ghaemiyeh.com
سرشناسه: مهدويپارسا، حسين، ۱۳۵۸ -
عنوان و نام پديدآور: نقش بصيرت ياران ائمه در تداوم شيعه (با رويكرد رسانهاي)/ نويسنده: حسين مهدويپارسا ؛ تهيهكننده مركز پژوهشهاي اسلامي صدا و سيما.
مشخصات نشر: قم: صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران، مركز پژوهشهاي اسلامي، ۱۳۹۲.
مشخصات ظاهري: ۲۴۸ص.
شابك: 978-964-514-311-2
وضعيت فهرست نويسي: فيپا
موضوع: ائمه اثناعشر -- اصحاب
موضوع: اسلام در رسانههاي گروهي
شناسه افزوده: صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران. مركز پژوهشهاي اسلامي
رده بندي كنگره : 1392 7ن9م/5/36BP
رده بندي ديويي: ۲۹۷/۹۵
شماره كتابشناسي ملي: ۳۳۳۹۴۳۲
ديباچه
بصيرت، گوهري نورافزاست و اثر آن وقتي آشكار ميگردد كه ظلمتِ فتنه فراگير شود. صاحبان بصيرت، چون ستارگان آسمان، رهگمكردگان هدايت و خوابزدگان را بيدار ميكنند. وجود آنان در هر اجتماع، هديه الهي است.
در تاريخ تشيع در كنار امامان معصوم عليهم السلام كه خود الگوي بصيرتافزايي شمرده ميشوند، ياران آنان نيز با گسترش بصيرت در ميان مردم، نقش ارزندهاي در پاسداري از كيان مذهب و تداوم آن داشتند. بيگمان آگاهي از جلوههاي بصيرتزايي ياران ائمه و چگونگي روشنگري آنها در برهههاي حساس تاريخ تشيع، زمينههاي رواج بصيرت را در جامعه فراهم ميكند.
در اين زمان كه دشمنان خارجي و عوامل داخلي آن، ميكوشند فضاي جامعه را گلآلود و از هر فرصتي براي ايجاد فتنه استفاده كنند، رسانه ملي نيز به نقش بصيرتافزايي خود بايد بيشتر توجه كند و با ساخت برنامههاي مناسب بهمنظور روشنگري افكار و خنثيسازي نقشههاي دشمن، گام اساسيتر بردارد.
اثر حاضر در پي آن است با معرفي ياران پيشوايان معصوم عليهم السلام كه در بصيرتبخشي به شيعيان نقش داشتهاند و شرايط تداوم شيعه را فراهم
آوردند، بتواند اصحاب رسانه را در تدوين برنامههايي با محور بصيرت پشتيباني كند.
ضمن قدرداني از پژوهشگر ارجمند، جناب آقاي مهدوي پارسا، نگارنده اين اثر، اميدواريم برنامهسازان آگاه، به خوبي از آن استفاده كنند.
و من الله التوفيق
مركز پژوهشهاي اسلامي صدا و سيما
مقدمه
بررسي تاريخ و سرگذشت انسانهاي بزرگ و بصير در جريانهاي فكري و سياسي، ازآنرو مهم است كه انسان را در برابر شبههها و صفبنديهاي سياسي و اجتماعي، بينايي و بصيرت ميبخشد و او را در تصميمگيري مناسب و سودمند ياري ميرساند.
مطالعه سرگذشت انسانهاي برجسته حقمحور و باطلستيز، مجموعه ارزشمندي از تجربهها و آموزههاي عيني گذشته را در اختيار فرد ميگذارد و او را از فرورفتن در امواج فريب و نيرنگ و گرفتاري در دام فتنههاي شياطين بازميدارد.
امام علي عليه السلام ميفرمايد: «... هم اينك زمان آن فرا رسيده است كه از جريانهاي روشن و آشكار گذشته، تجربهگيري و بينش يابي...».(1)
بيگمان افرادي كه از رهگذر آشنايي با برجستگان بصير و سپس انديشه در مواضعگيريها و خطمشي آنان، تجربههاي ارزندهاي به دست آوردهاند، در برابر صفبنديهاي سياسي و اجتماعي كنوني، كمتر سردرگم و اسير انحراف و شبههها ميشوند؛ زيرا آموختههاي تاريخي، به عنوان تجربه زنده تاريخي به آنان بصيرت ميبخشد و آنها را از افتادن در دام فتنهها ميرهاند.
1) نهج البلاغه، ترجمه و شرح: فيض الاسلام، نامه 31 (وصيت امام علي عليه السلام به امام مجتبي عليه السلام).
امام علي عليه السلام در اين زمينه ميفرمايند:
«بينا كسي است كه شنيد و انديشيد و ديد و با دل، بينا شد و از آنچه مايه عبرت است، سود گزيد. سپس راهي روشن سپرد و از افتادن در پرتگاهها و گم شدن در كورهراهها دوري كرد».(1)
بيترديد در جاودانگي و تداوم تشيع و نشر اسلام حقيقي، رادمردان، شاگردان و ياران بصيري كه با بيداري و پايداري، زندگيشان را وقف مكتب ولايت و امامت كردند، نقشي انكارناپذير داشتند. اين شخصيتهاي فرزانه، در برابر رخدادهاي گوناگون روزگار، به پاسداري از حريم ائمه اطهار عليهم السلام و گسترش فرهنگ ديني همت گماشتند.
ياران امامان معصوم عليهم السلام در هر زماني در پرتو بصيرتشان، مصلحت اسلام و مسلمانان را در نظر ميگرفتند و چون دورهها و بر اثر آن، ضرورتهاي زمان و مكان تغيير ميكرد، خواه ناخواه همانگونه رفتار ميكردند كه به صلاح اسلام بود. ازاينرو، در هر زمان كه جبههاي مخصوص و شكلي نو از جهاد به وجود ميآمد، آنها با بصيرت كامل، آن جبههها را تشخيص ميدادند.
اين رفتارها و موضعگيريهاي متفاوت، نه تنها تعارض واقعي نبود، بلكه بهترين درس آموزنده براي كساني است كه اهل بصيرت باشند، جبهههاي گوناگون را بشناسند، بتوانند ضرورتهاي هر دوره را درك كنند و مصالح اسلامي را تشخيص دهند.(2)
ياران بصير پيشوايان معصوم در دوران آن بزرگواران، دو برنامه مهم را كه در حفظ كيان تشيع بسيار اثرگذار بود، به طور عالي مديريت كردند: يكي
توجه دادن و هدايت مردم به سوي ثقل اصغر و جايگاه حاكميت اصيل اسلامي كه با تأسف، پس از رحلت پيامبر به فراموشي سپرده شده بود و ديگر، انتشار اسلام ناب و ارائه تفسيري درست از دين اسلام در ميان شيعيان. ياران ائمه عليهم السلام با اشاره و راهنماييهاي امام زمان خود و در پرتو بصيرتشان، تشخيص دادند بايد چه نقشي را ايفا كنند و در كدام جبهه به جهاد و مبارزه بپردازند.
در اين نوشتار، دوران زندگي ائمه عليهم السلام را به لحاظ سياسي و اجتماعي به هشت دوره متفاوت تقسيم و در آغاز هر دوره، همراه با اشاره به فضاي سياسي ـ اجتماعي و فرهنگي آن زمان، نوع جبههگيري امام را در برابر دستگاه حاكم بيان كردهايم. در ادامه، بخشهايي از زندگي، موضعگيريها و رفتار شماري از ياران امامان شيعه عليهم السلام كه نشان از شأن و جايگاه و بصيرت آنان داشته، بررسي و در پايان، به دستاوردها و نقش مؤثر آن اقدامات در تداوم شيعه اشاره كردهايم. در اين ميان، با توجه به فراواني شمار ياران اثرگذار ائمه عليهم السلام ، به صورت گزينشي، از هر دوره تعدادي از آنان بررسي شده است.
بدين ترتيب، اين اثر را كه در آستانه ماه محرّم 1433ه . ق. به پايان رسيد، به پيشگاه سرور و سالار شهيدان هديه ميكنم، با اين اميد كه از نظر آن امام همام تأييد و پذيرفته شود و با عنايت آن حضرت، سرگذشت اين برجستگان آسماني و به ويژه ياران عاشورايي، چراغي براي حركت در مسير اسلام ناب محمدي صلي الله عليه و آله و رهايي از افتادن در دام شيطانها باشد.
فصل اول: كليات
زير فصل ها
طرح و تبيين مسئله
تعريف مفاهيم تحقيق
كاربرد تحقيق در سازمان صدا و سيما
پيشينه تحقيق
پرسشهاي تحقيق
اهداف تحقيق
روش تحقيق و شيوههاي تجزيه و تحليل اطلاعات
طرح و تبيين مسئله
با توجه به اين روايت از حضرت علي عليه السلام كه فرمود: «رُبِّ عالِمٍ قَد قَتَلَهُ جَهلُهُ، وَ عِلمُهُ مَعَهُ لا ينفَعُهُ؛ چه بسيار عالماني كه جهالتشان، آنان را كشته و علمشان كه همراهشان بوده، سودي به حالشان نداشته است»، دانش بدون تعقل و بصيرت، وسيله نجات نيست و آنچه تاكنون نقش بزرگي در تداوم شيعه داشته، بصيرتي بوده كه ياران ائمه عليهم السلام در زمان حضور آنان و علماي آگاه در زمان غيبت داشتهاند. شناسايي و برشماري رويدادها و مواردي كه ياران ائمه عليهم السلام در شكلگيري آنها نقش اساسي ايفا كردهاند، ميتواند الگوي مناسبي براي موضعگيري در برابر رخدادهاي مشابهي باشد كه در تاريخ تكرار ميشود.
تعريف مفاهيم تحقيق
در اين تحقيق، سه مفهوم اصلي «بصيرت»، «ياران ائمه» و «شيعه» به تعريف نياز دارد.
بصيرت
بصيرت از كليدواژههاي راهبردي در حوزه معرفت و شناخت و روابط اجتماعي و سلوك انسان مسلمان در رفتار فردي و اجتماعي است(1)كه در زبان
1) لسان العرب، ج2، ص814.
عرب، به معناي عقيده قلبي، شناخت، يقين، زيركي و عبرت آمده و در فرهنگ معين به معناي دانايي، بينايي، بينايي دل، هوشياري، زيركي و يقين است.(1)
بصيرت در كل به معناي هوشياري و شناخت ژرف و درست و درك و فهم صحيح داشتن از رابطه علّي مسائل است.
برخي نيز گفتهاند:(2)
شناخت يقيني از دين، تكليف، پيشوا، حجت خدا، راه، دوست و دشمن و حق و باطل، بصيرت نام دارد، چنانكه حضرت امير عليه السلام از رزمندگان راستين با اين صفت ياد ميكند: حَمَلوا بَصائرَهُم عَلي اَسْيافِهِم؛(3)بصيرتهاي خويش را بر شمشيرهايشان سوار كردند؛ يعني اگر در ميدان نبرد تيغ ميزدند، از روي بصيرت بود.
بصيرت در اصطلاح عرفاني و فلسفي، قوّه قلبي يا نيروي باطني است كه به نور قدسي روشن ميشود و از پرتو آن، صاحب بصيرت، حقيقتها و باطن اشيا را درمييابد.(4)
ياران ائمه
ياران خاص ائمه عليهم السلام از نظر نوع واكنش به مسائل جاري حكومت، به گروههاي پنجگانه تقسيم ميشوند كه در تصميمگيري و عملكرد آنان اثرگذار بوده است:
عدهاي كه دل در گرو آخرت داشتند، ولي اهل عمل نبودند. اينان از وظيفه و نقش خود آگاهي كافي نداشتند؛ نه از باطل طرفداري ميكردند و نه از حق جانبداري.
افرادي كه دل به آخرت داده بودند، ولي بصيرت كافي نداشتند. آنان در موقعيتهاي حساس، نه تنها تصميمهاي صحيح نميگرفتند، بلكه با حرفهاي ناسنجيده، وضع را بدتر و جناح حق را دچار تزلزل ميكردند.
برخي كه خواستههاي دنيايي، چشمشان را كور كرده و جاذبههاي دنيا، آنان را به سوي خود كشانده بود. اينان نيز از دستههاي گوناگوني تشكيل شده بودند. براي نمونه، گروهي حق را ميشناختند، ولي دنياطلبي، اجازه عملكرد درست و به هنگام را به آنان نميداد و گروهي نيز از قوّه تشخيص حق و باطل بيبهره بودند و برايشان فرقي نميكرد حق چيست و باطل كيست؟
گروهي كه خصلتهاي ناروا مانند كينه و حسادت، آنان را از تصميمگيري درست باز ميداشت.
مقصود ما از ياران بصير ائمه عليهم السلام در اين نوشتار، فقط گروه نخست هستند؛ كساني كه حضور امام را درك كردهاند و ائمه عليهم السلام را داراي مقام عصمت و واجب الاطاعه ميدانند. آنان به واسطه بصيرتشان، بيدارند و به واسطه اعتقاد راسخ به خداوند و جايگاه والاي ولايت، همچنان در راه دفاع از حق و ولايت و اهل بيت عليهم السلام ، استوار مانده و دچار انحرافهاي سياسي يا دنياطلبيهاي شيطاني و جاهطلبي نشدهاند. همچنين تمجيد و تأييد ائمه عليهم السلام شامل حالشان بوده است و از افراد نافذ و اثرگذار در حفظ تشيع در زمان خود يا قرنهاي بعدي به شمار ميآيند.
شيعه
كساني كه حضرت علي عليه السلام را جانشين بدون واسطه پيامبر ميدانند و مقام و منصب الهي براي ائمه عليهم السلام قائلاند يعني مقام و جايگاه آنان مؤيَّد به تأييد الهي است. (مسير درستي كه پيامبر معرفي كرد و اهل بيت عليهم السلام آن را تبيين كردند و ياران به آن راه ادامه دادند).
كاربرد تحقيق در سازمان صدا و سيما
صدا و سيما به دليل گستردگي مخاطبانش، بر رفتار و انديشههاي سياسي و باورهاي مذهبي مردم اثرگذارترين رسانه است و به فرموده امام راحل و مقام معظم رهبري، بايد دانشگاهي براي تربيت و هدايت مردم باشد و آنان را از حالت سادهانديشي خارج كند. بيان موضعگيريهاي ياران بصير ائمه عليهم السلام به زبان رسانه، ميتواند موجب روشنگري، الگودهي مناسب، شناساندن وظيفه و هشداري براي بيداري مردم و بياثر كردن فتنههاي دشمنان اسلام و انقلاب به شمار آيد.
پيشينه تحقيق
اگرچه درباره زندگي ائمه و يارانشان كتابها و مقالههايي نوشته شده و در آن به بخشهايي از بصيرت ائمه و يارانشان اشاره شده، با عنوان «نقش بصيرت ياران ائمه در بقاي شيعه» و با نگاه كاربردي در صدا و سيما كتابي نوشته نشده است.
پرسشهاي تحقيق
با توجه به كاربردي بودن تحقيق، آنچه در اين نوشتار خواهد آمد، اشاره به پارهاي از رويدادها و جريانهاي تاريخي و تحولات اجتماعي است كه
موضعگيري بصيرتگونه ياران ائمه عليهم السلام نقش مهمي در حفظ اسلام و بقاي شيعه داشته است و براي نسل امروزي و مخاطبان صدا و سيما نقش روشنگري و هدايتگري دارد.
پرسشهايي كه در اين تحقيق به صراحت و به طور ضمني درباره آنها بحث خواهد شد، عبارتاند از: بصيرت چيست و چه نقش و آثاري در پي دارد؟ ياران بصير چه وظيفهاي دارند؟ و ميزان نقش بصيرت ياران ائمه عليهم السلام در تداوم شيعه چه مقدار بوده است؟
اهداف تحقيق
جامعهاي كه بصيرت لازم را داشته باشد، نه تنها حق را ميبيند و باطل را حتي در چهرههاي گوناگون تشخيص ميدهد، به موقع از حق جانبداري و از پيشوايان حق اطاعت مي كند. در اين تحقيق برآنيم تا با بيان رخدادهاي سرنوشتساز و اثرگذار در حفظ و بقاي تشيع، به معرفي ياران بصير ائمه عليهم السلام در مقام الگويي كارآمد براي خواص و نخبگان جامعه امروزي بپردازيم و به چگونگي دستيابي به بصيرت مورد نظر قرآن و روايات اشاره كنيم.
پيشفرضها و چارچوب نظري تحقيق
بصيرتمندي ياران ائمه عليهم السلام يكي از مهمترين عوامل بقاي تشيع در طول تاريخ پس از اسلام بوده است.
حركت عمومي جامعه هميشه به دنبال حركت خواص است.
بصيرت ياران ائمه عليهم السلام در تحكيم امامت و پذيرش عمومي در ضمن مشروعيت امامت بسيار اثرگذار است.
علم بدون بصيرت، براي بقاي تشيع كافي نيست.
بصيرت صحابه و ياران، نقش مهمي در بصيرت عوام دارد.
روش تحقيق و شيوههاي تجزيه و تحليل اطلاعات
شيوه تحقيق در اين نوشتار بررسي اسنادي و تحقيق از نوع توصيفي ـ تبييني خواهد بود؛ زيرا توصيف صرف رخدادها و پديدههاي عصر ائمه عليهم السلام براي نشان دادن بصيرت ياران و اثرگذاري اين بصيرت در تداوم شيعه، كافي نيست، بلكه افزون بر توصيف بايد با تبيين و تشريح وقايع مهم تاريخي، به تجزيه و تحليل آن پرداخت تا نقش بصيرت را در حفظ تشيع در زمان ائمه اطهار عليهم السلام و لزوم آن را در زمان كنوني بيان كرد.
فصل دوم:جايگاه بصيرت در تحولات اجتماعي
زير فصل ها
بصيرت در لغت و اصطلاح
بصيرت در قرآن
لزوم بصيرت فردي و اجتماعي
راههاي كسب بصيرت
موانع كسب بصيرت
بصيرت در لغت و اصطلاح
بصيرت در لغت به معناي دانايي، بينايي، بينايي دل، هوشياري، زيركي و يقين است.(1)
و در اصطلاح، شناخت روشن و يقيني از مواردي چون دين، تكليف، پيشوا، حجت خدا، راه، دوست و دشمن و حق و باطل، بصيرت نام دارد.(2)
بصيرت يعني انسان در گرد و غبار فتنهها و تاريكيهايي كه دشمن پديد ميآورد تا حق و باطل با هم درآميزد و انسانها گمراه شوند، حق را از باطل بازشناسد و راه را گم نكند. در واقع بصيرت، عبارت است از: ديدن خويشتن و جهان آنگونه كه هست و نه آنگونه كه پنداشته ميشود.
برخي از اهل معرفت، بصيرت را به قوّه قلبي يا نيروي باطني تعريف كردهاند كه به نور قدس الهي روشن ميشود و صاحب بصيرت در پرتو آن، حقيقتها و باطنهاي اشيا را درك ميكند.
شهيد مطهري در تعريف بصيرت كه تجلي آن در رفتار امام حسين عليه السلام بود، مينويسد: «حسين عليه السلام در آن روز چيزهايي در خشت خام ميديد كه ديگران در آيينه هم نميديدند».(1)
بصيرت جايگاه مهمي در دين مبين اسلام و نقش تعيين كنندهاي در سرنوشت مسلمانان و حفظ و قوام تشيع در بحرانهاي اجتماعي داشته است.
بصيرت در قرآن
خداوند در سوره رعد، آيه 16 و نيز سوره قصص، آيه 72 بصيرت را عامل دستيابي انسان و راهيابي او به توحيد و قدرت الهي ميشمارد(2)
قُلْ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ جَعَلَ اللَّهُ عَلَيْكُمُ النَّهارَ سَرْمَداً إِلي يَوْمِ الْقِيامَةِ مَنْ إِلهٌ غَيْرُ اللَّهِ يَأْتيكُمْ بِلَيْلٍ تَسْكُنُونَ فيهِ أَ فَلا تُبْصِرُونَ». (قصص: 72)
و در سوره آل عمران آيه 13؛ سوره هود آيه 24؛ سوره نور آيه 44؛ سوره غافر آيه 58 و سوره حشر آيه 2، عبرتآموزي انسانها را از ديگر نقشها و كاركردهاي بصيرت برشمرده است.(3)«مَثَلُ الْفَريقَيْنِ كَالْأَعْمي وَ الْأَصَمِّ وَ الْبَصيرِ وَ السَّميعِ هَلْ يَسْتَوِيانِ مَثَلاً أَ فَلا تَذَكَّرُونَ». (هود: 24)
«يُقَلِّبُ اللَّهُ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ إِنَّ في ذلِكَ لَعِبْرَةً لِأُولِي الْأَبْصارِ». (نور: 44)
«وَ ما يَسْتَوِي الْأَعْمي وَ الْبَصيرُ وَ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ وَ لاَ الْمُسيءُ قَليلاً ما تَتَذَكَّرُونَ». (غافر: 58)
«هُوَ الَّذي أَخْرَجَ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ مِنْ دِيارِهِمْ لِأَوَّلِ الْحَشْرِ ما ظَنَنْتُمْ أَنْ يَخْرُجُوا وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ مانِعَتُهُمْ حُصُونُهُمْ مِنَ اللَّهِ فَأَتاهُمُ اللَّهُ مِنْ حَيْثُ لَمْ يَحْتَسِبُوا وَ قَذَفَ في قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ يُخْرِبُونَ بُيُوتَهُمْ بِأَيْديهِمْ وَ أَيْدِي الْمُؤْمِنينَ فَاعْتَبِرُوا يا أُولِي الْأَبْصارِ». (حشر: 2)
همچنين خداوند در آيه 104 سوره انعام، منفعتيابي نفس آدمي را از نتايج بصيرت و ژرفنگري فرد ارزيابي ميكند.(4)
1) مرتضي مطهري، حماسه حسيني 2، ص84.
2) «قُلْ مَنْ رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ قُلِ اللَّهُ قُلْ أَ فَاتَّخَذْتُمْ مِنْ دُونِهِ أَوْلِياءَ لا يَمْلِكُونَ لِأَنْفُسِهِمْ نَفْعاً وَ لا ضَرًّا قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الْأَعْمي وَ الْبَصيرُام هَلْ تَسْتَوِي الظُّلُماتُ وَ النُّورُام جَعَلُوا لِلَّهِ شُرَكاءَ خَلَقُوا كَخَلْقِهِ فَتَشابَهَ الْخَلْقُ عَلَيْهِمْ قُلِ اللَّهُ خالِقُ كُلِّ شَيْءٍ وَ هُوَ الْواحِدُ الْقَهَّارُ» (رعد: 16)
3) «قَدْ كانَ لَكُمْ آيَةٌ في فِئَتَيْنِ الْتَقَتا فِئَةٌ تُقاتِلُ في سَبيلِ اللَّهِ وَ أُخْري كافِرَةٌ يَرَوْنَهُمْ مِثْلَيْهِمْ رَأْيَ الْعَيْنِ وَ اللَّهُ يُؤَيِّدُ بِنَصْرِهِ مَنْ يَشاءُ إِنَّ في ذلِكَ لَعِبْرَةً لِأُولِي الْأَبْصارِ». (آل عمران: 13)
4) «قَدْ جاءَكُمْ بَصائِرُ مِنْ رَبِّكُمْ فَمَنْ أَبْصَرَ فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ عَمِيَ فَعَلَيْها وَ ما أَنَا عَلَيْكُمْ بِحَفيظٍ». (انعام: 104)
خداوند در سوره انعام، آيه 50 و سوره هود، آيه 24 و سوره رعد، آيه 16 و سوره فاطر، آيه 19، از بديهي بودن برتري بصيرت در زندگي بشر بر كوردلي و نابينايي و توجه به ظواهر به جاي حقايق و باطنها سخن گفته است تا انسانها را به ارزيابي و سنجش وادارد. در اين آيات بارها بر اين نكته تأكيد ميشود كه كوري و بينايي يكسان نيستند.(1)
«وَ ما يَسْتَوِي الْأَعْمي وَ الْبَصيرُ». (فاطر: 19)
لزوم بصيرت فردي و اجتماعي
پيامبر بزرگوار اسلام ميفرمايد: «من با بصيرت حركت ميكنم.»(2)تابعان و پيروان حضرت نيز با بصيرت حركت ميكردند. راز ماندگاري تشيع در برابر آن همه دسيسههاي دشمنان اهل بيت عليهم السلام مانند كشتن، زنداني كردن و در فشار قرار دادن ائمه عليهم السلام و پيروانشان، در اين است كه امامان و ياران ايشان با بصيرت حركت كردهاند. ازاينرو، داشتن بصيرت در هدف، بصيرت در وسيله و بصيرتمندي در شناخت دشمن، براي در امان نگه داشتن جامعه اسلامي در مسير حركت و بالندگي، امري ضروري است. بنابراين، اگر افراد جامعهاي بصيرتمند باشند، انتخاب و حركت مردم آگاهانه خواهد بود. در چنين جامعهاي، بيشتر افراد در زمان بروز فتنهها و تحولات سياسي، قدرت تشخيص حق از باطل را در هر لباسي دارند و همه تيغهاي دشمن در مقابل آنها كند ميشود و غبارهاي فتنه نميتواند آنها را گمراه كند.
1) «قُلْ لا أَقُولُ لَكُمْ عِنْدي خَزائِنُ اللَّهِ وَ لا أَعْلَمُ الْغَيْبَ وَ لا أَقُولُ لَكُمْ إِنِّي مَلَكٌ إِنْ أَتَّبِعُ إِلاَّ ما يُوحي إِلَيَّ قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الْأَعْمي وَ الْبَصيرُ أَ فَلا تَتَفَكَّرُونَ». (انعام:50)
2) «قُلْ هذِهِ سَبيلي أَدْعُوا إِلَي اللَّهِ عَلي بَصيرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَني وَ سُبْحانَ اللَّهِ وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكينَ». (يوسف: 108)
راههاي كسب بصيرت
در متون ديني ما راهكارهاي متعددي درباره كسب بصيرت مطرح شده است كه به برخي از آنها اشاره ميكنيم:
شناخت وليّ امر زمان، در اسلام چنان مهم است كه بنا به فرموده رسول گرامي خدا صلي الله عليه و آله ، «اگر كسي بميرد درحاليكه امام زمان خود را نشناسد، همانند كسي است كه به مرگ جاهليت پيش از اسلام مرده است».(1)
معرفت به امام عصر، در هر زمان راهكار اصلي و مهمي است كه ميتواند انسان را به بصيرت برساند. حضرت علي عليه السلام در سخناني خطاب به دو تن از ياران خود در اين باره ميفرمايد:
فَإِنَّهُ لَا يبْلُغُ أَحَدٌ مِنْ شِيعَتِنَا حَدَّ الِاسْتِبْصَارِ حَتَّي يعْرِفَنِي بِالنُّورَانِيةِ فَإِذَا عَرَفَنِي بِهَا كَانَ مُسْتَبْصِراً بَالِغاً كَامِلًا... .(2)
هيچ كس از شيعيان به بصيرت نميرسند، مگر اينكه با شناخت من به نورانيت برسند. پس هنگاميكه مرا به اين مقام شناختند، به طور تمام و كمال به بصيرت دست يافتهاند... .
در زيارتنامه برخي از شهداي كربلا كه همگي اهل بصيرت بودند، رمز بصيرتمنديشان، تشخيص حقيقت و پيروي از امام زمان خودشان، همانند شهداي بدر و احد بيان شده است. براي نمونه، در زيارتنامه حضرت مسلم بن عقيل آمده است: «اَشْهَدُ اَنَّكَ مَضَيتَ عَلي ما مَضي عَلَيهِ الْبَدْرِيونَ الُْمجاهِدُونَ... وَ اَنَّكَ قَدْ مَضَيتَ عَلي بَصيرَةٍ مِنْ اَمْرِكَ مُقْتَدِياً بِالصّالِحينَ وَ مُتَّبِعاً لِلنَّبِيينَ».(3)
در اين بند از زيارتنامه، بر بصيرت داشتن ايشان در مبارزه، شهادت، پيمودن راه شهيدان بدر و مجاهدان اسلام، اقتدا به صالحان و پيروي از انبيا تأكيد شده است.
ديگر موردي كه انسان را به بصيرت سوق ميدهد، انديشه كردن و تجزيه و تحليل جريانهاي سياسي و اجتماعي است.
حضرت علي عليه السلام در اين باره ميفرمايد: «أَفْكِرْ تَسْتَبْصِرْ لَا بَصِيرَةَ لِمَنْ لَا فِكْرَ لَهُ؛ فكر كن تا بصيرتيابي؛ براي كسي كه فكر ندارد، بصيرت نيست».(1)
از ديگر مسائلي كه موجب بصيرت يافتن انسان ميشود، آيندهنگري و دورانديشي در جريانهاست. به فرموده حضرت علي عليه السلام : «مَنِ اسْتَقْبَلَ الْأُمُورَ أَبْصَرَ؛ هر كه از قبل پيشبيني كند و به پيشواز كارها برود (درباره امور دورانديشي كند)، بينا شود».(2)
امام محمد باقر عليه السلام در وصف عالمان رباني ميفرمايد:
... الْعَالِمُ مَعَهُ شَمْعَةٌ تُزِيلُ ظُلْمَةَ الْجَهْلِ وَ الْحَيرَةِ فَكُلُّ مَنْ أَضَاءَتْ لَهُ فَخَرَجَ بِهَا مِنْ حَيرَةٍ أَوْ نَجَا بِهَا مِنْ جَهْلٍ... .(3)
عالم مانند كسي است كه به همراه خود شمعي دارد كه به وسيله آن، ظلمت جهل و حيرت از بين ميرود و هر كس به نور آن روشني يافت، از سرگرداني بيرون ميآيد و از جهل نجات مييابد.
طبيعي است كه همنشيني با عالمان اهل بينش و بصيرت و بهرهگيري از پرتو روشنايي آنان، موجب افزايش بصيرت خواهد بود.
يكي ديگر از راهكارهاي عملي براي دستيابي به بصيرت، رعايت تقواي الهي است؛ چرا كه خداوند متعال ميفرمايد: «إن تَتَّقُواْ اللّهَ يَجْعَل لَّكُمْ فُرْقَاناً؛ اگر تقوا بورزيد، خداوند قوّه تشخيص و جداسازي حق از باطل را به شما عنايت ميكند.» (انفال: 29) پرهيزگاري و رعايت واجبات و پرهيز و دوري از محرّمات، به انسان فهم و روشنبيني دروني ميبخشد؛ بهگونهاي كه در پرتو آن، ميتواند حق را از باطل تشخيص دهد و به آساني وسوسههاي شيطاني را بشناسد و خود را از دام آن رهايي بخشد.
قرآن كريم در اين باره ميفرمايد: «إنَّ الَّذِينَ اتَّقَواْ إِذَا مَسَّهُمْ طَائِفٌ مِّنَ الشَّيْطَانِ تَذَكَّرُواْ فَإِذَا هُم مُّبْصِرُونَ؛ پرهيزگاران هنگاميكه شيطاني پيرامون حريم آنها گردش كند، متوجه ميشوند و بيدار و بصير هستند». (اعراف: 201)
اگر كسي همواره از آنچه پيرامونش ميگذرد يا در گذشته رخ داده، عبرت گيرد، ميتواند از نتيجه جريانها تا اندازهاي آگاهي يابد و در سايه بصيرت درونياش، از هلاكت نجات پيدا كند.
حضرت علي عليه السلام در اين زمينه ميفرمايد: «فِي كُلِّ اعْتِبَارٍ اسْتِبْصَارٌ؛ در هر عبرت گرفتني، بصيرتي هست».(1)
1) تصنيف غرر الحكم و درر الكلم، ص472.
ايشان در بيان ديگري، اين امر را بسته به دوام عبرت گرفتن ميداند و بيان ميكند: «دَوَامُ الِاعْتِبَارِ يؤَدِّي إِلَي الِاسْتِبْصَارِ؛ هميشگي بودن عبرت گرفتن، به بصيرتمندي ميانجامد».(1)
از ديگر راههاي رسيدن به بصيرت، ذكر و ياد الهي است. چنان كه به فرموده حضرت علي عليه السلام : «مَنْ ذَكَرَ اللَّهَ اسْتَبْصَرَ؛ هر كه خدا را ياد كند، بصيرت يابد».(2)
موانع كسب بصيرت
برخي از امور و گرايشها در وجود انسان، مانع از بصيرت يافتن وي ميشود؛ بهگونهاي كه با وجود يقين به حقيقت موضوعي، آن را ناديده ميگيرد و چشم بصيرتش را به روي آن ميبندد كه در اينجا به دو مورد از آنها اشاره ميكنيم:
از حضرت علي عليه السلام در اين باره چنين روايت كردهاند:
إِنَّ الدُّنْيَا دَارُ مِحَنٍ وَ مَحَلُّ فِتَنٍ مَنْ سَاءَهَا فَاتَتْهُ وَ مَنْ قَعَدَ عَنْهَا وَاتَتْهُ وَ مَنْ أَبْصَرَ إِلَيْهَا أَعْمَتْهُ وَ مَنْ بَصُرَ بِهَا بَصَّرَتْه... .(3)
به درستي كه دنيا خانه محنتها و جايگاه فتنههاست. كسي كه آن را بطلبد، هلاكش سازد و كسي كه به دنبالش نباشد، با او به نيكويي همراهي كند و هر كه نظر كند به سوي آن، او را كور گرداند (چشم بصيرت را از او ميگيرد).
نمونههاي تاريخي اين گروه از افراد نيز همچون طلحه، زبير، عمر سعدها كه به دليل دلبستگي دنيا، چشم بصيرت خود را كور كردند و به مبارزه با حق پرداختند، كم نيستند.
بنابراين، انسانهاي بصير اجازه نميدهند بعضي از نيازهاي مادي و مسائل كوچك، جلو بصيرت آنها را بگيرد.
اميرمؤمنان علي عليه السلام در اين باره ميفرمايد: «إِذَا أَبْصَرَتِ الْعَينُ الشَّهْوَةَ عَمِي الْقَلْبُ عَنِ الْعَاقِبَةِ؛(1)هرگاه چشم ظاهري، شهوت را ببيند، چشم دل انسان به فرجام كار كور شود».
بر اين اساس است كه مقام معظم رهبري در سخنرانيهاي پي در پي خود، به تهاجم فرهنگي هشدار ميدهد. ايشان در يكي از اين سخنرانيها فرموده است: «سياست امروز، سياست اندلسي كردن ايران است»؛(2)چرا كه وقتي جامعهاي مشغول و گرفتار شهوتها شد، بصيرتش را در برابر مسائل پيرامون از دست ميدهد و همچون اندلس، ممكن است كشور را تقديم كافران كند.
فصل سوم: بصيرت ياران اميرمؤمنان علي عليه السلام در دوران خلفاي سهگانه (صبر و مدارا)
حضرت علي عليه السلام پس از پيامبر اسلام، شايستهترين فرد براي اداره امور جامعه اسلامي بود و در حوزه اسلامي به جز پيامبر، هيچ كس از نظر فضيلت، تقوا، بينش فقهي، قضايي، جهاد و كوشش در راه خدا و ديگر صفات عالي انساني، به پايه علي عليه السلام نميرسيد. به دليل همين شايستگيها، آن حضرت بارها به دستور خدا و از سوي پيامبر اسلام، در مقام رهبر آينده مسلمانان معرفي شده بود كه يكي از آنها جريان غدير است. بدين ترتيب، انتظار ميرفت پس از درگذشت پيامبر، زمام امور را حضرت علي عليه السلام در دست گيرد و رهبري مسلمانان را ادامه دهد؛ درحاليكه چنين نشد و مسير خلافت اسلامي، پس از پيامبر منحرف شد و علي عليه السلام از صحنه سياسي و تصميمگيري در اداره جامعه اسلامي به دور ماند.(1)
پس از آن، حضرت علي عليه السلام سر دو راهي قرار داشت: يكي قيام و مخالفت با دستگاه حاكم به كمك ياران اندك خود و راه ديگر، صبر و مدارا در محيطي كه به تعبير خودشان، پيران را فرسوده و جوانان را پير ميكند و مردان باايمان را تا واپسين لحظههاي زندگي به رنج واميدارد.
1) مهدي پيشوايي، سيره پيشوايان، ص64.
در نتيجه، حضرت علي عليه السلام براي حفظ تلاشها و زحمتهاي پيامبر و خونهاي پاكي كه در صدر اسلام در اين راه ريخته شده بود و با در نظر گرفتن مصلحت اسلام و مسلمانان در برابر تهديدهاي داخلي و خارجي، بردباري را به خِرد نزديكتر ديد و شكيبايي را بر قيام و گرفتن حق خويش، ترجيح داد.
اما تعدادي از صحابه پيامبر كه واقف به انحراف حاكميت بودند وقتي موضعگيري امام خويش را ديدند نه تنها موجب انشقاق در ميان امت پيامبر نشدند بلكه باتاسي به حضرت علي عليه السلام سكوت اختيار كردند. آنان در اين مقطع تاريخي علاوه بر كسب دانش و معرفت از محضر اميرالمؤمنين علي عليه السلام به گسترش اسلام و تشيع كمك شاياني كردند.
استاد اسد حيدر در اين باره مينويسد: «در مصر، تشيع همزمان با انتشار اسلام رواج يافت، و كساني كه در گسترش مذهب شيعه در آن ديار نقش داشتند برخي از اصحاب پيامبر بودند، كه در گشودن مصر شركت كرده بودند. از آن جمله: مقداد بن اسد كندي، ابوذر غفاري، ابو رافع و ابو ايوب انصاري، اينان از مبلغان و حاميان شيعي بودند.
زماني در روزگار عثمان، عمار بن ياسر وارد سرزمين مصر شد و مردم را به تشيع فرا خواند. عمار چنان روح شيعي را در آن سامان رسوخ داد كه سرانجام تمامي مردم مصر به علي گرايش پيدا كردند و به مقابله با عثمان برخاستند.(1)
بصيرت صحابه راستين پيامبر صلي الله عليه و آله بعد از رحلت ايشان تا فرا رسيدن خلافت حضرت علي عليه السلام با ابراز ايمان و تقوا، زمانشناسي و تبعيت از امام زمان خويش عمدهترين نقش را در حفظ اسلام و تشيع ايفا كردند كه عبارت است از:
1) اسد حيدر، امام صادق و مذاهب چهارگانه، ترجمه: حسن يوسفي اشكوري، ص 312.
حفظ اتحاد امت پيامبر صلي الله عليه و آله كه مهمترين اصل براي حفظ اساس اسلام به شمار ميرفت.
همكاري با خلفاء در مواردي كه به نفع اسلام بود بدون پذيرش مناصب سياسي كه در حقيقت يك نوع اعتراض به حاكميت بود.
استفاده از فرصتهاي موجود با توجه به مقبوليتي كه در بين خواص و عموم مردم داشتند براي افشاگري انحراف در امر خلافت و بيان مسئله ولايت كه بعضاً موجب تبعيد آنان ميشد (اگر اين افشاگريها نبود چه بسا همان جريانهايي كه خلافت را بعد از رحلت پيامبر صلي الله عليه و آله به بيراهه برد، هيچگاه اجازه بازگشت به مسير حقيقي را نميداد و اهل بيت پيامبر صلي الله عليه و آله همچنان در مهجوريت باقي ميماندند.
تلاش براي گسترش و استوار كردن پايههاي تشيع و دميدن روح شيعي در كالبد مردم و آماده كردن آنان براي پذيرش خلافت حضرت علي عليه السلام كه پس از قتل عثمان با هجوم مردم براي بيعت همراه شد.
بلال حبشي
بلال از مسلماناني بود كه پيش از هجرت، مشركان او را فراوان شكنجه دادند. او در ميان مسلمانان شخصيت ارزشمندي بود، هرچند موقعيت اجتماعي و قبيلهاي نداشت.
بلال پس از رسول خدا صلي الله عليه و آله حاضر نشد براي خلفا اذان بگويد و درخواست آنان را نپذيرفت و مدينه را نيز به مقصد شام ترك كرد.(1)
ابن سعد در طبقات الكبري مينويسد:
1) شيخ طوسي، رجال، ص27؛ شيخ مفيد، الاختصاص، ص73.
پس از آنكه پيكر مقدس رسول خدا به خاك سپرده شد، ابوبكر به بلال گفت اذان بگو. بلال گفت: اگر مرا آزاد كردهاي كه با تو باشم، خود داني و اگر مرا در راه خدا آزاد كردهاي، مرا در راه همان خدا آزاد بگذار. ابوبكر گفت: تو را فقط براي خدا آزاد كردهام. گفت: من پس از رسول خدا براي هيچ كس اذان نميگويم. ابوبكر گفت: آزادي. بلال در مدينه اندكي ماند و همين كه سپاهيان به شام رفتند، با آنها به سوي شام حركت كرد و در همان جا به رحمت الهي پيوست.(1)
اين برخورد بلال، از بينش ژرف، ولايتمداري و زهد و تقواي او حكايت ميكند و نشاندهنده اندوه بلال از اوضاع اجتماعي مدينه پس از سقيفه است؛ زيرا وي همانند بسياري افراد ديگر ميتوانست از حاشيهنشينان اجتماع و سياست باشد و در سايه بيطرفي، به منافع دنيوي دست يابد، ولي او نعمتهاي آخرت را بر دنيا برتري داد.
مقداد بن عمرو
مقداد بن عمرو كه به مقداد بن اسود معروف است، از قبيله قضاعه بود. وي از يمن به مكه آمد و ساكن آنجا شد و با ظهور اسلام، دعوت حضرت محمد صلي الله عليه و آله را پذيرفت و در شمار ياران نخستين او درآمد.
مقداد، در دوران سخت صدر اسلام، پس از تحمل اذيت و آزارهاي قريش، با افزايش فشارهاي مشركان قريش، همراه جمعي از مسلمانان به حبشه هجرت كرد. پس از مدتي به مكه بازگشت و همچنان در كنار پيامبر و ديگر مسلمانان بود تا آنكه پس از هجرت رسول خدا صلي الله عليه و آله به مدينه، او نيز
1) محمد بن سعد، الطبقات الكبري، ترجمه: محمود مهدوي دامغاني، ج3، ص203.
رهسپار مدينه شد و از مسلمانان والاقدر و مقرّب نزد حضرت رسول صلي الله عليه و آله گشت. بدينگونه به سبب ايمان قوي و استواري و مقاومتش، مرتبهاي بلند يافت و مشمول عنايت ويژه پيامبر صلي الله عليه و آله شد.(1)
بهشت، مشتاق مقداد است
مقداد بن اسود، فضيلتهاي بسياري داشت و ستايشهاي مهمي از زبان پيامبر درباره او نقل شده است. براي نمونه، آن حضرت در سخني فرمود: «بهشت، مشتاق چهار تن از امت من است.» وقتي از ايشان پرسيدند آن چهار نفر چه كساني هستند؟ حضرت رسول صلي الله عليه و آله از علي بن ابي طالب عليه السلام ، مقداد، سلمان و ابوذر نام برد».(2)
در حديث ديگري، پيامبر خدا صلي الله عليه و آله از اين چهار نفر با عنوان كساني نام ميبرد كه خداوند به پيامبرش فرمان داده آنان را دوست بدارد.(3)
حقگراي بيبديل
پس از رحلت پيامبر خاتم، فتنههايي براي جهان اسلام پيش آمد. يكي از آنها واقعه سقيفه بنيساعده بود كه با ظاهرسازي و به صورت انتخاباتي ناقص، خلافت را غصب كردند و علي عليه السلام را از صحنه رهبري جامعه كنار زدند. در آن زمان، عدهاي تابع جريان حاكم شدند، كساني هم به حق امام علي عليه السلام و اهل بيت عليهم السلام و ولايت وفادار ماندند و جريانهاي سياسي نتوانست ذرهاي در ايمان و موضعگيري بحق آنان تزلزل ايجاد كند. مقداد يكي از ثابتقدمان بر سر پيمانش با ولايت بود.
در حديثي از امام باقر عليه السلام نقل شده است: پس از وفات پيامبر، مردم از مرام و مسير حق برگشتند، مگر سه نفر: سلمان، ابوذر و مقداد. راوي از امام پرسيد: پس عمارياسر چه؟ حضرت فرمود: اندك ميل و ترديدي در عمار پيش آمد، ولي پس از آن، دلش استوار شد و به حق (خلافت مستقيم علي عليه السلام ) بازگشت.(1)
اين حديث، گواه قلب مطمئن و ايمان راسخ او به ولايت است. در همان حديث است كه اگر ميخواهي كسي را بشناسي كه هيچ گونه شك و شبههاي در دل او راه نيافت، او مقداد است؛ قلب او همچون تكههاي آهن، استوار و خللناپذير بود.
مقداد، شمشيرش را همراه خود برميداشت و در خانه علي عليه السلام ميآمد و ميگفت: يا علي! اگر هيچكس تو را ياري نكند، من فرمانبر شمايم و در ياري و حمايت از تو، كوتاهي نخواهم كرد.
در آن دوران كه علي عليه السلام تنها بود و حكومت را ديگران صاحب شده بودند، آن حضرت همراه فاطمه زهرا عليها السلام شبانه به در خانه افراد ميرفت و مسائل را يادآوري ميكرد و آنان را به ياري حق فرا ميخواند. در اين ميان جز چند نفر انگشت شمار، كسي حاضر نبود امام علي عليه السلام را ياري كند. حضرت به آنان كه اظهار وفاداري ميكردند، فرمود: فردا صبح، مسلحانه حاضر شويد. آنان با علي عليه السلام بيعت ميكردند كه تا دم مرگ از او حمايت كنند، ولي فردا صبح، همگي عهد خود را از ياد ميبردند و نزد
1) بحارالانوار، ج28، ص239؛ علامه مجلسي، حياة القلوب، ج4، ص1733؛ رجال كشي (اختيار معرفة الرجال) شيخ طوسي، ج1، ص46. در برخي روايات، به جاي سه نفر، هفت نفر بيان شده است. نك: عبد اللّه بن جعفر حميري، قرب الاسناد، صص78 و 79.
حضرت نميآمدند، مگر چهار نفر: سلمان، ابوذر، مقداد و زبير.(1)اين صحنه، سه روز تكرار شد و جز آن چهار نفر، كسي حاضر به ياري و همراهي امام نشد. در همان روزها، دوازده نفر از صحابه پيامبر كه به ولايت علوي معتقد و وفادار بودند، تصميم داشتند به مسجد بروند و با خليفه مخالفت كنند، ولي علي عليه السلام به آنان فرمود: چنين نكنيد، صلاح نيست، بلكه به مسجد برويد و در حضور مسلمانان و خليفه، آنچه را از پيامبرخدا صلي الله عليه و آله درباره من و خلافتم شنيدهايد، براي آگاهي مردم بازگو كنيد. آنان نيز چنان كردند و يكايك برخاستند و شنيدههاي خود را بازگفتند. يكي از آن دوازده نفر، مقداد بود كه از خليفه خواست حق را به حقدار واگذارد و از انحراف دوري كند و بيعت با علي عليه السلام را كه در روز غدير خم انجام داده، پاس بدارد و آن را نشكند و افزود: تو به خوبي ميداني كه خلافت، حق علي عليه السلام است؛ اين منصب را به صاحبش واگذار. اگر چنين كني، بار گناهت سبك خواهد شد.(2)
مخالفت با خليفه سوم
در جريان روي كار آمدن خليفه سوم نيز كه شوراي خلافت تشكيل و عثمان خليفه شد، مقداد نيز مانند برخي از نتيجه شورا ناراضي بود و بر ضد آن حرف ميزد. او از مظلوم بودن اهل بيت عليهم السلام و غصب حق آنان سخن ميگفت و هواداري از دودمان پيامبر را آشكارا ابراز ميكرد و ميگفت: اگر ياوراني داشتم، با قريش به دليل اين حقكشي و ظلمشان ميجنگيدم؛ آنگونه كه در بدر و احد با آنان جنگيدم!
عبدالرحمان بن عوف كه از طرفداران خليفه بود، گفت: واي بر تو! مبادا اين حرف به گوش مردم برسد، كه فتنهاي برپا خواهد شد. مقداد گفت: كسي كه به حق و صاحبان حق دعوت ميكند، فتنهگر نيست. فتنه آن است كه مردم را فريب دهند و به وادي باطل بكشانند. من دعوتگر به هدايت و صاحبان اصلي ولايتم.(1)اين سخنان، نشاندهنده ژرفاي بصيرت و بينش مقداد و شناخت حق از باطل و راه و بيراهه است.
مقداد، در زمان خليفه سوم نيز بر همان مواضع حقطلبانه باقي بود و گاهي هم از خلافكاريهاي خليفه انتقاد ميكرد.
حواري پيامبر
از حضرت كاظم عليه السلام روايت ميكنند: روز قيامت كه فرا رسد، منادي پروردگار ندا خواهد داد: كجايند حواريّون(2)پيامبر خدا؟ آنان كه به عهد و پيمانشان با محمد صلي الله عليه و آله به خوبي وفا كردند و ثابت ماندند. در آن لحظه، سلمان، ابوذر و مقداد برميخيزند و خود را معرفي ميكنند.(3)
وقتي آيه «مَوَدَّتَ ذِي الْقُرْبَي» نازل شد و خداوند از پيامبر خواست به مردم بگويد از آنان جز مودت اهل بيت، اجر و مزدي نميخواهد، هفت نفر از صحابه به شايستگي به اين آيه عمل كردند و حق اهل بيت و پيامبر را شناختند و به آن وفادار ماندند: سلمان، ابوذر، عمار، مقداد، جابر بن عبدالله انصاري، زيد بن ارقم و ثبيت (غلام پيامبر).(4)
در حديث ديگري آمده است كه جبرئيل امين از قول خداي متعال چنين پيام آورد:
يا محمد! سلمان و مقداد، دو برادرند كه در مودت تو و جانشين تو علي عليه السلام ، صاف و زلالاند. اين دو در ميان اصحاب تو همچون جبرئيل و ميكائيل در ميان فرشتگاناند... .(1)
اُبي بنكعب
در جريان سقيفه، دوازده نفر با ابوبكر مخالف بودند كه يكي از آنان اُبي بن كعب است. او از كاتبان وحي بوده و يكي از دوازده نفري است كه در عقبه با پيغمبر بيعت كردند. وي هنگام گفتوگو با ابوبكر گفت: اي ابوبكر! حقي را كه خداوند براي جز تو قرار داده است، انكار مكن و كسي مباش كه در حق نخستين وصي و برگزيده پيغمبر مخالفت ميكند و از گفته او رو ميگرداند. حق را به صاحبش برگردان تا از كيفر و عذاب در امان باشي. در گمراهي پافشاري مكن كه پشيمان خواهي شد. از كرده خود توبه كن تا گناهانت سبك شود. حقي را كه خداوند مخصوص ديگري قرار داده است، به خود اختصاص مده تا به كيفر آن دچار نگردي. ابوبكر! مراقب باش هر چه به دست آوردي، از آن مفارقت ميكني و به سوي پروردگارت رهسپار خواهي شد و از آنچه مرتكب شدهاي، تو را بازخواست خواهد كرد.(2)
اُبي در اجتماع بزرگتري در روز اول ماه رمضان، از خليفه اول انتقاد كرد و فضيلتهاي اميرمؤمنان علي عليه السلام را يادآور شد. اين سخنراني آنچنان
كوبنده بود كه ابوعبيدة بن جراح و عبدالرحمان بن عوف اين حركت او را تاب نياوردند و به او گفتند: «تو احمق و ديوانهاي» و اُبي نيز پاسخ آنان را گفت.(1)
اُبي بن كعب هرگز با ابوبكر بيعت نكرد و اجتماع سقيفه را هيچگاه رسمي ندانست. عصر روزي كه حادثه سقيفه رخ داد، اُبي از ميان حلقه انصار ميگذشت. يكي از انصار از او پرسيد: «اُبي! از كجا ميآيي؟» پاسخ داد: «از خانه خاندان پيامبر.» گفتند: «وضع آنان چگونه بود؟» گفت: «چگونه ميشود وضع كساني كه خانه آنان تا ديروز محل رفت و آمد فرشته وحي و كاشانه پيامبر خدا صلي الله عليه و آله بود، ولي امروز جنب و جوشي در آنجا به چشم نميخورد و از وجود پيامبر خالي مانده و حقشان از دست رفته است.» اين را گفت، درحاليكه بغض، گلويش را ميفشرد و گريه مجال سخن به او نميداد، بهگونهاي كه وضع او، حاضران را نيز به گريه انداخت.(2)
ابوذر غفاري
نامش جُندب بن جُناده و از قبيله بنيغفار بود. پيش از رسالت پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله ، در دوره جاهلي، ترك بتپرستي كرد: «… خدا را پرستش ميكرد و ميگفت خدايي جز خداي يگانه نيست….»(3)ابوذر خود نيز گفته است: من سه سال پيش از آنكه به حضور رسول خدا صلي الله عليه و آله برسم، نماز ميخواندم. (4)
ابوذر پنجمين نفري است كه اسلام را برگزيد و پس از اظهار اسلام، براي دعوت قبيلهاش به آنجا رفت. ازاينرو، در جنگهاي بدر، احد و خندق
1) احمد بن علي، الاحتجاج علي اهل اللجاج، ص153.
2) مجيد دستياري، آيين بصيرت ( بررسي عملكرد عوام و خواص در برابر حضرت علي عليه السلام)، مركز پژوهشهاي صدا وسيما، 1379، به نقل از: پيغمبر و ياران، ص172و شخصيتهاي اسلامي شيعه، ص38.
3) محمد، الطبقات الكبري، ج4، ص201.
4) محمد، الطبقات الكبري، ج4، ص198. كيفيت نماز ابوذر، پيش از ديدار پيامبر همين جا بيان شده است.
حضور نداشت، ولي پس از آن، هميشه همراه پيامبر بود و به مقامي رسيد كه رسول خدا صلي الله عليه و آله دربارهاش فرمود:
آسمان بر كسي سايه نيفكند و زمين در خود كسي را جاي نداد كه همچون ابوذر، راستگو و صريحگفتار باشد؛ تنها زندگي مي كند، تنها ميميرد، تنها برانگيخته ميشود و تنها به بهشت در ميآيد.(1)
وي جزو چهار نفري است كه خداوند، پيامبرش را به دوستداري آنان امر كرده است(2)و در فضيلتش ميفرمايد: «آسمان بر سر مردي راستگوتر از ابوذر سايه نيفكنده و زمين، راستگوتر از او را بر پشت خود نداشته است.»(3)او پس از رحلت پيامبر، هرگز از مسير واقعي اسلام خارج نشد و تهديد و تطميعها، كوچكترين خللي در اراده فولادينش ايجاد نكرد. وي در ميان ياران پيامبر از انگشتشمار افرادي است كه همواره مدافع ولايت بود و در راه امر به معروف و نهي از منكر كشته شد. به خاندان پيامبر عشق ميورزيد و تا لحظه مرگ، به پيشوايي كسي جز علي عليه السلام گردن ننهاد و سرانجام با پيمودن مسير شرافت و بندگي به مرتبهاي صعود كرد كه امام علي عليه السلام ميفرمايد: «امروز هيچ كس جز ابوذر و خودم باقي نمانده است كه در راه خدا از سرزنشِ سرزنشكننده نترسد!»(4)
پشتيباني ابوذر از ولايت و اهل بيت
1) عبدالحسين علامه اميني، الغدير، ترجمه: جمعي از نويسندگان، ص191، به نقل از: مستدرك حاكم، ج3، صص342 و 344.
2) اختيار معرفة الرجال (رجال كشي)، ج1، ص98؛ علامه شيخ محمدتقي شوشتري، قاموس الرجال، ج2، ص726؛ شمسالدين محمد ذهبي، سير اعلام النبلاء، ص39. شمس الدين محمد ذهبي، ميزان الاعتدال، ج2، ص46؛ طبقات كبري، ج4، ص219.
3) الغدير، ج18، ص13.
4) الطبقات الكبري، ج4، ص210.
مسئله خلافت را اصلاح كنند. او در اعتراض به واقعه سقيفه ميگويد: اي گروه مهاجر و انصار، شما و بستگانتان ميدانيد كه رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: امر خلافت پس از من، از آن علي عليه السلام است، ولي شما فرمايش رسول خدا صلي الله عليه و آله را دور انداخته و به دست فراموشي سپردهايد. اگر شما كسي را كه خدا پيش داشت، مقدّم ميداشتيد و كسي را كه خدا پس انداخته، عقب ميانداختيد و ولايت و وراثت را در خاندان پيامبر خود مينهاديد... دوست خدا نادار نميشد و سهمي از فريضههاي خدا از ميان نميرفت و دو كس در حكم خدا اختلاف نميكردند، مگر آنكه علم آن را از كتاب خدا و سنت پيامبرش نزد اينان مييافتيد، لكن اكنون كه چنين كرديد، پس بدفرجاميِ كار خود را بچشيد: «... وَ سَيَعْلَمُ الَّذينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ؛(1)زود است كه ستمگران بدانند به چه بازگشتگاهي باز ميگردند».(2)
1) رعد: 277.
2) صدوق، خصال، ج2، ص231، طبرسي، احتجاج، ج1، ص301، ابن ابي الحديد، شرح نهجالبلاغه، ج3، ص151، يعقوبي، تاريخ، ج2، ص66.
3) قاضي نورالله مرعشي تستري، إحقاق الحق و إزهاق الباطل، ج9، ص386، روايت را ازمنابع مختلف اهل تسنن و تشيع چنين نقل كرده است: عن ابن عبّاس رضي اللّه عنه، و أبي ذرّ، قال رسول9: «مَثَلُ اهلبيتي كَمَثَلِ بٰابِ حِطَّةِ بَني إسْرٰائيل مَنْ دَخَلَهُ غُفِرَ لَه».
زماني كه ابوذر به مدينه بازگشت، عثمان او را خواست و پرسيد: «چرا چنين گفتي؟» ابوذر پاسخ داد: «پيماني بود كه رسول خدا صلي الله عليه و آله با من بسته بود و به من امر كرد چنين كنم.» عثمان شاهد خواست. حضرت علي عليه السلام و مقداد به نفع ابوذر شهادت دادند و سپس سه نفري بازگشتند.(1)
ابوذر و خلفا
پس از فروكش كردن اعتراضهاي بسيار به حادثه سقيفه و بيعت امام علي عليه السلام ، ابوذر نيز همراه ديگر مسلمانان به فعاليتهاي اجتماعي پرداخت، ولي هيچگاه پستي را نپذيرفت.
اين شيوه رفتاري ابوذر در حقيقت نشان از اعتراض و ايجاد انحراف در نگرش برخي از صحابه پيامبر به حكومت داشت، درحاليكه وي در زمان پيامبر، بارها جانشين آن حضرت شده بود.
ابوذر در دوره دو خليفه اول و دوم كه دين به ابزار قدرت و ثروت تبديل نشده بود، در كنار ديگر مسلمانان و همراه آنان بود و مشكلي نداشت، ولي چون عثمان به خلافت نشست و ثروت اندوزي و بيعدالتي رواج يافت، ابوذر به بزرگترين منتقد عثمان (حاكميت زر و زور) مبدل شد و بيترديد، در پرتو همين خصيصه است كه شيعه را در طول تاريخ، همواره انقلابي نگه داشته است.
ابوذر، منادي عدالت
عثمان براي حفظ حاكميت خويش، دوستان و اصحاب بزرگ رسولخدا صلي الله عليه و آله را كه مدافعان حق بودند، تحقير ميكرد؛ به ويژه عبدالله بن مسعود را از كارگزاري بيتالمال بركنار كرده و عمارياسر و ابوذر را در وضعيت بسيار
1) الاحتجاج، ج1، ص157؛ ابن قتيبه، المعارف، ص252.
ناخوشايندي قرار داده بود. او بنياميه را به حكومت نشاند و دست آنها را در ثروتاندوزي بازگذاشت و روح زيادهخواهي و پولپرستي به همه لايههاي جامعه راه يافت.
براي نمونه، خمس غنيمتهاي آفريقا و پانزده هزار درهم و نيز فدك را به مروان بن حكم بخشيد.(1)سپس در مدينه هفت ساختمان بنا كرد و خانهاي به نائله، خانهاي به عايشه و قصري از چوب به مروان بن حكم بخشيد. نيز چون دخترش را به ازدواج عبدالله بن خالد بن اسيد در آورد، به او ششصد هزار درهم بخشيد(2)و دستور داد آن را از بيتالمال بصره، بپردازند.
از ديگر كساني كه در خلافت عثمان به ثروتهاي كلاني دست يافتند، زبير بن عوام بود كه خانههايي در بصره، مصر، كوفه و اسكندريه داشت و پس از مرگ، پنچاه هزار دينار و هزار اسب و هزار غلام و كنيز به جاي گذاشت.
طلحة بن عبيدالله نيز از املاك عراق، روزانه هزار دينار درآمد داشت. عبدالرحمان بن عوف، ثروتمند ديگري بود كه پس از مرگ، اموال انباشتهاي برجاي گذاشت. درباره زيد بن ثابت، خزانهدار عثمان گفتهاند چندان طلا و نقره به جا گذاشته بود كه آن را با تبر ميشكستند. (3)بدين ترتيب، جامعهاي طبقاتي شكلگرفته بود كه در آن، روز به روز فاصله فقيران و ثروتمندان بيشتر، و عدالت كه ستون پايداري و سلامت جوامع بشري است، ناچيز شمرده ميشد. در نتيجه، ناتوانان از دستيابي به حقوق خود محروم ماندند. به طور كلي، روح فسادگر
خاندان بنياميه، همه ارزشهاي اسلامي را پايمال كرد و براي انتخاب شخصيتها و مديران، ملاك دينداري و تقوا را به كناري نهاد.
در چنين شرايطي، ابوذر كه صحابي بزرگ پيامبر بود و سادهزيستي و شكوه رسول خدا صلي الله عليه و آله را به خاطر داشت و براي پايداري اسلام رنج برده بود، در مقام مسلمان و شيعه راستين امام علي عليه السلام ، آن دردهاي سنگين را بر نميتافت و فرياد بر ميآورد. او در كوچه و بازار با تكيه بر قرآن، وضعيت موجود را محكوم ميكرد و با صداي رسا اين آيه را هشدار ميداد: «كساني كه زر و سيم مياندوزند و آن را در راه خدا انفاق نميكنند، آنان را به شكنجه دردناك مژده بده».(1)
هنگاميكه عثمان، ابوذر را از چنين عملي پرهيز ميدهد، در پاسخ خليفه ميگويد: آيا عثمان مرا از خواندن كتاب خدا بازميدارد؟ به خدا سوگند من خشنودي و رضايت خدا را بر خشنودي و رضايت عثمان ترجيح ميدهم.(2)
در پي همين اعتراضهاي شديد ابوذر در مركز اسلام، خليفه او را به شام تبعيد كرد.
تبعيد ابوذر به شام
ابوذر غفاري پس از تبعيد به شام، نخستين كسي بود كه مذهب تشيع را در آن سرزمين رواج داد و به نشر آموزههاي اسلام اهتمام ورزيد. او با معاويه، به دليل عملكرد خلاف اسلامي و ناپسندش مخالفت كرد تا جايي كه سرانجام معاويه از عثمان خواست ابوذر را از شام بيرون و شرايط مساعدي براي او فراهم كند.(3)
ابوذر در پرتو شناخت، بصيرت و استواري در عقيده، در اين سرزمين كه بر دوستداران اميرمؤمنان علي عليه السلام بسيار سخت گرفته ميشد، چنان كه هيچ كس نميتوانست با صراحت نام حضرت را ببرد و نقل روايت كند، به تبيين و روشنگري در تفاوت حكومت پيامبر با آنچه امروز اتفاق ميافتد، پرداخت و بدون هراس از هيچ قدرتي، چهره معاويه و بنياميه را افشا كرد. براي نمونه، به مورد زير اشاره ميكنيم:
هنگاميكه معاويه كاخ سبز را بنا مينهد، فرياد برميآورد: «اگر اين كاخ را از مال خدا ساختهاي، خيانت است و اگر از مال خودت باشد، اسراف!»(1)و ميگفت: به خدا سوگند كارهايي انجام ميشود كه هيچ راهي براي آن نميدانم كه نه در كتاب خداست و نه در سنت رسول خدا صلي الله عليه و آله . به خدا سوگند ميبينم كه حق، خاموش و باطل زنده ميشود و چه بسا راستگو كه او را دروغگو ميخوانند و بدون هيچگونه تقوايي، افراد برگزيده ميشوند... .
معاويه چون در برابر كارها و گفتار صادقانه ابوذر، خود را ناتوان ميبيند، او را به حضور ميخواهد و ميگويد: اي دشمن خدا و رسول، چرا ما را رها نميكني؟ ابوذر چنين پاسخ ميدهد: من دشمن خدا و رسولش نيستم، بلكه تو و پدرت، دشمن خدا و رسول خداييد؛ به ظاهر اسلام آورديد و كفر خود را پنهان داشتيد.(2)
معاويه پس از اينكه چندين مرتبه از فريب ابوذر ناكام ميماند، نامهاي به خليفه مينويسد كه اگر شام را ميخواهي، چارهاي بينديش. خليفه نيز دستور ميدهد ابوذر را بر شتري با جهاز بيروپوش سوار كند و در كوتاهترين مدت به مدينه برساند.(3)
1) باقر شريف قرشي، زندگاني حسن بن علي عليه السلام، ترجمه: فخر الدين حجازي، ص151، به نقل از: الانساب، ج5؛ ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، ج8، صص255 ـ 258.
2) ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، ج4، ص210.
3) تاريخ يعقوبي، ج2، ص67؛ مروج الذهب، ج1، ص309؛ حسين محمد جعفري، تشيع در مسير تاريخ، ترجمه: سيد محمد تقي آيت اللهي، ص105.
تبعيد ابوذر به ربذه
هنگاميكه ابوذر، اين صحابي باوفاي رسولخدا صلي الله عليه و آله به مدينه ميرسد، عثمان خطاب به او ميگويد: اي جندب، تو هستي كه گمان ميكني گفتهام خداي متعال، درويش است و ما توانگريم؟ ابوذر با منطق خاص خويش چنين بيان كرد: «اگر چنين اعتقادي نميداشتي، اموال خدا را بر بندگانش انفاق ميكرديد. با اين حال، من گواهي ميدهم كه رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: «چون پسران ابوالعاص سينفر شوند، مال خداي را وسيله اقبال و دولت خويش كنند و بندگان خداي را خدمتكاران و چاكران خويش گردانند و در دين خداي خيانت كنند».(1)
در اين باب، خليفه از مردم گواهي خواست و آنها گفتند چنين مطلبي نشنيدهايم. در اين ميان، امام علي عليه السلام به راستگويي ابوذر گواهي ميدهد و ميفرمايد: او راست ميگويد؛ چرا كه من خود از رسول خدا صلي الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: آسمان بر كسي راستگوتر از ابوذر سايه نيفكنده و زمين، راستگوتر از او را بر پشت خود حمل نكرده است. در اين هنگام، الفاظ تندي ميان خليفه و ابوذر رد و بدل ميشود و امام علي عليه السلام نيز به دفاع از ابوذر سخن ميراند.
سرانجام خليفه ميگويد: از پيش ما و سرزمين ما بيرون برو. ابوذر نيز همسايگي با او را ناخوشايند ميخواند. هنگاميكه بر تبعيد او تصميم گرفته شد، چندين جا نام برده ميشود كه خليفه با رفتن به آنجا مخالفت ميكند. سپس ابوذر ميگويد: هرجا باشم، سخن حق خواهم گفت. تو هر جا فرمايي، آنجا روم. عثمان گفت: كدام موضع را دشمنتر داري؟ ابوذر گفت: هيچ جا را دشمنتر از ربذه ندانم. عثمان گفت آنجا برو… .(2)
بدين ترتيب، خليفه به مروان بن حكم دستور ميدهد ابوذر را از مدينه بيرون ببرد و اجازه سخن گفتن با هيچ كس را به او ندهد، ولي امام علي عليه السلام ، و برادرش عقيل، و حسنين عليهما السلام و عمارياسر او را همراهي ميكنند.
چون نگاه ابوذر به امام علي عليه السلام افتاد، گريست و گفت: من هرگاه تو و فرزندانت را ميبينم، گفتار پيامبرخدا صلي الله عليه و آله را به ياد ميآورم و تاب گريه نكردن ندارم.(1)مروان براي جلوگيري از همراهي و بزرگداشت ابوذر ميگويد: اميرمؤمنان از سخن گفتن با اين مرد نهي كرده است؛ اگر نميدانيد، بدانيد. در اين هنگام، امام علي عليه السلام تازيانهاي بر مركوب مروان زد و گفت: دور شو، خدايت به آتش درافكنَد!
سپس به ابوذر فرمود: اي ابوذر، تو براي خدا خشم گرفتهاي و آنان از تو بر دنياي خود ترسيدند.(2)
بدينترتيب ابوذر، صحابي نامي پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله ، در سال 30 هجرت به ربذه تبعيد شد و در سال 31 يا 32 در همانجا رحلت كرد.
فصل چهارم: بينش و فرمانبري (بصيرت ياران اميرمؤمنان علي عليه السلام در دوران زمامداري)
پس از آنكه فساد مالي و اداري، تصرفهاي غيرمجاز در بيتالمال، گماشتن افراد نالايق در مناصب دولتي منجر به خشم مردم و قتل عثمان گرديد مردم براي بيعت نزد حضرت علي عليه السلام آمدند. حضرت ابتدا امتناع كردند ولي ازدحام جمعيت براي بيعت، حجت را بر آن حضرت تمام كرد و ايشان حكومت را پذيرفت.
در مدت قريب به 5 سال حكومت، علاوه بر مبارزه با بدعتها و احياي سنتهاي اصيل اسلامي، در سه جبهه مختلف كه واقعاً تشخيص حق و باطل بر مردم عوام دشوار بود مبارزه كردند. اين برهه از زمان با جريانهاي مختلفي همراه بود كه هر يك داعيه حقانيت و جانبداري از اسلام و رسول خدا صلي الله عليه و آله را داشتند.
عايشه همسر پيامبر با همراهي طلحه و زبير كه چهرههاي كاملاً شناخته شده در صدر اسلام به شمار ميرفتند و جنگ جمل را به راه انداختند.
معاويه كه به خونخواهي عثمان قيام كرده بود و مردم را با بغض و كينه نسبت به حضرت علي عليه السلام پرورش ميداد و جنگ صفين را به راه انداخت.
خوارج كه در سيماي بندگان عابد ظاهر شده بودند در حالي كه هيچ آگاهي نسبت به جامعيت و باطن اسلام نداشتند و خطري عظيم براي آينده اسلام به شمار ميرفتند كه جنگ خوارج براي مبارزه و پيشگيري از نشر افكار اين گروه التقاطي بود.
توده مردمي كه در حيرت و سرگرداني ميان اين جبهههاي مختلف فكري به سر ميبردند.
آنچه در اين برهه حساس ميتوانست تشيع را حفظ كند وجود عنصر بصيرت و انسانهاي بصيري بود كه مردم را به حركت در مسير صحيح راهنمايي ميكرد. ياران نزديك آن حضرت كه غالباً همان صحابه رسول خدا صلي الله عليه و آله بودند و در دوران پس از رحلت تا زمامداري حضرت آزمون خود را به خوبي داده بودند و همچون طلحه و زبير گرايش به دنيا و جاه و مقام پيدا نكرده و دنبال سهمخواهي از حكومت نرفتند در اين دوره نيز با بياعتنايي به دنيا، رعايت زهد و تقواي الهي و با علم و بصيرتي كه داشتند در تمامي فتنههاي جمل، صفين و نهروان به مردم بصيرت و آگاهي بخشيدند.
بنابراين ميتوان عمده مواردي كه متأثر از بصيرت ياران حضرت علي عليه السلام در دوران زمامداري بود را در موارد ذيل خلاصه كرد:
فرمانبرداري كامل از مواضع و تصميمات رهبر خويش در قبول مناصب و امور مربوط به جنگ و صلح
كمك براي استقرار عدالت اجتماعي مورد نظر اسلام
مقابله با تعدادي از صحابه و شخصيتهايي كه به خاطر قرابت يا همكاري با پيامبر صلي الله عليه و آله در استقرار حكومت اسلامي چهره موجهي در بين مردم
پيدا كرده بودند و اكنون بدون توجه به عدالت اسلامي به دنبال سهم خواهي بوده و از فرمانبرداري تمرد ميكردند.
بصيرت افزايي براي كساني كه دچار حيرت و سرگرداني در ميان جبهه مختلف فكري شده بودند و قدرت تصميمگيري نداشتند.
ترويج فضايل اميرالمؤمنين علي عليه السلام و خنثيسازي توطئههاي شياداني مانند معاويه كه به دنبال تخريب چهره آن حضرت بودند.
عملكرد صحيح آنان به عنوان نماينده حكومت در بلاد مختلف اسلامي موجب شد تا مردم با چشيدن طعم شيرين عدالت در حكومت علوي نسبت به محبت و مودت حضرت علي عليه السلام سوق پيدا كند به طوري كه امروزه انديشمندان غربي و غيرمسلمان از آن دوران كوتاه به عظمت و بزرگي ياد ميكنند. به عنوان نمونه جرج جرداق مسيحي در توصيف آن دوران ميگويد: اي روزگار چه ميشد هر چه قوت و توان داشتي به كار ميگرفتي و در هر زمان يك علي با آن عقلش، با آن قلبش، با آن زبانش و با آن ذوالفقارش به عالم ميبخشيد.(1)
مالك اشتر نخعي
مالك بن حارث بن عبديغوث معروف به «مالكاشتر»، از قبيله مذحج و اهل يمن بود. وي را مردي شجاع، زيرك، باهوش، بارشادت و از مخلصان و بندگان صالح خدا معرفي ميكنند تا جايي كه حضرت علي عليه السلام درباره او فرمود: «نسبت مالك به من، همانند نسبت من به رسولاللّه بود».(2)
مالك از قاريان قرآن و شخصيتهاي بانفوذ كوفه بود. در زمان حكومت عثمان، اعتراضهاي او به فرماندار كوفه، سبب شد وي را به شام تبعيد كنند. عثمان در نامهاي به مالك، اينگونه آورده است: تو اموري در دل داري كه اگر اظهار كني، ريختن خون تو حلال ميشود و هرگز فكر نميكنم با مشاهده اين نامه، دست از كار خود برداري، مگر اينكه بلاي كوبندهاي به تو برسد كه پس از آن، حياتي براي تو نيست. هرگاه نامه من به تو رسيد، فوري راه شام را در پيش گير.
مالك به همراه چند تن از شيعيان معروف ديگر به شام تبعيد شد، ولي آنجا را نيز به جوش و خروش درآورد، بهگونهاي كه دستگاه حاكم مجبور شد آنان را از شام اخراج كند و به دستور خليفه در «حمص» سكونت دهد.(1)
مدتي بعد، مالك در جريان شورش بر ضد عثمان، مردم كوفه را به همراه خود به مدينه برد و از كساني بود كه در جابهجايي خلافت به مركز واقعياش نقش اساسي داشت.
ولايتمداري مالكاشتر
اطاعت از حضرت علي عليه السلام ، از ويژگيهاي بارز مالك است. او آنچنان به علي عليه السلام اعتقاد داشت و عشق ميورزيد كه كوچكترين سرپيچي از فرمانهاي وي را بر خود روا نميداشت. او در جنگ جمل و صفين، وفاداري و پيروي خود از حضرت امير عليه السلام را به خوبي نشان داد. حضرت در وصف او فرموده است:
مالِكُ وَ ما مالِكُ! وَ اَللّهِ لَو كانَ جَبَلاً لَكانَ قِتدا وَ لَو كانَ حَجَرا لَكانَ صَلْدا لا يَرْتَقيهِ الْحافِرُ وَ لا يُوفي عَلَيهِ الطائِرُ.(2)
مالك و چه مالكي! به خدا اگر كوه بود؛ كوهي كه در سرفرازي يگانه بود و اگر سنگ بود، سنگي سخت و محكم بود كه هيچ روندهاي به اوج قله او نميرسيد و هيچ پرندهاي به فراز آن پرواز نميكرد.
پس از آنكه پيمان صلح ميان حضرت علي عليه السلام و معاويه نوشته و بر مولاي متقيان تحميل شد، بعضي گفتند مالك اين صلحنامه را نخواهد پذيرفت و به چيزي جز جنگ رضايت نخواهد داد. امام در پاسخ آنان اينگونه فرمود:
بَلي اِنَّ الاَشْتَرَ لَيَرْضي اِذَا رَضيتُ وَ قَدْ رَضِيْتُ وَ رَضيتُم.
آري به يقين، اشتر به آنچه من راضي باشم، راضي خواهد بود.
وَ اَمَّا الَذّي ذَكَرتُم مِنْ تَرْكِه اَمْري وَ ما أنا عَلَيْهِ فَلَيسَ مِن اُولئِكَ وَ لَيسَ أَتَخَوَفَّهُ عَلي ذلِكَ وَلَيتَ مِثْلَهُ اِثنانِ بَل لَيتَ فيكُم مِثلَهُ واحِدٌ.(1)
و اما آنچه گفتيد مبني بر اينكه اشتر امر مرا ترك خواهد كرد، او اينگونه نيست و من از اين باب از او ترسي ندارم. اي كاش دو نفر مثل مالك داشتم، بلكه اي كاش در ميان شما يك نفر مثل مالك بود.(2)
نامه مالك به عايشه
مالكاشتر از آنجا كه جزو ياران خاص اميرمؤمنان علي عليه السلام و از طرفداران حكومت آن حضرت بود، هنگامي كه متوجه شد عايشه آهنگ بصره كرده و درصدد قيام بر ضد حكومت علي عليه السلام است، در نامهاي به مكه، عايشه را از اين كار نهي كرد و براي او نوشت:
اما بعد، تو همسر رسول خدا صلي الله عليه و آله هستي و به تو فرمان داده است در خانه خود بماني.
اگر چنين كردي، چه بهتر و اگر در خانه خود، توقف نكردي و به پاخاستي، من با تو ميجنگم. تا تو را به خانهات و جايگاهي كه سبب خشنودي خدايت گردد، برگردانم.(1)
مالكاشتر ميدانست حركت عايشه بر خلاف رضاي خدا و دستور اسلام است. بنابراين، از او خواست با درنگ در خانه، رضايت حق را به دست آورد. اين نامه، خشم عايشه را برانگيخت، ولي آنچه براي مالك اهميت و ارزش داشت، كسب رضايت خداوند بود.
حضور فعال مالكاشتر در جنگ جمل
مالكاشتر از آغاز تا پايان جنگ جمل، همراه علي عليه السلام بود. او با حضور در كوفه، ابوموسي را عزل كرد و مردم آن ديار را با علي عليه السلام براي جنگ همراه ساخت(2)و در صحنههاي گوناگون جنگ جمل، حماسهها آفريد و ضربههاي سختي بر ناكثين وارد آورد.
مالكاشتر و جنگ صفين
مالكاشتر در جنگ صفين جزو افراد انگشتشماري بود كه قاطعانه تا آخر خواهان ادامه جنگ بود و جنگيد و توطئههاي دشمن و نقشههاي شوم آن را ميشناخت. در اينجا تنها به گوشههايي از فعاليتهاي مالكاشتر در صفين اشاره ميكنيم:
مالك، استوار و ميانهرو
حضرت علي عليه السلام در صفين نامهاي به زياد و شُريح كه از فرماندهان بودند، نوشت و از آنها خواست از مالك اطاعت كنند. در اين نامه كه شأن، رفعت،
مقام و زيركي مالك و نيز اعتماد حضرت امير عليه السلام به او را بيان ميكند، چنين آمده است:
وَ قَدْ أَمَّرْتُ عَلَيْكُمَا وَ عَلَي مَنْ فِي حَيِّزِكُمَا مَالِكَ بْنَ الْحَارِثِ الْأَشْتَرَ فَاسْمَعَا لَهُ وَ أَطِيعَا وَ اجْعَلَاهُ دِرْعاً وَ مِجَنّاً فَإِنَّهُ مِمَّنْ لَا يُخَافُ وَهْنُهُ وَ لَا سَقْطَتُهُ وَ لَا بُطْؤُهُ عَمَّا الْإِسْرَاعُ إِلَيْهِ أَحْزَمُ وَ لَا إِسْرَاعُهُ إِلَي مَا الْبُطْءُ عَنْهُ أَمْثَل.(1)
من مالكاشتر، پسر حارث را بر شما و كساني كه به فرمان شما هستند امير گرداندم. شما دو نفر سخنان او را گوش دهيد و فرمانش را اطاعت كنيد و او را مثل زره و سپر، نگهبان خود قرار دهيد كه در مالكاشتر سستي و لغزش وجود ندارد و در آنجايي كه سرعت عمل لازم است، كندي نميكند و آن زمان كه كندي و حركت آرام ضروري است، شتاب نميكند.
نبرد مالك در يومالهرير
در يومالهرير كه درگيري شديد بود، معاويه احساس كرد نميتواند در برابر لشكريان اميرمؤمنان علي عليه السلام پايداري كند. بنابراين، با مشورت عمروعاص، قرآنها را سرِ نيزه كردند و لشكريان علي عليه السلام را به حكم قرآن فراخواندند. عدهاي از ياران علي عليه السلام فريب نيرنگ معاويه را خوردند و خواهان آتشبس شدند. امام علي عليه السلام آتشبس را نپذيرفت و فرمود: من قرآن ناطقم. ما اول آنها را به قرآن دعوت كرديم، ولي نپذيرفتند. حالا كه ميبينند در حال شكست هستند، به اين نيرنگ دست زدند. با اين حال آنها قانع و توجيه نشدند و به حضرت علي عليه السلام گفتند: بايد دستور دهي مالك برگردد.
1) سفينة البحار، ج 1، ص 682؛ نهج البلاغة، (بنياد نهجالبلاغه)، تصحيح: عزيزالله عطاردي، نامه 13، ص318.
ابراهيم بن مالك ميگويد: من در حضور علي عليه السلام بودم كه به پدرم پيام فرستاد كه بازگردد، درحاليكه مالك ميخواست وارد اردوگاه معاويه شود. فرستاده علي عليه السلام به نام يزيد بن هاني به مالك گفت: علي پيام داد نزد من آي! مالك گفت: به اميرمؤمنان بگو حالا وقت آن نيست كه اين فرصت پيروزي را رها كنم و بازگردم. يزيد گفت: آيا دوست داري در اين جبهه پيروز شوي و از آن سو علي عليه السلام را به دشمن تسليم كنند؟! گفت: سبحان الله! به خدا اين را نميپسندم. يزيد گفت: مخالفان جنگ ميگويند بايد مالك را احضار كني، وگرنه با شمشير، تو را ميكشيم، همانسان كه عثمان را كشتيم يا تو را تسليم دشمن ميكنيم. مالك با ناراحتي تمام به سوي آنها بازگشت و فرياد زد: سستعنصران خوار، آيا وقتي دشمن، شما را قاهر و غالب ميبيند، دعوت به حَكَميت قرآن ميكند؟ سوگند به خدا كه آنها اوامر الهي و سنتهاي پيامبر را فرو نهادهاند. پس نبايد به اين دعوت پاسخ دهيد. اندكي به من مهلت دهيد تا پيروز شويم. آنها گفتند: ما هرگز نميخواهيم در گناه تو شريك شويم.
مالك گفت: به من بگوييد شما كه نخبگانتان كشته و سفلگانتان بازماندهاند، چه هنگام بر حق بودهايد؟ آيا وقتي شاميان را ميكشتيد؟ يا اكنون كه دست از جنگ كشيدهايد! شما اينك نميتوانيد فضل كشتههاي خود را انكار كنيد. آنها كه از شما بهتر بودند، آيا در آتشاند؟ گفتند: اي مالك، از ما دست بدار كه ما براي خدا با آنها جنگيديم و براي خدا از جنگ با آنها دست برداشتيم. ما از تو اطاعت نميكنيم، پس از ما دور شو. مالك گفت: سوگند به خدا كه شما فريب خورديد. [دشمن،] شما را به ترك پيكار خواند، پس پذيرفتيد. اي روسياهان، گمان ميكرديم نماز و نيايش شما به دليل ترك دنيا و شوق به ديدار خداوند است.
اينك روشن ميشود گريز شما به دليل هراسيدن از مرگ است. ننگتان باد اي شبه مهتران! پس از اين، عزتمند نخواهيد شد.
مالك گفت: اي اميرمؤمنان، صفهاي عراق را آماده كن. بدين ترتيب، مردم خروشيدند كه علي عليه السلام ، حكميت را پذيرفته و به حكم قرآن خرسند شده است و جز اين چارهاي ندارد. مالك گفت: اگر اميرمؤمنان به حكميت رضا داده، من نيز بدان راضي و خشنود هستم.(1)
خويشتنداري مالك و حفظ جان علي عليه السلام
پيشروي مالك در جنگ، پس از ايجاد فتنه عمروعاص، به يقين عامل خونريزيهاي شديد در ميان ياران امام ميشد و پس از درگيري اينان با يكديگر، معاويه با يك حمله ميتوانست به هدف خود برسد و نيروهاي حضرت را از بين ببرد.
حضرت امير عليه السلام در پاسخ به علت پذيرش حَكَميت فرمود:
خواستِ مرا درباره نپذيرفتن حكميت يارانم نپذيرفتند، مگر اين شيخ اشاره كرد به مالكاشتر و گروهي از خاندانم. به خدا سوگند! مرا بازنداشت از اينكه بنا بر ديدگاه خود عمل كنم، مگر ترس از اينكه اين دو اشاره كرد به امام حسن و حسين عليهما السلام كشته شوند و نسل رسول خدا صلي الله عليه و آله و ذريه او قطع گردد و ترس از اينكه اين و اين اشاره كرد به عبدالله بن جعفر و محمد بن حنيفه به شهادت برسند.(2)
نكته مهم در كلام اميرمؤمنان علي عليه السلام ، تأييد منطق و روش مالكاشتر است كه خواهان ادامه جنگ بود، ولي در شرايط تنگنا اگر حكميت را نميپذيرفت، دشمن خارجي (معاويه) و ياران منافق حضرت، با وي مخالفت
ميكردند و اگر خودش را ميتوانست از آسيب آنها نجات دهد، فرزندان زهرا عليها السلام و نوادگان رسول خدا صلي الله عليه و آله گرفتار دشمن ميشدند و در آينده، كسي نبود كه خط امامت و ولايت را ادامه دهد.
ياريكننده اميرمؤمنان علي عليه السلام در اقامه دين
اميرمؤمنان علي عليه السلام پس از پايان حكميت، در نامهاي، مالكاشتر را كه در نصيبين بود، به كوفه احضار كرد و به وي چنين نوشت:
اي مالك، تو جزو افرادي هستي كه براي اقامه دين از او كمك ميجويم تا تكبر و غرور گناهكاران را در هم شكنم و مرزهاي خطرناك را ببندم. محمد بن ابي بكر را والي مصر كردم. پس عدهاي از خوارج بر ضد او قيام كردند. او جواني است كمسن و بيتجربه در جنگها. پس نزد من آي تا در آنچه سزاوار است، بنگريم. جانشين خود را فردي مطمئن و خيرخواه از جمع يارانت قرارده، والسلام.(1)
جايگاه والاي مالك در نامه علي عليه السلام به مردم مصر
زماني كه حضرت امير عليه السلام مالكاشتر را به جاي محمد بن ابي بكر روانه مصر كرد، مصريان را چنين مخاطب قرار داد:
... من بيترديد، به سوي شما بندهاي از بندگان خدا را اعزام كردم كه در روزهاي ترسناك نميخوابد و در اوقات بيم و هراس، از دشمنان رو برنميتابد. بر بدكاران، از آتش سوزان سختتر است. او مالك، پسر حارث، برادر مذحج است. سخنش را بشنويد و فرمانش را در
1) ابراهيم بن محمد ثقفي، الغارات، ج1، ص258؛ يوسفي غروي، موسوعة التاريخ الاسلامي، ج5، ص284؛ الغدير، ج11، ص81.
آنچه مطابق حق است، مطيع و پيرو باشيد؛ زيرا او شمشيري از شمشيرهاي خداست كه تيزي آن به كندي نميگرايد و ضربه آن، بيثمر نميگزارد. پس اگر شما را فرمان دهد كه به سوي دشمن حركت كنيد، روانه شويد و اگر فرمان دهد كه بمانيد، توقف كنيد؛ چرا كه او پيش نرود و باز نايستد، به تأخير نمياندازد و جلو نميبرد، جز به فرمان من. من شما را بر خود مقدّم داشتم، براي خيرخواهي او در حق شما و دلير و برخورد شديدش با دشمنانتان.
فضيل بن خديج گويد: اين نامه را بعد از شهادت مالك، در ميان وسايل وي پيدا كرديم.
شهادت مالك در مسير مصر
مالكاشتر پس از دريافت دستورهاي لازم، به فرمان علي عليه السلام روانه مصر شد. جاسوسان معاويه در عراق، وي را از اعزام مالك به مصر آگاه كردند و از آنجا كه معاويه به مصر چشم طمع دوخته بود و حضور فرد باتجربهاي همچون مالك در مصر، او را از دسترسي به اين منطقه پربار و حاصلخيز محروم و آينده وي را تهديد ميكرد، به فكر افتاد كه نگذارد مالك وارد مصر شود و اوضاع آن منطقه را سامان دهد.
بنابراين، معاويه شخصي را نزد دهقاني خراجپرداز در منطقه قُلزُم، در مسير حركت مالكاشتر فرستاد و به او پيام داد علي عليه السلام اشتر را به مصر اعزام كرده است؛ اگر او را از بين ببري، تا زماني كه زنده هستي، خراج تو را ميبخشم، پس تا آنجا كه ممكن است، در مرگ او حيله و مكر به كار گير. از سوي ديگر، معاويه در شام مردم را جمع كرد و به آنها گفت: علي عليه السلام اشتر را به مصر فرستاده است. بياييد با هم دعا كنيم تا خداوند، ما را (از شرّ وي)
كفايت كند. سپس او همراه با مردم شام، اشتر را نفرين كردند. دشمني آنها با مالك، آنقدر زياد بود كه هميشه پس از نماز، بر مالك نفرين ميكردند.
مالكاشتر به راه خود ادامه داد تا به قلزم رسيد. جايستار، همان دهقان اجير شده به پيشواز مالك رفت و پس از سلام گفت: من مردي از اهل خراجم، براي تو و يارانت در بهرهها و درآمد زمينم، حقي وجود دارد. به نزد من آي. من كارهاي تو و يارانت را انجام ميدهم و علوفه حيوانات شما را تأمين ميكنم و آن را به جاي خراج، محاسبه كن. مالك در خانه وي فرود آمد و مرد، نيازهاي مالك و يارانش را برآورده ساخت. براي آنها غذايي آورد كه در آن عسل مسموم بود و پس از اينكه مالك از عسل خورد، به شهادت رسيد.(1)رحمت خدا بر او باد!
شادي معاويه از شهادت مالك
پس از شهادت مالك، جاسوس معاويه در مصر به نام مسعود بن جرجه، در نامهاي شهادت مالك را به معاويه گزارش داد. معاويه چون از جريان شهادت مالك آگاه شد، مردم را جمع كرد و به آنان گفت: علي عليه السلام دو دست داشت؛ يكي را در صفين قطع كردم (مقصود عمارياسر بود) و ديگري امروز قطع شد. بشارت باد شما را كه خداوند تعالي دعايتان را اجابت كرد و اَشتر را از بين برد. پس افزود: «اَلاٰ وان لِلّه جنُوداً مِنَ عَسَل؛ بدانيد كه خداوند را لشكرهايي از عسل است».(2)
مردم شام از شنيدن خبر شهادت مالك، خوشحال شدند و يكديگر را به مرگ او بشارت ميدادند.
بيش از آنكه معاويه و مردم شام از مرگ مالك شادمان بودند، علي عليه السلام و مردم كوفه از شهادت وي محزون و ناراحت شدند.
اندوه زياد علي عليه السلام در شهادت مالك
اميرمؤمنان علي عليه السلام زماني كه خبر شهادت مالك را شنيد، اندوهگين شد، بر فراز منبر رفت و با غم فراوان فرمود:
أَلَا إِنَّ مَالِكَ بْنَ الْحَارِثِ قَدْ مَضَي نَحْبَهُ وَ أَوْفَي بِعَهْدِهِ وَ لَقِيَ رَبَّهُ فَرَحِمَ اللَّهُ مَالِكاً لَوْ كَانَ جَبَلًا لَكَانَ فَذّاً وَ لَوْ كَانَ حَجَراً لَكَانَ صَلْداً لِلَّهِ مَالِكٌ وَ مَا مَالِكٌ وَ هَلْ قَامَتِ النِّسَاءُ عَنْ مِثْلِ مَالِكٍ وَ هَلْ مَوْجُودٌ كَمَالِكٍ قَالَ فَلَمَّا نَزَلَ وَ دَخَلَ الْقَصْرَ أَقْبَلَ عَلَيْهِ رِجَالٌ مِنْ قُرَيْشٍ فَقَالُوا لَشَدَّ مَا جَزِعْتَ عَلَيْهِ وَ لَقَدْ هَلَكَ قَالَ أَمَا وَ اللَّهِ هَلَاكُهُ فَقَدْ أَعَزَّ أَهْلَ الْمَغْرِبِ وَ أَذَلَّ أَهْلَ الْمَشْرِقِ قَالَ وَ بَكَي عَلَيْهِ أَيَّاماً وَ حَزِنَ عَلَيْهِ حُزْناً شَدِيداً وَ قَالَ لَا أَرَي مِثْلَهُ بَعْدَهُ أَبَدا.(1)
آگاه باشيد! همانا مالك به عهد خود وفا كرد و مدتش را به پايان رساند و پروردگار خود را ملاقات كرد. خداوند مالك را جزاي خير دهد، اگر از كوه بود، از پايههاي بزرگ آن به شمار ميرفت و اگر از سنگ بود، سنگي سخت و استوار بود. مالك، چه مالكي بود! آيا زنان توانايي دارند مثل مالك پرورش دهند؟ آيا مانند مالك وجود دارد؟
راوي ميگويد: حضرت پس از اتمام اين سخنان اندوهناك در جمع مردم از منبر پايين آمد و به دارالخلافه رفت. گروهي از قريش كه همراه بودند، گفتند: خيلي براي مالك اظهار ناراحتي كردي، حال آنكه وي به شهادت رسيده است! فرمود: به خدا قسم شهادت او مردم مغرب (شام) را عزيز و مردم مشرق (عراق) را ذليل نمود.
1) شيخ مفيد، الإختصاص، ص81.
اميرمؤمنان عليه السلام مدتي براي مالك گريه كرد و به شدت براي او اندهگين بود و هيچگاه وي را آنقدر ناراحت نديدند.
جنازه مالك را از قُلزُم به مدينه حمل و در آنجا دفن كردند. شهادت وي در سال 38 هجري رخ داد.
بصيرت مالك و بقاي شيعه
چنان كه در ماجراهاي حساس زندگي مالك، به موضعگيريهاي آگاهانه و دورانديشانه اين يار بزرگ حضرت علي عليه السلام اشاره كرديم، موضع گيريهاي او و اثرگذاري آنها را بر بقاي تشيع ميتوان در موارد زير خلاصه كرد:
بيان مسئله انحراف خلافت و ولايت از مسير اصلي كه نتيجه اين مخالفت، تبعيد او به شام بود.
تشويق مردم به بيعت با حضرت علي عليه السلام و حضور در پيشاپيش بيعتكنندگان كه به راضي شدن حضرت براي پذيرش امامت مسلمانان و مبارزه با بدعتها و بيعدالتيها دوران حكومت حضرت انجاميد.
پايداري در بيعت با اميرمؤمنان علي عليه السلام و پيروي و اطاعت از او در همه احوال؛ برخلاف آنچه از طلحه و زبير در مخالفت با بيعتشان ديده شد.
مخالفت با عايشه در راهاندازي جنگ جمل و بيان محور بودن امام در همه شئون فردي، اجتماعي و سياسي.
مبارزه با لشكر شام تا نزديكي شكست سپاه دشمن كه به نيرنگِ قرآن بر سر نيزه متوسل شدند.
پيروي از دستور حضرت علي عليه السلام در رها كردن جنگ، در آنجا كه بيش از يك قدم با پيروزي فاصله نداشت و اين تسليم او به حفظ جان امام و ياران حضرت انجاميد.
رفتار بر اساس عدالت و الگوي كامل اخلاقي و اسلامي، وقتي در نقش فرماندار حضرت و مسئول ديگر امور حضور داشت. اين رفتار، بيانگر حاكميت اسلام حقيقي و شخصيت حضرت علي عليه السلام بود.
حضور فعال در صحنه اجتماع و پشتيباني از ولايت در زماني كه برخي، بر گوشهگيري و قرائت قرآن و عبادت بسنده كرده بودند. اين كار، به پايهگذاري حكومت بر مبناي اسلام حقيقي و سنت نبوي اگرچه در مقطعي از زمان انجاميد كه امروزه انديشمندان از آن دوره، به دوران نوراني تجسم اخلاق و عدالت اسلامي ياد ميكنند.
عمارياسر
ياسر و همسرش سميه، در آغاز اسلام همگي به دعوت پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله لبيك گفتند و جان خود را در راه آيين توحيد و در زير شكنجههاي ابوجهل و همفكران او از دست دادند. عمار، فرزند جوان آن دو كه به خداوند و پيامبرش ايمان قلبي داشت، به دليل شكنجه هاي فراوان و طاقتفرسا مجبور شد به ظاهر از اسلام برائت كند و از شكنجه دشمنان نجات يابد. وقتي ماجراي برائت عمار از اسلام در ميان مردم پيچيد، عمار گريهكنان خدمت پيامبر رسيد، درحاليكه به شدت اشك ميريخت. حضرت اشكهاي او را پاك(1)و اين آيه را كه خداوند درباره او نازل كرده بود، تلاوت كرد: «مَنْ كَفَرَ بِاللَّهِ مِنْ بَعْدِ إِيمانِهِ إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمانِ؛ مگر آن كسي كه (به گفتن سخن كفر) مجبور شد، درحاليكه قلب او با ايمان، آرام است.» (نحل: 106) پس يادآور شد كه اگر بار ديگر نيز در چنين تنگنايي قرار گرفت، اظهار برائت كند.
1) إحقاق الحق، ج31، ص362.
عمار در نگاه پيامبر
حضرت محمد صلي الله عليه و آله درباره عمار فرمود: «سراپاي عمار را ايمان پر كرده و ايمان با گوشت و خونش آميخته است.»(1)ايشان در جاي ديگر ميفرمايد: «عمار، يكي از چهار نفري است كه بهشت، مشتاق آنان است».(2)
زندگي بصيرتمندانه عمار
عمارياسر، چونان سربازي شجاع و باايمان، در ركاب پيامبر خدا صلي الله عليه و آله در جنگهاي متعدد حضور داشت و پيامبر نيز بارها او را ستوده بود. پس از رحلت حضرت، عمار همچنان در راه دفاع از حق و ولايت و اهل بيت عليهم السلام ، استوار ماند و دچار انحرافهاي سياسي يا دنياطلبيهاي شيطاني و جاهطلبي نشد. از سويي، چون شاهد ناديده گرفته شدن سفارش روشن رسول خدا صلي الله عليه و آله درباره اهل بيت عليهم السلام و اميرمؤمنان علي عليه السلام بود، در راه دين و حمايت از آن حضرت مصممتر شد و هرگز از آن جدا نگشت.
وي در زمان خليفه دوم، مدتي والي كوفه بود و در زمانِ مسئوليتش در اين شهر، همچنان روحيه فروتني، اخلاص و ساده زيستي را حفظ كرد و كوشيد از عدل و حق فاصله نگيرد. همين شيوه، زمينه بركناري او و بازگشتاش به مدينه را فراهم آورد. عمارياسر، در دوره خليفه سوم در برابر استفادههاي نارواي وابستگان خليفه از بيتالمال انتقاد و اعتراض ميكرد و پس از مرگ عثمان، در جهتدهي مردم به سوي اميرمؤمنان علي عليه السلام و بيعت با آن حضرت، نقش فعالي داشت. او در جنگ جمل و نبرد صفين، از شجاعان ميدان جنگ بود و خطابههاي او در دفاع از جبهه حق و رسوا كردن نيروهاي باطل، به سپاه حق، بصيرت و روشنگري بيشتري
ميداد. از آنجا كه رسول خدا صلي الله عليه و آله فرموده بود: «عمار با حق است و از آن جدا نميشود و قاتل عمار نيز در آتش جهنم وارد خواهد شد»،(1)در بروز فتنهها وقتي كار بر مردم مشتبه ميشد، به عملكرد عمار مينگريستند كه در كدام طرف است و همان جبهه را جبهه حق ميدانستند.
خبر غيبي پيامبر از شهادت عمارياسر
صداقت و تعهد او به اسلام، سبب شده بود ديگران، بيش از توانايياش او را در ساخت مسجد در مدينه به كار وادارند. روزي عمار شكايت آنان را به حضور پيامبر برد و گفت: اين گروه مرا كشتند. حضرت در آن هنگام كلام تاريخي خود را در خبري غيبي به عمارياسر اعلام كرد:
اِنَّكَ لَن تَمُوتُ حَتّي تَقْتُلَكَ الفِئَةُ الباغِيةُ النّاكِبَةُ عَنِ الْحَقِّ، يَكوُنُ آخِرُ زادِكَ مِنَ الدُّنيا شَرْبَةَ لَبَنٍ.(2)
تو نميميري تا وقتي كه گروه ستمگر و منحرف از حق، تو را بكشند. آخرين توشه تو از دنيا، جرعهاي شير است.
اين خبر، جايگاه خاصي براي عمار در ميان مسلمانان پديد آورد، بهگونهاي كه آن سخن را حتي شماري از ياران عمروعاص سالها پيش از جنگ صفين از زبان او شنيده بودند.
عمار، وسيله تشخيص حق از باطل
ابونوح حِمْيَري، جزو سپاه اميرمؤمنان علي عليه السلام و پسرعموي ذوالكَلاع حِمْيَري، از سران لشكر معاويه بود. ذوالكلاع از عمروعاص شنيده بود كه پيامبر به عمارياسر فرموده است: «تَقتُلُكَ الفِئَةُ الباغِيَه؛: گروه متجاوز و ستمگر، تو را ميكشد».
او چون نميدانست عمار در ميان كدام سپاه است، مخفيانه وارد سپاه علي عليه السلام شد و به پسرعمويش گفت: آمدهام در مورد چيزي كه مرا به شك انداخته، از تو بپرسم. من در عصر خلافت عمر بن خطّاب، از عمروعاص شنيدم كه ميگفت: پيامبر به عمار فرمود: گروه ستمگر تو را ميكُشند. هماكنون، اين سخن را به ياد عمروعاص آوردم. او در پاسخ من گفت: از پيامبر شنيدم كه فرمود:
يَلتَقي اَهْلُ الشّامِ وَ اَهلُ العراق و في اِحْدَي الكَتيبَتَيْنِ الحقُّ وَ اِمامُ الهُدي و مَعَهُ عماربنِ ياسِرٍ.
مردم شام با مردم عراق براي جنگ، رو در روي هم قرار ميگيرند و حق و امام هدايتگر، در ميان يكي از آن دو سپاه است. آن سپاهي كه عمارياسر در ميان آن قرار دارد، حق است.
ابونوح پاسخ داد: آري، سوگند به خدا عمار در ميان سپاه ما (سپاه عراق) است. ذوالكلاع گفت: تو را به خدا سوگند ميدهم، آيا عمار در جنگ با ما جدي است؟
ابونوح پاسخ داد: آري، به پروردگار كعبه سوگند! او در جنگ با شما از من سختتر است، با اينكه من دوست دارم همه شما به صورت يك نفر بوديد و من گردن شما را ميزدم و تو را كه پسرعمويم هستي، جلوتر از همه ميكشتم، ولي او در جنگ با شما، از من سختتر است.
ذوالكلاع، پسرعمويش را نزد عمروعاص برد تا شايد ميان دو سپاه صلح اتفاق افتد. گفتوگويي نيز ميان عمارياسر و عمروعاص برقرار شد، ولي عمار فريب چربزبانيهاي عمروعاص را نخورد.
در جايي از اين گفتوگو عمار به عمروعاص گفت: «آيا ميتواني يك نمونه شاهد بياوري كه براي من روزي آمده باشد كه در آن، خدا و رسولش را نافرماني كرده باشم!»(1)
1) اعيان الشيعه؛ اختصاص، ص81، احقاق الحق، ج31، ص360؛ موسوعة تاريخ الاسلامي، ج5، ص122.
سخن جالب إبن أبي الحديد
ابن ابي الحديد، دانشمند معروف اهل تسنن ميگويد:
شگفتا از مردمي كه به دليل وجود عمارياسر، در حقانيت كار خود شك ميكنند، ولي در مورد وجود حضرت علي عليه السلام (كه در كدام جانب است) شك نميكنند. همچنين استدلال ميآورند كه حق با سپاه عراق است؛ زيرا عمار در ميان آنهاست، ولي توجهي ندارند كه حضرت علي عليه السلام در ميان سپاه عراق است.
از اين سخن كه پيامبر در شأن عمار فرمود: گروه ستمگر، تو را ميكشند واهمه ميكنند، ولي از آن همه سخن كه پيامبر در شأن علي عليه السلام فرموده، واهمه ندارند. مگر نه اين است كه پيامبر در شأن علي عليه السلام فرمود: «اَللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ؛ خدايا دوست بدار كسي كه علي عليه السلام را دوست دارد و دشمن بدار كسي كه علي عليه السلام را دشمن دارد!» و نيز فرمود: «لا يحِبُّكَ اِلّا مُؤْمِنٌ و لا يبغِضُكَ اِلّا المُنافِقُ؛ دوست ندارد تو را مگر مؤمن و دشمن ندارد تو را مگر منافق.» اين شيوه، بيان كننده آن است كه قريش از نخست تصميم گرفتند فضيلتهاي علي عليه السلام پوشيده بماند تا به طور كلي فراموش شود.(1)
افشاي چهره واقعي معاويه و بنياميه
در اينجا مواردي را برميشماريم كه بيان ميكند عمار چگونه در موقعيتهاي گوناگون به افشاگري بر ضد خاندان معاويه و بنياميه ميپرداخت.
1) ابن ابي الحديد، شرح نهجالبلاغه، ج8، ص17.
اي اميرمؤمنان، اگر ميتواني حتي يك روز به دشمن مهلت ندهي، اين كار را انجام بده. ما را پيش از آنكه آتش دشمنان ِبدكار شعلهور شود و براي دوري و جدايي از ما همرأي شوند، همراه خود روانه جبهه كن. آنگاه مخالفان را به سوي راه هدايت و رشد فراخوان. اگر پذيرفتند كه سعادتمند شدهاند؛ وگرنه، ناگزير با آنها ميجنگيم: فَوَاللهِ اِنَّ سَفْكَ دِمائِهِمْ، وَالْجِدَّ في جِهادِهِمْ لَقُربَهٌ عِندَاللهِ وَ كَرامَهٌ مِنْهَ؛(1)سوگند به خدا! به يقين ريختن خون آنها و تلاش براي جهاد و نبرد با ايشان، موجب تقرب و كرامت در پيشگاه الهي خواهد بود.
او ادامه داد: خدايا،تو ميداني كه اگر بدانم رضاي تو در اين است كه خود را در اين دريا بيفكنم، ميافكنم. اگر بدانم رضاي تو در اين است كه لبه شمشير را بر شكم قرار دهم و بر آن خم شوم كه از آن طرف به در آيد، چنين خواهم كرد. خدايا، ميدانم و مرا آگاه ساختي كه امروز عملي كه تو را بيش از هر چيز راضي سازد، جز جهاد با اين گروه نيست و اگر ميدانستم كه جز اين، عمل ديگري هست، آن را انجام ميدادم.(3)
اي مسلمانان، آيا ميخواهيد نظارهگر شخصي باشيد كه خدا و رسولش را دشمن دارد و با خدا و رسولش ميجنگد و بر مسلمانان ستم و تجاوز و مشركان را تقويت ميكند؟ همان كسي كه وقتي خداوند (در فتح مكه) پيروزي دين و نصرت رسولش را خواست، نزد پيامبر آمد و در ظاهر مسلمان شد. سوگند به خدا! اسلام او از روي ميل نبود، بلكه با كمال بيتوجهي اسلام را پذيرفت و پس از رحلت رسول خدا صلي الله عليه و آله سوگند به خدا ما او را با عنوان دشمن مسلمانان و دوست مجرمان شناختيم. آگاه باشيد كه او معاويه است. با او نبرد و او را لعنت كنيد كه او از كساني است كه نور خدا را خاموش ميكنند و موجب پيروزي دشمنان خدا ميشوند.(1)
عمار با همراهان دلاور خود در آن روز، عمروعاص و دشمن را تا پايگاه خودشان عقب راند و آن روز، پيروزي نصيب سپاه اميرمؤمنان علي عليه السلام شد و عمروعاص در آخر آن روز، با فرار و گريز، خود را نجات داد.(2)
بصيرت بخشيدن عمار به سپاه حق
عمار به او گفت: آيا آن صاحب پرچم سياه را كه در برابر من قرار گرفته است، (اشاره به پرچم عمروعاص) ميشناسي؟ من با اين شخص در عصر رسول خدا صلي الله عليه و آله در ركاب آن حضرت، سه بار جنگيدم و اكنون اين چهارمين بار است كه با او ميجنگم و اين بار بهتر و نيكتر از سهبار قبل نيست، بلكه بدتر و زشتتر از آنهاست.(1)
1) اعيان الشيعه، ج8، ص374.
من در جنگهاي بدر، احد و حُنين در برابر او جنگيدم. آيا پدرت اينجاست تا تو را به آن خبر دهد؟ آن مرد گفت: نه. عمار گفت: آن روز در عصر پيامبر تجمع ما در مركز پرچمهاي رسول خدا صلي الله عليه و آله بود، ولي تجمّع اين قوم (عمروعاص و معاويه و سپاه آنها) در مركز پرچمهاي مشركان بود. آيا اين لشكر (معاويه) و كساني را كه در آن هستند، ميبيني؟ سوگند به خدا! دوست دارم همه آنها به صورت يك فرد بودند و من آن فرد را سر به نيست ميكردم. سوگند به خدا! ريختن خون همه آنها حلالتر از ريختن خون گنجشك است! آيا ريختن خون گنجشك حرام است؟آن مرد گفت: نه، بلكه حلال است. عمار گفت: ريختن خون آنها نيز حلال است. آيا مطلب را خوب بيان كردم؟ آن مرد گفت: آري، خوب روشن كردي. عمار گفت: اينك برو، هركدام از دو لشكر را خواستي، انتخاب كن. به زودي آنها (معاويه و پيروانش) با شمشيرهاي خود، شما را ميزنند تا حدي كه باطلگرايان شما، به شك و ترديد ميافتند. آنگاه عمار اين جملههاي تاريخي را فرمود:
وَ اللَّهِ مَا هُمْ مِنَ الْحَقِّ عَلَي مَا يُقْذِي عَيْنَ ذُبَابٍ وَ اللَّهِ لَوْ ضَرَبُونَا بِأَسْيَافِهِمْ حَتَّي يُبْلِغُونَا سَعَفَاتِ هَجَرَ لَعَرَفْتُ أَنَّا عَلَي حَقٍّ وَ هُمْ عَلَي بَاطِل.(1)
سوگند به خدا! به اندازه خاشاكي كه در چشم پشه رفته، آنها بر حق نيستند. سوگند به خدا! اگر آنها با شمشيرهاي خود، ما را بزنند و تا كنار نخلهاي سرزمين هَجَر (بحرين) ما را به عقب برانند، ما علم و اطمينان داريم كه بر حق هستيم و آنها بر باطل هستند.
1) وقعة صفين، ص323.
آنگاه عمار به دشمن حمله كرد، درحاليكه چنين رجز ميخواند: حركت كنيد به سوي دستههايي كه دشمنان پيامبر هستند. حركت كنيد كه بهترين انسانها پيروان علي عليه السلام هستند. اكنون وقت كشيدن شمشير از نيام و تازاندن اسبها به ميدان جنگ و پرتاب نيزههاي بلند است.
به اين ترتيب، ميبينيم عمار از روي بينش و آگاهي و با كمال اطمينان و عقيده، بر اساس تولا و تبرّا ميجنگيد.
شهادت عمارياسر
عمارياسر در جنگ صفين از اميرمؤمنان علي عليه السلام اجازه نبرد گرفت. امام، عمار را در آغوش كشيد و با او وداع كرد و او نيز آخرين توشه خود را بنا بر پيشبيني رسول خدا صلي الله عليه و آله كه شير بود، نوشيد و ندا داد: «اَلْيَومَ اَلْقَي اَلْاَحِبَّةَ مُحَمَّداً وَ حِزْبَه؛(1)امروز، دوستان محمد و حزب او را ديدار ميكنم.» اين شيرمرد شجاع، در 94 سالگي پس از نبردي دلاورانه، به آستان پروردگار عروج كرد.
محمد بن ابيبكر
محمد بن ابي بكر، فرزند خليفه نخست است. پس از مرگ ابوبكر، همسر او اسماء به عقد حضرت علي عليه السلام درآمد و محمد در خانه علي عليه السلام پرورش
1) إحقاق الحق، ج8، ص454.
يافت(1)و جزو ياران خالص اميرمؤمنان علي عليه السلام شد. محمد و عايشه هر دو فرزندان ابوبكر هستند، ولي از نظر انديشه و روحيه، در دو جبهه كاملاً متفاوت از يكديگر قرار گرفتهاند.
جنگ جمل، آزمايش دشواري براي محمد بود؛ زيرا در لشكر مقابل، خواهرش قرار دارد و محمد بايد با او بجنگد. محمد با بصيرتي كه يافته بود، عاطفه و احساسات را كنار گذاشت و در ركاب علي عليه السلام به دفاع بيدريغ از مكتب اسلام پرداخت. در جامعهاي كه عصبيتهاي قومي و قبيلهاي به شدت رواج دارد، رسيدن به چنين مرتبهاي از معرفت كه حتي خواهر خود را به انگيزه الهي در نظر نياورد، بسيار ارزشمند است.
اميرمؤمنان علي عليه السلام پس از جنگ صفين، محمد را به استانداري مصر فرستاد، ولي با متشنج شدن وضعيت عراق به واسطه مسائل حكميت، مصر نيز دچار آشوبهايي شد. امام، مالكاشتر را براي كنترل اوضاع به آن ديار فرستاد كه مالك در ميان راه با توطئهاي به شهادت رسيد.
حضرت علي عليه السلام محمد بن ابيبكر را پس از مالكاشتر به حكومت مصر برگزيد و چون با سپاهيان معاويه روبهرو شد، محمد از مركب پايين آمد و مبارزه كرد. يارانش ناجوانمردانه از اطراف او پراكنده شدند و او نيز به خرابهاي پناه برد. او را گرفتند و نزد معاوية بن خديج آوردند، درحاليكه روزهدار و تشنه بود. معاويه از دادن آب به او جلوگيري كرد و او خطاب به
1) در كتاب الغارات، ترجمه: عبد المحمد آيتي، ص245، چنين آمده است: «اسماء بنت عميس، نخست زوجه جعفر بن ابي طالب بود و عبد اللّه بن جعفر را به دنيا آورد، پس از او ابوبكر او را به زني گرفت و محمد بن ابي بكر را آورد. پس از ابو بكر، به علي عليه السلام شوي كرد. محمد بن ابي بكر، فرزند اسماء با مادر به خانه علي عليه السلام آمد و علي عليه السلام، محمد بن ابي بكر را پرورش داد. ازاينرو، گويند كه محمد بن ابي بكر، ربيب (پسرخوانده) علي عليه السلام بود و هم برادر مادري عبد اللّه بن جعفر».
معاويه گفت: اي پسر زن جولايي يهودي، خدا رويت را سياه كند! معاويه او را كشت و پيكرش را داخل لاشه الاغي قرار داد و سپس به آتش سوزاند. وقتي اين خبر به عايشه رسيد، به شدت گريه كرد و همواره در نمازش به معاويه و عمروعاص نفرين ميكرد.
وقتي خبر شهادت محمد بن ابيبكر به اميرمؤمنان علي عليه السلام رسيد، در غم او گريست و با اظهار تأسف، كشنده او را لعن و نفرين كرد.(1)
ميثم تمار
ميثم، فرزند يحيي كه او را ابوسالم(2)هم ميخواندند، اهل سرزمين نهروان، منطقهاي ميان عراق و ايران بود. او را ايراني، كُرد، فارس و ترك نيز دانستهاند.(3)شيخ طوسي او را از ياران امام علي، امام حسن و امام حسين عليهم السلام شمرده است.(4)
ابتدا، غلام زني از طايفه بنياسد بود. حضرت علي عليه السلام او را از آن زن خريد و آزادش كرد.(5)ميثم، از اصحاب پيامبر به شمار ميآيد.(6). لقب «تمار» را هم از آن نظر به او دادهاند كه در كوفه، خرمافروش بود.
صاحب اسرار علي عليه السلام
ابنابيالحديد مينويسد: «علي عليه السلام دانشهاي فراواني به ميثم آموخت و اسرار غيبي و امور سرّي را به او ياد داد».(7)
1) سبط بن جوزي، شرح حال و فضائل خاندان نبوت، ترجمه: محمدرضا عطائي، ص149.
2) شيخ مفيد، الإرشاد، ص313.
3) محمدباقر بهبودي، ميثم تمار، ص5.
4) رجال طوسي، صص81، 96 و 105.
5) شيخ مفيد، الإرشاد، ص313؛ شرح ابن ابي الحديد، شرح نهجالبلاغه، ج2، ص291.
6) ابن حجر عسقلاني، الاصابة في معرفة الصحابه، ج3، ص4.
7) ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، ج2، ص458.
ميثم، علم تفسير قرآن را نزد علي عليه السلام فراگرفت و آن حضرت، وي را به سبب داشتن استعداد روحي و زمينه مناسب، به راههاي فهميدن حوادثي كه در آينده اتفاق خواهد افتاد، آشنا كرده بود و ميثم، گاهي برخي از آنها را براي مردم بازگو ميكرد و مايه شگفتي ديگران ميشد.(1)
ميثم و دفاع از ولايت بر چوبهدار
ميثم همواره بر دوستي امام علي عليه السلام پايبند بود و تهديدهاي بنياميه نتوانست حتي در ظاهر، او را از علي عليه السلام جدا كند؛ زيرا او به يقين، علي عليه السلام را دريافته بود و در پايان به جرم عليدوستي به شهادت رسيد.
روزي اميرمؤمنان علي عليه السلام به ميثم تمار فرمود: تو پس از من، گرفتار خواهي شد و به دار آويخته ميشوي و بر دهانت لجام خواهند زد. در روز سوم از سوراخهاي بيني و دهانت خون جاري ميشود و ريشت را رنگين ميكند. پس چشم به راه آن خضاب رنگين باش. حضرت پس از دادن اين خبر به او، محل به دار آويخته شدنش را نيز به وي نشان داد.
در سال 60 ه . ق. ميثم به حج رفت و در آنجا با امام حسين عليه السلام ديدار كرد. حضرت به او فرمود: آگاه باش كه به زودي محاسنت رنگين ميشود. وقتي ميثم به كوفه بازگشت، او را در قادسيه كوفه دستگير كردند و نزد عبيدالله بن زياد آوردند. چون داخل مجلس شد، حاضران گفتند: اين نزديكترين مردم به علي عليه السلام بود. ابنزياد با تعجب گفت: واي بر شما! آيا حضرت به اين عجمي اينقدر ارزش و احترام ميگذاشت؟ گفتند: آري.
عبيدالله رو به او گفت: خدايت كجاست؟ ميثم پاسخ داد: در كمين ستمگران است كه تو هم يكي از آنهايي. ابنزياد گفت: واي بر تو! با اينكه
1) سفينة البحار، ج2، ص524.
عجمي هستي، جرئت ميكني اينگونه با من سخن بگويي؟ امام تو علي عليه السلام درباره رفتار و تصميم من با تو چه گفته است؟
ميثم فرمود: علي عليه السلام به من خبر داد كه تو مرا زنده بر دار ميكشي و من دهمين نفر هستم. عبيداللّه گفت: همانا ما بر خلاف گفته او عمل خواهيم كرد.
ميثم فرمود: چگونه با او مخالفت ميكنيد؟ به خدا سوگند! آن حضرت به من خبر نداده، جز آنچه از رسول خدا صلي الله عليه و آله شنيده و او از جبرئيل امين و او از خداي متعال خبر داده است. تو چگونه ميتواني بر خلاف گفته اينان، عمل بكني؟ حتي من آنجايي را كه تو مرا بر دار ميكشي، ميشناسم. من نخستين مردي هستم كه در اسلام، لجام بر دهانم ميزنند.
ابنزياد وي را مدتي در زندان نگه داشت. سپس او را به تنه درخت خرمايي كه نزديك خانه عمرو بن حريث بود، آويزان كرد. ميثم در بالاي دار هم كه بود، به بيان فضيلتهاي بنيهاشم ميپرداخت. چون خبر به ابنزياد رسيد، دستور داد لجامي ساختند و آن را بر دهان و سر ميثم تمار زدند تا ديگر نتواند سخن بگويد. سرانجام، ميثم همانگونه كه علي عليه السلام خبر داده بود، به شهادت رسيد.(1)
پيكرش مدتي بر بالاي دار بود. ابنزياد براي اهانت بيشتر به ميثم، اجازه نميداد پيكر پاكش را از دار پايين آورند و دفن كنند. هدفش از اين كار، تهديد و ترساندن مدافعان امام علي عليه السلام بود كه بفهماند سزاي دوستي علي، اين است.
سرانجام، هفت نفر از مسلمانان و خرمافروشان، همپيمان شدند تا پيكر ميثم را بردارند و دفن كنند. پس شب هنگام براي غافل ساختن مأموران، در نزديكي آن محل به گونهاي كه ميثم ديده نشود آتشي افروختند. مأموران براي گرم شدن،
1) منتهي الامال، ج1، ص517؛ الارشاد، شيخ مفيد، ج1، صص324 و 325؛ معجم رجال الحديث، ج20، صص110 و 111؛ الاصابة، ج6، ص250؛ بحارالانوار، ج42، صص 124 ـ 133؛ روضة الواعظين، تحقيق: سيد محمد مهدي خراساني، ص289.
بدانجا رفتند و آنان در اين فرصت، براي پايين آوردن پيكر پاك ميثم، نزديك دار رفتند. مأموران، كنار آتش بودند و روشنايي آتش، مانع ديد چوبه دار بود. بدين ترتيب، آنان پيكر ميثم را پايين آوردند و در بركه آبي دفن كردند.
صبح كه ابنزياد باخبر شد، افرادي را براي يافتن پيكر پاك ميثم مأمور كرد، ولي تلاششان به جايي نرسيد.(1)اكنون قبر ميثم در جنوب غربي مسجد بزرگ كوفه قرار گرفته و مزار عاشقان اهل بيت عليهم السلام و ياران راستين آنهاست.
شهادت ميثم ده روز پيش از آمدن حسين بن علي عليه السلام به عراق رخ داد.(2)
درس بصيرت و بيداري
ميثم، اسوهاي براي رهپويان كمال و معنويت و دلدادگان اهل بيت عليهم السلام بود. او ميتوانست با دوري جستن ظاهري از امام علي عليه السلام ، جان سالم به در برد، ولي هرگز بدان راضي نشد و چوبه دار را بر ماندن ترجيح داد و مردن به عشق علي عليه السلام را بر زندگي برگزيد تا در جوّ خفقان تاريخ، الگوي بيداري، بصيرت و پايداري باشد. پيكر ميثم بر بلنداي دار، درس يقين و پايمردي به رهپويان حقيقت بود و نشان از صراط مستقيم داشت، در زماني كه مردم به بيراهه ميرفتند.
فصل پنجم: قبول صلح قهرمانانه (بصيرت ياران امام حسن مجتبي عليه السلام )
پس از شهادت امام علي عليه السلام شيعيان كوفه با امام حسن عليه السلام بيعت كردند و ايشان با لشكر دوازده هزار نفري كه توسط پدرشان سازماندهي شده بودند به جنگ با معاويه رفت ولي سياستهاي عوام فريبانه معاويه كه با شايعهپراكني، دروغپردازي، تطميع فرماندهان نظامي و سياسي همراه بود، تعداد زيادي از فرماندهان سپاه امام را به سمت خويش كشاند و تفرقه و پراكندگي در لشكر امام ايجاد شد و تا بدانجا پيش رفت كه موجب زخمي شدن حضرت و عزيمت به مدائن گرديد. در چنين شرايطي امام اگر چه اساساً ادامه جهاد در برابر معاويه را لازم و ضروري ميدانست ولي به خاطر شرايط تحميلي صلح را كه قهرمانانهترين نرمش تاريخي با توجه به شرايط زمان و مكان، و به خاطر تكليفگرايي، حفظ دين، حفظ مصالح عمومي شيعيان و عدم حمايت مردم بود، پذيرفت. ايشان ميفرمود: «وَاللهِ، سَلَّمْتُ الاَمْرَ اِليْه اِلا اَنّي لَمْ اَجدْ اَنْصارَا وَلو وَجَدْتُ اَنْصارَا لقاتَلْتُهُ ليْلي و نَهاري حَتّي يَحْكُمَ اللهُ بَيْني وَ بَينَه...».(1)
1) الطبرسي، الاحتجاج، ج 1، ص 291؛ جمالالدين يوسف بن حاتم شامي، الدر النظيم في مناقب الأئمة الاطهار، ص 513.
سوگند به خدا، من از اين رو امر خلافت را به او واگذاشتم كه ياراني نيافتم. اگر ياراني مييافتم شب و روزم را در جنگ و جهاد با معاويه ميگذرانيدم تا خدا ميان من و او حكم فرمايد.
در دورهاي كه فريب و نيرنگ معاويه توانست بسياري از فرماندهان و ياران حضرت را از مسير حق جدا كند، ياراني هر چند اندك با بينش و تقوايي كه داشتند هيچگاه مغلوب هواپرستي و متاع اندك دنيا نشدند و همچون كوههاي استوار در كنار ايشان صبر پيشه نموده و سايه سنگين سكوت را تحمل كردند. مهمترين اقدامات و مواضع همراه با بصيرت آنان كه منجر شد تشيع در زماني كه فريبكاري و نيرنگ توانسته بود قربانيان زيادي بگيرد، محفوظ نگه داشته شود را ميتوان در موارد ذيل چنين خلاصه كرد:
1) اين در حالي بود كه برخي از هواداران امام مثل سليمان بن صرد خزاعي تا آخر ايشان را سرزنش ميكردند و پيمان صلح را به ذلت نشاندن شيعيان تفسير ميكردند. امام حسن7 هم چنين در پاسخ به اعتراض سليمان بن صرد خزاعي، تصريح كردهاند: وَلَوْكُنْتُ بَالحَزْمِ في اَمْرِ الدُْنيا و لِلّدُّنْيا اَعْمَلُ وَ اَنْصِبْ، ما كانَ مُعاوِيَةُ بِأبأسَ منّي بَأسا وَ اَشَدَّ شكمَيةً وَ لَكانَ رَأيي غَيْرَ ما رَأيي غَيْرَ ما رَأيْتُم وَلكِنَي اُشْهِدُ بِاللهَ وَ اِيّاكُمْ اَنّي لَمْ اُرِدْ بِما رَأيْتُمْ اِلا حِقْنَ دِمْائِكُمْ. اگر من به دنيا ميانديشيدم و براي امور دنيوي كار ميكردم، نه معاويه از من دليرتر بود و نه رام ناشدنيتر و من در برابر او موضع ديگري مي داشتم ليكن خدا شاهد است من خواستم خون شما را حفظ كنم.
ايشان در جاي ديگري در پاسخ آن عده (اندك) از ياران خويش كه درباره صلح اعتراض داشتند فرمود: اِنّي كمَا رَأيْتُكُم لَيْسَ بِكُمْ عَلَيْهِم قُوَّةٌ سَلَّمْتُ الاَمْر، لاَبِقي اَنا وَ اَنْتُم بَيْنَ اَظْهُرِهِمْ. شيخ عبدالله بحراني اصفلهاني، عوالم العلوم و المعارف، مستدرك ـ حضرت زهرا تا امام جواد7، ج 20، ص 624؛ حسن بن علي بن شعبه، تحف العقول، ص 320.
پافشاري بر عقائد خويش و افشاي چهره واقعي معاويه در نقض شروطي كه در پيمان صلح پذيرفته بود.
انتخاب شيوه مبارزه تدريجي و آرام براي غفلتزدايي از جامعهاي كه هنوز به مرتبه بلوغ سياسي و اجتماعي نرسيده بود.
حفظ عمود خيمه حق و روشن نگه داشتن مشعل هدايت با نشر فضائل اهل بيت عليهم السلام و افشاي مقاصد شوم جباران و خودكامگان حاكم بر سرنوشت مسلمانان.
سازماندهي مجدد شيعيان و هموار نمودن مسير براي قيام امام حسين عليه السلام .
قيس بن سعد بن عباده انصاري
در دوره صدر اسلام، خاندان قيس از بزرگان انصار به شمار ميرفتند. پيوسته نيز انوار دانش و بزرگي، از افق اين خاندان ميدرخشيد و در هر زمينهاي شخصيتهاي والا و شايسته تحويل داده است. در پيشوايي و رياست، حفظ و بررسي احاديث، دانش و پاكي و پاكدامني، مرداني از اين خاندان برخاستهاند.(1)
قيس بن سعد بن عباده، رئيس قبيله خزرج و يكي از شجاعان و بزرگان انصار است. قيس از شيعيان اميرمؤمنان علي عليه السلام و از طرفداران و خيرخواهان او و نيز يكي از مشاوران حضرت امير عليه السلام بود. حضرت علي عليه السلام در ماه صفر سال 36ه . ق. وي را به استانداري مصر برگزيد. او جزو نخستين گروه كارگزاران اعزامي حضرت بود. حضرت خواست عدهاي از لشكريان را به همراهي قيس روانه كند، ولي قيس گفت ممكن است شما به آنها نياز پيدا كنيد. بنابراين، با هفت نفر از بستگان خود رفت و حكومت مصر را در اختيار گرفت.(2)
در اين ميان، معاويه بسيار كوشيد او را به سوي خود جلب كند، ولي قيس، مردانه در برابر كفر و باطل ايستادگي كرد. بنابراين، معاويه به راه نيرنگ متوسل شد و براي عملي كردن هدف شوم خود، در شام نامهاي را براي مردم خواند با اين مضمون كه قيس و مردم مصر به طرفداري از خون عثمان با ما همكاري خواهند كرد.(1)مأموران امام اين جريان را به آگاهي حضرت علي عليه السلام رساندند. امام باور نكرد، ولي با اصرار جمعي، محمد بن ابيبكر را به جاي او فرستاد. قيس در جنگ صفين نيز معاويه را بسيار آزار داد، بدينگونه كه هر روز در جلو لشكر ميايستاد، برايشان سخنراني و آنان را به جنگ ترغيب ميكرد. پس از شهادت علي عليه السلام قيس در خدمت امام مجتبي عليه السلام بود.
قيس در دوران خلافت امام مجتبي عليه السلام
بلاذري مينويسد: قيس جزو معدود افرادي بود كه با ابوبكر بيعت نكرد و نخستين فرد است كه با امام مجتبي عليه السلام بيعت كرد.(2)قيس از آن دسته ياراني است كه تا آخرين لحظه عمرش با اهل بيت پيامبر همراه بود و پس از حضرت علي عليه السلام در خدمت امام حسن مجتبي عليه السلام بود و با تمام وجود از ايشان دفاع كرد و در برابر معاويه موضع گرفت.
بصيرت دادن قيس به سپاه امام
امام حسن مجتبي عليه السلام پس از آنكه ديد معاويه حاضر به تسليم در برابر حكومت حق نيست، آماده جنگ با او شد و عبيدالله بن عباس را فرمانده
سپاه كرد و به او فرمود: اي پسر عمو، من به همراه تو دوازده هزار نفر از شجاعان عرب و قاريان مصر را ميفرستم. به سوي معاويه برو و گزارش كار روزانهات را براي من بفرست. با قيس بن سعد و سعيد بن قيس مشورت كن. جنگ با معاويه را آغاز نكن، ولي اگر او جنگ را آغاز كرد، با او بجنگ. اگر به تو آسيبي رسيد، قيس بن سعد، فرمانده خواهد بود و بعد از قيس، سعيد بن قيس همداني.
معاويه براي اينكه با امام مجتبي عليه السلام جنگ نكند و بدون خونريزي به هدف خود برسد، دست به توطئه زد و شبانه، فردي را نزد عبيدالله بن عباس، فرمانده نيروهاي امام مجتبي عليه السلام فرستاد و به او پيغام داد امام حسن عليه السلام با من درباره صلح مكاتبه كرده و صلح او نزد من، امري مسلّم است. اگر امروز از من اطاعت كني، خواستههايت برآورده ميشود، وگرنه زماني از من اطاعت خواهي كرد كه هيچگونه فايدهاي براي تو نخواهد داشت. من تعهد ميكنم هزار هزار درهم (يك ميليون) به تو بدهم؛ نصف آن را اكنون و نصف ديگر را وقتي وارد كوفه شوم.
عبيدالله از اين موقعيت بهره برد و شبانه از لشكر امام حسن عليه السلام جدا شد و به اردوگاه معاويه پيوست. معاويه نيز به وعده خود وفا كرد و پانصد هزار درهم به او داد. مردم صبح منتظر بودند عبيدالله براي آنها نماز جماعت بخواند، ولي هر چه جستند، او را نديدند و متوجه شدند به معاويه پيوسته است. ازاينرو، قيس بن سعد با آنها نماز خواند و پس از نماز، براي مردم سخنراني كرد و گفت: «اي مردم، رفتن عبيداللَّه بنعباس، شما را دچار هول و ترس نكند؛ زيرا اين مرد و پدرش هرگز عمل خيري انجام ندادهاند».(1)
1) علامه مجلسي، زندگاني حضرت امام حسن مجتبي عليه السلام، ترجمه: محمدجواد نجفي، ص53.
پس از سخنراني قيس، مردم يكپارچه فرياد برآوردند كه خدا را ميستاييم كه او را از جمع ما بيرون كرد؛ ما را به سوي دشمن حركت ده. بدينترتيب، قيس، آنها را به طرف دشمن رهبري كرد.
تلاشهاي معاويه براي فريفتن قيس
زير فصل ها
نامه نخست معاويه به قيس
نامه دوم معاويه به قيس
پاسخ قيس به معاويه
سومين نامه معاويه به قيس
پاسخ قيس به نامه معاويه
نامه نخست معاويه به قيس
معاويه نخستين نامهاش را به قيس زماني نوشت كه حضرت اميرمؤمنان عليه السلام در كوفه بود. معاويه در نامه خود، همراه با متهم كردن امام علي عليه السلام به تحريك مردم بر كشتن عثمان، از قيس براي بيعت با خودش در خونخواهي عثمان دعوت و در عوض، حكومت عراق (كوفه و بصره) و حجاز را پيشنهاد كرد كه با پاسخ منفي و دو پهلوي قيس روبهرو شد.(1)
نامه دوم معاويه به قيس
معاويه نامه دوم را در زمان حكومت امام مجتبي عليه السلام پس از پيوستن عبيدالله بن عباس به خود، براي قيس نوشت تا شايد بتواند او را مانند ديگر فرماندهان، از امام حسن عليه السلام جدا كند. متن نامه معاويه بدين شرح است:
بعد از حمد و سپاس پروردگار، نامهات را خواندم؛ نه آنقدر نزديك آمدي تا مهياي سازش و صلح با تو گردم و نه چندان دور بودي تا آماده پيكار با تو شوم. تو را همچون ريسمان قصابي ديدم كه چارپايان را بدان ميبندند و براي ريسمان، تفاوتي ندارد به پاي كه بسته شود! شخصي چون من، كسي را فريب نخواهد داد و فريب كسي را هم نخواهد خورد؛ زيرا سپاهيان انبوهي دارم و مردان توانايي كه در ميان آنها، يكّهتازان لايقي هستند.
1) الغدير، ج3، ص174.
اگر آنچه را به تو پيشنهاد كردم، پذيرفتي، به تو خواهم داد و اگر كاري كه گفتم، انجام ندهي، اسبان و سواران را بر سرت ميتازم. در آن هنگام، هر بلايي كه بر سر تو آيد، خود مقصر خواهي بود. والسلام.(1)
پاسخ قيس به معاويه
پس از آنكه قيس، نامه معاويه را خواند، متوجه شد ديگر مدارا كردن فايدهاي ندارد و بايد پاسخ روشني به او بدهد، بنابراين، چنين نوشت:
پس از حمد و ثناي پروردگار، اي معاويه، شگفتي در اين است كه تو نظريه مرا مردود دانستهاي و به كلي بيارزش ميداني و اي بيپدر، چشم طمع در اين دوختهاي كه من از دايره پيروي و اطاعت آن كس كه از همه مردم براي رهبري و زمامداري سزاوارتر و راستگوترين مردم و عاليترين راهنما و نزديكترين افراد به رسول خداست، بيرون آيم و زير فرماندهي تو درآيم؟ آري، تو هماني كه هيچ شايستگي اين مقام را نداري و از همه بيلياقتتري؛ زيرا گفتارت از ديگران بيهودهتر و نارواتر و تو از همه كس گمراهتر و دورترين افراد به رسول خدا هستي. اطراف تو را مردماني گمراه و گمراهكننده گرفتهاند كه هر يك، بتي از بتهاي شيطان هستند، ولي با اين تهديد كه مصر را بر من خواهي شوراند و تمامي اين كشور را پر از سپاه و لشكر و پياده و سواره خواهي كرد، به تصور خود مرا ترسانيدهاي؟ (بدان) در صورتي اين كار را تواني كرد كه من تو را به خود واگذارم و كاري به تو نداشته باشم. والسلام.
1) براي مطالعه متن كامل نامههاي معاويه و قيس بن سعد نك: الغدير، ج3، صص173 ـ 177؛ تاريخ طبري، ج5، ص288؛ كامل ابن اثير، ج3، ص107؛ ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، ج2، ص23.
سومين نامه معاويه به قيس
معاويه كه از فريب دادن قيس نااميد شد و فهميد قيس مردي نيست كه در دام وي گرفتار آيد، نامه تهديدآميزي با اين مضمون به وي نوشت:
پس از حمد و ثناي خداوند، اي قيس، تو يهودي و يهوديزاده هستي. اگر از اين دو سپاه آن كس كه بيشتر دوستدارش هستي و بدان محبت داري، پيروز شود، تو را از كار بركنار خواهد كرد و فرد ديگري را به جاي تو مأمور خواهد ساخت و اگر من كه مبغوضترين افراد نزد تو هستم، كامياب شوم و دسترسي به تو پيدا كنم، تو را خواهم كشت و گوش و بينيات را خواهم بريد. پدرت نيز كمان خود را زه كرد، ولي بدون نشانه تير انداخت. بسيار كوشيد، ولي به نتيجه نرسيد. يارانش او را تنها گذاشتند و روزگارش به سر آمد و در حوران، تنها و بيكس از دنيا رفت. والسلام.(1)
پاسخ قيس به نامه معاويه
پس از حمد و ثناي پروردگار، همانا تو، بت و بتزاده هستي. از روي اكراه و به زور وارد اسلام شدي و با اختيار دست از آن برداشتي و از دين خارج شدي. چيزي بر ايمانت نگذشت و چندان حسن سابقه نداري. از سوي ديگر، نفاق و كينهتوزي تو، تازگي ندارد... آري پدرم كمان خود را زه كرد و به هدف تير اندازي كرد ولي كسي بر او حمله برد و او را از پاي در آورد كه هرگز به خاك پاي او نميرسيد و هيچ لياقت و عرضهاي نداشت. ما ياران همان ديني هستيم كه تو از آن خارج شدهاي و با ديني كه تو وارد آن گشتهاي، دشمن هستيم. والسلام.(2)
در ميان تاريخنگاران اختلاف است كه اين دو نامه اخير، يا در زماني كه سعد در مصر بوده، نوشته شده يا در زماني كه فرماندهي سپاه امام مجتبي عليه السلام را برعهده داشته است. با اين حال، نكته مهم اين است كه قيس هيچگاه فريب معاويه را نخورد و تسليم نيرنگهاي او نشد؛ چه در زمان خلافت و امامت اميرمؤمنان علي عليه السلام و چه در دوران خلافت امام حسن مجتبي عليه السلام . در واقع اين از امتيازهاي بزرگ قيس است؛ درحاليكه عبيدالله بن عباس در برابر طمعاندازيهاي معاويه تسليم شد و شبانه به اردوگاه لشكر معاويه گريخت و به امام مجتبي عليه السلام خيانت كرد.
پيروي از رأي امام در پذيرش صلح
سستي و پراكندگي كه در ميان ياران امام حسن عليه السلام ايجاد شد، آن حضرت براي حفظ اسلام و مسلمانان به ناچار صلح كرد. قيس در ابتدا همراه با چهار هزار نفر كناره گرفت و چون ديد امام حسن عليه السلام صلح كرده است، وارد مسجد شد كه صلح كند.
قيس نزد امام مجتبي عليه السلام رفت و گفت: آيا من از بيعت شما رها هستم؟ حضرت فرمود: آري. پس از اين جريان، يك صندلي براي قيس گذاشتند و معاويه روي تخت خود نشست. معاويه گفت: اي قيس، ميخواهي بيعت كني؟ گفت: آري. قيس دست خود را روي ران پاي خود گذاشته بود و به طرف معاويه دراز نكرد. معاويه دست خود را به سوي قيس برد و به دست او رساند، ولي قيس دستش را بلند نكرد.
قيس پس از بيعت با حضرت مجتبي عليه السلام نيز پيوسته از دستگاه بنياميه و عملكرد معاويه انتقاد ميكرد و در همه حال همراه و همگام امام حسن عليه السلام بود تا اينكه در سال 59 يا 60 ه . ق. يكسال پيش از مرگ معاويه، در مدينه وفات كرد.
فصل ششم: جهاد و مبارزه (بصيرت ياران امام حسين عليه السلام )
حكومت اسلامي و سرنوشت مسلمانان بعد از شهادت امام مجتبي عليه السلام همچنان در اختيار افراد پليدي همچون معاويه، عمروعاص، مغيره و زياد بود. آن سردمداران امور، از اسلام و قرآن فرسنگها فاصله داشتند و انبوهي از مردم همپيرو آنان بودند و از روي ترس يا طمع، دينفروشي ميكردند.
معاويه كه در زمان امام حسن عليه السلام شيعيان و خواص حضرت را تحمل ميكرد و حقوق آنان را از بيتالمال ميپرداخت از سال 50 به بعد با شهادت امام حسن عليه السلام آشكارا شروط معاهده صلح را كه با آن حضرت بسته بود زير پاگذاشت و بسيار بر شيعيان و خواص سخت گرفت. سهم شيعيان كوفه در اين سختگيريها بيشتر بود. وي، زياد را فرماندار كوفه قرار داد. زياد، پيروان علي عليه السلام را خوب ميشناخت. در پي آنان بود و هر جا مييافت، ميكشت و بر دار ميآويخت و يا تبعيد ميكرد. در محكمهها، گواهي هواداران علي عليه السلام پذيرفته نميشد و نام آنان را از دفتر حقوق محو كرده بودند و فشار اقتصادي بر آنان وارد ميساختند.
آنچه گذشت، تنها گوشهاي از تيرگيهاي حاكم بر فضاي آن روزگاران در هنگام قيام امام حسين عليه السلام است كه در شعر شاعر اين چنين متجلي شده است:
هر چه مرغ حق است، پر بسته
هر چه مردار خوار، در پرواز
دشمن، آزاد و دوستان، در بند
سنگها بسته است و سگها باز
هر چه شير و عقاب و ببر، به بند
هر چه روباه و گرگ و موش، رها
هر چه خورشيد و ماه، در پس ابر
رسته خفاشها و شب پره ها
هر زبان در دهان كه حق ميگفت
دشمن از خشم، آن دهان را دوخت
هر كسي سر بلند كرد، برفت
هر عقابي كه پر گشود، بسوخت
در آن شرايط بود كه كساني چون حجر بن عدي، ميثم تمار، رشيد هجري و عمروبن حمق مردانه در مقابل اين شرك نقابدار و نفاق حاكم ايستادند و با مبارزات بيدادگرانهاي كه به قيمت جانشان تمام شد، زمينهساز نهضت جاودانه سيدالشهداء عليه السلام گشتند.
بعد از مرگ معاويه و سپرده شدن خلافت جامعه اسلامي به شخص شراب خوار و ميمونبازي مانند يزيد و زيرپاگذاشته شدن تمامي تعهدات صلح، ديگر سكوت و مشاهده كردن چهرههاي خبيث، متملق و منحرف بر بالاي منبر پيامبر صلي الله عليه و آله و در مناصب حكومتي جايز نبود، لذا باقيمانده اصحاب مخلص امام علي و امام مجتبي عليهما السلام كه در حلقه ياران امام حسين عليه السلام قرار گرفته بودند، به دعوت امام زمان لبيك گفته و با بينش عميقي كه نسبت به خدا و ولايت پيدا كرده بودند حماسه عظيم عاشورا را كه اصليترين نقش را تا كنون براي حفظ تشيع داشت خلق كردند.
خيمهگاه امام حسين عليه السلام محل اجتماع افراد بصيري بود كه وظيفه خويش و موقعيت تاريخي اين قيام را به درستي درك كردند. بصيرت آنان نقشآفريني مهمي در حفظ تشيع داشت كه به نمونههايي از اين موارد اشاره ميشود:
تعبد، خدا محوري و علم و يقين نسبت به راهي كه انتخاب كرده بودند.
زمانشناسي و اقدام به موقع كه موجب تزريق پيام عاشورا در رگهاي خشكيده جامعه گرديد.
اتحاد و هم قسم شدن براي دفاع از حريم امامت و ولايت و اهلبيت پيامبر صلي الله عليه و آله .
وصاياي شهداء به بازماندگان براي دفاع و حمايت از ولايت.
حضرت ابوالفضل عليه السلام اهل بصيرت و ولايت
خداشناسي، رهبرشناسي، دشمنشناسي و وظيفهشناسي، ويژگيهاي كامل انسان بصير است كه همه اين موارد، در وجود مقدس حضرت ابوالفضل عليه السلام نمود داشت. وجود شاخص مهم بصيرت در حضرت ابوالفضل عليه السلام ، الگوي عملي و تمامعيار براي ياران ائمه عليهم السلام در دوران پس از آنان و تشيع، در طول تاريخ بوده است.
جايگاه حضرت ابوالفضل عليه السلام در پيشگاه خدا و ائمه عليهم السلام
رواياتي كه از پيشوايان معصوم درباره حضرت ابوالفضل عليه السلام رسيده، بر شأن والاي او نزد خداوند، ائمه عليهم السلام و در ميان شهدا اشاره دارد.
سخنان بسياري از امام حسين عليه السلام در شأن حضرت عباس عليه السلام مبني بر علاقه فراوان امام به آن بزرگوار نقل شده است. عصر عاشورا در اوج عشق و علاقه به عباس عليه السلام فرمود: «اِرْكَبْ بِنفسي انت... ؛ فدايت شوم، سوار بر اسب شو» و چون نداي وي را شنيد، فرمود: «وا مُهْجَةَ قَلباه؛ آه، محبوب
دلم.»(1)همچنين آن هنگام كه خويش را بالاي سر او رساند و سرش را به دامان گرفت، با اندوه فراوان گفت: «جَزاكَ اللّهُ خَيرا يا أَخي، لَقَدْ جاهَدْتَ فِي اللّهِ حَقَّ جِهادِهِ؛ برادر جان، خداوند به تو بهترين پاداشها را بدهد كه اينگونه جهاد كامل به جا آوردي».(2)
روزي يكي از فرزندان حضرت عباس عليه السلام به محضر امام سجاد عليه السلام وارد شد. وقتي نگاه امام به او افتاد، اشك در چشمان مباركش حلقه بست و فرمود: «لا يومَ كَيوْمِ الحُسَينِ؛ هيچ روزي مانند عاشورا نيست.» سپس فرمود:
خداوند، عمويم عباس عليه السلام را بيامرزد كه به راستي، جانبازي و فداكاري كرد و خود را فدا ساخت و دستانش قطع شد. خداوند نيز همچون عمويش، جعفر طيار، دو بال به او ارزاني داشت تا با آنها، در بهشت به پرواز درآيد. آري، عباس نزد پروردگار بلندمرتبه، جايگاهي دارد كه همه شهيدان در روز قيامت به جايگاه او رشك ميبرند و آرزوي آن را دارند.(3)
يكي از بهترين لقبهايي كه امام صادق عليه السلام به حضرت عباس عليه السلام به سبب اطاعت از وليالله ميدهد، عنوان «عبدصالح المطيع لله» است. در اين سخن، امام صادق عليه السلام عموي خويش را در مقام بندگي و در رديف صالحان و مطيعان قرار ميدهد؛ بدينگونه كه امام صادق عليه السلام در زيارتنامه آن حضرت، ميفرمايد: «السلام عليك ايهاالعبد الصالح المطيع لله».(4)
ويژگيهاي حضرت ابوالفضل عليه السلام
زير فصل ها
دانش و بينش
ايمان و بصيرت
ولايتمداري
دانش و بينش
حضرت عباس عليه السلام در عرصه دانايي و معرفت، شخصيت والايي است كه آن را از سرچشمه علم الهي، حضرت علي عليه السلام بهره گرفته است. درباره دانش او ميگويند: «وَ قَدْ كانَ مِن فُقَهاءِ اَوْلادِ الائمه؛ عباس عليه السلام ، فقيه فرزندان امامان عليهم السلام است».(1)
ايمان و بصيرت
امام صادق عليه السلام ميفرمايد:
كانَ عَمُّنَا العَبَاسُبنُعَلِي نَافِذَ البَصِيرَةِ صُلبَ الاِيمَانِ جَاهَدَ مَعَ أَبِيعَبدِاللهِ وَ أَبلَي بلاءً حَسَناً وَ مَضَي شَهِيداً.(2)
عموي ما
، بصيرتي نافذ و ايماني استوار داشت. او در ركاب برادر بزرگوارش اباعبدالله، با دشمنان پيكار كرد و خويش را به بلايي نيكو افكند و به خوبي از عهده امتحان الهي برآمد تا به شهادت رسيد.
همچنين امام صادق عليه السلام در آغاز زيارتنامه حضرت عباس عليه السلام ، وي را با صفت ايمان و خداباوري ميخواند و در پايان، بر ايمان محض و بصيرت والاي او گواهي ميدهد و ميفرمايد: «اَشْهَدُ اَنَّكَ لَمْ تَهِن و لم تَنْكُلْ و اَنَّكَ مَضَيتَ علي بصيرةٍ من اَمرِك؛ گواهي ميدهم تو لحظهاي از خود، سستي نشان ندادي و برنگشتي، بلكه مَشي تو بر ايمان و بصيرت در دين رقم خورده بود».(3)
در ادامه نيز امام صادق عليه السلام فرموده است:
عموي بزرگوارمان بسيار ايمان داشت و به غير خدا توجه نداشت. ايمان راسخ و قوي در عمق جان او نفوذ و سراسر وجودش را ايمان پر كرده بود. باور داشت بالاترين فضيلت انسان، ايمان و دين اوست. بنابراين، در راه باورهاي راستينش ثابتقدم است، «جَاهَدَ مَعَ أبي عَبدِ اللّه عليه السلام و أَبْليٰ بَلاٰءً حَسَنٰا و مَضيٰ شَهِيداً؛(1)عباس بن علي عليه السلام ، به آزمون سخت مبتلا شد و ايثار و جانفشاني كرد و سرفَراز بيرون آمد.
دليل ديگر بر ايمان والاي حضرت عباس عليه السلام ، سخن امام صادق عليه السلام درباره او است كه در زيارتنامه حضرت ميخوانيم: «خداوند لعنت كند مردمي را كه مقام بلند تو را نشناختند و حرمت اين جايگاه بزرگ را شكستند».(2)
ولايتمداري
همه تلاشها، موضعگيريها و خط سياسي حضرت عباس عليه السلام پيوسته در مسير ولايت، اطاعت از امام و مخالفت رفتاري و گفتاري با دشمنان امام زمانش استوار بود. و اين ويژگي را تا لحظه شهادت زنده نگه داشت؛ ازاينرو، آن بزرگوار بهترين اسوه ولايتپذيري است.
هنگاميكه امام مجتبي عليه السلام با ديدن بيوفايي يارانش، براي حفظ جان و ناموس افراد بيگناه، از حكومت كناره گرفت، اگرچه عدهاي از ياران نزديك به اين امر معترض بودند، حضرت عباس عليه السلام با پيروي از امام زمانش
سكوت كرد. بر همين اساس، حضرت صادق عليه السلام در آغاز زيارت نامه حضرت ابوالفضل عليه السلام ميفرمايد: «سلام بر تو اي بنده نيكوكار و فرمانبردار خدا و پيامبر خدا و مطيع اميرمؤمنان و حسن و حسين».
همچنين زماني كه در تشييع جنازه امام مجتبي عليه السلام تابوت حضرت را تيرباران كردند، عباس عليه السلام با ديدن چنين صحنهاي برآشفت و دست به قبضه شمشير برد. امام حسين عليه السلام سفارش امام مجتبي عليه السلام را مبني بر اينكه راضي نيست هنگام خاكسپاري او قطره خوني ريخته شود، يادآور شد و بدين ترتيب، عباس عليه السلام نيز شكيبايي پيشه ساخت.(1)
اين دو رويداد، به خوبي گوياي روح ولايتپذير و آگاه حضرت است. حساس بودن اين مسئله وقتي افزايش مييابد كه شخص، توان رويارويي با دشمن را در خود ببيند، ولي براي رعايت مصلحت جامعه، دم بر نياورد.
حضرت عباس عليه السلام آنگاه كه محمد بن حنفيه براي رفع خطر، بيعت با يزيد را پيشنهاد ميكند(2)و عبداللّه بن جعفر، عبداللّه بن عباس و ديگر ياران براي منصرف ساختن امام حسين عليه السلام از سفر بسيار ميكوشند،(3)در اين ميان، حضرت عباس عليه السلام به جاي نصيحت كردن امام خويش، فرمانبرداري را شايستهتر ميبيند و بدون ذرهاي مصلحتانديشي فردي و لحظهاي درنگ در تصميمگيري، آيندهنگري و خيرخواهي را به پيشواي خويش وا ميگذارد و به دستورهاي او گردن مينهد. اين كار، نشان از ولايتپذيري محض او در ميان اطرافيان حضرت داشت.
امام صادق عليه السلام در زيارت آن بزرگوار اينگونه به ولايتپذيري وي اشاره دارد: «أَشْهَدُ لَكَ بِالتَّسْلِيمِ وَ التَّصْدِيقِ وَ الْوَفَاءِ وَ النَّصِيحَةِ لِخَلَفِ النَّبِيِّ صلي الله عليه و آله الْمُرْسَلِ؛(1)
شهادت ميدهم در برابر جانشين رسولاكرم صلي الله عليه و آله در مقام تسليم بودي؛ حضرتش را تصديق و در شأن وي وفا و خيرخواهي كردي».
جلوههايي از بصيرت حضرت ابوالفضل عليه السلام
زير فصل ها
بصيرت عباس در آخرين آزمايش ياران
ردّ اماننامه شِمر
دفاع از ولايت و مقدّم داشتن امام بر خويشتن
بصيرت عباس در آخرين آزمايش ياران
هنگاميكه امامحسين عليه السلام بيعت خود را از همه همراهان برداشت و فرمود: «هر كس ميخواهد برود، ميتواند»، حضرت عباس نخستين كسي است كه در شب عاشورا بيعت تازه با امام حسين عليه السلام بست و عرضه كرد: «كجا برويم؟ آيا تو را در ميان دشمنان دين تنها بگذاريم و به فكر خود باشيم؟ آيا پس از تو زنده بمانيم؟ خداوند هرگز چنين روزي را نياورد!(2)
ردّ اماننامه شِمر
نمونه ديگري از بصيرت نافذ حضرت
عليه السلام ردّ اماننامه شمر بود. در عصر روز تاسوعا، دشمن كوشيد با استفاده از روابط قومي و قبيلهاي، عباس عليه السلام را از لشكر حسينيان جدا سازد. به همين منظور، شمر بن ذي الجوشن كه نسبت خانوادگي دوري با حضرت امّالبنين داشت، به خيمه عباس عليه السلام نزديك شد و فرياد زد: «خواهر زادههاي ما كجاييد؟» قمر بنيهاشم عليه السلام و برادرانش ساكت و با كمال ادب، چشم به اشاره امام داشتند تا چه حكم فرمايد. تا آنكه اباعبدالله عليه السلام فرمود: پاسخش را بدهيد، اگرچه فاسق است. آنگاه پس از اجازه امام، از خيمه بيرون آمدند و هنگاميكه شمر آنها را به گرفتن اماننامه بشارت داد، عباس عليه السلام
چنان با او رفتار كرد كه سرسختياش در دفاع از حريم ولايت و برائت از دشمنان را نشان ميداد. او بدون كوچكترين توجه به روابط قبيلهاي و قومگراييها، فرياد اناالحق برآورد و منصوروار دار عشق بر دوش كشيد و گفت: «دستهايت بريده باد! خداوند تو، و امانت را لعنت كند. آيا به ما امان ميدهي، درحاليكه پسر رسول خدا، حسين عليه السلام امان ندارد؟ به ما امر ميكني كه به اطاعت اين نفرينشدگان الهي و فرزندان ملعون و پليد آنان درآييم؟»(1)
دفاع از ولايت و مقدّم داشتن امام بر خويشتن
حضرت عباس عليه السلام در روز عاشورا وقتي به سوي دشمن هجوم ميبرد، اين رجز را ميخواند: «من از مرگ، آن هنگام كه بانگ برميآورد، بيمي ندارم، تا اينكه پيكرم در ميان دليرمردان به خاك افتد. جانم فداي جان پاك پيامبر باد! منم عباس كه كارم آبآوري است و از دشمنان در روز رويارويي نميهراسم».(2)
آن حضرت وقتي براي آبآوري تشنگان وارد شريعه فرات ميشود و با لبهاي خشكيده پس از سه روز بيآبي، در امواج آب قرار ميگيرد، در نهايت تشنگي، به ياد تشنگي برادر و مولايش، آب نميآشامد و ميگويد:
اي نفس! ميخواهي پس از حسين، خوار باشي. من زندگي را پس از حسين نميخواهم. او لبتشنه در خيمههاست و در خطر مرگ قرار گرفته و تو ميخواهي از اين آب سرد و گوارا بنوشي؟ به خدا سوگند! اين كار، بيوفايي محض است و شيوه و مرام دين من هم نيست.(3)
همچنين حضرت عباس، روز عاشورا در حمايت از ولايت، جان خود را هديه كرد و باوفايي خود را در شعرهاي حماسي و رجزخوانيهايش باز گفت، چنان كه فرمود:
والله ان قطعتموا يميني
اني احامي ابدا عن ديني
وعن امام صادق اليقين
نجل النبي الطاهرالامين؛
به خدا سوگند اگر دست راستم را قطع كنيد، من هرگز از حمايت دين و از امام صادق و يقينيِ خودم كه فرزند پيامبر پاك و امين است، دست برنميدارم.
وي در اين عبارت، به صراحت اعلام ميدارد آنچه او را در ميدان جنگ نگه داشته و براي آن جانش را تقديم ميكند، حمايت از ديني، بر اساس اصول ولايتمداري معصومان عليهم السلام است. بنابراين، عامل وفاداري او، ايمان به ولايت و نيز اطاعت و دفاع از حوزه ولايت است.
حبيب بن مظاهر
نام اصلي او حبيب بن مظهر است؛ بزرگمردي از طايفه بنياسد و از صحابه رسول گرامي اسلام صلي الله عليه و آله . وي يك سال پيش از بعثت پيامبر اسلام به دنيا آمد.
او در شمار ياران پيامبر گرامي اسلام قرار داشت و از آن حضرت، حديثهاي فراواني شنيده بود. نيز از كساني است كه در طول عمرش به فيض ديدار پنج امام معصوم رسيد.
پس از وفات رسول گرامي صلي الله عليه و آله حبيب بن مظاهر با حضرت علي عليه السلام بيعت كرد و در خط ولايت علي بن ابي طالب عليه السلام و در شمار ياران خالص و حواريّون و شاگردان ويژه حضرت قرار گرفت(1)و دانشهاي گرانبها و فراواني از حضرت علي عليه السلام آموخت.
1) سيد محسن امين، المجالس السنيه في مناقب و مصائب العترة النبويه، ج1.
حبيب بن مظاهر مردي شجاع، استوار و باقدرت بود؛ بهگونهاي كه در همه جنگهاي دوران حكومت حضرت علي عليه السلام ، حضوري فعال و چشمگير داشت و در آن زمان، يكي از شجاعان بزرگ كوفه در لشكر امام علي عليه السلام بود.(1)
حبيب در عبادت، شجاعت، علم، زهد و در دفاع از حريم ولايت، زبانزد ديگران بود. از سوي ديگر، شركت او در 75 سالگي در نهضت كربلا و دفاع از حريم ولايت، از صحنههاي پرشكوه و درخشان زندگي سراسر معنوي اوست.
وي مردي عابد و پارسا بود، تقوا و حدود الهي را رعايت ميكرد، حافظ كل قرآن كريم بود و هر شب را با نيايش و عبادت خدا به صبح ميرساند.(2)
حبيب در آغاز نهضت حسيني
زير فصل ها
دعوت از امام حسين عليه السلام به كوفه
گرفتن بيعت براي امام
دعوت از امام حسين عليه السلام به كوفه
پس از شهادت امام حسن عليه السلام شيعيان به امام حسين عليه السلام نامه نوشتند و آن حضرت را به قيام بر ضد معاويه دعوت كردند. نخستين نامه در خانه سليمان بن صرد خزاعي كه از شيعيان مخلص بود، نوشته شد. اين دعوتنامه با امضاي چهار تن از بزرگان كوفه، از سوي عبدالله بن مسمع همداني و عبدالله بن وال به مكه فرستاده شد كه حبيب بن مظاهر يكي از امضاكنندگان اين نامه بود.(3)
يزيد در آغاز خلافتش، براي مسلط شدن بر اوضاع، سختگيريهاي زيادي ميكرد. نوشتن اين نامه در آن شرايط، اقدام مهم و تهديدآميزي بود كه حبيب و ديگر همفكرانش انجام دادند.
گرفتن بيعت براي امام
حبيب و مسلم بن عوسجه به طور پنهاني در كوفه براي مسلم بن عقيل از مردم بيعت ميگرفتند و در اين راه از هيچ كاري كوتاهي نميكردند.(1)
نامه امام به حبيب بن مظاهر
امام حسين عليه السلام هنگام حركت به كوفه، در نامهاي به حبيب بن مظاهر نوشت:
از حسين بن علي بن ابي طالب، به دانشمند فقيه، حبيب بن مظاهر: اما بعد، اي حبيب، تو خويشاوندي و نزديكي ما را به رسول خدا صلي الله عليه و آله ميداني و ما را بهتر از هركس ميشناسي. تو كه صاحب اخلاق نيكو و غيرت هستي، در فدا كردن جان در راه ما دريغ مكن، تا جدم رسول الله صلي الله عليه و آله پاداش آن را در قيامت به تو عطا كند.(2)
فرار از كوفه و رسيدن به كاروان امام
با آمدن عبيدالله بن زياد، اوضاع كوفه دگرگون شد و چون قيام زودرس مسلم پيش آمد، مردم از اطراف او پراكنده شدند. در اين شرايط، قبيله حبيب بن مظاهر و مسلمبن عوسجه، آن دو را گرفتند و پنهان كردند تا از گزند خونآشامان ابنزياد در امان بمانند؛(3)زيرا ابنزياد برجستگان نهضت كوفه را شناسايي، دستگير، زنداني يا اعدام ميكرد.
حبيب بن مظاهر، اين پيرمرد عارف و آگاه، پس از شهادت مسلم، مصمم بود به هر قيمت خود را به كاروان كربلا برساند. شب به راه ميافتاد و روز استراحت ميكرد تا در بند مأموران ابنزياد اسير نشود. سرانجام، روز هفتم ماه محرّم، در كربلا به كاروان امام حسين عليه السلام پيوست.(1)
دعوت از قبيله بني اسد براي ياري امام
حبيب بن مظاهر پس از رسيدن به كربلا، دوباره وفادارياش به امام حسين عليه السلام را در ميدان عمل به نمايش گذاشت. همين كه ديد ياوران امام، اندك و دشمنان او بسيارند، به امام حسين عليه السلام عرض كرد: «در اين نزديكي، قبيلهاي از بنياسد هستند. اگر اجازه دهيد، پيش آنها بروم و آنان را به ياري شما دعوت كنم؛ شايد خداوند هدايتشان كند.» پس از اينكه حضرت اجازه داد، با عجله خود را به آنان رسانيد و به نصيحت و ارشادشان پرداخت و در سخنانش گفت: برايتان هديه نيكي آوردهام؛ بهترين چيزي كه رهبر قومي براي آنان ميآورد. اينك اين حسين، فرزند اميرمؤمنان و فاطمه زهراست كه در كنار و نزديك شما فرود آمده است و همراهش، جمعي از مؤمناناند، درحاليكه دشمنانش او را محاصره كردهاند تا به قتلش برسانند. آمدهام تا شما را به دفاع از او و حفظ حرمت پيامبر درباره وي دعوت كنم. به خداوند سوگند! اگر يارياش كنيد، پروردگار، شرافت دنيا و آخرت را به شما خواهد داد. من اين كرامت را از اين نظر مخصوص شما قرار دادم كه شما قوم من هستيد و از نزديكترين بستگان من به شمار ميآييد.
1) ابصار العين، ص57.
يكي از آنان به نام عبدالله بن بشير برخاست و گفت: اي حبيب، خداوند تلاشت را پاداش دهد! براي ما افتخاري آوردي كه يك انسان به عزيزترين كسانش ميدهد. من نخستين كسي هستم كه دعوت تو را لبيك ميگويم... . بدين ترتيب ديگران هم به پا خاستند و سخناني چون او بر زبان آوردند و براي پيوستن به حسين عليه السلام و ياري او، اعلام آمادگي كردند كه شمار اين افراد، به هفتاد يا نود نفر ميرسيد. آنان تصميم گرفتند به سوي كربلا رهسپار شوند، ولي جاسوس خيانتكاري از وابستگان عمرسعد در ميانشان بود كه به او گزارش داد. عمرسعد هم عنصر خشن بيرحمي چون ازرق را با پانصد اسبسوار به سوي آنان روانه كرد. مأموران، همان شب به آنان رسيدند و مانع حركتشان شدند.(1)گرچه در آن لحظه، طايفه بنياسد نتوانستند به ياري امام بشتابند، پس از پايان ماجراي عاشورا و به اسارت رفتن اهل بيت، به سرزمين خونين كربلا آمدند و بدن پاك شهيدان را به خاك سپردند.
كلمات و رجزهاي بصيرتمندانه حبيب
صبح عاشورا كه امام حسين عليه السلام براي ارشاد دشمنان و اتمام حجت بر آنان، خطابه پرشور و بيدارگرش را با اين كلمات بيان فرمود: «نَسَب مرا در نظر بگيريد و بنگريد كه آيا كشتن من، به صلاح شماست؟ آيا من پسر دختر پيامبرتان نيستم؟...» شمر سخن آن حضرت را بريد و گفت: «او (امام) خدا را بر يك حرف (به طور سطحي و ظاهري) پرستش ميكند،(2)اگر بدانم كه او چه ميگويد!» در اينجا غيرت ديني حبيب بن مظاهر نگذاشت او تماشاگر هتك حرمت و اهانت شمر باشد و در پاسخ او گفت: «به خدا سوگند! ميبينم كه تو
خدا را بر هفتاد حرف ميپرستي (كنايه از انحراف شديد شمر و ساختگي بودن دينداري او) من نيز شاهدم كه در گفتهات (كه حرف حسين را نميفهمي)، راست ميگويي... . خداوند بر قلب تو مُهر زده و از درك حقيقت محرومي... .»(1)بدين ترتيب، شمر منكوب شد و امام همچنان به سخنان خود ادامه داد.
ظهر عاشورا، امام حسين عليه السلام براي به جا آوردن آخرين نماز، مهلت خواست. حصين بن تميم، از نيروهاي خبيث دشمن، فرياد زد: حسين! نماز تو كه پذيرفته نيست. حبيب بن مظاهر از اين اهانت خشمگين شد و در پاسخ آن مرد گفت: خيال كردهاي كه نماز خاندان پيامبر پذيرفته نيست، ولي نماز تو پذيرفته است، اي الاغ، سپس به يكديگر حمله كردند. حبيب بن مظاهر با شمشير بر سر اسب حصين بن تميم زد كه اسب بر زمين افتاد و سوارش را هم بر زمين كوبيد. دوستانش بيدرنگ شتافتند و او را از چنگ حبيب بن مظاهر خلاص كردند. حبيب خطاب به آنان چنين گفت: اي بدترين قوم از نظر نام و نيرو، سوگند ميخورم اگر ما به اندازه شما يا جزئي از شما بوديم، از بيم شمشيرهاي ما فرار ميكرديد و دشت را رها ميساختيد.
حبيب بن مظاهر در ميدان جنگ، اينگونه رجز ميخواند: «من حبيب، پسر مظاهر، زماني كه آتش جنگ برافروخته شود، يكّهسوار ميدان جنگم. شما گرچه از نظر نيرو و نفر از ما بيشتريد، ما از شما مقاومتر و وفادارتريم. حجت و دليل ما برتر و منطق ما آشكارتر است و از شما پرهيزكارتر و استوارتريم». (2)
در اين رجز، همراه با برشماري ويژگيهاي ياران امام حسين عليه السلام ، به ناحق بودن گروه دشمن با تعداد فراوان و به حق بودن سپاه امام، اگرچه اندكاند، اشاره شده است.
امام بر بالين حبيب
حبيب بن مظاهر، در 75 سالگي همچون قهرمانان شمشير ميزد و 62 نفر از افراد دشمن را به درك فرستاد. تا اينكه با شمشير و نيزه بديل بن مريم عقفاني از اسب بر زمين افتاد، محاسنش با خون سرش خضاب شد و سر مطهرش از تن جدا گرديد.
شهادت اين پير عاشق، بر امام و يارانش بسيار گران بود. حضرت خود را به بالين او رسانيد. چنان شهادت حبيب بر امام اثر گذاشته بود كه فرمود: «احتسب نفسي و حماة اصحابي؛(1)پاداش خود و ياران حامي خود را از خداي تعالي انتظار ميبرم.»(2)اي حبيب، مردي بافضيلت بودي كه در يك شب قرآن را ختم ميكردي. (3)
حبيب بن مظاهر چنان در باورش استوار بود كه هر قدر به او پيشنهاد امان و پول فراوان شد، نپذيرفت و گفت: «ما نزد رسول خدا صلي الله عليه و آله عذري نداريم كه زنده باشيم و فرزند رسول خدا صلي الله عليه و آله را مظلومانه به قتل برسانند».(4)
جايگاه حبيب بن مظاهر
حبيب بن مظاهر در رديف ياران فداكاري همچون ميثم تمّار، رشيد هجري، عمرو بن حمق و... بود و همانند آنان، آموزههايي گرانبها از مولاي خود فراگرفته بود كه يكي از آنها «علم بلايا و منايا» بود؛ يعني پيشگويي رخدادها و خبر داشتن از اتفاقهاي آينده و تاريخ و چگونگي شهادت خود و ديگران. براي نمونه، به نقل مشهوري كه در اين باره وجود دارد، توجه كنيد: ميثم
تمار، سوار بر اسب از نزديك جايي كه جمعي از طايفه بنياسد در آن نشسته بودند، ميگذشت. در اين حال، حبيب بن مظاهر را ديد كه او نيز سوار بر اسب بود. آن دو به يكديگر نزديك شدند تا حدي كه گردن اسبهايشان به هم ميخورد و گفتوگويي طولاني كردند. در آخر، حبيب بن مظاهر خطاب به ميثم گفت: گويا پيرمرد خربزهفروشي را ميبينم كه در راه عشق و محبت دودمان پيامبر، او را به دار آويختهاند و بر چوبه دار، شكم او را پاره ميكنند. ميثم نيز گفت: من هم خوب ميشناسم، مرد سرخ چهرهاي را كه گيسواني دارد (منظورش خود حبيب بن مظاهر بود) و براي ياري فرزند رسول خدا صلي الله عليه و آله ، حسين بن علي عليه السلام به ميدان ميرود و كشته ميشود و سربريدهاش را در كوفه ميگردانند.
آنان پس از اين گفتوگو، از هم جدا شدند. كساني كه آنجا حضور داشتند و اين گفتوگو را از آن دو شنيدند، هنوز پراكنده نشده بودند و آنچه را آنان گفتند، دروغ ميپنداشتند. در اين هنگام رشيد هجري از راه رسيد و از آنان سراغ ميثم و حبيب را گرفت. به او گفتند: همينجا بودند و چنين و چنان گفتند و سپس از هم جدا شدند و رفتند. رشيد گفت: خداوند، ميثم را رحمت كند. فراموش كرد اين مطلب را هم بگويد كه به آورنده سرِ بريده حبيب، در كوفه صد درهم بيشتر جايزه ميدهند و آنگاه آن سر را در شهر ميگردانند! حاضران به يكديگر گفتند: اين يكي، از آنان هم دروغگوتر است.
بدين ترتيب، طولي نكشيد كه ميثم را بر در خانه عمرو بن حريث بر فراز چوبه دار، آويخته ديدند و سر حبيب بن مظاهر را هم به كوفه آوردند و آنچه را آن روز گفته شده بود، مردم به چشم مشاهده كردند. (1)
1) ابصار العين، ص100، به نقل از: رجال الكشي،ص 78، ج133؛ منتهي المقال في أحوال الرجال، ج2، ص328.
مسلم بن عوسجه
مسلم، فرزند عوسجه، فرزند سعد، پسر ثعلبه، فرزند دوران است.(1)او از اهالي كوفه و از ياراني بوده كه محضر پيامبر بزرگوار اسلام را درك كرده و جزو اصحاب حضرت اباعبدالله الحسين عليه السلام نيز بوده است.(2)مسلم و حبيب بن مظاهر، از قبيله بنياسد بودند. او مردي شريف، عابد، جوانمرد و سخاوتمند بود. (3)
مسلم بن عوسجه جزو كساني بود كه از كوفه به امام نامه نوشت و سپس به ايشان وفادار ماند. او از شمار مرداني است كه وقتي مسلم بن عقيل به كوفه وارد شد، از مردم براي او بيعت گرفت.(4)اگرچه در تاريخ، از دوران پربركت عمر او چندان سخني وجود ندارد، بنا بر بيان زيارت ناحيه مقدسه، او اول شهيدي است كه پيمان خويش را با امام حسين عليه السلام به انجام رسانيد. در اين زيارتنامه، امام معصوم به پروردگار كعبه سوگند ياد كرده كه او از رستگاران است.(5)در همين زيارت، امام، كساني چون عبدالله الضبايي و عبدالله بن خشكارهالبجلي را كه در قتل مسلم شركت داشتهاند لعن كرده است.(6)
تجديد بيعت در شب عاشورا
شب عاشورا، امام حسين عليه السلام ياران خود را گرد آورد و پس از ايراد خطبه و اتمام حجت، بيعت خود را از گردن همه برداشت. در اين ميان، مسلم اينگونه، به امام پاسخ داد: ما شما را به كدامين عذر و بهانه رها كنيم؟ به
1) براي مطالعه بيشتر در باب انساب جناب مسلم نك: شيخ محمدطاهر سماوي، ابصار العين، پيشين، ص107؛ رجال شيخ طوسي، ص105.
2) مقتل الحسين، ص177. شيخ طوسي او را در زمره ياران امام حسين عليه السلام دانسته است (نك: رجال شيخ طوسي، ص105).
3) رجال شيخ طوسي، ص80.
4) ابصار العين، ص108.
5) اقبال الاعمال، ج3، صص 76 و 77.
6) اقبال الاعمال، ج3، صص76 و 77؛ بحارالانوار، ج98، ص272.
خدا سوگند! من از شما جدا نخواهم شد تا نيزهام را به سينه دشمن فرو كنم و تا هنگاميكه دسته شمشيرم به دستم هست، آنها را ميكشم و زماني كه سلاح نداشته باشم، با سنگ ستيزه ميكنم تا با شما كشته شوم. (1)
دفاع از ولايت، آخرين سفارش مسلم به حبيب
در روز عاشورا، پس از آنكه مسلمبنعوسجه جانانه جنگيد و به زمين افتاد، اباعبداللهالحسين عليه السلام به سوي او آمد. درحاليكه حبيب بن مظاهر ايشان را همراهي ميكرد. حسين عليه السلام فرمود: اي مسلم، خدا تو را رحمت كند «فَمِنْهُم مَّن قَضَي نَحْبَهُ وَمِنْهُم مَّن يَنتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِيلًا.»(2)حبيب به وي نزديك شد و به او گفت: اي مسلم، شهادت تو بر من سخت است، بشارت باد تو را به بهشت! مسلم با صدايي ضعيف گفت: خداوند تو را به خير بشارت دهد. حبيب گفت: ميدانم، كه من هم به دنبال تو هستم و دوست دارم به من وصيتي كرده باشي. مسلم درحاليكه به حسين عليه السلام اشاره ميكرد فرمود: تو را به اين مرد سفارش ميكنم كه مبادا بعد از او از دنيا بروي. حبيب گفت: قسم به خداي كعبه كه سفارش تو را عمل خواهم ساخت. (3)
حر بن يزيد رياحي
حر پسر يزيد، فرزند ناجيه، فرزند قعنب، فرزند عتاب، پسر هرمي، پسر رياح، فرزند يربوع،(4)از خاندانهاي معروف عراق و از بزرگان كوفيان بود. به درخواست
1) مسلم بن عوسجه پس از اهلبيت امام (بني هاشم) اولين صحابي امام بود كه اينگونه پاسخ داد. ولي از اهلبيت: اولين كسي كه به نطق آمد عباس بن علي عليه السلام بود كه در برابر جمع گفت: چرا اينگونه كنيم ما شما را تنها بگذاريم تا بعد از شما باقي بمانيم هرگز! خداوند ما را به شيوه نبيند. تاريخ الامم و الملوك، ج5، ص419؛ الكامل في التاريخ، ج2، ص559؛ الارشاد مفيد، ج2، ص92؛ عبدالرزاق مقرّم، مقتل الحسين عليه السلام، ترجمه: محمد مهدي عزيزالهي كرماني، ص130.
2) نك: احزاب: 23.
3) عبدالرزاق مقرّم، مقتل الحسين عليه السلام، ترجمه: محمد مهدي عزيزالهي كرماني، ص130؛ عبدالرزاق مقرّم، مقتل الحسين عليه السلام، ترجمه: محمدمهدي عزيزالهي كرماني، ص156.
4) ابصار العين، ص203.
ابن زياد، براي مبارزه با حسين عليه السلام فراخوانده و به سركردگي هزار سوار برگزيده شد. گفتهاند وقتي از دارالأماره كوفه، با مأموريت بستن راه بر امام حسين عليه السلام بيرون آمد، ندايي شنيد كه اي حر، مژده باد تو را بهشت... .(1)در خانه قصر بني مقاتل(2)يا شراف، راه را بر امام بست و مانع از حركت آن حضرت به سوي كوفه شد.
رفتار و سخني مؤثر در دگرگوني حر
حر با هزار نفر سپاه در گرماي روز، روبهروي حسين عليه السلام قرار گرفت. امام و يارانش همگي شمشيرهاي آويخته داشتند. امام حسين عليه السلام به جوانان خود فرمود: اين قوم را سيراب كنيد و اسبهايشان را آب دهيد. مردان را سيراب و اسبها را خنك كردند. (3)
امام در يكي از خطابههاي كوتاه خود، اينگونه حر را آگاه كرد: «آيا آزادمردي پيدا ميشود كه اين تهمانده دنيا را به اهلش يعني اهل دنيا واگذارد؟ جان شما بهايي جز بهشت ندارد؛ آن را به غير از بهشت نفروشيد. همانا كسي كه از خدا به داشتن دنيا خشنود شود، به چيزي بيارزش و ناچيز، خشنود شده است.»(4)شايد اين سخن امام حسين عليه السلام بود كه توفاني براي براندازي ظلمت در انديشه حر به پا ساخت.
رفتاري به نشان ادب و بصيرت
زير فصل ها
اقتدا به امام حسين عليه السلام
احترام به اهل بيت پيامبر
نيكوترين انتخاب
توبه نصوح
خطابهاي مؤثر براي سپاه
اقتدا به امام حسين عليه السلام
وقت نماز فرارسيد، امام به حجاج بن مسروق جعفي كه او را همراهي ميكرد، فرمود: اذان بگو. او اذان گفت و نماز به پا شد. امام درحاليكه
1) جواد محدثي، فرهنگ عاشورا، ص144، به نقل از: قاموس الرجال، ج3، ص103، امالي صدوق، ص131، ابصار العين، ص203.
2) پارهاي «قصر مقاتل» و پارهاي «قصر ابي مقاتل» و برخي نيز «قصر بني مقاتل» نوشتهاند. نك: مُعْجَم البلدان، ج4، ص364.
3) تاريخ الامم و الملوك، ج5، ص400؛ مقتل الحسين، ص214.
4) الانوار البهية، ترجمه: محمد محمدي اشتهاردي، ص147؛ حياة الإمام الحسين عليه السلام، ج1، ص163.
پيراهن و ردايي به تن و نعليني به پا داشت، از خيمه بيرون آمد. پس از آن، حمد و ثناي الهي گفت و فرمود: اي مردم، اين گفتار، عذري در برابر خداي تعالي براي شماست. من به سوي شما نيامدهام، تا اينكه نامههايتان را دريافت كردم. سپس حضرت، خطبه را به پايان رسانيد، درحاليكه مردم سكوت كرده بودند. پس از آن به مؤذن فرمود: اقامه بگو. او نيز اقامه گفت. امام حسين عليه السلام به حر فرمود: آيا ميخواهي با اصحابت نماز بخواني؟ گفت: نه، بلكه به نماز شما اقتدا خواهم كرد. پس همه به امام حسين عليه السلام اقتدا كردند. (1)
احترام به اهل بيت پيامبر
امام به يارانش فرمود: سوار شويد. همه سوار شدند و منتظر ماندند تا زنها سوار شوند. پس فرمود: راه بيفتيد. وقتي به راه افتادند تا از آنجا بگذرند، سپاه حر جلو ياران امام را گرفتند. امام حسين عليه السلام به حر فرمود: مادرت به عزايت بنشيند! چه قصدي داري؟ حر گفت: به خدا سوگند! اگر كسي به جز شما از عرب، در موقعيتي كه شما در آن به سر ميبري، چنين سخني به من گفته بود، به همان صورت پاسخ او را ميدادم، ولي به خدا سوگند! نميتوانم از مادرت جز به نيكوترين شكل ياد كنم. (2)
نيكوترين انتخاب
هنگامي كه عمر بن سعد قصد حمله كرد، حر بن يزيد به او گفت: خدا سلامتت بدارد! ميخواهي با اين مرد بجنگي؟ عمر گفت: به خدا سوگند! جنگي خواهم كرد كه كمترين نتيجهاش اين است كه سرها جدا ميشود و دستها ميافتد. حر گفت: آيا هيچ يك از پيشنهادهايي كه حسين داد، شما را راضي نميكند؟ عمر بن
سعد گفت: به خدا اگر كار به دست من بود، ميپذيرفتم، ولي امير تو، عبيداللّه نميپذيرد.
پس از اين گفتوگو، حر به گوشهاي از لشكر رفت. مردي از قومش نيز با او بود كه قرة بن قيس نام داشت.
حر گفت: اي قرة، آيا امروز اسبت را آب دادهاي؟ قرة گفت: نه. حر گفت: آيا ميخواهي سيرابش كني؟ قرة ميگويد: به خدا سوگند من، گمان كردم حرّ قصد دارد از لشكر دور شود و در جنگ شركت نكند. به همين دليل، نميخواهد من اين صحنه را ببينم و بر ضد او به افراد بالادست گزارش بدهم. ازاينرو، در پاسخش گفتم: آبش ندادهام، ميروم تا آبش بدهم. در نتيجه از او جدا شدم، ولي به خدا سوگند! اگر او به من ميگفت چه قصدي دارد، با وي نزد حسين عليه السلام ميرفتم.
حر اندك اندك به خيمهگاه حسين عليه السلام نزديك ميشد. مردي از قوم حر به نام مهاجرين اوس رياحي به وي گفت: پسر يزيد، چه قصدي داري، آيا ميخواهي حمله كني؟ حر خاموش ماند و حالتي شبيه به تب و لرز به او دست داد. مهاجر گفت: پسر يزيد، واللّه حالت تو مرا به شك مياندازد! به خدا، هرگز تو را در جايي با اين وضعي كه اكنون ميبينم، نديده بودم! اگر به من گفته ميشد شجاعترين مرد كوفي كيست، جز تو را معرفي نميكردم. اكنون اين چه حالي است كه در تو ميبينم؟ حر گفت: به خدا قسم! خود را ميان بهشت و جهنم مخيّر ميبينم و به خدا سوگند، چيزي را به جاي بهشت برنميگزينم، اگرچه قطعه قطعه شوم و در آتش بسوزم. سپس به اسبش لگدي زد و به سوي امام به راه افتاد. (1)
1) تاريخ طبري، ج5، ص427.
به روايتي، زماني كه حر به امام نزديك ميشد، ياران حضرت گمان كردند او براي نبرد با آنها ميآيد، ولي چون به نزديك لشكر رسيد، سپر خود را وارونه ساخت و به آنها سلام كرد و بدينگونه، توبه خود را نشان داد. (1)
توبه نصوح
وي در رويارويي با حسين عليه السلام گفت: اي پسر رسول خدا، من همان همصحبتي هستم كه از بازگشتتان جلوگيري كردم و در راه همراهتان بودم و شما را زير نظر گرفتم و در اين مكان به توقف واداشتم. قسم به خدايي كه هيچ پروردگاري جز او نيست! هرگز گمان نميكردم اين قوم، پيشنهادي را كه به آنان ميدهي، رد كنند و بدان عمل نكنند. با خودم ميگفتم: باكي نيست! در پارهاي از كارها از اينها (سپاه عبيداللّه) پيروي ميكنم، تا خيال نكنند من از فرمان آنان سرپيچي كردهام. آنها پيشنهادهايي را كه حسين بدانها ميدهد، ميپذيرند.
به خدا، اگر گمان ميكردم آنها پيشنهادهاي شما را نميپذيرند، به چنين كاري نميپرداختم و در ميان راه، از بازگشت شما جلوگيري نميكردم. دست از تعقيبتان ميكشيدم و شما را در اينجا وادار به توقف نميكردم. اكنون درحاليكه به دليل كار خويش، از درگاه پروردگار آمرزش ميخواهم و قصد دارم با جانم، شما را ياري كنم تا پيش رويتان بميرم، نزد شما آمدهام. آيا اين را به عنوان توبهام ميپذيري؟ امام فرمود: بله، خدا توبهات را بپذيرد و تو را ببخشد. (2)
خطابهاي مؤثر براي سپاه
حر پس از كسب اجازه از امام، نزد هزار نفري رفت كه در لشكر عمر بن سعد به فرمان خودش بودند و با آنان چنين سخن گفت: مردم كوفه،
مادرانتان گريان و چشمانتان اشكبار باد! شما فرزند رسول خدا صلي الله عليه و آله را دعوت كرديد و آنگاه كه نزد شما آمد، او را تسليم دشمن كرديد؟ شما مدعي بوديد كه در راه او جان خود را فدا خواهيد كرد، ولي به دشمني با او برخاستيد تا خونش را بريزيد. به جانش چنگ انداختيد و گلويش را گرفتيد و از هر سو وي را در تنگنا قرار داديد. نگذاشتيد در زمين پهناور خدا جايي بيابد تا خود و خاندانش در آسايش و امنيت به سر برند. چون اسيري در دست شما قرار گرفت؛ نه توانست براي خود سودي بجويد و نه زياني را از خويش دور گرداند.
آب فرات را كه يهود و نصاري از آن استفاده ميكردند و سگ و خوك اين ديار در آن ميغلتيدند، به روي آن بزرگوار و زنان و كودكان و يارانش بستيد. هان! ببينيد كه تشنگي، آنها را از پا درآورده است. شما پس از رسول اكرم صلي الله عليه و آله با فرزندان او چه بد رفتار كرديد. اگر از كار خود توبه نكنيد و از عملي كه امروز و در اين ساعت مرتكب ميشويد، دست برنداريد، خداوند در روز تشنگي رستاخيز، شما را سيراب نخواهد ساخت.
نزديك بود سخنان او، بر گروهي از سربازان عمرسعد اثر كند و آنها را از جنگ با سيدالشهدا منصرف سازد كه مردي از سپاه عمرسعد، به حر حمله برد و تيري به سويش پرتاب كرد. حر نيز سخنانش را قطع كرد و نزد حسين عليه السلام بازگشت.(1)
آزادگي و بصيرت حر، از زبان امام و يارانش
پس از آنكه حر دلاورانه جنگيد و به زمين افتاد، ياران امام به سويش شتافتند و او را برداشتند و در برابر چادر امام كه در روبهرويش ميجنگيدند، بر زمين
1) سلحشوران طف، ترجمه: ابصار العين، ص255؛ تاريخ طبري، ج5، صص417 ـ 429.
نهادند. امام در كنار او ايستاد و با نگاهي سرشار از نور خدا، به چهره مردانهاش مينگريست.
ياران امام نيز با حالتي از خشوع ايستادند. امام پيش رفت و خون از چهره حرّ پاك كرد و با اين كلمات، در سوگ او گريست: «تو آزاد هستي، همانگونه كه مادرت تو را نامگذاري كرد و تو در دنيا و آخرت آزاد هستي».(1)
حر آزاد بود و عقلش بر هواي نفسش غلبه كرده بود و در ياري سرور جوانان اهل بهشت، شهادت را بر زندگي در دنيا اختيار كرد و با مرگ كريمانه خود، در راه خدا درگذشت. در اين حال، يكي از ياران امام با حالتي از خشوع، مرثيه زير را براي او خواند:(2)
لَنِعْمَ الحُرُّ حُرُّ بَنِي رِيَاحِ
وَ حُرُّ عند مُخْتَلَفِ الرَمَاجِ
چه نيكوست حر؛ همان حر كه از قبيله بنيرياح است و هنگام فرود آوردن نيزهها آزادمرد است.
و نِعْمَ الحُرُّ إِذْ نادي حُسَيْنُّ
و جادَ بِنَفْسِهِ عند الصَّبَاحِ
و نيكو آزادهاي است، زماني كه امام حسين عليه السلام ندا برآورد و نفْس خود را هنگام صبحدم هديه كرد.(3)
دستاوردهاي بصيرت امام حسين عليه السلام و ياران در قيام عاشورا
شهادت و فداكاري در راه خدا، هميشه كاري بزرگ و ستودني است، ولي در دوره امام حسين عليه السلام مهمتر و باارزشتر بود؛ زيرا در آن دوران حساس
1) لهوف، ترجمه: فهري زنجاني، ص160؛ المناقب ابن شهرآشوب، ج4، ص100.
2) گفته شده او علي بن الحسين عليه السلام بود و برخي گفتهاند كه خود اباعبدالله الحسين عليه السلام براي او اين اشعار را سروده است.
3) بحارالانوار، ج44، ص319؛ لبيب بيضون، موسوعة كربلاء، ج2، ص 73؛ مقتل الحسين المقرّم، ص303؛ روضة الواعظين، ص160؛ أمالي الصدوق، ص97، مجلس 30.
تاريخي، حاصل زحمتهاي پيامبر در حال از بين رفتن بود و تنها فداكاري حسين بن علي عليه السلام و ياران آن بزرگوار، مانع از چنين رويدادي شد.
پايمردي و شهادت ياران باوفاي سيدالشهدا عليه السلام كه نمونه بارز بصيرت، ايمان، شجاعت و فداكاري بودند، دستاوردهاي مهمي در معرفي اسلام ناب و حفظ تشيع داشت كه در اينجا بدان ميپردازيم:
مهمترين اثر قيام كربلا، جدا شدن اسلام راستين از اسلام دروغين بود. كربلا فرق ميان خلافت اسلامي و سلطنت موروثي را بر مردم آشكار ساخت و بسياري از ستمها را كه بر خاندان پيامبر گذشته و جنايتهايي را كه بر آنان رفته بود، برملا كرد. همچنين افكار عامه را چنان حركت داد كه بسياري از مردم فهميدند ريشههاي انحراف جامعه اسلامي از كجا بوده و حقكشيها از كجا آغاز شده است.
قيام عاشورا حتي دانشمندان منصف و آگاه اهلسنت را به حقيقتنمايي و موضعگيري صريح كشاند و معيار حق و باطل را مشخص كرد.
تاريخنگار و دانشمند معروف اهل تسنن، الوردي، در اين مورد مينويسد:
... شيعيان نخستين كساني هستند كه تفكر انقلابي و پرچم قيام را در اسلام، بر ضد طغيان به دوش كشيدند و همواره نظريههاي شيعه، روح انقلاب را با خود همراه داشت. عقيده به امامت، كه شيعه بدان سخت ايمان داشت، آنها را به انتقاد و اعتراض در برابر هئيتهاي حاكم و سرانجام، جبههگيري در برابر آنها واميداشت و اين حقيقت در سراسر تاريخ شيعه مشهود است.
به عقيده شيعه، هر حكومتي غاصب و ظالم است، به هر شكل و در هر قالبي كه باشد، مگر آنكه امام معصوم يا نايب او، زمام حكومت را در دست گيرد. به همين دليل بود كه شيعه در طول تاريخ، به طور مداوم،
در يك جريان انقلابي مستمر به سر ميبردند؛ نه آرام ميگرفتند و نه آن را رها ميكردند.(1)
شهادت امام حسين عليه السلام جامعه اسلامي را به شدت تكان داد و با دميدن روح مبارزه و فداكاري در كالبد آنان، حصار بيتوجهي و در خودفرورفتگي را كه رژيم پليد اموي به دور آنان كشيده بود، در هم فروريخت. به دنبال اين حادثه دلخراش، جامعه دريافت كه حق با اهل بيت پيامبر است و دولت مخالف آنها نه تنها به اصول و ارزشهاي اسلامي پايبند نيست، بلكه رژيمي خونريز و مستبد است كه ميخواهد جامعه اسلامي را به جاهليت نخستين بازگرداند.(2)ازاينرو، موج بيزاري از دستگاه حكومتي و عاملان آنها پديد آمد و شيعيان به خود آمدند و از اينكه فرزند پيامبر خدا صلي الله عليه و آله را ياري نكرده بودند، به شدت پشيمان شدند. به تدريج، موج بيداري، سراسر جامعه اسلامي را فراگرفت و زمينه نهضت توّابين، قيام حرّه و ديگر قيامها فراهم شد. (3)
ايجاد روح وحدت و همبستگي در ميان شيعيان و نفوذ مكتب تشيع در دلهاي آنان، از مهمترين پيآمدهاي عاشورا بود.
به گفته استاد حسن ابراهيم، مؤلف تاريخ اسلامي:
كشته شدن امام حسين عليه السلام ، در تهييج شيعيان و وحدت بخشيدن به آنها تأثير بسياري داشت. اين قيام توانست نيروهاي پراكنده شيعه را متحد سازد و زمينه هم بستگي سياسي و تشكل و سازماندهي آنان را فراهم آورد. (4)
خربوطلي، دانشمند بزرگ اسلام، معتقد است:
شهادت امام حسين عليه السلام در كربلا، بزرگترين حادثه تاريخي بود كه منجر به تشكل و تبلور گروه شيعيان گرديد و نيز سبب شد كه شيعه به عنوان يك سازمان قوي، با مبادي و مكتبي سياسي و ديني مستقل، در صحنه اجتماع اسلام آن روز جلوه كند. در حقيقت، ضعف عقيده شيعيان كوفه، سبب شكست ظاهري قيام امام حسين عليه السلام شد، با آنكه خود مردم شهر، حضرتش را به ديارشان دعوت كرده بودند. (1)
قيام عاشورا، درس دينباوري، ايثار، شجاعت، شهامت، فداكاري، جهاد در راه خدا، امر به معروف و نهي از منكر و روحيه ستيزهجويي و جسارت در مقـابـل حاكمان ستمگر را در مـسـلمـانـان پديد آورد و پـيـروان مـكـتـب اهل بيت عليه السلام را به عنوان سرسختترين حاميان دين پيامبرجلوهگر ساخت.
جلال الدين فارسي مينويسد:
بيشتر قيامهايي كه در دوره بنياميه و حتي بنيعباس رخ داد، زير شعار «يا لثارات الحسين» رونـق و انجام گرفت. نقشه قيام و پيمان بيعت براي آن، بر مزار شهيد طف بسته ميشد و آن مزار مقدس، پايگاه مبارزان ضد دستگاه حاكمه و كعبه الهام آنان و ميعادگاه و پيمانگاهشان بود. (2)
اين قيام خونين، نه تنها شگفتي و ستايش تاريخنگاران مسلمان را در پي داشت، شرق شناسان و بعضي اسلام شناسان بيگانه نيز آن را حركتي بزرگ و ستودني دانستند.
پرفسور براون ميگويد:
... گروه شيعه يا طرفداران علي عليه السلام به قدركافي، هيجان و از خودگذشتگي نداشتند. ولي پس از رخداد عاشورا، كار دگرگون شـد. هشدار زمين كربلا، كه به خون فرزند پيامبر آغـشـتـه بـود و نيز يـادآوري عـطش سخت وي و پيكرهاي نزديكانش كه پيرامون او بر روي زمين ريخته بودند، كافي بود كه احساس و عاطفه سستترين مردم را نيز به هيجان درآورد و روحها را غمگين كند، چنانكه به رنج و خطر حتي مرگ، بيتوجه شوند. (1)
استاد نيكلسن هم ميگويد:
حادثه كربلا حتي مايه پشيماني و تأسف امويان شد؛ زيرا اين واقعه، شيعيان را متّحد كرد و براي انتقام حسين همصدا شدند و صداي آنان در همه جا و به ويژه عراق و ميان ايرانياني كه ميخواستند از نفوذ عرب آزاد شوند، بازتاب يافت.(2)
فيليپ حتي مينويسد:
فاجعه كربلا سبب جان گرفتن و بالندگي شيعه و افزايش هواداران آن مكتب شد، به گونهاي كه ميتوان ادعا كرد آغاز حركت شيعه و ابتداي ظهور آن، روز دهم محرم بود.(3)
علامه مجلسي ميفرمايد:
اگر خوب بينديشي، درخواهي يافت كه حسين عليه السلام خود را فداي دين جدش كرد و اركان حكومت اموي سست و لرزان نشد، مگر پس از
عاشورا و [نيز] كفر و گمراهي مردم ظاهر نشد، مگر پس از شهادت او. طبيعي است اگر حسين عليه السلام كوتاه ميآمد و قيام نميكرد، نتيجهاي جز تقويت حكومت امويان نداشت و حق و باطل بر مردم مشتبه ميشد و پس از مدتي، دين نابود و آثار هدايت نابود ميگشت.(1)
ايشان سپس ميافزايد:
معاويه با آن همه كينهتوزي و دشمنياش با اهل بيت عليه السلام مردي سياستمدار و حيلهگر و دورانديش بود و ميدانست كه جنگ آشكار با اين خانواده و كشتن آنان، سبب ميشود كه مردم متوجه آنان شوند و در نتيجه، موجب سقوط دولتش و روگرداني مردم ميگردد. بنابراين، با آنان مدارا ميكرد. با امام حسن عليه السلام صلح كرد و متعرّض امام حسين عليه السلام نشد. در وصيّت به فرزندش، يزيد نيز تأكيد داشت كه متعرّض حسين نشود؛ زيرا ميدانست اين كار، با نابودي دولتش همراه خواهد بود.(2)
در واقع چنين هم شد؛ زيرا پس از فاجعه عاشورا و بازتاب اخبار آن در مراكز مهم اسلامي، مردم از حكومت بنياميه روگردان شدند. در شام و دمشق، مركز حكومت امويها كه حدود نيم قرن زير بمباران تبليغاتي معاويه بود، با آنكه مردم ديدگاهي دگرگون درباره خاندان پيامبر داشتند و حتي براي ورود اسيران اهل بيت عليه السلام و سرهاي شهيدان به دمشق، شهر را آذينبندي كرده بودند و اين پيروزي را به همديگر تبريك ميگفتند، پس از توقف چند روزه خاندان پيامبر و اسيران كربلا در دمشق، به ويژه پس از سخنراني افشاگرانه امام سجاد عليه السلام و پيشامدهاي پس از آن، وضع بهگونهاي دگرگون شد كه حتي يزيد، خود را از جنايتهايي كه در حق امام حسين عليه السلام و اهل
بيت پيامبر صلي الله عليه و آله كرده بود، تبرئه ميكرد و آن را به گردن ديگران ميانداخت. بدين ترتيب، همين تحول سبب شد هر چه زودتر خاندان پيامبر را به مدينه برگرداند.
به موجب روايتي كه طبري آورده، يزيد ابتدا از شهادت امام حسين عليه السلام خوشحال شد، ولي با پديدار شدن نتيجه آن، پشيمان گشت و ميگفت: با كشته شدن حسين عليه السلام ، مسلمانان، دشمن من شده و كينهام را به دل گرفتهاند. مردم كه كشته شدن حسين عليه السلام را به دست من گناهي عظيم ميدانند، همه از نيكوكار گرفته تا بدكار، به من كينه ميورزند. (1)
1) تاريخ طبري، ج5، ص506
فصل هفتم: انتقام و پيامرساني (بصيرت ياران امام سجاد عليه السلام )
بعد از واقعه كربلا، شيعيان در بدترين شرايط، از لحاظ كمي و كيفي و نيز موقعيت سياسي و اعتقادي، قرار گرفتند. كوفه، كه مركز گرايشهاي شيعي بود، تبديل به مركزي جهت سركوبي شيعه گرديد. شيعيان واقعي امام حسين عليه السلام ، كه در مدينه و مكه بوده و يا موفق شده بودند كه از كوفه به او ملحق شوند، در كربلا به شهادت رسيدند. گرچه بسياري هنوز در كوفه بودند، اما تحت شرايطي سختي كه ابن زياد در كوفه به وجود آورده بود، جرأت ابراز وجود نداشتند. واقعه كربلا نيز از نظر روحي شكست بزرگي براي شيعه بود و به ظاهر اينگونه مطرح شد كه ديگر شيعيان نميتوانند سر بر آورند. تعدادي از اهل بيت و در رأس آنها امام حسين عليه السلام به شهادت رسيدند و فقط يك نفر از فرزندان ذكور امام حسين عليه السلام ، از نسل فاطمه عليها السلام باقي مانده بود.
دوران حيات امام سجاد عليه السلام جز سركوبي شيعه به وسيله زبيريان و امويان نشان روشني ندارد. بيست سال حاكميت حجاج بر عراق و سلطه عبدالملك بن مروان بر كل قلمرو اسلامي تنها جهتگيري روشنش كوبيدن شيعيان، و در بخشهايي ديگر كوبيدن ساير مخالفان امويان، اعم از خوارج يا
شورشياني چون عبدالرحمن بن محمد بن اشعث بود. حجاج كسي بود كه شنيدن لفظ كافر براي او بسيار آرامبخشتر از شنيدن لفظ شيعه بود.(1)
در چنين شرايطي كه براي امام سجاد عليه السلام به عنوان پيشواي تشيع پس از حادثه كربلا امكان احياي جامعه مرده را با در دست گرفتن رهبري نظامي آن وجود نداشت، تصور نابودي اساس تشيع ميرفت،(2)لذا نقش بصيرت ياران امام كه از طرفي محدوديتهاي خاص ايشان را نداشتند و از طرف ديگر به خاطر شرايط شديد امنيتي حاكم به طور مستقيم نميتوانستند ارتباط مستمر برقرار و كسب تكليف نمايند براي حفظ تشيع بسيار برجسته ميشود. عمده اقدامات ياران بصير امام سجاد عليه السلام كه نقش بسيار مهمي در زنده نگه داشتن خون امام حسين عليه السلام و حفظ تشيع داشت عبارتند از:
مبارزه همه جانبه براي انتقام خون امام حسين عليه السلام و يارانشان كه روحيه اميدواري را به شيعيان باقي مانده برگرداند و موجب تزلزل حكومت اموي شد.
ساماندهي و مديريت صحيح خشم شيعياني كه به هر دليل از همراهي با امام حسين عليه السلام بازمانده و يا توبه نموده و در صدد انتقامجويي بودند.
زنده نگهداشتن اهداف قيام امام حسين عليه السلام با طرح و يادآوري شعارهاي آن حضرت در حماسه عاشورا.
استفاده از هنر شعر به عنوان قويترين ابزار تبليغي براي معرفي مقام اهل بيت و امام سجاد عليه السلام و افشاي چهره واقعي خلفاي بني اميه.
حفظ تفكر شيعي و زمينهسازي براي تشكيل دانشگاه امام باقر و صادق عليهما السلام
مختار ثقفي
مختار از ابتداي كودكي، آثار نجابت در چهرهاش نمايان بود. نقل ميكنند وقتي كودك بود، پدرش او را نزد علي بن ابي طالب عليه السلام برد و حضرت او را روي زانوي خود نشاند و بر سرش دست كشيد و فرمود: «يا كَيْس يا كَيْس؛ اي زيرك، اي زيرك».(1)
اين رويداد در بحارالانوار و رجالكشي نيز آمده است و آيتاللّه خويي در معجم رجال الحديث آن را از زبان اصبغ بن نباته، يكي از ياران وفادار و شاگرد برجسته حضرت علي عليه السلام نقل ميكند.(2)
مختار از روزهاي كودكي با حسنين عليهما السلام و به ويژه با مسلم بن عقيل بن ابي طالب پرورش يافته و با آنان همراه بود.(3)به اعتراف همه تاريخنگاران كه درباره مختار تحقيق كردهاند، او از دورانديشي، هوش و درك بالايي برخوردار بود و در تحليل رخدادها و اتفاقها كمتر اشتباه ميكرد.
علامه شريف القرشي در وصف مختار مينويسد:
مختار از برجستهترين و مشهورترين شخصيتهاي عرب است كه تاريخ اسلام آن را معرفي كرده. وي نقش مهمي در ايجاد حوادث سياسي و اجتماعي عصر خود ايفا كرد و از روشنترين چهرههايي است كه تأثير بسزايي بر جريانها و رويدادها و موضعگيريهاي سياسي و اجتماعي زمان خود داشته است. او توانايي و كفايتِ كاري و سياسي خود را در فكر و عمل به اثبات رسانيده است. (4)
1) مجلسي، ج45، ص344؛ رجال كشي، ص127؛ سيد ابوفاضل رضوي اردكاني، ماهيت قيام مختار، صص47 و 48.
2) سيد ابوالقاسم موسوي خويي، معجم رجال الحديث، ج18، ص95؛ شيخ علي شاهرودي، نمازي، مستدرك سفينة البحار، ص207.
3) دكتر علي حسني كربوتلي، مختار ثقفي، ترجمه: ابوالفضل طباطبايي، ص37.
4) حيات الامام الحسين عليه السلام، ج3، صص453 و 454.
مختار هرگز در برابر حكومت اموي و رفتار دشمنانه آن در حق اهل بيت عليهم السلام از خود روي خوش نشان نداد و از سياست تبعيضآميز معاويه حمايت نكرد و پس از وي، در برابر جنايتهاي جانشين و فرزند او (يزيد) نتوانست آرام بنشيند.
نمونههايي از بصيرت و همراهي مختار با اهل بيت عليهم السلام
زير فصل ها
بيعت با اميرمؤمنان علي عليه السلام
مخالفت با اعدام حجر بن عدي و يارانش
موضعگيري در برابر هتاكي ابنزياد به اهل بيت پيامبر صلي الله عليه و آله
بيان فضيلتهاي اهل بيت عليهم السلام و اعلام بيزاري از ستم خاندان اموي
خانه مختار، پايگاه مسلم و شيعيان كوفه
همراهي با امامان، در زمان صلح و جهاد
انتقام از قاتلان امام حسين عليه السلام
بيعت بر اساس كتاب خدا، سنت پيامبر و خونخواهي امام حسين عليه السلام
دعاي امام سجاد عليه السلام در حق مختار
شخصيت مختار از نظر علما
بيعت با اميرمؤمنان علي عليه السلام
با گذشت روزگار و آشكار شدن حقايق، اندكاندك مردم به خود آمدند و پس از فتنهاي خونين و انقلابي بزرگ و كشته شدن عثمان، به درِ خانه علي عليه السلام آمدند و با او به خلافت بيعت كردند و مختار در جمع اين بيعتكنندگان بود.(1)
مخالفت با اعدام حجر بن عدي و يارانش
در زماني كه لعن و نفرين به امام علي عليه السلام و خاندان آن حضرت سنت شده بود و شيعيان علي عليه السلام جز تقيّه، راهي براي زنده ماندن نداشتند و جرمِ دوستي ايشان، اعدام، زندان، تبعيد و محروم شدن از همه حقوق سياسي، اجتماعي و انساني بود و كسي حتي جرئت ابراز مخالفت با معاويه را نداشت، مختار آشكارا ناخشنودي و مخالفت خود را نشان ميداد كه نمونه روشن آن، مخالفت وي با اعدام حجر بن عدي و ياران او بود. در تاريخ آمده است:
آنگاه كه زياد بن ابيه از طرف معاوية بن ابيسفيان استاندار كوفه بود و گروهي از شيعيان را با حجر بن عدي به جرم تشيع و دوستي حضرت علي بن ابي طالب عليه السلام دستگير كرد، پروندهاي به اين صورت تنظيم نمود:
1) سيد محمود مدني، مختار ثقفي آيت اميد، صص30 و 31 به نقل از: نهضت مختار، ص158؛ فرسان الهيجان، ج2، ص202.
حجر بن عدي از فرمان خليفه سرپيچي كرده و نماز جماعت را ترك گفته و آشكارا معاويه را لعن نموده و بهمنظور شورش و قيام، گروهي را دور خود گردآورده، بر ضد معاويه و خلافت او تبليغ كرده و افزون بر اين به خدا نيز كافر شده است.
او براي اينكه راه نجات بر حجر و ديگر شيعيان بسته شود، از بزرگان كوفه دعوت كرد آن پرونده را امضا كنند و از مختار نيز خواست پرونده را گواهي دهد.
همه امضا كردند، ولي مختار طفره رفت و نپذيرفت. بديهي است انگيزه مخالفت مختار با وضع وخيم سياسي زمان، جز محبت خاص او به خاندان نبوت و مخالفت با باورها و سياستهاي امويان نبود. (1)
موضعگيري در برابر هتاكي ابنزياد به اهل بيت پيامبر صلي الله عليه و آله
پس از شهادت امام حسين عليه السلام و چيره شدن ابنزياد بر كوفه، طرفداران اهل بيت پيامبر صلي الله عليه و آله تار و مار شدند و ابنزياد با كمال جسارت بر روي منبر مسجد كوفه به اميرمؤمنان و فرزندان او اهانت ميكرد كه با واكنش شديد مردم، همچون عبداللّه بن عفيف روبهرو شد. آن روز مختار نيز كه تازه آزاد شده بود، به مسجد آمد. ابنزياد مثل هميشه سخنش را با اهانت به اميرمؤمنان و اولاد حضرت آغاز كرد و چون ابنعفيف، روز گذشته به سبب اعتراضش شهيد شده بود، كسي جرئت نكرد در برابر اين مرد ياوهگو بايستد. سكوت همه جا حكمفرما بود كه ناگهان فرياد خشمآلود مختار از گوشه مسجد، قلب ابنزياد را لرزاند و مانند شيري كه از قفس آزاد شده باشد، بر سر فرزند سميه فرياد برآورد: واي بر تو، ابنزياد! آيا به علي عليه السلام و حسين عليه السلام اهانت ميكني؟! دهانت بشكند. تو اصلاً
1) محمد حسن محمدي، انتقام يا انقلاب كوفه، صص918؛ تاريخ طبري، ج 5.
كيستي؟ همان زنازاده معروف! و اين تهمتهايي كه زدي، برازنده تو و اميرت يزيد است، نه حسين و خاندان پيامبر.
سخنان مختار به حدي تند بود كه ابنزياد از همان بالاي منبر عصا يا چوبدستي خود را به طرف مختار پرت كرد كه صورتش را مجروح ساخت.(1)
بيان فضيلتهاي اهل بيت عليهم السلام و اعلام بيزاري از ستم خاندان اموي
در زماني كه مغيرة بن شعبه به ولايت كوفه نصب شد، مختار براي فراگيري آموزههاي اهل بيت عليهم السلام به مدينه رفت و در كنار خاندان پيامبر، به ويژه محمد حنفيّه قرار گرفت و از محضر آنان كسب فيض و معرفت ميكرد و حديث ميآموخت. او پس از مدتي دوباره به كوفه بازگشت و به بيان فضيلتهاي اهل بيت پيامبر صلي الله عليه و آله و امام حسين عليه السلام پرداخت و از حقانيت آنان سخن به ميان آورد و گفت: «همانا خاندان پيامبر از هر كس ديگر به حكومت و رهبري مردم و جانشيني پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله سزاوارتر است.» مختار از مصيبتهايي كه بر خاندان پيامبر ميرفت و از ستمهايي كه در زمان حاكميت خاندان اموي بر آنان روا داشته ميشد، بسيار ناراحت و اندوهگين بود.(2)
خانه مختار، پايگاه مسلم و شيعيان كوفه
مسلم در پانزدهم ماه مبارك رمضان، نامه امام حسين عليه السلام به بزرگان و مردم كوفه را گرفت و به سوي كوفه حركت كرد. او سرانجام پس از نوزده روز، در شب پنجم شوال وارد كوفه شد. با وجود بزرگان و شخصيتهاي سرشناس شيعه، مانند هاني بن عروه، مسلم بن عوسجه، حبيب بن مظاهر و سليمان بن صرد خزاعي در كوفه، يكسره به خانه مختار كه به خانه مسلم بن
مسيّب معروف بود وارد شد؛(1)زيرا او از سرشناسترين بزرگان شيعه و يكي از شمشيرهاي آنان بود و بيش از همه به حسين عليه السلام عشق و محبت ميورزيد و به مصلحتها، منفعتها و اهداف آن حضرت پايبند بود. (2)
بدين ترتيب، مختار نخستين مهماندار و ميزبان نماينده خاص امام حسين عليه السلام «و از كساني بود كه در همان ابتدا، بهطور سرّي (و پيش از حضور جمعي در خانه او) با مسلم بيعت كرد.»(3)با ورود مسلم به خانه مختار، آنجا مركز انقلاب و پايگاه شيعيان شد و مردم براي بيعت به آنجا ميآمدند.
همراهي با امامان، در زمان صلح و جهاد
صلح امام حسن عليه السلام موجب شد امام سالها به آن پايبند بماند و با سكوت تلخ و دردناك خود، پرده از چهره سياه معاويه بردارد و عهدشكني او را آشكار سازد. مختار نيز با اطاعت از امام خود و به پيروي از سياست او، تا زمان جانشيني يزيد به دستور معاويه همراه با عموي خود سعد كه از استانداري مدائن بر كنار شده بود، به حومه كوفه در محلي از خُطرنيه به نام لقفا كه در آنجا زمين زراعتي داشت، رفت و در ظاهر، عادي و آرام زندگي ميكرد و به كار كشاورزي مشغول بود. در واقع در آن زمان، معاويه با جانشينكردن يزيد، آخرين مواد تعهدنامه را شكست. (4)
عهدشكنيهاي پياپي معاويه و زير پا گذاشتن مواد عهدنامه صلح با امام حسن عليه السلام به ويژه با جانشيني يزيد ذهن همه مسلمانان را به امام حسين عليه السلام
1) تاريخ الامم و الملوك، ج2 و 4، و مصر، ج5، ص355؛ بحارالانوار، ج45، ص353؛ ارشاد شيخ مفيد، ص205؛ انساب الاشراف، ج5، ص214.
2) حياة الامام الحسين عليه السلام، ج2، صص344 و 345.
3) لوط بن يحيي بن سعيد ابومخنف، مقتل الحسين عليه السلام، ص20؛ انساب الاشراف، ج5، ص214.
4) 1 انتقام يا انقلاب كوفه، ص20، به نقل از: انساب الاشراف، ج5، ص314.
متوجه ساخت. در اين ميان، شيعيان منتظر بودند ببينند او در برابر يزيد چه موضعي ميگيرد.
مختار نيز كه تا آن زمان بينام و نشان زندگي ميكرد، وقتي خبر مخالفت شديد امام حسين عليه السلام در خصوص خلافت يزيد را شنيد، همراه با بزرگان شيعه كوفه، نخستين جلسه مشورتي را درباره امر خلافت در خانه سليمان بن صُرد خزاعي تشكيل دادند.
اين نشست، نشاندهنده مخالفت آشكار آنان با خلافت يزيد و پشتيباني از امامت حضرت حسين عليه السلام است. پس از آن، مختار فعاليت خود را براي ياري امام حسين عليه السلام و بيعت گرفتن از مردم براي آن حضرت آغاز كرد و خود وارد صحنه سياسي و مبارزاتي شد و براي همين، مزرعه خود را ترك كرد و به كوفه آمد.
انتقام از قاتلان امام حسين عليه السلام
به دنبال شهادت امام حسين عليه السلام و جنايتهاي يزيد، حركت توابين به رهبري سليمان بن صُرد خزاعي از اصحاب پيامبر شكل گرفت و مردم كوفه با توجه به عهدشكني خود با امام حسين عليه السلام ، تصميم گرفتند با ريختن خون خويش، كفاره گناهشان را بپردازند. حركت توابين، قيام انتقامجويانه صرف از قاتلان امام حسين عليه السلام بود كه بر اثر بيتجربگي، نتوانستند به همه هدفهاي خود برسند، ولي مختار توانست از نتيجه كار و فعاليت آنان، به سود حركت خويش بهترين بهره را برد. با اين حال، او نميتوانست سياستهايي را كه توابين در پيش گرفته بودند، بپذيرد؛ زيرا مختار باور داشت توابين، در حركت خود دچار اشتباهاند. موضع مختار در برابر قاتلان امام حسين عليه السلام ، قاطع، روشن و سازشناپذير بود. از نظر او، همه كساني كه در جنگ با فرزند پيامبر در كربلا شركت داشتند، مجرم و گناهكار بودند و بايد به سزاي كارهاي زشت خود ميرسيدند.
گفتني است حركت توابين نتوانست همپاي شعارهاي خود عمل كند و از قاتلان آن حضرت قاطعانه انتقام بگيرد؛ زيرا وجود روحيه قومگرايي و اشرافمنشي در ميان بعضي از سران توابين، موجب شد عدهاي از قاتلان سرشناس شهداي كربلا كه با بعضي از سران توابين خويشاوندي داشتند؛ از جمله عمر بن سعد ابيوقاص و ساير رؤسا و اشرافي كه در كربلا در مقابل امام ايستادند، بيهراس در كوفه زندگي كنند.
به همين علت، عبداللّه بن سعد بن نوفل ازدي، از شيعيان و ياران اميرمؤمنان علي عليه السلام ، به سليمان و ديگر رهبران توابين اعتراض كرد و گفت: ما براي خونخواهي امام حسين عليه السلام قيام كردهايم و حال كه قاتلان حسين عليه السلام ... در كوفه اقامت دارند، با اين وضع به كجا ميرويم؟!(1)
مختار با معرفي خود با عنوان نماينده اهل بيت عليهم السلام و گرفتن تأييد از محمدبنحنفيه كه در آن زمان، خود نماينده امام زينالعابدين عليه السلام بود به نهضت خويش مشروعيت بخشيد. او با ابراهيم فرزند مالكاشتر، از ياران باوفا و شجاع علي عليه السلام و رهبر قبيله نخع،(2)و نيز با محمد حنفيه ارتباط نزديك داشت و با ياري آنان توانست از قاتلان امام حسين عليه السلام انتقام بگيرد.
بيعت بر اساس كتاب خدا، سنت پيامبر و خونخواهي امام حسين عليه السلام
مختار پس از تبيين هدفهايش براي مردم، آنان را به همپيماني با خود براي تحقق بخشيدن به آن هدفها فرا خواند و مردم كوفه نيز گروه گروه نزد او آمدند و با او پيمان بستند. مختار براي اينكه پيمانش استوارتر شود و بدانند بر سرِ چه با او بيعت كردهاند، متني را به كسي كه ميخواست با او دست
بيعت دهد، نشان ميداد و اگر او آن را ميپذيرفت و پاسخ مثبت ميداد، با او بيعت ميكرد.(1)آن متن بدين قرار بود:
با من بيعت كنيد بر اساس دستورهاي كتاب خدا و سنت پيامبر او و خونخواهي از دشمنان اهل بيت عليهم السلام و جهاد با منحرفان و حمايت از ستمديدگان و مظلومان و نبرد با آناني كه با ما سرِ جنگ دارند و صلح با كساني كه با ما از در صلح پيش آيند. همچنين به پيماني كه بستهايم وفادار بمانيد. ما بيعت شما را فسخ نميكنيم و از شما نيز نميخواهيم آن را فسخ كنيد.
پس از بيان اين سخنان، اگر شخص همه آنان را ميپذيرفت و ميگفت «بلي»، با او بيعت ميكرد. از خطبه مختار و مطالبي كه هنگام بيعت گرفتن انشا ميكرد، بهدست ميآيد كه او نهضت خود را براي حمايت از خاندان پيامبر؛ گرفتن حقوقِ از دست رفته آنان، خونخواهي سالار شهيدان، حسين بن علي عليهما السلام و برپايي عدالت و برچيدن ستم معرفي ميكند و بر آن اساس، از مردم بيعت ميگيرد. تاريخ نيز هرگز نمينويسد او خطبهاي به نام خويش خوانده يا از مردم براي خلافت خود بيعت گرفته باشد.
دعاي امام سجاد عليه السلام در حق مختار
مختار، سر عبيدالله بن زياد و سرهاي ديگر فرماندهان او را كه در واقعه كربلا شركت داشتند، مانند حصين بن نمير و شرحبيل بن ذيالكلاع را همراه با نامه بشارتآميز براي محمد حنفيه بهسوي حجاز فرستاد. مضمون اين نامه چنين است:
من ياران و شيعيان شما را بهسوي دشمنتان فرستادم و آنان به خونخواهي برادر شهيد و مظلوم شما قيام كردند و با حال افسوس و
1) الكامل ابن اثير، ج4، ص226؛ تاريخ طبري، ج6، ص32.
اندوه (از شهادت آن حضرت) براي جلب رضاي خدا به راه افتادند و دشمنانتان را كشتند.
سپاس خدايي را كه انتقام شما را از دشمنان شما گرفت و آنان را در كوه و بيابان به هلاكت رسانيد و در امواج آب غرق كرد و دلهاي مؤمنان را با اين پيروزي شفا بخشيد. (1)
در آن هنگام، امام سجاد عليه السلام و محمد حنفيه در مكه بودند. بنابراين، هيئت ياد شده در مكه، نخست نزد محمد حنفيه رفتند. هنگامي كه محمد حنفيه خبر پيروزي مختار را شنيد، بسيار خوشحال شد و با ديدن سر ابنزياد، به سجده شكر افتاد. نخست در حق مختار اينگونه دعا كرد: «خدا به مختار پاداش نيكو عنايت فرمايد؛ او انتقام ما را گرفت. حال، حق او بر همه فرزندان عبدالمطلب بن هاشم واجب است».
پس از آن در حق ابراهيم كه عامل اين پيروزي و قاتل مستقيم ابنزياد بود، چنين دعا كرد: «خداوندا، ابراهيم بن اشتر را حفظ فرما و او را بر دشمنانش پيروز بدار و بر آنچه رضا و خشنودي تو در آن است، توفيق عنايت فرما و او را مشمول لطف و مغفرت خويش در دنيا و آخرت قرار ده».(2)
هنگامي كه محمد حنفيه و هيئت اعزامي نزد امام سجاد عليه السلام شرفياب شدند، آن حضرت بر سر سفره غذا بود. وقتي سر ابنزياد را كه در ميان سبدي نهاده بودند، به آن حضرت نشان دادند، امام به قدري خوشحال شد كه اشك شوق بر ديدگانش حلقه زد و به شكرانه كشته شدن ابنزياد، سجده شكر به جا آورد و فرمود: «خدا را شكر كه انتقام ما را از دشمنانمان گرفت؛ خداوند به مختار پاداش نيك عنايت فرمايد».(3)
تاريخنگاران مينويسند: «هيچكس امام سجاد عليه السلام را از روزي كه پدر بزرگوارش به شهادت رسيده بود، خندان نديد، مگر در آن روز كه سر ابنزياد را نزد آن حضرت آوردند».(1)
امام سجاد عليه السلام درحاليكه اشك شوق بر ديدگانش جاري شده بود، رو به حاضران كرد و فرمود:
وقتي ما را وارد مجلس ابنزياد كردند، او مشغول غذا خوردن بود كه سر بريده پدرم را در برابرش قرار دادند. در آن هنگام، من او را چنين نفرين كردم: بار خدايا، زنده باشم تا روزي را ببينم كه سر بريده او را در مقابل من قرار دهند. اينك خدا را سپاسگزارم كه دعاي مرا مستجاب فرمود. (2)
مرزباني از امام جعفر صادق عليه السلام نقل ميكند كه آن حضرت فرمود: «تا زماني كه عبيداللّه بن زياد كشته نشده بود، هيچ زني از خاندان هاشمي، سرمه به چشم خود نكشيده و موهاي خود را خضاب نكرده و در هيچ خانه هاشمي، سرور و شادماني ديده نشده بود». (3)
شخصيت مختار از نظر علما
علماي پيشين براي مختار عظمت زيادي قائل بودند؛ چنانكه شهيد اول رحمه الله ، در كتاب مزار خود، زيارتنامه مخصوصي براي او نوشته است. در آن زيارتنامه، وي با صراحت به درستي عقيده و راستي راه مختار گواهي ميدهد و اينكه او به ولايت اهل بيت عليهم السلام معتقد بوده، به آن اخلاص داشته، عشق ميورزيده، در راه خدا گام برميداشته، از پيروان و دوستان امام زينالعابدين عليه السلام بوده، در راه كسب
رضايت پيامبر خدا صلي الله عليه و آله و اميرمؤمنان عليه السلام جان خود را نثار كرده و براي خشنودي ائمه اطهار عليهم السلام و ياري فرزندان علي عليه السلام و گرفتن انتقام خون حسين عليه السلام و ياران باوفاي او بسيار كوشيده است.(1)
از علمايي كه باصراحت، به پاكي، صداقت و خلوص نيت و باور مختار به اهل بيت پيامبر اشاره كردهاند، ميتوان ابنطاوس در تحرير الطاوسي و علامه حلّي در الخلاصه و مقدس اردبيلي در حديقة الشيعه و استرآبادي در حاشيه بر كتاب منهج المقال و فاضل حائري در منتهي المقال و ابن داوود در كتاب رجالش را نام برد.(2)مرحوم قاضي طباطبايي نيز وقتي نام مختار را در كتاب خود با نام اربعين حضرت سيدالشهدا عليه السلام ميبرد، با پسوند رحمتالله عليه از او ياد ميكند.(3)
از معاصران نيز محقق سرشناس تاريخ، استاد رسول جعفريان در كتاب حيات فكري و سياسي ائمه عليهم السلام (4)ايرادهايي را كه بر مختار وارد كرده و روايتهايي را در نكوهش وي آوردهاند، مردود ميداند و مينويسد: به دلايل مختلفي نميتوان باور كرد كه امام سجاد عليه السلام درباره مختار فرموده باشد: «يكذب علي الله و علي رسوله.»(5)به ويژه اينكه وقتي مختار سر عبيدالله را براي آن حضرت فرستاد، فرمود: «جزي اللّه المختار خيرا.»(6)نيز آمده است كه در آن هنگام «لم يبق من بنيهاشم أحد الّا قام بخطبة في الثناء علي المختار و جميل القول فيه؛ هيچكس از بنيهاشم نبود، مگر آنكه بهپاخاسته و بر مختار
درود فرستاد و درباره او سخن نيكو گفت.»(1)از امام باقر عليه السلام نيز روايت شده است: «لا تَسُبّوا الْمُخْتار فَاِنَّه قَتَلَ قَتَلَتَنا وَ طَلَبَ ثارَنا وَ زَوَّجَ أرٰامِلَنا وَ قَسَّمَ فيِنا المال عَلَي العُسْرة؛ مختار را دشنام ندهيد؛ او قاتلان كشتههاي ما را كشته، يتيمان ما را شوهر داده و در وقت سختي، در ميان ما اموالي تقسيم كرده است»(2)و در برابر پرسش فرزند مختار، موضع خود را درباره مختار، به صورتي مثبت ابراز كرد.(3)
همه اينها شواهد استواري است بر پاكي و بصيرت مختار در اين قيامي كه به انتقام از قاتلان سالار شهيدان و يارانشان انجاميد.
فرزدق، شاعر حقشناس
همام فرزدق، كنيهاش ابوفراس و پدرش غالب صمصعه مجاشعي و مادر وي لبنه، دختر قرظة بن ظبيه است. در سال 38ه . ق. به دنيا آمد و به سال 100ه . ق. در بصره چشم از جهان فرو بست.
شيخ طوسي، وي را از اصحاب امام سجاد عليه السلام دانسته و به دليل قصيدهاش، از وي به نيكي ياد كرده است.(4)كشّي همراه با ستايش از فرزدق و بيان اخلاص وي در مسير اهل بيت عليهم السلام ميگويد: دليل اخلاص او همين بس كه امام سجاد عليه السلام دوازده هزار دينار به عنوان صله براي او فرستاد، ولي فرزدق نپذيرفت و به امام پيام داد: من آن قصيده را براي صله نگفتهام و جز رضاي خداوند متعالي، چيزي نخواستهام.(5)
امام سجاد عليه السلام براي او دعا كرد و فرمود: «عمل تو مورد رضاي خداست، ولي ما خاندان، وقتي چيزي را به كسي بخشيديم، از او باز پس نميگيريم.» فرزدق در پي اين فرمايش و به دليل رعايت ادب، هديه حضرت را پذيرفت.
فرزدق و حفظ قرآن
روزي پدر فرزدق در روزگار خلافت اميرمؤمنان علي عليه السلام بر حضرت وارد شد. مولاي متقيان نام او را پرسيد، گفت: من غالب بن صعصعه هستم. حضرت فرمود: همان كسي كه شتران زيادي داشت؟ غالب گفت: آري. حضرت فرمود: پس شتران فراوانت چه شد؟ گفت: در راه بدهكاريها و حقوق مالي صرف شد. امام عليه السلام فرمود: اين بهترين راه مصرف آنهاست. سپس حضرت پرسيد: اين جوان همراه تو كيست؟ او گفت: پسرم همام است كه به او شعر ياد دادهام و اميدوارم در آينده شاعر بزرگي بشود. حضرت علي عليه السلام فرمود: «لَوُ اَقْرَأتَهُ الْقُرآن فَهُوَ خَيُرٌ لَه؛ اگر به او قرآن ياد ميدادي، بهتر بود.» فرزدق ميگويد: اين كلام حضرت چنان بر من اثر كرد كه تصميم گرفتم تا قرآن را حفظ نكردهام، به چيز ديگري مشغول نشوم. بنابراين به توصيه امام علي عليه السلام فرزدق حافظ قرآن شد.(1)
كلام امام حسين عليه السلام به فرزدق
در خانه زباله يا شوق يا صفاح بود كه امام حسين عليه السلام با فرزدق شاعر برخورد كرد. فرزدق همراه مادرش، عازم حج بود و از اينكه امام را در آن زمان در آن سرزمين ميبيند، تعجب ميكند. ازاينرو، با كنجكاوي ميپرسد: چقدر زود از مناسك حج فارغ شُديد؟ حضرت فرمود: اگر عجله نميكردم، مرا ميكشتند. آنگاه امام از او پرسيد: از كوفه چه خبر؟ فرزدق گفت: از
1) موسوعة الإمام أمير المؤمنين علي بن أبي طالب7، ج3، ص19.
شخص آگاهي پرسيديد، قلبهاي مردم با شماست، ولي شمشيرها را به روي شما كشيدهاند و قضاي الهي نيز از آسمان نازل ميشود. حضرت فرمود:
درست گفتي. خداوند هر كاري را بخواهد، انجام ميدهد و هر روز فرمان تازهاي دارد. اگر قضاي الهي بر آنچه ما ميپسنديم، واقع شود، او را شكرگزار هستيم و اگر قضاي الهي ميان ما وخواستههايمان حايل شود، آنكه در راه حق قدم بر ميدارد و باطن و فطرتش بر تقواي الهي است، از مسير حق خارج نميشود.
پس از آن فرزدق با پرسيدن چند مسئله شرعي، از محضر حضرت مرخص شد.(1)
شجاعت و صراحت فرزدق در تمجيد امام سجاد عليه السلام
، برادر خليفه مرواني به نام وليد بن عبدالملك و از مهمترين عناصر حكومتي، براي حج به
سفر كرد. وقتي وارد مسجدالحرام شد و خواست براي بوسيدن و
اقدام كند، به دليل ازدحام مردم موفق به آن نشد. اطرافيان او برايش منبري نصب كردند و او بر آن نشست و شاميان گرد او حلقه زدند. در همين حال بود كه امام سجاد عليه السلام با لباس
پيش آمد. امام شروع به طواف كرد و چون به حجرالاسود رسيد، مردم همه به دليل عظمت ايشان، راه را گشودند تا اينكه امام موفق به استلام و بوسيدن حجر شد.
1) إحقاق الحق و إزهاق الباطل، ص201؛ ترجمه الإرشاد، ص416؛ عزيزالله عطاردي، مسند الإمام الشهيد أبي عبد الله الحسين بن علي8، ج1، ص435؛ به نقل از: تذكره الخواص، ص240، اين كلام حسين عليه السلام را اينگونه نقل كرده است كه امام به فرزدق فرمود: «اي فرزدق، اينان مردمياند كه در پيروي شيطان پابرجايند و خداي رحمان را پيروي نميكنند و چنين در زمين فساد را رواج داده و حدود خداوندي را باطل كردهاند. شراب مينوشند و اموال فقرا و مسكينان را ويژه خود ساختهاند و من سزاوارترم كه به ياري دين خدا برخيزم و آيين او را گرامي بدارم و در راهش جهاد كنم.
همراهان هشام با ديدن آن منظره، به شگفت آمدند و از هشام پرسيدند: آن شخصي كه مردم برايش راه گشودند و به او احترام گذاشتند، كيست؟ هشام كه احساس خواري و كوچكي ميكرد، چنين وانمود كه او را نميشناسد.
فرزدق كه اين گفتوگوها را از نزديك ميديد، دانست هشام از سر حسادت و حقپوشي، اظهار ناآشنايي ميكند و دانست كه اكنون، لحظه ايفاي رسالت و گاهِ حقگويي است.
فرزدق جلوتر رفت و جايي ايستاد كه صدايش را هر چه بيشتر بشنوند و گفت: اي هشام، اي فرزند عبدالملك و اي برادر خليفه، اگر تو آن شخص را نميشناسي، من او را خوب ميشناسم. گوش كن تا او را به تو معرفي كنم.
آن هنگام درياي عطوفت و احساسات فرزدق به جوش آمده بود. واژههاي عشق و محبتش به خاندان علي عليه السلام چونان موجهاي دريا به حركت درآمده و به شيوه شاعرانِ پرتوان عرب، شعري بداهه در وصف امام سجاد عليه السلام انشاد كرد.
طنين صدايش در مسجدالحرام پيچيد و اثري ژرف بر روح و روان مردمان نهاد. او با شعر مردم را پروريد و روح هشام را چون خرقهاي پوسيده دريد.
گفتني است اين شاعر شجاع، قصيدهاش را در جايي مخفي يا در كتاب خود بيان نكرد، بلكه در حضور يكي از اركان حكومت مقتدر مرواني و در ميان صدها نفر كه از سراسر دنياي اسلام براي حج آمده بودند، زماني كه اين قصيده حماسي را سرود، هر نوع تمجيدي از اهل بيت عليهم السلام به ويژه بيان فضيلتهاي بيمانند بارزترين فرد دودمان پيامبر، يعني حضرت زينالعابدين عليه السلام ، به معناي نفي صريح و راندن غاصبان خلافت بود. همچنين
بديهي است چه پيآمدهاي ناگواري براي شخص او داشت، ولي او با اين كار، نام خود را براي هميشه در ميان مديحهسرايان بصير و مدافعان واقعي عصمت و طهارت عليهم السلام ثبت كرد.
اشعار فرزدق در تمجيد امام سجاد عليه السلام
بخشي از قصيده فرزدق چنين است:(1)
هَذا الَّذي تَعرِف البَطحاءُ وطأتُه
وَ البيتُ يَعرفه و الحِّلُّ و الحَرمُ
هذا ابنُ خير عبادالله كلّهم
هَذا التَقيِّ النَقّيِّ الطّاهرُ العَلمُ
هذا ابنُ فاطمه اِن كُنتَ جاهلَه
بِجدَّه انبياءَ الله قَد خُتِموا
وَ ليس قولُك مَن هَذا بِضائره
العربُ تَعرف مَن انكرتَ وَالعَجمُ
كِلتايَديه غِياثُ عَمّ نَفعهما
تُستَوكفان ولا يَعرِوهما عَدمٌ
سَهلُ الخليفهِ لا تخُشي بوادِره
يُزيِّنه إثنانِ حُسنُ الخَلقِ وَاليَشمُ
حَمّال انفالِ أقوامٍ اِذا افتُرحوا
حُلو الشَمائِل تَحلُو عِندَه نَعم
او كه تو نميشناسي، همان كسي است كه سرزمين بطحا، جاي گامهايش را ميشناسند و كعبه و حلّ و حرم، در شناسايياش، همدم و همقدماند.
او فرزند بهترين بندگان خداست. او همان شخصيت منزه از هر آلودگي و رذيلت و پيراسته از هر عيب و علت و مبرّا از هر تهمت و كاستي و كوه بلند علم و فضيلت و چراغ عظيم هدايت است.
او فرزند فاطمه است. اگر تو درباره نسب او جهل داري، بدان همان كسي است كه با جدّ او سلسله شريف انبيا، ختم شده است.
1) الاختصاص، ص192؛ بحارالانوار، ج46، ص121، ح 12، به نقل از: ارشاد مفيد، ص124.
اينكه گفتي: اين كيست؟ رونق و عظمت و جلوه جلال و شكوه شخصيت او را فرو نميكاهد؛ زيرا كسي كه تو او را نميشناسي، عرب و عجم، هر دو او را به خوبي ميشناسند.
هر دو دستش، ابري فياض و رحمتگستر است كه رگبار فيض را فرو ميبارد و جود و عطايش، هيچگاه كاستي نميپذيرد.
خويي نرم و سازگار دارد و مردمان از خشمش در اماناند و هميشه دو خصلت حلم و كرم، شخصيت او را ميآرايند.
او به دوشكشنده بار مشكلات اقوامي است كه زير سنگيني آن بار، به زانو در آمدهاند؛ چنان كه خويي ستوده و رويي گشوده دارد و اعلام پذيرش نيازهاي مستمندان، در مذاق جانش، شيرين و نيكوست.
هشام با شنيدن اين اشعار بلند و نغز و بيان فضيلتهاي بيمانند حضرت زين العابدين عليه السلام ، به شدت ناراحت و غضبناك شد و دستورهايي داد كه بايد آن را به عنوان
بررسي كرد.
ه
با شنيدن قصيده
كه سراسر مدح
بود، خشمگين شد و فرمان داد حقوق و مستمري شاعر را قطع كنند. سپس گفت: چرا در مورد ما چنين اشعاري نميسرايي؟ فرزدق پاسخ داد: جَدّي همچون جدّ او، پدري همچون پدرش و مادري همچون مادرش بياور تا درباره تو نيز همانند اين اشعار بسرايم. اين پاسخ فرزدق، هشام را خشمگينتر كرد و دستور داد او را به عسفان كه محلي در ميان
و
است، تبعيد كنند. خبر به امام سجاد عليه السلام رسيد. امام دوازده هزار دينار براي او فرستاد و پيغام داد «ما را معذور بدار؛ اگر بيشتر از اين داشتيم، حتماً برايت ميفرستاديم.» اما فرزدق آن پول را پس فرستاد و گفت: «يا بن رسولالله، من آنچه گفتم، جز براي خداوند و رسولش نبوده و در مقابل آن، چيزي نميپذيرم».
امام دوباره پول را فرستاد و پيغام داد: «سوگند به حقِ من بر تو، اين را بپذير. آري، خداوند جايگاه تو را ميداند و نيت و انگيزه تو را ميشناسد.» فرزدق هديه امام را پذيرفت و از آن به بعد، درحاليكه همچنان در حبس به سر ميبرد، اشعاري بر ضد هشام و در هجو او سرود. وقتي اين خبر به هشام رسيد، دستپاچه شد و دستور داد آزادش كنند. البته در نقل ديگر آمده است كه چون حبس فرزدق به طول انجاميد و هشام پيوسته او را به قتل تهديد كرد، فرزدق به امام سجاد عليه السلام شكايت برد. امام برايش دعا فرمود و به بركت اين دعا، او از زندان آزاد شد.
پس از آزادي، به حضور امام رفت و گفت: «يا بن رسول الله، خليفه نام مرا از ديوان حقوقبگيران حذف كرده و ديگر حقوقي به من نميدهد.» امام پرسيد: «حقوق تو چقدر بوده است؟»
فرزدق مبلغ را گفت. امام پولي معادل چهل سال حقوقش را به او داد و فرمود: «اگر ميدانستم كه به بيش از اين نياز داري، حتماً به تو ميدادم.» فرزدق درست پس از چهل سال درگذشت.(1)
هنر در خدمت دين
در روزگاري كه شعر از قويترين ابزارهاي تبليغي به شمار ميآمد و ستايشي در قالب شعر ميتوانست شخصيتي را به دورترين قبايل، به نيكي و ارزش بشناساند و هجوي ميتوانست قبيلهاي را به بدنامي و بيآبرويي بكشاند، شاعران بصيري كه به جايگاه اهل بيت عليهم السلام معرفت داشتند، با سرودن شعرهايي در دفاع از امام زمان خود، به معرفي آنان و شِكوه از طاغوت زمان خود ميپرداختند و حماسهاي جاودان پديد ميآوردند.
1) بحارالانوار، ج46، ص127؛ محدث نوري، مستدرك الوسائل، ج 10، ص395.
در روزگاري كه شاعران به ندرت جرئت داشتند از خشم دستگاه اموي بيمناك نباشند و كم بودند كساني كه بتوانند از عطاها و هداياي خليفه چشم بپوشند، برخي از آنان از خطرها نهراسيدند و دل از عطاي خليفه بريدند تا رضاي خداوند را در اظهار محبت و ارادت به خاندان رسالت، جستوجو كنند و بدان دست يابند.
ستايش فرزدق از امام سجاد عليه السلام در آن شرايط و در مكّه معظمه كه بزرگترين مجتمع اسلامي و مهمترين پايگاه ديني به شمار ميآمد، ستايشي ساده و بي پيآمد نبود؛ زيرا ستودن برجستهترين شخصيت علوي، امام سجاد عليه السلام ، به معناي رويارويي صريح با همه امويان و مروانيان شناخته ميشد. در واقع، اين دو جريان، هميشه ستيزي بيامان داشتهاند و ناهمسازي آنان، بر كسي مخفي نبود.
كميت بن زيد اسدي
زير فصل ها
مدافع مكتب ولايت
در محضر امام سجاد عليه السلام
شهادت
سخن شهيد مطهري درباره كميت
مدافع مكتب ولايت
كميت بن زيد اسدي در سال 60 ه . ق. در كوفه به دنيا آمد. حافظ قرآن، فقيه، خطيب و سخنور، شاعر، نسبشناس، تيرانداز ماهر، كريم و سخاوتمند، خوشنويس، ماهر در علم و كلام و جدل، آگاه به لغت و اخبار عرب و... بود. اين ويژگيها شخصيت او را از ديگران ممتاز ساخته بود و نشانه غناي محتوا و مضمونهاي شعري او ميشد.(1)
كميت اسدي دوران سه ائمه بزرگوار شيعه: امام سجاد، امام باقر، امام صادق عليهم السلام را درك كرد و در سراسر زندگي خويش، با قلب و زبان و عملش
1) اعيان الشيعه، ج13، ص217؛ الادب الملتزم بحب اهل البيت، ص72.
حامي مكتب شيعه و امامان معصوم بود و مشمول دعاي امام باقر عليه السلام شد كه فرمود: «تا وقتي از اهل بيت و حق دفاع ميكني، روحالقدس پشتيبان و تأييدكنندهات باشد.»؛ جلوه و نماي شعرهاي كميت بن زيد اسدي، شرح وقايع كربلاست كه بهگونهاي نشاندهنده مبارزههاي فرهنگي اين شاعر بزرگ از زمان امام سجاد عليه السلام به بعد است.
در محضر امام سجاد عليه السلام
روزي كه كميت قصيده معروف خويش (من تقلب متيم مستهام) را در محضر امام زينالعابدين عليه السلام خواند، حضرت فرمود: «ما از پاداش خدمت تو ناتوانيم، اما خداوند از اجر سرودههاي تو ناتوان نيست. خدايا، كميت را از كرم خويش محروم مگردان!» آنگاه دستور داد مبلغي به عنوان صله به او دادند، همراه با يك دست لباسي كه به بدن مطهر امام، متبرك شده بود.
شهادت
كميت اسدي، بديههسرايي چيرهدست و پرتوان بود و با مهارت شعرياش، در هر جا و زمينه مناسب، به نشر فضيلتهاي خاندان رسالت ميپرداخت و ستمگران را افشا ميكرد.
يكي از سرودههاي معروف او قصيده «هاشميات» است. اين شعر بلند كه خيلي سريع در زمان خودِ شاعر پخش و همه جا مطرح شد، ستمها و زشتيهاي امويان را آشكار ساخته بود و به همين دليل، طاغوتهاي اموي به دنبال او ميگشتند و براي سر او جايزه تعيين كرده بودند.
قصيدههاي او در كنار نكوهش از آل اميه، لبريز از عشق به خاندان رسالت و ابراز محبّت و دوستي به آلالله بود.
دليري او در عرصه انتقاد از حاكمان ستمگر و نشر فضيلتهاي اهل بيت عصمت عليهم السلام شهرت داشت و بدين سبب، پيوسته در تعقيبش بودند و او نيز هميشه در هجرت و گريز بود. اين شاعر بزرگ، در سال 126ه . ق. همانگونه كه امام سجاد عليه السلام برايش دعا كرد، در زمان خلافت مروان به شهادت رسيد و فرزندش مستهل بن كميت ميگويد: هنگام شهادت پدرم، بر بالينش حاضر شدم كه چشمانش را باز كرد و سه مرتبه گفت: اللّهُمَ صَلِّ عليٰ مُحَمّدٍ وآلِ محَمّد.
سخن شهيد مطهري درباره كميت
سخن درباره كميت را با سخني از شهيد مطهري به پايان ميبريم:
كميت اسدي با اشعارش، مكتب حسين عليه السلام را نشان ميدهد. كميت اسدي كسي بود كه روضه سيدالشهدا ميخواند. به قدري كلامش پرمعنا بود كه از يك سپاه، ضرر بيشتري براي بنياميه داشت. شعري ميگفت كه دنيا را تكان ميداد و دستگاه خلافت وقت را تكان ميداد. اين مرد به خاطر همين اشعار و همين نوع مرثيهخواني، چه سختيها كشيد، چه روزگارها ديد و به چه وضع، او را در خانه يوسف بن عمر ثقفي كه حاكم كوفه بود، كشتند.(1)
1) ده گفتار، ص215، (اندكي با تلخيص و اضافات).
فصل هشتم: بصيرت ياران امام باقر، امام صادق و امام كاظم عليهما السلام (جهاد علمي و فرهنگي)
امام باقر عليه السلام در دورهاي امامت خويش را آغاز كرد كه جامعه اسلامي در وضع فرهنگي نابساماني به سر ميبرد و عرصه فرهنگي جامعه گرفتار چالشهاي عميق عقيدتي و درگيريهاي مختلف فقهي ميان فرق اسلامي شده بود. خطر افكار آلوده يهود و سيطره فرقه مرجئه، جبريه، قدريه، غلات و... حيات فكري شيعه را با خطر روبهرو كرده بود. بروز و ظهور افكار و فرقههاي جديد نيازمند بنيانگذاري و تأسيس يك دانشگاه بزرگ و برجسته اسلامي مبتني بر تفكر ناب شيعي بود تا بتواند با هجوم افكار التقاطي كه رنگ اسلامي به خود ميگرفتند مقابله كند. اين دانشگاه از دوره امام باقر عليه السلام شروع شد و در دوران امام صادق عليه السلام ، به اوج عظمت خود رسيد و بزرگترين دانشگاه جعفري را با چندين هزار متعلم و دانشجو تشكيل داد.
البته تشكيل چنين دانشگاهي و ترويج فقه و عقايد جعفري بدون حضور حاملان علم و ياران بصير و وفاداري كه زندگيشان را وقف مكتب ولايت و امامت كردند و از تعقيب دستگاههاي حكومتي در امان نبودند امكانپذير نبود. لذا آنان با تلاشهاي سخت و طاقت فرسا، هجرتهاي طولاني، فرار از دست
ظالمان، تحمل زندانها و شكنجهها از طريق تعليم و نشر تفكرات شيعه به جهاد و مبارزه با افكار التقاطي و پاسداري از حريم تشيع عليه السلام و گسترش فرهنگ شيعي، همت گماشتند و موفق شدند علوم امام صادق عليه السلام در قالب احاديث به نسلهاي بعدي انتقال دهند. كه اگر اين تلاش و مجاهدتها نبود واقعاً دست علماء و شيعه از حقايق ناب اسلامي تهي ميماند.
با توضيحاتي كه گذشت نوع بصيرت ياران ائمه در دوران جهاد و مبارزه علمي را ميتوان در موارد ذيل مشاهده كرد:
استفاده از سلاح قلم به جاي شمشير براي مبارزه با طاغوتهاي فكري كه غالباً توسط حاكمان وقت و به هدف استحكام بخشيدن به پايههاي حكومتشان مديريت ميشد.
كمك به تأسيس و شكوفايي دانشگاه جعفري و بنيانگذاري تمدن بزرگ اسلامي.
احياي علوم ديني نشر معارف صحيح اسلامي و پاسداري از سنگرهاي اعتقادي شيعه از طريق مبارزه با افكار التقاطي در حوزههاي مختلف عقيدتي، فقهي، اخلاقي و تفسيري.
تعريف ايدئولوژي صحيح از اسلام و تشيع.
استفاده از تقيه براي نفوذ در دستگاه حاكميت جهت دفع خطر دشمن، كمكهاي مالي و خدمات پنهاني به شيعيان
عدم جانبداري از عباسيان كه در آغاز نهضت با شعار فريبنده حمايت از اهل بيت عليهم السلام سركار آمدند.
گسترش انديشههاي مرتبط به امامت و ولايت در بلاد مختلف اسلامي.
ايجاد ارتباط بين شيعياني كه در مناطق مختلف زندگي ميكردند خصوصاً شيعيان ايران و عراق.
كتابت و حفظ احاديث امام باقر و امام صادق عليهما السلام و تربيت شاگردان زبدهاي كه بتوانند حامل احاديث به نسلهاي بعدي باشند.
زيد بن علي
زيد، فرزند امام علي بن الحسين عليه السلام امام چهارم شيعيان و مادرش جيداء(1)كنيزي محترم بود كه مختار بن ابيعبيده در زمان حاكميت خود در عراق، به عنوان هديه براي امام سجاد عليه السلام فرستاد. اين بانو از شخصيتهاي مؤثر آن روزگار است. امام باقر عليه السلام به زيد فرمود: «لَقَد اَنْجَبَتْاُمُّ وَلَدَتْكَ يا زَيد؛ اي زيد، مادرت فرزندي نجيب زاده است.»(2)اين بانو از امام سجاد عليه السلام چهار فرزند آورد؛ سه پسر و يك دختر به نامهاي عمر، علي، زيد و خديجه.(3)
زيد، تأويل رؤياي امام سجاد عليه السلام
ابوحمزه ثمالي ميگويد: سالي به زيارتِ خانه خدا مشرّف شدم. پس از زيارت، به مدينه رفتم و خدمت امام سجاد عليه السلام رسيدم. امام فرمود: اي ابوحمزه، خواب ديدم در بهشت هستم و از همه نعمتهاي الهي برخوردار. حوريّهاي در كنارم بود. ندايي شنيدم كه ميگفت: اي علي بن الحسين، زيد براي تو مبارك باشد.(4)ابوحمزه ميگويد: سال بعد، پس از اعمال حج، به مدينه رفتم و خدمت امام رسيدم؛ نوزاد زيبايي در آغوش آن حضرت بود.
امام اين آيه را برايم خواند: «هذا تَأويلُ رُؤياي مِن قبلُ قَدْ جَعَلَها رَبّي حَقّاً؛(1)اين تأويل خوابي بود كه ديدم. خداوند آن را درست قرار داد.» سپس فرمود: «اين فرزند من، زيد است».(2)
گزيده اخبار اهل بيت عليهم السلام درباره زيد عليه السلام
روزي پيامبر خطاب به فرزندش، امام حسين عليه السلام ، فرمود: «اي حسين، از صلب تو، فرزندي به دنيا ميآيد (يا قيام ميكند) كه زيد ناميده ميشود. او و يارانش در روز قيامت بر ديگران برتري دارند و با چهرههاي نوراني محشور و بدون حسابرسي داخل بهشت ميشوند».(3)
اميرمؤمنان علي عليه السلام فرمودند:
... در پشت شهر كوفه، مردي به نام زيد قيام ميكند. چهره او را ابهتي خاص فرا گرفته و آن ابهت حكومت و رهبري است. جز كساني كه چون او عمل كنند، هيچ يك از پيشينيان و آيندگان به مقام وي نميرسند. روز قيامت، او و يارانش درحاليكه طومار يا چيزهايي شبيه آن در دست دارند، محشور ميشوند. فرشتگان به پيشواز آنان ميآيند و به مردمان ميگويند: اينان همپيمانان درستكاران و دعوتكنندگان به حقّاند. پيامبرخدا صلي الله عليه و آله از آنان استقبال ميكند و ميفرمايد: فرزندانم، شما به وظايف خود عمل كرديد. پس بدون حساب وارد بهشت شويد.(4)
مقام علمي
زيد بن علي از برجستهترين دانشمندان اسلام و يكي از راويان كتاب ارزشمند صحيفه سجاديه است كه با املاي پدرش، امام سجاد عليه السلام ، آن را نگاشته است.(1)نيز او را از محدثان خواندهاند كه در كتب اربعه بيش از 61 روايت دارد.
از ائمه اطهار عليهم السلام نيز روايات فراواني درباره مقام علمي او رسيده است. براي نمونه: امام صادق عليه السلام فرمود: «رَحِمَ اللّهُ زيداً، اِنَّهُ لعالمُ الصَّدوقِ؛ خدا زيد را رحمت كند. او عالمي درستكار بود».(2)امام هشتم درباره او ميفرمايد: «اِنَّهُ مِنْ عُلَماءِ آلِ مُحمَّد صلي الله عليه و آله ؛ او از علماي آل محمّد عليه السلام بود».(3)
شيخ طوسي ميگويد: «علماي اسلام بر فضيلت و وثاقت و ورع و علم و فضل وي اتفاق نظر دارند».(4)او در كتاب فهرست نيز از عمر بن موسي نقل ميكند كه وي گفت: «هيچكس را در تشخيص آيات قرآن، از ناسخ و منسوخ و برگرداندن متشابه آن به محكم، همچون زيد بن علي نديدم».(5)
زهد و تقوا
امام صادق عليه السلام درباره زيد فرمود: «اَما اِنّهُ كان مؤمناً و كان عارفاً و كان عالماً و كان صدوقاً؛ خداوند او را رحمت كند. مرد مؤمن و عارف و عالم و راستگويي بود».(6)
امام صادق عليه السلام باز ميفرمايد: «اگر او پيروز ميشد، به عهد خود وفا ميكرد و ميدانست كه با حكومت چه كند».(7)
1) صحيفه سجاديه، ترجمه و شرح: محمدجعفر امامي و محمدرضا آشتياني، صص49 و 55.
2) الغدير، ج2، ص221.
3) سفينة البحار، ج1، واژه (زيد)؛ تنقيح المقال، حرف (ز)، ج1، ص468؛ الغدير، ج3، ص71، به نقل از: عيون اخبار الرضا، ج1، ص249.
4) تنقيح المقال، حرف (ز)، ج1، ص467.
5) علاّمه مقرم، زيد الشهيد، ص14.
6) محمدحسين مظفّر، الامام الصادق عليه السلام.
7) وسائل الشيعه، ج 11، ص39، ح 11.
امام هشتم فرمود: «زيد چيزي براي خود نميخواست و ادعاي چيزي را كه حق او نبود، براي خود نداشت. او مردم را به «الرضا من آل محمّد» دعوت ميكرد».(1)
شيخ مفيد گويد: «زيد بن علي عليه السلام پس از برادرش، امام باقر عليه السلام ، از همه افضل بود. او مردي عابد و با ورع و فقيه و شجاع بود».(2)
قيام زيد بن علي عليه السلام
پس از قيام عاشورا و شهادت امام حسين عليه السلام و يارانش كه سرمشق بسياري از مجاهدتها و نبردها بر ضد بيدادگري و بيديني بود، هنوز سران بنياميه از پيروزي ظاهري خود در كربلا لذّتي نبرده بودند كه موج بيزاري و دشمني بر ضد دشمنان اهل بيت عليهم السلام بالا گرفت و روح انتقام و خونخواهي امام حسين عليه السلام و يارانش در كالبد جمعي از شيعيان بيدار دميده شد. فريادهاي اعتراض و انتقام، از گوشه و كنار كشور پهناور اسلامي به پاخاست.
يكي از مهمترين نهضتهاي اسلامي، قيام زيد بن علي است. او به پيروي از جدش، امام حسين عليه السلام و بر اساس اهداف آن حضرت قيام كرد و قيامش تأثير زيادي در سقوط دولت امويان داشت.(3)
علت اصلي قيام زيد را ميتوان در انتقام خون شهيدان كربلا و اقامه فريضه امر به معروف و نهي از منكر خلاصه كرد.
مردي به نام عبدالله بن مسلم ميگويد: با زيد آهنگ زيارتِ خانه خدا كردم. شب كه فرا رسيد و ستارگان زيبا در آسمان چشمك ميزدند، زيد رو به من كرد و گفت: عبداللّه، آن ستارهها را ميبيني؟ گفتم: بله. فرمود: كسي ميتواند به آن دست يابد؟ گفتم: نه. فرمود: به خدا قسم، دوست دارم دستم
به آنها بچسبد و از آنجا به زمين يا به هر جايي پرتاب شوم و بدنم قطعه قطعه گردد و در عوض، خداوند ميان امت محمد صلي الله عليه و آله را اصلاح كند.
زيد در جاي ديگري، علت نبرد خويش را ريشه كن كردن درخت ناپاك بنياميه ميداند و ميگويد: من بر كساني خروج كردهام كه با جدم، حسين عليه السلام ، جنگيدند و به مدينه حملهور شدند و كعبه را با منجنيق، سنگباران كردند و به آتش كشيدند.
امام باقر عليه السلام نيز زيد را خونخواه شهيدان ميناميد و ميفرمود: «هذا سيّدٌ مِنْ اهل بيتهِ والطّالِبُ باَوْتارِهِم؛ اين بزرگي از خاندان خويش و خونخواه آنان است».(1)
شيخ مفيد در ارشاد، طبرسي در اعلام الوري، راوندي در الخرائج و الجرائح و مرحوم شهيد نيز در كتاب قواعد علل نهضت زيد را خونخواهي جدش، امام حسين عليه السلام و امر به معروف و نهي از منكر ميدانند.(2)
قيام زيد، به اذن امام
قيام زيد در عصر امام صادق عليه السلام روي داد و ادله قطعي مبني بر اذن گرفتنِ زيد از امام صادق عليه السلام وجود دارد:
بزرگاني از عالمان شيعه همانند شهيد در كتاب قواعد،(1)مامقاني در تنقيح المقال،(2)علامه مقرّم در زيد الشهيد(3)و مرحوم آيتالله خويي در معجم رجال الحديث.(4)با صراحت اعلام كردهاند. قيام زيد، به اذن امام صادق عليه السلام بوده است.
فضيل رسّان گويد: من در ميان ياران زيد، در جبهه ميجنگيدم و زيد با سخنان گرم خود، ياران را بر جهاد تشويق ميكرد. من در كنارش بودم تا به شهادت رسيد. پس از پايان جنگ، از كوفه فرار كردم و به مدينه آمدم. نميخواستم خبر شهادت زيد و ماجراي كوفه را به امام صادق عليه السلام بگويم. خدمت امام رسيدم، حضرت بيدرنگ از من سراغ عمويش، زيد را گرفت. در پاسخ ايشان، به گريه افتادم. امام فرمود: او را كشتند؟! گفتم: بلي. فرمود: به دارش زدند؟گفتم: آري، به خدا سوگند. امام به شدّت گريست و قطرههاي اشك بر چهرهاش روان شد. سپس فرمود: اي فضيل، در جنگ به عمويم كمك كردي؟ گفتم: بلي. فرمود: چند نفر از دشمن را كشتي؟ گفتم: شش نفر. فرمود: مثل اينكه در كشتن آنان نگراني و ترديد داري؟ گفتم: اگر ترديدي داشتم كه آنان را نميكشتم.
آنگاه شنيدم كه امام فرمود: «اشرَكني اللَّهُ في تلْكَ الدِّماءِ مضي وَاللّهِ، عَمّي وَ اَصْحابُهُ الشُّهداءُ مِثْلَ ما مَضي عَلَيْهِ عَلِي بن اَبي طالِبٍ وَ اَصْحابُهُ، خداوند مرا در ثواب ريختن خون آنان شريك گرداند. به خدا سوگند، عمويم و يارانش، راه علي بن ابيطالب عليه السلام و ياران او را پيمودند».(5)
1) محمد بن مكي عاملي (شهيد اول)، القواعد والفوائد، ج2، ص207، (باب امر به معروف و نهي از منكر، قاعده 222).
2) تنقيح المقال، ج1، حرف (ز)، ص469.
3) عبدالرزاق موسوي مقرم، زيد الشهيد، ص43.
4) سيد ابوالقاسم خوئي، معجم رجال الحديث، ج7، ص355.
5) الامالي، شيخ صدوق، ص286؛ بحارالانوار، ج46، ص171؛ تنقيح المقال، حرف (ز)، ج1، ص468.
جهاد و شهادت
زيد بن علي در ماه شوال 120ه . ق. بنا به دعوت مردم كوفه، پرجمعيتترين مركز اسلامي آن عصر، به قصد نهضت بر ضد بنياميه، به اين شهر رفت. او ابتدا مخفيانه در خانههاي امن دوستان ساكن شد و مردم نيز دسته دسته پنهاني، بر اساس كتاب خدا و سنت پيامبر و براي مبارزه با ستمگران و دفاع از حريم مقدس خاندان پيامبر با او بيعت ميكردند.(2)در مدت كوتاهي، شمار بيعتكنندگان به پانزده هزار نفر افزايش يافت.(3)وي دعوتكنندگاني را كه بيشتر از عالمان و فقيهان كوفه بودند، به شهرهاي مهم و مراكز سياسي آن روز فرستاد تا از بزرگان هر ديار براي او بيعت بگيرند.(4)بدين منظور، شخصيتهاي معروفي از عالمان و فقيهان و محدثان و رؤساي قبيلهها به نهضت زيد پيوستند.(5)براي نمونه، ابوحنيفه، پيشواي بزرگ اهلسنت كه در عراق ميزيست، در برابر قيام زيد اظهار ياري و وفاداري كرد.(6)
اين قيام در اول صفر 122ه . ق. آغاز شد.(7)از آن چهل هزار نفري كه با او بيعت كرده بودند، تنها 218 نفر اطراف زيد را گرفتند.(8)عصر روز دوم،
پس از دلاوريها و رشادتهايي كه او و يارانش نشان دادند و بيش از دو هزار نفر از سپاه دشمن را از بين بردند، زيد بر اثر برخورد تير به پيشانياش، در 42 سالگي در كوفه به شهادت رسيد.
آخرين سخنان او دعا براي يارانش بود كه چنين گفت:
اَللّهُمَّ اِنَّ هؤُلاءِ يُقاتلونَ عَدُوَّكَ وَ عَدُوَّ رَسُولِكَ وَ دينِكَ الَّذِي ارْتَضَيْتَهُ لِعبادِكَ فَاَجِرْهُمْ اَفْضَلَ مَا جَازَيْتَ اَحَداً مِْن عِبادِكَ.(1)
خداوندا، اينان در راه تو با دشمنانت و دشمنان پيامبرت و دينت جنگيدند. آنان را برترين پاداشي كه به بندگانت ميدهي، عطا فرما.
جسد زيد عليه السلام به مثابه يك پرچم
ياران زيد شبانه بدن او را دفن كردند و جوي آبي را از روي آن عبور دادند تا دشمن متوجه بدن نشود، ولي گزارش يك جاسوس، موجب شد تا كارگزاراناموي بدن مقدس زيد را از قبر بيرون آوردند و سر از بدنش جدا كردند و جسد او را به دار زدند. سر بريدهاش را به شام، نزد خليفه اموي بردند و پس از چند روز به مدينه انتقال دادند و جلو قبر پيامبر آويختند تا زهر چشمي از خاندان آن حضرت بگيرند. در تاريخ آمده است بنياميه كه از نهضت زيد ضربه سختي خورده بودند، براي آنكه انتقام مناسبي از دودمان پيامبر بگيرند و مردم را هم بترسانند، مدت چهار سال بدن مبارك زيد را بالاي دار نهادند. سپس آن بدن مطهر را به دستور وليد بن يزيد از دار پايين آوردند، با آتش سوزاندند و خاكستر آن را بر روي رود فرات پاشيدند(2)تا كمترين اثري از او نباشد؛ درحاليكه هنوز هم مقام زيد در كوفه، محل
زيارت و مكان مقدسي است. در واقع بعدها شيعيان بر مكان سوزاندن بدن زيد بنايي ساختهاند كه تا امروز نيز زيارتگاه دوستان خاندان پيامبر است.
اندوه شديد امام صادق عليه السلام در شهادت زيد
خبر شهادت زيد و ياران او، در مدينه اثري عميق و ناگوار داشت و بيش از همه، خاندان پيامبر، به ويژه امام صادق عليه السلام را از اين واقعه اندوهگين ساخت. آن حضرت پس از اين ماجرا، هرگاه نام زيد و كوفه را ميشنيد، بياختيار اشك ميريخت و از ستمهاي بنياميه سخن ميگفت و با جملههايي رسا و جانسوز، از شخصيت عموي قهرمان و شهيدش، زيد، ياد ميكرد. شايد پس از واقعه عاشورا، هيچ پيشامدي به اندازه شهادت مظلومانه زيد و يارانش، اهل بيت پيامبر را آنچنان عزادار و غمگين نكرده بود.
حمزة بن حمران، يكي از ياران امام صادق عليه السلام ميگويد: روزي خدمت امام رسيدم. از من پرسيد: حمزه، از كجا ميآيي؟ گفتم: كوفه. تا نام كوفه را شنيد، به شدت گريست؛ چنانكه محاسن مباركش از اشك چشمانش خيس شد. علت گريه حضرت را پرسيدم، فرمود: به ياد عمويم زيد و آنچه بر سرش آمد، افتادم و گريهام گرفت.(1)
تأثير قيام و شهادت زيد بر تشيع
زير فصل ها
بصيرتافزايي و زنده نگه داشتن قيام امام حسين عليه السلام
ايجاد فضاي بيزاري از حكومت اموي
اثرپذيري شاعران از قيام و شهادت زيد عليه السلام
بصيرتافزايي و زنده نگه داشتن قيام امام حسين عليه السلام
اگر نهضت هاشميان نبود و آنان در اطراف و نواحي قيام نكرده بودند، همه زحمتهاي رسول اكرم صلي الله عليه و آله در راه تبليغ اسلام از بين ميرفت. اين نهضتها به مردم احساس و شعور بخشيد. رهبران نهضتها خود را در سختي
1) الامالي شيخ صدوق، ص392؛ بحارالانوار، ج46، ص172، تنقيح المقال في علم الرجال، زيد بن علي.
ميانداختند و در راه دين به جهاد ميپرداختند و با ستمگران ميجنگيدند. اين رهبران، به راهنمايي افرادي شايسته همانند پيامبر يا وصي پيامبر قيام ميكردند.(1)
ايجاد فضاي بيزاري از حكومت اموي
فاجعه جانگداز شهادت زيد و يارانش در همه سرزمينهاي اسلامي آن روز موجب اندوه عميق مسلمانان انقلابي بود. در همه نشستها و محفلهاي سياسي آن روز، نيز بحث از نهضت و شهادت زيد بر سر زبانها ميگشت و در كوفه، مركز انقلاب؛ در شام، پايگاه قدرت دشمن؛ در مصر، محل زير نفوذ حكومت اموي؛ در مدينه، زادگاه زيد و حتي در نقاط دور دست كشور پهناور اسلامي آن روز مانند ري، خراسان و ديگر كشورهاي اسلامي، اين فاجعه واكنشهاي تندي به همراه داشت.
بدينترتيب، ملت مسلمان، شهادت خونخواه امام حسين عليه السلام و فرزند امام سجّاد عليه السلام را فاجعهاي بزرگ و مصيبتي جبرانناپذير در عالم اسلام ميدانستند.
گفتني است كوفه و مدينه، بيش از همه جا از اين حادثه ناگوار دگرگون و اندوهناك بود. احساسات مردم، به خصوص پس از شهادت زيد با جنايتهاي حكومت اموي، به اوج خود رسيده بود و هر آن، انتظار ميرفت اين مشعل جاويد، در گوشهاي از سرزمينهاي اسلامي آن روز، شعلهور شود و انتقامجويان و مبارزان سلحشور علوي و مسلمان، دست به قيامي دوباره بر ضدّ دستگاه اموي بزنند.
بازماندگان اين قهرمان علوي، به ويژه فرزند رشيد زيد، يحيي، بيش از همه براي رهبري اين قيام، مورد نظر مردم بود و چنين نيز شد.
1) عبدالرزاق موسوي مقرم، رهبر انقلاب خونين كوفه، ترجمه: عزيزالله عطاردي، صص142 و143.
اثرپذيري شاعران از قيام و شهادت زيد عليه السلام
ماجراي قيام زيد و شهادتش، تا سالها موضوع شعر شاعران پاكطينت و طرفدار حق بود. شاعران آزادهاي همچون كميت اسدي، قصيده (هاشميات)؛ سيد حِميري، قصيده معروف خود در رثاي زيد؛ سديف بن ميمون و فضل بن عبدالرحمان بن عباس، قصيدهاي طولاني در رثاي زيد سرودهاند.(1)
هشام بن حكم
هشام در اوايل قرن دوم هجري، در كوفه ديده به جهان گشود و در شهر واسط رشد كرد و به عرصه اجتماع گام نهاد. او بعدها براي تجارت به بغداد رفت و در محله كرخ به بزازي مشغول شد. دانشمندان علم رجال مينويسند: هشام دو فرزند دختر و پسر داشت. فرزند پسرش، حكم، متكلم بود و در بصره ميزيست. دخترش، فاطمه، يكي از زنان باايمان روزگار بود. هشام همچنين برادري به نام محمد بن حكم داشت كه از راويان حديث بود و محمد بن ابيعمير، راوي معروف شيعه، از او روايت نقل ميكند.(2)
هشام از همان آغاز جواني، شيفته دانش و معرفت بود. او براي رسيدن به اين هدف، علوم عصر خويش را آموخت، كتابهاي فلسفي دانشمندان يونان را فراگرفت و كتابي در رد يكي از فيلسوفان يونان نگاشت.
هشام در مسير تكامل انديشهاش، به مكتبهاي گوناگون علمي عصر خويش پيوست، ولي هيچ مكتبي عطش حقيقتجويياش را فرو ننشاند. او سرانجام به واسطه عمويش، عمير بن يزيد كوفي، با امام صادق عليه السلام آشنا شد
و در شمار پيروان آن حضرت قرار گرفت.(1)سير تكاملي انديشه هشام، نشان ميدهد آگاهانه و بر اساس برهان عقلي، تشيع را پذيرفته است. او بهمنظور كسب دانش، تأمين معاش، مناظره، تبليغ آموزههاي اهل بيت عليهم السلام و انجام دادن مناسك حج، به شهرهاي بغداد، بصره، مدائن، حجاز و كوفه سفر كرد و با برهانهاي دقيق و منطقياش، در گسترش فرهنگ اهل بيت عليهم السلام كوشيد.
جايگاه هشام در محضر امام صادق عليه السلام
زير فصل ها
دعاي امام صادق عليه السلام در حق هشام
تأييد شده روحالقدس
دعاي امام صادق عليه السلام در حق هشام
در يكي از شلوغترين روزهاي حج، امام صادق عليه السلام با گروهي از يارانش گفتوگو ميكرد. در اين هنگام، هشام بن حكم كه تازه به جواني گام نهاده بود، خدمت امام رسيد. پيشواي شيعيان از ديدن جوان شادمان شد، او را در صدر مجلس و در كنار خويش نشاند و گرامي داشت. اين رفتار امام، حاضران را كه از شخصيتهاي علمي بودند، شگفتزده ساخت. وقتي امام آثار شگفتي را در چهره حاضران ديد، فرمود: «هذا ناصرنا بقلبه و لسانه و يده؛ اين جوان با دل و زبان و دستش ياور ماست».(2)
سپس براي اثبات مقام علمي هشام، درباره نامهاي خداوند متعال و فروعات آنها از وي پرسيد و هشام همه را بهخوبي پاسخ داد. آنگاه حضرت فرمود: هشام، آيا چنان فهم داري كه با درك و انديشهات دشمنان ما را دفع كني؟ هشام گفت: آري. امام فرمود: «نَفَعَكَ الله به و ثَبَتَّك؛ خداوند، تو را در اين راه، ثابتقدم دارد و از آن بهرهمند سازد».
هشام ميگويد: بعد از اين دعا، هرگز در بحثهاي خداشناسي شكست نخوردم.(1)
تأييد شده روحالقدس
هشام چنان مشمول توجه امام صادق عليه السلام بود كه در يكي از روزها وي را به حضور خواست و فرمود: درباره تو سخني را ميگويم كه رسول خدا صلي الله عليه و آله به حسان بن ثابت انصاري (شاعر معروف عصر پيامبر كه با شعرش از حريم اسلام حمايت ميكرد) فرمود و آن اين است: تا وقتي ما را با زبانت ياري ميكني، پيوسته روحالقدس تو را تأييد كند.
مناظرههاي علمي
هشام بن حكم، افزون بر هوش سرشار و دانش گسترده، از قدرت بيان و صراحت لهجه و شهامت در مناظره برخوردار بود و با استفاده از اين نعمتهاي ارزشمند الهي، با دانشمندان در مناظرهها شركت ميكرد. استادش امام صادق عليه السلام ، از شيوه مناظره و بيان وي خشنود بود و همواره او را ميستود. ششمين پيشواي معصوم، روزي فرمود: «اي هشام، با مردم سخن بگو. من دوست دارم همانند تو در ميان شيعيان ما باشد».
مناظره هشام با عمرو بن عبيد معتزلي
يونس بن يعقوب، يكي از شاگردان بنام امام صادق عليه السلام ميگويد: در يكي از سالهايي كه هشام بن حكم به سفر حج شرفياب شده بود، در منا به حضور امام صادق عليه السلام رسيد. حمران بن اعين، محمد بن نعمان، هشام بن سالم و ديگر بزرگان
1) تفسير برهان، ج1، ص420؛ اثباتالهداة، شيخ حرّ عاملي، ج4، ص139.
شيعه نيز در مجلس حاضر بودند. حضرت به هشام فرمود: آيا نميخواهي داستان مناظره و گفتوگوي خود با عمرو بن عبيد را براي ما بيان كني؟ هشام كه از همه اهل مجلس جوانتر به نظر ميرسيد، گفت: اي فرزند رسول خدا صلي الله عليه و آله ، جلالت شما مانع ميشود؛ از شما شرم دارم و در حضورتان توان سخن گفتن در خويش نمييابم. امام صادق عليه السلام فرمود: وقتي به شما امر ميكنيم، اطاعت كنيد.
آنگاه هشام داستان مناظره خودش با عمرو بن عبيد را چنين بيان كرد: به من خبر دادند عمرو بن عبيد روزها در مسجد جامع بصره با شاگردانش مينشيند، درباره امامت بحث ميكند و عقيده شيعه را درباره امام، بياساس و باطل ميخواند. اين خبر برايم خيلي ناگوار بود، به همين سبب به بصره رفتم. وقتي وارد مسجد جامع بصره شدم، بسياري اطراف عمرو نشسته بودند. از حاضران خواستم اجازه دهند بتوانم نزديك عمرو بنشينم. وقتي نشستم، به عمرو بن عبيد گفتم: اي مرد دانشمند، من غريبم، اجازه ميدهيد چيزي بپرسم؟ گفت: آري. گفتم: آيا شما چشم داريد؟ گفت: پسرجان، اين چه پرسشي است، چرا درباره چيزي كه ميبيني، ميپرسي؟ گفتم: استاد عزيز، پوزش ميخواهم. پرسشهايم اينگونه است؛ خواهش ميكنم پاسخ دهيد. گفت: گرچه پرسشهايت احمقانه است، ولي آنچه ميخواهي بپرس. گفتم: آيا چشم داريد؟ گفت: آري. پرسيدم: با آن چه ميكني؟ گفت: به وسيله آن، رنگها و اشخاص را ميبينم. گفتم: آيا بيني داري؟ گفت: آري. گفتم: از آن چه بهرهاي ميبري؟ گفت: به وسيله آن، بوها را استشمام ميكنم. گفتم: آيا زبان داري؟ گفت: آري. گفتم: با آن چه ميكني؟ گفت: طعم اشيا را ميچشم. گفتم: آيا شما گوش داريد؟ گفت: آري. گفتم: از آن چه سود ميبري؟ گفت: با آن، صداها را ميشنوم.
گفتم: بسيار خوب، حالا بفرماييد دل هم داريد؟ گفت: آري. گفتم: دل براي چيست؟ گفت: به وسيله دل (مركز ادراكات) آنچه بر حواس پنجگانه و اعضاي بدنم ميگذرد، تشخيص ميدهم، اشتباههايم را برطرف ميكنم و درست را از نادرست تشخيص ميدهم. گفتم: مگر با وجود اين اعضا، از دل بينياز نيستي؟ گفت: نه، هرگز. گفتم: درحاليكه حواس و اعضاي بدنت سالم است، چگونه به دل نياز داري؟ گفت: پسرجان، وقتي اعضاي بدن در چيزي كه با حواس درك ميشود ترديد كند آن را به دل ارجاع ميدهد تا ترديدش برطرف شود. گفتم: پس خداوند، دل را براي رفع ترديد اعضا گذاشته است. گفت: آري. گفتم: پس وجود دل براي رفع حيرت و ترديد، ضروري است؟ گفت: آري، چنين است. گفتم: شما ميگوييد خداي تبارك و تعالي اعضاي بدنت را بدون پيشوايي كه هنگام حيرت و شك به او مراجعه كنند، نگذاشته است، پس چگونه ممكن است بندگانش را در وادي حيرت و گمراهي رها كند و براي رفع ترديد و تحيرشان، پيشوايي تعيين نكند؟
عمرو بن عبيد پس از لحظهاي تأمل و سكوت، سر بلند كرد، به من نگريست و گفت: تو هشام بن حكم هستي؟ گفتم: نه. گفت: از همنشينيان اويي؟ گفتم: نه. پرسيد: اهل كجايي؟ گفتم: كوفه. گفت: تو همان هشامي. سپس مرا در آغوش گرفت، به جاي خود نشانيد و تا من آنجا بودم، سخن نگفت.
حضرت صادق عليه السلام از شنيدن داستان، خشنود و شادمان شد و فرمود: هشام، اينگونه استدلال را از كه آموختي؟ هشام گفت: آنچه از شما شنيده بودم، تنظيم و چنين بيان كردم. حضرت فرمود: به خدا سوگند، اين مطلب در صُحُف ابراهيم و موسي عليه السلام نوشته شده است.(1)
1) علامه مجلسي، حياة القلوب، ج5، ص29؛ اصول كافي، ج1، ص170، ح 3؛ امالي شيخ صدوق، ص472؛ كمال الدين، ج 1، ص207؛ علل الشرايع، ص 193؛ احتجاج، ج2، ص283.
صراحت لهجه و حاضر جوابي برجسته
يكي از ويژگيهاي برجسته اين دانشمند نامآور، صراحت لهجه و حاضرجوابي بود. او سخنان مخالف و موافق را ميشنيد و پس از بررسي، نظر خود را آشكارا بيان ميكرد. روزي ابوعبيده معتزلي به هشام گفت: دليل درستي اعتقاد ما و بطلان باور شما اين است كه طرفداران ما بسيار و پيروان شما اندكاند. هشام بيدرنگ گفت: با اين سخن، ما را نكوهش نميكني، بلكه بر حضرت نوح عليه السلام خرده ميگيري. او 950 سال پيامبري كرد و شب و روز، قومش را به سوي خدا فراخواند، ولي جز گروهي اندك، به وي ايمان نياوردند، بنابراين اكثريت، دليل حقانيت نيست. (1)
هشام، ترازوي امامت و الگوي شيعيان
امام صادق عليه السلام ميفرمود: «هشام بن حكم مراقب و نگهبان حق ما و مؤيّد صدق ما و نابودكننده نظرهاي باطل دشمنان ماست. كسي كه از او پيروي كند، از ما پيروي كرده است و كسي كه با او مخالفت كند، با ما مخالفت ورزيده است».(2)
هشام در محضر امام كاظم عليه السلام
پايههاي اعتقادي و شخصيت والاي علمي هشام، در مكتب امام صادق عليه السلام استوار شد. چون پيشواي ششم در سال 148ه . ق. به شهادت رسيد، هشام به امام كاظم عليه السلام روي آورد، از محضر آن معصوم والامقام بهرهها برد و در شمار ياران و شاگردان آن حضرت جاي گرفت. او نزد هفتمين امام عليه السلام نيز چنان جايگاهي يافت كه تاريخنگاران، وي را از كارگزاران مطمئن و مشمول عنايت خاص آن حضرت دانستهاند.(3)
كارگزار خصوصي امام هفتم عليه السلام
امام موسي كاظم عليه السلام به هشام بن حكم توجه خاص داشت و او را متصدي كارهاي شخصياش قرار داده بود. حسن بن علي بن يقطين ميگويد: هرگاه حضرت موسي بن جعفر عليه السلام براي رفع نيازهاي شخصي يا عمومي چيزي لازم داشت، به پدرم (علي بن يقطين) مينوشت: فلان چيز را خريداري يا تهيه كن و بايد متصدي اين كار، هشام بن حكم باشد.
توجه حضرت به هشام، چنان بود كه پانزده هزار درهم به او وام داد و فرمود: با اين پول تجارت كن، سودش را بردار و سرمايه را به ما برگردان. هشام پذيرفت و بر اساس دستور امام عليه السلام رفتار كرد. (1)
دستور امام كاظم عليه السلام به هشام بر تقيه
هشام ميگويد: امام هفتم براي من پيام فرستاد: در اين روزها كه مهدي (سومين خليفه عباسي) بر سر كار است، مواظب باش و از سخن گفتن بپرهيز؛ زيرا خطر جدي تهديدت ميكند. هشام نيز به فرمان امام موسي كاظم عليه السلام عمل كرد و از خطر نجات يافت تا آنكه مهدي عباسي درگذشت و بار ديگر اوضاع به حال عادي برگشت. (2)
تربيت شاگردان
چنانكه گفتيم، هشام در پرتو انوار تابناك اهل بيت عليهم السلام شاگردان بسيار تربيت كرد كه بعضي از آنان، در علم خود پيشگام بودند. محمد بن ابيعمير يكي از آنان شمرده ميشود كه عالمان بزرگ امامي به او اعتماد و او را احترام ميكردند
و وي از برجستگان شيعه شمرده ميشود. صفوان بن يحيي كوفي، حماد بن عثمان، يونس بن يعقوب، علي بن منصور و يونس بن عبدالرحمان، از ديگر شاگردان هشام بودند. يونس بن عبدالرحمان، فقيهي سرشناس و همراه مخصوص امام كاظم عليه السلام بود.(1)علي بن منصور، در علم كلام، دانشوري نامور بود و درسهاي خداشناسي و امامت را در مجموعهاي با عنوان تدبير گرد آورد.
نوشتههاي هشام
اين شخصيت درخشان مكتب ولايت، در كنار فعاليتهاي گسترده در عرصه دانشاندوزي و تبليغ، نزديك به سي جلد كتاب در موضوعهاي گوناگون علمي نگاشت. الامامه، جبر و اختيار در علم كلام و الفاظ در اصول فقه، بخشي از يادگارهاي آن دانشمند مشهور است.(2)
شخصيت ممتاز شيعه در معرض اتهام
موقعيت و شايستگيهاي هشام در محضر امام صادق عليه السلام و امام كاظم عليه السلام چنان بود كه گروهي بِدان حسد ورزيدند و شايعههاي گوناگون عليه او رواج دادند. متأسفانه اين شايعهها به هدف رسيد و حتي بعضي از شيعيان نيز درباره باورهاي هشام به ترديد افتادند. وقتي اين نسبتهاي ناروا به اوج خود رسيد، موسي مشرقي خدمت امام رضا عليه السلام حضور يافت و گفت: آيا هشام را دوست داشته باشيم يا از او بيزاري بجوييم؟ امام رضا عليه السلام فرمود: هشام را دوست بداريد. وقتي به شما چنين گفتم، عمل كنيد. اكنون برو و به شيعيان بگو امام، مرا به ولايت و دوستي هشام فرمان داد.(3)
منطق هشام، لرزاننده طاغوت زمان
يحيي برمكي در آغاز به هشام بن حكم اظهار علاقه ميكرد و مدتي نيز وي را دبير مجالس مناظره خود ساخت. او بعدها از هشام رنجيد و اسباب كشتن وي را فراهم كرد. انتقادهاي هشام بر آراي فلسفي يحيي بن خالد، شكست دادن پيوسته وي در بحثها و نيز هراس وزير از نزديكي هشام به هارون، علل اصلي دشمني يحيي با هشام بود. روزي هارون گفت: دوست دارم در مجالس مناظره شما شركت كنم، ولي نه در حضور ديگران، بلكه در پشت پرده تا حاضران، نظرهاي خود را بيپروا بيان كنند.
يحيي مجلس مناظره ترتيب داد و هشام را نيز دعوت كرد. هارون همچون برنامه قبلي پشت پرده نشست. وزير كه انديشه انتقام در سر ميپروراند، با نقشه هدفمند، هشام را وارد بحث امامت كرد. هشام پس از گفتوگوي بسيار گفت: «اگر امام، مرا به جنگ فرمان دهد، اطاعت ميكنم».
هارون با شنيدن اين جمله، چهره در هم كشيد و گفت: هشام، مطلب را آشكار كرد. آيا با زنده بودن وي، حكومت من يك ساعت باقي ميماند؟ به خدا سوگند، اثر زبان اين مَرد در دلهاي مردم، از صد هزار شمشير، برندهتر و مؤثرتر است.(1)پس بيدرنگ فرمان داد هشام را دستگير كنند. هشام از گرداب خشم هارون، به مدائن گريخت. از آنجا به كوفه رفت، در خانه ابنشرف پنهان شد و نزديك به دو ماه بعد، اين جهان را وداع گفت.(2)
حضرت رضا عليه السلام درباره او فرمود: «خدا او را رحمت كند. بندهاي خيرخواه و دلسوز و انساني حقيقي بود. اصحابش بر او حسد بردند و آزارش دادند».(3)
زرارة بن اعين
اَعْيَن، پدر زراره، رومي و برده يكي از خاندان شيبان بوده است كه پس از فراگيري قرآن، آن مرد شيباني، او را آزاد كرد و از او خواست در نسب، به وي بپيوندد، ولي اعين نپذيرفت.
از زادگاه زراره خبر چنداني در دست نيست، ولي باتوجه به اينكه شيخ طوسي در رجال خود، او را كوفي مينامد، ممكن است در آنجا متولد شده باشد و چون وفات او در سال 150ه . ق. بوده و نوشتهاند نزديك به هفتاد سال عمر كرده، ميتوان سال تقريبي ولادتش را سال 80 ه . ق. تخمين زد. او امام باقر عليه السلام را دريافته و تا دو ماه پس از رحلت امام صادق عليه السلام نيز زنده بوده است.
نجاشي رحمه الله دربارهاش ميگويد: «زرارة بن اعين، شيخ اصحاب ما در زمان خود است. او قاري قرآن، فقيه، متكلم، شاعر و اديبي بود كه تمام ويژگيهاي دين و مزاياي فضيلت در او جمع شده بود و در هر چه روايت كند، راستگو و صادق است».
در رساله ابوغالب زراري(1)آمده است: كنيه زراره، ابوعلي است. وي در گفتوگو و احتجاج، نظيري نداشت و هيچكس نميتوانست در برابر استدلالهاي قاطعش، سخني بگويد.
ويژگيهاي مهم زرارة
درايت و يقين به احاديث ائمه عليهم السلام . زراره ميگويد: «به خدا سوگند هر حرفي كه از كلمات جعفر بن محمد را ميشنوم، ايمانم به او زيادتر ميشود».(1)
علم بالاي زراره. جميل بن دراج ميگويد: «ما در كنار زراره، همانند بچههاي كوچكي بوديم در اطراف معلم» و در روايتي، او معدن دانش معرفي شده است.(2)
مبارزه با بدعتها. امام صادق عليه السلام فرمود: «به وسيله ايشان بدعتها در دين كشف، و انحراف منحرفان و غاليان در دين برطرف شد».(3)
احياي ذكر و احاديث اهل بيت. امام صادق عليه السلام ميفرمايد: «هيچكس ياد و احاديث ما را زنده نكرد، مگر زراره و ابوبصير. ايشان حافظان دين و امينان پدرم بر حلال و حرام خدا هستند». مهمترين ويژگي زراره، نگهداري از احاديث امام جعفر صادق و امام باقر عليهما السلام و انتقال آن به ديگران بود.
عظمت زراره در كلام امام صادق عليه السلام
زراره مجاهدي نستوه و خستگيناپذير بود كه با مجاهدتهاي علمي خويش در حفظ و نشر احاديث، توانست جانانه از امام زمانش دفاع كند.
امام صادق عليه السلام ميفرمايد: «رَحِمَ اللَّهُ زُرَارَةَ بْنَ أَعْيَنَ لَوْ لَا زُرَارَةُ بْنُ أَعْيَنَ وَ نُظَرَاؤُهُ لَانْدَرَسَتْ أَحَادِيثُ أَبِي عليه السلام ؛ رحمت كند خداوند زراره را اگر زراره و ديدگاههاي وي نبود، احاديث پدرم مندرس ميشد».(4)
زراره در روايتها و در سخنان علما، با بزرگي ياد شده و درباره او، تنها به راستگو و مورد اعتماد ائمه بودن بسنده نشده است. اين بزرگمرد از ياران نزديك و شاگردان متعهد و مخلص امام باقر عليه السلام و امام صادق عليه السلام بوده و از مكتب اهل بيت بيشترين بهره را در فقه آل محمد و اخلاق و رفتار و فضليت فراگرفته است. او در اين زمينه تا آنجا پيش رفته كه علماي رجال، او را از اصحاب اجماع ميشمارند؛ به اين معنا كه پيشوايان مذهب، اجماع دارند بر اينكه حديثهايي كه از زراره رسيده، محكوم به صحت است و همه بر فقيه بودن، بلكه فقيهتر بودن وي در مقايسه با ديگر اصحاب گواهي ميدهند.
او زبان گوياي امامان ماست كه امام صادق عليه السلام در روايتي آنقدر به او و سه نفر از ديگر ياران باوفاي خويش اظهار علاقه و محبّت ميكند كه نميتوان بالاتر از اين فضيلتي براي كسي از اصحاب ياد كرد. حضرت ميفرمايد: «أَرْبَعَةٌ أَحَبُّ النَّاسِ إِلَيَّ أَحْيَاءً وَ أَمْوَاتاً بُرَيْدٌ الْعِجْلِيُّ وَ زُرَارَةُ وَ مُحَمَّدُ بْنُ مُسْلِمٍ وَ الْأَحْوَلُ».(1)
روايت ميكنند كه يحييبنحبيب مسئلهاي از امام رضا عليه السلام ميپرسد و پس از پاسخ امام عرض ميكند: اين روايت زراره است. حضرت ميفرمايد: «أَتَرَي أَنَّ أَحَداً كَانَ أَصْدَعَ بِحَقٍّ مِنْ زُرَارَةَ؟ آيا كسي را سراغ داري كه از او بهتر و بيشتر حق را آشكار كند؟».(2)
زراره و حاكمان ستمگر
عباسيان كه پيوسته ياران نزديك امامان را به بهانههايي واهي، دستگير ميكردند و گاهي به شهادت ميرساندند، در صدد بودند ياران باوفاي امام صادق عليه السلام را
شناسايي و بهتدريج از آن حضرت جدا كنند. بنابراين، در پي اين كار پليد، به نام زرارة بن اعين برخوردند. آنها براي اينكه مطمئن شوند او از ياران امام صادق عليه السلام است، چندين بار افرادي ناشناس را به خدمت حضرت فرستادند و از حال زراره جويا شدند كه حضرت براي نگهداري جان اين مرد باوفا، در پاسخ آنان به تقيه، از زراره بدگويي و گاهي اعلام دوري از وي ميكرد. همين امر موجب شد آنها به زراره بدگمان نشوند و در نتيجه، احاديث امامان تا اندازهاي باقي بماند و به وسيله زراره به ديگران برسد.
عبدالله فرزند زراره ميگويد: امام صادق عليه السلام به من فرمود: سلام مرا به پدرت برسان و به او بگو من اگر از تو بدگويي ميكنم، تنها براي دفاع از توست؛ چرا كه مخالفان و دشمنان در كميناند كه هر كس را ما به خود نزديك دانستيم و از او به خوبي ياد كرديم، بيابند و آنان را كه مورد محبت و نزديك به ما هستند، به دليل دوستي به ما اذيت كنند و به قتل برسانند. همچنين هر كه را ما از خود برانيم و بد معرفي كنيم، بستانند و وضع زندگياش خوب شود. پس به همين دليل تو در نظر آنها نكوهيده هستي؛ چرا كه دوستدار مايي و قلبت به سوي ماست.
ازاينرو، خواستم از تو عيبجويي و بدگويي كنم تا اينكه از راه جلوهدادن نقصهايي در تو، تو را بستايند و از اين راه به وسيله ما، بلا و شر آنها از تو دفع شود. خداوند ميفرمايد: «أَمَّا السَّفِينَةُ فَكَانَتْ لِمَسَاكِينَ يَعْمَلُونَ فِي الْبَحْرِ فَأَرَدتُّ أَنْ أَعِيبَهَا وَكَانَ وَرَاءهُم مَّلِكٌ يَأْخُذُ كُلَّ سَفِينَةٍ غَصْبًا(1)و اما كِشتي، از آنِ بيچارگاني بود كه بر روي دريا كار ميكردند و خواستم او را ناقص كنم؛ چرا كه پشت سر آنها پادشاه ستمگري بود كه به زور، كِشتيها را از صاحبانش ميگرفت.»
1) كهف: 79.
اين قرآن از سوي خداست (كه چنين ميفرمايد). به خدا قسم! او كشتي را ناقص نكرد، مگر اينكه ميخواست از دست آن پادشاه، در امان بماند و به وسيله او از بين نرود؛ و گرنه كشتيِ سالم درستي بود و هيچ جاي نقصي در آن وجود نداشت. پس تو اين مَثَل را درك كن و بِدان خوب توجه نما، خدايت رحمت كند! چرا كه به خدا سوگند، تو محبوبترين مردم نزد من هستي؛ محبوبترين يارانِ پدرم نزد من، از حاضران و پيشينيان هستي.(1)
محمد بن ابي عمير
محمد بن ابي عمير در فاصله سالهاي 125 تا 135ه . ق. چشم به جهان گشود. او بغدادي و ساكن اين شهر بود.(2)نام پدرش، زياد بن عيسي و كنيهاش، ابااحمد است.(3)او از شخصيتهاي برجسته و از فقيهان عصر خويش بود. وي نه تنها در فقه شيعه، بلكه در فقه اهلسنت مهارت داشت؛ بنابراين از نظر آنها نيز شخصي تأييد شده است.(4)محمد بن ابي عمير از آن دسته محدثاني است كه با چهار امام معصوم (امام صادق، امام كاظم، امام رضا و امام جواد عليهم السلام ) همعصر بود. (5)
صحابي معصومان عليه السلام
اگرچه او در عصر چهار امام ميزيست، از ياران سه امام (امام صادق، امام كاظم و امام رضا عليه السلام ) شمرده ميشود. تاريخنگاران با وجود اينكه وفات محمد بن ابيعمير در عصر امامت حضرت جواد عليه السلام بود، در مورد اينكه او از اصحاب امام
جواد عليه السلام نيز بوده يا نه، سخني نگفتهاند. تنها شيخ طوسي در بعضي نسخههاي كتاب فهرست خود، او را از ياران امام جواد عليه السلام ميداند. نجاشي نيز او را از اصحاب دو امام (امام كاظم و امام رضا عليه السلام ) شمرده است.
خلفاي عباسي و ابن ابي عمير
عصر امام موسي بن جعفر عليه السلام ، عصر خفقان و ستم دستگاه حكومت بود. شيعيان مجبور به پنهان كردن مذهب خود بودند. محمدبن ابيعمير از شخصيتهاي برجسته علمي ـ اخلاقي آن زمان است كه حتي مخالفان نيز به او احترام ميكردند و شيعيان را هم ميشناخت. دستگاه حاكم، انقلابيان را با بهانههاي مختلف به زندان ميبرد تا نامهاي شيعيان و ياران اهل بيت عليهم السلام را بگويند. محمدبن ابيعمير در زمان حكومت هارون، چهار سال و در عصر مأمون نيز چهار سال به زندان افتاد. (1)
ابراهيم بن داحه نقل ميكند:
ابن ابيعمير را در عصر هارونالرشيد به زندان بردند. وقتي از علت حبس او پرسيدند، گفتند: او را به دليل نپذيرفتن قضاوت حبس كرديم. ابنابيعمير ميگويد: مرا صد ضربه شلاق زدند تا محل شيعيان و اسامي آنها را بگويم. ابتدا امتناع كردم، ولي از شدت درد، نزديك بود لب گشايم كه صداي محمد بن يونس را شنيدم كه ميگفت: محمد بن ابيعمير، تقوا پيشه كن و منزلگاه خود را نزد خدا به يادآور. پس صبر كردم تا فرج حاصل شد.(2)
پس از شهادت امام رضا عليه السلام در عصر خلافت مأمون، باز هم او را به زندان بردند و چون از كارگزاران حكومت علتش را پرسيدند، همان بهانه (نپذيرفتن
قضاوت) را آوردند. در مدت حبس نيز از آزار و اذيت در امان نماند و اموالش نيز به نفع حكومت جور مصادره شد.(1)او با وجود همه فشارها و سختيها، هيچگاه به همكاري و افشاي نامهاي شيعيان حاضر نشد.
عالم ربّاني
به جز آثار گرانبهاي او كه بر بلندي جايگاه علمي او دلالت دارد، نشانههاي ديگري نيز اين مطلب را تأييد ميكند. او با هشام بن سالم و هشام بن حكم، دو صحابي بزرگ امام صادق عليه السلام ، همنشيني و ارتباط زيادي داشت. روزي هشام بن سالم و هشام بن حكم خواستند در مورد مسائل علم كلام با هم مناظره كنند، هشام بن سالم حضور محمد بن ابيعمير را به عنوان نفر سوم در مناظره، شرط كرد. اين مناظره، اوج مقام علمي او را نشان ميدهد.
تربيت شاگردان
از محضر محمدبن ابيعمير بيش از هفتاد محدث بهره بردهاند كه در انتقال آموزههاي شيعه نقش مؤثري داشتند. ابراهيم بن هاشم از او 2921 روايت نقل كرده است. احمد بن محمد بن عيسي، فضل بن شاذان، صفوان بن يحيي و حسن بن محبوب نيز از شاگردان او به شمار ميآيند.(2)
ميراثهاي ماندگار
محمد بن ابيعمير 94 كتاب درباره عقايد و حديث تأليف كرد. او افزون بر اين نوشتهها، نام صد نفر از محدثان را كه از امام صادق عليه السلام حديث نقل كردند، با نام كتابهايشان حفظ داشت.(3)با تأسف آثار گرانبهاي او در هنگام مبارزه از ميان رفت.
ابن ابيعمير وقتي در عصر مأمون به زندان افتاد، كتابهايش را به يكي از خواهرانش سپرد و به زندان رفت. خواهرش از ترس اينكه مبادا آثار او به دست مأموران حكومت بيفتد، كتابهايش را زير خاك دفن كرد. محمد پس از چهار سال حبس، وقتي به سراغ كتابها آمد، ديد همه كتابهاي او از بين رفته بود. از آن به بعد، احاديث را يا از آثاري كه در دست مردم داشت، ميخواند يا از حفظ ميگفت. بنابراين، برخي از روايات او، بدون سند يا با سند ناقص است، ولي بيشتر علما آنها را پذيرفتهاند و به آن عمل ميكنند.(1)
محمد بن مسلم ثقفي كوفي
محمد بن مسلم، يكي از برجستهترين و پرآوازهترين پرورش يافتگان و دانشآموختگان دو تن از حجتهاي الهي و امامان شيعه، حضرت محمد باقر عليه السلام و حضرت صادق عليه السلام بود كه بيگمان در گسترش فرهنگ اسلام ناب و حقايق تابناك آموزههاي اهل بيت عصمت عليهم السلام نقش ممتاز و اثرگذاري داشت. بدين ترتيب، به جرئت ميتوان گفت: در اوايل سده دوم هجري، در ميان ياران امامان، كمتر شخصيتي همانند او اين چنين قلههاي والاي دانشطلبي و نشر احاديث ائمه را فتح كرده است.
ويژگيهاي محمد بن مسلم
زير فصل ها
كثرت حديث
مرجعيت در فتوا
چهار سال در محضر امام
از مهم ترين ويژگيهاي اين فقيه و محدث شيعي، شمار شگفتانگيز رواياتي است كه از محضر آن دو امام بزرگوار فراگرفت و اين، نشاندهنده ذوق و علاقه سرشار او به آموزههاي ديني است. خود ابن مسلم در اين باره مينويسد:
1) رجال نجاشي، صص326 و 327.
هر زمان كه در مسئلهاي شرعي دچار مشكل ميشدم كه دانستن حكم آن ضروري بود، به حضرت امام باقر عليه السلام و حضرت امام صادق عليه السلام مراجعه ميكردم و طي ساليان متمادي كه در مدينه اقامت داشتم يا گاهي كه از كوفه به مدينه ميرفتم، حدود سي هزار حديث از امام باقر عليه السلام شنيدم و شانزده هزار حديث نيز از امام صادق عليه السلام فرا گرفتم.(1)
عبدالله بن ابييعفور كه خود يكي از برگزيدهترين فقيهان و محدثان و از ياران امام صادق عليه السلام است، ميگويد: به امام صادق عليه السلام عرض كردم: آقا جان، من توان اين را ندارم كه در هر زماني به محضر شما شرفياب شوم و از كوفه به حجاز مسافرت كنم. گاهي اتفاق ميافتد برخي شيعيان شما در آنجا به من مراجعه ميكنند و از مسائل شرعي و وظايف خود از من ميپرسند. بارها شده كه من حكم آن را نميدانم؛ شما چه دستوري ميدهيد؟
امام در پاسخ او فرمود: چرا از محمد بن مسلم ثقفي غافلي؟ به او مراجعه و از او پرسش كن؛ چون او از دانشآموختگان مكتب پدرم، امام باقر عليه السلام است و از آن بزرگوار، اخبار فراواني فراگرفته است.(2)
هشام بن سالم ميگويد: محمد بن مسلم ثقفيكوفي به مدت چهار سال پياپي در مدينه اقامت كرد و در اين مدت، پيوسته به محضر امام باقر عليه السلام ميرفت و دانش و حديث ميآموخت. از همين رهگذر، در تبيين جايگاه بلند او گفتهاند: «ما كان أحَدٌ مِنَ الشيعَةِ اَفْقهُ مِنْ محمد بن مسلم؛ هيچ يك از محدثان شيعي، فقيهتر از محمدبنمسلم نيست».(3)
تقيه و دفع خطر دشمن
خالد طيالسي نقل ميكند كه روزي، حضرت امام باقر عليه السلام به محمد بن مسلم فرمود: «محمد، هنگاميكه به كوفه برگشتي، فروتني پيشه كن. كاري كن كه مأموران دستگاه ستم پيشه بنياميه، تو را اذيت و شكنجه نكنند و به زندان نبرند.» اين يك راهكار سياسي و هماهنگ با شرايط زمان و مكان بود تا ياران حضرت، همانند محمد بن مسلم از ستم دشمنان اهل بيت عليهم السلام محفوظ بمانند.
محمد بن مسلم كه از زيركي و فرزانگي ويژه برخوردار بود، راز و رمز و حكمت اين دستور را با همه وجود درك كرد. او به كوفه كه برگشت، به فرمان امام عمل كرد و يك سبد پر از خرما برگرفت و كنار در مسجد رفت و به خرمافروشي پرداخت. اين عملِ محمد بن مسلم كه از بزرگان و شخصيتهاي معروف كوفه بود، شگفتي همگان را برانگيخت. خويشاوندانش كه متوجه اين كار شدند، نزد او شتافتند و گفتند: آبروي ما و تيره و تبار ما را بردي. اين كار در شأن تو نيست؛ برخيز كه برويم.
محمد بن مسلم به آنان پاسخ داد: من خرمافروشي را رها نميكنم؛ چرا كه سرورم امام باقر عليه السلام چنين دستوري داده است. آنان گفتند: پس در خانه خود آسياباني كن. او اين پيشنهاد را پذيرفت و اسباب آسياب كردن گندم را برايش فراهم كردند و او بيرون در مينشست و گندم يا جو آرد ميكرد.(1)
سليمان بن خالد
نام او سليمان و نام پدرش خالد است كه در اواخر سده اوّل در شهر كوفه به دنيا آمد. به همين دليل، او را كوفي مينامند و به تناسب پيوندش با چندين قبيله، به هلالي، بجلي و نخعي نيز شهره و معروف است.(2)
در جستوجوي دانش
سليمان بن خالد پس از اينكه چندين بهار از عمر خويش را در زادگاهش گذراند، از آنجا كه به يقين، قلبي سرشار و آكنده از مهر و ولاي علي عليه السلام و آل او داشت و جانش با دوستي خاندان عصمت و طهارت گره خورده و از سوي ديگر، عاشق آموزههاي مكتب تشيع بود، گمشدهاش را نزد امام عصر خويش، امام محمد باقر عليه السلام ، يافت. پس با اشتياق فراوان، فرسنگها راه درنورديد. از عراق به حجاز هجرت كرد و سر بر آستان قدس وارث علوم انبيا نهاد. به محضر امام باقر عليه السلام شرفياب شد و با تمام توان به فراگيري آموزههاي اسلام ناب و احكام و آموزههاي دين پرداخت و آن حضرت نيز او را همانند دهها و صدها شاگرد شيفته خود پذيرفت. بنابراين، سليمان بن خالد در شمار ياران و دانشآموختگان مكتب امام باقر عليه السلام جاي گرفت و پس از شهادت امام باقر عليه السلام ، نزد امام صادق عليه السلام رفت و چندين سال هم در حوزه آن حجت حق به فراگيري حديث سپري كرد و در شمار ياران برگزيده آن امام بزرگوار قرار گرفت.(1)
او در فن قرائت قرآن، استاد و سرآمد قاريان و در فقه، سرشناس بود و جزو دانشمندان مذهب اماميه است كه از دو تن از امامان معصوم، حضرت باقر و حضرت صادق عليه السلام روايت ميكند.
شركت در نهضت علويان
يكي از بخشهاي زندگي سياسي و اجتماعي اين راوي شيعي كه ميتواند نقطه عطفي در طول عمر او شمرده شود، همراهي با قيام مسلحانه زيد بن
1) رجال نجاشي، ص130؛ كامل الزيارات، باب 68، ص66؛ خلاصة الاقوال، ص77.
علي است. اين قيام، يكي از مهمترين رويدادهاي مجموع نهضت علويان است كه در اوايل سده دوم ه . ق. در سال 121ه . ق. رخ داد.
سليمان بن خالد در نهضت زيد كه انساني نترس و غيرتمند بود، براي استقرار عدالت اجتماعي و مبارزه با تبعيض و ستمگري حاكمان امويان و احقاق حق امامان اهل بيت عليهم السلام ، بر ضد سلطه نامشروع و حكومت استبدادي هشام بن عبدالملك، حضوري فعال داشت. او با سپاهيان بنياميه جنگيد و در اين راه، دستش به وسيله فرمانده لشكر اموي، يوسف بن عمر از بدن جدا شد.
اين محدث مبارز و مجاهد، پيش از شهادت امام صادق عليه السلام از دنيا رفت. آن حضرت نيز از خبر رحلت او بسيار اندوهگين شد و براي فرزندان سليمان دعا كرد و به ياران خود سفارش كرد به خانواده او توجه كنند و آنان را از ياد نبرند.(1)
بصيرت به امام خويش
همراهي خالد با زيد، بدين معنا نبود كه او به مذهب زيديه گرايش يافته است، بلكه او زيد را شخصيتي مخالف با ستم ميدانست كه قصد دفاع از حقوق و حريم امامت و ولايت امامان اهل بيت عليهم السلام دارد. بنابراين، او همچنان در خط ولايت اهل بيت عليهم السلام قرار داشت و پيروي از امام صادق عليه السلام همواره سرلوحه زندگي و فعاليتهاي فرهنگياش بود؛ بهگونهاي كه حتي لحظهاي از عمرش را بدون چنين باوري سپري نكرد. شايد يكي از بهترين دلايل بر اين سخن، رويدادي است كه كشّي در رجال خود آن را نقل ميكند:
1) رجال نجاشي، ص130؛ تنقيح المقال، ج2، ص56.
عمارساباطي ميگويد: در ميدان جنگ، گروهي از ما (ياران زيد) در ناحيهاي قرار داشتيم و زيد هم آن طرف جبهه ايستاده بود. مردي از ياران زيد كه سليمان بن خالد را ميشناخت و ميدانست كه او از هواخواهان و شيعيان امام صادق عليه السلام است، از سليمان پرسيد: نظر تو درباره شأن زيد چيست؟ آيا او بهتر است يا جعفر (امام صادق عليه السلام )؟ سليمان كه گويي انتظار چنين پرسشي را نداشت، با كمال شجاعت و با صراحت به او گفت: «قلتُ و الله لَيوْمٍ من جعفر خير من زيد ايام الدنيا؛ ميگويم به خداوند متعال سوگند كه يك روز از عمر امام جعفر صادق عليه السلام ، از تمام عمر زيد در دنيا بهتر است.»
سپس سليمان درحاليكه سوار بر اسب بود، به سوي زيد روانه شد و حاصل گفتوگو را برايش باز گفت و باور خود را در مورد امام صادق عليه السلام برايش ابراز داشت. زيد پس از شنيدن سخنان سليمان، گفت: جعفر در مسائل حلال و حرام، امام و پيشواي ما اهل بيت است».(1)
ميراث ماندگار
اين راوي پرتلاش، مدت درازي در محضر دو امام شيعه بود و بيشترين بهرهها را از آنان برد.
سليمان بن خالد در نشر حديث، از برجستگان تاريخ حديث است؛ بهگونهاي كه از او نزديك به 304 روايت نقل شده و نام او در سند اين شمار حديث، به يادگار مانده است.
سليمان، ميراث مكتوب هم دارد كه نجاشي در اثر گرانسنگ خود، رجال بِدان اشاره كرده است.(2)
مفضل كوفي
نامش مفضل، نام پدرش عمر، و كنيهاش ابومحمد يا ابوعبدالله است. در اواخر قرن اول يا آغاز قرن دوم هجري، در شهر كوفه به دنيا آمد. وي در قرن دوم هجري زندگي كرد. در پرتو تربيت امام صادق و امام كاظم عليهما السلام باليد و در زمان امامت امام هفتم عليه السلام دنيا را وداع گفت.
در كتابهاي رجالي و اسناد روايات با نامهاي مفضل بن عمر، المفضل الجعفي، المفضل بن عمر، ابوعبدالله، ابومحمدجعفي و مفضل بن عمر الجعفيالكوفي از وي ياد شده است.
او از شاگردان و از ياران صديق امام صادق عليه السلام و امام كاظم عليه السلام بود و نزد ائمه اطهار جايگاهي ويژه داشت. اين مرد بزرگ، رازدار حضرت صادق عليه السلام بود؛ امام چهار روز پياپي درباره توحيد با وي به گفتوگو پرداخت و فرمان داد آن را بنويسد و در بين مردم منتشر كند. حضرت در پايان اين گفتار طولاني فرمود: «مفضل! هرگاه خواستي، برو و بيا كه تو همنشين مايي. تو نزد ما منزلتي والا داري، جايگاه تو در قلب مؤمنان چون آب براي تشنه است.»
نماينده امام صادق عليه السلام در شهر كوفه
محمد بن مقلاص معروف به «ابيالخطاب» نماينده پيشواي ششم در شهر كوفه بود. وقتي او از خط ولايت منحرف شد و ادعاهاي دروغين طرح كرد، مورد لعن امامصادق عليه السلام قرار گرفت و از سِمَت خويش بركنار گرديد. پس از عزل او، شيعيان به محضر امام رفتند و گفتند: كسي را در مقام نماينده خويش معرفي بفرماييد تا در امور دين به او مراجعه كنيم و احكام را از وي بپرسيم. امام صادق عليه السلام فرمود: نيازي نيست. هر كس مسئله و مشكل ديني
دارد از من بپرسد و پاسخ بشنود. آنها گفتند: اين كار، براي همه مقدور نيست. امام فرمود: مفضل بن عمر را مرجع شما قرار دادم. سخن او را بشنويد و اطاعت كنيد؛ زيرا او جز حق نميگويد.
ترور شخصيتي مفضل از سوي دشمنان و دفاع امام صادق عليه السلام
نزديكي او به دستگاه امامت و پايفشاري وي در گسترش فرهنگ اهل بيت عليهم السلام بر سودجويان و شهرتطلبان گران آمد و آنان را به تلاشهاي مذبوحانه واداشت. آنان كه نميتوانستند شخصيت و موقعيت اين عاشق فرزانه را درك كنند، به شايعهپراكني و تهمت و افترا روي آوردند و مفضل و يارانش را به شرابخواري، ترك نماز، كبوتربازي و حتي به سرقت و راهزني متهم كردند. اين گروه، كه ابوالخطاب معزول و طرفدارانش از فعالان آن شمرده ميشدند، شايع كردند كه مفضل افراد بيمبالات و لاابالي را پيرامونش گرد آورده است. وقتي اين شايعات به اوج رسيد، گروهي از مؤمنان و مقدسان كوفه به محضر امام صادق عليه السلام چنين نوشتند: «مفضل با افراد رذل، شرابخوار و كفترباز همنشين است؛ شايسته است به وي دستور دهيد اين افراد را از خود دور سازد.» امام صادق عليه السلام بدون اينكه با آنان دراينباره سخن بگويد، نامهاي براي مفضل نوشت و در پاكت قرار داد، مُهر كرد و به آنان سپرد تا به مفضل برسانند. حضرت تصريح فرمود نامه را خودشان شخصاً به مفضل تحويل دهند. آنان به كوفه برگشتند، دسته جمعي به خانه مفضل شتافتند و نامه امام را به دست مفضل دادند. وي نامه را گشود و متن آن را قرائت كرد. حضرت به مفضل دستور داده بود: چيزهايي بخرد و به محضر امام بفرستد. در اين نامه حتي مقدار چيزها تعيين نشده بود. مفضل نامه را خواند. آن را به دست همه حاضران داد تا
بخوانند. سپس از آنان پرسيد: اكنون چه بايد كرد؟ گفتند: اين اشيا خيلي هزينه دارد، بايد بنشينيم، تبادل نظر كنيم و از شيعيان ياري جوييم. در واقع هدفشان اين بود كه خانه مفضل را ترك كنند. مفضل گفت: تقاضا ميكنم براي صرف غذا در اينجا بمانيد. آنان به انتظار غذا نشستند. مفضل افرادي را به سراغ همان كساني كه از آنها بدگويي و به كارهاي ناروا متهم شده بودند، فرستاد و آنان را احضار كرد. وقتي نزد مفضل آمدند، نامه حضرت صادق عليه السلام را براي آنان خواند. آنان با شنيدن كلام امام صادق عليه السلام براي انجام فرمان حضرت از خانه خارج شدند. پس از مدتي كوتاه بازگشتند و در مجموع دوهزار دينار و ده هزار درهم در برابر مفضل نهادند. آنگاه مفضل به شكايتكنندگان كه هنوز از صرف غذا فارغ نشده بودند، نگريست و گفت: شما ميگوييد افرادي چنين را از خود برانم و گمان ميكنيد خدا به نماز و روزه شما نيازمند است؟!
دانش مفضل
فيض بن مختار ميگويد: به امام صادق عليه السلام عرض كردم: جانم فداي شما باد! وقتي در ميان گروههاي انديشمندان كوفه مينشينم، گاه از بسياري اختلاف عقيدهشان در ترديد فرو ميروم، ولي هنگاميكه به مفضل بن عمر روي ميآورم، مرا چنان آگاه ميكند كه دلم آرام ميگيرد. امام صادق عليه السلام فرمود: آري، اي فيض، حقيقت چنان است كه ميگويي.
براي شناخت دانش مفضل، كافي است تنها به كتاب توحيد وي رجوع شود؛ كتابي كه نجاشي آن را كتاب فكر و انديشه ميخواند. بزرگي ديگر، اين كتاب را گنجينه حقايق و معارف مينامد و سيد بن طاووس همراه داشتن، تدبر و دقت در آن را به مسافران گوشزد مينمايد. دانش مفضل چنان بود كه امام جعفر
صادق عليه السلام به وي فرمود: «اكْتُبْ وَ بُثَّ عِلْمَكَ فِي إِخْوَانِكَ فَإِنْ مِتَّ فَأَوْرِثْ كُتُبَكَ بَنِيك؛ اي مفضل! آموختههاي خويش را بنويس و در ميان برادران دينيات منتشر كن. اگر هم مرگت فرا رسيد، نوشتههايت را براي فرزندانت به ارث بگذار».(1)
انتقال دهنده نص امامت امام كاظم عليه السلام و امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف
مرحوم طبرسي درباره مفضل مينويسد: او از كساني است كه نص امامت امام موسي كاظم عليه السلام را از پدر بزرگوارش امام صادق عليه السلام نقل كرده است.
مفضل بن عمر ميگويد: خدمت حضرت صادق عليه السلام شرفياب شدم و عرض كردم: آقا، ممكن است جانشين خودتان را معرفي فرماييد؟ فرمود: اي مفضل، امام بعد از من فرزندم موسي است و امامي كه همه آرزو دارند ظهور كند (م ح م د) فرزند حسن بن علي بن محمد بن علي بن موسي است. (2)
رضايت سه امام از مفضل
اين فقيه شايسته در سايه تعليم و تعلم، فهم درست و ژرف مسائل ديني و دفاع از حريم ولايت، نزد امام باقر عليه السلام ، امام صادق عليه السلام و امام كاظم عليه السلام به مرتبهاي رسيد كه مورد ستايش اين سه امام بزرگوار قرار گرفت و با اين كار، در راه خشنودي پروردگار گام برداشت.
و به هركه تو را دوست بدارد نيز مِهر ميورزم. اي مفضل، اگر همه يارانم آنچه تو ميداني، ميدانستند، هيچ كس با ديگري اختلاف پيدا نميكرد. مفضل گفت: يابن رسول الله، گمان ميكنم مرا بيش از آنچه هستم، ميستاييد. امام فرمود: نه، من تو را به اندازهاي ستودم كه خداوند برايت قرار داده است.
حضرت در آخرين بخشهاي كتاب توحيد، خطاب به مفضل ميگويد: اي مفضل، خدايت را در برابر نعمتهايش سپاس گوي و از اولياي بزرگوارش پيروي كن. ... اي مفضل، دل خود را فارغ ساز و آرامشت را حفظ كن. در آينده دانش ملكوت آسمانها و زمين و آفرينش شگفتانگيز آنها را چنان برايت بازگو خواهم كرد كه آنچه اكنون ميداني، تنها بخشي از آن شمرده شود. هرگاه ميخواهي برو و بيا كه تو همنشين مايي. تو نزد ما منزلتي بس والا داري. جايگاه تو در قلب مؤمنان چونان آب براي تشنه است.(1)
هشام ابن احمر ميگويد: روزي اموالي را خدمت پيشواي هفتم بردم. حضرت فرمود: آنها را به مفضل بن عمر تحويل ده. من به خانه مفضل رفتم و در مقابل منزل وي، بارها را پياده كردم.
موسي بن بكر نيز ميگويد: خدمت امام هفتم بودم و كارهاي آن بزرگوار را انجام ميدادم. هرگز نديدم جز مفضل، كسي چيزي خدمت امام بفرستد. هرگاه كسي چيزي براي حضرت ميآورد، ميفرمود: آنها را به مفضل بن عمر بسپار.
1) المفضل بن عمر الجعفي، التوحيد، تحقيق و تعليق: كاظم المظفر.
وفات مفضل
سرانجام مفضل بن عمر، پس از تحمل دشواريهاي فراوان در راه حمايت از ولايت و به يادگار گذاشتن آثاري زرين براي شيعيان، در زمان امام كاظم عليه السلام در شهر كوفه وفات كرد. با مرگ او، يكي از درخشانترين ستارگان آسمان دانش و تقوا افول كرد و امام هفتم عليه السلام برايش رحمت فرستاد.
عيسي بن سليمان ميگويد: به امام هفتم عليه السلام عرض كردم: خدا مرا فدايت سازد! وقتي از دوست شما مفضل جدا شدم، بيمار بود، اميدوارم برايش دعا كنيد. حضرت فرمود: خداوند مفضل را رحمت كند؛ راحت شد. عيسي بن سليمان ميگويد: وقتي پيش دوستانم رفتم، گفتم: به خدا سوگند! مفضل از دنيا رفت. پس از سه روز وارد كوفه شديم و دريافتيم مفضل سه روز قبل وفات كرده است.(1)
بن يقطين
علي بن يقطين يكي از شناختهشدهترين شيعيان و ياران امام كاظم عليه السلام است كه سرچشمه خدمات فراواني براي شيعه در آن زمان بود.
او در سال 124ه . ق. همزمان با آغاز شورشهاي مردمي بر ضد حكومت امويان و مروانيان به دنيا آمد. مأموران حكومت پدرش را نيز به دليل مبارزه با امويان تعقيب ميكردند و او مخفي شده بود. همسر و دو فرزندش علي و عبيد، براي دور شدن از خطر دستگيري و آزار و اذيت مروانيان، از كوفه فرار كردند و به مدينه پناه بردند(2)تا آنكه مروان به قتل رسيد و چون دولت عباسيان روي كار آمد، آنان به كوفه بازگشتند.
پدر علي بن يقطين تا پيش از عباسيان، حضور سياسي آشكاري نداشت و ادويهفروش بود. ازاينرو، علي نيز با سكونت در بغداد، شغل پدر را ادامه داد. با آغاز حكومت عباسيان، يقطين به يكي از شخصيتهاي سياسي آن دولت تبديل شد و در دستگاه سياسي سفاح و منصور، خدمت كرد.
ورود علي بن يقطين به دستگاه خلافت هارونالرشيد، با اجازه امام كاظم عليه السلام بود. وي در مدت وزارت خود، دردهاي روحي فراواني را تحمل كرد، ولي به خواست امام در اين منصب باقي ماند، بنابراين، وي يكي از محبوبترين افراد نزد امام كاظم عليه السلام و پيوسته مشمول عنايت و دعاي آن حضرت بود.
در عصر امامت حضرت كاظم عليه السلام و در مدتي كوتاه، شيعيان از حمايتهاي نسبي برخوردار شدند و اين، از حضور علي بن يقطين در دستگاه خلافت عباسيان سرچشمه ميگرفت.
تحمل دستگاه حكومتي، به امر امام كاظم عليه السلام
حضور علي بن يقطين در دستگاه حكومتي به امر امام كاظم عليه السلام بود، و او اين فرمان را اطاعت كرد، ولي هر از چند گاه از بودن در دستگاه عباسي به ستوه ميآمد و خطاب به امام ميگفت: از كارگزار خليفه بودن، دلگيرم. پروردگار مرا فدايت سازد! اگر اجازه دهي، ميگريزم. پاسخ امام، كوتاه و روشن بود: اجازه نميدهم از دستگاه آنان بيرون شوي، پرواي الهي پيشه ساز.
سپس فرمود: بيگمان بايد كارهايتان، برآوردن نياز برادران و نيكي به آنها در حد امكان باشد؛ وگرنه هيچ كرداري از شما پذيرفته نميشود. به برادرانتان مِهر ورزيد و رحم كنيد تا به ما بپيونديد.(1)
1) علي بن يقطين، آفتاب تقيه، ص21؛ به نقل از: بحارالانوار، ج72، ص379.
در روايتي ديگر آمده است كه عليبنيقطين به حضرت امام كاظم عليه السلام فرمود: آيا روزگار و شرايط دشوارم را نمينگري؟ حضرت موسي بن جعفر عليه السلام كه بر گسترهاي بسيار فراتر از عراق چشم دوخته بود، او را به پايداري فراخواند و فرمود: اي علي، آگاه باش كه خداوند در كنار پيشوايان ستمگر، دوستاني دارد تا به ياري آنها از نيكان دينباور دفاع كند؛ تو در شمار اين گروه جاي داري.(1)
باز نقل ميكنند كه حضرت موسيكاظم عليه السلام خطاب به وي فرمود: پيوسته بر يك خوي استوار باش، تا سه چيز را برايت ضمانت كنم. علي گفت: فدايت شوم! بر كدامين خوي بايد پايدار بمانم و سه چيزي كه شما تضمين ميكنيد، چيست؟ امام فرمود: ضمانت بده كه در رسيدگي به خواستهها و حوائج دوستانمان كوتاهي نكني، تضمين ميكنم هرگز گرماي آهن، تو را در نيابد و كشته نشوي، سقف زندان هيچگاه بر فراز پيكرت قرار نگيرد و ناداري و تنگدستي، هرگز سراغت نيايد.(2)
تلاش امام كاظم عليه السلام براي حفظ جان علي بن يقطين
موسي بن جعفر عليه السلام در جان علي بن يقطين به دليل خدمات فراوان او به تشيع، بسيار كوشا بود. نمونههاي زير، گوياي اين سخناند:
هارونالرشيد پارچهاي قيمتي به علي بن يقطين جايزه داد. او جامه را خدمت موسي بن جعفر عليه السلام فرستاد. حضرت پارچه را برگردانيد و فرمود: پارچه را عطرآگين كن و در جاي محفوظي از آن نگهداري نما.
بدخواهان او ماجرا را به هارون خبر دادند. بدين ترتيب، روزي هارون پرسيد: جامهاي را كه به تو جايزه دادم، كجاست؟ چرا آن را نميپوشي؟ علي
بن يقطين گفت: چون هديه شما بود، آن را عطرآگين كردم و در جاي محفوظي نگهداري ميكنم. پس علي غلام خود را فرستاد تا پارچه را آورد. هارون نيز قسم خورد كه از آن پس، حرف ديگران را درباره او نپذيرد.(1)
امام موسي بن جعفر عليه السلام دستور داده بود علي بن يقطين در جاهاي خلوت و دور از چشم غريبهها، بنا بر روش اهلسنت وضو بگيرد. به هارون گفته بودند كه علي بن يقطين شيعه است و دليل آن شيوه وضو گرفتن اوست. روزي هارون تصميم گرفت وضو گرفتن علي بن يقطين را ببيند. مخفيانه تماشاگر وضوي او شد و ديد كه او بر اساس روش اهلسنت وضو ميگيرد و كسي هم نزد او نيست. بنابراين، يقين پيدا كرد كه علي بن يقطين شيعه نيست و باز سوگند خورد سخن ديگران را درباره او باور نكند. بعد موسي بن جعفر عليه السلام براي علي پيغام فرستاد: از اين پس، به روش شيعه وضو بگيرد.(2)
نقش علي بن يقطين در حفظ كيان تشيع
زير فصل ها
نفوذ در دستگاه خلافت عباسي و خدمت به تشيع
ارجاع حاكمان در مسائل شرعي، به امام كاظم عليه السلام
خبر رساني از حكومت به امام كاظم عليه السلام
خدمت پنهاني به شيعيان
ايجاد ارتباط ميان شيعيان عراق و امام كاظم عليه السلام در مدينه
انديشههاي امامت و ولايت
كمكهاي فراوان مالي به امام و شيعيان
نفوذ در دستگاه خلافت عباسي و خدمت به تشيع
منصب سياسي و رسميِ وزارت علي بن يقطين، از زمان خلافت مهدي عباسي آغاز شده بود. او در زمان منصور، از افراد مؤثر نظام به شمار ميرفت و در زمان هادي عباسي، چنان اعتباري داشت كه خليفه، انگشتر و مهر خلافت را به دست علي بن يقطين سپرده بود.(3)
ورود علي بن يقطين به دستگاه خلافت، با توجه به ارادت خاصي كه به امام كاظم عليه السلام در زمان خفقان تشيع داشت و از شيعيان و ياران راستين
حضرت به شمار ميرفت، خطرهاي فراواني پديد ميآورد، ولي وي به سفارش امام، در منصب وزارت هارونالرشيد باقي ماند. او با بصيرت والايش، در طول مدت وزارت خود، خدمات ارزندهاي به امام و شيعيان انجام داد.
ارجاع حاكمان در مسائل شرعي، به امام كاظم عليه السلام
علي بن يقطين در طول وزارت و مسئوليتش در دستگاه خلافت، كوشيد به طور مستقيم و غير مستقيم، بنا بر ضرورتها و شرايط موجود، امام كاظم عليه السلام و نظريههاي ايشان را در سطح گسترده مطرح و فضيلت و اعلم بودن امام عليه السلام را يادآور شود. البته، تا آنجا كه شواهد تاريخي حكايت ميكند، او اين كار را در زمان مهدي عباسي بهتر و بيشتر انجام داده است.
طبري در تاريخ خود، در رويدادهاي سال 168ه . ق. مينويسد:
راجع به آن دوران، در تاريخ نقل شده است كه مهدي عباسي، مسجدالحرام را توسعه بخشيد، اما خانهاي در كنار مسجد باقي ماند كه صاحبانش از آن دل نميكندند. مهدي در اين باره از فقيهان نظر خواست، آنان همگي گفتند روا نيست زميني، بيخشنودي صاحبش، به مسجدالحرام اضافه شود.(1)
علي بن يقطين گفت: اي اميرمؤمنان! اگر به موسيبنجعفر عليه السلام نامهاي بنويسيد، شما را در اين باره راهنمايي ميكند. مهدي به فرماندار مدينه نوشت مشكل را با امام كاظم عليه السلام در ميان نهد. فرماندار نزد هفتمين جانشين پيامبر شتافت و پرسش خليفه را بازگفت. امام فرمود: آيا بايد پاسخ دهم؟ فرماندار عرض كرد: ناگزيريد؛ راه ديگري نداريد. امام فرمود: بنويس.
1) تاريخ طبري، ج7، حوادث سال 168ه .ق.
به نام خداوند بخشنده مهربان
اگر نخست مردم در مكه ميزيستند و كعبه با وجود آنها ساخته شده، بيگمان مردم به زمينهاي پيرامون آن سزاوارترند و اگر در آغاز، كعبه پديد آمد و سپس مردم گِردش حلقه زدهاند، پس كعبه بر زمينهاي اطرافش سزاوارتر است.
چون اين پاسخ به مهدي رسيد، نامه را بوسيد و فرمان داد خانه را نابود كنند. صاحبان خانه نزد امام موسيبنجعفر عليه السلام شتافتند و از وي خواستند در نامهاي، مهدي را به پرداخت بهاي خانه فراخواند. امام نيز خليفه را به دلجويي از آنان سفارش كرد.(1)
خبر رساني از حكومت به امام كاظم عليه السلام
يكي از كارهاي مهم علي بن يقطين در طول وزارت خود در دستگاه هادي عباسي به نفع شيعيان و امام موسي كاظم عليه السلام ، اين بود كه اخبار و تصميمهاي دستگاه حكومت غاصب را به آگاهي امام ميرساند. به ويژه هنگاميكه نقشههاي دستگاه حكومت، بر ضد امام بود، وي خيلي سريع امام را باخبر ميساخت.
هارون، قدرتمندترين خليفه عباسي، در اوج شكوفايي اجتماعي و اقتصادي جامعه اسلامي آن روز كه گستردهترين قلمرو حكومتي را نيز در اختيار داشت، به خلافت رسيد و زمام دستگاه حكومتي را در مقام امپراتوري مسلّم در اختيار گرفت. در چنين وضعيتي، علي بن يقطين دشوارترين و در عين حال، پربارترين دوران عمر خود را بر اساس رهنمودهاي امام كاظم عليه السلام در دستگاه حكومت هارون گذراند و همانگونه كه امام فرمود: وجود اين ولّي خدا در كنار هارون، موجب حفظ حقوق اولياي خدا و سنگري براي دفاع از آنان بود كه آتش بدخواهي دشمنان را فرو مينشاند.
1) عبيري عباس، علي بن يقطين آفتاب تقيه، ص30.
خدمت پنهاني به شيعيان
در روايتي آمده است كه علي بن يقطين از امام موسيبنجعفر عليه السلام پرسيد: درباره كردار آنان ـ گرفتن اموال مردم ـ چه ميگوييد؟ امام فرمود: اگر ناگزير به انجام دادن آن شدي، از اموال شيعيان بپرهيز. ابراهيم بن ابيمحمود گفت: علي بن يقطين پس از بازگويي اين روايت، افزود: من به ناچار ثروتهاي پيروان اهل بيت عليهم السلام را آشكارا ميگرفتم، ولي پنهان و دور از چشم مأموران خليفه، به آنها برميگرداندم.(1)
ايجاد ارتباط ميان شيعيان عراق و امام كاظم عليه السلام در مدينه
علي بن يقطين از كساني است كه شيعيان به وسيله او ميتوانستند مشكلات مالي يا علمي خود را حل كنند و او ميتوانست در وضعيت خفقانآور آن عصر، ميان شيعيان عراق و امام كاظم عليه السلام در مدينه ارتباط برقرار سازد.
اسماعيل بن سلام و ابنحميد نقل كردهاند علي بن يقطين ما را احضار كرد و به همراهمان اموال و نامههايي به مدينه فرستاد. ما نيز دو مركب تهيه كرديم و از بيراهه رفتيم تا به بطنالرّمّه رسيديم. در آنجا از مركبمان پايين آمديم و آنها را در گوشهاي بستيم و برايشان علوفه گذاشتيم و خودمان نيز مشغول خوردن غذا شديم. ناگاه سواري را ديديم كه با خدمتكارش در حركت بود، وقتي به ما نزديك شدند، ديديم كه امام ابوالحسن موسي بن جعفر عليه السلام است. از جاي برخاستيم و به ايشان سلام كرديم و اموال و نامههايي كه به همراه داشتيم، به حضرت تقديم نموديم. سپس امام نيز از آستين، نامههايي بيرون آورد و فرمود: اينها پاسخ نامههاي شماست. عرض كرديم: زاد و توشه ما تمام شده، اگر اجازه ميدهيد داخل مدينه برويم و
1) كليني، اصول كافي، ج5، ص110، ح2.
همراه با زيارت پيامبر، زاد و توشه تهيه كنيم. حضرت فرمود: هرچه زاد و توشه داريد، پيش بياوريد پس زاد و توشه را بيرون آورديم و پيش حضرت گذاشتيم. آن جناب دستي در ميان آن چرخانيد و فرمود: اين شما را به كوفه ميرساند. و اما رسول الله صلي الله عليه و آله را نيز شما زيارت كرديد؛ چرا كه من نماز فجر را با آنان (پيامبر و اجداد معصومان حضرت) گزاردم و اكنون قصد دارم نماز ظهر را نيز با آنان به جاي آورم! برويد به امان خدا.(1)
گسترش انديشههاي امامت و ولايت
علي بن يقطين با وجود اينكه در طول زندگي پربار خود، كارهاي حساس دولتي و فعاليتهاي گسترده سياسي داشت و در دولت باطل، وزيري شيعه و پايگاه مطمئني براي ابلاغ انديشههاي امامت و ولايت بود، نقش بسزايي در نشر علم حديث نيز داشت. نجاشي در رجال خود ميگويد: «علي بن يقطين از ابيعبدالله عليه السلام يك حديث را روايت كرد، ولي روايات زيادي از امام موسي عليه السلام نقل كرده است و كتابي به نام مسائله هم دارد».
شيخ طوسي نيز در كتاب فهرست، كتابهايي را براي علي بن يقطين ذكر ميكند، مانند: ماسئل عنه الصادق عليه السلام من الملاحم، كتاب الشّاك بحضرته عليه السلام و مسائل ابيالحسن موسي بن جعفر.
كمكهاي فراوان مالي به امام و شيعيان
علي بن يقطين فراوان به امام و شيعيان كمك مالي ميكرد، تا آنجا كه كشّي از فرزند علي بن يقطين نقل ميكند كه امام كاظم عليه السلام در برآوردن نيازهاي دنيوياش به پدرم علي ميگفت تا آن را برطرف سازد.
1) شيخ طوسي، اختيار معرفة الرجال، ج2، ص735.
همچنين نقل شده كه گاه علي بن يقطين صد هزار تا سيصدهزار درهم به رسم هديه به حضور امام كاظم عليه السلام ميفرستاد و آن حضرت، درهمها را در ميان نيازمندان شيعه و خانواده خود قسمت ميكرد.(1)
وفات علي بن يقطين
سرانجام علي بن يقطين پس از عمري تلاش و مبارزه و پايمردي و ايستادگي در برابر اتفاقهاي ناگوار، در سال 182ه . ق. و در 57 سالگي، در بغداد، درحاليكه امام كاظم عليه السلام در زندان هارون به سر ميبرد، از دنيا رفت.(2)
وي در دوران زندگي پاك خود، توانست رضايت امام كاظم عليه السلام را به دست آورد، تا آنجا كه امام بهشت را براي او تضمين كرد و درباره او فرمود: «اني احب لك ما احب لنفسي؛ براي تو آن چيزي را دوست دارم كه براي خود دوست ميدارم».(3)
بهلول بن عمرو
يكي از شاگردان امام موسي بن جعفر عليه السلام ، عالم و عارف كامل، بهلول بن عمرو بود. او براي حفظ جانش از گزند هارونالرشيد، با اشاره امام كاظم عليه السلام خود را به ديوانگي زد و از آن پس به بهلول مجنون معروف شد.
روايت شده كه هارون ميخواست براي بغداد «قاضي القضات» تعيين كند. در اينباره با ياران و علما مشورت كرد و همه آنان بهلول را براي اين كار شايسته دانستند.
هارون، بهلول را به حضور خواند و به او گفت: اي فقيه هوشمند، ما را در قضاوت ياري كن.
بهلول گفت: من براي اين كار صلاحيت ندارم. هارون گفت: همه اطرافيان و مردم بغداد، تو را براي اين كار، شايسته ميدانند.
بهلول پاسخ داد: شگفتا! من خودم به خودم آگاهتر از ديگران هستم؛ وانگهي اينكه ميگويم صلاحيت ندارم؛ يا راست ميگويم كه صلاحيت ندارم، يا دروغ ميگويم. در اين صورت، آدم دروغگو، شايسته مقام قضاوت نيست.
هارون گفت: تو را آزاد نميكنم تا اين مقام را بپذيري. بهلول كه چنين ديد، گفت: اكنون كه چنين است، يك شب به من مهلت دهيد تا در اين مورد بينديشم.
به او مهلت دادند و او به خانهاش رفت. فرداي آن روز، صبح زود با چوبي بلند كه در دست داشت، از خانه بيرون آمد و خود را به ديوانگي زد و وارد بازار شد. مردم ديدند لباس و عبا و عمامه بهلول كج شده و چوبي به دست گرفته و بر آن سوار شده است و فرياد ميزند كه از پيشِ رويم كنار برويد تا اسبم به شما لگد نزند. مردم گفتند: بهلول، ديوانه شده است. اين خبر به هارون رسيد، گفت: «ما جَنَّ وَ لكِنْ فَرَّ بِدِينِهِ مِنّا؛ او ديوانه نشده است، بلكه با اين كار، براي حفظ دينش، از ما فرار كرد».(1)
بهلول تا آخر عمر در همين وضع به سر برد تا مبادا طاغوتهاي عباسي از وجود او سوء استفاده كنند. او از همين وضعيت ساختگياش، بر ضد طاغوتها استفاده بسيار كرد و با طنز و مزاح و شيوههاي گوناگون، به افشاگري دستگاه جور پرداخت.
1) بهجة الآمال، ج2، صص 435 و 436.
فصل نهم: بصيرت ياران امام رضا عليه السلام (نشر فرهنگ و معارف)
عصر امام رضا عليه السلام يكي از برهههاي ويژه تاريخ اسلام مخصوصاً تشيع ميباشد. جهان اسلام در اين دوره با پديدهاي جديد به نام «نهضت ترجمه» روبهرو گرديد، اين نهضت در حقيقت از عهد «منصور دوانيقي» خليفه عباسي آغاز شد و خلفاي ديگر، كار او را دنبال كردند. «مامون» در سال 217 براي ترجمه، مدرسهاي تأسيس كرد كه به «بيتالحكمه» معروف شد. او گروهي از مترجمان را در آنجا گرد آورد و يك طبيب نصراني به نام «يوحنا بن ماسويه» را بر آنها رياست داد. اگرچه در آغاز اين نهضت، كتبي كه ترجمه شد، مربوط به علوم عملي مانند: طب، حساب و كيميا بود ولي بعدها به علوم ديگر و معارف نظري و ما بعد الطبيعه و دين نيز پرداخته شد، كه نخستين جرقههاي انحراف ديني نيز از همين جا زده شد. ترجمه تورات و انجيل و نيز كتب مانوي و مزدكي در اين دوره صورت گرفت. مهمترين و مؤثرترين كتبي كه نظر مسلمانان را به خود جلب كرد، كتب طبي و فلسفي بود، و بسياري از عقايد مسلمانان تحت تأثير اين كتب قرار گرفت.
نهضت ترجمه با همه خدماتي كه براي جهان اسلام به همراه داشت، باعث ظهور و بروز بسياري از فرقههاي انحرافي گشت و رسالت ياران امام رضا عليه السلام را در مرزباني از حريم اسلام و تشيع دو چندان كرد. آنان با كسب دانش و معرفت، بصيرت و آگاهي و ولايتپذيري كه داشتند موفق شدند با ادامه دادن مسير شاگردان امام باقر و امام صادق عليهما السلام ، فرهنگ جامعه اسلامي را در برابر امواج سهمگين و تندبادهاي خطرناك، در مقابل امواج فكري مسلمانان را تحت تأثير قرار داد، با رهبري حكيمانه امام رضا عليه السلام ، از سقوط در گرداب خطرات انحراف و التقاط رهايي بخشند.
عمده تلاشهاي مبتني بر بصيرت ياران امام رضا عليه السلام در دوره نشر فرهنگ و معارف شيعه عبارت بود از:
دفاع از اعتقادات تشيع و مقابله با فرقههايي نظير: ثنويه، حشويه، كراميه، اهل تعطيل، قرامطه و... كه بيشترين ظهور و بروز را در اين دوره داشتند.
تدوين كتابهاي مختلف در رد گروهكهاي انحرافي و موضوعاتي كه جامعه اسلامي آن روز با آن دست به گريبان بود.
تثبيت جايگاه ولايت و امامت از طريق تبليغ، مناظره و تدوين كتاب كه تأثير زيادي بر شكوفايي و مطرح شدن عقايد تشيع داشت.
افشاي چهره واقعي عباسيان و شخص مأمون.
ترويج معارف رضوي در اقصي نقاط عالم اسلامي.
اباصلت هروي
وي يكي از مشهورترين و نزديكترين ياران امام رضا عليه السلام است كه در مدينه به دنيا آمد و در جواني براي اخذ حديث و دانش، به شهرهاي بسياري سفر كرد.
سرانجام به خراسان برگشت و ساكن نيشابور شد.(1)او ميان خاص و عام به علم و وثاقت معروف است. عالمان تاريخ و رجال، اباصلت را از خادمان خاص و محارم حضرت رضا عليه السلام دانسته اند. اباصلت روايتهاي فراواني درباره توحيد، امامت و تفسير از حضرت رضا عليه السلام نقل كرده است. با مطالعه و بررسي زندگي او، درمييابيم كه در عصر خويش، از شخصيتهاي مطمئن و بنام اهل حديث بوده و براي گردآوري حديث، به شهرهاي متعدد سفر كرده است. در شجاعت، حقگويي و صراحت لهجه نيز كممانند بوده است.
نقش اباصلت در گسترش تشيع
زير فصل ها
روايت حديث سلسلةالذهب
مناظره با مكتبهاي انحرافي
اظهار دوستي اهل بيت عليهم السلام و تبرّا از دشمنان
افشاي چهره واقعي مأمون
بر بالين حضرت در لحظه شهادت
وفات
روايت حديث سلسلةالذهب
اباصلت يكي از همراهان حضرت است كه در بيشتر نشستها و مجالس با امام شركت داشت و در مناظرههاي امام با بزرگان دينها و متكلمان و دانشمندان حاضر بود.
هنگام ورود حضرت رضا عليه السلام به نيشابور، اباصلت در اين شهر بود و يكي از راويان حديث معروف «سلسلةالذهب»، اوست كه امام آن را در نيشابور القا و املا كرد. اين حديث شريف كه پس از توحيد، به جايگاه واقعي اهلبيت عليهم السلام اشاره دارد، يكي از مهمترين اقدامات امام رضا عليه السلام در بيان غاصبانه بودن حكومت عباسي است.
شاگردان امام رضا عليه السلام نيز با بيان اين روايت در موقعيتهاي گوناگون، به دفاع از ولايت ائمه عليهم السلام ميپرداختند كه اباصلت نيز نقش بسزايي در اين مسئله داشت.
1) راويان مشترك، مركز مطالعات و تحقيقات اسلامي دفتر تبليغات، ج1، صص 527 و 528.
مناظره با مكتبهاي انحرافي
اباصلت، پيوسته درصدد رد و مخالفت با اهل «اهواء» و فرقههاي «مرجئه»، «جهيمه»، «زنادقه» و «قدريه» بود و بدين منظور، با بشر مريسي نيز در حضور مأمون بارها مناظره كرد و پيروزمندانه از ميدان بيرون آمد و بر وي چيره شد.(1)
بشر بن غياث مريسي، از شاگردان ابويوسف قاضي و از عالمان كلام بود. او مسئله «خلق قرآن» را عنوان كرد و گفت: «قرآنْ، قديم نيست، بلكه مخلوق است.» اباصلت با وي به مخالفت برخاست و در مجلس مأمون، با او مناظره كرد و بشر بن غياث شكست خورد.(2)
اظهار دوستي اهل بيت عليهم السلام و تبرّا از دشمنان
اباصلت از ارادتمندان خالص و شيفتگان مكتب اهل بيت عليهم السلام و امامت بود و مذهب و روشش، بر اساس دوستي اهل بيت عليهم السلام و بيزاري جستن از دشمنان آنان قرار داشت. كشّي مينويسد: «دين و مذهب و سيره اباصلت، دوستي و محبت اهل بيت پيامبر بود.»(3)همچنين كشّي او را به استواري و شدت علاقهمندي بر تشيع، ستوده و از يحيي بن نعيم نقل كرده است: «كانَ شَديدُ التَّشَيُّعِ و لَمْ يُرَمِنْهُ الْكِذْبُ؛ وي به شدت در تشيع خويش استوار بود و هرگز دروغ از وي شنيده نشد».(4)
او بر پايه ايمان و باور خويش، در پي نشر فضيلتهاي اهل بيت عليهم السلام بود و در اين راه، همه خطرها را به جان ميخريد. وي آشكارا دوستي اهلبيت عليهم السلام و دشمني مخالفان دين را بيان ميكرد و در برههاي كه عدهاي
سنگ محبت امويان و دشمنان اهل بيت عليهم السلام را به سينه ميزدند، ميگفت: «سگ علويان، از همه بنياميه برتر است».(1)
يكي از روايتهاي معروفي كه از اباصلت در مصادر شيعي و سني آمده، اين حديث است كه پيامبر فرمود: «من شهر علم هستم و علي، درِ آن است».(2)
افشاي چهره واقعي مأمون
يكي از هدفهاي اصلي مأمون از واگذاري ولايت عهدي به امام رضا عليه السلام ، اين بود كه شأن حضرت را در ديد شيعيان و ارادتمندانش كم كند؛ زيرا خلافت و سياست و داخل شدن در دربار عباسي، در نظر مردم، نوعي آلودگي خوانده ميشد و داخل كردن يك شخص وارسته در دستگاه خلافت، به خودي خود سبب پايين آمدن اثر وجودي آن فرد ميگرديد. ازاينرو، اباصلت در بيان علت واگذاري ولايتعهدي به امام هشتم عليه السلام ميگويد: «مأمون، ولايتعهدي را به امام واگذار كرد كه به مردم نشان دهد امام، وابسته به دنياست تا بدين ترتيب، از موقعيت معنوي ايشان نزد مردم، بكاهد».(3)
براي مردم و برخي شيعيان، پيوسته اين شبهه مطرح شده بود كه چرا امام ولايتعهدي را پذيرفت!
در اين برهه حساس، برطرف كردن اين شبهه در ذهن شيعيان، مسئلهاي ضروري بود تا مسئله براي آنان و آيندگان روشن شود. اباصلت هروي در موقعيتها و مناسبتهاي مختلف، از روي اين راز، پرده برميداشت و ميگفت: به خدا سوگند! امام رضا عليه السلام با اراده و خواست خود اين امر را
نپذيرفت...(1)در جاي ديگر نيز نقل شده است كه اباصلت، تفصيل ماجرا و گفتوگوهاي ميان حضرت و مأمون را بيان ميكند و در آخر ميگويد: «مأمون گفت: به خدا سوگند! اگر ولايتعهدي را پذيرفتي، كه چه بهتر، و گرنه مجبورت ميكنم و اگر باز نپذيرفتي، گردنت را ميزنم».(2)
بر اثر روشنگريهاي اباصلت و ديگر ياران حضرت و رهنمودهاي خود امام رضا عليه السلام ، اين شبهه از ذهن مردم برطرف شد و مأمون به هدف خود نرسيد. بنابراين، اباصلت درباره سبب اقدام مأمون بر شهادت حضرت رضا عليه السلام ميگويد:
هدف مأمون اين بود كه به مردم چنين جلوه دهد كه امام رضا عليه السلام دنياپرست است. او ميخواست با اين كار، مقام حضرت را در ميان مردم پايين آورد، ولي از آنجا كه در اين هدف خود پيروز نشد و فضل و مقام امام بر مردم آشكارتر گرديد، بلكه جايگاه امام در ديد مردم فراتر رفت، متكلمان و عالمان را براي مناظره با حضرت فراخواند و آنجا هم با شكست روبهرو شد... . در نهايت، تصميم به قتل حضرت گرفت و حضرت را مسموم كرد.(3)
او همچنين در بيان سبب و چگونگي شهادت امام رضا عليه السلام كتابي نوشته است.(4)
بر بالين حضرت در لحظه شهادت
اباصلت هروي، از نزديكان خاص و صاحب اسرار امام رضا عليه السلام بود و در ساعتهاي آخر عمر امام رضا عليه السلام ، بر بالين آن حضرت قرار داشت و همه
حالتهاي امام هشتم عليه السلام را هنگام شهادت از زبان وي نقل كرده است. او در دفن و كفن حضرت رضا عليه السلام حاضر بود. اباصلت پس از رحلت حضرت رضا عليه السلام زنداني شد و در زندان، دست به دعا برداشت و از خدا ياري خواست. پس از دعا، به اعجاز حضرت جواد عليه السلام از زندان آزاد شد.(1)
وفات
اباصلت هروي، در روز چهارشنبه، 24 شوال 236ه . ق. وفات كرد. در اينكه اباصلت در كجا از دنيا رفت، در مصادر تاريخي مطلبي نيامده است.(2)
زكريا بن آدم
زكريا بن آدم، در عصر امامت امام صادق عليه السلام از ياران و شاگردان مكتب آن حضرت بود.(3)
او به محضر امام موسيبنجعفر عليه السلام شرفياب شده است.(4)شيخ طوسي، او را از ياران امام جواد عليه السلام نيز دانسته است.
وي از ياران و وكيل امام رضا عليه السلام در قم بود و حضرت توجه ويژهاي به او داشت. زكريا به قدري نزد حضرت رضا عليه السلام عزت داشت كه ميگويد:
در نخستين شبي كه بر حضرت وارد شدم، وي از ابوجرير قمي كه تازه فوت كرده بود، پرسيد و برايش از خداوند متعال رحمت خواست و پيوسته با من سخن ميگفت و من با حضرت صحبت ميكردم تا اينكه صبح طلوع كرد و حضرت برخاست و نماز صبح را بهجا آورد.(5)
بدينترتيب، اينكه امام شبي را تا صبح با زكريا همصحبت بوده. از بزرگي و مقام والاي او خبر ميدهد. شيخ عباس قمي مينويسد:
در آن شب، همه رازها و دانشهاي مورد نياز شيعيان را امام رضا عليه السلام به طور شفاهي، از طريق زكريا به همه محدثان شيعه منتقل كرد و شايد مهمترين بخش گفتوگوهاي آن شب، بيان اسرار ولايت و امامت امام جواد عليه السلام بود كه با دليلهاي كافي به زكريا سپرده شد.(1)
يكي از افتخارهاي زكريا اين بود كه يك سال با حضرت ثامنالحجج، امام رضا عليه السلام ، در راه حج، از مدينه تا مكه همنشين و همكجاوه بوده است.(2)
امان اهل قم
زكريا بن آدم ميگويد: به امام هشتم عرض كردم: ميخواهم از شهر قم بيرون بروم؛ به درستي كه سفيهان در ميان آنها زياد شده است.
پس حضرت فرمود: اين كار را نكن كه خداوند به واسطه تو، بلا را از آنها دفع ميكند؛ چنانكه به واسطه امام موسي بن جعفر عليه السلام بلا از اهل بغداد دفع ميشود.(3)
جايگاه زكريا در نزد امام رضا و امام جواد عليهما السلام
زكريا از برترين ياران و حاميان ولايت و نماينده امام هشتم و امام نهم در قم بود. شيخ طوسي در كتاب غيبة پس از معرفي و ستايش زكريا بن آدم، درباره او مينويسد: «زكريا بن آدم در شمار عهدهداران امور پيشوايان معصوم عليهم السلام بود».(4)
علي بن مسيب ميگويد: «به امام هشتم عرض كردم: راهم از شما دور است و نميتوانم هرگاه بخواهم، خدمت شما بيايم، دينم را از چه كسي بياموزم؟ حضرت فرمود: از زكريا بنآدم كه او در دين و دنيا، مأمون است».(1)
عبدالله بن صلت قمي، از ياران باوفاي حضرت جواد عليه السلام ميگويد:
در يكي از روزهاي آخر عمر حضرت بر ايشان وارد شدم و شنيدم كه آن حضرت ياران باوفايش را ياد ميكرد و ميفرمود: خدا از سوي من به صفوان بن يحيي، محمد بن سنان و زكريا بن آدم پاداش خير دهد؛ زيرا اينان به من وفادار بودند. من از آنها راضي هستم، خدا نيز از آنها راضي باشد كه آنان هرگز با من و پدرم مخالفت نكردند.(2)
در روايتي ديگر نيز امام جواد عليه السلام وي را به سبب خدمات شايستهاش به امام رضا عليه السلام ، ستوده و يادآور شده كه زكريا نزد من و پدرم، جايگاه ويژه دارد.(3)
مبارزه با واقفيه
پس از شهادت موسي بن جعفر عليه السلام و در روزگار امام هشتم عليه السلام برخي در پي گمراه ساختن شيعيان بودند. در اين ميان، زكريا بن آدم درخشانترين و حساسترين نقش خود را ايفا كرد و اسلام و تشيع را از انحراف دور ساخت و اجازه نداد افراد سودجو و دنياپرست، امامت و ولايت را از مسير اصلي منحرف كنند و او با سخنان و رهنمودهاي روشنگر خويش، تارهاي شيطاني«واقفيه» را از بين بُرد.
زكريا بن آدم در چنين زماني، از آنجا كه مورد پذيرش شيعيان بود، با استفاده از جايگاه معنوي خود، با بيان حقيقت و شواهدي از زبان امام كاظم عليه السلام در اثبات امامت امام رضا عليه السلام ، با گروه منحرف واقفيه مبارزه كرد.
داستان زير را از علي بن عبداللّه هاشمي نقل ميكنند:
نزديك به شصت نفر از خود و غلامانمان بر سر قبر پيامبر خدا صلي الله عليه و آله نشسته بوديم. در اين هنگام ابوابراهيم، امام موسي بن جعفر عليه السلام درحاليكه دست فرزندش علي را در دست داشت، بر جمع ما وارد شد و فرمود: آيا ميدانيد من كيستم؟ پاسخ داديم: شما سرور و بزرگ ما هستيد. فرمود: نام و نسب مرا بگوييد. گفتيم: شما موسي بن جعفر عليه السلام هستيد. سپس فرمود: اينكه همراه من است، كيست؟ گفتيم: او علي بن موسي بن جعفر (امام رضا) است. سپس امام موسي بن جعفر عليه السلام فرمود: پس شاهد باشيد كه او در زمان زندگيام، وكيل و نماينده من و پس از مرگم، جانشين من است.(1)
حضرت جوادالائمه عليه السلام پس از مرگ زكريا از او به نيكي ياد كرد و درباره او فرمود:
رحمت خدا بر او در روز ولادت و هنگام مرگ و در روز قيامت باد. به درستي كه او عارف به حق زندگي كرد. پيوسته حق را ميگفت و صابر بر آن و برپا دارنده فرمانهاي الهي بود. خدا و رسول او را دوست ميداشت و بيهيچ كژي و كاستي از دنيا رفت. خداوند به او پاداش نيت خير دهد و سعياش را ببخشد.
زكريا بن آدم در دوران امامت حضرت جواد عليه السلام (204 ـ 220ه . ق.) از دنيا رفت. پيكر پاكش را در قم، كنار مرقد پسرعمويش زكريا بن ادريس به خاك سپردند. بعدها اين قبرستان، به قبرستان شيخان معروف شد.
1) اثبات الهداة، ج3، ص236؛ عيون اخبار الرضا، ج1، ص22، ح 12 و ص19.
فصل دهم: بصيرت ياران امام جواد، امام هادي، امام عسگري و امام زمان عليهم السلام (سازماندهي اجتماعي)
دوران امامت امام جواد عليه السلام تا پايان عصر نواب خاص دوران خفقان شديد سياسي بود كه توسط خلفاي عباسي اعمال ميشد. ارتباط شيعيان با اين ائمه بسيار دشوار بود و ياران حضرت كه نقش پاسداري از حريم تشيع و مبارزه با گمراهيها و انحرافهاي فكري و عقيدتي را داشتند، دائماً تحت تعقيب و مورد آزار و شكنجه سربازان حكومت قرار ميگرفتند.
از سويي شيعه بايد آماده ورود به عصر جديدي ميشد كه امام در عينيت جامعه حضور نداشت. اين آمادهسازي سازماندهي وكلاء با تلاش امام جواد و امامين عسكريين عليهما السلام و هجرتهاي پر ثمر ياران ائمه كه با سختيهاي زيادي همراه بود انجام گرفت. وكلاء كه از ياران و شاگردان برجسته، ممتاز و حامل علم و اسرار ائمه بودند، در اين دوران براي سازماندهي شبكه وكالت، در چهار منطقه(1)از سرزمين پهناور اسلامي حضور يافتند.
1) امام هادي7 سرزمين اسلام را به چهار منطقه تقسيم كرده بود. نخستين ناحيه را با مركزيت بغداد و مداين و كوفه، ناحيه دوم را به مركزيت بصره و اهواز، ناحيه سوم را با مركزيت قم و همدان و آخرين منطقه را با مركزيت حجاز، يمن و مصر در نظر گرفت و سپس وكلاي خود را به اين نواحي فرستاد. براي توضيحات بيشتر بنگريد به: محمدرضا جباري، سازمان وكالت و نقش آن در عصر ائمه:، انتشارات مؤسسه آموزش پژوهشي امام خميني=، ج 1، ص 65 به بعد.
نقش سازنده اين سازمان هماهنگ، در دوران امامت حضرت هادي عليه السلام و پس از تبعيد ايشان و عدم امكان ارتباط مستقيم شيعيان بيشتر افزايش يافت. مهمترين موارد بصيرت ياران ائمه در دوران حساس سازماندهي اجتماعي كه نقش مهمي در حفظ و بقاء تشيع خصوصاً در عصر غيبت داشت را ميتوان در موارد ذيل خلاصه كرد:
تقيه براي حفظ مصالح تشيع
هجرتهاي سخت و طاقتفرسا براي ترويج معارف شيعي و روشنگري سياسي مردم
پاسخگويي به سوالات فقهي و عقيدتي شيعيان و مناظره با گروهكهاي انحرافي.
آماده سازي شيعيان براي ورود به عصر غيبت و زمينهسازي براي فرهنگ انتظار
جمعآوري وجوهات اسلامي و ارسال آن براي امام كه با دشواري زيادي همراه بود
پايداري براي حفظ اسرار امام
علي بن مهزيار
علي بن مهزيار در يكي از روستاهاي فارس به نام هند به دنيا آمد. سپس به اهواز نقل مكان كرد و در آنجا ساكن شد. وي يكي از ياران مخلص حضرت جواد عليه السلام است.(1)
او ابتدا نصراني بود كه بعدها نور هدايت بر قلبش تابيد و مسلمان شد. علي بن مهزيار جزو آنهايي است كه افتخار درك محضر مبارك حضرت
1) اختيار معرفه الرجال، ص548.
جواد عليه السلام را يافت و از پيشگاه آن امام همام، دانش و ايمان فرا گرفت. امام جواد عليه السلام براي او نامههايي تكريمآميز نوشتند كه بعضي از آنها در تاريخ ثبت است و اين، لطف و علاقه امام را به او نشان ميدهد.
علي بن مهزيار تا مقام وكالت امام جواد عليه السلام نيز پيش رفت. او حلقه اتصال و ارتباط امام با شيعيان پاكنهاد و خالص بود؛ از يك سو انديشه و سخنان حضرت را به شيعيان و از سوي ديگر، پيام شيعيان را به امام ميرساند.
درباره او نوشتهاند كه صبحهنگام، چون آفتاب طلوع ميكرد، به سجده ميرفت و در حق مردمان و مؤمنان دعا ميكرد و از خدا براي آنان همان را ميطلبيد كه براي خود ميخواست. از شدت عبادت، پيشانياش پينه بسته بود. البته اين عبادتها مانع از تلاشهاي علمي او نبود و از خدماتش به مردم نميكاست. مزار او هماكنون در اهواز، زيارتگاه مشتاقان است.(1)
سيد عبدالعظيم حسني
حضرت سيدعبدالعظيم حسني از نوادگان امام حسن مجتبي عليه السلام است و مزار شريف او در شهر ري قرار دارد و سالهاست شيعيان براي زيارت مرقد مطهر وي به ري شرفياب ميشوند. شخصيت جناب عبدالعظيم حسني از چند نظر شايسته توجه و بررسي است.
حضرت عبدالعظيم، مردي عالم و متعهد و در نزد اهل بيت عليهم السلام وثيق و مطمئن بوده است. در وصف او همين بس كه روزي ابوحمّاد رازي خدمت امام هادي عليه السلام رسيد و از احكام شرعي پرسيد. هنگام وداع، حضرت فرمود: هرگاه دچار مشكلي شدي و حكم دين را نميدانستي، از عبدالعظيم حسني بپرس و سلام مرا به او برسان.(2)
همچنين محمد بن يحيي عطار ميگويد: گروهي به حضور امام هادي عليه السلام شرفياب شده بودند و حضرت از آنان پرسيده بود: كجا بوديد؟ آنها وقتي گفتند از زيارت قبر حسين بن علي عليه السلام ميآييم، حضرت فرمود: اگر قبر عبدالعظيم را زيارت كني، گويا قبر حسين بن علي عليه السلام را زيارت كردهاي.(1)
جناب عبدالعظيم حسني، آن زمان كه عباسيان عرصه را بر شيعيان و خاندان ابوطالب تنگ كرده بودند، از ديار خود هجرت كرد و به ري رفت و در طول راه و مدت اقامت در ري نيز به روشنگري مردم در باب توحيد و امامت پرداخت، تا آنكه رنجور و بيمار شد و در ري، ديار فاني را وداع گفت.(2)
فضل بن شاذان
فضل بن شاذان بن خليل نيشابوري از بزرگان ياران امام هادي عليه السلام و از قهرمانان ميدان علم و جدال احسن است. در طول تاريخ تشيع، همواره افرادي بودهاند كه به دفاع از كيان تشيع بپردازند و به جهاد علمي تن دهند. مؤمنالطاق، هشام بن حكم و يونس بن عبدالرحمان از شخصيتهاي سرشناس اين ميدان هستند. در زمان امام هادي عليه السلام شخصيت بزرگ ديگري به نام فضل بن شاذان بن خليل ظهور كرد.
فضل بن شاذان، نيشابوري و ساكن نيشابور بود. پدرش شاذان بن خليل نيشابوري، از شيفتگان مكتب اهل بيت عليهم السلام و شاگرد مكتب يونس بن عبدالرحمان بود.(3)او متكلمي زبردست و تيزبين و مدافع راه ولايت به شمار ميآمد. با اينكه در عصر وي دانشمندان بسياري ميزيستند، او از همه آنان پيشي گرفت و شهرت و بزرگي فراوان يافت.
عالمان رجال و حديث، همچون نجاشي، مرحوم سيد حسن صدر و علامه حلي، فضل را دانشمندي موثق و يكي از فقهيان و متكلمان بزرگ ميدانند كه جايگاه و مقام والايي در ميان شيعه داشت و مشهورتر از آن است كه وصف شود.(1)
تمجيد امام عسكري عليه السلام از فضل بن شاذان
كشّي از بورق بوسنجاني، از دانشمندان معروف به صلاح و نيكي و پرهيزكاري، نقل ميكند:
به خدمت امام حسنعسكري عليه السلام رسيدم، كتاب يوم و ليلة فضل بنشاذان را با خود داشتم و به نظر حضرت رساندم و عرض كردم: سرورم، مطالب اين كتاب چگونه است؟ حضرت تا آخر آن را ورق زد و فرمود: مطالب اين كتاب درست است و جا دارد به آن عمل شود. سپس عرض كردم: فضل بن شاذان سخت بيمار است؟ حضرت فرمود: آري، خدا فضل را رحمت كند. بورق ميگويد: وقتي برگشتم، ديدم فضل بن شاذان در همان روزهايي كه امام حسن عسكري عليه السلام بر او رحمت فرستاد، از دنيا رفته است.(2)
فضل بن شاذان، حامد بن محمد ازدي، فردي از اهل بوزجان نيشابور را به خدمت امام عسكري عليه السلام فرستاد. او چون به خدمت حضرت رسيد و خواست مرخص شود، كتابي از دستش افتاد. حضرت آن را برداشت و در آن نگريست؛ كتابي از آثار فضل بن شاذان بود. حضرت فرمود: خدا فضل را رحمت كند... من به اهل خراسان غبطه ميخورم كه فردي چون فضل بن شاذان در ميان آنهاست و به او دسترسي دارند.(3)
دفاع از ولايت و نشر معارف اهلالبيت
نيشابور و خراسان در آن عهد، از آيين تشيع به دور بود. حاكم نيشابور، عبداللّه بن طاهر نيز كه از دشمنان تشيع بود، هميشه بر ضد او توطئه ميچيد. خوارج و دشمنان اهل بيت عليهم السلام در آن شهر، فراوان بودند و غُلات نيز در آنجا ميزيستند.
در چنين فضايي، حضور فضل بن شاذان در نيشابور براي نشر معارف اهل بيت و مبارزه با نحلههاي انحرافي، بسيار مغتنم بود. وي با برهانهاي استوار عقلي و نقلي، در دفاع از حريم ولايت كوشيد و بنا به گفته خودش، توانسته بود جاي خالي متكلمان و فقيهان بزرگي چون محمد بن ابيعمير، صفوان بن يحيي، هشام بن حكم و يونس بن عبدالرحمان را پركند.(1)
نقش فضل در گسترش تشيع
در دورهاي كه حكومت در دست عباسيان بود و نمايندگان حكومت به شدت با تشيع مخالف بودند و به هر بهانهاي شيعيان را آزار و اذيت و عالمان شيعه را زنداني ميكردند و به قتل ميرساندند، تقيه كردن علما و برقراري ارتباط نامحسوس و دشوار آنان با امامان شيعه عليهم السلام بهمنظور فراگيري مباحث ديني و ترويج آنان در ميان مردم، به بصيرتي ژرف و تحمل دشواريها و مشكلات نيز داشت.
خدمات ارزنده فضل به اسلام و مسلمانان در چنين فضايي را ميتوان از نوشتهها و مناظرههايش فهميد؛ بهگونهاي كه او 180 كتاب نوشته است.(2)شيخ طوسي نقل ميكند كه بيشتر كتابهاي وي، در زمينه مسائل عقيدتي و
كلامي و رد مخالفان و مسائل امامت است. كتابهايي نيز در رد بر فرقههاي انحرافي آن عصر و اثبات امامت و ولايت ائمه عليهم السلام نگاشته است.(1)تنها كتابي كه به طور كامل از فضل بن شاذان به دست آمده و چاپ و منتشر شده، كتاب ايضاح اوست كه محدث ارموي آن را چاپ و منتشر كرده است.
آماده سازي شيعيان براي ورود به عصر غيبت
فضل بن شاذان، يكي از نمايندگان امامان معصوم در منطقه خويش بود. يكي از وظايف اينگونه وكيلان، شبههزدايي و ارشاد ناحيه زير نفوذ آنها بود. حوزه فضل بن شاذان، از آنجا كه در آن زمان يكي از مراكز علمي مخالفان شناخته ميشد، حساسيت ويژه داشت و شيعيان آن منطقه، هر روز با شبههاي جديد روبهرو ميشدند. شبهههاي رواج يافته در ميان مردم نيشابور، به حدي زياد بود كه شيخ صدوق پس از آنكه در راه برگشت از زيارت حضرت رضا عليه السلام گذرش به نيشابور ميافتد، به سبب فراواني شبهههاي مردم نيشابور درباره امام دوازدهم، كتاب كمالالدين را گردآوري ميكند. اين سخن و حركت بجاي صدوق، وضعيت شيعيان آن ديار را به خوبي روشن ميسازد.
ازاينرو، وظيفه و مسئوليت فضل بن شاذان بسي دشوارتر از ديگر منطقهها بود، ولي فضل با احاطه علمي و ارادتي كه به خاندان نبوت داشت، به خوبي مسئوليتش را ايفا كرد و توانست از نفوذ و ورود اين شبههها به مرز تشيع جلوگيري كند. كه نمونههايي از اين اقدامها چنين است:
وي بهمنظور آمادهسازي شيعيان براي رويارو شدن با مسئله مهم غيبت و زدودن شك و حيرت از ذهن و انديشه شيعيان، كتاب الغيبة را گرد آورد. او
1) فهرست طوسي، صص 316 ـ 362.
در اين كتاب، به موضوع غيبت امام مهدي عجل الله تعالي فرجه الشريف ميپردازد و روايتهاي رسيده در اين موضوع را جمع ميكند. اين كتاب، ضمن اينكه توانست شيعيان را از سرگرداني و گمراهي برهاند، محدثان نيز از آن بهرهها بردند كه شيخ طوسي يكي از آنهاست.
بزرگي كار فضل و دورانديشي و هشياري وي زماني مشخص ميشود كه بدانيم، وفات فضل در سال 260ه . ق. يعني همزمان با شروع غيبت صغرا بوده است. فضل پيش از اينكه شيعيان با مسئله غيبت روبهرو شوند، اين كتاب را نگاشت. ديگر اثر فضل در اين موضوع، القائم نام دارد.
مناظره با گروههاي انحرافي
فضل براي رويارويي با اهل خلاف و گروههاي انحرافي، نشستهاي مناظره و مباحثه با مخالفان برگزار ميكرد. نجاشي در رجال خود، در شرح حال علي بن محمد بن قتيبه نيشابوري كه از شاگردان فضل بود، مينويسد: «براي او كتابي است مشتمل بر ذكر مجالس مناظره فضل بن شاذان با اهل خلاف».(1)
شيخ مفيد نيز در كتاب الفصول المختار، برخي از مناظرههاي او را ميآورد.(2)همچنين فضل بن شاذان كتابهاي بسياري نيز در رد بر فرقههاي انحرافي عصر خويش نوشت، مانند: النقض علي الاسكافي، ردّ بر كراميه، ردّ بر يمانه بن رباب كوفي، ردّ بر مرجئه، ردّ بر حشويه، ردّ بر غاليان، ردّ بر اصم و نوشتههاي ديگري كه بيشتر در مسائل كلامي و اعتقادي است.(3)
وفات
او در زمان امامت امام حسن عسكري عليه السلام ، در سال 260ه . ق. از دنيا رفت. سبب فوتش را كشّي چنين آورده است: فضل بن شاذان در روستايي از منطقه بيهق اقامت داشت. چون خبر ورود خوراج (صفاريان) را به آن حدود شنيد، از آنجا بيرون رفت و از سختي راه بيمار شد و بر اثر آن درگذشت. (1)آرامگاه اين دانشمند بزرگ در نيشابور است.
عثمان بن سعيد عمروي
عثمان بن سعيد عمروي از شخصيتهاي بنام تاريخ شيعه است. در بزرگي قدر و مقام او همين بس كه در نزد امام هادي و امام حسن عسكري عليهما السلام جايگاهي والا داشت و نخستين نايب خاص حضرت حجة بن الحسن العسكري عجل الله تعالي فرجه الشريف بوده و فرزند او نيز دومين نايب خاص حضرت است. امانتداري و فريفته نشدن به مال دنيا و تقوا و ورع، از او شخصيتي ممتاز ساخته است. احمد بن اسحاق قمي، از بزرگان علماي شيعه ميگويد:
روزي خدمت امام هادي عليه السلام رسيدم و عرض كردم: مولاي من، براي من ميسر نيست هميشه خدمت شما برسم. سخن چه كسي را بپذيرم و امر او را اطاعت كنم. حضرت فرمود: ابوعمرو (عثمان بن سعيد) مردي است ثقه و امين من. هر چه به شما بگويد، از طرف من ميگويد و آنچه به شما ميرساند، از سوي من ميرساند.
پس از شهادت امام هادي عليه السلام ، احمد بن اسحاق به خدمت امام حسن عسكري عليه السلام مشرف ميشود و نظير همان سؤال را از ايشان ميكند و پاسخي مانند همان پاسخ را ميگيرد. (2)
يعقوب بن اسحاق
يكي ديگر از ياران امام هادي عليه السلام ، يعقوب بن اسحاق ابويوسف دورقي اهوازي، مشهور به ابنسكيت، است. او در نزد امام جواد و امام هادي عليهما السلام موقعيت ممتازي داشت. تخصص ابن سكيت، در ادبيات عرب است. او در لغت و شعر و نحو، سرآمد روزگار خود بود و كتاب اصلاح المنطق او در علم لغت، كمنظير است(1).
آنچه از ابن سكيت بايد گفت جسارت و حقيقتگويي او در دفاع از حق و ولايت و عشق فراوان وي به اهل بيت است. او تربيت فرزندان متوكل را بر عهده داشت. روزي متوكل از او پرسيد: آيا دو فرزند من، معتز و مؤيد، نزد تو محبوبترند يا حسن و حسين عليهما السلام . ابن سكّيت با جسارت تمام پاسخ داد: قنبر، غلام علي عليه السلام ، در نزد من بهتر از تو و دو فرزندت است. اين حرف بر متوكل خونخوار سنگين آمد و دستور داد زبان او را از قفا بيرون كشند. چنين كردند و ابن سكيت به شهادت رسيد. (2)
حسين بن روح نوبختي
او از خاندان ايراني نوبختي است.(3)خاندان نوبخت، يكي از مشهورترين خاندانهاي دانشمند ايراني است كه در دو قرن، از بزرگترين دانشمندان و مترجمان در شاخههاي نجوم، فلسفه، كلام، فقه و حديث بودند(4)و با پذيرش اسلام، در راه نشر علوم و حكمت و ادب، چندان كوشيدند كه نام و يادشان را در تاريخ تمدن اسلامي به نيكي ميبرند.
حسين بن روح، از ياران امام عسكري عليه السلام (1)و سومين سفير امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف ، از محدثان نامي و عالم و فقيه شيعه در عصر خود است كه به دليل موقعيت خاندانش، اعتبار، شهرت و اقتدار بسياري داشت.
جايگاه اجتماعي
شيخ طوسي مينويسد: «ابوالقاسم حسين بن روح، نزد دوست و دشمن، داناترين و محترمترين مردم بود» و از مخالفان، تقيه ميكرد. ذهبي، وي را به كمال عقل و فصاحت ميستايد و مينويسد: «له جلالة عجيبة؛ براي او مقام و احترام عجيبي در ميان مردم بود».(2)
ابونصر هبةاللّه بن محمد روايت كرده: «ابوعبداللّه بن غالب و ابوالحسن بن ابيالطيب براي من نقل كردند كه خردمندتر از شيخ ابوالقاسمحسين بن روح نديديم... . او نزد بزرگان مملكت و شخص «المقتدر باللّه» خليفه عباسي، جايگاهيبزرگ داشت. اهل تسنن نيز او را بزرگ ميداشتند». (3)ازاينرو، حسين بن روح با نفوذ در دستگاه خلافت، گرهگشاي شيعيان نيز بود.
جايگاه حسين بن روح نزد امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف
شأن و مرتبه حسين بن روح در نزد امام عصر عجل الله تعالي فرجه الشريف از نخستين توقيعي كه يكشنبه، ششم شوال سال 305 درباره وي از ناحيه مقدس صادر شد، ميتوان فهميد. متن نامه بدين مضمون است:
ما او (حسين بن روح) را ميشناسيم. خداوند خوبيها و رضاي خود را به او بشناساند و او را با توفيقهاي خود سعادتمند كند. از ناحيه او
اطلاع يافتم و او كاملاً شامل وثوق و اطمينان ماست. وي نزد ما مقام و جايگاهي دارد كه او را مسرور ميكند. خداوند احسان و نيكي خود را درباره او افزون كند.(1)
ايمان و بصيرت حسين بن روح
با توجه به اينكه در عصر غيبت صغرا، عالمان بزرگي ميزيستهاند، اگر ايمان، شناخت و بصيرت حسين بن روح در آن موقعيت حساس نبود؛ موقعيتي كه حاكمان جور به دنبال يافتن امام عصر عجل الله تعالي فرجه الشريف و از بين بردن او بودند، حضرت وي را در مقام نايب خاص برنميگزيد. نشانههايي از بصيرتمندي او را كه تأثير فراواني در حفظ جايگاه واقعي تشيع، شناساندن امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف به شيعيان و آمادهسازي آنان براي ورود به دوران غيبت كبرا داشت، در موارد زير ميتوان سراغ گرفت:
پايداري در حفظ اسرار امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف
عدهاي از ابوسهل نوبختي پرسيدند: چطور شد كه امر نيابت، به شيخ ابوالقاسم حسين بن روح واگذار شد، ولي به شما واگذار نگرديد. او پاسخ داد: آنان (ائمه) بهتر از هر كس ميدانند چه كسي را به اين مقام انتخاب كنند. من آدمي هستم كه با دشمنان رفت و آمد و با آنان مناظره ميكنم. اگر آنچه را ابوالقاسم (حسين بن روح) درباره امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف ميداند، ميدانستم، شايد در بحثهايم با دشمنان و جدال با آنان، ميكوشيدم تا دلايل بنيادي را بر وجود امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف ارائه دهم. در نتيجه، محل اقامت او را آشكار ميساختم؛ درحاليكه اگر ابوالقاسم، امام را در زير جامه خود پنهان كرده باشد و بدنش را با قيچي قطعهقطعه كنند تا او را نشان دهد، هرگز چنين نخواهد كرد.(2)
از اين حديث، نهايت تلاش او در مخفي كردن اسرار امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف و درجه ايمان و پايدارياش فهميده ميشود؛ چنانكه حاضر است همه مصيبتها را به جان بخرد و سرّ امام را فاش نكند.
تقيه براي حفظ مصالح مسلمانان
حسين بن روح در پرتو شناخت كامل اوضاع سياسي عصر خويش و به سبب اطاعات و عمل كردن بنا بر شرايط زمان خود، «تقيه» شديد در برخورد با مخالفان را به عنوان روشي براي جلب قلبهاي مخالفان برگزيده بود، تا جايي كه وقتي يكي از خادمان وي، معاويه را لعنت كرد، او را بيرون راند.(1)
شيخ طوسي در اين باره مينويسد:
وقتي مخالفان براي مناظره به حضورش ميرفتند، اگر ده نفر بودند، نه نفرشان از او نفرت داشتند و وي را لعن ميكردند، ولي وقتي با وي روبهرو ميشدند و حسين بن روح با آنها سخن ميگفت، بهگونهاي سخن ميگفت كه نه نفر از آنها به دليل دوست داشتن حسين بن روح، به سوي حق مجذوب ميشد و يك نفر ترديد ميكرد. (2)
وي با اين روش توانسته بود در ميان دوست و دشمن، محبوب و عزيز باشد و عموم مردم او را بپذيرند تا بدين وسيله، زمينه را براي حفظ مصالح شيعيان آماده سازد.
نفوذ در دستگاه حكومتي
دگرگونيهاي مقام وزيران در حكومت مقتدر عباسي و جايگزين شدن سياست جديد، فراز و نشيبهايي در زندگي سياسي حسين بن روح، به
وجود آورده بود. وي گاه آزادانه فعاليت داشت، زماني مخفيانه و گاهي نيز در زندان مقتدر عباسي به سر ميبرد.
از جماديالاخر سال 306 تا ربيع الاول 311 وي با احترام كامل در بغداد ميزيست و خانه وي محل رفت و آمد اميران، بزرگان و وزيران بود؛(1)به ويژه در عهد وزارت ابوالحسن علي بن محمد معروف به ابن فرات كه خود از پيروان مذهب امامي به شمار ميرفت. بدين ترتيب، در اين فاصله زماني، شيعيان و حسين بن روح در آزادي كامل به سر ميبردند.
با روي كار آمدن حامد بن عباس كه از مخالفان شيعه حمايت ميكرد، مشكلاتي براي حسين بن روح به وجود آمد. از سال 311 ه . ق. كه حامد عباسي حاكم وقت شد، تا سال 317 كه حسين بن روح از زندان آزاد گرديد، گزارش دقيقي از زندگي او در دست نيست. البته تاريخنگاران يقين دارند كه او از سال 312 تا سال 317 ه . ق. در زندان به سر ميبرد(2)و پس از آن تا شعبان سال 326 ه . ق. كه درگذشت، موقعيت والايي در بغداد داشت و به دليل نفوذ آل نوبخت در دستگاه حكومتي، كسي مزاحم او نميشد.(3)
مبارزه با كجانديشيها و پاسداري از تشيع
يكي از وظايف سنگين حسين بن روح در عصر خود، پاسداري از حريم تشيع و مبارزه با گمراهيها و انحرافهاي فكري و عقيدتي و دور كردن شيعيان از گرايش به منحرفاني چون شلمغاني و ديگران بود. حسين بن روح با وجود ترفندهاي دشمنان، با سرافرازي كامل اين مسئوليت خطير را اداره ميكرد. همچنين وي موظف بود به مسائل فقهي و عقيدتي مردم پاسخ دهد
و با استدلالهاي روشن، شبهه را از ذهن شيعيان پاك كند. وظيفه ديگر او اين بود كه با دورانديشي و هشياري كامل، جمعيت شيعيان را از گرفتار شدن در آتش فتنه گران برهاند و آنان را به خير و صلاح رهنمون سازد. در اين وادي نيز با عنايتهاي صاحب زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف ، خدمات شاياني انجام داد و در فتنه «قرامطه»، شيعيان را از گرفتار شدن در آتش فتنه نجات بخشيد.
روزي يكي از وكيلان وي به نام شلمغاني، معروف به ابن ابيالعزاقر، ادعاي سفارت كرد. او با داشتن مقامي بلند نزد حسين بن روح، درباره اين نايب خاص، به تناسخ و حلول معتقد شد. او بر آن بود روح امام علي عليه السلام به بدن حسين بن روح حلول كرده است. با وجود افشاگريهاي حسين بن روح بر ضد شلمغاني و توقيع امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف مبني بر لعن وي،(1)او از ادعاي دروغين خود دست برنداشت تا اينكه به دستور خليفه عباسي، در سال 323 ه . ق. كشته شد.(2)
اگر كارداني و نفوذ علمي و اجتماعي حسين بن روح نبود، بيگمان شلمغاني با موقعيتي كه يافته بود، مشكلات فرواني براي شيعيان پديد ميآورد و تشيع را به انحراف ميكشانيد.
محمد بن ابراهيم بن اسحاق طالقاني، هنگامي كه يك بار از نزديك شاهد مناظرهها و بحثهاي اعتقادي او با مراجعهكنندگان بود، نزد خود چنين ميپنداشت كه وي ـ نغوذبالله ـ اين همه مطالب را خودش ميسازد و ميپردازد و بيان ميكند. پس با شك و ترديد از جلسه بيرون رفت، ولي فرداي آن روز دوباره به حضور وي رسيد تا شك خود را برطرف سازد. در اين هنگام، بدون اينكه پرسش خود را آشكار كند، حسين بن روح ناگهان ميفرمايد: اي
محمد بن ابراهيم، چه خيال كردي اگر از آسمان سقوط كنم و طعمه پرندگان هوا شوم و گرفتار تندبادهاي هراسناك دشت و بيابان گردم، بهتر از آن است كه درباره دين خدا چيزي را از پيش خود بسازم و بيان كنم؛ من چيزي از پيش خود نميگويم.(1)
وفات
حسين بن روح با وفات محمد بن عثمان عمرُي در سال 305 ه . ق. منصب نيابت را به دستور امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف عهدهدار شد. او پس از 21 سال تلاش شبانهروزي و نيابت امام مهدي عجل الله تعالي فرجه الشريف ، سرانجام در شعبان 326 ه . ق. وفات كرد.(2)او را در نوبختيه بغداد، در دربندي كه خانه علي بن احمد بن علي نوبختي در آنجاست، به خاك سپردند.
فصل يازدهم: همراه با برنامه سازان
زير فصل ها
معرفي الگوهاي بصير در كلام رهبري از رسانه
لزوم افزايش بصيرت
نقش رسانه در بصيرتافزايي جامعه
پيشنهادهاي برنامهسازي
معرفي الگوهاي بصير در كلام رهبري از رسانه
در دنياي كنوني، رسانهها در تغيير ترويج انديشهها، تبليغ و نشر فرهنگها و ارزشها و مهمتر از همه، شناسايي و عرضه الگوهاي مناسب نقش نخست را به عهده دارند.
هر جامعه پويا و رو به رشدي در جستوجوي يافتن الگوهايي است كه بتواند با سرمشق گرفتن از آنها راه سعادت و كمال را بپيمايد. در اين جستوجو نيز ميكوشد بهترين را برگزيند، اما گاه به علت ناآشنايي با معيارهاي درست و مناسب، در اين انتخاب سرنوشتساز، به خطا ميرود. ازاينرو، همه جوامع ميكوشند متناسب با همگروههاي اجتماعي خود، الگوهاي مناسب بپرورند و آينده خود را زنده كنند. در اين ميان، بسياري از جامعهها به علت نفوذ و رواج الگوهاي نامناسب، به فساد و انفعال كشيده شدهاند.
بنابراين، بايد بهگونهاي اصولي، درست، منطقي و با زباني جذاب، ساده و گويا، الگوهاي تاريخي و بصير خود را كه اسطورههاي شجاعت و مردانگي، نمادهاي زيباي عشق و محبت، اسوههاي شگفتانگيز پايداري و نمونههاي
كامل مسئوليت و رسالت هستند و در حفظ پايههاي تشيع تا زمان كنوني نقش بزرگي داشتهاند، به جامعه بشناسانيم.
بدين ترتيب، شناساندن درست اين برجستگان به جامعه و ممتاز ساختن ويژگيهاي پسنديده و هدايتگرانه آنان، از وظايف خطير و مهم رسانهها و برنامهسازان و هنرمندان متعهدي است كه در عرصههاي فيلم و سريال فعاليت ميكنند.
در اين بخش، نكتهاي كه برنامهسازان بايد بدان توجه كنند، اين است كه هرگونه تحريف يا برابر نبودن توليد با واقعه تاريخي يا حتي درست معرفي نكردن شخصيتهاي تاريخي، به محبوب يا منفور شدنِ بيدليل اين شخصيتها خواهد انجاميد.
لزوم افزايش بصيرت
بيگمان، دشمنان اسلام تلاش زيادي در عقبماندگي فكري و ناتوانايي افراد جامعه در تجزيه و تحليل درست صحيح مسائل اجتماعي و سياسي دارند؛ زيرا آنان آشكارا دريافتهاند بصيرت جامعه، سدي پولادين در برابر نفوذ آنان به باورهاي ديني و منافع ملي جامعه اسلامي است.
هرگاه ما عالِم دين و پارساي باهوش و دقيقي چون ميرزاي شيرازي و شيخ انصاري داشتيم، از شر دشمن در امان و برنده بوديم، ولي آنجا كه قدري بيخبري و ناآگاهي در كار بود، زيان ميكرديم كه آن زيان، به يك نفر و يك حوزه و يك مجموعه و يك شهر و يك سال و چند سال محدود نميشد، بلكه در برخي موارد، اثرش تا پنجاه سال، جامعه اسلامي را زير فشار ميبرد و دچار عقب ماندگي ميكرد. ضروري است ديگر تسليم ناآگاهيها نشويم و البته آگاهي و بصيرت را در خويشتن تقويت كنيم. (1)
1) سخنراني در جمع مدرّسان و طلاب حوزه علميه مشهد، 1368.
نقش رسانه در بصيرتافزايي جامعه
زير فصل ها
شناساندن وظيفه
افزايش تحليل سياسي
الگودهي مناسب
بررسي جريانهاي فكري و سياسي گذشته
مسئوليت فيلمسازان در برابر شخصيتهاي بصير
شناساندن وظيفه
با توجه به گستردگي مخاطبان رسانه يكي از نقشهاي اساسي آن، تجزيه و تحليل دقيق مسائل روز و جهتدهي آگاهانه حركت عمومي مردم به سوي ايفاي وظايف اصلي ديني است.
در اين زمينه، مقام معظم رهبري با اشاره به اقدام بصيرانه امام حسين عليه السلام ، ميفرمايد:
حسين بن علي عليه السلام ، در يك فصل بسيار حساس تاريخ اسلام، وظيفه اصلي را از وظايف گوناگون و داراي مراتب مختلف اهميت، تشخيص داد و اين وظيفه را به انجام رساند. او در شناخت چيزي كه آن روز دنياي اسلام به آن احتياج داشت، دچار توهم و اشتباه نشد؛ درحاليكه اين، يكي از نقاط آسيبپذير در زندگي مسلمين در دورانهاي مختلف است؛ يعني اينكه، آحاد ملت و راهنمايان آنها و برجستگان دنياي اسلام، در برههاي از زمان، وظيفه اصلي را اشتباه كنند؛ ندانند چه چيز اصلي است و بايد به آن پرداخت و بايد كارهاي ديگر را اگر لازم شد، فداي آن كرد و چه چيز فرعي و درجه دوم است و هر حركت و كاري را به قدر خودِ آن بايد اهميت داد و برايش تلاش كرد.
در همان زمان حركت اباعبدالله عليه السلام ، كساني بودند كه اگر با آنها در باب اين قضيه صحبت ميشد كه «اكنون وقت قيام است» و ميفهميدند كه اين كار، به دنبال خود، مشكلات و دردسرهايي دارد، به تكاليف درجه دو ميچسبيدند، كما اينكه ديديم، عدهاي همين كار را كردند. در ميان آنهايي كه با امام حسين عليه السلام حركت نكردند و نرفتند، آدمهاي مؤمن و متعهد وجود داشت. اينطور نبود كه همه اهل دنيا باشند. آن روز در بين
سران و برگزيدگان دنياي اسلام، آدمهاي مؤمن و كساني كه ميخواستند طبق وظيفه عمل كنند، بودند، اما تكليف را نميفهميدند؛ وضعيت زمان را تشخيص نميدادند؛ دشمن اصلي را نميشناختند و كار اصلي و محوري را با كارهاي درجه دو و درجه سه، اشتباه ميكردند. اين، يكي از ابتلائات بزرگ دنياي اسلام بوده است. امروز هم ممكن است ما دچار آن شويم و آنچه را كه مهم است، با چيز كم اهميتتر اشتباه كنيم. بايد وظيفه اساسي را كه قوام و حيات جامعه به آن است، پيدا كرد.(1)
افزايش تحليل سياسي
يكي از مواضع عمده بر سر راه پيشوايان معصوم عليهم السلام در برقراري كامل حكومت اسلامي يا شكست در رويارويي با جبهه نظامي دشمن، ناتواني مردم در تحليل سياسي مسائل ديني و اجتماعي بود.
به تعبير مقام معظم رهبري:
چيزي كه امام حسن مجتبي عليه السلام را شكست داد، نبودن تحليل سياسي در مردم بود. مردم، تحليل سياسي نداشتند. چيزي كه فتنه خوارج را به وجود آورد و امير المؤمنين علي عليه السلام را آنطور زير فشار قرار داد و قدرتمندترين آدم تاريخ را آنگونه مظلوم كرد، نبودن تحليل سياسي در مردم بود؛ والّا همه مردم كه بيدين نبودند، تحليل سياسي نداشتند. يك شايعه دشمن ميانداخت، فوراً اين شايعه همه جا پخش ميشد و همه آن را قبول ميكردند.(2)
بنابراين، يكي ديگر از وظايف رسانه ملي، افزون بر جهتدهي درستِ حركت جامعه به سوي ارزشها، افزايش قدرت تحليل سياسي در مردم است؛
بهگونهاي كه خود مردم، به ويژه طبقه علمي و دانشگاهي، در هر دوره حساس، اصوليترين وظايف خود را با تحليل درست شخصي تشخيص دهند.
الگودهي مناسب
انسان در همه امور زندگي، اعم از مادي و معنوي، ضمن داشتن دانش و آگاهي، به همان ميزان كه به عقل، تجربه و اندوختههاي خود براي رسيدن به جايي و پيمودن راهي نيازمند است، براي رشد و بالندگي، به الگوهاي مطمئن نياز دارد.
بشر پيوسته به دنبال الگوهايي ميگردد كه از نظر او ممتاز و داراي شخصيت عالي و بزرگي در مقايسه با ديگران هستند و بدين ترتيب، ميكوشد از رفتار و گفتار و حتي حركات ظاهري آنان در زندگي خود الهام گيرد.
امروزه هيچ نيرويي به خوبيِ هنرمندان متعهد نميتواند شخصيتهاي معنوي و الهامبخش را براي مردم نمايان سازد و جنبههاي پيچيده زندگي آنان را روشن كند و نيز هيچ وسيلهاي به خوبي و گستردگي رسانه و خاصه «صدا و سيما» نميتواند به پخش سيماي هدايتگرانه آنان بپردازد.
بررسي جريانهاي فكري و سياسي گذشته
بررسي جريانهاي فكري و سياسي گذشته، ازآنرو اهميت دارد كه به انسان در برابر شبههها و صفبنديهاي سياسي و اجتماعي، بينايي و بصيرت ميبخشد و او را در تصميمگيري مناسب و سودمند ياري ميرساند. مطالعه سرگذشت جريانهاي حقستيز و باطلمحور، با در اختيار گذاشتن مجموعه ارزشمندي از تجربهها و آموزههاي عيني گذشته، فرد را از فرو رفتن در موجهاي نيرنگ و قرار گرفتن در دام فتنههاي دشمنان باز ميدارد. امام علي عليه السلام در اين باره ميفرمايند: «... هم اينك زمان آن فرا رسيده است كه از جريانهاي روشن و آشكار گذشته
تجربهگيري و بينشيابي كه بيشك، تو با ادعاهاي باطل و سپردن نابخردانه خود به موجهاي فريب و دروغ، رهسپار راه نياكانت شدهاي...».(1)
مطالعه و بررسي جريانهاي مختلف تاريخي، نظر انسان را در موضعگيري منطقي در برابر جريانهاي زمانه خود ياري ميرساند و از مهمترين منابع عبرتآموزي است. افرادي كه از راه آشنايي با اين جريانها و تأمل در اهداف و جهتگيري آنان، تجربههاي ارزندهاي به دست آوردهاند، در برابر صفبنديهاي سياسي و اجتماعي معاصر، كمتر سردرگم يا اسير انحراف و شبههها ميشوند؛ زيرا آموختههاي تاريخي، به عنوان تجربه زنده تاريخي، به آنان بصيرت ميبخشد و آنها را از افتادن در دام كژيها و فتنهها ميرهاند.
امام علي عليه السلام در اين زمينه ميفرمايد: «بينا كسي است كه شنيد و انديشيد و ديد و با دل، بينا گرديد و از آنچه مايه عبرت است، سود گزيد. سپس راهي روشن سپرد و از افتادن در پرتگاهها و گم شدن در كورهراهها دوري كرد».(2)
مسئوليت فيلمسازان در برابر شخصيتهاي بصير
بسياري از شخصيتهاي ممتاز تاريخي ما شيعيان كه داراي بينش و بصيرت بودهاند و ميتوانند براي مردم جامعه در امور اخلاقي و دينداري، مبارزه با ستم و بيعدالتيهاي اجتماعي، ولايتمداري، حكومتداري و... الگوي مناسبي باشند، تا حد زيادي ناشناخته و دور از دسترس ماندهاند. همانگونه كه ائمه عليهم السلام تأثير ارزندهاي بر حفظ تشيع داشتهاند، كمك ياران آنها نيز در پرتو بصيرتشان، بهويژه در جايي كه معصومان خود نميتوانستند اقدام مستقيم انجام دهند، به حفظ تشيع، كمك فراوان كرده است.
امروزه شناساندن چهره واقعي ياران ائمه عليهم السلام ضمن آنكه مايه مباهات و افتخار همه مسلمانان است، ميتواند در عرضه الگوهاي مبارزاتي، علمي، پايمردي و پيروي از امام زمانشان، در جهت تكامل آينده جامعه اسلامي و انساني، نقش راهگشايي داشته باشد. ضروري است هنرمندان به همه جنبهها و ظرافتهاي تاريخ زندگي اين شخصيتهاي سِترگ كه در اين كتاب آمده، توجه كنند كه البته كوشيدهايم قابليت برنامهسازي آن را نيز مدنظر قرار دهيم.
پيشنهادهاي برنامهسازي
زير فصل ها
فيلم و سريال
نمايشنامه
فيلم كودك و نوجوان
مسابقه
گفتوگو با صاحبنظران
فيلم و سريال
فيلم و سريال، از مهمترين و مؤثرترين ابزارهاي آموزشي و تبليغاتي هستند؛ چنانكه امروزه هيچكس نميتواند ميزان بالاي اثرگذاري آن را در انتقال پيامهاي تبليغي، اجتماعي، سياسي، فرهنگي، تاريخي و... در جامعه ناديده بگيرد. از اينرو، برنامهسازان و هنرمنداني كه در اين زمينه فعاليت ميكنند، رسالت عظيمي بر دوش دارند. آنان ميتوانند در رشد و باروري دانش مردم و بالا بردن بصيرت و آگاهيهاي تاريخي، ديني و سياسي آنان گامهاي بزرگي بردارند.
از آنجا كه قالبهاي برنامهسازي فيلم و سريال، اثر مستقيم بر باورها و انديشههاي مردم دارد و ميتواند موضعگيريهاي آنان را جهت دهد، ميتوان زندگي ياران ائمه عليهم السلام به ويژه موقعيتهاي حساس زندگي آنان را كه تأثير بسزايي در حفظ و پيشبرد تشيع داشته است، به تصوير كشيد و همراه با بيان اهميت تصميمگيري در لحظههاي مهم تاريخي و سياسي، عموم جامعه را به افزايش بصيرت و گزينش درست سوق داد.
البته ناگفته نماند كه تاكنون، از زندگي معصومان، همچون محمد رسولالله صلي الله عليه و آله ، امام علي عليه السلام ، ولايت عشق، ... و درباره ياران ائمه عليهم السلام مانند: سفير، روز واقعه، مسافر ري و چندي پيش سريال مختارنامه فيلمها و سريالهايي اثرگذار ساخته شده كه تأثير زيادي نيز بر بصيرت بينندگان داشته و با استقبال آنان روبه رو شده است. با اين حال، شخصيتهاي مناسب ديگري هم هستند كه زمينه توليد فيلم و سريال دارند، ولي بيتوجه ماندهاند و به هر حال جاي كار همچنان باقي است.
گفتني است در اين كتاب، شخصيتها به طور كامل معرفي نشدهاند و تنها بخشهايي از زندگي آنان كه حكايت از بصيرتشان داشته، بيان شده است. بدينترتيب، با شرح قسمتهاي ديگر زندگي اخلاقي، سياسي و اجتماعي آنها، ميتوان به منظور الگودهي درست و معرفي خدمات و موضعگيريهاي سياسي آنان در حمايت از امامان ِزمانشان و نقش اساسي كه در پيشبرد تشيع داشتهاند، از ظرفيتهاي موجود در ساخت فيلم و سريال بهره برد.
براي تحقق اين هدف، دو راه را توصيه ميكنيم: يكي اينكه همه بخشهاي زندگي ياران ائمه عليهم السلام با تمركز بر موضوع بصيرت، در قالب سريال، به تصوير كشيده شود؛ مانند سريال مختارنامه كه لازمه اين كار، تهيه فيلمنامه است و ديگر اينكه در قالب فيلم كوتاه به بخشهاي حساس و موضعگيريهاي سياسي آنان در دفاع از اهل بيت عليهم السلام و مكتب تشيع اشاره شود.
در اين خصوص يادآوري ميكنيم كه شخصيتهايي مانند ابوذر، سلمان، مقداد، عمار، محمد بن ابيبكر، زيد بن علي، حجر بن عدي، فضل بن شاذان، ياران امام حسين عليه السلام ، شخصيتهاي بصير در جهاد علمي از دوران امام باقر تا امام كاظم عليهما السلام و وكلاي امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف كمتر معرفي شده يا هرگز در اين قالب هنري كه بيشترين مخاطب را دارد، معرفي نشدهاند.
نمايشنامه
بسياري از واقعيتها را ميتوان به آساني از راه هنر نمايشي مطرح كرد و هنرمند نيز با نگاه و جلوه هنرمندانه، ميتواند حقيقتها و واقعيتهايي را كه نميتوان در ديگر قالبها ارائه داد، به بينندگان منتقل كند.
معرفي موضعگيريها و شخصيتهاي اين كتاب نيز در قالب نمايش، در مناسبتهاي مختلف مذهبي ويژه بزرگسالان و كودكان، با رعايت فهم و اثرپذيري مخاطب ممكن است.
فيلم كودك و نوجوان
سالهاي كودكي و نوجواني، بهترين زمان براي آموزش و الگوپذيري است. آنچه بر ذهن كودك در دوران كودكي نقش ميبندد، به آساني نميتوان زدود. بنابراين، دشمنان براي تسخير اذهان كودكان با ساختنِ ِفيلمهاي مختلف و الگوهاي نامناسب تلاش فراوان ميكنند. برنامهسازان ملي نيز با جهاد رسانهاي در اين بخش، ميتوانند بخشهايي از زندگي ياران ائمه عليهم السلام را به ويژه در بخشهاي ولايتپذيري، امامشناسي، دانش و... به صورت داستان در قالب انيميشن و ديگرهنرهاي نمايشي، براي كودكان و نوجوانان آماده كنند.
مسابقه
يكي ديگر از ابزار انتقال دانش، آموزههاي ديني، فرهنگي، اجتماعي و تاريخي، مسابقه است كه در شكلهاي گوناگون برگزار ميشود.
درباره بصيرتافزايي جامعه و شناساندن ياران بصيرتمند در قالب مسابقه، از روشهاي زير ميتوان استفاده كرد:
براي مثال: نام اين شخصيت چيست؟
او سالها پيش از هجرت پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله در روستايي به نام جَيْ به دنيا آمد. پدرش بدخشان نام داشت. يك روحاني زرتشتي بود. در دوران كودكي، با از دست دادن مادر، نزد عمهاش ميزيست. از همان روزها هرگز در برابر آتش سر فرود نياورد و به خداي يكتا باور داشت و با آيين زرتشتي مخالفت ميكرد. شكنجهها ميديد و زنداني ميشد تا اينكه به وسيله عمهاش از زندان فرار كرد و به سوي شام گريخت. در خلال سفرهاي طولاني و متعدد، رنجهاي بسيار كشيد و افراد زيادي او را به بردگي گرفتند.
سرانجام، ايشان در مدينه با پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله آشنا شد و به دين او ايمان آورد. پيامبر نيز او را از صاحبش خريداري و آزاد كرد. وي نخستين مرد مسلمان از كشور خودش است.
پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله درباره دين او پيش از اسلام، ميفرمايد: «(وي) مجوسي نبود، بلكه ايمان خود را پنهان و اظهار شرك ميكرد». (1)
او در پيشگاه رسول خدا صلي الله عليه و آله مقامي بلند داشت تا جايي كه حضرت درباره او ميفرمود: «. . مِنّا اَهْلَ البيت» يا پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله در جاي ديگر ميفرمايد: «خداوند مرا به دوستي با چهارنفر فرمان داده است: علي عليه السلام ، مقداد، ابوذر و...».
1) الاختصاص شيخ مفيد، ص22.
وي در جنگهاي زمان پيامبر صلي الله عليه و آله و علي عليه السلام حضور فعال داشت. در جنگ خندق نيز او بود كه پيشنهاد كندن خندق را در اطراف مدينه داد. در زمان حكومت امام علي عليه السلام به استانداري مدائن برگزيده شد.
مسابقه حضوري: گروهي از مخاطبان با شرايط ويژه دعوت ميشوند و مانند بيشتر مسابقههايي كه امروزه اجرا ميشود، در هر جلسه، درباره يكي از ياران بصير ائمه ميپرسند و پاسخ ميخواهند. نكته مهم اين است كه از قبل پرسشهايي مرتبط با بحث بصيرت و بصيرتافزايي طرح شود.
مسابقه عمومي و غير حضوري: سازمان صدا و سيما با همكاري نهادها و سازمانهاي گوناگون، مسابقهاي را با عنوانهاي دربردارنده بصيرت، مانند «بصيرت و پايداري»، «اسوههاي بصيرت»، «ياران، بصيرت و تشيع» و... در قالب پرسشهاي چندگزينهاي، از متن كتابي خاص طراحي ميكند و ضمن معرفي كتاب مدنظر، پرسشها را در اختيار شركت كنندگان قرار ميدهد تا پس از پاسخ دادن به آنها به مركز صدا و سيما بفرستند
گفتوگو با صاحبنظران
جريانها و واقعيتهاي تاريخي، دربردارنده اندوختههاي فكري و حامل تجربههاي ارزشمند نسل گذشته براي آيندگان است. اگر انديشهها و عملكرد انسانهاي بزرگ و تاريخساز آنگونه كه بوده، به نسلهاي پس از آنان رسانده شود، در روش زندگي و موضعگيري آنان بسيار مؤثر خواهد بود.
گفتوگو با اهل نظر، فرصتي است براي بررسي جنبههاي پنهان زندگي ياران معصومان عليهم السلام و ابزاري براي معرفي نقشآفريني آنان در حفظ دستاوردهاي پيامبر بزرگوار اسلام.
براي اجراي برنامه گفتوگو، ميتوان يا به صورت موضوعي به مسئله پرداخت يا به صورت اختصاصي در هر نشست، زندگي و نقشهاي اساسي يكي از ياران را بررسي كرد. بهتر است پيش از اجراي برنامه، به سراغ مردم و به ويژه افراد تحصيلكرده رفت و درباره پرسشهايي كه كارشناس برنامه به طور جزئيتر پاسخ خواهد داد، نظر مردم را جويا شد.
ويژه برنامه «هنگام درنگ»، ميتواند الگوي مناسبي براي اين بخش از توليد باشد.
كتابنامه
( قرآن كريم.
( صحيفه سجاديه.
( مفاتيح الجنان.
( نهج البلاغه، ترجمه: صبحي صالح، عبده و فيضالاسلام.
ابن ابي الحديد معتزلي، شرح نهج البلاغة، مكتبة آيةالله العظمي المرعشي قم النجفي، 1404ه . ق.
ابن خلدون، عبدالرحمن بن محمد، تاريخ ابن خلدون، بيروت، دار احياء التراث العربي.
ابن شهر آشوب، مناقب آل ابي طالب، مطبعه الحيدريه النجف، 1956م.
ابومخنف، لوط بن يحيي، مقتل الحسين عليه السلام ، ايران، 1398ه . ق.
احمدي ميانجي، مكاتيب الأئمه عليهم السلام ، دارالحديث، قم، 1426ه . ق.
اردبيلي، محمد بن علي، جامعالرواة، مكتبة آيتالله مرعشي، 1403ه . ق.
اسد حيدر، امام صادق و مذاهب چهارگانه، ترجمه: حسن يوسفي اشكوري، تهران، انتشارات شركت سهامي انتشار، 1369.
اصفهاني، ابوالفرج، مقاتلالطالبيين، مؤسسةالاعلمي، 1408ه . ق.
اقبال، عباس، خاندان نوبختي، كتابخانه طهوري، چاپ سوم، 1357 ش.
اميني، علامه عبدالحسين، الغدير، ترجمه: جمعي از نويسندگان، تهران، نشر بنياد بعثت، بيتا.
اميني، محسن، اعيان الشيعه، بيروت، دارالتعاريف للمطبوعات، 1983م.
بحراني اصفهاني، شيخ عبدالله، عوالم العلوم و المعارف، مستدرك ـ حضرت زهرا تا امام جواد عليهم السلام ، قم، انتشارات مؤسسه الإمام المهدي عجل الله تعالي فرجه الشريف ، بيتا.
بحراني، سيد هاشم، مدينة المعاجز، تهران، مؤسسه معارف الاسلامي، چاپ اول، 1414ه . ق.
بلاذري، احمد بن يحيي، انساب الاشراف، بغداد، بينا، چاپ اول، 1977م.
بيضون، لبيب، تصنيف نهجالبلاغه، دفتر تبليغات اسلامي (بوستان كتاب)، قم، مركز النشر، 1408ه . ق.
پيشوايي، مهدي، سيره پيشوايان، قم، انتشارات مؤسسه تحقيقاتي و تعليماتي امام صادق عليه السلام ، 1375.
تقيزاده داوري، محمود، تصوير امامان شيعه در دائرة المعارف اسلام، قم، انتشارات مؤسسه شيعهشناسي 1385.
تميمي آمدي، عبدالواحد، تصنيف غررالحكم و دررالكلم، قم، دفتر تبليغات اسلامي، 1366.
ثقفي، ابراهيم بن محمد، الغارات، انتشارات دارالكتاب، قم، 1410 ه . ق.
ــــــــــــــ ، الغارات، انتشارات وزارت، تهران، ارشاد ، 1374.
جاسم حسين، تاريخ سياسي غيبت امام دوازدهم عجل الله تعالي فرجه الشريف ، ترجمه: سيد محمدتقي آيتاللهي، تهران، اميركبير، چاپ دوم، 1377.
جباري، محمدرضا، سازمان وكالت و نقش آن در عصر ائمة عليهم السلام ، قم، انتشارات مؤسسه آموزشي پژوهشي امام خميني قدس سره ، 1382.
جزائري، سيد نعمتالله، رياضالأبرار في مناقبالأئمةالأطهار، بيروت، انتشارات مؤسسةالتاريخالعربي، 1427ه . ق.، 2006م.
جزائري، عبدالنبي، حاويالاقوال في معرفةالرجال، قم، رياضالناصري، 1418هـ .ق.
جزري، ابن اثير، الكامل في التاريخ، بيروت، انتشارات دارالصادر، 1385.
جعفري، حسينمحمد، تشيع در مسير تاريخ، ترجمه: سيد محمد تقي آيتاللهي، تهران، نشر دفتر نشر فرهنگ اسلامي، چاپ پنجم، 1368.
جعفريان، رسول، حيات فكري و سياسي ائمه، قم، انتشارات انصاريان، 1381.
جلالي، عباس، سلحشوران طف، ترجمه: ابصارالعين شيخ محمد بن طاهر سماوي، قم، زائر، 1381.
جمعي از نويسندگان، فرهنگ جامع سخنان امام حسين عليه السلام ، ترجمه: علي مؤيدي، تهران، انتشارات امير كبير، 1382.
جواهري، محمد، المفيد من معجم رجالالحديث، قم، منشورات مكتبةالمحلاتي، 1417ه . ق.
حسن ابراهيم حسن، تاريخ سياسي اسلام، ترجمه: ابوالقاسم پاينده، تهران، مؤسسه انتشارات جاويدان، 1371.
حلبي شافعي، ابوالفرج، السيرةالحلبيه، بيروت، دارالكتب العلميه، 1427ه . ق.
حميري، عبدالله بن جعفر، قاموس الرجال، تهران، مكتبه نينوا، بيتا.
خامنهاي، آيتالله سيد علي، مجموعه رهنمودهاي مقام معظم رهبري، نرمافزار حديث ولايت، قم، بنياد حفظ و نشر آثار مقام معظم رهبري و مركز تحقيقات كامپيوتري علوم اسلامي نور.
خطيب بغدادي، تاريخ بغداد، دراسة و تحقيق: مصطفي عبدالقادر عطا، دارالكتب العلمية، بيروت، چاپ اول، 1417ه . ق، 1997 م.
ـــــــــــــ ، خلاصة الاقوال، بيجا، مؤسسه نشر الثقافه، 1417ه . ق.
خويي، سيد ابوالقاسم، معجم رجال الحديث، بيروت، بينا، 1403ه . ق.
دستياري، مجيد، آيين بصيرت (بررسي عملكرد عوام و خواص در برابر حضرت علي عليه السلام )، مركز پژوهشهاي اسلامي صدا و سيما، 1379.
دشتي، محمد، ترجمه: نهجالبلاغه، لاهيجي، چاپ دوم، 1380.
دواني، علي، نواب اربعه؛ سفراي امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف ، قم، دبيرخانه اجلاس حضرت مهدي عجل الله تعالي فرجه الشريف ، 1358.
دهخدا، علي اكبر، لغتنامه دهخدا، تهران، انتشارات دانشگاه تهران، 1341ه . ق.
دينوري، ابن قتيبه، الامامه و السياسه، تحقيق: الزيني، مؤسسه حلبي و شركاه لنشر و التوزيع، بيتا.
ذهبي، شمسالدين، سير اعلام النبلاء، بيروت، مؤسسهالرسالة، چاپ يازدهم، 1419ه . ق.
راوندي، قطبالدين، الخرائج و الجرائح، قم، المطبعة العلمية، چاپ اول، 1409ه . ق.
ــــــــــــ ، راويان مشترك، قم، مركز مطالعات و تحقيقات اسلامي و دفتر تبليغات اسلامي، چاپ اول، 1381.
رضوي اردكاني، سيد ابوفاضل، ماهيت قيام مختار، قم، مركز مطالعات و تحقيقات اسلامي، 1367.
الزراري، أبوغالب، رسالة في آل أعين، تحقيق، شرح: السيد محمدعلي الموسوي الموحد الابطحي الاصفهاني، چاپخانه مطبعة رباني، 1399ه . ق.
زنجاني، عميد، انقلاب اسلامي و ريشههاي آن، تهران، مؤسسه خدمات فرهنگي انقلاب 1367.
سبحاني، جعفر، فروغ ابديت (تجزيه و تحليل كاملي از زندگي پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله )، انتشارات دفتر تبليغات اسلامي.
سبط بن جوزي، شرح حال و فضائل خاندان نبوت، ترجمه، مشهد، آستان قدس رضوي، 1379.
سماوي، شيخ محمد بن طاهر، إبصار العين في أنصار الحسين عليه السلام ، قم، انتشارات دانشگاه شهيد محلاتي، 1419ه . ق.
سيد بن طاوس، اللهوف علي قتلي الطفوف، تهران، جهان، 1348.
ـــــــــــــ ، لهوف، ترجمه: سيد ابوالحسن مير ابوطالبي، قم، انتشارات دليل ما، چاپ اول، 1371.
سيد رضي، نهج البلاغه، قم، هجرت، 1414ه . ق.
شامي، جمالالدين يوسف بن حاتم، الدر النظيم في مناقب الأئمة اللهاميم، قم، جامعه مدرسين، 1420ه . ق.
شريف قرشي، باقر، حياة الإمام الحسن بن علي عليهما السلام ، بيروت، انتشارات دارالبلاغة.
ــــــــــــــ ، حياة الإمام الحسين عليه السلام ، قم، مدرسه علميه ايرواني، 1413ه . ق.
ــــــــــــــ ، زندگاني حسن بن علي عليهما السلام ، ترجمه: فخرالدين حجازي، تهران، نشر بنياد بعثت، 1352.
ــــــــــــــ ، موسوعة الإمام أمير المؤمنين علي بن أبي طالب عليه السلام ، مؤسسة الكوثر، 1423ه . ق.
شوشتري، قاضي نورالله، مجالسالمؤمنين، تهران، كتابفروشي اسلاميه، چاپ چهارم، 1377ش.
شوشتري، محمد تقي، احقاق الحق.
ـــــــــــــ ، قاموس الرجال، قم، جامعه مدرسين، 1422ه .ق.
شيخ عباس، قمي، الانوار البهية، ترجمه: محمد محمدي اشتهاردي، قم، ناصر، 1380.
ــــــــــــ ، دمع السجوم ترجمه: نفس المهموم، ترجمه: علامه شعراني، قم، هجرت، 1381 .
ــــــــــــ ، منتهي الآمال في تواريخ النبي و الآل، قم، انتشارات دليل ما، 1379.
ــــــــــــ ، هدية الاحباب، تهران، كتابخانه صدوق، چاپ اول، 1362.
شيخ مفيد، الارشاد، قم، مؤسسه آل بيت، 1413ه . ق.
ـــــــــــ ، الفصول المختار، قم، كنگره شيخ مفيد، 1413ه . ق.
ـــــــــــ ، المزار، قم، كنگره شيخ مفيد، 1413ه . ق.
ـــــــــــ ، مسارالشيعه، قم، كنگره شيخ مفيد، 1413ه . ق.
صحيفه سجاديه، ترجمه و شرح: محمدجعفر امامي و محمدرضا آشتياني.
صدر، سيد حسن، تأسيس الشيعه، بيروت، دارالرائد، 1401ه . ق.
صدوق، ابوجعفر محمد بن علي بن الحسين بابويه قمي، الامالي، تحقيق آيتاللّه كمرهاي، تهران، انتشارات اسلامية، چاپ دوم، 1349ه . ق.
ــــــــــ ، خصال، مؤسسه نشر اسلامي، 1414ه . ق.
ـــــــــــ ، عيون أخبار الرضا عليه السلام ، انتشارات نشر جهان، تهران، 1378 ه . ق.
صفا، ذبيح الله، تاريخ علوم عقلي در تمدن اسلامي، دانشگاه تهران، 1371 ش.
طبرسي، احمد بن علي، الاحتجاج علي أهلُ اللجاج، نشر مرتضي، 1403ه . ق.
طبرسي، احمد بن علي، پاورقي الاحتجاج علي اهل اللجاج، طبع في مطابع النعمان، النجفالاشرف، 1966م.
طبرسي، فضل بن حسن، إعلام الوري بأعلام الهدي، قم، آل البيت، 1417ه . ق
طبري، محمد بن جرير، تاريخ طبري، ترجمه: ابوالقاسم پاينده، تهران، اساطير، چاپ دوم، 1362.
طبري، محمد بن جرير، تاريخ طبري، تصحيح و ضبط: نخبة من العلماء الاجلاء، بيروت، مؤسسة الاعلمي للمطبوعات.
طوسي، محمد بن حسن، اختيار معرفة الرجال (رجال كشّي)، قم، مؤسسة آل البيت بيتا.
ــــــــــــــ ، التهذيب، تحقيق: خرسان حسن، بيروت، دارالاضواء، چاپ سوم، 1406ه . ق.
ــــــــــــــ ، الغيبه، مؤسسة المعارفالاسلامية، چاپسوم، 1425هـ .ق.
ــــــــــــــ ، الفهرست، تحقيق: اسپرينگر و ديگران، بي جا، بيتا.
ــــــــــــــ ، رجال طوسي، تحقيق: جواد قيومي، قم، مؤسسه نشر اسلامي، چاپ دوم، 1420ه . ق.
ــــــــــــــ ، رجال طوسي، تحقيق: جواد قيومي، قم، مؤسسه نشر اسلامي، چاپ دوم،1420ه . ق.
عاملي، جعفر مرتضي، سيرت جاودانه، ترجمه: محمد سپهري، انتشارات پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامي، 1384ش.
عاملي، سيد محسن امين، سيره معصومان، ترجمه: علي حجتي كرماني، تهران، سروش، تهران، 1376.
عاملي، شيخ حر، اثبات الهداة بالنصوص و المعجزات، بيروت، اعلمي، 1425ه .ق.
عبيري، عباس، علي بن يقطين، آفتاب تقيه، قم، دارالحديث، چاپ اول، 1375.
عزالدين، ابن اثير، الكامل في التاريخ، بيروت، 1385ه . ق.
عسقلاني، ابن حجر، الاصابة في معرفة الصحابه، دارالكتب العلمية، بيروت، 1415ه . ق. .
عطاردي، عزيزالله، مسند الامام الشهيد ابي عبد الله الحسين بن علي عليهما السلام ، تهران، عطارد.
العلياري التبريزي، علي، بهجة الامال في شرح زبدة المقال، قم، بنياد فرهنگ اسلامي، بيجا، 1365ش.
الغارات، قم، دارالكتاب، 1410 ه . ق.
فارسي، جلالالدين، انقلاب تكاملي اسلام، تهران، آسيا، 1357.
فتال نيشابوري، روضةالواعظين، ترجمه: محمود مهدوي دامغاني، تهران، نشر ني، 1366.
فخر رازي، الشجرة المباركة في انساب الطالبية، مكتبة آيةالله المرعشي النجفي، قم، 1419ه . ق.
قاضي طباطبايي، سيد محمد، تحقيق درباره اولين اربعين حضرت سيدالشهدا عليه السلام ، انتشارات وزارت ارشاد، تهران، بي تا.
ـــــــــــــ ، قرب الاسناد، قم، مؤسسة آل البيت عليهم السلام ، چاپ اول، 1413ه . ق.
ـــــــــــــ ، كامل الزيارات، نجف، دارالمرتضوية، 1356ه . ق
قندوزي، سليمان بن ابراهيم، ينابيع المودة لذو القربي، قم، اسوه، 1422ه . ق.
قهپائي، علي، مجمع الرجال، اصفهان، بينا، بيجا، 348ه . ق.
كاتب واقدي، طبقات كبري، ترجمه: محمد بن سعد، محمود مهدوي دامغاني، تهران، فرهنگ و انديشه.
كربوتلي، دكتر علي حسني، مختار ثقفي، ترجمه: ابوالفضل طباطبايي، گيلان، پديده، 1345.
كشي، محمد بن عمر، اختيار معرفة الرجال، مشهد، دانشگاه مشهد، 1348.
كليني، محمد بن يعقوب، الكافي، تهران، اسلامية، 1362.
كوفي، ابن اعثم، الفتوح، بيروت، دارالاضواء، چاپ اول، 1411ه . ق.
ـــــــــــــ ، الفتوح، ترجمه: مستوفي، تهران، سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامي، 1372.
كوفي، لوط بن يحيي، وقعة الطف، قم، يوسفي و اسلامي، 1367.
مادلونگ، ويلفرد، جانشيني محمد، ترجمه: نمائي و همكاران، انتشارات آستان قدس رضوي، مشهد، 1377.
مامقاني، سيد عبدالله، تنقيح المقال في علم الرجال، النجف، بينا، بيجا، 1352.
ــــــــــــــ ، تنقيح المقال، تحقيق: شيخ محييالدين مامقاني، قم، تحقيق و نشر مؤسسه آل البيت، چاپ اول، 1425ه . ق
مجلسي، محمدباقر، زندگاني حضرت امام حسن مجتبي عليه السلام ، ترجمه: محمدجواد نجفي، تهران، اسلامية.
ـــــــــــــــــ ، بحار الانوار الجامعة لدرر اخبار الائمة الاطهار، تهران، اسلامية، 1363.
ـــــــــــــــــ ، بحارالانوار، بيروت، مؤسسه الوفاء، 1404ه . ق.
ـــــــــــــــــ ، حياة القلوب، قم، سرور،1384 .
محدثي، جواد، فرهنگ عاشورا، قم، نشر معروف، 1417ه . ق.
محمد بن مكي، القواعد و الفوائد، نجف، منشورات جمعيت منتدي النشر، 1980ه . ق.
محمدي، محمد حسن، انتقام يا انقلاب كوفه، تهران، معارف اسلامي، 1349.
مدني، سيد محمود مختار ثقفي، قم، رايت امير، سازمان تبليغات اسلامي.
مرعشي تستري، قاضي نورالله، احقاق الحق و ازهاق الباطل، قم، مكتبة آية الله المرعشي النجفي، 1409ه . ق.
مزي، جمالالدين، تهذيب الكمال، بيروت، دارالفكر، 1421ه . ق.
مطهري، مرتضي، سيري در سيره ائمه اطهار عليهم السلام ، قم، صدرا، چاپ نهم، 1373.
مظفر، محمد حسين، الإمام الصادق عليه السلام ، قم، جامعه مدرسين، 1421ه . ق.
معروف الحسني، هاشم، زندگاني دوازده امام عليهم السلام ، ترجمه: محمد مقدس، تهران، امير كبير، 1382.
مفضل بن عمر جعفي، التوحيد، تحقيق: تعليق: كاظم المظفر، بيروت، انتشارات مؤسسة الوفاء،1404ه . ق. ـ 1984م.
مفيد، الاختصاص، تحقيق: علي اكبر غفاري، قم، جامعه مدرسين، چاپ هفتم، 1425ه . ق.
مقرّم، عبدالرزاق، رهبر انقلاب خونين كوفه زيد بن علي بن الحسين، ترجمه: عزيزالله عطاردي، تهران، جهان، 1355.
ــــــــــــــ ، مقتلالحسين عليه السلام ، ترجمه: محمد مهدي عزيز الهي كرماني، قم، نويد اسلام.
مقريزي، تقيالدين، امتاع الاسماع بما للنبي من الاحوال و الاموال و الحفدة و المتاع، بيروت، دار الكتب العلمية، بيتا.
منقري، نصر بن مزاحم، وقعة صفين، قم، مكتبة آيةالله المرعشي، النجفي، 1403ه . ق.
نجاشي، احمد بن علي، رجالالنجاشي، قم، مؤسسة النشرالاسلاميه، چاپ هفتم، 1429ه . ق.
نعماني، ابن ابي زينب، الغيبة، تحقيق: علياكبر غفاري، تهران، مكتبة الصدوق، بيتا.
نعمه، عبدالله، هشام بن حكم، بيروت، دارالفكراللبناني، چاپ دوم، 1405ه . ق.، 1985 م.
نمازي شاهرودي، علي، مستدرك سفينة البحار، قم، مؤسسه نشر اسلامي، 1419.
واقد كاتبي، ابن سعد محمد، الطبقات الكبري، بيروت، دار احياء التراث العربي، چاپ اول، 1417ه . ق
هاديمنش، ابوالفضل، مشكات هدايت (تحليلي بر زندگي امام هادي عليه السلام )، مركز پژوهشهاي صداو سيما، 1383.
هلالي، سليم بن قيس، اسرار آل محمد عليهم السلام ، ترجمه: اسماعيل انصاري زنجاني، قم، الهادي.
يوسفي غروي، محمد هادي، موسوعة التاريخ الإسلامي، قم: مجمع انديشه اسلامي، 1417ه . ق.