ghaemiyeh.com
سرشناسه: هاشمي، ايوب ، ۱۳۳۹ -
عنوان و نام پديدآور: حماسه سياسي و حماسه اقتصادي در شعر فارسي / ايوب هاشمي، ريحانه هاشمي.
ريحانه هاشمي.
مشخصات نشر: قم: صداوسيماي جمهوري اسلامي ايران ، مركز پژوهشهاي اسلامي، 1392
مشخصات ظاهري: 96 ص.
ISBN: 978 – 964 – 514 – 285 – 6
وضعيت فهرست نويسي: فيپا
يادداشت: كتابنامه: ۹۳ - ۹۶.
موضوع: شعر سياسي-- تاريخ و نقد
موضوع: سياست در ادبيات
موضوع: اقتصاد در ادبيات
موضوع: شعر سياسي-- مجموعهها
شناسه افزوده: هاشمي، ريحانه، 1367
شناسه افزوده: صداوسيماي جمهوري اسلامي ايران ، مركز پژوهشهاي اسلامي
رده بنديكنگره: 1392 ھ 2 ح 8 / 3614 PIR
رده بنديديويي: ۸ فا ۱ / ۰۰۹۳۵۸
شماره كتابشناسي ملي: 3143087
مقدمه
ادبيات، هنري كلامي و شعر، اثري ادبي است كه نتيجه شناخت و تجربه ذهني و عيني انسان است كه در پيوند با قوّه تخيل، همراه با احساس، با زباني آهنگين و در قالبي مناسب ارائه ميگردد و موجب التذاذ ميشود. طرح مطالب گوناگون، از جمله مسائل سياسي در شعر، از لذّت هنري آن نميكاهد. رابطه متقابل ادبيات و اجتماع و به عبارت ديگر، جنبههاي اجتماعي ادبيات را نميتوان انكار كرد. شعر فارسي از ديرباز پيوندي تنگاتنگ با جامعه دارد و همواره در هر واژهاي بازتاب زندگي اجتماعي و فرهنگ مردم، مذهب و اعتقادت آنان است. در اين دوره نيز مسائل سياسي اجتماعي در شعر انقلاب اسلامي نمودي روشن پيدا كرده و موضوعات جديد اجتماعي در شعر انقلاب به روشني قابل نقد و بررسي است.
ادبيات پناهگاه ذهن خسته و روح برآشفته بشر است. گاه روح آدميان در كارزار اين روزگار سخت، پريشان ميشود و انسان به ناچار براي تقويت دوباره روح و روان خويش به سايه ادبيات پناه ميبرند تا با مطالعه آثار ادبي روح خودرا پرورش ده د و براي ادامه زندگي خويش معنايي تازه دريابد.
رسالت ادبيات و اهل ادب همين است كه بتوانند براي مردم جامعه
خويش پيامآور خوبيها باشند و از اين طريق مردم را به زندگي دلگرم كنند. از اين رو، از همان آغاز تا كنون ادبيات نقشي اجتماعي بر عهده داشته است. ادبيات دو وجه دارد: يكي آسماني و يكي زميني؛ يعني ادبيات علمي است كه زمين و آسمان را به هم ميپيوندد. نماد دو بعدي انسان است. عمر يا ماندگاري آثار ادبي به ميزان پاسخگويي آنها به نيازهاي اجتماعي و روحي و معنوي بشر بستگي دارد. ادبيات گذشته ما هرگز از انديشههاي سياسي و اجتماعي زمان خويش خالي نبوده است. هرچند در روش پرداختن به اين مسائل در مقايسه با ادبيات معاصر تفاوتهايي ديده ميشود در ميراث ادبي گذشتگان به مضامين سياسي اجتماعي بسيار توجه شده است.
طاهره صفارزاده ميگويد: «كوشش شاعراين است كه در زمان خود بيطرف نباشد. شاعران خوب هميشه صادقترين مورخين عصر خودشان بودهاند. ما با زمان حافظ، در شعر او روبهرو ميشويم».(1)
ملتهايي مثل ما خواستشان از هنر، يك خواست حياتي است، شاعران متعهد نه از سر سيري حرف ميزنند و نه بدون پشتوانه فرهنگي، و نه از فرط بيتفاوتي احتياج به تنوع دارند. مردمي كه در مبارزات مداوم تاريخي هستند، مردمي كه زندگيشان از تفنن به دور است. هنر نزد اين مردم بايد مسئوليت هدايت ورهبري معنوي داشته باشد.(2)
نعمت ميرزازاده معتقد است: «ناگفته نماند كه شعر به هر تقدير بعنوان جزئي از فرهنگ جامعه با اثر وجودي خودش ارزشهايي را خلق و ارزشهايي را نفي ميكند».(3)
از ويژگيهاي برجسته ادبيات ديرپاي فارسي، ارتباط تنگاتنگ و متقابل آن با علوم متعدد است و بالطبع اين ارتباط و همنشيني متقابل باعث شده است كه موضوعات و عناوين مختلفي در حوزه ادبيات فارسي مورد توجه ذهن ژرف انديش و دقيقالمنظر شاعران قرار گيرد. به گونهاي كه ميتوان ادعا كرد هيچ موضوع ريز و درشتي يافت نميشود كه از ديدگاه شاعران و نويسندگان فارسي زبان به دور مانده يا حداقل مورد توجهي واقع نشده باشد. به عبارت ديگر، گستردگي موضوعات و توجه شاعران و نويسندگان به مسائل گوناگون در قالب اشعار و عبارات موزون و مسجع را ميتوان از خصوصيات زبان و ادب گرانسنگ فارسي به حساب آورد.
در اين نوشته برآنيم كه مؤلفههاي تحقق حماسه سياسي وحماسه اقتصادي را با مراجعه به برخي از دواوين شعرا به نظاره بنشينيم. ولي قبل از شروع بحث بر خود لازم ميدانم از راهنماييهاي برادر فرزانه وفرهيختهام جناب آقاي دكتر حسين گودرزي و پيگيريها واهتمام ويژه جناب آقاي عليرضا رنجبر و ياري مجدانه دختر عزيزم ريحانه هاشمي كه در جمع آوري منابع وفيش برداري مطالب زحمت زيادي كشيدند صميمانه سپاسگزاري كنم.
اين موضوع در دو محور كلي دنبال ميشود،حماسه سياسي وحماسه اقتصادي. لذا بايد ديد براي تحقق حماسه سياسي وحماسه اقتصادي به چه لوازم وتدابيري ومؤلفههايي نياز داريم.
فصل اول: حماسه سياسي
ادبيات ملل مختلف حاكي از آن است كه همواره رابطه سياست و ادبيات رابطهاي دو سويه و متقابل بوده است؛ از طرفي اجتماع از ادبيات اثر پذيرفته و از طرف ديگر ادبيات تحت تأثير تغيير و تحولات سياسي اجتماعي بوده و نسبت به جامعهاي كه در آن ظهور يافته، احساس تعهد نموده است. اگر چه برخي مكاتب ادبي با طرح شعار «ادبيات براي ادبيات» مسئوليت سياسي اجتماعي ادبيات را منكر شدهاند و از زير بار اين تعهد شانه خالي كردهاند؛ اما ادبيات همواره به عنوان عنصري نجاتبخش و متعالي در زندگي بشر وظيفه خود را انجام داده و رسالتي انساني را عهدهدار شده است و «كساني كه به فكر تحولات سياسي اجتماعي و رفع نابسامانيهاي جوامع بشري بودهاند، همواره به ادبيات به عنوان يك پديده موثر در راه رسيدن به اهداف والاي انساني و انجام رسالت پيامبرانه خود نظر داشتهاند».(1)
«شعر فارسي به عنوان اصليترين شاخه ادبيات ايران، همواره نسبت به مسائل جامعه خود حساس بوده است، البته صراحت و شمول و گستردگي توجه به اوضاع و احوال اجتماعي ـ سياسي در شعر معاصر بيش از شعر كلاسيك ميباشد و ميتوان يكي از مشخصات شعر جديد فارسي را توجه صريح و آگاهانه به مسائل سياسي دانست.»(2)در دوران معاصر با شكل گيري جنبش مشروطه، ارتباط گسترده با كشورهاي
اروپايي، اعزام دانشجو به غرب، چاپ و نشر روزنامه، تأسيس مدارس به شيوه جديد و... سطح آگاهي ايرانيان بالا رفت، مردم اندك اندك با حقوق فردي و اجتماعي خود بيش از پيش آشنا گشتند و خواستار احقاق اين حقوق شدند. تحت تأثير اين شرايط جديد شعر فارسي نيز خود را متعهد به بيان مفاهيم جديد اجتماعي ديد و مضاميني چون آزادي، عدالت، قانون، وطن، حقوق برابر و... به شكلي گسترده وارد شعر شد و شعركلاسيك ما كه «به دليل سكونت بيش از حد در دربارها و خانقاهها ضعيف و رنگ پريده شده بود، هنگامي كه به اجتماع معاصر خود آمد و به مردم پيوست، خوني تازه در رگ هايش دويد و جاني دوباره يافت».(1)
«گرچه جامعه گرايي و توجه به دردها و آمال و آرمانهاي مردم از عهد مشروطه وارد شعر فارسي شد؛ اما حل و هضم كردن اين مسائل در شعر و يافتن زبان و شيوه بيان و شكل و قالب مناسبي براي طرح آنها و خلاصه تبديل كردن آن شعارهاي اجتماعي ـ سياسي به شعرهاي اجتماعي ـ سياسي كاري بود كه نيما و پيروان راستين او موفق به انجام آن شدند.»(2)«پس از نيما دو جريان كلي در شعر معاصر شكل گرفت و همپاي هم به پيش رفت: يكي جريان شعر نو تغزلي بود كه در آن شاعر بيشتر به بيان احساسات شخصي خود ميپرداخت و دنيايي رمانتيك و غالباً شهواني و ياسآلود را به تصوير ميكشيد و ديگري جريان شعر نو حماسي ـ اجتماعي بود، شاعران اين گروه با درك خاص اجتماعي و با
زباني پر تحرك، به بيان دردها و آلام مردم جامعه ميپرداختند و هدف آنها بالا بردن سطح ادراك اجتماعي افراد بود».(1)
الف) شعر سياسي
شعر سياسي، شعر جامعهگرا و انسانمدار بر پايه فلسفه تكامل تاريخ است كه بيانگر آرمانهاي جمعي مردم است و ريشه در حس دردمندي اجتماعي دارد و البته ذاتي و دروني است. شاعر در كارگاه خلاق و بينش شاعرانه و پالايش هنري خود به آفرينش دست ميزند تا بيدارگر و ارتقابخش ادراك همگان باشد و در اين راه، بازتابندهاي صادق از زمان خود ميگردد.(2)شعر سياسي به نقد و بررسي مسائل و مشكلاتي ميپردازد كه بيشتر بر اوضاع و احوال محيطي، فرهنگي و اجتماعي مبتني است. البته و بهطور طبيعي، شعر اجتماعي در پيوند با مسائل سياسي شكل ميگيرد.
بديهي است شعر اجتماعي و سياسي به شكلهاي گوناگون آشكار ميگردد. اين گونهگوني، متناسب با شرايط و مقتضيات، متفاوت است:
ـ گاهي صريح و آشكار است كه به شعارها نزديك ميگردد وقتي شعر شعار شود از جوهر شعري فاصله ميگيرد و وجه غالب در آن، محتواست.
ـ گاهي با زبان نمادين و سمبليك ارائه ميشود كه نياز به شناخت و نقد و بررسي و گاهي نياز به تأويل دارد و در اين صورت وجه غالب، جوهره هنري اثر است.
ـ گاهي به زبان طنز عرضه ميگردد كه اين گونه سرودهها معمولاً چاشنيهاي سياسي و فرهنگي ديگر را در خود به همراه دارند.
ـ گاهي در مدح و تمجيد عاملان سياسي و اجتماعي جامعه سروده
ميشود و در برابر آن، در نقد و سرزنش، حتي با زبان هجو جلوه ميكند.
در متون كلاسيك ادب فارسي، با وجود صبغه مدحي، عرفاني و اخلاقي، چهره اجتماع را ميتوان مشاهده كرد. به عبارت ديگر، بسياري از اين سرودهها را ميتوان شعر اجتماعي محسوب كرد.
پژوهشگري در يك نگاه كلي، شعر سياسي ايران را در چند ساحت معرفي ميكند:
ـ شعر در اجتماع: سرودههايي كه به ميان مردم رفته و رفتارها را تحت تأثير قرار داده است. شاهنامه فردوسي، گلستان، بوستان، مثنوي و...پاسدار زبان و فرهنگ ايراني و نگهبان باورها و ارزشهاي متعالي الهي و انساني اين مرز و بوم بوده است.
ـ شعر از اجتماع: سرودههاي مردمي و اشعار بينام و نشاني است كه در ذهن و زبان مردم جاري است. بسيار سرودههايي هستند كه بيشناسنامه و چهبسا حاصل ذوق جمعي و پردازش ذهني گروهياند؛ ذوقي كه به هر دليل، گمنام و ناشناخته مانده است.
ـ شعر درباره اجتماع: شعري كه درباره مردم، از زبان مردم، براي مردم جامعه سروده ميشود، شعر درباره اجتماع است.(1)
اين سرودهها را در چهار حوزه ميتوان تحليل كرد:
ـ نكوهش و سرزنش زشتيها و نارواييهاي اجتماعي.
ـ ستايش ارزشها و رفتارهاي بزرگمنشانه مردمي.
ـ تحريض، تهييج و تحريك مردم در امور سازنده يا مبارزه با زشتي و زشتكاران.
ـ همدردي با مردم در غمها، حادثهها و اوضاع اجتماعي.
1) محمدرضا سنگري، كتاب ماه ادبيات، ش38، خرداد 1389، صص 8 ـ 10.
«با پيدايش مشروطيت، ادبيات از محيطهاي درباري جدا شد و بيش از پيش در دسترس مردم قرار گرفت و شاعران و نويسندگان اين دوره، استعداد و هنر خود را در راه كسب آزادي به كار انداختند. اما سخنوران عهد انقلاب با ريزهكاريهاي هنري شعر قديم، آشنايي كامل نداشتند و نيز آن قالبها براي بيان احساسات و مفاهيم جديد مناسب نبود. بنابراين زبان شعر و ادب به زبان عامه نزديك شد و اين امر باعث شد كه ادبيات از نظر سطح ادبي، كمي تنزل يابد. اما ادبيات اين عصر از نظر بينش عميق اجتماعي و سياسي و وسعت ديد انساني و اهداف مردمي، كه در گذشته ادبي ايران كمتر امكان بروز يافته بود، بيمانند است.
شاعران و نويسندگان اين دوره، همگام با ديگر افراد جامعه، مظاهر زشت اجتماع را به باد انتقاد ميگرفتند. و ادبيات، كه پيش از اين به سبب ترتيب نظام اجتماعي، نميتوانست از حكومتها انتقاد به سزايي بكند در اين دوره، چون سلاحي براي كسب آزادي و ابزاري براي بيان انتقادهاي اجتماعي و سياسي به كار آمد.در دوره مشروطيت، شعر و نثر به موازات هم به بيان انتقادهاي اجتماعي ميپرداخت و به همين دليل در اين دوره، براي نخستين بار، نمايشنامهها و كمديهاي اجتماعي و انتقادي پديد آمد كه گوشههايي از زندگي معاصر را با معايب و مفاسد آن، نشان ميداد و مقاصد ملي اين دسته از رمانها را هم مانند طنزهاي سياسي به خدمت بيان دردهاي جامعه گماشت. در عصر مشروطيت، طنز و هجو هم تكامل يافت و هجوي راستين و طنزي اجتماعي و واقعگرا پديد آمد. هجو در اين دوره، يك هجو ملي و مردمي و هدفمند بود و تنها در اين روزگار بود كه هجا نقشي كاملاً سازنده داشت و سلاحي در
خدمت اهداف ملي و مردمي شد؛ به عبارت ديگر، هجو در اين دوره براي هويدا كردن معايب و مفاسد جامعه به كار رفت».(1)
تحول ادبيات دوره مشروطه، در همه دورههاي ادبيات فارسي بيسابقه بوده است. اين تغيير به دليل تفاوت در مظاهر انديشه و فرهنگ مردم بود. ادبيات اين دوره، از مرحله خصوصي بودن و درباري بودن گذر كرد و به مرحله مردمي بودن و عمومي بودن پاگذاشت. دگرگونيهاي پي در پي و شتابناك سياسي، روابط اجتماعي و فرهنگي، ورود عناصر تازه به قلمرو انديشه، آشنايي با مكاتب فكري و ادبي اروپا، زمينهساز تحولاتي در جامعه ايراني شد. در دوران معاصر، مهمترين دگرگوني اجتماعي كه به تحول در تفكر و در نتيجه سبك شعر و نثر انجاميد، انقلاب مشروطه است و ادبيات مشروطه برآمده از اين انقلاب است. انقلابي كه باعث شكلگيري افكار آزاد و آزاديخواهي شد.
از آنجا كه انقلاب مشروطه تحت تأثير عوامل داخلي وخارجي به نتيجه رسيد، ادبيات سياسي نيز تحت تأثير همان عوامل قرار گرفت. مشروطيت كه زاييده اهتمام نوگرايان و آزاديخواهان بود و با حمايت مؤثر روحانيون استقرار يافته بود، شكل جديدي از ادبيات سياسي را پديد آورد. در واقع نوعي از ادبيات را به وجود ميآورد و نوع ديگري را تغيير ميدهد و ادبياتي با محتواي جديد، كه همان قانونخواهي و آزاديطلبي است ميآفريند. به علاوه، چون مخاطبان شعر غالباً توده مردم به ويژه جوانان هستند، به ناچار سادگي و وضوح، كه خود نوعي تجددطلبي و نوجويي است، به صورت ويژگي سياسي شعر در ميآيد. بدين ترتيب، در ادبيات سياسي به ويژه در
1) زرين كوب، چشمانداز شعر نو فارسي، ص457.
شعر هم از حيث محتوا و هم از لحاظ بيان، تازگيهايي به وجود ميآيد و رگههايي از تجدد پديدار ميشود. چون توده مردم با آزادي بيان و قلم آشنا شدهاند و حق شركت در سرنوشت كشور را دارند، به ناچار زبان نثر و نظم ـ يعني شيوه شاعري و نويسندگي ـ تغيير مييابد و كلمات و تركيبات تازه مانند شورا، عدالت، رايگيري و آزادي بر سر زبانها ميافتد و برخي شاعران اشعار روان و ساده انتقادي و سياسي ميسرايند. از منظر انديشههاي آزاديخواهانه، ادبيات عصر مشروطيت نه يكدست و يكنواخت بلكه بيانگر آزادي متفاوت و گاه معارض با يكديگر بوده است كه ميتوان آنها را ادبيات حزبي، گروهي، مسلكي و جبههاي خواند.
نكته بسيار مهم ديگر كه نميتوان از آن به سادگي گذشت و جاي نقد و بررسي موشكافانه و تفصيلي دارد، شعر سياسي معاصر پس از انقلاب اسلامي است؛ با اين توضيح كه انقلاب اسلامي دگرگونيهاي اساسي در نظام سياسي، اجتماعي و فكري ايجاد كرده است. تمام آثار ادبي كه در مسير آرمانهاي انقلاب از سوي نويسندگان و شاعران وفادار به آن خلق شده، ادبيات انقلاب اسلامي است. ادبيات انقلاب اسلامي، به ويژه شعر، پديدهاي است كه در برخورد با ادبيات سياسي و ادبيات مذهبي، طي فرايندي شكل گرفته و متولد شده است. شعر انقلاب اسلامي، شعري است كه بيانگر باورها، ارزش و هويت انقلاب است. به عبارت ديگر، هويت انقلاب اسلامي در پيوند اسلام و ايران شكل يافته و حاصل اين گروهخوردگي، انقلاب اسلامي است. ادبيات انقلاب اسلامي؛ يعني آثار ادبي خلق شده در مسير اين گرهخوردگي.
به بيان ديگر: «شعر انقلاب، شعري است كه ميتوان در آن ارزشهاي انقلاب را رصد كرد.»(1)
بديهي است انقلابهاي بزرگ، مانند انقلاب صنعتي در اروپا، انقلاب كمونيستي در شوروي و نيز انقلاب اسلامي در ايران، بسياري از نگاهها و ذائقهها را دگرگون كرد.با فروريختن بنيادها و باورهاي گذشته اجتماعي، پايههاي نگرش نوين هنر و ادبيات و به ويژه شعر، متناسب با شرايط و نيازهاي تازه به وجود ميآيد. بيترديد، يكي از ويژگيهاي برجسته شعر انقلاب اسلامي، توجه به مسائل اجتماعي است. برخي از شاعران انقلاب در شعر اجتماعي شاخص شدهاند. «شعر صفّارزاده در اوج خود، شعري است سياسي اجتماعي و كاملاً غير شخصي كه هيچ از منش فردي شاعر در آن به چشم نميخورد.»(2)از ديگر شاعران شاخص در حوزه شعر اجتماعي انقلاب، علي معلّم دامغاني، سلمان هراتي، قيصر امينپور و عليرضا قزوه را ميتوان نام برد.
ب) ادبيات متعهد
«ادبيات ملتزم، معادل اصطلاح انگليسي (engaged literature )گونهاي ادبيات كه در خدمت آزادي اجتماع يا محرومان و فرودستان جامعه و هدف آن، پرداختن به آرمانهاي آنان باشد. ادبيات متعهد بخشي از ادبيات و روشنفكري است و در برابر ادبيات برج عاج قراردارد. ادبيات متعهد، هنر را توليد دوسويه ميداند كه هر دو سوي آن متوجه اجتماع
است. نويسندگان متعهد بر اين باورند كه ادبيات را بايد از اجتماع گرفت و به اجتماع پس داد».(1)
ژان پل سارتر، نويسنده و فيلسوف فرانسوي، نخستين كسي بود كه واژه تعهد يا التزام را در سال 1945 در مجله سياسي ادبي عصر جديد كه به سردبيري خود وي چاپ و منتشر ميشد، به كار برد. البته اين بدان معنا نيست كه تا آن زمان ادبيات متعهد وجود نداشته، بلكه سارتر اين گونه نوشتهها را نامگذاري كرده است. سارتر و ديگر ياران همفكر او با بررسي سرنوشت اروپاي پس از جنگ جهاني دوم و نيز توجه به جنبشهاي آزاديبخش، جنبشهاي طرفدار دموكراسي، جنبشهاي هوادار بيداري جامعه و جنبشهاي مخالف ستمگريهاي طبقاتي و تبعيضهاي اجتماعي در سراسر جهان، به اين نتيجه رسيدند كه ادبيات بايد در خدمت بيدار كردن و برانگيختن مردم جامعه براي گرفتن حقوق پايمال شدهشان باشد. اصولاً ادبيات متعهد بيشتر از آنكه سياسي باشد، اجتماعي است. با بررسي تاريخ ادبيات جهان ميتوان دريافت كه ادبيات متعهد بيشتر در مستعمرات و كشورهاي دست نشانده، باليده است؛ اما با برچيده شدن مستعمرات و پيدا شدن دگرگوني در نگرشهاي سياسي اجتماعي كشورهاي دستنشانده، رونق گذشته را از دست داده است.
ادبيات ملتزم از همان آغاز، بيشتر به جنبشهاي آزاديبخش و طرفدار دموكراسي توجه داشته و سوداي دستيابي به آزادي را در سر ميپرورانده است. برخي از شاعران و نويسندگان مانند ماكسيم گوركي نويسنده روسي، لوئي آراگون شاعر و نويسنده فرانسوي، فدريكو گارسيا لوركا شاعر و
1) شريفي، ص111.
نمايشنامهنويس اسپانيايي، برتولت برشت نمايشنامهنويس آلماني و... كه طرفدار دموكراسي بودند و نيز كساني چون آلن پيتون نويسنده اهل آفريقاي جنوبي، قوام نكرومه، روشنفكر و رهبر مليگراي غنايي، فرانتس فانون فيلسوف و انديشمند مارتينيكي و... به جنبشهاي آزاديبخش ميانديشيدند و سوداي آزادي ميهني خود را در سر ميپروراندند. پس از جنگ جهاني دوم و فروپاشي فاشيسم و در پي آن، چيرگي دموكراسي غربي و سوسياليسم شوروي، تحولات تازهاي در همه جنبههاي زندگي، از جمله ادبيات بشري پيش آمد. عرصه ادبيات ايران نيز از اين تحولات و تأثيرات آن بر كنار نماند، با اين توضيح كه سوسياليسم، جاذبه بيشتري براي روشنفكران داشت. در چنين فضايي، متعهد در هنر حاكم بود و البته عامل ديگري نيز باعث گرمتر شدن بازار تعهد در آن سالها شد و گروه بيشتري را آسانتر و زودتر به سوي تعهد كشاند و بر ارزش اخلاقي و اجتماعي آن افزود، اين عامل، همانا فساد دستگاه حاكم و خودكامگي رژيمي بود كه فقط به منافع خود ميانديشيد و جز آن را بر نميتافت و در نتيجه، شاعران و نويسندگان زنده و پرشور را به تعهدي عقيدتي و گاه مبارزه سياسي بر ضد خود بر ميانگيخت.
شاعر متعهد آزادانديش است و آزادانه به بيان افكار خود ميپردازد و از هيچ كس هم، هراسي به دل راه نميدهد و ظلم و جور عمّال حكومت را تخطئه ميكند و با ظلم و تباهي مبارزه ميكند. ساكت نمينشيند و تنها نظارهگر اوضاع نيست بلكه زبان به طعن و سرزنش ميگشايد و حكومت ستمگر را به باد انتقاد ميگيرد و حقيقت را ميگويد و گرسنه زيستن را بر طعام يافتن از دست فرومايگان، ترجيح ميدهد».(1)
1) حسن انوشه، دانشنامه ادب فارسي، ص128.
«اين است كه ميگوييم: شعر و شاعري، آنگاه سودمند است كه سازنده باشد نه اينكه انسانها را به پوچي و خيالپروري، سوق دهد.در واقع ارزيابي متعهد وغير متعهد بودن شعر و شاعري، به هدف و نتيجه ارتباط دارد يعني اشعار سازنده و هدفدار كه ملتي را نجات دهد و انسانها را برانگيزاند و لرزه بر اندام دشمنان اندازد و بنيان ستم را متزلزل كند و از ريشه بركند، خوب است.
شاعران متعهد خود را در قبال جامعه مسئول ميدانند و اوضاع و احوال جامعه را در اشعار خود منعكس ميكنند و اوضاع زمانه را در شعر خود به پردهي تصوير ميكشند. اينان هدف والايي را دنبال ميكنند و ميخواهند كه انسانها را به خير و سعادت رهنمون باشند، اينان در پي آن نيستند كه از زر، آلات خوان بسازند. اينان ميدانند كه هنر وقتي براي تكسّب باشد، زود از ميان ميرود و تأثيري ندارد و زائل ميگردد. هنري كه براي دريافت صله باشد و جهت تأمين معاش، ديرپا نيست، هنري است اشرافي، توده مردم را با آن كاري نيست. آنان كه براي اميال نفساني خود و براي رسيدن به زندگي مرفّه و به دست آوردن ثروت كلان، شعر سرودهاند و با آفرينش هنري و تقديم آن به اشراف و درباريان، به جاه و مقام رسيدهاند، شعرشان ديرپا نبوده است.
شاعران متعهد در سرودن شعر و ايجاد يك اثر هنري، هدفي جز پيشرفت بشريت ندارند و ميخواهند به انسانها اندرز دهند، انسانها را راهنمايي كنند، حكام و امرا را به صلاح و سداد، هدايت كنند. اينان ميخواهند جامعهاي را پيريزي كنند كه بنيان آن بر عدل و داد استوار باشد، اينان چشمداشت مادي از هنر خود ندارند و در فكر گرفتن خلعت و دريافت جايزه و صله از طرف امير و حاكم نيستند، ميخواهند سيماي
يك انسان آرماني را ترسيم كنند و انسانها را به شايستها فرا خوانند و از ناشايستها دور سازند.
شاعر متعهد شعرسرايي را براي تفنّن و سرگرمي، نميخواهد، او متعهد است و نداي وجدان عصر خود. شاعر متعهد، گفتار را با كردار همراه كرده و با تدليس و تزوير و نيرنگ به نبرد ميپردازد، در شعر شاعر متعهد، انديشه موج ميزند و از تصورات و خيالات واهي بيزار است. او آدمي را به تعقل و تدبر فرا ميخواند و در جهان تعمق ميكند، و فضيلت انسان را بر ديگر موجودات در پرتو خرد او ميداند».(1)
مي بلرزد عرش از مدح شقي
بدگمان گردد ز مدحش متقّي(2)ج
در فرهنگ اسلامي نخستين جايي كه از شاعر و شعر متعهد، سخن به ميان آمده، قرآن مجيد است، در آيات: «وَالشُّعَرَاء يَتَّبِعُهُمُ الْغَاوُونَ أَلَمْ تَرَ أَنَّهُمْ فِي كُلِّ وَادٍ يَهِيمُونَ وَأَنَّهُمْ يَقُولُونَ مَا لَا يَفْعَلُونَ إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَذَكَرُوا اللَّهَ كَثِيرًا وَانتَصَرُوا مِن بَعْدِ مَا ظُلِمُوا؛ و شاعران را گمراهان پيروي ميكنند. مگر نميبيني كه آنان در هر وادي سرگردانند. و چيزهايي ميگويند كه خود عمل نميكنند. مگر آن كساني كه ايمان آورده و كارهاي شايسته كردهاند و خدا را بسيار ياد كردهاند و از پس آن ستمهايي كه ديدند انتقام گرفتهاند، زود باشد كساني كه ستم كردهاند بدانند كه به كجا بازگشتميكنند».(3)
اين آيات در واقع، شاعران را پيشوايان گمراهان دانسته و كساني را كه ايمان داشته باشند و عمل صالح انجام دهند، استثنا كرده است.
حماسه در لغت به معناي دلاوري، جسارت و شجاعت است و در اصطلاح، نثر يا شعري است داستاني با زمينه قهرماني، قومي و ملي كه حوادثي خارق العاده در آن جريان دارد. يكي از شرايط مهم حماسه، جريان يافتن حوادثي است كه در بيشتر موارد با منطق و تجربه علمي سازگاري ندارد و در نوع خود بينظير و يا حداقل كم نظير ميباشند. در هر حماسه اي، رويدادهاي بزرگ و سترگ فراطبيعي و بيرون از نظام عادت و خارج از روندهاي معمول به وجود ميآيد، كه تنها از رهگذر عقايد ديني، آرمانهاي انقلابي و ارزشهاي ماورائي عصر خود و با حضور رهبري كاريزما كه تبعيت و اطاعت همگان را بر ميانگيزد، توجيه پذير هستند. به اين معنا كه هر ملتي، عقايد ماوراي طبيعي خود را به عنوان عاملي شگفت آور، در حماسه خويش به كار ميگيرد و بدين طريق به خلق حماسههاي بزرگ و پيش برنده ميپردازد.
به خصوص در موقعيت كنوني كه جمهوري اسلامي در شرايط خاص اقتصادي و سياسي به سر ميبرد، براي حل و فصل مشكلات اقتصادي و سياست خارجي بيش از پيش نيازمند خلق حماسههاي بزرگ و فراطبيعي هستيم.
بايد توجه داشت كه در برهه كنوني با توجه به فشارهاي سنگين اقتصادي و سياسي كه از جانب دشمنان نظام اسلامي وارد ميشود، كشور در شرايط حساسي قرار دارد. كما اينكه در دوره حاضر كه حاكميت زر و زور و تزوير و همچنين منطق قدرت و قدرت اندوزي حرف اول را در نظام بين الملل ميزند، برون رفت كشور از برخي مشكلات و معضلات اقتصادي و سياسي كه ناشي از سياستهاي توسعه طلبانه و طمع ورزانه قدرتهاي بزرگ بوجود آمده است، از طريق خلق يك حماسه قابل حل
ميباشد. چرا كه رهيافتهاي حاكم بر نظام جهاني و معادلات موجود در آن، اصلاً با آرمانها و ارزشهاي انقلابي و اسلامي همخواني ندارد.كشورهاي قدرتمند حل مشكلات داخلي كشورها را جز از طريق كوتاه آمدن در برابر خواست قدرتهاي بزرگ ممكن نميدانند.
ج) مؤلفههاي تحقق حماسه سياسي در شعر فارسي
ما كه دنبال ارائه الگوي مردمسالاري ديني براي جهان هستيم به ناچار بايد جامعهاي داشته باشيم كه علاوه بر معنويت و دينداري، رفاه و پيشرفت را براي مردم به ارمغان آورد.
يكي از پيامهاي بزرگ انقلاب اسلامي ايران است كه مسائل معنوي و مادي و يا به عبارت ديگر حسنه دنيا و حسنهي آخرت چگونه ميتوانند با يكديگر همراستا شوند؟ اگر مسئولان از ظرفيتهاي معنوي، انساني و فرهنگي كشور به درستي استفاده كنند، ما از كلمه حماسه ميتوانيم بركات زيادي را نصيب اين مرز و بوم كنيم. كما اينكه حضرت امام رحمه الله در مورد سازندگي از كلمه «جهاد» ستفاده كردند و جهاد را وارد صحنههاي سازندگي نمودند.
جهاد وحماسه معمولاً استعارهاي است كه ما از فضاي نظامي داريم و به همين دليل، دلالتهايي به ذهنمان خطور ميكند. بهطور مثال، هرگونه جهاد و حماسه نيازمند ديدهباني و رصد دقيق است. بنابراين راهبردي كه اقتصاد وسياست ايران در عرصههاي مختلف سياسي واقتصادي و... بايد لحاظ كند، ديدهباني و رصدي جامع و فراگير است. ما بايد دقيقاً رصد كنيم كه تحولات جهاني در اثر چيست و به چه مسيري سوق پيدا ميكند؟ ما بايد افق بيست سال آينده اقتصاد دنيا را و همچنين مزيتهاي نسبي كشور خودمان را رصد
كنيم و بشناسيم. ما سريعاً بايد خودمان را براي دهههاي آينده ارتقا دهيم و به مسائلي كه از طريق علم توليد ثروت ميكنند، بيشتر توجه كنيم. بنابراين بايد به سراغ صنايعي برويم كه فرصتهاي توليد درآمدي و توليد ثروت آن فراوان است.
شايد جمع بندي همه توضيحات بالا در يك جمله، اين باشد كه لازمه تحقق حماسه سياسي و اقتصادي اين است كه همگي و مخصوصاً قواي سه گانه به وظايف خود به طور كامل عمل كنند، ازحواشي بپرهيزند و مانع از ايجاد روحيه گلهمندي از يكديگر در سطح جامعه بشوند.
ترديدي نيست كه جهاد اقتصادي، پيشرفت و حركت از سمت مقاومت اقتصادي به سوي يك اقتصاد مقاومتي، بدون استقرار مدل بومي ميسر نخواهد بود. دستيابي به اين مدلها، نيازمند شاخصهها و مؤلفههايي است كه بايد انديشمندان اقتصادي حوزه و دانشگاه تدوين كنند و با توجه به آگاهي همگاني از ناكارآمدي اقتصاد سرمايهداري و تبديل شدن اقتصاد اسلامي به يك جريان فكري غالب و يك دغدغه عمومي در جامعه علمي كشور، در قالبهاي خاص خود، اجرايي گردند.
از موضوعات مهم و ارزشمندي كه هم در قرآن مبين الهي و سخنان وزين و ثقيل اهل بيت عليهم السلام و در اشعار سخنگويان و سخن سنجان اقيانوس بيكران زبان فارسي به آن توجه و عنايت ويژه شده است، وحدت و همدلي و تأليف قلوب است و از آنجا كه نخستين داعي به وحدت و همدلي، خداوند سبحان در قرآن مبين و پس از آن پيامبر و خاندان مطهرش هستند ؛ شايد بتوان گفت كه همواره تلاش شاعران برآن است كه در قالب الفاظ و عبارات
و امثال و حكم، ترجمان كلام الهي و سخنان اهل بيت عليهم السلام و آموزههاي ارزشمند معنوي و متون انسان ساز و حياتي را به مخاطبان خويش باشند.
به ديگر كلام، از ديرباز دانشمندان و متفكران و عالمان و سياستمداران و سياستگذاران و از همه مهمتر رهبران الهي و ائمه معصومين عليهم السلام به طرق گوناگون از وحدت و همدلي سخن گفته و انسانها و جوامع را از تفرقه و اختلاف برحذر داشتهاند و آيين مقدس اسلام عزيز نيز در قالب اعمال ومناسكي همچون نماز جماعت و جمعه فريضه الهي و سياسي حج و ... راههاي وصول و تحقق همدلي و تأليف را به روشني ترسيم و در اين مورد تأكيد و ابرام فراوان نموده است. در اين ميان شاعران و گويندگان هم از اين مسئله حياتي و مهم ثبوت جوامع غافل نشده و كوشيدهاند كه در اشعار و عبارات خويش، اهميت اين موضوع را يادآوري ميكنند. بدين منظور و براي جست و جوي ابيات مرتبط با موضوع وحدت و همدلي، دواوين منظوم چند شاعر را تورق و به پارهاي از اين ابيات اشاره ميكنيم.
صائب تبريزي، شاعر نامدار سبك اسلامي كوشيده است تا در ديوان عظيم و ارزشمند خويش كه آكنده از حكمت و مضمون آفريني و معنا تراشي است، در قالب امثالي ساير كه گاهي در نزد عامه زبانزد هم شده است، جايگاه وحدت و همدلي را در ابيات فراوان بيان كند.
صائب در تشبيه زيبا و توأم با حسن تعليل، جايگاه وحدت را با بيت زير بيان كرده است: (1)
1) خوشه چرخ آراني، علي، «جلوههاي اتحاد و انسجام ملي در شعر فارسي»، پايگاه اطلاع رساني هلال، ص577.
رشته پيوند ياران را بريدن سهل نيست
چهره برگ خزان زرد از جدايي ميشود(1)
اين بيت ميتواند از لحاظ مضموني و مفهومي، با اين عبارت مولا علي عليه السلام همخواني و قرابت معنايي داشته باشد كه: «وقتي شيرازههاي نظام بگسلد و مهرهها پراكنده شوند، هرگز نميتوان همه را جمع آوري كرد».(2)
صائب در بيت:
اتفاق دوستان با هم دعاي جوشن است
سختي از دوران نبيند دانه تا در خرمن است(3)جج
«علامه دكتر محمد اقبال لاهوري، متفكر و شاعر پارسيگوي پاكستاني، و از احياگران همبستگي اسلامي است كه سهم بزرگي در روي آوردن مردم به آرمانهاي اسلامي داشت. او با شناخت دقيق خود از غرب و شرق توانست فساد تفكر غربي را ز يك سو و ارزش والاي فرهنگ اسلامي را از سوي ديگر در قالب سخنرانيها و اشعار زيبايش نشان دهد. او در كليات اشعارش، وحدت و همدلي را در موارد گوناگون مورد تأييد و تأكيد قرار داده و آن را يكي از رموز موفقيت مسلمين معرفي و آنها را از تفرقه و جدايي نهي ميكند».(4)
هركه آب از زمزم ملت نخورد ج
شعلههاي نغمه در عودش فسرد ج
فرد تنها از مقاصد غافل است ج
قوتش آشفتگي را مايل است ج
حاج ملا احمد بن حاج ملا مهدي معروف به نراقي، از بزرگترين
فقهاي قرن سيزدهم هجري است كه در سرودن اشعار عرفاني شاعري زبردست بوده وعلاوه بر ديوان شعر، مثنوي طاقديس او نيز از مهمترين آثار منظوم است. وي دراين مثنوي، جايگاه ونقش وحدت وعواقب ناگوار افتراق وجدايي را درقالب مثالهايي بسيار زيبا اين گونه بيان ميكند:
چون جدا گرديد آن شاخ از درخت ج
از جفاي تيشهها شد لخت لخت ج
گل چو با گلبن ندارد اتصال ج
درميان جادهها شد پايمال ج
چون كه شد آب از سر آن چشمه دور ج
تيره گشت و ناتوان و تلخ و شور ج
چون جدا شد آدم از خلد برين ج
شد هزاران رنج ومحنت را قرين
چون جدا شد يوسف از يعقوب راد
بيكس اندر چاه اخوان اوفتاد ج
چون جدا افتاد يوسف از پدر ج
بنده گشت وخوار و زار و در به در(1)
سعدي شيرين زبان نيز از اين مسئله مهم غافل نشده و نقش اتحاد را در قالب تشبيهي جالب به مخاطبان ادب فارسي عرضه ميدارد:(2)
مورچگان را چو بود اتفاق
شيرژيان را بدرانند پوست
برو با دوستان آسوده بنشين
چو بيني در ميان دشمنان جنگ
وگر بيني كه باهم يك زبانند
كمان را زه كن و برباره بر سنگ
ابن يمين، شاعر شمعي مذهب عصر سربداران و استاد مسلم قطعه سرايي نيز در بيت زير، جايگاه و ارزش اتحاد و همدلي را يادآوري ميكند:
دو يار يكدل اگر با هم اندر همه كار
هزار طعنه دشمن به نيم جو نخرند
ديوان ابن يمين، ص 182
اين نياز طبيعي انسان است كه به نحوي با ديگران معاشرت داشته باشد و ارتباط اجتماعي ايجاد كند. مشاركت وعلاقه اجتماعي به معني برآوردن نيازهاي خود به كمك ديگران است. البته مشاركت به معني وابستگي و اعمال كنترل و فرمانروايي بر ديگران نيست بلكه به معني علاقه به ديگران و پذيرش آنهاست به همان صورتي كه هستند و تشويق و اميد بخشيدن به يكديگر است. در ادبيات فارسي اين موضوع از چندين زاويه مورد توجه قرار گرفته است. چنانكه مولانا ميگويد:
حكمت حق در قضا و در قدر
كرد ما را عاشقان يكدگر
حماسه سياسي و اقتصادي به معناي حضور و شركت گسترده مردم در عرصه سياست و اقتصاد است. مشاركت مردم در فعاليت هاي جامعه در تحقق اهداف اجتماعي و نيل به توسعه اقتصادي نقش اساسي دارد. انديشمند و متفكر نامدار اسلامي، علامه محمد اقبال لاهوري ميگويد:
خدا آن ملتي را سروري داد
كه تقديرش به دست خويش بنوشت
به آن ملت سرو كاري ندارد
كه دهقانش براي ديگري كشت(1)
1) محمد اقبال لاهوري، كليات اقبال، ارمغان حجاز، ص646.
مشاركت مردم در امور سياسي و اجتماعي، يكي از مباحث مهم در حوزه علوم اجتماعي و سياسي است. اين مشاركت در درجه نخست از سرشت اجتماعي انسان و منافع فراوان حاصل از آن، سرچشمه ميگيرد. سرشت اجتماعي بودن در جامعه، علايق مشتركي راپديد ميآورد كه حفظ و پاسداري از آنها، امر مشاركت را براي هر يك از افراد جامعه اجتناب ناپذير كند. مشاركت در امور اجتماعي، نوعي تعهد و قبول مسؤوليت فردي و اجتماعي است كه همه افراد ناگزير به پذيرش آن هستند. اين تعهد و مسئوليت يا ممكن است در قالب فعاليت معين صورت پذيرد، مانند بسياري از رفتارهاي اخلاقي و اجتماعي، يا اينكه ساختار حقوقي و اقتصادي به خود ميگيرد.(1)اعضاي جامعه به دليل دارا بودن نقشهاي اجتماعي، اقتصادي و سياسي، در حكم گلبولهاي قرمز و سفيد بدن انسان هستند. همانگونه كه افزايش يا كاهش گلبولهاي ياد شده به بدن آسيب ميرساند، نارسايي در مشاركت سياسي، اجتماعي و اقتصادي نيز ادامه حيات جامعه را دستخوش تزلزل ميكند، تا جايي كه نابودي آن حتمي است؛ اگر هم پابرجا بماند، هدف خود را ـ كه خدمت به اعضا و اصلاح جامعه است، گم نميكند. البته اين در صورتي است كه مشاركت از درون و انديشه فرد بجوشد و با ميل و رغبت همراه باشد، وگرنه مشاركت با زور و اجبار، مفيد و كارآمد نخواهد بود. همانگونه كه انگيزه كسب درآمد، چند سرمايهدار را به تشكيل يك شركت وا ميدارد، اگر اعضاي جامعه نيز احساس كنند همكاري و مشاركت آنان ميتواند مشكلي از مشكلات جامعه را بر طرف كند، در مشاركت درنگ نخواهند كرد.(2)
در جامعه ما به اشتباه تلقي ميشود كه مشاركت ره آورد فرهنگ و تمدن مغرب زمين و محصول عصر روشنگري و جامعه سرمايهداري و دموكراسي غربي است در حاليكه تاريخ و آموزههاي ديني ما بر مشاركت مردم بر سرنوشتشان بارها و بارها تأكيد داشته است و البته اين مفهوم با روح و بطن دين و مذهب ما بيگانه نيست بلكه سازگار و قرين است.در تاريخ اسلام ميخوانيم كه امام علي عليه السلام با و جود آنكه ايشان از طرف خداوند به امامت رسيده بودند ولي به دليل بيعتي كه مردم با او به عنوان «خليفه» نكرده بودند 25 سال خار در چشم و استخوان در گلو، سكوت كرد و به خاطر احترام به تصميم مردم در سرنوشتشان، تمام اين سالها نه تنها كار شكني نكرد بلكه همواره در كنار مردم حتي به خليفه منتخب مردم نيز به عنوان مشاور كمك ميكرد. به خاطر مردم و بيعتشان بعد از 25 سال بر مسند خلافت نشست با وجود اينكه 25 سال بود كه از طرف خداوند به امامت رسيده بود .استاد مطهري ميگويد: «اگر امام به حق را مردم، از روي جهالت و عدم تشخيص نميخواهند، او به زور نبايد و نميتواند خود را به مردم و به امر خدا تحميل كند. لزوم بيعت هم همين است».(1)
مشاركت قبل از هر چيز يك فرهنگ است و هر پديده مترقي تا زماني كه به شكل يك فرهنگ در نيايد و لباس فرهنگ نپوشد ماندگار و جاودان نخواهد شد.
اقبال ميگويد:
1) .مطهري،ص 107
رشته سود و زيان در دست توست ج
آبروي خاوران در دست توست ج
اين كهن اقوام را شيرازه بند ج
رايت صدق و صفا را كن بلند
اهل حق را زندگي از قوت است
قوّت هر ملت از جمعيت است(1)ج
پروين در شعر زير خصوصيات و صفاتي را بر ميشمارد كه انسانهاي بزرگوار و داراي روح بزرگ و انسانهاي پاك باز در اجتماع از آن برخوردارند و زندگي سالم را بر مبناي آن خصوصيات پيش ميبرند و به آسايش ميرسند.
شنيدهايد كه آسايش بزرگان چيست ج
براي خاطر بيچارگان نياسودن
به كاخ دهر كه آلايش است بنيادش ج
مقيم گشتن و دامان خون نيالودن ج
همي ز عادت و كردار زشت كم كردن ج
هماره بر صفت و خوي نيك افزودن
ز بهر بيهده، از راستي بري نشدن ج
براي خدمت تن روح را نفرسودن
رهي كه گمرهياش در پي است نسپردن ج
دري كه فتنهاش اندر پس است نگشودن(2)
پروين در اين شعر شخصيت انسانهاي بزرگ روزگار خود را
توصيف و اذعان ميكند كه آسايش و زندگي آرامي كه انسانهاي بلندمرتبه در اجتماع دارند نتيجه اين است كه فقر و رنج ديگران هميشه آنها را آزرده خاطر ميكند و تا نيازمندي در اطرافشان هست آسايش خود را در اين ميبينند كه به رفع نيازهاي وي بپردازند و به گونهاي براي كمك به بيچارگان نياسودن است. در ادامه پروين به اين ميپردازد كه انسانهاي متعالي و بزرگ در هر كاخ و تجملاتي دنيوي كه قرار گيرند وابسته بدان نميشوند و خود را به دستاويز ماديات قرار نميدهند اين افراد از كردار زشت خود پرهيز ميكنند و صفات نيك را در شخصيت خود پرورش ميدهند و به جاي پرورش جسم به اعتلاي روح خود ميپردازند اين افراد پيوسته در پي دستگيري از مستمندان و انسانهايي كه در تنهايي و عزلت و فقر زيست ميكنند ميباشند و هرگز به دنبال عيبجويي از مردم نيستند و به دنبال گمراهي، فتنه و فساد هرگز نميروند و در دل آنها اين عناصر راه نمييابد.
درنهايت پروين در اين شعر خصوصيات و صفاتي را براي افراد توصيه ميكند كه انسانهاي بزرگ با حضور اجتماعي خود آن را بروز ميدهند و پرورش اين خصوصيات در افراد ميتواند اعتلاي اجتماعي را فراهم آورد.
بهار در يكي از تركيب بندهاي اشعارش ميگويد، همدستان بودن بهترين تدبير براي ما محسوب ميشود.
خوش بود تا اتحاد آريم و همدستان شويم ج
تا بدين تدبير عالي مالك كيهان شويم(1)
1) محمدتقي بهار، ديوان، ص68.
مهمترين سلاح ملت ايران براي خنثي كردن تهديدها، و خلق حماسهها همبستگي ملي و همدلي است. ملت ايران براي خنثي كردن تهديدهاي دشمن احتياج به بمب اتمي و سلاح هستهاي ندارد. همدلي و همبستگي مردم و چنگ زدن شما به ريسمان الهي و ايمان ديني، مهمترين سلاح آنان است؛ اين سلاحي است كه در طول سالهاي پيروزي انقلاب تا امروز كارايي خود را نشان داده و بعد از اين هم نشان خواهد داد. پس همبستگي و اتحادتان را حفظ كنيد كه دشمن، اتحاد مردم را هدف گرفته است.
شاعران و گويندگان از مسئله حياتي و مهم اتحاد و همدلي كه عامل پابرجايي ثبوت جوامع است غافل نشده و كوشيدهاند كه در اشعار و عبارات خويش، اهميت اين موضوع را يادآوري كنند.
مولانا در مثنوي معنوي تفرقه وافتراق را از روح حيواني برشمرده است و در قالب تشبيهي زيبا، افتراق و انفصال را سفالي جامد و بياهميت، بيارزش و ناكار آمد معرفي ميكند. به اين ابيات او دقت كنيد:
تفرقه در روح حيواني بود
نفس واحد روح انساني بود ج
روح انساني (كنفس واحده) است ج
روح حيواني سفال جامده است ج
عقل جز از رمز اين آگاه نيست
واقف اين سر به جز الله نيست(1)ج
مولانا با اين ابيات، نتيجه ميگيرد جامعهاي كه اركان آن بر اساس اتفاق و اتحاد بنيان شود، سيلابهاي تند و حيلههاي مكارانه و آكنده از تزوير و خدعه بدخواهان و معاندان نخواهد توانست در آن رخنهاي
1) مثنوي معنوي، دفتر 2 ، ص82.
ايجاد كنند؛ زيرا افراد در جوامع انساني با يكديگر متحد و همچون نفس واحدند كه در پرتو وحدت و همدلي و همديني، عنصر برادري را در خويش تقويت نمودهاند.
گفت با اين مرا صد حجت است
ليك جمعند و جماعت زحمت است
رازگويان با زبان وبي زبان
الجماعه رحمه تاويل بدان ج
چون جماعت رحمت آمدياي پسر ج
جهد كن كز رحمت آري تاج سر(1)
مولانا در ابيات فوق نيز كه تلميحي دارد به حديث : «الجماعة رحمة و الفرقة عذاب؛ جماعت رحمت و تفرقه عذاب است.»(2)ارزش و اهميت وحدت را ذكر كرده، جماعت، وحدت و همدلي را مايه رحمت ميداند. زيرا به استناد آيه شريفه «وَلاَ تَكُونُواْ كَالَّذِينَ تَفَرَّقُواْ وَاخْتَلَفُواْ مِن بَعْدِ مَا جَاءهُمُ الْبَيِّنَاتُ وَأُوْلَـئِكَ لَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ»(3)خداوند متعال، تفرقه را مايه عذاب اخروي و زمينه فراهم شدن عواقب ناگوار دنيوي ذكر ميكند و نقطه مقابل آن را كه همان وحدت و همدلي است عامل رأفت و رحمت الهي ميداند. چرا كه وحدت، تنها راه عزت و كمال و سعادت در جوامع انساني است.
مولانا همچنين در تشبيهي زيباتر اثر ناگوار افتراق و پرهيز از اتحاد و يك سويه گرايي را اين گونه بيان ميكند.
گرگ اغلب آن زمان گيرا شود ج
كز رمه، شيشك به خود تنها شود(1)ج
از كلام مولانا ميتوان نتيجه گرفت كه هدف از توطئههاي مخالفان، ايجاد اختلاف و تفرقههاي قومي و نژادي و مذهبي و در نهايت از هم پاشيدن جوامع اسلامي و انساني است و آنگاه كه اقوام و ملل و دول با وجود تنوعهاي پوستي، نژادي و موقعيتي، اختلافات جزئي را كنار بگذارند، صاحب چنان اقتداري خواهند شد كه همه چيز را از خود و براي خود خواهند داشت.
از ديگر آثار ارزشمند در عرصه ادبيات فارسي كه از مصاديق وحدت ملي به حساب ميآيد، شاهنامه فردوسي است. فردوسي با ابياتي همچون موارد زير، اهميت و جايگاه وحدت را بيان ميكند.
ز دانا تو نشنيدي اين داستان
كه برگويد از گفته باستان ج
كه گر دو برادر نهند پشت پشت ج
تن كوه را باد ماند به مشت(2)ج
و يا اين بيت:
به لشكر توان كرد اين كار زار ج
به تنها چه خيزد از يك سوار(3)ج
حماسه سياسي و دستاوردهاي درخشان آن فقط در سايه اجراي عدالت به وجود ميآيد. نميشود از پيشرفت وسازندگي وتوسعه سياسي دم زد واز عدالت غفلت ورزيد؟ و با كساني كه مانع تحقق عدالت هستند برخورد نكرد؟
عدالت از گذشتههاي دور يك بحث عامه پسند بوده است و همواره ملتها خواستار اجراي آن در جامعه بودهاند. به خصوص در دين اسلام موضوع عدالت يك بحث محوري است. البته در مقابل مقوله عدالت مخالفاني هم دارد. از جمله در مواردي كه رانت خواري، ويژه خوري و همه خواهي براي خود وجود داشته باشد، اجراي عدالت با اعتراضاتي هم مواجه ميشود.
به نظر ميرسد پيش از همه براي تحقق عدالت لازم است كه ما خود به عنوان يك فرد، عدالت را در تمام شئون زندگي خود در جامعه اسلامي حاكم كنيم. البته پيش نياز اجراي عدالت در جامعه فراهم بودن زمينههاي اقتصادي، فرهنگي، اجتماعي، توزيع عادلانه ثروت، رسيدگي به مناطق محروم كشور، رسيدگي به وضع افراد نيازمند جامعه و رفع تبعيض است كه انتظار ميرود در نظام مقدس جمهوري اسلامي محقق شود تا با كاهش فاصله طبقاتي بتوانيم به سمت تحقق عدالت حركت كنيم.
مطمئنا براي حركت به سمت و سوي عدالت مجلس بايد در عرصه قانونگذاري و نظارت، دولت در عرصه اجرا و هم چنين فعالان اقتصادي جلوي رانت خواري و ويژه خواري را بگيرند.
متنهاي ادب فارسي ودواوين شعراي ما يكي از نقش آفرينترين و اثرگذارترين ابزار براي گسترش ارزشها و انتقال باورهاي مردم هستند كه آموزههاي حكمت عملي و اخلاق اجتماعي و از جمله عدالت در آنها به وفور يافت ميشود. به نظر ميرسد عدالتخواهي دغدغه هميشگي شاعران بوده است.
عدالت در معارف الهي و بشري در همه حوزههاي فكري، فرهنگي،
سياسي، حقوقي، اجتماعي، اقتصادي و اخلاقي و مانند آن قابل بحث است. عدالت به عنوان ستون فقرات هر جامعه است عدالت چرخ راهنما و مشعل پر فروغ فضيلت ومعيار ارزش هاست.
شيخ محمود شبستري عدالت را بالاترين كمال ميداند و ميگويد:
اصولِ خُلق نيك آمد عدالت جج
پس از وي حكمت و عفّت، شجاعت ج
عدالت چون شعار ذات او شد ج
ندارد ظلم، از آن، خُلقش نكو شد ج
ظهور نيكويي در اعتدال است ج
عدالت، جسم را اقصي كمال است(1)ج
ملكالشعراي بهار هم در اشعارش به گونهاي از نظام عادلانه جهان سخن ميگويد:
آسمانها ز عدل برپا شد ج
وانجم از عدل عالم آرا شد ج
وين سرادق كه بيحسابستي
عدل اگر نيستي خرابستي
عدل اگر از ميان بر افتادي
اختران يك به ديگر افتادي ج
عدل همچون به دايره نقطه است
هر طرف ظلم وعدل در وسط است
عقل خود از قياس عدل بود
عقل بهر شناس عدل بود
عاقلان عادلند در دنيا ج
بدو لفظ اندرست يك معني
جاهلان ظالمند يا مظلوم
مترادف بود ظلوم وجهول(2)
عدالت يعني حق را به حق دار رساندن و نيز عدالت به معناي هرچيز را در جاي خود گذاشتن و رعايت استحقاقهاست .
به عقلش بيايد نخست آزمود
به قدر هنر يا پايگاهش فزود
نه هر كس سزاوار باشد به مال
يكي مال خواهد يكي گوشمال ج
جفا پيشگان را بده سر به باد
ستم بر ستمپيشه عدل است و داد(1)ج
مولوي در دفتر پنجم مثنوي به اين معني اشاره دارد:
عدل چه بود؟آب ده اشجار را
ظلم چه بود؟آب دادن خار را ج
عدل وضع نعمتي بر موضعش ج
ني به هر بيخي كه باشد آبكش ج
(بيت1089)
رهي معيري در اين معني گفته است:
از ظلم حذر كن اگرت بايد ملك
در سايه معدلت بياسايد ملك
با كفر توان ملك نگهداشت، ولي
با ظلم وستمگري نميپايد ملك(2)ج
قطع وابستگي از قدرتهاي غربي و نظام اقتدارگراي جهان موجب خوداتكايي اقتصادي، سياسي و فرهنگي ميشود، استقلال فرهنگي و اجتماعي از غرب، سبك زندگي اسلامي و ايراني را تحكيم ميبخشد و نوع زندگي ديني و ملي را ارائه ميدهد. حماسه اقتصادي و سياسي، تفاهم ملي و وحدت و يكپارچگي مردم را ارتقا داده و اعضاي جامعه را به باورها و اعتقادات ملي و اسلامي نزديك ميسازد و سبك حيات ديني و ايراني را مستحكم ميكند.
هنر اقبال آن بود كه به مدد سخن، ملتي مأيوس و دل مرده و تن به سلطه بيگانه سپرده را به مقاومت و تلاش در راه آزادي خويش
برانگيزد! محمد اقبال لاهوري، در قرن بيستم، هدفي چنين بزرگ و شريف براي خود برگزيده بود و ميكوشيد روح استقامت و نيروي حيات و حركت را در ملت خويش بدمد و آنان را به آزاديخواهي و استقلالطلبي مصمم گرداند. از اين رو روح شعر او القاكننده پويايي و نهضت و جنبش و تپش است و اين مفهوم را به صور گوناگون طرح ميكند. اين همه سخن از موج دريا و ترجيح التهاب و پيچ و تاب آن بر ساحل آرميده و ضرورت مبارزه و ستيز در زندگي از همين نظرگاه است. مگر نه آن كه موجوديت موج در فراز و فرود و حركات شتابنده و بيقرار و رفتنها و آمدنهاي اوست؟ در سكون موج محو و نابود ميشود.
ساحل افتاده گفت: گرچه بسي زيستم
هيچ نه معلوم شد آه كه من چيستم
موج ز خود رفتهاي تيز خراميد و گفت:
هستم اگر ميروم، گر نروم نيستم
ميارا بزم بر ساحل كه آنجا
نواي زندگاني نرم خيزست
به دريا غلت و با موجش در آويز
حيات جاودان اندر ستيزست
چه پرسي از كجايم، چيستم من
به خود پيچيدهام تا زيستم من
در اين دريا چو موج بيقرارم
اگر بر خود نپيچم نيستم من
نهنگي بچه خود را چه خوش گفت:
به دين ما حرام آمد كرانه
به موج آويز و از ساحل بپرهيز
همه درياست ما را آشيانه(1)
آرزوي اقبال آن بود كه ملت او خود سرنوشتشان را تعيين كنند نه استعمارگران، و به تعبير وي خويش را بازآفرينند. در نامهاي، به نقل از نيكلسن درمقد مه بر اسرار خودي، نوشته است: زندگي تلاش در راه
1) اقبال لاهوري، ارمغان حجاز، ص231.
آزادي است. او به اين اعتقاد داشت و در اين راه نيز سخت ميكوشيد. از اين رو ميگفت: «در جهان آزاد زي، آزاد مير!.»
در شعر اقبال آنجا كه از احوال مردم ستمديده و به اطاعت و ظلم خو گرفته سخن ميرود تصويرها، آهنگ سخن، تركيبات، به تناسب صورت ظاهر و حالت دروني آنان، افسرده و بيرمق است. از «زمين مرده» و مردگي ياد ميكند و «غلامي» كه بر اثر آن «دل در بدن ميميرد» و حال افراد چنين است: «مردهاي بيمرگ و نعش خود به دوش.» اما وقتي همگان را به نهضت و كوشش و همت دعوت ميكند شعرش از حيث مضمون و تركيب الفاظ و موسيقي كلام زنده و پرتوان و هيجانانگيز ميشود و خون را در رگها بجوش ميآورد. مي خواهد همان شور و شوق و سوزي را كه در سينه دارد در دل ديگران برافروزد، مردمي بيدار و كوشنده و آزاد تربيت نمايد و «آدمگري» كند. راست ميگويد كه «مصرع من قطره خون من است»، يا:
نغمهام از زخمه بيپرواستم
من نواي شاعر فرداستم
برقها خوابيده در جان من است
كوه و صحرا باب جولان من است(1)
اقبال از اينكه ميديد جوامع اسلامي غربزده شده و مهمتر از همه دچار رخوت و سستي گشته و در مقابل غرب جز انفعال و اثرپذيري كار ديگري انجام نميدهند، بسيار غمزده و ناراحت بود. از همين روي تلاش ميكرد كه امت اسلامي را با تمام اختلافات قوميتي، نژادي و زباني نسبت به اوضاع زمانه حساس و آگاه سازد.
در اين زمينه است كه شعر او پويايي و شور و حالي خاص پيدا
1) اقبال لاهوري، اسرار خودي، ص312.
ميكند. مثل آهنگي مارش مانند كه روح سلحشوري در افراد ميدمد و اعصاب همگان را تحت تأثير در ميآورد و مجال نميدهد به حالت رخوت فرو روند. شعري كه در اين فصل مطرح است يكي از اين گونه آثار اقبال لاهوري است از كتاب زبور عجم. جمله «از خواب گرانخيز!» ـ كه در هر بند تكرار ميشود ـ پيام اصلي شاعر را در بردارد. وي ملت را در «خواب گران» ميبيند. تركيب «خواب گران» به تنهايي هم از لحاظ معني و هم از حيث آهنگ ايستاست اما فعل «خيز!» از هر دو نظر: مفهوم و آهنگ، پوياست. به علاوه بافت سخن در ترجيع هر بند با تكرار «خواب گران» (چهار بار) طوري است كه همين تركيب ايستا حالت ضربي و كوبنده به خود گرفته است.
اي غنچه خوابيده چو نرگس نگران خيز
كاشانه ما رفت به تاراج غمان خيز
از ناله مرغ چمن، از بانگ اذان خيز
از گرمي هنگامه آتش نفسان خيز
از خواب گران، خواب گران، خواب گرانخيز
از خواب گران خيز(1)
«غنچه خوابيده» با همه لطافت ـ كه نموداري از عطوفت شاعر تواند بود ـ ايستاست در بيان حالت ملت كه «نرگس نگران» نسبت به آن بيدارتر است و هر دو تركيب غنايي متناسب يكديگرند. مصراع دوم وصفي ست از وضع وطن كه در پنجه استعمارگران گرفتارست. «غنچه و نرگس» و «ناله مرغ چمن» را تداعي كردهاند كه انگيزه توجه و حركت تواند شد و ازان جان افزايتر «بانگ اذان» است، مظهر همبستگي مسلمانان و دعوت به نيايش در پيشگاه يزدان. در مصراع چهارم با
1) اقبال لاهوري، زبور عجم، ص213.
تركيب تازه و برجسته «گرمي هنگامه آتش ـ نفسان» حرارت و هيجان افزوني گرفته است تا ميرسيم به ترجيع آهنگين شعر كه از يك طرف با تكرار «خواب گران» سستي و غفلت را نفي ميكند و با همان تكرار ضرب و صلابت بيشتر به نداي بيدارگرانه خود ميدهد.
در بند دوم خورشيد ميدمد و بامداد فرا ميرسد: هنگام بيداري و برخاستن و حركت است. تصوير بديع مصراع دوم درد و رنج مردم از خواب برخاسته را منعكس ميكند. مصراع سوم نمودار حركت است و سفر و پويايي، و مصراع بعد براي آگاهاندن است و چشم گشودن و جهان را آزمودن؛ سپس ترجيع مهيج و انگيز شعر تكرار ميشود:
خورشيد كه پيرايه به سيماي سحر بست
آويزه به گوش سحر از خون جگر بست
از دشت و جبل قافلهها رخت سفر بست
اي چشم جهانبين به تماشاي جهان خيز
از خواب گران، خواب گران، خواب گران خيز
از خواب گران خيز(1)
اقبال به همه مردم ستمزده شرق توجه دارد و مخاطب وي همه آنان هستند. مثنوي او با عنوان پس چه بايد كرداي اقوام شرق؟ نيز بر همين اصل مبتني است. او در غم همه مسلمانان و همه اسيران استعمارست. سه مصراع اول بند سوم شعر وصف احوال اقوام رنجديده و از پا افتاده است. تشبيهات تازه و گوياي «غبار سر راه»، «ناله خاموش»، «اثر باخته آه» و «گره خورده نگاه» هر يك به نوعي افسردگي و دلمردگي و غمزدگي آنان را نشان ميدهد. مصراع چهارم دعوت از همه ملل شرق است «از هند و سمرقند و عراق و همدان» به برخاستن و جنبش و تلاش به شيوه مبارزان:
1) اقبال لاهوري، زبور عجم، ص213.
خاور همه مانند غبار سر راهي است
يك ناله خاموش و اثر باخته آهي است
هر ذره اين خاك گرهخورده نگاهي است
از هند و سمرقند و عراق و همدانخيز
از خواب گران، خواب گران، خواب گران خيز
از خواب گران خيز(1)
دريا و موج كه زمينه بسياري از تصويرهاي شعر اقبال است در بند چهارم باز و به صورتي زيبا در تصويري گيرا جلوه ميكند. دريا، در نظر وي، تا در تلاطم و كشاكش است و با امواج دست و پنجه نرم ميكند عظمت دارد. مرد انديشهور و كوشندهاي چون او دريايي آرام و آسوده را مانند صحرا بيجنبش و راكد ميبيند بيتغيير و افزوني و كاست، نظير درياي جمعيت به ستم خوگرفته و به تسليم گردن نهاده، دريايي كه از آشوب امواج و نهنگ جان او بار خالي باشد چه دريايي است؟! بار ديگر بانگ برميدارد و از افراد ميخواهد كه از سينه چاك دريا نظير امواج سهمگين و خروشان به ستيز برخيزند:
درياي تو درياست كه آسوده چو صحراست
درياي تو درياست كه افزون نشد و كاست
بيگانه آشوب و نهنگ است چه درياست
از سينه چا كشي صفت موج روانخيز
از خواب گران، خواب گران، خواب گران خيز
از خواب گران خيز(2)
اقبال، شاعر حكيم، در بند پنجم از نكتهاي «گشاينده اسرار نهان» سخن ميگويد يعني ارتباط تن و جان با يكديگر و فرمانروايي جان بر تن، آنگاه ملك را به تن خاكي تشبيه ميكند و دين را به روح حاكم بر
آن. دعوت او مبتني است بر شناختن اسلام و تكيه بر آيين يزدان. رساله معروف وي، بازسازي فكر ديني در اسلام، نيز برهمين اساس نوشته شده است. در اين جا همگان را از هر فرقه و گروه به وحدت و همگامي فرا ميخواند و بر پاي خاستن و حقوق انساني خويش خواستن؛ با خرقه و سجاده نيز ميتوان شمشير و سناه به دست گرفت:
اين نكته گشاينده اسرار نهان است
ملك است تن خاكي و دين روح روان است
تن زنده و جان زنده ز ربط تن و جان است
با خرقه و سجاده و شمشير و سنان خيز
از خواب گران، خواب گران، خواب گران خيز
از خواب گران خيز(1)
بند ششم نهايت بزرگداشت مقام انسان و شخصيت اوست: گاه وي را امين ناموس ازل» مي خواند كه خداوند امانت خويش را بدو ارزاني داشته است و اين معني را با تكرار جمله «تواميني» در مصراع اول استواري ميبخشد، گاه او را «يسار و يمين داراي جهان (خداوند)» مينامد، سرانجام زمين و زمان را در وجود بنده خاكي متمركز ميبيند به شرط آنكه از گمان و ترديد و دودلي بپرهيزد و با يقين و اعتقاد و ايمان از جاي برخيزد و با بيداد بستيزد:
ناموس ازل را تو اميني، تو اميني
داراي جهان را تويساري، تويميني
اي بنده خاكي تو زماني، تو زميني
صهباي يقين دركش و از دير گمان خيز
از خواب گران، خواب گران، خواب گران خيز
از خواب گرانخيز
در پايان، در برابر غرب و هجوم تمدن فريبنده و ويرانگر و بيداد او ـ
1) اقبال لاهوري، زبور عجم، ص214.
كه سراسر وطن شاعر را در زير فرمان و ميليونها هموطنانش را در رنج و حرمان ميداشت ـ راه رهايي را روآوردن به اسلام و بازسازي بناي ايمان ميداند، تا بتوان با الهام از اين منبع لايزال در طلب آزادي و استقلال به پاي خاست:
فرياد ز افرنگ و دلاويزي افرنگ
فرياد ز شيريني و پرويزي افرنگ
عالم همه ويرانه ز چنگيزي افرنگ
معمار حرم، باز به تعمير جهان خيز
از خواب گران، خواب گران، خواب گران خيز
از خواب گران خيز(1)
اين همان ندايي است كه اقبال در مقام پرهيز از غربزدگي بارها تكرار كرده و از جمله در پيام مشرق گفته است:
بركش آن نغمه كه سرمايه آب و گل تست
اي ز خود رفته تهي شو ز نواي دگران(2)
به نظر علامه اقبال چالش ومشكل مهمي كه در كشورهاي اسلامي و مسلمانان واردشده، غربزدگي وتقليدنابجا وناآگاهانه از فرهنگ وعلم وفن غرب ميباشد. اقبال از جواناني كه بدون شناخت از فرهنگ غرب پيروي ميكنند شديداً انتقاد ميكند و جوانان را به آموزش و فراگيري آگاهانه علوم و فنون جديد تشويق ميكند.
قوت مغرب نه از چنگ و رباب
ني ز رقص دختران بيحجاب
ني ز سحر سا حران لالهرو ست
ني زعريان ساق، ني از قطع موست
محكمي او را نه از لا ديني است
ني فروغش ز خط لاتيني است(3)
اقبال لاهوري با انتقاد از غرب و تكيه بر اصول و احكام اسلام در پي احيا و تجديد تفكر و انديشه ناب اسلامي برگرفته از قرآن و سنت پيامبر صلي الله عليه و آله بود. اقبال با رد موضع افراطي و تفريطي براي فرهنگ و تمدن غرب، موضعي جديد و راهگشا پيشنهاد كرد. اقبال لاهوري معتقد بود كه آرا، انديشهها و دستاوردهاي غربيان بايد مورد تحليل و ارزيابي دقيق قرار گيرد، با ديدگاه اصيل اسلامي سنجيده شوند و سپس پذيرفته يا رد شوند. به نظر اقبال آنچه روشنفكران ما بايد داشته باشند «تشخيص» است و نه «تقليد» و لبه تيز حملات خود را بايد متوجه آن شبه متفكراني نمود كه بدون داشتن جرئت انتخاب، ارزيابي و انتقاد، مقلد چشم و گوش بسته غرب گرديده و در سطح مقلدي عامي و بيسواد قرار گرفتهاند. اتفاقاً يكي از جريانهايي كه در دوران اقبال به اوج خود رسيده بود، همين جريان تقليد و غرب زدگي بود كه اقبال به شدت با اين جريان مخالفت ميكرد و به مسلمانان هشدار ميداد كه راه رهايي از چنگال غرب و تمدن منحط آن بازگشت به خويشتن و احياي انديشه اصيل اسلامي است:
قوت افرنگ از علم و فن است
از همين آتش چراغش روشن است
حكمت از قطع و بريده جامه نيست
مانع علم و هنر عمامه نيست
علم و فن رااي جوان شوخ و شنگ
مغز ميبايد نه ملبوس فرنگ ...
بندهي افرنگ از ذوق نمود
ميبرد از غربيان رقص و سرود
نقد جان خويش دربازد به لهو
علم دشوار است ميسازد به لهو
از تن آسائي بگيرد سهل را
فطرت او درپذيرد سهل را
سهل را جستن در اين دير كهن
اين دليل آنكه جان رفت از بدن(1)
1) اقبال، جاويد نامه، ص71.
اقبال و انديشمنداني از سنخ او، به مسلمانان نويد دادند كه تمدن منحط غربي در حال فرو افتادن و از هم گسيختگي است و آثارش به صورت «هيپيگري» و «پوچگرايي» پديدار گشته است و به جاي اين تمدن در حال سقوط، تمدن اسلامي با شكوه و عظمتي بيش از پيش درحال زايش مجدد است كه سرچشمه آن كتاب تمدن آفرين و فرهنگساز قرآن است:
چون مسلمانان اگر داري جگر
در درون خويش و در قرآن نگر
صد جهان تازه در آيات اوست
عصرها پيچيده در آنات اوست
يك جهانش عصر حاضر را بس است
گير، اگر در سينه دل معني رس است
چون كهن گردد جهاني در برش
ميدهد قرآن جهاني ديگرش(1)
و در جاي ديگر با همين مضمون گويد:
آه از افرنگ و از آيين او
آه از انديشهي لادين او
علم حق را ساحري آموختند
ساحري ني، كافري آموختند
هر طرف صد فتنه ميآرد نفير
تيغ را از پنجه رهزن بگير
اي كه جان را باز ميداني ز تن
سحر اين تهذيب لاديني شكن
روح شرق اندر تنش بايد دميد
تا بگردد قفل معني را كليد(2)
اين بحث را با يكي از ابيات خيره كننده صائب به پايان ميبريم كه در آن افراد را ازااظهار عجز نزد ستمگران وظالمان بر حذر ميدارد.
اظهار عجز پيش ستم پيشگان خطاست
اشك كباب باعث طغيان آتش است(3)
بايد يادآوري كرد حال كه درجغرافياي سياسي دنيا، به خصوص در كشورهاي منطقه تحولات عظيم ديني رخ داده كه منجر به بيداري اسلامي شده است، ميطلبد مردم كشور ما به عنوان سردمدار مبارزه با استكبار جهاني كه سهم مهمي در تضعيف نظام سلطه داشتهاند، با هوشياري هرچه بيشتر و با خلق حماسهاي سياسي الگوي جديدي را به مردم جهان ارائه دهند.
در همه آثار ادبي برجسته جهان بگونهاي بازتاب پايداري در مقابل دشمن بيگانه به چشم ميخورد. اين امر ناشي از اين اصل كلي است كه همه انسانها در هر گوشهاي از جهان زندگي كنند درحمايت از اصالت و استقلال و هويت خود كه مورد هجوم بيگانهاي قرار گيرد ايستادگي ميكنند و بازتاب اين مقاومت و پايداري به آثار هنرمندان راه مييابد.
قيصر امين پور اين مضمون را در شعرش گنجانده و شعار مرگ بر آمريكا را به نماز تشبيه كرده است:
... اما
ما هيچگاه قصد اقامت نكردهايم
بايد نماز قصر بخوانيم
زيرا مسافريم
جاي نماز عشق همين جاست
برخيز تا نماز بخوانيم
وقت نماز مرگ بر آمريكاست.(1)
در ادبيات دفاع مقدس، مبارزه با نفس گاهي به صورت طنز و طعنه به سبكباران ساحلها جلوه ميكند:
1) فرهنگ شاعران جنگ و مقاومت، ص38.
وقتي جنوب را بمباران ميكردند
تو در ويلاي شماليات
براي حل كدام جدول بغرنج
از پنجره به دريا خيره شده بودي(1)
در چنين آيين و مرامي مرگ نه تنها اندوهآور نيست كه شايسته تبريك گفتن از طرف شاعر و حتي رگبار گلولههاست:
آه اين حنا بسته دستان!
عروس هماره مرا به ياد آوريد
كه جاودانه در حجله خون خفته است؛
... و صداي «رگبار» سرب
ترانه هميشه اوست
كه شهادت را
مبارك بادمي گويد.(2)
وقتشناسي و عملكرد مناسب در موقعيتهاي مختلف، از توان بصيرت افراد سخن به ميان ميآورد. داشتن بصيرت همواره در ادبيات مورد تأكيد قرار گرفته و بيبصيرتي مذموم شمرده شده است. مولوي ميگويد:
ديده حاصل كن دلا آنگه ببين تبريز را
بيبصيرت كي توان ديدن چنين تبريز را(3)
اين شاعر بزرگ، جايگاه بصيرت را بسي رفيع ميداند و بسان چشمي ميداند كه غبارها را كنار ميزند:
قومي كه بر براق بصيرت سفر كنند
بي ابر و بيغبار در آن مه نظر كنند(1)
پروين اعتصامي، شاعر معاصر نيز ميگويد:
به چشم بصيرت بخود در نگر
ترا تا در آيينه، زنگار نيست(2)
ملا فيض كاشاني چشم بصيرتبين را كه در آوردگاههاي گوناگون زندگي ـ اعم از اقتصادي و سياسي ـ به كار ميآيد مهم ميداند:
آن را كه گشوده است ز دل چشم بصيرت
بيند چه حساب و چه كتابست در اينجا(3)
خواب، غفلت و بيخبري، اموري است كه شاعران و ادبا ديگران را از آن نهي كردهاند. بيداري، هوشياري و ذكاوت در همه امور توصيه شده است. بيخبري و خوابآلودگي، گاهي نتايج مخرب و جبرانناشدني به بار ميآورد، به گونهاي كه به تعبير مولانا زماني به خود ميآييم كه ديگر دير شده است و افعياي ما را در بر گرفته است:
برادرا سر و كار تو با كي افتادست
كز اوست بيسر و پا گشته گنبد دوار
برادرا تو كجا خفتهاي نميداني
كه بر سر تو نشستست افعي بيدار
چه خوابهاست كه ميبينياي دل مغرور
چه ديگ بهر تو پختست پير خوان سلار(1)
شيخ اجل نيز لزوم بيداركردن ديگران را بيدار بودن خود ميداند:
گفت عالم به گوش جان بشنو
ور نماند بگفتنش كردار
باطلست آنچه مدعي گويد
خفته را خفته كي كند بيدار
مرد بايد كه گيرد اندر گوش
ور نوشته است پند بر ديوار(2)
پروين اعتصامي نيز ميگويد:
سود خود را چه شماري كه زيانكاري
ره نيكان چه سپاري كه گرانباري
تو به خوابي، كه چنين بيخبري از خود
خفته را آگهي از خود نبود، آري(3)
غفلتزدگي و دچار خواب سياسي شدن، عواقبي خطرناك دارد:
تو خفته و همراه تو بس دور برفته است
تو غافلي و صبح قيامت بدميده است(4)
فصل دوم: حماسه اقتصادي
اميد كه حق سرور و شادي بدهد
شوري چو نسيم بامدادي بدهد
اميد كه حضرتش در اين سال جديد
توفيق جهاد اقتصادي بدهد
الف) همسويي سياست و اقتصاد
ارتباط و تعامل سياست و اقتصاد قابل انكار نيست. به ويژه سياست هميشه بر اقتصاد اثري تعيين كنننده دارد و البته از آن به شدت اثر پذير است. مبارزات انبيا با فقر ومحروميت از يك سو و با تكاثر و افزون طلبي و سرمايه داري خون آشام از سوي ديگر، در كنار مبارزه با طاغوتها و سلطههاي نامشروع، حماسههاي سياسي و اقتصادي فراواني را در تاريخ مبارزات انبياء به يادگار گذاشته است. هميشه دركنار رويارويي با فراعنه ونمرودها مقابله باقارونها نيز وجود داشته است.
اين ارتباط به گونهاي است كه استقلال سياسي بدون استقلال اقتصادي و بالعكس حد اقل در تجربه تاريخي وجود ندارد. بلكه در هم تنيدگي سياست و اقتصاد در قرون اخير به شدت افزايش يافته و هيچ سياستي بدون ابعاد اقتصادي و هيچ اقتصادي بدون ابعاد سياسي يافت نميشود. بلكه نظام سلطه كنوني اقتصاد را اهرم سياست و فرهنگ را دام هر دو و توان نظامي را پشتوانه اهداف سياسي، اقتصادي و فرهنگي خود قرار داده است. امروزه سياسيترين موضوعات، اقتصاديترين آنهاست.
چنانكه ما در مورد انرژي هستهاي شاهد آن هستيم. حتي بر علم و فرهنگ و رسانه نيز رويكرد سياسي، اقتصادي حاكم گرديده است.
مفهوم «حماسه سياسي و حماسه اقتصادي»، تمامي حوزه هاي سياسي، اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي را تحت تأثير قرار ميدهد. تحقق حماسه سياسي و اقتصادي موجب تحول عميق در بطن و عرصه جامعه ميگردد كه رشد و توسعه اقتصادي، ثبات سياسي و شكست تهديدها و تحريم هاي نظام استكباري را به دنبال دارد. با وقوع حماسه سياسي و اقتصادي بسياري از آرمانها و اهداف جامعه تحقق يافته و ميتوان شاهد چشماندازي روشن و توسعه يافته براي جامعه بود.
با توجه به اينكه حماسه اقتصادي تداوم شعار «حمايت از توليد ملّي، كار و سرمايهي ايراني» است، سياستها و تحولات مربوط به ارتقاي توليد ملي سهمي مهم و اساسي در حماسه اقتصادي دارند. دشمنان اسلام با طرح انواع نقشهها و دسيسه هاي اقتصادي، نظامي و فرهنگي سعي در تضعيف جامعه ايران دارند تا با تحريم اقتصادي مانعي در مسير رشد و تحول كشور ايجاد نمايند و با سياستهاي اقتصادي ناجوانمردانه، عرصه اقتصادي جامعه را دچار اختلال كنند.
ب) مؤلفههاي تحقق حماسه اقتصادي در شعر فارسي
زير فصل ها
جهاد علمي و اقتصادي
نوآوري در اقتصاد
حمايت از نيروي كار و سرمايه ايراني
بهرهوري بيشتر
اقتصاد مقاومتي
6 ـ جوانگرايي
بايد جهتگيري برنامهريزي دولت و نظام به سمت و سوي تقويت علم ودانش ودانش افزائي باشد و از اعمال و رفتارهاي نمادين يا شتابزده به صورت جدي خودداري شود، شرط آن سوق دادن برنامهها و جهتگيريهاي علمي وعملي است. بدون برنامه ريزي صحيح و عميق،
با رويكرد دانش محوري حماسه اقتصادي در حوزه رسانهاي باقي خواهد ماند.
در حاليكه بسياري از مذاهب پيروان خود را از مطالعه و بررسي سخن ديگران نهي ميكنند اما اسلام به كساني كه اهل تحقيقاند و چشم و گوش بسته هرسخني را نميپذيرند بشارت ميدهد.
«فَبَشِرعبادِ الذَّين يستَمِعُون القَولَ فَيتَّبعونَ اَحسَنَهُ؛ پس بندگان مرا بشارت ده. همان كساني كه سخنان را ميشنوند و از نيكوترين آنها پيروي ميكنند».(1)
اين آيه كه به صورت يك شعاراسلامي درآمده آزادانديشي مسلمانان و انتخابگري آنها را در مسائل مختلف به خوبي نشان ميدهد يعني هيچ گونه محدوديتي در فكر و انديشه آنان وجود ندارد، حق جويان هرجا آن را بيابند از آن استقبال ميكنند علاوه براين از ميان خوب و خوبتر دومي را برميگزينند به عبارت ديگر خواهان بهترين و برترينند.
علي عليه السلام در نهج البلاغه ميفرمايد:
«الحكمه ضالّه المومن فَخذالحكمه و لومن عند اهل النفاق؛ گفتار حكمت آميز گمشده مومن است، پس حكمت را بگير هرچند از اهل نفاق صادر شده باشد».(2)
حماسه اقتصادي، پيروزي و موفقيت در اين آوردگاه از آن كساني است كه در عرصه پيكار جامعه تسليم موانع نشده و با تلاش وكوشش به راه خود ادامه دادهاند.
حماسه اقتصادي يعني همتي خيره كننده و فراتر از انتظار، نه همّتي
معمولي و هميشگي. همتي همچون جهدي كه در معناي جهاد است. انسان همواره بايد همراه جد و جهد و همراه شرايط جهاد باشد و نيز بايد به اين نكته توجه نمود كه قناعت اين نيست كه اگر كسي توانايي كسب روزي حلال را دارد قناعت كند و اين روزي را به دست نياورد، بلكه قناعت آن است كه با تمام توان روزي حلال را به دست آورده، به اندازه نياز از آن استفاده نمايد و باقي را انفاق كند و يا صدقه دهد. البته اين باز بدين معنا نيست كه تمام وقت خود را صرف درآمد كند كه كسب درآمد بخشي از سه تقسيم فرصت روزانه يك مؤمن است.
تلاش وكوشش وزحمت در كلام سعدي از جايگاه رفيعي برخوردار است:
تا رنج تحمل نكني، گنج نبيني
تا شب نرود صبح پديدار نباشد(1)
كساني كه جهان را تكان دادهاند، ازنظر مواهب عقلي و فكري، فوق العاده و برتر از ديگران نبودهاند؛ بلكه شالوده موفقيت آنها را كار و كوشش و بعد ثبات و استقامت تشكيل ميداده است. نظامي سروده است:
كوش تا خلق را به كار آيي
تا بخلقت جهان بيارائي(2)
و اميرخسرو دهلوي نيز ميگويد:
كوشش بيهوده زغايت برون
كوبش آب است به هاون درون(3)
اميرخسرو دهلوي در جاي ديگر ميگويد: كليد قفل همه مشكلات و سختيها كوشش است.
رهايي ده به كوشش، بستهاي را
به مرهم پرورش كن خستهاي را(1)
پروين اعتصامي معتقد است كه كوشش نوعي هنر است.
به كوي نيك دلان نيست جزنكويي راه
به سوي كاخ هنر، نيست غيركوشش در(2)
وفردوسي گويد:
توانگر شد آن كس كه درويش بود
وگر خوردش از كوشش خويش بود
به كوشش بجوييم خرم بهشت
خنك آن كه جز تخم نيكي نكشت
بزرگان جهان براي تأمين زندگي از تصدي كارهاي كوچك پروايي نداشتند. بسياري از شاگردان حضرت امام صادق عليه السلام روغن فروش، كفش دوز، شتردار، و... بودند. افلاطون هنگام سياحت در مصر مخارج سفر خود را از روغن فروشي در ميآورد.
چشم بيشرم تو، سيري را نميداند كه چيست
در تلاش رزق، تا حرص مگس باشد تورا
شد به لب واكردني گنجينه گوهر صدف
درتلاش رزق، آدم بيدهن باشد چرا
خون در تلاش جامه الوان نميخورم
سالي بس است، كعبه صفت، يك قبا مرا(3)
ملك الشعراي بهار معتقد است در جنگ زندگي كسي پيروز است كه تلاشگر باشد.
زندگي جنگ است و تدبير معاش
زندگي خواهي، چو مردان كن تلاش(1)
آري موفقيت فقط در سايه زحمت وكوشش ميسر است.
بلا و زحمت امروز بر دل درويش
ازآن خوش است كه اميد رحمت فرداست(2)
نديده زحمت رفتار، ره نياموزي
خطا نكرده، صواب وخطا چه داني چيست(3)
رنج وزحمت طلبي باش معاشر باخلق
حشر باخلق بلي رحمت ورنج آرد باز(4)
تا زحمت سرماي زمستان نكشد
پرگل نشود دامن هر خاركه هست(5)
ابر سياه حامل باران رحمت است
راحت درين بساط به مقدار زحمت است
نكند زحمت ناآمده را استقبال
هركه امروز غم روزي فردا نخورد
جان آگاه ازتن خاكي خجالت ميكشد
پاي خواب الود را زحمت زكفش تنگ نيست(6)
سعدي در قصيدهاي با عنوان موعظه و نصيحت ميگويد:
ايها الناس جهان جاي تنآسايي نيست
مرد دانا به جهان داشتن ارزاني نيست
سعديا گرچه سخندان ومصالح گويي
به عمل كار برآيد به سخنداني نيست(1)
اشاعه فرهنگ كم كاري و رخوت حتي در جوامع كفرآلود مادي نيز پذيرفتني نيست، چه رسد به جامعه الهي كه اساس آن بر تلاش سازنده در جهت قرب الياللّه ميباشد و كار كردن را عبادت ميداند.
مولوي ميگويد: كاري را كه در زماني كوتاه انجام ميگيرد انجام بده. كارهاي كوتاه را اينقدر براي خود طولاني مكن. كافي است مقداري صبوري بورزيم.
يك زمان كارست بگزار و بتاز
كار كوته را مكن بر خود دراز(2)
هر كس رنج و زحمتي كشيد، گنجي براي او آشكار گردد و و هركه بكوشد بهرهمند شود.چنانكه امام علي عليه السلام فرمود: «قد سعد من جد؛ به تحقيق كسي كه جد وجهد نمايد نيكبخت گردد».(3)
نظامي به انسانها توصيه ميكند كه از طلب كردن نياسوده، رنج تلاش را بر خود هموار نمايند و تساهل وتغافل خود را به گردن روزگار نيندازند.
چند غروراي دغل خاكدان
چند منياي دو سه من استخوان
پيشتر از ما دگران بودهاند
كز طلب جاه نياسودهاند
مرغ نه اي بر نتواني پريد
تا نكني جان جان نتواني رسيد
باده تو خوردي گنه زهر چيست
جرم تو كردي خلل دهر چيست
دهر نكوهي مكناي نيكمرد
دهر به جاي من و تو بد نكرد
جهد بسي كرد و شگرفي بسي
تا كند از ما به تكليف كسي
چون من و تو هيچ كسان دهيم
بيهده بر دهر چه تاوان نهيم
سنگ بسي در طرف عالمست
آنچه ازو لعل شود آن كمست
ما ز پي رنج پديد آمديم
نز جهت گفت و شنيد آمديم(1)
ادبيات و در اين ميان «شعر» يكي از منابع قوي در ايجاد فرهنگ اقتصادي ونوآوري است. ملتي كه فرزندانش اشعار سازنده و حاوي صفات مثبت رفتاري مانند شهامت، صداقت و قبول مسئوليت ونوگرائي ونوآوري را زمزمه ميكنند و آموزههاي چنين ادبياتي را بر گوش جان ميآويزند، ملتي باانگيزه، توانمند و سازنده خواهند شد. بنابراين نقش شعر در ساختن «فرهنگ سازندگي» نقشي اساسي و غيرقابل انكار ميباشد و از اين لحاظ،
1) نظامي، خمسه، مخزنالاسرار، مقالت شانزدهم، ص312.
اشعار با يكديگر متمايز ميشوند شعرِ سازنده، پيام روشني از تلاش و اميد دارد؛ شعر سازنده مثبتنگر، توانافزا و برانگيزاننده است.
شعر سازنده بهشدت با ضعف و بيحالي، سستي و تنبلي و صفاتي كه با خلاقيت و خداگونگي انسان منافات دارد مقابله ميكند. شعر سازنده شعر مدح و ثنا نيست، شعر عجز و لابه نيست، شعر براي گفتن شعر نيست، شعرِ متعهد و هدفجو است و منظور آن ساختن انساني است كه خود را باور دارد؛ انساني كه «چشمه جاري زندگي خود و سرو آزاده باغ خويشتن است» شعر سازنده، شعر آگاهي است و حقيقت را نهيب ميزند شعر سازنده، شعر يأس نيست شعر اميد است؛ جان است بر كالبد بيجان؛ حركت ميآفريند.
كليم كاشاني معتقد است كه با نوآوري ميشود كسادي بازار را از بين برد وبه آن رونق داد.
تازه كن طرز كه در چشم خريدار آيد
گر متاع سخن امروز كساد است(1)
به راستي در بازار نوفروشي مولانا چه متاعي عرضه ميشود كه اين همه بر گرد او جمع آمدهاند و اين خريداران كالاي او چه كساني هستند؟ چه ميخواهند؟
جانفشاناي آفتاب معنوي/مر جهان كهنه را بنما نوي(2)
در مثنوي نوبيني و نوگرايي مورد توجه بسيار قرار گرفته است و كمتر شخصيتي به اندازه مولوي نوبين و نوگرا بوده است
آن چه مولانا را از ديگر شخصيتها متمايز و ممتاز كرده است نحوه زندگي دگرگونه مولاناست. مولانا از بدو شناسايي حوزه زندگي خود، زندگي را با ديگرگونگي آغاز ميكند و تفاوت و تمايز اساسي او با ديگران به وضوح رخ ميدهد. برخي از مؤلفههاي تازه بيني مولوي به قرار زير است.
در فرهنگ ديني و اجتماعي ما، سفارشها و تأكيدهاي فراواني در مورد كار و نقش كارگر به معناي عام آن، در سازندگي جامعه شده است. قشر كارگر از جايگاه ويژهاي برخوردار است كارگران زندگيشان را وقف آباداني كشور كردهاند و در اين مدت بخش توليد جامعه را به عهده داشتهاند.
در اشعار سخنوران گرانقدر و نامدار ادب پارسي، كار، عنصر رهايي جوامع از پليديها و مذلتها و عامل ارتقا و توسعه معرفي شده و از كارگران به عنوان مردمان شريفي كه نقش مهم و ارزشمندي درگردش چرخهاي جامعه دارند ياد شده است. در واقع گفتنيها در اين باره بسيار فراوان است تا جايي كه ميتوان به آثار بسياري در ادبيات كارگري كه شاخهاي از ادبيات اجتماعي ايران و جهان است اشاره داشت و جا دارد كه اين آثار مورد توجه و تعمق افزونتري قرار گيرد.
ملكالشعراي بهار در شعري معروف با عنوان«كوشش واميد«كه از يك قطعه فرانسوي ترجمه شده است. ميگويد:
برو كار ميكن مگو چيست كار
كه سرمايه جاوداني است كار
نگر تا كه دهقان دانا چه گفت
به فرزندگان چون همي خواست خفت
كه ميراث خود را بداريد دوست
كه گنجي ز پيشينيان اندر اوست
من آنرا ندانستم اندر كجاست
پژوهيدن و يافتن با شماست
چو شد مهرمه كشتگه بركنيد
همه جاي آن زير و بالا كنيد
نمانيد نا كنده جايي ز باغ
بگيريد از آن گنج هرجا سراغ
پدر مرد و پوران به اميد گنج
به كاويدن دشت بردند رنج
به گاوآهن و بيل كندند زود
هم اينجا هم آنجا و هرجا كه بود
قضا را در آن سال از آن خوب شخم
زهر تخم برخاست هفتاد تخم
نشد گنج پيدا ولي رنجشان
چنان چون پدر گفت شد گنجشان(1)
به نظر بهار كار و اشتغال، سرمايه و گنج است و هم وسيله رسيدن به سرمايه و گنج. اگر كار كردن نباشد هيچ پيشرفتي در زندگي انسان حاصل نميشود. ازاينرو، شكّر طبع شاعران پارسي گوي، به مثلي ساير، تبديل شده است كه مردم را به كارو تلاش فرا ميخواند.
برو كار ميكن مگو چيست كار
كه سرمايه جاوداني است كار(2)
فرخي يزدي نيز در شعر خود از دست خون آلود كارگر به نيكي ياد ميكند.
سرمايه اغنيا اگر كار كند=با زحمت دست كارگر كار كند
جانم به فداي دست خون آلودي=كز بهر سعادت بشر كار كند(3)
در جاي ديگر معتقد است كه در درجه اول بايد كار را به جوان عالم واگذار كرد و در غير اين صورت كار را به پير كاردان تفويض نماييد.
اول ره كار را نشان بايد داد
در موقع كار امتحان بايد داد
چون كار به عالم جوان نسپاري
پس كار به پير كاردان بايد داد(1)و(2)
پيوند سعي وتلاش با كار ، اتفاق ميموني است كه رهاورد آن رضايت وخرسندي عمومي وآباداني شهرهاست.
گر رشته سعي وكار پيوند شود
افكار عمومي شاد وخرسند شود
با بودجه كافي وجديت ما
بايد بلديه آبرومند شود(3)
اين موضوع مهم در گرو كار كردن آنهم بصورت مطلوب وموثر
اي دوست كلاه خويش را قاضي كن
در آتيه كار بهتر از ماضي كن
فرصت مده از دست وبه قيمت هست
افكار عموم را زخود راضي كن
انجام دهنده كار را كارگر، كارمند ، كاسب و هر چه كه بناميم، نزد پروردگار از جايگاه، والايي برخوردار است و در فرهنگ ملي و ديني ما ارزشمند و پربهاست.
در مجموعههاي مثلهاي فارسي نيز ضربالمثل در اين باره وجود دارد. از جمله اين كه گفتهاند: كاسب، حبيب خداست. در زبان عربي نيز چنين جملهاي مشهور است و ميگويند: الكاسبُ حبيبُالله.(4)
در توكل از سبب غافل مشو
رمز الكاسب حبيبالله شنو(5)
سرمايه بودن كار
سرمايه جاوداني خواندن كار، ما را به اين مهم رهنمون ميشود كه سعادت ابدي و خوش بختي دو سرايي ما، در گرو كار است و اين
سرمايه و گنج بيپايان، با زحمت وتلاش به دست ميآيد چنان كه در شعر سعدي كه اكنون حالت مثلي دارد آمده است:
نابرده رنج، گنج، ميسر نميشود
مزد آن گرفت جان برادر كه كاركرد(1)
در فرهنگ ديني ما نيز توجه ويژهاي به كار و داشتن حرفه شده است كه نمونههايي از آن را در برخورد پيشوايان ديني با افراد بيكار و سربار جامعه و نيز درتشويقهاي امامان معصوم به افراد فقير و بيكار به كاركردن، ميتوان يافت.
تحول عظيم در عرصه اقتصاد، ضمن حمايت از بازرگانان وتجار، موجب ارتقاي سرمايههاي مادي و معنوي ميشود. حماسه اقتصادي تداوم حمايت از توليد داخلي و كار و سرمايه ايراني است و تحول در پيكره اقتصادي سهمي مهم در افزايش توليد ملي دارد.
يكي از موضوعاتي كه سعدي به آن توجه كرده است احترام به حق بازرگانان و تجار و رعايت حقوق آنان است. شاعر اين گروه را مايه بركت و فراواني مال و ثروت در هر كشوري ميداند. به قول شاعر تنگ كردن ميدان فعاليت تجار سبب ميشود مردم كشور به تنگدستي و فقر كشانده شوند. ازاينرو، سعدي به حاكمان هشدار ميدهد كه حقوق اين گروه را ضايع نكنند. بلكه براي آسان كردن فعاليت بازرگانان چاره انديشي نمايند.
شهنشه كه بازارگان را بخست
در خير بر شهر و لشكر ببست
پسنديده كاران جاويد نام
تطاول نكردند بر مال عام
بر آفاق اگر سر به سر پادشاست
چو مال از توانگر ستاند گداست(2)
در ادامه سعدي ميفرمايد كه در كشوري كه امنيت و عدالت و قانون وجود نداشته باشد هيج بازرگان خارجي و صاحب سرمايهاي در آنجا سرمايهگذاري نميكند بلكه سرمايهداران داخلي نيز از آن مملكت گريزان ميشوند.
كي آن جا دگر هوشمندان روند
چو آوازه رسم بد بشنوند
شنيدند بازارگانان خبر
كه ظلم است در بوم آن بيهنر
بريدند از آنجا خريد و فروش
زراعت نيامد، رعيت بسوخت
ستيز فلك بيخ و بارش بكند
سم اسب دشمن ديارش بكند(1)
در هر صورت، خلق حماسههاي سياسي و اقتصادي موجب ارتقاي ثبات و آرامش اجتماعي در جامعه ميشود. چنين اقتدار و ثباتي، اهداف و آرمانهاي نظام را تحقق بخشيده، زمينه هاي لازم براي رسيدن به توسعه اقتصادي و سياسي را فراهم ميكند.
نكته پاياني اين نوشتار، تأكيد دوباره بر ايجاد روحيه حماسهگري و پرورش ساختن انسانهاي حماسهگر است. حماسه در درون و بيرون خود القا كننده روحيه مبارزه است. حماسه با كرختي و سستي همخوان و همراه نيست و تجربه هشت سال دفاع مقدس، نقشه راه را پيش رويمان گشوده است. ما با جواناني كه روحيه ايثار و شهادت داشتند، از مرز ناممكنها عبور كرديم. تربيت انسانهايي با همان روحيه در اين رزم اقتصادي، رسالت نخستين ماست. در آينده باز هم بههم ريختن قواعد موجود، براي گذر دوباره از مرز ناممكنها امكان پذير است.
1) بوستان، ص28.
در اشعار ادبيات فارسي به بهرهوري اشارههاي زيادي شده است. ما در اين بخش از نوشتار به دليل پرهيز از به درازا كشيدن سخن و محدوديتهاي موجود، فهرستوار به اين اشعار اشاره ميكنيم:
شيخ بهايي هم در مثنوي نان و پنير بيتي دارد كه ميفرمايد:
پس ز هر نفسي فروغي ممكن است
چون به فعل آيد، تواني گفت هست
سعي ميكن تا به فعل آيد تمام
ورنه خواهي بود ناقص، والسلام
سعي و تحصيل است و فكر و اعتبار
ترك شغلي كان تو را نبود به كار(1)
خداوند متعال در قرآن مجيد ميفرمايد: «الَّذِي خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَيَاةَ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا؛ خداوند، مرگ و زندگي را بيافريد تا شما را بيازمايد كه كدام يك كاري بهتر ميكنيد».(2)
همچنين پيامبر خدا صلي الله عليه و آله فرموده است: «إنّ الله تعالي يحبّ مِن العاملِ إذا عَمِلَ أن يحسِن؛ خداوند، دوست دارد كه هر كارگزاري كه كار ميكند، نيكوكار كند».(3)
عطار در مصيبتنامه ميگويد. همانگونه كه شكاف وچاك شدن براي ظرف نيكو نيست كار نيز بايد بدون عيب ونقص باشد.
كار كن مخلص شو از غش وعيوب
ز آنكه بر دبه نيايد درز خوب(1)
عارف قزويني معتقد است از فكر بد كار نيكو انتظار نميرود.
سر بدسگالان چو افعي بكوب
محال است از فكر بد كار خوب(2)
تحقق حماسه سياسي و اقتصادي نيازمند صبر و استقامت در برابر مشكلاتي است كه دشمنان براي ضربه زدن به نظام به آنها دامن زدهاند. بيترديد مردم صبور و مقاوم ما با توجه به اقتضائات جامعه انقلابي از اين امتحان نيز سربلند بيرون خواهند آمد.
شتاب و بيتابي در كارها، از آفتهاي ويرانگر آنهاست و تحمل وتأني در كار، موجب پيشرفت مناسب و موفقيت در كار است، چنانكه گفتهاند: «كارها نيكو شود اما به صبر»
صبر و استقامت از شيوه مردان بزرگ و كامياب جهان است. صبر كه از فضيلتهاي عالي انساني است گاهي با رذيلهاي اخلاقي به نام سستي و تنبلي و دست روي دست گذاشتن و تن به تقدير و قضادادن و زير بار هر گونه تعدي و ستم رفتن اشتباه ميشود. در صورتي كه استقامت و پشتكار، ضامن سعادت و كاميابي است، و بيعاري، سستي و تنبلي موجب تيره روزي و بدفرجامي ميشود.
حافظ شيرازي صبر را رمز پيروزي در كارها و ياري كننده در سختيهاي روزگار ميداند:
صبر و ظفر هر دو دوستان قديمند
بر اثر صبر نوبت ظفرآيد(1)
اما خود حافظ هم اذعان دارد كه صبوري ورزيدن كار خيلي آساني نيست.
گويند كه سنگ لعل گردد در مقام صبر
آري شود وليكن به خون جگر شود(2)
چشمهاي از كوهساران سرازير ميشود و در مسير به صخرهها و موانع زيادي برخورد ميكند كه چه بسا اين موانع در برابر عبور آب مقاومت و ساعاتي از پيشروي آب جلوگيري كنند. آب با كند و كاو ريز ريز و مداوم هر لحظه از نيروي موانع ميكاهد و با باز كردن منافذ ريز راهي براي خود باز ميكند. اين تصوير زيباي طبيعت را ملك الشعراي بهار به نظم درآورده است:
جدا شد يكي چشمه از كوهسار
بره گشت ناگه به سنگي دچار
به نرمي چنين گفت با سنگ سخت
كرم كرده راهي ده اي نيكبخت
ولي سنگ چون خو گران بودسر
زدش سيلي و گفت دور اي پسر
نجنبيدم از سيل درياگراي
كه اي تو، كه پيش تو جنبم زجاي
نشد چشمه از پاسخ سنگ سرد
به كندن در ايستاد و ابرام كرد
بسي كند و كاويد و كوشش نمود
كزين سنگ خارا رهي برگشود
ز كوشش به هر چيز خواهي رسي
به هر چيز خواهي كماهي رسي(3)
از شاعر پند و موعظه، پروين اعتصامي، درباره كيمياگري صبر و گرانبهايي آن، داستاني نمادين با عنوان «گوهر و سنگ» برجاست كه در
آن، رمز و راز گوهر شدن سنگ و صبر و استواري آن در برابر سختيهاي روزگار معرفي شده است. در اين حكايت، سنگ از گوهر، رمز و راز ناب شدن و تابناك گشتن گوهر را ميپرسد و گوهر چنين پاسخ ميدهد:
از آن رو، چهرهام را سرخ شد رنگ
كه بس خونابه خوردم در دل سنگ
از آن معني مرا گرم است بازار
كه ديدم گرمي خورشيد بسيار
از آن ره، بخت با من كرد ياري
كه در سختي نمودم استواري(1)
گوهر از كشاكش دهر و دشواري راه ميگويد و از سيل و برف و دگرگوني ماه و سال سخن به ميان ميآورد و از اينكه هيچ يك از اين سختيها نتوانست او را از دايره صبر بيرون كند. سپس در ادامه ميگويد:
از آن رو، چهرهام را سرخ شد رنگ
كه بس خونابه خوردم در دل سنگ
از آن معني مرا گرم است بازار
كه ديدم گرمي خورشيد بسيار
از آن ره، بخت با من كرد ياري
كه در سختي نمودم استواري(2)
گوهر از كشاكش دهر و دشواري راه ميگويد و از سيل و برف و دگرگوني ماه و سال سخن به ميان ميآورد و از اينكه هيچ يك از اين سختيها نتوانست او را از دايره صبر بيرون كند. سپس در ادامه ميگويد:
نه تاب و ارزش من رايگاني است
سزاي رنج قرني زندگاني است
بگو اين نكته با گوهرفروشان
كه خون خورد و گهر شد سنگ در كان(1)
مسعود سعد سلمان كه شاعري شجاع و بيباك است ميگويد هيچچيز نميتواند مانع تلاش و كوشش من شود هر مشكلي را با سرانگشت تدبير باز ميكنيم. راههاي دشوار وتاريك در مقابل استقامت من تاب نميآورند.
چوعزم كاري كردم مرا كه دارد باز
رسد به فرجام آن كش كنم آغاز
شبي كه آن برآرد كنم به همت روز
دري كه چرخ ببندد كنم به دانش باز
نه خيره گردد چشم من از شب تاري
نه سست گردد پاي من از طريق دراز(2)
داستاني را نقل ميكند كه:
در شهر قزوين مردم عادت داشتند كه با سوزن بر پُشت و بازو و دست خود نقشهايي را رسم كنند يا نامي بنويسند يا شكل انسان و حيواني بكشند. كساني كه در اين انجام كار مهارت داشتند «دلاك« ناميده ميشدند. دلاك، مركب را با سوزن در زير پوست بدن وارد ميكرد و تصويري ميكشيد كه هميشه روي تن ميماند.
روزي يك پهلوان قزويني پيش دلاك رفت و گفت بر شانهام عكس يك شير را رسم كن. پهلوان روي زمين دراز كشيد و دلاك سوزن را برداشت و شروع به نقش زدن كرد. اولين سوزن را كه در شانة پهلوان فرو كرد. پهلوان از درد داد كشيد و گفت: آي! مرا كشتي. دلاك گفت: خودت خواستهاي, بايد تحمل كني. پهلوان پرسيد: چه تصويري نقش ميكني؟ دلاك گفت: تو خودت خواستي كه نقش شير رسم كنم. پهلوان گفت از كدام اندام شير آغاز كردي؟ دلاك گفت: از دُم شير. پهلوان گفت: نفسم از درد بند آمد. دُم لازم نيست. دلاك دوباره سوزن را فرو برد پهلوان فرياد زد كدام اندام را ميكشي؟ دلاك گفت: اين گوش شير است. پهلوان گفت: اين شير گوش لازم ندارد. عضو ديگري را نقش بزن. باز دلاك سوزن در شانه پهلوان فرو كرد پهلوان قزويني فغان برآورد و گفت: اين كدام عضو شير است؟ دلاك گفت: شكم شير است. پهلوان گفت: اين شير سير عكس شير هميشه سير شكم لازم ندارد.
دلاك عصباني شد، و سوزن را بر زمين زد و گفت: در كجاي جهان كسي شير بيسر و دم و شكم ديده؟ خدا هرگز چنين شيري نيافريده است.
شير بيدم و سر و اشكم كه ديد
اين چنين شيري خدا خود نافريد
اي برادر صبر كن بر درد نيش
تا رهي از نيش نفس گبر خويش
كان گروهي كه رهيدند از وجود
چرخ و مهر و ماهشان آرد سجود
هر كه مرد اندر تن او نفس گبر
مر ورا فرمان برد خورشيد و ابر
چون دلش آموخت شمع افروختن
آفتاب او را نيارد سوختن
گر هميخواهي كه بفروزي چو روز
هستي همچون شب خود را بسوز
هستيت در هست آن هستينواز
همچو مس در كيميا اندر گداز(1)
براي تحقق حماسه اقتصادي نيازمند گسترش عادات صحيح اقتصادي و اصلاح رفتار اقتصادي در جامعه هستيم. مصرف بهينه و استاندارد اعضاي جامعه، رعايت حد اعتدال مصرف و داشتن روحيه قناعت موجب صرفهجويي در مصرف منابع و امكانات محيطي و مادي جامعه ميشود.
هدر ندادن منابع، پيشگيري از اسراف، درست مصرف كردن و برنامهريزي اقتصادي از اصولي است كه ميتواند به اندوختهها و ذخاير ملي بيفزايد و توزيع منابع را تا اندازهاي عادلانهتر نمايد. بايد اسراف كردن به يك ضد ارزش تبديل شود و قناعت به عنوان يك شاخص ديني برجسته شود. دولت ميتواند با سياستهاي انگيزشي و تشويقي خود نه تنها دستگاههاي حكومتي كه مردم را نيز در اين مسير تشويق و ترغيب كند، الگوهاي عيني و عملي را در رسانهها و خصوصاً رسانه ملي معرفي و از آنان قدرداني نمايد.
فقر و احتياج چيزي است كه همه از آن نفرت دارند، در حالي كه غني بودن و بينيازي مورد پسند همگان است. بسياري از مردم چون
1) مولوي، مثنوي، دفتر اول، ابيات3007 ـ 3014.
بينيازي را در جمعآوري ثروت، امور مادي و تهيه تجملات ميدانند، تا جايي كه توان دارند در تحصيل آنها تلاش ميكنند ولي واقعيت آن است كه انسان هر اندازه از اين امور بيشتر بهرهمند ميشود، به دليل حفظ و اداره آنها، دايره احتياجاتش زيادتر خواهد شد و آنچه موجب بينيازي انسان ميگردد، قناعت به امكاناتي است كه براي او فراهم شده است و احتياجات ضروري او را برطرف ميكند.
حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام ميفرمايند: «القناعه مال لا ينفد؛ قناعت، ثروتي است پايان ناپذير».(1)
بيشتر مردم سعي ميكنند كه آسايش و راحتي خود را با به دست آوردن مال و كسب مقام و تجملات زندگي فراهم سازند و هرگاه موفق نميشوند، نگران شده و خود را بدبخت ميدانند؛ در صورتي كه امور ياد شده نه تنها موجب آسايش و راحتي انسان نميشوند، كه آرامش و آسايش را از او ميگيرند.
يكي از مصاديق حماسه اقتصادي مسئله قناعت و پرهيز ازاسراف و تبذير است. بنابراين براي رسيدن به حماسه اقتصادي در گام اول بايد به موضوع بيانضباطي اقتصادي در قالب اسراف و تبذير دقت كرد. كه مبتلابه جدي و عمومي جامعه ميباشد.
جامعه الهي از افرادي تشكيل شده است كه اهل قناعت و گذشت هستند. ايشان عزت خود را نه در فراواني اموال كه در قناعت و ايثار ميدانند.
در ادبيات فارسي قناعت مورد توجه بسيار قرار گرفته است. انوري،
1) نهجالبلاغه، حكمت 57.
شاعر بزرگ قرن ششم، در قطعهاي با عنوان «در قناعت وخرسندي» معتقد است كه:
كيميائي تو را كنم تعليم
كه در اكسير ودر صناعت نيست
رو قناعت گزين كه در عالم
كيميايي به از قناعت نيست(1)
مولوي ميگويد:
از قناعت كي تو جان افروختي؟
از قناعتها تو نام آموختي
گفت پيغمبر قناعت چيست؟
گنج گنج را تو وانميداني ز رنج
اين قناعت نيست جز گنج روان
تو مزن لاف، اي غم و رنج روان(2)
مولوي در اين ابيات به يكي از خصلتهاي نيكِ نيكمردان يعني قناعت اشاره دارد و به شعاريان و كساني كه فضيلتها لقلقه زبان آنان است ميگويد نتوانستي جانت را از قناعت فربه و پر نمايي، و قناعت را نه تنها گنج نميبيني كه آن را رنج هم ميداني.
مولانا در بيت دوم اشاره ميكند به قولي از پيامبر صلي الله عليه و آله : «القناعه كنز لا ينفي؛ قناعت گنجي است كه پايان نميپذيرد».(3)
برخي در تعريف قناعت ميگويند ترك كردن آنچه در دست مردم است و بخشش كردن آنچه در دست خود است، قناعت نام دارد .
قناعت بسنده كردن و خشنودي به داده حق است و احساس بينيازي از غير او.
عطار ميگويد:
قناعت بايدت پيوسته حاصل
كه تا از تو نگردد ملك زايل
كه مغز ملك و ملك استطاعت
نخواهد بود چيزي جز قناعت(1)
و باز عطار ميگويد:
چو مردان خوي كن دايم سه طاعت=خموشي و صبوري و قناعت(2)
و باز عطار در خسرونامه ميگويد:
ترك سيم و زر گفتي به يك بار=همه گيتي زر و سيم خود انگار
برو راه قناعت گير و تسليم=كه همراهي نيايد از زر و سيم
جهان پر زرّ و سيم خفتگانست=سراي و باغ در شهر رفتگانست
ودر هيلاج نامه گفته است:
دو روزي كاندرين روي جهاني
بكن صبري ز عشقش تا تواني
دو روزي كاندرين روي زميني
قناعت كن اگر صاحب يقيني
قناعت كن در اين دار فنا تو
كه خواهي رفت در دار بقا تو(3)
حد مطلوب بهرهمندي و استفاده از نعمتهاي الهي آن است كه همراه با رعايت اعتدال و به قدر كفاف باشد. اعتدال و قناعت در مصرف، موجب بقاي نعمت و پديد آورنده زمينهاي مناسب براي رشد صفات و كمالات معنوي در انسان است.
سعدي براي جلب توجه مخاطب به خسارات اسراف و تبذير، گاه به پند و اندرز روي ميآورد، گاه به بيان داستان و خاطره ميپردازد و گاه پاي استدلال را به ميان ميآورد.
شيخ اجل، سعدي شيراز، استادي فرزانه و متفكري است واقع گرا. وي معلمي است مسلمان كه چكيده تجربيات خويش را با رنگ و بويي
از آموزههاي قرآن و حديث درآميخته و براي تمامي اعصار به يادگار گذارده است. وي يك باب از گلستان و يك باب از بوستان خود را به «قناعت و ميانه روي در مصرف» اختصاص داده است.
نظرگاه وسيع و ديدگاه شامل او به نحوي است كه با وجود شيوه او كه ايجاز و اختصار در كلام است، همه جنبههاي يك مبحث را لحاظ كرده و هيچ دقيقهاي را در آن ميان فرو نميگذارد.
هماهنگ بودن دخل و خرج
از آنجا كه غالباً درآمد مشروع و معمول قطره قطره به دست ميآيد، خرج نيز بايد مطابق با آن باشد وگرنه حكايت پارسازادهاي خواهد شد كه تركه عموهاي خود را بيرويه خرج كرد و نصيحت سعدي را كه ميگفت:
چو دخلت نيست خرج آهستهتر كن
كه ميگويند ملاحان سرودي
اگر باران به كوهستان نبارد
به سالي دجله گردد خشك رودي(1)
به تعبير سعدي هركس كه كشته نارسيده خويش را بخورد، وقت خرمن چيني بايد خوشههاي باقي مانده ديگران را گردآورد و هركس كه در روز چراغ روشن كند، به زودي به تاريكي شب گرفتار ميشود.
اسراف و تبذير باعث دوري از حكمت و معرفت و در نتيجه دوري از خداست؛ قناعت از ديدگاه سعدي هم سنگ طاعت الهي شمرده ميشود:
1) گلستان، ص 651.
خدا را ندانست و طاعت نكرد
كه بر بخت و روزي قناعت نكرد
وي دستيابي به حكمت و معرفت را در تباين با شكم بارگي ميداند:
اندرون از طعام خالي دار
تا در او نور معرفت بيني(1)
ندارند تن پروران آگهي
كه پر معده باشند حكمت تهي(2)
غايت خوردن و آشاميدن، طاعت حق است
از ديدگاه سعدي همه كاينات در كارند تا انسان قوتي به دست آورد و فرمانبرداري حق را سرلوحه زندگي خويش سازد. خور و خواب تنها و بيش از اندازه شيوه آدميان نيست و سعدي چنين زندگي كردن را شيوه ددان برميشمرد.
در فوايد قناعت
زير فصل ها
يك ـ عزت و سربلندي با قناعت حاصل ميشود
دو ـ قناعت مايه توانگري است
سه ـ قناعت مايه رستگاري و نجات است
يك ـ عزت و سربلندي با قناعت حاصل ميشود
در كلام باري تعالي از تهيدستاني ياد ميشود كه در عين نياز، عفت و مناعت طبع پيشه كرده و دست نياز به سوي كسي غير از پروردگار دراز نميكنند.
فرد آرماني در نظر سعدي نيز با همه تنگدستي تن به پستي نميدهد. وي در قالب حكايت و تمثيل سعي دارد تا با نمايش كراهت درخواست و خواهش، به پروردن عزت مخاطب خويش همت گمارد.
انسان پرورش يافته در مكتب گلستان و بوستان، بزرگي را در بسنده كردن به توشه خويش مييابد:
مكن گر مردمي، بسيار خواري
كه سگ زين ميكشد بسيارخواري(1)
دو ـ قناعت مايه توانگري است
سعدي توانگري را نه در مالاندوزي، بلكه سقف توانگري را بر ستون قناعت استوار ميداند. وي در گلستان توانگري را در قناعت ميجويد و بس:
اي قناعت، توانگرم گردان
كه وراي تو هيچ نعمت نيست(2)
سه ـ قناعت مايه رستگاري و نجات است
مرد درويش كه بارِ سِتم فاقه كشيد
به در مرگ همانا كه سبكبار آيد
وان كه در دولت و نعمت و آسايش آساني زيست
مردنش زين همه شك نيست كه دشوار آيد(3)
هر آنكه در دارالفنا به ضرورتها بسنده كند، سفرش به دارالبقا آسانتر خواهد بود؛ به عبارت ديگر آنكه ترك تعلق اختياري را برگزيند، ترك تعلق اجباري برايش سهل خواهد شد.
به هر حال آنچه در باب قناعت و صرفهجويي در برگ برگ آثار سعدي و ديگر بزرگان آمده است، بيترديد امروزه نيز ميتواند راهگشاي
مديريت مصرف و بهرهگيري بهينه از منابع موجود در زندگي انسان معاصر باشد.
يكي از حكما پسر را نهي همي كرد از بسيار خوردن، كه سيري مردم را رنجور كند. گفت: اي پدر گرسنگي خلق را بكشد، نشنيدهاي كه ظريفان گفتهاند به سيري مردن به كه گرسنگي بردن. گفت: اندازه نگهدار «كُلُواْ وَاشْرَبُواْ وَلاَ تُسْرِفُواْ».
نه چندان بخور كز دهانت برآيد
نه چندان كه از ضعف جانت برآيد
با آن كه در وجود طعام است عيش نفس
رنج آورد طعام كه بيش از قدر بود
گر گلشكر خوري به تكلف زيان كند
ور نان خشك دير خوري گلشكر بود
رنجوري را گفتند دلت چه ميخواهد. گفت آنكه دلم چيزي نخواهد.
معده چو پر گشت و شكم درد خاست
سود ندارد همه اسباب راست(1)
صرفهجويي ممكن است در برخي از خانوادهها به صورت شخصي و فردي انجام گيرد، اما كشور ما نيازمند نهادمند شدن روشهاي درست مصرف كردن است. هدفمند كردن يارانهها نمونهاي از اين تمرين و آموزش عمومي است كه آثار آن در كمترين فرصت ملموس و قابل احصا گرديد، بنابراين بايد همه اهرمها و مكانيسمهايي كه ميتواند از هدر رفتن منابع خدادادي و توليدي كشور جلوگيري كند به كار افتد تا فرهنگ عميق آن در نسلهاي آينده نهادينه شود.
1) سعدي، گلستان، حكايت 7ص64.
از نظر بيشتر اقتصاددانان و جامعه شناسان الگوي مصرف در عصر جديد بعد سياسي دارد؛ يعني نظامها براي تحت فشار قرار دادن كشورهاي ديگر و وابستهكردن آنها به خودشان از روش توسعه مصرف استفاده ميكنند.
اگر فرهنگ قناعت در كشوري رشد كند، ديگر در مقابل بسياري از آسيبها مصون خواهد بود. بنابراين بايد فرهنگ درست مصرف كردن را به مردم آموخت.
كارشناسان معتقدند ارتباط زنان با بحث فرهنگ مصرف و الگوي مصرف ناشي از چند عامل با اهميت است.
اول اينكه جايگاه خاصي كه زن به عنوان مادر دارد، يعني بيشترين ارتباط با فرزندان از سوي مادر است و نقش او در انتقال ارزشهاي اخلاقي بسيار مهم است. واقعيت اين است كه زن در طول تاريخ و در جوامع سنتي، مهمترين عامل انتقال ارزشهاي اخلاقي، مانند قناعت و ديگرگرايي به نسل بعد بوده است. اما در طول چند دهه اخير، اين نقش تحول يافته است به گونهاي كه اين نسل به سوي مصرف بيشتر و بيتوجهي به امورات جامعه سوق داده ميشود.
در نگاه اين پژوهشگران اجتماعي مسئله دومي كه موجب اهميت زنان در اين فرآيند ميشود اين است كه زن احساسيتر است، اگر اين احساسات و عواطف درست مديريت شود و نسبت به اولويتهاي خانواده و اجتماع حساس باشد، ميتوان او را به اصلاح مصرف و اقتدار نظام سياسي و ملي و براي ايفاي نقش مثبت در صحنه اجتماع آماده كرد؛ اما اگر احساسات توسط نظام سرمايهداري مديريت شود نظام سرمايهداري براي اين احساسات زنانه، برنامهريزي ميكند و به
نظر ميرسد كه نگاه مديريت زنان در جامعه بيش از ديگران اهميت دارد.
در سالي كه به نام حماسه اقتصادي نامگذاري كردهاند جامعه زنان بار سنگيني بر دوش دارند. زنان با مديريت اقتصاد خانواده ميتوانند گام مهمي دراين راه بردارند. از آنجا كه در مسائل مربوط به خانواده نقش زن و مادر بسيار پررنگ است زنان ميتوانند با الگوگيري از زندگي حضرت زهرا عليها السلام قناعت و سادهزيستي را به فرزندان خود ياد دهند و با شناخت صحيح اصول صرفهجويي و با تنظيم درست و دقيق برنامههاي اقتصادي در خانواده، اصليترين نقش را در تنظيم سياست اقتصادي كشور ايفا كنند و در مسير «حماسه اقتصادي» گام بردارند.
6 ـ جوانگرايي
اهتمام وتوجه به جوانان به عنوان يك نيروي قدرتمند در ايجاد تحول وحماسه اقتصادي در جامعه باعث ميشود كه اين قشر پويا با تواناييهاي شگفت انگيز خود حركت به سوي موفقيت را شتاب و عمق بيشتري بدهد.
اين نگرش، نه تنها جوانان را به سمت پذيرش مسئوليتهاي مهم سوق ميدهد كه باعث ميشود با استفاده از بينش و نيرو و نشاط جواني و ظرفيت آن، بتوان بر همه عرصهها، به خصوص عرصه اقتصادي در جامعه تأثير قابل توجهي گذاشت.
دوره جواني، دوره شور و نشاط و فعاليتهاي سازنده و زمان پيري, وقت خمودگي و ناتواني است.
تعابير زيبايي از جوان و جواني واستفاده از قوه جواني در آيينه اشعار را مرور ميكنيم:
جوان چوپير شود ، كاركرده ميبايد
زپير كار نيايد، تواي جوان درياب(1)
به هيچ كار نيايي چو ناتوان گردي
كنون كه كار به دست است، ميتوان درياب(2)
جواني گه كار وشايستگي است
گه خودپسندي وپندار نيست(3)
بار بسيار است و راه دور درپيش
اي جوان اين زمان از محنت پيري بينديش(4)
مخسب آسودهاي برنا، كه اندر نوبت پيري
به حسرت ياد خواهي كرد، ايام جواني را
هشدار كه توش و توان پيري
سعي و عمل موسم شباب است(5)
تا در ره پيري به چه آيين روياي دل
باري به غلط صرف شد ايام شبابت(6)
پيري و جواني پي هم ، چون شب و روزند
ما شب شد و روز آمد و بيدار نگشتيم(7)
سست گفتار بود درگه پيري درعلم
هر كه در كودكي از جهد، سخندان نشود(1)
درياب دست من كه به پيري رسي جوان
آخر به پيش پاي تو گم شد جوانيم
مشو از باغ شبابت به شكفتن، مغرور
كز پياش آفت پيري بود و پژمردن(2)
عهد جواني گذشت، درغم بودونبود
نوبت پيري رسيد، صدغم ديگر فزود(3)
جوانان، خواه ناخواه به سوي يك نوع زندگي جديد و متفاوت با زندگي دوران كودكي ميل ميكنند، آنان عادات كهنه كودكي را كنار گذارده، فعاليتهاي جديدي آغاز ميكنند و... خود را براي كوششهاي دوران كمال آماده ميسازند.
جوان تنها به جنگ با كاستيها و نقصها در وجود خود نميپردازد؛ بلكه در كنار آن به تبديل محيط موجود به محيط آرماني نيز علاقهمند است، آيندهاي كه فعلاً وجود ندارد، در فضاي ذهن او به تصوير كشيده ميشود. صورت ذهني جامعه آرماني، تصميمهاي بلند پروازانهاي را به وجود ميآورد، به همين دليل نسبت خيالپردازي به او داده ميشود.
از طرف ديگر فعاليت او صورت انطباق با زمان حال را از دست ميدهد و متوجه آينده ميشود؛ يعني نوجوان نقشههاي دور و دراز، طرح
ميكند. به هر حال، ميل به كمال مطلوب، جانشين علاقه عملي و آني او ميشود.
قرآن از دوره جواني به دوره شدت و قوت تعبير ميكند. دورهاي كه از دو طرف در محاصره ضعف و ناتواني ميباشد و در آن، تمايل به آرمانها و آرزوهاي ارزشمند و ارجگذاري به حقوق والدين تجلي مييابد:
«اللَّهُ الَّذِي خَلَقَكُم مِن ضَعْفٍ ثُمَّ جَعَلَ مِن بَعْدِ ضَعْفٍ قُوَّةً ثُمَّ جَعَلَ مِن بَعْدِ قُوَّةٍ ضَعْفاً وَشَيبَةً يخْلُقُ مَا يشَاءُ وَهُوَ الْعَلِيمُ الْقَدِيرُ؛ خدا همان كسي است كه شما را آفريد، در حالي كه ضعيف بوديد، سپس بعد از ناتواني قوّت بخشيد. پس از آن ضعف و پيري قرار داد، او هر چه بخواهد، ميآفريند و دانا و تواناست».(1)
ما نيازمند يك تحول اساسي وايجاد حماسه در حوزه عمل (و نه در حرف و گفتار ) و همدلي و داشتن اهداف دست يافتني و به دور از شعارگرايي هستيم.
متوليان جامعه كه مديريت اقتصادي كشور را برعهده دارند بايد اعمال و رفتار صحيح داشته و تنها به گفتار بسنده نكنند و از شعار دادن صرف بپرهيزند.حماسه اقتصادي به معني كاستن از شعارها و ترك وعدههاي ناممكن است.
براي پيشبرد جامعه وتحقق آرمانهاي انقلاب، آگاهي، شناخت و كارداني در امور لازم است.
1) روم :54.
تمام كارهاي ما نميبودند بيهوده
اگردركار ميبستيم روزي كارداني را(1)
حماسه اقتصادي يعني چابكي و زيركي در انجام كار.
چو وقت كارشود باش چابك اندر كار
چونوبت سخن آيد ستوده گوي كلام(2)
سنائي ميگويد گفتار تنها در كارها كار ساز نيست.
بلكه كار بايد كرد كار
كار كن كار و بگذر از گفتار
كاندر اين راه كار دارد كار(3)
و اوحدي مراغهاي در موافقت او ميگويد:
كار كن بگذر از ره گفتار
زين چنين ترهات دست بدار(4)
و در اين ميان فرق است ميان ادعا ولاف كار با عمل مجدانه و مطلوب. نيما در اينباره ميگويد:
مرد را دعويش نه سود كند
به عمل كار به شود نه به لاف(5)
سعدي به كساني كه مردم را به كارهاي نيك دعوت ميكنند ولي خود اهل عمل نيك نيستند، به شدت معترض است. حكايت او در گلستان مؤيد همين مطلب است.
فقيهي پدر را گفت: هيچ ازين سخنان رنگين دلاويز متكلمان در من اثر نميكند به حكم آن كه نميبينم مر ايشان را فعلي موافق گفتار.
ترك دنيا به مردم آموزند
خويشتن سيم و غلّه اندوزند
عالمي را كه گفت باشد و بس
هر چه گويد نگيرد اندر كس
عالم آن كس بود كه بد نكند
نه بگويد به خلق و خود نكند
أَتَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَتَنسَوْنَ أَنفُسَكُمْ
عالم كه كامراني و تن پروري كند
او خويشتن گمست كه را رهبري كند
پدر گفت: اي پسر به مجرد خيال باطل نشايد روي از تربيت ناصحان بگردانيدن و علما را به ضلالت منسوب كردن و در طلب عالم معصوم، از فوايد علم محروم ماندن. همچو نابينايي كه شبي در وحل افتاده بود و ميگفت: آخر يكي از مسلمانان چراغي فرا راه من داريد زني مازحه بشنيد و گفت تو كه چراغ نبيني به چراغ چه بيني. همچنين مجلس وعظ چو كلبه بزّازست. آنجا تا نقدي ندهي بضاعتي نستاني و اينجا تا ارادتي نياري سعادتي نبري.
گفت عالم به گوش جان بشنو
ور نماند بگفتنش كردار
باطلست آن چه مدعي گويد
خفته را خفته كي كند بيدار
مرد بايد كه گيرد اندر گوش
ور نوشته است پند بر ديوار
صاحبدلي به مدرسه آمد ز خانقاه
بشكست عهد صحبت اهل طريق را
گفتم ميان عالم و عابد چه فرق بود
تا اختيار كردي از آن اين فريق را
گفت آن گليم خويش بدر ميبرد ز موج
وين جهد ميكند كه بگيرد غريق را(1)
حافظ هم از اينگونه افراد اندوهگين و ملول است.
نه من ز بيعملي در جهان ملولم وبس
ملامت علما هم ز علم بيعمل است(2)
منابع
زير فصل ها
كتاب
نشريه
منابع الكترونيكي
كتاب
قرآن كريم.
اصفهاني، هاتف، ديوان اشعار، تصحيح: وحيد دستگردي، چاپ ششم، تهران، كتابفروشي فروغي، 1349.
اعتصامي، پروين، ديوان، تهران، انتشارات امامت، 1383.
اقبال لاهوري، محمد، كليات اقبال لاهوري، تهران، زوار، 1376.
اقبال، محمد، اسرار خودي، انتشارات زوار، چاپ اسوه، 1386.
اميرخسرو دهلوي، ديوان، به كوشش: م.درويش، تهران، انتشارات جاويدان، 1343.
انوري، اوحدالدين محمد، ديوان، تصحيح: محمدتقي مدرس رضوي، تهران، سروش، چاپ چهارم، 1372.
انوشه، حسن، دانشنامه ادب فارسي (جلد سوم)، چاپ اول، تهران، سازمان چاپ و انتشارت اسلامي، 1378.
اوحدي مراغهاي، ديوان، تصحيح: سعيد نفيسي، تهران، انتشارات اميركبير، 1340.
بهار، محمدتقي (ملكالشعرا)، ديوان، تهران، انتشارات پرستو، چاپ چهارم، 1355.
پاينده، ابوالقاسم، نهجالفصاحه، تهران، جاويدان، 1363.
حافظ شيرازي ، ديوان ،تصحيح: پرويز ناتل خانلري،تهران ،انتشارات خوارزمي، ۱۳۷۵.
حسنلي، كاووس، گونههاي نوآوري در شعر معاصر ايران، چاپ اول، تهران، نشر ثالث با همكاري انتشارات دبيرخانه شوراي گسترش زبان و ادبيات فارسي1383.
خيام نيشابوري، عمر، رباعيات حكيم عمر خيام، تهران، اقبال، 1366.
دشتي، محمد، ترجمه نهجالبلاغه، قم، موسسه فرهنگي امير المومنين عليه السلام ، 1382.
زرينكوب، حميد، چشمانداز شعر نو فارسي، چاپ اول، تهران، طوس 1358.
زماني، كريم، شرح جامع مثنوي معنوي، تهران، انتشارات اطلاعات، 1387.
سعدي شيرازي، مصلح بن عبدالله، بوستان، تصحيح: دكتر غلامحسين يوسفي، تهران، خوارزمي، 1363.
سعدي شيرازي، مصلح بن عبدالله، كليات، به اهتمام: محمدعلي فروغي، تهران، انتشارات اميركبير، ۱۳۷۲.
سعدي شيرازي، مصلح بن عبدالله، گلستان، تصحيح و توضيح: دكتر غلامحسين يوسفي، تهران، خوارزمي، 1378.
سنايي غزنوي، ديوان، تصحيح: مدرس رضوي، تهران، انتشارات ابن سينا، 1341.
سيف فرغاني، ديوان، تهران، فردوسي 1364.
شبستري، محمود، ديوان، تهران، انتشارات طلايه، 1382.
شميسا، سيروس، نگاهي به فروغ فرخزاد، چاپ اول، تهران، مرواريد، 1374.
شهريار، سيد محمدحسين، ديوان كامل شهريار(4 جلدي)، تهران، انتشارات زرّين، چاپ بيستم، 1380.
شهريار، محمدحسين، ديوان، تهران، انتشارات زرين، 1382.
شيخ بهايي، محمد بن حسين، ديوان، تهران، انتشارات زرين، 1382.
شيخالاسلامي، سيد حسين، گفتار اميرالمومنين عليه السلام ، ترجمه غررالحكم (جلد2)، انتشارات انصاريان، قم، 1378.
صائب تبريزي، كليات صائب تبريزي، با مقدمه محمد عباسي، تهران، طلوع، 1368.
صائب، محمدعلي، ديوان، تهران، انتشارات علمي فرهنگي، 1383.
صفارزاده، طاهره، گزيده شعرهاي طاهره صفارزاده، انجمن شاعران ايران، 1390.
عطار نيشابوري، محمد بن ابراهيم، ديوان، تهران، انتشارات هرمس، 1382.
فردوسي، ابوالقاسم، شاهنامه، تهران، انتشارات هرمس، 1382.
قبادي، حسينعلي، بنيادهاي نثر معاصر فارسي، چاپ اول، تهران، پژوهشكده علوم انساني و اجتماعي جهاد دانشگاهي، 1383.
قبادياني، ناصر خسرو، ديوان، انتشارات المهدي، تهران، 1382.
كاخي، مرتضي، روشنتر از خاموشي، درباره اشعارطاهره صفارزاده، آگاه، 1388.
محمدي، منوچهر، تحليلي بر انقلاب اسلامي، تهران، اميركبير، 83 13.
محمدي، منوچهر، ديوان شمس، تصيح: بديع الزمان فروزانفر، تهران، انتشارات نغمه، 1377.
محمدي، منوچهر، مثنوي، به كوشش دكتر توفيق سبحاني، تهران، چاپ سازمان چاپ و انتشارات وزارت ارشاد وفرهنگ اسلامي، 1373.
مَزلو، ابراهام، به سوي روانشناسي بودن، ترجمه: احمد رضواني، مشهد، آستان قدس رضوي، 1371.
نظامي، الياس بن يوسف، كليات، تهران، انتشارات زهره، 1383.
نعمتالله ولي، ديوان، تصحيح: جواد نوربخش، تهران، انتشارات خانقاه نعمتالهي، 1347.
وحشي بافقي، ديوان، تهران، انتشارات اميركبير، 1355.
هاتف اصفهاني، ديوان، تصحيح وحيد دستگردي، تهران، انتشارات فروغي، 1345.
هاشمي، ايوب، رودكينامه (بررسي احوال و اشعار پدر شعر فارسي)، تهران، بنياد فرهنگي وهنري رودكي، 1390.
همايي، جلالالدين، قلعه ذاتالصّور، تهران، انتشارات دانشگاه تهران، 1349.
نشريه
شميسا، سيروس و علي حسينپور، «جريان سمبوليسم اجتماعي در شعر معاصر ايران»، مدرس، دوره 5، شماره 3، 1380.
علوي مقدم، محمد، «شاعر متعهد كيست و شعر متعهد چيست؟ » مجله: زبان و ادبيات فارسي (دانشگاه آزاد مشهد) ، پاييز و زمستان ، 1383 ، شماره 3 و 4.
منابع الكترونيكي
سايت تبيان: www.tebyan.net
لوح فشرده درج 3 (كتابخانه الكترونيك شعر فارسي)، شركت مهر ارقام رايانه، تهران، 1388.