ghaemiyeh.com
سرشناسه : مجد، محمدقلي، ۱۳۲۵ -
Majd, Mohammd Gholi, 1946
عنوان و نام پديدآور : از قاجار به پهلوي ۱۳۰۹-۱۲۹۸ بر اساس اسناد وزارت خارجه آمريكا/ محمدقلي مجد ؛ مترجمين سيدرضا مرزاني ،مصطفي اميري.
مشخصات نشر : تهران: موسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي، ۱۳۸۹.
مشخصات ظاهري : ۷۰۰ص.
شابك : 978-600-5786-01-9
وضعيت فهرست نويسي : فيپا
موضوع : رضا پهلوي، شاه ايران، ۱۲۵۷ - ۱۳۲۳.
موضوع : ايران -- تاريخ -- پهلوي، ۱۳۰۴ - ۱۳۲۰
موضوع : ايران -- تاريخ -- قاجاريان، ۱۱۹۳ - ۱۳۴۴ق.
شناسه افزوده : مرزاني، سيدرضا، مترجم
شناسه افزوده : اميري، مصطفي، ۱۳۳۷ -، مترجم
شناسه افزوده : موسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي
رده بندي كنگره : DSR۱۴۷۶/م۳الف۴ ۱۳۸۹
رده بندي ديويي : ۹۵۵/۰۸۲۲
شماره كتابشناسي ملي : ۱۹۹۳۸۱۵
پيشگفتار11
فصل اول15
مقدمه15
خاورميانه پس از جنگ جهاني اول20
تأسيس پادشاهي پهلوي...23
تثبيت سلطنت پهلوي، 1926 ـ 193028
فصل دوم33
توافقنامه انگلستان - ايران33
اقدامات عليه جنگليها39
سركوب راهزنان42
اعلان همگاني قرارداد انگليس ـ ايران47
انتشار تلگراف لنسينگ در تهران53
مخالفت مردم ايران با قرارداد60
انتخابات مجلس68
ورود مستشاران انگليسي73
اوضاع سياسي در آغاز سال 192076
فصل سوم85
كنارهگيري و فرار وثوقالدوله85
آشفتگي در آذربايجان و گيلان90
«تهاجم بلشويكها» به گيلان95
«كميته انقلاب سرخ ايران» و «جمهوري گيلان»99
بازگشت شاه و استعفاي وثوقالدوله103
كلام آخر: گزارش موري درباره قرارداد انگليس ـ ايران107
فصل چهارم115
اوضاع ايران پيش از كودتا...115
اوضاع و احوال آذربايجان و كشته شدن خياباني120
افزايش مخالفت با انگلستان123
ادامه آشفتگيها در گيلان و مازندران126
كابينه سپهدار، طرفداري از انگلستان و عزل افسر روسي129
نيروهاي قزاق تحت فرمان انگلستان133
سخنراني كرزن در مورد ايران در مجلس اعيان (لردها)137
اعلام خروج نيروهاي انگليسي145
اوضاع ايران در آستانة كودتا150
فصل پنجم155
كودتا و آغاز ديكتاتوري نظامي155
تكذيب و انكار بريتانيا159
نامه ژنرال ديكسون به انگرت161
اعلاميههاي رضاخان: «حكم ميكنم»165
دستگيري متنفذين شهر167
اعلاميههاي سيد ضياء و «فسخ» توافقنامه انگليس ـ ايران173
سقوط سيد ضياءالدين180
گسترش و توسعه نيروهاي نظامي183
گزارش موري در مورد اوضاع ارتش190
فصل ششم195
دولتهاي پيدرپي و تحكيم پايههاي ديكتاتوري...195
افزايش تنفر از انگليسيها در ايران200
سركوب قيام جنگل204
ادامه يافتن آشفتگيها در كردستان209
سركوب اشرار در آذربايجان215
سركوب روزنامهها219
بازگشت قوامالسلطنه224
شورشهاي «ضد يهودي» در سپتامبر 1922228
هماورد جويي مدرس و «استعفاي» رضاخان232
كابينههاي مستوفيالممالك و مشيرالدوله240
اخراج علماي شيعه از عراق249
فصل هفتم255
«جنبش جمهوري» و قتل ايمبري255
مجلس پنجم و «جنبش جمهوري»263
رسوائي بزرگ271
رضا استعفاي خود را پس ميگيرد277
مجلس لردها «جنبش جمهوريخواهي» را به بحث مي گزارد283
افزايش مخالفت با رضا...288
قتل عشقي، رويدادهاي «ضد بهايي» و كشته شدن ايمبري294
تلاش مدرس براي استيضاح دولت؛ آگوست 1924300
فصل هشتم305
«آزادسازي» خوزستان305
«شورش» شيخ محمره310
اوضاع سياسي در سپتامبر 1924315
حركت رضاخان به سوي «جبهه جنگ»321
«آزادسازي خوزستان» و عفو شيخ327
دستگيري شيخ محمره331
ناآرامي و آشوب در جنوب335
فصل نهم343
ماجراي نيابت سلطنت343
شور و اشتياق رضا [خان] براي رسيدن به «نيابت سلطنت»345
فعاليت مطبوعات350
اتمام حجّت رضا [خان] با مجلس351
رياست عاليه قشون برّي و بحري355
برآمدن دوباره رضا خان361
فصل دهم365
سرنگوني سلسله قاجار و...365
تغييرات كابينه و اعلام بازگشت شاه368
ناآراميهاي 23-24 سپتامبر 1925373
سياست انگليس378
«جنبش ملي»382
مقاومت مجلس385
سرنگوني سلطنت قاجار389
در مورد سياست بريتانيا و روسيه396
انتخابات مجلس مؤسسان400
انتخاب رضاخان به پادشاهي و نقش بريتانيا404
قضيه بونزون409
تاجگذاري رضا شاه پهلوي410
فصل يازدهم413
سلطنتي متزلزل: فساد، ياغيگري،...413
فساد در قشون و ملاقات ميلسپو با رضا شاه416
گزارش ميلسپو درباره فساد قشون422
نمونههايي از سوء استفاده ديگر428
شورش در خراسان433
گزارش پزشك مستشاران مالي آمريكا438
شورش در كردستان443
نقشة ترور رضا شاه450
اعدام پولادين و حييم455
فصل دوازدهم461
ديكتاتوري سركوبگر، 1928-1926461
افزايش نارضايتيها از رضاشاه461
كابينه مستوفيالممالك و بازگشت وثوقالدوله463
آغاز كار مجلس ششم469
بحران كابينه در سپتامبر 1926471
نطق مصدق474
ترور نافرجام مدرس478
يك «بحران» ديگر در كابينه480
تغييرات كابينه و «مثلث قدرت»484
استعفاي مستوفيالممالك و انتصاب مهدي قلي هدايت486
«احزاب سياسي» به سبك پهلوي491
سفر رضا شاه به آذربايجان495
اعطاي امتياز شيلات به روسيه500
درخواست بريتانيا در ارتباط با شيخ محمره504
دولتي بسيار غيرمحبوب508
انتخابات و آغاز كار مجلس هفتم511
آرامش قبل از طوفان516
فصل سيزدهم523
آغاز جنگ عليه روحانيون شيعه523
تبليغ بهائيت در آمريكاي شمالي: درخواست از رضاشاه527
افزايش تنش ميان دولت و روحانيت533
حادثة قم537
نشر مقالات موهن در روزنامهها539
دستگيري و تبعيد مدرس و ناآرامي در تبريز542
پيشزمينه «اصلاح لباس»545
«قانون وحدت لباس»550
محدود كردن نفوذ روحانيت555
ناآرامي در افغانستان559
طرح پيشنهادي تغيير الفبا564
آزار و اذيت دائم روحانيت شيعه566
«نشانههاي واكنش»570
فصل چهاردهم575
آغاز جنگ عليه عشاير575
شورش كردها579
وزير فوائد عامه در لرستان كشته شد585
ناآراميهاي مجدد و دسيسه و خيانت ارتش در لرستان589
«جابجايي» عشاير لُر593
شورش در فارس597
پيروزي دولت بر قشقاييها603
شورش بختياريها609
ادامه ناآراميها در جنوب ايران617
فصل پانزدهم621
حكومت وحشت در سراسر كشور621
جزئيات بيشتر دربارة دستگيريها624
افول موقت تيمورتاش632
بازگشت تيمورتاش به صحنه639
محاكمه و آزاد شدن فيروز و صارمالدوله642
ادامه يافتن مصيبت مدرس645
سخن آخر: آغاز به كار مجلس هشتم650
فهرست اعلام653
اين كتاب ترجمهاي است از پژوهش ديگري از آقاي دكتر محمدقلي مجد، محقق ايراني مقيم آمريكا كه با عنوان «From Qajar to Pahlavi: Iran, 1919-1930» در آن كشور چاپ و منتشر شده است. در اين تحقيق حدود چهار هزار روز از تاريخ ايران (1309-1298) به تصوير كشيده شده است. مجد، براي اين بررسي روزشمارگونه، از 633 سند منتشر نشده بهره برده كه در قالب گزارش، تلگرام، ابلاغيه، دستورالعمل، نامه و يادداشت در آرشيو وزارت امور خارجه آمريكا نگهداري ميشود.
نكته حائز اهميت آن است كه دكتر مجد اولين كسي است كه به شكل گسترده از اسناد علني شده آمريكا براي بررسي تاريخ ايران در طول سالهاي 1941-1921 استفاده كرده است. اسناد اين دورة وزارت خارجه آمريكا، از حدود سي سال پيش در اختيار محققين قرار گرفت. روشن است كه تعدادي از پژوهشگران از وجود اين اسناد مطلع بودند. براي نمونه ارجاعاتي بسيار محدود به اين اسناد در كتاب خانم استفاني كرونين دربارة ارتش ايران در سالهاي 1926-1910 يا در كتاب آقاي سيروس غني دربارة صعود رضا پهلوي ديده ميشود. ولي تعجبآور است كه اين محققان از اين اسناد استفاده نكرده و كار خود را محدود به اسناد وزارت خارجه بريتانيا نمودند. به راستي چرا آنها بر اسناد آمريكايي چشم پوشيدند؟
طرفه آنكه اسناد وزارت جنگ انگليس درباره ايران در طي سالهاي 1931-1914
هنوز در حالت طبقهبندي قرار دارد و اعلام شده كه تا سال 2053، علني نخواهند شد. پرسش بعدي اين است كه انگليس چه چيزي را ميخواهد پنهان كند؟
در حاليكه تمامي آثاري كه تاكنون دربارة تاريخ ايران در دهههاي اول قرن بيستم نوشته شده، مبتني بر اسناد بريتانيا تأليف و تدوين شده است.
دكتر مجد دربارة اهميت اسناد وزارت امور خارجه آمريكا ميگويد كه اين سندها تصوري را كه ساليان مديد در ميان ايرانيان وجود داشت تصديق ميكند؛ اين كه رضاشاه را انگليسيها به قدرت رسانيدند؛ انگليسيها حكومت او را حفظ كردند؛ و زماني كه تداوم قدرت او را غير مفيد تشخيص دادند، در سال 1941 وي را صحيح و سالم از ايران خارج كردند و پسرش را جايگزين او نمودند. دربارة رضاشاه دروغ بزرگي رواج يافته كه گويا او هوادار آلمان بود. چنين نيست.
دكتر مجد ميافزايد كه دروغ بزرگ ديگر اين است كه گويا رضاشاه برخلاف پسرش اهل انتقال پول به خارج از كشور نبود و ثروت مهمي در خارج نياندوخت. اسناد آمريكايي نشان ميدهد كه وي حدود 200 ميليون دلار در بانكهاي خارج و معادل 50 ميليون دلار در ايران ذخيره پولي داشت. بايد توجه كرد كه اين رقم متعلق به سال 1941 ميلادي است و به پول امروز ثروت فوق را بايد با ارقام نجومي محاسبه كرد. به علاوه، ما ميدانيم كه رضاشاه در شهريور 1320 به هيأت نمايندگي انگليس در تهران پناهنده شد؛ به وسيله يك كشتي انگليسي از ايران خارج شد؛ و تا پايان عمر در مناطق تحت سلطه انگليس زندگي كرد. به علاوه، انگليسيها قصد داشتند رضاشاه را در اواخر عمرش از ژوهانسبورگ به كانادا انتقال دهند كه به دليل بيمارياش ميسر نشد.
گزارشهاي قيد شده در اين اسناد، سرزميني را توصيف ميكند كه بيست سال به غارت رفته؛ با وحشيگري سركوب شده؛ و به شدت آسيب ديده است. فقر، ستم، قتل در زندان، سانسور، و جالبتر از همه كمبود مواد غذايي در اين كشور بيداد ميكرد.
در سال 1941، يعني زماني كه سلطنت رضاشاه به پايان رسيد، ايران يكي از عقبماندهترين و فقيرترين كشورهاي جهان بود. به گزارش سال 1952 بانك جهاني درباره ايران «طي چهل سال گذشته، جمعيت 13 الي 18 ميليون نفري ايران به طور عمده به كار كشاورزي اشتغال داشتند و تعداد اندكي از آنها در كار تجارت و كارگاه بودند. به
13رغم فراواني مواد خام، نيروي كار و دستيابي به دريا، هيچ نوع از صنعت سنگين و توليد مواد خام، نيروي كار و دستيابي به دريا، هيچ نوعي از صنعت سنگين و توليد مواد خام، به جز استخراج نفت، وجود نداشت. احتمالاً هيچ كشوري را در جهان نميتوان يافت كه مانند ايران منابع مواد خامش مانع توسعه اقتصادي و سبب عقبماندگي آن شده باشد.»
«ايران نو»، كه «رضاشاه كبير» معمار آن بود، يك ديكتاتوري بيرحمانه و خشن نظامي بود كه در آن قانون اساسي و مجلس به شوخي شباهت داشت. «ايران نو» يكي از فقيرترين و عقبماندهترين كشورهاي جهان زمان خود بود كه نود درصد جمعيت آن بيسواد بودند؛ از جمله خود رضاشاه.
سفير آمريكا در تهران، رضاشاه را در زمان سلطنتش چنين توصيف كرده است: «پسر بيسواد يك روستايي بيسواد»، مردي كه «تنها مقدار ناچيزي با توحش فاصله دارد». ولي در يك چيز با آنها متفاوت بود: او يكي از ثروتمندترين مردان جهان زمان خود به شمار ميرفت.
بخشي از اين كتب به استقرار ديكتاتوري نظامي در ايران به وسيله بريتانيا طي سالهاي 1923-1919 اختصاص دارد؛ يعني از دوره وثوقالدوله تا رضا پهلوي. بخشي ديگر مربوط به تحكيم ديكتاتوري نظامي به وسيله بريتانيا است؛ يعني از رياستالوزرايي رضاخان تا سلطنت او. اين كتاب با ماجراي سركوب خونين عشاير ايران در سالهاي 1930-1929 پايان مييابد. از اين زمان تمامي مخالفتهاي آشكار با سلطه بريتانيا و ديكتاتوري پهلوي (كه يكي بودند) سركوب شده، زمينه براي الغاي امتياز نفت دارسي و جايگزين كردن آن با قرارداد 1933 فراهم شده است.(1)
مؤسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي
1) براي آگاهي از نظرات دكتر محمدقلي مجد، ميتوانيد به فصلنامه تاريخ معاصر، شماره 25 رجوع كنيد.
در 25 آگوست 1941، نيروهاي انگلستان و روسيه، از غرب و شمال، به ايران حمله كردند. ارتش ايران به سرعت از هم پاشيد و رضاشاه پهلوي در سفارت انگليس به دنبال گريزگاهي بود؛ اما ره به جايي نبرد. در 16 سپتامبر رضاشاه از سلطنت كنارهگيري كرد و روز بعد تهران را ترك گفت و پسرش محمدرضا، جانشين او شد. در 28 سپتامبر 1941 شاه پيشين و همراهانش سوار بر يك كشتي انگليسي به سوي بمبئي حركت كردند. مقصد جزيره موريس بود.(1)نخست رضا شاه درخواست كرد به كانادا برود. وزيرمختار آمريكا در تهران، لوئيس دريفوس،(2)طي تلگرافي به وزارت خارجه آمريكا در 5 فوريه 1942 چنين مينويسد: «وزيرمختار انگلستان به من خبر داد كه دولت [متبوع] وي به شاه پيشين اجازه داده است كه وي از طريق جنوب افريقا رهسپار كانادا شود.» در راه كانادا، رضاشاه در ژوهانسبورگ مريض شد و از ادامه سفر باز ماند. وي در 26 جولاي 1944 از دنيا رفت. كنارهگيري رضاشاه با شادي و پايكوبي مردم در خيابانها همراه شد. در سال 1979، زماني كه محمدرضا شاه، پسر و جانشين رضاشاه، به اجبار ايران را ترك گفت، صحنههايي مشابه تكرار گرديد. دريفوس [در تلگرافي] در
تاريخ 18 سپتامبر 1941 مينويسد: «واكنش مردم ايران به كنارهگيري شاه در مجموع، حاكي از آسودگي و مسرت آنها از رفتن يك حاكم مستبد است... بزرگترين سرخوردگي آنها اين است كه همچنان يكي از اعضاي خاندان منفور پهلوي بر تخت شاهنشاهي تكيه زده [كه البته] گامهاي مؤثر شاه جديد در تصحيح شرارتها و جبران اشتباهات، اين سرخوردگي را تا حدودي تعديل كرده است.» (1)انگلستان نيز از اين تغيير اوضاع بسيار خوشحال بود. در اول اكتبر 1941، سفير آمريكا در لندن طي تلگرافي به وزير امور خارجه [كشور خود] چنين گزارش داد: «در سيام سپتامبر ضمن بررسي وضعيت جنگ در مجلس عوام، نخستوزير [چرچيل] در صورتجلسه رسمي مجلس موارد زير را در مورد ايران گزارش داد: «اما در مورد ايران؛ شكاياتي در مورد عملكرد ضعيف و مردد ما در ايران به گوش من رسيد. اين امر مرا بسيار شگفتزده كرد. به ياد ندارم هيچگاه پيش از اين، عملكردي شايستهتر از اين صورت گرفته باشد. ما عناصر خطرناك را در تهران با كمترين تلفات، حيرتآورترين سرعت و در همكاري نزديك با متحد روسي خود، ريشهكن كرديم؛ حاكمي مستبد را وادار به تبعيد كرده و يك پادشاه قانوني بر سر كار آورديم؛ پادشاهي كه به تمام اصلاحات و بازسازيهايي كه سالها به تأخير افتاده و به شدت خلأ آنها احساس ميشود، پايبند است؛ و اميدواريم به زودي متحدي جديد و وفادار را به مجلس معرفي كنيم. متحدي كه با تلاش انگلستان و روسيه، از دولت و ملت باستاني ايران پديد آمده است. اين متحد، گامهاي تقريباً جسورانه ما را كه مجبور به برداشتن آنها هستيم، تأييد ميكند. همچنين مردم ايران نه تنها براي آزادي، بلكه حتي براي تحركات جنگي آينده نيز متحد ما خواهند بود. به نظر ميرسد پيشرفت مسئله ايران تاكنون يكي از موفقيتآميزترين اموري بوده كه وزارت امور خارجه با آن درگير بوده است. » (2)چنين واكنشي از طرف دشمنان حرفهاي ما منصفانه نيست. انگلستان در «توجيه» اشغال ايران و بركنار كردن رضا شاه مدعي بود وي حامي آلمان و يك ديكتاتور است. اين ادعا كه رضاشاه حامي آلمان است، بياساس بود. انگليس او را به قدرت رساند، و با حمايت و مساعدت انگليسيها بود كه وي به
فرمانروايي خود ادامه داد و حداقل 150 ميليون دلار از پولهاي خود را در بانك لندن پسانداز كرد. به يقين ميتوان گفت رضاشاه حامي آلمان نبود. (1)علاوه بر اين رضاشاه پس از كنارهگيري، تحت حمايت انگلستان به سرعت از ايران خارج شد و از خشم و غضب مردم كشورش در امان ماند. پسر ارشد او، محمدرضا، بر تخت پادشاهي تكيه زد. رضاشاه تا فرا رسيدن مرگش در جولاي 1944 به همراه خانواده خود در جنوب آفريقا، يك زندگي اشرافي و بيدغدغهاي را سپري كرد. وي همچنين به حساب بانكي خود در لندن و نيويورك دسترسي كامل داشت. چنين رفتاري، شايسته شاهي نيست كه «حامي آلمان» بوده است. همچنين، همان طور كه اين پژوهش روشن خواهد ساخت، اين ادعا كه رضا شاه به دليل ديكتاتور بودن از قدرت بركنار شد نيز پوچ است. انگليسيها [كه خود] به رضا كمك كردند ارتشي سركوبگر تأسيس كند، اكنون از مستبد بودن او شكايت داشتند! چرا ايران مورد تهاجم قرار گرفت؟ همان طور كه حوادث سال 1925 نشان داده است، انگلستان ميتوانست با توسل به شيوههاي ديگري تغييراتي را در نظام شاهنشاهي به وجود آورد. همانگونه كه در پژوهشي ديگر كه بر اساس اسناد وزارت امور خارجه ايالات متحده انجام دادهام آمده است، با فرا رسيدن سالهاي پاياني دهه 1930 زوال استبداد رضا شاه آشكار شد و بروز انقلاب و سرنگوني رژيم پهلوي امري محتمل بود. در حمله نيروهاي انگليسي و روسي به ايران پوسيدگي اين رژيم به وضوح ديده ميشود. با آغاز حمله، بنياد ارتش و پليس ايران فرو ريخت و اركان حكومتي از هم پاشيد. (2)هدف از اين حمله كه به رهبري انگلستان
1) رضاشاه هنگام كنارهگيري از سلطنت، يكي از ثروتمندترين مردم جهان بود. بر اساس بايگاني وزارت خارجه ايالات متحده، وي نزديك به 50 ميليون دلار در بانك تهران، 18 ميليون دلار در بانكهاي نيويورك و حداقل 100 ميليون دلار در بانكهاي لندن، ذخيره كرده بود. وي همچنين مقادير نامشخصي در بانكهاي سوئيس سرمايهگذاري كرده بود. وي به بهانه خريد تسليحات، عوايد حاصل از فروش نفت ايران را به حسابهاي شخصي خود در اين بانكها واريز ميكرد. اين وجوه بخش اعظم مبالغي را كه ذكر كرديم شامل ميشوند. براي دريافت اطلاعات و اسناد بيشتر در اين باره رجوع كنيد به:Majd, Great Britain and Reza Shah, 267-330.، وي همچنين 7000 دهكده را تصاحب كرد و مناطق وسيعي از اراضي ايران را به املاك شخصي خود اضافه نمود. مراجعه كنيد به:Mohamad Gholi Majd, Resistance to the Shah: Landowners and VIama in Iran انتشارات دانشگاه فلوريدا، 2000، صص 71- 33.
2) Majd, Great Britain and Reza Shah صص 376-365، براي مشاهده مستقيم اسناد مربوط به حوادث رشت به دنبال اشغال شمال ايران توسط روسها رجوع كنيد به مجد، مقاومت در برابر شاه، صص 24-19.
صورت گرفت، نجات رژيم پهلوي و ابقاي تسلط بر ايران بود. انگلستان در اين كار به موفقيتي شگفت دست يافت.
سرگذشت رضا شاه به خوبي روشن كننده حوادث 62 سال بعد است؛ زماني كه ديكتاتور عراقي، صدام حسين، در حملهاي كه به رهبري آمريكا صورت گرفت، از حكومت ساقط شد.
در هر دو نمونه، ارتشي كه مردم كشور را مرعوب خود ساخته بود، در برابر مهاجمين هيچ مقاومتي نكرد. همان طور كه در سال 1941 اثري از ارتش رضا شاه ديده نشد، [با آغاز حمله آمريكا] گارد رياست جمهوري صدام نيز مضمحل شد. در هر يك از اين موارد، سقوط ديكتاتور با هلهله و شادماني همراه بود. شباهتهاي اين دو ديكتاتور، چيزي بيش از سرنگوني آنها است. هر دوي آنها با كمك و حمايت خارجي به قدرت رسيده و به حكمراني خود ادامه دادند؛ هر دو ديكتاتور با مردم خود وحشيانه رفتار ميكردند؛ هر دوي آنها با چپاول منابع نفتي كشور خود زندگي مرفهي فراهم آورده و اموال فراواني در بانكهاي خارجي انباشته بودند؛ و زماني كه ادامه حكومت آنها نامطلوب ارزيابي شد، از جايگاه حكمراني به زير كشيده شدند. اندكي پيش از آغاز حمله به ايران، سخنان بسياري در مورد چپاول اموال [مملكت] به گوش مي رسيد، اما بلافاصله پس از سرنگوني ديكتاتور، اين موضوع به دست فراموشي سپرده شد و كسي در مورد آن حرفي به ميان نياورد. در هر دو مورد، كذب بودن دلايلي كه براي تهاجم و «تغيير رژيم» اقامه ميشود، آشكار است. اظهار نگراني در مورد سلاحهاي كشتار جمعي عراق واقعيت نداشت، چرا كه اين نسل از سلاحها با موافقت دولت ريگان در اختيار عراق قرار گرفت. در خلال جنگ ايران و عراق، طي سالهاي 88-1980، زماني كه همين سلاح عليه نيروهاي ايراني و كردهاي عراقي به كار گرفته شد، هيچ اعتراضي شنيده نشد و كسي عراق را محكوم نكرد. علاوه بر اين، بسيار بعيد بود كه صدام از اين سلاحها عليه نيروهاي آمريكايي و متحدانش استفاده كند، زيرا در جنگ خليج فارس در سال 1991 نيز اين سلاحها را عليه نيروهاي تحت رهبري آمريكا به كار نبرد. دلايلي كه بعدها در حمله به عراق اعلام شد، پايه محكمتري نداشت. ابراز نگراني در مورد استبداد و بيرحمي صدام نسبت به مردم عراق نيز، بي اساس بود. در دهه 1970 صدام را به قدرت رساندند و به مدت سه دهه، به ويژه در دهه 1980، از او حمايت كرده و
به ياريش شتافتند. بنابراين اظهار «دلسوزي»هاي بعدي براي مردم عراق به خاطر بدبختيهايشان باوركردني نبود. در ماه مارس سال 1991، ايالات متحده پس از آنكه شيعيان و كردهاي عراق را به قيام عليه صدام تشويق كرد، با خيال راحت چشمهاي خود را بر قتل عام شيعيان و كردها به دست صدام بست. يك فرد بدبين ممكن است ادعا كند كه همه اين كارها براي آن بود كه صدام بتواند دشمنانش را درهم بشكند و براي دوازده سال ديگر بر مسند قدرت تكيه كند. از آنجا كه در سال 2003 صدام جز براي مردم كشور خود، براي هيچ كشور ديگري تهديد قلمداد نميشد و از آنجا كه وي هيچگونه دخالتي در حادثه تروريستي 11 سپتامبر 2001 نداشت، چرا ايالات متحده تصميم گرفت به عراق يورش ببرد و او را از مسند قدرت به زير كشد؟ سرنگوني رضا شاه در سال 1941 بينش خوبي در اين باره به ما ميدهد. در سال 2000 كاملاً آشكار بود كه صدام حسين و سنيها بيش از اين توانايي اداره قدرت را ندارند؛ و انقلابي اسلامي، نظير انقلاب ايران در راه است. رژيم صدام نيز همچون رژيم شاه پوسيده بود. اين پوسيدگي به حدي بود كه بلافاصله پس از حمله نيروهاي تحت رهبري آمريكا رژيم صدام از هم پاشيد. حمله آمريكا به عراق در سال 2003، همچون حمله انگلستان به ايران در سال 1941، با هدف جلوگيري از وقوع يك انقلاب؛ و حفظ كنترل آن كشور از طريق به قدرت رساندن شيعيان و كردها در عراق انجام گرفت. آمريكا به تقليد از تجربه موفق انگلستان در اشغال ايران در سال 1320؛ و با اطمينان به پيروزي ماجراجويي نابخردانهاي را در عراق آغاز كرد. اما ماجراي عراق بسيار سختتر بود؛ زيرا در آنجا كل نظام بايد تغيير ميكرد. در ايران سال 1320، فقط آنكه در رأس قدرت بود كنار زده شد؛ و در روزهاي 25 تا 30 اوت با اينكه عملاً هيچ دولتي بر سر كار نبود، هيچ غارت و هرج و مرجي در تهران رخ نداد. اما بغداد، برخلاف تهران، به هنگام اشغال به دست نيروهاي آمريكايي، همچون زمان ورود نيروهاي انگلستان در 11 مارس 1917، دستخوش غارت و هرج و مرج گستردهاي شد. (1)
انتشارات دانشگاه آمريكا، 2006، صص 307-305. براي مشاهده اسناد مربوط به غارت بصره در 22-17 نوامبر 1914، در زمان اشغال اين شهر توسط انگليسيها، به همان منبع صص 88-85 رجوع كنيد.
1) براي مشاهده گزارش مفصل اُسكار اس هينزر، كنسول آمريكا در مورد غارتگري هاي 11-10 مارس 1917 در بغداد و همچنين پاسخ بريتانيا به آن رجوع كنيد به:Mohamad Gholi Majd, Iraq in World War I: From Ottoman Rule to British Conquest.
خاورميانه پس از جنگ جهاني اول
آخرين فصل تاريخ خاورميانه با جنگ جهاني اول آغاز ميشود كه اين منطقه را دست خوش تغييرات شگرفي كرد. علاوه بر اضمحلال امپراطوري عثماني، تمام سرزمينهايي كه ميان هند و مصر قرار داشت، تحت تصرف و نفوذ انگلستان درآمد. كشورهاي ايران (كه پيش از نوامبر 1934 با نام فارس شناخته ميشد)، عراق، سوريه، عربستان و فلسطين در اين منطقه قرار داشتند. در توافقنامه مخفي ماه مارس 1915، انگلستان، روسيه و فرانسه بر سر تقسيم امپراطوري عثماني و ايران به تفاهم رسيده و خاور نزديك را ميان متحدين تقسيم كردند. در قراردادي جداگانه ميان انگلستان و روسيه، آن تقسيمبندي كه روسيه و انگلستان در سال 1907 با يكديگر بر سر آن به تفاهم رسيده بودند تغيير كرد و مناطق نفتي كه به تازگي كشف شده بود(1)، ضميمه قلمرو انگلستان شد. در مقابل، انگلستان، حاكميت روسيه را بر استانبول و تنگه داردانل پذيرفت. بلافاصله پس از اين قرارداد و به دنبال پيروزي نيروهاي انگلستان در جنوب عراق در آوريل 1915، انگلستان سهم خود از ايران را به تصرف درآورد. هم زمان، روسيه نيز نيمه شمالي ايران را كه در قرارداد 1915 به او اختصاص يافته بود، اشغال كرد. در مارس1916، تقسيم دو فاكتوي ايران ميان روسيه و انگلستان كامل شده بود. توافق سايكس ـ پيكو در ماه مه 1916 تقسيم فلسطين و سورية بزرگ را ميان انگلستان و فرانسه به انجام رساند. پس از انقلاب بلشويكي و خروج روسيه از ايران، انگلستان به دنبال فتح عراق، نيمه شمالي ايران را نيز تصرف كرد. در اكتبر 1918، زماني كه تركية شكست خورده و مغلوب درخواست صلح كرد، انگلستان منطقه وسيعي را كه ميان هند و مصر قرار داشت، تحت كنترل خود درآورد. بدون ترديد، اين دستاورد، بزرگترين دستاورد استعماري در تاريخ معاصر است. با اينكه جنگ تمام اين منطقه را ويران كرده بود، بيشترين خسارات بر ايران تحميل شد. در ايران 9 تا11 ميليون انسان يا به تعبير
1) در مورد همكاري ابن سعود با بريتانيا رجوع كنيد به: Majd, Iraq in World War I، ص 276.
ديگر، نيمي از جمعيت كشور در اثر قحطي جان باختند.(1)شكي نيست كه اين قحطي، كار انگلستان را در تسلط بر ايران و حفظ كنترل آن در دهههاي بعد تسهيل كرد. اين قحطي، جامعه ايران را ويران كرد. به دنبال جنگ جهاني اول، انگلستان و فرانسه براي خلق «ملت-كشورهاي مدرن» در خاورميانه دست به كار شدند. در همان زمان كه فرانسه در سوريه و لبنان جمهوري ايجاد كرد؛ انگلستان در عراق، اردن و عربستان سعودي، يك نوع شاهنشاهي موروثي خلق كرد. در كشورهاي عربي، پادشاهان از ميان شيخهاي عرب سني انتخاب شدند. اين افراد كساني بودند كه در جنگ جهاني اول به كمك انگلستان شتافته بودند. ابن سعود پادشاه عربستان شد، كشوري كه به تازگي تأسيس شده بود. يكي ديگر از شيوخ عربستان، پادشاه هاشمي اردن شد در حالي كه پسر عموي وي در سال 1921 پادشاه هاشمي عراق گرديد. جدا از تحميل پادشاهي سني بر عراق شيعه، مرزهاي شمالي عراق جديد نيز كاملاً آشفته و نامشخص بود. گزارش كنسولگري آمريكا در بغداد در تاريخ 28 فوريه 1921 حاوي اظهارات ذيل ميباشد: به سختي ميتوان گفت خطي كه به واسطه معاهده سورس (Sevres) به عنوان مرز تعيين شده، منطقي يا ثابت است. مرز شمالي بينالنهرين كاملاً آشفته است و نيم ميليون كرد را ضميمه قلمرو اعراب كرده است. بنابراين موقعيتي خلق شده كه نگهداري آن نيازمند نيروي دائمي است.»(2)
** Lord Balfour.
.Mohamad Gholi Majd, Oil and the Kiling of the American Consul in Tehran، انتشارات دانشگاه آمريكا، 2006، ص 5.
پادشاهي هاشمي در سال 1958 پاياني سخت را تجربه كرد. بيست سال بعد، پادشاهي پهلوي نيز به سرنوشت همتاي عراقي خود دچار شد. در كنفرانس صلح ورساي، ايران موفق نشد پرونده خود را مطرح كند. تلاشهاي آمريكا براي تضمين بررسي دادخواست ايران در كنفرانس، مخالفت شديد انگلستان را برانگيخت. اين امر موجب درگيري لفظي ميان وزير امور خارجه آمريكا، ربرت لنسينگ،* و همتاي انگليسي او، لرد بالفور،** شد. به دنبال امضاي توافقنامه 9آگوست 1919 ميان انگلستان و ايران، اختلافات آشكار آمريكا و انگلستان سر باز كرد. به موجب اين قرار داد، انگلستان رسماً امور مالي و نظامي ايران را به دست گرفت. با انعقاد قرارداد نفتي سن رمو در آوريل 1920 اين تنش شدت بيشتري يافت. در اين قرارداد، منابع نفتي خاورميانه رسماً ميان انگلستان و فرانسه تقسيم شد و ايالات متحده هيچ سهمي از اين قرارداد نبرد. جاي تأمل است كه بررسي نقش تنش انگليس ـ آمريكا و ديپلماسي اين دو كشور در شكل دادن به سرنوشت خاورميانه پس از جنگ جهاني اول، عموماً مورد غفلت واقع شده است. سرچشمه اين تنش، بدگماني آمريكا نسبت به عملكرد انگلستان بود. آمريكا تصور ميكرد انگلستان به دنبال انحصار منابع نفتي منطقه بوده و درصدد محروم كردن اين كشور از منابع نفتي عراق و ايران است. پس از اين، در ماههاي مه 1920 تا فوريه 1921، فعاليتهاي ديپلماتيك و تبادل نامه ميان دولت آمريكا و انگلستان و همچنين تعامل شركتهاي نفتي اين دو كشور افزايش يافت. با فرا رسيدن فوريه 1921، طرح كلي يك «تفاهم نامه نفتي» آمريكايي- انگليسي پيريزي شد و تنشها به شدت كاهش يافت. اين تفاهمنامه نفتي در مه 1921 نهايي شد. به دنبال اينتفاهم، انگلستان «درهاي» عراق را به روي شركتهاي نفتي آمريكايي گشود و «فرصتي برابر» براي آنها فراهم آورد. در مقابل، ايالات متحده سلطه بي قيد و شرط انگلستان را بر ايران و منابع نفتي اين كشور، به رسميت شناخت.(1)اگرچه قرارداد آگوست 1907 انگلستان ـ روسيه بسيار مورد توجه مورخان قرار گرفته، اما اهميت قرارداد نفتي 1921 انگلستان ـ آمريكا در تعيين سرنوشت ايران (و عراق)، همچنان ناشناخته باقي مانده است. بلافاصله پس از كشف نفت در «منطقه بيطرف» ايران در سال 1908، قرارداد 1907 انگليس ـ روسيه به حالت تعليق درآمد و در سال 1914 عملاً بياثر بود و به همين دليل در مارس 1915 «اصلاح» گرديد.(2)در مقابل، تفاهمنامه انگليس ـ آمريكا نقش تعيينكنندهاي در شكل دادن به سرنوشت ايران بازي كرد. آمريكا در مقابل كودتاي سوم اسفند 1299 هيچ واكنشي نشان نداد. بي تفاوتي آمريكا در اين مورد، تضاد شديدي با واكنش اين كشور در مقابل معاهده 1919 انگليس ـ ايران داشت
كه البته با توجه به تفاهم نفتي مذكور قابل درك است. همانگونه كه اشاره شد، انگلستان علاوه بر تأسيس پادشاهيهاي جديد در كشورهاي عرب، پادشاهي جديدي نيز در ايران بنا كرد. انگليسيها با سرنگون كردن قاجارها كه در دهه 1780 به قدرت رسيدند، خاندان پهلوي (1925- 1979) را به پادشاهي رساندند. همان طور كه در اين كتاب تشريح شده است، مهندسي سلطنتي انگلستان در ايران، تابع تاكتيك رضايت دولت آمريكا بود. وضع موجود تا زمان درگيري نظامي آمريكا در خاورميانه در جنگ جهاني دوم و پس از آن، ثابت بود. اين وضعيت در «تشخيص» 10 مارس 1942 رييسجمهور [آمريكا] چنين تشريح شده است: «آقاي استتينيوس* عزيز! به منظور عملي ساختن اختياري كه ذيل فرمان اجرايي شماره 8926 در تاريخ 28 اكتبر 1941، به شما به عنوان متولي وام و اجاره، تنفيذ شده است و به منظور قادر ساختن شما براي سازمان دادن كمكهاي وام و اجاره به دولت ايران، بدين وسيله اعلام ميدارم كه دفاع از دولت ايران براي صيانت از ايالات متحده، حياتي محسوب ميشود، ارادتمند شما، فرانكلين دي روزولت.»(1)خانواده پهلوي كه از سوي آمريكا حمايت ميشد، عميقاً نامحبوب بود. ادامه حكومت اين خاندان، دائماً به حمايت و دخالت خارجي نياز داشت. مثال بارز اين حمايت، در كودتاي 1332 ديده ميشود. كودتاي 1332 به پشتيباني آمريكا و انگليس صورت گرفت و دومين شاه پهلوي را مجدداً بر مسند قدرت نشاند. زوال اتحاد شوروي، رژيم پهلوي را محكوم به فنا كرد. با آشكار شدن علائم زوال روسيه در دهه 1970، فاصله گرفتن دولت كارتر از خاندان پهلوي آغاز شد. رژيم پهلوي با محروم شدن از حمايتهاي آمريكا، به سرعت سرنگون گرديد. اين بار هم مانند شهريور 1320، اركان ارتش، پليس و ژاندارمري ايران از هم گسست.
1919- 1925
هدف اين كتاب نگارش تاريخ ايران در فاصله سالهاي 1919 تا 1930، با تكيه بر اسناد
1) نامه فرانكلين دي روزولت به استتينيوس، 133/20/891 ، مورخ 10 مارس 1942.
بايگاني وزارت خارجه آمريكا است؛ دهه آغازين روابط ايران و آمريكا و دورهاي پر حادثه كه در آن، خاندان قاجار سرنگون شد و پهلويها به قدرت رسيدند. اين پژوهش به دو بخش تقسيم شده است. در فصلهاي دوم تا دهم به پيش زمينه و چگونگي تأسيس سلطنت پهلوي ميپردازند؛ و در فصلهاي يازدهم تا پانزدهم، به نحوه تثبيت اين خاندان جديد پرداخته شده است. تا كنون پژوهش تاريخي مفصلي درباره حوادث سالهاي 1919 تا 1930 ايران، بر اساس اسناد قابل اطمينان و به زبان انگليسي انجام نشده است. اميد است كه اين كتاب جبراني براي اين غفلت باشد. علاوه بر اين، علاقه و چشمداشت آمريكا به نفت ايران؛ و درگير بودن با سياست ايران از طريق مستشاران آمريكايي؛ و آثار باستاني ايران، راهآهن ايران، در كنار رابطه ديرپاي فرهنگي و ميسيونرهاي آمريكايي در ايران، موجب شده است كه بايگانيهاي ديپلماتيك آمريكا درباره اين برهه از تاريخ ايران، غني و سرشار از اسناد باشد. در پژوهشهاي پيشين خود بخشي از اين اسناد را به كار گرفتهام، اما بخش قابل توجهي از اين اسناد دست نخورده باقي مانده است.
انگلستان در جولاي 1918 كابينه وثوقالدوله را به قدرت رساند. در ماههاي آگوست تا دسامبر 1918 تلاش بسياري براي به زير كشيدن اين كابينه صورت گرفت، اما انگليسيها اين تلاشها را ناكام گذاشتند.(1)با فرا رسيدن ژوئيه 1919، وضعيت كابينه وثوق «تزلزل ناپذير» به نظر ميرسيد.
در فصل دوم اين كتاب، تداوم ثبات كابينه وثوقالدوله را تشريح كرده و سپس به اعلان قرارداد 9 آگوست 1919 ايران- انگليس و واكنشهاي متعاقب آن پرداختهام. مردم ايران كه مخالفت آمريكا را با اين توافقنامه ديدند، قوت قلب يافته و كابينه را به چالش كشيدند. نارضايتي روز افزون آمريكاييها از قرارداد نفتي سن رمو كه در آوريل 1920 ميان انگليس و فرانسه منعقد شد، تنشهاي موجود در كنگره و گزارش نفتي رئيس جمهور ويلسون به كنگره در مه 1920، به مردم ايران جرأت و جسارت بسيار بخشيد.(2)با افزايش مقاومتهاي مردمي و از كنترل خارج شدن استانهاي گيلان و
آذربايجان، وثوقالدوله در ژوئن 1920 استعفا داد و از كشور فرار كرد.
فصل سوم، فروپاشي كابينه او را توضيح ميدهد. همان طور كه اتفاقات بعدي نشان ميدهد، آشكار است كه در آن شرايط، معاهده ايران ـ انگليس كه در نظر مردم ننگين محسوب ميشد، قراردادي مطلوب بود. چرا كه دولت وثوقالدوله، همه آن چيزي بود كه ميان ايران و استبداد نظامي حايل شده بود. همچنين كاملاً روشن است با اينكه دولت آمريكا در لغو اين معاهده مؤثر بود، اما به زودي ايران را تسليم انگلستان كرد. كودتاي 21 فوريه 1921، استبداد نظامي مهارگسيختهاي را به مدت 60 سال بر ايران حاكم كرد و بدينگونه مسير انقلاب سال 1979 را هموار ساخت.
در فصل چهارم به كابينههاي موقت مشيرالدوله و سپهدار (ژوئن 1920 تا فوريه 1921) پرداختهام. اين دوره با نفوذ گسترده بازيگران آمريكايي- انگليسي و پيريزي تفاهمنامه نفتي هم زمان شده است.(1)تفاهم با ايالات متحده، معاهده ايران ـ انگليس را دوباره مطرح كرد: انگلستان توانست با برقرار كردن استبداد نظامي كه پس از كودتاي 21 فوريه 1921 به وجود آمد، هر چه بيشتر ايران را تحت كنترل خود درآورد. عدهاي معتقدند افزايش مخالفتها عليه كابينه سپهدار در پاييز 1920، منجر به كودتا شد. اين ادعا بسيار فريبنده است؛ بلكه بايد توجه داشت كه اين حوادث هم زمان با خداحافظي ويلسون و روي كار آمدن هاردينگ بود. علي رغم تفاهم نفتي، انگلستان به هيچوجه نميتوانست خطر كند. «ماجراي ژدس(2)» كه چندي پيش از كودتا صورت گرفت، بخشي از يك طرح زيركانه براي پيش دستي در برابر هرگونه واكنش معاندانه احتمالي آمريكا بود كه با موفقيت اجرا شد.(3)
فصل پنجم به بررسي كودتايي ميپردازد كه سرآغاز دوره جديدي در تاريخ ايران است. در اين كودتا سرهنگ رضاخان، يك افسر قزاق گمنام به قدرت رسيد؛ و بلافاصله پس از كودتا «فرماندهي كل قوا» و وزارت جنگ را به عهده گرفت. فصل پنج همچنين به توصيف شرايط پس از كودتا و دستگيري افراد برجسته ميپردازد. در فاصله 30 ماه پس از كودتا و انتصاب رضاخان به عنوان نخستوزير (فوريه 1921 تا اكتبر
1923)، شش كابينه جاي خود را به ديگري دادند و در هر شش دوره رضا وزير جنگ بود. در روزهاي توالي اين كابينههاي «رنگارنگ»، بنيان يك استبداد نظامي ريخته شد. با حمايتهاي انگليس، ارتش دائمي بزرگي به وجود آمد كه كنترل دولت بر مناطق دوردست كشور را ممكن ميساخت. اين ارتش به سلاحي خطرناك عليه مخالفين وزير جنگ تبديل شد. همان طور كه در فصل شش تبيين شده است، در پاييز 1922، ميان نخستوزير وقت، قوامالسلطنه و رضا منازعه سختي درگرفت. رضا به پشتيباني ارتش، از اين ميدان پيروز بيرون آمد. به مدد همين پشتيبان، صعود دائمي وزير جنگ ممكن شد. در اكتبر 1923 احمدشاه كه مرعوب اين قدرت روز افزون شده بود، او را به نخستوزيري منصوب كرد و خود كشور را ترك گفت. در مارس 1924، اندكي پس از انتصاب رضا به نخستوزيري، در حالي كه او وزارت جنگ و فرماندهي كل قوا را نيز در اختيار داشت، سعي كرد ايران را به يك جمهوري تبديل كرده و خود را رئيسجمهور بخواند.
در فصل هفتم چرايي ناكامي وي در اين راه آمده است. اين ناكامي، مردم ايران را تشويق كرد تلاش كنند خود را از استبدادي كه به تازگي پا گرفته بود، برهانند. همانند اكتبر 1922، باز هم با دخالت ارتش، رضا بر مسند خود باقي ماند. اما در ژوئن 1924، مخالفت با ادامه حكمراني او افزايش يافت و حملات روزنامهها روز به روز جسورانهتر شد. در جولاي 1924 آشكار بود كه رضا وضعيت خوبي ندارد. من گزارشي مستند از قتل معاون كنسول آمريكا در تهران در تاريخ 18 جولاي 1924، تهيه كردهام. (1)اين جنايت دستاويز خوبي براي رضا بود تا با اعلان حكومت نظامي مخالفين خود را دستگير و قدرت خود را حفظ كند.
ماجراي شيخ محمره و «آزادسازي» عربستان (خوزستان) در فصل هشتم مورد بررسي قرار گرفته است. بلافاصله پس از ماجراي «جمهوري» و قضيه ايمبري*(2)معلوم شد كه تمام اين قضايا صرفاً نمايشي به كارگرداني انگليسيها بوده تا موقعيت متزلزل رضا تثبيت شود. در نوامبر 1924، رضا ارتش خود را به سمت خوزستان گسيل داشت.
جايي كه شيخ محمره (شيخ خزعل) سر به شورش برداشته و دولت ايران را به مبارزه طلبيده بود. شيخ خزعل سالها تحتالحمايه انگليسيها بود. پس از رد و بدل شدن «تلگرافهاي بسيار»، شيخ «تسليم شد» و «درخواست عفو» كرد و «بخشيده» شد. در آوريل 1925 شيخ خزعل بيدفاع كه متقاعد شده بود از بصره بازگردد، دستگير و به تهران منتقل شد. تنها گذاشتن شيخ محمره، بخشي از سياست جديد انگلستان بود. در اين سياست، «رهبران جزء» به نفع حكومت مركزي رضا، بايد قرباني ميشدند. فصل هشتم به سوء تدبير نظامي در جنوب ايران و قتل كاكس*(1)ميپردازد. قتل كاكس كه بلافاصله پس از كشته شدن ايمبري رخ داد و واكنش انگلستان به اين حوادث، «اطلاعات جالبي» را در مورد ديپلماسي انگلستان در اختيار ميگذارد. رضا بلافاصله پس از بازگشت از جنوب، بار ديگر سعي كرد كه شاه غايب را خلع و خود را جانشين او كند. «شكست نهضت نايبالسلطنه» در فوريه 1925، كه در فصل نهم توضيح داده شده، رضاخان را به حدي تضعيف كرد كه موري** (2)فكر ميكرد كه كار رضاخان «به پايان» رسيده است. البته مشخص بود پيشبيني سقوط قريبالوقوع رضاخان، اغراقآميز است. اما پس از ترميم مختصري كه در ماههاي آوريل تا ژوئن 1925 صورت گرفت، در آگوست 1925، بار ديگر رضا در موقعيت وخيمي قرار گرفت و مجبور شد در تلگرافي از شاه خواهش كند به كشور بازگردد. اعلان بازگشت شاه، پاسخ مرسوم انگليسيها را در پي داشت؛ يعني خلق يك «بحران» با به راه انداختن شورشهاي شهري. اما «بلواي نان» در سپتامبر 1925 بيش از پيش موقعيت ضعيف رضا؛ و ضرورت انجام اقدامي مؤثر براي ابقاي وي بر مسند قدرت را آشكار ساخت. خيزش او به سمت تخت پادشاهي، حركتي تدافعي براي ابقاي وي بر مسند قدرت بود. همان طور كه در فصل دهم به تفصيل آمده است، عليرغم تأمين امنيت موقعيت رضا، روشن بود كه ابقاي او بر مسند قدرت، روز به روز دشوارتر ميشود. پس از اين بود كه «جنبش ملي»، سلسله قاجار را خلع كرد و رضا پهلوي را به عنوان شاه «برگزيد». اين سومين باري بود كه تلاش ميشد رضا به رياست مملكت برسد، به همين دليل تجارب به دست آمده از
«جنبش جمهوري» و قضيه نايبالسلطنه به خوبي مورد استفاده قرار گرفت. در اين فصل، شاهد نمونهاي از گزارشهاي ديپلماتيك آمريكا خواهيم بود كه نقش انگليس را در به سلطنت رساندن رضا پهلوي مدنظر قرار دادهاند.
پس از اينكه انگلستان توانست شخص موردنظر خود را بر تخت پادشاهي بنشاند، فرانسه نيز نارضايتي خود را آشكار ساخت. فصل دهم با توصيف جشن تاجگذاري شاه جديد به پايان ميرسد.
ارتش، پايگاه قدرت داخلي پهلوي را تشكيل ميداد و روشن بود كه قدرت رضا شاه بر بنياني ضعيف بنا نهاده شده است. در ژوئيه 1926، اندكي پس از رسيدن رضا شاه به تخت شاهنشاهي، مستشار آمريكايي امور مالي ايران، آرتور ميليسپو، گزارشي مفصل از فساد در ارتش ايران تهيه و به گروهي منتخب از وزرا ارائه كرد. اين گزارش كه در فصل يازدهم آورده شده است، تصويري نابسامان از وضعيت ارتش ارائه داده و فرا رسيدن اوضاع وخيمي را هشدار ميدهد. همان طور كه ميليسپو پيشبيني كرد، در تابستان 1926، نافرمانيهاي گستردهاي در خراسان و آذربايجان رخ داد. علاوه بر اين، شورشي هم در كردستان در جريان بود؛ و به دنبال آن نيز توطئه خطرناك در ارتش كشف شد و تلاش سرهنگ پولادين براي كشتن رضا شاه در آخرين لحظات عقيم ماند. اگر چه توطئهگران به شدت مجازات شدند؛ اما همه اينها تأكيدي بود بر سست بودن پايههاي سلطنت پهلوي. تغيير مدام وزرا و «بحرانها» و ترميم پياپي كابينهها، در سالهاي 1926 و 1927 از وضعيت ناپايدار سياسي در آن زمان حكايت ميكند. حتي در مجلس ششم، كه مطابق با خواستههاي پهلوي «انتخاب شد» و در جولاي 1926 كار خود را آغاز كرد، نشانههايي از استقلال رأي و تمرد از منويات ملوكانه ديده ميشود. سياستهاي مرموز و پر از خدعة خيانت و جنايات، نظير سوءقصد به مدرس، در فصل دوازدهم تشريح شده است. براي فائق آمدن بر شرايط نابسامان و بيثبات سياسي، در فوريه 1927 دولتي روي كار آورده شد كه رياست اسمي آن با مستوفيالممالك بود؛ اما تمام قدرت اجرايي در دست وزراي «سهگانهاي» بود كه تنها در مقابل شاه پاسخگو بودند. كنترل ارتش و دستگاه امنيتي نيز در دست شاه بود. تعيين اين شوراي «سه نفره»،
نشان از آغاز تثبيت سلطنت پهلوي دارد. حتي با تغيير نخستوزير، اين شوراي سه نفره كه عبارت بودند از تيمورتاش، فيروز و داور، همچنان به كار خود ادامه ميداد. در ژوئن 1929 فيروز از پست خود عزل و سپس دستگير شد. اما دو نفر ديگر همچنان به كار خود ادامه دادند. اخراج ميلسپو در ژوئن 1927، به بدنامي گسترده رژيم پهلوي دامن زد. در مه 1927 تغييراتي در نظام قضايي كشور رخ داد. با انجام اين تغييرات، روحانيت از دخالت در امور قضايي منع شده و از وزارت دادگستري اخراج شدند. اندكي پس از اخراج ميلسپو، مخالفت روحانيون بيشتر شد. قرارداد ايران ـ روسيه در اكتبر 1927 و واگذاري امتياز انحصاري شيلات به روسيه، مردم و روحانيون را هر چه بيشتر عليه حكومت تحريك كرد. با تصويب قانون اسناد زمين در فوريه 1928 اين مخالفتها ادامه يافت. اين قانون، قدرت و معيشت روحانيون شيعه را تضعيف ميكرد. علاوه بر سركوبي روز افزون مردم، رژيم در سال 1928 اقدام به تأسيس «احزاب سياسي» ساختگي كرد. اين احزاب، نمونههاي اوليه احزاب سياسي دهه 1960 و 1970 بودند. خلاصه اينكه در ژوئيه 1928، يك نظام استبدادي ظالم استقرار يافته بود و رژيم پهلوي آماده نابود كردن مخالفين خود بود كه روحانيون شيعه، مهمترين آنها بودند.
بدگماني و دشمني متقابل روحانيون شيعه و رژيم پهلوي كه در فصل سيزدهم بدان پرداختهام، عميقتر شد. بيشتر مردم معتقد بودند رضا شاه بهايي است. بدرفتاري با علما و قرار گرفتن بهائيان در پستهاي مهم دولتي، بيش از پيش بدگماني روحانيت را تشديد كرد. در 24 مارس 1928، يا چند روز پيش يا پس از آن، در رويدادي كه احتمالاً در تاريخ ايران بيسابقه است، رضاشاه شخصاً يك روحاني شيعه را در حرم مقدس قم مورد ضرب و شتم قرار داد. در پي هفتمين دوره انتخابات مجلس در تابستان 1928، رژيم به سمت سركوب بيشتر مخالفين روحاني خود پيش رفت. در اين ميان، ميتوان به سركوب مدرس اشاره كرد كه پس از شكست در انتخابات، دستگير و تبعيد شد. شرح اين حوادث در فصل سيزدهم آمده است. در دسامبر 1928، مجلس متمم قانون ثبت اسناد و املاك را تصويب كرد. همچنين در اين مجلس تحت عنوان «قانون اصلاح لباس»، حمله اصلي به روحانيت تصويب گرديد. اين قانون، مردها را ملزم ميساخت به جاي كلاه مخروطي شكل يا دستار، «كلاه پهلوي» به سر كرده و به جاي پوشش سنتي ايراني، لباسهاي مدل اروپايي به تن كنند. زنان نيز حق استفاده از
نقاب را در انظار عمومي از دست دادند. اين اقدامات مخالفت شديد روحانيون شيعه و افراد متدين را در پي داشت. دولت در پاسخ به اين مخالفتها، در تابستان 1929 روحانيون بسياري را دستگير و موفق شد مخالفان روحاني را عجالتاً سركوب كند. با مطالعه اين اسناد ميتوان دريافت كه چرا روحانيون ايران در جريان انقلاب اسلامي 1979، تا بدان حد از رژيم پهلوي نفرت داشتند؛ و چرا آيتالله خميني كه در زمان رضاشاه طلبهاي جوان بود، از شخص رضا شاه چنان كينه عميقي به دل داشت. همچنين حوادث سال 1928 افغانستان نشان داد كه ايران نيز بر لبه تيغ قرار دارد. حكومت افغانستان با انجام اقداماتي مشابه مخالفت مردم را برانگيخت و در نتيجه پادشاه اين كشور مجبور به فرار شد.
مقاومت در برابر اصلاحات، كه شامل شورشهاي گسترده عشاير در سال 1929 ميشود، در فصل چهاردهم تشريح شده است. يكي از مهمترين شورشها، شورش قشقايي بود كه به كمك نيروي نظامي و با سختي فراوان سركوب شد. «آرام ساختن» مناطق عشايرنشيني، اقداماتي تند و خشن ميطلبيد. مانند جابجايي اقوام لر به منظور دور ساختن آنها از منطقه خود در سالهاي 1929 و 1930. اين مبحث نيز در فصل چهاردهم بيان شده است. با فرا رسيدن سال 1930، مخالفت آشكار عشاير در هم شكسته شد و تعداد زيادي از سران عشاير كشته يا اعدام شدند. علاوه بر دستگيري بسياري از روحانيون و سران عشاير، رژيم پهلوي افرادي را نيز كه بيم دشمني آنها با رژيم ميرفت، زنداني كرد. از جمله اين افراد ميتوان به فيروز و صارمالدوله اشاره كرد. حتي ژنرال حبيبالله شيباني، افسري كه در سركوب شورشهاي كردستان و فارس نقش عمدهاي ايفا كرد؛ همچنين رئيس پليس تهران نيز از زندان و توهين و رسوايي جان سالم به در نبردند. ديري نگذشت كه حكومت ترور تلفات زيادي بر جاي گذاشت و قربانيان بسياري گرفت.(1)در اين سلطنت به ظاهر قانوني، رضا شاه بر مجلس قانونگذار و تمام قواي حكومتي، تسلط كامل داشت. در وزارت دربار، نوكري لايق و مطيع به نام تيمورتاش تحت فرمان او بود. اين كتاب با شرح وقايع 1930 به پايان ميرسد. بعد از پنج سال سلطنت، رضاشاه ظاهراً تمام مخالفتهاي آشكار را سركوب
1) Majd, Great Britain and Reza Shah ، صص 207-171
كرده بود. همان طور كه وزيرمختار آمريكا اشاره كرده، در سال 1931 پادشاهي رضا شاه پهلوي بيش از هر زمان ديگري در امنيت بود. پس از اين بود كه وخامت اوضاع، رژيم پهلوي را در سراشيبي سقوط انداخت، اما حمله نظامي آگوست 1941 به رهبري انگلستان، اين رژيم را از خطر سقوط نجات بخشيد.
عليرغم حمايتهاي بيدريغ انگلستان از دولت وثوقالدوله، تلاش براي سرنگون كردن كابينه وثوق ادامه داشت. فرانسيس وايت، كاردار سفارت آمريكا در 14 ژانويه 1919 در تلگرام خود چنين مينويسد: «در هفته گذشته تلاشهايي براي سرنگون كردن كابينه صورت گرفت... حمايت انگلستان از وثوقالدوله اين تلاشها را ناكام گذاشت و اكنون كابينه وي از هر زمان ديگري مستحكمتر است.» (1)
در تلگرام 16 ژانويه آمده است: «شاه اطمينان خود را نسبت به كابينه وثوقالدوله ابراز كرد. در حال حاضر كابينه وي بيش از هر زمان ديگري مستحكم به نظر ميرسد. كابينه تصميم گرفته است اجازه دهد دمكراتهاي تبعيدي، از قزوين بازگردند.»(2)وايت در 25 ژانويه گزارش ميدهد: «اوضاع در ايران بدون تغيير و آرام است. روابط شاه با كابينه كاملاً دوستانه و جايگاه كابينه بسيار مستحكم به نظر ميرسد.»(3)تفصيل ماجرا در گزارشي در همان تاريخ چنين آمده است: «به نظر ميرسد شاه و وثوقالدوله به اختلافات خود پايان داده و كابينه قدرتمندتر از هر زمان ديگري است... چند روز پيش
شاه عموي خود، نصرتالسلطنه را نزد وزيرمختار انگلستان فرستاد تا به او بگويد كه شاه دستورهاي اكيد داده است تمام توطئهها عليه كابينه فوراً پايان يابد. نصرتالسلطنه همچنين اضافه كرد، از آنجا كه به حمايت انگلستان از كابينه وثوق واقف بوده، شخصاً هيچ گاه [خود] در انديشه توطئه عليه اين كابينه نبوده است. اكنون تمام اين قضايا خاتمه يافته تلقي ميگردد.»((1)
891، مورخ25 ژانويه 1919
اما روابط انگليس و احمد شاه همچنان سرد باقي ماند. وايت در 28 مارس 1919 مينويسد: بر اساس اخبار محرمانهاي كه به من رسيده است، شاه با جديت در پي آن است كه براي استراحت به اروپا سفر كند. دولت انگلستان زمان فعلي را براي سفر شاه مناسب نميداند و در فراهم آوردن تسهيلات سفر شاه تعلل ميورزد... اخيراً توطئهها عليه رئيسالوزرا بسيار كمتر شده است و اگر شاه به اروپا برود. او نيز با اطمينان خاطر به سفر خواهد رفت.(2)در تلگراف 12 آوريل 1919 وايت چنين مينويسد: «دولت انگلستان قول داد تسهيلات سفر شاه را فراهم كند به شرطي كه شاه نيز تضمين كند در اروپا هيچ كاري برخلاف منافع انگلستان نكند. اما شاه سفر خود را به علت گرمي هوا تا فرا رسيدن پاييز به تعويق انداخته است. در نتيجه وثوقالدوله نيز به مسافرت نخواهد رفت.»(3)
جزئيات ماجرا در تلگرافي به تاريخ 14 آوريل 1919 چنين شرح داده شده است: «با پايان يافتن اختلافات شاه و وثوقالدوله در اواخر ژانويه، شدت توطئهها عليه كابينه بسيار كاهش يافت. سفارت انگلستان مصمم است از كابينه وثوقالدوله حمايت كند و او را حتيالامكان بر سر قدرت نگاه دارد. به دليل همين حمايتها موقعيت كابينه عملاً تزلزلناپذير شده است... وضع دولت به قدري مستحكم و اطمينانبخش است كه وثوقالدوله كه اخيراً وضع مزاجي مساعدي نداشته است، تصميم گرفته است براي استراحت به اروپا سفر كند. بر اساس اخبار محرمانهاي كه به من رسيده، شاه نيز بنا به دلايل مشابهي در صدد سفر به اروپا است. اما دولت انگلستان كه همه چيز را از اينجا كنترل ميكند، مطمئن نيست كه اكنون زمان مناسبي براي سفر باشد در نتيجه در فراهم آوردن تسهيلات سفر شاه تعلل ميورزد. در صورت مسافرت شاه به اروپا، به نظر
ميرسد كه وثوقالدوله نيز حتماً به اروپا خواهد رفت؛ زيرا در غياب وي، امكان هيچ تغييري در دولت وجود ندارد... شاهزاده صارمالدوله وزير ماليه، نصرتالدوله وزير عدليه و سپهدار وزير جنگ، سه عنصر اصلي و مؤثر كابينه هستند.» وايت در مورد روابط ايران و آمريكا چنين مينويسد: «نگرش بسيار دوستانه مردم ايران نسبت به ايالات متحده تغيير نكرده است و اقشار مختلف جامعه با ديده احترام و صميميت به آمريكا مينگرند. افراد بسياري خواهان روابط نزديك دو كشور؛ و براي تحقق اين امر مشتاقانه منتظر برقراري صلح هستند.» وايت روابط انگلستان و ايران را چنين توصيف ميكند:
روابط ايران و انگلستان مهمترين بخش روابط خارجي ايران است. در ظاهر كابينه فعلي زمام امور را به دست دارد، اما در پس پرده كاملاً پيرو تمنيات اين قدرت خارجي است. انگلستان ماهانه سيصد و پنجاه هزار تومان به ايران كمك مالي ميكند كه اين رقم تنها هزينههاي جاري اين كشور را برآورده ميسازد؛ در مقابل انگلستان انتظار دارد كابينه بر اساس خواستههاي او رفتار كند. همانطور كه در آخرين گزارش فصلي ذكر شد، اكنون ترديدي نيست كه سفارت انگليس مانع سفر هيأت ايراني به ايالات متحده شد؛ زيرا انگليسيها نميخواستند تبليغات اين هيأت، احساسات دوستانه آمريكاييها را نسبت به ايران برانگيخته يا موجب جلب توجه آنها به اهميت ايران شود. واضح است كه انگلستان در پي آن است كه ايرانيان تنها به كمك و حمايت او چشم بدوزند و اين بارها به اثبات رسيده است. به عنوان مثال وزيرمختار انگلستان در ايران، به يك تاجر معتبر زرتشتي گوشزد كرد كه انگلستان تنها كشوري است كه به ايران كمك ميكند و او نبايد در معاملات خارجي خود منافع انگلستان را در نظر نگيرد. چندي بعد سفارت انگلستان به بهانه اينكه اين تاجر زرتشتي با اهداف سياسي به آمريكا سفر ميكند و درصدد است براي استخدام مستشار اقتصادي رايزني كند، از اعطاي تسهيلات به وي دريغ كرد و مانع سفر او شد... مدتي پيش از امضاي توافقنامه آتش بس در اواخر نوامبر، كلنل والاس، نماينده شركت نفت ايران و انگليس، براي كسب امتيازات بيشتر به تهران آمد. مهمترين مسئلهاي كه در جريان مذاكرات كلنل والاس با مقامات ايران مطرح شد، امتياز تأسيس خط آهن از محمره، يا هر بندر ديگر در خليج فارس، به
سمت لرستان (خرم آباد و بروجرد)، و ادامة آن از طريق سلطان آباد يا همدان به سمت تهران، بود. والاس همچنين در اين مدت مذاكرات خود را با خوشتاريا *(1)، تاجر گرجستاني، پيگيري كرد. خوشتاريا امتياز بهرهبرداري از تمام معادن استانهاي گيلان، مازندران و استرآباد را در اختيار دارد.(2)
البته اين تنها اشارهاي به امتيازات خوشتاريا بود و در پژوهش ديگري داستان اين تاجر گرجي شرح داده شده است.(3)
در هفتم جولاي 1919 وايت مينويسد:
... انگلستان منافع بسياري را در ايران دنبال ميكند و همان طور كه ذكر شد به نظر ميرسد سرمايهگذاران انگليسي آمادهاند هر چه سريعتر ساخت راه آهن را آغاز كرده و از منابع اين كشور بهرهبرداري كنند. طي چند ماه اخير رويكرد كابينه در دادن امتياز به انگلستان دستخوش تغييراتي شده است. شش ماه پيش كابينه دست خود را در انتخاب كشور خارجي براي گرفتن كمك مالي و دادن امتياز باز ميديد و بنابراين براي به كار گرفتن مستشاراني از آمريكا، فرانسه و ديگر كشورهاي بيطرف، وارد مذاكره شد. اين در حالي بود كه اقتصاد ايران بدترين دوران خود را پشت سر ميگذاشت و خزانه كشور حتي براي تأمين ضروريترين هزينههاي جاري دولت، بودجه كافي در اختيار نداشت. دولت انگلستان انگيزه و آمادگي كافي براي كمك به ايران داشت. از زمان روي كار آمدن كابينه وثوقالدوله در آگوست 1918، انگلستان ماهانه سيصد و پنجاه هزار تومان به ايران كمك مالي كرد. در مقابل انگلستان از دولت ايران خواست چنانچه درصدد استخدام مستشار يا به دنبال سرمايهگذارخارجي است، بايد اولويت را به انگلستان بدهد و نبايد برخلاف منافع اين كشور گام بردارد. شاهزاده صارمالدوله، يكي از مستعدترين و بانفوذترين اعضاي كابينه، صراحتاً اعلام كرد كه با توجه به كمكهاي مالي انگلستان، ايران بايد اين كشور را بر هر كشور ديگري مقدم دارد و تمام خواستههاي اين كشور را تأمين كند. اما وثوقالدوله هوشيارانهتر عمل ميكند و در
همان حال كه صراحتاً از انجام كاري كه موجب نارضايتي انگليسيها شود پرهيز ميكند، تلاش ميكند مطلوبترين شرايط ممكن را براي ايران فراهم آورد و از منافع كشورش محافظت كند. وثوقالدوله به كار گرفتن مستشار خارجي يا جلب كمكهاي مالي كشوري غير از انگلستان را، بدون كسب اجازه از اين كشور، غيرمعقول ميداند. بسياري بر اين باورند كه اگر ايران درصدد كسب چنين اجازهاي برآيد، بدون ترديد با او موافقت خواهد شد، اما در عمل، انگليسيها با هر وسيله ممكن مانع انجام آن ميشوند. بنابراين روشن است كه انگلستان با نفوذ در امور مربوط به اقتصاد و توسعه و حتي امور حكومتي ايران در پي انحصار هر چه بيشتر اين كشور ميباشد. تا زماني كه اين كابينه قدرت را در دست دارد، كار براي انگليسيها آسان است و سفارت انگلستان براي تحكيم موقعيت خود توانايي انجام هر كاري را دارد. با اين اوضاع و احوال اين نتيجهگيري نيز اجتناب ناپذير است كه چنانچه كشوري خواهان سرمايهگذاري موفق در ايران باشد، بايد با انگلستان به توافق برسد و حمايت همهجانبه اين كشور را جلب كند.
وايت در خصوص روابط كابينه با آمريكا مينويسد:
نگرش مثبت مردم نسبت به ايالات متحده در فصل گذشته تغيير نكرده است. مسائل مربوط به پيشرفت ايران كابينه را بيش از پيش به انگلستان وابسته كرده است؛ لذا رويكرد كابينه نسبت به ايالات متحده دستخوش تغييراتي شده است. اين تغييرات تجار آمريكايي و ديگر كشورهاي خارجي را در برابر تجار و سرمايهگذاران انگليسي در وضعيت بدي قرار داده است. با اين حال، حسننيت تمام اقشار جامعه و همچنين كابينه نسبت به ايالات متحده، بدون تغيير باقي مانده است؛ تنها چيزي كه تغيير كرده، و افزايش تمايل انگليس براي انحصار منابع ايران است.(1)
وايت در 10 جولاي 1919 مينويسد: «قرار است ظرف دو ماه آينده مقدمات سفر شاه به اروپا آماده شود. در اين سفر احمد شاه ابتدا چند ماه در سوييس توقف ميكند و پس از آن رهسپار فرانسه و انگلستان خواهد شد. احتمالاً وليعهد به تهران بيايد و در
1) گزارش فصل وايت، شماره 4، 1122/00. 891، مورخ7 جولاي 1919
غياب شاه به رتق و فتق امور بپردازد.»(1)17 جولاي: «وليعهد تبريز را ترك گفته و انتظار ميرود ده روز ديگر به تهران برسد. وي در غياب شاه بر مسند وي تكيه خواهد زد. شاه در اواخر آگوست سفر خود را آغاز كرده و شاهزاده نصرتالدوله، وزير عدليه او را همراهي خواهد كرد.»(2)29 جولاي: «احتمالاً پيش از سفر تغييري در كابينه صورت گيرد و نصرتالدوله به وزارت خارجه گماشته شود... وليعهد به تهران رسيد.» (3)8 آگوست: «وزير امور خارجه جديد، نصرتالدوله هفته آينده در ركاب شاه به سفر اروپا ميرود.»(4)
اين انتصاب بيدليل نبود؛ زيرا چند روز بعد توافقنامه انگلستان ـ ايران به امضاي نصرتالدوله رسيد. در يادداشت سفارت ايران به وزارت امور خارجه ايالات متحده در مورد نصرتالدوله فيروز چنين ميخوانيم: «نصرتالدوله فرزند فرمانفرما است. فرمانفرما عموزاده شاه است و در برهههاي مختلف رياست وزرا را بر عهده داشته و اكنون نيز والي فارس است. نصرتالدوله در سال 1916 وزير عدليه بوده و در سالهاي جنگ رابطه نزديكي با نيروهاي متفق داشته و از تمام نفوذ خود استفاده كرده تا مانع روابط ديپلماتيك ايران و آلمان شود.» (5)احمد شاه در 12 آگوست كشور را ترك كرد. كالدول*(6)گزارش ميدهد: «شاه به قصد سفري طولاني عازم اروپا شد. بسياري احتمال ميدهند كه شاه از اين سفر بازنگردد. البته اين مسئله بسيار محرمانه است. مردم ايران علاقهاي به او ندارند. به نظر من، نبايد انتظار بازگشت او را داشته باشيم. من اوراق قرضهاي را كه شاه از مؤسسه ليبرتي**(7)خريداري كرده است به وي تحويل دادم و دو ساعت تمام هم دربارة سررسيد سود ماه يازدهم با من چانه زد. وي اين اوراق بهادار را به همراه جواهرات، پول و اوراق قرضه، با خود به خارج ميبرد. علاوه بر اين، به نظر ميرسد شاه به شدت نگران مطامع بلشويكها نسبت به ايران است. احمدشاه در استانبول به ديدار پدرش، محمدعلي شاه مخلوع ميرود. محمدعليميرزا چندي پيش
1) تلگرام وايت، شماره 150، 1106/00. 891، مورخ10 جولاي 1919
2) تلگرام وايت، شماره 151، 1197/00. 891، مورخ17 جولاي 1919
3) تلگرام وايت، شماره 153، 1109/00. 891، مورخ29 جولاي 1919
4) تلگرام وايت، شماره 157، 1110/00. 891، مورخ8 آگوست 1919
5) يادداشت سفارت ايران در واشنگتن، 1114/00. 891، مورخ18 آگوست 1919
6) Caldwell
7) Liberty Loan Bonds
تلاش ميكرد به تهران بازگردد.»(1)در ارتباط با امور مالي احمد شاه، اسنادي در بايگاني وزارت خارجه آمريكا وجود دارد. در گزارش كاري كه كالدول در 21 مي 1919 از نيويورك مينويسد، آمده است: «در اين رابطه، به وزارت خارجه اعلان شده كه اينجانب همين امروز با شركت گارانتيتراست*(2)تماس گرفته و اوراق قرضه ويكتوري**(3)به مبلغ يكصد هزار دلار براي اعليحضرت شاه ايران خريداري كردهام.» (4)كالدول در 8 جولاي 1919 از تهران به وزارت خارجه كشور خود چنين مينويسد: «احمدشاه بيست روز پيش 160000 دلار از حساب خود در بانك شاهنشاهي ايران به حساب شركت گارانتيتراست در نيويورك، منتقل كرد. اعليحضرت از من خواست كه به صورت محرمانه از طريق وزارت خارجه از تحويل اين وجه اطمينان حاصل كنم. لطفاً با تلگرام پاسخ دهيد.» (5)در بيست و يكم جولاي وزارت خارجه چنين پاسخ ميدهد: «شركت گارانتيتراست اطلاع داد در تاريخ بيست و چهارم ژوئن، شعبه اين شركت در لندن مبلغ صد و شصت هزار دلار دريافت كرده و خبر دريافت آن در هشتم جولاي از طريق تلگرام تأييد شد. اين مبلغ با نام سلطاناحمد شاه، به حساب بانكي واريز شده است.» (6)
انگلستان با حمله به جنگليها در پي تقويت بيش از پيش كابينه وثوقالدوله بود.(7)وايت در تلگرام20 مارس 1919 مينويسد: «اين روزها خواستههاي جداييطلبانه جنگليها افزايش يافته و استان گيلان عملاً مستقل است. توافقنامهاي كه تابستان سال گذشته ميان آنها و انگلستان منعقد شد، اعتبار جنگليها را افزايش داد... انگليسيها به اين نتيجه رسيدهاند شرايطي كه منجر به عقد اين قرارداد شد، به كلي تغيير كرده و اكنون زمان آن
1) تلگرام كالدول، شماره 161، 40/001. 891، مورخ13 آگوست 1919
2) Victory Loan
3) Guaranty Trust Company
4) گزارش كالدول، 92/122C 123، مورخ21 مي 1919
5) تلگرام كالدول، 42/001. 891، مورخ8 جولاي 1919
6) تلگرام كولبي، 42/001. 891، 21 جولاي 1919
7) براي كسب اطلاعات بيشتر در مورد مقاومت جنگلي ها در برابر اشغال ايران توسط نيروهاي انگلستان و روسيه در جنگ جهاني اول و آشنايي با ميرزا كوچكخان رجوع كنيد به: Majd, Oil and the Killing of the American Consul in Tehran ، صص 235-219
فرا رسيده كه به جنگليها اعلام كنند كه دولت انگلستان از دولت مركزي و يكپارچگي ايران حمايت ميكند و از هيچ جنبش جدايي طلبانهاي پشتيباني نخواهد كرد.»(1)تفصيل ماجرا در گزارش از اين قرار است: «جنگليها يك صدا از پذيرش حاكميت دولت مركزي سرباز زده و تمام عوايد استان ثروتمند گيلان، مانند درآمد تلگراف، ماليات و غيره را به مصرف خود ميرسانند؛ در نتيجه خسارت سنگيني بر دولت ايران تحميل كردهاند. سفارت انگلستان كابينه فعلي را همسو با اهداف خود ميبيند و در همكاري با اين كابينه با هيچگونه دشواري روبهرو نيست؛ لذا از هيچ كاري براي تقويت و كمك كردن به اين كابينه دريغ نميكند. اكنون سفارت انگلستان بر اين عقيده است شرايطي كه باعث شد مقامات نظامي اين كشور توافقنامه مذكور را با جنگليها به امضا برسانند، به كلي دگرگون شده است... انگليسيها فكر ميكنند زمان آن رسيده كه به جنگليها اعلام كنند از حكومت مركزي ايران، حمايت خواهند كرد... ژنرال شامپين*(2)، فرمانده نيروهاي انگلستان در شمال ايران، چند روزي است كه به تهران آمده تا با وزيرمختار انگلستان، مقامات ايراني و كلنل استاروسلسكي**(3)، فرمانده هنگ قزاق، به گفتگو بنشيند. موضوع بحث از اين قرار است كه ارتش انگلستان چگونه ميتواند در بازپسگيري گيلان به دولت مركزي كمك كند. هنگ قزاق ميتواند دو هزار نفر را تجهيز كند و اگر انگلستان تجهيزات كمكي آنها را فراهم سازد، اين تعداد نيرو براي فتح گيلان كافي خواهند بود. طبق نقشه، انگلستان سلاح لازم را از همدان به محل استقرار نيروها در قزوين ميرساند. انگلستان، رشت را در مقابل جنگليها تجهيز خواهد كرد و در جاده رشت ـ قزوين ماشينهاي جنگي مستقر ميسازد. همچنين انگلستان تعدادي هواپيما به دولت قرض داده است تا در صورتي كه جنگليها به اعماق جنگل عقبنشيني كردند، آنها را بمباران كند... هنوز اجازه اين عمليات از لندن صادر نشده است؛ اما به محض اينكه دستور برسد، الغاي توافقنامه به جنگليها اعلام و بلافاصله حمله عليه آنها آغاز خواهد شد. انگليسيها بر اين باورند چنانچه جنگليها از نيات آنها آگاه شوند، به احتمال بسيار زياد بدون مخالفت چنداني تسليم خواهند شد. اما حقيقت امر اين است
كه جنگليها از تمركز نيروها در قزوين و هدف آنها با خبرند و تعدادي از رهبران جنگل نيز [مخفيانه] پيغام دادهاند كه در زمان مقتضي خود را تسليم خواهند كرد.» (1)
در 28 مارس 1919: «امروز انگلستان به جنگليها در مورد فعاليتهاي معاندانه آنها عليه دولت مركزي هشدار داد و آنها را از الغاي توافقنامه آگاه ساخت.»(2)در 10 آوريل: «عمليات نظامي عليه جنگليها به تعويق افتاد. از آنجا كه بيشتر همراهان كوچكخان او را رها كردهاند، احتمال دارد تمام اين قضايا در اندك زماني و بدون استفاده از زور پايان يابد.» (3)در دوازده آوريل: «در اين تاريخ، تنها 30 يا 40 نفر از اطرافيان كوچكخان باقي مانده و به همراه او به اعماق جنگل پناه بردهاند. قزاقها تا آنجا كه ممكن باشد او را تعقيب خواهند كرد؛ به هر حال قيام جنگل به پايان عمر خود رسيده است.» (4)وايت در تلگرام بعدي ميافزايد: «جنگليها در بهار و تابستان گذشته مشكلات فراواني به وجود آورده و دولت ايران را به ستوه آوردند... لذا دولت يك بار ديگر دست به دامان سفارت انگلستان شد. جداي از تلاش انگليسيها براي تقويت كابينه فعلي، آنها به اين نتيجه رسيدند شرايطي كه منجر به عقد توافقنامه شد، اساساً تغيير كرده است... بنابراين به جنگليها هشدار دادند از اقدامات خود عليه دولت مركزي دست بردارند چرا كه دولت ايران اكنون تحتالحمايه آنها ميباشد. از آنجا كه اين تهديدها اثر نبخشيد، به رهبر جنگليها التيماتيوم يك هفتهاي داده شد كه با دولت ايران صلح كند و در غير اين صورت عواقب نافرماني خود را پذيرا باشد. مهلت كوچكخان هنوز تمام نشده است اما از قرار معلوم وي خواهان جنگ است و تسليم نخواهد شد. قزاقها در قزوين مستقر شدهاند و سلاح مورد نياز آنها از همدان به محل استقرار آنها منتقل شده است. همه چيز منتظر سر آمدن فرصت كوچكخان است.»(5)وايت در 7 جولاي 1919 چنين مينويسد: «انگليس با انجام اقداماتي، امنيت را در رشت و جاده رشت - قزوين برقرار ساخته است. همچنين تعدادي هواپيما در اختيار دولت ايران را شناسايي كرده و آنها را
بمباران كند. هزار قزاق ايراني در قزوين آماده شدهاند تا براي جستجوي شورشيان در جنگل اعزام شوند. موفقيت عمليات بيش از حد انتظار دولت ايران بود و قيام جنگليها به طور كامل سركوب شد. بسياري از آنها دستگير شده و به كلات نادري تبعيد شدند. تجهيزات، مهمات و ادوات آنها مصادره شد. تنها كوچكخان و يك يا دو تن از يارانش گريختند. در حال حاضر كسي از محل اختفاي او خبر ندارد و عدهاي از رفتن او به كرمانشاه و يا تبريز خبر ميدهند. به هر حال، ميتوان گفت قيام جنگليها به پايان خود رسيده است.» (1)حوادث بعدي نشان داد كه وايت در مورد مرگ نهضت جنگل عجولانه قضاوت كرده است.
كابينه وثوقالدوله به كمك پليس جنوب ايران، به خوبي از پس ياغيان مناطق مركزي ايران برآمد. وايت در 14 آوريل 1919 مينويسد: «ششصد نفر راهزن به سركردگي شخصي به نام رجبعلي در نواحي اطراف كاشان و اصفهان موجب بينظميهاي فراواني شدهاند. سردار جنگ، حاكم بختياري اصفهان، مدتي با اين افراد درگير بوده و به تازگي گزارش داده است كه آنها را محاصره كرده و اميد دارد با فراخواندن مردان بيشتري از ايل بختياري، اين غائله را خاتمه بخشد. چند روز پيش نيز خبر كشته شدن برادر رجبعلي رسيد و پس از آن درگيريها به صورت شبانهروزي ادامه يافت. از لرستان نيز خبر رسيده است قزاقهاي ايراني با لرها در حوالي بروجرد و همچنين عشاير كردستان درگير شدهاند.» (2)يك هفته بعد وايت چنين گزارش ميدهد: «در چند ماه گذشته تاخت و تاز راهزنان در شهرهاي مركزي ايران، خسارات زيادي را بر اين منطقه وارد كرده است. فعاليت اين راهزنان در اصفهان، كاشان و يزد ملموستر است. رهبران اين دستههاي راهزن، رجبعلي، رضاخان و ماشاءاللهخان هستند. اين افراد به كمك نفرات بسيار خود خسارات زيادي بر محصولات و اموال شخصي مردم اين ناحيه وارد كردهاند. دولت ايران كه در دفع شر اين راهزنان ناتوان بود تصميم گرفت از بختياريها
كمك بطلبد... لذا در اواخر ژانويه سردار جنگ به واليگري اصفهان منصوب شد به اين شرط كه ظرف مدت چهار ماه آرامش را به اين منطقه بازگرداند... وي هشتصد مرد جنگي در اختيار دارد. از آنجا كه سردار جنگ مجبور است سربازان خود را در چند منطقه مستقر سازد، در مقابل ششصد راهزني كه تحت رهبري رجبعلي قرار دارند، كار چنداني از پيش نميبرد. همچنين چنديست كه رجبعلي فشار بسياري بر سردار جنگ وارد ميآورد... در نتيجه نبود كمك دولتي و همراهي نكردن مردان ايل بختياري، باعث شده است سردار جنگ در سركوب راهزنان هيچ كاري از پيش نبرده و اوضاع روز به روز بدتر شود... شورش لرها در نزديكي بروجرد نيز دردسر فراواني را براي دولت ايران به وجود آورده است. يك هنگ قزاق براي سركوبي اين اشرار به منطقه اعزام شده است. دولت تلاش دارد ماليات بيشتري از اين منطقه جمعآوري كند... در پي فروپاشي ژاندارمري سوئدي، ايران امكانات و منابع خود را براي حفظ نظم در سراسر كشور بسيار محدود و ناچيز ميبيند. در عمل هيچ ژاندارمي در تهران باقي نمانده است ـ تنها پانصد ژاندارم باقي مانده به كمك پليس محلي نظم پايتخت را حفظ ميكنند... در آينده نزديك شاهد آن خواهيم بود كه دولت فعلي ايران با وجود محدوديت امكانات خود هر كاري ميكند تا نظم را در سراسر كشور برقرار سازد.» (1)وايت در 20 مي، مينويسد: «عطف به گزارش شماره 499 خود در تاريخ 22 آوريل 1919 دربارة بينظميها و مشكلات راهزنان در استانهاي مركزي ايران، افتخار آن را دارم كه گزارش دهم سردار اسعد و سردار محتشم، رهبران ايل بختياري در هجدهم ماه جاري تهران را به مقصد اصفهان ترك كردند؛ تا سردار جنگ، والي اصفهان را در سركوبي راهزنان ياري دهند. دو قبضه توپ به همراه دويست و پنجاه سرباز از شيراز به اصفهان فرستاده شده و انتظار ميرود اين قواي كمكي هر چه زودتر آرامش را به منطقه بازگرداند.» (2)در 16 ژوئن: «عطف به گزارش بيستم مي (شماره 508) و مراسلات پيشين در مورد اغتشاش راهزنان در شهرهاي مركزي ايران، افتخار آن را دارم كه به عرض برسانم نيرويي متشكل از دويست و پنجاه تفنگدار جنوب ايران به فرماندهي افسران انگليسي اخيراً به
كمك نيروهاي بختياري سردار جنگ، والي اصفهان، شتافتهاند. آنها موفق شدند بر نيروهاي رضاخان و جعفرقليخان چيره شده و تمام مهمات، آذوقه و قاطرهاي آنها را به غنيمت بگيرند. دو سركرده ياغي گريختند؛ اما با در دست داشتن نشانههايي از محل احتمالي اختفاي آنها، اميد است كه به زودي دستگير شوند. شمار راهزناني كه دستگير شدهاند، پانصد نفر برآورد ميشود. رجبعلي و ماشاالهخان، دو تن از سركردگان ياغيها، همچنان متواري هستند. رجبعلي يك راهزن محلي است كه به نظر ميرسد در مناطق ما بين كاشان و اصفهان به سر ميبرد.» (1)
وايت در 7 جولاي 1919 چنين گزارش ميدهد:
فصل گذشته شاهد تحقق يكي از مهمترين اهداف كابينه وثوقالدوله بوده است؛ بازگرداندن نظم و امنيت به ايران. زماني كه وثوقالدوله در آگوست 1918 پست رياست وزرا را بر عهده گرفت، ياغيگري بر سراسر ايران حكم فرما بود. راهزنان در شهرهاي مركزي ايران به خصوص در همسايگي اصفهان علم طغيان برافراشته بودند؛ در گيلان جنگليها امنيت جاده قزوين - رشت را مختل كردند؛ در ده سال گذشته دولت مركزي موفق نشده است نماينده خود را به لرستان بفرستد و ماليات اين استان را جمعآوري كند؛ در استان ثروتمند مازندران نيز وضعيت به همين منوال بود. انگلستان با استفاده از نيروهاي خود در بينالنهرين، به كمك ايران شتافت و تعداد سربازان ژاندارمري را به سرعت افزايش داد. در آن زمان تعداد سربازان آماده به خدمت ژاندارمري كمتر از هزار نفر بود و قسمت عمده آنها نيز در تهران متمركز بودند. اكنون اين تعداد به پنج هزار سرباز كاملاً مسلح افزايش يافته است و همچنان در حال افزايش است.» در مورد سركوب راهزنان مركز ايران، وايت چنين گزارش ميدهد: «رضاخان، جعفرقلي خان، ماشااللهخان و رجبعلي، سردسته راهزنان، هر يك با فراهم آوردن شمار زيادي ياغي، در چند سال گذشته استانهاي مركزي ايران در حوالي اصفهان را مشوش ساختند. دولت ايران قدرت سركوب اين راهزنان را نداشت و نهايتاً در ماه ژانويه، به پيشنهاد سفارت انگليس، سردار جنگ را به واليگري اصفهان منصوب كرد. اميد ميرفت اين
1) گزارش وايت، شماره 512، 1108/00. 891، مورخ16 ژوئن 1919
سردسته بختياري به كمك مردان ايل خود، بار ديگر نظم را به منطقه بازگرداند. او متعهد شد ظرف چهار ماه اين غائله را خاتمه بخشد. اما در آغاز كار، حمايتي كه انتظار آن را داشت برآورده نشد، در نتيجه كار چنداني از پيش نبرد. تا اينكه شماري از تفنگداران پليس جنوب ايران تحت فرماندهي افسران انگليسي براي كمك به سردار جنگ از شيراز راهي اصفهان شدند. با رسيدن اين نيروي كمكي، عملياتها بار ديگر از سر گرفته شد و در ماه ژوئن، رضاخان و جعفرقلي خان و پانصد نفر از ياران آنها دستگير شدند. جعفرقلي خان چند روز پس از دستگيري در اثر جراحتهاي وارده مرد و جنازهاش در ميدان اصفهان به دار آويخته شد. چند روز بعد نيز رضاخان و ياران نزديكش به دار آويخته شدند. از آنجا كه ماشاءاللهخان متعهد شده است با دولت مركزي صلح كند، گزارش رسيده كه براي تسليم شدن عازم تهران است. رجبعلي همچنان متواري است؛ اما خطر او كمتر از ديگران بوده و قابل ملاحظه نيست. لرستان مدت زيادي در نافرماني به سر برده است و دولت ايران در چند سال گذشته موفق نشده است ماليات اين منطقه را جمعآوري كند و يا فرمانداران خود را به بروجرد و خرم آباد بفرستد. در زمستان قزاقها به فرماندهي كلنل فيليپف*(1)به اين منطقه اعزام شده و شهر بروجرد را از دست لرها خارج ساختند و قوامالدوله براي فرمانداري به اين شهر اعزام شد. عملياتهاي بعدي نيز با موفقيت دنبال شد و انتظار ميرود به زودي نظم به منطقه بازگردد. با دستگيري و سركوب امير مكرم و ديگر راهزنان در مازندران، بار ديگر آرامش به اين منطقه بازگشت. تفنگداران پليس جنوب ايران موفق شدند آرامش را در ميان قشقاييها و ديگر عشاير جنوب برقرار سازند؛ و دولت انگلستان با رضايت كامل دولت ايران، كنترل اين منطقه را به والي فارس محول كرد. بنابراين به استثناي بينظمي در چند منطقه كوچك، آرامش و امنيت بر سراسر ايران حكمفرما شده است. اما آذربايجان همچنان در ناآرامي و بينظمي گستردهاي به سر ميبرد.(2)
وضعيت آذربايجان در فصل سوم تشريح شده است.
كالدول در اول اكتبر 1919 چنين مينويسد: «كابينه فعلي ايران با دستگيري و به دار آويختن رهبران مشهورترين گروه راهزني، توان، جسارت و شجاعت خود را به نمايش گذاشت. نايب حسين*(1)و پسران و ياران او، مشهورترين راهزناني هستند كه در طول يك قرن گذشته اسم و رسمي به هم زدند. اين راهزنان در كوههاي اطراف كاشان مستقر بودند و در طول اين مدت ميليونها دلار كالاي تجاري را غارت كردند. صدها انسان بيگناه نيز قرباني حرص و طمع اين افراد شدند. خوشحالي مردم از دستگيري و به دار آويخته شدن سردستههاي اين راهزنان خارج از حد و غيرقابل توصيف بود. نايب حسين، رهبر گروه، هفته گذشته در تهران به دار آويخته شد. طبق گزارشها وي بيش از نود سال سن داشت. نيروهاي ژاندارمري پس از درگيريهاي بسيار در كوههاي اطراف كاشان، او را دستگير كردند. در اين درگيريها شماري از طرفين كشته شدند. چهار نفر از پسران او به دار آويخته شدند. زيركترين پسر او، ماشاءاللهخان معروف، به دستور دولت مركزي چندين سال برقراري امنيت در مسير كاروانرو كاشان را بر عهده داشت. همه از اين مطلب آگاه بودند كه كابينه به ماشاءاللهخان قول داده است در صورت تسليم شدن، او را دستگير و زنداني نكند و به هيچ وجه متعرض او نشود. ماشااللهخان اغوا شده و به همراه صد و پنجاه نفر از سواران خود به تهران آمد. پس از دو هفته رييسالوزرا او را نزد خود فرا خواند و از او درخواست مال و اموال كرد؛ اما ماشاءاللهخان درخواست رييسالوزرا را رد كرد. در پايان ملاقات رييسالوزرا پيشنهاد كرد اتومبيل شخصي او ماشاءاللهخان را به خانه برساند و ماشاءاللهخان نيز پذيرفت. اما ماشاءاللهخان به سمت خانه نرفت بلكه به ژاندارمري منتقل شده و در يك دادگاه فرمايشي محكوم و به دار آويخته شد. با اينكه ماشاءاللهخان مستحق چنين سرنوشتي بود، اما اين شيوة كار نيز قابل سرزنش است. در بسياري از ديگر نقاط كشور، راهزنان كماهميت و خردهپا نيز حسابي منكوب شدهاند؛ و در مجموع مسير كاروانها امنتر از گذشته شده است. به كمك نيروهاي انگليسي، شورشيان جنگلي در شمال ايران نيز (نزديك رشت) مخفي شدهاند. به نظر ميرسد كوچكخان، رهبر جنگليها، به قفقاز
1) Nayeb Hussein
گريخته باشد. بنابر گزارشهاي رسيده وي فردي متشخص و محترم است... در پي دستگيري و اعدام بسياري از ياغيان در سراسر ايران، احساس امنيت به مسيرهاي تجاري بازگشته و تجارت با امنيت بيشتري نسبت به گذشته جريان پيدا كرده است.(1)
كالدول در 10 آوريل 1920 چنين مينويسد: «اعدام شماري از راهزنان، امنيت را به مسير كاروانها در سراسر ايران بازگرداند... سعي بر اين است كه عشاير سراسر كشور به خصوص عشاير جنوب، هر چه سريعتر خلعسلاح شوند؛ اما انجام اين مأموريت كندي، دشواري و حساسيتهاي خود را به همراه دارد؛ و بدون ترديد بخش عمدهاي از اين كار به زماني محول ميشود كه ارتش قدرتمندتري در ايران شكل بگيرد.» (2)
توافقنامه 9 آگوست 1919 انگليس ـ ايران، سفارت و دولت آمريكا را كاملاً غافلگير كرد. در 11 آگوست 1919 كالدول در تلگرام خود چنين مينويسد: «در نهم ماه جاري موافقتنامهاي ميان ايران و انگلستان به امضا رسيده است» و اضافه ميكند به محض دريافت متن توافقنامه، آن را براي وزارت امور خارجه تلگراف خواهد كرد.(3)متن توافقنامه، شامل پنج بخش، در قالب كتاب سفيد دولت انگلستان ارائه شده است:
ايران شماره 1 (1919). توافقنامه ميان دولتين عليتين بريتانيا و ايران. امضا شده در 9 آگوست 1919 در تهران. بخش اول: «اين توافقنامه ميان دولتين بريتانياي كبير و ايران منعقد ميشود. ديباچه: نظر به روابط دوستانه دولتين در گذشته و با اعتقاد به اينكه محكمتر شدن روابط دو كشور ضرورت داشته و در آينده به نفع دو طرف خواهد بود؛ و به منظور پيشرفت و شكوفايي هر چه بيشتر كشور ايران، به موجب اين سند ميان دولت ايران از يك سو و وزيرمختار بريتانياي كبير، كه نماينده دولت خود ميباشد، از سوي ديگر، به شرح زير توافق صورت ميگيرد:
دولت انگلستان با قاطعيت هر چه تمامتر تعهداتي را كه پيش از اين مكرراً براي احترام مطلق و تماميت ارضي ايران نموده است، تكرار مينمايد.
دولت انگلستان پس از توافق با دولت ايران بر سر لزوم استخدام مستشار متخصص در ادارات اين كشور، خدمات هر عده از اين مستشارها را به خرج دولت ايران تضمين خواهد كرد. اين مستشارها به صورت پيمانكاري استخدام و به آنها اختيارات مقتضي داده خواهد شد. كيفيت اين اختيارات بسته به توافق بين دولت ايران و مستشارها خواهد بود. دولت انگليس به خرج دولت ايران، افسران، مهمات و ادوات سيستم جديد را براي تشكيل نيروي متحدالشكل كه دولت ايران ايجاد آن را براي برقرار ساختن و حفظ نظم در داخل و سرحدات خود ضروري ميداند، تهيه خواهد كرد. كميسيوني كه از متخصصين نظامي انگليسي و ايراني تشكيل خواهد شد، تعداد افسران و ميزان مهمات و ادوات مورد نياز را تعيين خواهد كرد.
به منظور تأمين مالي اصلاحاتي كه در بندهاي 2 و 3 اين توافقنامه ذكر شد، دولت انگلستان حاضر است وامي در حد كفاف براي ايران تهيه كرده و يا ترتيب انجام آن را بدهد. تضمين متناسب اين وام به اتفاق نظر دولتين از عايدات گمركي يا منابع ديگر كه در اختيار دولت ايران باشد، تعيين ميشود.
دولت انگلستان با تصديق كامل احتياجات فوري دولت ايران به ترقي وسايل حمل و نقل كه موجب توسعه تجارت و جلوگيري از قحطي در مملكت ميباشد، حاضر است در همكاري با دولت ايران اقدامات مشترك ايران و انگليس را در مورد تأسيس خطوط آهن و يا اقسام ديگر وسايل نقليه تشويق نمايد؛ در اين باب بايد قبلاً متخصصين بررسيهاي لازم را به عمل آورده و دولتين بر سر طرحهايي كه ضروريتر، عمليتر و سودمندتر هستند، به توافق برسند.
دولتين توافق مينمايند كه با تشكيل كميتة مشترك متخصصين تعرفه گمركي موجود را مورد بررسي قرار داده و در آن تجديدنظر كنند. بازسازي اين تعرفه ميبايد با منافع قانوني مملكت هماهنگي داشته باشد و كارايي آن را بالا ببرد. امضا شده در تهران، 9 آگوست 1919.
بخش 2: توافقنامه وام به مبلغ 000/000/2 ليره استرلينگ با بهره 7 درصد و دورة پرداخت بيست ساله. ديباچه: مرجع تعهدات دولتين انگليس و ايران توافقنامه منعقده ميان آنها در امروز است. توافق دولتين بدين شرح است: بند اول. دولت انگلستان وامي به مبلغ 000/000/2 ليره استرلينگ به دولت ايران اعطا خواهد كرد.
همانطور كه در توافقنامه پيشبيني شده است، اين مبلغ در اقساط و تاريخهاي معين كه دولت ايران مشخص ميسازد پرداخت خواهد شد؛ البته پس از آنكه مستشار اقتصادي بريتانيا كار خود را در تهران آغاز كرد. بند دوم. دولت ايران متعهد ميشود تا بيستم مارس 1921، هر ماه مقدار بهره را از قرار ساليانه 7 درصد بر اساس مجموع مبالغي كه در بند يك ذكر شد، محاسبه كرده و به دولت انگلستان پرداخت كند؛ و پس از اين تاريخ مبلغي كه هر ماه پرداخت خواهد شد بايد به قدري باشد كه با احتساب 7 درصد بهره ساليانه، اصل مبلغ وام پس از بيست سال تسويه شود. بند سوم. به موجب پيماننامه هشتم مي 1911 وامي به مبلغ 000/250/1 ليره استرلينگ در اختيار ايران قرار گرفت و توافق شد تمام عوايد و درآمدهاي گمركي به عنوان وثيقه بازپرداخت اين وام در نظر گرفته شود. همان وثيقه با تمام شرايطي كه در پيماننامه مذكور براي آن در نظر گرفته شد، وثيقه بازپرداخت وام كنوني نيز ميباشد. به غير از وام 1911 و پيش پرداختهاي متعاقب آن، بازپرداخت اين وام بر بازپرداخت ديگر قروض ايران به انگلستان، تقدم دارد. از آنجا كه عوايد مذكور كفاف اين بازپرداخت را نخواهد كرد، دولت ايران تعهد ميكند مابقي مبلغ موردنياز را از ديگر منابع تأمين كند؛ و بدين منظور دولت ايران به موجب اين سند مستحق دريافت وام كنوني و ديگر پيش پرداختهايي كه در بالا ذكر شد تشخيص داده ميشود؛ با اولويت و استمرار شرايطي كه در پيماننامه هشتم مي 1911 آورده شده است، عوايد گمركي تمام مناطق، اعم از مناطق دور و نزديك، وثيقة اين وام خواهند بود. بند چهارم. دولت ايران در هر تاريخي كه بخواهد حق تصفية وام حاضر را، خارج از عوايد ناشي از هر وام ديگري كه بر اساس قرارداد از بريتانيا تحصيل كند، خواهد داشت. امضا شده در تهران، 9 آگوست 1919.
بخش 3: اين بخش شامل بيان مجدد شرايطي است كه براي وام هشتم مي 1911 مقررشده است.
بخش 4: شامل متن نامه كاكس*(1)به وثوقالدوله است كه در تاريخ 9 آگوست
1) P.Z. Cox
1919 نوشته شده است: «حضرت والا، من مطمئن هستم جنابعالي، ضمن هدايت موفقيتآميز امور دولت ايران، متوجه شدهايد كه دولت علّيه بريتانيا، حداكثر تلاش خود را مبذول داشته تا از سويي با كمك به كابينه جنابعالي نظم و امنيت را در داخل مملكت برقرار ساخته و از سويي ديگر رابطهاي نزديك ميان دولتين ايران و بريتانيا برقرار سازد. براي اثبات بيش از پيش اين حسن نيت، كه دولت لندن از آن الهام ميگيرد، اكنون اينجانب اجازه دارم به اطلاع شما برسانم كه در صورت منعقد شدن توافقنامهاي كه دولت شما انعقاد آن را براي انجام اصلاحات در ايران لازم ميداند، دولت عليه بريتانيا آمادگي خود را براي همكاري با دولت ايران در اين زمينه اعلام كرده و به تحقق امور ضروري ذيل نظر دارد: 1- تجديد نظر در معاهداتي كه در حال حاضر ميان دو قدرت از اعتبار قانوني برخوردار است. 2- رسيدگي به ادعاي ايران براي جبران خسارتهاي مادي كه دولتهاي متخاصم به بار آوردند. 3- تصحيح نقاط مرزي ايران در نقاطي كه طرفين در مورد آنها اتفاقنظر دارند. در اولين فرصت ممكن، براي تعيين راهحل مناسب، زمان و اسباب مورد نياز، دو دولت به بحث خواهند نشست. (امضا) پي.زي. كاكس.(1)
نامة ديگري كه كاكس در همين تاريخ يعني نهم آگوست براي وثوقالدوله نوشته است، بخش پنجم اين توافقنامه را تشكيل ميدهد:
حضرت والا، با استناد به دومين خواسته ي مذكور در نامهاي كه همين امروز براي شما ارسال كردم، هر دو كشور متقابلاً تفاهم كرده و متعهد شدهاند كه، دولت عليه بريتانيا از درخواست پرداخت هزينة نيروهايي كه به درخواست دولت شاهنشاهي ايران براي حفظ بيطرفي ايران اعزام شدند چشم پوشي كند و در مقابل دولت ايران نيز در برابر خسارات احتمالي كه نيروي مذكور در زمان حضور خود در خاك ايران به بار آوردهاند، هيچ ادعايي نخواهد كرد. البته دولت انگلستان متوجه اين مسئله است كه توافق ميان دو كشور، مشمول دعاوي اشخاص و سازمانهاي خصوصي نميشود و اين دعاوي به صورت مستقل بررسي ميشوند. در نامه جنابعالي به اطلاع اينجانب رسيد كه براي ثبت توافق بر سر اين موضوع حضور
1) گزارش ديويس ضميمه، شماره 1245، 3/91. 741، مورخ2 سپتامبر 1919
شما از جانب دولت ايران كفايت خواهد كرد. (امضا) پي. زي. كاكس
10 آگوست 1919، انگلستان اعلاميهاي را با عنوان «ايران و اروپا، تعهدات انگلستان» منتشر ساخت. كالدول گزارش ميدهد:
با توجه به اهميت موضوع براي وزارت امور خارجه، سفارت [آمريكا در ايران] افتخار دارد به پيوست اين نامه، ابلاغيه بدون امضايي را كه تعهدات انگلستان را در قبال كمك به ايران شرح ميدهد، ارسال كند. اين ابلاغيه در لندن به چاپ رسيده و در تهران توزيع شده است.» متن ابلاغيه از اين قرار است: «اكنون... انتظار ميرود كشورهاي متفق، خصوصاً دولت انگلستان ايران را مورد عنايت و توجه ويژه خود قرار دهند. رژيم تزاري از ابتداي قرن نوزدهم تا چند ماه پيش با تجاوز و دستاندازيهاي پياپي بخشهاي گستردهاي از سرزمينها و مناطق زير نفوذ اين كشور را اشغال كرد! مبناي درخواست ايران براي توجه و رسيدگي ويژه بر سه اصل قرار گرفته است: در آغاز جنگ، عليرغم بياحتراميهايي كه عوامل تزار از سال 1907 نسبت به اين كشور روا داشتند و همواره كوشيدند ايران را از پيشرفت و توسعه باز دارند و عليرغم تمام اسبابي كه اين كشور را به جنگ عليه روسيه ترغيب ميكرد، ايران تنها به دليل دوستي ديرينه خود با انگلستان و اعتماد كامل به اين كشور مبني بر احقاق تمام حقوق ايران در زمان صلح، هرگز عليه روسيه وارد جنگ نشد. در آغاز قرن نوزدهم انگلستان با كمكهاي قابل توجه ايران، توانست امپراتوري خود را در هند تثبيت كرده و موقعيتش را در خاورميانه مستحكم سازد. در سال 1800، زماني كه هند همواره از جانب زمان شاه (حاكم افغانستان) تهديد ميشد، حكومت هند، به واسطه كاپيتان ملكم، طي قراردادي با ايران متحد شد... هنگامي كه ايران در مبارزه عليه نفوذ روسيه در آسياي مركزي، سرزمينها و اموال بسياري را از دست داد، با انگلستان متحد بود. در سالهاي 1804 تا 1808 ايران براي مقابله با تجاوزات روسيه، از جانب انگلستان پاسخي دريافت نكرد. بنابراين ناگزير، از پيشنهاد ناپلئون استقبال كرد و در جنگ با روسيه به پيروزي بزرگي دست يافت. اما در سال 1808، با ورود سر هاردفورد جونز، فرستاده ويژه انگلستان، دولت ايران از خواستههاي فرستاده انگليس پيروي كرده، پيمان خود با ناپلئون را فسخ كرد و با انگلستان عليه روسيه هم پيمان شد. با انعقاد اين قرارداد
انگلستان متعهد شد تا زماني كه ايران با روسيه در جنگ است، از ايران حمايت كرده و وضعيت جنگي خود را با روسيه حفظ كند. ايران به كمك انگلستان، چهار سال با موفقيت در مقابل روسيه ايستادگي كرد... با پايان يافتن حمايتهاي انگلستان و در پي حوادث ناخوشايند ديگر، توان نظامي ايران كاهش يافت و اين كشور مجبور شد در سال 1813 معاهده گلستان را امضا كند. در مذاكرات اين معاهده فرستاده انگلستان نيز شركت داشت. در اين معاهده ايران، گرجستان و ارمنستان شرقي را كه از زمان امپراتوري ماد بخشي از خاك ايران به حساب ميآمد به روسيه واگذار كرد. علاوه بر اين، مناطقي چون دربند، باكو در حاشيه درياي خزر، شكي، شيروان، گنجه، قراباغ، مغان و بخشهايي از تالش نيز از خاك ايران جدا شد. همچنين در اين توافقنامه ايران از حق كشتيراني در درياي خزر صرفنظر كرد... بنابراين ميتوان گفت ايران قرباني سياستهاي نظامي و امنيتي قدرتهاي اروپايي شد.» ابلاغيه سپس به حوادث پس از سال 1906 ميپردازد: «در سال 1906، ايرانيها براي بنا نهادن رژيم مشروطه متوجه دوست قديمي خود و حامي آزادي يعني كشور انگلستان شدند. پاسخ مثبت انگلستان، حكومت تزار را به قدري وحشتزده كرد كه دولت انگلستان، پس از بررسي اوضاع و احوال اروپا (همانطور كه لرد گري مكرراً اظهار ميداشت)، مجبور شد در مورد مسئله ايران با حكومت تزار به تفاهم برسد؛ در نتيجه اين جنبش قانوني به دست عوامل ستمكار تزاري در نطفه خفه شد. بنابراين ايران براي دومين بار قرباني سياستهاي نظامي و امنيتي قدرتهاي بزرگ اروپا شد. اين دلايل كافي است كه ايران در جايگاه ويژهاي قرار بگيرد و نه تنها كشورهاي متفق بايد به طور كلي عدالت را در مورد اين كشور اجرا كنند، بلكه دولت انگلستان خود را ملزم ميداند كه عدالت كامل در مورد ايران اجرا شود؛ و اين مهم با بازگرداني تمام شهرهايي كه بدست ارتش متجاوز تزار در زمان اتحاد ايران با انگلستان از اين كشور جدا شد، محقق ميشود. به علاوه منافع كنوني و آينده انگلستان ايجاب ميكند كه ايراني بزرگتر، تواناتر و ساختارمندتر در خاورميانه وجود داشته باشد، تا همانند سالهاي آغازين قرن نوزدهم، از سياستهاي انگلستان در اين منطقه دفاع كند. ايران بهترين گزينه براي تأمين اين هدف است، چرا كه موقعيت جغرافيايي يا ملي يا سياسي هيچ كشوري
در خاور نزديك مطلوبيت موقعيت ايران را ندارد؛ خصوصاً با در نظر گرفتن تهديد بلشويسم كه به گسترش نفوذ خود در شرق و غرب همت گماشته است.» ابلاغيه با بيان اين مطالب به پايان ميرسد: «اكنون قدرت در دستان ملت ايران است و درباريان فاسد و متلون هيچ جايگاهي در اين كشور ندارند؛ بريتانياي كبير و نمايندگانش در ايران، با مدنظر قرار دادن اين تغيير شگرف، ميتوانند به راحتي اعتماد كامل مردم را جلب كرده و سياستهاي خود را در ايران و خاور نزديك بر بنياني مستحكم و هميشگي بنا نهند... اكنون تنها عدالتطلبي نمايندگان كشورهاي متفق در كنفرانس صلح، حقوق تضييع شده ايران را احقاق خواهد كرد، سرزمينهاي از دست رفته را به اين كشور باز خواهد گرداند و حفظ حقوق و تماميت ارضي ايران را به عنوان يك كشور مستقل در آينده تضمين خواهد كرد. (1)
ويلسون، رئيسجمهور و لنسينگ وزير امور خارجه آمريكا، بلافاصله پس از انتشار اين ابلاغيه از انعقاد اين توافقنامه اظهار نارضايتي كردند. در كتاب ديگري تبادلات ديپلماتيك انگليس و آمريكا بر سر اين موضوع، شرح مفصلي ارائه شده است. (2)
در شماره دهم آگوست 1919 روزنامة ايران، مقالهاي با اين عنوان منتشر شد: «ابلاغيه نخستوزير». خلاصه متن ابلاغيه:
هيچ كشوري از اينكه اسباب سعادت و شادكامي كشور ما را فراهم كند منتفع نميگردد و از كمك كردن به ما براي رفع سختيها و فلاكتها و يا جايگزيني آنها با پيشرفت سريع، سود نميبرد... در نتيجه، پس از بررسي تمام وقايعي كه در گذشته رخ داده بود و با در نظر گرفتن اوضاع و احوال كنوني داخل و خارج كشور، ايران احساس كرد تنها ميتواند دست به دامان انگلستان شود؛ علاوه بر كمكهاي اين كشور در گذشته، تضمينهاي بي قيد و شرط انگلستان در جريان مذاكرات، ايران را به آيندهاي رضايتبخش مطمئن ساخت... نظر به اين دلايل،
دولت ايران به منظور برقراري نظم و تضمين آسايش مردم خود، رفتار و اصولي را در پيش گرفت كه ملت در امنيت به سر ببرد و سپس براي تضمين آيندهاي سعادتمند، با انگلستان وارد مذاكره شد... بلافاصله پس از آتشبس، مذاكرات با انگلستان، براساس اين اصول، با اسلوب و روش متداول خود آغاز شد. در اين مذاكرات منافع ايران همواره مدنظر قرار گرفت و اين توافقنامه پس از چندين ماه تبادل نظر و ديدگاه، منعقد گرديد... ضرورت حفظ كشور پيش از هرگونه مانع و انتقادي، براي او (وثوقالدوله) مطرح بود؛ و از اينكه خداوند توان و ذكاوت كافي را براي انجام هر چه بهتر اين وظيفه به او ارزاني داشته، بايد سپاسگزار بود. روحانيون نيز او را در انجام اين وظيفه تشويق كردند و شاه نيز او را مورد لطف خود قرار داد؛ اما او هرگز نميتواند از پس جبران تلاشهاي نماينده انگلستان برآيد؛ چرا كه حمايت صادقانه و همكاري او در انجام اين وظيفه، عاملي تعيين كننده بود. تا آنجا كه اوضاع عمومي اجازه ميداد، دولت انگلستان براي بازگرداندن نظم و امنيت عمومي، به كابينه وثوقالدوله كمك كرد. انگلستان با پرداخت كمكهاي مالي ضروري براي تأمين مايحتاج مردم و افزايش اعتبار دولت، بيش از پيش حمايتهاي خود را آشكار كرد... بر كسي پوشيده نيست كه مخالفان، جاهلان و دسيسهگران از هيچ تلاشي براي اينكه مرا وادار به عقب نشيني كنند، فروگذار نكردند. علاوه بر اين تلاشهاي احمقانه، آنها سعي كردند اعليحضرت را نسبت به من مظنون كنند؛ اما ايشان هرگز به اين افراد توجهي نكردند، و همواره در جهت سعادت كشور، بزرگترين حامي من بودهاند... من از مردان روشن ضمير و وطن پرستان حقيقي كه از هرگونه خدعه و نيرنگ بدورند خواهش ميكنم در مورد موفقيت بزرگي كه بدان نائل آمدهام قضاوت كنند؛ و پس از گذشت دوازده ماه از آغاز خدمات من اوضاع و احوال كنوني مملكت را با يك سال پيش مقايسه كنند. اميدوارم مردم حقشناس كشورم قدردان نتايج سودمند اين توافقنامه باشند. تحقق سعادت حقيقي در كشور كه اميدوارم به زودي حاصل شود، بهترين پاسخ براي زحمات و فداكاريهاي من خواهد بود. (1)
1) نامه كميسيون آمريكايي در ايران به لنسينگ به همراه ضمائم، 19/91. 741، مورخ18 نوامبر 1919
توضيحات كالدول: «در اين باره لازم ميدانم اضافه كنم بدگوييهاي مكرر روزنامه رسمي رعد در مورد ملت، دولت و رئيسجمهور آمريكا چنين القا كرده است كه اگر چه ممكن است تمام اين مطالب به قلم رئيسالوزرا نوشته نشده باشد اما حداقل پيش از انتشار، مورد ارزيابي و تأييد وي قرار گرفته است و اين در حالي است كه رئيسالوزرا در اظهارات شخصي خود، براي آمريكا، و دولتمردان و سياست عمومي و آداب و رسوم اين كشور، ارزش فراواني قائل است. با اين حال، نبايد فراموش كرد زماني كه آقاي شوستر از ادامه خدمت در دولت ايران منع شد، اين مرد [وثوق] وزير امور خارجه بود و در تنظيم پيشنويس اولتيماتيوم اخراج آقاي شوستر، نقش اصلي را بازي كرد؛ با وجود اين زماني كه دكتر جادسون*(1)، رئيس دانشگاه شيكاگو، هنگام ترك ايران براي خداحافظي نزد رئيسالوزرا رفت، از او درخواست كرد كه به صورت موجز و صريح مشخص سازد كه ايالات متحده چگونه ميتواند دوستي خود را نشان داده و به حمايتهاي خود از ايران ادامه دهد. وي پاسخ جالبي داد: «شوستر را به ايران بازگردانيد.» به هر حال اين موارد حاكي از اين است كه قدرت و توانايي اين مرد اندك نيست. روزنامه رسمي رعد در سر مقاله 19 آگوست 1919 خود، به آمريكا، مردم آمريكا و مقامات اين كشور و همچنين نمايندگان ايران در كميسيون صلح حمله و آنها را تحقير كرده و چنين نوشته است: «مطالبات كميسيون صلح ايران غيرمعقول و نوعي افزونطلبي بود.» اكنون همه ميدانند اين مطالبات در جلسات عدهاي از مقامات برجسته ايراني، شامل تمام رئيسالوزراهاي پيشين كه در قيد حيات به سر ميبرند و ديگر مقامات كابينه، تدوين شده است؛ همچنين بر كسي پوشيده نيست كه دستورالعمل هيأت اعزامي به پاريس، مطرح كردن اين مطالبات در كنفرانس صلح و اظهار دادخواست ايران بود. اين مقاله در ادامه مدعي شده است كه انگلستان، فرانسه و آمريكا جهان را به سه قسمت تقسيم كردهاند و آمريكا به اتفاق ديگر كشورها به ايران گفته است: «شما در اين كنفرانس هيچ جايگاهي نداريد و ميبايست تحتالحمايه [كشور ديگري] باشيد. جهان به سه قسمت تقسيم شده است و خاك ايران سهم انگلستان است.» اين اظهارات به قدري مضحك و بيمعني بود كه باعث شد سفارت آمريكا با
1) Judson
انتشار مفاد تلگراف چهارم سپتامبر وزارت خارجه، رويكرد دولت آمريكا و پيشنهادهاي اين كشور را براي كمك به ايران تصريح كند.» (1)
در 4 سپتامبر 1919 لنسينگ، وزير امور خارجه، با ارسال تلگرافي به كالدول چنين دستور ميدهد: «شما موظفيد در ملاقات با مقامات ايراني و افراد ديگري كه به اين موضوع علاقهمندند، مضايقه آمريكا از كمك به ايران را انكار كنيد. همچنين ميبايست مقامات ايراني را متقاعد كنيد كه ايالات متحده همواره خواهان سعادت و رفاه جامعه ايران است و هيأت اعزامي آمريكا به پاريس چندين بار به طور جدي تلاش كرد دادخواست هيأت اعزامي ايران در كنفرانس صلح مطرح شود. حمايت چنداني از اين تلاشها به عمل نيامد و اين امر موجب شگفتي هيأت آمريكايي شد؛ اما اعلان توافقنامه انگليس ـ ايران توضيح خوبي براي اين بود كه چرا هيأت آمريكايي نتوانست مطرح شدن دادخواست ايران را تضمين كند. علاوه بر اين دولت ايران نيز از هيأت اعزامي خود به پاريس حمايت چنداني نكرد. پس از انعقاد توافقنامه انگليس - ايران، بر دولت ايالات متحده مسلم شد كه ايران در آينده به حمايت و همكاري آمريكا نيازي ندارد؛ و اين در حالي بود كه نمايندگان ايران در پاريس، به شدت مساعدت ما را طلب ميكردند.» (2)كالدول تأثير اين تلگراف را چنين گزارش ميكند: «انتشار تلگراف چهارم سپتامبر وزارت خارجه آمريكا، خشم كابينه ايران و روزنامه رسمي مذكور را برانگيخت. روزنامهاي كه چندي پيش شديداً به مردم آمريكا، رئيس جمهور ويلسون، معاهده صلح، كميسيون صلح آمريكا و همچنين كميسيون صلح ايران حمله كرد. اعضاي كابينه ايران مدعي شدند سفيركبير آمريكا در لندن مصاحبهاي با اين مضمون داشته است كه آمريكا هيچ علاقهاي به سرنوشت ايران نداشته و نسبت به رفتار انگلستان در قبال اين كشور رضايت كامل دارد... شاه در سوئيس اعلام كرد كه در ادامه سفر خود به آمريكا خواهد رفت. اعلان نيت شاه، كابينه و سفارت انگلستان را به شدت نگران كرده است، چرا كه شاه قول داده بود حتي وارد پاريس هم نشود.» كالدول اضافه ميكند: «تلگراف چهارم سپتامبر در كل تأثير عميقي بر مردم داشته است. بيش از نود و
پنج درصد مردم مخالف توافقنامه و كابينه وثوقالدوله هستند... اعضاي كابينه خود را در معرض ترور شدن ميبينند. سر كنسول پادوك(1)چنين گزارش ميدهد: «مخالفت با توافقنامه همانند آتش زير خاكستر، هر لحظه امكان دارد شعلهور شود؛ اما احتمالاً به دستور رئيسالوزرا از هرگونه تجمع مردمي جلوگيري به عمل ميآيد. روزنامة تحت حمايت و كنترل رئيسالوزرا، ميكوشد مردم را آرام كرده و نظر آنها را جلب كند. ده روز پيش با دستوري كه از تهران صادر شد، قزاقهاي ايراني ظاهراً براي سركوب راهزنان از تبريز خارج شدند، اما در واقع دولت در صدد بود آنها را براي مدتي از شهر دور كند.» البته سفارت از هرگونه مذاكره در مورد توافقنامه خودداري كرد و به هيچ وجه به خشم مردم دامن نزد. مردم، خود را مرهون اعتبار آمريكا ميدانند و بسياري از آنها كه چشم اميد به دولت و ملت ما دوختهاند، خواهان مساعدت سفارت آمريكا هستند.»(2)وزارت امور خارجه آمريكا در تلگرامي فوري به ديويس، سفير كبير آمريكا در لندن، چنين دستور ميدهد: «تلگراف 12 سپتامبر وزيرمختار آمريكا در تهران حاوي چنين مطالبي است: «اعضاي كابينه ايران ميگويند كه سفيركبير آمريكا در لندن طي مصاحبهاي اظهار داشته كه آمريكا هيچ منافعي در ايران ندارد و كاملاً راضي به اين است كه به انگلستان اجازه دهد هر طور ميخواهد با ايران رفتار نمايد.» پيشنهاد ميشود با ارسال تلگرامي به وزيرمختار آمريكا در تهران اين اختيار را به او بدهيد كه گزارش مذكور را تكذيب كند.» (3)روز بعد ديويس چنين پاسخ ميدهد: «در تلگرامي به سفارت آمريكا در تهران اطلاع داده شد كه گزارش مذكور كاملاً بياساس است.» (4)كالدول در 15 سپتامبر مينويسد: «تلگرام بنگاه خبري رويترز كه دولت انگلستان امروز آن را در ايران منتشر كرد، از اين قرار است: «گزارشهاي حاكي از مخالفت فرانسه و آمريكا با توافقنامه ايران ـ انگلستان، كاملاً بي اساس است.» بدون شك اين تلاشي است براي آرام ساختن مردم اميدوار ايران؛ بهرغم سكوت ناشي از ترس ايرانيان، خشم
و نفرت اين مردم هرگز فروننشسته است.» (1)متن تلگرام نيز به اطلاع رئيس جمهور ويلسون و ديويس، سفيركبير آمريكا در لندن، رسانده شد. ادامة دستورالعمل مزبور آمده است: «شما ميتوانيد شفاهاً وزارت خارجه انگلستان را از انتشار گزارش رويتر آگاه كنيد و پرس و جو كنيد كه آيا اين گزارش مورد تأييد آن وزارت خارجه هست يا خير؛ و خاطرنشان كنيد كه اگر چه از نظر صوري انتشار اين گزارش بلااشكال است، اما در عمل موجب تفسيرهاي گمراهكنندهاي شده است... وزيرمختار آمريكا در تهران به وزارت خارجه [آمريكا] اطلاع داده است كه صدها تن از نخبگان و برجستگان ايران به عنوان اعتراض به قرارداد ايران و انگليس دست به دامان سفارت آمريكا در تهران شدهاند؛ و هيأت دولت نيز در حمايت از قرارداد روشهاي مستبدانهاي به كار ميبندد.» (2)
در تاريخ اول اكتبر 1919، كالدول چنين مينويسد:
همچنين به اطلاع اين جانب رسيده است كه مستشاران انگليسي عازم ايران هستند و انتظار ميرود به محض ورود كار خود را آغاز كنند. اگرچه هنوز چند ماه به تشكيل مجلس ايران مانده است. گزارشها حاكي از آن است كه بسياري از كارمندان انگليسي در هند به دنبال فرصت شغلي بهتري در ايران هستند. در حالي كه با انتشار «بيانيهها» و «تحليلها و تفسيرهاي» فراوان، مكرراً حفظ استقلال و تماميت ارضي ايران به اطلاع عموم مردم رسيده، شمار زيادي از شخصيتهاي برجسته، روزنامهها و مقامات رسمي حامي انگلستان در ايران آشكارا ميگويند: «ايران اكنون يكي از اقمار انگلستان است؛ ما اكنون تحت الحمايه آن كشور هستيم و خواهي نخواهي بايد اين واقعيت را قبول كنيم؛ تنها كار ممكن اين بود كه به قيموميت انگلستان تن در دهيم و ...» با اين وجود، در متن توافقنامه چيزي ذكر نشده كه ضرورتاً سيادت ملي ايران را محدود كند؛ اما اهل نظر در ايران تمايل دارند كه نتيجة عملي هر چيزي را مدنظر قرار دهند. اين گروه از مردم ايران معتقدند بخش اصلي قرارداد، متن آن نيست، بلكه مطالبي است كه وزيرمختار انگليس در «نامه توضيحي» عنوان كرده است. اگر چنين توافقنامهاي ميان ايران و
آمريكا منعقد ميشد، هيچگونه مخالفتي در ايران برنمي انگيخت؛ ايران مايل بود اختياراتي كه به موجب آن قرارداد مسلم ميشد، در اختيار قدرت غير همسايهاي قرار ميگرفت كه هيچگونه منافع سياسي در ايران ندارد و به گفته بسياري از ايرانيان، در برقراري رابطه با ملتهاي كوچك و ضعيف خوشنام است. مردم ايران، همواره منتظر «حاصل شدن فرجي» در زندگي خود هستند؛ اما عقلاي اين كشور يقين دارند كه اين توافقنامه مؤثر واقع نخواهد شد. با اين احوال، دستگيري و تبعيد شماري از رهبران مخالف، اعمال شديد حكومت نظامي، به علاوه ترس و جبن طبيعي شرقيها، هر اقدام مؤثري را كه مانع عملي شدن اين توافقنامه شود، غيرممكن ميسازد. با توجه به حضور چندين هزار سرباز انگليسي در ايران، سفر شاه به اروپا و گرايش شديد دولت فعلي براي خدمت صادقانه به قدرتي كه آن را به وجود آورده و بقاي آن را تضمين ميكند، درك اين مسئله راحتتر است... در اين قضايا اصل انعقاد قرارداد چندان مهم نيست، بلكه آن زيركي و نيرنگي است كه در گمراه كردن اين مردم به كار گرفته شده است؛ مردمي كه مجبورند اين توافقنامه را بپذيرند و از ترس زندان و تبعيد، حتي در خفا هم اجازه ندارند با آن مخالفت ورزند. اين در حالي است كه در طول ماههاي شكلگيري شالوده توافقنامه، تلاشي نظاممند و ماهرانه براي آمادهسازي افكار عمومي صورت گرفت. افرادي كه حضور آنها در روند انعقاد توافقنامه مزاحمت ايجاد ميكرد، در قالب كميسيون صلح ايران به پاريس اعزام شدند؛ چرا كه اين افراد در پاريس براي جلوگيري از انعقاد قرارداد كاري از پيش نميبردند. افراد ديگري كه نگران يكپارچگي و تماميت ارضي كشور بوده و گرايشهاي وطنپرستانه داشتند، به بهانه زيارت يا منصوب شدن در پستهاي كنسولي، به خارج از كشور فرستاده شدند... پس از اعزام اين افراد در قالب كميسيون صلح به پاريس، رئيس سابق مجلس، مؤتمنالملك، نيز قرار شد با انتخاب همراهان خود رهسپار آمريكا شود. مؤتمنالدوله در اين سفر بايد دولت و مردم آمريكا را از خواسته بجاي ايران آگاه كرده و مصائبي را كه ساليان دراز بر اين كشور تحميل شده، براي آنها تشريح كند و مردم آمريكا را به سرمايهگذاري در ايران علاقهمند سازد. با اين حال، نظر به اطلاعات دقيق سفارت آمريكا، طرح اعزام نماينده به آمريكا قطعاً به موافقت
سفارت انگلستان بستگي دارد و كابينهاي كه كاملاً از انگليسيها تبعيت ميكند هرگز كاري برخلاف خواستههاي انگلستان انجام نميدهد. مسئلهاي كه بيش از سركوب كردن انتقادها قابل توجه است، رشوه دادن آشكار به بعضي از شخصيتهاي مؤثر پولپرست است از قرار معلوم بسياري از اين افراد با قبول يا دريافت كردن هدايا، پول، مستمري و ديگر انواع رشوه لب فروبستهاند. لازم به ذكر است كه بسياري از روحانيون و همچنين عموم مردم را نميتوان از اين طريق آرام كرد و تنها توسل به تهديد، ترس از زندان و از اين قبيل آنها را ساكت كرده است. از سوي ديگر بازار تملق و خوشامدگويي گرم شده است؛ به طوري كه حتي عدهاي از ما آمريكاييها نيز در معرض اين فريب تملق واقع شديم. اين همه احترام و محبت و تملق به اشخاصي كه تا پيش از اين كسي به آنها اهميتي نميداد، آن قدر بيسابقه و غيرعادي بود كه از ديد هيچ ناظري پنهان نمانده است. اگر جنگي در پي بود، شايد ميشد به اتهام [مثلاً] طرفداري از آلمان، مخالفتها را سركوب كرد؛ اما در اين شرايط [كه جنگي در كار نيست]، اين راه نيز به كار نميآيد..(1)
واكنش اوليه مردم ايران در تلگرام 13 اوت 1919 كالدول چنين گزارش شده است: «قرارداد اخير ميان ايران و انگلستان احساسات مردم را عليه كابينه برانگيخته است. بسياري از مردم معتقدند اين قرارداد، عملاً ايران را تحت قيموميت انگلستان در ميآورد و در نتيجه جامعه ملل را دچار سردرگمي ميكند. قرارداد مخفيانه منعقد شده است، اما خبر انعقاد آن به صورت ناگهاني انتشار يافت. مردم و سفارتخانههاي خارجي از اين رويداد به شدت شگفتزده شده و آن را نشانه سوءنيت كابينه دانسته و نسبت به انگلستان بياطمينان شدهاند.»(2)در 16 آگوست: «وطن پرستان ايراني مدعي هستند كه اين توافقنامه، قيموميت كامل انگلستان بر ايران را تحقق ميبخشد؛ اما حكومت نظامي، مطبوعات تحت كنترل و ارتش انگلستان كه اكنون اراضي ايران را
تصرف كرده است، مانع انتشار عمومي عقايد مخالف شده و از ابراز احساسات جلوگيري ميكنند. مقدمات كار اجراي هر چه سريعتر قرارداد، آماده شده و اين در حالي است كه بر اساس قانون اساسي ايران پيش از تأييد و تصديق مجلس، هيچ توافقنامهاي امكان عملي شدن ندارد. علاوه بر اين، كابينه فعلي بر انتخابات جاري در سراسر كشور نظارت دارد؛ افرادي كه براي اين مجلس انتخاب شدهاند، نماينده شهرهايي هستند كه هرگز آن را نديدهاند.» (1)دستورالعمل لنسينگ در 19 آگوست از اين قرار است: «عطف به تلگرام هاي 160، 161 و 162 كه به ترتيب در تاريخ يازدهم و سيزدهم آگوست ارسال شد، وزارت خارجه را به صورت كامل و فوري از جريان حوادثي كه در اين تلگرام ها شرح داده شده بود، بويژه عكسالعمل مردم نسبت به قرارداد، آگاه سازيد.» (2)كالدول در 23 آگوست چنين مينويسد: مخالفت عمومي با قرارداد فروننشسته است، اما مردم از ابراز احساسات خود وحشت دارند. ترس از مجازات، زندان و تبعيد، اجراي حكومت نظامي كه بيش از يك سال به طول انجاميده است، مطبوعات تحت كنترل و حضور نظاميان انگليسي در ايران، مانع آشكار شدن مخالفت مردم هستند. بسياري براي ابراز مخالفت خود خواستار بست نشيني در سفارت آمريكا و فرانسه شدهاند كه البته درخواست آنها رد شده است. تمام روزنامهها تا آنجا كه شرايط به آنها اجازه ميدهد از قرارداد انتقاد ميكنند؛ به غير از روزنامه رعد، ارگان رسمي دولت، كه مينويسد: «آمريكا، تنها كشوري كه ميتوانست ما را ياري كند، ايران را تنها گذاشت؛ چهار قدرت بزرگ در پاريس تصميم گرفتند ايران تحت قيموميت انگلستان قرار گيرد؛ كه ايران فريب سخنان اغواگرانه رئيس جمهور ويلسون را خورد و اكنون در جايگاهي همانند جايگاه مصر قرار گرفته است.» اين روزنامه همچنين به شدت هيأت ايران در كميسيون صلح و دعاوي آنها را مورد انتقاد قرار داده است... ديگر روزنامهها نيز از قرارداد انتقاد ميكنند و در عين حال پيشنهاد ميكنند كه در صورت امكان، قرارداد مشابهي با آمريكا منعقد شود. بسياري خواهان اين هستند كه بدانند چنانچه عقايد و احساسات عمومي مانع اجراي اين قرارداد شود، آيا دولت
آمريكا به انعقاد قراردادي مشابه با ايران تمايل خواهد داشت؟»(1)در تلگرام 28 آگوست 1919 كالدول چنين ميخوانيم: «مخالفتهاي مردم با قرارداد همچنان ادامه دارد. بعد از ظهر روز گذشته شماري از اعضاي كابينه پيشين و تعدادي از شهروندان در ملاقات با رئيسالوزرا، مخالفت خود را ابراز كردند. تجمعات اعتراضآميز بسياري در سراسر كشور رخ داده است و در تعدادي از مراكز ولايات، كسبه به نشانه اعتراض بازار را تعطيل كردهاند... بسياري از مردم ايران بر اين باورند كه قرارداد ايران و انگليس پايان استقلال ايران خواهد بود؛ عدهاي نيز به سياستهاي انگلستان در ايران مشكوك هستند... رئيسالوزرا براي توجيه سياستهاي خود اعلامية مفصلي منتشر كرده است. وزير خارجه فعلي و ديگر اعضاي كابينه به مخالفين گفتهاند كه آمريكا پيش از اين، از كمك به ايران سرباز زده است. وزيرمختار انگلستان اين رويداد را پيروزي بزرگي در منطقه ميداند، اما ديگر مقامات انگليسي نگرانند كه نتايج اين قرارداد تأثير بدي بگذارد و به اعتبار انگليس در خارج از ايران خدشه وارد كند.» (2)در گزارش گوردون پادوك كنسول انگلستان در تبريز ميخوانيم: «خلاصهاي از متن توافقنامه ايران و انگليس در تبريز منتشر شده و به استثناي گروههاي مشخصي كه به قرارداد علاقهمندند و طبقاتي چون بازرگانان كه اميد به انتفاع مالي از قرارداد دارند، تمام طبقات مردم به مخالفت برخاستهاند. البته تاكنون هيچگونه مخالفت علني مشاهده نشده، چرا كه عموم مردم اميدوارند كه مجلس اجراي اين توافقنامه را تصويب نخواهد كرد.كنسول انگلستان براي جلب رضايت مردم از هيچ تلاشي فروگذار نميكند.»(3)كالدول در 8 سپتامبر مينويسد: «به دستور دولت، شماري از مخالفين توافقنامه اخير ايران و انگليس بازداشت و به كاشان تبعيد شدند. اين افراد به صورت مخفي در منازل خود تشكيل جلسه ميدادند... همچنين تعدادي از شاگردان مدارس نيز به جرم انتشار اعلاميههايي بر ضد انگليس و قرارداد مذكور، دستگير شدهاند. بسيار از ناآراميها سركوب شده است.» (4)در تلگرامي كه از سوي حاج معينالتجار در تهران به ارباب كيخسرو شاهرخ در آمريكا ارسال شده
است چنين ميخوانيم: «شما بايد اجازه بستنشيني در سفارت آمريكا را كسب كنيد؛ چنانچه اين اجازه فوراً صادر نشود تمام وطنپرستان ايران كشته خواهند شد.» كالدول اضافه ميكند: «فرد مذكور شب گذشته پس از ارسال مطالب بالا بازداشت شد، اما صدها تن از مخالفين به نشانه اعتراض به قرارداد و سياستهاي مستبدانه دولت، خواهان بست نشستن در سفارت آمريكا هستند. البته تا زماني كه وزارت خارجه [آمريكا] دستور ديگري صادر نكند، تمام اين درخواستها رد خواهد شد.» (1)
انتشار تلگراف لنسينگ باعث تشجيع مخالفان قرارداد شده بود. كالدول در 16 سپتامبر 1919 مينويسد: «مفتخرم كه به پيوست اين تلگرام، ترجمه نامهاي را كه از ميرزا [آقا] فلسفي اصفهاني، سردبير روزنامه حيات جاويد، دريافت كردهام، براي شما ارسال كنم. اين تنها نمونهاي از قدردانيهاي بسياري است كه از حسن نيت آمريكا نسبت به ايران به عمل آمده است. اما چنين اظهاراتي اجازه انتشار نداشته و ارسال آنها به سفارت آمريكا به دليل حكومت نظامي شديد و وجود سانسور، از طريق پست مقدور نيست، و تنها با واسطه مستقيم ميتوان چنين مراسلاتي را جابجا كرد. اين نامه با اشاره به روزنامههاي تهران كه متن تلگرام وزارت خارجه آمريكا در آنها به چاپ رسيده، خاطرنشان ساخته است كه اين تلگرام، اعتبار آمريكا را در ايران بسيار بالا برده است. سفارت طبق دستورالعمل وزارت خارجه شماري از اعتراضات عليه قرارداد انگليس و ايران را از طريق پست ارسال ميكند.» پيوست نامه 13 سپتامبر 1919 شامل مطالب ذيل است: «عالي جناب! از اينكه بيانيه سفارت شما را در روزنامه خود منتشر ساختهايم، بسيار مسروريم. بدين وسيله استدعا ميكنم تشكر صميمانه اين جانب و اكثر مردم ايران را به خاطر حسننيت دولت آمريكا نسبت به كشورم، پذيرا باشيد. «حيات جاويد» همواره طرفدار تحركات آزادي خواهانه دولت ايالات متحده بوده است. همچنين شيوه شايسته دولت آمريكا در برخورد با ايران و كمك به اين كشور، مورد توجه ما بوده. از اينكه اعلام ميكنيم تاكنون فرصت ابراز ارادت نيافتهايم، متأسف هستيم؛ اما در اين زمان، پس از اينكه بيانيه شما در روزنامهها منتشر شد و پس از اينكه ايرانيان نااميد به آيندهاي شكوفا اميدوار شدند، فرصت خوبي براي ابراز احساسات به
1) تلگرام كالدول، شماره 173، 1123/00. 891، مورخ8 سپتامبر 1919
دست آورديم. به همين دليل، «حيات جاويد» با در نظر گرفتن عواطف دوستانه سفارت آمريكا نسبت به ايران، كه درخور تقدير است، صفحات خود را در اختيار مطالب سفارت شما قرار ميدهد. ما مطمئن هستيم كه بيانيههاي شما در جهت بهبود وضع مردم ستمديده ايران خواهد بود... عالي جناب! لطفاً عواطف دوستانه ما را پذيرا باشيد. (امضا) فلسفي اصفهاني.»(1)كالدول در اول اكتبر مينويسد: «سفارت آمريكا در تهران افتخار دارد كپي نسخ اصلي و ترجمه چند شكايت را كه عليه توافقنامه اخير ايران و انگليس تنظيم شده و به سفارتخانه تحويل داده شده است، به پيوست اين نامه براي شما ارسال كند.» نامهاي كه ده نفر آن را امضا كرده بودند، در تاريخ 12 سپتامبر 1919 به سفارتخانه تحويل داده شد: «از آنجا كه در تهران حكومت نظامي حكم فرماست و روزنامهها عليه ملت قلم ميزنند، هيچكس حق هيچگونه اظهارنظري ندارد. وطنپرستان و آزاديخواهان تبعيد شده و يا به زندان افكنده شدهاند. به عبارت ديگر ايران به ابزار بيارادهاي براي پيشبرد خواستههاي رئيسالوزراي مملكت، يعني وثوقالدوله تبديل شده است. او مصمم است به زور سر نيزه و به كمك نيروهاي بيگانه، مملكت ما را زير سلطه بيگانگان ببرد. عاليجنابان! از شما استدعا داريم دادخواهي ما را به گوش مردم جهان و خصوصاً دولت عدالتخواه آمريكا رسانيده و آنها را از مظلوميت مردم ايران آگاه سازيد. از شما استدعا داريم عطوفت به خرج داده و اجازه دهيد دولتمردان و تمام كساني كه به سعادت ايران علاقهمندند بدانند كه مردم ايران از قرارداد اخير انگلستان و ايران به شدت منزجرند... بيانيهاي كه چند روز پيش منتشر شد، به ما اثبات كرد كه دولت ايالات متحده خواهان پيروزي ملت ايران است. بنابراين مصرانه از دولت شما تقاضا داريم كه در اين زمان بحراني به ما كمك كند. تنها بارقه اميدي كه در اذهان ما سوسو ميزند، ترحم و دلسوزي دولت و ملت آمريكاست. اميدواريم به كمك دولت دوست و مهربان آمريكا، مردم بدبخت و نجيب ايران، خود را از اقدامات سركوبگرانه انگلستان برهانند.» نامهاي با دوازده امضا در 19 سپتامبر 1919 به سفارتخانه آمريكا تحويل داده شد: «شما به خوبي از رفتار خشن دولت كنوني ايران باخبريد. دولتي كه سعي ميكند خواستههاي غير قانوني خود را بر مردم اين كشور تحميل كند. بدين
1) گزارش كالدول و ضميمه، شماره 527، 1141/00. 891، مورخ16 سپتامبر 1919
منظور، دولت با اعلام حكومت نظامي، به تعقيب آزاديخواهان همت گماشته و آنها را دستگير ميكند؛ با متوسل شدن به زور مردم را سركوب كرده و از ابراز خواستههاي آنها جلوگيري به عمل ميآورد. روزنامهها تحت كنترل و نظارت دولت هستند و نميتوانند بدبختي مردم ايران را آشكار سازند. حتي انتشار ابلاغيه سفارتخانه شما كه حاكي از علاقهمندي دولت آمريكا به سعادت ايران است، دو روز به تعويق افتاد. در اين دو روز، هيچ روزنامهاي جرأت انتشار آن را نداشت. اين روزها، اداره پليس با اعلام مجدد و اعمال شديد حكومت نظامي مردم را وادار كرده تجمعات خود را متوقف كرده و از مخالفت با اقدامات دولت دست بردارند. شماري از دانشآموزان بيگناه به جرم وطنپرستي بازداشت و تهديد شدهاند. بنابراين، نظر به شرايطي كه در بالا توصيف شد، ما، يعني تمام كساني كه اين نامه را به امضا رسانيدهاند، عليه قراردادي كه در غياب مجلس و بدون تأييد ملت و در مخالفت با قانون اساسي ايران، ميان دولتين انگلستان و ايران منعقد شده است، شكايت ميكنيم و بدين وسيله، انزجار خود را از اين قرارداد اعلان ميداريم و حس بشردوستي دولت آمريكا را از صميم قلب ارج مينهيم؛ و همواره به ياد خواهيم داشت دولت شما متعهد شده است كه با كمك به ملتهاي ضعيف، آنها را در صيانت از استقلال و تماميت ارضي خود ياري كند. ما مشتاقانه منتظريم كه دولت شما، هر آنچه در توان دارد، براي ياري اين ملت بيپناه انجام دهد؛ ملتي كه تا به امروز، طعم هرگونه ظلم و ستم را چشيده است. با انجام اين كار، خواهيد ديد كه قدرداني و حق شناسي مردم ايران افزون خواهد گشت.» (1)بارزترين نمونه اين نامهها، نامهاي بود كه به امضاي سي و نه نفر رسيده بود و در تاريخ 17 سپتامبر 1919 به دست وزيرمختار آمريكا رسيد: «مطالب درج شده در تلگرام وزير امور خارجه ايالات متحده بيانگر آن است كه وي از سكوت مردم تهران متعجب شده است. تعجب ايشان زماني بيشتر خواهد شد كه بدانند از روزي كه وثوقالدوله به انتخاب انگليسيها بر سر كار آمده، در تهران حكومت نظامي اعلام شده است؛ مردم حق برگزاري هيچگونه تجمعي ندارند؛ بازپرسان و نيروهاي پليس براي يافتن وطنپرستان و متفكران همه جا را جستجو ميكنند؛ بسياري از چهرههاي برجسته كشور كشته و يا
1) گزارش كالدول و ضمائم، شماره 528، 38/91. 741، مورخ1 اكتبر 1919
تبعيد شدهاند؛ تمام نامهها و تلگرافها سانسور ميشود. در چنين وضعيتي، مردم چگونه ميتوانند خواستههاي خود را ابراز كنند؟ اگر دولت ايالات متحده واقعاً خواهان شنيدن خواستههاي مردم است، درهاي سفارت خود را به روي مردم باز كرده و به آنها اجازه دهد در آنجا بست بنشينند؛ آنگاه متوجه خواهيد شد كه انگلستان در صدد انجام چه كاري است. به طور خلاصه بايد بگوييم وثوقالدوله به هيچ عنوان اجازه انعقاد چنين قراردادي را نداشته است؛ خواه اين قرارداد به سود اين مملكت باشد و يا به زيان آن تمام شود... در نامهاي وزيرمختار انگلستان خطاب به رئيسالوزراء در تاريخ چهاردهم ذيالحجه (مصادف با 10 سپتامبر 1919)، مكرراً از استقلال و تماميت ارضي ايران سخن به ميان آمده، و تأكيد شده حاكميت و استقلال اين كشور مورد احترام دولت انگلستان است... چرا در ده سال اخير، دولت انگلستان گاه به تنهايي و گاهي به كمك روسها تلاش ميكرده است كه در امور داخلي ايران دخالت كند؟ كداميك از مقامات ايران بدون رضايت سفارت انگلستان به قدرت ميرسند؟ يا كداميك از وزرا پيش از اينكه اجازه انتخاب او از انگلستان صادر شود، براي تصدي وزارتخانه انتخاب شدهاند؟ و در پايان، آيا به خاطر داريد كوچكترين تغييري بدون رضايت سفارت انگلستان در اين مملكت رخ داده باشد؟ آيا شما اين وضعيت را استقلال ميناميد؟» (1)
روحانيون، هر چند با تأخير، اما بالاخره به مخالفين پيوستند. نهم اكتبر 1919: «بررسيهاي دقيق نشان ميدهد كه بيش از نود و پنج درصد از مردم ايران مخالف قرارداد هستند. در واقع، پس از شنيدن گفتههاي صدها نفر از مردم ايران در مورد اين رويداد، حتي يك نفر آدم بيغرض كه اين قرارداد را تأييد كند، پيدا نشد. گزارشها حاكي از آن است كه عده مشخصي از روحانيون، روزنامهنگاران و ديگر مخالفان به مدد پول، مستمري، پست و مقام و ... لب فروبسته و ساكت شدهاند. اين در حالي است كه اينجانب با استناد به منبع موثقي خبر دارم كه شخص شاه نيز براي تأييد توافقنامه، دويست هزار تومان دريافت كرده است. معروف است كه رئيسالوزرا و وزير امور خارجه سالهاست كه از حقوقبگيران انگلستان بودهاند؛ اين مطلب را وزيرمختار پيشين
1) گزارش كالدول و ضمائم، (بدون شماره)، 90/91. 741، مورخ1 اكتبر 1919
انگلستان در ايران بارها محرمانه به من گفته بود.» (1)كالدول در 1 دسامبر 1919 مينويسد: «سفارت آمريكا مفتخر است جهت اطلاع وزارت خارجه و در پي درخواست حضرت اشرف سعدالدوله، رئيسالوزراي پيشين ايران، دو نسخة عكسي از اظهارات و نظرات علماي برجسته ايران را در مورد صحت و اعتبار توافقنامه ايران و انگليس به ضميمه اين نامه ارسال كند. علت اينكه [به جاي نسخة اصلي] نسخة كپي عكسبرداري شده به سفارت تسليم شده است، اين است كه اولاً نسخة اصلي در پروندة مخصوصي در تهران مضبوط است؛ و ثانياً نسخة اصلي امضا دارد و به خاطر سانسور شديد و مقررات حكومت نظامي و خطر تبعيد و زندان، چنانچه افكار و عقايد صاحبان امضا دربارة قرارداد بر دولت فعلي مكشوف گردد، اين عده ممكن است در خطر بيشتري قرار بگيرند. سفارت لازم ميداند اين نكته را اضافه كند كه اين عده از روحانيون، نمايندة قشر وسيعي از روحانيون وطنپرست و روشنفكر و باسواد اسلامي ايراني هستند. همانطور كه در ترجمهاي كه ضميمه است آمده است، شماري از مقامات برجسته در مورد تطابق مواد توافقنامه با قوانين شرع مقدس اسلام و سعادتمندي مردم مسلمان، از مراجع عظام روحاني استفتاء كردهاند. مراجع عظام به عنوان فقيهان اسلامي، اين توافقنامه را مخالف شرع مقدس اسلام و قرآن ميدانند كه استقلال ايران را نيز زير سؤال ميبرد. سفارت بر اين عقيده است كه به استثناي عدةي قليلي كه از اين توافقنامه منتفع ميشوند، جامعه روحانيت به همراه بيش از نود و پنج درصد مردم ايران مخالف اين توافقنامه هستند. با وجود اين، كابينه فعلي با در پيش گرفتن تدابير بيسابقهاي، اعضاي پارلمان را در بسياري از ولايات به انتخاب خود وارد مجلس ميكند؛ اما با توجه به مخالفتهاي عمومي، انتظار ميرود تصويب توافقنامه بلافاصله پس از شروع به كار مجلس [چهارم] با دشواريهاي فراوان مواجه شود. در باب تدابيري كه در گزينش اعضاي مجلس در پيش گرفته شده لازم به ذكر است به رغم سختگيريهاي حاكم محلي كه پيرو دستورات كابينه ميبايست افراد «شايسته» را براي نمايندگي انتخاب كند، در موارد بسياري، جلوگيري از خواسته مردم غيرممكن است. در نتيجه، كابينه انتخابات را در اين استانها غيرقانوني اعلام كرده و خواهان
1) تلگرام كالدول، شماره 181، 11/91. 741، مورخ9 اكتبر 1919
برگزاري مجدد انتخابات شده است.» در ميان علماي مخالف قرارداد ميتوان به سيدحسن مدرس، شيخ باقر نجمآبادي و سيدمحمد بهبهاني اشاره كرد.
نشرية اخبار رويترز «كه در تهران پس از بررسي و سانسور سفارت انگليس منتشر ميشود» در 19 سپتامبر 1919 متن كامل نطق ضيافت لرد كرزن و پاسخ نصرتالدوله فيروز به وي را چاپ كرد. كالدول اضافه ميكند: «سفارت انگلستان در تهران اميدوار است انتشار اين نطق، از حس تنفر و دشمني شديد مردم با قرارداد بكاهد.» كالدول سپس بلافاصله ميگويد: «در اين رابطه سفارت [آمريكا در تهران] مايل است به انبوهي از تلگرامها و مراسلات خود [به وزارت خارجه آمريكا] اشاره نمايد. اين تلگرامها و مراسلات نشان ميدهد كه قرارداد چگونه مورد پذيرش افكار عمومي ايران قرار گرفته است؛ سياستها و اقدامات دولت ايران براي سركوب مخالفان و تحميل قرارداد به مردم معترض چه بوده است؛ و نيز دولت براي انتخاب نمايندگان مجلس چه سياستهايي را بكار گرفته است»(1). كالدول در اول اكتبر 1919 مينويسد: «كاملاً مشخص است كه نه كابينه فعلي، كه به مدد سفارت انگلستان بر سر كار آمده و هم با حمايت سفارت انگلستان شمار زيادي از نيروهاي انگليسي در داخل و يا در نزديكي ايران به حيات خود ادامه ميدهد؛ و نه دولت و سفارت انگلستان منتظر آغاز به كار مجلس [چهارم] و تصويب اين توافقنامه نميمانند؛ در حالي كه بر اساس قانون اساسي، تأييد و تصويب مجلس پيش از عملي شدن هر توافقنامهاي ضروري است. اين در حالي است كه انتصاب حكام ايالتهاي سراسر كشور به دستور هيأت دولت صورت ميگيرد و اين واليان هستند كه عملاً نمايندگان حوزههاي انتخابيه ايالت خود را انتخاب خواهند كرد و يا تاكنون انتخاب كردهاند. انتخابات استان فارس به مركزيت شهر شيراز مثال خوبي در اين زمينه است. والي معروف اين ايالت حضرت والا شاهزاده فرمانفرما يكي از افراد تحتالحمايه انگلستان و از طرفداران سرسخت اين كشور است... او به شدت در ميان
1) گزارش كالدول و ضمائم، شماره 529، 39/91. 741، مورخ1 اكتبر 1919
مردم ايران منفور است. اخيراً انتخابات ايالات فارس برگزار شده است در نتيجه كاملاً طبيعي است كه رئيسالوزراي فعلي، وثوقالدوله، كه هرگز در فارس نبوده است و كسي هم او را در فارس نميشناسد، با اكثريت آراء به نمايندگي مجلس انتخاب شود؛ ديگراني هم كه انتخاب شدهاند، همه از طرفداران دولت و از قماش كساني هستند كه ميتوان هميشه روي «رأي مثبت» آنها حساب كرد. انتخابات كرمانشاه شاهد مثال ديگري در اين زمينه است. در اين استان، فرزند شاهزاده فرمانفرما، حضرت والا نصرتالدوله، كه در حال حاضر به عنوان وزير امور خارجه موقتاً در پاريس به سر ميبرد، نزديك به نوزده هزار رأي آورده است. كاملاً روشن است كه امكان ندارد اين ميزان رأي در چنين محلي به صندوق ريخته شده باشد... نتايج انتخابات در مشهد نيز به تازگي اعلام شده است. جمعيت اين شهر نزديك به هفتاد و پنج هزار نفر است و برادر رئيسالوزراي فعلي، يعني قوامالسلطنه والي خراسان است. شمار آرايي كه براي هر يك از نمايندگان اين استان اعلام شده چيزي نزديك به بيست و پنج هزار رأي است كه رقمي مضحك و دور از ذهن به نظر ميرسد. شخصاً هيچگونه اطلاعاتي در مورد چهار نمايندهاي كه در مشهد انتخاب شدهاند، در دست ندارم، اما واضح است كه اين افراد، آلت دست دولت فعلي هستند. اين افراد براي مردم داخل و خارج مشهد نيز ناشناختهاند... در ولاياتي كه «مردان شايسته» رأي نياوردهاند، كابينه، انتخابات را غير قانوني اعلام كرده و دستور برگزاري مجدد انتخابات را صادر كرده است. با وجود اين، بسياري از مردم ايران يقين دارند به خاطر نفرت عمومي از قرارداد، مجلسي تشكيل نخواهد شد كه اين توافقنامه را به تصويب برساند؛ اگرچه كابينه فعلي هم بدون شك، اجازه تشكيل مجلس را نخواهد داد. به عنوان نمونهاي از حزم و احتياط و دورانديشي زياد دولت در جلوگيري از بروز هرگونه شورش همگاني يا مخالفت خطرناك با قرارداد، ميتوان به بركناري سپهسالار، رئيسالوزراي پيشين، از ايالت آذربايجان استناد كرد. سپهسالار ثروتمندترين شخص ايران است و مشتاق است كه يك بار ديگر رئيسالوزرا شود. گفته ميشود كه وي از مخالفان سرسخت دولت فعلي است و اميدوار است كه حمايت دمكراتها را عليه كساني كه دشمني كمتري نسبت به زمان رئيسالوزراييش با آنها دارد جلب كند. بنابراين به محض ورود به تبريز، جايي كه حزب دموكرات و حامي ايران در قياس با ديگر مناطق ايران از قدرت بيشتري
برخوردار است، مخفيانه رايزني و مشاوره خود را با دموكراتها آغاز كرد. در ابتدا گمان ميرفت كه وي قابل اطمينان است و مراقبت خواهد كرد كه در آذربايجان «افراد مناسب» براي مجلس انتخاب شوند، اما زماني كه انتخابات برگزار شد و نيت و اقدامات واقعي او فهميده شد، اين نگراني در ميان اعضاي كابينه به وجود آمد كه احتمالاً منتخبين آذربايجان از ميهنپرستان هستند. اگر چه هيچ اتهامي متوجه او نبود و آذربايجان هم به مردي با استحكام شخصيت و قدرت او سخت نياز داشت، با اين حال كنسول انگليس در تبريز و سفارت اين كشور در تهران خواستار عزل او شدند. با بركناري سپهسالار، جانشين يا كفيل ايالت، سردار معتضد، تصدي امور را در دست گرفت. اين مرد بدنام و سادهلوح، كاملاً مطيع و مورد اعتماد اربابان خود است. سردارمعتضد، صاحب ملك سفارت ما در تهران است. وي در جواني از خدمتگزاران شاهزاده فرمانفرما بود. فرمانفرما خود از افراد تحتالحمايه انگلستان است و اكنون والي استان فارس است. سردار معتضد به مدد همين شاهزاده، به اين جايگاه رسيد.» (1)در 19 اكتبر: «اعمال شديد حكومت نظامي در سراسر كشور و به كار گرفتن شمار زيادي از نيروهاي قزاق براي سركوبي هرگونه مخالفتي با توافقنامه، به تمام تجمعات عمومي خاتمه بخشيده است.» (2)يك نسخه از اين تلگرام براي رئيس جمهور ويلسون ارسال شده است.
كالدول در 8 دسامبر 1919 مينويسد: «سفارت مفتخر است به پيوست اين نامه، مقالهاي از مجله خاور نزديك چاپ لندن را كه در تاريخ 8 اكتبر 1919 منتشر شده است براي وزارت خارجه ارسال كند. احتمالاً مطالب اين مقاله مورد توجه وزارتخانه قرار گيرد. مطلب قابل توجه اعلاميهاي است با عنوان: «تبعيد چند تن از آشوبطلبان» اين اشخاص تبعيدي، همانطور كه پيش از اين گزارش شد، از صاحبمنصبان و وزراي پيشين بودهاند. يكي از اين افراد پيش از اين وزيرمختار ايران در واشنگتن و ديگري نيز، رئيس مجلس سابق بود. خبر مهم ديگر اينكه مستشاران نظامي انگليس به زودي وارد تهران ميشوند (تا اين تاريخ كه در حال نوشتن اين نامه هستم وارد تهران
نشدهاند). بسياري از ملّيون ايراني مخالف قرارداد عليرغم اينكه شرط تصويب مجلس براي اجراي هر قراردادي لازم است، با اين حال مليون ايران نگرانند كه دولت قرارداد را بدون تصويب مجلس به مورد اجرا بگذارد. از آنجا كه كابينه فعلي، انتخابات مجلس را در استانهاي مختلف كشور برگزار كرده يا دستور برگزاري را صادر كرده است، به نظر نميرسد كه متصديان اجراي توافقنامه از پارلماني كه بدين شكل تشكيل خواهد شد، ترسي داشته باشند. با اين حال، همواره هم نميتوان از اين نمايندگان انتظار داشت كه خواستههاي اربابان خود را عملي سازند. فشار افكار عمومي؛ هم از جانب قشر مذهبي و هم از جانب مليون، بزرگترين مانع آنها خواهد بود.» در بخشهايي از اين مقاله ميخوانيم: «ايران در منظم ساختن اوضاع آشفته خود پس از جنگ، شروع خوبي داشت. هفته گذشته، نايب حسين اعدام شد. او يكي از مشهورترين سركردگان راهزنان در ايران بود... خبر ديگري كه در اين اعلاميه آمده و به همان اندازه جاي تبريك و تشويق دارد «تبعيد موقت آشوبگران مخالف دولت» است. جملات و كلمات اين اعلاميه غيرمعمول و بيسابقه است؛ و كسي كه درباره نحوة اجراي قانون سخت گيرد و وسواسي باشد، از مفاد اين اعلاميه و اقدام دولت، سخت به حيرت خواهد افتاد. اما اهل فن هيچ شكي درعاقلانه بودن اين اقدام ندارند. اين مقاله در ادامه ميافزايد: «به گزارش يكي از خبرنگاران مجله تايمز در تهران، به زودي هيأت مستشاران نظامي انگلستان وارد تهران خواهند شد. اين گروه به دعوت دولت ايران و به منظور بررسي ساختار نظامي و برآورد نيروي لازم براي برقراري نظم در سراسر ايران، به اين كشور سفر ميكنند. بنابراين با اين كار گام بزرگ ديگري در بازسازي استقلال ايران برداشته شده است؛ و ايران هم از شرّ هرج و مرج دائمي كه در راههاي اصلي ارتباطي آن وجود داشت خلاصي مييابد؛ و هم از خفت و ننگي كه مجبور بود براي حفظ خودش از [تجاوز] همسايگان، عملاً و به طور كامل به كمك خارجي اتكا داشته باشد، خارج ميگردد. همين خبرنگار گزارش ميكند [شركت] مهندسان سلطنتي(1)جادهاي عالي و ماشينرو احداث كردهاند كه از قصرشيرين آغاز شده و با عبور از گردنة پاتاق به كرمانشاه و همدان ميرسد. ساخت اين جاده به معني برقراري ارتباط سريع ميان تهران
1) Royal Engineers
و بينالنهرين و اصلاح يكي از مسيرهاي عمده تجاري ايران است. توجه به اين واقعيت كه كرمانشاه و همدان، پيش از اين هر دو بخشي از «منطقة نفوذ روسيه» به حساب ميآمدند، حائز اهميت است.» (1)
كالدول در مورد انتخابات سبزوار، يكي از شهرهاي استان خراسان چنين مينويسد: «مفتخراً به پيوست ترجمه (و متن فارسي) شكايتي را كه عدهاي از اهالي سبزوار دربارة روند انتخابات اخير داشتهاند، ارسال ميگردد. به همراه اين شكايت، نامهاي از طرف شخصي به نام سيدمحمد كمرهاي نيز به دست سفارت رسيده كه ترجمه آن نيز ضميمه شده است.» نامه كمرهاي در تاريخ 16 ژانويه 1920 نگاشته شده است: «اين نامه براي من آمده تا از اين طريق به سفارت آمريكا ارسال شود. اين جانب هيچ يك از افرادي را كه اين نامه را امضا كردهاند، نميشناسم. اما از اوضاع اسف بار و غمانگيز آنها كاملاً مطلعم... لذا به اين جانب اعتماد كردند... ايشان پيشاپيش قدردان احساسات خالص و پاك آمريكاييها هستند. (امضا) سيدمحمد كمرهاي» تاريخ نگارش نامه مذكور، 4 دسامبر 1919 است و84 نفر آن را امضا كردهاند: «انتخابات سبزوار به شيوهاي غير مرسوم برگزار شد... سالار حشمت، حاكم سبزوار، ابتدا برگزاري انتخابات را متوقف كرده و اعضاي هيأت نظار را تغيير داد؛ سپس ايادي خود را از شهرها و آباديهاي اطراف فراخواند و به آنها دستور اكيد داد كه ميبايست افراد مشخصي رأي بياورند. هيچ شكي در خائن بودن اين افراد وجود ندارد... ما هيچ اميدي به اين انتخابات نداشته و يقين داريم چنانچه شكايت خود را نزد مقامات بالاي مملكت هم ببريم، به نتيجه نميرسيم... تنها خواهش ما از عاليجناب اين است كه اين يادداشت را نزد خود نگاه داريد، شايد زماني حمايت آمريكاييها كه شامل حال ستمديدگان بوده است، شامل حال مردم سبزوار و آباديهاي اطراف آن نيز بشود. اوضاع بسيار وخيم است و مردم حتي قدرت دم زدن از خواستههاي خود را ندارند.» (2)20 مارس 1920، كالدول در تلگرام ارسالي خود چنين مينويسد: «روز به روز بر شمار مخالفان قرارداد 9 آگوست 1919 ايران ـ انگليس افزوده ميگردد؛ كه طبق معمول، در قالب نامهاي مستعار ظاهر
ميشوند. يكي از اين مخالفين، يك انجمن مخفي است كه خود را «كميته نجات ايران» ناميده است.» نامه اين كميته در تاريخ هفتم مارس 1920 به سفارت آمريكا: «به وزيرمختار محترم آمريكا در تهران: كميته نجات ايران افتخار دارد از طريق حضرت عالي كه نماينده مردم شريف آمريكا هستيد، مراتب اعتراض خود را به استحضار جامعه ملل برساند. توافقنامه شومي كه اخيراً ميان وثوقالدوله (رئيسالوزراي فعلي ايران) و دولت انگلستان منعقد شده، استقلال كشور ايران را زير سؤال ميبرد و بر خلاف اصول آزادي ملتها و قانون اساسي ايران است... كميته همچنين به استحضار ميرساند انتخابات پارلماني جاري در ايران، كاملاً غيرقانوني است. با وجود حكومت نظامي نميتوان انتخاباتي ملي داشت. مردم ايران هيچ شناختي از افراد انتخاب شده ندارند و قلباً از حضور آنها در پارلمان ناراضي هستند؛ چرا كه با دزديدن رأي مردم، رأيي به صندوق ريخته ميشود كه كانديداي مورد نظر وثوقالدوله انتخاب شود. كشف حقيقتِ اين قضايا بسيار آسان است. (مهر و امضا) كميته نجات ايران.» (1)
كالدول در 15 دسامبر 1919 مينويسد: «هيأت نظامي انگلستان به فرماندهي سرتيپ ديكسون به همراه هشت تن ديگر بر اساس قرارداد اخير ايران ـ انگلستان براي انجام مذاكرات و اقدامات اوليه وارد تهران شد.» (2)در 9 ژانويه 1920 كالدول ميافزايد: «چند تن از بازپرسان نظامي انگلستان وارد تهران شدهاند. فرماندهي اين گروه بر عهده ژنرال ديكسون است و بيشتر اين افراد با ارتش هند مربوط هستند. بر اساس قرارداد انگليس ـ ايران نيروي نظامي فعلي ايران به يك ارتش متحدالشكل تبديل خواهد شد.» (3)26 فوريه 1920: «هيأت نظامي انگلستان به فرماندهي ژنرال ديكسون در همكاري با دولت ايران، از يك ماه پيش كار خود را در تهران آغاز كرده است. انتظار ميرود اين كميسيون حداقل دو يا سه سال در ايران حضور داشته باشد. يك كميسيون انگليسي متشكل از بازرسان مالي و گمركي به سرپرستي سر هوبرت لولين كار خود را در
همكاري با وزارت ماليه ايران آغاز كرد. پيشبيني ميشود اين گروه اقدامات اوليه خود را در مدت زماني كمتر از يك ماه به پايان رسانده و سپس ايران را ترك كند. وزيرمختار انگلستان از من خواسته است اگر پيشنهادي در اين باره به ذهنم ميرسد، از ايشان دريغ نكنم؛ اما اين فقط يك حركت ديپلماتيك است و انگليسيها سعي دارند از آشكار شدن اهداف و تصميمات هيأت اعزامي خود جلوگيري كنند.» (1)روزنامه رعد در 8 مارس 1920 مينويسد: «آقاي اسميت كه نماينده خزانهداري انگلستان در شوراي عالي كنفرانس صلح پاريس در پاريس و يكي از كارشناسان برجسته اقتصادي ميباشد به عنوان مستشار وزارت ماليه ايران انتخاب شده است. وي هفته پيش به همراه چند كارشناس ديگر به ايران آمده است.» توضيحات كالدول در اين باره: «قرارداد اخير انگلستان ـ ايران كه درميان عموم مردم انتشار يافته، اما به تصويب مجلس نرسيده، عملاً به اجرا درآمده است. متخصصان حاضر در هيأت مستشاري انگليس، تعرفههاي گمركي را تغيير دادهاند و تجديدنظر در حكم قانون است. كميسيون تجديدنظر در تعرفههاي گمركي، از ميان رفته و جاي خود را به متخصصين مالي داده است. آقاي اي. آرميتاژ- اسميت به عنوان مستشار مالي در مدت زماني كه در ايران حضور دارد، اختياراتي بيش از اختيارات آقاي شوستر خواهد داشت. وي شماري از همكاران خود را از انگلستان به ايران آورده است. كميسيون او به علاوه كميسيون نظامي و كميسيونهاي مربوط به ديگر وزارتخانههاي ايران با الحاق دائمي نيروهاي تازه وارد از انگلستان، تقويت ميشود. كلنل تي.دبليو هيگ، از افسران ارتش هند، به عنوان مستشار محرمانه وزارت داخله ايران منصوب شد. وي در ده سال گذشته سركنسول انگلستان در ايران بوده و در سالهاي اخير نيز به عنوان رايزن سفارت انگلستان در ايران خدمت كرده است. كلنل هيگ به خوبي از اوضاع ايران آگاهي دارد و در حال حاضر مشغول نوشتن كتابي در مورد تاريخ ايران است. وي فردي مستبد و قاطع است و از هيچ فرصتي براي تحقير نظامهاي جمهوريخواه، به ويژه آمريكا، چشم نميپوشد. ژنرال ديكسون و ديگر افسران انگليسي عضو كميسيون نظامي، طرحهاي خود را براي تشكيل يك ارتش متحدالشكل در ايران، آماده كردهاند. اما از آنجا كه اخيراً دو وزير
1) تلگرام كالدول، شماره 7، 1144/00. 891، مورخ 26 فوريه 1920
جنگ از كار خود كنارهگيري كردهاند، به نظر ميرسد كميسيون نظامي در پيش برد طرحهاي خود با دولت ايران مشكل پيدا كند. تمام اين قضايا تاكنون به شدت مخفي نگاه داشته شده است، اما مطمئناً مردم ايران به منظور جلوگيري از عملي شدن طرحهاي پيشنهادي مستشاران انگليسي از هيچ كاري فروگذار نميكنند. به نقل از يكي از اعضاي برجسته هيأت مستشاران، كميسيون نظامي انگلستان تمايل دارد خدمت نظام وظيفه را در ايران عمومي كند، اما اينكه اين طرح در ميان پيشنهادهاي رسمي قرار دارد يا نه، معلوم نيست. همچنين مشخص شده است كه بودجه ساليانه ارتش ايران دوازده ميليون تومان خواهد بود. با اين كه اين رقم، رقم بالايي نيست، اما بودجه نسبتاً كلاني براي ايران به حساب ميآيد.» (1)عجيب اينكه تمام اين «اصلاحات» در زمان رضا شاه پهلوي به اجرا درآمد. در آوريل 1920، كالدول در تلگرام خود چنين گزارش ميدهد: «كميسيون نظامي انگلستان از افسران روسي ديويزيون قزاق ايران درخواست كرد ديويزيون را به انگليسيها تحويل دهند. اما درخواست آنها رد شده و جوش و خروش فراوان شد.» (2)انگليسيها درصدد بودند درخواست خود را در اكتبر 1920 تكرار كنند كه اين موضوع با سقوط كابينه مشيرالدوله مصادف شد.
كالدول در مورد تجديدنظر در تعرفههاي گمركي چنين گزارش ميكند: «اگرچه بر وزارت[خارجه آمريكا] پوشيده نيست و در اين تلگرام نيز يادآوري ميشود، كميسيوني متشكل از بازرسان انگليسي و ايراني، اين تعرفه جديد را آماده كردهاند. درواقع قانون وضع شده، حاصل كار مستشاران انگليسي است كه تمام نيروي كار اين كميسيون را تشكيل ميدهند. لازم به ذكر است در كشورهاي مشروطه مانند ايران معمولاً چنين قوانيني توسط قوه مقننه كشور تصويب و در كتاب مجموعة قوانين و مقررات درج ميشوند... علاوه بر اين، تجديد نظرهاي صورت گرفته با حداكثر پنهانكاري عملي ميشوند و به رغم درخواستهاي مكرر سفارتخانههاي فرانسه، ايتاليا و آمريكا براي دريافت اطلاعات و پي بردن به تغييرات صورت گرفته، هيچگونه اطلاعاتي بروز داده نشده است. تا زماني كه تجديدنظرها كاملاً عملي نشوند، وضعيت به همين منوال
خواهد بود. سرپرست كميسيون تعرفه، سِر هوبرت لولين به همراه همتاي اين جانب، سِر پرسي كاكس، وزيرمختار انگلستان، با قبول زحمت فراوان، به طور شفاهي جوياي پيشنهادهاي تمام سفارتخانهها شدند. اين جانب نيز از آنجا كه هيچ اطلاعي از تغييرات حاصله نداشته و متخصص اين امور نبودم پاسخ دادم بدون اطلاع از تصميمات اتخاذ شده، قادر نخواهم بود هيچگونه پيشنهادي به شما بدهم؛ اما متذكر شدم كه از نظر بنده، منصفانه اين است كه پيش از عملي شدن هرگونه تجديدنظري، اين فرصت براي من فراهم باشد كه با در ميان گذاشتن مسئله با دولت متبوع خود و اعمال نظر آنها، پيشنهادهاي خود را ارائه كنم. با توجه به پيشنهادي كه لرد گري به آقاي ديويس، سفير ما در لندن ارائه كرد، اين جانب نيز چنين نگرشي اتخاذ كردم. پيشنهاد از اين قرار است كه وزارت امور خارجه انگلستان بايد «با انتشار بيانيهاي، تغييراتي را كه صورت گرفته است روشن سازد؛ به ويژه تغييراتي كه در امور گمركي صورت گرفته و بر روابط تجاري با ديگر كشورها تأثير ميگذارد. به منظور بررسي نظرات اين كشورها انتشار چنين بيانيهاي ضرورت دارد.» در خبرهايي كه تاكنون به دست ما رسيده، پيشنهاد لُرد گري عملي نشده و بالعكس تغييرات با مخفيكاري بيشتري دنبال ميشود. چنانچه اين تغييرات به ضرر روابط تجاري ما باشد، بدون شك كارشناسان ما با بررسي آن، دامنة تأثير آن را مشخص خواهند كرد.» (1)
در گزارش 9 ژانويه 1920، كالدول چنين مينويسد:
سفارت آمريكا در ايران مفتخر است به استحضار برساند در فصل گذشته كه در 31 دسامبر 1919 به پايان رسيد، اوضاع سياسي ايران بسيار جالب و پرحادثه بود. انتخابات مجلس، با افت و خيز در استانهاي دوردست دنبال ميشود. چنانچه مردم اتفاقاً خودي نشان دهند و نمايندگاني وطنپرست و صادق انتخاب كنند، دولت با صدور فرماني از تهران، انتخابات را به بهانه تقلب و غير قانوني بودن، ملغي ميكند. در چند منطقه چنين پيشامدي رخ داده است، از جمله در تبريز
، كاشان و
1) گزارش كالدول، شماره 569، 5/003. 691، مورخ19 آوريل 1920
قزوين.در مناطق ديگري كه مطمئناً ملّيون رأي ميآورند، انتخابات برگزار نشده و برگزار نخواهد شد. البته هدف اصلي در انتخاب «مردان شايسته» براي نمايندگي اين است كه توافقنامه انگلستان - ايران در مجلس تصويب شود و پيدا كردن نمايندگاني كه از عهدة اين كار برآيند بسيار دشوار است، چرا كه مردم ايران همگي مخالف اين توافقنامه هستند. با اين حال ناظرين هوشمند معتقدند مجلس هيچگاه تشكيل نخواهد شد، چرا كه دولت انگلستان و طرفداران ايراني او آن قدر احمق نيستند كه فرصت رد شدن اين توافقنامه را در مجلس فراهم آورند... در اين روزها دست آهنين رئيسالوزرا، وثوقالدوله، بر ايران حكمراني ميكند. ديگر اعضاي كابينه يا دولت بدون در ميان گذاشتن امور با رئيسالوزرا، قادر به هيچ كاري نيستند. وليعهد در غياب برادر خود، شاه، نايب السلطنه است، اما در واقع هيچ قدرتي ندارد. نفوذ خارجي در دربار، حتي شاه را وادار ساخته كه در برابر خواستههاي رئيسالوزرا سر فرود آورد. او پلههاي ترقي را يكي پس از ديگري پشت سر گذاشته است و اكنون نه تنها قدرتمند، بلكه بسيار كامياب به نظر ميرسد، و كشور زيبايي در اختيار دارد كه در دست ساخت و آباداني است. در ده يا پانزده سال اخير، از او به عنوان يكي از قدرتمندترين شخصيتهاي ايران ياد ميشده است؛ و اكنون كه تمام قدرت دولت در اختيار اوست (البته تحت كنترل انگليسيها) اجازه نخواهد داد چيزي سدّ راه او شود... همچنين بر اساس اطلاعات محرمانه، يكي از مقامات بلندپايه ايراني به وثوقالدوله توصيه كرده است كه هر چه زودتر خود را از شرّ حضور شاهزادهها در مجموعه دولت خلاص كند؛ چرا كه اين افراد توطئهچيني كرده و به راحتي تطميع ميشوند. اما گفته ميشود كه رئيسالوزرا چنين پاسخ داده است: «همه ميدانند كه انتخاب و بركنار كردن اين افراد هر چند كه با نام من صورت ميگيرد، اما من از خود اختياري ندارم.»... در حال حاضر، حكومت نظامي باعث از بين رفتن هويت احزاب سياسي ايران شده، چرا كه برگزاري تجمعات عمومي ممنوع است و هر مطلب و يا سخنراني كه به صورت عمومي انتشار مييابد ميبايست به نفع دولت فعلي باشد... گهگاه نشريههايي با امضاهاي ناشناس، به صورت چاپ ژلاتيني براي اشخاص فرستاده ميشود، اما از آنجا كه پليس تمام تلاش خود را براي دستگيري احزاب متخلف به
كار ميگيرد، چنين كارهايي در خفا انجام ميپذيرد و خطراتي در پي دارد. چندين سازمان مخفي در ايران وجود دارد كه ميتوان در مواقع بحراني فعاليت آنها را احساس كرد. اما حكومت نظامي و نزديكي نيروهاي انگليسي به پايتخت، تأثير مطلوب خود را بر اين سازمانها ميگذارند. چهار عضو سابق كابينه كه در ماه سپتامبر به كاشان تبعيد شدند، همچنان در زندان به سر ميبرند و اجازه ندارند به تهران بازگردند. تبعيد اين افراد تا حد زيادي مخالفت علني با قرارداد را متوقف كرد و از نظر دولت نيز اكنون زمان آن رسيده كه اقدامات سختتري عليه تمام مخالفين به كار گرفته شود... از زمان ارسال گزارش تاكنون، روشن شده كه برخي از كساني كه براي نمايندگي مجلس انتخاب شدهاند و در خارج از كشور به سر مي بردند، مثل وزراي مختار ايران در كشورهاي ديگر و نيز اعضاي هيأت ايران در كميسيون صلح، اجازه ورود به تهران نيافتهاند و اين مطالب به هر يك به نحو مقتضي خبر داده شده است... به نظر ميرسد هزينه گزافي صرف تبليغات و ديگر اهداف در ايران شده باشد و زماني كه لرد كرزن به وزارت خارجه كشورمان گزارش داد كه دولت انگلستان در خلال جنگ، پول بسياري در ايران هزينه كرده است، واقعيت را به درستي بيان داشته است. تاكنون هيچ درگيري سياسي در ايران رخ نداده است كه بتوان گستردگي آن را با درگيري اخير مقايسه كرد. همچنين در ارتباط با اجراي توافقنامه، بايد بيانيه سال 1916 وزيرمختار انگلستان [مارلينگ] را به خاطر داشته باشيم. او گفت: «پس از جنگ حساب ايران را يكسره ميكنيم»... در همان زمان كه روزنامة رعد بيانية سفارت آمريكا را درباره موضع دولت آمريكا راجع به قرارداد منتشر كرد، مقالهاي هم درست در همان صفحه كه بيانية سفارت چاپ شده بود، گنجانده شده بود. اين مقاله در حقيقت بيانيهاي تند و تيز عليه همة مظاهر آمريكايي در ايران، اعم از مدارس، ميسيونريها و حتي امدادهاي آمريكا، بود. خيليها از سفارت خواستند كه جواب اين مقاله را بدهد؛ كه البته ما اين كار را نكرديم؛ همچنين بسياري از ايرانيها نيز درصدد دادن پاسخ به اين مقاله برآمدند ولي سفارت آنان را از اين كار منع كرد؛ جز اين نبود كه اگر كسي جوابي هم ميداد، خود را در معرض مجازات قرار داده بود. مقالهنويس بخش خارجي روزنامة رعد شخصي ارمني است به نام كاسپار ايپكيان كه دربارة آنچه مينويسد
اساساً علم و اطلاعي ندارد، اما قلمي سليس و روان دارد. عجيب اين كه اين فرد مقالاتش را به انگليسي مينويسد و نوشتة او براي برج در روزنامه بايد به فارسي ترجمه شود. سردبير روزنامة ايران، يكي ديگر از روزنامههاي مهم تهران، چند هفته پس از اعلان قرارداد انگليس - ايران، به سفارت آمريكا آمد و اظهار كرد كه آماده است روزنامه خود را در حمايت از آمريكا منتشر سازد و در ميان صحبتهاي خود به طور ضمني خواهان كمك مالي سفارت آمريكا شد. در پاسخ به او توضيح داده شد كه با طرفداري او از آمريكا هيچ مخالفتي نداريم، اما سفارت سرمايه گذاري در روزنامه او را مقدور نميبيند. چند هفته بعد، وي موفق شد از انگلستان يا دولت ايران (كه در عمل هيچ فرقي ندارد) يارانه مورد نياز خود را دريافت كند. اكنون با اينكه گاهي اوقات شاهد مطالب ضد آمريكايي در اين روزنامه هستيم، اما روزنامه ايران عليه آمريكا جهتگيري علني نكرده است. اما روزنامه اخبار رويتر، گاهي اوقات به احساسات ضد آمريكايي در تهران دامن ميزند. اين روزنامه يك برگه تلگرافي است كه دولت انگلستان آن را به زبان انگليسي منتشر ميسازد. اين روزنامه به صورت مستقيم جوسازي نميكند، بلكه با نقل بخشهايي از يك سخنراني يا مقالات روزنامههاي ديگر، [سعي ميكند] آمريكا را يك ناشي ضعيف و ندانمكار نشان دهد.
كالدول در گزارش مشابهي در مورد انگلستان مينويسد:
شيوه اجراي توافقنامه انگلستان - ايران، بر خلاف تمايل مردم اين كشور و تحميل آن بر ملت توسط منفورترين كابينه (همانطور كه پيش از اين توضيح داده شد، انگليس اين كابينه را بر سر كار آورد و با كمك نيروي نظامي انگليس است كه كابينه بر مسند قدرت باقي مانده است. نيروهاي انگليس تقريباً در تمام شهرهاي مهم ايران پراكنده شدهاند؛ اين شهرها عبارتند از: رشت، انزلي، تبريز، قزوين، همدان، كرمانشاه، شيراز، بوشهر، بندرعباس، كرمان، مشهد و نصرتآباد) براي هميشه در خاطرة مردم اين مملكت باقي ميماند و اين در حالي است كه به هيچ وجه نميتوان مانع عملي شدن اين توافقنامه شد. تنها شيوه خطرناكي كه براي مبارزه باقي مانده، پخش مخفيانه اعلاميه [بر ضد قرارداد] است. سكوت بر مردم تحميل شده است، اما از آثار و شواهد پيداست كه هيچ ايراني نيست كه صادقانه
و بدون چشمداشت پاداش از توافقنامه دفاع كند... عموم مردم ايران بر اين عقيدهاند كه اجراي قرارداد به منزله پايان استقلال ايران به عنوان يك ملت است. به نظر ميرسد بسياري از متفكرين بر اين عقيده باشند كه اجراي اين قرارداد، ايران را در مرتبهاي پايينتر از مصر قرار خواهد داد... شاهنشاه [ايران]، زمستان را به همراه ملتزمين خود در اروپا سپري خواهد كرد. انگلستان، فرانسه و بلژيك رسماً از او دعوت به عمل آوردهاند، اما او بيشتر اوقات خود را در جنوب فرانسه سپري ميكند. شاهزاده نصرتالدوله، وزير امور خارجه ايران، كه به او لقب «مخلوق انگليس» دادهاند، در ركاب شاهنشاه به اروپا سفر كرده است. وي در طول اين سفر، قرار است چند مأموريت مهم سياسي را به سرانجام برساند؛ بويژه در رابطه با قرارداد 9 اوت 1919 ايران و انگليس شاهزاده هماكنون در پاريس به سر ميبرد؛ و گفته ميشود كه وي موضوع قرارداد را در شوراي جامعة ملل مطرح خواهد كرد. روسها به شدت مخالف اقدامات انگلستان در ايران هستند. البته مخالفت آنها از روي نوعدوستي نيست. روسيه زماني متحد حقيقي انگلستان بود، اما با كنار رفتن آنها، انگلستان فرصت را غنيمت شمرد [و در عرصة ايران يكهتاز شد]. اكنون روسها احساس ميكنند زمان تصفيه حساب با انگلستان فرا رسيده است. فرانسه نيز مخالفت خود را با قرارداد ايران و انگليس ابراز داشته است. اما كاملاً روشن است كه مخالفت آنها به دليل منافعي است كه از اين طريق در چانهزنيهاي خود با انگلستان بر سر سوريه كسب ميكنند... به گزارش منابع موثق، وزيرمختار فعلي انگلستان در ايران، سِر پرسي كاكس، كه به دليل موفقيت در اجراي توافقنامه، اخيراً مفتخر به دريافت (1)K.C.M.G گرديده است، به زودي به آرزوي ديرينهاش ميرسد و بر مسند فرمانداري بينالنهرين تكيه زده و جايگزين آقاي نورمن ميشود. رئيسالوزراي ايران نيز از سوي دولت انگلستان به دريافت نشان بث(2)مفتخر شده است؛ كه اين البته به منزلة نشان دادن پرچم سرخ(3)به ملّيون ايران است. تا آنجا كه ميدانيم هنوز در زمينة تغيير و اصلاح مرزهاي ايران هيچ اقدامي
صورت نگرفته است. تغيير مرزهاي ايران يكي از مسائلي است كه ايران اميدوار است بتواند در كنفرانس صلح مطرح كند؛ و همچنين يكي از نكاتي است كه انگلستان به هنگام امضاي قرارداد ايران و انگليس قول همكاري در آن زمينه را به ايران داده است. اخيراً با رئيسالوزراء درباره همين قضايا صحبت كرديم؛ وي اظهار داشت كه در روزنامههاي باكو خوانده است كه آمريكا و انگلستان بر سر مسئله ايران مذاكرات فشردهاي با هم داشتهاند؛ و آمريكا با اين شرط كه در امور ايران با انگلستان سهيم شود، موافقت كامل خود را با قرارداد ايران و انگليس اعلام كرده است؛ و نيز قرار شده است كه انگلستان امور نظامي و قشون ايران را تكفل كند و آمريكا هم به بخشهاي ديگر چون ماليه، فلاحت، فوائد عامه و امور خيريه بپردازد؛ و دو كشور نيز وام مشتركي در اختيار ايران قرار ميدهند.
با اينكه وثوقالدوله اعلام كرد كه قلباً از همكاري آمريكا و انگليس خوشحال ميشود و از همكاري آمريكاييها استقبال خواهد كرد، كاملاً آشكار بود كه از بيان چنين سخناني ناراحت است. شايد رئيسالوزرا به ياد آورد كه عقيدة عموم بر اين است كه او عليه آقاي شوستر توطئهچيني كرد و مقدمات بركناري او را فراهم آورد. من به رئيسالوزرا گفتم كه هيچ اطلاعي از اين زد و بندها ندارم، اما مطمئن هستم كه آمريكا بدون كسب رضايت كامل دولت و ملت ايران، شريك ماجرايي چنين حياتي و اساسي براي ايران نخواهد شد. اعتبار آمريكا در ايران همچنان بالا است، هر چند عواملي سبب كاهش اين اعتبار شده است. ناكامي در به سرانجام رساندن اهداف صلح پرزيدنت و ملّيون (از نظر مردم ايران) و اختلافات داخلي آمريكا بر سر معاهدة صلح و جامعة ملل تأثير بسزايي در اين كاهش اعتبار داشته است؛ اما از اينها مهمتر اين ادعاست كه آمريكا نتوانسته است موضع قاطع و روشني در باب حقوق ملل كوچك و ضعيف اتخاذ نمايد؛ و اينكه آمريكا قيموميت انگلستان بر مصر را تصديق كرده است؛ و مطالبي از اين قبيل. دفاع از حقوق ملتهاي ضعيف ثابت قدم نبوده و اين باعث كاهش اعتبار آمريكا شده است. اعتراف آمريكا به قيموميت انگلستان بر مصر و ... دليلي بر اين مدعاست. مردم ايران كه اصلاً حساب و كتاب سرشان نميشود انتظار داشتند ايالات متحده در مخالفت با توافقنامه انگليس - ايران دست به اقدامات مستقيم بزند؛ و متوجه نيستند
كه گرچه آمريكا ممكن نيست توافقنامه مذكور را بپذيرد، اما در جهت لغو اين توافقنامه براي اين كشور، نشدني، ناشايست و بسيار دشوار است. راه و روش كلي آمريكا، خدمات نوعدوستانه و سفر هيأت (1)جادسون(2)به ايران، اعتبار آمريكا را در ايران به اوج خود رسانده است گرچه همتاي انگليسي من انگيزة استقبال گرم مردم ايران از اين كميسيون آمريكا را ايجاد وزنه تعادلي در برابر نفوذ آلمان خواند. اما در حقيقت، اين استقبال وزنه تعادلي در برابر نفوذ انگلستان است، چرا كه آلمانيها مدتهاست كه هيچ نفوذي در ايران ندارند. در واقع اغلب مردم ايران هرگز طرفدار آلمان نبودهاند، در حالي كه به حمايت از اين كشور متهم شدهاند. احساسات ضدروسي و ضدانگليسي اين مردم به قدري شديد بود كه متفقين آن را حمايت از آلمان تلقي كردند نفرت از روس و انگليس با آلمان دوستي يكي نيست؛ گرچه ممكن است در عمل نتيجة واحدي داشته باشد. روي آوردن بسياري از مردم ايران به آلمان، به خاطر چشم و ابروي آلمان نبود، بلكه از آنجا كه اين مردم به خود ميانديشيدند، درصدد بودند با توسل جستن به اين وسيله، از شّر همسايگان شمالي و شرقي خود رهايي يابند... لازم به ذكر است اندكي پس از اينكه آمريكا به نفع متفقين وارد جنگ شد، وزارت خارجه آمريكا از كشورهاي بيطرف دعوت كرد به نفع جبهه متفقين وارد جنگ شوند و همه ايرانيان نيز به اين كار مايل بودند. ممكن است عجيب به نظر برسد، اما انگلستان به ايران اجازه نداد به نفع متفقين وارد جنگ شود. دليل اصلي اين كار، يك دليل خود خواهانه بود؛ چرا كه اگر ايران به جنگ ميپيوست، در كنفرانس صلح حق رأي پيدا ميكرد و انگلستان ميبايست به هر قيمتي مانع اين كار ميشد. (همانطور كه بعداًً روشن شد؛ يعني زماني كه هيأت اعزامي ايران به كنفرانس صلح كوشيد دعاوي ايران را در كنفرانس مطرح كند [و با توطئه انگلستان نتوانست]). (3)
در 4 فوريه 1920 كالدول در تلگراف خود به لنسينگ مينويسد: «جناب آقاي وزير:
به منظور دريافت تحليل مفصل اوضاع سياسي ايران و چگونگي شكل گرفتن توافقنامه اخير انگليس- ايران و راه مشقتبار به انجام رسيدن آن، توجه شما را به گزارشهاي سياسي فصلي خود در ماههاي سپتامبر و دسامبر جلب ميكنم... كيخسرو شاهرخ با هزار زحمت [از خارج] بازگشته و هماكنون در تهران است. اما اينكه او اجازه بازگشت يافته بسيار شگفتانگيز است؛ بيش از شش نفر از كساني كه براي نمايندگي مجلس انتخاب شدهاند، اجازه ندارند وارد ايران شوند. شواهد حاكي از آن است كه سفارت انگلستان با همكاري رئيسالوزرا در پي جلوگيري از بازگشت او به ايران بودند و تلاش كردند او را در استامبول يا باطوم متوقف سازند. اما به دليل دوستي ديرينه وثوقالدوله و شاهرخ و ترس از بروز دشمني و خصومت و همچنين با دخالت آمريكا توأم با مساعي جميله تصميم بر اين شد كه به او اجازه داده شود بدون مزاحمت به ايران بازگردد. با اين حال، انگلستان شرط احتياط را به جا آورد و هنگامي كه شاهرخ در خاك وطن خود در انزلي از كشتي پياده شد، مأمورين انگليسي كيفهاي او را تفتيش و همچنين نامههايش را بازبيني كردند... چند تن از ايرانيان اهل فكر و نظر و درستكار، اخيراً محرمانه اين فكر را با من در ميان گذاشتهاند كه اگر بشود آمريكا را متقاعد كرد كه اعلام كند حاضر است همان خدمات مشروحه در مفاد قرارداد ايران و انگليس را به ايران ارائه دهد؛ يا به عبارت ديگر اگر ميشد روي آمريكا به عنوان جايگزين انگليس، در صورت رد قرارداد در مجلس، حساب كرد، آنگاه رد قرارداد در مجلس كاري آسان و حتمي بود. اما بدون داشتن چنين اميدي [به آمريكا]، وضعيت بسيار وخيم ايران از نظر مالي و قطع تمام راههاي درآمد كشور و حاضر نبودن هيچ كشوري به دادن كمكهاي مالي و اقتصادي به ايران تا روي پاي خودش بايستد، باعث شده است كه عده زيادي در مخالفتشان با قرارداد به شك و ترديد و تأمل بيفتند. من به اين جماعت خاطرنشان كردم كه دولتها به ندرت وارد اينگونه معاملات نامعلوم و پا در هوا ميشوند؛ و من نيز اختيار و اطلاعي در اين زمينه ندارم. مايلم اين نكته را به شما [وزارت خارجه آمريكا] گوشزد كنم كه اگر اين رهبران كوچكترين روزنة اميدي [به آمريكا] پيدا كنند، به شكست كشاندن قرارداد، در صورت تشكيل مجلس، كاري آسان و موفقيت آميز خواهد بود. روزنامههاي تحت كنترل دولت مكرراً بر اين مسئله تأكيد دارند كه آمريكا از كمك به ايران سر باز زد و ايران را تنها گذاشت؛ و تنها
كشوري كه دست ياري به سوي ايران دراز كرد انگلستان بود و نياز مبرم ايران، اين كشور را مجبور كرد كمك پيشنهادي را بپذيرد. در اوضاع سياسي ايران تغيير تازهاي حادث نشده است؛ ظاهراً همه منتظر تشكيل مجلس هستند تا قرارداد را تصويب كند. اما معلوم نيست مجلس تشكيل شود؛ زيرا به خاطر وجود احساسات شديد مردمي و مذهبي [عليه قرارداد و دولت فعلي]، به سختي ميتوان تصور كرد كه دولت فعلي دست به قمار بزند و به مجلسي، حتي ساخته دست خود، اجازه كار دهد.» (1)
1) نامه كالدول به لنسينگ، 1175/00. 891،، مورخ4 فوريه 1920
همزمان با افزايش تنش ميان آمريكا و انگليس به دنبال توافق نفتي سن رمو ميان انگلستان و فرانسه در آوريل 1920، گسست در اركان كابينه وثوقالدوله آغاز شد. سوم آوريل 1920، كالدول ترميمهاي كابينه وثوق را اينچنين گزارش ميكند: «تغييراتي كه اخيراً صورت گرفته است شامل وزارتخانههاي جنگ، ماليه و خارجه ميشود. اما بايد اضافه كنم رئيسالوزرا، وثوقالدوله، همه چيز را تحت كنترل دارد و شخصاً تمام وزارت خانههاي دولت فعلي ايران را اداره ميكند لذا تغييرات اخير در كابينه، تأثير چنداني جز در مورد اشخاصي كه درگير كارها بودهاند، در پي نداشت.» (1)كالدول جزئيات تغييرات را اينچنين شرح ميدهد:
چندي پيش شايع شده بود كه روابط وزير ماليه و رئيسالوزرا خدشه دار شده است و وثوقالدوله عليه اين وزير توطئهچيني ميكند. اما شواهد حاكي از آن است كه چون وزير ماليه يكي از طرفداران انگليس است، وزيرمختار انگلستان تا چندي پيش بر باقي ماندن او در كابينه پافشاري ميكرد. با اين حال چند روز پيش از اين، رئيسالوزرا تهديد كرد چنانچه صارمالدوله، وزير ماليه، از سمت خود
1) گزارش كالدول، شماره 563، 75/002. 891، مورخ3 آوريل 1920
كنارهگيري نكند، استعفا خواهد داد. در نهايت صارمالدوله از سمت خود استعفا داد... با كنارهگيري وزير ماليه، وزير جنگ، سپهداراعظم، نيز كابينه را ترك كرد. اين فرد، همانند وزير ماليه سابق، مدتها در پي تصاحب منصب رياست وزرا بلندپروازي ميكرد. با اين حال به نظر ميرسد مخالفت افكار عمومي مردم با فعاليت كميسيون نظامي (انگلستان) و دشواري همكاري با اين گروه مستشار خارجي، دليل اصلي استعفاي وزير جنگ بود. كنارهگيري وزير پس از به اتمام رسيدن اقدامات اوليه كميسيون نظامي رخ داد و درست در همين زمان مهمترين عضو ايراني اين كميسيون پس از شخص وزير، يعني كلنل فضلاللهخان ، خودكشي كرد.(1)كلنل با به جا گذاشتن يادداشتي به تمام وطن پرستان ايراني پيشنهاد كرد از شيوه او پيروي كنند. وزير جديدي به وزارت جنگ منصوب شد، اما در تمام مدت وزارت خود در هيچ يك از جلسات كابينه شركت نكرد و پس از چند هفته او نيز از سمت خود استعفا داد. سپس، شاهزاده سالارلشكر (برادر شاهزاده نصرتالدوله، وزير امور خارجه فعلي) با دشواري بسيار راضي شد تصدي وزارت جنگ را بر عهده گيرد. كنارهگيري وزير جنگ و ماليه از دو وزارتخانهاي كه تحت كنترل انگليسيها است، امري صرفاً تصادفي نيست. اخيراً شايع شده است كه وثوقالدوله درصدد كنارهگيري است و شاهزاده فرمانفرما، والي فعلي استان فارس، استاني مهم در حاشيه خليج فارس، براي تصدي رياست وزرا به تهران باز خواهد گشت... افرادي كه براي نمايندگي مجلس انتخاب و وارد تهران شدهاند، در جلسات غيررسمي كه به صورت هفتگي برگزار ميشود شركت ميكنند. در اين جلسات نمايندگان براي كارهايي كه پس از بازگشايي رسمي مجلس ميبايد انجام دهند، آماده ميشوند، به خصوص سعي ميشود وكلاي جديد با روند و طرز كار نهادِ مجلس آشنا گردند. در واقع از آنجا كه در حال حاضر هيچ مجلسي در كار نيست، در نتيجه قوانين جديدي هم به تصويب نخواهد رسيد. اما كابينه خود را ملزم ميداند قوانيني را كه ضروري به نظر ميرسد، اعلام كند...
1) كلنل فضلاللهخان آقاولي متولد 1365 كه عضو كميسيون مختلط كميسيون نظامي قرارداد 1919 بود و بنابر نقل مشهور چون با قرارداد ايران و انگليس مخالف بود و از اينكه افسران ايراني زير دست سركردگان نظامي انگليس بودند اقدام به خودكشي كرد.
شروع به كار رسمي مجلس مدت مديدي است كه به تعويق افتاده و اين تأخير همچنان ادامه دارد؛ و ترديد نيست قواي زيركي كه امور سياسي ايران را كنترل ميكنند اجازه شروع به كار رسمي مجلس را نخواهند داد و بارها اين خواسته خود را در محافل عمومي فرياد زدهاند. به نظر ميرسد يكي از دلايل اصلي كه مانع تشكيل آغاز به كار مجلس ميشود اين است كه اگر مجلس تشكيل شود حكومت نظامي بلافاصله ملغي ميشود. برداشته شدن حكومت نظامي مطمئناً تظاهرات گسترده مردمي را به همراه دارد كه در اين صورت حتي اگر رأيگيري در مجلس به صورت مخفي هم انجام شود، به جز عده قليلي از وكلا، كسي جرأت نميكند به توافقنامه ايران و انگليس رأي مثبت بدهد. نمايندگان دموكرات و وطنپرستان تبعيدي هنوز اجازه بازگشت نيافتهاند. اكثريتي كه حدنصاب تشكيل مجلس را ميدهند، انتخاب شدهاند؛ شمار كامل اعضا، چيزي نزديك به 138 نفر؛ و حد نصاب رسميت يافتن مجلس 69 نفراست. نزديك به 45 نفر از اعضاي مجلس اكنون در تهران حضور دارند، اما آشنايان به امور معتقدند كابينه واقعاً درصدد اين نيست كه به مجلس اجازه كار بدهد. خشم عمومي اخيراً بالا گرفته و از همين رو به آن عده از منتخبين مرتجعي كه با هزار دوز و كلك براي «ايفاي نقش» انتخاب شدهاند، هشدار داده ميشود كه موقتاً به خارج از تهران نقل مكان كنند. بسياري از وكلاي منتخب مجلس، چندان پولدار نيستند و رئيسالوزرا پيشنهاد كرده است مقرري ماهيانه تمام وكلاي منتخبي را كه اكنون در تهران حضور دارند پرداخت كند؛ مثل اينكه ايشان پست خود را تحويل گرفته و مشغول كار شدهاند. اما نمايندگان پيشنهاد رئيسالوزرا را رد كردند... روزنامههايي كه در تهران منتشر ميشوند، همچنان توسط دولت سانسور ميشوند. اما «شبنامهها»يي كه در سراسر تهران پخش ميشوند، بعضاً مطالب كوبنده و شديداللحني دارند. اخيراً رئيسالوزرا با انتشار بيانيهاي اعلام كرده است كه نويسندگان اين مقالات موهن شناخته شدهاند و به تناسب جرم خويش مجازات خواهند شد. اما انتشار اين مقالات همچنان ادامه دارد و نويسندگان واقعي هنوز آزاد هستند. نشريه انگليسي، رويترز نيوز، كه مطالب آن هر روز بوسيله تلگراف به تهران ميرسد، مشحون از مقالات و اظهارات قاطع و بيترديد دولتمردان انگليس و ايرانيان مقيم اروپا در باب دوستي و تفاهم
سياسي و روابط خلل ناپذير ميان دو كشور است.
كالدول سپس برخورد خود را با يك خبرنگار چنين گزارش ميكند:
موضوع مهم اين روزها ورود خانم مود رادفورد وارن(1)از بغداد به تهران است. وي از شيكاگو و از طرف روزنامة ساتردي ايونينگ پست آمده و از مصر و عراق و ايران ديدن كرده است. هدف او از اين سفر تهيه چند مقاله در مورد اين كشورها ميباشد. با ورود اين خانم به بغداد، كنسول آمريكا در بغداد اين تلگراف را به سفارت آمريكا در ايران مخابره كرد: «خانم وارن، خبرنگار روزنامه تمايل دارد رهسپار ايران شود. اما افسر سياسي انگلستان سفر اين خانم را منوط به رضايت شما دانست.» در اين باره بنده پاسخ دادم: «اگر خانم وارن با حسن نيت خواهان مطالعه و تهيه گزارش در مورد اوضاع ايران هستند، اينجانب هيچ ايرادي در سفر ايشان به تهران نميبينم.» خانم وارن يك هفته بعد با يك اتومبيل انگليسي وارد تهران شد و يك هفته در اين شهر اقامت گزيد. سپس از طريق درياي خزر و قفقاز ايران را به مقصد استامبول ترك كرد. مطلع شدم كه خانم وارن مسافت 635 مايلي بغداد ـ تهران و فاصله 234 مايلي تهران ـ انزلي را با اتومبيل و تسهيلات مفت و مجاني انگليسيها طي كرد. خانم وارن پس از ورود به تهران به سفارت آمد و درخواست كرد اسناد محرمانهاي را ببيند؛ از جمله گزارش دكتر جادسون را به وزارت امور خارجه آمريكا در مورد ايران. اما به اطلاع ايشان رساندم كه انجام اين كار از عهده بنده خارج است. سپس از او پرسيدم كه آيا ميخواهد از حاقّ مطلب و حقيقت اوضاع ايران باخبر شود؟ و آيا ميخواهد حقايقي درباره اوضاع ايران در ساتردي ايونينگ پست منتشر كند؟ اما خانم وارن صاف و پوست كنده گفت كه به اين چيزها اهميت نميدهد و به دنبال نوشتن حقايق هم نيست. سياست او و مجلهاي كه براي آن فعاليت ميكند، ايجاد تفاهم هر چه بيشتر ميان مردم و دولتين آمريكا و انگلستان و نزديك كردن دو كشور است. به او پيشنهاد شد كه با تعدادي از ايرانيان آگاه و سرشناس و همچنين شماري از ديپلماتهاي خارجي ملاقات كند، اما خانم وارن پاسخ داد كه اين كار را ضروري نميبيند. با اين حال در تمام
1) Maude Radford Warren
هفتهاي كه در تهران به سر ميبرد هر روز با سفارت انگلستان در تماس بود. سفارت انگلستان هم تمام سعي خود را ميكرد كه ارتباط نزديك خود را با وي حفظ كند و همچنين گزارشهاي بسيار مفصلي در مورد اوضاع ايران در اختيار او قرار داد كه خانم وارن بخش كوچكي از آن را به استحضار اينجانب رسانيد. وي افزود وزيرمختار انگلستان به او گفته است تغييرات محرمانة اخير در تعرفههاي گمركي ايران، با اينكه توسط مستشاران انگليسي صورت گرفته، اما به نفع تجارت آمريكا و به ضرر انگلستان است. خانم وارن پيش از اين تبعه انگلستان بوده است و در حمايت از انگلستان و ابراز علاقه خود به مردم و آداب رسوم و سنن اين كشور از هيچ فرصتي چشمپوشي نميكند. او با ارباب كيخسرو شاهرخ كه اخيراً از آمريكا بازگشته است، مصاحبه كرده است. كيخسرو نمايندة زرتشتيان در مجلس و نيز يكي از سياستمداران خوشنام و صديق ايران است. اما آشكار بود كه مصاحبه و نگرشهاي اين مرد بر خانم وارن ناخوشايند آمده است. خانم وارن همچنين ملاقات با سفراي فرانسه يا بلژيك يا كاردار سفارت روسيه را لازم نديد و به ديدن ايشان نرفت... در ميان طبقات بالاي جامعة ايران، آمريكا اعتبار زيادي دارد و آرمانها و سنن و رسوم اين كشور بسيار مورد احترام است. با اين حال كابينه فعلي با توسل به هر وسيله ممكن، تلاش ميكند اين احساسات را تضعيف كند و مكرراً مقالات اهانتآميزي نسبت به مواضع و ديدگاههاي سياسي ما در روزنامههاي محلي به چاپ ميرساند. همانطور كه از مطالب بالا برميآيد، در حال حاضر تبليغات عمومي در تهران به نفع انگلستان است و اين وضعيت همچنان ادامه دارد.» (1)تلگراف كالدول در 10 آوريل 1920 از اين قرار است: «به زودي تهران شاهد بحراني سياسي خواهد بود. مليّون خواهان تشكيل مجلس هستند اما كابينه مرتجع كه از جانب سفارت انگلستان حمايت ميشود، تشكيل مجلس را به تأخير مياندازد... دو نفر از اعضاي كابينه از سمت خود استعفا دادهاند اما رئيسالوزرا آنها را ميان برگزيدن تبعيد يا پذيرفتن فرمانداري يك استان مخير كرده
1) گزارش فصلي كالدول شماره 7، 1157/00. 891، مورخ10 آوريل 1920
است كه آنها نيز با گزينه دوم موافقت كردهاند. (1)
در 15 آوريل 1920، وزارت امور خارجه آمريكا به وزيرمختار خود دستور داد: «با توجه به تلگراف شماره 13 به تاريخ 10 آوريل، وزارتخانه به تشخيص شما در مورد بحران قريب الوقوع، اعتماد ميكند. از اتخاذ هرگونه موضعي كه در نظر كابينه فعلي نامطلوب تفسير شود، دوري كنيد. (2)
در ماه آوريل 1920 مشكلات متعددي در تبريز پديد آمد. ابتدا سابقه كوتاهي از حوادث آذربايجان ارائه ميشود. از زمان اشغال آذربايجان و تصرف تبريز به دست روسها در ژانويه 1915، اين استان در وضعيت بحراني به سر ميبرده است. طرفداري مسلمانان، از جمله كردها از عثماني؛ و مسيحيان از روسها، در طول جنگ اوضاع را پيچيدهتر كرد. در پي انقلاب روسيه، مسيحيان حامي خود را از دست دادند و اوضاع ايشان رو به وخامت رفت. در اواسط سال 1918، اوضاع آذربايجان بسيار بحراني بود. علاوه بر قحطي، به دنبال هجوم تركها به آذربايجان و غارت شهرهاي تبريز و اروميه در مي 1918، مسيحيان از خانه و كاشانه خود آواره شدند؛ و بينظمي و خونريزي گستردهاي پديد آمد. (3)در ژانويه 1919، دولت ايران محمدولي [خان]، سپهسالار تنكابني را به واليگري آذربايجان منصوب كرد. اما او تمايل چنداني براي رفتن به تبريز نداشت. تلگراف وايت در 14 ژانويه 1919 از اين قرار است: «سپهسالار سفر خود را به تبريز تا زمان حل مسئله كابينه به تأخير انداخت... او يكبار ديگر تصميم خود را براي عزيمت به تبريز در آينده نزديك اعلام كرد اما از آنجا كه احتمالاً وليعهد با آمدن او مخالف است، ممكن است بار ديگر سفر او به تأخير بيفتد.» (4)وايت در 25 ژانويه 1919 مينويسد: «در حالي كه آينده كابينه نامعلوم به نظر ميرسد، سپهسالار، والي جديد آذربايجان، از رفتن به تبريز طفره ميرود... اكنون كه اوضاع مطابق ميل وثوقالدول
پيش ميرود، سپهسالار بار ديگر اعلام كرده است كه به زودي عازم تبريز خواهد شد. آذربايجان مدتهاست گرفتار بينظمي است و يك والي مقتدر نياز دارد... با اين حال گزارشها حاكي از آن است كه وليعهد نظر مساعدي نسبت به او ندارد و به نظر نميرسد كه اين دو بتوانند در كنار يكديگر در تبريز باقي بمانند. وليعهد تمايلي به حضور سپهسالار در تبريز ندارد و گفته ميشود سپهسالار تلاش ميكند نظر شاه را براي آوردن وليعهد [از تبريز] به تهران جلب كند.» (1)در 31 ژانويه 1919: «سفر سپهسالار براي مدت نامعلومي به تعويق افتاده است.» نهم فوريه 1919: «نيروهايي كه به تبريز اعزام شدهاند، هنوز نرسيدهاند... گزارشهاي پادوك حاكي از ناآرامي در تبريز است و از ادامه شكايات والي عليه دخالتهاي وليعهد حكايت دارد.» (2)در تلگراف ديگري در نهم فوريه چنين ميخوانيم: «در عمل ميتوان مطمئن بود كه سپهسالار به تبريز نخواهد رفت.» (3)اما در 22 فوريه 1919 وايت چنين مينويسد: «سپهسالار امروز صبح به رئيسالوزرا قول داد كه ظرف پنج روز آينده تهران را براي تصدي پست خود در تبريز ترك كند. وي حداقل در شش هفته آينده به تبريز نخواهد رسيد... مطلع شدم كه پس از گزارش پادوك هشتصد قزاق وارد تبريز شدهاند، اما رئيسالوزرا معتقد است كه حداقل تا سه ماه آينده نظم به منطقه باز نميگردد كه براي برقراري ثبات بسيار دير است» (4)در 27 فوريه 1919، وايت مينويسد: «سپهسالار، والي آذربايجان، براي تصدي سمت خود در تبريز، ديروز تهران را ترك گفت. اما از آنجا كه وي قصد دارد براي انجام امور شخصي مدتي را در قزوين بماند، احتمالاً تا شش هفته يا دو ماه آينده به تبريز نخواهد رسيد. يك هفته پيش هشتصد قزاق وارد تبريز شدند اما دشوار به نظر ميرسد كه اين نيروها قادر باشند اوضاع را كنترل كنند... مطلع شدم كه احتمالاً اندكي پس از ورود سپهسالار به تبريز، اعليحضرت [شاه]، وليعهد را از تهران فراخوانند.» (5)در تلگراف 14 آوريل وايت ميخوانيم: «در فصل گذشته ولايت آذربايجان شاهد
ناآراميهاي سياسي قابل توجهي بوده است. آشوبگران، كه اساساً عوامل آلمان و تركيه بودند، گسترش ناآرامي در سراسر آذربايجان، تلاش ميكردند... گزارش موثقي حاكي از آن است كه وليعهد در سال گذشته با تركها به توافق رسيده است و به نظر ميرسد حتي پس از شكست مفتضحانه تركها در جنگ، وليعهد همچنان بر اساس خواستههاي آنها عمل ميكرد... گزارشها حاكي از آن است كه سپهسالار، كه به واليگري آذربايجان منصوب شده است، رابطه دوستانهاي با وليعهد ندارد و اين بدين معني است كه حضور هر دوي آنها در تبريز ناممكن خواهد بود. بر همين اساس، گفته ميشود به محض ورود سپهسالار به تبريز، شاه وليعهد را به تهران فرا ميخواند... جداي از نيرويي كه به آذربايجان اعزام شدهاند و براي بازگرداندن نظم كافي هستند، ديگر اين كه چه كسي والي باشد اهميتي ندارد؛ چرا كه بدون نيروي كافي، والي نميتواند كاري از پيش ببرد.» (1)
همانطور كه در فصل ششم توضيح داده شده است، در 23 مي 1919، تلاش براي ترور اسماعيل[آقا] سيمكو يكي از رهبران كرد، ناكام ماند. در پي هرج و مرج و خشونت، بسياري از مسيحيان كشته شدند. همانطور كه در فصل دو ذكر شد، سپهسالار به علت همكاري با دموكراتهاي آذربايجان و انتخاب نمايندگان نامطلوب، در سپتامبر 1919 از مسند خود كنار گذاشته شد.
با فرا رسيدن ماه آوريل سال 1920، تبريز از كنترل حكومت خارج شد. كالدول در 10 آوريل 1920 مينويسد: «كنسول پادوك ناآراميهاي بسيار تهديدآميزي را از شمال غرب ايران گزارش ميكند. كفيل ايالت در تبريز كه از جانب دمكراتها و مشروطهخواهان حمايت ميشود به افسر پليس سوئدي تلاش ميكرد تجمعات مخالفان قرارداد را سركوب كند، دستور داده كه فوراً شهر را ترك كند. كفيل ايالت عملاً كنترل حكومت را در اين منطقه به دست گرفته و با حمايت شهروندان با فرهنگ، مشغول اقدامات اساسي است. هنوز هيچگونه هرج و مرجي ديده نميشود، اما انتظار ميرود در آيندهاي نزديك شاهد يك فاجعه باشيم.» (2)وي جزئيات اين وقايع را چنين شرح
ميدهد: «كنسول ما در تبريز اظهار داشت كه غالب مردم در اين شهر مخالف كابينه فعلي و قرارداد ايران و انگليس هستند. تبريز شهري است كه دولت فعلي در آنجا قدرتي ندارد و هيچ نيروي انگليسي نيز وجود ندارد كه افكار عمومي را در اين شهر كنترل كند. در نتيجه مردم اداره امور آذربايجان را خود در دست گرفته و با انتشار بيانيهاي به دولت مركزي اخطار كردهاند تا زماني كه حكومت مشروطه برقرار نگردد، از دولت اطاعت نخواهند كرد. احتمال از دست دادن يكي از مهمترين ولايات كشور و مشكلاتي كه مليگرايان آنجا ممكن است در اين منطقه به وجود آورند، زنگ خطري براي كابينه شده است. كابينه كه نگران بقاي خود است، اما با حمايت قدرت و نفوذ هميشگي [انگليسيها]، همچنان بر سركار است... سيمكو، سركرده كرد، به شدت به احساسات ضد انگليسي دامن ميزند، و در همان حال اشتياق فراوان خود را نسبت به آمريكا آشكار كرده است... افسران روسي كه از تحويل دادن ديويزيون قزاق به انگليسيها سر باز زده و همچنان در پست خود باقي هستند... كنسول ما در تبريز حضور شماري از عوامل آنها را در اين شهر گزارش كرده و مشهور است كه انگلستان مجبور است از هر وسيله ممكن عليه آنها در خراسان استفاده كند.» (1)كنترل ضعيف دولت بر تبريز ادامه يافت: «با اينكه به نظر ميرسد آرامش و نظم در تبريز برقرار است، اما ايلات آذربايجان دست به آشوب زدهاند شاهزاده عينالدوله، كه از سوي دولت مركزي به عنوان والي آذربايجان به تبريز اعزام شده بود، اما در نهايت، در پي دستور اكيد دولت وارد شهر شد؛ در حالي كه دموكراتها و مشروطهخواهان اين شهر به او اجازه دادند تنها به همراه صد نفر سرباز وارد شهر شود. عينالدوله پس از چند ماه اقامت در تبريز، فرار كرد؛ اما به دليل ناامني جادهها از بازگشت به تهران وحشت داشت و اكنون احتمال دارد بار ديگر به تبريز بازگردد و حكومت را در اين شهر به دست گيرد. احزاب سياسي كه عملاً حكومت را در تبريز به دست دارند، تمام افراد ذيربط را مطمئن ساختهاند كه حتي با وجود ادامه مخالفتهاي خود با كابينه وثوقالدوله، نظم را در تمام مناطقي كه متصدي آن هستند برقرار خواهند كرد و تا كنون نيز به قول خود وفا نمودهاند. يگان انگليسي، متشكل از صد سرباز هندي كه به تبريز اعزام شده بود، به
1) گزارش فصلي كالدول، شماره 7، 1157/00. 891، مورخ10 آوريل 1920
قزوين عقب نشسته است. خارجيان مقيم تبريز، خصوصاً انگليسيها شهر را ترك كنند؛ به نظر ميرسد از اين تصميم منصرف شدهاند و آشكارا از ماندن در تبريز راضي به نظر ميرسند. افسر پليس سوئدي كه تلاش ميكرد از طريق اعلام حكومت نظامي، سلطه دولت مركزي را بر تبريز حاكم كند، از اين شهر اخراج شد و به تهران بازگشت. به نظر ميرسد جنبش انقلابي آذربايجان از جانب طبقه برتر ايرانيان حمايت ميشود و افراد معدودي هم كه در واقع مخالف جنبش بوده و يا اساساً براي منافع خود فعاليت ميكردند، از آذربايجان تبعيد شدهاند.» (1)
ناآراميهاي مشابهي در گيلان در شرف وقوع بود. تلگرام كالدول در 10 آوريل 1920 از اين قرار است: «عوامل بلشويك در شمال غربي ايران و در استانهاي حاشيه درياي خزر بسيار فعالند. نيروهاي عشاير جنگلي بار ديگر گرد هم آمده و دولت مركزي ايران و نيروهاي اندك انگلستان در رشت را تهديد ميكنند. عامل اصلي اين نارضايتي، قرارداد اخير انگلستان ـ ايران است.» (2)وي گزارش خود را چنين شرح ميدهد: «عدهاي بر اين اعتقادند كه رشد بلشويسم در ايران شبيه طرفداري پيشين ايرانيان از آلمان است. مردم ايران به بلشويكها يا اصول اعتقاديشان علاقهاي ندارند، بلكه دليل گرايش آنها، مخالفت شديد بلشويكها با انگلستان است؛ و عدة زيادي از ميهندوستان ايران معتقدند كه انگلستان بزرگترين دشمن آنان است؛ اين وطنپرستان به استقلال كشور خود اهميت ميدهند؛ كشوري كه قرنهاي متمادي مستقل بوده، و اينك احساس ميكنند كه به كمك بلشويكها انگليسيها را از ايران بيرون خواهند كرد... در استان گيلان، جنگليها كه تصور ميشد به كلي سركوب شدهاند، به نظر ميرسد كه در نقطة آغاز خيزشي دوباره قرار دارند.
بدون شك تنها عاملي كه آنها را زمينگير كرده است، حضور نيروهاي انگليسي در رشت و انزلي است. ترس از حملة بلشويكها باعث شده كه ارتش انگلستان چيزي نزديك به پانصد نفر از سربازان خود را به انزلي در حاشيه درياي خزر اعزام كند. نيروهاي انگليسي در اين منطقه استقرار يافته و به تقويت مواضع خود پرداختهاند.» (3)
در تمام اين مدت، در انگلستان هيچ نگراني وجود نداشت. اسكينر در 5 مي 1920 مينويسد: «مفتخرم به استحضار شما برسانم كه در سوم مي، آقاي چارلز ادواردز در جلسه پارلمان [انگلستان]، در مورد مذاكرات صلح ميان دولتين ايران و روسيه شوروي، جوياي نظر نخستوزير شد. پاسخي كه رسماً گزارش شد از قرار ذيل است: «آقاي هارمزورث: من نميتوانم در اين مورد از طرف دولت ديگري اظهارنظر كنم. اما دولت از اينكه ميان دولتين ايران و شوروي وضعيت جنگي برقرار بوده است، اطلاعي نداشته است.» از اين مطالب برميآيد كه روابط ميان دولتين ايران و شوروي به هيچ وجه ماهيت نزاع و جنگ ندارد.» (1)
كالدول در 13 مي 1920 مينويسد: «فوري. مطبوعات آمريكايي از مدتها پيش با انتشار گزارشهايي خطر بلشويكها را براي ايران پيشبيني ميكردند. اما اخيراً بلشويكها به ايران اخطار دادهاند از آنجا كه شوروي در باكو تشكيل حكومت داده است، چنانچه انگليسيها فوراً خاك ايران را ترك نكنند، به اين كشور حمله خواهد كرد. البته ايران به تنهايي ياراي ايستادگي در مقابل بلشويكها را نخواهد داشت اما ارتش انگلستان هرگونه آمادگي لازم را در برابر اين حمله فراهم كرده است و به هيچ وجه قصد خروج از ايران را ندارد، مگر اينكه مجبور به اين كار شود. در چند ماه اخير كفه احساسات مردم ايران به نفع بلشويكها بوده و علت اصلي اين رويكرد مخالفت با انگلستان است... شاه در حال بازگشت به ايران است و هم اينك به سواحل خليج فارس قدم نهاده است؛ اما زودتر از يك ماه ديگر به تهران نخواهد رسيد. بازگشت اعليحضرت به كشور، رويكرد بلشويكها، مخالفت با انگلستان، ورود وزيرمختار افغانستان به ايران و تحركات انقلابي در بيشتر مناطق ايران به ويژه در آذربايجان كه سعي ميكند استقلال خود را اعلان كند، همه و همه حوادث مهم و قابلتوجهي هستند؛ اما هنوز خيلي زود است كه نتيجه اين تغيير و تحولات را پيشبيني كرد.» (2)
كالدول در 19 مي 1920 مينويسد: «ارتش انگلستان اعلام كرد كه ديروز صبح بلشويكها وارد خاك ايران شدهاند و در حد فاصل رشت ـ انزلي مستقر گرديدهاند و از آنجا كه شمار آنها زياد بود، نيروهاي انگليسي مجبور شدند تا رشت عقبنشيني كنند. سيزده كشتي بلشويكها بندرهاي اين منطقه را تحت كنترل خود درآوردهاند و تمام كشتي هاي روسي توقيف شده و باز پس گرفتند. ژنرال انگليسي خبر داده است كه به نظر نميرسد بلشويكها در حال حاضر اقدام به پيشروي بيشتري كنند.» (1)در 24 مي كالدول چنين گزارش ميدهد: «نيروهاي بلشويكي كه همچنان در انزلي مستقر هستند، از نيروهاي انگليسي تقاضا كردند سرنشينان ناوگان داوطلبان روسي را به آنها تحويل دهند. همچنين آنها هرگونه تصميمي براي نفوذ بيشتر در خاك ايران را انكار كردند. نگراني شديدي بر دولت مستولي شده و اعضاي دولت مهيا شدهاند كه در صورت ضرورت به همدان عزيمت كنند. ارتش انگلستان سه هنگ نظامي خود را از بغداد فرا خوانده است.» (2)تلگراف 26 مي 1920 از اين قرار است: «وزير خارجه ايران در ارتباط با حمله بلشويكها به جامعه ملل شكايت كرد.» (3)در 22 مي 1920، تايمز در سر مقاله خود چنين مينويسد: «فرمانده نيروهاي بلشويكي كه بندر انزلي را اشغال كردهاند، مكرراً اعلام ميكند كه بلشويكها قصد ندارند در ايران بمانند. اما هيچگونه حركتي كه حاكي از خروج نيروهاي سرخ باشد، ديده نميشود. بلكه بر عكس به فاصله چند مايل در شرق بندر انزلي، اين فرمانده، نيروهاي تازه نفس را وارد ساحل خزر كرده است در حالي كه شمار ديگري از نيروهاي ارتش سرخ در حاشيه خط ساحلي از آستارا [به سمت جنوب] پيشروي ميكنند. شمار ديگري نيز در عمق خاك ايران به سمت اردبيل حركت كردهاند. ... ؟ اگر گزارشهاي ارسالي درباره تمركز قواي بيشتر در باكو، پشت سر هم نميرسيد، آنگاه ميشد اطمينان بيشتري به صداقت و حسننيت فرماندة روسي داشت. نيروهاي انگليسي كه كنترل بندر انزلي را در دست داشتند، در رشت متوقف شدهاند. رشت در شانزده مايلي انزلي و اولين شهر در جاده اصلي به سمت تهران است. نبودن مانع بر سر راه بلشويكها، مزيتي است كه آنها را در جهت پيشبرد اهدافشان
ياري ميكند و باعث شده است هرگز براي رسيدن قواي كمكي منتظر نمانند. اوضاع محل، آن هم در موقعي كه ما آمدهايم تا با مشكلات بيشتري دست و پنجه نرم كنيم، چندان كمكي به ما نميكند. در واقع تقريباً شمال ايران به صورت كامل در اختيار بلشويكها قرار دارد... تبليغات سرخ تأثير قابل ملاحظهاي روي افراد خودسر و بيقانوني كه گيلان، مازندران و بخشهاي بسياري از كشور را دچار آشوب و نا آرامي كردهاند گذاشته است. ... خطر جدي كه نيروهاي از هم گسيخته انگليسي و هندي را در استانهاي شمالي تهديد ميكند، دستههاي غارتگر عشايري هستند و شمار اندكي از بلشويكها كه چندي پيش وارد اين منطقه شدهاند، خطر چنداني ندارند.» گزارش 25 مي 1920 ديلي كرونيكل از اين قرار است: «هنوز ضرورت ايجاب نميكند كه دست به كار عجولانهاي بزنيم. بلشويكها در شهرهاي ساحلي خزر اقدام به پيشروي نكردهاند و به هيچ وجه تصميم انجام اين كار را ندارند.» ديويس ميافزايد: «گفته ميشود كه پيشروي كنوني بلشويكها در شمال ايران اقدامي است از سوي دولتهاي انقلابي حاشية خزر ؛ (1)و در اين رابطه هيچ سياستي كه از مسكو هدايت شود وجود ندارد.»(2)ارزيابي وزارت امور خارجه [آمريكا] از اوضاع بر اساس مطالب درج شده در شش روزنامه لندن، چنين است: «در دهم مي، گروهي از نيروهاي بلشويك وارد ساحل آستارا شدند (بندر كوچك مرزي در حاشيه خزر، كه در حد فاصل دو آذربايجان واقع شده است)؛ و در هجدهم مي سيزده كشتي ارتش سرخ بندر انزلي را اشغال كردند (يكي از بنادر قابل استفاده در شمال ايران). يگان كوچك انگليسي عقبنشيني كرد و وارد رشت (مركز استان ساحلي گيلان) شد. چندي بعد در همين شهر 23 افسر انگليسي به دست نيروهاي سرخ به اسارت گرفته شدند. رشت يكي از مراكز استقرار جنگليها است؛ اين گروه، تشكيلاتي كمونيستي هستند كه به تازگي شكل گرفته اند و فردي به نام كوچكخان از عناصر مهم اين گروه است. اين فرد در سال 1917 عليه تركها وارد جنگ شد؛ اما چندي بعد به مخالفت با انگلستان پرداخت. پس از آن كه دولت ايران او را از تهران تبعيد كرد، كوچكخان با بلشويكها متحد شد... مهمترين
موضوعات و مسائل پس از حملة بلشويكها از اين قرار است: (1) تعهدات انگلستان به ايران، (2) روابط انگلستان و مسكو، (3) امنيت چاههاي نفتي ايران و عراق. در ارتباط به مورد (1) با توجه به تصويب قانون بونار (Mr. Bonar Law) در پارلمان، قرارداد ايران و انگليس، به هيچوجه انگلستان را ملزم به صيانت از ايران نميكند... در ارتباط با مورد (3) انگلستان مجبور است به نيروي اندكي كه در عراق دارد، تكيه كند. اين نيرو شامل 70000 سرباز است كه دو سوم آنها هندي هستند. تفنگداران جنوب ايران نيز شامل 5500 سرباز ايراني است كه تحت فرماندهي افسران انگليسي هدايت ميشود؛ بايد به اين ارقام 8400 ژاندارم را كه پيش از اين تحت فرماندهي سوئديها بودند اضافه كنيم. ژاندارمري ايران اكنون در اختيار مستشاران نظامي انگلستان قرار دارد. علاوه بر اين چيزي نزديك به 8000 قزاق ايراني نيز وجود دارند كه فرماندهي آنها بر عهده افسران تزاري روس است كه به شدت ضد انگليسي هستند.» (1)
با فرا رسيدن سي و يكمين روز ماه مي هراس و اضطراب در تهران فروكش كرده بود:
مفتخرم كه به اطلاع وزارت خارجه برسانم كه به نظر ميرسد خطر يك حملة واقعي از سوي نيروهاي بلشويك به ايران، تا مدت نامعلومي فروكش كرده است. به نظر ميرسد حمله اخير به انزلي صرفاً براي تضمين امنيت كشتيهاي روسي و سرنشينان آنها كه به تازگي وارد اين منطقه شدهاند، صورت گرفته است. در ضمن آنها در پي تصرف مناطقي هستند كه نداشتن آنها دشواري چنداني نداشته باشد. در ابتداي ورود بلشويكها به انزلي، با توجه به نامشخص بودن هدف آنها، دلهره و نگراني شديدي بر تهران حكمفرما شد. بلافاصله وزيرمختار فرانسه از مقامات انگليسي درخواست تعدادي اتومبيل كرد كه انگليسيها نيز با قبول درخواست وي، تعداد كافي اتومبيل در اختيار او قرار دادند تا او بتواند خود و فرانسويان مقيم ايران را به عراق برساند. با توجه به اينكه فرار اين فرانسويان در اين زمان به ترس و دلهره مردم دامن ميزد؛ و نيز با توجه به اينكه در آن شرايط وسايل حمل و نقل براي عمليات نظامي سخت موردنياز بود؛ و نيز با توجه به اينكه اصولاً خطر حملة
1) ابلاغيه، 47/91. 741، مورخ10 ژوئن 1920
بلشويكها در آن شرايط حادّ و فوري نبود، وزيرمختار انگلستان و ساير مقامات از اين درخواست وزيرمختار فرانسه سخت ناراحت شدند. [البته] عدهاي از فرانسويها عزيمت از تهران را رد كردند؛ و حالا كه اوضاع آرام گرفته است، [بقية] فرانسويها هم موقتاً تصميم به ماندن گرفتهاند؛ [در نتيجه] به اعتبار و حيثيت سفارت فرانسه در تهران لطمه وارد شده است. [اما] از سوي ديگر سفارت انگلستان به سبب ثبات و ايستادگياش توانست به اعتبار خود بيفزايد. در طول اين اوضاع، دولت ايران شروع به آماده شدن كرده بود كه در صورت ضرورت مقرّ دولت را به همدان منتقل كند. با اين حال، اين تمهيد و تداركها به صورت مخفي انجام ميشد و مردم به هيچوجه نميدانستند كه دولت به فكر فرار از تهران است. وزارت خارجه مستحضر است كه همدان در مسير تهران- بغداد قرار گرفته است- كه اين بدين معني است كه در صورت نياز، دولت ايران از جنوب همدان به سمت عراق حركت خواهد كرد. شمار نيروهاي انگلستان در قزوين به شدت در حال افزايش است و گزارشها حاكي از آن است كه قزوين آخرين نقطة خط گسترش نيروهاي انگليسي از بغداد خواهد بود؛ اين خط در حال حاضر تا انزلي و رشت امتداد يافته است. (1)
با فرا رسيدن ماه ژوئن وزيرمختار فرانسه خونسردي خود را به دست آورد: «به هر حال، از آنجا كه به نظر ميرسد حمله بلشويكها به تهران تا زمان نامعلومي به تأخير افتاده است، وزيرمختار فرانسه آرام شده و به اقامتگاه تابستاني خود در دامنة كوههاي [شمال تهران] نقل مكان كرده است.» (2)
در 14 ژوئن، كالدول ظهور گروه جديدي را گزارش ميكند: «در ارتباط با مشكلاتي كه بلشويكها در ايران به وجود آوردهاند مفتخرم به ضميمه اين نامه ترجمه يادداشت ادواري وزارت خارجه ايران در مورد اشغال خاك ايران توسط بلشويكها، و نيز
مذاكرات دولتين ايران و روسيه شوروي در اين باره را ارسال نمايم. اوضاع به قدري نامعلوم است كه هيچ كس نميتواند رفتار بلشويكها را پيشبيني كند و آنها نيز سخت مورد سوءظن هستند. همچنين ترجمه دو تلگرامي كه از سوي «كميته انقلاب سرخ ايران» در رشت، به سفارت ما رسيده، براي شما ارسال ميشود. محتواي اين تلگرام ها آشكار بوده و نيازي به توضيح ندارد. با اين حال هنوز نميتوان به اين «اعلام استقلال» در گيلان اهميت چنداني داد و بعيد به نظر ميرسد كه اين جنبش آنچنان پيشرفتي داشته باشد كه بتواند اثر جدي برجاي بگذارد.» اولين تلگرام كميته انقلاب سرخ ايران در تاريخ 12 ژوئن 1920 به سفارت آمريكا رسيد: «سفارتخانههاي آمريكا، فرانسه و ديگر نمايندگان و سفراي خارجي در تهران! به نام ملت ايران، كميته انقلاب سرخ ايران، كه در هجدهم رمضان 1338 (6 ژوئن 1920) به پاخاسته است، با اعلام دولت موقت جمهوري در ايران، نظام شاهنشاهي را منسوخ اعلام ميكند. با كمال احترام از سفارت محترم شما تقاضا ميشود اين مسئله را به اطلاع دولت خود و ديگر سفراي خارجي در پايتخت برسانيد. (امضا) كميته انقلاب سرخ ايران.» دومين تلگرام از اين قرار است: «اعلاميه اي براي سفارتهاي محترم آمريكا، فرانسه و ديگر مقامات و سفراي خارجي حاضر در تهران؛ پس از آغاز جنگ جهاني، دولت انگلستان به منظور عملي كردن اهداف نامشروع خود از طرق ظالمانه، بيطرفي ايران را زير پا گذاشته و نيروهاي نظامي انگليسي را به خاك ايران وارد كرد. بنابراين سلطنت و ملت ايران را به سمت فساد و انحطاط سوق داد. در پاسخ به شكايات بيشمار مردم ايران، دولت انگلستان صريحاً متعهد شد كه پس از جنگ بينالملل، ايران و مردم آن از شر سربازان انگليسي خلاص خواهند شد. جنگ پايان يافت و صلح رسماً برقرار شد، اما در غياب مجلس، فشار و محدوديتهاي تحميل شده بر مردم ايران بيشتر شد؛ در پايتخت و ديگر مناطق و استانها حكومت نظامي اعلام كردند. آنها توافقنامه شرمآوري با كشور ما منعقد كردند كه اساساً مخالف خواستههاي ملي ما است. علاوه بر اين آنها مانع شدند كه در جمع بشر دوستان، اعتراض خود را آشكار كرده و فرياد مردم ستم ديده ايران را به گوش همه برسانيم. به نام تمامي مردم ايران، شوراي جمهوري ايران، قبل از آمدن به تهران، در گيلان دولت جمهوري اعلام كرده است و تمام توافقنامهها و قراردادهايي را كه پيش از تشكيل پارلمان جمهوري در پايتخت ميان دولتين ايران و انگلستان منعقد
شده و يا منعقد خواهد شد، رد كرده و آنها را غيرقانوني و كأن لم يكن اعلام ميكند. (امضا) كميته انقلاب سرخ ايران.» (1)
كالدول در 16 ژوئن 1920 مينويسد: «اوضاع سياسي ايران همچنان نامشخص و مبهم است. نيروهاي بلشويكي كه در انزلي مانده بودند، رشت را تصرف كردهاند. ارتش انگلستان تا قزوين عقبنشيني كرده است و در مورد مقاومت در برابر پيشروي احتمالي بلشويكها مردد است. دولت ايران هم طبق معمول مردد و ناتوان است. ساكنين استان ساحلي گيلان به پيروي از مردم تبريز اعلام استقلال كردهاند؛ اما تبريز تحت كنترل تشكيلاتي است كه مخالف بلشويكها هستند... رئيسالوزرا از شاه خواسته به منظور فايق آمدن بر مشكلات و برقرار ساختن آرامش، اختيارات كامل و بدون قيد و شرط به او بدهد.» (2)
در تلگرام 8 جولاي 1920، كالدول توضيحات بيشتري دربارة خطر جنگليها گزارش ميكند:
در سه ماه گذشته بلشويسم پيشرفت قابلتوجهي در شمال ايران داشته است، به خصوص از هجدهم مي، كه بلشويكهاي روسي با حمله به بندرانزلي، نيروهاي انگليسي را تا رشت عقب نشاندند. پس از حمله بلشويكها، از آنجا كه انتظار ميرفت مهاجمان به سرعت به داخل خاك ايران نفوذ كنند، بيشترين ترس و اضطراب بر تهران حكمفرما شد. با اين حال، بلشويكها چند روز در انزلي توقف؛ و هر چيزي را كه قابل حمل بود مصادره كرده و سپس به باكو بازگشتند... عقبنشيني عجولانه انگليسيها از رشت به شدت از اعتبار انگلستان كاست و چند روز بعد نيز رشت را تخليه كرده و به قزوين آمدند. قواي كمكي به سرعت از بغداد عازم قزوين شدند و چنانچه بلشويكها پيشروي كرده باشند انتظار ميرود در قزوين با مقاومت انگليسيها روبهرو شوند. با اين حال، آنها تاكنون تنها رشت و بنادر درياي خزر را اشغال كردهاند... شماري از روسها همچنان در گيلان و مناطق اطراف مستقر هستند. بلشويكها شمار زيادي از ايرانيان مقيم قفقاز را به
همراه خود به ايران آوردهاند. همچنين عدهاي كه به همراه جنگليهاي گيلان خود را «كميته انقلاب سرخ ايران» ناميدهاند، در تاريخ 6 ژوئن 1920 در شمال ايران «دولت موقت جمهوري» اعلام كرده و سلطنت را ملغي اعلام كردهاند. اين كميته (كميته انقلاب سرخ) با ارسال تلگرامي به تهران دعاوي خود را عليه انگلستان اعلام كرده است... مقامات دولت مركزي در گيلان مجبور شدهاند اين استان را ترك كرده و به تهران بازگردند.
به نظر ميرسد اوضاع در گيلان آرام و نظم برقرار است. اما گزارشها حاكي از آن است كه دولت مذكور مالياتهاي بسيار سنگيني بر ثروتمندان گيلان تحميل كرده است... آنها تاكنون چندين بار سعي كردهاند با استان انقلابي ديگر ايران، يعني آذربايجان رابطه نزديك برقرار كنند؛ اما از آنجا كه انقلابيون آذربايجان ضد بلشويكي هستند، تا اين ساعت اتحاد نيروهاي دو طرف را رد كردهاند شايد بتوان گفت كه حركت انقلابي در اين دو ولايت از سوي آن عده از ايرانياني آغاز شد كه [قبلاً] مشروطيت را محقق كرده بودند... كوچك خان (كه ظاهراً رهبر دولت جمهوري گيلان است) به همراه ياران جنگلي خود و بلشويكهاي گيلان از قزاقها خواستند خود را تسليم كنند. بخشي از اين قزاقها تسليم شدند، اما عده كثيري از آنها تصميم به جنگ گرفتند. با درگرفتن جنگ، با اينكه در مقابل دويست كشته بلشويكها تنها سي قزاق كشته شدند، در نهايت قزاقها تسليم شده و اكنون در دست نيروهاي بلشويك اسيرند... همزمان با حوادث گيلان، بلشويكها شمار نيروها و ميزان تبليغات خود را در مناطق مازندران، استرآباد و خراسان افزايش ميدهند و حتي شايع شده است كه بلشويكها از سمت شمال شرق به تهران حمله خواهند كرد.
كالدول گزارش خود را اينگونه به پايان ميبرد:
استانهاي انقلابي بيانگر رضايت كامل مردم از سقوط و كنارهگيري وثوقالدوله هستند... مردم ناراضي، دشمني شديدي عليه انگلستان از خود نشان ميدهند و چنانچه انگلستان به برتريطلبي خود ادامه دهد، تا مدتها نميتوان انتظار داشت كه صلح و آرامش به اين منطقه بازگردد. اما از سوي ديگر، انگلستان اعلام كرده است هر تعداد نيرو و هر ميزان تجهيزات كه لازم باشد به كار خواهد گرفت تا اوضاع را
تحت كنترل خود درآورد و صريحاً اعلان كرده كه به اشغال نظامي ايران ادامه خواهد داد. (1)
10 آوريل 1920 كالدول بازگشت احتمالي شاه را چنين گزارش ميكند: «اعليحضرت شاهنشاه، همچنان در حال سياحت اروپا است و اخيراً از طرف شاه ايتاليا رسماً دعوت شده است. انتظار ميرود كه وي در ماه مي يا ژوئن به ايران بازگردد.» (2)كنسول هايزر در مورد حضور شاه در بغداد چنين گزارش ميدهد: «مفتخرم به استحضار وزارت خارجه برسانم كه اعليحضرت احمدميرزا، شاه ايران، روز جمعه 21 مي ساعت 6 بعد از ظهر با قطار از بصره وارد بغداد شد. وي در ايستگاه قطار با فرمانده كل قواي انگليس در منطقه، سپهبد سر آيملر هالدين؛ كميسر غيرنظامي، نايب سرهنگ سرآرنولد. ت. ويلسون؛ فرمانده نظامي، نايب سرهنگ بالفور؛ و وجوه اعيان بغداد ديدار كرد. در روزهاي بعد اعليحضرت نمايندگان كنسولهاي خارجي را به حضور پذيرفت. كنسول آمريكا و نايب كنسول فرانسه نيز با شاه ملاقات كردند. سركنسول فرانسه بيمار بود؛ و نايب كنسول از طرف او آمده بود. من به زبان تركي با شاه در مورد اروپا گفتگو كرديم و ايشان سفر خود را سفري جالب و مفرح توصيف كردند... منبع موثقي به من خبر داد كه شاه در زيارت حرم كاظمين، در چهار مايلي بغداد، برخورد ناخوشايندي را تجربه كرده است. شاه پس از ملاقات با سفرا، در همان روز براي زيارت به اين شهر رفت. يكي از رهبران روحاني شاه را نالايق خوانده، چرا كه وي مملكت را به انگليسيها فروخته است. شاه نيز پاسخ داده است كه صيانت از منافع ايران از وظايف اوست و روحانيان به امور معنوي مردم بپردازند؛ به علاوه زماني كه وي به صورت ناشناس در حال زيارت حرم كاظمين است، درست نيست كه در مورد چنين اموري به بحث بنشينند. سپس شاه سلام محترمانهاي عرض كرده و به بغداد بازگشت. صلابتي كه در عكسهاي شاه در اروپا ديده ميشد، به هيچ وجه در شخص شاه به چشم نميخورد.
كاملاً واضح است كه وي با عمل جراحي چند چروك پوست خود را تا اندازه زيادي ترميم كرده است. شاه درصدد است با زيارت اماكن مقدس كربلا، نجف و سامرا، روز يكشنبه، سيام مي از طريق خانقين وارد ايران شود.»(1)كالدول بازگشت شاه را چنين توصيف ميكند: «اعليحضرت شاهنشاه، پس از سفري ده ماهه به اروپا، دوم ژوئن وارد تهران شد. وي در صدد بود چندين هفته زودتر از موعد مقرر به ايران بازگردد، اما استقبال گرم دولتهاي اروپايي باعث شد كه شاه سفر خود را طولانيتر كند. اما در نهايت به دليل گرماي عراق و بيماري اعليحضرت و بي نظمي و ناآرامي در عراق و استانهاي مختلف ايران، وي از زيارت اماكن مقدس اسلامي صرفنظر كرد و به سمت پايتخت حركت كرد. درباريان، اعيان و اشراف و مقامات رسمي كشور در يكي از باغهاي سلطنتي در خارج شهر، استقبال گرمي از اعليحضرت به عمل آوردند. پس از پذيرايي كه دو ساعت به طول انجاميد، شاهنشاه وارد شهر شد. خيابانهاي شهر با فرشهاي شرقي تزئين شده بود و جمعيت زيادي تا كاخ سلطنتي گلستان از شاه استقبال كردند. عدهاي معتقدند استقبال گرم و پرشور مردمي، حداقل در تهران، اعتبار اندك و رو به زوال شاه را كمي افزايش داده است. به هر حال، اعتبار شاه به موضعي كه اعليحضرت اتخاذ كرده و كابينهاي كه به تازگي تشكيل شده است، بسيار بستگي دارد... در اين سفر اوضاع روحي و جسمي اعليحضرت بهبود چشمگيري داشت. در اين مدت هفتاد پوند از وزن وي كاسته شد (حداكثر وزني كه ميتوانست از دست بدهد) و نه تنها اطلاعات ايشان از حوادث و اوضاع و احوال سياسي جهان افزايش يافت بلكه ايدهها، ايدآلها و رويكرد كلي اعليحضرت به زندگي و جهان به سمت بهتر شدن تغيير كرد.» كالدول همچنين در مورد ورود وزيرمختار جديد انگلستان چنين گزارش ميكند: «آقاي نورمن در چهارم ژوئن وارد تهران شد و از آن زمان تا كنون بسيار فعال بوده است. وي مردي چهل و پنج ساله است و اين براي اولين بار است كه در جايگاه وزيرمختار قرار ميگيرد. در خلال جنگ، وي رايزن سفارت انگلستان در توكيو و پس از آتش بس مشاور ويژه كميسيون صلح انگلستان در پاريس بود.» (2)
نورمن نتوانست كابينه وثوقالدوله را بر سر كار نگه دارد. كالدول در 25 ژوئن مينويسد: «آشوب و بي نظمي در استانهاي مختلف و حمله بلشويكها، منجر به كنارهگيري كابينه ايران شد. در حال حاضر اوضاع آرام است.» (1)وي جزئيات قضايا را چنين گزارش ميكند:
به محض بازگشت اعليحضرت زد و بندهاي سياسي از هر طرف آغاز شد و شمار زيادي از ناراضيان، كه رژيم وثوقالدوله نقش به سزايي در به وجود آمدن آنها داشت، به سرعت نزد شاه شتافتند تا او را از ندانمكاريها و گرفتاريها و مصيبتهايي كه گريبانگير خود و كشور شده بود، آگاه سازند. وثوقالدوله هم فوراً به شاه اطلاع داده است كه بيش از توان خود كار كرده است و اكنون مايل است كه از زحمت و مسئوليت دولت معاف شود. ... همانطور كه قبلاً هم گزارش شده است شاه و وثوقالدوله چند بار بر سر قدرت و اختياراتي كه وثوقالدوله غصب كرده است با هم جنگ و جدال داشتهاند. چند روز پس از بازگشت اعليحضرت، رئيسالوزرا درخواست كرد اگر قرار است بر مسند خود باقي ماند، براي آرام كردن شورش در شمال و غرب كشور، به او اختيار تام داده شود. اما شاه احساس كرد كه راضي كردن مردم بهتر از استفاده از زور است بنابراين با اين درخواست وثوق موافقت نكرد. رئيسالوزرا نيز بلافاصله استعفاي قطعي خود را تقديم كرد. پس از چند روز تعلل و سردرگمي، استعفاي وي پذيرفته شد. سپس به سرعت تهران را ترك كرد؛ ميگويند كه عازم هند و انگلستان است. گزارشهاي موثق حاكي از آن است كه كمك ماهانه سيصد و پنجاه هزار توماني انگلستان به ايران عملاً به وثوقالدوله پرداخت ميشد و وثوقالدوله پرداختهاي سه ماه اخير را براي خود برداشته و هيچ مبلغي از اين وجوه به دست دولت ايران نرسيده است. زماني كه كنارهگيري وثوقالدوله قطعي شد، تجمعات متعددي در تهران برپا گرديد. البته اين افراد با آگاهي از حكومت نظامي موجود و ممنوع بودن تجمعات سياسي دست به چنين اقداماتي ميزنند و پليس نيز با آگاهي از برپايي چنين تجمعاتي و آگاهي از تهديدات ممكن، براي متفرق ساختن جمعيت هيچ تلاشي
1) تلگرام كالدول، شماره 20، 76/002. 891، مورخ25 ژوئن 1920
نميكند، چرا كه احساس ميكند سياستهاي جديد دولت بسيار ليبرالتر از سابق است. در اين تجمعات، معترضين از شاه خواستار اجراي اين موارد شدهاند: برداشته شدن حكومت نظامي؛ لغو قرارداد انگلستان ـ ايران در آگوست 1919؛ برگزاري مجدد انتخابات مجلس در تمام ولايات به منظور تغيير نمايندگاني كه با تقلب انتخاب شدهاند؛ آغاز به كار فوري مجلس ملي؛ جدايي قواي مذهبي و دولتي. مورد آخر، درخواست بسيار قابل توجهي از سوي مردم يك كشور مسلمان است. بلافاصله پس از كنارهگيري وثوقالدوله، شاه شخصاً با ارسال تلگرامي، افرادي را كه به كاشان تبعيد شده بودند به تهران فرا خواند... رئيسالوزراي جديد (مشيرالدوله) با انتشار اعلاميهاي چنين اظهار داشت: «در ارتباط با قرارداد انگلستان- ايران در 9 آگوست 1919، واضح است، كه اين توافقنامه پيش از اجرا ميبايست به تصويب مجلس برسد؛ لذا در حال حاضر اجراي آن متوقف خواهد شد.» با اين حال، لازم به ذكر است كه هم اكنون دولت ايران در قبال شمار زيادي از مستشاران و كارمندان انگليسي كه حداقل به مدت سه سال با اين دولت قرارداد دارند، متعهد است. با اينكه ادامه كار اين افراد تا تعيين تكليف قرارداد مبهم است، اين مستشاران در اين مدت در ايران نگاه داشته خواهند شد. اين در حالي است كه يكي از اين مستشاران كه از خدمت در دولت انگلستان بازنشسته شده است و اكنون پست مهمي در دولت ايران بر عهده گرفته است به من گفت: «خوشحالم از اين كه ميتوانم چنين كاري را به انجام برسانم؛ چرا كه احساس ميكنم كه اين فرصتي است براي خدمت به پادشاهم [پادشاه انگلستان].» كميسيونهاي دريايي و راه آهن، متشكل از عدهاي از كارمندان دولتي انگلستان به ليست كميسيونهاي حاضر در تهران اضافه شدهاند. اما به دليل تأخير زياد در ورود و اعضاي اين كميسيونها، بعيد به نظر ميرسد كه فرصت پيدا كنند مأموريت خود را به انجام برسانند. (1)
با اينكه انگلستان از كنارهگيري وثوقالدوله ناراحت شد، اما جانشين او مورد قبول انگليسيها بود: «از آنجا كه ممكن است براي وزارت خارجه مهم باشد، مفتخرم كه به
1) گزارش فصلي كالدول، شماره 8، 1168/00. 891، مورخ8 جولاي 1920
ضميمه اين نامه مقاله مهمي را كه در 22 جولاي 1920 در نشريه خاورميانه (لندن) به چاپ رسيد، براي شما ارسال كنم. در اين مقاله اوضاع اين بخش از جهان و خصوصاً سياست انگلستان در ايران بررسي شده است.» در بخشهايي از اين مقاله آمده است: «با سرنگوني وثوقالدوله، يكي از بهترين دوستان ما از كار بركنار شد. او در تمام سالهاي جنگ در كنار ما ايستاد و بيش از هر شخص ديگري بر بي طرفي ايران پافشاري كرد و اين همه آن چيزي بود كه ما ميخواستيم. او كسي بود كه بلافاصله پس از جنگ براي انعقاد قرارداد انگليس ـ ايران، با ما بر سر ميز مذاكره نشست. اگر او قرباني تمايل شاه به ايجاد تحول شده است، مشيرالدوله ميتواند جانشين خوبي به عنوان رئيسالوزرا براي او باشد. مشيرالدوله تحصيل كرده غرب است و احتمالاً اهداف بلندي در سر ميپروراند. اما افرادي در كابينه او حضور دارند كه سابقه آنها در طول جنگ مورد ترديد است. به هر حال، آغاز به كار مجلس كه نميتوان و نبايد آن را بيش از اين به تأخير انداخت، اقتدار دولت جديد و شاه جوان را در معرض آزموني اساسي قرار ميدهد؛ چرا كه افرادي حضور دارند كه، حتي اگر مستقيماً هم از مسكو الهام نگيرند، در برابر تبليغات فريبنده و وسوسهانگيز بلشويكها چندان مقاوم و مصون نيستند. (1)
از همان آغاز كار بسياري بر اين باور بودند كه طرف ايراني قرارداد انگليس ـ ايران، يعني وثوقالدوله، نصرتالدوله فيروز و صارمالدوله، همگي رشوه گرفتهاند. در گزارش 13 دسامبر 1924، والاس اسميت موري، كاردار سفارت آمريكا، گزارش كرد كه در تاريخ 28 اكتبر 1924 يكي از نمايندگان مجلس به نام شريعتزاده حمله سختي به فيروز كرد:
وي شاهزاده را به «اعطاي امتيازات مضر و امضاي قرارداد با بيگانگان» متهم كرد. وي با اشاره به واگذاري امتياز خط آهن ايران به انگلستان در سال 1920، آن را امري زيان آور خواند كه صرفاً به دست شاهزاده فيروز صورت گرفت. به نظر اين
1) گزارش شماره 631 كالدول و پيوست 1186/891000، مورخ 24 نوامبر 1920
نماينده، شاهزاده فيروز اسلحهاي سودمند در دست انگليسيها بود كه به كمك آن از رقابت خارجي [با انگلستان] براي كسب امتياز خط آهن در اين كشور جلوگيري ميشد. تنها «سودي» كه از اين طريق نصيب ايران شده است صورتحساب گزاف 000/180 پوندي است كه دولت ايران در ازاي تحقيقات مهندسان انگليسي ميبايست پرداخت كند. اين مهندسان در تابستان 1920 مطالعاتي در باب كشيدن خطآهن در ايران كردهاند. از قرار اطلاعي كه دكتر ميلسپو به من داده است، اكنون سفارت انگلستان اين مبلغ را مصرانه مطالبه ميكند. همچنين ميلسپو با اشاره به توافقنامه انگليس ـ ايران اظهار داشت فيروز كسي است كه به عنوان وزير خارجه ايران پاي اين توافقنامه شوم را امضا كرده است. اگرچه فيروز به دليل زيركي و زرنگي بيشتر به سرنوشت شركاي خود دچار نشد. وثوقالدوله، رئيسالوزرا، مجبور شد از كشور فرار كند. صارمالدوله، وزير ماليه وقت، در املاك خود در اصفهان، كنج عزلت گزيده است. با اين همه فيروز به سبب نقش بسيار ناشايستي كه در ماجراي قرارداد بازي كرد، هنوز نتوانسته است خود را از رسوايي و ننگي كه با نام وي توأم شده پاك نمايد. انگار فيروز با امضاي قراردادي كه به مثابه حكم اعدام كشورش بود، آن طور كه بايد و شايد راضي نميشد كه علاوه بر آن، همراه با دو عضو ديگر مثلث رسواي كذايي (وثوق و صارم)، رشوهاي 000/131 پوندي هم از سفارت انگلستان گرفت، تا قرارداد را تمام و كمال به انجام رساند. بهترين تفسيري كه در مورد اين قضيه ديدهام، در صفحه 128 [كتاب] وقايع اخير در ايران (نسخه اصلي و بدون سانسور) به قلم عاليجناب جي. ام بالفور معاون سابق مستشار اقتصادي انگليس در ايران (آقاي اي. آرميتاژ اسميت، يكي از مقامات وزارت دارايي انگلستان) آمده است. آقاي بالفور در اين نگارش ميگويد: «با اين حال، در آخرين لحظات، گروه سه نفره ايراني، پرداخت مبلغي برابر با 131000 پوند استرلينگ را به عنوان يكي از پيش شرطهاي امضاي توافقنامه، تعيين كردند. كه معادل اين مبلغ به نرخ روز ليره [در برابر پول ايران] بايد به آنان پرداخت ميشد. با اين شرط موافقت شد و اين مبلغ، كمي پس از امضاي قرارداد پرداخت شد. اگر خوب در اين بده بستان دقت كنيم، به هيچ وجه نميتوان توضيح قانعكنندهاي در مورد آن پيدا كرد. اولاً، اين كار به كلي با روح قرارداد مخالف
بود؛ زيرا هرگونه پرداخت مذكور در متن توافقنامه، بايد به سفارش و زيرنظر مستشار اقتصادي هزينه شود؛ ثانياً روش پرداخت نيز به قدري استثنايي و غيرمعمول بود؛ و مقصد نهايي پول نيز به قدري سرّي و پوشيده بود، كه بدترين و شيطانيترين برداشتها و استنباطها از ماجراي اين بدهبستان بجاست. پول مستقيماً به سه وزير پرداخت شد و به نظر بنده با اين شرط مشخص كه در مورد هزينه شدن آن هيچگونه پرس و جويي صورت نگيرد. اين كار آن قدر مخفيانه انجام شد كه وقتي كه سپهدار اعظم، كه خود يكي از اعضاي شوراي مشورتي بررسي قرارداد بود، رئيسالوزرا شد (حدود 15 ماه بعد)، مطلقاً از اين ماجرا خبر نداشت. اين نكته را هم من [بالفور] حتماً بايد اضافه كنم كه در اين ميان يك چيز كاملاً قطعي و روشن است؛ اينكه اين پول هرگز به خزانه دولت ايران وارد نشده است.» بالفور در صفحه 122 شخص فيروز را محرك انعقاد توافقنامه انگلستان- ايران ميداند: «پيشنويس تفاهمنامهاي، كه هشت ماه بعد منجر به امضاي توافقنامه شد، از جانب سه نفر از اعضاي كابينة ايران ارائه شد. اين افراد عبارتند از صدراعظم وثوقالدوله، يكي از مردان قدرتمند ايران؛ اكبرميرزا صارمالدوله، پسر ظلالسلطان و برادرزادة مظفرالدين شاه، مردي قدرتمند و توانا كه چند سال پيش به دليل كشتن مادرش به شدت بد نام شد؛ و فيروز ميرزا نصرتالدوله، كه پدرش برادرزادة محمدشاه و از جانب مادري خواهرزاده مظفرالدين شاه است. از اين ميان نفر آخر كه به خوبي در انگليس شناخته شده است، در حال حاضر فعالترين و زيركترين دشمن ما در ايران است... در مورد هر سه نفر بايد اعتراف كنم كه حتي خود ايرانيها هم اعتماد و اعتقادي به پاكدامني آنها ندارند.
موري چنين ادامه ميدهد:
اظهارات شريعتزاده كه 120 هزار پوند حقالامتياز دولت ايران را نصرتالدوله گرفته و صرف گردش در اروپا كرده است، البته اشارهاي است به مذاكراتي كه نصرتالدوله در بهار 1920 در لندن با مقامات شركت نفت انگليس و ايران دربارة مطالبات معوقة دولت ايران از بابت حقالامتياز نفت جنوب داشت. اين مذاكرات سرانجام به توافقي در ژوئن همان سال انجاميد؛ كه فيروز در اين جريان به راهحلي تن داد كه تقريباً نيم ميليون پوند استرلينگ به عنوان مطالبات معوقه ايران از بابت
نفت به دولت ايران پرداخته شود. در جولاي همان سال (1920) كابينه انگلوفيل وثوق كه فيروز در آن وزير امور خارجه بود، سرنگون شد. مشيرالدوله، رئيسالوزراي بعدي، با توافق فيروز مخالفت كرد و فوراً آقاي آرميتاژ اسميت را به لندن فرستاد تا مجدداً در مورد مطالبات معوقه ايران با طرف انگليسي به مذاكره بنشيند. اين مذاكرات در نهايت با انعقاد توافقنامهاي در دسامبر همان سال خاتمه يافت. بر اساس اين توافقنامه شركت نفت انگليس و ايران با پرداخت يك ميليون پوند استرلينگ به دولت ايران توافق كرد. اين رقم تقريباً دو برابر مبلغي است كه شاهزاده فيروز با آن توافق كرده بود. در سال 1922، منشي اختصاصي (مصطفي فاتح)آقاي دبليو. سي. فيرلي، نماينده مقيم و عامل سياسي شركت نفتي انگليسي- ايراني در تهران، به من گفت كه فيروز رشوه 000/120 پوندي را، كه شريفزاده به آن اشاره كرده بود، واقعاً گرفته بود تا توافقي را كه خود به نفع شركت نفت انگليس و ايران طراحي كرده بود، پيش ببرد؛. پس از انفصال او از كار و چانه زنيهاي سخت آقاي آرميتاژ اسميت، شركت سعي كرد اين مبلغ را [از فيروز] پس بگيرد. با توجه به اينكه فيروز پس از دريافت رشوه از اين شركت نتوانست «به قول خود عمل كند» و همچنين در قبال دريافت رشوه از سفارت انگلستان براي امضاي توافقنامه انگلستان - ايران كاري از پيش نبرد، نميتوان گفته سر پرسي لورن را ناديده گرفت كه گفت: «فيروز يك كلاهبردار كثيف است.» (1)
روز بعد موري بحث خود را در مورد نسخه سانسور نشده كتاب بالفور دربارة حوادث اخير در ايران ادامه ميدهد و مينويسد: «همانطور كه وزارت خارجه مطلع است، انتشار اين كتاب در سال 1922، اندكي پس از مراجعت آقاي بالفور به انگلستان، توفان اعتراضي به دنبال داشت كه توسط دولت انگلستان بر آن سرپوش گذاشته شد. توجه به روشي كه در اين معامله به كار گرفته شد، خالي از فايده نيست. همانطور كه وزارت خارجه با توجه به ضمائم [گزارش فعلي] متوجه خواهد شد، پس از انعقاد قرارداد ايران و انگليس، سه نفر شديداً مورد حمله قرار گرفتند: وثوقالدوله، رئيسالوزراي انگلوفيل ايران؛ شاهزاده فيروز، وزير خارجه كابينه وثوق؛ و صارمالدوله
1) گزارش موري، شماره 787، 181/9111. 701، مورخ13 دسامبر 1924
وزير ماليه كابينه او. اين افراد قرارداد مذكور را طراحي كرده و آن را به امضا رساندند. وثوق متهم است كه پس از امضاي قرارداد 000/131 پوند رشوه دريافت كرده است. آقاي بالفور در اين مورد ميگويد: «رشوهاي به مبلغ 000/131 پوند مستقيماً به اين سه وزير پرداخت شد مشروط به اين كه در مورد مصرف آن هيچ استعلامي صورت نگيرد.» مقالهاي كه در نوامبر 1922 در نشريه اخبار رويتر منتشر شد، اظهارات آقاي بالفور را در مورد وثوقالدوله بي اساس خواند و او را از دريافت رشوه مبرا دانست و اعلام كرد كه رئيسالوزرا به دليل تهمت نابجا عليه او شكايت كرده است. با پيگيري اين شكايت، اظهارات رئيسالوزراي سابق ايران مورد تأييد قرار گرفت و كتاب مذكور توقيف شد. با در نظر گرفتن اين واقعيت كه وثوقالدوله يك ايراني همچون بقية ايرانيهاست؛ و رشوه خواري در ايران هيچ اعتراضي به دنبال ندارد، بعيد به نظر ميرسد كه وثوقالدوله داوطلبانه عليه آقاي بالفور، به خاطر اظهاراتش كه با توجه به همة احتمالات، واقعيت محض بود، دست به چنين اقدامي بزند؛ مگر اين كه او را به چنين كاري تحريك كرده باشند. بنده شخصاً با اين نظر موافقم و آقاي ويليام كوپر نيز آن را تأييد كرده است. وي مدير پيشين شركت تلگراف هند و اروپا در تهران است و هنگام بازگشت به ايران در تابستان 1923 بر اين امر صحه گذاشت. آقاي كوپر اظهار داشته است كه پاييز گذشته وثوقالدوله را در انگلستان ملاقات و او را در مورد قضيه آقاي بالفور سرزنش كرده است. همچنين به او گوشزد كرده است كه شكايت او عليه آقاي بالفور به اين دليل كه بالفور او را متهم به رشوهخواري كرده، نشانه تغيير جديدي در سياستهاي ايران است. آقاي كوپر افزود رئيسالوزراي پير با زيركي خاصي در پاسخ اظهار داشته بود تا آنجا كه به او مربوط ميشود، هيچ اهميتي براي سخنان آقاي بالفور قائل نميشود، اما «مقامات عاليرتبه در انگلستان ديدگاه مشابهي نسبت به اين قضيه نداشتند.» ظاهراً راهحل ختم اين پرونده، توقيف كتاب بود؛ البته نه توقيف تمام كتاب، بلكه توقيف [حذف] بخشهايي از فصل پنجم كه مورد اعتراض بود. بخشهاي مذكور به اين گزارش ضميمه شده است... فصول مناسب ديگر اين كتاب كه دست نخورده باقي ماند، پس از انتشار كتاب، بلافاصله در چاپخانة تهران تجديد چاپ شد.» صفحة 129 كتاب بالفور شامل اين مطالب است: «با بررسي دقيق متن قرارداد نميتوان اين تلقي را داشت كه اين پرداخت بر اساس متن توافقنامه صورت گرفته و ايران نيز
بازپرداخت آن را تضمين كرده است. نمي توان باور كرد كه وزارت خارجه انگلستان متوجه مطابقت نداشتن اين پرداخت با متن قرارداد نبوده و نه طبيعت اين بده بستان چنان بود كه بشود با هزار خودفريبي باور كرد كه چنين پولي براي اهدافي مشروع و قانوني رد و بدل شده است. موري ميافزايد: «[توجه به اين نكته] خالي از فايده نيست كه اگرچه دولت انگلستان آن بخش از كتاب بالفور را كه در آن حملاتي به وثوقالدوله و شاهزاده فيروز شده بود، توقيف كرد و دستور داد از متن كتاب برداشته شود، اما هيچ اعتنايي به مطالب ضدآمريكايي غيرقابل توجيه بالفور در همان كتاب نكرد. اينجانب مايلم به ويژه اين جملات از كتاب را عيناً نقل كنم:
شكي نيست كه آمريكاييها در بدست آوردن امتيازات انحصاري در ايران و عراق سياستي ضد انگليسي دنبال ميكردهاند؛ و اكنون كه به خواستههاي خود دست يافتهاند و شركت استاندارد اويل اختاپوسوار حتي به كشورهاي ديگر هم چنگ انداخته است، اميد است كه اين خط مشي متوقف شود. چنانچه توقفي هم در كار نباشد، اين خط مشي سودمند خواهد بود، چرا كه منافع آمريكا در شمال ايران در حكم مانع و حائلي ميان حوزه نفوذ انگلستان در جنوب [ايران] و فشار و تحريكات روسها در شمال [ايران] خواهد بود؛ و در صورت هرگونه حمله و حركت روسها به سمت جنوب، منافع آمريكا اولين چيزي است كه مورد حملة آنها قرار خواهد گرفت. با توجه به سياست خودخواهانهاي كه آمريكاييها در خلال جنگ [جهاني] اخير پيش گرفته بودند، و تمايل آشكار آنها به حل و فصل جنگ و برقراري صلح به هزينه كشورهايي كه جنگيده بودند، اينك جاي خوشوقتي است كه اين امكان فراهم آمده كه آنان هم در مشكلات و گرفتاريهاي آينده خود را درگير كنند. (1)
در سال 1925، فيروز عنصر نامطلوب واشنگتن شد. در تاريخ 10 آگوست 1925، آلن دبليو. دالاس با آرتور سي. ميلسپو، مستشار كل ماليه ايران، كه براي تعطيلات به آمريكا رفته بود، به گفتگو نشست:
به دكتر ميلسپو گفتم بر اساس اخبار و اطلاعاتي كه داريم احتمالاً دولت ايران در
1) گزارش موري، شماره 788، 77/91. 741، گزارش 14 دسامبر 1924
نظر دارد شاهزاده فيروز را به عنوان وزيرمختار به آمريكا بفرستد. اضافه كردم چنانچه دولت ايران چنين درخواستي را اعلام كرد، آيا او را بپذيريم يا خير؛ و از او خواستم كه صراحتاً نظر خود را در اين باره بگويد. دكتر ميلسپو در پاسخ اظهار داشت كه با اينكه فيروز مرتكب عملي نشده است كه وزارت خارجه آمريكا بتواند از لحاظ ديپلماتيك او را رد كند، ما نبايد او را بپذيريم. به نظر دكتر ميلسپو، مردي كه بدست انگليسيها خريداري شده، اگرچه خودفروخته آنها باقي نمانده، نميتواند نماينده خوبي براي ايران باشد. با اين حال، او به ذكاوت و تأثيرگذاري فيروز اقرار كرد. دكتر ميلسپو گفت كه او اميدوار است مقامات ايراني فرد شايستهاي را به اين كشور بفرستند و شخصاً علاقمند است كه آقاي علاء (حسين علا) يكبار ديگر به آمريكا بازگردد. وي احساس ميكرد كه بودن آقاي علاء در منصب وزيرمختار ايران در واشنگتن بسيار بيشتر از حضور او در تهران، به حال هيأت مستشاري مالي آمريكا مفيد خواهد بود. ميلسپو جداً مايل بود كه هيأت مستشاري در تمام امور، از نظرها و توصيههاي علاء استفاده كند؛ چرا كه هيأت مستشاري در حكم فرزند علاء بود و فرزند بايد پاس پدر را داشته باشد. ميلسپو شخصاً معتقد بود كه اطلاع و دركش از بعضي از مسائل ايران بيشتر و بهتر از اطلاع و درك علاست. (1)
1) ابلاغيه دالس، 296/A. 51. 891، مورخ14 آگوست 1925
كابينههاي مشيرالدوله و سپهدار
كالدول در 4 جولاي 1920 مينويسد: «كابينه جديد به رهبري يكي از چهرههاي برجسته ملي، مشيرالدوله كار خود را آغاز كرد... كابينه مورد رضايت كامل مردم بوده و جهتگيري ضد انگليسي دارد... كابينه افرادي را كه به جرم مخالفت با توافقنامه انگليس- ايران تبعيد شده بودند را [به تهران] فراخواند؛ و قرار بر اين است تا زماني كه مجلس توافقنامه را به تصويب نرسانده است، به رسميت شناخته نشود. رئيسالوزراي پيشين كه تهديد به ترور شد، مخفيانه تهران را به مقصد اروپا ترك كرد.» (1)در 5 جولاي: «لازم به ذكر است كه كابينه فعلي به طور كلي با كابينه پيشين فرق ميكند. به هر حال هنوز خيلي زود است در مورد حوادث آينده قضاوت كنيم، اما ميتوان گفت كابينه جديد با استقبال عمومي مواجه شده است.» 19(2)آگوست: «شماري از مستشاران انگليسي كه بر اساس توافقنامه اخير انگلستان و ايران، مدتي مشغول انجام وظيفه بودند، ايران را ترك گفتند، چرا كه ظاهراً توافقنامه مذكور به هيچ وجه مورد قبول ايرانيان واقع
نخواهد شد.» (1)جزئيات بيشتر اين قضيه از اين قرار است: «پيدا كردن رئيسالوزرايي مناسب، بسيار دشوار است؛ زيرا در اين اوضاع وخيم و آشفته، كساني كه مورد قبول مردم هستند به دشواري قبول مسئوليت مي كنند. در ميان تمام افراد حاضر مشيرالدوله بهترين گزينه است. اما بسيار بعيد به نظر ميرسد كه اين مسئوليت را بپذيرد. در اين باره، مستوفيالممالك نيز گزينه قابل توجهي بود، اما با توجه به اوضاع و احوال فعلي، وي براي پر كردن چنين جايگاهي بسيار منفي و نامناسب است... سعدالدوله نيز مورد توجه بود و با اينكه پيش از اين به شدت از روسها طرفداري ميكرد، اما اكنون كاملاً ضد انگليسي است (برادر او يكي از افرادي است كه به كاشان تبعيد شد). گمان ميرفت استقرار او بر اين منصب، تأثير خوبي بر مردم به همراه داشته باشد و احتمالاً از جانب انگليسيها نيز مورد پذيرش قرار گيرد. همه اين افراد پيش از اين بر كرسي رياست وزرا تكيه زدهاند. البته صارمالدوله را نيز بايد به آنها اضافه كنيم كه تا چند ماه پيش وزير ماليه وثوق بود. اما به دليل توطئهچيني عليه وثوق به كرمانشاه تبعيد شد. چندي پيش شاه او را به تهران فرا خواند و در ليست كانديداها قرار داد. كاملاً روشن است كه انگلستان تمايل دارد كه صارمالدوله به اين منصب گماشته شود چرا كه وثوقالدوله براي در دست گرفتن اين پست بازنگشته است. اما چنين انتصابي مردم را آرام نخواهد كرد، در حالي كه هدف از اين تغيير و تحولات، آرام كردن مردم ناراضي است. انگلستان صرفاً تماشاگر اين بازي نبوده و بيكار ننشسته است. چرا كه ميدانند آنها عامل اصلي نارضايتي مردم هستند و افكار عمومي به شدت عليه انگلستان تحريك شده است. نبايد فراموش شود كه روح و جسم وثوق در خدمت آنها بود. همانطور كه پيش از اين گزارش شد، هيأتهاي مختلف انگليسي در تهران گرد هم آمده و گزارشها و توصيههاي خود را به گوش دولت ايران رسانيدهاند. اما با توجه به مخالفتهاي عمومي، حتي براي وثوقالدوله هم امكانپذير نيست كه اين پيشنهادها را در جهت اهداف مورد نظر [انگليسيها] پيش ببرد. تمام زمينههاي كاري ممكن اين گروهها به تأخير افتاده و با مانع برخورد كرده است كه اين مسئله آرام آرام انگلستان را بي تاب و منزجر ميكند. البته انگلستان به پشتوانه توافقنامه 9 آگوست 1919، با تمام قوا پيشروي
1) تلگرام كالدول، شماره 25، 1158/00. 891، مورخ19 آگوست 1920
كرده است و ظاهراً آن را كاملاً لازم الاجرا تلقي ميكند و از سوي ديگر، در اظهارات عمومي خود توافقنامه را تا زماني كه به تصويب مجلس نرسد، قابل اجرا نميدانند. البته مردم ايران هم اين توافقنامه را فاقد اعتبار ميدانند چرا كه حتي از تصويب مجلسي ساختگي كه گفته ميشد با حضور طرفداران قرارداد تشكيل خواهد شد، نگذشته بود. لذا انگلستان به شدت علاقهمند بود كه وثوق را بر سر قدرت نگاه دارد، اما از آنجا كه به اين خواسته خود نرسيد طبيعتاً سعي كرد كسي را بر سر كار بياورد كه هم مورد قبول خودشان و هم مورد رضايت مردم باشد. اما بيشتر مردم خواهان رئيسالوزرايي هستند كه در وطنپرستي و صداقت او هيچ شكي نيست. [اما به محض اينكه] در روزنامههاي محلي اعلام شد كه وزيرمختار بريتانيا با مشيرالدوله ديدار كرده و چهار ساعت با او به گفتگو نشسته، شماري از طرفداران مشيرالدوله، به مخالفت با او برخاستند. مشيرالدوله با فرمان رسمي اعليحضرت [شاه ايران]، اعضاي كابينه خود را انتخاب كرد.» (1)
كابينه مشيرالدوله در مدت زمان كوتاهي كه بر سر كار بود (4 جولاي تا 26 اكتبر)، به همان خوبي كه انتظار ميرفت عمل كرد. كالدول در 5 اكتبر 1920 مينويسد:
سفارت مفتخر است كه گزارش كند با اينكه طي فصل گذشته، كه 30 سپتامبر 1920 پايان يافت، ناآراميهاي متعدد و جدي را در ايران شاهد بوديم، اوضاع تهران آرام بوده و مشكل سياسي به چشم نميخورد... رئيسالوزرا بدون سر و صدا در حال انجام خدمت است و بيش از حد انتظار كار ميكند. اما كارهاي او بسيار مخفيانه به نظر ميرسد و اجازه نميدهد اطلاعات چنداني به دست عموم برسد... تا كنون چندين نفر از اعضاي كابينه تغيير كردهاند. مخبرالسلطنه كه در ابتدا وزير ماليه كابينه جديد بود با قبول كردن واليگري استان آذربايجان از سمت خود كنارهگيري كرد و با عزيمت به تبريز كار جديد خود را آغاز كرد... رئيسالوزراي جديد به بازگشايي هر چه زودتر مجلس اظهار علاقهمندي كرد و بدين منظور به واليان تمام ولاياتي كه هنوز در آنها انتخابات برگزار نشده است دستور داد كه فوراً ترتيب برگزاري انتخابات را بدهند. در مناطقي كه احساس ميشود رئيسالوزراي پيشين با دخالتهاي ناروا افراد مشخصي را به مجلس فرستاده
1) گزارش فصلي كالدول، شماره 8، 1168/00. 891، مورخ8 جولاي 1920
است، ناآراميهاي فراواني نسبت به انتخابات جديد ديده ميشود. با اين حال رئيسالوزراي فعلي تمايلي به برگزاري مجدد انتخابات در اين مناطق نداشته و بر اين باور است كساني كه پيش از اين انتخاب شدهاند زماني كه مجلس تشكيل جلسه بدهد، نماينده مجلس به حساب ميآيند. اين در حالي است كه رئيسالوزرا شخصاً با انتخاب بسياري از اين افراد موافق نيست... شاهزاده فرمانفرماي معروف، پدر نصرتالدوله وزير خارجه پيشين، والي فارس، از سمت خود استعفا داد و كابينه جديد نيز استعفاي او را قبول كرد و انتظار ميرود به زودي شيراز را ترك كرده و به تهران بازگردد... منابع موثق خبر دادهاند كه پس از اعلام ابطال انتخابات در چند ولايت و تلاش براي برگزاري انتخاباتي صحيح به جاي نمايش مسخرهاي كه چندي پيش صورت گرفت، بسياري از واليان مستبد از سمت خود كنارهگيري خواهند كرد... رئيسالوزراي جديد متوجه مسئوليت سنگين آرام نگاه داشتن كشور ميباشد و با اينكه تلاشهاي وي در بعضي از مناطق مثمر ثمر واقع شده است، اما شماري از مناطق دور دست همچنان گرفتار ناآرامي و آشفتگي هستند. گروه نسبتاً بزرگي از راهزنان كه در استان خراسان دست به چپاول اموال عمومي ميزدند، اكنون در برابر اقدامات شديد دولت تسليم شدهاند... به محض اينكه وثوق جاي خود را به رئيسالوزراي جديد داد، عشاير كردستان سر به شورش برداشتند، اما به نظر ميرسد به تدريج اوضاع آرام شود... لرهاي اطراف بروجرد و مناطق شرقي كرمانشاه نيز اعلان نارضايتي كرده و ناآراميهاي فراواني را به بار آوردهاند تا آنجا كه واليان و حكّام اين مناطق مجبور به كنارهگيري شدند... البته دولت فعلي براي سركوب اين بيقانونيها بسيار تلاش ميكند اما به انجام رساندن چنين كاري زمان زيادي را ميطلبد. جاده بغداد ـ تهران يكبار ديگر براي عبور و مرور مهيا شد... با اين حال لازم به ذكر است كه بسته شدن جاده بغداد به دليل ناآراميهاي اعراب در عراق بود... همچنين متذكر ميشوم از زمان بازگشايي جاده، هيچ نامه خارجي به تهران نرسيده است، اما انتظار ميرود در روزهاي آتي خبر رسيدن نامه را بشنويم.
كالدول در مورد مخالفتهاي جاري با انگلستان چنين مينويسد:
در سفري كه اخيراً از شمال تا جنوب ايران به منظور پرس و جوي انفرادي انجام شد،
به ندرت افرادي يافت شدند كه با توافقنامه اخير انگليس - ايران موافق باشند. به نظر ميرسد كابينه اجراي توافقنامه و تمام امور مربوط به آن را تا زماني كه مجلس آن را مورد بررسي قرار دهد، به تعويق انداخته است. از زماني كه سر پرسي كاكس تهران را ترك كرده است، انگلستان از تغيير اوضاع چندان راضي نيست... [در اين مدت] انگليس به طور يكنواخت عقب نشسته است، اين در حالي است كه به منظور پيشبرد اوضاع طبق مراد خود تلاش بسياري به خرج داده است. اين عقب نشيني عليرغم تلاشهاي خستگي ناپذير وزيرمختار فعلي، يعني آقاي اچ. نورمن، رخ داده است. زماني كه رئيسالوزراي محبوب بر مسند خود تكيه زد، دولتين ايران و انگلستان توافق كردند كه پرداخت كمك هزينه سيصد و پنجاه هزار توماني [انگلستان به ايران] تا پايان ماه اكتبر ادامه پيدا كند. بنابراين دولت ايران هنوز مقداري پول براي خرج كردن دارد اما مطمئناً بسيار اندك است و بايد منتظر بود و ديد كه پس از پايان ماه اكتبر چه حوادثي رخ خواهد داد. وزير خارجه اخيراً به من خبر داد كه اميدوار است در روزهاي آغازين ماه نوامبر مجلس كار خود را شروع كند... همزمان كل جريان توافقنامه به حالت تعليق درآمده است و مستشاران انگليسي كه بر اساس مفاد توافقنامه اخير استخدام شده بودند از كار منفصل يا به مرخصي سه ماهه فرستاده شدهاند. البته لازم به ذكر است شماري از اين مستشاران هنوز در تهران حضور دارند و عليرغم دريافت ماهيانه خود، اجازه ندارند در امور دولت دخالت كنند. حدود يك ماه پيش شايع شده بود كه انگلستان سياست خود را تغيير داده و درصدد خارج ساختن نيروهاي خود از ايران است؛ اما به نظر ميرسد كه اين شايعه پايه و اساس درستي ندارد و بدون شك خواستهاي است كه ساخته ذهنيت افراد است. به هر حال، ژنرال شامپين، كه بيش از يك سال فرماندهي نيروهاي انگليسي در ايران را بر عهده داشت، كنارهگيري كرده و ژنرال آيرونسايد براي در دست گرفتن فرماندهي عازم ايران شده است. (1)
انگلستان به هيچوجه تمايل ندارد نيروهاي خود را از ايران خارج كند. تلگراف 21 اكتبر 1920 سفارت آمريكا در انگلستان از اين قرار است: «مفتخرم جهت اطلاع وزارت
1) گزارش فصلي كالدول، شماره 9، 1169/00. 891، مورخ5 اكتبر 1920
خارجه، گزارش رسمي سؤال و جوابهاي نوزدهمين جلسه مجلس عوام را كه در روز سهشنبه برگزار شد، به ضميمه اين نامه براي شما ارسال كنم. در اين جلسه اوضاع سياسي ايران بررسي شد: «ناو سروان كنورثي در سؤال از معاون وزير امور خارجه جوياي اوضاع سياسي ايران ميشود. معاون وزير امور خارجه آقاي سسيل هارمزورث: دولت ايران با تشكيل مجلس شورا، به زودي توافقنامه 9 آگوست 1919 را به اين شورا ارجاع ميدهد. دولت بريتانيا در چند ماه گذشته بارها به دولت ايران فشار آورده است كه توافقنامه را به مجلس ارائه كند. اوضاع سياسي ايران به شدت به رويكرد مجلس بستگي دارد. ضمناً اجراي مفاد قرارداد نيز به حالت تعليق درآمده است. اوضاع نظامي شمال غرب ايران، كمتر بحراني است. نيروهاي انگليسي در پي خواهشهاي بسيار دولت ايران به صورت موقت در اين منطقه باقي ماندهاند. همچنين تهديد بلشويكها در فصل گذشته، كاهش محسوسي داشته است. بسيار خوب. اين درست! اما عاليجناب چه موقعي ميتوانند به عقبنشيني فوري نيروهاي انگليسي از شمال غرب ايران اميدوار باشند؟ آقاي هارمزورث: در حال حاضر نميتوانم به مواردي كه پيش از اين ذكر شد، چيزي اضافه كنم.»(1)البته دو موردي كه آقاي هارمزورث بدان اشاره كرد، يعني به تعليق درآمدن توافقنامه و انعقاد مجلس، دروغ بود.
آشفتگي اوضاع آذربايجان كه در فصل سوم مطرح شد، تا تابستان سال 1920 ادامه يافت: «شهرهاي اروميه، سلماس و خوي در استان آذربايجان كاملاً تحت كنترل قانونشكني به نام اسماعيلآقا [سيميتقو] درآمده است. مشروطهخواهان آذربايجان، كه اداره حكومت را در تبريز به دست گرفتهاند، با ورود مخبرالسلطنه به عنوان والي آذربايجان موافقت كردهاند، به شرطي كه از طرف كابينه فعلي اعزام شود. بنابراين وي به واليگري منصوب شد و برخلاف رسم رايج در ميان واليان اين كشور، وي با سرعت هر چه تمامتر خود را به تبريز رسانيد. مخبرالسلطنه پس از ورود به تبريز متوجه شد كه فردي به نام خياباني اوضاع شهر را در دست دارد. شيخ محمد خياباني از طرف مردم
1) گزارش رايت و ضميمه، شماره 3626، 1166/00. 891، مورخ21 اكتبر 1920
تبريز براي نمايندگي مجلس انتخاب شد و رهبري مشروطهخواهان تبريز را نيز برعهده دارد. وي مقرّ والي را اشغال كرده و از پس دادن آن سر باز ميزند. والي جديد بدون اتلاف وقت با اعزام نيروهاي قزاق به شهر، مقرّ حكومت را فتح كرد. قزاقها با مقاومت چنداني مواجه نشدند و خياباني هم به انبار كاخ پناه برد. به هر حال، نيروهاي قزاق خياباني را يافته و بيرحمانه او را به قتل رساندند.
مخبرالسلطنه كنترل اوضاع را در دست گرفت و از آن زمان تاكنون همچنان بر مسند قدرت است. به نظر ميرسد قتل خياباني خشم بسياري از ايرانيان را برانگيخته است؛ اما از آنجا كه مخبرالسلطنه فردي وجيهالملّه است، به نظر نميرسد حوادث تبريز اثر منفي بر وجاهت ملي او بگذارد. بايد به ياد داشته باشيم كه در آغاز جنگ وي والي فارس؛ و به دليل مخالفت با انگلستان در جنوب، بسيار مورد تنفر انگليسيها بود و آنها به شدت خواهان كنارهگيري او بودند. اميد ميرود تحت حكومت قدرتمند و خوب، اوضاع آذربايجان آرام شده و نظم در اين ولايت برقرار شود. اما هنوز چيزي فراتر از شخصيت والي حضور ندارد كه به اين روزنه اميد، قوت ببخشد... چندين بار شايع شد كه ارتش سرخ راهي تبريز شده است. حدوداً در اواسط ماه آگوست سفارت انگلستان به اتباع خود در تبريز دستور داد اين شهر را ترك كنند و آنها نيز فوراً شهر را ترك گفتند. اين در حالي است كه هيچ خطر فوري و جدي ايشان را تهديد نميكرد و تا كنون نيز رويداد خطرناكي رخ نداده است. آمريكاييها در تبريز باقي ماندند و تا كنون با هيچ مشكلي برخورد نكردهاند.» (1)
يك مقام عاليرتبه آمريكا در استانبول در گزارشي تحت عنوان «نسخه خلاصه شده نامه يك پزشك مسيونر آمريكايي در تبريز به تاريخ 4 آگوست 1920» چنين مينويسد:
مطالب ذيل جهت اطلاع وزارتخارجه ضميمه ميشود. نويسنده نامه كه خلاصه آن در ادامه ذكر خواهد شد، جواني بسيار متين و قابل اطمينان است... مطمئن هستم كه اين اطلاعات تصوير بسيار مناسبي از اوضاع و احوال جاري در اختيار شما ميگذارد. در بخشهايي از اين نامه ميخوانيم: «انگليسيهاي مقيم تبريز تصميم گرفتهاند اين شهر را ترك كنند. دو روز پيش از تهران دستور رسيد كه همة
1) گزارش فصلي كالدول، شماره 9، 1169/00. 891، مورخ5 اكتبر 1920
انگليسيهاي ساكن تبريز، شهر را ترك كنند. و همين مسئله ترس و واهمه زيادي را در ميان مسيحيان دامن زد. روز بعد، يعني ديروز، مثل هميشه باز هم اوضاع رو به آرامش رفت... در حال حاضر اوضاع كاملاً آرام است و به نظر ميرسد بر همين منوال باقي بماند. اما از اين پس خارج شدن از شهر، آسان نخواهد بود و رد و بدل كردن نامه نيز كمتر خواهد شد. گمان نكنيد كه من ضد انگليسي هستم؛ من به هيچ وجه ضدانگليسي نيستم... همانطور كه درياسالار بريستول به من گفت، افراد و جامعه آنها [(انگليسهاي)] كاملاً خرسند و راضي هستند، اما از لحاظ سياسي پوسيده و فاسد شدهاند؛ ايشان با توسل به پول، ارعاب و حربههايي از اين قبيل، معاهدات مخفي و تشكلهاي سياسي محرمانه را خراب كردهاند. سروان گيرد، كه اخيراً در جاده [تبريز- تهران] هدف گلوله قرار گرفت، تنها يكي از بخشهاي اين بازي است. او با پرداخت پول سران و رؤسا[ي قبايل] اطراف شهر را مطيع خود كرده و كردهاي تبعيدي را دستگير ميكرد. اين كردها كه احتمالاً از اتباع ايران بودند، دردسرهاي فراواني را براي انگليسيها به وجود آورده و تشكلات زيرزميني به راه انداخته بودند. وي به آقاي مولر در اروميه گفت كه البته در كار او اخلاق نميتواند جايگاهي داشته باشد! البته مردم در مورد آنها اغراق كرده و بيش از حد ايشان را متهم ميسازند- به عنوان مثال احتمال آن ميرود كه ايشان مقصر اصلي قتل عام نخجوان باشند و ممكن است كس ديگري مسئول اين كار باشد. واقعيت اين است كه عملكرد آنها، هم مسلمانان و هم مسيحيان را دچار شك و ترديد كرده است.
مردم معتقدند كه ايشان با خروج خود درصددند، مشقت و سختي بيشتري را بر كشور تحميل كنند. آنها با حذف كردن بانكها و مسدود كردن بندرها ميخواهند اوضاع اقتصادي را مغشوش سازند. آنها تلاش ميكنند بينظمي، تنگدستي و نارضايتي عمومي بر كشور حاكم شود تا بدين سبب مردم كشور و همچنين اتباع بيگانه مصرانه خواهان بازگشت آنها، انعقاد قرارداد و آرام كردن اوضاع مملكت شوند. مردم بر اين گمانند كه براي ايشان اهميتي ندارد كه در اين روند چه كسي و يا چه چيزي قرباني ميشود. اين كثيفترين اتهامي است كه ميتوان به آنها [انگليسيها] وارد كرد. اما يك يا چند سال پيش، معاون قنسول انگلستان ابلاغيهاي
در اين مورد براي مردم مسئوليتپذير تهران صادر كرد...»(1)كالدول پس از اتمام سخنان نويسنده، چنين ادامه ميدهد: «حوادث اخير تبريز روش متداول بانكداري در ايران را مشخص ساخت. بانك شاهنشاهي ايران، مؤسسهاي انگليسي است كه عملاً در تمام شهرهاي ايران و همچنين در عراق و لندن شعبه دارد. اين مؤسسه ضرب سكه نقره و چاپ اسكناس در ايران را تا سال 1989 به انحصار خود درآورده است. اين امتياز به علاوه چند امتياز ديگر، باعث شده است تمام امور بانكي سراسر كشور در انحصار اين بانك قرار گيرد و هيچ بانك ديگري، حتي بانك دولتي روسيه كه پيش از اين بانكي قدرتمند بود، قادر نباشد جايگاه خود را در ايران تثبيت كند. طبيعتاً كميته اعانه آمريكا در خاورنزديك، سرمايه خود را در تبريز و در اين بانك ذخيره ميكند و تاكنون مبلغ قابلتوجهي به طور پيوسته به خزانه اين بانك واريز شده است. در طول سال گذشته، نزديك به چهارصد هزار دلار در اين بانك سرمايهگذاري شد، اما هيچ سودي به اين مبلغ اضافه نشد. سپس با شروع آشوبهاي انقلابي و احتمال به غارت رفتن اموال بانك در تبريز، بانك به كميته اعانه خبر داد كه بيش از اين نميتواند مسئوليت پولهايي را كه در اختيار دارد، بپذيرد ـ اين در حالي است بانك در طول سال گذشته كه اوضاع آرام بود بدون اينكه هيچ سودي به اين پول پرداخت كند از آن استفاده كرد؛ همچنين اين بانك، كه از جانب دولت خود حمايت ميشود، دولت ايران را موظف ساخته است در برابر چنين خساراتي، غرامت پرداخت كند. (2)
انگرت، دو روز پيش از استعفاي مشيرالدوله، در 24 اكتبر 1920 چنين مينويسد: «مفتخرم به ضميمه اين گزارش ترجمه اعلاميه «مجمع اسلامي ملي» ايران را كه به صورت مخفي منتشر شده است، براي شما ارسال كنم. تاريخ انتشار اين سند نامشخص است اما بيستم اكتبر در اختيار سفارتخانه قرار گرفت. لازم به ذكر است كه از ميان
موارد خواسته شده، اين سازمان بر موارد ذيل تأكيد بيشتري دارد: رد توافقنامه آگوست 1919 انگلستان ـ ايران، برگزاري انتخابات سالم، خروج تمام نيروهاي انگليسي از سراسر ايران، اخراج تمام مستشاران خارجي و منحل كردن پليس جنوب.» در بخشهايي از اين اعلاميه چنين ميخوانيم: «مجمع اسلامي ملي توافقنامه آگوست 1919 انگلستان ـ ايران را ناقض استقلال و تماميت ارضي ايران و بر خلاف قانون اساسي و دستورات اسلامي ميداند. به همين دليل مجمع مستقيماً از دولت ميخواهد كه فوراً توافقنامه مذكور را فسخ كند. در انتخاباتي كه اخيراً برگزار شد با ايجاد محدوديتهاي فراوان و با تهديد كردن مردم به مرگ و شكنجه، افرادي به مجلس راه يافتند كه مورد تأييد سفارت انگلستان بودند؛ در اين ميان عاملين خيانتكار وثوقالدوله، رئيسالوزراي پيشين، و كابينه او از هيچگونه خيانتي فروگذار نكردند. بر همين اساس، انتخابات ميبايست مجدداً برگزار شود؛ و به نام حقوق و امتيازات ملي خود از دولت ميخواهيم كه انتخاباتي سالم برگزار كند. مجمع مليون اعلام ميكند تمام توافقنامهها و وام هاي خارجي كه در زمان غيبت پارلمان و اعضايي كه آزادانه به دست مردم انتخاب شدهاند، منعقد و اخذ شده، بياعتبار و باطل است. مجمع به شدت نگران تلاشهاي انگلستان در گيلان است. اين فعاليتها نتيجه دخالتهاي غيرقانوني اشخاص انگليسي در امور دولتي اين كشور است... به نظر ما خروج نيروهاي انگليسي از ايران، تنها راه آرام كردن اين شرايط نامساعد است. استخدام مستشاران خارجي و اعطاي اختيارات اجرايي در هيأت دولت، به ضرر منافع ملت ميباشد... پليس جنوب ايران ميبايست فوراً منحل شده و به ژاندارمري بپيوندد. بيطرفي مصلحتآميزترين سياستي است كه در حال حاضر ميتوان در پيش گرفت؛ ميان ايران و تمام دولتهاي خارجي ميبايست روابط دوستانه برقرار شود. بايد فشار و محدوديت از روي مطبوعات عمومي برداشته شود و اين به معني انتشار افكار و احساسات مردمي است. كاملاً آشكار است كه چنين محدوديتهايي زندگي سياسي اين كشور را تهديد ميكند.» (1)
در 12 نوامبر 1920، از طرف گروهي با عنوان «تمام بازرگانان، كارگران، دانشآموزان و ديگر افراد ملت»، «اعلاميه»اي به دست سفارت آمريكا رسيد. در
1) گزارش انگرت و ضميمه، شماره 618، 1173/00. 891، مورخ24 اكتبر 1920
بخشهايي از اين اعلاميه چنين ميخوانيم:
خطاب به تمام روحانيون، شاهزادگان، اعيان، سفرا و وزراي دول دوست اعلام ميكنيم: در 9 آگوست 1919، وزيرمختار انگلستان و وثوقالدوله، رئيسالوزراي ايران، توافقنامهاي را منعقد ساختند كه كاملاً به ضرر ملت و غير قانوني بود. بلافاصله پس از انتشار متن اين توافقنامه در روزنامهها، مردم يكصدا عليه اين توافقنامه ننگآور به پاخاستند. اما دولت با توسل به حكومت نظامي، جنبش مردم ناراضي را درهم شكست؛ پليس و ژاندارمري تمام تجمعات اعتراض آميز را متفرق ساخت. مليون دستگير، زنداني و در نهايت تبعيد شدند... متأسفانه بدون جلب رضايت مردم توافقنامه به اجرا درآمد و مستشاران انگليسي كنترل ارتش ايران را در دست گرفتند. ايشان همچنان از ارائه توافقنامه به مجلس خبر ميدهند ـ مجلسي كه با به كار گرفتن زور ملت خشمگين ايران را پاي صندوق آورده و گروهي از حاميان انگلستان را راهي پارلمان كرده است... اين مجلس چيزي جز گروهي خائن و طرفدار انگلستان نيست. از ديد منافع ملت آرا و تصميم گيريهاي ايشان بي اعتبار و باطل است. با تحقق يافتن شرايط ذيل از تصميمات مجلس پيروي خواهيم كرد: خروج نيروهاي انگليسي از كشور، انتصاب وزراي كشور با توجه به رضايت اكثريت ملت، برداشتن حكومت نظامي، تضمين آزادي مطبوعات، انتخاب نمايندگان مجلس بدون دخالت سفارت انگلستان... اجازه دهيد دنيا به ياد داشته باشد كه ملت ايران كاملاً با توافقنامه انگلستان ـ ايران مخالف و از آن منزجر بوده و از حاميان و طرفداران اين توافقنامه بيزار است و آنها را خيانتكاران به مملكت خويش ميپندارد؛ اهميت ندارد كه اين خيانتكاران به كدام فرقه وابسته و يا از كدام طبقه اجتماعي برخاستهاند. (امضا) از طرف بازرگانان، كارگران، دانشآموزان و ديگر افراد ملت.(1)
در 28 نوامبر 1920، سفارت آمريكا، مراسلهاي را دريافت كرد كه حاوي 110 امضا بود: «خطاب به سفارت ايالات متحده آمريكا. مفتخريم كه به اطلاع شما برسانيم كه، به دنبال آخرين نامه سفارت انگلستان، در تاريخ يكشنبه شانزدهم ربيع الاول (27 نوامبر
1) گزارش كالدول و ضميمه، شماره 629، 58/91. 741، مورخ14 نوامبر 1920
1920)، دربار، شمار معدودي از مردم تهران را دعوت به گفتگو كرد. مشخصاً موضوع مورد بحث، گفتگو در مورد تصويب تمام يا بخشي از توافقنامه انگليس - ايران بود. در دولت دموكراتيك ايران، مجمع ما هرگز به چنين گروهي كه متشكل از افراد خاصي است، نظر مثبت ندارد. تنها پارلماني كه اعضاي آن با رأي آزاد مردم انتخاب شدهاند، صلاحيت حل اين مسئله را دارد. بنابراين ما، يعني تمام كساني كه اين نامه را امضا كردهاند، به نام انسانيت و احترام به استقلال تمام ملتها، از شما ميخواهيم كه به اطلاع دولت خود برسانيد اين جلسه غير قانوني است. همچنين مخالفت شديد ما را عليه توافقنامهاي كه ميان وثوقالدوله و دولت انگلستان منعقد شد، به گوش دولتمردان خود برسانيد. عاليجناب لطفاً پذيراي بالاترين احترامات ما باشيد.» كالدول همچنين اعلاميه 27 نوامبر 1920 «اتحاديه ملي اسلامي ايران» را ضميمه گزارش خود ميكند. در اين اعلاميه ميخوانيم:
هموطنان عزيز، شما مطمئناً از اوضاع سياسي خطرناك كشور آگاه هستيد... تصويب توافقنامه ننگ آور انگليس- ايران، بدبختي بزرگي را براي اين مملكت به بار خواهد آورد؛ و افرادي كه امروز به دربار دعوت شدند به هيچ وجه حق ندارد در چنين مورد سياسي پادرمياني و يا قضاوت كنند... از آنجا كه اين اعلاميه ميبايست فوراً منتشر و توزيع ميشد، لذا به چاپخانه داده نشد. (امضا) اتحاديه ملي اسلامي ايران.(1)
كمي پس از روي كار آمدن مشيرالدوله، اضطراب و هراس اندكي پديد آمد. كالدول در 4 آگوست 1920 مينويسد: «با نزديك شدن 2000 سرباز بلشويك به قزوين، كه 5000 نيروي هندي و انگليسي در آن مستقر هستند، نگرانيها بسيار افزايش يافته است. شواهد حاكي از آن است كه نيروهاي مستقر در قزوين براي متوقف كردن پيشروي بيشتر بلشويكها كفايت ميكنند؛ اما شاه و دولت درصدد نقل مكان به سمت جنوب هستند مگر اين كه از پيشروي بلشويكها جلوگيري شود. ارتش انگلستان از كنترل
1) گزارش كالدول و ضمائم، شماره 632، 63/91. 741، مورخ4 دسامبر 1920
اوضاع مطمئن است ولي مردم مضطرب؛ و ديگر سفارتخانهها به همراه دولت ايران درصدد خارج شدن از شهر هستند.» (1)در 19 آگوست: «با ارسال نيروي دولتي براي سركوبي راهزنان و بلشويكها، ظاهراً اوضاع ايران بسيار بهتر شده و نگراني مردم نيز فروخفته است.»(2)كالدول وقايع را چنين شرح ميدهد: «همانطور كه در گزارش فصل گذشته در پايان ماه مي امسال ذكر شد، دولت ايران به منظور دور شدن از خطر بلشويكها قصد دارد به جنوب نقل مكان كند. با اين حال، خطر برطرف گرديد و دولت همچنان در تهران باقي ماند و حداقل در حال حاضر قصد ترك پايتخت را ندارد. شاه اندكي پس از بازگشت به كاخ تابستاني رفت و تمام فصل را در آنجا ماند؛ اين در حالي بود كه در ماههاي جولاي و آگوست با نزديك شدن بلشويكها احتمال اين ميرفت كه شاه شهر را ترك كند. به دنبال دومين موج حركت بلشويكها در ماه آگوست، فرانسويها به شدت احساس خطر كرده و آماده فرار شدند... جديترين دشواريهايي كه دولت فعلي ميبايست با آن دست و پنجه نرم كند تاخت و تاز بلشويكها است. اين مشكلات، مشكلاتي نسبتاً غريب است [كه دولت تا كنون با آنها مواجه نبوده است]... در ماه مي نيروهاي انگليسي انزلي و رشت را ترك كرده و به منجيل و قزوين عقبنشيني كردند، و نيروهاي بلشويك، اعم از خارجي و بومي براي حركت به سمت قزوين و تهران، چندان دچار زحمت نبودند. با اين حال، در ماههاي ژوئن و جولاي در ساحل جنوبي خزر پراكنده شدند و بيم آن ميرفت كه آنها با استفاده از مسير بسيار دشوار شمال شرقي، درصدد فتح تهران باشند. كلنل استاروسلسكي، فرمانده روسي نيروهاي قزاق ايران، تصدي تمام امور را در اختيار داشته و به شدت از انگليسيها متنفر است. ژنرال ديكسون، فرمانده انگليسي، تمايل دارد و همچنان اميدوار است كه به فرماندهي نيروهاي يكپارچه ايران منصوب شود. اما رئيسالوزراي فعلي به بهانه اينكه نميتوان تا انعقاد مجلس تصميمي گرفت، از انتصاب او طفره ميرود. استاروسلسكي يكي از فرماندهان رژيم سابق روسيه و مردي با درايت و بسيار نرمخو است كه تواناييهاي قابلتوجهي دارد. وي از سه سال پيش تا كنون
فرماندهي نيروهاي قزاق را بر عهده دارد و بارها متهم شده كه با همكاري شاه، عليه انگليسيها دست به توطئهچيني زده است. حتماً به ياد خواهيد آورد كه در طول بهار سال جاري، انگلستان تلاش كرد فرماندهي نيروهاي قزاق را به دست آورد، اما استاروسلسكي از واگذاري سمت خود سرباز زد و تا كنون در برابر تمام تلاشهايي كه عليه او صورت گرفته به خوبي مقاومت كرده است. در پي اين حوادث نيروهاي قزاق به مازندران اعزام شدند و از آنجا كه تعداد اندكي از نيروهاي بلشويك در اين شهر حضور داشتند، قزاقها به پيروزي آسان و كامل دست يافتند؛ و اشغالگران مجبور شدند از طريق دريا به انزلي بازگردند. استاروسلسكي شخصاً براي چند روز به مازندران رفت و پس از پيروزي در بازگشت به تهران، يك شمشير مرصع از شاه هديه گرفت و همچنين عنوان افتخاري سپهبد [فيلد مارشال] به او اعطا شد. اما از آنجا كه به نظر ميرسيد يكبار ديگر رشت مورد تهديد قرار گرفته است، اقامت او در تهران چندان به درازا نكشيد.» حوادث بعدي در سپتامبر 1920، قزاقها را به تله انداخت. كالدول قضايا را چنين تشريح ميكند: «بنابراين قزاقها فوراً به آن جانب اعزام شدند... پس از انجام چند حمله، بولشويكها به انزلي عقبنشيني كردند و نيروهاي قزاق عملاً بدون هيچ مقاومتي رشت را به تصرف خود درآوردند. سپس با هدف تصرف انزلي به سمت اين بندر حركت كردند. نيروهاي قزاق تا پنج يا شش مايلي انزلي با هيچ مقاومتي روبهرو نشدند. در اين نقطه متوجه شدند كه شمار زيادي از بلشويكها در عقبه سپاه آنها كمين زدهاند و درست همزمان با كمين، توپخانه كشتيهاي [روسي] در لنگرگاه شروع به كار كرده و بدين ترتيب نيروهاي قزاق كاملاً تار و مار شدند. نظم نيروهاي قزاق كاملاًبه هم ريخت، شمار زيادي از آنها كشته شدند و جالب اين است كه نقشه بلشويكها به قدري بد طراحي شده بود كه آتش آنها از لنگرگاه، شمار زيادي از نيروهاي خودشان را نيز كشت. با اينكه نيروهاي ايراني باقي مانده مورد تعقيب قرار نگرفتند، اما چندين روز با پاي پياده فرار كردند. البته از آنجا كه تقريباً از پا در آمده بودند، به سختي و با دشواري فراوان موفق به فرار شدند. آنها، يكبار ديگر رشت را به تصرف خود درآوردند ولي اين بار بسيار هوشيارند و با احتياط بيشتري عمل ميكنند. همچنين از آنجا كه بلشويكها در خشكي توپخانهاي به قدرت توپخانه كشتيهاي خود ندارند، تا هر زمان كه لازم باشد، انزلي را در كنترل خود نگاه خواهند داشت، مگر اين كه سلاحهاي
سنگين انگلستان از بغداد برسد و در اختيار قزاق قرار گيرد. به نظر ميرسد كميته انقلاب سرخ ايران و دولتِ اين جنبش ناپديد شده است. اين افراد كساني هستند كه در استان گيلان «دولت موقت جمهوري» تشكيل دادند. كوچكخان، رهبر جنگليها در اين استان، ابتدا به نيروهاي اشغالگر خارجي پيوست؛ اما بعدها تصميم گرفت از اين اتحاد خارج شود. با انجام اين كار او خود را به همراه دويست نفر از افرادش تنها يافت و به همراه همين افراد به اعماق جنگل عقبنشيني كرد.» (1)در 6 اكتبر: «تغييري در اوضاع سياسي ديده نميشود. خطر بلشويكها بر طرف شده است.» (2)
(3) انگرت در 27 اكتبر 1920 مينويسد: «روز گذشته كابينه استعفا داد و سپهداراعظم قبول كرد كه دولت جديد را تشكيل دهد ... اكنون انگلستان بر عزل كلنل استاروسلسكي پافشاري ميكند و خواستار در دست گرفتن كنترل نيروهايي است كه به سختي ميتوان آن را ارتش ايران ناميد... همسر اين كلنل يك بارونس آلماني است. استاروسلسكي يكي از دوستان نزديك شاه بوده و تاكنون كسي نتوانسته كه او را از سمت خود بركنار كند... از آنجا كه او بيش از اندازه به قماربازي ميپرداخت، براي منضبط ساختن افسران خود وقت چنداني نداشت؛ و همچنين گفته ميشود قسمت اعظم پولي كه براي سربازان مقرر ميشد، هرگز به دست آنها نميرسيد... رئيسالوزراي جديد مردي شصت ساله است كه در سال 1903 مفتخر به كسب نشان شواليه از دولت انگلستان شده است. در سال 1915 وزارت عدليه و در سال 1916 وزارت داخله را برعهده داشت. او در كل از حاميان و دوستان انگلستان است؛ اما پيش از سال 1917، همواره در فكر برقراري ارتباط با روسها بود چرا كه بخش اعظم ثروت كلان او، املاكي است كه در گيلان قرار دارد. بدون شك حوادث بعدي بيش از پيش او را به سمت انگليسيها سوق داد تا از آنها بخواهد كه آرامش را به منطقه بازگردانند؛ همچنين گزارشها حاكي از آن است كه آيرونسايد عازم رشت شده است. ديگر اعضاي كابينه نيز به زودي اعلام خواهند
شد. اوضاع تهران آرام است، اما شاه كه از فعاليتهاي عوامل بلشويك نگران است، از سفارت انگلستان خواسته كه امنيت او را تضمين كنند.» (1)
انگرت در 27 اكتبر 1920 مينويسد: «سرهنگ انگليسي اندكي پيش به تهران آمد و به من گفت كه هنگ قزاقهاي ايراني پس از درگيري مختصري در رشت، بيست و چهارم اكتبر از اين شهر عقبنشيني كرد... نيروهاي انگليسي مواضع نزديك منجيل را تصرف كردند و ژنرال آيرونسايد با اعتماد كامل به توانايي خود اظهار داشت چنانچه شمار نيروهاي بلشويك از حد معمول تجاوز نكند، انگليسيها مطمئناً مانع پيشروي آنها به سمت قزوين و تهران خواهند شد.» (2)در 30 اكتبر: «شب گذشته و امروز صبح ناآراميهاي اندكي را شاهد بوديم. افرادي كه با به قدرت رسيدن كابينه حامي انگلستان مخالف هستند، تشكيل جلسه دادند كه جمع آنها با حمله نيروهاي پليس و ژاندارم بر هم خورد. بازار و بيشتر مغازهها تعطيل شدهاند. يك گروه 40 نفره از دانشآموزان و افسران رده پايين دولتي، امروز صبح با تجمع روبهروي سفارتخانه، خواستار بست نشستن در سفارت شدند. شماري از اين افراد در درگيري با پليس زخمي شده بودند. البته از پذيرش آنها خودداري شد و تنها دو نفر از ايشان به عنوان سخنگو به داخل سفارتخانه راه يافتند. اين افراد سعي داشتند رفتار كساني را كه ايشان باند طرفدار انگلستان ميناميدند، به اطلاع دولت آمريكا برسانند. پس از گفتگوي كوتاهي با چند نفر از ايشان و راضي كردن آنها، به آرامي محل را ترك كردند... رئيسالوزراي جديد با انتشار اعلاميهاي اظهار كرد كه «قواي گيلان به دليل خيانت، حرص و بيوفايي افسران روسي نظم و استحكام خود را از دست داد و در نتيجه شكست خورده و مضمحل شده است؛ اوضاع سياسي، اقتصادي، اجتماعي و فيزيكي كشور در سراشيبي غيرقابل بازگشتي قرار گرفته است.» همچنين در ادامه اظهارات خود اضافه كرد كه رويكرد دولت جديد نسبت به توافقنامه انگليس- ايران تغيير نكرده است و تصميمگيري در مورد آن منوط به انعقاد مجلس است. استاروسلسكي از سمت خود عزل شد و به اروپا رفت... نزديك به 140 افسر روسي ديگر تدريجاً از سمت خود عزل خواهند شد.
بلشويكها بار ديگر شهر رشت را ترك كردند.» (1)كالدول در 27 نوامبر 1920 مينويسد: «اوضاع شمال و شمال غرب ايران و نبود پشتوانه مالي، كابينه را با خطر بحران قريبالوقوعي مواجه ساخته است.» (2)
كالدول جزئيات ماجرا را اينگونه گزارش ميكند:
در روزهاي پاياني ماه اكتبر، به دنبال فشارهاي انگلستان براي بركناري فوري ژنرال استاروسلسكي و افسران قزاق روسي، و در پي كنارهگيري رئيسالوزراي محبوب، مشيرالدوله، بحران جديدي كابينه را تهديد ميكند. محبوبيت مشيرالدوله به اين دليل نبود كه براي كمك به مردم از هيچ كاري فروگذار نميكرد، بلكه مردم به توانايي و صداقت او اطمينان كامل داشتند و احساس ميكردند كه او از قدرت دولت در جهت برآورده ساختن منافع ايران و نه منافع خود يا قدرتهاي خارجي، استفاده ميكند. در واقع بسيار عجيب بود كه او توانست به سمت رياست وزرا دست يابد؛ اما كاملاً انتظار ميرفت كه ظرف چند ماه رياست وزرا را از دست بدهد. انعطافپذيري او به اندازه جانشينانش نبود كه انگليسيها بتوانند به كمك او سرنوشت ايران را به دست گيرند. افسران روسي هنگ قزاقهاي ايراني، براي مدت مديدي بزرگترين دل مشغولي انگليسيها بودند و همانطور كه مكرراً در گزارشهاي قبلي ذكر شد انگليسيها براي بركنار كردن اين افسران از هيچ تلاشي فروگذار نكردند؛ اما به كمك تدابير زيركانه ژنرال استاروسلسكي، روسها بيش از حد انتظار به كار خود ادامه دادند. زماني كه سرلشكر آيرونسايد در اوايل ماه اكتبر كنترل نيروهاي انگليسي موسوم به نورپرفورس را در دست گرفت، ميدانست كه در اولين فرصت ممكن از شر استاروسلسكي و روسها خلاص خواهد شد و به كمك هموطنان خود در مواضع مهم، به ويژه سرلشكر دبليو. اي. آر. ديكسون در تهران، قادر خواهد بود تا پيش از پايان اين ماه مسئوليت خود را با موفقيت به اتمام برساند.
انگليسيها از مشيرالدوله خواستند كه افسران روسي را به دليل خيانت، عزل كند و
او نيز از اين خواسته سر باز زد و به زبان ديپلماتيك «سر خود را از دست داد». شاه به استاروسلسكي قول داده بود در مدت زماني كه او فرماندهي نيروهاي ايراني را در دست دارد و در استان گيلان عليه بلشويكها و «شورشيان» ميجنگد، امنيت جايگاه او را تضمين كند. اما در برابر خواسته انگليسيها تسليم شد و رئيسالوزرايي را سر كار آورد كه طبق ميل انگليسيها عمل ميكرد. در چنين زماني سپهدار اعظم، گزينهاي منطقي براي در دست گرفتن رياست وزرا بود. وي پيش از اين هيچگاه به اين منصب دست نيافته، اما بسيار جاهطلب است و همواره در آرزوي رسيدن به اين جايگاه به سر ميبرده است. سپهدار در كابينههاي مختلف سمتهاي مختلفي را تجربه كرد. در كابينه وثوقالدوله وزارت جنگ را بر عهده داشت. وي مرد خوش مشربي است، اما شخصيت ضعيفي دارد و به عبارت ديگر همواره تلاش ميكند خود را مورد توجه افراد قدرتمند قرار دهد. ثروت هنگفت او شامل املاك و اراضي وسيعي در گيلان ميشود و هيچ كس به اندازه او از حمله بلشويكها و جنگليها به اين استان، متحمل خسارت نشده است. بنابراين طبيعي است كه او تنها كسي است كه ميتواند براي آرام كردن اوضاع و برطرف كردن خطر بيشترين تلاش را صورت دهد و همچنين انگليسيها نيز ميتوانند به همكاري او اطمينان داشته باشند. بنابراين سپهدار با اشتياق هر چه تمامتر اين سمت را پذيرفت و فوراً تمام افسران روسي را به بهانه اختلاس در وجوه پرداختي دولت، از كار بر كنار كرد. استاروسلسكي و ديگر افسران روسي ميبايست با فضاحت تهران را ترك ميكردند و از آنجا كه بيم آن ميرفت كه ژنرال به كمك مردان خود دست به اقدامي بزند، به او التيماتوم داده شد كه ظرف دوساعت شهر را ترك كند. ديگر افسران روسي به تدريج تهران را به مقصد نقاط مختلفي از دنيا ترك كردند... به سختي ميتوان باور كرد كه مردي چون مشيرالدوله تن به چنين عاملة كثيفي بدهد و خود را مذبوحانه تسليم قدرت كند؛ حتي اگر قبول داشت كه اتهام اختلاس به افسران روسي پايه و اساسي دارد. هيچ مدرك قابل قبولي درباره اين اتهام به افكار عمومي ارائه نشد. بنابراين سپهدار اعظم، به عنوان رئيسالوزراي جديد منصوب شد و فرماندهي نيروهاي قزاق به ظاهر در دست افسران ايراني قرار گرفت؛ اما از زماني كه استاروسلسكي كشور را ترك كرده است، قزاقها هيچ
كاري نكردهاند. بقية افسران و سربازان كه حقوقشان پرداخت نشده فرار كردهاند و از آن نيروي عظيم فقط اندكي مانده است. نيروهاي انگليسي كه مركز فرماندهي آنها در قزوين مستقر است، از پيشروي بلشويكها و شورشيها در گيلان ممانعت به عمل آوردهاند و هر از چند گاهي گزارشهايي از درگيريهاي جزئي نيز به گوش ميرسد. احساسات ضدانگليسي به سرعت افزايش يافته است و در ماه نوامبر انگلستان متوجه شد كه قافيه را باخته و عملاً هيچ اميدي نيست كه توافقنامه 9 آگوست 1919 انگلستان - ايران به تصويب مجلس ايران برسد. انگلستان اخيراً بسيار بر انعقاد مجلس تأكيد دارد تا بدين طريق توافقنامه تصويب شده و اعتبار قانوني كسب كند. اين در حالي است كه در زمان وثوقالدوله رئيسالوزرايي، انگلستان ميكوشيد از انعقاد مجلس جلوگيري كند و بدون تصويب و تأييد مجلس كه در قانون اساسي نيز پيشبيني شده بود، توافقنامه را عملي سازد. مردم ايران مشتاقند مجلس هر چه زودتر كار خود را آغاز كند و احساس ميكنند ممكن نيست توافقنامه به تصويب برسد. بنابراين هشتم فوريه آينده براي بازگشايي مجلس مستقر شد. تقريباً تمام نمايندگان خارج از تهران به انتخاب دست نشانده انگليسيها، يعني وثوقالدوله به مجلس راه يافتهاند، با اين حال شكي نيست كه توافقنامه منفور انگليس- ايران هرگز به تصويب نخواهد رسيد؛ اما با حضور شماري از اعضاي مجلس در تهران حد نصاب لازم براي تشكيل جلسه محقق شده است و ممكن است ظرف چند روز آينده تشكيل جلسه دهند. (1)
كالدول در مورد نيروي نظامي ايران چنين مينويسد:
جداي از نيروي پليس، نيروهاي قزاق، ژاندارم، سربازها و تفنگداران جنوب ايران، نيروي نظامي ايران را تشكيل ميدهند. نيروي 6000 نفري قزاق، تحت فرماندهي افسران روسي قرار دارد كه براي برقراري امنيت در مناطق غيرشهري مقرر شدهاند... ژاندارمري در اصل به دست مستشار آمريكايي خزانه ايران يعني آقاي
1) گزارش فصلي كالدول، شماره 10، 1195/00. 891، 15 ژانويه 1921
شوستر، به عنوان نيروي جمعآوري ماليات، شكل گرفت. آنها در ابتدا تحت فرمان افسران آمريكايي بودند اما پس از كنارهگيري اجباري آقاي شوستر، با موافقت دولتين انگلستان و روسيه، فرماندهي آنان در اختيار افسران سوئدي قرار گرفت. شمار اين نيروها اكنون به دوازده هزار نفر ميرسد. «سربازها» (معناي تحت الفظي اين واژه اين است كه آنها از فدا كردن سر خود براي پايداري دولت خود هيچ ابايي ندارند) نيروي بومي ايران هستند و تحت فرماندهي افسران ايراني قرار دارند و نيروي نظامي حقيقي ايران را تشكيل ميدهند؛ يعني نه تنها از اين نيرو براي دفع خطرهاي داخلي بهره برداري ميشود بلكه در جنگهاي خارجي و .... نيز آنها را به كار ميگيرند. نيروي پليس، ژاندارم و قزاق از طريق سربازگيري داوطلبانه تأمين ميشود. اما سربازها بخشي از ماليات روستايي و مناطق مختلف كشور هستند؛ به عنوان مثال ماليات كه براي يك روستا مقرر شده است ممكن است از اين قرار باشد: هشت تن گندم، چهار هزار تومان پول نقد و شش سرباز... تا آنجا كه ما اطلاع داريم تعداد اين بخش از نيروي نظامي ايران چندان زياد نيست و در كل از سه هزار نفر در سراسر ايران تجاوز نميكند. تفنگداران جنوب ايران (پليس جنوب) كه شمار آنها به پنج هزار نفر ميرسد، يك سازمان انگليسي است... سربازان و افسران رده پايين، ايراني و افسران اصلي اين نيرو، انگليسي هستند. از آغاز شكلگيري خود، پليس جنوب ايران بسيار منفور بوده است و بسياري از سربازان آن هرگز به سازمان وفادار نبودند. بسياري از ايرانيان باسواد به عنوان افسران رده پايين، حسابدار و ... وارد اين سازمان شدهاند اما معمولاً پس از مدتي به دشمني با كساني كه تحت فرمان آنها خدمت ميكردند بر ميخيزند. اين سازمان كه در سال 1916 شكل گرفت، در مواجهه با عشاير با مشكلات فراواني دست و پنجه نرم ميكرد و يك بار نيز در يك نافرماني چندين افسر انگليسي به دست افراد زير دست خود كشته شدند. جداي از نيروهاي سازمان يافتهاي كه در بالا ذكر شد، شمار زيادي از مردم عشاير، به دليل محافظت از جادهها و ... خود را افراد نظامي ميدانستند. البته اين افراد كاملاً نامنظم هستند و به هيچ وجه نميتوان آنها را نيروي سازمان يافته نظامي تلقي كرد. دولت فعلي تلاش ميكند كه عشاير، بويژه عشاير قدرتمندي چون قشقايي و بختياري را خلعسلاح كند. اما همانطور كه انتظار
ميرود انجام اين كار چندان آسان نيست، چرا كه اين مردم صحرا نشين به سلاحهاي خود را بيشتر از جان خود دوست دارند. شكي نيست كه متحد ساختن و گسترش دادن نيروي نظامي ايران بسيار ارزشمند خواهد بود و اين مسئلهاي است كه پيش از اين همسايههاي ايران از آن ممانعت ميكردند. اما اكنون به نظر ميرسد كه انگلستان داشتن چنين ارتشي را براي ايران ضروري ميداند و اميد است كه به اين كشور اجازه دهد با در اختيار داشتن نيروي نظامي كافي، نظم عمومي را در داخل كشور برقرار كرده و همچنين از مرزهاي خود به خوبي دفاع كند. بدين منظور ايران نيازمند منابع مالي مناسبي است كه به وسيله آن چنين نيرويي را تغذيه كند. اگر به ايران اجازه داده شود ماليات مناسبي را وضع كرده و منابع مالي خود را به خوبي مديريت كند، به نظر ميرسد نه تنها از پس هزينههاي فعلي خود برميآيد بلكه ميتواند تمام قرضهاي خود را كه در واقع مبلغ چندان زيادي هم نيست، تسويه كند. اين امور نه تنها خواسته اين كشور است، بلكه بارها براي تحقق آنها تلاش كرده است. (1)
همانطور كه در ادامه خواهيد خواند، لرد كرزن درتاريخ 16 نوامبر 1920 در مجلس اعيان انگليس سخنراني بلند بالايي در مورد ايران ايراد كرد. در مورد قزاقها و بركناري افسران روسي وي چنين گفت: «لازم به ذكر است نيروهاي ما در حد فاصل ميان همدان تا قزوين در جبههاي پهناور مشغول دفاع از مواضع خود هستند. ما هرگز آنها را براي جنگيدن با بلشويكها به ايران و يا جاي ديگري نفرستادهايم. نه سياست و نه اهداف ما چنين كاري را ايجاب نميكند. دفاع از استانهاي شمالي ايران در برابر بلشويكها بر عهده هنگ قزاق گذاشته شده است و همانطور كه بارها ذكر شد، اين هنگ چندين سال پيش با استفاده از چند هزار سرباز شكل گرفت- كه با نام قزاق شناخته ميشوند چرا كه يونيفرمي به شكل يونيفورم قزاقها به تن ميكنند- و فرماندهي آنها به دست افسران روسي سپرده شد.
اين نيرو كه مدتي در برابر تحركات بلشويكها در سواحل جنوبي خزر مقاومت كرد، تحت فرماندهي سرهنگ استاروسلسكي رهبري ميشد. ناگهان به ما خبر رسيد كه
1) گزارش فصلي كالدول، شماره 8، 1168/00. 891، مورخ8 جولاي 1920
اين افسر به همراه ديگر همقطاران خود طي يك عمليات جنگي از برابر نيروهاي بلشويك همگي عقبنشيني كردهاند؛ اين در حالي بود كه هيچ مقاومتي در برابر حمله نيروهاي اشغالگر از خود نشان ندادند؛ همين افسر ارشد در ايران بارها عليه انگلستان دست به فعاليت زده و تبليغات دروغين به راه انداخته است. همچنين گواهان بسياري او را به اختلاس در اموال دولتي متهم ميكنند.
همانطور كه عاليجنابان مستحضر هستيد اين فرمانده روسي و ديگر همكارانش از افسران رژيم تزاري هستند و از اين پس نميتوان آنها را چيزي جز تهديد براي ايران و انگلستان دانست. با توجه به همين ملاحظات چند هفته پيش شاه تصميم گرفت به ادامه كار اين متحد خطرناك خاتمه بخشد. تصميم اعليحضرت از جانب ژنرال آيرونسايد حمايت شد. ژنرال كه به صلاحيت و هوشياري مشهور است چندي پيش وارد ايران شد. در حال حاضر ژنرال آيرونسايد فرماندهي نيروهاي انگليسي در قزوين را بر عهده دارد (3600 نفر)، و با استفاده از فرصت پيش آمده ميبايست خود را از شر افسران نالايق و خيانتكار روسي خلاص كرده و هنگ قزاق را تحت فرماندهي افسران انگليسي مجدداً سازماندهي كند.
اين افسران انگليسي مدتي است كه در تهران مستقر شدهاند... با اين حال، رئيسالوزرا كه با تصميم شاه مخالف بود استعفا داد و فرد ديگري جاي او را گرفت. وزير جانشين نيز مدت زيادي دوام نياورد و خيلي زود از سمت خود كنارهگيري كرد... اوضاع سياسي از اين قرار است. با تسليم شدن و كنارهگيري سرهنگ روسي و همكاران او، ما موقتاً مسئوليت فرماندهي و سازماندهي هنگ قزاق را به شيوهاي كه ذكر كردم، بر عهده گرفتيم، با اين شرط كه دولت ايران در موعد مقرر حق الزحمه ما را پرداخت كند. اين نيرو، تنها نيروي ايراني است كه ميتوانيم از آن انتظار داشته باشيم از استانهاي شمالي و مرزهاي شمال غرب كشور حفاظت كند.
با توجه به شرايط فعلي، اين نيرو ميتواند هسته ارتشي را تشكيل دهد كه در پي ايجاد آن هستيم... همانطور كه اشاره شد، نيروهاي ما در قزوين مستقر شدهاند. ما صريحاً به دولت ايران اعلام كردهايم كه نميتواند به ادامه حضور نا محدود نيروهاي ما در اين بخش از كشور، تكيه كند.
بنابراين چنانچه بتوانيم پس از سپري شدن فصل بهار حضور نظامي خود را در اين
منطقه ادامه دهيم، جاي بسي شگفتي است.» (1)
آقاي اسكينر، كنسول آمريكا در لندن، در 22 نوامبر 1920 چنين مينويسد: «افتخار دارم كه گزارش كنم در هجدهمين جلسه مجلس عوام از نخستوزير خواسته شد به سؤالات ذيل پاسخ دهد: آيا از منابع مالي انگليسي براي كمك به هنگ قزاقهاي ايراني، وجهي پرداخت شده است؟ در برابر چه ميزاني از آرا با پرداخت اين كمك مالي توافق شده است؟ آيا اين وجه در برآوردهاي هيچ يك از وزارتخانهها قرار گرفته است؟ مبلغ وجه پرداختي در اين زمينه چقدر است؟ پاسخ رسمي آقاي لويد جرج از اين قرار است: پس از پايان جنگ تاكنون، انگلستان مبلغ 392600 پوند به ايران كمك مالي كرده است. دولت هند نيز مبلغ مشابهي را به ايران پرداخت كرده است. برآورد هزينههاي انگلستان در اين ماجرا در دفتر برآورد خدمات متفرقة جنگي انجام شده است.» (2)كودتاي 21 فوريه 1921 بسيار ارزان تمام شد.
سخنراني كرزن كه در بالا به آن اشاره شد «در جريان مذاكرات پارلماني در مجلس لردها» ايراد شد. بخشهاي ديگر اين سخنراني از اين قرار است:
نزديك به سي سال است كه با مسائل سياسي ايران مستقيماً در ارتباط هستم و هر زمان كه استقلال و تماميت ارضي اين كشور زير سؤال رفته است، طول آن مدت همواره مورد اعتماد تمام وزرا و دولتمردان ايراني بود. (لردها: صحيح است، صحيح است.)... لازم نيست كه يادآوري كنم تنها ظرف شش ماه گذشته كابينه ساعتها از وقت خود را - كه هنوز جاي كار دارد و بايد مدت زمان بيشتري براي آن در نظر گرفته شود - صرف بررسي اين مسئله كرده است كه انگلستان ميبايست از چه خط مشي سياسي و نظامي در ايران پيروي كند... من از شما عاليجنابان درخواست ميكنم كه به خاطر داشته باشيد كه اوضاع ايران نتيجه مستقيم و اجتنابناپذير جنگ است.
كرزن پس از ترسيم حوادث از ديدگاه انگلستان و توجيه اشغال ايران بيطرف، حوادث پس از جنگ را چنين تشريح ميكند:
در آن زمان فردي به نام وثوقالدوله بر مسند رياست وزرا تكيه زد؛ مردي با تجربه و بانفوذ در ميان همميهنان خود. در همين زمان، يكي از شايستهترين مأموران خود را از بغداد عازم تهران كرديم. وي همچنين از كساني است كه شرق را به خوبي ميشناسد. بله منظورم سر پرسي كاكس است... هنگام ورود او به تهران، رئيسالوزرا، وثوقالدوله از ما خواست كه با دولت ايران توافقنامه دوستانهاي امضا كنيم... لازم ميدانم كه دو دقيقه از وقت شما را صرف دفاع از اين قضيه بكنم كه ايران يكي از منافع مهم انگلستان است؛ و مطمئن هستم هيچ كس با آن مخالفت نخواهد كرد. اين سياستي است كه كابينههاي مختلف انگلستان بيش از صد سال از آن پيروي كردهاند... داشتن ايراني آرام، با ثبات، دوست و مستقل، سنگ بناي سياست انگلستان است. اينها اساس قرارداد انگليس- ايران است؛ و اين روزها مذاكرات خود را با ايران در مورد اين قرارداد آغاز كردهايم... در اين قرارداد هيچ تلاشي براي زير پا گذاشتن استقلال ايران صورت نگرفته است. بر عكس مطلقاً و صراحتاً آن را تأييد و تضمين كردهايم. هدف ما از اين قرارداد فراهم آوردن وسايل و ابزاري بود كه ايران با توسل به آنها از استقلال خود صيانت كند. ما براي ايجاد نيروي نظامي مستقل و ملي در ايران، همكاري خود را اعلام كرده و متخصصين نظامي خود را براي سازماندهي چنين ارتشي در اختيار اين دولت قرار داديم. هدف ما اين بود كه مديريت داخلي ايران را تصفيه كرده و برنامه مالي سالمي در اختيار اين كشور قرار دهيم. ما در پي توسعه روابط دو كشور و گسترش منابع ايران بوديم. همزمان با انعقاد قرارداد، به عنوان يكي از مواد قرارداد وامي به مبلغ 000/000/2 پوند در اختيار ايران قرار گرفت. گمركات و ديگر عوايد كشور به عنوان تضمين بازپرداخت اين وام در نظر گرفته شد. همچنين در تعرفه اين كشور تغييراتي دادهايم كه مطمئناً در اين تغييرات منافع ايران مدنظر قرار گرفته است. در يك يا دو جمله اساس و پايه قرارداد انگليس - ايران شكل گرفته و در اين جلسه اعلام ميكنم كه اين قرارداد با استقبال و رضايت كامل مردم مواجه خواهد شد. هيچگاه تلاش نشده كه ايران به كشوري تحت الحمايه انگلستان تبديل شود.ما
هرگز به منظور به دست آوردن حكم قيموميت ايران به سراغ جامعه ملل نرفتيم... هيچ مسئلهاي وجود ندارد كه مايه شرمساري من باشد و يا درصدد مخفي كردن آن باشم و از ابتدا به دولت ايران و به ويژه وزير خارجه فشار آوردم كه اولين گامي كه بايد برداشته شود، ارائه قرارداد به پارلمان ايران است... اگر پارلمان ايران قرارداد را رد كند، هيچ نيازي نيست كه به سراغ جامعه ملل برويم... اندكي پس از انعقاد قرارداد شاه به انگلستان آمد و شما عاليجنابان به خاطر داريد كه ايشان بيش از يك بار رضايت قلبي خود را از اين قرارداد ابراز كرد. سپس طبق درخواست دولت ايران براي عملي كردن آن آماده شديم... در چنين موقعيت بحراني و دقيقاً هنگام بازگشت شاه به كشور، ايران دستخوش تغييرات سياسي شد. كشورهاي نسبتاً با ثبات نيز گاهي با چنين تحولاتي مواجه ميشوند ـ منظورم از اين تغيير و تحولات كنارهگيري وثوقالدوله و روي كار آمدن مشيرالدوله است. مشيرالدوله از جناحي مليتر برخاسته است و به نظر من ميتوان وي را مخالف [قرارداد] ناميد. وي در مقايسه با پيشينيان خود خط مشي سياسي متفاوتي در پيش گرفته است. ايشان ترجيح دادند اجراي توافقنامه تا زمان كسب رضايت از مجلس، در حال تعليق قرار گيرد. به نظر من چنين تصميمي، اتخاذ سياستي سختگيرانه و ابلهانه از جانب دولت ايران بود، و با اين كار منافع فراوان اين توافقنامه، از كف ايران رفت. اما اين به خود آنها مربوط بود و ما در مورد اين تصميم حق دخالت نداشتيم؛ ما به قدري به كسب موافقت مجلس اهميت ميداديم كه براي عملي شدن قرارداد شرط گذاشتيم كه بايد در اولين فرصت مجلس تشكيل شود و متن قرارداد به مجلس ارائه شود... اگر [مجلس تشكيل ميشد و نمايندگان مجلس] ترجيح ميدادند كه تنها بمانند، ما حرفي نداشتيم؛ اما اگر قرارداد را ميپذيرفتند و تصويب ميكردند، آن وقت ما نيز آمادة همكاري صادقانه با آنها بوديم. بر همين اساس به آنها اعلام كرديم كه كمكهاي مالي فقط براي چهار ماه ديگر ادامه خواهد يافت. اين همان مدت زماني است كه به ما گفته بودند براي تشكيل مجلس لازم است. در اين مدت بارها تأكيد كرديم كه مجلس بايد تشكيل شود و قرارداد را بررسي كند. علاوه بر اين به ما خبر رسيد كه پارلمان ايران خواستار ايجاد تغييراتي در مفاد توافقنامه است - به عنوان مثال وضع محدوديت زماني- و ما نيز آمادگي خود را براي
بررسي تغييرات پيشنهادي اعلام كرديم. پس از اين ماجراها بود كه بحران استقلالطلبي آغاز شد كه تا چند لحظه ديگر به آن خواهم پرداخت... همانطور كه چند لحظه پيش اشاره كردم همزمان با اين تغيير و تحولات، اوضاع جديد و متفاوتي در شمال غرب ايران به وجود آمد... حمله ارتش بلشويكهاي روسي به ايران. آنها با حمله ناگهاني به آذربايجان حكومت جمهوري شوروي را در اين استان مستقر ساختند... همچنين كشتيهاي جنگي آنها كنترل درياي خزر را به دست گرفتند. در همين زمان در تبليغات گسترده خود اعلام كردند كه در شمال ايران جمهوري شوروي را مستقر خواهند ساخت. نيروهاي بلشويك در انزلي لنگر انداخته و رشت را به اشغال خود درآوردند. آنها همچنين شورشي عليه دولت ايران در تهران سازماندهي كردند. اين حملات تهديدي جديد و پيشبيني نشده بود. درست در زماني كه منتظر رد يا تصويب توافقنامه انگليس - ايران در مجلس بوديم، تخت سلطنت و دولت ايران از جانب دشمن جديدي مورد تهديد قرار گرفت و نيروي اندك ما در قزوين (3600 نفر)، مانع بسيار ضعيفي در مقابل تهديد بلشويكها بود... اين گزارشي بود از اوضاع و احوال داخلي ايران و شرايط ما تا به امروز و از اينكه صبورانه به آن گوش فرا داديد بسيار ممنونم... ابتدا به جنبه سياسي ميپردازم. با توجه به اينكه تصميمگيري در مورد قرارداد مدت مديدي به تأخير افتاده است، به دولت ايران اعلام كرديم، هر چه زودتر مقدمات تشكيل جلسه مجلس را فراهم آورد. همچنين از آنجا كه بيشتر نمايندگان مجلس انتخاب شدهاند و در تهران حضور دارند، انتظار ميرود مجلس در ماه آينده تشكيل شود و پيش از آغاز سال جديد تكليف قرارداد را روشن كند. اگر قرارداد به تصويب برسد، در اجراي اصلاحاتي كه پيش از اين ذكر كردم از هيچ كمكي فروگذار نخواهيم كرد. من به نوبه خود اطمينان ميدهم كه اين قرارداد ثبات ايران را تضمين خواهد كرد و به سختي ميتوانم تصور كنم كه دولت، پارلمان و يا اقشار مختلف مردم ايران تن به وضعيت ديگري بدهند و خواهان اوضاع ديگري باشند... از سوي ديگر، چنانچه پارلمان ايران اين قرارداد را نپذيرد، دولت اين كشور ميبايست به تنهايي به راه خود ادامه دهد. [البته] ما براي كمك به آنها از هيچ كاري فروگذار نميكنيم [اما] اگر خودشان خواهان همراهي ما نيستند، عواقب آن
متوجه خودشان است... از نظر سياسي ما موضع خود را كاملاً روشن كردهايم. دولت فعلي ايران در تلاشهاي مجدّانه خود حمايت و پشتيباني ما را پشت سر دارد؛ اما بر عهدة آنهاست كه تعيين كنند كه ميخواهند از اين به بعد در چه مداري حركت كنند. اگر آنها خواهان اجراي صادقانه توافقنامه انگليس - ايران هستند بايد با اعتماد به ما اجازه دهند نقش خود را ايفا كنيم؛ اما اگر ايشان راه خود را در پيش گيرند و به منابع خود تكيه كنند، ما نميتوانيم مانع آنها شويم. عواقب اين تصميم متوجه خود آنها خواهد بود. اميدوارم توضيحاتي كه تاكنون ارائه كردم شما را متقاعد كرده باشد كه هيچ يك از سياستهاي انگلستان در ايران، آنطور كه گاهي اوقات به ما نسبت داده ميشود، ماجراجوييهاي بيحساب و كتاب و نسنجيده نيست. بر عكس، تصميمات سياسي ما بر طرحهاي دقيق و كاملاً حساب شده مبتني است و به منظور حل مشكل ايران و نه صرفاً تأمين منافع انگلستان - كه طبيعتاً آنها را به دست فراموشي نميسپاريم - دائماً طرحهاي خود را تغيير داده و از شيوههاي متفاوتي بهره ميگيريم و در اين روند همواره استقلال ايران را مدنظر قرار ميدهيم... ما همواره آماده كمك و همكاري هستيم؛ اما اين ايران است كه سرنوشت خود را تعيين ميكند. (1)
اخبار رويترز در 28 نوامبر 1920 سخنراني كرزن را در تهران منتشر كرد. وزيرمختار آمريكا در پي انتشار اين سخنراني چنين اظهارنظر كرد:
مستحضر هستيد كه اخبار رويترز يك نشريه انگليسي است و زير كنترل و سانسور دقيق سفارت انگليس در تهران چاپ و منتشر ميشود. شايد لازم باشد به بعضي از استدلالهاي مغالطهآميز لرد كرزن در مجلس اعيان اشاره كرده و زبان بازي بيش از اندازه او را آشكار سازيم. وزير امور خارجه انگلستان از اعتماد سي ساله «تمام وزرا و دولتمردان ايران» به او سخن به ميان آورده است. مقاماتي كه او را «دوست حقيقي و ثابت قدم ايران» ميدانند. در پاسخ بايد گفت مردم ايران، مؤدبترين و نرمخوترين مردم دنيا هستند و بسياري از ايشان هرگز نظر واقعي و صريح خود را در مورد سياستهاي جناب لرد اعلان نكردهاند. به همين دليل ايرانيان آگاه و
1) گزارش ديويس و ضمائم، شماره 3788، 56/91. 741، مورخ24 نوامبر 1920
بابصيرت در برخورد با وي و سياستهاي او در ايران همواره با شك و ترديد رفتار ميكردهاند. جناب لرد اظهار داشتهاند: در قرارداد اخير انگلستان- ايران «به صورت قطعي و صريح استقلال ايران را به رسميت شناخته و آن را تضمين ميكنيم». ناظران ايراني ميدانند كه اين تضمين، تكرار بيهوده قول و قرارهايي است كه پيش از اين نيز بارها زير پا گذاشته شده (به خصوص در قرارداد 1907 انگليس- روسيه كه ايران به مناطق نفوذ تقسيم شد) و هيچ يك از اين وعدهها هرگز عملي نشده و حتي مورد توجه قرار نگرفته است. علاوه بر اين اهل نظر در ايران به اين نكته اشاره ميكنند كه وقتي رابطه و تعامل دو ملت بر اساس اصل تساوي آن دو باشد، نه ضروري است و نه معمول است كه يك طرف، استقلال طرف ديگر را تضمين كند. به ويژه زماني كه طرف تضمين كننده، استقلال طرف مقابل را [در گذشته] نقض كرده باشد. همچنين به وام دو ميليون پوندي اشاره شده كه بر اساس توافقنامه به ايران پرداخت شده است. «ضمانت بازپرداخت اين وام عوايد گمركي و ديگر درآمدههاي كشور ميباشد و به اصلاحاتي كه در تعرفهها صورت گرفته نيز اشاره شده است.» تجديدنظر در تعرفهها، كاملاً مخفيانه صورت گرفت و در واقع اين خود انگليسيها بودند كه اين كار را به انجام رساندند. اعضاي ايراني كميسيون تنها آلت دست بودند و به دستور انگلستان، توسط وثوقالدوله انتخاب شدند. لرد كرزن خاطرنشان كرده كه قرارداد «با استقبال و رضايت عمومي مردم ايران مواجه شده است.» لرد كرزن فراموش كرده كه يادآوري كند كه اين توافقنامه با بيزاري و نفرت سراسري در ايران مواجه شد. دولت انگلستان با عنصري فاسد بر سر اين توافقنامه وارد مذاكره شد. وي به دست انگليسيها به وزارت منصوب شد و با ورود نيروهاي انگليسي به سه بخش از ايران و با زور سرنيزه بر سر كار باقي ماند؛ همچنين با اعلام حكومت نظامي تمام تجمعات و مخالفتهاي عمومي، بحث در مورد قرارداد، انتشار مقالات مخالفت آميز در مطبوعات و ... ممنوع و قدغن شد. شمار زيادي از بهترين دولتمردان و كارمندان قديمي تبعيد و روانه زندان شدند، چرا كه به خود جرأت دادند عليه اين قرارداد اظهارنظر كنند... وزير امور خارجه انگلستان با اشاره به سقوط وثوقالدوله، جانشين او يعني مشيرالدوله را «مخالف» قلمداد كرد. شايد
بهتر بود كه از فرار مخفيانه وثوقالدوله نيز صحبت كند. وثوق به دليل ترس از خشم عمومي مجبور شد فوراً ايران را ترك كند. وي در دوران تصدي خود نيز به ندرت در انظار و اماكن عمومي ديده ميشد و با اينكه گروه كاملاً مسلحي از او حفاظت ميكردند، همواره از جان خود بيم داشت و خود را در معرض ترور ميديد. اين در حالي بود كه جانشين او يعني مشيرالدوله بدون همراهي محافظين مسلح در خيابانها رفت و آمد ميكرد و مورد احترام همه مردم قرار داشت. مشيرالدوله «توافقنامه را تا زمان كسب رضايت مجلس در حال تعليق نگاه داشت» و با اين كار تنها از مقرراتي كه در مورد انعقاد و اجراي توافقنامهها در قانون اساسي ذكر شده بود، پيروي كرد. اما وثوقالدوله بسيار مشتاق بود پيش از تشكيل مجلس اين قرارداد را اجرايي كند؛ با اين كه افراد منتخب پارلمان با تقلب و به انتخاب رئيسالوزرا به مجلس راه يافته بودند. به هر حال، تاكنون بسياري از شروط معاهده اجرايي شده است؛ بخشي از وام پرداخت شده، بسياري از مستشاران مالي و نظامي انگليسي وارد ايران شده و كار خود را آغاز كردهاند. تعرفههاي گمركي مورد بازبيني و تجديدنظر قرار گرفتهاند و گامهاي ديگري نيز براي اجراي توافقنامه برداشته شده است؛ در واقع ميتوان گفت توافقنامه كاملاً اجرايي شده است... براي اثبات اين واقعيت كه [تشكيل] مجلس چندان هم مورد تمايل [انگليسيها] نبود؛ و براي اثبات ترس آنها از مخالفت [احتمالي مجلس با قرارداد] جناب لرد مشت خود را اين طور باز ميكند: «ما به قدري به نظر مجلس درباره قرارداد اهميت ميداديم كه قرارداد را تا كسب نظر مجلس، به حال تعليق درآوريم.» البته به نظر من، مخالفت مجلس نشان دهنده حماقت و ترس دولت ايران است.» شايد بتوان پيروي از قانون اساسي و افكار عمومي را «حماقت و ترس» ناميد. شايد در عالم واقع قانون اساسي اين است كه «هيچ چيز ميان دوستان نيست (1)»... اشارة وي [كرزن] به بركناري سرهنگ استاروسلسكي و ديگر افسران روسي و عملكرد نيروهاي قزاق ايران عليه بلشويكها، براي كسي كه از حقايق خبر داشته باشد، مضحك و خندهآور است. البته ممكن است كه اين افسر روسي
1) بينالاحباب تسقطالآداب
در به راه انداختن «تبليغات ضد انگليسي» دخيل بوده و مظنون به اختلاس از اموال دولتي هم باشد؛ اما گناه اصلي او همان اولي [تبليغات ضدانگليسي] است. بر كسي پوشيده نيست كه انگلستان يك سال تمام سعي ميكرد از شرّ استاروسلسكي خلاص شود؛ اما كلنل سياستمداري زيرك و ماهر بود و خود را به شاه و ديگر مقامات ارشد كشوري حتي وثوقالدوله بسيار نزديك كرده بود. همچنين «اين شاه نبود كه تصميم گرفت به خدمت او پايان دهد»، بلكه انگليسيها از فرصت سوءاستفاده كردند. فرصتي كه مدت زيادي به انتظار آن بودند تا بتوانند كنترل نيروهاي قزاق را در دست بگيرند. «اعليحضرت در اين باره هيچ تصميمي» نگرفت. در واقع كلنل به همراه نيروها قزاق خود مستقيماً به نيروهاي بلشويك در شمال ايران حمله كرد و موفقيت بزرگ و در عين حال آساني كسب كرد و توانست بلشويكهاي مستقر در اين منطقه از ايران را كاملاً قلع و قمع كند. هنگام بازگشت به تهران همچون قهرماني فاتح مورد استقبال قرار گرفت و اعليحضرت يك قبضه شمشير الماس نشان و درجه ژنرالي به او اعطا كرد. سپس از او خواست كه از مسير قزوين به رشت برود و اين منطقه را از لوث وجود بلشويكها پاك كند. من به خوبي مطلعم كه وي پيش از ترك تهران محرمانه با شاه ديدار كرد و به شاه گفت كه اگر تهران را ترك كند، دسيسههاي هميشگي عليه او و جايگاهش دوباره آغاز خواهد شد و به همين خاطر او ميترسد كه حتي براي مدتي كوتاه تهران را ترك كند. از اعليحضرت خواست كه او را مطمئن سازد كه در غياب او با قدرت تمام در مقابل اين توطئهچينيها بايستد. اعليحضرت به او امر فرمودند كه به راه خود ادامه دهد و او را از حمايت شاهانه و دوستي خود مطمئن ساختند و خاطر نشان كردند كه كلنل بر جايگاه خود باقي خواهد ماند. زماني كه كلنل به تهران بازگشت، نخستوزير فعلي (سپهدار اعظم) از او خواست كه فوراً پست خود را ترك كند و به او گوش زد كرد كه انگلستان خواهان استعفاي او است. كلنل عرض حال خود را نزد شاه برد و او نيز شانههايش را بالا انداخت و گفت: «از دست من چه كاري برميآيد؟ من در دستان انگليسيها فردي بدون اختيار و توانايي هستم. صادقانه به تو قول دادم، اما من چيزي جز يك عروسك خيمه شب بازي نيستم.» عجيب است كه هيچگونه تفحصي در مورد اتهامات استاروسلسكي
نشده و گزارشي در اين مورد منتشر نشده است و به نظر نميرسد كه چنين كاري هم صورت پذيرد. علاوه بر اين در زمان مشيرالدوله هم براي بركناري او تلاشهايي شد كه رئيسالوزراي وقت با آن مخالفت كرد. بنابراين بديهي بود كه «ما» «نسبت به كنارهگيري كلنل روسي و افسران او هيچ مخالفتي نداشته و كاملاً راضي بوديم.» در همين شرايط ناگوار، انگلستان ناگهان لازم ميبيند كه اعلام كند نيروهايش را از ايران خارج ميكند؛ آن هم در شرايطي كه تقريباً پس از پنج سال اشغال خاك ايران توسط ارتش انگلستان، همين يك بار است كه ايران به حضور چنين ارتشي براي امنيت و تماميت ارضياش نياز دارد. خيليها معتقدند كه اين تهديد به خروج ارتش انگلستان، كه ايران را در معرض تعرض بلشويكها قرار ميداد، بويژه اگر انگلستان كمك مالي خود را هم به نيروي قزاق ايران قطع ميكرد، فقط براي فشار بر ايران بود تا به اصطلاح «قرارداد» را بپذيرد. جناب لرد در پايان سخنان خود از دوجانبه بودن قرارداد سخن به ميان آورده و متذكر شده كه منافع انگلستان نيز مورد توجه قرار گرفته است. وي سخنان خود را با اظهاراتي فضل فروشانه و متكبرانه به پايان برده و اظهار داشته ايران «همواره» به «كمك و همياري» ما نيازمند است. اما بهتر بود كلام خود را اينگونه به پايان ببرد كه ايران نيازمند همياري و كمك كشورهايي است كه هيچگونه منافع و اهداف پنهاني ندارند و اضافه ميكرد كه ايران آزاد است از هر كشوري كه ميخواهد كمك بطلبد. (1)
تلگرام كالدول در پنجم ژانويه 1921 از اين قرار است: «وزيرمختار انگلستان به من خبر داد كه وزير امور خارجه اين كشور با در نظر گرفتن اوضاع فعلي ايران و خطر احتمالي دستور داده است تمام زنان و فرزندان هيأتهاي ديپلماتيك و نيز خارجيان مقيم، از ايران خارج شوند. وزيرمختار انگلستان نگران است با خروج نيروهاي اين كشور، ايران در خطر ناآرامي و حتي انقلاب قرار گيرد. با اين حال، نيروهاي انگليس قبل از ماه
1) گزارش كالدول و ضميمه، شماره 634، 66/ 91. 741، مورخ29 نوامبر 1920
آوريل خاك ايران را ترك نميكنند. به نظر بنده اوضاع كنوني كشور چندان وخيم نيست... شاه در صدد حركت به سمت جنوب است و [حتي] اگر دولت و ديگر سفارتخانهها نيز تهران را ترك كنند، من ترجيح ميدهم اينجا بمانم. احساسات ضدانگليسي فروكش نكرده است.» (1)
در 6 ژانويه: «محرمانه. بدون ترديد اوضاع خاورميانه به نقطه عطف خطرناك خود نزديك ميشود. با خروج نيروهاي انگليسي از شمال ايران، اجراي قرارداد ايران و انگليس غيرممكن شده است... وزيرمختار انگليس ميگويد حتي اگر مجلس فوراً تشكيل شود و قرارداد را تصويب كند، بسيار دير شده است، زيرا دولت وي ديگر در مقابل حمله محتمل بلشويكها، هيچ مسئوليتي در قبال دفاع از ايران قبول نميكند. با توجه به اين كه به نظر ميرسد مردم آمريكا توجه خاص به امكانات و منابع طبيعي ايران داشته باشند، به نظر من اكنون فرصتي بينظير پيش آمده كه به اين توجه و علاقه جامة عمل بپوشانيم. در حال حاضر ضروريترين نياز دولت ايران، تعدادي افسر نظامي است كه جاي افسران اخراجي روسي را بگيرند. افسران روس ديگر مايل به ادامه كار نيستند. هم روسها و هم انگليسيها ادعا ميكنند كه حتي اگر از آنها خواسته شود هم نخواهند پذيرفت كه كار كنند. اگر دولت ايران به صورت محرمانه با منعقد ساختن قراردادي، با به خدمت گرفتن حداقل سي نفر از فرماندهان كهنه كار نظامي آمريكا، نيروهاي نظامي ايران را مجدداً سازماندهي و فرماندهي نمايد، ميتواند از آشوبهاي محلي جلوگيري كند و مهمتر از آن ايران را از خطر حملة ارتش روسيه شوروي نجات دهد. آنها [روسها] پيش از ماه آوريل و به عبارت ديگر به محض خروج كامل انگليسيها، به تهران ميرسند. تأثير اخلاقي اعلام چنين تصميمي، كه البته ضرورتاً دولت آمريكا را درگير نميسازد، بسيار عظيم خواهد بود؛ چرا كه تمام اقشار مردم ايران همچنان به آمريكا اعتماد دارند و با كمال رضايت با افسران آمريكايي همكاري خواهند كرد و جان تازهاي به بدنه سياسي كشور ميدمند و در برابر تمام نقشههاي بلشويكها، به خوبي ايستادگي ميكنند. از طرفي با توجه به خطر فعلي بلشويكها، دنيا نميتواند اجازه دهد كه چنين ارزشهاي اخلاقياي بلااستفاده باقي بماند. علاوه بر اين، از آنجا
1) تلگرام كالدول، شماره 2، 1170/00. 891، مورخ5 ژانويه 1921
كه دولت ايران در شرف رسيدن به توافقي با روسيه شوروي است، حضور آمريكاييها ميتواند خلوص نيت روسها را بسنجد؛ چرا كه روسها قول دادهاند كه با خروج نيروهاي انگليسي، در امور داخلي ايران مداخله نكنند. همچنين دولت ايران احتمالاً خواستار به كارگيري مستشاران اقتصادي و ديگر متخصصان فني آمريكايي خواهد شد. اما فوريترين خواسته آنها استخدام افسران نظامي خواهد بود تا به كمك آنها در روزهاي بحراني دوره گذار، نظم و آرامش را در كشور برقرار سازد. بدون اجراي چنين اقداماتي، مشكل بتوان ديد كه دولت چگونه از فروپاشي جان سالم بدر ميبرد. تصميماتي كه در چند هفته آينده اتخاذ خواهد شد، سرنوشت اين بخش از دنيا را براي يك نسل معين خواهد كرد، و اگر آمريكا قصد دارد در توسعه اقتصادي اين منطقه مشاركت كند، براي گذاشتن سنگ بناي مشاركت هيچ فرصتي بهتر از فرصت كنوني پيش نخواهد آمد. چون احتمالاً دولت ايران بدين منظور با سفارت وارد مذاكره خواهد شد، نظرات و ديدگاههاي وزارت خارجه بايد بسيار مساعد و تفاهمآميز باشد. با كمال احترام لازم ميدانم كه گوشزد كنم، در صورتي كه ايران از آمريكا درخواست مستشار كند، دولت انگلستان با توجه به نگرش خود موضعگيري خواهد كرد. وزيرمختار انگلستان به سفارت اطلاع داده كه انگلستان هيچ مخالفتي با تصميمات آمريكا ندارد چرا كه تصميم گرفته است ايران را به حال خود رها كند.» (1)
از آنجا كه درست در همين زمان مراسلات و نامههاي فراواني در مورد ايران و عراق ميان وزارت امور خارجه آمريكا و انگلستان رد و بدل ميشد، موضع كالدول، وزيرمختار انگليس را به شدت نگران كرد. در 14 ژانويه 1921 نورمن به كالدول مينويسد: «همكار عزيز، بر اساس گزارشي كه به دست من رسيده است شما از طرف دولت خود به دولت ايران پيشنهاد كمك مالي داده و استخدام مستشاران و همچنين افسران آمريكايي را براي سازماندهي مجدد نيروهاي نظامي ايران، تضمين كردهايد. ممكن است صراحتاً از شما بخواهم كه صادقانه به من بگوييد كه آيا اين خبر صحت دارد؟ لطفاً به صداقت من اطمينان كنيد، همكار عزيز، ارادتمند شما، اچ. نورمن.» نورمن در 15 ژانويه در نامهاي ديگر چنين مينويسد: «همكار عزيز، بر من منت خواهيد
1) تلگرام كالدول، شماره 3، 1171/00. 891، مورخ6 ژانويه 1921
گذاشت اگر پاسخ نامة مرا بدهيد. البته متوجه شدم كه در نظر داشتيد كه چنين پيشنهادي را به دولت ايران ارائه كنيد. از قراري كه آقاي انگرت چند هفته پيش به من خبر داد، وي پيشنهاد به كار گرفتن افسران آمريكايي در ارتش ايران را با يكي از اشخاص غير رسمي به بحث گذاشته و پيشنهادش با استقبال مواجه شده است. به نظر من شما ميتوانيد در اين فرصت پيش آمده با كسب اختيار از طرف دولت خود با طرح پيشنهادي رسمي كار را پيش ببريد. البته من نبايد به چيزهايي كه آقاي انگرت گفتند آنقدر اهميت ميدادم كه آنها را به شما خاطرنشان كنم. ارادتمند صديق شما اچ. نورمن» (1)
كالدول خروج برنامه ريزي شده انگليسيها را اينگونه تشريح ميكند:
در روزهاي پاياني ماه نوامبر، در حالي كه انگليسيها تحركات روسها را به چشم خود ميديدند و در حالي كه ايران جز انگليس، پشتيبان ديگري نداشت (افسران گمرك بلژيكي و چندين نفر از افسران سوئدي ژاندارمري كاملاً تحت فرمان انگليسيها قرار داشتند) انگليس تصميم گرفت دست به حركتي عجيب و جسورانه بزند. انگلستان اعلام كرد كمكهاي خود را به ايران قطع و اين كشور را به حال خود رها خواهد كرد. روشن بود كه ايران هيچ تمايلي به عملي شدن قرارداد ايران و انگليس ندارد و بنابراين مستشاران انگليسي ميبايست ايران را ترك ميكردند؛ مشهد از نيروهاي انگليسي تخليه ميشد و نيروهاي مستقر در شرق به سيستان عقب نشيني ميكردند. همزمان، تمام نيروهاي انگليسي در شمال ايران (كه مركز فرماندهي آنها در قزوين قرار داشت) از خاك اين كشور خارج ميشدند - بنابراين مناطق شمالي ايران و تهران در برابر حمله بلشويكها كاملاً بيدفاع ميماند. (هيچ اشارهاي به خروج نيروهاي انگليسي از مناطق مرزي هند و خليج فارس نشد). شايعات حسابشدهاي دربارة حوادث ناگوار آينده بر سر زبانها افتاده است. وزارت خارجه انگلستان به سفارت خود اعلام كرد كه خروج زنان و كودكان ميبايست زودتر از مردان انجام شود، چرا كه مردان ميتوانستند در آينده به راحتي از ايران خارج شوند؛ همچنين انگلستان به اطلاع اتباع خارجي رساند
1) نامههاي نرمن به كالدول، فايل شماره 863 پست ديپلماتيك، مورخ14 و 15 ژانويه 1921
چنانچه به موقع خاك ايران را ترك كنند، تسهيلات لازم را در اختيار آنها ميگذارد. گزارشها حاكي از آن بود كه نه تنها تمام كاركنان انگليسي اداراتي چون تلگراف، بانكداري و حمل و نقل ايران را ترك خواهند كرد، بلكه سفارت انگلستان نيز پيش از رسيدن نيروهاي بلشويك به تهران، خاك ايران را ترك ميكند. بانك شاهنشاهي ايران كه هيچ ارزشي براي مشتريان خود قائل نيست و تنها از يك سياست پيروي ميكند: «مردم بروند به جهنم»، از سرمايهگذاران درخواست كرده است پول خود را از بانك خارج كنند اما فقط به نقره پول آنها را پرداخت خواهد كرد (كه اين بدترين شيوه ممكن براي نگهداري مبالغ هنگفت پولي ميباشد). در همين اثنا از خريد يا فروش ارزهاي خارجي نيز سر باز زد... ايرانيان كه به صورت طبيعي مردمي بسيار حساس و تحريك پذيرند، احساس ميكنند كه انگلستان بسيار تلاش ميكند تا آنها را بترساند؛ آرام و منتظر نشستهاند تا «چه پيش آيد». افكار عمومي در ايران نيز تقريباً نسبت به خروج انگلستان و حصول توافق با روسها راضي ميباشد. به نظر ميرسد ايران همواره ميان برزخ و جهنم گرفتار بوده، با اين وجود به حيات خود ادامه داده است... اما مردم ايران به نقطهاي رسيدهاند كه از هر چيزي كه ايشان را از شر انگليسيها خلاص كند، استقبال ميكنند؛ و وخيم شدن اوضاع در آينده براي آنها اهميت ندارد. همچنين بيشتر آنها احساس ميكنند چيزي براي از دست دادن ندارند و ممكن است در نهايت چيزي هم عايد آنها شود... به محض اينكه معلوم شد روسها به ايران پيشنهاد توافقنامهاي دادهاند، كابينه دچار بحران شد و رئيسالوزرا استعفاي خود را اعلام كرد. با اين حال، تصميم بر اين شد كه با استعفاي او موافقت نشود و او همچنان بر مسند خود باقي است. رئيسالوزرا زماني كه دوباره زمام امور را در دست گرفت، به منظور پيشگيري از آشوب، اعلام حكومت نظامي كرد... كاملاً روشن است كه انگليسيها از هر ابزاري كه در اختيار دارند براي فشار آوردن به ايران استفاده ميكنند تا به ايرانيان ثابت كنند كه سعادت آنها در گروي حمايت انگلستان است... دولت ايران در حال حاضر در بدترين وضعيت ممكن قرار دارد؛ اين وضعيت از تغيير و تحولات سياسي فصل گذشته و نگراني در مورد آينده ناشي شده است. شاه كه با مشاهده كوچكترين آثار خطر، نگران جان خود
ميشود، در بدو ورود به سال جديد، آماده فرار شده و اعلام كرده است كه براي معالجه بايد به اروپا سفر كند... اطرافيان، اعليحضرت را متقاعد كردهاند كه حداقل فعلاً ايران را ترك نكنند، اما چنانچه تهديدات جدي شود، بدون شك متزلزل شده و فرار ميكند؛ اگر چه از نظر سياسي شاه كاملاً بياثر و بيخاصيت است، اما به هرحال، با توجه به حيثيت و اعتبار جايگاهش [به عنوان پادشاه ايران]، فرار وي براي وخيمتر كردن اوضاع كافي است. چندي پيش به طور خصوصي با اعليحضرت به گفتگو نشستيم. در پايان اين گفتگوي طولاني مدت وي اذعان داشت كه اينجانب كاملاً او را متقاعد كردهام و قاطعانه تصميم گرفته است در تهران بماند. البته اين سخنان تنها چاپلوسي و رعايت تشريفات بود؛ چرا كه در گفتگو با هر كسي كه در آن به ملاقات او رفته بود، همين جملات را تكرار كرده بود؛ اما وي از طريق روزنامهها اعلان كرد كه سلامتي خود را بازيافته و تصميم گرفته است دوره درماني خود را در تهران ادامه دهد. (1)
كالدول در 21 ژانويه 1921 چنين مينويسد: «اوضاع سياسي آرام آرام رو به وخامت ميرود. شاه كه به شدت ترسيده، در پي رها كردن مملكت و فرار كردن است، اما به او اجازه چنين كاري داده نميشود. دولت استعفا كرده است؛ اما هستند كساني كه درصدد بر عهده گرفتن مسئوليت [تشكيل دولت] باشند. همانطور كه در گزارش شماره 3 به تاريخ 6 ژانويه 10 صبح، گزارش شد، وزيرمختار انگليس به من خبر داد كه هيچ اميد و علاقهاي به تصويب قرارداد ايران و انگليس ندارد؛ و به زودي تمام نيروهاي انگليس از ايران خارج ميشوند كه در اين صورت ناآرامي و شورش بر اين كشور حكمفرما خواهد شد. مقدمات خروج فوري زنان، كودكان و تمام كساني كه حضورشان ضروري نيست، آماده شده است.» (2)9 فوريه 1921: «كابينه بار ديگر منحل شد... چون مليون ميخواهند تشكيل مجلس [چهارم] به تعويق بيفتد و مدعي هستند بسياري از نمايندگان
مجلس آلت دست قدرتهاي خارجي بوده و با تقلب به مجلس راه يافتهاند. شاه خواستار بازگشايي فوري مجلس است اما تشكيل مجلس موقتاً به تعويق افتاده است. اوضاع عمومي آرام است و آمريكاييها در امان هستند و بسياري از ميسيونرها به غير از ميسيونرهاي تبريز و مشهد، عجالتاً باقي ماندهاند.» (1)پيشزمينه ذهني كالدول از كودتا چنين است: «همانطور كه در گزارش فصلي شماره 10، درباره اوضاع و احوالي كه منجر به شرايط فعلي شد، بيان كرديم، دولت ايران در فصلي كه گذشت در وضع بسيار وخيمي به سر ميبرد و اكنون نيز همان وضع ادامه دارد؛ البته تحولاتي هم در كار بوده است. وقتي انگليسيها ابتدا نيت خود را مبني بر خروج از ايران و رها كردن ايران به حال خودش اعلان كردند، با اين كارشان به ويژه براي ايرانيان، آيندهاي به وضوح مخوف و هولناك و سرشار از هرج و مرج و ناامنيهاي سياسي و اقتصادي كه گريبانگير ايران ميشود، به نمايش گذاشتند؛ يعني زماني كه بلشويكها آمدهاند و ايران را اشغال كردهاند و همه چيز را به دست گرفتهاند. اما پس از اين اعلان، وقتي هيچ اتفاق خاصي نيفتاد، ايرانيها احتمال دادهاند كه اعلام خروج نيروهاي انگليس يك مانور و بازي بزرگ سياسي بوده است؛ [بنابراين] حالا خيلي آرام نشسته و منتظر تحولات بعدي، به ويژه اقدامات انگلستان و نيات واقعياش هستند.» وزارت امور خارجه انگلستان از طريق اخبار رويترز اعلام كرد تلاشهاي فراواني براي به منظور كمك به ايران صورت گرفته است، اما ايران حق نشناس هيچ ارزشي براي اين زحمات قائل نشد لذا انگلستان تصميم گرفت حمايتهاي خود را از ايران قطع كرده و «او را به حال خود رها كند». پس از فرو نشستن ناآراميهاي معمول، مردم ايران از اين كه دخالت انگلستان پايان يافته است اظهار شادماني و رضايت ميكردند؛ اما هرگز از اين احساس خلاصي نداشتند كه انگليسيها واقعاً آنچه را كه ميگويند، نميخواهند... شواهد حاكي از آن است كه توافقنامه آگوست 1919 انگليس - ايران كاملاً فسخ شده و هيچ اميدي به احياي آن نيست و عموماً نيز اين مسئله را تصديق ميكنند. همچنين شماري از مقامات برجسته ايراني و شاه، پيشنهاد دادهاند كه ميتوان از افسران نظامي و اقتصادي آمريكا استفاده كرد و بدين وسيله تصدي «نيروي نظامي» ايران را به ايالات
1) تلگرام كالدول، شماره 7، 83/002. 891، مورخ9 فوريه 1920
متحده واگذار كرد؛ و از اين طريق ميتوان پس از خروج نيروهاي انگليسي از ايران، حمله احتمالي بلشويكهاي روسي را دفع كرد. اين موضوع با وزارت خارجه در ميان گذاشته شد (رجوع كنيد به تلگراف شماره 3 به تاريخ 6 ژانويه گذشته) و ذكر شد در اين باره با وزارت خارجه انگليس نيز گفتگو شده است، اما با توجه به رفتار و رويكرد مقامات محلي انگلستان، دولت اين كشور با چنين پيشنهادي موافق نيست. كاملاً روشن است كه مقامات انگليسي در ايران چه نگرشي دارند؛ چنانچه ايشان ايران را ترك كنند آرزو ميكنند بدترين بلاي ممكن بر اين مملكت نازل شود و اين «درس خوبي براي اين كشور خواهد بود»؛ اگرچه وزيرمختار انگلستان، با لحني خارج از نزاكت، اعلام كرده «به هيچوجه با كمك آمريكا به ايران مخالفت نخواهد شد». شاه در تمام مدت زندگي سياسي خود، همواره تحت كنترل انگليسيها بوده است. اوايل اين فصل، اعليحضرت بر تشكيل فوري مجلس [چهارم] اصرار داشت. شمار زيادي از مليّون به شدت با تشكيل مجلس مخالفت ميكردند، زيرا معتقد بودند بسياري از اعضا با تقلب به مجلس راه يافتهاند و بر خلاف تمايل شديد شاه، بازگشايي پارلمان به تعويق افتاد. همزمان با اين تحولات، مردم مشغول كار خود بودند و با اينكه از حمله احتمالي بلشويكها خبر داشتند، منتظر خروج نيروهاي انگليسي از مملكت بودند. اما اگر چه اين خواست عمومي ايرانيان بوده است، محققاً براي انگلستان موجب خشم و سرافكندگي بوده است. پس از اخراج افسران روسي از بريگاد قزاق ايران، قزاقها كه اسماً مدافعان اين كشور در برابر حملات خارجي هستند، به حاشيه رانده شدند و تدريجاً بينظمي در ميان آنها شايع شد. شايعترين زمزمة در ميان قزاقها اين بود كه حالا كه يك مسلمان فرماندة آنهاست، جيره و مواجب آنها قطع شده است. (اشاره به اين كه بودجة تخصيص يافته به آنها، توسط فرماندهانشان «خورده» ميشود) و با اينكه اكنون سردترين روزهاي سال است آنها لباس و سوخت كافي براي گرم كردن خود ندارند و همه اينها در حالي است كه به طور كامل كنترل گيلان را در دست گرفتهاند. در همين زمان نيروهاي نظامي انگليسي سعي ميكردند قزاقهاي مستقر در قزوين را آموزش دهند. انگلستان به قدري خشمگين است كه به استثناي كمك مالي هيچگونه كمك ديگري به ايران نميكند، و از آنجا كه به كشور ديگري هم اجازه دخالت نميدهد، خطر بلشويسم بسيار جدي شده است... در ماه ژانويه تنها سه نفر از اعضاي
هيأت مستشاري نظامي انگلستان در تهران حضور داشتند و از آنجا كه دولت انگلستان مأموريت اين هيأت را ناموفق قلمداد ميكرد، به ايشان خبر داد كه به محض دريافت دستور، تهران را ترك كنند. سرلشكر ديكسون فرمانده هيأت اعزامي انگليس در ايران بود و با اينكه تلاشهاي آغازين او مورد پسند مقامات ارشدش واقع شد، ظاهراً در سفارت اين احساس پديد آمد كه ديگر ادامة كار او در انطباق كامل با سياستهاي سفارت نيست. ژنرال در سفارت انگلستان در تهران به دنيا آمده بود؛ و به شدت با مليّون و ديگر ايرانيان متشخص همدلي و همراهي داشت. چند روز پس از كودتاي شب بيستم فوريه در تهران، ژنرال به سفارت احضار و به او دستور داده شد فوراً تهران را ترك كند، چرا كه ادامه حضور او در اينجا به ضرر اهداف و اغراض انگلستان تمام ميشود. وي همچنين متهم شد كه اوضاع فعلي و وقايع اخير را به سفارت آمريكا گزارش كرده است. البته وي اين اتهام دروغ را رد كرد اما همانطور كه به او دستور داده شد، فوراً تهران را ترك گفت. طي سال گذشته مستشاران و اتباع انگليسي كه احساس ميشد بيش از اندازه به سفارت آمريكا نزديك شدهاند، از ايران اخراج شدند. دو عضو ديگر هيأت نظامي انگلستان همچنان در تهران به سر ميبرند و با اينكه به آنها دستور داده شده به واحدهاي نظامي مربوطه در هند برگردند، همچنان اميد دارند به استخدام دولت ايران درآيند.» (1)همانطور كه در پژوهشي ديگر تشريح شده است، ماجراي مشهور به «ماجراي ژدس» در فوريه 1921 در لندن، بخشي از نقشه انگلستان براي كودتا در ايران بود و از اين طريق ميكوشيد عكسالعمل آمريكا را تعديل كند.(2)علاوه بر اين، كودتا زماني رخ داد كه ويلسون در حال واگذاري قدرت به هاردينگ بود. بر خلاف موضعگيري خصمانه آمريكا در برابر توافقنامه انگليس- ايران، اين كشور در مقابل كودتاي 21 فوريه 1921 هيچ واكنشي نشان نداد.
كالدول اولين گزارش خود را از كودتا در 22 فوريه 1921، ساعت 10 صبح مخابره ميكند: «نزديك به 1000 قزاق ايراني روز گذشته از قزوين به سمت تهران حركت كردند و بدون روبهرو شدن با هيچ مقاومتي، پايتخت را به تصرف خود درآوردند. آنها به غير از رئيسالوزرا مابقي اعضاي كابينه را فوراً دستگير كردند. همچنين مقامات بلندپايه پيشين، ثروتمندان ايراني، مشروطهخواهان و ناسيوناليستها نيز در امان نماندند. به تعويق افتادن حقوق قزاقها علت اين اقدام قلمداد شده است. رئيسالوزرا دست به دامان انگليسيها شده و به سفارت بريتانيا پناه برد. بريتانيا منكر هرگونه دخالت در اين قضايا شده، اما كاملاً روشن است كه اوضاع فعلي بر وفق مراد آنهاست و شواهد حاكي از آن است كه نيروي نظامي آنها اين حركت را تقويت ميكند. سيدضياءالدين، سردبير روزنامه رعد و از تحتالحمايگان بريتانيا، رهبري اين جريان را بر عهده دارد. وي در زمان وثوقالدوله، در مقام مشاور محرمانه رئيسالوزرا خدمت ميكرد. مردم ايران تقريباً مطمئن شدهاند كه تمام اين قضايا يك نقشه و توطئه انگليسي است. [با اين حال] نظم و آرامش بر شهر حكمفرماست.» (1)احمد شاه در 23 فوريه
1) تلگرام كالدول، شماره 8، 1181/00. 891، مورخ22 فوريه 1921
1921سيد ضياء را به سمت رياست وزرا منصوب ميكند: «نظر به اعتمادي كه به حسن كفايت و خدمتگزاري جناب ميرزا سيدضياءالدين داريم، معزياليه را به مقام رياست وزرا برقرار و منصوب فرموده و اختيارات تامه براي انجام وظايف رياست وزرائي به معزياليه مرحمت فرموديم.» كالدول تصميم شاه را اينگونه تشريح ميكند: «شاه سيدضياء را با اختيارات تام به رياست وزرا منصوب كرد و او در حال تشكيل كابينه است. حكومت نظامي شديدي بر شهر حكم فرما گرديده و هيچ كدام از روزنامهها اجازه انتشار ندارند. ارتباط تلگرافي در سراسر ايران ممنوع است و از هرگونه اجتماع عمومي حتي در خانهها، جلوگيري به عمل ميآيد. درخواست بسياري از مردم كه خواهان بست نشستن در سفارت آمريكا بودند، رد شد؛ روي هم رفته100 نفر دستگير شدهاند. در ميان آنان چهار تن از رئيسالوزراهاي پيشين، شماري ديگر از مقامات دولتي و ثروتمندان شهر نيز به چشم ميخورند. توده مردم از اين اوضاع به خشم آمده و مدعي هستند تمام اين قضايا، يك كودتاي انگليسي است. سفارت بريتانيا تمام اين اتهامات را رد ميكند اما شكي نيست كه نيروي نظامي انگليس در قزوين از اين حركت حمايت كرده است. رهبران و پيروان اين جريان، همگي تحتالحمايه بريتانيا هستند و اگر نبود حمايت همه جانبه ارتش اين كشور، اين حركت به شكست ميانجاميد... زندگي شاه در معرض خطر قرار دارد و به نظر بنده وي مترصد است در اولين فرصت ممكن، كنارهگيري كند. رئيسالوزرا اعلام كر0د در نظر دارد شماري از بازداشتشدگان را اعدام كند.» (1)كالدول در مورد كودتا چنين مينويسد: «بعد از ظهر يكشنبه بيستم فوريه، خبر رسيد كه 1500 نيروي قزاق از قزوين به سمت تهران حركت كرده و به چند مايلي شهر رسيدهاند. اين خبر موجب نگراني مردم شد. شواهد حاكي از آن بود كه آنها در صدد تصرف پايتخت هستند اما كسي از غرض اصلي ايشان خبر نداشت. بعد از ظهر همان روز، وزيرمختار بريتانيا به خارج از شهر رفت و ساعت 5 بعد از ظهر بازگشت. چند ساعت پيش از خروج وزيرمختار، سر كنسول سفارت بريتانيا، سرهنگ دوم هيگ، به همراه سيدضياءالدين، رئيسالوزراي فعلي، براي گفتگو با قزاقها از شهر خارج شدند. بر اساس شواهد موجود، اين دو نفر به منظور مطمئن شدن از مقصود
1) تلگرام كالدول، شماره 9، 1183/00. 891، مورخ26 فوريه 1921
قزاقها شهر را ترك كردند، اما خود نيروهاي قزاق اعتراف كردند كه دقيقاً پيش از ورود آنها به پايتخت، نفري پنج تومان (تقريباً 5 دلار) از [مقامات] بريتانيا دريافت كردهاند. لازم به ذكر است كه اين قزاقها تحت فرمان كلنل اسميت هستند. اين فرمانده انگليسي مدتي است كه در استخدام دولت ايران است و چند ماه پيش تصدي اداره اطلاعات در قزوين را بر عهده گرفت و البته پيش از آن نيز فرمانده نيروهاي قزاق در آن منطقه بود. وي مكرراً به تهران سفر ميكرد و بر كسي پوشيده نيست كه در اين سفرها بخش عمده وقت خود را در حضور سيدضياءالدين به سر ميبرد. همچنين مشخص شده است كه اندكي پيش از حركت قزاقها به سمت تهران، پولي كه قرار بود ميان اين نيروها پخش شود به دست كلنل اسميت رسيد. اما به نظر ميرسد كلنل ترجيح داد تا رسيدن به تهران صبر كند و بلافاصله پس از رسيدن به پايتخت، مبلغ مذكور در ميان آنها پخش شد. اين وجه به امضاي كلنل اسميت از بانك برداشت شده بود. اما نكته جالب توجه اين است كه به نظر ميرسد نه دولت ايران و نه سفارت بريتانيا تا زماني كه قزاقها به چند مايلي شهر نرسيده بودند، هيچ كدام خبر نداشتند كه قزاقها به منظور تصرف پايتخت حركت كردهاند و اين در حالي است كه نيروهاي مستقر در قزوين (قرارگاه نيروهاي بريتانيا در شمال ايران) تحت فرماندهي افسران بريتانيايي هستند و شهر را به همراه تجهيزات نظامي اين كشور ترك كردند و پس از گذشت چهار روز و پشت سر گذاشتن صد مايل به دروازههاي تهران رسيدند اين دو شهر با خطوط تلفن و تلگراف با هم در ارتباط هستند و همچنين در هر دو شهر، ايستگاههاي راديويي بيسيم در اختيار انگليسيها است). همه اين اتفاقات كاملاً حساب شده و از پيش تعيين شده پيش رفت و كاملاً مشخص است كه بدون تباني و سازش، هرگز چنين امري محقق نميگرديد... اندكي پس از نيمه شب بيستم فوريه، قزاقها وارد تهران شدند. نيروهاي ژاندارمري كه موظف به حفاظت از پايتخت و مناطق داخلي كشور هستند نيز به قزاقها پيوستند. شاه يكي از افسران سوئدي را به منظور متوقف ساختن قزاقها در خارج از پايتخت، متصدي هنگ مركزي سربازها كرد. اما اين افسر متوجه شد كه سربازها نيز به قزاقها پيوستهاند. سه گلوله توپ و چند گلوله هوايي نيز شليك شد. تنها نيروهاي پليس در مقابل اين عده مقاومت كردند. در اداره مركزي پليس پيش از دستگيري تمام نيروهاي پليس، دو نفر كشته شدند. به هر حال، به نظر ميرسد
كودتا بدون خونريزي به پايان رسيده است. به زودي روشن شد كه تمام چهرههاي برجسته اين جنبش، ارتباط تنگاتنگي با [سفارت] بريتانيا دارند. سرگرد مسعودخان(1)، كه پيش از اين بر مسند وزارت جنگ نيز تكيه زده، از چند ماه پيش تا كنون به عنوان معاون شخصي كلنل اسميت در قزوين، مشغول به خدمت است. سرهنگ رضاخان، كه به فرماندهي نيروهاي قزاق منصوب شده است، در هنگ نظامي انگليس- ايران خدمت و در عمل براي فرمانده اين هنگ جاسوسي ميكرد. وي در چند ماه گذشته همكاري بسيار نزديكي با انگليسيها در قزوين داشته است. سيدضياءالدين، رئيسالوزرا، مالك روزنامه نيمهرسمي رعد است؛ بريتانيا حامي مالي اين روزنامه است. همانطور كه پيش از اين به اطلاع وزارتخانه رسيد، روزنامه رعد همان روزنامهاي است كه در پاييز 1919 شديداً به آمريكا، ملت و آداب و رسوم اين كشور حمله كرد. سيدضياءالدين مردي است كه سي و پنج سال از عمر وي مي گذرد. «سيد» واژهاي است كه به فرزندان پيامبر محمد اطلاق ميشود و تا پيش از كودتا سيدضياءالدين دستار سياه بر سر ميكرد كه نشانه سيد بودن او بود؛ اما پس از آن «كلاه» سياه كه سرپوش معمول مردم ايران است، بر سر ميكند. وي يكي از ايرانيان پر توان و استثنايي است. ضياءالدين معاون مورد اعتماد وثوقالدوله بود؛ اكنون نيز همه مردم ميدانند انگليسيها روزنامه او را تأمين مالي كرده و شخصاً نيز از بريتانيا وجوهي را دريافت ميكند؛ اما با اين حال، بعضي از مردم كم و بيش نسبت به تلاشهاي سيدضياءالدين خوش بين هستند و گمان ميكنند كه وي در صدد تشكيل دولتي شايستهتر در اين كشور است.» كالدول اضافه ميكند: «يك يا دو روز پس از كودتا شاه رسماً سيدضياءالدين را با اختيارات تام به رياست وزرا منصوب كرد. حكومت نظامي مجدداً با شدت و حدّت هر چه تمام تر اجرا شد. همچنان قزاقها به نيروي پليس اعتماد نداشته و در هر يك از ايستگاههاي پليس نيروهاي قزاق نيز مستقر شدهاند. تا چند روز پس از كودتا ارتباطات داخلي توسط پست يا تلگراف ممنوع بود و هيچ روزنامهاي اجازه انتشار نداشت. با اين حال، پس از يك هفته اين محدوديتها برداشته و روزنامه ايران به عنوان روزنامه رسمي اجازه انتشار يافت. تجمع مردم حتي در منازل شخصي همچنان ممنوع بوده و
1) مسعود كيهان، معروف به ماژور مسعودخان از فعالان كودتاي 1299 و وزير جنگ (1272-1345)
انتشار هرگونه انتقاد از دولت نيز قدغن ميباشد.» (1)
بريتانيا هرگونه دخالت و اطلاع از اين كودتا را صريحاً رد كرد. به عنوان مثال در گزارش پرسش و پاسخ مجلس عوام به تاريخ دوشنبه 28 فوريه 1921 ميخوانيم:
دريابان كنورثي(2)از نخستوزير چنين سؤال كرد: آيا دولت اعليحضرت در كودتاي قزاقها براي سرنگوني دولت ايران، هيچگونه دخالتي داشته است؛ آيا تجهيزات و دستمزد اين قزاقها توسط دولت اعليحضرت فراهم شده؛ و رويكرد دولت اعليحضرت نسبت به اين اقدام چيست؟ آقاي سِسيل هارمزورث: از آنجا كه اين سؤال پاسخي نسبتاً طولاني دارد، با كسب اجازه از نمايندگان محترم حاضر در جلسه، آن را در گزارش رسمي منتشر خواهم ساخت.» گزارش رسمي: «يگانهاي مختلف قزاق، كه تمام نيروهاي آن ايراني هستند تحت فرماندهي افسران ايراني از قزوين به سمت تهران حركت كرده و در بيست و يكم فوريه اندكي پس از نيمه شب وارد پايتخت شدند. افسر ايراني اين نيروها اذعان داشت كه قزاقهاي ايراني، كه تجربه رويارويي با بلشويكها را داشتند، از اين كه دولتي بيكفايت جايگزين دولت بيكفايتتري ميشود، خسته شدند. دولتهايي كه نتوانستند از پيشروي بلشويكها جلوگيري به عمل آورند و به دليل اهمال كاري ايشان، نيروهاي بريتانيا نيز از ايران خارج شدند. قزاقها وفاداري خود را به شاه اعلام كرده، اما تصريح كردند مشاورين شيطان صفتي را كه اعليحضرت را احاطه كردهاند، كنار خواهند زد. افسران ارشد قزاقها، حسننيت خود را درباره اتباع خارجي ابراز داشته و تأكيد كردند جاي هيچ نگراني و ترس براي اتباع خارجي نيست. از آنجا كه هيچ نيروي نظامي مانع ورود آنها به شهر نشد، قزاقها به راحتي شهر را تصرف كردند، ادارات دولتي را تحت كنترل خود درآورده و خيابانها را قرق كردند. ژاندارمري و پليس محلي به ايشان پيوسته و نظم و آرامش در شهر
برقرار شد. طبيعي است كه به دنبال اين اقدامات، دولت سپهدار سقوط كرد و رئيسالوزرا به سفارت اعليحضرت شاهنشاهي بريتانيا پناه آورد. اما متعاقباً وادار به ترك سفارت شده و به وي اطمينان داده شد كه مورد تعرض قرار نخواهد گرفت. انقلابيون تا اين تاريخ دست به تشكيل دولت نزدهاند، اما بسياري از مقامات برجسته كشوري را دستگير كردهاند. بازار تعطيل شده و در بيست و دوم فوريه شهر در آرامش كامل فرو رفته است. دولت اعليحضرت شاهنشاهي بريتانيا هيچ دخالتي در اين امور نداشته و هيچ مسئوليتي را در قبال اعمال قزاقهاي ايراني بر عهده نميگيرد. كمك هزينههايي كه بريتانيا براي حفظ و نگهداري از اين نيروها پرداخت ميكرد، در مي سال 1920 متوقف شده است. دولت اعليحضرت نسبت به قزاقها موضع بيطرفانه اتخاذ كرده است. (1)
والاس اسميت موري، كاردار سفارت آمريكا، در يكي از گزارشهاي سال 1925 نظر خود را در مورد انكار دولت انگليس در هرگونه دخالت در كودتا را چنين تفسير ميكند: «نيروي نظامي فعلي ايران مبدأ و سرچشمه خاص خود را دارد؛ همانطور كه وزارتخارجه مطلع است، اين نيرو در زمان كودتاي 21 فوريه 1921 سيدضياءالدين به وجود آمد؛ زماني كه رهبران كودتا 800 قزاق را به فرماندهي سرهنگ رضاخان راهي تهران كرده و حكومت متزلزل سپهداراعظم را سرنگون كردند. (جناب آقاي بالفور در كتاب خود تحت عنوان وقايع اخير در ايران شمار اين قزاقها را 2500 نفر ذكر ميكند). در واقع هنگ قديمي قزاقها كه پس از اخراج افسران روسي، به فرماندهي افسران انگليسي در قزوين مستقر شد، به سختي ميشود باور كرد كه كودتا بدون اطلاع و رضايت سفارت بريتانيا اجرا شده است. علاوه بر اين، كلنل گلروپ فرمانده ژاندارمري تهران و جنرال وستداهل فرمانده نيروهاي پليس، در شب پر حادثه 21-20 فوريه به نيروهاي خود دستور دادند از قرارگاههاي خود خارج نشوند. در پي اين خوشخدمتي، دولت بريتانيا به دليل «وفاداري به منافع بريتانيا در ايران» ايشان را مفتخر به دريافت نشان G.C.M.G كرد. اين وقايع بيش از پيش ايرانيان را به دخالت بريتانيا مظنون كرد و آنها را مطمئن ساخت كه اين كودتا خود به خود صورت نگرفته است.
1) گزارش اسكينر و ضميمه، شماره 4316، 1184/00. 891، مورخ10 مارس 1921
جداي از وقايع مذكور، سيدضياءالدين پس از اينكه زمام قدرت را به دست گرفت، عليرغم اينكه وي به دلايل سياسي ميبايست توافقنامه انگليس- ايران را «باطل اعلام مي كرد»، در پي عملي كردن آن بود و با عزت و احترام فراوان با هيأتهاي نظامي و اقتصادي انگليسي برخورد كرد؛ اين رفتار مؤيد اين بود كه او نيز يكي از عوامل بريتانيا است.» (1)
نقش بريتانيا در كودتا، در نامهاي كه ژنرال ديكسون به انگرت، كاردار سفارت آمريكا مينويسد نيز مورد بحث و گفتگو قرار گرفته است. ديكسون در سالهاي 1919-1918 بازرس كل نيروهاي نظامي در شرق ايران (پليس شرق ايران) بود و از سال 1919 تا فوريه 1921 كه به صورت ناگهاني ايران را ترك كرد، فرماندهي كميسيون نظامي توافقنامه انگليس ـ ايران را بر عهده داشت:
مفتخرم به ضميمه اين گزارش، اطلاعات محرمانهاي را براي وزارتخارجه ارسال كنم: رونوشتي از نامه محرمانهاي كه ژنرال ديكسون، به تاريخ 6 ژوئن 1921 خطاب به اين جانب نگاشته است؛ نامه ژنرال ديكسون به لرد كرزن به تاريخ 14 مي 1921 و نامه جان ال. كالدول، آخرين وزيرمختار آمريكا در تهران، به ژنرال ديكسون كه در تاريخ 1 مارس 1921 نگاشته شده است. از مقامات وزارتخارجه خواهش دارم به اظهارات كلنل اسميت (كه در صفحه دوم نامه ژنرال ديكسون به اينجانب آمده است) توجه ويژه مبذول دارند. به گفته ژنرال ديكسون وي يكي از افسران انگليسي است كه نيروهاي قزاق در قزوين را سازماندهي كرد و به سمت تهران به حركت درآورد و موجبات سرنگوني دولت را فراهم آورد. منظور از «اسمارت» در اين نامه، آقاي دبليو. اي. اسمارت است؛ وي دبير امور شرقي در سفارت بريتانيا در تهران است. عبارت «هيگ و همكاران» به سرهنگ دوم تي. دبليو. هيگ و افراد زير اشاره دارد: سرهنگ دوم ويكهام، رايزن وقت سفارت بريتانيا؛ آقاي هاوارد، وابسته نظامي وقت و قنسول فعلي بريتانيا در تهران؛ و شمار
1) گزارش موري، شماره 952، 1346/00. 891، مورخ6 مارس 1925
ديگري از مردان انگليسي كه خواهان تأثيرگذاري و فعاليت هستند. آقاي نرمن، وزيرمختار بريتانيا، كه شايع شده است درصدد كنارهگيري است، يك روز بعد از كودتا به اينجانب اطمينان داد كه به هيچ وجه از اين كودتا اطلاع نداشته است... نامهاي كه به لرد كرزن نوشته شده به خوبي اوضاع ايران و به ويژه فعاليتهاي بريتانيا را تشريح ميكند و صراحت ستودني آن با جو محرمانهاي كه بسياري از مقامات بريتانيا در اينجا به وجود آوردهاند، كاملاً در تضاد است. از آنجا كه ژنرال ديكسون در گفتگوهاي خود كاملاً صريح است، مقامات بريتانيا در ايران به اين نتيجه رسيدند كه او اطلاعات محرمانه دولت انگليس را در اختيار سفارت آمريكا ميگذارد و اين امر در نهايت باعث انفصال او از كار شد (اين مطالب در صفحه پنجم نامه ديكسون به لرد كرزن ذكر شده است).
نامه ديكسون به انگرت:
لندن، 6 ژوئن 1921؛ مدتي است كه درصدد نوشتن نامهاي به شما هستم... اميدوارم نامهاي كه براي شما مينويسم از بمبئي دريافت كنيد و دستگاه سانسور سيدضياءالدين و همكارانش به اين نامه دسترسي پيدا نكنند!... زماني كه در كرمانشاه بودم، در ديدار با صارمالدوله، والي استانهاي غربي مدت زيادي به گفتگو با يكديگر نشستيم. صارمالدوله ميدانست كه سيدضياء در پي «دستگيري» او است و به همين دليل دست به اقداماتي پيشگيرانه زد. اما ترديد داشتم كه اين اقدامات مؤثر واقع شود؛ حدسم درست بود و زماني كه به لندن رسيدم خبر رسيد كه عوامل سيدضياء، صارمالدوله و قوامالسلطنه را دستگير كردهاند.» ديكسون ميافزايد: «زماني كه به قزوين رفتم در ديدار با كلنل اسميت، وي اقرار كرد كه او نيروهاي قزاق را سازماندهي و به سمت تهران اعزام كرده است. وي همچنين اعتراف كرد كه سفارت بريتانيا در تهران كاملاً از اين جريان با خبر بوده است. وي از دخالت آقاي نرمن چيزي نگفت، اما اعتراف كرد كه اسمارت در اين قضيه بيتأثير نبوده است... اسميت مردي است كه اختيار زبان خود را ندارد و من از اين نقطه ضعف بسيار منتفع شدهام. به عنوان مثال وي به هراس سيدضياء از رضاخان اشاره كرد و گفت كه وي به منظور در دست گرفتن اوضاع و كنترل اين مرد، به تهران اعزام شده است. اسميت مطمئن بود كه از پس اين كار برآمده، اما من
خنديدم و گفتم حتماً همينطور است و رضاخان نيز او را به «يك فنجان قهوه» دعوت كرده است! در يكي از روزنامههاي فرانسوي مطلبي خواندم كه در آن ادعا شده بود سيدضياء مجبور است در پناه نيروهاي قزاق از ايران خارج شود چرا كه قدرت در دستان رضاخان است!... وقتي به انگلستان رسيدم به وزارت خارجه رفته و در آنجا ميان من و اُليفانت، رئيس بخش امور شرقي وزارتخانه، گفتگوي پر سر و صدايي درگرفت. تا آنجا كه به ياد دارم تا آن زمان چنين برخورد گستاخانهاي با من نشده بود... با اين حال خود را كنترل كرده و چيزي نگفتم... سپس مستقيماً به لرد كرزن گزارش داده و اين نامه را ضميمه گزارش خود كردم. پس از ده روز كه پاسخي دريافت نكردم فرصتي پيش آمد كه به وزارتخانه بروم. در آنجا بر خلاف گذشته، با برخوردي كاملاً متفاوت مواجه شدم و عزت و احترام آنان مرا بسيار شگفتزده كرد. در پايان وزير خارجه طي نامهاي از خدمات من در ايران تشكر كرد.
در بخشي از نامهاي كه به كرزن نوشته شد، چنين ميخوانيم:
در ارتباط با كودتاي اخير... تا مدتي مردم ايران به دست داشتن من در اين كودتا مظنون بودند و انكارهاي من در ابتدا به هيچ وجه مورد قبول واقع نميشد. سيدضياءالدين به دليل اضطرابي كه در سركوب كردن مخالفتها به او دست داده است، نه تنها ثروتمنداني را كه ميتوانست از آنها باج بگيرد دستگير كرده، بلكه رهبران مردمي و ناسيوناليستها را نيز روانه زندان كرده است چرا كه از مخالفت آنها با عملكرد غير قانوني خود واهمه دارد... تلاشهاي من براي رد هرگونه دخالت در كودتا، با بن بست مواجه شد و عموم مردم ايران معتقدند كه اين يك كودتاي انگليسي است؛ اين نتيجهگيري از دو اصل نشأت ميگيرد. اول اينكه شمار زيادي از نيروهاي قزاق به صورت مخفي از قزوين به تهران حمله كردند. قزوين شهري است كه افسران انگليسي در آن مستقر هستند. مردم ايران از اين مسئله متعجبند كه اين تعداد نيروي قزاق چگونه توانستند بدون اينكه توجه انگليسيها را به خود جلب كنند از قزوين خارج شوند. اين در حالي است كه سه ماه پيش، زماني كه افسران روسي از ايران اخراج شدند، تعدادي از اين افسران تلاش كردند به همراه شمار بسيار اندكي از قزاقها به سمت تهران حركت كنند، اما بريتانيا به
سرعت متوجه شد و حركت آنها را عقيم گذاشت. دومين مسئلهاي كه شك مردم ايران را برانگيخته اين است كه پوتين قزاقهايي كه تهران را فتح كردند از انبار مهمات انگليس در قزوين تأمين شده است. دلايل ديگري هم ذكر شده است، اما اصل و اساس صحيحي ندارند. بنده نيز از همكاري كلنل اسميت در كودتا خبر نداشتم و زماني كه تهران را ترك كردم از زبان خود او اين مسئله براي من روشن شد.» اظهارات ديكسون در مورد فرمانده نظامي كودتا از اين قرار است: «رضاخان، فرمانده نظامي سيدضياء، مردي است كه به خوبي او را ميشناسم. وي در نابسامانيهاي سال 1918 به يكي از فرماندهان خود به نام كلنل كلرژه، خيانت كرد(1)؛ بهار گذشته، زماني كه مسئله سازماندهي مجدد نيروهاي قزاق در قالب يك ارتش متحد الشكل، به مسئلهاي جدي تبديل شد، وي پيشنهاد خيانت به افسران روسي خود را پيش كشيد. چندي پيش كه به قزوين سفر كردم، كلنل اسميت به من خبر داد كه سيدضياء از قدرت رو به افزايش رضاخان به شدت هراس داشته و از او درخواست كرده است براي كنترل رضاخان تدابيري بيانديشد.» در پاراگراف يكي مانده به آخر اين نامه چنين ميخوانيم: «احساس ميكنم نميتوانم اين نامه را بدون پرداختن به مسئلهاي ديگر به پايان برسانم. در مدتي كه در تهران مشغول به خدمت بودم، متهم شدم كه روابط سياسي نامناسبي با سفارت آمريكا برقرار ساختهام. اين اتهامات هم بنده و هم وزيرمختار آمريكا را بسيار ميآزارد. اين حقيقت دارد كه در آن زمان به آقاي كالدول، خانواده وي و ديگر اعضاي سفارت آمريكا بسيار نزديك بودم. در پي همين دوستي به تدريج متقاعد شدم مادامي كه ما بدون هيچ غرضي به نفع مملكت ايران تلاش ميكنيم، ميتوانيم روي كمك و همكاري با ارزش آمريكاييها حساب كنيم. ايشان از يك طرف در ميان مليّون ايران نفوذ داشته و از سوي ديگر به كمك ميسيونرهاي آمريكايي تشكيلات آموزشي بسيار خوبي را فراهم ساختند كه در نتيجه اميد ميرفت به كمك يكديگر ارتش متحدالشكل ايران را سامان دهيم. به ضميمه همين گزارش، رونوشتي از نامة
1) رضاخان كه در آن زمان معاون آترياد قزاق مستقر در همدان بود به همكاري رئيس خود و با كمك انگليسها عليه كلنل كلرژه كه فرمانده كل قزاقها بود كودتا كردند و او را بركنار نمودند
آقاي كالدول كه هنگام خروج از ايران به دست بنده رسيد براي شما ارسال ميكنم. ايشان اجازه فرمودند مقامات كشور خود را از مفاد آن آگاه سازم. (1)
كودتاي 21 فوريه 1921 افسر گمنامي به نام رضا را وارد عرصه سياست كرد. وي در 22 فوريه 1921 دو «اعلاميه» منتشر ساخت. بيوگرافي كوتاهي كه در آوريل سال 1923 آماده شد، پيشزمينه خوبي از رضا شاه پهلوي آينده ارائه ميكند: «در سال 1876 در سوادكوه مازندران در خانوادهاي فقير متولد شد. پدرش ايراني و مادرش از مهاجرين قفقازي بود كه زادگاه او پس از توافقنامه تركمنچاي به دست روسها افتاد (1828). در 16 سالگي وارد ارتش شد و مدارج نظامي را يكي پس از ديگري پشت سر گذاشت تا اينكه در نهايت در هنگ قزاقها به درجه كلنلي ارتقا يافت. وي قادر است به روسي و تركي صحبت كند ولي در مجموع بيسواد است. در كودتاي 21 فوريه 1921 به عنوان فرمانده نيروهاي نظامي كه به سمت تهران حركت كردند انتخاب شد. سيدضياء و ديگر رهبران جنبش اميدوار بودند به محض اينكه رضا اهداف ايشان را عملي ساخت، ميتوانند از شر او خلاص شوند. اما وي نه تنها در برابر تلاشهاي ايشان ايستادگي كرد و از جايگاه فرماندهي خود كنار نرفت، بلكه با بركنار كردن وزير جنگ (26 آوريل 1921) شخصاً وزارت جنگ را بر عهده گرفت و با اين كار اميد رهبران كودتا را به يأس تبديل كرد. سپس سيدضياء را سرنگون كرد (مي 1921) و از آن زمان تاكنون در مسند وزارت جنگ بانفوذترين عضو كابينه ميباشد.» (2)بعد از اينكه رضاخان، شاه ايران شد، روزنامههاي خارجي با اشاره به طبقة اجتماعي پايين او، ماجراهاي ديپلماتيك فراواني را به وجود آوردند. علاوه بر اين بريتانيا با درج مقالات خبري و اشاره به اصالت رضا شاه، به راحتي ميان ايران و ديگر كشورها- خصوصاً ايالات متحده- تنشهاي ديپلماتيك به وجود ميآورد. همچنين از آنجا كه رضا «تقريباً بيسواد» بود، كاملاً مشخص است كه «اعلاميه رضاخان ميرپنج به تاريخ 22 فوريه 1921» توسط
اربابان او تهيه شده است. در اين اعلاميه ميخوانيم:
حكم ميكنم: ماده اول- تمام اهالي شهر تهران بايد ساكت و مطيع احكام نظامي باشند. ماده دوم- حكومت نظامي در شهر برقرار و از ساعت هشت بعد از ظهر غير از افراد نظامي و پليس مأمور انتظامات شهر كسي نبايد در معابر عبور نمايد. ماده سوم- كساني كه از طرف قواي نظامي و پليس مظنون به مخل آسايش و انتظامات واقع شوند، فوراً جلب و مجازات سخت خواهند شد. ماده چهارم- تمام روزنامهجات، اوراق مطبوعه تا موقع تشكيل دولت به كلي موقوف و بر حسب حكم و اجازه كه بعد داده خواهد شد، بايد منتشر شوند. ماده پنجم - اجتماعات در منازل و نقاط مختلفه بكلي موقوف، در معابر هم اگر بيش از سه نفر گرد هم باشند با قوه قهريه متفرق خواهند شد. ماده ششم- و در تمام مغازههاي شراب فروشي و عرق فروشي، تأتر و سينما فوتوگرافها و كلوپهاي قمار بايد بسته شود و هر مست ديده شود به محكمه نظامي جلب خواهد شد. ماده هفتم - تا زمان تشكيل دولت تمام ادارات و دوائر دولتي غير از اداره ارزاق تعطيل خواهند بود. پستخانه و تلگرافخانه و تلفونخانه هم مطيع اين حكم خواهند بود. ماده هشتم- كساني كه در اطاعت از مواد فوق خودداري نمايند به محكمه نظامي جلب و به سختترين مجازاتها خواهند رسيد. ماده نهم- كاظمخان(1)به سمت كمانداني شهر انتخاب و معين ميشود و مأمور اجراي مواد فوق خواهد بود. (امضا)، رئيس ديويزيون قزاق اعليحضرت اقدس شهرياري و فرمانده كل قوا. (رضا)
اعلاميه ديگري كه در 22 فوريه منتشر شد از اين قرار است:
ما پايتخت را تسخير نكردهايم، زيرا نميتوانستيم اسلحه خود را در جايي بلند كنيم كه شهريار اقدس و تاجدار ما حضور دارد. فقط به تهران آمديم كه معني حقيقي سرپرستي مملكت و مركزيت حكومت بدان اطلاق گردد. حكومتي كه در فكر ايران باشد، حكومتي كه فقط تماشاچي بدبختيها و فلاكت ملت خود واقع نگردد. حكومتي كه تجليل و تعظيم قشون را از اولين سعادت مملكت بشمار آورد، نيرو و راحتي قشون را يگانه راه نجات مملكت بداند. حكومتي كه بيتالمال مسلمين را
1) كلنل كاظمخان سياح از افسران ژاندارمري و متحد رضاخان در روز كودتا (1274-1349)
مركز شقاوتها، كانون مظالم و قساوت نسازد. حكومتي كه در اقطار سرزمين آن هزارها اولاد مملكت از گرسنگي و بدبختي حيات را بدرود نگويند. حكومتي كه ناموس و عصمت گيلاني [تبريزي، كرماني] را با خواهر خود فرق نگذارد. حكومتي كه براي زينت و تجمل معدودي، بدبختي مملكتي را تجويز ننمايد. حكومتي كه بازيچه دست سياسيون خارجي نباشد. حكومتي كه براي چند صد هزار تومان قرض هر روز آبروي ايران را نريزد و مملكت خود را زير بار فروتني نبرد. ما سرباز هستيم و فداكار حاضر شدهايم براي انجام اين آمال خود را نثار نمائيم و غير از قوت و عظمت قشون براي حفظ شهريار و وطن مقدس آرزوئي نداريم؛ هر لحظه چنان حكومتي تشكيل شود و موجبات شرافت وطن، آزادي، آسايش و ترقي را عملاً نمودار سازد و با ملت نه مثل گوسفند زبان بسته رفتار نمايد بلكه به معني واقعي ملت بنگرد، آن لحظه است كه ما خواهيم توانست به آتيه اميدوار بوده و چنانچه نشان داديم وظيفه مدافعه وطن را ايفا نمائيم، با تمام برادران نظامي خود، ژاندارم، افواج پليس كه آنها هم با دلهاي دردناك شريك فداكاري اردوي قزاق بودند، كمال صميميت را داشته و اجازه نخواهيم داد كه دشمنان سعادت قشون، بين ماها تفرقه و نفاق بيافكنند؛ همه شاه پرست و فداكار وطن، همه اولاد ايران، همه خدمتگذار مملكت هستيم. زنده باد شاهنشاه ايران؛ زنده باد ملت ايران، پاينده باد ملت ايران قوي و باعظمت باد قشون قزاق دلاور ايران. (امضا) رضا، رئيس دويزيون قزاق اعلي حضرت شهرياري و فرمانده كل قوا. (رضا) (1)
رهبران كودتا بلافاصله دستور دستگيري شمار زيادي از متنفذين شهر را صادر كردند. كالدول اوضاع را چنين تشريح ميكند: «از آنجا كه اوضاع و احوال آينده غيرقابل پيشبيني بود، در چند روز اول پس از «فتح» تهران، شور و هيجان مفرطي بر شهر حاكم شد. بلافاصله معلوم شد كه اوضاع تحت كنترل سيدضياءالدين است و او
1) گزارش كالدول و ضمائم، 911117. 891، مورخ 5 مارس 1921
حوادث شهر را جهتدهي ميكند. اولين كاري كه بدان پرداخته شد، دستگيري افراد سياسي بود؛ خصوصاً آن عدهاي كه به مدد جايگاه سياسي خود مال فراواني اندوخته بودند. همچنين افراد ضعيفتري كه آزادي آنها براي دولت فعلي ايجاد دردسر ميكرد، دستگير شدند؛ از ميان اين افراد، عدهاي صرفاً دشمنان شخصي رئيسالوزرا بودند. ظاهراً دليل عمده اين دستگيريها، تأمين بودجه مصارف و مخارج عمومي بود. با اين حال دشوار به نظر ميرسد كه چنين منبعي بتواند نيازهاي دولتي را برآورده سازد. حتي ثروتمندترين مردم ايران قادر به پرداخت پول نقد نميباشند؛ مردم ايران عملاً هيچ شناختي از اوراق بهادار نداشته و قسمت اعظم دارايي افرادي كه دستگير شدهاند، مستغلات و اموال غيرمنقول مي باشد. تقريباً تمام اين اموال و دارائيها كه در همين مملكت قرار دارند، در عمل يكجا به دولت واگذار ميشوند؛ چه دولت آنها را مصادره كند و چه با قرار دادن وثيقه مورد قبول، پرداخت آنها به آينده موكول گردد. وجهي كه در عمل از اين طريق كسب ميشود، حتي مصارف و مخارج ضروري يك سال دولت را كفاف نميكند و چنانچه دولت علاقمند به ادامه حيات خود باشد، اين درآمد در مقابل درآمدي كه از طرق ديگر ميتواند كسب كند، بسيار ناچيز به نظر ميرسد. با اين حال تا زماني كه تمام دارائيهاي ممكن استخراج گردد، فشار دولت به ثروتمندان ادامه خواهد يافت. با اينكه تعداد ثروتمندان ايران بسيار اندك است، اما بسياري از اين افراد زماني كه در سمتهاي دولتي مشغول به خدمت بودند، اموال فراواني را انباشتند، لذا رژيم فعلي به منظور صيانت از خود درصدد است مازاد اموال اين افراد را ضبط كند... شاهزاده فرمانفرما، والي استان فارس (در جنوب ايران) يكي از اولين افرادي بود كه دستگير و چيزي نزديك به چهار ميليون دلار از او مطالبه شد. شايعههاي زيادي در رابطه با دستگيري او وجود دارد. از آنجا كه او در ميان مردم به حمايت از بريتانيا شهره بود و در جنوب ايران همكاري همه جانبهاي با اين كشور داشت، دستگيري او تعجب همگان را برانگيخت. بنابراين انتظار ميرفت كه سفارت بريتانيا مانع چنين رويدادي شود، اما ظاهراً اين سفارت در حمايت از بسياري از هواداران خود هيچ اقدامي نكرده است. سپهدار اعظم كه در زمان كودتا رئيسالوزرا بود، از جانب وزيرمختار بريتانيا حمايت شد؛ اين در حالي است كه تمام اعضاي كابينه دستگير و روانه زندان شدند. از ميان افرادي كه دستگير و مبالغ هنگفتي از ايشان مطالبه شده است ميتوان به اين افراد
اشاره كرد: شاهزاده نصرتالدوله (فيروز) پسر فرمانفرما، وزير خارجه وثوقالدوله كه به تازگي از سفر دو ساله خود به اروپا بازگشت (در اين سفر يكي از همراهان شاه بود)؛ وي در اين سفر بسيار مورد احترام و توجه خانواده سلطنتي بريتانيا و ديگر كشورها قرار گرفت، دو ميليون دلار؛ پسر ديگر فرمانفرما، شاهزاده سالارلشگر، وزير جنگ در كابينه پيشين، يك ميليون دلار؛ عينالدوله، رئيسالوزراي پيشين، دو ميليون دلار؛ سعدالدوله، رئيسالوزراي پيشين، پانصد هزار دلار؛ سپه سالار، رئيسالوزراي پيشين، سه ميليون دلار. شمار ديگري از مقامات كابينه پيشين و همچنين چهرههاي برجسته شهر به اتهام توطئهچيني عليه شاه دستگير شدند. اما در واقع اين افراد به منظور امنيت جايگاه و صيانت از زندگي سياسي رئيسالوزراي فعلي روانه زندان شدند. از اين ميان ميتوان به چهرههاي زير اشاره كرد: ممتازالملك، وزيرمختار سابق در واشنگتن؛ مستشارالدوله و ممتازالدوله، از مقامات كابينه پيشين؛ ميرزايانس، نماينده ارامنه در مجلس؛ سيدحسن مدرس، يكي از نمايندگان بانفوذ و برجسته مليّون در مجلس. معينالتجار رئيس اتاق بازرگاني و تجار تهران (كه در سال 1919 به قزوين تبعيد شده بود)، با پرداخت يك ميليون دلار آزاد شد. وي بخشي از اين مبلغ را از دارايي خود و بخش ديگر آن را با دادن رسيد به دولت، پرداخت كرد. لازم به ذكر است افرادي چون مشيرالدوله، مستوفيالممالك (هر دوي آنها به عنوان رئيسالوزراهاي صادق شناخته ميشوند)، مؤتمنالملك، حكيمالملك و افراد ديگري كه در اين جرگه جاي ميگيرند، دستگير نشدند. همچنين هيچ يك از بختياريها دستگير نشدند؛ اين در حالي است كه بارها خيانت و عدم صداقت اين افراد به اثبات رسيده است.» (1)
در گزارشي به تاريخ 13 دسامبر 1924، موري در مورد دستگيري و آزادي فيروز و فرمانفرما چنين مينويسد: «پس از سقوط كابينه وثوقالدوله، فيروز همچنان در اروپا به سر مي برد... وي در 7 فوريه 1921 مخفيانه به تهران بازگشت، بنابراين گمان مي رفت به كمك سفارت بريتانيا وي را جانشين رئيسالوزراي وقت سپهدار اعظم، كنند. سپهدار اعظم خود نيز جانشين فرد بزدلي به نام مشيرالدوله شده بود كه هيچ نوع موفقيت در به اجرا گذاشتن توافقنامه ايران– انگليس نداشته. شاهزاده فيروز به تلخترين اهانت
1) گزارش فصلي كالدول، شماره 11، 1196/00. 891، مورخ5 آوريل 1921
ممكن در زندگي خود مجازات شد. در 21 فوريه همان سال، يك هنگ از قزاقهاي ناراضي، كه تحت فرمان كلنل اسميت در قزوين مستقر بودند، به فرماندهي رضاخان و با تأييد سيد ضياءالدين و احتمالاً سفارت بريتانيا، تهران را به اشغال خود درآورده، سپهدار را از كار بركنار كردند و سيدضياء را به رياست وزرا برگزيدند. در ميان كساني كه دستگير شدند، شاهزاده فيروز نيز به چشم ميخورد كه تا ماه مي همان سال در زندان به سر برد. بسياري بر اين باورند كه بريتانيا خود اجازه دستگيري فرمانفرما و شاهزاده فيروز را صادر كرده است. اين دو از قدرتمندترين هواداران بريتانيا هستند. به نظر ميرسد بريتانيا با اين كار در پي اين بود كه ثابت كند هيچگونه دخالتي در كودتاي سيد ضياء نداشته است. شكي نيست كه بريتانيا در اين قضيه دست داشته است؛ فرماندهي كلنل اسميت در قزوين و همچنين پيوستن ستوان هيگ به عنوان «مستشار» به سفارت بريتانيا و ديدار او با قزاقها در نزديكي كرج، حاكي از دخالتهاي اين كشور است؛ با اين حال، نميتوان باور كرد كه شاهزاده فيروز در چنين موقعيتي دست به اقدامي عليه خواستههاي ايشان بزند. توجيهي كه از نظر بنده منطقي و مستدل به نظر ميرسد، از جانب كساني ارائه شده است كه با اوضاع و احوال آن زمان به خوبي آشنا هستند؛ بريتانيا به دستگيري و تحقير شاهزاده فيروز رضايت داد به اين دليل كه وي پس از دريافت رشوهاي كلان در انجام مأموريت خود يعني اجراي نقشهها و سياستهاي بريتانيا در ايران، شكست خورد. با اين حال بريتانيا تنها به تحقير آنها بسنده كرد و اجازه نداد كه سيد ضياء خواسته خود را عملي كند؛ سيدضياء بدون ترديد درصدد بود تمام زندانيان خود را اعدام كند. بريتانيا با دستآويز قرار دادن نشانهاي سلطنتي شاهنشاهي بريتانيا، مانع اعدام شاهزاده فرمانفرما و پسر او شد. شاهزاده فيروز و همچنين پدر وي، مفتخر به دريافت نشان G.C.M.G شدهاند. به هر حال انتقام جويي بريتانيا تأثير خود را داشت. از روزي كه وي از زندان آزاد شده است، حيثيت و اعتبار او كاملاً در هم شكسته است. عوامالناس ايران بر اين باورند چنانچه يك شخصيت بزرگ ايراني دستگير و زنداني شود، آبرو و حيثيت او از بين ميرود. در نظر اين مردم، زندان جايگاه مردم فقير و ضعيف است.» (1)
1) گزارش موري، شماره 787، 181/9111. 701، مورخ13 دسامبر 1924
گزارش مطبوعات در مورد دستگيرشدگان حاوي اطلاعات مفيدي است. [روزنامه] ايران در 30 مارس 1921 مينويسد: «مصدقالسلطنه، والي فارس، كه خود را يك ليبرال ميداند، پس از با خبر شدن از كودتا در تهران، منصوب شدن سيد ضياء به رياست وزرا، انتشار بيانيه وي و دستگيري فرمانفرما و پسرش به شدت عصباني شد؛ به ويژه خبر دستگيري عمو و پسر عموي وي بسيار او را ناراحت كرد. وي اذهان ملاكين اين منطقه را مسموم ساخته و به ايشان گفته رئيسالوزرا در پي استقرار رژيمي بلشويكي در مملكت است. وي دامنه اغتشاشات خود را افزايش داده و بيش از پيش به نارضايتي عمومي دامن ميزند. وي ميكوشد حكومت مركزي را وحشتزده كند تا از اين طريق اقوام خود را آزاد سازد.» روزنامه ايران در 24 آوريل مدعي مي شود فيروز، صارمالدوله والي كرمانشاه و مفخمالملك والي همدان عليه رهبران كودتا توطئهچيني كردهاند: «به منظور تحقق چنين هدف شرمآوري، نصرتالدوله، وزير خارجه پيشين، در يكي از منازل كرمانشاه، حجم انبوهي از سلاح و مهمات گردآوري كرد. خوشبختانه نقشه شوم آنها برملا شد و به دستور رئيسالوزرا، سرگرد محمودخان نصرتالسلطنه، مفخمالملك و تمام همكاران آنها را دستگير كرد؛ و به خيانت و خدعه آنها پايان بخشيد.» روزنامه ايران در پنجم آوريل دستگيري قوامالسلطنه را اين چنين گزارش ميكند: «گزارشهاي مكرري كه از خراسان ميرسيد حاكي از آن بود كه قوامالسلطنه، والي اين استان، به حركتهاي معاندانه و توطئهچيني عليه دولت مركزي و كودتاي اخير همچنان ادامه ميداد؛ در حالي كه اين كودتا با اهداف عالي اجتماعي و به منظور بازسازي اداري ايران، صورت گرفت. وي ميكوشيد به مدد اين تبليغات [مسموم] ثمره زحمات رعايا را به ثروت خود بيفزايد. قبل از اينكه فعاليتهاي او مثمر ثمر واقع شود يا امنيت اين استان را به خطر بيندازد، وي با تمام همراهانش، غروب روز دوم ماه آوريل دستگير شد. به دستور رئيسالوزرا، كلنل محمدتقيخان، يكي از افسران شجاع و خوشآوازه ژاندارمري، مأمور شده است آرامش را به استان خراسان بازگرداند.» روزنامه ايران در 19 آوريل دستگيري صارمالدوله را گزارش ميكند: «شاهزاده صارمالدوله (1)والي همدان و كرمانشاه، به دست نيروهاي ژاندارمري كرمانشاه دستگير شد. خيانت و دسيسهچيني
1) اكبر ميرزا صارمالدوله (1264-1354 ه ش)
او بر كسي پوشيده نيست و اخيراً با سركوب كردن رعايا، خود را بيش از پيش مفتضح كرد. وي همچنين اقداماتي معاندانه عليه دولت ترتيب داده و مبالغ گزافي را به بهانههاي واهي از خزانه دولت خارج كرد. دوستان و همكاران او نيز دستگير شدهاند و به فرمان رئيسالوزرا او را از جاده اراك به تهران منتقل خواهند كرد.» در 24 آوريل: «پس از شكلگيري حكومت فعلي در پايتخت، صارمالدوله والي كرمانشاه و دوستان و اعضاي خانواده فرمانفرما در اين استان شروع به مشوش ساختن افكار عمومي كردند. به عنوان مثال به مردم گفته بودند كه حركتهاي اخير در تهران به زودي فروكش خواهد كرد. توده مردم هيچ توجهي به گفتههاي ايشان نكردند. اين مردم سالهاي سال چشم انتظار چنين كودتايي در كشور خود بودند... پس از استقرار دولت جديد، رئيسالوزرا اعلاميه خود را براي والي اين شهر مخابره كرد تا وي آن را به اطلاع مردم برساند. صارمالدوله از اين كار سر باز زد تا اينكه خبر آن در سراسر شهر پيچيد... پسر خواجه فرج، يك تاجر يهودي، مرتكب قتل شد؛ صارمالدوله سربازان خود را براي دستگيري قاتل فرستاد؛ اما ايشان در قبال دريافت مبلغي گزاف اجازه دادند قاتل بگريزد!» اندكي بعد افراد كم اهميتتر نيز دستگير شدند. روزنامه ايران در 4 مي چنين گزارش مي كند: «ميرزاجهانشاهخان اميرافشار، سردسته ياغيان خمسه و زنجان، به دستور رئيسالوزرا توسط نيروهاي ژاندارمري و قزاق دستگير و به همراه يارانش به قزوين منتقل شد.» در ششم مي اين روزنامه گزارش ميكند كه به دستور رئيسالوزرا، امير افشار به تهران منتقل ميگردد. گزارش مطبوعات در مورد ضبط اموال نيز قابل توجه است. روزنامه ايران در 6 مارس 1921 در مورد ضبط سلاحهايي كه در اختيار فرمانفرما بود چنين مينويسد: «فرمانفرما اين اسلحهها را در باغ خود در اصفهان مخفي كرده بود. ژاندارمهاي محلي به دستور دولت مركزي سلاح و مهمات مخفي فرمانفرما را مصادره كردند.» روزنامه ايران در 12 مارس نيز گزارش ميدهد: «دولت به قزاقها دستور داده است كه اسب، قاطر و اتومبيلهاي متعلق به افراد زير را مصادره كنند: شاهزاده فرمانفرما، سپهسالاراعظم، شاهزاده نصرتالدوله، شاهزاده سالار لشگر، شاهزاده عينالدوله و ديگران. در روزهاي سخت قحطي، به قيمت جان هزاران انسان بيگناه، به اين حيوانات غذا و علوفه كافي ميرسيد بدون اينكه ذره قلب اين آريستوكراتهاي رفاهطلب به درد آيد. آنها نجات اين حيوانات را به از دست دادن نيروي كاري خود
ترجيح دادند و دوام تفريح و سرگرمي خود را با جان انسانها مبادله كردند.» ايران در 11 مارس گزارش ميكند كه حاج معينالتجار «در جمع هيأت وزرا حاضر شد و از تمام حقوق خود در ممسني اعراض كرد. ممسني يكي از ولايات مهم و پر ثمر استان فارس است كه سالانه درآمد هنگفتي را عايد دولت ميكند. وي همچنين از دعاوي خود در مورد جزيره رامهرمز و ساختمان گمرك در بوشهر دست كشيده و آنها را به دولت واگذار كرد. وي همچنين از مطالبه 150000 توماني خود از دولت و سود آن چشم پوشيد. سپس به او اجازه داده شد به خانه خود بازگردد.» ايران در 17 مارس مصادره منزل و پارك هشت بهشت در اصفهان را چنين توصيف ميكند: «اين منزل و پارك نيز همانند قريه ممسني (كه دولت آن را از چنگال معينالتجار بيرون آورد) كه آريستوكراتها آن را به زور به دست آورده بودند، توسط دولت ضبط شد. اميدواريم كه قريهها و مناطق مشابهي كه به ناحق به دست عدهاي ثروتمند افتاده است، به زودي در دست مالك اصلي آن يعني دولت قرار گيرد.» ايران در 20 مارس چنين مينويسد: «در پي مصادره بانك تومانيانس، دولت اموال وي را نيز ضبط كرد.» ايران در 30 مارس مينويسد: «شايعه تفتيش تمام خانهها توسط پليس كاملاً بياساس است.» غارت خانهها به بهانه ضبط اسلحه همچنان ادامه داشت. در همان شماره از روزنامه ايران اعلام شد كه «بيش از 500 تفنگ و نيزه قديمي از خانه اميرالدوله ضبط شد.» كمك به فقرا و ايتام بهانه ديگري براي مصادره اموال مردم بود. بر اساس گزارش 10 مي روزنامه ايران، كابينه به شهرداري تهران دستور داد كه «تمام فقرا و ايتام رها شده در خيابانها را جمعآوري كند.» اين روزنامه ميافزايد: «چهار مكان براي نگهداري از ايتام بي سرپناه در نظر گرفته شده است كه عبارتند از: منازل و پاركهاي معدلالممالك، صديقالسلطنه، اعتماد حضور و ارشكخان. دولت تلاش ميكند اين منازل و مستغلات را تعمير و قابل استفاده كند و به زودي بيش از دو هزار نفر در اين منازل استقرار خواهند يافت.» روزنامه ايران در 15 مي اعلام كرد كه «گدايي چه در ملأعام و چه به صورت مخفي» ممنوع است و تمام گدايان دستگير خواهند شد.
اندكي پس از رضا، سيدضياء نيز اعلاميهاي را منتشر ساخت. كالدول در اين باره
مينويسد: «مفتخرم به ضميمه اين گزارش ترجمه اعلاميهاي را كه رئيسالوزراي جديد، سيدضياءالدين به تاريخ 26 فوريه 1921 منتشر كرده است، براي شما ارسال كنم. چند روز پيش وي متصدي امور مردم ايران گرديد و براي اداره امور دولتي از جانب شاه اختيار تام و كامل دريافت كرد؛ همچنين سفارت بريتانيا ساعت به ساعت وي را از راهنماييهاي خود بهرهمند ميگرداند. همانطور كه در تلگرام شماره 9 به تاريخ 26 فوريه ذكر شد، رئيسالوزرا يكي از حاميان بريتانيا مي باشد و اهداف، شخصيت و پيشينه او كاملاً روشن و مشخص است؛ در مدتي كه وي سردبير روزنامه رسمي رعد بود، مواجب خود را از بريتانيا دريافت ميكرد و همو بود كه در سال 1919 در روزنامه خود بدترين توهينها را به آمريكا، مردم و آداب و رسوم اين كشور كرد. وي مردي است كه در امور سياسي هيچ تجربهاي ندارد، اما جانشين قابل اعتمادي براي وثوقالدوله بود و كسي است كه در حال حاضر از توانايي لازم برخوردار است. بسياري از نقل قولهايي كه در اين اعلاميه آمده است، تنها براي مردم ايران معنا و مفهوم دارد. در اين ميان ميتوان به عباراتي چون «ما آزاديم و آزاد باقي خواهيم ماند» و گزافهگوييهايي كه در مورد ارتش ايران صورت گرفته است، اشاره كرد. ارتشي كه از اختلاط عدهاي كارناآزموده تشكيل شده و فقط شبيه به يك هنگ نظامي است. در مورد اعلام «فسخ» توافقنامه آگوست 1919 انگليس- ايران نيز وضعيت به همين منوال است. رئيسالوزراي فعلي از آغاز مذاكرات اين توافقنامه و تا زماني كه بر مسند قدرت قرار گرفت، از آن حمايت ميكرد. بر كسي پوشيده نيست كه وي ابزاري براي اجراي سياستهاي بريتانيا است و اعلام فسخ توافقنامهاي كه هنوز به تصويب مجلس ايران نرسيده است، صرفاً يك شعار است؛ اين در حالي است كه بارها تلاش شد بدون كسب اجازه مجلس آن را عملي سازند. علاوه بر اين، تا پيش از اينكه كودتاي فعلي شكل بگيرد و جريان امور به دست سيدضياء بيفتد، سخني از توافقنامه انگليس- ايران در ميان نبود و طي چند ماه گذشته همه مردم آن را ملغي تلقي كرده و تقريباً تمام مستشاران انگليسي، خاك ايران را ترك كرده بودند؛ وزارت خارجه بريتانيا در لندن نيز اعلام كرده بود كه هيچ اميدي به عملي شدن اين توافقنامه ندارد. با اين حال، به مجرد اينكه سيدضياء بر مسند قدرت قرار گرفت، مستشاران باقي مانده بريتانيا كار خود را از سر گرفتند و با دلگرم شدن از حوادث پيش آمده به طور خصوصي اظهار اميدواري
كردند كه اكنون ميتوانند دائمي در ايران باقي بمانند.» كالدول ميافزايد: «كاملاً روشن است كه اين كودتا با حمايت انگلستان صورت گرفت و مقدمهاي براي كنترل اجباري كشور، مردم و منابع آن است. طبقات بالاي مردم ايران با ترس و خشم عميق به اين حركت مينگرند و يقين دارند اين تلاش ديگري است كه ميكوشد به مدد تهديد و رشوه، و خودفروختگان داخلي سياستهاي مستشاراني ناخواسته را بر اين مردم تحميل كند.»
اعلاميه سيدضياء حاوي مضامين و گفتاري است كه در 58 سال حكومت رژيم پهلوي بارها تكرار ميشود: «چند صد نفر اشراف و اعيان كه زمام مهام مملكت را به ارث در دست گرفته بودند، مانند زالو خون ملت را مكيده ... موقع فرا رسيد كه عمر حكومت اين طبقه سپري گردد... در اين روز تاريخي و هولناك است كه اراده نيرومند اعليحضرت اقدس شاهنشاه زمام امور را در دست من جاي ميدهد و مرا روي كار ميآورد. اكنون قضا و قدر مرا تعيين كرده است كه مقدرات و سرنوشت ملت خود را در اين موقع بحراني و خطرناك در دست گرفته وي را از آن پرتگاهي كه حكومتهاي بياراده و نالايق پرتاب كرده بودند، نجات بخشم... من امر خسرو متبوع معظم خويش را قبول ميكنم، نه از آن جهت كه به لياقت شخصي خود اعتماد مي كنم، بلكه اعتمادم اول به خداي متعال بخشنده نيرو و دليريست كه خدمتگزاران و پاك نيتان را هدايت و راهنمايي مينمايد. دوم به شاهنشاه ايران كه پرتو علاقه وي بر سعادت وطن مانند خورشيدي درخشان و قلبش از فرسودگي و ضعف ملت و مملكتش خونين است. سوم بر قشون شجاع و وفاداري كه دشت و هامون را با خونهاي خويش در راه وطن گلگون كردهاند.» وي در اعلاميه خود از «اصلاحات» مشخصي سخن به ميان ميآورد كه از آن ميان ميتوان به انحلال وزارت ماليه و عدليه اشاره كرد. اما مسئله مهم اين است كه وي تأكيد بسياري بر توانمند ساختن ارتش دارد: «اما براي اينكه تمام اين اقدامات ميسر گردد، بايد قبل از همه چيز و ما فوق هرگونه اقدامي، مملكت داراي قشوني گردد كه دشمنان داخل و خارج را به حساب دعوت نمايد. لازم است امنيت در محوطه شاهنشاهي ايران حكمفرما گردد و اين فقط در پرتو قشون و قواي تأمينيه ميسر ميشود. فقط سپاهيان دلير ما قادرند كه حيات هستي مملكت را تأمين نموده، ترقي و سعادت و اقتدار را فراهم سازند. قبل از هر چيز و بالاتر از همه چيز قشون، هر چيز
اول براي قشون و باز هم قشون، اين است اراده و مرام زمامداري كه قشون به درجات عاليه خود نائل گردد.» در 57 سال بعدي، قسمت اعظم درآمدهاي دولتي (تقريباً 75 درصد) صرف هزينههاي نظامي شد. اين امر منابع ارزشمند اين مملكت را تلف كرد. بنابراين تعجبي ندارد كه در سال 1979پس از سرنگوني رژيم پهلوي، حداقل دو سوم مردم بيسواد هستند و ايران در ميان كشورهاي جهان سوم قرار ميگيرد. وي در مورد توافقنامه انگليس ايران ميگويد: «من الغاء قرارداد ايران و انگلستان را اعلام مي دارم تا تأثيرات سوئي بر سيره ما نداشته باشد. زيرا در ظرف مدت صد سال اخير در سختترين و تيرهترين دقايق تاريخ ما انگلستان دست دوستانه خود را براي مساعدت نسبت به ايران دراز كرده و از طرف ديگر ايران نيز به دفعات نسبت به انگلستان صداقت و وفاداري خود را ثابت نموده؛ بنابراين نبايد گذارد يك چنين دوستي تاريخي به واسطه عقد قراردادي كدر گردد. الغاء قرارداد هرگونه سوءتفاهمي را كه مابين ملت ايران و انگلستان وجود داشته معدوم و شالوده جديدي را براي طرح مناسبات صميمانه با تمام ممالك طرحريزي خواهد نمود... ما آزاد هستيم و آزاد باقي خواهيم ماند. هموطنان: به نام شاهنشاه جوانبخت ما كه از اعليحضرت وي جميع احكام ساطع است؛ به نام قشون دلير و فداكار وي، من شما را به انتظام و سعي و كوشش در نجات وطن دعوت مينمايم.» (1)
در 1 مارس 1921 رئيسالوزراي جديد، سيدضياءالدين، كابينه خود را به شاه معرفي ميكند. توضيحات كالدول در اين باره چنين است: «ادامه حيات رژيم فعلي به حمايتهاي نظامي و مالي بريتانيا وابسته است و انقلاب واقعي خواهان نابودي اين رژيم است. افكار عمومي به شدت عليه شاه است و روز به روز قوت ميگيرد و شكي نيست كه شاه به زودي و در خفا ايران را ترك خواهد كرد؛ همانطور كه پيش از اين نيز به اين كار مبادرت ورزيد.
گزارشهاي روزنامه حاكي از آن است كه شمار زيادي از عشاير كرد، قشقايي و بختياري مناطق جنوبي به سمت تهران حركت كردهاند؛ چنين حركتي بدين معني است
1) گزارش كالدول و ضميمه، شماره 646، 1197/00. 891، مورخ11 مارس 1921
كه حتي يك نفر از متنفذين ايراني به چنين رژيمي رضايت ندارد.»(1)كالدول در 5 مارس 1921 مينويسد: «كابينه به رياست سيدضياءالدين تشكيل گرديد و مديرالملك به وزارت خارجه اين كابينه منصوب شد. با اينكه رئيسالوزرا فسخ توافقنامه انگليس- ايران را اعلام كرده است اما شايع شده است كه مفاد آن بدون تصويب مجلس اجرا خواهد شد... بريتانياي كبير مستشاران نظامي و مالي خود را راهي ايران خواهد كرد؛ اين در حالي است كه ايران از فرانسه درخواست كرده است مدرسين خود را رهسپار ايران كند و از آمريكا خواسته است متخصصين امور كشاورزي را به اين كشور گسيل دارد.» (2)روزنامه ايران تنها روزنامهاي بود كه اجازه انتشار داشت و همواره از محبوبيت رژيم در ميان مردم خبر ميداد. اين روزنامه در شماره هفتم مارس گزارش ميدهد كه شماري از تجار تهران «مراتب احترام و قدرشناسي خود را نسبت به اهداف و مقاصد بلند مرتبه رئيسالوزرا اعلام كرده و از حضرت اشرف درخواست كردند با شتاب بخشيدن به اعمال خود اصولي را كه در اعلاميه 26 فوريه 1921 ذكر كردند، عملي سازند.» روز بعد اين روزنامه به انتشار نامه ايرانيان ساكن پاريس مبادرت ورزيد و نوشت: «ايرانيان مقيم پاريس به رئيسالوزراي ايران تبريك گفته و از او تقاضا كردند مراتب رضايت و حسن نيت ايشان را نسبت به رژيم فعلي، به استحضار دولت ايران برساند.» مشاهدات كالدول از اين قرار است: «در 26 فوريه رئيسالوزرا اعلاميه بلند بالايي را منتشر ساخت و در آن اعلام كرد اكنون كه وي زمام امور را در دست گرفته است، روزهاي روشنتري در انتظار ايران است؛ وي تلاش خواهد كرد مفاسد سياسي را از ميان برده و حكومتي عادل و صالح بر سر كار آورد؛ تلاش خواهد شد از عوايدي كه حاصل زحمات مردم است حفاظت به عمل آيد و پولي كه تا كنون از ايشان دزديده شده به جيب ايشان بازگردد؛ يك عدالتخانه حقيقي بنا خواهد شد؛ كاپيتولاسيون از ميان برداشته خواهد شد؛ لازم است شرايط كارگران و دهقانان سنجيده گردد و بعضي از اراضي دولتي مابين دهقانان تقسيم شود؛ لازم است وزارت ماليه جديد و كارآمدي تأسيس گردد و تشكيلات جمعآوري ماليات نيز اصلاح گردد؛ از گسترش تعليم و
آموزش در ميان اقشار مختلف مردم حمايت به عمل خواهد آمد؛ گراني زندگاني مردم و احتكار متوقف خواهد شد؛ وسايل حمل و نقل، ارتباطات و بهداشت ترقي خواهند يافت؛ تشكيلات سياسي كارآمد در تهران و تمام شهرهاي ايران استقرار مييابد؛ و قبل از همه اين موارد لازم است تا آنجا كه ممكن است قشون را تقويت نمود؛ در سياست خارجي هر چند دوستي تاريخي با بريتانياي كبير ميبايست تقويت گردد، اما توافقنامه 1919 انگليس- ايران ملغي ميباشد. حتماً متوجه خواهيد شد كه در اين اعلاميه هيچ اشارهاي به مجلس نشده است و اين بدين معني است كه جناب ديكتاتور به اين بايسته قانوني هيچگونه احساس نيازي نميكند. در واقع قانون اساسي هيچ اهميتي براي او نداشت، زيرا با اينكه توافقنامه انگليس- ايران ملغي اعلام شد، اما عملاً بدون اينكه هيچ منفعتي عايد ايران شود، مفاد آن به اجرا درآمد؛ اگر توافقنامه بر اساس اصول ذكر شده در آن به اجرا در مي آمد، ايران در مقايسه با وضعيت فعلي، متحمل ضرر كمتري ميشد. كاملاً روشن است كه به منظور شروع كار مجدد مستشاران انگليسي، دولتين ايران و بريتانيا مخفيانه توافق كردهاند.» (1)
در 28 مارس 1921 سيدضياءالدين اعلاميه ديگري را منتشر ساخت و اعلام كرد بريتانيا در فسخ توافقنامه كاملاً با ايران «موافق» است. توضيحات كالدول در اين زمينه: «سفارتخانه مفتخر است به ضميمه اين گزارش ترجمه اعلاميه ديگري را كه از جانب رئيسالوزرا، سيدضياءالدين صادر شده است، براي شما ارسال كند. با خواندن اين اعلاميه متوجه خواهيد شد اين اظهارات مبالغهآميز و متكبرانه، حاكي از رضايتمندي بسيار رئيسالوزراست و اعلام «فسخ» توافقنامه 1919 انگليس ـ ايران، به رئيسالوزرا، سفارت بريتانيا و دولت ايران اعتبار زيادي ميبخشد. در كشوري كه قانون اساسي دولت را ملزم ساخته است به منظور كسب اعتبار يا عملي ساختن يك توافقنامه، رضايت مجلس را كسب كرده و توافقنامه را در مجلس به تصويب برساند، صحبت كردن از «فسخ» توافقنامهاي كه هرگز در مجلس مطرح نشده است، صحبتي گزاف و نامقبول است. اين در حالي است كه عليرغم مخالفتهاي همگاني و عدم تأييد مجلس، مفاد اين توافقنامه به اجرا درآمده است.» در اين اعلاميه ميخوانيم:
1) گزارش فصلي كالدول، شماره 11، 1196/00. 891، مورخ5 آوريل 1921
اكنون مسرورم كه در ايام شعف و شادماني نوروز ميتوانم فرح و انبساط عامه را از اعلام اين قضيه افزون نمايم كه پس از آنكه قرارداد را در بيانيه خود الغا نمودم و اين تصميم را در هيأت وزرا مذاكره و متفقالرأي تعقيب مقصود را همگي تصويب و متعاقب آن وزارت امور خارجه در طي گزارش رسمي تصميم دولت را به سفارت انگليس ابلاغ نموده، موافقت دولت اعلي حضرت پادشاه انگلستان را در الغا قرارداد خواستار شده بود. اينك در نتيجه مذاكرات مبسوط و طولاني كه در عرض چند هفته براي انجام اين مقصود جريان داشت، دولت اعلي حضرت پادشاه انگلستان سفارت خود مقيم تهران را مأمور نمودند كه موافقت آنها را در الغاء قرارداد رسماً به وزارت امور خارجه دولت عليه ايران ابلاغ نمايد. روح موافقتي كه از طرف دولت انگلستان در موضوع الغاء قرارداد ابراز گشته بار ديگر نيات حسنه و مودت ديرينه بريتانياي كبير را ثابت مينمايد. من و هيئت من مخصوصاً از دولت اعلي حضرت پادشاه انگلستان امتنان داريم كه در همان حال كه الغاء قرارداد را قبول نمودهاند، هيچگاه در احساسات مودتآميز دولت عليه ترديدي ننموده و با وجود الغاء قرارداد حاضر بودن خود را براي مساعدت به ايران تأييد و تكرار كردهاند. ملت و دولت ايران اين علامت و برهان مودت صميمانه دولت انگلستان و حس احترامي كه از طرف دولت معزي اليها نسبت به مصالح و آمال ايران و سياستي را كه دولت كنوني براي تجديد تشكيلات و اصلاحات مملكتي خود اتخاذ نمودهاند، ابراز داشته از صميم قلب تقدير مينمايد. بنا بر اين اقدام مهم سياسي نه تنها رشتههاي دوستي را كه مابين دو ملت موجود است، ضعيف نمينمايد، بلكه برعكس نظر به احتراماتي كه ملتين نسبت به احساسات يكديگر مي نمايند رشتههاي مودت مستحكمتر مي گردد. ضمناً وظيفه خود ميدانم كه در اين موقع به استحضار عامه برسانم كه در حصول اين نتيجه درخشان وزير مختار محترم انگلستان و اعضاي سفارت معزياليه بوسيله بيان و تشريح حقيقت وضعيت ايران به دولت متبوعه خودشان مساعدت خويش را به عمل آورده و وظيفه مأموريت حقيقي خود را كه عبارت از تحكيم مناسبات بين دولتين و ملت ايران و انگلستان است، به طرز كمال ايفا نمودهاند. من ملت ايران را براي اين موفقيت دوگانه يعني الغاء قرارداد با موافقت طرفين و در عين حال
تحكيم روابط دوستانه با همسايه عظيمالشأن تاريخي خود كه نيات حسنه وي همواره براي ما گرانبها بوده است، تبريك ميگويم. امروز ملت ايران ميتواند مطمئن باشد كه نه تنها حق حاكميت و استقلال وي به طوري كه انتظار داشت حفظ گشته، بلكه دوستيهاي ديرينه باقي و اركان اصلاحات بر مباني مشيده استوار ميباشد. اميدواريم پروردگار متعال ما را در سايه سعي و فداكاري در پرتو مجاهدت و وطن پرستي به آمال بزرگ خويش كه عبارت از استقلال، سعادت، آزادي و عظمت ملت و مملكت تاريخي شاهنشاه ايران است، نائل فرمايد و به اجرا و انجام ساير مواعيد موفق نمايد. (1)
روزنامه ايران در 10 آوريل مينويسد: «تلگرامهايي كه از كرمان و كردستان به دست ما رسيده حاكي از آن است كه مردم پس از اينكه متوجه شدند رئيسالوزرا در الغاء توافقنامه با دولت انگلستان موفق بوده، بسيار خوشحال شدند. شريفالدوله، والي كردستان گزارش داد كه كلنل سالارنظام اعلاميه رئيسالوزرا را كه در مورد الغاء توافقنامه صادر شده بود، قرائت كرد و مردم نيز با فرياد آفرين اين سخنان را تحسين كردند. متنفذين بوشهر نيز از طريق تلگرام گرمترين شاد باشهاي خود را نثار رئيسالوزرا كرده و به خاطر نائل شدن به اهداف انساندوستانه خود، به او تبريك گفتند.» ايران در 13 آوريل مينويسد: «ملاها و تمام مجتهدين اصفهان به وسيله تلگرام از تلاشها و دستاوردهاي درخشان رئيسالوزرا قدرداني كردند.» در شماره 15 آوريل ايران آمده است: «ملاها و متنفذين زنجان و گلپايگان در پاسخ به تلگرام مربوط به الغاء توافقنامه انگليس- ايران، قدرداني خود را نسبت به تلاشهاي ماهرانه و تحسينبرانگيز رئيسالوزرا ابراز و به خاطر صيانت از استقلال و خودمختاري كشور از او تشكر كردند. ايشان همچنين به منظور برقراري روابط دوستانه ميان دولت اعليحضرت پادشاه انگلستان و ايران، براي رئيسالوزرا آرزوي موفقيت كردند.»
سيدضياء به همان سرعت كه بر سر قدرت آمد، سقوط كرد. تلگرام انگرت در 25 مي
1) گزارش كالدول و ضميمه، شماره 648، 65/91. 741، مورخ2 آوريل 1921
1921: «سرانجام اختلافات وزير جنگ و رئيسالوزرا منجر به استعفاي رئيسالوزرا شد. وي امروز صبح زود تهران را ترك كرد.» (1)با فرا رسيدن روزهاي پاياني ماه مي، سيدضياءالدين به يكي از بزرگترين مشكلات بريتانيا تبديل شد. بر خلاف ادعاي روزنامهها، انگرت معتقد است سيدضياءالدين بسيار منفور بود. مالياتهاي سنگيني «نه تنها بر ساكنين شهرها، كه حتي از پرداخت سهم عادي خود عاجز بودند تحميل شد، بلكه آن عدهاي كه با خدمات حمل و نقل مرتبط بودند (مانند قاطرچيها، الاغ و شتران رانها) را نيز دچار ساخت و فرياد اعتراض ايشان را بلند كرد.» زنداني كردن متنفذين، ميان او و آريستوكراتها فاصله انداخت و مانعتراشي او در تشكيل مجلس، دموكراتها را از او دور كرد. احمد شاه نيز به شدت از سيد ضياء نفرت داشت: «اما استنكاف رضاخان، يا همان سردار سپه، از ابقاي افسران انگليسي و يا جايگزين كردن آنها با نيروهاي كمكي به دليل كمبود اسلحه و مهمات، مهمترين دليلي بود كه منجر به سقوط كابينه سيدضياء شد. حتماً به ياد خواهيد آورد كه در ماه فوريه قزاقها به فرماندهي وي، تهران را فتح كردند، لذا رضاخان خود را مؤسس اين دولت و مخالف دولت پيشين ميداند. به همين دليل در ماه آوريل سردار سپه، وزير جنگ را از كار بركنار كرد و با حفظ سمت فرماندهي كل قوا، وزارت جنگ را نيز تحت امر خود درآورد. از آن زمان به بعد روز به روز بر تنش ميان وي و رئيسالوزرا افزوده گشت... و رئيسالوزرا از ترس جان خود مجبور به فرار شد.» (2)البته سرباز زدن رضاخان از ابقاي افسران انگليسي، تنها يك ژست تو خالي بود. «لغو» قرارداد انگليس- ايران و «رضايت دادن» بريتانيا به اين عمل، با هياهويي بيش از پيش تكرار شد، اما انگرت ميافزايد: «بدون شك هدف ايشان از اين كار اين بود كه مواد قرارداد را حتي بدون توافقنامهاي رسمي عملي سازند. آقاي آرميتاژ-اسميت، مستشار اقتصادي دولت ايران، در پنجم مي از انگلستان بازگشت و كار خود را در وزارت ماليه آغاز كرد. پس از خروج نيروهاي انگليسي شماري از افسران اين كشور، به فرماندهي كلنل اسميت، همچنان در قزوين مستقر هستند. همچنين مشخص شده است حداقل يازده افسر انگليسي موقتاً آموزش و
سازماندهي نيروهاي قزاق را بر عهده گرفتهاند.» [رضاخان] هر كسي را كه احساس ميكرد دوام خواهد آورد و مفيد واقع خواهد شد، به سرعت بر كنار كرد. اولين نفر مسعودخان وزير جنگ بود كه رضا در 26 آوريل او را وادار به كنارهگيري كرد و «خود سمت او را بر عهده گرفت.» پس از اين بود كه انگرت اظهار داشت رضا «تبديل به مقام اول كابينه گرديده است.» انگرت مي افزايد: «زماني كه سردار سپه حمايت خود را از شاه اعلام كرد، همه چيز تمام شد. به محض اين كه شاه از جانب وزير جنگ خود از همراهي قزاقها مطمئن شد، بدون هيچ تعللي در بيست و چهارم مي سيدضياء را از قدرت بركنار كرد.» يك روز بعد سيدضياء كشور را ترك كرد. انگرت مينويسد: «عزيمت وي تحت حفاظت نيروهاي سردار سپه صورت گرفت. به نظر ميرسد در تمام اين مدت سردار سپه با در پيش گرفتن نقشهاي حساب شده، عليه شركاي خود عمل كرد.
سيدضياءالدين و شريك اصلي وي (شخصي ارمني به نام ايپكيان (1)) خيلي خوش شانس بودند كه بلافاصله پس از خلع قدرت كشور را ترك كردند؛ چرا كه [اگر ميماندند] خشم و نفرت آن 200 ايراني متنفذي كه ايشان روانه زندان كرده بودند، دامنگير آنها ميشد. (2)
سيدضياء انگليسيها را بسيار نااميد كرد. همانطور كه در پژوهش ديگري تشريح كردهام، سيدضياء با نمكنشناسي هر چه تمامتر تلاش كرد پاي شركتهاي نفتي آمريكايي را به ايران باز كند. بريتانيا در مقابل اين عمل در 21 مي 1921، در روزنامه تايمز لندن(3)مراتب اعتراض خود را اعلان كرد. پس از اين روند حوادث به سرعت پيش رفت. روزنامه ايران در 23 مي اعلام كرد كه رئيسالوزرا به دليل «خستگي و ضعف جسماني» در خانه به استراحت خواهند پرداخت.
روزنامه ايران در 24 مي چنين مينويسد: «با خبر شديم كه به دليل طولاني شدن بيماري رئيسالوزرا، ايشان همچنان ميبايست در خانه به استراحت بپردازند و دكتر دستور اكيد دادهاند كه رئيسالوزرا به هيچ وجه نبايد به امور اداري و مملكتي بپردازند.»
سيدضياء در 24 مي استعفا داد و يك روز بعد ايران را به مقصد اروپا ترك كرد. روزنامه ايران در 26 مي گزارش ميدهد: «ديروز ساعت 8 صبح، رئيسالوزرا با كسب اجازه از محضر اعليحضرت از طريق بغداد راهي اروپا شد. به ما خبر رسيده است كه به دستور اعليضرت، سردار سپه، وزير جنگ و فرمانده كل هنگ قزاق، تا زمان انتصاب رئيسالوزرا و تشكيل كابينه جديد، مأمور برقرار ساختن نظم در پايتخت ميباشد. تمام امور بلديه نيز تحت فرمان سردار سپه انجام خواهد گرفت.»
بلافاصله پس از كودتا، احمد شاه عنوان «سردار سپه» را به رضاخان مير پنج اعطا كرد. از آن موقع تا زماني كه در دسامبر 1925 بر تخت سلطنتي تكيه زد، او را با نام رضاخان سردار سپه ميشناختند. با توجه به علاقه وافر و آشكار بريتانيا براي استقرار ارتشي نو، رژيم جديد نيز در پي تأسيس ارتشي تازه نفس و گسترده در ايران بود. روزنامه ايران در 2 مارس اعلام ميكند كه كابينه جديد در پي اولين «اصلاحات» خود تلاش ميكند كه «بريگاد مركزي را به ديويزيون قزاق ملحق سازد.» مستقر ساختن اشخاص مورد اعتماد در وزارت ماليه به منظور جذب بودجه لازم براي ارتش و مستحكم ساختن رژيم، بسيار ضروري بود.
روزنامه ايران از 20 تا 22 آوريل از انتصاب عدهاي در وزارت ماليه خبر ميدهد كه همه آنها در دوران پهلوي مناصب مهمي را اشغال كردند: محمدعلي فرزين، مديركل وزارت ماليه؛ حسين شكوهالملك، رئيس دبيرخانه؛ محمود بدر؛ عميدالملك، مدير اداره كارگزيني؛ و غلام حسين [ابتهاج؟] مدير مالياتهاي مستقيم. در 26 آوريل 1921، رضاخان وزير جنگ را بركنار كرد و با حفظ سمت رياست كل قوا، وزارت جنگ را نيز در دست گرفت. روزنامه ايران در 27 آوريل مينويسد: «سردار سپه، فرمانده كل ديويزيون قزاق، به وزارت جنگ منصوب شد.
وي روز گذشته در كسوت وزير جنگ، به ديدار اعليحضرت شتافت.» توضيحات كالدول در اين مورد به تاريخ 28 آوريل 1921 از اين قرار است: «بريتانيا كاملاً بر رژيم جديد تسلط داشته و آن را كنترل ميكند... رژيم فعلي در ايران دستنشانده بريتانيا بوده و كاملاً پيرو تمنيات اين كشور است؛ اين مسئله نفرت و انزجار عمومي را برانگيخته
است.» (1)روزنامه ايران در 1 مي، مينويسد: «سردار سپه، وزير جنگ و فرمانده كل ديويزيون قزاق، براي گسترش و توسعه ساختار وزارتخانه تحت تصدي خود، تكميل تجهيزات نظامي و آموزش نيرويِ دائمي كارآمد مشتاقانه تلاش ميكند. در واقع وي انجام بخش اعظم اين مهم را شخصاً بر عهده گرفته است.» در اقدام بعدي ژاندارمري نيز تحت كنترل رضا در آمد: «از آنجا كه رضاخان در برابر تركيب ناهمگن ارتش احساس خطر ميكرد، در 6 مي تهديد كرد چنانچه ژاندارمري از وزارت داخله جدا نشده و به وزارت جنگ نپيوندد، استعفا خواهد داد. بنابراين سازماني كه بدون شك، افرادي با روحيه و پرسنلي برتر از نيروهاي قزاق تحت امر خود داشت، و آن را مديون سوئديها بود، در اختيار قزاقهايي قرار گرفت كه همچنان به اولين فرماندهان روسي خشن خود وفادار بودند. به دنبال اين قضيه شماري از ژاندارمها در كردستان و خراسان سر به شورش برداشتند. به دنبال ناآراميها در خراسان، تبريز نيز به اشغال ژاندارمها درآمد و پس از چندي توسط نيروهاي قزاق آزاد شد. فرمانده نيروهاي ژاندارم در استان خراسان، كلنل تقيخان، به عنوان رهبر شورش اقدامات جدي ترتيب داد، اما در نهايت با يورش نيروهاي قزاق و كشته شدن وي غائله خاتمه پيدا كرد. سومين بخش نيروي نظامي ايران، تفنگداران جنوب ايران (پليس جنوب) بود. بريتانيا با تأسيس و تأمين مالي اين نيرو در پي برقراري نظم در جنوب ايران بود؛ همچنين جبههاي را تشكيل داد تا از نفوذ نيروهاي ترك و آلمان به هند جلوگيري به عمل آورد.» (2)گزارش موري از ناآراميها در خراسان و تبريز، در فصل ششم ذكر خواهد شد.
11 مي 1921، روزنامه ايران چنين گزارش ميدهد: «دو روز پيش مقر اداري ديويزيون قزاق به قصر قاجار، يعني اقامتگاه تابستانه نيروهاي قزاق، منتقل شد. سردار سپه، وزير جنگ و فرمانده كل نيروهاي قزاق، همچنان شخصاً براي گسترش و توسعه وزارتخانه تحت تكفل خود تلاش ميكند... برنامههاي وي تا كنون پيشرفت بسياري را در وزارتخانه به دنبال داشته است.» همانطور كه پيش از اين ذكر شد، رضاخان در 26 آوريل 1921، وزير جنگ شد. در ترميم ديگري كه به تاريخ 13 مي 1921 در كابينه
رخ داد، وزير خارجه، مديرالملك (محمود جم (1)) به وزارت ماليه منصوب شد. در ادامه همانطور كه خواهيم ديد، موري او را «انگلوفيلي جبار» و «برده فرومايه سياستهاي بريتانيا در ايران» توصيف ميكند. مديرالملك به مورد اعتمادترين همراه رضاخان تبديل ميشود و رضا نيز دختر خود، شمس پهلوي را به عقد پسر وي در مي آورد. اين جابجايي به همراه ديگر انتصاباتي كه در بالا ذكر شد، وزارت ماليه را كاملاً تحت كنترل رضا در آورد. اين اوضاع تا زمان ورود ميلسپو در نوامبر 1922 ادامه داشت. انگرت در گزارش خود در مورد اين تغيير و تحولات مينويسد: «سفارت در حال آمادهسازي گزارشي در اين زمينه است و در اولين فرصت ممكن آن را براي وزارتخانه ارسال خواهد كرد. اما لازم به ذكر است كه پس از كودتاي 21 فوريه، قدرت به دست مردان نسبتاً ناشناختهاي افتاده است و هر روز شاهد تغييراتي در ساختار رژيم هستيم.»(2)روزنامه ايران در 18 مي گزارش ميكند كه وزير جنگ، نظمالدوله، والي پيشين زنجان را به عنوان معاونت خود برگزيد. يك روز بعد همين روزنامه طي گزارشي اعلام كرد كه «سردار سپه، وزير جنگ، كلنل كاظم[خان] فرماندار نظامي تهران را به فرماندهي ستاد كل ارتش گماشت. وي در هفدهم مي پست خود را تحويل گرفت.» روزنامه ايران در 22 مي، مينويسد: «كلنل محمدخان يكي از فرماندهان ديويزيون قزاق به عنوان حاكم نظامي تهران منصوب شد و جانشيني كلنل كاظمخان، فرمانده فعلي ستاد كل ارتش را بر عهده گرفت. ديروز بعد از ظهر، سردار سپه، وزير جنگ به دفتر حكومت نظامي رفت و دستورات لازم را در مورد كلنل مذكور اعلام كرد.» كلنل محمدخان، همان كسي است كه در فصلهاي آتي با نام ژنرال محمد درگاهي (3)بيشتر به او خواهيم پرداخت. انگرت در 25 مي 1921 مينويسد: «با همكاري شماري از افسران بريتانيايي و كمكهاي مالي اين كشور، تمهيدات بسياري انديشيده شده تا شش هزار نيروي قزاق تعليم ديده و سازماندهي شوند.»(4)انگرت چنين ادامه ميدهد: «رضاخان
بلافاصله پس از ورود خود به تهران در ماه فوريه، با حرارت بسياري تلاش كرد شمار نيروهاي قزاق خود را افزايش داده و بيش از پيش آنها را تجهيز كند. بزرگترين مشكل او در اين مسير، نبود بودجه و امكانات كافي بود... بدون شك اين قزاقها اكنون و در آيندهاي نزديك نقش تعيينكننده در اوضاع داخلي و خارجي ايران بازي خواهند كرد.»(1)انگرت در مراسلات بعدي خود گزارش ميدهد كه كمبود مالي مذكور با پرداخت 120000 پوندي شركت نفتي انگليس- ايران در آوريل 1921 تا حدود زيادي جبران ميشود؛ همچنين پرداخت ديگري به مبلغ 808000 پوند در اوايل سال 1922 اين كمبود را بر طرف ميكند. با اشاره به گزارش موري در مورد فيروز و قرارداد انگليس ـ ايران (فصل سه)، گفته مي شود كه اين پرداختها مربوط به عوايد نفتي است كه از سال 1915 تا آن زمان نزد شركت نفتي نگاه داشته شده بود. (2)
با گسترش نيروهاي نظامي تحت فرمان رضاخان، بريتانيا بيش از اين نيازي به تفنگداران جنوب ايران (پليس جنوب) نداشت، لذا اين تشكيلات به سرعت منحل گرديد. دولت بريتانيا در دسامبر 1920 به دولت ايران اطلاع داد كه در 31 مارس 1921، بودجه تشكيلات تفنگداران جنوب ايران را قطع خواهد كرد. با به قدرت رسيدن سيدضياء، دولت وي تمايل خود را براي تحويل گرفتن اين نيروها اعلام و بريتانيا نيز تأمين مالي خود را تا اول جولاي تمديد كرد. با اين حال پيش از اين كه اين نقل و انتقال صورت بگيرد، دولت سيدضياء سقوط كرد. سپس بريتانيا نظر جانشين سيدضياء يعني قوامالسلطنه را در مورد ادامه توافقنامه مذكور خواستار شد. قوام نيز براي بررسي اين مسئله درخواست زمان كرد. بريتانيا از دادن زمان بيشتر به دولت ايران سرباز زد و در جولاي 1921، 2000 تفنگدار، يعني يك سوم نيروهاي اين تشكيلات را مرخص كرد. در همين زمان دولت ايران از بريتانيا خواست كه با جايگزين كردن افسران انگليسي به جاي افسران سوئدي، كنترل مابقي تفنگداران جنوب، به ايران واگذار شود. مدت زمان پيشبيني شده براي اين نقل و انتقالها شش ماه بود؛ اما زماني كه دولت بريتانيا براي انجام خدمت افسران خود، خواهان امضاي قراردادي رسمي شد،
قوامالسلطنه نپذيرفت و در نتيجه توافقنامه به كلي منحل گرديد. تشكيلات تفنگداران جنوب ايران (پليس جنوب) در سپتامبر 1921 رسماً منحل گرديد. (1)گفتههاي موري در اين زمينه: «با فرا رسيدن روزهاي مياني ماه ژوئن سال 1921، دولت بريتانيا از دولت ايران خواست كه وضعيت تفنگداران جنوب ايران را مشخص كند چرا كه تا آن زمان تمام بودجه مورد نياز اين تشكيلات توسط دولت هند پرداخت ميشد. مذاكرات تا زمان روي كار آمدن دولت قوامالسلطنه بدون اينكه به نتيجهاي برسد ادامه يافت. هر دو دولت به ارزش اين نيروها واقف بودند اما هيچ يك حاضر نبودند مخارج ابقا و نگهداري از آن را بپذيرند. دولت بريتانيا تمايل داشت كه هزينه نگهداري و ابقاي تفنگداران جنوب ايران و افسران فرمانده انگليسي ايشان را بر دولت ايران تحميل كند. به هر حال اين پيشنهاد بيدرنگ رد شد. در نتيجه اين تصميمگيريها، تشكيلات تفنگداران جنوب ايران منحل گرديد؛ و برخلاف نگرانيهاي بريتانيا، اين انحلال هيچگونه بينظمي در جنوب ايران به همراه نداشت.» (2)مورد اعتمادترين مردان و افسران (پليس جنوب) به هنگ قزاقهاي تحت فرمان رضاخان پيوستند. بهترين نمونهاي كه در اين مورد ميتوان ذكر كرد، سرگرد روحاللهخان است كه در جايگاه آجودان شخصي رضاخان خدمت كرد. (3)بريتانيا [از اين طريق توانست] هزينههاي خود را كاهش داده و همزمان رضا را تقويت كند.
بدون توجه به اينكه چه كسي رياست وزرا را بر عهده دارد، بسط و گسترش ارتش تحت فرمان رضا ادامه يافت. انگرت در 12 اكتبر 1921 مينويسد: «سردار سپه (رضاخان) ، وزير جنگ و فرمانده كل قوا، به تلاشهاي خود براي تجديد ساختار و توسعه نيروهاي نظامي ايران ادامه ميدهد. جاي تأسف است كه بيشتر نيروي اين قوا صرف آموزش و يادگيري روشهاي قديمي و از دور خارج شده جنگي مي شود؛ تنها شيوههايي كه افسران ايراني با آنها آشنا هستند.» (4)در گزارش 28 نوامبر 1921، انگرت از رضايت بريتانيا خبر ميدهد و نامه كلنل ساندرز وابسته نظامي اين كشور را براي
وزارت خارجه ارسال ميكند؛ كلنل ساندرز «يكي از افسران لايق و كارآزموده بريتانيايي است كه خاور نزديك را به خوبي ميشناسد. وي جنگ تنگه داردانل را درك كرده و سالها در عراق، ايران و قفقاز به خدمت مشغول بوده است.» ساندرز در نامه خود به تاريخ 24 نوامبر 1921 مينويسد: «امروز صبح در گفتگوي طولاني با وزير جنگ اين موضوع را مورد بررسي قرار داديم و برنامههاي آينده و تلاشهاي او براي تجديد ساختار ارتش را به بحث گذاشتيم.» (1)در 5 ژانويه 1922 رضاخان فرماني نظامي صادر كرد كه در روزنامه ايران نيز منتشر شد؛ در اين فرمان وي استفاده از واژگان اروپايي چون «ژاندارمري» و «قزاق» را در ميان نظاميان ايران ممنوع اعلام كرد. وي همچنين كشور را به پنج «حوزه نظامي» تقسيم كرد؛ در هر يك از اين پنج حوزه 15000 سرباز مستقر شدند. انگرت در مورد ارتش 000/75 نفري چنين مينويسد: «در حالي وزير جنگ و فرمانده كل قوا تمام تلاش خود را به كار گرفته است تا ساختار نظامي ايران را تجديد كند، بسياري بر اين باورند كه منابع كشور توانايي تأمين تمام اين هزينهها را ندارد. در گذشته با دشواري فراوان دولت ايران مي توانست صرفاً 000/10 سرباز را به خدمت بگيرد؛ لذا بعيد به نظر ميرسد دولت و مردم ايران در وضعيت فلاكت بار كنوني قادر باشند بار 000/75 سرباز دائمي را بدوش كشند.» (2)همچنين در 5 ژانويه 1922 مينويسد: «امروز بعد از ظهر مجلس با اكثريت چهل و شش نفر با اخذ وام يك ميليون دلاري از «يك شركت آمريكايي» براي سال 1922 موافقت كرد. بهره اين وام هفت درصد تعيين گرديده است و وجهالضمان آن از حق الامتيازهاي انگليس ـ ايران در نظر گرفته شده است. از آنجا كه نهصد هزار تومان از اين وجه فوراً صرف هزينههاي نظامي گرديد، چنانچه كنترلي بر خرج و مصرف اين وجوه صورت نگيرد، هيچگونه بهبودي در اوضاع مالي ايران رخ نخواهد داد.» (3)در 9 ژانويه 1922، وزارت خارجه آمريكا طي تلگرامي به انگرت اطلاع داد كه بر اساس اطلاعاتي كه به دست وزارت خارجه رسيده است، پرداختهاي معوقه نظامي ايران دو ميليون تومان ميباشد كه از 000/900 تومان مذكور براي پرداخت اين معوقهها استفاده شده است. پاسخ انگرت
حاكي از اين است كه اوضاع بسيار بدتر از اين بود: «معوقههايي كه در گزارش نهم ژانويه ذكر گرديد بيش از دو ميليون تومان است و 000/900 تومان مذكور نيز صرف نوآوريهاي بيفايده و توجيهناپذير وزير جنگ شد. نوآوريهايي كه هر روز افزايش مييابد.» (1)وي در 12 ژانويه 1922 ميافزايد: «برنامههاي وزير جنگ براي تجديد ساختار ارتش ايران اكنون شكل مشخصي به خود گرفته است. كميسيوني كه از اوايل ماه نوامبر كار خود را آغاز كرده است، به رياست سردار سپه در ستاد جنگ تشكيل جلسه مي دهد. در اين جلسات طرح متحد و متمركز ساختن چهار شاخه اصلي نيروي نظامي فعلي ايران مورد بررسي قرار ميگيرد. اين چهار شاخه عبارتند از: قزاقها، ژاندارمها، نظميه و راهدارها. قرار بر اين است كه ارتشي متشكل از 000/ 75سرباز تشكيل شده و به پنج ديويزيون (2)000/ 15نفره قسمت گردد. شهرهاي ذيل به عنوان مركز فرماندهي هر يك از اين ديويزيونها تعيين گرديدهاند: تهران، تبريز، مشهد، همدان و اصفهان. نبود بودجه كافي و درگيريهاي مداوم در استانهاي مختلف، اجراي اين برنامهها را مختل كرد. معوقهها و همچنين بدهيهاي مربوط به تجهيزات و .... چيزي نزديك به 000/ 3000تومان تخمين زده مي شود؛ با توجه به بيملاحظهگيهاي فراواني كه در به مصرف رساندن بودجه دولتي صورت ميگيرد، بدهكاري سازمانهاي نظامي به شدت رو به افزايش است؛ ماهيانه يك ميليون تومان به بدهكاري اين سازمانها افزوده ميشود.» (3)همانطور كه در ادامه خواهد آمد، كل بودجه دولت ايران در اين تاريخ 19 ميليون تومان بود كه 9 ميليون تومان آن به ارتش اختصاص مييافت. با وجود اين 3 ميليون تومان بدهكاري ارتش همچنان پا برجا و رو به افزايش بود. انگرت در 26 مارس 1922 مينويسد: «دولت ايران رسيد يك ميليون و يكصد هزار توماني وام يك ميليون دلاري را تحويل بانك شاهنشاهي داد؛ تنها وزير جنگ مبلغ نهصد هزار تومان از اين وام را دريافت كرد.» (4)در 17 آوريل 1922 كرنفلد مينويسد: «وزير جنگ براي تجديد ساختار ارتش ايران مجدانه ميكوشد، اما كمبود بودجه موانع بسياري براي
او به وجود آورده است.» (1)همانطور كه در فصل شش تشريح خواهد شد، كرنفلد به طور مقتضي تأكيد ميكند كه: «بر اساس گفته افراد ذيصلاح، با اينكه ارتش ايران به هيچ وجه كارايي يك نيروي جنگجو را ندارد، اما براي ترساندن رئيسالوزرايي ترسو و يك شاه ترسوتر، بسيار مناسب است.» در دوران وزارت سيدضياء، احمدشاه از ترس جان خود، در پي اين بود كه به اروپا سفر كند. به دنبال انتصاب قوامالسلطنه به رياست وزرا، ترس وي تا اندازهاي فروكش كرد (فصل 6). كابينه قوامالسلطنه در دسامبر 1921، رو به ضعف نهاد و اين امر موجب شد بار ديگر احمد شاه تمايل خود را براي سفر به اروپا اعلان كند. در جلسه پاياني مجلس به تاريخ 12 دسامبر 1921، قوامالسلطنه و وكلاي مجلس از شاه درخواست كردند كه در اين موقعيت بحراني كشور را ترك نكند. با اين حال احمد شاه بسيار يك دنده و لجوج بود. در 15 ژانويه 1922، انگرت در گزارش خود گزارش مي دهد كه احمد شاه به بهانه بازيابي سلامتي خود اعلان كرده است كه به اروپا عزيمت خواهد كرد: «بر اساس اخبار موثقي كه به سفارت رسيده است، دليل اصلي سفر شاه اين است كه وي درخواستهاي مكرر وزير جنگ را براي دريافت پول رد كرده است.» انگرت همچنين در گزارش خود عنوان كرده است كه رضاخان وزير جنگ، نه ميليون تومان از بودجه نوزده ميليون توماني كشور را براي امور نظامي مطالبه كرده است.»(2)اوضاع و احوال اقتصادي به طور مفصل در فصل يازدهم مورد بررسي قرار خواهد گرفت.
در دسامبر 1924 در زماني كه رضا هم رئيسالوزراء و هم وزير جنگ بود؛ موري چنين گزارش ميدهد: «به دستور رئيسالوزرا، از يك سال و نيم پيش تا كنون كميسيوني نظامي مأمور شده است «لغتنامهاي» كاملاً فارسي براي استفاده ارتش آماده سازند كه تمام واژگان اروپايي و عربي از آن حذف شده باشند. جالب اينجاست كه در گردآوري اين اثر، «شاهنامه» فردوسي به عنوان منبع و مرجع اصلي مورد استفاده قرار گرفته است.
شاهنامه رزمنامهاي ايراني است كه جزئيترين نكات مربوط به عملياتهاي نظامي مربوط به دوران باستان در آن ذكر شده است. فرماندار نظامي تهران، ژنرال مرتضيخان به من خبر داد كه، تمام عبارات نظامي كه پيش از اين كاملاً متروك شده بود، با مطالعه اين اثر دوباره رونق و رواج يافته است... او (رضا) توانسته است تمام عبارات فرانسوي را كه براي مراتب مختلف نظامي در ارتش ايران به كار گرفته ميشد، حذف كند.» (1)كم عمقي چنين «اصلاحاتي» به خوبي در گزارش 6 مارس 1925 موري توصيف شده است: «با توجه به اينكه وفاداري ارتش ايران به سردار سپه، يعني رئيسالوزرا، وزير جنگ و فرمانده كل قوا مورد ترديد است، مفتخرم كه ديدگاه شخصي خود را در مورد اين زينت و تجمل بسيار گران قيمت ايراني، ذكر كنم... با نيم نگاهي كوتاه به اوضاع كنوني در ايران، اين سؤال پيش ميآيد كه چرا وجود يك ارتش ضروري تشخيص داده ميشود؟ پيش از همه اينها چرا نيمي از عوايد ساليانه مملكت صرف چنين ارتشي ميشود؟ كاملاً مشخص است كه اوضاع مالي و اقتصادي ايران اجازه نميدهد كه او از پس چنين تجملي برآيد. با اينكه بسياري از داراييهاي مملكت جذب اين تشكيلات شده و نيروي كار ضروري براي كشاورزي به استخدام آن درآمده است، ارتشي فراهم نيامده است كه ايران را در برابر تهاجم همسايگان خود ياري كند؛ حتي اين ساختار توانايي آن را ندارد كه شورش قبايل لر و كرد داخل ايران را سركوب كند. خيرخواهان اين ممكلت حسرت اين را ميخورند كه چرا كشورشان نميتواند اين «ارتش» را منحل كرده و يك ژاندارمري توانا را جايگزين آن گرداند؛ سازماني كه با در اختيار گرفتن ده يا پانزده هزار سرباز مجهز و آموزش ديده براي جنگهاي قبيلهاي، با استفاده از وسايل مدرن موتوري امكان جابجايي سريع را براي خود فراهم آورده و بتواند آرامش را در كشور برقرار سازد. تا زماني كه سردار سپه زنده است، چنين آرزويي بيهوده و نارواست؛ وي ارتش فعلي را در نهايت ناكارآمدي بنا كرده است و به هيچ وجه حاضر نيست كه از حجم آن بكاهد.» موري ميافزايد: «با اين حال اگر طور ديگري به اين قضيه نگاه كنيم و آن را به حساب خوش اقبالي ايران بگذاريم، بزرگترين نقصان ارتش فعلي ايران، مجزا بودن آن است. بدون شك اين نقص بيش از هر نقص ديگري مانع
1) گزارش موري، شماره 792، 52/20. 891، مورخ14 دسامبر 1924
دست يافتن سردار سپه به قدرت كامل شده و از سرنگون كردن رژيم فعلي به دست او جلوگيري به عمل ميآورد. با اينكه رژيم شاه عملكرد شايستهاي نداشته است، اما شمار معدودي از ايرانيان بر اين باورند كه در درازمدت سردارسپه ميتواند موجب ترقي مملكت گردد.» در مورد افسران ارتش، موري چنين مينويسد: «سردار سپه در متحد ساختن چنين ساختار چهل تكه و پراكندهاي، با دشواري فراواني روبه رو شد اما اگر در برخورد با همقطاران قزاق خود كمتر جانبداري ميكرد و از ظن و شبهه خود نسبت به ژاندارمهاي تحقير شده ميكاست، ميتوانست اين وظيفه خطير را با موفقيت به انجام برساند... مخالفتهاي وي با افسران ايراني آموزش ديده در اروپا، همچنان مشهود و جاي بسي تأسف است.» در سال 1925 هفت سپهبد (1)(اميرلشكر) در ايران وجود داشت: «رضاخان اين عناوين نظامي را به شماري از افسران سطح پائين قزاق اعطا كرد. اين افراد پيش از به قدرت رسيدن رضاخان، از دوستان نزديك وي بودند. به غير از مورد آخري كه نام برده شد هيچ يك از آنها در اروپا آموزش نديدهاند. پس از اين اميرلشكرها، ژنرال مرتضيخان، حاكم تهران، بزرگترين حامي سردار سپه ميباشد. وي اخيراً به فرماندهي لشكر مركز منصوب شده است. اين سمت پيش از اين همواره در يد قدرت شخص رضاخان بود... مهمترين مزيت مرتضيخان(2)كينه و نفرت او از روحانيون است... وي نفوذ بسياري در سردار سپه دارد... سختگيري و بدرفتاري او با زيردستان و مأموران خود از تأثير و نفوذ آموزش روسها بر شخصيت وي حكايت ميكند؛ به هر حال در همه اركان ارتش ايران شاهد اين تأثيرات هستيم. پس از ژنرال مرتضيخان، سرهنگ محمدخان، رئيس نظميه، قدرتمندترين حامي سردار سپه است... درباره اين شخص لازم به ذكر است كه از وي به عنوان يكي از تحتالحمايگان بريتانيا ياد ميشود. اين دو تن به همراه سرهنگ كريمآقا (3)، تيم سه نفرهاي را تشكيل دادند كه فضا را براي بازگشت پيروزمندانه سردار سپه از عربستان (خوزستان) به تهران را مهيا كردند.
سردار سپه در ازاي اين خوشخدمتي كريمآقا، وي را به رياست بلديه منصوب
كرد... از ديگر افسران قزاقي كه دوستي نزديك خود را با سردار سپه حفظ كرده و از اين طريق متنعم شدند، ميتوان به اين افراد اشاره كرد: ژنرال سردار مدحت (1)، رئيس كل دادگاه عالي نظامي؛ ژنرال محمدحسينخان(2)، فرمانده نيروهاي نظامي در شمال ايران؛ و كلنل رضاقليخان [قوانلو]، خزانهدار ارتش. اين افراد، همانند موارد پيشين هيچگونه ذخيره آموزشي از هنگ قزاق ايراني براي خود نيندوختند... بر اساس اخباري كه به دست من رسيده است، در حال حاضر قريب به چهل افسر ايراني در اين مملكت حضور دارند كه تحصيلات خود را در سنسير(3)اتمام رساندهاند؛ اما هيچ يك از ايشان در هيچ يك از پستهاي نظامي ديده نميشوند. ژنرال حبيباللهخان شيباني مثال خوبي در اين زمينه است؛ وي از سنسير فارغالتحصيل شده است و يكي از شايستهترين افسران ارتش ايران است. وظيفه خطير و دشوار سركوب سيمكو به وي واگذار شده بود. سيمكو، فرمانده شورشيان كرد بود كه در سال 1922 در آذربايجان دست به شورشي گسترده زدند. نقشه رويارويي با شورشيان به دست حبيب طراحي و اجرا شد؛ اما اندكي پيش از اتمام كار، وي را از سمت خود بركنار و اماناللهميرزا [جهانباني]، رئيس ستاد را جايگزين او كردند و در نتيجه، موفقيت در اين مبارزه به اسم اماناللهميرزا تمام شد... پس از سنسير ، مدارس نظامي روسيه و تركيه از اعتبار بسياري برخوردار بودهاند. يكي از فارغالتحصيلان برجسته اين مدارس، ژنرال محمدحسين ميرزا، رئيس ستاد لشكر جنوب است. وي فرزند شاهزاده فرمانفرما و برادر شاهزاده فيروز نصرتالدوله است. به رغم پيوند او با خانواده سلطنتي، وي كاملاً به سردار سپه وفادار بود، لذا موفق شد اعتماد كامل او را جلب كند. با اين حال او و ژنرال اماناللهميرزا صرفاً دو استثنا بر اين قاعده كلي هستند.»(4)گزارش بعدي كاپلي آموري نشان داد كه رضاخان نميتوانست وجود افسران توانمند و مشهور را تحمل كند. در ژوئن 1925، رضاخان به تبريز سفر كرد و اميرلشكر آذربايجان، ژنرال عبدالله طهماسبي
1) سردار مدحت كه بعدها به سرلشكر جلاير معروف شد
2) سرلشكر محمدحسينخان آيرم. او كسي است كه بعدها از ترس رضاخان خود را به لالي زد و به بهانه معالجه از ايران به آلمان گريخت. تولد وي را حدود 1261 و فوت او را بعد از پايان جنگ دوم و در آلمان ذكر كردهاند
3) St, Cyr
4) گزارش موري، شماره 952، 1346/00. 891، مورخ 16 مارس 1925
را به همراه خود به تهران آورد. «چندي است كه شهرت رو به افزايش او باعث نگراني و دلهره رئيسالوزرا شده است.» آموري ميافزايد: «تلاشهاي مكرر رئيسالوزرا براي بركنار كردن اين افسر توانمند و فعال و روي كار آوردن يكي از زير دستان ناتوان وي، باعث شده است شمار زيادي از مردم تبريز كه خواهان ابقاي او هستند، مراتب اعتراض خود را توسط تلگرام اعلان كنند.»(1)بزدلي و بيكفايتي اين «سپهبد»ها در آگوست 1941 به خوبي آشكار ميگردد؛ زماني كه ارتش تحت امر اين فرماندهان در دفاع از ميهن خود حتي يك گلوله شليك نكرد و خود رضاشاه نيز براي حفظ جان خود دست به دامان انگليسيها شد. (2)
1923-1921
قوامالسلطنه در 29 مي 1921 به رياست وزرا برگزيده شد و يكسره از زندان به دفتر رياست وزرا رفت: «شاه پس از اينكه با استنكاف ليبرالها رو به رو شد، روز گذشته قوامالسلطنه را به رياست وزرا منصوب كرد. وي برادر كوچكتر وثوقالدوله است و از سال 1910 تا 1918 در كابينههاي مختلف حضور داشته است. پس از آن حكومت خراسان بر عهده وي نهاده شد؛ تا اينكه رئيسالوزراي اخير [سيد ضياء] در ماه مارس او را دستگير و روانه زندان كرد. پويايي، روشنفكري و اصلاحطلبي او شهره عام و خاص است، اما رشوه خواري او نيز بر كسي پوشيده نيست... تا امروز تمام متنفذين ديگري كه به دست دولت اخير روانه زندان شدند، آزاد گرديدند.»(1)كابينه قوامالسلطنه در 4 ژوئن تشكيل شد: «سردار سپه كه دولت پيشين را ساقط كرد، بر مسند وزارت جنگ ابقا شد.» (2)شرح قضايا از زبان انگرت: «البته تنها نامزد منطقي براي اين سمت شخص سردار سپه بود. كابينه قبلي به دست او بر سر كار آمد و با خشم همو سرنگون
شد؛ همچنين تنها ارتش سازمان يافته موجود در ايران نيز تحت امر او ميباشد؛ لذا بدون شك وي ميتوانست متقاضي رياست وزرا باشد. با اين حال، خواه با در نظر گرفتن محدوديتهاي خود و يا انتظار كشيدن براي فرصتي بهتر، خود را براي تصدي چنين مقامي مطرح نساخت. سرانجام شاه قوامالسلطنه، والي پيشين خراسان را برگزيد؛ وي در بيست و نهم مي به اين سمت منصوب شد و رياست مجموعه وزرا را بر عهده گرفت. توجيه قابل قبولي براي اين انتخاب وجود ندارد؛ و شايد تنها بتوان گفت كه انتخاب قوام كمترين اعتراض را از جانب «گروههاي» مختلف برميانگيخت. در مقابل قوام نيز جسارت به خرج داده است؛ اطرافيانش چندان به صداقت او اعتماد ندارند و اين جداي از نسبتش با وثوقالدوله است. قوام برادر رئيسالوزرايي است كه توافقنامه 1919 انگليس- ايران را به امضا رسانيد؛ رئيسالوزرايي كه به عنوان يكي از فاسدترين سياستمداران ايران شهره شد. با اين حال كسي در ذكاوت، اصلاحطلبي و سخت كوشي وي ترديد ندارد... قوامالسلطنه آنقدر باهوش بود كه در همان ابتداي كار مطمئن ترين راه جلب رضايت مردم را كشف كند. وي از اشتباهات پيشينيان خود بهره برد و فهميد كه ميبايست بيدرنگ دستور تشكيل مجلس را صادر كند. قوام طي اعلاميهاي در ششم ژوئن صراحتاً قول چنين كاري را داد؛ در پانزدهم ژوئن فرمان ملوكانه را دريافت كرد كه در آن تشكيل مجلس به تاريخ بيست و دوم ژوئن مقرر شده بود و در ميان شگفتي همه، در تاريخ مقرر مجلس كار خود را آغاز كرد.» (1)در اين دوره چندين تن از وكلاي مجلس به نصرتالدوله فيروز حمله كرده و اعتبار او را زير سؤال بردند: «سليمان ميرزا و طباطبايي به عنوان رهبران جناح مخالف، اظهارات فيروز را مبني بر قطع رابطهاش با بريتانيا و دشمني كنوني وي با اين كشور نپذيرفته و وي را محكوم به وطن فروشي كردند. اما فيروز توانست با موفقيت از خود دفاع كند و پاسخ دندان شكني به مخالفين بدهد. وي در دفاع از خود اظهار داشت كه كار وي بدتر از عملكرد «دموكراتهاي» حامي آلمان نبود كه غائله «مهاجرت» را به راه انداختند؛ در پاييز سال 1915 اين عده از وكلا به همراه سفيركبير تركيه و وزيرمختار آلمان مجلس را به مقصد قم ترك كردند و با اين عمل خود تقريباً ايران را در جبهه دول محور و در مقابل
1) گزارش فصلي انگرت، شماره 12، 1211/00. 891، 10 جولاي 1921
متفقين قرار دادند. [حال مسئله اين است كه] اگر اين افراد مورد تعقيب و پيگرد قرار نگرفتند، چرا يك حامي انگليسي ميبايست سزاوار مجازات باشد؟ از آنجا كه پاسخ به چنين سؤالي دشوار بود، در ششم آگوست با 47 رأي موافق در مقابل 7 رأي مخالف اعتبارنامه او به عنوان نماينده كرمانشاه تأييد گرديد.» تنها وكلايي كه «با كينه جويي هر چه تمامتر تحت پيگرد قانوني قرار گرفته و از كرسي خود در مجلس محروم گرديدند، كساني بودند كه در زمان «كابينه سياه» سيدضياءالدين، عضو و يا حامي فعال كابينه وي بودند.» حتي صحبت از دستگيري آنان در ميان بود. البته تنها عضو مهم كابينه سياه كه نمايندگان جرأت نزديك شدن به او را نداشتند، رضا [خان]، ديكتاتور نظامي ايران بود. مجلس در نامهاي سرگشاده به هيأت وزرا از ايشان خواست كه با انتشار اعلاميهاي رسمي در داخل و خارج از ايران، دولت پيشين را محكوم كند. اما از آنجا كه دولت به اين درخواست ترتيب اثر نداد، چهل و يك نفر از اعضاي مجلس با امضاي بيانيهاي در 5 جولاي 1921، كودتاي ماه فوريه را دسيسهاي انگليسي خواندند كه بريتانيا ميكوشيد از طريق آن ايران را تحت انقياد خود درآورد.(1)همانطور كه در پژوهشي ديگر به خوبي تشريح شده است، فشار و هدف اصلي كابينه اول (ژوئن 1921، ژانويه 1922) و دوم (ژوئن 1922، ژانويه 1923) قوامالسلطنه پيش بردن طرح اعطاي امتياز انحصاري نفت به يك شركت نفتي آمريكايي و استخدام مستشاران اين كشور در ايران بود.(2)بررسي استخدام ميلسپو و مستشاران آمريكايي خارج از حوصله اين پژوهش است. تنها به گفتن اين مسئله اكتفا ميكنيم كه قوامالسلطنه بلافاصله پس از تحويل گرفتن منصب خود، آن دسته از مستشاران اقتصادي بريتانيايي را كه از اوايل ماه مي 1921 مشغول به كار شده بودند را از كار بركنار و اخراج كرد. در 8 سپتامبر 1921 انگرت در تلگرام خود چنين مينويسد: «آرميتاژ- اسميت، مستشار اقتصادي بريتانيا در دولت ايران، به همراه همكاران خود از كار بركنار و در حال ترك ايران هستند.»(3)قوامالسلطنه با در دست گرفتن ابتكار عمل ميكوشيد به رقابت ميان آمريكا و بريتانيا دامن زده و از اين رهگذر مانع استيلاي بريتانيا بر ايران شود. سياست افزايش رقابت ميان انگليس و
آمريكا محكوم به شكست بود؛ چرا كه در مي 1921، لندن و واشنگتن به تفاهم رسيدند و آمريكا نفوذ بريتانيا را در ايران پذيرفت و در مقابل بريتانيا نيز دسترسي آمريكا را به چاههاي نفت عراق بلامانع ديد. علاوه بر اين شركت استاندارد اويل نيوجرسي نيز با شركت نفت انگليس- ايران به توافق رسيد و مشاركت اين شركت را در نفت شمال ايران تضمين كرد؛ و اين دقيقاً همان چيزي بود كه مقامات ايراني براي جلوگيري از آن تلاش فراواني كردند. اندكي پس از شروع كار، قوامالسلطنه خود را در مقابل شورشي گسترده در خراسان يافت. همانطور كه در فصل پنجم ذكر شد، كلنل محمد تقي [خان پسيان] به فرمان سيدضياء، قوامالسلطنه را دستگير و خود به عنوان فرماندار نظامي خراسان بر مسند نشست. كلنل محمدتقي در سالهاي پيش از 1921، سابقه نظامي بسيار متفاوتي دارد. در نوامبر 1915، وي با فرماندهي يك يگان ژاندارم موفق شد نيروهاي قزاق روسي را در نزديكي همدان شكست داده و آنان را به همراه كنسولهاي بريتانيايي وادار به ترك شهر كند. مدتي بعد تغيير جهت داد و در جولاي 1918 به پليس جنوب ايران پيوست و سر پرسي كاكس از او به عنوان «افسري شجاع و مصمم» ياد كرد. با روي كار آمدن كابينه قوامالسلطنه، كلنل از سمت خود عزل شد. در نتيجه وي عليه دولت دست به شورش زد و در خراسان اعلام «استقلال» كرد. «دولت در ماههاي آگوست و سپتامبر بسيار تلاش كرد تا اهميت اين جنبش را كم جلوه دهد و با محمدتقي به توافق برسد. پس از مذاكرات طولاني مدت ميان كلنل و رئيسالوزرا از طريق تلگرام، وي در نهايت پيشنهاد كرد كه چنانچه تمام پيروان او عفو شده و همچنين به مدت دو سال ماهيانه 500 تومان به او پرداخت شود، كشور را ترك كند. تهران پيشنهادهاي او را نپذيرفت و دشمنيها از سر گرفته شد... در نوزدهم سپتامبر و يا حول و حوش همين تاريخ، حاميان كلنل تقيخان، شكست سختي را بر نيروهاي تحت امر شجاعالملك وارد آوردند. اين عده براي سركوب جنبش محمدتقيخان به خراسان اعزام شده بودند.» در ماه اكتبر نيروهاي قزاق به منطقه اعزام و محمدتقي را در قوچان شكست دادند. چند روز بعد محمدتقي دست به ضد حمله زد و كشته شد. با فرا رسيدن دهمين روز از ماه اكتبر، آخرين شورشيان نيز تسليم شدند.(1)اوضاع در تهران
1) گزارش فصلي انگرت، شماره 14،00/1220 . 891، مورخ12 ژانويه 1922
همچنان پر تنش و پايههاي قدرت قوامالسلطنه بسيار لرزان بود. در 13 اكتبر 1921، خبر از كشف «توطئه» ترور رئيسالوزرا و وزير جنگ، در شهر منتشر شد. در آن زمان وزير جنگ در تهران حضور نداشت و براي سركوب جنگليها به گيلان سفر كرده بود. در اين ماجرا 9 نفر دستگير شدند و در ساختار كابينه نيز تغييراتي صورت گرفت: «وزير جنگ همچنان بر مسند خود باقي مانده و در جايگاه فرمانده كل قوا، بر اوضاع مسلط است.» (1)«دسيسة» مذكور شايعهاي بيش نبود و به هيچ وجه واقعيت نداشت: «توطئهاي كه در آخرين روزهاي فصل گذشته از آن پرده برداشته شد، آنگونه كه در ابتدا گمان ميرفت، دامنهدار و گسترده نبود. طراح اصلي اين توطئه، مشارالملك (2)، به خارج از كشور رفته است؛ و مدرك مشخصي هم عليه همدستانش پيدا نشده؛ لذا اين عده چند روزي در حبس به سر بردند و در نهايت همگي آزاد شدند.»(3)اوضاع به نفع رضاخان پيش ميرفت و با استحكام روز افزون ديكتاتوري او، مخالفين وي در كابينه يكي يكي حذف ميشدند. دو ماه پاياني سال 1921 صرف مذاكره و اعطاي امتياز به شركت استاندارد اويل گرديد.
با توجه به اوضاع اقتصادي نااميد كننده ايران و سرباز زدن بريتانيا از اعطاي كمك، دولت براي نجات خود نياز مبرمي به حمايت اقتصادي آمريكا داشت. از آنجا كه بريتانيا مصمم بود از هرگونه كمك به ايران ممانعت كند، يكي از وامهاي آمريكا به ايران را بلوكه كرد و به بانك شاهنشاهي ايران دستور داد اعتبار دولت قوامالسلطنه را تمديد نكند. همانطور كه در فصل پنجم ذكر شد، اسراف كاريهاي بيفايده و گسترده رضاخان وزير جنگ، دولت را به شدت با كسري بودجه مواجه ساخت و از سويي فقدان بودجه كافي نيز بر مشكلات مالي دولت افزود كه در نهايت قوامالسلطنه مجبور به استعفا شد و كابينه او در 20 ژانويه 1922 سقوط كرد. بررسي اين حوادث را به پژوهشي ديگر واگذار ميكنيم. (4)
روزنامه تايمز در 20 آگوست 1921، مطلبي را از يك «گزارشگر ويژه در خاورميانه» تحت عنوان «تنفر از انگليس سراسر ايران را فرا گرفته است. مطبوعات ناراضي، به سر حد انفجار رسيدهاند»، به چاپ رساند. بوتلر رايت بريده مربوط به اين قسمت از روزنامه تايمز را ضميمه نامه خود كرده و از «عدم محبوبيت بريتانيا در تهران خبر ميدهد» و ميافزايد: «نارضايتي مردم ايران از بريتانيا بسيار افزايش يافته است و نفرت ايشان از اين كشور بسيار شديدتر از احساس نفرتي است كه در گذشته نسبت به روسية تزاري داشتند؛ و جو عمومي با اينكه روزي به نفع بريتانيا بود اما اكنون به طور محسوسي فرق كرده است. در پارلمان و مطبوعات منازعه سختي عليه پليس جنوب ايران به راه افتاده و اصل و اساس اين نيرو، مورد حمله قرار گرفته است.» مقاله روزنامه تايمز اين چنين آغاز ميشود: «انعكاس سخنان لرد كرزن در مجلس اعيان بريتانيا (در26 جولاي)، بيش از يك هفته است كه صفحات روزنامههاي تهران را به خود اختصاص داده است؛ و روزنامههاي ايران و ستاره ايران در انتقاد از اين سخنراني مطالبي را به چاپ رسانيدند. شايد خشم و غضب شديد بهترين صفاتي باشند كه در توصيف رويكرد اين دو روزنامه به كار برد. مطبوعات تهران با درج مجموعهاي از مقالات، كلمه به كلمه سخنان لرد كرزن را گزارش كرده و بدين وسيله تلويحاً خشم مردم را دامن زدند و از دو رويي و رياكاري بريتانيا پرده برداشتند.» توصيفات تايمز از روزنامه ستاره ايران: «خشم غيرقابل كنترل نويسنده [روزنامه ستاره ايران] در نوشتههاي او به چشم ميخورد كه لرد كرزن منظور خاصي نداشته و تنها وانمود كرده كه در طول جنگ بريتانيا منجي ايران بوده و پس از آن او را از شر شوروي خلاص كرده است؛ و اكنون نيز مدعي است كه ايران آلت دست يكي از متحدين مسكو ميباشد. اين نويسنده ميگويد، ايران بي طرفي خود را در همان ابتداي جنگ اعلان كرد و اين مسئله خطري براي هيچ كشوري نداشت مگر روسيه تزاري و بريتانيا كه در يك جبهه مي جنگيدند. چنانچه روسيه نيروهاي خود را از تبريز خارج ميكرد، تركها هرگز اين شهر را مورد حمله قرار نميدادند و همچنين انجام عملياتهاي نظامي متعدد ضروري نميگرديد. بر كسي پوشيده نيست كه حضور نيروهاي بريتانيا در ايران، تنها دليل پهلو گرفتن كشتيهاي نظامي روسي در انزلي ايران بود؛ چرا كه شوروي احساس خطر ميكرد. قيام
جنگليها نيز در پي فعاليت نيروهاي بريتانيا در ايران شكل گرفت. لذا پس از خروج انگليسيها، نيروهاي شوروي نيز عقبنشيني كردند.» نويسنده از سخنان كرزن در مورد مورگان شوستر و مقاسيه او با آرميتاژ اسميت بسيار خشمگين شده است. مورگان شوستر «در امور اقتصادي مجلس به وكلا كمك ميكرد و مورد احترام و اعتماد تمام ايرانيان بود. وي طي اولتيماتيومي بيرحمانه كه حاصل تلاش مشترك بريتانيا و روسيه تزاري بود، در سال 1911 از كار بركنار شد.» تايمز به نقل از روزنامه ستاره ايران مينويسد: «بريتانيا با توافقنامه 1907، اولتيماتيوم 1911 و توافقنامه 1919، به وجود آوردن پليس جنوب ايران، اعزام آقاي آرميتاژ اسميت به ايران، وارد ساختن نيروهاي هندي به ايران، ممانعت از انجام اصلاحات و مسدود كردن وامهاي خارجي و به طور كلي با عملكرد مقامات خود در ايران به ملت ايران فهماند كه هيچ علاقهاي به ترقي و افزايش قدرت ايران نداشته و در پي اين است كه اين كشور را به هند دوم تبديل كند تا بتواند سياستهاي استعماري خود را توسعه دهد. بريتانيا با وجود ارتش در ايران مخالفتي ندارد؛ اما ارتشي كه تحت فرمان افسران انگليسي باشد و از فرامين دولت هند پيروي كند. درست همانند پليس جنوب ايران. بريتانيا از اينكه ايران صاحب تشكيلات اقتصادي شود ترسي ندارد اما تشكيلاتي كه همانند مصر تحت نظارت بريتانيا و كنترل مستشاران اين كشور باشد. بريتانيا خواهان تأسيس خط آهندر ايران است، اما به هيچ شركت خارجي يا بينالمللي غير از شركتهاي خود اجازه نميدهد امتياز اين خط آهن را بدست بياورد. بريتانيا در پي صنعت معدن ايران است، اما همانند نفت اهواز، تنها شركتهاي انگليسي ميبايست به اين اقدام مبادرت ورزند تا از اين طريق بتواند مخارج دولت ايران را تحت كنترل داشته باشد. بريتانيا از تغيير و تحول در تعرفههاي گمركي استقبال كرد، چرا كه به نفع تجارت شاهنشاهي بريتانيا بود. اين است رويكرد دولت انگليسي؛ دولتي كه وزير خارجه آن مدعي است هيچ قدرت غربي همانند ايشان، بدون غرض و بدون طمع ورزيدن براي نجات زندگي و كمك به حفظ عظمت كشورهاي شرقي، فعاليت نميكند. اما با كمال احترام، ملت ايران اين بيغرضي و همچنين تلاشهاي خالصانه براي احيا و زندگي بخشيدن به ايرانيان را نمي پذيرند. ايران دوستي خود را با دربار لندن اعلام ميكند و لازم به ذكر ميداند كه هيچگاه ابزاري در دست دشمنان بريتانيا نخواهد بود؛ اما تعهدي هم ندارد كه تمام منابع
اقتصادي خود را در اختيار بريتانيا قرار دهد. بريتانيا در پي آن است كه خزانههاي خود را از ثروت تمام ملل پر كند و خواهان اين است كه از تجارت تمام كشورها به نفع پيشرفت اقتصادي خود بهره ببرد.» (1)روزنامه ستاره ايران در 5 اكتبر 1921 مينويسد: «آقاي چيك، كنسول بريتانيا در شيراز، در شش سال گذشته تمام توان خود را به كار گرفته است تا عشاير قشقايي و كشكولي را را به جان هم بياندازد و از اين طريق تا كنون هزاران ايراني بيگناه كشته شدهاند... بريتانيا باني و مسبب تمام فجايع قضيه آندرلينكو (اسرائيلينكو) در تهران ميباشد كه تاكنون نتايج بسيار ناميموني به همراه داشته است... بريتانيا با دخالت در امور اموال عمومي، زمينه قحطي جديدي را مهيا ميسازد.»(2)ستاره و ديگر روزنامههاي ايراني، به زودي بهاي سنگيني را در برابر جسارت خود پرداخت كردند.
در پاييز سال 1921، جان آر. داس پسوس يكي از نويسندگان مشهور آمريكايي، به ايران سفر كرد و به دوست خود، فردريك برد، نايب كنسول آمريكا در بيروت نامهاي نوشت. در نوشتههاي داس پسوس آمده است كه با اينكه ظاهراً قوامالسلطنه و «سرپرستان قديمي» قدرت را در دست دارند، «شاه از ترس سكوت كرده است» و تمام مجموعه دولت «تحت امر و اختيار رضاخان ميباشد. وي همچنان بر مسند وزارت جنگ تكيه زده است و فرماندهي 000/18 سرباز را بر عهده دارد؛ بزرگترين نيروي نظامي كه ايران تا به امروز به خود ديده است. وي فردي قابل توجه به نظر ميرسد؛ بي سواد است و زندگي [كاري] خود را از زماني كه يك سرباز صفر بود آغاز كرد، اما انرژي بسياري داشت. داستانها حاكي از آن است كه وي قادر به خواندن و نوشتن نيست. به هر حال اگر اين داستانها صحت هم داشته باشند، شكي نيست كه وي بر اوضاع فعلي چيره است؛ و ارتش او تمام عوايد مملكت را ميبلعد و حتي يك شاهي هم براي ديگر وزارتخانههاي دولت باقي نميگذارد.» پس از فرار سيدضياء، رضاخان «دولت موقتي را به رهبري قوامالسلطنه تشكيل داد و طبق معمول براي اينكه سر و صداها را آرام كند، دستور تشكيل مجلس را داد... مستشاران بريتانيا براي دومين بار
ايران را ترك كردند و انگليسيها فضايي را به وجود آوردهاند كه گويي همگي قصد دارند از خاك ايران خارج شوند؛ نيروي پليسي خود، (پليس) جنوب ايران را منحل كرده و آقاي نرمن، وزير مختار خود را از ايران فراخواندهاند.» داس پسوس متذكر ميشود عليرغم «خروج» بريتانيا از ايران، «استيلاي بريتانيا خردكنندهتر به نظر ميرسد. به نظر من، تنها فكري كه به ذهن اقشار مختلف جامعه ايران خطور ميكند اين است كه از شر اين كابوس خلاص شوند. اين احساسات موجي از نفرت و بياطميناني نسبت به تمام اروپاييان به وجود آورده است و تعصبات ديني قديمي را عليه «سگان كافر» تجديد كرده است. به نظر ميرسد بريتانيا ميكوشد با به كار گرفتن هر سياست ممكني از جانب اداره امور هند، از خودكفايي ايران جلوگيري كند و تلاشهاي اين كشور را براي نزديك شدن به ديگر كشورهاي مدرن دنيا عقيم بگذارد. اين يعني در پيش گرفتن سياستي كه همواره ايران را وابسته نگاه داشته و از چيزي كه خود نيازي به آن ندارد دريغ ورزند.» داس پسوس اضافه ميكند كه مطمئنترين راه براي عقب نگاه داشتن ايران، حمله به نظام آموزشي آن است: «در مورد نظام آموزشي، شواهد حاكي از آن است كه عوامل بريتانيا با پرداخت پول و رشوه به مجتهدين با نفوذ (روحانيون ايراني كه قدرتمند، فاسد و به خوبي سازمان يافته ميباشند)، آنان را واداشتند كه اوباش بازار را عليه اين مدارس تحريك كنند؛ و از اين طريق مدارس غير ديني را به تعطيلي كشاندند. همه اينها باعث شد كه روز به روز نفرت مردم از بريتانيا و ديگر اروپاييها بيشتر شود.» داس پسوس در ادامه گزارش ميكند كه بريتانيا در مقابل اين موج نفرت، دست به تشكيل ديكتاتوري نظامي ميزند: «با اين حال، براي رسيدن به اين مهم، تمام عوايد مملكتي، كه بيشتر آن از حق الامتياز پرداختي شركت نفت انگليس ـ ايران تأمين ميشود، تا آخرين سكه جذب خزانه وزارت جنگ ميشود. ديگر وزارتخانههاي دولت به ندرت وجهي را دريافت ميكنند، لذا مقامات اين وزارتخانهها خواه ناخواه مجبورند به كمك پيشكش و هدايا زندگي خود را اداره كنند. هر انتقاد و اعتراضي هم به شدت سركوب ميشود؛ همانطور كه اخيراً شاهد توقيف يكي از روزنامههاي پر مخاطب تهران يعني ستاره ايران بوديم؛ اين روزنامه سخنان توهينآميزي در مورد قزاقها منتشر ساخته بود. سردبير روزنامه به چوب و فلك بسته شد و سپس روانه زندان گرديد... شاه و اعيان فئودال هيچ قدرتي ندارند. ديكتاتوري نظامي نيز اساس
چندان محكمي نمييابد كه بناي خود را بر آن استوار سازد... سؤال اينجاست كه بريتانيا در گام بعدي دست به چه اقدامي خواهد زد؟»(1)تخريب نظام آموزشي همچنان ادامه داشت. كرنفلد در 10 ژانويه 1923 مينويسد: «هيچگونه پيشرفت و تحولي در نظام آموزشي مشاهده نميشود. بلكه بالعكس در ماه اكتبر پنج دبيرستان دولتي به بهانه كسري بودجه «هشداردهنده» تعطيل شد. گفته ميشود مخارج ماهيانه اين مدارس كمتر از دويست و چهل تومان بوده است. درست در همين زمان وزير معارف درخواست بودجه هزار توماني براي تأمين كمك هزينه دانشجويان ايراني در اروپا را تقديم مجلس كرد؛ اين اتفاق، واهي بودن بهانه مذكور را به خوبي روشن ميسازد. متأسفانه وزير معارف، كاملاً بيكفايت است و براي آموزش همگاني ارزشي قائل نيست. يكي از بزرگترين نيازهاي ايران امروز، يك مستشار آموزشي است، اما به كار گرفته شدن چنين كارگزاري در آينده نزديك بسيار بعيد به نظر ميرسد.» (2)
در ماههاي جولاي- آگوست 1921 مذاكرات گستردهاي ميان دولت قوامالسلطنه و ميرزاكوچكخان صورت گرفت. انگرت گزارش ميكند كه دو طرف توافق كردند آن افرادي كه در تابستان سال 1920 از گيلان گريختند اجازه بازگشت يابند و ارتباط تلگرافي مجدداً برقرار شود. گفتگوها ادامه يافت و دولت هيأت ويژهاي را به رشت اعزام كرد: «آنچه كه واقعاً در گيلان و مازندران ميگذرد بر كسي آشكار نيست. به نظر ميرسد كه شورشيها تحت فرماندهي سه رهبر به سر ميبرند كه هيچ گاه با يكديگر متحد نميشوند. مهمترين اين افراد كوچكخان و همراهان او هستند كه از پل كسما تا نزديكي رودبار در سراسر جنگل استقرار يافتهاند. دومين رهبر خالوقربان است كه به نظر ميرسد كنترل شهر رشت و مناطق ميان امامزاده هاشم و پل كسما را دست دارد. نفر سوم، احسان اللهخان است كه كنترل شهرهاي لاهيجان، لنگرود و رودسر را در استان مازندران بر عهده دارد.» علاوه بر اين ساعدالدوله، پسر سپهسالار تنكابني، « شورشيان
محلي بولشويك در تنكابن را رهبري ميكند.» شماري از نيروهاي قزاق تحت امر رضاخان به تاريخ 9 اكتبر 1921 روانه گيلان شدند. در ابتدا، ساعدالدوله شكست خورد: «نفوذ پدر جان او را نجات داد، اما خبرها حاكي از آن است كه شجاعالسلطان كشته شد و در همين حين احساناللهخان نيز به روسيه گريخت.» ساعدالدوله در سال 1925 كشته شد و اندكي بعد پدر او سپهسالار نيز خودكشي كرد. (1)كوچكخان در غرب گيلان در منطقهاي به نام رودخان شكست خورد و رشت در پانزدهم اكتبر فتح شد. در روزهاي نوزدهم و بيستم همين ماه جنگليها تلاش كردند رشت را مجدداً اشغال كنند، اما حملات آنها دفع شد و تلاششان عقيم ماند. در بيست و سوم اكتبر استحكامات جنگلي كوچكخان سقوط كرد و خود او نيز به تالش گريخت. (2)
انگرت در گزارش خود به تاريخ 25 اكتبر 1921 مينويسد: «مفتخرم به ضميمه اين گزارش ترجمه تلگرامي كه از طرف وزير جنگ ايران و فرمانده كل قوا، سردارسپه، كه به تاريخ 22 اكتبر 1921 به رئيسالوزرا مخابره شده است را براي شما ارسال كنم. در اين تلگرام جزئيات عملياتهاي نظامي كه منجر به بازپسگيري رشت شد، تشريح شده است. با اينكه قسمت اعظم استان گيلان از لوث اشرار پاكسازي شده است، اما به گفته شخص وزير جنگ، قسمتهاي غربي استان همچنان تحت اختيار كوچكخان و دار و دسته او ميباشد. تا زماني كه اين شورشيان كاملاً متفرق نشده باشند، بيم آن ميرود كه نيروهاي دولتي ايران را با مشكلات جدي مواجه كنند.» تلگرام رضا به قوامالسلطنه كه بلافاصله آن را در اختيار انگرت نيز قرار داد، از اين قرار است:
پيش از اين شما را از ورود خود به رشت و محاصره خالوقربان در امامزاده هاشم، با خبر كردم. من در پانزدهم اكتبر به اين منطقه رسيدم. شورشيان جنگلي در آن روز از تمام جهات به شهر حمله ميكردند. پيشروي آنها به قدري بود كه ميتوانستند تمام شهر را به غارت ببرند. من دقيقاً به موقع وارد شهر شدم و مردم ستمديده شهر ناله و شيون كنان براي ديدن من از خانههاي خود خارج شدند. آنها به شدت از شورشيان به خشم آمده بودند. عليرغم اينكه نيروهاي تازه از راه
رسيده قزاقها بسيار خسته بودند، به ايشان دستور دادم به مناطق حومه شهر كه شورشيان بدانها متعرض شده بودند، يورش برند. پس از اينكه قزاقها تلفات سنگيني بر شورشيان وارد ساختند، آنان مجبور به عقبنشيني شدند و در نتيجه شهر نجات يافت. زماني كه آتش توپخانه ما، توپخانه جنگليها را ساكت كرد، به نيروهاي خود دستور دادم در اطراف شهر اتراق كرده و به استراحت بپردازند. از آنجا كه متوجه شدم جنگليها اذهان مردم را آلوده ساختهاند و ميدانستم كه دولت مركزي همواره ميكوشد براي تحقق سعادت و امنيت، نظم بر سراسر مملكت حاكم باشد، به نيروهاي خود دستور اكيد دادم كه دست از پيشروي كشيده و آرامش فعلي را حفظ كرده و مانع وارد شدن آسيب بيشتر به رشت و مردم آن شوند. جنگليها از رويكرد مصالحهجويانه ما استفاده كرده و نيروهاي خود را در اطراف شهر مستقر كردند؛ لذا نيروهاي قزاق محاصره شدند. من بيش از اين نميتوانستم اوضاع آشفته و محنتبار مردم را تحمل كرده و در برابر پافشاري آنها براي سركوب شورشيان مقاومت كنم، بنابراين به دفاع از شهر پرداخته و ظرف سه ساعت مواضع ايشان را در پسيخان و پيله بازار مورد حمله قرار داده و شورشيان را وادار كردم به اعماق جنگل عقبنشيني كنند. اين جنگ به شورشيان اثبات كرد دوران غارتگري به سر آمده است و اكنون زمان آن فرا رسيده است كه ميبايست به فرامين دولت مركزي گردن نهند. عليرغم طغيان رودخانه نزديك شهر، قزاقهاي پيروز، از پسيخان عبور كرده و جمعه بازار را كه در 14 ورستي(1)غرب رشت واقع شده است، به تصرف خود درآوردند. پيشقراولان شجاع خود را در آن روستا مستقر ساخته و خود به شهر بازگشتم. سپس خبر رسيد كه نيروهاي اعزامي ماسوله و، فومن، يعني دژ مستحكم ميرزاكوچكخان را فتح كردهاند. به اطلاع حضرتعالي ميرساند كه اكنون تمام مناطق استان گيلان به همت دلاوران قزاق تحت كنترل ماست. تنها بخشهاي غربي مناطق جنگلي همچنان در دست ياران ميرزاكوچكخان باقي مانده است. به مدد نقشه استراتژيكي كه به تازگي طراحي كردهام، اميد آن ميرود در آيندهاي نزديك جنگلها را نيز از لوث وجود اين
1) هر ورست معادل 06/1 كيلومتر است. (مترجم)
جنگليهاي خائن پاك كنيم. با مدنظر قرار دادن نگرانيهاي اعلي حضرت همايون شاهنشاه، تمام كساني كه در اين شورش دست داشته و از فرامين حكومتي سرپيچي كردند، از كار بركنار خواهم كرد. به ايشان نشان خواهم داد كه استقلال و سعادت مملكت بسته به انقياد و اطاعت محض ايشان است. از آنجا كه ايستگاه تلگراف به تازگي در اين شهر تأسيس شده است، پيش از اين نميتوانستم دائماً با مركز در ارتباط باشم. ساعدالملك، فرماندار جديد گيلان وارد رشت شده است. (1)
در گزارشي به تاريخ 30 اكتبر 1921 انگرت مينويسد: «عطف به گزارش شماره 749 كه به تاريخ 25 اكتبر 1921 ارسال شد، مفتخرم به همراه اين گزارش ترجمه اعلاميهاي كه وزير جنگ ايران پس از بازپسگيري رشت و سركوب كردن بلشويكهاي محلي و ديگر آشوبگران منطقه منتشر ساخت، ضميمه سازم. اين اعلاميه در 28 اكتبر 1921 در روزنامه ايران منتشر شد.» در بخشهايي از اين اعلاميه «بلند بالا» ميخوانيم:
دوستان هموطن من؛ من علاقه و محبت خود را نسبت به شما از دست ندادهام و آن چيز كه همواره مايه تسلي خاطر من بوده است، رها ساختن شما از چنگال ياغيان و غارتگران بوده است. پروردگار و وجدانم هر دو شاهد من هستند... ناله و شيون شما باعث شد به كمك شما بشتابم و اكنون به شما اين خبر را ميدهم كه دشواريهاي شما از ميان رفته و به دستور دولت، امنيت شما به مدد شمشير من تضمين خواهد شد. من سربازي هستم كه زندگي خود را وقف خدمت به سرزمين مادري خود كرده است؛ سربازي كه حفاظت از استقلال اين كشور را به عنوان ايدهآل و اصل مهم زندگي خود پذيرفته است؛ سربازي كه به هيچ پشتوانه و رهبر ديگري به غير از پرچم شير و خورشيد اعتقاد ندارد و اطمينان دارد در تمام مراحل خدمت خود پيروز و موفق است؛ زيرا هر يك از تكاليفي كه به انجام ميرسانم، تكليفي مقدس است. من هرگز منفعت شخصي را بر منفعت عموم ترجيح نداده و هرگز امنيت مردم را فداي خواستههاي خود نكردهام. به همين دليل است كه من اطمينان دارم در تمام عملياتهاي خود پيروز خواهم بود. روح ايراني حامي و در
1) گزارش انگرت و ضمائم، شماره 749، 1205/00. 891، مورخ25 اكتبر 1921
حقيقت راهبر من خواهد بود. پروردگار را شاكرم كه به مدد الطاف خالصانه او به يكي از اهداف خود رسيدم. من قدم به استان شما نهادم و در همين زمان ارتش من مايه ترس و وحشت غارتگران شده و جان ايشان را در معرض خطر قرار داد. به منظور تأمين امنيت شما، از هيچ خطري رويگردان نخواهم بود و در هزينه كردن تمام نيروهاي خود ترديد نخواهم كرد. اما تمام مردم گيلان ميبايست بدانند برخي از همشهريان ريا كار و خائن، خود اسباب بسياري از حوادث ناگواري كه تا كنون رخ داده است را فراهم آوردهاند... و اكنون كه دستان قدرتمند نيروهاي دولتي شورشيان و ياغيان را دفع كرده است، اين وظيفه شما تمام مردم گيلان است كه با تمام اسباب و وجود خود به ما كمك كنيد. شما ميبايست گذشته را سرمشق آينده خود قرار دهيد و از آزادي كه قادر متعال به شما ارزاني داشته است، حداكثر بهره را ببريد... در پايان، پروردگار را شاكرم كه ورود مرا به اين شهر، مايه تضمين امنيت اموال و يكپارچگي شما قرار داد؛ و عاجزانه از او خواستارم در امري كه همواره مشتاق بدان هستم، يعني خدمت رساندن به هم ميهنانم در هر كجاي اين مرز و بوم، پيروز گرداند. رضا؛ وزير جنگ. (1)
رضا در 4 نوامبر به تهران بازگشت، اما قزاقهاي تحت امر وي همچنان در آن منطقه باقي ماندند. در اواسط ماه نوامبر، كوچكخان دوبار در نزديكي دوال كوه و طوالش شكست خورد و به كوههاي خلخال و ماسال پناه برد. در 3 دسامبر 1921، كوچكخان و همراهان او گرفتار كولاك شده و از سرما يخ زدند. در 10 دسامبر سر بريدة كوچكخان در تهران در معرض ديد عموم قرار گرفت: «و به اين ترتيب به يكي از پر دردسرترين حوادث تاريخ ايران پايان داده شد.» (2)انگرت در 3 فوريه 1922 مينويسد: «مفتخرم كه به ضميمه اين گزارش رونوشت نامهاي كه از طرف دكتر ديويدسون فريم به اينجانب نوشته شد، ارسال كنم. وي يكي از اعضاي هيأت پزشكي اعزامي از آمريكا در رشت است كه در تاريخ 27 ژانويه 1922 با ارسال نامهاي به اينجانب، اطلاعاتي در مورد اوضاع و احوال كلي رشت در اختيار بنده قرار داد.» پس از
«آزاد سازي» رشت، اوضاع اين شهر چندان مساعد نبود: «در واقع كوچكخان قهرمان اين جنگ بود... بايد به خاطر داشت كه كوچكخان و بلشويكها هر دو با مدرسه و آموزش موافق بودند و تلاش ميكردند از مردم فقير دستگيري كنند. عليرغم درد و محنتي كه اين جنگ بر مردم اين منطقه تحميل كرده است، بسياري هنوز كوچكخان را قهرمان اصلي اين ماجرا ميدانند. نارضايتي مردم بجاست و دلايل بسياري براي شكايت عليه رژيم فعلي وجود دارد. مهمترين آنها از اين قرار است: 1) فساد فرماندار علني شده است. اين رسوايي موجب نفرت و خشم تمام مردم منطقه شده است. 2) رويكرد متحجرانه و بيتفاوتي فرماندار به پيشرفت به ويژه در بخش آموزشي. 3) تبعيض قائل شدن عليه جوانان وطنپرست واقعي و پيشرو... لازم به ذكر است كه رشت تاكنون دو جنبش انقلابي را به خود ديده است؛ يكي در سال 1909 كه منجر به عزل شاه شد(1)و دومي قيام كوچكخان كه نه به دست نيروهاي دولتي ايران، بلكه به دست بلشويكهاي روسي درهم شكسته شد. به نظر من چنانچه در سال 1919 انگلستان وارد ماجرا نميشد و دخالت نميكرد، كوچكخان موفق به استقرار دولتي ليبرالتر در ايران ميشد؛ البته نه با حمله مستقيم به تهران بلكه با تبليغ و تحريك در ميان ليبرالها به اين مهم دست مييافت.» (2)
كنسول آمريكا در تبريز، اطلاعاتي را در مورد پيشينه اسماعيل سيميتقو در سال 1926 به كشور خود گزارش ميكند: «پانزده سال است كه نام سيميتقو، لرزه بر اندام كودكان و حتي بزرگسالان مردم خاور نزديك مياندازد... سيميتقو نام مرد كردي است كه رهبري ايل شكاك را بر عهده دارد؛ قبيلهاي وحشي كه در كوهستان ساكن هستند... گفته ميشود كل جمعيت ايشان (كردها) چيزي نزديك به 3 ميليون نفر است؛ 000/500/2 نفر از ايشان معمولاً در تركيه و ارمنستان ساكن هستند و 000/ 400 يا 000/ 500 نفر از ايشان در ايران به سر ميبرند؛ و كسي از شمار ايشان در عراق اطلاع ندارد... سيميتقو
كه نام واقعي او اسماعيل آقا است، برادر بزرگتري به نام جعفرآقا داشت. وي پس از مرگ پدر، رياست ايل شكاك را بر عهده گرفت و شديداً به سنتهاي قبيلهاي پايبند بود؛ والي آذربايجان با توسل به دوز و كلك او را به تبريز كشانيد و در يك مهماني چاي كه به افتخار وي برگزار شد، او را ترور كردند. اسماعيل آقاي جوان كه در آن زمان 20 سال بيشتر نداشت، رهبري ايل شكاك را برعهده گرفت و قسم خورد كه انتقام خون برادر را بگيرد. وي قسم خود را عملي ساخت و به انتقام خون برادر خود، خون صدها ايراني را گرفت؛ و در اين مسير، قسمت اعظم منطقه اروميه را تحت امر خود درآورد و بدون تاج و تخت بر اين منطقه پادشاهي كرد؛ منطقهاي كه خراج خود را غالباً به او و نه دولت مركزي ايران تقديم ميكرد. دولت با اعطاي عنوان سردارنصرت و دادن اختيارات به او براي حكمراني بر مردم منطقة خود، جايگاه او را به رسميت شناخت. در پي اين توافقنامه، اسماعيل آقا تا اندازهاي آرام گرفت. تا اينكه جنگ جهاني آغاز شد و روسها آذربايجان ايران را به اشغال خود درآوردند... با اين حال وي در مقابل تركها اقدام مؤثري نكرد و در مارس 1916 مارشيمون، رهبر آشوريها، به ديدار وي در اردوگاه چريك آمد... هيچ كس نميداند ميان آن دو چه گذشت؛ پس از اين گفتگو جسد مارشيمون از اردوگاه خارج شد. گفته ميشود سيميتقو بعدها مدعي شده است كه مارشيمون را به دستور وليعهد كشته است. اين ماجرا مسيحيان آشوري را به شدت خشمگين ساخت. آقا پتروس، فرمانده اين مسيحيان، به كاخ سيميتقو يورش برد و بسياري از ياران او را كشت.» (1)در حالي كه مسيحيان آذربايجان با روسيه متحد شدند، كردها و مسلمانان دست اتحاد به سوي تركيه عثماني دراز كردند. علاوه بر قحطي كه دامنگير مردم اين منطقه شده بود، در آوريل 1918 مصيبت ديگري به جان اين اهالي افتاد؛ تركيه عثماني، تبريز و اروميه را اشغال كرد و مسيحيان اين منطقه ناچار شدند به سمت خطوط بريتانيا در نزديكي همدان بگريزند. پس از جنگ اوضاع به حالت عادي بازنگشت و همچنان آشفته باقي ماند. وايت در 27 فوريه 1919 مينويسد: «در حالي كه اوضاع تبريز بسيار ناآرام است، اختلال و آشوبهاي گستردهتري براي منطقه اروميه- سلماس پيشبيني ميشود؛ اين
1) گزارش فرين، شماره 1، 891.00/1395، مورخ9 نوامبر 1926
منطقه اكنون به دست كردها افتاده است. سيد طه، يكي از ياغيان كردستان تركيه، كنترل اروميه را در دست دارد و سيميتقو يكي از اكراد مشهور ايراني كه در بهار گذشته رهبر مذهبي آشوري، مارشيمون را به قتل رساند نيز، منطقه سلماس را در اختيار دارد... هيچ نيرو و يا مقام رسمي از طرف دولت مركزي ايران در اين منطقه حضور نداشته و دولت براي بازگرداندن آرامش به اين منطقه كاملاً دست و پا بسته است... رئيسالوزرا اميدوار است بتواند در سه ماه آينده آرامش را به منطقه بازگرداند.»(1)20 مارس 1919: «عملاً هيچ تغييري در اوضاع و احوال آذربايجان مشاهده نميشود... گفته ميشود كردها با الگو قرار دادن ارمنستان، تلاش ميكنند كردستاني مستقل به وجود بياورند وگزارشها حاكي از آن است كه شخصي به نام سيدمحمود(2)، رهبر كردهاي سليمانيه، جنبشي سياسي به منظور تحقق اين امر به راه انداخته است...» (3)در 21 مارس: «به من خبر رسيده است كه كردها با مدنظر قرار دادن تجربه ارمنستان مستقل، براي تحقق كردستان مستقل تلاش ميكنند. گفته ميشود شخصي به نام شيخ محمود از سليمانيه رهبري اين جريان را بر عهده دارد؛ وي رهبر و يا شيخ اكراد اين منطقه ميباشد. طبق گزارشهاي رسيده، به افسران سياسي بريتانيا در اين منطقه دستور داده شده است كه هرگونه تلاش از جانب كردها يا قبايل ديگر را براي آسيب رساندن به تماميت ارضي ايران رد كرده و به هيچ وجه با ايشان همكاري نكنند.» (4)در 14 آوريل: «ياغي مشهور كرد، سيميتقو، اكنون در سلماس به سر ميبرد... شواهدي در دست است كه نشان ميدهد سيميتقو از جانب وليعهد وجوهي را دريافت ميكند، اما جزئياتي از اين گزارش در دست نيست.» (5)
در 23 مي 1919 در پي ترور نافرجام سيميتقو، وخامت اوضاع به حد اعلاي خود رسيد: «گزارشهاي پادوك حاكي از آن است كه كردها يك بار ديگر در منطقه سلماس - اروميه سر به آشوب و اغتشاش برداشتهاند.» (6)4 ژوئن: «تمام بخشهاي مختلف اروميه ـ سلماس به دست كردها افتاده است... گزارشهايي كه تا به امروز به دست ما
1) گزارش وايت، شماره 487، 891.00/1090، مورخ27 فوريه 1919
2) شيخمحمود برزنجي (1302-1335) رهبر و از مشاهير كردستان عراق
3) تلگرام وايت، شماره 116، 891.00/1083، مورخ20 مارس 1919
4) گزارش وايت، شماره 490، 891.00/1098، مورخ21 مارس 1919
5) گزارش فصلي وايت، شماره 3، 891.00/1096، مورخ14 آوريل 1919
6) تلگرام وايت، شماره 140، 891.00/1095، مورخ23 مي 1919
رسيده حاكي از آن است كه شمار زيادي از مسيحياني كه به كمپ مبلغان مذهبي آمريكايي پناه آورده بودند، قتلعام شدند... كاملاً روشن است كه تنها روزنه اميد مسيحيان اروميه، دخالت فوري نيروهاي متفقين از طريق حمله ارتش انگلستان است.» (1)تلگرام پادوك به كميسيون صلح آمريكا در پاريس نيز مخابره شد. كميسيون در 19 جولاي چنين پاسخ داد: «ژنرال سر هنري ويلسون، رئيس ستاد ارتش بريتانيا تلگرامهايي از سر پرسي كاكس دريافت كرده است... كاكس اعلان كرده است كه اغتشاشات از زماني شروع شد كه مراسلاتي بي نام و نشان به دست سيميتقو رسيد و انفجار بمب داخل يكي از اين بستهها باعث كشته شدن برادر و چهار تن از افراد او شد، همچنين بيست و پنج نفر ديگر را زخمي كرد؛ در نتيجه كردها به فرمان سيميتقو موظف شدند تمام نيروهاي ايراني مستقر در اروميه، سلماس و خوي را خلعسلاح كنند؛ اما نيروهاي ايراني كردها را از اروميه بيرون كردند؛ همچنين نيروهاي ايراني با پيشروي به سمت اردوگاه مبلغان مذهبي آمريكايي، كردهايي را كه در اين مكان پايگاه امني براي خود دست و پا كرده بودند را مورد حمله قرار دادند.»(2)وايت جزئيات اين ماجرا را چنين توصيف ميكند: «پيشروي و عقبنشيني مكرر نيروهاي روس و ترك در پنج سال گذشته نااميدي و دلسردي مردم آذربايجان را در پي داشته است و چنان خشم و نفرتي را در ايشان به وجود آورده است كه همانند يك زاغه مهمات تنها منتظر يك جرقه كوچك هستند تا منفجر شوند. يكي از مهمترين دلايل ناآراميهاي اخير در اين استان، عملياتهاي نظامي كردها در دشت سلماس است. رهبر اين اكراد، سيميتقو، چندي است كه به دشمني با دولت ايران برخاسته است. گزارشها حاكي از آن است كه معاون فرماندار مكرمالملك با همكاري فرماندار خوي، كه يكي از اقوام او نيز ميباشد، چند تن از مردم خوي را تحريك كردند كه در قالب چند بسته بمبي را براي سيميتقو بفرستند، به اميد اينكه او را از سر راه بردارند. بمب در بسته شيريني جاسازي شده بود. بسته به دست سيميتقو رسيد اما وي به موقع از وجود بمب با خبر شد و آن را به سمت برادر خود انداخت و اين كار باعث شد برادر و چهار تن از افرادش كشته
شوند. بيست و پنج تن ديگر از جمله شخص سيميتقو زخمي شدند. طبيعتاً اين مسئله خشم كردها را برانگيخت و آنها را به گرفتن انتقام تشويق كرد. به دستور سيميتقو، افراد وي براي خلعسلاح نيروهاي ايراني در اروميه، سلماس و خوي دست به كار شدند. اما هنگامي كه در بيست و چهارم مي براي انجام اين مأموريت وارد اروميه شدند، قدرت نيروهاي ايراني بر توانمندي سواران سيميتقو فائق آمد و ايشان را از شهر بيرون راند... پس از اينكه نيروهاي كرد از شهر بيرون رانده شدند، جمعيت كثيري از اوباش مسلح وارد پايگاه ميسيونرها شده و شروع به قتل عام مسيحياني كردند كه در اين پايگاه پناه جسته بودند... دويست نفر كشته و نزديك به صد نفر زخمي شدند...»(1)گفتههاي فرين در مورد اين ماجرا: «در مي 1919 پس از سه سال درگيري متناوب، بستهاي به قلعه سيميتقو ارسال شد كه بمب جاسازي شده در آن باعث كشته شدن برادر كوچكتر او احمد آقا شد. گفته ميشود به تحريك ايرانيها و عوامل خارجي اين بسته ارسال شده است. سيميتقو به تلافي اين حركت در 23 مي 1919 به اروميه، سلماس و خوي حمله كرد. حمله روز بيست و چهارم مي به اروميه، به عقب نشيني سيميتقو منتهي شد و پس از آن 270 مسيحي در اردوگاه پروتستانهاي آمريكايي قتل عام شدند و تأسيسات اردوگاه نيز غارت و تا اندازهاي تخريب شد.» (2)همانطور كه در فصل 3 ذكر شد، كالدول در 5 اكتبر سال 1920 گزارش ميدهد مناطق حومه خوي، سلماس و اروميه تحت كنترل سيميتقو درآمده است.
براساس گزارشهاي انگرت در تابستان 1921، ياغي كرد، اسماعيل سيميتقو «مناطق شرقي و جنوبي درياچه اروميه عرصه تاخت و تاز سواران خود قرار داد و مردم اين مناطق را غارت كرد.» سيميتقو در 25 جولاي 1921 به اروميه حمله كرد و از آن تاريخ تا روزهاي پاياني ماه سپتامبر براي حمله به منطقه ساوجبلاغ به تقويت قواي خود پرداخت. در ششمين شب ماه اكتبر 1921 به ساوجبلاغ حمله برد و با فرا رسيدن صبح روز بعد، شهر به تسخير ياران سيميتقو درآمد. نيروهاي ژاندارم كاملاً تار و مار شدند و بر اساس گزارشها 500 نفر كشته شدند. سيميتقو در اين زمان بر بخشهاي گستردهاي
از مناطق غربي ايران فرمانروايي ميكرد و گفته ميشد كه 4000 سرباز گوش به فرمان و تحت امر او هستند. دولت مركزي هم در برابر اين ياغي بيكار ننشسته و شروع به جمعآوري نيرو كرده و از سران عشاير محلي اسمنويسي كرد؛ از جمله امير ارشد(1)به اين جمع پيوست و 3500 نفر را همراه خود ساخت. نزديك به 800 ارمني و آشوري براي جنگ با سيميتقو و ياران كرد او مسلح شدند. امير ارشد در دهم نوامبر در نزديكي خوي به اردوي سيميتقو يورش برد و شكست سنگيني بر او وارد كرد و نزديك به 400 تن از ياران او را از بين برد، همچنين خود سيميتقو نيز زخمي شد. نيروهاي عشاير، قزاق و ژاندارم در همكاري با يكديگر در پانزدهم دسامبر ساوجبلاغ را از چنگ سيميتقو و ياران او درآوردند. اما در بيست و سوم دسامبر سيميتقو با يورش به شكريازي(2)نيروهاي دولتي مستقر در اين منطقه را كاملاً تار و مار كرده و امير ارشد را نيز به قتل رساند. انگرت ميافزايد: «اخبار [حمله سيميتقو به نيروهاي امير ارشد] به شدت مقامات پايتخت را نااميد ساخت. اميد آن ميرفت كه سيميتقو نيز به سرنوشت دو تن ديگر از سركردگان شورشي دچار شود كه با موفقيت سركوب شدند.» (3)منظور انگرت از «دو تن از سركردگان شورشي»، محمدتقي [پسيان] و كوچكخان است. مردم ايران بر اين باور بودند كه كردها به تحريك بريتانيا سر به شورش برداشتهاند تا از اين طريق قوامالسلطنه را تضعيف كنند. نامهاي كه سروان اي. نوئيل، [يكي از افسران] ارتش هند، به سر پرسي كاكس، مقام عاليرتبه بريتانيا در عراق نوشت، به دست كرنفلد رسيد. نامه نوئيل به تاريخ 6 جولاي 1921 از اين قرار است: «حتماً به ياد خواهيد آورد زماني كه يكديگر را در قاهره ملاقات كرديم، به بنده گفتيد چنانچه در تهران فرصتي مهيا نشود، كاري را در كردستان براي اينجانب دست و پا ميكنيد. به نظر ميرسد انجام وظيفه بنده در اينجا به پايان رسيده است و اكنون مشتاقانه منتظر اوامر شما در مورد كردستان هستم.» كرنفلد در مورد نامه سروان نوئيل به كاكس، چنين توضيح ميدهد: «در آن زمان سروان نوئيل موظف بود با رؤساي قبايل در جنوب ايران ملاقات كرده و آنها را به شورش تشويق كند.» ستاره ايران در 5 اكتبر 1921 مينويسد:
«گزارشها حاكي از آن است كه سرگرد نوئيل با پرواز بر فراز كردستان اوراقي را در ميان مردم اين منطقه پخش كرده است كه نوشتههاي آن اين مردم را به شورش عليه دولت مركزي تشويق كرده و ايشان را به جدايي از ايران و تشكيل دولت كردستان مستقل تحريك ميكند. آنها (انگليسيها) با حمايت از سردار رشيد در كردستان و اميراعظم كلهر، ايشان را به ايجاد آشوب و اختلال تشويق ميكنند.» (1)
در فاصله بين اول تا هشتم ماه فوريه 1922، اندكي پس از روي كار آمدن كابينه مشيرالدوله، 2000 تا 3000 ژاندارم شورشي به فرماندهي سرگرد لاهوتي به تبريز يورش آوردند. سرگرد لاهوتي چندين سال در استانبول به سر ميبرد و در آنجا روزنامهاي را منتشر ميساخت. برخي بر اين باورند كه مخالفت ژاندارمها در برابر ادغام تشكيلات ژاندارمري در تشكيلات نيروهاي قزاق، دليل شورش آنان بود. لاهوتي با اشاره به وابستگي پيشين قزاقها به روسيه و ارتباط كنوني آنها با بريتانيا، چنين اظهار ميكند: «ما بدين وسيله به اطلاع عامه مردم ميرسانيم اقداماتي كه در اين روزها شاهد آن هستيم از آن روست كه عدهاي مترصدند لباس افتخار و عزت را از تن ما بيرون آورده و ما را به جامه ننگين قزاقها ملبس سازند.» در حالي كه شورش و ناآرامي اين ژاندارمها رو به گسترش ميرفت، روزنامهها تنها به انتشار دو گزارش در اين زمينه اكتفا كردند. ستاره ايران در سوم فوريه 1922 گزارش كوتاه و مختصري از اشغال تبريز به دست ژاندارمها منتشر ساخت. روزنامه ايران نيز در 10 فوريه مقالهاي در مورد اشغال اين شهر توسط ژاندارمها به چاپ رسانيد؛ و بازپسگيري آن را به دست نيروهاي قزاق در 8 فوريه نيز تشريح كرد. حسن علي، كارمند كنسولگري آمريكا در تبريز، در پنجم فوريه 1922 نامهاي به انگرت مينويسد و اطلاعاتي در مورد حوادث تبريز در اختيار وي ميگذارد: «تا آنجا كه من متوجه شدهام و با توجه به اظهارات خودشان، هدف اصلي تمام اين تلاشها بركنار كردن والي و سرباز زدن از فرمان وزير جنگ است كه ميكوشد ژاندارمها را در تشكيلات قزاقها ادغام سازد. لازم به ذكر
1) گزارش كرنفلد و ضمائم، شماره 67، 841.20291/-، مورخ7 سپتامبر 1922
است كه از زماني كه اين وقايع آغاز شده است تا كنون آرامش و نظم بر سراسر شهر حكمفرما بوده است. چندين بار لاهوتي اعلام كرده است چنانچه كسي مزاحمتي براي ساكنين شهر به وجود آورد، اعدام خواهد شد و از نيروهاي خود خواسته است با تمام توان خود نظم را در شهر برقرار سازند. در تمام سخنرانيها و اعلاميههاي خود، لاهوتي تنها بر مخالفت خود با ادغام ژاندارمري و قزاقها تأكيد ميكند؛ لذا در حال حاضر به مذاكره با پارلمان كه حكومت اصلي در ايران به شمار ميرود، مشغول است. به نظر من وي يك شورشي نيست، بلكه خواستههاي معقول و مشخصي دارد.» هنگام بازپسگيري تبريز در 8 فوريه 1922، قزاقها اين شهر را غارت كردند از جمله «خانه و مغازه يكي از اتباع آمريكاي به نام آرداشي تر اوهانيان(1)را به يغما بردند.» لاهوتي نيز به تركيه گريخت. (2)
دولت در گام بعدي به سراغ سيميتقو رفت؛ اما در اقدامات اوليه چندان موفق نبود. در 18 جولاي 1922، اندكي پس از روي كار آمدن دوباره قوامالسلطنه، آسوشيتدپرس به نقل از منابع اطلاعاتي خود در استامبول اعلام كرد كه اسماعيل سيميتقو نيروهاي ايراني را درهم شكسته و «جمهوري كردستان» را تأسيس كرده است و شهرهاي كرمانشاه، سلماس، اروميه و ادري لاك در قلمرو حكمراني او قرار گرفتهاند. درست در روزي كه اين روزنامه منتشر شد، حسين علاء در نامهاي به دالس، اين شايعات را انكار كرده و اذعان داشت كه سيميتقو در آينده نزديك شكست خواهد خورد.(3)همانطور كه در فصل پنجم ذكر شد، عمليات براي سركوب كردها به فرماندهي و حسن تدبير ژنرال حبيبالله شيباني به اجرا درآمد كه در آخرين لحظات زماني كه تلاشهاي اين ژنرال در حال ثمر بخشيدن بود، او را با شخص ديگري جايگزين كردند. در 12 آگوست 1922 كرنفلد از شكست سيميتقو در جنوب سلماس و گريختن او به عراقِ تحت كنترل بريتانيا خبر داد. (4)كرنفلد ميافزايد عليرغم اينكه استحكامات چهريق، دژ اصلي كردها، فتح شد، «اما گزارشي كه متعاقباً منتشر شد از اهميت اين پيروزي كاست. در اين
گزارش آمده بود كه در زمان حمله نيروهاي ايراني هيچ يك از نيروهاي كرد در استحكامات چهريق مقاومت نميكردند و عملاً اين دژ خالي از نيروي نظامي بود.» وابسته نظامي آمريكا در تهران، سروان جدليكا نيز ميافزايد كه رضاخان بيش از حد در مورد دامنه و اهميت اين پيروزي مبالغه كرد؛ و اين امر پيشاپيش تقدير و تشكر مجلس را براي او به ارمغان آورد.(1)بلافاصله پس از شكست و فرار سيميتقو، حوادث ناخوشايندي در خوزستان رخ داد. در 14 آگوست 1922، يك هنگ از نظاميان ايراني كه شمارشان به 207 نفر ميرسيد در كاروانسرايي به نام شُليل مورد حمله قرار گرفتند. نزديك به چهل نفر كشته و مابقي متفرق شدند. در ابتدا گمان ميرفت كه پيروان شيخ محمره دست به اين اقدام زدهاند؛ مطبوعات تهران نيز از دست داشتن بريتانيا در اين قضيه خبر دادند. چندي بعد معلوم شد كه سواران عشاير بختياري كه از جانب انگليسيها حمايت ميشدند دست به اين قتل عام زدهاند. با مدنظر قرار دادن تاريخ اين حادثه، شكي نيست كه اين، بخشي از تلاشهاي بريتانيا بود تا يك بار ديگر قوامالسلطنه را تضعيف كند. در مقابل اين خسارت، رضا 000/500 تومان غرامت طلب كرده و تهديد كرد كه شماري از نيروهاي خود را براي تنبيه عشاير گسيل خواهد داشت. بلافاصله بريتانيا به او گوشزد كرد كه اعزام چنين نيرويي نامطلوب و باعث نارضايتي ايشان خواهد شد: «رويكرد وزير مختار بريتانيا به هيچوجه خيرخواهانه نيست. برخلاف دعاوي و اظهارات جناب وزيرمختار، برقراري صلح و آرامش در ايران، در اولويت دوم تلاشها و خواستههاي وي قرار دارد. با اينكه بنده [كرنفلد] در جايگاهي نيستم كه اتهام ايرانيان عليه بريتانيا را اثبات كنم ـ كه به تحريك بريتانيا، سواران بختياري نيروهاي دولتي ايران را كه در حال عزيمت به شوشتر بودند، قتل عام كردند ـ اما مطمئن هستم كه انگليسيها هيچ اهميتي به حاكميت ايران نميدهند؛ باقي ماندن نيروهاي انگليسي در ايران بدون داشتن هيچ توجيه مشخصي، دليلي بر اين مدعاست. ايران چندين بار بر خروج نيروهاي انگليسي از دزدآب و بوشهر پافشاري كرده است. در مقابل بريتانيا يك هنگ 160 نفره از نيروهاي هندي خود را در اين منطقه نگاه داشته است و مدعي است كه حضور اين نيروها براي حفاظت از خط آهن
1) گزارش كرنفلد و ضميمه، شماره 62، 891.00/1230، مورخ20 آگوست 1922
ضروري است. در بوشهر نيز بريتانيا 600 نفر از نيروهاي خود را مستقر ساخته است و اين در حالي است كه برخي از گزارشها از رسيدن 800 نفر نيروي كمكي خبر مي دهند. وزير جنگ اعلام كرد كه حاضر است 3000 تن از نيروهاي خود را براي حفاظت از شركت نفتي انگليس- ايران به اين مناطق اعزام كند. در مقابل چنين پيشنهاداتي، وزير مختار بريتانيا خود را به نشنيدن ميزند.» (1)غرامت 000/ 500توماني كه رضاخان از بختياريها طلب كرد، تا يك سال بعد هم بيجواب ماند. سروان جدليكا، وابسته نظامي آمريكايي در 13 مي 1923 مينويسد: «رضاخان تهديد كرد چنانچه سران عشاير بختياري در برابر كشتار نيروهاي دولتي غرامت پرداخت نكنند، شماري از نيروهاي خود را به منظور تنبيه ايشان اعزام خواهد كرد؛ به دنبال اين تهديد، چندين رسته از پياده نظام، سواره نظام و توپخانة هنگ تهران آماده شدهاند كه به محض دريافت دستور به سمت اين منطقه حركت كنند. آن دسته از سران بختياري كه در تهران زندگي ميكنند به دستور وزير جنگ، مخفيانه تحت مراقبت قرار گرفتهاند تا از خروج آنها از پايتخت جلوگيري شود. چنانچه لحظهاي اين افراد دشمني و مخالفت خود را آشكار و علني سازند، بدون ترديد توقيف و حبس ميشوند و زنداني شدن ايشان عامل مهمي براي موفقيت رضاخان در سركوب اين قبايل خواهد بود.»(2)با اين حال بريتانيا نميتوانست اجازه دهد عملياتي عليه بختياريهاي تحت حمايت خود، صورت گيرد و چنين نيرويي به آن منطقه اعزام شود. كرنفلد در 17 مي 1923 مينويسد: «مفتخرم كه به اطلاع وزارت خارجه برسانم كه وزير جنگ حاضر شده است غرامت 000/ 150توماني را بپذيرد. در گفتگويي خصوصي، دليلي كه وزير جنگ براي عقبنشيني از مواضع اصلي خود اقامه كرد اين بود كه با توجه به نزديك شدن تابستان صلاح نيست كه عازم جنگ بشود.» به دنبال ورود ميلسپو و مستشاران آمريكايي به ايران در نوامبر 1922، كرنفلد خوشبينانه چنين مينويسد: «به نظر من در آينده نزديك بريتانيا وزير جنگ را شخصي متفاوت از انساني خواهد يافت كه پيش از ورود مستشاران آمريكايي ميشناخت. از آنجا كه اين مستشاران مقرري ماهيانه 000/ 750
توماني را براي وي تضمين كردهاند، وزير جنگ احساس استقلال ميكند. در آينده اين بريتانيا نيست كه اعمال وزير جنگ را تعيين خواهد كرد.»(1)در 12 جولاي 1923: «در بررسيهايي كه طي چند ماه اخير صورت گرفته است، پيشرفتهايي قطعي در آرامش و امنيت داخلي مشاهده ميشود. بسياري از عشاير شورشي، سر تسليم فرود آورده و از دولت مركزي تمكين ميكنند. اما در مورد بختياريها وضع فرق ميكند و از آنجا كه ايشان خود را تحت لواي بريتانيا ميبينند، هيچ فرمانبرداري از دولت مركزي ندارند.» (2)
قوامالسلطنه در 20 ژانويه 1922 كنارهگيري كرد و مشيرالدوله در 22 ژانويه 1922 مأمور تشكيل كابينه جديد شد. وي همچنين وزارت داخله را بر عهده گرفت. انگرت اضافه ميكند: «سردار سپه بار ديگر بر مسند خود يعني وزارت جنگ باقي ماند؛ به عبارت ديگر ديكتاتور نظامي ايران يك بار ديگر ابقا شد... پيروزي ديپلماتيك براي بريتانياي كبير.»(3)روزنامه ستاره ايران مينويسد: «تا كي بايد به كساني كه بيكفايتي آنها بارها به اثبات رسيده است فرصت دهيم؟ تا كي وزارتخانهها بايد جولانگه عده قليل و مشخصي باشد؟ ملت به هيچوجه در اين عرصه حضور ندارند. ما بارها اينها را آزمودهايم و هر بار به بيكفايتي ايشان پي بردهايم.»(4)در 16 فوريه 1922، روزنامه ستاره ايران با انتشار مقالهاي مدعي شد كه نصرتالدوله فيروز «طراح اصلي» كودتاي 21 فوريه 1921 بوده است. در پاسخ به اين مقاله، رضاخان در 21 فوريه 1922، برابر با اولين سالگرد كودتا، در روزنامه ايران اعلاميه بلند بالايي منتشر ساخت كه در آن خود را تنها رهبر و سازنده كودتا ناميد. در 1 مارس 1922 انگرت گزارش ميكند كه ستاره ايران و نجات ايران، «به همراه شماري ديگر از روزنامههاي تهران، به فرمان وزير جنگ توقيف شدند؛ چرا كه تا اندازهاي خود را آزاد پنداشتند و گمان كردند رضاخان كودتاي سال گذشته را با كسي قسمت ميكند. حتي يك يا دو تن از سردبيران شلاق زده
شدند.» انگرت همچنين نامهاي را كه از طرف سردبير روزنامه نجات ايران دريافت ميكند به گزارش 24 فوريه 1922خود ضميمه ميكند:
هم ميهنان: بدرود! روزنامههاي ستاره ايران و ستاره شرق، از هستي ساقط شدند. ما نيز داوطلبانه قلمهاي خود را بر زمين گذاشته و روزنامه خود را تعطيل كرديم و در انتظار توقيف و زنداني شدن نشستهايم. ما امروز ميرويم شما هم فردا! چنانچه به دنبال يافتن طراح اصلي كودتا باشيد، دستگير، زنداني و مجازات ميشويد... شما وكلاي مجلس كه به ما و به سردبيراني كه در اصفهان و تهران به چوب و فلك بسته شدند ميخنديد، شما نيز به همين سرنوشت دچار خواهيد شد! اگر اين شرايط ادامه پيدا كند، خود شما نيز دقيقاً رو به روي ساختمان مجلس به چوب و فلك بسته خواهيد شد... جناب مشيرالدوله در زمان تصديگري شما است كه ما مجبور به تحمل فشار و محدوديت شدهايم. اين لكه ننگ همواره بر دامن شما باقي خواهد ماند. تاريخ، اين رسوايي را به خاطر خواهد سپرد. سانسور، در فضايي كه ما در آن تنفس ميكنم باعث شده است كه نتوانيم بيش از اين عقايد خود را ابراز كنيم. هم ميهنان، بدرود! (1)
البته مشيرالدوله در اين موارد چيزي براي گفتن نداشت. انگرت متعاقباً مقالهاي كه فرخي در 27 مارس 1922 در روزنامه حيات به چاپ رساند، ضميمه گزارش خود كرد:
اين سومين بار است كه روزنامه من، طوفان، توقيف ميشود. سومين بار؛ چرا كه از مشيرالدوله و مؤتمنالملك پرسيديم چرا روزنامههاي ستاره ايران، ميهن، اقدام، ايران آزاد و نجات ايران توقيف شدهاند. اين جرمي بود كه به خاطر آن توقف شديم. همچنين من اين حكومت را «شتر گاو پلنگ» ناميدم. آيا اين حقيقت ندارد؟ بنابراين روزنامه من توقيف شد... در مدت زماني كه با توافقنامه انگليس ـ ايران مخالفت ميورزيدم، به خانه روحانيون شهر پناه بردم؛ با اين حال مرا يافته و كت بسته به اداره پليس بردند؛ و در زمان كابينه مفتضح كودتا به سياهچال انداخته شدم... شاهزاده سليمانميرزا، دوست محترم و ارجمند من، اين حقايق را در
1) گزارش انگرت و ضمائم، شماره 834، 891.00/1222، مورخ1 مارس 1922
پارلمان مطرح كرد. با اينكه وي به عنوان وكيل مردم از مصونيت برخوردار است، اما اين خطر را نپذيرفته و از اظهار كردن شكايات مردم در صحن مجلس خودداري كرد. شاهزاده همچنين از رفتار ديكتاتورمآبانه شاهزاده عضدالسلطان، والي كرمانشاه، شكايت كرد؛ در حالي كه منظور واقعي او شخص ديگري بود. اما من مدعي هستم كه شخص قدرتمندتري همچنان در تهران حضور دارد كه ميگويد: «اگر كسي حتي يك قران دزدي كند، بدون محاكمه او را اعدام خواهم كرد»... فراعنه مصر كه ادعاي خدايي داشتند، هرگز چنين اوامر شاهانهاي صادر نميكردند. آيا اين چيزي است كه قانون اساسي ميگويد؟! به نظر من بايد به قانون اساسي احترام گذاشته شود و كسي كه از چنين كاري سرپيچي كند، يك شورشي، يك ياغي ناميده ميشود... حكومت نظامي در تهران و ديگر استانها ميبايست برداشته شود؛ حكومت نظامي كه در پنج سال اخير جان مردم را به لبشان رسانده و به تازگي بيش از پيش تشديد شده است. زندانيان و تبعيديان سياسي بايد بهخانههاي خود بازگردند. بودجه نه ميليوني وزارت جنگ ميبايست به مجلس ارائه شده و مورد تجديدنظر و اصلاح قرار گيرد. ما خواهان دولت و وزير جنگ قدرتمندي هستيم كه با مدنظر قرار دادن قانون از كشور محافظت كنند. ما قدرتي را نميشناسيم كه برتر از مجلس و كابينه باشد.»
در همان شماره از روزنامه حيات مقالهاي با عنوان «حقوق ملت، آزادي و ملت» به چاپ رسيد. نويسنده در اين مقاله به اقدامات مشيرالدوله و مؤتمنالملك حمله كرد اما جرأت نكرد از رضاخان نامي ببرد؛ اما كاملاً روشن بود كه نوك پيكان حملات وي متوجه رضاخان بود:
چندين سال است كه كاپيتاليستها و آريستوكراتها، حكومتي نظامي را ابزار رسيدن به منافع شخصي خود قرار دادهاند. آنها به دنبال حكومت دلخواه خود يعني استبداد هستند. آنها از جانب بريتانيا تحريك و تشويق ميشوند و اكنون اين كشور را به سمت تباهي پيش ميبرند و مردم آن را شكنجه و تبعيد كرده و حتي به قتل ميرسانند. آنها بدون دليل روزنامهها را توقيف ميكنند. اگر كسي جرأت كند عليه اهداف شيطاني ايشان دم بزند، پليس شبانه خانه او را غارت كرده و خود او را نيز به سياهچال مياندازد. اگر چند نفر در مكاني تجمع كنند، بلافاصله متفرق و حتي
دستگير ميشوند. در كشوري كه چارچوب حكومتي آن بر اساس قانون اساسي شكل ميگيرد، احكام آمرانهاي مثل: «حكم ميكنم!»، «فرمان مي دهم!»، «قلمها را ميشكنم!»، «مجازات خواهم كرد!»، «بسيار ناراحت خواهم شد!» به چه معناست؟ امپراطورهايي كه بيش از 000/300 محافظ داشته و ميليونها نيروي نظامي تحت امر داشتند، چنين دستورهاي متكبرانهاي صادر نميكردند و چنين رفتار مستبدانه و خودسرانهاي از خود بروز نمي دادند... ادغام كردن وزارت جنگ و ماليه به چه معناست؟
روزنامة حقيقت در 3 آوريل 1922 جسارت بسياري از خود بروز داده و مينويسد:
آيا قانوني وجود دارد كه اين حكومت نظامي را مجاز كند كه با «بريدن زبان» و «شكستن قلم»، سخنوران و روزنامهنگاران را تهديد و ارعاب كند؟ آيا قانون به اين حكومت نظامي اجازه داده است كه سردبيران روزنامهها را زنداني و تبعيد كند؟ آيا در قانون ذكر شده است كه يكي از اعضاي كابينه ميتواند در يك زمان وزير جنگ بوده، كل قوا را تحت فرمان خود اداره، مالياتهاي غيرمستقيم را مديريت كند و همچنين به اسم حكومت نظامي در امور قضايي و ديگر امور حكومتي دخالت كند؟ آيا چنين استيلايي در قانون اساسي مجاز شمرده شده است؟ آيا اين استبداد نيست؟ آيا اين قانون است كه مانع شكايت مردم تبريز ميشود؟ پس از شكست لاهوتي، خانه و مغازه اين مردم به دست قزاقها غارت شد. آيا قانون، مخبرالسلطنه قاتل شيخ محمد خياباني را مي بخشد؟ خيابانياي كه بعدها رهبري حزب دموكرات آذربايجان را بر عهده گرفت و به او تضمين داده شد وارد مجلس شود.
واكنش در برابر اين اعتراضها سبب شد كه فرخي، سردبير روزنامه توفان به سفارت شوروي و فلسفي، سردبير روزنامه حيات به حرم شاه عبدالعظيم پناه ببرند. ما خواهان اين هستيم كه چنين واكنشهايي متوقف شوند؛ ما خواهان اين هستيم كه قانون اساسي، يعني ثمره خون كساني كه در راه آزادي اين مملكت شهيد شدند، پايمال نشود. ما ميگوييم يكي از اعضاي كابينه نبايد قدرت بلامنازع اين مملكت باشد.
در برابر حملاتي كه به رضاخان شد، نامهاي تحت عنوان «به نام اسلام و ايران»، كه
به امضاي 207 «تاجر» رسيده بود، به تاريخ 30 مارس 1922 در روزنامه ايران به چاپ رسيد:
در زماني كه كشور اسلامي ايران متحمل امراض گوناگون شده و از خرابي، فقر و آشفتگي رنج ميبُرد؛ در زماني كه همميهنان سست عنصر ما هرگونه تغييري را ناممكن دانسته و كاملاً مأيوس شده بودند؛ زماني كه دشمنانمان ما را تحقير كرده و تلقي آنها از ما اين بود كه قادر به گرداندن حكومتي مستقل نيستيم، حضرت اشرف رضاخان سردار سپه، وزير جنگ و فرمانده كل قوا، كسي كه همواره شجاعت، فروتني و وطنپرستي خود را به اثبات رسانده است، در حركتي شجاعانه، افسران بيارزش را از جايگاه فرماندهي به زير كشاند و خود امور نظامي ايران را به دست گرفت. به ياري و مدد پروردگار، وي در مدت زماني كوتاه، قدرت نظامي ايران را كه جز نام چيزي از آن باقي نبود، احيا كرد؛ او به همه ثابت كرد كه يك ايراني ميتواند يك قشون را فرماندهي كند. همه ما ميدانيم كاري كه او طي چند ماه به انجام رساند، پنجاه افسر اروپايي پس از سالها تلاش از عهده آن برنيامدند. جداي از اصلاحات و دستاوردهاي نظامي، وي در سازمانهاي غيرنظامي نيز خدمات بسياري را به انجام رسانده است. وي هم به اسلام و هم به ايران خدمت كرده است. وي روسپيگري را مهار كرده و ياغيان و راهزنان را سركوب كرد. اگر بخواهيم خدمات او را يك به يك برشماريم مثنوي هفتاد من كاغذ شود. بنابراين ما، كساني كه اين نامه را امضا كردهايم، از صميم قلب خدمات و تلاشهاي وي را ارج مينهيم و از پروردگار منان موفقيت وي را مسئلت ميكنيم. در پايان گرمترين تهنيتها و شادباشهاي خود را نثار حضرت اشرف، فرمانده شايسته قشون ايران و تمام برادران نظامي خود ميكنيم. ما شكرگذار قادر متعال هستيم و از او پيشرفت و كاميابي اسلام و مسلمين خصوصاً مردم مسلمان ايران را خواستاريم. (1)
كرنفلد چند ماه بعد تأثير سانسور مطبوعات را اين چنين تحليل ميكند: «برجستهترين واقعيتي كه در اين فصل به چشم ميخورد، انعكاس پيروزيهاي تركها
1) گزارش انگرت و ضمائم، شماره 848، 891.00/1223، مورخ3 آوريل 1922
در مطبوعات ايران است. در روزهاي آغازين ماه اكتبر گمان ميرفت كه به دنبال اين پيروزيها، ايرانيان نيز به سمت خود آگاهي پيشروي كنند. حكومت پيام تبريك خود را به آنقره (آنكارا) اعلام كرد. در پارلمان گفتمان جديدي به راه افتاد و سخن از اتحاد مسلمين به ميان آمد. مطبوعات سعي كردند به اين شور و اشتياق جهت دهند؛ روزنامهها به دنبال جهتگيري مثبت يا منفي نبودند بلكه كوشيدند به مخالفت و نارضايتي عليه بريتانياي كبير دامن بزنند. اما زماني كه موج خشم و نفرت به بالاترين ارتفاع خود رسيد، ناگهان در هم شكست، به طوري كه شخص گمان ميكرد كه از نظر ايرانيان هيچ پيروزي براي تركها حاصل نشده است.» (1)
همانطور كه در پژوهش ديگري شرح دادهايم، از آنجا كه مشيرالدوله در حمايت از شركت نفت انگليس- ايران براي دست يابي به امتياز نفت شمال كوتاهي كرد و از پذيرفتن درخواست اين شركت سر باز زد، نارضايتي بريتانيا را برانگيخت. (2)حسين علاء وزيرمختار ايران در واشنگتن، در تاريخ 2 فوريه 1922 با ديرينگ، معاون وزير خارجه آمريكا، در دفتر وزارت خارجه، ملاقات كرد: «وزير مختار ايران شديداً بر اين امر پا فشاري ميكرد كه بريتانيا تلاش ميكند رئيسالوزراهاي وطنپرست را يكي پس از ديگري از سر راه بردارد تا بتواند كابينهاي را سركار بياورد كه خواستههاي ايشان را در ايران عملي سازد. وزيرمختار اضافه كرد كه رئيسالوزرا در تلگرامي به وي اعلام كرده است كه اوضاع در ايران روز به روز وخيمتر و خطرناكتر ميشود.»(3)در 27 فوريه 1922، سر پرسي لورن با ارسال نامهاي «شخصي و بسيار محرمانه» به مشيرالدوله هشدار داد كه اگر مجلس با اعطاي امتياز مشترك به دو شركت استاندارد اويل و انگليس- ايران استنكاف ورزد، تاوان سنگيني خواهد پرداخت(4)و در ادامه اضافه
1) گزارش فصلي كرنفلد، مربوز به ماه هاي اكتبر ـ دسامبر 1922، 891.00/1240 ، مورخ10 ژانويه 1923
2) Majd, Oil and the Killing of the American Consul in Tehran ، صص 173-167
3) ابلاغيه ديرينگ به فلچر، 891.6363-SO/130، مورخ2 فوريه 1922
4) بحث دربارة اعطاي امتياز نفت شمال به شركت آمريكايي استاندارد اويل است؛ در آن زمان دولت ايران ميخواست بدينوسيله پاي آمريكاييها را به عرصه نفت ايران باز كند و براي انگليسيها رقيبي بتراشد. اين امر با دسيسه و مخالفتهاي آشكار و پنهان انگليسيها روبرو شد؛ كه داوطلب بودند امتياز نفت شمال يا به تمامي به آنان داده شود؛ يا حداكثر يك شركت آمريكايي با شركت نفت انگليس و ايران در استخراج نفت شمال شريك شود. (ويراستار)
ميكند: «از جنابعالي تقاضا دارم اين نامه را به دقت مطالعه فرماييد. اگر نبود حساسيت اين مسئله و حياتي بودن آن براي ايران، به هيچ وجه مصدع اوقات شريف نمي شدم. چنانچه در نامه دعاوي مطرح شده است كه به نظر شما قابل استفاده است، از شما تقاضا دارم كه آنها را بپذيريد. كاملاً مطمئن هستم كه جناب عالي برداشت ناصوابي از موضوعي كه صريحاً مطرح كردم، نخواهيد داشت.» انگرت در گزارش اين قضيه فاش كرد كه لورن از سفارت آمريكا نيز درخواست كرد كه تقاضاي مشابهي را از مشيرالدوله مطالبه كند: «اما سفارت خود را معذور از اين كار دانسته و اعلام كرد از آنجا كه اطلاعات مقامات سفارت در مورد اين موضوع به اندازه كافي روشن و كامل نيست، مقامات سفارت اجازه ندارند چنين پيشنهادي را ارائه كنند.» (1)در 13 مارس 1922، چيلتون از طرف سفارت كبراي بريتانيا در واشنگتن به ملاقات ديرينگ رفت و دو تلگرامي را كه از تهران رسيده بود، مشاهده كرد؛ هر دو تلگرام حاكي از نارضايتي بيش از حد بريتانيا از مشيرالدوله بود: «ديگري از ملاقات رئيسالوزرا و وزيرمختار بريتانيا خبر ميدهد... وزيرمختار بريتانيا اذعان ميكند تصحيح مكرر تصورات غلط رئيسالوزرا او را كلافه كرده است و اضافه ميكند به اين نتيجه رسيده است كه دولت كنوني ايران كاملاً مستعد است كه با دستان خود، خود را نابود كند.»(2)انگرت در 16 مارس 1922 در تلگراف خود چنين مينويسد: «همانطور كه مكرراً آشكار شده است دولت ايران با پيشنهاد امتياز نفتي به آمريكا را عليرغم بريتانيا داده است و اين پيشنهاد مشاركت اخير [بين استاندارد اويل و شركت نفت انگليس و ايران] با بياقبالي تمام روبرو شده است. با اينكه مجلس تاكنون اقدام رسمي صورت نداده است، چنانچه امتياز مذكور در قالب فعلي خود ارائه شود، رد شدن آن از طرف مجلس تقريباً قطعي خواهد بود؛ به خصوص اگر دولت ايران در آينده نزديك موفق شود بودجه مورد نياز خود را به صورت مستقل تأمين كند.» (3)حسين علاء در 18 مارس 1922 با ديرينگ، ملاقات
ميكند: «وي اظهار داشت كه وزيرمختار بريتانيا نامة بسيار ناشايستي را به رئيسالوزراي ايران نوشته است... وزيرمختار ايران سپس به رويكرد تجاوزكارانه و توجيهناپذير بريتانيا اشاره كرد و گفت تنها هدف آنها اين است كه خواستههاي خود را بدون توجه به حقوق ملت ايران، عملي سازند.»(1)در روزهاي آغازين ماه آوريل، مجلس طرح شراكت ميان استاندارد اويل و شركت نفتي انگليس ـ ايران را (در خصوص استخراج نفت شمال) رد كرد. تلگرام اسكينر در 24 آوريل از اين قرار است: «دو هفته پيش، پارلمان ايران طرح شراكت را كه به آن ارائه شده بود، رد كرد.»(2)بلافاصله پس از اين ماجرا، شايعه سرنگوني قريبالوقوع كابينه در همه جا پيچيد. در 12 مي 1922، هيوز(3)در تلگرامي به جوزف كرنفلد، وزيرمختار جديد آمريكا در تهران، اعلام ميكند: «مطبوعات از انحلال كابينه خبر مي دهند. تأييد اين مطلب از طريق تلگرام موجب امتنان است.» (4)مشيرالدوله در 29 مي 1922 كنارهگيري كرد و خبر كنارهگيري او كمي پيش از موعد انتشار يافت. كرنفلد در گزارشهاي خود به نارضايتي بسيار انگليسيها از مشيرالدوله اشاره ميكند. بر اساس گزارشهاي وي، رضاخان، وزير جنگ به رئيسالوزرا دستور داده است «نبايد خانه خود را ترك كند». مشيرالدوله وحشتزده اطاعت كرده و فوراً از سمت خود كنارهگيري كرد.(5)كرنفلد ميافزايد: «انگليسيها از هر وسيله ممكني استفاده ميكنند تا دولت ايران را وادار به دادن امتياز كنند... سرنگون كردن كابينه مشيرالدوله نيز در همين راستا صورت گرفت.» (6)
در 8 ژوئن 1922، حسين علاء در وزارت خارجه [آمريكا] به گفتگو با آلن دالس نشست: «وي [حسين علاء] همچنين به من گفت در گزارشهايي كه به دست او رسيده است، احتمالاً قوامالسلطنه براي تشكيل كابينه جديد انتخاب خواهد شد. وي افزود، قوام كسي است كه اولين بار طرح استخدام مستشاران آمريكايي را ارائه كرد. بنابراين چنانچه وي تشكيل كابينه دهد، كوچكترين شكي نيست كه سياست گذشته خود را در
1) ابلاغيه ديرينگ، 891.6363-SO/171، مورخ20 مارس 1922
2) تلگرام اسكينر، 891.6363-SO/191، مورخ24 آوريل 1922
3) Hughes
4) دستورالعمل هافز به كرنفلد، شماره 35، 891.6363-SO/201a، مورخ12 مي 1922
5) گزارش فصلي كرنفلد از آوريل تا ژوئن 1923، 891.00/1247، مورخ15 جولاي 1923
6) تلگرام كرنفلد، شماره 66، 891.6363-SO/245، مورخ4 سپتامبر 1922
پيش خواهد گرفت.» (1)در 13 ژوئن 1922، قوامالسلطنه در تلگرامي به حسين علاء مينويسد: «نظر به اتفاق رأي وكلاي مجلس و تأييد و دستور شاه، منصب رياست وزرا را پذيرفتم. من هنوز كابينه خود را معرفي نكردهام، اما از آنجا كه مايلم قضاياي اخير در مجلس در مورد امتياز نفتي به درستي آشكار گردد، اصرار داشتم كه هر چه زودتر شما را آگاه سازم.»(2)در 10 ژوئن 1922، مجلس با تصويب لايحهاي، قانون حقالامتياز 23 نوامبر 1921 را اصلاح كرده و بدين ترتيب درها را به روي شركت نفتي نيويوركي سينكلر اويل گشود.(3)در 14 ژوئن 1922، حسين علاء به وزارت خارجه آمريكا رفت؛ وي رونوشت تلگرام 13 ژوئن قوامالسلطنه را در اختيار وزارت خارجه [آمريكا] قرار داد: «وزارت خارجه ديروز به اطلاع شما رساند، متممي كه در تكميل بند اول قطعنامه نوامبر سال گذشته ارائه شده بود، در 10 ژوئن به تصويب مجلس رسيد. نمايندگان مجلس طرحهاي شركت نفتي سينكلر را به نفع ايران مي دانند. بنابراين اين نمايندگان تصميم گرفتند چنانچه شركت استاندارد اويل سر تسليم در برابر خواستههاي دولت ايران فرود نياورد، دست كابينه بعدي را براي دادن امتياز به هر يك از شركتهاي مسئوليت پذير و مستقل آمريكايي باز بگذارند... شما مي بايست كاملاً هوشيار باشيد كه طرفين از اين قضيه براي بياعتبار ساختن ايران و يا ترساندن سرمايه آمريكايي بهره نبرند.»(4)دومين كابينه قوامالسلطنه در 17 ژوئن 1922 تشكيل شد. وي عهدهدار منصب وزير خارجه نيز بود. رضا نيز بر مسند خود، وزارت جنگ باقي ماند. حسين علاء در مورد كابينه جديد چنين گزارش ميكند: «بازگشت مجدد قوامالسلطنه به قدرت و بركنار شدن مشيرالدوله و همچنين كنترل مستقيم روابط خارجي كشور، وقايع بسيار مهمي هستند. وي [قوام] كسي است كه خط و مشي سياسي فعلي ايران را در برابر آمريكا ترسيم كرده است. اين بدين معني است كه مردم ايران همواره خواهان مستحكمتر ساختن روابط دوستانه با ايالات متحده هستند و اميدوارند مذاكراتي كه از يك سال پيش آغاز شده است، به نتايج مفيدي ختم شود؛ مذاكراتي كه براي
همكاريهاي اقتصادي و تكنيكي سر گرفت و ايران را به پيشرفت و نوسازي اقتصادي مطمئن ساخت.»(1)كرنفلد متذكر ميشود كه كابينه جديد «كاملاً طرفدار آمريكا است و مشتاقانه خواهان ياري مستشاران آمريكايي ميباشد» و ميافزايد «قوام به يك عنصر ضدانگليسي تبديل شده است.»(2)علاوه بر توافقات نفتي، قوامالسلطنه، ميلسپو و گروهي از مستشاران آمريكايي را به استخدام دولت ايران درآورد. روي كار آمدن مجدد قوامالسلطنه و تشكيل كابينه وي، چندان به مزاج بريتانيا خوش نيامد. آنها تلاش كردند با شايع ساختن رشوهخواري قوام، از انتخاب مجدد او جلوگيري كنند. در مقابل، قوامالسلطنه اسنادي را در اختيار كرنفلد قرار داد كه رشوهخواري و فساد عوامل بريتانيا را در تهران به اثبات ميرساند.(3)روي كار آمدن مجدد قوامالسلطنه و سركوب سيميتقو كه پيش از اين ذكر شد، منازعه سختي را ميان قوام و رضاخان به دنبال داشت؛ كه در نهايت رضاخان، كه از جانب بريتانيا و ارتش حمايت ميشد، از اين منازعه پيروز بيرون آمد. پيش از اين گفته شد كه در 14 آگوست 1922 بختياريها شماري از نيروهاي دولتي ايران را قتلعام(4)كردند؛ حادثه مذكور، نقطه شروع منازعه ميان اين دو تن بود. به دنبال اين جريان، شورشهاي «ضد يهودي» در تهران آغاز شد.
ادامه روند مذاكرات نفتي در تهران و ورود زود هنگام مستشاران آمريكايي، بستر شورشهاي «ضد يهودي» را مهيا ساخت: «مفتخرم به اطلاع وزارت خارجه برسانم كه در 13 آگوست رئيسالوزرا، قوامالسلطنه، پيشنهادهاي مربوط به دو شركت استاندارد اويل و سينكلر را بدون هيچ توصيه يا اظهارنظري به مجلس ارائه كرد... مجلس در آن روز اقدامي در مورد اين لايحه صورت نداد و بررسي آن را به جلسه بعدي مجلس موكول كرد؛ به دليل فرا رسيدن روزهاي ماه محرم، مجلس موقتاً كار خود را تعطيل كرد. در خلال اين مدت، گمانهزنيهاي بسياري در مورد موضع مجلس ميشد. افكار
عمومي به شدت عملكرد رئيسالوزرا را تحسين ميكند؛ زيرا مردم احساس ميكنند رئيسالوزرا با تسليم كردن هر دو پيشنهاد بدون هيچ توصيه يا اظهارنظر قبلي، حسننيت خود را به اين شركتها اثبات كرده و توجه بسيار خود را به منافع ملي ايران نشان داده است.» در 21 سپتامبر 1922، قوامالسلطنه، تركيب جديدي از پيشنهادها را به مجلس ارائه ميكند: «اين طرح پيشنهادي جديد، فوراً به يكي از كميسيونهاي مجلس ارجاع داده شد. بر اساس اخبار موثقي كه به من رسيده، به زودي نتيجه كار اين كميسيون مشخص شده و انتظار ميرود به اين طرح جواب مثبت داده شود... برجستهترين مشخصه اين طرح اعطاي امتياز يك شركت آمريكايي است زيرا ايران براي رشد و توسعه خود در آينده تنها به ايالات متحده خوش بين است.»(1)جنبشهاي «ضد يهودي» براي ايجاد يك بحران سياسي و از جريان خارج كردن تصويب لايحه نفتي در 23 سپتامبر 1922 صحنهسازي شده بودند. دو سال بعد نيز حوادثي مشابه رخ داد؛ درست دو روز پيش از تصويب نهايي امتياز نفتي شركت نيويوركي سينكلر اويل در مجلس، در 18 جولاي 1924، ايمبري به قتل رسيد. به علاوه انتظار مي رفت كه اين شلوغيها حركت ميلسپو و همراهانش را كه قرار بود روز اول اكتبر از نيويورك به سمت ايران حركت كنند دستكم به تعويق نيندازند. با وجود اين ميلسپو به موقع مسافرت خود را آغاز كرد. اغتشاشات به اصطلاح «ضد يهودي» سپتامبر 1922، اهميت ويژهاي دارد؛ چرا كه بسيار شبيه به اغتشاشات به اصطلاح «ضدبهايي» در جولاي 1924 است كه منجر به قتل ايمبري كنسول آمريكا در تهران شد.
روزهاي نوزدهم تا بيست و دوم سپتامبر 1922، شورشهاي ضد يهودي فضاي شهر تهران را آشفته ساخت. يكي از كارمندان يهودي سفارت آمريكا مورد ضرب و شتم قرار گرفت و كرنفلد، علي پاشا صالح، مترجم سفارت خانه را براي تحقيق و بررسي موضوع روانه ساخت: «وقتي كه مترجم ما به محل حادثه و تجمع مردم رسيد، از علت حادثه جويا شد. در همين حين يكي از افسران گماشته قزاق به سمت وي يورش برده و با فحاشي درصدد ضرب و شتم او برآمد؛ كه اگر دو تن از سواران ژاندارم سر نميرسيدند مطمئناً مترجم ما به سختي آسيب ميديد. پس از اينكه [علي] پاشا
1) گزارش كرنفلد و ضميمه، شماره 73، 891.6363-SO/251، مورخ 23 سپتامبر 1922
[صالح] خود را به ژاندارمها معرفي كرد، ژاندارمها او را به محل امني منتقل كردند؛ اما زماني كه از آنها خواست قزاق خاطي را دستگير كنند يا حداقل هويت او را كشف كنند، ژاندارمها استنكاف ورزيدند. با اين حال وي موفق شد آنها را وادار كند كه او را به كميسري ببرند تا قضيه را گزارش دهد، اما حتي در آنجا نيز به وي اجازه ندادند كه به عمل مجرمانه نيروي قزاق اشاره كند.» كرنفلد نامه تندي به وزير خارجه نوشت و اظهار داشت در شهري كه 8000 نيروي نظامي مستقر هستند، چنين بيقانوني ناخوشايند است: «در همان روز، بعد از ظهر عدهاي دوباره متعرض شده و حمله ديگري را ترتيب دادند. اما اين بار ژاندارمها تيراندازي كرده و جمعيت به سرعت متفرق شد. از آن زمان به بعد ناآرامي مشاهده نميشود. شهر به اوضاع عادي خود بازگشته است.» كرنفلد ميافزايد: «افسر قزاق خاطي در بيست و سوم سپتامبر دستگير شده، به جرم خود اعتراف كرد و بدون اينكه در يك دادگاه نظامي رسمي محاكمه شود، به دستور وزير محكوم به انفصال از كار و شلاق خوردن در محله يهوديها شد. سپس از اينجانب سؤال شد كه آيا اين كار سفارتخانه را راضي ميكند يا خير؟ من مقامات مربوطه را متقاعد كردم كه وي را تازيانه نزنند، خصوصاً آنها را از اجراي اين كار در محله يهوديها منع كردم. بر اين اساس، افسر مذكور خلع و از ارتش اخراج شد.» كرنفلد ميافزايد: «حال به واقعيت اين شورش ميپردازيم. اين شورش، طغيان خود به خودي خشم مسلمانان عليه يهوديان نبود، بلكه نقشه بسيار دقيقي بود كه رضاخان، وزير جنگ، براي سرنگون كردن دولت طراحي كرد. اين اولين باري نيست كه او براي به راه انداختن كودتا دست به كار ميشود. او خود را مجري كودتاي فوريه 1921 ميداند و به اين دليل همواره به خود ميبالد. وي همچنين مسبب كنارهگيري مشيرالدوله، رئيسالوزراي اخير است؛ اما قبل از سرنگوني وي، رضاخان توانست او را وادار سازد مسئوليت بخش مالياتهاي غيرمستقيم را به او واگذار كند، در نتيجه موفق شد منبع مالي كاملاً مجزايي از وزارت ماليه براي صيانت از ارتش خود دست و پا كند. از زمان روي كار آمدن قوامالسلطنه، وزير جنگ از هر فشار ممكني بهره ميگيرد تا فرماندهي ژاندارمري تهران را نيز كه همچنان تحت كنترل وزارت داخله است، از آن خود كند و بدين ترتيب فرماندهي تمام نيروهاي نظامي را در دست گرفته و حمايت همهجانبه و تفكيكناپذير آنها را براي خود تضمين كند. اما تلاشهاي وي تاكنون
نتيجه نبخشيده است؛ لذا اسباب نارضايتي و خشم او فراهم آمده است. مسئله ديگري كه نارضايتي و خشم او را عليه كابينه و پارلمان فعلي تشديد ميكند، حضور مستشاران اقتصادي آمريكايي است؛ زيرا با توجه به اختياراتي كه به آنها تفويض شده است، اين مستشاران ميتوانند بر عوايد و بودجه عمومي كشور نظارت داشته باشند. به همين دليل وي سر سختانه ميكوشد دولت را سرنگون سازد. بدون ترديد وي مستقيماً در اين شورش دست داشته است؛ رضا اميدوار بود كه اين شورش تا آن حد پيش رود كه منجر به سقوط كابينه شود و به او اين فرصت را بدهد كه نقشههاي خود را عملي سازد. به همين دليل قزاقها به جاي حفاظت از جان و مال مردم، يا بيتفاوت و يا راضي به ناآرامي و اغتشاش هستند. خوشبختانه [اين] نقشه او نتيجه نبخشيد و عقيم ماند.» كرنفلد سپس ميافزايد: «تأثير رضاخان بر امور مملكتي ايران بسيار مضر و خطرناك ميباشد. وي را بايد محدود و يا به كل در هم شكست اما متأسفانه بريتانيا مخفيانه از او حمايت ميكند؛ زيرا احساس ميكند كه از طريق وي به راحتي به خواستههاي خود دست مييابد و حكومت قانوني چنين كارايي براي او ندارد. بر اساس اخبار موثقي كه از جانب رئيسالوزرا به من رسيده است، زماني كه دولت ايران تصميم گرفت شماري از مستشاران آمريكايي را به خدمت بگيرد و از اين طريق نظام اقتصادي آمريكا را به همكاري با ايران تشويق كند، لرد كرزن به شدت مخالفت كرد. اما بر اساس قرائن موجود من به اين نتيجه رسيدهام كه بريتانيا عليرغم تمايلات ظاهري كه در اين زمينه از خود نشان ميدهد، در واقع مخالف «درهاي باز» ايران است. از آنجا كه بستن درها غير ممكن است، آنها تلاش ميكنند هرج و مرج را وارد خانه كنند و محيط آن را ناآرام سازند تا بدين وسيله از ورود ديگران به داخل خانه جلوگيري به عمل آورند. رضاخان ابزار بسيار مفيدي در دست ايشان است.» كرنفلد همچنين در مورد بيرحمي رضاخان چنين مينويسد: «براي نشان دادن سبعيت و بيرحمي رضاخان، تنها به دو اتفاق كه به تازگي رخ داده است، اشاره ميكنم. چند روز پيش يكي از روزنامههاي شهر به خود جرأت داد كه از وزير جنگ درخواست كند همانند ديگر وزارتخانهها، بودجه خود را به مجلس ارائه كند. رضاخان بلافاصله سردبير را به دفتر خود فراخواند؛ و شخصاً او را مورد ضرب و شتم قرار داد؛ چند عدد از دندانهاي او را شكست و در نهايت او را به زندان انداخت. يكي از اتباع آمريكايي كه شاهد عيني اين
ماجرا بود، اين رفتار خشونتآميز را براي اينجانب نقل كرد. واقعه ديگري كه پرده از شخصيت رضاخان برميدارد، توسط وزيرمختار بلژيك به اطلاع من رسيد. يكي از افسران قزاق نزد مأمور بلژيكي وزارت ماليه آمده و به دستور وزير جنگ، 3000 تومان پول نقد درخواست مي كند. مأمور بلژيكي اعتراض كرده و به افسر قزاق مي گويد كه از پذيرش قبض او معذور است مگر اينكه به امضاي وزير ماليه برسد. اما افسر قزاق او را مورد ضرب و شتم قرار داده و در اتاق را به روي او قفل كرده و تا زماني كه به زور وجه مورد نظر را ميگيرد، او را در اتاق حبس ميكند.»(1)دو سال بعد از اين «شورشها»، ايمبري، معاون كنسولگري، به اين نتيجه ميرسد كه بدون ترديد بريتانيا عامل اصلي اين حوادث بوده است: «اينكه بريتانيا زمينه ساز اصلي شورش عليه يهوديان بوده است، بر كسي پوشيده نيست و من حتي بر اين عقيدهام كه خود شخص وزيرمختار [آمريكا] نيز اين نظر را تأييد ميكند.»(2)اندكي پس از ناآراميها، نمايندگان مجلس كوشيدند از شرّ رضاخان خلاص شوند كه به نتيجه نرسيدند؛ اين اولين تلاش از كوششهاي فراواني بود كه در اين زمينه صورت پذيرفت.
موري در مورد هماهنگي و اتفاق ميان قوامالسلطنه و روحانيت مينويسد: «در روزهاي پاياني تابستان سال 1922، زماني كه منازعه ميان رضاخان، وزير جنگ و قوامالسلطنه، رئيسالوزرا به اوج خود رسيد، قوام براي در هم شكستن قدرت مخاطرهآميز وزير جنگ، رو به روحانيون آورده و حمايت ايشان را خواستار شد.» (3)10 اكتبر 1924، موري به ملاقات سيد حسن مدرس، «رهبر اقلّيت مجلس» ميرود:
مدرس، كه يكي از روحانيون سيد و مجتهد شهر ميباشد، به واسطه ژست زاهدمآبانه خود و در لباس پيامبر، بسياري از مردم جاهل اين كشور را به دنبال خود به راه انداخته است.(4)برخلاف ظاهر تنومند و چشماني نافذ كه در نگاه اول
توجه همه را به خود جلب ميكند، اگر كسي مدرس را در خيابان ببيند، به راحتي او را با يك گدا اشتباه ميگيرد. با اينكه به طور عادي، وي با بالاترين رجال مملكت در خانه خود ملاقات ميكند. در خانهاي محقر زندگي ميكند كه تمام وسايل آن بيش از هشتاد تومان ارزش ندارد. وي از لحاظ سياسي كاملاً بر تجار بازار مسلط است و تلاشهاي بيوقفه رئيسالوزرا (رضا) براي پراكنده كردن همراهان او تاكنون بيفايده بوده است. او هرگز به سوءاستفاده از جايگاه خود متهم نشده است ولي گفته ميشود براي تبليغات سياسي مبالغ هنگفتي را دريافت كرده است. وي سرسختترين دشمن چيزي است كه خود او آن را «حكومت كودتا» ناميده است و از زماني كه سردارسپه بر مسند رياست وزرا تكيه زده است، رهبري جناح مخالف را بر عهده دارد. وي به عنوان يكي از برجستهترين سخنوران مجلس شناخته ميشود و بدون ترديد ترسي از كسي ندارد حتي از شخص قلدري چون رئيسالوزراي فعلي (رضا). در تمام مدتي كه سردارسپه براي رسيدن به قدرت تلاش ميكرد، مدرس تنها كسي بود كه در مواضع مختلف به چالش با او برخاست؛ و از اين گذشته تنها كسي بود كه جرأت ميكرد او را تحقير و استهزا كند. موري همچنين به تشريح حوادث دو سال پيش، ميپردازد. در 5 اكتبر 1922، مؤتمنالتجار، نماينده تبريز، طي سخنراني در مجلس، اعمال غيرقانوني رضاخان را تقبيح كرد. روزنامه ستاره ايران اين سخنراني را در 6 اكتبر منعكس كرد:
حقيقتاً خيلي ننگآور و باعث تأسف است كه پس از 17 سال مشروطيت و آن همه قربانيها كه در راه آزادي داده شده مجبور شويم كه در عوض اصلاحات اساسي از نقض قانون اساسي و اجرا نشدن ساير قوانين شكايت كنيم. از زمان ورود به تهران متوجه شدهام كه به اساس و اركان قانوني اين مملكت حمله ميشود و اين درحالي است كه جلسات گرانبهاي مجلس تمام صرف جزئيات شده است. ترتيبات حاليه بنده را حق ميدهد كه نسبت به اوضاع حاضره بدبين و ظنين باشم. شاه به خارجه سفر كرده است، مجلس شوراي ملي بيتفاوت به امور نشسته است و با اينكه مردم تمام اميد خود را به اين مجلس بستهاند، ما بدون پروا و بيخيال دست روي دست گذاشتهايم. روزي به خود ميآييم و متوجه ميشويم كه هيچ اثري از آزادي و قانون اساسي بر جاي نمانده است... نمايشاتي ميشود كه خيلي
اسباب وحشت و پريشاني و نگراني است. عمليات نظامي ميشود كه به نظر بنده ممكن است در آتيه خيلي نزديك براي مملكت و ملت خطراتي را متوجه سازد. بدون مجوز قانوني جرايد را ميبندند و مديران آنها را توقيف و شكنجه ميكنند. قانون اساسي اعمال را تقسيم و هر وزيري را در كار خود مسئول كرده است. اين لاقيدي در مراعات اصول قوانين اساسي است كه اتصالاً در مملكت باعث توليد قيامها و نهضتها ميشود. چرا خياباني عليه دولت مركزي قيام كرد؟ چرا وي يكي از مشهورترين قيامهاي تبريز را رهبري كرد؟ وي به عنوان شهروندي تابع قانون در مقابل غدر و خيانت سران مملكتي در تهران (در زمان كابينه وثوقالدوله؛ كابينهاي كه توافقنامه انگليس- ايران را به امضا رسانيد) به پا خاست و بر آن بود كه دولت را وادار به پيروي از قانون كند. به نظر ميرسد كه اين قيامها سران مملكتي را از خواب گران بيرون نياورد! وضعيت شرمآور كنوني سرآغاز قيامهاي متعددي خواهد شد كه در آينده سراسر اين مملكت را فرا خواهد گرفت. اين مملكت در جزر و مد انقلابهاي متعدد دفن خواهد شد. مردمي كه آزادي خود را به بهاي جان خود بدست آوردهاند هرگز اجازه نخواهند داد كه زير بار استبداد بروند. بنابراين دولت ميبايست حكومت نظامي را از مركز و ساير نقاط كشور مرتفع گرداند. عوايد دولتي بايد از هر منبعي كه باشد توسط مأمورين ماليه به خزانه دولت وارد و از آنجا مطابق تصويب مجلس به مصارف برسد. كنترل امور وزارت ماليه ميبايست از تسلط وزارت جنگ خارج شود. تبريز همواره مهد آزادي بوده است. ولي اكنون به جولانگه مرتجعين تبديل شده است. حكومت نظامي با شدت و حدّت فراوان بر اين استان وضع شده است. اجتماع آزادي خواهان متفرق ميشود و آزادي بر باد فنا رفته است. نسل آينده ما را تقبيح كرده و به ريش ما خواهند خنديد. مملكت ما وضع غريبي به خود گرفته است كه هيچ نميتوان آن را به يكي از اشكال حكومتي دنيا تشبيه كرد. تا زماني كه پايتخت مملكت در آشوب و بينظمي غوطهور است، در ساير نقاط نيز پيشرفتي حاصل نخواهد شد.» سپس مدرس به سخنراني پرداخت. سخنراني او نيز در روزنامه ستاره ايران مورخه 6 اكتبر 1922 منتشر شد: «نماينده محترم معايبي را كه در دولت به چشم ميخورد، برشمردند. ايشان همچنين اذعان داشتند كه برخي اين مجلس را
خوار شمرده و آن را تحقير ميكنند. اما بايد بگوييم كه ايشان اشتباه بزرگي را مرتكب شدهاند. هيچ يك از مجالس گذشته در چنين مدت كوتاهي، پيشرفت چنداني از خود نشان ندادند. به واسطه وجود اين مجلس بود كه قرارداد 1919 رد شد (وكلا: قرارداد لغو شد اما تحميلاتش عملاً وجود دارد). به بركت وجود اين مجلس پليس جنوب ملغي گرديد و مستشاران انگليسي اين كشور را ترك كردند. ما هيچ ترس و واهمهاي از رضاخان نداريم. چرا بايد در خفا صحبت كنيم؟ ما بايد صراحتاً حرف خود را بزنيم. ما قدرت داريم حكومت را بركنار و آن را تغيير دهيم و شاه و هر كس ديگري را عزل كنيم. همچنين اگر بخواهيم ميتوانيم رضاخان را استيضاح كرده و عزل كنيم. اين كار بسيار آساني است. وزير جنگ را به مجلس احضار كنيد، او را استيضاح و سپس از كار بركنار كنيد و به او اجازه دهيد به اقامتگاه خود در دماوند برود و مابقي عمر خود را به استراحت بپردازد! چرا نمايندگان مجلس چهارم اينقدر بي روح و كم دل و جرأت هستند؟ قدرت مجلس قدرت برتر اين ممكلت است. شما نماينده 15 ميليون ايراني هستيد. هيچ دليل براي پوشاندن حقايق وجود ندارد. بسياري از شما آقايان زماني كه محمدعلي شاه به دست ما از سلطنت بركنار شد، نماينده مجلس بوديد. زماني را به ياد آوريد كه سالارالدوله(1)با سي هزار نفر آمد و ما تنها با دويست نفر دست خالي از آنها جلوگيري كرديم. هيچ كسي ياراي ايستادگي در برابر مجلس را ندارد. وزير جنگ منافعي دارد و مضاري هم دارد، اما منافعش بيش از مضارش است. اما كنار گذاشتن او نگراني ندارد. پس از مشورت با يكديگر قضاوت كنيد! اگر با هم متحد نشويد، كوچكترين قدرتي بر شما فايق مي آيد. او در برابر اتحاد ما چونان مگسي است. وزير جنگ منافعش اساسي و مضارش فرعي است، بايد مضارش رفع شود!» در پايان سخنراني وي، رئيس مجلس اظهار داشت كه گفتههاي مدرس در مورد تواناييهاي مجلس براي تغيير شاه، برخلاف قانون اساسي است. سپس مدرس با صدايي بلند توضيح داد كه: «هر شاهي را كه مخالف ما باشد و بر خلاف قانون اساسي عمل كند، بركنار ميكنيم.»
1) ابوالفتحميرزا سالارالدوله پسر سوم مظفرالدينشاه (1260-1338 ه ش)
موري در ادامه گزارش خود مينويسد:
در 5 اكتبر 1922، مدرس در خطابهاي به ياد ماندني در مجلس به سردارسپه حمله كرد و قدرتطلبي غيرقانوني او را زير سؤال برد و با اين جملات سخنراني خود را به پايان برد: «ما هيچ ترس و واهمهاي از رضاخان نداريم. چرا بايد در خفا صحبت كنيم؟ ما بايد صراحتاً حرف خود را بزنيم. ما قدرت داريم حكومت را بركنار و آن را تغيير دهيم و شاه و هر كس ديگري را عزل كنيم. همچنين اگر بخواهيم ميتوانيم رضاخان را استيضاح كرده و عزل كنيم. اين كار بسيار آساني است. رضاخان در برابر اتحاد ما چونان مگسي است.» دو روز بعد وزير جنگ، همانند فردي شكست خورده به مجلس آمد و پس از بر شمردن خدمات بسيار خود در مملكت، استعفاي خود را به عنوان وزير جنگ و فرمانده كل قوا، تقديم مجلس كرد. با اينكه استعفاي او در 9 اكتبر پس گرفته شد، اما اين مانع از آن نشد كه دوباره به مجلس برود و در 18 اكتبر، با فروتني در مجلس سخنراني كند؛ و اين كاملاً با منش و رفتار ديكتاتور مآبانه پيشين وي متفاوت بود. او به همه اطمينان داد كه پايبندي به قانون اساسي خواسته قلبي اوست و حكومت نظامي از سراسر استانهاي كشور مرتفع خواهد شد و با ورود مستشاران اقتصادي آمريكا، ادارة ماليات غير مستقيم و فوائد عامه تحت كنترل اين گروه درخواهد آمد. (1)
در پاسخ به حملاتي كه در مجلس به او شد، رضا شماري از افسران پياده و سواره نظام خود را در ساعت 9 صبح شنبه به تاريخ 7 اكتبر 1922 در وزارت جنگ گرد هم آورد و سخنراني ذيل را ايراد نمود:
من در اين مدت آنچه در قوه داشتم براي خدمت به اين مملكت سعي كردم و نظام را مرتب و منظم نموده و فتنهها و اختلالاتي كه در اغلب نقاط حكمفرما بود بوسيله قوه نظامي رفع و مملكت را منظم و امن كردم. ولي همواره دسايس اجنبي بر ضد انتظام و تنسيق قشون ايران در كار بود؛ اينك هم بعضي زمزمهها در داخل بلند شده معلوم است كساني كه سعادت اين مملكت را طالب نيستند و عده معدودي هم بيشتر نيستند كه آلت تحريك اجانب واقع ميشوند و چنانكه مسبوق
1) گزارش موري، شماره 688، 123Im1/353، مورخ 16 اكتبر 1924
هستيد از مدتها قبل سياست خارجي در اين مملكت حكمفرما و براي اثبات همان سياست دو اداره نظامي در اين مملكت تشكيل دادند كه يكي از آنها قزاقخانه و ديگري ژاندارمري بود. بر تمام اشخاصي كه مطلع بودند ترديدي نبوده كه هيچيك از اين دو يك اداره حقيقي ايراني شناخته نميشد و هر يك براي پيشرفت مقاصد مخصوصي سابقاً تشكيل شده بود. من ادارات فوقالذكر را منحل نموده و به يك وزارت جنگ ايراني تبديل كردم. چون اين اقدامات مخالف با منافع ضد ايراني شناخته ميشد، مشكلات عديدهاي بر سر نقشههاي من به وجود آوردند. جز مغرضين احدي نميتواند خدماتي كه در اين مدت كم صورت گرفته كتمان كند. پارهاي اعتراضات نسبت به شخص بنده شده است. اگر هيچ كس از خدمات من سابقه نداشته باشد زحمات فوقالطاقهاي كه در راه مملكت كشيدهام بر خود من مجهول نيست. چون اعتراضاتي كه ميشود به شخص من ميكنند براي اينكه همه بدانند كه من هيچ وقت مملكت را فداي اغراض شخصي نكردهام از امروز از كار كنارهگيري ميكنم. به حضور اعليحضرت هم تلگراف مخصوصي عرض كردم چون فرماندهي كل قوا با شخص اعليحضرت اقدس همايوني است به اين مناسبت من هم بايستي استعفاي خود را حضور اعليحضرت عرض كنم.
كرنفلد در تلگرام 8 اكتبر 1922 مينويسد: «انتقاد مجلس به دخالتهاي غيرقانوني وزير جنگ در امور قضايي، مالي و داخلي مملكت، وي را خشمگين كرد؛ لذا روز گذشته وزير جنگ استعفاي خود را تقديم كرد. نيروهاي نظامي در تهران در حمايت از او دست به تظاهرات زدند. اوضاع رو به تنش ميرود.»(1)روزنامه ستاره ايران در 8 اكتبر 1922 خبر از آماده باش تمام واحدهاي نظامي تهران ميدهد و ميافزايد اين نيروها تنها منتظر صدور فرمان هستند. نهم اكتبر همين روزنامه گزارش ميكند كه ارتش به منظور حمايت از رضاخان آماده نمايش قدرت است: «ديروز از اول صبح تا حوالي غروب دستهجات نظامي در خيابانهاي شهر مانور رفته و سرودهاي نظامي خواندند.» نهم اكتبر رضاخان استعفاي خود را «پس گرفت». كرنفلد در مورد پس گرفتن استعفاي رضاخان مينويسد كه رضاخان «به پارلمان اين اطمينان را داد كه از صميم قلب به مواد قانون
1) تلگرام كرنفلد، شماره 69، 891.002/107، مورخ 8 اكتبر 1922
اساسي پايبند باشد و شخصاً نيز به بنده قول داد تمام قواي خود را براي تسهيل كار مستشاران آمريكايي بكار گيرد.» (1)
براي مدت كوتاهي روزنامهها زبان به انتقاد گشوده و جرأت كردند به وزير جنگ حمله كنند. روزنامه ايران آزاد در 8 اكتبر 1922 مينويسد: «وزير جنگ مدعي است كه ايران در وضعيتي به سر ميبرد كه دخالت ارتش در ديگر امور و اعمال مملكتي، ضروري است. مجلس از پذيرفتن چنين انگاشت غيرقانوني سر باز زد و از وزير جنگ خواست كه بودجه خود را به مجلس ارائه كند. مجلس اعلان كرد كه قانون اساسي قواي مقننه و اجرايي را از يكديگر تفكيك كرده است. رضاخان نيز مدعي شد كه انتخاب وكلاي مجلس چهارم غير قانوني بوده لذا ايشان نماينده مردم نيستند.» روزنامه طوفان در 11 اكتبر مينويسد: «بسيار مضحك است كه وزير جنگ مملكت ميگويد: «هر كس كه از فرامين من سرپيچي كند، شديداً مورد غضب من واقع خواهد شد!» هيچ چيز از اين عجيبتر نيست كه در كشوري كه قانون اساسي محور حكومتي آن است، وزير جنگ زبان روزنامهنگاراني كه دهان به انتقاد او ميگشايند ببرد و قلم ايشان را بشكند! اگر وزير جنگ در همان زمان كه براي اولين بار از قانون تخلف كرد، مجلس نيز او را براي استيضاح به مجلس فراميخواند؛ اگر يكي از وكلاي مجلس همان وقت كه وي سردبير روزنامه ستاره ايران را شلاق زد و سردبير دو روزنامه ايران آزاد و طوفان را تبعيد كرد، از او بازخواست ميكرد؛ و اگر همان زمان كه او دو زن را در ملأعام شلاق زد، حداقل تحقير و تمسخرش ميكردند، اكنون وزير جنگ به اشتباهات خود پي برده بود و بر سر كار مانده بود! كاسه صبر مجلس سرانجام لبريز شد؛ و سر و صداي مردم نيز به زودي بلند خواهد شد.» روزنامه شفق سرخ در 12 اكتبر گزارش ميكند: «ما كاملاً متوجهيم كه ملازمان و حاميان وزير جنگ ميكوشند مخالفت تجار و ديگر اقشار جامعه را عليه پارلمان برانگيخته و آنها را تشويق كنند با انتشار اعلاميهاي از وزير جنگ بخواهند استعفاي خود را پس بگيرد. همين شاهد ديگري بر اين مدعاست كه افكار عمومي مخالف روش و رفتار سردارسپه است. وزير جنگ ميبايست تاكنون به اين نتيجه رسيده باشد كه هيچ حمايتي قدرتمندتر از افكار عمومي و ملي وجود
1) گزارش كرنفلد، شماره 78، 891.002/109، مورخ 9 اكتبر 1922
ندارد. براي بدست آوردن چنين حمايتي وي ميبايست درستي و صداقت را سرلوحه كار خود قرار دهد. وي بايد به مجلس به عنوان سازماني ملي و مقدس احترام بگذارد. بايد به او فهمانده شود كسي كه به مجلس بياحترامي كند، مورد نفرت و خشم عموم واقع خواهد شد. آن عده از افسران كارناآزمودهاي كه در پاسخ به سخنان وزير جنگ مبني بر كنارهگيري، سخناني دور از ادب در حق مجلس ايراد كردند، مورد انزجار و نفرت عمومي هستند.» كرنفلد در گزارش بعدي خود، اوضاع را چنين تفسير ميكند: «در گزارش شماره 75 سفارتخانه به تاريخ 29 سپتامبر 1922، به اختلافات ميان رضاخان و رئيسالوزرا اشاره كردم. اينجانب شك ندارم كه در آن تاريخ وزير جنگ با اميد به اينكه بتواند كنترل دولت را به دست بگيرد، كودتايي را پيريزي كرده بود. شكست او در به انجام رساندن نقشه خود، به شدت از اعتبار و آبروي وي كاست. مطبوعات از اين رسوايي بهره جسته و تمام نقاط ضعف اجرايي او را آشكار و مفتضح ساختند. وزير جنگ كه اوضاع را براي پافشاري بر خواستههاي خود نامساعد يافت، مجلس را با لحني متواضعانه مورد خطاب قرار داده و قول داد اداره ماليات غيرمستقيم را از كنترل وزارت جنگ خارج و رسماً قول داد از مجلس حمايت كند. با اينكه تاكنون از هيچ يك از وعدههاي خود تخطي نكرده است، اما تمام توان خود را به كار گرفته است كه در دوره بعدي مجلس، دوستان خود را به مجلس بفرستند. به نظر بنده، رضاخان با اينكه همچنان نيرومندترين دولتمرد ايران است، اما به نظر نميرسد كه ديگر تهديدي براي دولت مشروطه به حساب بيايد و آن را به خطر بيندازد. پر و بال اين مرد قيچي شده است و پارلمان با درهم شكستن غرور او، جاه و جلال بسيار او را از بين برده است. مطمئناً همواره در ايران حوادث غيرمنتظره بسياري رخ ميدهد، لذا نميتوان به چنين پيشگوييهاي مثبتي دلخوش كرد.» حوادث ماه اكتبر سال 1922 مقدمه وقايعي بود كه در آوريل 1924 رخ داد؛ يعني زماني كه رضاخان پس از شكست در «جنبش جمهوري خواهانه»، يك بار ديگر با دخالت قشون، نجات پيدا كرد.
ورود زودهنگام ميلسپو و مستشاران آمريكايي به ايران و تلگرام «استعفاي» رضاخان، مصادف شد با بازگشت احمد شاه از اروپا: «بازگشت شاه به تهران در 17 دسامبر 1922، شادي و فرح چنداني را به دنبال نياورد. هنگام ورود شاه به شهر، هيأتهاي ديپلماتيك نيز او را در ميان مستقبلين همراهي ميكردند. عده كثيري از مردم
در خيابانهاي منتهي به كاخ شاه تجمع كرده بودند و نظاره گر ورود او به شهر بودند، اما به سختي فريادي از سر خوشحالي برميآمد. شاه نيز بايد اين موضوع را متوجه شده باشد؛ زيرا اين طور كه پيداست از وقتي كه به كشور بازگشته، كار خود را جديتر گرفته است. از قرار معلوم وي فهميده كه اگر ميخواهد، همچنان شاه بماند، ميبايست توجيهي براي پادشاهي خود داشته باشد. وي تصميم گرفته است فرماندهي ارتش را به دست بگيرد، چرا كه بر اساس مواد قانون اساسي وي فرمانده كل قوا است. پيشبيني اينكه مشاركت فعال او در امور مملكتي و حكومتي چقدر به طول خواهد انجاميد، بسيار دشوار است. در پي همين تغيير رفتار، احساسات عمومي نيز به نفع او تغيير كرده است؛ و چنانچه به اندازه كافي تشويق شود، اعتباري كه در اثر سوء عملش در گذشته از وي سلب شده، باز خواهد گشت. اين تغييرات ميتواند امتيازي براي ايران باشد؛ چرا كه شاه هنوز نزد اقشار وسيعي از مردم ايران از اهميت و نفوذ زيادي برخوردار است.» كرنفلد ميافزايد: «شاه صميمانهتر و مشفقانهتر صحبت كرد و مشتاقانه ابراز اميدواري كرد كه سال آينده بيش از پيش شاهد حضور آمريكا در عرصة اقتصاد ايران باشيم. من [كرنفلد] دلايل زيادي دارم كه اين اظهارات شاه بدون مشورتهاي قبلي نميتواند بيان شده باشد.» (1)
(2) (3) كرنفلد در گزارشهاي خود مينويسد كه با ظهور مجدد رضاخان در اواسط اكتبر 1922، كابينه قوامالسلطنه عملاً فلج شد و كارايي نداشت؛ و بازگشت احمد شاه نيز كمكي به نجات كابينه وي نكرد. در 16 ژانويه 1923 وي در تلگرام خود مينويسد: «مذاكرات نفتي به كندي پيش ميرود و لايحه مربوطه مراحل اوليه خود را طي ميكند... با اين حال مخالفت با رئيسالوزرا روز به روز بيشتر ميشود و اينكه آيا اعطاي امتياز در دوران تصدي او تحقق خواهد يافت يا خير، در هالهاي از ابهام فرو
رفته است... هر لحظه ممكن است كابينه تغيير كند.»(1)همزمان بريتانيا ميكوشيد با شايعهپراكني از اعتبار و آبروي قوامالسلطنه بكاهد. در 20 ژانويه 1923، دالس مينويسد: «آقاي كريگي از سفارت بريتانيا در ملاقات با اينجانب به من گفت كه طبق اخباري كه به سفارت بريتانيا رسيده است، شركت نفتي سينكلر با رشوه دادن به مقامات بلندپايه ايراني ميكوشد حمايت آنها را براي پشتيباني از طرح پيشنهادي شركت خود، بدست آورد. من در پاسخ گفتم كه چنين شايعاتي احتمالاً از همان كانالي كه به سفارت بريتانيا وارد شده، به وزارت خارجه آمريكا نيز رسوخ كرده است، اما ما مدركي دال بر صحت اين شايعات در اختيار نداريم.»(2)قوامالسلطنه در 25 ژانويه 1923 كنارهگيري كرد.(3)دو روز بعد مجلس به رئيسالوزرايي مستوفيالممالك رأي داد و در 1 فوريه 1923 وي به اين مقام منصوب شد. وي در سالهاي 15-1914 و 1918 رياست وزرا را بر عهده داشت: «كابينه او در سال 1918 عميقاً با خواستههاي بريتانيا در تضاد بود و عدهاي بر اين باور بودند كه وي از حاميان كوچكخان است. شخصيت محكم و مقتدري ندارد. روزنامههاي ليبرال چندان دل خوشي از اعضاي كابينه وي ندارند... سردارسپه يكي از دو فردي است كه از كابينه پيشين به كابينه جديد راه يافتهاند. به نظر من اين مرد همچنان قدرتمندترين شخص در دولت جديد است و همچنان بر نقش خود در مسائل مهم سياست داخلي و خارجي ايران تأكيد دارد.» محمدعلي فروغي، ذكاءالملك، به عنوان وزير خارجه به كابينه جديد ميپيوندد.»(4)كرنفلد ميافزايد: «انتخاب مستوفيالممالك براي تصدي رياست وزرا به هيچوجه رضايت بخش نبود. گفته ميشد كه مستوفيالممالك گرايشهاي بريتانيايي دارد و عدهاي هم ميگفتند كه او از حاميان بريتانيا است.» تشكيل كابينه وي چهار هفته به طول انجاميد و ارائه برنامه به مجلس نيز سه هفته زمان برد؛ مجلس چهارم نيز در 20 ژوئن 1923 به پايان كار خود رسيد. مستوفيالممالك همچنين تصدي وزارت داخله را نيز بر عهده گرفت.»(5)روزنامه
1) تلگرام كرنفلد، شماره 2، 891.6363-SO/271، مورخ 16 ژانويه 1923
2) ابلاغيه دالس، 891.6363-SO/274، مورخ 20 ژانويه 1923
3) تلگرام كرنفلد، شماره 3، 891.002/110، 26 ژانويه 1923
4) گزارش كرنفلد، شماره 139، 891.002/113، مورخ 15 فوريه 1923
5) گزارش فصلي كرنفلد از ژانويه تا مارس 1923، 891.00/1242، مورخ 20 آوريل 1923
تايمز در 16 فوريه 1923 در گزارش خود در مورد دولت جديد به آگاهي مخاطبين خود ميرساند كه «سردارسپه بر مسند وزارت جنگ باقي ميماند.» همچنين در اين مقاله شيوهاي كه بريتانيا براي تضعيف قوامالسلطنه در پيش گرفت روشن ميشود: «يادداشتهاي خبرنگار ما در تهران پيش از استعفاي قوامالسلطنه حاكي از آن است كه جناح مخالف مجلس، رئيسالوزرا را به عدم صداقت و اشكال مختلف اعمال غيرقانوني متهم كرده است. بزرگترين اتهامي كه متوجه اوست، به تأخير انداختن قرارداد نفت شمال است تا بدين طريق بتواند به عنوان «حق دلالي» اعطاي امتياز، 000/150 دلار به جيب بزند. ناآراميها ادامه يافت و مدعيان با اينكه شاهدي براي اثبات اتهامات مذكور نداشتند، موفق شدند به اندازه كافي افكار عمومي را به هيجان درآورده و كنارهگيري كابينه را ضروري جلوه دهند.» با ارسال بريدههاي روزنامه تايمز، وزارتخارجه آمريكا به كرنفلد دستور ميدهد «بدين وسيله شما موظفيد از طريق تلگراف نظرتان را در مورد صحت اين اتهامات اعلام كرده و همچنين ميبايست مشخص كنيد كه آيا هيچ يك از شركتهاي نفتي آمريكايي تلاش ميكنند تا از طرق نامناسب دولت ايران را مجبور به قبول طرح پيشنهادي اعطاي امتياز كنند؟»(1)پاسخ كرنفلد: «اظهارات تايمز لندن هيچگونه پايه و اساس موثقي ندارد و اتهامات كاملاً بيجاست.»(2)
گزارش «بسيار محرمانه»اي كه از طرف سر پرسي لورن به لرد كرزن نوشته ميشود و بر [حسب اتفاق] در آوريل 1923 «به دست كنسول آمريكا» در بغداد ميرسد، نكات جالبي را در مورد سرنگوني قوامالسلطنه و روي كار آمدن مستوفيالممالك روشن ميسازد. بر اساس گفتههاي لورن:
اساس دشمنيهاي شوروي با قوام ريشه در اين باور داشت كه قوامالسلطنه و دولت وي كاملاً آنگلوفيل هستند و سياست آنها در تمام ابعاد و اهداف از جانب اين سفارت [سفارت بريتانيا] ديكته ميشود؛ به نظر بنده آقاي ام. شومياتسكي همچنان نيز بر اين باور پافشاري ميكند. لازم ميدانم توجه حضرتعالي را به
گزارشي كه در دوره دوم رياست قوامالسلطنه براي شما ارسال كردم جلب كنم، تا بدين وسيله به شما نشان دهم كه اين مدعا تا چه حد بيپايه و اساس است... به نظر من هدف نهايي روسها اين بود كه كابينه قوامالسلطنه را تا آنجا كه ممكن است حفظ كنند... از آنجا كه فشار روسها كارگر نيفتاد به نظر من اكثريت طرفدار قوامالسلطنه زودتر از آن چيزي كه حدس زده ميشد پراكنده شد... روز به روز بر تعداد جنبشهايي كه به حمايت از مستوفيالممالك برخاستهاند افزوده ميشود و من با رضايت كامل شاهد چنين جنبشهايي هستم. از سوابق گذشته او نيز مطلع هستم و بعيد به نظر ميرسد كه وي در گذشته دست به خرابكاري زده باشد اما احساس من اين است كه حتي اگر چنين سابقهاي صحت هم ميداشت، دولتي كه به رياست او تشكيل گرديده بسيار محبوبتر از دولت قوامالسلطنه است و مطمئناً نفوذ و تأثير آن كمتر از دولت مشيرالدوله نيست؛ اگر الزامي به تغيير هم وجود داشت، كه به نظر من اين تغيير اجتنابناپذير بود، آن تغيير همانا روي كار آمدن مستوفيالممالك بود كه مطمئناً بهتر از كابينه قوامالسلطنه عمل خواهد كرد. وي بدون شك به قلب مردم نزديكتر است و ترديدي نيست كه خالصانه فعاليت خواهد كرد. در كل بنده معتقد هستم كه پا گرفتن دولت فعلي گامي در جهت توسعه روابط بريتانيا با ايران خواهد بود.
لورن همچنين در گفتههاي خود فاش ميكند كه به مدت چند ماه براي روي كار آمدن مستوفيالممالك و عليه قوامالسلطنه فعاليت كرده است:
بلافاصله پس از ورود به ايران روابط صميمانهاي با مستوفيالممالك برقرار ساختم، لذا در چند ماه گذشته بسيار خوشبين بودم كه وي يكبار ديگر به دفتر رياست وزراء باز خواهد گشت. طي چند سال گذشته بارها به ملاقات او رفتهام و از اين فرصت به خوبي بهره بردم و با بررسي اوضاع ايران به تبادل نظر پرداختيم. در اين مدت بر من آشكار شد كه جناب مستوفيالممالك بسياري از نگرشهايي را كه در گذشته و در زمان رياستالوزرايي پيشين خود داشت، اصلاح و تعديل كرده است. او كاملاً معتقد است كه ايران بدون كمك خارجي به هيچ وجه قادر به پيشرفت نيست و بريتانياي كبير قادرترين و مشتاقترين دولتي است كه آماده همكاري با ايران است؛ وي به اين نتيجه رسيده است كه ايران ميبايست
دشمنيهاي خود را با بريتانيا كنار گذاشته و بناي روابط ايران- انگليس را همانند گذشته بر حسب اعتماد و حسن نيت، بگذارد... پس از اينكه اعلان كردم تمايل دارم با وي به عنوان نماينده كشور خود براي مذاكره در مورد منافع متقابل دو دولت به گفتگو بنشينم، در بيستمين روز ماه جاري به ديدار من آمد. حضرت اشرف ساعت 6 عصر به اينجا تشريف آورد و تا ساعت 1 صبح به گفتگو پرداختيم. در اين گفتگوي طولاني شماري از مسائل مورد كنكاش قرار گرفت كه چند مورد از مهمترين آنها را ذكر خواهم كرد.
جملات بعدي كاملاً نشان ميدهد كه سركوب روزنامهها اگر نگوييم از روي قلدري رضاخان بوده است، مطمئناً به تحريك انگليسيها صورت گرفته است:
وي [مستوفي] از نفوذ تشنجزاي مطبوعات ايران در گذشته آگاهي داشت و فعاليت كنوني آنها را نيز به همان منوال قلمداد ميكرد. من پيشنهادهايي را در اينباره به او دادم و متذكر شدم كه مطبوعات ميبايست ترفيع يافته و تعديل شوند؛ او نيز با توجه فراوان به سخنان من گوش كرد. با اين حال وي اذعان داشت كه اين كار با دشواريهاي عملي فراوان مواجه خواهد بود؛ به هر حال مستوفيالممالك به من قول داد كه اين قضيه را انجام شده تلقي كنم و مرا مطمئن ساخت وي به مدد دولت ميكوشد جهتگيري بهتري به افكار عمومي بدهد. به هر حال اينها مسائلي است كه سردارسپه بهتر از سياستمداران ايراني متوجه آنهاست و بدون شك در موضع مقتضي نظر خود را در مورد اوضاع براي مستوفيالممالك شرح خواهد داد. (1)
از آنجا كه مستوفيالممالك يكي از طرفداران بريتانيا به حساب ميآمد، با مخالفت زيادي در مجلس مواجه شد. تأييد كابينه و برنامه وي هفت هفته به طول انجاميد. كرنفلد يادآور ميشود از آنجا كه مجلس چهارم در 20 ژوئن 1923 به پايان كار خود ميرسيد و اين مسئله نياز به توجه و دقت فراوان داشت، انتظار ميرفت كه مجلس به سرعت كابينه را تأييد و به كار خود پايان دهد: «اوضاع در مجلس روال عادي خود را طي نكرد و عملاً تمام زمان كاري پارلمان به سازمان يافتن جناحي مخالف گذشت كه
1) گزارش اُوِنس و ضميمه، شماره 209، 891.00/1244، مورخ 25 آوريل 1923
به واسطه آن اين اطمينان حاصل شد كه دولت پيش از تعطيلي موقت پارلمان، منحل خواهد شد. اين تفكر كه دولت مستوفي در خلال مدتي كه مجلس موقتاً تعطيل است، به كار خود ادامه دهد، براي بسياري از اعضاي جاه طلب پارلمان كه از دور خارج شدهاند، خصوصاً شاهزاده فيروز، مكارترين دسيسهباز ايران، غيرقابل تحمل است.» در حالي كه مشيرالدوله، «مردي در كمال راستي اما خالي از شهامت»، به عنوان ناظر انتخابات مجلس پنجم انتخاب شد، شمار اندكي از وكلاي مجلس به اين نتيجه رسيدند كه حتماً مي بايست از شر مستوفيالممالك خلاص شوند. كرنفلد ميافزايد از آنجا كه فيروز ميدانست كساني كه سرنوشت ايران را تعيين ميكنند هرگز به او اجازه نخواهند داد كه به جايگاه رياست وزرا دست يابد، تصميم گرفت در مدتي كه انتخابات مجلس پنجم انجام ميشود و موقتاً پارلمان تعطيل است، تصدي وزارت داخله را بر عهده گيرد تا از اين طريق به «جايگاهي دست يابد كه در مورد قانوني بودن انتخابات مجلس تصميم گرفته و نظر بدهد.»(1)در ماه مارس سال 1923 حسين علاء پيشنويس طرح پيشنهادي نفت را به دالس ارائه ميكند و در آن تحت شرايطي يكسان اعطاي امتياز نفتي را به دو شركت سينكلر و استاندارد پيشنهاد ميدهد، «امتياز به شركتي اعطا ميشود كه شرايط را بپذيرد.»(2)اما مجلس هيچ شتابي از خود نشان نميداد: «از 20 مي تا به امروز مجلس تمام وقت خود را صرف بررسي لايحه مذكور كرده است و به اين نتيجه رسيده است كه چهارده ماده اول اين لايحه بدون ايجاد تغيير چنداني قابل قبول بوده و مورد تأييد است.»(3)31 مي 1923: «مجلس چهارده ماده از لايحه را تصويب كرده است. بحران كابينه توأم با دسيسهچينيهاي معمول، لايحه را از مسير خود منحرف كرده است. بدون شك دستهايي در كار است كه مجلس را تا روز 20 ژوئن كه پايان عمر مجلس فعلي است، معطل نگاه دارند.»(4)اما در ميان ناباوري انگليسيها، در 11 ژوئن 1923، مجلس مستوفيالممالك را وادار به كنارهگيري كرد و در سيزدهم
ژوئن لايحه نفتي را به تصويب رساند.(1)ابتدا در يازدهم ژوئن اكثريت مجلس به استيضاح دولت رأي دادند. مستوفيالممالك كه ميدانست هيچ شانسي براي كسب آراي موافق ندارد، در همان روز استعفاي خود را اعلام كرد. كرنفلد متذكر ميشود كه سفارت بريتانيا ناخواسته، موقعيت مستوفي را در مجلس تضعيف كرد؛ «نه به دليل اين كه با دولت مستوفي سر ستيز داشته باشد بلكه با استناد به دليلي بسيار متفاوت. هدف سفارت اين بود كه اوضاع مجلس را آشفته نگاه دارند تا از اين طريق مانع رأي آوردن لايحه نفتي شوند.» اما لايحه نفتي با اكثريت آرا به تصويب رسيد. كرنفلد نميتواند خوشحالي خود را مخفي كند و مينويسد: «بريتانيا شكست خورد و جناح مخالف به پيروزي رسيد.»(2)وي پيروزي زود هنگامي را جشن گرفت. حسين علاء در ديدار با دالس اظهار ميكند كه دليل سقوط كابينه مستوفي را متوجه نميشود؛ «نظر به اينكه قواي مقننه به منظور برگزاري انتخابات مجدد براي مدت كوتاهي تعطيل خواهد بود، شايد مخالفين رئيسالوزرا او را وادار به استعفا كردند تا از اين طريق انتخابات را تحت كنترل خود درآورند.»(3)مجلس سپس بر رياست مشيرالدوله توافق كرده و او نيز در 14 ژوئن 1923 به تشكيل كابينه رضايت داد.(4)رضاخان در جايگاه وزارت جنگ ابقا شد و ذكاءالملك (فروغي) نيز به وزارت ماليه منصوب شد.(5)كرنفلد از به تعويق افتادن طولاني مدت انتخابات مجلس پنجم نگران بود، اما با اين حال از دستاورد مجلس چهارم بسيار خوشحال بود: «دوران خدمت مجلس چهارم با اينكه جلال و شوكت چنداني نداشت، اما به هيچوجه نميتوان آن را رسوا و ننگآور توصيف كرد. اولاً، از وقت معين خود به خوبي بهره برد كه اين دستاوردي قطعي براي پارلمان ايران بشمار ميرود. ثانياً، مستشاران آمريكايي را در امور مملكتي دخيل ساخت و آنها را به كار گرفت؛ و در پايان بايد گفت حداقل موفق شد اساس مذاكره را در مورد نفت شمال با آمريكا پيريزي كند. تصويب لايحه نفت حقيقتاً دستاوردي قابل توجه است و اين نه
1) تلگرام كرنفلد، شماره 19، 891.6363-SO/290، مورخ 13 ژوئن 1923
2) گزارش فصلي كرنفلد از آوريل تا ژوئن 1923، 891.00/1247، مورخ 15 جولاي 1923
3) ابلاغيه دالس، 891.002/119، مورخ 14 ژوئن 1923
4) تلگرام كرنفلد، شماره 20، 891.002/117، مورخ 15 ژوئن 1923
5) گزارش كرنفلد، شماره 193، 891.002/120، مورخ 17 ژوئن 1923
تنها ممكن است ثروت مادي ايران را افزايش دهد، بلكه حاكي از پيروزي اخلاقي اين مردم است. بعيد به نظر ميرسد كه هيچ يك از مجالس پيشين، به نفع چنين اقدامي گام برداشته و در كل به سعادت و سربلندي اين ملت نظر داشته باشند. عليرغم تلاش مخالفين براي رد اين لايحه، عناصر صديق مجلس موفق شدند احساسات وطن پرستانه ديگر نمايندگان مجلس را برانگيخته و با جذب آراء كافي لايحه را با پنجاه رأي موافق در برابر هجده رأي مخالف به تصويب برسانند.» مشيرالدوله گزينه ارجح وكلاي مجلس نبود: «دولت مشيرالدوله در چهاردهم ژوئن كار خود را آغاز كرد. بر سركار ماندن او تا زمان تشكيل پنجمين دوره مجلس، چندان مورد رضايت [وكلا] نيست. وزير جنگ كه سال گذشته موجبات سرنگوني دولت مشيرالدوله را فراهم آورد، بسيار از اعتبار خود كاست. از آنجا كه مجلس او را زير سؤال برد و تحقير كرد، اكنون كاملاً به جايگاه خود رضايت داده و به هيچ وجه در صدد اين نيست كه به مقام يك ديكتاتور ترفيع پيدا كند. با اينكه هنوز آنچنان قدرتمند هست كه به قزاقهاي خود دستور بدهد كه سردبير يك روزنامه را به علت انتقاد از وي شلاق بزنند، اما آنقدر اعتبار ندارد كه به رئيسالوزرا دستور بدهد از خانه خود خارج نشود؛ همانطور كه در دوره پيشين تصدي مشيرالدوله او را در خانه خود حبس كرد و چنين دستوري به او داد. جداي از اين، در نظر ايرانيان، هدف از سياست فقط و فقط يك چيز است؛ كسب پول. در دو سال گذشته، وزير جنگ ثروت هنگفتي اندوخته است كه امنيت آن نهايتاً به حاكميت قانون بستگي دارد. بنابراين حمايت او از دولت، تأمين كننده منافع شخصي اوست.» (1)
با اين حال انحلال مجلس و روي كار آمدن دولت مشيرالدوله، فرصت بسيار خوبي را براي رضاخان فراهم آورد تا به بسط و گسترش قدرت خود بپردازد: «چند روز پيش از پايان دورة مجلس، زماني كه مجلس چهارم مشيرالدوله را به رياست دولت منصوب كرد، [رضاخان] همانند ديگر افراد كاملاً به اين امر واقف بود كه هيچ امر قطعي تحقق پيدا نخواهد كرد. با وجود اين، آن سه ماهي كه اين دولت زمام امور را به دست داشت، خالي از فايده نبود و دليل اصلي اين بود كه سكون و آرامش اين دوره، باعث شد كه
1) گزارش فصلي كرنفلد از آوريل تا ژوئن 1923، 891.00/1247، مورخ 15 جولاي 1923
وزير جنگ با پشتكار فراوان و نفوذ زياد، روز به روز بر قدرت خود بيفزايد. وي از ضعف دولت و در غياب پارلمان حداكثر بهره را برد. كساني كه استحقاق و شايستگي قضاوت دارند معتقدند كه ارتش ايران به هيچ وجه كارايي جنگي نداشته و در مقابل نيروي بيگانه ياراي ايستادگي ندارد؛ اما براي ترساندن رئيسالوزرايي بزدل و حتي شاه ترسو و جبون تر، كاملاً سودمند و كارا است. رضاخان اين نيرو را جزئي از دارايي خود ميداند و برخورداري از چنين پشتوانهاي باعث شده است كه از هيچ عمل غيرقانوني كوتاهي نكند؛ چرا كه هيچ يك از مردم ايران جرأت اين را ندارند كه از غيرقانوني بودن اعمال او سؤال كنند. خواستههاي او قانون است. فرماندهان نظامي با وقاحت كامل به همراه حكام ولايات و ايالات، در امور كاملاً مدني و غيرنظامي دخالت ميكنند و هيچ كس جرأت مخالفت ندارد. در انتخابات نيز دخالت وزير جنگ كاملاً هويداست. گزارشها حاكي از آن است كه تقريباً در تمام ولايات، كانديداهاي وي به مجلس راه يافتهاند. به نظر ميرسد كه مجلس پنجم كاملاً تحت كنترل و نفوذ او خواهد بود.» (1)
رضا همچنين دست به تحقير و استهزاء خانواده سلطنتي هم ميزد. در 11 آگوست 1923، وليعهد ضيافتي براي هيأت ديپلماتهاي خارجي به مناسبت عزيمت قريبالوقوع خود به آذربايجان ترتيب داد؛ اين استان به صورت سنتي محل استقرار وليعهد به حساب ميآيد. كرنفلد در گزارشهاي خود متذكر ميشود كه طي چند سال گذشته، آذربايجان تحت كنترل فرماندهان نظامي درآمده است: «انتقال اختيارات تام به وليعهد باعث شد كه وزير جنگ آن را به نوعي سلب قدرت عامدانه تلقي كند. لذا زماني كه وليعهد براي رفتن به تفرجگاه خود در خارج از شهر تقاضاي نيروي اسكرت كرد، وزير جنگ استنكاف ورزيد و نيروي لازم را در اختيار وي قرار نداد و با اين كار نارضايتي خود را آشكار ساخت.»(2)دو روز بعد كرنفلد مينويسد كه شاه در اقدامي بسيار غيرمنتظره مانع سفر وليعهد به تبريز ميشود: «دليل تغيير عقيده شاه، ترس او از ايستادگي در برابر وزير جنگ ميباشد. رضاخان به هيچ وجه تن به اين خواسته نميدهد كه اختيار استان آذربايجان از دست ارتش خارج شود. چند روز پيش در
گفتگويي خصوصي، وليعهد از بياحتراميها و تحقيرهاي رضاخان شكايت كرد و به من گفت كه خانواده سلطنتي مدام از جانب وزير جنگ تحقير ميشود. شاه متقاعد شده است كه وزير جنگ با تمام توان خود ميكوشد تا از قدرت تاج و تخت بكاهد و ديكتاتوري خود را بر اين مملكت چيره سازد. ارتش كاملاً تحت امر وزير جنگ است و شاه بر اين باور است كه اكنون زمان سنجش توان و نمايش قدرت نيست.»(1)البته اين تنها شاه و دولت مشيرالدوله نبودند كه از ارتش و نيروهاي جاني آن ترس و وحشت داشتند. در نامهاي كه يكي از اتباع آمريكايي در مشهد به تاريخ 1 جولاي 1923 به ديرينگ، معاون وزير خارجه مينويسد، ميخوانيم: «شنيدهام كه در دولتآباد يكي از سربازان ارتش به زور وارد خانه شاهزادهاي شده و به اندرون خانه رفته و با نشستن زير كرسي به شاهزاده خانم دستور آوردن غذا و چاي و ... داده است. شاهزاده خانم نيز در تمام مدتي كه شوهرش براي جمعآوري آذوغه مورد مطالبه سرباز به روستا رفته بود، در خدمت سرباز مزبور بوده است. البته قشون حامي آمريكاييهاستـ انضباط و ظاهر پر زرق و برق كنوني نيروهاي قشون، خارج از حد توصيف است. اما توده مردم به شدت از ايشان متنفرند.» (2)
دهم نوامبر 1922، كنسول آمريكا در بغداد گزارش ميدهد كه علماي شيعي با صدور فتوايي از شركت شيعيان در انتخاباتي كه به دست انگليسيها برگزار ميشود، جلوگيري كردند. اونس ميافزايد: «لازم به ذكر است كه اكثريت مردم عراق شيعه هستند و شركت آنها براي تشكيل دولتي استوار ضروري است. از آنجا كه اين جمعيت كثير گوش به فرمان چند تن از مجتهدين يا همان رهبران مذهبي ميباشند، شرايط خطرناكي به وجود ميآيد؛ همچنين تعصب و شور مذهبي اين مردم نبايد فراموش شود. بسياري از مردم سني با برنامه مذكور موافق هستند.» در 5 جولاي 1923: «مفتخرم گزارش كنم
كه شيخ خالصي(1)، از اهالي كربلا و برجستهترين رهبر شيعه در عراق، كه از مخالفين جدي برگزاري انتخابات است، دستگير و از كشور اخراج شده است. به نظر ميرسد دولت با اين كار به نوعي با جناح مخالف دست و پنجه نرم ميكند... شيخ خالصي و بسياري از رهبران شيعي در عراق، ايراني هستند و گفته ميشود كه صدها تن از ايشان در حال بازگشت به ايران هستند.» (2)حسين علاء در گزارش خود به تاريخ 11 جولاي 1923، اخراج مجتهدين شيعه را به وزارت خارجه آمريكا اعلام ميكند. علماي شيعه زماني كه به مرزهاي ايران ميرسيدند ادعا ميكردند كه بريتانيا ايشان را اخراج كرده است. اما مقامات بريتانيايي مدعي شدند كه مجتهدين به انتخاب خود كشور را ترك كردند و آزادند «هر زمان كه خواستند به عراق بازگردند.»(3)اونس در 23 آگوست 1923 مينويسد: «دستگيري و اخراج شيخ خالصي، يكي از برجستهترين رهبران شيعي، به دليل مخالفت با برگزاري انتخابات، تأثير بسيار عميقي داشته است. شماري از رهبراي شيعي كه اصالتاً ايراني هستند و در شهرهاي مقدس كربلا، نجف و كاظمين ساكن بودند، در اعتراض به اخراج شيخ خالصي، داوطلبانه عراق را ترك كردند و در نتيجه به شدت روابط ايران و عراق را خدشه دار ساختند... شيعيان به شدت از ملك فيصل و دولت او متنفر هستند و در هيچ يك از تجمعات و انتخابات شركت نميكنند.» (4)در 12 سپتامبر: «مفتخرم گزارش كنم انتخابات در بسياري از نقاط عراق در حال برگزاري است اما اثري از شيعيان ديده نميشود و از ميان سنيها شمار اندكي در اين انتخابات شركت كردهاند. در كل اوضاع بسيار مضحك و مسخره است.» (5)
كرنفلد در 20 جولاي 1923 مينويسد: «اخراج علما به دست عوامل بريتانيا از عراق، اوضاع كشور را به شدت برآشفته است و تجمعات متعددي در سراسر كشور در اعتراض به اين اقدام برگزار ميشود.»(6)در 22 جولاي: «مفتخرم كه به اطلاع وزارت خارجه برسانم كه بريتانيا رهبران مسلمان را از عراق اخراج كرده است؛ چرا كه ايشان
1) آيتالله محمدمهدي خالصي از مراجع و علماي مجاهد عراق (1276 ه ق – 1343 ه ق)
2) گزارش اونس، شماره 226، 890g.00/74، مورخ 5 جولاي 1923
3) ابلاغيه انگرت، 890g.00/71، مورخ 11 جولاي 1923
4) گزارش اونس، شماره 234، 890g.00/77، مورخ 23 آگوست 1923
5) گزارش اونس، شماره 239، 890g.00/80، مورخ 12 سپتامبر 1923
6) تلگرام كرنفلد، شماره 32، 890g.00/72، مورخ 20 جولاي 1923
انتخابات اخير در اين كشور را غيرقانوني اعلام كردهاند. دولت ايران چنين رفتاري را محكوم كرده و مردم ايران نيز به شدت برآشفتهاند. تقريباً هر روزه از سراسر كشور تلگرامهايي به سفارتخانه ميرسد كه از خشم و نفرت مردم نسبت به اين اقدام حكايت ميكند. وزير جنگ به اينجانب خبر داد كه دولت ايران خواستار عذرخواهي دولت بريتانيا است.» (1)دوازدهم آگوست: «مفتخرم كه به اطلاع وزارت خارجه برسانم، بعد از ظهر 10 آگوست 1923، بسياري از مردم تهران با تجمع در برابر تمام سفارتخانهها در اين شهر دست به تظاهرات زده و اخراج علما از عراق را محكوم كردند. زماني كه جمعيت به جلوي در سفارت بريتانيا رسيد، نيروهاي پليس آنها را متفرق ساخت.» (2)20 اكتبر: «در سه ماه گذشته ايران شاهد تظاهرات و خشم سراسري مردم عليه بريتانيا بود. مخالفت علماي شيعه باعث شد كه بريتانيا شمار زيادي از علماي شيعه ايراني را از عراق اخراج كند كه اين امر موجي از خشم و نفرت در ايران به راه انداخت... علي رغم تمام مخالفتها و در معرض تحريم قرار گرفتن كالاهاي انگليسي و حتي به رغم اظهار تأسف وزيرمختار بريتانيا، علما اجازه نيافتند به عراق بازگردند. در حالي كه وخامت اوضاع روز به روز افزايش مييابد، كنسول بريتانيا در اهواز بدون معطلي به تهران آمده و كاهش ماليات بختياريها را پيشنهاد ميكند؛ بختياريها از حاميان ويژه بريتانيا در ايران هستند. در تهران، خالصي، پسر عالم برجستهاي كه از عراق اخراج شد، مدارس آمريكايي را تقبيح كرده و اذعان داشت كه هدف آنها تضعيف اسلام است.» (3)پس از اينكه انتخابات برگزار شد، از تعدادي از علما درخواست شد كه بازگردند. كرنفلد در 27 مارس 1924 مي نويسد: «مفتخرم كه به اطلاع وزارت خارجه برسانم كه آن دسته از علمايي كه به دليل دخالت در انتخابات تابستان سال گذشته از عراق اخراج شده و در ايران سكني گزيدند، اكنون به درخواست دولت عراق، به اين كشور باز ميگردند. آنها در اين مدت در شهر مقدس قم ساكن شدند و امروز ايران را به مقصد عراق ترك ميكنند. رئيسالوزرا (رضا) روز گذشته براي خداحافظي از ايشان
به قم رفت.» (1)همانطور كه در فصل هفتم ذكر شده است، رضاخان پس از اينكه در «جنبش جمهوري» شكست خورد، راهي قم شد.
شيخ خالصي(2)
هنگامي كه وهابيان حجاز در 1339 ق، به قصد انهدام مراقد ائمه شيعه، تصميم به حمله به جنوب عراق را داشتند، وي به همراه گروهي از علماي كاظمين و مردم داوطلب به دعوت آيتالله نائيني و آيتالله سيد ابوالحسن اصفهاني به كربلا آمد.
در 1340 ق، نيز انگلستان تصميم گرفت كه قرارداد اتحاد با ملكفيصل، نامزد پادشاهي عراق را امضا كند كه در واقع امر، نوعي تحتالحمايگي بود كه قبلاً علما با آن مخالفت كرده بودند؛ اين قرارداد سال بعد در معرض افكار عمومي قرار گرفت. نمايندگان شيعيان بغداد به كاظمين رفتند و با شيخ مهدي خالصي و سيدحسن صدر ملاقات كردند و از آنان خواستند، با قرارداد اتحاد ملك فيصل با انگلستان مخالفت كرده و پادشاهي فيصل را به رسميت نشناسند. خالصي با اين پيشنهاد، مشروط بر موافقت آيتالله نائيني و اصفهاني موافقت كرد. پس از موافقت آنان، آيتالله خالصي نيز فتوايي صادر كرد و اعلام نمود كه در صدد باطل كردن بيعت خود با فيصل است، زيرا او به تعهداتش مبني بر حفظ استقلال عمل نكرده است. از اين رو انگليسيها و فيصل مخالفت علما را جدي گرفتند و آنها را به ايران و حجاز تبعيد كردند كه شيخ مهدي ابتدا به حجاز و سپس به ايران تبعيد شد. آيتالله خالصي در 12 رمضان 1343 ق، در مشهد مقدس درگذشت. ر.ك: روزشمار تاريخ معاصر ايران، جلد اول، مؤسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي، ص 560
يكي از افرادي بود كه اجازه نيافت به عراق بازگردد. پس از اينكه در سن 80 سالگي در مشهد درگذشت، موري اظهارات جالبي در مورد او ايراد ميكند. خالصي در مشهد به دنيا آمد اما همانند ديگر رهبران شيعي به كربلا و نجف رفت؛ لذا مطلب چنداني در مورد زندگي او در دسترس نيست. در سال 1923 زماني كه بريتانيا علماي برجسته شيعه را از عراق اخراج كرد، دستور داد كه خالصي را دستگير و به حجاز تبعيد كنند. وي به بوشهر فرستاده شد و در 18 سپتامبر 1923 به اين شهر رسيد. در اين شهر يكي از كاركنان انگليسي شركت نفت انگليس ـ ايران چند تير به سمت او شليك كرد كه همگي به خطا رفت. وزيرمختار انگليس و آرنولد ويلسون، رئيس شركت نفت انگليس ـ ايران، هر دو عذرخواهي كرده و مدعي شدند شخص مهاجم مست بوده است. در 30 نوامبر 1923 وارد حرم شاه عبدالعظيم شد و در آنجا مورد1) گزارش كرنفلد، شماره 433، 890g.00/87، مورخ 27 مارس 1924
2) شيخمهدي خالصي از برجستهترين علماي مجاهد و ضد استعمار شيعه عراق در قرن سيزدهم و چهاردهم هجري است. در 1276 ق، در كاظمين به دنيا آمد. در اواخر 1329 ق، و پس از حملة روسها به شمال ايران و اندكي بعد از حملة استعمارگران ايتاليايي به طرابلس غرب ليبي، بسياري از مراجع و علماي عراق، از جمله شيخ مهدي خالصي فتواي جهاد بر ضد اشغالگران روسي و ايتاليايي صادر كردند. هنگام حمله متفقين به عثماني، علماي شيعه عراق از جمله آيتالله خالصي در حمايت از عثماني، فتواي جهاد بر ضد استعمارگران انگليسي صادر كردند.
استقبال وليعهد و رضاخان، رئيسالوزراي وقت، قرار گرفت. شمار زيادي از مردم براي ديدن او به حرم آمدند. وي سپس به مشهد رفت و در 5 آوريل 1925 در اين شهر درگذشت: «در تمام طول سفر خود به مشهد و تا هنگام مرگ خود، اظهارات شديداللحني عليه بريتانيا ايراد كرد كه بيش از پيش نفرت از انگليسيها را در ميان توده مردم زنده كرد.» موري ميافزايد: «شايد بتوان گفت از زماني كه ناصرالدين شاه در سال 1890 در اعطاي امتياز توليد، فروش و صادرات تنباكو به يك شركت انگليسي شكست خورد، روحانيت قدرت گرفت. در مقابل چنين امتيازي، شاه سالانه 15000 پوند به علاوه يك چهارم سود شركت را دريافت ميكرد. با صدور حكمي ساده از طرف حاجميرزاحسن شيرازي، مجتهد وقت شيعيان، استعمال تنباكو در سراسر امپراطوري ايران ممنوع و متوقف شد. شاه سرگردان و وحشتزده مجبور شد اين امتياز را لغو كرده و 000/500 پوند از بانك شاهنشاهي قرض كرده و خسارت شركت انگليسي را پرداخت كند. اين وام، سرآغاز بدهي ملي ايران به دول خارجي بود.» پيشبينيهاي موري از اين پس اغراقآميز ميشود: «روزهاي او در ايران به سرعت سپري شد و شيخ بسيار خوش اقبال بود كه به موقع درگذشت. در گذشت اين عالم والامقام، كه حتي خانواده سلطنتي در مقابل او زانو ميزدند، ميتواند سرآغاز تكامل مذهبي مردم ايران به شمار آيد؛ مردم ايران معتقدند كه او و امثال او در جوار الله در آسايش و تا ابد در كنار «حوريان [بهشتي]» متنعم خواهند بود؛ و نسل او و امثال او ناياب خواهد شد.» (1)
1) گزارش موري، شماره 1105، 891.00/1365، مورخ 22 مي 1925
همانطور كه در فصل ششم ذكر شد، رضاخان در 7 اكتبر 1922 استعفاي خود را از وزارت جنگ اعلام كرد؛ يك سال بعد از پس گرفتن «استعفاي» خود، در نهم اكتبر 1923، رضاخان دست به كودتا[يي ديگر] زد و در 28 اكتبر 1923 بر مسند رياست وزرا تكيه زد: «وزير جنگ بدون در نظر گرفتن مراحل قانوني، قوامالسلطنه، رئيسالوزراي پيشين را دستگير كرده و به زندان انداخته است؛ دستگيري شماري از افراد برجسته نيز انتظار ميرود. وزير جنگ مدعي است كه مداركي عليه او دارد كه ثابت ميكند قوام درصدد توطئه بوده است. با اين حال بسياري بر اين عقيدهاند كه اين تنها بهانهاي است براي سرنگون كردن دولت و حاكم كردن ديكتاتوري بر كشور. اوضاع بسيار وخيم است.» (1)بعد از ظهر روز دوشنبه، 9 اكتبر 1923، قزاقها منزل قوامالسلطنه را محاصره و پس از دستگيري قوام، او را به وزارت جنگ منتقل كردند. يك هفته بعد، زماني كه كرنفلد گزارش خود را مينويسد، وي همچنان در بازداشت به سر ميبرد. ترس از تكرار حوادث پس از كودتاي سوم اسفند 1299 و دستگيريهاي فراوان، باعث شد كه جو متشنجي بر شهر حكم فرما گردد. كرنفلد اذعان ميكند كه
1) تلگرام كرنفلد، شماره 42، 891.00/1248، مورخ 9 اكتبر 1923
اتهام توطئهچيني كه به قوام نسبت داده شده است، تنها بخشي از نقشه رضاخان براي رسيدن به نخست وزيري است:
بر اساس گزارشهاي موثقي كه به دست ما رسيده است، مجازات تعيين شده براي قوام از اين قرار است: تبعيد از ايران و مصادره بخش قابل توجهي از اموال وي. من كاملاً مطمئن هستم كه اتهام وارده به قوام هيچ پايه و اساس درستي ندارد و نابجاست، اما مجازاتي كه براي وي تعيين شده دقيقاً متناسب با خواستهها و نقشههاي وزير جنگ است. شاه، يكشنبه بعد از ظهر، 13 اكتبر، مرا به گفتگوي كوتاهي دعوت كرد و به من گفت كه وزير جنگ ميكوشد به هر نحو ممكن پس از سرنگوني دولت مشيرالدوله، به مقام رياست وزرا دست يابد. از آنجا كه وي اميدوار است به هدف خود دست يابد، لذا سعي ميكند هرگونه مانعي را، از سر راه خود بردارد. ايران به شدت از نداشتن رئيسالوزرايي كارآمد رنج ميبرد. اكنون تنها سه تن ممكن است متصدي اين مقام شوند: مستوفيالممالك، مشيرالدوله و قوامالسلطنه. از آنجا كه مجلس چهارم در آخرين اقدام خود، كابينه مستوفيالممالك را رد صلاحيت كرد، بعيد به نظر ميرسد كه شاه تا زمان تشكيل مجلس پنجم، او را به عنوان رييسالوزرا انتخاب كند. مشيرالدوله هم، كمترين اشارة وزير جنگ باعث استعفايش ميشد. بنابراين تنها كسي كه به حساب ميآمد قوام بود. و همين، براي از ميان برداشتنش دليل كافي بود؛ وزير جنگ نيز همين كار را كرد؛ و دقيقاً با اين كار هم شاه و مشيرالدوله را مرعوب كرد؛ و هم به آرزويش دست يافت. در رابطه با مصادرة اموال قوام هم ميتوان گفت كه از مدتها قبل رضاخان در فكر اين كار بوده است؛ حتي پيش از آن كه دوستانش توطئه قوام عليه جان او را كشف كنند. با توجه به اينكه وزير جنگ همة ثروت هنگفتش را از طريق اخاذي و زورگيري به دست آورده، بدون شك اموالي را هم كه دادگاه به عنوان جريمه از قوام ميگيرد، به خود اختصاص خواهد داد. (1)
همانطور كه كرنفلد پيشبيني كرد، قوام به شرط اينكه ايران را ترك كند و به اروپا
1) گزارش كرنفلد، شماره 280، 891.00/1252، مورخ 15 اكتبر 1923
برود، در 22 اكتبر از زندان آزاد شد.(1)پس از تبعيد قوام «هيچكس در مورد توطئهاي كه به قوام نسبت داده ميشد سخن به ميان نياورد و ماجرا كاملاً فراموش شد و اصل ماجرا در هالهاي از شك و ترديد فرو رفت.»(2)همانطور كه از نوشته كرنفلد برميآيد، مشيرالدوله به شدت از رضا ميترسيد: «مشيرالدوله اگر چه از معدود سياستمداران ايران است كه ميتواند ادعاي شرافت و پاكدامني و بافرهنگي كند، اما به شانه خالي كردن از زير بار مسئوليت نيز شهرت دارد. اين مسامحه و دست به دست كردن او هم ممكن است ناشي از همين شكست اخير باشد. روابط او و وزير جنگ روز به روز بدتر ميشود. وزير جنگ در عمل ديكتاتور مطلق ايران است و همة امور را در دست دارد. اقدام اخير وي در زنداني كردن بدون محاكمه قوام، به شدت به اعتبار و حيثيت كابينة فعلي لطمه زده است. مشيرالدوله آشكارا از گرفتن تصميم قاطع در اينباره واهمه دارد.» (3)
مشيرالدوله در 22 اكتبر 1923 از كار كنارهگيري كرد: «شب گذشته رئيسالوزرا استعفاي خود را تقديم كرد كه مورد پذيرش شاه قرار گرفت. وزير جنگ كه از سوي انگليسيها حمايت ميشود، از هر وسيلهاي براي فشار آوردن به شاه استفاده ميكند تا او را به نخستوزيري منصوب كند.» (4)گوتليب نيز در مورد كنارهگيري مشيرالدوله در 22 اكتبر، چنين اظهارنظر ميكند: «كاملاً روشن است كه رضاخان، وزير جنگ، به رياست وزرا منصوب ميشود.» (5)تلگرام كرنفلد در 29 اكتبر از اين قرار است: «رضا [خان] به منصب رياست وزرا دست يافت. وي هنوز تشكيل كابينه نداده است. شاه در چهارم نوامبر عازم اروپا ميشود. رضاخان همواره مورد حمايت بريتانيا بوده است، اما هرگز موفق نشده بود اطمينان روسها را جلب كند... تا وقتي كه روسها مخالف نخستوزيري او بودند، شاه به خوبي توانست در مقابل فشارهاي وي ايستادگي كند. براي از ميان بردن اين مخالفتها وي كاملاً آماده بود هرگونه تضميني كه روسها مطالبه كنند، بپردازد.» (6)گوتليب در اين باره مينويسد: «من كاملاً مطمئن هستم كه رضاخان ديروز به سفارت
1) تلگرام كرنفلد، شماره 44، 891.00/1250، مورخ 22 اكتبر 1923
2) گزارش فصلي كرنفلد از اكتبر تا دسامبر 1923، 891.00/1260، مورخ 20 ژانويه 1924
3) گزارش گوتليب، 891.6363-SO/301، مورخ 21 اكتبر 1923
4) تلگرام كرنفلد، شماره 45، 891.002/121، مورخ 23 اكتبر 1923
5) گزارش گوتليب، 891.6363-SO/302، مورخ 23 اكتبر 1923
6) تلگرام كرنفلد، شماره 47، 891.002/123، مورخ 29 اكتبر 1923
شوروي رفت تا ايشان را متقاعد كند براي تشكيل كابينه تحت رياست خود، از وي حمايت كنند. مقامات شوروي نيز به دو شرط حاضر شدند از وي حمايت كنند. اول اين كه چندين تن از مليّون را وارد كابينه خود كند؛ دوم، منافع روسيه در شمال ايران را كاملاً تضمين و قبول كند... گفته ميشود رضاخان به هر دوي اين خواستهها تن در داده است...»(1)كرنفلد در نوشتههاي خود توضيح بيشتري در اين زمينه ميدهد.همانطور كه پيش از اين ذكر شد، پس از تبعيد قوامالسلطنه به دست رضاخان، مشيرالدوله استعفا داد: «اگر شاه نميدانست كه سفارت روس به نخستوزيري رضاخان رضايت ندارد، وزير جنگ در كار خود عجله نميكرد. وزير جنگ نيز به هر طريق براي مصالحه با سفارت روس فرصت را از دست نميدهد. زماني كه شاه متوجه شد هيچ قدرت خارجي از او حمايت نميكند، تسليم شد و در 28 اكتبر رضاخان را به رياست وزرا منصوب كرد و در همين زمان اعلام كرد براي معالجه كشور را به مقصد اروپا ترك خواهد كرد.» (2)
در 29 اكتبر 1923 رضاخان كابينه خود را معرفي كرد: «مطالعه سوابق اعضاي كابينه، ملاكهاي انتخاب رئيسالوزرا را كاملاً روشن ميسازد و شكي در اين زمينه باقي نميگذارد. آشكار است كه وي اميدوار است هر دو سفارت را از خود راضي كند؛ دو قدرتي كه به او كمك كردند به خواسته خود برسد. مديرالملك، يكي از دوستان كاملاً شناخته شده انگليسيها، به تازگي به عنوان رئيس معاونت خواروبار در وزارت ماليه برگزيده شده است. از سوي ديگر، روسها احتمالاً به ذكاءالملك گرايش داشته باشند؛ وي در دوران خدمت خود در كابينه مستوفيالممالك به عنوان وزير خارجه، خوش خدمتي خود را به روسها بر همگي آشكار ساخت.» مديرالملك [محمود جم] با خواهر عباسقلي نواب ازدواج كرده است؛ «عباسقلي مشاور دوم سفارت انگليس است كه براي مدت زيادي به اين سفارت خدمت كرده و به تبعيت انگليس در آمده است.» (3)جدليكا در مورد خروج احمدشاه مينويسد: «در اعلاميه دربار كه شاه در 27 اكتبر امضا كرد به مردم ايران اعلام شده است كه شاهنشاه به منظور معالجه موقتاً ايران را به مقصد
اروپا ترك ميكند. به نظر ميرسد كه رسوايي توطئهچيني قوامالسلطنه براي ترور رضاخان، وزير جنگ ايران، و تهمتهايي كه اين وزير به برادر شاه، وليعهد و وارث تاج و تخت وارد كرده و او را در اين توطئه دخيل دانسته، منجر به ناخوش احوالي شاه شده است. رفتار خشن وزير جنگ، سقوط كابينه مشيرالدوله و منصوب شدن رضاخان به رياست وزرا، همگي دست به دست هم داده و مزاج شاه را به هم ريخته است. تاريخ خروج شاه براي روز يكشنبه، چهارم نوامبر، مقرر شده است... بعيد به نظر ميرسد مردم ايران از اينكه «شاهنشاه» سرزمين خود را ترك ميكند، ناراحت و غمگين شوند؛ همچنين انتظار نميرود كه غيبت او تأثير چنداني بر سرنوشت ايران بگذارد. يكي از روزنامههاي تهران در مورد سفر شاه به ممالك خارجه اظهارنظر كرده و مينويسد از آنجا كه اعليحضرت مصمم به خروج از كشور هستند، از ايشان تقاضا ميشود كه تاج و تخت خود را به ملت بسپارد.»(1)كرنفلد ميافزايد: «سفر شاه از همه بيشتر رضاخان را خوشحال كرد. در واقع [بايد بگويم] بر اساس اخبار موثقي كه به من رسيده است او در پي اين است كه وليعهد نيز كشور را ترك كند تا با استفاده از اين فرصت خود را نايبالسلطنه كند. شكي نيست كه روسها به اين قضيه تن نداده و مخالفند.» اما دوران سلطنت قاجارها به سر آمده بود: «رسيدن به رياست وزرا پايان آمال و آرزوي رضاخان نيست. وي درصدد است سلطنت غيررسمي كنوني خود را به شاهنشاهي قانوني تبديل كند؛ البته اين كار به همين زودي انجام خواهد شد. خانواده سلطنتي نيز متوجه شده است كه به روزهاي پايان عمر خود رسيده است. وليعهد و همچنين سالارالسلطان، عموي شاه، صراحتاً به من گفتند كه سلسله قاجار نيز محكوم به فناست.» (2)شاه در مسير سفر خود به اروپا، در 13 نوامبر 1923 به بيروت رسيد. كميسر عالي فرانسه با برپايي ضيافت شام، از اعليحضرت پذيرايي كرد: «به من خبر رسيد كه مقامات انگليسي در بغداد توجه چنداني به عبور شاه از اين كشور نكردند اما در مقابل، فرانسويها به شدت مراقب عبور كاروان شاه ايران بودند. گمان ميرود كه فرانسويها با توجه به اوضاع كنوني ايران اهداف مهمي را در اين كشور دنبال ميكنند.» (3)در 10
نوامبر 1923، علاء [وزيرمختار ايران در واشنگتن] به وزارت خارجة آمريكا مراجعه كرد. او در اين ديدار تلاش كرد تصويري زيبا و خوب از اوضاع ايران ارائه دهد: «وزيرمختار پرسيد كه آيا گزارش نامطلوبي از اوضاع ايران داشتهايم؟ وقتي جواب شنيد كه تا آن لحظه ما هيچ گزارش تازهاي از تهران نداشتهايم، گفت كه شخصاً گزارشهاي اطمينانبخشي از تهران دريافت كرده است. [علاء گفت] هيچ رابطهاي ميان نخستوزيري رضاخان و سفر شاه به اروپا نيست؛ و شاه مدتها قبل از نخستوزيري سردارسپه تصميم به خروج از كشور گرفته بود.»(1)در 12 نوامبر 1923 رضاخان اعلاميهاي صادر كرد: «همه ميدانند كه در يك كشور مستقل هيچ چيز از اين بدتر نيست كه فردي از آن ملت به آلت دست عمال خارجي تبديل شده يا به بيگانگان اجازه دهد در امور سياسي كشور دخالت كنند.» كرنفلد در اين زمينه مينويسد: «كاملاً آشكار است اين اعلاميه براي اغفال كساني منتشر شده كه گمان ميكنند رئيسالوزرا به مدد سفارتهاي خارجي به اين منصب رسيده است و قرار است آلت دست و در خدمت آنان باشد.» روزنامه طوفان در اين زمينه مينويسد: «اين بيانيه با حسننيت صادر نشده است؛ صادركنندة آن كسي است كه نفوذ سفارتهاي خارجي در شكلگيري كابينه وي مؤثر بوده است.» (2)رالف اچ. ساپر، نماينده كمپاني سينكلر، بريتانيا را عامل اصلي كنارهگيري مشيرالدوله معرفي ميكند: «رئيسالوزراي پيشين با شروط قرارداد ما موافقت كرده بود و آن را به هيأت وزرا و ميلسپو نيز ارائه كرده بود و در نظر داشت ماه آينده اين قرارداد را به عنوان لايحه به قوه مقننه معرفي كند. ميتوان گفت مخالفت بريتانيا تا اندازهاي در سقوط او نقش داشته است. رضاخان اكنون رئيسالوزرا و عملاً ديكتاتور ايران است. اين روزها او در ركاب شاه است و او را تا مرزهاي كشور بدرقه ميكند. شاه احتمالاً در اروپا خواهد ماند.»(3)انگليسيها نتوانستند خوشحالي خود را از اين وقايع پنهان كنند. در مجمع ساليانه بانك شاهنشاهي ايران در لندن در دسامبر 1923، سر هيو بارنس، رئيس جلسه، با اشتياق فراوان انتصاب رضاخان را اعلام ميكند و ميگويد: «شاهنشاه ايران در حال ترك ايران و سفر به اروپا بود» و سپس اضافه
ميكند: «سال گذشته خبر از پيروزياي دادم كه تشكيلات نظامي سردارسپه به همراه خود آورده و سخن از آرامشي به ميان آوردم كه سراسر ايران را در نتيجة كنترل نظاميان فرا گرفته؛ سردارسپه اكنون با به دست آوردن فضاي عمل بيشتر تلاش ميكند توانايي اجرايي خود را بيشتر به كار گيرد... و به نظر ميرسد كه با ارتشي متشكل از سربازان مردمي و وفادار، ايران به سمت نظمي مستحكم و ثباتي بيشتر پيش ميرود كه سالهاست ايران هرگز به خود نديده است.» (1)
در مقابل آمريكاييها تصويري بسيار متفاوت از رضاخان ارائه كردهاند. كمتر از يك ماه پس از انتصاب رضاخان به رياست وزرا، كرنفلد چنين گزارش ميكند: «رئيسالوزرا در انتخاب افراد براي پستهاي مهم به ندرت شايستگي و لياقت ايشان را در نظر ميگيرد.» وي ميافزايد: «[رضاخان] در 22 نوامبر، در مراسم افتتاح نمايشگاه صنايع دستي، دو تن از افسران پليس را به شدت كتك زد؛ چون به او خوب سلام نداده بودند. حادثه مشابهي در 24 نوامبر تكرار شد؛ زماني كه رئيسالوزرا وارد وزارت عدليه ميشد، آخوندي كه در آن حوالي بود و در آن جلسه حضور داشت نابينا بود هنگام ورود رئيسالوزرا از جاي خود برنخاست.(2)كاملاً روشن است كه رضاخان با اين كارهايش، از اعتبار خود در نزد شرقيها نيز ميكاهد. از آنجا كه كسي جرأت نميكند آشكارا عليه او دست به اقدام بزند، افراد از هيچ توطئهچيني مخفي بر ضد او فروگذار نميكنند. در 25 نوامبر روزنامه طوفان رفتار توجيه ناپذير رئيسالوزرا با روحاني مذكور را مورد انتقاد قرار داد و همچنين تبعيد خودسرانه سردبير روزنامه اقدام را نكوهش كرد؛ اين فرد در روزنامه خود نوشته بود كه زمان آن رسيده است كه زنان ايراني به پيروي از خواهران ترك خود حجاب را بردارند. همانطور كه انتظار ميرفت روزنامه طوفان نيز به سرعت سركوب شد... از زماني كه رضاخان بر مسند رياست وزرا تكيه زده است، با بذل و بخششهاي فراوان و همچنين حضور در مجامع عمومي، سعي ميكند خود را در نظر مطبوعات بزرگ و در خور ستايش جلوه دهد. تقريباً هر روز روزنامهها با درج
اشعاري او را ستوده و عنوان مرد سرنوشت و منجي ايران به او مي دهند.»(1)وابسته نظامي آمريكا نيز در مورد خشونت و بد رفتاري رضا چنين مينويسد: «رضاخان، رئيسالوزراي جديد ايران، با اينكه اكنون بالاترين منصب سياسي را در اين كشور اداره ميكند، اما هنوز نميتواند اخلاق و رفتار دوران قزّاقي خود را كنار بگذارد... وقتي كه وزير جنگ بود، افراد مختلفي را مورد ضرب و شتم قرار ميداد؛ رئيسالوزرا، افسران نظميه، سردبيران روزنامهها، افسران نظامي و ... از جمله اين افراد هستند. در دو هفته گذشته نيز چندين بار افراد مختلف مورد خشم و غضب رئيسالوزرا قرار گرفتهاند كه در تمام موارد شخص خاطي مستقيماً توسط جناب رئيسالوزرا كتك زده شده است. همين اخيراً يك افسر پليس و يك روحاني، قرباني رفتار خشن وي شدهاند. نبود كف نفس در شخصيت رضاخان و رفتار خشن او بسيار رقتانگيز و اسفناك است. همين موجب بدگويي ديگران به ويژه اتباع بيگانه ميشود. يكي از روزنامههاي تهران كه از اين رفتار رضاخان انتقاد كرده بود به سرعت توقيف شد. براي درك روانشناسي رفتار وي بايد فضايي را كه وي در آن رشد كرده است بررسي كنيم و به نحوة تربيت وي توجه نمائيم.» (2)كنسول گوتليب نيز در اين مورد مينويسد: «رئيسالوزراي فعلي ايران، يك دهاتي نادان و بيسواد با غريزه حيوانيست... او به هيچوجه نميتواند خشم و غضب خود را كنترل كند ـ وي اخيراً رئيسالوزراي پيشين را مورد ضرب و شتم قرار داده است (بنا به گزارشاتي كه به دست من رسيده است در حضور شاه چنين جسارتي را به وي روا داشته است)؛ رضاخان با دست خود يكي از روزنامهنگاران منتقد را كتك زد؛ اين روزنامهنگار پيرمردي ريش سفيد بود. يكي از اتباع آمريكا كه شاهد اين ماجرا بوده است اظهار ميكند كه اين رقتانگيزترين و خفتبارترين صحنه خشني بوده كه تا كنون ديده است. از زماني كه وي بر مسند رياست وزرا تكيه زده بارها در مواضع مختلف ملتزمين و همراهان خود را مورد ضرب و جرح قرار داده است؛ از جمله به تازگي يك روحاني پيرمرد، كه به علت نابينايي متوجه ورود رضاخان نشد و از جاي خود برنخاست، به شدت مورد ضرب و شتم وي قرار گرفت. بار ديگر تكرار ميكنم،
چنانچه اولين نشانههاي مخالفت از جانب يك مقام اقتصادي مشاهده شود، به احتمال قوي، خوي حيواني رئيسالوزرا طغيان خواهد كرد و ديگر كسي نميداند چه خواهد شد.»(1)در گزارشي كه جدليكا به تاريخ 10 دسامبر 1923 تحت عنوان «ناپديد شدن روزنامههاي تهران» مينويسد، ميخوانيم: «از زمان روي كار آمدن رضاخان و در دست گرفتن رياست وزرا، چندين روزنامه در تهران توقيف شدهاند؛ و شماري ديگر از روزنامهها هم به علت فقدان درآمدهاي حاصل از تبليغات، از هستي ساقط شدهاند. تحت حكومت رضاخان، شرايط سياسي كاملاً روشن و مشخص است؛ هر سياستمداري كه «در» اين نظام بگنجد نيازي ندارد كه با صرف پول، خود را در روزنامهها معرفي كند؛ و كساني هم كه «خارج» از اين چارچوب قرار ميگيرند، از آنجا كه مطمئن هستند خرج كردن پول براي تبليغ در روزنامهها، كار عبثي است، دست به چنين كاري نميزنند. با توجه به شرايطي كه رژيم فعلي به وجود آورده است، انتظار ميرود از سي روزنامهاي كه در دوسال اخير پا به عرصه وجود نهادهاند، حداكثر ده روزنامه، يعني مهمترين آنها كه بر پشتوانههاي مالي قدرتمندي تكيه زدهاند، از اين بحران جان سالم به در برند... چندان دور از ذهن نيست كه بگوييم آن دسته از روزنامههايي كه نجات يافتهاند، ادامة حياتشان در گرو حمايت از رضاخان؛ و يا امتناع از حمله و انتقاد به دولت خواهد بود.» (2)
كرنفلد در گزارش خود به تاريخ 10 دسامبر 1923 مينويسد: «انتخابات مجلس پنجم، زير فشار رئيسالوزرا و توأم با شتاب غيرعادي آغاز شده است. انتظار ميرود هفتم فوريه، نمايندگاني كه شمارشان براي شروع كار مجلس به حدّ نصاب رسيده در تهران حضور يابند. گزارشهاي مختلفي كه از استانهاي مختلف به دست من رسيده، حاكي از آن است كه كانديداهاي مشخصي كه تحت عنوان ناسيوناليست، ترقي خواه و دموكرات به انتخاب رضاخان وارد پارلمان شدهاند، مجلس را قبضه خواهند كرد.»
كرنفلد همچنين در گزارشي اعلام ميكند كه هيأتي سه نفره به اروپا اعزام شده است. زينالعابدين رهنما، سردبير روزنامه ايران، نيز در اين هيأت است: «كسي در مورد مأموريت و اهداف اين كميته چيزي نميداند. عدهاي بر اين عقيدهاند كه اين سه نفر براي زيرنظر داشتن حركات [احمد] شاه و اطرافيان وي از كشور خارج شدهاند. عده ديگري كه نگاه مثبتي به اين قضيه دارند، معتقدند كه وظيفه اين كميته تبليغ براي رژيم جمهوري [در ايران] است كه به گمان ايشان رئيسالوزراي فعلي ايران براي رسيدن به آن در حال برنامهريزي است.»(1)دالس در گزارش گفتگوي خود با [حسين] علاء به تاريخ 10 دسامبر 1923 چنين ميگويد: «وزيرمختار ايران سئوال كرد كه آيا وزارت خارجة آمريكا مدركي براي تأييد شايعات روزنامهها در مورد تأسيس نظام جمهوري در ايران دارد؟ وي اظهار داشت كه شخصاً اعتباري براي اين شايعات قائل نيست؛ و دليلي ندارد كه رضاخان با خاندان سلطنت مخالف باشد يا بخواهد از راههاي خشونتآميز به قدرت دست يابد. من [دالس] به وزيرمختار گفتم كه ما نيز مدركي براي تأييد اين شايعات نداريم؛ جز اينكه سفارت ما در تهران، چند هفته پيش گزارش سفر شاه به اروپا را ارسال كرده است.»(2)جدليكا در گزارش 8 ژانويه 1924 خود خبر از گشايش مجلس در آيندة نزديك ميدهد: «رضاخان، رئيسالوزرا، با صدور بخشنامهاي به تمام فرمانداران دستور داد آن دسته از وكلايي را كه به تازگي به مجلس شوراي ملي ايران راه يافتهاند ملزم سازند تا پيش از هشتم فوريه خود را به تهران برسانند. رئيسالوزرا مُصر است كه در تاريخ مذكور مجلس پنجم كار خود را آغاز كند. در اين بخشنامه همچنين رضاخان به فرمانداران هشدار داده است چنانچه وكلا در تاريخ مقرر به تهران نرسند، مسئوليتش بر عهده ايشان خواهد بود. عدهاي بر اين باور بودند كه رضاخان پس از به دست گرفتن قدرت، تشكيل مجلس را تا جايي كه امكان داشته باشد به تعويق خواهد انداخت، تا مانع دخالتهاي پارلمان و كاهش قدرت خود شود؛ اما صدور اين بخشنامه اين عقيده را باطل كرد. بدون شك مجلس پنجم، همانند كابينه فعلي، كاملاً تحت اختيار و تابع اوامر رئيسالوزرا خواهد بود. بر اساس گزارشي ناموثق، قرار است
مجلس شوراي ملي به مدت دو يا سه سال، تمام امور را به رئيسالوزرا واگذار كرده و به او اختيار كامل دهد و در اين مدت مجلس نيز موقتاً تعطيل خواهد بود. اين كار به ديكتاتوري رئيسالوزرا ماهيت قانوني ميبخشد و او را قادر ميسازد بدون هيچ محدوديتي دست به اصلاحات موردنظر خود بزند. اگر فشار و نفوذ رضاخان در مجلس به اندازه كافي مؤثر باشد و بتواند آن را تحت كنترل خود درآورد، احتمال دارد كه وي با دست باز سرنوشت ايران و ايرانيان را رقم زند.»(1)كرنفلد در اين باره مينويسد: «انتصاب رضاخان به رياست وزرا در 27 اكتبر مهمترين حادثة اين دوره است و ميتوان گفت نقطه عطفي است در تاريخ ايران. همانطور كه پيش از اين به اطلاع وزارت [خارجه] رسيد، طرق مشكوكي كه وي براي رسيدن به خواستههاي خود به كار گرفت به سرعت فراموش شد [و كسي سؤالي در مورد آنها نپرسيد]. از زماني كه وي قدرت را در دست گرفته است، تمام اعمال و رفتار او مورد تأييد و تمجيد همگان قرار گرفته است... مطبوعات، كه اساساً در خدمت رضاخان هستند، دست به تبليغات گسترده به نفع وي زدهاند. اين تلاشها، اثر بسيار عميقي داشته است... (وزراي كابينه) به هر وسيله ممكن در وزارتخانه مربوطه خود تلاش ميكنند به رئيس و فرمانده خود اعتبار بخشيده و از او حمايت كنند.» رضاخان بلافاصله پس از روي كار آمدن دستور داد درِ تمام قمارخانهها را تخته كنند و شهرداري را موظف ساخت به تهيدستان رسيدگي كند. اقدام اخير وي «نه از روي دلسوزي و همدردي با تهيدستان، بلكه براي عوامفريبي بود.» رضا همچنين با ارائه طرحي به مجلس خواهان 000/45 تومان بودجه براي خريد ساختمان دانشگاه شد. اين عمل نيز «به منظور بالا بردن سطح آموزش و تحصيلات در كشور نبود، بلكه براي خودنمايي بود.» استنباط كرنفلد از اين قضايا چنين است: «تمام اين صحنهها پيش زمينه صحنه پاياني نمايشنامه وي ميباشد، كه در آن صحنه رضاخان يا شاه اين كشور و يا رئيسجمهور آن است.» كرنفلد در مورد كميته سه نفرهاي كه قبلاً ذكر شد چنين گزارش ميدهد: «در گفتگويي كه اخيراً با رئيسالوزرا داشتم، وي ادعا كرد هدف از كميته سه نفره به اروپا، جلب كردن توجه كشورهاي اروپايي به پيشرفتهاي اقتصادي ايران است؛ اما شكي نيست كه هدف واقعي اين گروه
1) گزارش جدليكا، شماره 384، 2657-CC-41، مورخ 8 ژانويه 1924
از سفر به اروپا آماده ساختن دول اروپايي براي برخورد مثبت با تغييراتي است كه در حكومت ايران رخ خواهد داد.» (1)جدليكا در 26 ژانويه 1924 مينويسد: «حتي اين روزها كه بيلياقتي خاندان قاجار بر كسي پوشيده نيست و همگان بر بيتوجهي شاه نسبت به وظايفش صحه ميگذارند و كسي نيست كه از تبليغات جمهوريخواهانه رئيسالوزراي جاهطلب خبر نداشته باشد، باز هم توده مردم توجهي به اين امور نميكنند و تنها عده قليلي كه بهرهاي از علم و تحصيلات دارند به اين مسائل علاقه نشان ميدهند و آن را پيگيري ميكنند... رئيسالوزراي جديد با اينكه اصل و نسب اصيلي ندارد و بيسواد است، اما براي تغيير نظام حكومتي اين كشور و تبديل آن به جمهوري و رسيدن به رياست جمهوري به خوبي برنامهريزي ميكند.» (2)كرنفلد در 1 فوريه 1924 مينويسد: «بر اساس اخبار موثقي كه به دست من رسيده است، پارلمان كه ماه آينده كار خود را آغاز ميكند مطمئناً شاه را بركنار و سلطنت خاندان قاجار را منسوخ اعلام خواهد كرد. همچنين انتظار هيچگونه مخالفتي هم نميرود. اينكه شكل حكومتي ايران پادشاهي باقي بماند و يا به جمهوري تغيير يابد، هنوز مشخص نگرديده است؛ اما پيشبيني ميشود جمهوري اولويت داشته باشد.» (3)وزارت خارجه چنين پاسخ ميدهد: «چنانچه تغييري اساسي در ايران رخ داد، وزارت را در جريان بگذاريد و به هيچ وجه در امور داخلي و يا هرگونه تصميمي كه در نظام اساسي كشور مؤثر است، دخالت نكنيد.» (4)جدليكا در 11 فوريه 1924 مينويسد: «چهارشنبه بعد از ظهر، يازدهم فوريه، مجلس پنجم به نام شاهنشاه وارث تاج و تخت ايران، كار خود را رسماً آغاز كرد. تشكيل جلسه مجلس چهار روز پس از تاريخي كه به فرمان رضاخان، رئيسالوزرا و وزير جنگ مقرر گرديده بود، صورت گرفت... آغاز به كار اين دوره از مجلس در اذهان ايرانيان باقي خواهد ماند، چرا كه انتظار ميرود در اين دوره، خاندان قاجار تاج و تخت را از دست بدهد و خاندان جديدي براي پادشاهي انتخاب گردد يا شكل حكومتي تغيير كند و به جمهوري تبديل شود. وليعهد كه در غياب برادر خود به عنوان
شاه جانشيني وي را بر عهده دارد، آشفته و عصبي بود. رضاخان عامل اصلي تمام مشكلاتي است كه دست و پا گير قاجارها شده است؛ وي با حفظ وقار و بزرگي خود و با اعتماد به نفس كامل نقشههاي خود را عملي كرد. از آنجا كه ميبايست اعتبارنامه هر يك از نمايندگان انتخابي، در جلسات خصوصي مجلس تأييد گردد، پارلمان حداقل تا يك ماه ديگر به طور جد كار خود را آغاز نميكند. هفتاد و چهار نماينده در جلسه اول مجلس حاضر بودند. مؤتمنالملك كه در دوره چهارم رياست مجلس را بر عهده داشت، رياست مجلس پنجم نيز موقتاً بر عهده وي گذاشته شد.» جدليكا گزارش خود را چنين به پايان ميرساند: «جالب توجه است كه طي چند روز گذشته روزنامههاي تهران مطالب طعنهآميزي نسبت به شاه و قاجارها منتشر كردهاند. از شاه به عنوان كسي ياد شده است كه همواره به فكر سفرهاي اروپايي است و تنها به نوع رفتار و منش خود در آن سوي مرزها ميانديشد. از سوي ديگر، هر روز از رضاخان تمجيد ميشود و مصرانه از او ميخواهند كه زمام امور را به طور كامل در دست گيرد؛ عملاً هم او اين كار را كرده است و اكنون فرمانرواي مطلق كشور است؛ فقط اسم فرمانروا ندارد. مجلس جديد كاملاً در اختيار او و اقدامات مجلس، بيانگر همان خواسته و اراده اوست.»(1)تفسير كرنفلد از اين قضايا چنين است: «همگان پذيرفتهاند كه مجلس هم توانايي و هم تمايل به تغيير رژيم دارد؛ لذا رئيسالوزرا روند انتخابات اين دوره از مجلس را تسريع بخشيد. 11 فوريه بيشتر نمايندگان منتخب براي آغاز كار مجلس وارد تهران شدند. وليعهد، كه از سويي با شمار كثيري از افسران نظامي يا همان دستپروردههاي رئيسالوزرا مواجه بود و از سويي ديگر نمايندگاني را پيش روي خود ميديد كه به شدت مخالف سلطنت بودند، كاري از دستش برنميآمد جز اينكه احساس كند دارد مجلس سردارسپه را افتتاح ميكند. وي ذرهاي هم احتمال نميداد كه اين مجلس ظرف يك ماه آنقدر خود را قدرتمند احساس كند كه با شخص رئيسالوزرا به چالش برخيزد.»(2)گوتليب در 28 فوريه مينويسد: «مفتخرم به استحضار برسانم پارلمان ايران كه در يازدهم فوريه كار خود را آغاز كرد، همچنان در حال بررسي و
تأييد اعتبارنامه نمايندگان منتخب است.» (1)جدليكا در 29 فوريه مينويسد: «اين روزها موج حملات به شاه بسيار شدت گرفته و ادامه دارد و مطبوعات بيش از پيش به تبليغ جمهوري ميپردازند. يك يا دو فقره از روزنامههايي كه در مطالب خود مخالفت اندكي با تغيير نظام حكومت نشان دادند، بلافاصله توقيف شدند. بسياري از روزنامههاي مهم شهر با چاپ كاريكاتورهاي گستاخانهاي شاه و خاندان قاجار را به استهزا گرفتهاند و سرنگوني آنها را قريبالوقوع ميدانند. مقالاتي در مورد وقوع انقلاب در ديگر مناطق دنيا به چاپ ميرسد كه در آنها سخن از خلع و حتي اعدام پادشاهان به ميان آمده است تا به مردم بقبولانند كه چنين حوادثي ممكن و شدني است. يكي از تأثيرگذارترين تبليغاتي كه تا كنون صورت گرفته، انتشار تصويري از شاه در لباس اروپايي است. در ايران پوشيدن لباس و به خصوص كلاه اروپايي به معني «نجس شدن» و عدم كفايت و صلاحيت شاه براي رهبري دولتي اسلامي است... رضاخان در مواجهه با وليعهد، كه در غياب شاه نايبالسلطنه هم هست، برخوردي گستاخانه و پيشدستانه دارد؛ خبر رسيده است كه به مأمورين محافظ كاخ سلطنتي دستور داده شده است از خروج اموال سلطنتي از كاخ جلوگيري شود؛ دليل صدور چنين فرماني اين است كه هيچ يك از جواهرات و اشياء قيمتي سلطنتي، از كاخ خارج نگردد. افرادي هم مستقيماً براي زيرنظر داشتن وليعهد اجير شدهاند كه كوچكترين حركات وي را به رئيسالوزرا گزارش مي دهند. پيش بيني ميشود كه ظرف شش ماه آينده ايرانيان از شر دولت شاهنشاهي خلاص شده و شكل جديدي از حكومت تحت فرماندهي رضاخان در مملكت بنا شود.» (2)
گوتليب در گزارش خود به تاريخ 5 مارس 1924 تحت عنوان «نكات قابل توجه اوضاع سياسي كنوني» مينويسد: «مطبوعات محلي مستقيماً شاه غايب را مورد حمله قرار داده و خاندان قاجار را به باد انتقاد و استهزا ميگيرند و همزمان از استقرار جمهوري در ايران و رياست جمهوري رضاخان جانبداري ميكنند. تقريباً شكي نيست كه همه اين وقايع زير سر رضاخان است؛ و افكار عمومي نيز بر اين است كه او نيز به
تحريك بريتانيا وليعهد را تبعيد و با خلع شاه خود را ديكتاتور ايران اعلام ميكند... آقاي ساپر نماينده محلي شركت نفتي سينكلر محرمانه به من خبر داد كه چند روز پيش شماري از اعضاي سفارت شوروي به ديدار او رفته و مدعي ميشوند كه بريتانيا به شدت تلاش ميكند تا رضاخان زمام كشور را در دست بگيرد. آنها از آقاي ساپر (كه ارتباط نزديك و صميمي با رضاخان دارد) درخواست كردند كه رئيسالوزرا را از اتخاذ تصميمات عجولانه منصرف كند. آنها همچنين مدعي شدند كه انگيزه انگليسيها در حمايت از اين اعمال كاملاً آشكار است ـ بلافاصله پس از اينكه رئيسالوزرا اعلام ديكتاتوري كند، استانهاي جنوبي كه در منطقه نفوذ انگليسيها قرار دارند، اعلام استقلال كرده و به جامعه ملل شكايت ميكنند. نتيجه احتمالي چنين شكايتي اين است كه يكي از اقمار تحتالحمايه بريتانيا در جنوب ايران شكل خواهد گرفت. علاوه بر اين، سقوط ناگهاني شاهنشاهي ايران با توسل جستن به طرق غيرقانوني، حداقل براي مدتي از اعتبار ايران در نزد دول خارجه مي كاهد و قطعاً از سرمايهگذاري آمريكا براي گرفتن امتياز نفتي و به راه انداختن پروژه ساخت راه آهن جلوگيري ميكند.»(1)در 11 مارس 1924 كرنفلد در تلگراف خود مينويسد: «بر اساس گزارشهايي كه در روزنامهها منتشر ميشود، در استانهاي مختلف مردم با برگزاري تظاهرات خواهان خلع شاه و برقراري حكومت جمهوري در كشور شدهاند. به نظر ميرسد تغييرات زودتر از آن چيزي كه انتظار ميرفت رخ دهد.» (2)همچنين در همين تاريخ كرنفلد در گزارش خود خبر از تشكيل سه گروه پارلماني ميدهد: بزرگترين گروه با 43 نفر عضو، حزب تجدّد را شكل مي دهند كه روحانياي به نام سيدمحمد تدين آن را اداره ميكند(3)دومين گروه ليبرالها هستند كه شامل 21 نفر ميباشند و گروه محافظهكار به رهبري مدرس كه پنج نفر عضو دارد. 25 نفر باقي مانده با گروه خاصي در ارتباط نبوده و بيطرف هستند. شماري از وكلا ساختار حكومتي آمريكا را مطالعه ميكنند و «انتظار ميرود حزب محافظه كار نيز، كه اكنون مخالف تغيير در قانون اساسي است، به زودي به
اكثريت مجلس بپيوندد.»(1)در 12 مارس: «مفتخراً به اطلاع وزارتخانه ميرساند جنبش تغيير قانون اساسي روز به روز قويتر ميشود. در پايتخت و همچنين در استانهاي مختلف مردم با برگزاري راهپيماييهاي مختلف، شاه را تقبيح و از سردارسپه تمجيد ميكنند. وكلاي مجلس هر روز با حجم انبوهي از تلگرام روبه رو هستند كه در آنها موكلانشان خواستار تغيير قانون اساسي هستند. به نظر مي رسد كه چنين تغييري به زودي رخ خواهد داد؛ احتمالاً كمتر از دو ماه ديگر شاهد آن خواهيم بود. اخيراً با صمصامالسلطنه، رئيس ايل بختياري، به گفتگو نشستم؛ وي در سال 1906 يكي از رهبران اصلي مشروطيت بود. پس از اين گفتگو متوجه شدم كه بختياريها بسيار علاقهمند هستند كه حكومت ايران به جمهوري تبديل شود. اين واقعيت بسيار حائز اهميت است، چرا كه نه تنها رويكرد بختياريها بلكه نگرش انگليسيها را آشكار ميگرداند؛ زيرا بختياريها از گذشته تا به امروز همواره تحت تأثير بريتانيا بودهاند.»(2)[در همين گير و دارها] بريتانيا اعلام كرده كه شمار نيروهاي «گارد كنسولي» در بوشهر از 400 نفر به 79 نفر تقليل پيدا خواهد كرد. روزنامه تايم در 14 مارس 1924، در گزارش اين واقعه، چنين اظهارنظر ميكند: «حذف چنين نيرويي كه باعث نزاع ميان ما و ايرانيها شده است، نتايج بسيار مطلوبي خواهد داشت؛ اين كار در زمان بسيار مناسبي هم انجام شده است؛ رضاخان، سردار سپه، رئيسالوزرا و وزير جنگ، تلاش بسياري براي برقراري و حفظ نظم در كشور كرده است و او نيز در آينده شاهد قدرداني دولت انگلستان خواهد بود كه به او اعتماد داشته و علاقهمند به دوستي نزديك با اوست. از زماني كه تصميم مذكور اعلام گرديد، حس اعتماد و احساسات قلبي وي [نسبت به دولت بريتانيا] افزايش پيدا كرده است و اميد ميرود كه اين حس اعتماد به نفس وي در آرام نگاه داشتن كشور، جايگاه او را به مدد مردم خود تقويت گرداند.» (3)
گوتليب در 17 مارس 1924 مينويسد: «جنبش جمهوريخواهي به اوج خود رسيده است و به نظر ميرسد كه طي سه يا چهار روز آينده مجلس با تغيير قانون اساسي شاه را خلع و حكومتي جمهوري در ايران تأسيس كند. با اين حال گزارشها
حاكي از اين است كه مجلس اين تصميم را به رفراندوم ميگذارد؛ در ارتباط با اين ماجرا، در كمتر از دو ماه آينده انتظار هيچ پيش آمد قطعي را نميتوان داشت. به هر حال قانوني بودن تغيير شيوه حكومت در ايران، مسلم و بي چون چرا خواهد بود.»(1)كرنفلد در 19 مارس مينويسد: «مفتخرم كه به اطلاع وزارتخانه برسانم كه در 16 مارس، شاهزاده فرمانفرما، يكي از نوادگان فتحعلي شاه و شمار ديگري از شاهزادگان و اعيان با تقديم درخواست كتبي، از رئيسالوزرا خواستند نظام حكومت ايران را به جمهوري تغيير دهد. البته چنين درخواستي نشانه تغيير احساسات و افكار درخواستكنندگان نيست. علاقهمندي ايشان به جمهوري از سر اعتقاد و ايمان ايشان نيست؛ بلكه از ترسويي و بزدلي آنها حكايت ميكند. در 17 مارس كارمندان تمام وزارتخانهها و همچنين كارمندان وزارت دربار به حضور رئيسالوزرا رسيده و درخواست مشابهي ارائه كردند. روز به روز بر شمار تظاهراتها و اصرار و پافشاري مردمي افزوده ميگردد. با اين حال اكثر نمايندگان مجلس به خود اجازه نمي دهند بر خلاف اختيارات خود كه در قانون اساسي مشخص شده، عمل كنند. نمايندگان تأكيد دارند كه پيش از هرگونه تغيير در شكل حكومت، آنها بايد به عضويت در مجلسي با قدرت تأسيسي (مجلس مؤسسان) منصوب شوند.» (2)
«جنبش جمهوريخواهي» به ناكامي بزرگي منتهي شد. كرنفلد در 18 مارس 1924 مينويسد: «مفتخرم كه به اطلاع وزارتخانه برسانم كه برخلاف انتظار، مدرس، رهبر جناح محافظهكار، با سرسختي فراوان در مقابل جنبش جمهوريخواهي ايستادگي ميكند... علت اصلي مخالفت او اين است كه در نظر وي جنبش جمهوريخواهي اجباري و تحميل اراده يك شخص و نه تجلي خواسته واقعي مردم است... با اينكه مدرس در روزهاي آغازين كار مجلس اهميت چنداني در ميان نمايندگان نداشت، اما پس از حوادث 16 مارس در مجلس، توانست نفوذ زيادي در ميان نمايندگان پيدا كند.
در اين جلسه، مدرس با اعتبارنامه يكي از نمايندگان عضو جناح اكثريت به مخالفت برخاست؛ و در نتيجه درگيري شديدي ميان وي و تدين بروز كرد؛ و جلسه متشنج شد و بر هم خورد و به روز ديگري موكول گرديد. هنگامي كه نمايندگان به سمت اتاق استراحت حركت كردند، مدرس اقدامات رئيسالوزرا و هواداران او را تقبيح كرد. در هياهو و بلوايي كه پس از اين سخنان به بار آمد، نمايندهاي از خراسان (برادر رئيس كابينه در وزارت جنگ) مدرس را كتك زد و بدين طريق از او يك قهرمان ساخت.(1)
اينكه مدرس چگونه از نفوذ خود براي رهبري جريانهاي آينده استفاده خواهد كرد، فعلاً مشخص نيست؛ به هر حال وي اكنون چهرهاي تأثيرگذار است كه بايد مورد توجه قرار گيرد.» تلگرام كرنفلد در 24 مارس 1924: «بيستم مارس، طرحي قانوني به مجلس تسليم كردند كه در آن پيشنهاد شده بود، رژيم جمهوري در ايران تأسيس گردد؛ و در صورت تصويب، نمايندگان مجلس پنجم حق تجديدنظر در قانون اساسي داشته باشند.(2)در 22 مارس، زماني كه مجلس براي بررسي اين طرح تشكيل جلسه داد، پانزده هزار نفر از مردم به تحريك علما در اطراف ساختمان مجلس دست به تظاهرات زده و حكومت جمهوري را مخالف شرع مقدس محمدي اعلام كردند. رئيسالوزرا كه متوجه تهديد شد، با به كار گيري نيروي نظامي جمعيت را پراكنده كرد. بسياري دستگير شدند. پس از برقراري آرامش، علما از رئيسالوزرا خواستند كه شاه را بركنار كند، اما شكل حكومت را به جمهوري تغيير ندهد. وي نيز قول داد كه اين موضوع را بررسي كند. جلسه پارلمان به 26 مارس موكول گرديد. اوضاع تهران كاملاً آرام است.» (3)
تفصيل ماجرا در گزارش 28 مارس كرنفلد از اين قرار است:
1) جلسه 27 حوت 1302 پس از كشمكش لفظي ميان تدين و مدرس، متشنج و موقتاً تعطيل شد. پس از تعطيل شدن جلسه، دكتر حسين بهرامي (احياءالسلطنه) به تحريك تدين سيلي محكمي به گوش شهيد مدرس نواخت. اين حادثه موجب تحريك احساسات مردم به نفع مدرس و بر ضد جمهوري و سردارسپه شد. نك: مكي، تاريخ بيست ساله، ج 2، صص 465 تا 473
2) متن طرح كه به وسيله تدين و همفكرانش به مجلس ارائه شد بدين شرح است: ماده اول – تبديل رژيم مشروطه به جمهوريت. ماده دوم- اختيار دادن به وكلاي دوره پنجم تا در قانون اساسي موافق مصالح مملكت در رژيم تجديدنظر نمايند. ماده سوم – پس از معلوم شدن نتيجه آراء عمومي تغيير رژيم به وسيله مجلس شوراي ملي اعلام شود. نك: همان، ص 555
3) تلگرام كرنفلد، شماره 26، 891.01/8، مورخ 23 مارس 1924
مفتخراً به اطلاع وزارتخانه ميرساند كه در 16 مارس مؤتمنالملك، رئيس مجلس، كميسيوني متشكل از دوازده نفر را موظف ساخته كه با بررسي اوضاع، راهكاري مناسب در پاسخ به خواسته مردم مبني بر تغيير رژيم ارائه دهند. گزارش اين كميسيون كه پيش از اين در جلسه خصوصي مجلس استماع گرديد، به تاريخ 20 مارس در جلسه علني مجلس در قالب قطعنامه ذيل ارائه گرديد: «تلگرامهاي بيشماري از شهرها و استانهاي مختلف و به امضاي تمام اقشار جامعه ايراني به دست ما رسيده است كه در آنها مردم خواهان سرنگوني خاندان قاجار هستند؛ در تمام اين تلگرامها از مجلس خواسته شده است رژيم جمهوري در كشور تأسيس گردد و به مجلس نيز اختيار تغيير دادن رژيم داده شد؛ از آن رو كه چنين تلگرامهايي براي ايجاد تغيير در رژيم اعتبار قانوني ندارند و با در نظر گرفتن دو مطلب بالا، ما يعني تمام كساني كه اين قطعنامه را امضا كردهاند، مصرانه سه ماده زير را به مجلس تقديم ميكنيم: ماده 1. تغيير رژيم مشروطه به جمهوري. ماده 2. دادن اختيارات لازم به نمايندگان مجلس پنجم براي ايجاد اصلاحات در قانون اساسي مطابق با خواستههاي مردمي و رژيم جديد. ماده 3. پس از اينكه نتيجه رأيگيري مردمي مشخص شد، مجلس تغيير رژيم را اعلام كند.» اگر آئيننامه مجلس اجازه ميداد كه فوراً اين مسئله مورد بررسي و بحث قرار گيرد، تصويب اين مواد قطعي و مسلماً نتيجه به نفع تأسيس حكومت جمهوري ميبود. همانطور كه گذشت، بررسي اين طرح به 22 مارس موكول گشت. در اين فاصله چهل و هشت ساعته، مخالفين تظاهرات گستردهاي ترتيب دادند كه منجر به عقبنشيني جنبش جمهوريخواهي شد. درست در ساعتي كه نمايندگان براي بررسي طرح تشكيل جلسه دادند، جمعيتي قريب به 15000 نفر به سركردگي عدهاي از علماي برجسته در اطراف ساختمان مجلس تجمع كرده و نمايندگان را تهديد كردند چنانچه به بيانيه رأي مثبت دهند عليه آنها متوسل به خشونت خواهند شد. بلافاصله پس از اينكه خبر به گوش رئيسالوزرا رسيد، با يك هنگ نظامي به سمت مجلس به راه افتاد. وي نيروهاي خود را جلوي ورودي مجلس مستقر ساخت و با حركت به سمت جمعيت به آساني ايشان را متفرق ساخت. پس از آن رئيسالوزرا به سراغ علما رفت و اين در حالي بود كه آنها با چشماني اشكآلود به او التماس ميكردند
كه به خاطر [امام] علي و [امام] حسين و ديگر امامان [معصوم] با تبديل كردن مملكت ايران به جمهوري، اين كشور را بيحرمت نكند. پس از اينكه رئيسالوزرا قول داد درخواست ايشان را مورد بررسي قرار دهد، علما [از سر خوشحالي] گونههاي يكديگر را بوسيدند؛ اين كاري است كه ايرانيها پس از مصالحه و آشتي انجام مي دهند. ساعت 10:30 بعد از ظهر، رئيسالوزرا به خانه ييلاقي خود در پانزده كيلومتري تهران رفت و تا 25 مارس يعني روزي كه عازم قم شد، در آنجا استراحت كرد. ظاهراً هدف او از سفر به قم خداحافظي با علمايي بود كه به عراق بازميگشتند. با اين حال ميتوان گفت دليل حقيقي او اين بود كه علما را مطمئن كند كه حكومت جمهوري تهديدي متوجه شرع مقدس محمدي نميكند... با تمام احوال تظاهراتي كه شد به شدت به ضرر جنبش جمهوري تمام شد و آن را تحتتأثير قرار داد. مجلس به كلي طرح مذكور را فراموش كرد. پرچمهاي سرخ رنگ، كه نماد حكومت جمهوري هستند و تا آن زمان آشكارا همه جا به چشم ميخورد، به يكباره برچيده شد. شاهزادگان از اين كه فرمانبردار يك حكومت جمهوري باشند، نجات پيدا كردند و مردم ايران نيز از آنجا كه علاقه شديدي به سجع و قافيه دارند، «جمهوري» را- كه به معناي حكومت مردمي است- با لفظ «جمبوري»- كه به معناي هر چيز مسخره و بيمعني است- جابجا كرده و آن را به سخره گرفتهاند. (1)
در گزارش بعدي، موري به نقش مدرس در شكست جنبش جمهوري اشاره كرده و مينويسد: «مدرس در به راه انداختن تظاهرات مردمي روز 22 مارس نقش مؤثري داشت و با اين كار باعث شكست خوردن جنبش جمهوري شد.»(2)رضاخان تلاش كرد اين شكست را جبران كند. كرنفلد در تلگرام خود به تاريخ 1 آوريل 1924 مينويسد: «رئيسالوزرا با انتشار بيانيهاي از مردم خواست بحث و تقاضا در مورد جمهوري را متوقف كنند و سخني از آن به ميان نياورند. احترام به علما و جلوگيري از هرگونه بينظمي ممكن دلايلي بود كه براي اين تصميم ذكر شد. وي همچنين خواهان برداشته
شدن موانع ترقي و پيشرفت ايران شد.»(1)رضاخان در اعلاميه خود اعلام كرد كه در سفر به قم و ملاقات با علما «بالاخره چنين مقتضي دانستيم كه به عموم ناس توصيه نمايم عنوان جمهوري را موقوف [كنند]. ... به تمام وطنخواهان و عاشقان آن منظور مقدس نصيحت ميكنم كه از تقاضاي جمهوري صرفنظر كرده و براي نيل به مقصد عالي كه در آن متفق هستيم با من توحيد مساعي نمايند.»(2)كرنفلد در اين زمينه توضيحات بيشتري ميدهد: «مفتخرم به ضميمه اين گزارش ترجمه اعلاميهاي كه رئيسالوزرا در 1 آوريل منتشر ساخت براي شما ارسال كنم؛ وي در اين اعلاميه از مردم ميخواهد كه از تلاش براي تغيير رژيم دست برداشته و بيش از اين بر چنين خواستهاي پا فشاري نكنند. اصلاحطلبان بر اين باورند كه اين حركت، اعتبار رضاخان را كه پس از سركوب تظاهرات ضد جمهوري از دست رفته بود، بازگرداند و اين در حالي است كه محافظه كاران از اينكه جنبش جمهوريخواهي فروكش كرد و به كنار گذاشته شد بسيار خوشحال و راضي هستند. هواداران رئيسالوزرا مطمئن هستند كه مجلس در اولين جلسه خود به وي [رئيسالوزرا] رأي اعتماد خواهد داد.» (3)
يكي از دلايل مهمي كه باعث شد علما در برابر «جنبش جمهوري» موضعگيري كرده و با آن مخالفت ورزند اين باور بود كه چنين جنبشي يك توطئه بهايي است. موري مدعي است كه در زمان سلطنت مظفرالدين شاه (1907- 1896) بهاءالله استقرار جمهوري در ايران را پيشبيني كرد: «به زودي اوضاع بر تو تغيير خواهد كرد. جمهوري مردم بر تو حكم خواهد راند. اين عبارات سلاح بسيار مؤثري عليه جنبش جمهوريخواهي در سال 1924 شد و در بسياري اين باور را به وجود آورد كه تمام اين جنبش يك توطئه بهايي است. اين باعث شد كه سردارسپه را متهم به بهايي بودن كنند و در ضمن تصوير دستكاري شدهاي از وي منتشر شد كه سردارسپه را در حالي نشان ميداد كه تمثال بهاءالله را به گردن داشت. زماني كه رضاخان متوجه خطر اينگونه تبليغات شد، علماي شيعه در كربلا و نجف را بر آن داشت كه تمثالي از امام علي به او پيشكش كنند. با بررسي دقيق اوضاع و احوال ايران ميتوان گفت قطعاً اگر رضاخان
ميتوانست در ماه مارس سال جاري حكومت جمهوري را در ايران مستقر سازد، عملاً دست علما از قدرت بريده ميشد و به كنار رانده ميشدند، و علما به خوبي به اين امر پي بردند. علاوه بر اين بنده شخصاً به اين نتيجه رسيدهام كه رئيسالوزرا مصمم بود كه بلافاصله پس از استقرار جمهوري در كشور، با اصلاح و تعديل قانون اساسي دين و دولت را از يكديگر جدا كرده و قانون عرفي (سكولار) كند.» پس از شكست جنبش جمهوري، «علما برتري را با خود ديدند و همان كساني كه تا ديروز التماس و زاري ميكردند، تبديل به ديكتاتور شدند. از آن پس اين علما بودند كه گام بعدي را به رئيسالوزرا ديكته كردند كه او ميبايست بيدرنگ به قم سفر كرده و علماي تبعيدي عراق را بدرقه كند؛ در آنجا بود كه علما از او خواستند كه فرمان مشهور خود را مبني بر كنار گذاشتن بحث جمهوري منتشر كند. با اينكه رضاخان مردي بيسواد است و ضعف اخلاقي او در مواقع مختلف آشكار گرديده است، اما (با اقبال خوش ايرانيان) وي از لحاظ مذهبي بردبار و آزادانديش است؛ و در امور نظامي و دولتي آزادانه از خدمات با ارزش بهاييها استفاده ميكند. اين تنها اميد اسلام تلقي ميگردد و اين امر به نوعي اعتبار رضاخان را بالا ميبرد. پس از قدرت يافتن دوباره روحانيت، دشمنان سياسي رضاخان موفق شدند از اين حربه استفاده كرده و با جنجال و هياهو او را متهم به بهائيت كنند؛ در چنين زماني و با توجه به جهالت توده مردم ايران، خطر هرگونه اتهامي [مبني بر وابستگي به بهائيان] نبايد دست كم گرفته شود.»(1)موري در گزارش خود به تاريخ 8 ژانويه 1925 ميافزايد: «بهائيان بلندپايه در تهران به من اطلاع دادهاند كه رئيسالوزرا به صورت مخفي از طرفداران جدي نهضت [با هيأت] است، اما بنا به ملاحظات سياسي خودش جرأت نميكند كه اين موضوع را علني سازد.
گفته ميشود از زماني كه وي يك قزاق ساده بود و در بيمارستان روشنايي (متعلق به بهائيان) خدمت ميكرد، چنان تحتتأثير مهرباني و نوعدوستي بهائيان قرار گرفت كه هرگز فراموش نخواهد كرد. خواه اين جريان واقعيت داشته باشد و يا خير، او به افسران بهايي كه قابليتهاي ايشان غيرقابل انكار است اجازه داده است تا به درجات
1) گزارش مورس شماره 1، 123Im1/298، مورخ 10 آگوست 1924
عالي نظامي نائل گردند.» (1)
پس از شكست جنبش جمهوريخواهي، مجلس سعي كرد از شرّ رضاخان خلاص شود و بار ديگر حوادث اكتبر 1922 تكرار شد. بلافاصله پس از شكست [جمهوريخواهي]، رضاخان توهين به شاه را از سر گرفت: «مفتخراً به اطلاع وزارتخانه ميرساند بر خلاف سالهاي گذشته، امسال در سالروز تولد و تاجگذاري شاه كه مصادف با 2 آوريل بود هيچگونه ضيافت يا مهماني رسمي بر پا نشد.
بر اساس اخبار موثقي كه به من رسيد، وليعهد از وزير خارجه خواست كه تمهيدات لازم براي جشن تولد و تاجگذاري شاه را ترتيب داده و از هيأتهاي ديپلماتيك نيز دعوت كند. وزير خارجه موضوع را با رئيسالوزرا در ميان گذاشت اما او راضي به اين امر نشد و اظهار داشت چنانچه اعمال و رفتار او براي وليعهد قابل قبول نيست، ميتواند خواهان استعفاي او [رضا] شود. اما وليعهد بسيار عاقلانه رفتار كرد و بر خواستة خود اصرار نورزيد و از حق ويژة خود [در باب خواستن استعفاي رضا] استفاده نكرد.» (2)تلگرام كرنفلد در 7 آوريل 1924، از سستي موقعيت رضاخان حكايت دارد: «رئيسالوزرا در نامهاي به رئيس مجلس، به علت احتياج مبرم به استراحت درخواست كنارهگيري كرد. اكنون پارلمان در حال برگزاري جلسه خصوصي است و به احتمال زياد به او رأي اعتماد دهند و كميسيوني نيز تعيين شده كه از او بخواهد در تصميم خود تجديدنظر كند. به نظر من رئيسالوزرا برآن است كه نفوذ خود را در پارلمان بسنجد و شك و ابهامي را كه طي چند روز اخير به آن دچار شده برطرف كند.»(3)تلگرام كرنفلد در 8 آوريل از اين قرار است: «جلسه [اخير] مجلس، كاهش نفوذ رئيسالوزرا را در مجلس آشكار ساخت. رأي اعتمادي صادر نشد. كميسيوني هم كه قرار بود براي ابقاي رئيسالوزرا تلاش كند، منتفي گرديد و پارلمان تصميم گرفت انجام هرگونه اقدامي را به پس از جلسه خصوصي امشب موكول كند. درست پيش از پايان
جلسه خصوصي 7 آوريل، مشخص شد كه شاه در تلگرامي به رئيس مجلس اعلان كرده است كه به رئيسالوزرا اعتماد ندارد. همين مسئله اقدامات از پيش تعيين شده را به تعويق انداخت.» (1)تلگرام كرنفلد به تاريخ 9 آوريل: «در جلسه خصوصي 8 آوريل، مجلس با 86 رأي مثبت در مقابل 20 رأي مخالف، به رئيسالوزرا رأي اعتماد داد و مراتب به اطلاع شاه نيز رسانده شد. همچنين به رئيسالوزرا گوشزد شد كه ميبايست به قانون اساسي احترام بگذارد.»(2)تلگرام كرنفلد در 12 آوريل: «رئيسالوزرا شرايط پارلمان را پذيرفت و بر مسند خود ابقا شد. انتظار ميرود كه تا 13 آوريل كابينه خود را به مجلس معرفي كند.»(3)تنها سه هفته پس از رسوايي 22-20 ماه مارس، رضاخان موفق شد جايگاه خود را بار ديگر تثبيت كند. تلگرام كرنفلد در 14 آوريل 1924 از اين قرار است: «شاه سردارسپه را تأييد كرد و مجلس نيز با رأي اكثريت كابينه و برنامه او را پذيرفت؛ محورهاي اساسي برنامه او از اين قرار است: اتمام مذاكرات نفتي، ادامه ساختمان خط آهن و مقرر كردن تحصيلات اجباري.» (4)
همانند اكتبر 1922 رضاخان يكبار ديگر به مدد نيروهاي ارتش نجات يافت. كرنفلد در گزارش 15 آوريل 1924 اين ماجرا را اينگونه تشريح ميكند: «مفتخرم به اطلاع وزارت خارجه برسانم كه تظاهرات ضد جمهوريخواهي كه در گزارش شماره 434 به تاريخ 28 مارس 1924 به اطلاع وزارت خارجه رسيد، جايگاه رئيسالوزرا را در مجلس بسيار متزلزل ساخت. بر كسي پوشيده نماند كه وي به شدت به دنبال تغيير رژيم بود؛ بنابراين انتظار ميرفت كه وي در آخرين اقدام خود براي رسيدن به هدف از نيروي نظامي بهره گيرد. اما از آنجا كه وي به چنين حربهاي متوسل نشد، شايع شد كه وي حمايت ارتش را از دست داده است. اين گمان مخالفان او را تشجيع و شور و اشتياق هواداران او را سرد كرد. رئيسالوزرا دو هفته تمام سعي كرد مخالفان را آرام و هواداران خود را تقويت كند. از آنجا كه تلاشهاي او بينتيجه ماند، تصميم ديگري گرفت.» 7 آوريل 1924 رضاخان به رئيس مجلس چنين نوشت: «پس از فعاليت بسيار در امور
نظامي و ديگر امور دولتي، چندي است كه به شدت احساس خستگي ميكنم؛ لذا تلاش كردم مجلس كار خود را آغاز كرده و تشكيل جلسه دهد. حال كه مجلس برقرار گرديده و مملكت مركز ثقل خود را يافته است، من كنارهگيري كرده و رسيدگي به امور نظامي را به ستاد كل ارتش واگذار ميكنم. امير اقتدار(1)(فرماندار پيشين اصفهان) واسطه ميان پارلمان و ستاد كل ارتش خواهد بود.» كرنفلد اينچنين ادامه ميدهد: «سپس [رضاخان] اعضاي كابينه، كارمندان و افسران ستاد را گرد هم آورد و خطابه پرشور و تأثيرگذاري ايراد نمود؛ در اين خطابه از اينكه در ايجاد اصلاحات بسيار ضروري در كشور شكستخورده است اظهار دلشكستگي كرد. همچنين اعلام كرد به زودي به كربلا و نجف عزيمت ميكند. با اين حال از دوستان خود خواهش كرد كه كشور را ترك نكنند و پس از اين سخنراني به روستاي خود بومهن، در نزديكي دماوند بازگشت.» وكلاي مجلس احساس كردند كه فرصتي براي راحت شدن از شر رضاخان به وجود آمده است: «از آنجا كه ماه رمضان، ماه روزه، فرا رسيده است، مجلس فقط در ساعات بعد از غروب تشكيل جلسه ميدهد. بعد از ظهر هفتم آوريل مجلس جلسه خصوصي تشكيل داد. رئيس مجلس نامه رئيسالوزرا را قرائت كرده و سپس به گروههاي مختلف پارلماني پيشنهاد كرد كه به صورت جداگانه به شور بنشينند و سپس براي تصميمگيري گرد هم آيند. با نزديك شدن نيمه شب، هواداران رئيسالوزرا مطمئن شدند كه مجلس به او رأي اعتماد داده و گروهي را براي برگرداندن نظر او تعيين خواهد كرد. اما زماني كه اعضاي مجلس در ساعت 2:30 صبح گرد هم آمدند، رأي اعتمادي صادر نشد و رئيس مجلس اعلام كرد كه تشكيل جلسه مجلس به عصر روز هشتم آوريل موكول ميگردد. تلگرامي كه از جانب شاه به دست رئيس مجلس رسيد و از بياعتمادي شاه نسبت به رئيسالوزرا حكايت داشت، باعث شد كه انجام هرگونه اقدامي به تعويق افتد و تصميمگيري به مشورت و رايزني بيشتري موكول گردد.»
رضاخان درست در زماني كه به رئيس مجلس نامه نوشت، ارتش را به كار گرفت. در اكتبر 1922 ارتش با «رژه» در خيابانهاي تهران ايجاد رعب و وحشت كرده بود. اما اين بار تنها تهديد به «رژه» كافي بود: «صبح روز هفتم آوريل رئيسالوزرا تلگرام ذيل را
1) سرلشكر محمود انصاري اميراقتدار (1249-1329 ه ش)
به فرماندهان تمام هنگهاي ارتش ارسال كرد: «به ياري و مدد شماـ افسران شجاع منـ توانستم سرزمين خود را از نفوذ بيگانگان پاك گردانم و نظم را بر سراسر مملكت مستقر ساخته و بينظمي داخلي را محو گردانم. پس از اين همه خدمات، عدهاي شيطانصفت مرا وادار به كنارهگيري كردهاند. در غياب من رئيس ستاد كل ارتش، فرماندهان نظامي (اميران لشگر) را راهنمايي و دستورات لازم را براي برقراري نظم و آرامش صادر ميكند... همچنين در اين مدت اميراقتدار واسطه ميان ستاد كل ارتش و پارلمان خواهد بود. من ارتش را به شما و شما را به خدا سپردم.» طي همان روز (8 آوريل)، چندين تلگرام به دست نمايندگان مجلس رسيد كه در آن فرماندهان ارتش تهديد كرده بودند چنانچه مجلس حمايت همهجانبه خود را از سردارسپه اعلام نكند در خيابانهاي تهران رژه خواهند رفت. مجلس بار ديگر در بعد از ظهر روز هشتم آوريل جلسه خصوصي تشكيل داد و با رأي اكثريت به رئيسالوزرا رأي اعتماد داد و شاه را نيز از اين امر آگاه ساخت. همچنين پارلمان با تمجيد و ستايش فراوان از زحمات و خدمات سردارسپه و در خواست براي ادامه همين روش، بر احترام به قانون اساسي تأكيد كرد. كميتهاي نيز انتخاب و به بومهن اعزام شد تا با سردارسپه در اين باره مذاكره كند. در 9 آوريل كميته اعزامي، در بومهن با وي ملاقات كرد و در 11 آوريل رئيسالوزرا به تهران بازگشت. در 12 آوريل شاه با ارسال تلگرامي به مجلس، سردارسپه را به عنوان گزينه موردنظر خود براي رياست وزرا معرفي كرد و در 13 آوريل رئيسالوزرا كابينه و برنامه خود را به مجلس ارائه كرد كه نمايندگان از سر چاپلوسي و تملق، به آن رأي اعتماد دادند.(1)با وجود اين كرنفلد از اين كه نمايندگان مجلس شجاعانه جلوي رضاخان درآمدند بسيار خوشحال شد: «طي اين سه ماه، [رضاخان] تمام تلاش خود را كرد تا رژيم را تغيير دهد. برخلاف تظاهراتهاي عمومي كه به نفع جمهوري برگزار گرديد، اين حركت به تمامي جنبشي تصنعي بود؛ بنابراين شكست خورد... به نظر من مجلس پنجم ياد خود را در تاريخ جاودانه ساخت؛ چرا كه به خود جرأت داد و به رئيسالوزرا اعلام كرد تا زماني كه صلاحيت و قدرت مجلس مؤسسان به ايشان تفويض نشده نميتوانند رژيم را تغيير دهند و تظاهرات
1) گزارش كرنفلد ،شماره 456، 891.00/1273، مورخ 15 آوريل 1924
عمومي و تلگرامهايي بيشماري كه درخواست جمهوري دارند، نميتوانند به جاي رفراندوم تلقي شوند. مجلس نه تنها اعتبار بلكه ساختار واقعي خود را بازيافت... همين موفقيتهاي مجلس موجب شده است كه در برابر نفوذ روحانيون، كه با شكست نهضت جمهوري بيشتر هم شده بود، موازنهاي ايجاد شود؛ و اگر سردارسپه در همين موقعيت باقي بماند، روحانيون دليلي براي تأسف خوردن بر از دست رفتن پيروزيشان بر سردارسپه خواهند داشت.» (1)
عليرغم اينكه رضاخان يكبار ديگر از مجلس «رأي اعتماد گرفت»، اما شكست در جنبش جمهوري باعث شد كه وي احساس ضعف كند و لازم ببيند كه نشان دهد قشون همچنان در اختيار اوست. كرنفلد در 27 آوريل 1924 مينويسد: «مفتخرم به اطلاع وزارت خارجه برسانم كه در 23 آوريل شماري از فرماندهان هنگهاي ارتش در استانهاي مختلف براي نشستي با رئيسالوزرا وارد تهران شدند. هدف برگزاري اين كنفرانس هنوز مشخص نشده است. رئيسالوزرا در مورد مسائل مربوط به ارتش بسيار كم سخن و محتاط است. گمانهزنيها حاكي از آن است كه رئيسالوزرا قرار است در مورد تغييرات در ارتش و وزارت جنگ بحث كند. به نظر ميرسد سردارسپه تصميم گرفته است دو لشكر ديگر به ارتش اضافه كند و سمت برخي از فرماندهان ارتشي را تغيير دهد و در نهايت اينكه معاوني براي وزير جنگ در نظر بگيرد. پيشبيني ميشود سمت مذكور به ژنرال عبداللهخان طهماسبي(2)، كه در حال حاضر فرماندهي لشگر شمال غرب را بر عهده دارد، داده شود. بعيد نيست كه اين نشست براي اين تشكيل شده باشد كه فرماندهان با نظرات نخستوزير درباره رويكرد آيندة ارتش به جنبش جمهوري آشنا شوند؛ اين جنبش، بنا به گفتة طرفدارانش، در آينده نزديك تجديد حيات خواهد يافت.»(3)اين نشست، يكي از طولانيترين نشستهاي نظاميان ايران بود. كرنفلد در 14 مينويسد: «مفتخرم به اطلاع وزارت خارجه برسانم فرماندهاني كه براي كنفرانس نظامي در تهران گرد هم آمده بودند، به محل خدمت خود بازگشتند. تاكنون شخصي براي تصدي معاونت وزارت جنگ برگزيده نشده است. آخرين خبرها حاكي
از آن است كه وزير جنگ تصميم گرفته است ژنرال اسماعيلخان(1)را بر اين مسند بنشاند؛ وي پيش از اين فرماندار استان آذربايجان بود. گفته ميشود دليل چنين انتخابي، علاقه شديد شاه به او است و [از همين رو] رئيسالوزرا اصرار دارد كه كاملاً او را تحتنظر بگيرد.»(2)6 مي: «مفتخرم به اطلاع وزارت خارجه برسانم بر اساس اخبار موثقي كه به اينجانب رسيده است، شاه اقامتگاهي در پاريس خريداري كرده است. اين نشان ميدهد كه وي قصد ندارد به ايران بازگردد.»(3)اين مسئله رضاخان را تشجيع كرد و باعث شد كه فشارهاي وي به وليعهد بيشتر شود. گزارش كرنفلد در 10 مي 1924: «مفتخرم به اطلاع وزارت خارجه برسانم كه در 6 مي، همزمان با روز عيد فطر [و اتمام ماه رمضان] مراسم سلام درباري برگزار شد. از آنجا كه شمار اندكي از افسران نظامي موظف به شركت در اين مراسم شدند و با توجه به اين مسئله كه تمام اين افسران با يونيفرم نظامي در مراسم شركت كردند، به نظر نميرسد كه روابط ميان رئيسالوزرا و خاندان سلطنتي رو به بهبود رفته باشد. سلطنتطلبان براي ترميم اين نقيصه شماري از علما و تجار را به كاخ شاهنشاهي فرستادند تا مراتب تبريك خالصانه «مردم ايران» را به وليعهد برسانند.» (4)
رضاخان كم كم پا را فراتر گذاشته و گستاختر شد و خواستار كنارهگيري شاه شد. كرنفلد در 26 مي مينويسد: «مفتخرم به اطلاع وزارت خارجه برسانم بر اساس اخبار و اطلاعات محرمانهاي كه به اينجانب رسيده است، چند روز پيش رئيسالوزرا شيخ يحيي دولتآبادي، نماينده مردم اصفهان، را نزد وليعهد فرستاد تا از وي بخواهد با استفاده از نفوذش بر شاه از او بخواهد كنارهگيري كند.
اين پيشنهاد به شدت وليعهد را خشمگين ساخت و اظهار داشت با توجه به وفاداري او به برادرش و همچنين وظيفهاش در قبال شاه فكر اين كار هم برايش مشمئزكننده است.» (5)
مجلس لردها «جنبش جمهوريخواهي» را به بحث مي گزارد بحثي كه در 14 مي 1924 در مجلس لردهاي بريتانيا در گرفت و در بولتن مذاكرات پارلماني بايگاني شده، حاكي از آن است كه نگراني انگليسيها از عامل ايراني خود كاهش يافته است.
لرد لمينگتون:
دو يا سه ماه پيش، زماني كه شاه كشور را ترك كرد بسياري بر اين باور بودند كه وي هيچگاه به عنوان شاه به ايران باز نخواهد گشت و جنبش بسيار قدرتمندي براي بنيان نهادن جمهوري، در ايران به راه افتاد. مجلس درصدد بررسي اين مسئله بود؛ اما شمار زيادي از تظاهركنندگان به رهبري مقامات روحاني در تهران در برابر مجلس تجمع كردند و اعلام نمودند كه به عقيده ايشان [حكومت] جمهوري برخلاف مباني مذهبي مردم ايران است و در نتيجه نميتواند در اين كشور پا بگيرد. در ميان تمام اين تغييرات رنگارنگ چهره بسيار قابل توجهي پا به ميدان گذاشت كه او را با نام سردارسپه، فرمانده كل قوا، ميشناسند. كسي كه به نظر من ميبايست ديكتاتور ايران نام بگيرد. اميدوارم كه دولت اعليحضرت در آينده نزديك اطلاعاتي در مورد اوضاع فعلي امور در اختيار ما بگذارد و خبر از بهتر شدن روابط ميان ما و ايران بدهد.» لرد پارمور، رئيس مجلس لردها: «جايگاه فعلي ما در ايران چنين است. تا آنجا كه قانون و نظم در كشور ايران اجازه ميدهد، به نفع ماست كه پايدارترين شكل حكومت در ايران مستقر گردد و از سويي ديگر جايگاه اقتصادي ايران ميبايست بر بنياني استوار بنا نهاده شود.
طي دو سال اخير تلاشهاي بسياري در اين دو زمينه صورت گرفته است. شكي نيست كه در اين مدت حوادث [مهمي] رخ داده است، حوادثي كه لرد عزيز نيز بدانها اشاره كرد و بنده نيز بايد به آنها اشاره كنم؛ حوادثي كه در ارتباط با جنبش جمهوريخواهي و تظاهرات ضد جمهوريخواهي است؛ اما در كل ايران، طي دو سال گذشته هم در ثبات بخشي به حكومت خود و هم در پيدا كردن مبنايي مستحكم براي اقصاد خود، به سمتي پيش رفته است كه كاملاً به نفع دولت انگلستان است. جناب لرد پيش از هر چيز به اوضاع سياسي ايران اشاره كردند. اين اوضاع طي دو سال اخير دچار تغيير قابلتوجهي شده است؛ طي اين مدت
كشور ايران شاهد ظهور چيزي بودند كه به نظر بنده ميبايست آن را ديكتاتوري رضاخان (سردارسپه) بناميم. فردي با ويژگيهاي منحصر به فرد كه به ندرت در ميان ايرانيان ديده ميشود. اين ويژگيها او را قادر ساخت ارتشي متشكل از 22000 پياده نظام و 8000 سواره نظام تشكيل داده و 94 توپ و 200 مسلسل به همراه تعدادي هواپيما و ماشين زرهي در اختيار اين ارتش بگذارد. نتيجه اين شد كه وي توانست اراده خود را بر سراسر كشور ايران حاكم گرداند و با به پديد آوردن شرايطي ويژه، موفق شد اوضاع سياسي ايران را تثبيت كند و اوضاعي را بر اين كشور حاكم گرداند كه سالهاي سال كسي طعم لذت بخش آن را نچشيده بود. از ماه اكتبر سال گذشته وي علاوه بر وزارت جنگ، رياست وزرا را نيز بر عهده گرفته است و بايد گفت از سيزدهم مي به بعد وزارتخانه جديدي به رهبري او تأسيس شده است. همنطور كه لرد عزيز متذكر شدند، بيترديد مطبوعات محلي براي مدت زمان مشخصي مكرراً به بريتانياي كبير حمله كرده و روابط [حسنه] ما و دولت ايران را به چالش ميكشيدند؛ اما از زمان به قدرت رسيدن رضاخان، ديكتاتور نظامي و كسي كه مردم ايران به شدت از او ميترسند، اينگونه تبليغات منفي پايان يافته است و در حال حاضر تبليغي عليه بريتانيا صورت نميگيرد... من بر اين عقيدهام كه رضاخان يك ديكتاتور نظامي است و چنين تلقي از وي به هيچ وجه اشتباه نيست. [با اين حال] گمان نميكنم كه وي هيچگاه درصدد آسيب وارد كردن به اين مملكت باشد. همانطور كه جناب لرد اشاره فرمودند، در اوايل سال جاري جنبش جمهوريخواهي در ايران به راه افتاد؛ اما مخالفت علما باعث شد كه اين جنبش در ماه مارس به پايان كار خود برسد.
در اين زمينه، آخرين گزارشي را كه از ايران به دست من رسيده است، براي شما قرائت ميكنم و مطمئنم اوضاع را به خوبي براي شما روشن خواهد نمود. در اين گزارش آمده است: «اين جريان- جنبش جمهوريخواهي- اكنون بار مذهبي به خود گرفته است و علماي ديني پا به عرصه نهاده و همانند قهرمانان ضد جمهوري عمل ميكنند. از اين رو تمام تظاهرات ضدجمهوري كه برگزار ميگردد اساس مذهبي دارد و سخنرانيهايي كه ايراد ميگردد بر مباني اسلامي استوار است. اكثر اين مردم بيسواد و جاهل هستند اما علاقه وافري به امور مذهبي دارند.
ضدجمهوريخواهان از شعاري استفاده ميكنند كه افراد بيطرف و دو دل را نيز به سوي خود كشاندهاند، در نتيجه احساسات يكپارچهاي در ميان گروههاي مختلف مردمي تهران به وجود آوردهاند كه يك صدا با شيوه حكومتي جمهوري مخالفت ميورزند.» بنابر اطلاعاتي كه ارائه كردم، با اينكه گام بلندي به سوي حكومت جمهوري برداشته شد، اما كاركرد احساسات مذهبي مردم ايران باعث عقبنشيني اين حركت شد و به نظر نميرسد كه بيش از اين گامي به آن سو برداشته شود. همانطور كه جناب لرد نيز ميدانند، شاه و نزديكان بلافصل او، چون آزادي شخصي و حتي جان خود را در خطر ميديدند، تهران را ترك كردند. اما از زماني كه وي تهران را ترك كرده است، شدت و حدت جنبش جمهوريخواهي، همانند آن زمان نيست.» لرد كرزن نفر بعدي بود كه به سخنراني پرداخت: «قسمت عمدهاي از مطالبي كه امروز ايراد گرديد، شخصيت و دستاوردهاي رئيسالوزراي فعلي ايران، رضاخان را كاملاً آشكار گردانيد. گفتههاي هر دو عاليجناب را تأييد ميكنم. اين دولتمرد سرباز كه ريشه در خانوادهاي حقير و غيراصيل دارد- و مدتي در ديويزيون قزاق مشغول خدمت بوده است ـ به وسيله اشخاص و خدمات دولتي جايگاهي براي خود دست و پا كرده است كه از چهل يا پنجاه سال پيش تا كنون در ايران ديده نشده است.
وي فرمانده قوا و رئيس دولت است و دستاوردهاي او همچون تأسيس ارتشي منظم، قدرتمند و مؤثر، برقراري نظم و حاكم نمودن قانون و آرام و منظم نمودن عشاير دردسرساز مناطق كوهستاني جنوب، بسيار قابل توجه است. در تمام اين مدت، با اينكه سياستهاي وي تنها در راستاي خدمت به اهداف ملي كشور؛ و از نگاه وطنپرستان درصدد برآوردن منافع كشور بوده است، اما تا آنجا كه بنده مطلعم هيچگاه رويكرد خصومتآميزي نسبت به ما نداشته است... مطمئناً سِر پرسي لورن، وزيرمختار اعليحضرت [پادشاه انگلستان] در تهران- كه طي دو سال اخير بسيار تلاش كرده است و در دفاع از منافع ما در ايران به موفقيت بزرگي نائل آمده است؛ و نيز دولت اعليحضرت پادشاه بريتانيا نسبت به تلاشهاي اين دولتمرد [رضاخان]، رويكردي مثبت و سرشار از رضايتمندي دارند.
من نيز به شما عاليجنابان پيوسته و آرزو ميكنم كه وي در تمام تلاشهاي خود به
موفقيت دست يابد. (1)
منظور لرد كرزن از «عشاير دردسرساز در مناطق كوهستاني جنوب»، شورشهايي بود كه در بهار 1924 لرستان را فرا گرفت. همانطور كه در فصل سوم ذكر شد، در تابستان سال 1920، لرستان درگير آشوب و ناآرامي بسيار بود. در آگوست 1922 بختياريها شماري از نيروهاي دولتي را قتلعام كردند، اما برخورد شديدي با ايشان نشد؛ اين ملايمت، لرها را تشجيع كرد. كرنفلد در گزارش خود به تاريخ 15 مي 1924 مينويسد:
مفتخرم به اطلاع وزارت خارجه برسانم كه عشاير لر كه اكنون از جنوب به سمت اقامتگاه تابستانه خود در لرستان باز ميگردند، مشكلات فراواني براي دولت به وجود آوردهاند. بنابراين دولت دو هنگ نظامي خود را از تهران راهي لرستان كرده است تا به نيروهاي دائمي مستقر در اين استان كمك كنند. اولين هنگ امروز به سمت خرمآباد حركت كرد... همچنين به من خبر رسيد كه به دستور دولت شماري از نيروهاي نظامي كرمانشاه به كردستان اعزام شدهاند تا در برابر سرداررشيد جوانرودي، رهبر اشرار كردستان، به نيروهاي اين استان كمك كنند. سرداررشيد جوانرودي در آخرين روزهاي ماه مارس، زماني كه بحران تغيير كابينه تهران را فرا گرفته بود، از زندان فرار كرد. رئيسالوزرا پس از نشست نظامي اخير در تهران به من خبر داد كه شيخ محمره و بختياريها، لرها را عليه دولت تحريك مي كنند. (2)
در 19 مي كرنفلد مينويسد:
مفتخراً به اطلاع وزارت خارجه ميرساند كه اوضاع و احوال لرستان بسيار وخيمتر از آن چيزي است كه رئيسالوزرا به اطلاع من رساند. بر اساس گزارشهاي رسيده از خرمآباد، دويست تن از نظاميان دولتي كشته شدهاند و اين شهر كه به نوعي پادگان نظامي محسوب ميشود، به محاصره درآمده است. ارتباط ميان خرمآباد و بروجرد قطع شده است. نيروهاي دولتي به سرعت از تهران عازم منطقه شدهاند و تمام اتومبيلهاي موجود براي جابجايي اين نيروها به كار گرفته شده است. لرها
همواره با دولت مركزي خصومت و دشمني داشتهاند. خبرها حاكي از آن است كه اخيراً فرمانده نيروهاي نظامي در اين منطقه با قسم خوردن به قرآن به عشاير لر قول داده بود كه كوچ آنان به سمت اقامتگاه تابستاني بيخطر و بدون مزاحمت باشد؛ اما فرمانده مذكور قسم خود را شكسته و پنج نفر از سران اين عشاير را به طرز فجيعي به قتل ميرساند؛ از اين رو عشاير لر نيز سر به شورش برميدارند. (1)
در گزارشهاي بعدي مكرراً به تأثير منفي قتل خائنانه سران عشاير لر اشاره ميشود. اندكي بعد كرنفلد با سرداراسعد بختياري، والي خراسان به گفتگو نشست؛ وي براي شركت در مجلس پنجم به تهران آمده بود: «سرداراسعد نسبت به اوضاع و احوال لرستان بسيار خوشبين بود. وي معتقد است با اينكه عشاير لر بسيار دلير و شجاع هستند اما رهبري لايق و منظم ندارند و نبود چنين ركني از دوام ايشان كاسته و باعث ميشود تنها براي مدت كوتاهي ايستادگي كنند و در نهايت برتري از آن نيروهاي دولتي خواهد بود.» (2)
كرنفلد در 2 ژوئن 1924 چنين گزارش ميكند: «اوضاع در لرستان تغيير نكرده است و همچنان ناآرام گزارش ميشود. چند روز پيش دولت دو هواپيماي ديگر به صحنه درگيريها اعزام كرد.»(3)9 ژوئن 1924 كرنفلد بر اساس گزارشهايي كه در اختيار دارد چنين مينويسد: «نيروهاي دولتي شكست سنگيني بر لرها وارد آورده و به پيروزي قطعي دست يافتند» و خرمآباد پس از بيست و نه روز محاصره آزاد شد و ارتباط اين شهر با بروجرد به حالت عادي بازگشت. (4)
همانطور كه در ادامه ذكر خواهد شد، غارت عشاير لر و كرد به دست نيروهاي دولتي يكي از مواردي است كه مدرس در آگوست 1924 هنگام استيضاح دولت به آن اشاره ميكند. در فصول بعدي در مورد حوادث هولناكي كه در اواخر دهه 1920 دامنگير لرها شد بيشتر صحبت ميشود؛ اين حوادث در سالهاي 1929 تا 1930 به اوج خود ميرسد و در اين برهه بسياري از مردم لر به اجبار به مناطق دوردست
كوچانده ميشوند.
ژوئن ـ جولاي 1924
با اينكه ارتش به خوبي نمايندگان مجلس را مرعوب ساخته بود، اما بر ديگر گروههاي مردم تأثير چنداني نداشت. به دنبال شكست جنبش جمهوريخواهي، علما احساس قدرت كردند و از مجلس خواهان اجراي مادهاي از قانون اساسي شدند كه به ايشان قدرت وتوي تمام قوانين مصوبه مجلس را ميداد. كرنفلد در 22 آوريل 1924 مي نويسد: «مفتخرم به اطلاع وزارت خارجه برسانم كه بر اساس بند دوم متمم قانون اساسي سال 1907، علماي حوزه ميبايست نام بيست تن از علما را به مجلس شوراي ملي اعلام كنند و نمايندگان شورا از ميان اين بيست تن، پنج نفر را انتخاب كنند؛ اين پنج نفر موظفند با نظارت بر قوانين مصوبه مجلس، قوانيني را كه مخالف شرع اسلام هستند، وتو كنند. اين ماده قدرت وتوي كامل را به ايشان تفويض كرده است. اما با توجه به اختلافاتي كه در ميان خود علما وجود داشت، آنها هرگز بر سر اين بيست نفر به توافق نرسيدند، در نتيجه اين بند از قانون اساسي متروك گذاشته شد. با اين حال بر اساس اخبار موثقي كه به من رسيده است، علما تلاش ميكنند با سازماندهي مجدد، اين ماده را در اين دوره از مجلس، به مورد اجرا بگذارند. مدرس، يكي از علما و رهبر جناح محافظه كار مجلس است كه نيابت رئيس مجلس را نيز برعهده دارد. وي به منظور تحقق هدف مذكور اخيراً به قم، يكي از شهرهاي مقدس در ايران، سفر كرده است. چنانچه اين تلاشها به بار بنشيند اين خطر به وجود ميآيد كه علما هر چيزي را كه برخلاف منافع شخصيشان باشد، بر خلاف قوانين مذهبي تفسير ميكنند.»(1)علما به فشارها خود ادامه دادند: «مفتخرم كه به ضميمه اين گزارش ترجمه تلگرامي را كه از جانب علماي نجف به علماي تهران نوشته شده، براي شما ارسال كنم. در اين تلگرام تأكيد شده كه علماي تهران از اين امتياز ويژه قانوني خود استفاده كرده و پنج تن از علماي طراز اول را در مجلس حاضر كنند تا ايشان با استفاده از حق وتو كامل خود،
1) گزارش كرنفلد، شماره 466، 891.01/16، مورخ 22 آوريل 1924
قوانيني را كه مخالف شرع اسلام است وتو كنند. از آنجا كه طي چند ماه اخير، اعتبار روحانيت بسيار افزايش يافته است، هيچ بعيد نيست كه اين ماده متروك قانون اساسي احيا و اجرا شود.» بر اساس گزارشي كه روزنامه كوشش به تاريخ 9 ژوئن 1924 منتشر ساخت، آيتالله نائيني و اصفهاني، از علماي برجسته نجف، با ارسال تلگرامي به رضاخان اين مسئله را به وي گوشزد كردند. تلگرام آنان با اين عبارات به پايان ميرسد: «به هر حال تا كنون خبري مبني بر اينكه اين ماده عملي شده باشد و شماري از علما به منظور نظارت بر تصويب قوانين در مجلس حاضر شده باشند، به دست ما نرسيده است. اين چيزي بود كه هنگام ترك قم از شما تقاضا كرديم و آن را به تلاشها و خدمات شايسته شما و ديگر حاميان دين واگذار نموديم. ما مشتاقانه منتظريم هرچه زودتر جناب عالي ما را از عملي شدن اين خواسته باخبر سازيد.» (1)
با فرا رسيدن ماه ژوئن سال 1924، مخالفين رضاخان يكبار ديگر براي كنار زدن وي دست به كار شدند. اين بار برقراري حكومت نظامي او را نجات داد؛ پس از كشته شدن كنسوليار ايمبري حكومت نظامي شديدي برقرار شد و به رضاخان امكان داد كه مخالفين خود را دستگير كند. آغاز اين دوره از مخالفتها به 6 ژوئن 1924 باز ميگردد؛ يعني زماني كه وي در تلاش براي خنثي كردن اين شايعه كه وي بهايي است، وي مراسمي كاملاً تصنعي و برنامهريزي شده به راه انداخت: «مفتخرم به اطلاع وزارت خارجه برسانم، روز جمعه 6 ژوئن، رضاخان، رئيسالوزرا، در حضور جمعيتي قريب به بيست هزار نفر، با تمثالي از امام علي حاضر گرديد. هيچ يك از نمايندگان طرفدار شاه در اين مراسم شركت نكردند؛ وليعهد نيز در اين جمع حضور نيافت.»(2)بر اساس گزارشي كه روزنامه كوشش منتشر ساخت تلگرامي كه از نجف به دست رضاخان رسيد حاوي اين مطالب بود: «اميدواريم كه شما توجه و احترام لازم را در مورد تمثال مقدس اميرالمؤمنين (امام علي) عليه و آله السلام مبذول داريد؛ مدت زمان مديدي است كه اين تصوير در خزانه مقدس حيدريه نگاهداري ميشود. اميد ميرود جناب اشرف رئيسالوزرا در حفظ دين و دولت كوشا باشد، انشاءالله. الاحقر محمدحسين
غروي؛ الاحقر ابوالحسن الموسوي اصفهاني.»(1)كرنفلد در 16 ژوئن مينويسد: «مفتخرم به اطلاع وزارت خارجه برسانم كه اخيراً تمثالي از امام علي به دست رئيسالوزرا رسيده و وي نيز در مراسمي آن را حمايل كرده است؛ يكي از عكاسان شهر در ابتكاري جالب با انداختن عكس رئيسالوزرا در لباسي كه بر روي آن نوشته شده است «الله ابهي» دست به استهزاء وي زده است. با توجه به كينه و عداوتي كه مسلمانان نسبت به بهائيان دارند، انگيزه اين تصويرپردازي كاملاً آشكار است. شكي نيست تصويرگري كه دست به چنين توهين و جسارتي زده از جانب علما تحريك شده است. تمام تصاوير جمعآوري و عكاس نيز دستگير شده است.»(2)
در ماه ژوئن روزنامهها به شدت به وابسته نظامي تازه وارد بريتانيا حمله كردند: «مفتخرم به اطلاع وزارت خارجه برسانم كه از لحظهاي كه سرگرد كانينگام فريزر، وابسته نظامي جديد بريتانيا پا به تهران گذاشته است، شديداً از جانب روزنامههاي ايران مورد حمله قرار گرفته است. برخي از روزنامهها پا را فراتر گذاشته و او را قاتل ناميدهاند. بر اساس اخبار محرمانهاي كه به اينجانب رسيده است، سفارت بريتانيا مراتب شديد اعتراض خود را به دولت ايران اعلام كرده است.»(3)كرنفلد در 11 ژوئن 1924 مينويسد: «مفتخرم به اطلاع وزارت خارجه برسانم كه اوضاع سياسي به شدت متشنج شده است. روابط ميان رئيسالوزرا و شماري از اعضاي كابينه به شدت رو به تيرگي ميرود و پيشبيني ميشود در آيندهاي نزديك تركيب هيأت دولت تغيير كند. بر اساس اطلاعات محرمانه، شاهزاده فيروز به مدد استعدادي كه در توطئهچيني و زد و بند دارد ميكوشد به اين اختلافات دامن بزند و از اين طريق خود و ديگر دوستان سلطنتطلبش را وارد هيأت دولت كند؛ وي ميداند كه اگر موفق شود ميتواند حاميان سوسياليست و جمهوريخواه رئيسالوزرا در مجلس را از اطراف او پراكنده و در نتيجه اكثريت موافق مجلس را از دست او خارج گرداند. به من خبر رسيده كه شاهزاده سليمانميرزا و طباطبائي، سفيركبير جديد ايران در تركيه، به معينالدين پاشا، سفيركبير تركيه در ايران، هشدار دادهاند كه مواظب دامهايي كه براي او گسترده شده است باشد؛
اين فرد بسيار مورد توجه رئيسالوزراست.»(1)14 ژوئن 1924: «مفتخرم به اطلاع وزارت خارجه برسانم كه اخيراً سالارالسلطنه، يكي از عموهاي شاه، به شكل بسيار محرمانه به من خبر داد كه شماري از علماي برجسته تهران، با ارسال تلگرامي به شاه، از او درخواست كردهاند كه با ارسال تلگرامي به رئيسالوزرا ضمن تشكر از تلاشهاي بيدريغ او اعلام كند آماده است كه به تهران بازگردد. شاه در پاسخ خود را از انجام چنين كاري معذور دانست و پيشنهاد كرد كه رئيسالوزرا ميبايست به او تلگراف زده و خواهان بازگشت شاه به تهران شود و همچنين شاهنشاه را از حمايت خالصانه خود مطمئن سازد. اين خواستة شاه به رئيسالوزرا پيشنهاد شد، اما وي از فرستادن چنين پيامي سر باز زد. شايد براي وزارت خارجه جالب باشد كه بداند وليعهد احترام و عزت خود را حفظ كرده و جايگاه خاندان سلطنتي را تحكيم كرده است.»(2)كرنفلد در 15 ژوئن چنين مينويسد: «مفتخرم به اطلاع وزارت خارجه برسانم كه علماي تهران نام بيست تن از علما را به رئيس مجلس ارائه كردهاند تا پارلمان از ميان ايشان پنج تن را براي نظارت بر قوانين مصوب مجلس انتخاب كند. اين پنج نفر ميتوانند بنابر تشخيص خود قوانيني را كه با شرع اسلام تناقض دارد، وتو كنند. پيشبيني ميشود، طي چند روز آينده پارلمان اين پنج تن را انتخاب كند. رئيس مجلس (مؤتمنالملك) نگران هيچگونه كارشكني از جانب آنان نيست.»(3)كرنفلد همچنين در 15 ژوئن مينويسد: «مفتخراً به اطلاع ميرساند كه شمار روزنامههايي كه در مخالفت با رئيسالوزرا مطالبي را منتشر ميسازند افزايش يافته و مخالفتها روز به روز شديدتر ميشود. بعد از ظهر روز دوازدهم ژوئن اعلاميهاي بينام منتشر گرديد كه حملات شديدالحني به رئيسالوزرا كرده و خواستار استعفاي او شده بود. اين اعلاميهها با نام شبنامه شناخته ميشوند، زيرا كسي جرأت نميكند در اينگونه اعلاميهها نامي از خود ببرد. امضايي با عنوان «چهل افسر» در انتهاي آن به چشم ميخورد. كاملاً آشكار است كه هدف نويسنده اعلاميه اين بوده است كه نشان دهد رئيسالوزرا حمايت ارتش را از دست
داده است و بنابراين ديگر اين نبايد از كنار گذاشتن او ترس و واهمه داشت.»(1)تلاش براي تضعيف جايگاه رضاخان در ارتش در گزارشي به تاريخ 16 ژوئن 1924 مورد بحث قرار گرفته است: « به اطلاع وزارت خارجه ميرساند كه بر اساس اطلاعات محرمانه، ژنرال امير موثق(2)، فرمانده مدرسه نظام، در همكاري با علما در حال توطئهچيني براي سرنگون كردن سردارسپه است، به اين اميد كه وي به عنوان وزير جنگ جايگزين رضاخان شود. با اينكه ژنرال مذكور شخص چندان مهمي نيست، اما مخالفت وي بسيار قابل توجه است؛ چرا كه اين دشمني حاكي از آن است كه رئيسالوزرا حمايت همه جانبه ارتش را ندارد. در زمان جنگ، ژنرال امير موثق، آجودان ژنرال استاروسلسكي، فرمانده روسي نيروهاي قزاق ايران بود و پس از تكيه زدن سردار سپه بر مسند فرماندهي كل قوا، مدت زمان كوتاهي، رياست ستاد كل ارتش را بر عهده داشت.»(3)كرنفلد در 20 ژوئن 1924 مينويسد: «مفتخرم به اطلاع وزارت خارجه برسانم كه بر اساس اخبار محرمانهاي كه به دست من رسيده است، در حال حاضر هيچ تغييري در كابينه صورت نخواهد گرفت. جناح مخالف كه چندان به قدرت خود اطمينان ندارد، تصميم گرفته است بر تغيير كابينه پافشاري نكند، زيرا ممكن است چنين كاري [اثر معكوس داشته باشد و] به رأي اعتماد [مجدد] مجلس به كابينه بينجامد.» (4)
با فرا رسيدن روزهاي پاياني ماه ژوئن، رضاخان در اوضاع وخيمي به سر ميبرد. روزنامه ايران در 20 ژوئن 1924 در گزارشي مينويسد كه سه تن از مجتهدين برجسته، شيخعبدالكريم حائري، حاجميرزاحسين نائيني و سيدابوالحسن [اصفهاني]، نامهاي به رئيس مجلس نوشته و خواستار رعايت مادهاي از قانون اساسي شدهاند كه در آن مقرر شده است با انتخاب پنج تن از علما، كميتهاي نظارتي تشكيل و حق كامل وتو به ايشان تفويض گردد؛ و در ادامه نام بيست تن از علما نيز اضافه شده بود [تا پنج نفر از ميانشان انتخاب شوند]. رئيس مجلس اعلام كرد كه نامه در جلسه بعدي پارلمان قرائت ميشود. روزنامه ايران در 23 ژوئن گزارش ميكند كه نامه در جلسه بيست و دوم
ژوئن مجلس قرائت شد و «سپس در اختيار كميتهاي قرار گرفت كه موظف است بر سر انتخاب پنج تن از علمايي كه در قانون اساسي مقرر شده است، بحث كند.» كرنفلد در مورد تفاسير مطبوعات از اوضاع سياسي، چنين مينويسد: «روزنامه سياست و ديگر روزنامههاي وابسته به جناح محافظه كار در 22 ژوئن و روزهاي پيش از آن بارها مدعي شدند كه رئيسالوزرا پشتيباني اكثريت مجلس را از دست داده است، بنابراين مجبور است كنارهگيري كند. روزنامه سياست مدعي است كه كابينه، [حمايت] اكثريت مجلس را از دست داده است و رد شدن لايحه پيشنهادي وزير ماليه را در جلسه نوزدهم ژوئن، دليلي بر اين مدعي ميداند. اين لايحه با اكثريت آرا رد شد.» (1)كرنفلد در 23 ژوئن 1924 مينويسد: «مفتخرم به اطلاع وزارت خارجه برسانم كه در گفتگويي كه اخيراً ميان من و رئيسالوزرا، سردارسپه، صورت گرفت، وي اظهار داشت قصد دارد با ارسال تلگرامي به شاه، از او خواهش كند كه به كشور بازگردد. فشار گروههاي مخالف، يعني علما، سلطنتطلبان و عوامل خارجي (روسها) او را به چنين كاري وادار كرده است. بسيار بعيد به نظر ميرسد كه چنين كاري موقعيت او را ترميم كند. از آنجا كه مخالفين وي نميتوانند او را حذف كنند، سخت ميكوشند كه او را خسته و درمانده كنند. پس از رد و بدل شدن اين سخنان به اين نتيجه رسيدم كه وي بسيار دلسرد و مأيوس شده است.»(2)رضاخان با نااميدي تمام رو به مدرس آورده و به او التماس كرد: «در 29 ژوئن رئيسالوزرا با مدرس، رهبر جناح مخالف مجلس، به گفتگو نشست. با اينكه ماهيت اين گفتگو روشن نشده است اما شكي نيست كه آنها ميكوشند براي برطرف ساختن بنبستي كه در حال حاضر دامنگير مجلس شده است، راهحلي بيابند. بر اساس اطلاعات محرمانهاي كه در اختيار من قرار گرفته، مدرس اعلام كرده است چنانچه سردارسپه دو شرط ذيل را بپذيرد دست از مخالفت برداشته و از او حمايت ميكند: (1) ترميم فوري كابينه و (2) بازگشت شاه.» (3)روزنامه كوشش در 30 ژوئن 1924 مدعي شد كه مدرس، مجاب شده است كه دست از مخالفت با دولت بردارد. روزنامه سياست هم در همان تاريخ، با شدت كمتري، چنين ادعايي را تكرار كرد. بر
اساس گفتههاي اين روزنامه، مدرس: «پاسخ [نهايي] خود را موكول به مشورت با اعضاي جناح اقليت در مجلس كرده است.» كرنفلد در مورد ادعاهاي روزنامهها ميافزايد: «روزنامه سياست اصرار دارد كه تنها راه درمان آشفتگي و تشتت فعلي در مجلس استعفاي رئيسالوزرا ميباشد.»(1)كرنفلد در 5 جولاي 1924 مينويسد: «مفتخرم به اطلاع وزارت خارجه برسانم كه بر اساس اطلاعات محرمانهاي كه فرزانه، مشاور مخصوص رئيسالوزرا، در اختيار من قرار داده است، رضاخان با ارسال تلگرامي به شاه از او خواهش كرده است كه به كشور بازگردد. فرزانه بر اين باور است كه اگر شاه به كشور بازگردد، قوامالسلطنه به جاي سردار سپه به رياست وزرا منصوب ميشود.»(2)كرنفلد در 10 جولاي 1924 چنين مينويسد: «مفتخرم به اطلاع وزارت خارجه برسانم بر اساس اخبار موثقي كه در دست است، در صحبتهايي كه ميان رئيسالوزرا و مدرس رد و بدل شد، مدرس خود و يا همفكران خود را ملزم به چيزي نساخت كه حكايت از تغيير نگرش ايشان نسبت به دولت داشته باشد. وي به رئيسالوزرا قول داد كه با همكاران خود مشورت كند و طي چند روز آينده پاسخي قطعي به او بدهد. تاكنون پاسخي داده نشده است. بسياري از هواداران رئيسالوزرا بر اين گمانند كه وي قادر به مغلوب ساختن مدرس نيست و مدرس نيز تا زماني كه كنترل كامل را به دست نگيرد، دست از مخالفتهاي خود برنميدارد.»(3)نگرش مدرس در اين زمان تحتتأثير اين باور عمومي بود كه رضاخان در قتل ميرزاده عشقي، روزنامهنگار معروف دخيل بوده است.
قتل ميرزاده عشقي، سردبير روزنامه قرن بيستم، به منزله زنگ خطري براي مطبوعات بود؛ حملات روزنامهها به رضاخان و بريتانيا به شدت در حال افزايش بود: «مفتخرم به اطلاع وزارت خارجه برسانم كه روز پنجشنبه، 3 جولاي، ميرزاده عشقي، سردبير روزنامه قرن بيستم، ترور شد. مراسم تشييع جنازه او در 4 جولاي با شركت 000/30
نفر برگزار شد. جناح مخالف معتقد است كه دولت در قتل نامبرده دخيل بوده و اين باور خود را علناً اظهار ميكنند.»(1)گزارش ايمبري در 14 جولاي 1924 تحت عنوان «تظاهرات سياسي و مذهبي در تهران»، قتل عشقي و تظاهرات گستردة پس از تشييع جنازه او را توصيف ميكند؛ در اين تظاهرات مردم رضاخان را قاتل و جنايتكار ناميدند. تفصيل اين گزارش در پژوهشي ديگر آمده است.(2)جالبترين قسمت گزارش وي مربوط به تظاهراتهاي «ضد بهايي» است، كه بسيار شبيه به شورشهاي «ضد يهودي» سپتامبر 1922 است. همانطور كه در فصل 6 ذكر شد، با توجه به اينكه ايمبري مدعي بود شورشهاي ضد يهودي به تحريك انگليسيها به وجود آمد، هيچ بعيد نيست كه ناآراميهاي اخير نيز از همان منبع سرچشمه گرفته باشد. آنها همچنين چند روز بعد، زمينه قتل خود ايمبري را هم فراهم كردند: «در اين اثنا، از روز دوشنبه 6 جولاي، تظاهراتهاي كاملاً متفاوتي به رهبري جناح اكثريت به راه افتاده است. اين تظاهرات كه به رهبري روحانيون و حمايت دولت صورت ميگيرد، شكل ضدبهايي به خود گرفته است. در تمام قهوهخانهها، يك روحاني براي مردم نطق ميكند. انبوه جمعيت كه در اثر استعمال مواد مخدر و تحتتأثير سخنان روحاني، به شدت تحريك شدهاند، به خيابانها هجوم آورده و عليه بهائيها داد و قال مي كنند؛ حتي نيروهاي پليس هم توانايي كنترل آنها را ندارد. در بازار تمام مغازههايي كه متعلق به بهائيهاست، تعطيل شده است. تظاهرات گستردهاي نيز عليه دو تن از مبلغهاي بهائي آمريكايي در تهران برگزار شد و با اينكه افراد مذكور مورد حمله قرار نگرفتند اما توهين فراواني به ايشان شد. با اين حال پليس در پاسخ به درخواست اينجانب براي محافظت از اين خانمها، پاسخ مثبت داده و فوراً چند تن از نيروهاي خود را در اطراف خانه ايشان مستقر ساخت.»
ايمبري با تأكيد ويژهاي ميافزايد: «اين تظاهراتها در تمام طول هفته ادامه داشت و در دوازدهم جولاي به پايان رسيد؛ زيرا هدف اصلي برآورده شده بود و توانستند اذهان مردم را از قتل عشقي منحرف سازند، لذا به ناآراميها پايان دادند. اكنون كه اين مطالب
را مينويسم، تهران كاملاً به حالت عادي خود بازگشته است.» ايمبري چنين نتيجهگيري ميكند: «اين حوادث بسيار حائز اهميت و قابل توجه است، چرا كه از طرفي بيثباتي سياسي در ايران را ترسيم ميكند و از طرف ديگر شيوههايي را كه براي جهتدهي به افكار عمومي به كار گرفته ميشود، روشن ميسازند. همچين با بررسي اين حوادث ميتوان پيشبيني كرد كه در ماه آينده، يعني در ماه محرم چه رويدادهايي ممكن است رخ دهد.» (1)
دو مُبلغي كه ايمبري به آنها اشاره كرد، خانم دكتر سوزان مودي(2)و همكارش بودند. مودي در مورد تظاهراتي كه عليه اين دو «مبلغ بهائي آمريكايي» صورت گرفت، توضيحات بيشتري ميدهد: «بر اساس گفتههاي خانم مودي، به وي خبر ميرسد كه شماري از مسلمانان متعصب تصميم گرفتهاند كه روز 12 جولاي او را به قتل برسانند؛ لذا چند روز پيش از برگزاري تظاهرات از كنسوليار آمريكا درخواست ميكند از امنيت محل سكونت وي اطمينان حاصل كند. كنسوليار ايمبري به سرعت خود را به رئيس پليس رسانده و از او ميخواهد كه يك گروه امنيتي كامل در همسايگي خانه دكتر مودي مستقر كند. شب دوازدهم جولاي، شماري از مردم كه به تخمين خانم مودي بيش از دويست و پنجاه نفر بودند، در اطراف خانه وي تجمع كرده و درصدد كشتن او برميآيند. اما با دخالت پليس، جمعيت به سرعت متفرق شده و خسارتي به بار نميآيد. نكته قابل توجه اين ماجرا اين بود كه نيروهاي امنيتي مستقر شده در اطراف خانه مبلغها، توسط يكي از فرماندهان برجسته بهايي هدايت ميشدند و بدون شك اين فرمانده براي انجام چنين مأموريتي كاملاً آماده بود.» (3)
اينجانب [مجد] شرح مستند و كاملي از قتل رابرت ويتني ايمبري، كنسوليار آمريكا در تهران، در تاريخ 18 جولاي 1924، را تهيه كردهام. (4)در اينجا تنها به بيان خلاصهاي از اين ماجرا بسنده ميكنيم. درشكه حامل ايمبري و همراه او توسط يك مرد موتورسوار رو به روي هنگ محافظ خانة رضاخان پهلوي متوقف شد. لازم است كه
تأكيد كنم اين دو آمريكايي به دست افسران قزاق و درست در برابر محل استقرار هنگ محافظ خانة رضاخان مورد ضرب و شتم قرار گرفتند. جراحات شديدي به هر دو تن وارد شد. مجروحين به بيمارستان نظميه، واقع در مركز فرماندهي نظميه تهران، منتقل شدند. ايمبري دوباره در داخل بيمارستان مورد حمله واقع شد و از شدت جراحات وارده درگذشت. از آنجا كه رضاخان پستهاي مهمي را در ارتش و پليس به افسران بهائي واگذار كرده بود، به نظر ميرسد كه بهائيان در قتل ايمبري دست داشتهاند. زماني كه كنسوليار ايمبري و همراه او، در 18 جولاي 1924، درست رو به روي محل استقرار هنگ پهلوي مورد حمله چند تن از افسران قزاق قرار گرفتند و پس از آن در بيمارستان پليس نيز به آنها تعرض شد، اين «افسران نظامي برجسته بهايي» كجا بودند؟ دولت آمريكا براي اجتناب از پيچيده شدن روابط سياسياش با ايران، داستان كاملاً متفاوتي را پذيرفت و قبول كرد كه ايمبري قرباني تعصب مذهبي مسلمانان شده است؛ با اينكه ادلّة فراواني وجود داشت كه ثابت ميكرد ماجرا بر عكس است. موري در گزارش خود به تاريخ 29 نوامبر 1924 مينويسد: «[حسين] علاء در ارتباط با قتل ايمبري مدعي است كه بروز چنين رويدادي در ايران بدون دخالتهاي مضر و مهلك بيگانگان، امكانپذير نيست.»(1)كرنفلد در تلگرام خود به تاريخ 19 جولاي 1924 از برقراري حكومت نظامي خبر ميدهد و متذكر ميشود كه اين كار تنها بهانهاي به دست رضاخان ميدهد تا مخالفين خود را دستگير كند.(2)روز بعد وي در تلگرام خود اعلام ميكند كه شمار زيادي از مردم از جمله خالصيزاده و بسياري از علماي برجسته دستگير شدهاند.(3)روزنامه ترقي در 20 جولاي مينويسد: «پس از قتل كنسوليار آمريكا، شمار زيادي دستگير شده تحت بازجويي مقامات پليس قرار گرفتهاند... شمار زيادي از مخالفين دولت و افراد ديگري كه دستگيري ايشان امكانپذير نبود گرد هم آمده و در خانه مدرس بست نشستهاند.»(4)30 جولاي 1924، سردبيران روزنامههاي شهاب، ناصرالمله، سياست، قانون و آسياي وسطي، كه پس از قتل عشقي در مجلس بست نشسته بودند،
در نامهاي به كرنفلد حاكم شدن فضاي ترور و اختناق را چنين توصيف ميكنند: «دولت فعلي كه اقداماتش موجب ناامني و وحشت شده، از حادثة قتل كنسوليار آمريكا استفاده كرده است. دولت همزمان با دستگيري مسببين اين جنايت و توقيف تمام روزنامههاي آزاديخواه و ملي، اكنون به انتقامجويي از مخالفان سياسي خود يعني مردم، احزاب مشروطه و اقليت مجلس، برخاسته است. دولت پا را فراتر نهاده، زن و كودك و پير و جوان را دستگير ميكند و عدهاي از آزاديخواهان را نيز تبعيد كرده است. هر روز شمار زيادي از مردم در مركز پليس به فلك بسته ميشوند. شماري از مديران روزنامههاي كوچك و عدهاي از مردم بيگناه تهران، كه هيچ ارتباطي با قضاياي اخير ندارند، دستگير و روانه زندان شده و شكنجههاي سختي را متحمل ميشوند... لازم ميدانيم كه به استحضار جناب عالي برسانيم تمام اين سختيها و خشونتها كه مردم ايران ميبايست متحمل آن شوند و فشار غيرقابل تحملي كه بر مخالفان دولت وارد ميشود، همگي به بهانه يافتن مسببين قتل كنسوليار آمريكا، صورت ميگيرد... اما ما بر اين باوريم كه مردم نجيب آمريكا به هيچ وجه راضي نيستند كه دولت فعلي از اين رويداد سوءاستفاده كرده و به بهانه كشف حقيقت و دستگيري قاتلين، دست به نابودي مخالفين خود بزند... ما برآنيم تا اعلام كنيم تا آخرين لحظه حيات خود در مقابل سركوب ايستادگي خواهيم كرد و مطمئن هستيم كه مردم بزرگوار آمريكا نيز به ما كمك خواهند كرد.»(1)
در همين اثنا، انگليسيها كه از قتل ايمبري شكايتي نداشتند، سر آرنولد تي. ويلسون، مدير عامل شركت نفت ايران- انگليس در ايران، در چهارم آگوست 1924، دو هفته پس از قتل ايمبري، مصاحبه مهمي با روزنامه كريستين ساينس مونيتور كرد. بر اساس اين مصاحبه مقالهاي با عنوان زير منتشر شد: «گزارشها از بهبود اوضاع و احوال ايران حكايت دارند. سر آرنولد ويلسون، چشمانداز اقتصادي و سياسي [ايران] را روشن توصيف كرد.» سر آرنولد اوضاع ايران را مثبت توصيف كرده و آن را موجب «مسرت و رضايت» خود دانست؛ اين در حالي بود كه دو هفته پيش از اين مصاحبه، ايمبري به قتل رسيده بود و از آن زمان به بعد حكومت نظامي برقرار شد و بسياري دستگير شدند. قابلتوجهترين بخش مصاحبه اظهارات ويلسون در مورد رضاخان ميباشد:
1) گزارش كرنفلد، شماره 612، 891.00/1298، مورخ 11 آگوست 1924
«سردارسپه از بسياري جهات مرد بسيار دوست داشتني است. با اينكه او مردي كم سواد است، همواره در امور روزمره خود موازين اخلاقي را رعايت كرده و حتي به دشمنان خود كه شمارشان اندك نيست نيز احترام ميگذارد.» تعريف و تمجيد وي درست عكس توصيفي است كه سركنسول گوتليب از او دارد و او را «مردي جاهل و بيسواد» مينامد. ويلسون در مورد اوضاع سياسي اينچنين اظهارنظر ميكند: «چهره شاخص فعلي در سياست ايران، رضاخان يا همان سردارسپه است. وي رياست وزراء، وزارت جنگ و فرماندهي كل قوا را بر عهده دارد. وي در خانوادهاي فقير به دنيا آمد و كار خود را از پايينترين ردههاي نظامي آغاز كرد و با تواناييهاي نظامي صرف به جايگاه فعلي رسيد و از خلوص نيت و آزادانديشي قابل تحسين و كمياب خود، در اين راه بهره برد. وي تا سال گذشته با در اختيار داشتن وزارت جنگ، عملاً در ايران ديكتاتوري ميكرد. با اين حال هنگامي كه در پاييز سال 1923، مسند رياست وزرا به وي پيشنهاد شد، رضاخان به ناچار متحمل موج شديدي از انتقادات شد كه قبلاً همكاران او با آن رو به رو بودهاند. در نتيجه، موقعيت فعلي او، به ويژه پس از شكستش در قضية جمهوري، به استحكام سابق نيست. گمان عمومي بر اين بود كه وي نظر مساعدي نسبت به اين جنبش داشت؛ و بدون شك پيروزي جنبش جمهوري منجر به انتخاب او به عنوان اولين رئيسجمهور ايران ميشد. ناظران خوشبين اميدوارند كه وي راهي براي حل اختلافات خود با شاه پيدا خواهد كرد؛ شاه كه اكنون در اروپا به سر ميبرد قرار است در آينده نزديك به تهران بازگردد و به عنوان رئيس قانوني كشور مشروطه، به همراه سردارسپه، رئيسالوزراي خود، امور مملكتي را اداره كند.» موري درباره عدم اشاره ويلسون به قتل ايمبري، چنين اظهارنظر ميكند: «من دربارة اظهارات رضايتمندانه سر آرنولد در مورد اوضاع فعلي ايران، نظري ندارم؛ اما لازم است به تاريخ اين مصاحبه توجه شود؛ در اين زمان، تنها دو هفته از قتل كنسوليار ايمبري ميگذرد و بسيار عجيب است كه سر ويلسون هيچگونه اشارهاي به اين فاجعه نكرده است.»(1)نگراني بيشتري از اوضاع آشفته ايران در روزنامههاي انگليسي زبان بغداد منعكس ميشد: «مفتخرم كه گزارش كنم مطالب زير در روزنامه بغداد تايمز به تاريخ 8 آگوست
1) گزارش موري و ضميمه، شماره 650، 891.00/1305، مورخ 21 سپتامبر 1924
1924، در مورد اوضاع ايران منتشر شده است: «ايران كه به سرعت در سراشيبي سقوط حركت ميكند، بازگشت خود را به مسير اصلي بسيار دشوار ميبيند. از زماني كه سردارسپه به ايده حكومت جمهوري روي خوش نشان داد و سپس علما او را مجبور كردند كه از اين فكر دست بردارد، وي قدرت پيشين خود را از دست داده است.» (1)
روزنامه ستاره ايران در 24 جولاي 1924 مدعي ميشود كه «رهبر جناح اقليت (مدرس)، كه از تمام ابزارهاي در دسترس خود بيبهره مانده است؛ ابزارهايي چون محافل متشكل از سردمداران با نفوذ در ميان عوامالناس ناآگاه، كه همگي دستگير شدهاند از اين رو وي تصميم گرفته است دولت را به دليل برقراري حكومت نظامي در تهران، استيضاح كند. گزارشها حاكي از آن است كه روز گذشته وي با تمام توان تلاش كرد تا زمينه را براي اين استيضاح فراهم كند. به نظر ميرسد كه وي از اين حقيقت غافل است كه تنها با همراهي 13 نماينده بدنام كه اقليت مجلس را تشكيل مي دهند، نميتوان دولتي قدرتمند، مترقي و آرامشطلب را استيضاح كرد؛ و همچنين فراموش كرده است كه كسي به او نميپيوندد.»(2)كرنفلد در 31 جولاي 1924 در تلگرام خود چنين مينويسد: «به دنبال اعلام حكومت نظامي، دولت در تاريخ 29 جولاي 1924 با توجه به اتهامات زير استيضاح شد: بيكفايتي در سياست داخلي و خارجي، تخطي از قانون اساسي و بيتوجهي به مجلس، عدم بازگرداندن اموالي كه ارتش از سران عشاير و ديگران به يغما برده است.» قرار بر اين شد كه دولت 5 آگوست پاسخ خود را ارائه كند: «بسياري بر اين عقيدهاند كه دولت باز هم رأي اعتماد ميگيرد.»(3)منظور از اموالي كه در بالا ذكر شد، اموالي است كه در ماههاي مي تا ژوئن 1924 از عشاير لرستان و كردستان به غارت رفت كه ماجراي آن پيش از اين ياد شد. در 19 آگوست 1924، از 91 نفر نماينده حاضر در مجلس، 91 نفر به دولت رأي اعتماد دادند. البته با توجه به اظهاراتي كه در ادامه از موري نقل ميكنيم، نتيجه ديگري انتظار
نميرفت. بر اساس نوشتههاي روزنامه ايران در بيست و نهم آگوست، تدين معاون مجلس اظهار داشت: «دولت ميبايست براي يافتن و مجازات كساني كه به اعضاي جناح اقليت مجلس توهين كردهاند، تمهيدات جدي و مؤثري بينديشد.» رئيس مجلس نيز مراتب تأسف و تأثر خود را اظهار داشت و اعلام كرد كه رئيسالوزرا در نامهاي كه اخيراً خطاب به وي نوشته، قول داده است مجرمين مذكور را «كه تحت تعقيب هستند، به زودي مجازات كند.» (1)
موري قضيه را اينچنين تشريح ميكند: «پس از قتل كنسوليار ايمبري و اعلام حكومت نظامي در تهران، مدرس مدعي شد كه دولت با استفاده از اين موقعيت و اعلام حكومت نظامي فقط در صدد است كه مخالفان خود را سركوب كند و بسياري از آنها را نيز تبعيد كرده است. از آنجا كه مدرس يكي از نمايندگان مجلس است و دولت حق دستگيري هيچ يك از نمايندگان را ندارد، دولت با تمام قوا ميكوشد از نفوذ وي بر مردم بكاهد. به دستور سردارسپه عدهاي قزاق رو به روي خانه مدرس مستقر شدهاند و تمام كساني را كه سعي ميكنند وارد خانه وي شوند، دستگير ميشوند. بالاخره در 19 آگوست مدرس تصميم گرفت دولت را استيضاح و چنانچه ممكن شود، آن را سرنگون كند. يكبار ديگر عدة زيادي در باغهاي صحن مجلس گرد هم آمدند و مشتاقانه به انتظار ورود نمايندگان و نتيجه استيضاح نشستند. هنگام ورود رهبر بزرگ جناح مخالف، شماري از نظاميان مستقر در اطراف مجلس تلاش كردند كه با ايجاد ناآرامي جمعيت را بشورانند و گفته ميشود كه با اين كار سعي داشتند مدرس را زير دست و پاي مردم لگدكوب و له كنند. اما دوستان فداكار، جان او را نجات داده و مدرس با سختي فراوان خود را به بالكن مشرف بر ميدان رساند. هواداران و نظاميان حاضر شعار ميدادند «زنده باد سردارسپه! زنده باد جمهوري»؛ در مقابل مدرس نيز با صدايي طنينانداز و سرشار از دلاوري شعار ميداد «مرده باد سردارسپه! مرده باد جمهوري! زنده باد مدرس!». به منظور ارعاب نمايندگان مجلس و گرفتن رأي اعتماد از ايشان در صورت استيضاح دولت، شايع شد كه عوامل سردارسپه بدون كسب اجازه از انتظامات مجلس در تمام راهروها و دالانهاي مجلس مستقر شده و سلاحهاي خود را
1) گزارش موري و ضميمه، شماره 661، 891.032/22، مورخ 26 سپتامبر 1924
نيز مخفيانه وارد ساختمان مجلس كردهاند. هنگامي كه اين مسئله بر انتظامات مجلس آشكار گرديد، ارباب كيخسرو، نماينده زرتشتيان، فوراً مسئله را به مؤتمنالملك، رئيس مجلس، اطلاع داد؛ كه مسلماً وي در آن موقعيت نميتوانست امنيت و سلامت جان نمايندگان را تضمين كند. اين حيله كارگر افتاد و نمايندگان اقليت همگي به اتفاق اعتصاب كرده در نتيجه نمايندگان باقي مانده به اتفاق آرا، به رئيسالوزرا «رأي اعتماد» دادند و پس از آن نمايندگان جناحهاي مختلف به وي تبريك گفتند. اين رويداد تجربه تلخي براي مدرس بود و به علاوه پيرمرد بيچاره در راه خانه مورد ضرب و شتم قرار گرفت؛ كه در نتيجه وي و همفكرانش در جناح اقليت براي مدتي از شركت در جلسات مجلس خودداري كردند.» (1)
در 23 آگوست 1924، تنها يك روز پس از صدور رأي اعتماد، تمام وزراي رضا به غير از يك نفر، استعفا دادند. كرنفلد اين حوادث را چنين گزارش ميكند: «مفتخرم به اطلاع وزارت خارجه برسانم كه استعفاي اين وزرا به شيوهاي خاص و غريب صورت گرفت. يكشنبه صبح، 23 آگوست، اعضاي كابينه براي برگزاري نشستي در ساعت 8 صبح، گرد هم آمدند. پس از اينكه وزرا به مدت سه ساعت به انتظار رئيسالوزرا نشستند، پيشخدمت وي وارد شد و يادداشتهايي به تمام وزرا داد و تنها كسي كه يادداشتي دريافت نكرد ذكاءالملك، وزير خارجه، بود. در اين يادداشت از اعضاي كابينه خواسته شده بود كه فوراً استعفا دهند. به نظر نميرسيد كه هيچيك از ايشان از علت ماجرا باخبر باشد؛ چرا كه چند روز پيش نمايندگان مجلس به اتفاق آرا به دولت رأي اعتماد دادند. ذكاءالملك، وزير خارجه نيز روز بعد پيشنهاد كرد او نيز استعفا دهد؛ اما چون وي همچنان مهرهاي كارآمد به حساب ميآمد، كاملاً روشن بود كه استعفاي وي پذيرفته نميشود.»(2)31 آگوست 1924 كابينه جديد معرفي شد. موري بر طرفداري شديد اين كابينه از بريتانيا تأكيد ميكند. مشارالملك به عنوان وزير خارجه جديد برگزيده شد؛ در حالي كه مديرالملك، «كه وفاداري او به سفارت بريتانيا و منافع اين كشور در ايران، غيرقابل انكار است»، نامزد تصدي وزارت ماليه گرديد. اما روسها با
انتخاب وي مخالفت كرده و فروغي جايگزين او شد: «از ديد دكتر ميلسپو، ذكاءالملك بر ديگران رجحان دارد؛ چرا كه او هيچ چيز در مورد امور مالي نميداند، بنابراين علاقهاي هم ندارد كه در كار مستشاران دخالت كند.» مشارالدوله، وزير جديد وزارت معارف، مدتي فرمانداري عربستان [خوزستان] را بر عهده داشت. اين استان «جزء مناطق تحت نفوذ بريتانياست. بسياري از مردم بر اين باورند كه او نيز به شدت به انگليسيها وابسته است.» سرداراسعد بختياري، وزير پست و تلگراف، يكي ديگر از وزرايي بود كه «انتظار ميرفت تمنيات و خواستههاي انگليسيها را برآورده سازد.» رضاخان، محمود انصاري را جايگزين امير اقتدار 53 ساله كرد. امير اقتدار درجه اميرلشكري را يدك ميكشيد و متصدي وزارت داخله بود. انصاري در سال 1922 فرماندار نظامي تهران و در سالهاي 24-1923 فرماندار اصفهان بود و در آوريل 1924 وزارت پست و تلگراف بر عهدهاش گذاشته شد: «وي از نزديكترين دوستان رئيسالوزرا است و به نظر ميرسد مشاور سياسي مورد اعتماد وي نيز به شمار ميرود.» تنها تيمورتاش، وزير فوايد عامه و اديبالسلطنه، وزير عدليه، آشكارا به عنوان طرفداران بريتانيا شناخته نميشوند.(1)با اينكه رضاخان اين بحران را نيز پشت سر گذاشت، مقامات بريتانيا در بغداد همچنان نگران وضعيت «رئيسالوزراي نظامي» ايران بودند: «مفتخرم كه به ضميمه اين نامه بريدهاي از روزنامه بغداد تايمز را كه به تاريخ 1 سپتامبر 1924 منتشر شده است، براي شما ارسال كنم كه در آن به بررسي اوضاع و احوال ايران و موقعيت كنوني رئيسالوزرا و كابينه وي پرداخته شده است: «كساني كه به تازگي از ايران بازگشتهاند، اخبار جالب توجهي از اوضاع و احوال ايران نقل ميكنند... سلطة دولت سردارسپه تا اندازهاي متزلزل و لرزان است؛ چرا كه كابينه وي از سه گروه ناموزون تشكيل شده است، كه هر يك از اين گروهها، با كنار گذاشتن شخص رئيسالوزرا، جايگاه خود را در كابينه غيرقابل اشغال و استرداد ميدانند. بنابراين رئيسالوزراي نظامي ايران ميكوشد، شيوههايي عجيب و غريب، تسلط خود را بر ملت حفظ كند. وي ترتيبي داد كه علماي عراق تمثال امام علي را در مراسمي رسمي به او تقديم كنند. اين نشان بالاترين نشان مذهبي است كه تا آن موقع به سلاطين اختصاص داشت.
1) گزارش موري، شماره 633، 891.002/144، مورخ 2 سپتامبر 1924
اين واقعه، آن هم چند ماه پس از غائله به اصطلاح جمهوريخواهي، كه در حقيقت حركتي بيشتر ضدقاجاري بود تا ضدسلطنتي، در نظر طرفداران سردارسپه بسيار «معنادار» بود. به نظر ميرسد آمال و آرزوهاي رئيسالوزرا[ي ايران] به افكار و انديشهها و خواستههاي مصطفي كمال پاشا نزديك شده است.» (1)
1) گزارش رندولف، شماره 152، 891.51A/193، مورخ 1 سپتامبر 1924
در روزهاي سخت جنگ جهاني اول، نيروهاي بريتانيا از خدمات بسيار ارزشمند شيخ محمره بهرهمند شدند؛ بويژه در سالهاي 1914 و 1915، كه نيروهاي بريتانيا به ترتيب در جنوب عراق و جنوب ايران، روزهاي آغازين درگيري خود را پشت سر ميگذاشتند.(1)با روي كار آمدن رضاخان، بريتانيا به تدريج هواداران قديمي خود، از جمله شيخ محمره، را رها كرد و آنان را به رحم و انصاف رژيم جديد در تهران واگذار نمود. با ورود مستشاران آمريكايي به ايران، براي حل و فصل مشكلات و اختلافات مالي ميان شيخ و دولت، تلاشهايي صورت گرفت و سرانجام در پاييز سال 1923، قرار شد كه شيخ بدهيهاي خود را به دولت ايران پرداخت كند. جزئيات اين ماجرا در نامهاي كه علاء [وزيرمختار ايران در واشنگتن] به دالس(2)مينويسد چنين گزارش شده است: «كلنل مك كرمك(3)كه براي سركشي به ادارات ماليه به خوزستان رفته بود، در بازگشت از خوزستان، وارد شيراز شده است. وي با شيخ محمره به توافقهايي رسيده است. به طور خلاصه توافق مذكور از اين قرار است كه شيخ قبول كرده است
6000/500 تومان به عنوان بدهي معوقه خود به دولت پرداخت كند كه 100000 تومان از اين پول به صورت نقد و مابقي آن در بيست قسط به صورت سالانه پرداخت خواهد شد. در آينده نيز شيخ براي مالياتهاي مستقيم و غيرمستقيم خود ميبايست ساليانه مبلغ 150000 تومان به دولت بپردازد؛ از اين مبلغ 20000 تومان به منظور پرداخت حقوق شيخ و مخارج فوج بلوچ كسر ميگردد. هر يك از دو طرف با در نظر گرفتن شش ماه فرصت، ميتوانند قرارداد را فسخ كنند. با اينكه از جزئيات اين توافق باخبر نيستم، اما معتقدم كه اين قرارداد مشخصاً به نفع دولت ايران خواهد بود و در هر حال از افزايش قدرت و ثبات ايران حكايت ميكند.»(1)البته علاء اشارهاي به اين نكرد كه سر پرسي لورن(2)، وزيرمختار بريتانيا، «نقش مهمي در برسر عقل آوردن شيخ ايفا كرد.» هنگامي كه كلنل مك كرمك عضو هيأت آمريكايي مستشاري مالي براي وضع ماليات بر اموال شيخ، كه تحتالحماية دولت انگليسي هند بود، راهي منطقه شد، «سر پرسي به سرعت خود را به محمره رساند تا شيخ را براي روبهرو شدن با اين خبر تكاندهنده آماده سازد.» علاوه بر اين، رضاخان اخيراً در مقابل قتلعام نيروهاي خود، غرامت سنگيني از بختياريها [در برابر كشتار نظاميان در منطقه شليل به سال 1301ش] گرفت. «بدون شك اين ماجرا كه نشان از ضعف بختياريها داشت، بر شيخ تأثير گذاشت؛ و او را متقاعد كرد كه بر خواستههاي دولت مركزي گردن نهد.»(3)پس از تمام اين دردسرها، كرنفلد [وزيرمختار آمريكا] در گزارش خود به تاريخ 8 دسامبر 1923 مينويسد كه بلافاصله پس از حصول توافق، انگليسيها دست به كارشكني و خرابكاري زدند:
شيخ محمره كه مدتها در مقابل دولت ايران، مَنشي خودسرانه داشت، به تازگي مصلحت ديده است كه با دولت مركزي از در صلح و آشتي درآيد. چند هفته پيش، دكتر ميلسپو، كلنل مك كرمك را به همراه دو تن از كارمندان ايراني وزارت ماليه، راهي محمره كرد تا با انعقاد قراردادي وضعيت مالياتهاي معوقه شيخ و همچنين تكاليف مالياتي او را در آينده، مشخص سازند. در همين زمان سفارت
انگلستان، كه مخصوصاً ميخواست اين توافقنامه به نفع شيخ منعقد شود، به آقاي پيل(1)، سركنسول خود در اهواز، دستور داد از نفوذ خود براي تأثير گذاشتن بر روند حصول توافق بهره جويد. پس از پايان جلسه، كلنل مك كرمك، مواد مورد توافق در قرارداد را اينگونه براي دكتر ميلسپو تلگراف كرد: به منظور پرداخت مالياتهاي معوقه، شيخ پذيرفت 100000 تومان به صورت نقد پرداخت شود و مابقي به مدت بيست سال، ساليانه 20000 تومان، پرداخت گردد. همچنين از اين پس مبلغ 150000 تومان به عنوان ماليات ساليانه، از شيخ اخذ ميگردد كه البته 20000 تومان از اين مبلغ، به منظور پرداخت حقوق خود شيخ و تأمين هزينه سربازان تحت فرمان ايشان، كسر ميگردد. شيخ همچنين اين حق را خواهد داشت كه مالياتهاي منطقه خود را جمعآوري كند. پس از دريافت اين تلگرام، دكتر ميلسپو در نامهاي به رئيسالوزرا، از خدمات كلنل مك كرمك تمجيد كرده و وطنپرستي شيخ را در پذيرش مواد اين قرارداد مورد ستايش قرار داد و در پايان نيز از رئيسالوزرا تمجيد كرد كه حصول توافقي تا اين حد به نفع كشور ايران، بدون اعتبار و قدرت رئيسالوزرا امكانپذير نبود. پيامرسان اين نامه موظف شد كه آن را شخصاً به دست رئيسالوزرا برساند. اما متأسفانه پيامرسان نتوانست در روز مقرر رئيسالوزرا را در دفتر كار خود بيابد.
روز بعد زماني كه مجدداً به دفتر كار وي مراجعه كرد، رئيسالوزرا در جلسه بود و به پيام رسان دستور داده شد منتظر بماند. وي يك ساعت و نيم به انتظار نشست تا سر پرسي لورن وزيرمختار بريتانيا به همراه آقاي مانيپني(2)، معاون وي در امور شرق، از جلسه خارج شد. سپس پيامرسان نامه را به دست رئيسالوزرا داد و وي پس از قرائت، آن را روي زمين انداخته و فرياد زد: «اين مرد (اشاره به وزيرمختار بريتانيا) يك ساعت و نيم اينجا بود و پيش از من از مفاد اين نامه خبر داشت.» در ميان گفتههاي او اين جملات نيز شنيده شد: «من نميتوانم به اين آمريكاييها اعتماد كنم. نگاه كنيد چه ميكنند. من اين قرارداد را نخواهم پذيرفت. آنها حق
ندارند در امور ارتش من دخالت كنند.» وي فوراً به دكتر ميلسپو دستور داد كه كلنل مك كرمك را در محمره نگاه دارد تا زماني كه شروط قابل قبول [براي رضاخان] مورد مذاكره و در قرارداد گنجانده شود. (1)
در تابستان سال 1924، نشانههايي از ناآرامي در جنوب ايران مشاهده شد. لرها به دنبال كشته شدن سران خود در مي 1924 (فصل 7) همچنان سركشي و نافرماني ميكردند. بختياريها نيز شاكي و ناراضي بودند؛ به خصوص پس از اينكه شركت نفت انگليس - ايران، فريبشان داد و كمتر از ميزان مقرر به آنها پرداخت كرد. موري در يكي از گزارشهاي خود مينويسد كه يكي از خبرنگاران آمريكايي كه به مدت شش هفته در ميان عشاير بختياري در جنوب زندگي كرده، با دبليو. سي. فيرلي(2)، مدير شركت نفت انگليس - ايران در تهران، ملاقات كرد و فيرلي اشتباهاً فكر كرد كه اين خانم بريتانيايي است. فيرلي به خانم هريسون(3)چنين گفت:
شركت نفت انگليس- ايران علاقه وافري به تحولات عشاير بختياري دارد، چرا كه اين عشاير در نزديكي چاههاي نفت اين شركت در جنوب ايران زندگي ميكنند و به همين دليل است كه اين شركت با حمايت و پشتيباني از ايشان ميكوشد مانع هضم شدن ايشان در زير كنترل دولت مركزي شود.» آقاي فيرلي، [در گفتگو با خانم هريسون] آشكارا اقرار كرده بود كه شركت نفت انگليس و ايران، توانست با دادن قول 3 درصد درآمدهاي شركت نفت بختياري سر آنها كلاه بگذارد. اين شركت به همراه شركت فرست اكسپلوريشن(4)، دو شركت فرعي شركت مادر به حساب ميآيند. اما بختياريها به جاي 3 درصدي كه بر اساس قرارداد فكر ميكردند ميگيرند، تنها درصد اندكي از درآمدهاي شركت را كسب ميكنند. يكي ديگر از خبرنگاران آمريكايي به نام مريام كوپر(5)كه او نيز مدتي در ميان بختياريها به سر برده بود، به موري خبر داد كه كلاهبرداري از بختياريها و ديگر
مسائل، دست به دست هم داده است تا بختياريها خشمگين شده و احساسات «ضدانگليسي» آنها به شدت تحريك شود. آنان بر اين باورند كه انگليسيها به رضاخان اجازه دادهاند به جبران قتلعام نيروهايش در سال 1922، و دادن مالياتهايشان به گروه مستشاران مالي آمريكايي، غرامت سنگيني را بر عشاير تحميل كند. در ماههاي آوريل و ژوئن 1924 كه آقاي كوپر در مناطق بختيارينشين به سر ميبرد، صحبت از اين بود كه اين دسته از عشاير با همكاري لرها و شيخ محمره تلاش ميكردند يك بار ديگر جايگاه خود را به عنوان يك ايل مستقل ايراني به دست آورند.
در 1 سپتامبر 1924 بيسيم مسكو گزارش داد: «تهران، 31 آگوست. افرادي كه به تازگي از اهواز بازميگردند مدعي هستند شيخ خزعل (شيخ محمره) آشكارا عليه دولت ايران به پا خاسته است. وي در اهواز حكومت نظامي اعلام كرده و سوارهنظام عرب و چند هنگ زرهي و توپخانه كاملاً مسلح از او حمايت ميكنند. در ضمن شيخ، شماري از كارمندان دولتي را كه با او اختلاف داشتند تبعيد كرده است؛ از جمله مسئول اداره گمرك، رئيس پستخانه، يكي از كارمندان وزارت ماليه و... . شيخ همچنين به فرمانده ارتش مستقر در محل توصيه كرده كه خوزستان را ترك كند. در محافل رسمي و اداري شايع است كه شيخ و دولت مركزي با يكديگر توافق كرده و به سازش رسيدهاند. با در نظر گرفتن اين واقعيت كه دولت ايران اعتبار فرماني را كه در دست شيخ است تأييد ميكند، شيخ امتيازات نامحدودي را در اختيار خواهد داشت. وي مجاز است املاكي را كه در خاك ايران قرار دارد به بيگانگان بفروشد؛ و نيز از بيگانگان چيزهايي بخرد كه بر طبق قرارداد تركمنچاي كه هنوز معتبر است، ممنوع است.»
روزنامه ايران در 3 سپتامبر 1924 گفتههاي رضاخان را در رد اين اخبار منتشر ميسازد: «در تاريخ 31 آگوست بيسيم مسكو گزارشي را در مورد اوضاع خوزستان منتشر ساخت كه بيپايه و اساس بودن آن مرا ملزم ساخت اعلاميهاي در رد آن منتشر سازم. هيچ يك از حوادثي كه بيسيم مسكو گزارش كرده در خوزستان رخ نداده است. علاوه بر اين در حال حاضر به هيچ شخصي چنين اختياري تفويض نشده است كه بتواند به كارمندان دولتي بياحترامي و به اوامر
دولت مركزي بيتوجهي كند. همچنين در اين گزارش آمده است كه سردار اقدس (لقب شيخ محمره) به اجازه دولت، زمينهايي را كه متعلق به دولت ايران است با بيگانگان معامله و آنها را به ايشان منتقل كرده است؛ بايد بگويم كه اين گفتهها نيز صحت نداشته و به هيچوجه پايه و اساس درستي ندارد. برخلاف اين گفتهها، دستور اكيد صادر شده و فروش چنين مستغلاتي به بيگانگان ممنوع شده است. رضا، رئيسالوزرا، وزير جنگ و فرمانده كل قوا.(1)
گزارش موري به تاريخ 24 سپتامبر 1924، بسيار غني و حاوي مطالب بسيار مهمي است:
مفتخرم به اطلاع وزارت خارجه برسانم رئيسالوزرا در ميهماني ديپلماتيكي كه امروز برگزار شد، در جمع نمايندگان سياسي كشورهاي خارجي و در بررسي اوضاع و احوال استان خوزستان رسماً اعلام كرد كه شيخ محمره سر به شورش برداشته و اوضاع خوزستان را متشنج ساخته است... رئيسالوزرا در ششم سپتامبر به صورت غيرمنتظره تهران را ترك كرد و به بهانه اينكه ميخواهد شخصاً آرايش نيروهاي نظامي را سامان دهد، به خرمآباد رفت. گفته ميشود كه اين نيروها توانستهاند شورش لرها را كه از ماه مه آغاز شده بود، سركوب كنند و تصور ميشد كه در 9 ژوئن غائله به طوركامل به نفع دولت پايان يافته است. با اين حال اين نيروها هنوز منطقه را ترك نكردهاند.
سردارسپه در واقع به منظور سامان دادن آرايش نظاميان خود به خرمآباد سفر كرد؛ اما در عين حال اين طور كه پيداست وي اميدوار است در جريان همين سفر بتواند با رؤساي لر مذاكره كرده و با رسيدگي به شكاياتشان، آنها را راضي كند و چنانچه ميسر شود از همكاري احتمالي آنان با عشاير شكستخورده بختياري، والي پشتكوه و شيخ محمره جلوگيري كند. همچنين مشخص شده است كه رئيسالوزرا با والي به گفتگو نشسته است، اما از نتيجه اين مذاكرات اخبار ضد و
1) گزارش موري و ضميمه، شماره 650، 891.00/1305، مورخ 21 سپتامبر 1924
نقيضي در دست است. علاوه بر اين كنسوليار فولر(1)كه به تازگي وارد تهران شده است، به من خبر داد كه انگليسيها بسيار نگران رويكرد تهديدآميز سردارسپه هستند، و سركنسول بريتانيا در شيراز از تهران دستور يافته است كه به سرعت خود را به منطقه رسانده و از نيروهايي كه هماينك آماده حمله شدهاند، بخواهد كه عمليات خود را به تعويق بيندازند؛ تا با ميانجيگري و صلح و صفا ماجرا پايان يابد. شيخ پيشنهاد انگليسيها را رد كرده و آشكارا در مقابل آن ايستاده، و تصميم گرفته ابتكار عمل را خود به دست گيرد و اعلام استقلال كند. در كنفرانس امروز، رئيسالوزرا تلگرامهايي را از جيب خود بيرون آورد كه شيخ به سفارتهاي مختلف در تهران ارسال كرده بود. رئيسالوزرا گفت كه وي از اين ماجرا باخبر شده و دستور داده است كه جلوي ارسال اين تلگرامها گرفته شود تا موضوع را با وزارت خارجه و مجلس مطرح كند؛ اما اين تلگرامها ظرف چند روز آينده به مقصد خواهند رسيد. برداشت فولر از اين اوضاع آشفته اين بود كه شيخ بدون توجه به زمان سفر سردارسپه، عجولانه تصميم گرفت و براي حفظ اعتبار و نفوذ خود نزد مردم منطقه، به تكاپو افتاده است. وي شايعات گستردهاي را در ميان مردم پخش كرد و مدعي شد سردارسپه در غياب شاه تاج و تخت را غصب كرده است و رويكردي دشمنانه به مذهب دارد. به محض اينكه سردارسپه خرمآباد را ترك كرد، شيخ از لجبازي و خودسري خود پشيمان گشت و با ارسال تلگرامهاي صلحجويانه، تلاش كرد خرابكاريهاي خود را رفع و رجوع كند. اين برداشت ضعيفي از ماجراست؛ چرا كه وي دلايل عقبنشيني سردارسپه و اين كه چرا از انجام حمله پشيمان شده و بدون اينكه غائله را ختم كند، بازگشته است، ناديده گرفته است. البته سرنوشت شيخ و بختياريها به دست انگليسيها است. زماني كه سردارسپه در جايگاه وزير جنگ بسيار مورد توجه بريتانيا بود، انگليسيها به شيخ خزعل و بختياريها خيانت كردند و آنها را فريب دادند؛ البته نه تا جايي كه باعث نابودي كامل آنها بشوند.
مسلماً تا زماني كه ميتوانستند سردارسپه را در تهران در اختيار خود داشته باشند
1) Fuller
دليلي وجود نداشت كه تحتالحمايگان خود را تحت فرمان و كنترل رضاخان درآورند. چنانچه سردارسپه دست به لجبازي و خيرهسري ميزد، انگليسيها به راحتي ميتوانستند شيخ را عليه وي بشورانند... از سويي ديگر عكسالعمل انگليسيها نسبت به «جدايي طلبي» شيخ در خوزستان نشان داد كه حمايت بريتانيا از شيخ نيز حد و حدودي دارد.»
بخش پاياني گزارش موري اطلاعات جالبي دربر دارد:
عطف به مراسلات پيشين سفارت، در مورد شورش مخاطرهآميز لرها در بهار گذشته، لازم به ذكر است كه بسياري از مردم ايران بر اين باور بودند كه اين شورش پاسخ انگليسيها به «نافرماني» سردارسپه بوده است (در اعطاي امتياز نفتي به شركت سينكلر). در اين ناآراميها نيروهاي دولتي در خرمآباد محاصره شدند و اوضاع آنچنان آشفته بود كه كسي اميد به آرام شدن آن نداشت... همچنين شايع شده بود كه در آن زمان شمار زيادي از مأموران سياسي بريتانياي كبير در آن منطقه متمركز شده و در لباس مبدل به نفع لرها ميجنگيدند. با اين حال نظر به اينكه سردارسپه پس از قسم خوردن به قرآن و امان دادن به لرها، با فريبكاري در تاريخ 11 مارس (مي) پانزده تن از سران ايشان را اعدام كرد، اين مورد اتهام آنگونه كه مردم ايران عليه بريتانيا مطرح كردهاند، قابل دفاع و پذيرش نيست. حقيقت امر اين است كه شكست لرها به دنبال عملكرد سردارسپه در تابستان گذشته و به دام انداختن و بهتر اينكه بگوييم فريب دادن والي ماكو (اقبالالسلطنه) و مصادره تمام اموال وي، زنگ خطر را براي شيخ و همچنين بختياريها به صدا درآورد و آنان را بسيار هوشيار كرد. آنها متوجه شدند كه اگر در برابر دشمن مشترك، متحد نشوند، دير يا زود شكست خواهند خورد. البته در نهايت سرنوشت ايشان به دست بريتانيا است و از آنجا كه سردارسپه به اين حقيقت پي برده است، تلاش ميكند به دشمنان گذشته خود نزديك شود. (1)
موري در گزارش خود به تاريخ 30 سپتامبر 1924، در مورد؛
دليل واقعي اين اوضاع آشفته گزارش ميكند؛ دليلي كه تاكنون دولت از افشاي آن
1) گزارش موري، شماره 657، 891.00/1303، مورخ 24 سپتامبر 1924
خودداري كرده كه اين سكوت چندان نشانه خوبي نيست.» اطلاعاتي در اين مورد در نوشتههاي كلنل دي. دبليو. مك كرمك، رئيس هيأت اقتصادي آمريكايي، ديده ميشود: «معلوم شد كه اين مشكلات از چهار ماه پيش آغاز شده است. در آن زمان مقامات دولت مركزي در تهران متوجه شدند كه شيخ در حال واگذاري قسمت مشخصي از املاك سلطنتي به بانك شاهنشاهي ايران و شركت نفت انگليس - ايران است. گفته ميشود كه وي طي فرماني از جانب مظفرالدينشاه اين زمينها را مالك شده است و طبق اين فرمان قديمي اختيار واگذاري آنها را دارد. دولت مركزي به سرعت دست به كار شد تا مانع فروش بيشتر زمينها شود؛ همچنين تلاش كرد زمينهاي فروخته شده را پس گرفته و اعتبار فروش آنها را لغو كند. به اين بهانه كه فرمان تمليك زمينهايي كه در همسايگي دريا قرار دارند يك ماه پس از صدور، توسط شخص مظفرالدينشاه لغو گرديده است. هنگامي كه خبر چنين اقداماتي از جانب مقامات دولت مركزي به گوش شيخ رسيد، فوراً به مخالفت برخاست كه بدون شك از جانب انگليسيها نيز حمايت ميشد و اين در حالي بود كه ايشان نيز ميكوشيدند زمينهاي مورد بحث را به چنگ آورند. هنگامي كه اوضاع به سردارسپه گزارش شد، وي بلافاصله و بدون مشورت با هيچ يك از وزراي خود، به شيخ تلگراف زد و به او گفت كه فرمان وي «ملغي» شده است. كلنل مك كرمك با دقت نظر در اين قضيه و با توجه به مشكلات بعدي، اين سوءرفتار سردارسپه را بسيار تأسفانگيز تفسير كرد. وي معتقد بود راهحل معقول اين است كه دولت فراميني را كه مستغلات ساحلي شامل ميشود بياعتبار اعلام كند، و به موجب آن زمينهايي هم كه فروخته شده، پس گرفته شود.» در پاسخ به تلگرام رضاخان، كاپيتان اردلي پيل(1)، سر كنسول بريتانيا در اهواز فوراً عازم تهران شد و از مستشاران مالي آمريكايي درخواست كرد كه اعتبار فرمان شيخ را تأييد كنند و «با اين كار از بروز شورش در اين منطقه جلوگيري به عمل آورند.» كاپيتان پيل هشدار داد كه «شايد مجبور شويم از او حمايت كرده و به مخالفت با شما دست بزنيم.
1) Eardley Peel
موري ادامه ميدهد:
از آنجا كه انگليسيها موفق نشدند رضايت مستشاران را جلب كنند، سفارت بريتانيا فشارهاي خود را متوجه سردارسپه كرد كه او نيز طبق معمول سر تعظيم فرود آورد و تسليم شد. رضاخان در اطاعت از دستورهاي سفارت بريتانيا، در 11 سپتامبر با ارسال تلگرامي به شيخ تصميم پيشين خود را لغو و فرامين شيخ را معتبر اعلام كرد. البته كاملاً روشن است كه چنين تصميمي از عهده رئيسالوزرا خارج است و ابتدا ميبايست مصوبهاي از سوي مجلس در مورد آن صادر شود؛ در نتيجه تنها پيامد اين اقدام، بدتر شدن اوضاع بود.
عليرغم اين پيروزي ظاهري بريتانيا، اين قضيه «مانع» ديگري بر سر راه ايستادگي و مقاومت مستشاران مالي آمريكايي ايجاد كرد. آنها موفق نشدند اختيارات لازم را به عامل اقتصادي خود در خوزستان واگذار كنند تا از اين طريق وي بتواند فروش (زمينهاي شيخ) را معتبر اعلام كند.» بنابراين مشكل حل نشده باقي ماند. لذا بريتانيا فشارهاي خود را متوجه ميلسپو كرد اما به نتيجه نرسيد: «در همين زمان شيخ، البته به تحريك انگليسيها، تفنگ و ادوات جنگي را آماده و جنگجويان عرب خود را تجهيز كرد تا در مقابل دولت مركزي به مقاومت برخيزد.»
شيخ در تلگرامي به احمدشاه از او خواست «به ايران بازگردد تا با همدستي يكديگر كاري بكنند.» وي همچنين به سفارتهاي كشورهاي خارجي تلگراف زد و رضاخان را غاصب خواند و او را به نقض اصول ديني متهم ساخت. تلگرام شيخ در 13 سپتامبر 1924 كه به دستور رضاخان توقيف شد از اين قرار است: «وي[رضاخان] با نقض حقوق حقه مردم و رفتار ظالمانه خود، به خصوص در چند ماه اخير، اصول مذهبي مردم ايران و قانون اساسي را زير پا گذاشته است؛ مليون را تحت فشار قرار داده؛ از خدمت به مملكت خويش سر باز زده؛ رهبران ديني را تبعيد كرده؛ نسبت به قوه مقننه اين كشور بيحرمتي روا داشته و جان نمايندگان واقعي مردم را در معرض تهديد قرار داده است.
در نهايت، وي با پيروي از حرص روزافزونش به جمعآوري ثروت، به تدريج مردم بينواي ايران را به سوي فقر و نااميدي بيشتر سوق ميدهد. با توجه به دلايل مذكور، ما، رهبران اين جنبش، كه «قيام سعادت» نام گرفته است، سردار سپه را
غاصب تاج و تخت دولت ايران؛ و ناقض حقوق حقه مردم و كشور ايران اعلام ميكنيم؛ و به منظور پايان دادن به خيانت و ظلم و جور اين فرد؛ نجات كشور؛ قوت بخشيدن به مليت مردم ايران؛ آزادي و سعادتمندي ايران؛ استقرار مجدد قانون اساسي و حكومت مشروطه و مهيا كردن شرايط براي بازگشت شاهنشاه ايران، كه جان همه ما فداي او باد، از هيچ تلاشي براي محقق ساختن اين خواستهها فروگذار نميكنيم. (1)
كرنفلد در بازگشت به ايالات متحده، با احمدشاه در پاريس ملاقات كرد: «وي در سوم اكتبر در ملاقاتي خصوصي به من خبر داد كه طي دو هفته گذشته دو تلگرام يكي از جانب شيخ محمره و ديگري از سوي والي پشتكوه، به دست او رسيده است. هر دوي اين افراد خواهان بركناري رضاخان «غاصب» و بازگشت شاه هستند.(2)
همانطور كه ذكر شد، در ششم سپتامبر رضاخان عازم لرستان شد. موري از حادثهاي در اراك چنين گزارش ميكند: «با اينكه اين حادثه ممكن است به خودي خود چندان بزرگ نباشد، اما شخصيت مردي را كه اكنون سرنوشت مردم ايران را در دست دارد، به خوبي توصيف ميكند. از آنجا كه سردارسپه به صورت غيرمنتظره راهي خرمآباد شده بود، فرمانداران هيچ يك از شهرهايي كه در مسير او قرار داشتند، از سفر وي باخبر نبودند. لذا فرمانداران اين شهرها و متنفذين شهر براي خوشآمدگويي به وي، از شهر خارج نشدند؛ [معمولاً] مردم در استقبال از شاه دست به چنين اقدامي ميزنند. سردارسپه از اين غفلت بسيار ناخشنود گرديد و هنگامي كه در ميان انبوه مردم در بازار راه ميرفت، فرماندار و اعيان به حضورش رسيدند. مورخالسلطنه، فرماندار اراك، براي اداي سلام به سرعت خود را به سردارسپه رسانيد اما با ناسزا و بدگويي سردارسپه مواجه شد. سردارسپه شخصاً فرماندار وحشتزده را مورد ضرب و شتم قرار داده و به
او دستور داد پست خود را ترك كرده و فوراً به تهران بازگردد. همانطور كه انتظار ميرفت، اين حادثه، اثر بسيار بدي به جاي گذاشت؛ و احساسات را به شدت عليه سردارسپه تحريك كرد. ايرانيها مردمي هستند كه خشونت را در ميان خود نميپذيرند و چنانچه از جانب بزرگانشان رفتار خشني صادر گردد با آن مدارا ميكنند؛ اما به شرطي كه اين بزرگان نيز از خطاي ايشان درگذرند و بخشودگي پيشه كنند. پس از شكست خوردن جنبش جمهوريخواهي، اعتبار سردارسپه به عنوان فردي درستكار و منزه، كه بسيار خدشهناپذير بود، در هم شكست و فرو ريخت و از آن زمان به بعد عملكرد سردارسپه، روز به روز به نفرت مردم دامن زده است. با اينكه سردارسپه با توسل به حكومت نظامي تلاش كرد اندكي از آن قدرت پيشين خود را بازيابد و حتي سعي كرد از قدرت روحانيت بكاهد، اما بيشتر مردم بر اين باورند كه وي بسيار دير از خواب غفلت بيدار شده و اكنون روزهاي پاياني عمر [سياسي] خود را طي ميكند.»
در مورد فساد و رشوهخواري رضاخان، [موري] چنين مينويسد: «بسياري بر اين باورند كه وي در حوزه اختيارات خود، ظرف مدت يك سال نزديك به 000/000/10 دلار اختلاس كرده است. در هر حال شكي نيست كه وي در دو سال گذشته به قيمت ورشكستگي اين مملكت ثروت انبوهي را فراهم آورده است. اوضاع مملكت به گونهاي است كه هيچكس جرأت نميكند او را بازخواست كند و مانع چپاولگري او شود و حتي هيأت مستشاران آمريكايي نيز قادر نيستند اموال او را حسابرسي كنند. با اينكه اختلاس فقط چند هزار تومان در هر سال، مايه بدبختي ايران و ايرانيان است، اما نميتوان آن را با بدبختي ناشي از چيره شدن سردار سپه بر قدرت روحانيت مقايسه كرد؛ ليبرالهاي جوان از زمان كودتاي سال 1921 سيدضياء، سردارسپه را منادي آزادي ميدانستند و از او به عنوان كسي ياد ميكردند كه ايران را از بند روحانيت آزاد كرده و ريشه سلطنت را خشكانده است. اما اكنون او را خائن به كشور و مسبب اين «فاجعه» ميدانند. خيانت وي سبب شد كه مملكت بار ديگر به دوران تاريك تحجر بازگردد كه ممكن است نجات يافتن از آن سالها به طول انجامد.»
موري سپس ديدگاه يكي از اين «ليبرالهاي جوان» را بيان ميكند. وي گفتگوي خود را با سرگرد روحالله [خان] آجودان مخصوص رضاخان و «يك بهايي صريحاللهجه»، چنين توصيف ميكند: «براي توضيح بيشتر ديدگاه ليبرالهاي جواني كه
در بالا به آنها اشاره شد، مطمئن هستم كه اين گزارش بسيار مورد توجه وزارت خارجه قرار خواهد گرفت. در 25 سپتامبر، من و سرگرد روحاللهخان، آجودان مخصوص رئيسالوزرا، به گفتگو نشستيم. روحالله خان شخصي است كه پس از قتل ايمبري در مراسلات سفارت، بارها به وي اشاره شده است. براي من بسيار جالب بود كه سرگرد روحاللهخان در آن موقعيت تمام برنامههاي آينده خود را براي من تشريح ميكرد. وي اظهار داشت كه بيش از اين نميتوان از سردار سپه انتظار داشت؛ وي مردي معتاد به افيون و نااميد است و تنها خواسته او اين است كه مال گزافي جمع و در بانكهاي اروپايي سرمايهگذاري كند و زماني كه اوضاع به هم ريخت از كشور خارج شود. سرگرد روحاللهخان از روي سادگي از من خواست كه امنيت وي را در زمان اجراي نقشه سردارسپه تضمين كنم؛ چرا كه وي معتقد بود در آيندهاي نزديك كودتايي به راه ميافتد و پس از آن، حكومت ترور بر كشور حاكم ميگردد و در اين دوره سردارسپه به همراه روحانيون و اعيان و اشراف همگي از صفحة روزگار محو خواهند شد. در حالي كه يك ذهن غربي چنين برنامههايي را بيپايه و اساس قلمداد ميكند، اما به همين آساني بود كه سيدضياءالدين دست به كودتا زد و با موفقيت آن را به انجام رسانيد و اگر نبود دخالت فوري بريتانيا، بسياري از «اعيان و اشراف» كشور قتلعام ميشدند. به هر حال اطلاعات بالا حاكي از آن است كه سردارسپه هيچ نقطه اتكايي ندارد و بر جايگاهي بسيار متزلزل تكيه زده است و بيانگر اين است كه اوضاع ايران آبستن تغييرات بسيار بزرگي است.»(1)
گفتگوي بالا از جهاتي بسيار قابل توجه است، چرا كه سرگرد روحاللهخان در ماجراي توطئه پولادين در سپتامبر 1926 دست داشت؛ اين ماجرا در فصل 11 به تفصيل ذكر شده است.
اندكي بعد موري گزارش ميكند كه دولت ايران سه هزار نظامي به لرستان اعزام كرده است و شمار ديگري نيز آماده اعزام هستند. سالارالدوله، يكي از برادران محمدعلي شاه مخلوع، در محمره به شيخ پيوسته تا در مقابل [رضاخان] «غاصب»، بايستد. كاردار سفارت بريتانيا از اين موضوع ابراز نگراني كرده و مطمئن بود كه
1) گزارش موري، شماره 663، 891.00/1306، مورخ 28 سپتامبر 1924
پيوستن سالارالدوله به شيخ، «ممكن است شيخ محمره را عليه دولت مركزي بشوراند.» موري در اين باره ميافزايد: «آقاي اووي(1)آشكارا اظهار داشت كه بريتانيا در موقعيت دشوار كنوني شيخ را از راهنماييها و حمايتهاي خود بيبهره نميگذارد و براي آرام نگاه داشتن او هر كاري كه در توان داشته باشد انجام ميدهد؛ چرا كه هرگونه بينظمي در خوزستان ممكن است خسارت جبرانناپذيري به چاههاي نفت شركت نفت انگليس - ايران وارد كند. بايد توجه داشت كه اين چاهها اهميت حياتي براي دولت بريتانيا دارند. وي تأكيد كرد كه بريتانيا تمام تلاش خود را به كار گرفته كه سردارسپه و شيخ رويكرد معقولتري در پيش گيرند؛ و در اين ميان شيخ بارها از موضع خود پايين آمده و با سردارسپه مصالحه كرده است. اما هر بار، سردارسپه دست به حركتي زده است كه سوءظن شيخ را برانگيخته است و منجر به جهتگيري منفي وي شده و سردارسپه را به جنگ تهديد كرده است. آقاي اووي در ادامه متذكر شد كه بريتانيا تنها به شرطي ميان سردارسپه و شيخ ميانجيگري ميكند و آنها را آشتي ميدهد كه دولت ايران وضعيت پيشين شيخ را تأييد و تضمين كند؛ كه اين به معني اعتبار بيچون و چرا و كامل حقوقي است كه به واسطه فرمان مذكور(2)به شيخ تعلق ميگيرد؛ انكار همين حق و حقوق بود كه اين نزاع را به راه انداخت... وي اظهار داشت اقدام ناشايست سردارسپه و صدور فرمان اعدام پانزده تن از سران عشاير لر در ماه مي گذشته و به دنبال شكست لرها از نيروهاي دولتي، موجب شد كه اين شيخ سالخورده احساس خطر كرده و تلاش كند تا پيش از آنكه دير شود، جان خود را نجات دهد.» پس از بازگشت سالارالدوله «به من خبر رسيد كه بازگشت وي به ايران، نتيجه مشاورههاي ناصواب مشاور سياسي رئيسالوزرا ميباشد. فرد مذكور، همان قائممقامالملك، روحاني جواني است كه از شارلاتانهاي درجه يك ايراني به شمار ميرود. وي تا زمان سقوط روسيه تزاري يكي از ارزشمندترين جاسوسان اين كشور قلمداد ميشد.» اين روحاني جوان به رضاخان پيشنهاد كرد كه از سالارالدوله دعوت كند كه به ايران بازگردد؛ و رئيسالوزرا فوراً قبول كرد. سالارالدوله در تلگرامي از بغداد تاريخ ورود خود را به ايران اعلام كرد و اضافه
نمود: «خوشحال خواهيم شد كه حضرت اشرف را ملاقات كنيم.» پاسخ رضاخان، سالارالدوله را دلخور كرد؛ [و باعث شد كه] وي به محمره رفته و به شيخ بپيوندد. وليعهد در اين مورد به موري چنين ميگويد: «دشمنان سردارسپه اميدوارند كه با ورود اين دردسرساز سلطنتي، براي نابودي دشمني مشترك دست در دست يكديگر بگذارند.»(1)
موري در مراسله خود به تاريخ 23 اكتبر 1924، از شايعات آن روزها چنين گزارش ميكند: «مفتخرم به اطلاع وزارت خارجه برسانم كه اين روزها شايع شده است سفارت بريتانيا و دولت ايران براي حل مشكلات ناشي از شورش احتمالي شيخ محمره در خوزستان به توافق رسيدهاند. بنابر گزارشهاي رسيده، رئيسالوزرا پيشنهاد مصالحهاي مطرح كرده است كه از اين قرار است: اول اينكه، بريتانيا مقدمات خروج شيخ محمره را از ايران فراهم كند؛ دوم اينكه، سردار اجل فرزند شيخ، كه به نمايندگي از مردم خوزستان وارد مجلس شده است، به عنوان جانشين شيخ انتخاب شده و در تهران اقامت گزيند تا بدين طريق دولت مطمئن شود هيچگونه حركت تجزيهطلبانه و يا اغتشاشي در خوزستان، دولت مركزي را تهديد نمي كند. در مقابل انجام اين خدمات از جانب بريتانيا، دولت ايران نيز دعاوي اقتصادي بريتانيا عليه ايران را پذيرفته و تضمين ميكند كه امتياز نفت شمال را به شركت استاندارد اويل واگذار كند (به صورت اشتراكي با شركت نفتي انگليس - ايران)... با اينكه من در حال حاضر در جايگاهي نيستم كه صحت اين شايعات را تأييد كنم اما بايد متذكر شوم كه چنين شايعاتي بدون اينكه توجيهي داشته باشد، به ندرت در ميان مردم ايران پخش ميگردد... جداي از صحت و سقم اين شايعات، مسلماً طي دو هفته گذشته اوضاع نامساعدي بر محافل اداري دولت ايران حاكم شده و بسياري معتقدند كه ادامه مبارزه ايران عليه استيلاي دولت بريتانيا بلاترديد است و عاقلانه اين است كه دولت ايران هر چه زودتر از اين تلاشها دست كشيده و از منافعي كه حاميان بريتانيا حاصل ميكنند بهرهمند شود؛ اين كار بهتر از اين است كه با ادامه مقاومت و لجبازي، دست خالي و بيبهره بماند. بر اساس گزارشهايي كه پيش از اين ارائه شد، منظور از اين «منافع»، وام 000/000/30
1) گزارش موري، شماره 689، 891.00/1309، مورخ 17 اكتبر 1924
توماني است كه دولت انگليس متعهد به پرداخت آن شده است. البته پرداخت اين وام مشروط به توافق دو دولت است و ماهيت آن نيز به نوعي احياي قرارداد انگليس - ايران در سال 1919 ميباشد. چنانچه پرداخت اين وام قطعي گردد مسلم است اولين دعاوي كه عليه آن مطرح ميگردد پيشپرداختهايي است كه دولت بريتانيا در زمان جنگ به ايران پرداخت كرده كه به علاوه وامهاي ديگر، ميزان قابل توجهي از وام مذكور را شامل ميشود. از آنجا كه هيچ رازي در ايران محرمانه باقي نميماند، مسلماً در آينده نزديك از اين شايعات مرموز نيز پرده برداشته خواهد شد كه در نتيجه مراتب امر را به وزارت خارجه گزارش خواهم كرد.» (1)
اما پس از چندي مشخص شد كه اين شايعات كاملاً بيپايه و اساس بوده است. موري در مراسله خود به تاريخ 8 نوامبر 1924 مينويسد: «بر اساس اطلاعاتي كه ارباب كيخسرو در اختيار من گذاشت، بلافاصله پس از اينكه ناآراميها در خوزستان آغاز گرديد و پس از اينكه بر ضد رئيسالوزرا اعلاميهاي منتشر شد، كاردار سفارت بريتانيا براي حل اين مشكلات راهحلي به دولت ايران پيشنهاد كرد كه اساس آن از قرار زير است: انگلستان متعهد ميشود كه شيخ را آرام كرده و اوضاع را به حالت عادي بازگرداند به شرطي كه دولت ايران نيز متعهد شود بدهيهاي معوقه خود به بريتانياي كبير را پرداخت كند. اين بدهيها در اصل شامل پيشپرداختهايي ميشود كه دولت بريتانيا در زمان جنگ به دولت ايران پرداخت كرده است و قرار بود طي توافقنامه انگليس - ايران تسويه گردد. نكته قابل توجهتر اين كه بريتانيا خواهان تمديد اعتبار دو امتياز بسيار مهم بود؛ امتياز شركت نفت انگليس - ايران در جنوب و امتياز بانك شاهنشاهي ايران. ارباب كيخسرو اضافه كرد كه دولت ايران چنين قراردادي را با چنين شرايطي نپذيرفته و حتي مورد بررسي هم قرار نداده است. بسيار عجيب بود كه بلافاصله پس از آغاز اختلافات ميان شيخ و دولت مركزي، بريتانيا چنين پيشنهادي به مقامات دولت ايران ارائه كند؛ حتي اين واكنش آنچنان براي ايرانيان عجيب مينمود كه باعث ايجاد اين سوءظن شد كه تمام اين منازعات به تدبير انگليسيها آغاز شده است تا از قِبَل آن چنين منافع پرثمري عايد بريتانيا شود.»
1) گزارش موري، شماره 705، 891.51/365، مورخ 23 اكتبر 1924
بريتانيا تلاش كرد در يك زمان، از هر دو تحتالحماية خود، پشتيباني كند. موري گزارش كرد كه اووي «آشكارا اعلام كرد كه مقامات بريتانيا درجنوب اقدامات لازمه را به شيخ گوشزد ميكردند و اين در حالي بود كه مقامات سفارت بريتانيا در تهران تمام تلاش خود را به كار گرفتند تا با پشتيباني از سردار سپه او را قانع كنند توافقنامه مذكور را بپذيرد و بدين طريق مانع آغاز نزاعي سخت گردند. آقاي اووي همچنين در جاي جاي سخن خود همواره تأكيد داشت كه لازم است وضعيت پيشين شيخ مورد تأييد و تضمين دولت قرار گيرد كه اين به معني تضمين تمام حقوقي است كه به واسطه فرمان سلطنتي متوجه او ميشود؛ الغاي همين فرمان سلطنتي بود كه تمام اين مشكلات و درگيريها را به وجود آورد. مستشاران اقتصادي آمريكا هنوز اعتبار اين فرامين را تأييد ننموده و دستور خاصي در اين زمينه صادر نكردهاند، لذا اوضاع همچنان وخيم است.»(1)در سوم نوامبر، اووي به موري اطلاع داد كه شيخ پيشنهاد مذاكره را رد كرده و تصميم دارد تا زمان بازگشت سر پرسي لورن منتظر بماند. سر پرسي پس از هشت ماه، به ايران بازگشت. موري همچنين در اواخر اكتبر 1924 بر اساس اخبار هشداردهندهاي كه به تهران ميرسد، خبر ميدهد كه اميرمجاهد، پسر صمصامالسلطنه به همراه چند تن از سران بختياري و افراد ايشان، به شيخ پيوستهاند.
در 5 نوامبر 1924، رضاخان عازم جنوب شد و روز بعد اعلام كرد كه شيخ را در صحنه نبرد ملاقات خواهد كرد. در فرمان نظامي شماره 244، كه در 5 نوامبر به امضاي رضاخان رسيد و در نشرية نظامي مجله پهلوي به چاپ رسيد، به ارتش فرمان داده شد كه «تمام منابع و قواي خود را به كار گيرد و آخرين سدي (شيخ محمره) را كه مانع رشد و توسعه ارتش و در نتيجه مانع عظمت و يكپارچگي مملكت ميشود، در هم بشكند. به منظور تحقق اين امر، اكنون عازم اصفهان شدهام.» رضاخان از اصفهان نيز به سمت شيراز حركت كرد؛ «شيراز مقر فرماندهي عمليات وي در جنوب است.» روزنامه ميهن در 18 نوامبر اعلاميه رضاخان را منتشر ميكند: «من براي از بين بردن خزعل
1) گزارش موري، شماره 729، 891.00/1312، مورخ 8 نوامبر 1924
راهي ميدان نبرد ميشوم. يا در جنگ پيروز ميشوم و او را نابود ميكنم، يا بايد كشته و در خرابههاي شوش به خاك سپرده شوم.» موري در مورد قدرتنمايي رضاخان چنين مينويسد: «با اين حال كاملاًروشن است كه حتي اگر رئيسالوزرا خواهان و قادر به انجام اقدامي براي اين مملكت باشد، البته به شيوه نظامي، باز هم چيزي جز يك عروسك خيمهشببازي نيست كه به خواست انگليسيها حركت ميكند و جزئي از نقشه بريتانيا در جنوب است؛ وي لزوماً پيروز اين جنگ خواهد بود، چرا كه همواره شايسته اجراي برنامههاي ايشان بوده است. عليرغم گزارشهايي كه از «پيروزي» نيروهاي دولتي بر مزدوران شيخ محمره حكايت ميكنند و با توجه به دستور نظامي كه در بالا ذكر شد، به نظر ميرسد كه اوضاع جنوب چندان روبهراه نيست.» به هر حال، همه چيز منتظر ورود سر پرسي لورن بود كه در 11 نوامبر وارد بغداد شد و فوراً به سمت محمره حركت كرد. در آنجا جئوفري هاوارد(1)، معاون وي در امور شرق، به سر پرسي پيوست. وي به عنوان مترجم شيخ در مذاكرات شركت داشت. همانطور كه پيش از اين ذكر شد، اولين باري نبود كه سر پرسي براي سر عقل آوردن شيخ نقش مهمي ايفا ميكرد. در سال 1923، زماني كه كلنل مك كرمك براي اولين بار تلاش كرد بر اموال شيخ ماليات وضع كند، «سر پرسي به سرعت خود را به محمره رساند تا شيخ را براي رويارويي با اين اتفاق مهم و تكاندهنده آماده كند.»(2)اندكي بعد، جئوفري هاوارد فراخوانده ميشود: «آقاي هاوارد بيش از پانزده سال در ايران به سر برده است و كاملاً به زبان فارسي آشناست و مراحل پيچيده و مبهم سياست ايران را به خوبي درك كرده و در [امور ايران] به استادي ماهر تبديل شده است؛ اين در حالي است كه از زمان ورود وي به كشور تا زمان ترك آن در بهار سال جاري، آقاي هاوارد تنها به عنوان معاون امور شرق، انجام وظيفه كرده است. به هر حال از زماني كه آقاي دبليو. ام. اسمارت(3)در بهار سال 1922 منصب معاون امور شرق را بر عهده گرفته است، وي به صورت غيررسمي در اين سمت انجام وظيفه كرده است. افرادي چون چرچيل، اسمارت و هاوارد تمام عمر خود را صرف مطالعه مسائل ايران كردهاند و به نظر
ميرسد كه تنها در اين جايگاه است كه ميتوانند به نحو احسن به دولت خود خدمت كنند و چنانچه به سوي مردمي اعزام شوند كه با زبان و شيوه زندگي ايشان آشنايي ندارند، كار چنداني از پيش نميبرند. به هر حال، آقاي هاوارد در طول مدت خدمت خود در ايران، شهرتي مثال زدني در ميان مردم ايران و همچنين بيگانگان به دست آورده است؛ وي در اجراي خواستهها و گاهي اوقات سياستهاي نابجاي داونينگ استريت (دولت انگلستان) در اين كشور، همواره به اصول اخلاقي پايبند بوده است.»(1)«فراخوان» هاوارد از ايران بسيار كوتاه بود. وي در سال 1926 دوباره به ايران بازگشت.
شايع شد كه لورن مترصد است براي آشتي دو تحتالحماية خود [رضاخان و خزعل] ميانجيگري كرده و رضاخان نيز براي مصالحه با شيخ عازم محمره شده است. اين شايعات مجلس را هوشيار كرد و نمايندگان مجلس كه در غياب رضاخان احساس قدرت ميكردند، در 16 نوامبر جلسه محرمانهاي تشكيل دادند. در اين جلسه مدرس شديداً به «دخالتهاي بيجاي بريتانيا در امور داخلي ايران» اعتراض كرد. هنگامي كه رضاخان از برگزاري اين جلسه باخبر شد، تلگرامي به ژنرال مرتضي [يزدان پناه]، فرماندار نظامي تهران، ارسال و اعلام كرد كه به هيچوجه قصد ندارد با شيخ مصالحه كند و يا به انگليسيها اجازه دهد كه او را تحتتأثير قرار داده و راهنمايي كنند. اين تلگرام به صورت گستردهاي در مطبوعات منعكس شد.
دخالت سر پرسي لورن باعث شد كه شيخ و رضاخان تا حدودي تن به مصالحه دهند. در 18 نوامبر 1924، ذكاءالملك فروغي، وزير خارجه و كفيل رياست وزرا، متن تلگرامهايي را كه ميان رضاخان و شيخ رد و بدل شده بود، قرائت كرد. شيخ در تلگرام خود تسليم رضاخان شده و به اشتباهات گذشته خود اعتراف كرد و خواهان بخشش شد. رضاخان نيز چنين پاسخ داد: «آقاي سرداراقدس، من تلگرام شما را در شيراز دريافت كردم. من عذرخواهي و ندامت شما را پذيرفته و خواهان تسليم بيقيد و شرط شما هستم. رضاخان، رئيسالوزرا و فرمانده كل قوا.»(2)موري از اين تلگرامها چنين برداشت ميكند: «اين تلگرامها مرا به ياد حوادثي مياندازد كه يك سال پيش رخ داد.
در آن زمان شيخ متوجه شد كه دولت درصدد است بر اموال او ماليات وضع كند؛ لذا دست به فعاليتهايي زد كه حكايت از شورش داشت. در 8 اكتبر 1923 اين شيخ سالخورده متوجه شد كه سفارت بريتانيا از او حمايت نخواهد كرد و او در برابر پيشروي نيروهاي دولت مركزي به خوزستان تنها خواهد بود، لذا تلگرام ذيل را به سردارسپه ارسال كرد: «از درگاه خداوند منان خواهانم كه مرا در خدمت به شما پيروز گرداند. من بارها و بارها گفتهام كه جنابعالي را تنها حامي خود ميدانم و با خوشحالي بسيار و از صميم قلب در خدمتگزاري به شما پابرجا خواهم بود. همچنين منتظر ديدار فرمانده قشون اعزامي و دريافت فرامين حضرتعالي هستم.» موري ميافزايد: «اگر دولت مركزي موفق شود املاك شيخ را به چنگ آورد، كه اين امر فعلاً محل ترديد است، مطمئناً پول هنگفتي به جيب خواهد زد؛ چرا كه شيخ تنها از فروش خرما، ساليانه 250000 پوند درآمد دارد.»(1)اما تقاضاي «تسليم بي قيد و شرط»، شيخ را ناراحت كرد. در 23 نوامبر 1924، رضاخان تلگرام ذيل را از شيراز به رئيس ستاد كل ارتش ارسال كرد: «ستاد كل قشون، تهران؛ همانطور كه مطلع هستيد اينجانب تهران را به مقصد خوزستان ترك كردم. ورود من به شيراز با دريافت تلگرامي از جانب خزعل كه در آن اظهار تمكين و فرمانبرداري كرده بود، مقارن شد. در پاسخ از او خواستم كه بدون هيچگونه قيد و شرطي تسليم شود و هدف من اين بود كه او را به تهران بفرستم و بدون جنگ و خونريزي وارد مركز خوزستان شوم. از آنجا كه خزعل هنوز پاسخي به ابلاغيه من نداده است، بيش از اين سفر خود را به تعويق نخواهم انداخت. بنابراين امروز شيراز را به مقصد جبهه ترك كرده و از آنجا با ارتش خود مستقيماً به سمت محمره خواهم رفت. رضا، رئيسالوزرا و فرمانده كل قوا.» موري در اين باره مينويسد: «اين تلگرام به گونهاي نگاشته شده كه گويي ناپلئون آن را هنگام عزيمت به روسيه، ارسال كرده است: "بنابراين امروز شيراز را به مقصد جبهه ترك كرده و از آنجا با ارتش خود مستقيماً به سمت محمره خواهم رفت."» ژنرال امانالله ميرزا، رئيس ستاد كل قشون، ابلاغيه زير را منتشر ساخت: «حضرت اشرف، شيخ را تنها در شيراز به حضور خواهند پذيرفت. اگر شيخ خزعل در شيراز به حضور جناب عالي نيامد، بايد در ميدان
1) گزارش موري، شماره 751، 891.00/1317، مورخ 21 نوامبر 1924
جنگ با شما روبهرو شود.» (1)
در نوامبر 1924، سفارت بريتانيا با توجه به دستوري كه از لندن دريافت كرد، يادداشتي را به دولت ايران تسليم نمود كه در آن با عمليات احتمالي در خوزستان مخالفت شده بود. موري اوضاع آشفته تهران را اينگونه توصيف ميكند: «با اينكه اوضاع كنوني مشكوك به نظر ميرسد و بسياري بر اين باورند كه شيخ محمره و سردارسپه هر دو بازيچه دست بريتانيا هستند، اما دلايلي نيز وجود دارد كه اثبات ميكند بريتانيا لشكركشي سردارسپه به جنوب را تشويق ميكند تا اگر در آينده استفاده از قواي نظامي براي محافظت از چاههاي نفتي در خوزستان ضرورت پيدا كرد، توجيه قابل قبولي داشته باشند. بسياري از مردم ايران يقين دارند تمام اين عملياتها در جنوب، آغاز يك فاجعه بزرگ است و بريتانياي كبير براي محافظت از داشتههاي خود در چاههاي نفت شركت نفت انگليس- ايران، تمام نيروهاي هندي خود را سرازير دره كارون ميكند. گفته ميشود كه اگر چنين رويدادي به وقوع بپيوندد، حاكميت دولت بر بسياري از استانهاي زرخيز ايران پايان خواهد يافت. به هر حال ممكن است تمام اين پيشبينيهاي شوم براي ايران تحقق يابد. اما همانطور كه در مراسله شماره 665 به تاريخ 30 سپتامبر 1924 اشاره كردم، لازم به ذكر ميدانم كه در گذشته عدهاي در بريتانيا بر اين باور بودند كه با انتخاب شيخ خزعل به عنوان پادشاه عراق ميتوان اميدوار بود كه وي استان پرثمر خوزستان را، كه چاههاي نفت شركت نفت انگليس - ايران نيز در آن قرار دارد، به عنوان كابين خود ضميمه عراق كند.» (2)
موري همچنين متوجه شد كه بريتانيا يادداشت دومي تسليم دولت ايران كرده است و در آن متذكر شده است كه طبق قرارداد نوامبر 1914، شيخ تحتالحمايه بريتانيا است: «دولت اعليحضرت پادشاه بريتانيا نميتواند نسبت به اعمال دولت ايران بيتفاوت بوده و اشغال املاك شيخ و احتمالاً نابودي وي را بپذيرد.» در 1 دسامبر 1924، ذكاءالملك اعلاميهاي در روزنامهها منتشر ساخت و «وجود چنين يادداشتهايي را كه برخلاف حق حاكميت ايران است، انكار كرد.» موري در اين باره مينويسد: «ذكاء در برابر
وضعيتي كه مخالفين به وجود آوردند، راهحل بسيار سادهاي به كار گرفت. وي صرفاً بدون اينكه پاسخي به اين يادداشتها بدهد، آنها را به سفارت بريتانيا بازگرداند؛ با اين هدف كه بتواند وجود چنين يادداشتهايي را انكار كند؛ چرا كه اگر چنين يادداشتهايي پذيرفته شود، منازعات شديدي در مجلس درخواهد گرفت. اين معامله رضايت ايرانيان را به دنبال داشت و به نظر ميرسد بريتانيا نيز، حداقل در حال حاضر، پرونده حوادث مذكور را بسته تلقي ميكند.» (1)
در 2 دسامبر 1924، بودجه وزارت جنگ تصويب شد. مراحل تصويب بودجه در روزنامه كوشش به تاريخ 3 دسامبر منتشر شد: «در جلسه فوري كه بعد از ظهر روز دوم دسامبر برگزار شد، مجلس با 77 رأي مثبت بودجه وزارت جنگ را براي سال مالي 1303 (22 مارس 1924 تا 21 مارس 1925) تصويب كرد. بر اساس اين مصوبه، بودجه تخصيص يافته به وزارت جنگ 000/200/9 تومان خواهد بود. نمايندگان جناح اقليت، از جمله زعيم، حائريزاده و مدرس، به شدت با تصويب اين بودجه مخالف بودند؛ آنها مدعي بودند كه 000/200/9 تومان بسيار بيشتر از مصارف واقعي وزارت جنگ خواهد بود. حائريزاده معتقد بود از آنجا كه شمار واقعي نيروهاي نظامي ايران، 000/20ست، اين رقم ميبايست تا 000/600 تومان كاهش يابد. مدرس نيز مدعي بود كه شمار سربازان ارتش تنها 000/18ست و تعداد «مارشال»ها در ارتش بسيار فراوان است. سردارمعظم خراساني، وزير فوايد عامه، اعلام كرد كه در واقع 000/42 در خدمت ارتش هستند كه حتي يك نفر از ايشان بينياز و غني نيست.» موري با ضميمه اين قطعه از روزنامه، حادثه ذيل را نيز در گزارش خود ذكر ميكند: «در 3 دسامبر 1924 دكتر ميلسپو به من خبر داد كه سردارسپه در «حركت پيروزمندانه خود به سمت جنوب»، از مأمورين مالي و مقامات گمركي در اصفهان و بوشهر، 000/27 وجه نقد تقاضا كرد كه فوراً اين خواسته اجابت شد و وجه موردنظر به حساب وي واريز شد. مسيو دكركر، مديرعامل اداره گمرك، كه مدت زيادي در ايران بوده و تجربه فراواني كسب كرده است. به محض اينكه متوجه شد سردارسپه در نظر دارد از بوشهر ديدن كند، به مأمورين اداره گمرك در اين شهر دستور داد تمام عوايد گمركي جمعآوري
1) گزارش موري، شماره 778، 891.00/1322، مورخ 4 دسامبر 1924
شده را بدون معطلي به تهران منتقل كنند. با اين حال دستور دير به اداره گمرك بوشهر رسيد و 2000 تومان از اين عوايد به دست نيروهاي ارتش غصب شد.» (1)
موري در 16 دسامبر 1924 مينويسد:
با اشاره به گزارشهاي اخير سفارت در مورد عمليات نظامي در خوزستان، مفتخرم به اطلاع وزارت خارجه برسانم. همانطور كه در بيشتر تلگرامها مشاهده ميشود، با رعايت و حفظ آبرو از جانب هر دو طرف، «جنگ» در سراشيبي پايان قرار گرفته است و اتفاقي براي مردم ايران رخ نداده است.» موري با مطالعه روزنامههاي تهران كه از پنجم تا دهم دسامبر 1924 منتشر شدهاند، اين روايت را نگاشته است. رضاخان شيخ را تهديد به جنگ كرد و او نيز در پاسخ به اين چالش در 2 دسامبر چنين نوشت: «شما مرا - خدمتگزار جاننثار خود را - به هنديجان فراخوانديد. بيماري و ناتواني من اخيراً شدت گرفته، به طوري كه مرا از انجام چنين خدمتي محروم گردانيده است... من يكي از پسران خود را خدمت حضرت اشرف ميفرستم تا هم به عنوان راهنما در خدمت شما باشد و هم از جناب عالي كسب فرمان كند. به اميد اينكه در آينده به ديدار حضرت اشرف نائل گردم.» پاسخ رضاخان به اين نامه: «تلگرام شما را در لنگير [از توابع بهبهان] و در قرارگاه ارتش دريافت كردم. از آنجا كه در حال عزيمت به ده ملا هستم، همان طور كه خود پيشنهاد كرديد، به فرزند خود بسپاريد كه در آنجا به من ملحق شود.» تلگرام رضاخان به ژنرال مرتضي[خان يزدانپناه]، فرماندار نظامي تهران، در 8 دسامبر منتشر شد: «شورشيان پس از تحمل خسارات سنگين، شكستخورده و استحكامات ايشان به تصرف [نيروهاي دولتي] درآمد. سپس اين نيروها به همراه نيروهاي ذخيره وارد رامهرمز شدند. بنابراين اكنون خوزستان از لوث وجود اشرار پاك شده است. چهارشنبه، 3 دسامبر، وارد ده ملا شدم. اين شهر پيش از اين قرارگاه نيروهاي عرب بود. خزعل به خواست خود، يكي از فرزندان خود را براي
1) گزارش موري و ضميمه، شماره 776، 891.00/369، مورخ 3 دسامبر 1924
راهنمايي، راهي ده ملا كرد. هنگام بازگشت، وي (خزعل) به ملاقات من خواهد آمد. من ظرف يك يا دو روز آينده حركت خواهم كرد. نيروها به سمت رامهرمز حركت خواهند كرد.»
موري گزارش ميكند كه سفيركبير تركيه در مورد حوادث خوزستان به صورت نه چندان خوشايندي اظهارنظر كرد و گفت:
... ياد مراسم ختنهكنان در تركيه افتادم؛ كه هنگام انجام اين عمل دردناك، با استفاده از نوازندگان و خوانندگان، حواس بيمار را از عمل منحرف ميكنند» وي افزود: «حادثه خوزستان نيز به مثابه ختنه كردن ايران بود و اعلام «پيروزي» و جشنهايي كه در تهران و ديگر مناطق ايران برگزار گرديد، در حكم همان دلقك و خواننده و نوازنده بود.» رضاخان طي تلگرامي كه در هشتم دسامبر، «آزادي» خوزستان را اعلام ميكند. در همين تلگرام وي ميافزايد: «من به ميدان نفتون خواهم رفت و چند روز ديگر باز خواهم گشت.» تفسير موري از اين سفر چنين است: «اين سفر مطمئناً همه چيز را براي او روشن خواهد كرد. او براي اولين بار متوجه خواهد شد كه چرا ماجراجويي در خوزستان، تلاشي بيهوده و عملياتي غيرممكن است و چرا دولت بريتانيا، چه از حزب كارگر و چه از حزب محافظهكار، هرگز به او اجازه نميدهد زمام امور دره كارون را كاملاً در اختيار بگيرد و بر آن حكمراني كند و دستيابي نيروي دريايي بريتانيا را به نفت ذيقيمت اين منطقه به مخاطره اندازد.»
روزنامههاي دهم دسامبر تلگرامي را از قول رضاخان منتشر ساختند كه از اين قرار است: «بيماري خزعل به او اجازه نداد كه به محمره برود، لذا به ناصري بازگشت. او و مرتضيقليخان بختياري براي ديدن من و طلب بخشش، امروز صبح (6 دسامبر) نزد من آمدند و من نيز ايشان را عفو كردم.» توضيحات موري در اين زمينه: «اشاره سربسته او به عفو ايشان و فقدان هرگونه عبارتي در مورد بخشش اين دو تن باعث شد كه بسياري در تهران به اين نتيجه برسند كه پيروزي بر شيخ، در واقع شكست خوردن سردارسپه بود؛ و اربابان انگليسي سردارسپه به او اجازه ندادند دشمن خود را از ميان برده و اموال او را مصادره كند. تسليم شيخ خزعل در واقع فاقد ارزش است و معنايي ندارد؛ چاپلوسي در ايران بسيار ارزان تمام
ميشود. اين كه «وي درخواست بخشش كرد و عفو شد» برخلاف آن چيزي است كه چندي پيش به اطلاع من رسيد. در 11 دسامبر ژنرال مرتضيخان، فرماندار نظامي تهران به من خبر داد كه شيخ «تنها براي جان خود امان گرفت» و او بايد تمام سلاحهاي خود را تحويل داده و بيشتر اموال او نيز به نفع دولت مصادره خواهد شد. به نظر نميرسد براي تحقق چنين مقاصدي، دولت بريتانيا زحمت سفر به محمره را بر سر پرسي لورن و آقاي جئوفري هاوارد تحميل كرده باشد. (1)
رضاخان پس از بازديدي كه از چاههاي نفت به عمل آورد، براي زيارت عتبات عاليات به عراق رفت. تلگراف وي در 15 دسامبر از اين قرار است: «به منظور تشكر و قدرداني از آرامش و صلحي كه شامل حال تمام مردم ايران شده است، به عتبات عاليات (كربلا و نجف) مشرف ميشوم و يك هفته در آنجا توقف خواهم كرد و خواستهاي را كه همواره مايه تسلي خاطر من است برآورده خواهم كرد؛ و به زيارت اماكن مقدس خواهم شتافت.» توضيحات موري در اين باره: «شكي نيست كه بريتانيا در اوضاع كنوني، از بازديد رئيسالوزرا، حداكثر بهرهبرداري را خواهد كرد و تلاش ميكند از طريق او سياستهاي خود را در اين كشور پياده سازد... سردارسپه وقتي كه تازه به قدرت رسيده بود، با غرور و تفاخر تمام، به خواستههاي روحانيون بيتوجهي ميكرد؛ اما از زماني كه اعتبار و قدرت او به تدريج رو به ضعف نهاد، روز به روز بيشتر به روحانيون متحجر نزديك شد تا بدين طريق جايگاه خود را تقويت كند.» اما روحانيون «همواره با سوءظن به رضاخان مينگريستند و او را غاصب ميدانستند.» موري متذكر ميشود از زماني كه رضاخان در جنبش جمهوري شكست خورد تلاش كرد «با نزديك شدن به روحانيون مرتجع محبوبيت خود را بازيابد.» وي ميافزايد: «وي در حركتي مشابه، در بهار سال جاري، از مجتهدين بزرگ شهرهاي مقدس عراق تمثالي از حضرت علي هديه گرفت و سعي كرد از آن بهرهبرداري سياسي كند. پس از اين حركت نه تنها روحانيون مخالف ايراني به او توهين كردند و تصوير مذكور را تقلبي خواندند، بلكه عناصر ليبرال كشور نيز اين حركت را، مانور سياسي بيارزشي خوانده و
1) گزارش موري، شماره 795، 891.00/1324، مورخ 16 دسامبر 1924
ص:230
او را تحقير نمودند.» (1)
موري اين قضيه را چنين ارزيابي ميكند: «سردارسپه يكي از مضحكترين ناكاميهاي دوره كاري خود را تجربه كرد. وي گول خورد و براي جنگ با شيخ محمره عازم خوزستان شده و اوضاعي آشفته و بسيار مفتضح به بار آورد. وي شيخ را در ناصري ملاقات و او را عفو كرد. سپس پسر او را با درجه سرهنگي به عنوان آجودان شخصي خود پذيرفت؛ و راهي عراق شد و پس از بازديد از بغداد و زيارت عتبات عاليات به تهران بازگشت. وي دست خالي از اين سفر بازگشت و تنها صورت حسابي يك ميليوني به همراه خود آورد كه احتمالاً مستشاران آمريكايي ملزم به پرداخت آن هستند. اينكه چه اسراري ميان سردارسپه و شيخ رد و بدل شد، هنوز فاش نشده است و به نظر ميرسد در آينده نيز فاش نگردد. اگر شرايط «تسليم» شيخ شرايطي قابل قبول و سودمند بود، باور نكردني بود كه سردارسپه حرفي از آن نزند و آنها را منتشر نكند. به هر حال نتيجه تلاشها و مبارزات سردارسپه، رضايتمندي بريتانيا را به دنبال داشت؛ و جاي تعجب نيست كه اگر انگليسيها به عنوان پاداش خدماتش به انگلستان، او را براي رسيدن به رأس قدرت در مملكت حمايت كنند، خواه اين رياست، رياست جمهوري يا پادشاهي يا نيابت سلطنت باشد.» (2)
در 30 ژانويه 1925 شيخ در تلگرامي به ارتش ايران، پيشنهاد داد كه تسليحات و مهماتي را كه از جنگ جهاني اول باقي مانده است، در اختيار ارتش بگذارد. موري مينويسد: «حسين علاء به من خبر داد كه رئيسالوزرا دستور داده است 15000 تن از نيروهاي نظامي در خوزستان باقي بمانند كه البته محمره، محل سكونت شيخ، از اين دستور مستثني شده است. همچنين در شهرهاي اطراف نيز فرمانداران نظامي جريان امور را به دست خواهند گرفت. بر اساس گفتة رئيسالوزرا، شيخ «عاجزانه، التماس كرد» كه اجازه داشته باشد اختيارات پيشين خود را در مناطق مختلف استان، حفظ كند و حتي حاضر است پول گزافي براي اين منظور پرداخت كند، اما درخواست او رد شد. «پيروزيهايي» كه رئيسالوزرا از آن دم ميزد ثمرات بسيار ناچيز و اندكي به همراه
ص:231
داشت. عليرغم اينكه اموال هنگفت شيخ نيز ميبايست تسليم سردارسپه ميشد، وي بدون اينكه «پولي» دريافت كند، مجبور شد به تهران بازگردد و تنها ثمره سفر او صورت حساب يك ميليوني بود كه به زودي براي تصويب به مجلس ارائه خواهد شد.»(1)موري معتقد است علاوه بر هزينههاي مالي، اين قضيه ميتوانست ايران را از جانب روسها نيز در معرض خطر قرار دهد. سرگرم شدن دولت ايران در جنوب كشور، عرصه را كاملاً براي روسها مهيا ميكرد و ممكن بود آنها شمال ايران را به جولانگه خود تبديل كنند.
وي متذكر ميشود كه «بسياري بر اين باورند كه روسها به خوبي متوجه شده بودند كه تحتالحمايگانشان، يعني تركمنها، در شرايط فعلي تهديدي جدي [براي دولت ايران] هستند كه ميتوانند به خوبي از آنها استفاده كنند. آنها اميدوار بودند كه از طريق سردار [معزز] بجنورد[ي] نمايشي در شمال ايران به راه بيندازند كه شباهت بسياري به نمايش انگليسيها در جنوب داشته باشد. و چرا كه نه؟ در اين ماجرا مزاياي سياسي عظيمي نصيب بريتانيا شد؛ و ماجراجويي بديمن سردارسپه در خوزستان، همساية جنوبي ايران (انگلستان) را قادر ساخت اراده خود را بر اين مملكت ديكته كرده و از اين طريق دو طرف منازعه (خزعل و رضاخان) را تا حد يك رعيت جيرهخوار تنزل دهد. روسها همه اينها را به خوبي ميدانستند؛ و عجيب بود كه دست به اقدام مشابهي نزدند و سعي نكردند سردارسپه را وادار به قدرتنمايي در شمال كشور كنند.» (2)
همانطور كه در فصل بعدي آمده است، رضاخان پس از بازگشت از جنوب تلاش كرد با بركناري شاه خود را نايبالسلطنه او قرار دهد. اين تلاش نيز، همانند «جنبش جمهوري»، به شكستي مفتضحانه ختم گرديد و موقعيت رضاخان را بيش از پيش تضعيف كرد. با اين حال در آوريل سال 1925، اندكي از قدرت از دست رفته خود را
بازيافت و بار ديگر دست به ارعاب مخالفين زد. رضاخان بسيار تلاش كرد شيخ را «داوطلبانه» به تهران آورد اما موفق نشد. در بيست و سوم آوريل 1925 يا نزديك به اين تاريخ، با توسل به دوز و كلك او را از بصره، جايي كه به آن گريخته بود، بازگرداندند و پس از دستگيري به اهواز منتقل كردند. وي در 5 مي 1925 راهي تهران شد و به زودي وارد پايتخت گرديد. موري ترديد ندارد كه تنها گذاشتن و خيانت به شيخ بيچاره، بخشي از سياست جديد بريتانيا بود كه در آن يك تحتالحماية ديرين فداي رضاخان ميشد اما حوادث خوزستان به شدت از اعتبار رضاخان در نزد ايرانيان كاست:
رضاخان پس از اين كه قول داد يا شيخ و تمام برنامههاي او را از ميان بردارد يا «خود در ميدان جنگ كشته شود»، راهي خوزستان شد؛ اما هيچيك از اين وعدهها عملي نشد و شكي نيست كه اين خلف وعده از اعتبار او در نزد تمام مردم هوشيار ايران بسيار كاست و اين بدگماني را بيش از پيش تقويت كرد كه او خود را به طور جبرانناپذيري در دستان بريتانيا، يعني همان ولينعمتان شيخ، انداخته است. از روزي كه رئيسالوزرا از خوزستان بازگشته است، اين احساس در ميان مردم قوت گرفته است و به محض اين كه مشخص شود او شيخ را «عفو» و او را با تمام املاك و اموال گزافش آزاد كرده است، هيچيك از جشنها و پايكوبيها كه به يمن ورود پيروزمندانه او برگزار گرديد نميتواند شكست او را در اين جنگ بپوشاند.
موري در مورد خيانت بريتانيا و دل كندن از شيخ محمره و خدمات ارزشمند و صادقانه او به انگليسيها در روزهاي سخت جنگ جهاني اول، چنين مينويسد:
در 3 مي، با سر پرسي لورن در مورد شيخ و حوادث مربوط به او به گفت و گو نشستيم. وي خيلي بيپرده در مورد دولت خود و منافع بريتانيا در خوزستان و حمايت از خزعل اظهارنظر ميكرد. لورن ميگفت كه در آغاز كارش به عنوان وزيرمختار انگلستان در تهران، وارث انبوه تعهدات ناجوري شده بود كه سر پرسي كاكس در طول جنگ [جهاني اول] به شيخ داده بود. همين تعهدات و قول و قرارها موجب شده بود كه موضع شيخ در برابر دولت مركزي بسيار سخت و پيچيده شود.
وي بارها اين اوضاع را به مرحوم لرد كرزن، وزير امور خارجه وقت، گزارش كرده و خواستار لغو اين تعهدات شده بود تا وضع و جايگاه شيخ در تهران تحت قاعدهاي درآيد. اما راه به جايي نبرده بود. وي حتي در زمان اعزام قواي دولتي به عربستان و نيز به هنگام اعزام مك كرمك به محمره براي حل و فصل امور مالي و بدهيهاي مالياتي شيخ به تدريج از حمايت انگلستان از شيخ كاسته بود. لرد كرزن اندكي پيش از مرگ به اين نتيجه رسيد كه سياستهاي او در ايران كهنه و پوسيده شده است و ميبايست تغييري در رفتار سياسي خود نسبت به اين كشور ايجاد كند. «از بين رفتن يكي از تحتالحمايههاي قديمي» و «بيتفاوتي» انگليسيها دليلي بر اين مدعاست كه بريتانيا براي حفظ منافع خود در ايران، سياستهاي خود را تغيير داده و ديگر به فرماندهان مزدور محلي [در ايران] نيازي ندارد. به نظر من، سر پرسي كاكس دولت خود را از شرايطي بسيار دشوار در ايران رهايي بخشيد و به همين دليل مستحق هرگونه قدرداني است. با مرگ او يكي از شاخصترين چهرههاي [تأثيرگذار در] تاريخ امروز ايران، از ميان رفت. پس از تسلط بريتانيا بر خليج فارس و جنوب ايران خزعل با انتهاز فرصت، قدرت و ثروت انبوهي به چنگ آورد و به جايگاه استواري دست يافت و تا زماني كه دولت مركزي ضعيف و ناكارآمد بود، خللي بر اين جايگاه وارد نشد... وي نماد بارز سياست «تفرقه بينداز، حكومت كن» بود، سياستي كه به وسيله خالق خزعل، لرد كرزن، در ايران دنبال ميشد؛ و همو به گفتة سر پرسي «دو نشان، از عاليترين نشانهاي سلطنتي انگلستان را به خزعل اعطا كرد.» وي [شيخ خزعل] در دوران شكوفايي خود، ارتشي كاملاً مسلح و آماده از مزدوران عرب و تعدادي قايق توپدارو مسلح در اختيار داشت؛ جداي از اين، خريد و فروش تمام خرماي خوزستان در اختيار وي بود كه سالانه 250000 پوند براي او درآمد داشت. از آنجا كه وي به كمك بريتانيا به چنين جايگاهي دست يافت، به نظر من سياست كنوني و سياستهاي انگليسيها در قبال تحتالحماية پيشين خود، دليل ديگري است بر عظمت نبوغ آنگلوساكسوني: سازش. خزعل صادقانه در خدمت سياستي بود كه همراه با جنازة بنيانگذارش، لرد كرزن، به خاك سپرده شد.
هيچكس به اندازه سر پرسي لورن از اين ماجراها خبر ندارد؛ كه به نظر من راه را
براي دولت بريتانيا باز كرد تا بتواند از زير همه قول و قرارها و تعهداتش با شيخ بزند. لورن پيشاپيش راه فرار را هم تدارك ديده بود: رضاخان. اينكه وي در تحقق اين مورد اخير موفق بوده است يا خير، جاي سئوال است، اما شكي نيست كه توانسته است به خوبي بر ديكتاتور ايران فائق آيد و او را تحت كنترل خود درآورد. (1)
در 10 مي 1925، شيخ به تهران رسيد و «بدون تعلل خود را خاشعانه تسليم رضاخان كرد و رضاخان نيز برخورد دوستانهاي با او داشت و به شيخ اجازه داد در خانه سردار محتشم مستقر شود؛ شيخ در تمام مدت اقامت موقت خود در تهران در آنجا ساكن شد.» تفسير موري از اين قضيه چنين است: «با اينكه شيخ زنداني محسوب نميشود، از روزي كه وارد تهران شده است، تحت نظارت شديد قرار گرفته است و تا آنجا كه بنده اطلاع دارم، تنها كسي كه اجازه ديدن او را دارد، سر پرسي لورن، وزيرمختار بريتانياست. شيخ براي سر پرسي لورن توضيح داد كه مراحم دولت ايران شامل حال او شده است.» هنگامي كه شيخ و رضاخان با يكديگر ملاقات كردند «اتفاقي رخ داد كه يادآور روزهاي گذشته رضاخان و رفتار بيرحمانه و ظالمانه او بود.» موري اين حادثه را چنين توصيف ميكند: «خبر رسيد يكي از روحانيون بانفوذ به نام شيخ اسدالله خرقاني اخيراً رژيم فعلي را تقبيح كرده و مدعي شده است «از زماني كه رضاخان قدرت را در ايران به دست گرفته، اين مملكت روي آرامش و نظم به خود نديده است.» از اين رو، رئيسالوزرا دستور داد فوراً او را دستگير كنند. بر حسب اتفاق و به احتمال زياد شايد با يك برنامه از پيش تعيين شده، خرقاني به هنگامي كه رضاخان با شيخ شكستخورده محمره گفتگو ميكرد، كت بسته وارد شد. اين صحنه، صحنهاي بسيار عالي براي هنرنمايي رضاخان بود و او نيز خود را مهياي بهرهبرداري از چنين فرصتي كرده بود. پس از اينكه چند فحش و ناسزا نثار شيخ اسدالله خرقاني كرد، مشت محكمي به صورت او زد و او را نقش بر زمين كرد و به مأمورين دستور داد كه او را به خارج از خانه منتقل كنند. ژنرال مرتضيخان، فرماندار نظامي تهران، موظف شد او را تحت پيگرد قرار داده و بدون معطلي او را به هر مجازاتي برساند «حتي اگر مجازات
1) گزارش موري، شماره 1051، 891.00/1351، مورخ 5 مي 1925
وي مرگ باشد!» چنين رفتاري با كساني كه نارضايتي رضاخان را برانگيزند، چيزي نبود مگر رويدادي براي تحقير كردن و اهانت نمودن به شيخ سالخورده.» موري ميافزايد: «اقبالالسلطنه، خان شورشي[!] ماكو، پس از اينكه اموالش توسط قشون مصادره شد، در زندان به هلاكت رسيد؛ شيخ با مدنظر قرار دادن چنين سرنوشتي احتمالاً خود را خوش اقبال و پيروز ميبيند.» (1)
روزنامه ايران در 15 مي 1925، خبر از نامهاي ميدهد كه سردار اجل، پسر شيخ خزعل نگاشته و رئيس مجلس آن را در جلسه 14 مي 1925 مجلس قرائت ميكند. اين نامه نيز از «خوش رفتاري» با شيخ محمره حكايت دارد: «حضرت اشرف، رئيس مجلس. كسالتي كه عارض شد، مرا از پذيرش عضويت در مجلس، معذور ساخت. بنابراين لطفاً استعفاي مرا پذيرفته و به عشيره (بنيطرف خوزستان) خبر دهيد كه نماينده ديگري براي مجلس انتخاب كنند. 9 شوال (3 مي 1925)، عبدالحميد. (سردار اجل).» (2)
در 8 ژوئن 1925، رضاخان براي ديدار «مردم باوفا و پرشور آذربايجان» تهران را به مقصد اين ايالت ترك كرد. موري در اين زمينه مينويسد: «بر اساس اخبار موثقي كه به دست من رسيده است، هدف اصلي رئيسالوزرا از اين سفر، جلب رضايت روسها بود؛ «عزيمت» رئيسالوزرا به جنوب ايران براي سركوب شيخ محمره و بازگشت او به تهران به دستور مقامات بريتانيا در عراق، نارضايتي روسها را برانگيخته است.» (3)
سر كنسول فولر در گزارشي تحت عنوان «تجمع بيش از حد نيروي نظامي در جنوب ايران» مينويسد: «مسير كاروانها تقريباً از لوث راهزنان پاك شده، اما نيروهاي نظامي اين خلأ را پر كرده و به جاي آنان دست به غارت كاروانها ميزنند. مكارياني كه از اينجا به شيراز سفر ميكنند، به شدت از اين ماجرا شاكي هستند. غالباً سربازها به بهانه «نياز ارتش» 10 تا 30 قاطر از كاروان اين افراد مصادره ميكنند، اما نه به اين دليل كه
واقعاً به آنها نياز دارند، بلكه به منظور باج گرفتن و معمولاً مبلغي كه از اين طريق به دست ميآورند از قيمت قاطرها بيشتر است. مكاريان خواهان توقيف چنين راهزنيهايي نيستند، بلكه از اين شاكي هستند كه وجه ثابتي از ايشان درخواست نميشود و هر بار مبلغ خاصي مطالبه ميگردد. اين قضايا باعث شده است تنها سيستم ترابري كه اين منطقه را به مركز ايران متصل ميكند، دچار سردرگمي و كاستي گردد. رانندهاي در يكي از گاراژهاي بوشهر حاضر نشد در برابر 12 دلار ماشين خود را در اختيار سربازها قرار دهد، چرا كه استطاعت چنين كاري را نداشت. لذا مورد ضرب و شتم ايشان قرار گرفت و روانه زندان گرديد. يكي از كارمندان يك شركت معتبر انگليسي در اين منطقه كه در عين حال نماينده شركت نفت استاندارد اويل و شركت اتومبيلسازي فورد نيز بود، از طرف مدير شركت موظف شد يادداشتي به اداره گمرك تحويل دهد. چون مراجعه او به گمرك مقارن ظهر بود، به او اجازه ندادند؛ و چون كار به اعتراض و مشاجرة لفظي كشيد، حسابي او را كتك زدند. يكي از نگهبانان ايراني اداره قرنطينه بريتانيا مورد حمله و تعدي يك افسر نظامي قرار گرفت و هنگامي كه تلاش كرد از خود دفاع كند، به شدت مورد ضرب و جرح قرار گرفت و روانه زندان گرديد. اكنون سربازها مدعي هستند كه وي ميبايست اعدام شود چرا كه وي به يك افسر نظامي كه يونيفورم به تن داشته حمله كرده است.» شكايتها همچنان ادامه داشت اما كسي اهميت نميداد و رسيدگي صورت نميگرفت: «در بندرلنگه و روستاهاي اطراف در شرايط به شدت وخيم گزارش شده است و هيأتي از وجوه اعيان شهر اكنون به بوشهر آمدهاند و رسماً به والي شكايت بردهاند... شكايات به مقامات بالاتر ارجاع داده شده است اما بعيد به نظر ميرسد كه افراد توانمند و صديقي پيدا شوند كه بتوانند اين نيروهاي نظامي را تحت كنترل درآورند. انگليسيها نگرانند و شك ندارند كه دير يا زود يك اروپايي به ضرب گلوله كشته ميشود.» (1)اين پيشبيني درست از آب درآمد و اندكي بعد يك انگليسي به ضرب گلوله كشته شد.
در حادثهاي كه دالس آن را «گوشهاي جالب از ديپلماسي بريتانيا» ناميده است، يك انگليسي در فارس كشته ميشود:
1) گزارش فولر، 891.20/50، مورخ 21 مي 1924
مفتخرم به اطلاع وزارت خارجه برسانم كه در تاريخ 29 اكتبر اخباري به تهران رسيد. حاكي از اينكه، چند روز پيش از اين تاريخ، يكي از اتباع بريتانيا به نام كاكس، كه از سكنه شيراز بود و در امور حمل و نقل و اتومبيلراني در جنوب ايران دست داشت، در جاده بوشهر شيراز در روستايي به نام كنار تخته، در 60 مايلي شيراز، به قتل رسيده است. ماجراي اين قتل تا اندازهاي غيرعادي است و شرح آن در چنين زمان و موقعيتي جالب به نظر ميرسد؛ اكنون تنها چند ماه از كشته شدن سرگرد ايمبري ميگذرد و همچنان چشمها به دولت بريتانيا خيره مانده است كه در اين شرايط چه تدبيري ميانديشد. ماجرا از اين قرار است كه كاكس در 27 اكتبر به همراه يك انگليسي ديگر از بوشهر به سمت شيراز در حركت بوده است. پس از عبور از روستاي مذكور، كه در نهايت در آنجا نيز كشته شد، ماشين آنها با صخرهاي برخورد كرده و خسارت سنگيني به آن وارد ميشود، آنچنان كه ايشان مجبور ميشوند به كمك چند تن از اهالي منطقه ماشين را بلند كنند. وي به روستا بازميگردد و از ژاندارمهايي كه در آنجا مستقر بودند، درخواست كمك ميكند. ميان شماري از ژاندارمها و كاكس مشاجرهاي درميگيرد و كاكس مشت محكمي به شكم يكي از آنان ميكوبد و او را بيهوش ميكند. همقطاران سرباز مجروح فوراً كاكس را توقيف ميكنند. وضعيت ژاندارم مجروح رو به وخامت ميرود و حتي علائم مرگ در او ظاهر ميشود. ژاندارمها با خونسردي كامل به كاكس ميگويند كه اگر رفيق آنها كشته شود، او نيز كشته خواهد شد. يك ساعت و نيم بعد كه فرد مجروح درگذشت، ژاندارمها تهديد خود را عملي ساخته و كاكس را در كمال خونسردي اعدام ميكنند. هنگامي كه اين خبر به تهران ميرسد، سفارت بريتانيا به كنسول خود در شيراز دستور ميدهد به محل قتل رفته و از جزئيات حادثه باخبر شود. اين جزئيات كه از طريق نامه ارسال شده، هنوز به تهران نرسيده است.
موري ميافزايد:
به نظر ميرسد آقاي اسموند اووي، كاردار سفارت بريتانيا تا حدودي از اين ماجرا باخبر بود. وي در 3 نوامبر به من خبر داد كه به تازگي ماجرا را به اطلاع دولت خود رسانده است، چرا كه تا آن زمان اطلاعات چنداني از حادثه در دست نداشته
است. اينكه آيا دولت وي خواهان اعدام قاتلان ميشود يا خير، از حوزه اطلاعات و اختيارات او خارج است. وي اذعان داشت كاكس به دليل قتلي كه خود مرتكب شد، به دست ايرانيها كشته شده است؛ بنابراين شكايت عليه ايشان چندان هم روشن و بمورد نيست. اوضاع در تهران به گونهاي است كه به نظر ميرسد دولت بريتانيا در حال حاضر قصد ندارد قضيه قتل كاكس را پيگيري كند، زيرا نميخواهد اوضاع سياسي كنوني را كه بسيار به نفع ايشان است خراب كند. سفارت بريتانيا امروز صبح خبر داد كه اقداماتي كه تاكنون براي دستگيري قاتلين صورت گرفته، به نتيجه نينجاميده است.»(1)در 30 نوامبر 1924 موري مينويسد: «مفتخرم به اطلاع وزارت خارجه برسانم كه پيشبيني من درست از كار درآمد و سفارت بريتانيا مترصد است كه اين ماجرا را بيسر و صدا ختم كند. برخلاف اظهارات رضاخان، سردارسپه و رئيسالوزرا، كه گفته است قاتلين به سزاي عمل خود خواهند رسيد، تاكنون هيچ اقدام مؤثري براي دستگيري ايشان صورت نگرفته است و اين در حالي است كه محل تقريبي ايشان مشخص است. هيچيك از وعدههايي كه در مورد اعدام قاتلين و دريافت غرامت براي بيوه و فرزندان مقتول داده شده بود، تاكنون عملي نشده است. آقاي ادموند مانسون،(2)مستشار سفارت بريتانيا، در 30 نوامبر به من خبر داد كه سفارت در نظر دارد تا زمان عادي شدن اوضاع جنوب ايران، پيگيري قتل كاكس را به تعويق بيندازد.(3)
با قتل كاكس، اندكي پس از قتل ايمبري، به موري ثابت شد كه اظهارات مدرس در 10 اكتبر 1924 صحت داشته است: «اگر شخص وزيرمختار بريتانيا در يكي از خيابانهاي تهران كشته ميشد، سفارت اين كشور وانمود ميكرد كه وي در اثر سكته قلبي از دنيا رفته است و بدين ترتيب از به خطر افتادن روابط دولت خود با ايران جلوگيري ميكرد.» (4)
اوضاع همچنان در جنوب وخيم گزارش ميشد. فولر در 30 مارس 1925
مينويسد: «عشاير تنگستاني در نزديكي بوشهر، كه در زمان اشغال انگليسيها مشكلات فراواني را به وجود آوردند، يكبار ديگر سر به شورش برداشتهاند. آنها روستاها و منازل اطراف بوشهر را غارت كرده و روزي نيست كه اموال شماري از مردم بومي منطقه را به يغما نبرند. كدخدا يا فرمانده نگهبانان روستايي، موظف شده است از مناطق دور افتاده اطراف بوشهر محافظت كند اما متأسفانه اكنون ده ماه است كه حقوقي دريافت نكرده است. وي به سختي افراد خود را نگاه داشته و براي نجات ايشان از گرسنگي مجبور شده است اموال خود را بفروشد. در چنين شرايطي وي نميتواند براي محافظت از روستا اقدامي صورت دهد.»(1)سرانجام در تابستان سال 1925 رهبر شورشيان تنگستاني دستگير شد و دولت مركزي تلاش كرد اين عشيره را خلعسلاح كند: «سرنوشت 20 سرباز ايراني كه براي تحقيق به محل اعزام شده بودند بسيار جالب است. هنگام ورود به شهر با چند ريش سفيد برخورد كردند كه به سربازها گفتند تفنگداري در اين روستا وجود ندارد؛ و اگر باور ندارند ميتوانند روستا را جستجو كنند. سربازها وارد روستا شده و هرگز از آن خارج نشدند. شمار ديگري از سربازان ايراني كه در روستاهاي ديگري مستقر بودند، چند زن روستايي را مورد اذيت و آزار قرار دادند. روستاييان به فارس زبانها اندكي مهلت داده و از ايشان خواستند كه روستا را ترك كنند. عدهاي تعلل ورزيده و كشته شدند. يك سرباز ايراني ديگر چند روز پيش كشته شد. شماري از نيروهاي نظامي براي تنبيه مردم اين روستا از زمين و دريا به اين منطقه اعزام شدند.» فولر همچنين ميافزايد: «دشمنياي كه اين قبيله با دولت دارد منطقه را براي نيروهاي نظامي كه براي جستجوي در اين روستاها اعزام ميشوند، ناامن كرده است.» انتظار ميرفت دولت مركزي در پاييز حمله گستردهاي عليه تنگستانيها به راه بيندازد. در آن تاريخ «2000 تن از نيروهاي نظامي ايران، اين روستاها را پياپي مورد حمله قرار خواهند داد و تلاش ميكنند شورشيان را خلع سلاح كنند.»(2)پس از «آزادسازي» خوزستان، چند هنگ قشون در اين استان مستقر شد: «نيروهايي كه به تازگي وارد محمره شدهاند، كاملاً منفورند. همانگونه كه به شيخ مستبد نگاه ميشد، به آنها نيز نگاه
ميشود؛ اما مردم منطقه اكنون متوجه شدهاند كه حكمراني خودخواهانه خانواده عرب [شيخ خزعل] بسيار قابل تحملتر از خودسري افسران نظامي است. در اهواز نيز اوضاع به همين منوال است؛ اما از آنجا كه نفوذ اعراب در آنجا كمتر است، وخامت اوضاع به اندازه محمره نيست.»(1)فولر گزارش ميكند به دنبال تقويت نيروها در اين منطقه، اوضاع همچنان پرتنش و وخيم باقي ماند: «بينظمي در محمره ادامه خواهد داشت، چرا كه جمعيت غالب اين منطقه عرب و از حاميان شيخ هستند و از جانب اعراب عراق نيز حمايت ميشوند... به دنبال خشكسالي، قحطي سراسر خوزستان و عراق را فراگرفته است و حاميان شيخ خزعل به راحتي مردم را تحريك ميكنند؛ شمار زيادي از ملازمين مسلح وي شغل خود را از دست دادهاند.» وي حملهاي را كه در 24 جولاي 1925 به محمره صورت ميگيرد، چنين توصيف ميكند: «حدود 300 مرد مسلح وارد شهر شدند. تنها 50 سرباز ايراني از اين شهر محافظت ميكردند. 25 نفر براي نگهباني از اداره گمرك، بانك و ديگر مناطق و نيمي ديگر به صورت ذخيره آماده خدمت بودند. سربازان ايراني با سنگر گرفتن در پشت كيسههاي شني مستقر بر روي بام، به خوبي مقاومت كردند و شورشيان عرب موفق نشدند بانك و ديگر اماكن محافظت شده را تسخير كنند. بنابراين راه به جايي نبرده و پس از غارت بازار، با سر و صداي زياد شهر را ترك كرده و يا وادار به ترك شهر شدند. بر اساس گزارش محرمانه نماينده بريتانيا در اين منطقه، كه اجازه دادند من هم آن گزارش را ببينم، در اولين شب 130 عرب داخل شهر كشته شدند و 100 نفر ديگر در جنگهاي خارج از شهر به قتل رسيدند. صدمهاي به هيچيك از سربازان ايراني وارد نشد اما يك تبعه انگليسي زخمي و تبعه ديگر كشته شد؛ هر دوي اين اتباع هندي بودند. روز بعد، نيروي كمكي از اهواز عازم اين منطقه شد و يك دسته از سربازان هنگ «پهلوي» نيز ضميمه اين هنگ شد. بريتانيا نيز نيروهاي خود را روانه اهواز كرد و يكي از قايقهاي جنگي خود را درخليج فارس نيز به خدمت گرفت. اما از آنجا كه آرامش منطقه به سرعت برقرار شد، دليلي براي دخالت وجود نداشت. اوضاع شهر آرام و بيشتر مغازههاي بازار تعطيل است. همچنان شمار زيادي از اعراب به همراه خانوادهها و احشام خود از طريق رودخانه به عراق
1) گزارش فولر، شماره 59، 891.20/57، مورخ 22 آگوست 1925
ميگريزند. چند روز پيش شورشيان عرب مجدداً دست به اقدام نظامي زدند و گفته ميشود 100 تن از ايشان به هلاكت رسيدهاند بدون اينكه حتي يك نفراز نيروهاي ايراني زخمي شود. نيروهاي ايراني كاخ شيخ را به تصرف خود درآوردند. زنان بسيار و فرزندان بيشمار وي نيز در كاخ ديگر او در بصره زندگي ميكنند. خود وي نيز به همين كاخ [در بصره] پناه برده بود كه مقامات ايراني با متوسل شدن به دوز و كلك او را به ايران آورده و دستگير كردند. در اين كاخ (در ايران) مقدار زيادي طلا و تفنگ انگليسي يافت شد، كه مقامات ايراني سعي كردند آن را نشانهاي از دخالت بريتانيا در اين ماجرا، جلوه دهند. بريتانيا اين اظهارات را رد كرد و مدعي شد بريتانيا به جبران خدمات شيخ و بيمارستاني كه در اختيار نيروهاي انگليسي گذاشت، چند سال پيش مقداري پول، تفنگ و تعدادي كشتي در اختيار شيخ قرار داده است. فرمانده قشون جنوب به منظور دريافت صندوقهاي طلايي، كه از كاخ شيخ محمره بيرون آورده شده است، در نوزدهم ماه جاري بوشهر را ترك كرد.» (1)
1) گزارش فولر، شم 60، 891.20/58، مورخ 21 آگوست 1925
رضا [خان] پس از غيبتي تقريباً دو ماهه در اول ژانويه 1925 با مراسم و تشريفات مفصل از جنوب به تهران بازگشته بود. «دار و دستة با وفايش ژنرال مرتضيخان، فرماندار نظامي تهران، كلنل محمدخان، رئيس نظميه، و كلنل كريمخان، رئيس بلديه»(1)طاق نصرتهايي بسته و اين نمايش را به راه انداخته بودند. حسين علاء به موري خبر داده بود كه گروهي از افسران ارتش به رهبري سه فرد مزبور، قصد دارند كه به هنگام بازگشت رضا [خان] او را به ساختمان شهرداري ببرند و شاه اعلامش كنند. رضا [خان] پس از با خبر شدن از اين ماجرا، با ارسال تلگرامي از قزوين از آنها خواسته بود كه دست نگه دارند؛ با وجود اين، هنگامي كه پا به تهران گذاشت آشكارا از اداي احترام به وليعهد طفره رفت: «با توجه به اينكه او پس از شكست جنبش جمهوريخواهي از هيچ تلاشي براي تحبيب خود نزد اين شاهزاده فروگذار نكرده و مكرراً به ديدار او رفته بود، بدون ترديد طفره رفتن او نيز بيدليل نبوده است.»(2)وابسته نظامي روس در معيّت همكاران انگليسي و فرانسوي خود براي استقبال از رضا [خان] تا نزديكي مهرآباد رفته
و «پس از خوشآمدگويي به سردار سپه، به خاطر پيروزيش در جنوب و اينكه توانسته بود از ايران فئودالي، كشوري قدرتمند و مستقل بسازد، به او تبريك و تهنيت گفته بودند.» ولي برغم انكار سفارت شوروي، «به هر حال شكي نيست كه سفارت واقعاً پول آن طاق نصرت را داده و اين كارش در حق دولت ايران مسلماً بيطمع نبوده است.» ولي مهمتر از اين طاق نصرت، كه شاهانهتر از هر طاق نصرت ديگري بود كه براي استقبال از يك شاه بستهاند، مانور بلشويكها براي نجات سردار سپه از آغوش بريتانيا بود، پيش از آنكه ديگر خيلي دير شود.»(1)فولر در گزارشي با عنوان «ورود ظفرمندانه وزير جنگ، سلطنتطلبان را دچار ترس و واهمه كرده است»، مينويسد:
بازگشت رضاخان، رئيسالوزرا و وزير جنگ، پس از سركوب شيخ محمره، با چنان مراسم و تشريفاتي براي ورود پيروزمندانهاش به تهران همراه بود كه اخيراً براي هيچ شاهي برگزار نشده است. ساختمانهاي دولتي را تزئين كرده بودند، در تمام طول راه طاق نصرتهايي بسته بودند، چهار هواپيما پيامهاي تبريك و تهنيت بر روي سر مردم ميريختند، هنگام عبورش از زير طاق نصرت، شتري برايش قرباني كردند، و عملاً همه مردم شهر براي ديدنش از خانههايشان بيرون زده بودند. با وجود اين، بازگشت او مناسبتي نبود كه مردم را چندان هيجانزده كند. جمعيت گاه هورا ميكشيد اما ظاهراً بيشتر جذب آن منظرة باشكوه شده بود. خود او هم همانند يك فاتح وارد تهران نشد، بلكه با اونيفورم سفر و سوار بر يك اتومبيل به سرعت از خيابانها عبور ميكرد و به ندرت سري تكان و يا به جمعيت توجهي نشان ميداد. نگراني درباريان كاملاً آشكار بود. يكي از درباريان كه با اتومبيلش به سمت محل مراسم ميرفتيم چندين بار به راننده هشدار داد مبادا در اين خيابانهاي پر ازدحام به كسي بزند چون احساسات ضد درباري جمعيت برانگيخته ميشود و ممكن است به شورش بكشد. وليعهد تمام بعد از ظهر را با نگراني در كاخش سر كرد، و بلافاصله پس از خاتمه مراسم امينترين درباريانش را فراخواند و از آنها دربارة رفتار رضاخان و نحوة استقبال مردم پرسيد. او نگران بود كه مبادا اتفاقي بيفتد و بلافاصله منجر به سرنگوني او و شاه شود. شايعاتي بر
1) موري، گزارش شماره 842، 1328، 891.00، مورخ 10 ژانويه 1925
سر زبانهاست كه رضاخان ميخواهد قدرت را كاملاً قبضه كند. يكي از طرفداران صميمياش به يكي از شهروندان آمريكايي گفته است كه رضا [خان] براي جلب حمايت روحانيون به كربلا رفته بود و هم اكنون طرفداران زيادي در مجلس براي خودش جمع كرده است كه در ماه مارس او را نايبالسلطنه اعلام ميكنند، و چند ماه بعد هم به خواستة مردم گردن مينهد و ميگذارد شاهش كنند. (1)
البته اين فقط سلطنتطلبان نبودند كه به هراس افتاده بودند. رضا [خان] از دست چند تن از اعضاي كابينه از جمله ذكاءالملك، كفيل رياست وزرا و وزير ماليه، هم ناراضي بود تا حدي كه موري پيش بيني ميكرد كه او بالاخره استعفاء خواهد داد. موري ميافزايد كه مشارالملك، وزير خارجه، نيز ممكن است تغيير كند: «چون نشان داده كه يكي از سرسپردگان اربابان انگليسياش است كه از مستخدمي معمولي وثوقالدوله، رييسالوزراي بسيار انگليسيدوست ايران و حامي سرسخت قرارداد انگليس و ايران، به اين مقام و نفوذ رساندهاند، تغيير و جابجايياش به نفع آمريكاست.»(2)هيچ يك از اين افراد تغيير نكرد.
چند روز پس از بازگشت رضا [خان]، ارباب كيخسرو به ديدار وزيرمختار شوروي رفته بود:
از قرار معلوم صراحتاً از وزيرمختار شوروي پرسيده است چنانچه رژيم ايران در آيندهاي نزديك تغيير كند، موضع دولتش در قبال اين مسئله چه خواهد بود. رفيق شومياتسكي(3)هم بدون تأمل پاسخ داده است كه بلشويكها از چنين تغييري استقبال خواهند كرد و هيچگونه مخالفتي با آن نخواهند داشت.
البته موري چندان مطمئن نبود:
عليرغم ضمانتهاي رفيق شومياتسكي، و با توجه به سلطة كامل انگليسيها بر رئيسالوزرا از زمان ختم غائله عربستان [خوزستان]، نميتوان باور كرد كه روسها
بدون قيد و شرط از هر اقدامي كه او ممكن است در حال حاضر براي تغيير رژيم انجام بدهد حمايت كنند. سياست آنها در گذشته و همچنين امروز اين است كه اصولاً با اهدافي كه از جانب انگليسيها حمايت ميشود، مخالفت كنند. اين سياست در آغاز جنبش جمهوريخواهي به وضوح خودش را نشان داد. در آن زمان روسها بلافاصله پس از اينكه متوجه شدند بريتانيا از اين جنبش حمايت ميكند، با آن مخالفت كردند. (1)
علاوه بر اين، ارباب كيخسرو به موري گفته بود كه «مشاورانِ امين رئيسالوزرا مصرانه او را تشويق ميكنند تا يكبار ديگر تلاشهايش را از سر بگيرد و ديكتاتور ايران شود. به احتمال قريب به يقين، با توجه به شكست مفتضحانة نقشههايش براي رياست جمهوري در ماه مارس گذشته، او ديگر دلِ و دماغ به راه انداختن مجدد جنبش جمهوريخواهي را به صورت اولش نخواهد داشت. از سوي ديگر، ارباب كيخسرو معتقد است كه سردار سپه قصد دارد با اجراي نقشهاي شاه فعلي را خلع كند، و برادر صغير او را كه همراه پدرش، محمد علي شاه مخلوع، در استانبول به سر ميبرد به سلطنت برساند، و خودش نيز نايبالسلطنه و ديكتاتور ايران بشود.»(2)
در اواسط ژانويه 1925 موري ديگر مطمئن بود كه رضا [خان] دارد براي خلع احمد شاه و غصب تخت شاهنشاهي نقشه ميكشد: «با وجود اين، معلوم است كه نقشة كودتاي او براي تصاحب قدرت مطلقه در مملكت هر چه كه باشد، او اميدوار است كه صحنه را خيلي محتاطانهتر از دفعه قبل بچيند ...ديگر هيچ ترديدي نيست كه عزمش را براي عملي كردن چنين نقشهاي جزم كرده است، زيرا صراحتاً به چند تن از وكلاي مجلس گفته كه ديگر نميتواند اين بلاتكليفي را تحمل كند. يا شاه بايد برود يا او؛ و چون هنوز ارتش تحت كنترل اوست، ديگر هيچ شكي باقي نميماند كه عاقبت كار چيست، البته به شرطي كه [رضا خان] حاضر باشد به شرايطي كه مسلماً انگليسيها، روسها و روحانيان به او تحميل ميكنند، گردن بگذارد. حمايت يكي از اين قدرتها براي تضمين پيروزي او ضروري است. انگليسيها خود را به چنين تغييري كاملاً
بياعتنا نشان ميدهند كه بسيار كار عاقلانهايست، زيرا هم آنها و هم سردار سپه كاملاً ميدانند كه حمايت علني انگليسيها از اين تغيير، بيش از هر چيز ديگري بدگماني و خصومت تودة مردم را به همراه خواهد داشت. اطلاع موثق دارم كه براي رفع اين معضل و در عين حال حفظ رابطة رييسالوزرا و سفارت انگليس به طور رضايت بخش، كنت فُن دِر شولنبرگ، وزير مختار آلمان، در حال حاضر نقش واسطه را ميان اين دو ايفا ميكند، و در رضايت خاطر كامل او از اين كار تقريباً شكي نيست.» موري معتقد بود كه روسها فقط دست به «حمايتي ظاهري» خواهند زد. در ارتباط با روحانيون نيز موري فاش ميكند كه رضا [خان] در سفرش به كربلا و نجف توفيقي در جلب نظر روحانيون عاليرتبه شيعه حاصل نكرده بود: «ظاهراً شكي نيست كه سردار سپه در سفرش به عتبات عاليات و بغداد، كه مركز قدرت انگليسيهاست، قصد داشت نظر مراجع عاليقدر شيعه و همچنين مقامات انگليسي را دربارة تغيير رژيم ايران به هنگام بازگشتش به تهران جويا شود. با وجود اين، از انگليسيها اطلاع يافتهام كه مراجع عاليقدرتر شيعه او را به حضور نپذيرفتهاند. آشتي اخير سردار سپه و مدرّس، رهبر جناح روحانيون مجلس، حكايت از اين دارد كه حتي قشر روحاني هم با تغيير رژيم چندان مخالف نيست. اخيراً به نقل از مدرّس گفتهاند كه با خلع شاه و نيابت سلطنت سردار سپه مخالفتي ندارد، مشروط بر اينكه رژيم شاهنشاهي سر جايش باقي بماند.» موري ادامه ميدهد: «از قراري كه اطلاع يافتهام، روشي را كه ميخواهند براي اين كار پيش بگيرند قبلاً هم در اين مملكت به كار رفته و جوابش را پس داده است، به اين ترتيب كه سردار سپه مستقيماً به مجلس ميرود و اعلام ميكند كه «ديگر خسته شده و ميخواهد كنار برود»؛ سپس مردم با تحريك و حتي تهديد ارتش سر و صدا راه مياندازند و خواهان بازگشت او با قبول همه شرايط مورد نظرش ميشوند، كه چيزي نيست بجز نيابت سلطنتِ پسر صغير محمدعلي شاه مخلوع كه فقط اسماً شاه ايران خواهد بود. اما در ارتباط با اين پسر صغير شاه سابق ايران كه قرار است نقش عروسك خيمهشب بازي را ايفا كند، چنان ابهام عجيبي حتي در اذهان مقامات ايراني وجود دارد كه واقعاً نتوانستهام هيچ اطلاع دقيقي درباره خلق و خو، سن، تواناييها، و يا شايد بتوانم بگويم، حتي وجود چنين شخصي به دست بياورم.» تا آنجا كه همه ميدانند كوچكترين پسر محمدعلي شاه در سال 1907 به دنيا آمده و بزودي 18 ساله خواهد
شد و به سن قانوني خواهد رسيد: «بنابراين شايد لازم باشد كه رداي پادشاهي را بر تن يك شاهزاده قاجاري صغير ديگر كنند، كه اتفاقاً چنين كاري هم پيشنهاد شده است. به هر حال، اگر سردار سپه واقعاً به آرزوي خودش كه نيابت سلطنت است برسد، اين شاه كوچك، كه تاج شاهي به سر گذاشته، عمر چندان درازي نخواهد داشت.»(1)ماري در گزارش مورخ 20 ژانويه 1925 خود مينويسد: «اين روزها نوعي اضطراب و بلاتكليفي بر محافل سياسي ايران حكمفرماست كه چندان دلگرمكننده نيست. بسياري بر اين باورند كه رييسالوزرا ميخواهد رژيم ايران را تغيير بدهد تا خودش نايبالسلطنه يا شاه بشود. او براي اجراي نقشهاش شايد مجبور شود از انگليسيها كمك بخواهد. لازم به ذكر ميدانم كه در صورت موفقيت چنين كودتايي با حمايت انگليسيها، بخت آمريكا براي به دست آوردن امتياز نفت شمال ايران، از نظر من، تا حدود زيادي كاهش خواهد يافت.» (2)
رضا خان در فراهم ساختن زمينه نيابت سلطنت، برخي افسران ارتش را كه مظنون به ارتباط با علما بودند و يا احتمال ميرفت با خواستهاش مخالفت كنند، از پيش پا برداشت. يكي از اين افسران امير لشگر محمود انصاري، امير اقتدار، وزير داخله بود كه روابطش با علما بر هيچ كس پوشيده نبود. موري مينويسد كه در هفدهم ژانويه 1925 امير اقتدار «بي هيچ مقدمهاي، و با دستور سردار سپه، يا همان رييسالوزرا، در مقر فرماندهي ارتش بازداشت، خلع درجه و روانه زندان شد. اتهام رسمي او «خيانت به ارتش» است.» موري شرايط دستگيري امير اقتدار را اينگونه توصيف ميكند. در يكي از جلسات اخير كابينة دولت، نامهاي ممهور به مهر اداره پست بغداد به دست رضا [خان] رسيد. او پس از خواندن نامه و اطلاع از محتواي آن بسيار آشفته شد و سريعاً از اتاق بيرون رفت. وزراي كابينه نيز كه وحشتزده شده بودند به خانههايشان رفتند: «امير اقتدار تازه به خانه رسيده بود كه دستور يافت خودش را به ستاد كل اركان حرب معرفي كند، كه اطاعت كرد. در آنجا پس از قرائت حكمي نظامي مبني بر «خيانت» او، خلع درجه و بازداشتش كردند.» موري براي يافتن دلايل دستگيري امير اقتدار چارهاي
بجز توسل به حدس و گمان نداشت. برخي شايعات حاكي از آن بود كه امير اقتدار در جريان «جنگ» رضا [خان] با شيخ محمره به او وفادار نبوده است، و از او [شيخ محمره] رشوه گرفته، و آن را [با رضا خان] تقسيم نكرده است. بر طبق يك شايعه ديگر امير اقتدار هنوز با دامادشان قوامالسلطنه كه در سال 1923 به اروپا تبعيد شده بود، تماس داشته است: «لازم به ذكر است كه قوامالسلطنه هم اكنون در پاريس به سر ميبرد و مدام با درباريان و تبعيديان فتنهگري كه دور شاه را گرفتهاند در تماس است و براي سقوط دولت فعلي ايران توطئه ميچيند.» يك احتمال ديگر هم اين بود «كه كل اين نمايش را به راه انداختهاند تا اقدامات سركوبگرانه رييسالوزرا را بر ضد كساني كه مخالف تحقق آرزويش براي رسيدن به نيابت سلطنت بودند توجيه كنند.» (1)در عين حال، در ولايات مختلف ايران نيز زمينه را جهت اجراي نقشه رضا [خان] براي غصب تاج و تخت مهيا ميكردند. فولر بر اساس اطلاعاتي كه از حسن آصف، كارمند كنسولگري آمريكا در تبريز به دست آورده بود، مينويسد:
طبق گزارشهاي واصله از تبريز، فرمانده قشون اين شهر، كه از حاميان سرسخت رضا خان است، دارد مردم را براي اجراي نقشه خلع شاه و غصب تاج و تخت از طرف رضا خان آماده ميكند. مراسم و جشنهاي با شكوهي به مناسبت «پيروزي» رضا خان بر شيخ محمره برگزار شد كه نظاميان، دموكراتها و بازاريها همگي در آن شركت داشتند. در تمام نطقهايي كه در طول اين جشنها ايراد شد، اشارات محتاطانهاي هم به اين مطلب ميشد كه او بالاخره دارد به تاج و تخت ميرسد. خاندان كنوني قاجار، هر چند غير مستقيم، آماج انتقادهاي فراوان است. اگرچه مردم از عوارض سنگيني كه توسط ارتش براي اجراي طرحهاي عمراني وضع شده و همينطور از برخي اقدامات خودسرانه قشون دلِ خوشي ندارند، ولي اشخاصي كه نظراتشان درخور اعتناست معتقدند كه مردم با هيچيك از اقدامات فرمانده قشون مخالفت نخواهند كرد. حتي اگر از پادشاهي رضا خان هم حمايت كند هيچ كسي علناً مخالفتي نخواهد كرد. البته هنوز نتوانستهاند روحانيون را متقاعد كنند، زيرا آنها از اين مسئله ميترسند كه هر گونه تغييري در نظم كنوني از قدرتشان
1) موري، گزارش شماره 868، 1333/891.00، مورخ 25 ژانويه 1925
بكاهد، ولي در تبريز، و همينطور رشت، ظاهراً قشون ارتش ميتوانند بدون ترس از مخالفت روحانيون دست به هر اقدامي بزنند. (1)
يكي از نشانههاي بارز مقاصد رضا خان فعاليت روزنامهها عليه شاه بود. روزنامة وطن در شمارة مورخ 25 ژانويه 1925 خود خواسته بود كه «اقدامات عاجلي براي حل مسئله حكومت ايران صورت بگيرد. اگر [رضا خان] در انجام چنين كاري قصور كند، تمامي خدماتي كه تا بحال براي اين مملكت انجام داده است بر باد خواهد رفت، و نسلهاي آينده او را به خاطر كوتاهي در اين امر، برغم داشتن امكان و قدرت آن، مقصر خواهند شناخت.» روزنامة ستارة ايران در شماره مورخ 1 فوريه 1925 به داشتن چنين دربار شاهنشاهي «بيمصرف و پرخرجي» اعتراض كرده بود. ساليانه يك ميليون تومان خرج دربار ميشد، در حاليكه مردم با شكم خالي سر بر بالش ميگذاشتند. اين روزنامه نوشت كه وقت آن است «كه مردم ايران از رهبر عاليقدرشان (سردار سپه) بخواهند تا اين مخارج غيرضروري را از بودجة مملكت حذف كند.» علاوه بر اين، اشخاصي كه اين پول خرج آنها ميشود «مطلقاً هيچ علاقهاي به رفاه ايران و ايراني ندارند»، و يا پولشان را در بانكهاي خارجي ميگذارند يا «با ولخرجي آن را صرف اقامت در هتلهاي اروپايي ميكنند.» همين روزنامه در شماره مورخ 9 فوريه خود احمد شاه را خائن ناميد و به خيانت متهم كرد: «او دشمن مملكت است، و به همين دليل چشم ديدن آرامش و سعادت ايران را ندارد... او در هر توطئهاي كه هدفش بينظمي در ايران و ايجاد مشكل براي رييسالوزرا باشد دست دارد. غائلهاي كه اخيراً در جنوب به پا شد و به يمن عزم و ارادة قاطع سردار سپه فرو نشست، آتشي بود كه ميتوانست به جان تمام ملت بيفتد. نبايد دلمان را به فرونشستن اين غائله خوش كنيم، چرا كه هر لحظه ممكن است آتش مشابهي در يك گوشه ديگر از اين مملكت شعلهور شود. تا وقتي ريشة فساد از بيخ درنيامده است، اين خطر وجود دارد و امنيت عمومي در معرض تهديد است.» روزنامة تجدّد در شماره چهارم فوريه 1925 به احمد شاه توصيه
1) فولر، گزارش شماره 60، 1329/891.00، مورخ 26 ژانويه 1925
كرد كه از سرنوشت لويي شانزدهم فرانسه عبرت بگيرد و پيشنهاد كرد كه با تقليد از قيصر ويلهلم دوم آلمان «وديعهاي را كه ملت به او تفويض كرده است به آنها بازگرداند.»(1)او با برگرداندن اين «وديعه» احترام خود را به مردم نشان و جانش را نجات داد. روزنامة فكر آزاد در شماره دهم فوريه 1925 خود اعلام كرد كه «مداركي وجود دارد كه نشان ميدهد آن آقايي كه مسئول ويراني مملكت و سنگاندازي در راه پيشرفت ايران است همان كسي است كه شانزده سال پيش تاج بر سرش گذاشتيم و شاهش كرديم، و همان كسي است كه تا بحال از ثمرة كار و تلاش ما ارتزاق كرده است.» روزنامة ايران در شمارة مورخ 11 فوريه 1925 از روحانيون و مجلس خواست تا مملكت را از وضعيت خطرناكي كه در آن گرفتار شده نجات بدهند: «حفظ استقلال كشور به مراتب مهمتر از يك مادة قانوني است.(2)قانون براي مملكت است، ولي مملكت براي قانون نيست.» اين روزنامه به روحانيون هشدار داد كه «اگر مملكت صدمهاي ببيند، به دين رسمي آن هم صدمه ميرسد، و طبيعتاً روحانيت قرباني بعدي خواهد بود. رهبران ديني بيترديد مستحضرند كه رييس يك مملكت مسلمان بايد صلاحيتهاي مشخصي داشته باشد، كه پادشاه فعلي كاملاً فاقد آنهاست. بنابراين، هر گونه دفاع از چنين پادشاهي غيرشرعي و بر خلاف وطنپرستي است. دفاع از چنين پادشاهي در واقع خيانت به مملكت و اسلام است.» روزنامة ستارة ايران در مورخ 12 فوريه 1925 از علما خواست: «در اين موقع، كه ايران با مشكلات و خطرات روبروست، و در نتيجة تحريكات يك پادشاه خائن، در ورطة يأس و نا اميدي گرفتار آمده است، از روحانيون فاضل، ادامالله اظلالهم، استدعا داريم كه با تمام قدرت به دفاع از اين مملكت اسلامي برخيزند، و مسلمانان را در اين موقعيت خطير هدايت كنند.»
در تاريخ 8 فوريه 1925، رضا [خان] به ساختمان مجلس رفته و عدهاي از وكلاي مجلس را در يكي از اتاقها جمع كرده بود. او به آنها گفت كه با توجه به شرايط
موجود ديگر تمايلي به ادامه خدمت ندارد. از آنجايي كه ديگر همكاري با شاه و وارث تاج و تختش غير ممكن است، از آنها خواست كه «تكليفش را روشن كنند.» رضا [خان] هشدار داد كه چنانچه مجلس نتواند و يا نخواهد به «راه حلي رضايتبخش» برسد، او رأساً وارد عمل ميشود و «از مردم استمداد ميطلبد.» رضا [خان] در آخر به وكلاي مجلس اطلاع داد كه فقط تا 12 فوريه مهلت دارند: «حال كه رييسالوزرا رسماً به آنها اطلاع داده است كه «بايد كاري بكنند والاّ به دردسر ميافتند» جناحهاي مختلف مجلس از آن موقع به جنب و جوش افتادهاند و دائم در حال مشاوره و مذاكره هستند.» موري چهار جناح موجود در مجلس پنجم را اينگونه معرفي ميكند: جناح مستقل، جناح روحانيون به رهبري مدرس (موسوم به اقليّت)، حزب تجدّد، و سوسياليستها. دو جناح اخير نسبتاً كوچك بودند. حزب تجدّد در بحبوحه جنبش جمهوريخواهي شكل گرفته، و كاملاً مخلوق رضا [خان] بود. برخي اعضاي آن عبارت بودند از رهنما، سردبير روزنامه ايران، و برادرش تجدّد، كه نامش را بر روي حزب گذاشته بودند: «سوسياليستها به رهبري سليمان ميرزا با تمام وجود از هر حركتي براي ساقط كردن سلسله كنوني حمايت ميكنند، و به احتمال قريب به يقين با تاجگذاري سردار سپه مخالفتي نخواهند داشت. طبق اطلاعات واصله، آنها به سبب اينكه شاه در تأمين منافع مملكت قصور كرده او را «خائن» و خلعش از سطلنت را عملي قانوني دانستهاند.» در ارتباط با مدرّس هم «تجربه نشان داده است كه شخصيت خودمحور و متعصب مدرّس همكاري با او را بينهايت مشكل ميكند. مدرّس از زمان آشتياش با سردار سپه اظهار كرده است كه از تلاش او براي خلع شاه و تصدي نيابت سلطنت حمايت ميكند، ولي حالا ظاهراً حمايت خود را مشروط به اين مسئله كرده است كه «خلع شاه بايد از مجاري قانوني باشد» كه البته قصة ديگري است. از حسين خان علاء اطلاع يافتهام كه اين رهبر روحاني هم اينك حاضر است كلاً از اقداماتي پيروي كند كه چندان تندرويانهتر از اقدامات مورد حمايت مستقلها نيست.» برخي از اعضاي جناح مستقل عبارت بودند از حسين علاء، تقيزاده، مشيرالدوله، مستوفيالممالك، ارباب كيخسرو، و مصدقالسلطنه.
موري «راه حل» پيشنهادي جناح مستقل را اينگونه توصيف ميكند: «آنها موافقند كه سردار سپه بايد به سبب خدماتي كه براي مملكت انجام داده است، پاداش شايستهاي
بگيرد، ولي چنين پاداشي فقط بايد در حدود قانون اساسي كشور، كه گروه مزبور سرسختانه خواهان حفظ تماميت و يكپارچگي آن هستند، به او اعطا شود. بنابراين كلاً تصور خلع شاه فعلي كه گناهانش بيشتر از نوع قصور است تا تقصير، و شاه يا نايبالسلطنه كردن سردار سپه از نظر آنها غيرعملي و زيانبار است. آنها معتقدند كه چنين رويهاي آرامش و نظم فعلي مملكت را كه ايران براي اجراي برنامه توسعه اقتصادياش سخت به آن محتاج است بر هم ميزند. تحولات بنيادي ممكن است موجب بينظمي شود و قدرتهاي خارجي را به دخالت در امور داخلي ايران تشويق كند: يعني همان شمشير داموكلسي كه هميشه بالاي سرش آويزان است. علاوه بر اين، چنين تغييري كه از قرار معلوم مستلزم بازنگري در بخشهايي از قانون اساسي خواهد بود حمله سازمانيافته به اين، از نظر ايرانيها، منشور مقدس حقوق را ممكن ميسازد، كه ميتواند با عواقب فاجعهآميزي همراه باشد. ولي به موجب همين قانون اساسي فرمانفرمايي كل قشون برّي و بحري با شخص پادشاه ايران(1)است و ميتواند اين مقام را به هر كسي كه دلش بخواهد تفويض كند. البته سردار سپه فرماندهي قشون را بر خلاف ميل شاه براي خودش حفظ كرده كه حداقل ميتوان آن را كاري خلاف قاعده ناميد، و با توجه به خيانت تمام عيارش به شاه در طول جنبش نافرجام جمهوريخواهي، اگر قرار باشد كه شاه به مملكت بازگردد و از كليه اختيارات پادشاهي بهرهمند شود، كاملاً بعيد است كه رييسالوزراي نظامياش را از فرماندهي ارتش عزل نكند (چنانكه قبلاً هم قصد چنين كاري را داشت) و اين منصب را به يكي از شاهزادگان قاجاري وفادار به تاج و تخت ندهد.
راه حلي كه جناح مستقل نهايتاً بر سر آن توافق كرده اين است كه، با فرض اينكه عزيزترين و محبوبترين چيز براي [رضا خان] ارتش و رفاه آن است، مجلس سمتي نظير «رياست عالية قشون» به سردار سپه بدهد و تا چند سال ديگر فرماندهي عالي او بر ارتش ايران را تضمين كند.» در يازدهم فوريه كه موري اين گزارش را مينوشت، فقط يك روز ديگر تا پايان ضربالاجل رضا [خان] به مجلس باقي مانده بود: «اگر ايران واقعاً كشور مستقلي بود، ملاحظات ما درباره وضعيت فوق به همين جا خاتمه
1) اصل پنجاهم متمم قانون اساسي مشروطه (ويراستار).
مييافت و او را به حال خودش ميگذاشتيم تا سرنوشتش را تعيين كند. ولي متأسفانه اينطور نيست. هر وقت اتفاق مهمي ميخواهد در ايران بيفتد بايد پرسيد «نظر انگليسيها چيست؟ روسها چه ميكنند؟» اين نمايش ايراني در بهترين وجه خود يك خيمهشب بازي عالي است كه عروسك گردانان و عروسكخوانانِ پشت صحنه بخوبي آن را اجرا ميكنند. ولي مسئلهاي كه اين بار نمايش را جالبتر ميكند دعواي كارگردانان بر سر انتخاب سناريوي دلخواهشان براي عروسكهاست.» موري معتقد بود كه انگليسيها حتماً به خاطر رفتار خوب رضا [خان] در طول «جنگ» با شيخ محمره به او قول پاداش دادهاند: «اصلاً نميتوان باور كرد كه سر پرسي لورن، وقتي كه رييسالوزرا در محمره بود، واقعاً با او به تفاهمي سرّي و بده بستاني مناسب براي خاتمه خصومتها با شيخ نرسيده باشد. سردار سپه شيخ محمره را در چنگال خودش داشت و ميتوانست هر بلايي كه ميخواهد بر سرش بياورد؛ ولي واقعاً باورم نميشود كه بدون تعهد و ضمانت انگليسيها او را به حال خودش رها كرده باشد.» اظهارات بعدي موري به وقايع پاييز 1925 و اعلام «بيطرفي كامل» انگليسيها در جريان خلع موفقيتآميز احمد شاه از سلطنت و جلوس رضا [خان] بر تخت پادشاهي معناي بيشتري ميبخشد: «موضع رسمي بريتانياي كبير در حال حاضر نوعي بياعتنايي توأم با بيحوصلگي و «عدم دخالت در امور ايران» است. البته منطقاً هم نميتوانست چيز ديگري باشد. ولي از سوي ديگر، به اعتبار همان منطق امكان ندارد موضع واقعي اين كشور چنين چيزي باشد. آنطور كه حسين علاء ميگويد، ظاهراً انگليسيها موضع واقعيشان را به طور محرمانه به شاهزاده فيروز گفتهاند، كه جالب است بدانيم بالاخره گناهان گذشتهاش را بخشيده و به بازي راهش دادهاند.
به گفته فيروز، بريتانياي كبير با شرايط زير از نيابت سلطنت و يا حتي پادشاهي سردار سپه حمايت خواهد كرد: اول اينكه اين تغيير بايد دائمي باشد؛ دوم اينكه بايد با خواست مردم باشد؛ و سوم اينكه نظم بايد حفظ شود و هيچ لطمهاي به منافع بريتانيا در كشور وارد نيايد.» از آنجايي كه از خواست مردم خبري نبود قرار شد كه با راه انداختن به اصطلاح «جنبش ملي» ترتيب اين قضيه را بدهند. ولي روسها راضي نبودند: «با وجود اين، از آنجايي كه سوءظنشان به روابط سردار سپه و انگليس عميقتر شده است شواهد و قرائن حكايت از آن دارد كه اشتياقشان براي تغيير رژيم در ايران
تا حدودي فروكش كرده است. حتي در برخي محافل شايع است كه آنها دارند براي بازگرداندن شاه به ايران محرمانه با او در پاريس مذاكره ميكنند.»(1)
تلاش دوم رضا [خان] براي قرار گرفتن در رأس مملكت نيز با يك افتضاح و رسوايي كامل همراه بود. در تاريخ 14 فوريه 1925، يعني دو روز پس از اتمام «ضربالاجل» رضا خان، مجلس با تصويب لايحهاي عنوانِ «رياست عالية كل قواي دفاعيه و تأمينيه مملكتي را مخصوص آقاي رضاخان سردار سپه دانست.»(2)
موري خاطرنشان ميكند كه مجلس جسارت «اعطا» و يا «تفويض» سمت حاضر را به رضا خان نداشت. علاوه بر اين، از اعطاي عنوان «فرمانفرمايي كل قشون» هم پرهيز كرد زيرا در قانون اساسي ايران عنوان فوق مخصوص پادشاه است. رضا خان كاملاً خوار و ذليل شده بود: «در اينكه سردار سپه دلش ميخواست نايبالسلطنه يا حتي شاه بشود هيچ بحثي نيست، و اينكه، حداقل چيزي كه ميتوان گفت، بجاي آن به داشتن سمتِ دون مرتبهتر رياست عاليه كل قوا تن داده است نيز به همان اندازه مسلّم است... حال رييسالوزرا مجبور شده تنها راه باقيمانده را برود، يعني شاه را كه براي بياعتباري و حتي خلعش از سلطنت از هيچ تلاشي فروگذار نكرده بود به ايران دعوت كند تا قدرتي را كه خودش، يعني سردار سپه، مشتاقانه به دنبال تصاحبش بود، متصدي شود. او در آخرين نطقي كه در مجلس داشت اين وعده را به نمايندگان داد، همان مجلسي كه نُه روز پيش در آن اعلام كرده بود كه هرگونه همكاري بين او و شاه غيرممكن است.
1) . موري، گزارش شماره 899، 1339/891.00، مورخ 11 فوريه 1925.
2) متن مصوبه مجلس چنين بود: «قانون اختصاص رياست عاليه كل قواي دفاعيه و تأمينيه مملكتي به آقاي رضاخان سردار سپه مصوب 25 دلو 1303 شمسي، ماده واحده - مجلس شوراي ملي رياست عاليه كل قواي دفاعيه و تأمينيه (امنيه) مملكتي را مخصوص آقاي رضا خان سردار سپه دانسته كه با اختيارات تامه در حدود قانون اساسي و قوانين مملكتي انجام وظيفه نمايند و سمت مزبور بدون تصويب مجلس شوراي ملي از ايشان سلب نتواند شد. اين قانون كه مشتمل بر يك ماده است در جلسه بيست و پنجم دلو يك هزار و سيصد و سه شمسي به تصويب مجلس شوراي ملي رسيد. رييس مجلس شوراي ملي - مؤتمنالملك» (لازم به ذكر است كه اين قانون به موجب قانون مصوب هفتم اسفند ماه 1320 شمسي (دوره سيزدهم) نسخ شد.) (ويراستار)
البته گفتن ندارد كه سردار سپه هيچ شباهتي به هامپتي دامپتي(1)ندارد!» موري بر اين عقيده بود كه انگليسيها در دقيقه آخر به اين نتيجه رسيدهاند كه مخالفت داخلي و خصومت روسها با رضا [خان] بيش از حدّ قوي است. آنها با اكراه حمايتشان را از رضا دريغ داشته و حتي سعي كرده بودند با وانمود كردن اينكه به مخالفانش دلگرمي ميدهند وجهه خود را حفظ كنند. انگليسيها يك بار ديگر وقتي كه در بحبوحه جنبش جمهوريخواهي از شدّت مخالفتهاي داخلي و روسها خبردار شدند هم اين كار را كرده بودند. ولي اعلام اين خبر كه رضا [خان] از شاه «دعوت كرده است» تا به ايران برگردد براي انگليسيها بسيار ناگوار بود. رويترز نيوز به نقل از روزنامة ديلي تلگرافِ مورخ 17 فوريه 1925 گزارشي منتشر ساخت كه جالب توجه بود، زيرا اقدام مجلس را تحريف كرده و همچنين نشان ميدهد كه انگليسيها مخالف بازگشت شاه بودند: «خبرنگار سياسي ديلي تلگراف گزارش ميدهد كه برخي محافل سياسي بر اين باورند كه سردار سپه پس از تصويب قانون تفويض فرماندهي كل قوا به او كه تا بحال مخصوص پادشاه بوده و عملاً او را به ديكتاتور نظامي ايران تبديل ميكند، قصد و نيّت عجيبي در سر دارد، عبارت از اينكه مجلس بايد يك بار ديگر رسماً از شاه دعوت كند تا به كشور برگردد. ولي هدف از اين دعوت چيست و اگر با توجه به شرايط موجود شاه از بازگشت به كشور خودداري كند چه عواقبي خواهد داشت سئوالاتي است كه فقط با حدس و گمان ميتوان به آنها پاسخ داد.»
از نظر موري، مخالفتهاي داخلي همراه با مخالفت روسها دليل اصلي شكست تلاشهاي رضا [خان] بود. روسها «همان اول بازي او را تنها گذاشتند و حتي ظنّ آن ميرفت كه با جناح سلطنتطلب وارد مغازله شده است.» جريانهاي مخالف داخلي عبارت بود از جناح مستقل و جناح روحانيون مجلس. روحانيون با هرگونه تغييري به نفع رضا [خان] مخالف بودند. موري مينويسد: «برغم تلاشهاي بيوقفة رييسالوزرا براي مماشات با آنها، [روحانيون] قاطعانه با هر گونه تغييري، عليالخصوص تغييري كه قدرت اهريمنيشان را تهديد كند، مخالفند.» موري با توجه به مخالفت روحانيون و
1) در سرودههاي كودكانه «مامان غازه» موجودي تخممرغ مانند است كه از بالاي ديوار ميافتد و تكّه تكّه ميشود و ديگر نميتوان آن را سرهم كرد.
ضعف سياسي رضا [خان] كه او را «بُتي سفالين» مينامد، ميگويد كه مخالفانش قصد داشتند كارش را يكسره كنند و اينكه «آن دسته از دولتمردان زيركتر و آيندهنگرتر ايران، نظير آنهايي كه جناح مستقل را تشكيل ميدهند، با استفاده از اتفاقي كه هم اكنون افتاده است نه فقط سعي دارند تمامي اميدهاي رييسالوزرا براي رسيدن به مدارج بالاتر را نقش بر آب كنند، بلكه ميخواهند با گذاشتن اسباب بازي پر زرق و برقي در دستان او حواسش را پرت كنند و زمينه را براي حذف هميشگياش از عرصه عمومي زندگي سياسي ايران مهيا سازند. حسين علاء صحت اين تحليلها را تأييد كرده و گفته است كه جناحش اميدوار است كه در آينده نزديك مستوفيالممالك جاي سردار سپه را در مقام رياست وزرا بگيرد.»(1)در اينجا موري سئوالي بديهي ميپرسد: «شايد ناظراني كه از دور به تماشاي اوضاع نشستهاند از خود بپرسند، چنانكه ناظراني كه حتي در داخل اين مملكت هستند نيز بارها از خود پرسيدهاند، چرا وقتي راههاي قانوني شكست خورد، سردار سپه، كه همة ارتش پشتش بود، در مواقع اضطراري مثل امروز يا ماه مارس گذشته از قوة قهريه استفاده نكرد. از نظر من پاسخ آن بسيار ساده است. هرچند در اينكه او فرماندة ارتشي شخصي است ترديدي وجود ندارد، اخيراً اين سئوال پيش آمده كه آيا وفاداري كل ارتش [به رضا خان] به اندازهاي هست كه بتواند در مواقع بحراني بر حمايت آن تكيه كند... يادمان باشد كه ارتش ايران تركيبي از پسماندههاي بريگاد قديمي قزاق، نيروهاي امنيه، و تفنگداران جنوب ايران است: يعني عناصر نامتجانسي كه سردار سپه، كه خود ذاتاً يك قزاق است، هرگز نتوانسته با يكديگر جوش بدهد و متحد سازد. علاوه بر اين، دسيسههاي منفعتطلبانهاي كه در ميان شرقيها بسيار معمول است و همينطور احساسات سلطنتطلبانه بسياري از افسران نجيبزادهاي كه از تبعيضهاي سردار سپه عليه آنها در مقابل همپالكيهاي قزاقش منزجر هستند، همپالكيهاي قزاقي كه تنها برتريشان وفاداري سگمنشانه به ارباب است، موجب تضعيف وفاداري ارتشيان به او شده است.»(2)در 18 فوريه 1925، موري به ديدار رضا [خان] رفته و از اينكه بحران خاتمه يافته است ابراز خوشنودي كرده بود: «در پاسخ به
من اطمينان داد كه هدفش از فشار بر مجلس فقط خير و صلاح ايران و اشتياقش براي تثبيت اوضاع داخلي كشور بوده است؛ هرگز خيالِ رسيدن به مقامات عاليتر مملكتي را در سر نداشته و صرفاً ميخواهد صلح و نظمي كه با ارتشش به ارمغان آورده است تا ابد براي اين كشور محفوظ بماند. او با توجه به اقدام مجلس تصميم گرفته بود كه از اعليحضرت بخواهد تا به كشور برگردد و وظايف پادشاهي خود را از سر بگيرد؛ تا شايد با اين كار مسئله كاملاً فيصله يابد.»(1)رضا [خان] علاوه بر اين دست به اقداماتي براي آشتي با وليعهد نيز زده بود. موري گزارش ميدهد «عليرغم بياعتنايي تكبرآميزي كه رييسالوزرا به هنگام بازگشتش از عربستان [خوزستان] به وليعهد نشان داد، از آخرين افتضاح خفّتباري كه برايش پيش آمده از هيچ تلاشي براي محبوب ساختن خود نزد اين شاهزاده فروگذار نكرده است، و وليعهد نيز از خدا خواسته ديكتاتور ايران را مورد مرحمت خويش قرار دهد.» در اولين ملاقات سردار سپه و وليعهد توافق شد كه آن دو فقط درباره مسايل آتي با يكديگر صحبت كنند، و رضا خان در خاتمة ديدار گفته بود كه «مطابق با رسم و رسوم جهاني» پادشاه بايد به رييسالوزرايش افتخار بدهد و شخصاً به ديدارش برود: «شاهزاده با درخواست او موافقت كرد و روز 28 فوريه به ديدنش رفت. مطبوعات تحت كنترل دولت نيز اين اتفاق را در بوق و كرنا كردند، و صد البته هيچ حرفي از اولين ملاقات و شرفيابي رييسالوزرا به ميان نياوردند.»(2)
در 22 فوريه 1925، كه مصادف با چهارمين سالگرد كودتاي 1921 بود، رضا [خان] ضيافت شامي ترتيب داد و 200 تن از افسران بلندپايه ارتش را به اين مراسم دعوت كرد: «اهميتي كه رييسالوزرا در حال حاضر به اين رويداد ميدهد بيترديد ناشي از شكست اخيرش در تصاحب آن دسته از نمادهاي قدرتي است كه از زمان كودتا تا بحال ظاهراً هميشه در دسترسش بوده ولي هر گاه به آنها چنگ انداخته همچون شبحي از چنگالش گريختهاند... هر چند به موفقيتهايش مباهات ميكرد، ولي هيچ تمايلي به استفاده از آنها براي تحقق آمال و آرزوهاي گذشتهاش نشان نميداد. از شواهد و قرائن، مگر اينكه كاملاً خلاف واقع باشند، چنين بر ميآيد كه كُرك و پر رضا [خان] كاملاً
ريخته است، و با قدري درايت ميتوان، احتمالاً در آيندهاي نه چندان دور، او را متقاعد ساخت كه از ايفاي نقش سياسي كه هيچگاه برازندهاش نبود دست بكشد و به رفاه و روحية همان ارتشي برسد كه با دست خودش ساخته است. بدين ترتيب، از قرار معلوم در ايران هم، همچون ايتاليا و اسپانيا، ديكتاتورهاي غيرقانوني و مافوق قانون دارند محبوبيت مردميشان را از دست ميدهند.» از نظر موري با رفتن رضا [خان] به محاق و بازگشت احمد شاه به ايران، و ادامه كارِ هيأت مالي آمريكايي ميشد قدري به آينده اين كشور اميدوار بود: «اوضاع هم اينك به وضع سابقش برگشته است. سيّد [ضياءالدين] رفته است، و سردار سپه هم بدون شك خواهد رفت، و قرار است شاه به قصرهاي زهوار در رفتهاش بيايد و وظايف خطيرش را از سر بگيرد. برغم چشمانداز نسبتاً تاريكي كه در بالا توصيف كردم، خطاست كه به عادت مألوف شرق را خطهاي كاملاً ايستا و بدون تغيير فرض كنيم. ايران، در طول همين سه سالي كه در اين پست خدمت كردهام، به طور ملموسي تحول يافته است. حضور هيأت مالي آمريكايي، با همة فراز و نشيبها و اهداف تحقق نيافتهاش، نقطهاي متمايز در سير اين تحول بوده است. همينكه هيأت مالي آمريكايي برغم مخالفت سرسختانة برخي ايرانيهاي فاسد و قدرتهاي خودخواه خارجي طرفداران سرسختي دارد براي من مايه اميدواري است.»(1)
در تاريخ 19 مارس 1924، سفارت آمريكا درخواستي از وزارت خارجة ايران دريافت كرده بود مبني بر اينكه كارمندان سفارت بايد رسماً در ضيافت رييسالوزرا و وزير خارجه حضور يابند، كه حكايت از تغيير موضع رضا [خان] نسبت به سال گذشته داشت. كورنفلد اضافه ميكند: «بر خلاف دستورالعملهاي سالهاي گذشته، اين بار هيچ ذكري از مراسم سلام دربار نشده بود.»(2)سال بعد اوضاع كاملاً متفاوت بود: «احتراماً به اطلاع وزارت ميرساند كه، پس از گذشت دو سال، دولت ايران در تاريخ 23 مارس، اجازه داد تا مراسمي به افتخار سالروز تولد و تاجگذاري اعليحضرت شاهنشاه و پيش از آن در تاريخ 21 مارس مراسم روز عيد نوروز برگزار شود. اين جشنها كه شامل دو مراسم سلام دربار و يك ضيافت شام بود و طي آنها از همه
نمايندگان قدرتهاي خارجي در ايران استقبال و پذيرايي شد باشكوهترين مراسمي بود كه طي سالهاي گذشته برگزار شده است. در ميان ايرانيهاي سرشناسي كه به مراسم دعوت شده بودند سردار سپه هم ديده ميشد كه با لباس نظامي تشريفات خود چنان اداي احترام مخلصانهاي به اعليحضرت كرد كه مشكل ميشد باور داشت اين همان مردي است كه يك سال پيش متكبرانه به وليعهد دستور داده بود تا جُل و پلاس و زنان حرمسرايش را از كاخ سلطنتي جمع كند و برود، و همين يك ماه پيش بود كه سوداي نيابت سلطنت را در سر داشت! آن سردار سپهي كه سوداي تاج و تخت يا رياست جمهوري را در سر داشت ديگر مرده است: ثروت و ترياك بالهايش را چيدهاند، هر چند كه اين بالها هيچوقت ياراي بلندپروازي نداشتند.» موري اضافه ميكند: «بار ديگر شايعه بازگشت شاه بر سر زبانها افتاده است، و اين مسئله در مجلس مطرح شده است كه آيا بايد او را به كشور دعوت كرد يا خير. در 21 مارس از شاهزاده نصرتالسلطنه، عموي اعليحضرت كه اخيراً به ايران بازگشته است، خبردار شدم كه شاه هم اكنون در پاريس است و دارد خودش را براي بازگشت به وطن آماده ميكند.» طبق گزارش روزنامة كوشش مورخ 9 مارس، و روزنامة شفق سرخ مورخ 15 مارس 1925، نصرتالدوله فيروز نامهاي را تهيه و به امضاي هشتاد وكيل مجلس رسانده بود كه در آن از شاه درخواست ميشد كه به كشور برگردد. «در اين قحط الرجال، احمد شاه، كه شايد بيلياقتترين و بيارزشترين پادشاه روي زمين باشد، قرار است يك بار ديگر بر تخت پادشاهي بنشيند.»(1)موري در گزارش تكميلياش دو قطعه عكس از مراسم سلام دربار در تاريخ 23 مارس 1925، و مراسم سالروز تولد و تاجگذاري احمد شاه براي وزارت ميفرستد كه هر كدام يك دنيا حرف ناگفته داشت. موري در توضيح اين دو عكس مينويسد: «در عكس اول، رضا خانِ رييسالوزرا كه اخيراً سوداي تاج و تخت داشت را ميبيند كه متواضعانه كنار شاهزاده محمد حسن ميرزا، وليعهد ايران، ايستاده و وليعهد نيز پاي تخت مرمر كه فقط پادشاهان ايران اجازة جلوس بر آن را دارند نشسته است.» موري درباره عكس دوم ميگويد: «در اين عكس هم گروهي غير رسمي از نمايندگان سياسي را ميبينيد كه برخي از آنها، چنانكه در عكس پيداست، ظاهراً كراهت
1) موري، گزارش شماره 983 و پيوستها، 3/891.415، مورخ 25 مارس 1925.
چنداني نسبت به حمايلها و نشانها ندارند.» موري كه گويي ميخواهد بر ناراحتي انگليسيها از رويدادهاي اخير تأكيد بگذارد مينويسد: «چنانكه از عكس حاضر پيداست، وزير مختار بريتانيا، در ميان نمايندگاني كه از سوي دولتهايشان مجاز به قبول نشانهاي خارجي هستند، تنها كسي است كه نشان شير و خورشيد ندارد. ميتوانيد لباس رسمي شب را نيز كه قبلاً در تهران فقط مخصوص نماينده آمريكا بود حالا بر تن تركها، آلمانها، و بلشويكها هم ببينيد!»(1)
رضا خان مدت زيادي در محاق نماند. در آوريل 1925، رضا خان يك بار ديگر دست به ارعاب وكلاي مجلس زد. روزنامه كوشش در شماره مورخ 10 آوريل 1925 گزارش ميدهد كه در روز نهم آوريل مجلس جلسهاي غيرعلني برگزار كرد تا مسئله ارسال تلگرام به شاه و دعوت از او براي بازگشت به كشور را مورد بحث و بررسي قرار بدهد، ولي جلسه مزبور به حد نصاب نرسيد. اين روزنامه مينويسد كه وكلاي مجلس حتي جرئت نداشتند به مناسبت فوت محمد علي شاه مخلوع، پدرِ احمد شاه، براي او پيام تسليتي مخابره كنند: «معلوم بود كه برخي از وكلاي مجلس مايلند كه مجلس تلگرام تسليتي به مناسبت فوت پدرش براي او ارسال كند. به همين دليل پيشنهاد شد كه جلسهاي محرمانه برگزار و در اينباره رأيگيري شود. با وجود اين، تعداد زيادي از وكلاي مجلس در اين جلسه محرمانه حاضر نشدند، و به همين دليل جلسه فوق به حد نصاب لازم نرسيد.»(2)موري در گزارش 8 مه 1925 خود گزارش ميدهد كه «شورشي معروف»، اسماعيل سيميتقو، پس از آنكه در عراق «پناه گرفته بود» به ايران بازگشته و خود را تسليم دولت ايران كرده است: «تسليم سيميتقو، كه به فاصلة كمي از دستگيري شيخ خزعلِ محمره اتفاق افتاد، چنان آبرو و حيثيتي به سردار سپه، يا همان رييسالوزرا، بخشيده كه از زمان شكست جنبش جمهوريخواهي در ماه مارس 1924 تا بحال نداشته است.»(3)خبر بعد اين بود كه سالارالدوله، «شاهزادة دردسرساز» هم درخواست
اجازة بازگشت به ايران را كرده بود: «با توجه به سابقة بد و همدستياش با شيخ محمره كه ديگر آبرويي برايش نمانده، حمايت مدرس و پسران فرمانفرما از بازگشت او به كشور، كه هم اينك خواهان بازگشت وثوقالدوله نيز هستند، نميتواند براي ايران چندان خوش يمن باشد.»(1)ولي مخالفان رضا خان، از جمله مدرس و فيروز، دست بردار نبودند: «نقشة اين نوابغ شيطانصفت، آنطور كه از دكتر ميلسپو اطلاع يافتهام، اين است كه شاه را برگردانند، رضا خان را به اجبار از پست رييسالوزرايي پايين بكشند و به ارتش بفرستند، و وثوقالدوله را دوباره رييسالوزرا كنند.»(2)ولي به مدد انگليسيها، اين «نقشه» راه بجايي نبرد، و روسها را شديداً آشفته كرد: «آنها [روسها] نه اين مسئله را فراموش ميكنند و نه ميتوانند به آن بياعتنا باشند كه رضاخان پهلوي جايگاه امروزياش را مديون انگليسيهاست، و صد البته نميدانند كه شكستشان در رقابت با انگليسيها بر سر كنترل رييسالوزرا به همان اندازه كه از ناشيگري مذبوحانه نمايندگانشان در اين كشور نشأت ميگيرد، ناشي از درايت و قابليت دشمنان دوستمآبشان هم هست.»(3)يكي ديگر از علايم قدرت گرفتن رضا [خان] در بهار 1925 تصويب قانون نظام وظيفة عمومي بود. در ماه آوريل 1923، لايحهاي براي خدمت وظيفة عمومي به مجلس چهارم ارايه شد؛ ولي با توجه به مخالفت شديد وكلاي مجلس رسيدگي به آن مسكوت ماند تا اينكه در ماه مارس 1925 كه مدرّس با تسليح غيرمسلمانان مخالفت كرد(4)، بار ديگر مطرح شد. در ششم ژوئن 1925، لايحه خدمت وظيفة عمومي از تصويب مجلس گذشت.(5)موري در اينباره گزارش ميدهد كه «به سبب دخالتهاي گستردة رييسالوزرا به نفع اين لايحه، هيچ مخالفتي با آن ابراز نشد. حال قدرت و مرتبة او در مقام «رياست عالية كل قواي برّي و بحري شاهنشاهي ايران» به مراتب بيشتر از گذشته خواهد بود. او با توسل به اين قانون ميتواند رشوة كلاني از نجيبزادگان متمول ايراني كه نميخواهند اقوامشان به خدمت وظيفة سربازي بروند
مطالبه كند.» چنانكه در فصول آتي خواهيم ديد، قانون نظام وظيفة عمومي به هيچوجه مقبوليت عمومي نداشت. موري اضافه ميكند: «ارتش رضا خان حتي در بهترين شرايط هم هرگز نميتواند ماية نگراني همسايگان ايران باشد... ارتش ايران يك ارتش شخصي و خصوصي است، كه رضا خان ايجادش كرده و به آن آموزش داده كه همچون خدايش از او اطاعت كند؛ ولي در حكم نيروي پشتيبان «پادشاه و مملكت» هيچ و پوچ است؛ و كارآمدي آن در حكم نيرويي در مواقع اضطراري حتي براي خالقش شديداً در مظان شك و ترديد است.(1)»(2)چنانكه در فصل هشت ذكر شد، رضا [خان] در هشتم ژوئن 1925 راهي آذربايجان شده بود. كاپلي اموري پسر، كاردار جديد سفارت آمريكا كه كارها را در اول ژوييه 1925 از موري تحويل گرفته بود، در گزارش مورخ 28 ژوييه خود مينويسد كه تسلط رضا [خان] بر قشون آذربايجان چندان مطمئن نبود و اينكه مقصود اصلياش از سفر به آذربايجان بازگرداندن ژنرال عبدالله اميرطهماسبي، اميرلشگر آذربايجان، «كه رييسالوزرا مدتي با سوءظن افزايش محبوبيتش را زير نظر داشت» به تهران بود. اموري ميافزايد: «او با سركشي مفصل به اين منطقه كه به داشتن مترقيترين و روشنفكرترين مردمان در ايران شهرت دارد، و حمايت مردمش براي هر حركت سياسي يا كودتاي نظامي بسيار ارزشمند است، انگيزة اصلي سفرش را پنهان ساخت.»(3)غيبت طولاني رضا [خان] از تهران به مخالفانش دل و جرئتي تازه بخشيد. چنانكه در فصل ده خواهيم خواند، در ژويية 1925 دشمنان رضا [خان] بار ديگر براي يكسره كردن كارش خود را مهيا، و صحنه را براي رويارويي سرنوشتساز پاييز 1925 كه نهايتاً به پادشاهي رضا [خان] انجاميد، آماده ميكردند.
رضاخان كه ظاهراً پس از رسوايي در ماجراي نيابت سلطنت در ماههاي فوريه و مارس 1925 آبروي مجددي براي خود خريده بود در اوايل تابستان 1925 دوباره به دردسر افتاد. چنانكه در فصول هشت و نُه كتاب خاطر نشان كرديم، تسلط او بر ارتش چندان مطمئن نبود. علاوه بر اين، همانطور كه در فصل نُه كتاب آمد، رضا [خان] ماههاي ژوئن و ژوييه 1925 را به بازديد از آذربايجان گذرانده بود. غيبت و همينطور تسلط آشكارا نامطمئن او بر ارتش دل و جرئت دوبارهاي به مخالفانش بخشيده بود. اموري وضعيت سياسي و ضعف روزافزون رضا [خان] را در گزارش 29 اوت 1925 خود كه بسيار خواندني است اينطور توصيف ميكند:
احتراماً برخي مشاهدات خود را از اوضاع سياسي در اينجا به عرض ميرساند... اوضاع نسبتاً آرامي كه به هنگام ورودم [به ايران] در اواخر ماه ژوئن بر محافل دولتي حكمفرما بود اخيراً قدري آشفته شده است. شايعاتي درباره تغييرات بيشتر كابينه بر سر زبانهاست كه هر روز قوّت ميگيرد. در پايتخت ايران كه سياست، بيش از هر جاي ديگري، بر اساس دسيسههايي شكل ميگيرد كه قدرتهاي خارجي نقش بسيار مهمي در آن ايفا ميكنند، مشكل ميتوان با توجه به ظواهر امر ارزيابي درست و مناسبي ارايه داد. با وجود اين، در اوضاع كنوني برخي مسايل
كاملاً بارز و برجستهاند، كه در ميان آنها افزايش فعاليت و نفوذ عناصر جناح راست شايد از همه مشهودتر باشد. نفوذ جناح راست را بايد در دو انتصاب اخير در كابينه [فيروز و قوامالدوله] ، در افزايش همكاري رئيسالوزرا و مدرّس، رهبر كهنهكار و با نفوذ روحانيون داخل و خارج مجلس كه با اطرافيان و حاميان وليعهد همپيمان هستند، و همينطور مسايل نه چندان آشكار ديگر ديد. مسئله ديگر موقعيت رئيسالوزرا است. شواهد و قرائن نشان ميدهد كه همكاري او با محافظهكاران برايش چندان خوشايند نيست، و اينكه او نه از روي اراده كه اجباراً بنا به مقتضيات رفتار ميكند. در بسياري از محافل اين رفتار [رضا خان] را نشانة ضعف روزافزون او تعبير ميكنند، كه به تصديق همگان، پس از شكست كودتاي جمهوريخواهياش در 16 ماه پيش شروع شد. در آن وقت، حداقل ژنرالهايش به او وفادار بودند و از او حمايت كردند. ولي ميگويند اگر امروز وضعيت مشابهي پيش بيايد، پاسخ زيردستانش همان چيزي نخواهد بود كه آن روز نشان دادند. معلوم است كه رضا خان محبوبيت و حيثيتش را در ميان مردم عادي از دست داده است. اسناد ضميمه اين گزارش حوادثي را شرح ميدهند كه اخيراً اتفاق افتاده و شايد به خودي خود چندان اهميتي نداشته باشند، ولي بيانگر جريانهايي هستند كه در مملكت به راه افتاده و عامل دلسردي مردم از رئيسالوزرا شده است. بعضيها بر اين عقيدهاند كه شدت عمل و رفتارهاي بچهگانه رئيسالوزرا به دليل نگرانيهايي است كه درباره امنيت شخصي خود دارد. مواضع مستبدانهاش كه روز به روز مستبدانهتر هم ميشود، عليالخصوص وقتي ظاهر اينچنين وقيحانهاي به خود ميگيرد، آن هم از طرف كسي كه از ميان مردم برخاسته و در ابتدا مدافع منافع آنها شناخته ميشد، مردم را منزجر كرده است... دلايل اصلي تحولات حاضر هر چه باشد، چشمانداز روشن و دلگرمكنندهاي پيش روي نميگذارد. شايعاتي كه درباره تغييرات بيشتر كابينه بر سر زبانهاست، و پيشتر به آنها اشاره كردم، انسان را به اين گمان مياندازد كه نيروهاي روحاني و محافظهكار در حال ايجاد ظنّ و نارضايتي بر ضد رضا خان بوده و مترصد فرصتي هستند تا قدرت كافي را براي حذف كامل او به دست آورند.
اموري در ضميمة گزارش به شرح ماجراي زير پرداخته است:
اخيراً صحبت از ماجرايي بر سر زبانهاست كه آن را به افزايش فعاليت اطرافيان وليعهد نسبت دادهاند. البته هيچ خبري دربارة اين ماجرا در روزنامهها كه به شدت سانسور ميشوند منعكس نشده است، ولي ميگويند كه اتفاق مهمي بوده و همه از تأثيري كه اين اتفاق بر خُلق رضا خان گذاشته صحبت ميكنند. در تاريخ 13 اوت مراسم ختمي به مناسبت درگذشت يكي از علماي عاليقدر تهران در مسجد شاه برقرار بود، كه وليعهد، رئيسالوزرا، مقامات دولت، و بسياري از شخصيتهاي سرشناس همراه با خيل كثيري از مردم در آن شركت داشتند. وقتي رئيسالوزرا به همراه محافظان مسلحش وارد مسجد شدند مردم ساكت سرجايشان نشسته بودند، ولي وقتي وليعهد پا به مسجد گذاشت همه بلند شدند و صلوات فرستادند. در اواخر مجلس نيز يك روحاني به مدح متوفي پرداخت و در پايان عرايضش با صداي بلند گفت: «بار الها، شاه و وليعهد را مستدام بدار!» و كل جمعيت از ته دل الهي آمين گفتند. سيّد سپس گفت: «بار الها، رئيسالوزرا را مستدام بدار!» ولي بجز چند نفري كه اطراف رئيسالوزرا نشسته بودند كسي الهي آمين نگفت، كه همين باعث شد رضا خان بلافاصله از مسجد بيرون بزند. رضا خان كه از ميان جمعيت به سمت بازار ميرفت يك بازاري را ديد كه دارد تسبيح مياندازد. ميگويند به آن بازاري گفت كه آيا او را ميشناسد، و آن بازاري هم من من كنان پاسخ داد، «بله، حضرت اشرف رئيسالوزرا.» رئيسالوزرا به او گفت: «پس چرا احترام نگذاشتي؟» و چندين كشيده به صورتش نواخت. ميگويند رضا خان پس از آن به خانهاش در حومه شهر رفت، و براي چند روز هيچ كس را به حضور نپذيرفت. ميگويند صبح شنبه، در مسير بازگشت به شهر، از اتومبيلش بيرون پريد و يك مأمور نظميه را چنان زير مشت و لگد گرفت كه مأمور بيچاره از هوش رفت و روانه بيمارستان شد، آن هم به دليل اينكه به موقع قاطرهايي كه جاده را بند آورده بودند كنار نزده بود. ميگويند در ده قلهك نيز شخصي به نام شهيدي، از ماموران اداره پست، به همراه يكي از ماشيننويسان ادارة عوايد داخلي، و كوروس كه از فارغالتحصيلان دبيرستان آمريكايي و از تجّار معروف تهران است، با عدهاي از بالاشهريها مشغول گپ و گفت و خنده بودند و متوجه عبور اتومبيل رئيسالوزرا نشدند. رضا خان اتومبيل را متوقف كرد، و به طرف آنها رفت و يقة شهيدي را گرفت و پرسيد آيا او
را ميشناسد. وقتي شهيدي گفت كه لابد يكي از مقامات دولت است، رضا خان چند سيلي به صورتش نواخت و او را نقش بر زمين كرد و زير مشت و لگد گرفت. رضا خان 6 فوت قد و احتمالاً 230 پوند وزن دارد. او به همان ترتيب به حساب همةشان بجز كوروس رسيد، چون كوروس مدعي بود كه تعظيم كرده ولي حضرت اشرف متوجه تعظيمش نشده است.(1)
همانطور كه در گزارش قبل ذكر شد، در ماه اوت 1925، رضا [خان] كمي پس از بازگشتش از آذربايجان مجبور شده بود دو نفر را كه با مدرس همپيمان بودند وارد كابينهاش كند: «شاهزاده فيروز بجاي اديبالسلطان متصدي وزارت عدليه شد و قوامالدوله كه طرفدار روحانيت بود، در پُست خالي وزارت داخله نشست... احساس ميشود كه وزير شدن فيروز كه آدم شرّي است از آن دسته تاكتيكهاي مشكوكي باشد كه در آينده عواقب مهمي در پي دارد.»(2)همين چند ماه پيش موري فاتحة فيروز را خوانده بود: «روزگاري فقط كافي بود فيروز لب تر كند تا، با كمك حاميان انگليسياش، بالاترين مناصب دولتي را داشته باشد، ولي در سالهاي اخير حتي براي احراز كرسي نمايندگي مجلس هم مذبوحانه به رشوه و نان قرض دادن به اين و آن متوسل شده است. عليالخصوص در انتخابات گذشتة مجلس بسيار مشتاق بود كه از حوزه انتخابيه تهران به مجلس راه پيدا كند، كه جايگاه وزيني در مجلس به حساب ميآيد. او كه ميديد بخت نمايندگياش از تهران چندان بلند نيست، نقشهاي براي خريد كل آراء لواسان كشيد كه از مناطق حومة تهران است. همين مسئله باعث شد كه تحقيقات گستردهاي دربارة آراء او صورت بگيرد و اعتراضات زيادي به انتخاب او شد كه نهايتاً مجبورش كرد از كرسي لواسان كناره بگيرد و نمايندگي كرمانشاه را كه املاك وسيعي در آن دارد قبول كند. در حال حاضر هيچ رئيس دولتي حاضر نيست با وزير كردن فيروز محبوبيت خود را به خطر بيندازد. با وجود اين، او هنوز شخصيت
قدرتمندي در پسِ پردة مجلس است، و به طور كلي سياستهايش را از طريق ائتلاف با روحانيون صاحب نفوذ، و عمدتاً مدرّس عملي ميكند... برغم خصومت متقابلي كه از سال 1921 تا بحال بين سفارت انگلستان و فيروز وجود داشته، قرائن... حكايت از آن دارد كه او حاضر است خصومتهايش را با سفارت انگلستان كنار بگذارد. معلوم شده است كه يك شب به سفارت انگلستان رفته، كه البته چندان هم جاي تعجب ندارد زيرا ايرانيهاي خوشنام زيادي هستند كه احساس ميكنند نبايد با رفتن به سفارت انگلستان در روز روشن نام نيكشان را به خطر بيندازند. صرف نظر از قرائني كه ممكن است دال بر بهبود روابط فيروز با انگليسيها وجود داشته باشد، از نظر من كلاه او ديگر پشمي ندارد. اگر اتفاق غيرمنتظرهاي نيفتد، بعيد ميدانم كه فيروز بتواند حيثيت و قدرتي را كه در زمان نوكري انگليسيها در دولت وثوقالدوله داشت، يك بار ديگر به دست بياورد. در ايرانِ امروز، همچون گذشته، يك سياستمدار جاهطلب يا بايد براي انگليسيها بازي كند يا روسها. با توجه به اينكه فيروز از تخم و تركة خاندان سلطنتي است، تصور ائتلافش با روسها، عجالتاً، باطل است. از سوي ديگر، انگليسيها هم احساس ميكنند كه فيروز فريبشان داده و در نتيجه انتقامشان را از او گرفتهاند.»(1)اموري در تلگرام مورخ 14 سپتامبر 1925 خود مينويسد: «سيد فاطمي، كه از هواداران مدرس، رهبر جناح روحانيون است... به پُست خالي وزارت معارف منصوب شده است... به نظر ميرسد كه اهميتش عمدتاً از بابت اين باشد كه در حكم آنتني براي مدرّس عمل خواهد كرد.»(2)
اموري در واكنش به اهميت روزافزون مدرّس شرح حالي از او براي وزارت امور خارجه فرستاد. مدرّس در حدود سال 1855 در نزديكي اصفهان چشم به جهان گشود، و در اصفهان و نجف درس طلبگي خواند، و به درجة اجتهاد رسيد. سپس به اصفهان برگشت و در حوزة علميه آنجا مشغول تدريس فقه شد. ابتدا در سال 1907 به نمايندگي در انجمن ايالتي استان اصفهان انتخاب شد، و سپس از طرف علماي نجف به عنوان عالم طراز اول در هيأت عالي ناظران روحاني دوره دوم مجلس تعيين شد
(1909-1911). مدرّس در سال 1912 رهبري مخالفان نايبالسلطنه، ناصرالملك، را بر عهده گرفت، و او را متهم ساخت كه عامداً برگزاري انتخابات مجلس سوم را به تعويق مياندازد. مدرّس پس از راه يافتن به مجلس سوم در سال 1914 به جمع مليّوني پيوست كه در ماه نوامبر 1915 دست به مهاجرت از تهران زدند و در كرمانشاه براي خود دولت مستقلي تشكيل دادند. با پيشروي قواي روس در اوايل 1916، مدرّس و دولت مستقل اجباراً عازم تركيه شدند و مدرّس بيشتر ايام جنگ را در آنجا سپري كردند. پس از بازگشت به تهران در سال 1918 با وثوقالدوله همپيمان شد ولي ائتلاف آنها به دليل مخالفت مدرّس با قرارداد انگليس و ايران ديري نپاييد. او به سبب مخالفتش با اين قرارداد وجههاي ملي براي خود كسب كرد، ولي پس از كودتاي 21 فوريه 1921 به زندان افتاد. مدرّس توانست به مجلس چهارم راه پيدا كند (1921-1923) و رهبري جناح اكثريت را كه از دو كابينة قوامالسلطنه حمايت ميكردند، و در اكتبر 1922 سعي كرده بودند رضا خان را بركنار كنند، به دست گرفت. در ژانويه 1923 كه مستوفي الممالك به رياست وزرا منصوب شد، مدرّس رهبري اپوزيسيون را بر عهده گرفت و موجبات سقوط كابينة مستوفي را در ماه مه 1923 فراهم ساخت. در مجلس پنجم (1924-1926) رهبر جناح مخالف رضا خان بود، و «جنبش جمهوريخواهي» او را با شكست مواجه ساخت. ولي در اوت 1924 كه در استيضاح دولت توفيق نيافت، ضربة شديدي خورد؛ با وجود اين، روز به روز به نفوذش افزوده ميشود، و توانسته است دوستانش فيروز، فاطمي و صدري را به وزارت برساند. اموري اضافه ميكند: «مدرّس در داخل و خارج مجلس رهبري جناح روحانيون را به دست دارد، و با دربار و عناصر مترجع از نزديك همكاري ميكند، و در گذشته نفوذ روزافزوني بر رضاخان پهلوي و دولتش داشته است. مدرس بينهايت جسور و يكدنده؛ و فردي محافظهكار است، كه البته در بين رهبران روحاني ايران امري طبيعي است. مدرس سخنوري بيبديل است كه ميتواند ماهرانه عوامفريبي كند و نفوذ عميقي در بين تودههاي مردم دارد.(1)او قلباً فردي مليگرا و ضدبيگانه است، و عليالخصوص
1) مدرس هيچگاه مردم را فريب نداد. او همواره با شجاعت و صراحت عقايد سياسي خود را كه در جهت منافع ملي ايران بود، بيان ميداشت؛ معلوم نيست، نويسنده گزارش (كوپلي اموري) چه چيزي در زندگي مشحون از پاكي و صداقت مدرس ديده است كه او را فريبكار ميداند. (ويراستار)
خصومت خود را با انگليسيها پنهان نميكند. گاه ابراز دوستي با آمريكا را كرده است. مدرس خود را فردي فقير نشان ميدهد، ولي ميگويند املاك قابل توجهي دارد.(1)،(2)
اموري در گزارش مورخ 15 سپتامبر 1925 خود شرح بيشتري دربارة تغييرات كابينه ميدهد: «با توجه به ...انتصاب ميرزا سيد مهدي خان فاطمي، از طرفداران جوانتر، فعالتر و بيذوق مدرّس، در پُست خالي وزارت معارف، احتراماً به عرض ميرساند كه اين رويداد از جمله مهمترين نشانههاي اخيري است كه بر ادامه همكاري رئيسالوزرا و عناصر روحاني و مرتجع دلالت دارد، چنانكه قبلاً در گزارش محرمانه شماره 1204 مورخ 29 اوت 1925 خود نيز به آن اشاره كرده بودم. ميگويند كه رئيسالوزرا لااقل عجالتاً از تغيير سه عضو كابينهاش كه بيشترين خصومت را با مدرّس دارند، سر باز زده است كه عبارتند از ميرزا محمد علي خان فروغي (ذكاءالملك)، وزير ماليه، عبدالحسين خان تيمورتاش (سردار معظم خراساني)، وزير تجارت و فلاحت و فوايد عامه، و جعفرقلي خان اسعد (سردار اسعد) وزير پست و تلگراف. با وجود اين، ميتوان گفت كه اوضاع مملكت در طول سه هفته گذشته آشفتهتر شده است. انگيزه رضا خان پهلوي از اتخاذ اين تاكتيكها و نتايج آن را نميتوان براحتي ارزيابي كرد. اما انگيزهاش براي اين كارها هر چه باشد، چه احساس كند كه براي تصويب لوايحي كه به مجلس ارايه ميدهد و يا موفقيت در انتخابات آتي و يا ايجاد سد محكمي در برابر نفوذ روسها بايد حمايت روحانيون و مرتجعان را جلب كند، بديهي است كه اين كار دارد به بهاي كاهش حيثيت و اعتبارش در محافل ديگر تمام ميشود. حتي نزديكان او هم ظاهراً هيچ تصوري از اهداف نهايي رضا خان ندارند. خيرخواهان رضا خان هم واقعاً نميدانند كه آيا او دارد با اين كارها به ورطهاي ميافتد كه نجات از آن محال است، و يا اينكه دارد نقشه ميكشد كه پس از انتخابات از شرّ همراهان جديدش خلاص شود؟ آيا رضا خان واقعاً ميفهمد كه ادامه و تشديد اين روند چه واكنشي ايجاد خواهد كرد؟ و يا شايد هم مترصد آن است كه خود و نيروهاي نظامياش چنين واكنشي را هدايت و رهبري كنند؟ احتمال هم دارد كه داوطلبانه زمام سياست را رها كند و به خارج از كشور برود و با
ثروت هنگفتي كه بهم رسانده به خوشگذراني بگذراند. اينها مشتي از خروار سئوالهايي است كه در ذهن همگان نقش بسته است. در تأييد احتمال اخير، خيليها به شيوة زندگي و رفتارش اشاره ميكنند و ميگويند كه اخيراً به خوشگذاراني روي آورده، رفتاري بيادبانه نسبت به شخصيتها دارد و به رويدادهاي مهم بياعتناست، و ظاهراً علاقهاش را به بسياري از امور اجرايي كه قبلاً از دغدغههايش بود از دست داده است. آنهايي كه آنقدر به رضا خان اميد بسته بودند حالا كاملاً از او دلسرد شدهاند.» اموري اضافه ميكند: «يكي از ابعاد مهم قضيه شايعاتي است كه درباره بازگشت شاه به تهران بر سر زبانهاست و هر روز قوّت بيشتري ميگيرد. البته مدت زيادي است كه اين شايعات بين مردم ميچرخد ولي موضوع اخيراً جديتر شده است. اگر چنين چيزي اتفاق بيفتد، بدون شك اوضاع پيچيدهتر و ناگوارتر خواهد شد مگر اينكه گمان كنيم كه حضور اين مقام تشريفاتي كاملاً بيكفايت، بينهايت خودخواه و بزدل موجب سرعت گرفتن وقايع و كوتاه شدن عمر جنبش ارتجاعي شود. در همين ارتباط لازم به ذكر است كه روشنفكران لزوماً از طرح جمهوري حمايت نميكنند. از قرار معلوم مقامات ايراني بيشتر حاضرند بر سر وليعهد، كه صفات مردانه بيشتري نسبت به برادر بزرگترش دارد، مصالحه كنند و او را همچون آلت دستي بيخطر و محترم در رأس يك رژيم سلطنتي باثبات و محدود بنشانند.»(1)
اموري در 21 سپتامبر 1925 با ارسال تلگرامي گزارش ميدهد: «دولت امروز تلگرام مورخ 16 سپتامبر شاه و همچنين پاسخ محبتآميز رئيسالوزرا را در اختيار روزنامهها قرار داد. در اين تلگرام آمده كه شاه در تاريخ دوم اكتبر از فرانسه عازم ايران خواهد شد. مردم به دليل شايعاتي كه از قبل بر سر زبانها بود آماده شنيدن چنين خبري بودند.»(2)روزنامه ايران در شماره مورخ 21 سپتامبر 1925 خود تلگرام 16 سپتامبر احمد شاه به رضا [خان] را منتشر ساخته بود: «حضرت اشرف رئيسالوزرا، تهران. به ياري پروردگار متعال، در تاريخ 2 اكتبر با كشتي نلدر پاريس را ترك و از طريق بمبئي به مقصد ايران حركت خواهيم كرد. بينهايت مسروريم كه به وطن عزيزمان برميگرديم و محظوظ از
اينكه بزودي شرف ديدار شما دست خواهد داد.» پاسخ رضا[خان]: «اعليحضرت همايون شاهنشاه ايران، پاريس. از دريافت تلگرام شما كه حامل خبر مسرتبار بازگشت اعليحضرت بود بسيار مشعوف شدم. از اعليحضرت استدعا دارد بفرمايند كشتي ايشان در كداميك از بنادر مرزي پهلو خواهد گرفت.» اموري در اين باره توضيح ميدهد: «چند ماهي است كه شايعه بازگشت شاه به ايران بر سر زبانهاست، و با افزايش نفوذ عناصر مرتجع در طول هفتههاي گذشته قوّت بيشتري هم گرفته بود، تا حدي كه اعلام خبر فوق شور و هيجان چنداني در بين مردم ايجاد نكرد و توجه چنداني به آن نشد. هيچ توضيح و تفسيري هم در روزنامهها منتشر نشده است كه احتمالاً به دليل سانسور آنهاست. مقامات وزارت خارجه ميگويند كه سفر شاه بين يك ماه تا شش هفته به طول خواهد كشيد و پيشبيني ميكنند كه شاه در دو هفته اول ماه نوامبر وارد ايران شود.»(1)اعلام خبر بازگشت شاه اوضاع را بهم ريخته بود. اولين واكنش به خبر فوق «بلواي نان» در 23 و 24 سپتامبر 1925 بود. اين شورشها با بلواي نان كه در اوايل ژوييه 1918 به منظور تضعيف كابينة صمصامالسلطنه و نهايتاً روي كار آمدن وثوقالدوله به راه افتاده بود، شباهت بسياري داشت.(2)هدف از اين بينظميها آن بود كه بهانهاي براي استفاده از ارتش بر ضد مخالفان به دست رضا[خان] بدهد و شاه را از بازگشت به ايران منصرف سازد. ولي اينبار تاكتيك فوق كاملاً كارساز نبود، و در عوض ضعف جايگاه رضا[خان] را بيش از پيش هويدا ساخت، ولي به هرحال براي ترساندن شاه و ماندن او در اروپا كافي بود.
در تاريخ 15 ژوييه 1925، فرانك اچ. گور از اعضاي هيأت مستشاري مالي آمريكايي با ارسال تلگرامي به ميلسپو در آمريكا نوشت: «احتمال دخالت نابجاي رئيسالوزرا در قضيه ارزاق... كمبود ارزاق جدي است ولي به مرز بحران نرسيده است. اگر در كارمان دخالت نكنند، دردسري نخواهيم داشت.»(3)گزارش مورخ 16 سپتامبر 1925 اموري
درباره وضع ارزاق بسيار كوتاه است و نشاني از اضطراري بودن اوضاع در آن ديده نميشود: «احتراماً توجه وزارت خارجه را به وخامت روزافزون وضع ارزاق در تهران، و همينطور در مركز و جنوب ايران، و تأثير آن، و احتمالاً تأثير بيشتر آن در ماههاي آتي، بر وضعيت سياسي اين كشور جلب ميكنم.»(1)در 23 سپتامبر 1925، فقط دو روز پس از اعلام خبر عزيمت شاه به سوي ايران، ناآراميها در تهران آغاز شد. اموري مظنون بود كه عدهاي اين ناآراميها را به راه انداختهاند: «وخامت وضع ارزاق در طول سي و شش ساعت گذشته موجب بروز ناآراميهايي در شهر شده است كه احتمالاً برخي عناصر سياسي ذينفع محل نيز به آن دامن زدهاند... ادامه ناآراميها بعيد است ولي احتمال دارد آنهايي كه خواهان بياعتبار كردن مستشاران آمريكايي هستند اين ناآراميها را در خارج از كشور در بوق و كرنا كنند و اينطور القاء نمايند كه ايران بيثبات است.»(2)اموري اين ناآراميهاي دو روزه و ابعاد سياسي آن را در گزارش 28 سپتامبر 1925 خود شرح داده است: «در اوايل صبح روز 23 سپتامبر پس از چند روز كمبود شديد نان و كاهش كيفيت آن جمعيتي قريب به يك صد نفر با چوب و چماق در بازار به راه افتادند و از بازاريها خواستند كه حجرههايشان را ببندند. بستن حجرهها نوعي اعتراض به حساب ميآيد كه شايد بتوان گفت معادل اعتصاب غربيهاست. جماعت كه حالا تعدادشان بيشتر شده بود به مسجد سلطاني رفتند و در آنجا كفيل فرماندار نظامي تهران، ژنرال عبدالله خان طهماسبي، به مردم كه حالا به جماعتي خشمگين تبديل شده بودند، اطمينان داد كه با ورود گندم از غرب و شمال اوضاع خيلي زود بهبود خواهد يافت. حرفهاي عبدالله خان نتوانست جماعت حاضر را آرام كند، و مردم، در حالي كه برخي كميسيونهاي مجلس تشكيل جلسه داده بودند، از مسجد سلطاني روانة مجلس شدند، و در راه از دكاندارها ميخواستند تا دكانهايشان را ببندند. دكاندارها، و زنان و برخي آدمهاي بيكار هم به ميل خود يا به زور به خيل جمعيت پيوستند. آنها بدون هيچ مانع و مخالفتي وارد حياط مجلس شدند و خيلي زود به اتاقهاي ساختمان حمله بردند و شروع به شكستن اسباب و اثاثيه كردند، و يكي از زنها بر كرسي رئيس مجلس
نشست و شروع به تشجيع بيشتر مردم كرد. در همين حيص و بيص ميرزاحسن خان پيرنيا (مشيرالدوله)، رئيسالوزراي پيشين و نماينده فعلي مجلس، كه شخص بسيار محترم و شيكپوشي است، مورد ضرب و شتم قرار گرفت. جماعت به معاون وزير عدليه و نظامالدوله، فرماندار سابق كرمان، هم حمله كرد و حيثيت و آبروي ساير شخصيتهاي سرشناس را شديداً مورد توهين قرار داد. مدرّس كه در جلسة يكي از كميسيونهاي مجلس حاضر بود سعي كرد آن جماعت خشمگين را آرام و به حرفهايشان گوش كند، ولي هيچ فايدهاي نداشت. با نزديك شدن ظهر جماعت به تدريج ساختمان مجلس را ترك كرد، ولي در بعد از ظهر و غروب همان روز عدة زيادي از مردم به خيابانها ريخته بودند و احتمال بروز خشونت ميرفت، به ويژه اينكه گروهي از آنها يك بار ديگر به طرف مجلس روانه شد كه در آنجا با دخالت مأموران نظميه و بدون درگيري متفرق شدند. بعد از ظهر همان روز عدة زيادي مرد و زن را دستگير كردند. بازداشتگاهها و زندانها آنقدر پُر شده بود كه بقيه را سوار بر كاميون به خارج از شهر ميبردند و در بيابان برهوت كه تنها همدمشان باد سرد بود، رها ميكردند. در اوايل شب جماعتي به قاعده سيصد نفر سعي كرد وارد محوطه سفارت روس بشود ولي دستهاي از نظاميان با شليك تير هوايي مانع از هجوم آنها به دروازههاي سفارت شد. همان شب نانواييها به دستور دولت شروع به پخت كردند و با آرد مرغوبي كه از انبارهاي ارتش تدارك شده بود، نان خوبي به دست مردم دادند. با همة اين احوال، ساعت هشت صبح پنجشنبه 24 سپتامبر جماعتي در حدود 300 تا 1000 نفر وارد محوطه بزرگ سفارت روس شدند. در اينجا رسم است كه مردم به نشانة اعتراض به دولت خود و همينطور استمداد كمك و همدردي از دولتهاي خارجي، در محوطة سفارتهاي خارجي بست مينشينند. بلافاصله چند جوخه سرباز به محل اعزام شدند تا از ورود بيشتر مردم به سفارت جلوگيري كنند. در بيرون از ساختمان مجلس و همينطور در ميدان بزرگ سپه و اطراف سفارت روس، مردم با چوب و چماق و سنگ به جان مأموران نظميه و سربازان افتادند. كار بجايي كشيد كه در ميدان سپه به سربازان فرمان آتش دادند. يك سيّد روحاني كشته و تعداد زيادي از مردم مجروح شدند. مردم جنازة آن روحاني را بر سر دست گرفتند و در خيابانها گرداندند. همين باعث شد كه مأموران نظميه و سربازان بطور جديتري وارد عمل
شوند، و با تاريك شدن هوا جمعيت متفرق و شهر آرام شد. برخي مقامات دربار، از جمله صاحب اختيار، منشي وليعهد، و ساير افرادي كه از كاخ بيرون آمده بودند هم دستگير ولي روز بعد آزاد شدند.
ذكاءالملك هم كه شخصي بينهايت آرام و صبور است اتفاقاً در نزديكي كاخ شاه بوده كه گمان ميكنند از درباريان است و دستگيرش ميكنند ولي بعد از احراز هويتش براي افسر فرمانده آزاد ميشود.» اموري اضافه ميكند: «عدهاي از زنها فرصت را غنيمت شمرده و ناغافل مردهاي شيكپوش و ظاهراً متمول را به باد كتك ميگرفتند... در واقع يكي از جنبههاي روشنگر كل ماجرا رفتاري بود كه زنان با حجاب و خجالتي تهران از خود نشان دادند، كه اصلاً گمانش هم نميرفت. با اينكه نميتوانم اين داستان را تأييد كنيم ولي ميگويند كه يكي از همين زنها چادرش را به داخل اتومبيل رئيسالوزرا انداخته و به رئيسالوزرا گفته كه كلاه نظامياش را به او بدهد... روز جمعه بجز دستههاي متعدد سربازان پياده و سوارهاي كه در خيابانها ديده ميشدند، همه چيز در پايتخت به حالت عادي بازگشته بود. مجلس پيش از ظهر جلسهاي محرمانه تشكيل داد و طي آن رئيسالوزرا به نمايندگان اطمينان داد كه دولت اوضاع را در كنترل دارد، هم از حيث حفظ نظم و هم از حيث عرضه نان.»
ترديدي نيست كه «بلواي نان» سپتامبر 1922 نيز همچون «بلواي نان» ژوييه 1918، شورش «ضد كليمي» سپتامبر 1922، و شورش «ضد بهايي» ژوييه 1918، از پيش طراحي شده بود. در اين زمان ديگر طراحي و به راه انداختن شورش به تاكتيك استاندارد انگليسيها براي رهاندن رضا [خان] از دردسرهاي جدي تبديل شده بود. ولي اين بار سير وقايع مسير غيرمنتظرهاي پيمود و بينظميها از كنترل خارج شد: «تا اينجا به شرح خلاصهاي از روند بينظميها پرداختم و حال مي خواهم به اسباب آن اشاره كنم. در گذشته، حتي در جريان قحطي سالهاي 1917-1918 كه هر روز عدهاي در گوشه و كنار خيابانهاي پايتخت [از گرسنگي] جان ميباختند، ندرتاً پيش آمده بود كه جماعتي تهراني با چوب و چماق به خشونت متوسل شود. همين كه جماعتي به خيابانها ريختند و سازمانيافته بودند كافي بود كه از همان اول هر انساني را به اين گمان بيندازد كه عدهاي عنصر خارجي محرك آن بودهاند. نهايتاً هم معلوم شد كه اين عناصر از گرسنگي و نارضايتي و احتمالاً احساسات مردمي كه به طور خود جوش در
بازار جمع شده بودند استفاده كرده و تظاهراتي را براي اهداف سياسي خود به راه انداختهاند. در طول دومين روز ناآراميها مقادير فراواني نان در نانواييها موجود بود.» اموري اضافه ميكند: «از قرار معلوم رئيسالوزرا طالب تظاهرات بود بلكه اعتراض مردم به تظاهرات ضد سلطنت تبديل شود و با ترساندن شاه او را از ترك فرانسه منصرف كند. وقتي معلوم شد كه جمعيت در شعارهاي خود فرياد «مرگ بر شاه» يا «وثوقالدوله نميخواهيم» سر نميدهند، و بيشتر طرفدار سلطنت هستند تا بر ضد آن، و وقتي خشونتها داشت ناغافل ابعادي جدي پيدا ميكرد، دولت تاكتيكهايش را عوض كرد و براي كنترل اوضاع فعالانه وارد صحنه شد. دار و دستة دربار هم با استفاده از اين موقعيت تظاهراتي به طرفداري از شاه و عليه دولت به راه انداختند. تعداد ملاها و روحانيوني كه در جلوي جمعيت راه ميرفتند قابل توجه بود. ميگويند بعضي از تظاهركنندگان كيسههاي پر از سنگ داشتند و سنگهايي را كه مردم روز چهارشنبه بعد از ظهر به طرف مأمورين پرت مي كردند فقط در سنگتراشيها ميشود پيدا كرد. ميگويند مردم بر سر يك سخنران ريختند كه شروع به بدگويي از شاه كرده بود، و همينطور جمعيتي كه روز پنج شنبه به محوطة سفارت روس راه يافته بود علاوه بر خواستهاي ديگري كه داشتند از رفيق يورنف خواسته بودند كه «شاهشان را پس بدهد». قبلاً گفتم كه دولت اشخاص مختلفي كه خود را از طرفداران دربار نشان داده بودند دستگير و براي مدت كوتاهي در حبس نگه داشته بود.» اموري گزارش خود را اينگونه به پايان ميبرد: «ناآراميها عمر كوتاهي داشت، خيلي زود فراموش ميشود، و احتمالاً تكرار نخواهد شد. ولي گزارش مشروح من به اين دليل است كه واقعه مزبور در واقع نقطة تلاقي جريانهاي سياسي غالب كشور بود كه بسيار شاخص و روشنگر است: جريانهايي سر تا پا از يك قماش با ظواهري ضد و نقيض كه مسلماً ميتوانست براي لوييس كارول(1)بسيار جالب باشد.»(2)روزنامه كوشش در شماره مورخ 5 اكتبر 1925 خود نوشت: «طبق گزارشها بازگشت شاه به ايران به تعويق افتاده است، ولي مادر شاه و بعضي از اعضاي خاندان سلطنت عازم ايران شدهاند.» اموري در توضيح
اين خبر مينويسد: «گزارش روزنامهها دربارة تعويق بازگشت شاه از فرانسه توجه چنداني به خود جلب نكرد. روزنامهها و سياستمداران آنقدر اخبار اعليحضرت همايون شاهنشاه را به يكديگر پاس دادهاند كه ديگر مردم علاقهاي به اين اخبار ندارند.»(1)
فولر در گزارش مورخ 13 سپتامبر 1925 خود مينويسد:
احتراماً به اختصار نظراتم را دربارة نگرش وزارت امور خارجه بريتانيا به ايران و مستشاران آمريكايي به عرض ميرسانم. گزارش حاضر حاصل بررسي اقدامات انگليس در ايران و تماسهايي است كه در طول يك سال و نيم گذشته با مقامات انگليسي در ايران داشتهام، كه در ولايات بسيار دوستانه و البته در تهران كمتر دوستانه بوده است، و در صحبتهايي كه در بحبوحه تحولات بسيار جالب اخير با يكي از مقامات كنسولي انگليس در تهران داشتم، اظهارات ايشان نظراتم را تأييد كرد... به گمان من اظهارات محرمانة اين مقام انگليسي، كه البته به دليل روابط بسيار دوستانهمان و در خلال گفتگويي صميمانه كه تا پاسي از شب طول كشيد ابراز شد، از نظر خودش بيانگر اهداف وزارت خارجه انگلستان بود. هر دو قبول داشتيم كه بريتانيا در صدد ضميمه كردن ايران به امپراتوري خود نيست، و امپراتوري بريتانيا با استيلاي هر قدرت خارجي ديگري بر ايران شديداً مخالف است. نكته مورد بحث ما اينجا بود كه آيا بريتانيا بايد به شكوفايي و استقلال ايران كمك كند، و يا با مخالفت خود ايران را ضعيف و عقبمانده نگاه دارد. به او گفتم كه انگليس سياست درستي را در ايران در پيش نگرفته است؛ و اينكه اگر از منافع اقتصادي فوري خود چشمپوشي كند و در هر موقعيت دوستي بدون چشمداشتي به ايران نشان بدهد، امكان دارد كه انزجار و تنفر فعلي مردم [ايران از انگليس] طي يك يا دو نسل آينده زدوده شود، و انگليس، بجاي آنكه متحدي براي دشمن خود بتراشد، دوست و پشتيباني محكم در مقابل روس پيدا خواهد كرد. مقام انگليسي پس از چند ساعت مقاومت و دفاع معمول از مواضع بريتانيا، در بحبوحة بحث
1) گزارش اموري، شماره 1224، 891.9111/141، مورخ 8 اكتبر 1925.
نظرات واقعياش را ابراز داشت كه در اينجا سعي ميكنم عين جملات او را تكرار كنم. «دوستي ايران براي ما (انگليسيها) پشيزي هم ارزش ندارد، چون قيمتش را خوب ميدانيم. ايران تا وقتي دوستي ميكند كه برايش فايدهاي داشته باشد، و به محض اينكه لقمه چرب و نرمتري پيدا كرد به آدم خيانت ميكند... البته ايران ميداند كه هر چقدر هم كه از ما بدش بيايد، براي حفاظت از خودش ناچار بايد به دامن ما بيفتد... ما ايراني پررونق و قوي ميخواهيم البته به شرطي كه معقول رفتار كند (كه به گمانم منظورش از معقول همان مطيع بودن در برابر نظرات انگليس بود). سياست وزارت خارجه بريتانيا، از نظر من، اين است كه يك ديكتاتور قدرتمند در ايران بر سر كار بيايد، كسي كه كشور و ارتش را بسازد، و قدرتي مسئوليتپذير و معقول (مطيع انگليسيها؟) باشد. اين چيزي است كه، مثلاً، تا پنجاه سال آينده ميخواهيم باشد، تا در اين فرصت جاي پايمان را محكم كنيم، و بعد از آن اگر معلوم شود كه ميتوانيم به ايران اعتماد كنيم و اين كشور به دامن روسها نميافتد و امتيازات را لغو نميكند، آنوقت دست از سرش بر ميداريم... بايد از حقوقي كه همين الآن داريم حفاظت كنيم و مراقب باشيم كه ايرانيها هيچ امتيازي را لغو نكنند. البته هيچ مخالفتي با سرمايهگذاري ساير كشورها در ايران نداريم، به شرط آنكه با منافع ما در تضاد نباشد. ما مدعي امتيازات موجود و امتياز نفت شمال و راه آهن هستيم. هرچند قبول داريم كه اين مورد اخير هنوز تصويب نشده، كه آنهم به خاطر اين است كه مجلس هنوز جلسهاي براي تصويب آن تشكيل نداده است. شايد از امتياز نفت شمال صرف نظر كنيم، هر چند بعيد ميدانم توسعه نفت شمال براي هر كشور ديگري هم چندان ساده باشد، ولي دليلي ندارد كه از امتياز راه آهن هم بگذريم. كاملاً واضح است كه با انتصاب مستشاران آمريكايي مخالفيم. مگر بعد از رفتاري كه شوستر با ما كرد انتظار ديگري هم داريد؟ ولي تا وقتي كه ادامه كارشان مخالف منافع ما نباشد، مانع كارشان نخواهيم شد. مخالفتي هم با وام دادن آمريكا به ايران نداريم به شرطي كه ضمانت وام چيزي نباشد كه با منافع ما تلاقي كند، مثلاً نفت يا گمركات جنوب. ما بهترين دوست آمريكا هستيم ولي دليل نميشود كه ندانيم سياست غلطي را در ايران پيش گرفتهايد. شما آمريكاييها آرمانگرا هستيد. شما هنوز ايرانيها را نشناختهايد، در
صورتي كه ما نسلهاست كه اين مردم را ميشناسيم. ما هم آرمانگراهاي بيغرضي، مثل شما آمريكاييها، داشتهايم كه همين پيشنهادهاي شما را براي ايران مطرح كردهاند، ولي بعد از مدتي دست برداشتند. تنها تجربه شما، كه اتفاقاً چندان موفق هم نبود، در مقياسي كوچك در فيليپين بوده است. وقتي به اندازة ما تجربه كسب كنيد، ميفهميد كه تنها سياستي كه در اين كشور كارگر ميافتد همان سياستي است كه ما در پيش گرفتهايم- يعني جنگ اقتصادي و سياسي با روسها در ايران، كه به همين منظور بايد همه نفوذ خودمان را در اين كشور حفظ كنيم.» او همچنين گفت كه اگر بواسطة اين سياست استقلال ايران به تعويق بيفتد و به ما وابسته بماند، فقط به نفع خودش است. البته كنسول بعداً گفت كه اينها صرفاً نظرات شخصي خودش است، كه به عنوان يك دوست ابراز كرده و نه يك مقام كنسولي، و از من خواست كه آنها را پيش خود محرمانه نگه دارم.(1)
اموري كمي پس از «بلواي نان» با سِر پرسي لورن گفتگو كرد:
احتراماً نكاتي را كه در گفتگوي اخيرم با وزير مختار بريتانيا مطرح شد و شايد برايتان جالب باشد، به عرض ميرسانم. به گمانم [آقاي لورن] در صدد بود كه به شيوهاي دوستانه اساس سياستهاي دولتش در ايران را توضيح بدهد. او با اين فرض شروع كرد كه ايالات متحده يك رقيب قدرتمند در مرزهاي جنوبي مكزيك دارد، و اظهار داشت كه هر چند احتمالاً سياست دولت من به دنبال دستاندازي به خاك مكزيك و يا دست يافتن به حقوق سياسي در اين كشور نخواهد بود، مسلماً مواظب است كه رقيبش نيز به چنين امتيازاتي در مكزيك دست پيدا نكند... خواست دولت بريتانيا اين است كه تماميت ايران حفظ شود تا از همجواري مرزهاي انگليس و روس جلوگيري كند... از آنجايي كه از زمان شروع مأموريت سِر پرسي لورن در تهران، رئيسالوزرايي نسبتاً قدرتمند و دوستدار انگليس بر سر كار بوده و تشكيلات روسها نيز چندان قدرتي نداشته است، تعقيب اين سياست برايش سهلتر و تحقق آن تا حدود زيادي ممكن بوده است. او در ارتباط با بازسازي مالي ايران كه هم اينك به دست مستشاران مالي آمريكايي صورت
1) گزارش فولر، شماره 76، 741.91/78، مورخ 13 سپتامبر 1925.
ميگيرد گفت تا زماني كه تبعيضي بين انگليسيها و آمريكايي نباشد برايشان آرزوي موفقيت دارد (كه البته شايد بايد اضافه ميكرد تا زماني كه اين هيأت از فعاليتهاي اقتصادي خارجي كه به مذاق بريتانيا خوش نميآيد حمايت نكرده است). او سپس نظر دولتش را دربارة توسعه اقتصادي ايران ابراز كرد، كه بعداً معلوم شد هدفش از گفتگوي با من دقيقاً اظهار همين نكته بوده است... چنانچه شركتهاي آمريكايي علاقهاي به فعاليتهاي اقتصادي در ايران پيدا كنند، او اميدوار است كه اين فعاليتها به نحوي باشد كه رقابت يا اصطكاكي با شركتهاي انگليسي پيدا نكنند. البته رقابت اقتصادي در بسياري از جوامع رقابت سالمي است؛ ولي متأسفانه در اين مملكت، ناگزير به اصطكاك سياسي ميانجامد. دولتش اجازه نميدهد كه چنين چيزي اتفاق بيفتد و به همين دليل نميتواند ايران را عرصهاي براي انجام فعاليتهايي تلقي كند كه شايد در جاهاي ديگر نامش را «رقابت سالم» ميگذارند... او سپس مشخصاً به احتمال اكتشافات نفتي آمريكا در شمال ايران اشاره كرد، و عجالتاً فرض را بر اين گذاشت كه شركت نفت انگليس و ايران هيچ امتيازي براي اكتشاف نفت در پنج ولايت شمالي ايران ندارد. با وجود اين، گفت هر شركت خارجي ديگري هم كه در اين حوزه مشغول به فعاليت شود براي عرضه توليدات خود به بازار ضرورتاً بايد با شركتهاي مستقر در باكو و يا شركت نفت انگليسي و ايران به توافق برسد. منظور كاملاً واضح بود. اگر سِر پرسي لورن ميخواست منظورش را بدون توسل به منش دوستانه و جذابش بيان كند، احتمالاً چنين جملاتي به كار ميبرد: «به شما اخطار ميكنم كه اگر شركتهاي آمريكايي بدون مشاركت انگليسيها و يا لااقلّ بدون جلب نظر آنها وارد حوزه ايران شوند، كلّه پايشان خواهيم كرد.»(1)
به عبارت ديگر، بريتانيا مصمم بود كه استيلاي سياسي و اقتصادي خود را بر ايران حفظ كند، و بهترين شيوه براي اين كار به قدرت رسيدن يك ديكتاتور انگلوفيل بود، يعني رضا [خان]. در دسامبر 1925 كاملاً معلوم شده بود كه اگر جاي پاي رضا [خان] را محكم نكنند، موقعيتش متزلزل باقي ميماند و بايد همواره براي نجات او به كمكش
1) گزارش اموري، شماره 1219، 741.91/97، مورخ 1 اكتبر 1925.
بشتابند- چنانكه در سپتامبر 1922، آوريل 1924، مارس 1925 و همينطور در بحران جاري به كمكش شتافته بودند. ولي آنطور كه «شورش نان» نشان داد، اوضاع در سپتامبر 1925 به مراتب جديتر از گذشته بود، زيرا موقعيت سياسي رضا [خان] را شديداً تضعيف كرد و مخالفانش، به ويژه مدرّس و متحدانش، داشتند خودشان را براي يكسره كردن كار رضا [خان] آماده ميكردند. علاوه بر اين، احمد شاه هم قصد خود را براي بازگشت به ايران اعلام كرده بود. دولتي مشروطه به پادشاهي احمد شاه و قدرت داشتن مدرّس مسلماً موجب تضعيف استيلاي سياسي و اقتصادي انگليس مي شد. اموري بعداً مدعي شد كه انگليسيها بيشتر ترجيح ميدادند كه وضعيت موجود حفظ شود- اينكه يكي از شاهزادگان قاجار (غير از احمد شاه) بر تخت بنشيند و قدرت واقعي نيز در دست رضا [خان] باشد. با فرا رسيدن پاييز سال 1925، لندن ديگر متقاعد شده بود كه ادامه اين وضعيت امكان ندارد، و راه حل درازمدت به سلطنت رسيدن رضا [خان] است. چنانكه در فصل نُه اشاره كردم، وزير مختار انگليس شرايط لازم براي تغيير رژيم را اينگونه براي فيروز برشمرده بود: «بايد بدون ناآرامي، دائمي، و با «اراده مردمي» باشد. ناآراميهاي 23-24 سپتامبر ثابت كرد كه چنين «ارادهاي» وجود ندارد. بنابراين، چارة كار ايجاد توهمِ وجودِ چنين اراده اي با به راه انداختن به اصطلاح «جنبش ملي» بود. از آنجايي كه اين سومين تلاش براي رساندن رضا [خان] به رأس قدرت و تبديل كردنش به ديكتاتور ايران بود، مسلماً از درسهايي كه از دو تلاش نافرجام مارس 1924 و فوريه 1925 آموخته بودند، استفاده كردند. اين بار مقدمات زيادي براي كار چيدند، از جمله به راه انداختن «جنبش ملي» و حضور بموقع نيروهاي نظامي در پشت دربهاي مجلس و شليك «چند تير بيهدف» در موقعي كه نمايندگان دست به مقاومت زده بودند.
تقريباً از هفتم اكتبر 1925، مخالفت با بازگشت شاه آغاز شد: «طي دو هفته گذشته روزنامهها به موضوعي پرداختهاند كه توجه بيشتري را ميطلبد. مطبوعات خبر از تعطيلي بازارها و ارسال تلگرامهاي متعدد از ولايات مختلف به دولت و مجلس ميدهند كه در آنها به بازگشت شاه به ايران اعتراض و نسبت به سلسله قاجار اظهار
نارضايتي شده است. اگر چنين مخالفتهايي خودجوش بود ميتوانست جالب توجه باشد ولي از قرار معلوم تمام اين نقشه ها را رئيسالوزرا و عواملش براي بياعتبار كردن خاندان حاكم در اذهان مردم به اجرا گذاشتهاند. هنوز خيلي زود است كه بدانيم اين اقدام زمينهساز چه نقشة ديگريست و يا اينكه اهداف مجريان آن دقيقاً چيست. شايعات بسياري بر سر زبانهاست، اما به محض اينكه بتوانم حقايق را از شايعات جدا كنم اطلاعات بيشتر و دقيقتري در اينباره برايتان ارسال ميكنم.» رونامه ستاره ايران در شمارة 8 اكتبر 1925 خود بيانيهاي را به امضاي «جمعي از آذربايجانيهاي مقيم تهران» خطاب به نمايندگان مجلس منتشر ساخت كه در آن با بازگشت شاه مخالفت و او به تنپروري، غفلت از امور مملكت و نوكري بيگانگان متهم شده و مسئول عقبافتادگي ايران شناخته شده بود. اين روزنامه همچنين اضافه ميكند كه بازاريان آذربايجان به نشانه اعتراض به بازگشت شاه حجرههاي خود را تعطيل كرده و ساكنان اين ولايت نيز مراتب اعتراض خود را از طريق تلگرام به عرض نمايندگان مجلس و رئيسالوزرا رساندهاند. روزنامه ستاره ايران در همين شماره مطلبي را منتشر ميكند كه ميگويد متن تلگرام «كميته ملي مختلط آذربايجان» خطاب به مجلس و رئيسالوزراست. كميتة مزبور تهديد كرده بود چنانچه شاه «خائن» به كشور بازگردد، روابط خود را با تهران «قطع» خواهد كرد. همين روزنامه در شمارة نهم اكتبرش اعلام ميكند كه بازاريان اصفهان به نشانه اعتراض به بازگشت شاه، حجرههاي خود را تعطيل كردهاند. روزنامه ايران در تاريخ 14 اكتبر 1925 مينويسد كه «كميته پيگيري دعاوي در مجلس» در نظر دارد تلگرامهايي را كه عليه بازگشت شاه دريافت كرده است، در [صحن علني] مجلس قرائت كند.(1)
در طول هفتة آخر ماه اكتبر، «اعتراض» مردم به بازگشت شاه به خواست آنها براي سرنگوني سلسله قاجار مبدل شده بود: «26 اكتبر. اعلاميههاي بيامضائي دارد در ميان مردم پخش ميشود كه حاوي متن تلگرام هاي ارسالي براي مجلس و رئيسالوزرا از تبريز و كرمان است و در آنها خواهان خلع شاه و سرنگوني سلسله قاجار شدهاند. در تلگرامهاي ارسالي از تبريز اعلام شده است كه چنانچه مجلس تا روز سه شنبه (27
1) گزارش اموري، شماره 1233، 891.9111/142، مورخ 21 اكتبر 1925.
اكتبر) تصميمي نگيرد، آذربايجان روابط خود را با تهران قطع خواهد كرد. در تلگرام ديگري هم از نمايندگان آذربايجان خواستهاند كه در مجلس حاضر نشوند، و آنها را تهديد كردهاند كه در صورت حضور در مجلس «عواقب وخيمي» در انتظارشان خواهد بود... اقدامات لازم براي خلع شاه از سلطنت و سرنگوني سلسله قاجار انجام خواهد شد. علاوه بر اين، پيشنهاد كردهاند كه تمام ولايات ايران براي انجام اقدام مقتضي به كميته ملي تبريز اختيار تام بدهند. مردم آذربايجان در انتخابات آتي شركت نخواهند كرد، مگر اينكه مطمئن شوند مجلس جديد صلاحيت بازنگري در قانون اساسي را دارد، به ويژه از حيث خاتمه دادن به سلطنت سلسله قاجار. در تلگرام ارسالي از كرمان، از رئيسالوزرا خواستهاند كه موقتاً پايتخت را ترك كند تا مردم كرمان به تهران بريزند و خواستههايشان را عملي سازند... 29 اكتبر. امروز سه اعلامية بيامضاء دارد در شهر پخش ميشود كه حاوي تلگرامهاي اعتراضآميز ارسالي از ولايات مختلف است. در يكي از اين اعلاميهها كه به تاريخ 28 اكتبر است آمده كه تبريز روابطش را با تهران قطع، و «نيروهاي ملي» ادارات دولتي را اشغال كردهاند. يكي ديگر از اين اعلاميهها از شكل گرفتن ارتشي داوطلب در تبريز خبر ميدهد... 30 اكتبر. امروز چهار اعلاميه در تهران پخش شد كه اتحاديه اصناف تهران، تجّار تهران و «بَستنشينان» مدرسه نظام، آنها را امضا كرده و خواهان سرنگوني سلسله قاجار شده بودند.» روزنامه ستاره ايران در شمارة 29 اكتبرش مطالبي منتشر ساخت كه مدعي بود متن تلگرامهاي ارسالي از محمره، رشت، تبريز و كرمان است، كه ارسال كنندگانش خواهان سرنگوني سلسله قاجار و خلع شاه از سلطنت شده بودند. روزنامه ايران نيز در 30 اكتبر «تلگرامهاي» ارسالي از شيراز و ناصري را منتشر ساخت كه در آنها خواهان بركناري شاه شده بودند.
اموري در اينباره توضيح ميدهد: ««اعتراضاتي» كه در قالب ارسال تلگرام از ولايات مختلف صورت گرفت، «تهديد» آذربايجان به جدايي از ايران، و ژستهاي به اصطلاح جنبش ملي تا روز جمعه سيام اكتبر ادامه داشت. بحثي نيست كه پهلوي و دار و دستهاش اين نقشهها را طراحي كرده بودند. در هيچ يك از مراحل اين روند شور و اشتياق خودانگيختهاي ديده نميشد. خيليها در ايران تنفر و انزجار واقعيشان را از شاه و برخي اعضاي خاندان سلطنتي ابراز كرده و آنها را بيلياقت خواندهاند. با اين همه، يادمان نرود كه يكي از اهداف اصلي قانون اساسي 1907 اين بود كه پادشاه يك
مقام تشريفاتي بيخاصيت بيشتر نباشد.»(1)اموري ادامه ميدهد: «در گزارش مطبوعاتي شماره 1236 اينجانب آمده بود كه «جنبش ملي» كه در نهايت به اقدام قطعي مجلس در 31 اكتبر انجاميد عمدتاً جنبشي ظاهري ساختة دست رئيسالوزرا بود. به پيوست گزارشي كه توسط كارمند ايراني كنسولگريمان در تبريز تهيه شده و نشان ميدهد كه باد از كدام طرف آمده است، ارسال ميگردد كه شايد جالب توجه باشد.» گزارش كارمند كنسولگري آمريكا در تبريز كه در تاريخ 17 اكتبر 1925 تهيه شده حاوي اطلاعات مفيدي است: «ديروز حدود 60 نفر در بازار به راه افتاده و شعار ميدادند «زنده باد پهلوي» (رئيسالوزرا) و «نابود باد خاندان قاجار». خبردار شدهام كه همة آنها را براي اين كار اجير كرده بودند. همينطور عدهاي، كه از بدنامترين و فاسدترين آدمها هستند، در تلگرافخانه مستقر شدهاند و به نام مردم تلگرامهاي مختلفي به تهران ارسال ميكنند. امشب حدود 100 نفر در اطراف تلگرافخانه جمع شدهاند و چند نفر هم دربارة سرنگوني خاندان قاجار سخنراني ميكنند. رئيسالوزرا از تهران تلگرامي ارسال كرده به اين مضمون كه «من مخالفتي با خواست برحق مردم ندارم، ولي همه چيز بايد قانوني و آرام انجام شود و نبايد هيچ كاري برخلاف نظم عمومي صورت بگيرد و اينكه شخصاً در اينباره سكوت اختيار كرده است.» بازارها باز است و شهر هيچ جنب و جوشي ندارد. در شهر بزرگي مثل تبريز تنها كمتر از 100 نفر دارند به تلگرافخانه ميروند. اظهارات فوق بيانگر اوضاع واقعي و فعلي تبريز است.»(2)
بار ديگر مجلس تلاش كرده بود تا برنامههاي رضا [خان] را نقش برآب كند. جلسات مجلس بدون داشتن رئيس رسميت نداشت و رأيگيري بياعتبار بود، و از قضا نمايندگان مجلس هم رئيسي انتخاب نكرده بودند. البته اين نوع شگردهاي پارلماني تنها براي مدت كوتاهي ميتوانست كارها را به تعويق بيندازد. اموري در اينباره توضيح ميدهد: «مطلب ديگري كه روزنامهها خبر دادهاند و احتمالاً اهميت بيشتري از ظاهر
قضيه دارد اين است كه ميرزاحسينخان پيرنيا (مؤتمن الملك)، رئيس مجلس، از پذيرش مجدد رياست مجلس امتناع ورزيده است. دورة هيأت رئيسه به پايان رسيده و [تا انتخاب هيأت رئيسه جديد] مجلس عملاً نميتواند كار مفيدي انجام بدهد. در حالي كه دارم اين گزارش را مينويسم، جناحهاي مختلف مجلس هنوز بر سر انتخاب رئيس جديد به توافق نرسيدهاند. بدون اغراق، شخصيت استثنايي ميرزا حسينخان پيرنيا يكي از مهمترين عوامل دخيل در عملكرد درخشان مجلس فعلي است. شايعاتي كه درباره كنارهگيري پيرنيا از رياست مجلس بر سر زبانهاست به دلايل جالبتري از آنچه در روزنامهها گزارش ميشود اشاره دارد.» تلاش نمايندگان براي انتخاب رييس مجلس چنين انعكاسي در روزنامهها داشت. روزنامه كوشش در شمارة مورخ 9 اكتبر 1925 خود گزارش ميدهد كه روز گذشته نمايندگان از مستوفيالممالك خواسته بودند تا نامزد رياست مجلس شود كه او نپذيرفت. سپس عدهاي تدّين را پيشنهاد كردند كه مورد قبول نبود. به گزارش روزنامه ايران در شمارة مورخ 12 اكتبر 1925، برغم امتناع مؤتمنالملك از تصدي مجدد رياست مجلس، روز گذشته نمايندگان يكبار ديگر او را به رياست مجلس، و تدّين و طباطبايي ديبا را نيز در سمت نايب رئيس انتخاب كردند. روزنامة ايران در چهاردهم اكتبر خبر استعفاي مؤتمنالملك را كه اخيراً به رياست مجلس انتخاب شده بود منتشر ساخت. اين روزنامه ميافزايد كه تعدادي از نمايندگان مجلس به خانة مؤتمنالملك رفته و سعي داشتند او را متقاعد كنند كه استعفايش را پس بگيرد. اما مؤتمنالملك با اشاره به كسالتش خواهش آنها را ردّ كرده و گفته بود كه اصلاً نميپسندد كه در كشوري مشروطه يك نفر براي مدتي طولاني بر سر يك پُست باشد. روزنامه كوشش روز شانزدهم اكتبر گزارش داد كه جلسات مجلس به دليل نداشتن رئيس رسميتي ندارد، و لذا نمايندگان به طور غير رسمي تشكيل جلسه ميدهند. روزنامه ايران در هجدهم اكتبر خبر داد كه عدهاي از نمايندگان به اميد اينكه مؤتمنالملك استعفايش را پس بگيرد به ديدنش رفتهاند. او اين بار هم تقاضاي آنها را ردّ كرد، و روزنامه ايران در شمارة نوزدهم اكتبر خود خبر داد كه روز گذشته استعفاي مؤتمنالملك رسماً در مجلس قرائت شد. مطابق قانون، قرار است كه نمايندگان مجلس روز بيستم اكتبر رييس جديدي انتخاب كنند.
روز 19 اكتبر 1925، رضاخان كه بسيار خشمگين بود به همراه تعداد زيادي از
«محافظان» خود به مجلس رفت. اموري به نقل از روزنامة شفق سرخ بيستم اكتبر 1925 چنين گزارش ميكند: «روز گذشته در مجلس، تدّين اعضاي مجلس را از گفتگويي كه با رئيسالوزرا داشت با خبر ساخت. رئيسالوزرا از او پرسيده بود كه مجلس ميخواهد دربارة تلگرامهايي كه اخيراً دربارة بازگشت شاه از تبريز رسيده چه تصميمي بگيرد. تدّين گفته بود كه اين تلگرامها را نديده است. رئيسالوزرا از تدين خواست كه نگرانياش را دربارة اوضاع تبريز به استحضار نمايندگان مجلس برساند. رئيسالوزرا بر اين باور بود كه مجلس بايد در اسرع وقت تصميمي بگيرد. تدّين به اطلاع نمايندگان رساند كه تلگرامي از تبريز خطاب به رئيس مجلس واصل شده است كه در آن خواستهاند او به همراه ده تن از نمايندگان به تلگرافخانه بروند و با تبريز تماس بگيرند. وقتي كه ارسال كنندگان تلگرام از استعفاي رئيس مجلس با خبر شدند از دو نايب رئيس مجلس خواستند كه به همراه ده تن از نمايندگان به تلگرافخانه بيايند. تدّين سپس از نمايندگان نظرخواهي كرد. نمايندگان خاطر نشان ساختند از آنجايي كه تلگرام براي نايب رئيسان مجلس ارسال و از ايشان تقاضا شده است كه ده نماينده را انتخاب كنند، لذا نظرخواهي ضرورتي ندارد. از اين رو، از مستوفي، علايي، تقيزاده، افشار، ارباب كيخسرو، نداماني، حكمت، تهراني و عدلي دعوت شد كه به همراه دو نايب رئيس مجلس به تلگرافخانه بروند. نمايندگان مزبور نيز پس از آنكه شكايات ارسالي از تبريز را شنيدند، به اين نتيجه رسيدند كه بايد تا زمان انتخاب رئيس مجلس و رسميت يافتن جلسات آن صبر كرد.»(1)تلاش ظاهري نمايندگان مجلس براي انتخاب رئيس در هفته بعد هم ادامه يافت. روزنامه ايران در 21 اكتبر 1925 گزارش كرد كه نمايندگان مجلس روز گذشته ميرزا حسن مستوفي (مستوفيالممالك) را به رياست مجلس انتخاب كردهاند. روزنامه كوشش در همان روز پيشبيني كرد كه مستوفي رياست مجلس را قبول نخواهد كرد. همين روزنامه در بيست و سوم اكتبر خبر داد كه مستوفي شفاهاً به چندين تن از وكلاي مجلس گفته است كه رياست مجلس را نميپذيرد. روزنامه ايران در 29 اكتبر 1925 گزارش داد كه پس از دعوت مستوفي به جلسه هيأت رئيسه مجلس او گفته است كه خود را رئيس مجلس نميداند. ايران اضافه
1) گزارش اموري، شماره 1233، 891.9111/142، مورخ 21 اكتبر 1925.
ميكند كه وكلا در جلسهاي غيررسمي تصميم خواهند گرفت كه آيا گفتة مستوفي را به منزلة «استعفا» تلقي كنند يا خير. اموري در تفسير اين قضايا مينويسد: «ابتدا امتناع آقاي پيرنيا (مؤتمنالملك) از پذيرش رياست مجلس و سپس طفره رفتن آقاي مستوفي چيزي بيشتر از يك تأثير سطحي بر روند حوادث اخير داشته است. هر دوي اين اشخاص، مرداني مسلّماً با شرافت و وطنپرست هستند. اما همچون بسياري از هموطنان خود، در موقعيتهاي حساس قدرت تصميمگيري و شهامت كافي را ندارند و در اين مورد نيز رويكردي كاملاً منفي در مقابل مسئلهاي مهم اتخاذ كردهاند.» با وجود اين، معلوم نيست كه آيا اين دو شخصيت اصلاً كاري از دستشان ساخته بود. علاوه بر اين كساني كه سرنوشت ايران را در دست داشتند اجازه نميدادند كه جريان امور به اين شكل پيش برود. آنها مسلماً نميگذاشتند كه عدم انتخاب رئيس مجلس به همين سادگي نقشههاي دقيقشان را از مسير اصلياش خارج كند.
روزنامه ستارة ايران در شمارة مورخ 30 اكتبر 1925 خود تحولات شب گذشته مجلس را گزارش ميكند. پنجشنبه شب، مورخ 29 اكتبر 1925، عليرغم اينكه هنوز رئيسي براي مجلس انتخاب نشده بود، شماري از وكلاي مجلس خواهان قرائت تلگرامهايي شدند كه از ولايات مختلف رسيده بود. اين روزنامه ميافزايد: «كميته رسيدگي به شكايات در مجلس گزارش داد كه از اواسط مهر ماه (7 اكتبر) تلگرامهاي بيشماري به امضاي اشخاص سرشناس از آذربايجان، خراسان، كرمان، كردستان، بيرجند، بارفروش، ساري، كرمانشاه، نهاوند، ملاير و غيره به دست اين كميته رسيده است، كه حاكي از نارضايتي مردم از خاندان قاجار و خواست آنها براي بركناري اين سلسله است. كميته مذكور اين تلگرامها را به دقت مطالعه كرده و تصميم گرفته بود كه آنها را به استحضار ساير نمايندگان مجلس نيز برساند، تا مجلس بنا به صلاحديد خود دست به اقدامي مناسب در اين زمينه بزند. تدّين پيشنهاد كرد كه چون قرائت همة تلگرامها وقت زيادي ميگيرد مجلس فوراً نظرش را اعلام كند. يكي از نمايندگان به نام ياسايي نيز پيشنهاد برگزاري رفراندوم را مطرح كرد. او متذكر شد كه شكايات مردم شامل حال «شخصيتهاي محترم خاندان قاجار» در داخل و خارج مجلس نميشود. او معتقد است كه مردم فقط ميخواهند سلطنت را از دست قاجارها بيرون بياورند، و با توجه به اصل 35 قانون اساسي مبني بر اينكه «سلطنت وديعهايست كه به موجب الهي
از طرف ملت ايران به خاندان قاجار مفوض شده است(1)»، اگر براي مردم محرز شود كه خاندان قاجار از عهده وظايفي كه ذاتاً بواسطة اين «وديعه» به ايشان محول شده به خوبي برنيامدهاند، ميتوانند اين وديعه را از آنها پس بگيرند. به نظر ياسايي بهترين روش براي اين كار برگزاري رفراندوم است. در نهايت قرار بر اين شد كه كميسيوني متشكل از 12 نماينده اين مسئله را بررسي و نتيجه را به مجلس گزارش كند.» بنابراين، مجلس تا به آخر تلاش كرده بود نقشههاي پهلوي را با حواله كردن آن به «كميسيون تحقيق» منحرف سازد، و بيشتر تمايل به برگزاري يك رفراندوم داشت. ولي رضاخان و حاميانش هرگز حاضر نبودند كه رسوايي فوريه 1925 تكرار شود.
پيشنهاد برگزاري رفراندوم سير تحولات را تسريع كرد. اموري از تجمع نيروهاي نظامي در خارج از ساختمان مجلس و شليك گلوله گزارش ميدهد: «وكلاي مجلس با شنيدن صداي چند گلوله در نزديكي مجلس، كه احتمالاً از روي عمد، و براي ارعاب آنها و خاتمة مذاكرات غيرضروري شليك شده بود، سراسيمه «ادامة جلسه را به روز ديگري موكول» كردند.» اموري گزارش ميكند كه روز بعد نمايندگان مجلس به يك ميهماني عصرانه دعوت شده بودند: «بعد از ظهر روز جمعه، مورخ 30 اكتبر، به نمايندگان پيغام دادند كه به خانه رئيسالوزرا بروند. در آنجا از آنها خواسته شد قول بدهند كه به نفع اين لايحه (بركناري خاندان قاجار از سلطنت) كه فرداي همان روز به مجلس ارائه شد رأي خواهند داد. از قرار معلوم نمايندگان مجلس هم خيلي عجولانه «رنگ عوض كردند»، و البته شكي نيست كه به انحاء مختلف تطميع و تهديد شده بودند، كه فقط خشونت فيزيكي كم داشت.» با وجود اينكه هنوز رئيسي براي مجلس انتخاب نشده بود، در 31 اكتبر 1925، مجلس با 80 رأي موافق در مقابل 5 رأي مخالف، خاندان قاجار را عزل و «امور دولت موقت را به شخص رضاخان پهلوي واگذار» كرد. روزنامه
1) بر اساس اصل 35 قانون اساسي مشروطه «سلطنت وديعه ايست كه به موجب الهي از طرف ملت به شخص پادشاه مفوض شده». بنابراين احتمالاً قول بالا علاوه بر اصل 35 ناظر بر اصل 36 همان قانون نيز هست كه «سلطنت مشروطه ايران در شخص اعليحضرت شاهنشاهي السلطان محمدعلي شاه قاجار ادام الله سلطنته و اعقاب ايشان نسلا بعد نسل برقرار خواهد بود.»
ايران تصويب لايحة سي و يكم اكتبر را اينگونه گزارش ميكند:
قبل از اينكه مجلس به لايحه پيشنهادي (در ارتباط با بركناري خاندان قاجار و انتصاب آقاي پهلوي در رأس دولت موقت) مدرس پيشنهاد كرد كه استعفاي آقاي مستوفي از رياست مجلس قرائت شود و اقدام لازم در اينباره صورت بگيرد. (اموري: «بر اساس آييننامههاي مجلس، اين مسئله ضرورتاً موجب موكول شدن مذاكرات مجلس به روزهاي آتي و مانع از هرگونه اقدامي پيش از انتخاب رئيس مجلس در ظرف سه روز آينده ميشد.) وكلا پيشنهاد مدرّس را رد كردند و دلايلشان هم اين بود كه (1) نامهاي كه آقاي مستوفي نوشته صراحتاً داّل بر استعفاي ايشان نيست، (اموري: اما اين نامه واقعاً از استعفاي مستوفي حكايت داشت و ادعاي مجلس فقط بر اساس عبارات مغلق و مبهمي بود كه در نامه به كار رفته بود)، (2) زماني كه رئيس مجلس استعفا ميداده، روال بر اين بوده است كه پيش از قرائت استعفا نامه، نمايندگان تلاش كنند تا رئيس مجلس استعفايش را پس بگيرد، و (3) بحراني جدي كشور را فرا گرفته و اين وظيفه مجلس است كه براي پايان دادن به آن فوراً دست به كار شود. مدرّس، تقيزاده، دكتر مصدق (مصدقالسلطنه) و دولتآبادي ميگفتند كه لايحة پيشنهادي غيرقانوني است. علاوه بر اين تقيزاده، علايي و دكتر مصدق اين لايحه را برخلاف مصالح مملكت اعلام كردند. تقيزاده پيشنهاد كرد كه جهت يافتن راه حلي قانوني براي اين مشكل كميتهاي تشكيل شود. نمايندگان مذكور پس از ايراد سخناني در مخالفت با لايحه پيشنهادي صحن مجلس را ترك كردند. سيديعقوب، داور و ياسايي از سرسختترين مدافعان اين لايحه بودند. آنها براي اثبات قانوني بودن اين لايحه به تلگرامهايي اشاره كردند كه از ايالات و ولايات مختلف رسيده بود و از وخامت اوضاع كشور خبر ميداد. علاوه بر اين، آنها اصلاحاتي را كه مجلس در سال 1909 بواسطة ارسال تلگرام از گوشه و كنار كشور در قانون اساسي صورت داد به منزلة سابقهاي براي اين كار متذكر شدند. (اموري: در آن مورد خاص، يك شاه قانوني مراحل كار را تصويب كرد.) با اينكه دكتر مصدق چنين اقدامي را غيرقانوني خوانده بود، صلاحيتهاي بينظير آقاي پهلوي و كاستيهاي شاه بركنار شده را انكار نكرد. او گفت كه پادشاه شدن آقاي پهلوي درست نيست، زيرا در
يك كشور مشروطه شاه فاقد اختياراتي است كه مردي مثل آقاي پهلوي براي خدمت به ملت لازم دارد. اگر او را پادشاه كنيم و همزمان اجازه بدهيم كه رياست وزرا و رياست عالية قشون را نيز داشته باشد، استبدادي مطلق بر كشور حكمفرما خواهد شد. او با اشاره به چند اصل بسيار مفيد از قانون اساسي اظهار داشت كه دور از وطنپرستي است كه با متوسل شدن به روشهاي غيرقانوني براي اصلاح قانون اساسي از ارج و قرب آن در نظر جهانيان بكاهيم. در پاسخ، داور گفت كه تصويب اين لايحه در مجلس به معناي پادشاهي آقاي پهلوي نيست... مجلس مؤسسان بايد در اينباره تصميم بگيرد. مجلس فقط درصدد بركنار كردن سلسله قاجار است، آنهم به دليل آنكه مردم ايالات و ولايات مختلف مملكت اين را خواستهاند... مجلس بايد با اين اوضاع خطرناك مقابله كند. او به نمايندگان اطمينان داد كه تصويب لايحة پيشنهادي موجب تضعيف قانون اساسي نخواهد شد. پس از اينكه لايحه به تصويب رسيد، تدّين، نايب رئيس مجلس، اعلام كرد كه اين اقدام به معني انحلال مجلس نيست... مجلس تا پايان دوره دو سالهاش، حتي پس از تشكيل مجلس مؤسسان، به كار خود ادامه خواهد داد.
روزنامه ايران در همين شماره مينويسد: «ساعت 5 بعد از ظهر ديروز هيأت رئيسه مجلس به همراه نمايندگان به ملاقات آقاي پهلوي رفتند و نايب اول رياست مجلس مصوبة مجلس را مبني بر پايان سلطنت قاجاريه و انتصاب رييسالوزرا به رياست دولت موقت تقديم رضا [خان] كرد. نايب رئيس مجلس طي نطق كوتاهي اميدواري نمايندگان مجلس به اينكه دولت رضاخان رفاه و سعادت را براي مردم ايران به ارمغان بياورد ابراز كرد. آقاي پهلوي نيز در پاسخ از اين اقدام «مهم و تاريخي» مجلس تقدير و اظهار اميدواري كرد كه مجلس پنجم در آينده نيز، همچون گذشته، در خدمت به كشور توفيق يابد. او اظهار داشت كه پايان سلطنت خاندان قاجار آغاز زندگي جديدي براي ايرانيان است. تدين از جانب نمايندگان مجلس از آقاي پهلوي خواست كه نسبت به مقامات و كارمندان تهيدست شدة دربار ملاطفت به خرج دهد و مستمري ايشان را قطع نكند. او همچنين تقاضا كرد كه مجرمان سياسي دستگير شده در حوادث اخير آزاد شوند و مورد بخشش قرار گيرند. آقاي پهلوي برغم آنكه، طبق گفته خودش، شش تن از اين مجرمان به دليل تلاش براي جلب حمايت بيگانگان به اعدام محكوم شده بودند
هر دو تقاضاي او را پذيرفت. سپس رئيس نظميه را احضار و دستور «عفو عمومي» را صادر كرد.» روزنامه ستاره ايران در تاريخ 1 نوامبر 1925 گزارش كرد كه روز گذشته ژنرال مرتضي [يزدانپناه]، فرماندار نظامي تهران، كاخ سلطنتي را از «وليعهد سابق» تحويل گرفت؛ وليعهد نيز تهران را به مقصد سلطنت آباد (خانه ييلاقي خود) ترك كرد. روزنامه ايران نيز در شمارة مورخ 2 نوامبرش خبر داد كه وليعهد سابق روز شنبه، 31 اكتبر، راهي اروپا شد. اموري در اينباره توضيح ميدهد: «در واقع وليعهد را ظاهراً در شرايط بسيار تحقيرآميزي به بغداد فرستادند. ميگويند كه او را تفتيش بدني كردند و عملاً هيچ پول و حتي اسباب سفري در اختيارش نگذاشتند.»(1)دو سال بعد، در گفتگويي ميان «يك ايراني سرشناس» و ديويد ويليامسن، كاردار آمريكا، خاطره حوادث 30-29 اكتبر 1925، تجديد ميشود: «اخيراً يك ايراني سرشناس در گفتگويي كه داشتيم اوضاع را اينطور جمعبندي كرد: هر زمان كه دولت خواهان تصويب لايحهاي باشد، شاه نمايندگان مجلس را به كاخش دعوت و برايشان سخنراني ميكند ـ و لايحه هم تصويب و تبديل به قانون ميشود. آنها يادشان نرفته است وقتي را كه نمايندگان از دستورات سرپيچي كردند و مجلس به محاصرة سربازان درآمد. اين دولت ارعاب است و قانوني خواندنش مضحك و خندهآور.»(2)
رضاخان كه اكنون سرمست پيروزي بود، اعلاميهاي منتشر كرد. اموري گزارش ميدهد:
روزنامه ايران (2 نوامبر) متن اعلاميه آقاي پهلوي، رئيس دولت موقت و رياست عاليه كل قوا را منتشر كرده است، مبني بر اينكه اساس رفتار و كار او چنين خواهد بود: (1) اجراي بيچون و چراي قوانين شرع مقدس اسلام، و (2) تضمين رفاه عمومي. او متذكر ميشود كه فرمانروايان پيشين از اجراي اين اصول مهم كاملاً غفلت ورزيده بودند... او در آغاز اين عصر جديد حيات ايران، خود را جداً ملزم به رعايت قوانين ديني ميكند. بنا به دستور او قيمت هر من (6 پوند) نان چهار شاهي (حدود 2 سنت) كاهش مييابد و او وعده ميدهد كه به محض اينكه
شرايط مهيا شود، قيمت نان را كمتر خواهد كرد. او همچنين دستور ميدهد كه تمام مغازههاي مشروب فروشي، قمارخانهها و مراكز منافي عفت تعطيل شود... روزنامه ايران (3 نوامبر): متن نامه آقاي پهلوي خطاب به مجلس را منتشر ميكند، كه در آن آقاي فروغي (ذكاءالملك) را به عنوان كفيل رياست وزرا به مجلس معرفي كرده است. آقاي پهلوي در نامة خود اظهار ميكند كه ساير اعضاي كابينه در مقام خود باقي خواهند ماند... روزنامه ايران (6 نوامبر): مجلس روز گذشته پذيراي آقاي پهلوي بود. در اين جلسه تدين خطاب به او اظهار داشت كه نمايندگان از اينكه سعادت و رفاه ملت را به ايشان واگذار كردهاند بسيار راضياند. آقاي پهلوي نيز در پاسخ گفت كه در آيندهاي نزديك دست به اصلاحات اقتصادي، قضايي و آموزشي خواهد زد. (توضيح: اين جلسه در ساختمان جديد كتابخانه مجلس برگزار شد. در اين جلسه پهلوي در حكم ميهمان افتخاري، اكثر وكلاي مجلس، مقامات دولتي، «متنفذين» و همه سُفراي خارجي حضور داشتند.) روزنامة شفق سرخ (5 نوامبر): گروهي از تجار كه روز گذشته به ديدار آقاي پهلوي رفته بودند، از ايشان پنج تقاضا داشتند: (1) تسريع ساختمان خط آهن. (2) تضمين عدالت قضايي. (3) اجراي آموزش اجباري. (4) تبديل پاية پول رايج ايران از نقره به طلا. (5) پرداخت صدقه و خيرات به فقرا. آقاي پهلوي اظهار داشت كه ترتيبي خواهد داد تا عوايد حاصل از انحصار قند و چاي صرف ساختمان خط آهن شود، و جواهرات سلطنتي كه قصد داشت از آنها براي ساختمان خط آهن هزينه كند، با شمشهاي طلا معاوضه شده و در حكم سرماية اولية يك بانك ايراني مورد استفاده قرار خواهد گرفت. او متذكر شد كه به منظور اجباري ساختن آموزش بايد معلم بيشتري استخدام شود. (توضيح: «گروه تجار» مذكور بدون شك «گزينش» شده بودند)... روزنامه شفق سرخ (12 نوامبر): خبر ميدهد كه تلگرامهاي جديدي از برخي ايالات رسيده است مبني بر اينكه مردم بيصبرانه منتظر پادشاه شدن آقاي پهلوي و تاجگذاري او هستند. در تلگرامي از تبريز آمده است كه نيازي به تشكيل مجلس مؤسسان نيست. با اين حال، روزنامه مذكور در سرمقالة خود ضرورت تشكيل چنين مجلسي را متذكر شده است. روزنامه شفق سرخ (16 نوامبر): روز گذشته آقاي پهلوي از رژة قشون سان ديد؛ در اين مراسم
ژنرال مرتضي [يزدانپناه]، فرمانده نيروهاي نظامي تهران، از آقاي پهلوي خواست كه پادشاهي مملكت ايران را بپذيرد. پهلوي اين درخواست را رد كرد و گفت كه بعداً در جلسهاي با افسران قشون درباره اين موضوع صحبت خواهد كرد... روزنامه ايران (16 نوامبر): اعلاميهاي از سوي رييس دولت منتشر ميكند كه در آن تمام مقامات دولتي ملزم به رعايت عدالت شدهاند... رئيس دولت از هرگونه شكايتي كه عليه مقامات دولتي به دستش برسد استقبال و شخصاً آنها را پيگيري خواهد كرد... دفاتر پستي سراسر كشور موظفند بدون دريافت وجه اين عريضهها را ارسال كنند و در مناطقي كه دفاتر پستي وجود ندارد، صندوقهاي ويژهاي براي ارسال چنين عريضههايي نصب خواهد شد. البته افرادي كه بيمورد دست به شكايت بزنند، به شدت مجازات خواهند شد. (توضيح: اين ژست بيشتر شبيه خيرخواهي يك پادشاه مستبد عهد عتيق است تا رفتار يك حاكم مشروطه دوران مدرن. مردم ميگويند كه احتمالاً اين بند آخر همه شاكيان احتمالي را وحشتزده و از ارسال عريضه منصرف خواهد كرد.)(1)
تلگرامهاي اموري شناخت بيشتري نسبت به اوضاع ارايه ميدهد. تلگرام او در 30 اكتبر 1925 از اين قرار است: «تظاهراتهاي اخير مردم عليه قاجار عليالظاهر خودجوش است اما واقعيت اين است كه تمام آنها را رئيسالوزرا طراحي ميكند، كه هر روز گستردهتر و بيشتر هم ميشوند، و شواهد حاكي از آن است كه ناآراميهاي فعلي شايد بهانهاي براي فعاليتهاي غيرقانوني جهت بالا بردن مقام رئيسالوزرا به قيمت حذف سلسلة قاجار فراهم آورد.»(2)اولين تلگرام اموري در 31 اكتبر از اين قرار است: «اعلام پادشاهي رئيسالوزرا و يا حداقل تشكيل مجلس مؤسسان به اين منظور قريبالوقوع به نظر ميرسد. برغم تظاهرات تصنعي در حمايت از رئيسالوزرا هيچكس به آنها اعتنايي ندارد، ولي نبود همكاري و رهبري مؤثر در ميان عناصر مخالف باعث شده كه اين جريان از پيروزي خود مطمئن شود. چمبرلين هم طي پيامي كه توسط وزير مختار بريتانيا به وزير خارجه [ايران] تسليم شد بر بيطرفي كامل دولت بريتانيا در
اين بحران تاكيد كرده است. به نظر ميرسد كه روسها در نهان از اين حركت حمايت ميكنند. سفارتهاي اروپايي هم موارد ناقض قانون را مانعي جدي در پذيرش چنين رژيم جديدي نميبينند. به وزارت خارجه توصيه ميكنم تا زمان روشن شدن اوضاع وزيرمختار در بيروت بماند.»(1)تلگرام دوم اموري در 31 اكتبر: «مجلس امروز بعد از ظهر قانون زير را به تصويب رساند: 80 رأي موافق، 5 رأي مخالف، و 30 غايب. «به نام سعادت مردم، مجلس شوراي ملي خاندان قاجار را مخلوع اعلام و در حدود قانون اساسي و ساير قوانين رياست دولت موقت را به شخص رضاخان پهلوي واگذار ميكند؛ تعيين شكل دولت دائم توسط مجلس مؤسسان انجام خواهد شد كه بدين منظور اصول 36، 37، 38 و 40 متمم قانون اساسي را اصلاح خواهد كرد.» اقليت مجلس اين رويه را غير قانوني خواند و وفاداري خود را به سلطنت اعلام كرد. دو. بنا به قانون اساسي سلطنت به خاندان قاجار تفويض شده است. سه. فقط با برگزاري يك رفراندوم عمومي واقعي ميتوان قانون اساسي را اصلاح كرد. جناح اكثريت معتقد بود كه تلگرامهاي ارسالي از ايالات و ولايات مختلف مبني بر تقاضاي خلع سلسله قاجار چنين اختياري را به مجلس تفويض ميكند. آنها همچنين به سابقة تغيير قانون اساسي در ارتباط با ساز و كار انتخابات در سال 1909 در نتيجة تلگرامهاي ارسالي مردم از ايالات و ولايات مختلف اشاره كردند. بعد از ظهر امروز شهر چراغاني و آرام بود.»(2)اموري در 1 نوامبر 1925 مينويسد: «امروز صبح يادداشتي از وزير خارجه (مشارالملك) دريافت كردم كه از اين قرار است: «جنبش ملي كه خواهان سرنگوني خاندان قاجار بود، و روز به روز چهره خشنتري به خود ميگرفت، چنانچه فوراً اقدام مؤثري انجام نميداديم منجر به انقلابي بزرگ و عواقب فاجعهآميزي ميشد. مجلس شوراي ملي به منظور پايان دادن به اين بحران لازم ديد كه به خواست مردم پاسخ دهد. لذا در 31 اكتبر سلسله قاجار را از سلطنت خلع و رياست دولت موقت را به حضرت اشرف، رياست عاليه كل قوا، محول ساخت تا زماني كه مجلس مؤسسان تشكيل و دولت دائم تعيين گردد.» وليعهد شب گذشته تهران را به مقصد بغداد ترك كرد. در
حال حاضر هيچ عنصر مخالفي در مقابل اين عمل انجام شده وجود ندارد، به ويژه از آنجايي كه بيطرفي بريتانيا بيشتر ظاهري است تا واقعي. بعضي از وطنپرستان ايراني كه با اين روشها مخالفند اكنون به ماهيت واقعي اين رويداد پي بردهاند. ميلسپو به كار خود ادامه خواهد داد ولي از احتمال ايجاد مشكلات به سبب وجود و اِعمال قدرت غيرقانوني نگران است. ساير سفيران خارجي نيز انتظار دارند كه دولتهايشان روش تغيير حاكم [در ايران] را مسئلهاي داخلي تلقي كنند، چرا كه نظم حفظ شده و معاهدات نقض نشدهاند.»(1)باقر كاظمي، كاردار ايران در آمريكا، در 2 نوامبر 1925 يادداشتي براي فرانك كلوگ ، وزير خارجه آمريكا، ارسال كرد كه از اين قرار است: «بنا بر دستورالعمل تلگرافي واصله از دولت متبوعم، احتراماً به اطلاع حضرتعالي ميرسانم كه به دنبال اظهار تنفر عموم مردم ايران از سلطنت خاندان قاجار و قيام سراسري ملت ايران، مجلس در جلسه نهم آبان 1304 (31 اكتبر 1925) خود، سلسله قاجار را از سلطنت خلع و حضرت اشرف رضاخان پهلوي، فرماندة كل قواي ارتش، را تا زماني كه مجلس مؤسسان تشكيل شود و در مورد دولت دائمي تصميم بگيرد به رياست دولت موقت منصوب نمود.»(2)بريتانيا به سرعت رژيم جديد را به رسميت شناخت: «وزير مختار بريتانيا اجازه يافته است «موقتاً رژيمي را كه با تصميم اخير مجلس ملي ايران روي كار آمده تا وقتي كه مجلس مؤسسان تصميم نهايي را اتخاذ كند به رسميت بشناسد، مشروط بر اينكه اين رژيم تمام معاهدات و غيره را كه در حال حاضر ميان بريتانيا و ايران برقرار است، به رسميت بشناسد و به تعهدات ناشي از آنها عمل كند، و مجاز است با دولت موقت روابط تجاري برقرار سازد.» او امروز يادداشتي به اين مضمون به «والاحضرت اقدس، رئيس دولت» تسليم كرد.»(3)
مشاهدات كلي اموري در گزارش مورخ 4 نوامبر 1925 از اين قرار است:
حركات «مردمي» در چند هفتة گذشته عمدتاً متوجه مجلس بوده است. به دليل
فقدان رهبري مناسب در اين نهاد، كه اخيراً امتناع دو تن از نامزدها از قبول رياست آن وضعيت حادّتري پيدا كرده است، به دليل مخالفتهاي قابل توجه ولي سازماننيافتة با نقشههاي رئيسالوزرا، و همينطور به دليل بيرغبتي يا ناتواني ذاتي ايرانيها براي اقدام مؤثر در مواقع اضطراري، تا آخرين لحظه به نظر ميرسيد كه شگردهاي رئيسالوزرا براي انداختن مسئوليت تصميمگيري دربارة «جنبش ملي» به دوش مجلس توفيقي نخواهد يافت، و اگر قرار بود اقدام قاطعي صورت بگيرد، چه در تئوري و چه در عمل بايد به دست خودش صورت ميگرفت. ولي چنانكه در ادامه گزارش شده است، روز جمعه مورخ 30 اكتبر، تعدادي مكفي از نمايندگان مجلس بالاخره تصميم گرفتند كه غلتك اين برنامه انقلابي روز بعد مجلس را هم صاف كند. رئيسالوزرا رهبري لازم را به دست گرفت و با تكان دادن چوب سحرآميزش دهان مخالفين را بست. در خاتمه، برخي عواملي كه سهم عمدهاي در موفقيت اين جنبش داشتند عبارت بودند از: (1) كل «جنبش» كوتاه و سريع بود. اولين نشانههاي ظاهري آن كمتر از يك ماه پيش بروز كرد. جنبش چنان نفسگير بود كه دوستان و دشمنان فرصتي براي تحليل رويدادها نيافتند. (2) شايد سحر و جادوي پهلوي بيشتر به اين دليل كارگر افتاد كه عمر مجلس فعلي رو به اتمام است و نمايندگان به انتخاب مجدد خود در دور بعدي مجلس فكر ميكردند. (3) زمينه مخالفتهاي بالقوه را با دقت فراوان از بين برده بودند، مثل انتخاب شاهزاده فيروز و دوستانش به وزارت كابينه و انتصاب زيركانه بسياري از فرمانداران و ساير كارگزاران ايالتي و ولايتي.(1)
اموري تحليل خود را در گزارش شماره 1237 مورخ 6 نوامبر 1925 ادامه ميدهد:
گمان ميكنم گزارش مطبوعاتي شماره 1236 مورخ 4 نوامبر 1925 اينجانب توضيحات مقدماتي لازم را دربارة رويدادهاي سياسي اخير پيرامون تغيير رژيم ايران در خود داشت. احتراماً در اين گزارش ابعاد بيشتري از اين تغيير را گزارش خواهم داد. در گزارش مطبوعاتي شماره 1236 اشاره كردم كه «جنبش ملي» كه با اقدام قطعي مجلس در تاريخ 31 اكتبر به اوج خود رسيد، اساساً پرچمي بود كه به
1) گزارش اموري، شماره 1236، 891.9111/143، مورخ 4 نوامبر 1925.
دست رئيسالوزرا برافراشته شده بود. در همين ارتباط، گزارشي را كه كارمند ايراني كنسولگري آمريكا در تبريز تهيه كرده و شايد برايتان جالب توجه باشد به ضميمه ارسال ميكنم. اين گزارش به خوبي نشان ميدهد كه جريان از كجا آب ميخورد. علاوه بر اين، در همان گزارش مطبوعاتي نظرتان را به اين نكته جلب كردم كه انفعال پيرنيا و مستوفي، كه به رياست مجلس انتخاب شده بودند، با توجه به در راه بودن بحران، عرصه را براي مانورهاي رئيسالوزرا فراخ ساخت. در تلگرام (شماره 70 مورخ 21 سپتامبر 1925) اعلام رسمي بازگشت شاه به ايران را گزارش كردم. اوضاع و احوال آن زمان زمينهساز حوادثي بود كه طي سه هفته گذشته رخ داده است. در آن تاريخ تقريباً سه جناح سياسي در ايران وجود داشت: (1) جناح دربار، كه از وضع موجود حمايت مي كرد. (2) جناح ميانهرو كه خواهان خلع شاه و جانشيني برادر او، وليعهد، و يا پادشاهي يكي از شاهزادگان صغير قاجار به نيابت سلطنت پهلوي و تداوم سلطنت بودند، و (3) عدهاي كه بر اين باور بودند كه سرنوشت كشور ميبايست در دستان پهلوي قرار گيرد، چه در مقام رياست جمهوري و چه مقام پادشاهي. دو عامل برنامه «ميانهروها» را به هم زد: (1) دسيسههاي حاميان شاه كه هدفشان نابودي كامل پهلوي تا زمان بازگشت شاه در ماه نوامبر و انتصاب وثوقالدوله در مقام رياست وزراء بود (وثوق اكنون در بغداد به سر ميبرد و شايعات از امكان همكاري او با دولت دائمي احتمالي خبر ميدهند)، (2) تنفر فزاينده شخص پهلوي به هر چيزي كه برچسب قاجار دارد. اين وضعيت تا حدود زيادي سرعت شكل گرفتن حوادث اخير، و نقشهاي ظاهراً متناقضي را كه عناصر مختلف ايفا كردهاند و موفقيت نقشههاي پهلوي را توضيح ميدهد. گمان ميكنم كه انگليسيها دوست داشتند اهداف ميانهروها محقق شود. اما وقتي كه متوجه شدند تحقق چنين اهدافي غيرممكن است تغيير موضع دادند و پُشت پهلوي ايستادند، چرا كه او در آن شرايط تنها عامل احتمالي ثبات در مملكت بود. ظاهراً روسها هم تا وقتي كه مجلس در 31 اكتبر تصميم قطعي خود را اعلان كرد از پهلوي حمايت ميكردند. دو ماه پيش آنها نگران بازگشت احتمالي شاه و فعاليتهاي حاميانش بودند، كه در بحبوحه ناآراميهاي 23 و 24 سپتامبر گذشته كاملاً بروز يافت. با اين حال، به محض اينكه سلسله قاجار از سلطنت خلع
شد، موضع آنها نسبت به پهلوي و حركت او شكل محتاطانه تري به خود گرفت. در ارتباط با موضع كلي بريتانيا و روسيه شايعاتي ميشنويم مبني بر اينكه آنها دولت يك تنه را ترجيح ميدهند. معامله با پهلوياي كه هم در تئوري و هم در عمل قدرت اجرايي را در اختيار دارد بسيار آسانتر از معامله با پهلوياي است كه فقط در عمل قدرت اجرايي را در دست دارد. تا كنون «مرد قدرتمند» ايران، خاندان سلطنتي را در يك دست و مجلس را در دست ديگرش داشت... شايد انگليسيها متوجه شدند كه شخصيت پهلوي نميگذاشت وضعيت موجود را تا مدت نامعلومي تحمل كند و با نابودي كامل اغتشاشگران، يعني جناح دربار، يك دولت قدرتمند يك تنه بهترين و احتمالاً تنها گزينة مناسب بود. همسويي سياست بريتانيا و روسيه در چند هفته گذشته، هر چند مبتني بر فرضهاي كاملاً متفاوتي بوده است، به تسريع و تسهيل برنامههاي پهلوي كمك فراواني كرده است. اما در ارتباط با تحولات آتي، بعيد ميدانم كه شخصيت گستاخ پهلوي بگذارد كه او نقش يك مقام اجرائي مقيد به قانون را ايفا كند. نميدانم كه آيا، با توجه به بيسوادي و بصيرت محدودي كه دارد، واقعاً مشكلاتي را كه در آينده گريبانگيرش خواهد شد ميفهمد يا خير، زيرا دسيسهها و جاهطلبيهاي مخالفانش به طور فزايندهاي معطوف به او و فقط او خواهد شد. تصميم مجلس مؤسسان را نبايد از پيش تعيين شده دانست. خيليها پيشبيني ميكنند كه اين مجلس بر سر نوعي حكومت پادشاهي به اتفاق نظر خواهند رسيد كه از قرار معلوم خواسته قلبي پهلوي و وفق نظر انگليسيهاست. با اين حال، ممكن است روسها و عوامل داخلي كه از نتايج حوادث اخير ناراضياند، براي عقيم گذاشتن نقشه دست به كار شوند.(1)
در حالي كه وزيرمختار بريتانيا در يادداشت مورخ 3 نوامبر 1925 خود رژيم موقت جديد را به رسميت شناخته و رضا [خان] را با عنوان «والاحضرت اقدس، رئيس دولت» خطاب كرده بود، روسها دولت موقت جديد را به رسميت نشناختند. وزيرمختار شوروي در يادداشت مورخ 5 نوامبر 1925 خود اظهار ميكند كه «دولت
1) گزارش اموري و ضميمه، شماره 1237، 891.01/35، مورخ 6 نوامبر 1925.
اتحاد جماهير شوروي پس از بررسي دقيق يادداشت مورخ 31 اكتبر 1925 وزير خارجه ايران، ابراز اميدواري ميكند كه روابط آتي اتحاد جماهير شوروي و ايران همچون گذشته مودّتآميز باقي بماند.»(1)بونزون، وزيرمختار فرانسه در تاريخ 20 نوامبر 1925 اجازه يافت «به صورت دو فاكتو دولت موقت را كه تحت رياست والاحضرت اقدس رضاخان پهلوي تشكيل شده است، به رسميت بشناسد مشروط بر اينكه اين دولت تمام معاهدات و كنوانسيونها و توافقاتي كه ميان ايران و فرانسه برقرار است محترم بشمارد، به ويژه توافقنامه باستانشناسي كه در 11 اوت 1900 به امضا رسيده است.»(2)
نظامنامة انتخاب اعضاء و وظايف مجلس مؤسسان بدون فوت وقت اعلام شد. روزنامه ستاره ايران در شمارة مورخ 2 نوامبرش (1925) خواهان اقدام عاجل جهت خاتمة كار دولت موقت و استقرار رژيم جديد «پادشاهي انتخابي با پادشاهي آقاي پهلوي» شد. اموري ميافزايد: «ايران (3 نوامبر): نظامنامة ناظر بر انتخابات اعضا، تشكيل و كار مجلس مؤسسان براي تعيين شكل دائمي حكومت را منتشر ميكند. اين روزنامه همچنين دستور آقاي پهلوي به وزير داخله مبني بر انتشار و اجراي فوري نظامنامة فوق را به چاپ رساند. طبق نظامنامة مزبور انتخاب اعضاي مجلس مؤسسان به همان شيوة انتخاب نمايندگان مجلس صورت ميگيرد، ولي تعداد نمايندگان هر حوزة انتخابيه در مجلس مؤسسان دو برابر تعداد نمايندگان همان حوزه در مجلس شوراي ملي خواهد بود، و نامزدي نمايندگان مجلس پنجم (مجلس فعلي) براي عضويت در مجلس مؤسسان بلامانع است. شرايط نامزدهاي مجلس مؤسسان و نيز رأيدهندگان همان است كه در قانون انتخابات براي نمايندگان و رأيدهندگان پيشبيني شده است. مجلس مؤسسان به محض اينكه دو سوم اعضايش در تهران حاضر شوند، كار خود را با دستور رئيس دولت موقت آغاز خواهد كرد. مجلس مؤسسان پس از تعيين دولت دائم منحل
خواهد شد.» (1)
انتخابات مجلس مؤسسان در ماه نوامبر 1925 برگزار شد: «رويدادهاي دو هفته گذشته روندي نسبتاً آرام و بيدردسر داشته است. در واقع از ظواهر امر چنين برميآمد كه حتي ميتوان گفت كه دورة استثنائاً آرامي بوده است. روزنامهها بيشتر صفحات خود را به اخبار انتخابات مجلس مؤسسان اختصاص دادهاند، ولي اخبار منتشره كلاً ماهيتي مكانيكي دارند و صرفاً پيشرفت و نتايج انتخابات را منعكس ميسازند. به طور كلي هيچ خبري از اخبار مهمتر، يعني حال و هواي مردم و افكار عمومي، در اين صفحات به چشم نميخورد. بديهي است كساني كه قدرت را در دست دارند ميكوشند تا انتخابات با كمترين تأخير ممكن انجام شود، درست همانطور كه پيشبيني ميشود پس از تشكيل مجلس مؤسسان نيز همانها براي تسريع هر چه بيشتر اقدامات به اعضاي مجلس فشار بياورند تا فرصت را از آنهايي كه ميخواهند نقشه پهلوي را نقش بر آب كنند، بگيرند. همانطور كه «جنبش ملي» شور و شوقي در مردم نيانگيخته بود، انتخابات مجلس مؤسسان نيز واقعاً علاقهاي در مردم ايجاد نكرد. بسياري از واجدين حق رأي پاي صندوقها حاضر نشدند. جايي كه جهل و فقر ريشه دوانده باشد جز اين انتظار نيست، ولي در اين مورد خاص بيشتر مردم احساس ميكنند كه نتيجه از پيش تعيين شده و همين مزيد بر علت شده است. نتيجة شمارش آراء حوزه انتخابيه تهران تازه دارد اعلام ميشود. در ميان نامزدهايي كه بيشترين رأي را آوردهاند اسامي كساني به چشم ميخورد كه در داخل و خارج از مجلس از حاميان جدي «جنبش ملي» بودند. پيشبيني ميشود كه بسياري از وكلاي مجلس كنوني به مجلس مؤسسان راه يابند. در كل، به تدريج دارد روشن ميشود كه منتخبين اين مجلس معرّفِ طبقة جديدي در عرصه سياست ايران هستند، و اينكه پهلوي و جنبش او دارند از عناصري استفاده ميكنند كه تاكنون نفوذ چنداني در جامعه نداشتند، كه شايد بتوان گفت احتمالاً سياستمداراني پرانرژيتر هستند، ولي نسبت به كساني كه مردم ايران در حكم طبقه حاكم به آنها عادت كردهاند، شخصيت و اصالت كمتري دارند.» اموري نمونهاي از گزارش روزنامهها را درباره انتخابات در گزارش خود ذكر ميكند: «روزنامة ايران (10
1) گزارش اموري، شماره 1236، 891.9111/143، مورخ 4 نوامبر 1925.
نوامبر): بيانيه آقاي پهلوي، رئيس دولت موقت، را منتشر ميكند كه تا پايان برگزاري انتخابات مجلس مؤسسان حكومت نظامي اعلام نخواهد شد. روزنامة شفق سرخ (15 نوامبر): انتخابات مجلس مؤسسان در تهران كه از 10 آغاز و تا 14 نوامبر ادامه داشت، ديروز بعد از ظهر پايان يافت. كلاً 27501 نفر رأي دادند. (توضيح: اين رقم تقريباً يك سوم واجدين حق رأي است.)... روزنامة ستارة ايران (16 نوامبر): اين روزنامه در سرمقالة خود به دليل حضور پر شور مردم تهران در انتخاب اعضاي مجلس مؤسسان به آنها تبريك گفت. شمار آراء حاكي از علاقه وافر مردم به مسئله حاكميت ملي است... روزهاي 15، 16، 17 و 18 نوامبر: همة روزنامهها گزارشهايي تلگرافي از پيشرفت و نتايج انتخابات مجلس مؤسسان در ايالات مختلف منتشر كردند. لحن اين گزارشها به گونهاي است كه گويي دارند گلهاي سرسبد اين مملكت را بر روي امواج شور و اشتياق مردم ايران به تهران ميفرستند!»(1)اموري در گزارش مورخ 4 دسامبرش (1925) مينويسد: «اوضاع ظاهراً آرامي كه در آخرين گزارش مطبوعاتي خود به آن اشاره كردم در دو هفته گذشته نيز ادامه داشت. با وجود اين، با نزديك شدن زمان تشكيل مجلس مؤسسان، جريانهايي كه قبلاً هم تا حدودي قابل تشخيص بودند شكل قطعيتري به خود ميگيرند... ولي بيش از هر چيز ديگري شاهد انزجار و تنفر روز افزون مردم از شيوة عمل اخير پهلوي هستيم. نارضايتي مردم ولايات مختلف از رفتار خودسرانه، نامعقول و مزوّرانة بسياري از افسران ارتش و اين احساس روز افزون كه پهلوي و ارتشش- كه معرّف قدرت سياسي و نظامي اوست- از موقعيت خود براي تأمين هر چه بيشتر منافع شخصيشان استفاده ميكنند، مزيد بر علت شده است. ميزان وفاداري و حمايت زيردستان پهلوي از او معلوم خواهد كرد كه چنين احساسي چقدر ممكن است به عاملي تعيينكننده تبديل شود. ولي از آنجا كه... ارتش و، از قضا، سرويس اطلاعاتي آن به طور قابل ستايشي سازمان يافتهاند، در حال حاضر اجازه هيچگونه نافرماني و رقابتي را نخواهند داد... اعلاميههاي اخير او را مشتي دروغ خواندهاند. اگر قبول ميكرديم كه نيّتش خير و بيشائبه است، شايد ميشد با اغماض بيشتري به شيوة
1) گزارش اموري، شماره 1247، 891.9111/144، مورخ 21 نوامبر 1925.
طراحي «جنبش ملي» و برگزاري انتخابات مجلس مؤسسان نگاه كرد.»(1)
گزارش اموري دربارة افتتاح مجلس مؤسسان توسط رضا [خان] در تاريخ 6 دسامبر 1925 گزارشي كلاسيك است. محل برگزاري جلسه:
تكيه دولت كه مجلس مؤسسان جلسات خود را در آن تشكيل داد تالار مدور بسيار بزرگي با ديوارهاي آجري و سقفي برزنتي است كه شيرهاي ايراني نقاشي شده روي آن خود نمايي ميكنند. اين مكان يك نسل پيش به دستور ناصرالدين شاه براي اجراي تعزيه ساخته شد. اما چنانكه ميگويند از اين مكان بيشتر براي نمايشهاي سبك غيرمذهبي استفاده ميشد. سكوي بزرگي در مركز تكيه قرار دارد. اعضاي مجلس به شكل نيم دايرهاي بزرگ رو به يك سمت سكو مينشستند. مأموران ادارات دولتي نيز سمت ديگر سكو مينشستند. نمايندگان هيأتهاي ديپلماتيك نيز درست بالاي سر اعضاي مجلس مؤسسان و روبروي آن قسمت از سكو مينشستند كه حكم جلوي سكو را داشت. اشخاصي كه در اين جلسه شركت داشتند، معرّف طيف وسيعي از اقشار اجتماعي و سياسي ايران امروز بودند. افسران ارتش، روحانيون و مقامات دولتي نيز در اين جلسه شركت داشتند. در اطراف سكو، علماي معزز يا همان نمايندگان مرتجعترين قشر ايران كه پهلوي در پيشبرد جنبش خود مصالحه با آنها را لازم ديده بود، با ريشي انبوه و عمامهاي به سر و عبايي بر تن چهارزانو نشسته بودند. سه رئيسالوزراي سابق، فرمانفرما، سپهسالار اعظم و صمصامالسلطنه به همراه سعدالدوله، صدر اعظم پيشين، به نردههاي سكو تكيه داده و يا روي پلهها نشسته بودند. هر كدامشان بالاي هشتاد سال سن داشتند و در زمان تصديشان اتفاقاتي افتاده بود كه حالا بيشتر به تاريخ باستان ميمانست. ملاهاي زيادي در ميان اعضاي مجلس مؤسسان ديده ميشدند. شيخ محمره كه يكسال پيش در حكم زنداني سياسي از خليج فارس به تهران منتقل شده بود در لباس عربياش كاملاً به چشم ميآمد. نزديك به مركز سكو تعداد زيادي از ژنرالهاي ارتش ايستاده بودند. در يك طرف ديگر سكو همه كارمندان خارجي دولت ايران نشسته بودند كه تعداد مستشاران مالي آمريكا از همهشان
1) گزارش اموري، شماره 1251، 891.9111/145، مورخ 4 دسامبر 1925.
بيشتر بود. همه كلاه بر سر داشتند. در آخر، وزراي دولت در لباس رسمي رُباندارشان وارد جلسه شدند و كنار ميز وسط سكو قرار گرفتند. سپس همگي قيام كردند. در اين هنگام، پهلوي با اونيفورم نظامي و كاملاً تنها وارد تكيه شد. در طول نيم ساعتي كه از محل اقامتش راهي تكيه بود توپها با شليك گلوله آمدن او را به همه خبر داده بودند. او به جايگاهش بر روي سكو رفت و نطق كوتاهي ايراد كرد كه به ضميمه اين گزارش ارسال شده است. شايد به دليل وضعيت آكوستيك بد محل و شايد هم به دليل اينكه خودش نميخواست با صداي بلند صحبت كند، حرفهايش را فقط آنهايي شنيدند كه نزديك سكو نشسته بودند. پس از اتمام نطق پهلوي، ملاهايي كه به منظور تمجيد و تحسينش پايين سكو نشانده بودند به هنگام پايين آمدنش از پلهها شروع به تحسين او كردند تا اينكه پهلوي از تكيه بيرون رفت و اعضاي كابينه نيز پس از او از محل خارج شدند. نمايش پهلوي تا حدودي مأيوسكننده بود. تالاري با اين عظمت، حضور طيف عظيمي از نمايندگان مردم و آن همه انتظار براي ورود او شايستة پاياني بسيار تماشاييتر و تأثيرگذارتر بود. يك اركستر نظامي، استقبالي پر شورتر و نطقي طولانيتر براي تكميل اين تصوير مناسبتر بود. اما حضار به تحسين و تشويقي كوتاه و اندك بسنده كردند. فضا به كلي خالي از شور و هيجان بود. ايرانيها اين رويداد را نمايشي بيش تلقي نميكردند. پس از خروج پهلوي از تكيه، نمايندگان ديپلماتيك و ساير تماشاچيان ساختمان را ترك كردند و مجلس مؤسسان كار خود را آغاز كرد.(1)
مجلس مؤسسان به مدت يك هفته، از 6 تا 13 دسامبر 1925، تشكيل جلسه داد و سه اصل قانون اساسي را اصلاح كرد و در روز سيزدهم دسامبر منحل شد. اصل 36: «سلطنت مشروطه ايران از طرف ملت بوسيلة مجلس مؤسسان به شخص اعليحضرت شاهنشاه رضا شاه پهلوي تفويض شده و در اعقاب ذكور ايشان نسلا بعد نسل برقرار
1) گزارش اموري، شماره 1254، 891.032/31، مورخ 7 دسامبر 1925.
خواهد بود.» اصل 37: «ولايت عهد با پسر بزرگتر پادشاه كه مادرش ايرانيالاصل باشد خواهد بود در صورتي كه پادشاه اولاد ذكور نداشته باشد تعيين وليعهد بر حسب پيشنهاد شاه و تصويب مجلس شوراي ملي به عمل خواهد آمد مشروط برآنكه آن وليعهد از خانواده قاجار نباشد ولي در هر موقعي كه پسري براي پادشاه بوجود آيد حقاً ولايت عهد با او خواهد بود.» اصل 38: «در موقع انتقال سلطنت وليعهد وقتي ميتواند شخصاً امور سلطنت را متصدي شود كه داراي بيست سال تمام شمسي باشد. اگر به اين سن نرسيده باشد با تصويب مجلس شوراي ملي نايبالسلطنهاي كه از خانواده قاجار نباشد براي او انتخاب خواهد شد.» اين تغييرات با 257 رأي موافق در مقابل سه رأي ممتنع به تصويب رسيد: «با توجه به شرايط شايد بتوان نتيجة كار [مجلس مؤسسان] را كاملاً رضايت بخش تلقي كرد... مجلس كارش را سريع و منظم به انجام رساند؛ در واقع، مديريت و توالي حوادث آنقدر منظم و سامان يافته بود كه دشوار ميتوان شايعات جاري را مبني بر اينكه مجلس از مشورتهاي دوستانة نماينده ديپلماتيك بريتانيا بي بهره نبوده است باور نكرد... تا بحال هيچ شواهدي كه داّل بر تأثير مستقيم روسها بر روند رويدادهاي اخير باشد به دست نيامده است. روسها براي براندازي به روشهايي متكي هستند كه در مقايسه با روشهاي ماهرانه انگليسيهاي كاركشته بسيار ناشيانه و بچگانه به نظر ميرسد.»
رضا [خان] در 15 دسامبر 1925 سوگند ياد كرد و 16 دسامبر 1925 نيز به عنوان تاريخ جلوس رسمي وي بر تخت سلطنت تعيين شد. روزنامه ايران در شمارة مورخ 16 دسامبرش مينويسد: «تلگرامهاي زير ميان اعليحضرت پادشاه جورج و رضا شاه پهلوي رد و بدل شد: «لندن، 14 دسامبر. مناسبت ميمون جلوس اعليحضرت به تخت سلطنت را مغتنم شمرده و تبريكات بيشائبه خود را تقديم ميدارم و خالصانه اميدوارم كه در دوران سلطنت اعليحضرت ايران از فوايد و مواهب صلح و آرامش منتفع گردد و در اين دوران پيشرفت و ترقي، احساسات مودتآميز من و مردم من نسبت به مردم ايران قوت بيشتري پيدا كند. از صميم قلب آرزومندم كه اين دوران جديد براي اعليحضرت و مردم ايران توأم با افتخارات بيشتري باشد. (امضاء) جورج، پادشاه و امپراطور.» پاسخ رضا شاه: «تهران. مراتب سپاسگزاري عميق خود را از احساسات مودتآميز و تبريكات اعليحضرت به مناسبت جلوسم به تخت سلطنت به عرض
ميرسانم. اطمينان كامل دارم كه در دوران حكمراني اينجانب روابط حسنة ميان دو كشور بيش از پيش قوت و گسترش خواهد يافت. موقع را مغتنم شمرده و از جانب خود و مردم ايران كاميابي اعليحضرت و خانواده سلطنتي و همچنين شكوه و بزرگي مردم انگلستان را آرزو ميكنم. (امضا) رضا شاه.»(1)اموري در 16 دسامبر 1925 چنين مينويسد: «دغدغة بريتانيا براي روي كار آمدن موفق دولت جديد هر روز آشكارتر شده است... ميتوان گفت وزير مختار بريتانيا براي جلب موافقت ساير سفارتخانهها با روي كار آمدن رژيم پهلوي تلاش زيادي كرده و انصافاً هم موفق بوده است.»(2)او در تاريخ 31 دسامبر نيز مينويسد: «دو هفته اخير سرشار از حوادث بوده است. كار مجلس مؤسسان با روي كار آمدن حاكم جديد به پايان رسيد... بيتفاوتي يا انزجار كه پس از مشخص شدن اهداف اصلي مانورهاي سياسي پهلوي در ماه اكتبر مشخصه اصلي احساسات مردمي بود اكنون فرونشسته است... احساس ميشود كه فضاي سياسي به گرمي گراييده است.»(3)اما اين «گرمي» موقت بود.
هافمن فيليپ، وزير مختار آمريكا در ايران، در گزارش مورخ 27 اوت 1926 خود گفتگويش با حسين علاء را گزارش ميكند: «پيش از اين تمايل كنوني مقامات و شهروندان بريتانيايي به انتقاد از شاه و دولت او را به وزارت متذكر شده بودم. كاردار بريتانيا در گفتگوهاي محرمانه بارها به سرخوردگي عميق دولت و سفارت انگليس از بيتفاوتي نسبت به عرايض و ادعاهاي بريتانيا اشاره كرده است، و به هيچوجه از بدگويي به كل ايرانيها ابائي ندارد. او ميگويد كه بيتوجهي و بيادبي مقامات رسمي ايران هنگام عزيمت سر پرسي لورن از اين كشور برغم دوستي مدام و روحيه همكاري با شاه او را بسيار سرخورده كرده است... روز گذشته، مورخ 26 ماه جاري، در گفتگوي محرمانهاي كه با آقاي علاء داشتم، او توجه مرا به جريان فكري عجيبي [نظر موري: «چرا عجيب؟»] جلب كرد كه به زعم او در ميان شماري از رجال ايراني (و از جمله مستوفيالممالك، رئيسالوزرا) شايع شده است، مبني بر اينكه تفاهمي محرمانه و شخصي بين شاه و دولت بريتانيا وجود دارد، كه از نظر آنها، موفقيت شاه در رسيدن به
تخت پادشاهي عمدتاً مرهون همين امر بوده است. طبق نظر آنها انگليسيها با نگراني شاهد كم رنگ شدن محبوبيت رضا شاه و خشم روسها از گرايش او به سمت بريتانيا بودهاند. لذا گمان ميشود كه موضع ضد انگليسي و گرايش ظاهري شاه به روسها با اطلاع و حتي به كمك دولت بريتانيا اتخاذ شده كه هدف اصلي آن اولاً تحكيم سلطة شاه بر كشور، و ثانياً تسكين روسهاست تا حدي كه ظن و گمان آنها برطرف شود... لازم به ذكر ميدانم كه گزارش گفتگو با آقاي علاء به آن وزارت محترم نه از باب داشتن ارزش سياسي، بلكه بيشتر از باب اشاره به كانالهاي مبهم و خيالي تفكر رجال ايران در اين روزهاست.»(1)
موري پس از مطالعة گزارش فيليپ در وزارت خارجه آمريكا، نظرات بسيار جالبي دربارة آن ابراز كرد: «گزارش شماره 153 مورخ 27 اوت آقاي فيليپ حاوي مطالب بسيار جالبي است اما برآنم كه با توجه به تجربيات خود در ايران، چند نكته را متذكر شوم. به زعم من اوضاع در ايران از اين قرار است: رابطة رضا شاه و بريتانيا به كودتاي سال 1921 باز مي گردد. روسها همواره نسبت به اين ارتباط مظنون و حتي به هنگام عزيمت رضا [خان] به جنوب براي سركوب شيخ محمره بسيار نگران بودند. گذشتن از جان دستپروردة انگليسيها در آن زمان اين گمان را قوت بخشيد كه او به تفاهمي محرمانه با انگليسيها رسيده و با آنها تباني كرده است. هر چند انگليسيها تمايلي به حمايت از شاه فعلي در تلاشهاي گذشتهاش براي جمهوري نداشتند، بديهي است كه اشتياق زيادي براي سرنگوني خاندان قاجار و سلطنت او نشان دادند. نميتوان از اين واقعيت چشم پوشيد كه چنين رويدادي براي روسها بسيار ناخوش آيند بود زيرا آنها طبيعتاً مخالف حكومت پادشاهي هستند و ترجيح ميدادند كه نوعي حكومت دموكراتيك در ايران برقرار شود. ولي چون استقرار چنين حكومتي ممكن نبود، مسلماً ترجيح ميدادند كه قاجارها بر سر كار بمانند زيرا آنها هيچگاه خود را چندان ضد روس نشان ندادهاند... به همين دليل با آقاي فيليپ هم عقيده نيستم كه موضع ادعايي ضدانگليسي شاه و دولت ايران واقعي است. شايد كاردار بريتانيا كه مكرراً از سرخوردگي عميق دولتش از رضا شاه و بيتوجهي او به بريتانيا نزد وزير مختار آمريكا
1) گزارش فيليپ، شماره 153، 891.00/1382، مورخ 27 آگوست 1926.
دم ميزند، راست گفته باشد، ولي شخصاً به صداقت او شك دارم. بيشتر مايلم اظهارات آقاي علاء را- با اينكه ممكن است غيرمنطقي به نظر برسند ـ بپذيرم كه هم شاه و هم انگليسيها لازم ديدهاند كه ظنّ و بدگماني روسها را از ميان ببرند و براي رسيدن به مقصود خود چنين روشي پيش گرفتهاند. هر چند رضا شاه رسيدن به تاج و تخت را مديون انگليسيهاست، بديهي است در صورت تهديد موجوديت رژيمش از جانب شمال كمك چنداني از دست انگليسيها برنميآيد.»(1)
با گذشت زمان، نقش بريتانيا در قدرت بخشيدن و ابقاي رضاخان آشكارتر گرديد. ويليام اچ. هورنيبروك، وزير مختار آمريكا در ايران، در سال 1934 صراحتاً در گزارش خود مينويسد: «فقط همين حقيقت كه شاه كنوني تاج و تخت خود را مديون بريتانياييها و اعضاي كابينه هم به نوبه خود پُستهايشان را مديون شاه هستند به تنهايي كافيست كه هر ناظر عاقلي را بر آن دارد تا پيش از آنكه باور كند پسر عموهاي انگليسي مان نفوذشان را در پايتخت ايران از دست دادهاند، بايستد و چشم و گوش خود را بيشتر باز كند. از اين فرصت استفاده كرده و تقريباً به دقت ارتباط اعضاي كابينه با بريتانياييها را بررسي كردهام. مطمئن هستم كه بيشتر از سه چهارم آنها را قطعاً ميتوان حامي بريتانيا دانست، البته نه از روي انتخاب، بلكه از روي ترس. با دقت كه اميدوارم ماهرانه هم بوده باشد، زيرِ زبان تعداد قابل ملاحظهاي از مقامات ايراني را درباره موضوع نفوذ بريتانيا كشيدهام.
البته به گمانم آنها از بريتانياييها، بيشتر از هر خارجي ديگري، نفرت دارند، ولي از آنها ميترسند، و در نهايت احترام به هرگونه توصيهاي كه از سفارت بريتانيا صادر شود عمل ميكنند. اداره اطلاعات شركت نفت انگليس و ايران به كارآمدي گذشته، يعني در روزهاي سلطه آشكار بريتانيا بر سياست خارجي ايران، نيست و كارمندان كافي نيز در اختيار ندارد، ولي هنوز مشغول به كار است و خيلي خوب هم كارش را انجام ميدهد.»(2)
فرانسه از موفقيت بريتانيا در نشاندن رضا [خان] به تخت پادشاهي بسيار ناراحت بود. موري در يادداشتي مورخ 6 نوامبر 1926 مينويسد: «آقاي نوري كاردار ايران، سپس اتفاق بسيار عجيب زير را نقل كرد كه تمام كساني كه امكان توطئهچيني و رسواييهاي بعد از آن را در خاورنزديك دست كم ميگيرند بايد نصبالعين خود قرار بدهند. از قرار معلوم آقاي لوسين بونزون، وزيرمختار فرانسه در ايران، يكي از كارمندان سفارتخانه فرانسه را با گزارشي محرمانه دربارة اوضاع فعلي ايران راهي پاريس كرده بود. كارمند مذكور كه رفتار رئيس خود را نامنصفانه ميدانست، نامه را در تهران باز كرد، چند كپي از آن تهيه كرد و كپيها را به سفارت بلشويك، سفارت بريتانيا و شاه ايران فروخت. در اين نامه، وزيرمختار فرانسه سياست بريتانيا در ايران را تقبيح كرده و صداقت وزير مختار آن را زير سؤال برده بود و در پايان به دولت فرانسه پيشنهاد كرده بود كه سياستي خصمانه در قبال سلسله شاهنشاهي فعلي در ايران اتخاذ و از بازگرداندن قاجارها كه همواره فرانسويدوست بودهاند، حمايت كند. آقاي بونزون كه از دسيسة زيردست خود كاملاً بيخبر بود، اندكي بعد در ملاقات با شاه با نامه فوق مواجه شد. خودتان حال و روز وزير مختار فرانسه را در آن لحظه تصور كنيد. او بدون خداحافظي با رئيسالوزرا يا ساير مقامات ايراني بلافاصله تهران را ترك كرد.»(1)جزئيات بيشتري نيز در گزارش مورخ 20 مارس 1926 ذكر شده است: «احتراماً به اطلاع ميرساند كه يك مرد فرانسوي به نام دُبُنه به اتهام قرار دادن رونوشتي از نامة محرمانه موسيو بونزون، وزير مختار سابق فرانسه، به معاون وزارت امور خارجه اين كشور در پاريس، در اختيار اعليحضرت پادشاه ايران، سفارت بريتانيا و سفارت كبراي شوروي از سوي سفارت فرانسه دستگير شده است. ماجرا به طور خلاصه از اين قرار است كه در ماه اكتبر گذشته، رايزن سياسي سفارت فرانسه، به نام لوگاژ، به تقاضاي آقاي بونزون به تركيه منتقل و قرار شد بسته ديپلماتيكي را نيز به بيروت برساند، كه به نحوي متوجه شد بستة مزبور حاوي نامهاي با مطالب ناخوشايند در مورد اوست. لذا پيش از ترك تهران بسته را باز كرد و پس از تهيه چند كپي آنها را در اختيار دُبُنه قرار داد. اين نامه
1) ابلاغيه موري، 891.00/1391، مورخ 6 نوامبر 1926.
حاوي اطلاعات و اظهاراتي توهينآميز نسبت به شاه بود مثلاً اينكه «شاه پيشين فرانسويدوست بود و شاه كنوني (رضا پهلوي) انگليسيدوست است» و يا اينك ر.پ. [رضا پهلوي] «حيواني وحشي» است. دُبُنه هم يك كپي از اين نامه را به شاه جديد، سفارت بريتانيا و سفارت كبراي روسيه داد يا فروخت. در اوايل ژانويه سال جاري، وقتي كه سفارت فرانسه سخت تلاش داشت تا قرارداد پست هوايي را از آنِِ فرانسه كند، موسيو بونزون به زحمت وقت ملاقاتي از اعليحضرت شاهنشاه گرفت و تلاش كرد نظر شاه را در اين ارتباط جلب كند. در اين ملاقات از مسيو بونزون سئوال شد كه آيا نامهاي براي معاون وزير خارجه فرانسه نوشته و اظهارات [نامربوطي] در آن كرده است. از قرار معلوم او هم خودش را ميبازد و اعتراف ميكند. چند روز بعد قرارداد شركت پست آلمان بدون مخالفت در مجلس به تصويب رسيد. مسيو بونزون 10 روز زودتر از برنامة عزيمتش تهران را ترك كرد. دُبُنه يك وكيل فرانسوي است كه چند سال پيش از كار در دادگاههاي فرانسه معلق شده بود، و سه سال پيش به تهران آمد... بنا به دلايلي سفارت فرانسه از او استفاده كرد و مسيو بونزون و همچنين كاپيتان برتران تلاش كردند كه او را به معاونت بانك عثماني برسانند... از قرار معلوم دُبُنه فكر ميكرد كه سفارت فرانسه به قدر كافي تلاش نكرده است، و با لوگاژ هم عقيده بود... دُبُنه را تحتالحفظ به فرانسه فرستادهاند و شايع است كه لوگاژ را نيز در تركيه دستگير كردهاند و دارند او را به فرانسه ميفرستند.»(1)
در 25 آوريل 1926 فيليپ در تلگرام خود نوشت: «مراسم تاجگذاري شاهنشاه امروز بعد از ظهر برگزار شد. مراسم ديدار هيأت ويژه ما با شاه و اهداي تمثال [رياست جمهور آمريكا] امروز صبح انجام شد.»(2)ژنرال هري اي. اسميت از جمله افراد حاضر در هيأت آمريكايي بود كه تمثالي از رئيسجمهور كوليج با قابي تمام طلا به شاه جديد تقديم كرد:
مراسم تاجگذاري همانروز بعد از ظهر يعني بيست و پنجم ماه جاري برگزار شد. مراسم در موزة كاخ گلستان انجام شد كه براي اين مناسبت دكوراسيون آن را تغيير داده بودند... به دليل مشكل نور و فضا امكان عكسبرداري مناسب از جشن فراهم نيامد، و فقط خبرنگاران روزنامه لندن ديلي ميرور توانستند عكسهاي خوبي تهيه كنند، زيرا بر اساس اطلاعات واصله جايگاهي بسيار بهتر از جايگاه عكاسان آمريكايي و ايراني به آنها داده بودند. مراسم بينهايت جالب و پر زرق و برق بود، هر چند فضاي كافي و مديريت مناسب ميتوانست مراسم را بسيار مهيجتر و نمايشيتر كند. رفتار پادشاه جديد دقيقاً همان چيزي بود كه از هر پادشاهي انتظار ميرود. او با وقار تمام روي تخت نشسته بود و اصلاً حركتي نميكرد. ورود شاه و عبورش از تالار تاجگذاري از زير يك طاق نصرت و در نهايت جلوس بر تخت با شكوه و جواهركوب (موسوم به تخت نادري، كه طبق اطلاع موثق همان «تخت طاووس» است كه نادر شاه از هند به ايران آورد) باشكوهترين رويدادي بود كه در زندگي اين شاه خودساخته رقم خورد. سپس اعليحضرت كلاه خود را كه نشان پر الماس نادري بر آن بود از سر برداشت و با دستان خود «تاج پهلوي» را كه به تازگي براي اين مراسم ساخته و با جواهراتي با شكوه از ميان جواهرات گرانقيمت قصر تزيين كرده بودند بر سر گذاشت. محمدرضا پهلوي، وليعهد خردسال ايران نيز در لباس نظامي همانند پدرش، در سمت راست پايين تخت، با قامتي آراسته اما رقتانگيز ايستاده بود، و حتماً بايد دقايق سختي را گذرانده باشد، چرا كه بارها زير دست و پاي ملاهاي ريشو، عمامه به سر و قبا بر تن كه نمايندة قشر ديني بودند، له شد. اين روحانيون در اطراف تخت ازدحام كرده و به شيوهاي دونشأن روحانيشان وفاداري و فرمانبرداري خود را به پادشاه و ولينعمت جديد اظهار ميكردند... شاه نطقش را با صدايي محكم و متين ايراد كرد. سپس رئيسالوزرا و رييس ملاها و ديگران رو در روي تخت ايستادند و سخنراني كردند. نمايندگان ديپلماتيك نيز بنابر تقدم معمول خود، در سمت چپ تخت مستقر بودند... در سمت راست تخت هم ملاها و وليعهد و رجال مملكت ايستاده بودند. در ميان آنها چند تن از اعضاي خاندان شاه مخلوع نيز به چشم ميخوردند... نمايندگان مجلس هم در سمت راست و پرسنل وزارتخانههاي مختلف دولت نيز در سمت چپ
مستقر شده بودند... ميتوان گفت كه مراسم تاجگذاري رضا شاه پهلوي با خوشي، و احترام و تأييد مردم برگزار شد. كاملاً روشن است كه عجالتاً ايران صاحب حاكمي پرانرژي و قدرتمند است. شاه پيش از هر چيز يك سرباز و فردي طرفدار انضباط است. در حال حاضر محبوبيت و سلطهاي مطلق بر ارتش دارد. ولي هنوز هيچ نشانهاي از اينكه شاه الهامگر مردم ايران بوده و يا وفاداري آنها را به خود جلب كرده باشد وجود ندارد.
لازم به ذكر ميدانم كه پيشرفت صاعقهوار او و رسيدنش به قدرتي كه مردم نادان آن را فقط حقي موروثي ميدانند چندان به مذاق تودههاي محافظهكار و محروم ايران خوش نيامده است، و در ميان قشر روشنفكرتر هم كه قاعدتاً بايد از اين اتفاق خرسند باشد هيچ احساسي بجز خصومت و تنفر ديده نميشود... احتمالاً ملّاكان بزرگ و نجيب زادگان متمول ايران اصولاً با پيشرفت اين كشور در مطلوبترين مسير ممكن مخالفند. آنها عجالتاً سكوت اختيار كردهاند، ولي به جرئت ميتوان گفت كه با هر اصلاح بنياديني مخالفند- و يادمان نرود كه قدرت قابل توجهي هم دارند. همچنين لازم مي دانم اضافه كنم كه امروز اكثر خارجيان مقيم تهران (عليالخصوص انگليسيها) نسبت به وجود روحيه وطنپرستي واقعي در ميان دولتمردان ايراني همانقدر ناباوري و ترديد دارند كه در گذشته داشتند.
اين مسئله كه شاه كنوني توانست، ظرف مدتي كمتر از چهار سال، يك ويرانه را به ارتشي منظم و مؤثر تبديل كند مرا به اين گمان مياندازد كه در ساير امور دولت نيز به همان اندازه موفق خواهد بود... شواهد حكايت از آن دارد كه در آيندهاي نزديك ارتش نيز به تدريج در چارچوب نظام بودجهاي كه هم اكنون وزارتخانههاي ديگر را شامل ميشود گنجانده خواهد شد. چنانچه اين پيشبيني واقعيت يابد، نشانهاي از پيشرفت واقعي در ايران علامت مطمئني اين خواهد بود كه شاه نيز واقعاً براي تحقق اين هدف ميكوشد.(1)
اما طولي نكشيد كه فيليپ خوشبينيهاي خود را كنار گذاشت.
1) گزارش فيليپ و ضمائم، شماره 79، 891.001 P15/36، مورخ 5 مي 1926.
خودسري فرماندهان قشون در جنوب ايران كه در فصل هشت به آن اشاره شد، با فرا رسيدن تابستان سال 1925 وضعيت بدتري پيدا كرد. دوازده نفر از عشاير منطقه در 25 ژوييه 1925، به كنسولياري آمريكا در بوشهر پناه بردند:
اين افراد از دست نيروهاي قشون گريختهاند كه تمام مردان داخل و خارج شهر را دستگير و آنها را وادار به حمل ملزومات نظامي ميكردند. اين كوچنشينان براي ييلاق چادرهايشان را نزديك كنسولياري [آمريكا] برپا كرده بودند. اين عشاير، تركهاي قشقايي هستند و با پرورش چند بز و بافتن قالي، امرار معاش ميكنند... آنها نيمه شب و با رفع شدن خطر دستگيري و كار براي قشون كنسولياري را ترك كردند.(1)
فولر اطلاعات بيشتري دربارة اوضاع بوشهر ميدهد و مينويسد:
احتراماً چند رويداد را به اطلاع ميرساند كه نشان ميدهد قشون ايران آن موهبت محضي نيست كه در تهران دربارهاش تبليغ ميشود. البته قشون حمل و نقل را امنتر و جمعآوري بيشتر عوايد را ممكن ساخته است، اما اقدامات خودسرانة
1) گزارش فولر، شماره 62، 891.00/1363، مورخ 10 اوت 1925.
سربازان و افسران آن موجب نارضايتي گستردهاي در ايالات دوردستتر شده است. بوشهر نمونة خوبي براي درك عملكرد قشون در اين ايالات دورافتاده است. مشكل اصلي اينجاست كه اين نيروها حقوقشان را شش ماه است كه نگرفتهاند، هر چند حقوق برخي واحدها فقط چهار ماه به تعويق افتاده است. افراد قشون هميشه مفلس يا بدهكارند، لذا از قدرت بلامنازعشان براي كسب درآمد استفاده ميكنند. مثلاً قشون خانه خالي يكي از تجار ثروتمند شهر را براي سكونت موقت افسران خود مصادره كرده و تا كنون به اين تاجر هيچگونه كرايهاي ندادهاند و اميدي هم نيست كه بدهند. آنها هر كالايي كه در بازار چشمشان را بگيرد برميدارند، و جابجايي نيروها هم بهانه ميشود براي نپرداختن بدهيشان. رانندگان تاكسي آنقدر بدون كرايه افراد قشون را جابجا كردهاند كه با اينكه پيش از اين پيدا كردن تاكسي بسيار ساده بود، اكنون همه آنها از سطح شهر ناپديد شدهاند و كسي هم به سمت چنين شغلي نميرود. اخيراً هم فرماني صادر شد كه تنفر مردم را به خشم مبدل ساخت. شماري از هواپيماهاي وارداتي فرانسوي قادر به پرواز نبودند، لذا آنها را به حمالان و قاطران قابل اطمينان واگذار كردند تا آنها را به شيراز برسانند. قاطرهاي زبان بسته كه توانايي اعتراض نداشتند، و باركشان با تجربه نيز اين پيشنهاد نه چندان جالب دولت را رد كردند. ولي در عين استيصال دستور صادر شد كه با استفاده از زور، افراد كافي را براي حمل اين بار به كار بگيرند، لذا نيروهاي قشون به خيابانها ريخته و هر كسي را كه دم دستشان ميآمد با عدالت دموكراتيك دستگير ميكردند، از عشاير و كارمندان دولت گرفته تا تجار آبرومند. هر چند دستگيري تجار متمول پول خوبي به جيب قشون ريخت، ولي مابقي دستگيرشدگان مجبور بودند روزانه در ازاي دريافت تكهاي نان و جرعهاي آب زير آفتاب سوزان جان بكنند. تجارتخانههاي خارجي عدهاي را براي نجات كارمندانشان اعزام كردند، و مقامات دولت هم خواستار آزادي كارمندانشان شدند. هر كسي كه توانست از شهر گريخت و يا در حرمها مخفي شد. كوچنشيناني كه چادرهايشان را خارج از شهر برپا كرده بودند به اين كنسولگري پناه آوردند. بنابراين همين اولين بار هم كه دولت ايران نيروهاي قشون را در بوشهر مستقر ساخته محبوبيتي براي خودش به دست نياورده است... حمل و نقل بين بوشهر و
شيراز و شهرهاي داخل كشور همواره با خطر حمله راهزنان كوچنشين همراه بوده است. قشون ايران اكنون امنيت اين مسير را تأمين ميكند، اما وضعيت باركشان چندان بهتر از گذشته نيست. اين روزها اجناس و كالاها را به سرقت نميبرند، بلكه قشون الاغها و قاطرها را براي كارهاي خود توقيف و تنها در ازاي مبالغ كلان آنها را آزاد ميكند. در نتيجه چاروادارها از جابجا كردن اجناس خودداري ميكنند. اين اعمال تمام انتقادها را متوجه شخص رئيسالوزرا كرده است و مستشاران آمريكايي نيز بعضاً به دليل پرداخت نشدن حقوق نظاميان مورد سرزنش قرار ميگيرند.»(1)در 14 سپتامبر 1925: «مشكلات مالي دليل اصلي نارضايتي ساكنين محلي است... نيروهاي قشون دارند كسب و كار را در اين منطقه تباه ميكنند زيرا پرداخت حقوقشان بقدري به تعويق افتاده است كه سربازان عادت كردهاند بدون اينكه حتي به فكر پرداخت بهاي اجناس باشند به مال و اموال مردم دستاندازي كنند. به همين دليل تمام تاكسيها كارشان را تعطيل كردهاند. بودجه لازم از تهران ارسال شده اما به دست مقامات بوشهري نميرسد، اين در حالي است كه پرداخت حقوق برخي از يگانها بين چهار تا شش ماه به تعويق افتاده است. برخي از بانكداران كه احتمالاً بايد از اوضاع باخبر باشند محرمانه اظهار ميكنند كه به نظر آنها اين وجه در شيراز گير كرده است... كاپيتان ابراهيم، كه 25 سال در نيروي دريايي ايران خدمت كرده و متصدي كشتيهاي متروك جنگي در اين منطقه است، تلاش ميكند خود را به تهران برساند و موضوع را گزارش كند، ولي ميگويد كه قشون اجازه چنين كاري به او نميدهد. حقوق 32 خدمة زير دست او 9 ماه است كه به تعويق افتاده، و اين افراد به ساحل آمده و اعتصاب كردند، ولي نيروهاي قشون آنها را دستگير كرده و به كشتيهاي خود فرستادند.(2)
روي كار آمدن خاندان پهلوي اوضاع را فقط بدتر كرد. فيليپ در 30 ژوئن 1926 مينويسد:
چند ماه پيش دكتر ميلسپو توجه مرا به شرايط نامطلوب تشكيلات مالي كشور
جلب كرد، كه علت اصلياش استقلال وزارت جنگ از اين تشكيلات و امتناع آن از اعمال نظارتهاي مالي است... خلاصه اينكه وزارت ماليه سالانه اعتباري كلي به وزارت جنگ تخصيص ميدهد كه نزديك به نيمي از درآمدهاي دولت است، ولي هيچ حسابرسياي در كار نيست. علاوه بر اين، وزارت ماليه مطلع است كه قشون وجوه هنگفتي را نيز از ساير منابع داخلي دريافت ميكند كه آن وزارتخانه رسماً قادر به شناسايي و ثبت آنها نيست. در همين ارتباط، دكتر ميلسپو چندي پيش تنها كپي موجود از گزارش جامع و محرمانهاي را در اختيار من گذاشت كه در دسامبر 1925 تهيه كرده بود و تمام جزئيات اين موضوع را روشن ميساخت... هدف اصلي دكتر ميلسپو از تهيه اين گزارش جلب توجه دولت ايران به خطر تداوم شرايط فعلي و ضرورت مشمول كردن وزارت جنگ در نظام بودجهايست كه او دربارة همه ادارات دولت به كار بسته است. دكتر ميلسپو قرار است موضوع اين گزارش را با وزراي جديد جنگ و ماليه مطرح كند. با اينكه بعيد است شاه هرگز اين گزارش بلند بالا و محرمانه را خوانده باشد، اما حالا احتمالاً نكات اصلي آن به استحضارش خواهد رسيد. احتمال دارد برخي از مفاد اين گزارش به مذاقش خوش نيايد، ولي گمان ميكنم آنقدر بصيرت دارد كه منطق آنها را بفهمد. (توضيح موري: «نه!»)(1)
فيليپ در گزارش خود به تاريخ 13 ژوييه 1926 اوضاع قشون را به تفصيل شرح ميكند:
عطف به گزارش شماره 118 كه در 30 ژوئن ارسال شد و در آن آخرين وضعيت قشون ايران را گزارش كرده بودم، احتراماً در اين گزارش رونوشتي از نامه دكتر اي. سي. ميلسپو، مدير كل ماليههاي ايران، به وزير ماليه اين كشور را به پيوست ارسال ميكنم. اين نامه به تاريخ هجدهم ژانويه 1926 و شامل يادداشتي محرمانه است كه به اوضاع نامطلوب ناشي از پايبند نبودن نهاد نظامي ايران به نظارتهاي
1) گزارش فيليپ، شماره 118، 891.20/59، مورخ 10 ژوئن 1926.
بودجهاي و همچنين رويههاي غيرقانوني ادارهكنندگان اين نهاد ميپردازد. دكتر ميلسپو همچنين رونوشتي از اين يادداشت را در اختيار وزير جنگ و رئيسالوزراي كابينه پيشين (فروغي) قرار داده است. چند رونوشت نيز جهت اطلاع در اختيار هيأت مستشاران مالي آمريكايي قرار گرفته است. دكتر ميلسپو در ماه مارس گذشته ضمن گفتگويي كه با يكديگر داشتيم اين موضوع را مطرح ساخت. او گفت كه تنها يك نسخه رنگ و رو رفته و ناقص از اين گزارش برايش باقي مانده كه آن را در اختيار من ميگذارد، و تقاضا كرد در صورت تهيه رونوشت از گزارش فوق با استفاده از امكانات سفارت يك يا چند نسخه هم در اختيار او قرار بدهم. با توجه به طولاني و ناخوانا بودن سند پيش از تهيه نسخهاي مناسب كاري ممكن نبود. از ميلسپو پرسيدم كه آيا شاه هم گزارش را ديده است؛ پاسخ داد كه حتماً فرصت ديدن آن را داشته ولي بعيد ميداند آن را خوانده باشد. او افزود كه موضوع را شخصاً و به طور محرمانه با وزراي فوق مطرح ساخته ولي آنها هيچ اقدام مشخصي دربارة آن انجام ندادهاند و بعيد است در آينده نزديك اقدامي انجام بدهند. گفتم كه به گمان من چنين انتقاد شديدي از قشون از يك سو و چنين اصلاحات مهم و گستردهاي از سوي ديگر، ايجاب ميكند كه دكتر ميلسپو شخصاً موضوع را با شاه در ميان بگذارد. از قرار معلوم از زمان بازگشت ميلسپو از ايالات متحده در تابستان گذشته شاه هيچ علاقهاي به ملاقات او نشان نداده بود، ولي دليلي نداشت كه گمان كنيم نگرش او نسبت به مستشاران آمريكايي تغيير كرده است. شاه از زماني كه بر تخت تكيه زده به شدت درگير امور مختلف بوده است و ميلسپو هم بهتر ديده بود كه عجالتاً اوضاع را به همين منوال رها كند. اطلاعات مندرج در ضميمه گزارش بسيار مرا متأثر و متحير ساخت، ولي گمان كردم شايد بهتر باشد پيش از اراية آن به وزارت امور خارجه اطلاعاتم از اين موضوع را با استفاده از منابع ديگر تكميل كنم. انجام چنين كاري در پايتخت ايران به هيچ وجه ساده نيست، پايتختي كه در آن شايعات و انتقادات مخرب همواره شما را احاطه كرده و كسب اطلاعات موثق از منابع معتبر بسيار دشوار است. شايعات حاكي از رفتار خودسرانه فرماندهان قشون در ايالات مختلف و رفتار عمدتاً مستبدانه قشون در قبال غيرنظاميان در اين ايالات بسيار فراوان بود... رفتار غيرقانوني و بيكفايتي
افسران ارشد شرايطي بحراني به وجود آورده است كه به تازگي آثار و نتايج آن معلوم شده است. نارضايتي مردم از غارت اموالشان به دستور بعضي از فرماندهان قشون در ايالات مختلف، و همچنين روابط پرتنش فرماندهان با فرمانداران غيرنظامي در چند مورد توجهات را به اين وضعيت وخيم جلب كرد. علاوه بر اين، معلوم شد كه قشون چندين ماه است كه حقوق خود را دريافت نكردهاند. بعد از آن خبر دعواي شاه و عبداللهخان- امير طهماسب- (كه جزئيات ماجرا هيچوقت فاش نشد) بركناري عبداللهخان، تغيير دولت و در نهايت اخبار ناآرامي و شورش در خراسان و آذربايجان رسيد... اندكي پس از تغيير كابينه، دكتر ميلسپو خبر داد كه مستوفيالممالك، رئيسالوزرا، و عبدالحسين تيمورتاش، وزير دربار، (كه احتمالاً طرفدار روسهاست، ولي اخيراً روابط خيلي دوستانهاي با وزير مختار بريتانيا دارد و آشكارا هيچ علاقهاي به آمريكا نشان نميدهد)، به ديدار او رفته و اظهار داشتند كه با توجه به اوضاع خراسان، وزارت جنگ نياز فوري به سيصد هزار تومان وام از خزانه مملكتي دارد. ميلسپو اظهار داشت كه بدون كسب اجازه از مجلس قادر به پرداخت چنين وامي نيست. البته پيشنهاد كرد عليالحساب مبلغ صد هزار تومان به اعتبار وامي كه در اواخر ژوييه به وزارت جنگ تعلق ميگرفت به آنها بپردازد. اين پيشنهاد رد شد. ميلسپو همچنين به من گفت كه اخيراً از فروغي، وزير جديد جنگ، خبردار شده است كه قشون با يك و نيم ميليون تومان كسري بودجه مواجه است در صورتي كه چند ماه پيش به او گفته بودند كه معوقة قشون فقط سيصد يا چهارصد هزار تومان است. به اعتقاد فروغي اين كسري بودجه به سرعت افزايش پيدا خواهد كرد. از زمان تغيير كابينه، ميلسپو چندين بار دربارة گفتگو با شاه از من مصلحتجويي كرده است. من هم مؤكداً به او پيشنهاد كردم كه حتماً اين كار را بكند و اوضاع را صادقانه توضيح بدهد و همزمان آمادگي خود را كمك به رفع مشكلات موجود اعلام كند. اين ملاقات در هشتم ماه جاري صورت گرفت و رضايتبخش بود. به اعتقاد من اين مسئله امتياز بزرگي در كار ميلسپو خواهد بود.
فيليپ سپس ملاقات 8 ژوئيه 1926 ميلسپو با پهلوي را توصيف ميكند:
شاه خوشبرخورد و راغب بود، هر چند از نظر ميلسپو قطعاً موضوع را چندان
جدي نگرفته و بيشتر از آنكه نگران اوضاع باشد از شنيدن حرفهاي ميلسپو سرگرم شده بود. در ادامه، خلاصة اين گفتگو آنطور كه در اختيار من قرار گرفته است خواهد آمد. ميلسپو گفت كه تقاضاي ديدار كرده است تا وضعيت ماليههاي مملكت را كه از بسياري جهات بسيار رضايتبخش است به عرض برساند. با وجود اين، اوضاع از يك جهت بسيار نااميد كننده است، و ميتواند تمام پيشرفتهايي را كه در زمان سرپرستي او رخ داده است خنثي كند. دكتر ميلسپو گفت كه وزارت ماليه از هزينههاي وزارت جنگ هيچ اطلاعي ندارد؛ عليرغم اعتباري كه هم اينك از خزانه كشور به اين وزارتخانه تخصيص يافته است، اعتباري كه بيشتر از منابع مملكت است و هيچ حسابرسياي هم انجام نشده، كسري بودجه قشون دائماً رو به رشد است؛ بر كسي پوشيده نيست كه فرماندهان قشون در ايالات مختلف از مردم پول ميگيرند و، در برخي موارد، مالياتي را كه ميبايست به دست وزارت ماليه برسد اين فرماندهان جمعآوري ميكنند و يا مانع اخذ آن ميشوند؛ ولي با اين حال پرداخت حقوق قشون مدت مديدي است كه به تعويق افتاده است و به همين دليل نارضايتي زيادي در بين غيرنظاميان به وجود آمده است؛ و اينكه اين وضعيت نه فقط ميتواند به طور جدي وضعيت مالي كشور را به خطر بيندازد، بلكه ميتواند از محبوبيت شاه نيز شديداً بكاهد؛ لذا او مصرانه از شاه خواست كه پرداخت بودجه وزارت جنگ نيز همانند ساير وزارتخانههاي دولت تحت نظر وزارت ماليه صورت گيرد. شاه پاسخ داد كه كاملاً مطمئن است كه به برخي از فرماندهانش تهمت زدهاند. او شخصاً دستور داده است تا تحقيقاتي در اين زمينه صورت بگيرد و كساني كه مقصر شناخته شوند بركنار خواهند شد و افسران قابل اطميناني جاي آنها را خواهند گرفت. او سپس اشاره كرد كه قصد دارد ژنرال امانالله ميرزا [جهانباني]... رئيس سابق اركان حرب را براي بررسي اوضاع مشهد به اين شهر بفرستد. (توضيح: اگر گفته شاه صحت داشته باشد، بايد گفت شخص ضعيفي را براي اين كار انتخاب كرده است. امانالله ميرزا كه از تخم و تركة قاجار است، جداي از تحصيلات اندك نظامي در فرانسه، به هيچوجه توان و كارايي انجام چنين كاري را ندارد.) شاه افزود كه ميداند مخارج قشون بسيار بيشتر از اعتباري است كه وزارت ماليه به آن تخصيص
داده است، كه دلايل متعددي دارد، و يكي از اين دلايل ضرورت خريد تسليحات از اروپاست كه به تنهايي بيش از دو ميليون تومان هزينه برداشته است. شاه گفت كه هر چند سعي كرده هر جا امكان دارد اصلاحاتي انجام داده و صرفهجويي كند، دريافته است كه مبالغ تخصيصي فعلي كافي نيست؛ ولي پيشنهاد كرده كه بودجه قشون افزايش يابد و هزينههاي قشون از ساير منابع تأمين شود. ميلسپو گفت كه فكر نميكند چنين كاري ممكن باشد. تنها راهي كه براي تأمين بودجة اضافي براي قشون به ذهنش ميرسد اعطاي وام، و يا استفاده از درآمدهاي انحصار قند و چاي است كه قبلاً به ساخت راهآهن اختصاص يافته، و يا استفاده از وجوهي است كه براي آموزش عمومي و ديگر مصارف ملي در نظر گرفته شده است- استفاده از هر يك از اين منابع نيازمند تصويب مجلس است كه از نظر وي چنين چيزي را تصويب نخواهد كرد؛ علاوه بر اينكه به گمان او شخص شاه هم موافق اين كار نخواهد بود. در ارتباط با پيشنهاد اعمال نظارتهاي وزارت ماليه بر بودجه وزارت جنگ، شاه گفت كه با توجه به مشكلات سياسي موجود چنين امري فعلاً قابل اجرا نيست. استنباط ميلسپو اين بود كه منظور شاه فشار منابع خارجي است. شاه در پايان گفتگو، بدون هيچگونه خصومتي، از اينكه ميلسپو بجاي نشان دادن گزارش محرمانه قشون به شاه آن را به وزرا نشان داده است ابراز تأسف و از او خواست كه در آينده چنين گزارشهايي را مستقيماً به استحضار شخص وي برساند. در پايان شاه به ميلسپو پيشنهاد كرد كه پيشنهادهايش را به منظور بهبود منابع مالي قشون در قالب برنامهاي ترسيم و تسليم او كند... دكتر ميلسپو به هنگام نقل گفتگوهايش با شاه اشاره كرد كه از نظر او شاه فردي بدون حس مسئوليت مالي است. ميلسپو در همين ارتباط متذكر شد كه شاه اخيراً براي تعمير و بازسازي ساختمانها و باغ اقامتگاه تابستانياش هشتاد هزار تومان خرج كرده است. از وزارت ماليه خواسته شد كه اين هزينه را بپردازد، ولي فقط شش هزار تومان از اين وجه قانوناً به عهدة آن وزارت بود. شاه ماهيانه چهل هزار تومان از دولت دريافت ميكند، و طبق گزارشها در چند سال اخير اموال فراواني گرد آورده است. ميلسپو گمان ميكند كه هر چند شاه با خوشرويي به توضيحاتش گوش داد، ولي سخنانش تأثير بسيار اندكي بر شاه داشته است. او واقعاً اهميت و پيامدهاي
اوضاع سياسي جاري را نميداند، ولي مايل است روي كار آمدن وثوق و دوستانش را به تلاش انگليسيها نسبت بدهد. در مجموع او قدري بدبين به نظر ميرسيد... شايد اين بدبيني تا اندازهاي بخاطر اثرات نااميدكنندة گفتگويش با شاه باشد، و شايد هم به اين دليل است كه او بيش از حد كار ميكند و اين روزها وضعيت جسماني خوبي ندارد.
فيليپ سپس اوضاع را با ژنرال حبيبالله شيباني در ميان گذاشت:
در روزهاي يازدهم و سيزدهم ماه جاري با ژنرال حبيبالله شيباني، رئيس اركان حرب، صحبت كردم. اين افسر از نظر وطنپرستاني چون آقايان علاء و تقي زاده از كاراترين و قابل اعتمادترين افسران قشون است. او به صداقت و سختكوشي در مسايل مربوط به قشون شهرت دارد، و همه اصلاحطلبان واقعي از انتصاب او به رياست اركان حرب در حدود سه ماه پيش استقبال كردند. از اين كه فرصت گفتگو با ژنرال شيباني فراهم آمد، بسيار خوشحالم. من به اين مرد علاقه دارم و معتقدم او كسي است كه ميتواند در ارتباط با مسايلي كه به ضرر دولت كشور است به شاه اعتراض كند. او شخصاً زحمات مستشاران مالي آمريكايي را ستود و گفت كه شاه و مردم ايران نيز احساس مشابهي دارند. در خلال صحبتهايمان نظر شخصياش را در مورد يادداشت محرمانه ميلسپو و امكان اجراي اصلاحاتي كه در آن ذكر شده بود جويا شدم. ژنرال صراحتاً علاقة وافر خود را به اين موضوع ابراز كرد. او با اشاره به يادداشت، گفت كه وضعيتي كه در آن ترسيم شده است اساساً درست است، ولي برخي نكات گزارش را بسيار غيرمنصفانه و دور از حقيقت ناميد. هيچ كس بهتر از او خبر نداشت كه منابع مالي و سازمان قشون تا چه اندازه ناقص است و اينكه كل قشون به كمكهاي تخصصي در بسياري از شاخههايش نياز دارد. با اين حال، به دلايل بسياري نميتوان در شرايط فعلي نظارت بر منابع مالي قشون را به وزارت ماليه واگذار كرد. او خود را در موقعيتي نميدانست كه اين دلايل را توضيح بدهد، اما به من اطمينان كامل داد كه اكنون شاه نه ميخواهد و نه ميتواند به چنين اقدامي تن در دهد. او به ويژه از من خواست كه اين مطلب را به دكتر ميلسپو بقبولانم و به او بگويم كه مقامات ايراني دارند براي بهبود اوضاع فعلي هر كاري كه ممكن باشد انجام ميدهند، و اميدوارند كه در زمان
مناسب بتوانند بودجه قشون را هم همانند ديگر وزارتخانهها تنظيم كنند... اشاره كردم كه شنيدهام مشكلات سياسي تا اندازهاي مانع از آن ميشود كه منابع مالي قشون تحت نظارتهاي بودجهاي درآيد. در كمال تعجب به من گفت كه واقعاً هم همينطور است... ژنرال بيشتر با رفتارش تا كلماتش مرا متوجه ساخت كه قدرتهاي خارجي هم مخالف شمول قشون در چارچوب بودجه مملكت هستند و هم مخالف مستشاران مالي آمريكا... ميتوانم بگويم كه دكتر ميلسپو اكنون كاملاً از وضعيت آگاه است. او هيچ توهمي نسبت به مشكلات قشون و يا ضرورت تأخير در انجام اصلاحات مندرج در يادداشت ضميمه ندارد. او ميخواست كه وضعيت كنوني را براي شاه و دولت به خوبي روشن كند، و ظاهراً در اين كار موفق بوده است.(1)
گزارش ميلسپو در 69 صفحه 14 اينچي و بدون فاصله بين سطرها تهيه شده بود. او در گزارش خود از فساد گسترده، اختلاس و اخاذي افسران قشون خبر ميدهد. «ارتش ملي» رضا [خان] كه تشكيل آن را از بزرگترين دستاوردهاي او خوانده و تحسين كردهاند، در واقع همچون ارتش اشغالگري بود كه ملت را چپاول ميكرد. به همين دليل، فروپاشي چنين نيرويي در اوت 1941 و فوريه 1979 نبايد كسي را متعجب ساخته باشد. خلاصهاي از اين گزارش را در اينجا ارائه كردهام. در اوايل سال 1922، در طول مدتي كه مشيرالدوله رئيسالوزرا بود، رضا [خان] به منظور پرداخت هزينههاي قشون اختيار اخذ برخي از مالياتها را از وزارت ماليه سلب و وزارتخانة متبوع او راساً اقدام به جمعآوري اين مالياتها كرد. پس از ورود ميلسپو در نوامبر 1922، حق جمعآوري چنين مالياتهايي مجدداً به وزارت ماليه واگذار شد كه قرار بود بودجة وزارت جنگ را تأمين كند. ميلسپو اشاره ميكند كه بر اساس متمم قانون اساسي، مصوب 7 اكتبر 1907، مجلس اختيار تحقيق و تفحص دربارة بودجه هر وزارتخانهاي را دارد، و همچنين بر اساس قانون حسابرسي كل تمام وزارتخانهها موظفند هر ساله
1) . گزارش فيليپ و ضميمه، شماره 129، 891.51A/325، مورخ 13 جولاي 1926.
گزارش هزينهها و عوايد خود را منتشر و به مجلس ارائه كنند. وزارت جنگ از انتشار چنين اطلاعاتي سرباز زده و اجازه هيچگونه تحقيق و تفحصي را دربارة منابع مالياش نداده بود: «كساني كه مسئوليت وجوه عمومي را بر عهده دارند معمولاً مايلند و تقاضا ميكنند كه حسابهايشان بررسي و حسابرسي شود تا از بار سنگين مسئوليت و سوءظن احتمالي رهايي يابند. كساني كه از گزارش حسابهايشان خودداري و يا از اين كار غفلت ميكنند، فقط به همين يك دليل هم كه شده، خود را در مظان سوءظن شديد قرار ميدهند. دليلي ندارد كه يك فرد درستكار حسابهايش را پنهان كند... برغم نص صريح قانون و درخواستهاي مكرر، مديران مالي قشون تاكنون نتوانسته يا نخواستهاند در مورد مبالغ هنگفتي كه مسئوليتش را بر عهده دارند هيچ توضيحي بدهند. اين مسئله حيثيت و اعتبار قشون را خدشهدار ساخته است. بنابراين تعجبي ندارد كه دستاندركاران بودجه قشون مظنون به اختلاس شده باشند. حتي اگر دليل ديگري هم نداشته باشد، به خاطر خودِ قشون بايد در سال 1305 (1926) رسيدگي به حساب وجوه آن آغاز شود. به من اطمينان دادهاند كه قشون نظام حسابرسي خوبي دارد. از آنجا كه من، يا هر بازرس ديگري، يا حتي كارمندي از وزارت ماليه تاكنون گزارشي از آنها نديده است، قادر نيستم نظري قطعي در اين باره بدهم. با اين حال، تمام اطلاعات من حكايت از آن دارد كه اوضاع حسابرسي وزارت جنگ بسيار بد و مأيوسكننده است. در هر حال، چه نظام حسابداري وزارت جنگ خوب باشد و چه بد، اين وزارتخانه تقريباً هيچ مسئوليتي قبول نميكند، زيرا حسابداري و مسئوليتپذيري بدان معناست كه مقام يا وزارتخانهاي كه مسئوليت وجوه عمومي را دارد نه فقط بايد سابقة كامل و دقيقي از همه دريافتها و پرداختها با سند مربوطه را نگاه دارد، بلكه تمام حسابها نيز بايد از سوي يك مقام جداگانه بررسي و كنترل شود.»
در اكتبر 1925، ميلسپو با ارسال بخشنامهاي به كليه وزارتخانه شيوه جديد تهية برنامه بودجه ساليانهشان را تشريح كرد: «كليه وزارتخانههاي ديگر اين طرح را پذيرفتند، ولي پاسخ سرهنگ علايي، رئيس كل حسابداري قشون، به اين بخشنامه عجيب و غيرمؤدبانه بود: «از آنجايي كه نامه شماره 24149 شما در ارتباط با شيوههاي تهيه برنامة بودجه به بودجة وزارت جنگ مربوط نميشود بدينوسيله نامه فوق عودت ميگردد.» با توجه به اين مسئله كه اينجانب طبق قرارداد در تهيه برنامه بودجه دولت،
كه اجراي آن منوط به تصويب وزارت ماليه است، اختيار تام دارم، به نظر نميرسد كه موضع عجيب وزارت جنگ به قصد بهبود بودجة آن وزارتخانه و يا بهبود رابطه آن با اينجانب اتخاذ شده باشد، و با توجه به همين موضع، بايد بگويم كه در سال جاري، حتي يك مقام وزارت جنگ نيز دربارة بودجه اين وزارتخانه با بنده و يا هيچيك از دستيارانم صحبتي نكرده است كه بسيار مهم و البته مأيوسكننده است.» ميلسپو سپس آمار و ارقامي را محض نمونه ذكر ميكند: «از زمان ورود هيأت به ايران، بودجه وزارت جنگ صرفاً يك بودجه كلي و از 9000000 تومان تا 9400000 تومان در سال متغير بوده است. اين بودجه را هر ساله به طور كامل پرداخت كردهايم، و ميزان كل پرداختهايي كه از زمان ورود هيأت به ايران از محل خزانة كشور به وزارت جنگ صورت گرفته بالغ بر 32000000 تومان است. ما نه تنها اعتبارات مصوب وزارت جنگ را پرداختهايم، بلكه به دليل عدم دريافت گزارش مالي وزارت جنگ و همچنين عدم تمايلمان به تعويق پرداختها، در واقع مبالغ هنگفتي مازاد بر اعتبارات وزارتخانه به صورت نقدي و جنسي به آن پرداخت كردهايم كه وزارتخانه هيچگاه اشارهاي به عودت آن نكرده است، در حالي كه مطابق قانون موظف به انجام چنين كاري است... هزينههاي قشون هيچ حساب و كتابي ندارد، اعتبارات نابجا تخصيص داده ميشوند و هدر ميروند، قشون كسري بودجه دارد، پرداخت حقوق قشون به تعويق افتاده و ديون قشون روي هم تلنبار شده است، افسران قشون آشكارا هيچ نوع مسئوليتي بابت مسايل مالي احساس نميكنند، آنها براي برآوردن نيازهاي فرضي و جاهطلبيهاي شخصيشان مالياتهاي قانوني را به جيب خود ميريزند و يا به زور از مردم اخاذي ميكنند، و يا از مردم ميخواهند كه به اختيار خودشان پول بدهند... اوضاع بقدري بد است كه آشفتگي امور مالي قشون نه فقط مشكلي جدي براي خودِ وزارت جنگ به شمار ميآيد، بلكه ثبات منابع عمومي كشور را نيز تهديد ميكند... هر چند بنا به قوانين ايران كليه وزارتخانهها موظفند در ارتباط با تمام وجوه دريافتيشان حساب پس بدهند و ساليانه گزارش حسابهايشان را منتشر سازند، از تاريخ ورود مستشاران آمريكايي وزارت جنگ هيچ گزارشي تسليم وزارت ماليه نكرده و يا به آن نشان نداده است، و يا هيچگونه اطلاعاتي درباره نحوة هزينه مبلغي كه هم اينك بالغ بر 32 ميليون تومان ميشود، و آن را از محل مالياتهاي مأخوذه از مردم از خزانهداري كل دريافته كرده، و
يا ميليونها توماني كه به صورت غيرقانوني اخذ يا دريافت و هزينه كرده، در اختيار وزارت ماليه قرار نداده است. وزارت جنگ نه فقط گزارشي دربارة حسابهاي خود ارائه نكرده، بلكه همواره كوشيده است تا امور مالي خود را محرمانه نگاه دارد. پنهانكاري در امور مالي هميشه باعث ظنّ و اتهام است... با توجه به فقدان نظارت و بازرسيهاي خارجي و نبود حسابداري و حسابرسي، و دريافت كلي مبالغ كلان، آيا قطعي نيست كه مبالغ هنگفتي پول قشون نابجا تخصيص يافته و به هدر رفته است؟ متأسفانه تمام شواهد اين مسئله را تأييد ميكنند. مبالغي از وجوه وزارت جنگ صرف مقاصد شخصي، مبالغي صرف امور غيرضروري شده، و مبالغي نيز به دست مديران مالي بيكفايت به هدر رفته است. همه شواهد حكايت از آن دارد كه فساد، اسراف و بيكفايتي در مديريت منابع مالي قشون به مراتب بيشتر از فساد و اسراف و بيكفايتي موجود در ماليههاي عمومي دولت ايران به هنگام ورود مستشاران مالي است... از آنجايي كه وزارتخانه فوق قدرت فيزيكي زيادي دارد، و احساس ميكند هر وقت بخواهد ميتواند مبالغي اضافي از مردم بگيرد، و نسبت به قانون بيتفاوت است، تعجبي ندارد كه ادارهكنندگان قشون هيچ تمايل و يا قصدي براي جلوگيري از اين اسرافها و صرفهجويي در بودجه نداشته باشند.»
در حالي كه مبالغ هنگفتي پول دزديده ميشد، سربازان ماهها بود كه حقوق نگرفته بودند: «پرداخت وجوه از خزانه مملكت به فرماندهان قشون در ايالات به تعويق افتاده است؛ سربازان حقوق نگرفتهاند؛ ديون و معوقههاي قشون مبالغ هنگفتي را تشكيل ميدهد. به تعويق افتادن حقوق قشون تهديدي جدي براي اعتبار و روحيه ارتش است، و حتي امنيت كشور را نيز در معرض خطر قرار ميدهد. هنگامي كه حقوق سربازها به طور نامنظم پرداخت ميشود و يا به تعويق ميافتد، نظم و انضباط در آنها تضعيف شده و بجاي اينكه حافظ مملكت باشند احتمالاً خودشان تهديدي براي آن خواهند بود. فرماندهان نظامي در ايالات مختلف در پي به تعويق افتادن حقوقشان از ماموران مالي درخواست مساعده و وام ميكنند و اگر با تقاضاي مساعده يا وام آنها موافقت نشود، احتمالاً پول مورد نيازشان را [به زور] از آژانسهاي مالي و يا مردم ميگيرند.» ميلسپو همچنين از روية رايج اعمال فشار بر ادارات غيرنظامي و وادار كردن آنها به تأمين هزينههاي نظامي نظير مخارج الحاق نظميه يا امنيه به وزارت جنگ سخن ميگويد، در
حالي كه هزينه چنين كارهايي در بودجة وزارت داخله گنجانده شده بود. «با اين حال مسئلة جديتر اين است كه هزينههاي متعدد ديگري كه عمدتاً نظامي هستند كم و بيش با فشار بر ساير وزارتخانهها و از محل اعتباراتي غير از اعتبارات وزارت جنگ تأمين شدهاند. مثلاً در ارتباط با الحاق نظميه و امنيه تهران به وزارت جنگ، هيچ انتقادي ندارم، مگر اينكه بودجة نظمية تهران ديگر نبايد در بودجة وزارت داخله گنجانده شود... تأكيدم مشخصاً بر روي هزينههاي جداگانه متعدد است؛ مثلاً، انتقال ابنيه و اثاث يك وزارتخانه غيرنظامي به وزارت جنگ؛ وادار كردن وزارت پست و تلگراف به تأسيس خطوط تلگراف نظامي و وادار كردن وزارت فوايد عامه به تأمين هزينه امور نظامي؛ پرداخت حقوق و مزايا به نگهبانهاي نظامي از بودجه وزارتخانههاي غيرنظامي؛ انحراف بودجه شهرداري تهران و ساير شهرداريها؛ شراكت خزانه ارتش و بانك پهلوي در حمل نامه، مسافر و كالا و تقسيم سود حاصله؛ تحصيل اعتبار ويژه به منظور اعزام دانشجويان نظامي به اروپا؛ دستاندازي به اعتبارات دولت براي حوادث غير مترقبه و پرداخت هزينههاي نظامي از محل آن، و نظاير آن...» ميلسپو فاش مي كند كه حقوق قشون صرف تأسيس «بانك پهلوي» شده است كه به شخص رضا [خان] تعلق دارد. اين بانك در تاريخ 21 مارس 1925 با سرمايه اوليه 5 ميليون تومان تأسيس شد كه 60 درصد آن از محل حقوق قشون تأمين شده بود: «از ساختار بانك هنوز روشن نيست كه آيا يك مؤسسه خصوصي خواهد بود يا يكي از مؤسسات وابسته به وزارت جنگ، و يا در حكم يك موسسة مستقل دولتي فعاليت خواهد كرد. اگر اين بانك يك مؤسسه خصوصي است، استفاده از مستمري قشون به منظور تأمين سهام آن غيرقانوني است. بر اساس قوانين، تمام وجوه عمومي بايد در خزانهداري كل نگهداري شوند. ولي از قرار معلوم وجوه شهرداري تهران در بانك پهلوي نگهداري ميشود. به همان دليلي كه در بالا ذكر شد، چنين كاري نيز غيرقانوني است. اگر بانك مذكور وابسته به دولت باشد، خزانه ارتش از لحاظ قانوني نميتواند بدون اجازه وزارت ماليه از محل بودجه عمومي به افراد وام بدهد، و وزارت ماليه نيز بدون كسب اجازة مجلس نميتواند چنين مجوزي را صادر كند. علاوه بر اين، بانك يك موسسة مالي است. به موجب قرارداد[ي كه با دولت ايران امضاء كردهام]، مسئوليت مديريت كل ماليههاي ايران بر عهده من است. فعاليت بانك پهلوي، بدون اطلاع، تأييد و نظارت اينجانب
برخلاف قرارداد است... بانك پهلوي قراردادي براي حمل محمولههاي پستي در جاده خانقين- تهران به امضاء رسانده است. خريد اتومبيل و تجهيزات براي مقاصد غيرنظامي از محل بودجة عمومي كه براي اهداف نظامي به وزارت جنگ پرداخت شده است از نظر من هيچ وجهه قانوني ندارد. همچنين دربارة نحوة هزينه عوايد حاصل از قرارداد حمل مرسولههاي پستي هيچ اطلاعي ندارم.» ميلسپو همچنين به اخاذيهاي سازمان يافته بانك پهلوي اشاره ميكند: «زماني كه مستشاران آمريكايي وارد ايران شدند، پرداخت مستمريها به تعويق افتاده بود. مستمريبگيران حوالههاي خود را نزد تجار بازار تنزيل ميكردند. تجار اين حوالهها را به وزارت ماليه ميبردند و در بسياري از موارد وجه كامل آن را دريافت ميكردند. ما فوراً اين رويه خلاف را كه براي دستاندركارانش پر سود بود متوقف كرديم. تا آنجا كه خبر دارم فعاليت بانك پهلوي نيز اصولاً به همين منوال است. سربازي كه حقوقش چند ما به تعويق افتاده است به بانك ميرود. بانك نيز با تنزيل حقوق او را پرداخت ميكند كه سودش به جيب بانك ميرود. همين رويه در ارتباط با كساني كه به ارتش ملزومات فروختهاند اجرا ميشود. در خزانهداري ارتش به آنها ميگويند كه هيچ پولي در خزانه نيست. آنها هم به بانك پهلوي ميروند، كه عملاً همان خزانهداري ارتش است، و مقامات بانك ميگويند كه حوالههايشان را تنزيل ميكنند. بديهي است كه اگر ارتش بودجهاي براي تأسيس بانك و راهاندازي سرويس حمل و نقل و تنزيل حقوق و بدهيهاي معوقه دارد، پس مسلماً وجوه كافي براي پرداخت حقوق و بدهيهاي معوقهاش هم دارد.» در سال 1932، بانك پهلوي، سرويس اتوبوسراني تهران را نيز در اختيار گرفت. وزيرمختار آمريكا، چارلز سي. هارت، در مورد مالكيت بانك چنين گزارش ميدهد: «اين بانك مؤسسهاي تقريباً غيرعادي است، كه در طول سالهاي به اوج رسيدن قدرت شاه فعلي ايران تأسيس شد... و امروز، اگرچه سود مازاد خود را در سرويس اتوبوسراني تهران سرمايهگذاري كرده و به اشخاص غيرنظامي داخل كشور وام ميدهد، همچنان شخصيت نظامي اوليهاش را حفظ كرده است؛ و روشن است كه شاه رئيس و سهامدار اصلي بانك است.»(1)
1) گزارش هارت، شماره 1240، 891.516/61، مورخ 1 اكتبر 1932.
نمونههايي از سوء استفاده ديگر
وزارت جنگ همچنين از پرداخت عوارض گمركي واردات كالاهاي غيرنظامي، عوارض بزرگراهها، ماليات جادهها (نواقل) و هزينههاي حمل و نقل خودداري ميكرد. اين وزارتخانه همچنين بابت اجاره املاك متعلق به ساير نهادهاي دولتي مبلغي پرداخت نميكرد. از آنجا كه وزارت جنگ خود را از پرداخت تمام اين هزينهها معاف كرده بود، «بنابراين، بديهي است كه بودجه اين وزارتخانه، در مقايسه با ساير وزارتخانهها، بسيار بيشتر از آنچيزي باشد كه به نظر ميرسد.» ملزومات نظامي وارداتي نيز از پرداخت عوارض گمركي معاف بودند: «تحت پوشش اين معافيت، كالاهايي كه براي مصارف نظامي نبودند بلكه براي افسران ارتش و دوستانشان وارد ميشدند نيز بدون پرداخت عوارض از گمرك ميگذشتند. اين معافيتها كه باعث شده است افسران فوق خود را داراي امتياز خاصي بدانند و دست به قاچاق كالا به داخل كشور بزنند، آنها را بر آن داشته كه از انجام تشريفات معمول گمركي نيز خودداري كنند و حتي با فشار و تهديد در مقابل آن بايستند... معافيت از عوارض گمركي و برخورداري از قدرت فرصت خوبي براي كسب منفعت در اختيار اين افسران ارتش قرار داده و در برخي موارد آنها را به قاچاق كالا مشغول كرده است. افسران ارتش در مرزهاي غربي كشور آشكارا دست به قاچاق نقره ميزنند. اخيراً چندين مورد از قاچاق كالا توسط افسران ارتش به وزارت جنگ گزارش شده است...» افسران و سربازان ارتش كه از پرداخت ماليات و عوارض جادهاي خودداري ميكردند، به تدريج به حمل كالا و مسافران غيرنظامي نيز روي آورده بودند: «در وزارت ماليه پروندة حجيمي از نامههاي متعددي وجود دارد كه به وزارت جنگ ارسال شده و در آنها از اينكه كاروانهاي نظامي حامل كالا و مسافران غيرنظامي از پرداخت عوارض جاده و نواقل خودداري ميكنند شكايت شده است. افسران نظامي نه فقط خود را از پرداخت عوارض معاف ميدانند، بلكه مكرراً گواهيهاي معافيت نيز براي مسافران غيرنظامي صادر كردهاند. در بسياري از موارد هنگامي كه مأموران دريافت عوارض از فرد نظامي خواستهاند كه خود را معرفي كند، اين افراد از انجام چنين تشريفات سادهاي نيز خودداري كردهاند. در موارد ديگر نيز وقتي رئيس ايستگاه عوارضي نام نظاميان را پرسيده و يا قصد ممانعت از عبور كارواني را داشته كه بدون پرداخت عوارض مسافران
غيرنظامي را جابجا ميكردند، با رفتار توهينآميز، فحاشي و حتي ضرب و شتم مواجه شدهاند در حالي كه اين مأمورين فقط انجام وظيفه ميكردند. شايد بتوان حملة 19 خرداد 1304 (9 ژوئن 1925) ژنرال حسل[فضل]اللهخان به يكي از كارمندان نواقل در قزوين به نام ميرزا ابراهيم وُسزاده(1)را وقيحترين مورد از اين نوع دانست. ژنرال مزبور كه از قرار معلوم فرمانده كل نيروهاي هنگ مستقل شمال است با طپانچه خود ميرزا ابراهيم را مورد ضرب و شتم قرار داد، كه در نتيجه، كارمند نواقل مجروح و متحمل هزينههاي دكتر و درمان شد. بلافاصله پس از اين ماجرا وزارت جنگ را در جريان گذاشتيم، ولي تا دو ماه هيچ پاسخي دريافت نكرديم. در نهايت با ارسال نامهاي در تاريخ 14 دي 1304 (6 ژانويه 1926) مجدداً از وزارت جنگ خواستيم كه خود وزارتخانه و يا شخص ژنرال اين رفتار ناشايست را جبران كنند.» و نتيجة چنين اقداماتي اين بود كه: «آنها مالياتهاي قانوني را بياعتبار ميكنند، به حيثيت مقامات مالي لطمه ميزنند، و مردم كه ميبينند از عدهاي ماليات ميگيرند و عدهاي معاف هستند، به مالياتها بياحترام ميشوند و هر طور شده از زير بار پرداخت آن شانه خالي كنند. قاچاق كالا تشويق ميشود، درآمدها از ميان ميرود، حسابها آشفته ميشود، و بودجهها نيز به شاخص گمراهكنندهاي براي هزينهها واقعي مبدل ميشوند.» افسران ارتش تعداد زيادي اشياء عتيقه را ضبط كرده و در كمال خوشحالي مشغول فروش آنها بودند. ميلسپو اوضاع را اينطور شرح ميدهد: «بر اساس قوانين و مقررات موجود همة سكهها و اشياء عتيقه مكشوفه بايد تحت نظارت مشترك وزارتخانههاي فوايد عامه و ماليه قرار بگيرد و در موزه دولت نگهداري شود.» ولي اشياء مكشوفه سر از موزه در نياوردند: «نامههاي متعددي در ارتباط با سكههاي قديمي و اشياء عتيقهاي كه در شهرهاي نيشابور، بجنورد، تربت، همدان، تنكابن، بندر عباس، ملاير و كرمانشاه به دست مقامات نظامي افتاده بود به وزارت جنگ ارسال شد.» هيچ چيز مصون نبود: «با وجود اين، وزارت جنگ هيچ حسابي درباره اموال دولتي كه در اختيار دارد و يا به آن منتقل شده است پس نميدهد. ارتش نه فقط اموال متعددي از دولت تصاحب كرده است، بلكه در مواردي نيز آنها را به فروش رسانده و يا پيشنهاد فروش آنها را مطرح
1) ميرزاابراهيم ويسزاده
كرده است. فروش چنين اموالي برخلاف قانون اساسي و قوانين حسابداري كل است و بدون شك مبالغي مازاد بر بودجه تخصيصي عايد وزارت جنگ ميكند.» ميلسپو نمونههايي ذكر ميكند: «مثلاً در ارتباط با اموال منقول قابل فروش، آجر و الوار در عراق؛ آجر، سيمان، و مصالحي كه براي ساختمان گمركات بندر پهلوي بوده؛ كيسههاي فيروزه؛ لوازم الكتريكي در دوشان ترك؛ اسباب و اثاثيهاي كه از كارگزار محلي اردبيل گرفته شده؛ لوازم بنايي در قزوين؛ چادرهاي برزنتي در پهلوي؛ و نظاير آن.» در ارتباط با غصب و فروش مستغلات خصوصي و دولتي: «در مورد مستغلات درآمدزايي كه وزارت جنگ غصب كرده ميتوانم به موارد زير اشاره كنم: زمينهايي در گيلان براي ساخت سربازخانه؛ مراتعي در مازندران و ورامين براي استفاده احشام دولتي بود؛ كاروانسرايي در ايستآباد؛ چندين مغازه و اصطبل در كرج؛ ساختمان دفتر پست در استرآباد؛ ترامواي تبريز؛ باغ شمال تبريز؛ زمينهايي در خارج از كرمان؛ چندين قبضه تفنگ و ساير تسليحات و غيره... ارتش سربازخانة تبريز، الوارهاي سربازخانه كازرون، و زمينهاي واقع در قسمت جنوبي ميدان حفاري در تهران را به فروش رسانده يا پيشنهاد فروش آنها را مطرح ساخته است.» حتي اموالي كه در رهن دولت بود مصون نماند: «چنانكه پيداست وزارت جنگ صراحتاً متعهد است كه در اموال رهني دولت دخالتي نكند، مثل اموال شيلات متعلق به خانواده مِنِزف(1)، اموال رهني بانك ايران، و اموالي كه به واسطه طلب دولت از صاحبانشان مصادره شده است. تصاحب چنين اموالي توسط وزارت جنگ نه فقط وزارت ماليه را در وصول مطالبات خود دچار مشكل ميكند، بلكه در صورت تلف شدن يا خسارات ديدن چنين اموالي، ناگزير ادعاي خسارت بسياري عليه دولت خواهد شد.»
جالبتر از همه بلايي است كه ارتش بر سر رعاياي بيچاره آورده بود: «به اسم جمعآوري خراج كه بهانة جمعآوري مستقيم پول از روستاها را به ارتش ميدهد، به مردم ظلم و ستم فراواني روا شده است. پول، احشام و محصول رعايا را از دستشان درآوردهاند. نه املاك خصوصي در امان بودهاند و نه املاك اربابي. خبر رسيده است كه در برخي روستاهاي مرزي آذربايجان رعايا از ترس اخاذي ارتش به روسيه گريختهاند.
1) احتمالاً ليانازوف.
طبق گزارشها، در ساير نقاط ايران نيز رعايا به همين دليل روستاهايشان را ترك كردهاند. وقتي مأمور ماليات وزارت ماليه قصد جمعآوري ماليات قانوني را دارد متوجه ميشود كه نظاميان قبلاً اموال اين مردم بيچاره را برده و توان پرداخت ماليات قانوني را از آنها گرفتهاند. در بسياري از روستاها كه ارتش مازاد محصول روستائيان را از آنها گرفته بود مردم قادر به پرداخت ماليات قانوني خود نبودند. شكايات و عريضههاي بيشماري كه در ارتباط با ظلم و ستم مأموران ماليات به دولت و مجلس ارسال شده است به اين دليل بوده كه نظاميان قبلاً [با اخاذيهايشان] توانايي پرداخت ماليات قانوني را از اين روستائيان سلب كرده بودند و روستائيان كه جرأت مقاومت يا شكايت عليه مقامات نظامي را ندارند در مقابل جمع آوري ماليات قانوني ايستادگي كرده و از وزارت ماليه شكايت كردهاند. اين شرايط سبب شده است كه حجم انبوهي از درآمدهاي حاصل از مالياتهاي مستقيم وارد خزانه دولتي نشود و در نتيجه صرف هزينههاي عمومي دولت نگردد.» ميلسپو با نقل گزارش يكي از كارمندان وزارت ماليه، تأثير سربازگيري را توضيح ميدهد: «روشي كه عوامل نظامي براي سربازگيري به كار بستهاند جمعآوري مالياتها را بسيار دشوار ساخته است. تعدادي از سربازان به همراه فرمانده خود وارد يك روستا ميشوند و به بهانههاي مختلف بزرگان و اهالي روستا را اذيت ميكنند. آنها به دنبال نامنويسي سربازان هستند و اغلب ميخواهند كه اهالي سربازان فراري را معرفي كنند، و حتي بابت آنها غرامت ميخواهند، كه تمام اين عوامل دست به دست هم داده و جمعآوري ماليات را با وقفه مواجه ساخته است. يكي از مأموران ما كه مسئول جمعآوري ماليات بود پس از 12 روز پياپي تلاش و تحمل درد و رنج فراوان فقط توانسته بود 100 تومان ماليات جمعآوري كند. درست وقتي كه مأمور ما در حال اخذ ماليات بود تعدادي از نظاميان به روستا ريخته و به بهانه دريافت غرامت سربازان فراري تمام بزرگان روستا را دستگير كردند، و اين افراد همچنان در رنج و عذاب به سر ميبرند. جمعآوري ماليات متوقف شده و تمام روستاها شكايت مشابهي دارند.» ميلسپو به نقل از يك نامه ديگر مينويسد: «گزارشهاي مكرر از اكثر ايالات و همچنين شكايات فراوان رعايا حكايت از آن دارد كه يكي از دلايل اصلي ويراني روستاها همين سربازگيري بر اساس سوابق و رويههاي قديمي است؛ به دليل فشارهايي كه براي سربازگيري و پرداخت غرامت بر روستائيان تحميل ميشود، رعايا از روستاها
فرار و يا آن را ترك كردهاند، در نتيجه بيشتر مناطقي كه در آنها سربازگيري ميشود به حالت ويراني افتادهاند.»
ميلسپو در ادامه مينويسد كه علاوه بر مبالغي كه از روستاييان جمعآوري ميشود، «وزارت جنگ مبالغي را هم از برخي رؤساي عشاير گرفته است كه روي هم رفته پول هنگفتي را تشكيل ميدهد. بدترين ويژگي روش فوق براي تأمين منابع مالي ارتش اين است كه گرفتن پول از رؤساي عشاير بيشتر جنبة غارت و چپاول دارد... مثلاً مبالغي كه در سالهاي 1301 (1922) و 1302 (1923) در قالب پول ايران، تركيه، روسيه و ساير اقلام ارزشمند در آذربايجان جمعآوري شد؛ وجوهي كه در سال 1302 از بختياريها گرفته شد؛ مبلغ حداقل 000/500 تومان از شيخ خزعل، و مبلغ 000/100 تومان كه در سال گذشته از والي پشت كوهي گرفتند. حتي يكي از اين موارد هم به وزارت ماليه گزارش نشد؛ وزارت جنگ قانوناً حق دريافت هيچ يك از اين وجوه را نداشت؛ حتي پس از دريافت و صرف اين مبالغ هيچ حسابي پس نداده است، و هيچ اطلاعي از نحوة هزينه اين مبالغ در دست نيست... جاي تعجب است كه ارتش چنين مبالغي را در ماكو، خوزستان و پشت كوه گرفته است، در حالي كه در هر يك از اين مناطق پرداخت مالياتهاي قانوني به تعويق افتاده و مقامات نظامي هم تلاشي براي جمعآوري اين وجوه براي خزانه كشور نكردهاند، و ما هم تا كنون موفق به جمعآوري آنها نشدهايم. علاوه بر اين، هم اينك وزارت جنگ از ما ميخواهد كه مالياتهاي قانوني اين مناطق را تمام و كمال دريافت نكنيم. ولي ما نميتوانيم اين اصل را بپذيريم كه ارتش تا آنجا كه ميتواند از اين مناطق پول بگيرد و وزارت ماليه نيز بخشي از مالياتهاي مناطق فوق را مشمول معافيت كند... كاملاً روشن است كه اعمال فعلي ارتش در آذربايجان، بالاخره سبب شورش عشاير اين منطقه خواهد شد.» نبايد فراموش كرد كه در مناطق شهري نيز «افسران ارتش پولهايي از مردم گرفتهاند، كه اسماً داوطلبانه پرداخت شده، ولي عملاً به زور و اجبار از آنها اخذ شده است. ميتوان نمونههاي زير را در اين ارتباط ذكر كرد: پولي كه بابت ساخت يك باغ ملي از اهالي آباده گرفتند... اخذ عوارض از كالاهاي ورودي به همدان كه متعلق به يك سازمان خيريه به سرپرستي اميرلشكر بود... اخذ عوارض از كالاهاي وروردي به شيراز... اخذ درصدي از حقوق كارمندان دولتي تبريز به منظور ساخت سربازخانه در آن محل؛ و تلاش اخير افسران
ارتش براي گرفتن پول از مردم تهران به منظور خريد هواپيما و ساخت فرودگاه. در همين ارتباط خالي از لطف نيست كه بدانيم در سال 1302 (1923)، وقتي دولت براي آموزش عمومي درصدي از حقوق كارمندان خود را كسر كرد، كارمندان وزارت جنگ از اين امر مستثني شدند.
لازم به توضيح است كه مردم ايران مردم فقيري هستند. آنها همواره از باري كه مالياتهاي قانوني بر دوششان گذاشته مينالند.» علاوه بر اين، حتي اخذ اين نوع كمكهاي مالي هم غيرقانوني بود: «در ايران، جمعآوري كمكهاي مالي از سوي هر يك از وزارتخانهها و يا ادارات وابسته به آنها غيرقانوني است، مگر اينكه اشخاص داوطلبانه و با رأي خود خواستار پرداخت چنين كمكهايي باشند. بر اساس قانون، هيچ وزارتخانهاي به غير از محل مالياتهاي قانوني، نميتواند به هيچ بهانهاي بودجه خود را افزايش بدهد، و يا وجوهي از مردم بگيرد. بنابراين بديهي است كه اگر هر يك از ادارات دولتي بخواهد مبلغي هزينه كند، ميبايست ابتدا آن را به تأييد مجلس برساند كه بر اساس قانون اساسي و قوانين موجود سياست هزينه اي دولت را مشخص ميسازد؛ و چنانچه وزارتخانهاي قصد گرفتن پول از مردم را داشته باشد، ميبايست چنين اقدامي را تحت نام مالياتهاي قانوني به تصويب مجلس برساند.»
با توجه به گزارش ميلسپو، معلوم بود كه بزودي مشكلي جدي در قالب يك شورش بزرگ در خراسان اتفاق خواهد افتاد. در فوريه 1925، ژنرال جان محمدخان، به فرماندهي نيروهاي نظامي (امير لشگر) خراسان منصوب شده بود. او رييس نظميه مشهد را بركنار «و چندين افسر پليس را به دليل برگزاري جلسات محرمانه و انتقاد از سياستهاي رضاخان دستگير، و نظم كامل را حكمفرما كرد. سياست فرمانده جديد اين است كه... به كسي اجازه انتقاد از سياستهاي دولت مركزي را نميدهد. در ماه مارس [1925] اقدامات شديدي عليه قبايل تركمن صورت گرفت. خان بجنورد(1)به همراه پنج برادرش بار ديگر دستگير و تا زمان برگزاري دادگاهشان به اتهام خيانت محبوس
1) عزيزاللهخان سردارمعزز بجنوردي.
شدهاند.»(1)فيليپ در گزارش مورخ 30 ژوئن 1926 خود اوضاع مشهد را اينگونه توصيف ميكند:
احتراماً به اطلاع ميرساند كه مسئله ارتش تمام توجه دولت و مردم ايران را به خود جلب كرده است. گزارشهاي متعددي كه طي چندين ماه گذشته از ايالات مختلف واصل گرديده بيش از پيش آشكار ساخته است كه رفتار سركوبگرانه و ظالمانه فرماندهان ارتش موجب بياعتباري و عدممحبوبيت شاه و نهاد نظامياش در ميان شده است. از قرار معلوم؛ اين فرماندهان در مواقع مختلف مبالغ كلاني پول از مردم اخاذي كرده و مانع از جمعآوري مالياتهاي قانوني توسط مأموران وزارت ماليه شدهاند. هيچ اطلاع دقيقي از مبالغي كه ارتش از مردم گرفته در دست نيست، ولي ميگويند مبالغ كلاني است. مثلاً، اطلاع موثق دارم كه فرمانده نظاميان مشهد در ماه آوريل گذشته پيش از عزيمت به تهران به منظور شركت در مراسم تاجگذاري شاه، مبلغ سيصد و پنجاه هزار تومان عمدتاً از مردم اين شهر جمعآوري كرد. عليرغم مبالغ هنگفتي كه از محل اعتبارات خزانه كشور و از منابع ديگر در اختيار وزارت جنگ است، معلوم شده است كه پرداخت حقوق تعداد زيادي از نظاميان مدتهاست كه به تعويق افتاده است. گزارشها حكايت از آن دارد كه پرداخت حقوق اكثر سربازان خارج از پايتخت از چهار تا هشت ماه به تعويق افتاده است. در عين حال، اسرافكاريهاي زيادي در همة ادارات ارتش ميشود... از قرائن پيداست كه امكان ندارد شاه، حداقل، از برخي خلافكاريهاي فرماندهانش در گذشته بيخبر باشد. البته، بعضيها معتقدند كه او هم از اين خلافكاريهاي بينصيب نمانده است، ولي مسلماً در اينباره مطمئن نيستم. اگر اين ماجرا صحت داشته باشد، شاه ميبايست در آينده نزديك اقداماتي براي اصلاح اوضاع انجام بدهد، كه موجب نارضايتي جدي مردم شده و اگر ادامه يابد نه فقط بر تسلط شاه بر مردم ايران شديداً تأثير ميگذارد، بلكه آيندة تاج و تخت او را نيز متأثر خواهد ساخت... از صحبتهاي پراكندهام با وزير مختار تودار بريتانيا كه هيچ گاه صداقت زيادي در ارتباط با اوضاع فعلي از خود نشان نداده است، فهميدهام
1) گزارش فولر، 891.00/1349، مورخ 25 آوريل 1925.
كه اوضاع آشفته فعلي ارتش دولت متبوع او را بسيار نگران ساخته است. ميگويند كه نگراني دولت بريتانيا بيشتر به سبب آن است كه اين كشور خواهان ادامه حضور ارتشي نسبتاً قوي و كارآمد در مرزهاي روسيه است. لازم به ذكر مي دانم كه حضور يك هيأت نظامي انگليسي در ايران، آن هم در چنين موقعيتي... شديداً بر خلاف ميل مردم- چه نظامي و چه غيرنظاميـ است، و به شدت از محبوبيت شاه خواهد كاست.(1)
فيليپ در 3 ژوييه 1926 مينويسد:
از زمان نگارش گزارش شماره 118 مورخ 30 ژوئن 1926 خود كه اوضاع نظامي ايران را گزارش كردم، اخباري از منابع موثق به دست من رسيده است كه از وخامت اوضاع خراسان حكايت دارد. اطلاعاتي كه فعلاً توانستهام به دست بياورم از اين قرار است كه روزهاي 29 و 30 ماه گذشته دو هنگ كامل از افسران و سربازان مستقر در بجنورد عليه دولت سر به شورش برداشتهاند. خبر رسيده است كه اين شورشيان به قصد تصرف مشهد به سمت اين شهر به راه افتادهاند. اطلاع يافتهام كه فقط دو هزار نيرو در پادگان فعلي مشهد مستقر هستند. چنانكه گزارش شده است، فرمانده نظاميان مشهد مدتهاست كه به اخاذي از مردم غيرنظامي منطقه مشغول است، و به همين دليل بعيد نيست كه شورش عليه شاه و دولتش ابعاد گستردهتري در آنجا پيدا كند. مقامات نظامي پايتخت تلاش دارند تا به هر وسيله ممكن نيروي كمكي بيشتري به مشهد اعزام كنند، و حتي مردم را وادار كردهاند تا با اتومبيلهاي شخصيشان به آنها كمك كنند. چند روز پيش به طور محرمانه خبر رسيد كه سربازان مستقر در سلماس، در آذربايجان، سر به شورش برداشته و يك يا دو افسر را نيز با ضرب گلوله به قتل رساندهاند. اطلاعات بيشتري در اينباره در دست نيست. شكي نيست كه رفتار فرماندهان قشون در ايالات بي شباهت به سوءرفتار فرمانده نظاميان خراسان نيست، هر چند احتمالاً در مقياسي كوچكتر. اخيراً شنيدهام كه در شيراز هم مردم به همين اندازه ناراضياند، كه دليلش به تعويق افتادن پرداخت حقوق سربازان از يك طرف و اخاذي فرماندهان نظامي از
1) گزارش فيليپ، شماره 118، 891.20/59، مورخ 30 ژوئن 1926.
مردم عادي از طرف ديگر است. اين اوضاع و احوال به شدت حيثيت شاه را خدشهدار ساخته است، و اكنون وقت آن است كه شاه اين بيحالي را كنار بگذارد و اندكي از آن انرژي و ذكاوتي را كه در ايجاد ارتش خود نشان داد براي متوقف ساختن سوء استفاده فرماندهانش از قدرت به كار بگيرد.(1)
در تاريخ 5 ژوييه 1926 فيليپ در تلگراف خود مينويسد:
دو هنگ كامل مستقر در بجنوردِ خراسان پنج روز پيش سر به شورش برداشتند. دولت مركزي از مردم درخواست اتومبيل كرده و نيروي كمكي و چند هواپيما به محل اعزام داشته است. اندكي پيش نيز شورش كوچكتري در سلماسِ آذربايجان اتفاق افتاد كه به غارت اموال و مرگ يك افسر انجاميد. در سرتاسر كشور در داخل و خارج ارتش نارضايتيهاي گستردهاي وجود دارد. اين شورشهاي ناگهاني اصولاً به دليل عدم پرداخت حقوق سربازان و خلافكاري فرماندهان ارتش و غارت اموال مردم است.(2)
روز 10 ژوييه: «اگرچه اطلاعات بيشتري در دست نيست، ظاهراً اوضاع نامساعدتر شده است. شايد پس از تشكيل جلسه مجلس جديد در يازدهم ژوييه اوضاع روشنتر شود.»(3)
همزمان با شورشهاي خراسان و آذربايجان، در بلوچستان هم شورشهايي در گرفت. در تاريخ 3 ژوييه 1926، كنسول آمريكا در مورد شورش آذربايجان گزارش ميدهد: «احتراماً به اطلاع ميرساند كه بر اساس اخبار واصله از حسنعليخان، كارمند كنسولگري آمريكا در تبريز، در 26 ژوئن 1926، نيروهاي مستقر در سلماس، سر به شورش برداشته و افسر فرمانده خود را به قتل رساندند. بر اساس برخي گزارشهاي تأييد نشده چندين افسر ديگر نيز در اين ماجرا به قتل رسيدند. ميگويند كه دليل اين شورش پرداخت نشدن حقوق نيروها بوده است. اين عده پس از خارج شدن اوضاع از كنترل فرماندهانشان به بازار ريختند و هر قدر ميتوانستند غارت كردند و هر چه ميتوانستند از صرافها پول بردند. سپس عازم خوي شدند. نيروهاي مسلحي را سوار
بر اتومبيل به تعقيب آنها فرستادهاند. كنسولگري اطلاع يافته است كه... اين حادثه اهميت بسزايي دارد، و مقامات نظامي را بسيار نگران كرده است. حسنعلي خان گزارش كرده است كه سربازان وظيفة داخل و اطراف تبريز آشكارا با فرماندهانشان خصومت دارند. او معتقد است نيروهاي نظامي در آذربايجان در حال فروپاشي هستند و ميتوان انتظار داشت كه سربازان وظيفه مترصد فرصت مناسبي براي شورش عليه افسران فرمانده باشند. او روابط استاندار و فرمانده نظاميان آن منطقه را تيره گزارش ميكند. ميگويند كه فرمانده مذكور شخصي متكبر، مغرور و راحتطلب است.»(1)تلگراف فيليپ در 15 ژوييه از اين قرار است: «بيانية رسمي روز گذشته خبر از سركوب كامل عناصر شورشي در آذربايجان ميداد و مردم را مطمئن ميساخت كه در عوامل شورشي در خراسان نيز، برغم مسافت و دشواري دسترسي بيشتر نسبت به آذربايجان، به زودي سركوب خواهند شد.»(2)در ارتباط با اوضاع بلوچستان: «در هفدهم ماه جاري، روزنامه ناهيد گزارش داد كه در بلوچستان، دوست محمدخان، يكي از عشاير بلوچ، عليه دولت دست به شورش زده و اينكه چند گروه راهزن بختياري اخيراً در نزديكي اصفهان مشاهده شدهاند... روز بيست و سوم ماه جاري، روزنامه ستارة ايران خبر داد كه در پي اقدام نيروهاي دولتي شورشيان بلوچستان به سوي مرزها گريختند و صلح و آرامش بر منطقه حكمفرما شده است.»(3)فيليپ در گزارش مورخ 9 سپتامبر 1926 خود ميافزايد: «لازم به ذكر ميدانم كه بر اساس اخبار واصله از يك منبع موثق انگليسي، ابعاد سياسي شورشهاي بلوچستان... بسيار گستردهتر از چيزي است كه در روزنامههاي تهران انعكاس يافته است. از قرار معلوم دولت هند در همان زمان به دولت ايران اطلاع داده كه مجبور است براي حفاظت از ساكنين دزداب [زاهدان] نيروهايي به مناطق مرزي اعزام كند، مگر اينكه دولت ايران سريعاً پيشروي تهديدآميز دوستْ محمدخان ياغي به آن شهر را متوقف سازد. اطلاع يافتهام كه يك هنگ از نظاميان ايراني به محل اعزام و آرامش مجدداً برقرار شده است.»(4)
گزارش پزشك مستشاران مالي آمريكا
پزشك مستشاران مالي آمريكا در مشهد در مقالهاي جالب اطلاعات مفصلي درباره شورش خراسان و حوادث پس از آن ارايه داد، كه چندان به مذاق وزارت امور خارجه آمريكا خوش نيامد:
چند هفته پيش شايعاتي به گوشمان رسيد كه نيروهاي ايراني مستقر در مرزهاي روسيه سر به شورش برداشته، و اينكه به كمك صدها نفر از عشاير تركمن شهر بجنورد را تصرف كرده و راهي قوچان و مشهد شدهاند... بنا بر همين شايعات، فردي به نام سردار جنگ كه افسري توانمند و معروف بود رهبري آنها را برعهده داشت. هيچ سربازي فرماندهاش را نكشته بود، بلكه افسرها به سربازان ملحق شده بودند و خيلي منظم پيشروي ميكردند.
دليلي كه براي اين شورش ذكر ميكنند به تعويق افتادن هشت ماه حقوق قشون بود، كه با توجه به قيمتهاي بالاي ناشي از محصول بد گندم سال گذشته، آنها را به قربانيان مستعدي براي تبليغات بلشويكها تبديل كرده بود... پس از گذشت يكي دو روز پناهندگان قوچاني سر رسيدند.... آنها ميگفتند كه نيروهاي نظامي تنها يكي دو ساعت بيشتر با شهر فاصله ندارند، و انتظار نميرود كه كسي بتواند جلودار آنها باشد. امير لشگر شرق، كه مركز فرماندهياش در مشهد است بسيار نگران بود و با ارسال پيام فوري به تهران مصرانة درخواست نيروي كمكي كرد. او معتقد بود كه اصلاً فايدهاي ندارد كه بخواهد با نيروهاي تحت امرش جلوي شورشيان را بگيرد زيرا احتمالاً آنها هم به شورشيان خواهند پيوست. فوراً چهار هواپيما از تهران سر رسيد و گزارش شد كه سه هزار نيرو توسط كاميون عازم مشهد شدهاند. اتفاقاً همان موقع دو ماه حقوق معوقة نظاميان مستقر در مشهد را نيز پرداخت كردند. در طول هفته اول، ششصد يا هفتصد نيرو وارد مشهد شدند؛ طبق گفتة يكي از رانندهها، هنوز چند كاميون ديگر در راه بودند كه به علت خرابي در جادهها مانده بودند. در همين اثنا، نيروهاي شورشي قوچان را نيز تصرف كردند... تا آنجا كه ميشد فهميد آنها به هيچ وجه دست به خشونت نزده بودند.
با وجود اين، يكي دو روز بعد خبر رسيد كه نيروهاي شاه قوچان را پس گرفتهاند. يكي از هواپيماهايي كه بلافاصله پس از رسيدن به مشهد به قوچان رفته
بود بمبي در ميدان مركزي شهر انداخت كه بيست يا سي نفر از غيرنظاميان را كشت و بسياري را زخمي كرد. بمباران ناگهاني قوچان و خبر اعزام نيروهاي تازه نفس، هواپيما و زرهپوش از تهران به شدت روحيه شورشيان را تضعيف كرد، به حدي كه به هنگام ورود نيروهاي شاه به قوچان تمام شورشيها گريخته بودند... اندكي بعد اعلام شد كه رهبران شورشيان در حال فرار دستگير شدهاند، و امير لشگر فاش ساخت كه اوراقي، به امضاي سركنسولگري روسيه، نزد آنها پيدا شده است. در ايران ندرتاً ميتوان به محتواي گزارشها اعتماد كرد... [ولي] يك نكته بديهي به نظر ميرسد، و آن اينكه مبالغي كه ارتش از دواير مالي دريافت كرده هرگز به دست اين نيروها نرسيده است.
واقعيت ديگري كه عموماً بر آن صحه ميگذارند اين است كه شخص اميرلشكر با سوء استفاده از وضعيت قحطي سود كلاني به جيب زده است. مقامات دولتي خراسان فقط به دستور او اجازه فروش گندم را داشتند، و گزارشها حاكي از آن است كه او به نحوي از اين اختيار استفاده ميكرد كه سود شخصي كلاني به جيبش بريزد. نيروهاي تحت امرش نيز شخصاً او را مسئول عدم پرداخت حقوقشان ميدانستند. سپس خبر رسيد كه شاه جديد ايران، رضا خان پهلوي، شخصاً عازم مشهد است.
امير لشكر به اميد ملاقات شاه يك ماشين هشت سيلندر بسيار شيك خريد. ولي مردم شهر بسيار ناراضي بودند و، يا حداقل، نميدانستند كه آينده ايران چه خواهد شد. اگر شاه و امراي متعددش براي غارت كشور دست در دست يكديگر داشتند، پس ديگر اميدي نبود كه تحت سلسله جديد چيزي بيشتر از تكرار همان بدبختيهاي سابق اتفاق بيفتد. ولي يكي دو روز پس از عزيمت شاه از تهران هواپيمايي در سپيده دم مشهد را ترك كرد. امير لشكر را به شاهرود فراخوانده بودند، تا احتمالاً براي مهيا كردن مقدمات ديدار شاه از مشهد با او ديدار و گفتگو كند... ولي خبر رسيد كه به محض ورود امير لشكر به شاهرود او را دستگير كردند، چرا كه متهم بود براي مقاصد شخصياش دربارة شورش خراسان دروغ گفته است.
نويسنده دربارة مقدمات ورود شاه به مشهد مينويسد:
پوسترهاي متعددي در كل شهر نصب شد كه محل استقرار طبقات مختلف مردم، و همچنين مسيري را كه برخي طبقات خاص بايد طي ميكردند تا در بيرون شهر به استقبال شاه بروند، مشخص كرده بودند... ولي فرداي همان روزي كه اين پوسترها را نصب كردند، اعلاميههاي جديدي در سراسر شهر نصب شد كه به دليل ماه محرم، ماه عزاداري و سوگواري، انتظار ميرود مردم از چراغاني و تزئين كردن شهر خودداري كنند و براي ديدن شاه از شهر خارج نشوند. ميگفتند كه مخالفت ملاها و روحانيون شهر دليل صدور چنين اعلاميههايي بوده است... روز بعد اعلاميههاي ديگري پخش شد مبني بر اين كه مردم آزادند هر طور كه ميخواهند شهر را تزئين كنند و يا براي استقبال از شاه از شهر بيرون بروند. به من هم ابلاغ شد كه در ساعت سه بعد از ظهر براي استقبال از شاه در توروك باشم. ظاهراً تمام شهر براي اين واقعه عظيم آماده بود... شهرداري مأموران خود را وادار كرده بود كه شب و روز خيابانها را آب و جارو كنند، و ادارات شهر و اتحاديههاي تجّار و كسبه ظرف مدت كوتاهي توانسته بودند طاق نصرتهاي متعددي براي چراغاني و تزيين كردن شهر به پا كنند كه تعجبآور بود... وقتي اعليحضرت به توروك رسيد، براي دقايقي از اتومبيل پياده شد... با سه يا چهار نفر از توليت حرم ديدار كرد، سپس به اتومبيلش برگشت و راهي مشهد شد. ما نيز همچون كاروان بزرگي به شهر برگشتيم... و در تمام طول مسير كساني را ديديم كه با اسب يا الاغ يا دوچرخه، حتي با پاي پياده به استقبال شاه آمده بودند... شاه سوار بر اتومبيل روبازش پيش از همه ميراند. جلوي او اسكورت سوارهنظام حركت ميكرد كه شمشير به كمر بسته و پرچم شاهنشاهي را حمل ميكردند، و پشت سر او نيز محافظان شخصياش در اتومبيلي زرهي ميراندند.
سپس چهار يا پنج اتومبيل ديگر بودند، و بقيه ما پشت سر آنها ميرانديم... پشت سرِ همه به فاصله نيم ساعت امير لشكر بود كه تحتالحفظ در يك اتومبيل معمولي وارد شهر شد. در حال حاضر كسي خبر ندارد كه آيا او تبرئه ميشود و به پُستش برميگردد و يا به دار مجازات آويخته خواهد شد.
در 19 اكتبر 1926، شاو ضمن ارسال رونوشتي از اين مقاله براي دكتر رابرت ئي. اسپير از كليساي پرسبيترين در ايالات متحده، ناخشنودي وزارت خارجه آمريكا را ابراز
كرده بود: «در شمارة سيام سپتامبر 1926 نشريه خاور نزديك و هند(1)مقالة بدون امضايي به تاريخ 2 اوت تحت عنوان نامهاي از ايران مشاهده كردم كه از مشهد ارسال شده بود، و حكايت از آن داشت كه يكي از مستشاران آمريكايي مستقر در آن شهر نامه را نوشته است. مقالة بسيار جالبي است، و ظاهراً مطلبي ندارد كه براي مقامات ايراني توهينآميز باشد. با وجود اين، شامل اشاراتي به وضعيت سياسي و نظامي شرق ايران است. البته قصد انتقاد از مطلب فوق را ندارم. با اين حال، به اعتقاد من مصلحت نيست كه همكارانتان در ايران را به نوشتن چنين مقالاتي براي نشريات خارجي تشويق كنيد. البته خودتان از حساسيت نامعمول شرقيها نسبت به نظرات خارجيان دربارة امور داخليشان و غالباً سوء تعبيرشان از اين نظرات مستحضريد. اطمينان دارم كه نيّت خير بنده را كه جسارت كرده و نظرات فوق را اظهار كردم كاملاً درك خواهيد كرد.»(2)
فيليپ دربارة «مجازات» امير لشكر مينويسد: «در تمام مدتي كه شاه در مشهد اقامت داشت توجه همگان به اوضاع خراسان معطوف بود. گزارش اقدامات ديرهنگام، ولي شديد شاه عليه ژنرال جان محمد خان، فرمانده قشون شرق، كه احتمالاً اعليحضرت از مدتها پيش از ظلم و چپاولگرياش خبر داشت، با تأييد مردم همراه بود. طبق گزارشها، ژنرال جان محمد در حضور نيروهاي خود خلع درجه شد. ميگويند كه او را به همراه چند تن از زيردستانش براي محاكمه به تهران آوردهاند. دكتر ميلسپو به من گفته است كه يك رسيد سپردة شخصي بانك شاهنشاهي ايران به مبلغ صد و پنجاه هزار تومان در ميان اسناد جان محمد در مشهد يافت شده است. منبع خبري من با شيطنت گفت كه مبلغ مذكور كه به منظور پرداخت حقوق قشون به مشهد فرستاده بودند در اختيار شاه قرار گرفته است. درست مقارن با بازگشت شاه به پايتخت در شانزدهم ماه جاري، روزنامهها خبر از بينظميهايي در كل كشور دادند.»(3)اين داستان در گزارشي به تاريخ 7 اكتبر 1926 ادامه پيدا ميكند: «عطف به گزارش شماره 153، مورخ 27 اوت 1926، كه در آن به ديدار شاه از مشهد و خلع درجه ژنرال جان محمد خان، فرمانده سابق قشون شرق، اشاره كرده بودم، احتراماً به پيوست ترجمه
فرمان عمومي شاه را ارسال ميكنم كه در تاريخ 29 اوت گذشته براي اطلاع محرمانه افسران ارتش صادر شده است. بند اول اين فرمان مربوط به اقداماتي است كه در ارتباط با جرايم متعدد ژنرال جان محمد و ساير فرماندهان مستقر در مشهد اتخاذ شده است، و بند دوم به شرح مجازات افسران و سربازان شورشي در بجنورد كه نزديك بود به تهديدي بسيار جدي تبديل شود، اختصاص دارد. بركناري و مجازات ژنرال جان محمد به دست شاه با چنان وقفهاي انجام شد كه اثر واقعي خود را از دست داد. آزادي جان محمد از حبس كمي پس از ورودش به تهران اظهار نظرات منفي زيادي را موجب شده است.» فيليپ ميافزايد: «علاوه بر اين اجازه ميخواهم ترجمة بخشي از فرمان عمومي ديگري را كه در تاريخ 27 سپتامبر گذشته به نقل از مجله ارتش در روزنامهها منتشر شد به پيوست ارسال نمايم. شاه در اين فرمان به تمام افسران ارتش هشدار داده است كه از وسوسة ثروتاندوزي و مشغوليت به معاملات تجاري خصوصي پرهيز كنند. اين اقدام را نتيجة تحقيق و تفحص شاه دربارة بينظميهاي اخير قشون شرق ايران (خراسان) توصيف ميكنند. در ادامه، شاه صراحتاً اعلام كرده است كه خود و ساير اعضاي خانواده سلطنتي هيچگونه پساندازي در بانكهاي داخل و يا خارج از كشور ندارند. بنابراين، افسران ارتش نيز شديداً از انجام اقداماتي كه منافي مصالح ملي است منع شدهاند... اگرچه انتشار اين بيانيه از جانب شاه ظنّ و گمانهاي قابل توجهي را دربارة منشاء ثروت عظيمش برانگيخته است، ولي در حكم نشانهاي از نيّت مقامات براي متوقف ساختن دزديها و اخاذيهاي فرماندهان ارتش و ساير مقامات اين نهاد نظامي بايد آن را به فال نيك گرفت... پس از بركناري ژنرال جان محمد در مشهد، ژنرال محمدحسين خان، فرمانده قشون شمال- غرب در آذربايجان نيز به دلايل مشابه از پُست خود بركنار شده و اكنون در تهران به حالت نيمهبازنشسته به سر ميبرد. اخيراً خبردار شدهام كه ژنرال احمد آقا خان، جانشين فرمانده سابق قشون آذربايجان نيز به دليل اقدامات خودسرانه و سئوالبرانگيزش قرار است بركنار شود و يا بركنار شده است... لازم به ذكر مي دانم كه هر سه ژنرالي كه در بالا از آنها ياد شد، و همچنين ساير افسراني كه هم اينكه پُستهاي بالايي در ارتش دارند، از جمله كساني هستند كه شاه براي رسيدن به قدرت در دولت به آنها متكي بود. بنابراين احتمالاً مؤاخذه و حذف آنها از ارتش مسئلهاي است كه زمان و دقت عمل قابلتوجهي ميطلبد.» در ارتباط با
مجازات شورشيان در اين فرمان آمده بود: «دادگاه نظامي سي تن از سربازان را مجرم شناخته و به اعدام محكوم كرده است، كه رأي دادگاه دربارة هشت تن از مجرمين اجرا شده است... محمدحسنخان، مأمور سابق اداره مالية بجنورد و شيخ انصاري، رئيس كميته ايالتي، كه در شورشها دست داشتند نيز توسط دادگاه نظامي به مرگ محكوم شدند، كه رأي دادگاه در مورد ايشان نيز به مورد اجرا درآمده است.»(1)
بلافاصله پس از شورشهاي خراسان و آذربايجان، نوبت كردستان رسيد. همانطور كه در فصل شش ذكر آن رفت، در ژويية 1922، اسماعيل سيميتقو عليه دولت سر به شورش برداشت، ولي از قزاقها شكست خورد و به عراق گريخت. در فصل نه خوانديم كه سيميتقو در ماه مي 1925 اجازه يافت به ايران برگردد و ظاهراً خودش را تسليم نيروهاي دولتي كرد. آگوستين ويليام فرين، كنسول آمريكا در تبريز، پيشزمينة آشوبهاي اخير در كردستان را اينگونه توصيف ميكند: «پس از جنگ، سيميتقو با پناه گرفتن در كوهستان كم و بيش استقلال خود را حفظ كرد، تا اينكه در سال 1922 يكبار ديگر در مقابل دولت ايران ايستاد و به دست سپاه رضاخان، كه در آن موقع فرمانده كل قواي ايران بود و هم اكنون شاه اين كشور است، شكست خورد. نيروهاي سيميتقو تار و مار شدند، قلعه او در چريك [چهريق] ويران شد و خودش نيز به تركيه پناه برد، و بعدها از همانجا توانست با انجام مذاكراتي اجازه بازگشت به ايران را به دست آورد. البته اجازه رفتن به چريك [چهريق] را به سيميتقو ندادند و او را به روستاي حُسِن(2)فرستادند. يكي از شروط بازگشتش به ايران حسن رفتار بود، و او هم كم و بيش به تعهدش وفا نمود، تا اينكه در تابستان سال 1926 شمار زيادي از كردهاي مجاور مرز عراق، در جنوب درياچه اروميه، ظاهراً به طرفداري از سالارالدوله، برادر محمد علي شاه مخلوع، كه مدعي تاج و تخت بود، دست به اسلحه بردند.»(3)در 25 اوت 1926، فيليپ در تلگرام خود نوشت: «محرمانه. گزارش شده است كه كردستان حال و هواي
انقلاب را دارد، و ميگويند كه سالارالدوله، برادر محمد علي شاه مخلوع، مردم را به شورش تحريك ميكند. ميگويند كه سيميتقو، از رؤساي قبايل كُرد، كه پس از جنگ فعاليتهاي زيادي در آذربايجان داشت نيز در اين شورشها دست دارد. تمام نيروهاي موجود در كردستان تمركز يافتهاند و يكبار ديگر دولت از مردم خواسته است تا اتومبيلهاي شخصيشان را براي انتقال نيرو در اختيارش بگذارند. حتي همين گزارشهاي اندك نيز حكايت از وخامت اوضاع دارد.»(1)دو روز بعد فيليپ طي گزارشي ماجرا را اينطور دنبال ميكند:
احتراماً به اطلاع ميرساند كه در طول دو هفته گذشته شايعاتي دربارة ناآرامي در كردستان بر سر زبانها بوده است... همزمان با ورود اعليحضرت به پايتخت در شانزدهم ماه جاري، روزنامهها نيز از شكلگيري ناآراميهايي در سرتاسر مملكت خبر دادند. در آن تاريخ، روزنامه شفق سرخ... نوشت كه شاهزاده سالارالدوله، برادر محمدعلي شاه مخلوع، در كردستان پيدايش شده و كارهاي «جنونآميز و ماليخوليايي» خود را از سر گرفته است... در هجدهم ماه جاري، روزنامه كوشش خبر داد كه سالارالدوله موفق به جلب حمايت رؤساي عشاير كردستان نشده است؛ و اينكه رؤساي قبايل با ارسال تلگرامهاي متعدد به دولت خواهان دستگيري او شدهاند.» فيليپ ادامه ميدهد: «در همين اثنا، در نوزدهم ماه جاري، دولت دستور استفاده از اتومبيلهاي شخصي شهروندان تهراني و مناطق مجاور را صادر كرد. اين اقدام چند روز به طول انجاميد و نارضايتي و ناراحتي عمومي بسياري را موجب شد. بسياري از اتومبيلهاي متعلق به اتباع بيگانه خودسرانه ضبط شدند. در همين ارتباط لازم به ذكر ميدانم كه شماري از شوفرهاي عراقي، كه شايد نزديك به هشتاد نفر بودند، به سفارت آمدند و درخواست حمايت و كمك كردند... اين عده ميگفتند كه اتومبيلهايشان را بدون دادن قبض رسيدي كه از سوي نظميه يا ارتش صادر ميشود از آنها گرفتهاند؛ و اينكه بسياري از مالكين را حين گرفتن اتومبيلهايشان كتك زده، و يا وادار كردهاند كه براي ارتش رانندگي كنند. به بعضيها هم گفته بودند كه اتومبيلهايشان در جادة كرمانشاه خراب شده و از آنها
1) تلگرام فيليپ، شماره 52، 891.00/1380، مورخه 25 اوت 1926.
خواسته بودند تا به دنبال اتومبيلهايشان بروند. گفتن ندارد كه سفارت ابراز كرد در موقعيتي نيست كه بتواند در حمايت از اين اتباع عراقي اقدامي انجام بدهد... عليرغم اينكه عملاً همة نيروهاي موجود در پايتخت را به محل شورشهاي گزارش شده در كردستان اعزام كردهاند و احتمالاً نيروهاي بيشتري را هم از آذربايجان در آن منطقه مستقر ساختهاند، تا اين تاريخ عملاً هيچ گزارش و يا خبر قابلتوجه يا مهمي از صحنة درگيريها به دستمان نرسيده است. تنها استثناء شايعة تأييد نشدهاي كه از تصرف شهر سنّا(1)به دست شورشيان كُرد خبر ميدهد. خبر فعاليتهاي سالارالدوله، شاهزاده قاجار، توجه مردم پايتخت را چندان جلب نكرده و يا آنها نگران نساخته است. گمان ميكنم اين هشتمين يا نهمين باري است كه براي سرنگون كردن دولت ايران تلاش ميكند و هيچوقت هم موفق نشده است. با اين حال، گويا چندان اعتباري در بين كردها ندارد. خبر پيوستن اسماعيل آقا سيميتقو، از رؤساي معروف و جنگجوي كُرد كه مليّتي ترك دارد و بسياري از كُردهاي تركيه طرفدارش هستند، به شورشيان تأثير به مراتب بيشتري بر وخامت اوضاع داشته است... در كل، مواضع دولت چه در داخل و چه در خارج از محافل نظامي بيانگر آرامش خاطر آنها نسبت به وقايع كردستان است. هيچ خبر قابلتوجهي در اين ارتباط از كرمانشاه، كه قاعدتاً بايد از نزديك با حوادث فوق در تماس باشد، دريافت نشده است. با توجه به پنهانكاري كامل ارتش و فقدان گزارشهاي موثق از صحنه حوادث، تنها كار ممكن حدس زدن اوضاع است. گمان ميكنم كه دولت به احتمال قوي تمام تلاشش را براي دستگيري سالارالدوله به كار بسته است، ولي همزمان قصد دارد كُردها را هم ادب كند و سرجايشان بنشاند. بر اساس اطلاعات موجود، بعيد به نظر ميرسد كه سالارالدوله هواداران سرسختي در كردستان و يا منابع قابلتوجهي براي ادامه حمله به دولت داشته باشد.(2)
فيليپ در گزارش 9 سپتامبر 1926 خود ميافزايد:
احتراماً به اطلاع ميرساند كه اخبار بسيار ناچيزي به دستمان ميرسد. در اولين روز ماه جاري مطبوعات از سقز خبر دادند كه نيروهاي دولتي شورشيان را در سردشت و چندين نقطه ديگر شكست دادهاند، و اينكه نيروها براي مقابله با حمله احتمالي شورشيان در سردشت تمركز يافتهاند. علاوه بر اين، جداي از خبر بازديد ژنرال [حبيبالله] شيباني، رييس كل اركان حرب، و ژنرال مرتضيخان [يزدانپناه]، فرمانده قشون تهران، از صحنه عمليات و بازگشت آنها به تهران، از زمان آخرين گزارشم هيچ خبر تازهاي در مطبوعات انتشار نيافته است... از تبريز هم گزارش شده است كه مقامات نظامي شديداً تكذيب كردهاند كه حركت نيروهاي آذربايجان به سمت كردستان به دليل ناآرامي در اين منطقه است. استنباط من اين است كه نيروهاي نظامي مستقر در كردستان پيش از آنكه دست به اقدامي قاطع عليه كُردها بزنند منتظر تحولات بيشتري در اوضاع هستند... همانطور كه در گزارشهاي قبليام به وزارت خارجه ذكر كردهام، گزارش فعاليتهاي سيميتقو، جنگجوي كُرد تركتبار، تنها چيزي است كه مردم را در ارتباط با اوضاع فعلي قدري نگران كرده است.(1)
فرين دربارة شكست سيميتقو مينويسد:
سيميتقو با استفاده از اين غفلت (سرگرم شدن نيروها به سالارالدوله) عمليات خصمانه خود را از سر گرفت، ولي از بخت بدش شورش كُردهاي جنوب براحتي سركوب شد و رضاخان نيروهاي پيروزمند خود را با هواپيما به تعقيب سيميتقو فرستاد. ميگويند كه اين ماشينهاي جهنمي بر دل بيباك فرمانده كُرد رعب افكند. احمد آقاخان [اميراحمدي]، امير لشكر يا همان فرمانده نيروهاي نظامي آذربايجان، پس از سركوب سيميتقو، در 2 نوامبر 1926 به همراه اسرا به تبريز بازگشت و همچون يك فاتح از او استقبال شد، و ميگويند كه او روستاي سيميتقو، موسوم به حُسِن، را به دولت پيشكش و پيشنهاد كرد كه با درآمدهاي شهر تسخير شده در خانة سيميتقو مدرسهاي براي كودكان كُرد بسازند. او در گفتگويي شخصي به كنسول گفت كه سيميتقو فقط با 25 نفر از طرفدارانش «به آن طرف مرز» فرار كرد.
1) گزارش فيليپ، شماره 166، 891.00/1384، مورخ 9 سپتامبر 1926.
از منابع ديگر اطلاع يافتهام كه منظورش از «مرز» همان مرز عراق بوده است. بنابراين، به نظر ميرسد كه مسئله كُردها عجالتاً در ايران رفع و گريبانگير منطقة تحت قيمومت بينالنهرين شده باشد. هيچكس نميداند كه بريتانيا با سيميتقو چه خواهد كرد. با اين حال، به يقين مي توان گفت كه در برخي محافل ايران واهمه دارند كه از او در حكم مهرهاي در مسئله كنترل نهايي كردستان استفاده شود. البته ايرانيهايي هم هستند كه معتقدند سيميتقو پيش از اين نيز نقش مشابهي ايفا كرده و اينكه برخي حملاتش به تحريك عوامل بيگانه صورت گرفته است.(1)
فرين در 22 دسامبر 1926 در گزارش خود ميافزايد: «حالا بريتانيا موصل را هم دارد... با اين حال، ممكن است كه نقشههايشان براي بينالنهرين منطقه مجاور يعني اروميه را نيز شامل شود. در همين ارتباط، برخي فرار سيميتقو، رهبر شورشي كُرد، را به عراق پس از شكست اخير از نيروهاي نظامي ايران بيدليل نميدانند؛ ولي بر خلاف اهميتي كه برخي براي فرار او به عراق قائلند، گفتة خودِ سميتقو به يكي از دوستان صميمياش است كه او نيز آن را عيناً براي نويسندة اين گزارش تكرار كرده است، بدين مضمون كه بزرگترين آرزويش پيش از مرگ آن است كه جان چند انگليسي را بگيرد.»(2)
تا مدتها بعد از فرار سيميتقو، اوضاع آذربايجان و كردستان همچنان پرتنش بود. كنسول فرين در گزارش مورخ 26 فوريه 1927 خود اوضاع آذربايجان را اينطور توصيف ميكند: «تأثير سياسي اين اوضاع بسيار پيچيده است... ارتش تجمعات عمومي سياسي را ممنوع كرده است، و كنترل كامل منطقه را در دست دارد و هرگونه اعتراض عليه دولت مركزي، نظير قانون اخير سربازگيري كه مردم تبريز از آن متنفرند، را ممنوع اعلام كرده است. »(3)فرين دربارة اوضاع اروميه مينويسد: «مدير كل آموزش و پرورش استان كه در خارج از كشور تحصيل كرده به جانبداري از بيگانگان متهم شده است. ملاها علناً گفتهاند كه كاري خواهند كرد كه اخراجش كنند... اگرچه اوضاع سياسي اروميه نسبتاً رضايتبخش به نظر ميرسد، گويا شرايط اقتصادي خوبي ندارد. اين
منطقه هرگز نتوانسته است خود را از عواقب ويرانيهاي جنگ رها كند... اينطور كه پيداست اميرلشكر آذربايجان طي گزارشي دربارة احتمال شورش مجدد كردها در بهار سال جاري به شاه هشدار داده است، ولي مدير مالي ايالت اين گزارش را فاقد اعتبار ميداند و معتقد است كه ارسال گزارش با انگيزههاي سياسي و به منظور تقويت جايگاه فرماندار نظامي در مقابل فرماندار غيرنظامي صورت گرفته است...»(1)ولي دولت نميخواست چيزي را به بخت و اقبال بسپارد. فرين در 13 آوريل 1927 مينويسد: «احتراماً... برخوردي سياسي بين عوامل نظامي و غيرنظامي آذربايجان صورت گرفت كه به نفع ارتش خاتمه يافته است.»(2)دولت همچنين شروع به خلع سلاح كردها كرده بود. فرين در 21 آوريل 1927 مينويسد: «احتراماً اظهار ميدارد كه بر اساس گزارشهاي موثقي كه در تبريز به دستمان رسيده است، كُردها يكبار ديگر در مسير جنگ گام گذاشتهاند، و عدهاي ميگويند كه آنها با اميد و به هدف استقلال دست به اسلحه بردهاند، در حالي كه برخي ديگر مدعياند كه... هدف اصلي آنها از فعاليتهايي كه شايعاتش بر سر زبانهاست بازگرداندن سلسله قاجار به قدرت است... ميگويند كه شيخ محمود [برزنجي] براي رهبري عشاير از موصل آمده است... ميگويند كه سيميتقو و شيخ طاهر هم كه نفوذ زيادي در ميان كردها دارد همراه او هستند. مراكز فرماندهي در تبريز پنهانكاري بسياري در ارتباط با كل موضوع به خرج ميدهند و اميرلشكر هرگونه اتفاقي را منكر شده است، ولي از مقامات بسيار بالاي مملكتي اطلاع يافتهايم كه امير لشكر اوضاع كردستان را براي شاه وخيم گزارش كرده، و علاوه بر اين، تمركز نيرو و مصادره اسبها و قاطرها را ديگر نميشود پنهان كرد. امير لشكر در 18 آوريل 1927 به همراه چند افسر ديگر با اتومبيل از تبريز به غرب رفت، ولي مقصدش نامشخص بود. امروز صبح يكي از مأموران نظميه به كنسولگري خبر داد كه سيميتقو به يكي از روستاهاي نزديك اوشنيك*(3)در منطقه اروميه حمله كرده است و نيروهايي براي سركوب او اعزام شدهاند، ولي از يك منبع موثق محرمانه خبرهايي دريافت كردهايم كه تأييد ميكند كه شيخ محمود، شيخ طاهر و سيميتقو با يكديگر همكاري دارند و
هدفشان فقط غارت روستاها نيست. علاوه بر اين، همانطور كه از كرمانشاه گزارش شده، تحرك نيروهاي نظامي ايران بقدري است كه نميشود دليل آن را فقط حمله شورشيان به روستاها دانست... يكي ديگر از دلايل اين ناآراميها تلاش مقامات ايراني براي اجراي برنامة خلع سلاح كُردهاست كه از مدتها قبل مطرح بود. عبداللهخان [اميرطهماسبي]، اميرلشكر سابق آذربايجان كه به وزارت جنگ رسيد، و رفيق شفيق رضا شاه است، چندين ماه است كه در ساوجبُلاغ [مهاباد] به سر ميبرد، و گاه گزارش كردهاند كه يكي از برنامههايش خلع سلاح كُردهاست. يك كُرد با تفنگ به دنيا ميآيد و با تفنگ از دنيا ميرود؛ بعيد است گرفتن اجباري تفنگ از دست او بدون خونريزي باشد و ميتوان گفت كه تحرك نيروهاي ايران بيشتر جنبه احتياطي داشته باشد.»(1)
در 17 ژوئن 1927: «احتراماً عطف به گزارش شماره 49 مورخ 21 آوريل 1927 خود در ارتباط با قيام كُردها... از قرار معلوم كُردها شورش نكردهاند و تحركات نيروهاي ايران كه در گزارش فوق به آن اشاره كرده بودم در واقع بخشي از برنامة دولت براي خلع سلاح بوده است. افرادي كه اخيراً از ساوجبلاغ آمدهاند ميگويند كه امير لشكر آذربايجان، بعد از اينكه به ادعاي خودش كُردها در سردشت منتظرش نماندند و پا به فرار گذاشتند و او بدون خونريزي پيروز شد، مشغول ساختن سربازخانههايي در اين شهر است تا آن را به يكي از پايگاههاي نظامي دائمي ايران تبديل كند.»(2)فرين در گزارشي به تاريخ 11 ژوييه 1927 گزارش ميكند كه «امير لشكر به همراه بخش اعظمي از قشون آذربايجان عازم جنوب كردستان شد و در آنجا دست به عملياتي زد كه كسي از ماهيت آنها خبر ندارد.»(3)در 24 اوت 1927 فرين ميافزايد: «اخيراً احمد آقا خان، امير لشكر آذربايجان كه لرستان را مطيع دولت مركزي ساخت، از سردشت بازگشته و اعلام كرده است كه براي اولين بار در تاريخ كُردهاي آن منطقه را سركوب و آرام كرده است، در حالي كه از اردبيل خبر ميرسد كه شاهسونها سركوب شدهاند و ديگر جمعآوري ماليات در اين منطقه به راحتي صورت خواهد گرفت.»(4)
اوضاع آذربايجان ناآرام باقي ماند. فرين در گزارشي مورخ 25 نوامبر 1927 مينويسد: «ديگ سياست داخلي همواره نيمه جوش است و منتظر كوچكترين شعله ايست تا به غلغل بيفتد... در محافل نظامي صحبت از شورش كُردها، و احتمالاً به دنبال آن حمله تركها در بهار، است و شايعات بسياري در مورد بازگشت سيميتقو، از رؤساي سرسخت قبايل كُرد كه پس از يك دهه ايجاد رعب و وحشت در آذربايجان غربي سال گذشته به عراق گريخت، بر سر زبانهاست.»(1)در 15 دسامبر 1927 ويليامسن مينويسد: «طبق اخبار واصله از كرمانشاه كه وثوق كمتري دارد، يكي از قبايل كُرد مأموران ماليات و سربازخانههاي مناطق مجاور را غارت كرده است. كنسول فرين از نگراني مردم تبريز دربارة شورش كُردها با حمايت تركيه و به رهبري سيميتقو خبر ميدهد. با اين حال ميافزايد كه شايد اين داستان را ساختهاند تا روند سربازگيري را تسريع كنند.»(2)همانطور كه در فصل چهاردهم خواهد آمد، سيميتقو در تابستان سال 1928 به ايران برگشت و آخرين شورش خود را به راه انداخت.
فيليپ در گزارش مورخ 23 سپتامبر 1926 مينويسد:
احتراماً به اطلاع ميرساند كه اخبار محرمانهاي در ارتباط با دستگيري چند افسر ارتش و اشخاص ديگر به اتهام دست داشتن در توطئه ترور شاه در طول سه روز گذشته به دستم رسيده است. در ميان افسران دستگير شده نام افراد زير به چشم ميخورد: كلنل محمود پولادين، فرماندة هنگ پهلوي. شخص مزبور پيش از اين در نيروي ژاندارمري كه تحت نظر سوئديها تعليم ميديدند خدمت ميكرد. اين شخص به صداقت و وفاداري زبانزد است. سرگرد احمدخان. يكي از افسران هنگ پهلوي كه اخيراً به فرماندهي يكي از هنگهاي پياده منصوب شده بود. او برادر مترجم سابق وابستة نظامي آمريكا در تهران است. سرگرد روحالله خان از هنگ پهلوي، و از فارغالتحصيلان كالج آمريكايي. او در سال 1924 از طرف دولت ايران
مأموريت يافت كه جنازه ماژور ايمبري را تا ايالات متحده مشايعت كند. ولي به دليل محدوديتهاي قانوني ورود به كشتي آمريكايي ترنتون [كه جنازه ايمبري را حمل ميكرد]، به اين سفر نرفت. شخص ديگري كه به تازگي از بازداشتش باخبر شدهام شيخ العراقين است كه يك ملا و برادر سردبير روزنامه ايران است. اين اشخاص به طور ناگهاني و در كمال خفا دستگير شدهاند و هنوز مردم از دستگيريشان خبر ندارند، ولي خانواده و دوستانشان بسيار بيمناك هستند. گويا اين دستگيريها به دليل سوءظن شاه به وجود توطئهاي در ميان افسران هنگ خانوادگياش صورت گرفته است. مدتي است كه شايعة پخش برگههايي در سطح شهر كه حاوي مطالبي عليه شاه است بر سر زبانهاست. حتي ميگويند كه شاه يكي از همين برگهها را در خانه خودش پيدا كرده است. تمام اين گزارشها بسيار مبهم است و هيچ دليل قطعي و قانعكنندهاي آنها را تأييد نميكند. كسي را نميشناسم كه خودش اين برگهها را ديده باشد. حساسيت بيش از حد شاه به گزارشهاي انتقادآميز روزنامهها و ساير نشريات هم كه مشهور است، و ظاهراً اين حساسيت يكي از نتايج بيفرهنگي و بيتجربگي اوليه اوست. به اين دليل خبر دستگيريهاي فوق را به اطلاع وزارت رساندم كه احتمالاً مقدمه تحولات مهمي خواهند بود. بدون شك اين دستگيري ها به حس نارضايتي و ناخشنودي فزاينده از شاه در ميان نظاميان و ساير محافل دامن خواهد زد. هم اينك به نظر ميرسد كه او تا اندازهاي تسلط خود را بر قشون كه روزي قهرمانش بود از دست ميدهد. شايد اين مسئله تا حدودي ناشي از فقدان سياست و تلاش كافي باشد... ولي حقيقت اين است كه ظاهراً شاه استعداد عجيبي در راندن و منزجر ساختن باهوشترين و وفادارترين افسرانش و ناديده گرفتن نصايح خيرخواهانه آنها دارد. نتيجه اينكه سوءظنّ، و ترس و بلاتكليفي زيادي در ميان افسران ارتش وجود دارد كه يك وقت نوبت آنها هم ميرسد كه به خاطر اظهار نظري اتفاقي و يا اقدامي نسنجيده به حسابشان برسند. همين احساس گاه در ميان غيرنظامياني كه منبع خبري من به طور محرمانه انتقادهاي شديدي نسبت به شاه از آنها ميشنود وجوددارد.(1)
1) گزارش فيليپ، شماره 178، 891.00/1385، مورخ 23 سپتامبر 1926.
اين داستان به صفحات روزنامه نيويورك تايمز نيز راه پيدا كرده بود. در 2 اكتبر 1926، وزارت خارجه [آمريكا] اين تلگرام را ارسال كرد: «نيويورك تايمز در شمارة مورخ اول اكتبرش به نقل از خبرگزاري آسوشيتدپرس از تهران از كشف توطئهاي براي ترور شاه، وليعهد و رجال ديگر مملكت خبر داد. همچنين گزارش شده است كه كلنل پولادين و سرگرد روحالله خان اعدام شدهاند. لطفاً توضيحات خود از طريق تلگراف برايمان ارسال كنيد.»(1)
گزارش 5 اكتبر 1926 فيليپ از اين قرار است: «جز اينكه باز هم عدهاي دستگير شدهاند، هنوز هيچ اطلاعي از ماهيت توطئه فرضي و يا حكم دادگاه نظامي دربارة متهماني كه در آن محاكمه ميشوند به دست نياوردهايم. علاوه بر اين، مطبوعات تهران هم هيچ اشارهاي به اين ماجرا نكردهاند... كاملاً مطمئنم كه هيچيك از دستگيرشدگان تا كنون اعدام نشدهاند، هر چند بر اساس اخبار محرمانه سرهنگ پولادين بيشتر از همه متهمان ديگر در معرض چنين مجازاتي قرار دارد. همانطور كه پيش از اين گزارش كرده بودم، هيچگونه اخبار قطعي درباره اين توطئه فرضي در دست نيست، و هيچ كسي را نميشناسم كه به چشم خودش اين اعلاميهها را كه ميگويند دليل اصلي دستگيريها و تحقيق و تفحصهاست ديده باشد. در همين ارتباط، در تاريخ چهارم ماه جاري، كاردار بريتانيا به ملاقاتم آمد. آقاي نيكلسون گفت كه ميخواهد دربارة دستگيري يك كليمي به نام شموئيل حييم، نماينده سابق مجلس، به اتهام كذايي همدستي در اين توطئه، از من كمك بگيرد. [توضيح موري: عموماً حييم را از عوامل انگليس ميدانند.] او اشاره كرد كه آقاي حييم نمايندة انجمن بريتانيا براي تبليغ صهيونيسم در تهران است، و هرگونه اقدام غيرعادلانه يا شديدي عليه او واكنش نامطلوبي در خارج از كشور خواهد داشت. آقاي نيكلسون از من خواست كه در صورت تمايل نتايج اسفناكي را كه ممكن است در نتيجه اقدامات افراطي آنها در ارتباط با توطئه ادعايي به بار بيايد به اطلاع شاه يا دولت برسانم. گفتم كه در ملاقات بعديام با رئيسالوزرا موضوع را با او در ميان خواهم گذاشت [توضيح موري: بهتر است اينقدر تند نروي!]... بعد از اين ملاقات پي بردم كه آقاي حييم كه آقاي نيكلسون به او اشاره
1) دستورالعمل كلوگ به فيليپ، شماره 43، 891.001P15/44a، مورخ 2 اكتبر 1926.
داشت، در ميان كليميان تهران شهرت خوبي ندارد و او را جاسوس بريتانيا ميشناسند، شايد به اين دليل كه اينتليجنس سرويس بريتانيا در زمان جنگ او را به خدمت گرفته بود. به محض اطلاع سفارت از تحولات آتي در اين ارتباط گزارش آن براي وزارت خارجه ارسال خواهد شد.»(1)هفتم اكتبر: «در حال حاضر، سوءظنّ شديد و رفتار غضبآلودش [شاه] با افسران به طور كلي ظاهراً دليل اصلي ناخشنودي و نارضايتي در بين آنهاست. دستگيري نظاميان و غيرنظاميان در ارتباط با توطئه كذايي عليه او كه ميگويند شاه از طريق شايعات از آن اطلاع يافته است، همچنان ادامه دارد. ولي از آنجايي كه جزئيات اين ماجرا فاش نشده است، پيش از آنكه بتوان نظري درست در اينباره داد بايد منتظر تحولات بيشتري بود.»(2)
گزارش مورخ 21 اكتبر 1926: «در ارتباط با گزارش وجود توطئه عليه شاه احتراماً به اطلاع ميرساند كه تقريباً از ده روز پيش معلوم شد كه به متهمان اجازة داشتن وكيل دادهاند و محاكمات علني خواهد بود. مراحل دادرسي كه با تأخير آغاز شده است محرمانه بوده و هيچ گزارشي از آن منتشر نشده است. از يك منبع خصوصي خبردار شدم كه آنها تا بحال صرفاً در حال بررسي صلاحيت دادگاه نظامي براي رسيدگي به اين پرونده بودهاند. از قرار معلوم وكلاي مدافع معتقدند كه دادگاه نظامي صلاحيت رسيدگي به اين پرونده را ندارد، و در همين ارتباط اشاره كردهاند كه كلنل محمود پولادين، سرگرد احمدخان و سرگرد روحاللهخان، كه هم اكنون تحت محاكمهاند، در زمان بازداشت خلع درجه شده و از ارتش اخراج شدهاند. همچنين متوجه شديم كه دادستان دولت خواهان صدور حكم مرگ براي دو نفر اول، و حبس ابد براي سرگرد روحاللهخان شده است. ميگويند كه محاكمه غيرنظاميان متهم به شركت در اين توطئه در دادگاه غيرنظامي صورت خواهد گرفت. طبق قولي كه به كاردار بريتانيا داده بودم در گفتگو با رئيسالوزرا موضوع [حييم] را مطرح كردم و گفتم كه بدون شك اعدام متهمان در نتيجة محاكمات محرمانه تأثير نامطلوبي در خارج از كشور ايجاد خواهد كرد. او گفت كه وزارت جنگ متوجه اين امر هست و تصميم گرفته است كه
محاكمات علني باشد. رئيسالوزرا اظهار داشت كه طبق گفتة رئيس نظميه اتهام بازداشتشدگان بسيار سنگين است. از يك منبع نسبتاً موثق اطلاع يافتهام كه وقتي اين دستگيريها انجام شد توطئه مزبور در شُرف تحقق بود؛ اينكه كلنل محمود پولادين طرح توطئه را داده بود و قصد داشت با هدايت هنگ پهلوي به كاخ شاه او را دستگير كند، و الي آخر. با اين حال، با توجه به پنهانكاري كامل همه مقاماتي كه به اطلاعات موثق دسترسي دارند، نميشود به گزارشهايي از اين قبيل اعتماد كرد. در كل، گمان ميرود تعللي كه در اين كار صورت گرفته است حكايت از آن دارد كه دولت نميخواهد با اقدامي عجولانه يا شديد در ارتباط با اين پرونده كه جزئيات آن بر عموم مردم پوشيده است اتخاذ كند. در پايان اين گزارش مطلع شدم كه به غير از اشخاصي كه در بالا ذكر شد، افسر چهارمي نيز تحت محاكمه قرار گرفته است. اين شخص كلنل نصرالله خان، فرماندة سابق نيروهاي كردستان، است كه در زمان دستگيري (در دهم اكتبر) از اعضاي كميسيون اجراي قانون نظام وظيفه اجباري در وزارت جنگ بود.»(1)تاريخ 6 نوامبر 1926: «عطف به... توطئه ادعايي عليه شاه احتراماً به اطلاع ميرساند كه ظاهراً هيچ تحول جديدي در اين ماجرا رخ نداده، محكمهاي كه به اين پرونده رسيدگي ميكند هنوز هيچ رأيي صادر نكرده و مطبوعات نيز هيچ اشارهاي به اين موضوع نداشتهاند. همان مقدار علاقهاي هم كه در بين عموم ايجاد شده بود عجالتاً به طور كامل به ترور نافرجام مدرس جلب شده است.(2)در واقع، پرسش دربارة اينكه در جريان محاكمه چه اطلاعاتي فاش شده و سياست مقامات در ارتباط با ادامة دادرسيها چه خواهد بود، پاسخهايي بسيار مبهم و ضد و نقيض در پي خواهد شد. شايد مسكوت گذاشتن پرونده به دليل سفر ده روزة شاه به مازندران بوده است.»(3)در تاريخ شانزدهم نوامبر شاو به فيليپ مينويسد: «گزارش شماره 186 مورخ 5 اكتبر 1926 و ساير گزارشهايتان دربارة توطئه عليه جان شاه بسيار جالب بود. چنانكه احتمالاً تا بحال
1) گزارش فيليپ، شماره 196، 891.001P15/44، مورخ 21 اكتبر 1926.
2) بامداد 7 آبان 1305 در حاليكه مدرس راهي مسجد سپهسالار بود از سوي چند تروريست مورد حمله قرار گرفت، اما او با زيركي فوري رو به ديوار چرخيد و عبا را با دو دست به طرف سر خود بند كرد و زانوي خود را خم نمود و لذا تروريستها به جاي قلب او ميان عبا را نشانه رفتند و دستهاي او را مجروح كردند.
3) گزارش اموري، شماره 208، 891.001P15/45، مورخ 6 نوامبر 1926.
حدس زدهايد علاقه وزارت خارجه به اين پرونده كم و بيش جنبة نظري دارد، بجز اينكه دو تن از متهمان، يعني سرگرد روحالله خان و كلنل پولادين در قضية ايمبري قدري به سفارت كمك كردند. متوجه شدهام كه همكار بريتانياييتان در ارتباط با قضية دستگيري شموئيل حييم، نماينده سابق كليميان در مجلس، از شما كمك خواسته است و شما نيز قول دادهايد كه در گفتگوي بعديتان با رئيسالوزرا موضوع را مطرح كنيد. گمان ميكنم با توجه به اطلاعاتي كه متعاقباً دربارة حييم به دست آوردهايد مصلحت نباشد كه به نفع او وساطت كنيد، به خصوص اينكه در اين قضيه به هيچوجه منافع آمريكا در ميان نيست. علاقمندم نتيجة كار را بدانم.»(1)
فيليپ در گزارش مورخ 21 فوريه 1928 خود از اعدام كلنل پولادين و مجازات ساير متهمان خبر داد: «با اينكه اخيراً مشكلي جدي در ارتش گزارش نشده، به تازگي اتفاقي افتاده است كه ميتواند تأثير مخربي بر روحيه نظاميان بگذارد. اعدام بيمقدمة كلنل محمود پولادين، فرمانده سابق هنگ خانوادگي شاه، كه هجده ماه پيش به اتهام توطئه عليه شاه دستگير شده بود، انتقادهاي گستردهاي را به دنبال داشت، و بسياري بر اين باورند كه استعفاي ژنرال حبيباللهخان شيباني، رييس مورد احترام و تواناي كل اركان حرب نيز به همين دليل بوده است. در گزارشهاي شماره 186 مورخ 5 اكتبر و شماره 196 مورخ 21 اكتبر 1926 به دستگيري و محاكمة كلنل پولادين و اشخاصي اشاره كردم كه به مشاركت در توطئه عليه شاه متهم بودند. از آن تاريخ تاكنون تمام كساني كه در اين ماجرا درگير بودند در زندان به سر ميبردند. اطلاع يافتهام كه شاه از رأي اولين دادگاه نظامي كه به پرونده رسيدگي و متهمان را فقط به حبس محكوم كرد راضي نبود و دستور داد كه آنها را مجدداً به طور محرمانه محاكمه كنند. دادگاه دوم كلنل پولادين را به اعدام و متهمان ديگر را به حبس محكوم كرد. همچنين اطلاع يافتهام كه حكم مزبور را براي تأييد مستقيماً نزد شاه فرستادند، بدون اينكه به روال معمول ژنرال شيباني را در جريان بگذارند. ميگويند كه ژنرال شيباني نيز فوراً نزد شاه رفت و استعفاي خود
1) نامه شاو به فيليپ، F.W.891.001P15/43، مورخ 16 نوامبر 1926.
را تسليم و در ضمن مخالفتش را با رأي دادگاه نظامي اعلام كرد. ميگويند كه اعدام غيرمنتظره كلنل پولادين چنان تأثيري بر طبقات بالاي ايران داشته است كه مردها به هنگام صحبت از آن اشك ميريزند و زنان از خدا ميخواهند كه شاه را به سزاي عملش برساند.» فيليپ در همان گزارش اطلاعيهاي را كه دو روز پس از اعدام پولادين صادر شد شرح ميدهد: «وزارت دادگستري در تاريخ شانزدهم ماه جاري با صدور اطلاعيهاي تهديدآميز اعلام كرد كه از اين پس اعدام جنايتكاران در ملأعام (خارج از كلانتري) صورت ميگيرد، و اجساد آنها به مدت يك ساعت بالاي دار آويزان خواهد ماند. اولين اعدام در ملاء عام دو روز پيش به هنگام سپيده دم در يكي از ميدانهاي باز بازار صورت گرفت. شنيدهام كه جمعيت زيادي براي تماشا جمع شده بودند. شايد مقامات به منظور توقف خشونتها و راهزنيهايي كه اخيراً در حاشيه شهر شيوع يافته دست به چنين اقدامي زدهاند. ولي به نظر من، اين كار بيانگر اقدامات خشونتآميزي است كه رژيم فعلي ممكن است به آن متوسل بشود.»(1)
هارت در گزارشي به تاريخ 12 دسامبر 1931 توضيحات بيشتري دربارة اعدام كلنل پولادين ميدهد: «او را در دادگاهي نظامي محاكمه كردند كه ژنرال شيباني، رئيس وقت كل اركان حرب، يكي از اعضاي اين دادگاه بود. چندين سال حبس برايش بريدند. شاه... به رأي صادره اعتراض كرد. مجرم ميبايست آينه عبرتي براي ديگران ميشد. طبق مقررات نظامي بايد حكم اعدام براي متهم صادر ميكردند. دادگاه بيش از حد در مجازات او تخفيف قائل شده بود. آن افسر بايد محكوم به تيرباران ميشد. دستور شاهانه به اطلاع قضات رسيد. دادگاه جديدي تشكيل و حكم [كه شاه دستور داده بود] اعلام شد. ولي اين بار ژنرال شيباني به رأي صادره اعتراض كرد. حُكم اعدام قابل اجرا نبود مگر اينكه به امضاء او، به عنوان رييس كل اركان حرب، ميرسيد. او معتقد بود كه حكم صادره بيش از حد سنگين است، و از امضاي آن خودداري كرد. ميگويند شاه بسيار عصباني شد و شخصاً بدون اعلام قبلي به وزارت جنگ رفت و با نشان دادن حكم به رئيس اركان حرب [شيباني] گفت كه «يالله اين را امضاء كن». ميگويند شيباني پاسخ داد: «من نوكر اعليحضرت هم هستم. اما نميتوانم اين حكم را امضاء كنم. اگر
1) گزارش فيليپ، شماره 543، 891.00/1439، مورخ 1 فوريه 1928.
اعليحضرت اصرار بفرمايند مجبورم از پُستي كه خودشان بنده را به آن مفتخر كردهاند استعفا بدهم.» رضا شاه طبق معمول گفت: «باشد، قبول است. ديگر رئيس اركان حرب نيستي. من خودم مسئوليت را بر عهده ميگيرم» و خودش حكم را امضا كرد. افسر مذكور صبح روز بعد تيرباران شد. ژنرال شيباني هم براي مدت كوتاهي دوران بازنشستگياش را گذراند.»(1)فيليپ در نامهاي به تاريخ 24 مارس 1928 به شاو نوشت: «سرگرد روحالله خان به اتهام همدستي در توطئهاي نظامي كه ادعا ميكنند رهبرش كلنل پولادين بوده است از طرف يك دادگاه نظامي به پنج سال حبس محكوم شده است. كلنل پولادين در همان دادگاه به مرگ محكوم و حكم صادره در تاريخ 14 فوريه گذشته اجرا شد... سرگرد روحالله دوستان زيادي در اينجا دارد ولي بعيد است كه هيچ اقدامي عجالتاً موجب تخفيف حكم او شود.»(2)
هارت در گزارشي به تاريخ 30 دسامبر 1931 سرنوشت يكي ديگر از متهمان همدستي در توطئه را شرح ميدهد:
احتراماً به اطلاع ميرساند كه شموئيل حييم، يا حايم، نماينده سابق كليميان در مجلس، كه در سال 1926 به اتهام مشاركت در توطئهاي عليه رژيم تازه استقرار يافته رضا شاه دستگير شده و در طول مراحل دادرسي و يا محاكمه در زنداني در تهران به سر ميبرد، در روز چهاردهم دسامبر به موجب رأي دادگاه نظامي تهران اعدام شد. اعدام او جامعه كليميان تهران را بسيار مضطرب ساخته است كه گمان ميكنم تبعاتي در خارج از كشور داشته باشد. آقاي هريك بي. يانگ، استاد زبان انگليسي كالج آمريكايي تهران، كه اتفاقاً خبرنگار يونايتدپرس و خبرگزاري يهود تلگراف هم هست، با ارسال تلگراف خبري كوتاهي اين حادثه را گزارش كرد. خبرگزاري تلگرافي يهود از او خواسته است كه جزئيات ماجرا را از طريق تلگراف برايشان ارسال كند. البته آقاي يانگ از ارسال گزارش مفصل خودداري خواهد كرد و شايد حتي از نمايندگي خبرگزاري يهود تلگراف استعفا بدهد. او احساس ميكند كه اگر به زعم خودش حقيقت ماجرا را گزارش كند، واكنش محافل
رسمي، فوري و به ضرر او و كالج خواهد بود. به طوركاملاً محرمانه عرض ميكنم كه گزارشي كه آقاي يانگ ممكن بود در حكم يك خبرنگار درستكار بفرستد چيزي شبيه اين بود: «شموئيل حييم، نماينده سابق كليميان در مجلس ايران و رهبر جنبش صهيونيستي ايران، ناگهان پس از پنج سال حبس در زندان اعدام شد. او متهم بود كه پس از راه نيافتن مجدد به مجلس عليه شاه دست به توطئه زده است. عموماً بر اين باورند كه اعدام او به دنبال گرفتن اقرار با شكنجه بدون محاكمه علني صورت گرفته است.» از اينكه آقاي يانگ در اين باره با بنده مشورت كرد خوشحالم، و از اينكه پاسخ آن پيام را نداد بسيار خوشحالترم. كاملاً با او موافقم كه چنين كاري موجب خشم مقامات ايراني ميشد. با توجه به موقعيتي كه در كالج آمريكايي دارد مسلماً چنين كاري برايش مقدور نبود. تمام جزئياتي كه او دربارة اين ماجرا ميگويد از نظر من كاملاً صحت دارد، به خصوص اينكه حييم زير شكنجه به گناه اقرار كرده است. يكي از برادر زادههاي حييم مستخدم شخصي آقاي يانگ است. علاوه بر اين، ساير منابع معمولاً مطلع ايراني هم رأساً صحت اين ادعا را تأييد كردهاند. ولي خلاصة داستاني كه توانستهام با جمعبندي اطلاعات موجود در پروندههاي سفارت و صحبت با همكاران و سايرين بسازم اين است كه حييم را در تاريخ اول اكتبر 1926 در تهران دستگير (گزارش شماره 186 سفارت به تاريخ 5 اكتبر 1926) و به همدستي در توطئه عليه شخص شاه و سلطنت او متهم كردند. مراسم تاجگذاري رضا شاه طي تشريفاتي با شكوه در 25 آوريل همان سال برگزار شده بود. در ارتباط با خبر دستگيري توطئهگران، كه اغلب از افسران ارتش بودند، نظر شما را به گزارش شماره 178 سفارت به تاريخ 23 سپتامبر 1926 جلب ميكنم. مجرم اصلي كلنل محمود پولادين فرماندة هنگ زبدة پهلوي بود كه در همان زمان به هنگ خانوادگي شاه شهرت داشت. فكر ميكنم اين همان افسري است كه منبع خبري من در زمان حكايت ماجراي نارضايتي شاه از دست ژنرال شيباني به او اشاره داشت. ماجراي فوق را در گزارش شماره 970 مورخ 12 دسامبر 1931 توضيح دادهام. گزارش شماره 543 آقاي هافمن فيليپ در تاريخ 21 فوريه 1928 كه در آن علاوه بر مطالب ديگر به اعدام كلنل پولادين اشاره شده است بخوبي گزارش اينجانب را تأييد ميكند. به هنگام مرور گزارشهايي كه قبلاً
دربارة اين موضوع ارسال شده بود متوجه شدم كه آقاي فيليپ در بخشي از گزارش شمارة 186 مورخ 5 اكتبر 1926 خود نوشته است كه: « در همين ارتباط، در تاريخ چهارم ماه جاري، كاردار بريتانيا به ملاقاتم آمد. آقاي (هرولد) نيكلسون گفت كه ميخواهد دربارة دستگيري يك كليمي به نام شموئيل حييم، نماينده سابق مجلس، به اتهام كذايي همدستي در اين توطئه، از من كمك بگيرد. او اشاره كرد كه آقاي حييم نمايندة انجمن بريتانيا براي تبليغ صهيونيسم در تهران است، و هرگونه اقدام غيرعادلانه يا شديدي عليه او واكنش نامطلوبي در خارج از كشور خواهد داشت. آقاي دككهير(1)، مدير كل بلژيكي اداره گمركات ايران كه روزي حييم زير دستش كار ميكرد گزارشهايي را كه اين روزها عموماً در مطبوعات داخلي منتشر ميشود را تأييد ميكند: «كمي پس از شروع جنگ جهاني از خدمتِ دولت ايران منفصل شد و به سرويس اطلاعات مخفي انگليس (اينتليجنس سرويس) پيوست» و اينكه پس از كودتاي 1921 سيد ضياءالدين «انجمني صهيونيستي به راه انداخت، روزنامهاي به زبان فارسي و عبري انتشار داد، و تبليغات گستردهاي را شروع كرد و نزديك بود هموطنان كليمي خود را با نقشة مضحكِ ترك كشورشان و رفتن به بيابان گرم و سوزان فلسطين بفريبد.» به عنوان نمونهاي از گزارشهاي مزبور مطلبي را كه در شمارة 17 دسامبر گذشته روزنامة شفق سرخ به چاپ رسيده است به پيوست ارسال ميكنم. گزارش مزبور شرح جنايات حييم را اينگونه ادامه ميدهد: «ولي از آنجا كه كليميان ايران هنوز براي ترك خانه و كاشانهشان مردد بودند، حييم براي آنكه آنها را عليه هموطنان مسلمانشان بشوراند، زشتترين حادثه محله كليميان تهران را نقشهريزي كرد [1922]. ظرف مدت يك هفته، وحشت و بينظمي بر كل محله حاكم شد، و نقشه او تا حدودي هم گرفت، زيرا تعدادي از كليميان راهي فلسطين شدند. او كه در ميان كليميان شهرت و محبوبيتي يافته بود به نمايندگي مجلس پنجم [1924-1926] انتخاب شد. با وجود اين، از آنجايي كه وكلاي مجلس سابقة او را ميدانستند، براي مدتها اصلاً او را به نمايندگي مجلس قبول نداشتند، و براي نمايندگي مجلس
1) Mr. Dekeckheer.
ششم [1926-1928] هم انتخاب نشد. حييم كه از اين امر به خشم آمده بود نقشة توطئه انقلابي خطرناكش را كشيد.» مطبوعات تهران وقايعي را كه منجر به دستگيري حييم در پاييز سال 1926 شد عموماً اينگونه گزارش ميكنند. اگر چه احتمالاً در اتهام طراحي شورش كليميان در سال 1922 غلوّ شده است، ولي ظاهراً كسي صحت آن را زير سئوال نميبرد... . درباره وقايعي هم كه از زمان دستگيري حييم اتفاق افتاده است، تقريباً همگي اتفاق نظر دارند. حييم پنج سال گذشته را يكسر در حبس بوده، و مكرراً او را به دادگاه نظامي بردهاند تا محاكمه و يا استنطاق كنند. هيچ كس را پيدا نكردهام كه جداً احتمال آشكار اين مسئله را ردّ كند كه در فاصلة بين محاكمات ايرانيها معادل آن چيزي را كه براي ما همان «درجه سوم» [بازجويي فشرده خشن] است، مدام بر سرش نياورده باشند. البته اينكه حييم تا اين مدت طولاني توانسته در برابر بازجويانش مقاومت كند جداً مايه حيرت و شگفتي است. در اينكه شكنجهاي در كار بوده از نظر من شكي نيست. ولي در ارتباط با اين نكته ترجيح ميدهم كه به اظهارات آقاي يانگ كه در بالا ذكر آن رفت بسنده كنم، هر چند شخصاً ميتوانم بگويم كه داستان مشابهي از ريشسفيدترين و محترمترين دلالان كليمي فرش و عتيقهجات تهران شنيدهام... و اگر بتوانم نتيجهاي از وقايع كنوني بگيرم اين است كه پس از شش سال جلوس بر تخت شاهنشاهان ايران موقعيت رضا پهلوي از هميشه محكمتر و استوارتر است.(1)
1) گزارش هارت، شماره 998، 891.00/1537، مورخ 30 دسامبر 1931.
افزايش نارضايتيها از رضاشاه
انتصاب محمدعلي فروغي به سِمَت اولين رئيسالوزراي خاندان پهلوي(1)در تاريخ 20 دسامبر 1925 اعلام شد: «پادشاه آشكارا علاقه خاصي به آقاي فروغي دارد... البته اعضاي كابينه را شاه انتخاب كرده است، هر چند آنها در ظاهر از طرف رئيسالوزرا انتخاب شدهاند.» اموري در گزارش خود اطلاعات جالبي دربارة زندگي برخي شخصيتها ارائه ميكند كه در سالهاي بعد به رجال با نفوذ مملكت تبديل شدند. حسن مشار، از طرفداران بريتانيا، بر مسند وزارت خارجه باقي ماند، زيرا «نميشد كار ديگري با او و بريتانيا كرد غير از اينكه او را بر مسند وزارت ابقا كنند.» ژنرال اميرطهماسب، «كه به تازگي نام فاميل خود را از «طهماسبي» تغيير داده است، و اصلاً از آن دسته ايرانيهاي اندكي نيست كه صداقت و فرهنگ روشنفكري را با هم يكجا دارند» عهدهدار وزارت جنگ شده است. سيد مهدي فاطمي به وزارت عدليه منصوب شد: «فاطمي در كابينة قبلي وزارت معارف را برعهده داشت. او را از وابستگان روحاني كهنهكار، مدرّس، ميدانستند كه چند ماه پيش آشكارا نفوذ مسلطي بر امور دولت
1) فروغي كفيل رياست وزراء بود. (ويراستار)
داشت، ولي اكنون، به دليل عدم حمايت از «جنبش ملي» اخير، شخصيت چندان با نفوذي در مسايل مملكتي به حساب نميآيد و توسط نظمية شاه كنوني تحت نظر است. فاطمي به اين دليل موفق به گرفتن پُست وزارت در كابينه فعلي شده است كه طي چند هفته اخير خودش را فعالانه با سياستهاي پهلوي تطابق داده و احتمالاً از عناصر روحاني كه در گذشته با آنها همفكر بود فاصله گرفته است.» وزارت پست و تلگراف به جعفرقلي سردار اسعد بختياري رسيد: «او شخص جسوري نيست و بر خلاف گذشته كه ظاهراً نفوذي در ميان همقطارانش داشت، ديگر نفوذ چنداني در ميان آنها ندارد.» وزير داخله، حسين دادگر «از اعضاي جديد كابينه و از جمله كساني است كه رهبري «جنبش ملي» اخير را عهدهدار بودند و حالا در دولت فعلي منصبي دارند.» او در سال 1881 به دنيا آمد و شديداً ضد نفوذ روحانيون بود: «نمايندة مجلس سوم، چهارم و پنجم... و چندين بار، به ويژه در كابينه سيدضياءالدين (1921)، معاون رئيسالوزرا بود. نايب رئيس مجلس پنجم، 1925؛ عضو و نايب رئيس مجلس مؤسسان، دسامبر 1925.» علياكبر داور، در سال 1887 به دنيا آمده و در سوئيس حقوق خوانده بود: «داور از مديران فعال مطبوعات... و نماينده مجلس چهارم و پنجم بود... در طول پاييز، هم در داخل و هم در خارج مجلس، ثابت كرد كه از مفيدترين و تواناترين هواداران پهلوي است... نماينده مردم تهران در مجلس مؤسسان، دسامبر 1925. مُخبر كميسيون تهيهكنندة پيشنويس اصلاح موادي از متمم قانون اساسي بود و در زمان تسليم لايحه فوق به مجلس مؤسسان بخوبي از آنها دفاع كرد. در تاريخ 20 دسامبر 1925 به وزارت فوائد عامه، فلاحت و تجارت، منصوب شد. فردي باهوش، فعال و ترقيخواه (ضد روحانيت) است. سخنگويي زبانآور است. در «جنبش ملي» كه منجر به سرنگوني خاندان قاجار شد نقش مؤثري داشت.» يوسف مشار، مشار اعظم، «معاون وزير معارف در دولت قبلي كه اكنون كفيل همين وزارتخانه شده است... او نيز همانند داور، در طول پاييز(1)عنصري مؤثر و مفيد براي پهلوي بود، و انتصابش در اين پُست... در واقع نوعي پاداش به اوست... او را آدمي با ذكاوت، پر انرژي و ترقيخواه (ضد روحانيت) ميشناسند.» مرتضيقلي بيات «را هم ميتوان در همين دسته قرار داد.
1) اشاره به فعاليت او در به اصطلاح جنبش ملي در پاييز 1304.
هر چند معروفيت كمتري نسبت به تدين و داور دارد، ولي اين اواخر او را از دستة همين اشخاص ميشناسند.» بيات نمايندة مجلس چهارم و پنجم بود: «نايب رئيس و از اعضاي مجلس مؤسسان، دسامبر 1925. نقشي مفيد در پيشبرد برنامة پهلوي داشت. در 20 دسامبر 1925، به وزارت ماليه منصوب شد. از مالكين متمول است. او را فرد پرانرژي و يا چندان توانمندي نميدانند.» و بالاخره تيمورتاش كه به وزارت دربار منصوب شد. اموري گزارشش را با نظرات جالبي تمام ميكند: «شايد بتوان كابينه فعلي را «كابينة جبران» توصيف كرد و احتمالاً برخي از وزراءِ آن بطور موقت براي يك دورة گذار انتخاب شدهاند... احساس ميشود... كه در كل، كابينه حال و هوايي انگليسي دارد. ولي در هر حال... ميتوان گفت كه روسها هم دوستي دارند كه شايد جايگاهش به شاه بسيار نزديكتر است و نفوذ بيشتري نسبت به وزراء عادي كابينه در جمع توطئهچينان دارد. اين شخص عبدالحسين خان تيمورتاش (سردارمعظم خراساني)، وزير سابق فوائد عامه است كه با روي كار آمدن رضاشاه وزير دربار شد، و در نتيجه مدام از نزديك با شاه در ارتباط است... احتمالاً اوامر مستقيماً از جانب شاه صادر ميشود و فروغي تنها براي جلب اطمينان مردم بر سر كار آمده است، و در آينده نيز بيشتر محرم راز شاهنشاه خواهد بود تا رئيس واقعي دولتش.»(1)
دورة رياست فروغي بر كابينه با مشكلات فراواني مواجه بود و او در تاريخ 5 ژوئن 1926 استعفاء داد. فيليپ در تلگراف مورخ 7 ژوئن خود جانشين او را معرفي ميكند: «مستوفيالممالك، رئيسالوزراي جديد، هنوز كابينة جديدي تشكيل نداده است. اوضاع عادي است.»(2)تغيير كابينه در گزارش جالبي كه در تاريخ 12 ژوئن 1926 ارسال شد مورد بحث و بررسي قرار گرفته است. فروغي را به اميد اين مجبور به استعفاء كردند كه توجه مردم را از عدم محبوبيت روزافزون رضا شاه منحرف و روسها را قدري آرام كنند:
ص464
در چند ماه اخير گاه شايع شده است كه آقاي فروغي تمايل دارد از مسئوليت رياست كابينه كناره بگيرد. هنگام تعطيلي موقت مجلس اخير (فوريه 1926)، وقتي كه بحث بر سر لايحه شيلات درياي خزر بالا گرفته بود، در گفتگوهاي غيررسميمان گفت كه استعفايش را تسليم شاه كرده ولي شاه آن را نپذيرفته است... روابط دوستانه و آكنده از اعتمادي كه ميان شاه و فروغي وجود دارد او را به يك رئيسالوزراي قابل قبول [براي شاه] مبدل ساخته است. البته بايد گفت كه اخيراً برخي از سياستمداران با نفوذ كشور به دليل اينكه فروغي فاقد صلابت شخصيت لازم براي به كرسي نشاندن نظراتش در ارتباط با مسائل مهم مملكتي است شديداً از او انتقاد كردهاند. بعيد نيست كه اطلاع آقاي فروغي از اين انتقادها او را به كنارهگيري از پُستش واداشته باشد. هنوز معلوم نيست كه آيا اين مسئله و يا مسائل ديگري بحران كنوني را به وجود آورده است. در واقع، بايد بگويم كه محافل ديپلماتيك و ساير محافل پايتخت، به غير از خودِ دولت و مقاماتي كه مستقيماً درگير مسئله هستند، دلايل واقعي بحران كنوني را نميدانند... البته ميدانيم كه [سفارت] شوروي بيشترين شكايت را از چيزي كه تمايلات حامي بريتانيا در دولت فروغي مينامد، داشته است... در همين ارتباط، به نقل از [وزيرمختار شوروي] ميگويند كه ايران نبايد فراموش كند كه حتي اگر رژيم شوروي عوض شود اين كشور همچنان همسايه شمالي ايران خواهد بود!... وقتي دربارة اوضاع سياسي موجود با سر پرسي لورن، وزيرمختار انگليس در ايران، صحبت ميكردم او بر اين مسئله تأكيد كرد كه شاه بايد فرد قدرتمندي را در رأس دولتش قرار دهد تا بتواند به خوبي از عهده مسائل برآيد. لورن چيز ديگري كه براي وزارت خارجه جالب باشد ذكر نكرد... حدود يك هفته پيش از سرنگوني كابينه در تهران شايعاتي بر سر زبانها افتاد كه وزير جنگ را به دستور شاه دستگير كردهاند. با اينكه شايعه مزبور صحت نداشت، از قرار معلوم دعوايي جدي بين شاه و ژنرال عبداللهخان امير طهماسب، وزير جنگ جوان، پركار، حرف گوشكن و محبوبش اتفاق افتاده بود. هنوز كسي از دليل اصلي و نتيجة اين اتفاق با خبر نشده است. بعضيها ميگويند كه امير طهماسب و عدهاي از افسران ديگر به دليل پيشنهاد شاه براي استخدام يك هيأت مستشاري نظامي انگليسي در ارتش شديداً به او اعتراض كرده بودند. يك
گزارش هم از اين قرار بود كه شاه از شكلگيري توطئهاي در ميان افسران ارتش خبردار شده و دستور داده بود تا خانه امير طهماسب را تفتيش كنند، كه البته چيزي پيدا نكردند و الي آخر. حقايق هر چه كه باشد، پيداست كه وزير سابق جنگ از چشم شاه افتاده و بزودي كشور را براي رفتن به مرخصي ترك خواهد كرد... بر اساس گفتههاي همان منبع خبري، يكي ديگر از مسائل بحرانزا مشكلاتي است كه شاه آشكارا در كنترل فرماندهان ارتش دارد. احساس ميشود كه دست اكثر اين حاكمان ايالتي به گناه اخاذيهاي گسترده از مردم آلوده است. طبق گزارشها، اخاذيهاي خودسرانه و رفتار سركوبگرانه اين افسران در برخي مناطق مردم را به مرز شورش رسانده است. گمان ميرود كه شاه متوجه خطر اين مسائل براي اعتبار و حيثيت خود و خاندانش هست و براي يافتن راهحلي جهت متوقف ساختن آن بسيار تلاش ميكند. در پايان لازم به ذكر ميدانم كه بنا به اعتقاد بسياري از منابع، محبوبيت شاه در سراسر مملكت بسيار كاهش يافته است. جلوس او بر تخت پادشاهي موجب شده است كه مردم ايران ديگر دوستش نداشته باشند.
فيليپ در ادامه گزارش انتصاب مستوفيالممالك به رياست وزرا را موقت پيشبيني ميكند:
اين مسئله به بازگشت وثوقالدوله به ايران مربوط ميشود، كه احتمالاً با دعوت و يا حداقل رضايت شاه صورت گرفته است... در هنگام ورودش به ايران شايع شد كه ميخواهد يكبار ديگر رئيس كابينه بشود. ظاهراً همگان بر اين باورند كه دولت و سفارت بريتانيا نيز در رسيدن وثوق به هدفش از او حمايت ميكنند. گمان ميرفت كه وثوق ابتدا در مقام كوچكي مشغول به كار شود تا خصومتها و سوءظنهايي كه هنوز در ميان برخي از محافل عليه او وجود دارد فروكش كند... وثوق اندكي پس از ورود به ايران نامزد انتخابات مجلس شد، و آخرين نظرسنجيها نشان ميدهد كه او و چندين تن از دوستانش از جمله شاهزاده فيروز و سيدضياءالدين با اكثريت آراء به مجلس راه خواهند يافت. از قرار معلوم در بحبوحة بحران فعليِ كابينه، وزارت ماليه را به وثوق پيشنهاد خواهند كرد... گمان ميرود كه مستوفيالممالك نهايتاً نتواند از پسِ مسائل عديدة مجلس جديد برآيد،
و آنوقت راه براي رسيدن وثوقالدوله به رياست كابينه باز خواهد شد. منبع خبري سفارت ميگويد كه مدرس همين حالا هم مستوفيالممالك را به ستوه آورده است... ميگويند كه مستوفيالممالك قبلاً پنج بار رئيس كابينه بوده و تعللش در تصميمگيري معروف است... او در جايگاه يك دولتمرد استعداد يا توانايي سازنده و خاصي ندارد... يكي از قدرتمندترين و زيركترين سياستمداران امروز ايران آقا سيد حسن مدرس است. مدرس جايگاه والايي در ميان روحانيان داخل و خارج مجلس دارد و صلابت شخصيت و هوش او بر كسي پوشيده نيست، و به طور كلي در كانونهاي سياسي كشور اعتبار بسياري دارد. تا آنجا كه اطلاع دارم هيچگاه حامي بيگانگان نبوده و همواره وجهه يك وطنپرست ساده با آرمانهاي غيردنيوي را بين مردم داشته است. در اين اواخر هم مدرس از جمله برجستهترين طرفداران اصلي تغيير دولت بوده است. گزارشها حكايت از آن دارد كه مدرس نه فقط در انتخابات مجلس در تهران كه نتايجش بزودي اعلام ميشود، بلكه براي انتصاب وثوق به رياست كابينه دولت شديداً از او حمايت كرده است. به همين ترتيب، برخي متوجه اين مسئله شدهاند كه روابط كم و بيش نزديكي بين مدرس و سفارت بريتانيا برقرار شده است. البته كسي چنين چيزي در اينجا مشاهده نكرده است، ولي يك منبع موثق خبر فوق را داده و متذكر شده كه با توجه به شهرت مدرس به پرهيز از تماسهاي شخصي با خارجيان و يا عوامل خارجي چنين چيزي نسبتاً عجيب است.
توضيح موري در اين باره: «خيلي هم دور از انتظار نيست. انگليسيها هميشه روحانيت را به بازي گرفتهاند.»(1)
فيليپ در تلگرام 16 ژوئن 1926 خود مينويسد: «صورت رسمي اعضاي كابينه به قرار زير است: مستوفي رئيسالوزرا و وزير داخله؛ فروغي وزير جنگ؛ تقيزاده وزير خارجه؛ مخبرالسلطنه [مهديقلي هدايت] وزير فوائد عامه؛ اتابكي نماينده سابق مجلس و از دوستان صميمي مدرس وزير پست و تلگراف؛ ناصرالدوله وزير سابق و برادر زن وثوق وزير معارف؛ پُست وزارت عدليه خالي است. مفتاح تا زماني كه تقيزاده از برلين
1) گزارش فيليپ، شماره 105، 891.00/1377، مورخ 12 ژوئن 1926.
برگردد كفيل وزارت خارجه خواهد بود.»(1)هيچ اشارهاي به وثوق نشده بود. وزارت خارجه [آمريكا] فوراً پاسخ داد: «در گزارش شماره 34 مورخ 16 ژوئن، ساعت 6 بعد از ظهر، اشارهاي به وزارت ماليه نشده است. طبق اطلاع واصله به وزارت خارجه، وثوقالدوله به اين پُست منصوب شده است. با ارسال تلگرام صحت اين مطلب را تأييد و خيلي كوتاه نظر خود را دربارة اهميت اين انتصاب و تأثيرات احتمالياش بر كار مستشاران مالي آمريكايي بيان كنيد.»(2)فيليپ در 20 ژوئن پاسخ داد: «وثوقالدوله وزير ماليه است، كه متأسفانه اين خبر ناخواسته از تلگرام شمارة 34 بنده افتاده بود. بازگشت وثوق به صحنة سياست كشور موجب حدس و گمانهاي بسياري شده است. عموماً گمان ميرود كه فشار شديد دولت بريتانيا دليل عمدة اين انتصاب بوده است؛ و اينكه انتصاب وثوقالدوله بر مسند يك وزارتخانة كوچك راه را براي رسيدنش به رياست كابينه هموار ميكند... گمان ميرود كه مجلس كارش را در اول جولاي آغاز كند و كابينه مستوفي نيز يكي دو ماه بعد از آن منحل، و بدين ترتيب راه وثوق براي رسيدن به رياست كابينه باز شود. هر چند نبايد در ارتباط با تأثير نهايي روند كنوني اوضاع بر كار مستشاران مالي آمريكايي چندان خوشبين بود، هنوز هيچ نشانهاي دالّ بر تغيير سياستهاي دولت ايران به ضرر اين هيأت وجود ندارد.»(3)دربارة انتصاب فروغي به وزارت جنگ ميخوانيم: «تغييرات اخير كابينه و روي كار آمدن اشخاصي كه با رژيم سابق همكاري داشتند، اوضاع سياسي داخلي ايران را از همه جهت پيچيده و مبهم ساخته است. انتصاب رئيسالوزراي سابق، يعني ميرزا محمد علي خان فروغي به وزارت جنگ ابهامي را كه در اذهان عموم نسبت به ارتش وجود دارد به هيچوجه بر طرف نكرده است. چند روز پيش آقاي فروغي به من خبر داد كه مرخصي گرفته و قصد دارد ظرف يكي دو هفتة آينده به مدت چند ماه براي گذران تعطيلات به اروپا برود. بنابراين، به نظر ميرسد كه شايد شاه قصد داشته باشد شخصاً امور وزارت جنگ را بر عهده بگيرد، و بايد از ته دل اميدوار بود كه اصلاحاتي جدي در ادارة ارتش به
وجود آورد.»(1)
در حالي كه فروغي عازم اروپا بود، تقيزاده نيز به آمريكا رفته بود: «روز گذشته رسماً خبر رسيد كه تقيزاده پُست وزارت خارجه را نپذيرفته و براي تصدي مديريت نمايشگاه ايران در فيلادلفيا عازم ايالات متحده شده است. انتصاب جديد ديگري در كابينه اعلام نشده است.»(2)او در گزارش ديگري ادامه ميدهد: «احتراماً به اطلاع ميرساند كه كفيل وزارت خارجه در اولين روز ماه جاري خبر داد كه سيد حسن تقيزاده به رئيسالوزراء اطلاع داده است كه پُست وزارت خارجه را در كابينه جديد نميپذيرد... مسائل مبهمي كه در ارتباط با انتصاب آقاي تقيزاده وجود دارد قضيه را قدري مضحك كرده است... يكي از دوستان صميمي آقاي تقيزاده به من گفته است كه او اصلاً قصد نداشت در دولتي كه ناگزير يك دولت موقت است مقامي داشته باشد... آقاي تقيزاده به نمايندگي مجلس آتي انتخاب شده است و بدون شك چهرهاي برجسته در پيشرفت آتي ايران خواهد بود.»(3)موري در تاريخ 5 نوامبر 1926 شخصاً با تقيزاده در فيلادلفيا صحبت كرد: «او سپس با اشاره به روابطش با شاه گفت كه در زمان سرنگوني خاندان قاجار، گروهي از ميهنپرستان ايراني متشكل از: مشيرالدوله، مؤتمنالملك، دكتر مصدق، علايي و مستوفيالممالك با طرح و برنامههاي رضاخان، رئيسالوزراي وقت، مخالفت كردند و دليلشان هم اين بود كه مقاصد او ناقض قانون اساسي است. پس از اينكه شاه [فعلي] برغم محدوديتهاي قانوني موفق شد خاندان قاجار را سرنگون كند، او و گروه فوق تصميم گرفتند تا پايان عمر مجلس فعلي از هرگونه مشاركت در كارهاي دولت خودداري كنند... با اين حال، پس از تاجگذاري شاه، او و آقاي علايي به شاه اطلاع دادند كه ميخواهند به طور خصوصي و نه رسمي حضور شاه شرفياب شوند. او گفت كه شاه خيلي دوستانه و صميمي از آنها استقبال كرد، شخصاً برايشان چاي ريخت، سيگارهايشان را روشن كرد و تا پاي كالسكه بدرقهشان كرد. آنها دلايل مخالفتشان را با تصاحب قدرت عالي ايران به دست او توضيح دادند و گفتند كه از نظر آنها چنين اقدامي ميتواند مملكت را بيثبات كند كه
عواقب خطرناكي خواهد داشت. شاه بدون اينكه كينهاي به دل راه بدهد توضيحاتشان را پذيرفت ولي از آنها خواست حالا كه به اهدافش رسيده است بيطرف باشند و يا حتي از او حمايت كنند.»(1)انتصاب وزير خارجه تقريباً دو ماه طول كشيد. در 28 ژويية 1926، فيليپ با ارسال تلگرامي اطلاع داد: «عليقلي انصاري (مشاورالممالك) كه اخيراً سفير كبير ايران در مسكو بود به وزارت خارجه منصوب و كارش را شروع كرده است.»(2)
شورشهاي خراسان و آذربايجان، كه در فصل يازدهم شرح آنها رفت، پيشزمينة افتتاح مجلس ششم در 11 ژويية 1926 بود: «احتراماً به اطلاع ميرساند كه مجلس ششم در صبح روز يازدهم ماه جاري با حضور شاه كار خود را آغاز كرد. از نمايندگان ديپلماتيك خارجي نيز، كه همگي با لباس رسمي در اين مراسم حضور يافتند، دعوت شده بود. نطق شاه كوتاه بود و مثل هميشه با لحني بيشور و حرارت ايراد شد... بارزترين نكتهاي كه در آن جمع به چشم ميخورد فقدان شور و هيجان در بين نمايندگان جديد مجلس بود. به نظر ميرسيد كه نوعي بيتفاوتي و عدم اعتماد به نفس بر كل مجلس حكمفرماست... تغيير دولت، انتظار انتقاد از نتايج انتخابات كه خيليها معتقدند در آن تقلب شده، بلاتكليفي دربارة سياستهاي دولت و نقشي را كه اشخاص بايد در اجراي سياستهاي فعلي ايفا كنند؛ همگي ذهن نمايندگان جديد را گيج و مبهوت ساخته است... شاه هم از زمان تاجگذاري عمدتاً به كارهاي خودش مشغول بوده... حقيقت اين است كه از زمان پادشاهياش بيشك محبوبيت خود را در ميان مردم سراسر كشور از دست داده است. نارضايتي عمومي از قشون تأثير به سزايي بر اين امر داشته، ولي ظاهراً اكثر مردم متفقالقول هستند كه حالا كه ثروت فراواني جمع كرده و تاج شاهي به سر گذاشته، ديگر به احتياجات ايران و اهداف ملياش كاري ندارد.» در ارتباط با اوضاع سياسي ميخوانيم: «چشمانداز سياسي قدري مبهم و پيچيده
است. در اين ميان سه نفر بيش از ديگران به چشم ميآيند؛ شاه، حسن وثوق و سيد حسن مدرس. معماي فعلي اين است كه هر يك از اين اشخاص تا چه اندازه كنترل اوضاع سياسي مملكت را در دست خواهد گرفت. بايد بگويم كه هر يك از اين سه نفر سوداي كنترل سرنوشت ايران در آينده نزديك را در سر دارد؛ آنهم به دلايلي كه كسي از آنها با خبر نيست... به كشور فراخواندن و اعطاي پُست به حسن وثوق، رئيسالوزراي سابق و از حاميان انگليس، حدس و گمان بسياري را باعث شده است. سيدحسن مدرس كه اين روزها روحاني با نفوذي در صحنه سياست است اعلام كرده كه انتصاب وثوق به وزارت ماليه به خاطر توصيههاي او بوده است(1)، و به احتمال زياد، توصيه او همراه با تمايل [شاه] براي جلب نظر انگليسيها، نقش بسزايي در متقاعد كردن شاه نسبت به بازگشت وثوق داشته است. بسياري گمان ميكنند كه وثوق ميخواهد يكبار ديگر رئيس كابينه شود و در اين راه از حمايت ارزشمند مدرس بهرهمند خواهد بود. در همين ارتباط گزارش شده كه قرار است احمد وثوق، برادر وزير فعلي ماليه، براي تصدي وزارت داخله در كابينه فعلي از تبعيد فراخوانده شود. وزارت خارجه استحضار دارد كه احمد وثوق (قوامالسلطنه)، قبلاً رئيسالوزرا بود و اينكه در اكتبر 1923 به اتهام توطئهچيني عليه جان شاه فعلي - كه آنوقت وزير جنگ بود- دستگير شد.» دربارة مدرس مينويسد: «سيد حسن مدرس اكنون مهمترين چهره در عرصه سياست ايران است. از كساني كه او را بخوبي ميشناسند... شنيدهام كه هواداران بسياري در ايالات مختلف دارد و مردم او را ميهن پرست و روحاني زاهدي ميدانند... در حال حاضر او مهمترين شخصيت در عرصة سياست داخلي است، و مطبوعات يازدهم ماه جاري مصاحبهاي از او منتشر ساختند... از آقاي علاء شنيدهام كه مجلس جديد مصمم است با سلطه سياسي مدرس بر مجلس مقابله كند. بر اساس گفتههاي منبع خبري من، مخالفان پنج گروه مختلف از نمايندگان را تشكيل ميدهند كه مجموع آن به پنجاه و شش نفر ميرسد؛ كه بدين ترتيب اكثريت آراء را در اختيار دارند. افراد زير رهبر اين گروهها شناخته ميشوند: «سيدمحمد تدين، رئيس موقت
1) آيتالله شهيد مدرس، هيچ تمايلي به جلب رضايت هيج قدرت خارجي، از جمله انگلستان، نداشت. او از روزي كه پا به عرصه سياست گذاشت، با نفوذ اجنبي، به ويژه انگلستان، به مبارزه برخاست؛ و سرانجام جان خود را بر سر همين مبارزه گذاشت. حمايت او از وثوقالدوله در آن زمان دلايل ديگري داشت. (ويراستار)
[مجلس]؛ فهيمالملك، وزير سابق ماليه و از مخالفان مستشاران مالي آمريكايي؛ علياكبر داور، كه اخيراً وزير فوائد عامه در كابينه فروغي بود؛ ميرزاهاشم آشتياني كه يك روحاني است؛ و شيرازيها يا همان نمايندگان شيراز، كه فرد خاصي رهبر آنها نيست. ميگويند كه اين پنج گروه براي مقابله با اهداف شناخته شدة مدرس... با يكديگر به توافق رسيدهاند.»(1)در مورد وثوقالدوله ميخوانيم (تأكيد متعلق به متن اصلي است): «لازم به ذكر ميدانم كه هفته گذشته فرصت يافتم با وثوقالدوله، وزير ماليه، در مورد اجاره ساختمانهاي سفارتخانه ديدار كنم. او پدر زن و مسئول كنوني املاك موجر ما- سردار اكرم- است. در خلال صحبتها از او پرسيدم كه آيا صحت دارد كه ميخواهد پُست وزارت را رها كند و وارد مجلس شود. او گفت كه فقط به اصرار مستوفيالممالك، رئيسالوزرا، وارد كابينه شده تا از شكست مفتضحانة او در تشكيل اين وزارتخانه جلوگيري كند. او شخصاً براي رسيدگي به امور شخصي و به اميد تحولات سياسي به كشور بازگشته است. او گفت كه رئيسالوزرا اصرار دارد كه او پُست وزارت را رها نكند و او بزودي دربارة اين مسئله تصميم خواهد گرفت.»(2)
مستوفيالممالك دو ماه بيشتر رئيس كابينه نبود كه استعفا داد. در 3 سپتامبر 1926، فيليپ در تلگرامي مينويسد: «شاه در نتيجة اوضاع سياسي داخل كشور با اكراه استعفاي مستوفيالممالك، رئيسالوزراء، را پذيرفته است. در عين حال، خبردار شدهام كه... مجلس با اكثريت آراء به مستوفي رأي اعتماد داده است. لذا انتظار ميرود كه مستوفي كابينه جديدي تشكيل بدهد.»(3)در 9 سپتامبر 1926 مينويسد: «مستوفي امروز نتوانست كابينه جديد خود را به مجلس معرفي كند و قطعاً از رياست كابينه استعفا داده است. مجلس در جلسات غير علني بحث كابينه جديد را پيگيري ميكند، و نام حسين پيرنيا، رئيس سابق مجلس، براي احراز احتمالي پُست رياست كابينه مطرح شده است.»(4)
و در گزارشي ديگر به همان تاريخ اوضاع را اينطور شرح ميدهد: «احتراماً به اطلاع ميرساند كه رسماً اعلام شد كه شاه در تاريخ 31 ماه گذشته استعفاي مستوفيالممالك، رئيسالوزرا، را پذيرفته است. گزارش اصلي از اين قرار بود كه شاه قبول استعفاي رئيسالوزرا را در آن تاريخ به اطلاع رئيس مجلس رسانده و نظر مجلس را در مورد كابينه جديد خواستار شده بود؛ اينكه موضوع در جلسات غيرعلني مجلس به بحث گذاشته شد و شصت و نه نفر از نمايندگان به مستوفيالممالك رأي دادند. طبق گزارشها هم اكنون هشتاد و نه نفر از نمايندگان مجلس در تهران حضور دارند. در عين حال گزارش شده است كه مستوفي كابينة فعلياش را بدون هيچ تغييري در دومين روز ماه جاري به مجلس معرفي خواهد كرد. در روز سوم ماه جاري متوجه شدم كه در تاريخ مذكور هيچ جلسهاي برگزار نشده و به دليل تعطيلات مذهبي نمايندگان مجلس نيز مشغول عزاداري خواهند بود و جلسه كاري بعدي در نهم سپتامبر برگزار خواهد شد. متعاقباً مطبوعات گزارشهاي متعددي با اين مضمون منتشر ساختند كه مستوفي با رهبران گروههاي مختلف مجلس در مورد تركيب كابينه مشغول بحث و گفتگو بوده است. طبق گزارشها رئيسالوزرا در روز سوم ماه جاري اظهار داشت كه تغييري در كابينه ايجاد نخواهد شد و فقط وزارت عدليه را به حسن وثوق خواهد سپرد، و وزراي ماليه و داخله را (كه هنوز خالي هستند) به توصيه مجلس انتخاب خواهد كرد... از منابع محرمانه اطلاع يافتهام كه رئيسالوزرا طي چند هفته گذشته بارها تمايلش را براي استعفا از پُست رياست كابينه به شاه ابراز كرده است. شاه تقاضاي او را به اين دليل كه تغيير مجدد كابينه موجب تأخير در امور دولت ميشود نپذيرفته است. اخيراً هم مستوفي اصرار داشته كه با توجه به مخالفت اكثر نمايندگان مجلس با كابينهاش ادامه كار در پُست رياست دولت برايش ممكن نيست. بنابراين ترتيبي داده شد كه استعفاي مستوفي به صورت مشروط پذيرفته شود، ولي شاه پس اطمينان از رأي اعتماد مجلس به كابينة مستوفي مجدداً او را به رياست كابينه انتخاب كند. بنابراين همان شب اعلام شد كه كابينه سقوط كرده و اينكه كابينة جديد روي كار خواهد آمد. نگارش اين گزارشـ مورخ هشتم ماه جاريـ در حالي صورت ميگيرد كه اوضاع همچنان در هالهاي از ابهام قرار دارد. ظاهراً هيچكس از تركيب كابينه جديد خبر ندارد... از منبع موثقي شنيدهام كه مستوفيالممالك ميخواهد تمام اعضاي كابينهاش سر جايشان باشند،
ولي مجلس مخالف است. همچنين اطلاع يافتهام كه برگزار نشدن جلسه مجلس در دومين روز ماه جاري به دليل مخالفت دكتر مصدق، از نمايندگان با نفوذ مجلس، با وثوق بوده است. پيداست كه مجلس شديداً با كنار هم قرار گرفتن حسن وثوق در وزارت ماليه و احمدخان بدر، برادر زنش، در وزارت معارف مخالف است... البته اين اوضاع يك چيز را خيلي خوب نشان داد- يعني قدرت شاه در مجلس را... شنيدهام كه جداً امكان دارد شاه مجلس را به كلي منحل كند. عموماً گمان ميشود كه بيشتر اعضاي مجلس كرسيهاي خود را مستقيم و يا غيرمستقيم به عنايات ملوكانه مديون هستند.» فيليپ گزارشش را اينطور پايان ميدهد: «اهميت فعلي موقعيت وثوق ظاهراً به اين است كه آيا در كابينه باقي ميماند و يا بر كرسي مجلس تكيه ميزند. با توجه به بياعتمادي شاه به وثوق، خيال مخالفانش راحت است كه او به رياست كابينه و يا رياست مجلس دست نخواهد يافت. شكي نيست كه وثوق منتظر فرصت مناسبي است. از آقاي علاء شنيدهام كه قصد دارد با تضعيف هيأت مستشاران مالي آمريكايي خود را نزد شاه عزيز كند.»(1)
فيليپ در تلگرام 18 سپتامبر 1926 خود مينويسد: «حسن پيرنيا براي چندمين بار از پذيرفتن رياست كابينه امتناع كرد، و مستوفي يكبار ديگر با رأي اعتماد مجلس و اصرار شاه در 13 ماه جاري موافقت كرد كه به انتخاب خود تشكيل كابينه بدهد. بر همين اساس، امروز كابينه جديد را با همان تركيب قبلي و با تغييرات اندكي به مجلس معرفي كرد، كه تغييرات مزبور به قرار زير است: حسن وثوق، وزير عدليه؛ حسن اسفندياري (محتشم السلطنه) وزير ماليه؛ احتشام السلطنه، وزير داخله.»(2)او در گزارش مورخ 22 سپتامبر 1926 خود اوضاع را اينطور شرح ميدهد: «احتراماً به اطلاع وزارت خارجه ميرساند كه حل بحران كابينه موجب آسودگي خاطر تماممحافل شده است. بروز چنين تأخير نامعمولي در تشكيل دولت دردسرها و مشكلات فراواني براي وزارتخانههاي مختلف به وجود آورده است... ظاهراً از هيچ تلاشي براي ترغيب آقاي حسين پيرنيا (جناب مؤتمنالملك) جهت تشكيل كابينه فروگذار نشد، ولي راه به جايي
نبرد. شنيدهام كه حسين پيرنيا... از پذيرش مسئوليتي كه به زعم او با بلاتكليفي و مشكلات فراوان همراه است ابا داشت... وزارت ماليه به آقاي علاء پيشنهاد شد كه او نپذيرفت... از قرار معلوم يكي از موانع اصلي بر سر راه تشكيل كابينة جديد مخالفت شديد برخي جناحهاي اقليت با قرار گرفتن وثوق در تركيب كابينه بوده است. پيداست كه مستوفيالممالك در اين ارتباط تعهدي داشته است؛ شايد به دليل تضميني كه به وثوق و حامي او، سيد حسن مدرس، داده است. رهبر اپوزيسيون مجلس همان دكتر محمد مصدقِ معروف است، كه اعلام كرده در اولين فرصت مخالفتش را با اين انتصاب در مجلس اعلام خواهد كرد. بنابراين، برغم اصرار مستوفي براي قرار گرفتن وثوق در تركيب كابينه، او ثابت كرده كه بهترين گزينه موجود براي رياست كابينه است. با انتقال وثوق به پُست كم اهميتتر وزارت عدليه، طرفين به مصالحه رسيدهاند. محافل سياسي مختلف نتيجة كار را در حكم پيروزي سيد حسن مدرس تلقي ميكنند. عدهاي معتقدند كه در صورت سقوط دولت در آينده نزديك هنوز احتمال اين مسئله وجود دارد كه وثوق با كمك حاميانش در داخل و خارج مجلس رياست كابينه را در دست بگيرد. باور بر اين است كه وثوق براي تحقق هدفش به اعتماد و حمايت شاه نيازمند است، كه عجالتاً از آن برخوردار نيست... وثوق براي پيروانش و همچنين كساني كه انتظار دارند با روي كار آمدنش نفعي ببرند اهميت بسزايي دارد. شنيدهام كه سياستمداران و اشخاص بسياري به منزلش، كه بيشتر به منزل يك انسان بسيار جاهطلب و قدرتمند شبيه شده است، رفت و آمد دارند.»(1)
مصدق كه از دشمني شاه با وثوق خبر داشت نطق شديدالحني عليه او ايراد كرد. فيليپ گزارش ميكند:
احتراماً به اطلاع ميرساند كه مذاكرات نمايندگان مجلس در جلسه مورخ 21 ماه جاري وضعيت بسيار جالبي ايجاد كرد. در گزارش قبليام اشاره كردم كه دكتر محمد مصدق قصد دارد در اولين فرصت به قرار گرفتن آقاي حسن وثوق در
1) گزارش فيليپ، شماره 175، 891.002/167، مورخ 22 سپتامبر 1926.
تركيب كابينه اعتراض كند. در تاريخ 21 ماه جاري همزمان با ارائه برنامه رئيسالوزرا به مجلس اين فرصت مهيا شد. پس از اينكه رئيسالوزرا تلاش كرد از انتقادهاي احتمالي جلوگيري كند، كه وثوق هم خيلي هوشمندانه بر چنين چيزي اصرار داشت، دكتر مصدق طي نطق شديداللحني عملكرد عمومي وثوق و آقاي فروغي، رئيسالوزراي سابق و وزير جنگ فعلي را كه هم اكنون در خارج از كشور به سر ميبرد به باد انتقاد گرفت. سخنانش دربارة آقاي فروغي پر آب و تاب و اتهاماتش براي نمايندگان تعجبآور بود، زيرا قبلاً هيچكس به آنها اشارهاي نكرده بود... دكتر مصدق در انتقاد از وثوق بسيار صريحاللهجه بود، و آشكارا وثوق را به اعمال خائنانه و فريبكارانه متهم ساخت... او در پايان از رئيسالوزرا خواست كه ضامن اجراي قانون اساسي باشد و نطقش را با اين عبارات به پايان برد كه «مستوفي با انتصاب وثوق در كابينهاش نشان داد كه يا از شرايط فعلي غافل است و يا آنقدر از اوضاع كنوني نا اميد و مأيوس شده است كه تصميم گرفته به دست وثوق خودكشي كند...» سپس سيد حسن مدرس، از حاميان جدي وثوق، براي دفاع از او پشت تريبون رفت. اظهارات او معمولي و خالي از قوت استدلال بود... وثوق با پاسخ مؤثر و متين خود به مصدق كلاً اتهامات وارده رد كرد.» فيليپ ميافزايد: «مباحثات فوق شور و هيجاني در همة محافل سياسي پايتخت ايجاد كرده است. حتي در هنگام نوشتن گزارش هم بحث و گفتگو دربارة اين مسئله ادامه دارد. سياستمداران بسيار محافظهكارانه درباره اين مسئله اظهار نظر ميكنند. البته در نتيجة اين رويداد تغيير خاصي در اوضاع رخ نداده است. برداشت كلي اين است كه دكتر مصدق با شجاعت تمام كه همه از آن آگاهند مسئلهاي را علني ساخت كه تا پيش از اين تنها به طور خصوصي درباره آن صحبت ميشد، و با اين اقدام اعتبار و حيثيت قابل توجهي براي خودش به دست آورده است؛ در مقابل، مدرس با نمايش ضعيفش اعتبار و نفوذ خود را در مجلس از دست داد؛ و وثوق هم آرام و ماهرانه تلاش كرد اتهامات وارده را رد كند، كه البته قانع كننده نبود، زيرا گمان ميرود كه شواهد فراواني در اثبات اين اتهامات وجود دارد.(1)
1) گزارش فيليپ، شماره 177، 891.00/1387، مورخ 23 سپتامبر 1926.
در گزارش 24 سپتامبر 1926 ميخوانيم: «احتراماً به اطلاع ميرساند كه رئيسالوزرا در جلسه بعدي مجلس در بيست و سوم ماه جاري اظهاراتي در ردّ يكي از اتهامات آقاي فروغي ايراد كرد.» او اضافه ميكند: «ميگويند كه دولت بريتانيا درارتباط با امضاي قرارداد 1919 انگليس و ايران مبالغي پول به آقاي حسن وثوق پرداخته است... بدون شك دكتر مصدق در نطقش در مجلس به همين مسئله اشاره داشت وقتي گفت: «واقعاً جاي تأمل دارد كه عدهاي خائن كشور را بفروشند و آقاي فروغي هم پولي را كه به اين اشخاص پرداخت شده به همراه سودش در حكم بدهي ملي ايران قبول كند.»»(1)
فيليپ در تشريح امور و اوضاع سياسي حاكم بر ايران مينويسد: «به نظر نميرسد كه نطق دكتر مصدق تأثير چنداني بر وثوق داشته است. در واقع دوستان وثوق معتقدند كه مباحثات علني مجلس به روشن شدن و بهبود موقعيت وثوق در مقابل مخالفانش كمك شاياني كرده است... اگرچه به نظر نميرسد كه حوادث مجلس تأثير چنداني بر موقعيت واقعي وثوق گذاشته باشد، اين رويداد نشان داده است كه مخالفانِ با جرأتي در ميان نمايندگان مجلس هستند كه نه فقط جلوي او بلكه جلوي شاه هم ميايستند. شكي نيست كه شاه انتظار داشت مجلس ششم در تمام امور مهم تابع منويات او باشد. حوادثي چون امتناع مجلس از پذيرش كابينه سابق مستوفي، اعتراض صريح مصدق و نظاير آن از وجود روحيهاي حكايت دارد كه به هيچوجه مطيع نيست و منويات شاه را بالاتر از قانون نميداند. اين اوضاع كه از بسياري جهات قابل ستايش است خطر بزرگي را نيز شامل ميشود. همواره اين احتمال وجود دارد كه روزي كاسه صبر شاه از دست قانونگذاران لبريز شود و مجلس را منحل كند... به نظر من، شاه عجالتاً كنترل اوضاع را در دست دارد. به عبارت ديگر، نفوذ شاه در مجلس هنوز بقدري هست كه بتواند مسائلي را كه در درجه اول اهميت قرار دارند كنترل كند. با وجود اين، مسئله اين است كه آيا استيلاي شاه بر اكثريت نمايندگان مجلس آنقدر ادامه خواهد يافت كه بتواند روي آن حساب كند؟ ميتوان گفت كه در بحران اخير كابينه، اين شاه بود كه باعث شد اكثر نمايندگان مجلس به مستوفي رأي اعتماد بدهند. ولي مدت زماني كه مصروف جلب موافقت نمايندگان براي پذيرش مستوفي، و وثوق و ساير اعضاي كابينه
1) گزارش فيليپ، شماره 180، 891.00/1388، مورخ 24 سپتامبر 1926.
سابقش شد نشان داد كه نميتوان مجلس را وادار كرد بر خلاف ميلش عمل كند. گمان ميرود كه اين روحيه دارد در بين نمايندگان قوت ميگيرد و متوجه شدهام كه اين مسئله كاملاً بر خلاف انتظار آن عدهايست كه مايل بودند با انتخابات اخير اختيارات دولت در جميع امور در دست شاه و عدهاي از نزديكان خاصش باشد. برداشت من اين است كه دولت بريتانيا و يا لااقل سفارت بريتانيا در تهران چنين انتظاري داشتند. به گمانم سر پرسي لورين متقاعد شده بود كه شاه جديد در راستاي منافع بريتانيا گام خواهد گذاشت و قادر به استيلاي كامل بر اوضاع سياسي و سياستهاي اقتصادي دولت خواهد بود... گفتههاي كاردار بريتانيا حكايت از آن داشت كه روند رويدادهاي اخير سفارت انگليس را بسيار مأيوس كرده است. شاه از زمان تاجگذارياش به منافع بريتانيا التفاتي نداشته و با توجه به عدم محبوبيت روزافزونش اميد به استيلاي او بر دولت و ملت موجه نيست. بالعكس، خاموشي و انزوايش موضع او را در هالهاي از ابهام پيچيده است. در كل، به نظر ميرسد كه دوستان بريتانياييمان به هيچ وجه از اين اوضاع راضي نيستند.» توضيح موري: «باز هم همان بازي قديمي! يعني روي اسب بازنده شرط بستهاند؟» فيليپ در پايان مينويسد: «كسي باور ندارد كه دولت فعلي مستوفي خيلي دوام بياورد، ولي شخصاً بعيد ميدانم كه دولت او به اين زوديها سقوط كند. علاوه بر اين، بجز عدم محبوبيت و عدم اعتماد به نفس دولت جديد [كه ميتواند عامل سرنگوني آن شود]، تركيب سياسي ديگري نميشناسم كه در حال حاضر در پي كنار زدن اين كابينه باشد.»(1)اظهارات تقيزاده به موري در فيلادلفيا: «او [تقيزاده] سپس دربارة حمله اخير دكتر مصدق به وثوقالدولة طرفدار انگليسيها، در مجلس صحبت كرد و ابراز داشت اتهاماتي كه مصدق به وثوق وارد كرده حاكي از شجاعت فوقالعاده دكتر مصدق است كه همة ميهنپرستان ايراني آن را ستايش كردند... او معتقد بود كه شاه، كه به دنبال بهانة مناسبي براي كنار زدن وثوق است، فقط به يك دليل از حمله مصدق به وثوق استقبال نكرد: دكتر مصدق همزمان شخص فروغي، وزير جنگ، را كه دوست و مشاور محبوب شاه است نيز مورد حمله قرار داده بود.»(2)موري از
تناقض آشكاري كه در اينجا وجود داشت غافل ماند.
تلاش براي ترور مدرس در 30 اكتبر 1926 با هدف حذف يكي از مخالفان سرسخت، و خالي كردن دل ساير مخالفان صورت گرفت. هدف ديگرش انحراف اذهان از يك توطئه جدي براي قتل پهلوي بود:
احتراماً به اطلاع ميرساند كه به جان مدرس، روحاني كهنهكار ولي پر انرژي و نماينده مجلس كه نفوذ كم و بيش چشمگيري در عرصه سياست پايتخت دارد، سوء قصد شده است. اين حادثه سر و صداي زيادي به راه انداخته و هنوز نمايندگان مجلس و مردم عادي دربارة آن صحبت ميكنند. اين احتمال آشكار كه سوء قصد مزبور با اهداف سياسي صورت گرفته و نه انگيزههاي شخصي توجه عمومي بيشتري را به آن جلب كرده است. به نقل از مدرس ميگويند كه قبلاً هرگز مهاجمان را نديده بود. گزارشهاي بسيار ضد و نقيضي درباره اين حمله منتشر شده و تحقيق و تفحص مقامات مسئول در اين ارتباط ظاهراً چندان جدي نبوده است. تا به امروز هويت مهاجمان و عاملان تحريك آنها به اطلاع عموم نرسيده است. ماجراي حمله از اين قرار بود: حول و حوش ساعت شش صبح روز شنبه، 30 اكتبر، مدرس از كوچه باريكي در مجاور مسجد سپهسالار و در همسايگي منزل داور (رهبر جناح راديكال مجلس) عبور ميكرد تا براي تدريس فقه به مسجد برود. شخصي از پشت به سمت او شليك كرد اما تيرش به هدف نخورد. فردي به نام شيخ احمد كه همراه مدرس بود دست مهاجم را گرفت و مانع از تيراندازي مجدد او شد. در همين حين دو نفر سر كوچه ديگري درست رو به روي مدرس ظاهر شدند و گويا هر كدام دو گلوله شليك كردند. دو گلوله استخوان بازوي چپ مدرس را شكست، گلوله سوم به دست راستش خورد و گلوله چهارم به پاي يك عابر اصابت كرد. ميگويند مأموران نظميه فوراً خود را به محل حادثه رساندند و به تعقيب مهاجمان پرداختند و دو نفر را دستگير كردند. ميگويند يكي از مأموران نظميه كشته شد، ولي وقتي مسئله مستمري اهل و عيالش در مجلس مطرح شد، اعلام كردند كه هيچكس كشته نشده است. مدرس را ابتدا به خانه داور بردند و
پس از انجام مداواي اوليه و با سر رسيدن مقامات ارشد نظميه او را به ساختمان نظميه بردند و سپس به بيمارستان دولتي منتقل كردند. دو نفري كه ابتدا مسئوليت بازجويي جنايي را بر عهده داشتند چندان مطابق ميل دوستان مدرس نبودند، در نتيجه اين كار به يكي از دادستانهاي عدليه (دادگاه) به نام ميرزا يوسف جوادي (از شاگردان سابق مدرس) واگذار شد. از قرار معلوم هنوز مدركي عليه دو نفري كه توسط مأموران نظميه دستگير شدهاند به دست نيامده است. يكي از آنها به نام عزيز كه خدمتكار صادق حضرت، از معاونان سابق وزير ماليه، است همچنان در بازداشت به سر ميبرد، و نفر ديگر كه شاگرد بقال است به قيد ضمانت آزاد شده است. در ضمن، حال مدرس سريعاً رو به بهبودي است و اخبار حكايت از آن دارد كه مدرس به طور كامل بهبود خواهد يافت. ميگويند بيمارستان نظامي كه مدرس در آن بستري است به محل تجمع سياستمداران و بحث و گفتگوي آنها مبدل شده است، و بيمار آنقدر ملاقاتي دارد كه تنها اثاث اتاقش فقط همان تختي است كه رويش بستري است. شايد قرار گرفتن در كانون توجه عموم مؤثرترين دارويي باشد كه مدرس ميتوانست داشته باشد.
اموري اضافه ميكند:
گزارشهاي متفاوتي دربارة دلايل اين حمله وجود دارد. جهت اطلاع وزارت خارجه سئوالي را كه در ارتباط با اين جنايت به كرات شنيده ميشود در اينجا تكرار ميكنم: آيا سوءقصد به دستور شاه انجام شده است؟ مدرس عليرغم تكبر، دمدميمزاج بودن، قدرتطلبي و از بسياري جهات تحجرش(1)، در اينجا به داشتن صداقت شهرت دارد، كه امر معمولي در پايتخت نيست. جايگاهش در مقام يك روحاني عاليرتبه، سخنورياش، جاذبة زندگي زاهدانهاش، مهارتش در استفاده از ترفندهايي كه سياستمداران عوامفريب به كار ميبندند، همه و همه دست به دست هم دادهاند تا از او فردي با نفوذ بسازند. صرف نظر از احساساتي كه نسبت به مدرس وجود دارد، او را يك مليگرا و وطنپرست مستقل، هر چند گاه دمدمي
1) در همه اسناد آمريكايي اين اتهامات به مدرس تكرار شده است؛ و حال آنكه وي سياستمداري مبرز و رجلي ترقيخواه بود كه در همين اسناد به صراحت به آن اعتراف شده است. (ويراستار).
مزاج، ميشناسند. يادمان نرود كه مدرس اخيراً در مجلس اظهاراتي ايراد كرد كه نتيجهاش اين بود كه تا زماني از شاه حمايت ميكند كه اعليحضرت به قانون اساسي پايبند باشد، و اظهاراتي را در لابيهاي مجلس به او نسبت دادهاند مبني بر اينكه مرجع تصميمگيري دربارة قراردادهاي ادعايي تيمورتاش در مسكو و آنكارا بايد مجلس باشد و نه شاه. اهميت سوء قصد به جان مدرس احتمالاً به روند آتي حوادث بستگي خواهد داشت. برخي ميگويند شايد احساس كند كه به خاطر وضعيت سلامتش بايد از صحنة سياست دوري جويد، يا اينكه براي تسكين روح خود به زيارت نياز دارد؛ و اينكه در آينده فعاليت كمتري نسبت به قبل در صحنه سياست داشته باشد. او لااقل فرصت اين را خواهد داشت كه به شيوهاي مناسب تئوري جنايت را كه از هم اكنون مطرح شده است ردّ كند. همچنين فرصت خواهد داشت تا بگذارد مردم خودشان از حرفهايي كه نميزند بيشتر از حرفهايي كه ميزند نتيجه بگيرند. شايد داستان واقعي اين ماجرا هرگز فاش نشود. اگر ماجرا همينجا خاتمه يابد- و اتفاقاً گاهي حوادث سياسي در اين مملكت در وسط ماجرا به فراموشي سپرده ميشوند- نتيجة آن كاهش هر چه بيشتر اعتبار و حيثيت شاه در بين مردم و تضعيف حمايتهاي جانانهايست كه قرار بود در مجلس فعلي از شاه بشود. در همين ارتباط، ناظران سياسي گمان ميكنند كه با مطرح شدن مسائل خارجي براي بحث و رأيگيري در صحن مجلس، به ويژه در ارتباط با موافقتنامههاي فرستاده ويژه شاه با روسها، جناحبنديهاي مختلفي در مجلس شكل بگيرد.(1)
وثوقالدوله در نوامبر 1926 كابينه را ترك كرده بود: «شايد بتوان گفت بارزترين ويژگي اوضاع فعلي ضعف آشكار كابينه مستوفي است. كنارهگيري بي سر و صداي آقاي حسن وثوق از وزارت عدليه و قرار گرفتنش بر كرسي نمايندگي مجلس شايد حركتي براي تضعيف بيشتر كابينه بود. اگرچه در ابتدا مجلس تلاش داشت اعتبارنامه وثوق را
1) گزارش موري، شماره 207، 891.00/1393، مورخ 4 نوامبر 1926.
رد كند، ولي اين تلاشها موقت بود. او هم اكنون بر كرسي نمايندگي مجلس تكيه زده و منتظر رخ دادن حوادث و سودجستن از آنهاست... همانطور كه پيش از اين به اطلاع وزارت خارجه رساندم، عدم اعتماد شخص شاه [به وثوق] از بزرگترين مشكلات اوست، ولي شايد بتوان گفت با كاهش شديد محبوبيت شاه از اهميت اين مسئله كاسته شده است. رهبري بيخاصيت مستوفيالممالك باعث شده است كه عموماً كابينه فعلي را فاقد شايستگي لازم براي حل مشكلات حادي بدانند كه هم اينك گريبانگير مملكت است. عدهاي هم معتقدند كه كابينه فقط تا چند هفته ديگر دوام خواهد آورد. براي نمونه، گفتة همسر وزير مختار جديد بريتانيا را در اينجا نقل ميكنم كه ديروز به من گفت كه آقاي هاوارد، دبير امور شرقي سفارت، به او توصيه كرده است كه عجالتاً برگزاري ضيافت مرسوم و دعوت از كابينه را به تعويق بيندازد، زيرا پيشبيني ميشود كه كابينه بزودي تغيير كند. بايد بگويم كه در تدارك ميهمانيهاي زمستانه هستم كه تمام اعضاي كابينه به آن دعوت خواهند شد. راستش را بخواهيد، فكر نميكنم چنين تغييري كه اتفاقاً محافل سياسي ايران نيز آن را پيش بيني ميكنند زودتر از يك ماه و اندي ديگر اتفاق بيفتد.» در بخش پاياني اين گزارش ميخوانيم: «از جمله فعاليتهاي ضد دولت كه به آن اشاره ميشود اقدامات شاهزاده فيروز ميرزا (نصرتالدوله) است، كه ميگويند دارد براي تشكيل كابينهاي تلاش ميكند كه خودش و عبدالحسين تيمورتاش، وزير دربار، كه ظرف چند روز آينده از مسكو بازميگردد، اعضاي آن هستند. گمان ميرود كه فيروز و تيمورتاش از اعضاي اين دولت پيشنهادي باشند، و تيمورتاش پُست رياست كابينه را داشته باشد؛ و وثوق نيز دير يا زود به كابينه بپيوندد... نميتوانم بگويم آنهايي كه مسئول منافع آمريكا هستند ميتوانند با هيجان چشم به راه هر يك از اشخاصي كه نامشان را در بالا بردم در مقام احتمالي رياست كابينه باشند.»(1)
فيليپ در گزارش «بسيار محرمانة» مورخ 11 ژانويه 1927 خود مينويسد:
احتراماً به اطلاع ميرساند كه طي دو روز گذشته نوعي حس انتظار توأم با دلسردي بر محافل سياسي پايتخت حكمفرما بوده كه دليل اصلياش احتمال قوي سقوط قريبالوقوع كابينه مستوفي و احتمال دعوت از وثوقالدوله براي تشكيل
1) گزارش فيليپ، شماره 222، 891.00/1397، مورخ 2 دسامبر 1926.
كابينه جديد است. ولي امروز، يازدهم ماه جاري، ظاهراً اين ظنّ و گمان برطرف شده و باور به اينكه كابينه فعلي تا مدتي ديگر به كار خود ادامه خواهد داد قوت گرفته است... در گفتگو با آقاي حسين علاء متوجه شدم كه روند فعلي اوضاع، يعني هم چشمانداز سياسي كشور و هم تأثيرات احتمالي آن بر سرنوشت هيأت مستشاران مالي آمريكايي، او را دلسرد و نگران ساخته است. آقاي علاء اخباري را كه در محافل ديگر شنيده بودم تأييد كرد، خبرهايي مبني بر اينكه برخي از رجال مملكت از جمله وثوقالدوله، عبدالحسين تيمورتاش، شاهزاده فيروز و آقاي فهيمي (فهيمالملك)، با جديّت براي سرنگون كردن دولت فعلي و روي كار آوردن وثوق تلاش ميكنند. اتفاقاً گروه مذكور با ادامه فعاليت هيأت مستشاران مالي آمريكايي به شيوه فعلي مخالف هستند. شاهزاده فيروز، كه احتمالاً باهوشترين و زيركترين عضو گروه است، صراحتاً با اختياراتي كه به دكتر ميلسپو تفويض شده مخالفت ميكند... آقاي علاء معتقد است كه اين گروه دارد تأثير قابل توجهي بر شاه ميگذارد... لازم ميدانم مراتب يأس و نااميديام- اگر نگويم سرخوردگيام- را نسبت به بيثباتي و ناپايداري فعلي چشمانداز سياسي ايران به وزارت ابراز كنم. شرايط به گونهايست كه با گذشت زمان روند حوادث گيجكنندهتر ميشود و پيشبيني رويدادهاي آينده را غير ممكن ميسازد. به گمان من، نه فقط سرنوشت هيأت مستشاران مالي آمريكايي و همة آن چيزي كه اين هيأت نماد آن است، بلكه سرنوشت خود ايران نيز شايد يك شبه و با هوي و هوس و يا اميال احمقانة يك نفر رقم بخورد. در حال حاضر، به نظر من بايد همة اميد خود را به درايت و نيّات وطنپرستانه شخص شاه ببنديم. در عين حال، گمان ميكنم دست بالا گرفتن شخصيت او و يا دست كم گرفتن توطئههاي خارجي در تعيين سرنوشت ايران با توجه به چشمانداز فعاليتهاي احتمالي آتي آمريكا در اين كشور، اشتباه بزرگي است.(1)
در 27 ژانويه 1927 ميخوانيم: «احتراماً به اطلاع ميرساند كه... اوضاع سياسي روز به روز در حال تغيير و تحول است به نحوي كه هرگونه اظهارنظر قطعي در اين باره را
1) گزارش فيليپ، شماره 242، 891.00/1404، مورخ 11 ژانويه 1927.
غيرممكن ساخته است. از زمان ارسال گزارش قبلي تا بيستم ماه جاري، ظاهراً كابينه مستوفي از سقوط قريبالوقوع نجات يافت و به حياتش ادامه ميدهد، هر چند معلوم نيست تا چه مدت ديگر. در تاريخ بيستم ماه جاري، حملاتي كه در مجلس به كابينه ميشد شكل جديتري به خود گرفت و 46 تن از نمايندگان به رئيس مجلس اطلاع دادند كه خواهان استيضاح دولت هستند... چنين اقدامي وضعيت بحراني عرصه سياسي پايتخت را وخيمتر كرد. يكي از وكلاي برجسته مجلس تأكيد داشت كه انفعال دولت فعلي موجب نارضايتي عموم مجلسيان شده است. او گفت با اينكه از حاميان وثوق نيست، با حمله به دولت موافق است، و گمان ميكند كه لااقل شصت تن از وكلاي ديگر مجلس نيز با او هم عقيدهاند... همگان با علاقة فراوان منتظر ديدن اقدام احتمالي دولت هستند، كه رئيس مجلس از آن خواسته است تا در مجلس حاضر شود و به سئوالات نمايندگان پاسخ گويد. با گذشت شش روز دولت هنوز هيچ حركتي نكرده است، ولي يكي از وزرا اطلاع داد كه كابينه حتماً در چند روز آينده به مجلس خواهد رفت. اگرچه برخي گزارشها از كنارهگيري قريبالوقوع مستوفيالممالك، رئيسالوزرا، حكايت دارند، بسياري بر اين باورند كه او با ايجاد تغييراتي در تركيب كابينه بر سر كار باقي خواهد ماند. به نظر ميرسد كه بيشتر مجلسيان خواهان تغيير عمدهاي هستند... از جالبترين تحولات سياسي اخير كنار رفتن وثوقالدوله در حكم محتملترين گزينه جانشيني مستوفيالممالك است. ولي دو هفته پيش يكي از رجال برجسته ايراني ميگفت كه به اعتقاد او اكثر نمايندگان مجلس از رياست وثوق بر كابينه حمايت خواهند كرد. يك هفته بعد معلوم شد كه وثوق را سرجايش نشاندهاند... چند روز پيش در گفتگو با آقاي محمد علي فروغي نظرش را در مورد علت تغيير نظر مجلسيان دربارة نامزدي وثوق براي رياست كابينه جويا شدم. او گفت كه مخالفت مدام شاه با نامزدي وثوق علت اين امر بوده است. آقاي فروغي گفت تا آنجا كه ميداند شاه هيچوقت با رياست وثوق بر كابينه موافق نبوده است. بنابراين، ميتوان فرض كرد كه همين مسئله دليل واقعي خاتمه شايعاتي است كه در حمايت از وثوق در ارتباط با تغييرات احتمالي كابينه بر سر زبانها بود.»(1)
1) گزارش فيليپ، شماره 254، 891.00/1409، مورخ 27 ژانويه 1927.
تغييرات كابينه و «مثلث قدرت»
در تاريخ اول فوريه 1927، فيليپ با ارسال تلگرامي اطلاع داد: «در پي استيضاح دولت، استعفاي كابينه در بيست و نهم ژانويه پذيرفته شد.»(1)در 9 فوريه 1927، فيليپ با ارسال تلگرام اعضاي كابينه جديد را معرفي كرد: «عطف به تلگرام شماره 5 مورخ 1 فوريه. وزارت ماليه، فيروز؛ وزارت معارف، تدين؛ وزارت عدليه، داور؛ وزارت داخله، فاطمي؛ وزارت پست و تلگراف بدون وزير؛ ساير وزرا تغيير نكردهاند.»(2)جزئيات ماجرا را در گزارشهاي مورخ 11، 12 و 25 فوريه 1927 ميخوانيم: «احتراماً به اطلاع ميرساند كه تاريخ 30 ژانويه گذشته براي حضور كابينه مستوفي در مجلس و پاسخ به استيضاح نمايندگان تعيين شده بود... صبح روز سيام ژانويه معلوم شد كه دولت در مجلس حاضر نخواهد شد؛ و اينكه رئيسالوزرا پاسخ كتبياش به استيضاح فوق را در اختيار رئيس مجلس قرار داده؛ و استعفايش را تسليم شاه كرده است، كه شب پيش از تاريخ حضور كابينه در مجلس پذيرفته شده است... به دنبال استعفاي كابينه مستوفي فترتي هشت روزه بر ايران حاكم شد، و در اين چند روز شايعات فراواني بر سر زبانها افتاد، هر چند معلوم شد كه شاه بر رياست مجدد مستوفي بر كابينه اصرار داشته است. شاه به همين منظور مشغول جمعآوري آراء مجلسيان شد و توانست در خفا رأي اكثريت قابل توجه نمايندگان را به نفع مستوفي جلب كنند. پيش از اين گزارش شده بود كه اكثر وكلاي مجلس متمايل به وثوقالدوله هستند... افراد ديگري كه نامشان به عنوان نامزدهاي احتمالي رياست كابينه مطرح شده بود عبارت بودند از ژنرال مرتضيخان [يزدانپناه] و آقاي محمدعلي فروغي. با اين حال، از آنجا كه آقاي فروغي از حمايت كافي مجلس برخوردار نيست انتصابش معقول به نظر نميرسد. در ارتباط با ژنرال مرتضيخان هم كه احتمال تصدياش بر وزارت جنگ مطرح شده است بايد بگويم كه از نظر من او براي رسيدن به مقامات بالاتر كاملاً نيازمند اعتماد شخصي شاه است.»(3)در گزارش 12 فوريه ميخوانيم: «در ادامه گزارش شمارة 266 مورخ يازدهم ماه جاري، و در تأييد تلگرام شمارة 8 مورخ 9 فوريه ساعت 12 ظهر، احتراماً به اطلاع ميرساند كه
در تاريخ 9 فوريه كابينه جديد بار ديگر به رياست مستوفيالممالك تشكيل شد. چنانكه وزارت خارجه مستحضر است، در كابينة جديد فقط وزراي چهار وزارتخانه ماليه، معارف، عدليه و داخله تغيير كردهاند... تيمورتاش، فروغي و علي قلي انصاري (مشاورالممالك) به ترتيب وزير دربار، جنگ و خارجه شدهاند... عموم مردم كنجكاوي زيادي نسبت به كابينه نشان دادهاند، ولي گمان ميكنم كه اتفاق نظرشان بيشتر بر اين باشد كه كابينه جديد كار چنداني از پيش نخواهد برد... در ميان اعضاي جديد كابينه... شاهزاده فيروز كه در پُست وزارت ماليه نشسته است يك معماي پر رمز و راز است... سيد محمد تدين، وزير معارف، دقيقاً به چيزي دست يافته كه همه ميدانند آرزويش را داشت؛ دو تن از پسرانش در مدرسه آمريكايي تهران درس ميخوانند. مخالفت آشكار تدين با جاهطلبيهاي سياسي روحانيون در ايران احتمالاً تأثير مثبتي بر انتصاب او در پُست وزارت معارف داشته است... داور هم كار خود را در وزارت عدليه با اخراج تمام مقامات مسئول در اين سازمان آغاز كرده است. يعني از معاون وزير به پايين. گمان ميرود كه داور در صدد اصلاح سازماني باشد كه بيكفايتي و فساد آن به حد رسوايي رسيده است. هنوز معلوم نيست كه تحت رهبري ميرزا سيد مهدي خان فاطمي روند احتمالي امور در وزارت داخله چگونه خواهد بود. او چندي بيش نيست كه برغم سابقهاي نه چندان درخشان و رضايتبخش بر مسندي انحصاري تكيه زده است كه قبلاً فقط مخصوص سياستمداران عاليرتبهتر بود... در پايان لازم به ذكر ميدانم كه امروز، دوازدهم ماه جاري، حسين پيرنيا (مؤتمنالملك) به رياست مجلس انتخاب شد. اين اقدامي است كه هيچيك از خيرخواهان واقعي نظام پارلماني در ايران نميتواند از آن راضي و خشنود نباشد.»(1)
در 25 فوريه 1927، فيليپ در مورد دو تن از اعضاي اين مثلث قدرت گزارش ميدهد: «آقاي علي اكبر داور، كه وزارتخانة بدنام عدليه را از پرسنلش پاكسازي كرده است، از طرف مجلس اختيار تام يافته تا وزارتخانة مزبور را مدرنسازي و ترميم كند. اميد ميرود كه تلاشهاي آقاي داور به بهترين وجه به ثمر برسد، هر چند كار سادهاي نخواهد بود. علاوه بر اين، فعاليت و حضور بيش از پيش عبدالحسين تيمورتاش، وزير
1) گزارش فيليپ، شماره 268، 891.002/171، مورخ 12 فوريه 1927.
دربار، در عرصه عمومي كشور نيز بر كسي پوشيده نيست. اين وزير كه دورة وزارتش فقط به رضايت شاه بستگي دارد، موقعيت رسمي به مراتب مهمتري نسبت به اسلافش به دست آورده است. در همين ارتباط، او مدعي مقامي است كه در موقعيتهاي رسمي فقط يك پله از رييسالوزرا پايينتر است، و معمولاً هم آن را به دست آورده و با اين كار سابقهاي از خود بجا گذاشته است... در حال حاضر، نمايندگان دولتهاي خارجي در تهران، از جمله بريتانيا، در پي جلب نظر آقاي تيمورتاش هستند، و عموماً او را سخنگو و فرد مورد اعتماد شاه در امور بينالمللي ميشناسند.»(1)فيروز، ضلع سوم مثلث، باعث و باني اخراج ميلسپو و تعطيلي كار مستشاران مالي آمريكايي بود. چنانكه در فصل سيزده ميخوانيم، تيمورتاش و داور، با كمكهاي بيدريغ تدين، مهرههاي اصلي جنگ با روحانيت بودند. از قضا، هر سه نفر به سرنوشت هولناكي دچار شدند. در زندان به تيمورتاش و فيروز «حبّ سفيد» خوراندند، و داور با خوردن مقدار زيادي ترياك به زندگياش خاتمه داد.
اخراج مستشاران مالي آمريكايي مهمترين حادثه نيمه اول سال 1927 بود. در اين قسمت تغييرات متعددي را كه پيش از اين حادثه در كابينه رخ داد توصيف خواهيم كرد. در 2 مه 1927، فيليپ از استعفا ميگويد: «احتراماً به اطلاع ميرساند كه ميرزا مهدي قليخان هدايت (مخبرالسلطنه) به منظور تصدي رياست ديوان عالي تميز از سمت خود در كابينة مستوفي استعفا داده است. مخبرالسلطنه در دوران تصدي وزارت فوائد عامه بيشتر به داشتن انرژي و جسارت رسمي معروف بود تا به قدرت اجرايي و سازندگي. او با انتصاب زينالعابدين خان رهنما، مدير و مالك روزنامة ايران، بجاي مصطفي قليخان بيات در سمت معاونت وزارت فوائد عامه نه تنها گزينه مناسبي را انتخاب نكرد بلكه انتقاد زيادي را نيز برانگيخت... يك هفته پس از كنارهگيري مخبرالسلطنه، از آقاي علاء شنيدم كه به او پيشنهاد تصدي وزارت فوائد عامه را دادهاند. او گفت كه تمايلي به قبول اين وظيفه ندارد، ولي هنوز تصميمي قطعي نگرفته است. از
1) گزارش فيليپ، شماره 276، 891.002/172، مورخ 25 فوريه 1927.
آقاي علاء خواستم كه اين سمت را بپذيرد، چرا كه از نظر بنده او در چنين مقامي ميتواند خدمت بيشتري به دولت كند و همچنين كمك بزرگي براي مستشاران آمريكايي باشد. ولي مطبوعات گزارش دادهاند كه او مقام وزارت را نپذيرفته است. در عين حال، زينالعابدين رهنما موقتاً كفيل وزارت فوائد عامه شده است.»(1)در 8 مه چنين ميخوانيم: «از نظر من، يكي از نگرانكنندهترين ويژگيهاي وضعيت موجود نارضايتي روز افزون بانفوذترين محافل سياسي ايران از دست مجلس است... در اين ارتباط، افزايش اعتبار تيمورتاش، وزير دربار، نزد شاه قابل ذكر است. به عنوان مثال، ظاهراً همه همكارانم متفقالقول هستند كه تيمورتاش قدرتمندترين و بانفوذترين شخصيت حال حاضر حيات سياسي ايران است. از نظر آنها تيمورتاش از هر كس ديگري به شاه نزديكتر است.»(2)فيليپ در تلگرام مورخ 10 مه 1927 خود مينويسد: «آقاي حسين علاء، وزيرمختار سابق ايران در ايالات متحده، بجاي مهدي قلي هدايت كه رياست ديوان عالي كشور را بر عهده گرفته، متصدي وزارت فوائد عامه، فلاحت و تجارت شده است.»(3)دوران تصدي علاء بسيار كوتاه بود.
تلگرام 30 مي 1927 فيليپ از اين قرار است: «شاه با استعفاي ناگهاني رئيسالوزرا، مستوفي، در 28 ماه جاري موافقت كرد. كارشكني اكثريت مجلس و عدم پيشرفت مذاكرات با شوروي ظاهراً دلايل اصلي سقوط دولت است.»(4)فيليپ در گزارش روز بعد خود توضيح بيشتري ميدهد:
احتراماً به اطلاع ميرساند كه مستوفيالممالك، رئيسالوزرا، استعفاي خود را در بعد از ظهر روز بيست و هشتم ماه جاري به شاه تسليم كرد كه پذيرفته شد. با اينكه عموماً احساس ميكرديم دولت مستوفي به دليل مخالفتهاي مدام مجلس وضعيت بدي دارد، استعفاي او براي همة همكارانم، و گمان ميكنم، براي اكثر سياستمداران پايتخت كاملاً غيرمنتظره بود. روزنامه شفق سرخ در شمارة مورخ بيست و نهم ماه جارياش توضيح داد كه كابينة مستوفيالممالك يك سال بيشتر
عمر نداشته و در اين مدت سه بار استعفا داده و بارها تصميماتش را عوض كرده است. اين روزنامه كه عموماً گمان ميرود از پشت پرده دستور ميگيرد، سقوط دولت را فقط به عدم حمايت اكثريت مجلس از آن نسبت ميدهد... به نظر ميرسد كه شاه با تأسف بسيار استعفاي مستوفي را پذيرفته باشد. با وجود اين، موضعي كه اخيراً يكي از جناحهاي بسيار مهم مجلس اتخاذ كرده تصويب لوايح پيشنهادي دولت را عملاً غيرممكن ساخته است. هرگاه لايحهاي به رأيگيري گذاشته ميشد اين جناح مخالف صحن مجلس را ترك ميكرد و بدين ترتيب مجلس را از حد نصاب لازم ميانداخت. اينكه چه كساني در پس پردة اين مخالفت نشستهاند هنوز معلوم نيست. شايد اين اشخاص گروهي از مخالفان و دسيسهچينان سياسي، و همينطور اشخاص ديگري باشند كه از روند فعلي امور راضي نيستند، مثلاً مقامات مسئول، روحانيون و ساير اشخاصي كه داور، وزير جديد عدليه، آنها را از وزارت عدليه بيرون انداخته است؛ جناحهاي مختلف مجلس كه رهبرانشان هيچ امتياز سياسي به دست نياوردهاند؛ حاميان مدرس كه بنا به دلايل نامعلومي خواهان سقوط دولت فعلي است. همچنين لازم به ذكر ميدانم كه دكتر ميلسپو ظاهراً معتقد است كه نارضايتي از تعلل دولت در تجديد قرارداد او يكي از دلايل عمده مخالفتهاي مجلس با دولت است. ميگويند كه مستوفيالممالك، «موضع ننگين» عدهاي از اعضاي مجلس را دليل اين اقدام خود ذكر كرده است... به نظر ميرسد كه نتيجه فوري اوضاع فوق آن بوده است كه مجلس بر سر انتخاب رئيسالوزرا به توافق رسيده باشد، و اين شخصي كسي نيست جز مهديقليخان هدايت (مخبرالسلطنه) كه اخيراً در كابينة مستوفي وزير فوائد عامه بود و هم اكنون رئيس ديوان عالي كشور است. اعلام شده است كه شاه نيز به طور مقتضي از اين انتخاب اطلاع يافته و تمايل خود را به پذيرش آن ابراز كرده است. در عين حال، ميگويند كه شاه به مجلس دستور داده است كه ميبايست به تنهايي بر سر انتخاب رئيس هيأت دولت به توافق برسد. امروز، مورخ سي و يكم ماه جاري، مجلس براي تصميمگيري در اين باره جلسهاي غيرعلني داشت. متوجه شدهام كه تقريباً تمام وكلاي مجلس به مخبرالسلطنه رأي اعتماد دادند. گمان ميكنم مدرس و سيديعقوب [انوار] از جمله كساني بودند كه رأي ندادند، هرچند مخالفتي هم با
مخبرالسلطنه نكردند. علاوه بر اين ميگويند كه مخبرالسلطنه هم در صورت خواست مجلس با قبول رياست كابينه موافقت كرده است. همچنين خبرها حاكي از آن است كه تنها بخشي از كابينه تغيير خواهد كرد، بدين ترتيب كه آقاي حسين علاء مجدداً به وزارت فوائد عامه منصوب نخواهد شد و مخبرالسلطنه علاوه بر رياست كابينه تصدي وزارتخانه فوق را نيز بر عهده خواهد داشت؛ داور، تدين و شاهزاده فيروز به ترتيب در وزارت عدليه، معارف و ماليه ابقا خواهند شد... ميگويند كه ژنرال خدايارخان، كه از دوستان و حاميان قديم شاه است، ولي سواد كمي دارد، بجاي آقاي محمدعلي فروغي (ذكاءالملك) وزير جنگ خواهد شد. از آقاي فروغي به عنوان گزينه احتمالي وزارت خارجه نام ميبرند، ولي تا امروز بعد از ظهر، سي و يكم ماه جاري، هنوز چنين پيشنهادي به او نشده است. با تغييرات فوق بهبود قابل ذكري در كابينه حاصل نشده است، ولي نبود آقاي علاء در پُست وزارت فوائد عامه از بسياري جهات مايه تأسف است. اندكي پس از اعلام استعفاي مستوفي، مطبوعات خبر دادند كه رياست كابينه به تيمورتاش پيشنهاد شده ولي او اين پيشنهاد را نپذيرفته است. اصلاً نميتوان تصور كرد كه تيمورتاش جايگاه كم و بيش دائمياش را نزد شاه، يعني وزارت دربار، داوطلبانه رها كند و مقام بيثبات رياست كابينه را بپذيرد... در كمال تعجب متوجه شدهام كه محافل دولتي تمايل روزافزوني به بياعتبار ساختن مجلس پيدا كردهاند. نمايش ضعيفي كه مجلس در يك ماه و اندي گذشته با تعلل در تصويب لوايح، جر و بحثهاي بيفايده سياسي و بيكفايتياش و همچنين فقدان رهبري جدي از خود نشان داده بيشك دلايل موجهي براي اين انتقادات فراهم آورده است... از همين رو، گاه و بيگاه عدهاي گمان ميكنند كه شاه بالاخره تصميم به انحلال مجلس و براندازي نظام مشروطه خواهد گرفت. حتي گمان ميرود كه برخي از درباريانش چنين اقدامي را به او پيشنهاد داده باشند. از نظر اين حقير، چنين اقدامي كاملاً بر خلاف مصالح ايران خواهد بود.(1)
فيليپ در تلگرامي به تاريخ 2 جولاي 1927 اعضاي كابينه جديد را معرفي ميكند:
1) گزارش فيليپ، شماره 364، 891.002/177، مورخ 31 مه 1927.
«رئيسالوزرا و وزير فوائد عامه، هدايت؛ وزراي امور خارجه، ماليه، عدليه و معارف تغيير نكردند؛ وزير جنگ، اسعد؛ وزير داخله، سميعي؛ هنوز كسي براي تصدي وزارت پست و تلگراف انتخاب نشده است.»(1)او در گزارشي اوضاع را توضيح ميدهد: «احتراماً بدينوسيله... تشكيل دولت جديد به رياست مهدي قلي خان هدايت (مخبرالسلطنه) جانشين مستوفيالممالك را تأييد ميكنم... آقاي هدايت، رئيسالوزراي جديد، پيرمردي پر انرژي است... و «علاقه وافري» به واگذاري مناصب دولتي به دوستان سياسي و هوادارانش دارد... چنانكه انتظار ميرفت، آقاي هدايت با كنار گذاشتن آقاي علاء مسند وزارت فوائد عامه را نيز خود بر عهده گرفت... در فرصتي كه دست داد مراتب تأسفم را از محروم شدن دولت از خدمات شايسته آقاي علاء ابراز كردم. او نيز از اين مسئله اظهار تأسف كرد، و گفت كه پُستي (احتمالاً جايگاهي غير از وزارت فوائد عامه) در كابينه جديد به آقاي علاء پيشنهاد كرده است، ولي او به دليل اينكه مأموريت در خارج از كشور را ترجيح ميدهد پيشنهادش را نپذيرفته است. هنوز نميدانم كه آيا با تصميم او موافقت شده است يا خير. چندي پيش مطلع شدم كه شاه و دولت تمايل دارند كه آقاي علاء نماينده ايران در جامعه ملل باشد. به نظر نميرسد كه دورة خدمت آقاي علاء در وزارت فوائد عامه دوران بيدردسري بوده است. ميگويند كاسة صبرش از دست مجلس داشت لبريز ميشد، اگر نگوييم كه ديگر تاب تحمل آن را نداشت. همچنين ميگويند حاضر به مماشات يا مراعات حال كسي نبود و همين مسئله خصومت محافل بانفوذ را برانگيخته بود. خيلي عجيب است كه دورة كوتاه تصدي آقاي علاء دقيقاً فاقد همان صفاتي بود كه او هميشه از من ميخواست به دكتر ميلسپو در اداره امورش توصيه كنم.» فيليپ سپس دربارة برخي انتصابها توضيح ميدهد: «دليل ابقاي شاهزاده فيروز در پُست وزارت مشخص نيست. شايد... او را مانعي بر سر راه دكتر ميلسپو ميدانند كه به گمان برخي محافل بدش نميآيد از اختياراتي كه به موجب قراردادش به او تفويض شده تجاوز كند. همچنين گمان ميرود كه دوستي عميقي بين فيروز و وزير نسبتاً بيپروا و بسيار قدرتمند دربار، عبدالحسين تيمورتاش، وجود دارد. در خصوص فعاليتهاي آشكار شاهزاده فيروز عليه اختيارات
1) تلگرام فيليپ، شماره 39، 891.002/176، مورخ 2 ژوئن 1927.
دكتر ميلسپو در سمت مديركل ماليههاي ايران معتقدم كه اين اقدامات چنان شديد و مصرانه بوده كه موجب واكنش قاطعانهاي به نفع دكتر ميلسپو شده است. به نظر من حذف ژنرال خدايار خان از ميان گزينههاي احتمالي براي وزارت جنگ را ميبايست به فال نيك گرفت... در گذشته سرداراسعد را يكي از حاميان جدي بريتانيا تلقي ميكردند، ولي متوجه شدهام كه ديگر كسي اينطور فكر نميكند. شاه آشكارا علاقه وافري به او دارد. ميرزا حسين خان سميعي (اديبالسلطنه)، وزير جديد داخله، پيش از اين والي تهران بود. او سياستمداري خوش مشرب و از دوستان نزديك شاه است... چنانكه وزارت خارجه استحضار دارد... شماري از وكلاي سرشناس مجلس از دادن رأي اعتماد به كابينه جديد هدايت خودداري كردند... يكي از جوانب بد يُمن تركيب كابينه جديد حذف سه تن از حاميان واقعي هيأت مستشاران مالي آمريكايي از مجموعه دولت است- يعني آقايان مستوفي، فروغي و علاء. شايد اين مسئله نشانة آن باشد كه كابينه دولت نظرات شاهزاده فيروز را، كه تا كنون راه بجايي نبرده بود، دربارة محدود كردن اختيارات دكتر ميلسپو پذيرفته باشد.»(1)
متعاقب اخراج ميلسپو، دولت غيرمردمي كوشيد تا با ايجاد «احزاب سياسي» اذهان عمومي را منحرف سازد. حزب «ايران نو» كه در سال 1927 به وجود آمد، اولين حزب از سلسله «احزابي» بود كه آخرينشان در سال 1975 با نام «رستاخيز» تشكيل شد. در 29 جولاي 1927 فيليپ مينويسد:
احتراماً به اطلاع وزارت ميرساند... كه به تازگي يك حزب سياسي به نام «ايران نو» تشكيل شده است... آنچه را كه شايد بتوان سوگند، يا شعار اين حزب توصيف كرد «وفاداري به شاه و فداكاري براي ترقي» است. اين حزب از نزديكترين دوستان كنوني شاه تشكيل شده است و تيمورتاش، فيروز، داور (وزير عدليه)، بهرامي (منشي خصوصي شاه) و ژنرال مرتضيخان (فرمانده قشون تهران) از معروفترين اعضاي حزب هستند. هيچيك از آنها اشتياقي واقعي به ايدهآلهاي
1) گزارش فيليپ، شماره 372، 891.002/178، مورخ 27 ژوئن 1927.
آمريكايي نشان ندادهاند، و احتمالاً اكثرشان، ضدآمريكايي و يا حداقل مخالف يك هيأت مستشاري مالي قوي هستند. گمان ميكنم كه، به هر حال عدهاي از آنها، تحت لواي وطنپرستي و وفاداري به پادشاه جديد وابستگيهاي پنهاني با دول خارجي دارند و اساساً به دنبال منافع شخصي خود هستند. با وجود اين، آنها به نام شاه ميتوانند «شمشيرها را از رو ببندند» و شيوة ارعاب را در سياستهاي خود پيش بگيرند، و از همين حالا هم خيليخودسرانه عمل ميكنند... و شكي ندارم كه همين گروه است كه با مسموم ساختن ذهن شاه نسبت به رئيس هيأت مستشاري مالي و سياستهايش كار هيأت را مختل ساخت. لازم ميدانم به وزارت خارجه هشدار بدهم كه از نظر من اين عده ممكن است بكوشند با ايجاد احساسات ضدآمريكايي در اين كشور اعتبار ما را از ميان ببرند و وضعيت مناسبتري براي داد و ستدهاي سياسي و اقتصادي خلافشان با همسايگان نزديكتر و مغرورترشان برقرار كنند... در حال حاضر اهداف اصلي اين حزب جديد نامعلوم است. ميگويند كه اين حزب ميكوشد با اعمال فشار زياد مثلاً بر اعضاي «ايران جوان» در وزارت تازه شكل يافته عدليه آنها را به پيوستن به حزبي كه به «حزب شاه» موسوم شده است وادار كند. ميگويند كه علياكبر داور، وزير عدليه، سوداي رياست كابينه را در سر دارد، و رقيبش در اين راه سيد محمد تدين، وزير معارف، است. حتي ميگويند كه داور آرزو دارد روزي اولين رئيس جمهور ايران شود، و چيزهايي نظاير اين. عدهاي نيز ميگويند رياست تيمورتاش بر كابينه دولت خيلي دور نيست. گروهي كه در بالا نام بردم در حال حاضر محبوبيتي در ميان مردم ندارد و به گمان من، ميهنپرستان واقعي ايران به مقاصد واهداف اين گروه و شاه به ديدة ظنّ و ترديد مينگرند. با وجود اين، تا زماني كه منابع مالي در كنترل اين عده و ارتش پشت سرشان است، بعيد است كه ارادة ملت و يا نداي ميهنپرستي و يا عقل سليم اهميت چنداني برايشان داشته باشد. به همين دليل، ظاهراً هر كوشش جدي براي سرنگون كردن دولت فعلي چه در مجلس و چه در هر محفل ديگري با شكست مواجه خواهد شد.» او همچنين ميافزايد: «دو حزب ديگر نيز با عضويت محدود به تازگي اعلام موجوديت كردهاند: (1) حزب «ترقي»، كه افراد زير از جمله اعضاي آن هستند: حكيمالملك، پاكروان (كفيل وزارت خارجه)، حسين
علاء، تقيزاده، مشيرالدوله و احتمالاً تعداد ديگري از قابلاعتمادترين سياستمداران مملكت، و (2) حزب «ايران جوان(1)» كه بيشتر اعضاي آن را اقشار جوان تشكيل ميدهند و بسياري از آنان اشخاص برجسته و خوشنامي هستند.(2)
ميلسپو در 4 آگوست 1927 ايران را ترك كرد: «احتراماً به اطلاع ميرساند كه در دو هفته گذشته تغيير چنداني در اوضاع سياسي كشور حاصل نشده است. اعلام شد كه به دليل گرماي بيسابقه، جلسات مجلس از سوم ماه جاري تا ششم سپتامبر به تعويق ميافتد، و اين در حاليست كه لوايح بودجه و لوايح قانوني متعدد ديگري در مجلس بلاتكليف مانده و منتظر تصويب نهايي است... دو هفته پيش شايعهاي بر سر زبانها افتاد كه شاه در منزلش در حومة شهر از سوي يك سرباز مورد سوءقصد قرار گرفته است. ميگويند كه اين سرباز چندين بار به سمت شاه تيراندازي كرد كه بينتيجه بود، و او را فوراً اعدام كردند. با اينكه منابع ديگري اين شايعه را تأييد نكردهاند، متوجه شدهام كه عموماً آن را باور دارند.»(3)در 27 آگوست 1927، فيليپ مشاهداتش را در مورد عرصه سياسي ايران اينطور ادامه ميدهد: «در گزارش شماره 398، به تاريخ 29 جولاي 1927، خبر شكلگيري حزب جديدي با نام «ايران نو» را اطلاع دادم، كه تيمورتاش، فيروز، داور و ژنرال مرتضيخان، و چند نفر ديگر از بنيانگذاران و رهبران آن هستند. از قرار معلوم رهبران قدرتمند اين گروه سخت تلاش ميكنند افراد بيشتري را وارد حزب خود كنند. از كارمندان وزارتخانههاي عدليه، ماليه و ساير وزارتخانهها دعوت شده است كه به عضويت اين حزب درآيند؛ حتي از تجار، هتل داران و غيره نيز براي عضويت در اين حزب دعوت به عمل آمده است... با توجه به شرايط فعلي، تعجبي نخواهد داشت كه تعداد زيادي جذب (و يا وادار به عضويت در) اين حزب شوند... اوضاع سياسي در تهران سختتر و ناآرامتر از وضعيتي است كه در گزارش شماره 409 به تاريخ سيزدهم ماه جاري توصيف كردم. فضاي ترديد و انتظار منفعلانه بر بيشتر محافل سياسي و روشنفكري معروف حاكم شده است. شاه و مشاور اصلياش، تيمورتاش، ظاهراً اوضاع را كنترل ميكنند- و هيچ كسي جرأت نه گفتن به آنها را ندارد.» يكي از دُردانههاي
سابق به درد سر افتاد: «يكي از فراز و نشيبهاي اوضاع سياسي كه باعث حدس و گمانهاي مختلفي شده بركناري ناگهاني ژنرال مرتضيخان از فرماندهي قشون تهران است. جداي از اين مسئله كه اين رفيق شفيق از چشم شاه افتاده و طبق گزارشها ايران را به مقصد اروپا ترك كرده است، هنوز از علت اين ماجرا هيچ اطلاعي نداريم. ژنرال مرتضيخان يكي از كساني بود كه به هر طريق ممكن با مديريت مالي دكتر ميلسپو، چه نزد شاه و چه در ارتش، مخالفت ميورزيد، و احتمالاً تا حدود زيادي مسبب عصبانيتهاي هر چند وقت يكبار شاه از دست ميلسپو بود. او اخيراً ارتباط نزديكي با گروه تيمورتاش، فيروز و داور داشت كه همگي اطراف شاه حلقه زدهاند، و بركنارياش به اين شايعه دامن زده است كه تيمورتاش نيز به زودي به سرنوشت او دچار خواهد شد. با وجود اين، ظاهراً چنين چشماندازي وجود ندارد. معروف است كه شاه هر چند وقت يكبار دوستان نزديك و عزيز دُردانههايش را تغيير ميدهد. اتفاقي كه براي ژنرال مرتضيخان افتاد پيش از اين نيز براي افسران عاليرتبة ارتش كه مورد لطف شاه بودند افتاده بود. گمان مي رود كه اين افراد سعي كردهاند سهم بيشتري از قدرت و ثروت وزارتخانههايشان را براي خودشان بردارند... اندكي پس از خروج ميلسپو از تهران، اعلام شد كه سيد [محمد] تدين، وزير معارف، عازم آذربايجان شده است... پيش از اين نيز به رقابت سياسي آقايان تدين و داور اشاره كرده بودم، و بايد اضافه كنم كه مخالفت داور و دوستاني كه در اطراف شاه دارد عامل عمده مشكلات فعلي [تدين] است.» تدين به منظور فراهم كردن مقدمات سفر پهلوي به آذربايجان به تبريز عزيمت كرده بود: «مطلع شدم كه شاه در يك يا چند روز آينده بدون اعلام قبلي به تبريز سفر خواهد كرد. در اين سفر، وزير دربار سرزنده و هميشه حاضرش، آقاي تيمورتاش، او را همراهي خواهد كرد. همچنين اطلاع يافتهام كه بررسي اتهامات ژنرال احمدآقاخان [اميراحمدي]، فرمانده لشكر شمال، و در صورت لزوم بركناري او از فرماندهي لشكر، يكي از اهداف مهم اين سفر است. ژنرال احمدآقاخان از سرشناسترين حاميان شاه در زمان به دست گرفتن كنترل دولت بود. شنيدهام كه حاميان زيادي در ارتش دارد، ولي با فرماندار غيرنظامي دائماً در نزاع است، و در منصب كنونياش دست به اخذ مالياتهاي اضافي غيرقانوني و غيره زده است. او همچنين مشكلات زيادي براي مدير مالي ايالتي مستقر در تبريز كه يك امريكايي است ايجاد كرده است. شكي نيست كه انرژي و
جسارت فوقالعاده تيمورتاش در معادلات شخصي از اين نوع بسيار به كمك شاه ميآيد. يك ماه پيش اعلام شد كه شاه به تبريز سفر خواهد كرد، اما استاندار غيرنظامي آذربايجان خيلي زود اين خبر را رسماً تكذيب كرد.»(1)
اين اولين سفر شاه به آذربايجان پس از نشستن بر تخت سلطنت بود: «چنانكه در گزارش شماره 418 مورخ 27 آگوست 1927 در ارتباط با اوضاع سياسي فعلي ايران اشاره كردم، شاه در تاريخ بيست و نهم ماه گذشته به همراه عدهاي از جمله شيخ سابقاً ياغي محمره [خرمشهر]؛ سردار عشاير، رئيس ايل قشقايي؛ قوامالملك از متنفذين استان فارس؛ تني چند از ژنرالهاي ارتش و ديگران عازم تبريز شد. آقاي تيمورتاش، كه براي انجام برخي امور دولتي همچنان در تهران به سر ميبرد، چند روز بعد به وسيله هواپيما خود را به تبريز رساند و به شاه ملحق شد. هنوز هيچ گزارشي از اقدامات شاه در آذربايجان دريافت نشده است، اما با توجه به گفتههاي شخصي كه به تازگي از آنجا آمده، متوجه شدم كه استقبال مردم از شاه به نوعي چندان گرم نبوده است. ضمناً گزارش شده است كه عشاير منطقه مطيع شاه هستند و بدون ترديد ديدار ملوكانه تأثير بسزايي بر اين مردمان خواهد داشت.» فيليپ همچنين از تشكيل حزب سياسي جديدي خبر ميدهد: «احتراماً به اطلاع رساندم كه تصور ميشد سيد [محمد] تدين، وزير معارف، مورد بيمهري است و انتظار نميرود كه بتواند وزارت خود را حفظ كند. اما از قرار معلوم اين حدس و گمان صحت نداشته است. آقاي تدين پس از ملاقات با شاه در تبريز اكنون به تهران و به وزارتخانهاش بازگشته و با همان انرژي و توان سابق مشغول به كار است. علاوه بر اين، شايع شده است كه او در حال تقويت و تحكيم يك حزب سياسي به نام «تجدد» است كه اپوزيسيوني در مقابل «ايران نو» در مجلس تشكيل خواهد داد... همچنين شايعه ديگري بر سر زبانهاست كه آقاي تيمورتاش نيز به زودي مورد غضب شاه قرار خواهد گرفت، زيرا شاه او را توبيخ كرده كه چرا وعدهاش مبني بر اينكه حزب سياسي جديد ايران نو فوراً در كل كشور محبوبيت پيدا مي كند، عملي
1) گزارش فيليپ، شماره 418، 891.00/1427، مورخ 27 آگوست 1927.
نشده است. شاه را متقاعد ساخته بودند كه حزب ايران نو، كه حامي شاه است، به حزب اول مملكت تبديل خواهد شد. لازم به ذكر است وقتي كه اين شايعه هنوز بر سر زبانها بود تيمورتاش با ايراد سخنراني براي اعضاي ايران جوان آنها را تشويق كرد كه به حزب ايران نو (معروف به حزب شاه) ملحق شوند، و در ضمن سخنرانياش به تكريم و تمجيد شاه پرداخت. بنابراين تيمورتاش هنوز مورد علاقه شاه و بيشك قدرتمندترين شخصيت حيات سياسي فعلي كشور است. او ذاتاً يك قمارباز است. سال گذشته اعضاي سفارت بريتانيا در اظهارات خود صراحتاً بر گرايش او به روسها تأكيد داشتند. اما اين روزها ظاهراً او را برجستهترين چهره سياسي ايران ميدانند. با اينكه آقاي هاوارد، دبير امور شرقي سفارت بريتانيا، ظاهراً روابط بسيار نزديك و صميمانهاي با تيمورتاش دارد، اما به نظر نميرسد كه تيمورتاش وابستگي چنداني به منافع بريتانيا در اين كشور داشته باشد. از يكي از نزديكان تيمورتاش شنيدهام كه او برخلاف فيروز گرايشهاي ضد آمريكايي ندارد، و احتمالاً در آينده اين را اثبات خواهد كرد.»(1)
در 20 سپتامبر 1927، فيليپ استقبال مردم آذربايجان از شاه را گزارش ميكند و به شرح پيامدهاي نبود شاه در تهران ميپردازد:
عدهاي طولاني شدن گشت وگذار شاه در آذربايجان را نشانه حسن سياست او تلقي ميكنند، زيرا بديهي ميدانند كه هدف شاه نشان دادن علاقه شخصي خود به رفاه رعايايش در اين استان دورافتاده ولي مهم مملكت، و جلب اعتماد مردم است. هنوز گزارشي رسمي در مورد سفر شاه از طرف كنسولگري امريكا در تبريز به دست من نرسيده است، اما منابع محرمانه خبر دادهاند كه استقبال مردم تبريز از شاه فاقد شور و هيجان خودجوش و آنچناني بوده است.
او اضافه ميكند:
احتراماً به اطلاع مي رساند كه در مدت غيبت شاه و سفرش به آذربايجان، اوضاع سياسي [پايتخت] تغييرات ظريفي را به خود ديده است. انتقاد آشكار از دولت توسط آن دسته از سياستمداراني كه پيش از اين بسيار محافظه كارانه عمل ميكردند نشانه بارز اين تغيير است. به عنوان مثال، اين روزها انتقاد شديد رجال
1) گزارش فيليپ، شماره 434، 891.00/1428، مورخ 10 سپتامبر 1927.
برجسته ايران از اهداف و روشهاي شاهزاده فيروز به امري عادي مبدل شده است. از تيمورتاش و داور هم شديداً انتقاد مي كنند ولي نه به اندازة فيروز. اينطور كه پيداست، اين افراد موفق نشدهاند اطمينان سياستمداران را نسبت به بيغرضي فعاليتهاي سياسيشان جلب كنند، مگر احتمالاً اطمينان شاه را... در ضمن لازم به ذكر است كه عدم استقبال مردم از حزب جديد «ايران نو»، كه تيمورتاش، داور، فيروز و شماري ديگر آن را رهبري ميكنند دليل كافيست كه باور كنيم فعاليتهاي سياسي سيد [محمد] تدين، وزير معارف، كه اين روزها سخت تلاش ميكند بر حاميان حزب رقيب ايران نو، يعني «تجدد» بيفزايد، نه تنها با اطلاع شاه بلكه با تشويق و ترغيب او صورت ميگيرد؛ كه ميگويند فريب آنهايي را خورده بود كه اطمينان ميدادند حزب «ايران نو» به لوايي ملي براي همه موجوديتهاي سياسي تبديل خواهد شد... در دو هفته گذشته اين باور در محافل سياسي پيدا شده است كه كمي پس از بازگشت شاه به تهران دولت دچار تغيير و تحول خواهد شد، و احتمال اينكه وثوقالدوله به رياست كابينه منصوب شود بيش از شايعات ديگر قوت گرفته است... طبق اين شايعه شاهزاده فيروز، كه ميگويند با استفاده از موقعيت خود در وزارت ماليه، در اين مدت ثروت زيادي به دارايياش افزوده است قرار است بركنار شود. هنوز نتوانستهام منبع اين شايعات را كشف كنم، اما ميتوان آن را حاصل نارضايتي گسترده مردم از اغراض و انگيزههاي رژيم فعلي دانست. لازم به ذكر است كه چند ماه پيش وثوقالدوله به من گفت كه اهداف فيروز در وزارت ماليه برايش قابل درك نيست، و استنباط من اين بود كه به هيچ وجه آنها را تأييد نميكند... به نظر ميرسد كه همگان متفقالقول هستند كه ميرزامهدي قليخان هدايت (مخبرالسلطنه)، رئيسالوزراي فعلي، چيزي نيست جز آلت فعلي راغب و بياراده در دست اين عده از اعضاي با نفوذ كابينه. با اينكه فردي خوش نيت و خيرخواه است، ولي ظاهراً بيشتر وسيلهاي براي استتار قدرت كساني است كه عملاً كنترل اوضاع را در دست دارند.(1)تا حدود زيادي ميتوان
1) منظور مثلث قدرت يا تريومويراي داور – تيمورتاش – نصرتالدوله است. مخبرالسلطنه در خاطراتش اشارات بسياري به بياختياري خود در برابر مثلث قدرت مزبور دارد. (ويراستار)
همين را دربارة وزير جنگ و وزير داخله كابينه فعلي نيز گفت. با توجه به چنين شرايطي، انتظار تغيير قريبالوقوع دولت چندان هم غيرموجه نيست... بجز خبر بازگشت شاه از اروميه (رضائيه فعلي) به تبريز، هنوز هيچ تاريخي براي بازگشت او به پايتخت اعلام نشده است. با وجود اين، انتظار ميرود هفته آينده وارد تهران شود.(1)
فيليپ در 29 سپتامبر 1927 بازگشت رضا[شاه] را اينطور گزارش ميكند: «شاه روز بيست و ششم ماه جاري به تهران بازگشت... هنوز شايعه تغييرات قريبالوقوع در كابينه و احتمال رياست وثوقالدوله، مستوفيالممالك، حسين پيرنيا (مشيرالدوله) و يا عبدالحسين تيمورتاش بر كابينه بر سر زبانهاست، ولي هنوز هيچ تغيير قطعياي اعلام نشده است.» دربارة سفر شاه چنين ميخوانيم: «عطف به اشارات قبليام در گزارشهاي سياسي به سفر شاه به آذربايجان، احتراماً در اينجا مواردي را كه كنسول ما در تبريز به تاريخ نوزدهم ماه جاري گزارش كرده است، به اطلاع ميرساند. «مهمترين رويدادي كه در ماه سپتامبر در تبريز رخ داد سفر اعليحضرت بود كه در تاريخ 1 سپتامبر وارد تبريز، و در تاريخ 14 سپتامبر عازم شهرهاي مراغه، ساوجبلاغ، اروميه و خوي شدند. به كنسولها اطلاع داده بودند كه براي استقبال از شاه به نقطهاي در دو و نيم فرسخي خارج شهر، در جاده تهران، بروند كه چادرهايي در آنجا به پا كرده بودند، و همگي به آنجا رفتيم... سپس جماعت حاضر به دنبال شاه به طرف شهر حركت كرد، و در دو طرف جاده نيز جمعيتي كه به استقبال آمده بودند ساكت و بي سر و صدا به راه افتادند. تمام مجتهدين، به غير از يك نفر كه در بستر بيماري بود، و علماي بزرگ شهر در عاليقاپو منتظر شاه بودند...» آقاي فرين در ادامه گزارش خود ميافزايد كه تبريز سالها چنين آرامشي به خود نديده بود و گمان ميرود كه چنين آرامشي بر سراسر استان هم حكمفرما باشد. تا كنون هيچگونه ناآرامي و شورشي در ارتباط با ديدار ملوكانه گزارش نشده است... بركناري بيمقدمه ميرزاعلي محمدخان بني آدم (شريفالدوله) از واليگري خراسان و انتصاب فوري شخصي نه چندان مهم به جاي او موجب حرف و حديثهاي زيادي شده است.
1) گزارش فيليپ، شماره 437، 891.00/1429، مورخ 20 سپتامبر 1927.
به طور محرمانه از منبعي موثق شنيدهام كه اين جابجايي بدون اطلاع وزير داخله صورت گرفته و احتمالاً شاه در مدت حضور خود در تبريز شخصاً دستور آن را صادر كرده است. همچنين لازم به ذكر است كه فرماندار نظامي آذربايجان كه خيليها او را عامل اصلي بركناري بنيآدم (شريفالدوله) از واليگري آذربايجان در چند ماه پيش و انتقال او به خراسان ميدانند، و شكايات زيادي، به ويژه از سوي هيأت مستشاران مالي امريكايي از او شده است، اكنون ظاهراً به دستور شاه در سمت فرماندهي لشكر شمال [غرب] ابقا شده است.»(1)
با وجود اين، اوضاع آذربايجان چندان رضايتبخش نبود. فرين در 25 نوامبر 1927 مينويسد: «اجراي مقدمات سربازگيري كه تا پيش از اين مخالفت آشكاري در پي نداشته، حالا موجب نارضايتي فراواني شده است، و همچنين اخراج دكتر ميلسپو و مشكلات عديدهاي كه متعاقب آن دست و پا گير اداره ماليه شد قشر بازرگان و تاجر ايران را بسيار مضطرب و نگران ساخته است.
ميگويند گمان اينكه شاه در تقسيم غنايم عدالت را رعايت نكرده وفاداري عناصر نظامي را به شدت كاهش داده است؛ ولي غالباً كسي انگيزه تغيير و جابجايي اخير اميرلشكرها را سياسي نميداند. با وجود اين، تقويت حزب شاه را انگيزه اصلي تغيير و تحولات اخير در برخي از مناصب غيرنظامي تلقي ميكنند. مردم تبريز هنوز حرفهاي دولت مركزي را دربارة پروژه عظيم خط آهن باور ندارند، آنها معتقدند بودجه تخصيصي براي اين كار بدون هيچ نتيجة ملموسي به هدر خواهد رفت؛ ولي با انتصاب عبدالله خان اميرلشكر به وزارت فوايد عامه اميد ميرود وضعيت بزرگراهها بهبود يابد، زيرا براي توسعه حمل و نقل موتوري بسيار ضروري است... خلاصه اينكه آذربايجان بيشتر وضعيتي بالقوه دارد... تمايل گذشته مردم تبريز براي «آغازگر حركت» از ميان رفته و اين روزها آنها بيشتر مايلند چشم انتظار بنشينند و اجازه بدهند كه مردم ساير مناطق ايران پا به جاده انقلاب بگذارند.»(2)اندكي بعد ناآراميها در اين استان شروع شد.
كنسول آمريكا در 25 آگوست 1927 گزارش ميكند كه «طبق شايعات، اختلاف نظر ايران و روسيه بر سر شيلات [شمال] قرار است با مشاركت مساوي دو كشور در ماهيگيري حل شود. آقاي فلِسنر ميگويد كه از آقاي مهدي قلي هدايت، رئيسالوزرا، شنيده است كه به زودي قراردادي به همين مضون ميان دو كشور امضا خواهد شد.»(1)اين قرارداد در 1 اكتبر 1927 به امضا رسيد، كه انتقادهاي زيادي در پي داشت. در 19 اكتبر 1927، فيليپ مينويسد: «احتراماً به اطلاع ميرساند كه اوضاع سياسي كشور، هر چند اساساً تغييري نكرده است، همچنان موجب حرف و حديثها، انتقادها و نگراني عمومي شده است. بر خلاف باور عمومي، از زمان بازگشت شاه از سفر آذربايجان تغييري در كابينه رخ نداده است، آن هم برغم عدممحبوبيت كابينه نزد محافل ميانهرو و روحاني، و اين تصور كه رئيسالوزرا صرفاً آلت فعلي است در دست مثلث قدرت شاه، يعني تيمورتاش، فيروز و داور. تنها مخالف سياسي صريحاللهجه آنها همچنان سيد [محمد] تدين است كه با رضايت تلويحي شاه و مستقل از سه وزير ديگر به فعاليتهايش در وزارت معارف ادامه ميدهد... هنوز گهگاه شايعاتي ميشنويم كه مستوفيالممالك، و يا شخص ديگري، رياست كابينه را بر عهده خواهد گرفت، ولي بعضيها معتقدند براي اينكه تغيير دولت نتيجة مخالفتها با امضاي قرارداد با شوروي تعبير نشود به تعويق افتاده است. اگرچه مطبوعاتي كه از دولت دستور ميگيرند در ابتدا به تعريف و تمجيد از اين قرارداد پرداختند، عموم مردم شديداً از آن انتقاد ميكنند. تجار تهران، اصفهان، شيراز و مشهد براي نشان دادن اعتراض آشكارشان به مدت چند روز بازارها را تعطيل كردند. اين ناآراميها را در ابتدا به اعتراض مردم نسبت به قانون سربازگيري اجباري نسبت ميدادند، كه براي دومين سال متوالي در حال اجرا است. اما حالا ميگويند كه قرارداد تجاري اخير ايران و شوروي نيز از علتهاي اصلي اين اعتراضات است. دولت نيروهاي دژبان را براي سركوب شديد اين ناآراميها به خدمت گرفته است، ولي تجار همچنان از اين اوضاع ناراضي هستند. مطبوعات مخالفت مردم با قرارداد تجاري ايران و شوروي را به توطئه بيگانگان (بريتانيا) نسبت ميدهند، اما
1) گزارش نيلسون، 891.628/18، مورخ 25 آگوست 1927.
چنين اظهاراتي تأييد نشده است... اوضاع سياسي كنوني در كشور از نظر من و همه كساني كه درگير آن هستند به هيچوجه سالم و رضايتبخش نيست. شايد شاه و تعداد معدودي از مردانش كه اوضاع كشور را در دست دارند به نتايج كوتاه مدت اقدامات خود دل خوش كردهاند، ولي مسلماً به حس انزجار و عدم اعتمادي كه اين اقدامات در سراسر كشور ايجاد ميكند نيز بخوبي واقفند. شنيدهام كه بعضيها ميگويند حالا كه شاه ثروت فراواني براي خودش جمع كرده است منتهاي تلاشش را براي پيشبرد منافع دولت و ملت به كار ميبندد. مايلم اين حرف را قبول كنم، اما چيزي كه نميتوانم بفهمم اين است كه چرا شاه به جاي اينكه مشاورانش را از ميان خوشنامترين ايرانيها انتخاب كند به سراغ بدنامترينهايشان رفته است.» فيليپ در مورد فساد گسترده در ارتش مينويسد: «به دستور شاه، دو هفته پيش كميسيون تحقيق و تفحصي براي رسيدگي به ادعاي اختلاس مالي در لشكر مركزي تشكيل شد، كه اعضايش عبارت بودند از ژنرال عبداللهخان امير طهماسب، رئيس كميسيون؛ و ژنرال محمد حسينخان و ژنرال جعفرقلي آقا، و كلنل كريم آقا بوذرجمهري و ابتهاجالسلطنه، مدير ماليههاي قشون؛ ژنرال مرتضيخان، از معتمدين سابق شاه و فرمانده سابق همين لشكر، نيز به اتهام دست داشتن در اين اختلاسها تحت نظر نظميه قرار گرفت. از قرار معلوم ژنرال مرتضيخان در خلال محاكمه اتهاماتي به برخي اعضاي كميسيون تحقيق و تفحص وارد ساخت و در نتيجه ژنرال محمدحسينخان نيز تحت نظر نظميه قرار گرفت. طبق شايعات، مبالغي كه اختلاس شده از پنجاه هزار تومان تا ششصد هزار تومان ذكر ميشود. همچنين شايع است كه ژنرال مرتضيخان، بر خلاف گزارشهاي قبلي، از كشور خارج نشده و در شرايط بسيار سختي در زندان به سر ميبرد. استنباطي كه ميشود از اين شايعات داشت اين است كه دارند به مرتضيخان فشار ميآورند تا دهان باز كند و هر چه ميداند بگويد.» فيليپ همچنين رويداد بعدي را گزارش ميكند: «افتتاح پروژه ساخت راه آهن سراسري به دست شخص شاه در شانزدهم ماه جاري مهمترين حادثه هفته گذشته بود. مراسم مفصلي براي افتتاح پروژه در محل ساخت ايستگاه راه آهن تهران ترتيب داده بودند؛ وليعهد، نمايندگان ديپلماتيك و رجال تهران نيز در اين مراسم شركت داشتند... شاه اولين كلنگ اين پروژه را كه از جنس نقره بود بر زمين زد... متأسفانه ناگهان باد شديدي وزيد و گرد و خاك زيادي به پا كرد كه
موجب نگراني عدهاي خرافاتي شد. با وجود اين، طوفان در طول مراسم فروكش كرد، و يكي از روزنامهها طوفان مذكور را نمادي از مشكلات سياسي پيش روي اين پروژه دانست و از فروكش كردن آن و بيرون آمدن آفتاب را نماد پيروزي نهايي شاه بر تمام مخالفان دانست!»(1)در 21 اكتبر 1927، فيليپ گزارش ميكند كه كنوانسيون شيلات درياي خزر كه در 1 اكتبر 1927 به امضا رسيده بود، تسليم مجلس شد. اين توافقنامه عملاً همان قراردادي بود كه ميلسپو با آن مخالفت كرده بود: «بسياري بر اين باورند كه قرارداد شيلات درياي خزر به تصويب مجلس خواهد رسيد.»(2)فيليپ در گزارش بعدياش مينويسد كه مجلس در 23 اكتبر «عجولانه» اعطاي اين امتياز را «به تصويب رساند»: «بر كسي پوشيده نيست كه تصويب عجولانه اين لايحه عمدتاً ناشي از سلطه شاه بر نمايندگان مجلس بود. گزارش شده است كه در بيست و دوم ماه گذشته شاه در جمع وكلاي مجلس در كاخ خود بار ديگر از اين عبارت استفاده كرد كه تا زمانيكه اين توافقنامه به تصويب نرسد، «خواب به چشمانش نميرود». يكي از همكاران نيز ميگويد كه معلوم شده است تيمورتاش با چند تن از وكلاي مجلس صحبت كرده و منويات شاه را كاملاً به آنها فهمانده است. رويه مجلس در تصويب «عجولانه» چنين قراردادهايي چندان با حفظ احترام و استقلال نهاد پارلمان تناسب ندارد. ظاهراً بسياري گمان ميكنند كه به موجب اين قرارداد شوروي به منافع ملموستري نسبت به ايران دست يافته است.»(3)در 12 نوامبر 1927: «وزيرمختار بريتانيا محرمانه خبر داد كه شنيده است دولت شوروي به منظور عقد قرارداد ايران و شوروي مبلغ كلاني هديه داده است.»(4)
در پاسخ به نارضايتي هاي فزاينده تغيير و تحولاتي در كابينه دولت صورت گرفت. در 5 نوامبر 1927 فيليپ مينويسد: «احتراماً به اطلاع ميرساند كه مهمترين رويداد اوضاع سياسي هفته گذشته انتصاب ژنرال عبدالله خان امير طهماسب از سوي شاه به وزارت فوايد عامه، فلاحت و تجارت بود. ژنرال عبدالله خان، كه يك سال پيش وقتي
وزير جنگ بود خبر مغضوب شدنش به وزارت امور خارجه گزارش شد، يكبار ديگر مورد اعتماد شاه قرار گرفته است... همين ژنرال عبداللهخان بود كه چند سال پيش با احداث يك خيابان درست در مركز تبريز دست به اصلاحات گستردهاي در سطح شهر زد، و البته حقوق بسياري از مالكين را زير پا گذاشت. يكي ديگر از اقدامات مهم شاه در هفته گذشته، كه حرف و حديثهاي زيادي در پي داشت، بركناري ناگهاني ميرزا فرجالله خان بهرامي (دبيراعظم)، منشي معتمد شاه و رئيس دفتر شاهنشاهي بود. اين شخص نقش بسزا و نامباركي در سياستهاي شاه داشت. از آنجا كه شاه اعتماد فراواني به آقاي بهرامي داشت، گمان ميرود كه او نقش بسزايي در بياعتبار ساختن هيأت مستشاران مالي آمريكايي داشت. او همچنين يكي از حاميان بانفوذ مثلث تيمورتاش؛ فيروز؛ داور بود. به نظر من اخراجش از جمع معتمدين شاه موجب راحتي خيال و مسرت خيرخواهان ايران بوده است. اعلام كردهاند كه منصب آقاي بهرامي به شكوهالملك، كفيل وزارت پست و تلگراف، واگذار شده است. از چندي پيش شايع شده است كه شاهزاده فيروز، وزير ماليه، و ميرزا علي اكبر خان داور، وزير عدليه، بزودي كابينه را ترك خواهند كرد. بر اساس اطلاعات محرمانهاي كه دريافت كردهام گمان ميكنم اين مسئله از منويات شخص شاه باشد، اما بنا به دلايلي كه هنوز مشخص نيست، موقتاً مسكوت مانده است. احتراماً اعتراض روحانيون، كه اخيراً حضور پررنگي در محافل سياسي داشتهاند، بر قصد شاه براي انجام چنين كاري بيتأثير نبوده است. فيروز در بسياري از محافل سياسي مظنون و منفور است، و او را عامل انگليس ميدانند. هوش و ذكاوت او هم نتوانسته چشم مردم را بر اين حقيقت ببندد كه وزارت ماليه در دوران تصدي او با سرعت به وضعيتي آشفته و نگرانكننده نزديك ميشود. در عين حال، ظاهراً داور هم موفق نشده اصلاحات عظيمي را كه از آن دم ميزد در عدليه ايجاد كند. مدتها پيش از شخصي شنيدم كه «داور كارش را با اخراج روحانيون آغاز كرد- سپس مجبور شد بيشترشان را برگرداند- و حالا روحانيون دارند او را اخراج ميكنند.» شاه در سومين روز ماه جاري تهران را به قصد زادگاهش، استان مازندران، ترك كرد و ميگويند تا دو هفتة ديگر به تهران برنميگردد. بعيد به نظر ميرسد تا پيش از بازگشت او تغييري در كابينه رخ دهد. تيمورتاش، كه در حال حاضر بيآنكه رئيسالوزراء باشد عملاً رياست كابينه را دارد، شاه را در اين سفر همراهي ميكند. طبق
شايعات، ميرزا مهدي قليخان هدايت، رئيسالوزراي فعلي، كه منصب دوم خود، يعني وزارت فوايد عامه را به ژنرال عبدالله [اميرطهماسب] واگذار كرده، اصرار دارد كه پس از كنار رفتن از رياست كابينه بار ديگر به رياست ديوان عالي تميز منصوب شود. هنوز گهگاهي از مستوفيالممالك به عنوان رئيس احتمالي كابينه آتي سخن به ميان ميآيد... از نتايج تحقيقات درباره اتهام اختلاس در لشكر مركز اطلاعات بيشتري به دست نيامده است... پيداست كه ژنرال مرتضيخان اگر در زندان نباشد، مطمئناً تحت مراقبت نظميه است.»(1)فيليپ در 12 نوامبر 1927 مينويسد: «احتراماً به اطلاع ميرساند كه اوضاع سياسي كشور هنوز همان وضعيت بلاتكليفي را دارد كه در گزارش قبلي خود به وزارت خارجه توصيف كردم. شاه به همراه وزير دربار و ساير شخصيتهاي مملكتي همچنان در مازندران به سر ميبرد. طبق گزارشها، او از شهرهاي آستارا، بندر گز و شهرهاي ديگر ديدن كرده است. گمان ميرود كه شاه املاك بسيار زيادي را در مجاورت پروژه احداث خط آهن در منطقه مازندران تصاحب كرده است... در پايان اين گزارش اجمالي لازم به ذكر ميدانم كه سفارت بريتانيا در يادداشتي بسيار فوري به رئيسالوزرا سه تقاضاي زير را مطرح كرده است: (1) شيخ محمره از اقامت اجباري در تهران معاف و به دعاويش رسيدگي شود؛ (2) مطالبات معوقه بريتانيا از دولت ايران تسويه شود؛ و (3) طرح پيشنهادي لغو مصونيت قضايي [كاپيتولاسيون] اصلاح شود.»(2)
فرين در 25 نوامبر 1927 مينويسد: «روزنامههاي چاپ تهران يادداشتي را كه بريتانيا به دولت ايران تسليم كرده منتشر ساختهاند... تقاضاي آنها در ارتباط با بدهي، بانك و هواپيمايي قابل درك است، ولي نميفهمم كه دولت بريتانيا با چه حقي به حمايت از شيخ خزعل مداخله كرده است، شخصي كه هر چند از قديم تحتالحمايه بريتانيا بوده ولي در واقع از اتباع ايران است و دو سال گذشته هم زنداني شخصي شاه بوده و براي اطمينان خاطر شاه همه جا به همراهش ميرود. شيخ در ماه سپتامبر به همراه شاه در
تبريز بود، و با بذل و بخششهاي فراوان به قشر زحمتكش، و همچنين رفتار مشفقانهاش، محبوبيت فراواني در اينجا كسب كرد. گمان ميرود كه در تبريز زنداني شاه از خودش محبوبتر باشد. آذربايجانيها هيچوقت حامي واقعي شاه نبودند، زيرا مشروطهخواهان او را خائن به آرمانشان و سلطنتطلبان او را غاصب تاج و تخت قاجار ميدانند. بيريشه و اصالت بودن شاه براي اشرافي كه به هنگام تشريففرمايي ايشان بايد مقابل كسي تعظيم ميكردند كه به غلوّ ادعا ميكنند «در اصطبل به دنيا آمده» بسيار ناخوشايند بود.»(1)ويليامسن نيز دربارة يادداشت بريتانيا گزارش ميدهد: «احتراماً به اطلاع ميرساند كه... سفارت بريتانيا در يادداشتي خطاب به رئيس كابينه ايران درخواستهايي را مطرح ساخته است. با اينكه يادداشت مذكور منتشر نشده، محتواي آن بر كسي پوشيده نمانده و ظاهراً عرصه سياست ايران را آشفته ساخته است. از قرار معلوم خواستههاي بريتانيا از اين قرارند: (1) بازپرداخت وامي كه بريتانيا به دولت وثوق داده بود؛ (2) رسيدگي به مطالبات شيخ محمره و آزاد كردن او؛ (3) شناسايي عراق از سوي دولت ايران؛ (4) تعديل دعاوي دولت ايران دربارة جزاير بحرين؛ (5) اجازه فرود به پروازهاي بمبئيـ بغداد در فرودگاههاي جنوب ايران؛ (6) استقرار يك سيستم موقت بجاي حق كاپيتولاسيون براي حفاظت از اتباع بريتانيا پس از لغو قانون كاپيتولاسيون در تاريخ 10 مي 1928.»(2)
در نامهاي كه ري اترتن، وزير مختار آمريكا در لندن، در 22 دسامبر 1927 به هاولند شاو مينويسد اطلاعات بيشتري در اين باره مييابيم: «عطف به درخواست تلگرافي وزارت خارجه... دربارة يادداشتي كه وزيرمختار بريتانيا در ماه نوامبر تسليم دولت ايران كرده است، زماني كه موضوع را از وزارت خارجه [بريتانيا] جويا شدم، آنها از اينكه وزيرمختار آمريكا در تهران موضوع را از طريق وزيرمختار بريتانيا در آنجا پيگيري نكرده بود اظهار تعجب كردند... در خلال گفتگو با مقامات وزارت خارجه بريتانيا متوجه موضوعي شدم كه ظاهراً ناخواسته به آن اشاره شد و پس از گفتگو از من خواستند كه آن را فراموش كرده و جاي ديگري نقل نكنم. بنابراين، از آنجايي كه
موضوع مهمي به نظر نميرسد، فقط جهت اطلاع عرض ميكنم كه بريتانيا در يادداشت خود به دولت ايران از اين كشور خواسته است كه نسبت به يكي از اتباع ايراني، كه لقب سِر از پادشاه بريتانيا دريافت كرده، و لازم نبود خيلي تفحص كنم تا بدانم همان شيخ محمره است، رفتاري منصفانه در پيش گيرد. داستان از اين قرار است كه شيخ، كه از انگليسيها لقب سِر گرفته است، در طول جنگ [جهاني اول] رفتار بسيار دوستانهاي با انگليسيها داشته و عمارتش را به عنوان بيمارستان در اختيار نيروهاي بريتانيايي قرار داده بود. با روي كار آمدن شاه فعلي مبالغي به عنوان ماليات از شيخ مطالبه شد، كه به گمان من براي نابود كردن او بود، ولي بريتانيا عليرغم اينكه هيچوقت شيخ را تبعهاي غيرايراني و مستثني از قوانين ايران ندانست از او حمايت كرد، و نتيجه اين شد كه شيخ را به تهران فراخواندند و از آن زمان تا كنون او در پايتخت زندگي ميكند و با اينكه زنداني نيست اما كم و بيش تحت نظر است. وزارت خارجه [بريتانيا] احساس ميكند چنانچه خبر حمايت از شيخ به بيرون درز كند ممكن است اوضاع را براي او وخيمتر سازد و يا اسباب نارضايتي دولت ايران از دست شيخ را فراهم آورده و آسيب بيشتري به اين دوست مسلّم انگليسيها وارد كند. در پايان به مقامات انگليسي اطمينان دادم كه اظهارات آنها به بيرون درز نخواهد كرد و لازم نيست در اين باره نگران باشند.»(1)
فيليپ در گزارش خود به تاريخ 21 فوريه 1928، دربارة روابط ايران و انگليس توضيحات بيشتري ميدهد: «بنابر اظهارنظرهاي چند تن از مقامات ايراني، گمان ميكنم كه در حدود دو ماه پيش دولت اين كشور روابط ايران و انگليس را بسيار وخيم تلقي ميكرده است. تصور ميكنم كه اين اوضاع پيامد يادداشتي بود كه سفارت بريتانيا در نوامبر گذشته به رئيسالوزرا تسليم، و در آن از بلاتكليف بودن برخي مسايل شكايت كرده بود، از جمله تأخير در بازپرداخت وامي كه بريتانيا بلافاصله پس از جنگ در اختيار ايران قرار داده بود، به رسميت شناختن عراق، وضعيت شيخ محمره، اعطاي مجوز فرود به هواپيماهاي امپريال ايرويز در فرودگاههاي ايران و غيره. چنانكه قبلاً هم به وزارت گزارش شده است، در اوايل ماه دسامبر دولت ايران تماسهايي با سفارت بريتانيا گرفت، و از آن زمان تصور ميشود كه روابط ميان اين دو روز به روز
1) نامه اترتن، 791.003/69، مورخ 22 دسامبر 1927.
مودتآميزتر و منافع بريتانيا با مزاياي سياسي قابل توجهي همراه شده است... در عين حال، وزيرمختار بريتانيا هم حالا مثل همتاي خود در سفارت آلمان و ساير سفارتها حرفهاي مهمش دربارة منافع ملي بريتانيا را با تيمورتاش ميزند، زيرا حالا ميداند كه تيمورتاش منبع اصلي قدرت و انرژي در دولت فعلي است.»(1)در 26 نوامبر 1928، تريت بازگشت سر رابرت كلايو، وزيرمختار بريتانيا، را به تهران گزارش ميكند: «از اظهارات آقاي پار پيش از بازگشت وزيرمختار اينطور دستگيرم شد كه او براي طرح مسئله خطوط هوايي امپريال ايرويز، معاهدات و برخي مسايل مربوط به روابط ايران و عراق فرصت را از دست نخواهد داد.»(2)در اين گزارش هيچ اشارهاي به شيخ كه سرنوشت هولناكي در انتظارش بود نشده است. تريت در گزارشهاي مورخ 7 و 9 دسامبر 1928 از اقداماتي پرده بر ميدارد كه براي لغو امتياز نفتي دارسي در دست انجام است: «احتراماً به پيوست ترجمه متن كامل سخنان رئيسالوزرا در 20 نوامبر را ارسال ميكنم... توجه وزارت خارجه را به اين نكته جلب ميكنم كه رئيسالوزرا در بخشهايي از سخنانش درباره چشمانداز آينده اظهار اميدواري ميكند كه «صاحبان امتيازها متوجه هستند كه شرط ضروري جلب همكاري كامل دولت بازنگري و اصلاح مفاد چنين امتيازاتي است.» به جرأت ميتوان گفت كه اين سخنان سعي دارد به مردم اطمينان بدهد كه دولت نيز در نارضايتي از شركت نفت انگليس و ايران با آنها همراه است (حال اينكه آيا واقعاً اينطور هست يا خير خود مسئلة ديگري است.)»(3)او ميافزايد: «توجه وزارت خارجه را به اين نكته جلب ميكنم... كه امور شركت نفت انگليس و ايران توجه روزافزوني را به خود جلب كرده است... در ضمن شايد براي وزارت جالب باشد كه هم از آقاي جكس، مدير كل شركت نفت انگليس و ايران، و هم از آقاي ويلكينسن، رئيس بانك، شنيدهام كه به اعتقاد آنها حملات متعددي كه در روزنامهها به آنها ميشود با پشتوانه مالي عوامل روس صورت ميگيرد، در نتيجه، انعكاس واقعي افكار عمومي مردم ايران نيستند. آقاي جكس اخيراً در ديداري غيررسمي از سفارت... اظهار داشت... كه شركت نفت انگليس و ايران سالهاست كه
بدون نتيجه تلاش ميكند همكاري دولت ايران را براي رسيدن به تفاهمي كارآمدتر جلب كند.»(1)تعجبي نداشت كه بريتانيا بسيار مشتاق بركناري ميلسپو باشد.
ديويد ويليامسن، كاردار موقت سفارت آمريكا، در 15 دسامبر 1927 مينويسد: «از هر طرف خبر ميرسد كه كابينه فعلي در ميان مردم و همچنين نمايندگان مجلس هيچ محبوبيتي ندارد، و به همين دليل روز به روز شايعات بيشتري دربارة قريبالوقوع بودن سقوط آن بر سر زبانها ميافتد. نكته مهم و روشنگر اين است كه در چند هفته گذشته هيچ يك از لوايح دولتي در مجلس رأي نياورده است، با اين حال، هنوز تغييري در كابينه رخ نداده است. اخيراً داور، وزير عدليه، و يكي از اعضاي مثلث قدرت، لايحهاي را با قيد يك فوريت به مجلس تسليم كرد؛ ولي وكلاي مجلس براي نشان دادن اعتراض خود به داور و نه لايحه، مخفيانه صحن مجلس را ترك كردند، و در نتيجه هنگام رأيگيري جلسه از حدنصاب افتاده بود؛ اين اتفاق دو يا سه مرتبه تكرار شده است. اخيراً، يكي از رجال برجسته ايراني در گفتگو با من نظرش را دربارة اوضاع جاري اينطور بيان كرد: «هر وقت كه دولت واقعاً خواهان تصويب لايحهاي باشد، شاه وكلاي مجلس را به كاخش دعوت و گوششان را پر ميكند؛ـ و لايحه تصويب ميشود. آنها يادشان نرفته است كه وقتي نمايندگان مجلس از اجراي دستورات سرپيچي كردند سربازان مجلس را به محاصره درآوردند. اين حكومت كارش را با ارعاب پيش ميبرد و مشروطه و قانوني خواندنش مضحك و خندهدار است.» طي دو هفته گذشته، لايحة بودجه سال 1306 مملكتي به مجلس ارائه شده است. با اينكه نه ماه از سال جاري گذشته هنوز اين بودجه به تصويب نرسيده و مخالفت نمايندگان با آن كاملاً آشكار است. سخنراني شديدالحن مدرس باعث شد كه دولت لايحه بودجه مذكور را براي «بررسي بيشتر» پس بگيرد.»(2)فيليپ اوضاع را در گزارش مورخ 21 فوريه 1928 خود اينطور توصيف كرده است: «احتراماً به اطلاع ميرساند كه اوضاع كلي سياسي در ايران
طي يك ماه گذشته تغيير چنداني نكرده است. با وجود اين، عدم محبوبيت آشكار دولت فعلي و نارضايتي گسترده تمام اقشار جامعه، بجز كساني كه در كنف حمايت شاه هستند، فضاي سنگيني از اضطراب و بلاتكليفي بر جامعه حاكم كرده كه به هيچ وجه اميدواركننده نيست. شاه كه معمولاً در كاخهاي سلطنتياش خلوت گزيده... بيش از پيش به مردي مرموز تبديل شده است. عبدالحسين تيمورتاش، وزير دربار، زمام تمام امور اجرايي كشور را به دست دارد و اكنون در واقع رياست كابينه را بدون اينكه رييسالوزرا باشد بر عهده دارد. آقاي هدايت، رئيسالوزراي فعلي، نشان داده است كه به داشتن نقشي اندك در امور دولتي رضايت دارد، و همينقدر كه بتواند مقام و منصبي براي خويشاوندان بسيارش فراهم كند، راضي است. فيروز، داور و ستارگان كمفروغتر سلطه خود را بر دولت همچنان حفظ كردهاند. ژنرال عبداللهخان، وزير فوايد عامه، همچنان براي انجام برخي امور در كردستان به سر ميبرد، كه در اين باره هيچ اطلاعي در دست نيست. به نظر ميرسد ساير وزرا كابينه كاملاً مطيع و پيرو رهبري و سياستهاي تيمورتاش هستند، كه نماينده اصلي شاه است. مجلس در تصويب لوايح عملاً استقلال سازندهاي از خود نشان نميدهد، ولي هميشه اكثريتي مشتاق براي تصويب لوايحي وجود دارد كه شاه نسبت به آنها ابراز علاقه كرده است. خلاصه اينكه، حكومت كنوني ايران شديداً رنگ و بوي استبداد شرقي را دارد، و شايد بتوان گفت كه از زمان بركناري دكتر ميلسپو، مدير كل آمريكايي ماليههاي ايران، اين كشور از بسياري جهات به يك قرن پيش بازگشته است. البته، عامل اصلي قدرت اين حكومت ارتش است. شاه هنوز علاقهاش را به اين وزارتخانه از دست نداده است؛ سردار اسعد بختياري، وزير جنگ، تنها عنوان وزير را يدك ميكشد و هيچ نقشي در امور نظامي ندارد... انتصاب ژنرال [احمد] خانِ نخجوان (امير موثق) به رياست كل اركان حرب و بركناري ژنرال شيباني از اين سمت اعلام شده است. ژنرال نخجوان از چهرههاي سرشناس تهران و از هواداران سرسخت شاه است.»(1)همانطور كه در فصل يازدهم ذكر شد، ژنرال شيباني در اعتراض به اعدام كلنل پولادين در 14 فوريه 1928 از مقام خود استعفا داد. در روزهاي پاياني ماه مارس 1928، چنانكه در فصل سيزدهم آمده است،
1) گزارش فيليپ، شماره 543، 891.00/1439، مورخ 21 فوريه 1928.
رضاخان در حرم مقدس قم، يك روحاني سالخورده را كتك زد. در 7 آوريل 1928، فيليپ مينويسد: «به تازگي اين شايعه قوت گرفته است كه ميرزا مهدي قليخان هدايت خيلي زود از رياست كابينه استعفاء خواهد داد... همچنين شاهزاده فيروز را رئيسالوزراي احتمالي آتي ميدانند... لازم به ذكر ميدانم كه هيچ يك از شايعات فوق به معناي آن نيست كه ساختار فعلي كنترل دولت دچار تغيير و تحول عميق خواهد شد. ايران همچنان عملاً تحت كنترل شاه و وزير دربارش باقي خواهد ماند.»(1)
چنانكه در فصل چهاردهم شرح دادهام، ژنرال عبداللهخان طهماسب، وزير فوايد عامه، در اوايل ماه آوريل 1928، در لرستان به قتل رسيد. فيليپ در تلگرام 4 مي 1928 خود جانشين او را معرفي ميكند: «حبيبالله شيباني، رئيس سابق كل اركان حرب، روز سوم ماه جاري، به وزارت فوايد عامه منصوب شد.»(2)او در گزارشي مورخ 6 مي توضيح بيشتري در اين باره ميدهد: «عموماً از انتصاب ژنرال حبيباللهخان شيباني به وزارت فوائد عامه به جاي ژنرال عبداللهخان استقبال شده است. استعفاي ناگهاني ژنرال شيباني از رياست كل اركان حرب بسياري از كساني را كه پيشبيني ميكردند اين افسر محترم و باهوش در نتيجه استعفايش مورد غضب شاه قرار خواهد گرفت، نگران و نااميد ساخته بود.» فيليپ نيز اوضاع سياسي را اينطور گزارش ميكند: «جشن سالگرد تاجگذاري شاه طبق سنوات گذشته در بيست و چهارم آوريل برگزار شد... چراغانيها و آتشبازيها چندان مردم را به وجد نياورد و اثري از شور و هيجان در مردم ديده نميشد.» فيليپ گزارشش را با اين جملات خاتمه ميدهد: «هفته گذشته اين شايعه بر سر زبانها افتاد كه سوءتفاهمي ميان شاه و داور، وزير عدليه، به وجود آمده و موجب شده است كه داور در خانه بماند. شواهدي در تأييد اين شايعه در دست نيست، ولي تصور ميشود كه داور، كه اصلاحات پر سر و صدايش در عدليه بسيار مأيوس كننده بوده است، پس از دهم مه مدت زيادي بر مسند وزارت نخواهد ماند.»(3)اين داستان در گزارشي به تاريخ 2 ژوئن 1928 ادامه پيدا ميكند: «در پاراگراف آخر گزارش شماره 598 مورخ ششم مه، به شايعه بروز سوءتفاهم بين شاه و داور، وزير عدليه، اشاره كرده
بودم، كه به هيچوجه تأييد نشده است. لازم به ذكر ميدانم كه وزيرمختار بريتانيا پيش از آنكه در 23 مه براي گذران تعطيلات به انگلستان برود به من گفت كه فهميده است خيلي خوب ميشود با داور معامله كرد و كنار آمد. [اما] بنده و اكثر قريب به اتفاق همكارانم چنين تجربهاي نداشتهايم.» فيليپ ميافزايد: «چند شب پيش در يك ضيافت رسمي كه در اين سفارت برگزار شد، با ژنرال شيباني صحبت كردم و از پيشرفت كارش در وزارت فوائد عامه پرسيدم... نظر ژنرال شيباني... درباره كارش در اين وزارتخانه خيلي بدبينانه بود. گفت پُستي را به او واگذار كردهاند كه هيچ شناختي از آن ندارد؛ متوجه شده است كه پروژههاي مهمي به دست ديگران آغاز شده و بيخبري او از پيشينة اين طرحها توان او را در كنترل اوضاع با مشكل مواجه ساخته است. با توصيفي كه از موقعيتش كرد، احساس كردم بسيار سرخورده شده است، و ظاهراً آرمانهايي كه او و سايرين چند سال پس از جنگ بزرگ براي اصلاح و ترقي ايران براي خود در نظر داشتند، لااقل عجالتاً، محكوم به شكست است.»(1)
فيليپ در گزارشي مورخ 2 ژوئن 1928، درباره انتخابات مينويسد:
احتراماً به اطلاع ميرساند كه تنها نكته قابلتوجه در اوضاع سياسي كشور در ده روز گذشته تلاش كاملاً آشكار دولت براي كنترل نتايج انتخابات مجلس بوده است. اين انتخابات در بيست و دوم ماه مي در تهران آغاز شد و احتمالاً تا يك يا دو هفته ديگر ادامه خواهد داشت. ميگويند كه پيش از اين فهرستي از نامزدهاي مورد تأييد دولت تهيه شده و تلاش مي كنند از انتخاب نامزدهايي كه مورد تأييد دولت نيستند جلوگيري شود. يك هفته بعد يكي از روزنامهها خبر داد كه نام برادران پيرنيا (مشيرالدوله و مؤتمنالملكـ رئيس فعلي مجلس) نيز در فهرست نامزدهاي مورد تاييد دولت براي مجلس آينده قرار گرفته است. طبق گزارشها، مدير يك روزنامه ديگر نيز با اين آقايان ملاقات كرده و آنها گفتهاند كه تمايلي به شركت در انتخابات ندارند. همچنين گزارش شده است كه خبري به همين مضمون
1) گزارش فيليپ، شماره 605، 891.00/1447، مورخ 2 ژوئن 1928.
كه قرار بود در آن روزنامه منتشر شود توسط نظميه سانسور و پيش از چاپ از صفحه روزنامه حذف شده است. احتمالاً شاه و مشاوران او بسيار مشتاقند كه افراد خوشقلب و مورد احترامي چون مشيرالدوله، مؤتمنالملك و مستوفيالممالك از اعضاي دوره بعدي مجلس باشند. به هر حال، در گذشته هم هيچ شكي نبوده است كه انتخابات ايالتي هميشه به نفع قدرتمندترين قدرت سياسي وقت دستكاري ميشده است. اين رويه در تهران و حومة آن بسيار محدودتر بوده است، و در نتيجه معمولاً تعداد قابل قبولي از نامزدهاي مستقل با رأي مردم به مجلس راه يافتهاند. نامزدها آزادند براي جلب آراء مردم علناً دست به مبارزات انتخاباتي بزنند، سخنراني كنند و الي آخر، و چنين وضعيتي در سالهاي پس از جنگ موجب اميدواري بيشتر گروهي از رجال كم و بيش وطنپرست و ترقيخواه شده بود كه از ميان آنها ميتوان به آقاي تقيزاده، دكتر مصدق، آقاي فروغي، برادران پيرنيا، ژنرال شيباني، آقاي علاء و غيره اشاره كرد. وقتي كه شاه فعلي بر تخت نشست، تعدادي از اين افراد، كه در آن زمان نماينده مجلس شوراي ملي بودند، اين كار را خلاف قانون اساسي دانسته و با آن مخالفت كردند. از آن زمان به بعد، با اينكه نهايتاً تبعيت خود را از شاه اعلام كردند، هيچگاه كاملاً با سياستها يا روشهاي او هماهنگ نبودهاند. دو سال پيش، در دور قبلي انتخابات تهران، معلوم شد كه عوامل دولتي به شدت عليه اين نامزدهاي مستقل فعاليت ميكنند. در نتيجة همين دخالتها آقاي علاء در آن انتخابات رأي نياورد. عليرغم علاقه مردم به انتخاب مجدد آقاي تقيزاده، دكتر مصدق و ساير نامزدهاي مستقل، به احتمال قوي اين نامزدها در انتخابات جاري كرسي خود را در مجلس از دست خواهند داد. در ميهماني هفته گذشته به ميزباني همسر بنده، بحث داغي ميان دكتر مصدق از يك سو و تيمورتاش و رئيس نظميه از سوي ديگر درگرفت. متوجه شدم كه دكتر مصدق شكايت دارد كه ماموران پليس با اشاره رئيس نظميه آشكارا عليه تعدادي از نامزدها در انتخابات دخالت ميكنند. همچنين گزارش شده است كه مأموران نظميه هرگونه سخنراني عمومي و مناظرات سياسي در ملاء عام را ممنوع كردهاند. از اين توضيحات كاملاً پيداست كه شاه و تيمورتاش مصمم هستند نمايندگاني انتخاب شوند كه كاملاً مطيع و فرمانبردار باشند، تا بدون انتقاد دردسرساز از
سياستهاي دولت، چنانكه تا حدودي در مجلس فعلي شاهدش هستيم، به توصيههاي تلويحي دولت عمل كند.(1)
فرين در گزارشي مورخ 7 ژوئن 1928 درباره انتخابات آذربايجان مينويسد: «انتخابات مجلس در آذربايجان در جريان است؛ رأي گيري تا 21 ژوئن ادامه خواهد داشت، و در هر يك از شهرهاي اين استان فقط يك محل براي جمعآوري آراء تعيين شده است. دولت مركزي فهرستي از نامزدهاي موردنظرش را به اين استان فرستاده است، كه بيشترشان از نمايندگان فعلي مجلس هستند. عليرغم تلاش بيسر و صداي روحانيون ناراضي در تشويق مردم براي رأي دادن به كانديدهاي مستقل پيشبيني ميشود كه فهرست مذكور در اين انتخابات پيروز شود...»(2)در 29 ژوئن 1928، فرين اخبار جديدي را ارسال ميكند: «رأيگيري انتخابات مجلس در 21 ژوئن به پايان رسيد. نتايج هنوز اعلام نشده است، ولي گمان ميرود كه نتايج بيشتر به نفع نمايندگان فعلي مجلس باشد كه تا بحال هيچ مخالفت آشكاري [با دولت] نشان ندادهاند. مردم چندين روستا از دخالت نظميه و ارتش در رأيگيري شكايت كردهاند؛ ولي بعيد است كه رأيي مخالف با خواست دولت از صندوق آراء بيرون بيايد.»(3)در گزارشي به تاريخ 14 آگوست ميخوانيم: «تبريز آرام ولي ناراضي است، به ويژه از انتخابات اخير مجلس، كه ادعا ميشود عدهاي بيشرمانه نتايج انتخابات را دستكاري كردهاند، و انزجار از رژيم عموميت دارد. البته بعيد است كه اين مخالفتها به حركتي بيانجامد. حزب موسوم به دموكرات ظاهراً ديگر فعاليتي ندارد و كسي بجز ملاها نيست كه در اين ميان رهبري عناصر ناراضي را بر عهده بگيرد و آنها را سازماندهي كند. بنابراين ميتوان گفت تا زماني كه شاه تسلط فعلي خود را بر ارتش حفظ كند اين آرامش ادامه مييابد.»(4)فيليپ در گزارشي به تاريخ 14 جولاي 1928 از نتايج انتخابات تهران خبر ميدهد: «چنانكه در گزارش قبليام راجع به اوضاع سياسي پيشبيني كرده بودم فقط نمايندگان مورد تأييد دولت به مجلس هفتم راه يافتهاند. نتيجه انتخابات در سراسر كشور به همين منوال
بوده است، هر چند هنوز نتيجه آراء در تمام استانها اعلام نشده است. با توجه به اهميت احتمالي موضوع براي وزارت خارجه، احتراماً نام نمايندگان منتخب تهران را كه در روز دوم ماه جاري در روزنامه ايران منتشر شد، به پيوست ارسال ميكنم. همچنين فهرستي از نام نمايندگان ساير استانها كه اساميشان تا 24 ژوئن اعلام شده ارائه خواهد شد. اين نتايج حاكي از آن است كه بدون ترديد دولت بر انتخابات مجلس هفتم، كه پيشبيني ميشود در اواخر ماه آگوست كار خود را آغاز كند، تسلط كامل داشته است. تقيزاده و دكتر مصدق، از سرشناسترين و وطندوستترين نمايندگان فعلي تهران هستند كه به دليل دخالتهاي دولت در اين دوره از انتخابات رأي نياوردند.
مدرس، ملكالشعرا، بهبهاني و حاجي شيخ بيات نيز كرسي نمايندگي تهران را از دست دادند (مدرس به دليل مخالفت جسورانه و آشكارش با دولت كرسياش را از دست داد). كاملاً آشكار است كه دولت به منظور تحتتأثير قرار دادن افكار عمومي اسباب انتخاب مجدد مستوفيالممالك و برادران پيرنيا را فراهم آورده است... گزارشهاي مكرر حكايت از آن دارد كه برادران پيرنيا كرسي نمايندگي را نپذيرفتهاند و مستوفي نيز در نهايت از پذيرش كرسي مجلس انصراف خواهد داد. تعداد نمايندگاني كه در ساير استانها كرسي خود را در مجلس از دست دادهاند از چهل تا پنجاه نفر گزارش شده است.
مخالفان دولت، عناصر روحاني ناسازگار و يا اشخاص مستقل و مترقي از جمله كساني هستند كه به مجلس راه نيافتهاند.»(1)فيليپ در 25 جولاي 1928 مينويسد: «عطف به گزارش شماره 640 مورخ 14 جولاي 1928 در ارتباط با انتخابات و اوضاع سياسي كشور، احتراماً به اطلاع ميرساند كه آقايان حسين و حسن پيرنيا (به ترتيب مؤتمنالملك و مشيرالدوله) و مستوفيالممالك رسماً از پذيرش كرسي خود در مجلس هفتم، كه با حمايت دولت به دست آمده بود، اعلام انصراف كردهاند.» فيليپ ميافزايد: «به دنبال عزيمت تيمورتاش به اروپا، آرامش و روزمرهگي غيرمعمولي بر تمام محافل ديپلماتيك و سياسي حكمفرما شده است. اين مسئله حكايت از تأثير بسزاي شخصيت
1) گزارش فيليپ، شماره 640، 891.00/1452، مورخ 14 جولاي 1928.
او در عملكرد و ابتكار عمل دولت فعلي دارد. مطبوعات هم با سادگي اعلام كردهاند كه در غياب وزير دربار، وزراي كابينه شخصاً به امور وزارتخانه هاي مربوطه رسيدگي خواهند كرد!... بنابر گفته منابع ضد دولتي، مستوفيالممالك در محفلي خصوصي اظهار كرده است كه به زودي تغييري اساسي در دولت رخ خواهد داد.»(1)
تريت در گزارشي مورخ 18 اكتبر 1928 از افتتاح مجلس خبر ميدهد: «در مورد اينكه چرا ناگهان تصميم گرفته شد مجلس كار خود را در پنجم اكتبر آغاز كند توضيح مشخصي ارائه نشده است.
شايد اين اولين فرصت مناسب بعد از بازگشت تيمورتاش به ايران بوده است. فقط سه روز قبل از افتتاح مجلس از نمايندگان ديپلماتيك و رجال خارجي دعوت به عمل آمد. مراسم افتتاحيه با سرعت و متانتي ستودني برگزار شد. وزير دربار پس از استقبال از نمايندگان خارجي بر روي پلههاي ورودي ساختمان مجلس آنها را به مقامات وزارت خارجه معرفي كرده و مقامات مذكور نيز آنها را به سالن نمايندگان ديپلماتيك راهنمايي ميكردند. شاه دقيقاً رأس ساعت 9 صبح وارد مجلس شد و همانطور كه از پيش تعيين شده بود با وقتشناسي تمام در ساعت 9:30 رسماً آغاز كار مجلس هفتم را اعلام كرد... در پايان نطق شاه حضار به آرامي كف زدند، و بلافاصله پس از اينكه اعليحضرت از پشت تريبون كنار آمد مراسم نيز خاتمه يافت... تنها يك اتفاق آرامش و متانت اين مراسم را خدشهدار كرد كه خوشبختانه نمايندگان ديپلماتيك و شركتكنندگان خارجي از ديدن آن محروم ماندند. شاه پس از خارج شدن از ساختمان مجلس و حركت به سمت كاخ خود در يكي از خيابانهاي اصلي شهر كه فاصله چنداني با مجلس نداشت از اتومبيلش پياده شد و جوان كم سن و سالي را كه به او سلام نداده بود زير مشت و لگد گرفت. در ابتدا باورش مشكل بود، ولي پس از چندي معلوم شد كه ماجراي كتك زدن آن جوانك و دليل آن كم و بيش صحت داشته است. چنين اتفاقاتي براي مردم ايران تازگي ندارد، بنابراين بعيد است كه واكنشي برانگيخته باشد.»(2)
آرامش قبل از طوفان
چنانكه در فصل سيزدهم توضيح دادهام، اندكي پس از افتتاح مجلس هفتم، در پاييز سال 1928، رژيم پهلوي جنگ خود عليه روحانيون شيعه را آغاز كرد. به دنبال اين رويداد، در تابستان سال 1929، عشاير كشور در مناطق مختلف سر به شورش برداشتند كه در فصل چهاردهم به آن ميپردازم. در ماههاي پيش از آغاز طوفان، اوضاع كشور نسبتاً آرام بود. فيليپ در 14 جولاي 1928 مينويسد: «عليرغم نارضايتي گسترده مردم كشور، دولت با بهره جستن از ارتش و نظميه همچنان سلطه كامل خود را بر اوضاع حفظ كرده و منتقدان و مخالفين هم به شيوة خاص ايرانيها دست روي دست گذاشتهاند و در جاي خود نشستهاند. لازم به ذكر است كه در تهران و ساير مناطق پرجمعيت، دولت پرانرژي ظاهر شده و به توسعه امور شهري پرداخته است، كه هرچند سطحي و اساساً اسرافكارانه است، ممكن است ناظران آنها را نشانة وجود رفاه و ايدهآلهاي شهري تلقي كنند. به عنوان مثال در تهران، خيابانهاي سراسر شهر را تعريض كردهاند، ساختمانهاي زيادي در دست ساخت است، جادهها بهبود يافتهاند، اتومبيلهاي جديدي به ترافيك شهر اضافه شده است و الي آخر.»(1)در 30 آگوست 1928، فيليپ يكبار ديگر اوضاع سياسي ايران را گزارش ميكند:
احتراماً به اطلاع ميرساند كه اوضاع سياسي كشور همان وضعيت راكدي را دارد كه طي يك ماه گذشته ويژگي بارز آن بوده است. عدم محبوبيت دولت كه هنوز بروز نيافته روز به روز بيشتر ميشود، هر چند فشار زيادي كه از بالا وارد ميشود اين نفرت را از ديد ناظران سطحينگر پنهان ميكند... از سويي ديگر، همه جاي پايتخت شاهد فعاليتهاي اقتصادي و ساخت و سازهاي شهري است، كه بدون شك باعث خوشبيني محافل تجاري پايتخت ميشود. پروژههاي رو به تكميل شهري و ارايه طرحهاي جديد، فضايي از پيشرفت و ترقي در شهر ايجاد كرده است. روزنامهها و ساير مطبوعات از عقد قراردادهاي مختلف با شركتهاي اروپايي خبر ميدهند؛ ظاهراً بلژيكيها، دانماركيها، فرانسويها، آلمانيها، و ايتالياييها همگي با دولت ايران وارد معامله شدهاند. شايعات حاكي از آن است
1) گزارش فيليپ، شماره 640، 891.00/1452، مورخ 14 جولاي 1928.
كه وعده هدايا و پورسانت به اشخاص مبناي اكثر مذاكرات را تشكيل ميدهد. به عنوان مثال، به من خبر رسيده است كه نمايندگان سنديكاي شركتهاي راه آهن آلمان طي يك سال گذشته چيزي حدود پنجاه هزار تومان به همين ترتيب بذل و بخشش كردهاند... در گزارشها آمده است كه لندن و ساير پايتختهاي مهم اروپايي به گرمي از تيمورتاش استقبال كردهاند، و ميگويند كه تيمورتاش در اين سفر مذاكرات مهمي با رؤساي كابينه و غيره داشته و مشغول عقد قراردادهايي براي پروژههاي عامهالمنفعه است و الي آخر. ميگويند كه دولت انگلستان به دليل توافق ايران بر سر فرودگاههاي جنوب نظر بسيار مساعدي نسبت به ايران پيدا كرده است... با توجه به اظهارات اتفاقي سال گذشته وزير مختار بريتانيا، گمان ميكنم كه شايد برنامهاي براي سفر شاه به اروپا در آيندهاي نزديك وجود داشته باشد. در يكي از ميهمانيهايي كه به افتخار پادشاه افغانستان در ماه ژوئن گذشته برگزار شده بود، خانم فيليپ كه كنار شاه [ايران] نشسته بود، به كمك مترجم از او پرسيد كه آيا شاه قصد ندارند به اروپا سفر كنند؟ او در پاسخ گفت كه احتمالاً سال آينده عازم اروپا خواهد شد. تيمورتاش كه كنار همسر بنده نشسته بود در گوش او گفت كه گمان نميكند شاه به چنين سفري برود!
فيليپ در مورد تازهترين سفر شاه چنين گزارش ميكند: «چند هفته پيش شاه در سفري غيرمنتظره از رشت ديدن كرد، و بدون اينكه دليل خاصي بجز سركشي به لشكر شمال براي سفرش اعلام شود، پس از اقامتي چند روزه به تهران بازگشت. ولي برخي منابع آگاه بر اين باورند كه سفر شاه به رشت دو دليل عمده داشته است، از اين قرار كه: (1) بخشي از سياست شاه است كه به طور غيرمنتظره از بخشهاي مختلف ارتش و دولت بازديد ميكند و بدين ترتيب آنها را واميدارد تا نهايت سعي و تلاش خود را در انجام وظايفشان به كار ببندند؛ و (2) به منظور سرعت بخشيدن به پرداخت «سهم» از طرف فرمانده قشون در اين منطقه. از آنجا كه روزنامهها حرفي از استقبال فرماندة لشكر از شاه و يا همراهي او به هنگام بازديد از سربازخانههاي رشت نزدهاند، گمان ميرود كه فرمانده آنها غافلگير شده باشد و اگر اينطور باشد ديدار ملوكانه برايش گران تمام خواهد شد.» فيليپ با ارائه شواهدي از دردسر قريبالوقوع براي فيروز خبر ميدهد: «به من خبر رسيد كه در مورد واگذاري قرارداد تأسيسات بيسيم سوءتفاهمهايي به وجود
آمده است. بنابراين گزارشها، پيشنهاد فرانسويها بهتر از سايرين بود، اما تصميمگيري نهايي بيست و چهار ساعت به تعويق افتاد. ميگويند كه در اين فاصله، پيشنهاد بهتري از آلمانها دريافت شد؛ و اينكه در جلسه هيأت دولت دربارة اين موضوع، شاهزاده فيروز از جيب خود پيشنهاد قيمت ديگري از طرف آلمانها بيرون آورد كه از پيشنهاد قبلي هم پايينتر بود؛ فيروز مدعي شد كه اين پيشنهاد را نديده بوده است. ظاهراً نماينده شركت فرانسوي شديداً اعتراض كرد و در نتيجه كابينه دولت اين مسئله را بار ديگر بررسي خواهد كرد؛ البته بدون كمك وزير ماليه. گمان ميرود كه اين قرارداد به شركت فرانسوي واگذار شود.» او در پايان ميافزايد: «اين روزها، نارضايتي مردم بيشتر معطوف به انتخابات اخير است؛ و عناصر وطنپرست و ليبرال كنترل تحكمآميز دولت بر انتخابات را چيزي كمتر از يك رسوايي نميدانند. ولي بعيد به نظر ميرسد كه اين خشم و نفرت دروني آثار و نتايج بيروني به همراه داشته باشد؛ـ حداقل، در حال حاضر. موضع شديد دولت در مقابل هر گونه تظاهرات و فعاليتهاي سياسي مستقل، و كنترل كامل مطبوعات و حضور همهجانبه مأموران نظميه و ارتش مانع بسيار مؤثري در برابر مردمي به وجود آورده كه فاقد بينش سياسي و از لحاظ سياسي ترسو هستند.»(1)
در 18 اكتبر 1928، تريت بازگشت تيمورتاش از اروپا و دردسرهاي بعدي فيروز را گزارش ميكند: «همانند «يك قهرمان فاتح» از آقاي تيمورتاش استقبال شد، چرا كه واقعاً از هر جهت هم همينطور بود... و اوج استقبال وقتي بود كه شاه عنوان «حضرت اشرف» را براي او به كار برد، كه فقط رئيسالوزرا و رئيس مجلس مفتخر به آن هستند... به نظر ميرسد اعتبار قابل توجه او در زمان خروجش از كشور در خلال مدتي كه غايب بود به سرعت افزايش يافته است... بنابر گفتههاي منبعي نسبتاً موثق، آقاي تيمورتاش به محض بازگشت با مشكلي بسيار حساس مواجه شد. داستانهاي مختلفي در اين باره وجود دارد كه معتبرترينشان از قرار زير است. چند هفته پيش مچ شاهزاده فيروز، وزير ماليه، را در جريان يك رشوهخواري گرفتند؛ پسر حاجي حسين آقا امين الضرب، از تجار معروف شهر و نماينده مجلس، در غياب پدر خود فيروز را متقاعد كرده بود كه در مقابل تخفيف قابل ملاحظه بدهي يك ميليون توماني پدرش به دولت،
1) گزارش فيليپ، شماره 672، 891.00/1455، مورخ 30 آگوست 1928.
مبلغ گزافي (بنا به قولي 15000 تومان) رشوه بگيرد. بر حسب اتفاق، رئيس نظميه متوجه ماجرا شد و پسر امينالضرب را وادار كرد به شاه گزارش دهد. شاه نيز بلافاصله تيمورتاش را كه به تازگي از سفر بازگشته بود مأمور كرد كه دربارة امور وزارت ماليه و به خصوص اين يك مورد تحقيق و تفحص كند. جداي از اين شايعات كه تيمورتاش نهايت تلاش خود را كرده است تا بر اين قضيه سرپوش بگذارد، نتيجه اقدامات او هنوز مشخص نشده است. برخي اشخاص مطلع، كه از خرابكاري فيروز و مأمور شدن تيمورتاش براي تحقيق و تفحص خبردار شدند، بلافاصله پيشبيني كردند كه دوستي اين دو وزير بهم خواهد خورد، كه اين احتمال همچنان وجود دارد. با توجه به اين احتمال كه در كلِ ماجرا و يا بخشي از آن طبق معمول غلوّ شده است، و از آنجا كه منافع اين دو وزير پس از قدرت يافتن فيروز همواره به يكديگر وابسته بوده، به نظر من احتمال چنين چيزي ضعيف است. لااقل در حال حاضر هنوز دلايلي براي نگاه داشتن فيروز در كابينه براي تيمورتاش وجود دارد.»(1)در 26 نوامبر 1928، تريت ميافزايد: «مجلس كاملاً با خواستههاي دولت همسو است. در 18 نوامبر، نزديك به 80 نفر از نمايندگان مجلس در منزل سردار اسعد، وزير جنگ، گرد هم آمدند و دستورالعملهايي از وزير دربار دريافت كردند. موضوع اين دستورالعملها همكاري نزديك دولت و مجلس و همانطور كه روزنامهها نقل كردهاند: «از حرف كاستن و به عمل افزودن» بود. در اين جلسه برنامة دولت كه ميبايست به مجلس ارايه شود مشخص شد. همچنين اعلام شد كه كابينهاي كه بايد بنا بر الزامات قانوني به مجلس معرفي شود بدون تغيير باقي خواهد ماند. حضرت اشرف مهدي قليخان هدايت (حاجي مخبرالسلطنه)، رئيسالوزرا، در 20 نوامبر 1928 كابينه خود را معرفي و برنامة دولت خود را تشريح كرد. دولت با كسب 100 رأي موافق از مجموع 102 رأي از مجلس رأي اعتماد گرفت.»(2)
تريت در گزارشي مورخ 21 دسامبر 1928، تغييرات كابينه را خبر ميدهد. فيروز عجالتاً از مهلكه نجات يافته بود: «شاه يازدهم دسامبر از سفري كه جهت سركشي به
قشون رفته بود بازگشت. وزير دربار به همراه ساير اعضاي كابينه و جمعي از رجال در قم به استقبال شاه شتافتند. تقريباً به محض ورود شاه به تهران شايعه تغيير وزراي كابينه هم بر سر زبانها افتاد.» شيباني اولين كسي بود كه از كابينه كنار رفت: «ژنرال شيباني، به پيشنهاد دولت، از وزارت فوايد عامه استعفاء داده است، دليل تقريباً قطعياش اين است كه او هيچ وقت به راه آهن علاقه نداشت، ضمن اينكه در زمينههاي اجرايي هم لياقتي را كه از او انتظار ميرفت از خود نشان نداد. هِر بروان ميگويد كه حرفهاي او باعث استعفاي شيباني شده زيرا به تيمورتاش گفته بود كه شيباني مانع اصلي پيشرفت برنامه خط آهن است. شايد اين ادعاي بزرگ تا اندازهاي درست باشد، زيرا شيباني در چند مورد برخلاف خواست دولت و سنديكاي [راه آهن] عمل كرده، و به همين دليل از چشم تيمورتاش افتاده بود، تا حدي كه حرفهاي تحريكآميزي از اين نوع، كه اتفاقاً براون در گفتنشان استاد است، به راحتي رويش تأثير گذاشته است. ميرزا محمود خان جم (مديرالملك)، فرماندار كنوني مشهد، جايگزين ژنرال شيباني خواهد شد. ظاهراً مهمترين ويژگي اين شخص براي احراز پُست وزارت اطاعت مشتاقانه و مودتآميز از اعليحضرت و آقاي تيمورتاش باشد. پيش از اين نيز دو وزارتخانه خارجه و ماليه به جم واگذار شده بود و ميگويند كه از اقوام آقاي نواب از كارمندان سفارت بريتانياست. هنوز نشانهاي از اينكه انگليسيها در بالا كشيدن او نقش داشتهاند وجود ندارد، ولي شايد نهايتاً معلوم شود كه همينطور بوده است. پيداست كه وزير جديد هم قيمت خاص خودش را دارد. كاملاً مطمئن هستم كه سنديكا هيچ نقشي در انتخاب جانشين ژنرال شيباني نداشته است.» علاوه بر اين، فتحالله پاكروان، كفيل وزارت خارجه، جاي خود را به انتظامالملك [ابوالقاسم عميد] داده بود: «پاكروان نشان داد كه حتي خاصيت ايفاي نقش يك آلت دست را هم ندارد. كساني كه انتظام را ميشناسند و با او در ارتباطند ميگويند كه فردي خوشمشرب و خوش برخورد است، ولي او هم آدم كم و بيش به درد نخوري است.» تريت در پايان مينويسد: «با نگاهي اجمالي ميتوان دريافت كه اهميت اين تغييرات در آن است كه تيمورتاش در كل خواهان كابينهاي بيش از پيش مطيع و سربهراه براي خودش است، عليالخصوص اينكه ميخواهد تمام امور مربوط به خط آهن را شخصاً در دست بگيرد و تنها از كمكهاي تكنيكي وزارت فوايد عامه بهره بجويد. با در نظر گرفتن عملكرد تيمورتاش، ميتوان گفت روند تحكيم و
يكدستسازي با سرعت پيش ميرود.»(1)
تريت در گزارش مورخ 20 ژانويه 1929 خود جانشين مديرالملك [محمود جم] در مشهد را معرفي ميكند: «روز گذشته روزنامهها انتصاب تقيزاده را به سمت استاندار خراسان اعلام كردند و اين حُسن انتخاب و رأي شاه را مورد تمجيد و تحسين قرار دادند.»(2)در تاريخ 2 فوريه: «احتراماً به اطلاع وزارت خارجه ميرساند كه در ارتباط با پيشنهاد پُست استانداري خراسان به تقيزاده، او خدمت شاه شرفياب شده است. بنا به گفته يك منبع موثق، او هنوز تصميم قطعياش را براي قبول اين پيشنهاد نگرفته است، هرچند به 1000 تومان ماهيانهاي كه بابت اين سِمت حقوق ميگيرد نياز دارد و مطمئن است كه شاه با حسن نيت چنين لطفي در حق او كرده است. تقيزاده از زماني كه مجلس را ترك كرده هيچگاه لب به انتقاد از دولت نگشوده و هرگز در امور آن دخالت نكرده است، بنابراين گمان نميرود كه شاه عمداً به منظور دور نگه داشتن تقي زاده از عرصه سياست استانداري خراسان را به او واگذار كرده باشد.»(3)تاريخ 2 مارس: «تقيزاده... به همراه خانواده خود به مشهد نقل مكان كرده است.»(4)شيباني چندان مورد لطف قرار نگرفت. تريت در 5 ژانويه 1929 مينويسد: «بنا بر گزارشها قرار است شورايي به نام شوراي عالي جنگ تشكيل و در جبران كنارهگيري شيباني از مسند وزارت، رياستش به او واگذار شود. ژنرال شخصاً به من گفت كه شايعات موجود دربارة اينكه او پُستي در تبريز و يا در هر نقطه ديگري خارج از تهران قبول كرده است صحت ندارد.»(5)شيباني در سركوب شورشهاي جنوب كشور در تابستان 1929 نقش مهمي ايفا كرد. ولي او نيز همانند فيروز، پس از خدمات فراوان به رژيم پهلوي، طرد و زنداني شد.
در فصلهاي گذشته از مخالفت روحانيون با رژيم پهلوي سخن گفتيم. در آنجا مخالفت روحانيون با به اصطلاح « جنبش جمهوريخواهي» را شرح داديم و تأكيد كرديم كه بسياري معتقد بودند كه اين جنبش به تحريك بهاييها به راه افتاده و شخص رضا [خان] نيز يك بهايي است. موري در گزارش خود به تاريخ 10 آگوست 1924 به توصيف باور رايجي ميپردازد كه «جنبش جمهوريخواهي» را توطئه بهاييان ميداند و ميافزايد: «بايد گفت كه ماية سرافرازي رضا خان است كه، عليرغم بيسوادي و نمايش ضعف اخلاقي تأسفآور در تمام بحرانهاي زندگي حرفهايش، (خوشبختانه براي ايران) اهل تساهل و تسامح ديني و داراي فكري روشن است. او در بسياري از امور كشوري و لشكري از خدمات هوشمندانة بهاييها، كه نامعقول نيست اگر آنها را تنها اميد اسلام تلقي كنيم، بسيار بهره گرفته است. از آن زمان تا كنون دشمنان سياسي رضا خان با سوء استفاده از روحانيتي كه قدرتش را بازيافته بود او را به بهاييگري متهم ساخته آن را در بوق و كرنا كردهاند، كه به هيچوجه نبايد با توجه به جهل گسترده ايرانيها خطرش را دست كم گرفت.»(1)بدرفتاري قشون با علما اوضاع را بدتر كرد.
1) گزارش موري، شماره 1، 123Im1/298، مورخ 10 آگوست 1924.
كنسول فولر در 21 آگوست 1924 اوضاع شيراز را اينگونه گزارش ميكند: «قشون كاملاً اوضاع را در دست دارد و به شدت ضد روحانيت است. از هر موقعيتي براي كاستن از نفوذ ملاها استفاده ميشود. مردان مسلح با حضور در مجلس وعظ ملاهاي مظنون مراقبند مبادا سخني عليه دولت از دهانشان خارج شود. سربازها براي بازداشت روحانيون لحظهاي ترديد نميكنند و حتي مجالس عزاداري را كه از باحرمتترين سنتهاي ديرينه مذهبي است به هم ميزنند و نميگذارند كه دستههاي عزاداري در خيابانها راه بيفتند.»(1)فولر در مورد اوضاع رشت چنين مينويسد: «والي فعلي شهر، كه شخصيتي نظامي است، فردي قدرتمند و پرانرژي است، و ظاهراً قشر روحاني را كاملاً تحت كنترل خود دارد، ولي عملكرد مستبدانه او مخالفت بسياري را برانگيخته است. او به جاي ترميم و اصلاح خيابانهاي فعلي خيابانهاي جديد احداث ميكند. يكي از اين خيابانها بلوار پهني است كه از وسط شهر و از ميان املاك خصوصي گرانقيمت عبور ميكند و در نهايت به يك قبرستان ميرسد. تخريب قبور نارضايتي فراواني به وجود آورده است كه به احتمال زياد مانع ادامه اين پروژه خواهد شد.»(2)در ميان كساني كه در ارتباط با توطئه پولادين دستگير شدند، سرگرد روحالله از هنگ پهلوي است كه در سال 1924 آجودان مخصوص رضا بود. موري در شرح حال او چنين مينويسد: «به دليل انتصاب سرگرد روحاللهخان به دستور رئيسالوزرا به عنوان آجودان سرگرد مايلز در مدت اقامت او در تهران، و احتمال اينكه در ارتباط با قضيه ايمبري باز هم از او ياد كنم، براي اطلاع وزارت خارجه، زندگينامهاي از اين افسر و مشاهدات شخصي خود را به پيوست ارسال ميكنم.» روحالله از دبيرستان آمريكايي تهران فارغالتحصيل شد، و در سال 1924 حدوداً 35 ساله بود. موري مينويسد كه روحالله «يك بهايي متعصب و از معدود افرادي است كه در تهران بدون ترس عقيده خود را آشكار ميكند.» در جنگ جهاني اول، او با درجه افسري در يكان تفنگداران بريتانيايي جنوب ايران خدمت كرده بود، او پس از جنگ به قزاقها پيوست و به سرعت به درجه سرگردي نائل شد. هنگامي كه رضا[خان] در سال 1923 رياست كابينه را بر عهده گرفت، فرمانداري
نظامي انزلي به روحالله واگذار گرديد: «پس از بازگشت از انزلي به آجوداني رئيسالوزرا منصوب گرديد، منصبي كه همچنان بر عهده دارد. در ماههاي قبل از پيشنهاد طرح جمهوري در ايران و هنگامي كه جايگاه رئيس الوزراء در مقابل روحانيت مصون و مستحكم بود، سرگرد روحاللهخان به عنوان نماينده رئيسالوزرا در دايره اجراي احكام وزارت عدليه منصوب شد، و در اين سِمت خدمات برجستهاي در ارتباط با تجديد نظر در آراء و اجراي احكام به شيوهاي كه تا آن زمان قضات روحاني كشور با آن آشنا نبودند، انجام داد. پس از شكست جنبش جمهوريخواهي، و به دنبال خواست يك صداي روحانيت، او از مقام خود در وزارت عدليه بركنار شد.» [سپس] روحالله [خان] «از جانب رئيسالوزرا مأمور شد در مدتي كه سرگرد شرمن مايلز در تهران به سر ميبرد، آجودان مخصوص او باشد. او همچنين يكي از افسران گارد احترامي بود كه جنازة ايمبري را تا بوشهر همراهي كرد. او همچنين به دستور رئيسالوزرا مأموريت يافته بود كه جنازة ايمبري را تا واشنگتن همراهي كند، ولي به دليل تصميم دولت آمريكا اجازة چنين كاري را نيافت.»(1)البته موفقيت روحانيون در اخراج روحاللهخان از وزارت عدليه چندان دوام نيافت. با شروع سلطنت پهلوي، همانطور كه در ادامه آمده است، رضا شاه دست به «اصلاح» نظام قضايي زد و روحانيون را از اين نهاد بيرون كرد.
موري در گزارش خود به تاريخ 8 ژانويه 1925، ارتباط پهلوي با بهاييان را تشريح ميكند: «از بهاييان سرشناس تهران اطلاع يافتهام كه رئيسالوزرا در خفا احترام زيادي براي بهائيت قائل است، ولي بنا به ملاحظات سياسي، اين ارادت خود را آشكار نميكند. گفته ميشود زماني كه در كسوت يك سرباز قزاق ساده در بيمارستان روشني، كه متعلق به بهاييان بود، نگهباني ميداد به شدت تحتتأثير مهرباني و انسان دوستي پرستاران بهايي قرار گرفت و هرگز آن را از ياد نبرد. معهذا، مسئله اين است كه او گذاشته است آن عده از افسران بهايي كه در لياقتشان ترديدي نيست به درجات عالي ارتش دست يابند.» موري از چند افسر بهايي برجسته نيز نام ميبرد. از جملة آنها، كلنل شعاعالدين علائي، حسابدار كل وزارت جنگ است. دكتر ميلسپو در يادداشتهاي محرمانه اش در مورد فساد ارتش، كه در فصل يازدهم مورد بحث قرار گرفت، مكرراً از
1) گزارش موري، شماره 651، 123Im1/315، مورخ 22 سپتامبر 1924.
اين فرد نام ميبرد. ميگويند كلنل عطاءالله علائي نيز يكي ديگر از بهاييهاي سرشناس است «كه به تازگي از فرانسه به تهران بازگشته است. او به همراه هيأت افسران ايراني به سن سير در فرانسه اعزام شده بود.» نام سرگرد رحمتالله علائي نيز كه بازرس قشون است در فهرست بهاييهاي سرشناس قرار دارد. موري همچنين متذكر ميشود كه كلنل محمد درگاهي، رئيس نظميه تهران، در شب 12 جولاي 1924 «يك افسر بهايي مشهور» را مأمور فرونشاندن شورشهاي ضدبهايي كرده بود. ژنرال مرتضي [خان يزدانپناه]، فرماندار نظامي تهران و فرمانده تيپ مركز، و كلنل محمود پولادين، فرمانده هنگ پهلوي، يا همان هنگ خانوادگي رضا [خان]، هر دو اشخاص شديداً «ضدروحاني» ميباشند، كه غالباً حسن تعبيري براي بهايي است. فهرستي كه موري از «بهاييهاي سرشناس خارج از قشون» تهيه كرده بود شامل افراد زير ميشد: نبيلالدوله [عليقليخان]، كاردار سابق ايران در آمريكا و همسر او، مادام مروحالسلطنه [فلورنس] (كه آمريكايي بود)؛ عزتالله علائي، از اداره حسابداري وزارت پست و تلگراف؛ حسن احيائي، عضو بانك شاهنشاهي ايران؛ وليالله ورقا، مترجم اول سفارت كبراي تركيه؛ و عزيزالله ورقا، كشاورز. به دليل ارتباط بهاييها با بريتانيا، مردم از پيوند پهلوي با بهاييان منزجر و نسبت به آن بدگمان بودند. موري در مورد ارتباط نزديك بهاييها و بريتانيا چنين مينويسد: «پس از جنگ جهاني و تصرف فلسطين به دست بريتانيا، عبدالبهاء در سال 1920 از طرف دولت بريتانيا لقب و نشان افتخار «سِر» دريافت كرد، او در سال 1921 درگذشت.»(1)در گزارشي ديگر، موري در مورد ارتباط انگليسيها و بهاييان اطلاعات بيشتري ارائه ميكند. موري دربارة گفتگوي خود با حسين علائي در مورد رضا افشار، يكي از نمايندگان مجلس و «رفيق شفيق سردارسپه» چنين مينويسد: «او [علائي] در مورد مترجمين ايراني دكتر ميلسپو، چنانكه پيش از اين سفارت نيز در مواقع مختلف به دكتر ميلسپو متذكر شده است، اشاره كرد كه غالب اين افراد بيكفايت، و در بسياري موارد خيانتكار هستند. او خودش به رضا خان افشار اشاره كرد، كسي كه دكتر ميلسپو همواره از او به عنوان يكي از باوفاترين حاميانش ياد كرده است. اين مرد جوان كه بهايي است و آن را پنهان نميكند، تحصيلات اوليه خود
1) گزارش موري، شماره 834، 891.404/1، مورخ 8 ژانويه 1925.
را در مدرسه آمريكايي اروميه گذراند و سپس براي تكميل تحصيلاتش به آمريكا رفت، و در سال 1921، هنگامي كه كوچكخان در گيلان سر به شورش برداشت، ارتباط نزديكي با آن انقلابي رمانتيك داشت، و عدهاي مدعياند كه افشار همزمان با آن با انگليسيها هم در ارتباط بود...» با ورود ميلسپو به ايران در نوامبر 1922، «در ميان تعجب همگان، او به عنوان معاون اول ايراني مدير كل [دكتر ميلسپو] منصوب شد... براي اولين بار از زبان آقاي علائي شنيدم كه توصيههاي سفارت انگليس براي انتصاب افشار به معاونت دكتر ميلسپو حتي مصرانهتر بوده است. با توجه به اين مسئله كه در تمام مدتي كه افشار معاون دكتر ميلسپو بود... نميتوان تصور كرد كه، اگر با انگليسيها كنار نميآمد و دربارة اقدامات مدير كل براي آنها خبرچيني نميكرد، هرگز ميتوانست در اين پُست بماند.»(1)حسين علائي براي اينكه او را يك بهايي تصور نكنند پس از بازگشت از واشنگتن در سال 1925 نامش را به حسين علاء تغيير داد.
درخواست از رضا شاه
در سال 1926، بهائيها با اين ادعا كه [در ايران] مورد آزار و اذيت واقع ميشوند، تبليغات گستردهاي عليه روحانيون در ايالات متحده و كانادا به راه انداخته و بدين وسيله روابط ميان روحانيت و پهلوي را تيرهتر ساختند. در 5 نوامبر 1926، هوراس هولي، «دبير محفل معنوي ملي بهائيان ايالات متحده و كانادا»، در نامهاي به فرانك بي. كلوگ، وزير امور خارجه آمريكا، مينويسد: «همانطور كه نهم آگوست گذشته در روزنامهها اعلام شد، نامهاي از جانب اين محفل به شاه ايران ارسال و درخواست شده كه با بهائيان ايران كه بار ديگر توسط دشمنان متعصب مسلمانشان به طور وحشيانهاي مورد اذيت و آزار قرار گرفتهاند به عدالت رفتار و از آنان حفاظت شود. رونوشتي از اين نامه به پيوست تقديم ميگردد و اميدوارم كه توضيحات آن شما را از حوادث و شرايط نامبارك در ايران آگاه گرداند. در اين نامه با اكراه فراوان از رنج و درد اسفباري كه تقريباً در هشتاد سال گذشته مدام بر بهاييهاي ايران روا داشتهاند سخن
1) گزارش موري، شماره 817، 891.51A/231، مورخ 27 دسامبر 1924.
گفتهايم. ما متوجه مشكلات عديدهاي هستيم كه رژيم ملي جديد در تشكيل يك دولت فراگير در ميان مردمي كه مدتهاست به حاكميت غيرمسئولانه و كنترل مذهبي خودسرانه عادت كردهاند، با آن مواجه است.
با اين وجود، نه تنها به منظور حمايت از برادران و خواهران معنوي ستمديدةشان، بلكه با توجه به اين مسئله كه شهروندان آمريكايي نيز رسماً با اين مشكل درگير هستند، به اين نتيجه رسيدهايم كه اين حقايق مخفي بايد آشكار گردد. دو سال پيش نيز، كنسوليار رابرت دبليو ايمبري، در شورش مشابهي توسط يك عده متعصب كه دولت ايران آن را كنترل نكرد، جان خود را از دست داد... ما با ارسال اين نامه براي دولتمردان ايالات متحده و رهبران افكار عمومي آمريكا و ساير كشورها، از نيروهاي اخلاقي خفته دنيا استمداد ميطلبيم و به هيچ وجه در پي مقاصد سياسي نيستيم.» پيوست مذكور عبارت است از يك جزوه 31 صفحهاي تحت عنوان «آزار و اذيت بهائيان در ايران: استمداد ويژه از اعليحضرت همايون رضا شاه پهلوي.»(1)وزارت خارجه آمريكا اشتياق زيادي نشان نداد. هاولند شاو در تاريخ دهم نوامبر پاسخ داد: «نامه ارسالي مورخ 5 نوامبر 1926 شما، و پيوست آن كه به گفته شما براي شاه ايران ارسال شده و درباره وضعيت اتباع ايراني بهايي مذهب است، دريافت شد.»
در 11 نوامبر 1926، محفل معنوي ملي بهاييهاي ايالات متحده و كانادا، در نامهاي به وزارت خارجه آمريكا نارضايتي خود را از ميلسپو اعلام كرد: «بدين وسيله مايليم اقدامات اين محفل در ارتباط با دور جديد اذيت و آزار بهاييهاي ايران را به اطلاع شما برسانيم. تلاشهاي ما براي ياري رساندن به برادران و خواهران معنوي ستمديدةمان در ايران در پيوستهايي كه به همراه اين نامه ارسال ميگردد، تشريح شده است... محتواي اين اسناد آشكار ميسازد كه استمداد ما بر اساس نيّات بشردوستانه است... و عميقاً از هرگونه نفوذ، مستقيم يا غيرمستقيمي، كه براي خاتمه دادن به اين اقدامات ناروا ممكن است اِعمال شود قدردان و سپاسگزار خواهيم بود. در همين ارتباط، مايليم به اين نكته اشاره كنيم كه اظهارات اي. سي. ميلسپو، مدير كل ماليههاي ايران، در صفحه 5 اين جزوه كه برگرفته از گزارشي با عنوان «وضعيت مالي و اقتصادي
1) نامه هولي به كلوگ و ضمائم، 891.404/5، مورخ 5 نوامبر 1926.
ايران» است، و در تاريخ اول جولاي 1926 توسط دولت شاهنشاهي ايران منتشر و در اختيار عموم مردم ايران قرار داده شده است، مبني بر ادعاي نبود تعصب مذهبي در ميان مردم ايران، كاملاً خلاف واقع است؛ و بيرحمي بيسابقه مردم ايران بر ضد بهاييها در هشتاد سال گذشته، و شهادت بيش از بيست هزار مرد و زن و كودك بر سر باورهاي دينيشان در ملاء عام شاهدي بر اين مدعاست.»
يكي از اين پيوستها رونوشتي است از «نامه ما به مطبوعات آمريكا و كانادا، به تاريخ 31 جولاي 1926، و گزارش روزنامهها از آزار و اذيت بهاييان.» در اين نامه ميخوانيم: «جناب سردبير: به پيوست اين نامه گزارش مشروحي از درخواستي كه تسليم شاه ايران شده ضميمه ميگردد؛ در اين درخواست از شاه ايران تقاضا كردهايم از قتل عام مجدد بهاييهاي ايران بر سر اصول ترقيخواهانهشان جلوگيري به عمل آورد. در اين گزارش از شرايطي در ايران سخن به ميان آمده است كه به نظر ما همواره از ديد هر گونه سرويس خبري مستقر مخفي مانده است. دور جديد آزار و اذيتها دقيقاً همان ماهيتي را دارد كه دو سال پيش به قتل كنسوليار ماژور رابرت ايمبري در خيابانهاي تهران منجر شد. ارادتمند شما، هوراس هولي، دبير محفل.» «خبر» مورخ 9 آگوست 1926 تحت اين عنوان منتشر شد: «درخواست از شاه ايران براي توقف قتل عام بهاييهاي بيگناه. محفل معنوي ملي بهائيان، به نمايندگي از هزاران آمريكايي، از رضا شاه پهلوي، پادشاه جديد ايران، ملتمسانه تقاضا كرده است كه از قتل و غارت اموال همكيشان بهاييشان، و همچنين حاكم شدن هرج و مرج در مملكت خود جلوگيري كند.» در بخشي از اين اخبار ميخوانيم: «محفل معنوي ملي بهائيان آمريكا، به نمايندگي از هزاران آمريكايي، با ارسال نامهاي به رضا شاه پهلوي، پادشاه جديد ايران، ملتمسانه از ايشان تقاضا كرده است كه به قتل عام و غارت اموال همكيشانشان در مملكتش پايان بدهد. تازهترين گزارشهاي ارسالي از ايران حاكي از آن است كه آزار و اذيت بهاييان، كه دو سال پيش منجر به قتل كنسوليار ماژور روبرت ايمبري شد، وسعت و شدت بيشتري به خود گرفته است. روحانيان متعصب يا همان ملاها رهبري اين آزار و اذيتها را بر عهده دارند؛ آنها از عقيده بهاييها مبني بر همكاري جهاني اديان منزجرند. اين ملاها مردم را تحريك ميكنند و به خشم ميآورند و مردم هم از اينكه فرصت يافتهاند به نام دين به قتلعام و چپاول اموال قربانيان خود بپردازند بسيار
خوشحالند. اين در حالي است كه مقامات محلي غالباً از پذيرش عواقب ساير خلافكاريهايي كه در بحبوحه شورشها و قتلها صورت ميگيرد، شانه خالي ميكنند. در نامة اعتراضآميز هوراس هولي، دبير محفل معنوي ملي بهاييان واقع در گرينايكر، اليوت، در ايالت مِين، به چند مورد خاص از قتل، آتشزدن و غارت اموال به تحريك [روحانيون] شيعه متعصب اشاره شده است، كه عامدانه مخاطبين جاهل خود را به يك جنون مذهبي مرگبار ميكشانند. در اين نامه آمده است كه «تازهترين نمونه از درد و رنج جانكاه بهاييان ايران، كه توسط يك شاهد عيني كاملاً موثق به ما گزارش شده است، در خشونتهاي عمومي هفتم آوريل گذشته در شهر جهرم اتفاق افتاده است. در آن روز هشت بهايي مورد شكنجه قرار گرفته و سپس به طرز وحشيانهاي كه باورش مشكل است به قتل رسيدند... علاوه بر آنهايي كه كشته شدند، تعداد زيادي نيز به شدت مجروح شدند و نزديك به بيست باب خانه مورد حمله قرار گرفت، غارت شد و يا در آتش سوخت و ويران شد. در ميان فجايعي كه در همان شهر صورت گرفت قتل چندين زن بهايي به شرمآورترين نحو ممكن، و تكه تكه كردن يك كودك بهايي بود.» در ادامه تقاضا از شاه آمده است «براي بازماندگان چنين خشونتهاي تعصبآميزي بايد بيشتر از آنهايي كه با آتش و قمه شهيد شدند دلسوزي كرد. مقامات كشور منكر حقوق و امتيازات قانوني آنها شده و حمايت تمام دادگاههاي محلي و استاني را از آنها دريغ كردهاند... خانه، مال و جانشان به دست جماعتي مجنون كه از جانيترين عناصر جامعه هستند سپرده شده است. چنين شرايطي هم اكنون در شهر مراغه، در استان آذربايجان، در مملكت شما حاكم است.» به شاه جديد خاطر نشان شده است كه چنين شرايطي داراي نشانههاي بسيار جدي بروز احتمالي هرج و مرج در شاهنشاهي ايران و تهديدي آشكار براي اقتدار دولت مركزي است. «ما به دوراني بسيار طولاني اشاره كردهايم كه در طول آن آزار و اذيتها صورت گرفته است. ما همچنين خاطر نشان ساختهايم كه خصومت اوليه با بابيها و سپس، بهاييها، از دل مردم ريشه نگرفته است، بلكه بزرگان دين و دولت چنين خصومتي را ايجاد كردهاند. اگر تحريك عامدانه و هدايت آنها نبود، هيچگاه روحيه جنونآميز تعصب و خونريزي در مردم شكل نميگرفت و آنها را به خشم نميآورد... ما متواضعانه، و در مقام دوستان واقعي ايران، ميگوييم كه سرنوشت بهاييهاي كشور شما به مسئلهاي آنچنان مهم تبديل شده
است كه رسيدگي به آن را نبايد بيش از اين به تعويق انداخت و يا به افراد مغرض و بيلياقت واگذشت. ظلمي كه در حق اين افراد بيگناه روا داشته شده، دارد به هرج و مرج مطلق و زير پا گذاشتن قانون در اين كشور منجر ميشود...» اين «خبر» اينطور خاتمه مييابد: «در نامه ارسالي اخير به شاه به پيامدهاي نامطلوبي كه خشونتهاي غيرقانوني در بخشهاي متعدد ايران براي توسعه اقتصادي كشور خواهد داشت نيز اشاره شده است: «ما شديداً لزوم روابط صميمانه و روحيه متقابل همكاري ميان اين دو سرزمين و اين دو ملت را احساس كردهايم... اما تا زماني كه ثبات واقعي بر ايران حاكم نگردد، هرگونه برنامه همكاري اقتصادي ميان ملت ما و ايران غيرممكن است. ما مستقيماً اطلاع داريم كه شركتهاي آمريكايي اخيراً به دليل فقدان چنين تضميني از مشاركت يك طرح اقتصادي مهم كنار كشيدهاند.» در اين نامه از هفتاد مركز بهايي آمريكايي نام برده شده است كه از اين اقدام محفل ملي بهاييان حمايت كردهاند. بر اساس تصميم محفل ملي در جلسه اخير خود كه متن نامه در آن به تصويب رسيد، كل سند- كه بيش از هشت هزار كلمه استـ فوراً در قالب يك جزوه منتشر و در ميان مردم توزيع خواهد شد تا توجه عموم به وضعيت اسفناك بهاييهاي ايران جلب شود.»(1)
اظهارات فوق تأثير چنداني بر وزارت خارجه [ايالات متحده] نگذاشت و نتوانست مقامات را متقاعد كند كه ايمبري به دليل اشتباه گرفتن او با يك بهايي به قتل رسيده است. در 1 دسامبر 1926، شاو به هولي چنين پاسخ ميدهد: «نامه مورخ 11 نوامبر 1926 شما در ارتباط با وضعيت اتباع ايراني بهايي دريافت شد.» در همين تاريخ شاو در نامهاي به فيليپ در تهران نوشت: «به پيوست رونوشت نامههايي كه محفلي موسوم به محفل معنوي ملي بهائيان ايالات متحده و كانادا در ارتباط با ادعاي سوءرفتار با پيروان اين فرقه در ايران در 5 و 11 نوامبر به وزارت خارجه ارسال كرده است، براي اطلاع شما ايفاد ميگردد. دريافت نامههاي مذكور بدون هيچ توضيحي از طرف وزارت خارجه تاييد شده است.» ادامه اين ماجرا از تهران دنبال شده است. در 20 نوامبر 1926، هولي به وزيرمختار آمريكا در تهران نوشت: «در شانزدهم جولاي گذشته، اين محفل در نامهاي به رضا شاه پهلوي از او استدعا كرد عدالت را در مورد بهاييهاي
1) نامه هولي به وزارت خارجه آمريكا همراه با ضمائم، 891.404/6، مورخ 11 نوامبر 1926.
ايران رعايت كرده و از آنها حفاظت كند. بر اساس اطلاعاتي كه از مشرق زمين به دست ما رسيده است، بسياري از بهاييها در هفتم آوريل به شهادت رسيده بودند. تاكنون مقامات پُست تحويل اين نامه را اعلام نكردهاند، به همين دليل جسارتاً از شما تقاضا داريم رونوشتي از درخواست مذكور را كه به اين گزارش ضميمه شده است از جانب ما به دست رضا شاه پهلوي برسانيد. چنانكه پيش از اين به اطلاع وزارت خارجة آمريكا رساندهايم، نسخههايي از اين درخواست را براي بسياري از رجال و سازمانهاي بانفوذ ارسال كردهايم تا از افكار عمومي نيز كه بدين طريق روشن ميشود براي تقويت تلاشهايمان جهت رفع شرايط غيرانساني و ناعادلانهاي كه سالهاست بر اين اتباع وفادار شاهنشاهي ايران حاكم است، كمك بگيريم.» در 28 دسامبر 1926، فيليپ در پاسخ هولي مينويسد: «نامه مورخ 20 نوامبر شما به همراه رونوشتي از يك جزوه با عنوان «آزار و اذيت بهائيان در ايران» كه در آن از اعليحضرت شاهنشاه ايران درخواست كمك شده است، و همچنين درخواست تسليم اين نامه شاه از طرف آن محفل به دستم رسيد. متأسفانه بايد به اطلاع برسانم كه بنابر مقررات موجود، بدون كسب اجازه از وزارت خارجه نميتوانم هيچ نامهاي را از جانب سازمانهاي غير رسمي به دست اعليحضرت شاهنشاه و يا مقامات دولت او برسانم. با اين حال، نامه و دو رونوشت از درخواست شما در بايگاني اين سفارتخانه نگهداري خواهد شد.» فيليپ ادامه اين ماجرا را در گزارشي به تاريخ 13 ژانويه 1927 پي ميگيرد: «احتراماً دستورالعمل شماره 517 وزارت خارجه مورخ اول ماه گذشته، به همراه نامههاي محفل معنوي ملي بهائيان ايالات متحده و كانادا، دريافت شد. لازم به ذكر ميدانم كه اخيراً دبير محفل مذكور مرسولهاي (پيوست شماره 1) را به همراه رونوشت يك نامه اعتراضآميز به شاه ايران، شبيه به پيوست دستورالعمل مزبور وزارت، به اين سفارت ارسال كرده و از من خواسته بود تا به مقصد برسانم. سفارت نيز در پاسخ اعلام كرد كه بدون كسب اجازه از وزارت خارجه نميتواند چنين كاري كند (پيوست شماره 2). از زمان حوادث جهرم در آوريل 1926، گزارش ديگري كه حاكي از آزار و اذيت بهاييهاي ايران باشد به دست سفارت نرسيده است.»(1)
1) گزارش فيليپ و ضميمه، شماره 244، 891.404/8، مورخ 13 ژانويه 1927.
از اوايل سال 1927 روابط پرتنش دولت و روحانيت وخيمتر شده بود. فرين در گزارش مورخ 13 آوريل 1927 خود اوضاع تبريز را اينگونه توصيف ميكند: «جداي از اختلافات اساسي دوائر نظامي و غيرنظامي، برخورد جديدي نيز ميان جناح روحاني و قشر مترقيتر شهر درگرفته است. دعوا بر سر مدير اداره معارف [تبريز] است كه در انگلستان تحصيل كرده است، تا حدي كه حتي پليس زماني مجبور شد براي خانة او نگهبان بگذارد، ولي روز پنجم آوريل كه به ديدنش رفتم كسي متعرضش نشده بود، هر چند او خوشحال به نظر نميرسيد... او به تازگي دانشسرايي براي زنان و مدارسي براي دختران شهر تأسيس كرده است، كه خصومت ملاها را شديداً برانگيخته است، زيرا آنها اعتقاد دارند كه تحصيل زنان در مدارس عمومي برخلاف شرع اسلام است.»(1)فيليپ در گزارشي به تاريخ 30 آوريل1927 ناآراميهاي شيراز را گزارش ميكند: «احتراماً به اطلاع ميرساند كه در بيست و دوم ماه جاري شايعاتي دربارة ناآرامي در شهر شيراز بر سر زبانها بود. در همان تاريخ روزنامهها نيز اعلام كردند كه ژنرال مرتضيخان، فرمانده لشكر تهران، به منظور انجام مأموريتي ويژه تهران را به مقصد شيراز ترك كرده است. متعاقباً مشخص شده است كه اقدام فرماندار نظامي شيراز در اخراج يكي از روحانيون برجسته(2)شهر دليل اصلي اين ناآراميها بوده است. گزارش شده است كه اين روحاني سربازي را در حال مستي ميبيند و از همراهانش ميخواهد كه او را به دليل نقض آشكار شرع اسلام فلك كنند. پس از اينكه مردم شهر از اقدام فرماندار نظامي خبردار شدند عليه ارتش دست به تظاهرات زدند و نظاميان نيز به روي مردم آتش گشودند و تعدادي از تظاهركنندگان را كشتند. همچنين گزارش شده است كه يكانهايي از نيروهاي بوشهر در شيراز مستقر شدهاند. به دليل ناچيز بودن اطلاعات و سانسور گزارشها ميزان وخامت اوضاع شيراز هنوز معلوم نيست. گزارشهاي بسيار
1) گزارش فرين، شماره 48، 891.00/1416، مورخ 13 آوريل 1927.
2) مقصود آيتالله حاج سيدنورالدين شيرازي است. نقل شده است كه «وقتي دبير ايراني قونسولگري انگليس در شيراز «شرب خمر» نموده و در نزديكي حرم احمدبن موسي (شاه چراغ) عربدهكشي مينمايد تصميم ميگيرند او را حد شرعي بزنند و اين عمل را در انظار به انجام ميرساند و همين امر موجب تبعيد وي به بوشهر و اعتراض و تظاهرات مردم و درگيري و كشتار مردم ميشود. ر.ك: پايگاه اطلاعرساني آيتالله سيدنورالدين هاشمي شيرازي.
كوتاهي كه در اين باره در روزنامههاي تهران منتشر شده حاكي از آن است كه مردم هيچ حقي براي روحانيون جهت دخالت در امور قضايي خارج از دادگاههايي كه به همين منظور وجود دارند قائل نيستند.»(1)
فيليپ در گزارش 2 مي 1927 خود تحولات اخير در نظام قضايي را گزارش ميكند:
احتراماً به اطلاع ميرساند كه در بيست و ششم ماه گذشته مراسم افتتاح دادگاههاي جديد وزارت عدليه با حضور شاه برگزار شد. ميرزاعلياكبرخان داور، وزير سابق فوايد عامه، كه در دولت جديد مستوفيالممالك وزارت عدليه را برعهده دارد، اين وزارتخانه را تجديد سازمان كرده است. همانطور كه پيش از اين گزارش شد، مجلس با دادن اختيارات ويژه به داور او را قادر ساخت اصلاحات اساسي را در وزارت عدليه صورت بدهد و اين سازمان را مجدداً سامان ببخشد، كه تا پيش از اين فساد و بيخاصيتي آن وضعيت اسفناكي داشت. به نظر ميرسد كه داور در انجام اين كار از حمايت همه جانبه شاه برخوردار بوده است. آقاي داور تمام تلاشش را به كار گرفته است تا از افراد توانمند و صادق استفاده كند، ولي اين كه او در كارش موفق بوده يا خير هنوز معلوم نيست. ميرزا مهدي قلي خان هدايت (مخبرالسلطنه) كه مردي سالخورده است، از مسند وزارت فوايد عامه در كابينه مستوفي كنارهگيري كرد و از طرف آقاي داور با حقوق ماهيانه هفتصد و پنجاه تومان به رياست ديوان عالي تميز (عاليرتبهترين منصب قضايي) منصوب شد... كنار گذاشتن روحانيون از ادارات مختلف قضايي و روي كار آوردن افراد غير روحاني يكي از تغييرات حائز اهميت نظام قضايي است. با اينكه ملاها در نظام قضايي سابق اكثر مناصب را به خود اختصاص داده بودند، ولي اكنون تعداد آنها به كمتر از يك سوم كل مناصب مهم رسيده است. همچنين منصبي در وزارت عدليه جديد به آقاي اللهيار صالح، مترجم اين سفارتخانه، پيشنهاد شده و او هم آن را پذيرفته است. منصب مستنطق به او پيشنهاد شده است و حقوق ماهيانه او نيز با مبلغي كه از ما ميگيرد برابر است... دكتر ميلسپو اظهار داشته است كه بعيد ميداند
1) گزارش فيليپ، شماره 328، 891.00/1417، مورخ 30 آوريل 1927.
نتايج فعاليتهاي داور موفقيتآميز باشد. جداي از اينكه تجديد سازمان قضايي بودجة فراواني ميطلبد، دكتر ميلسپو بر اين باور است كه اكثر افرادي كه به تازگي در مناصب قضايي منصوب شدهاند بيتجربه و فاقد تواناييهاي لازم براي انجام اصلاحات ارزشمند و پايدار هستند. مراسم افتتاح دادگاههاي جديد در كاخ گلستان و در حضور شاه و اعضاي كابينه برگزار شد. شاه خطاب به قضات جديد و رؤساي بخشهاي مختلف نطق كوتاهي ايراد، و سپس احكامشان را به آنها تسليم كرد. شاه اعلام كرد اهميت زيادي براي اصلاح نظام قضايي قائل است. او اظهار اميدواري كرد كه مقامات جديد، شايستگي خود را در مسئوليت سنگيني كه به آنها واگذار شده است به اثبات برسانند.(1)
فيليپ در گزارش مورخ 12 نوامبر 1927 مينويسد: «روحانيت همچنان موضع بسيار خصمانهاي دارد. بازارهاي مهم اصفهان و شيراز كه تقريباً از يك ماه پيش، در نتيجة شورشها و تظاهرات عليه قانون خدمت وظيفه اجباري بسته شده بودند، همچنان فعاليتي ندارند. تعدادي از ملاهاي برجسته اصفهان كه چند هفته پيش براي پيوستن به روحانيون قم به اين شهر مذهبي رفته بودند هنوز در آنجا به سر ميبرند. از قرار معلوم، موضع خصمانه روحانيون در مخالفت با قانون نظام وظيفه اجباري در واقع نوعي مخالفت با گرايشهاي ناسيوناليستي شاه و اعضاي اصلي كابينه است. طبق گزارشها، نزديك به دو هفته پيش، شوراي علماي قم از شاه درخواست كردند كه مورد اعتمادترين مشاورانش را براي مشورت به اين شهر اعزام كند. او تيمورتاش را به همراه پيامي عازم قم كرد، ولي چندان اعتنايي به او نشد. گفته ميشود تنها تقاضايي كه ملاها از طريق اين فرستاده از شاه كردند اين بود كه تيمورتاش، فيروز و داور را از دولتش بركنار كند.»(2)در 15 دسامبر 1927 فيليپ ميافزايد: «احتراماً به اطلاع ميرساند كه اوضاع سياسي ايران همچنان حول تحريكات روحانيون عليه دولت ميگردد كه البته ظاهراً دارد از شدت آن كاسته ميشود. مبارزه فعالانهاي كه با رهبري روحانيت عليه گروه حاكم به راه افتاده تا حدودي فروكش كرده است، و بنا بر گزارش روزنامهها و
منابع انگليسي بازارهاي شيراز و اصفهان مجدداً فعاليتشان را شروع كردهاند. يكي از روحانيون بزرگ شيعه به نام شيخ عبدالكريم(1)، از شهر مقدس كربلا در عراق عازم قم شد و در تاريخ اول دسامبر وارد اين شهر شد. متعاقباً كميتهاي از رهبران ديني از قم به ديدار شاه رفتند، كه احتمالاً در اين ديدار خواستههايشان را با شاه مطرح كنند. سپس در يازدهم دسامبر، رئيسالوزرا به همراه تيمورتاش، وزير دربار، همراه با اين كميته به قم بازگشتند، كه جمع كثيري از روحانيون در آن اجتماع كرده بودند. هنوز اطلاعات موثق چنداني در اين مورد به دست ما نرسيده است. با اين حال بسياري بر اين باورند كه روحانيت خواهان موارد زير است: بركناري دولتمردان فعلي، تيمورتاش، فيروز و داور؛ فسخ قانون خدمت وظيفه اجباري؛ و سهم بيشتر [روحانيت] در امور مملكتي. اينكه شاه در برابر اصرار ملاها چه امتيازهايي به آنها داده يا نداده است هنوز مشخص نيست؛ همچنين كسي خبر ندارد براي آرام كردن بازاريان كه توسط روحانيون تحريك شده و به شدت تحتتأثير روحانيت هستند چه تدبيري انديشيده شده است. با وجود اين، اقدامات آشتيجويانهاي كه در قبال روحانيت اتخاذ شده در اين خبر روزنامهها انعكاس يافته است كه قرار شده چهار «روحاني» با عضويت در كميته مجلس بر طرح پيشنهادي قانون مدني نظارت داشته باشند، و اينكه به دنبال ديدار رئيسالوزرا از قم ملاهايي كه در قم تجمع كرده بودند متفرق شدند.»(2)همانطور كه در ادامه ذكر شده است، مجلس در 11 فوريه 1928، «قانون ثبت» را تصويب و بدين وسيله روحانيون را از يك كار مهم و درآمدزا محروم كرد. فيليپ در گزارش 21 فوريه 1928 خود مينويسد: «با توجه به حوادث يك ماه گذشته نميتوان حدس زد كه در آينده نزديك روحانيت چه موضعي در برابر دولت اتخاذ خواهد كرد. ممكن است توافقات مقدماتي شاه با ملاهاي مخالف در قم موقتاً آنها را آرام كرده باشد. بازگرداندن بسياري از اين افراد به وزارت عدليه، كه پيش از اين به دست داور از آنجا اخراج شده بودند، به نظر ميرسد تلاشي براي آرام كردن روحانيت باشد.
از سويي ديگر، تصويب قانون ثبت املاك لطمهاي جدي به سردفترهاي روحاني
وارد ميكند و بدون شك مخالفت شديد آنها را به دنبال دارد.»(1)
بهبود ظاهري روابط دولت و روحانيت چندان دوام نيافت. فيليپ در گزارش مورخ 7 آوريل 1928 خود از حادثه مهمي در قم گزارش ميدهد: «احتراماً به اطلاع ميرساند كه در طول تعطيلات بلند مدت سال نوي ايراني، به غير از يك مورد، اوضاع سياسي حادثه مهمي به خود نديد. استثناي فوق سفر شتابزده نوروزي شاه به حرم مقدس قم بود، كه ميگويند در آنجا شخصاً يكي از ملاهاي برجسته [شيخمحمدتقي بافقي] را در مسجد حرم زير چوب و لگد گرفت. هيچ گزارشي از اين رويداد در روزنامههاي تهران منتشر نشده است، ولي عموماً ماجرا را اين قرار تعريف ميكنند كه: ملكه (مادر وليعهد) با سفر به قم در مراسم جشن سال نو در حرم شركت كرده بود. زماني كه زنان حاضر در صحن حرم، چادرهاي مشكيشان را بر ميداشتند تا چادرهاي رنگي به سر كنند چهرة ملكه هويدا شد. ملايي كه مراسم را اجرا ميكرد متوجه شد و نطق شديدالحني عليه زنان مدرن ايران كه ميكوشند سنن اسلامي را كنار بگذارند، ايراد كرد. در پي اين سخنان، جماعت متعصب دست به تظاهرات عليه كسي زندند كه اين خبط و خطا از او سر زده بود. وقتي كه شاه از اين ماجرا با خبر شد چهارصد تن از نيروهايش را به همراه دو زرهپوش روانه قم كرد و خود نيز روز بعد عازم قم شد. شاه به محض ورود به قم سراغ ملاي خاطي را گرفت، كه ميگويند در مسجد حرم بود و شاه شخصاً با چوب و حتي لگد به جان آن ملا افتاد. بنا بر آداب و رسوم، هنگام ورود به حرم كفش ها را در ميآورند، ولي شاه بدون توجه به اين موضوع با چكمه وارد حرم شد و دستور داد سه تن از مجرميني را كه در حرم «بست» نشسته بودند از آنجا بيرون بياورند. نيروهاي نظامي اين افراد را به تهران بازگرداندند و يكي از آنها را كه ادعا ميشد قاتل است بلافاصله اعدام كردند.
شاه يك روز پس از اين ماجراي سخت و بيسابقه در تهران بود و با متانت و آرامش از نمايندگان ديپلماتيك و ساير رجال كه براي مراسم «سلام» نوروزي شرفياب
1) گزارش فيليپ، شماره 543، 891.00/1439، مورخ 21 فوريه 1928.
شده بودند پذيرايي كرد. اين رفتار بايد باعث بهت روحانيت شده باشد و گمان ميرود كه انزجار سياسي شاه از روحانيت و همچنين خشم طبيعي او از بدرفتاري با همسرش او را به اين كار واداشته باشد. (1)» (2)
روحانيت از مقاومت دست برنداشت. فرين در گزارشي به تاريخ 7 ژوئن 1928 مينويسد: «يكي از «مجتهدين» برجسته اخيراً عريضهاي به مقامات نوشته و از آنها تقاضا كرده است كه چنانچه ملكه افغانستان قصد ورود به تبريز را دارد او را وادار كنند كه حجاب بر سر كند. (3)از آنجا كه خانواده سلطنتي افغانستان قصد ديدار از تبريز را نداشتند، اعتراض اين مجتهد فقط جنبة تذكر داشت؛ اما رسماً به او اعلام شد كه «سرش به كار خودش باشد» و امور تشريفات سلطنتي را به وزارت دربار بسپارد. اين رويداد شاهدي بر كاسته شدن اعتبار و قدرت عنصر روحانيت است. شايد با شروع شدن شور و حال محرم اين اعتبار و قدرت نيز احيا شود.»(4)فرين در گزارش بعدي خود در 29 ژوئن 1928 آيينهاي محرم در تبريز را توصيف ميكند: «مراسم محرم امسال... بدون حادثه مهمي برگزار شدند. قمهزنها همان مقدار خوني را كه معمولاً بايد ميريختند، ريختند و ميگويند هفت نفر نيز مردهاند، ولي هيچ تعرضي به ديگران نكردند و بسياري از اتباع خارجي، از جمله مبلغان مذهبي، بدون اينكه كسي متعرضشان شود، شاهد راهپيمايي دستههاي عزاداري بودند. با اين حال، در نُه روز اول محرم شور و حال عزاداران بيشتر از مواقع عادي بود، بيشتر به مساجد ميرسيدند و
1) در روز سهشنبه، آخرين روز سال 1306، همسر رضاخان و گروهي از زنان دربار، براي حضور در مراسم نوروزي، وارد حرم حضرت معصومه(س) شدند و در غرفه بالاي ايوان آيينه بيچادر نشستند. وقتي كه مردم و واعظي به نام سيد ناظم، شيخ محمد تقي بافقي را از اين ماجرا آگاه كردند، پيغامي براي زنان فرستاد و به حضور آنان در حرم، بدان وضع اعتراض كرد و چون مؤثر واقع نشد، شخصاً آنجا آمد و از ايشان خواست تا حرم را ترك كنند. خانواده شاه فوراً به خانه توليت رفتند و اين واقعه را به تهران خبر دادند. رضاخان بيدرنگ، همراه باوزير دربار و يك فوج زرهي، از تهران روانه قم شد، نظاميان را در منظريه قم مستقر كرد و خود، همراه عدهاي از گارد، وارد شهر شد. حرم را محاصره كردند و رضاخان با چكمه وارد حرم گرديد و افراد گارد، جمعي را مضروب و بافقي را دستگير كردند.
2) گزارش فيليپ، شماره 578، 891.00/1444، مورخ 7 آوريل 1928.
3) اشاره به سفر امير امان الله خان پادشاه افعانستان است كه در بازگشت از اروپا به ايران آمد و زن خود ملكه ثريا را بيحجاب در محافل ميگرداند؛ اين پادشاه افغانستان، حتي زودتر از همتاي ايراني خود به جاده «ترقي و پيشرفت» پا گذاشته بود؛ و سرانجام گرفتار حبيبالله بچه سقا شد. (ويراستار)
4) گزارش فرين، شماره 110، 891.00/1448، مورخ 7 ژوئن 1928.
مسلمانان ميگفتند كه مواعظ ملاها شور و هيجان بيشتري نسبت به گذشته داشت و مسائل جاري چون ادعاي سركوب شيعيان عراق به دست انگليسيها را هم شامل ميشد. در همين ارتباط، ممانعت دولت ايران از سفر مردم به عراق جالب است. گاراژدارها ميگويند كه دولت با اين كار ميخواهد كه زائرين را از سفر به كربلا منصرف و راهي مشهد كند تا به اين وسيله پول مردم در داخل مملكت بماند، اما ديگران انگيزه آن را مسائل سياسي ميدانند. شايد ممانعت از رفتن زائرين ايراني به كربلا دليل با خالصانهتر بودن عزاداري امسال مردم تبريز براي شهداي كربلا شده است. شايد هم اشتياق ملاها براي بدست آوردن موقعيت از دست رفتهشان موجب شده كه شور بيشتري در مردم ايجاد كنند. بسياري بر اين باورند كه خصومت آنها نسبت به رژيم پهلوي روز به روز بيشتر ميشود و چنانچه حركتي عليه اين رژيم صورت بگيرد، حتي اگر فعالانه از آن حمايت نكنند، احتمالاً با آن موافق خواهند بود.»(1)در تاريخ 25 جولاي 1928، فيليپ مينويسد: «به نوبة خودم، مايلم جناح روحانيت را قدرتمندترين عنصري بدانم كه ميتواند تغييري جدي در دولت ايجاد كند. به نظر من اگر روحانيت واقعاً متحد باشد، كه نيست، چنان قدرتي خواهد داشت كه ميتواند شاه را به تغيير سياستهاي مستبدانه فعلياش وادار كند. در حال حاضر، تنها مخالفت فعالانهاي كه از طرف روحانيون با دولت ميشود احتمالاً به سبب نفوذ افرادي چون مدرس در جناح روحانيت... سياستمداراني چون تقيزاده و مصدق فعاليتهايشان را به مباحثات و استدلالهاي خشك در مجلس محدود كردهاند، و وقتي با سياستهاي خشونتآميز و مستبدانه، نظير سياستهاي كنوني شاه مواجه ميشوند، كنج عزلت گزيده و منتظر تغيير اوضاع خواهند شد.»(2)
در تابستان 1928، در طول انتخابات مجلس هفتم، روزنامهها مقالاتي
عليه روحانيت منتشر ساختند: «روزنامهها، كه كاملاً تحت كنترل دولت هستند، هر از چند گاه مقالهاي عليه روحانيت منتشر ميسازند، كه ميتوان به دو نمونه از آنها در مقاله روزنامه ناهيد اشاره كرد كه ترجمه آن به پيوست ارسال ميگردد. با اينكه روزنامهها نقش بسيار مهمي در زندگي عمومي مردم ايران ايفا نميكنند، ولي بيتأثير هم نيستند، و با همين تأثير ناچيزشان نيز همواره كوشيدهاند نفرت از روحانيت را ترويج كنند.» مقالة مذكور با عنوان «ارزان فروشان!» در 28 آگوست 1928 در روزنامه ناهيد منتشر شده بود: «عدة كمي هستند كه براي چند قران بهشت را، كه محل آرامش ابدي مومنان و متقيان است، به دزد و راهزن و حتي زنان خياباني ميفروشند... آنها ارزان فروشند! در زمان مظفرالدين شاه فقيد و پيش از آنكه قانون اساسي تصويب شود، رئيس بانك روس، كه جداي از روابط سياسي، دوستي نزديكي هم با ميرزا علي اصغر خان اتابك (صدر اعظم وقت) داشت، مترجمش را فراخواند و با ناراحتي و پريشاني بسيار سندي به دستش داد و از او خواست كه با دقت آن را ترجمه كند. مترجم سند را خواند و به رئيس توضيح داد كه فتوايي است كه اتابك را تكفير و او را كافر خوانده است. مدير بانك روس از مترجمش پرسيد كه آيا راهي وجود دارد كه بتوان اين فتواي ديني را لغو كرد. جناب مدير ارادت خود را نسبت به شخص اتابك اظهار داشت و اضافه كرد كه براي صدور فتوايي خلاف آن كه بر دينداري اتابك صحه ميگذارد هر كاري خواهد كرد، حتي اگر به قيمت كل سرمايه بانك روس تمام شود. مترجم او را به ملايي كه اعتبار بيشتري داشت ارجاع داد. مدير بانك بلافاصله به همراه مترجمش به سمت خانه آن ملا حركت كردند. پس از گفتگوهاي اوليه قرار شد كه مترجم به طور خصوصي به حضور ملا برسد و در مورد قيمت بازگرداندن دينداري اتابك تكفير شده با او توافق كند. در ملاقات دوم مترجم و ملا نتوانستند بر سر قيمت به توافق برسند، لذا شخص رئيس بانك در جلسهاي خصوصي و در غياب مترجم با ملا به گفتگو نشست. روز سوم، رئيس بانك مترجمش را احضار كرد و از او خواست سندي را كه مُهر چند روحاني پاي آن بود قرائت كند. مترجم توضيح داد كه اين فتوي، حكم قبلي را نسخ ميكند و اضافه كرد كه در اين سند جديد صدر اعظم مسلماني پاك خوانده شده كه حتي از قبل هم پاكتر است. رئيس بانك از مترجمش پرسيد كه به نظرش اين سندِ با ارزش چقدر هزينه برداشته است. مترجم گمان ميكرد كه شايد به قيمت تمام سرمايه بانك تمام شده باشد و نگران بود كه مبادا رئيس مجبور شود تمام داراييهاي بانك را به صاحبان
مهرها تسليم كند، و پاسخ داد كه احتمالاً هزينه گزافي بابت آن پرداخت شده است. رئيس خنديد و پاسخ داد: «بله، واقعاً هزينه گزافي بود، اين سند براي من و امپراطوري روس فقط چهارصد تومان آب خورد!» اين يك نمونه ارزان فروشي! يك نمونه ديگر وقتي اتفاق افتاد كه استقلال كشور در قالب اعطاي امتياز تنباكو به بيگانگان فروخته شد. در ارتباط با اين طرح خائنانه، ميرزاي شيرازي، مجتهد بزرگ جهان تشيع، استعمال تنباكو را حرام اعلام كرد. وقتي اين فتوي اعلام شد مردم در سرتاسر كشور از آن تبعيت كردند. احساسات ديني و وطنپرستانه بر توده مردم غالب شد. حتي يك نفر از آنها هم دست به چپق و قليان نبرد. در همين اثنا بود كه يك روز بعد از ظهر جلسهاي در ادارة امتياز تنباكو (كه اكنون در اختيار بانك شاهنشاهي ايران است) برگزار شد و اين پنج نفر در آن حضور داشتند: آقاي آرسن (كه از ديكته درست آن مطمئن نيستم)، مدير ادارة امتياز تنباكو؛ حسنعليخان، مترجم وي؛ يك ملا و دو كارمند او، كه يكي سيّد و ديگري آخوند بود. وقتي كه ملا چايش را ميل كرد، پيش از خوردن قهوه، قليان خواست!! فكر ميكنيد اين قليان را به چه قيمتي فروخته شد؟ اسناد مربوط به امتياز تنباكو كه در وزارت خارجه [انگلستان] بايگاني است، احتمالاً نشان خواهد داد كه صرف نظر از غرامت سنگيني كه بعدها بابت لغو از اين امتياز پرداخت شد، نزديك به 7400 يا 12400 تومان هم بين ملا تقسيم شد! حسنعليخان به هر يك از دو منشي يك پاكت داد كه حاوي دويست تومان پول نقد بود و با صداي بلند اعلام كرد كه هر پاكت محتوي آن مقدار وجه نقد است.» در بخش پاياني ميخوانيم: «يك هنرمند و يا بازيگر در آن سوي دنيا بابت بازي در يك فيلم و يا ضبط يك صفحه گرامافون ميليونها فرانك يا دلار پول ميگيرد، اما در كشور ما چنين كاري تنها چند تومان ناقابل آب ميخورد! به خاطر همين عادت ما به ارزان فروشي است كه اجنبيها قمر خانم و ملوك خانم (دو خواننده زن) را فريب داده و به قيمتي ناچيز صدايشان را ضبط كنند. با اين حال، مقالاتي كه ما در اين باره منتشر ساختيم به آنها خيلي كمك كرد، و بعدها چندين هزار تومان به اين هنرمندان پول دادند. ولي نبيزاده، فرزند يكي از علماي عاليرتبه ما... با عبا و قبا و عمامه و نعلين كنار دستگاه حبس صوت ايستاد و ساعتها صداي الاغ و سگ و حيوانات ديگر و جيغ و داد زن زائو را درآورد. او همه اين كارها را فقط در قبال گرفتن دوازده تومان از يك پسر بچه يهودي، آنهم با دادن رسيد، انجام داد. بايد
به اين ارزان فروشيها خاتمه بدهيم.»
در همين شمارة روزنامه ناهيد يادداشت بدون امضايي تحت عنوان «نامهاي به سردبير» منتشر شده بود. در ترجمه اين نامه ميخوانيم: «تفسير صائب شما از گفتة امام علي مبني بر اينكه «فرزندانتان را آنگونه كه خود تربيت شدهايد، تربيت نكنيد، زيرا آنها در زمان متفاوتي متولد شدهاند» تأثير نشاطآوري بر اين جامعه كسل و خوابآلود ايجاد كرده است. زيرا تا به امروز شاهد بودهايم كه دليل اصلي پسرفت و بدبختي اين عده از مسلمانان اين است كه به دستورات رهبران واقعي دينشان عمل نميكنند. عدهاي انسان جاهطلب و بدنيّت در كسوت ملا، آشكارا بر خلاف موازين مقدس دين ما، با تفاسير جزميشان از احاديث پيامبر توده مردم را گمراه كردهاند. آنها باعث عقب افتادگي ما شدهاند و اين در حالي است كه تمدن به سرعت در حال پيشرفت است... در نتيجه، امروزه در مقايسه با ساير ملل ما فاقد همة وسايل زندگي و يك خلق و خوي والا هستيم، و از حيث توان و عمل حتي از جامعه يهودي هم عقبتريم. حتماً تأييد خواهيد كرد كه اگر نبود تعليمات واهي و بيفايده عدهاي انسان خودخواه، دليلي نداشت كه پيروان چنين دين پرآوازهاي كه از تعاليم متعالي و عاليترين و كاملترين دستورات آسماني بهرمند است از علم، مهارت و ثروت محروم بمانند. از شما ميخواهم كه از انتشار چنين حقايقي براي آگاه كردن افكار عمومي دست نكشيد... سخنانم را با شعر زير به پايان ميبرم: «عمامه وسيلهايست براي برداشتن كلاه مردم، و تا زماني كه آخوندها مجبور نشوند كلاه سرشان بگذارند، هيچ كس در امان نخواهد بود.»»(1)
مجلس هفتم در 5 اكتبر 1928 كارش را آغاز كرد. پس از آن، روند حوادث سريعتر شد. تريت در گزارشي مورخ 18 اكتبر 1928 دستگيري مدرس را گزارش ميكند: «چند روز پيش مدرس، يكي از نمايندگان با نفوذ مجلس ششم دستگير شد، و تا آنجا كه خبر داريم همچنان در زندان به سر مي برد. برخي ميگويند كه احتمالاً تبعيدش ميكنند يا
1) گزارش تريت و ضميمه، شماره 739، 891.405/4، مورخ 16 ژانويه 1929.
بلاي بدتري سرش ميآورند. برخي دليل دستگيرياش را اين مسئله ميدانند كه اخيراً با انتشار يكي از «شب نامههاي» مشهور شاه و دولت را از جنبههاي مختلف، به خصوص نحوه برگزاري انتخابات اخير، شديداً مورد انتقاد قرار داده است. سفير كبير تركيه كه يكي از اين شبنامهها را ديده بود به من گفت كه محتواي آن بسيار شديداللحن است. يك وقت هم شايع شد كه مصدق و تقيزاده نيز به سرنوشتي مشابه دچار شدهاند، ولي معلوم شد كه صحت نداشته است، اگرچه شايعات فوق چندان هم قوي نبود.»(1)فرين در گزارشي تحت عنوان «ناآرامي در تبريز» در 22 اكتبر 1928 از آشوب و دستگيري ملاهاي با نفوذ شهر سخن ميگويد: «احتراماً به اطلاع وزارت خارجه ميرساند كه در پي اجراي قانون جديد خدمت وظيفه اجباري ناآرامي اندكي در تبريز به وجود آمد. بنا بر گزارش حسنعليخان آصف، كارمند كنسولگري تبريز، اعلاميه سربازگيري در بعد از ظهر 12 اكتبر در اين شهر پخش شد. صبح روز بعد بازارها تعطيل شد و مردم در يك مسجد تجمع كردند و عدهاي هم در بيت مجتهدين، ميرزا صادق آقا و حاجي ميرزا عبدالحسن آقا، بزرگان ديني تبريز، گرد هم آمدند. تلگرامهاي زيادي در مخالفت با سربازگيري و همچنين كلاه پهلوي و پيشنهاد كشف حجاب زنان به تهران ارسال شد. در 14 اكتبر، عدهاي از مردم به سمت قرارگاه سربازگيري به راه افتادند كه نيروهاي قشون با شليك هوايي جمعيت را متفرق ساخت. در 17 اكتبر، عده ديگري به سمت كنسولگري روسيه حركت كردند، كه هدفشان مشخص نبود، ولي ظاهراً قصد داشتند خود را تحت حمايت روسها قرار دهند. شليك چند گلوله هوايي كافي بود تا اين جمعيت نيز متفرق شود. همان شب مجتهدين فوق و تجار بانفوذ شهر، از جمله كرباسي، واناميكر(2)تبريز، دستگير شدند. در 18 اكتبر، بازار كارش را از سر گرفت و به نظر ميرسيد كه حركت مردم خاتمه يافته است. مردم تبريز غير مسلح هستند، و نيروهاي نظامي مستقر در اين شهر پرشمار و كارآمدند. بنابراين گمان نميرود كه شورشي جدي شروع شود.» فرين ميافزايد: «اوضاع تهران آرام است، هر چند كه بازاريان از قانون سربازي و اصلاح لباس بد ميگويند، و ده روز پيش، سيد حسن
مدرس(1)، يكي از ملاهاي شهر و نماينده سابق مجلس، به اتهام آشوبگري دستگير و به عراق تبعيد شد. او در سال 1924 در برابر جنبش جمهوريخواهي جانب سلطنتطلبان را گرفت. حدود 10000 نيروي نظامي در تهران مستقر هستند كه ميتوانند هرگونه مخالفت علني با دولت را به سرعت سركوب كنند.»(2)در 26 نوامبر 1928 تريت ميافزايد: «در مورد ناآراميها مطلع شديم كه از زمان ارسال گزارش شماره 20 آقاي فرين به تاريخ 22 اكتبر 1928، اتفاق مهمي نيفتاده است. مخالفت با سربازگيري همچنان ادامه دارد، ولي به حدي نيست كه موجب ناآرامي شود.»(3)
همانطور كه در بالا اشاره شد، كنسول فولر از مخالفت مردم با تخريب يك گورستان در رشت خبر داده بود. با فرا رسيدن دسامبر 1928 اوضاع به كلي تغيير كرده بود. حسنعلي آصف در تاريخ 6 دسامبر 1928 از تبريز به فرين مينويسد: «سياست كلي شهرداري تعريض خيابانهاي شهر است. كار ساخت خيابان بسيار عريضي آغاز شده است كه از مسجد آجري (درست رو به روي باغ ملي ايران) شروع ميشود و درست به سمت بازار كشيده ميشود، و بخشي از بازار را تخريب ميكند و خدا ميداند كه به كجا ختم شود. همچنين قرار است بزرگراه ششكلان نيز تعريض شود و از باغشاه عبور كند. خيابانهاي ديگري هم قرار است تعريض شوند. ملاهاي شهر ميترسند كه اعتراضي بكنند. گورستان گجيل(4)(كه بخش وسيعي از اين منطقه را به خود اختصاص داده است) صاف شده و بقاياي مردگان به اطراف پراكنده شده است. گفته ميشود كه قرار است در اين مكان يك باغ ملي بنا شود.»(5)در 20 دسامبر 1928، آصف در نامه ديگري به فرين ميافزايد: «مسجد آجري كه رو به روي باغ ملي ايران قرار داشت يادتان هست: همين اخيراً شهرداري آن را خراب كرد تا جاده بسازد. چندين مسجد ديگر هم براي ساختن جاده ويران شدهاند. ميدانيد كه قبلاً كسي نميتوانست دست به تخريب مساجد بزند.»(6)
1) تبعيد مدرس به عراق شايد در حد شايعه بوده است. (ويراستار)
2) گزارش فرين، شماره 20، 891.00/1257، مورخ 22 اكتبر 1928.
3) گزارش تريت، شماره 710، 891.00/1458، مورخ 26 نوامبر 1928.
4) اين قبرستان از گورستانهاي قديمي است كه به مدفن عرفا شهرت داشته است.
5) يادداشت فرين، شماره 891.405/2، مورخ 14 دسامبر 1928.
6) نامه آصف به فرين، بايگاني كنسولگري تهران، فايل شماره 800، مورخ 20 دسامبر 1928.
پيشزمينه «اصلاح لباس»
رژيم پهلوي براي كاهش قدرت روحانيت برنامه «اصلاح» لباس را آغاز كرد، كه بر اساس آن مردان بايد به جاي پوشش سنتي ايراني كت به تن ميكردند و «كلاه پهلوي» بر سر ميگذاشتند و زنان نيز ملزم بودند پوشيههايشان را كنار بگذارند. با آغاز كار مجلس هفتم در 5 اكتبر 1928 به دستور رضا شاه، تريت گزارش داد كه «به جز تعدادي ملا، تمام نمايندگان و ايرانيها، و همينطور همه كاركنان خارجي دولت، كلاه پهلوي بر سر گذاشته و كت به تن كردند.» با اينكه ظاهراً رضا شاه به تقليد از آتاتورك دست به چنين اقدامي زده بود، حتي سفيركبير تركيه هم برخي از اين اقدامات را بيمنطق ميدانست: «اگر شاه و وزراي كابينه، به غير از وزير پست و تلگراف كه مريض بود، اوايل هفته گذشته براي ديدن مسابقات اسبدواني تهران را به مقصد دشت تركمن ترك نميكردند، شايد شاهد تحولات بيشتري در عرصه سياست داخلي بوديم. شاه و همراهانش هم اينك به تهران بازگشتهاند. ژنرالي كه مسئول مسابقات اسبدواني بود از تمام نمايندگان ديپلماتيك براي ديدن اين مسابقات دعوت كرده بود، ولي فقط سفيركبير تركيه و يكي از وابستگان سفارت فرانسه توانستند در اين مراسم شركت كردند. سفير كبير تركيه در توصيف اين مسابقات آن را بسيار جالب و تماشايي خواند، ولي اضافه كرد كه جايگزين شدن لباس سواركاران حرفهاي به جاي لباسهاي رنگارنگ تركمن از جذابيت اين مسابقات كاسته بود، كه البته مسلماً منظورش اشاره به اشتياق رضا شاه به مسئله اصلاح «لباس» بود.» در همين گزارش تريت ميافزايد: «اوايل سپتامبر، سردبير روزنامه ستارة ايران مقالهاي تحت عنوان «جايگاه زنان در جامعه» منتشر ساخت كه به خوبي اوضاع كنوني ايران را منعكس ميساخت. موضوع مقاله اين بود كه تا همين اواخر زنان ايران جزئي از اسباب منزل تلقي ميشدند. سردبير اصلاحاتي را كه به تازگي شروع شده بود تحسين كرد؛ اصلاحاتي كه به زنان اجازه ميداد به تماشاخانه بروند، در خيابان با مردان صحبت كنند، و در كالسكههاي رو بسته سوار شوند. اصلاحاتي كه بدان اشاره شد، و بايد از آن به عنوان اصلاحات تاريخساز ياد كرد، به دستور ژنرال محمدخان [درگاهي]، رئيس نظميه تهران به مورد اجرا گذاشته شده است. طبق دستورات رئيس نظميه جايگاه مخصوص زنان در وسائط نقليه عمومي، تماشاخانهها و رستورانها و غيره حذف ميشود. همچنين حضور زنان بدون «پوشيه»
در اماكن عمومي ايرادي ندارد. به نظر ميرسد كه اين اقدام كه جهت مدرنسازي صورت ميگيرد تا كنون در ساير ايالات بُردي نداشته است، و در واقع مردم با ظنّ و ترديد به اين اصلاحات مينگرند. بالعكس در تهران، نتيجه اين اقدامات روز به روز آشكارتر ميگردد. اين روزها زنان بيشتري در خيابانها و حتي در كافهها ديده ميشوند و بسياري از آنها پوشيه را كه پيش از اين نوعي ماسك بود، به عنوان زينت استفاده ميكنند. يك روز پس از انتشار دستورالعملهاي فوق، يك خانم ايراني به همراه چند نفر از كارمندان سفارت آلمان به پيكنيك رفت.»(1)در 20 نوامبر 1928، مهدي قلي هدايت، رئيسالوزرا، طي نطقي برنامه دولت را اعلام كرد: «رئيسالوزرا همچنين از پيشنهاد لوايحي در ارتباط با اصلاحات متعدد سخن گفت. سفارت اين موارد را از نزديك پيگيري كرده و نتايج را فوراً به وزارت خارجه اطلاع خواهد داد.»(2)
كنسول فرين در تاريخ 30 نوامبر 1928، در گزارشي تحت عنوان «تغيير مد در ايران» اصلاح لباس را چنين توصيف ميكند:
در چند ماه گذشته پيشرفت قابل توجهي در جا انداختن كلاه «پهلوي» ديده ميشود، كلاه استوانهاي شكلِ لبه داري كه قرار است جايگزين دستارهاي سنتي و كلاههاي بيلبه و عمامه مسلمانان شود. تاكنون كلاه مذكور اجباري نشده است، و به سر كردن اين كلاه تنها براي كارمندان دولت اجباري است، ولي دولت ميكوشد مردم را به پوشيدن آن ترغيب كند و گاه پليس اقدامات مجدانهتري در اين ارتباط انجام ميدهد. به عنوان مثال، اخيراً آشپز يك تبعه خارجي را در خيابان گرفتند و مجبورش كردند از كلاه فروشي يك كلاه «پهلوي» بخرد. اين سفارتخانه نيز مطابق خواست دولت، خدمه و نگهبانهايش را به كتهاي كوتاه ملبس كرده كه جايگزين كتهاي بلندي شده كه شبيه به كتهاي «شاهزاده آلبرت» بود. تاكنون هيچ يك از ملاها وادار به پوشيدن اين كلاه و كت نشدهاند و گفته ميشود كه آنها از فرماني كه به گمان خيليها به زودي منتشر ميشود و پوشيدن لباس مورد نظر را براي همه ايرانيها اجباري ميكند مستثني هستند. همانطور كه در
گزارش شماره 20 كنسولگري تبريز در 22 اكتبر 1928 گزارش شده است، اخيراً مردم اين شهر كه در مخالفت با قانون سربازگيري دست به تظاهرات زده بودند به پوشيدن اين كلاه نيز اعتراض كردند. اين حركت كه گفته ميشود به تحريك ملاها آغاز شده بود به سرعت سركوب شد و تعدادي از ملاهاي برجسته دستگير و برخي از آنها به كردستان تبعيد شدند. مدير ايالتي ماليههاي تبريز، كه هم اينك در تهران به سر ميبرد، مدعي است كه الان تمام مردان تبريز، چه مسيحي و چه مسلمان، كلاه [پهلوي] و كت كوتاه به تن ميكنند. گزارش شده است كه استاندار خراسان [محمود جم] با صدور دستوري تمام كلاهدوزها را از دوختن «كلاه» بيلبه و تمام خياطيها را از دوختن كتهاي بلند منع كرده است، به اين اميد كه بتواند در آرامش اين پوشش جديد را جا بيندازد. در اصفهان، كه اخيراً در تعطيلات آخر هفته با هواپيما به آنجا سفر كرده بودم، كمتر كسي كت و كلاه جديد پوشيده بود، قبا و عبا همچنان پوشش غالب مردم است؛ اما خبردار شدهام كه در شيراز اجبار مردم براي پوشيدن لباسهاي جديد منجر به شورش كوچكي شده است، و اينكه عربهاي محمره نيز عليه تغييرات اخير دست به شورش زده بودند كه سركوب شد. شاه كه اكنون در حال ديدار از جنوب كشور است، در نطق 27 نوامبرش براي جمعي در بوشهر، از اينكه تمام حضار، به غير از ملاها، لباس پهلوي پوشيدهاند اظهار خوشنودي كرد. از وضعيت لباس در شهرهاي كوچكتر خبري نداريم، ولي گمان ميرود كه مردم اين شهرها در برابر اين تغييرات تا حدودي مقاومت نشان ميدهند. همزمان با تغيير لباس مردان، براي ترغيب زنان مسلمان به كنار گذاشتن پوشيه نيز تلاش ميشود. زنان تهراني عموماً پوشيههايشان را كنار گذاشتهاند ولي همچنان چادر به سر ميكنند تا اندامشان را بپوشانند. در تبريز نيز زنان پوشيههايشان را كنار گذاشتهاند، اما با چادر نقابي پارچهاي هم ميپوشند كه صورتشان را پنهان و قيافهشان را شبيه به يك توكاي سياه نوكدراز ميكند. در اصفهان، زنان سالخورده هنوز علاوه بر پوشيدن چادر پوشية سفيد بلندي روي صورتشان مياندازند، كه جلوي چشمانش باز است تا بيرون را ببيند. به نظر ميرسد كه دولت ايران گمان ميكند كه تغيير لباس شخصيت شهروندانش را نيز تغيير ميدهد، و در نتيجه آنها را براي انجام اصلاحات ديگر آمادهتر ميكند، و به ص
:548
ويژه اينكه از نفوذ ملاها، كه قشر مرتجع ايران هستند، كاسته ميشود. با اين حال، خارجيان شك دارند كه آيا دولت دست به اقدام عجولانهاي نزده و با اين كار خطر بر هم زدن تعادل جامعه را به جان نخريده است. موضع دولت نسبت به عنصر ديني سابقاً بسيار قدرتمند روز به روز تحريكآميزتر ميشود و با اينكه ملاها در حال حاضر منفعل به نظر ميرسند، ولي هنوز كاملاً مغلوب نشدهاند. ظاهراً زمام مطلق ارتش در اختيار شاه است و كاري از دست ملاها و شهروندان غيرمسلح در مقابل آن برنميآيد؛ اما قانون سربازگيري در بيشتر نقاط كشور به طور جدي به مورد اجرا گذاشته شده است، بدون اينكه به باورهاي ديني و ساير عقايد اين سربازها توجه شود. سربازاني كه از طبقات پايينتر جامعه هستند هنوز كاملاً از قيد عقايد ديني رها نشدهاند. زماني كه چنين افرادي وارد ارتش ميشوند، ممكن است از وفاداري همقطارانشان بكاهند و در عرصه نظامي بذر آشوب بكارند. عملكرد دولت به گونهاي است كه گويي هيچ ترسي از اين چيزها ندارد و شايد اطمينان به نفسش هم درست باشد، ولي اوضاع طوري است كه مسلماً چيزهاي جالبي ممكن است اتفاق بيفتد.(1)
همانطور كه فرين اشاره كرده بود، اين «اصلاحات» مخالفت مردم را برانگيخت. تريت در گزارشي مورخ 26 نوامبر 1928 سفر شاه به خوزستان را شرح ميدهد: «منابع موثق گزارش كردهاند كه استقبال از شاه در تمام طول سفرش تا به امروز رضايتبخش بوده است. عشاير خوزستان با حضور پرتعدادشان در همه نقاطي كه كاروان سلطنتي در طول مسير ميايستاد تا شاه با عشاير صحبت كند از او استقبال كردند و تا كنون هيچ رخداد ناخوشايندي رخ نداده است. با وجود اين، به طول انجاميدن سفر شاه حدس و گمانهاي بسياري را درباره دلايل آن در پي داشته است. (وقتي تهران را ترك ميكرد، گمان ميرفت سفر او تنها دو هفته طول بكشد.) برخي گزارشها حاكي از آن است كه ناآرامي در روستاهاي شمال غرب اهواز، در نزديكي مرز عراق، دليل طولاني شدن سفر شاه بوده است. روزنامههاي تهران خبري در اين باره منتشر نساختهاند، ولي اطلاعات واصله از منابع موثق چنين ناآراميهايي را تأييد ميكند. خبرچينهاي ايراني ميگويند
1) گزارش فرين، شماره 13، 891.4051/6، مورخ 30 نوامبر 1928.
كه دردسرها به دليل تحريك اعراب است، اما خارجيها گمان ميكنند كه اصلاحات يا ماليات سبب بروز چنين مشكلاتي شده است. در ارتباط با موضوع اخير معلوم شده است كه يكي از مأموران وزارت ماليه به قتل رسيده، ولي تا كنون جزئيات اين قضيه گزارش نشده است. در عين حال، ظاهراً اوضاع بهبود يافته است زيرا طبق گزارشها شاه دارد وارد بوشهر ميشود. هنوز معلوم نيست كه آيا شاه از بوشهر به بلوچستان ميرود و يا راهي شيراز و اصفهان ميشود.»(1)در 9 دسامبر 1928، تريت اطلاعات بيشتري در اين باره ميدهد: «در گزارش شماره 710 سفارت، مورخ 26 نوامبر گذشته، در صفحه 4 گزارش شد كه احتمالاً شورش و ناآرامي عشاير دليل طولاني شدن سفر شاه به اهواز و مناطق اطراف آن باشد. اكنون احتراماً به اطلاع وزارت خارجه ميرساند كه اطلاعات محدودي در اينباره به دست آوردهام. بنا بر اخبار يك منبع موثق تعدادي از مردم مشهور به اعراب هور، كه حول و حوش روستاي هويزه در غرب اهواز و در نزديكي مرز عراق زندگي ميكنند، سر به شورش برداشتهاند، و دليل اصلي نارضايتي آنها ماليات و تحميل لباس جديد بوده است. يك يگان نظامي كوچك به راحتي شورش را سركوب و ميگويند كه شاه شخصاً فرمان مجازات عوامل آن را صادر كرد.»(2)
كنسول فرين در يادداشتي مورخ 14 دسامبر 1928 مينويسد: «در ارتباط با گزارش شماره 13 كنسولگري با عنوان «تغيير مد در ايران»، گمان ميرود نامهاي كه در ادامه ميآيد، براي وزارت خارجه جالب توجه باشد. حسنعليخان آصف، كارمند كنسولگري تبريز، اين نامه را نوشته است.» تاريخ نامه آصف 6 دسامبر 1928 است: «عناصر مذهبي همگي اعتبار و نفوذ گذشته شان را از دست دادهاند، و ديگر اهميتي ندارند. بسياري از ملاها كلاه پهلوي بر سر ميگذارند. دو روز پيش دولت تمام خياطهاي شهر را احضار كرد و به آنها دستور داد در دوختن كت كوتاه و شلوار و غيره براي ملاها عجله كنند. اكنون تقريباً همه كلاه پهلوي ميپوشند و سربازگيري هم به خوبي پيش ميرود.» آصف ميافزايد: «ديروز براي اولين بار در تاريخ آذربايجان، زنان رسماً اجازه يافتند به تماشاخانه بروند. در باغ ملي ايران فيلمي مخصوص بانوان به نمايش گذاشته شد و با
اجازه مقامات مربوطه تعداد زيادي از زنان شهر به تماشاي اين فيلم نشستند. اينجا همه چيز دارد از قيد تعصبات آزاد ميشود. به نظر ميرسد كه دولت دارد به كلي از سياست منزوي ساختن زنان دست ميكشد.»(1)در 20 دسامبر 1928، آصف ميافزايد: «چند روز پيش مقامات رسمي نمايشي را در سالن تأتر ايران به نمايش گذاشتند. هدف از اين كار جمعآوري پول براي ساخت بيمارستان زنان بود. زنان هم اجازه يافتند به ديدن اين نمايش بيايند. صندليهاي بالا براي زنان و صندليهاي پايين براي مردان بود. بنابراين ميتوانيد تصور كنيد كه اينجا چقدر از قيد تعصبات آزاد شدهاند.»(2)تريت در گزارش خود در 21 دسامبر 1928 مينويسد: «خانم روث وودسمال از انجمن مسيحي زنان جوان آمريكا، اخيراً چهار هفته را براي بازديد از تهران و ساير مناطق ايران صرف كرده است، و از طرف بنياد لورا اسپلمن راكفلر شرايط اجتماعي ايران را مطالعه ميكند. خانم وودسمال اكنون در مسير سفرش به هند و افغانستان وارد بوشهر شده است. تحقيقات خانم وودسمال اساساً حول محور جايگاه زن در جامعه مدني ايران ميگردد. او كلاً به اين نتيجه رسيده است كه زن ايراني اصالتاً به دنبال آزادي از قيود است، و اينكه مسئله اصلاحات در ايران را تحسين ميكند.»(3)
فرين در گزارشي با عنوان «اصلاح لباس در ايران» در 28 دسامبر 1928 مينويسد:
ماجراي «كلاه پهلوي»، سرپوش جديد مردم ايران، در گزارش كنسولي شماره 13 به تاريخ 30 نوامبر 1928 و گزارش شماره 54 به تاريخ 27 دسامبر 1928 [دريافت نشده است] شرح داده شد. وضعيتي كه در آن گزارشها بدان اشاره شده است نتيجة توصيههاي ملوكانه و سرمشق دادن مقامات است؛ قبلاً كلاه جديد به همراه كت كوتاه تنها براي كارمندان كشوري اجباري بود. اكنون مجلس قانوني را به تصويب رسانده است (27 دسامبر 1928) كه بر اساس آن لباس پهلوي تا 22 مارس 1929 در تمام شهرها و تا 22 مارس 1930 در تمام مناطق غيرشهري
اجباري ميشود. ترجمه اين مصوبه به پيوست ارسال ميگردد. تخلف از اين قانون مستوجب مجازات است كه در شهرها بابت هر مورد تخطي 1 تا 5 تومان جريمه و يك روز تا يك هفته زندان در نظر گرفته شده است. در روستاها مجازات به حبس ختم ميشود. مباحثات نهايي بر سر مسئله تعيين مصداق اولين تخلف و موارد بعدي تخلف از اين قانون به جايي نرسيد و پاسخ مناسبي به آن داده نشد؛ ظاهراً يك مرد شهري هر بار كه بدون لباس فوق در خيابان ظاهر گردد ممكن است جريمه و زنداني شود و يك مرد روستايي نيز ممكن است به دليل تمرد از پوشيدن چنين لباسي مكرراً به زندان بيفتد. هيچ يك از شهروندان مذكر از اين مجازاتها مستثني نيستند به جز هشت گروه مشخص از روحانيون و نظاميان و ساير مقاماتي كه يونيفورم آنها، متناسب با جايگاهشان، مشابه يونيفورمي است كه در اروپا پوشيده ميشود. كلاه مردانهاي كه بر سر گذاشتنش الزامي شده است، همان «كلاه» نمدي سابق است، كه خارجيها به اشتباه آن را «فز» ميخوانند، يعني كلاه استوانهاي شكل كوچك نمدي با يك لبة مسطح كوچك در جلو بسيار شبيه به كلاه راننده ترامواي شهري در آمريكا ميماند. «كلاه» هميشه مشكي بود، ولي «پهلوي» ميتواند هر رنگي داشته باشد، مثلاً خاكستري، حنايي و خاكي كه رايجترين رنگهاست. «پهلوي» را نيز همانند «كلاه» هم در داخل و هم در خارج از اماكن بر سر ميگذارند، زيرا دور از ادب است كه به غير از اتاق خواب در اماكن ديگر با سر برهنه حاضر شد، اين در حالي است كه عدهاي تجددگرا گاه كلاهشان را بر ميدارند و موهايشان يا سر طاسشان پيدا ميشود. قانون به همراه كلاه جديد پوشيدن كت كوتاه اروپايي را نيز الزامي كرده است؛ اين كت جايگزين قبايي ميشود كه پيش از اين مد بود. همچنين «عبا»ي شرقي را هم از مد مياندازد كه پيش از اين سنتگرايان افراطي و خصوصاً سيدها ميپوشيدند. اين عده نيز حالا بايد مثل شهروندان ديگر لباس بپوشند، با اين استثناء كه سيدها اجازه دارند نوار سبزرنگي دور كلاهشان ببندند تا نشان بدهند كه سيد هستند، و يا حتي كلاه سبز به سر كنند كه در ايران آن معنايي را ندارد كه در اروپا دارد. مخالفت با تغيير لباس اساساً از طرف جامعه روحانيت بود، كه به نظر ميرسد آنها را حسابي ترساندهاند و با مستثني كردن مجتهدين و ملاهاي كاملاً شناخته شده و مجبور
كردن ملاهاي خودخوانده و نادرست كه تعدادشان هم كم نيست با پوشيدن اين لباس، قدري آنها را تسكين دادهاند. از قرار معلوم، پيش از اين رسم بود كه طلاب فقه و اصول و علوم ديني ميتوانستند پارچه سفيد رنگي دور سرشان بپيچند و خود را ملا بخوانند. اكنون براي به دست آوردن چنين عنواني آنها هم بايد مثل هر داوطلب ديگري كه ميخواهد وارد يك حرفه علمي شود امتحان بدهند و عمامه را تنها استادان ديني واقعي ميتوانند بر سر طلاب بگذارند. علاوه بر اين، قرار است تعداد ملاها در هر محله محدود به نياز آن محله شود. بدين طريق اسلام پاكسازي شده و احتمالاً با حذف جماعت روحاني زالوصفتي كه شكايت مردم از آنها مدام و جدي بوده است قوت نيز ميگيرد.
فرين ادامه ميدهد:
شايع شده است كه اصلاح لباس به زودي شامل حال جنس لطيف نيز خواهد شد و مجلس با تصويب قانوني زنان مسلمان را ملزم ميسازد چادر سياه رنگشان را كه خارج از خانه با آن صورت و اندامشان را ميپوشانند، كنار بگذارند. در تهران بيشتر زنان داوطلبانه پوشيةشان را كنار گذاشتهاند، ولي در مناطق كمتر مترقي هنوز هم از اين پوشيهها استفاده ميشود. پوشيدن لباس اروپايي زير چادر امري معمول است، لذا اگر قرار شود زنان لباس غربي بپوشند، فقط كافيست كه چادرشان و در برخي نقاط پوشيهشان را بردارند. همزمان با تغيير لباس، تفكيك جنسيتي نيز كنار گذاشته شده است و زنان مسلمان تهران، تبريز و اصفهان حداقل اجازه يافتهاند به سينما بروند و يا در پاركها و اماكن عمومي حضور يابند، هر چند در حال حاضر آنها در سينما و تئاتر ميبايست جداي از مردان بنشينند. حرمسراها نيز رونق گذشته را ندارد و گفته ميشود ممكن است قانون منع چند همسري نيز در دستور كار مجلس قرار بگيرد.
فرين گزارشش را اينچنين به پايان ميبرد: «به نظر ميرسد كه دولت ايران اين لباس جديد و هم اينك اجباري را نشانهاي بيروني و آشكار از تغيير دروني تلقي مي كند، و آن را اولين گام مهم در مسير مصطفي كمال پاشا ميداند، كه رضا شاه آشكارا راه او را دنبال ميكند. ظاهراً گمان ميشود كه پوشيدن كت و به سر كردن كلاه لبه دار به جاي رداي بلند، مردم را براي قبول ساير نوآوريهايي كه روزنامهها، احتمالاً به اشاره شاه،
تبليغ ميكنند، آمادهتر ساخته است.
اين بدعتها شامل به كار گرفتن حروف لاتين، جدايي كامل دين از سياست، مدرنسازي روابط عشقي و سنتهاي ازدواج و غيره ميشود.
حتي اين شايعه كه شورشيان مرتجع امير افغانستان را كه دست به شكستن سنتها زده بود در يك قلعه محاصره كردهاند از شور و اشتياق اصلاحطلبان ايراني نكاسته است. آنها ويران كردن بيدردسر يك مسجد را در تبريز به منظور كشيدن خيابان نشانهاي از تغيير اساسي زمانه ميدانند.»
فرين به پيوست همين گزارش ترجمه چهار ماده از قانون وحدت لباس را ضميمه ميكند كه در 28 [=27] دسامبر 1928 در روزنامه اطلاعات به چاپ رسيده بود: ماده اول: «كليه اتباع ايران كه بر حسب مشاغل دولتي داراي لباس مخصوصي نيستند، در داخله مملكت مكلفند كه ملبس به لباس متحدالشكل بشوند و كليه مستخدمين دولت، اعم از قضايي و اداري، مكلف هستند در موقع اشتغال به كار دولتي به لباس مخصوص قضايي يا اداري ملبس شوند. در غير آن موقع بايد به لباس متحدالشكل ملبس گردند.» ماده دوم: «طبقات 8 گانه ذيل از مقررات اين قانون مستثني هستند: اولاً مجتهدين مجاز از مراجع تقليد مسلَّم كه اشتغال به امور روحاني داشته باشند. ثانياً مراجع امور شرعيه دهات و قصبات پس از برآمدن از عهده امتحان معينه. ثالثاً مفتيان اهل سنت و جماعت كه از طرف دو نفر از مفتيان اهل سنت اجازه فتوا داشته باشند. رابعاً پيشنمازان داراي محراب. خامساً محدثين كه از طرف دو نفر مجتهدين مجاز، اجازه داشته باشند. سادساً طلاب مشتغلين به فقه و اصول كه در درجه خود از عهده امتحان برآيند. سابعاً مدرسين فقه و اصول و حكمت الهي. ثامناً روحانيون غيرايراني مسلم.» ماده سوم: «متخلفين از اين قانون درصورتيكه شهرنشين باشند، به جزاي نقدي از يك تا پنج تومان و يا به حبس از يك تا هفت روز و درصورتيكه شهرنشين نباشند، به حبس از يك تا هفت روز به حكم محكمه محكوم خواهند شد.» وجوه جرائم مأخوذه از اجراي اين ماده در هر محل توسط بلديه آنجا مخصوص تهيه لباس متحدالشكل براي مساكين آن محل خواهد بود. ماده چهارم: «اين قانون در شهرها و قصبات از اول فروردين 1308 و در خارج از شهرها در حدود امكان عمليشدن آن، به شرطي كه از اول فروردين 1309 تجاوز نكند، به موقع اجرا گذارده خواهد شد و دولت مامور تنظيم نظامنامه و اجراي
اين قانون ميباشد.»(1)
تريت در گزارش مورخ 5 ژانويه 1929 حادثه زير را توصيف ميكند: «بعد از ظهر اول ژانويه، يكي از كارمندان مسن سفارت آلمان كه «كلاه» بر سر داشت، در خيابان كوچك كنار سفارتخانه قدم ميزد كه يك مأمور نظميه او را صدا كرد. كارمند به سمت مأمور رفت، و مأمور فقط از محل كارش پرسيد و سپس بدون هيچ سؤال و يا توضيح ديگري با باتوم به جانش افتاد. وقتي مرد مسن نزديك بود از هوش برود، مأمور نظميه او را به زندان برد. از آن شب هنوز موفق به ديدار كنت شولنبرگ [وزيرمختار آلمان] نشدهام، ولي او هنوز موفق نشده است كارمندش را از زندان آزاد كند. وزيرمختار به شدت عصباني بود. وي ميگفت كه مستخدمش به هيچ وجه از فرمان مأمور سرپيچي نكرده است، و مصرانه به مقامات گفته بود كه پاسخ آن مرد سالخورده مبني بر اينكه كارمند سفارت آلمان است بايد نداشتن لباس متحدالشكل را توجيه، و از ضرب و شتم بيجهت او جلوگيري ميكرد. كُنت شولنبرگ از ماجرايي كه پيش آمده استنباط ميكند كه دولت با تشويق پليس به زيادهروي تلاش ميكند كلاه پهلوي و غيره را بر مردم تحميل كند، و همچنين پيشبيني ميكند كه پيش از جا افتادن قطعي و كامل اين اصلاحات حوادث بيشتري رخ خواهد داد. وزير مختار آلمان به هنگام نقل اين ماجرا براي من گفت كه قصد دارد مراتب اعتراض شديدش به سوءاستفاده از قدرت را به اطلاع آقاي تيمورتاش برساند و اضافه كرد كه ميخواهد صراحتاً به او بگويد كه اقداماتي از اين دست با هيچ منطقي نميتواند به مردم اطمينان بدهد كه ايرانيها [دولت] ميتوانند نظم را در خانه خود حفظ كنند. او همچنين گفت كه اگر قضيه جدي ديگري در تابستان سال گذشته رخ نداده بود، شايد ميتوانست در مورد اين ماجرا طور ديگري فكر كند. اين بار يك مأمور امنيه وارد ساختمان ييلاقي سفارت آلمان شده و با كشيدن اسلحه خواستار تحويل يكي از كارمندان سفارت شده بود كه نامش در فهرست سربازگيري دولت بود. (مأمور فوق را خلع سلاح و با زور از مجموعه بيرون انداخته بودند.) كُنت گفت كه در قبال ماجرايي كه در تابستان اتفاق افتاد كاملاً رضايتش را جلب كردند، و در مقابل التماس مقامات ايراني قول داده بود كه چيزي در اين باره
1) گزارش فرين و ضميمه، شماره 20، 891.4051/7، مورخ 28 دسامبر 1928.
نگويد، ولي حادثه اخير ديگر هيچ بهانهاي برايش نگذاشته است كه آن را علني نكند. ساير سفارتخانه ها نيز در چهار ماه گذشته براي پيشگيري از وقوع چنين حوادثي به مستخدمانشان اجازه دادهاند كه «كلاه» و كتهاي بلند قديميشان را كنار بگذارند و كلاه پهلوي و كت متحدالشكل معمول را بر تن كنند. مستخدمين اين سفارتخانه نيز ملبس به لباس متحدالشكل مدرن شدهاند.»(1)
در 16 ژانويه 1929، تريت در گزارش خود در مورد قانون لباس اين چنين اظهارنظر ميكند:
حضرت اشرف تيمورتاش اخيراً در گفتگو با وزيرمختار آلمان اظهاراتي ايراد كردند كه كاملاً هدف و حدود اين قانون را روشن ميسازد. از اين قرار كه: «ما ميخواهيم روحانيت را به بيرون از خانههايمان برانيم، كساني كه ماسك روحانيت بر چهره ميزنند حذف كنيم، با حذف لباسهاي متنوعي كه به جاي تقويت هويت ايراني، به افراد هويت تبريزي، مشهدي و غيره ميدهد، وحدت ملي را تحكيم كنيم.» او افزود: «خود من اولين كسي هستم كه اعتراف ميكنم لباس جديد مضحك، و حتي بسيار زشت است، ولي مايه تسلي من اين است كه قرار است پس جا افتادن اين نوع لباس هر فردي آزاد باشد كه مدل لباسش را خودش انتخاب كند، به اين شرط كه لباسي مدرن انتخاب كند.» ضمناً، شايد بتوان گفت كه تاكتيك دولت در تحميل شتابزده اين اصلاحات بر مردم چندان درست نيست، زيرا چنانكه شورش اعراب هور در نوامبر گذشته ثابت كرده است، شهروندان اين مملكت كه بيسواد و هنوز بسيار بدوي هستند، نميتوانند به يكباره زيبايي و ضرورت لباسي را درك كنند كه هيچ شباهتي به لباسهاي هميشگيشان ندارد، به خصوص زماني كه اين تغييرات چند قران هم آب بخورد كه براي آنها به منزله يك ثروت هنگفت است. عملاً شكي نيست كه عناصر مختلف در سراسر كشور تحتتأثير ملاها، دولت را در پيشبرد اين قانون با مشكل مواجه خواهند ساخت. از
1) گزارش تريت، شماره 736، 891.4051/9، مورخ ژانويه 1929.
سوي ديگر، دليلي ندارد كه شك كنيم شاه براي مقابله با هر وضعي كه ممكن است پيش بيايد قدرت كافي ندارد، مثل مشكلاتي كه در ارتباط با اجراي قانون سربازگيري اجباري در ماه اكتبر گذشته در تبريز به وجود آمد. پيش از تصويب قانون جديد، هر حمايتي كه از لباس جديد ميشد همگي به تحريك و يا دستاندركاري دولت صورت ميگرفت. اگر حتي بگوييم كه عده اندكي به طور خودجوش اينكار را ميكردند نيز مبالغه كردهايم.
تريت ميافزايد:
در مورد جايگاه زن در جامعه مدرن ايران، احتراماً بايد بگويم كه بعيد است شاه عجالتاً برنامهاي براي رهايي كامل آنها در ذهن داشته باشد. از زماني كه نظميه مقررات جديد را به مورد اجرا گذاشته و به موجب آن زنها ميتوانند به رستورانها، تماشاخانهها و ساير اماكن عمومي بروند و اگر بيحجاب هستند هيچكس حق تعرض به آنها را ندارد، هيچ اظهار نظر رسمي يا تعهدي به پيشبرد بيشتر اين اصلاحات ابراز نشده است. با اين وجود، علاقه مردم نسبت به اين موضوع روز به روز بيشتر ميشود؛ به عنوان مثال، همزمان با آغاز كار مجلس هفتم ناراحتي اندكي بر سر اختصاص سالني براي حضور زنان در مجلس به وجود آمد؛ بعلاوه، اين روزها شاهد تعداد بيشتري از زنان ايراني در اماكن عمومي و همچنين جامعه هستيم. در 10 ژانويه گذشته، كلوپ ايران بالماسكه ساليانه اش را اجرا كرد. وقتي زمان برداشتن نقابها رسيد در كمال تعجب ديده شد كه چند نفر از زنان رقاص ايراني هستند. همچنين گفته ميشود كه تعدادي از خانمها پيش از برداشتن ماسك مجلس را ترك كردند. باني اين بالماسكه آقاي تيمورتاش بود، كه همين مسئله نشان ميدهد كه خود دولت قطعاً بر حضور زنان ايراني در اين مراسم مهر تأييد نهاده است. گفته ميشود كه برخلاف پيشرفتهايي كه صورت گرفته، مثلاً اولين حضور زنان تبريزي در سينماها (گزارش كنسول فرين در 14 دسامبر 1928)، زنان در استانهاي ديگر همچنان به فرصتهايي كه براي آزادي بيشتر براي آنها فراهم آمده كم و بيش بياعتنا هستند. يكي از مقامات برجسته ايراني در اين باره اظهار كرده است كه بدون شك تا زماني كه استانداردهاي آموزشي به صورت قابلتوجهي بهبود نيابد، يا اينكه دولت قاطعانه و فعالانه خودش متولي اين
امر نشود، اوضاع به همين منوال خواهد بود. اين بدان معني است كه دولت دير يا زود، بسته به مناسب بودن زمان و ميزان موفقيت در انجام ساير اصلاحات، احتمالاً خودش ابتكار عمل را به دست خواهد گرفت.
در همان گزارش، تريت خيلي كوتاه از اقداماتي سخن ميگويد كه براي محدود كردن قدرت روحانيت اتخاذ شده است، و ارزيابي اش را ارائه ميكند:
به نظر من انفعال ذاتي ايرانيها و فقدان سازمان در ميان روحانيت، كار رضا شاه را براي حذف روحانيت از سياست بسيار تسهيل ميكند. نكته مهم ديگر اين است كه همزمان با سركوب تدريجي اقتدار سنتي روحانيت، شاه كمر نظام فئودالي در قالب زندگي قبيلهاي را نيز شكسته است. ملاها هميشه در اين نظام اهميت بسزايي داشتند. ظاهراً مبلغان مسيحي و خارجياني كه مدتهاست در اينجا اقامت دارند متفقالقول هستند كه اگر نفوذ شخصي ملاها حذف شود، ايرانيها ايمان و اعتقاد عميقي به دين ندارند، و كلاً نسبت به دين خود و يا اديان ديگر بسيار اهل تساهل و تسامح هستند. آشنايي شاه با اين جنبه از روحيه مردمش، اگر از شيوه او براي اجراي اصلاحات قضاوت كنيم، سرمايه بسيار با ارزشي در دست شاه به حساب ميآيد. در همين ارتباط، منابع موثق ميگويند كه نوروز گذشته زماني كه شاه متوجه شد در قم يك ملا به ملكه توهين كرده است و ناگهان تصميم گرفت كه شخصاً حساب ملاي مذكور را كف دستش بگذارد، تيمورتاش سعي كرد شاه را از اين كار منصرف كند. حتماً استحضار داريد كه شاه تصميمش را عملي كرد، و تلاشهاي تيمورتاش مؤثر نيفتاد، و اينكه ضرب و شتم ملا به دست شاه ناآرامي و شورش خشونتآميزي در پي نداشت. از همين ماجرا كه در تاريخ ايران سابقه نداشت، و روش شاه براي حل اين مسئله، شايد بتوان چنين نتيجه گرفت كه شاه مردم ايران را بهتر از اطرافيانش ميشناسد، و ميتوان او را روانشناس تجربي با استعدادي خواند... با بررسي حوادث زير ميتوان فهميد كه تلاشهاي دولت براي كاستن از اعتبار روحانيت روشمند و داراي سيري منطقي بوده است. (1) در 11 فوريه 1928، مجلس با تصويب قانوني تحت عنوان «قانون ثبت» ادارة جديدي براي ثبت املاك و اسناد در وزارت ماليه به وجود آورد، كه تنها مرجع تأييد اصالت اسناد، مدارك مربوط به مالكيت و غيره است. پيش از اين، خدمات فوق
انحصاراً در دست ملاها بود، و از آنجا كه دفاتر ثبت اين ملاها اموال شخصيشان به حساب ميآمد و البته هميشه ميشد در مقابل مبلغي در آن تغييراتي داد، ملاها با استفاده از اين امتياز پول هنگفتي به جيب مي زدند. (2) مجلس در 30 مه 1928، دولت را مجاز دانست كه تا اقدام قطعي كميسيون امور قضايي مجلس، 955 ماده از قانون مدني جديد را به مورد اجرا بگذارد. نتيجه اين شد كه علاوه بر كاربرد برخي اصول علم مدرن حقوق، اساس واحدي براي اجراي شرع اسلامي بنا نهاده شد، و بدين وسيله تفسير شخصي و غالباً ضد و نقيض و اجراي احكام توسط روحانيون منسوخ گرديد. (3) كميسيون امور قضايي مجلس در 27 دسامبر 1928 متمم قانون املاك را به تصويب رساند، كه موقتاً اعتبار قانون را دارد، و هدف آن جلوگيري از سوءاستفادههاي ناشي از رهن املاك است كه در گذشته درآمد بسياري عايد روحانيون كرده است. (4) تصويب قانون وحدت لباس در 28 دسامبر؛ اين قانون از هر نظر مهمترين و تأثيرگذارترين ضربهاي بود كه دولت به روحانيت وارد كرده است... همچنين دولت با توسل جستن به اسباب غيرمحسوستري تلاش كرده است تا از نفوذ روحانيت، به ويژه در امور قضايي، بكاهد. در حاليكه پيش از اين، به خصوص در ساير استانها، تفسير و اجراي قانون كم و بيش در انحصار ملاها بود، ولي اكنون دادگاههاي قانوني اين وظيفه را بر عهده دارند، و يا بزودي بر عهده خواهند گرفت. بديهي است كه پيشرفتهايي از اين دست به زمان مشروطيت باز ميگردد، ولي حوادث دو سال اخير آنها را برجستهتر ساخته است. با تجديد سازمان و پيشرفت امور اداري وزارت عدليه، روحانيت پايگاهش را از دست داده است. امروز تنها يك مقام روحانيـقضايي وجود دارد كه يك دادگاه ديني به رياست آقا شيخ حسين يزدي است كه زير نظر وزارت عدليه فعاليت ميكند، و به مسايل مربوط به احوال شخصيه و قانون خانواده اتباع ايراني رسيدگي ميكند. با اين وجود، اصلاحات قضايي هنوز تا آنجا پيش نرفته است كه، بسته به شهرت، اعتبار و احترامي كه يك مقام رسمي قضايي- روحاني دارد، وقتي نظر يا قضاوتش نزد يك دادگاه رسمي مطرح ميشود، وزني نداشته باشد.
تريت گزارش خود را اينگونه به پايان ميبرد: «نكات زير بخوبي در تصويري كه
ترسيم شد جا ميافتد: حدود 40 درصد از وكلاي مجلس ششم روحاني واقعي و يا شبهروحاني بودند. تعداد كنوني آنها در مجلس فعلي به 30 درصد كاهش يافته است كه از اين ميان تنها شش نفر ملاي مسلَّم و عمامهپوش هستند. ملاهايي كه در حال حاضر در مجلس حضور دارند پيش از انتخابات مورد تأييد دولت قرار گرفتهاند، لذا از عناصر مخالف دولت نيستند. در سركوب ناآراميهاي تبريز در ماه اكتبر، مأموران نظميه نمادها و وسايلي را كه قرنها در تعزيهخوانيها و مراسم عزاداري استفاده ميشد مصادره كردند. علاوه بر اين، دستگيري و تبعيد رهبران شورشيان هيچ واكنش جدي اعتراضآميز يا عواقب ديگري در پي نداشت. اخيراً شهرداري تبريز مسجدي را كه مانع تعريض يك خيابان بود بدون هيچ گونه اعتراض يا برخوردي ويران كرد. همچنين سيد حسن مدرس معروف از كرسي خود در مجلس محروم و بدون هيچ اعتراضي به خراسان تبعيد شد... با در نظر گرفتن تمام اين ملاحظات، كاملاً آشكار است كه رضا شاه تلاش ميكند اصلاحاتي دائمي، به خصوص در مورد آنچه كه به روحانيت مربوط ميشود، در كشور ايجاد كند. در مجموع و در مقايسه با كارهاي مصطفي كمال پاشا و پادشاه افغانستان، شايد بتوان گفت كه او با صبر و اعتدال دارد اصلاحات فوق را اجرا ميكند. عموماً گمان ميرود كه مشكلاتي كه عوامل مرتجع براي امانالله شاه به وجود آوردهاند باعث خواهد شد كه رضا شاه با احتياط بيشتر حركت كند.»(1)
«اصلاحات» در افغانستان مخالفتهاي خشونتآميزي برانگيخته بود، كه ميشد آن را عاقبت رويدادهاي ايران نيز دانست. تريت در گزارش مورخ 9 دسامبر 1928 خود مينويسد: «بعد از ظهر روز گذشته در ضيافت شام آقاي ويلكينسن، رئيس كل بانك شاهنشاهي ايران، آقاي تيمورتاش خطاب به وزير مختار بريتانيا، فرانسه و من، پادشاه افغانستان را رهبري بسيار با هوش و پرانرژي، اما بسيار بيتجربه خواند. او بر اين باور بود كه پادشاه افغانستان، بدون اينكه ارتشي مستحكم پشت سرش باشد، به تنهايي دست به چنين اقداماتي زده است. تيمورتاش اين مسئله را عامل اصلي مشكلاتي
1) گزارش تريت ضميمه، شماره 739، 891.405/4، مورخ 16 ژانويه 1929.
دانست كه اكنون گريبانگير دولت افغانستان است. لحن او به هنگام ايراد اين اظهارت تا حدودي ترحمآميز و دلسوزانه بود.»(1)در 21 دسامبر [تريت مينويسد]: «در دو هفته گذشته، شايعات بسياري در مورد اوضاع افغانستان شنيده ميشود. ظاهراً آقاي تيمورتاش گمان ميكند كه پادشاه اين كشور اصلاحاتش را بسيار عجولانه پيش برده و در نتيجه اوضاع سياسي وخيم فعلي را به وجود آورده است. به نظر ميرسد كه كارمندان سفارت بريتانيا نتيجة اين وضعيت را يك هرج و مرج فراگير ميدانند. وزيرمختار آلمان و فرانسه، كه به تجهيزات بيسيم دسترسي دارند، گمان ميكنند كه شايعات فوق مبالغهآميز است. ولي ميگويند كه برخي هيأتهاي خارجي در كابل آمادهاند به محض دريافت دستور شهر را تخليه كنند. سلطان احمدخان، سفير كبير افغانستان،... به طور خصوصي به من گفته است كه ارتجاع ريشه اصلي اين ناآراميهاست، ولي به نظر او شاه بدون تلاش نامتعارف نيز ميتواند به اين ماجرا خاتمه بخشد... برخي منابع گزارش كردهاند كه اعدام چندين ملاي مرتجع عامل اولية اين ناآرامي بوده است، ولي هيچ اطلاعاتي در تأييد اين مطلب گزارش نشده است.»(2)در 5 ژانويه 1929 ميخوانيم: «پس از گزارش 21 دسامبر اين سفارتخانه، اخبار موثقي از اوضاع كابل به دستمان نرسيده است. اما سفيركبير افغانستان به من خبر داده است كه پادشاه اين كشور دارد سريعاً نظم را به افغانستان باز ميگرداند. سفيركبير بر اين باور است كه اكنون ميتوان ناآراميها را عملاً پايان يافته تلقي كرد.»(3)
خوشبيني سفيركبير بيجا بود. در 15 ژانويه 1929، ري اترتن از سفارت كبراي آمريكا در لندن، كنارهگيري پادشاه افغانستان را گزارش كرد:
در گفتگوهايي كه در وزارت خارجه بريتانيا داشتم اطلاع يافتم كه دولت هندوستان اوضاع افغانستان را از نزديك تحت نظر دارد، ولي به هر نحو ممكن ميكوشد كه بيطرفي آن زير سئوال نرود. با اين حال، گفته ميشود كه مسكو مقداري پول و تجهيزات در اختيار امانالله شاه قرار داده و همچنين هواپيماهايش را به كمك او فرستاده است. همچنين روسها در تبليغات گستردهاي مدعي شدهاند
كه بريتانيا از شورشيان حمايت ميكند. روز به روز مردم بيشتري اين ادعاي مسكو را باور ميكنند، و زماني كه در وزارت خارجه بريتانيا بودم به طور محرمانه اطلاع يافتم كه مردم افغانستان عموماً گمان ميكنند كه بريتانيا دشمن امانالله است؛ تا حدي كه وقتي دربارة كنارهگيري روز گذشته امانالله پرس و جو كردم و پرسيدم كه آيا وزارت خارجه در مورد امنيت وزير مختار اين كشور در كابل احساس نگراني نميكند، اطلاع يافتم كه، بالعكس، با سر رسيدن ملاها و به دست گرفتن دولت، با نهايت احترام با سر فرانسيس هامفريز برخورد خواهد شد، زيرا بنا به آنچه كه مسكو شايع كرده است، آنها به اشتباه گمان ميكنند كه دولت بريتانيا موافق شورشيان بوده است... يكي از مقامات وزارت خارجه بريتانيا در مورد كنارهگيري روز گذشته امانالله شاه گفت كه با كنار رفتن چنين شخصيت قدرتمندي، تمام اصلاحاتي كه اخيراً صورت گرفته بود از ميان خواهد رفت و پادشاهي فعلي به وضعيت سياسي و انزواي پيشين خود باز خواهد گشت.
اترتن همچنين ميافزايد: «چندي پيش، همانطور كه به استحضار وزارت خارجه نيز رسيد، كلنل لورنس، با نام ايرمن شاو، به يگان هوايي افغانستان پيوست. بنا به گفته منبعي عموماً موثق او با هدف بررسي نفوذ شوروي در ايران چنين اقدامي انجام داده است.»(1)
در 20 ژانويه 1929، تريت در مورد افغانستان گزارش ميدهد: «احتراماً به اطلاع وزارت خارجه ميرساند كه... گزارشهايي كه به تازگي از طريق سيستم بيسيم در مورد اوضاع افغانستان به تهران مخابره ميشود از بحراني بودن اوضاع در اين كشور حكايت دارند. بر اساس پيامهاي بيسيمي كه در 16 ژانويه، توسط ايستگاههاي بيسيم سفارتخانههاي آلمان و لهستان دريافت شد، امانالله شاه به نفع برادر بزرگترش، عنايتالله، كنارهگيري كرد، سپس در هفدهم و هجدهم ژانويه گزارش شد كه عنايتالله به وسيله يك هواپيماي بريتانيايي كابل را ترك كرده و يكي از رهبران شورشي بر تخت پادشاهي نشسته است. گزارشها حاكي از آن است كه نيروهاي دولتي به رهبري محمد عمر، يكي از عموهاي امانالله، به شورشيان حمله بردهاند. محمد عمر نيز خود در پي
1) گزارش اترتن، شماره 3298، 891.00B/14، مورخ 15 ژانويه 1929.
تصاحب تاج و تخت است. پيامهاي متعددي كه به تهران ميرسد بسيار مبهم ضد و نقيض هستند و تهيه يك گزارش تلگرافي از آنها براي وزارت توجيهي ندارد... مطلع شدم كه دولت ايران هم هنوز خبري رسمي درباره اين شايعات دريافت نكرده است... تمام گزارشها حاكي از آن هستند كه مشكلات امانالله به اين دليل است كه در اجراي برنامه اصلاحاتش، به خصوص در مورد آزادسازي زنان، عجولانه عمل كرده است. سفيركبير افغانستان به من خبر داد كه اين مشكلات با اعدام دو تن از ملاها در كابل و زنداني شدن يك نفر ديگر از آنها آغاز شد. اين افراد در مناطق مختلف دست به تحريك مردم زده بودند... منشي سفارت مصر كه به همراه نشاط پاشا، وزيرمختار سابق اين كشور در ايران، به كابل سفر كرده بود و به تازگي به تهران بازگشته است، نظر اساساً مشابهي درباره دلايل شورشها و خبر مشابهي درباره اعدام ملاها در كابل داشت.»(1)تريت يك بار ديگر در 20 ژانويه مينويسد: «در ارتباط با... حوادث افغانستان، احتراماً به استحضار ميرساند كه يكي از جالبترين نكاتي كه در دو هفته گذشته در اوضاع سياسي داخلي بسيار به چشم ميخورد اين است كه هيچ يك از روزنامههاي تهران در مورد ناآراميهاي افغانستان مطلبي منتشر نكردهاند. دليل حتمي آن نيز اين است كه دولت، با استيلاي كاملش بر روزنامهها و سانسور مطالب آنها، ميكوشد مردم ايران را نسبت به مشكلاتي كه در نتيجة اصلاحات در كشور همسايه ايجاد شده، بيخبر نگاه دارد. ميتوان پنداشت كه اين اقدام صرفاً از روي احتياط كامل صورت گرفته است. ولي باور غالب در محافل ايراني و خارجي اين است كه روحانيت در افغانستان بسيار قدرتمندتر از ايران است، از اين رو ناآراميهاي افغانستان تأثير منفي چنداني بر ايران نخواهد داشت. با اين وجود، همانطور كه در پاراگراف پاياني گزارش شماره 739 مورخ 16 ژانويه 1929 خود نوشتم، پيشبيني ميشود كه شاه با مدنظر قرار دادن تجربه امانالله، در انجام اصلاحاتش با سرعت كمتري حركت خواهد كرد.»(2)
تريت در 2 فوريه 1929 از يك تغيير سياست ناگهاني خبر ميدهد: «احتراماً به اطلاع وزارت خارجه ميرساند كه سانسور مطالب مربوط به اوضاع افغانستان كه تا
بحال اعمال ميشد به يكباره در 20 ژانويه برداشته شد. روزنامهها بلافاصله از مشكلات امانالله شاه نوشتند و بسيار سطحي ولي دلسوزانه به بحث در اين باره پرداختند، و از آن تاريخ به بعد فضاي بيشتري به گزارشهاي مربوط به ناآراميهاي افغانستان اختصاص داده ميشود... پيش از اين نيز به وزارت خارجه گفتيم كه شورش در افغانستان دولت تهران را به تأمل واداشت. بسياري گمان ميكنند كه تنها دليل حذف سانسور اين است كه از آنجا كه دولت مطمئن بود نميتواند براي هميشه مردم را در بيخبري نگاه دارد، حساب ميكرد كه ادامه سانسور مطبوعات نشانه ضعف دولت تعبير خواهد شد. بنا بر تازهترين گزارشهايي كه به تهران ميرسد، امانالله شاه با تمام قبايل شورشي، بجز يك گروه كوچك به سركردگي شخصي موسوم به اميرحبيبالله، آشتي كرده است.»(1)در 17 فوريه: «احتراماً به اطلاع ميرساند كه اوضاع سياسي در طول دو هفته گذشته كاملاً آرام بوده است. در 11 فوريه، ماه رمضان آغاز شد و تا 12 مارس ادامه خواهد يافت. در اين مدت ساعت كاري ادارات دولت از ظهر تا ساعت 5 بعد از ظهر خواهد بود. به نظر ميرسد توجه به ناآراميهاي افغانستان كاهش يافته است. مطبوعات خيلي گذرا به اين مسئله اشاره ميكنند، و نظرات كمي در اينباره در محافل شنيده ميشود. آقاي تيمورتاش اخيراً به من گفت كه امانالله با پيشبرد عجولانه اصلاحات حماقت كرد. او افزود كه در ايران قبل از برداشتن هر گامي كاملاً دربارة آن تأمل ميشود، لذا احتمال هيچگونه واكنش خطرناكي وجود ندارد.»(2)بنابراين شورشهاي تابستان 1929 بايد دولت را بسيار شوكه كرده باشد. تريت در 16 مارس 1929 ميافزايد: «گزارشهاي بيسيم از پيشروي امانالله عليه بچه سقا(3)خبر ميدهند، ولي اين گزارش هنوز تأييد نشده است. سفيركبير افغانستان در يكي از رفت و آمدهاي دوستانه مكرر و غيررسمياش به اين سفارتخانه، از اينكه مدتي است مستقيماً با قندهار ارتباط ندارد اظهار تأسف كرد. او اخيراً يكي از دبيران و وابسته نظامي سفارت را با هواپيما به افغانستان فرستاد. اين دو نفر تازه به تهران بازگشتهاند، و آنطور كه از سفير
كبير مطلع شدهام به دلايلي كه معلوم نيست نتوانستهاند از هرات آنطرفتر بروند.»(1)
شكي نيست كه ناآراميهاي افغانستان و شورش مردم ايران (فصل 14) دولت را از تغيير الفبا به تقليد از تركيه منصرف كرد. تريت در گزارش مورخ 18 اكتبر 1928 خود مينويسد: «به نظر ميرسد ممدوح شوكت بيك و آقاي تيمورتاش در مورد استفاده از الفباي لاتين در كشورهايشان، بسيار صحبت كردهاند. سفيركبير، كه طبيعتاً از اجراي اين ايده در كشورش بسيار هيجانزده بود، بينهايت تلاش كرد تا نظر تيمورتاش را به اين مسئله جلب كند كه تغيير فوق براي ايران نيز ممكن و مطلوب خواهد بود. او گزارش ميدهد كه وزير دربار كم و بيش تحت تأثير قرار گرفت، ولي احساس ميكرد براي برطرف كردن نياز به برخي علايم و غيره، تعدادي از حروف روسي نيز ميبايست وارد اين الفبا شود؛ همانند كاري كه تركها انجام دادهاند.»(2)
در 9 دسامبر 1928 تريت ميافزايد: «سفارت با علاقه بسيار موضوع تغيير الفبا و جايگزيني حروف لاتين را در ايران پيگيري ميكند. اخيراً روزنامهها به امكان تكرار تجربه تركيه در ايران اشاره كردند، اما هنوز كسي اين مسئله را با درك چندان بالا و دلگرمكننده بررسي نكرده است.
با اين وجود، سفيركبير تركيه به من خبر داده است كه وزير دربار با قاطعيت اعلام كرد كه به زودي در ايران نيز حروف لاتين به كار خواهد رفت.»(3)در 5 ژانويه 1929 تريت ميافزايد: «اخيراً در روزنامههاي تهران نمونهاي از الفباي جديد تركي به چاپ رسيد و در ارتباط با آن پيشبينيهاي خوشبينانهاي عنوان شد. آقاي تيمورتاش در گفتگوي كوتاهي كه با هم داشتيم، مدعي شد كه استفاده از حروف لاتين در ايران فقط زمان ميخواهد، ولي به هر حال، سيستم الفبايي تركيه با قدري تغييرات در ايران استفاده خواهد شد.»(4)
ويليامسن در گزارش 14 مه 1929 خود اين موضوع را دنبال ميكند: «احتراماً به پيوست رونوشتي از يك يادداشت دربارة جزوة آقاي تقيزاده در حمايت از لاتينسازي الفباي ايران ارسال ميگردد. با اينكه دولت ايران تا كنون هيچ اقدام قطعي در مدرنسازي نظام نوشتاري صورت نداده است، ولي ميتوان حدس زد كه اين مرحله از غربيسازي همواره مدنظر رهبران ترقيخواه ايراني بوده است. بروشور آقاي تقيزاده ظاهراً گام اول براي آشناسازي افكار عمومي با اين تغيير است.» توضيحات ابتدايي اين يادداشت تحت عنوان «دربارة لاتينسازي الفباي فارسي» توسط علي پاشا صالح، مترجم سفارت آمريكا، نوشته شده است: «در جزوهاي به قلم آقاي تقيزاده، استاندار فعلي خراسان، كه در آبان 1307 (اكتبر- نوامبر 1928) تحت عنوان «مقدمه آموزش عمومي يا فصل آغازين تمدن»، توسط كتابخانه تهران منتشر شد، آقاي تقيزاده همان ايدهاي را مطرح ميسازد كه چند سال پيش در نشريه كاوه در برلين دربارة لزوم پذيرش كامل و بدون قيد و شرط تمدن غرب توسط ايرانيها منتشر شده بود. او هيچ اعتراضي ندارد كه همچنان برخي از سنن واقعاً ملي بيضرر حفظ شود، مثلاً جشن نوروز يا سپري كردن روزهاي تابستان در زيرزمينها و صبح كردن شبهاي آن روي پشت بامها بنا بر اقتضائات اقليمي كشور.
با اين حال او روش ژاپنيها را براي پذيرش و هضم موارد اساسي تمدن مدرن، كه در عين حال سنتهاي تاريخي مليشان را نيز حفظ ميكنند، بر تركها ترجيح ميدهد. آقاي تقيزاده يكي از ايرادهاي الفباي عربي را نداشتن حروفي براي نشان دادن حروف صدادار ميداند... او پيشنهاد ميكند كه شكلي اصلاح شده و كامل از الفباي لاتين كه شامل 40 حرف باشد انتخاب شود. 31 حرف اصلي كه نشانگر اصوات طبيعي فارسي شده و در چهار سال اول ابتدايي تعليم داده شوند. نُه حرف ديگر به منظور نشان دادن حروف بيگانه، به ويژه عربي، در سطوح بالاتر آموزش داده خواهند شد.
به منظور جلوگيري از خطر ركود تحصيلي كه در نتيجة پذيرش فوري و بيمقدمه الفباي لاتين به وجود خواهد آمد، او روند تكامل تدريجي ولي پيوستهاي را پيشنهاد ميكند كه حداقل 20 سال زمان ميطلبد... آقاي تقيزاده همچنين پيشنهاد كرده است كه برخي كلمات بيگانه را كه در دايره واژگان فارسي يافت نميشود نيز وارد اين مجموعه كنيم... آقاي تقيزاده در پايان جزوهاش مقامات را از تقليد بيجا از شيوة عجولانه
تركها در استفاده از حروف لاتين نهي كرده است.»(1)
با فرا رسيدن تابستان 1929 طرحهاي تغيير الفبا به طور كامل كنار گذاشته شد. ويليامسن در گزارش 20 سپتامبر 1929 خود مينويسد: «احتراماً به پيوست ترجمه مقالهاي از دكتر آرتور كريستنسن در مورد پيشنهاد تغيير الفباي فارسي به لاتين برايتان ارسال ميگردد. نويسنده در اين مقاله انديشمندانه محاسن و معايب چنين تغييري را متذكر ميشود، و بر مشكلاتي دست ميگذارد كه نهاد مسئول انجام اين كار با آن مواجه خواهند شد. بنا به نوشته دكتر كريستنسن، معايب چنين كاري بيشتر ماهيت فرهنگي دارند؛ دين و فرهنگ سنتي ايران عنصري ذاتي در ادبيات اين كشور هستند كه با الفباي عربي نوشته شده است؛ تغيير الفبا سنت مذكور را نابود خواهد كرد. سفارت تا كنون متوجه هيچگونه حركتي براي لاتينسازي الفباي فارسي نشده است. با اين حال، كلاً پيداست كه برنامه اصلاحات رژيم فعلي شامل مدرنسازي زبان نيز هست، و گمان ميرود كه در نهايت حروف عربي كنار گذاشته شوند.»(2)
تريت در گزارش 29 مارس 1929 خود مينويسد: «حادثة قابلتوجهي در طول تعطيلات نوروزي امسال اتفاق نيفتاد؛ ولي همانطور كه به ياد خواهيد آورد، سال گذشته در همين ايام، شاه به قم رفت و يك روحاني را به دليل بياحترامي به ملكه تنبيه كرد. اما برخلاف سال گذشته اين روزها فضاي مهر و محبت بر كشور حاكم است. يكي از نشانههاي جالب اين مسئله در ارتباط با اجراي قانون وحدت لباس بروز يافت. به موجب مفاد قانون مصوب 21 مارس 1929، به غير از عده خاصي كه از اين قانون مستثني شدند، كليه ايرانيهاي ساكن شهر ملزم هستند لباس مدرن به تن كرده و كلاه پهلوي بر سر بگذراند. اين قانون به طور عمومي به اجرا گذاشته شده است ولي تخلفات بسياري به مقامات گزارش شده، كه البته پيامد چنداني نيز نداشته است. همانطور كه پيش از اين به اطلاع وزارت خارجه رسيد، برخي بر اين باورند كه حوادث
افغانستان شاه را تا اندازهاي به تأمل واداشته بدون اين كه او را كاملاً از اهدافش باز دارد، و به همين دليل است كه مقامات مجري اصلاح پوشش رويكردي ملايم در پيش گرفتهاند. عطف به حوادث سال گذشته در قم، منابع موثق خبر دادهاند كه ملكه بار ديگر در تعطيلات نوروزي به قم سفر كرد و اين بار با استقبال گرم و بسيار احترامآميز روحانيون مواجه شد. گفته ميشود زماني كه ملكه به مسجدي [حرم حضرت معصومه(س)] كه حادثه سال گذشته در آن رخ داده بود پا گذاشت، احتمالاً از روي احتياط به ساير عبادتكنندگان گفتند كه از مسجد بيرون بروند. علياحضرت پا در مياني كرد و از روحانيون خواست كه در مورد او استثنا قائل نشوند. لذا جمعيت در مسجد [حرم] باقي ماند و در طول ديدار ملكه رويداد خاصي اتفاق نيفتاد.»(1)
ويليامسن در گزارشي كلاسيك به تاريخ 2 مه 1929 مينويسد:
احتراماً به اطلاع ميرساند كه اوضاع سياسي داخلي در ماه گذشته بسيار آرام بود... شاه دارد همچنان به جنگ خاموش ولي مؤثرش بر ضد قشر روحاني ادامه ميدهد. روش او سادهترين روش است. ملاها يا دراويشِ با نفوذ را پنهاني بازداشت ميكنند و به زنداني دور از محل سكونتشان ميبرند. لازم به ذكر است كه غالباً اشخاصي كه به اين ترتيب ربوده ميشوند هرگز برنميگردند. در ميان رجال سرشناسي كه اينگونه ناپديد شدهاند ميتوان به مدرس اشاره كرد، همان ملاي بيپروا معروفي كه در مجلس صراحتاً عقايدش را ابراز ميكرد. گزارش شده است كه او در گناباد، يكي از شهرهاي مرزي جنوب مشهد است؛ هر چند شايع شده است كه او ديگر در قيد حيات نيست. در ميان ساير كساني كه ميگويند در Helat [احتمالاً كلات]، نزديك مشهد، زنداني هستند نام آقا سيدمحمدصادق طباطبائي، سفير كبير اسبق ايران در تركيه، و نصراسلام(2)، كه هر دو از سياستمداران روحاني برجسته و در رأس مخالفان دولت هستند نيز به چشم ميخورد. البته اتهام آنها بر هيچكس معلوم نيست. ظاهراً سياست فعلي در مبارزه با روحانيون مرتجع ايران در مقايسه با شيوههاي آشكاري كه پيش از اين به كار گرفته ميشد نتايج بهتري در
پي داشته است. بدون اينكه خواسته باشم بدبيني به خرج بدهم از زماني كه اين نظام مستبد باستاني بر ايران حكمفرما شده است نشنيدهام كه ملايي به خود جرأت مخالفت با دولت را داده باشد. علاوه بر اين، شايد بتوان گفت ترس از تأثيرات منفي ناآراميهاي افغانستان بر ايران، روش غيرقانوني فعلي در سركوب مخالفتها را به دولت ديكته كرده باشد. آشكار است كه هدف اصلي جنگ عليه روحانيت تسهيل انجام اصلاحات فراگير در زندگي اجتماعي و تحصيلي مردم ايران است. با ساكت شدن ملاهاي بانفوذ پيشروي به سوي بسياري از اهداف با مخالفت چنداني، و شايد بتوان گفت با هيچ مخالفتي، رو به رو نخواهد شد. تغيير لباس، نظام آموزشي، ثبت املاك، و تغيير عادتهاي متعددي كه روحانيت به عنوان قوانين اخلاقي بر آنها تأكيد داشت، وقتي كه مزاياي پذيرش چنين تغييراتي آشكارتر شود، مسلماً در بين مردم جا خواهد افتاد. با وجود اين، محبوس كردن شخصيتهاي برجسته بدون محاكمه، و ساكت كردن مدام آشوبگران بدون طي كردن روال قانوني مقتضي، بيش از پيش تمايلات مرتجعانه شاه را آشكار ميكند. روشهاي ديرينه حكومت در شرق، يعني توسل جستن به خنجر خاموش و زهر كشنده، يكبار ديگر به كار گرفته شدهاند. اما بعيد است كه يك ملت از بيتوجهي به قانون و عدالت سودي ببرد، حتي اگر سوءاستفاده از قدرت نتايج بسيار خوبي به همراه داشته باشد. تا زماني كه شاه زمام ارتش را در اختيار دارد، ميتواند قدرتش را استحكام بخشد و مخالفتها را سركوب كند؛ ولي اصلاحاتي كه به سرنيزه ايجاد ميشود دوام چنداني نخواهد داشت. تا زماني كه مردم نتوانند به نهادهاي قانوني كشورشان اعتماد كنند، نميتوانند به شاه و اصلاحات او اعتماد كنند، لذا هيچ حسن نيت پايداري به وجود نخواهد آمد.
ويليامسن گزارش خود را با اظهارات زير به پايان ميرساند: «مراسم سالگرد تاجگذاري شاه كه در 24 آوريل 1929 برگزار شد، بسيار با شكوه بود. شاه پس از استقبال از نمايندگان ديپلماتيك، ابتدا نشان افتخار عقاب سفيد را از دولت لهستان را پذيرفت. سپس وزيرمختار سوئد در مسكو، كه اكنون در ايران نيز مأموريت يافته است، استوارنامه اش را تسليم شاه كرد. در نهايت، رستم بيگ حيدر، فرستاده ويژه پادشاه عراق، نامهاي را از جانب پادشاه كشورش تسليم شاه كرد و شاه نيز اعلام كرد كه عراق
را به رسميت ميشناسد. بنابراين سومين سال حكمراني رضا شاه پهلوي در حالي به پايان رسيد كه پايههاي دولت مركزي كاملاً مستحكم شده، در عرصه ديپلماتيك چهرهاي پيروز از خود به نمايش گذاشته؛ و اعتبار ايران در نگاه كشورهاي غربي ارتقا يافته است.»(1)
كنسول فرين در گزارشي به تاريخ 6 ژوئن 1929تحت عنوان «شورش مذهبي در خوي» حادثهاي را كه در آذربايجان اتفاق افتاده بود توصيف ميكند: «احتراماً از كنسولگري تبريز حادثهاي را به اطلاع ميرساند كه احتمالاً با توجه به اوضاع پيچيدة سياسي ايران خصوصاً در ارتباط با روحانيت مسلمان، جالب توجه خواهد بود. بر اساس نامهاي كه از جانب حسنعليخان آصف، مسئول ايراني كنسولگري تبريز، به دست ما رسيده است، حاجي ميرزاآقا بلوري، فرماندار خوي، در ضيافت شامي كه در باغش برگزار كرده بود، براي سرگرم كردن ميهمانانش مراسم عزاداري محرم را به مسخره گرفت. عمامه يك ملا را روي سر الاغي گذاشتند و ميهمانان سرخوش هم هر يك نقش يكي از شهداي كربلا را بر عهده گرفت و به دنبال الاغ وارد خيابان شدند. شخصي كه شاهد صحنه بود به اين بيحرمتي اعتراض كرد و دعوايي سر گرفت كه در آن چند گلوله شليك شد، ولي كسي صدمه نديد. پس از آن جماعتي از شهروندان ديندار در آنجا تجمع كردند و پيشنهاد شد كه به آن عده عياش حمله بكنند و آنها را به قتل برسانند. اما در نهايت تصميم گرفتند كه با ارسال تلگرامي ماجرا را به شاه اطلاع بدهند، و ميگويند شاه هم اميرلشكر آذربايجان را براي بررسي موضوع روانه خوي كرد. حسنعلي خان آصف ادامه ميدهد كه اميرلشكر به خوي رفت و پس از دستگيري فرماندار و ميهمانهايش آنها را به تبريز منتقل و در سربازخانه اين شهر زنداني كرد. اين قضيه احساسات مذهبي شديدي را در سرتاسر استان برانگيخته است و تعصبي را كه همواره در ماه محرم حاكم ميشود تشديد كرده است.»(2)ويليامسن در گزارشي مورخ 26 ژوئن 1929 مينويسد: «عزاداريهاي ماه محرم در تهران و ساير شهرهاي بزرگ به آرامي و به دور از هرگونه حادثهاي پايان يافت. نكته قابل توجه فقدان شور و هيجان
هميشگي در دستههاي عزاداري بود. قمهزني نيز براي اولين بار ممنوع شده بود؛ اين سنت شكوه و جلوه خاصي به دستههاي عزاداري ميبخشيد. سربازها در اين مراسم شركت نداشتند و غيبت آنها كاملاً محسوس بود. عوام بر اين باورند كه به زودي بلايي بزرگ بر ايران نازل خواهد شد چرا كه مراسم محرم امسال در شكل و قالب سنتي اش اجرا نشد. با اين حال، در ساير استانها، مراسم هولناك قمهزني همچون گذشته برگزار شد. اصلاحات شاه تنها به جاهايي رسيد كه تحت نظارت پليس بود. حتي در تهران نيز زماني كه متعصبان مذهبي در انظار عمومي شروع به قمهزني و زخم زدن به خود كردند تنها تعداد اندكي از آنها را دستگير كردند. قدرت ملاها براي تهييج مردم به برگزاري عزاداريهاي جنونآميز كاملاً تحليل رفته است.»(1)
ويليامسن در گزارشي مورخ 25 جولاي 1929 مينويسد: «شايد جديترين نتيجه مصيبتهاي اخير ايران خصومتي باشد كه عليه شاه ايجاد شده است؛ توده مردم بر اين باورند كه اين مصيبتهاي اخير به دليل بيديني دولت مستقيماً از جانب خداوند نازل شده است. احساس خودجوش مردم كه ملاها نيز با زيركي به آن دامن ميزنند، اين است كه سركوب مراسم ديني مانند عزاداريهاي محرم، و حذف توهينآميز مقدساتي چون عمامه، باعث شده است كه مردم ايران مجازات شوند. گفته ميشود كه در تبريز، اصفهان و مناطق جنوبي كشور اين احساس بسيار قوي است. طبيعي است كه ملاها و اشراف اصيل مملكت، كه از ناراضيترين عناصر مملكت هستند، از چنين احساساتي سوءاستفاده كنند.»(2)كنسول فرين در گزارشي تحت عنوان «نشانههاي واكنش در ايران» مورخ 3 آگوست 1929 مينويسد: «عنايتاللهخان، برادر اماناللهخان، كه چند هفته امير افغانستان بود، به عنوان ميهمان دولت وارد ايران شد. ورود او با بروز واكنش ملايمي بر ضد غربيسازي آداب و رسوم ايران كه بخش مهمي از برنامه اصلاحات دولت پهلوي است، همزمان بود. امتيازات مختلفي كه در سال گذشته به زنان مسلمان داده
شد، از جمله اجازه ورود به اماكن عمومي به همراه يك مرد، لغو شده است، و هيچ زن پوشيه داري حق ندارد با يك مرد در خيابان قدم بزند، حال رابطهشان هر چه ميخواهد باشد. چندين كافه در شميران، منطقه ييلاقي تهران، به دليل برخي از مفاسد ادعايي تعطيل شدهاند و به نظر ميرسد دولت در كل دارد موضعي وهابي اتخاذ ميكند كه نزديك به پيوريتنيسم [پاكديني] است. دشتي [علي دشتي]، سردبير روزنامه شفق سرخ و يكي از دوستان و حاميان سرسخت شاه، در 1 آگوست 1929 در مقالهاي تحت عنوان «انحطاط» مينويسد: «كشور ما چنان دچار انحطاط اخلاقي شده كه بر لبه پرتگاه نابودي است، و نجات آن اگر ناممكن نباشد بسيار دشوار است... فساد مردان جوان، سادهلوحي زنان جوان، فشار فقر و سياهروزي، گسترش تجمل و تنپروري، اشاعه فحشا و عشق شهوتآلود، معيوب و بيخاصيت بودن آموزش در مدارس، همه و همه گويي دست به دست هم دادهاند تا عروسي را كه تربيت عمومي است به پرتگاه ببرند.» لازم به ذكر است كه گفته ميشود برخي از مسلمانان معتقدتر زلزله اخير و حمله ملخ در خراسان، سيل در آذربايجان و شورش قشقاييها و بختياريها را به خشم خداوند نسبت دادهاند و سستي در دين و به ويژه محدود شدن عزاداريهاي محرم امسال را عامل آن دانستهاند.»(1)
ويليامسن اين ماجرا را در گزارش 9 آگوست 1929 خود پي ميگيرد:
احتراماً به اطلاع ميرساند كه حركت مرتجعانه اخير دولت ايران موجب بهت و گيجي محافل سياسي تهران شده است. به دستور نظميه، تمام كلوپهاي شبانه، رستورانها و كافهها در سي و يكم جولاي تعطيل شدند؛ همچنين، زنان از اينكه به همراه مردان به خيابانها بيايند منع شده و پس از ساعت 8 شب نيز نبايد در خيابانها ديده شوند. برخي از ناظرين گمان ميكنند كه اين اولين نشانهها از سياست كلي پسروي به سمت تجديد آداب و رسوم كهن اسلامي است. پيش از اين اشاره شد كه سردار عنايتالله، برادر شاه سابق افغانستان، به تازگي با شاه ملاقات كرده است، و شكي نيست كه در مورد اصلاحات ضد ديني شاه، كه در افغانستان منجر به سرنگوني سلسله دوراني شد، به او هشدار داده است. برخي
1) گزارش فرين، شماره 91، 891.405/8، مورخ 3 آگوست 1929.
ديگر نيز معتقدند كه ملاها با استفاده از غيبت تقريباً كل نيروهاي قشون از تهران، شاه را با تهديد شوراندن مردم به رعايت شريعت اسلام وادار كرده بودند. سر رابرت كلايو (كه به نظر من بيشتر فرستاده شيطان است) اين حركت را نتيجة ائتلاف كلي همه ناراضيان سياسي و اجتماعي ميديد- يعني ملاها، شاهزادههاي قاجار، بلشويكها-كه شاه و تيمورتاش را به هراس انداخته و آنها را وادار به معكوس ساختن روند مدرنسازي كردند. با اين حال، به نظر من افزايش ناگهاني فساد در تهران موجب اتخاذ اقدامات اخير شده؛ فسادي كه به دنبال باز شدن درهاي ميخانهها به روي زنان سراسر شهر را فرا گرفته است. سودجويي روسپييان از آزاديهاي جديدي كه به زنان اعطا شده بود ناگزير بود. كافهها تبديل به محل ملاقات عشاق شده و زنان محترم ايراني ندرتاً به خود جرأت ميدهند به رستورانهاي عمومي قدم بگذارند. اين روزها جوانان شهر بسيار گستاخ شده و با هر زني كه چشمشان را بگيرد ميخواهند رابطه برقرار كنند. يك كلنل كه جوان عاشقپيشهاي در يكي از خيابانهاي اصلي قلهك جرأت كرده و به همسر جوانش اظهار ارادت كرده بود، حسابي حق آن جوان را كف دستش گذاشت. ميگويند كه يك ملاي محترم اوضاع را به شاه توضيح ميدهد، لذا شاه شخصاً به طور نامحسوس در اينباره تحقيق ميكند و در نتيجة مشاهداتش دستور تعطيلي كافهها و جدايي زنان از مردان را صادر و تلاش ميكند اين مفاسد جديد را در جامعه ريشهكن كند. اينروزها كافهها و رستورانها كارشان را از سرگرفتهاند، ولي همچنان از ورود زنان به اين اماكن جلوگيري ميشود. مأموران نظميه اجازه دارند مردان يا زناني را كه به دنبال برقراري رابطه با ديگران هستند، و همچنين زوج مظنون به عمل خلاف را دستگير كنند. در نتيجه حتي زن و شوهرها، و برادر و خواهرها نيز از اينكه همراه با هم در خيابان ديده شوند واهمه دارند. ولي به نظر ميرسد اين اقدامات موقتي بوده و محدود به محلهاي خاصي باشد. اين مطلب را تنها به دليل اهميت مبالغهآميزي كه برخي همكارانم به آن دادهاند گزارش كردم.(1)
شورشهاي تابستان 1929 در فصل چهارده توصيف شدهاند. فرين در گزارشي
1) گزارش ويليامسن، شماره 908، 891.405/9، مورخ 9 آگوست 1929.
مورخ 20 آگوست 1929 مينويسد: «جداي از جنبه توطئهآميز ناآراميهاي جنوب كشور، اين شورشها نشانه مخالفت فعالانه مردم با اصلاحات پهلوي و به خصوص كلاه پهلوي است، كه مردان شهري به اكراه آن را پذيرفتهاند و مردان عشاير عموماً آن را رد كردهاند. تعداد زيادي از قشقائيها و بختياريها در نتيجه شورشهايشان هم اكنون قادر نيستند هيچگونه كلاهي بر سر بگذارند و ميگويند بازماندگان نظر مساعدتري نسبت به گذشته به تغيير اجباري كلاه دارند. اينكه اسلام تا چه حد در اين شورشها دخيل بوده بر كسي آشكار نيست، اما ملاها، كه گفته ميشود نفوذشان تحت حكمراني پهلوي روز به روز كمتر ميشود، از هر چيزي كه جلوي افول قدرتشان را بگيرد ابا نميكنند، علاوه بر اينكه پيروان محافظهكار بسياري دارند كه هنوز براي آنها قران بيش از قانون اساسي اهميت دارد.»(1)
1) گزارش فرين، شماره 97، 891.00/1492، مورخ 20 آگوست 1929.
شورش عشاير در سال 1929 از كردستان آغاز شد، كه سركوب برخي از آنها براي رژيم پهلوي چندان هم ساده نبود. همانطور كه در فصل 11 ذكر شد، پس از شكست سيميتقو در پاييز 1926 و گريختن او به عراق، مسئله كردها حل نشده باقي ماند. فرين در 7 ژوئن 1928 در گزارشي مينويسد: «احتراماً به اطلاع وزارت خارجه ميرساند كه اميرلشكر شمال غرب ايران به همراه تعداد زيادي از نيروهاي ايراني در ماكو مستقر شده، و احتمالاً تاكتيكهاي كردها و تركها را زير نظر گرفته است... از اجراي قانون جديد خدمت وظيفه اجباري خبرهايي به گوش ميرسد اما تاكنون اقدامي جدي در اين باره صورت نگرفته است. بعيد است كه دولت بتواند در آرامش سربازگيري را بر اين استان تحميل كند؛ اما ارتش قدرتمند و مردم ناتوان هستند، و آن دموكراسي كه روزي بر تبريز حاكم بود، امروز ديگر وجود ندارد.»(1)در 29 ژوئن 1928 فرين مينويسد: «اميرلشكر همچنان در ماكو به سر ميبرد، و خبر جديدي از اين منطقه نرسيده است.»(2)در 11 جولاي 1928: «احتراماً توجه شما را به گزارش شماره 1 مورخ 9 نوامبر 1926
جلب ميكنم؛ در آن گزارش اعلام شده بود كه اسماعيل آقا «سيميتقو»، شورشي معروف كُرد... در سپتامبر 1926 توسط اميرلشكر شمال غرب ايران به عراق رانده شد. بر اساس اطلاعات واصله، از آن زمان تا كنون «سيميتقو» زندگي نه چندان مستقلي را در ميان خويشاوندانش در موصل سپري ميكند، ولي رابطهاش را با كردهاي شكاكي كه رياست موروثي آنها را بر عهده دارد، كاملاً قطع نكرده است. هفته گذشته، اسقف اعظم ارمني به من خبر داد كه اسماعيل آقا به منظور كسب اجازه بازگشت به سلماس دارد با دولت ايران مذاكره ميكند. صحت اين گزارش را از استاندار جويا شدم و او نيز پاسخ داد كه مراسلاتي ميان اسماعيل آقا و مقامات ايراني رد و بدل شده ولي هنوز توافقي صورت نگرفته است. رئيس پليس تبريز نيز اين اظهارات را تأييد كرد، و افزود كه هيچ بعيد نيست كه «سيميتقو» به شرط تضمين حسن رفتار اجازة بازگشت به ايران را پيدا كند. كنسول بريتانيا در تبريز، كه در نقاط مرزي چند منبع خبري دارد ميگويد كه بر اساس اخبار و اطلاعات واصله از اين منابع، «سيميتقو» هم اينك در غرب اروميه «خود را براي جنگ آماده ميكند» و به روستاها حمله و محصولاتشان را غارت كرده است. بعيد نيست كه هر دوي اين گزارشها صحت داشته باشد و دولت ايران مي كوشد با بازگرداندن «سيميتقو» به كشور، از يك طرف جلوي غارتهاي بيشتر را بگيرد و از سويي ديگر ضرورت استقرار نيروي نظامي قدرتمند در مرزهاي عراق را كاهش دهد. با اينكه گمان ميرود تعداد عشايري كه او را همراهي ميكنند اندك باشد، ولي ارتباطاتش به گونهايست كه بتواند دولت ايران را همواره با ترس از بروز مشكل مواجه سازد و هزينه سنگين گشتزني در مرز ميان سردشت و سلماس را بر دولت تحميل كند. بنابراين، بازگشتن صلحآميز او به ايران ظاهراً از ادامه چنين وضعيتي بهتر است. با وجود اين، كساني كه سرنوشت جعفر آقا، برادر بزرگتر اسماعيل آقا و رئيس سابق كردهاي شكاكي را به ياد ميآورند، گمان ميكنند كه اين يك تله است و بعيد ميدانند كه اسماعيل آقا به اين تله بيفتد. جعفر آقا كه سر به شورش برداشته بود با وعده عفو و شناسايي وضعيت نيمهخودمختارش به تبريز دعوت شد، ولي بجاي استقبال از او، به قتل رسيد. سپس مرگ مرموز سردارِ ماكو و حوادث مشابه آن كه هرگز توضيح قابل قبولي دربارة آنها ارائه نشده است. احتمالاً به نظر ميرسد كه «سيميتقو» نيز بسيار محتاطانه عمل خواهد كرد و به آساني خود را در اختيار ارتش ايران قرار نخواهد داد.
اميرلشكر كه بيش از دو ماه در ماكو مستقر بوده است، اكنون در اروميه به سرميبرد، ولي معلوم نيست كه آيا حضورش در اين شهر هيچ ارتباطي با مذاكرات ادعايي با «سيميتقو» دارد يا خير. در نامهاي كه كشيش آلفرد بورگر، رييس گروه مبلغان مذهبي لوتري آمريكايي در ساوجبلاغ ارسال كرده، گزارش شده است كه كردهاي آن منطقه، كه با شكاكيها فرق ميكنند، كاملاً آرام هستند و اينكه او خبري از ناآرامي در سردشت نشنيده است، هرچند تعداد بيشتري از نيروهاي ايراني به اين منطقه اعزام شدهاند. اوضاع در ماكو ظاهراً آرام است. گمان ميرود كه ايران و تركيه بر سر اين نقطه از مناطق مرزي ميان خود به توافق رسيدهاند.»(1)
در 16 جولاي 1928: «احتراماً عطف به گزارش شماره 113 مورخه 11 جولاي 1928، بدينوسيله شايعه بازگشت اسماعيل آقا «سيميتقو» به ايران را، كه در گزارش مذكور قيد شده بود، تأييد ميكنم. او هم اينك به همراه كُردهاي شكاكي كه تعدادشان از 600 تا چند هزار نفر برآورد شده است، در كوهستانهاي غرب اروميه مستقر است، و با دعوت از ساير كُردها براي پيوستن به او ظاهراً قصد دارد حملهاي جدي به مناطق غربي آذربايجان ترتيب بدهد. اميرلشكر، كه سه ماه در ماكو مراقب كُردهاي آرارات بود، به اروميه رفته است. از سوي ديگر، نيروهاي كمكي از تبريز روانه آن منطقه شدهاند و هنگ اردبيل نيز در 13 جولاي تبريز را پشت سر گذاشته و در حال حركت به سمت اروميه است. يك مبلغ مسيحي زن آمريكايي در راه بازگشت از ايالات متحده به ايران توانست از مسير بغداد و كرمانشاه خود را به تبريز برساند. او پيش از اين هنگامي كه خود را از بغداد به موصل رساند و ميخواست از مسير اربيل و رواندوز خود را به ساوجبلاغ برساند، توسط نيروهاي انگليسي بازگردانده شد. او ميگويد كه كاپيتان كينگ، عامل نظامي بريتانيا در موصل، به وي گفت كه حوادث مهمي در كردستان در شُرف وقوع است. اينكه آيا سيميتقو به غير از كُردهاي شكاكي از منبع ديگري هم كمك دريافت ميكند يا خير معلوم نيست؛ چنانچه ساير عشاير نيز به اين حركت بپيوندند ممكن است مقابله با آنها بسيار سخت شود. سميتقو نزديك به دو سال را در بينالنهرين در تبعيد به سر برد، و حركت خود را هم از همينجا شروع كرده
1) گزارش فرين، شماره 113، 891.00/1450، مورخ 11 جولاي 1928.
است، كه اثر منفي بر روابط ايران و عراق، كه از قبل هم تيره بود، گذاشته است. چنانچه او كُردهاي تركيه را هم درگير كند و يا مجبور به عقبنشيني به تركيه شود، مشكلات جديدي را ميان اين دو كشور به وجود خواهد آورد. حتي اگر حضور او در مناطق مرزي تنها يك خودنمايي هم باشد، عواقب سياسي آن مسلماً اندك نخواهد بود. همانطور كه پيش از اين به اطلاع وزارت خارجه رسيد، به نظر ميرسد كه دولت ايران از مدتها قبل بروز حوادثي از اين قبيل را پيشبيني ميكرد، و چندين ماه قبل آذربايجان غربي را «منطقه جنگي» اعلام كرد بدون اينكه توضيحي درباره اين جنگ بدهد. در حال حاضر مقامات آذربايجان ادعا ميكنند كه خطري استان را تهديد نميكند، ولي براي جلوگيري از شورش عمومي كردها و سركوب يا اخراج سيميتقو در اسرع وقت از هيچ اقدامي فروگذار نكردهاند.»(1)در 14 آگوست 1928 فرين گزارش قبلي را پي ميگيرد: «احتراماً در اين گزارش كه ممكن است آخرين گزارش سياسي من از تبريز باشد، به اطلاع ميرساند كه التهاب ناشي از بازگشت مجدد سيميتقو كه در گزارشهاي شمارة 113 و 114 اينجانب به آن اشاره شده بود فروكش كرده است؛ اوضاع ماكو نيز كه به سبب كُردهاي آرارات ناآرام شده بود تقريباً آرام به نظر ميرسد و اين آرامش ظاهراً در سراسر استان حكمفرماست، ولي همچنان بلاتكليفي و بيقراري احساس ميشود. استاندار به من اطلاع داد كه سيميتقو هم اكنون در خاك تركيه در غرب سلماس به سر ميبرد و منابع ديگر نيز اين ادعا را تأييد كردهاند.
به تازگي دو شيخ كُرد ديگر به سيميتقو پيوستهاند، اما عملاً تمام قشون آذربايجان در مرزهاي غربي مستقر شدهاند و از تمام نقاط استراتژيك به خوبي محافظت ميشود، بطوري كه سيميتقو بدون كمك خارجي به سختي ميتواند كاري از پيش ببرد. از آنجا كه افراد غيرنظامي حق ورود به ماكو را ندارند و مقامات نظامي نيز سكوت اختيار كردهاند، هيچگونه اطلاعات دقيقي از اين منطقه در دست نيست، ولي با توجه به تحرك نيروها و خود اميرلشكر ميتوان استنباط كرد كه حداقل در حال حاضر اوضاع ماكو مايه نگراني مقامات نيست.»(2)
شورش كردها
فرين در گزارشي تحت عنوان «شورش در آذربايجان غربي» در 25 ژانويه 1929 مينويسد: «احتراماً عطف به گزارش سه ماهة شماره 25 مورخ 14 ژانويه 1929... اضافه ميكنم كه ظاهراً شورشهايي در آذربايجان غربي در حال شكلگيري و گسترش است. حسنعلي خان آصف، كارمند ايراني كنسولگري تبريز، در نامهاي به تاريخ 14 ژانويه 1929 كه ديروز به دست من رسيد، مينويسد: «كردستان تقريباً ناآرام است. مقامات نظامي با استفاده از اتومبيلهاي شخصي نيروهاي خود را روانه ساوجبلاغ كردهاند. ميگويند در سردشت و مناطق مجاور آن كُردها عليه خلعسلاح، تغيير كلاه و سربازگيري سر به شورش برداشتهاند. نيروهاي كمكي دارند وارد تبريز ميشوند تا از آنجا به طرف ساوجبلاغ حركت كنند. ميگويند مجتهد اصلي تبريز(1)كه به دليل ناآراميهاي ماه اكتبر در اين شهر به كردستان تبعيد شده بود، حالا دستور يافته است كه به قم برود. از يك تاجر شنيدهام كه در 8 يا 9 ژانويه ملا حليف[خليل]، يكي از شيوخ كُرد، به ساوجبلاغ حمله كرد، ولي با 35 كشته و 100 مجروح مجبور به عقبنشيني شد، در حالي كه از نيروهاي ايراني فقط 1 افسر كشته و سه سرباز مجروح شدند. روز گذشته از سرگرد وودوارد ، وابسته نظامي بريتانيا در تهران، اطلاع يافتم كه بر اساس اخبار تلگرافي واصله، نيروهاي ارتش ايران در درگيريهاي نزديك سردشت شكست خوردهاند.»(2)در 16 مارس 1929 او ميافزايد: «احتراماً عطف به گزارش شماره 39 مورخ 25 ژانويه 1929 در ارتباط با شورش در كردستان، به اطلاع ميرساند كه بر اساس آخرين خبرهاي واصله از تبريز اين شورش سركوب شده است. حسنعلي خان آصف، كارمند ايراني كنسولگري تبريز، در نامه مورخ 21 فوريه 1929 خود، كه به دليل بدي وضعيت جاده تهران و تبريز ديروز به دست من رسيد، نوشته است كه كُردهاي منگور كه در نزديكي ساوجبلاغ زندگي ميكنند در ماه ژانويه به اين شهر حمله كردند و همزمان ساير كردها نيروهاي ايراني مستقر در سردشت را محاصره كردهاند. در ساوجبلاغ، كُردهاي منگور پس از دادن 40 كشته از جمله پسر رئيس منگورها، حمزه
آقا، مجبور به عقبنشيني شدند. سپس نيروهاي كمكي به سردشت اعزام شدند و با كشتن 90 تن از شورشيان از جمله 5 تن از رؤساي آنها، نيروهاي ايراني را از محاصره درآوردند و كُردها را به عقب راندند. پس از اين كُردها تسليم شدند و گزارشها حاكي از آن است كه اوضاع در هر دو شهر ساوجبلاغ و سردشت كاملاً آرام است. با اين حال، اميرلشكر آذربايجان به همراه 4000 سرباز ارتش در آن منطقه باقي خواهد ماند. گزارش شده است كه دوست محمد[خان]، سردسته شورشيان بلوچستان، نيز تسليم شده است و همچنين 300 تركمني كه به شمال شرقي خراسان حمله كرده بودند به تركمنستان روسيه بازگشتهاند... روند سربازگيري با آرامش پيش ميرود و تهران از سربازان قديمي و جديد پر شده است. در سالگرد كودتا، شاه از 8000 سرباز مسلح سان ديد، كه مانور آنها از ديد ناظرين خارجي بسيار قابل قبول ارزيابي شد. در كل، اوضاع كنوني ارتش رضايت بخش تلقي ميگردد.»(1)
تريت در گزارشي در 29 مارس 1929، شورش اخير در كردستان را چنين توضيح ميدهد:
احتراماً به اطلاع وزارت خارجه ميرساند كه در چند هفته گذشته گهگاه شايعاتي در مورد شورش كردهاي ساوجبلاغ و سردشت به تهران ميرسيد. هم اينك سفارت گزارشي از حسنعلي آصف، كارمند كنسولگري تبريز دريافت كرده است كه جزئياتي از اين ناآرامي در آن ارائه شده است. بنابر اطلاعات مندرج در اين گزارش، كردهاي منگور ساكن در نزديكي ساوجبلاغ اين شورش را آغاز كردند و زمان حمله خود را مقارن با ماههاي سخت زمستان قرار دادند تا آنطور كه پيشبيني ميكردند پيشروي نيروهاي دولتي را با دشواري مواجه سازند. با اين حال، عملكرد سريع و فعال نيروهاي دولتي منجر به شكست كامل كردها شد... اعزام نيروهاي كمكي اعزامي به سردشت، نيروهاي دولتي را قادر ساخت تا كردهاي آن منطقه را متفرق سازند و همچنين، طبق گزارشها، تلفات سنگيني بر آنها وارد كنند. اين شورشها با طلب بخشش و عفو از شاه براي شورشيان كه مورد قبول واقع شد، خاتمه يافت. منابع موثق در تهران صحت گزارش مذكور را
1) گزارش فرين، شماره 51، 891.00/1468، مورخ 16 مارس 1929.
تأييد ميكنند. شنيدهام كه چندين آشوبگر، كه عمدتاً ملا هستند، در اين ناآرامي دست داشتهاند. آقاي تيمورتاش به طور محرمانه به من گفته است كه دليل اصلي مشكلات اخير در كردستان و همچنين بخش قابلتوجهي از نارضايتيهاي موجود در تبريز، حسين [آقا] خان خزاعي، اميرلشكر اين منطقه، است، كه به دليل رفتار خودسرانه و عملكرد خشن خود در ميان ايرانيان و اقليت [كُرد] اين منطقه بسيار منفور است. خبردار شدهام كه اكنون گروهي مأمور تحقيق و تفحص دربارة عملكرد او در اداره امور اين ايالت شدهاند. روز گذشته به تهران گزارش شد كه اميرلشكر ترور شده است. البته ظاهراً اين گزارش صحت نداشته است. با وجود اين، معلوم شده كه يكي از افراد زيردستش به او حمله كرده، ولي سوء قصد او نافرجام مانده است. با اينكه هنوز جزئياتي از اين ماجرا در دست نيست اما به نظر ميرسد كه رفتار خشن اين اميرلشكر با زير دستان خود و اطرافيانش عامل اصلي اين حركت بوده باشد.(1)
اوضاع همچنان پرتنش باقي ماند. فرين در 12 آوريل 1929 مينويسد: «احتراماً عطف به... شايعات مربوط به ناآراميهاي تبريز و نقاط ديگر آذربايجان، يكي از شايعترين آنها حاكي از آن بود كه نيروهاي ارتش سر به شورش برداشته و اميرلشكر عبدالحسين(2)[حسين آقا]خزاعي به قتل رسيده است. پيام حسنعليخان آصف (مورخ 1 ژانويه)، كارمند كنسولگري تبريز، كه با تأخير به دست ما رسيده، حاكي از آن است كه اميرلشكر در ساوجبلاغ به سر ميبرد. اوضاع در اين منطقه همچنان وخيم است، لذا سرتيپ حبيباللهخان شيباني، وزير پيشين فوائد عامه، و سرتيپ مرتضيخان، از وزارت جنگ، احتمالاً براي كمك به اميرلشگر در سركوب كُردها راهي اين منطقه شدهاند. حسنعلي آصف در مورد شورش، قتل يا طغيان مردم در تبريز چيزي نگفته است؛ اما بر كمبود نان در اين شهر تأكيد كرده است. وضعيت بد جاده و اختلاف نظر ادارة ماليه و اداره ارزاق بر سر قيمت دولتي غله موجب فشار بر مردم و نارضايتي قابل توجه آنها شده است. مصادره اموال خصوصي بدون پرداخت غرامت به منظور اجراي طرح
شهرداري در تعريض خيابانها نيز نارضايتي بسياري فراهم آورده است، شرايط اقتصادي اصلاً رضايتبخش نيست، هزينههاي زندگي با سرعت بسياري رو به افزايش است، و انتقاد از عملكرد مستشاران آلماني وزارت ماليه همه جا شنيده ميشود. حسنعلي آصف ميگويد: «وزارت ماليه مدام ناكارآمدتر ميشود و اعتباري را كه در زمان مستشاران آمريكايي داشت از دست داده است.»»(1)ويليامسن در 2 مه 1929 مينويسد: «شورشهاي گزارش شده از آذربايجان سركوب شده و خبر جديدي در اين باره به تهران نرسيده است. در روزهاي اول ماه آوريل، برخي افسران نظامي عاليرتبه از جمله ژنرال شيباني، رئيس شوراي نظامي، از تبريز و ساوجبلاغ ديدار كردند. حسن علي آصف، از كنسولگري تبريز، گزارش كرده است كه حوادث كردستان خاتمه يافته، ولي مسئله كُردها هنوز حل نشده است.»(2)در 31 مه 1929، ويليامسن مينويسد: «در عين حال، گزارش شده است كه 1300 تن از نيروهاي تبريز و كرمانشاه به سمت كردستان، احتمالاً حوالي سنه [سنندج]، اعزام شدهاند، و هدف آنها سركوب شورشهاي جدي در اين منطقه است. همچنين وسائط نقليه خصوصي را براي تأمين نيازهاي حمل و نقل خود به كار گرفتهاند، ولي ظاهراً در اين مناطق قانون رعايت ميشود، چرا كه بابت خدمات رانندگان يا اجاره اتومبيلهايشان غرامت پرداخت ميشود.»(3)در 6 ژوئن 1929 فرين گزارش ميكند كه «هيچ خبر مهمي از تبريز دريافت نشده است، بجز اينكه عمليات نظامي عليه كردهاي منگور همچنان ادامه دارد. گزارش شده است كه هواپيماهاي ارتش در نزديكي ساوجبلاغ خسارات سنگيني بر اين كردها وارد ساخته و يكي از رؤساي آنها را نيز دستگير كردهاند.»(4)
ويليامسن در 26 ژوئن 1929 مينويسد: «حسنعلي آصف، كارمند كنسولگري تبريز، در نامهاي خبر داده است كه اميرلشكر آذربايجان رسماً پيروزي بر كردهاي منگور را اعلام كرده است. بر اساس اظهارات او، در 6 ژوئن جنگ سختي در گرفت و در نهايت كُردها شكست خوردند و گريختند، و تلفات زيادي از آنها بجاي ماند. رهبران شورشي
موفق به فرار شدند، ولي بسياري از نفرات و اسبهايشان به دست نيروهاي دولتي افتادند. گمان ميرود كه ملا خليل(1)، رهبر كردها، به موصل گريخته است. يك لشكر ديگر ايران نيز با آتش زدن روستاها و محصول زراعيشان در اين منطقه بر كردهاي پورگان منگور «پيروز» شدند.»(2)فرين در 7 آگوست 1929 مينويسد: «كنسولگري تبريز گزارش كرده است كه اسماعيل آقا سيميتقو، رهبر كُردهاي شكاك، كه مدت دو سال به عراق و تركيه پناهنده شده بود، اخيراً در مرزهاي سلماس ديده شده و تلاش كرده براي بازگشت صلح جويانه به كشور با مقامات دولتي مذاكره كند، ولي از آنجا كه دولت به صداقت او مظنون بود نيروهاي نظامي خود را به اين منطقه اعزام كرد و با تعقيب اسماعيل آقا او را دوباره به خاك تركيه راند.»(3)بنابراين اوضاع براي بازديد رضا شاه از آذربايجان به اندازه كافي امن شد. ويليامسن در گزارشي مورخ 31 اكتبر 1929 سفر شاه را گزارش ميكند: «احتراماً به اطلاع ميرساند كه سفر شاه ايران در طول دو هفته گذشته از ساوجبلاغ شروع شد و اعليحضرت سپس از شهرهاي خوي (شمال درياچه اروميه)، تبريز، اردبيل، آستارا در حاشيه درياي خزر، پهلوي، رشت، مشهديسر و ساري نيز بازديد كردند. او شب سي و يكم اكتبر را در ساري گذراند. با اينكه در گزارش روزنامهها ميخوانيم كه در هر شهر استقبال گرمي از رضا شاه صورت گرفته است، اخبار محرمانه حكايت از آن دارد كه اعليحضرت حداقل در قسمتي از طول سفرش بسيار بد خُلق بوده است. ميگويند بجاي اينكه وجهه يك پادشاه رئوف و پدر باگذشت را از خود نشان بدهد، همچون يك مستبد غاصب بر شهرها فرود ميآمد، شلاقي در يك دست و كاسه باج و خراج در يك دست ديگرش، به همه چيز و همه كس مظنون و از همه چيز و همه كس عيبجو. در اينجا نيز شاه دارد همان كار زشتي را كه در سفر نوامبر 1928 به ولايات جنوبي كشور انجام داد تكرار ميكند. در آن زمان نيز خيلي بيادبانه و غيرعاقلانه رؤساي عشاير را به حضور نپذيرفت، و فرصت را براي
جلب وفاداري و احترام آنها از دست داد.»(1)
هنري اس ويلارد، كنسوليار آمريكا در تهران، در گزارش مورخ 15 سپتامبر 1930 تحت عنوان «اوضاع سياسي و اقتصادي در آذربايجان»، ديدار اخيرش از تبريز را اينطور توصيف ميكند: «احتراماً به اطلاع ميرساند كه در سفر اخيرم به تبريز براي بستن كنسولگري آمريكا در اين شهر، فرصت يافتم تا بطور اجمال اوضاع سياسي و اقتصادي استان آذربايجان را نيز كه ممكن است براي آن وزارتخانه جالب توجه باشد بررسي كنم. نتيجه مشاهداتم به طور خلاصه مؤيد آن است كه مردم اين استان اگر واقعاً در شُرف شورش نباشند حداقل آشكارا از دست دولت ناراضياند و بسياري از ساكنين استان معتقدند كه اگر تهديدي متوجه ثبات دولت كنوني شود، تبريز و توابع آن مسلماً بلافاصله از آن حركت حمايت خواهند كرد. فعلاً دليل اصلي نارضايتيها، جداي از ركود تجارت كه تأثير بدي بر كل كشور گذاشته است، ظاهراً همان چيزي است كه آدمهاي عادي ماليات كمرشكن ميخوانند. صحبت از مالياتهاي سنگين نقل همه مجالس است، و يأس و نفرت از اينكه چرا دولت بايد، آنطور كه مردم ادعا ميكنند، عملاً همه عايداتشان را از دستشان بيرون بكشد احساس غالب مردم است. مردم احساس ميكنند كه تلاش براي پيشرفت در چنين شرايطي بيفايده است؛ كه از نظر من، دليل اصلي خصومت قابل مشاهدهاي است كه در توليدكنندگان كالاهاي ايراني ميتوان ديد، و باعث شده است كه صادرات ايران به ويژه در منطقه آذربايجان متوقف شود. مقايسه وضع زندگي افسران ارتش با وضعيت اسفبار عموم مردم به اين تنفر دامن ميزند. علاوه بر خصومتي كه به دليل برنامههاي مالياتي دولت در بين مردم ايجاد شده است، اتهام بيكفايتي و فساد اداره ماليه آذربايجان نيز مزيد بر علت است. در واقع رئيس فعلي ماليه آذربايجان آماج اصلي اين اتهامات است، كه فقط مانده مردم از بالاي پشتبام خانههايشان آن را جار بزنند چون صحبت از آن نقل همه مجالس است. تقريباً همه معتقدند كه مسببين اخراج هيأت ميلسپو خائن به مملكت بودند، و حتي آنهايي هم كه قبلاً خواهان اخراج هيأت آمريكايي بودند حالا به اشتباه خود اذعان دارند. مكرراً از مردم سادهدل شنيدهام كه دولت از دكتر ميلسپو تقاضا كرده به ايران بازگردد و او بزودي
1) گزارش ويليامسن، شماره 967، 891.00/1495، مورخ 31 اكتبر 1929.
به ايران بازخواهد گشت، كه اين امر حكايت از حمايت و طرفداري روزافزون مردم از اداره منابع مالي مملكت توسط هيأت آمريكايي دارد. اگرچه مردم با احتياط بيشتري درباره برخي مسايل ابراز نظر ميكنند، ولي به نظر ميرسد كه چندان دلِ خوشي از اعليحضرت همايون رضا شاه پهلوي ندارند. اعليحضرت كه هيچوقت واقعاً محبوبيتي در آذربايجان نداشته، چندان احترامي در بين مردم تبريز ندارد؛ و يكي از دلايل عدم محبوبيتش هم اين است كه اصل و نسب خانوادگي درست و حسابي ندارد؛ كه از همين حالا ميتوان حدس زد آينده دموكراسي در ايران چگونه خواهد بود. با وجود اين، هنوز خيليها ميترسند كه اگر تخت شاهي به دليل مرگ و يا دلايل ديگر خالي بماند، وضع از آنچه در دوران قاجار بود هم بدتر شود.» ويلارد سپس به كشته شدن سيميتقو به دست نيروهاي دولتي اشاره ميكند: «در مدت كوتاهي كه در تبريز توقف داشتم، ظاهراً خبري درباره شورش كردها نبود كه به تهران نرسيده باشد. ولي جابجايي موقت مبلغان مسيحي لوتري آمريكايي از ساوجبلاغ، كه چندان از مركز عمليات دور نيست، به تبريز ظاهراً حكايت از ترس مقامات از گسترش اين شورشها دارد. در ارتباط با كشته شدن سيميتقو، رهبر معروف شورشي كُرد، به دست نيروهاي دولتي، ظاهراً واكنش بسياري از مردم به اين مسئله نوعي شرمندگي و سرافكندگي بوده است. اگرچه حملات غارتگرانه سيميتقو همواره موجب وحشت اهالي بود، او وجهه يك قهرمان را در ذهن برخي عوام داشت، و نوع مردنش حتي در مناطقي كه كاملاً او را ميشناختند باعث خوشحالي كسي نشد.»(1)
پس از سركوب وحشيانه عشاير لُر در بهار 1924 (فصل 7)، لرستان هرگز روي آرامش به خود نديد. فيليپ در 16 مارس 1927 مينويسد: «احتراماً به اطلاع ميرساند كه شاه در شانزدهم ماه جاري، در سالروز تولدش، ظاهراً براي زيارت حرم مقدس قم با اتومبيل به اين شهر سفر كرد... آخرين گزارشها دربارة سفر شاه حاكيست كه او به اصفهان، و سپس در بيستم ماه جاري از آنجا رهسپار خرمآباد در لرستان شده است.
1) گزارش ويلارد، شماره 67، 891.00/1507، مورخ 15 سپتامبر 1930.
ميگويند كه او به منظور بررسي ماجراي حمله عشاير لُر به يك مهندس راهسازي روس و همچنين سركشي به املاكش در اين منطقه زحمت سفر را بر خود هموار ساخته است.»(1)رضا در 1 آوريل 1927 بازگشت: «جداي از گزارش روزنامهها از سفر شاه به قم، ملاير، خرمآباد، كرمانشاه و كردستان، هيچ هدف مهمي براي اين سفر ذكر نشده است.»(2)پس از اين، اوضاع رو به وخامت گذاشت. در 15 دسامبر 1927 ويليامسن مينويسد: «خبر شورش جديد عشاير در شمال، غرب و جنوب بر مشكلات عديده دولت افزوده است. چندين هفته بود كه لُرها خود را براي جنگ آماده ميكردند ولي به تازگي به خود جرأت داده و به نيروهاي دولتي حمله كردهاند. كلنل موريس يكي از اين حملات تأييد كرده و ميگويد كه حمله موفقيتآميز عشاير به كارگران راهسازي پروژة ساخت جاده دزفول-خرمآباد را عملاً متوقف ساخته است. لُرها حداقل يكي از استحكامات نظامي در اين جاده را تسخير و غارت كردهاند.»(3)در 6 آوريل 1928 فيليپ در تلگرافي مينويسد: «در روز سوم ماه جاري، ژنرال عبداللهخان [اميرطهماسبي]، وزير فوائد عامه، در نزديكي خرمآباد به دست لُرها مورد هدف گلوله قرار گرفت و كشته شد.»(4)وي جزئيات اين ماجرا را در گزارشي مورخ 7 آوريل 1928 ارائه ميكند: «روز چهارم ماه جاري، شاه تهران را به مقصد جنوب كشور ترك كرد. عبدالحسين تيمورتاش در تهران ماند. ميگويند كه شاه به خرمآباد نيز سفر خواهد كرد؛ لرهاي سركش در چند ماه گذشته مشكلات فراواني را براي نيروهاي نظامي در اين شهر به وجود آوردهاند. شاه در چند ماه گذشته بسيار اصرار داشته كه كار ساخت جاده خرمآباد ـ دزفول، كه از مناطق كوهستاني لرستان عبور ميكند، هر چه زودتر تمام شود. تعداد زيادي مهندس و كارگر تحت هدايت كلنل موريس، و مراقبت شبانه روزي ارتش، براي انجام اين كار به خدمت گرفته شدهاند. كلنل موريس سه هفته پيش به منظور بازديد از پروژه به محل سفر كرد و به عينه شاهد حمله عشاير لُر به نيروهاي نظامي حاضر در محل بود. همچنين، يك هفته پيش گزارش رسيد كه لُرها دو گروهان
كامل پياده نظام را به همراه چندين مهندس راهسازي روس اسير گرفتهاند، هر چند منابع رسمي اين گزارش را تأييد نكردهاند. يك روز پس از عزيمت شاه از تهران خبر كشته شدن ژنرال عبداللهخان امير طهماسبي، وزير فوائد عامه رسيد؛ او چندي پيش به منطقه خرمآباد- دزفول سفر كرده بود. معلوم شد كه لرهاي منطقه در روز سوم ماه جاري در نقطهاي به نام پلكلهر به وزير كمين زدهاند. در درگيري ميان نيروهاي دولتي و مهاجمان ژنرال به شدت از ناحيه شكم مجروح شد. او را به خرمآباد منتقل كردند، ولي در چهارم آوريل درگذشت. مرگ غمانگيز اين افسر پرانرژي و جاهطلب بدون شك شاه را در سركوب شورش لرستان مصممتر خواهد كرد. گمان ميشود كه ژنرال عبداللهخان بسيار مورد اعتماد شاه بود و در ميان مردم نيز اعتبار و محبوبيت زيادي داشت.»(1)
رضا در 6 مه 1928 از لرستان بازگشت: «گزارشهاي فعلي حاكي از آن است كه شاه در برخورد با عشاير شورشي لُر بسيار زيركانه عمل كرده است. ميگويند كه شاه به محض ورود به خرمآباد به تحقيق و تفحص دربارة ماجراي قتل ژنرال عبداللهخان، وزير فوائد عامه، پرداخت. بنا بر اطلاعات واصله به شاه اقدامات فرمانده نيروهاي مستقر در منطقه (كه ميگويند بيش از چهار هزار نفر هستند) براي محافظت از جادة در حال ساختي كه از مناطق كوهستاني لرستان عبور كرده و خرمآباد را به دزفول متصل ميكند، كافي نبوده است. شاه ايران بسيار علاقمند است كه هر چه زودتر يك جاده اتومبيلرو در اين منطقه داشته باشد. چنين جادهاي دسترسي به استانهاي جنوبي را بسيار آسان ميسازد و انجام عمليات نظامي عليه عشاير كوهستانهاي ما بين تهران و اين استانها را بسيار تسهيل ميكند. شاه در دومين اقدام خود، ژنرال محمودخان [جم] را از فرماندهي نيروهاي اين منطقه بركنار كرد. ميگويند كه او به حضور شاه فراخوانده شد، خلع درجه گرديد و روانه زندان شد. فرماندهي نيروهاي مذكور به ژنرال احمدخان [اميراحمدي] واگذار شده است. اين ژنرال سال گذشته فرماندهي لشكر شمال غرب در آذربايجان را بر عهده داشت، و سپس فرماندهي نيروهاي امنيت جاده (امنيه) را كه مركز فرماندهي آن در تهران قرار دارد، بر عهده گرفت. پس از اين اقدامات، از رؤساي
1) گزارش فيليپ، شماره 578، 891.00/1444، مورخ 7 آوريل 1928.
عشاير لُر خواسته شد كه در جلسهاي حاضر شوند و شكايات خود را مطرح كنند، كه در نتيجه طرفين به تفاهمي نسبي دست يافتند. اين تفاهم باعث ميشود كه از حساسيت وضعيت نظامي كاسته شود و ساخت جاده خرمآبادـ دزفول بدون وقفه ادامه يابد. با اين حال، لازم به ذكر است كه در هفته گذشته گزارشها حكايت از حمله مجدد لُرها به نيروهاي نظامي مستقر در اين منطقه داشت.»(1)در 2 ژوئن 1928 فيليپ ميافزايد: «روزنامههاي تهران اخيراً گزارشهاي دلگرمكنندهاي از تسليم تعدادي از رؤساي عشاير لُر در منطقه خرم آباد- دزفول به نيروهاي دولت منتشر ساختهاند.»(2)مهدي قلي هدايت، رئيسالوزرا، طي نطقي در 20 نوامبر 1928 در مجلس، به برخي از برنامههايي كه دولت براي عشاير لُر در نظر گرفته است، اشاره كرد از جمله «ساخت يك بزرگراه مهم لرستان به خوزستان؛ ساخت پادگانهاي نظامي و منازل روستايي براي اسكان عشاير لُر و بهبود لرستان.»(3)
در همين زمان، اوضاع بلوچستان نيز قدري بهبود يافته بود. تريت در گزارشي مورخ 2 مارس 1929 مينويسد: «رد و بدل شدن چند تلگرام ميان اعليحضرت شاهنشاه و دوستمحمدخان در ارتباط با تسليم وي يكي از حوادث سياسي جالب توجه اين روزها مي باشد. استحضار داريد كه اين فرد با فعاليتهاي خود در بلوچستان مشكلاتي براي دولت به وجود آورده بود. ميگويند كه در پي درگيري نيروهاي دوستمحمدخان با هنگ نظامي كرمان كه هفت ماه پيش براي سركوب اين شورشي اعزام شده بودند، دوستمحمد مجبور شد به ارتفاعات مرزي پناه ببرد، و در نهايت كاملاً تسليم نيروهاي دولتي شد. از آنجا كه احتمال ميدهم اين خبر مورد توجه وزارت خارجه قرار گيرد، احتراماً متن تلگرام شاه كه او را مورد عفو قرار داده است و در روزنامههاي تهران منتشر شده در اينجا نقل ميكنم: «درخواست تلگرافيتان به عرض رسيد. با توجه به اينكه از اعمال گذشته خود اظهار ندامت كرده و از ما طلب بخشش كردهايد، ما نيز خواسته شما را اجابت كرديم. به موجب اين دستخط شما مورد عفو ملوكانه قرار
گرفتيد.» گزارش شده است كه دوستمحمد هم اكنون با اسكورت عازم تهران است.»(1)در تاريخ 2 مه 1929 ويليامسن ميافزايد: «دوستمحمدخان، رهبر شورشيهاي بلوچستان، به تازگي وارد تهران و حضور شاه شرفياب شده است. حقوق ماهيانهاي برابر با سيصد تومان براي او مقرر شده و او نيز به جمع ساير رهبران شورشي كه بخشي از ملازمان شاه را تشكيل ميدهند پيوسته است.»(2)
در گزارشي مورخ 16 مارس 1929، فرين از ناآراميهاي مجدد در لرستان خبر ميدهد: «تحركاتي دارد در لرستان اتفاق ميافتد. نيروهاي نظامي زيادي به آنجا اعزام شده و مقامات نيز تمام وسايل نقليه شخصي موجود در منطقه را به خدمت گرفتهاند، ولي معلوم نيست كه لُرها واقعاً دست به اقدامي زده باشند. گمان ميرود كه لشكركشيهاي دولت ايران به منظور تكميل روند خلعسلاح لُرها و جلوگيري از وقفه در كار پروژه خط آهن صورت ميگيرد.»(3)ويليامسن در 11 جولاي 1929 مينويسد: «احتراماً به اطلاع ميرساند كه شاه رسماً مسير خط آهن خرمآباد، بروجرد، ملاير، ديزآباد و ساوه به تهران را تأييد كرده است... مخالفت با مسير جديد به اين دليل است كه خط آهن از مناطق روستايياي ميگذرد كه هم اكنون توليدي ندارند و مركز پر جمعيت و توليدي همدان را از رونق مياندازد... مهندسان آمريكايي معتقدند اين مسير، بهترين مسير ممكن نيست.» او ميافزايد: «احتراماً با مسرت به اطلاع ميرساند كه عشاير لرستان، كه خط آهن ميبايست از آن عبور كند، كوچكترين تمايلي براي پيوستن به شورشيهاي [فارس] از خود نشان ندادهاند. نزديك به هزار تن از عشاير لُر در پروژه ساخت خط آهن مشغول به كار هستند، و اين منبع درآمد جديد برايشان بسيار عزيز است. اين هم نمونة ديگري از تأثيرات ساخت خط آهن در گسترش تمدن است.»(4)اين خوشبيني نابجا بود. تلگرام ويليامسن در 13 جولاي 1929 از اين قرار است: «هيأت نقشه برداري
لرستان مورد حمله راهزنان قرار گرفت؛ يك مهندس انگليسي گروگان گرفته شد؛ آمريكاييها سالم و در امان هستند.»(1)در 18 جولاي 1929: «وزيرمختار بريتانيا پس از خبردار شدن از اين حادثه، گفت كه به منظور كسب تكليف با وزارت خارجه بريتانيا تماس خواهد گرفت. بدون شك موريسون پيش از رسيدن دستور از لندن آزاد خواهد شد. با توجه به ناامني كشور، شركت اولن و شركاء قصد دارد كه همه گروههاي مهندسياش را از لرستان خارج كند، مگر اينكه مقامات نظامي امنيت كامل و مطلق آنها را تضمين كنند.»(2)در 25 جولاي 1929: «احتراماً به اطلاع ميرساند كه مهندس موريسون در هيجدهم جولاي آزاد شد... در همان روز خبر رسيد كه دو مهندس روس، كه در استخدام وزارت طُرق و شوارع هستند، در نزديكي پل كشكان در غرب بروجرد توسط همان عناصري كه به گروه نقشهبرداري حمله كرده بودند، مورد حمله و ضرب و شتم راهزنان قرار گرفتند و اموالشان به غارت رفته است.»(3)در 9 آگوست 1929: «چند يگان سواره نظام اكنون از گروههاي نقشهبرداري محفاظت ميكنند، و قلمرو راهزنان توسط نيروهاي نظامي و عشاير وفادار به دولت محاصره شده است. دهم آگوست كار نقشه برداري به پايان خواهد رسيد، و گمان ميرود پس از اينكه گروههاي نقشهبرداري از مناطق كوهستاني خارج شوند، نيروهاي ارتش به منظور بازپس گرفتن قاطرها و تجهيزات مسروقه و تنبيه و متفرق ساختن راهزنان كه چهارصد يا پانصد نفر تخمين زده ميشوند دست به عمليات خواهند زد.»(4)در گزارش ديگري مورخ 9 آگوست 1929، ويليامسن به شورش عشاير قشقايي در ماههاي ژوئن تا جولاي 1929 اشاره ميكند: «اوضاع در لرستان ناآرام است، ولي نميتوان آن را هشداردهنده تلقي كرد. تفاهمي كه ميان قشقاييها و بختياريها وجود دارد بدون شك شامل حال عشاير لُر به خصوص بهراموندها [بيراموندها] نيز ميشود. با اين حال، آنها منتظر نشستهاند تا نتيجه شورش همسايگانشان را ببينند، و به همين دليل با عقب انداختن حركت خود تا زمان مهيا شدن يك اقدام مشترك، فرصت انجام اقدامي مؤثر را از دست دادهاند. سپهبد
ايراني، ژنرال احمدخان، كه فرمانده عمليات لرستان است، به كمك عشاير اسكانيافته (به ويژه پاپيها) اوضاع نسبتاً آرامي را بر اين منطقه بسيار پر دردسر حكمفرما ساخته است.»(1)
ويليامسن در گزارش مورخ 21 سپتامبر 1929 گزارش ميكند كه دولت ايران در مقابله با لُرها يكبار ديگر به دسيسه و خيانت متوسل شده است: «در ارتباط با تحركات عشاير در جنوب ايران احتراماً به اطلاع ميرساند كه برغم چند مورد ناآرامي پراكنده، ظاهراً اقدامات هماهنگ عليه دولت ايران خاتمه يافته است. اخبار مربوط به لرستان اصلاً دلگرمكننده نيست. استحضار داريد كه يك گروه نقشهبرداري در جولاي گذشته مورد حمله راهزنان قرار گرفت و تجهيزاتش غارت شد و اين در حالي بود كه نيروهاي ارتش در مناطق ديگري در حال گشت زني بودند. ژنرال احمدخان، سپهبد ايراني، با به كار گرفتن سياستي سركوبگرانه و تنبيهي ظاهراً به نتايج خوبي دست يافته است. با اين حال، نزديك به دو هفته پيش فتحاللهخان، رئيس ايل قدرتمند سگوند، را متقاعد كردند كه براي ملاقات با سپهبد به مركز فرماندهياش برود. روز بعد فتحاللهخان درگذشت: برخي ميگويند سكته كرد؛ برخي ميگويند او را دار زدند يا به او سم خوراندند، و بعضيها هم چيزهاي ديگري ميگويند. ولي به هر حال اين ماجرا براي عشاير نمونة روشن يك دسيسه و خيانت بود، و به همين دليل لُرها سر به شورش برداشتهاند. چندين مورد راهزني و غارت در جاده اصلي خرمآباد گزارش شده است. در واقع، اين جاده به قدري ناامن است كه به همسران برخي مهندسان سنديكا كه قصد داشتند از اهواز به تهران سفر كنند توصيه شد كه از طريق بغداد به تهران بروند. سياست اين سپهبد براي از بين بردن دشمنانش با دسيسه و خيانت دارد ثمره تلخي به بار ميآورد. عشاير ميدانستند كه دولت بزودي راهزناني را كه به گروه نقشهبرداري سنديكا حمله كردهاند تنبيه خواهد كرد- و آنقدر ميفهمند كه بگذارند راهزنان خودشان با نيروهاي دولت درگير شوند، بدون اينكه به آنها كمكي بكنند. ولي زماني كه يكي از بزرگترين رؤساي آنها با مكر و حيله به قتل ميرسد، جاي تعجب نيست كه تمام همكاريهاي آنها با دولت و نمايندگانش به پايان برسد... از آنجا كه اين جاده از
1) گزارش ويليامسن، شماره 906، 891.00/1491، مورخ 9 آگوست 1929.
قلب مناطق متعلق به طوايف لُر ميگذرد، سياست سنديكا اين بوده است كه با رؤسا و مردم عشاير روابطي بسيار دوستانه داشته باشد. آقاي آرتور دوبويس اخيراً دست به اقدامي نسبتاً نمايشي زد و به همراه همسر، دو دختر بزرگ و پسر كوچكش به ديدن حسينقليخان [ايلخان طايفه پاپي] در اردوگاهش رفت. آقاي دوبويس با اين اقدام خود از سويي تلويحاً نشان داد كه به اين طايفه اعتماد دارد و از سوي ديگر اميدوار است مانع اخلال آنها در عمليات ساخت جاده بشود. ولي اين نوع حركتهاي دوستانه در مقابل سياست خائنانه و ضعيف و منسوخ سپهبد، كه حتي آرامترين لُرها را نيز خشمگين ميسازد، اعتبار و ارزشي ندارد.» در همين گزارش، ويليامسن طوايف اصلي لُر را نام ميبرد «كه در حد فاصل دزفول و بروجرد و در طول خط آهن پيشنهادي ساكن هستند.» در ارتباط با اسكان اجباري اين طوايف، كه در ادامه توصيف شده است، اطلاعات زير خالي از لطف نيست. اول، ايل پاپي با 000/125 نفر: حسين قليِ «ايلخان» 000/35 نفر را تحت رهبري دارد. ساير طوايف ايل پاپي از اين قرار بودند: قلاوندها، نزديك دزفول، 000/55 نفر؛ اللهوندها، نزديك بلارود، 000/25 نفر؛ ساير طوايف كوچكتر شامل مهاروندها 5000 نفر، و ميرزاوندها 5000 نفر مي شوند. دوم، ايل بيرانوند، 000/40 نفر: «اينها از قديم «آدم بدهاي» لرستان بودهاند. آنها چادرنشين هستند و از طريق دامداري و غارت ساير طوايف گذران زندگي ميكنند.» سوم، ايل سگوند: 000/35 نفر: «رئيس، فتحاللهخان، به تازگي درگذشته است.» چهارم «طوايفي كه در مناطق منتهي به پشت كوه زندگي ميكنند و عملاً ناشناختهاند. اروپاييهاي معدودي به اين منطقه نفوذ كردهاند و آنهايي هم كه وارد اين منطقه شدهاند مامور مخفي بودهاند. تراكم جمعيت در اين منطقه اندك است. دولت تلاش ميكند بخشي از اين جمعيت كوچنشين را در شهرهايي كه دولت در پشت كوه ساخته است اسكان بدهد.» و در نهايت، «در خوزستان، جمعيت عمدتاً عرب يا تركيبي از عربها و لرهاست . دردسرسازترينشان قبايل بنيتميم و بنيطُرف هستند كه در مناطق مردابي ايران و عراق در غرب اهواز زندگي ميكنند. همينها بودند كه موفق شدند در مقابل نيروهاي نظامي بريتانيا كه بغداد را محاصره كردند، مقاومت كنند.»(1)
1) گزارش ويليامسن، شماره 941، 891.00/1493، مورخ 21 سپتامبر 1929.
«جابجايي» عشاير لُر
ويليامسن در گزارشي مورخ 13 دسامبر 1929مينويسد: «احتراماً به اطلاع ميرساند كه دارند تعدادي از طوايف را به منظور اسكان در استانهاي ديگر ايران به اجبار از لرستان كوچ ميدهند. هنوز تعداد دقيق آنهايي كه مجبور به مهاجرت شدهاند معلوم نيست. روزنامهها اعلام كردهاند كه 110 خانواده، يا حدود 600 نفر، به روستاهاي نزديك قزوين منتقل شدهاند. با اين حال، ساير منابع رقم بسيار بالاتري را ذكر كرده و تعداد مهاجرين اجباري را دو هزار تا سه هزار نفر اعلام كردهاند. گمان ميرود كه اين سياست بيشتر شامل حال بيرانوندها شده است. استحضار داريد كه عناصر شورشي كه چند وقت يكبار از قانون تمرّد ميكنند و نظم لرستان را بر هم ميزنند از همين طايفهاند. هدف آشكار دولت اين است كه ساختار طايفهاي لرستان را از ميان ببرد، و با پراكنده ساختن بدترين طوايف به اين طريق خيلي راحتتر به هدفش ميرسد. با اين حال، ميگويند كه وضعيت تبعيديان بسيار اسفناك است. احشام آنها مجبور بودهاند 300 مايل را در فصل زمستان در زمينهاي نيمه خشك راه بروند. بسياري از احشام تلف شدهاند، و از آنجا كه تنها منبع ثروت يك كوچنشين احشام اوست، اين تلفات برايشان بسيار آزاردهنده بوده است. اين جابجاييهاي اجباري طبيعتاً موجي از نارضايتي در ميان لرها به وجود آورده است و ممكن است منجر به شورشهاي متعددي در استان شود.»(1)در 11 ژانويه 1930: «احتراماً به اطلاع ميرساند كه مهمترين اتفاق دو هفته گذشته سفر شاه به جنوب غربي كشور بوده است. اعليحضرت در تاريخ 29 دسامبر 1929 از تهران عازم شد و از شهرهاي قم، سلطانآباد، بروجرد، خرمآباد، دزفول و اهواز ديدن كرد. در تاريخ 5 ژانويه 1930، او در حضور ملازمان خود و مهندسان شركت اولن و شركاء با قيچي طلايي روبان را بريد و راه آهن دزفول را افتتاح كرد. اعليحضرت اعلام كرده است كه قصد دارد سفر خود را تا اواخر ژانويه ادامه دهد. او به سمت بندرشاپور عزيمت خواهد كرد و از آنجا با قايق به بوشهر ميرود، و سپس از طريق شيراز و اصفهان به تهران بازميگردد. ولي كمتر گزارشي از تأثير سفر شاه به رعايايش در لرستان به تهران مخابره شده است. تأثير روحي حضور
1) گزارش ويليامسن، شماره 988، 891.00/1499، مورخ 13 دسامبر 1929.
شاهنشاه در ميان لرهايي كه از ديرباز از حكومت ناراضي بودهاند ناچار بايد بسيار عميق باشد. جابجايي اجباري اخير خانوادههاي لُر به ساير مناطق نارضايتي فراواني را باعث شده است كه اعليحضرت ميتواند با رأفت مدبرانهاش اين احساس را تسكين بدهد. شواهد حكايت از آن دارد كه شاه با اين هدف به سفر رفته است كه نه فقط پروژه راه آهن را به چشم خود ببيند، بلكه روحيه نيروهاي مستقر در مناطق عشايرنشين را تقويت كند. او در طول مسير سفرش به اهواز از چندين پادگان در لرستان بازديد كرد و بدون شك تأثير مثبتي بر روحيه افراد تحت فرماندهي سپهبد احمدآقاخان گذاشت. در چند هفته گذشته اسم اين ژنرال نزد فرمانده كل قوا بد در رفته است، بنابراين تهران تعجب نخواهد كرد اگر خبر بركناري او را از مقامش بشنود.»(1)
اين ماجرا در گزارش كلاسيك مورخ 4 فوريه 1931 هارت ادامه مييابد:
شب اول فوريه 1931، وقتي تقيزاده، وزير ماليه، لايحهاي «دو فوريتي» را جهت تخصيص 50 هزار تومان ديگر براي عمران لرستان ارايه داد بخشي از زواياي تاريك كوچ اجباري لُرها در مجلس روشن شد. او توضيح داد كه بودجه مزبور نه فقط صرف عمران اين استان خواهد شد، بلكه براي كمك به هزاران عشاير است كه البته آمار دقيق آنها در دست نيست، كه به مناطق دورافتاده، عمدتاً به استان خراسان، انتقال يافتهاند نيز مورد استفاده قرار خواهد گرفت. تقيزاده گزارش داد كه «در بودجه سال 1309 مملكتي (21 مارس 1930-22 مارس 1931) مبلغي برابر با 100 هزار تومان به عمران لُرستان اختصاص يافت. با توجه به ناكافي بودن اين مبلغ، به موجب قانون هشتم مهرماه 1309 (30 سپتامبر 1930)، بودجهاي اضافي تحصيل شد. با وجود اين، اين بودجه اضافي هم براي تكميل اقداماتي كه در طول دو سال گذشته براي عمران اين استان، ساخت خانههاي روستايي، كوچ و اسكان لُرها صورت گرفته كافي نيست. از آنجايي كه نميتوانيم عمليات فوقالذكر را به حالت نيمهتمام رها كنيم، ماده واحده ذيل با قيد فوريت به مجلس تقديم ميگردد. ماده واحده: مجلس شوراي ملي بودجه اضافي 50 هزار تومان را براي مخارج عمران لرستان به تصويب رساند كه به قران از ذخيره مملكتي برداشت خواهد شد.
1) گزارش ويليامسن، شماره 1006، 891.00/1500، مورخ 11 ژانويه 1930.
تسليم لايحه مزبور به مجلس اطلاعاتي درباره كوچ اجباري لُرها كه مدتها در هالهاي از ابهام بود، به دست داد. ياسائي، وكيل مجلس، گفت: «لُرهايي را كه جابجا شدهاند سربار رعيتها كردهاند.» او افزود، «طبق گزارشها، شكايات متعددي درباره كوچ اجباري لُرها، پرداخت نشدن جيرهشان، هزينه حمل و نقل و هزينههاي جنبي ديگر به دست مقامات رسيده است. خوب است آقاي وزير ماليه توضيح بدهند كه مسئول اين وضع و هزينههاي آن كيست. مايلم بدانم كدام وزارتخانه به اين شكايات رسيدگي ميكند، و مرجع ذيصلاح براي رسيدن به داد اين مردم كيست؟ لطفاً بفرماييد مبالغي كه قبلاً مجلس به اين كار اختصاص داده، چگونه خرج شده است. ميگويند اين اعتبارات مصوبه آن طور كه بايد هزينه نميشود.» روزنامه اطلاعات همچنين از قول ياسائي مينويسد، «مثلاً به شتردارها كه اثاثيه آنها را حمل كردهاند پول نميدهند كه باعث شده اين شتردارها به تمام مقامات شكايت كردهاند و به آنها جواب تا حال داده نشده. ميخواستم توضيح بدهند كه سر و كار اين شتردارها با چه كسي است. با وزارت جنگ است يا وزارت ماليه؟» تقيزاده در پاسخ به سئوالات ياسائي گفت: «مخارج توسط وزارت ماليه و تحت نظر مأمورين باشرافت و فعالي ميشود كه هر هفته به من گزارش ميدهند. ميتوانم گزارش كاملي در اينباره تقديم مجلس كنم. خيلي مراقبت براي پرداخت مخارج صحي و زندگي عشايري كه كوچانده شدهاند شده است. شخصاً توجه زيادي به رفع مرض بيماران آنها كردهام و هر چه از دستم برميآمده براي كمك به آنها انجام دادهام. همينطور براي قبايل عرب. ولي در لرستان كار خيلي مشكلتر از امور اينهاست براي آنكه بايد آنها تخت قاپو شوند. ولي درباره شكاياتي كه شنيدهايد، به من اطلاع بدهيد، بديهي است كه رفع شكايت آنها ميشود.» تقيزاده توضيح داد، «مخارج تحت نظر ماموران كشوري و لشكري ميشود. يك عده از الوار به خراسان و عدهاي به زرند و ساوه و خوار كوچانده شده بودند كه تا چندي پيش هنوز جابجا نشده بودند، كه حالا شدهاند و اشخاص براي تهيه راپورت صورت مخارج اعزام شده كه هميشه صورت ريز مخارج را ميفرستند. در بدو امر يك جيره تعيين شده بود كه آن هم از مالكين گرفته شود و بعد قرار شد كه خود دولت آن مخارج را بكند و اراضي تهيه شده و بذر و تخم و
گاو در خراسان داده شده و وسايل راحتي آنها فراهم گرديده است و براي اعراب و الوار كه به زرند و ساوه و خوار كوچانده شدهاند طبيب فرستاده شده و شير و خورشيد سرخ هم كمك زيادي كرد به آنها لباس و پوستين داد و بعد هم اعياني براي آنها خريداري گرديد و جابجا شدند و خيلي مراقبت براي حفظ امور صحي آنها شده و صحيه هم طبيب به اندازه كافي براي رفع مرض آنها اعزام داشته است. ولي در لرستان كار خيلي مشكلتر از امور اينهاست براي آنكه بايد آنها تخت قاپو شوند و هيچ مانوس به خانهداري نيستند و دولت سعي دارد كه آنها را آشنا به زندگي بكند و البته هم خواهند شد و شكايت شتردارها به بنده نرسيده. بديهي است كه رفع شكايت آنها ميشود.» محيط لاريجاني، نماينده خوار و ورامين، ابراز داشت انتقال لُرها به اين مناطق موجب سلب آسايش و آرامش ساكنين بومي شده است. لاريجاني گفت، «خوب است اين قضيه منظور نظر بوده و رفع زحمت اهالي شود.» كه داور، وزير عدليه، بلافاصله در پاسخ گفت: «براي حفظ انتظامات مملكتي و رفاه اهالي لازم است كه اين قبيل كارها بشود و البته ورامينيها هم بايد تحمل بكنند.»
لايحه در صحن علني مجلس به رأي گذاشته شد و با رأي 85 نفر از كل 98 نماينده حاضر در مجلس به تصويب رسيد. هيچ يك از نمايندگان به لايحه مزبور رأي مخالف نداد. گزارش فوق به شيوه معمول هارت خاتمه مييابد:
از چند ماه پيش كه جابجايي لُرها شروع شد، هيچ اطلاعاتي درباره اين موضوع از منابع دولتي در دست نبوده است. برآورد تعداد عشاير نيز بر اساس گفته مسافراني صورت گرفته كه گروههاي عظيمي از آنها را ديدهاند كه پاي پياده جاده لُرستان تهران را طي ميكنند و يا تا سيصد مايل در طول جاده مشهد پراكندهاند. برخيها تعداد آنها را تا 15000 نفر، و برخي ديگر حتي بيشتر برآورد كردهاند. البته هنوز كسي دقيقاً نميداند كه معناي عمران استان لرستان چيست. ولي گمان ميرود كه معني آن اين باشد كه اكثر زمينهايي را كه قبلاً در دست عشاير لُر بوده به رعاياي ايراني غيركوچنشيني خواهند داد كه تجربه روستانشيني و كشاورزي دارند. همچنين شنيدهام كه دولت در انتقال اين عشاير بين آنهايي كه تمايل بيشتري به راهزني داشته و آنهايي كه بيشتر مايل به يكجانشيني بودهاند، تفاوت قايل شده
است. البته نميدانم دولت ايران چطور توانسته اين كار را بكند، زيرا با توجه به سطح فكر كنوني لُرها، هيچ لُري نميتواند آيندهاي بدون راهزني براي خودش متصور باشد.(1)
ويليامسن در گزارش 2 مه 1929 خود از ناآرامي در فارس گزارش مي دهد: «ناآراميهايي در استان فارس گزارش شده كه پيامدهاي چندان وخيمي به دنبال نداشته است. عشاير قشقايي به رهبري عليخان قشقايي(2)چندين بار به جمعيتي كه در اين استان اسكان يافتهاند حمله كردهاند... رؤساي عشاير قشقايي به سرعت دستگير شدند و گمان ميرود كه در زندان جديد قصر قاجار، در خارج از تهران، زنداني شدهاند. در ضمن، فرزندان رؤساي بزرگ عشاير در «مدرسه شبانه روزي» در نزديكي خرمآباد نگهداري ميشوند، كه احتمالاً نقش گروگان را دارند تا بدين وسيله والدينشان دست به رفتار ناشايستي نزنند... اخيراً شكاياتي به سفارتخانههاي خارجي در تهران رسيده است و عدهاي كه اتومبيل يا كاميونشان به دستور مقامات نظامي ايران مصادره شده است به اين مسئله معترض شدهاند. در تبريز خود راننده هم بايد به همراه اتومبيلش در خدمت مقامات نظامي قرار بگيرد و در قبال اين كار مبلغ عادلانهاي دريافت نميكند. اما از فارس گزارش شده است كه اتومبيلها را مصادره ميكنند، از آنها سخت كار ميكشند، و در شرايط بسيار اسفناكي آنها را به صاحبانش برميگردانند. معمولاً يك رسيد رسمي براي مصادره اتومبيل به راننده ميدهند، ولي معمولاً، اگر نگوييم هميشه، بابت تلف شدن وقت راننده، خسارات وارده و هزينه تعمير اتومبيل هيچ مبلغي در نظر گرفته نميشود.»(3)در 31 مه 1929 ويليامسن يك ناآرامي جدي را گزارش ميكند:
احتراماً به اطلاع ميرساند كه برغم خودداري مجدانه مطبوعات ايران از اشاره به ناآراميهاي فارس، شورشي جدي شيراز و اطراف آن را فرا گرفته است. عشاير قدرتمند قشقايي و لُر كه بارها در گزارشهاي متعدد سفارت به آنها اشاره شده
است عامل اين ناآراميها هستند. به سبب سانسور شديد روزنامهها، هنوز دامنه دقيق اين شورش مشخص نيست، ولي با در نظر گرفتن تعداد نيروهايي كه براي سركوب اين غائله اعزام شدهاند بايد بسيار جدي باشد. موثقترين منابعي كه در دست هستند اطلاع دادهاند حداقل 11000 نيرو به استان فارس اعزام شدهاند، كه اين تعداد تقريباً نيمي از نيرويهاي جنگي مؤثر ايران است. مسافران ميگويند كه جاده بوشهر به شيراز عملاً غير قابل استفاده است. هر اتومبيلي كه از اين جاده عبور ميكند، [اشرار] يا متوقفش ميكنند يا به طرفش شليك ميكنند. جاده شيراز به اصفهان نيز تقريباً به همان اندازه ناامن است، و پليس ايران به اتومبيلها اجازه نميدهد شبها وارد اين جاده شوند. شايعات تأييد نشده حاكي از آن است كه خود شيراز نيز در خطر محاصره كوهنشينان قرار دارد. سه راننده كاميون را متوقف كرده و به طرز فجيعي به قتل رساندهاند. گمان ميرود كه اين سه راننده از اتباع ايران بودند. يك راننده كاميون هم هدف گلوله قرار گرفته كه ميگويند از اتباع سوريه بوده است. با اينحال هنوز معلوم نيست كه چه كسي به او تيراندازي كرده است قشقاييها يا سربازان ايراني. احتمال دوم را قويتر ميدانند. مصادره تمام انواع وسائط نقليه توسط نيروهاي ارتش از حد گذشته است. كاميونها و اتومبيلها را، با راننده يا بدون راننده، بدون كمترين توجهي به قانون و حقوق مالكيت مصادره ميكنند. تعدادي راننده ايتاليايي كه براي انتقال سربازها از تهران به شيراز قرارداد بستهاند (30 راننده كه به هر كدام 6 تومان پيشپرداخت كردهاند) وقتي به مقصد رسيدند دستور يافتهاند تا جايي كه فرمانده نظامي ميگويد در جاده ناامن بوشهر پيش بروند. شوفرها طبيعتاً نميخواهند جان و مالشان را اينگونه به خطر بيندازند، و تا جايي كه جرأت داشته باشند در مقابل اين دستورات مقاومت ميكنند. بنابراين، گمان ميرود كه راننده سوري هم از انجام اين دستورات سرباز زده و هنگام تلاش براي فرار توسط سربازان هدف گلوله قرار گرفته است. آثار تيراندازي تك تيراندازهاي ماهر كوهستان بر روي بدنه بسياري از اتومبيلهايي كه از آن سوي شيراز ميآيند مشاهده ميشود. جاي گلوله روي بدنه يك اتومبيل سياحتي به مقامات تهران ثابت كرده است كه اين شورش بسيار جديتر از حمله عشاير در بهار است. جاده شيراز- بوشهر باريك و پر پيچ و خم است، و از گردنههاي
طولاني عبور ميكند كه مسدود كردن آن را نسبتاً آسان ميكند. گذاشتن سه يا چهار گاري يا يك سنگ بزرگ در ميان جاده براي متوقف ساختن يك وسيله نقليه موتوري كافي است؛ و كوهنشينها نيز به راحتي ميتوانند پشت تخته سنگها و شيارهاي كنار كوه مخفي شوند و هر كاري كه دلشان بخواهد بكنند. چنانچه نيروي قدرتمندتري آنها را تعقيب كند نيز ميتوانند در كوهستان مخفي شوند، بدون اينكه حتي يك زخم بردارند. استحضار داريد كه ايل قشقايي از بزرگترين و قويترين ايلات ايران است. اين ايل در حد فاصل جنوب اصفهان تا بوشهر، يعني در پهنهاي به وسعت 600 مايل، پراكنده است. مردان جنگي آن به 10000 تا 20000 نفر ميرسند. عليخان قشقايي، رهبر اين شورش است. صولتالدوله، برادر عليخان، كه رئيس موروثي ايل قشقايي است، هم اينك در تهران گروگان شاه است. گفته ميشود قشقاييها چندين خواسته از دولت دارند: 1) اجازه بدهد هر لباسي كه دوست دارند بپوشند، 2) اسلحه حمل كنند، 3) از خدمت سربازي اجباري معاف باشند، و 4) رئيس ايلشان آزاد شود. طبق گزارشها شاه تلويحاً با سه خواسته اول موافقت كرده است. شايعات متعددي هم بر سر زبانهاست كه شاه براي هدايت مستقيم عمليات عليه عشاير به شيراز خواهد رفت. قشقاييها، با شورش خود، تا كنون جديترين ضربه را به سياست متمركزسازي دولت ايران وارد ساختهاند. حتي اگر تا اندازهاي هم موفق شوند، شكي نيست كه بختياريها، لُرها و كردها نيز در مخالفت با سياست سركوبگرانه و مدرنگرايي دولت به آنها خواهند پيوست. همه آنها خواهند خواست كه لباسهاي سنتيشان را بپوشند، سلاح داشته باشند و از خدمت اجباري معاف شوند. ارتش ايران قدرت آرام كردن عشاير را ندارد. بنابراين شورش قشقاييها بروز بحران را تسريع كرده است. البته ناآراميهاي افغانستان هم بيتأثير نبوده است. طوايف بيسواد ولي قدرتمند نقاط مختلف كشور از دولت مركزي فرمان نميبرند. نيروهاي نظامي ايران در خراسان و سيستان از مرزها حفاظت و مردم را سركوب ميكنند؛ لُرها كاملاً سركوب نشدهاند؛ و كردها براي جنگ آماده ميشوند. چنانچه مسئله قشقاييها به طور رضايتبخشي حل نشود، بيم آن ميرود كه تمام اميدهاي فعلي براي ايجاد يك ايراني متحد از ميان برود و تمام اصلاحاتي كه دولت براي غربيسازي مملكت در پيش گرفته
است در خارج از تهران بي اثر بماند... سر رابرت كلايو از دولت ايران خواسته است تا از منافع بريتانيا محافظت كند. او خطرات وضعيت فعلي را اينگونه خاطر نشان ساخته است كه: كارگران شركت نفت انگليس و ايران در يك جا تمركز يافتهاند و به همين دليل به راحتي تحريك ميشوند و به خشم ميآيند؛ وارد شدن خسارات مالي بسيار آسان است؛ قطع شدن خط لوله و يا انفجار يك پالايشگاه عواقب بسيار وخيمي به دنبال دارد. آنها از دولت خواستهاند تا نيروهايي براي محافظت از اموال شركت بگمارد، همچنين هشدار دادهاند كه برخي آشوبگران شناخته شده بلشويك را شديداً تحت نظر داشته باشند. به ويژه اينكه كنسول بريتانيا در تهران در يك پرواز ويژه به هزينه شركت نفت انگليس و ايران براي مذاكره با مقامات بريتانيايي مستقر در اهواز به اين شهر سفر كرد... احتمال اين نيز وجود دارد كه ناآراميهاي كردستان، خوزستان و فارس همگي از يك منبع سرچشمه ميگيرند. البته براي اين ادعا هيچ مدركي در دست ندارم. به هر حال، همه اين حوادث شاه، شركت نفت انگليس و ايران و شركتهاي بريتانيايي فعال در جنوب ايران را جداً با مشكل مواجه ساخته است... البته سفيركبير تركيه معتقد است كه هيچ ارتباطي ميان اين حوادث وجود ندارد... او معتقد است كه شورش قشقاييها اعتراضي خودانگيخته به رژيم جديد ايران است. او همچنين افزود كه دردسرهاي كردستان چيز تازهاي نيست. طبق معمول، شايعاتي نيز در مورد حمايت بريتانيا از شورشهاي جنوب كشور وجود دارد؛ در اثبات اين شايعه ادعا ميشود كه قشقاييها كه سال گذشته «خلع سلاح» شدند، امسال تفنگ و مهمات درجه يك انگليسي در اختيار دارند. لازم به ذكر نيست كه چندين سال است كه از كويت به جنوب ايران اسلحه قاچاق ميشود، و اينكه اين شورشها به فعاليتهاي تجاري بريتانيا در ايران بسيار آسيب زده است.(1)
در 8 ژوئن 1929، ويليامسن در تلگرامي خبر ميدهد: «در ادامه گزارش مورخ 31 مه، يك منبع موثق خبر داده است كه شيراز محاصره شده و ارتباط با اين شهر قطع شده است. جنگ سختي ميان نيروهاي ارتش و كوهنشينهايي كه خود را به اندازه كافي
1) گزارش ويليامسن، شماره 847، 891.001474، مورخ 31 مي 1929.
قدرتمند دانسته و از كوهها پايين آمدهاند در جريان است. شيباني فرماندهي نيروهاي ارتش را برعهده دارد. برخي بر اين باورند چنانچه عشاير قطعاً سركوب نشوند، برنامههاي اصلاحات دولت به خطر خواهد افتاد.»(1)او در گزارش مورخ 14 ژوئن 1929 اينطور ادامه ميدهد:
احتراماً به اطلاع ميرساند كه اوضاع سياسي مملكت اصلاً آرام نيست. تحولات قابل ذكري در دو جبهه صورت گرفته است: شيراز و خوزستان. كمترين خبرها را از شيراز داريم. خطوط تلگراف كمپاني هند و اروپا چهار يا پنج روز قطع بود و در اين مدت هيچ خبري از شيراز به تهران نرسيد. زماني كه ارتباط تلگرافي با اين شهر مجدداً برقرار شد، اپراتور تلگرافخانه به رئيس خود در تهران خبر داد كه قشقاييها شهر را محاصره كردهاند و در چندين نقطه درگيري سختي بين نيروهاي دولتي و قشقاييها درگرفته است. ژنرال شيباني كه به منظور فرماندهي عالي نيروهاي مستقر در فارس به اين استان اعزام شده بود، در جاده شيراز با عشاير برخورد كرد و نزديك بود دستگيرش كنند، ولي نهايتاً موفق شد وارد شهر شود. عجيبترين قسمت ناآراميهاي شيراز اين است كه كوهنشينها مواضعشان را در كوهستان رها كرده و آنقدر خود را قدرتمند يافتهاند كه در دشت به جنگ نيروهاي ارتش آمدهاند. آنها كاملاً مسلح هستند و ظاهراً مهمات كافي نيز در اختيار دارند. موضوع ديگري كه به وخامت اوضاع دامن زده اين است كه اعراب خمسه، دشمن ديرينه قشقاييها، نيز در اين آشوب به آنها پيوستهاند. اگر عشاير جنوب ايران متحد شوند، بايد فاتحة برنامه مدرنسازي شاه را خواند. شاه مسلماً تمام تلاش و منابع خود را براي سركوب شورش عشاير به كار خواهد گرفت. ارتش احتمالاً نميتواند در مدت كوتاهي عشاير متحد را سركوب كند. براي فرونشاندن اين غائله به انجام عمليات سركوبگرانه درازمدتي نياز است كه انرژي و هزينه فراواني ميطلبد. حتي بعيد نيست كه نيروهاي دولت از عشاير متحد شكست بخورند، كه در آن صورت هرج و مرج بر كشور حاكم خواهد شد. شايعات فراواني در تهران بر سر زبانهاست. هيچ يك از سفارتخانهها، به غير از سفارت
1) تلگرام ويليامسن، شماره 27، 891.001473، مورخ 8 ژوئن 1929.
بريتانيا، اخبار موثقي در اينباره در اختيار ندارند. طبق يكي از اين شايعات، شاه مجبور به تسليم در برابر خواسته عشاير خواهد شد، و حتي ممكن است در اين جنگ مغلوب شود و تاج و تخت خود را از دست دهد. برخي ديگر ميگويند كه اين آشوب چيزي جز يك شورش محلي نيست و به راحتي سركوب خواهد شد، و اينكه عشاير به كوهستانها عقبنشيني كردهاند. مطبوعات نيز بجز يك مورد هيچ خبري درباره اين وضعيت منتشر نساختهاند... كه البته با توجه به نوع جملات و احساساتي كه در اين مقاله به كار رفته بود، شكي نيست كه به تحريك دولت نوشته شده است. مدير روزنامه شفق سرخ نماينده استان فارس است. به اعتقاد من، اين شورش بسيار خطرناكتر از آن چيزي است كه در اين مقاله توصيف شده است. شورشي كه براي سركوبي آن 10000 تا 12000 نيروي نظامي نياز است به هيچ وجه شورش بياهميتي نيست. منطقه كاملاً ملتهب است، و عشاير قدرتمندي كه در اطراف اين منطقه مستقر هستند آمادهاند كه با مشاهده اولين نشانههاي تزلزل در دولت به شورشيان بپيوندند. با اينكه ناآراميهاي فعلي حاصل شورش عشاير يك منطقه است، اوضاع فعلي خطري بالقوه براي كل ايران به شمار ميرود. ميگويند تلاش براي خريدن يا پرداخت رشوه به رهبران شورشيان (كه در مقاله مذكور «آرام كردن شورشها از طرق مصالحهآميز ناميده شده) با شكست مواجه شده است. اين سياست قديمي، به همراه افكندن بذر حسادت و بدگماني ميان رهبران شورشي، غالباً درگذشته مؤثر واقع ميشد. ولي اكنون به نظر ميرسد كه نارضايتيها يا اراده مشتركي آنها را واقعاً به يكديگر جوش داده است. ايل قشقايي به پنج طايفه عمده تقسيم ميشود. اين پنج طايفه همواره با يكديگر دعوي داشته و هرگز هر پنج طايفه بر سر يك موضوع توافق نداشتهاند. اين طوايف همواره با يكديگر و طوايف همسايه در نزاع و درگيري بودهاند. گمان ميرود كه بختياريها دشمن سرسخت آنها هستند. اما گزارشها حاكي از آن است كه بختياريها، اگر نه به طور فيزيكي، به لحاظ روحي و معنوي دشمنان خود كه اكنون دشمن دولت نيز هستند ياري ميدهند.
در مورد حوادث خوزستان ميخوانيم: «در آبادان، مركز صنايع پالايشگاهي شركت نفت انگليس و ايران، در نيمه دوم ماه مي شورشي به راه افتاد كه دو روز به طول
انجاميد. كارگران كارخانهها و كارگاههاي شركت تحريك به شورش و حمله به تأسيسات آن شده بودند. جزئيات اين ماجرا در دست نيست، ولي در كل پيداست كه خسارت جبرانناپذيري به تأسيسات وارد نشده است. فعاليت خرابكارانه عوامل بلشويك در آبادان بر همگان معلوم بود. به همين دليل، شركت نفت انگليس و ايران در اقدامي پيشگيرانه نيروي پليسي منظم و تعليمديدهاي براي خود سامان داد. مقامات محلي نيز رهبران آشوبها را سركوب ميكردند. نيروهاي ارتش و پليس شركت در مدت كوتاهي نظم را به شركت بازگرداندند و ميگويند كه چندين نفر هم دستگير شدهاند... فرماندار اهواز دستور داد تا اقدامات پيشگيرانهاي براي ممانعت از وارد آمدن خسارت به راه آهن صورت گيرد و براي دور نگاه داشتن شورشيان از كارگران خط آهن از هر لحاظ با كلنل موريس همكاري كرد.» ويليامسن گزارش خود را اينطور خاتمه ميدهد: «گزارش اوضاع فارس را نميتوان بدون ذكر اين مسئله به پايان برد كه احساس كلي و تقريباً فراگير مردم تهران اين است كه عدهاي يا كشوري قشقاييها را تحريك كرده و به آنها پول دادهاند تا شورش كنند... اعتقاد غالب مردم اين است كه شورش فوق به تحريك، اگر نگوييم با دخالت مستقيم ، انگليسيها به راه افتاده است. مردم ميگويند كه قشقاييها اسلحه دارند: اين سلاحها از طريق خليج فارس وارد شده كه تحت كنترل نيروي دريايي بريتانيا است؛ علاوه بر اين، انگليسيها نميخواهد پروژه راه آهن موفق شود... اگرچه اينها دلايل معقولي به نظر ميرسند، ولي براي اينكه قانع شويم انگليسيها دست به فعاليتهاي محرمانه زدهاند كافي نيست.»(1)در 22 ژوئن 1929 ويليامسن تلگراف زد: «عطف به تلگرام شماره 27. اوضاع شيراز متشنج است، تلفات دولت سيصد نفر گزارش شده است.»(2)
با وجود اين، ويليامسن در گزارش مورخ 26 ژوئن 1929 از تغيير احتمالي اوضاع سخن ميگويد: «گزارشهاي اندكي كه اخيراً از شيراز به تهران ميرسد لحن
خوشبينانهتري دارد. كوهنشينها را از پشت دروازههاي شهر به عقب راندهاند و طبق گزارشها جنگ سختي در جريان است. به احتمال زياد حضور ژنرال شيباني در شيراز موجب تقويت روحيه نيروها شده و تمام موفقيتهاي احتمالي دولت به سبب همين بوده است.»(1)در 2 جولاي 1929، وزارت خارجه دستورالعملي صادر كرد: «وزارت خارجه مايل است از طريق اخبار كوتاه تلگرافي از اوضاع جنوب ايران و تأثير احتمالي آن بر ماليهها و ساخت راه آهن اطلاع يابد.»(2)يك روز بعد ويليامسن پاسخ داد: «منابع مختلف خبر دادهاند كه نيروهاي دولتي شيراز را از محاصره خارج كردهاند. ارتباط جادهاي با اصفهان مجدداً برقرار شده است، ولي اخبار به شدت سانسور ميشود. هزينه اين درگيريها براي دولت بسيار سنگين بوده است، ولي اگر دولت پيروز شود، حيثيت و اعتبارش افزايش مييابد و هيچ تأثير سوئي بر پروژه خط آهن كه اشتياق براي ساختش بيشتر از هميشه است، نخواهد داشت.»(3)او در 13 جولاي 1929 ادامه ميدهد:
در ادامة تلگرام مورخ 13 جولاي، ساعت 12 ظهر، احتراماً به اطلاع ميرساند كه در هفته اول ماه جولاي منابع متعدد خبر دادند كه دولت نسبتاً موفق شده است، حداقل به طور موقت، شورش در استان فارس را فروبنشاند. از آنجايي كه اخبار به شدت سانسور ميشود، فقط اخبار بسيار اندكي درباره اوضاع شيراز منتشر ميشود. در پنجم جولاي، بيانيهاي به امضاي ژنرال شيباني در روزنامهها منتشر شد به اين مضمون كه آتشبسي دو هفتهاي اعلام شده، و تمام عشايري كه پيش از نهم جولاي خود را تسليم كنند مورد عفو قرار ميگيرند، و مابقي بيرحمانه مجازات خواهند شد. آتشبس باعث از سرگيري عبور و مرور در جاده شيراز- اصفهان شد، و حتي تعدادي اتومبيل از بوشهر به شيراز آمد. طبق برخي گزارشهاي منتشر شده نيز چندين تن از سران عشاير تسليم شده و دو طايفه (ممسني و كهكيلويه) حمايت خود را از شاه در برابر شورشيان اعلام كردهاند. همچنين آقاي دي. بورك- باروز خبرنگار تايمز لندن، كه هفته گذشته با هواپيما از شيراز بازگشت، گزارش داد كه در تپههاي اطراف شهر هيچ كوهنشيني ديده نميشود. اين گزارش و گزارشهاي
غيرقطعي ديگر باعث شد كه تلگرام شماره 32 را برايتان ارسال كنم. بر اساس اطلاعات اندك و نه چندان مطمئني كه در دست است، نيروهاي دولتي در كل، دست بالا را در منطقه دارند، و احتمال اينكه مذاكره كنندگان بتوانند با شورشيان به توافق برسند خيلي زياد است؛ آنها ميتوانند با چند وعده و مقدار زيادي طلا آتش بس را به وضعيت صلح تبديل كنند. اگر اينطور باشد، بر اعتبار شاه افزوده ميشود، و هر چند هم پيروزي دولت متزلزل و غير قطعي باشد به هر حال شاه نشان داده است كه ميتواند ايل قدرتمند و متمردي را سركوب كند، ده يا دوازده هزار نيرو را وارد ميدان جنگ بكند، و ساير طوايف ناراضي را بيطرف نگاه دارد. با اين حال، در طول سه روز گذشته شايعات شوم و ناخوشايندي در تهران بر سر زبانهاست. معلوم شده است كه مذاكرات صلح با قشقاييها شكست خورده، زيرا رؤساي اصلي اين ايل حاضر به تسليم نشدهاند. نگرانكنندهتر از همه اينكه بختياريها نيز با استفاده از اين فرصت خواستههاي بزرگي را از دولت مطرح ساختهاند. سرداراسعد، وزير جنگ و يكي از رؤساي برجسته ايل بختياري، به سرعت تهران را به مقصد اصفهان ترك كرد. برادر او «ايل بيگِي» بختياريها است كه به همراه «ايلخان» رهبري موروثي ايل را در اختيار دارند؛ معلوم شده است كه بختياريها اين دو برادر را طرد كردهاند، در حالي كه دولت اميد داشت به كمك آنها بر ايل تسلط يافته و آن را كنترل كند. خبر رسيده است كه ارتش مصادرة وسائط نقليه خصوصي را شروع كرده و نيروهاي خود را به سرعت به سمت نواحي اطراف اصفهان حركت داده است. بنابراين حداقل اين مقدار ميدانيم كه: قشقاييها هنوز آرام نشدهاند و بختياريها، دومين ايل قدرتمند ايران، روحيه جنگطلبي دارند. وزيرمختار فرانسه ميگويد كه در نهم جولاي حضرت اشرف تيمورتاش با ناراحتي به او گفت خواباندن اين غائله هفت يا هشت ماه طول ميكشد. دبير اول سفارت بريتانيا متذكر شد كه قشقاييها به اردوگاه ييلاقي خود نقل مكان كردهاند كه در مجاورت اردوگاه ييلاقي بختياريهاست و بعيد نيست كه اين دو بر سر اقدام هماهنگ با يكديگر به توافق برسند.
ويليامسن سپس توضيحات جالب زير را اضافه ميكند:
خبري كه در روزنامهها منتشر شده مبني بر اينكه مردم ممنوعيت سرگذاشتن عمامه
را در ماه محرم در اصفهان علناً نقض كردهاند نشانه روحيه عصيانگري و همچنين علت اصلي نارضايتيهاي عموم مردم از دولت است. عشاير دولت را به بيديني و توهين به مقدسات متهم كردهاند. خواستههاي اصلي بختياريها مشابه قشقاييهاست. آنها مخالف موارد زير هستند: (1) جمعآوري ماليات به دست مأموران ماليه دولت از طوايفي كه قبلاً خراج پرداخت ميكردند؛ (2) رفتن به خدمت وطيفه اجباري؛ (3) تغيير لباس؛ (4) اجراي قانون انحصار ترياك، زيرا كشت و قاچاق اين ماده منبع درآمد خوبي براي اين ايل به شمار ميرود؛ (5) خلع سلاح، زيرا تفنگ يك ايلياتي براي او از همسرش نيز عزيزتر است، و (6) دخالت در كار ملاهاي آنها. حال كاملاً روشن است كه روش سنتي شوراندن يك ايل مسلمان تحريك كردن تعصبات مذهبي اوست، و اگر شاهدي بر اين مدعا ميخواهيد، كافي است كه اوضاع متشنج افغانستان را ببينيد. دولت با تهديد نظام اجتماعي- مذهبي كه عصاره شرع اسلامي است، بهانه كافي را به دست رهبران عشاير داده است تا به راحتي مردم بيتفاوت خود را عليه آن تحريك كنند. رؤساي طوايف، با درك اين مطلب كه اساس استقلال فئوداليشان مورد تهديد قرار گرفته است، با استفاده از اين شعار جنگي مردان خود را متحد ميسازند. بنابراين، اگر بختياريها و قشقاييها متحد شده باشند، و يا در آينده متحد شوند، و مصمم باشند كه همه چيزشان را در راه مخالفت با دولت فدا كنند، جديترين مشكلي كه دولت فعلي ممكن است با آن مواجه شود در راه است. معلوم نيست كه آيا نيروهاي دولتي اصلاً قدرت فرونشاندن موج شورش عشاير را داشته باشند. هزينه ادامه عمليات نظامي براي دولت بسيار سنگين است، و با توجه به بينظمي فعلي وضعيت مالي كشور، اين مسئله شايد موجب ته كشيدن تمامي پول دولت شود. آشكار است كه برنامه مدرنسازي شاه نيز بسيار تحتتأثير قرار خواهد گرفت. تا كنون شاه توانسته سياستهاي خود را بر مردمي كم و بيش متمرد تحميل كند؛ با اين حال، اگر عشاير در برابر شاه متحد شوند، افسانه قدرت مطلقه او نابود خواهد شد، و با مخالفتي مواجه ميشود كه قبلاً در هيچ كجا شاهدش نبوده است، كه در نتيجه حيثيت و اعتبارش، كه به دليل مقاومت موفقيتآميز قشقاييها كاهش يافته، لطمة به مراتب بيشتري خواهد ديد. با وجود اين، همين حالا هم كه دارم اين
گزارش را مينويسم، هيچگونه اطلاعات دقيقي درباره اوضاع واقعي كشور قابل حصول نيست، و مطالب اين گزارش بيشتر بر اساس شايعات و كمتر بر اساس حقايق و اخبار موثق استوار است. وزارت خارجه استحضار دارد كه ترسيم تصويري دقيق و واقعي از حوادثي از اين نوع، به ويژه در ايران، چقدر دشوار است. با وجود اين، حتي اگر گوشهاي از اين شايعات هم صحت داشته باشد، به قوة تخيل فوقالعادهاي نياز نيست تا بفهميم كه نيروهاي بنيانكن فعال در ايران اساساً همان نيروهايي هستند كه دولت مركزي افغانستان را سرنگون كردند. در هر دو كشور، پادشاهي با سياستهاي ليبرالش اصلاحاتي ناخوشايند را بر يك نظام فئودال تحميل كرده است كه آمادگي پذيرشش را نداشت. عشاير قدرتمند، كه معمولاً با يكديگر در ستيز بودند، اختلافاتشان را تا حد ممكن كنار گذاشته و عليه يك حاكم «بيدين» متحد شدهاند. بنابراين فقط به ديپلماسي شاه بستگي دارد كه آيا اين وضعيت بغرنج به بنبستي تبديل خواهد شد كه تنها راه خروج از آن به دست گرفتن اسلحه است يا خير. ولي احتمال قويتر اين است كه رضا شاه از سرنوشت امانالله درس گرفته و لابد وضعيت كنوني كشورش را مشابه همان وضعيتي ميداند كه پادشاه همسايه را سرنگون ساخت. بنابراين كاملاً منطقي است كه شاه با احتياط و هوشياري گام برخواهد داشت. پيشبيني ميكنم كه هيچ نبرد سختي رخ نخواهد داد، هيچ عملياتي عليه عشاير اجرا نخواهد شد، و مردان جنگجوي عشاير فاتحانه به داخل اصفهان و تهران رژه نخواهند رفت. با اينكه احتمالاً جمع نيروهاي جنگي متحد قشقايي و بختياري بيشتر از نيروهاي دولتي است، ولي عشاير فاقد سازماندهي و مهمات كافي هستند. علاوه بر اين، خصومتهاي نژادي و شخصي در بين آنها ريشهدار است. شاه بيشك ميتواند با استفاده از اين عوامل از اتحاد شورشيان جلوگيري كند. او ميتواند براي آرام نگاه داشتن عشاير در طول ييلاقشان، سياست خود را به گونهاي تنظيم كند كه با قبول اكثر خواستههاي عشاير، جادة بوشهر- شيراز را باز نگاه دارد. در پاييز بختياريها به تدريج به آن طرف كوهها كوچ ميكنند تا زمستان را در دشتهاي نزديك شوشتر بگذرانند، در حالي كه قشقاييها به جنوب و به سمت بوشهر كوچ ميكنند. ارتش با استفاده از نيروهاي آماده و مواضع محكم خود ميتواند با هر يك از اين
دو ايل به صورت جداگانه بهتر بجنگد تا همزمان با هر دو تاي آنها. بسياري بر اين باورند كه دولت راهحلي دور و دراز و احتمالاً غيرقطعي در ارتباط با اين مسئله پيدا خواهد كرد. همچنين بايد دوباره به وجود گزارشهاي مكرري اشاره كنم مبني بر اينكه همان انگليسي كه خواهان يك افغانستان از هم گسيخته است، ميكوشد ايران را نيز به همان وضعيت دچار كند. ارتش ايران تلويحاً چنين عقيدهاي دارد و گمان ميكنم نيمي از نمايندگان ديپلماتيك و مردم غيرنظامي تهران هم همين عقيده را داشته باشند... با اين حال، شخصاً نميتوانم خود را متقاعد سازم كه لندن سياست هدفداري براي تحريك شورش در ايران در پيش گرفته باشد.(1)
در 19 جولاي 1929 ويليامسن ميافزايد: «گزارش شده است كه ايل قشقايي كه هم اينك در ييلاق به سر ميبرد كاملاً آرام است. چند تن از رؤساي عشاير خود را تسليم ژنرال شيباني كردهاند، از جمله پسرِ عليخان قشقايي، رهبر شورشيان. رئيس ايل قشقايي، اسماعيلخان قشقايي (سردارعشاير، صولتالدوله) كه در تهران تحت مراقبت بود آزاد شده و به شيراز بازگشته است. هنوز ناآراميهايي در كازرون وجود دارد، كه احتمالاً اعراب خمسه عامل آن هستند، اما از آنجا كه شورشهاي اصلي فروكش كرده است، پيشبيني ميشود كه نيروهاي ارتش به زودي بتوانند جاده بوشهر- شيراز را باز و از آن محافظت كنند. هيچ خبري از اتحاد ايل قشقايي و بختياري، يا فعاليت مشترك آنها عليه دولت نيست.»(2)در همين زمان اوضاع خوزستان تحت كنترل بود: «احتراماً به اطلاع ميرساند كه ظاهراً دولت ايران در اقدامي جدي براي محافظت از اموال خصوصي در خوزستان شورش بلشويكها را در اين منطقه سركوب كرده است. با پايان يافتن زمان برداشت محصول، كارگران خط آهن نه تنها كم نشدهاند، بلكه در حال افزايش نيز هستند؛ همچنين از تأسيسات شركت نفت انگليس و ايران در آبادان و محمره گزارشي مبني بر ناآرامي دريافت نشده است... لازم به ذكر است كه هيچگونه مدرك و شواهد صريحي در دست نيست كه نشان بدهد روسها به نوعي در ناآراميهاي جنوب ايران دخالت داشتهاند.»(3)
شورش بختياريها
هنوز قشقاييها كاملاً سركوب نشده بودند كه بختياريها سر به شورش برداشتند. در 16 جولاي 1929 ويليامسن در تلگرامي خبر داد: «اوضاع ايران آبستن حوادث خطرناكي است. يك منبع موثق ميگويد كه بختياريها سر به شورش برداشتهاند ولي هنوز به قشقاييها نپيوستهاند. طبق گزارشها، شاه (افسرده؟) است و كاملاً اطمينان خود را نسبت به تيمورتاش از دست داده.»(1)در 19 جولاي 1929 ميافزايد: «همانطور كه در تلگرام شماره 36 مورخ 16 جولاي، ساعت 10 شب اشاره شد، احتراماً به اطلاع ميرساند كه شايعه وضعيت بد روحي شاه كه ممكن است او را از لحاظ رواني از پا بيندازد صحت دارد. اين گزارش چند روز دهان به دهان ميگشت، ولي آن را باور نداشتم تا اينكه حضرت اشرف تيمورتاش به من گفت كه حتي نميتواند پنج دقيقه متوالي با اعليحضرت صحبت كند زيرا ايشان به دليل اوضاع مملكت يا از كوره در ميروند و يا بيدليل حالت افسردگي عارضشان ميشود. بسياري از امور دولت كه پيش از اين تيمورتاش شخصاً به عرض شاه ميرساند اكنون به واسطه كريم آقا، شهردار و دوست دوران كودكي شاهنشاه و نماينده مالي او به عرض ميرسد. ظاهراً اين كريم آقا(2)تنها كسي است كه ميتواند روان پادشاه ايران را تسكين بدهد. علاوه بر اين، در بسياري از محافل مطلع گمان ميكنند كه شاه ديگر به تيمورتاش اعتماد ندارد... وزراي مختار كشورهاي خارجي بسيار مراقبند كه در اين وضعيت بلاتكليف از او [تيمورتاش] چيزي نخواهند كه توان انجامش را نداشته باشد. بسياري از محافل مراقب اوضاع هستند و شواهد بسياري حكايت از آن دارد كه خيليها مواظبند با ستارهاي كه ممكن است رو به زوال باشد بيش از حد دوست نشوند. مكرراً گفتهاند كه تيمورتاش در مقام سفير كبير ايران به آنكارا خواهد رفت، و فروغي به وزارت دربار منصوب ميشود. نام وثوقالدوله نيز براي تصدي منصب اجرايي تيمورتاش مطرح شده است. صادقانه بگويم كه نميتوانم آنطور كه اكثر همكارانم در اينجا تلويحاً باور دارند، اين داستانها را باور كنم. البته تيمورتاش رفيق شفيق شاهزاده فيروز و يك ضلع مثلث قدرت بود، و
شايد نارضايتي شاه از فيروز باعث بياعتمادي او به تيمورتاش هم شده باشد. ولي تا زماني كه مرد توانا و موفقي مثل تيمورتاش پيدا نشده است، واقعاً بعيد ميدانم كه شاه (اگر ديوانه نشده باشد) بهترين خدمتگذار خود را در اين مقطع بحراني كنار بگذارد.»(1)
بار ديگر در 19 جولاي 1929 مينويسد: «در ادامه گزارش شماره 880 مورخ 13 جولاي 1929، در مورد شورش عشاير در مركز و جنوب ايران، احتراماً به اطلاع ميرساند كه خبر شورش بختياريها عليه دولت مركزي اكنون تأييد شده است. شايد بتوان اقدامات رؤساي ايل بختياري را دليل اصلي نارضايتي بختياريها دانست. از زمان كودتاي بختياري در سال 1907، رؤساي اين ايل در تهران زندگي مرفه و آسودهاي داشته و منابع ماليشان از ايل تامين ميشده است. بسياري از آنها عهدهدار مناصب دولتي بودهاند. باج و خراجي كه رؤساي بزرگ از ايل ميگرفتند به تدريج افزايش يافت و همزمان از محبوبيتشان كاسته شد و كار به جايي رسيد كه رؤساي كوچكتر از اين فرصت استفاده كرده و از فرمان آنها سرپيچي كردند. قانون ثبت املاك موجبات ناراحتي و دلخوري بسياري از زمينداران خردهپاي ايل را فراهم آورده است؛ از آنجا كه سند مالكيت در ميان آنها رايج نيست، بر اساس سنت ايل زمين از پدر به پسر به ارث رسيده است. اما اخيراً رؤساي بزرگ ايل مدعي مالكيت املاك زمينداران كوچك ايل شده و تلاش كردهاند آنها را به نام خود ثبت كند. فرماندار غيرنظامي بختياريها، كه برادر سردار اسعد، وزير جنگ، است مردم خود را بيرحمانه استثمار كرده، و پول زيادي از آنها طلب ميكند، و با گرفتن پول بيشرمانه حق را ناحق ميكند و وعده محافظت و حمايت ميدهد. گروهي از خانهاي كوچكتر بختياري نيز با استفاده از دلمشغولي دولت با شورش قشقاييها تصميم گرفتند عليه اربابان موروثي خود بشورند. اين مسئله سبب شده است كه شورشيان از گروهي كه به رؤساي خود وفادار ماندند جدا شوند. گزارشها حكايت از آن دارد كه اين دو گروه دست به قتل و كشتار يكديگر زدهاند. از آنجا كه وزير جنگ يكي از رؤساي اصلي اين ايل است، طبيعتاً از قدرتش براي حفظ موقعيت خود در ايل استفاده كرد. دو هزار نيروي نظامي براي «آرام كردن» اوضاع به جنوب و غرب اصفهان اعزام شدهاند. وزيرمختار بريتانيا در شانزدهم
1) گزارش ويليامسن، شماره 888، 891.002/197، مورخ 19 جولاي 1929.
جولاي به من خبر داد كه در فاصله 80 مايلي جنوب اصفهان جنگ سختي ميان عشاير و نيروهاي دولتي درگرفت، و اينكه سربازان فراري از جبهه و مجروحين به شهر پناه آوردند؛ و سربازان جواني كه نيروي دولتي را تشكيل ميدادند بسيار بد عمل كرده بودند. در همين زمان سردار اسعد، كه ديگر ايلش او را قبول نداشت، به تهران بازگشت. اما در ميان تعجب همگان، اعلام شد كه اعليحضرت او را به حضور پذيرفته و از او استقبال كرده است. از آنجا كه اين سمت به عنوان رشوه به عشاير بختياري، به سردار اسعد، يعني رئيس اين ايل داده شده بود، گمان ميرفت حالا كه كنترل ايل از دست او خارج شده است او را از وزارت جنگ كنار بگذارند.»(1)
ويليامسن در گزارش مورخ 25 جولاي 1929، عليرغم خبرهاي بدي كه ميرسيد، از بهبود وضعيت روحي پهلوي خبر ميدهد: «عطف به گزارش شماره 888 مورخ 19 جولاي 1929، احتراماً به اطلاع ميرساند كه بر اساس اخبار موثق وضعيت رواني شاه بسيار بهبود يافته است، و بازگشت او به حال سلامت شايعاتي را كه از بياعتمادي شاه به حضرت اشرف تيمورتاش خبر ميداد بياعتبار ساخته است. با توجه به اوضاع و احوال ايران، نگراني شاه تا حد گيجي و سردرگمياش به هيچوجه عجيب نيست. هيچ خبر خوشي نميآيد، و اوضاع آنقدر تهديدآميز هست كه موجبات نگراني رئيس كشور را فراهم آورد. اول اينكه وضعيت عشاير جنوب و غرب ايران به طورخطرناكي ناآرام است. قشقاييهاي جنگطلب، هر چند در حال حاضر آرام به نظر ميرسند، به هيچوجه شكست نخورده و يا خلع سلاح نشدهاند. بختياريها مسلح هستند. اعراب خمسه هرگز كاملاً مطيع نشدند، و هنوز مالك بلامنازع قلمرو خود هستند. حمله اخير به يك گروه نقشهبرداري و دو تن از مهندسان دولت از ناآرامي در لرستان حكايت دارد. بدتر اينكه گزارش شده است كه عشاير بلوچ در جنوب شرقي و كردها در نزديكي ساوجبلاغ سر به شورش برداشتهاند. نگاهي كوتاه به نقشه نشان ميدهد كه شورشها در يك نيمدايره از بلوچستان تا مرزهاي تركيه كشيده شده است. گويي شورش عشاير كافي نبود كه اخبار نزول بلاياي طبيعي در نقاط مختلف كشور نيز به آن اضافه شده است. يك زلزله ديگر خسارات بيشتري به خراسان وارد كرده، حمله ملخها
1) گزارش ويليامسن، شماره 889، 891.00/1486، مورخ 19 جولاي 1929.
حجم انبوهي از محصول گندم را از بين برده، و سيل در تبريز منجر به مرگ 200 نفر، و تلف شدن هزاران رأس گاو و گوسفند و ويراني نيمي از شهر شده است. و بدتر از همه اينكه ديگر روحيهاي براي وزارت ماليه نمانده است. معلوم شده است كه انبار اداره ارزاق 25000 خروار گندم كمبود دارد، بنابراين شايد كشور در فصل زمستان با كمبود نان مواجه شود. در نهايت بايد اضافه كنم كه نرخ برابري ارز نيز به سرعت رو به كاهش است (نرخ امروز: 41/11 قران به ازاي هر دلار)، بنابراين دارد به اعتماد و اعتبار مردم لطمه ميخورد... روي هم ريختن اين مشكلات مسلماً ذهن آدمي چون رضا شاه را مشوش ميسازد. كاملاً ميتوان فهميد كه چرا بايد ناگهان از كوره در برود و اطرافيانش را تهديد كند، حتي معتمدترين وزيرش را. در عين حال بايد با تيمورتاش هم همدردي كرد، زيرا به خاطر مقامش مكرراً مجبور بود خبرهاي بد را او به گوش پادشاه برساند.»(1)
خبرهاي اطمينان بخش از لندن تأثير به سزايي در بهبود وضعيت روحي رضا داشت. اترتن در گزارش مورخ 31 جولاي 1929 مينويسد: «احتراماً عطف به گزارش شماره 862 مورخ 14 ژوئن 1929 سفارت امريكا در تهران، در گفتگويي غيررسمي با يكي از وزراي بسيار مطلع، خبردار شدم كه با توجه به باور رايج برخي شخصيتهاي علاقمند به مسائل خاور نزديك مبني بر اينكه دولت [بريتانيا] در مسائل داخلي ايران دخالت كرده است، قرار است در تاريخ 25 جولاي در مجلس عوام در همين ارتباط از دولت سؤال شود و دولت نيز پاسخ خواهد داد. در اين ارتباط، سؤال و پاسخ را در اينجا نقل ميكنم: «آقاي آنجل (در يادداشتي خصوصي) از وزير امور خارجه پرسيد كه آيا ايشان ميتوانند در مورد اوضاع جنوب ايران توضيحاتي به مجلس ارائه كنند؟ معاون وزير امور خارجه (آقاي دالتون): دولت اعليحضرت [پادشاه بريتانيا] اخباري مبني بر شورش عشاير در جنوب ايران دريافت كرده است. همچنين شايعاتي شنيدهايم به اين مضمون كه اين شورشها به تحريك عوامل بريتانيا به راه افتاده است؛ و در اين ارتباط خوشحالم كه فرصت يافتهام تا اعلام كنم كه اين شايعات كاملاً بي پايه و اساس بوده و صحت ندارند، و دولت اعليحضرت [پادشاه بريتانيا] همچنان به سياست عدم مداخله
1) گزارش ويليامسن، شماره 891، 891.00/1488، مورخ 25 جولاي 1929.
در امور داخلي ايران شديداً پايبند است. وزير امور خارجه اطمينان دارد كه دولت ايران، كه در طول چند سال گذشته بارها شاهد مواضع دوستانه بريتانياي كبير بوده، متوجه است كه در مقابل مشكلات فعلي با عشاير شورشي ميتواند بر روي همراهي دولت اعليحضرت [پادشاه بريتانيا] حساب كند؛ دولتي كه فقط آرزوي ايراني سعادتمند و آرام تحت حاكميت يك دولت قدرتمند و مستقل را دارد.»» اترتن در پايان مينويسد: «سفارت ايران امروز خبر داد كه آوانس خان مساعد(1)، وزيرمختار ايران در لندن، استعفا داده و پيشبيني ميشود كه آقاي تقيزاده، استاندار سابق خراسان كه جانشين او شده است در چند روز آينده وارد لندن شود.»(2)محمود جم، وزير فوائد عامه، جانشين تقيزاده در خراسان شد، و كريم بوذرجمهري، «دوست دوران كودكي شاه» جانشين جم شد. ويليامسن دربارة انتصاب مجدد جم به استانداري خراسان مينويسد: «با وجود اين، يك منبع موثق به من خبر داد كه در شمال خراسان، نزديك به مرز روسيه، شورش كوچكي به راه افتاده است؛ نزديك به هشتصد تن از عشاير تركمن عليه دولت مركزي سر به شورش برداشتهاند. بنابراين گمان ميرود از آنجا كه جم پيش از اين استاندار خراسان بوده و با اوضاع آشنايي دارد سريعاً به اين منطقه اعزام شده تا اين حركت را سركوب كند و اعزام او به خراسان هيچ ارتباطي با رسوايي در وزارت فوائد عامه ندارد.»(3)
فرين در گزارش مورخ 7 آگوست 1929 مينويسد: «عطف به گزارشها و اخبار اخير در مورد شورش عشاير قشقايي و بختياري، احتراماً به اطلاع وزارت خارجه ميرساند كه دولت ايران اعلام كرده است كه هر دوي آنها را سركوب كرده و عبور و مرور در جاده بوشهر- شيراز- اصفهان- تهران از تاريخ 3 آگوست 1929 مجدداً برقرار شده است. اطلاعات محرمانه حاكي از آن است كه شايد دولت در كامل و دائمي خواندن سركوب ناآراميها بيش از حد خوشبيني به خرج داده، ولي بيانيه دولت را از اين حيث كه عجالتاً ناآراميها به پايان رسيده است تاييد ميكند.»(4)ويليامسن در 9
آگوست 1929 مينويسد: «احتراماً به اطلاع ميرساند كه جو سياسي ايران در دو هفته اخير تا حدود زيادي صاف و روشن بوده است. شورش قشقاييها، كه در گزارشهاي قبلي به آن پرداخته شده بود، ظاهراً به طور رضايتبخشي سركوب شده كه عمدتاً مرهون توان و فراست ژنرال حبيباللهخان شيباني بوده است... شورش بختياريها كه در تلگرام شماره 36، مورخ 16 جولاي 1929 و در گزارشهاي بعدي به آن اشاره شده بود، منجر به درگيري شديد اين عشاير با نيروهاي دولتي شده است. روزنامهها از دو پيروزي قطعي نيروهاي دولتي خبر دادهاند كه منابع ديگر نيز آنها را تأييد ميكنند، و يك منبع محرمانه و موثق نيز خبر از يك پيروزي مهمتر به دست نيروهاي ارتش داده است. نيروهاي دولتي به قلب سرزمين بختياريها (چهارمحال) نفوذ كرده و برخي از مواضع آنها از جمله دهكرد را فتح كردهاند. ظاهراً بختياريها اصلاً حريف نيروهاي ارتش نيستند و تلفات بسيار قابل توجهي متحمل شدهاند، و ميگويند كه در تازهترين درگيري 400 تن از آنها كشته شدهاند. بنابراين، با اينكه هنوز تعداد زيادي از نيروهاي دولتي در حال مبارزه با شورشيان بختياري هستند و هنوز آنها را كاملاً سركوب نكردهاند، اما به جرأت ميتوان گفت كه خطر حمله بختياريها دفع شده و شاه اوضاع را كاملاً در اختيار دارد. با نگاه به گذشته، شكي باقي نميماند كه خطر متحد شدن قشقاييها و بختياريها بسيار جدي بود. ترديدي نيست كه رهبران اين دو ايل با يكديگر به تفاهم رسيده و قول حمايت متقابل داده بودند. ولي طبق معمول، نبود هماهنگي ميان طوايف شورشي مختلف، به دولت اجازه داد كه به طور جداگانه با هر يك از آنها روبهرو شود. همانطور كه قشقاييها در حمايت از طايفه كيخالو (كه آغازگر اصلي ماجرا بودند) تعلل كردند، بختياريها هم آنقدر منتظر نشستند تا توان قشقاييها تحليل رفت. اگر اينطور نميشد، بعيد نبود كه شيراز و اصفهان به دست عشاير بيفتد كه عواقبي جدي به همراه داشت.» در مورد طايفه كيخالو ميخوانيم: «كيخالو طايفهاي مستقل هستند ولي معمولاً آنها را از ايل قشقايي ميدانند. زمينهايشان در وسط اراضي وسيعتر قشقاييها و بختياريها قرار ميگيرد، و اهميت استراتژيكشان هم به همين دليل است.»(1)
1) گزارش ويليامسن، شماره 906، 891.00/1491، مورخ 9 آگوست 1929.
در گزارشي مورخ 21 سپتامبر 1929، ويليامسن اخبار جديدي مخابره ميكند:
ظاهراً موفقيت ژنرال شيباني در فارس بسيار بيشتر از موفقيت همقطار او در لرستان بوده است. قشقاييها در اقامتگاه ييلاقيشان به سر ميبرند و وقتي سرماي زمستان شروع شود، مجبورند به سمت جنوب حركت كنند. در طول مدتي كه در كوچ هستند، خطر شورش آنها به حداقل كاهش مييابد. دولت حتي با احتياطهاي معمول نيز ميتواند خيالش راحت باشد كه شورشي در اين منطقه رخ نخواهد داد. روزنامهها در 13 سپتامبر گزارش شكست طايفة بهارلوها در شهر داراب استان فارس را منتشر ساختند. بهارلوها و كهگيلويهايها همچون حائلي ميان دو ايل قدرتمندتر قشقايي و بختياري عمل ميكنند و به همين دليل موقعيت بسيار مهمي دارند. همين اهالي كهگيلويه بودند كه شورش ماه آوريل را به راه انداختند، و بهارلوها هم از همان ابتدا از آنها حمايت كردند و با آنها همدست شدند. شيباني سياستي عاقلانه در پيش گرفته است: غلبه بر طوايف كوچكتر و خلع سلاح آنها در مدت زماني كه طوايف اصلي و بزرگتر آرام هستند؛ و مستحكم ساختن مواضع نيروهاي دولتي در قلب اقامتگاه قشلاقي قشقاييها در مدتي كه آنها از اين منطقه كوچ كردهاند. آزمون واقعي قدرت در بهار سال 1930، زماني كه كوچ آنها به سمت شمال آغاز ميشود، خواهد بود. همانطور كه در گزارش شماره 889 خبر داده شد، شاه در اوايل جولاي اسماعيلخان قشقايي (صولتالدوله) را آزاد كرد، و او به ايل خود بازگشت، كه در مدت غيبت اجباري او توسط برادرش عليخان قشقايي رهبري ميشد. اما مردم ايل از نقشي كه صولت در طول شورشها ايفا كرده بود به هيچ وجه راضي نبودند؛ و نيز عليخان را رئيس بزرگ خود نميشناسند. مردم گمان ميكنند كه شاه اين دو نفر را خريده است و روح استقلالطلبي آنها چنين چيزي را نميپذيرد. علاوه بر اين، دو برادر هم با يكديگر خصومت دارند. شيباني ابتكار عمل به خرج داده و ملك منصورخان، پسر دوم صولت الدوله، را بجاي پدرش ايلخان قشقايي كرده است. اين رئيس جديد و جوان رياست خود را بيشتر مديون دولت است تا مردم ايل و هنوز معلوم نيست كه از او اطاعت كنند. شيباني تلاش كرده است مراكزي براي اسكان طوايف سربهراهتر ايجاد كند. اميد است كه به اين وسيله آنها را متقاعد سازند كه موهبت صلح، بهتر
از خصومت با دولت است. اخيراً بودجهاي به مبلغ 20000 تومان به منظور احداث پروژههاي آبياري و كشت و زرع در منطقه قشقاييها به تصويب رسيده است، و وجوه بيشتري نيز در دست تصويب است. هشت كشتي در اروپا دستور يافتهاند كه با قاچاق از طريق خليج فارس مقابله كنند، كه ميتواند كمك چشمگيري در آرام ساختن قشقاييها باشد. وقتي قاچاق اسلحه مشكلتر شود، عشاير هم آنقدر مجهز نميشوند كه بخواهند با خواستهاي دولت مقابله كنند. شديدتر شدن نظارت دولت بر صادرات ترياك نيز ايل قشقايي را از منبع اصلي درآمدش محروم و توانايي خريد سلاح را از آنها سلب ميكند. مگر اينكه شورشي ناگهاني و سازمانيافته اتفاق بيفتد و اِلا ميتوان گفت كه كمر مقاومت قشقاييها شكسته است. بختياريها نيز در حال حاضر سركوب شدهاند. نيروهاي دولتي به راحتي بر آنها غلبه كردند، و آرامش به سرعت به منطقه بازگشت. پادگانهاي بزرگي در مناطق استراتژيك منطقه تأسيس شده است؛ به ويژه در چهارمحال كه بر جاده شيراز اشراف دارد، در قسمت شرقي اقامتگاه بختياريها و بخش شمالي محل استقرار كهگيلويهايها. اخيراً هيچ گزارشي در مورد وضعيت ساير طوايف استان فارس به دست ما نرسيده است. گفته ميشود كه بويراحمديها، طايفه اصلي كهگيلويهايها، تسليم ژنرال شيباني شدهاند؛ و عشاير ممسني، اعراب خمسه، طوايف لشني و ميشمست آرام هستند.(1)
در ژانويه 1930 رضا شاه از جنوب كشور ديدن كرد:
اعليحضرت در سفر خود از پادگانهاي اصلي استان فارس نيز، كه صحنه درگيريهاي اخير با عشاير بوده است، ديدن ميكند. احتمالاً شاه ميتواند با شدت عمل كافي و در عين حال بذل و بخشش درست وفاداري رؤساي ايل قشقايي را جلب كند. ژنرال حبيباللهخان شيباني به طور شايستهاي مسير رسيدن به چنين مصالحهاي را هموار ساخته است.(2)
هارت در گزارش مورخ 18 آوريل 1930 خود از ادامه ناآرامي عشاير در جنوب ايران خبر ميدهد: «وزيرمختار آلمان پس از بازگشت از سفري طولاني به جنوب ايران به من خبر داد كه طبق معمول عشاير اين منطقه آرام نيستند. به او گفته بودند كه 100000 قشقايي مسلح به تفنگهاي بلژيكي در اين منطقه به سر ميبرند. ميگويند كه صولت الدوله (سردار عشاير)، رئيس ايل قشقايي همواره توسط 1000 تن از بهترين سواركارانش همراهي ميشود. پسر صولتالدوله، كه در تهران به سر ميبرد و مكرراً نقش مشاور شاه را ايفا ميكند، احتمالاً براي تضمين حسن رفتار پدرش در اينجا گروگان است. وابسته نظامي بريتانيا به اين سفارتخانه خبر داد كه بر اساس گفتههاي يكي از مقامات شركت تلگراف، دو هفته پيش يكي از رؤساي طوايف محلي يك گروه سي نفره از سربازان مسلح را، كه ظاهراً افسري همراه آنها نبوده و از جاده شيراز- اصفهان عبور ميكردند به صرف چاي دعوت كرد. وقتي سربازان دعوت او پذيرفتند و براي صرف چاي رفتند200 ايلياتي آنها را محاصره و خلع سلاح كردند. از ميان كساني كه مقاومت كردند، يك نفر كشته و هفت نفر زخمي شدند. البته اين ماجرا در مطبوعات گزارش نشد.»(1)در 25 آگوست 1930 هارت ناآراميهاي جديد در استان فارس را گزارش ميكند: «احتراماً به اطلاع ميرساند كه اين سفارت بيشتر اطلاعات خود در مورد ناآرامي عشاير در جنوب ايران را از كلنل داد، وابسته نظامي بريتانيا، به دست آورده است، كه طبق گفتههاي او اوضاع فعلي از اين قرار است. تنها طايفهاي كه هم اكنون در فارس سر به شورش برداشته است، 3000 بويراحمدي هستند. بيش از 8000 سرباز ايراني، 2000 قشقايي و 1000 بختياري به فرماندهي ژنرال شيباني به مقابله با آنها برخاستهاند. ظاهراً هيچگونه ناآرامي ديگري در ميان قشقاييها، بختياريها يا لُرها بروز نكرده است، بنابراين در حال حاضر نميتوان گفت كه دولت با مشكلي جدي مواجه است، گرچه مقابله با عشاير به وسيله نيروهاي ناوارد و نه چندان شجاع بسيار دشوار و پرهزينه است. در اين مدت، حداقل يك درگيري نسبتاً بزرگ درگرفته است كه در آن نيروهاي دولتي شكست خوردهاند. اين درگيري در 14 جولاي رخ داد، كه
1) گزارش هارت، شماره 59، 891.002/214، مورخ 18 آوريل 1930.
طي آن تعداد 80 نفر از نيروهاي دولتي كشته و 80 نفر ديگر مجروح شدند... در حال حاضر دولت تلاش ميكند 3000 بويراحمدي را كه در منطقه كهگيلويه در شرق بهبهان مستقر هستند، محاصره كند. دولت ايران از مقامات بريتانيا درخواست كرده است كه 3000 قطار گلوله10 پوندي براي توپهاي صحرايي در اختيار ارتش ايران بگذارد. بدون شك اين مهمات براي مقابله با كُردها و همينطور جبهه جنوب مورد استفاده قرار خواهد گرفت. دليل ناآراميهاي اخير هم ظاهراً همان دليل هميشگي است، يعني تلاش دولت براي گرفتن ماليات، سربازيگيري و خلعسلاح عشاير و همچنين تحميل لباس ملي بر آنها. در همين ارتباط، آقاي تي. ال جكس، مدير مقيم شركت نفت انگليس و ايران، ديروز شتابزده راهي بوشهر شد؛ اين شركت در نزديكي بوشهر چند كمپ حفاري دارد. او را چند روز پيش به وزارت خارجه فرا خواندند و به او گفتند كه بر اساس گزارشها برخي از كارمندان شركت به بويراحمديها كمك مالي ميكنند. آقاي جكس در پاسخ اين اتهام را بياساس و نامعقول خواند؛ و اضافه كرد كه شركت او بيش از هر چيزي خواهان صلح و آرامش است؛ اينكه بويراحمديها به كمپهاي شركت حمله كرده و او از اين بابت 6000 پوند ادعاي خسارت دارد. وي از دولت ايران خواست كه فردي را به انتخاب خود همراه او به منطقه اعزام كند تا مسئله را بررسي كنند. وزير خارجه در پاسخ به او اعلام كرد كه دولت ايران «كسي را ندارد كه با او بفرستند»، لذا آقاي جكس گفت كه تنها اين كار را انجام ميدهد. وقتي سفارت علت سفر او را به جنوب جويا شد، گفت كه به منظور انجام تحقيق و تفحص به اين سفر ميرود زيرا بيم دارد كه برخي از كارمندانش «دهان خود را زيادي باز كرده باشند.» احتمالاً افراد مذكور روش دولت براي مقابله با عشاير جنوب كشور را به باد انتقاد گرفتهاند و خبر اين انتقادات به گوش مقامات ايراني رسيده است.»(1)
اين داستان در گزارش مورخ 19 سپتامبر 1930 پيگيري ميشود: «عطف به گزارش مورخ 25 آگوست 1930، دربارة شورش بويراحمديها در فارس، احتراماً به اطلاع ميرساند كه بر اساس اطلاعاتي كه اين سفارتخانه به دست آورده است ظاهراً درگيريها خاتمه يافته است. جداي از شايعات و گزارش روزنامهها، تا همين چند روز
1) گزارش هارت، شماره 141، 891.00/1506، مورخ 25 آگوست 1930.
پيش به كمپهاي اكتشافي شركت نفت انگليس و ايران كه در حال بررسي مناطق جنوبي براي حفاري هستند، هشدار داده بودند كه وارد منطقه كهگيلويه نشوند، زيرا نيروهاي ارتش و بويراحمديها در اين منطقه درگير شدهاند. در 13 سپتامبر به اين شركت اعلام شد كه ميتواند عمليات خود را در هر منطقهاي كه ميخواهد ادامه دهد. علاوه بر اين، به درخواست ژنرال شيباني، تعداد زيادي از نيروهاي ايراني با كاميونهاي اين شركت از منطقه خارج شدند. بنابر اخبار روزنامهها، سردار اسعد، وزير جنگ به زودي به تهران باز خواهد گشت. در گزارشها آمده است كه ارتش به بويراحمديها قول داده كه در امان خواهند بود، و سه تن از رؤساي آنها را به تهران آورده و براي آنها مستمري مشخصي در نظر گرفته است. اين اقدام دولت ظاهراً بيشتر براي حفظ آبروي خودش است تا نشانه تسليم رؤساي اين طايفه، زيرا سفارت بريتانيا ميگويد كه هيچ يك از اين افراد نقش مهمي در شورشهاي مذكور نداشتند. يكي از آنها يك ملاي بزرگ بويراحمدي است كه عملاً بيطرف بود و با ژنرال شيباني، فرمانده نيروهاي دولتي، وارد مذاكره شد. يكي ديگرشان از رؤساي نسبتاً كوچك و كماهميت بويراحمديهاست و سومين نفر هم اصلاً بويراحمدي نيست و به طايفه همسايه آنها تعلق دارد. در ارتباط با نتيجه اين شورش، كه دولت آنرا خاتمه يافته اعلام كرده است، بنا به اطلاعاتي كه از كلنل داد، وابسته نظامي بريتانيا، به دست آمده حدود 500 سرباز و 30 افسر ارتش جان خود را از دست دادهاند. تعداد تلفات عشاير معلوم نيست، ولي ظاهراً تلفات سنگيني به آنها وارد شده است. كفيل سركنسولگري بريتانيا در اصفهان گزارش كرده است كه توزيع 1000 قبضه تفنگ دولتي در ميان بختياريها عامل مهمي در نامنويسي اين عشاير براي مبارزه با بويراحمديها بود. بنابر اين گزارش، تعدادي از بختياريها كه سردار اسعد شخصاً آنها را رهبري ميكرد، و تعداد زيادي از قشقاييها، در كنار نيروهاي ارتش به جنگ با بويراحمديها رفتند و براي دولت جنگيدند. با توجه به اين كه هر دو ايل مذكور در تابستان سال گذشته شورشي جدي عليه دولت به راه انداخته بودند، چنانچه اين گزارش صحت داشته باشد، دولت با استفاده از اين عشاير براي سركوب بويراحمديها دست به اقدام جسورانهاي زده كه البته با موفقيت همراه بوده است.» هارت ميافزايد: «استحضار داريد كه فشار دولت براي تحميل لباس ملي، خلعسلاح عشاير و تن دادن آنها به پرداخت ماليات و خدمت سربازي دلايل اصلي اين
شورش بودند. بنا به گفته كلنل داد، هيچ يك از اهداف دولت محقق نشده و، بنابراين، وضعيت دقيقاً همان چيزي است كه پيش از شورشها بود، البته بجز هزينههاي مالي و جاني كه به هر دو طرف وارد شد. در پايان بايد اين نظر شخصيام را اضافه كنم كه اجبار در پوشيدن كلاه پهلوي خودش به تنهايي ميتواند دليل كافي براي شورش باشد.»(1)
1) گزارش هارت، شماره 162، 891.00/1508، مورخ 19 سپتامبر 1930.
حكومت وحشت كه پيش از اين روحانيت و عشاير را هدف گرفته بود، در گام بعدي گريبان رجال سياسي كشور را نيز گرفت. خبر دستگيري فيروز و عدهاي ديگر طي تلگرام مورخ 22 ژوئن 1929 مخابره شد: «وزير ماليه و برادرش، و همچنين استاندار فارس و تعداد ديگري از ژنرالهاي كشور احتمالاً همگي به اتهام خيانت به دستور شاه زنداني شدند.»(1)
ويليامسن در گزارش مورخ 26 ژوئن 1929 اين ماجرا را پي ميگيرد: «احتراماً به اطلاع ميرساند كه مهمترين حادثه سياسي دو هفته گذشته دستگيري فيروز ميرزا (نصرتالدوله)، وزير ماليه، و يكي از سه ضلع مثلث قدرتي بود كه در دو سال اخير عملاً بر ايران حكومت كردهاند. ضمناً شاهزاده صارمالدوله، استاندار فارس و ژنرال زاهدي، رئيس امنيه دستگير شدهاند. اين سه نفر در روز دهم محرم (18 ژوئن) پس از برگزاري مراسم عزاداري عاشورا، دستگير شدند. گفته ميشود كه شاه هيأت دولت را در كاخ خود جمع كرد و بدون هرگونه هشدار قبلي علناً دستور داد شاهزاده فيروز را دستگير كنند. دو فرد ديگر در خانههاي خود دستگير و روانه زندان شدند. اين
1) تلگرام ويليامسن، شماره 29، 1474/00/891 ، مورخ 22 ژوئن 1929.
دستگيريها سر و صداي زيادي در تهران كرده است. شايعات زيادي بر سر زبانهاست، به خصوص اين شايعه كه حضرت اشرف تيمورتاش هم به سرنوشت رفيق شفيقش در مثلث قدرت دچار شده است. البته معلوم شده است كه اين شايعه صحت ندارد. هنوز رسماً هيچ دليلي براي اين اقدام شاه اعلام نشده است. اما گمان ميرود كه فيروز و ژنرالهاي مذكور به اتهام دست داشتن در معاملهاي خائنانه در فارس دستگير شدهاند. طبق گزارشهاي تأييد نشده، برادر فيروز، ژنرال محمدحسين فيروز، و يك ژنرال ديگر در فارس به نام ابوالحسنخان نيز دستگير شدهاند. همچنين ميگويند كه امير مجاهد، يكي از سران سالخورده بختياري و عموي [سرداراسعد] وزير جنگ، زنداني شده است. رئيسالوزرا موقتاً امور وزارت ماليه را رفع و رجوع ميكند... محافل صاحبنظر معتقدند كه حذف فيروز به نفع و موهبتي بزرگ براي ايران است. او با بسياري از اصلاحات شاه مخالف بود و بزرگترين دشمن دكتر ميلسپو به حساب ميآمد.»(1)موري در يادداشت 2 جولاي 1929 خود مينويسد:
وزيرمختار ايران از من براي صرف ناهار در روز شنبه 29 ژوئن 1929 دعوت كرد تا در اين فرصت دربارة بحران كنوني در جنوب ايران صحبت كنيم، كه ايل قشقايي عليه دولت مركزي سر به شورش برداشته و شيراز، مركز استان فارس، را محاصره كرده است. او اتفاقاً اظهار داشت كه خبر دستگيري و زنداني شدن افراد ذيل نيز از طريق تلگرام به او اعلام شده است: شاهزاده فيروز، وزير ماليه؛ شاهزاده محمدحسين [فيروز]، فرمانده سپاه جنوب (يكي از برادران فيروز)؛ شاهزاده صارمالدوله، استاندار فارس (قوم و خويش فيروز)؛ و ژنرال فضلالله [زاهدي]، از فرماندهان سپاه جنوب. سفارت ما در تهران نيز دستگيري افراد مذكور به اتهام خيانت را تأييد كرده است. به سبب آشنايي قبليام با خلق و خوي ايرانيها، وزيرمختار ايران، با همان نگرش خاص ايرانيها، تلويحاً به بنده فهماند كه تمام افراد متهم مذكور شديداً انگلوفيل هستند و نتيجه گرفت كه بريتانيا در پس همه اين وقايع است. برداشت او از كل اين ماجرا به اين شرح بود: انگليسيها با تلاش رضاخان براي سرنگوني خاندان قاجار مخالفتي نداشت و همچنين حمايت خود را
1) گزارش ويليامسن، شماره 869، 1474/00. 891، مورخ 26 ژوئن 1929.
از شيوخ و سران عشاير جنوب ايران قطع كرد، با اين باور كه رضاخان پس از رسيدن به سلطنت منافع بريتانيا را در نظر خواهد داشت و حتي اميدوار بود كه در برخورد احتمالي انگليس و روس جانب انگليس را بگيرد. با اين حال از زماني كه رضا شاه به سلطنت رسيده است ناسيوناليسم ايراني با شعار استقلال از تمام قدرتهاي خارجي گسترش يافته و ايرانيها نيز ديگر نميخواهند به زورگوييهاي بريتانيا گردن بنهند، به ويژه كه اين عقيده روز به روز تقويت ميشود كه قدرت امپرياليسم بريتانيا رو به افول است. يكي از عوامل بسيار مهم در اين اوضاع نفوذ و تأثيرگذاري عبدالحسينخان تيمورتاش، وزير دربار و عملاً صدراعظم شاه، است. تيمورتاش... همواره بر اين باور بوده است كه روسيه، چه تزاري و چه شوروي، در موقعيتي است كه اگر اراده كند ميتواند ايران را بسازد يا نابود كند، و كنار آمدن با رهبران روسيه بايد سياست اصلي ايران باشد. در نتيجة همين سياستِ تيمورتاش، ايران امتياز شيلات درياي خزر را با شرايط دلخواه مسكو به آن كشور اعطا كرد؛ و در اول اكتبر 1927 نيز يك عهدنامة امنيتي و پيمان بيطرفي با روسيه به امضا رساند... اين سياست دوستي و تجديد روابط در قبال روسيه، كه بابت آن هرگز چيز دندانگيري نصيب بريتانيا نشد انگليسيها را سخت رنجاند... با وجود اين، آنطور كه آقاي مفتاح ميگويد، در تمام اين مدت تيمورتاش با زيركي تمام تلاش ميكرد كه انگليسيها را نيز آرام نگه دارد، و در واقع با آنها بسيار صميمي بود. برگ برندة او در اين بازي، رفيق شفيقش شاهزاده فيروز، وزير ماليه بود، كه روابط پرسودش با انگليسيها مشهور است. مصيبتي كه شاهزاده فيروز هم اكنون گرفتارش شده ظاهراً نشان ميدهد كه نقشه تيمورتاش بيش از آن چيزي كه انتظارش را داشت پيش رفته است. خلاصه اينكه شكي ندارم كه وزيرمختار ايران مطمئن است كه بريتانياي كبير عامل پشت پردة شورشهاي فعلي در جنوب ايران است و به گمان او بريتانيا با اين اقدامات ميخواهد به ايران بفهماند كه بيش از حد به روسيه نزديك شده است.(1)
1) يادداشت موري، شماره 891.00/1478، مورخ 2 جولاي 1929.
جزئيات بيشتر دربارة دستگيريها
ويليامسن در گزارشي مورخ 13 جولاي 1929 جزئيات بيشتري در مورد دستگيري فيروز مخابره ميكند: «عطف به تلگرام شماره 29 مورخ 22 ژوئن، 12 ظهر، دربارة دستگيري فيروز ميرزا، احتراماً به اطلاع ميرساند كه اين روزها دليل اصلي انفصال ناگهاني وزير ماليه موضوع اصلي صحبتها در تهران است. سر رابرت كلايو، وزيرمختار بريتانيا، گفت كه صريحاً علت را از حضرت اشرف تيمورتاش جويا شده است، ولي ظاهراً او با صداقت كامل پاسخ داده كه علت را نميداند، و اعليحضرت فقط به او گفته است كه سوءظنهاي شديدي در مورد فيروز وجود دارد كه در صورت تأييد آنها به موجب اسناد و مدارك، علني خواهند شد. داستانهاي مختلفي كه همگي از خيانت فيروز خبر ميدهند در توضيح اين دستگيري ناگهاني به گوش ميرسد. براي آگاهي شما از نوع شايعاتي كه در حال حاضر بر سر زبانهاست، توجهتان را به داستان زير جلب ميكنم. تقريباً تمام نيروهاي ذخيره ارتش در اطراف شيراز متمركز شده بودند و تنها نيروهاي امنيه همچنان در تهران باقي بودند. ژنرال فضلاللهخان زاهدي، رئيس امنيه و شاهزاده صارمالدوله، والي شيراز [فارس]، به گمان اينكه فرصت مناسبي براي كودتا فراهم شده است با شاهزاده فيروز همدست شدند تا شخص شاه را بگيرند و حكومت را سرنگون سازد. چيزي نمانده بود كه اين نقشه به ثمر بنشيند كه ژنرال شيباني، يكي از افسران وفادار و صادق شاه، براي فرماندهي نيروهاي شيراز به اين منطقه اعزام شد. توطئهگران در شيراز به اشاره فيروز از اين ماجرا با خبر شدند و ترتيبي دادند كه گروهي از قشقاييها به اتومبيل ژنرال كمين بزنند. ژنرال به زحمت از اين مهلكه جان سالم به در برد و توانست به موقع جلوي اين دسيسه را بگيرد. شايد اين داستانها اساساً صحت داشته باشند، ولي تا وقتي تأييد نشوند نميتوان آنها را باور كرد. روزنامهها مطالب توهينآميزي در مورد وزير معزول و پسرش مظفر، كه در واشنگتن به سر ميبرد، منتشر ساختهاند.
بعضيها معتقدند كه دولت تلاش دارد با تحريك احساسات عمومي بر ضد فيروز آنها را براي خبر اعدام فيروز كه قبلاً صورت گرفته است، آماده كنند. در مقابل برخي ميگويند كه او به خارج از كشور تبعيد شده است. چه فيروز تيرباران شود و چه به دليل نبود شواهد كافي آزاد گردد، بسياري بر اين باورند كه زندگي سياسي او به پايان
رسيده است.»(1)در 25 جولاي 1929، ويليامسن ادامه ميدهد: «عطف به گزارش شماره 881 مورخ 13 جولاي 1929، احتراماً به اطلاع ميرساند كه اطلاعات جديدي دربارة علت دستگيري فيروز ميرزا، و يا تصميم شاه دربارة اين زنداني به دست نيامده است. با اين حال، يكي از سه مظنوني كه در دهم محرم دستگير شدند آزاد شده است. ژنرال زاهدي، رئيس امنيه، آزاد شده است و درجه و مقام سابقش را پس گرفته و مورد لطف و عنايت شاه قرار گرفته است. ميگويند ژنرال خدايارخان، متصدي اجراي قانون نظام وظيفه اجباري و از دوستان نزديك شاه، به همراه مستوفيالممالك، رئيسالوزراي پيشين، شفاعت ژنرال زاهدي را نزد شاه كردهاند. ظاهراً شاه از بيگناهي ژنرال مطمئن شده و به سرعت دستور آزادي او را صادر كرده است. البته اين عمل باعث شد كه برخي گمان كنند كه ممكن است شاهزاده صارمالدوله و شاهزاده فيروز نيز در نهايت مورد عفو قرار بگيرند. به دلايل متعدد، موضوع عفو، حداقل در مورد فرد اخير [فيروز] منتفي است. اولاً، هر دوي اين زندانيها متعلق به خاندان سلطنتي سابق هستند. يك غاصب وقتي كه نجيبزادگان سابق فايدهاي برايش ندارند اهميتي برايشان قائل نيست. ثانياً، بنابر گزارشها، تحقيق و تفحصي كه هم اينك در وزارت ماليه جريان دارد از چندين مورد اختلاس بسيار هنگفت پرده برداشته است. يكي از مواردي كه تأييد شده مربوط به كمبود 000/25 خروار گندم (000/8 تن) در انبار غله دولت است. چندين مورد ديگر نيز در ارتباط با انحصار ترياك و تنباكو گزارش شده است؛ ميگويند از زماني كه دكتر ميلسپو از ايران رفته است، حتي يك دلار هم از آژانسهاي مالي ولايات دريافت نشده است. بسياري معتقدند كه اخراج مستشاران امريكايي به تحريك فيروز، اثرات اسفناكي بر وضعيت ايران داشته است. شايع شده است كه شاه هم شخصاً از اخراج دكتر ميلسپو پشيمان شده است. انتصاب دكتر اشنيويند(2)در ماه جولاي به مديركلي وزارت ماليه تلاشي بود براي سر و سامان دادن به وضعيت آشفته وزارت ماليه. در ضمن او همچنان مستشار مالي دولت است... بنابراين دستگيري فيروز منجر به اين شده است كه يك متخصص مالي خارجي بر مسندي اجرايي گماشته شود. تجربة
سپردن اداره امور مالي كشور به يك ايراني براي دولت بسيار گران تمام شده است كه حتي دو سال هم دوام نياورد. در اين مدت، يك سازمان مالي كه بخوبي و رواني كارش را انجام ميداد فاسد و نابود شد... جناب آقاي م. فرزين، كفيل وزارت خارجه، كفالت وزارت ماليه را نيز عهدهدار شده است. با روي كار آمدن چنين فرد مطيعي خيلي راحت ميتوان پيشبيني كرد كه جزئيترين امور وزارت ماليه نيز تحت نظر دكتر اشنيويند قرار ميگيرد، و البته سياستهاي كلي را حضرت اشرف تيمورتاش ديكته خواهند كرد.»(1)
در گزارش ديگري مورخ همان 25 جولاي 1929، فرين مينويسد: «دولت اذعان دارد كه امور وزارت ماليه «بسيار آشفته» است و چندين مورد اتهام كسري وجوه در حال بررسي است. شايعات تأييد نشده حكايت از آن دارد كه 3 ميليون تومان از وجوه عمومي گم شده است... [و] مردم نسبت به وضعيت فعلي امور مالي بسيار بدبين هستند. مقابله با قشقاييها بسيار پرهزينه بوده است. تاكنون هزينههاي اين جنگ از اندوخته خزانه تأمين شده است؛ اما از اين اندوخته فقط حدود 7 ميليون تومان باقي مانده است، و بودجه عادي جاري حكايت از چهار ميليون و هشتصد هزار تومان كسري بودجه دارد.»(2)البته منظور از «اندوخته خزانه» درآمدهاي نفتي كشور است كه در بانكهاي لندن سپردهگذاري ميشود. در 9 آگوست 1929 ويليامسن مينويسد: «عطف به وضعيت زندانياني كه كم و بيش به دست داشتن در شورش عشاير متهم هستند، احتراماً به اطلاع ميرساند كه هر چند خبر بيشتري دربارة شاهزاده فيروز به دست نيامده، معلوم شده است كه شاهزاده محمدحسين فيروز، برادر وزير سابق ماليه و از فرماندهان سابق نيروهاي مستقر در منطقه نظامي شيراز، دستگير شده و در حبس به سر ميبرند. شاهزاده صارمالدوله همچنان در زندان به سر ميبرد. حملات متعددي به «فرمانفرما و تولههايش» در روزنامهها شده است. به نظر ميرسد كه شاه فرصت را مناسب يافته و تصميم دارد اين بخش از خاندان قاجار را، كه كانون فتنه تلقي ميشود، نابود كند. ظاهراً موقعيت حضرت اشرف تيمورتاش بار ديگر كاملاً تثبيت شده است. اعليحضرت در ماه جولاي دو سگ شكاري اصيل انگليسي را (كه در ايران بسيار نادر
هستند) احتمالاً به نشانه آشتي به او هديه داد. كاملاً مشخص است كه امور وزارت ماليه هم، كه هم اكنون آقاي فرزين، كفيل حرفشنوي وزارت، آن را اداره ميكند نيز تحت نظر او قرار گرفته است.»(1)
فرين در گزارش 20 آگوست 1929 خود تحت عنوان «شورشهاي جنوب» وضعيت فيروز و صارمالدوله را شرح ميدهد:
سياست در ايران، همانند اسپانيا، معمولاً يك اپراي مضحك است، ولي «توطئه» اخير عناصر طنزي در خود دارد كه معمولاً در اين نوع رويدادها ديده نميشود. شورش قشقاييها كه وطنپرستان دو آتشة ايراني آن را به انگليسيها نسبت ميدهند، و حتي اگر از آسمان تگرگ، برف يا باران هم ببارد انگليس را مقصر ميدانند، ظاهراً تا حدود زيادي ريشه در سياستهاي داخلي دارد، كه يكي از مهمترين آنها گماشتن مأموراني براي جمعآوري ماليات از قشقاييهاست، در حالي كه دكتر آرتور سي. ميلسپو با اين اقدام مخالف بود و سنت ديرينه عشاير را كه طبق آن خانها ماليات را جمعآوري و ارسال ميكردند كاملاً رضايتبخش ميدانست. البته مخالفت با سربازگيري ارتش هم بود كه اهميت كمتري داشت. هواداران حكومت مدعي هستند كه شاهزاده فيروز ميرزا با اعزام مأموران مالياتي به ميان قشقاييها عمداً آنها را شوراند تا تخت طاووس را ساقط كند، و يا به نفع يكي از اعضاي خاندان قاجار، احتمالاً خودش يا پسر عمويش اكبر ميرزا مسعود (صارمالدوله)، استاندار فارس كه او نيز به خيانت متهم شده است، پادشاه فعلي را بركنار سازد. شورش قشقاييها ابعاد مخاطرهآميزي به خود گرفت بدون اينكه شاهزاده مسعود به طور مؤثر يا حتي آشكاري با آن مقابله كند، تا اينكه دولت تصميم گرفت ژنرال شيباني را براي سركوب اين ناآرامي به منطقه بفرستد. برغم تدابيري كه براي محرمانه نگاه داشتن مسير حركت شيباني اتخاذ شده بود، در جاده اصفهان- شيراز به او كمين زدند، و دشمنان مسعود مدعي هستند كه او حمله فوق را ترتيب داده و يا حداقل «خبر» خروج ژنرال از اصفهان را به گوش قشقاييها رسانده بود. به هر حال، با اينكه 400 قشقايي به كمين او نشستند، شيباني توانست
1) گزارش ويليامسن، شماره 906، 891.00/1491، مورخ 9 آگوست 1929.
خود را به شهر برساند و مسعود را دستگير كند و با هواپيما به تهران بفرستد. در همين حين، فيروز كه در مراسمي در تهران ظاهراً براي شهداي كربلا عزاداري ميكرد بازداشت شد. ژنرال شيباني با ملغمه زور و نرمش قشقاييها را بر سر عقل آورد، ولي در همين زمان، يكي از طوايف بختياري كه در همسايگي قشقاييها زندگي ميكردند فرصت را غنيمت شمرده و براي جنگ با دولت تهيه ديدند. ميگويند كه بختياريها به قانون جديد ثبت املاك اعتراض داشتند، زيرا ادعا ميشود كه جعفرقلي خان اسعد (سردار اسعد)، وزير جنگ، و ساير «سران» بزرگ ايل سعي دارند با سوءاستفاده از قانون جديد زمينهاي ايل را به نام خود ثبت كنند. در همين حال، طبق شايعه ديگري كه بر سر زبانها افتاد خودِ سردار اسعد با خانهاي شورشي همدست بود و شورش قشقاييها و بختياريها هم بخشي از توطئه سرنگون كردن رضا شاه به حساب ميآمد كه فيروز حلقه آخر آن بود. واقعيت هر چه باشد، كه احتمالاً هيچگاه مشخص نخواهد شد، رضا شاه به كمك شيباني و تيمورتاش توطئه، قيام و شورش را در نطفه خفه كرد.» فرين ميافزايد: «فيروز و مسعود همچنان در بازداشت به سر ميبرند و معلوم شده است كه هر روز شديداً مورد بازجوييهاي خشونتآميز قرار ميگيرند تا نه فقط چيزهايي را كه در مورد شورشهاي جنوب ميدانند، بلكه هر راز ديگري هم كه دارند فاش كنند. فيروز حداقل به طور غيررسمي اتهامات رنگارنگي دارد، از اختلاس 000/8 تن گندم از انبار غله اداره ارزاق گرفته تا تلاش براي فروش كشور به انگليس. هنوز علناً هيچ اتهامي عليه مسعود اعلام نشده است، و اگر جرمي داشته باشد، ظاهراً سياسي است و نه مالي، ولي به هر حال او يكي از اعضاي مثلثي بود كه به همراه فيروز و حسن وثوق (وثوقالدوله) قرار داد «معروف» 1919 انگليس و ايران را تهيه و به امضا رساند... دولت بريتانيا به امضاكنندگان قرارداد مبلغ 130 هزار پوند پرداخت، كه پس از لغو قرارداد آن را از دولت ايران مطالبه كرد و استدلالش اين بود كه مبلغ فوق در حكم پيشپرداخت دو ميليون ليره وامي بوده است كه در قرارداد قيد شده بود، ولي در ايران هيچكس باور نميكند كه اين پول چيزي بجز پاداش بلاعوض به وثوق و صارم و فيروز بوده است، و ظاهراً اين سه نفر هم همين برداشت را داشتهاند، زيرا هيچكدامشان قراني از اين پول را به دولت نداده و
توضيحي دربارة نحوه گرفتن آن ارايه نكردهاند. با اين كه فيروز يكي از سه دست راست شاه بود، و مسعود نيز چنان موقعيتي نزد شاه داشت كه به استانداري فارس با تمام مواهبش منصوب شود، شاه هرگز از فكر اين 130 هزار ليره بيرون نيامد، و يكي از اهدافش از اينكه آنها را در حال حاضر تحت فشار گذاشته اين است پول را از حلقوم آنان بيرون بكشد. علاوه بر اين، گرفتن و حفظ چنين پول هنگفتي از انگليسيها همواره آنان را در معرض اين سوءظن قرار ميداد كه از عوامل انگليس هستند، و احتمالاً اساس اين عقيده نيز شد كه شورش قشقاييها و بختياريها به تحريك فيروز و همدستانش بوده، تا 130 هزار ليرهاي كه قبلاً پرداخت شده بود حفظ كنند و يا از درخت پربار انگليس ميوة بيشتري بچينند.(1)
ادامه بازداشت فيروز و صارمالدوله باعث شد كه ويليامسن در گزارشي مورخ 30 سپتامبر 1929 توضيح بيشتري در مورد دستگيرشدگان بدهد:
عطف به گزارش شماره 881، مورخ 13 جولاي 1929، احتراماً برخي جوانب اوضاع اخير ايران را كه به دنبال دستگيري شاهزاده فيروز و يا به دليل آن روشن شده است به اطلاع وزارت خارجه ميرساند. همانطور كه پيش از اين نيز مكرراً گزارش شده است، طمع و فساد فيروز وزارت ماليه را به تباهي كشيده است. او آنقدر باهوش بود كه مستقيماً از خزانه كشور دزدي نكند و از طريق پرسنل وزارتخانه و با فشار بر آنها خواستههايش را عملي سازد... البته اعليحضرت با سنت ديرينه ايرانيها در فروش سمتها و مناصب پردرآمد و كمزحمت ناآشنا نيست؛ بر كسي پوشيده نيست كه خود اعليحضرت نيز ثروت بزرگي از اين راه به دست آورده است. با وجود اين، دلايل قانعكنندهاي وجود دارد كه باور كنيم شاه دقيقاً عواقب فعاليتهاي فيروز را درك نكرده بود... تيمورتاش... قول داده بود كه تحت مديريت هوشمندانه فيروز درآمد دولت بدون اينكه فشاري بر مردم وارد شود به پنجاه ميليون تومان خواهد رسيد. ظاهراً اين ادعاي تيمورتاش و احتمالاً ترس خفي شاه از قدرت فيروز در استانها باعث شد كه فيروز مدتي بر سر كار بماند. با اين حال در ژوئن 1929، نوبت به انتقام از فيروز هم رسيد كه به نظر من
1) گزارش فرين، شماره 97، 891.00/1492، مورخ 20 آگوست 1929.
ناگزير بود. با اينكه هم اكنون بيش از سه ماه از دستگيري او ميگذرد، هنوز كسي دقيقاً دليل تصميم ناگهاني شاه را نميداند... به همين دليل، بيانيهاي رسمي دربارة دلايل دستگيري وي منتشر نشده است؛ ولي شايعاتي حاكي از همدستي فيروز در فعاليتهاي خائنانه در فارس دهان به دهان چرخيد و اكثر مردم آنها را باور دارند. دستگيري صارمالدوله در همان روز، كه بدون شك با عشاير همدست بود، به اين شايعات قوت بخشيد. حتماً همكاري فيروز و اين شخص را در عقد قرارداد منفور انگليس و ايران به ياد ميآوريد. ولي چرا فيروز بايد خود را درگير فراز و نشيبهاي يك كودتا ميكرد در حالي كه ميتوانست تمام ايران را بچاپد؟ چرا بايد افرادي ضعيف و بياعتبار را همدستش كند؟ آيا منطقيتر نيست كه فرض كنيم شاه، كه به بيكفايتي و فساد وزيرش پي برده بود، از اين فرصت براي رهايي از شر او استفاده كرد؟ در دفاع از اين نظريه، مجازات سبكي كه براي فيروز تعيين شده ميتواند شاهدي بر اين مدعي باشد... فيروز در كمال آسايش در خانه خود زندگي ميكند و سختي حبسش به تدريج آسان ميشود. شايد بپرسيد: پس اگر فيروز متهم به تخلف از قانون، سوءاستفاده از مقام و غيره است، چرا تحت پيگرد قانوني قرار نميگيرد و در ديوان عالي كشور كه براي چنين پروندههايي به وجود آمده، محاكمه نميشود؟ اگر اشتباه نكنم پاسخ اين است كه شاه نقشههاي ديگري براي فيروز دارد؛ البته حدس و گمان در اينباره سودي ندارد، ولي بنابر شواهد قطعاً اين شاهزاده معزول بيجهت مورد عقاب قرار نگرفته است. با اينكه ممكن است از مجازات سنگين جان سالم به در ببرد، ولي بعيد است كه بار ديگر به زندگي سياسي بازگردد. چهرههاي قدرتمندي براي آزادي او تلاش كردهاند. تيمورتاش بدون شك شفاعت اين دوست و همكارش كرده است؛ ديپلماتهاي خارجي هم متذكر شدهاند كه عزل و رسوا ساختن يك وزير چه تأثير بدي بر افكار عمومي جهانيان دارد؛ فرمانفرما هنوز براي خودش قدرتي است. همچنين شايع شده است كه بخش قابلتوجهي از اموال غيرمشروع فيروز را بي سر و صدا از او پس گرفتهاند.(1)
1) گزارش ويليامسن، شماره 946، 891.002/203، مورخ 30 سپتامبر 1929.
در اكتبر 1929 رضاشاه از كردستان ديدن كرد: «شايع شده است كه سفر رضا شاه به كردستان با حبس فيروز ارتباط دارد. ميگويند كه فرمانفرما، پدر فيروز، براي آزادي پسرش، قباله چند روستا در شمال كرمانشاه را به نام شاه كرده است؛ و شاه نيز قصد دارد پيش از آزاد كردن فيروز ارزش اين املاك را ارزيابي كند، و اگر راضي بود، بلافاصله پس از بازگشت به تهران فيروز را آزاد كند. ادعا ميشود كه ارزش اين رشوه سلطنتي برابر با يك ميليون تومان است.»(1)
شخص ديگري كه صادقانه به رژيم پهلوي خدمت كرد و بيمقدمه طرد و زنداني شد كسي نبود جز ژنرال شيباني كه قبلاً به نقش مؤثرش در سركوب شورشهاي كردستان و فارس اشاره كرديم. هارت در گزارش 27 نوامبر 1931 خود خبر ميدهد كه «ژنرال شيباني، كه قبلاً از افراد مورد علاقه شاه بود، و بابت عمليات موفقيتآميزش عليه قشقاييها در سال 1929 مشهور است، به خاطر محبوبيت بيش از حدش در ميان جناح خاصي در ارتش از كار بركنار شد.»(2)در گزارش ديگري مورخ 12 دسامبر 1931، هارت جزئيات بيشتري ارائه ميكند: «داغترين داستان كه اتفاقاً كسي چيز زيادي دربارة آن نميداند حكايت ژنرال شيباني است. نيازي نميبينم كه در اين گزارش شرح حال كاملي از اين ژنرال ممتاز ايراني ارائه كنم. به نظر كاپيتان ديويد، او لايقترين ايراني است كه تاكنون دورة دانشكده جنگ فرانسه را ديده است. به نظر تقيزاده، وزير تواناي وزارت ماليه و ميرزايانس، نمايندهاي كه به طرفداري از امريكا معروف است، ژنرال شيباني، اگر نگوييم لايقترين، وفادارترين و قابل اعتمادترين فرد گروه كوچك وطنپرستان ايراني است، حداقل يكي از آنها به شمار ميرود.» در زمان شورش قشقاييها در ماه مي 1929، شيباني به فرماندهي نيروهاي ارتش در فارس منصوب شد: «اوضاع بحراني بود. حتي جاي اشتباه هم براي دولت نمانده بود چه رسد به شكست. ولي حركت اول ژنرال، اگر نگوييم شكست، يك اشتباه بزرگ بود. در يك كمين، حداقل 500 تن از افرادش را از دست داد. برخي از منتقدين اين ميزان را تا 900 تن ذكر كردهاند. كاپيتان ديويد، رقمي بينابين ذكر ميكند. ژنرال احضار شد. او در دفاع از
خود اعلام كرد كه همان كاري را كرده كه به نظرش بهترين كار ممكن بوده است. او به شواهدش استناد كرد. ظاهراً پاسخ او مورد قبول واقع شد. حركت بعدي او، اگر چه شايد از لحاظ تكنيكهاي نظامي موفقيت آميز نبود، اما شورش را فروخواباند. بدون استثناء همه افسران زيردستش از او حمايت كردند. شورش «ظاهراً فروكش كرد». اما همانطور كه در گزارش شماره 947 مورخ 27 نوامبر 1931 خبر دادم، شاه حاضر نبود او را ببخشد. شيباني بيش از حد محبوب شده بود. اين گناه بزرگ ديگر قابل بخشش نبود. بنابراين او بايد بركنار ميشد. تحقيقات جديدي از چند ماه پيش آغاز، و سپس يك دادگاه نظامي نيز تشكيل شد. اطلاع يافتهام كه حكم دادگاه صادر ولي هنوز منتشر نشده است. ولي سه منبع موثق خبر دادهاند كه او بايد دو سال را در حبس بگذراند. او بايد خودش را آدم خوش اقبالي بداند، چرا كه شاه در مورد او بر مجازات اعدام پافشاري نكرد.» هارت ميافزايد: «يك داستان نظامي ديگر: سپهسالار احمد آقا [اميراحمدي]، كه يكي از همقطاران قديم شاه است، و محبوبيت زيادي در ميان ارتشيها دارد- به اتهام بيكفايتي- از فرماندهي لشكر خراسان بركنار شد. او همان كسي است كه يكي دو سال پيش با اقدامات ستودنياش لُرها را آرام كرد و امنيت عمومي را در جاده همدان ـ بروجرد ـ دزفول برقرار ساخت.»(1)
در تابستان سال 1929 موقعيت تيمورتاش متزلزل شد. همانطور كه قبلاً ذكر شد در آگوست 1929، نشانههايي از بازگشت قدرتمندانه تيمورتاش به چشم ميخورد. ولي بازگشت او بسيار كوتاه بود. ويليامسن در گزارشي مورخ 18 سپتامبر 1929 مينويسد:
احتراماً به اطلاع ميرساند كه تغييرات اخير در دولت ايران، آثار مخربي بر سياست داخلي اين كشور داشته است و ممكن است روابط خارجي ايران را نيز شديداً تحتالشعاع قرار دهد. همانطور كه در گزارش شماره 926 مورخ 6 سپتامبر 1929 ذكر شد، ژنرال كريم آقا بوذرجمهري، در 1 سپتامبر 1929 به وزارت فوائد عامه منصوب شد. اين انتصاب، كه به دستور شاه صورت گرفت، يكي از
1) گزارش هارت، شماره 970، 891.00/1536، مورخ 12 دسامبر 1931.
دستپروردگان رضا شاه را در منصبي كليدي در دولت فعلي قرار داد. تا پيش از اين حضرت اشرف تيمورتاش خط مشي اين وزارتخانه را تعيين و دوست هممسلكش جناب آقاي جم آنها را اجرا ميكرد؛ انتصاب كريم آقا به مسند وزارت فوايد عامه، تيمورتاش را حتي از كنترل دورادور [اين وزارتخانه] نيز محروم ساخت... اين تغيير مهم در رژيم پيامدهاي گستردهاي خواهد داشت. تيمورتاش از آغاز پروژه ساخت خط آهن از نزديك در جريان امور قرار داشته است. او در تمام امور مهم اين پروژه مستقيماً با سنديكا در ارتباط بوده و از اينكه هيأت نظارت به بهانه موانع جزئي از سرعت كار بكاهد جلوگيري كرده است. بنابراين قطع يد او از دخالت مستقيم در امور مربوط به خط آهن باعث شده است كه بسياري گمان كنند شاه بر وزير دربار خود خشم گرفته است. بخشي از افكار عمومي بر اين است كه تيمورتاش به زودي سقوط ميكند. اين پيشبينيها در سخنان وزيرمختار فرانسه خلاصه شده است: «ما شاهد سقوط غمانگيز وزير دربار ميباشيم». برغم اين سيلي آشكار، بخش ديگر افكار عمومي بر اين است كه تيمورتاش مغضوب ارباب خود نشده... شكي نيست كه اعتبار تيمورتاش به ميزان قابل توجهي كاهش يافته است. رسوايي ناگهاني فيروز و متعاقب آن اين اقدام كه حاكي از سوءظن به تيمورتاش بود، جايگاه وزير دربار را بسيار تنزل داده است. بسياري متذكر شدهاند كه از قاطعيت اظهارات او كاسته شده، با ترديد بيشتري تصميم ميگيرد و دستورهايش تأثير خود را از دست دادهاند. وزراي مختار كشورهاي خارجي كه مسائل مربوط به معاهدات را با او در ميان ميگذارند متوجه شدهاند كه وي در حال حاضر تمايل چنداني ندارد كه فيالمجلس و با مسئوليت خود به تنظيم سياست ملي بپردازد؛ و رفتار او از هر جهت نشان ميدهد كه بيش از اين روي كمك همهجانبه شاه حساب نميكند. من هنوز هم نميتوانم باور كنم كه قرار است تيمورتاش را كنار بگذارند. او همچنان بخوبي به اربابش خدمت ميكند؛ او علاوه بر وزارت دربار، وزارتخانههاي خارجه، داخله و پست و تلگراف را نيز هدايت ميكند. از آنجا كه هيچ شخصيت ديگري كه بتواند اينطور قدرتمند عمل كند پيدا نشده است، اين احتمال وجود دارد كه اين مرد پرانرژي و باهوش جايگاه خود را به عنوان مدير اجرايي شاه حفظ كند. كريم آقا موجودي عجيب و مرموز است. خلق و خوي
درباريهاي قديم را دارد؛ اگر شاه به كسي لبخند بزند، تملقش را ميگويد و هر وقت به او اخم كند، نزديكش نميرود. او بي سواد است و با سخنان به دور از نزاكتش ايرانيهاي تحصيلكرده را شوكه ميكند. او كه مرد عافيتانديشي است، با دقت تمام خود را با هوا و هوسهاي شاه تطبيق داده است؛ و چون آدم مكاري است، خود را با شاه بالا كشيده است. با اينكه خودش را دشمن تيمورتاش نشان نميدهد، ولي رفيق شفيق كينهتوزترين دشمنان تيمورتاش [سرتيپ درگاهي] است. نبايد اميدوار بود كه چنين آدمي بتواند از عهده مشكلات تكنيكي پروژه خط آهن برآيد. با وجود اين، ميگويند اگر مسئلهاي را شفاهاً به او توضيح بدهند فوراً اصل مطلب را متوجه ميشود؛ و بدين ترتيب ميتواند آن را براي گرفتن نظر موافق يا مخالف شاه نزد اعليحضرت مطرح كند. در اينجا با عاملي شخصيتي روبهرو هستيم كه وارد ماجرا ميشود و اوضاع را پيچيدهتر ميكند. از زمان كودتا تا كنون، كريم آقا همواره جايگاهي همشأن ژنرال درگاهي، رئيس نظميه، نزد شاه داشته است. شاه به هر دوي اين افراد اعتماد دارد و به حرفشان گوش ميدهد، و هر دوي آنها تاكنون به يك اندازه ترفيع يافته و افتخار كسب كردهاند. ولي حالا كه كريم آقا جلو افتاده است، شاه بايد فكر جبران اين مسئله براي درگاهي باشد. البته اگر شاه تصميم بگيرد تيمورتاش را از ميان بردارد، اين كار تسهيل ميشود؛ در غير اين صورت، مشكلات بسيار بزرگي در اين راه وجود دارد؛ زيرا درگاهي بزرگترين دشمن تيمورتاش است. بنابراين تضعيف قدرت تيمورتاش باعث شده است كه فضايي از اضطراب و ترديد حاكم گردد. دشمنان تيمورتاش دارند به دلشان صابون ميزنند. آنها مثل گرگهاي درنده آمادهاند تا به محض افتادن رهبر گروه او را از هم بدرند. اين اوضاع آشفتهترين وضع ممكن براي ديپلماتهاي خارجي است، زيرا آنها امورشان را انحصاراً از طريق تيمورتاش انجام ميدادند، و بيم آن دارند كه با تغيير تيمورتاش، همان روال سابق تعلل، بيكفايتي و ناكارآمدي باز حاكم شود. بنابراين از همه جهت اضطراب و بلاتكليفي بر اوضاع حاكم است. (1)
ويليامسن در گزارش مورخ 30 سپتامبر 1929 خود اضافه ميكند: «البته مهمتر از
1) گزارش ويليامسن، شماره 936، 891.002/202، مورخ 18 سپتامبر 1929.
همه اين جزئيات، عامل اصلي اوضاع فعلي ايران كه نبايد آن را فراموش كنيم: اينكه شاه مصمم است كه شخصاً امور مملكت را كنترل كند. اكنون به جرأت ميتوان گفت كه به غير از اعليحضرت، هيچ كس ديگري در دولت ايران دستور نميدهد يا در مورد مسائل مهم تصميم نميگيرد. استقلال گذشته تيمورتاش به وابستگي و فرماندهياش به فرمانبرداري تبديل شده است. پيش از اين با مسئوليت خود سياست ملي را تدوين ميكرد؛ حالا از شاه دستور ميگيرد. احتمالاً يكي از دلايلي كه منجر به سرنگوني فيروز شد اين بود كه شاه گمان ميكرد يك وزير زيرك، كنترل وزارت ماليه را براي او دشوار ميسازد. در آخر، احتراماً تأكيد ميكنم كه هدايت كليه امور مملكت به دست شاه در واقع گامي منطقي در سير اعتلاي اوست. او از يك سرباز ساده به يك ژنرال، وزير جنگ، رئيسالوزرا و در نهايت پادشاه مشروطه تبديل شد. وقتي محدوديتهاي پارلماني باعث رنجش او شد، كاري كرد كه يك مجلس بلهقربان گو سر كار بيايد. تازهترين گام او در مسير يك حكومت مطلقه اين بود كه وزراي نيمه مستقل را با عروسكهاي خيمه شب بازي عوض كند. رضا شاه بيش از هر زمان ديگري به مستبدان بزرگ- و شايد نيكخواه- ايران شبيه شده است.»(1)در 31 اكتبر 1929، ويليامسن در گزارش خود دربارة سفر شاه به شمال كشور خبر ميدهد: «كاهش ارزش قران در بازار بينالمللي اوضاع سياسي داخلي را نيز تحت تأثير قرار داده است. روزنامهها خاطرنشان كردهاند كه افزايش ارزش پوند استرلينگ از 48 به 60 قران در چند ماه گذشته، در حكم از دست رفتن يك ششم ثروت ملي ايران است. تجار مستأصل شدهاند و قيمت بالاي اجناس وارداتي منجر به نارضايتي عموم مردم شده است... از وقتي كه شاه از تهران بيرون رفته تاكنون هيچ نشانهاي از ناآرامي و شورش ديده نشده است. در واقع اوضاع سياسي از نگاه چشم بيروني كاملاً آرام است.»(2)او در گزارش 15 نوامبر 1929 خود ماجرا را پي ميگيرد: «شاه... در ششم ماه جاري با اتومبيل به تهران بازگشت... چندي است درگيري بي سر و صدايي ميان اين دو نفر [تيمورتاش و كريم آقا] شروع شده و هيچ بعيد نيست كه شاه كه وزير قدرتمند
نميخواهد به آتش اين منازعه دامن زده باشد. كريم آقا نيز كوشيده است به ضرر تيمورتاش موقعيت خود را تحكيم كند. جداي از اين شايعه كه كريم آقا تمام ثروتش را به شاه بخشيده است، مجدانه ميكوشد به هر پروژه و برنامهاي كه تيمورتاش تصويب كرده ايراد بگيرد... به نظر ميرسد كه اين دو سياستمدار در منازعه كنونيشان زور بازوي تقريباً يكساني دارند. كريم آقا دوست دوران كودكي شاه است؛ او يك نظامي است و ارتش از او حمايت ميكند؛ او مشوق همه مخالفان و دشمنان تيمورتاش است. اما از لحاظ فكري در حد يك سرجوخه است. اما در كنار تيمورتاش خانواده قدرتمند فرمانفرما، و سازمان و نظام سياسي موجود صف كشيدهاند. علاوه بر اينكه تيمورتاش فردي بسيار باهوش و پرانرژي است كه دارايي بسيار ارزشمندي براي شاه محسوب ميشود.»(1)
روند اوضاع بسيار سريع بود. در 23 نوامبر 1929 ويليامسن طي تلگرامي خبر داد:
اوضاع سياسي بسيار متلاطم است. ظاهراً شاه به مستوفي گرايش دارد... ژنرال درگاهي، رئيس نظميه و دشمن سرسخت وزير دربار، پس از فرار دوست محمد[خان]، سركرده شورشيهاي بلوچ مورد بيمهري شاه قرار گرفته است. بنابراين ديدار شاه از خط آهن جنوب نيز به تعويق افتاده است.»(2)جزئيات اين ماجرا در گزارش 27 نوامبر 1929 آمده است: «احتراماً به اطلاع ميرساند كه اوضاع سياسي ايران در طول هفته گذشته يعني از 17 تا 24 نوامبر ناگهان متلاطم شد، كه در تلگرام شماره 51 مورخ 23 نوامبر 1929 به آن اشاره گرديد. در 18 نوامبر اعضاي ديوان عالي كشور به همراه وزراي عدليه و ماليه به كاخ سلطنتي احضار شدند و شاه آنها را به تخلف از قانون متهم ساخت. ماجرا از اين قرار است كه وقتي كمبود غله در انبارهاي دولت آشكار گرديد، دكتر شيير، مدير آلماني سازمان نظارت و بازرسي وزارت ماليه، گزارش كرد كه 000/24 خروار گندم به ارزش تقريبي 300 هزار دلار مفقود شده است؛ و خوب ميدانيم كه اين كشف منجر به دستگيري فيروز ميرزا، وزير ماليه وقت شد و رسوايي بزرگي به بار آورد
كه گريبان برخي از مقامات عالي كشور را گرفت. چند هفته بعد، در طول تغيير و تحولات اين وزارتخانه تحت نظارت فرزين، وزير جديد ماليه، يكي از كارمندان ايراني سازمان نظارت و بازرسي وزارت ماليه متوجه شد كه 000/25 يا 000/30 خروار گندم ديگر هم مفقود شده است. طبق قانون، او ماجرا را مستقيماً به ديوان عالي كشور گزارش داد، و رونوشتي از گزارش خود را براي وزير ماليه فرستاد. ديوان عالي كشور كه آشكارا از خشم شاه ميترسيد و نميخواست كينة دار و دستة قدرتمندي كه اين اختلاسها را انجام داده بودند متوجه خود كند، آنطور كه بايد ماجرا را پيگيري نكرد؛ بلكه بازرس تيرهبخت را به بهانة اينكه ابتدا ميبايست به وزير ماليه گزارش ميكرد از كار بيكار كردند! ولي اين داستان اخيراً به گوش شاه رسيد؛ او بلافاصله اعضاي ديوان عالي و وزراي مربوطه را احضار كرد و به بازرس مذكور دستور داد كه در حضور آنها ماجرا را بازگو كند. پس از اينكه بازرس داستانش را تعريف كرد، براي چند لحظه سكوت مرگباري حاكم شد؛ سپس اعليحضرت از كوره در رفت و چنان فحشهاي آبداري نثار مقامات حاضر كرد كه روي چارواداران را سفيد ميكرد، و جد و آباءشان را جلوي چشمشان آورد و تهديدشان كرد كه اگر فوراً به مسئله رسيدگي نكنند آنها را به بدترين نحو ممكن مجازات ميكند. سفارت به اين دليل از جزئيات ماجرا خبر دارد كه بازرس مذكور يكي از اقوام نزديك آقاي [عليپاشا] صالح، مترجم سفارتخانه است. بلافاصله پس از اين جلسه محنتزا... آقاي فرزين از وزارت ماليه منفصل و به وزارت خارجه منصوب شد. استحضار داريد كه فرزين به هنگام بازدداشت فيروز، كفيل وزارت خارجه بود و به وزارت ماليه منصوب شد... مشارالملك [حسن مشار] بجاي او وزير ماليه شد. اين فرد در كابينه ذكاءالملك، وزارت خارجه را بر عهده داشت... از دوستان صميمي سياسي وثوقالدوله، و از دشمنان تيمورتاش است، كه در گذشته نيز با دكتر ميلسپو مخالف بود. گفته ميشود كه طرفدار بريتانياست؛ و در زماني كه آقاي كوپلي اموري كاردار سفارت بود، روابط سفارت با مشارالملك گاه بسيار تيره بود. ثابت كرده است كه مديري كارآمد است، ولي كاملاً صادق و قابل اعتماد نيست. اهميت اين تغييرات از ديد تيز ناظرين پنهان نمانده است. با روي كار آمدن مشارالملك، تيمورتاش نفوذ مستقيم خود را در
يكي ديگر از وزارتخانهها از دست ميدهد، چرا كه مشارالملك هم به همان اندازه كريم آقاخان از دستور گرفتن از تيمورتاش نفرت دارد. بنابراين در كابينه فعلي دو نفر حضور دارند كه كم و بيش مستقيماً با وزير دربار كه روزي تمام وزارتخانهها را كنترل ميكرد مخالفند... [و] تغييرات اخير جايگاه او را آشكارا تضعيف كرده است... اگر اجازه بدهيد ميخواهم قدري از موضوع دور شوم و سير پَسرفت تيمورتاش را ترسيم كنم. ابتدا رسوايي فيروز بود، و اين دو آنقدر به يكديگر نزديك بودند كه ناگزير اعتبار تيمورتاش هم لكهدار شد. سپس روي كار آمدن كريم آقا در مقام وزير فوايد عامه بود كه باعث شد دست تيمورتاش از مهمترين پروژه مملكت - يعني خط آهن - كوتاه شود؛ و نهايتاً انتصاب دشمن كينهتوزي چون مشارالملك به وزارت ماليه. از زمان رسوايي فيروز، شاه آشكارا تلاش ميكند كه از قدرت و نفوذ تيمورتاش بكاهد كه در اين راه بسيار هم موفق بوده. به راحتي ميتوان پيشبيني كرد كه در گام بعدي دست تيمورتاش از وزارت خارجه كوتاه خواهد شد.
ويليامسن اين گزارش جالب را با اظهارات زير به پايان ميبرد:
در اين هفتة پر ماجرا، تحول ناگهاني ديگري در يكي ديگر از بخشهاي اجرايي اين كشور رخ داد. استحضار داريد كه دوست محمد [خان]، سركرده عشاير شورشي بلوچ، در مارس 1929 تسليم شاه شد و از آن زمان تاكنون در تهران تحت مراقبت شديد قرار داشته است. اما در 17 نوامبر هنگامي كه در يك اردوي شكار در نزديكي ورامين به سر ميبرد، ناگهان به نگهبان خود شليك كرد و با يك شتر تندرو (در زبان عرب به آن «مهارا» و در فارسي به آن «جمازه» ميگويند) كه براي او مهيا شده بود به كوير گريخت. عمليات جستجوي پليس در مناطق حومه ورامين با موفقيت همراه نبود، و زماني كه يك هواپيماي جنگي براي جستجو قصد پرواز داشت در فرودگاه سقوط كرد. اگر دوست محمد خود را به بلوچستان برساند، بايد انتظار داشت كه بار ديگر عشاير آن منطقه سر به شورش بردارند. فرار دوست محمد باعث شد كه شاه نسبت به ژنرال درگاهي، رئيس نظميه و از مورد اعتمادترين ملازمان خود، خشمگين شود. قتل فجيعي كه دو روز بعد در يكي از محلههاي فقيرنشين تهران رخ داد اوضاع را وخيمتر كرد: در اين حادثه، سر يك
زن از تنش جدا شد و دو فرزند او نيز با چاقو كشته شدند. خون مردم به جوش آمد و شاه نيز با مردم همصدا شد و قسم خورد كه اگر ظرف 48 ساعت آينده قاتل دستگير نشود، ژنرال درگاهي را در محل حادثه اعدام كند. لازم به ذكر نيست كه در طول مدت مذكور يك متهم ساختگي پيدا كردند. اهميت سياسي خشم شاه نسبت به رئيس نظميه از اين جهت است كه ژنرال درگاهي سرسختترين دشمن تيمورتاش است و به همراه كريم آقا امور شخصي شاه را ميگرداند. با اينحال، نارضايتي از درگاهي ستارة بخت و اقبال تيمورتاش را روشنتر نكرده است، بلكه بيشتر به نفع كريم آقا تمام شده است كه بيش از پيش اعتماد شاه را به خود جلب كرده و به تدريج به هدفش كه جانشيني تيمورتاش است نزديكتر ميشود... تصوير اوضاع سياسي ايران را اجمالاً ميتوان اينگونه ترسيم كرد: كابينه فعلي شامل دو تن از سرسختترين دشمنان تيمورتاش ميشود كه با تمام توان تلاش دارد نفوذ از دست رفته خود را بر پروژه خط آهن و ساير امور به دست آورد؛ رئيس نظميه، رهبر جناح مخالف تيمورتاش مورد خشم اربابش قرار گرفته است؛ و وضع اقتصاد ايران به دليل سوءمديريت بحراني است. شاه، كه روز به روز مستبدتر ميشود، تلاش ميكند با ناسزاگويي و تغيير در وزارتخانهها از وخامت اوضاع بكاهد. اما خشونت و اصرار بر اطاعت محض زير دستان، نه فقط از وخامت اوضاع نميكاهد، بلكه باعث بدتر شدن اوضاع سازمانهاي دولتي نيز ميشود. اين سياستي است كه هرگونه ابتكار عملي را تضعيف كند.(1)
در 10 دسامبر 1929 ويليامسن طي تلگرامي خبر ميدهد: «تيمورتاش از اين بحران سياسي پيروز به در آمد و بار ديگر هدايت پروژه خط آهن را در دست گرفت. رئيس پليس هم زنداني شد.»(2)او در گزارشي مورخ 12 دسامبر 1929 شرح ماجرا را اينگونه ادامه ميدهد: «احتراماً به اطلاع ميرساند كه در اوضاع آشفته سياسي حاصل از
رويدادهايي كه در گزارش شماره 982 مورخ 27 نوامبر 1929 توصيف شد، اكنون يك واقعيت چشمگير ظهور كرده است: حضرت اشرف تيمورتاش با سرعتي شگرف اعتبار از دست رفته خود را به دست آورده و بار ديگر به با نفوذترين چهره سياسي ايران تبديل شده است. در بيست و پنجم نوامبر، امور خط آهن دوباره به تيمورتاش واگذار شد... شكي نيست كه كريم آقا [بوذرجمهري] نتوانسته شاه را متقاعد كند و شاه نيز مصلحت ديده كه بار ديگر مسئوليت مهمترين پروژه ايران را به تواناترين مرد ايران واگذار كند. هفته بعد اعلام شد كه به دستور مستقيم شاه ارباب كيخسرو، نماينده كهنهكار و خزانهدار مجلس و از دوستان نزديك تيمورتاش، مسئوليت مديريت هيأت نظارت بر پروژه خط آهن را بر عهده خواهد گرفت. تأثير اين انتصاب كاملاً روشن است: امور مربوط به خط آهن كاملاً از اختيار كريم آقا خارج ميشود و عملاً در دست كسي قرار ميگيرد كه دوست نزديك تيمورتاش است. تجديد سازمان ديوان عالي كشور نتايج بدي براي دارودستة اختلاسكنندگاني داشت كه در دوران وزارت فيروز شكل گرفته بودند. روزنامهها ارقام مختلفي از تعداد بازداشتشدگان در وزارت ماليه منتشر كردهاند كه جمعاً به 80 نفر ميرسد. هرج و مرج كامل بر اين وزارتخانه حاكم است، و گزارش شده كه مشارالملك، وزير جديد ماليه، در صدد استعفاست. بحران مالي همچنان جدي است؛ بودجه كافي براي هزينههاي جاري دولت در دست نيست؛ كارمندان دولت يك يا دو ماه است كه حقوق خود را دريافت نكردهاند. همزمان با «تصفيه» وزارت ماليه، يك هيأت بازرسي جديد تشكيل شده است. با اينكه وزارت دربار در اين هيأت نمايندهاي ندارد، گمان ميرود تيمورتاش از طريق داور در اين نهاد نيز نفوذ داشته باشد.» در قسمت پاياني اين گزارش ميخوانيم: «در سوم دسامبر شاهد يكي از جالبترين روشهاي اجرايي شاه بوديم. در روز دوم دسامبر، ژنرال درگاهي، رئيس نظميه، از نمايندگان ديپلماتيك دعوت كرد كه صبح روز بعد براي بازديد از زندان جديد قصر قاجار، به اين زندان بروند. هنگامي كه آنها به اين زندان عالي و مدرن وارد شدند، در كمال تعجب آنها، تيمورتاش ژنرال صادقخان كوپال (سردار نظام)، رئيس جديد نظميه را به آنها معرفي كرد! معلوم شد كه در ساعت 10 صبح همان روز ژنرال درگاهي به سرعت روانه زندان و جانشين او بلافاصله تعيين شده است. برخي مقامات عاليرتبه نظميه هم به سرنوشت رئيس خود دچار شدند. بسياري اذعان
دارند كه فرار دوست محمد دليل اصلي اين مجازات ناگهاني است. خصوصيتي شرقي و بسيار ايراني در تغيير ناگهاني وضعيت تيمورتاش وجود دارد. در گزارش شماره 982 مورخ 27 نوامبر 1929 به پسرفت گام به گام تيمورتاش از قدرت اشاره شد؛ آنچه دو هفته پيش واقعيت داشت، اكنون كاملاً منسوخ شده است. شاه كه چندي پيش وزير دربارش را خوار و ذليل كرد، حالا گويي از محترم شمردن او لذت ميبرد. برخلاف خواست رقيبش كريم آقا، بار ديگر امور پروژه خط آهن به دست تيمورتاش افتاده است؛ ديوان عالي كشور و سازمان جديد بازرسي اكنون تحت نظر او و يا همكارش، داور، است؛ دشمن اصليش، درگاهي، در زندان به سر ميبرد. تغييرات در وزارت ماليه نيز اين انتظار را ايجاد ميكند كه دشمن قسم خورده ديگرش در كابينه، يعني مشار، به زودي معزول يا بياعتبار شود. تأثير اين خوش اقبالي بر تفكر و رفتار اين مرد براي آنهايي كه او را ميشناسند پوشيده نبوده است. در بيست و سوم نوامبر با يكديگر شام خورديم؛ آنموقع خسته، محتاط و كوفته به نظر ميآمد. ولي در سوم دسامبر وقتي سردار نظام را به ما معرفي ميكرد، گويي ده سال جوانتر شده بود؛ همان لحن سابق رياست در صدايش بود؛ يك بار ديگر فرمان ميداد و فرمانش سريعاً اطاعت ميشد. پيروزي در چهرهاش ميتابيد.»(1)
در 29 دسامبر 1929، بالاخره رضا[شاه] راهي جنوب شد و انتظار نميرفت تا پايان ژانويه به تهران بازگردد: «در مدت غيبت شاه، حضرت اشرف تيمورتاش به امور پايتخت رسيدگي ميكند. هيچ حادثه ناگواري آرامش فعلي را بر هم نزده است. اين آرامش با توجه به آشفتگي امور اجرايي كه در گزارش شمارة 990 مورخ 12 دسامبر 1929 توصيف كردم بسيار نامعمول است. مهمترين مسئلهاي كه اين روزها ذهن حضرت اشرف را به خود مشغول ساخته تنظيم بودجه مملكت است. او به من گفت كه قرار است مالياتهاي جديدي وضع شود... تيمورتاش ميخواهد وعدهاي را كه فيروز به شاه داده بود عملي كند و بودجه ايران را تا سال 1933 به پنجاه ميليون تومان برساند.»(2)هارت بازگشت شاه به تهران در 30 ژانويه 1930 را اينطور گزارش ميكند:
«در حال حاضر هيچ نشانهاي دال بر اينكه تيمورتاش دارد محبوبيت خود را نزد شاه از دست ميدهد وجود ندارد... در دو هفته گذشته روزنامهها مطالب زيادي درباره كم شدن ارزش قران منتشر ساختند. رئيس بانك شاهنشاهي ايران اطلاع داده است كه شاه پس از بازگشت از جنوب به شيوهاي واقعاً شرقي به مشاورانش دستور داده كه بايد ارزش قران را فوراً بالا ببرند و تا هشتم فوريه به آنها وقت داده است تا طرح آن را آماده كنند... پيش از آنكه شاه وارد تهران شود شايع شد كه دوست محمد[خان]، سركرده شورشيهاي بلوچ، در 27 ژانويه تيرباران شده است. وزارت خارجه استحضار دارد كه دوست محمد كه چندي پيش در يك اردوي شكار پس از كشتن يكي از نگهبانها به همراه خدمتكارش متواري شده بود، در اواخر دسامبر در نزديكي سمنان مجدداً دستگير شد... يكي از شايعاتي كه در مورد اعدام دوستمحمد شنيده ميشود اين است كه او در يك دادگاه نظامي به حبس ابد و خدمتكارش به اعدام محكوم شدند؛ پس از آنكه حكم مزبور را به شاه تلگراف كردند، شاه پاسخ داد كه سركرده شورشيهاي بلوچ مستحق اين بخشش نيست و بايد پيش از بازگشت شاه به تهران اعدام شود. روزنامهها تا 6 فوريه هيچ مطلبي در مورد دوست محمد، محاكمه و اعدامش منتشر نساختند. در اين تاريخ اعلام شد كه دوست محمد بنابر حكم دادگاه نظامي اعدام شده است.»(1)
ظهور مجدد تيمورتاش براي فيروز و صارمالدوله محبوس به موقع بود. همانطور كه قبلاً اشاره شد، در نوامبر 1929 كسري بيشتري در انبارهاي غله كشف شد. با اينكه اين موضوع ربطي به پرونده فيروز نداشت، اما وضع او را وخيمتر كرد: «آشكار شدن اختلاسي جديد در انبار غله مسلماً ذهن شاه را به اختلاسهاي قبلي و طبيعتاً شاهزاده فيروز معطوف ساخت. همانطور كه در گزارش شماره 946 مورخ 30 سپتامبر 1929 ذكر شد، كاهش مراقبتهاي شديد از شاهزاده معزول اميد آشتي شاه و فيروز را زنده كرده بود، اما حوادث اخير منجر به تشديد شرايط حبس فيروز شده است. گزارش شده
1) گزارش هارت، شماره 8، 891.00/1501، مورخ 8 فوريه 1930.
است كه نگهبانهايش هرگز نميگذارند از جلوي چشمشان دور شود، حتي يكي از نگهبانها در اتاق او ميخوابد.»(1)ويليامسن در گزارش مورخ 11 ژانويه 1930 ميافزايد: «شايع شده است كه وزير سابق ماليه، فيروز، از حبس آزاد شده، ولي هنوز اجازه ندارد با خانوادهاش مراوده داشته باشد. برغم حمايتهاي صادقانه وزير دربار، بعيد به نظر ميرسد كه او بار ديگر مورد اعتماد شاه قرار بگيرد.»(2)در 22 مارس 1930، هيو ميلارد، دبير دوم سفارت امريكا، محاكمه فيروز را اينطور گزارش ميكند: «احتراماً به پيوست ترجمه لايحهاي را برايتان ارسال كنم كه توسط داور، وزير عدليه، در 18 مارس 1930 به مجلس ارائه و در آن از مجلس تقاضا شده است با محاكمه فيروز، وزير سابق ماليه، به اتهام ارتشاء توسط ديوان عالي كشور موافقت شود. به همراه اين لايحه گزارشي طولاني و نسبتاً پيچيده شامل شواهدي عليه فيروز ارايه شده است كه نشان ميدهد فيروز رشوهاي به مبلغ 5000 تومان دريافت كرده است. بنابر قانون اساسي، وزرا تنها در صورت اجازة مجلس در ديوان عالي محاكمه ميشوند. با اينكه فيروز هم اكنون وزير نيست، اين قانون شامل حال او ميشود زيرا او متهم است كه در زمان وزارتش مرتكب اين جرم شده. از آنجا كه داور و فيروز دوستان نزديك يكديگر و هر دو از صميميترين دوستان تيمورتاش هستند، كه ميگويند بارها فيروز را نجات داده است، بسياري بر اين باورند كه با اشارة شخص شاه چنين لايحهاي به مجلس ارايه شده است. جي. تي. هاوارد، دبير امور شرقي سفارت بريتانيا نيز همين عقيده را دارد. اينكه چرا چنين مبلغ ناچيزي مبناي اتهامات عليه فيروز قرار گرفته، كه گمان ميرود اختلاسهاي او بسيار بيشتر از اينهاست، هنوز معلوم نيست. شايد به اين دليل كه در مورد اين 5000 تومان شواهد و ادلة محكمهپسند وجود داشته است. در اين باره آقاي هاوارد به اين سفارتخانه خبر داد كه مبلغ كل اختلاس از انبارهاي غله تقريباً نهصد هزار تومان برآورد شده است. تفسير ديگري، كه قطعاً با خلق و خوي ايرانيها هم سازگاري دارد، اين است كه اتهام مذكور عليه فيروز به دلايل معكوس انتخاب شدهاند، چرا كه فيروز به راحتي ميتواند در برابر اين اتهام از خود دفاع كند و چنين اتهامي در حقيقت براي
تبرئه شدن، و نه محكوم كردن او، انتخاب شده است. الآن خيلي زود است كه در مورد اين قضيه به قضاوت بنشينيم، ولي... من احساس ميكنم كه اين قضيه فقط براي آن است كه بخشي از ثروت فيروز را از دستش دربياورند. با اينكه تا كنون نشانهاي دال بر دخالت تيمورتاش در اين مسئله مشاهده نشده است، ولي همانطور كه در بالا ذكر شد، ميگويند كه او بارها به كمك دوستش شتافته، و اگر فيروز محكوم شود، مطمئناً به نفع تيمورتاش نخواهد بود.»(1)
چارلز هارت، وزيرمختار جديد امريكا در ايران، در گزارش كوتاه مورخ 3 مي 1930 مينويسد: «احتراماً به اطلاع ميرساند كه فيروز ميرزا، وزير سابق ماليه ايران، در اول مي به اتهام رشوهخواري به انفصال از تمام مناصب دولتي، چهار ماه حبس تأديبي و پرداخت 5808 تومان جريمه نقدي، كه ميگويند سه برابر مبلغي است كه به طور غيرقانوني دريافت كرده، محكوم شد.»(2)فيروز و صارمالدوله هر دو در 7 ژوئن 1930 آزاد شدند. هارت در مورد آزادي صارمالدوله در گزارش 17 ژوئن 1930 خود مينويسد: «شايع شده است كه يك يا دو هفته پيش مستوفي توانست صارمالدوله را كه از بستگان سببي اوست و به همراه فيروز و وثوق قرارداد 1919 را تنظيم كرده بودند از حبس دربياورد.»(3)البته هيچوقت دست از سر فيروز برنداشتند. گزارش هارت در 11 جولاي 1931، يعني بيش از يك سال پس از آزادي فيروز، از اين قرار است: «احتراماً به اطلاع ميرساند كه يكي از روزنامههاي تهران به نام كوشش دربارة قضيه فيروز مقالهاي منتشر ساخته كه از محتواي آن استنباط ميشود كه فرق روي كار بودن فيروز در اداره ارزاق و انفصال او از تمام مناصب دولتي مازاد گندم است و نه كمبود آن. البته اين روزنامه نامي از شاهزاده فيروز نبرده است، ولي طي اظهاراتي درباره درخواست يك شركت خارجي مبني بر صادرات 000/50 بوشل گندم ايران به آلمان نوشته است: «از زماني كه امور ارزاق به نظم و قاعده درآمده است، متوجه شدهايم كه توليد ما چندين برابر بيشتر از مصرفمان است، و اينكه اين ميزان اضافي يا فاسد ميشود و يا به هدر ميرود...» كوشش در ادامه مينويسد: «شرايط آشفته ارزاق در سالهاي گذشته، و شرايط
اسفناك آن در دوران قحطي [قحطي سالهاي 1917 تا 1919]، همه را به اين نتيجه رسانده بود كه توليد غله در ايران كفاف مصرف داخلي را نميدهد.»» اين روزنامه ميافزايد: «بديهي است كه خشكسالي و قحطي در هر كشوري ممكن است رخ دهد، و اگر ايران در گذشته دچار اين بلايا شده، به اين دليل نيست كه نميتواند براي برآوردن نيازهاي داخلياش گندم كافي توليد كند.» در مورد فيروز چنين ميخوانيم: «شاهزاده فيروز كه رياست اداره ارزاق را داشت و محكوم به اختلاس شد، هم اكنون در باغ دورافتادهاش در فرمانيه، در هشت مايلي شمال شرق تهران زندگي ميكند، و به ندرت در خيابانها ديده ميشود. در هيچيك از مراسم عمومي شركت نميكند و ظاهراً تبعيد از ميان مردم را به عنوان چيزي كه انتظارش ميرفت پذيرفته است؛ اگر چه هرگز خود را مستحق اين مجازات نميداند.»(1)انگرت در 15 ژانويه 1938 طي تلگرامي قتل فيروز را گزارش ميكند: «بنابر اخبار يك منبع كاملاً موثق، شاهزاده فيروز، پسر بزرگ فرمانفرما، چند روز پيش به صورت مشكوكي به قتل رسيد؛ اين در حالي بود كه او تحت نظر دولت قرار داشت. اين حادثه منجر به حذف مردي شد كه شاه همواره به توانايياش حسادت ميكرد و از نفوذ بالقوهاش هراس داشت.»(2)
زماني كه فيروز و ديگران آزاد شدند، مدرس همچنان در حبس بود. هارت در گزارش جالبي مورخ 27 نوامبر 1931 وضعيت اسفبار مدرس را چنين توصيف ميكند:
«مدرس.» احتراماً به اطلاع ميرساند كه اين نام اخيراً بار ديگر به تيتر روزنامههاي داخلي راه يافته و موضوع بحث محافل ديپلماتيك در تهران شده است. سرمقاله روزنامه داخلي شفق سرخ چاپ سوم نوامبر بود كه يك بار ديگر توجهات را به اين شخصيت كه روزي براي هر بازاري و صاحبمنصب ايراني و خارجي ساكن پايتخت شناخته بود، جلب كرد. در ذيل به مضمون اين سرمقاله اشاره خواهم كرد. از نظر من، نكته قابل توجهي كه در اين سرمقاله بود اين نيست كه يك روزنامة
كمونيستي فارسي زبان كه در آلمان منتشر ميشد بسته شده است، و يا اينكه افكار عمومي در ايران هنوز از تز زنده بودن مدرس حمايت ميكند. بلكه در اين مباحثات بار ديگر اهميت تحولاتي را احساس ميكنم اين وضع را يك ناظر، «ديكتاتوري گروهبانمآبانه» خوانده كه توسط شاه فعلي مملكت در اين كشور ايجاد شده است.
سير زندگي سيدحسن مدرس، اگر خيلي كلي به آن نگاه كنيم، ميتواند سير تحول تاريخ ايران معاصر باشد. مدرس كه از زمان تشكيل مجلس دوم در سال 1908 تا خاتمه دوره مجلس ششم در سال 1927 وكيل مجلس و سخنگوي اصلي فراكسيون روحاني بود نقشي اساسي در زندگي سياسي اين مملكت ايفا كرد... در طول يك دهه پس از كودتاي 1921 ضياءالدين، كه ايران شاهد درخشش ستاره بخت و اقبال رضا خان از اردوگاه انقلابيون در قزوين، و سپس دست يافتن او به وزارت جنگ و رييسالوزرايي و نهايتاً تخت شاهي بود، مدرس همچنان رهبري روحانيون محافظهكار را حفظ كرد.
سپس نوبت به سقوطش رسيد. شايد او بيشتر از هر كس ديگري در شكست جنبش جمهوريخواهي رضا خان در سال 1924 نقش داشت. در سال 1925، سفارت گزارش داد كه ظاهراً آن دو با يكديگر آشتي كردهاند. ولي در سال 1928، شاه كينهتوز كه در طول دو سال اول حكومتش نفوذ سلطهجويانه خود را تحكيم كرده بود نگذاشت مدرس به مجلس هفتم راه پيدا كند؛ كه اگر بخواهم عبارتي را كه در گزارش آن سال درباره همين مسئله به كار رفته بود استفاده كنم، «به دليل مخالفت علني و صريحش با دولت» بود.
يك سال بعد، مدرس به شهر كوچكي در چند مايلي جنوب مشهد نزديك مرز افغانستان، «تبعيد» شد. در آن زمان شرايط مملكت در گزارشي كه از سوي سفارت ارسال شد اينگونه توصيف شده بود: «شاه دارد همچنان به جنگ خاموش ولي مؤثرش بر ضد قشر روحاني ادامه ميدهد. روش او سادهترين روش است. ملاها يا دراويشِ با نفوذ را پنهاني بازداشت ميكنند و به زنداني دور از محل سكونتشان ميبرند. لازم به ذكر است كه غالباً اشخاصي كه به اين ترتيب ربوده ميشوند هرگز برنميگردند. در ميان رجال سرشناسي كه اينگونه ناپديد شدهاند
ميتوان به مدرس اشاره كرد؛ اگرچه شايع شده است كه او ديگر در قيد حيات نيست.»
از زمان نگارش آن گزارش تا بحال از مدرس بجز يك خاطره مبهم از شهر فرنگ تحولات سياسي ايرانِ پس از جنگ در اذهان باقي نمانده است. البته براي خارجياني كه مدت بيشتري در اينجا اقامت كردهاند نام مدرس هنوز يادآور رويدادهاي مهمي است. ولي براي تازهواردان و دانشجويان علم سياست تطبيقي، مدرس اهميت كمتري نسبت به نيتي(1)در ايتالياي فاشيستي امروز دارد.
بنابراين، نكته مهم در سرمقاله روزنامه مزبور اين بود كه خاطرات گذشته را زنده كرد. با وجود اين، به گمان من به دليل همين نكته و برخي نكات ديگر ارزش آن را دارد كه اشاره كوتاهي به مضمون سرمقاله بكنم. «روزنامه كمونيستي پيكار كه سابقاً به زبان فارسي در برلين به چاپ ميرسيد و از سوي دولت آلمان بسته شد، در يكي از آخرين شمارههاي خود گزارش داده بود كه رهبر سابق و سرشناس اپوزيسيون، سيدحسن مدرس، در زنداني در خراسان خفه شده است. ما اين گزارش كذب را تكذيب ميكنيم؛ و تأييد مينماييم كه مدرس هنوز زنده است و در روستاي خواف كه به دستور دولت به آن تبعيد شده بود به سر ميبرد و هر هفته نامههايش به دست خانوادهاش ميرسد. همچنين روزنامه فارسي زبان چهرهنما چاپ قاهره در اقدامي مضحك اخيراً نامهاي را از يك خبرنگار به چاپ رسانده و آنچه را «شايعه خفهكردن مدرس» ناميده تكذيب كرده است، ولي با اطمينان گفته كه مدرس به مرگ طبيعي جان باخته است... بايد اذعان كنيم كه ضرورت تبعيد مدرس موجب تأسف ما هم شد؛ ولي مصالح مملكت ايجاب ميكرد كه مدرس در پايتخت نماند. با وجود اين، آنچه اهميت بيشتري دارد اين است كه ميدانيم عدهاي كه چشم ديدن پيشرفت ايران را ندارند براي فريب تودههاي مردم با توسل به هر حربهاي دست به ساختن خبرهاي كذب ميزنند.
هارت سپس گفتگوهايش با كنت مونتهفورته، وابسته سفارت ايتاليا در امور شرق را شرح ميدهد: «بعد از آنكه [به وي] گفتم رويداد بالا نشان ميدهد كه از نظر عموم
1) فرانچسكو پائولا نيتي؛ سياستمدار معروف ايتاليايي كه از مخالفان سرسخت فاشيسم و ديكتاتوري بود.
مردم مدرس هنوز نمرده است، گفت كه قوياً احساس ميكند كه يك جريان مخالف و توطئه كاملاً پنهان بر ضد رژيم ديكتاتوري رضا شاه دارد در محافل عالي نظامي و غيرنظامي شكل ميگيرد. او گفت كه فعلاً همة مخالفتهاي علني سركوب شدهاند. پس از به اصطلاح تبعيدهاي سال 1929 [1928]، كه مدرس هم يكي از قربانيان آن بود، كمتر شخص بانفوذي در تهران باقيمانده است كه حداقل به ظاهر طرفدار سرسخت شاه نباشد. از ميان شخصيتهاي با نفوذ، فيروز باقيمانده است كه او را هم بيآبرو كردهاند در كنج خلوت خود روزگار ميگذراند؛ و ژنرال شيباني را هم كه روزي مورد توجه شاه بود و با عمليات نظامياش بر ضد قشقائيها در سال 1929 شهرتي به هم زد، به علت اينكه محبوبيتي در بين ارتشيها پيدا كرده بود به زير كشيدهاند.
نتيجهاي كه كنت مونتهفورته از اين حرفها گرفت اين بود كه پيشرفت ايران مدرن در دوران رضا شاه بر پايههاي محكم همكاري داوطلبانه شاه، مقامات دولتي و مردم نيست. با وجود اين افزود كه روند پيشرفتها ممكن است ادامه پيدا كند زيرا شاه هنوز ارتش را در كنترل كامل خود دارد؛ بيشك روحيه تازهاي در حداقل مقامات عاليرتبه اش دميده است، و حاميان سرسختي دارد، نه فقط در ميان همقطاران ارتشي سابقش، بلكه رجال واقعاً توانمندي نظير تيمورتاش، وزير دربار، و داور، وزير عدليه. او گفت: «در ايران اينطوري است. بايد به ايرانيها دستور داد، بايد به آنها ياد داد كه چگونه خود را با سياستهاي مدرنسازي شاه كه الهام گرفته از غرب است سازگار كنند. البته شايد دردسرهايي هم داشته باشد، ولي مسلماً شاهد تحولات و پيشرفتهاي عظيمي خواهيم بود؛ كه الآن نميدانم چه تحولات و پيشرفتي است.» بسته به زاويه ديدي كه انتخاب ميكنيم، اين «ديكتاتوري گروهبانمآبانه» ميتواند براي ايران هم ضرر داشته باشد و هم سود.(1)
هارت روز بعد در گزارش مورخ 28 نوامبر 1931 خود افزود:
احتراماً عطف به گزارش شماره 947 مورخ 27 نوامبر 1931 در ارتباط با توجه اخير ايرانيها به سرنوشت سيدحسن مدرس، يكي از رهبران سابق فراكسيونهاي مجلس و از رجال سياسي قدرتمند كشور، بدينوسيله در همين ارتباط يادداشتي را
1) گزارش هارت، شماره 947 (1534/891.00)، مورخ 27 نوامبر 1931.
كه مترجم تواناي سفارت، آقاي عليپاشا صالح، درباره برخي مراحل قانوني «حبس» مدرس تهيه كرده است، در زير به عرض ميرسانم: «به عبارت دقيقتر بايد گفت چنانكه تصور ميشود مدرس در چهارديواري يك «زندان» محبوس نيست... مدرس مجرم شناخته نشده و هيچ دادگاهي حكمي برايش صادر نكرده است... در معناي عام كلمه، شهر كوچكي نظير قائن يا خواف در استان خراسان، كه ميگويند مدرس به آن تبعيد شده است، و يا حتي شهرهاي بزرگتر از آنها، براي مرد بلندپروازي چون او مسلماً چيزي بجز زندان نيست، به ويژه اگر طبق معمولِ چنين مواردي تحت نظر دائم پليس يا ارتش، و از آزادي محروم باشد و نتواند از محدوده تنگ و كوچك آن خارج شود... به گمان من در معناي خاص كلمه، مدرس نه زنداني است و نه تبعيدي، زيرا حكمي دال بر محكوميت او صادر نشده است. ولي عملاً هم زنداني است و هم تبعيدي. جداي از ملاحظات فني فوق، موارد زير كه از متمم قانون اساسي ايران مصوب 7 اكتبر 1907 انتخاب كردهام به گمان من وضعيت مدرس را روشنتر خواهد كرد: «اصل نهم: افراد مردم از حيث جان و مال و مسكن و شرف محفوظ و مصون از هر نوع تعرض هستند و متعرض احدي نميتوان شد مگر به حكم و ترتيبي كه قوانين مملكت معين مينمايد.» «اصل دهم: غيراز مواقع ارتكاب جنحه و جنايات و تقصيرات عمده هيچكس را نميتوان فوراً دستگير نمود مگر به حكم كتبي رئيس محكمه عدليه برطبق قانون و در آن صورت نيز بايد گناه مقصر فوراً يا منتهي در ظرف بيست و چهار ساعت به او اعلام و اشعار شود.» «اصل دوازدهم: حكم و اجراي هيچ مجازاتي نميشود مگر به موجب قانون.» «اصل چهاردهم: هيچيك از ايرانيان را نميتوان نفي داد يا منع از اقامت در محلي يا مجبور به اقامت محل معيني نمود مگر در مواردي كه قانون تصريح ميكند.» بنابراين، كمترين چيزي كه ميتوان گفت اين است كه رويه مورد استفاده در مورد مدرس به وضوح غيرقانوني بوده، درست شبيه به رويهاي كه در ارتباط با موارد ديگر به كار گرفته شده است. گمان ميكنم كه وزارت امور خارجه نيز با نتيجهگيري اين يادداشت مفيد موافق خواهد بود.(1)
1) گزارش هارت، شماره 948 (1535/891.00)، مورخ 28 نوامبر 1931.
مدرس نيز همانند فيروز در سال 1938 در زندان به قتل رسيد. لوئيس جي. دريفوس پسر، در 3 نوامبر 1941 فاش ساخت در حالي كه يكي از مقامات نظميه به اتهام قتل مدرس دستگير شده است، برخي بر اين باورند كه شخص رضا شاه او را به قتل رسانده است: «جهانسوزي، رئيس پليس قم، به اتهام قتل مدرس، رهبر فراكسيون مجلس، كه ادعاي قتلش به دست شاه التهابي در ميان مردم ايجاد كرد، دستگير شده است.»(1)در ژانويه 1943 ميلسپو به ايران بازگشت: «هنگامي كه به ايران بازگشتم اطلاع يافتم كه [شاه] هزاران نفر را زنداني كرده و صدها نفر را به قتل رسانده، و تعدادي از افراد اخير را با دستان خودش به قتل رسانده است.»(2)
انتخابات مجلس هشتم در تابستان سال 1930 برگزار شد: «انتخابات اخير مجلس در برخي از مناطق ايران با حوادثي همراه بوده است. بنابر اخبار موثق، در پهلوي [انزلي]، در پي طفره رفتن دولت از پذيرش فرد منتخب مردم، درگيري شد و عدهاي به قتل رسيدند. در پي درگيري مردم با مقامات دولتي در خوزستان نيز يك ژنرال و يك يا دو نفر ديگر به قتل رسيدند. در همدان نيز با اينكه دستور انتخاب فرد موردنظر پس از اتمام رأيگيري به مقامات استان رسيد، نام فرد مورد نظر دولت از صندوقها بيرون آمد، بدون اينكه آشوبي به پا شود. اين مسئله كه فرد ديگري انتخاب شده بود، مانع از آن نشد كه دولت نامزد مورد نظر خود را تحميل نكند. صندوقهاي رأيگيري را باز كردند و مقامات مسئول برگزاري انتخابات آراء مردم را به نام شخص موردنظر قرائت كردند. آراء شمارش شد و فرد مذكور به اتفاق آراء به پيروزي رسيد. نتيجه شمارش آراء در نيشابور اينگونه به بنده گزارش شده است: «امام زمان، 300 رأي؛ احمد شاه (شش ماه پيش فوت شده است) 150 رأي؛ خدا 200 رأي؛ مابقي آراء هم به نام تيمورتاش بود كه براي احراز كرسي مجلس كفايت ميكرد.»»(3)هارت در 11 دسامبر
1930 گزارش ديگري در مورد انتخابات ارائه ميكند: «بعد از ظهر 9 دسامبر 1930، روزنامه اطلاعات فهرستي از اسامي كساني كه تا آن زمان در انتخابات مجلس رأي آورده بودند، منتشر ساخت. نام شخصيتهاي مهم دورههاي گذشته مجلس كه در ذيل ميآيد در اين فهرست ديده نميشود: ميرزاحسنخان وثوق (وثوقالدوله)، سيديعقوب شريعتزاده، فرخي (سردبير روزنامه طوفان كه سابقاً منتشر ميشد)، فيروزآبادي، محمودرضا طلوع، همچنين دو برادر كوچكتر فيروز (سالار لشكر و محمدولي ميرزا).»(1)او دربارة برخي از افرادي كه در اين انتخابات شكست خوردند مينويسد: «احتراماً به اطلاع ميرساند كه... تعدادي از رجال برجسته ايران در انتخابات مجلس هشتم مجدداً رأي نياوردند. نام و آوازه برخي از اين نمايندگان علت عدم انتخاب مجددشان را توضيح ميدهد. اولين كسي كه در اين فهرست جاي گرفت ميرزاحسنخان وثوق (وثوقالدوله) است... در مجموع ميتوان گفت كه ظاهراً همه اين نمايندگان را حذف كردند تا جا براي نمايندگان حرفشنوتر باز شود.»(2)در مورد برنامههاي افتتاح مجلس هشتم چنين ميخوانيم: «احتراماً به اطلاع ميرساند كه جلسه اول مجلس هشتم در 16 دسامبر 1930 تشكيل خواهد شد. شاه با ايراد نطقي اين جلسه را افتتاح خواهد كرد. روزنامههاي تهران سر و صداي زيادي در ارتباط با افتتاحيه مجلس جديد به راه انداختهاند: روزنامه ستاره جهان در شماره 9 دسامبر 1930 خود نوشت: «ارادة قاطع مردم ايران روز 16 دسامبر 1925 را روز شروع سلطنت خاندان پهلوي بجاي سلسله منحط قاجار كه در 31 اكتبر همان سال ساقط شده بود تعيين كرد. دولت نيز همين روز فرخنده يعني 16 دسامبر را كه سالروز تغيير سلطنت است براي آغاز كار مجلس هشتم در نظر گرفته است. بنابراين، در روز سهشنبه، 16 دسامبر 1930، برابر با ششمين سالروز واقعه فرخندهاي كه طي آن ملت ايران يكپارچه هدايت سرنوشت كشور را به اعليحضرت همايون رضا شاه پهلوي واگذار كردند، اعليحضرت ساعت 10 صبح با نطق خود رسماً مجلس هشتم را افتتاح خواهند كرد.»»(3)
آرامش ظاهري اوضاع سياسي چندان دوام نيافت. بازداشت ناگهاني تيمورتاش در
دسامبر 1932 و به قتل رسيدنش در اكتبر 1933 در زندان نشانهاي بود از آغاز فصل جديد حكومت وحشت كه جان عده زيادي را گرفت، از جمله سردار اسعد بختياري، صولتالدوله قشقايي، عليخان قشقايي، شيخ محمره، ارباب كيخسرو شاهرخ و اسدي، و توليت آستان قدس رضوي. نوبت به داور، فيروز و مدرس نيز رسيد. افراد خوش شانستري چون دشتي در بيمارستان رواني تحليل رفتند. خوشاقبالترينشان چون مصدق، رهنما، دادگر و تقيزاده يا در املاك خود در روستاها كنج عزلت گزيدند و يا به اقامت در كشورهاي خارجي تن دادند. ارنست هرتسفلدِ باستانشناس در نامهاي مورخ 1 ژوئن 1934 در نامهاي نوشت: «پس از حوادث ماههاي اخير و ناپديد شدن چندين وزير، حكومت وحشت وصفناپذير بر ايران حاكم شده است.»(1)اين حكومت وحشت در مقابله با مخالفتهاي خونين مردم مشهد در هشتم و نهم جولاي 1935 به اوج خود رسيد؛ كه با استفاده از مسلسل عليه تظاهراتكنندگان، كشتار وحشتناكي به راه افتاد.»(2)رضا شاه در سپتامبر 1941 از سلطنت كناره گرفت و از كشور فرار كرد. او سالهاي پاياني عمرش را تحت حمايت انگليسيها گذراند و در 26 جولاي 1944، در ژوهانسبورگ درگذشت.(3)
آ. ا
آبادان/ 602, 603, 608
آباده/ 432
آتاتورك/ 545
آذربايجان غربي/ 450, 578, 579
آذربايجان/ 25, 46, 69, 90, 91, 92, 93, 94, 95, 102, 117, 120, 121, 140, 193, 210, 211, 212, 214, 248, 282, 388, 418, 430, 432, 435, 436, 437, 442, 443, 444, 445, 446, 447, 448, 450, 469, 494, 495, 496, 498, 499, 513, 530, 569, 571, 577, 581, 582, 583, 584, 587, 612, 613
آرارات/ 577, 578
آرسن/ 541
آستارا/ 96, 97, 504, 583
آسوشيتدپـرس (خبرگزاري)/ 216, 452
آسياي وسطي (روزنامه)/ 297
آشتياني، ميرزا هاشم/ 471
آصف، حسنعليخان/ 215, 216, 436, 437, 541, 543, 544, 549, 550, 569, 579, 580, 581, 582
آفريقا/ 17
آق ولي، فضلاللهخان (كلنل)/ 86
آلبرت (شاهزاده)/ 546, 551
آلمان/ 16, 17, 38, 60, 82, 92, 94, 193, 196, 644
آمريكا/ 18, 19, 21, 22, 23, 24, 25, 35, 36, 37, 55, 56, 57, 59, 61, 62, 63, 65, 79, 81, 82, 83, 85, 89, 93, 112, 113, 141, 146, 147, 152, 153, 158, 161, 164, 165, 174, 177, 197, 198, 199, 225, 227, 229, 240, 246, 268, 315, 406, 408, 417, 427, 440, 451, 468, 527, 531, 551, 577, 631
آنجل/ 612
آنقره (آنكارا)/ 224
آيرم، محمدحسينخان/ 193
آيرونسايد (ژنرال)/ 119, 129, 130, 131, 136
ابتهاج، غلامحسين (ابتهاجالسلطنه)/ 183, 501
ابراهيم (كاپيتان)/ 415
ابن سعود/ 21
ابوالحسنخان (ژنرال)/ 622
اتابك (ميرزا علي اصغر خان اتابك)/ 540
اتابكي/ 466
اترتن، ري/ 505, 560, 561, 613
احتشامالسلطنه/ 473
احمد شاه (قاجار)/ 26, 34, 37, 38, 39, 103, 155, 181, 183, 190, 239, 240, 258, 264, 314, 315, 395, 650
احمدآقا (برادراسماعيلآقا سيميتقو)/ 213
احمدبن موسي (شاه چراغ)/ 533
احمدخان (سرگرد)/ 450, 453
احيائي، حسن/ 526
اخبـار رويتـر (روزنامه)/ 79, 87, 111, 141, 151
اخبار رويترز (نشريه)/ 68
اداره گمرك ايران/ 459
ادواردز، چارلز/ 95
اديبالسلطنه/ 303
اراك/ 315
ارباب كيخسـرو (شاهـرخ)/ 62, 83, 89 302, 320, 387, 640, 652
ارتش انگلستان/ 40, 60, 94, 95, 96, 101, 126, 145, 212
ارتش ايران/ 15, 28, 75, 129, 148, 174, 189, 190, 191, 248, 415, 435, 464, 576, 579, 599, 600, 618
ارتش سرخ/ 96, 97, 121
ارتش شرق ايران/ 441
ارتش هند/ 73, 214
اردبيل/ 96, 430, 449, 577, 583
اردن/ 21
ارشكخان/ 173
ارمنستان شرقي/ 52
ارمنستان/ 209, 211
اروپا/ 34, 37, 59, 80, 87, 103, 104, 109, 115, 130, 150, 169, 183, 190, 192, 204, 239, 256, 257, 258, 259, 260, 264, 299, 392, 420, 426, 468, 494, 514, 517, 518, 551, 616
اروميه/ 90, 120, 122, 210, 211, 212, 213, 216, 447, 448, 498, 576, 577
اسپانيا/ 627
اسپير، رابرت اي (دكتر)/ 440
استاروسلسكي (ژنرال)/ 40, 127, 128, 129, 130, 131, 132, 135, 143, 144, 292
استامبول استانبول
استانبول/ 20, 38, 83, 88, 121, 215, 216
استاندارد اويل (شركت نفتي)/ 198, 199, 224, 225, 226, 227, 228, 245
استتينيوس/ 23
استرآباد/ 36, 102, 430
اسدي/ 652
اسفندياري، حسن (محتشمالسلطنه)/ 473
اسكندري، سليمانميـرزا (شاهزاده)/ 196, 220, 290
اسكينر/ 95, 137, 226
اسمارت، دبليو ام/ 161, 162, 322
اسميت، آرميتاژ (كلنـل)/ 74, 108, 110, 157, 158, 162, 164, 170, 181, 197, 201
اسميت، هري اي (ژنرال)/ 410
اشنيويند/ 625, 626
اصفهان/ 42, 43, 44, 45, 108, 172, 180, 189, 220, 279, 321, 326, 437, 535, 536, 547, 549, 552, 570, 585, 593, 604, 605, 606, 607, 611, 614, 627
اصفهاني، سيدابوالحسـن (آيتالله)/ 289, 290, 292
اطلاعات (روزنامه)/ 553, 651
اعتماد حضور/ 173
افريقا/ 15
افشار، رضا/ 387, 526, 527
افغانستان/ 30, 51, 95, 538, 550, 559, 560, 561, 562, 563, 564, 567, 568, 570, 599, 608
اقبالالسلطنه/ 312, 335
اقدام (روزنامه)/ 220, 261
اُليفانت/ 163
امام حسين (ع)/ 274
امام علــي (ع)/ 274, 275, 289, 290, 303, 542
امامزاده هاشم (ع)/ 204, 205
امانالله شاه/ 559, 560, 561, 562, 563, 570, 607
امتياز تنباكو/ 541
امتياز خط آهن ايران/ 107, 108
امتياز نفت جنوب/ 109
امتياز نفت شمال/ 224, 246
امتياز نفتي دارسي/ 507
اموري، كاپلي/ 193, 194, 388, 389, 390, 392, 394, 395, 396, 397, 400, 401, 402, 403, 406, 461, 463, 479, 482, 637
اميراحمـدي، احـمد (اميـرلشـكر)/ 442, 446, 449, 494, 587, 591, 594, 632
اميرارشد حاجعليلو/ 214
اميراعظم كلهر/ 215
اميرافشار، ميرزا جهان شاه خان/ 172
اميرالدوله/ 173
اميرطهماسبي، عبداللهخان/ 193, 281, 418, 449, 461, 464, 501, 502, 503, 504, 509, 510, 586, 587
اميرفضلي، اسماعيلخان (سرلشكر)/ 282
اميرمجاهد (بختياري)/ 321
اميرمجتهد/ 622
اميرمكرم/ 45
اميرموثق (نخجوان، محمد)/ 292
امينالضرب (حسين آقا)/ 518, 519
انتظام (انتظامالملك)/ 520
انجمن ملي بهاييهاي ايالات متحده و كانادا/ 527
انصاري، عليقلـي (مشاورالممالك)/ 469, 485
انصاري، محمود (اميـراقتدار)/ 279, 280, 303
انقلاب روسيه/ 90
انگرت/ 123, 129, 130, 148, 161, 162, 165, 180, 181, 182, 185, 186, 187, 188, 189, 190, 195, 197, 204, 205, 207, 208, 213, 214, 215, 219, 220, 225, 645
انگلستان (انگليـس- بريتــانيا)/ در اكثـر صفحات
اوشنيك (منطقه)/ 448
اونس/ 21, 249, 250
اووي، اسموند/ 318, 321, 337
اهواز/ 251, 309, 332, 340, 549, 591, 593, 594, 600
ايالات متحده آمريكا
ايپكيان، كاسپار/ 78, 182
ايران (روزنامه)/ 53, 79, 158, 171, 172, 173, 177, 180, 182, 183, 184, 185, 188, 200, 207, 215, 219, 223, 264, 292, 309, 301, 335, 387, 390, 391, 392, 393, 394, 405, 451, 486, 514
ايران آزاد (روزنامه)/ 220, 238
ايران/ در اكثر صفحات
ايستآباد/ 430
ايمبري، رابرت ويتني/ 27, 229, 232, 289, 295, 296, 297, 298, 299, 301, 317, 337, 338, 451, 455, 524, 528, 529, 531
ب
بارفروش (بابل)/ 388
بارنس، سر هيو/ 260
باطوم/ 83
باغ ملي ايران/ 544, 549
باغشاه/ 544
بافقي، شيخمحمدتقي/ 537
باكو/ 52, 81, 95, 96, 101
بالفور، جي ام/ 21, 103, 108, 109, 110, 111, 112, 160
بانك ايران/ 430
بانك پهلوي/ 426, 427
بانك تومانيانس/ 173
بانك روس/ 540
بانك شاهنشاهي ايران/ 39, 123, 149, 189, 199, 253, 260, 313, 441, 526, 541, 642
بانك عثماني/ 410
بانك لندن/ 17
بانك دولتي روسيه/ 123
بجنورد/ 429, 435, 436, 438, 442, 443
بحرين/ 505
بختياري (عشاير)/ 42, 43, 217, 218, 605, 611
بختياري، جعفرقلـي (ســرداراسعد)/ 43, 287, 303, 462, 491, 509, 519, 605, 610, 611, 619, 652
بختياري، مرتضيقلي خان/ 328
بدر، احمدخان/ 473
بدر، محمود/ 183
برادران پيرنيا/ 511, 514
برتران (كاپيتان)/ 410
برد، فردريك/ 202
برزنجي، شيخمحمود/ 211, 448
برلين/ 466, 565
بروان، هِر/ 520
بروجرد/ 36, 42, 43, 45, 118, 286, 287, 589, 590, 593
بريستول (دريا سالار)/ 122
بصره/ 27, 103, 332, 341
بغداد تايمز (روزنامه)/ 299, 303
بغداد/ 19, 88, 96, 99, 101, 103, 129, 138, 183, 242, 249, 259, 299, 303, 322, 392, 395, 398, 505, 577, 592
بلژيك/ 80
بلوچستان/ 436, 437, 549, 588, 611, 638
بلوري، حاج ميرزا آقاخان/ 569
بمبئي/ 15, 162, 505
بناپارت، ناپلئون/ 51
بندر انزلـي (پهلـوي سابق)/ 79, 83, 88, 94, 96, 97, 98, 99, 101, 127, 128, 140, 200, 430, 525, 583, 650
بندر شاپور/ 593
بندر عباس/ 79, 429
بندر گز/ 504
بندر لنگه/ 336
بنيآدم، علـيمحمد (شريفالدوله)/ 498
بوذرجمهري، (كريمآقا)/ 192, 501, 609, 613, 632, 633, 634, 635, 636, 638, 639, 640, 641
بورگر، آلفرد (كشيش)/ 577
بوروز، دي بورك/ 604
بوشهر/ 79, 173, 180, 217, 218, 252, 270, 326, 336, 337, 341, 414, 525, 533, 547, 549, 550, 593, 604, 607, 618
بومهن (روستا)/ 279, 280
بونزون، (لوسين)/ 400, 409, 410
بهاءالله/ 275
بهارلو (عشاير)/ 615
بهبهان/ 327, 618
بهبهاني، سيدمحمد (آيتالله)/ 68
بهبهاني، ميرزاسيدحسن/ 514
بهرامي، فرجاله (دبيراعظم)/ 491, 503
بيات، شيخالعراقين/ 514
بيات، مرتضـيقلـي [سهامالسلطان]/ 462, 463
بيات، مصطفي قلي/ 486
بيرجند/ 388
بيروت/ 202, 259, 395, 409
بيمارستان روشــنايي (متعلـق به بهائيان)/ 276
بيمارستان نظميه ( تهران )/ 297
بينالنهرين/ 21, 44, 72, 80
پ
پاپي (قبيله)/ 592
پادوك، گوردون/ 57, 62, 91, 92 211, 212
پارك هشت بهشت (اصفهان)/ 173
پارلمان انگلستان/ 95
پارمور (لرد)/ 283
پاريس/ 55, 56, 59, 61, 69, 74, 80, 104, 177, 212, 282, 315, 409
پاشــا، مصطفـيكمـال (آتاتورك)/ 304, 552, 559
پاشا، معينالدين/ 290
پاكروان، فتحاله/ 492, 520
پتروس/ 210
پسيان، محمدتقيخان (كلنل)/ 171, 184, 198
پسيخان/ 206
پشت كوه (منطقه)/ 432, 592
پل كسما (گيلان)/ 204
پليس جنوب ايـران/ 42, 45, 124, 134, 184, 186, 198, 200, 201, 203, 235
پليس شرق ايران/ 161
پولادين، محمــود (كلنـل)/ 28, 317, 450, 452, 453, 454, 455, 456, 458,
509, 526
پهلوي، رضاخان/ 15, 16, 17, 25, 26, 27, 28, 30, 31, 75, 158, 160, 162, 163, 164, 165, 166, 170, 173, 181, 182, 183, 184, 185, 186, 187, 188, 190, 191, 192, 193, 197, 199, 202, 205, 208, 217, 217, 218, 219, 221, 222, 223, 226, 227, 228, 230, 231, 232, 233, 235, 236, 237, 238, 239, 240, 244, 246, 247, 248, 249, 251, 252, 253, 255, 256, 257, 258, 259, 260, 261, 262, 263, 264, 265, 266, 267, 268, 269, 270, 274, 275, 276, 277, 278, 280, 281, 282, 284, 285, 289, 292, 293, 294, 295, 296, 297, 298, 299, 303, 305, 306, 308, 309, 312, 313, 314, 315, 316, 317, 318, 319, 321, 322, 323, 324, 327, 328, 329, 331, 332, 334, 335, 338, 389, 390, 391, 392, 393, 393, 394, 395, 396, 398, 399, 400, 402, 403, 404, 405, 407, 408, 410, 412, 422, 427, 433, 439, 442, 443, 446, 523, 457, 458, 463, 468, 478, 494 498, 510, 523, 524, 526,, 527, 528, 529, 531, 532, 545, 552, 557, 559, 569, 583, 586, 607, 609, 611, 612, 616, 622, 623, 628, 631, 633, 635, 650, 651, 652,
پهلوي، شمس/ 185
پهلوي، محمدرضا (وليعهد)/ 15, 411
پيرنيا، حسن (مشيرالملك – مشيرالدوله)/ 240, 473
پيرنيا، حسين (مؤتمنالملـك)/ 59, 169, 220, 221, 267, 273, 291, 302, 388, 398, 468, 471, 473, 474, 485, 511, 512, 514
پيل، اردلي (كاپيتان)/ 307, 313
پيله بازار/ 206
ت
تالش/ 52, 205
تايم (نشريه)/ 242, 270
تايمز (روزنامه)/ 71, 96, 182, 200, 201, 242, 604
تبريز/ 38, 42, 57, 62, 69, 76, 79, 90, 91, 92, 93, 94, 101, 117, 120, 121, 122, 123, 151, 184, 189, 193, 194, 200, 209, 210, 215, 216, 222, 233, 234, 248, 387, 393, 430, 432, 437, 443, 446, 448, 494, 495, 496, 498, 505, 521, 533, 538, 543, 544, 547, 552, 553, 556, 559, 569, 570, 577, 578, 579, 581, 582, 583, 584, 585,
597, 612
تخت طاووس/ 411, 627
تدين، سيدمحمد/ 269, 272, 301, 387, 388, 391, 393, 463, 470, 484, 485, 486, 489, 492, 494, 495, 497, 500
تر اوهانيان، آرداشي/ 216
تربت (حيدريه)/ 429
ترقي (روزنامه)/ 297
تركمنستان/ 580
تركيه/ 20, 92, 193, 209, 216, 328, 409, 410, 443, 564, 577, 578, 583
تريت/ 507, 508, 515, 518, 519, 520, 521, 542, 543, 544, 545, 546, 548, 549, 550, 554, 555, 556, 557, 558, 559, 560, 561, 562, 563, 564, 566, 567, 580, 588
تقيزاده، (سيدحسن)/ 387, 390, 421, 466, 468, 477, 493, 512, 514, 521, 539, 543, 565, 613, 631, 652,
تنكابن/ 205, 429
تنكابني، محمدوليخان/ 90, 129
تنگه داردانل/ 20, 188
توافق يايكس ـ پيكو/ 20
توافقنامه تركمنچاي/ 165
توفان (روزنامه)/ 222
تهران/ 15, 16, 19, 26, 27, 35, 36, 37, 38, 39, 40, 43, 44, 45, 46, 47, 49, 51, 57, 62, 64, 65, 68, 70, 71, 73, 76, 78, 79, 83, 86, 87, 88, 89, 91, 92, 93, 94, 95, 96, 97, 98, 99, 100, 101, 102, 104, 105, 106, 110, 111, 113, 115, 116, 118, 119, 121, 123, 127, 128, 130, 131, 132, 133, 136, 138, 140, 141, 144, 146, 148, 149, 150, 153, 155, 156, 157, 159, 161, 162, 163, 164, 165, 166, 167, 169, 171, 172, 176, 178, 181, 182, 186, 189, 192, 194, 198, 199, 200, 202, 208, 209, 214, 217, 218, 220, 221, 225, 228, 229, 233, 234, 239, 242, 251, 260, 263, 264, 267, 272, 276, 280, 281, 283, 285, 286, 287, 290, 291, 295, 296, 299, 300, 310, 311, 313, 316, 319, 321, 324, 327, 328, 330, 331, 332, 334, 335, 337, 338, 392, 395, 400, 402, 403, 405, 409, 410, 412, 415, 438, 439, 441, 442, 444, 452, 458, 459, 464, 465, 472, 486, 493, 494, 495, 496, 497, 498, 503, 504, 511, 512, 513, 516, 517, 520, 521, 524, 525, 526, 531, 537, 543, 544, 545, 546, 547, 548, 550, 552, 561, 562, 563, 569, 570, 572, 580, 581, 582, 585, 586, 587, 589,
591, 593, 597, 598, 599, 600, 601, 603, 605, 607, 608, 610, 611, 617, 619, 622, 624, 628, 631, 635, 637, 638, 641, 642
تهراني [شيخ محمدعلي]/ 387
تيمورتاش، عبدالحسين/ 29, 30, 303, 326, 418, 463, 480, 481, 482, 485, 486, 487, 489, 490, 491, 492, 493, 494, 495, 496, 497, 498, 500, 502, 503, 507, 509, 512, 514, 515, 517, 518, 519, 520, 535, 536, 554, 555, 556, 557, 559, 560, 563, 564, 572, 581, 586, 605, 609, 610, 611, 612, 622, 623, 624, 626, 628, 629, 630, 632, 633, 634, 635, 636, 637, 638, 639, 640, 641, 642, 643, 644, 651, 623
ج
جادسون (دكتر)/ 55, 88, 193, 214, 353
جامعه ملل/ 80, 81, 96, 139, 269, 490
جـانمحمـدخان [اميرعلايي] (ژنرال)/ 433, 441, 442
جدليكا (سروان)/ 217, 218, 258, 263, 264, 266, 267, 268
جرج (پادشاه انگلستان)/ 405
جرج، لويد/ 137
جزيره رامهرمز/ 173
جزيره موريس/ 15
جعفــرآقا (برادر اسمـاعيلآقـا سيميتقو) 210, 576
جعفرقلي آقا (ژنرال)/ 501
جعفرقليخــان اسعد (سرداراسعد)/ 44, 45,,628
جكس، تي ال/ 507, 618
جم، محمــود (مديـرالملك)/ 177, 185, 258, 302, 520, 521, 547, 613, 633
جمهوري كردستان/ 216
جمهوري گيلان/ 102
جنگ جهاني اول/ 20, 21, 22, 305, 330, 332, 524
جنگ جهاني دوم/ 23, 193
جوادي، ميرزايوسف/ 479
جونز، سر هارد فورد/ 51
جهانباني، اماناللهميرزا/ 193, 324
جهانسوزي، محمدكاظم (ياور)/ 650
جهرم/ 530, 532
چ
چرچيل (وينستون)/ 322
چهارمحال/ 614, 616
چيك/ 202
چيلتون/ 225
ح
حـائـري يـزدي، حـاج شـيخعبدالكـريم (آيتالله)/ 292, 536
حائريزاده/ 326
حاج معينالتجار/ 62, 173
حاجميرزا عبدالحسن آقا/ 543
حجاز/ 252
حزب ايران جوان/ 492, 493, 496
حزب ايران نو/ 491, 493, 495, 496, 497
حزب تجدد/ 269, 495, 497
حزب ترقي 492
حزب داشناك/ 182
حزب دموكرات آذربايجان/ 69, 222
حزب دموكرات/ 513
حزب رستاخيز/ 491
حزب كارگر (انگلستان)/ 328
حسينقلي خان/ 592
حضرت محمد(ص)/ 158
حقيقت (روزنامه)/ 222
حكمت، رضا [سردار فاخر]/ 387
حكيمالملك/ 169, 492
حيات (روزنامه)/ 220, 221, 222
حيات جاويد (روزنامه)/ 63, 64
حييم، ساموئل/ 452, 455, 457, 458, 459
خ
خالصـي، محمـدمهــدي (آيتالله)/ 250, 252
خالصيزاده، محمد (آيتالله)/ 297
خالوقربان/ 204, 205
خانقين/ 104
خاور نزديك و هند (نشريه)/ 70, 441
خاورميانه (نشريه)/ 107
خاورميانه/ 20, 21, 22, 23, 51, 52, 146, 200
خدايارخان (ژنرال)/ 489, 491, 625
خراسان/ 28, 93, 102, 118, 171, 184
خرقاني، شيخ اسدالله/ 334
خرمآباد/ 36, 45, 286, 287, 310, 311, 312, 315, 585, 586, 587, 589, 593, 597
خزاعي، عبدالحسن (سرلشكر)/ 581
خزعل (شيخ)/ 321, 323, 324, 327, 328, 331, 332, 333
خلخال/ 208
خليج فارس/ 18, 35, 95, 148, 333, 340, 403, 603, 616
خمسه/ 172
خميني، روحالله، (امام)/ 30
خوزستان/ 26, 192, 217, 303, 305, 309, 310, 312, 314, 318, 319, 320, 324, 325, 327, 328, 330, 331, 332, 339
, 340, 432, 548, 588, 592, 600, 601, 602, 608, 650
خوشتاريا/ 36
خوي/ 120, 212, 213, 214, 436, 498, 569, 583
خياباني، شيخ محمد/ 120, 121, 222, 234
د
دادگر، حسين/ 462, 652
داراب/ 615
داس پسوس، جان آر/ 202, 203
دالتون/ 612
دالس، آلن/ 112, 216, 226, 241, 245, 246, 264, 305, 336
دانشگاه شيكاگو/ 55
داور، علياكبر/ 29, 390, 391, 462, 463, 471, 478, 484, 485, 486, 488, 489, 491, 492, 493, 494, 497, 500, 503, 508, 509, 510, 534, 535, 536, 640, 641, 643, 652
دُبُنه/ 409, 410
دربند/ 52
درگــاهي، محمد (سرتيپ)/ 185, 526, 545, 634, 636, 638, 639, 640
درياچه اروميه/ 213, 443, 583
درياي خزر/ 52, 88, 94, 96, 97, 127, 135, 140, 583
دريفـوس جي آر، لوئيس جـي/ 15, 650
دزداب (زاهدان)/ 217, 437
دزفول/ 587, 592, 593
دشت تركمن/ 545
دشت سلماس/ 212
دشتي، علي/ 571, 652
دككهير (مسيو)/ 326, 459
دماوند/ 235, 279
دوال كوه/ 208
دوبويس، آرتور/ 592
دود (كلنل)/ 617, 619, 620
دوستدار، احسان اللهخان/ 204, 205
دوستمحمدخان [بلوچ]/ 437, 580, 588, 589, 636, 638, 641, 642
دولتآبادي، شيخ يحيي/ 282, 390
دهكرد [شهركرد]/ 614
ديرينگ/ 224, 225, 249
ديزآباد/ 589
ديكسون (ژنرال)/ 73, 74, 127, 131, 153, 161, 162, 164
ديلي كرونيكل/ 97
ديويد (كاپيتان)/ 631
ديويس/ 57, 58, 76, 97
ر
رادفورد وارن، مود/ 88, 89
راكفلر، لورا اسپلمن/ 550
رامهرمز/ 327, 328
رايت، بوتلر/ 200
رجبعلي، (راهزن مشهور)/ 42, 43, 44, 45
رستم بيگ حيدر/ 568
رشت/ 40, 41, 46, 79, 94, 96, 97, 99, 100, 101, 127, 128, 129, 130, 131, 140, 144, 204, 205, 206, 207, 208, 209, 517, 524, 544
رضاقليخان [قوانلو] (كلنل)/ 193
رعد (روزنامه)/ 55, 61, 74, 78, 155, 158, 174
روحالله (سرگرد)/ 187, 316, 317, 450, 452, 453, 455, 524, 525
رودبار/ 204
رودخان (منطقه)/ 205
رودسر/ 204
روزولت، فرانكلين/ 23
روسيه (شوروي)/ 16, 20, 22, 23, 29, 51, 52, 72, 80, 95, 100, 127, 140, 147, 193, 200, 201, 205, 215, 242, 258, 399, 405, 430, 435, 487, 500, 502, 561, 608, 623
رويترز (خبرگزاري)/ 57, 58
رهنما، زينالعابدين/ 264, 486, 487, 652
ريگان، رونالد/ 18
ز.ژ
زاهدي، فضلالله (ژنرال)/ 86, 621, 622, 624, 625
زعيم/ 326
زمان شاه (حاكم افغانستان)/ 51
زنجان/ 172, 180, 185
زندان قصر قجر (زندان قصر)/ 185, 640
ژوهانسبورگ/ 15, 652
س
ساپر، رالف اچ/ 260, 269
ساتردي ايونينگ پست (روزنامه)/ 88
ساري/ 388, 583
ساعدالدوله/ 204, 205
ساعدالملك/ 207
سالارحشمت/ 72
سالارالدوله/ 235, 317, 318, 319, 443, 444, 445, 446
سالارالسلطنه/ 259, 291
سالارلشگر (شاهزاده)/ 86, 169, 172
سالارنظام (كلنل)/ 180
سامرا/ 104
ساندرز (كلنل)/ 187, 188
ساوجبلاغ/ 213, 214, 449, 498, 577, 579, 580, 581, 582, 583, 585, 611
ساوه/ 589
سبزوار/ 72
سپهدار اعظم/ 86, 109, 129, 132, 144, 160, 168, 169, 172, 403
سپهسالار تنكابني/ 204, 205
ستاره ايران (روزنامـه)/ 200, 201, 202, 203, 214, 215, 219, 220, 233, 234, 237, 238, 300, 388, 392, 400, 402, 437, 545
ستاره جهان (روزنامه)/ 651
ستاره شرق (روزنامه)/ 220
سردار رشيد/ 215
سردار عشاير/ 495
سردار محتشم/ 43
سردار مدحت [سرلشكر جلاير]/ 193
سردار معتضد/ 70
سردار معزز بجنوردي، عزيزاللهخان/ 331, 433
سرداررشيد جوانرودي/ 286
سردشت/ 446, 449, 576, 577, 579, 580
سعدالدوله/ 67, 116, 169, 403
سفارت آلمان (تهران)/ 507, 546, 554
سفارت آمريكا (تهران)/ 33, 51, 55, 57, 58, 59, 61, 63, 64, 67, 68, 72, 73, 76, 78, 79, 88, 100, 107, 124, 125, 153, 156, 160, 161, 162, 164, 225, 229, 455, 612, 643
سفارت آمريكا (لندن)/ 119
سفارت انگلستان (توكيو)/ 104
سفارت انگلستان (تهران)/ 15, 34, 35, 37, 40, 41, 44, 60, 66, 68, 74, 83, 89, 99, 108, 110, 121, 124, 125, 130, 141, 149, 153, 155, 156, 157, 158, 160, 161, 162, 168, 169, 170, 174, 178, 179, 241, 242, 246, 251, 258, 290, 302, 409, 410, 643, 465, 466, 477, 496, 504, 505, 506, 520, 579, 602
سفارت انگلستان (واشنگتن)/ 225
سفارت ايران (واشنگتن)/ 38
سفارت شوروي (تهران)/ 89, 222, 258, 269, 409, 410, 464
سفارت فرانسه (تهران)/ 410, 61, 99
سقز/ 446
سگوند (طايفه)/ 591
سلسله قاجار/ 27, 259, 419, 448, 651
سلطان احمدخان (سفيركبيــر افغانستان)/ 560
سلطانآباد/ 36, 593
سلطنت آباد/ 392
سلماس/ 120, 210, 211, 212, 213, 216, 435, 436, 576
سليمانيه/ 211
سمنان/ 642
سميعي، حسين [اديبالسلطنه]/ 490
سن سير (فرانسه)/ 193, 526
سنا (سنندج - احتمالاً)/ 445
سوئيس/ 37, 56, 450, 462
سوادكوه/ 165
سوريه/ 20, 21, 80
سياح، كاظمخان (كلنل)/ 166, 185
سياست (روزنامه)/ 293, 294, 297
سيدطه/ 211
سيدمحمود/ 211
سيديعقوب/ 390, 488
سيستان/ 148, 599
سيمكو سيميتقو
سيميتقو، اسماعيل آقا/ 92, 93, 120, 209, 210, 211, 212, 213, 214, 216, 217, 228, 443, 444, 445, 446, 447, 448, 450, 575, 576, 577, 578, 583, 585
ش
شامپين (ژنرال)/ 40, 119
شاو، هاولند/ 440, 454, 505, 528, 531
شاه عبدالعظيم(ع)/ 222, 252, 253
شاهرود/ 439
شجاعالسلطان/ 205
شجاعالملك/ 198
شركت نفت انگليس- ايران/ 35, 109, 110, 186, 198, 203, 224, 225, 252, 298, 308, 313, 319, 507, 600, 602, 603, 608, 618, 619
شركت اتومبيلسازي فورد/ 336
شـركت اسـتاندارد اويل/ 112, 319, 336
شركت تلگراف هند و اروپا/ 111
شركت سينكلر اويل/ 227, 228, 229, 241، 245، 260، 269، 312
شركت فرست اكسپلوريشن/ 308
شركت گارانتي تراست/ 39
شركت نفت انگليس ـ ايران/ 224
شركت نفت اهواز/ 201
شريعتزاده، سيد يعقوب/ 107, 109, 651
شريفالدوله/ 180
شريفزاده/ 110
شفق ســرخ (روزنامه)/ 238, 393, 402, 444, 487, 571, 602
شكوهالملك، حسين/ 183, 503
شكريازي/ 214
شكي (منطقه)/ 52
شليل (كاروانسرا)/ 217
شميران/ 571
شوستر، مورگان/ 55, 74, 81, 134, 201, 217, 607
شولنبرگ (كنت)/ 554
شومياتسكي، ام/ 242
شهاب (روزنامه)/ 297
شيبـاني، حبيـبالله (ژنـرال)/ 30, 193, 216, 421, 446, 455, 456, 457, 458, 509, 510, 511، 512, 520, 521, 563, 581, 582, 601, 604, 608, 614, 615, 616, 617, 619, 624, 627, 628, 631, 632
شيخ احمد/ 478
شيخ العراقين/ 451
شيخ انصاري/ 443
شيـخ خــزعل (شيخ محمره)/ 26, 27, 217, 286, 305, 306, 309, 310, 311, 315, 318, 319, 321, 324, 325, 328, 330, 332, 333, 335, 340, 403, 407, 432, 495, 504, 505, 506, 652
شيخ طاهر/ 448
شيخ طه/ 448
شيير (دكتر)/ 636
شيراز/ 43, 45, 68, 79, 118, 202, 305, 321, 324, 335, 337, 414, 415, 432, 435, 524, 533, 535, 536, 547, 549, 593, 597, 598, 599, 600, 601, 603, 604, 608, 614, 621, 622, 624, 626
شيرازي، حــاج سـيدنورالدين (آيتالله)/ 533
شــيرازي، حــاج ميـرزاحسـن (ميـرزاي شيرازي)/ 253
شيروان/ 52
شيكاگو/ 88, 296
شيلات شمال/ 500
ص
صــادق خـان كوپال (سـردارنظام)/ 640, 641
صارمالدوله (اكبرميرزا مسعود)/ 30, 35, 36, 85, 86, 107, 108, 109, 110, 116, 162, 171, 172, 621, 622, 624, 625, 626, 627, 629, 628, 630, 642, 644
صالح، اللهيار/ 534
صالح، علي پاشا/ 229, 230, 565
صدام، حسين/ 18, 19
صديقالسلطنه/ 173
صمصامالسلطنه/ 270, 403
ط. ظ
طباطبائي، [ســيدمحمدصادق] (سفيركبير ايران)/ 290
طباطبايي، سيدضياءالدين/ 155, 156, 157, 158, 160, 161, 162, 163, 164, 167, 170, 171, 173, 174, 176, 177, 178, 181, 182, 183, 186, 190, 195, 198, 202, 316, 317, 465
طلوع، محمدرضا/ 651
طوالش/ 208
طوفان (روزنامه)/ 220, 238, 260, 261, 651
ظلالسلطان/ 109
ع. غ
عاشورا/ 538, 621
عباسقلي (نواب)/ 258
عبدالبهاء, 526
عبدالله ميرزا (ژنرال)/ 419
عــدل، ميــرزا يوسـفخان [قائممقام تبريزي]/ 387
عراق/ 18, 19, 20, 21, 22, 88, 98, 99, 104, 112, 118, 123, 147, 188, 209, 214, 216, 250, 251, 252, 274, 276, 325, 330, 340, 430, 443, 450, 506, 507, 536, 539, 544, 575, 576, 577, 578, 583
عربستان (خوزستان)/ 333
عربستان سعودي/ 20, 21
عضدالسلطان (شاهزاده)/ 221
علاء، حسين (علايـي)/ 113, 224, 225, 226, 227, 245, 246, 250, 260, 264, 297, 305, 306, 330, 387, 390, 406, 407, 408, 470, 468, 473, 474, 482, 487, 489, 490, 491, 493, 512, 526, 527
علائي، رحمتالله (سرگرد)/ 526
علائي، شعاعالدين (كلنل)/ 525
علائي، عزتالله/ 526
علائي، عطاءالله (كلنل)/ 423, 526
عليخان (قشقايي)/ 599, 615
عميدالملك/ 183
عنايتاللهخان (شاه)/ 561, 570, 571
عينالدوله (شاهزاده)/ 93, 169, 172
غروي، محمدحسين/ 290
ف
فاتح، مصطفي/ 110
فارس/ 30, 38, 68, 69, 86, 70, 118, 168, 121, 171, 173, 495, 597, 600, 601, 604, 615, 616, 617, 618, 621, 622, 630, 631
فاطمي، ميرزاسيد مهدي/ 461, 462, 485
فتحاللهخــان [رئيس ايل سگــوند]/ 591, 592
فرانسه/ 20, 21, 22, 24, 28, 36, 37, 55, 57, 80, 85, 177, 400, 409, 410, 419, 526, 605
فرخي/ 220, 222, 651
فرزانه/ 294
فرزين، محمدعلي/ 183, 626, 627, 637
فرمانفـرما، (عبدالحسين ميـرزا)/ 38, 68,
69, 70, 86, 118, 168, 169, 170, 171, 172, 193, 271, 403, 626, 630, 631, 636, 645,
فرمانيه (شميران)/ 645
فروغي، محمدعلي (ذكاءالملك)/ 241, 246, 258, 302, 303, 305, 323, 393, 417, 418, 461, 463, 464, 466, 467, 468, 471, 475, 476, 477, 483, 484, 485, 489, 491, 512, 609
فريزر، كانينگام (سرگرد)/ 290
فريم، ديويدسون ( دكتر )/ 208
فرين/ آگوستين ويليام/ 210, 213, 443, 446, 447, 448, 449, 450, 498, 499, 504, 505, 513, 533, 538, 539, 543, 544, 546, 548, 549, 550, 552, 553, 554, 556, 569, 570, 571, 573, 575, 577, 578, 579, 580, 581, 582, 583, 589, 613, 626, 627, 628
فلسطين/ 20, 526
فلسفي اصفهـاني، ميرزا آقا/ 63, 64, 222
فلسنر/ 500
فولر/ 311, 335, 338, 339, 340, 413, 524, 544
فومن/ 206
فهيمـي [ميـرزاخليلخـان] (فهيمالملك)/ 471, 482
فيرلي، دبليو سي/ 110, 308
فيروز، محمد علي/ 183
فيـروز، محمـدحسين (ژنرال)/ 622, 626
فيروز، ميـرزا فيـروز (نصرتالدوله)/ 29, 30, 35, 38, 68, 69, 80,107, 108, 109, 110, 112, 113, 169, 170, 171, 172, 193, 196, 219, 245, 290, 397, 465, 481, 482, 484, 485, 486, 489, 490, 491, 493, 494, 496, 497, 500, 502, 503, 509, 510, 517, 518, 519, 521, 535, 536, 609, 621, 622, 624, 625, 627, 628, 629, 630, 631, 633, 635, 636, 637, 638, 641, 642, 643, 644, 645, 650, 652
فيروزآبادي/ 651
فيلادلفيا/ 468, 477
فيليپ، هافمن/ 45, 406, 407, 410, 412, 415, 416, 418, 421, 422, 434, 435, 436, 437, 441, 443, 444, 445, 446, 450, 451, 453, 454, 455, 456, 458, 459, 463, 465, 466, 467, 468, 469, 471, 473, 474, 475, 476, 477, 481, 482, 483, 484, 485, 486, 487, 489, 491, 493, 495, 496, 498, 499, 500, 501, 502, 504, 506, 507, 508, 509, 510, 511, 513, 514, 515, 516, 517, 518, 531, 532, 534, 535, 536, 537, 538, 539, 585, 586, 588
فيليپف (كلنل)/ 45
ق
قائممقامالملك [حاجآقارضارفيع]/ 318
قاجار/ 24, 266, 268, 273, 388, 389, 390, 391, 395, 396, 398, 407, 462, 468, 622, 626, 627
قاجار، فتحعلي شاه/ 271
قاجار، ناصرالدين شاه/ 253, 403
قانون (روزنامه)/ 297
قاهره/ 214
قراباغ/ 52
قراچهداغ (ارسباران)/ 214
قرارداد 1907 انگليس ـ روسيه/ 29, 142
قرارداد 919 (ايران و انگليس)/ 58, 63, 64, 72, 73, 74, 79, 80, 81, 83, 93, 94, 98, 106, 107, 110, 138, 142, 146, 148, 150, 176, 181, 186, 235, 628, 630, 644
قرارداد تركمنچاي/ 309
قرارداد نفتي سن رمو/ 22, 24, 85
قرن بيستم (روزنامه)/ 294
قزوين/ 33, 40, 41, 42, 77, 79, 91, 94, 99, 101, 126, 127, 130, 133, 135, 136, 140, 144, 148, 152, 155, 156, 157, 158, 159, 160, 161, 162, 163, 164, 169, 170, 172, 181, 430
قشقايــي (ايـل)/ 202, 209, 210, 495, 590, 597, 599, 602,, 608, 615, 616, 622
قشقــايي، اسماعيلخـان (صولتالدوله)/ 599, 608, 615, 617, 652
قشقايي، عليخان/ 597, 608, 615, 652
قصرشيرين/ 71
قفقاز/ 46, 88, 101, 188
قلعه چهريق/ 216, 443
قلهك/ 572
قم/ 196, 251, 252, 274, 275, 276, 288, 289, 510, 520, 535, 536, 537, 557, 566, 567, 579, 585, 586, 593
قمر خانم (خواننده)/ 541
قندهار/ 563
قوام، احمـد (قـوامالسلطنه)/ 26, 45, 69, 162, 171, 186, 187, 190, 195, 196, 197, 198, 199, 202, 204, 205, 214, 216, 217, 219, 226, 227, 228, 229, 230, 232, 240, 241, 242, 243, 255, 256, 257, 258, 259, 294
قوامالملك/ 495
قوچان/ 198, 438, 439
قيام جنگل/ 41
ك
كابل/ 560, 561, 562
كاپيتولاسيون/ 177
كاخ گلستان/ 411, 535
كازرون/ 430, 608
كاظمي، باقر/ 396
كاظمين/ 250
كاكس، پرسي (سر)/ 198, 212, 214
كالدول/ 167, 173, 175, 176, 177, 178, 183, 213
كانادا/ 15, 527
كاوه (نشريه)/ 565
كرباسي/ 543
كربلا/ 250, 252, 275, 279, 536, 539
كرج/ 170, 430
كردستان تركيه/ 211
كردستان/ 30, 180, 184, 214, 215, 286, 388, 443, 444, 445, 446, 447, 448, 449, 454, 509, 547, 575, 577, 579, 580, 581, 582, 586, 600, 631
كرزن (لرد)/ 201
كرمان/ 180, 388, 430
كرمانشاه/ 171, 172, 197, 216, 221, 286, 388, 429, 444, 445, 449, 450, 586, 631
كرنفلد، جوزف/ 165, 189, 190, 202, 204, 214, 215, 216, 217, 218, 219, 223, 226, 227, 228, 229, 230, 231, 232, 237, 238, 239, 240, 241, 242, 244, 245, 246, 248, 249, 250, 251, 255, 256, 257, 258, 259, 260, 261, 262, 263, 264, 265, 266, 267, 269, 270, 271, 272, 274, 275, 277, 278, 279, 280, 281, 282, 286, 287, 288, 290, 291, 292, 293, 294, 295, 297, 298, 300, 302, 306, 315
كريستنسن، آرتور (دكتر)/ 566
كريستين ساينس مونيتور (روزنامه)/ 298
كريگي/ 241
كشكولي (عشاير)/ 202
كلايو، رابرت/ 507, 572, 600, 624
كلوپ ايران/ 556
كلوگ، فرانك بي/ 396, 527
كليساي پروتستان/ 440
كميسيون صلح امريكا/ 212
كنسولگري امريكا (بوشهر)/ 413
كنسولگري امريكا (تبريز)/ 215, 398, 436
كنسولگري امريكا (بغداد)/ 21
كنفرانس صلح ورساي/ 21
كودتاي ســوم اسـفند 1299/ 22, 255, 407
كــوشش (روزنـامـه)/ 289, 293, 326, 387, 444, 644
كوليج،/ 410
كويت/ 600
كهگيلويه/ 604, 615, 616, 618, 619
كاخ گلستان/ 104
كارتر، جيمي/ 23
كاشان/ 42, 46, 62, 76, 78, 106, 116
كاظمين/ 103
كاكس، پرسي (سر)/ 27, 49, 50, 51, 76, 80, 119, 138, 332, 333
كالدول، جــان ال/ 27, 49, 50, 51, 55, 56, 57, 58, 60, 61, 62, 63, 64, 67, 68, 70, 72, 73, 74, 75, 76, 79, 82, 85, 88, 89, 92, 94, 95, 96, 99, 101, 102, 103, 104, 105, 115, 117, 118, 123, 126, 127, 128, 131, 133, 145, 147, 148, 150, 151, 155, 156, 158, 161, 164, 165
كربلا/ 104
كردستان عراق/ 211
كرزن (لرد)/ 68, 78, 135, 137, 138, 141, 142, 143, 161, 162, 163, 200, 231, 242, 285, 286, 333
كرمان/ 79
كرمانشاه/ 42, 69, 71, 72, 79, 116, 118, 162
كرمك، مك، دي دبليو(كلنل)/ 305, 306, 307, 308, 313, 322, 333
كلات نادري/ 42
كلرژه (كلنل)/ 164
كلكاني، حبيبالله/ 563
كمپاني هند ـ اروپا/ 601
كمرهاي، سيد محمد/ 72
كميته اعانه امريكا/ 123
كميته انقــلاب سـرخ ايـران/ 100, 101, 102, 129
كميته نجات ايران/ 73
كنفرانس صلح/ 53, 55, 56, 81, 82
كنورثي (ناو سروان)/ 120, 159
كوپر، ويليام/ 111
گ
گرجستان/ 52
گري (لرد)/ 52, 76
گلپايگان/ 180
گلروپ (كلنل)/ 160
گنبد/ 567
گنجه/ 52
گوتليب/ 257, 262, 267, 268, 270, 299
گورستان گجيل/ 544
گيرد (سروان)/ 122
گيلان/ 24, 36, 39, 40, 44, 94, 97, 100, 101, 102, 124, 129, 132, 133, 152, 199, 204, 205, 206, 207, 430, 527
ل
لاورنس (كلنل)/ 561
لاهوتي (سرگرد)/ 215, 216, 222
لاهيجان/ 204
لايحه شيلات درياي خزر/ 464
لبنان/ 21
لرستان/ 36, 42, 44, 45, 286, 287, 315, 317, 449, 510, 585, 586, 587, 588, 589, 590, 591, 593, 594, 611, 615
لمينگتون (لرد)/ 283
لندن ديلي ميرور (روزنامه)/ 411
لندن/ 17, 39, 40, 51, 70, 76, 97, 107, 109, 110, 123, 153, 162, 174, 182, 198, 242, 260, 325, 405, 505, 517, 590, 608, 612, 613, 626
لنسينگ/ 21, 53, 56, 61, 63, 82
لنگرود/ 204
لورن، پرســي (ســر)/ 110, 224, 225, 242, 243, 285, 306, 307, 321, 322, 323, 329, 332, 333, 334, 406, 464, 477
لوگاژ/ 409, 410
لولين، سر هوبرت/ 73, 76
م
مؤتمنالتجار/ 233
مؤتمنالدوله/ 59
مؤسسه ليبرتي/ 38
ماجراي ژدس/ 25, 153
مارشيمون (رهبر آشوريها)/ 210, 211
مازندران/ 36, 44, 45, 97, 102, 128, 165, 204, 430, 454, 503, 504,
ماسال/ 208
ماسوله/ 206
ماسيان، آوانس (مساعدالسلطنه)/ 613
ماشاءاللهخان (راهزن)/ 42, 45, 44, 46
ماكو/ 432, 575, 577, 578
مالك منصورخان/ 615
مانسون، ادموند/ 338
مانيپني/ 307
مايلز شرمن (سرگرد)/ 524, 525
متفقين/ 82, 197, 212
مجتهد تبريزي، ميرزاصادقآقا/ 543, 579
مجلس اعيان انگلستان (مجلس لردها)/ 141, 200, 283
مجلس شوراي ملي/ 233, 264, 265, 288, 395, 396
مجلس عوام انگلستان/ 137, 612
مجلس مؤسسان/ 271, 280, 391, 396, 462
مجله ارتش/ 442
مجله پهلوي (نشريه نظامي)/ 321
محمد حسينخان (ژنرال)/ 501
محمد عمر/ 561
محمدحسنخان/ 443
محمدحسينخان فيروز/ 193, 442, 501, 622
محمدخان (سرهنگ)/ 185, 192
محمدشاه (قاجار)/ 109
محمدعلي شاه (قاجار)/ 38, 235
محمدولي ميرزا (فيروز)/ 651
محمـره (خـرمشهر)/ 35, 306, 308, 317, 319, 322, 323, 324, 328, 329, 330, 333, 334, 339, 340, 547, 608
محمودخان (سرگرد)/ 171, 587
مدرس، ســيدحسـن (آيتالله)/ 28, 29, 68, 169, 232, 233, 234, 235, 236, 269, 271, 272, 274, 287, 288, 293, 294, 297, 300, 301, 302, 323, 326, 338, 390, 454, 461, 466, 470, 471, 474, 475, 478, 479, 480, 488, 508, 514, 539, 542, 544, 559, 645, 650, 652
مراغه/ 498, 530
مستشارالدوله/ 169
مستـوفي، حسـن (مستوفيالممالك)/ 28, 116, 169, 240, 241, 242, 243, 244, 245, 246, 256, 258, 387, 388, 390, 398, 406, 418, 463, 465, 466, 468, 471, 472, 473, 474, 475, 476, 481, 483, 484, 485, 487, 488, 489, 490, 491, 498, 504, 512, 514, 515, 534, 625, 636, 644
مسجد خشتي/ 544
مسجد سپهسالار/ 478
مسعودخان (سرگرد)/ 158, 182
مسكو/ 97, 98, 107, 200, 469, 480, 560, 561
مشار، حسن/ 461
مشار، يوسف/ 462
مشارالدوله/ 303
مشارالملك/ 199, 302, 395, 637, 638, 640
مشهد/ 69, 79, 148, 151, 189, 249, 252, 253, 419, 434, 435, 438, 439, 440, 441, 442, 521, 539
مشيرالدوله/ 106, 107, 110, 115, 116, 117, 123, 126, 131, 132, 139, 142, 143, 145, 169, 215, 219, 220, 221, 224, 225, 226, 227, 230, 245, 246, 247, 256, 257, 258, 259, 260, 422, 468, 493, 511, 512, 514
مصــدق، محمـد (مصدقالسلطنه)/ 171, 390, 468, 473, 474, 475, 476, 477, 512, 514, 539, 543
مصر/ 20, 61, 80, 81, 88, 201
مظفر/ 624
مظفرالدين شاه (قاجار)/ 109, 235, 275, 313, 540
معاهده سورس/ 21
معاهده گلستان/ 52
معدلالممالك/ 173
معينالتجار/ 169, 173
مغان/ 52
مفتاح/ 466
مفخمالملك/ 171
مكرمالملك/ 212
ملاخليل (شيخ كرد)/ 579, 583
ملاير/ 388, 429, 586, 589
ملكالشعرا، محمدتقي (بهار)/ 514
ملك فيصل (پادشاه عراق)/ 250
ملكم (كاپيتان)/ 51
ملوك خانم (خواننده)/ 541
ممتازالدوله/ 169
ممتازالملك/ 169
ممدوح شوكت بيك/ 564
ممسني/ 173, 604, 616
منجيل/ 127, 130
مودي، سوزان (دكتر)/ 296
مورخالسلطنه/ 315
موري، والاس اسميت/ 27, 107, 109, 110, 112, 160, 161, 169, 170, 184, 185, 186, 187, 190, 191, 192, 193, 232, 233, 236, 252, 253, 274, 275, 276, 277, 296, 297, 299, 300, 301, 302, 303, 308, 312, 314, 315, 316, 317, 318, 319, 320, 321, 322, 323, 324, 325, 326, 327, 328, 329, 330, 331, 332, 334, 335, 337, 338, 406, 407, 409, 416, 452, 459, 466, 468, 477, 478, 523, 524, 525, 526, 527
موريس (كلنل)/ 586, 603
موريسون/ 590
موصل/ 447, 448, 577, 583
مولر/ 122
ميرزا علياصغرخان اتابك/ 540
ميرزاده عشقي/ 294, 295, 297
ميرزاكوچكخان جنگلي/ 41, 42, 46, 97, 102, 129, 204, 205, 206, 208, 209, 214, 241, 527
ميرزاي شيرازي (ره)/ 541
ميرزايانس/ 169, 631
ميلارد، هيو/ 643
ميلسپو، آرتور/ 28, 29, 108, 112, 113, 185, 197, 218, 228, 239, 260, 303, 306, 307, 308, 314, 326, 396, 415, 416, 417, 418, 419, 420, 421, 422, 423, 424, 425, 426, 427, 429, 430, 431, 432, 433, 441, 482, 486, 488, 490, 491, 493, 494, 499, 502, 508, 509, 525, 526, 527, 528, 529, 534, 535
, 622, 625, 627, 637, 650
ميهن (روزنامه)/ 220, 321
ن
نائيني، حاج ميرزا حسين (آيتالله)/ 289, 292
نادرشاه افشار/ 411
ناصرالمله (روزنامه)/ 297
ناهيد (روزنامه)/ 437, 540, 542
نايب حسين [كاشي] (راهزن)/ 46, 71
نبيزاده/ 541
نبيلالدوله/ 526
نجات ايران (روزنامه)/ 219, 220
نجف/ 104, 250, 252, 275, 279, 289
نجمآبادي، شيخ باقر (آيتالله)/ 68
نخجوان (شهر)/ 122
نخجوان، محمد (سرلشكر)/ 292
نداماني سيديحيي [ناصرالاسلام]/ 387
نشاط پاشا/ 562
نشان بث (Bath)/ 80
نصراللهخان (كلنل)/ 454
نصرتآباد/ 79
نصرتالسلطنه/ 34, 171
نصيرالدوله/ 466
نظمالدوله/ 185
نوئيل (سروان)/ 214, 215
نواب، عباسقلي/ 258, 520
نورمن/ 80, 104, 105, 119, 147, 148, 162, 203
نوروز (عيد)/ 565
نوري/ 409
نهاوند/ 388
نهضت جنگل (قيام جنگل)/ 42
نيروي دريايي ايران/ 415
نيروي دريايي بريتانيا/ 603
نيشابور/ 429, 650
نيكلسون/ 452, 459
نيوجرسي/ 198
نيويورك تايمز (روزنامه)/ 452
نيويورك/ 17, 39
و
واشنگتن/ 70, 112, 113, 169, 198, 224, 260, 525, 527, 624
والاس (كلنل)/ 35, 36
وايت، فرانسيس/ 33, 34, 35, 37, 39, 41, 42, 43, 44, 90, 91, 210, 211
وثوق، احمد/ 470
وثوق، ميرزاحسنخان (وثوقالدوله) 25, 33, 34, 35, 36, 37, 39, 44, 49, 50, 54, 64, 65, 66, 69, 73, 77, 81, 83, 85, 86, 90, 93, 102, 105, 106, 107, 108, 109, 110, 111, 112, 116, 117, 118, 124, 125, 126, 132, 133, 138,
139, 142, 143, 144, 155, 158, 169, 174, 195, 196, 234, 398, 465, 466, 467, 470, 471, 473, 474, 476, 477, 480, 481, 482, 483, 484, 497, 498, 609, 628, 637, 644, 651
ورامين/ 430, 638
ورقا، عزيزاله/ 526
ورقا، ولي اله/ 526
وزارت امور خارجه آمريكا/ 15, 16, 17, 24, 38, 47, 56, 57, 58, 63, 68, 70, 75, 82, 83, 88, 90, 97, 113, 147, 188, 250, 226, 227, 241, 242, 260, 264, 407, 452, 467
وزارت امور خارجه انگلستان/ 58, 76, 112, 148, 151, 152, 174, 505, 506, 541, 560, 561
وزارت امور داخله/ 74, 230, 245, 303, 470, 484, 485
وزارت پســت و تلگــراف/ 303, 426, 462, 484, 490
وزارت جنگ (ايران)/ 25, 26, 86, 132, 158, 165, 181, 183, 184, 195, 202, 203, 219, 221, 222, 227, 234, 236, 237, 239, 242, 246, 255, 272, 281, 284, 299, 416, 418, 419, 420, 422, 423, 424, 425, 426, 428, 429, 430, 432, 433, 434, 453, 454, 456, 461, 467, 484, 491, 581, 611
وزارت دادگستري/ 29, 456
وزارت دارايي انگلستان/ 108
وزارت دربار/ 30, 271, 463, 485, 489, 538, 609, 633, 640
وزارت عدليه/ 261, 461, 466, 472, 474, 480, 484, 485, 488, 489, 525, 534, 535, 536, 558
وزارت علوم/ 461, 473
وزارت فوايد عامه/ 426, 462, 486, 487, 488, 489, 490, 499, 502, 504, 510, 511, 520, 534, 613, 632, 633
وزارت ماليه/ 74, 175, 177, 181, 183, 185, 230, 232, 234, 246, 258, 302, 416, 419, 420, 421, 422, 423, 424, 426, 427, 428, 430, 431, 432, 434, 463, 465, 467, 470, 471, 473, 474, 484, 497, 503, 519, 557, 581, 582, 621, 625, 626, 629, 631, 635, 636, 637, 640 وزارت معارف/ 303
وستداهل/ 160
وودسمال، روث/ 550
وودوارد (سرگرد)/ 579
ويسزاده، ميرزاابراهيم/ 429
ويكهام ( سرهنگ دوم )/ 161
ويلسون، آرنولد/ 298, 299
ويلسون، هنري اس (ژنرال) 24, 25, 53, 56, 58, 61, 70, 103, 153, 212, 252, 298, 299, 584, 585
ويلكينسن/ 507, 559
ويليامسن/ ديويد/ 392, 450, 505, 508, 536, 565, 566, 567, 568, 569, 570, 571, 572, 582, 583, 584, 586, 589, 590, 591, 592, 593, 594, 597, 600, 601, 603, 604, 605, 608, 609, 610, 611, 612, 613, 614, 615, 616, 621, 624, 625, 626, 629, 632, 634, 635, 636, 638, 639, 643
ه
هارت/ چارلــز سي/ 427, 456, 457, 594, 460, 597, 617, 618, 619, 620, 631, 632, 641, 644, 645, 650
هاردينگ/ 25, 153
هارمزورث، سسيل/ 95, 120, 159
هالدين، آيملر (سر)/ 103
هامفريز، فرانسيس (سر)/ 561
هاوارد، جئوفري/ 161, 322, 323, 329, 481, 496, 643
هايزر/ 103
هدايت، مهدي قلي (مخبرالسلطنه)/ 117, 120, 121, 222, 466, 486, 487, 488, 489, 490, 497, 500, 504, 509, 510, 519, 534, 546 , 588
هرات/ 564
هرتسفلد، ارنست/ 652
همدان/ 36, 40, 41, 71, 72, 79, 96, 99, 135, 164, 171, 189, 198, 210, 429, 432, 589, 650
هند/ 20, 51, 58, 105, 148, 153, 184, 411, 437, 506, 550
هورني بروك، ويليام اچ/ 408
هولي، هوراس/ 527, 529, 530, 531, 532
هويزه 549
هيگ، تي دبليو (كلنل)/ 74, 156, 161, 170
هيوز/ 226
ي
ياسايي/ 388, 390
يانگ، هريك بي/ 457, 458
يزد/ 42
يزدانپنـاه، مـرتضـي، (سـرلشكر)/ 191, 192, 323, 327, 392, 394, 446, 484, 491, 493, 494, 501, 504, 526, 533,
يزدي، آقا شيخ حسين/ 558
يونايتدپرس (خبرگزاري)/ 457