ghaemiyeh.com
سرشناسه : مدرسی، محمدرضا، ۱۳۳۴ -
عنوان و نام پديدآور : ذکر ، سرود هستی : تبیینی بر بزرگی ، آثار ، مراتب ، انواع ، شرایط ، اسباب و موانع ذکر/ سیدمحمدرضا مدرسیطباطبایییزدی .
مشخصات نشر : قم: دارالتفسیر، ۱۳۹۲.
مشخصات ظاهری : ۲۱۴ ص.
شابک : 978-964-535-358-0
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
عنوان دیگر : تبیینی بر بزرگی ، آثار ، مراتب ، انواع ، شرایط ، اسباب و موانع ذکر.
موضوع : ذکر
موضوع : ذکر -- جنبههای قرآنی
موضوع : دعا
رده بندی کنگره : BP۲۶۶/م۴۲ذ۷ ۱۳۹۲
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۷۷
شماره کتابشناسی ملی : ۳۰۸۱۰۷۲
تبييني بر بزرگي، آثار، مراتب، انواع،
شرايط، اسباب و موانع ذكر
كمترين:
سيّد محمّدرضا مدرّسي طباطبايي يزدي عفيعنه
وَ لَذِكْرُ اللهِ أَكْبَر
و به تحقيق، ذكر خدا بزرگتر است.
العنكبوت : 45
إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِه
هيچ چيزى نيست مگر آنكه با ستايش ، او را تسبيح مىگويد.
الإسراء : 44
إِلَهِي!
وَ أَلْهِمْنِي وَلَهاً بِذِكْرِكَ إِلَى ذِكْرِك
خدايا! در دلم انداز شور و شيدايي ذكر خود را پياپي
ذكر، برترين هديهي آسماني13
پرسش و پاسخي16
احتراز از يك انحراف18
ياد خدا و آرامش دلها23
جريانِ آرامشِ ناشي از ياد خدا در مقياس خُرد و كلان30
اضطراب و سختيِ غفلت از ياد خدا35
اضطراب و سختيِ غفلت از ياد خدا در مقياسِ كلان37
پيآمد غفلت از خدا، عدمِ توجّهِ به خدا در محاسبات و آثار آن39
رابطهي متقابل ياد خدا و دوري از تباهي41
تلاشِ شيطان براي غفلت از ياد خدا45
ياد خدا و ياد انسان49
خدا فراموشي و خود فراموشي55
مقصود از خودفراموشي56
لزوم كثرت و تداوم در ذكر61
اندك بودن ذكر به معناي خاصّ از صفات منافقين67
مراتبِ كثرت ذكر و كمترين مرتبهي آن68
تبييني از امام صادق - عليه السلام - در كثرت ذكر و نمونهي برتر آن71
ارائهي نمونهي تامّ در ذكر كثير77
يك تذكّر و هشدار81
وابستهبودنِ پايداري و اثرگذاري ذكر به ولايت اهلبيت:87
مراتب ياد خدا97
پرسش و پاسخي100
تلازم در مراتب ذكر103
حقيقتِ ذكر و ياد قلبي108
نيكو بودن ياد خدا در هر مورد و هر حال و توصيه به آن در موارد خاصّ111
ياد خداوند متعال در موارد خاصّ116
سفارش به ذكر در زمانهاي خاصّ119
عنايت به ذكر در صبحگاهان و شامگاهان در روايات123
كيفيّت صوت در ذكر131
ذكر نهان و آثار آن133
مطلوببودن ذكر و مانند آن با صداي بلند در برخي موارد139
اسباب ذكر143
ملازمهي ايمان و محبّت به خداوند و لزومِ چيرگيِ آن بر تمام دوستيها146
موانع ذكر151
برخي موانعِ ذكر در روايات154
پيروي شهوت154
آرزوهاي بيجا154
درخواستهاي چشم154
اشتغال به سخن دربارهي مردم155
غِنا155
آلات طَرَب مثل تار و طنبور155
عدم عمل به علم156
پرخوري156
غرور فرمانروايي156
ديگر آثار ذكر159
نوراني شدن دل و روشنيِ باطن160
شادماني و نيروگرفتنِ جان162
نزول رحمت162
پيروزي در امور163
نيكوشدنِ كردار در نهان و آشكار163
امان از صاعقه163
امان از نفاق165
رهايي از آتش165
سبب تعلّق خير165
داراي زمزمه در زير عرش166
ادبِ ياد خدا167
ملازمهي ذكر و اشتياق به لقاي پروردگار169
ادبِ ظاهر در ياد خداي متعال171
مراتب فضيلت در اذكار، و تفاوت آثار آنها175
برترين ذكر179
برخي ديگر از ذكرهاي برتر186
اسماي الهي و توقيفيّت آنها191
توقيفيّت و توفيقيّتِ اسماي الهي193
اسماء الله و اسم اعظم197
اسم اعظم الهي203
رسول اكرم - صلي الله عليه و آله و سلم - و ائمّه: نمونهي عينيِ اسم اعظم207
تجلّيِ اسم اعظم در اولياي الهي و شرطيّت بقاي قابليّت209
چند روايت در تبيين اسم اعظم211
بِسْمِ اللهِ الرَّحمنِ الرّحِيمِ
الْحَمْدُ لِلهِ الَّذِي ألْهَمَنا ذِكْرَهُ و حَمْدَهُ
و تَمَّمَ بِإنْطاقِ ألْسِنَتِنا بِه لُطْفَهُ و فَضْلَهُ
و جَعَلَ لَذَّةَ الْمُحِبِّينَ شُكْرَهُ و تَسْبِيحَهُ
و الصَّلاةُ و السَّلامُ عَلَي مَنْ قَرَنَ ذِكْرَهُ بِذِكْرِهِ و رَفَعَ لَهُ ذِكْراً
و عَلَي آلِهِ الَّذِينَ هُمْ أهْلُ التَّطْهِيرِ و الذِّكْري
و اللَّعْنُ عَلَي أعْدائِهِمْ أصْحابِ الغَفْلَةِ و النِّسْيانِ
و أعْداءِ الذِّكْرِ و القُرْآنِ
ذكر(1)، برترين هديهي آسماني
از امور مهم بلكه مهمترين چيزيكه خداوند متعال بندگان خود را به آن توجّه داده و امر به آن فرموده و اخطار نسبت به غفلت از آن كرده و فراموشي آن را ناروا شمرده است، ياد خدا ميباشد. ذكر و ياد خداوند متعال به روشهاي گوناگون در قرآنكريم و كلمات معصومين: مورد عنايت قرار گرفته است. گاه به روش اِخباري و بيان يك حقيقت آمده، و گاه به صورت توصيه، و گاه متعلَّق امر و فرمانِ صريح قرار گرفته است؛ هرچند هر يك از اين تعابير ميتواند صورت و روش ديگر را نيز به گونهاي ارائه دهد.
1) ذكر به معناي ياد است ولي به قرائنْ در بسياري از موارد وقتي مطلق آورده ميشود مراد از آنْ ذكر خداوند عزّوجلّ است. همچنين ذكر داراي مراتب و خصوصياتي است كه إن شاء الله در ضمن مباحث آينده روشن خواهد شد.
خداوند متعال در آيهي شريفهي:
إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَر؛
همانا نماز از كار زشت و ناپسند بازمىدارد.
بعد از آنكه بيان ميفرمايد از ويژگيهاي نماز، آن است كه ناهيِ از فحشا و منكر است، با تأكيد بيان ميفرمايد:
وَ لَذِكْـرُ اللهِ اكْـبَـر؛(1)
تذكّر: عمدتاً در منابع مورد ارجاع، از نرمافزارهاي نور استفاده گرديده است، و نيز در ترجمهي آيات قرآن كريم و روايات، از ترجمههاي موجود در اين نرمافزار بهره برده شده است.
و به تحقيق، ذكر خدا بزرگتر است.
با آنكه در اين آيه، مفاد جملهي قبل به كمك حرف «إنّ» با تأكيد بيان شده بود امّا خداوند متعال با حرف تأكيد جديدي(2)بيان ميفرمايد: به تحقيق ذكر خداوند، بزرگتر است؛ يعني نسبت به نماز با اين اهمّيت آنچه در نماز از ذكر خداست و نيز هرجا ذكر خدا باشد بزرگتر است.(3)
به هر حال شكّي نيست كه ظهور آيهي شريفه در اضافهي مصدر به مفعول است؛ چنانكه اين معنا از تعدادي از روايات نيز استفاده ميشود. آيهي شريفه را به روش سومي نيز ميتوان معنا كرد و آن اينكه: «نماز ناهي از فحشا و منكر است ولي از اين نظر كه ياد خداوند است بزرگتر است».
1) سورهي عنكبوت، آيهي45؛
2) يعني «لام» در وَ لَذِكْرُ اللهِ أكْبَر.
3) به گونهاي ديگر هم وَ لَذِكْرُ اللهِ أكْبَر در برخي روايات معنا شده است ولي ميتوان آن را از باب ارادهي معانيِ متعدّد از آيات قرآنكريم دانست؛ در بعضي روايات آمده است: «ذِكْرُ اللهِ إيّاكُمْ بِرَحْمَتِهِ اكْبَرُ مِنْ ذِكْرِكُمْ إيّاهُ بِطاعَتِهِ؛ ياد كردن خداوند شما را از روي رحمتش بزرگتر است از ياد كردن شما او را به خاطر اطاعت و بندگيش». بحارالأنوار(ط - بيروت)، ج16، ص205؛
توضيح مطلب آنكه ما در نماز، التفاتي به خودمان نيز داريم، ميگوييم: «نَعْبُدُ و نَسْتَعِين؛ ميپرستيم و ياري ميجوييم» و ميگوييم «إهْدِنا؛ ما را هدايت كن» و حتّي التفاتي به مغضوبين و گمراهان داريم و اين التفات گرچه در راستاي پرستش و نيايش خداوند و درخواست هدايت و سعادت است امّا حدّاقل براي افراد عادي به نوعي التفات به غير ذات حقّ نيز هست. بدينجهت خداوند متعال ميفرمايد:
وَ لَذِكْرُ اللهِ أَكْبَر؛
و به تحقيق ذكر خدا بزرگتر است.
خداوند متعال همچنين ميفرمايد:
وَ أَقِمِ الصَّلاةَ لِذِكْري؛(1)
1) سورهي طه، آيهي14.
نماز را به خاطر ياد من، به پا دار.(1)
عرض ميكنم رواياتي كه از آيهي شريفه، لزوم قضا را استفاده ميكند صريح در استفادهي دلالت مطابقي نيست و اينطور نيست كه ظاهر آيه دلالت داشته باشد بر لزوم قضا هنگام ياد آمدنِ فوتِ نماز بلكه ميتواند تفسير به لازم باشد؛ يعني چون اقامهي نماز به خاطر ياد خداست، اين ياد را اگر فراموش كردي، در وقت ديگر جبران كن. و بالجمله شكّي نيست در ظهور آيهي شريفه در اين معنا كه: «به خاطر ياد من، نماز را به پا دار» و قرينهي معتبري بر خلاف آن نميشناسيم.
و نظير همين از عامّه در مناسك حجّ وارد شده است: «إنَّما جُعِلَ الطَّوافُ بِالبَيتِ و بَينَ الصَّفا و الْمَرْوَةِ و رَمْيِ الْجِمارِ لإقامَةِ ذِكْرِ اللهِ؛ همانا قرار داده شده است طواف به دور خانهي خدا و سعي بين صفا و مروه و رمي جمرات به خاطر بر پا داشتنِ ياد خداوند متعال.» سنن أبي داود، ج1، ص581 (الناشر: دارالفكر ـ تحقيق: محمد محيي الدين عبد الحميد)؛ و ... .
كه دلالت ميكند روح نماز و هدف از آن، ياد خداست.
ممكن است اينجا پرسشي براي برخي مطرح شود كه اگر ذكر خداوند برتر است پس چرا غير ذكر خداوند در نماز نيز وجود دارد؟
1) اين آيهي شريفه به گونههاي ديگري نيز معنا شده است؛ از جمله آنكه «نماز را به پا دار تا من تو را ياد كنم» كه از باب اضافهي مصدر «ذكر» به فاعل «ي» باشد، و يا وَ أَقِمِ الصَّلاةَ لِذِكْري يعني «هرگاه نماز را فراموش كردي سپس متذكّر شدي، آن را بياور». جناب طبرسي; ميفرمايد: اين معناي اخير، از اكثر مفسّرين است و مرويِ از امام باقر - عليه السلام -.
پاسخ آن است كه با بقيّهي آنچه در نماز آمده است كمك ميطلبيم تا به اوجِ ياد حقيقي برسيم، مابقي نردبان رسيدن به قلّهي رفيع ذكر است؛ چنانكه اين جواب در رابطه با پرسش ديگري نيز مناسب است و آن اينكه در روايت معتبر از امام صادق - عليه السلام - آمده است:
إِنَّ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ يَقُولُ مَنْ شُغِلَ بِذِكْرِي عَنْ مَسْأَلَتِي أَعْطَيْتُهُ أَفْضَلَ مَا أُعْطِي مَنْ سَأَلَنِي؛(1)
همانا خداوند عزّوجلّ مىفرمايد: هركس به خاطر ياد و ذكر من (در هنگام مناجات) از درخواست از من بازماند، برترين عطايايى را كه به درخواستكنندگانِ از خود مىدهم به او عطا مىكنم.
و در روايت صحيح ديگر آمده است:
إِنَّ الْعَبْدَ لَيَكُونُ لَهُ الْحَاجَةُ إِلَى اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ فَيَبْدَأُ بِالثَّنَاءِ عَلَى اللَّهِ وَ الصَّلَاةِ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ حَتَّى يَنْسَى حَاجَتَهُ فَيَقْضِيهَا اللَّهُ لَهُ مِنْ غَيْرِ أَنْ يَسْأَلَهُ إِيَّاهَا؛(2)
براي بنده در درگاه خداوند عزّوجلّ حاجتي
است و او شروع به ثناى الهى و صلوات بر محمّد و آل محمّد مىكند تا جايىكه اصل حاجتِ خود را فراموش مىنمايد، امّا خداوند متعال حاجتش را روا مىنمايد بدون اينكه او چيزى خواسته باشد.
اينجا نيز اين پرسش مطرح ميشود كه اگر با ذكر كه افضل است حاجت انسان برآورده ميشود ديگر چرا به دعا امر شده و آنقدر دعا از معصومين: وارد شده است؟ از مطالب قبل جواب اين پرسش هم روشن ميشود؛ چون:
اوّلاً: آنچه از دو روايت بالا با كمك صراحت روايت دوم استفاده ميشود اينكه اگر كسي تقريباً بياختيارْ از دعا باز بماند خداوند متعال حاجت او را برآورده خواهد كرد؛
ثانياً: اساساً انسان بدون دعا نميتواند به آن مرحله از ذكر برسد و به بركت دعاست كه توفيق ذكرِ شايسته حاصل ميشود و اگر دعا نباشد، دسترسي به آن مرتبه از ذكر، عملي نخواهد بود.
در اينجا تأكيد ميكنم مبادا شيطان در ذهن كسي رخنه و القا نمايد كه ميتوان به مرحلهاي
از ذكر رسيد كه ديگر نياز به نماز نباشد چون نماز براي ذكر است و اين ذكر حاصل شده است، كه بعضي در اين دام عنكبوتي گرفتار شدهاند. در حقيقت اين نيز يكي از حيلههاي شيطان براي گمراهكردنِ بندگان از راه خداست. ذكر و ياد واقعي خداوند جز از راهي كه خود فرموده حاصل نميشود و نميتوان مرتبهي پاياني براي آن تصوّر كرد و در هر مرتبهاي انسان قرار گيرد براي حفظ آن مرتبه و نيز رسيدن به مراتب بالاتر نيازمند همان راهي است كه پروردگارش براي او قرار داده است.
پيامبر اكرم - صلي الله عليه و آله و سلم - با آنكه ذاكرترين بندگان خدا بود تا آنجا كه فرمود: «تَنَامُ عَيْنِي وَ لَا يَنَامُ قَلْبِي؛(1)چشمم به خواب ميرود ولي قلبم نميخوابد.» ميفرمود:
قُرَّةُ عَيْنِي فِي الصَّلَاة؛(2)
روشني چشم من در نماز است.
اميرالمؤمنين - عليه السلام - با آن مرتبه از توحيد و ذكر، در هنگام نماز به شهادت ميرسد و پيامبر اكرم - صلي الله عليه و آله و سلم - نيز به همين نحوهي شهادت،
اِخبار ميفرمايد؛ در روايتِ معتبر آمده است:
كَأَنِّي بِكَ وَ أَنْتَ تُصَلِّي لِرَبِّكَ وَ قَدِ انْبَعَثَ أَشْقَى الْأَوَّلِينَ وَ الْآخِرِينَ شَقِيقُ عَاقِرِ نَاقَةِ ثَمُودَ فَضَرَبَكَ ضَرْبَةً عَلَى قَرْنِكَ فَخَضَبَ مِنْهَا لِحْيَتَكَ؛
گويا تو را مينگرم كه نماز براى پروردگارت ميخوانى و شقىترينِ اولين و آخرين كه جفت پىكنندهي شتر ثمود است برانگيخته شود و ضربتى بر فرقت زند و ريشت را با آن خضاب كند.
قَالَ أَمِيرُالْمُؤْمِنِينَ - عليه السلام -: قُلْتُ: يَا رَسُولَ اللَّه!ِ وَ ذَلِكَ فِي سَلَامَةٍ مِنْ دِينِي؟ فَقَالَ - صلي الله عليه و آله و سلم -: فِي سَلَامَةٍ مِنْ دِينِك؛(1)
اميرالمؤمنين - عليه السلام - ميفرمايد: گفتم: يا رسول اللَّه! اين در صورتي است كه دين من سالم است؟ فرمود: در سلامتىِ دين توست.
و در روايت آمده است كه امام صادق - عليه السلام - فرمود: إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيَّاكَ نَسْتَعِين را آنقدر تكرار كردم «حَتَّى سَمِعْتُهَا مِنْ قَائِلِهَا؛(2)تا آنكه آن را از قائلش
1) الأمالي(للصدوق)، ص95.
2) «أَنَّهُ - عليه السلام - كَانَ يُصَلِّي فِي بَعْضِ الْأَيَّامِ فَخَرَّ مَغْشِيّاً عَلَيْهِ فِي أَثْنَاءِ الصَّلَاةِ فَسُئِلَ بَعْدَهَا عَنْ سَبَبِ غَشْيَتِهِ فَقَالَ - عليه السلام -: مَا زِلْتُ أُرَدِّدُ هَذِهِ الْآيَةَ حَتَّى سَمِعْتُهَا مِنْ قَائِلِهَا؛ ايشان (امام صادق - عليه السلام -) در بعض از ايّام به نماز قيام نموده بودند كه در اثناي نماز مدهوش شدند، و چون به حال آمدند جماعتى از سبب غشوهي ايشان پرسيدند، پس آن حضرت - عليه السلام - در جواب فرمودند: من تكرار اين آيهي كريمه مىكردم تا آنكه آن را از قائلش شنيدم.» مفتاح الفلاح (ط ـ القديمة)، ص372.
شنيدم.» و دربارهي امام سجّاد - عليه السلام - نقل شده است:
وَ كَانَ - عليه السلام - إِذَا قَرَأَ مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ يُكَرِّرُهَا حَتَّى كَادَ أَنْ يَمُوتَ؛(1)
حضرت - عليه السلام - هرگاه مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ را (در نماز يا مطلقاً) قرائت ميكرد، آنقدر تكرار ميكرد كه نزديك بود قالب تهي كند.
و به طور كلّي خداوند متعال ميفرمايد:
وَ اعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّى يَأْتِيَكَ الْيَقِين؛(2)
و پروردگارت را پرستش كن تا آن امر يقينى (مرگ كه براى هر زندهاى، حتمى است) بر تو فرا رسد.
بنابراين، انسان به هر مرتبهاي برسد و در هر موقعيّتي قرار گيرد حتّي اگر از اوج برترين فرشتگان بگذرد و به مقام قابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنى(3)برسد باز بايد تا آخرين لحظه، خداي را عبادت و پرستش كند، و غير اين، انحراف و دام شيطان است كه براي رهزنيِ
بندگان خدا گسترده شده است.
در روايات متعدّدِ معراج كه بيانگر بالاترين حالاتِ برترين شخصيّت عالَم امكان، پيامبر اعظم - صلي الله عليه و آله و سلم - ميباشد به طور مكرّر آمده است كه حضرت در آن عالَم نيز اقامهي نماز نمودند، پس ديگر گمراهيِ محض است كه كسي ادّعا كند من به مرحلهاي رسيدهام كه نيازي به نماز و مثل آن ندارم.
خداوند همه را از وساوسِ نفس و نيرنگهاي شيطان حفظ فرمايد.
از اموري كه خداوند متعال در مورد ياد خود با عنايتِ ويژه بيان فرموده است آنكه با ياد خدا دلها استقرار و آرامش مييابد؛ قرآنكريم ميفرمايد:
الَّذينَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللهِ؛
كسانىكه ايمان آوردهاند و دلهايشان به ياد خدا آرام مىيابد.
آيهي شريفه گزارش ميدهد كه از ويژگيهاي مؤمنين اطمينان و آرامش دلهاي آنان به ذكر خداست، و سپس در يك بيان آگاهيبخش و فراگير ميفرمايد:
أَلا بِذِكْرِ اللهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوب؛(1)
آگاه باشيد كه دلها با ياد خدا آرام ميگيرد.
فهم اين مطلب با اندك تأمّلي كاملاً آسان است. وقتي انسان توجّه كند كه ذات مقدّس حضرت حقّ، خير مطلق و نور و كمال محض است و همهي عالَم، جلوهي اين جمال و كمال مطلق است و تيرگيها و تاريكيها همه به خاطر بريدن از منبع نور و خير و ركونِ به غير خداست، با توكّل و تفويض و رضا و تسليمْ هيچ قَلَق و اضطرابي نخواهد داشت؛ چون جز خير و نور و جمال و كمال نميبيند و ميداند آنچه ذات اقدس حقّ براي بندگانش بخواهد خير و كمال است و ممكن نيست از سرچشمهي خير و جُود، جز نيكي و احسان صادر شود؛ و مشكلات، امور عَرَضيّهاي است كه يا از خود ما پديد آمده و يا لوازم قهريّهي اين عالَم است كه نبودِ آن مساويِ نبودِ اين عالَم ميباشد و در عينحال در پس هر مشكلي لطفي براي بندهي مؤمن نهفته است كه آن سختي در مقابل آن نعمتِ نهفته، چيزي نيست كه به حساب آيد:
1) سورهي رعد، آيهي28.
وَ كَمْ لِلهِ مِنْ لُطْفٍ خَفِيٍّ
يَدِقُّ خِفاهُ عَنْ فَهْمِ الزَّكِي(1)
از حلاوتها كه دارد جور تو
وز لطافت، كس نيابد غور تو
اي جفاي تو ز راحت خوبتر
انتقام تو ز جان محبوبتر
انسان مؤمنِ معتقد، با توكّل و تفويض امور خود به خداوند سبحانِ قديرِ رؤوف در عين تلاش و كوشش براي تحقّق اهداف برترِ خود، طمأنينه و آرامش را حتّي در سختترين و اضطرابآورترين شرايط حفظ ميكند؛ چون مييابد كه با تفويضِ امر خود به خداوند و اتّكال بر ذات مقدّس حضرت حقّ به مقصود ميرسد و اگر قضاي حتمي بر غير آن قرار گرفته باشد باز هيچ ضرري نكرده است و هرچه پديد آيد خير و مصلحت او خواهد بود:
عَنْ سَيِّدَةِ النِّسَاءِ - سلام الله عليها - قَالَتْ: مَنْ أَصْعَدَ إِلَى
1) «و خداي را چه بسيار لطفهاي پنهاني است كه هوشِ مردمان تيزهوش نيز بدان نرسد.» ديوان منسوب به اميرالمؤمنين - عليه السلام -، ص494.
اللَّهِ خَالِصَ عِبَادَتِه أَهْبَطَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ إِلَيْهِ أَفْضَلَ مَصْلَحَتِهِ؛(1)
حضرت زهرا - سلام الله عليها - ميفرمايد: كسىكه عبادت پاك و خالص خود را به سوي خداوند بالا بفرستد، خداوند عزّوجلّ بهترين مصالحش را بر او نازل مىگرداند.
وَ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ8: مَنْ عَبَدَ اللَّهَ عَبَّدَ اللَّهُ لَهُ كُلَّ شَيْءٍ؛(2)
امام حسن مجتبى - عليه السلام - ميفرمايد: كسىكه خدا را بندگى كند، خداوند همهچيز را بنده و مطيع او مينمايد.
در مسير كربلا وقتي فرزدق وضعيت شكننده و نگرانكنندهي كوفيان را به امام حسين - عليه السلام - در رابطه با حمايت از حضرت گزارش كرد، حضرت - عليه السلام - فرمودند:
إِنْ نَزَلَ الْقَضَاءُ بِمَا نُحِبُّ فَنَحْمَدُ اللَّهَ عَلَى نَعْمَائِهِ وَ هُوَ الْمُسْتَعَانُ عَلَى أَدَاءِ الشُّكْرِ؛
اگر قضا و قدر خداوند آنطور كه ما دوست داريم نازل شود پس در مقابل نعمتهايش سپاسگزاريم و خداوند بر اداي شكر، ياور ماست.
و اكنون ملاحظه كنيد كه سيّد الشّهداء - عليه السلام - با چه آرامشي سخن خود را ادامه ميدهند:
وَ إِنْ حَالَ الْقَضَاءُ دُونَ الرَّجَاءِ فَلَمْ يَبْعُدْ مَنْ كَانَ الْحَقَّ نِيَّتُهُ وَ التَّقْوَى سِيرَتُه؛(1)
و اگر قضا و قدر بين ما و اميد ما فاصله شود پس كسىكه نيّت او خير و تقوا روشِ او باشد، محروم و دور نخواهد شد.
و وقتي در مراحل بعد، حرّ بن يزيد رياحي حضرت را از كشتهشدن بر حذر داشت، حضرت - عليه السلام - بعد از كلامي اين شعر را كه از مجاهدان در ركاب رسول الله - صلي الله عليه و آله و سلم - است خواندند:
سَأَمْضِي فَمَا بِالْمَوْتِ عَارٌ عَلَى الْفَتَى
إِذَا مَا نَوَى خَيْراً وَ جَاهَدَ مُسْلِماً
من از دنيا ميگذرم و مرگ از براى جوانمرد عار نيست؛
هنگاميكه نيّت او خير باشد و در حالىكه مسلمان است، جهاد كند.
فَإِنْ عِشْتُ لَمْ أُذْمَمْ وَ إِنْ مِتُّ لَمْ أُلَم
كَفَى بِكَ ذُلّاً أَنْ تَعِيشَ فَتُرْغَمَا(2)
اگر زنده بمانم مذمّت نمىشوم و اگر بميرم ملامت نخواهم شد؛
ولى براى تو (اى شخص ناجوانمرد!) همين بس در ذلّتِ تو كه زندگى كنى و دماغت به خاك ماليده شود.
و خواهرش زينبكبري عقيلهي بنيهاشم - سلام الله عليها - بعد از شهادت حضرت - عليه السلام - و يارانش در پاسخ زخمزبانِ ابن زياد لعنهالله سخني گفت كه اين حقايق را به خوبي نشان ميدهد؛ ابن زياد بعد از آن همه جنايت كه خود و لشكريانش انجام دادند براي اذيّتِ بيشتر نسبت به خاندان پيامبر - صلي الله عليه و آله و سلم - خطاب به زينبكبري - سلام الله عليها - گفت: «كَيْفَ رَأَيْتِ صُنْعَ اللَّهِ بِأَخِيكِ وَ أَهْلِ بَيْتِك؛(1)كار خدا را نسبت به برادر و اهلبيتت چگونه ديدى؟» امّا با چنان پاسخ كوبندهاي از شيرزنِ كربلا مواجه شد كه تمام هستيش را سوزاند؛ زينبكبري دُخت علي مرتضي8 با صراحت و روشني و قاطعيتِ تمام فرمود:
مَا رَأَيْتُ إِلَّا جَمِيلاً ...؛(2)
من به غير از زيبا، چيزى نديدم.
و اين حقيقت كه در گفتههاي گلهاي رسالتْ شكوفا شده، مقتبس از شجرهي طيّبهي نبوت است كه امام صادق - عليه السلام - چنين روايت ميكند:
وَ اعْلَمُوا أَيُّهَا النَّفَرُ! أَنِّي سَمِعْتُ أَبِي يَرْوِي عَنْ آبَائِهِ: أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ - صلي الله عليه و آله و سلم - قَالَ يَوْماً؛
اى جماعت! بدانيد كه شنيدم پدرم از پدرانش: روايت كرد كه روزى پيامبر خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - فرمود:
مَا عَجِبْتُ مِنْ شَيْءٍ كَعَجَبِي مِنَ الْمُؤْمِنِ إِنَّهُ إِنْ قُرِضَ جَسَدُهُ فِي دَارِ الدُّنْيَا بِالْمَقَارِيضِ كَانَ خَيْراً لَهُ؛
من از چيزى تعجب نكردم به اندازهاى كه از مؤمن در شگفت شدم چراكه اگر پيكرش در سراى دنيا به قيچى تكّه تكّه شود براى او خير است.
وَ إِنْ مَلَكَ مَا بَيْنَ مَشَارِقِ الْأَرْضِ وَ مَغَارِبِهَا كَانَ خَيْراً لَه؛
و اگر مالك همهي روى زمين از خاور تا باختر آن شود باز هم برايش خير است.
وَ كُلُّ مَا يَصْنَعُ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ بِهِ فَهُوَ خَيْرٌ لَه؛(1)
و هر چه خداى عزّوجلّ با او كند برايش خير باشد.
1) كافي، ج5، ص69.
اين آرامشِ ناشي از ياد خدا در مقياس خُرد و كلان نجاتبخش و سعادتآفرين است. همانطور كه فرد اگر امر خود را تفويض به پروردگار كند پيروز در همهي ميدانها ميباشد و اضطراب و پريشان احوالي نميتواند بر او غالب شود، در مقياس كلان نيز اگر جامعهاي با ياد خدا به مرتبهي سكون و آرامش برسد هيچ نيرويي نميتواند آن جامعه را پريشان كند. ذكر و ياد خدا همچون رشتهي محكمي، جمعيّت را به يكديگر پيوند داده و آنان را در مقابل تندبادهاي حوادث و كيدها و حملههاي دشمنان، استوار و پر قدرت نگه ميدارد، بلكه مشكلات و سختيها سكّوهاي جهش آن جامعه خواهد شد؛ خداوند متعال دربارهي مؤمنين ميفرمايد:
الَّذينَ قالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزادَهُمْ إيماناً وَ قالُوا حَسْبُنَا اللهُ وَ نِعْمَ الْوَكيل؛(1)
(مؤمنين) آنانند كه مردم به ايشان گفتند: مردم
1) سورهي آلعمران، آيهي173.
(كفّار) براى (پيكارِ با) شما گرد آمدهاند، از آنان بترسيد. پس اين سخن بر ايمان آنان افزود، و گفتند: خدا ما را كافى و بس است و او خوب كارسازى است.
و نتيجهي اين اعتماد و توكّلِ بر خداوند، پيروزي و نصرت است؛ زيرا خداوند بلافاصله ميفرمايد:
فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اللهِ وَ فَضْلٍ لَمْ يَمْسَسْهُمْ سُوءٌ وَ اتَّبَعُوا رِضْوانَ اللهِ وَ اللهُ ذُو فَضْلٍ عَظِيمٍ؛(1)
پس با نعمت و بخشش و فضل و احسانِ از جانب خداوند بازگشتند؛ هيچگونه بدى به آنان نرسيد، و دنبال رضوان خدا رفتند، و خداوند داراى احسان بزرگ است.
اين آيهي شريفه گرچه در رابطه با غزوهي حمراء الأسد(2)يا غير آن نازل شده است امّا
1) همان، آيهي174.
2) «و آن موضعى است كه از آنجا تا مدينه هشت ميل راه است، و ملخّص خبرش آن است كه حضرت رسول - صلي الله عليه و آله و سلم - به ملاحظهي اينكه مبادا [بعد از جنگ احد] قريش، ساز مراجعت كنند و به سوى مدينه تاختن آرند حكم فرمود تا بلال ندا در داد كه حكم خداوند قادر و قاهر است كه بايد آنانكه در اُحُد حاضر بودند و جراحت يافتند به طلب دشمنان بيرون شوند. پس اصحاب، كار معالجه و مداوا گذاشتند و بر روى زخمها سلاح جنگ پوشيدند و عَلَم را به دست اميرالمؤمنين - عليه السلام - داد... الخ .» منتهى الآمال فى تواريخ النبى و الآل:، ج1، ص168.
چنانكه از آيهي قبلْ آشكار ميشود، ملاك و معيار آن مربوط به زمان و مكان خاصّي نيست و آيهي شريفه اين حقيقت را بيان ميفرمايد كه جامعهي مؤمنين با اعتماد بر خداوند در برابر توطئههاي فراگير دشمنان، مقاوم و استوار است و هرچه بر حجم دشمنيِ دشمنان افزوده شود ايمان مؤمنينْ افزون و ريشهدارتر خواهد شد، در نتيجه خداوند متعال بيشتر آنان را ياري فرموده و فضل و رحمت زيادتري شامل حال آنان خواهد شد؛ چنانكه خداوند متعال در سورهي مباركهي آلعمران خطاب به مسلمانان در رابطه با غزوهي بدر نيز ميفرمايد:
بَلى إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا وَ يَأْتُوكُمْ مِنْ فَوْرِهِمْ هذا يُمْدِدْكُمْ رَبُّكُمْ بِخَمْسَةِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُسَوِّمينَ؛(1)
آرى، اگر صبر كنيد و پرهيزگارى نماييد و با همين جوش (و خروش) بر شما بتازند، (همانگاه) پروردگارتان شما را با پنج هزار
1) سورهي آلعمران، آيهي125.
فرشتهي نشاندار يارى خواهد كرد.
سپس خداوند متعال ميفرمايد:
وَ ما جَعَلَهُ اللهُ إِلَّا بُشْرى لَكُمْ وَ لِتَطْمَئِنَّ قُلُوبُكُمْ بِه ...؛(1)
و خدا آن (وعدهي پيروزى) را جز مژدهاى براى شما قرار نداد تا (بدين وسيله شادمان شويد و) دلهاى شما بدان آرامش يابد.
اين آيه نيز گرچه خطاب به مسلمانان در رابطه با جنگ بدر ميباشد امّا اصل ملاك آن عام است و ميتوان از آن استفاده كرد كه جنب و جوش دشمن، با صبر و تقوايِ در راه خدا شكست خواهد خورد و اضطراب و دلهره راهي به سوي تقواپيشگان ندارد.
1) همان، آيهي126.
همانطور كه آرامش و استقرار و پيروزي همراه ياد خداست، اضطراب و تنگي و شكست، نتيجهي دوري از ياد خدا ميباشد؛ خداوند متعال ميفرمايد:
وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْري فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكاً وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ أَعْمى؛(1)
و هركس از ياد من روي بگرداند، همانا زندگي تنگ و سختي خواهد داشت و در روز قيامت نابينا محشورش ميسازيم.
انساني كه فقط محسوسات مادّيِ مقابلِ حسّش را بشناسد و نتواند به حقيقت هستي و جان جهان برسد جز تاريكي و تيرگي و بيهدفي،
1) سورهي طه، آيهي124.
چيز ديگري را بر اين جهان حاكم نميبيند. خود را در اين جهان، مهرهاي تنها و محكوم و مقهور ميبيند كه طوفان حوادث و پديدهها او را هر روز با قساوت به گوشهاي پرتاب ميكند و هيچ روزنهي اطمينانآوري را نميشناسد. هراس از بيماريها، حادثهها، شكستها و بنبستها در هر لحظه براي خود و وابستگانش، و نبود راه فرارِ اطمينانبخش، ابر سنگيني از نااميدي و يأس و دلواپسي را پيوسته بر او چيره ميكند. در بهترين شرايط، چنين انسانهايي پناه به خرافات ميآورند و جاي خداي حقيقي را با انواع بتهاي خودساخته پر ميكنند كه اين خود مشكلات جديدي را براي آنان پديد ميآورد و آنان را در شبكهاي پايانناپذير از خُزَعْبلات فرساينده و نابودكنندهي تن و روان، گرفتار مينمايد و تا آنجا انسانِ جاهل پيش ميرود كه سرِ كُرنش و نيايش در برابر سنگ، چوب، حيوان، ماه، ستاره و ... فرود ميآورد:
وَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللهِ آلِهَةً لَعَلَّهُمْ يُنْصَرُون؛(1)
1) سورهي يس، آيهي74.
و به جاى اللَّه خدايانى اختيار كردند بدان اميد كه ياري شوند.
كه چنين رؤياي بيهودهاي هرگز تعبير نخواهد شد، بلكه عكس آن رخ خواهد داد و اين انسانهاي گمراه هستند كه خود را فداي انواع بتهاي خودساخته كرده و هستيِ خود و ديگران را به خيالي واهي، تباه مينمايند:
لا يَسْتَطيعُونَ نَصْرَهُمْ وَ هُمْ لَهُمْ جُنْدٌ مُحْضَرُونَ؛(1)
آنها (بتها) را ياراى آن نيست كه به ياريشان برخيزند، ولى اينان همانند سپاهى به خدمتشان آمادهاند.
اگر شرايط فوق را در مقياسِ خُرد ببينيم ميتوان همين شرايط را در مقياس كلان نيز مشاهده كرد. جامعهاي كه دچار بيماري غفلت از خدا بشود بالاترين نيروي حفظكننده و مهمترين نيروي محرّك جامعه به سوي صَلاح و سَداد را از دست ميدهد و ديگر از درونِ مردم، آن
1) همان، آيهي75.
نيروي قدرتمندي كه آنان را وادار به رعايت حرمتِ جان و مال و آبروي افراد كند، وجود نخواهد داشت و تنها احساسات و قوانين قابل تخلّف و دور زدنْ با هزينههايِ سنگينِ آن، محور كنترل جامعه خواهد بود. علاوه، تقريباً آنچه كه خارج از محدودهي قانونگذاري باشد هيچ ضامن قوي براي اجرا نخواهد داشت. با فراموشي خدا چگونه ميتوان به مردم گفت: گمان بد به ديگران نداشته باشيد، از ديگران غيبت نكنيد، مردم را گول نزنيد، در بخششهاي خود بر مردم منّت نگذاريد، حِسادت نورزيد، تكبّر نكنيد و ...؟!
جامعهي بدون ياد خدا چگونه مشكلات دفاع در مقابل دشمن را در جنگها و تاخت و تازها ميتواند به گونهي مناسب تحمّل كند و چگونه مردمِ آن حاضر خواهند بود براي نگهداري صلح و امنيت، كاستيها را تحمّل كرده و با متجاوزان بجنگند و كشته شوند و حتّي با عوارض بعد از جنگ و مشكلاتِ جانبازان و مجروحان، سازگاري داشته باشند؟! در اينجاست كه حتّي با چشمپوشي از آخرت بايد گفت:
فَوَيْلٌ لِلْقاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ مِنْ ذِكْرِ اللهِ؛(1)
پس واى (هلاك و تباهى) بر گروهىكه دلهايشان براى ياد خدا سخت است.
ياد خداست كه دلهاي سخت و طبعهاي سركش را رام و تسليم وظيفه ميكند، آرامش و همدلي و همكاري را براي مردم فراهم مينمايد و جامعه را به آسايش و آرامش ميرساند.
گر با همهاي چو بي مني بيهمهاي
ور بيهمهاي چو با مني با همهاي
كسيكه از ياد خدا غافل است قهراً خداوند در محاسبات او جايي ندارد و كسيكه خداوند عزّوجلّ در محاسباتِ او وارد نشود خوف از خدا نخواهد داشت و كسيكه خوفِ خدا ندارد، به طور طبيعي از هر چيزي ترس دارد. در روايت آمده است:
مَنْ لَمْ يَخَفِ اللَّهَ أَخَافَهُ اللَّهُ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ؛(2)
هر كسىكه از خداوند واهمه نداشته باشد
خداوند او را از هر چيزى خواهد ترسانيد.
در مقابل، با خوفِ خدا انسان در دژِ اطمينان بخشي از همهي ترسها قرار ميگيرد و هيچ حادثهاي در جهان نميتواند اساسِ آرامشِ او را ويران كند:
عَنْ عَلِيٍّ - عليه السلام -: مَنْ خَافَ اللّهَ سُبْحَانَهُ أَمَّنَهُ اللّهُ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ؛(1)
امام علي - عليه السلام - ميفرمايد: هركس از خداوند سبحان واهمه داشته باشد، خداوند او را از هر چيزي ايمن ميگرداند.
انسانِ ذاكر، با يك خوفِ مقدّس، تمام دلهرهها و ترسهاي غير آن را از بين ميبرد در حاليكه اين خوف نيز در درونِ خود، يك امنيت است و وسيلهاي براي پرواز به سوي كمالِ بيپايان ميباشد.(2)
ياد خدا انسانها را ياري ميكند تا از گرفتارشدن در دام شيطان و افتادن در ورطهي گناه و فساد، رهايي يابند؛ خداوند متعال ميفرمايد:
إِنَّ الَّذينَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّيْطانِ تَذَكَّرُوا فَإِذا هُمْ مُبْصِرُون؛(1)
همانا پرهيزكاران را هرگاه وسوسهاى از جانب شيطان برسد خداوند را ياد ميكنند، پس در اينهنگام ايشان بينايان ميباشند.
كسانيكه به واسطهي تقوا ياد خدا براي آنان مَلَكه شده باشد به مجرّد نزديكشدن شيطان به آنان، خدا را ياد خواهند كرد و بيدار شده، از گناه دوري ميجويند؛ در روايت صحيحي ابو بصير
1) سورهي أعراف، آيهي201.
ميگويد از امام صادق - عليه السلام - دربارهي آيهي فوق سؤال كردم، حضرت - عليه السلام - فرمود:
هُوَ الْعَبْدُ يَهُمُّ بِالذَّنْبِ ثُمَّ يَتَذَكَّرُ فَيُمْسِكُ فَذَلِكَ قَوْلُهُ سبحانه: تَذَكَّرُوا فَإِذا هُمْ مُبْصِرُون؛(1)
او بندهاي است كه قصد گناه كرده سپس متذكّر ميشود (خدا را به ياد ميآورد) و از گناه دوري ميكند، پس همين است معناي كلام الهي: «خداوند را ياد ميكنند، پس در اينهنگام ايشان بينايان ميباشند».
و در روايت صحيح ديگر، ابو بصير از امام صادق - عليه السلام - چنين نقل ميكند:
يَذْكُرُ اللَّهَ عِنْدَ كُلِّ مَعْصِيَةٍ يَهُمُّ بِهَا فَيَحُولُ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ تِلْكَ الْمَعْصِيَة؛(2)
هنگام روي آوردن به گناه، خدا را ياد ميكند پس ذكر خدا ميان او و آن معصيت، حائل مىگردد.
و حتّي اگر فرد به واسطهي عدم تقواي كافي در دام گناه گرفتار شود باز ياد خدا ميتواند او را نجات دهد و موجب استغفار و توبهي او شود؛ خداوند متعال ميفرمايد:
وَ الَّذينَ إِذا فَعَلُوا فاحِشَةً أَوْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ ذَكَرُوا اللهَ فَاسْتَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِم؛(1)
و كسانيكه چون مرتكبِ كارى زشت شوند يا به خود ستمى كنند، خدا را ياد مىكنند و براى گناهان خويش آمرزش مىخواهند.
انسان هرچه بيشتر و راسختر و ژرفتر به ياد خدا باشد، بيشتر از گناه و فساد دور خواهد بود و متقابلاً اين دوري از گناه، ياد خدا را در انسان پايدارتر و استوارتر ميكند تا آنكه هيچچيز نميتواند او را از ياد خدا غافل كند؛ خداوند متعال دربارهي چنين افرادي ميفرمايد:
رِجالٌ لا تُلْهيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللهِ؛(2)
مردانىكه هيچ تجارت و خريد و فروشى آنها را از ياد خدا باز نميدارد.
و امّا از طرف ديگر كسانيكه خود را گرفتار غفلت از خداوند كنند و به ياد خدا نباشند، شيطان بر آنان چيره شده و در نتيجه، آنان را بيشتر به وادي گناه و فسادِ ميكشاند؛ خداوند متعال
ميفرمايد:
وَ لا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنا قَلْبَهُ عَنْ ذِكْرِنا وَ اتَّبَعَ هَواهُ وَ كانَ أَمْرُهُ فُرُطاً؛(1)
و از كسىكه قلب او را از ياد خودمان غافل كردهايم و از هوا و هوس پيروى مىكند و كارش اسراف و تجاوز است، اطاعت مكن.
از اين آيه معلوم ميشود كسيكه غافل از ياد خدا باشد گرفتار هواهاي خود ميشود و شيوهي او تجاوز از حقّ و زيادهروي است و گاه، رسوخ اين غفلت در افراد به ميزاني است كه حتّي عليرغم بيدارباشهاي تكويني الهي، چنين افرادي هشيار نميشوند و همچنان در خواب خرگوشيِ غفلت به سر ميبرند؛ خداوند متعال ميفرمايد:
أَ وَ لا يَرَوْنَ أَنَّهُمْ يُفْتَنُونَ في كُلِّ عامٍ مَرَّةً أَوْ مَرَّتَيْنِ ثُمَّ لا يَتُوبُونَ وَ لا هُمْ يَذَّكَّرُون؛(2)
و آيا نمىبينند كه در هر سال يك يا دو بار (به سبب پيدايش جنگ، بيماري يا حوادث ديگر) آزمايش مىشوند؟ امّا نه توبه مىكنند و نه متذكّر مىگردند.
با اصرار بر گناه، توفيق ياد خدا به طور فزاينده از انسان سلب ميشود و هرچه بيشترْ فرد، غوطهور در گناه شود كمتر به ياد خدا خواهد بود؛ بدينجهت فردِ مبتلا به گناه نهتنها با انجام گناه، خود را سزاوار عذاب الهي نموده است بلكه فراموش نمودن ياد خدا، راه را براي گناهِ بيشتر فراهم ميكند. خداوند متعال دربارهي شراب و قمار و مانعيّت ارتكاب اين دو گناه از ياد خداوند، چنين ميفرمايد:
إِنَّما يُريدُ الشَّيْطانُ أَنْ يُوقِعَ بَيْنَكُمُ الْعَداوَةَ وَ الْبَغْضاءَ فِي الْخَمْرِ وَ الْمَيْسِرِ وَ يَصُدَّكُمْ عَنْ ذِكْرِ اللهِ؛(1)
جز اين نيست كه شيطان مىخواهد ميان شما در (ارتكاب) شراب و قمار، دشمنى و كينه بيافكند و شما را از ياد خدا بازدارد.
اساساً تلاش شيطان آن است كه با غلبه بر انسانها آنان را از ياد خدا غافل كند؛ خداوند دربارهي دوزخيان ميفرمايد:
1) سورهي مائده، آيهي91.
اسْتَحْوَذَ عَلَيْهِمُ الشَّيْطانُ فَأَنْساهُمْ ذِكْرَ اللهِ؛(1)
شيطان بر آنان مسلّط شده و ياد خدا را از خاطر آنها برده است.
خداوند متعال براساس حكمت و قضا و قدر خود آنچنان عرصه را بر فراموشكنندگانِ ياد خدا باز ميگذارد كه شيطان، قرين آنان خواهد شد؛ خداوند عزّوجلّ ميفرمايد:
وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطاناً فَهُوَ لَهُ قَرِين؛(2)
و هركس از ياد خداى رحمان چشم بپوشد، براى او شيطانى مىگماريم كه همواره يار و قرين او باشد.
از اميرالمؤمنين - عليه السلام - روايت شده است:
مَنْ تَصَدَّى بِالْإِثْمِ أَعْشَى عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ تَعَالَى وَ مَنْ تَرَكَ الْأَخْذَ عَمَّنْ أَمَرَ اللَّهُ بِطَاعَتِهِ قَيَّضَ لَهُ شَيْطاناً فَهُوَ لَهُ قَرِين؛(3)
كسيكه گناهكار باشد از ياد خداوند متعال،
كور (محروم) ميشود و كسيكه (دينش را) از كسيكه امر به اطاعت و پيرويش شده، اخذ نكند خداوند متعال براي او شيطاني ميگمارد كه همواره يار و قرين او باشد.
و در روايت ديگر از رسول اكرم - صلي الله عليه و آله و سلم - آمده است:
قَالَ اللَّهُ تَعَالَى: مَنْ رَدَّ عَنْ ذِكْرِي وَ ذِكْرِ الْآخِرَةِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطاناً فَهُوَ لَهُ قَرِين؛(1)
خداوند متعال ميفرمايد: هركس از ياد من و آخرت رويگردان شود، براى او شيطانى مىگماريم كه همواره يار و قرين او باشد.
و كسيكه پيوسته همراهِ شيطان باشد، خودْ شيطان ميشود:
قَالَ رَسُولُ اللَّهِ - صلي الله عليه و آله و سلم -: الْمَرْءُ عَلَى دِينِ خَلِيلِهِ وَ قَرِينِهِ؛(2)
رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - فرمود: هر كس بر دين دوست و همنشين خود است.
عَن المَرْءِ لاتَسْألْ وَ سَلْ عَنْ قَرِينِه
إنَّ القَرِينَ بِالمُقارِنِ يَقْتَدِي
تو اوّل بگو با كيان زيستي
پس آنگه بگويم كه تو كيستي
از شيرينترين ثمراتي كه خداوند در رابطه با ياد خود نويد به اهل ايمان داده، تقابل به مثل در ياد خداست؛ خداوند متعال در قرآنكريم ميفرمايد:
فَاذْكُرُوني أَذْكُرْكُم؛(1)
مرا ياد كنيد شما را ياد ميكنم.
و در روايت آمده است كه خداوند متعال خطاب به عيسي بن مريم علي نبيّنا و آله و عليهما السلام فرمود:
يَا عِيسَى! اذْكُرْنِي فِي نَفْسِكَ أَذْكُرْكَ فِي نَفْسِي وَ اذْكُرْنِي فِي مَلَئِكَ أَذْكُرْكَ فِي مَلَإٍ خَيْرٍ مِنْ مَلَإِ الْآدَمِيِّين؛(2)
اى عيسى! مرا پيش خودت ياد كن تا تو را نزد خود ياد كنم، مرا در جمع خود ياد كن تا تو را در گروهى بهتر از گروه آدميان ياد كنم.
اگر بخواهيم در يك سطح نازلي اين حقيقت را مجسّم كنيم فرض ميكنيم بزرگي، همهي قدرت و شوكت و مال و عزّتْ دست اوست و ما ميخواهيم با ذكر و ياد او خود را به او نزديك كنيم ولي او توجّهي به ما نميكند، در چنين موقعيّتي چقدر حسرت و خسران نصيب ما خواهد شد؟ يا اگر كسي محبوب و معشوقي داشته باشد كه پيوسته به ياد و فكر اوست، دربارهي او فكر ميكند، از او سخن ميگويد و آني از ياد او جدا نيست، ولي اين محبوب و معشوق التفاتي به او نداشته باشد چقدر بر آن عاشق بيچاره سخت ميگذرد، هرچند ياد محبوب براي او مطلوب و لذّتبخش باشد.
اكنون اگر توجّه كنيم كه زيباييِ بينهايت، عزّت بيپايان، قدرت لايتناهي، علم بيمنتها و همهي خيرها و خوبيها در ذات اقدس حقّ است و ياد او يعني ياد همهي اينها، و ياد ما نسبت به آن ذات حقّ، ملازم است با ياد او
نسبت به ما، در اينهنگام چه سرور و نشاطي ما را فرا ميگيرد و چه بَهجت و سعادتي شامل حال ما ميشود!! به هر مرتبه ما ياد خدا كنيم خدا هم به تناسب آن ياد، ما را ياد خواهد كرد. اگر خدا را به ربوبيّت ياد كنيم او ما را به بندگي ياد خواهد كرد؛ اگر او را به شكر ياد كنيم او هم ما را به شكر ياد خواهد كرد؛ اگر او را در مقام دعا ياد كنيم او هم ما را در مقام اجابت ياد خواهد كرد و ... .
اگر انسانها تلاش ميكنند خود را به گونهاي به مركز قدرت، علم، مال، جمال و ... نزديك كنند و چهبسا توفيقي حاصل نكنند، بنده ميتواند با ياد خدا به مركز همهي قدرتها و منبع همهي علمها و سرچشمهي همهي زيباييها نزديك شود و هميشه خود را در چنين محضري ببيند؛ در حديث صحيح آمده كه خداوند متعال فرموده است:
أَنَا جَلِيسُ مَنْ ذَكَرَنِي؛(1)
من همنشين كسي هستم كه مرا ياد كند.
1) همان، ص496.
همنشينيِ زيباييِ مطلق، علم مطلق، قدرت مطلق و هر كمالي به طور اطلاق؛ وه كه اين چه مرتبهاي است! چه بهجتي و چه سعادتي! كسيكه به اين مرتبه ميرسد با چشمي خدايي عالَم را ميبيند، با گوشي خدايي ميشنود، با زباني الهي سخن ميگويد و با دستي خدايي تصرّف ميكند. اينها اثرات اين مُجالست است چنانكه در حديث قدسيِ صحيح آمده است:
كُنْتُ سَمْعَهُ الَّذِي يَسْمَعُ بِه وَ بَصَرَهُ الَّذِي يُبْصِرُ بِهِ وَ لِسَانَهُ الَّذِي يَنْطِقُ بِهِ وَ يَدَهُ الَّتِي يَبْطِشُ بِهَا ...؛(1)
گوش او مىشوم كه با آن مىشنود و چشم او مىشوم كه با آن مىبيند، و زبان او مىشوم كه با آن سخن مىگويد، و دست او مىشوم كه با آن كار مىكند.
و از طرف ديگر اگر كسي خدا را فراموش كرد، خدا هم او را فراموش خواهد كرد:
نَسُوا اللهَ فَنَسِيَهُم؛(2)
خدا را فراموش كردند خدا هم آنها را
فراموش نمود.
واي بر كسانيكه از دفتر احسانِ پروردگار حذف شوند و مورد نسيان قرار گيرند! انسان ظلومِ جهول و كفور اگر به خود واگذار شود به هيچوجه روي سعادت نخواهد ديد و هر لحظه در مسير غوايت و ضلالت بيشتر به پيش خواهد رفت:
وَ إِخْوانُهُمْ يَمُدُّونَهُمْ في الغَيِّ ثُمَّ لا يُقْصِرُون؛(1)
و برادرانشان ايشان را به ضلالت ميكشند و از عمل خويش باز نميايستند.
و عاقبتِ آنان آتش برافروخته از غضبِ خداوند است:
نارُ الله الْمُوقَدَةُ؛(2)
آتش برافروختهي خدايي.
الَّتىِ تَطَّلِعُ عَلىَ الْأَفْئدَةِ إِنَّها عَلَيْهِم مُّؤْصَدَةٌ فىِ عَمَدٍ مُّمَدَّدَةِ؛(3)
آتشى كه از دلها سرمىزند اين آتش بر آنها فروبسته شده در ستونهاى كشيده و طولانى.
خداوند به لطف خود همه را از نسيانِ يادِ خود محفوظ بدارد و توفيق ذكر دائم را به همه عنايت فرمايد.
از هشدارهاي مهمّ قرآني، اين آيهي شريفه است:
وَ لا تَكُونُوا كَالَّذينَ نَسُوا اللهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ أُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُون؛(1)
و مانند كسانى مباشيد كه خدا را فراموش كردند پس خدا هم خودشان را از يادشان برد، آنها همان نافرمانها هستند.
از اين كلام الهي استفاده ميشود نتيجهي خدا فراموشي، خود فراموشي است. مقصود از اين خود فراموشي چيست؟ آيا مقصود آن است كه انسان با خدا فراموشي، بدنِ عنصريِ مادّيِ خود را فراموش ميكند و ديگر نميفهمد كه زنده است،
1) سورهي حشر، آيهي19.
بدني دارد، نيازهايي دارد، خوشي و ناخوشي دارد و ...؟! يا مقصود چيز ديگري است؟ قطعاً مقصود از خود فراموشي، فراموش نمودن اين بدن مادّي و نيازها و خوشيها و ناخوشيهاي آن نيست؛ زيرا واضح است كه با خدا فراموشي، انسان اين بدن و فيالجمله خوشيها و ناخوشيهاي آن را فراموش نميكند؛ پس مقصود چيست؟
در واقع پاسخ اين پرسش آن است كه «خود فراموشي» در اينجا همان تمركز تمامِ توجّه به بدن مادّي و خوشيها و ناخوشيهاي آن است؛ توجّه به پوسته و غفلت از مغز و لباب است. اگر كسي گوهر گرانبهايي را در اختيار داشته باشد ولي از آن به عنوان يك وسيلهي بازيِ كودكانه استفاده كند ميگويند اين فردْ فراموش كرده آنچه در اختيار دارد گوهر گرانبهاست. انساني كه تمام توجّه او به نازلترين بخش هستيش ميباشد و جز پوستهاي از خود نميبيند و گوهر گرانبهاي ذات خود را فراموش كرده است چنين شخصي در حقيقت، خود را گم كرده و جوهرهي وجود خود را فراموش نموده است. انسانيّتِ
انسان كه به اين گوشت و پوست و استخوان و خور و خواب و شهوت نيست، بلكه حتّي به مادّهي برتر نيز نيست. برخي كه اوج ميگيرند انسان را در حدّ يك تفكّر مادّي و هنرهاي برتر مادّي ميشناسند، ولي حقيقت انسان فراتر از اين محدوده نيز ميباشد؛ زيرا حتّي اگر فكر و هنر مادّي را هم بپذيريم باز انسان همسايهي عدم است و تاريخ انقضايي روشن دارد كه از آن گريزي نيست. گوهر ذات انسان از سنخ عالَم ديگري است كه با ابديّت پيوند خورده و تا بينهايت امتداد دارد و كسيكه اين امتداد را فراموش كند و دل به امتداد كوتاه اين جهانِ پر تلاطم ببندد، خود را فراموش كرده است.
وضعيت كسيكه دل به اين جهان ببندد وخيمتر و تأسّفبارتر از وضعيّت تشنهاي است كه به نَمي به جاي اقيانوسي اكتفا كند؛ مگر ميشود نامحدود را با محدود ـ هرچه باشد ـ مقايسه كرد. و چون بُعد غيرمتناهي انسان فقط در رابطهي با ذات اقدس حقّ معنا پيدا ميكند كسيكه خدا را فراموش كند حقيقت خود را فراموش كرده است؛ چنانكه اگر انسان خود را باز يابد و به حقيقتِ
خود آگاه شود خداي خود را خواهد شناخت و به او متذكّر خواهد شد؛ بدينجهت خداوند متعال با توجّهدادنِ انسانها به حقيقت نفس خودشان آنان را به ربوبيّتِ خود، آگاه ميفرمايد:
سَنُريهِمْ آياتِنا فِي الْآفاقِ وَ في أَنْفُسِهِمْ؛(1)
به زودى نشانههاى خود را به آنان در كرانهها و در نفوس خودشان نشان خواهيم داد.
و در آيهي شريفهي ديگري ميفرمايد:
وَ في أَنْفُسِكُمْ أَ فَلا تُبْصِرُون؛(2)
و در وجود خودتان، پس آيا نمىبينيد؟!
و در روايت آمده است:
مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّه؛(3)
هركس نفس خود را بشناسد پس همانا پروردگار خود را ميشناسد.
و نيز:
أعْلَمُكُمْ بِنَفْسِهِ أعْلَمُكُمْ بِرَبِّه؛(4)
عالِمترين شما نسبت به نفس خود، عالِمترين شما
نسبت به پروردگارش ميباشد.
و بلكه در روايت آمده است:
مَنْ عَجَزَ عَنْ مَعْرِفَةِ نَفْسِهِ فَهُوَ عَنْ مَعْرِفَةِ خَالِقِهِ أعْجَز؛(1)
هركس در شناختن خويشتن عاجز باشد، در شناختن آفرينندهاش عاجزتر است.
و نيز:
مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدِ انْتَهَى إِلَى غَايَةِ كُلِّ مَعْرِفَةٍ وَ عِلْمٍ؛(2)
هركس خود را بشناسد، به نتيجه و غايت هر شناخت و دانشى دست يافته است.
بنابراين، رابطهاي متقابل از يكطرف بين آگاهي به نفس و آگاهي به خداوند و از طرف ديگر بين فراموشي نفس و فراموشي خداوند ميباشد.
انسان با كيفيّتِ وجودياي كه دارد همراه نسيان و فراموشي است. هيچ انسان معمولي شناخته شدهاي نيست كه هرچه به ذهن او منتقل شود براي هميشه در ذهنش باقي بماند. و اين فراموشي در برخي امور براي انسان نعمت است. در توحيد مفضّل مطالب زيبايي دربارهي فراموشي آمده كه از آنهاست:
لَوْ لَا النِّسْيَانُ لَمَا سَلَا أَحَدٌ عَنْ مُصِيبَةٍ وَ لَا انْقَضَتْ لَهُ حَسْرَةٌ؛(1)
اگر (نعمت) فراموشي نبود هيچكس از مصيبت، تسلّي پيدا نميكرد و هرگز حسرتش پايان نمييافت.
و در آخِر ميفرمايد:
1) بحارالأنوار، ج3، ص81، حديث مشهور به توحيد مفضّل.
أَ فَلَا تَرَى كَيْفَ جُعِلَ فِي الْإِنْسَانِ الْحِفْظُ وَ النِّسْيَانُ وَ هُمَا مُخْتَلِفَانِ مُتَضَادَّانِ وَ جُعِلَ لَهُ فِي كُلٍّ مِنْهُمَا ضَرْبٌ مِنَ الْمَصْلَحَة؛(1)
آيا نميبيني كه چگونه حافظهداشتن و فراموشى كه مخالف و متضادّ يكديگرند، در انسان به وديعت نهاده شده و در هر يك از آنها مصلحتى است.
اين نسيان گرچه در برخي موارد نعمتي است حتّي برتر از نعمت ياد و تذكّر، امّا در بسياري از موارد بدبختي و تيرهروزي براي انسان است:
عَنْ عَلِيٍّ - عليه السلام -:
امام علي - عليه السلام - ميفرمايد:
النِّسْيَانُ ظُلْمَةٌ وَ فَقْدٌ؛(2)
فراموشى، تاريكى و ناداري است.
مشكلاتي كه گريبانگير افراد مبتلا به عارضهي فراموشي ميشود براي ما مشهود است. اگر كسي قيمت كالاهاي مورد نياز خود را فراموش كند، دوستان خود را نشناسد، راههاي آمد و شد خود را به ياد نداشته باشد و ...، معلوم است كه در چه رنجي به سر خواهد برد و
اساساً زندگاني مستقلِّ انسانيِ چنين فردي به پايان رسيده است. فراموشي در اين امور، مربوط به امور مادّي فرد است؛ اگر اين فراموشي به امور معنوي نيز سرايت كند نظير همان بدبختي در بخش برتر انسان بر او چيره خواهد شد و از آنجاييكه ـ با تبيينهاي گذشته ـ توجّه به ذات اقدس حقّ و پروردگار متعال تنها راه بقا و رشد حقيقت انسانيّت ميباشد با فقدان چنين توجّهي ديگر انسان از انسانيّت بهرهاي نخواهد داشت.
فراموشي در اين عالَم، مرزي ندارد و نسبت به هر چيزي ممكن است رخ دهد. آنچه كه در برابر حواسّ انسان است و چشم و گوش و ساير احساسهاي بيروني يا دروني، منشأ ادراكِ آن ميباشد به طور قهري تداوم ياد آن نيز با همين احساسات ـ مستقيماً يا از راه تداعيِ معاني ـ ممكن است، امّا امور معنوي كه انسان بايد به كمك تعقّل و انديشه به آن برسد و غيب از حواسّ مادّيِ انسان است بايد يادآوري از سنخ خود داشته باشد وگرنه شخص، تنها با برخورد به محرّكهاي حسّي به امور ماوراي حسّ نميرسد، بلكه اين محرّكها ميتواند مانعِ
دريافتهاي معنوي نيز باشد. انديشه، راه اصلي انتقال به ماوراء و فهم حقايق معنوي است. امّا نياز انسان جهت ارتباط با ماوراء، بيش از آن است كه فرد با تشكيل مقدّمات و حركت فكري به آن برسد. انسان بايد پيوسته و ژرف با تمام وجود به بينهايت مرتبط باشد و راه برقراري چنين ارتباطي، مصون بودن از فراموشي و عدم غفلت است. چيزي كه ميتواند در اينجا همچون موارد ديگر ياريرسانِ انسان باشد، تعدّد و عميقبودن يادآوري است كه از راه تكرار بر زبان و توجّه با قلب و روان ميسّر ميگردد. اين تكرار و توجّه، مزاحمتهاي محرّكهاي حسّي را نيز به حدّاقل رسانده يا كاملاً محو ميكند.
هرچه امواج ذكر پيوستهتر و نافذتر باشد روحْ آمادگيِ دريافتِ فيوضات بيشتري خواهد داشت، تا آنكه به دلتاي هستيِ بيپايان ميرسد كه همهي فيضها را خواهد داشت. از اينجاست كه خداوند متعال از راه لطف خود فرمان به ذكر كثير داده است؛ در سورهي مباركهي احزاب ميفرمايد:
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا اللهَ ذِكْراً كَثِيراً؛(1)
اى كسانىكه ايمان آوردهايد! خدا را بسيار ياد كنيد.
و در سورهي مباركهي انفال و جمعه ميفرمايد:
وَ اذْكُرُوا اللهَ كَثِيراً لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ؛(2)
و خدا را بسيار ياد كنيد، باشد كه رستگار گرديد.
و در آيات متعدّدي خداوند متعال فراوانيِ ذكر خدا را از صفات مؤمنينِ صالح برشمرده است؛ از جمله:
وَ الذَّاكِرِينَ اللهَ كَثِيراً وَ الذَّاكِرَاتِ أَعَدَّ اللهُ لَهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظِيماً؛(3)
و مردان و زناني كه بسيار به ياد خدا هستند، خداوند براى همهي آنان مغفرت و پاداش عظيمى فراهم ساخته است.
اين توصيههاي أكيد به خاطر آن است كه روح با تكرار ياد خدا هرچه بيشتر با خدا مأنوس شود؛ ايمان به خدا و احساسِ حضور ذات اقدسِ حقّ و احاطهي علمي و قيّومي پروردگار را در
سراسر وجود و نيز هستيِ خود، بيابد و معناي:
وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنْتُمْ؛(1)
و هر كجا باشيد او با شماست.
و:
وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ؛(2)
و ما به او از رگ قلبش نزديكتريم.
و:
وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْكُمْ ولكِن لاَ تُبْصِرُونَ؛(3)
و ما از شما به او نزديكتريم ولى نمىبينيد.
و نظاير اين آيات را وجدان كند.
به واسطهي غلبهي حسّ در اين دنيا، اگر انسان به نيروي فهم و اراده، اين تكرارها را بر نگزيند امواج دريافتهاي حسّي، انسان را از دريافتهاي برتر معنوي محروم ميكند و كانالهاي وجود انسان از دادههاي بيارزش يا ضدّ ارزش پر شده، جايي براي دريافت تحفههاي قدسي باقي نميماند.
همانطور كه كثرت ذكر در قرآنكريم از صفات مؤمنانِ صالح شمرده شده، در مقابلْ اندك يادكردن خداوند، از صفات منافقين نام برده شده است؛ خداوند متعال ميفرمايد:
يُرَاءُونَ النَّاسَ وَ لاَ يَذْكُرُونَ اللهَ إِلاَّ قَلِيلاً؛(1)
در برابر مردم ريا ميكنند و جز اندك خداي را ياد نميكنند.
در روايتي در تفسير آيهي مباركه از اميرالمؤمنين - عليه السلام - چنين آمده است:
مَنْ ذَكَرَ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ فِي السِّرِّ فَقَدْ ذَكَرَ اللَّهَ كَثِيراً إِنَّ الْمُنَافِقِينَ كَانُوا يَذْكُرُونَ اللَّهَ عَلَانِيَةً وَ لَا يَذْكُرُونَهُ فِي السِّرِّ فَقَالَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ: يُراؤُنَ النّاسَ وَ لا يَذْكُرُونَ اللهَ إِلّا قَلِيلاً؛(2)
كسىكه خداوند متعال را در نهانْ ياد كند ذكرش بسيار به حساب مىآيد. منافقين، خداوند متعال را به صورت آشكار، ذكر مىكردند و او را در نهانْ ياد نميكردند پس
خداوند متعال فرمود: «در برابر مردم ريا ميكنند و جز اندكْ خداي را ياد نميكنند».
از آنجا كه كثرت، داراي مراتب است گاهي راويان در صدد پرسيدن پايينترين مرتبهي آن بودهاند. در كتاب قُربُ الإسناد در روايت معتبري آمده است كه راوي از امام صادق - عليه السلام - پرسيد:
مَا أَدْنَى الذِّكْرِ الْكَثِيرِ؟؛
كمترين حدِّ ذكر كثير چيست؟
امام - عليه السلام - در جواب فرمودند:
التَّسْبِيحُ فِي دُبُرِ كُلِّ صَلَاةٍ ثَلَاثِينَ مَرَّة؛(1)
سي مرتبه تسبيح بعد از هر نمازي.
و اين تعداد بر مطلق تسبيح هرچند به گفتن سي مرتبه سبحان الله منطبق ميشود؛ گرچه در صحيحهي ابيبصير آمده است:
يَقُولُ أَحَدُكُمْ إِذَا فَرَغَ مِنْ صَلَاتِهِ «سُبْحَانَ اللَّهِ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ اللَّهُ أَكْبَرُ» ثَلَاثِينَ مَرَّةً؛(2)
وقتى از خواندن نماز، فراغت پيدا كرديد سى مرتبه بگوييد: «سبحان اللَّه، و الحمد للَّه، و لا إله إلّا اللَّه، و اللَّه أكبر.»
و در تفسير شريف التبيان آمده است كه در اخبار ما روايت شده است:
مَنْ قَالَ:«سُبْحَانَ اللَّهِ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ اللَّهُ أَكْبَرُ» ثَلَاثِينَ مَرَّةً فَقَدْ ذَكَرَ اللهَ كَثِيراً؛(1)
هركس سي بار بگويد: «سبحان اللَّه و الحمد للَّه و لا إله إلّا اللَّه و اللَّه أكبر» به تحقيق خدا را فراوان ياد كرده است.
ولي صحيحهي ابيبصير و نظائر آن با روايتي كه مطلق تسبيح را كافي ميدانست تنافي ندارد؛ زيرا هر كدام نظر به مرتبهاي از فضيلت دارد و نفيِ مرتبهي ديگر نميكند.(2)
به هر حال در روايات متعدّد و صحيحْ آمده است كه تسبيح حضرت فاطمهي زهرا - سلام الله عليها - ذكر كثير است؛ از جمله روايت صحيح زرارة از امام صادق - عليه السلام -:
تَسْبِيحُ فَاطِمَةَ الزَّهْرَاءِ - سلام الله عليها - مِنَ الذِّكْرِ الْكَثِيرِ الَّذِي قَالَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ: اذْكُرُوا اللهَ ذِكْراً كَثِيراً(1)(2)
تسبيح فاطمهي زهرا - سلام الله عليها - از (مصاديق) ذكر كثيري است كه خداوند عزّوجلّ فرموده است: «خدا را بسيار ياد كنيد».
و با توجّه به آيات متعدّد كه دستور به ذكر كثير داده و اين روايت شريف كه ذكر حضرت فاطمهي زهرا - سلام الله عليها - را مصداق ذكر كثير دانسته است، معلوم ميشود تسبيح فاطمهي زهرا - سلام الله عليها - هميشه مستحبّ ميباشد و اختصاص به زمان يا مكان يا شرايط خاصّي ندارد؛ هرچند ميتواند در برخي شرايط داراي استحباب بيشتري باشد.
تبيين ذكر كثير به معناي مطلق آن، در بحث بعد خواهد آمد إن شاء الله.
در كتاب شريف اصول كافي روايت زيبايي را در تبيين ذكر كثير از امام صادق - عليه السلام - نقل كرده است؛ امام - عليه السلام - در اين روايت چنين ميفرمايد:
مَا مِنْ شَيْءٍ إِلَّا وَ لَهُ حَدٌّ يَنْتَهِي إِلَيْهِ إِلَّا الذِّكْرَ فَلَيْسَ لَهُ حَدٌّ يَنْتَهِي إِلَيْهِ؛
هر چيزي در عالم اندازه و قدري دارد كه پس از رسيدن به آن اندازه، پايان ميپذيرد مگر ذكر كه براي آن نقطهي پاياني نيست.
سپس حضرت - عليه السلام - سه مثال مناسبِ با ذكر، بيان كرده و مرزهاي آنها را توضيح ميدهند تا معلوم شود ذكر، مرز ندارد و هر چيز ديگر داراي مرز است؛ حضرت ميفرمايد:
خداوند عزّوجلّ نمازهاي واجب را تعيين فرموده است كه هركه آنها را به جا آورد به نقطهي پايان آنها رسيده است (و ديگر حالت انتظاري نيست).
مثلاً دو ركعت نماز صبح بايد ما بين الطّلوعين با طهارت و ساير شرايط انجام پذيرد كه هركه اين نماز را با خصوصيّات و شرايط آن به جا آورد وظيفهي خود را انجام داده است و ديگر از او نسبت به آن مطالبهاي نميشود بلكه برعكس، اگر فرد به عمد چيزي بر آن بيافزايد يا از آن بكاهد، نمازش باطل خواهد بود، و مثل نماز صبح است ساير نمازهاي واجب.
و (تعيين فرموده) ماه مبارك رمضان را كه هركس آن را روزه بدارد به مرز آن رسيده (و ديگر حالت انتظاري موجود نيست).
و اگر كسي مثلاً يك روز از ماه شوّال بر آن بيافزايد و روزه بگيرد، مرتكب حرام شده است و مستحقّ عقوبت است، بلكه اگر نيّت روزهي قبل از طلوع فجر و يا بعد از ذهاب حمرهي مشرقيّه يا قصد امساك از غير مُفطِرات را داشته
باشد به عنوان آنكه در دين پسنديده است، كار حرامي را انجام داده است.
و حج نيز حدودي دارد كه هركس طبق آن حدود حج را به جا آورد تمام مطلوب را آورده است (و افزون و كاستن از آن جايز نيست).(2)
و مثل اين سه عبادت است عبادات ديگر اعمّ از واجب و مستحبّ كه وابسته به زمان، مكان و شرايطِ خاصّي است و در لحظهاي، مكاني و يا در شرايطي مطلوب نيست؛ حتّي قرائت قرآن كه به نوعي اطلاق ذكر نيز بر آن شده است في الجمله داراي محدوديّتهايي ميباشد؛ مثلاً بر جُنُب و حائض، قرائت آيات سجده حرام ميباشد؛ در روايت صحيح از امام باقر - عليه السلام - پرسيده شد:
الْحَائِضُ وَ الْجُنُبُ هَلْ يَقْرَءَانِ مِنَ الْقُرْآنِ شَيْئاً؟
آيا براي حائض و جُنُب، قرائت چيزي از قرآن جايز است؟
قَالَ - عليه السلام -: نَعَمْ مَا شَاءَا إِلَّا السَّجْدَةَ؛
امام - عليه السلام - فرمود: بله، هرچه ميخواهند مگر (آيات) سجده.
ولي در رابطه با ذكرْ اضافه فرمودند:
وَ يَذْكُرَانِ اللَّهَ عَلَى كُلِّ حَالٍ؛(1)
و ياد ميكنند خداوند را در هر حالي.
و در بعض روايات تا هفت مورد(2)
كراهت در بعض اين موارد، حمل بر قلّت ثواب نسبت به قرائت در غير آن حالات بلكه نسبت به بيشتر از هفت آيه ميشود و احتمال تقيّه نيز در برخي موارد داده شده است.
به عنوان مواردِ كراهت قرائت قرآن شمرده شده است، ولي در جاي خود روشن شده است كه به واسطهي ضعف سند روايت و با توجّه به برخي رواياتِ صحيحِ ديگر التزام به كراهت به معناي اصطلاحي در تمام آن هفت مورد مشكل است؛ ولي در روايت صحيح آمده است:لَمْ يُرَخَّصْ فِي الْكَنِيفِ أَكْثَرَ مِنْ «آيَةِ الْكُرْسِيِّ» وَ يَحْمَدَ اللَّهَ أَوْ آيَةِ «الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ»؛(1)
در آبريزگاه بيش از «آية الكرسى» و چيزى كه حمد خداوند را در بر داشته باشد يا آيه ي «الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ» به خواندن چيزى رخصت داده نشده است.
و در روايات متعدّد كه بعض آنها صحيح(2)است گفته شده است در ركوع، قرائت قرآن نشود. و در برخي روايات، قرائت در سجود نيز در كنار قرائت در ركوع، نفي شده است؛ از اميرالمؤمنين علي - عليه السلام - چنين نقل شده است:
لَا قِرَاءَةَ فِي رُكُوعٍ وَ لَا سُجُودٍ؛(3)
هيچ قرائت قرآني در ركوع و سجود نيست.
و از رسول اكرم - صلي الله عليه و آله و سلم - آمده است:
إِنِّي قَدْ نَهَيْتُ عَنِ الْقِرَاءَةِ فِي الرُّكُوعِ وَ السُّجُود؛(4)
1) من لايحضره الفقيه، ج1، ص28.
2) «عَنْ عَلِيٍّ - عليه السلام -: نَهَانِي رَسُولُ اللَّهِ - صلي الله عليه و آله و سلم -... عَنِ الْقِرَاءَةِ وَ أَنَا رَاكِعٌ؛ امام علي - عليه السلام - ميفرمايد: رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - مرا نهي فرمود ... از قرائت قرآن در حاليكه من در حال ركوع بودم.» الخصال، ج1، ص289.
3) وسائلالشيعة، ج6، ص309.
4) همان.
همانا من از قرائت قرآن در ركوع و سجود، نهي كردهام (يا نهي شدهام).
و در ادامهي روايت آمده است:
فَأَمَّا الرُّكُوعُ فَعَظِّمُوا اللَّهَ فِيهِ؛
همانا ركوع پس در آن خداوند را به بزرگي ياد كنيد.
وَ امّا السُّجُودُ فَأَكْثِرُوا فِيهِ الدُّعَاء؛
و همانا سجود پس در آن بسيار دعا كنيد.
به هر حال امام صادق - عليه السلام - در ادامهي روايتِ سابق در رابطه با بيحدّ بودنِ ذكرْ ميفرمايد:
فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ لَمْ يَرْضَ مِنْهُ بِالْقَلِيلِ وَ لَمْ يَجْعَلْ لَهُ حَدّاً يَنْتَهِي إِلَيْهِ؛
همانا خداوند عزّوجلّ به كم از ذكر خشنود نيست و براي آن مرزي قرار نداده كه نقطهي پايان آن باشد.
سپس حضرت اين آيه را تلاوت كردند:
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا اللهَ ذِكْراً كَثِيراً وَ سَبِّحُوهُ بُكْرَةً وَ أَصِيلًا؛(1)
اى كسانىكه ايمان آوردهايد! خدا را بسيار ياد كنيد و صبح و شام او را تسبيح گوييد.
1) سورهي احزاب، آيات41 و42.
و افزودند:
لَمْ يَجْعَلِ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ لَهُ حَدّاً يَنْتَهِي إِلَيْهِ؛
خداوند عزّوجلّ براي آن حدّي قرار نداده كه ذكر بدان حدّ، پايان يابد.
و اين بدان معناست كه در هر زمان و هر مكان و در هر شرايطي ياد خداوند متعال، مطلوب است؛ در روز و شب، منزل و خارج منزل، غم و شادي، ثروت و فقر، تنهايي و جمع، وقتهاي خاصِّ عبادت و وقتهاي ديگر و تمام حالات و شرايط.
آنگاه امام صادق - عليه السلام - در اين روايت، نمونهاي تامّ از دوام و كثرت ذكر را ارائه ميدهند و ميفرمايند:
وَ كَانَ أَبِي - عليه السلام - كَثِيرَ الذِّكْرِ؛
پدرم (امام باقر - عليه السلام -) ذكرِ فراوان داشت.
و حضرت - عليه السلام - ذكر فراوان پدر را در ضمن چهار فراز به طور جزئيتر بيان ميفرمايد:
با او راه مىرفتم در حاليكه او خدا را ذكر مىكرد.
با او غذا مىخوردم در حاليكه او ذكر خدا را داشت.
و با مردم سخن مىگفت، و اين سخنگفتن، او را از ياد خدا باز نميداشت. ميديدم كه زبان مبارك حضرت به كامش چسبيده «لا اله الا اللّه» مىگويد.
ما را جمع مىكرد و دستور مىداد تا طلوع آفتاب، ذكر داشته باشيم. به هر يك از ما كه توانايى قرائت قرآن را داشت دستور مىداد كه قرآن تلاوت كند و به هركس كه اين توانايى را نداشت دستور مىداد كه ذكر بگويد.
از اين روايت شريف به خوبي روشن ميشود كه امام باقر - عليه السلام - حتّي مواظبت بر ذكر زباني داشتهاند و اين دلالت دارد بر نقش پر اهمّيت ذكر زباني علاوه بر ذكر قلبي.
1) كافي، ج2، ص498.
سپس امام - عليه السلام - مطالبي را دربارهي بركت و ثمرات قرائت قرآن و ذكر، بيان كرده و بعد از آن روايت جالبي را دربارهي ذكر از رسول اكرم - صلي الله عليه و آله و سلم - نقل ميفرمايند؛ سخنان امام - عليه السلام - چنين ادامه مييابد:
خانهاى كه در آن قرآن قرائت مىشود و خدا ياد مىگردد بركتش زياد است، ملائكه در آنجا حاضر مىشوند و شياطين آنجا را ترك مىنمايند، چنين خانهاى براى اهل آسمان، نور مىدهد همچنان كه ستارگانْ براى اهل زمين نور مىرسانند و خانهاى كه در آن قرآن قرائت نمىگردد و خدا ياد نمىشود بركتش كم است، ملائكه آنجا را ترك كرده، شياطين حاضر مىگردند.
و روايتي را كه از رسول اكرم - صلي الله عليه و آله و سلم - نقل ميكنند بدينگونه است كه ابتدا پيامبر - صلي الله عليه و آله و سلم - با سخن زيبا و دلنشين خود پنج پرسش شورانگيز و عطشآفرين را به مخاطب القا ميكند:
آيا خبر ندهم شما را به بهترين اعمالتان؟
و بالا برندهترين عمل براي شما در درجاتتان؟
1) در برخي از نسخهها بدون واو آمده است: «أَرْفَعِهَا فِي دَرَجَاتِكُمْ».
و پاكيزهترين (اعمال) نزد پروردگار و مالك شما؟
و بهتر براي شما از دينار و درهم؟
و بهتر براي شما از اينكه با دشمنتان برخورد كنيد و بكشيد و كشته شويد (يعني عملي كه بهتر از جهاد در راه خداوند متعال باشد)؟
و در اينهنگام كه مخاطبانْ در اوجِ انتظار و اشتياق به سر ميبرند و آن را با گفتنِ بَلَي ابراز ميدارند:
فَقَالُوا: بَلَى!؛
پس گفتند: بله!
از زلال وحي و رسالت، جانِ تشنهي آنان سيراب ميشود و حقيقتي كه به اندازهي همهي عالَمْ عظمت دارد، در سخني كوتاه تجلّي مييابد:
فَقَالَ - صلي الله عليه و آله و سلم -:
پس رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - فرمود:
ذِكْرُ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ كَثِيراً؛(1)
ياد خداوند عزّوجلّْ فراوان نمودن.
امام صادق - عليه السلام - در دنباله، سخنان ديگري را از رسول الله - صلي الله عليه و آله و سلم - نقل ميكنند كه يكي از آنها را در اينجا ذكر ميكنم:
قَالَ رَسُولُ اللَّهِ - صلي الله عليه و آله و سلم -: مَنْ أُعْطِيَ لِسَاناً ذَاكِراً فَقَدْ أُعْطِيَ خَيْرَ الدُّنْيَا وَ الْآخِرَة؛(2)
رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - فرمود: به هركس كه زباني ذاكر عطا شده، همانا خير دنيا و آخرت داده شده است.
از نكتههاي مايهي عبرتْ آن است كه بعض اهل خلاف كه در اينگونه مسائلْ مطالبي را نگاشتهاند به اين روايت امام صادق - عليه السلام - برخورد نموده و از آن استفاده كردهاند امّا از تبرّك جستن به نام مبارك حضرت - عليه السلام - دريغ نمودهاند. در كتاب لوامع البيّنات(3)از غزّالي چنين آمده است:
قال بعض المحققّين: إنّ الله لم يفرض علي
احد من عباده فريضة الا جعل الله له حدّاً معلوماً تنتهي اليه و عذّر اهلها في سائر الاحوال الا الذكر فانّه لم يجعل له حداً معلوماً ينتهي اليه.
بعض از محقّقين گفتهاند: همانا خداوند بر هيچيك از بندگانش فريضهاي را واجب نكرده مگر آن كه براي آن حدّي را كه بدان حدّ پايان مييابد قرار داده است و موظّفين به آن فريضه را در ساير احوال معذور داشته است مگر ذكر كه همانا براي آن محدودهي معلومي كه بدان ختم شود قرار نداده است.
همانطور كه ملاحظه ميكنيد بسيار واضح است كه مطلب بلكه عبارت فوق، وام گرفته از حديث امام صادق - عليه السلام - است امّا خصلتهاي آنان اجازهي تصريح به نام امام - عليه السلام - نداده است.
و نتيجهي همينگونه خصلتهاست كه نكتهي منقول از امام صادق - عليه السلام - و زينب كبري - سلام الله عليها - دربارهي حمدكنندگان خداوند كه موردِ دعاي تمام گويندگانِ «سَمِعَ اللهُ لِمَنْ حَمِدَهُ» ميباشند، بدونِ اسناد به گويندهي آن آورده ميشود(1)
و در بلاغات النساء، ص62 آمده است: «كانَتْ زَينَبُ بِنْتُ عَلِيٍّ تَقُولُ: مَنْ أرادَ أنْ يَكُونَ الخَلْقُ شُفَعاءَهُ إلَى اللهِ فَلْيَحْمَدْهُ، أ لَمْ تَسْمَعْ إلَى قَولِهِمْ: «سَمِعَ اللَّهُ لِمَنْ حَمِدَهُ»...؛ حضرت زينب كبري - سلام الله عليها - ميفرمود: هركس ميخواهد كه خلائق، شفيعان او در نزد خداوند باشند پس حمد كند خداوند را؛ آيا گوش فرا ندادهاي به گفتهي ايشان كه: «سَمِعَ اللَّهُ لِمَنْ حَمِدَهُ».
، يا سخنِ حضرت - عليه السلام - به شقيق بلخي(2)يا1) در كتاب شريف كافي، ج2، ص503 از امام صادق - عليه السلام - آمده است: «أحْمَدِ اللَّهَ فَإِنَّهُ لَا يَبْقَى أَحَدٌ يُصَلِّي إِلَّا دَعَا لَكَ يَقُولُ: خداوند را حمد كن كه در اينصورت، هيچ نمازگزارى نيست مگر اينكه دعا ميكند براي تو با گفتنِ: سَمِعَ اللَّهُ لِمَنْ حَمِدَهُ؛ خداوند بپذيرد سخن كسى را كه او را ستايش كند»؛
2) ر.ك. كتاب شُكر، سرود آسماني (از مؤلّف)، ص26.
توبهي بشر حافي(1)به بركت امام كاظم - عليه السلام - و ... به ديگران نسبت داده ميشود و دستكم به عنوان احتمال به جز در موارد استثنايي، نامي از ائمّهي اهلبيت: كه عِدلِ قرآن و وارثان علم پيامبر اكرم - صلي الله عليه و آله و سلم - هستند آورده نميشود، در حاليكه:
فَمَا أَحْلَى أَسْمَاءَكُم؛(2)
نامهاي شما چه شيرين است.
و آيا درست است كه ما بدون هيچ مُلزِمي تلاش كنيم معارف حقّهي معصومين: را با چاشنيِ سخن كساني بياراييم كه اعتقادي به
امامت و عصمت آنان نداشته و جز در موارد معدود، نامي از امامان اهلبيت: نياوردهاند بلكه دهها برابر از دشمنان آنان به احترام نام برده و تجليل كردهاند.
بعض بزرگان به خاطر حبّ به پروردگار و صفات و اسماي حسناي حضرت حقّ به هركس كه در اين وادي وارد شده است با حسن ظنّ مينگرند و تكريم و تجليل ميكنند، ولي توجّه نميكنند كه مطالب زيبا حتّي در معارف ربوبي و حقايق الهي ممكن است از كسي صادر شود كه خود بهرهي تامّ نميبرد؛ در روايت آمده است:
إِنَّ الْعَبْدَ إِذَا جَاعَ بَطْنُهُ وَ حَفِظَ لِسَانَهُ عَلَّمْتُهُ الحِكْمَةَ وَ إِنْ كَانَ كَافِراً تَكُونُ حِكْمَتُهُ حُجَّةً عَلَيْهِ وَ وَبَالاً؛(1)
هرگاه بنده گرسنگي كشيد و زبان خود را حفظ نمود حكمت را به او تعليم ميكنم، وليكن اگر كافر باشد حكمت و دانائيش بر او حجّت و وِزر و وبال خواهد بود.
و در روايات متعدّدي تصريح شده است
1) مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ج16، ص219؛ به اين مضمون، رواياتْ متعدّد است.
حتّي كلمهي طيّبهي لا إله الّا الله اگر همراه شرط آن، كه ولايت ائمّهي معصومين: است نباشد براي گوينده و شهادتدهندهي به آن، پايدار نخواهد بود و اثر نجاتبخش و سعادتآفرين بر آن مترتّب نخواهد شد. در بخش بعد به اختصار به اين مطلب خواهيم پرداخت.
همانطور كه اگر كسي اقرار به وحدانيّت خداوند كند و كلمهي طيّبهي لا إله الّا الله را بر زبان آورد ولي همراهِ اعتقاد و شهادت به رسالت پيامبر اسلام - صلي الله عليه و آله و سلم - نباشد بهرهي كامل از توحيد نميبرد و از دايرهي كفرْ خارج نميشود، اگر كسي اقرار به توحيد و اعتراف به رسالت پيامبر اسلام - صلي الله عليه و آله و سلم - كند ولي معترف به ولايت اوصياي رسول اكرم - صلي الله عليه و آله و سلم - نباشد او هم بهرهي كامل از اسلام خود نميبرد و تمام آثار اذكار براي او محقّق نخواهد شد. بالاترين و مهمترين ثمر و اثرِ ذكرِ برتري مانند لا إله الّا الله آن است كه انسان را از شقاوت سراي ديگر رهايي داده و به اوج سعادت برساند؛ در روايات متعدّد آمده
است كسيكه لا إله الّا الله بگويد، جايگاه او بهشت خواهد بود و وارد شده است:
لَقِّنُوا مَوْتَاكُمْ «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ»؛
كلمه «لا إِلهَ إِلَّا اللَّه» را به محتضران تلقينكنيد؛
فَإِنَّ مَنْ كَانَ آخِرُ كَلَامِهِ «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ» دَخَلَ الْجَنَّةَ؛(1)
زيرا كسىكه آخرين سخن او «لا إِلهَ إِلَّا اللَّه» باشد راهىِ بهشت خواهد شد.
1) من لايحضره الفقيه، ج1، ص131.
و در روايتي آمده است كه خدمت پيامبر اكرم - صلي الله عليه و آله و سلم - عرض شد كه سختيها و سَكَرات مرگ، ما را از اين شهادت در آن حال باز ميدارد، كه بلافاصله جبرئيل - عليه السلام - نازل شد و گفت:
يَا مُحَمَّدُ! قُلْ لَهُمْ: حَتَّى يَقُولُوا الْآنَ فِي الصِّحَّةِ «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ» عُدَّةً لِلْمَوْتِ أَوْ كَمَا قَال؛(1)
اي محمّد! به آنان بگو: تا همين الآن در حال تندرستي بگويند «لا اله الا الله» كه توشه براي مرگ است؛ يا كلامي مثل اين گفت.
و در روايتي آمده است كه جبرئيل - عليه السلام - خطاب به پيامبر اكرم - صلي الله عليه و آله و سلم - چنين گفت:
يَا مُحَمَّدُ! لَوْ تَرَاهُمْ حِينَ يُبْعَثُونَ؛
اى محمّد! اگر مىديدى كه هنگام برانگيخته شدن در رستاخيز،
هَذَا مُبْيَضٌ وَجْهُهُ يُنَادِي «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ اللَّهُ أَكْبَرُ»؛
يكى با روى سپيد ندا در دهد: «لا إله الّا اللَّه و اللَّه اكبر»،
وَ هَذَا مُسْوَدٌّ وَجْهُهُ يُنَادِي يَا وَيْلَاهْ يَا ثُبُورَاهْ؛(2)
و ديگرى با روي سياه فرياد برآورد: اي واى! واي از تباهي.
و اكنون با اينهمه عظمت براي قولِ لا اله الّا الله ببينيد صحابيِ معروفْ ابو سعيد خُدْري چگونه از رسول الله - صلي الله عليه و آله و سلم - نقل ميكند؛ او ميگويد:
كَانَ رَسُولُ اللَّهِ - صلي الله عليه و آله و سلم - ذَاتَ يَوْمٍ جَالِساً وَ عِنْدَهُ نَفَرٌ مِنْ أَصْحَابِهِ فِيهِمْ عَلِيُّ بْنُ أَبِيطَالِبٍ8إِذْ قَالَ:
روزى پيامبر خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - نشسته بودند و تنى چند از ياران ايشان كه علىّ بن ابىطالب8نيز در
ميان آنان بود در محضر پيامبر - صلي الله عليه و آله و سلم - گرد آمده بودند. در آنهنگام پيامبر - صلي الله عليه و آله و سلم - فرمود:
مَنْ قَالَ: «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ» دَخَلَ الْجَنَّةَ؛
هر كه «لا إله الّا اللَّه» گويد به بهشت در آيد.
فَقَالَ رَجُلَانِ مِنْ أَصْحَابِهِ: فَنَحْنُ نَقُولُ: «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ»؛
دو تن از ياران ايشان گفتند: همانا ما «لا إله الّا اللَّه» مىگوييم.
فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ - صلي الله عليه و آله و سلم -:
پيامبر خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - فرمود:
إِنَّمَا تُقْبَلُ شَهَادَةُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ مِنْ هَذَا وَ مِنْ شِيعَتِهِ الَّذِينَ أَخَذَ رَبُّنَا مِيثَاقَهُم ...؛(1)
جز اين نباشد كه «لا إله الّا اللَّه» از اين شخص (اشاره به امام على - عليه السلام -) و از پيروانش كه پروردگار ما از آنان پيمان گرفته، پذيرفته آيد.
و در روايت از امام باقر - عليه السلام - آمده است:
قَالَ إِذَا كَانَ يَوْمُ الْقِيَامَةِ خُطِفَ قَوْلُ «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ» مِنْ قُلُوبِ الْعِبَادِ فِي الْمَوْقِفِ إِلَّا مَنْ أَقَرَّ بِوَلَايَةِ أَمِيرِالْمُؤْمِنِينَ عَلِيِّ بْنِ أَبِيطَالِبٍ8وَ هُوَ قَوْلُهُ (تعالي): إِلَّا مَنْ
1) همان، ص7.
أَذِنَ لَهُ الرَّحْمن(1) مِنْ أَهْلِ وَلَايَتِهِ فَهُمُ الَّذِينَ يُؤْذَنُ لَهُمْ بِقَوْلِ «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ»؛(2)
چون روز قيامت شود، گفتن «لا اله الا اللّه» از دلهاى بندگان در موقف، گرفته مىشود جز كسانىكه به ولايت اميرالمؤمنين على بن ابيطالب8اقرار كرده باشند و اين است معناى سخن خداوند متعال: «مگر آن را كه خداى رحمان اجازت دهد» يعنى از اهل ولايت اميرالمؤمنين على بن ابي طالب8؛ پس آنان هستند كه به آنها اجازه داده مىشود كه بگويند: «لا اله الا اللّه».
و در روايت آمده است امام صادق - عليه السلام - به اَبان بن تَغلِب كه از فقهايِ روات است فرمودند:
يَا أَبَانُ! إِذَا قَدِمْتَ الْكُوفَةَ فَارْوِ هَذَا الْحَدِيثَ: مَنْ شَهِدَ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ مُخْلِصاً وَجَبَتْ لَهُ الْجَنَّة؛
اي ابان! هنگاميكه به كوفه رسيدي اين حديث را روايت كن: هركس خالصانه شهادت دهد به اينكه هيچ معبودي نيست مگر الله (لا اله الا الله) بهشت بر او واجب ميگردد.
ابان ميگويد خدمت حضرت - عليه السلام - عرض كردم: انسانهاي گوناگوني نزد من ميآيند:
أَ فَأَرْوِي لَهُمْ هَذَا الْحَدِيث؟
آيا اين حديث را براي آنان روايت كنم؟
قَالَ - عليه السلام -: نَعَمْ يَا أَبَانُ! إِنَّهُ إِذَا كَانَ يَوْمُ الْقِيَامَةِ وَ جَمَعَ اللَّهُ الْأَوَّلِينَ وَ الْآخِرِينَ فَتُسْلَبُ «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ» مِنْهُمْ إِلَّا مَنْ كَانَ عَلَى هَذَا الْأَمْرِ؛(1)
امام - عليه السلام - فرمود: بله اي ابان! همانا هنگاميكه روز قيامت فرا ميرسد و خداوند، اوّلين و آخرين را جمع ميكند، پس «لا اله الّا الله» از ايشان گرفته ميشود مگر كسيكه بر اين امر (ولايت ائمّه:) باشد.
و حديث قدسياي كه امام رضا عليه آلاف التّحيّة و الثناء هنگام خروج از نيشابور به درخواست بزرگان اهل حديث در آن ديار نقل فرمودند معروف است. حضرت - عليه السلام - از پدران معصوم خود: از رسول الله - صلي الله عليه و آله و سلم - نقل ميكند كه فرمود:
سَمِعْتُ جَبْرَئِيلَ - عليه السلام - يَقُولُ: سَمِعْتُ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ يَقُولُ:
شنيدم از جبرئيل - عليه السلام - كه ميگفت: شنيدم خداوند عزّوجلّ ميفرمود:
«لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ» حِصْنِي فَمَنْ دَخَلَ حِصْنِي
1) كافي، ج2، ص520.
أَمِنَ مِنْ عَذَابِي؛
«لا اله الّا الله» دژ و قلعهي من است پس هركس در دژِ من وارد شود از عذابم در امان است.
سپس حضرت - عليه السلام - بعد از درنگي ندا دادند:
بِشُرُوطِهَا وَ أَنَا مِنْ شُرُوطِهَا؛(1)
با شروط آن و من از شروط آن هستم.
يعني ولايت، شرطِ بقا و اثرگذاري كلمهي طيّبهي لا إله الّا الله ميباشد. و از امام باقر - عليه السلام - آمده است:
فَمَنْ عَرَفَنَا نَفَعَتْهُ مَعْرِفَتُهُ وَ قُبِلَ مِنْهُ عَمَلُهُ وَ مَنْ لَمْ يَعْرِفْنَا لَمْ تَنْفَعْهُ مَعْرِفَتُهُ وَ لَمْ يُقْبَلْ مِنْهُ عَمَلُهُ؛(2)
هر كه ما را بشناسد معرفت و شناسايى او برايش سودمند است و عملش قبول مىشود، و هركس ما را نشناسد اطلاع و علمى كه دارد برايش سودمند نخواهد بود و عملش قبول نميشود.
و در زيارت جامعهاي كه با سند صحيح از امام رضا - عليه السلام - روايت شده، آمده است:
وَ مَنْ عَرَفَهُمْ فَقَدْ عَرَفَ اللَّهَ؛
هركس ايشان (اهلبيت:) را بشناسد همانا خداوند متعال را شناخته است.
وَ مَنْ جَهِلَهُمْ فَقَدْ جَهِلَ اللَّهَ؛
و هركس نسبت به ايشان آگاهي و معرفت نداشته باشد، همانا خداوند متعال را نشناخته است.
وَ مَنِ اعْتَصَمَ بِهِمْ فَقَدِ اعْتَصَمَ بِاللَّهِ؛
و هركس به ايشان پناهنده شود همانا به خداوند متعال پناهنده شده است.
وَ مَنْ تَخَلَّى مِنْهُمْ فَقَدْ تَخَلَّى مِنَ اللَّه؛(1)
و هركس از ايشان تهي باشد همانا از خداوند متعال تهي ميباشد.(2)
در اين عبارات دقّت فرماييد كه بيان ميكند كسيكه ائمّه: را بشناسد خداوند را شناخته است. نكتهي مطلب در اين است كه آنان حجّتهاي خداوند هستند و نميتوان حجّت خدا را شناخت امّا خدا را نشناخت، چنانكه كسيكه امامان: را نشناسد خداوند را نشناخته؛ چون خداي واقعي، داراي حجّتهايي
بر روي زمين است كه قِوام دين و دنيا به آنان ميباشد، پس كسيكه امامان: را نشناسد خداي حقيقي را نشناخته است. و نظير اين روايات، دهها روايات ديگر ميباشد كه در ميان آنها روايات صحيح و معتبر(1)وجود دارد و دلالت ميكند انسان بدون ولايت، فاقد بهره است و نزد خداوند متعال داراي وزني نميباشد.
1) تعدادي از اين روايات را صاحب وسائل; در باب 29 از ابواب مقدّمات عبادات آورده، و صاحب مستدرك; در باب 27 از ابواب مقدّمات عبادات، روايات ديگري را بر آنها افزوده است.
در يك نگاه كلّي، ذكر داراي سه مرتبه است(1):
الف. مرتبهاي از ذكر، آن است كه نام خدا بر زبان جاري ميشود و توجّهي بسيط و سطحي به معناي آن وجود دارد، كه اين اوّلْ مرتبهي ذكر است؛ وگرنه اگر فرض كنيم نام و ياد خدا فقط لقلقهي زبان باشد و هيچ توجّهي به معنا نباشد اين اصلاً ذكر نيست؛ چون ذكر يعني ياد، و ياد بدون توجّهْ معنا پيدا نميكند و فقط با چنين ذكري انسان به منزلهي يك دستگاه پخشكنندهي صدا خواهد بود كه اگر اثري بر آن مترتّب باشد در همان حدود پخش صدا از دستگاه است. به هرحال مرتبهي اوّل از ذكر نيز مشمول اطلاق آيات و رواياتي است كه دستور به ذكر به زبان ميدهد؛ وقتي خداوند متعال ميفرمايد:
1) هر يك از اين مراتب به نوبهي خود ميتواند داراي مراتب باشد.
وَ اذْكُرِ اسْمَ رَبِّك؛(1)
نام خدايت را ياد كن.
يعني نام خدا را به زبان آور؛ زيرا اسم در اصل يعني واژهاي كه براي تعبير از چيزي وضع شده است و در هنگام سخن گفتن از آن استفاده ميشود؛ هرچند به اعتباراتي بر غير كلام نيز اطلاق ميشود. همچنين در روايات آمده است:
أَشْغِلُوا أَنْفُسَكُمْ بِالطَّاعَةِ وَ أَلْسِنَتَكُمْ بِالذِّكْر؛(2)
نفس خويش را به فرمانبردارى، و زبانتان را به ذكر خدا مشغول سازيد.
و در دعاي كميل ميخوانيم:
وَ اجْعَلْ لِسانِي بِذِكْرِكَ لَهِجاً؛(3)
(پروردگارا) زبانم را به ذكرت پر اشتياق قرار ده.
و در دعاي ديگر ميخوانيم:
وَ اجْعَلِ ... وَ ذِكْرَكَ بِاللَّيْلِ وَ النَّهارِ عَلى لِسانِي؛(4)
و يادت را در شبانهروز بر زبانم قرار ده.
پس اين مرتبهي اوّل ذكر نيز ياد خداوند است و ميتواند مصداقي از آنچه در اين عبارات آمده است باشد. و باز در روايت آمده است خداوند متعال خطاب به حضرت عيسي علي نبيّنا و آله و عليه السلام فرمود:
أَحْيِ ذِكْرِي بِلِسَانِك؛(1)
ياد مرا با زبانت زنده بدار.
از اين روايت ميتوان استفاده كرد حتّي اگر فقط كسي به واسطهي ذكر خود موجب شود ديگري ذكر او را بشنود و به نوعي بر عمل او زندهداشتن نام خدا صادق باشد، باز چنين ذكري مطلوب است؛ به ويژه با توجّه به آنچه از اميرالمؤمنين علي - عليه السلام - نقل شده است:
سَامِعُ ذِكْرِ اللَّهِ ذَاكِرٌ؛(2)
شنوندهي ذكر خداوند، ذكرْ گوينده است.
ب. مرتبهي دوم ذكر، مرتبهاي است كه انسان با توجّهِ كافي به معناي اذكار، آنها را تكرار ميكند و مفاهيم در انديشهي ذاكر به نحو مناسبْ استقرار مييابد؛ مثلاً اگر ذكر او با لفظ
جلالهي الله است توجّه ميكند كه اين اسم مبارك، دلالت بر ذاتِ واحدِ احدِ مستجمعِ جميع صفاتِ كماليّه ميكند كه مثل و مانندي ندارد.
ج. مرتبهي سوم ذكر، آن است كه ذاكر، علاوه بر زبان و ذهنْ تمام وجودش و از ژرفاي قلبش اقبال به ذكر داشته باشد و معاني آنچه را تكرار ميكند با تمام وجودش پذيرفته باشد؛ همچون عاشقي كه همهي وجودش تسخير نام معشوقش ميشود و تمام حواسّ او مستغرق در جمال محبوب است.
اي ياد تو مونسِ روانم
جُز نام تو نيست بر زبانم
اين مرتبه از ذكر است كه آثار موردِ انتظار ذكر را گسترده و عميق، محقّق ميكند.
در اينجا معمولاً پرسشي مطرح ميشود كه چگونه فرد با تمام وجود، اقبال به ذكرِ خداوند متعال داشته باشد و در عينحال به امور دنيايي خود نيز بپردازد و آيا چنين اقبالي تعطيل امور روزمرهي انسان نيست، با آنكه ميدانيم اسلام تعطيل امور زندگي را ناصواب ميداند؟
پاسخ اين پرسش اين است كه انسان با تداوم بر ذكر خدا و عمق بخشيدن به ياد خدا در قلب و جان خود به مرحلهاي ميرسد كه آنچه را كه ميبيند و هرچه را كه ميشنود و ...، آيتِ خدا ميبيند، كه اين عين ياد خداست و انديشهاي كه ميكند و تصميمي كه ميگيرد و عملي را كه انجام ميدهد؛ چون به دنبال رضايت و خشنودي خداوند است اين خود ياد خداست؛ نظير كسيكه به خدمت معشوق خود ميپردازد به خاطر آنكه معشوق اوست؛ مثلاً اگر ظرف آبي را دست او ميدهد يا غذايي براي او فراهم ميكند يا دستوري از او اطاعت ميكند همه از ديدگاه عشق به او انجام ميشود و عاشق در همهي اين احوال و افعال با آنكه كار معمول انجام ميدهد جز به معشوق نميانديشد و در زير لب ميگويد: آب را به دست محبوبم ميدهم، غذا را براي او فراهم ميكنم و فرمان او را اطاعت ميكنم؛ حتّي اگر خودْ غذا و آبي ميخورد، چون ميبيند معشوقش دوست دارد كه او چنين كند.
از اينجاست كه اعطاي انگشتري به سائل در نماز، تنافي با اقبال اميرالمؤمنين - عليه السلام - به ذات
كبرياييِ حقّ ندارد؛ چون عبادت در عبادت ميباشد و صلات و زكات، به هم آميخته است و حضرت با گوش خدايي ميشنود و با دست خدايي احسان ميكند.
به جز آن ياد نخواهم كه در آيد به ضميرم
به جز آن نام نشايد كه بر آيد به لسانم
مراتب سهگانهاي كه براي ذكر بيان شد، همه لازم است و تعاضدي بين همهي آنها برقرار است و نميتوان حتّي از ذكر زباني بينياز بود. پيوند عميق و شديدِ بين روح و بدن به گونهاي است كه انسان در يادآوري قلبي و تذكّر روحي نيز نيازمند مجاري حسّي است و اين نياز در بالاترين شرايط هم پابرجاست؛ خداوند متعال بعد از آيهي شريفهي نور ميفرمايد:
في بُيُوتٍ أَذِنَ الله أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فيهَا اسْمُه؛(1)
(اين نور الهي) در خانههايي است كه خداوندْ اذن داده تا آنها رفعت يابند و نام او در آنها ياد شود.
1) سورهي نور، آيهي36.
خداوند متعال در مقام مدح ميفرمايد در اين بيوت نام خداوند ذكر ميشود؛ نام خدا بردن يعني تلفّظ به اسماي مبارك خداوند و اين در حالي است كه ميدانيم مصداق اعلاي اين آيه، بيوت انبياء و اوصياء است و خانهي پيامبر - صلي الله عليه و آله و سلم - و علي و فاطمه8برترين آنهاست.
از نشانههاي نياز ارتقاي روحي انسان به ابزارهاي حسّي آن است كه در روايات، نگاهِ به قرآنكريم حتّي براي كسانيكه قرآن را از حفظ دارند توصيه شده است. از اسحاق بن عمّار نقل شده كه ميگويد خدمت امام صادق - عليه السلام - عرض كردم من قرآن را از حفظ دارم، بهتر است از حفظ بخوانم يا در قرآن نگاه كنم؟ حضرت - عليه السلام - فرمودند:
إقْرَأْهُ وَ انْظُرْ فِي الْمُصْحَفِ فَهُوَ أَفْضَل؛
بخوان و در قرآن نظر كن كه اين بهتر است؛
و سپس اضافه فرمودند:
أَ مَا عَلِمْتَ أَنَّ النَّظَرَ فِي الْمُصْحَفِ عِبَادَة؟؛(1)
آيا نمىدانى كه نگاه در قرآن، عبادت است؟
1) كافي، ج2، ص614.
ظاهراً نكتهي برتريِ خواندنِ قرآن با نگاه در مصحف، آن است كه روح انسان از دو درگاه وروديِ چشم و گوش متأثّر ميشود و در نتيجه، تأثّر روحْ عميقتر خواهد بود. از ائمّهي اطهار: نقل شده است كه گاهي ديگران را امر ميفرمودند به قرائت قرآن و خودْ استماع ميكردند و اين نيز شايد بدينجهت باشد كه تأثّرِ ناشيِ از آهنگ ديگران، اثر ويژهي خود را دارد؛ از ابي اسامه نقل شده است:
زَامَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ - عليه السلام -... فَقَالَ - عليه السلام - لِيَ: اقْرَأْ قَالَ: فَافْتَتَحْتُ سُورَةً مِنَ الْقُرْآنِ فَقَرَأْتُهَا فَرَقَّ - عليه السلام - وَ بَكَى ثُمَّ قَالَ - عليه السلام -: يَا أَبَا أُسَامَةَ! ارْعَوْا قُلُوبَكُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ عَزَّوَجَلّ ...؛(1)
با امام صادق - عليه السلام - (در كجاوه) همراه بودم ... به من فرمود: قرآن بخوان؛ سورهاي از قرآن را آغاز كردم و مشغول قرائت آن شدم. پس امام - عليه السلام - منقلب شد و گريست، بعد از اين فرمود: اى ابا اسامه! دلهاى خود را به ذكر خداوند پرورش دهيد.
و باز از او نقل شده است شب جمعهاي خدمت حضرت - عليه السلام - بودم، فرمودند:
1) همان، ج8، ص167.
إقْرَأْ فَقَرَأْتُ ثُمَّ قَالَ - عليه السلام -: إقْرَأْ فَقَرَأْتُ ثُمَّ قَالَ - عليه السلام - لِي: يَا شَحَّامُ! إقْرَأْ فَإِنَّهَا لَيْلَةُ قُرْآنٍ ...؛(1)
قرآن بخوان؛ پس قرائت كردم، سپس دوباره فرمودند: قرآن بخوان؛ پس قرائت كردم، سپس به من فرمودند: اي شحّام! قرآن بخوان كه اين شب (شب جمعه) شب قرآن است.
در دعاها نيز دستور به تكرار زباني اذكار داده شده، آنهم گاه با اعداد خاصّي كه حدسزده ميشود دستكم در پارهاي موارد جريان اين تعداد ذكر بر زبان ميتواند اثر ويژهاي بر روحِ ذاكر داشته باشد كه بدون تكرار زباني يا به تعداد كمتر، آن اثر را ندارد؛ چنانكه چهبسا ظرفيّتِ ارتباطِ فردِ ذاكر در آن شرايط و با زمينهاي كه به وجود آمده بيشتر از تعداد ذكرِ دستور داده شده، نيست و وضعيت به گونهاي است كه اگر ذكر از آن حدّ تجاوز كند، يا اساساً اثر مورد نظر بر آن مترتّب نميشود و يا اثراتي ديگر مترتّب ميشود كه بيگانه از اثر مورد نظر است. البتّه در صورت شكّ كه آيا ذكرِ افزون بر عدد مذكور ـ خصوصاً به عنوان احتياط ـ
1) بحارالأنوار، ج86، ص311.
اختلالي در اطاعت دستور مورد نظرْ ايجاد ميكند يا نه، حكم به عدمِ مضرّ بودنِ امرِ زائد ميشود؛(1)علاوه آنكه در برخي مواردْ تصريح شده كه عدد مذكور، حداقلّ ذكرِ مورد نظر است، پس افزون بر آن مطلوب هم ميباشد.
اساساً محبّت خداوند، به دنبال خودْ ذكر زباني را خواهد آورد؛ زيرا انسان اينچنين آفريده شده كه مكنونات خود به ويژه محبّت دروني خود را با زبان، ابراز ميكند؛ اميرالمؤمنين - عليه السلام - ميفرمايد:
مَا أَضْمَرَ أَحَدٌ شَيْئاً إِلَّا ظَهَرَ فِي فَلَتَاتِ لِسَانِهِ وَ صَفَحَاتِ وَجْهِه؛(2)
كسى چيزى را در درونش پنهان نمىكند مگر اينكه از سخنانِ بىتأمّلش و از صفحاتِ رخسارش آشكار مىگردد.
و نيز فرموده است:
1) اين بنابر مبناي مختار در جريان برائت در مستحبّات از جهت امتثال اوامر آنهاست؛ گرچه از حيث اصل تكليف، جريان برائت موضوع ندارد؛ زيرا مستحبّ، ثِقلي ندارد تا برداشتن آن امتنان باشد و جريان اصل برائت، رجحان احتياط را از بين نميبرد. البتّه استصحابِ عدم جعلِ استحباب براي فلان عمل، جاري است؛ گرچه اخبار معتبر مَنْ بَلَغ ثواب را تضمين ميكند، و لهذا در رجحان عمل به جهت رسيدن به ثوابِ الهي نبايد ترديدي كرد.
2) نهجالبلاغة (للصبحي صالح)، ص472، حكمت26.
مَنْ أَحَبَّ شَيْئاً لَهِجَ بِذِكْرِه؛(1)
كسيكه چيزي را دوست دارد همواره آن را ياد خواهد كرد.
ولي با همهي اينها حقيقت ذكر همان ياد قلبيِ ذات اقدس حقّ و حضور جنابش در جان انسان است؛ بدينجهت در روايات آمده است:
إِنَّ أَوْلِيَاءَ اللَّهِ سَكَتُوا فَكَانَ سُكُوتُهُمْ ذِكْراً؛(2)
اولياي الهي، ساكت هستند در حاليكه سكوتشان ذكر است.
اين حضور قلبيِ ذات باري تعالي است كه انسان را خدايي ميكند و از آلودگيها و پستيها و پلشتيها باز ميدارد و او را به عالم نور هدايت مينمايد؛ در روايت معتبر از امام صادق - عليه السلام - آمده است:
مِنْ أَشَدِّ مَا فَرَضَ اللَّهُ عَلَى خَلْقِهِ ذِكْرُ اللَّهِ كَثِيراً؛
از شديدترين چيزهايي كه خداوند بر مخلوقاتش واجب كرده است، بسيار يادكردنِ خداوند مىباشد.
ثُمَّ قَالَ - عليه السلام -: لَا أَعْنِي «سُبْحَانَ اللَّهِ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ اللَّهُ أَكْبَرُ» وَ إِنْ كَانَ مِنْهُ؛
(امام - عليه السلام -) بعد از آن فرمود: مقصود من از ذكر خداوند، گفتنِ «سبحان اللَّه و الحمد لله و لا اله الا اللَّه و اللَّه اكبر» نيست اگر چه اينها هم از ذكر به شمار مىروند؛
وَ لَكِنْ ذِكْرَ اللَّهِ عِنْدَ مَا أَحَلَّ وَ حَرَّمَ فَإِنْ كَانَ طَاعَةً عَمِلَ بِهَا وَ إِنْ كَانَ مَعْصِيَةً تَرَكَهَا؛(1)
بلكه (مقصود) ياد خداوند متعال نزد هر حلال و حرامي است؛ پس اگر طاعت است به آن عمل كند و اگر معصيت است از آن دست بردارد.
همانطور كه ملاحظه ميكنيد، امام صادق - عليه السلام - در اين روايت با وجود آنكه ذكر زباني را از مصاديق ذكر به شمار ميآورد، امّا ذكر حقيقي را همان ياد خداي مانعِ از معصيت و باعثِ بر طاعت ميداند.
1) همان، ص80.
خداوند متعال ميفرمايد:
الَّذينَ يَذْكُرُونَ اللهَ قِياماً وَ قُعُوداً وَ عَلى جُنُوبِهِمْ وَ يَتَفَكَّرُونَ في خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً؛(1)
آنانكه خداوند را ايستاده و نشسته و به پهلو خفته، ياد مىكنند و در آفرينش آسمانها و زمين مىانديشند (ميگويند( پروردگارا! اين (دستگاه عظيم) را بيهوده نيافريدى.
در اين آيهي شريفه، خداوند عزّوجلّ كساني را كه ايستاده و نشسته و خوابيده ياد خدا ميكنند(2)ستوده است؛ ياد خدايي كه همراه تفكّر
1) سورهي آلعمران، آيهي191.
2) گرچه در روايت معتبر، فقرات سهگانهي حديث بر نمازِ در حالات مختلف تطبيق شده است؛ يعني اينكه انسان سالم ايستاده نماز ميخواند، بيمار نشسته و كسيكه از او ناتوانتر است خوابيده نماز ميخواند، ولي از باب تطبيق بر يكي از مصاديق است و منافات با عموم آيه ندارد؛ روايت مذكور چنين است: «عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ - عليه السلام - فِي قَوْلِ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللهَ قِياماً وَ قُعُوداً وَ عَلى جُنُوبِهِمْ قَالَ - عليه السلام -: الصَّحِيحُ يُصَلِّي قَائِماً وَ قُعُوداً، الْمَرِيضُ يُصَلِّي جَالِساً وَ عَلى جُنُوبِهِمْ الَّذِي يَكُونُ أَضْعَفَ مِنَ الْمَرِيضِ الَّذِي يُصَلِّي جَالِساً؛ امام باقر - عليه السلام - دربارهي كلام خداوند عزّوجلّ «آنانكه خداوند را ايستاده و نشسته و به پهلو خفته، ياد مىكنند» ميفرمايد: انسان سالم هم ايستاده نماز به جا ميآورد و هم نشسته و انسان مريض نشسته نماز ميخواند و آنانكه بر پهلو نماز به جا ميآورند كساني هستند كه از مريضي كه نشسته نماز ميخواند ضعيفترند.» كافي، ج3، ص411.
در آفرينش آسمانها و زمين و فهم اين حقيقت است كه اين آفرينشِ عظيم از پروردگار عالَم، پوچ و بيهوده نميباشد. و جناب صدوق; از محمّد بن مسلم; نقل ميكند كه امام صادق - عليه السلام - به او فرمودند:
يَا مُحَمَّدُ بْنُ مُسْلِمٍ! لَا تَدَعَنَّ ذِكْرَ اللَّهِ عَلَى كُلِّ حَالٍ؛(1)
اى محمّد بن مسلم! هرگز و در هيچ حالي ذكر خداوند را ترك مكن.
و در روايت ديگر آمده است:
إِنَّ ذِكْرَ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ حَسَنٌ عَلَى كُلِّ حَالٍ؛(2)
همانا ذكر خداوند عزّوجلّ در هر حال، پسنديده و خوب مىباشد.
اين لطفِ ويژهاي است كه خداوند در حقّ بندگان خود روا داشته است. به تعبير ادعيه اگر نبود اذن خداوند، بر خود روا نميدانستيم نام اقدس حضرت حقّ را بر زبانهاي خود جاري كنيم، چه رسد كه نام حضرت حقّ را در جاهايي ببريم كه به حَسَبِ دركِ انسانيِ خود، چنين نامبردن را خلاف ادب ميدانيم؛ جناب كليني; در روايت صحيحي از امام باقر - عليه السلام - چنين نقل ميكند:
مَكْتُوبٌ فِي التَّوْرَاةِ الَّتِي لَمْ تُغَيَّرْ أَنَّ مُوسَى - عليه السلام - سَأَلَ رَبَّهُ فَقَالَ: إِلَهِي! إِنَّهُ يَأْتِي عَلَيَّ مَجَالِسُ أُعِزُّكَ وَ أُجِلُّكَ أَنْ أَذْكُرَكَ فِيهَا؛
در توراتى كه تحريف نشده، آمده است كه حضرت موسى - عليه السلام - از خداوند متعال پرسيد: خداوندا! من در مجالسي مىروم كه تو را عزيزتر و بزرگتر از آن مىدانم كه در آنجا ذكرت نمايم.
فَقَالَ: يَا مُوسَى! إِنَّ ذِكْرِي حَسَنٌ عَلَى كُلِّ حَالٍ؛(1)
1) وسائلالشيعة، ج1، ص 310.
(خداوند متعال) فرمود: اى موسى! ذكر من در هر حالى نيكوست.
حتّي در جاهايي كه به حَسَبِ بعض روايات، تكلّمِ معمولْ مكروه است(1)
«لَا تَتَكَلَّمْ عَلَى الْخَلَاءِ فَإِنَّ مَنْ تَكَلَّمَ عَلَى الْخَلَاءِ لَمْ تُقْضَ لَهُ حَاجَةٌ؛ هنگاميكه بر آبريزگاه هستي سخن مگو؛ زيرا كسىكه در اين حال صحبت كند حاجتي از او برآورده نمىگردد.» همان، ص283.
، امر به ذكر خدا شده است؛ در روايت صحيحِ جناب صدوق; آمده است:وَ لَوْ سَمِعْتَ الْمُنَادِيَ يُنَادِي بِالْأَذَانِ وَ أَنْتَ عَلَى الْخَلَاءِ فَاذْكُرِ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ؛(2)
پس اگر شنيدى كه مؤذّن اذان مىگويد و تو بر آبريزگاه باشي، ذكر خداوند عزّوجلّ را بگو.
براي جُنُب و حائض نيز بر حَسَبِ روايت صحيح، ذكر خدا رجحان دارد.(3)و وقتي انسان
1) «نَهَى رَسُولُ اللَّهِ - صلي الله عليه و آله و سلم - أَنْ يُجِيبَ الرَّجُلُ أَحَداً وَ هُوَ عَلَى الْغَائِطِ وَ يُكَلِّمَهُ حَتَّى يَفْرُغَ؛ رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - نهى فرمودند از اينكه شخص در حال غائطكردن جواب كسى را بدهد و با او سخن گويد مگر بعد از فراغ از آن.» علل الشرائع، ج1، ص284؛ و نيز:
2) همان، ص284.
3) «قُلْتُ لَهُ (ابِي جَعفَرٍ - عليه السلام -): الْحَائِضُ وَ الْجُنُبُ هَلْ يَقْرَءَانِ مِنَ الْقُرْآنِ شَيْئاً؟ قَالَ - عليه السلام -: نَعَمْ! مَا شَاءَا إِلَّا السَّجْدَةَ وَ يَذْكُرَانِ اللَّهَ عَلَى كُلِّ حَالٍ؛ (راوي ميگويد) خدمت امام باقر - عليه السلام - عرض كردم: آيا شخص حائض و شخص جُنُب ميتوانند چيزي از آيات قرآن كريم را قرائت كنند؟ امام - عليه السلام - فرمودند: بله! هرچه كه ميخواهند مگر سجدهدارها را و ميتوانند در هر حالي خداوند را ياد كنند.» وسائلالشيعة، ج2، ص216.
در هر حال ذاكر خدا باشد طبيعي است كه خدا را بر اعمال خود ناظر ميبيند و امر و نهي الهي را نسبت به امور، متذكّر ميشود و سعي در امتثال آنها مينمايد.
در ميان مردمِ مسلمان از قديم مرسوم شده بود و الآن هم در مواردي جريان دارد كه براي رساندن برخي پيامهاي عاديِ زندگاني از نام خداي عزّوجلّ بهره ميبردند و بدان تبرّك ميجستند كه برخي از آنها كاملاً در ميان مسلمانان ايران فراگير است؛ مثلاً وقتي نامحرمي يا بيگانهاي بخواهد اعلام حضور در مكاني يا طلب اذن ورود در حريم ديگران بكند از لفظ يا الله استفاده ميكند و هنگام وداع از عبارت خداحافظ(1)استفاده مينمايند. در ميان كارگران و استادان بنّايي در موارد زياد شاهد بودم كه كارگر براي اعلان پرتاب آجر و خشت به استاد بنّا لفظ مبارك الله را بلند بر زبان جاري ميكرد؛ حتّي عدّهاي از مردم را ديدهام كه براي درخواستِ
1) گرچه در روايات، توصيه به سلامِ خداحافظي شده است.
درنگ به جاي آنكه بگويند چند لحظه صبر كنيد ميگويند: يك الحمد؛ يعني به مقدار خواندن سورهي فاتحه فرصت دهيد، و نظير اينها كه عمدتاً ناشي از تربيت برتر اسلامي ميباشد.
علاوه بر دستور عامّي كه نسبت به رجحان ياد خدا در همه حالْ ذكر كرديم، در رواياتْ موارد خاصّي جهت ياد و ذكر خداوند به ويژه بسم الله توصيه شده است كه به برخي از آنها اشاره ميكنم؛ از جمله، رواياتي كه بيان ميكند كار را با بسم الله آغاز كنيد:
عَنْ عَلِيٍّ - عليه السلام -: فَقُولُوا عِنْدَ افْتِتَاحِ كُلِّ أَمْرٍ صَغِيرٍ أَوْ عَظِيمٍ «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم»؛(1)
امام علي - عليه السلام - ميفرمايد: پس در آغاز به هر كار كوچك يا بزرگى بگوييد: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم».
و از امام صادق - عليه السلام - است:
لَا تَدَعْ «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم» وَ إِنْ كَانَ بَعْدَهُ شِعْرٌ؛(2)
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم» را وامگذار گرچه پس از آن شعرى باشد.
و قطب راوندي; در كتاب لبّ اللباب نقل ميكند:
أَوْحَى اللَّهُ إِلَى عِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ8أَنْ أَكْثِرْ مِنْ قَوْلِ «بِسْمِ اللَّهِ» وَ افْتَحْ أُمُورَكَ بِه؛(1)
خداوند متعال به عيسي بن مريم8 وحي فرمود كه «بِسْمِ الله» زياد بگو و كارهايت را با آن آغاز كن.
و از امام صادق - عليه السلام - آمده است:
إِذَا تَوَضَّأَ أَحَدُكُمْ وَ لَمْ يُسَمِّ كَانَ لِلشَّيْطَانِ فِي وُضُوئِهِ شِرْكٌ؛
هنگاميكه يكي از شما وضو ميگيرد (يا شستشو ميكند) ولي «بسم الله» نميگويد، شراكتي براي شيطان در وضو (يا شستشوي) او ميباشد.
وَ إِنْ أَكَلَ أَوْ شَرِبَ أَوْ لَبِسَ وَ كُلَّ شَيْءٍ صَنَعَهُ يَنْبَغِي لَهُ أَنْ يُسَمِّيَ عَلَيْهِ؛
و اگر ميخورد يا مينوشد يا ميپوشد و هر كاري كه انجام ميدهد، سزاوار است كه «بسم الله» در آن بگويد.
فَإِنْ لَمْ يَفْعَلْ كَانَ لِلشَّيْطَانِ فِيهِ شِرْكٌ؛(2)
پس اگر چنين نكند، شراكتي براي شيطان در كار اوست.
همچنين در اينجا روايتِ صحيح ذيل را نيز ميآورم كه دستور به همگاميِ با ديگران در ذكر ميدهد؛ شيخ صدوق; در علل الشرايع از امام باقر - عليه السلام - نقل ميكند:
اُذْكُرِ اللَّهَ مَعَ كُلِّ ذَاكِرٍ؛(1)
خدا را ياد كن با هر ياد كنندهي خدا.
از اين روايتِ صحيح استفاده ميشود كه هرجا كسي خدا را ياد كرد بايد انسانْ او را همراهي كرده و او هم خداوند متعال را ياد كند.
دستورهايي نسبت به ياد خداوند عزّوجلّ در زمانهاي خاصّ نيز داده شده است كه در بخش بعد، از آن سخن خواهيم گفت إن شاء الله.
1) عللالشرايع، ج1، ص284.
با آنكه پيوستگي در ياد خدا و مداومت بر ذكرْ توصيه شده است، با وجود اين در قرآنكريم و احاديث معصومين: زمانهاي خاصّي براي مطلقِ ذكر يا براي اذكار معيّني بيان گرديده است؛ خداوند متعال بعد از آنكه ميفرمايد:
يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اذْكُرُوا اللهَ ذِكْراً كَثيراً؛(1)
اى كسانىكه ايمان آوردهايد! خدا را بسيار ياد كنيد.
به دنبال آن بيان ميفرمايد:
وَ سَبِّحُوهُ بُكْرَةً وَ أَصيلاً؛(2)
و صبحگاهان و شامگاهان او را تسبيح گوييد.
و در سورهي مباركهي انسان ميفرمايد:
وَ اذْكُرِ اسْمَ رَبِّكَ بُكْرَةً وَ أَصِيلاً وَ مِنَ الَّيْلِ فَاسْجُدْ لَهُ وَ سَبِّحْهُ لَيْلاً طَوِيلاً؛(1)
و نام پروردگارت را هر صبح و شام به ياد آور و در شبانگاه براى او سجده كن و مقدارى طولانى از شب، او را تسبيح گوى.(2)
همچنين با اينكه قرآنكريم ذكر اسم الله را در ذبح شرط ميداند، در صحيحهي محمد بن مسلم آمده است: اگر كسي تسبيح يا تكبير يا تهليل يا حمد خدا كند، در حلّيت ذبيحه كافي است؛ چون همه، اسم الله ميباشند: «سَأَلْتُهُ - عليه السلام - عَنْ رَجُلٍ ذَبَحَ فَسَبَّحَ أَوْ كَبَّرَ أَوْ هَلَّلَ أَوْ حَمِدَ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ؟ قَالَ: هَذَا كُلُّهُ مِنْ أَسْمَاءِ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ وَ لَا بَأْسَ بِهِ.» كافي، ج6، ص234.
و در سورهي مباركهي آل عمران ميفرمايد:
و اذْكُرْ رَبَّكَ كَثيراً وَ سَبِّحْ بِالْعَشِـيِّ وَ الْإِبْكارِ؛(3)
و پروردگار خود را بسيار ياد كن! و به هنگام
1) سورهي انسان، آيات25 و 26.
2) اينكه در اين آيه ميفرمايد و اذْكُرِ اسْمَ رَبِّكَ و در آيهي ديگر ميفرمايد و اذْكُرْ رَبَّكَ ظاهراً مراد يكي است؛ چون مصداق اسم، ربّ و امثال آن ميباشد و همه طريق به مسمّي ميباشند و لهذا «سبحان ربّي العظيم و بحمده» امتثال سَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّكَ الْعَظيم و «سبحان ربّي الاعلي و بحمده» امتثال سَبِّحِ اسْمَ رَبِّكَ الْأَعْلَى ميباشد، چنانكه از بعض روايات (تهذيب الاحكام، ج2، ص313) استفاده ميشود.
3) سورهي آلعمران، آيهي41.
صبح و شام، او را تسبيح گوي.
و در سورهي مباركهي نور ميفرمايد:
في بُيُوتٍ أَذِنَ اللهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فيهَا اسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فيها بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ؛(1)
در خانههايى كه خدا رخصت داده كه آنها رفعت يابند و نامش در آنها ياد شود. در آنها هر بامداد و شامگاه او را نيايش مىكنند.
و در سورهي مباركهي غافر ميفرمايد:
وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ بِالْعَشِيِّ وَ الْإِبْكارِ؛(2)
و هر صبحگاهان و شامگاهان تسبيح و حمد پروردگارت را به جا آور.
و در سورهي مباركهي ق ميفرمايد:
وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ قَبْلَ طُلُوعِ الشَّمْسِ وَ قَبْلَ الْغُرُوبِ وَ مِنَ الَّيْلِ فَسَبِّحْهُ وَ أَدْبَارَ السُّجُود؛(3)
و پيش از طلوع و غروب آفتاب، تسبيح و حمد پروردگارت را به جا آور و در بخشى از شب او را تسبيح كن، و بعد از سجدهها.
و در سورهي مباركهي طه ميفرمايد:
وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ قَبْلَ طُلُوعِ الشَّمْسِ وَ قَبْلَ غُرُوبِها وَ مِنْ آناءِ اللَّيْلِ فَسَبِّحْ وَ أَطْرافَ النَّهارِ لَعَلَّكَ تَرْضَى؛(1)
و پروردگارت را پيش از طلوع خورشيد و پيش از غروب آن به پاكى بستاى، و در ساعات شب و اوّل و آخر روز تسبيح گوى شايد خشنود گردى.
و در سورهي مباركهي روم ميفرمايد:
فَسُبْحَانَ اللهِ حِينَ تُمْسُونَ وَ حِينَ تُصْبِحُونَ وَ لَهُ الْحَمْدُ فىِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ عَشِيًّا وَ حِينَ تُظْهِرُونَ؛(2)
منزّه است خداوند به هنگامىكه شام مىكنيد و صبح مىكنيد و حمد و ستايش مخصوص اوست در آسمان و زمين، و به هنگام عصر و هنگامىكه ظهر مىكنيد.
در اين آيهي مباركه ظُهر نيز مورد عنايت قرار گرفته است.
گرچه برخي از اين آيات شريفه خطاب به پيامبر اعظم - صلي الله عليه و آله و سلم - و يا برخي انبياي ديگر علي نبيّنا و آله
و عليهم السلام است و يا در روايات بر برخي عباداتِ خاصّ تطبيق شده است امّا همهي اينها موجب تخصيص در آيات ذكر شده نميباشد و از اين آيات و آيات ديگر استفاده ميشود كه ذكرِ خداوند در اوقات و مواردِ مذكور داراي برتري است. ولي در مجموع، نسبت به صبحگاهان و شامگاهان و ساعاتي از شب عنايات بيشتري شده است.
عنايت به ذكر در صبحگاهان و شامگاهان به وضوح از روايات نيز استفاده ميشود كه برخي از آنها را ذكر ميكنيم. در حديث صحيحي امام باقر - عليه السلام - از رسول اكرم - صلي الله عليه و آله و سلم - نقل ميكنند كه حضرت به مردي فرمودند:
إِذَا أَصْبَحْتَ وَ أَمْسَيْتَ فَقُلْ: «سُبْحَانَ اللَّهِ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ اللَّهُ أَكْبَرُ»؛
هنگاميكه صبح و شام بر تو ميگذرد بگو: «سبحان اللَّه و الحمد اللَّه و لا اله الا اللَّه و اللَّه اكبر».
و سپس اضافه فرمودند:
فَإِنَّ لَكَ إِنْ قُلْتَهُ بِكُلِّ تَسْبِيحَةٍ عَشْرَ شَجَرَاتٍ فِي الْجَنَّةِ مِنْ أَنْوَاعِ الْفَاكِهَةِ وَ
هُنَّ مِنَ الْبَاقِيَاتِ الصَّالِحَاتِ؛(1)
زيرا اگر آن را بگويى، به شمارهي هر تسبيحي (يعنى هر يك مرتبه) ده درخت از انواع ميوهها در بهشت دارى و آنها از كارهاى پايندهي شايسته است.
و در حديث صحيح ديگري امام باقر - عليه السلام - ميفرمايد:
مَنْ كَبَّرَ اللَّهَ مِائَةَ تَكْبِيرَةٍ قَبْلَ طُلُوعِ الشَّمْسِ وَ قَبْلَ غُرُوبِهَا كَتَبَ اللَّهُ لَهُ مِنَ الْأَجْرِ كَأَجْرِ مَنْ أَعْتَقَ مِائَةَ رَقَبَةٍ؛
هركس قبل از طلوع و غروب خورشيد، صد مرتبه «الله اكبر» بگويد، خداوند براي او اجري مانند اجر آزادكردن صد بنده را مينويسد؛
و نيز اضافه فرمود:
وَ مَنْ قَالَ: «سُبْحَانَ اللَّهِ وَ بِحَمْدِهِ» كَتَبَ اللَّهُ لَهُ عَشْرَ حَسَنَاتٍ وَ إِنْ زَادَ زَادَهُ اللَّهُ؛(2)
و هركس بگويد: «سبحان الله و بحمده» خداوند براي او ده حسنه مينويسد و اگر (تعداد ذكرش را) بيشتر كند خداوند نيز (حسنات را) بيشتر ميكند.
و به سندِ صحيح در كافي آمده است: عبدالكريم بن عتبة الهاشمي(1)ميگويد از امام صادق - عليه السلام - شنيدم كه ميفرمود:
هركس ده مرتبه پيش از طلوع خورشيد و پيش از غروب آن بگويد: «لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لا شَرِيكَ لَهُ، لَهُ الْمُلْكُ وَ لَهُ الْحَمْدُ، يُحْيِي وَ يُمِيتُ وَ يُمِيتُ وَ يُحْيِي وَ هُوَ حَيٌّ لَا يَمُوتُ، بِيَدِهِ الْخَيْرُ وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٍ» كفّارهي گناهان او در آن روز خواهد بود.(2)
و در بعض روايات حتّي به قضاي اين ذكر در صورت فراموشي دستور داده شده است(3)
و در روايت علاء بن كامل آمده: «إِنَّ مِنْ الدُّعَاءِ مَا يَنْبَغِي لِصَاحِبِهِ إِذَا نَسِيَهُ أَنْ يَقْضِيَهُ يَقُولُ بَعْدَ الْغَدَاةِ: «لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لا شَرِيكَ لَهُ لَهُ الْمُلْكُ وَ لَهُ الْحَمْدُ يُحْيِي وَ يُمِيتُ وَ يُمِيتُ وَ يُحْيِي وَ هُوَ حَيٌّ لَا يَمُوتُ بِيَدِهِ الْخَيْرُ كُلُّهُ وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ» عَشْرَ مَرَّاتٍ وَ يَقُولُ: «أَعُوذُ بِاللَّهِ السَّمِيعِ الْعَلِيمِ» عَشْرَ مَرَّاتٍ فَإِذَا نَسِيَ مِنْ ذَلِكَ شَيْئاً كَانَ عَلَيْهِ قَضَاؤُهُ؛ از ميان ادعيه، دعايي كه سزاوار است اگر دارندهي آن به جا آوردنش را فراموش كرد آن را قضا كند اين است كه بين الطلوعين ده مرتبه چنين بگويد: «لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لا شَرِيكَ لَهُ لَهُ الْمُلْكُ وَ لَهُ الْحَمْدُ يُحْيِي وَ يُمِيتُ وَ يُمِيتُ وَ يُحْيِي وَ هُوَ حَيٌّ لَا يَمُوتُ بِيَدِهِ الْخَيْرُ كُلُّهُ وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ» و بگويد: «أَعُوذُ بِاللَّهِ السَّمِيعِ الْعَلِيمِ» پس اگر به جا آوردنِ آن را (در اينوقت) فراموش كرد بر اوست كه قضايش را به جا آورد.» همان؛
و از1) عبدالكريم بن عتبة خود نيز ثقه است.
2) كافي، ج2، ص518.
3) همان، ص532؛ و در روايت محمّد بن مروان آمده است: «قُلْ: »أَسْتَعِيذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ وَ أَعُوذُ بِاللَّهِ أَنْ يَحْضُرُونِ إِنَّ اللَّهَ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ» وَ قُلْ: «لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لا شَرِيكَ لَهُ يُحْيِي وَ يُمِيتُ وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ» قَالَ: فَقَالَ لَهُ رَجُلٌ: مَفْرُوضٌ هُوَ؟ قَالَ: نَعَمْ مَفْرُوضٌ مَحْدُودٌ تَقُولُهُ قَبْلَ طُلُوعِ الشَّمْسِ وَ قَبْلَ الْغُرُوبِ عَشْرَ مَرَّاتٍ فَإِنْ فَاتَكَ شَيْءٌ فَاقْضِهِ مِنَ اللَّيْلِ وَ النَّهَار؛ بگو: «أَسْتَعِيذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ وَ أَعُوذُ بِاللَّهِ أَنْ يَحْضُرُونِ إِنَّ اللَّهَ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ» و بگو: «لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لا شَرِيكَ لَهُ يُحْيِي وَ يُمِيتُ وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ». (محمد بن مروان) گفت: مردي خدمت امام - عليه السلام - عرض كرد: واجب است؟ امام - عليه السلام - فرمود: بله، واجبي است مشخص و معيّن در حاليكه تو آن را ده مرتبه قبل از طلوع و غروب خورشيد ميگويي، پس اگر از تو چيزي (از اين اذكار) فوت شد پس در ساعتي از روز و شب آن را قضا كن.» كافي، ج2، ص533؛
تعدادي روايات در مجموع استفاده ميشود ذكر مذكور در محدودهاي غير قابل كاستن و افزودن است و نيز مفروض به معناي شدّت استحباب تا سر حدّ وجوب) ميباشد.(1)
و در صحيحهي محمّد بن مسلم بر اين ذكرْ «شَيْئاً مُوَظَّفاً» اطلاق شده است: «سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ - عليه السلام - عَنِ التَّسْبِيحِ فَقَالَ: مَا عَلِمْتُ شَيْئاً مُوَظَّفاً غَيْرَ تَسْبِيحِ فَاطِمَةَ - سلام الله عليها - وَ عَشْرَ مَرَّاتٍ بَعْدَ الْفَجْرِ تَقُولُ: «لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لا شَرِيكَ لَهُ لَهُ الْمُلْكُ وَ لَهُ الْحَمْدُ يُحْيِي وَ يُمِيتُ وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ» وَ يُسَبِّحُ مَا شَاءَ تَطَوُّعاً؛ از امام باقر - عليه السلام - دربارهي تسبيح سؤال كردم، ايشان فرمودند: (از تسبيحات) نميشناسم چيزي را كه مشخص باشد مگر تسبيح حضرت فاطمه - سلام الله عليها - و اينكه ده مرتبه بعد از طلوع فجر بگويد: «لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لا شَرِيكَ لَهُ لَهُ الْمُلْكُ وَ لَهُ الْحَمْدُ يُحْيِي وَ يُمِيتُ وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ» و (خداوند سبحان را) تسبيح گويد هر چقدر كه ميخواهد.» همان.
متن ذكر در نقل برخي1) در روايت محمد بن مروان ـ كه در پاورقي سابق گذشت ـ آمده بود كه امام - عليه السلام - در پاسخ فردي كه پرسيد اين ذكر به همراه استعاذهاي كه قبل از آن حضرت فرموده بودند آيا مفروض است؟ حضرت - عليه السلام - ميفرمايند: «... نَعَمْ مَفْرُوضٌ مَحْدُود ...؛ واجب و مشخص است.» همان؛
رواتْ متفاوت است بلكه حتّي نقلِ از عبدالكريم بن عُتْبَه نيز در بعض كتابها متفاوت از نقل كافي است ولي ما در اينجا به اعتبار شهرت به اضبط بودنِ كافي و جامعتر بودن روايتِ عبدالكريم بن عُتْبَه آن را اختيار كرديم.(1)
در روايتي به ويژه بر ذكر خداوند عزّوجلّ از هنگام غروب آفتاب تا ناپديد شدن شفق و از هنگام طلوع فجر تا طلوع خورشيد، تأكيد شده و بيان گرديده است كه شيطانِ ملعون، لشكريانِ شبِ
1) و امّا اينكه در روايتِ ديگر علاء بن كامل (كافي، ج2، ص527) امام - عليه السلام - عبارت « بِيَدِهِ الْخَيْرُ» را ذكر نفرمودند و وقتي علاء بن كامل عبارت را ذكر كرد امام - عليه السلام - فرمودند: «إِنَّ بِيَدِهِ الْخَيْرَ وَ لَكِنْ قُلْ كَمَا أَقُولُ لَك؛ البتّه همهي خير به دست اوست ولي بگو آنچنان كه من گفتم.» ظاهراً امام - عليه السلام - در مقامِ اختصار بودند تا اگر كسي به دليلي آمادگيِ خواندنِ ذكر را به طور كامل ندارد به طور كلّيْ محروم از آن نشده و موفّق به خواندن ذكر مذكور به طور مختصر به گونهاي كه امام - عليه السلام - تعليم ميدهند بشود. البتّه احتمال بعض نكات ديگر هم ميرود؛ چنانكه همين وجه در روايتِ صحيح محمّد بن مسلم و نيز روايت محمّد بن مروان كه در دو پاورقي قبل گذشت وجود دارد؛ چنانچه مقصود از مشخّص بودن در اين روايات، تشخّص و تعيّنِ نسبي و في الجمله است.
خود را در مدّت زمان اوّل و لشكريانِ روز خود را در مدّت زمان دوّم منتشر ميكند و در دنبالهي روايت آمده است: همانا پيامبر خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - ميفرمود:
فَأَكْثِرُوا ذِكْرَ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ فِي هَاتَيْنِ السَّاعَتَيْنِ؛
در اين دو ساعت، خداوند عزّوجلّ را بسيار ياد كنيد؛
وَ تَعَوَّذُوا بِاللَّهِ مِنْ شَرِّ إِبْلِيسَ وَ جُنُودِهِ؛
و از شرّ ابليس و لشكريانش به خدا پناه بريد؛
وَ عَوِّذُوا صِغَارَكُمْ فِي تِلْكَ السَّاعَتَيْنِ فَإِنَّهُمَا سَاعَتَا غَفْلَةٍ؛(1)
و كودكان خود را در اين دو وقت، با دعاها تعويذ كنيد (آنها را در پناه خداوند متعال درآوريد) كه آن دو ساعت، وقت بيخبرى و غافلشدن است.
و در روايت ديگر آمده كه رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - چنين فرمود:
يَا ابْنَ آدَمَ! اذْكُرْنِي بَعْدَ الْفَجْرِ سَاعَةً وَ اذْكُرْنِي بَعْدَ الْعَصْرِ سَاعَةً أَكْفِكَ مَا أَهَمَّكَ؛(2)
اي فرزند آدم! بعد از فجر و بعد از عصر، ساعتي مرا ياد كن (كه در اينصورت) امور مهمّ تو را كفايت ميكنم.
همانطور كه ملاحظه ميفرماييد در روايتِ اخير، زمان دوّم مورد نظر براي ذكر، بعد از عصر آمده است نه خصوص زمان كوتاه بين ناپديد شدن خورشيد و رفتن قرمزي افق؛ چنانكه لفظِ عشيّ كه در آيات مباركهي قرآن آمده است نيز داراي معنايي وسيعتر از مدّت زمان مذكور است، تا آنجا كه ميتوان آن را بر كلِّ بعد از ظهر اطلاق كرد، و مثل عشيّ است لفظ اصيل؛ طبرسي; در مجمع البيان ميفرمايد: «الاصيل: العشي لأنه اصل الليل و اوّله؛ اصيل به معناي عشيّ است (و وجه ناميدنِ قبل از غروب به اصيل آن است كه) اين زمان، اصل شب و اوّل آن است.»(1)
به هر حال، رواياتْ دربارهي اذكار و دعاهاي صبحگاهان و شامگاهان و اوقات ويژهي ديگر، زياد است؛ علاقهمندانْ به كتابهاي تفصيلي مراجعه كنند. ولي در پايان اين بخش علاوه بر اذكار ياد شده، يك دعا را نيز كه سفارش به
1) . البته اين وجه براي اصل تسميه است وگرنه در صورتيكه اصيل به معناي عشيّ باشد به ناچار اصيل به كلِّ بعد از ظهر نيز اطلاق ميگردد. بدينجهت اگر بخواهيم وجه تسميهي مناسبتري بگوييم بايد چنين بگوييم كه چون با زوال خورشيد از وسطِ آسمان، رو به شب ميرويم پس اصل شب از اين وقت آغاز ميشود.
خواندن آن در صبحگاهان و شامگاهان شده است ميآورم؛ در روايت از امام صادق - عليه السلام - آمده است:
لَا تَدَعْ أَنْ تَدْعُوَ بِهَذَا الدُّعَاءِ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ إِذَا أَصْبَحْتَ وَ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ إِذَا أَمْسَيْتَ؛
ترك نكن خواندن اين دعا را سه مرتبه به هنگامي كه صبح ميكني و سه مرتبه به هنگامي كه به شب در ميآيي.
و دعا چنين است:
اللَّهُمَّ اجْعَلْنِي فِي دِرْعِكَ الْحَصِينَةِ الَّتِي تَجْعَلُ فِيهَا مَنْ تُرِيدُ؛
خداوندا! قرار ده مرا در پوشش امن الهيت كه قرار ميدهي در آن هر آنكس را كه اراده نمايي.
و امام صادق - عليه السلام - در ادامهي روايت ميفرمايد: پدرم ميفرمود:
هَذَا مِنَ الدُّعَاءِ الْمَخْزُونِ؛(1)
اين دعا از ادعيهي ذخيره ميباشد.
1) كافي، ج2، ص534.
قرآنكريم دربارهي كيفيّت ذكر خداوند متعال ميفرمايد:
وَ اذْكُرْ رَبَّكَ في نَفْسِكَ تَضَرُّعاً وَ خيفَةً وَ دُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْل؛(1)
پروردگارت را در دل خود، از روى تضرّع و خوف، و كمتر از آواز بلند، ياد كن.
از اين آيهي شريفه استفاده ميشود كه ذكر خدا بايد كوتاهتر از سخنِ با صداي بلند باشد. بنابراين اگر از اين ميزاني كه خداوند متعال قرار داده است آهنگ ذكر فراتر برود، در شرايط عادي پسنديده نيست. و در حقيقت اين آيهي شريفه به دو نوع ذكر فرمان ميدهد:
1) سورهي اعراف، آيهي205.
الف. ذكري كه از وَ اذْكُرْ رَبَّكَ في نَفْسِكَ استفاده ميشود كه فقط حديث نفس و تكلّم به ذكر در درون خود است و صدا به خارج بروز نميكند.
ب. ذكري كه از دُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْل استفاده ميشود كه مقصود، ذكري ميباشد كه الفاظ آن شنيده ميشود امّا همراه بلندكردن صدا نيست، و هر دو ذكر، مورد فرمان الهي است.(1)
در آيهي ديگر خداوند متعال دربارهي خواندنِ خود، ميفرمايد:
اُدْعُوا رَبَّكُمْ تَضَرُّعاً وَ خُفْيَةً إِنَّهُ لا يُحِبُّ الْمُعْتَدين؛(2)
1) احتمال ديگري در آيه است كه وَ اذْكُرْ رَبَّكَ في نَفْسِكَ تَضَرُّعاً وَ خِيفَةً وَ دُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْل بر روي هم توضيح يك امر باشد و آن اينكه خدا را كه به زبان ياد ميكني با صداي بلند نباشد. ولي به نظر، احتمال اوّل با توجّه به فاصلهي تَضَرُّعاً و خِيفَةً اظهر است و در حقيقت به هر دو نوعِ ذكر، خداوند متعال امر فرموده: ذكر به صورت حديث نفس با تضرّع و ترس، و ذكر زبانيِ بدون برآوردن صدا. اين معنا را ميتوان از روايت صحيح جناب زرارة; كه به زودي خواهد آمد نيز به دست آورد؛ زيرا در آن روايت فرض شده است كه فرشته، ذكر في النفس را نميشنود. پس معلوم ميشود صداي آن ذكر به خارج بروز نميكند، و اين ذكر است كه ثواب آن را جز خداوند متعال نميداند. البتّه همانطور كه اشاره شد اين بدان معنا نيست كه ذكر زباني مطلوب نباشد؛ چون خداوند متعال به ذكر زباني نيز امر فرموده است.
2) سورهي اعراف، آيهي55.
پروردگارتان را به زارى و نهانى بخوانيد. همانا او تجاوزكاران را دوست ندارد.
ميتوان از اين آيهي شريفه استفاده كرد كه اگر در جايي ـ به غير از موارد استثنا كه خواهد آمد ـ كسي صداي خود را حتّي به ذكر خداوند بيش از حدّ، بلند كند به ويژه اگر سبب آزار ديگران شود، مصداق تجاوز از حدّ است. نقل شده است در يكي از جنگها مردم وقتي مُشرِف به درّهاي شدند صدايشان را به تهليل و تكبير بلند كردند، پيامبر - صلي الله عليه و آله و سلم - فرمود:
مردم! بر جاي خود باشيد، آگاه باشيد كه شما ناشنوا و غايبي را نميخوانيد «وَ إِنَّمَا تَدْعُونَ سَمِيعاً قَرِيباً مَعَكُمْ»؛ و همانا شنوا و نزديك به خودتان را ميخوانيد.(1)
به حسب روايت صحيح، ذكرِ نهان داراي آنچنان پاداشي است كه بزرگيِ آن پاداش را جز خداوند متعال نميداند؛ در روايت زراره; چنين آمده است:
لَا يَكْتُبُ الْمَلَكُ إِلَّا مَا سَمِعَ وَ قَالَ اللَّهُ
1) عدّة الداعي و نجاح الساعي، ص259.
عَزّوَجَلَّ: وَ اذْكُرْ رَبَّكَ فِي نَفْسِكَ تَضَرُّعاً وَ خِيفَةً فَلَا يَعْلَمُ ثَوَابَ ذَلِكَ الذِّكْرِ فِي نَفْسِ الرَّجُلِ غَيْرُ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ لِعَظَمَتِهِ؛(1)
فرشته نمىنويسد مگر آنچه را بشنود كه خداوند عزّوجلّ فرمود: «پروردگار خويش را در درون جانت، به زارى و ترس ياد كن» بنابراين به جز خداوند عزّوجلّ كسى ثواب اين ذكرِ درونى را نمىداند، به خاطر عظمتى كه اين ذكر دارد.
و در وصيت پيامبر اكرم - صلي الله عليه و آله و سلم - به ابوذرّ غِفاري; آمده است:
يَا أَبَاذَرٍّ! اذْكُرِ اللَّهَ ذِكْراً خَامِلاً قُلْتُ: يَا رَسُولَ اللَّهِ! وَ مَا الذِّكْرُ الْخَامِلُ؟ قَالَ - عليه السلام -: الذِّكْرُ الْخَفِيُّ؛(2)
اى اباذرّ! خدا را به صورت «خامل» ذكر كن. (ابوذرّ گويد) عرض كردم: يا رسول الله! «ذكر خامل» چيست؟ حضرت - صلي الله عليه و آله و سلم - فرمود: ذكر پنهان است.
باز از پيامبر اعظم - صلي الله عليه و آله و سلم - آمده است:
خَيْرُ الذِّكْرِ الْخَفِي؛(3)
بهترين ذكر، پنهانِ آن است.
و از امام صادق - عليه السلام - نقل شده است:
قَالَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ: مَنْ ذَكَرَنِي سِرّاً ذَكَرْتُهُ عَلَانِيَةً؛(1)
خداوند عزّوجلّ مىفرمايد: هركه مرا در نهان ياد كند، من او را آشكارا ياد مىنمايم.
و اين يك قاعدهي كلّي است كه هركس كار خود را با خداوند به خوبي انجام دهد، خداوند كار او را با مردم نيز اصلاح خواهد كرد:
مَنْ أَصْلَحَ مَا بَيْنَهُ وَ بَيْنَ اللَّهِ أَصْلَحَ اللَّهُ مَا بَيْنَهُ وَ بَيْنَ النَّاسِ؛(2)
كسىكه ميان خود و خداوند را اصلاح كند، خداوند ميان او و مردم را اصلاح خواهد كرد.
اين نتيجهي طبيعيِ هماهنگيِ خلقت و هدفدار بودنِ آن است؛ مطلبي كه از آيات و روايات متعدّد استفاده ميشود. مگر ميشود انساني در مسير هدف خلقت گام بردارد و ديگر اجزاي خلقت با او هماهنگ نباشند؛ خداوند متعال ميفرمايد:
إِنَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدًّا؛(1)
همانا كسانىكه ايمان آورده و كارهاى شايسته انجام دادهاند خداوند رحمان، محبّتى براى آنان در دلها قرار مىدهد.
از اين آيهي شريفه استفاده ميشود كه دستگاه خلقت به گونهاي آفريده شده كه مؤمنين با كردار شايسته، محبوب واقع خواهند شد. البتّه ممكن است در شرايطي خاصّ، تاريكيهاي جهل و دشمنيْ مانع درخشش نور ايمان و عمل صالح بشود، ولي اين امور گذراست و دير يا زود، ابرهاي جهالت و عداوت و كينه به كناري ميرود و درخشش نور علم و ايمان و عمل صالح، نگاه دلهاي مستعدّ را به خود خيره ميسازد. در روايات متعدّد، مصداق (مصداق اتمّ) آيهي شريفهي فوق را اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب8معرفي ميكند و بلكه شأن نزول آيه را تقاضاي اميرالمؤمنين - عليه السلام - از پيامبر - صلي الله عليه و آله و سلم - ميداند كه حضرت علي - عليه السلام - با برشمردن بُغضِ عرب نسبت به خود به خاطر جهادها و
1) سورهي مريم، آيهي96.
نابودكردنِ سران شرك و كفر از پيامبر - صلي الله عليه و آله و سلم - تقاضا كردند كه ايشان از خداوند بخواهند تا دوستيِ علي - عليه السلام - را در دلهاي مؤمنين قرار دهد(1)، و پيامبر اكرم - صلي الله عليه و آله و سلم - هم اينچنين دعا كردند:
اللَّهُمَ هَبْ لِعَلِيٍّ الْمَوَدَّةَ فِي صُدُورِ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْهَيْبَةَ وَ الْعَظَمَةَ فِي صُدُورِ الْمُنَافِقِين؛(2)
خداوندا! به عليّ ببخش مودّتش را در قلوب مؤمنين و هيبت و عظمتش را در قلوب منافقين.
و در پيِ آن خداوند متعال آيهي شريفهي فوق را نازل فرمود. و در روايت از امام باقر - عليه السلام - آمده است:
لَا يُلْفَى مُؤْمِنٌ إِلَّا وَ فِي قَلْبِهِ وُدٌّ لِعَلِيِّ بْنِ أَبِيطَالِبٍ وَ لِأَهْلِ بَيْتِهِ:؛(3)
هيچ مؤمني يافت نمىشود مگر اينكه در قلبش مودّت و محبّت على و اهل بيتش: وجود دارد.
و اين محبّتِ فراگير نسبت به اميرالمؤمنين - عليه السلام -
عليرغم تبليغات سوء و همهجانبهي بني اميّه عليهم اللعنة و ديگران ميباشد كه با وجود اينهمه پراكندن دشمني، باز خورشيد وجود اميرالمؤمنين - عليه السلام - دلهاي پاك را گرمي بخشيده و جانها به يادِ او به شور ميآيد. مصداق اتمّ اين آيهي شريفه گرچه اميرالمؤمنين و اهل بيت:(1)هستند امّا در سطوح پايينتر، مصاديق ديگري هم دارد و هر مؤمنِ صالحي به ميزان ايمان و صلاحش ميتواند مصداقي از اين آيهي مباركه باشد كه:
عَنْ عَلِيٍّ - عليه السلام -:
امام علي - عليه السلام - ميفرمايد:
مَن اشْتَغَلَ بِذِكْرِ اللهِ طَيَّبَ اللهُ ذِكْرَه؛(2)
هركس مشغول گردد به ياد خدا، پاكيزه و خوشايند گرداند خدا ياد او را.
به هر حال، ذكر نهان داراي اثرات ويژهي خود و پاداشي است كه عظمت آن را جز خداوند متعال نميداند و بالطبع بر ذكر آشكار،
1) در ضمنِ خطبهي امام سجّاد - عليه السلام - در مسجد شام آمده است: «أُعْطِينَا الْعِلْمَ وَ الْحِلْمَ وَ السَّمَاحَةَ وَ الْفَصَاحَةَ وَ الشَّجَاعَةَ وَ الْمَحَبَّةَ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِين؛ علم و حلم و جود و فصاحت و شجاعت و محبوب القلوب مؤمنين بودن به ما عطا شده است.» بحارالأنوار، ج45، ص138.
2) تصنيف غرر الحكم و درر الكلم، ص188، ح3627.
برتري دارد؛ و ثابت نيست كه همهي حكمت ذكر نهان در دوريِ بيشتر از ريا باشد، گرچه اين خود نيز از حكمتهاي بسيار مهمّ آن است؛ لهذا در روايت آمده كه خداوند متعال به عيسي بن مريم8فرمود:
أَكْثِرْ ذِكْرِي فِي الْخَلَوَات؛(1)
مرا در تنهايىها بسيار ياد كن.
در اين روايت تكيه بر خلوت بودنِ مكان است هرچند ذكر حديث نفس نباشد، و اين به خاطر دوري بيشتر آن از ريا ميباشد.
در عين حال در برخي موارد ذكر و مانند ذكر حتّي با صوت آشكار مطلوب است و به آن امر شده است. در روايت صحيح برقي در كتاب محاسن آمده است هنگام اذان، پيامبر اكرم - صلي الله عليه و آله و سلم - به بلال ميفرمود:
اُعْلُ فَوْقَ الْجِدَارِ وَ ارْفَعْ صَوْتَكَ بِالْأَذَان؛(2)
روي ديوار (در محل بلند) برو و صدايت را به اذان، بلند كن.
و در روايت صحيح از امام صادق - عليه السلام - آمده است:
قَالَ رَسُولُ اللهِ - صلي الله عليه و آله و سلم -: اِرْفَعُوا أَصْوَاتَكُمْ بِالصَّلَاةِ عَلَيَّ فَإِنَّهَا تَذْهَبُ بِالنِّفَاقِ؛(1)
رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - فرمود: صداى خود را به صلوات بر من بلند كنيد كه نفاق را از بين مىبرد.
و در مورد ديگري آمده است:
شَكَا رَجُلٌ مِنَ الْأَنْصَارِ إِلَى رَسُولِ اللَّهِ - صلي الله عليه و آله و سلم -: أَنَّ الدُّورَ قَدِ اكْتَنَفَتْهُ فَقَالَ النَّبِيُّ - صلي الله عليه و آله و سلم -: ارْفَعْ صَوْتَكَ مَا اسْتَطَعْتَ وَ سَلِ اللَّهَ أَنْ يُوَسِّعَ عَلَيْكَ؛(2)
مردي از انصار خدمت رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - شكايت كرد به اينكه خانهها او را احاطه كردهاند. پيامبر - صلي الله عليه و آله و سلم - فرمودند: به اندازهاي كه ميتواني صدايت را بالا ببر و از خداوند درخواست كن كه بر تو توسعه دهد.
و در روايت دربارهي امام صادق - عليه السلام - ذكر شده است:
إِذَا قَامَ آخِرَ اللَّيْلِ يَرْفَعُ صَوْتَهُ حَتَّى يَسْمَعَ(1)أَهْلُ الدَّارِ وَ يَقُولُ - عليه السلام -:
هرگاه آخر شب از خواب برميخاست صداى خود را بلند ميكرد تا آنجا كه اهل خانه مىشنيدند و ميفرمود:
اللَّهُمَّ أَعِنِّي عَلَى هَوْلِ الْمُطَّلَعِ وَ وَسِّعْ عَلَيَّ ضِيقَ الْمَضْجَعِ وَ ارْزُقْنِي خَيْرَ مَا قَبْلَ الْمَوْتِ وَ ارْزُقْنِي خَيْرَ مَا بَعْدَ الْمَوْت؛(2)
خداوندا! مرا در وحشت اِشراف بر آخرتْ يارى كن، و قبرم را گشادهگردان، خير پيش از مرگ و خير پس از مرگ را نصيبم فرما.
و دربارهي قرائت قرآن با صوت بلند، روايات متعدّدي وارد شده است؛ از جمله معاوية بن عمّار ميگويد امام صادق - عليه السلام - نقل ميفرمود:
إِنَّ عَلِيَّ بْنَ الْحُسَيْنِ8كَانَ أَحْسَنَ النَّاسِ صَوْتاً بِالْقُرْآنِ وَ كَانَ يَرْفَعُ صَوْتَهُ حَتَّى يَسْمَعَهُ(3)أَهْلُ الدَّار؛
همانا امام عليّ بن الحسين8 در ميان مردم
زيباترين صوت را در تلاوت قرآن داشت و صدايشان را (به تلاوت قرآن) بالا ميبردند تا جاييكه اهل خانه آن را ميشنيدند.
وَ إِنَّ أَبَا جَعْفَرٍ - عليه السلام - كَانَ أَحْسَنَ النَّاسِ صَوْتاً بِالْقُرْآنِ وَ كَانَ إِذَا قَامَ مِنَ اللَّيْلِ وَ قَرَأَ رَفَعَ صَوْتَهُ فَيَمُرُّ بِهِ مَارُّ الطَّرِيقِ مِنَ السَّاقِينَ وَ غَيْرِهِمْ فَيَقُومُونَ فَيَسْتَمِعُونَ إِلَى قِرَاءَتِهِ؛(1)
و همانا امام باقر - عليه السلام - در ميان مردم زيباترين صوت را در تلاوت قرآن داشت و هنگاميكه در نيمهي شب برميخاست و قرائت (قرآن) ميفرمود، صدايش را بالا ميبرد پس افرادي كه از آنجا عبور ميكردند مثل آبكشها و غير آنها ميايستادند و به قرائت ايشان گوش فراميدادند.
موارد متعدّد ديگري نيز در روايات، بالابردن صدا جايز يا راجح شمرده شده است ولي قاعدهي اوّليه، بلند نكردن صدا ميباشد.
1) وسائلالشيعة، ج6، ص209.
بالاترين عامل براي اينكه انسان اهل ذكر باشد محبّت و عشق نسبت به ذات اقدس پروردگار است. و محبّت از راه شناخت پروردگار و صفات حسناي حضرت حقّ عزّ اسمه به دست ميآيد. وقتي انسان ذات اقدسِ منزّه از هر عيب و كاستي و سرچشمهي هر خير و زيبايي و دانايي و توانايي را شناخت و احسان و إنعام او را نسبت به خود و ديگران ديد، دوستيِ او در جانش ژرف و گسترده خواهد شد و هرچه اين شناختْ كاملتر باشد اين دوستي و عشق، استوارتر خواهد بود. در كلام امام الموحّدين اميرالمؤمنين علي - عليه السلام - آمده است:
الشَّوْقُ خُلْصَانُ الْعَارِفِين؛(1)
اشتياق، ويژگيِ عارفان است.
سَهَرُ الْعُيُونِ بِذِكْرِ اللَّهِ خُلْصَانُ الْعَارِفِينَ وَ حُلْوَانُ الْمُقَرَّبِين؛(2)
بيدارى چشمها به ذكر خدا ويژگيِ عارفان و تحفهي مقرّبان است.
از اين دو روايت شريف استفاده ميشود كه شوق به خداوند و مداومت به ذكر حضرت حقّ، ملازمهاي با عرفان و شناخت حضرت حقّ جلّ جلاله دارد، و شناختِ ذات حقّْ گرچه به فكر و انديشه است ولي پيوند عميقي با پاكيزگيِ جانِ انسانها نيز دارد. هرچه انسان پاكتر و سنخيّت با عالَم معنا بيشتر داشته باشد خداوند را بيشتر شناخته و محبّت خداوند متعال بيشتر در اعماق جانش رسوخ خواهد كرد و در نتيجه پروردگار عالَم به او توفيق ذكر بيشتر خواهد داد. در يكي از احاديث معراجيّه آمده است:
مَنْ عَمِلَ بِرِضَايَ أُلْزِمُهُ ثَلَاثَ خِصَالٍ؛
هركس به رضاى من عمل كند او را ملازم سه خصلت كنم؛
أُعَرِّفُهُ شُكْراً لَا يُخَالِطُهُ الْجَهْلُ؛
بشناسانم او را سپاسگزارىاي كه با نادانى آميخته نشود؛
وَ ذِكْراً لَا يُخَالِطُهُ النِّسْيَانُ؛
و يادي كه با فراموشى آميخته نميشود؛
وَ مَحَبَّةً لَا يُؤْثِرُ عَلَى مَحَبَّتِي مَحَبَّةَ الْمَخْلُوقِين؛(1)
و دوستياي كه بر آن، دوستىِ مخلوقين اختيار نشود.
و در فراز ديگري از همان حديث آمده است كه خداوند متعال به پيامبر اكرم - صلي الله عليه و آله و سلم - دستور مداومت بر ذكر داد و فرمود:
دُمْ عَلَى ذِكْرِي؛
پيوسته به ياد من باش؛
پيامبر - صلي الله عليه و آله و سلم - از درگاه خداوند پرسيد:
يَا رَبِّ! وَ كَيْفَ أَدُومُ عَلَى ذِكْرِكَ؟؛
پروردگار من! چگونه پيوسته به ياد تو باشم؟
فَقَالَ: بِالْخَلْوَةِ عَنِ النَّاسِ وَ بُغْضِكَ الْحُلْوَ وَ الْحَامِضَ وَ فَرَاغِ بَطْنِكَ وَ بَيْتِكَ مِنَ الدُّنْيَا؛(2)
پس فرمود: به گوشهگيرى از مردم، دشمن داشتنِ شيرين و ترش دنيا، و خالىبودن شكم و خانهات از دنيا.
اساساً يك فرد با ايمان به مقتضاي ايمان خود نسبت به خداي خود داراي محبّت و دوستي است:
وَ الَّذينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلهِ؛(1)
و كسانىكه ايمان آوردهاند، محبّتشان به خداوند بيشتر است.
ولي بايد اين محبّت به درجهاي برسد كه بر همهي محبّتها فائق آيد؛ خداوند متعال ميفرمايد:
قُلْ إِنْ كانَ آباؤُكُمْ وَ أَبْناؤُكُمْ وَ إِخْوانُكُمْ وَ أَزْواجُكُمْ وَ عَشيرَتُكُمْ وَ أَمْوالٌ اقْتَرَفْتُمُوها وَ تِجارَةٌ تَخْشَوْنَ كَسادَها وَ مَساكِنُ تَرْضَوْنَها أَحَبَّ إِلَيْكُمْ مِنَ اللهِ وَ رَسُولِهِ وَ جِهادٍ في سَبيلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتَّى يَأْتِيَ اللهُ بِأَمْرِهِ وَ اللهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْفاسِقينَ؛(2)
بگو: اگر پدرانتان و پسرانتان و برادرانتان و همسرانتان و خويشانتان و اموالى كه فراهم كردهايد و تجارتى كه از كَسادش بيم داريد و مساكني كه به آنها دلخوشيد از خدا و فرستادهي او و جهاد در راه او نزد شما محبوبترند پس منتظر باشيد تا خداوند فرمان خود را صادر كند، و خدا گروه نافرمانان را هدايت نمىكند.
در اينجا خداوند متعال هشت چيزِ مورد علاقهي انسانها را بر شمرده و ميفرمايد اگر هر يك از اينها نزد شما محبوبتر از خدا باشد بايد منتظر عذاب الهي باشيد و بلكه اگر افرادْ اينها را محبوبتر از پيامبر خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - يا جِهاد در راه خدا نيز بدانند، باز بايد منتظر عذاب الهي باشند؛ زيرا محبّت پيامبر و محبّت جهاد در راه خدا تجلّي محبّت خداست؛ خداوند متعال ميفرمايد:
قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللهَ فَاتَّبِعُوني يُحْبِبْكُمُ اللهُ؛(1)
بگو (اي پيامبر!) اگر خدا را دوست مىداريد پس از من (پيامبر - صلي الله عليه و آله و سلم -) پيروى كنيد تا خدا نيز شما را دوست بدارد.
1) سورهي آلعمران، آيهي31.
و هنگاميكه محبّت خدا در جان رسوخ كرد، هيچ يادي نميتواند ياد خدا را مقهور كند بلكه ياد خدا، قاهر خواهد بود؛ خداوند متعال ميفرمايد:
فَإِذا قَضَيْتُمْ مَناسِكَكُم فَاذْكُرُوا اللهَ كَذِكْرِكُمْ آباءَكُمْ أَوْ أَشَدَّ ذِكْراً؛(1)
پس چون اعمال و آداب حجّتان را به جا آوريد، خدا را ياد كنيد آنگونه كه پدرانتان را ياد مىكنيد يا بهتر و رساتر از آن.
برخي از مسلمانان بعد از قرباني كردن و هنگام اقامت در مِنيٰ با شور و هيجاني به تفاخر ميپرداختند كه پدرم فلان كار و فلان كار كرد. خداوند به آنان و ديگران دستور ميدهد: «هنگاميكه مناسك خود را انجام داديد خدا را همچون پدرانتان يا شديدتر ياد كنيد» و ملاك اين كلام، اختصاص به مِنيٰ و بعد از انجام مناسك ندارد(2)، بلكه بنده بايد هميشه قلبش آكنده از محبّت پروردگار باشد كه اين عشق و دوستي با تأثيري شگرف، قدرت و توان انسان را در ابعاد گوناگون، افزون ميكند و آنچه را بر ديگران
سخت و ناگوار است، بر او آسان و گوارا ميسازد و ديگر براي انسان، مداومت بر ياد خدا شيرين خواهد شد و عشق به حضرت حقّ و ياد پروردگار، تمام وجود او را فرا خواهد گرفت؛ در مناجات شريف شعبانيّه ميخوانيم:
إِلَهِي أَقِمْنِي فِي أَهْلِ وَلَايَتِكَ مَقَامَ مَنْ رَجَا الزِّيَادَةَ مِنْ مَحَبَّتِكَ؛ إِلَهِي وَ أَلْهِمْنِي وَلَهاً بِذِكْرِكَ إِلَى ذِكْرِك؛(1)
پروردگارا! مرا در ميان اهل قرب خود در جايگاه كسي قرار ده كه اميد فزونيِ دوستيِ تو را دارد؛ پروردگارا! مرا مُلهَم نما شور و شيداييِ ياد خودت را به سوي ياد خودت.
همانطور كه ملاحظه مينماييد، در اين دعا ابتدا درخواست زياديِ دوستي و محبّت است و آنگاه درخواست بيتابيِ در ياد خدا در پيِ ياد خدا. بنابراين معلوم ميشود محبّت خداوند و ياد خداوند به هم پيوستهاند و راهِ تداوم ذكر، رسوخ هرچه بيشتر حبّ الهي در جان انسانهاست.
الهي سوزِ عشقتْ بيشتر كن
دلِ ريشم ز دردت ريشتر كن
1) بحارالأنوار، ج91، ص98.
همانطور كه اموري ياريگر انسان در ذكر است، به تناسب همانها اموري نيز مانع ياد خدا ميباشد كه در ضمن مباحث گذشته به برخي از آنها اشاره شد. در اينجا برخي موانع ديگر را ذكر ميكنيم؛ خداوند متعال در سورهي مباركهي منافقون در يك هشدارِ كلّي ميفرمايد:
يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تُلْهِكُمْ أَمْوالُكُمْ وَ لا أَوْلادُكُمْ عَنْ ذِكْرِ اللهِ وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ فَأُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُون؛(1)
اى كسانىكه ايمان آوردهايد! مبادا اموال و فرزندانتان شما را از ياد خدا غافل كنند، و هركس چنين كند پس آنها همان زيانكارانند.
1) سورهي منافقون، آيهي9.
در اين آيهي شريفه، خداوند متعال در يك هشدار جدّي، اموال و اولاد را به عنوان عاملهايي كه داراي ظرفيت غافلكردنِ فرد از ياد خدا ميباشند، معرفي فرموده است و سپس ميفرمايد اگر افرادي در اين ورطه گرفتار شوند زيانكار ميباشند. اين آيه نظير هشدار ديگري است كه خداوند عزّوجلّ در سورهي مباركهي انفال ميفرمايد:
وَ اعْلَمُوا أَنَّما أَمْوالُكُمْ وَ أَوْلادُكُمْ فِتْنَةٌ وَ أَنَّ اللهَ عِنْدَهُ أَجْرٌ عَظيم؛(1)
و بدانيد كه اموال و فرزندانتان وسيلهي آزمايشاند، و خداست كه پاداشى بزرگ در نزد اوست.
در سورهي مباركهي مؤمنون خداوند متعال خطاب به كفّار ميفرمايد:
فَاتَّخَذْتُمُوهُمْ سِخْرِيًّا حَتَّى أَنْسَوْكُمْ ذِكْري وَ كُنْتُمْ مِنْهُمْ تَضْحَكُونَ؛(2)
ولى شما آنان را به مسخره گرفتيد، تا ياد مرا از خاطرتان برد، و شما همواره به (ايمان، عمل و
دعاهاى) آنان مىخنديديد.
از اين آيهي شريفه استفاده ميشود از عواملِ خدافراموشي، به استهزا گرفتنِ موحّدان و مؤمنان ميباشد. اگر كسي اهل ايمان را به سُخره بگيرد نتيجهي طبيعي آن، فراموشيِ خدا و دورشدن از حقايق مربوط به ايمان است.
همچنين از قرآنكريم استفاده ميشود برگزيدن دوست منحرف و نامناسب، از عوامل جدايي از ياد خداوند ميباشد؛ خداوند متعال از قول دوزخيان ميفرمايد:
يَاوَيْلَتىٰ لَيْتَنىِ لَمْ أَتَّخِذْ فُلَاناً خَلِيلاً لَّقَدْ أَضَلَّنىِ عَنِ الذِّكْرِ بَعْدَ إِذْ جَاءَنى ...؛(1)
اى واى بر من! كاش فلانى را دوست نمىگرفتم حقّا كه مرا از ياد خدا (يا به اضافهي ياد پيامبر - صلي الله عليه و آله و سلم - و دعوت او) پس از آنكه به من رسيده بود منحرف نمود.
از اين آيه به خوبي تأثير دوست نامناسبْ معلوم ميشود؛ زيرا آيهي شريفه بيان ميفرمايد در قيامت، فرد گمراه حسرت ميخورد و آرزو ميكند اي كاش! فلاني را به عنوان دوست بر نميگزيدم؛
1) سورهي فرقان، آيات28 و 29.
زيرا كه او مرا از متذكّر شدنِ به خدا و راهِ خدا باز داشت با آنكه شرايطِ متذكّر شدن فراهم بود.
در روايات نيز برخي موانعِ ذكر به طور ويژه آمده است؛ مثل:
لَيْسَ فِي الْمَعَاصِي أَشَدُّ مِنِ اتِّبَاعِ الشَّهْوَةِ فَلَا تُطِيعُوهَا فَيَشْغَلَكُمْ عَنْ ذِكْرِ اللَّه؛(1)
در بين گناهان، گناهي بدتر از تبعيّت از شهوت نيست، پس فرمانبردار شهوت نباشيد (كه در غير اينصورت) شما را از ياد خدا باز ميدارد.
اعْلَمُوا أَنَّ الْأَمَلَ يُسْهِي الْعَقْلَ وَ يُنْسِي الذِّكْر؛(2)
بدانيد كه آرزوهاى دور و دراز، عقل را غافل و ياد خدا را به فراموشى مىسپارد.
لَيْسَ فِي الْجَوَارِحِ أَقَلُّ شُكْراً مِنَ الْعَيْنِ فَلَا تُعْطُوهَا سُؤْلَهَا فَتَشْغَلَكُمْ عَنْ ذِكْرِ اللَّه؛(3)
در ميان اعضاي بدن (از حيث شكرگزاري) كمشكرتر از چشم وجود ندارد، پس هر خواستهاي كه دارد برايش برآورده مكن (كه در غير اينصورت) تو را از ياد خداوند باز ميدارد.
مَنِ اشْتَغَلَ بِذِكْرِ النَّاسِ قَطَعَهُ اللَّهُ سُبْحَانَهُ عَنْ ذِكْرِه؛(1)
هركس به ذكر و ياد مردم (غير خدا) مشغول گردد، خداوند سبحان او را از ياد خودش منقطع ميگرداند.
الْمَلَاهِي الَّتِي تَصُدُّ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ مِثْلُ الْغِنَاءِ؛(2)
سرگرميهايى كه (آدمى را) از ياد خدا باز مىدارد مانند: غناء (آوازهخواني حرام).
الْمَلَاهِي الَّتِي تَصُدُّ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ مِثْلُ ... ضَرْبِ الْأَوْتَار؛(3)
سرگرميهايى كه (آدمى را) از ياد خدا باز مىدارد مانند: تار زنى (نوازندگي).
خداوند متعال به حضرت داوود علي نبيّنا و آله و عليه السلام وحي فرمود:
إنَّ أَهْوَنَ مَا أَنَا صَانِعٌ بِعَبْدٍ غَيْرِ عَامِلٍ بِعِلْمِهِ مِنْ سَبْعِينَ عُقُوبَةً بَاطِنِيَّةً أَنْ أُخْرِجَ مِنْ قَلْبِهِ حَلَاوَةَ ذِكْرِي؛(1)
از هفتاد عقوبت باطنى كه با بندهي غير عامل به علمش انجام ميدهم، سادهترينش اين است كه حلاوت ذكر خود را از قلبش بيرون مىكنم.
و در روايتي از امام سجّاد - عليه السلام - دو امر ذيل از موانع ذكر شمرده شده است:
متن روايت چنين است:
اعْلَمْ وَيْحَكَ يَا ابْنَ آدَمَ! أَنَّ قَسْوَةَ الْبِطْنَةِ وَ كِظَّةَ الْمِلْأَةِ وَ سُكْرَ الشِّبَعِ وَ غِرَّةَ الْمُلْكِ مِمَّا يُثَبِّطُ وَ يُبْطِئُ عَنِ الْعَمَلِ وَ يُنْسِي الذِّكْر ...؛(2)
واى بر تو اى فرزند آدم! بدان كه سنگدليِ ناشي از پرخوري و شكمبارگى و سرمستى از سيري و فريفتگى به مُلْك، از چيزهايى است كه
(آدمى را) از كردار باز مىدارد و كُند رفتار مىكند و باعث فراموشكردن ياد خدا ميشود.
و كلّاً گناه از عواملِ خدافراموشي است و در يك كلامِ جامع، رويآوردن به دنيا و فراموشيِ آخرت، عامل خدافراموشي است؛ خداوند متعال ميفرمايد:
فَأَعْرِضْ عَنْ مَنْ تَوَلَّى عَنْ ذِكْرِنا وَ لَمْ يُرِدْ إِلاَّ الْحَياةَ الدُّنْيا؛(1)
پس، از كسىكه از ياد ما روى برتافته و جز زندگى اين دنيا را نمىخواهد، اعراض كن.
از اين آيهي شريفه استفاده ميشود كه اقبالِ همهجانبه به دنيا و غرق شدن در آن، و رويگرداندن از ياد خداوند، با يكديگر در تلازمند؛ چنانكه در سورهي مباركهي فرقان آمده است:
وَ لكِنْ مَتَّعْتَهُمْ وَ آباءَهُمْ حَتَّى نَسُوا الذِّكْرَ وَ كانُوا قَوْماً بُوراً؛(2)
ولى تو آنان و پدرانشان را برخوردار كردى تا (آنجا كه) ياد (تو) را فراموش كردند و گروهى هلاكشده، بودند.
در بخشهاي گذشته، آثاري از ذكر را بر شمرديم و دربارهي آنها توضيحاتي داديم. در رابطه با ياد خدا و آرامش يا اضطراب دلها، ياد خدا و دوري از تباهي، ياد خدا و ياد انسان، خدافراموشي و خودفراموشي و ... مطالبي ارائه شد. علاوه، در روايات معصومين: خصوصاً اميرالمؤمنين علي - عليه السلام - آثاري براي ذكر شمرده شده است كه گرچه ميتواند به نوعي با آثاري كه سابقاً توضيح داديم مرتبط باشد امّا به خاطر عنايت ويژه به آنها در كلمات معصومين: سزاوار است حدّاقل برخي از آنها را نيز در اينجا به ذكر كنيم:
عَنْ عَلِيٍّ - عليه السلام -: ثَمَرَةُ الذِّكْرِ اسْتِنَارَةُ الْقُلُوبِ؛(1)
ميوهي ذكر (و ياد خدا) روشن شدن دلهاست.
و:
ذِكْرُ اللَّهِ جَلَاءُ الصُّدُورِ وَ طُمَأْنِينَةُ الْقُلُوب؛(2)
ياد خدا جلاى سينهها و آرامشبخش دلهاست.
و:
ذِكْرُ اللَّهِ يُنِيرُ الْبَصَائِرَ وَ يُونِسُ الضَّمَائِر؛(3)
ياد خدا روشن مىگرداند بصيرتها و بيناييها را و انس مىدهد ضميرها (باطنها) را.
و:
مَنْ ذَكَرَ اللَّهَ سُبْحَانَهُ أَحْيَي اللَّهُ قَلْبَهُ وَ نَوَّرَ عَقْلَهُ وَ لُبَّه؛(4)
هر كه خداوند سبحان را ياد كند، خداوند دل او را زنده كند و عقل و خردش را نورانى گرداند.
و:
إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى جَعَلَ الذِّكْرَ جِلاءً لِلْقُلُوبِ تَسْمَعُ بِهِ بَعْدَ الْوَقْرَةِ وَ تُبْصِرُ بِهِ بَعْدَ الْعَشْوَةِ وَ تَنْقَادُ بِهِ بَعْدَ الْمُعَانَدَة؛(1)
خداوند سبحان، ياد خود را (موجب) روشنى دلها قرار داد (كه انسانها) به وسيلهي آن پس از سنگينى گوش و ضعف چشم (نشنيدن و نديدنِ حقايق) مىشنوند و مىبينند و پس از كينهتوزى و دشمنى، مطيع و فرمانبردار ميگردند.
و ...؛
چنانكه عكس آن هم صادق است؛ يعني ترك ياد خدا دل را ميميراند و قلب را سخت ميكند. از جملهي آنچه خداوند با جناب موسي علي نبيّنا و آله و عليه السلام مناجات فرمود، اين كلام است:
إِنَّ نِسْيَانِي يُمِيتُ الْقَلْبَ؛(2)
همانا فراموشكردنِ من، قلب را ميميراند.
و نيز در روايتي ديگر، دارد كه خداوند عزّوجلّ به حضرت موسي علي نبيّنا و آله و عليه السلام چنين وحي فرمود:
إِنَّ كَثْرَةَ الْمَالِ تُنْسِي الذُّنُوبَ وَ إِنَّ تَرْكَ ذِكْرِي يُقْسِي الْقُلُوبَ؛(3)
همانا زياديِ مال، گناهان را به فراموشي ميسپارد و تركِ ياد من، قلوب را سخت ميكند.
عَنْ عَلِيٍّ - عليه السلام -: الذِّكْرُ لَذَّةُ الْمُحِبِّين؛(1)
امام علي - عليه السلام - ميفرمايد: ياد (خداوند تبارك و تعالى) لذّت دوستان خداست.
و:
ذِكْرُ اللَّهِ قُوتُ النُّفُوسِ وَ مُجَالَسَةُ الْمَحْبُوب؛(2)
ياد خدا نيروبخش روح و جان و همنشينى حضرت دوست است.
و:
فِي الذِّكْرِ حَيَاةُ الْقُلُوب؛(3)
در ياد خدا زندگانىِ دلهاست.
و ... ؛
الذِّكْرُ ... يَسْتَنْزِلُ الرَّحْمَة؛(4)
ذكر و ياد خدا رحمت و آمرزش خداوند را فرو مىآورد.
ذِكْرُ اللَّهِ تُسْتَنْجَحُ بِهِ الْأُمُور؛(1)
كارها با ياد خدا به پيروزي و سرانجام ميرسند.
مَنْ عَمَرَ قَلْبَهُ بِدَوَامِ الذِّكْرِ حَسُنَتْ أَفْعَالُهُ فِي السِّرِّ وَ الْجَهْر؛(2)
هركس دل خود را با دوام و استمرار ياد خدا آباد گرداند، افعال او در نهان و آشكار، نيكو گردد.
ذكر خدا به حسب روايات متعدّد، امان از صاعقه است؛ از امام صادق - عليه السلام - روايت شده است:
يَمُوتُ الْمُؤْمِنُ بِكُلِّ مِيتَةٍ إِلَّا الصَّاعِقَةَ لَا تَأْخُذُهُ وَ هُوَ يَذْكُرُ اللَّهَ عَزَّوَجَلّ؛(3)
مؤمن به هر شكلى ممكن است بميرد مگر با صاعقه، كه اگر در حال ذكر خدا باشد او را نمىگيرد.
اين روايت و برخي روايات ديگر بيان ميفرمايد در حين ذكر خداوند، مؤمن به صاعقه نميميرد، ولي در روايتِ صحيحي اين مطلب توسعه داده شده است. جناب بُرَيْد; كه از
روات فقيه و برجسته است ميگويد امام صادق - عليه السلام - فرمودند:
إِنَّ الصَّوَاعِقَ لَا تُصِيبُ ذَاكِراً؛
صاعقهها به ذاكر خداوند اصابت نميكند.
سپس بُرَيْد; اضافه ميكند:
قُلْتُ: وَ مَا الذَّاكِرُ؟؛
گفتم: ذاكر كيست؟
حضرت فرمودند:
مَنْ قَرَأَ مِائَةَ آيَةٍ؛(1)
كسيكه صد آيه بخواند.
همانطور كه ملاحظه ميفرماييد حضرت - عليه السلام - كسي را كه صد آيه خوانده باشد (در شبانه روز يا در هر يك از شب و روز) ذاكر به حساب آوردهاند، گرچه در حين صاعقه مشغول ذكر نباشد. و در بعض روايات آمده است كسيكه پنجاه آيه در شب بخواند، در زمرهي ذاكرين نوشته ميشود:
مَنْ قَرَأَ عَشْرَ آيَاتٍ فِي لَيْلَةٍ لَمْ يُكْتَبْ مِنَ الْغَافِلِينَ وَ مَنْ قَرَأَ خَمْسِينَ آيَةً كُتِبَ مِنَ
1) همان.
الذَّاكِرِين؛(1)
كسيكه ده آيه در شب بخواند از غافلين نوشته نميشود و كسيكه پنجاه آيه بخواند از ذاكرين نوشته ميشود.
البتّه به حَسَب روايت بُرَيْد; ملاك در امن از صاعقه، صد آيه ميباشد.
و در خطبهاي از اميرالمؤمنين - عليه السلام - بعد از آنكه حضرت ميفرمايد: «أَفِيضُوا فِي ذِكْرِ اللَّهِ جَلَّ ذِكْرُهُ فَإِنَّهُ أَحْسَنُ الذِّكْرِ؛ وارد شويد در ذكر خدا ـ كه يادش شكوهمند است ـ كه بهترين ياد است» چهار اثر ذيل را براي ذكر خداوند بيان ميفرمايد:
وَ هُوَ أَمَانٌ مِنَ النِّفَاقِ؛
و آن مايهي رستن از دورويى است.
وَ بَرَاءَةٌ مِنَ النَّارِ؛
و موجب دورى از دوزخ است.
وَ تَذْكِيرٌ لِصَاحِبِهِ عِنْدَ كُلِّ خَيْرٍ يَقْسِمُهُ اللَّهُ جَلَّ وَ عَزّ؛
1) همان، ص612.
ياد خدا گرچه در هر حال، مناسب است و خداوند كريم اين رحمت را در حقّ بندگان خود روا داشته است كه بتوانند در هر زمان و هر مكان به ياد او باشند، امّا بنده بايد شرايطي را به تناسب، در ذكر خدا رعايت كند كه با عدم رعايت آن شرايط، ياد خدا اثر مناسب خود را نخواهد داشت؛ خداوند متعال ميفرمايد:
وَ بَشِّرِ الْمُخْبِتينَ الَّذينَ إِذا ذُكِرَ اللهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُم؛(1)
متواضعان و مخلصان را بشارت ده؛ همانها كه چون خدا ياد شود، دلهايشان مىترسد.
و نيز:
1) سورهي حجّ، آيات34 و 35.
أَ لَمْ يَأْنِ لِلَّذينَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللهِ وَ ما نَزَلَ مِنَ الْحَق؛(1)
آيا براى كسانىكه ايمان آوردهاند وقت آن نرسيده كه دلهايشان براى ياد خدا و براى آنچه از حقّ نازل شده، فروتن و خاشع شود.
و در روايت آمده است:
(يا عِيسي!) فَكُنْ ذَلِيلَ النَّفْسِ عِنْدَ ذِكْرِي، خَاشِعَ الْقَلْبِ حِينَ تَذْكُرُنِي؛(2)
(اي عيسي!) هنگام ياد من، نَفْسَت ذليل و وقتِ به ياد آوردنِ من، قلبت خاشع باشد.
و در روايات ديگر آمده است كه خداوند متعال به حضرت موسي علي نبيّنا و آله و عليه السلام فرمود:
أَكْثِرْ ذِكْرِي بِاللَّيْلِ وَ النَّهَارِ وَ كُنْ عِنْدَ ذِكْرِي خَاشِعاً وَ عِنْدَ بَلَائِي صَابِراً وَ اطْمَئِنَّ عِنْدَ ذِكْرِي؛(3)
مرا در شب و روز، بسيار ياد كن و هنگام ذكر من، خضوع داشته باش و در هنگام آزمايش من، صبور باش و هنگام ياد من، با آرامش باش.
و از اميرالمؤمنين - عليه السلام - آمده است:
لَا تَذْكُرِ اللَّهَ سُبْحانَهُ سَاهِياً وَ لَا تَنْسَهُ لَاهِياً وَ اذْكُرْهُ ذِكْراً كَامِلًا يُوَافِقُ فِيهِ قَلْبُكَ لِسَانَكَ وَ يُطَابِقُ إِضْمَارُكَ إِعْلَانَكَ؛
ذكر مكن خداى سبحان را در حالىكه ساهى باشى (به زبان، ذكر بگويي و در دل، غافل باشى) و فراموش مكن او را و به لهو بپردازي، و ذكر كن او را ذكرى كامل كه در آن دلت با زبانت موافق و نهان تو (دلت) با ظاهرت (زبانت) مطابق باشد؛
سپس اضافه ميفرمايند:
وَ لَنْ تَذْكُرَهُ حَقِيقَةَ الذِّكْرِ حَتَّى تَنْسَى نَفْسَكَ فِي ذِكْرِكَ وَ تَفْقِدَهَا فِي أَمْرِك؛(1)
و هرگز او را به حقيقت ذكر، ياد نميكني مگر اينكه نفس خود را هنگام ذكر، فراموش كنى و نفست را در كار خود (ياد خدا) نيابى.
و از امام رضا - عليه السلام - آمده است:
مَنْ ذَكَرَ اللَّهَ تَعَالَي وَ لَمْ يَشْتَقْ إِلَى لِقَائِهِ فَقَدِ اسْتَهَزَأَ بِنَفْسِهِ؛(2)
كسيكه خداوند متعال را ياد كند ولي مشتاق ملاقاتش نباشد، خود را مسخره كرده است.
مگر ميشود كسي حقيقتاً خداوند را پيوسته ياد كند ولي آرزوي ملاقات با او را نداشته باشد؟! انسان براي چه خدا را ياد ميكند؛ چون او زيباترين، بزرگترين، محبوبترين، داناترين، تواناترين، مهربانترين، بخشندهترين و ... است و هر چه غير اوست، هيچ است؛ آيا با وجود فهم چنين امري ميتواند كسي مشتاق لقاي پروردگار نباشد؟! و در حقيقتْ فرد مؤمن اگر در دنيا هم باقي ميمانَد در عين اينكه دلش در گروِ خداي خود است، به خاطر آن است كه محبوبش چنين خواسته است:
فَلَولَا الآجَالُ الَّتِي كَتَبَ اللَّهُ لَهُمْ لَمْ تَسْتَقِرَّ أَرْوَاحُهُمْ فِي أَجْسَادِهِمْ طَرْفَةَ عَيْنٍ شَوْقاً إِلَى لِقَاءِ اللَّه ...؛(1)
اگر نبود مدّت عمرى كه خداوند برايشان نوشته است، يك چشم بر همزدن هم، جانشان در جسمشان پايدار نميماند به خاطر شوق به ملاقات خدا.
1) بحارالأنوار، ج65، ص193.
بنابراين از آنچه گذشت استفاده ميشود كه ادبِ ذكرِ خداوند عزّوجلّ آن است كه ياد خدا همراهِ:
1.ترس از خدا؛
2.خشوع و ذلّت در برابر خدا؛
3.طمأنينه و آرامش هنگام ياد خدا؛
4.موافقت كاملِ زبان و دل و فراموشيِ هر چيز ديگر حتّي خود، هنگام ياد خدا؛
5.اشتياق به لقاء الله؛
باشد.
و از نظر ادبِ ظاهر نيز پاكيزه بودن دهان، از امور مورد سفارش اكيد است؛ در روايتي از رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - چنين آمده است:
أَفْوَاهُكُمْ طَرِيقٌ مِنْ طُرُقِ رَبِّكُمْ فَأَحَبُّهَا إِلَى اللَّهِ أَطْيَبُهَا رِيحاً فَطَيِّبُوهَا بِمَا قَدَرْتُمْ عَلَيْه؛(1)
دهانهاي شما راهي از راههاي پروردگارتان است و محبوبترين آنها در نزد خداوند، خوشبوترين آنهاست. پس دهانهايتان را به گونهاي كه ميتوانيد، خوشبو كنيد.
1) المحاسن، ج2، ص559.
و به طور كلّي، چون خداوند متعال متطهّرين را دوست ميدارد بهتر است انسان سعي نمايد هميشه و از هر جهت، پاكيزه باشد و خداي متعال را نيز تا آنجا كه مقدور است با طهارت ياد كند. خداوند متعال ميفرمايد:
إِنَّ اللهَ يُحِبُّ التَّوَّابينَ وَ يُحِبُّ الْمُتَطَهِّرين؛(1)
و مثل آيهي فوق است آيهي شريفهي: «وَ اللهُ يُحِبُّ الْمُطَّهِّرين؛ و خدا پاكيزگان را دوست دارد.» سورهي توبه، آيهي108.
خداوند توبهكاران و پاكيزگان را دوست مىدارد.
اين آيهي كريمه گرچه براساس روايتِ صحيح، بر طهارت ظاهري (ازالهي خَبَث) تطبيق شده و بلكه به حسب روايات، شأن نزول آن، طهارتِ ظاهري بوده است ولي بر هر نوع طهارت، قابل تطبيق است و از آنجا كه وضو و غسل و بلكه تيمّمْ طهارت است، بودنِ بر هر يك از اين طهارات (به حسب مورد) محبوب خداوند و فرد طاهر، به خداوند نزديكتر و ذكر او شايستهي صعود بيشتر است؛ هرچند به واسطهي عدم طهارت به هر دليلي، انسان نبايد از ياد خدا غافل شده و خود را محروم از اين
1) سورهي بقره، آيهي222؛
گسترهي بيمنتهاي فضل الهي نمايد.(1)
از اينكه امام - عليه السلام - فرمودند اينها طهارت فرد را ميافزايد، معلوم ميشود طهارتْ نزد شارع به نحو تشكيكي اعتبار شده است و ضعف و اشتداد در آن راه دارد و چون شارع همهي اينها را طهارت ميداند و طهارتْ محبوب خداوند است پس داشتنِ همهي اين طهارات براي مكلّف راجح است. تفصيل بيشتر مطلب و دفع برخي شبههها موكول به فقه است.
1) در اينجا مناسب است اشاره شود چنانكه در فقه اثبات كرديم، طهارت در اعتبار شارعْ امري ذات تشكيك و داراي مراتب است و دامنهي وسيعي از گرفتنِ ناخن و شارب و ازالهي موهاي زائد تا وضو و غسل را شامل ميشود و كسيكه مثلاَ داراي وضو است اگر ناخن و شارب و ... خود را نيز بگيرد بر طهارتِ خود ميافزايد؛ چنانكه در صحيحهي زراره، امام - عليه السلام - در پاسخ پرسش او راجع به چنين مطلبي فرمودند: «... وَ إِنَّ ذَلِكَ لَيَزِيدُهُ تَطْهِيراً؛ و همانا اين امور (گرفتن ناخن، كوتاه كردن شارب و ...) بر طهارت او ميافزايند.» من لايحضره الفقيه، ج1، ص63؛
گرچه اذكار، اسماء و صفات برتر الهي همه قدسي و داراي عظمت و شرافت و آثار ميباشند و در لباب، همه به حقيقت ذات احديّت بازگشت ميكنند(1)امّا آنچنانكه از سخنان معصومين: استفاده ميشود و فهم انساني نيز به آن اعتراف ميكند، برخي اسماء و صفات و اذكار، در دلالت بر ذات اقدسْ قويتر و داراي شرافت و آثار برتر يا بيشتر يا داراي آثار خاصّ است؛ فرضاً در مقايسهي سميع و عليم گرچه سميع از صفات پروردگار شمرده ميشود ولي به اندازهي علمِ به
1) چون تمام صفات ذاتْ عين ذات ميباشند و صفات فعلْ برگشت به صفات ذات ميكند و در نهايت همه به معنايي عين ذات اقدس حقّ ميباشند كه هيچگونه تركّب و تجزّي در آن راه ندارد و وجود محض لايتناهي ميباشد.
مسموعات، دلالت بر ذات حقّ دارد به خلاف عليم كه دلالتش همهي معلومات را شامل ميشود. بلي از آنجا كه برگشت سميع به صفت علم در محدودهي مسموعات است و علم هم عين ذات حقّ است پس هر دو صفت، دلالت بر ذات اقدس احديّت ميكنند، ولي اين دو وصف از حيث دلالت تفاوت دارند و دلالتِ لفظِ عليم بر صفت علم و بر ذات اقدس الهي اقوي است، گرچه دلالت صفت سميع بر علم به مسموعات اقوي ميباشد، بلكه از نظر دلالت بر ذات حق نيز از حيثي سميعْ اقواي از عليم است؛ زيرا ذاتي را اثباب ميكند كه علم به مسموعات به نحو جزئي دارد. بنابراين اسماء و صفات حُسناي الهي در مقام تجلّي و ترتّب آثار ميتوانند متفاوت باشند؛ از اينجهت در دعا ميخوانيم:
اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ مِنْ أَسْمَائِكَ بِأَكْبَرِهَا؛
خداوندا! از تو درخواست ميكنم از ميان اسمائت به حقّ بزرگترين آنها؛(1)
ولي در عين حال ميگوييم:
1) دربارهي اسم اعظم، بعد از اين، سخن خواهيم گفت إنشاءالله.
وَ كُلُّ أَسْمَائِكَ كَبِيرَةٌ؛
درحاليكه همهي اسماي تو بزرگ هستند؛
و سپس اضافه ميكنيم:
اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِأَسْمَائِكَ كُلِّهَا؛(1)
خداوندا! من از تو درخواست ميكنم به حقّ همهي اسمائت.
و در دعاهاي متعدّد آمده است: «اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِاسْمِكَ الَّذِي ...» و سپس جهتي كه مرتبط با آن اسم است ذكر ميشود؛ به عنوان نمونه به برخي از آنها اشاره ميكنم:
بِاسْمِكَ الَّذِي بِهِ تَقُومُ السَّمَاءُ وَ الْأَرْضُ؛
به آن اسمت كه به آن، آسمان و زمين پا برجاست.
بِاسْمِكَ الَّذِي بِهِ تَجْمَعُ الْمُتَفَرِّقَ وَ بِهِ تُفَرِّقُ الْمُجْتَمِع؛(2)
به آن اسمت كه به آن، پراكنده را گِردآورى و مجتمع را پراكنده سازى.
بِاسْمِكَ الَّذِي أَجْرَيْتَ بِهِ الْفَلَك؛(3)
به آن نامت كه بدان چرخ را روان كردى.
بِاسْمِكَ الَّذِي تُصَوِّرُ بِهِ خَلْقَكَ فِي الْأَرْحَامِ كَيْفَ تَشَاءُ وَ بِهِ تَسُوقُ إِلَيْهِمْ أَرْزَاقَهُم...؛
به آن نام تو كه صورت مىدهى به بركت آن، مخلوقات خود را در شكمهاى مادران هر نحو كه مىخواهى و به بركت آن نام، روان مىنمايى به سوى ايشان روزيهايشان را.
بِاسْمِكَ الَّذِي أَلَّفْتَ بِهِ بَيْنَ قُلُوبِ أَوْلِيَائِك؛(1)
به آن نام تو كه الفت قرار دادهاى تو به بركت آن، ميان دلهاى دوستان خود.
بِاسْمِكَ الَّذِي إِذَا دُعِيتَ بِهِ أَجَبْتَ؛(2)
به آن نام تو كه هرگاه بدان خوانده شوي، اجابت كنى.
بِاسْمِكَ الَّذِي تُحْيِي بِهِ الْمَوْتَى؛(3)
به آن نام تو كه مردگان را بدان زنده سازى.
از اين فقرات مباركه و نظائر آنها استفاده ميشود كه هر اسم و وصفي از ذات اقدس حقّ، تناسبي با فعلي از افعال حضرت حقّ دارد و در مقام درخواست از خداوند متعال، شايسته است خداي را با آن نام مناسب بخوانيم.
در روايات اهل بيت: ذكر لا إله الّا الله(1)
از آنجا كه وجود ذات اقدسِ الله در فرهنگ مردم جزيرة العرب به نوعي مفروغٌ عنه بوده است چنانكه قرآنكريم از قول مشركين نقل ميكند: ما نَعْبُدُهُمْ إِلاَّ لِيُقَرِّبُونا إِلَى اللهِ زُلْفى؛ اينها را نمىپرستيم مگر به خاطر اينكه ما را به خداوند نزديك كنند. (سورهي زمر، آيهي3)؛
و در سورهي مؤمنون ميفرمايد: قُلْ لِّمَنِ الْأَرْضُ وَ مَنْ فِيهَا إِن كُنتُمْ تَعْلَمُونَ سَيَقُولُونَ لِلهِ قُلْ أَ فَلَا تَذَكَّرُون؛ بگو: زمين و كسانىكه در آن هستند از آنِ كيست، اگر شما مىدانيد؟! به زودى مىگويند: همه از آنِ خداست بگو: آيا متذكّر نمىشويد؟؛
و نيز: قُلْ مَن رَّبُّ السَّمَاوَاتِ السَّبْعِ وَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ سَيَقُولُونَ لِلهِ قُلْ أَفَلَا تَتَّقُونَ؛ بگو: چه كسى پروردگار آسمانهاى هفتگانه و پروردگار عرش عظيم است؟ به زودى خواهند گفت: همهي اينها از آنِ خداست؛ بگو: آيا تقوا پيشه نمىكنيد؟؛
و نيز: قُلْ مَن بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شىَْءٍ وَ هُوَ يُجِيرُ وَ لَا يُجارُ عَلَيْهِ إِن كُنتُمْ تَعْلَمُونَ سَيَقُولُونَ لِلهِ قُلْ فَأَنَّي تُسْحَرُون؛ بگو: اگر مىدانيد، چه كسى حكومت همهي موجودات را در دست دارد و به بىپناهان پناه مىدهد و نياز به پناهدادن ندارد؟! به زودي خواهند گفت: (همهي اينها) از آنِ خداست؛ بگو: پس از كجا فريب داده ميشويد!؟» سورهي مؤمنون، آيات84 ـ 89؛
لذا منظور از لا إله الّا الله آن است كه هيچ معبودي به هيچوجه نيست مگر الله. به تعبير ديگر، كلمهي توحيد بيان ميكند كه غير از الله كه واجب الوجود و مفروغٌ عنه است هيچ معبود ديگري ممكن نيست، و با اين معنا روشن ميشود كه ميتوان «ممكن» را خبر مقدّرِ «لا» دانست. تفصيل بيشتر در جاي خود.
1) در كيفيّتِ دلالت كلمهي طيّبهي «لا إله الّا الله؛ معبودي جز الله نيست» بر توحيد، نظرهاي متعدّدي ابراز شده است، گرچه ظاهراً همه بر افادهي اصل مطلب توسّط اين كلمه اتّفاق دارند. آنچه در بحث مفهوم استثناء از علم اصول، مورد انتخاب ما قرار گرفته است تقريباً چنين است:
برترين شمرده شده است. در اين موضوع، روايات متعدّدي است كه برخي از آنها را نقل ميكنيم:
مَا مِنَ الذِّكْرِ شَيْءٌ أَفْضَلَ مِنْ قَوْلِ «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّه»؛(1)
از ميان اذكار، ذكري افضل از «لا إله الّا الله» نيست.
قَوْلُ «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ» سَيِّدُ الْأَذْكَار؛(2)
ذكر «لا إله الّا الله» سَرورِ اذكار است.
خَيْرُ الْعِبَادَةِ قَوْلُ «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ»؛(3)
بهترين عبادت، گفتن «لا إله الّا الله» است.
سَيِّدُ الْقَوْلِ «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّه»؛(1)
سَرور اقوال، «لا إله الّا الله» است.
قَوْلُ «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ» سَيِّدُ الْكَلَام؛(2)
ذكر «لا إله الّا الله» سَرور سخنان است.
مَا مِنَ الْكَلَامِ كَلِمَةٌ أَحَبَّ إِلَى اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ مِنْ قَوْلِ «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّه»؛(3)
در پيشگاه خداوند عزّوجلّ كلامي محبوبتر از گفتار «لا إله الّا الله» نيست.
«لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ» خَيْرٌ مِنَ الدُّنْيَا وَ مَا فِيهَا يُقَدِّمُهَا الرَّجُلُ بَيْنَ يَدَيْه ...؛(4)
«سُبْحَانَ اللَّهُ خَيْرٌ مِنْ جَبَلِ فِضَّةٍ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ خَيْرٌ مِنْ جَبَلِ ذَهَبٍ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ خَيْرٌ مِنَ الدُّنْيَا وَ مَا فِيهَا يُقَدِّمُهَا الرَّجُلُ بَيْنَ يَدَيْهِ وَ اللَّهُ أَكْبَرُ خَيْرٌ مِنْ عِتْقِ أَلْفِ رَقَبَةٍ فَمَنْ يَقُولُ كُلَّ يَوْمٍ مِائَةَ مَرَّةٍ «سُبْحَانَ اللَّهِ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ اللَّهُ أَكْبَرُ» حَرَّمَ اللَّهُ جَسَدَهُ عَلَى النَّارِ؛ «سُبْحَانَ اللَّهُ» بهتر است از كوه نقرهاي كه در راه خدا داده شود و «الْحَمْدُ لِلَّهِ» بهتر است از كوه طلايي كه در راه خدا داده شود و «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ» بهتر است از دنيا و آنچه در آن است كه انسان پيش فرستد و «اللَّهُ أَكْبَرُ» بهتر است از آزاد كردن هزار غلام. پس هركس در هر روز صد مرتبه بگويد: «سُبْحَانَ اللَّهِ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ اللَّهُ أَكْبَرُ» خداوند، پيكرش را بر آتشْ حرام ميگرداند.»
«لا إله إلّا اللَّه» بهتر است از دنيا و آنچه در آن است كه انسان از پيش به ديگر سرا فرستد.
و ... .
و آثاري هم براي اين ذكر شريف در روايات آمده است از جمله:
قَوْلُ «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ» ثَمَنُ الْجَنَّةِ؛(1)
گفتن «لا إله الا الله» بهاي بهشت است.
مَا مِنْ عَبْدٍ يَقُولُ «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ» يَمُدُّ بِهَا صَوْتَهُ فَيَفْرُغُ إِلَّا تَنَاثَرَتْ ذُنُوبُهُ تَحْتَ قَدَمَيْهِ كَمَا يَتَنَاثَرُ وَرَقُ الشَّجَرِ تَحْتَهَا؛(2)
هيچ بندهاى نيست كه «لا إله إلّا اللَّه» بگويد در حالىكه آواز خود را به آن بكشد و فارغ شود مگر آنكه گناهانش در زير پاهايش فرو ريزد چنانكه برگ درخت در زير آن فرو مىريزد.
مَنْ قَالَ «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ» فِي سَاعَةٍ مِنْ لَيْلٍ أَوْ نَهَارٍ طَلَسَتْ مَا فِي صَحِيفَتِهِ مِنَ السَّيِّئَاتِ؛(3)
هركس در ساعتي از شبانهروز، ذكر «لا إله الّا الله» بگويد، آنچه از گناهان كه در كارنامهي اعمالش ميباشد محو ميگردد.
مَنْ قَالَ «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ» مِنْ غَيْرِ تَعَجُّبٍ
خَلَقَ اللَّهُ مِنْهَا طَائِراً يُرَفْرِفُ عَلَى رَأْسِ صَاحِبِهَا إِلَى أَنْ تَقُومَ السَّاعَةُ وَ يَذْكُرُ قَائِلَهَا؛(1)
كسىكه بدون تعجّب، «لا إله إلّا اللَّه» بگويد، خداوند قادر سبحان از آن، پرندهاى مىآفريند كه تا روز قيامت بر بالاى سر آن شخص پر مىزند و گويندهي اين ذكر را ياد ميكند (به درود و دعا).
و در روايت آمده است:
مَنْ قَالَ فِي كُلِّ يَوْمٍ مِائَةَ مَرَّةٍ «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ الْحَقُ الْمُبِينُ» اسْتَجْلَبَ بِهِ الْغِنَى، وَ اسْتَدْفَعَ بِهِ الْفَقْرَ، وَ سَدَّ عَنْهُ بَابَ النَّارِ، وَ اسْتَفْتَحَ بِهِ بَابَ الْجَنَّةِ؛(2)
كسىكه در هر روز صد مرتبه بگويد: «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ الْحَقُ الْمُبِينُ» به وسيلهي آن بينيازي را جلب ميكند و با آن فقر را دفع مينمايد و درِ جهنّم را بر خود ميبندد و با آن درِ بهشت را باز ميكند.
و در بعضي روايات، لفظ المَلِك را اضافه دارد؛ يعني بگويد: «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ الْمَلِكُ الْحَقُّ الْمُبِينُ».(3)
و در كتاب دعواتِ مرحوم راوندي آمده است:
مردي گفت: لا إله إلّا الله، امام سجّاد - عليه السلام - فرمود:
وَ أَنَا أَقُولُ: «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِين»؛
و من ميگويم: «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّه وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِين».
و حضرت - عليه السلام - اضافه فرمودند: هرگاه شخصي از شما گفت: لا إله الا الله پس بگويد: وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِين:
لِأَنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى يَقُولُ فَادْعُوهُ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ الْحَمْدُ لِلهِ رَبِّ الْعالَمِين(1)(2)
زيرا همانا خداوند تبارك و تعالي ميفرمايد: «پس او را بخوانيد در حالىكه دين خود را براى او خالص كردهايد، سپاس و ستايشْ مخصوص خداوندى است كه پروردگار جهانيان است».
و در روايتي از رسول الله - صلي الله عليه و آله و سلم - آمده است:
«لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ» نِصْفُ الْمِيزَانِ وَ «الْحَمْدُ لِلَّهِ» تَمْلَأُه؛(3)
ذكر «لا إله الّا الله» نصف ميزان (اعمال) است
و ذكر «الحمد لله» آن را كامل ميكند.(1)
«جَاءَ الْفُقَرَاءُ إِلَى رَسُولِ اللَّهِ - صلي الله عليه و آله و سلم - فَقَالُوا: يَا رَسُولَ اللَّهِ! إِنَّ الْأَغْنِيَاءَ لَهُمْ مَا يُعْتِقُونَ وَ لَيْسَ لَنَا وَ لَهُمْ مَا يَحُجُّونَ وَ لَيْسَ لَنَا وَ لَهُمْ مَا يَتَصَدَّقُونَ وَ لَيْسَ لَنَا وَ لَهُمْ مَا يُجَاهِدُونَ وَ لَيْسَ لَنَا؛ فقرا و مستمندان خدمت رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - آمدند و عرض كردند: اى رسول خدا! همانا اغنيا و توانگران (آن اندازه مال) دارند كه بنده آزاد كنند و ما نداريم؛ (و همچنين) دارند كه حجّ كنند و ما نداريم، و (نيز) دارند چيزىكه صدقه دهند و ما نداريم و دارند چيزىكه بدان جهاد كنند و ما نداريم (و در نتيجه ما به واسطهي فقر، از ثواب اين اعمال محروم و بىبهره هستيم)؛
فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ - صلي الله عليه و آله و سلم -: مَنْ كَبَّرَ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ مِائَةَ مَرَّةٍ كَانَ أَفْضَلَ مِنْ عِتْقِ مِائَةِ رَقَبَةٍ وَ مَنْ سَبَّحَ اللَّهَ مِائَةَ مَرَّةٍ كَانَ أَفْضَلَ مِنْ سِيَاقِ مِائَةِ بَدَنَةٍ وَ مَنْ حَمِدَ اللَّهَ مِائَةَ مَرَّةٍ كَانَ أَفْضَلَ مِنْ حُمْلَانِ مِائَةِ فَرَسٍ فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِسُرُجِهَا وَ لُجُمِهَا وَ رُكُبِهَا وَ مَنْ قَالَ «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ» مِائَةَ مَرَّةٍ كَانَ أَفْضَلَ النَّاسِ عَمَلًا ذَلِكَ الْيَوْمَ إِلَّا مَنْ زَادَ؛ پس رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - فرمود: هر كه صد بار «اللَّه اكبر» بگويد، بهتر است از آزاد كردن صد بنده، و هر كه صد بار «سبحان اللَّه» بگويد، بهتر است از راندن صد شتر (براى قربانى كردن در حجّ) و هر كه خدا را صد بار حمد گويد، بهتر است از فرستادن صد اسب با زين و لجام و ركابِ آن در راه خدا (براى جهاد) و هر كه صد بار بگويد: «لا إله الّا اللَّه»، در آن روز از نظر عمل، بهترين مردم است مگر (از) كسى كه زيادتر گفته باشد؛
قَالَ - عليه السلام -: فَبَلَغَ ذَلِكَ الْأَغْنِيَاءَ فَصَنَعُوهُ قَالَ - عليه السلام -: فَعَادَ الْفُقَرَاءُ إِلَى النَّبِيِّ - صلي الله عليه و آله و سلم - فَقَالُوا: يَا رَسُولَ اللَّهِ! قَدْ بَلَغَ الْأَغْنِيَاءَ مَا قُلْتَ فَصَنَعُوهُ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ - صلي الله عليه و آله و سلم -: ذلِكَ فَضْلُ اللهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشاءُ (سورهي مائده، آيهي54)؛ (امام صادق - عليه السلام -) فرمود: اين خبر به گوش اغنيا رسيد پس آنها (آنچه پيغمبر - صلي الله عليه و آله و سلم - فرموده بود) به كار بستند، (امام صادق - عليه السلام -) فرمود: پس فقرا دوباره نزد رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - بازگشتند و عرض كردند: اى رسول خدا! آنچه فرموديد به گوش اغنيا رسيد و آنان (نيز) آن را به كار بستند (و اكنون هر دو ثواب را دريافت ميكنند) فرمود: «اين فضل خداست به هر كه خواهد دهد».» كافي، ج2، ص505.
1) جناب كليني; در باب التسبيح و التهليل و التكبير روايت معتبري را از امام صادق - عليه السلام - نقل ميكند كه به خاطر اشتمال آن بر فوائد زيادي، متن و ترجمهي آن را در اينجا ميآوريم:
و در برخي روايات، تكبير(1)و «لا حول و لا قوّة الّا بالله» و استغفار(2)از برترينها شمرده شده است. و در روايت از امام باقر - عليه السلام - آمده است:
مَا عُبِدَ اللَّهُ بِشَيْءٍ مِنَ التَّحْمِيدِ أَفْضَلَ مِنْ تَسْبِيحِ فَاطِمَةَ - سلام الله عليها - وَ لَوْ كَانَ شَيْءٌ أَفْضَلَ مِنْهُ لَنَحَلَهُ رَسُولُ اللَّهِ - صلي الله عليه و آله و سلم - فَاطِمَةَ - سلام الله عليها -؛(3)
خداوند به چيزي از حمد و ستايش، پرستش نشده است كه برتر از تسبيح حضرت فاطمه - سلام الله عليها - باشد و اگر چيزي برتر از آن وجود داشت همانا رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - بدان فاطمه - سلام الله عليها - را هديه ميداد.
و از امام رضا - عليه السلام - وارد شده است:
1) «أَكْثِرُوا مِنَ التَّهْلِيلِ وَ التَّكْبِيرِ فَإِنَّهُ لَيْسَ شَيْءٌ أَحَبَّ إِلَى اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ مِنَ التَّهْلِيلِ وَ التَّكْبِيرِ؛ «لا إله الّا اللَّه» و «اللَّه اكبر» را بسيار بگوييد؛ چرا كه خداوند عزّوجلّ چيزى را فزونتر از «لا إله الّا اللَّه» و «اللَّه اكبر» دوست ندارد.» همان، ص506.
2) «أَفْضَلُ الْعِبَادَةِ قَوْلُ «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ» وَ «لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ» وَ خَيْرُ الدُّعَاءِ الِاسْتِغْفَار؛ برترين عبادت، گفتن: «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ» و «لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ» است و بهترين دعا، استغفار ميباشد.» المحاسن(للبرقي)، ج1، ص291.
3) كافي، ج3، ص343.
الصَّلَاةُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ تَعْدِلُ عِنْدَ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ التَّسْبِيحَ وَ التَّهْلِيلَ وَ التَّكْبِيرَ؛(1)
صلوات بر محمّد و آل محمّد، در نزد خداوند عزّوجلّ برابري ميكند با تسبيح (سبحان اللَّه) و تهليل (لا اله الا الله) و تكبير (الله اكبر).
و در روايت معتبر آمده است:
مَا فِي الْمِيزَانِ شَيْءٌ أَثْقَلَ مِنَ الصَّلَاةِ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّد؛(2)
چيزى در ترازوى اعمال، سنگينتر از صلوات بر محمّد و آل محمّد نيست.
نكتهي مطلب در اين است كه در درود بر پيامبر و آل: علاوه بر آنكه ذكر خداوند با كلمهي جلالهي الله محقّق ميشود، توجّه به پيامبر و آل پيامبر: نيز هست كه معرّفيكنندگان ذكر حقيقي و وسائط بين ربّ و عبد ميباشند؛ چنانكه در عينحال، دعا و درخواست از خداوند متعال نيز هست؛ به ويژه آنكه درخواست درود بر پيامبر و آل: محبوبترين درخواستها نزد خداوند است كه هميشه داراي پاسخ مثبت ميباشد.
همچنين از اميرالمؤمنين علي - عليه السلام - روايت شده است:
أَفْضَلُ الذِّكْرِ الْقُرْآنُ بِهِ تُشْرَحُ الصُّدُورُ وَ تَسْتَنِيرُ السَّرَائِر؛(1)
برترين ذكر و ياد خدا، قرآن است كه بدان سينهها گشوده و پوشيدهها روشن ميشود.
ظاهراً منظور از اينكه قرآن برترين ذكر(2)ميباشد، همهي قرآن است، و وجه آنكه همهي قرآن ذكر است با آنكه نام شيطان و كردار و گفتار شيطان و امثال آن نيز در قرآن نقل شده است، آن است كه همهي اينها وحيِ الهي و كلام خداوند است و نميشود كسي كلام خدا را با توجّه بخواند ولي توجّه به گويندهي كلام نداشته باشد.
علاوه آنكه در اكثر موارد، صريحاً اسم جلاله يا يكي از اسماي حُسناي الهي در قرآن آمده است؛ و به واسطهي برتريِ قرآنكريم اگر كسي در هنگام اذكار خاصّ مثل لا إله الّا الله كه در قرآنكريم آمده، هم قصد قرائت قرآن و هم قصد
ذكر كند مستحقّ دو ثواب خواهد بود.(1)
به هر حال اينكه تعدادي اذكار، برتر شمرده شده است يعني اين اذكار در رديف برترين اذكار ميباشند؛ هرچند در ميان اين اذكار ممكن است برخي بر ديگري برتري داشته باشد و نيز احتمال دارد هر يك از اين اذكار از جهتي بر ديگري برتر بوده و هركدام مناسب مقام و حالي باشد.
و در مجموع، آنچه از روايات استفاده ميشود، كلمهي طيّبهي لا إله الّا الله و صلوات بر محمّد و آل محمّد: از برترين اذكار ميباشد.
1) چون در بحث استعمالِ لفظ و ارادهي مثل آن، در علم اصول اثبات كرديم ميتوان با قرائت قرآن قصد معناي انشايي يا إخباري آن را نيز كرد. علاوه، در بحث تداخل اسباب و مسبّبات، در علم اصول اثبات كردهايم كه اگر نسبتِ بين متعلّقِ دو امر، عموم و خصوصِ من وجه باشد مثل قرائت قرآن و ذكر (به معناي خاصّ)، ميتوان هر دو را حتّي اگر عبادي و محتاج قصد باشند به يك امتثال، اتيان كرد مگر دليلي بر خلاف باشد.
به طور كلّي خداوند متعال ميفرمايد:
وَ لِلهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنى فَادْعُوهُ بِها؛(1)
و از آنِ خداوند است نيكوترين نامها، پس او را بدان نامها بخوانيد.
حُسني مونّث أحسن به معناي نيكوتر است و صفت براي اسماء(2)ميباشد و مراد از اسماء حُسني هر اسم يا صفت برتر است. اسم برتر مثل الله كه عَلَم براي ذات مُستجمَعِ جميعِ صفات كماليّه ميباشد(3)و صفات برتر مثل خالق، ربّ، رحمان،
1) سورهي اعراف، آيهي180.
2) به اعتبار اينكه اسماء، جماعت است و جماعة مفرد مؤنث لفظي ميباشد.
3) اسم در لغت گرچه لفظي است كه دالّ بر چيزي باشد، چه در آن جهت وصفي باشد مثل «محمّد» كه به معناي ستوده است و چه در آن جهت وصفي اصلاً نباشد مثل «بكر» كه دلالت بر معنايي جز مسمّاي به آن اسم ندارند، امّا در اينجا چون خداوند فرموده است «اسماء حُسني» ظاهر در آن است كه اسمي باشد كه جهت وصفي در آن موجود باشد؛ زيرا برتري اسمي بر اسم ديگر به برتري معناست و يا به اضافهي برتري زيبايي لفظ، امّا برتري صِرْف لفظي اينجا مراد نيست.
رحيم، ودود و ... .(1)خداوند متعال در دنبالهي آيهي مباركه ما را امر ميفرمايد كه رها كنيم كساني را كه إلحاد در اسماي خداوند ميكنند:
وَ ذَرُوا الَّذينَ يُلْحِدُونَ في أَسْمائِه؛(2)
و كسانى را كه در نامهاى او به انحراف مىروند، رها كنيد.
إلحاد يعني كجروي و انحراف از راه راست، و انحراف از راه راست در اسماي الهي به يكي از سه چيز ميتواند واقع شود:
الف. خداوند متعال به وصفي خوانده شود كه شايستهي مقام ربوبي نباشد.
ب. اسماي الهي را با ارادهي معناي غلط بر ذات اقدس اطلاق كنند؛ مثلاً بصير را با ارادهي
معناي بصر حسّي بر خداوند عزّوجلّ اطلاق كنند.
ج. اسماي مختصّهي خداوند را بر غير خداوند اطلاق كنند؛ مثلاً بديعُ السّماواتِ و الأرض يا عالِمُ السرِّ و الخَفِيّات را بر غير خداوند اطلاق كنند و يا اسماء را به گونهاي كه مختصّ خداوند است بر غير خداوند اطلاق كنند؛ مثلاً قادر يا عالِم را بر غير خداوند به گونهاي كه اختصاصاً بر خداوند اطلاق ميشود اطلاق كنند؛ مثلاً اراده كنند كه مخلوقي قادر بالذات يا عالِم بالذات است.
برخي(1)از آيهي شريفهي فوق خواستهاند استفاده كنند كه اسماء الله، توقيفيّه است و نميتوان خداوند متعال را به اسمايي كه در شرع وارد نشده است خواند. ولي در حقيقت، آيهي شريفه فقط ممنوع ميكند الحاد در اسماء را؛ يعني نبايد در خواندنِ خداوند، از راه حقّ و صوابْ منحرف شد و آنچه را كه مناسب مقام ربوبي نيست بر آن مقام، اطلاق كرد. امّا اگر اسمي مناسب ذات اقدس حقّ بود و مصداقي از اسماي
1) تفسير انوار التنزيل و اسرار التأويل (بيضاوي).
برتر و خوبتر (اسم أحسن نه حَسَن) شمرده ميشد، آيهي مباركهي وَ لِلهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنى و آيات ديگر، اطلاق آن را بر ذات خداوند متعال تجويز ميكند.(1)در قرآنكريم چهار بار عبارت الْأَسْماءُ الْحُسْنى آمده است و ظاهر همهي آنها آن است كه هر اسم برتري شايستهي ذات اقدس ربوبي است؛ اين آيات به ترتيب آنها در قرآن كريم چنين است:
وَ لِلهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنى فَادْعُوهُ بِها؛(2)
و براى خداوند، بهترين نامهاست پس خدا را به آن نامها بخوانيد.
قُلِ ادْعُوا اللهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمنَ أَيًّا ما تَدْعُوا فَلَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنى؛(3)
بگو: «اللَّه» را بخوانيد يا «رحمان» را، هر كدام را بخوانيد، براى او بهترين نامهاست.
1) در ترجمهي عربي فصول نصيريّه محقّق طوسي; چنين آمده است: «كلّ اسم يليق بجلاله، يناسب كماله مما لم يرد به اذن يجوز اطلاقه عليه تعالي الا انّه ليس من الادب لجواز ان لا يناسبه تعالي من وجه ... الي آخر؛ هر اسمي كه شايستهي جلال حقّ و سزاوار كمال حضرتش باشد هرچند در موردِ آن اذني وارد نشده باشد، اطلاق آن بر ذاتِ مقدّسِ حقّ جايز است الّا اينكه از ادب نيست؛ زيرا چهبسا از وجهي مناسبِ مقام حقّ متعال نباشد.» صص17و18.
2) سورهي اعراف، آيهي180.
3) سورهي إسراء، آيهي110.
اللهُ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ لَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنى؛(1)
او خداوندى است كه معبودى جز او نيست و نامهاى نيكوتر از آنِ اوست.
هُوَ اللهُ الْخالِقُ الْبارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنى؛(2)
او خداوندى است خالق، آفرينندهاى بىسابقه، و صورتگر، براى او نامهاى نيكتر است.
در همهي اين آيات، مقصودْ اسماء حُسناي خاصّي نيست بلكه هر اسمي كه نيكوتر است مصداق آنها ميباشد. غير اين آيهي شريفه به دليل ديگري نيز برخورد نكردهايم كه توقيفيّت اسماء را به گونهي مذكور در برخي كلمات بيان كند، بدينجهت اگر در موردي فردِ دانايي، توفيق يافت خداوند را به اسم و صفت برتري ندا دهد و مطمئن باشد جهت خلاف ادبي در آن نيست، عمل او از نظر شرعي مشكلي ندارد.
بنابراين روشن شد كه خداوند، داراي اسماي حُسني است و هر اسمي مناسبتهاي خاصّ خود را دارد و بنده در مقام مناجات ميتواند خداوند
را به آن اسماي حُسني بخواند. ولي واضح است كه با توجّه به مناسبتهاي خاصِّ اسماء، شايسته نيست مثلاً در مقام طلب غفران، اسم «يا مُنتقِم» و يا در مقام طلب مال، اسم «يا مانع» يا در مقام طلب شِفا، اسم «يا مُمِيت» و ... را به كار برد، بلكه شايسته آن است كه در مقام طلب غفران، از اسماي دالّ بر رحمت و مغفرت و در مقام طلب مال، از اسماي دالّ بر جُود و عطا و در مقام طلب شِفا، از اسماي دالّ بر شِفا و حيات استفاده كرد.
قبلاً بيان شد كه خداوند متعال داراي اسماء و صفات برتر ميباشد و كلّيت اين معنا را از آيات متعدّد قرآنكريم استفاده كرديم. با وجود اين در شماري از روايات، تعداد اسماي الهي ذكر گرديده و در بعض روايات نيز اين اسماي مباركه، به تفصيلْ شمارش شده است؛ در روايتِ صحيح هِشام بن حَكَم آمده است:
إِنَّ لِلَّهِ تِسْعَةً وَ تِسْعِينَ إسْماً؛(1)
همانا براي خداوند نود و نه اسم است.
و در روايت معتبر از امام رضا - عليه السلام - آمده است:
قَالَ رَسُولُ اللَّهِ - صلي الله عليه و آله و سلم -: لِلَّهِ عَزَّوَجَلَّ تِسْعَةٌ وَ تِسْعُونَ إسْماً؛(2)
رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - فرمودند: براي خداوند عزّوجلّ نود و نُه اسم است.
و در روايت ديگر از پيامبر - صلي الله عليه و آله و سلم - آمده است:
إِنَّ لِلَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى تِسْعَةً وَ تِسْعِينَ إسْماً، مِائَةً إِلَّا وَاحِداً؛(1)
همانا براي خداوند تبارك و تعالي نود و نُه اسم است صد اسم مگر يك اسم.
و در بعض روايات آمده است:
وَ مِائَةٌ فِي الْقُرْآنِ تِسْعَةٌ وَ تِسْعُونَ ظَاهِرَةٌ وَ وَاحِدٌ مِنْهَا مَكْتُوم؛(2)
يكصد اسم خداوند در قرآن است كه نود و نُه تاي آن ظاهر است و يكي از آنها پوشيده ميباشد.
روايات ديگري دالّ بر نود و نُه اسم نيز وجود دارد، ولي طبق آنچه كه بعض مفسّرين گفتهاند اسماي الهي در قرآنكريم بيش از يكصد و بيست اسم ميباشد.(3)و در دعاي جوشن كبير كه مشتمل بر صد فراز است و هر فراز، مشتمل بر ده وصف از اسماي حُسناي الهي، به نوعي
هزار اسم براي پروردگارِ عالَمْ إحصا ميشود.(1)
با توجّه به مجموع آيات و روايات، به نظر ميرسد روايات معتبري كه بيان ميكرد اسماي خداوند متعال نود و نُه اسم است، مقصود اسماي خاصّي(2)است كه داراي آثار ويژهاي نيز ميباشد؛ از جملهي اين آثار در روايت آمده است:
مَنْ دَعَا بِهَا اسْتُجِيبَ لَهُ؛(3)
1) بلكه در روايت عوالي الئالي چنين آمده است: «رُوِيَ عَنِ النَّبِيِّ - صلي الله عليه و آله و سلم - أَنَّهُ قَال: إِنَّ لِلَّهِ تَعَالَى أَرْبَعَةَ آلَافِ اسْمٍ أَلْفٌ لَا يَعْلَمُهَا إِلَّا اللَّهُ وَ أَلْفٌ لَا يَعْلَمُهَا إِلَّا اللَّهُ وَ الْمَلَائِكَةُ وَ أَلْفٌ لَا يَعْلَمُهَا إِلَّا اللَّهُ وَ الْمَلَائِكَةُ وَ النَّبِيُّونَ وَ امّا الْأَلْفُ الرَّابِعُ فَالْمُؤْمِنُونَ يَعْلَمُونَهُ ثَلَاثُمِائَةٍ مِنْهَا فِي التَّوْرَاةِ وَ ثَلَاثُمِائَةٍ فِي الْإِنْجِيلِ وَ ثَلَاثُمِائَةٍ فِي الزَّبُورِ وَ مِائَةٌ فِي الْقُرْآنِ تِسْعَةٌ وَ تِسْعُونَ ظَاهِرَةٌ وَ وَاحِدٌ مَكْتُومٌ مَنْ أَحْصَاهَا دَخَلَ الْجَنَّة؛ از نبيّ اكرم - صلي الله عليه و آله و سلم - روايت ميشود كه ايشان فرمود: همانا براي خداوند متعال چهار هزار اسم است كه هزار عدد از آن را نميداند مگر خداوند و هزار عدد از آن را نميداند مگر خداوند و ملائكه و هزار عدد از آن را نميداند مگر خداوند و ملائكه و انبيا: و امّا هزار عدد آخر را مومنين ميدانند كه سيصد عدد از آن در تورات و سيصد عدد از آن در انجيل و سيصد عدد از آن در زبور و يكصد عدد در قرآن آمده است كه نود و نه عدد از آن آشكار است و يكي، پنهان كه هركس همهي آنها را پي ببرد وارد بهشت ميشود.» ج4، ص106.
2) مثلاً نسبت به ساير اسماء، برتر است يا ساير اسماء مطوي در اين اسماء است، يا اين اسماءْ بدون تركيب و به صورت مفرد بر خداوند متعال اطلاق ميشود، گرچه اين احتمال خلاف برخي روايات است كه اسم تركيبي را از اين نود و نُه اسم نيز شمردهاند.
3) المصباح(للكفعمي)، ص312.
هركس بدان (خداوند متعال) را بخواند (دعايش) برآورده ميگردد.
و نيز:
وَ مَنْ أَحْصَاهَا دَخَلَ الْجَنَّة؛(1)
و هركس به آنها احاطه يابد وارد بهشت ميشود.
مرحوم صدوق در توضيح «وَ مَنْ أَحْصَاهَا دَخَلَ الْجَنَّة» ميفرمايد:
مراد از شمارشِ اسماء، احاطهي به آنها و آگاهي بر معاني آنها ميباشد و مرادْ فقط شمارش نيست.
و من اضافه ميكنم چنانكه امام رضا - عليه السلام - فرمودند اين هم بِشُرُوطِها ميباشد و از مهمترين شروط آن، ولايت اهل بيت عصمت و طهارت: است؛ و از اين مطلب روشن ميشود برداشت اشتباهي كه در برخي تفاسير جديد(2)در مورد روايت «وَ مَنْ أَحْصَاهَا دَخَلَ الْجَنَّة» آمده است ناشي از عدم توجّه كافي به همهي روايات ميباشد.
به هر حال اسماي مبارك الهي كه در قرآن آمده
است در تفسير الميزان چنين شمارش شده است:
أ. الإله، الأحد، الأول، الآخر، الأعلى، الأكرم، الأعلم. أرحم الراحمين، أحكم الحاكمين، أحسن الخالقين، أهل التقوى، أهل المغفرة، الأقرب، الأبقى.
ب. البارئ، الباطن، البديع، البرّ، البصير.
ت. التوّاب.
ج. الجبّار، الجامع.
ح. الحكيم، الحليم، الحيّ، الحق، الحميد، الحسيب، الحفيظ، الحفيّ.
خ. الخبير، الخالق، الخلاق، الخير، خير الماكرين، خير الرازقين، خير الفاصلين، خير الحاكمين، خير الفاتحين، خير الغافرين، خير الوارثين، خير الراحمين، خير المنزلين.
ذ. ذو العرش، ذو الطول، ذو الانتقام، ذو الفضل العظيم، ذو الرحمة، ذو القوة، ذو الجلال و الإكرام، ذو المعارج.
ر. الرحمن، الرحيم، الرءوف، الربّ، رفيع الدرجات، الرزاق، الرقيب.
س. السميع، السلام، سريع الحساب، سريع العقاب.
ش. الشهيد، الشاكر، الشكور، شديد العقاب، شديد المحال.
ص. الصمد.
ظ. الظاهر.
ع. العليم، العزيز، العَفُوّ، العليّ، العظيم، علّام الغيوب، عالم الغيب و الشهادة.
غ. الغنيّ، الغفور، الغالب، غافر الذنب، الغفّار.
ف. فالق الإصباح، فالق الحبّ و النوى، الفاطر، الفتاح.
ق. القويّ، القدوس، القيوم، القاهر، القهار، القريب، القادر، القدير، قابل التوب، القائم على كلّ نفس بما كسبت.
ك. الكبير، الكريم، الكافي.
ل. اللطيف.
م. الملك، المؤمن، المهيمن، المتكبر، المصور، المجيد، المجيب، المبين، المولى، المحيط، المقيت، المتعال، المحيي، المَتين، المتقدر، المستعان، المبدئ، مالك الملك.
ن. النصير، النور.
و. الوهاب، الواحد، الولي، الوالي، الواسع، الوكيل، الودود.
ه. الهادي.
و در بعض روايات، نود و نُه اسم چنين آمده است:
اللَّهُ الْإِلَهُ الْوَاحِدُ الْأَحَدُ الصَّمَدُ الْأَوَّلُ الْآخِرُ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ الْقَدِيرُ الْقَاهِرُ الْعَلِيُّ الْأَعْلَى
الْبَاقِي الْبَدِيعُ الْبَارِئُ الْأَكْرَمُ الظَّاهِرُ الْبَاطِنُ الْحَيُّ الْحَكِيمُ الْعَلِيمُ الْحَلِيمُ الْحَفِيظُ الْحَقُّ الْحَسِيبُ الْحَمِيدُ الْحَفِيُّ الرَّبُّ الرَّحْمَنُ الرَّحِيمُ الذَّارِئُ الرَّزَّاقُ الرَّقِيبُ الرَّءُوفُ الرَّائِي السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزِيزُ الْجَبَّارُ الْمُتَكَبِّرُ السَّيِّدُ السُّبُّوحُ الشَّهِيدُ الصَّادِقُ الصَّانِعُ الطَّاهِرُ الْعَدْلُ الْعَفُوُّ الْغَفُورُ الْغَنِيُّ الْغِيَاثُ الْفَاطِرُ الْفَرْدُ الْفَتَّاحُ الْفَالِقُ الْقَدِيمُ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ الْقَوِيُّ الْقَرِيبُ الْقَيُّومُ الْقَابِضُ الْبَاسِطُ قَاضِي الْحَاجَاتِ الْمَجِيدُ الْمَوْلَى الْمَنَّانُ الْمُحِيطُ الْمُبِينُ الْمُقِيتُ الْمُصَوِّرُ الْكَرِيمُ الْكَبِيرُ الْكَافِي كَاشِفُ الضُّرِّ الْوَتْرُ النُّورُ الْوَهَّابُ النَّاصِرُ الْوَاسِعُ الْوَدُودُ الْهَادِي الْوَفِيُّ الْوَكِيلُ الْوَارِثُ الْبَرُّ الْبَاعِثُ التَّوَّابُ الْجَلِيلُ الْجَوَادُ الْخَبِيرُ الْخَالِقُ خَيْرُ النَّاصِرِينَ الدَّيَّانُ الشَّكُورُ الْعَظِيمُ اللَّطِيفُ الشَّافِي.(1)
در عين اينكه همهي اسماي الهي، برتر ميباشد(2)ولي برخي اسماء، برتر از ديگري است
تا آنجا كه به اسم اعظم ميرسيم. در روايات از اسم اعظم مكرّر نام برده شده است و بدون ترديد از نظر روايات در ميان اسماء الله، اسمي اعظم است كه آسمانها و زمين به آن قائم و تدبير عالَم بدان مرتبط است و اگر كسي خدا را بدان اسم بخواند او را اجابت خواهد كرد. ولي آيا اسم اعظم، فقط يكي است يا متعدّد و نِسبي است؛ يعني في الجمله نسبت به ساير اسماء، بزرگتر است. به نظر ميرسد به حسب روايات و ادعيه، اسم اعظم عنواني باشد براي مجموعهاي از اسماي الهي كه اعظم از ساير اسماء است و يا نسبت به مجموعهي اسماي مناسب خود، اعظم است. بلي اسمي وجود دارد كه اعظم از همهي اسماء هست كه تمام اسماء را پوشش ميدهد؛ چنانكه در بعض روايات صحيح «بِاسْمِكَ الْأَعْظَمِ الْأَعْظَم؛»(1)آمده است و در برخي ديگر «بِاسْمِكَ الْأَعْظَمِ الْأَعْظَمِ الْأَعْظَم؛»(2)و در روايات متعدد آمده است:
إِنَّ اسْمَ اللَّهِ الْأَعْظَمَ عَلَى ثَلَاثَةٍ وَ سَبْعِينَ حَرْفاً؛(3)
همانا اسم اعظم الهي بر هفتاد و سه حرف است.
ظاهراً مراد از حرف، كلمه ميباشد؛ چون حرف بر كلمه و كلام نيز اطلاق ميشود و سپس در اين روايات، اضافه شده است كه هفتاد و دو حرف آن نزد رسول الله - صلي الله عليه و آله و سلم - و ائمّه: ميباشد و در ادامه آمده است:
وَ حَرْفٌ وَاحِدٌ عِنْدَ اللَّهِ تَعَالَى اسْتَأْثَرَ بِهِ فِي عِلْمِ الْغَيْبِ عِنْدَه؛(1)
و يك حرف نزد خداوند متعال است كه آن را در علم غيب، نزد خود برگزيده است.
همچنين در اين روايات بيان شده است كه جناب آصف فقط يك حرف از اين هفتاد و سه حرف را داشت كه با تكلّم به آن توانست تخت بلقيس را در كمتر از به همزدنِ چشم، در برابر حضرت سليمان علي نبيّنا و آله و عليه السلام حاضر كند.(2)و در روايت موثّقي از امام صادق - عليه السلام -
1) كافي، ج1، ص230.
2) «إِنَّ اسْمَ اللَّهِ الْأَعْظَمَ عَلَى ثَلَاثَةٍ وَ سَبْعِينَ حَرْفاً وَ إِنَّمَا كَانَ عِنْدَ آصَفَ مِنْهَا حَرْفٌ وَاحِدٌ فَتَكَلَّمَ بِهِ فَخُسِفَ بِالْأَرْضِ مَا بَيْنَهُ وَ بَيْنَ سَرِيرِ بِلْقِيسَ حَتَّى تَنَاوَلَ السَّرِيرَ بِيَدِهِ ثُمَّ عَادَتِ الْأَرْضُ كَمَا كَانَتْ أَسْرَعَ مِنْ طَرْفَةِ عَيْنٍ وَ نَحْنُ عِنْدَنَا مِنَ الِاسْمِ الْأَعْظَمِ اثْنَانِ وَ سَبْعُونَ حَرْفاً وَ حَرْفٌ وَاحِدٌ عِنْدَ اللَّهِ تَعَالَى اسْتَأْثَرَ بِهِ فِي عِلْمِ الْغَيْبِ عِنْدَهُ وَ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ؛ اسم اعظم الهى بر هفتاد و سه حرف است و آنچه از آن نزد آصف بود يك حرف بود، پس تكلّم به آن حرف كرد پس فرو برده شد به زمين آنچه ميان او و ميان تخت بلقيس بود، بعد از آن فرا گرفت تخت را به دست خود پس عود كرد زمين همچنان كه بود پيش از چشم بر هم زدن و نزد ماست از آن اسم اعظم هفتاد و دو حرف، و يك حرف نزد خداى تعالى است كه برگزيده آن را در علم غيب، وَ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ.»
آمده است:
إِنَّمَا كَانَ عِنْدَهُ (سليمان بن داود) حَرْفٌ وَاحِدٌ مِنَ الِاسْمِ الْأَعْظَم؛
همانا نزد او (حضرت سليمان - عليه السلام -) فقط يك حرف از اسم اعظم بود.
و آنگاه حضرت - عليه السلام - اضافه ميفرمايد:
وَ صَاحِبُكُمُ الَّذِي قَالَ اللَّه: قُلْ كَفَى بِاللهِ شَهِيداً بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ(1)وَ كَانَ وَ اللَّهِ عِنْدَ عَلِيٍّ عِلْمُ الْكِتَابِ؛(2)
در حاليكه صاحب (امام) شما كسي است كه خداوند ميفرمايد: «بگو: كافى است خدا و آنكس كه نزد او علم كتاب است ميان من و شما گواه باشد» و به خدا قسم، نزد علىّ - عليه السلام - علمِ كتاب بود.
يعني فرق است بين كسيكه نزد او علمٌ مِن الكتاب است و آنكه نزد او علمُ الكتاب ميباشد. و
ميدانيم جناب آصف بن برخيا كه يك حرف از هفتاد و سه حرف اسم اعظم را مثل حضرت سليمان علي نبيّنا و آله و عليه السلام ميدانست، نزد او علمٌ مِن الكتاب بود؛ چون خداوند متعال ميفرمايد: قالَ الَّذي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ؛(1)كسىكه نزد او دانشى از كتاب بود، گفت.» در حاليكه نزد اميرالمؤمنين - عليه السلام - علمُ الكتاب بود. و به اين حقيقت، در روايات متعدّد تصريح شده است و اينكه همهي ائمّه: داراي علمُ الكتاب ميباشند.(2)
در اينجا بايد دانست كه تكلّم به اسم اعظم گرچه توفيق عظيمي است و از روايات استفاده ميشود كه اين اسماء با توجّه به معاني آنها داراي بركات و آثاري است، امّا نبايد غافل بود كه
1) سورهي نمل، آيهي40.
2) و در روايتِ صحيحي از امام صادق - عليه السلام - آمده است: «كَانَ سُلَيْمَانُ عِنْدَهُ اسْمُ اللَّهِ الْأَكْبَرُ الَّذِي إِذَا سَأَلَهُ (به) أَعْطَى وَ إِذَا دَعَا بِهِ أَجَابَ وَ لَوْ كَانَ الْيَوْمَ لَاحْتَاجَ إِلَيْنَا؛ نزد سليمان اسم اكبر (اعظم) خداوند بود كه هرگاه به آن درخواست ميكرد خداوند به او عطا ميفرمود و هرگاه خداوند را به آن ميخواند او را جواب ميداد و با وجود اين اگر سليمان امروز ميبود حتماً نيازمند به ما بود.» بصائر الدرجات في فضائل آل محمد:، ج1، ص211.
حقيقت اسماي الهيّه و اسم اعظم، در وجودات نوريّهي رسول اكرم - صلي الله عليه و آله و سلم - و امامان معصوم: تجلّي مييابد و آثاري كه براي اسماي الهيّه و اسم اعظم است در آن وجودات مباركه حاصل است. در كافي شريف از امام صادق - عليه السلام - آمده است:
نَحْنُ وَ اللَّهِ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَى الَّتِي لَايَقْبَلُ اللَّهُ مِنَ الْعِبَادِ عَمَلًا إِلَّا بِمَعْرِفَتِنَا؛(1)
قسم به خداوند كه ما اسماي حُسنايي هستيم كه خداوند از بندگانش عملي را قبول نميكند مگر به واسطهي معرفت نسبت به ما.
اين مضمون از امام رضا - عليه السلام -(2)و امام باقر - عليه السلام -(3)و اميرالمؤمنين - عليه السلام -(4)
از اينجهت، ياد رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - و ائمّه: همچون ياد خدا عبادت است؛ از رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - چنين روايت شده است: «ذِكْرُ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ عِبَادَةٌ وَ ذِكْرِي عِبَادَةٌ وَ ذِكْرُ عَلِيٍّ عِبَادَةٌ وَ ذِكْرُ الْأَئِمَّةِ مِنْ وُلْدِهِ عِبَادَةٌ ...؛ ياد خداوند عزّوجلّ عبادت است و ياد من عبادت است و ياد عليّ عبادت است و ياد امامان از فرزندان عليّ عبادت است.» الإختصاص(للصدوق)، ص224.
نيز نقل شده است، و وجه آن هم با توجّه به روايت قرب نوافل روشن ميشود كه در آن آمده است:... إِنْ دَعَانِي أَجَبْتُهُ وَ إِنْ سَأَلَنِي أَعْطَيْتُه؛(1)
«قَالَ رَسُولُ اللَّه - صلي الله عليه و آله و سلم -: قَالَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ: مَنْ أَهَانَ لِي وَلِيّاً فَقَدْ أَرْصَدَ لِمُحَارَبَتِي وَ مَا تَقَرَّبَ إِلَيَّ عَبْدٌ بِشَيْءٍ أَحَبَّ إِلَيَّ مِمَّا افْتَرَضْتُ عَلَيْهِ وَ إِنَّهُ لَيَتَقَرَّبُ إِلَيَّ بِالنَّافِلَةِ حَتَّى أُحِبَّهُ فَإِذَا أَحْبَبْتُهُ كُنْتُ سَمْعَهُ الَّذِي يَسْمَعُ بِهِ وَ بَصَرَهُ الَّذِي يُبْصِرُ بِهِ وَ لِسَانَهُ الَّذِي يَنْطِقُ بِهِ وَ يَدَهُ الَّتِي يَبْطِشُ بِهَا إِنْ دَعَانِي أَجَبْتُهُ وَ إِنْ سَأَلَنِي أَعْطَيْتُهُ وَ مَا تَرَدَّدْتُ عَنْ شَيْءٍ أَنَا فَاعِلُهُ كَتَرَدُّدِي عَنْ مَوْتِ الْمُؤْمِنِ يَكْرَهُ الْمَوْتَ وَ أَكْرَهُ مَسَاءَتَه؛ رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - فرمود كه خداوند عزّوجلّ فرموده است: هر كه ولىّ مرا اهانت كند آمادهي نبردِ من شده است و بندهاي به من تقرّب نجويد به چيزى محبوبتر نزد من از انجام آنچه به او واجب كردم، و همانا كه با انجام نافله به من تقرّب جويد تا دوستش بدارم و چون دوستش داشتم گوش او باشم كه با آن بشنود، و چشمش كه با آن ببيند، و زبانش كه با آن سخن بگويد، و دستش كه با آن كار كند. اگر مرا بخواند اجابتش كنم و اگر خواهش كند به او عطا كنم، و در اموري كه فاعل آن هستم ترديدى ندارم چون ترديدي كه در مرگ بندهي مؤمنم كه او مرگ را دوست ندارد و من بديِ او را دوست ندارم.»
... اگر مرا بخواند اجابتش كنم و اگر خواهش كند به او عطا كنم.
اين خاصيّتِ اسم اعظم است كه در رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - و ائمّهي هدي: موجود است.
همين ويژگي به گونهاي در ساير اولياي الهي نيز ميتواند جريان يابد و آنان نيز به قدر مراتبِ
1) كافي، ج2، ص352؛
خود، تجلّي اسماء حُسناي الهي بلكه تجلّي اسم اعظم باشند. ولي بايد يادآوري كنم كه حتّي اگر كسي اسم اعظم را داشته باشد امّا به شرايط آن وفادار نباشد، از او گرفته خواهد شد؛ چنانكه در مورد بلعم باعور اتّفاق افتاد و در روايات متعدّد به آن اشاره شده است و او را مصداق اين آيهي شريفه دانستهاند:
وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ الَّذي آتَيْناهُ آياتِنا فَانْسَلَخَ مِنْها فَأَتْبَعَهُ الشَّيْطَانُ فَكاَنَ مِنَ الْغَاوِين؛(1)
و بر آنها بخوان سرگذشت كسى را كه آيات خود را به او داديم امّا او از آنها تهى گشت، پس شيطان او را دنبال كرد و او عاقبتْ از گمراهان گرديد.
وَ لَوْ شِئْنَا لَرَفَعْنَاهُ بِها وَ لَكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلىَ الْأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَوَاه؛
و اگر مىخواستيم حتماً او را به وسيلهي آن آيات بالا مىبرديم، ولكن او (به پَستى گراييد و) دل بر زمين بست و از هواى خود پيروى نمود.
فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ إِن تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَث؛(2)
پس داستان او داستان سگي است كه اگر بر او حمله برى زبان درآورد و اگر رهايش كنى باز هم زبان درآورد (اين شخص را تهديد كنى يا نصيحت، يكسان است).(1)
علّامهي مجلسي; در بحارالانوار، ج90، ص223 بابي را تحت عنوان الإسم الأعظم گشوده است و تعدادي از روايات را كه به نوعي
1) در روايتي از امام رضا - عليه السلام - آمده است: «أَنَّهُ أُعْطِيَ بَلْعَمُ بْنُ بَاعُورَاءَ الِاسْمَ الْأَعْظَمَ، فَكَانَ يَدْعُو بِهِ فَيُسْتَجَابُ لَهُ فَمَالَ إِلَى فِرْعَوْنَ فَلَمَّا مَرَّ فِرْعَوْنُ فِي طَلَبِ مُوسَى وَ أَصْحَابِهِ قَالَ فِرْعَوْنُ لِبَلْعَمَ: ادْعُ اللَّهَ عَلَى مُوسَى وَ أَصْحَابِهِ لِيَحْبِسَهُ عَلَيْنَا فَرَكِبَ حِمَارَتَهُ لِيَمُرَّ فِي طَلَبِ مُوسَى وَ أَصْحَابِهِ فَامْتَنَعَتْ عَلَيْهِ حِمَارَتُهُ فَأَقْبَلَ يَضْرِبُهَا فَأَنْطَقَهَا اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ فَقَالَتْ: وَيْلَكَ عَلَى مَا تَضْرِبُنِي! أَ تُرِيدُ أَجِيءُ مَعَكَ لِتَدْعُوَ عَلَى مُوسَى نَبِيِّ اللَّهِ وَ قَوْمٍ مُؤْمِنِينَ، فَلَمْ يَزَلْ يَضْرِبُهَا حَتَّى قَتَلَهَا وَ انْسَلَخَ الِاسْمُ الْأَعْظَمُ مِنْ لِسَانِه ...؛ اسم اعظم الهى به بلعم باعورا داده شد و او به آن اسم، دعا ميكرد پس برايش مستجاب ميشد، امّا به فرعون تمايل يافت و زمانىكه فرعون در طلب موسى علي نبيّنا و آله و عليه السلام و اصحابش روان بود به او گفت: موسى و يارانش را نفرين كن تا به جهت دسترسي ما به آنها زمينگير شوند، بلعم باعورا هم سوار بر حمار خود شد تا در طلب موسى حركت كند، حمار او از رفتنْ امتناع كرد، بلعم باعورا حمار را ضربهاى زد، در اينهنگام خداوند عزّوجلّ، آن را به نطق درآورد پس حمار گفت: واى بر تو! آيا من را براى اينكه نمىخواهم همراه تو بيايم تا پيامبر خدا و قوم مؤمن او را تعقيب و نفرين كنى، كتك مىزنى؟ امّا (بلعم باعورا) آنقدر آن حيوان را تازيانه زد كه به قتل رسيد و خداوند هم اسم اعظمِ خود را از زبان او جدا كرد.» تفسير القمّي، ج1، ص248.
اسم اعظم را بيان ميكند آورده است كه در اينجا چند روايت را ذكر ميكنم:
امام صادق - عليه السلام - ميفرمايد:
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ» اسْمُ اللَّهِ الْأَكْبَرُ أَوْ قَالَ - عليه السلام -: الْأَعْظَمُ؛
«بسم الله الرحمن الرحيم» اسم بزرگتر خداوند است يا (ترديد از راوي است) فرمود: اسم اعظم الهي است.
اين روايت با توجّه به آنچه گذشت از نسبي بودن اسم اعظم، تنافي با رواياتي ندارد كه بيان ميكند:
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ» أَقْرَبُ إِلَى اسْمِ اللَّهِ الْأَعْظَمِ مِنْ سَوَادِ الْعَيْنِ إِلَى بَيَاضِهَا؛
«بسم الله الرحمن الرحيم» به اسم اعظم الهي نزديكتر است از نزديكي سياهي چشم به سفيديش.
أَ لَا أُعَلِّمُكَ اسْمَ اللَّهِ الْأَعْظَمَ؟ قَالَ - عليه السلام -: اقْرَأ «الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ قُلْ هُوَ اللَّهُ وَ آيَةَ الْكُرْسِيِّ وَ إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ» ثُمَّ اسْتَقْبِلِ الْقِبْلَةَ فَادْعُ بِمَا أَحْبَبْتَ؛
آيا اسم اعظم را به تو تعليم ندهم؟ حضرت - عليه السلام - فرمود: «سورههاي حمد و توحيد، آية الكرسي و سورهي قدر» را بخوان و سپس روي به قبله آور پس بدانچه دوست داري دعا كن.
امام رضا - عليه السلام - ميفرمايد: هركس بعد از نماز صبح، صد مرتبه بگويد: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ» نزديكتر است به اسم اعظم الهي از نزديكي سياهي چشم به سفيديش و همانا اسم اعظم الهي داخل در اين ذكر است.(1)
و شايد يكي از نكتههاي آنكه اسم اعظم به طور وضوح در اختيار همه گذاشته نشده است، آن است كه مؤمنين با خواندن بيشتر خداوند به اسماي حُسني، مستحقّ ثواب بيشتر گرديده و داراي قرب بيشتر شوند؛ چنانكه يكي از
1) اين روايت ميتواند اشعاري داشته باشد به اينكه كيفيّتِ ذكر نيز در دركِ اسم اعظم، دخيل است.
نكتههاي پنهان بودن شب قدر، قبولي اعمال، اجل انسان و ... نيز همين است.
خداوند متعال همهي ما را از ذاكرين حقيقي اسماي حُسني و اسم اعظم خود قرار داده و مشمول غفران و رحمت بيپايان خود گرداند، بمحمّد و آله الطاهرين.
و الحمد لله اوّلاً و آخراً و ظاهراً و باطناً
و صلّي الله علي محمّدٍ و آله الطاهرين