مانند جنيني دست و پايت جمع شد
روي خاك افتادهاي اما نه با اصرار خود
دست و پا از بس زدي فرش سرايت جمع شد
با لبان تشنه زير لب صدا كردي حسين
در گلويت بغضهاي كربلايت جمع شد
روضه ميخواندي كه يا جدّاه! بعد از كشتنت
در حصيري پيكر از هم جدايت جمع شد
آه... يا جدّاه! ناموست پس از تو زار شد
واي از آن روزي كه زينب راهي بازار شد
عبا به پايم اگر گير مي كند ، غم نيست
اگر به كوچه زمين مي خورم، دمادم نيست
ميان كوچه فقط يك نفر زمين خورده
به غير مادرمان اين چنين در عالم نيست
اگر خميده خميده،قدم قدم بِروَم
قدم ز قامتِ مادر كه بيشتر خم نيست
همين كه تكيه به ديوار كاگِلي دادم
به غير صورت خاكي غمي به يادم نيست
هنوز چادر خاكي به دستِ ما مانده
به غيرِ كوچه عزايي عزاي اعظم نيست
من از مصيبتِ پهلو شكسته مي ميرم
فقط كه قاتل من جام زهرِ خصمم نيست
به روي خاك نشستم به زانوي لرزان
اگرچه ضربۀ سيلي نصيب رويم نيست
جواد نيست عصاي قد خميده شود
عصا به جاي خودش ، هيچكس كه محرم نيست
درون حجره به ياد حسين مي سوزم
ولي دهان من از زخم نيزه درهم نيست
اگرچه نيست در اين حجره خواهري اما
به پيش خواهر من تكه هاي قلبم نيست
با زائران بقيع اين پيام ، بايد داد
غريب از وطنم ، درد غربتم كم نيست
گلزار خراسان شده صحراي قيامت
يا كرده به دل قافلۀ داغ، اقامت
از خون جگر ديدۀ معصومه چو دريا
وز بالم فاطمه را خم شده قامت
از داغ جگر بر دل افلاك شراره
وز غصّه به پيشاني هستيست علامت
پيغام به معصومۀ مظلومه رسانيد
كاي شمسۀ دين، اي قمر برج كرامت
يا حضرت معصومه سرت باد سلامت
شد كشته رضا آن گل گلزار امامت
ريزد به سما خون دل از چشم ستاره
خيزد به فلك از جگر سنگ، شراره
گريم به جگر پارۀ پيغمبر اكرم
كز كينۀ مأمون، جگر او شده پاره
بر لعل لبش زمزمۀ، وا ولدا بود
در حجرۀ در بسته به او داشت نظاره
معصومه عزادار رضا گشت به جنّت
افسوس كه شد داغ دلش تازه دوباره
يا حضرت معصومه سرت باد سلامت
شد كشته رضا آن گل گلزار امامت
افتاده جهان همچو خراسان به تلاطم
شد كشته غريب الغربا حجّت هشتم
زن هاي خراسان همه گويند به تلاطم
خوناب جگر ريخته از ديدۀ مردم
هستي همه از ناله شده شعلۀ فرياد
لب بسته كتاب الله ناطق زتكلّم
افسوس كه كشتند رضا را به خراسان
وز گريۀ معصومه قيامت شده در قم
يا حضرت معصومه سرت باد سلامت
شد كشته رضا آن گل گلزار امامت
در طوس رسد نالۀ زهراي حزينه
مادر به سراغ پسر آمد به مدينه
بنشسته به رخسار تقي گرد يتيمي
دردا كه رضا كشته شده از ره كينه
اين داغ جگر را به جگر نيست نظيري
اين محشر غم را به جهان نيست قرينه
يا فاطمه اخت رضا دختر موسي
برخيز و بزن دست الم بر سر و سينه
يا حضرت معصومه سرت باد سلامت
شد كشته رضا آن گل گلزار امامت
كشتند غريبانه غريب الغربا را
محبوب خدا بضعۀ پيغمبر ما را
بردند به خوناب جگر اهل خراسان
بر شانۀ خود چوبۀ تابوت رضا را
اي اهل ولا خون دل از ديده بباريد
كز زهر جفا كشت عدو شمس ولا را
با خواهر او حضرت معصومه بگوئيد
از سوز درون تسليت اين روز عزا را
يا حضرت معصومه سرت باد سلامت
شد كشته رضا آن گل گلزار امامت
مسافري كه اجل گشته بود همسفرش
سفر رسيد به پايان در آخر صفرش
چه خوب اجر رسالت به مصطفي دادند
كه پارۀ جگرش، پاره پاره شد جگرش
كسي كه بود سَرِ عالمي به دامن او
به وقت مرگ به دامان خاك بود سرش
هماي گلشن فردوس آنچنان مي سوخت
كه تاب بال زدن هم نداشت بال و پرش
اگر چه كار گذشته، اجل شتاب مكن
جواد آمده از ره به ديدن پدرش
خدا كند كه رضا باز، ديده باز كند
و گر نه مي دهد اول جواد، جان به برش
دگر به ديدۀ او طاقت نگاه نبود
كه بنگرد به رخ نور ديدگان ترش
زبوسه هاي جواد الائمه پيدا بود
كه شسته دست، دگر از حيات محتضرش
پسر به صورت بابا نهاد صورت خويش
پدر گفت به زحمت سرشك از بصرش
خوشا كسي كه چو (ميثم) بود براي رضا
به ديده اشك و به لب ناله به دل شررش
مريد بال زدم تا مراد گريه كنم
به شوق بام تو تا بامداد گريه كنم
و در خيال خودم رفته ام امام رضا
نشسته ام دم باب الجواد گريه كنم
به (التماس دعاهاي) كوله بار خودم
به رسم معرفت و رسم ياد گريه كنم
مرور مي كنم عمرم چقدر زود گذشت
زياد وقت ندارم زياد گريه كنم!!
چه خوب اگر بدهد كربلا به من، من هم
چه داد گريه كنم چه نداد گريه كنم!!
نشسته ام كه به ياد يتيم اين آقا...
و كارِ يك زنِ رقاصِ شاد گريه كنم!!
ابالجواد، جوادت چه بد تنش افتاد
به، جان پاك جگر گوشه ات زنش افتاد!!
به خاك تيره چرا آفتاب افتاده
نگاه بي رمقش فكر خواب افتاده
جوان تشنه لبي مثل شمع آب شده
لبش به زمزمۀ (آب آب) افتاده!!
به زحمتي طرف درب بسته آمد و حيف...
صداي محتضرش بي جواب افتاده!!
كنيز ها همه با طشت هلهله كردند
تنش به مرحلۀ پيچ و تاب افتاده!!
به دست و پا زدنش بين حجره خنديدند
كه احترام امام از حساب افتاده!!
در آخرين نفسش زائر كبودي شد
ز روي صورت مادر نقاب افتاده!!
رسيد فاطمه زد شانه گيسوانش را
نشان نداد ولي زخم استخوانش را
شكسته بال و پرش را به آسمان دادند
كنيزها بدنش را تكان تكان دادند
قرار شد كه تنش را كشان كشان بكشند
به هم ، مسافتِ تا بام را نشان دادند!!
براي اينكه برايش نما درست كنند
به تيزي لبۀ پله ها زمان دادند!!
همين كه شكل لبش فرق كرده يعني كه:
به اشك ما خبر چوب خيزران دادند!!
و اينكه نيز سرش ضربه خورده يعني كه:
دوباره تا دل گودال راهمان دادند!!
هزار شكر كه ديگر تنش نمي سوزد
كبوتران كه رسيدند و سايبان دادند!!
چقدر خوب همينكه تني برايش ماند
چقدر خوب كه پيراهني برايش ماند...
امان نداد مرا اين غم و به جان افتاد
ميان سينه ام اين درد بي امان افتاد
به راه روي زمين مي نشينم و خيزم
نمانده چاره كه آتش به استخوان افتاد
چنان به سينه ي خود چنگ مي زنم از آه
كه شعله بر پر و بال كبوتران افتاد
كشيده ام به سر خود عبا و مي گويم
بيا جواد كه بابايت از توان افتاد
بيا جواد كه از زخمِ زهر مي پيچد
شبيه عمه اش از پا نفس زنان افتاد
شبيه دختركي كه پس از پدر كارش
به خارهاي بيابان به خيزران افتاد
به روي ناقه ي عريان نشسته ، خوابيده
وغرق خواب پدر بود ناگهان افتاد
گرفت پهلوي خود را ميان شب ناگاه
نگاه او به رخ مادري كمان افتاد
دويد بر سر دامان نشست خوابش برد
كه زجر آمد و چشمش به نيمه جان افتاد
رسيد زجر دوباره عزاي كوچه شد و
به هر دو گونه ي زهرا ترين نشان افتاد
رسيد زجر و پي خود دوان دوانش بُرد
كه كار پنجه ي زبري به گيسوان افتاد
به كاروان نرسيده نفس نفس مي زد
به خارهاي شكسته كشان كشان افتاد
دوباره ناله اي آمد عمو به دادم رس
دوباره رأس اباالفضل از سنان افتاد
اي رضا را سجده بر خاك درت
بضعه ي احمد چو زهرا مادرت
زاده ي موسي كه موساي كليم
با عصا گرديده در طورت مقيم
آسمانِ خفته در دامان طوس
ماه بزم اختران شمس الشّموس
ما حقير و تو عطوف اهل بيت
ما فقير و تو رؤف اهل بيت
آفتاب حي سرمد كيست؟ تو
عالم آل محمّد كيست؟ تو
حكمراني بر قضايت يا رضا
صبر، تسليم رضايت يا رضا
آستان قدس تو دارالسّلام
مُحرم كويت بود بيت الحرام
ضامن آهوي صحرا از كرم
آهوي صحرات آهوي حرم
مهر تو در سينه هاي پاك تو
طور ايمن از قدومت خاك ما
آب سقّا خانه ي تو سلسبيل
سائل مهمان سرايت جبرئيل
آفتابت خوشتر از ظلِّ بهشت
بردن نام بهشت اينجاست زشت
ديدن روي تو ديدار خداست
زائرت در طوس زوّار خداست
چار صحنت چار ركن عالم است
هشت جنّت بهر زوّارت كم است
خادمت بر شهرياران شهريار
زائرت را بازديد آبي سه بار
خضر كوثر خورده از پيمانه ات
تشنه كام جام سقّا خانه ات
مهر تو ما را كمال بندگي است
خاك تو خوشتر زآب زندگي است
طوف قبرت كار روح انبيا
اي تولاّي تو نوح انبيا
رحمتت چون رحمت حقّ متّصل
در زيارتگاه تو دل روي دل
سايه ي گلدسته هايت بر سپهر
دورشان گرديده دائم ماه و مهر
اين كبوترها كه در كوي تواند
هو كشان گرم هياهوي تواند
من ندانم كيستم يا چيستم
هر كه هستم با ولايت زيستم
گر چه لايق نيستم در اين حرم
خاك آهوي حريمت بشمردم
من نمي گويم كه آهوي توام
بلكه مي گويم سگ كوي توام
خسروان چون سير راهي مي كنند
بر سگ خود هم نگاهي مي كنند
من كه يك عمر ثناگوي شما
پارس كردم بر سر كوي شما
بر سرم دست عنايت مي نهي
كي به اخراجم رضايت مي دهي
دوست دارم در كنار تربتت
اشگ افشانم به ياد غربتت
آسمان خون ريخت در جام دلت
ميزبانت گشت آخر قاتلت
زهر يك لحظه تو را بي تاب كرد
نيم روزي پيكرت را آب كرد
قاتل از انگور و از آب انار
ريخت با تهديد بر قلبت شرار
با كه گويم در عزايت يا رضا
شد جواد كوچكت صاحب عزا
تا قيامت ناله ي پيوسته ات
مي رسد از حنجره ي در بسته ات
اي خراسان! ميهمانت را ببين
ظلم و جور ميزبانت را ببين
شيوه ي مهمام نوازي اين نبود
از غريبان دلنوازي اين نبود
ميهمانت ناله ها پيوسته زد
دست و پا در حجره ي در بسته زد
چشم بگشوده كه يك بار دگر
همچو جان گيرد جوادش را به بر
اي اجل دستي نچهدار آه آه
لحظه اي ديگر جواد آيد زراه
اي زنان شهر هم ياري كنيد
جاي معصومهع عزاداري كنيد
اين تن ريحانه ي پيغمبر است
اين رضا اين نور چشم حيدر است
مرهمي بر زخم پيغمبر زنيد
پاي تابوت رضا بر سر زنيد
فاطمه! اي دختر خير البشر
گريه كن در پاي تابوت پسر
سوخت از زهر جفا پا تا سرش
بود بر لب ذكر مادر مادرش
تا به لب جان داشت آن نور دو عين
اشگ چشمش بود جاري بر حسين
تا بود روشن چراغماتمش
اشگ «ميثم» باد جاري در غمش
خورشيد سر زد از سحرت أيها الغريب
از سمت چشم هاي ترت أيها الغريب
تو ابر رحمتي كه به هر گوشه سر زدي
باران گرفت دور و برت أيها الغريب
جاري ست چشمه چشمه قدمگاه تو هنوز
جنت شده ست رهگذرت أيها الغريب
تو آفتاب رأفتي و كوچه كوچه شهر
در سايه سار بال و پرت أيها الغريب
با اين همه، غريبِ غريبان عالمي
داغي نشسته بر جگرت أيها الغريب
از كوچه هاي غربت شهر آمدي ولي
داري عبا به روي سرت أيها الغريب
آقاي من! نگو كه تو هم رفتني شدي
زود است حرف از سفرت أيها الغريب
شكر خدا جواد تو آمد ولي هنوز
باراني است چشم ترت أيها الغريب
يك عمر خواندي از غم آقاي تشنه لب
با اشك هاي شعله ورت أيها الغريب
هر گوشهاي ز حجره كه رو مي كني دگر
كرب و بلاست در نظرت أيها الغريب
در قتلگاه، لحظه ي آخر چه مي كشيد
جدِّ ز تو غريبترت أيها الغريب
چشمان اهل خيمه دگر سوي نيزه هاست
ظهر قيامت است و سري روي نيزه هاست
اي جلوۀ جلال خدا يا اباالحسن
وي مظهر جمال خدا يا اباالحسن
چون فاطمه تو بضعۀ خير البشر شدي
ديدار تو وصال خدا يا اباالحسن
اي هشتمين امير ولا حضرت رئوف
آقا بگير دست مرا حضرت رئوف
تا زير سايۀ حرم حضرت توئيم
ما سر سپردۀ كرم حضرت توئيم
از بسكه لطف جاريِ سلطاني اَت رسد
ما سائلان محترم حضرت توئيم
دار الضيافه ات نه فقط در جوار توست
عالم ضيافت است و جنان سفره دار توست
باللَه زيارت تو مرا مشهد الحسين
آري شهادت تو همان اَشهد الحسين
كن روزي ام كه از در باب الجواد تو
از مشهد الرضا بروم مشهد الحسين
ما ريزه خوار خوان نعيم ولايتيم
زنده به زير پرچم سبز هدايتيم
دل ها نشسته اند سر راهت اي رضا
داريم اشتياق رخ ماهت اي رضا
گفتي حديث سلسله را در ديار ما
ايران سراسر است قدمگاهت اي رضا
ما عشق را ز نور صدايت شناختيم
توحيد را به يُمن ولايت شناختيم
تو آمدي كه كشور ما حيدري شود
خاك شلمچه تا همه جا كوثري شود
آنروز قصۀ شهدا را رقم زدي
تا امتي فداي تو و رهبري شود
شكر خدا كه كوفه نشد اين ديار نور
تو ماندي و قوام گرفت انفجار نور
شكر خدا كه مردم ما كربلايي اند
اهل وفا و عاطفه و آشنايي اند
شكر خدا كه آب نبستند بر شما
اين خود نشانه اي است كه امت ولايي اند
افسوس اهل جورِ زمانه خبر شدند
غافل خواص و ، اهل ستم معتبر شدند
آري حساب مردم ما از عدو جداست
ايران هنوز از "بني عباس" در نواست
وقتي تو را ولايتِ عهدي سپرد خصم
دانست اهل فهم كه اين حيله و جفاست
اما شما ز پا ننشستيد اي امام
بر خلق ، راه رشد نبستيد اي امام
دين از مناظرات تو آن روز پا گرفت
از علم و معرفت همه دل ها صفا گرفت
با هجرتِ تو عالم آل پيمبر است
اسلام در تمام ممالك بقا گرفت
اما چه زود ، قبلۀ ما را عدو ربود
گرم طواف ،كعبۀ ما را عدو ربود
گويي وفا به عهد تو آقا حرام شد
دور از خواص ، زهر جفايت بكام شد
خورشيدِ عمرِ زادۀ زهرا غروب كرد
يعني كه افتخار حضورت تمام شد
بسكه ز داغ مادر خود بوده اي حزين
در كوچه مثل حضرت او خورده اي زمين
پنجاه بار ، زانوي لرزان تو خميد
آن قامتِ چو سروِ خرامانِ تو خميد
انگار ميلِ حجرۀ در بسته داشتي
آمد جواد و بر سرِ دامان تو خميد
شكر خدا كه داغ جوانت نديده اي
در خون و خاك سرو روانت نديده اي
پرپر نشد جوان تو پيش نگاه تو
خنده نكرد ، دشمن تو بر سپاه تو
مثل حسين ، گيسوي خونين نديده اي
خواهر نشد ، مقابل لشگر پناه تو
اشك پدر براي پسر ديدني تر است
نعش پسر كنار پدر ديدني تر است
ابري سياه، چشم ترش را گرفته بود
زهري توان مختصرش را گرفته بود
معلوم بود از وَجَناتش كه رفتني است
يعني كه رُخصت سفرش را گرفته بود
از بس شبيه مادرش افتاد بر زمين
در انتهاي كوچه سرش را گرفته بود
تا رو به روي حجره خميده خميده رفت
از درد بي امان، كمرش را گرفته بود
چشم انتظار ديدن روي جواد بود
خيلي بهانه ي پسرش را گرفته بود
بر روي خاك بود كه پيچيد بر خودش
آثار تشنگي، جگرش را گرفته بود
افتاد ياد جدّ غريبي كه خواهرش ...
... در بين قتلگه خبرش را گرفته بود
ديگر توان ديدن اهل حرم نداشت
از بس كه نيزه دور و برش را گرفته بود
وقتي كه شمر آمد و كارش تمام شد
خلخال دختري نظرش را گرفته بود
عجيب نيست كه در سينه غصّه مهمان است
شب فراق شده؛ حرف حرف هجران است
به چشمهمزدني اين دو ماه هم رفت و
بهار گريه هم امروز رو به پايان است
از اين لباس جدا گشتن آنقدر سخت است
كه در برابر اين هجر، مرگ آسان است
مرا حلال كن آقا كه باز زندهام و
هنوز در تن من بين روضهها جان است
محرم و صفر ما تمام ميشود و
هميشه ابر نگاه تو غرق باران است
تو فاطميهات اين روزها شروع شده
دلت شبيه دل مادرت پريشان است
**
هميشه كرب و بلاييم ما ولي امشب
كبوتر دلمان مقصدش خراسان است
بوي جدايي مي رسد از گريه هايم
بر درد هجرانت حسين جان مبتلايم
در اين دو ماهي كه عزادار تو بودم
آيا قبولم كرده اي اي مقتدايم ؟
با اين گناهان بزرگ و بي شمارم
لايق نبودم تا كني آقا صدايم
امّا ز لطف و مرحمت دستم گرفتي
از مجلس روضه نكردي تو جدايم
رزق حلالم گريه بر داغ تو بوده
آن گريه هايي كه بُوَد آب بقايم
يادش به خير در اوّلين روز مُحرّم
سوز دل و اشك و نوا كردي عطايم
يادش به خير هنگام هيئت بين گريه
حس مي نمودم زائر عرش خدايم
يادش به خير با هر سلام و عرض حاجت
رنگ حسيني مي گرفت حال و هوايم
وقتي به تن كردم لباس مشكيم را
گفتم دگر وقف شهيد نينوايم
پيراهن احرام حج كربلا را
حالا چگونه از تنم بيرون نمايم ؟
دل كندن از روضه براي من چه سخت است
مشكل بُوَد دوري ز هيئت ها برايم
هرساله مُزد نوكريم را حسين جان
مي گيرم از دست علي موسي الرّضايم
آقا به حقّ مادر پهلو شكسته
امضا نما امشب برات كربلايم
اگرچه گريه نمودم دو ماه با غمتان
مرا ببخش نمردم پس از محرمتان
لباس مشكي من يادگاري زهراست
چگونه دل كنم از آن؟ چگونه از غم تان؟
بگير امانتي ات را خودت نگه دارش
كه چند وقت دگر مي شويم محرمتان
براي سال دگر نه براي فاطميه
براي روضه مادر براي ماتمتان
دلم بگير كه محكم ترش گره بزني
به لطف فاطمه بر ريشه هاي پرچم تان
هزار شكر كه از لطف پنجره فولاد
ميان حلقه ماتم شديم هم دمتان
بيا دوباره بخوان روضه هاي يابن شبيب
كه من دوباره بسوزم دوباره با دمتان
چه شام ها كه زدي سر به گريه ام اما
مرا ببخش نمردم به پاي مقدمتان
فصل عزا و اشك دمادم تمام شد
باز اين چه شورش استُ چه ماتم تمام شد
پيراهن سياه دلم گريه مي كند
من زنده ام به گريه بر او، غم تمام شد
در اين دو ماه چشم من از باده خيس بود
فصل عزاي عالم و آدم تمام شد
امسال هم بهار دل ما دو ماه بود
ديگر بهار بيرق و پرچم تمام شد
ديشب دلم گرفت، غرورم شكسته شد
پرچم كه رفت بارش نم نم تمام شد
يادش بخير روز دهم ناله ها زديم
ديشب به بعد خاطره هايم تمام شد
يادم نمي رود دل خون سه ساله را
سيلي كه خورد گفت: سه سالم تمام شد
وقتي كتيبه هاي دلم جمع مي شوند
يعني زمان عفو گناهم تمام شد
در پستوي دلم همه راجمع مي كنم
مشكي در آوريد صفر هم تمام شد
اندازه دو ماه عزا غم گرفته ام
چشمم گواه اين دل ماتم گرفته ام
پيراهن سياه تنم را شب فراق
بر سينه ام نهاده و محكم گرفته ام
صاحب عزا بيا كه سراغ تو را دو ماه
با قطره هاي جاري اشكم گرفته ام
يك روز مثل چشم تو خون گريه مي كند
اين ديده هاي ابري شبنم گرفته ام
هر روز پا به پاي تو در بين روضه ها
با نوحه خوان هيئتمان دم گرفته ام
تا فاطميه دست دلم را رها مكن
من با غم تو انس دمادم گرفته ام
امشب بيا و كرب و بلاي مرا بده
دست دخيل بر نخ پرچم گرفته ام
اين عطر كربلاست كه از مشهد الرضاست
امشب دوباره شور محرم گرفته ام
بوي فراق مي دهد اين گريه هاي من
ماتم گرفته شال سياه عزاي من
شرمنده ام كه از غم زينب نمرده ام
آقا ببخش، درگذر از اين خطاي من
با زعفران شهر خراسان نمي شود!؟
رنگي دهي امام زمان برحناي من
از بس كه پاي طشت طلا گريه كرده ام
چيزي نمانده مثل شما از صداي من
با نوحه هاي اين دهه ي آخر صفر
شب ها چقدر سينه زدي پا به پاي من!
اي خوش حساب، مزد مرا زودتر بده
بعد از دو ماه گريه چه شد كربلاي من؟
سر زنده ام به عشق حسن، خضر گريه ام
اين چشم خيس، چشمه ي آب بقاي من
من غصه ي بهشت خدا را نمي خورم
جايي گرفته حضرت زهرا براي من
بوي جدايي مي رسد از گريه هايم
بر درد هجرانت حسين جان مبتلايم
در اين دو ماهي كه عزادار تو بودم
آيا قبولم كرده اي اي مقتدايم؟
با اين گناهان بزرگ و بي شمارم
لايق نبودم تا كني آقا صدايم
امّا ز لطف و مرحمت دستم گرفتي
از مجلس روضه نكردي تو جدايم
رزق حلالم گريه بر داغ تو بوده
آن گريه هايي كه بُوَد آب بقايم
يادش به خير در اوّلين روز مُحرّم
سوز دل و اشك و نوا كردي عطايم
يادش به خير هنگام هيئت بين گريه
حس مي نمودم زائر عرش خدايم
يادش به خير با هر سلام و عرض حاجت
رنگ حسيني مي گرفت حال و هوايم
وقتي به تن كردم لباس مشكيم را
گفتم دگر وقف شهيد نينوايم
پيراهن احرام حج كربلا را
حالا چگونه از تنم بيرون نمايم؟
دل كندن از روضه براي من چه سخت است
مشكل بُوَد دوري ز هيئت ها برايم
هر ساله مُزد نوكريم را حسين جان
مي گيرم از دست علي موسي الرّضايم
آقا به حقّ مادر پهلو شكسته
امضا نما امشب برات كربلايم
گفتم كه عمر ماه صفر رو به آخر است
ديدم شروع محشر كبراي ديگر است
گردون شده سياه و فضا پر ز دود و آه
تاريك تر ز عرصهٔ تاريك محشر است
گرد ملال بر رخ اسلام و مسلمين
اشك عزا به ديدهٔ زهراي اطهر است
گفتم چه روي داده كه زهرا زند به سر
ديدم كه روز، روز عزاي پيمبر است
پايان عمر سيد و مولاي كائنات
آغاز دور غربت زهرا و حيدر است
قرآن غريب و فاطمه از آن غريب تر
اسلام را سياه به تن، خاك بر سر است
روي حسين مانده به ديوار بي كسي
چشم حسن به اشك دو چشم برادر است
اي دل بيا و گريهٔ زينب نظاره كن
مانند پيروهن جگر خويش پاره كن....
زهرا به خانه و ملك الموت پشت در
از بهر قبض روح شريف پيامبر
از هيچ كس نكرده طلب اذن و اي عجب
بي اذن فاطمه ننهد پاي پيش تر
با آن كه بود داغ پدر سخت، فاطمه
در باز كرد و اشك فرو ريخت از بصر
يك چشم او به سوي اجل چشم ديگرش
محو نگاه آخر خود بود بر پدر
اشك حسن چكيده به رخسار مصطفي
روي حسين بر روي قلب پيامبر
ديگر نداشت جان كه كند هر دو را سوار
بر روي دوش خويش به هر كوي و هر گذر
زد بوسه ها به حلق حسين و لب حسن
از جان و دل گرفت چو جان هر دو را به بر
هر لحظه ياد كرد به افسوس و اشك و آه
گاهي ز طشت و گاه ز گودال قتلگاه
اميد ترك گنه، فرصت صعود گذشت
مجال عرض ارادت به آن وجود گذشت
بهار روضه ي غم بود و اشك بود عزا
بهار رفت و عزا رفت و هر چه بود گذشت
دو ماه مستي ما طي شد و نديديمت
چقدر جمعه دميد و ولي چه سود گذشت
دو ماه هر شبه مهمان روضه ات بوديم
چه سفره اي، چه طعامي ولي چه زود گذشت
حديث غربت اربابمان كه مي آمد
هجوم سنگ به پيشاني اش فرود، گذشت
حكايت قمر هاشمي اميد حرم
كه مي زدند به فرق سرش عمود، گذشت
و داستان غم انگيز شام و زخم زبان
به سمت قافله در موقع ورود، گذشت
عروج دختركي گوشه ي خرابه ي درد
حديث سيلي و آن صورت كبود گذشت
برات كرب و بلامان چه شد اباصالح؟
مگو كه مجلسمان بي ريا نيود و گذشت
بوي فراق مي دهد اين گريه هاي من
ماتم گرفته شال سياه عزاي من
شرمنده ام كه از غم زينب نمرده ام
آقا ببخش در گذر از اين خطاي من
با زعفران شهر خراسان نمي شود؟
رنگي دهي امام زمان بر حناي من؟
از بس كه پاي طشت طلا گريه كرده ام
چيزي نمانده مثل شما از صداي من
با نوحه هاي اين دهه ي آخر صفر
شب ها چقدر سينه زدي پا به پاي من
اي خوش حساب مزد مرا زودتر بده
بعد از دو ماه چه شد كربلاي من؟
سر زنده ام به عشق حسن، خضر گريه ام
اين چشم خيس،چشمه ي آب بقاي من
من غصه ي بهشت خدا را نمي خورم
جايي گرفته حضرت زهرا براي من
زينب اگر نبود امامت تمام بود
شكر خدا كه سايه او مستدام بود
بعد از حسين پايه گذار قيام بود
او خشم ذوالفقار علي در نيام بود
در انقلاب ماريه صاحب سهام بود
اخت الحسين و واجبه الاحترام بود
اعجاز كار اغلب اوقات زينب است
تسخير شام و كوفه فتوحات زينب است
قرآن و روضه جزو مهمات زينب است
بانوي ما براي خودش يك امام بود
ناموس حق عقيله عفيفه مكرمه
طبق حديث عالمه بي معلمه
ارواح و جن و انس و ملك خادمش همه
روحش شبيه شيشه اي از نور قائمه
اما براي ديدن اولاد فاطمه
در كوچه هاي شام چرا ازدحام بود
در خيمه گاه شور و نشور قيامت است
معجر به باد و هنگام غارت است
او نور مطلق است به معجر چه حاجت است
او را اسير سلسله خواندن جسارت است
زينب به بند عشق و اسير ولايت است
سر را به چوب ناقه زدن يك پيام بود
بي بيِ شام و كوفه و خاتون كربلا
سرگشته حوالي هامون كربلا
اي امتداد سرخي گلگون كربلا
اي شاه بيت آنهمه مضمون كربلا
مثل هميشه وصف تو يك فكر خام ب
لحظه ها لحظه هاي آخر بود
آخرين ناله هاي خواهر بود
خواهري كه ميان بستر بود
خنجري خشك و ديده اي تر بود
چقدر سينه اش مكدر بود
دستش رو به قبله تا كرده
روي خود را به كربلا كرده
مجلس روضه را بپا كرده
باز هم ياد درد ها كرده
ياد باغ گلي كه پرپر بود
پلكهايش كمي تكان دارد
رعشه اي بين بازوان دارد
پوست نيروي استخوان دارد
يادگاري ز خيزران دارد
چشم از صبح خيره بر در بود
تا علي اكبرش اذان ندهد
سروِ قدش تا نشان ندهد
تا علمدار سايبان ندهد
تا حسينش نديده جان ندهد
انتظارش چه گريه آور بود
زير اين آفتاب مي سوزد
تنش از التهاب ميسوزد
ياد عباس و آب ميسوزد
مثل روي رباب ميسوزد
ياد لبهاي خشك اصغر بود
ميزند شعله مرثيه خوانيش
زنده ماندن شده پشيمانيش
مانده زخمي به روي پيشانيش
آه از روز كوچه گردانيش
چقدر در مدينه بهتر بود
سه برادر گرفته هر سورا
و علي هم گرفته بازو را
دور تا دور قد بانو را
تا نبينند چادر او را
آه از آن دم كه پيش اكبر بود
ناگهان يك سپاه خنديدند
بر زني بي پناه خنديدند
او كه شد تكيه گاه خديدند
مردمي با نگاه خنديدند
بعد از آن نوبت برادر بود
آن همه ازدهام يادش هست
جمع كوفيُ شام يادش هست
چشمهاي حرام يادش هست
حال و روز امام يادش هست
چشمها روي چند دختر بود
يك طرف دختري كه رفته از حال
يك طرف تل خاك در گودال
زير پاي جماعتي خوشحال
يك تن افتاده تا شود پامال
باز دعوا ميان لشكر بود
جان او تا ز صدر زين افتاد
خيمه اي شعله ور زمين افتاد
نقش يك ضربه بر جبين افتاد
گيسويي دست آن و اين افتاد
حرمله هم جلوتر رفت
يك نفر گوئيا سر آورده
زير يك شال خنجر آورده
عرق شمر را در آورده
واي سر روي دست مادر بود
من نگاهم نگاهِ بر راهم
ناله ام گريه هاي بي گاهم
حِق حق ام سرفه ام نفس زدنم
من بريده بريده ام آهم
بوي گودال مي دهد دستم
تشنه ام روضه هاي جانكاهم
چشم نه سر نه جان را نه
آه تنها حسين مي خواهم
حرم گرم و ساده ام پاشيد
رفتي و خانواده ام پاشيد
چشم ها تار مي شود گاهي
درد بسيار مي شود گاهي
درد پهلو چقدر طولانيست
سرفه خونبار مي شود گاهي
روضه اي كه سكينه هم نشنيد
سرم آوار مي شود گاهي
پيش ام البنين نشد گويم
حرف دشوار مي شود گاهي
گرمي آفتاب يادم هست
التماس رباب يادم هست
شانه وقتي كه خيزران بخورد
دست سخت است تا تكان بخورد
و از آن سخت تر به پيش رباب
ضربه اي طفلِ بي زبان بخورد
من صدايش شنيده ام از دور
تير وقتي به استخوان بخورد
از همه سخت تر ولي اين است
حنجر كوچكي سنان بخورد
حرمله خنده بي امان مي زد
غالباً تير بر نشان مي زد
تا صداي برادرم نرسيد
واي جز خنده تا حرم نرسيد
ناله ام بند آمد از نفست
نفسم تا به حنجرم نرسيد
بين گودالِ تو به داد من
هيچ كس غير مادرم نرسيد
گرچه خوردم كُتك به جانِ خودت
پنجه اي سمت معجرم نرسيد
ناله ات بود خواهرم برگرد
جان تو جان دخترم برگرد
پسرت بود و بي مهابا زد
به لبت آب بود اما زد
تا صداي من و تو را ببُرد
چكمه پوشي به سينه ات پا زد
ديد زخم است و جاي سالم نيست
نيزه برداشت بين آنها زد
عرقش را گرفت با دستش
بعد از آن آستين كه بالا زد
روضه ي پشت گردنت سخت است
خنجرش را درست آنجا زد
بعد او جوشن تو را كندند
رفت و پيراهن تو را كندند
يادم نرفته است كه هنگام عزّتم
آن روزها كه بود گلم همجوارِ من
دور و برم تمام يل هاشمي نسب
ابر محبّت همه شان سايه سارِ من
يادم نرفته است كه هر روز با حسين
دل بود و خاطرات قديم مدينه اي
وقتي كه مي زدم به سرش شانه آن زمان
دل مي گرفت عطر شميم مدينه اي
يادم نرفته است كه هر وقت عزم او
مي كردم و رفتن من با شتاب بود
بر روي ناقه تا بنشينم به زير پا
زانوي ماه امّ بنينم ركاب بود
يادم نرفته است كه خلخال پاي من
حتي ز چشم اهل حرم استتار بود
چون كه جواهرات سر و دست و پاي من
از جانب علي پدرم يادگار بود
يادم نرفته است كه تاري ز موي من
بيهوده پيش اهل حرم در نظر رسد
يا كه تمام عمر بجز دشت كربلا
بر سايه سارِ معجرِ زينب خطر رسد
يادم نرفته است كه وقتي به كربلا
تا زانوان ناقه ي من بر زمين نشست
گرد و غبار قائله اي وحشت آفرين
پيچيد در هوا و به روي جبين نشست
يادم نرفته لشگر دشمن كه راه بست
ديدم حسين را كه چه آهي ز دل كشيد
پشت خيام رفت و به دست مباركش
آنقدر خار زِ خاك كوير چيد
يادم نرفته است كه از سوز تشنگي
اكبر چه طور ذكر عطش العطش گرفت
وقتي حسين بر سر نعش علي رسيد
ديدم كنار پيكر او حال غش گرفت
يادم نرفته است كه عباس تا كه گفت
"ادرك، اخي اخي" ز حسينم كمر شكست
برگشت خيمه، خيمه ي عباس ناگهان
با آه فاطمّي حسينم زِ هم گسست
يادم نرفته است كه من روي تلّ و او
جسمش به زير چكمه ي ناپاك شمر بود
من داد مي كشيدم و در پيش چشم من
خولي سر حسين مرا از همه ربود
يادم نرفته است كه سرها به روي ني
در پيش چشم اهل حرم موج مي گرفت
گاهي سر حسين، وَ گاهي سر علي
بين رئوس نيزه نشين اوج مي گرفت
يادم نرفته است كه در شام و كوفه نيز
مردم به حال و روز زنان دست مي زدند
سقّا سرش كه جلب توجّه ز نيزه كرد
با سنگ و چوب مردم سر مست مي زدند
يادم نرفته است كه با چوب خيزران
هر دم يزيد بر لب و دندان يار زد
اصلاً سر حسين مرا هر كسي كه ديد
با هر چه بود بر سر هر رهگذار زد
يادم نرفته است سكينه به قصر شام
در چشم هاي باده پرستي كنيز شد
اُف بر تو روزگار! كه ناموس فاطمه
آخر چقدر بين اجانب حضيض شد
يادم نرفته است جهاد رقيّه را
با ناله هاي "يا ابتا" انقلاب كرد
آورد رأس پاك تو را روي دامنش
بوسيد و جان سپرد و دلم را كباب كرد
حالا كه راه عمر به پايان رسيده است
بايد به سمت خاطره هايم نظر كنم
اي مرگ مهلتي به من و جان من بده
تا سمت كربلاي حسينم سفر كنم
آه اي سفير مرگ! تو خود شاهدي كه من
صد بار جان خود به تو اهدا نموده ام
دست ولايتيِّ حسينم اگر نبود
حالا كنار دست تو اينجا نبوده ام
آخر تو اي اجل چقدر در تكلُّفي؟
روح مرا به دست اشاره نكن اسير
جان از من نحيف گرفتن كه راحت است
يك"يا حسين" بگو و سپس جان من بگير
در چشم هاي منتظرم نا نمانده است
يك چشم هم براي تماشا نمانده است
از بسكه گريه كرده ام و خون گريستم
اشكي براي دختر زهرا نمانده است
نزديك ظهر و بستر زينب در آفتاب
جاني ولي در اين تن تنها نمانده است
چيزي براي آنكه فشارم به سينه ام
جز اين لباس كهنه خدايا نمانده است
غارت زده منم كه پس از غارت دلم
زلفي براي شانه زنها نمانده است
اي شاه بي كفن،كفنم كن برادرم
با دست خود به چادر مشكي مادرم
آه از خيام شعله ور و از شراره ها
از خنده ها،هلهله ها و اشاره ها
غارتگران پس از تو به ما همله ور شدند
بستند پيش ما همه ي راه چاره ها
غارت شدند جوشن و پيرآهن و علم
حتي زخيمه ها همه ي گاهواره ها
در دستها نبود به جز تازيانه ها
بر پنجه ها نبود به جز گوشواره ها
چيزي نمانده بود كه معجر بخوانيش
بر گيسوان شعله ور از تكه پاره ها
در پيش چشم مادر و خواهر به روي ني
مي خورد تاب سر شير خواره ها
از بس زدند بال و پر كودكان شكست
از بس زدند چوب تر خيزران شكست
اي بهترين معلم قرآنِ ما بخوان
از آيه هاي خامس آل عبا بخوان
از كاف و هاء و ياء بگو شرح تازه اي
وز عين و صادِ واقعة كربلا بخوان
تنها ، نه بهرِ اُمِّ حبيبه ، براي ما
از روزهاي پر غم و پر ماجرا بخوان
تفسيرِ آيه آيه دروازه را بگو
آري كمي ز سوز دل سر جدا بخوان
شرحي ز حال پردگيان در خفا بگو
قدري براي هيئتيان در جلي بخوان
با بانوان ، ز سوره مريم چه گفته اي
سر بسته روضه اي ز غم نينوا بخوان
از لحظه وداع برادر بما بگو
با بوسه هاي زير گلو ((يا اخا)) بخوان
از آيه قيامت كبراي قتلگاه
از آن همه مصيبت و درد و بلا بخوان
از تازيانه خوردن و تهمت شنيدنَت
از لحظه هاي سخت اسارت بيا بخوان
از خطبه هاي فاطمي و حيدريِ خويش
وز رأسهاي نيزه نشين ، روضه ها بخوان
با آنچه كه شدي به چهل منزل آشنا
وز آنچه ديده چشم تو ، يك نكته را بخوان
از شام بي حيا و نگاه حراميان
از تهمت كنيزيِ خصم دغا بخوان
از مجلس يزيد و از مجلس شراب
از چوب خيزران و ز تشت طلا بخوان
وقتي رسيد قافله در آن خرابه ها
از ازدحام و خنده اهل جفا بخوان
جبريل هم ز روضه تو فيض مي برد
هان اي امينِ وحي ز قالو بلي بخوان
تو زينبي و غيب و شهودت يقين يكي است
بر تلّ زينبيّه نشين بر ملا بخوان
دستي كه زير پاره بدن برده اي بگو
قرباني ات قبول ، از آن (( باالقفا )) بخوان
بانو! مقام بندگي ات مي كُشد مرا
حب الحسينِ زندگي ات مي كشد مرا
سر بــه دريـاي غمها فرو ميكنم
گـوهـر خويش را جستجو ميكنم
مـن اسـيـر تـوام، نـي اسيـر عـدو
من تو را جستجو كو به كو ميكنم
تـا مگر بـر مشامم رسـد بـوي تـو
هر گلي را بـه يـاد تـو، بـو ميكنم
اسـتـخـوانـم شـود آب از داغ تـو
چـون تماشاي آب و سبـو ميكنم
صبـر من آب چشم مـرا سـد كند
عقـدهها را نهـان در گلـو ميكنم
تـا دعـايـت كنـم در نـمـاز شبـم
نيمهشب با سـرشكم وضو ميكنم
هـمكلامـم تـويي روز بر روي نـي
بـا خيـال تـو شـب گفتگـو ميكنم
جان عالم تـو هستي و دور از مني
مـرگ خـود را دگـر آرزو ميكنـم
دار و ندار زينب، روح بهار زينب
به گلشن نبوّت بنفشه زار زينب
اي كه حسين ماند از تو يادگار زينب
زِ سرّ حق تعالي پرده برآر زينب
نيزه شكسته ها را بزن كنار زينب
اي كه برادرانت همه مطاف بودند
به دور تو چو كعبه گرم طواف بودند
كنار چادر تو به انعطاف بودند
اُف به سراب دنيا، به روزگار زينب
نيزه شكسته ها را بزن كنار زينب
بيا به قتلگاهم ماهِ منير بنگر
بيا برادرت را يك دل سير بنگر
به زير پاي نيزه مرا حصير بنگر
حصير را به شن ها وامگذار زينب
نيزه شكسته ها را بزن كنار زينب
كشته شده حسينت چو آفتاب تشنه
به روي خاك اِبنِ ابوتراب تشنه
مثل دو تا عليّ اش رفته بخواب تشنه
بيا به زخم هايم گريه ببار زينب
نيزه شكسته ها را بزن كنار زينب
دور و برم هزاران رنگ پريده نيزه
به جسم من چو باران نيزه چكيده، نيزه
سه شعبه، نه دلم را نيزه دريده، نيزه
چقدر دشمن از من نيزه كشيده، نيزه
دميده نيزه زار از اين تن زار زينب
نيزه شكسته ها را بزن كنار زينب
در سير دل جبريل هم بال و پرش ريخت
وقت طواف چهارمش خاكسترش ريخت
فطرس شد و غسل تقرب كرد روحش
هر كس كه خاك چادرش را بر سرش ريخت
از زينبش زهراي ديگر ساخت زهرا
مادر تمام خويش را در دخترش ريخت
او «زينت» است و بي نياز از زينتي هاست
پس از مقامش بود اگر كه زيورش ريخت
وقتي دهان وا كرد، ديدند انبيا هم
نهج البلاغه بود كه از منبرش ريخت
وقتي دهان وا كرد، از بس كه غيورند
مولا صداي خويش را در حنجرش ريخت
در كوفه حتي سايه اش را هم نديدند
فرمود: غُضّوا... چشم ها در محضرش ريخت
زن بود اما با ابهّت حرف مي زد
مردي نبود آن جا مگر كرك و پرش ريخت
وقتي كه وا شد معجرش، بال فرشته
پوشيه هاي عرش را روي سرش ريخت
به مرقدش، تازه نگاه چپ نكرده!
صد لشگر تازه نفس دور و برش ريخت
يك گوشه از خشمش اباالفضل آفرين است
گفتيم زينب، صد ابوالفضل از برش ريخت
هجده سر بالاي نيزه لشگرش بود
تا شهر كوفه چند باري لشگرش ريخت
وقتي هجوم سنگ ها پايان گرفتند
خواهر دلش ريخت، برادر هم سرش ريخت
با نيزه مي كردند بازي نيزه داران
آن قدر خون از نيزه ها بر معجرش ريخت...
آن قدر بالا رفت و بالاتر كه حتي
در سير او جبريل هم بال و پرش ريخت
آمدم اينجا دوباره...لشگرت يادش بخير
قاسم و عون و زهير و جعفرت يادش بخير
اولين باري كه اينجا آمدم يادت كه هست؟
اولين باري كه اينجا پهن شد سجاده ام
با اذان دلرباي اكبرت يادش بخير
حال، من برگشته ام اما نه مثل بار قبل
قامت مانند سرو خواهرت يادش بخير
از امانتداري ام دارم خجالت مي كشم
بچه هاي من فداي دخترت... يادش بخير
روضه ي ديروزمان اين بود با بي بي رباب
اي عروس مادر من اصغرت يادش بخير
من خودم اينجا به جسمت پيرهن پوشانده ام
دستباف يادگار مادرت يادش بخير
رفتي و با اشك هايم بدرقه كردم تو را
اي برادر آن وداع آخرت يادش بخير
مثل جدم مي شدي در پيش چشمان همه
واي من عمامه ي پيغمبرت يادش بخير
ساربان در پيش چشمان خودم حراج كرد
گوشواره هام...نه انگشترت... يادش بخير
بعد روز دهم به هر مجلس
راوي و روضه خوان شدي بانو
من چه گويم؟ كه در كلام حسين
"بهترينِ زنان" شدي بانو
عمه ي تو عقيله ي هاشم
و به اهل قريش عقيله تويي
"كرم الوافري" و " عقل التّام"
صاحب "سيرة الجميلة" تويي
پدرت كه حسين، جاي خودش
تو و اصغر چه مادري داريد!
غصه ي هر دوتان رباب شده
حسِّ خواهر برادري داريد
از همان لحظه ي تولد، تو
خوش نشستي به سينه ي بابا
محض روي پدر تبسم كن
راحت جان! سكينه ي بابا!
پاشو از پيش پاي اين مركب
پدرت را نكش، كنار بايست
غم ناموس قاتل مرد است
اشك دختر عذاب هر پدريست
عصر روز دهم به بعد خودت
جاي اصغر بمان كنار رباب
مادرت را ببر ازين صحرا
بعد اصغر تويي قرار رباب
وقتي سكينه مادح عباس مي شود
هر ذاكري مناديِ احساس مي شود
با روضه هاي داغ عمو آشناتر است
آن دختري كه حرمت او پاس مي شود
شرمِ نگاه سرخِ عمو مي كشد مرا
هرجا كه عمّه مسخرۀ ناس مي شود
عمه شبيه مادرمان رخ كبود شد
آري بنفشه آينۀ ياس مي شود
اشكِ سرِ بريدۀ عباس ديده شد
حالا زمان خندۀ خناس مي شود
با آن كه يك سپاه ز آقا هراس داشت
ديدم سر بريدۀ او پاس مي شود
شخصيتِ يتيم كه زير سؤال رفت
مثلِ كنيز ديده به انفاس مي شود
□□□
آرامش و وقار سكينه حسيني است
آه از دمي كه تهمتش احساس مي شود
وقتي سرِ بريده تلاوت كند شروع
چوب يزيد حربۀ وسواس مي شود
با خيزران كه بر لب قاري نمي زنند
واي از دمي كه قافله حسّاس مي شود
حالا دل سه ساله به درد آمده دگر
بر برگ ياس دانۀ الماس مي شود
كاخ ستم ز نالة او زير و رو شود
وقتي طبق شبيه به اَجناس مي شود
مي گويم از كنار زيارت نرفته ها
بالا گرفته كار زيارت نرفته ها
اشك و نگاه حسرت و تصوير كربلا
اين است روزگار زيارت نرفته ها
امسال اربعين همه رفتند و مانده بود
هيات در انحصار زيارت نرفته ها
انگار بين هيات ماهم نشسته بود
زهرا به انتظار زيارت نرفته ها
در روز اربعين همه ما را شناختند
با نام مستعار «زيارت نرفته ها»
اما هزارمرتبه شكر خدا كه هست
مشهد در اختيار زيارت نرفته ها
باب الحسين قسمت آنانكه رفته اند
باب الرضا قرار زيارت نرفته ها
غم ميخورم براي دل رهبرم كه هست
تنها طلايه دار زيارت نرفته ها
گفتند شاعران همه ازحال زائران
اين هم به افتخار زيارت نرفته ها
به نينواي حسين از "شفق" سلام بريد
سلام خسته دلي را به آن امام بريد
"ز تربت شهدا بوي سيب مي آيد"
مرا به ديدن آن روضة السلام بريد
شكسته بسته دعاي من از اثر افتاد
خبر به حضرت مولا از اين غلام بريد
معاشران! دل من، جاي مانده در حرمش
مرا دوباره به آن مسجدالحرام بريد
در آن حريم كه هفتاد رنگ، گل دارد
به خون نشسته نگاهي بنفشه فام بريد
در آن حريم مقدس، دوباره شيعه شويد
به شهر نور رسيديد، فيض عام بريد
اگر كه علقمه در موج خيز اشك شماست
براي ساقي لب تشنه يك دو جام بريد
به دست هاي علمدار كربلا سوگند
مرا دوباره به پابوس آن "مقام" بريد
به يك اشاره ي او كارها درست شود
در آن "مقام" از اين دل شكسته نام بريد
زبان حال "شفق" شعر "شمس تبريز" است
"به روح هاي مقدس ز من پيام بريد"
منظر دل هاي ماست كرببلاي حسين
مرغ دل ما زند پر به هواي حسين
يك نگه كربلا به بود از صد بهشت
جنت اهل دل است صحن وسراي حسين
ديدن باغ بهشت مژده به زاهد دهيد
زاهد و حور و قصور ما و لقاي حسين
تربت پاكش بود داروي هر دردمند
دار الشفاي خداست كرببلاي حسين
ملك سليمان بود در نظرش بي بها
آنكه گدايي كند پيش گداي حسين
هركه رود كربلا بوسه به خاكش زند
بشنود از قدسيان بانگ ونواي حسين
چون به عزا خانه اش پانهي آهسته نه
بال ملائك بود فرش عزاي حسين
خنده كنان مي رود روز جزا در بهشت
هركه به دنيا كند گريه براي حسين
من از زيارت باغ شقايق آمده ام
ز آشيانه ي مرغان عاشق آمده آم
برايتان سخن از درد و داغ خواهم گفت
و از خزان گل و برگ و باغ خواهم گفت
چقدر مست در آن داغدار پهنه شديم
و در ورودي آن شهر پا برهنه شديم
به پاي شوق ببين ذره تا كجا برود
دلم به خواب نمي ديد كربلا برود
چقدر حال مناجات بود در محراب
چقدر لطف به ما داشت حضرت ارباب
چه اشك ها كه روي خاك رد پا انداخت
چه بوسه ها كه به درهاي صحن جا انداخت
چه مرغ ها ز دل خسته در هوا برخاست
چه دست ها كه چو گلدسته در هوا برخاست
چه لطمه ها كه در آن آستان به چهره زديم
كه راهمان به حرم داده اند اگر چه بديم
چو باد پرچم سرخش تكان تكان مي داد
دلم براي غريبيش كاش جان مي داد
نگاه خسته نديدي چه پر و بالي داشت
و باز در شب جمعه حرم چه حالي داشت
اگر چه رفت دل از دست يادتان كرديم
خدا خودش كه گواهست يادتان كرديم
ميان آن همه احساس جايتان خالي
كنار مرقد عباس جايتان خالي
صداي ناله ي امن يجيب مي آمد
چقدر بين حرم بوي سيب مي آمد
هنوز غيرت ساقي به گوش مي آمد
صداي ناله ي طفلي به گوش مي آمد
براي مادر اصغر كمي شتاب كنيد
براي كودك بي تاب فكر آب كنيد
فرات بود در آن سينه حسرت خنده
فرات بوده از آن كام تشنه شرمنده
ميان دشت ، علمدار بي علم مي شد
كه دست هاي پر احساس او قلم مي شد
به قتلگاه،غريبي خزان به خون مي كرد
به زحمت از تن مجروح،نيزه بيرون كرد
ز تشنگي جگر،زخم پر نمك شده بود
كه بوسه گاه پيمبر،ترك ترك شده بود
و تل زينبيه حالت قيامت داشت
هنوز آن زنِ مرد آفرين اقامت داشت
همان كه بر درِ خيمه خدا خدا مي گفت
شكست دلش به تل ، وا محمدا مي گفت
ميان گريه و خون،خيمه گاه را ديدم
مسير فاصله اش تا سپاه را ديديم
چه زود ز ميدان كارزار آمد
صداي شيهه ي اسبي كه بي سوار آمد
چقدر حافظه ي خيمه ها مشوش بود
درون دامن طفلان هنوز آتش بود
صداي زوزه ي گرگان به قتلگاه افتاد
و لزره بر تن اطفال بي پناه افتاد
غريبي حرمش ز حد برون ديدم
ميان خار بسي لخته هاي خون ديدم
رفتند كربلا و مرا جا گذاشتند
روي دلم دوباره همه پا گذاشتند
تنها دلم به كرب و بلايي شدن خوش است
گيرم مرا زقافله تنها گذاشتند
اين بار هم ز قافله جا ماندم اي دريغ
خوبان چه شد بحال خودم واگذاشتند
دنبال آفتابِ سرِ نيزه گم شدم
حالا دل مرا به تماشا گذاشتند
با دل مرا به كرب و بلا مي برد حسين
سهم مرا به عهدۀ مولا گذاشتند
حالا اگر لياقت آنجا نداشتم
يك كربلا براي من اينجا گذاشتند
آري مرا كه خادم هيئت نوشته اند
دربست وقف زينب كبري گذاشتند
بر ديده اَبر مقتل مولا چكيده است
بر سينه مِهر حضرت زهرا گذاشتند
بر دل جمال حضرت مولا كشيده اند
بر جان وصال آل عبا را گذاشتند
آنانكه مي روند سوي هيئت حسين
انگار دل به جنّت اعلا گذاشتند
اين ساده نيست ، دل حرم الله مي شود
اين را به دل در عالم بالا گذاشتند
هركس كه اهل چلّه نشينيِ كربلاست
يك اربعين در عالم معنا گذاشتند
مي خواستم شهيد ره كربلا شوم
اين وعده را دوباره به فردا گذاشتند