ghaemiyeh.com
سرشناسه: جابری، محمدعلی ، 1356-
عنوان و پدید آور: امام حسن عسکری علیهالسلام را چقدر میشناسیم؟ /تألیف آیت الله سید محمدهادی حسینی میلانی
مشخصات ظاهری: 72 ص.
شابک: 9-15-6452-600-978
وضعیت فهرست نویسی: فیپا.
یادداشت: کتابنامه به صورت زیرنویس.
موضوع: حسن بن علی علیه السلام، امام یازدهم، 232-260 ق.-سرگذشت نامه
موضوع: وعظ
موضوع: احادیث شیعه- قرن 14.
رده بندی کنگره: 5ح 3الف/ 50 BP
رده بندی دیویی: 9584/297
شماره کتابشناسی: 9483265
نام کتاب: امام حسن عسکری علیه السلام را چقدر می شناسیم
ترجمه بخش امام حسن عسکری علیه السلام از کتاب قادتنا کیف نعرفهم،
تألیف آیت الله سید محمدهادی حسینی میلانی
نویسنده: محمد علی جابری
طراح گرافیک: محمدحسین مؤیدی
کاری از: مؤسسه فرهنگی امام حسن عسکری علیه السلام
ناشر: خاکیان
شمارگان : 3000 جلد
نوبت و تاریخ چاپ: اول 1394
شابک: 9-15-6452-600-978
قسمت: 5000 تومان
«چاپ انتشار مطالب این اثر به هر نحوی بلامانع و موجب است و در صورت تمایل، فایل آن نیز در اختیار علاقمندان قرار می گیرد»
تلفن تماس 09354017384
بسم الله الرحمن الرحیم
سرشناسه: جابری، محمدعلی ، 1356-
عنوان و پدید آور: امام حسن عسکری علیه السلام از کتاب قادتنا کیف نعرفهم،
تألیف آیت الله سید محمدهادی حسینی میلانی
مشخصات ظاهری: 72 ص.
شابک: 9-15-6452-600-978
وضعیت فهرست نویسی: فیپا.
یادداشت: کتابنامه به صورت زیرنویس.
موضوع: حسن بن علی علیه السلام، امام یازدهم، 232-260 ق.-سرگذشت نامه
موضوع: وعظ
موضوع: احادیث شیعه- قرن 14.
رده بندی کنگره: 5ح 3الف/ 50 BP
رده بندی دیویی: 9584/297
شماره کتابشناسی: 9483265
نام کتاب: امام حسن عسکری علیه السلام را چقدر می شناسیم
ترجمه بخش امام حسن عسکری علیه السلام از کتاب قادتنا کیف نعرفهم،
تألیف آیت الله سید محمدهادی حسینی میلانی
نویسنده: محمد علی جابری
طراح گرافیک: محمدحسین مؤیدی
کاری از: مؤسسه فرهنگی امام حسن عسکری علیه السلام
ناشر: خاکیان
شمارگان : 3000 جلد
نوبت و تاریخ چاپ: اول 1394
شابک: 9-15-6452-600-978
قسمت: 5000 تومان
«چاپ انتشار مطالب این اثر به هر نحوی بلامانع و موجب است و در صورت تمایل، فایل آن نیز در اختیار علاقمندان قرار می گیرد»
تلفن تماس 09354017384
تصویر
امام حسن عسکری علیهالسلام را چقدر میشناسیم؟
ترجمه بخش امام حسن عسکری علیهالسلام از کتاب قادتنا تألیف آیتالله سیدمحمدهادی میلانی
مترجم: حجت الاسلام محمدعلی جابری
دیماه 1394
کاری از موسسه فرهنگی امام حسن عسکری علیه السلام
«اَللّهُمَّ عَرِّفْنی نَفْسَکَ، فَاِنَّکَ اِنْ لَمْ تُعَرِّفْنی نَفْسَکَ، لَمْ اَعْرِفْ رَسُولَکَ؛ اَللّهُمَّ عَرِّفْنی رَسُولَکَ، فَاِنَّکَ اِنْ لَمْ تُعَرِّفْنی رَسُولَکَ، لَمْ اَعْرِفْ حُجَّتَکَ؛ اَللّهُمَّ عَرِّفْنی حُجَّتَکَ، فَاِنَّکَ اِنْ لَمْ تُعَرِّفْنی حُجَّتَکَ، ضَلَلْتُ عَنْ دینی»
بار الها! خودت را به من بشناسان، چراکه اگر خود را به من نشناسانی، پیغمبرت را نخواهم شناخت؛ بار الها! پیغمبرت را به من بشناسان، زیرا اگر پیغمبرت را به من نشناسانی، حجّت تو را نخواهم شناخت؛ بار الها! حجّت خود را به من بشناسان، چراکه اگر حجّتت را به من نشناسانی، از دینم گمراه میگردم.
امام حسن عسکری علیهالسلام امام یازدهم و حجت سیزدهم از برترین و والاترین حجج الهی و شاید ناشناختهترینِ ایشان در میان مردم میباشند. اگرچه برخی دلایل ظاهراً مقبول را برای این ناشناختگی میتوان برشمرد - مانند عمر کوتاه و دوران امامت بسیار کوتاه حضرت و همچنین حصر و حبس ایشان، آن هم در دورانی پرخفقان - اما به نظر میرسد این دلایل، تنها در مقام صدور معارف مؤثر باشد. لذا شاید بیاهمیتی شناخت و شناساندن حجتهای خدا برای بسیاری از متدینین و به ویژه مبلغین دین و اصحاب رسانه و تریبون، علت اصلی عدم ترویج همان معارف بهظاهر اندک باشد.
حال نکته این است که اگرچه به دلایل مختلف مقدر نبود که از هر یک از ائمه اطهار علیهمالسلام معارف بیشتری از لحاظ کمّی به دست ما برسد، اما چه خوب است که هریک از ما پیروان ایشان - به هر مقدار که میتوانیم - گامی برای ترویج و گسترش همین معارف نورانی موجود برداریم.
اما اثر حاضر، ترجمه کامل بخش امام حسن عسکری علیهالسلام از کتاب ارزشمند «قادَتُنا کَیفَ نَعرِفُهُم؟» تألیف مرحوم آیتالله سیدمحمدهادی حسینی میلانی میباشد. این کتاب به زبان عربی و در 9 مجلد به زندگانی چهارده معصوم(علیهم السلام) و فضایل آنها با استفاده از مدارک شیعه و سنی پرداخته است.
آیتالله میلانی متولد 1313ق، از مراجع تقلید شیعه بود که بیشتر عمر خود را در عراق گذارند. ایشان علاوه بر فعالیتهای علمی، در عرصههای سیاسی
و اجتماعی نیز فعال بود و از انقلاب اسلامی ایران، امام خمینی (ره) و همچنین نهضت مردم عراق حمایت میکرد. ایشان بارها به ایران سفر کرد و در آخرین سفری که به زیارت امام رضا(ع) آمده بود، به درخواست علما و مردم خراسان، در مشهد ماندگار شد و به تدریس مشغول شد. با مهاجرت ایشان به مشهد، حوزه علمیه این شهر رونق یافت و وی مدارسی نیز تأسیس کرد. حضرت آیتالله خامنهای رهبر انقلاب و آیتالله عزیزالله عطاردی نزد او شاگردی کردند. مرحوم علامه میلانی سرانجام در 1395ق در مشهد درگذشت و در حرم امام رضا(ع) مدفون شد.
سخن آخر اینکه سبک متن عربی کتاب به این صورت است که اخبار مربوط به هر موضوع را پشت سر هم ذکر کرده است که ترجمه آن بدان صورت، برای خواننده عادی امروزی مأنوس و جذاب نیست. لذا برای تسهیل خوانش متن، اخبار و مستندات هر موضوع شمارهگذاری شده تا ابتدا و انتهای اخبار نیز واضحتر باشد.
امید که این تلاش ناچیز، مورد رضایت امام حسن عسکری علیهالسلام و فرزند بزرگوارشان و همچنین مورد قبول درگاه الهی قرار گیرد و توشه آخرت برای دستاندرکاران آن گردد.
مؤسسه فرهنگی امام حسن عسکری علیهالسلام
شهر مقدس قم
دیماه 1394
خطیب بغدادی میگوید: حسن بن علی بن محمد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن الحسین بن علی بن ابیطالب علیهمالسلام، در سامرا اقامت گزید. کنیه ایشان ابومحمد و یکی از کسانی است که شیعه به امامت او معتقد است.(1)
محمد بن طلحه شافعی نقل میکند: مادرش کنیزی بود به نام سوسن(2)که به او حدیث(3)و سلیل هم میگفتند... او از زنان عارفه و صالحه بود.(4)
کنیه ایشان ابومحمد(5)بود. القاب حضرت هم عبارتند از: الصامت، الهادی، الرَفیق، الزَکیّ، السِراج، المُضیء، الشّافی، المَرضیّ و العسکریّ. علاوه بر این القاب، آن حضرت به همراه پدر و جدشان با لقب ابنالرضا شناخته میشدند.(6)الخالص هم یکی دیگر از القاب ایشان بود.(7)
ابن خلکان میگوید: ایشان پدر مهدی منتظر و معروف به عسکری، صاحب سرداب(8)هستند. پدر ایشان هم به همین لقب عسکری شناخته میشدند. منظور از عسکر همان شهر سامرا است که معتصم آن را بنا و لشکریانش را به آنجا منتقل کرد. متوکل امام هادی علیه السلام را به سامرا احضار کرد و حضرت بیست سال و نه ماه در سامرا زندگی کردند؛ به همین علت به امام هادی علیه السلام و فرزندش امام حسن علیه السلام لقب عسکری دادند.(9)
1) . تاریخ بغداد، ج 7، ص 366.
2) . مطالب السؤول، ص 244؛ کشف الغمة، ج 2، ص 402.
3) . الکافی ج 1، ص 421؛ مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 421.
4) . عیون المعجزات، ص 123.
5) . مطالب السؤول، کشف الغمة، الصراط السوی ص 205.
6) . المناقب لابن شهر آشوب.
7) . مطالب السؤول، کشف الغمة.
8) . این لقب را بیشتر اهل سنت به امام عصر علیه السلام میدهند، آنان میگویند: شیعه معتقد است که امام زمان علیه السلام در سرداب، از دیدهها پنهان شد و تاکنون نیز در آنجا بدون آب و غذا زندگی میکند و روزی از همانجا ظهور خواهد کرد (مترجم).
9) . وفیات الأعیان، ج 1، ص 372.
امام عسکری علیه السلام روز جمعه(1)ششم ربیع الاول(2)یا هشتم ربیع الثانی(3)یا دهم رمضان(4)سال دویست و سی و یک(5)در خانه پدرشان - در مدینه منوره - متولد شدند. البته برخی هم سال تولد ایشان را دویست و سی و دو(6)دانستهاند.
1) . المناقب لابن شهر آشوب، ج 4، ص 422؛ اعلام الوری، ص 367.
2) . وفیات الأعیان، ج 1، ص 372.
3) . المناقب، اعلام الوری، نور الأبصار، ص 194.
4) . جنّات الخلود، ص 38.
5) . عیون المعجزات، ص 123؛ کشف الغمة، ج 2، ص 402؛ تاریخ بغداد، ج 7، ص 366؛ وفیات الأعیان، اثبات الوصیة، ص 232.
6) . الإرشاد، ص 315؛ اعلام الوری، المناقب؛ نور الأبصار، ص 194.
ابن شهر آشوب میگوید: از راه عصمت و روایات، امامت ایشان اثبات میشود. همچنین دلایلی که جانشینی بیواسطه امیرالمؤمنین علیه السلام برایپیامبر (صلی الله علیه و آله) را ثابت میکند، امامت ایشان را هم ثابت میکند. هرکس به امامت امیرالمؤمنین علیه السلام یقین داشته باشد، یقیناً میداند که امام بعد از علی بن محمد النقی ع، حسن عسکری علیه السلام است، چرا که بعد از امام رضا علیه السلام در میان شیعه فرقهای به وجود نیامد.(1)شیعه و غیر شیعه روایاتی را که از طرف پدرانش رسیده و امامت او را ثابت میکند صحیح دانستهاند. راویان زیادی از جمله: یحیی بن بشار القنبری، علی بن عمرو النوفلی، عبدالله بن محمد الاصفهانی، علی بن جعفر، مروان الانباری، علی بن مهزیار، علی بن عمرو العطار، محمد بن یحیی، ابوبکر الفهفکی، شاهویه بن عبدالله، ابوهاشم داوود بن القاسم الجعفری و عبدان بن محمد الاصفهانی از امام هادی علیه السلام نقل کردهاند که امام پس از ایشان امام حسن عسکری علیه السلام میباشد.(2)
مرحوم کلینی نیز از یحیی بن یسار القنبری نقل میکند: امام هادی علیه السلام چهار ماه قبل از وفات به پسرشان حسن علیه السلام وصیت نمودند و من را به همراه گروهی از دوستدارانشان بر این امر شاهد گرفتند.(3)
مرحوم کلینی در روایت دیگری از علی بن عمرو النوفلی نقل نموده: در حیاط خانه امام هادی علیه السلام کنار ایشان بودم که پسرشان محمد از کنار ما رد شد، از امام علیه السلام سؤال کردم: فدایت شوم، امام ما بعد از شما محمد است؟ فرمود: «نه، امامتان پس از من حسن علیه السلام است».(4)
مرحوم کلینی همچنین از ابوبکر الفهفکی نقل نموده است: امام هادی علیه السلام در نامهای به من نوشتند: «پسر بزرگم ابومحمد خیرخواهترین
1) . قبل از امام رضا علیه السلام در میان شیعه انشعاباتی به وجود آمد. مثلاً برخی مثل زیدیه چهار امام را قبول کردهاند، برخی مثل واقفیه تا امام کاظم علیه السلام را قبول کردهاند. ولی هر کس که امامت امام رضا علیه السلام را پذیرفته، امامت چهار امام پس از ایشان را نیز قبول کرده است(مترجم).
2) . المناقب، ج 4، ص 422.
3) . أصول الکافی، ج 1، ص 261؛ الفصول المهة لابن الصباغ، ص 284.
4) . همان، ص 262 و 263.
شخص از آل محمد و از همه آنان شایستهتر است. او جانشین من است و امامت به او خواهد رسید. هرچه میخواهی از من بپرسی، از او بپرس که هر آنچه بخواهی در نزد اوست».(1)
در روایت دیگری نیز شیخ کلینی از شاهویه بن عبدالله الجلاب نقل میکند: امام هادی علیه السلام در ضمن نامهای به من فرمودند: «بعد از اینکه پسرم ابوجعفر از دنیا رفت، تو نگران شدی و میخواستی از جانشین من بپرسی! پس ناراحت نباش؛ چرا که "خدا بر آن نیست که گروهی را پس از آنکه هدایتشان نمود، بیراه بگذارد؛ مگر آنکه چیزی را که باید از آن پروا کنند، برایشان بیان کرده باشد"(2)بعد از من امام تو پسرم ابومحمد است و هر آنچه نیاز داشته باشید نزد اوست. این خداست که هر که را بخواهد زودتر از دنیا میبرد و هر که بخواهد عمر بیشتر میدهد. "هر حکمی را نسخ کنیم، یا آن را به [دست] فراموشی بسپاریم، بهتر از آن، یا مانندش را میآوریم"(3)آنچه در این نامه برای تو نوشتم برای روشن شدن و قانع گردیدن هر عاقل هوشیاری کافی است».(4)
در جای دیگر نیز شیخ کلینی از داوود بن قاسم نقل میکند: شنیدم که امام هادی علیه السلام میفرمود: «جانشین من حسن علیه السلام است؛ شما با جانشین او چگونه خواهید بود؟» سؤال کردم: فدایت شوم، مگر جانشین او چگونه است؟ فرمود: «او را نمیبینید و جایز نیست اسم او را ببرید!» گفتم: پس چگونه از او سخن بگوییم؟ فرمود: «بگویید: حجت از آل محمد علیهمالسلام».(5)
محمد بن طلحه شافعی میگوید: بدانکه منقبت والا و مزیت اعلایی که خداوند به امام عسکری علیه السلام عنایت فرموده است، افتخار پدری حضرت مهدی علیه السلام - پاره تن او - میباشد. پس خداوند مهدی علیه السلام را به سان گردنبندی مایه زینت پدرش قرار داد؛ همان مهدی علیه السلام که افتخار همیشگی پدر است و روزگار، نو بودن او را از بین نمیبرد و شیرینی نامش از زبانها نمیافتد. برای بزرگی امام عسکری علیه السلام نزد خداوند همین بس که خداوند جلّجلاله مهدی علیه السلام را از نسل او قرار داد و برای ابومحمد جز او فرزندی نیست و همین برای شرافت او کافی است.(1)
ابن خلکان نیز میگوید: ایشان پدر مهدی منتظر، صاحب سرداب است. وی فرزند علی النقی علیه السلام است و مثل پدرشان با لقب عسکری شناخته میشدند.(2)
سبط ابن الجوزی هم میگوید: ایشان عالمی مورد اطمینان بود و با واسطه پدرش از جدش حدیث نقل نموده است. از جمله احادیثی که نقل نموده، حدیثی ارزشمند در مورد شراب است که پدربرزگم ابوالفرج در کتاب «تحریم الخمر» آن را آورده است. این روایت را از او شنیدم و از کتابش در اینجا نقل میکنم: خدا را گواه می گیرم که از ابوعبد الله حسین بن علی شنیدم که گفت: خدا را گواه می گیرم که از عبدالله بن عطا الهروی شنیدم که گفت: خدا را گواه می گیرم که از عبدالرحمان بن ابی عبید البیهقی شنیدم که گفت: خدا را گواه می گیرم که از ابوعبدالله حسین بن محمد الدینوری شنیدم که گفت: خدا را گواه می گیرم که از محمد بن علی بن الحسین العلوی شنیدم که گفت: خدا را گواه می گیرم که از احمد بن عبدالله السبیعی شنیدم که گفت: خدا را گواه می گیرم که از حسن بن علی العسکری علیه السلام شنیدم که فرمود: خدا را گواه می گیرم که از پدرم علی بن محمد علیه السلام شنیدم که فرمود: خدا را گواه می گیرم که از پدرم محمد بن علی بن موسی الرضا علیه السلام شنیدم که فرمود: خدا را گواه می گیرم که از پدرم علی بن موسی علیه السلام شنیدم که فرمود: خدا را گواه می گیرم که از
پدرم موسی علیه السلام شنیدم که فرمود: خدا را گواه می گیرم که از پدرم جعفر بن محمد علیه السلام شنیدم که فرمود: خدا را گواه می گیرم که از پدرم محمد بن علی علیه السلام شنیدم که فرمود: خدا را گواه می گیرم که از پدرم علی بن الحسین علیه السلام شنیدم که فرمود: خدا را گواه می گیرم که از پدرم حسین بن علی علیه السلام شنیدم که فرمود: خدا را گواه می گیرم که از پدرم علی بن ابیطالب علیه السلام شنیدم که فرمود: خدا را گواه می گیرم که از حضرت محمد ص شنیدم که فرمود: خدا را گواه می گیرم که از جبرئیل شنیدم که گفت: خدا را گواه می گیرم که از میکائیل شنیدم که گفت: خدا را گواه می گیرم که از اسرافیل شنیدم که گفت: خدا را گواه میگیرم که لوح محفوظ گفت: شنیدم خداوند فرمود: «شرابخوار مثل بتپرست است.»(1)
حضرمی شافعی نیز میگوید: ابومحمد حسن - الخالص - بن علی العسکری ع، عظیمالشأن و دارای مقامی بس بزرگ بودند. شیعیان او را پدر مهدی منتظر میدانند. هنگامی که معتمد او را به زندان انداخت، کرامتی آشکار و مشهور از او صادر شد.
عبدالله بن اسعد الیافعی در کتاب روض الریاحین از بهلول نقل کرده که روزی از کوچههای مدینه میگذشتم؛ چشمم به بچههایی افتاد که با گردو و بادام بازی میکردند. نظرم به کودکی که با گریه به دیگر بچهها مینگریست جلب شد! با خودم گفتم: این بچه چیزی ندارد تا با آن بازی کند و با حسرت به آنچه در دست بچهها است نگاه میکند. به او گفتم: پسرم چرا گریه میکنی؟ برایت اسباب بازی بخرم؟ نگاهی به من کرد و گفت: «ای ناآگاه، ما برای بازی خلق نشدهایم!» گفتم: پس برای چه خلق شدهایم؟ فرمود: «برای علماندوزی و عبادت!» سؤال کردم: آفرین بر تو، این حرف را از کجا میگویی؟ پاسخ داد: «از کلام خدا که فرمود "آیا پنداشتید که شما را بیهوده آفریدهایم و اینکه شما به سوی ما بازگردانیده نمیشوید؟"»(2)
گفتم: پسرم از نظر من تو یک حکیم هستی؛ پس من را موعظهای کوتاه
بنما. پس شروع به سرودن این ابیات نمود:
«دنیا را میبینم که با جدیت تمام آماده رفتن است؛
نه دنیا برای زندهای میماند و نه زندهای بر روی زمین باقی خواهد ماند؛
گویی دنیا و پیشامدهای روزگار مثل دو اسب مسابقهاند که به سوی انسان میتازند؛
پس ای فریب خورده دنیا، اندکی تأمل کن و از دنیا برای خودت توشهای برگیر»
سپس چشمهایش را به سوی آسمان دوخت، دستهایش را بالا آورده و در حالیکه قطرات اشک از گونههایش سرازیر بود، فرمود: «ای کسی که به پیشگاه او تضرع میکنند! ای کسی که بر او تکیه مینمایند! ای کسی که هر آرزومندی به او امید بندد، ناامید نمیشود...». مناجاتش که به پایان رسید، از هوش رفت! سرش را به دامن گرفتم و خاک را از صورتش پاک کردم.
حالش که بهتر شد، گفتم: پسرم، این چه حالی بود که به تو دست داد! تو هنوز بچهای و گناهی نکردهای! فرمود: «مرا به حال خودم بگذار! مادرم را دیدم که میخواست آتش را با هیزمهای بزرگ روشن کند، ولی آتش روشن نشد، مگر با هیزمهای کوچک. و من میترسم از هیزمهای کوچک جهنم باشم». گفتم: ای پسرم تو حکیم هستی، پس مرا موعظهای دیگر کن و حضرت علیه السلام این اشعار را سرود:
«غافل شدم در حالیکه فرشته مرگ به دنبال من است و اگر امروز از مرگ فرار کنم، عاقبت چارهای از سفر مرگ نیست؛
جسمم را با لباسهای نرم زینت دادم، ولی عاقبت روزی پوسیدگی لباس جسم من خواهد شد؛
گویا می بینم که بدنم را در قبر گذاشتهاند و بالای آن را با خاک پوشانده و در زیرش لحد قرار دادهاند؛
گویا میبینم زیباییهایم از بین رفته و اثری از آن باقی نمانده است و دیگر جز استخوان چیزی - نه گوشت و نه پوست - از من باقی نمانده است؛
میبینم که عمرم رو به پایان است، به آرزوهایم نرسیدهام و هنوز زاد و توشهای برای سفرم آماده نکردهام؛
خدای بزرگ را به صورت علنی معصیت کردم و گناهان زیادی از من سر
زده که جوابی برای آنها ندارم؛
بین خود و مردم پردهای از حیا کشیدم، ولی از اینکه روزی نزد خدا رسوا میشوم، ترسی به دل راه ندادم؛
البته ترسیدم، ولی به حلمش اطمینان نمودم و به اینکه کسی غیر از او اهل بخشش نیست، پس تمام حمدها برای اوست؛
اگر چیزی غیر از مرگ و پوسیدن در قبر نبود و اگر وعده و وعیدی هم از طرف خدا در کار نبود؛
فکر مرگ و پوسیده شدن کافی است که انسان را از کارهای بیهوده جدا کند، لکن اندیشه ما رشد نکرده است؛
امید است که خدای بخشنده از لغزشهایم درگذرد، چراکه وقتی بنده گناه میکند، مولا او را میبخشد؛
من بنده بدی هستم که در پیمان خود با مولایش خیانت کرده و به عهد و پیمانش هیچ اعتباری نیست؛
خدای من چگونه طاقت بیاورم وقتی که بدن من را به آتش بسوزانی، آن آتشی که سنگ سخت هم طاقتش را ندارد؛
من به هنگام مرگ و در قبر تنها هستم، قیامت هم تنها برانگیخته خواهم شد، پس ای یکتا بر منِ تنها رحم کن»
بهلول گوید: هنگامی که سخن کودک به پایان رسید، بیهوش شدم و کودک نیز از آنجا رفت. حالم که بهتر شد، نگاهی به بچهها انداختم ولی آن کودک را ندیدم! به آنان گفتم: آن پسر که بود؟ گفتند: او را نشناختی؟ او از فرزندان حسین بن علی بن ابی طالب علیهمالسلام بود. گفتم: حال و روزش مرا شگفت زده کرد و چنین فرزندی تنها از چنان خانوادهای ممکن است.(1)
1) . وسیلة المآل، ص 426 و ذکرها بتلخیص ابن حجر فی الصواعق المحرقة ص 124؛ السمهودی فی جواهر العقدین، ص 355؛ الشبلنجی فی نور الأبصار، ص 194.
و نه میشناسم. بنیهاشم او را بر ریشسفیدان و بزرگانشان ترجیح میدهند؛ همچنین بزرگان دربار، وزرا و عموم مردم نیز او را بر دیگران مقدم میدارند.
یک روز که پدرم با مردم دیدار عمومی داشت، در کنار او ایستاده بودم که ناگهان، دربانها وارد شدند و گفتند: ابومحمد ابنالرضا علیه السلام پشت در هستند! پدرم با صدای بلند گفت: اجازه دهید وارد شود. از آنچه شنیده بودم تعجب کردم؛ چگونه جرأت کردند پیش پدرم مردی را با کنیه اسم ببرند، در حالیکه در نزد او تنها از خلیفه، ولیعهد و هرکس که خلیفه امر میکرد با کنیه اسم برده میشد.
در آن هنگام مردی گندمگون، بلند قد، زیبارو، خوشاندام، کم سن و سال و با هیبت وارد شد. تا چشم پدرم به او افتاد، بلند شد، چند قدم به پیشوازش رفت. من این رفتار را در مورد احدی از بنیهاشم و فرماندهان از او سراغ نداشتم. همینکه نزدیکش رسید، او را در آغوش گرفت، صورت و سینهاش را بوسید، دستش را گرفت و او را در جای خود نشاند و خودش هم در کنارش نشست.
به او نگاه میکرد، با او حرف میزد و قربان صدقهاش میرفت. داشتم با تعجب نگاه میکردم که دربان وارد شد و گفت: موفق وارد شد. موفق هم هر وقت نزد پدرم میآمد، محافظان و فرماندهان خاص او زودتر وارد میشدند و از در تا محل نشستن پدرم دو صف تشکیل میدادند تا او از بین آنان وارد شود و خارج گردد. پیوسته پدرم به او مینگریست و سخن میگفت. تا اینکه چشمش به غلامان ویژه موفق افتاد گفت: فدایتان گردم! اگر میخواهید بروید، بفرمایید! سپس به دربانان گفت او را در پشت صفها مخفی کنند تا موفق او را نبیند؛ هر دو بلند شدند، همدیگر را در آغوش گرفتند و حسن بن علی علیه السلام رفت.
به دربانان و خدمتکاران پدرم گفتم: وای بر شما این چه کسی بود که او را در محضر پدرم با کنیه نام بردید و پدرم هم آن رفتار عجیب را با او انجام داد. گفتند: او حسن بن علی علیه السلام معروف به ابنالرضا علیه السلام و از فرزندان علی علیه السلام میباشد. تعجبم بیشتر شد و آن روز پیوسته نگران و فکرم مشغول رفتار پدرم با او و مشاهداتم بود.
پدرم - طبق عادت همیشگی - بعد از خواندن نماز عشاء برای بررسی مشاورهها و اموری که باید به خلیفه ارجاع میداد نشست. کسی نبود، من هم در مقابلش نشستم، پرسید: کاری داری؟ گفتم: آری پدرجان، اگر اجازه میدهید بپرسم؟ گفت: هرچه میخواهی بپرس.
گفتم: پدرجان! آن مرد که صبح آنچنان او را تحویل گرفتی و به او میگفتی: «جانم به فدایت، پدر و مادرم به فدایت» چه کسی بود؟
گفت: پسرم، او امام شیعیان حسن بن علی علیه السلام معروف به ابنالرضا علیه السلام است. لحظهای ساکت شد و گفت: پسرم، اگر خلافت از بنیعباس گرفته شود، در میان بنیهاشم کسی لایقتر از او نیست. او به خاطر فضیلت، عفاف، وقار، خویشتنداری، زهد، عبادت و اخلاق نیکویش لیاقت خلافت دارد. اگر پدرش را دیده بودی، او را مردی بزرگ، بخشنده، گرانمایه و با فضیلت مییافتی.
این سخنان را که از پدرم شنیدم، به فکر فرو رفتم. نگرانی و خشمم نسبت به پدرم و آنچه از او شنیده بودم بیشتر شد و در مورد کردار و گفتارش بیش از آنچه گفته بود، توضیح خواستم. پس از آن نیز از هریک از بنیهاشم، فرماندهان، کاتبان، قاضیها، فقها و سایر مردم هم که در مورد او میپرسیدم، او را بسیار بزرگ، با عظمت، بلندمرتبه و خوشگفتار معرفی کرده و او را بر تمام اهل بیت و بزرگانشان ترجیح میدادند. در نزد من مقامش بالا رفت، چرا که تمام دوستان و دشمنانش او را تمجید و ستایش میکردند.
یکی از اشعریها که در مجلس او حاضر بود، سؤال کرد: ای ابابکر از برادرش جعفر چه میدانی؟ پاسخ داد: جعفر چه کسی باشد که از او سؤال میکنی یا او را در ردیف حسن علیه السلام قرار میدهی!؟ جعفر فردی، فاسق، بدکار، بیحیا و دائم الخمر است. در میان مردان از او پستتر و بیحیاتر ندیدم؛ سبک است و عقل درست و حسابی ندارد. زمان وفات حسن بن علی علیه السلام چیزی از او دیدم که مرا به تعجب واداشت و از او توقع نداشتم. قضیه از این قرار بود که: وقتی ابنالرضا علیه السلام بیمار شد، برادرش جعفر کسی را به نزد پدرم فرستاد و او را از بیماری حسن بن علی علیه السلام آگاه کرد. بلافاصله پدرم سوار بر مرکب شد و به سمت دارالخلافه راه افتاد. سپس با عجله به همراه پنجاه نفر از اطرافیان خاص خلیفه، از جمله نحریر که همگی مورد اعتماد او بودند، برگشت. به آنان دستور داد که پیوسته مراقب خانه حسن بن علی علیه السلام باشند و از حال و روز او خبر بگیرند. عدهای از پزشکان را هم مأمور کرد که صبح و شب به او سر بزنند. بعد از دو یا سه روز بود که به پدرم خبر دادند که او ضعیف شده است؛ پس او از طبیبان خواست که در خانه اش بمانند. قاضیالقضات را هم احضار کرد و او را موظف کرد که ده نفر از اصحابش که به دین، امانتداری و پرهیزکاریشان اطمینان دارد، انتخاب کند و به خانه حسن بن علی علیه السلام بفرستد تا شب و روز در کنارش باشند.
آنان پیوسته آنجا بودند تا اینکه ایشان وفات نمودند و سامرا یکپارچه غرق ناله شد. خلیفه مأمورانی را برای تفتیش خانه فرستاد تا هر آنچه در آنجاست را مهر و موم کنند و به دنبال فرزندش بگردند. زنان قابلهای را آوردند تا کنیزانش را معاینه کنند. برخی از آنان گزارش دادند که یکی از کنیزان حامله است و لذا او را در اتاقی قرار دادند و نحریر، خادم را به همراه اصحابش و عدهای از زنان مأمور حفاظت از او کرد.
بعد از این کارها به دنبال آماده کردن جنازه رفتند. بازارها تعطیل شدند و بنیهاشم و فرماندهان به همراه پدرم و سایر مردم برای تشییع حرکت کردند. سامرا آن روز شبیه قیامت شده بود. وقتی جنازه آماده شد، خلیفه به دنبال ابوعیسی فرستاد و به او فرمان داد که بر او نماز بگذارد. جنازه را که بر روی زمین گذاشتند، ابوعیسی به آن نزدیک شد. کفن را از صورتش کنار زد و به بنیهاشم - هم بنیعباس و هم علویان - فرماندهان، کاتبها، قاضیها و مُعَدلّین(1)نشان داد و گفت: این حسن بن علی بن محمد بن رضا است که به مرگ طبیعی در بستر خویش از دنیا رفته است. فلانی و فلانی از خادمان خلیفه، فلانی و فلانی از معتمدین او، فلانی و فلانی از قاضیها و از طبیبان بر بالین او حاضر بودهاند. سپس صورتش را پوشاند و فرمان داد که جنازهاش را حرکت کنند، پس جنازه را از وسط حیاط حرکت داده و در همان خانهای که پدرش را دفن کرده بودند به خاک سپردند.
او را که دفن کردند، خلیفه و مردم به جستجوی فرزندش برآمدند و بازرسی از خانهها شدید شد. تقسیم میراثش را متوقف کردند و مأمورین حفاظت از کنیزی که مشکوک به حاملگی بود، پیوسته مراقب او بودند تا اینکه مشخص شد حامله نیست. این امر که مشخص شد، میراث او بین مادر و برادرش جعفر قسمت شد. مادرش ادعا کرد که وصی اوست و این امر نزد قاضی ثابت شد؛ اما خلیفه همچنان به دنبال پسر امام بود.
بعد از این قضایا جعفر نزد پدرم آمده و گفت: مرا به جای برادرم منصوب کن و در عوض، من هر سال بیست هزار دینار به تو میدهم. پدرم او را با غضب از خود راند و به او گفت: احمق! خلیفه با زور شمشیر نتوانست کسانی را که معتقد به امامت پدر و برادرت بودند از این عقیده بازگرداند! تو اگر در نزد شیعیان
1) . افراد مورد وثوقی که درباره عدالت یا عدم افراد نظر میدادند.
پدر و برادرت امام باشی، نیازی به این نداری که خلیفه یا غیر خلیفه تو را به امامت برسانند و اگر هم این مقام را نزد آنان دارا نباشی، به واسطه ما به آن نمیرسی. سپس پدرم دستور داد که او را از جلوی چشمانش دور کنند و تا هنگام مرگش دیگر به او اجازه ورود به دارالحکومه را نداد. از سامرا برگشتیم در حالیکه همچنان پدرم از جعفر بدش میآمد و خلیفه هم به دنبال فرزند حسن بن علی بود.(1)
چه کسی امید دارد تا به این ویژگیهای با ارزش، مزیتهای آشکار و اخلاق شریف و پاک دست پیدا کند؟! گفتارش حق، رفتارش سالم، سیرهاش نیکو، پایبند به پیمانهایش با خداوند، از او امید خیر میرفت و از شرش در امان بودند. اگر بزرگان زمانش بسان قصیدهای باشند، او در شاهبیت قصیده(2)جای دارد؛ یا اگر بسان گردنبندی باشند، او در میانشان حکم زیباترین مهره را دارد.
این - مدح من - از روی عادتی بود که پیشینیان بنا نهادند و بزرگان به همان شیوه عمل کردند و الا چگونه ستارگان با سنگها مقایسه شوند؟ فصاحت «قس»(3)کجا و ناتوانی «باقل»(4)در حرف زدن کجا!؟ یکهتاز عرصه علم که کسی
1) . الکافی، ج 1، ص 421، رقم 1؛ و رواه المفید فی الارشاد، ص 318.
2) . ابیاتی از یک قصیده که متضمن بیان غرض اصلی شاعر است.
3) . یکی از حکیمان عرب در دوران گذشته؛ جمهرة اللغة، ج1، ص 134.
4) . نام فردی عرب است که آهویی را به یازده درهم خریده بود. وقتی از او پرسیدند که آهو را چند خریدهای؟ دستانش را گشود، انگشتانش را باز کرد و زبانش را هم درآورد تا یازده را نشان بدهد که آهو فرار کرد!! از آن پس او ضربالمثل برای بیعرضگی شد؛ الصحاح، ج4، ص 1637.
به گردش هم نمیرسد، حل کننده مشکلات علوم که نه اهل مجادله است و نه خودنمایی، با نگاه درستش حقایق را کشف و با فکر تیزبینش دقایق را آشکار مینمود. با توفیق الهی بر رازهای هستی واقف بود و از غیب خبر میداد. در درونش از گذشته و آینده به او خبر داده بودند و امور مخفی به او الهام شده بود. ذات و ریشهاش پاک بود، دارای دلایل، نشانهها و معجزات بسیار بود و زمام علم و نظر به دست اوست. اوست که مفسر آیات، تقریر کننده روایات و وارث ائمه خیر میباشد.
او فرزند امامان و پدر مهدی منتظَر است. پدر و پسر را ببین! بار دیگر دقت کن و یقین نما که آندو از خورشید و ماه درخشندهترند. هنگامیکه شاخهها پاکیزه باشند، میوه هم پاکیزه خواهد بود. اخبار و اوصاف آنان چشمههای تاریخ است. شرافت در این خانواده از بزرگی به بزرگی رسیده است، همانند بندهای نیزه که در پی هم میآیند.
به خدا سوگند میخورم هر کس که محمد ص جد او، علی علیه السلام پدر او، فاطمه سلاماللهعلیها مادر او، ائمه علیهمالسلام پدران او و مهدی علیه السلام فرزند او باشد، شایسته است که بر آسمان بهخاطر بزرگی و شرافتش و بر فرشتگان بهخاطر آباء و فرزندش فخر بفروشد. آنچه من از صفاتش برشمردم، اندکی از بسیار بود! چگونه من تمام صفات و اخبارش را گرد آورم، درحالیکه زبانم کوتاه و بلاغتم نارسا است. برای همین هم، زبانم در شمارش صفاتش کند میشود و بهخاطر ناتوانی و کوتاهی ضعیف میگردد.
زبان من ناتوان و عاجز نیست، اما گناهش این است که موضوع سخن بسیار عظیم و وسیع است؛ پس او چه بگوید؟! راه شرافت را آشکارا میبیند، ولی راهی برای مدح شایستهاش نمییابد! پس برمیگردد در حالیکه میبایست قدم برمیداشت، عقب مینشیند – با اعتراف به عجز - در حالیکه او اهل عقبنشینی نبود، لکن توان انسان است نهایت و و مرزی برای توقف دارد و مقصدهایی که نمیتواند به آن برسد. زمان به انتها میرسد، درحالیکه کسی نمیتواند به اوصاف آنان احاطه یابد. آیا کسی که محدود است میتواند به نامحدود احاطه پیدا کند؟!(1)
1) . کشف الغمة، ج 2، ص 433.
هر زمان که فضیلتی به خرید و فروش گذاشته شود، همیشه او مشتری است و قیمت را - هر مقدار که باشد - به فروشنده میپردازد. یگانه زمانش است و در عرصه فضیلتها یکهتازی بیرقیب بوده و آقا و امام مردم زمانش میباشد.
گفتارش حق و رفتارش سالم است؛ اگر بزرگان زمانش بهسان قصیدهای باشند، او در شاهبیت آن قصیده است و اگر آنان بهسان گردنبندی باشند، او در میانشان حکم زیباترین مهره را دارد. یکهتاز عرصه علم است که کسی به گردش هم نمیرسد. حل کننده مشکلات علوم که نه اهل مجادله است و نه خودنمایی. با نگاه درستش حقایق را کشف و با فکر تیزبینش دقایق را آشکار مینمود. در درونش از گذشته و آینده به او خبر داده بودند. خودش و ذات و ریشهاش پاک بود؛ خداوند او را رحمت نماید و در بهشتهای وسیع منزل دهد به حق محمد ص؛ آمین!(1)
ابومحمد علیه السلام به سوی ما آمد و مخفیانه فرمود: «اگر آن مرد غیر عرب در میان شما نبود، به شماها میگفتم که چه زمانی خداوند اسباب آزادی شما را فراهم میکند. این مرد گزارشی در مورد سخنان شما در مورد خلیفه نوشته و در لباسش مخفی کرده و قصد دارد که با حیلهای بدون اینکه شما بفهمید آن را به خلیفه برساند؛ از شرش بترسید». ابوهاشم گفت: ما طاقت نیاوردیم؛ همگی به سر آن مرد ریختیم و آن گزارش را که در لباسش مخفی کرده بود یافتیم. دیدیم که آن مرد درباره همه ما گزارشهای بدی نوشته است. نامه را از او گرفتیم و به او هشدار دادیم
1) . الفصول المهمه، ص 290.
که دیگر تکرار نکند.
حسن بن علی علیه السلام پیوسته در زندان روزه میگرفت و وقتی هم افطار میکرد، ما هم به همراهش از طعام او میخوردیم. ابوهاشم گفت: من هم مدتی به همراه او روزه میگرفتم، اما یک روز که به خاطر روزه ضعف کرده بودم، به غلامم گفتم که برایم نان بیاورد. به گوشه خلوتی از زندان رفتم و نان را خورده و مقداری آب نوشیدم؛ سپس به میان جمع برگشتم. هیچکس متوجه غذاخوردن من نشد، اما حسن بن علی علیه السلام تا مرا دید فرمود: «افطار کردی؟!» خجالت کشیدم. فرمود: «اشکالی ندارد ابوهاشم! وقتی ضعیف شدی و خواستی توانت برگردد، گوشت بخور؛ چراکه نان قوتی ندارد. من به تو فرمان میدهم که سه روز روزه نگیری؛ چراکه بدن وقتی ضعیف شد، حداقل سه روز طول میکشد تا دوباره جان بگیرد».
ابوهاشم ادامه میدهد که چیزی نگذشت که ابومحمد حسن بن علی علیه السلام از زندان آزاد شد. قضیه از این قرار بود که مردم سامرا با قحطی شدیدی مواجه شدند و خلیفه - المعتمد علی الله پسر متوکل - به مردم فرمان داد تا برای نماز باران به صحرا بروند. سه روز مردم نماز باران خواندند ولی باران نیامد. روز چهارم، جاثلیق به همراه عدهای از مسیحیان و راهبان راهی صحرا شدند. در بین آنان راهبی بود که هرگاه دستش را به سوی آسمان دراز میکرد، بارانی پیوسته با قطراتی درشت باریدن میگرفت. روز دوم هم مسیحیان به صحرا رفتند و همان اتفاقات روز اول تکرار شد. مردم از این اتفاق شگفتزده شدند و برخی به شک افتاده و برخی نیز به دین مسیحیت متمایل شدند.
خلیفه از این اتفاق ناراحت شد. مأموری را نزد صالح بن یوسف فرستاد و فرمان داد ابومحمد حسن بن علی علیه السلام را از زندان آزاد کند و نزد او بفرستد. ابومحمد علیه السلام که به نزد خلیفه آمد، خلیفه گفت: امت محمد ص را دریاب که بلایی عظیم بر آنها نازل شده است. ابومحمد علیه السلام فرمود: «بگذار برای روز سوم هم به صحرا بروند!» خلیفه گفت: باران به اندازه کافی باریده و مردم نیازی به باران ندارند؛ دیگر برای چه به صحرا بروند؟ ایشان فرمود: «برای اینکه مردم را از این شک و سردرگمی نجات دهم».
خلیفه به جاثلیق و راهبان فرمان داد که روز سوم هم مثل دو روز قبل به صحرا بروند و به مردم نیز فرمان داد تا آنها هم بیایند. مسیحیان به
همراه ابومحمد حسن بن علی علیه السلام و عدهای از مسلمانان به سوی صحرا حرکت کردند. مسیحیان طبق عادتشان شروع به طلب باران نمودند. در آن هنگام راهبی از میان آنان بیرون آمد و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد و دیگر مسیحیان و راهبان نیز مانند سابق دستهایشان را به آسمان بلند کردند. دستهایشان هنوز بالا بود که آسمان ابری شد و بارانی پیوسته و با قطراتی درشت باریدن گرفت. ابومحمد حسن بن علی علیه السلام فرمان داد که دست راهب را بگشایید و آنچه در اوست از او بگیرید. دستش را که گشودند، استخوان انسانی در آن بود. ابومحمد حسن بن علی علیه السلام آن را گرفت و در پارچهای پیچید و به آنان فرمود: «حالا طلب باران کنید!» این بار اما ابرها پراکنده شدند و آفتاب از بین ابرها پیدا شد! مردم از این امر تعجبزده و سردرگم شدند.
خلیفه گفت: ابامحمد علیه السلام جریان چیست؟ فرمود: «این استخوان پیامبری از پیامبران است که این قوم از مقبره پیامبران به دست آوردهاند. هرگاه استخوان پیامبری از پیامبران زیر آسمان آشکار شود، باران درشت و پیوسته باریدن میگیرد». این حرف مورد پسند واقع شد؛ امتحان کردند و دیدند همانطور شد که ابومحمد علیه السلام فرموده است.
بعد از این واقعه ابومحمد علیه السلام به خانهاش در سامرا برگشت، در حالیکه شبهه را برای مردم حل کرده بود و بهخاطر همین، خلیفه و مسلمانان شاد بودند. ابومحمد الحسن بن علی علیه السلام با خلیفه برای آزادی اصحابش که با او در زندان بودند نیز صحبت کرد و خلیفه هم بهخاطر او آنان را از زندان آزاد نمود. امام عسکری علیه السلام به خانه بازگشت و با کرامت و احترام در منزلش اقامت گزید و هدایای خلیفه و مردم نیز مدام به او میرسید. این واقعه را افراد زیادی نقل کردهاند.(1)
1) . نور الأبصار، ص 195؛ ورواه ابن الصبّاغ المالکی فی الفصول المهمّه، ص 286.
چقدر خوب میشد که او پانصد درهم به ما بدهد! دویست درهم برای پوشاک، دویست درهم برای پرداخت بدهی و صد درهم برای خرجی. من هم با خودم گفتم: کاش به من هم سیصد درهم بدهد که با صد درهم آن الاغی بخرم، صد درهم هم برای خرجی و با صد درهم دیگر هم لباسی بخرم و به منطقه جَبَل بروم!
به در خانه که رسیدیم، خدمتکارش به استقبال ما آمد و ندا داد که: علی بن ابراهیم و پسرش محمد بن علی وارد میشوند. هنگامی که داخل شدیم و سلام نمودیم، حضرت به پدرم فرمود: «ای علی چرا تا الآن نزد ما نمیآمدی؟» پدرم گفت: مولای من شرم داشتم با این حال شما را ملاقات نمایم.
هنگامی که از نزد او بازگشتیم، خدمتکارش پیش آمد و کیسهای به پدرم داد و گفت: این پانصد درهم را بگیر؛ دویستتایش برای لباس، دویستتایش برای پرداخت بدهی و صد درهمش هم برای خرجی! به من هم کیسهای داد و گفت: تو هم این هم سیصد درهم را بگیر؛ صد درهمش را برای خرید الاغ و صد درهمش هم برای خرجی. ضمناً به سمت جَبَل نرو، بلکه به سوراء(1)برو! پس من به سوی سوراء رفتم و در آنجا با زنی ازدواج نمودم و همان روز هزار دینار نصیبم شد.
اما محمد بن علی با دیدن این همه کرامت، باز هم در امامت او شک داشت و همچنان واقفی(2)بود. محمد بن ابراهیم در ادامه میگوید: به او گفتم: وای بر تو، دلیل از این واضحتر میخواهی؟ گفت: (منکر این دلیل نیستم اما) عقیده به توقف امامت در امام کاظم علیه السلام مسلک اجدادی ماست و ما هم همان را ادامه میدهیم!
شرم کردم! به منزل که رسیدم، صد دینار برایم فرستاده و برایم نوشته بود: «هر وقت نیاز داشتی شرم نکن، خجالت نکش و از ما بخواه که انشاءالله نیازت مرتفع میشود».(1)
فرمود: «تو داری به خدا قسم دروغ میخوری! تو دویست دینار زیر زمین مخفی کردهای! البته این را که گفتم، نه برای این بود که چیزی به تو ندهم». و به خدمتکارش فرمود که هر چه همراه داری به او بده و غلام نیز صد دینار به من داد. سپس حضرت علیه السلام رو به من کرد و فرمود: «تو از آن دینارهایی که در خاک مخفی کردهای محروم خواهی شد؛ آنهم در زمانی که بیشترین نیاز را به آن خواهی داشت». گفتم: آن پول پشتوانه و سرمایه من است.
چیزی نگذشت که درهای روزی به روی من بسته شد و نیاز شدیدی به آن پول پیدا کردم. اما وقتی خاکها را که کنار زدم، فهمیدم که پسرم متوجه محل پولها شده و آنها را برداشته و فرار کرده است؛ اینگونه بود که به ذرهای از آن پول دست نیافتم.(2)
شبلنجی از ابوهاشم داود بن قاسم جعفری نقل کرده است: حسن علیه السلام در زندان روزه میگرفت و هنگامی هم که افطار میکرد، ما به همراه او از غذایش میخوردیم.(1)
کلینی نیز با سلسله سند خویش از علی بن عبدالغفار نقل کرده است که: هنگامیکه ابومحمد علیه السلام به زندان افتاد، عدهای از بنیعباس، صالح بن علی و عدهای دیگر که از تفکر شیعه انحراف داشتند، به دیدار صالح بن وصیف - زندانبان حضرت علیه السلام - رفتند تا برای فشار بیشتر بر امام با او صحبت کنند. صالح به آنان گفت: دیگر باید چه کار بکنم؟ دو نفر از بدترین انسانهایی را که یافته بودم کنارش گذاشتم ولی الآن آندو در عبادت، نماز و روزه به درجه والایی رسیدهاند! به آن دو گفتم: در او چه دیدید؟ گفتند: چه میگویی در مورد مردی که روز را روزه میگیرد، تمام شب را به نماز میایستد، نه سخن میگوید و نه چیزی میتواند او را به خود سرگرم سازد. هنگامی که به او نگاه میکنیم، لرزه بر اندام ما میافتاد و بیاختیار ابهت او تمام وجود ما را فرا میگیرد. هنگامی که این مطالب را شنیدند ناامید برگشتند.(2)
علی بن محمد از برخی بزرگان نقل کرده است: ابومحمد علیه السلام را در خانه نحریر(3)زندانی نمودند و نحریر بسیار بر او سخت میگرفت و اذیتش مینمود. همسرش به او گفت: وای بر تو! از خدا بترس! تو نمیدانی که چه کسی در منزل تو است؟! سپس شایستگی حضرت را برای او بیان کرد و گفت: من درباره او بر تو نگرانم! نحریر در پاسخش گفت: او را در میان درندگان میاندازم و همین کار را هم انجام داد. بعد از اینکه او را در بین درندگان انداختند، دیدند امام علیه السلام به نماز ایستاده و درندگان بر گردش حلقه زدهاند.(4)
ابن شهر آشوب (در ادامه همان داستان) نقل نموده است: روایت شده
که سه روز بعد از اینکه حضرت علیه السلام را در میان درندگان انداختند، یحیی بن قتیبه اشعری به همراه رامکننده شیرها به سراغ او رفتند. دیدند که او مشغول نماز است و شیرها بر گردش حلقه زدهاند. همین که رامکننده وارد قفس شیرها شد، او را پاره کرده و خوردند. یحیی به همراه اطرافیانش به نزد معتمد رفتند (و جریان را به معتمد گزارش دادند). معتمد به نزد امام عسکری علیه السلام آمد و با گریه خواهش کرد که حضرت علیه السلام دعا کند تا بیست سال خلیفه باقی بماند. امام علیه السلام فرمود: خداوند بر عمرت بیفزاید، دعای حضرت علیه السلام مستجاب شد و معتمد بیست سال بعد از دنیا رفت.(1)
یا مَنْ غَشِیَ نُورُهُ الظُّلُماتِ، یا مِنْ أَضاءَتْ بِقُدْسِهِ الفجاج الْمُتَوعِّرات، یا مَنْ خَشَعَ لَهُ أَهْلُ الاَرْضِ وَ السَّماواتِ، یا مَنْ بَخعَ لَهُ بِالطّاعَةِ کُلُّ مُتَجبِّرعاتِ، یا عالِمَ الضَّمائِرِ الْمُسْتِخْفیات، وَسِعْتَ کُلَّ شَیْء رَحْمَةً وَ عِلْماً فَاغْفِرْ لِلَّذِینَ تابُوا وَ اتَّبَعُوا سَبِیلَکَ، وَ قِهِم عَذابَ الجَحیم، وَعاجِلهُم بِنَصرِکَ الذی وَعَدتَهُم، اِنَّکَ لاتُخلِفُ المیعادَ، وَعَجِّلِ اللّهُمَّ اجتیاحَ أهلِ الکَیدِ وَ أویهِم اِلی شَرِّ دارٍ فی أَعظَمِ نکالٍ وَ أقبَحِ مَتابٍ. اَللّهُمَّ اِنَّکَ حاضِرُ أسرارِ خَلقِکَ، وَ عالِمٌ بِضَمائِرِهِم وَ مُستَغنٍ لولا النَّدبُ بِاللّجأ اِلی تُنجِزُ ما وَعَدتَهُ اللّاجی عَن کَشفِ مَکامِنِهِم، وَ قَدتَعلَمُ یا رَبِّ ما أسَرَّهُ وَ اَبدیهِ وَ أنشُرُهُ وَ أطویهِ وَ أظهَرُهُ وَ أخفیهِ، عَلی مُتَصَرِّفاتِ أوقاتی وَ أصنافِ حَرَکاتی مِن جَمیعِ حاجاتی وَ قَدتَری یا رَبِّ ما قَدتَراطَمَ فیهِ أهلُ وِلایَتِکَ، وَ استَمَرَّ عَلَیهِم مِن أعدائِکَ غَیرَظَنینٍ فی کَرَمٍ وَ لاضَنینٍ بِنِعَمٍ، وَلکِنِ الجَهدُ یَبعَثُ عَلَی الاستِزادَةٍ وَ ما اُمِرتُ بِهِ مِنَ الدُّعاءِ، إذا أخلَص لَکَ اللّجاء یَقتَضی إحسانَک شَرطَ الزّیادَة، وَ هذِهِ النَّواصی وَالأعناقِ خاضِعَةٌ لَکَ بِذُلِّ العُبُودیَةِ وَ الاِعتِرافِ بِمُلکِهِ الرُّبوبیَةِ داعیَهٌ بِقُلوبِها وَ مُحَصَّناتٍ اِلَیکَ فی تَعجیلِ الإنالَةِ، وَما شِئتَ کانَ وَما تَشاءُ کائِنٌ، أنتَ المَدعُوُّ المَرجُوُّ المَأمولُ المَسؤولُ، لایَنقُصُکَ نائِلٌ وَاِنِ اتّسَعَ وَلایُلحِفُکَ سائِلٌ وَاِنِ ألَحَّ وَضَرَعَ مُلکُکَ وَلایُلِحقُهُ التَّنفیدُ وَ عِزّکَ
1) . المناقب، ج 4، ص 430.
الباقی عَلَی التّأییدِ وَ ما فِی الاَعصارِ مِن مَشیتِکَ بِمِقدارٍ، وَأنتَ اللهُ لا اِلهَ اِلّا أنتَ الرَّؤوفُ الجَبّارُ. اَللّهُمَّ اَیِّدنا بِعَونِکَ، وَاکنِفنا بِصَونِکَ، وَ اَنِلنا مِنالَ المُعتَصمینَ بِحَبلِکَ المُستَظِلّینَ بِظِلِّکَ»(1)
1) . مهج الدعوات، ص 77.
«هر کس یاوری داشته باشد، حقش را میستاند؛ بیچاره کسی است که یاور ندارد.
به او گفتم: آقای من، آیا شما فرزند دارید؟ فرمود: در حال حاضر فرزندی ندارم، ولی به خدا سوگند من صاحب فرزندی میشوم که زمین را از عدل و داد پر خواهد نمود. سپس به این شعر متثمل شد:
چه بسا روزی مرا ببینی در حالیکه فرزندانم به مانند شیرهایی خشمگین دورم را گرفتهاند؛
تمیم هم قبل از اینکه فرزندانش به دنیا بیایند، مدت زمانی را تنها زندگی کرد.»(1)
از اسماعیل بن محمد بن علی بن اسماعیل بن علی بن عبدالله بن عباس روایت شده است: روزی مقابل در خانه ابومحمد الحسن علیه السلام نشستم. همینکه از خانه خارج شد، برخواستم و از نیاز و گرفتاری خود به او شکایت کردم و قسم یاد نمودم که حتی درهمی هم ندارم! فرمود: «قسم میخوری در حالیکه دویست دینار را در زیر زمین دفن نمودهای...»(2)
من رساند که در آن نوشته بود: «بدانکه خداوند تعالی بینیازت نمود. پسرعمویت یحیی بن حمزه از دنیا رفته، صد هزار درهم میراث برجای گذاشته و وارثی جز تو ندارد و این پول به تو خواهد رسید. پس میانهروی پیشه کن و از اسراف بپرهیز».
همانگونه که فرموده بود، پس از گذشت چند روز خبر مرگ پسرعمویم به همراه اموالش به من رسید و فقر از من مرتفع شد. پس حقِ خدای تعالی را ادا نموده، به برادرانم نیکی نمودم و بعد از آن به میانهروی روی آوردم؛ با اینکه پیش از آن اهل بریز و بپاش بودم.(1)
ناگهان ابومحمد علیه السلام فرمود: «این مرد فرزند آن بانوی اعرابی است که سنگریزهای دارد که پدارنم با خاتم خویش آنرا مهر نمودهاند». سپس فرمود: «آنرا بده!» آنمرد سنگریزهای را بیرون آورد که در یک طرفش جای صافی بود. امام علیه السلام خاتمش را درآورده و آن را مهر نمود و نوشته خاتم بر آن نقش بست. من آن نقش را خواندم که نوشته بود «الحسن بن علی».
ابوهاشم ادامه میدهد: به مرد یمانی گفتم: پیش از این، حضرت علیه السلام را دیده بودی؟ گفت: نه به خدا سوگند. سالهاست که مشتاق دیدن او هستم؛ تا اینکه همین ساعت جوانی که قبلاً او را ندیده بودم، نزد من آمد و گفت: برخیز و داخل این خانه شو و من هم داخل شدم.
سپس بلند شد درحالیکه میگفت: «رحمت و برکات خداوند بر شما خاندان باد! بیگمان او ستودهای بزرگوار است.»(2)«فرزندانی که بعضی از آنان از [نسل] بعضی دیگرند»(3)گواهی میدهم که رعایت حق شما واجب
است، مانند وجوب رعایت حق امیرالمؤمنین علیه السلام و امامان بعد از او علیهمالسلام و گواهی میدهم که حکمت و امامت به تو رسیده است و تو ولیّ خدا هستی که هیچکس عذری در نشناختن تو ندارد.
نامش را پرسیدم، گفت: نامم مهجع بن صلت بن عقبه بن سمعان بن غانم بن امّ غانم و او زنی از بادیهنشینان یمن بود که سنگریزهای داشت که امیرالمؤمنین علیه السلام بر آن مهر زده بود.
ابوهاشم جعفری در اینباره اینگونه سرود:
مولای ما بر آن سنگریزه مهر میزند، خداوند بهترین و خالصترین دلیلها را برای او قرار داده است؛
و به او تمامی نشانههای امامت را عطا نموده، همانند موسی که به او شکافتن دریا، ید بیضاء و عصا عنایت شده بود؛
خداوند معجزهای را به پیامبران ارزانی نداشت، مگر اینکه آنها را به اوصیا هم عطا نمود؛
هر کس در اینباره شک و تردید داشته باشد، کوتاهی از خود اوست، باید دلیل را بنگرد و به جستجو بپردازد.
ابوعبدالله بن عیاش گفته است: این امّغانم صاحب سنگریزه، کسی غیر از ام الندی حبابه بنت جعفر - که او هم به صاحب سنگریزه معروف بود - است و همچنین نباید با ام سلیم - بانوی اولی که به صاحب سنگریزه معروف شد و وارث کتابها است - کهپیامبر (صلی الله علیه و آله) و امیرالمؤمنین علیه السلام بر سنگریزه او مهر زدند، اشتباه گرفته شود؛ هر یک از این سه برای خود داستان جداگانهای دارند.(1)
1) . اعلام الوری، ص 371.
امام علیه السلام رو به من کرد و فرمود: «بله این مسأله ابن ابی العوجاء هم بود! جواب ما اهل بیت علیهمالسلام هم یکی است؛ اگر سؤال یکی باشد. آنچه برای ائمه اول رخ داده، برای ائمه آخر هم رخ میدهد. اول و آخر ما در علم و امر یکسان هستیم؛ البته رسول الله ص و امیرالمؤمنین علیه السلام برتر هستند.»(1)
داوود بن قاسم جعفری میگوید: از امام حسن عسکری علیه السلام در مورد آیه" ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْکِتابَ الَّذینَ اصْطَفَیْنا مِنْ عِبادِنا فَمِنْهُمْ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ وَ مِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَ مِنْهُمْ سابِقٌ بِالْخَیْراتِ بِإِذْنِ اللَّهِ: سپس این کتاب را به آن بندگان خود که [آنان را] برگزیده بودیم، به عنوان میراث دادیم؛ پس برخی از آنان بر خود ستمکارند و برخی از ایشان میانهرو، و برخی از آنان در کارهای نیک به فرمان خدا پیشگام هستند"(2)سؤال کردم. فرمود: «همه آنها از آل محمد علیهمالسلام هستند. ستمکار بر خویشتن، آنکسی است که اقرار به امام ندارد». اشک در چشمانم حلقه زد و در درون خود به تفکر در مورد بزرگی عطای الهی نسبت به آل محمد علیهمالسلام پرداختم. در این اندیشه بودم که ابومحمد علیه السلام به من نگاه نمود و فرمود: «شأن و مقام آل محمد علیهمالسلام از آنچه تو با خودت فکر کردی بالاتر است. خدا را شکر کن که تو را از متمسکین به دامان آنان قرار داده است. روز قیامت که هر شخصی با امامش خوانده میشود، تو به همراه آنان فراخوانده میشوی؛ پس بشارت باد بر تو ای ابوهاشم که تو عاقبت به خیری!»(3)
ابوهاشم میگوید: شنیدم که ابومحمد علیه السلام میفرمود: «همان اندازه که
خدا بر خلقش برتری دارد، کلامش نیز بر کلام مخلوقاتش برتری دارد و گفتار ما هم به همان اندازه که بر مردم برتری داریم، بر گفتار آنان برتری دارد».(1)
حسن بن ظریف نقل نموده است: نامهای به ابومحمد علیه السلام نوشتم و از معنای گفتار رسول الله ص در مورد امیرالمؤمنین علیه السلام که فرمود: «هر کس من مولای او هستم، پس این علی علیه السلام مولای اوست» سؤال نمودم. فرمود: «منظور رسول الله ص این بوده که علی علیه السلام را پرچمی قرار دهد که در هنگام اختلاف، حزب الله راستین به واسطه او شناخته شوند».(2)
محمد بن صالح ارمینی از ابومحمد علیه السلام در مورد آیه " لِلَّهِ الْأَمْرُ مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ بَعْد؛ [فرجامِ] کار در گذشته و آینده از آنِ خداست"(3)سؤال نمود. حضرت فرمود: «زمام کار قبل از اینکه به آن امر کند و بعد از اینکه امر نمود، به دست خداست». با خودم گفتم این همان کلام خداوند است که فرمود: "أَلَا لَهُ الخلْقُ وَ الْأَمْر: آگاه باش که [عالم] خلق و امر از آنِ اوست".(4)
اربلی نیز میگوید: حافظ عبدالعزیز جنابذی از اصحابش، از حافظ بلاذری نقل نموده که حسن بن علی بن محمد بن علی بن موسی علیهمالسلام - امام زمان شناخته شده و مقبول نزد شیعیان مکه - فرمود: «پدرم علی بن محمد علیه السلام به من فرمود: پدرم محمد بن علی به من فرمود: پدرم علی بن موسی الرضا علیه السلام به من فرمود: پدرم موسی بن جعفر المرتضی علیه السلام به من فرمود: پدرم جعفر بن محمد الصادق علیه السلام به من فرمود: پدرم محمد بن علی الباقر علیه السلام به من فرمود: پدرم علی بن الحسین السجاد زین العابدین علیه السلام به من فرمود: پدرم حسین بن علی علیه السلام آقای جوانان اهل بهشت به من فرمود: پدرم علی بن ابیطالب علیه السلام سرور اوصیا به من فرمود: محمد بن عبدالله ص سرور انبیا به من فرمود: سرور ملائکه جبرئیل به من فرمود: خداوند عزوجل سرور تمام سروران فرمود: همانا منم خدا؛ خدایی جز من
وجود ندارد؛ پس هر کس به یگانگی من اقرار کند، در پناه من داخل شده و هر کس که در پناه من باشد، از عذاب من در امان خواهد بود».(1)
ابوهاشم میگوید: از امام عسکری علیه السلام شنیدم که میفرمود: «بسم الله الرحمن الرحیم به اسم اعظم نزدیکتر از سیاهی چشم است به سفیدی آن».(2)
ابوحمزه نصیر خادم نقل کرده است: بارها شنیدم که امام عسکری علیه السلام با غلامانش به زبان خودشان سخن میگفت؛ ترکی، رومی و صقالبه. از این امر تعجب نمودم و گفتم: این مرد در مدینه متولد شده است و تا قبل از وفات امام هادی علیه السلام خودش را به کسی نشان نداده و کسی هم او را ندیده بود؛ پس چگونه میتواند با زبانهای مختلف صحبت نماید!؟ در این اندیشه بودم که امام علیه السلام رو به من کرد و فرمود: «خداوند جلّجلاله با دادن همه امتیازات مثبت از جمله دانستن زبانهای مختلف، علم نسبشناسی، علم به مرگومیرها و اتفاقات، حجت خود را از سایر انسانها بازشناسانده است و اگر اینچنین نبود، بین حجت خدا و سایر انسانها تفاوتی نبود».(3)
اربلی از ابوهاشم نقل نموده است: محمد بن صالح ارمینی از امام عسکری علیه السلام در مورد آیه "یَمْحُوا اللَّهُ ما یَشاءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتاب؛ خدا آنچه را بخواهد محو یا اثبات میکند، و اصل کتاب نزد اوست"(4)پرسید. امام عسکری علیه السلام در پاسخش فرمود: «آیا غیر از این است که خداوند هر آنچه را بوده محو میکند و هر آنچه را نبوده اثبات میکند!؟» ابوهاشم میگوید: با خودم گفتم که این خلاف آن چیزی است که هشام بن حکم میگفت که تا چیزی نباشد، خداوند به آن علم پیدا نمیکند. امام علیه السلام به من نگاهی کردند و فرمودند: «بلند مرتبه است آن خدای جبار
و حاکم که به همه اشیاء قبل از به وجود آمدنشان علم دارد. او خالق بود، قبل از اینکه مخلوقی باشد؛ او ربّ بود، پیش از اینکه موجودی باشد؛ او قادر بود، قبل از اینکه قدرتش به چیزی تعلق بگیرد». پس گفتم: شهادت میدهم که شما ولیّ خدا، حجت او و قیام کننده به عدل هستید و گواهی میدهم که شما بر اساس شیوه و علم امیرالمؤمنین علیه السلام عمل مینمایید.
امام علیه السلام فرمود: «آن معرفت پابرجاست؛ اگرچه مردم آن موقف را فراموش کردهاند و البته به زودی به یاد خواهند آورد. اگر آن پیمان گرفتن نبود، هیچکس نمیدانست چه کسی او را آفریده و چه کسی او را روزی میدهد». ابوهاشم گوید: در درون خود به خاطر عطای بزرگی که خدا به ولیاش ارزانی داشته به تعجب فرو رفتم. امام علیه السلام به من رو نموده و فرمودند: «امر از آنچه تو را به تعجب واداشته، عجیبتر و بزرگتر است! در مورد گروهی که هر کس آنان را بشناسد، خدای را شناخته است و هر کس انکارشان کند، خدا را انکار نموده چه گمان میکنی؟! مؤمنی وجود ندارد، مگر اینکه آنان را تصدیق میکند و به معرفتشان یقین دارد».
1) . سوره مبارکه روم ، آیه 4.
جهانیان.(1)
آن شخص نزد اسحاق کندی رفت و همانطوری که امام به او آموخته بود، با مهربانی تمام با او انس گرفت و سؤال خود را مطرح کرد و او را به تفکر و اندیشیدن وادار نمود. اسحاق کندی از او خواست سؤال خود را تکرار کند و به فکر فرو رفت؛ چون این احتمال به نظر او ممکن بوده و قابل دقت بود؛ پس از تأملی طولانی شاگردش را قسم داد که بگوید این پرسش از کجا آمده؟ او گفت: به ذهنم رسید و پرسیدم. استاد گفت: باور نمیکنم که به ذهن تو و امثال تو چنین پرسشی خطور نماید! راستش را بگو که این سؤال را از کجا آموختهای؟ شاگرد که اصرار استاد را دید، گفت:
1) . سوره مبارکه اعراف، آیه 54.
ابومحمد عسکری علیه السلام به من یاد داد. استاد گفت: آری، الآن حقیقت را گفتی. چنین سؤالی جز از آن خاندان نمیتواند باشد. آنگاه آتشی خواست و تمام نوشتههای خود را در این زمینه سوزاند. (1)
1) . المناقب لابن شهر آشوب، ج 4، ص 424.
محمد بن حسن بن شمّون نقل نموده است: نامهای به امام عسکری علیه السلام نوشتم و از حضرت خواستم تا برای برطرف شدن چشمدردم دعا نماید. یکی از چشمانم را از دست داده بودم و دیگری هم در حال از دست رفتن بود. امام علیه السلام برایم نوشت: «خداوند چشمت را برایت نگه دارد». چیزی نگذشت که آن چشم بینایم کاملاً خوب شد. امام علیه السلام در آخر نامه نوشته بود: «خداوند به تو اجر و ثواب نیکو بدهد» و این مرا غمگین نمود؛ چون در خانوادهام کسی را سراغ نداشتم که از دنیا رفته باشد. تا اینکه چند روز بعد خبر مرگ پسرم طیّب را به من دادند و آن موقع فهمیدم که تسلیت امام علیه السلام به خاطر چه بود».
عمربن ابی مسمل میگوید: مردی از اهل مصر به نام سیف بن لیث به نزد ما در سامرا آمد تا درباره ملکش که شفیع خادم به زور از او گرفته و از آنجا بیرونش کرده بودند، نزد مهتدی خلیفه عباسی دادخواهی کند. او را راهنمایی کردیم که به ابومحمد علیه السلام نامه بنویسد و کمک بخواهد. امام عسکری علیه السلام به او نوشت: «نگران نباش که ملکت به تو برمیگردد. به نزد خلیفه نرو؛ بلکه به نزد وکیلی که ملک را تصاحب نموده برو و او را از سلطان بزرگ خداوند رب العالمین بترسان!»
سیف او را ملاقات کرد. آن وکیل که ملک را در اختیار داشت به او گفت: هنگام خروج تو از مصر نامهای به دستم رسید که تو را بخواهم و ملک را به تو برگردانم. پس ملک را با حکم قاضی ابن ابیالشوارب و گواهی شاهدان برگرداند و سیف نیازی به رفتن نزد خلیفه عباسی پیدا نکرد. ملک به او برگشت و در دست او بود و دیگر خبری از او نشد.
ابومحمد علیه السلام به دستم رسید، از دنیا رفته است.(1)
گفتم: فدایتان گردم! من بهخاطر چیزی ناراحتم و آن هم اینکه خواستم از پدرتان چیزی بپرسم، ولی نشد. فرمود: «چه چیزی احمد؟» پاسخ دادم: آقای من! از پدران شما برای ما روایت شده است که خواب انبیا بر پشتشان، خواب مؤمنین بر پهلوی راستشان، خواب منافقین بر پهلوی چپشان و خواب شیاطین بر صورتشان است! فرمود: «درست است». پس گفتم: آقای من! همواره تلاش میکنم که بر پهلوی راست بخوابم، ولی نمیتوانم. حضرت لحظهای سکوت کرد و سپس فرمود: «نزدیک من بیا احمد!» و من هم به ایشان نزدیک شدم. سپس فرمود: «دستت را در زیر پیراهنت قرار بده» و من چنین کردم. آنگاه حضرت علیه السلام با دست راستشان پهلوی چپم را و با دست چپشان پهلوی راستم را سه مرتبه مسح کردند. بعد از این دیگر نتوانستم بر پهلوی چپم بخوابم و دیگر به هیچ عنوان بر پهلوی چپ خوابم نمیبرد.(2)
دشمن ما، و کشته شدن در کنار ما، از زندگی به همراه دشمن ما بهتر است»!؟
امام علیه السلام در جواب نوشتند: «وقتی گناهان دوستان ما زیاد میشود، خداوند جلّجلاله آنان را تنگدست میگرداند و بسیاری از گناهان را هم نادیده میگیرد. همانگونه با خودت نجوا نمودی، "تنگدستی در کنار ما از بینیازی در کنار دشمن ما بهتر است". ما پناهگاه هرکسی که به ما پناه بیاورد هستیم؛ ما برای هرکس که از ما طلب نور کند، نور هستیم؛ ما نگهدارنده هرکس که به ما تسمک جوید هستیم؛ هرکس که ما را دوست داشته باشد، در درجه اعلای بهشت به همراه ما خواهد بود و هرکس که از ما کناره بگیرد، به سمت جهنم خواهد رفت».(1)
شاهویه بن عبد رب-ّه نقل نموده است: برادرم صالح در زندان بود. نامهای به ابومحمد علیه السلام نوشتم و در آن سؤالهایی پرسیدم. حضرت نیز پاسخم را دادند و در ضمن نوشتند: «روزی که نامه من به تو برسد، برادرت از زندان آزاد خواهد شد». هنگام نوشتن نامه میخواستم در مورد برادرم هم بپرسم ولی فراموش کرده بودم. مشغول خواندن نامه امام علیه السلام بودم که گروهی آمدند و بشارت آزادی برادرم را به من دادند. پس برادرم را ملاقات کردم و نامه امام علیه السلام را برایش خواندم.(2)
روایت شده که معتمد خلیفه عباسی امام علیه السلام را به همراه برادرش جعفر به زندان انداختند و علی بن حرین را بر آنها مأمور کرد. معتمد مدام از علی بن حرین اخبار امام علیه السلام را جویا میشد و علی بن حرین به او خبر میداد که امام علیه السلام روزها را روزه و شبها را به شبزندهداری سپری میکنند. روزی از روزها طبق معمول معتمد از علی بن حرین اخبار امام علیه السلام را جویا شد و علی هم همان اوضاع را برای او تشریح کرد. معتمد عباسی به علی گفت: همین الآن به سراغ او میروی، سلام مرا به او میرسانی و میگویی با عافیت و سلامتی به منزلت برگرد!
علی بن حرین میگوید: به در زندان که رسیدم، الاغی زینشده را دیدم.
وارد بر امام علیه السلام شدم، دیدم لباس و کفشش را پوشیده است. مرا که دید برخواست. نامه معتمد را که به او دادم، بیرون آمد و بر الاغ سوار شد. خوب که روی الاغ جابجا شد، مکثی کرد. من گفتم: آقای من برای چه حرکت نمیکنید؟ فرمود: «منتظرم تا جعفر هم بیاید!» گفتم: معتمد تنها دستور آزادی شما را داده است. ایشان فرمود: نزد معتمد برگرد و بگو که ما با هم از یک خانه خارج شدهایم و اگر من به تنهایی و بدون جعفر برگردم، مایه بدگویی برای تو میشود!» علی بن حرین رفت و بازگشت و گفت: به خاطر تو جعفر را هم آزاد نمودم. پس جعفر را هم آزاد کرد و با هم به خانه بازگشتند.
ابوهاشم جعفری میگوید: به همراه امام علیه السلام در زندان مهتدی بن واثق بودم. امام علیه السلام به من فرمود: «امشب خداوند عمر مهتدی را کوتاه میکند». صبح که شد ترکها شورش کردند، مهتدی را کشتند و معتمد را به خلافت رساندند.(1)
ابوهاشم در جای دیگری نقل کرده است: روزی خدمت امام عسکری علیه السلام رسیدم تا چیزی از ایشان بگیرم و با آن انگشتری بسازم که به آن تبرک بجویم. نشستم و فراموش کردم که برای چه آمده بودم. خداحافظی که کردم و آماده برخاستن شدم، ایشان یک انگشتری به من دادند و فرمودند: «مقداری نقره خواستی و ما به تو انگشتر دادیم؛ نگین و اجرت ساختش را هم سود کردی! مبارکت باشد ای ابوهاشم!» گفتم: آقای من! گواهی میدهم که تو ولی خدا و امامی هستی که من خدا را با اطاعت از تو میپرستم. پس حضرت فرمود: «خداوند تو را بیامرزد ای ابوهاشم!»(2)
ابوهاشم همچنین نقل کرده که در دل خودم دعا کردم که خدایا مرا در حزب و گروه خودت قرار بده! ناگهان امام عسکری علیه السلام به من رو نمود و فرمود: «تو در حزب و گروه خدا هستی؛ به شرط اینکه به خدا ایمان داشته باشی، رسولش را تصدیق کنی و اولیائش را بشناسی و اطاعتشان
کنی. اگر چنین باشی، پس بشارت باد به تو!»(1)
ابوهاشم جعفری در جای دیگری میگوید: از امام عسکری علیه السلام شنیدم که: «از جمله گناهانی که آمرزیده نمیشود، این است که شخص بگوید: ای کاش تنها گناه من همین باشد!» من با خودم گفتم: پس کار خیلی دقیق است و لازم است که انسان در مورد هر چیزی مراقب نفسش باشد. در این هنگام حضرت رو به من کردند و فرمودند: «راست گفتی ای ابوهاشم! به آن ندای درونیات پایبند باش؛ چراکه شرک در بین مردم از راه رفتن مورچه بر سنگ صاف در شب تاریک و از حرکت مورچه ریز بر روی پلاس(2)سیاه مخفیتر است.»(3)
با همین سند از ابوهاشم جعفری نقل شده است که از امام عسکری علیه السلام شنیدم که میفرمود: «بهشت دری دارد به نام "معروف" که فقط کسانی که اهل معروف باشند از آن در وارد میشوند». خدا را شکر کردم و به خاطر زحماتی که به خاطر نیازهای مردم متحمل میشدم، خوشحال شدم. همان لحظه امام علیه السلام نگاهی به من کردند و فرمودند: «بله؛ خوب دانستی که چه موقعیتی داری و همانا اهل معروف در دنیا همان اهل معروف در آخرت هستند. خداوند تو را از آنان قرار دهد و رحمتت نماید!»(4)
ابوهاشم همچنین میگوید: برخی از ارادتمندان به امام عسکری علیه السلام نامهای به ایشان نوشتند و درخواست کردند که دعایی به ایشان تعلیم نماید. امام علیه السلام برایشان نوشت که این دعا را بخوانند: «ای شنواترین شنوایان، ای بیناترین بینایان، ای عزت نظرکنندگان، ای سریعترین محاسبهگران، ای مهربانترین مهربانان و ای برترین حکمکنندگان، بر محمد و آل محمد علیهمالسلام درود فرست و رزق من را زیاد گردان؛ بر عمر من بیفزا؛ به رحمتت بر من منت بگذار و مرا از کسانی قرار بده که دینت را با آنان یاری میکنی و دیگری را در این امر جایگزین من منما!» ابوهاشم
میگوید: آهسته، در درون خودم دعا کردم که خدایا مرا در حزب و گروه خودت قرار بده! ناگهان امام عسکری علیه السلام به من رو نمود و فرمود: «تو در حزب و گروه خدا هستی؛ به شرط اینکه به خدا ایمان داشته باشی، رسولش را تصدیق کنی و اولیائش را بشناسی و اطاعتشان کنی. اگر چنین باشی بشارت باد به تو!»(1)
آن مرد گفت پنجاه دینار به تو میدهم، از مسیرت برگرد و با من به سامرا بیا و مرا به حسن بن علی علیه السلام برسان. مرد علوی قبول کرد، پنجاه دینار را گرفت و به همراه آن مرد به سامرا برگشت. از امام عسکری علیه السلام اجازه ورود خواستند. حضرت علیه السلام اجازه داد و آن دو وارد شدند. امام علیه السلام که در وسط حیاط نشسته بود، تا چشمش به مرد غریبه افتاد فرمود: «تو فلانی پسر فلانی هستی؟» گفت: آری. امام علیه السلام فرمود: «پدرت تو را وصی خویش قرار داده و چیزی هم برای ما وصیت کرده و تو به اینجا آمدهای تا آن را پرداخت کنی! الآن هم چهار هزار دینار با خود آوردهای؛ آنها را بده!» مرد اطاعت کرد و مال را به امام علیه السلام تحویل داد.
آنگاه امام علیه السلام رو به آن مرد علوی کرده و فرمود: «تو بهخاطر رسیدن به مقامات به سمت کوه روانه شدی؛ در میانه راه این مرد پنجاه دینار به تو داد و تو به همراه او برگشتی. ما هم به تو پنجاه دینار میدهیم» و (همانجا پنجاه دینار) به او دادند.(2)
محمد بن اسماعیل بن ابراهیم بن موسی بن جعفر علیهماالسلام میگوید: امام عسکری علیه السلام بیست روز قبل از مرگ مُعتَزّ عباسی نامهای به ابوالقاسم اسحاق بن جعفر زبیری نوشتند و فرمودند: «از خانهات بیرون نیا تا اتفاقی که قرار است بیفتد، به وقوع بپیوندد». وقتی بریحه کشته شد، اسحاق به امام علیه السلام نامه نوشت که آن اتفاق افتاد؛ الآن چه فرمانی میدهید؟ حضرت علیه السلام در پاسخ نوشتند: «این اتفاق، آن نیست که گفته بودم» تا اینکه چند روز بعد معتز عباسی کشته شد.(1)
همین راوی میگوید: ده روز قبل از کشته شدن پسر محمد بن داوود عبدالله، امام علیه السلام به مردی دیگر نامه نوشت و از کشته شدن او خبر داد. روز دهم پس از ارسال نامه بود که او کشته شد.(2)
احمد بن محمد میگوید: هنگامی که مهتدی عباسی شروع به کشتن موالی کرد، در نامهای به امام عسکری علیه السلام نوشتم: خدا را شکر که او را مشغول دیگران نموده است. شنیدهام که او شما را تهدید کرده و میگوید: به خدا قسم آنان را از روی زمین برمیدارم. امام علیه السلام با خط خودش نوشت: «عمر او کوتاهتر از این است؛ از امروز تا پنج روز بشمار؛ او در روز ششم با خواری و ذلت کشته خواهد شد!» دقیقاً همان چیزی که امام علیه السلام فرموده بود، اتفاق افتاد.(3)
شاه عبدالعظیم با سند خود از عبدالله نقل کرده است که: امام عسکری علیه السلام نوشتند: «من این طاغی - زبیر بن جعفر - را نفرین کردهام و خدا او را بعد از سه روز هلاک خواهد کرد». روز سوم بود که نفرین امام مستجاب شد.(4)
محمد بن بلبل روایت نموده که معتزّ عباسی به سعید حاجب دستور داد که امام عسکری علیه السلام را به سمت کوفه ببرد و در راه گردنش را
بزند. نامهای از امام علیه السلام به دست ما رسید که در آن نوشته بود: «آنچه شنیدهاید اتفاق نمیافتد!» سه روز بعد معتزّ عباسی از خلافت عزل شد و به قتل رسید.(1)
مسعودی میگوید: امام عسکری علیه السلام به دستور متوکل در سال دویست و سی و شش به همراه پدرشان - در حالیکه چهار سال و چند ماه سن داشت - به عراق احضار شدند.(1)
حضرت علیه السلام به همراه پدرشان امام هادی علیه السلام تا آخر عمر در سامرا زندگی نمودند. پدر ایشان در سال دویست و پنجاه و چهار، در زمان معتزّ عباسی دعوت حق را لبیک گفت. پس از شهادت پدر، در سن بیست و دو سالگی، امامت را به دست گرفته و شش سال بعد از پدرشان زندگی نمودند.
یک سال یا کمتر از آن، همزمان با معتز عباسی بودند؛ تا اینکه ترکها علیه او شورش کرده، از خلافت عزلش نموده و او را کشتند. یک سال یا یازده ماه از آن شش سال هم در زمان مهتدی عباسی - که ترکها علیه او هم شورش کرده و به قتلش رساندند - بوده و چهار سال و چند ماه هم در زمان معتمد عباسی زندگی نمودند. معتمد عباسی همان کسی بود که حضرت را در سن بیست و هشت سالگی - و به گفته برخی در بیست و نه سالگی - مسموم کرد و به شهادت رساند. از برخی روایات برمیآید که در این شش سال از عمر که بعد از شهادت پدرشان زنده بودند، بارها به دست خلفای سهگانه معاصر حضرت علیه السلام در سامرا به زندان افتادند و آنان در زندانهایشان بر ایشان بسیار سخت میگرفتند.
شهادت امام عسکری علیه السلام
1) . اثبات الوصیه، ص 236.
هیبت حضرت اجازه نداد که از آنچه در کیسه است سؤال نمایم.
نامهها را برداشته و به سمت مدائن رفتم. پاسخ نامهها را گرفتم و روز پانزدهم وارد سامرا شدم که صدای شیون از خانه امام علیه السلام به گوشم رسید و حضرت علیه السلام را بر روی سنگ غسالخانه دیدم. در همین اثنا بود که دیدم جعفر بن علی، برادر حضرت دم در ایستاده است. شیعیان بر گرد او حلقه زده، شهادت برادرش را تسلیت و امامتش را تبریک میگفتند. با خودم گفتم: اگر این امام باشد پس امامت باطل شده است! چرا که من او را میشناختم؛ شراب مینوشید، در کاخ جوسق قماربازی میکرد و اهل موسیقی و سهتار هم بود. پیش رفتم، به او تسلیت و تبریک گفتم، ولی از چیزی سؤال نکرد.
لحظاتی بعد، عقید - خادم امام حسن علیه السلام - آمد و گفت: آقای من! برادرت کفن شده است؛ برخیز و بر او نماز بگزار! جعفر بن علی به همراه شیعیان که پیشاپیش آنان، سمّان - عثمان بن سعید - و حسن بن علی - معروف به سلمه که به دست معتصم کشته شد - بودند، برای نماز وارد خانه شدند. وارد خانه که شدیم، با جنازه کفن شده حسن بن علی علیه السلام بر روی تابوت مواجه شدیم. جعفر بن علی پیش آمد تا بر برادرش نماز بگذارد. اما همین که خواست تکبیر بگوید، طفلی با صورت گندمگون، مویی مجعد و دندانهایی باز وارد شد و عبای جعفر بن علی را گرفت و فرمود: ای عمو عقب برو! چرا که من برای نماز خواندن بر پدرم سزاوارترم. جعفر با صورتی رنگپریده و زرد عقب رفت. آن کودک پیش آمد و بر امام عسکری علیه السلام نماز گزارد و سپس حضرت را در کنار قبر پدرشان به خاک سپردند.
پس از آن، آن کودک به من فرمود: ای بصری! جواب نامههایی که نزد تو است را به من بده! آنها را تقدیم کردم و با خودم گفتم: این دو علامت؛ فقط اطلاع از همیان باقی مانده است. بعد از آن به سمت جعفر که در حال ناله بود رفتم. حاجز وَشاء به او گفت: آقای من! آن کودک چه کسی بود تا ما علیه او - به نفع امامت تو - دلیل بیاوریم؟ گفت: به خدا قسم هرگز او را ندیده بودم و نمیشناسمش.
نشسته بودیم که چند نفر از قم وارد شدند و از حسن بن علی علیه السلام سراغ گرفتند و فهمیدند که حضرت علیه السلام شهید شدهاند. گفتند: به چه کسی باید تسلیت بگوییم؟ مردم به جعفر اشاره کردند. آنان بر او سلام نموده،
تسلیت و تبریک عرض کرده و گفتند: نامههایی همراه ماست؛ بگو نامهها از کیست و چقدر پول همراه آنهاست؟ جعفر از جا پرید و در حالیکه لباسهایش را میتکاند، گفت: از ما علم غیب میخواهید؟
ابوالادیان میگوید: خادمی از خانه بیرون آمد و گفت: نامههایی که به همراه دارید از فلانی و فلانی و فلانی است. در همیانتان هم هزار دینار است که دهتای آن طلا نیست و فقط روکش طلا دارد. آنان نامهها و پولها را به او سپردند و گفتند: کسی که تو را برای گرفتن اینها فرستاده امام است.
جعفر بن علی نزد معتمد عباسی رفت و ماجرا را گزارش داد. معتمد افراد خود را فرستاد و صیقل - کنیز حضرت - را دستگیر کردند و کودک را از او مطالبه نمودند. صیقل وجود کودک را انکار کرد و مدعی شد که حامله است تا به این وسیله کودک را از چشم آنان مخفی سازد. صیقل را به دست ابن ابی شوارب قاضی سپردند. اما چیزی نگذشت که مرگ ناگهانی عبیدالله بن یحیی بن خاقان و شورش صاحب الزنج در بصره آنان را غافلگیر نمود. همین اتفاقات باعث شد که از صیقل غافل شوند و او از دستشان فرار نمود! و الحمد لله رب العالمین.
احمد بن مصقله میگوید: خدمت امام عسکری علیه السلام رسیدم و ایشان به من فرمود: «ای احمد! اعتقاد شما در مورد آنچه مردم در مورد آن شک و تردید دارند چگونه است؟» عرض کردم: هنگامیکه خبر تولد مولای ما به وسیله نامه به ما رسید، نه مرد و نه زن و نه نوجوانی که فهمیده شده باشد، باقی نماند، مگر اینکه معتقد به حق شدند. امام علیه السلام فرمود: «آیا نداستید که زمین از حجت خدا خالی نمیماند؟»
امام علیه السلام مادرش را در سال دویست و پنجاه و نه به حج فرمان داد و از اتفاقات سال شصت با خبرش نمود. سپس اسم اعظم و میراثها - میراثهای امامت - و سلاح را به امام قائم علیه السلام سپرد. مادر امام حسن علیه السلام به مکه رفت و ابومحمد علیه السلام در ربیع الاخر سال دویست و شصت، در سن بیست و نه سالگی از دنیا رحلت نمود و در سامرا در کنار پدرش امام
هادی علیه السلام به خاک سپرده شد.(1)
راوی گوید: چون ماه صفر شد، اضطراب وجود مادر امام علیه السلام را فرا گرفت. مینشست و برمیخاست. پیوسته از شهر به سمت کوه میرفت و خبرها را پیگیری میکرد تا اینکه خبر شهادت امام عسکری علیه السلام را به او دادند...»(2)
امام علیه السلام به عقید فرمودند: داخل خانه شو! طفلی را در حال سجده خواهی دید؛ او را به نزد من بیاور! ابوسهل ادامه میدهد: عقید گفت: داخل خانه شدم و به جستجوی کودک پرداختم. ناگهان کودکی را دیدم که در حال سجده، انگشت سبابهاش را به سوی آسمان بلند کرده است. بر او سلام کردم و او نمازش را کوتاه نمود. داشتم به او میگفتم که آقای من فرمان داده که به نزد او بروی، که مادرش صیقل آمد، دست او را گرفت و به نزد پدرش حسن علیه السلام برد.
ابوسهل در ادامه میگوید: کودک - که رنگش به مانند درّ بود، موهای مجعد و بین دندانهایش فاصلهای بود - در پیشگاه او کمی راه رفت. هنگامیکه امام حسن علیه السلام او را دید، گریه کرد و فرمود: «ای آقای خاندان خود! به من آب بنوشان که به سوی پروردگار خود میروم!» کودک ظرف آبجوشیده با مصطکی را گرفت. لبهای پدر حرکت کرد و کودک آب را به او نوشاند. هنگامیکه آن را نوشید فرمود: «مرا برای نماز آماده کنید!» کودک دستمالی را در دامن خود پهن نمود و مرحله به مرحله او را وضو داد و با دست خود، سر و پاهای پدر را مسح کشید.
ابومحمد علیه السلام به او فرمود: «بشارت باد بر تو ای پسرم که تو صاحب الزمان، مهدی، حجت خدا بر روی زمین، فرزند من و وصیّ من هستی. من پدر تو هستم و تو محمد بن حسن بن علی بن محمد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن الحسین بن علی بن ابیطالب هستی. رسول الله ص پدر توست و تو خاتم ائمه طاهرین هستی. رسول خدا ص به تو بشارت داد و تو را اسم نهاد و کنیهات را برگزید. اینگونه پدرم از پدران طاهرینش با من پیمان بست. درود خدای ستوده و بزرگوار بر اهل بیت باد!» و حسن بن علی علیه السلام همان وقت درگذشت.(1)
شیخانی نیز نقل میکند: ابومحمد الحسن الخالص(2)العسکری، روز جمعه هشتم ربیع الاول سال دویست و شصت در سامرا وفات کردند و در کنار پدرشان امام هادی علیه السلام به خاک سپرده شدند.(3)
خواجه پارسا بخاری نیز میگوید: و از ائمه اهلبیت، ابومحمد حسن عسکری علیه السلام است که در روز جمعه ششم ربیع الاول سال دویست و شصت وفات نمودند و در کنار پدرشان به خاک سپرده شدند. حضرت علیه السلام بعد از پدرشان شش سال زنده بودند و فرزندی غیر از ابوالقاسم محمد منتظَر - که او را قائم، حجت، مهدی، صاحب الزمان، و خاتم امامان دوازگانه شیعه مینامند - به یادگار نگذاشتند.(4)
بنیهاشم، کاتبان، فرماندهان، قاضیها، معدّلون و سایر مردم آماده حضور در تشییع جنازه شدند و سامرا در آن حال شبیه قیامت شده بود.
هنگامی که کفن کردن به پایان رسید، خلیفه به دنبال برادر خود ابوعیسی - پسر متوکل - فرستاد تا بر او نماز بگزارد. جنازه را که زمین گذاشتند، ابوعیسی نزدیک آمد، کفن را باز نمود و صورت امام علیه السلام را به بنیهاشم از علویان و عباسیان و قاضیها و کاتبان و معدّلون نشان داد و سپس گفت: این ابومحمد عسکری علیه السلام است که به مرگ طبیعی در بستر خود از دنیا رفته است. فلانی و فلانی از خادمان خلیفه هم در کنار او بودهاند. سپس صورت امام را پوشاند، بر او نماز گزارد و دستور داد او را برای دفن ببرند.
ابومحمد حسن بن علی علیه السلام روز جمعه، هشتم ربیع الاول سال دویست و شصت هجری، در سامرّا وفات نمودند و در همان خانهای که پدرشان به خاک سپرده شده بود دفن شدند. هنگام وفات، عمرشان بیست و هشت سال بود، حدود دو سال از امامتشان در باقیمانده حکومت معتزّ پسر متوکل بود؛
یازده ماه از امامتشان نیز همزمان با حکومت المهتدی پسر واثق بود و پس از المهتدی، هم المعتمد علی الله احمد بن متوکل بیست و سه سال حکومت را به دست گرفت و امام عسکری علیه السلام در اوائل حکومت معتمد وفات نمودند.
تنها فرزندی که ابومحمد حسن بن علیهمالسلام به یادگار گذاشت، حجت قائم است که برای برپایی دولت حق انتظار او کشیده میشود. به علت سختی شرایط و ترس از خلیفه - ترس از اینکه خلیفه به دنبال دستگیری و به زندان انداختن شیعیان بود - امام عسکری علیه السلام ولادت او را مخفی کرده بود.
ابتدا جعفر بن علی میراث حضرت علیه السلام را گرفته و تصاحب کرده بود؛ زیرا جعفر میخواست جانشین برادرش شود، ولی شیعیان به خاطر بیکفایتی او، برای این منصب قبولش نکرده و به جانشینی او راضی نشده بودند. جعفر هم برای خراب کردن شیعیان نزد خلیفه و به زندان انداختن آنان تلاش مینمود. جعفر برای رسیدن به مقام امامت اموال زیادی را خرج نمود، ولی کسی با او موافقت ننمود و حتی دو نفر هم طرفدار او نشدند!
بسیاری از شیعیان معتقدند که امام عسکری ع، پدرشان، جدشان مسموم از دنیا رفتهاند و همچنین همه امامان قبل از آنها با شهادت از این دنیا به رحمت الهی پیوستهاند. دلیل شیعیان بر این مطلب روایت امام صادق علیه السلام است که فرمود: «هیچ یک از ما نیست مگر اینکه کشته شد یا به شهادت رسید.»(1)
طبرسی نیز میگوید: آن بیماری که به وفات امام علیه السلام منجر شد، روز اول ربیع الاول آغاز گردید و حضرت علیه السلام در روز جمعه هشتم ربیع الاول وفات نمودند. امام عسکری ع، حجت قائم که برای برپایی دولت حق انتظار او کشیده میشود را از خود به یادگار گذاشتند. امام علیه السلام به خاطر اینکه خلیفه وقت سخت به دنبال فرزندش بود و برای پیدا کردن او تلاش فراوان مینمود، ولادت او را مخفی نگه داشته بود و لذا کسی جز خواص شیعه او را ندیده بود.(2)
شیخ طوسی هم میگوید: امام عسکری علیه السلام در روز اول ربیع الاول وفات
نموده اند.(1)
شیخ کفعمی میگوید: امام علیه السلام در روز اول ربیع الاول وفات نمودهاند؛ و در جای دیگر گفته: روز جمعه هشتم ربیع الاول وفات کرده و معتمد او را مسموم نمود.(2)
طبری شیعه میگوید: امام عسکری علیه السلام در سامرا وفات نمودند و هنگامی که خبر وفاتش به مادرشان در مدینه رسید، به سامرا آمد و بین او و جعفر بر سر میراث فرزندش داستانها رخ داد. جعفر سعایت او را پیش خلیفه نمود و راز امام عسکری علیه السلام را فاش نمود. بعد از فاش شدن راز، صیقل ادعا کرد که حامله است. او را به خانه معتمد بردند و زنان خلیفه، خدمتکاران او، زنان واثق و زنان قاضی ابن ابی شوارب را مسئول حفاظت از او قرار دادند. این حفاظت ادامه داشت تا اینکه جریان صفار، مرگ عبید الله بن یحیی بن خاقان و شورش صاحب الزنج و خروجشان از سامرا آنان را از این جریان و کسی که امام عسکری علیه السلام به یادگار گذاشته بود غافل کرد. زیرا خدا به مشیت خود اراده کرده بود که او را مخفی بدارد و با منت و کرمش او را حفظ نماید.»(3)
شیخ مفید میگوید: «جعفر بن علی برادر امام عسکری علیه السلام بعد از تصاحب میراث ایشان، سعی در زندانی کردن و گرفتار نمودن کنیزان ابومحمد علیه السلام داشت. جعفر به اصحاب امام حسن علیه السلام - به خاطر اعتقاد به تولد و امامت فرزند ایشان و انتظار ظهور او - ناسزا میگفت.
وی با شیعیان شروع به دشمنی کرد تا آنجا که آنان را به وحشت انداخته و پراکنده ساخت. به دلیل کارهای جعفر، گرفتاریهای بزرگی از قبیل بازداشت، زندان، تهدید، تحقیر، اهانت و خواری برای بازماندگان امام عسکری علیه السلام به وجود آمد. با این همه، خلیفه به چیزی دست نیافت و جعفر فقط در ظاهر میراث آن حضرت را تصاحب نمود. او تلاش بسیاری نمود تا خود را نزد شیعه جانشین ابومحمد علیه السلام معرفی کند، ولی هیچیک از شیعیان او را نپذیرفتند و چنین عقیدهای در مورد او پیدا نکردند. پس به ناچار نزد خلیفه وقت رفت و از
او خواست تا مقام و مرتبه برادرش را به او بدهد! او حتی در این راه پول زیادی خرج نمود و به هر وسیلهای که گمان میکرد به خلیفه نزدیک میشود، متوسل شد؛ ولی از این همه تلاش، چیزی نصیبش نشد.(1)
اما فرزند مورد نظر شش سال قبل، یا به عبارتی پنج سال و یا چهار سال پیش متولد شده بود. پدرش حسن علیه السلام او را به شیعیان خاص نشان داده بود و به آنان معرفیاش نموده بود که او امام بعد از او است. هنگامی که عثمان بن سعید کنیزان - که در بین آنان مادر مهدی موعود علیه السلام هم بود - را تحویل گرفت، آنان را به مدینه انتقال داد.(3)
تنها فرزند امام عسکری علیه السلام پسرشان است که همنام و همکنیه رسول خدا ص میباشند و او همان حجت منتظَر است. خداوند فرجش را نزدیک، ظهورش را آسان و ما را از شیعیان و منتظرینش قرار دهد!
در مورد اصحاب حضرت هم شیخ طوسی در کتاب رجالش اصحاب امام عسکری علیه السلام را نام برده که تعدادشان نود و سه نفر است. از این نود و سه نفر، برخی امام رضا علیه السلام و امامان پس از او را، برخی امام جواد علیه السلام و پسرش امام هادی علیه السلام را و برخی امام هادی علیه السلام را درک کرده بودند. برخی از اصحاب حضرت علیه السلام هم افتخار وکالت امام زمان علیه السلام را به دست آوردند.