ghaemiyeh.com
سرشناسه: رجبي، ابوذر، 1355 -
عنوان و نام پديدآور: روح در معارف اسلامي با رويكرد رسانهاي/ابوذر رجبي.
مشخصات نشر: قم: صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران، مركز پژوهشهاي اسلامي، ۱۳۹۱.
مشخصات ظاهري: ۱۳۶ص.
شابك: 978-964-514-260-3
وضعيت فهرست نويسي: فيپا
موضوع: روح
شناسه افزوده: صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران. مركز پژوهشهاي اسلامي
رده بندي كنگره: 1391 9ر3ر/2/222BP
رده بندي ديويي: ۲۹۷/۴۴
شماره كتابشناسي ملي: ۲۹۸۲۶۵۴
ديباچه
روح ويژگيهاي خاصي دارد. مهمترين ويژگي آن نامرئي و مرموز بودن آن است كه سبب شده است نظريههاي گوناگوني در اين باره وجود داشته باشد، به گونهاي كه گروهي وجود آن را باور دارند و برخي آن را نفي ميكنند.
ويژگي ديگر اين است كه قوام انسان به روح است و به گفته فيلسوفان، اصالت انسان به روح اوست. بدون روح، چيزي در قالب انسان اثرگذار نيست. اوست كه ميداند و فراموش ميكند. اوست كه فرمان ميدهد و احساس ميكند.
بنابراين، به دو دليل، همواره سخن گفتن از روح، جالب و هيجانانگيز بوده است. اين امتياز سبب شده است برنامهسازان و اهالي رسانه، با هر باور و انديشهاي، به موضوع «روح»، اقبال نشان دهند و آن را سوژه برنامههاي خود سازند. ازاينرو، شاهد هستيم كه فيلمهايي با مضمون «روح» در داخل يا خارج از كشور ساخته ميشود كه با فرهنگ اسلامي درباره «روح»، سازگار نيست و اطلاعات درستي به مخاطبان ارائه نميدهد.
اين وضعيت، مركز پژوهشهاي اسلامي صدا و سيما را بر آن داشت تا پژوهشي متناسب با كار برنامهسازان و مديران درباره روح انجام دهد. تحقيق حاضر برگرفته از آيات و روايات و برداشت مفسران بزرگ و فيلسوفان مسلمان است كه ميتواند دريچهاي به روي اصحاب رسانه درباره اين موضوع بگشايد.
در پايان، از پژوهشگر گرامي، جناب آقاي ابوذر رجبي كه براي نگارش اين اثر كوشيدند، تشكر و قدرداني ميشود. اميد است برنامهسازان، ما را از انتقادها و پيشنهادهايشان، بهرهمند سازند.
اداره كل پژوهش
مركز پژوهشهاي اسلامي صدا و سيما
پيشگفتار
اعتقاد به روح و ماهيت آن، يكي از پيچيدهترين و پر رمز و رازترين باورهاي بشري به شمار ميآيد. با آنكه آدمي همواره از وجود نيرويي نهفته و مرموز در درون خود آگاهي داشته است، اما برداشت و ادراك او از اين نيرو در هر دورهاي، متفاوت بوده و براي تبيين ماهيت و كيفيت آن، فرضيههاي گوناگوني ارائه كرده است. اديان الهي و غير الهي نيز به گونههاي مختلفي بدان نگريستهاند. ترس از مرگ و فنا، برخي انسانها را بر آن داشته است كه در باب حقيقت روح به عقايد خرافي و انحرافي روي آورند. شايد باور به تناسخ در ميان برخي اقوام و ملل از رايجترين اين عقايد باشد.
امروزه موضوع روح اهميت خاصي دارد. روانشناسان و روانكاوان با نگاهي علمي به روح مينگرند. آنان با استفاده از روشهاي تحقيق علمي و به صورت تجربي و آكادميك، موجوديت روح را ثابت ميكنند. وجود جلسات و گروههاي متعدد احضار ارواح در كشورهاي پيشرفته و عكسبرداري و فيلمبرداري از اين جلسات، آزمايشهايي كه در زمينه ارتباط از راه دور (تله پاتي)، آيندهبيني و هاله دور بدن انسان انجام شده است و چاپ كتابهاي متعدد با شمارگان بالا در اين زمينه، نمونههايي از تلاش گسترده محققان براي اثبات روح است. ما همه اين شيوهها را تأييد نميكنيم، اما در بخشي از اين تحقيق به نقد و ارزيابي اين شيوهها خواهيم پرداخت.
امروزه ساختار علمي شناخت روح پيشرفت خوبي كرده، اما بايد دانست پاسخ بسياري از پرسشها و پيچيدگيهاي آن فقط با مراجعه به اديان توحيدي (به ويژه اسلام) ممكن است. براي نمونه، بايد بكوشيم تا بدانيم حقيقت روح چيست؟ ويژگيها و كاركردهاي حقيقي روح كدامند؟ روح جاودانگي دارد يا فناپذير است؟ آيا تعابيري چون نفس و روح، يك حقيقتند يا آنكه دو امر مستقل از يكديگر به شمار ميروند؟
به طور كلي، درباره اهميت روحشناسي، بسيار سخن ميتوان گفت. در هر برهه از زمان نيز صاحبنظران به تأمل در آن پرداخته و كوشيده اند براي پاسخگويي به ابهامها راهي بجويند. كتابها، رسالهها، مقالهها و پژوهشهاي فراواني نيز در اين زمينه نوشته شده است، اما گويي اين مخلوق بزرگ خداوند چنان ابعاد وسيع و عميقي دارد كه هرچه بيشتر درباره آن تحقيق شود، مشكلات و مجهولات بيشتري فراروي محققان نمايان ميشود. به عبارت دقيقتر، با كشف هر مجهول، مجهولي تازه سر برميآورد و ذهن انسان خردمند را به پاسخگويي فرا ميخواند. به همين دليل، با تحقيقاتي كه در اين باره صورت گرفته، هنوز ناگفتههاي بسياري در مورد اين مخلوق شگفتآور باقي است و ضرورت تحقيق موشكافانه و بررسي نقادانه را در اين زمينه ايجاب ميكند.
از سوي ديگر، امروزه رسانهها به شيوههاي مختلف با روح و ابعاد گوناگون آن مواجهه مستقيم و غيرمستقيم دارند. در اين ميان، بحث اين است كه چه رويكرد و باوري از روح بايد در رسانه ديني حاكم باشد. در اين تحقيق، ابتدا ديدگاههاي مختلف را درباره روح، بررسي و سپس به نظرگاه اسلام در اين زمينه اشاره ميكنيم. در فصلي ديگر به مهمترين مباحث از شناخت روح ميپردازيم كه در رسانه قابليت طرح دارند. در فصل پاياني نيز پس از آسيبشناسي موضوع روح، به ايدههاي برنامهسازي در اين زمينه اشاره خواهيم كرد.
فصل اول: كليات
زير فصل ها
اهميت روحشناسي
واژهشناسي
بستر تاريخي
حقيقت روح
پي بردن به حقيقت انساني و درك ناشناختههاي آن، همواره از دغدغههاي متفكران جهان بوده است. اين موضوع به صورت پيوسته در انديشههاي بزرگان ما آمده است، اما امروزه با توجه به پرسشها و شبهههاي جديد، اهميت بيشتري دارد. به نظر ميرسد اگر وجود روح و بقاي آن پس از مرگ ثابت نشود، بحث از معاد و جاودانگي بيمعنا خواهد بود.(1)شناخت ماهيت روح و آگاهي از ويژگيها و كاركردهاي آن، به برنامهريزي در زمينه تربيت انسان كمك بزرگي خواهد كرد؛ چون برنامهريزي تعليم و تربيت بر اساس مباني انسانشناسي شكل ميگيرد. نوع نگاه به مسئله روح نيز در اين هدف دخيل است.
امروزه بحث درباره معناي زندگي به صورت جدي براي متفكران جهان مطرح شده است. در اين ميان، آشنايي با روح و تجرد آن در معنابخشي به زندگي و حيات آدمي نقش اساسي ايفا ميكند.
1) محمدتقي مصباح يزدي، معارف قرآن، ص323.
گفتني است مسائل اخلاقي، ارتباط بسيار نزديكي با مسئله روح و شناخت چگونگي حقيقت آدمي دارند. تا حقيقت روح آدمي شناخته نشود، كمالاتي كه ممكن است انسان با اخلاق پسنديده به دست آورد، معلوم نميشود. حتي معيارهاي صحيح اخلاق نيكو و تشخيص آنها از اخلاق نكوهيده به دست نميآيد.(1)شناخت روح با احكام اجتماعي از قبيل اقتصاد، حقوق و سياست و امثال آنها نيز ارتباط دارد.(2)
علم و شناخت، مقدمه همه امور به شمار ميرود و مهمترين و ضروريترين شناخت براي هر موجود داراي علم و شعور، شناخت خود است. خود آدمي همان روح اوست. اگر كسي خود و امكان و محدوده شناختش را نداند، نميتواند به شناخت ديگر موجودات دست يابد. به همين جهت، امامان معصوم عليهم السلام در روايات مختلف، هيچ شناختي را براي انسان به اندازه شناخت روح و نفس مهم نميدانند. از امام باقر عليه السلام روايت شده است كه فرمود: «لا مَعرِفَةَ كَمَعرِفتِك بِنَفْسِك؛ هيچ شناختي مانند اين نيست كه خود را بشناسي.»(3)امام علي عليه السلام نيز شناخت خود را مقدمه ديگر معرفتها دانسته است.(4)بنابراين، بدون شناخت روح، سه محور انديشه بشري يعني خدا، جهان و انسان تبيين نخواهد شد.
در مورد خداشناسي ميتوانيم به اين نكته اشاره كنيم كه يكي از مهمترين راههاي اثبات عقلي خدا، سير انفسي است. در اين طريق، انسان پس از كنار زدن تعلقات دنيايي و انديشههاي مختلف و بازگشت به خويشتن خويش، روح و جانش را مييابد و خود را فقير و وابسته به موجودي نامتناهي و متعالي ميبيند.
از سوي ديگر، از آنجا كه خداوند، خود را به روح انسان شناسانده است، در جان و روح او، معرفتي شهودي از خدا تجلي مييابد كه با رفع غفلتها به اين معرفت آگاه ميشود. امام صادق عليه السلام در اين مورد ميفرمايد:
ثَبتَتِ الْمَعرفةُ فِي قُلوبِهم وَ نَسُوا الْمَوقِفَ، سَيَذكُرونَه يَوماً ما، وَلَو لاَ ذلك لَم يَدرِ اَحَدٌ مَنْ خَالِقُه وَ لا مَنْ رَازِقُه.(1)
معرفت در دل آنها ثابت ماند، ولي جايگاه آن را فراموش كردند. البته روزي آن را به ياد خواهند آورد. اگر چنين نبود، هيچ كس نميدانست كه آفريننده و روزيدهندهاش كيست.
ارتباط شناخت روح با جهانشناسي در اين است كه انسان پس از اينكه به خود و قلمرو شناختش آگاه شد، ميتواند در همان قلمرو به بررسي و شناخت جهان بپردازد. اگر آدمي متوجه شود كه روح او خاستگاه الهي دارد و با هدف خاصي به اين جهان آمده است و پس از اين جهان نيز در جهاني ديگر زندگي خواهد كرد، اين نگرش، تفسير خاصي از جهان را در اختيارش قرار ميدهد. بقاي روح پس از مرگ و بازگشت دوباره به بدن براي بهرهمندي از پاداش و تحمل كيفر سبب ميشود انسان، جهان كنوني را مقدمه جهان آخرت تفسير كند و ديدگاهش نسبت به اجزاي آن تغيير يابد.
شناخت روح در انسانشناسي و سعادت و رفتار آدمي نقش اساسي دارد. از جمله مسائل پيش روي انسان اين است كه بداند چه كار بايد بكند. براي اينكه بدانيم چه بايد بكنيم، بايد بدانيم كيستيم و چه ميتوانيم انجام دهيم. پاسخ به پرسشهاي اخير در شناخت روح آدمي نهفته است. به نظر ميرسد مشكلات انسان معاصر به ديدگاه نادرست او درباره روح انسان مربوط
1) احمد بن محمد بن خالد برقي، المحاسن، تحقيق: جمالالدين حسيني ارموي، ج1، ص241.
ميشود. بدينسان تا زماني كه ديدگاه بشر معاصر درباره انسان و روح او اصلاح نشود، بحرانهاي فردي و اجتماعي رو به افزايش خواهد بود.
بحران هويت، از خودبيگانگي، افزايش آمار بيماريهاي رواني و خودكشي، بيبندوباري، سست شدن اخلاق و روابط عاطفي، از جمله پيآمدهاي تفكر انسان جديد درباره چيستي انسان است. درمان چنين مشكلاتي، شناخت حقيقت آدمي و وابستگي به موجود متعالي است. از آنچه گفتيم، ميتوانيم به اين نكته پي ببريم كه هيچ شناختي مهمتر از شناخت روح آدمي نيست؛ چون روح همان حقيقت شكلدهنده انسان است.
واژه «روح» از سه حرف «راء» و «واو» و «حاء» تشكيل شده است. كلمات «رَوح»، «ريح»، «رياح» و «ريحان» نيز در اصل از همين سه حرف شكل گرفتهاند. عدهاي ميگويند اصل «روح» از «ريح» مشتق شده است و به اين روايت از امام معصوم عليه السلام استناد ميكنند: «إِنَّما سُمّي رُوحاً لِاَنَّهُ اُشْتُقَّ اسْمُهُ مِنَ الرّيح؛ روح را از آن جهت روح ناميدند كه نامش از ريح (باد) گرفته شده است».(1)
در لسان العرب نيز روح از «ريح» مشتق دانسته شده است.(2)نويسنده كتاب العين، روح را نفسي دانسته كه بدن به واسطه آن زنده است.(3)عمده فرهنگها، اصل كلمه روح را «ريح» دانستهاند. «ريح» نيز به معناي نسيم
هواست. شايد تناسب آن با روح، سريان و جريان باشد و آيه «وَ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحي» به همان حقيقت نسيمگونه آن اشاره دارد.
در كلام عرب، روح چند كاربرد عمده دارد: جان؛ نفْس (با سكون ف) و نَفس (با فتح ف). روح به معناي جان، حياتي است كه در موجودات جاندار وجود دارد. در لسان العرب به اين امر تصريح شده است.(1)در مورد معناي دوم، خليل بن احمد در كتاب العين ميگويد: «الروح: النفس (به سكون ف) الَّتي يُحيي به الْبَدنُ يقُال خَرَجَتْ رُوحُه، اي نَفْسُه.»(2)ابن منظور نيز درباره معناي سوم مينويسد: «الرّوحُ في كَلامِ الْعربِ: النَّفخ»؛(3)يعني روح را به معني دميدن گرفته و دميدن همان نفس (با فتح فاء) است.
ابن منظور در لسان العرب، نفس و روح را به يك معنا ميداند. راغب اصفهاني در مفردات، واژه روح را در اصل به معناي تنفس ميداند، البته اگر رُوح (به ضم راء) با رَوْح (به فتح را) از يك ريشه باشند. به دليل آنكه ميان تنفس و بقاي حيات ارتباط نزديكي است، روح به معناي جان و نفس آدمي اطلاق شده است.(4)
واژه روح نزديك به چهارصد بار در عهد قديم آمده است و در عهد جديد نيز واژههاي روح، روح الله، روح الرب، روح الاب، روح يسوع، روح المسيح و روح القدس به كار رفته است. روح در كتاب مقدس (عهد قديم و عهد جديد) گاه به عنوان اساس حيات انسان و گاه نيروي حيات آمده است. گاهي نيز مترادف با نفس انسان و گاه به عنوان عامل حيات در جهان و انسان معرفي شده است.(5)
فريد وجدي در دايرةالمعارف خود مينويسد:
عقيده به وجود روح و ظهور آن براي انسانها امر مسلمي نزد قدما، انسانها، امتها و اديان گوناگون و فلاسفه بوده است. پس عقيده نوظهوري نيست و سابقه طولاني عقيدتي دارد.(1)
در سنت هندويي، اعتقاد راسخي نسبت به روح وجود دارد. در اينكه انسان تنها از تن ساخته نشده است، هيچ ابهامي در متون و تفاسير ديني هندويي وجود ندارد. بنا بر ديدگاهي كه در وداها تأييد ميشود، علاوه بر تن مادي، روحي ناميرا وجود دارد كه مستقل از كالبد است و بدن بدون آن بيجان است.(2)در آيين هندويي، روح به تن وابسته نيست؛ تن همچون لباس و جامه روح است و همچنانكه تن، لباس نو و بهتري بر تن ميكند يا به خانه بهتري ميرود، روح نيز تغيير جامه و خانه ميدهد.(3)در آيين بودايي، بحث از روح بسيار پيچيده و با ابهام همراه است. در اين آيين، روح به عنوان حقيقتي متغير پذيرفته ميشود. به دليل آنكه آنان به بقاي نفس باور ندارند، به مسئله تناسخ روي آوردهاند.(4)در مذهب زرتشتي، انسان از عناصر چندگانهاي شكل يافته كه يكي از آنها روح است.(5)از نظر زرتشتيان، روح، پرتو مقدسي از انوار الهي است و اين گوهر تابناك و طاهر افلاكي در جسد خاكي و قفس وجود انساني پنهان گشته و براي مدت معيّني به وديعت نهاده شده است. از
1) محمد فريد وجدي، دايرة المعارف، ج4، ص324، به نقل از: ماهنامه درسهايي از مكتب اسلام، ش 472، ص5.
2) مسعود جلالي مقدم، كرانههاي هستي انسان در پنج افق مقدس، ص74.
3) مسعود جلالي مقدم، كرانههاي هستي انسان در پنج افق مقدس، ص175.
4) مسعود جلالي مقدم، كرانههاي هستي انسان در پنج افق مقدس، صص 95 ـ 98.
5) مسعود جلالي مقدم، كرانههاي هستي انسان در پنج افق مقدس، ص109.
نظر اينان، همه ارواح از محل و حقيقت واحدي صادر شدهاند و جميع افراد بشري در اين نعمت الهي شريكند؛ يعني تمام ارواح از روح واحدي صادر گرديده و در ظاهر، تعدد پذيرفته و در ابدان مختلف ساكن شدهاند.(1)
در آيين كنفوسيوس درباره روح آمده است كه روح، فناناپذير و باقي است. ارواح از هر طرف، جسم آدمي را احاطه كردهاند.(2)در عهد قديم، انسان، موجودي دانسته شده است كه در آن، عنصر خاكي و روح الهي در هم آميخته شدهاند.
روح سبب زندگي و حياتبخشي به بدن است. البته در كتاب مقدس يهوديان، شخصيت انساني همچون يك كل مطرح ميشود و روح از جسم جدايي كامل ندارد. به باور يهوديان، خداوند، روح را در انسان ميآفريند و در زمان مرگ، آن را از انسان باز ميگيرد و دوباره براي داوري به او باز ميگرداند.(3)
ديدگاه عهد جديد به عقايد مطرح شده در عهد قديم شباهت زيادي دارد. البته تفاوتهايي نيز وجود دارد. به باور مسيحيان، انسان، مخلوق خداست و اصل وجودش را به خداوند مديون است. با اين حال، او آميزهاي از بدن و روح است. روح انساني با خداوند شباهت دارد. در مسيحيت، روح، بيواسطه از خدا ناشي شده و عنصري ماوراي طبيعي در وجود انسان است. به سبب وجود روح است كه آدمي از ابديت و ازليت بهره برده است. نكته قابل توجه در آيين مسيحيت آن است كه در اين دين، عامل غير مادي وجود انسان، خود، دوگانه است؛ يعني روح و نفس از هم تفكيك ميشوند.(4)
آيا روح انسان، امري مادي و برخاسته از ماده است، چنانكه مادهگرايان به ويژه كمونيستها ميگويند يا آنكه روح امري ماورايي است، چنانكه الهيون بدان اعتقاد دارند؟ يافتن پاسخ صحيح اين پرسش براي شناخت حقيقت روح، كفايت ميكند.
در مورد حقيقت روح در علوم تجربي و روانشناسي جديد نيز اختلاف زيادي وجود دارد و برخي در اصل وجود آن مناقشه ميكنند. دكتر مايو از مشهورترين علماي علوم تجربي در امريكا ميگويد:
علماي تشريح، دقايق و اجزاي بدن انسان را شكافته و به جزئيات آن رسيدگي نموده، ولي اثري از روح نيافتهاند و اين، خود، دليل بر اين است كه روح وجود ندارد و اعتقاد به وجود آن فقط افسانهاي است كه از گذشتگان به ما ارث رسيده است.(1)
در عصر مدرن با اينكه پوزيتيويستها بسياري از كرسيهاي علمي مهم جهان را در اختيار دارند، عقايدشان در مورد روح با استقبال روبهرو نشده است. زماني كه مايو در امريكا چنين باوري را در مورد روح مطرح كرد، افرادي مانند پروفسور فرانسيس ملر به او جواب دادند. ايشان در مقالهاي مينويسد:
چه كسي به دكتر مايو گفته كه روح عضوي مادي و داراي خصوصيات ماده است كه علماي تشريح آن را در اجزاي بدن بايد تجسس كنند. هرگاه نديدن روح را دليل براي انكار آن قرار دهيم، چرا عين آن را براي انكار عقل دليل ندانيم؛ زيرا همانطور كه به واسطه تشريح، موفق به ديدن روح نميشويم، عقل را نيز نميتوانيم به شكل ماده مستقلي در دماغ مشاهده نماييم.(2)
در روانشناسي جديد، ادله متعددي بر وجود روح اقامه ميشود كه بيشتر اين دلايل، تجربي هستند. بيشتر روانشناسان معتقدند كه روح، امري غيرمادي است. البته عدهاي ديگر نيز بر اين باورند كه روح، مادي است و بسياري از فرآيندهاي روحي بر اثر فعاليت مغز و سلسله اعصاب رخ ميدهد. يا دستكم، متأثر از فعل و انفعالات مادي بدن است. در اين بخش نيز حتي روانشناساني كه روح را مجرد ميدانند، آن را از اثرپذيري از امور بدني بر كنار نميدانند.
روانكاوها در بررسي انسان به اين نتيجه رسيدهاند كه آدمي با ديگر موجودات شباهتهايي دارد. در برخي موارد نيز مشاهده كردهاند كه انسان داراي ويژگيهايي است كه ديگر موجودات مادي از آنها بيبهرهاند. مثلاً انسانها خصوصياتي از قبيل فهم، شعور، تصميم و اراده، عشق و مهرورزي دارند. روانشناسان ميگويند كه مبدأ اين ويژگيها چيزي جز روح نميتواند باشد.
موضوع دو علم روانشناسي و روانكاوي، روح و روان آدمي است. از نظر اين علوم، اين دو (يعني روح و روان) از هم جدا نيستند، بلكه مراحل متفاوتي از يك واقعيتند؛ چون وقتي سخن از ارتباط روح با جسم است و تأثير متقابل اين دو در يكديگر بيان ميشود، نام روان بر آن ميگذارند و آنجا كه از پديدههاي روحي، قطع نظر از جسم، بحث ميشود، نام روح را براي آن به كار ميبرند.(1)
روانشناسان در تبيين مسئله روح چند گروهند. همانطور كه بيان كرديم، بيشتر آنها قايل به تجرد روح و اثرپذيري روح و بدن از يكديگرند. دستهاي هم مانند رفتارگرايان بر اين باورند كه پديدههاي روحي و خود روح، امري مادي است.(2)عدهاي مانند هاكسلي، پديدههاي روحي را با پديدههاي مادي، متفاوت و در عين حال، ناشي از تحولات مادي ميدانند. برخي نيز مانند پي.
اف. استراوسن ميگويند كه روح همان پديدههاي روحي است كه در مسير انساني پديد ميآيد و از بين ميرود.(1)
البته به جهات متعددي ميتوان پذيرفت كه در گذشته، روانشناسان بيشتر به نفس ميپرداختند تا روح و اين اعتقاد به ويژه در ميان انديشمندان مسلمان، رايجتر بود. به باور آنان، در اشاراتي كه قرآن نسبت به روح دارد، آن را حقيقتي «امري» در برابر «خلقي» معرفي ميكند؛ به اين معنا كه در قلمرو آن، تدريج، تمهيد، شرايط و اقتضا به گونهاي كه در امور مربوط به ما ملاحظه ميشود، مطرح نيست. امر «خدا» و نيز روح كه از جمله آن است، در قالبهاي ما محصور شدني نيست و از منزلگاه علم و منطق انسان، بسي فراتر است. بنابراين، براي انسان قابل فهم نيست. البته اين بدان معنا نيست كه نبايد درباره روح بحث و گفتوگو كرد؛ چرا كه به كمك آيات و روايات، به گوشههايي از حقيقت روح ميتوان پي برد.
با توجه به آنچه ذكر شد، ميتوان نتيجه گرفت كه موضوع اصلي روانشناسي، روح انساني است؛ زيرا روانشناسي در پي شناخت واقعيت و وضع موجود آدمي است؛ خواه او جوهر حقيقي خود را به همراه داشته يا آن را به تباهي كشانده باشد. البته وقتي از روح سخن ميگوييم، انسان را موجودي زنده با كالبد مادي مشخص در نظر ميگيريم و فعل و انفعالات جسمي و روانشناختي او را بررسي ميكنيم. با چنين برداشتي در حوزه علم روانشناسي، مفهوم روح داراي تظاهرات مشخص روانشناختي بوده و به شكلي نظاممند قابل بررسي است.
امروزه اين ديدگاه در روانشناسي پذيرفتني نيست و از روح به طور
1) محمود رجبي، انسانشناسي، ص106.
جدي بحث ميشود. بايد دانست كه روانشناسي به روح آدمي با رويكرد تجربي توجه دارد. بدون ترديد، در دوره معاصر، روانشناسي به دانشي پر دامنه تبديل شده است كه گرايشهاي متعددي دارد. جوامع مدرن امروزي را از اين دانش نميتوان بينياز دانست. البته با همه اهميتي كه روانشناسي علمي دارد، نبايد اين واقعيت را از نظر دور داشت كه اين علم در برخي زمينهها، بر مباني مادهانگاري و ماترياليستي مبتني است. به همين دليل، از شناخت كامل و عميق انسان عاجز است.
فصل دوم: روح از منظر اسلام
زير فصل ها
روح در قرآن
روح در روايات
روح و نفس
دلايل اثبات روح
منشأ روح انسان
روح در علوم اسلامي
در دين مبين اسلام، حقيقت انسان به روح اوست؛ يعني روح در انسان اصالت دارد. از اين امر به اصالت روح در اسلام ياد ميشود.(1)منظور از اين اصل آن است كه قوام انسانيت انسان، به روحش است و تا وقتي روح هست، انسانيت انسان باقي است.(2)
علامه طباطبايي در بخشهاي متعددي از تفسير الميزان به اين اصل اشاره ميكند. ايشان در جلد دوم اين تفسير مينويسد:
خداي سبحان، نوع بشر را به هنگام خلقت از دو جزء تركيب و از دو جوهر تأليف كرد. يكي، ماده بدني و ديگري، گوهر روح مجرد. اين دو با هم متلازم و همراه بود[ند] تا دوران زندگي مادي سپري شود. سپس بدن ميميرد و روح همچنان باقي و پاينده خواهد بود، تا زماني
كه به فرمان خداوند به بدن برگردد. ازاينرو، وقتي منكران معاد ميگفتند: آيا وقتي ذرات ما در خاك پراكنده و نابود شوند، باز خواهيم گشت؟ خداوند در پاسخ ميفرمايد: شما نابود نميشويد؛ بلكه فرشته مرگ تمام وجود شما را ميگيرد، گر چه ابدان شما در زمين پراكنده شوند. پس بار ديگر به جانب پروردگارتان باز خواهيد گشت.... حقيقت انسان همان چيزي است كه از او به «من» خبر ميدهيم و اين همان چيزي است كه گوياي انسانيت انسان است، درك دارد، اراده ميكند، كارهاي انساني را به وسيله بدن انجام ميدهد، اعضا، قوا و جوارح مادي را به كار و خدمت ميگيرد و بدن شأني ندارد جز اينكه آلت و ابزار دست روح است.(1)
به فرموده قرآن، مشركان يا اهل كتاب از رسول خدا صلي الله عليه و آله درباره حقيقت روح سؤال ميكردند كه اين آيه در پاسخ آنان نازل شد: «يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرّوحِ قُلِ الرّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبّي وَ ما أُوتيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلاّ قَليلاً؛ از تو درباره روح سؤال ميكنند. بگو: روح از فرمان پروردگار من است و جز اندكي از دانش به شما داده نشده است». (اسراء: 85)
«از قراين موجود در اين آيه و ملاحظه روايات پيشوايان اسلام و نظر دانشمندان و صاحبنظران در اين زمينه چنين استفاده ميشود كه پرسشكنندگان، از حقيقت روح آدمي سؤال ميكردند. روح، انسان را از حيوانات جدا ميسازد و برترين شرف انسانهاست. تمام قدرت و فعاليت آدمي از روح سرچشمه ميگيرد و به كمك آن، زمين و آسمان را جولانگاه خود ميسازد و اسرار علوم را ميشكافد و تا اعماق موجودات راه مييابد. سؤالكنندگان ميخواستند بدانند كه حقيقت اين اعجوبه عالم آفرينش چيست؟»(2)«از آنجا كه روح، ساختاري مغاير با ماده دارد، اصول
حاكم بر آن غير از اصول حاكم بر ماده و خواص فيزيكي و شيميايي آن است. حضرت پيامبر مأمور ميشود در يك جمله كوتاه و پرمعني بگويد: «روح از عالم امر است»؛ يعني روح خلقتي اسرارآميز و شگفتانگيز و مرموز دارد. سپس براي توضيح اين پاسخ در ذيل آيه آمده است كه بهره شما انسانها از علم و دانش مربوط به روح و حقيقت آن بسيار كم و ناچيز است. بنابراين، جاي شگفتي نيست كه رازهاي روح را نشناسيد، هر چند از همه چيز به شما نزديكتر است».(1)
در شأن نزول اين آيه، روايات و احاديثي از پيشوايان اسلام وارد شده است، مبني بر اينكه «يهود به طايفه قريش گفتند: از محمد صلي الله عليه و آله [در مورد] سه چيز سؤال كنيد. اگر به دو چيز آن پاسخ داد و از دادن پاسخ سؤال سوم خودداري كرد، بدانيد كه او پيامبر خداست: از داستان اصحاب كهف؛ داستان و سرگذشت ذوالقرنين؛ روح و حقيقت آن كفار قريش نيز از پيامبر اين سؤالات سهگانه را پرسيدند و رسول خدا صلي الله عليه و آله در پاسخ آنها فرمود: منتظر باشيد فردا پاسخ ميدهم. سپس داستان اصحاب كهف و جريان تاريخي ذوالقرنين را توضيح داد، ولي قصه و جريان حقيقت روح را مبهم بيان كرد و منتظر نزول آيهاي از ناحيه خداوند بود كه اين آيه نازل شد: به انسانها درباره روح و حقيقت آن اطلاعات زيادي داده نشده است».(2)
برخي افراد به شأن نزول آيه چنين ايراد گرفتهاند كه مسئله روح، بالاتر و باعظمتتر از خداوند نيست. پس هنگامي كه شناخت خداوند ممكن است، چه نكتهاي مانع از شناخت روح ميشود؟ در حالي كه مسئله روح از مطالب سطح
پايينتري براي فلاسفه و متكلمين به شمار ميرود، پس چگونه پيامبر حقيقت روح را نميداند، در حالي كه او داناترين علما و افضل فضلاست؟(1)
اين شبهه، پاسخهاي متعددي دارد. به طور كلي، ذات پروردگار قابل شناسايي نيست. ما با ابزار حس و عقل و نيز وحي تنها به وجود خدا پي ميبريم. ازاينرو، در احاديث آمده است: «لاتَفَكَّرُوا فِي ذاتِ الله بَلْ تَفَكَّرُوا فِي صُنِعه.» بنابراين، ما وجود او و وصف كمالاتش را با دلايل عقلي، فلسفي و علمي اثبات ميكنيم و تشبيه حقيقت روح به حقيقت باري تعالي نيز گوياي همين مسئله است. به اعتراف صريح بسياري از فلاسفه و اديان بزرگ آسماني و عقلا، شناخت حقيقت روح براي انسانها ممكن نيست.
به فرموده صريح خداوند در آيات قرآن، اطلاعات انسانها درباره روح و حقيقت آن اندك است. آيه ذكر شده درباره روح؛ يعني «يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرّوحِ...» (اسراء: 85) نيز مبين اين مطلب است كه علم بشر نسبت به روح، محدود است و بشر توان درك حقيقت روح را ندارد.
«امام صادق عليه السلام فرمود: روح را نتوان به سنگيني و سبكي توصيف كرد. روح، موجودي رقيق است (مانند هوا كه فضا را اشغال ميكند، اما محسوس نيست) كه قالبي تيره بر آن پوشانيده شده است. از آن حضرت سؤال شد: آيا روح پس از آنكه از بدن جدا گشت، متلاشي (و نابود) ميشود يا باقي ميماند؟ فرمود: باقي است تا هنگامي كه در صور دميده شود.»(2)پس روح از جمله مخلوقات باعظمت پروردگار عالم و داراي قوّت و قدرت است، ولي حقيقت آن بر انسانها مجهول مانده است.
در تفسير عياشي از امام باقر عليه السلام و امام صادق عليه السلام نقل شده است كه در تفسير آيه «يسْئَلُونَكَ عَنِ الرّوحِ» فرمودند: «اِنَّما الرّوحُ خُلِقَ مِنْ خَلْقِهِ وَ لَهُ بَصَرٌ وَ قُوّة و تاييدٌ بِجَعْلِهِ في قُلوبِ الرُّسلِ وَ الْمُؤمنين؛ روح از مخلوقات خداوند است و بينايي و قدرت و قوّت دارد. خدا آن را در دلهاي پيامبران و مؤمنان قرار داده است».(1)
البته آنچه در مورد جهل بشر به حقيقت روح ذكر كرديم، دليل نميشود كه به بررسي روح نپردازيم. ميتوان به كمك رواياتي كه از معصومان در مورد روح رسيده است و بررسي و كاوش در تفاسير بزرگان به بخشي از اسرار و رموز روح پي برد.
يكي از آياتي كه مفسران به عنوان دليل وجود روح و تمايز آن از جسم بيان ميكنند، آيه چهاردهم از سوره مؤمنون است: «ثُمّ أَنْشَأْناهُ خَلْقًا آخَرَ فَتَبارَكَ اللّهُ أَحْسَنُ الْخالِقينَ.» خداوند در اين آيه كريمه، پس از بيان مراحل آفرينش جسم، به آفرينش روح اشاره ميكند. آفرينش روح، آفرينشي متفاوت از آفرينش بدن دانسته شده است. از اين آيه، برتري روح بر جسم نيز برداشت ميشود؛ چراكه خداوند پس از بيان آفرينش روح، خود را با عبارت «أَحْسَنُ الْخالِقينَ» يعني بهترين آفريدگان معرفي كرده است. حضرت امير مؤمنان علي عليه السلام با اشاره به آفرينش روح ميفرمايد:
هنگامي كه نطفه به چهار ماهگي رسيد، خداوند، فرشتهاي را به سويش ميفرستد و او روح را در تاريكيهاي سهگانه در بدن ميدمد و مقصود آيه قرآن از «ثُمّ أَنْشَأْناهُ خَلْقًا آخَرَ» همين مطلب است؛ يعني دميدن روح.(2)
علامه طباطبايي ذيل اين آيه بيان ميدارد كه آفرينش ديگر، پس از تكامل جنبه جسماني انسان نميتواند مرحلهاي جسماني باشد و اشاره به مرحله
دميدن روح انساني است. به همين دليل، عبارت آيه در اين قسمت با عبارتهاي قبلي كه بيانگر مراحل جسماني است، متفاوت است.(1)
آيه ديگري كه اصل وجود روح را بيان ميدارد، آيه نهم از سوره سجده است. خداوند در آيه هشتم از همين سوره، ابتدا آفرينش جسماني را مطرح ميكند. آنگاه ميفرمايد: «ثُمّ سَوّاهُ وَ نَفَخَ فيهِ مِنْ رُوحِهِ ... .» ظاهر اين آيه شريفه آن است كه پس از آنكه هر انساني مراحل تكامل جسماني خود را تا مرحله پردازش و تسويه پيمود، خدا در او روح ميدمد.(2)از ظاهر اين آيه و آيه 29 سوره حجر فهميده ميشود كه انسان، تركيبي از جسم و روح است، ولي از آيات ديگر كه ميتواند مفسر اين آيهها باشد، استفاده ميشود كه حقيقت، بالاتر از مسئله تركيب است. حقيقت و واقعيت انسان، همان روح است كه به گونهاي با اين بدن همراه است. اين امر از آيات 7، 8 و 11 سجده و 12 و 13 مؤمنون به دست ميآيد.(3)
در نتيجه، روح آدمي، هويت واقعي انسان را شكل ميدهد. در آيات ياد شده در مورد آفرينش انسان، پس از طرح مراحل جسماني آفرينش او، از آفرينش ديگر يا دميدن روح در او سخن به ميان آمده و اين نكته، نشانه غير مادي بودن روح است.(4)بقاي انسان پس از متلاشي شدن جسم و تداوم زندگي وي در عالم برزخ و به تمام و كمال دريافت شدن آن نيز نشان غير مادي و غير جسماني بودن روح است. آياتي مانند «اللّهُ يَتَوَفّي اْلأَنْفُسَ حينَ مَوْتِها» (زمر: 42) كه بيان ميدارد جان شما را به تمام و كمال دريافت ميكنيم، دليل آن است كه روح انسان، تمام هويت واقعي او را تشكيل ميدهد. در غير اين صورت، اگر جسم هم بخشي از وجود واقعي انسان بود، هنگام
مرگ، انسان به تمام و كمال دريافت نميشد و با متلاشي شدن جسم، بخشي از هويت واقعي انسان نابود ميشد.(1)
در بخشهاي مختلفي از مصادر روايي به بحث روح اشاره شده است. البته در مورد اين روايات از جهت سند، دلالت و دستهبندي آنها به جهت اقسام بايد كار اساسي صورت گيرد. عمده روايات بحث روح ذيل آياتي است كه به مسئله روح پرداختهاند. در بخشهاي مختلف اين اثر به برخي از اين روايات اشاره شده است. در اين قسمت فقط به بعضي از آن موارد از باب نمونه اشاره ميكنيم.
امام صادق عليه السلام ، رابطه روح و بدن را اينگونه بيان ميكند:
مَثَل ارتباط روح مؤمن و بدنش همچون جوهري است در صندوق كه وقتي از آن خارج ميشود، صندوق را رها ميكند و به آن اعتنا نميكند. روحها با بدن در نميآميزند و به آن تكيه نميكنند، درون آن نيستند و بر بدن احاطه دارند.(2)
در احاديث بسياري، از خلقت ارواح قبل از اجساد سخن گفته و حتي از ارتباط و شناخت و همراهي و برادري بعضي ارواح با ديگر ارواح در عالم ارواح بحث شده است.(3)همچنين در برخي روايات به اقسام پنجگانه روح اشاره شده است.(4)
روح در كسب معارف و علوم به وسيله و ابزار احتياج دارد تا بتواند به كمال
1) معارف قرآن، ص114.
2) محمد بن حسن صفار، بصائر الدرجات الكبري في فضائل آل محمد:، ص463؛ و حسن بن سليمان حلي، مختصر بصائر الدرجات، ص3.
3) نك: محمد بن حسن طوسي، رجال كشي، ج2، ص699؛ محمدبن حسن صفار، بصائر الدرجات، ص87؛ محمد بن يعقوب كليني، اصول كافي، ج1، ص438.
4) محمد بن يعقوب كليني، اصول كافي، ج2، ص281.
مطلق برسد و بدن، وسيله روح است. به بيان روشنتر، روح با تعلقش به بدن و با به كار بردن قواي مادي آن و از راه محسوساتي كه به وسيله حواس پنجگانه بينايي، شنوايي، بويايي، چشايي و لامسه، ادراك و احساس ميكند، به مجهولاتي پي ميبرد كه قبل از آن به آنها آگاه نيست. اين معني با قطع ارتباط حواس با جهان خارج و جدايي روح از بدن (بعد از مرگ) به خوبي روشن ميشود.
از روايات مربوط به معاد استفاده ميشود كه بعد از جدايي روح از بدن، ديگر است كمالي براي روح نخواهد بود، مگر براي افرادي كه در دنيا تخم بعضي از اعمال نيك را افشانده باشند و در عالم برزخ از آن بهرهمند شوند.
در عين حال كه روح با رابطهاش با بدن، به كمال و رشد ميرسد، بدن را نيز تدبير و تربيت ميكند و شرايط رشد را فراهم ميسازد. گمان نشود كه داخل بدن يا خارج از آن است؛ زيرا زمان و مكان براي موجود مجرّد معني ندارد، بلكه رابطهاش، رابطه تعلقي است كه به بدن احاطه دارد؛ يعني در هر عضو بدن در عين حال كه خود آن عضو هست، روح نيز موجود است. با اين حال, وجود روح، محدود به آن عضو نيست و روح در عين اينكه بالاست، پايين نيز هست. همچنانكه امام صادق عليه السلام درباره حقيقت روح فرمود: «اِنَّ الْأَرواحَ لا تُمازِجُ الْبَدَن ولا تُواكِلُهُ وَاِنَّما هِي كِلَلٌ لِلْبَدَنِ مُحيطةٌ بِهِ؛ ارواح با بدن آميخته نميشوند و به آن متكي نيستند، بلكه بدن را در ميان گرفته و بر آن احاطه دارند».(1)
در روايت ديگري، امام صادق عليه السلام درباره حقيقت روح ميفرمايد: «الرُّوحُ جِسمٌ رَقيقٌ قَدْ الُبس قالباً كثيفا؛ روح، جسم لطيفي است كه كالبد ستبري بر آن پوشانده شده است».(2)
از ديدگاه روايات معتبر اسلامي، روح داراي ويژگيهايي است كه از آن جمله به توصيف نشدن آن به سنگيني و سبكي، جسم رقيق بودن، مشاهدهناپذير بودن و قالب مثالي بودن آن ميتوان اشاره كرد.
امام صادق عليه السلام در زمينه ويژگي روح ميفرمايد:
روح را نميتوان به سنگيني و سبكي توصيف كرد. روح، جسمي است رقيق كه قالب غليظي را چون جامه در بر كرده است.»(1)اين روايت به دو ويژگي بسيار مهم روح اشاره ميكند: اول اينكه روح وزن ندارد؛ زيرا ماده نيست. دوم اينكه همانند پوششي سراپاي بدن را فراگرفته است.
همچنين ايشان ميفرمايد:
روح يكي از آفريدگان خداي متعال است و نميتوان آن را مشاهده كرد.(2)
اين روايت، يكي ديگر از ويژگيهاي روح؛ يعني مشاهدهناپذير بودن آن را بيان ميكند.
از آن حضرت سؤال شد: كسي كه در اين دنيا ميميرد، روح او كجاست؟ ايشان فرمود:
هر كسي كه ميميرد، در حاليكه داراي ايمان خالص باشد يا كفر خالص، روح او پس از جدا شدن از بدنش به صورتي مانند آن صورتي كه در دنيا بود، متحول و منتقل ميشود. روح مؤمن همانند شكل بدنش به عالم برزخ منتقل ميشود و در بهشتي از بهشتهاي دنيا تا روز قيامت در لذت و آسايش است و روح كافر هم همانند شكل (جسم خود) به عالم برزخ منقل ميشود و تا روز قيامت در آتش قرار ميگيرد و در آن عذاب ميشود.گواه اين موضوع، كلام خداي متعال
است كه در مورد مؤمن ميفرمايد: گفته شود وارد بهشت شو. گويد: اي كاش، قوم من ميدانستند كه پروردگارم مرا آفريده است.(1)
بر اساس اين روايت، هر كس با همان شكل و صورتي كه دارد، پس از مردن وارد عالم برزخ ميشود كه به آن «قالب مثالي» ميگويند.
در كلامي از حضرت موسي بن جعفر عليه السلام ، روح به دو بخش تقسيم شده است؛ روح عقلي و روح بدن:
اِنَّ الْمَرءَ اِذا خَرجَتْ رُوحُه فَانَّ رُوحَ الْحَيوانِ باقيةٌ فِي الْبَدن، فَالَّذي يَخرُجُ مِنْه رُوحُ الْعقلِ، كَذلك هُو فِي الْمَنامِ ايضا.(2)
هنگامي كه روح انسان از او خارج ميشود، روح حيوان در بدنش باقي است و آن روحي كه روح انسان از او خارج ميشود، روح عقل است، همان طور كه در خواب نيز به همين صورت است.
در احاديث مربوط به خواب، نكات مهمي در مورد رابطه روح و جسم و نيز روح حيواني و روح عقل وجود دارد. در برخي از اين احاديث، خروج روح از بدن مؤمن در خواب به خورشيدي تشبيه شده كه اصلش در آسمان است، ولي شعاع آن به زمين ميرسد و تصريح شده است كه اصل روح در بدن است و از بدن خارج نميشود.(3)
آيا روح و نفس يك حقيقتند، با دو عنوان يا آنكه دو واقعيت مستقل از هم هستند؟ برخي از لغويون، اين دو واژه را به يك معنا گرفتهاند. در بخش واژهشناسي لغت روح، سخني از خليل بن احمد در اين مورد نقل كرديم. در
تفسير مجمع البيان درباره نفس آمده است كه «واژه نفس» سه معنا دارد؛ روح، ذات و اصل شيء. (1)در صحاح اللغه، دو معنا براي نفس ذكر شده است: روح و خون.(2)راغب اصفهاني نيز نفس را به معناي روح ميداند.(3)
فلاسفه اسلامي عمدتاً روح را به معناي نفس ميدانند. البته فلاسفه، روح و نفس را به اقسامي دستهبندي ميكنند.
مصاديق نفس در قرآن
در قرآن از واژه نفس، 140 بار؛ واژه نفوس، دو بار و واژه انفس، 153 بار ياد شده است. در همه آياتي كه اين واژه و مشتقات آن ذكر گرديده است، ميتوان معناي ذات و حقيقت را مشاهده كرد، گرچه مصاديق آن متفاوت است. اين وجوه عبارتند از:
الف) نفس به مفهوم ذات
در آيات زير، نفس خداوند به معناي ذات خداوند است: «... كَتَبَ عَلي نَفْسِهِ الرّحْمَةَ» (انعام: 12) «كَتَبَ رَبّكُمْ عَلي نَفْسِهِ الرّحْمَةَ» (انعام: 54) و «وَ يُحَذِّرُكُمُ اللّهُ نَفْسَهُ». (آل عمران: 28و30)
طبرسي در مورد دو آيه اول ميگويد كه منظور، خداوند است.(4)در مورد دو آيه بعد نيز لغويون و مفسران، مراد از «نفسه» را خداوند ميدانند.
ب) نفس به مفهوم انسان با تشخص فردي
در برخي از آيات، مراد از نفس، فردي از افراد انسان است، صرف نظر از توجه به روح يا جسم و محتويات دروني انسان، مانند آيات: «أَنّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْسًا
بِغَيْرِ نَفْسٍ» (مائده: 32) «هُوَ الّذي خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ» (اعراف: 189)؛ «كُلّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ» (انبياء: 35)؛ «فَلا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَيْئًا» (انبياء: 47) و «وَ لا يَقْتُلُونَ النّفْسَ الّتي حَرّمَ اللّهُ إِلاّ بِالْحَقّ». (فرقان: 68)
ج) نفس به معناي همديگر
مانند اين آيات: «فَإِذا دَخَلْتُمْ بُيُوتًا فَسَلِّمُوا عَلي أَنْفُسِكُمْ» (نور: 61) و «وَ لا تَقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ». (نساء: 29)
د) نفس به مفهوم انسان با تشخص جمعي
گاهي مراد از نفس، خود جمعي است. خود جمعي به اوصافي اطلاق ميشود كه مشترك بين افراد يك گروه، قوم يا نوع باشد. مانند مفهوم نفس در آيات: «لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ» (توبه: 128)؛ «وَ مِنْ آياتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْواجًا» (روم: 21) و «لَقَدْ مَنّ اللّهُ عَلَي الْمُؤْمِنينَ إِذْ بَعَثَ فيهِمْ رَسُولاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ». (آل عمران: 164)
ه ) نفس به مفهوم طبيعت اوليه حاكم بر انسان
مانند اين آيات: «... إِنْ يَتّبِعُونَ إِلاّ الظّنّ وَ ما تَهْوَي اْلأَنْفُسُ» (نجم: 23)؛ «وَ نَهَي النّفْسَ عَنِ الْهَوي» (نازعات: 40)؛ «ما تَشْتَهيهِ اْلأَنْفُسُ» (زخرف: 71) و «وَ ما أُبَرِّيُ نَفْسي إِنّ النّفْسَ َلأَمّارَةٌ بِالسّوءِ». (يوسف: 53)
و) نفس به مفهوم عقل
مانند اين آيات: «وَ مَنْ يَرْغَبُ عَنْ مِلّةِ إِبْراهيمَ إِلاّ مَنْ سَفِهَ نَفْسَهُ» (بقره: 130) و «فَرَجَعُوا إِلي أَنْفُسِهِمْ». (انبياء: 64)
ز) نفس به مفهوم قلب
مانند اين آيات: «... وَ إِنْ تُبْدُوا ما في أَنْفُسِكُمْ أَوْ تُخْفُوهُ يُحاسِبْكُمْ بِهِ اللّهُ» (بقره: 284) «فَأَسَرّها يُوسُفُ في نَفْسِهِ». (يوسف: 77)
ح) نفس به مفهوم روح
منظور از نفس در اين معنا، حقيقت انسان است كه در دنيا، بدن مادي، ابزار فعل اوست و هنگام مرگ، تعلقش از آن قطع ميشود و به عالم ديگر سفر ميكند. براي نمونه نيز به اين آيات ميتوان اشاره كرد: «اللّهُ يَتَوَفّي اْلأَنْفُسَ حينَ مَوْتِها» (زمر: 42)؛ «أَخْرِجُوا أَنْفُسَكُمُ ...» (انعام: 93)؛ «يا أَيّتُهَا النّفْسُ الْمُطْمَئِنّةُ» (فجر: 27) و «... وَ تَزْهَقَ أَنْفُسُهُمْ». ( توبه: 55)
برخي بر اين باورند كه نفس در اصطلاح فلسفياش يك معنا دارد كه دقيقاً با اصطلاح قرآني، منطبق نيست، ولي در مواردي، نفس بر روح منطبق ميشود. خداوند ميفرمايد:
وَ لَوْ تَري إِذِ الظّالِمُونَ في غَمَراتِ الْمَوْتِ وَ الْمَلائِكَةُ باسِطُوا أَيْديهِمْ أَخْرِجُوا أَنْفُسَكُمُ الْيَوْمَ تُجْزَوْنَ عَذابَ الْهُونِ بِما كُنْتُمْ... (انعام: 93).
اي كاش، ميديدي آن وقتي كه ملايكه براي قبض روح كفار و ستمگران ميآيند و دستهايشان را باز كردهاند و به اين كفار خطاب ميكنند و ميگويند: جان بكَنيد! (تعبير عاميانه)
«أَخْرِجُوا أَنْفُسَكُمُ» يعني نفس خودتان را بيرون بياوريد. به تعبير عرفياش، روح از بدن بيرون رفت و خارج شد. ملايكه به آنها ميگويند: «روحتان را بيرون بياوريد»، نه «أَخْرِجُوا اَرواحكم.» آن چيزي كه ملايكه قبض ميكنند، همان روح است كه در اين آيه، نفس با آن منطبق است.
آيه ديگري كه نفس با روح انطباق دارد، اين است كه: «اللّهُ يَتَوَفّي اْلأَنْفُسَ حينَ مَوْتِها وَ الّتي لَمْ تَمُتْ في مَنامِها.» (زمر:42) خداي متعال هنگام مرگ، انفس را توّفي ميكند. همانطور كه مفسران و اهل لغت گفتهاند، «توفي» يعني به طور كامل دريافت كردن. آدمي كه از كسي طلب دارد، وقتي همه طلبش را گرفت، به آن توفي ميگويند. خداي متعال، هنگام مرگ روح را ميگيرد. آنكه مرگش فرا ميرسد، در همان حال خواب ميميرد و ديگر روحش بر نميگردد، اما
آنكه مرگش هنوز فرا نرسيده است، خدا دوباره روحش را رها ميكند تا به بدن برگردد.(1)
علامه طباطبايي در اين باره ميفرمايد:
اگر در موارد استعمال كلمه نفس دقت كنيم، درمييابيم اين واژه به معناي همان شيئي است كه اضافه به آن ميشود؛ مثلاً «نفس الانسان»، يعني خود انسان و «نفس الشيء» يعني خود شيء. بنابراين، اگر اين كلمه به چيزي اضافه نشود، هيچ معنايي ندارد و اگر اضافه بشود، به معناي تأكيد لفظي است، مثل «جاءني زيدٌ نفسه» يا «جائني نفسُ زيدٍ.» حتي چنين معنايي در مورد خدا هم كاربرد دارد؛ آنجا كه ميفرمايد: «كَتَبَ عَلي نَفْسِهِ الرّحْمَةَ» (انعام: 12) و در جاي ديگر فرمايد: «وَ يُحَذِّرُكُمُ اللّهُ نَفْسَهُ.» (آل عمران: 28) اما نفس پس از اين معناي اصلي، در مورد انسان كه مركّب از روح و بدن است، شايع شد و به مجموع اين دو (روح و بدن) اطلاق گشت؛ مانند: «الّذي خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ وَ خَلَقَ مِنْها زَوْجَها» (نساء: 1) و مثل «مَنْ قَتَلَ نَفْسًا بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِي اْلأَرْضِ فَكَأَنّما قَتَلَ النّاسَ جَميعًا وَ مَنْ أَحْياها فَكَأَنّما أَحْيَا النّاسَ جَميعًا.» (مائده: 32) سپس اين دو واژه در مورد روح انساني اطلاق شد؛ زيرا قوام آدمي و چيزي كه تشخّص او بستگي به آن دارد، همان علم و حيات و قدرت است كه اينها هم قائم به روح انسان هستند. به همين دليل، به «روح» نفس گفته شده و آيه شريفه «أَخْرِجُوا أَنْفُسَكُمُ الْيَوْمَ تُجْزَوْنَ عَذابَ الْهُونِ» (انعام: 93) از اين موارد است.(2)
استاد مطهري نيز مينويسد:
نفس در زبان عرب يعني خود، خود هر چيزي. هر چيز يك خودي دارد، در اول كه گفتهاند نفس، يعني خود. وقتي ميگويند: «جائني زيد نفسه»؛ زيد آمد، خودش آمد، يعني نه غيرش، نه خبرش، خودش آمد. منتها در مواردي در باب روح انسان، از قرآن ميشود اين استنباط را كرد كه خود انسان همان روح انسان است. مفهوم نفس در مورد انسان غير از مفهوم روح است، ولي تطبيق ميشود با روح. وقتي ميگوييم نفس ما يعني آن خود ما چيست؟ خود ما همان عنصر سوم ساختمان وجود ماست... مفهوم نفس با مفهوم روح دو مفهوم است، ولي درباره انسان اگر نفس اطلاق شود، همان روح انسان است.(1)
علامه طباطبايي درباره اثبات روح چنين استدلال ميكند: «ما در تمام عمر، از خود با كلمه «من» تعبير ميكنيم، با اينكه تغييرات و دگرگونيهايي براي بدن ما پيش ميآيد، ليكن آن چيز كه حقيقت ما به اوست، مانند آنچه بر بدن وارد ميشود، هيچ كاستي و افزايشي پيدا نميكند. مثلاً اگر انسان بر اثر كمبود مواد غذايي، بيماري، پركاري، پيري يا سرما و گرما ناتوان و لاغر شود، اين كاهش و ضعف تنها در بدن او احساس ميشود، ولي از حقيقت انساني او چيزي كاسته نخواهد شد و ما او را همان انسان قبلي ميدانيم. همچنين بر اثر رسيدگي كامل به وضع غذايي بدن، انسانيّت او رشد و قوّت پيدا نخواهد كرد. ازاينرو، درمييابيم كه آنچه حقيقت انسان به اوست، جز روح يا نفس چيز ديگري نيست و آن موجود غير از بدن است؛ حتي اگر جزئي از
1) نك: مرتضي مطهري، مجموعه آثار، ج4، ص617.
حساسترين عضو بدن انسان را كه مغز است و ماديگراها نسبت به آن توجه بيشتري نشان ميدهند، به وسيله عمل جراحي بردارند، باز او را همان انسان قبلي ميدانيم و از حقيقت او چيزي كاسته نميشود، اگر چه مقداري از معلومات خود را به واسطه از بين رفتن ابزار از دست بدهد. در مورد ساير اعضاي بدن انسان نيز چنين است».(1)
از نظر علمي، همه سلولهاي بدن انسان در طول هفت يا هشت سال به تدريج از كار ميافتند و جاي خود را به سلولهاي جديد ميسپارند، حتي سلولهاي مغز از نظر تعداد هميشه ثابتند، ولي اين تبديل در آنها هم وجود دارد. در عين حال، با اين همه تغييرات، انسان امروز، خود را همان انسان ده سال قبل ميداند و هرگز اين حقيقت را انكار نميكند، حتي اگر در دادگاهي، بابت جرم ده سال قبل خود محاكمه شود. از اينجا ثابت ميشود كه حقيقت ديگري در انسان غير از بدنش وجود دارد كه هميشه ثابت و تغييرناپذير است و آن همان روح است.
استدلال ديگر اين است كه ما تمامي افعال و انفعالات گوناگون بدن را به خود نسبت ميدهيم و ميگوييم: من خوردم، با چشمم ديدم، با پايم رفتم، با زبانم سخن گفتم، با گوشم شنيدم و با مغزم انديشيدم. در تمام اين تعبيرات، افعال گوناگون را به واحدي نسبت ميدهيم. اين واحد چيست؟ آيا خود اين اعضا با هم جهت واحدي دارند؟ بيشك ميدانيم كار هر يك از آنها به خود آنها مربوط است و كار عضوي را به عضو ديگر نميتوان واگذار كرد يا نسبت داد. با گوش نميتوان ديد. با زبان نميتوان شنيد. با گوش نميتوان تكلّم كرد يا غذا خورد و... . هر يك از اين اعضا مستقل از يكديگرند و از هر يك كاري
1) الميزان، ج1، صص 269ـ374.
مخصوص به خود ساخته است. بايد حقيقت واحد ديگري كه غير از بدن است، وجود داشته باشد كه بتوان تمام اين امور مختلف را به يك سياق به آن نسبت داد و ما آن حقيقت را روح ميدانيم.(1)
«وجود اين حقيقت واحد كه از آن با كلمه من تعبير ميكنيم، نزد هر شخصي آنچنان معلوم و پذيرفته شده است كه گاه تمام افعال بدن را بدون واسطه قرار دادن عضو مخصوص به من نسبت داده و ميگويد: من خوردم، من ديدم و.... حتي اگر از بدن و اعضاي افعال آن هم غافل شويم، از نفس خود غافل نخواهيم شد و معلوم است آنچه را كه از آن غافل ميشويم، غير از چيزي است كه به آن توجه داريم و از آن غافل نميشويم».(2)
فشرده كلام اينكه قرآن كريم براي انسان غير از بدن مادي به خلقت ديگري نيز معتقد است كه گاهي از آن به روح و گاهي به خلق ديگر تعبير ميكند.
آيا روح آدمي خاستگاهي دارد؟ هر فرد آگاه و عاقلي به اين سؤال پاسخ مثبت ميدهد، اما پاسخ همه مكتبها و آيينها يكسان نيست. دين اسلام اين منشأ را به خدا باز ميگرداند. قرآن كريم، روح انساني را از خدا ميداند. «إِذْ قالَ رَبّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنّي خالِقٌ بَشَرًا مِنْ طينٍ، فَإِذا سَوّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحي فَقَعُوا لَهُ ساجِدينَ؛ هنگامي كه پروردگارت به فرشتگان گفت: من بشري از گِل ميآفرينم، هنگامي كه او را نظام بخشيدم و از روح خود در او دميدم، براي او به سجده بيفتيد». (ص: 71 و 72)
«وَ بَشِّرِ الصّابِرينَ الّذينَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصيبَةٌ قالُوا إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَيْهِ راجِعُونَ؛ صابران
را بشارت بده، كساني كه وقتي مصيبتي به آنها ميرسد، ميگويند: ما از آن خداييم و به سوي او باز ميگرديم». (بقره: 155و156)
اما «از خدا بودن روح انسان» چه معنايي دارد؟
گاهي چنين تلقي ميشود كه گويا روح انسان جزئي از خداوند است كه از او جدا شده و در كالبد انسان جا گرفته است و هنگام مرگ به خدا برميگردد. بدون شك اين تصور باطل است؛ چون خداوند وجود بسيط و بدون جزء است. حقيقت اين است كه درك اين مسئله دشوار است، اما همين مقدار ميتوان گفت كه روح انسان جلوه خاصي از خداست و از خدا بودن او به شكل تجلي است، نه به شيوه تجافي. توضيح اينكه هنگامي كه براي مثال، از آب دريا به اندازه ظرفي، آب برداشته ميشود، به دقت علمي و رياضي، آب دريا كم ميشود، يعني جوفي يا جاي خالي در آن به وجود ميآيد، هر چند اين امر محسوس نيست. اين جدا شدن را شيوه تجافي ميگويند، اما هنگامي كه شخصي در تالار يا محوطهاي ميايستد كه همه ديوارها و سقف آن آينهبندي شده است، دهها و صدها تصوير از او در آينهها ميافتد، بدون اينكه چيزي از او كم شده باشد يا وقتي معلمي به شاگردانش، رياضي يا ديگر دانشها را ياد ميدهد، علم از او به شاگردانش منتقل ميشود، اما از او چيزي كم نميشود. اين حالت را افاضه به شيوه تجلي ميگويند. حال ميتوان گفت كه روح انسان به صورت تجلي از خداست، نه به صورت تجافي.
زير فصل ها
الف) روح در كلام
ب) روح در فلسفه
ج) روح در عرفان
الف) روح در كلام
متكلمين مسلمان با توجه به رسالتي كه بر عهده دارند، گاهي در پاسخ به شبهات مربوط به روح، مسائلي را مطرح كردهاند. با وجود اين، بيشتر مباحثي
كه بيان كردهاند، مانند فلاسفه، ناظر به شناخت نفس است، اما در ميان متكلمين، افرادي هستند كه به طور مستقل به روح پرداختهاند. برخي متكلمان، روح را جسم لطيفي ميدانند كه متمايز از بدن است، اما مجرد نيست.(1)متكلماني مانند نظام باقلاني، امام الحرمين جويني و ابن حزم، روح را مادي ميدانند. دستهاي ديگر از متكلمان مسلمان، مانند غزالي، فخر رازي، خواجه نصير طوسي و علامه حلي، روح را امري غير مادي و متفاوت از ماهيت بدن ميدانستند.(2)گروه ديگري از متكلمان بر اين باور بودند كه انسان مركب از سه جزء يعني روح، نفس و بدن است.
در ميان آراي متكلمان شيعي، نظريههاي شيخ مفيد، جامعتر از ديگران است. وي معتقد بود حقيقت انسان امري غير مادي به نام روح است. او در پاسخ به سؤالي كه در مورد حقيقت انساني از ايشان شد، مينويسد:
حقيقت انسان همان است كه پسران نوبخت گفتهاند و آن قول را از هشام بن حكم نيز نقل كردهاند. و رواياتي كه از ائمه اطهار عليهم السلام وارد شده است بر رأيي كه ما برآنيم، دلالت دارد.(3)
خلاصه اعتقاد شيخ مفيد آن است كه آدمي از دو جزء، روح و بدن شكل يافته است. روح برخلاف بدن امري مجرد است. روح، نوري از انوار و عامل حياتبخشي به بدن و سبب اصلي ادراك است. روح انسان براي پيمودن كمال، نيازمند بدن است. آنگاه كه روح از بدن جدا ميشود، به آسايش يا عذاب ميرسد.(4)
ب) روح در فلسفه
فلاسفه اسلامي مانند فيلسوفان حوزه يونان و اسكندريه در بخشي از آثار فلسفي خود در مورد حقيقت انساني بحث كردهاند. عمدتاً فلاسفه در قسمت علمالنفس به اين مسئله اشاره داشتهاند. در گذشته، پرداختن به پديده نفس، به طبيعيات اختصاص داشت. بعدها بزرگاني چون ملاصدرا موضوع نفس را به طور مستقل بررسي كردند. تا پيش از اسلام، بيشتر فلاسفه در علمالنفس، انسان را موجودي دو ساحتي ميدانستند كه از دو جوهر جسم و نفس شكل گرفته است و كمتر به پديده روح ميپرداختند. زماني كه آثار فلاسفه يونان و اسكندريه به زبان عربي ترجمه شد، مسلمانان در برابر كلمه نفس، گاهي از واژه روح استفاده ميكردند. فيلسوفان مسلمان، بعدها چند دسته شدند. برخي از آنان پرداختن به روح را محال ميدانستند. استناد اين دسته از فلاسفه، اين آيه شريفه است كه ميفرمايد: «وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرّوحِ قُلِ الرّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبّي». (اسراء: 85)
عدهاي ديگر از فلاسفه، روح را در قرآن، همان نفس ميدانستهاند. مستند اينان نيز آياتي از قرآن بود كه در آن آيات، مراد از نفس همان روح است. مانند اين آيه كه ميفرمايد: «اللَّهُ يَتَوَفَّي الْأَنفُسَ حِينَ مَوْتِهَا»، اما بيشتر فيلسوفان وقتي از روح سخن ميگويند از آن روح بخاري را اراده ميكنند.
در فلسفه از سه روح سخن گفته شده است؛ روح بخاري يا طبيعي، روح حيواني و روح نفساني. روح طبيعي در كبد توليد ميشود و از طريق عروق به ديگر قسمتهاي بدن ميرود؛ تا به قواي طبيعيه بدن قوام دهد. روح حيواني در قلب توليد ميشود و از طريق عروقي ديگر به بقيه قسمتهاي بدن منتقل ميگردد تا قواي حيواني را حفظ و تقويت كند. روح نفساني در مغز توليد ميشود و از طريق عصبها به قسمتهاي بدن ميرود تا قواي نفساني (ادراكي) را قوام دهد.(1)
1) نك: مختار تبعه ايزدي، مقاله «نفس و روح در فلسفه وعرفان»، مندرج در نشريه خردنامه صدرا، ش 31.
صدرالمتألهين در اسفار به همين سه قسم روح اشاره ميكند:
قسمي، روح طبيعي است و آن شبيه است به اجزاي لطيف بخاري كه در اجسام پديد آيد، و قسمي، روح حيواني است و آن خاصتاً به مزاج حيواني متعلق است و قسمي، روح نفساني است.(1)
همانطور كه ملاحظه شد، فلاسفه با عباراتي از روح سخن ميگويند كه در علمالنفس در باب نفس از اين اصطلاحات ياد ميشود. ملاهادي سبزواري در حاشيه اسفار به اين نكته اشاره ميكند كه اينگونه سخن گفتن از روح به زبان پزشكي نزديكتر است:
اين عنوان در تداول اطبا صورت استعمال بيشتري يافته است. آنان اندامهاي بدن را به سه اندام مهمتر تقسيم كنند: جگر، قلب و مغز؛ و روحها را سه روح دانند؛ روح طبيعي كه جگر خاستگاه آن است، روح حيواني كه از قلب سرچشمه ميگيرد و روح نفساني كه مغز خاستگاه آن است. قوا را نيز سه قوه گفتهاند: قوه نفساني، قوه طبيعي نباتي و قوه حيواني، كه اين قوه روح حيواني به تدبير بدن پردازد.(2)
برخي مانند ابن سينا، نفس را تا قبل از ارتباط آن با بدن روح مينامد و پس از اتصال با بدن همان نفس نام ميگيرد.(3)ملاصدرا مانند ديگر فلاسفه، وقتي از روح سخن ميگويد، همان روح بخاري را اراده ميكند؛ اما در برخي موارد، به روح قرآني نيز اشاره ميكند. وي در كتاب مبدأ و معاد ميگويد:
آن بخار لطيف كه به روح مرسوم است، يكي از موضوعات طب
طبيعي جسماني است. چنانكه روح مجردي كه اين روح، ظل آن است، يكي از موضوعات علم الهي و طب روحاني است.(1)
در بخش خلقت ارواح پيش از بدن به آراي ملاصدرا در دوگانگي روح و نفس بيشتر اشاره خواهيم كرد.
ج) روح در عرفان
عارفان نيز مانند فلاسفه در بخشهايي از كتب خود به بحث از روح و مسائل مربوط به آن پرداختهاند. آنان معتقدند روح، جوهري مخلوق و حادث است، ولي جزو امور غير جسماني به حساب ميآيد. عارفان به دليل برخورداري از نگرشي خاص در مورد آدمي، در مسئله روح نيز با نگاهي ويژه مواجه شدند.
بسياري از عارفان جهان اسلام در آثار متعدد خود به مسئله روح به عنوان بعد ملكوتي انسانها اشاره كردهاند. عينالقضات همداني در بخشي از كتاب تمهيدات خود به ارزش و منزلت روح اشاره ميكند. در ميان شاعران عارف نيز سنايي غزنوي، عطار نيشابوري و مولوي، اشعاري در مورد شگفتي و عظمت روح سرودهاند.
مولوي در مثنوي معنوي به روح اشاره ميكند. براي نمونه، او در ابياتي، روح را مانند آفتابي پرفروغ ميداند كه در ذره قالب وجود آدمي پنهان شده است. اگر زمينهاي براي ظهور و بروز آفتاب روح فراهم گردد، تمامي عالم هستي در مقابل بزرگي او سر تعظيم فرو خواهند آورد.(2)
عارفان در آثار عرفاني خود روح را دو قسم ميدانند: روح انساني و روح
حيواني. غزالي در كيمياي سعادت به اين تقسيم روح از جانب عارفان اشاره ميكند و مينويسد:
بدان كه آدمي را دو روح است؛ يكي از آن دو از جنس حيوانات است كه روح حيواني ناميده ميشود و روح ديگر كه از جنس ملايكه است، روح انساني نام دارد. منبع روح حيواني دل است؛ يعني همان گوشت پارهاي كه در قسمت چپ بدن نهاده شده است. اين روح همچون بخاري لطيف است كه منشأ آن اخلاط دروني حيوان است و داراي مزاجي معتدل ميباشد و از دل به واسطه رگهايي كه داراي تپش و حركت هستند به مغز و همه اندامها ميرسد. در وجود آدمي، روح ديگري به نام روح انساني نهاده شده است. اين روح از جنس روح حيواني نيست و جسم نيز نميباشد؛ زيرا تقسيم و تجزيه در آن راهي ندارد. اين روح محل معرفت حق ـ جل وعلا ـ است.(1)
به باور عارفان، روح انساني كه حقيقت انسانها را شكل ميدهد، عبارت از نفخه الهي است كه خداوند در جسم او دميده است. برخي سخنان عارفان، دلالت و بلكه صراحت دارد به اينكه با دميده شدن روح الهي در جسم انسان، حقيقت مجردي به نام نفس ايجاد ميشود.(2)بنابراين، وجود انسان از سه چيز تشكيل شده است: روح، نفس و بدن. از بين اين سه امر، روح و نفس مجردند، اما بدن مادي است.(3)
گروهي از متفكران، از جمله افلاطون، به وجود روح قبل از بدن قايل شدهاند و آن را امري غير حادث ميدانند كه با حدوث بدن به اين قالب، تن
در ميدهد و در حقيقت، روح مثل مرغي است كه به قفس افتاده و به تعبير ديگر، همراهي نفس با بدن امري جبري و غير طبيعي است و در حقيقت، روح انساني مجبور است مدتي با بيگانهاي چون بدن كه از عالم خاك است، سر كند تا زمان موعود فرا رسد و از اين زندان، آزاد شود. در مدتي كه روح با بدن، سر ميكند، هم از بدن اثر ميپذيرد و هم در بدن اثر ميگذارد.
در ميان متكلمانِ شيعي، خواجه نصيرالدين طوسي و قاضي عضد ايجي، با ارائه مطالبي، تقدم ارواح بر ابدان را باطل دانستهاند آنان با استناد به آيه «ثُمّ أَنْشَأْناهُ خَلْقًا آخَرَ» (مؤمنون: 14)، حدوث نفس را همراه با بدن مطرح كرده و روايت «خَلقَ اللهُ الارواحَ قَبلَ الْاَجسادِ بِاَلْفَيْ عام»(1)را به حدوث ارتباط روح به بدن مربوط دانستهاند، نه حدوث خود روح. ايشان معتقدند حديث ياد شده، خبر واحدي است كه نميتواند نص صريح آيه را از بين ببرد.(2)
درباره بقاي روح پس از فناي بدن بايد گفت روح پس از آنكه مدتي در اين دنيا با بدن همراه بود، از آن جدا ميشود و به جهان ديگر سفر ميكند. نوعاً حكماي الهي به بقاي روح قايل هستند، گرچه گروهي آن را حادث و گروهي آن را قديم ميدانند. آنها كه به حدوث روح قايل هستند، براي اثبات جاودانگي آن، دو مطلب را بررسي كردهاند: اول آنكه فساد بدن سبب فساد روح نميشود. دوم آنكه روح اصلاً فسادناپذير است، ولي آنها كه معتقد به قِدَم روحند، فقط به اثبات فسادناپذير بودن آن ميپردازند؛ چرا كه در نظر ايشان، روح قبل از تعلق به بدن، موجود بوده است. ازاينرو، فساد بدن در فساد روح تأثيري نخواهد داشت.
موضوع بقاي روح بعد از مرگ در بخشهاي مختلفي از قرآن نيز مطرح شده است. خداوند در مورد شهيدان ميفرمايد: «وَ لا تَحْسَبَنّ الّذينَ قُتِلُوا في سَبيلِ اللّهِ أَمْواتًا بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ.» (آل عمران: 169) در ادامه آيه ياد شده چنين آمده است: «فَرِحينَ بِما آتاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ يَسْتَبْشِرُونَ بِالّذينَ لَمْ يَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ أَلاّ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ؛ شهدا بعد از شهادت زنده هستند، به افرادي كه پشت سر آنان قرار دارند و به آنها پيوستهاند، بشارت ميدهند و ميگويند كه براي آنان ترس و اندوهي نيست».(1)(آل عمران: 170)
اين آيات، از حيات شهيدان در راه خدا خبر ميدهند كه هم داراي آثار جسماني حيات (آنجا كه ميخورند) و هم آثار روحي و نفساني هستند، آنجا كه ميگويد: «فَرِحينَ بِما آتاهُمُ اللّهُ؛ به آنچه خدا داده است، شادمانند».(2)(آل عمران: 170)
بقاي روح، منحصر به شهيدان نيست، بلكه مسئلهاي اصلي و اساسي در كل خلقت انساني است. چنانكه در قرآن حالات فرعونيان را نقل ميكند كه بعد از مردن در آتش جهنم وارد ميشوند: «النّارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْها غُدُوّا وَ عَشِيّا وَ يَوْمَ تَقُومُ السّاعَةُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدّ الْعَذابِ؛ آل فرعون بامداد و عصر به آتش عرضه ميشوند و روزي كه قيامت برپا ميشود، حكم ميشود كه آل فرعون را به سختترين عذاب وارد كنيد». (غافر: 46)
منظور از آتش، كه آل فرعون صبح و شام بر آن عرضه ميشوند، آتش برزخي است؛ زيرا آنها از دنيا رفتهاند و هنوز هم قيامت برپا نشده است. همانگونه كه اين آيه گواهي ميدهد، اين تعبير، شاهد زنده ديگري بر بقاي روح است؛ زيرا اگر روح باقي نباشد، چه چيزي را صبح و شام بر آتش عرضه ميكنند؟ آيا تنها جسم بيجان و خاك شده را؟ در اين صورت تأثيري
ندارد. ازاينرو، بايد روح آنها باقي بماند و داراي درك و شعور باشد تا در عالم برزخ، هر صبح و شام گرفتار عذاب الهي شود.
تعبير به «غدو» و «عشي» (صبح و شام) ممكن است به اين دليل باشد كه موقع صبح و شام از مواقع قدرتنمايي طاغوتيان و عيش و نوش آنهاست و درست در همين ساعات گرفتار مجازات الهي ميشوند!
تعبير «يعرضون» (عرضه ميشوند) با داخل شدن در آتش كه در آيه آمده است، تفاوت دارد و ممكن است اشاره به نزديك شدن آتش به آنها باشد؛ يعني در برزخ، نزديك آتش دوزخ ميشوند و در قيامت، داخل آن!
بسياري از مفسران اين آيه را دليل بر عذاب قبر و برزخ گرفتهاند(1)و مسلّم است كه عذاب قبر و برزخ بدون بقاي روح، معنا و مفهومي نخواهد داشت.
در اين باره پيامبر گرامي اسلام ميفرمايد:
هر يك از شما كه از دنيا ميرود، صبح و شام جايگاهش را در قيامت به او عرضه ميكنند. اگر بهشتي باشد، جايش را در بهشت و اگر دوزخي باشد، در جهنم به او نشان ميدهند و به او گفته ميشود: اين جايگاه توست در قيامت و همين امر مايه نشاط يا شكنجه و عذاب او است.(2)
اين حديث نشان ميدهد پاداش و كيفر برزخي، منحصر به شهيدان يا آلفرعون نيست و ديگران را نيز شامل ميشود.(3)
آيه ذكر شده، از حيات مجرماني مانند آل فرعون گزارش ميدهد كه هم پيش از وقوع آخرت و هم پس از برپايي آن زندهاند. چيزي كه هست، كيفر
آنان پيش از برپايي آخرت، نشان دادن آتش بر آنان است، چنانكه كيفر آنها پس از برپايي آخرت، ورود به خود آتش است.(1)
از امام علي عليه السلام نكته بسيار جالبي نقل شده است: «وَاعْلَمُوا أنَّكُم خُلِقْتُم لِلْبَقاءِ لاَ لِلْفَناءِ؛ بدانيد كه شما انسانها براي جاويد ماندن آفريده شدهايد، نه براي از بين رفتن».(2)
نتيجه آنكه بقاي روح پس از جدايي از بدن هم با ادله عقلي و هم با ادله نقلي فراوان، قابل اثبات است.
فصل سوم: مسئلهشناسي روح در رسانه
زير فصل ها
ضرورت مطرح كردن روح در رسانه
تأثير باور به جاودانگي روح در زندگي دنيوي
گستره فعاليت روح
تأثير بدن بر روح
تأثير روح بر بدن
ارتباط با ارواح
احضار ارواح
روح و خواب
ارتباط روح محتضر با افراد، پيش از دفن
دعوت به شناخت روح انسان؛ يعني دعوت به خودشناسي. خودشناسي از اصليترين تعاليم انبيا و اديان الهي و حتي برخي اديان غير توحيدي است و در اين راستا، رسانه ديني رسالت مهمي بر دوش دارد. آيا واقعاً شناخت و شناساندن روح و ابعاد آن به اندازه امور بسيار عادي اهميت ندارد كه روزانه، براي ساعتها، فرصت رسانههاي مكتوب، ديداري و شنيداري را پر كند؟ نقش اساسي قوا و قدرت روحي انسان و ابعاد آن در علوم مختلف اقتضا ميكند كه در رسانه پا به پاي بحث درباره امور گوناگون به اين مسئله نيز پرداخته شود. در جامعه اسلامي كه فرهنگ اسلام ركن اساسي آن را شكل ميدهد، رسانهها بايد به ديدگاههاي اسلامي درباره انسان و ابعاد وجودي او از جمله روح توجه كنند.
پرداختن به روح در رسانه، آثار نظري و فوايد عملي در پي دارد، گرچه امور نظري براي امور عملي پشتوانه خواهند بود. در بعد نظري بايد از انسان
و ابعاد وجودي او تبيين صحيحي صورت گيرد. از گذشتههاي دور، انسانها به دنبال اين بودهاند كه بدانند از كجايند، در اين عالم چه ميكنند و آينده آنها چه خواهد شد؟ بررسي اين امور و يافتن پاسخ صحيح آنها در آموزههاي ديني از طريق رسانه، به افرادي كمك ميكند كه راه تحقيق علمي برايشان باز نيست. اين امر در معنابخشي به زندگي افراد تأثير فراواني دارد. در ابعاد عملي، بسياري از مشكلاتي كه امروزه انسانها با آنها دست به گريبانند، در پرتو شناخت روح حل خواهد شد كه در اين زمينه رسانه ميتواند گامهاي بسيار اساسي بردارد.
نقش رسانه در الگوسازي و نهادينه كردن باورها، به ويژه در مسائل معنوي، از جمله معرفتبخشي در شناخت روح، قابل كتمان نيست. همه ميدانند و باور دارند كه رسانهها در اين زمينه نقش فعالي دارند. اگر اهالي رسانه، شناخت درستي از روح و ابعاد وجودي انسان نداشته باشند. بحران فرهنگي ـ عقيدتي جبرانناپذيري پديد ميآورند. تا زماني كه صاحبنظران و مسئولان براي اين بحران چارهانديشي نكنند. اين امر بر انديشه و رفتار اعضاي جامعه اثر خواهد گذاشت. اطلاعاتدهي درست رسانهها در زمينه انديشهها و باورهاي ديني ميتواند جامعه را با آرمانها و اخلاق ديني بيشتر آشنا سازد. همانطور كه ارائه اطلاعات نادرست از اين انديشهها، جامعه را از اخلاق و آرمانها دور ميسازد و اعضاي جامعه را به قهقرا ميكشاند. نقش رسانهها در تبليغ انديشههاي درست ديني و اخلاقي در جامعه بايد با شناخت انديشههاي ديني همراه باشد تا به خرافهگرايي كشيده نشود و جامعه را از اين نظر، گرفتار بحران نسازد. ازاينرو، شناخت روح در آيينه قرآن و روايات، به مسئولان رسانه ديني و برنامهسازان آن كمك ميكند.
نشناختن صحيح روح و مسائل مربوط به آن از منظر دين، يكي از خطرهايي است كه رسانهها در معرض آن قرار دارند. اين امر به گونهاي است كه اگر برنامهسازان و طراحان ايدههاي برنامهسازي در رسانه به صورت دلخواه يا با اغراض خاصي از نظريههاي غير ديني درباره روح بهرهبرداري كنند، ميتوانند با ايجاد هنجارهاي دلخواه خود، شمار بسياري از افراد جامعه را به سوي اهداف مشخص سوق دهند و از اين طريق، بسياري از باورهاي اعتقادي و رفتارهاي اجتماعي را از گردونه هنجارهاي جامعه به سوي اهداف مشخص، هدايت كنند و بسياري از عقايد مورد قبول جامعه و رفتارهاي اجتماعي را نيز از گردونه هنجارهاي جامعه خارج سازند، به گونهاي كه حتي ممكن است اين موضوع بدون هيچگونه تنش يا مشكلي اتفاق بيفتد. براي نمونه، نمايش فيلمهاي مستند غربي در مورد ارتباط با ارواح يا احضار ارواح، خودبهخود، اذهان را به سمت پذيرش تناسخ ميكشاند. بنابراين، نوع انديشهاي كه صاحبان رسانهها و برنامهسازان آن دارند، در شكلدهي افكار عمومي در بخشهاي مختلف از جمله باورها و عقايد مذهبي اثر فراواني دارد.
ما در اين فصل، يعني مسئلهشناسي روح در رسانه به برخي مسائل مرتبط با روح كه در باورهاي برنامهسازان يا ايدههاي برنامهسازي ميتواند نقش ايفا كند، به طور مختصر اشاره ميكنيم. البته بايد يادآور شويم كه مسائل مرتبط به روح، گستره پردامنهاي دارند. ازاينرو، ما به برخي از آنها ميپردازيم كه با رسانه بيشتر ارتباط دارند.
شناخت حقيقت روح در زندگي همه افراد و باور به روح در زندگي اين جهان و زندگي اخروي، تأثير بسياري دارد. اگر حقيقت انسان را به جسم او بدانيم، با
توجه به متلاشي شدن بدن او پس از مرگ، از انسان چيزي نميماند. همچنين اگر حقيقت آدمي را آميزهاي از جسم و روح بدانيم، بخشي از هويت واقعي خويش را از دست ميدهد، اما اگر واقعيت انسان، همان روح او باشد، پس از مرگ چيزي را از دست نميدهد، بلكه با آزاد شدن روح از بدن به درجاتي از كمال ميرسد كه در اين دنيا هرگز بدان نميرسيده است.(1)
نتيجه كاربرديتر اين مسئله، تأثير آن بر زندگي انسان است. ما هنوز اين حقيقت را نپذيرفتهايم كه اين بدن، هويت واقعي ما نيست. پذيرش اين حقيقت، زندگي انسان را دگرگون ميسازد. اگر آن گونه كه براي جسم و بدنمان ميكوشيم، به خود حقيقي، يعني به روحمان نيز اندكي بنگريم، بسياري از مشكلات فردي و اجتماعيمان برطرف خواهد شد.(2)
انساني كه روح را باور نداشته باشد و آدمي را تنها مادي بداند، حتي اگر آرمانگرا باشد و عدالت، ايثار، احسان و... را نيكو و پسنديده بداند و ستم و فساد و غيره را زشت بشمارد، ارزشخواهي او به عالم مادي محدود است. ازاينرو، هيچگاه نميتواند به اين سؤال پاسخ دهد كه چرا بايد انسان خوبي بود و به ارزشهاي اخلاقي عمل كرد.
اثر ديگر باور داشتن به روح در معنابخشي به زندگي است. معناي زندگي از مسائلي است كه امروزه به صورت جدي براي متفكران و انديشمندان فلسفي مغربزمين مطرح است. معناي زندگي به طور مستقيم با پديدهاي به نام پوچي ارتباط دارد. از خصوصيات زندگي مدرن، پوچگرايي است. عمدتاً پوچگرايان، انسان را موجودي مادي ميدانند و چون به وجود حقيقت روحاني انسان باور ندارند، زندگي او را بيمعنا ميپندارند. امروزه مسئله پوچي و
بيمعنايي، از مشكلات اساسي مردم مغرب زمين به شمار ميآيد. مردم جهان معاصر تحت تأثير فرهنگ غرب، از بيمعنايي زندگي ناراحتند. ازاينرو، به دنبال راهكاري هستند كه زندگي خود را از بيهودگي برهانند.(1)باور به روح، فلسفه زندگي انسان را تبيين و در اين زمينه هرگونه شبههاي را برطرف ميكند و در زندگي انسان، آثار سازندهاي دارد. همچنين در رفتار انسان، تعادل و تكامل رواني ايجاد ميكند و مبدأ و منشأ بهداشت رواني به شمار ميآيد. عقيده به جنبه روحاني انسان، به حيات دنيوي معنا ميبخشد، احساس مسئوليت را در انسان بارور ميكند و حس درستكاري و وظيفهشناسي را در آدمي پرورش ميدهد. باور به اينكه در انسان جنبه روح الهي او اصل است، سبب دوري انسان از انحرافات اخلاقي و اجتماعي ميشود.
اين باور كه روح در اين جهان، مدت محدودي همراه بدن است و پس از مدتي از او جدا ميشود و به جهان ديگر خواهد رفت، پشتيبان سجاياي اخلاقي انسان خواهد بود. انساني كه حقيقت خود را بدن مادي ميداند و به جنبه روحي باور نداشته باشد، براي رسيدن به لذتهاي جسماني بيشتر ميكوشد و هر گونه ناكامي در جهت كسب لذتهاي بدني را جدي ميپندارد و آثار روانشناختي نامناسبي از خود نشان ميدهد. در مقابل، انساني كه روح و جنبه روحي را باور دارد و مرگ را پايان زندگي دنيوي و آغاز زندگي جاويد ميداند، اسير لذتهاي دنيوي و گرفتار تألمات روحي نامناسب نميشود، بلكه به موازات اداره امور زندگي، به فكر تأمين مقدمات زندگي اخروي و حيات جاويد است؛ زيرا سعادت اخروي را در گروي مراقبتهاي دنيوي ميداند.
غالباً انكار روح، احساس پوچي را در انسان ميپروراند و موجب
1) ابوذر رجبي، «معناي زندگي»، نشريه معارف، ش 66، ص29.
نااميدي، نگراني، احساس بيارزشي و... مي شود. اين نشانهها در نسبشناسي بسياري از اختلالات رواني، نقش كليدي دارد.
در بخشهاي پيشين گفتيم انسان از دو جنبه جسماني و روحاني شكل گرفته است. شرط اصلي براي حضور روح در اين جهان، بدن است، ولي بدن امري فرعي است. اصل در انسان، همان جنبه روحي اوست. به دليل آنكه منشأ روح از عالم امر است و از نفخه الهي سرچشمه گرفته، داراي تواناييهاي بالايي است. اگر به اين جنبه يعني منشأ روح توجه داشته باشيم، قدرت و فعاليتهاي روح براي ما عجيب نخواهد بود. علاوه بر اينكه با رعايت شرايط و ضوابط، برخورداري از اين قدرتها براي همگان امكانپذير خواهد بود.
روح قدرت عجيبي دارد و انسان ميتواند با تربيت روح، كارهاي شگفتانگيزي را به نمايش بگذارد. منتها مهم آن است كه انسان، روح خود را چگونه پرورش دهد و در چه راهي از آن استعداد عجيب بهره ببرد. البته از راههاي غيرديني، مانند روش يوگا، هيپنوتيزم، مرتاضي و غيره نيز ميتوان به تواناييهاي خاص روحي دست يافت و مانند مرتاضان، بر اثر رياضتهاي خاص، قدرتهايي يافت و كارهاي عجيبي انجام داد كه نمونههايش را شنيدهايم، ولي اين نوع كارها موجب كمال و ترقيِ انسان نميشود. براي نمونه، برخي مرتاضان بر اثر تمرينهاي فراوان و رياضتهاي عجيب، مانند چندين ساعت يا چندين روز خوابيدن روي ميخها و اذيتهاي طاقتفرساي بدني، حبس كردن نفس را ياد گرفتهاند و با اين گونه رياضتهاي بيارزش، خود را در معرض نمايش مردم قرار ميدهند و مدتها نَفَس خود را در سينه حبس ميكنند. حتي گاهي مردم برخي از آنان
را در تابوت ميگذارند و دفن ميكنند و بعد از يك هفته يا ده روز، قبر را ميشكافند و آنان را زنده مييابند!
به اين نوع اشخاص نميتوان گفت كه به كمال معنوي رسيدهاند؛ زيرا همه انسانها بدون استثنا، حتي بدترين و شقيترين افراد و كافران مطلق هم ميتوانند بر اثر تمرين و رياضت نَفْس به چنين كارهايي دست يابند. اين نوع كارها فقط براي سرگرم كردن مردم سادهلوح است، وگرنه هيچگونه جنبه كمالِ معنوي و قرب الهي ندارد.(1)
بنابراين، صحيحترين شيوه كسب تواناييها و پرورشِ استعدادهاي روحي و ارزش آن در صورتي است كه اين امور در جهت اطاعت از امر پروردگار و كسب رضايت خداوند و تقرب به او باشد كه در نهايت، موجب كمال و سعادت معنوي انسان ميشود. به عبارت ديگر، مطمئنترين راه براي به فعليت رساندن قواي روحي، همان رياضتهاي شرعي است كه از طريق آموزههاي اولياي الهي و معصومان عليهم السلام ترسيم شده و از هر گونه افراط، تفريط و گوشهنشيني به دور است. با رعايت موازين شرعي و پرورش روح ميتوان قدرتهايي را فراتر از آنچه مرتاضان انجام ميدهند، سفارش داد. نمونههاي فراواني از اين نوع قدرت روح در ميان عالمان مسلمان نقل ميشود. اينها همه نشانه قدرت روح در اين دنياست؛ يعني حالتي كه روح در اتصال با بدن است.
بنابراين، بايد گفت انسان ميتواند از راههاي غير ديني مثل روش «يوگا» يا «مرتاضي»، به برخي تواناييهاي روحي دست يابد، ولي اين نوع تواناييها موجب معرفت، كمال و تقرب به خداوند نميشود؛ زيرا مقصود از رياضت شرعي و ديني اين است كه انسان برخلاف هواها و خواستههاي نفساني
1) اكبر اسد عليزاده، «كسب توانييهاي روحي از راه رياضت»، دو ماهنامه مبلغان، ش61، صص70ـ74.
خويش عمل كند و روح خود را به اطاعت خداوند وادارد. در نتيجه اين كار، روح خودبهخود از قدرت بالايي برخوردار خواهد شد.
گستره فعاليت روح بعد از جدايي از بدن
از بررسي آيات و روايات به اين نتيجه ميرسيم كه انسانها بعد از مرگ، مثل ديگر موجودات مادي، فاني نميشوند و از بين نميروند، بلكه در عالمي به نام «عالم برزخ» زندگي ميكنند. «عالم برزخ»، عالمي است كه در آنجا روح انسانها تا روز قيامت زندگي خوب يا بد خود را در فردوس يا در عذاب و گرفتاري ادامه ميدهند. در عالم برزخ، روح در قالب مثالي قرار ميگيرد. اين قالب مثالي، جرم ندارد و مادي نيست. حجم و وزن نيز ندارد. عالم خواب، نمونهاي كامل از عالم مثال است و براي تصوير عالم برزخ، تصوير كيفيت خواب ديدن و جريان و احوال آن كافي است، چنانكه از پيامبر گرامي اسلام نقل شده است: «النَّومُ اَخُ الْمَوتِ كَما تَنامُونَ تَموُتُونَ وَ كَما تَستَيقِضُون تُبْعَثون؛ خواب برادر مرگ است، همانطور كه ميخوابيد ميميريد [و به عالم برزخ و عالم مثال وارد ميشويد] و همانطور كه بيدار ميشويد، برانگيخته ميشويد.»(1)(و به عالم آخرت و عالم سؤال و جواب و عالم بررسي اعمال گذشته در دنيا، يعني روز قيامت وارد ميشويد).
اصولاً خداوند خواب ديدن را براي انسانها به اين جهت قرار داده است كه براي آنان احتجاج كند كه ارواح شما نيز بعد از مرگ چنين خواهد بود. امام موسي كاظم عليه السلام در بيان داستان منكرين روز قيامت از امتهاي سابق چنين فرمود:
1) ملا محسن فيض كاشاني، كلمات مكنونة من اهل الحكمة و المعرفة، صص139و140، به نقل از: ماهنامه درسهايي از مكتب اسلام، ش 505، ص22.
فَاَحْدَثَ اللهُ فيِهمْ الْاَحلامَ وَ لَمْ يَكُن قَبلَ ذلك فَاَتَوْا نَبيَّهُم فَاَخْبَروُه بِما رَاَوْ وَ ما أنكَرُوا مِنْ ذلك فَقالَ: إنَّ اللهَ تَعالي اَرادَ اَنْ يَحْتَجَّ عَليْكُم بِهَذا هَكَذا تَكُون اَرواحُكم اِذا مِتُّم وَ اِنْ بُلِيَتْ اَبدانُكم تَصيرُ الْارواحُ اِلَي عِقابٍ تُبعثُ الْاَبدانُ.(1)
خداوند خواب ديدن را در ميان آنها قرار داد، در حالي كه آنان در مقابل گفتار پيامبرشان به او ميگفتند در مورد آنچه ميگوييد كه در آينده بعد از مردن رخ خواهد داد، نمونههايي نشان بده در پاسخ آنان فرمود: خداوند اراده كرده است بر شما از طريق خواب ديدن احتجاج كند بر اينكه ارواح نيز بعد از مردن همچون خواب ديدن از بدن خارج ميشوند و باز با اراده خداوند به هنگام برپايي روز رستاخيز به بدنها بر ميگردند تا عقاب الهي را ببينند.
كليني در كتاب اصول كافي به سند صحيح از امام صادق عليه السلام نقل ميكند كه پرسيدند:
گروهي چنين عقيده دارند كه ارواح بعد از مرگ در چينهدان پرندگان سبز در اطراف عرش الهي جمع ميشوند و در آن جاي ميگيرند. آيا اين عقيده صحيح است؟
امام در پاسخ چنين نقل فرمود: «لاٰ، اَلْمُؤمِنُ اَكْرَمُ عَلَي الله اَنْ يَجْعَلَ رُوحَهُ في حَواصِلِ طَيْرٍ و لكِنْ في اَبْدانٍ كَاَبْدانِهم؛ نه، مقام مؤمن بالاتر از اين است كه خداوند روح او را در چينهدان پرندگان قرار دهد، بلكه در بدنهاي مثالي مثل بدنهاي دنيايي قرار ميگيرند».(2)
مطابق روايات ديگر وارد شده از ائمه عليهم السلام ، زندگي در عالم مثال، مثل زندگي در دنياست و هر كاري كه در اين دنيا انجام ميدهيم، در آن دنيا نيز با
بدنهاي مثالي انجام خواهيم داد. چنانكه در روايتي از امام صادق عليه السلام چنين وارد شده است:
فَاذِاَ قَبضَهُ اللهُ صَيَّرَ تِلكَ الرُّوحَ فِي قَالَبٍ كَقالَبِه فِي الدُّنيا فَيَاكُلُون و يَشرَبُون، فإذا قَدِمَ عَليهمُ القَادِمُ عَرَفُوه بِتِلكَ الصُّوَرةِ الَّتي كَانَتْ فِي الدُّنْيا.(1)
هنگامي كه خداوند روح انسان را قبض ميكند، روح او را در قالبي مثل قالب دنيايي قرار ميدهد، پس ميخورند و ميآشامند و هنگامي كه فرد جديدي از عالم دنيا نزد آنها برود، او را به همان صورت دنيايي ميشناسند [قالب مثالي آنها به قالب دنياييشان شباهت خواهد داشت].
در ادامه روايت قبلي، امام صادق عليه السلام ميفرمايد:
اِنَّ الْأَرْواحَ فِي صِفَةِ الْأجْسادِ فِي شَجَرةٍ في الْجَنَّةِ تَعارَفُ وَ تَسائَلُ فَاِذا قَدِمَتِ الرُّوحُ عَلي الْأَرْواحِ تَقولُ دَعُوْها فَاِنَّها قَد اقبلت مِنْ هَولٍ عَظيمٍ ثُمَّ يَسْئَلُونَها ما فَعلَ فُلانٌ وَ ما فَعَل فُلانٌ فَاِنْ قالَتْ لَهم تَركْتُه حَيّا اِرتَجَوْه وَ اِنْ قالَتْ لَهُم قَد هَلكَ قَالُوا قَد هَوَي هَوَي... .(2)
ارواح در عالم مثال صفات و ويژگيهاي اجساد را دارند و در كنار درختان بهشتي قرار ميگيرند [گرچه خود اجسام و جرم آنها را ندارند] و در آنجا همديگر را ميشناسند و از حال هم سؤال ميكنند، هنگامي كه روحي تازه بر ارواح وارد ميشود، ارواح به هم ميگويند او را به حال خود بگذاريد؛ زيرا او تازه از هول و هراس عظيم سختي مرگ خلاصي يافته است.
پس از آرامش روح تازه وارد، از برخي اشخاص نام ميبرند و از حالات آنها
در دنيا ميپرسند. روح تازه وارد، در قالب مثالي، اگر در جواب آنها بگويد هنوز زنده است، اظهار اميد ميكنند كه وي به آنها ملحق شود و اگر بگويد هلاك شده و مرده است، ميگويند به آرزوي نفس خود رسيده است.
از اين روايت و روايات شبيه به آن در مييابيم كه انسانها بعد از مردن در قالبي شبيه قالب بدن جسمي زندگي ميكنند، منتها قالب مثالي جرم مادي، اجزا و حجم و وزن و... ندارد. بنابراين، در عالم برزخ، نه تنها از قدرت روح كاسته نميشود، بلكه به دليل بهرهمندي از قالب مثالي، از قدرت بيشتري برخوردار خواهد بود. البته قدرت روح افراد متناسب با ظرفيت وجودي و ميزان تقرب الهي آنها متفاوت است. زيرا اين قدرت و گستره فعاليت، در جهان مادي نيز به نسبت قرب فرد به خداوند متعال، متفاوت است.
نخستين و شايد مهمترين خدمت بدن به روح اين است كه موجب تعين قواي او شده است؛ چرا كه اگر بدني با چنين خصوصياتي وجود نداشته باشد، هيچ وقت قواي روح با چنين تعيناتي محقق نميشد. احوال و اعراضي هم كه به روح عارض ميشود، بدون مشاركت بدن رخ نميدهد. بدين سبب كه مزاجهاي ابدان از اين احوال مستحيل ميشود و اين احوال هم با حدوث امزجه بدن حادث ميگردند.(1)
چنانكه ميدانيم، ريشه همه ادراكات انساني، ادراك حسي اوست و به تعبيري حس، مادر همه معقولات است. اين مطلب به اين معناست كه اگر انسان بدون حس باشد، قطعاً معقولات را هم نخواهد داشت؛ زيرا تا
1) شكوهالسادات بنيجمالي و حسن احمدي، علمالنفس از ديدگاه دانشمندان اسلامي و تطبيق آن با روانشناسي جديد، ص30.
ادراك جزئي از حس به روح وارد نشود، روح هم نميتواند كليات را از آنها انتزاع كند.(1)
هنگامي كه انسان به واسطه يكي از حواس، چيزي را احساس ميكند يا به خيال ميآورد يا از چيزي ناراحت ميشود، به علت ارتباطي كه ميان روح و بدن هست، در روح، حالتي به وجود ميآيد كه اگر زودگذر باشد، به آن «حال» و اگر پايدار باشد، «ملكه» ميگويند، به گونهاي كه ديدن منظرهاي زيبا سبب ايجاد مسرت و نشاط در روح ميشود كه گاه ممكن است زماني طولاني در روح بماند. به همان نسبت، مشاهده صحنه دلخراش و ناراحتكننده، روح را چنان كدر ميكند كه آثار آن تا مدتهاي طولاني بر جا ميماند.
فخر رازي در تفسير آيه 9 سوره يونس، اثر علم بر روح را ذكر ميكند. روح مانند لوح است و علوم و معارف كه از خارج بر روح وارد ميشوند، بسان نقشهايي هستند كه بر لوح نقش ميبندند، ولي هنگامي كه نقوش در لوح جسماني وارد ميشوند، برخي نقشها از برخي ديگر جلوگيري ميكنند، اما در لوح روح، غير از اين است. وقتي كه روح از معارف خالي است، تحصيل و تعليم براي او سخت است، اما چون برخي علوم و معارف را فرا گرفت، تحصيل برايش آسانتر ميشود.(2)
ابن مسكويه هم امور جسماني را در امور روحاني اثرگذار ميداند. وي بر اين باور است كه روح زماني به فضيلت ميرسد كه از امور جسماني دور شود و به جسم و بدن مشغول نباشد.(3)
علامه طباطبايي آيه 84 سوره اسراء را اينگونه تفسير ميكند:
اينكه انسان چگونه بر مبناي شاكله خود عمل ميكند، به اين معني است كه عمل انسان موافق و مناسب اوست و آن همانند روحي كه در بدن، ساري است به نسبت عمل ميباشد. چنانكه بين احوال و مكاتب نفساني و بين افعال و اعمال او رابطه خاصي است، به طوري كه عمل و فعل يك انسان شجاع و يك انسان ترسو هنگامي كه در يك موقعيت قرار ميگيرند، يكي نيست و نيز فعل سخاوتمند و بخيل يكسان نيست و نيز بين صفات انساني و نوع تركيب بنيه او رابطه خاصي است، آن گونه كه برخي امزجه سريع غضبناك ميشوند و برخي ديرتر ... . روح انسان جوهري متعلق به بدن است كه در ذات خودش قابليت تحول را داراست و به واسطه صوري كه از او صادر ميشود، صاحب آثار مختلفي است. پس اگر از انسان نيكي و حسنه صادر شود، مقتضي اتصاف نفس به ثواب است و اگر از او معصيت صادر شود، مستحق عقاب خواهد بود. همچنين، ممكن است برخي صورتها، صورتهاي حاضر در نفس را به صورت ديگري تبديل كنند و اين خصوصيت تحول هميشه با بدن است تا اينكه روح از بدن مفارقت كند و استعدادش زايل شود.(1)
بنابراين، بدن چه از نظر وجود و چه در طول مقارنت و همراهي روح در طول حيات بر روح اثر ميگذارد. اين تأثير، هم از جهت ويژگيهاي خاصي است كه سبب تعين روح ميشود و هم به جهت صفات و ملكاتي است كه در اين مدت به واسطه بدن بر روح عارض ميشود.
همانطور كه بدن بر روح تأثير دارد و سبب برخي آثار در روح است، روح هم در بدن اثر ميگذارد، چنانكه تصورات و تصديقاتي كه در روح پيدا
1) تفسير الميزان، ج13، ص190.
ميشوند، در بدن هم اثر ميگذارند. براي مثال، توهم راه رفتن روي شاخهاي كه در ارتفاع بلندي قرار دارد، لرزشي ايجاد ميكند، اما اگر توهم كند كه روي شاخهاي راه ميرود كه روي زمين قرار دارد، آن لرزش ايجاد نميشود. از طرفي روح، مبدأ حركت و كمال جسم است، پس روح مبدأ حركات مختلف بدن، چه غريزي و چه ارادي و چه انعكاسي است، پس آنچه در بدن اتفاق ميافتد، تحت تأثير روح است.
فخر رازي معتقد است انساني كه به زيارت قبور ميرود، روح او همراه بدن مادي است، ولي صاحب قبر چون روحش مفارق از ماده است، شباهت زيادي به عقول دارد و ميتواند اثر زيادي داشته باشد. به همين جهت، وقتي به زيارت قبور ميرويم، روح زيارتشده اثر بسياري بر روح زيارتكننده دارد.(1)
توضيح آنكه روح دو نوع ارتباط با بدن دارد: ارتباط تدبيري و ارتباط تعلّقي. با مرگ تنها ارتباط تدبيري روح و بدن قطع ميشود. در نتيجه، روح بدن را اداره نميكند و بدن فاسد ميشود، ولي ارتباط تعلّقي روح و بدن همچنان باقي است و همين تعلّق و وابستگي است كه سبب رجوع و سركشي روح به بدن و تبيينكننده زيارت قبور است.
فخر رازي در تفسير فلسفي زيارت قبور ميگويد كه با فنا شدن بدن، روح فاني نميشود و روحي كه از بدن جدا شد، از جهتي از روحي كه متعلّق و وابسته به بدن است، قويتر است و ميتواند علوم و معارف جديدي كسب كند. سپس يادآور ميشود ارتباط روح و بدن ارتباطي عاشقانه است و پس از مرگ اين ارتباط فوراً از بين نميرود. ازاينرو، وقتي انسان نزد قبري ميرود، روح زائر با آن تربت و خاك قبر ارتباط پيدا ميكند و چون روح ميت نيز با آن تربت ارتباط دارد، در اين هنگام، اين دو روح با
1) فخرالدين رازي، زيارة القبور، شرح و تحقيق؛ احمد عابدي، ص57.
يكديگر ملاقات ميكنند و مثل دو آيينه متقابل هستند كه شعاع و نور از هر كدام به ديگري سرايت ميكند و معارف هر يك به ديگري ميرسد. به اين دليل، زيارت قبور براي زائر و براي زيارت شده، مفيد است.(1)
ميرداماد(2)معتقد است با مرگ، ارتباط تدبيري روح با بدن از جهت صورت جوهري آن قطع ميشود. به همين جهت، صورت آن بدن عوض ميشود، اما ارتباط روح با ماده آن محفوظ ميماند و به همين جهت، روح به وسيله همين بدني كه متلاشي شده است، ميتواند كسب خير كند و روح هنگام زيارت قبور مثل آيينه صيقلي داده شده است كه نور از هر كدام به ديگري منعكس خواهد شد.(3)
از اين مرحله، گونه جديدي از ارتباط روح به بدن، پس از مرگ كشف ميشود؛ گونه ديگري از علاقه و ارتباط كه پس از مرگ و جدايي روح از بدن حاصل ميشود، بر اثر همراهي و علاقه روح به بدن در طول حيات است. ازاينرو، ميتوان گفت كه روح در طول حيات براي تدبير و تصرف جهت كسب كمالات و فضايل به بدن، پيوسته و علاقه او از اين سنخ است، اما بعد از مرگ و جدايي از بدن، به صورت كامل از بدن جدا نميشود، بلكه به جهت عشق و محبت و علاقهاي كه در طول حيات از همنشيني و ارتباط با بدن پيدا كرده است؛ باز با بدن و ماده خود ارتباط دارد كه آن را ارتباط تعلّقي روح به بدن ميناميم.
اين امر به صورتي است كه چون در روح، حجاب جسم و جسمانيت نيست، همچون دو آينه متقابل، بر همديگر اثر و انعكاس دارند. طبيعي است
كه هر يك قويتر باشد، اثر بيشتري بر ديگري ميگذارد. درست از همين جاست كه زيارت ائمه اطهار و توسل به آنها كه در شريعت اسلام اهميت زيادي دارد، توجيه پيدا ميكند.
بنابراين، غيرمعقول نيست اگر بگوييم علاوه بر اينكه روح در طول حيات بر بدن اثر ميگذارد، مثلاً حالات شديد روحاني سبب تغيير رنگ چهره، حرارت بدن و در برخي موارد، بيماريهاي حاد جسماني از قبيل ايست قلبي و فشار خون ميشود. روح در زمان جدايي از بدن هم بر آن اثر ميگذارد؛ به گونهاي كه اگر بدن به روحي متعلق باشد كه از قدرت بالايي برخوردار است، هزار سال هم كه در قبر بماند، تازه و سالم ميماند بدون اينكه متلاشي شود.
ازاينرو، روشن ميشود بسياري از اعمال انسان، تحت تأثير روح اوست كه منشأ و مصدر آنهاست، ولي خود روح هم در همين افعالش از بدن اثر ميپذيرد.
آيا با ارواح ميتوان ارتباط برقرار كرد؟ اين ارتباط به چه صورتي ميتواند باشد؟ آيا از اين ارتباط تجربههايي وجود دارد؟ متون ديني در اين زمينه چه نظري دارند؟
در پاسخ به اين پرسشها بايد بگوييم ارتباط با ارواح امري ممكن است و امروزه نه تنها در مغربزمين و در علوم روانشناختي مطرح است، بلكه در جهان اسلام، پديدهاي واقعي است و در اين زمينه، شواهد قرآني و روايي فراواني مطرح هستند. كساني كه در اين دنيا، تقواي الهي را پيشه كرده و به تهذيب نفس پرداختهاند، ميتوانند با ارواح مردگان ارتباط برقرار و حتي از آنها سؤال كنند. اين موارد، ابداً از قبيل خواب و خيال نيست، بلكه واقعياتي است كه هر انسان منصفي به آن معتقد است. نمونههاي زيادي از اين موارد
ديده و شنيده شده است كه در ادامه به مواردي اشاره ميكنيم، اما قبل از آن بهتر است اصل اين مسئله را به صورت دقيق بررسي كنيم. ابتدا به بررسي اعتقادات روانشناسان ميپردازيم.
براي انسان بسيار جالب است كه بتواند با عالمي غير از اين جهان ارتباط پيدا كند كه در آن زندگي ميكند، به ويژه اگر آن عالم بتواند سدّي را كه ميان انسان و زمانهاي گذشته و دوستان پيشين و پدران و مادران و نياكان اوست، از ميان بردارد و او را در جريان حوادث آينده نيز قرار دهد.
كوشش انسان براي ارتباط با جهان ارواح از اين عطش سوزان روحي، سرچشمه گرفته است. در طول تاريخ، هميشه مدّعياني بودهاند كه خود را با جهان ارواح مرتبط ميدانستهاند; به ويژه در قاره هند كه زمينههاي روحي و اجتماعي اين فكر بسيار فراهم بوده است.
اين مسئله، در ميانه قرن نوزدهم ميلادي در امريكاي شمالي مطرح گشت و موج آن به سرعت از امريكا به انگلستان و از آنجا به ديگر كشورهاي اروپايي كشيده شد.(1)
از نظر روانشناسان، معمولاً ارتباط با ارواح به دو صورت انجام ميگيرد؛
از طريق تنويم مغناطيسي و مصنوعي
استاد ماهري در اين فن، شخصي را كه براي اين كار آمادگي دارد، با نگاه و تلقين خواب ميكند و روح او فقط به سؤالات كسي پاسخ ميگويد كه او را خواب كرده است و گاهي هم در پاسخ اشتباه ميكند. جالب است كه شخصي كه به خواب رفته است، بينايي خاصي پيدا ميكند تا آنجا كه از وضع اتاق و حالات مختلف حاضران و آنچه در دست دارند يا ميخورند،
1) ناصر مكارم شيرازي، ارتباط با ارواح، ص19.
به خوبي خبر ميدهد. گاهي بر اثر تماس با ارواح، مطالب پنهاني را كشف ميكند و احياناً دچار اشتباههاي بزرگي نيز ميشود.(1)
ظهور ارواح به قالبهاي مثالي كه پس از مكالمه كوتاهي غايب ميگردد
اشخاصي كه به وسيله خوابهاي مصنوعي به خواب ميروند، هرگاه ضمير آنها پاك و روشن باشد يا روشنبيني داشته باشند، نيروي تازهاي در آنها ظهور ميكند، قوه ادراك و استنباط آنها قويتر ميشود و قدرتي مييابند كه بدون كمك چشم، از فواصل دور هم ميتوانند اشيا و اشخاص را ببينند و شخصي كه در خواب است، ميتواند چشمبسته مطالبي بنويسد يا بخواند يا كارهاي مهم و مشكلي را انجام دهد.
بدن در خوابهاي مصنوعي و مغناطيسي، بيحركت و حواس پنجگانه متوقف است و روح شخص خفته، از بدن آزاد ميشود. در اين حال، قدرت ادراك و استنباط روح بيشتر ميشود، ميبيند، ميانديشد، گردش ميكند، به هر كجا كه بخواهد ميرود و در اين ديد، قواي جسماني و مادي و دستگاه داخلي و اعضا و اجزاي بدن دخالت ندارد. به واسطه همين استقلال و آزادي است كه با استفاده از نيروهاي خود از بدن خارج ميشوند و در طبيعت به سير و تماشا ميپردازند.(2)
به باور ما يادآوري اين نكته لازم است كه نميتوانيم وجود روح را انكار كنيم؛ زيرا دلايل فلسفي، حسي و تجربي كه براي اثبات وجود روح اقامه شده، بيش از آن است كه بتوان همه را ناديده گرفت.
همچنين امكان ارتباط با ارواح را از طريق صحيح علمي براي افراد
ورزيدهاي كه در اين راه كار كرده و زحمت كشيدهاند، نميتوان انكار كرد؛ زيرا براي اثبات آن شواهد فراواني وجود دارد و از سخنان پيشوايان بزرگ اسلام نيز امكان وقوع اين موضوع مسلم ميشود. در اين ميان، تنزّل مسئلهاي به اين مهمي تا آنجا كه هر كس براي سرگرمي، ميزگرد چرخاني درست، و شماري مرد و زن و كوچك و بزرگ را دور آن جمع كند و شبي روح «بوعلي سينا» را حاضر كنند، و شب ديگري، مزاحم «زكرياي رازي» شوند و شب سوم به «اينيشتين» زحمت بدهند و گل بگويند و گل بشنوند و از تاريخ زايمان خانم «ايكس» تا صحت و بطلان مذاهب و اديان و مكتبهاي فلسفي سؤال بكنند و آن ارواح نيز براي اينكه خاطر خطير سؤالكنندگان مكدر نشود و از آنها نرنجند، بر اساس ميل و علاقهشان به آنها پاسخ دهند، چنين وضعي با هيچ منطقي سازگار نيست و هيچ عقلي باور نميكند مسئلهاي تا اين اندازه مهم تنزل پيدا كند.(1)
ارتباط با ارواح، به دلايلي كه ارائه خواهيم داد، ممكن است و هيچ دليلي براي انكار آن نداريم، ولي به شرايط و آمادگيهاي فراواني نياز است و مانند هر كار ديگري، تخصص و استعداد خاصي ميخواهد و بدون تخصص، ممكن نيست.(2)
ارتباط با ارواح در ميان دانشمندان بزرگ كه در دقت، تقوا و صداقت آنان شبههاي وجود ندارد، ديده شده است. گاه، مواردي پيش آمده است كه بين آنان و كساني كه سالها پيش مرده اند، ارتباط برقرار شده است و از آنان اطلاعاتي دقيق از گذشته يا آينده دريافت كردهاند. اگر روح مجردي وجود نداشته باشد، ارتباط با جسمي كه ساليان پيش متلاشي شده و هيچ آشنايي و ارتباطي هم با اين دانشمندان نداشته است، ممكن
نيست. در تاريخ اسلام موارد بسياري از ارتباط با ارواح آمده است كه به بعضي از آنها اشاره ميكنيم.
بعد از جنگ بدر پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله دستور داد كشتگان دشمن را در چاهي بريزند. سپس حضرت سر در چاه كرد و فرمود: «هَلْ وَجَدْتُم مَا وَعَدَكُم رَبُّكم حَقّاً فَانّي قَدْ وَجَدْتُ ما وَعَدَني رَبِّي حَقّا؛ آيا شما به وعده خداوند رسيديد؟ ما كه وعده خدا را به حق يافتيم.» بعضي حاضران گفتند: آيا با افراد بيجان كه به صورت جيفهاي درآمدهاند، سخن ميگويي؟ پيامبر فرمود: «آنها بهتر از شما سخن مرا ميشنوند. به عبارت ديگر فرمود: شما سخنان مرا بهتر از آنها نميشنويد».(1)
امير مؤمنان، علي عليه السلام سلمان فارسي را فرماندار مدائن كرد. اصبغ بن نباته ميگويد: روزي به ديدن سلمان رفتم. مريض بود. روز به روز مرضش شدت پيدا كرد تا يقين به مرگ نمود. روزي به من فرمود: اي اصبع، رسول خدا صلي الله عليه و آله به من فرموده است: موقعي كه مرگت نزديك ميشود، ميتي با تو سخن ميگويد. مرا به قبرستان ببريد. طبق دستورش او را به قبرستان بردند. گفت: مرا متوجه قبله نماييد. آنگاه با صداي بلند گفت: «السلام عليكم يا اهل عرصه البلاء السلام عليكم يا محتجبين عن الدنيا؛ سلام بر شما اي اهل وادي بلا، سلام بر شما اي روپوشيدگان از دنيا.» آنگاه روح مردهاي جواب سلامش را داد و گفت: هر چه ميخواهي بپرس. سلمان پرسيد: آيا اهل بهشتي يا دوزخ؟ گفت: خداوند مرا مشمول عفو قرار داده و اهل بهشتم. سلمان از چگونگي مرگش و اوضاع و احوال بعد از مرگ پرسيد و او همه را جواب گفت و به دنبال آن سلمان از دنيا رفت.(2)
وقتي حضرت امير مؤمنان، علي عليه السلام ، از جنگ صفين برميگشت، در كنار قبرستاني ايستاده كه پشت شهر كوفه قرار داشت. رو به قبرها كرد و فرمود:
اي ساكنان قبرهاي وحشتناك و تاريك ... شما پيشرو اين قافله بوديد و ما به دنبال شما ميآييم. خانههاي شما به دست ديگران افتاده است و همسران شما ازدواج كردند و اموال شما تقسيم شد. اينها خبرهاي ما، نزد شما چه خبر؟ «ثُمَّ اَلْتَفَت اِلَي اَصحابِه فَقالَ: اَما لَو اُذِن فِي الْكَلامِ لاَ خْبَروكُم اِنَّ خَيرَ الزّاد التَّقوي؛ سپس به سوي اصحابش نظر افكند و فرمود: بدانيد اگر ايشان اجازه سخن داشتند، به شما خبر ميدادند كه بهترين توشه پرهيزكاري است».(1)
از علامه طباطبايي نقل شده كه فرموده است:
در دوران طلبگي، هنگامي كه در نجف اشرف مشغول تحصيل علوم ديني بودم، يك بار كه وضعيت اقتصاديام بسيار نامطلوب شده بود، در منزل نشسته بودم و مسئله تأمين زندگي، رشته فكرم را در هم ريخت و با خود گفتم تا كي ميتوان با اين وضعيت اقتصادي زندگي كرد؟ ناگهان احساس كردم كسي در ميزند. برخاستم و رفتم در را باز كردم. فردي را مشاهده كردم كه تاكنون نديده بودم. لباس مخصوص به تن داشت. به من سلام كرد و من جواب دادم. او گفت: من سلطانحسين هستم. خداي تبارك و تعالي ميفرمايد: در اين هجده سال كي تو را گرسنه گذاشتهام كه درس و مطالعه را رها كرده، به فكر تأمين روزي هستي؟ علامه ميفرمايد: آن شخص خداحافظي كرد و رفت و من در را بستم و بازگشتم و يك مرتبه ديدم، در همان حالي كه قبلاً در اتاق نشسته بودم، قرار دارم و معلوم شد حركتي هم نكردهام. با خود فكر كردم كه اين هجده سال از چه زماني است؟ از آغاز طلبگي بيش از هجده سال ميگذرد و از هنگام ازدواج هم تاكنون با هجده سال تطابق ندارد. دقت كردم ديدم از زمان ملبس شدن به لباس روحانيت، دقيقاً هجده سال ميگذرد. سالها بعد به ايران
1) نهجالبلاغه، ترجمه: فيضالاسلام، كلمات قصار، حكمت 125.
آمدم و در تبريز ساكن شدم. روزي به گورستاني رفتم. اتفاقاً به قبري برخوردم. ديدم نام همان شخص بر روي سنگ قبرش نوشته شده است. در تاريخ وفات او دقت كردم. ديدم سيصد سال پيش از آن واقعه، او از دنيا رفته است و ارتباط من با روح او بوده است.(1)
احضار ارواح، يكي از مباحث مرتبط با روح است. امروزه روانكاوها و روانشناسها در زمينه روانكاوي تجربي، به اين پديده توجه جدي دارند. از جمله شواهد تجربي وجود روح، موضوع احضار ارواح و ارتباط با آنهاست.(2)مسئله احضار ارواح براي ما مسلمانها به جهت عقايد دينيمان و صحت آنها، امر سادهاي است، اما از نظر دانشمندان اروپا و علماي مادي خيلي عجيب است. گرچه مسئله رابطه با ارواح، پيش از قرن نوزدهم نيز كم و بيش و به طور پنهاني، امري معمولي بوده و گروهي با شيوه آن آشنايي داشته و آن را عملي ساختهاند. نهايت اينكه قرن نوزدهم را بايد دوره بروز كامل «اسپريتيسم» يا احضار ارواح و اوج آن دانست.(3)
مكتب احضار ارواح به دنبال تحقيقات اساسي و عملي و حسي، در پي اثبات روح مجرد و كشف اين حقيقت است كه فاصله بين حيات و مرگ، برخلاف تصور مردم عادي، بسيار نيست؛ زيرا مرگ به ملاحظه ذاتش، جز انتقال از حالت مادي جسمي به حالت مادي ديگر، اما رقيقتر و دقيقتر و مجردتر از حالت بدني جسمي نيست. ازاينرو، معتقدان به اين مكتب، براي
روح، قالبي جسماني و مادي لطيفي به نام قالب مثالي قايلند كه قوانين مربوط به عالم ماده و جسم در آن قالب وجود ندارد.
پس روح را بعد از خروج از قالبِ جسمي كثيف،(1)در قالب مثالي آن ميتوان ديد. چنانكه در عالم خواب، قابل رؤيت است و به واسطه استعداد برخي انسانها، حالت رؤيت ارواح در قالبِ مثالي حتي در حالت بيداري، نه تنها ممكن است، بلكه متحقق است و روح در چنين قالبي با زبان معمولي جسمي، حرف ميزند و حاضران در مجلس از نزديكان و افراد فاميل و غير آنها، آن را ميشنوند و او را در قالب مثالي ميبينند و چه بسا به اسرار علم و فلسفه و رياضيات مشكل و حلناپذير كه احضاركننده روح آنها را نميداند، تسلط و آگاهي دارد و دقيقاً آنها را بيان ميكند، به گونهاي كه شخص مادي منكر مجردات نيز با وجود تحقق محدوديتهاي مادي شديد بر احضار ارواح و جلسات احضار، آنها را به صورت عيان و روشن، ادراك ميكند و با جسمش، آنها را ميبيند و ميشنود تا جايي كه شبح انساني را ميبيند كه به تدريج روشنتر و واضحتر نمايان ميشود و از گذشته و آينده و از مشكلات علمي، اجتماعي و خانوادگي و غير اينها به صراحت خبر ميدهد. هر آنچه در جسم و كالبدِ جسمي انسان موجود است، در انسان احضار شده به صورت قالبِ مثالي وجود دارد، ولي در قالب مثالي لطيفتر و دقيقتر است. در مجلات و روزنامههاي فرانسه، هزاران مورد از اين جريانها از استاد روسل والاس كه از دانشمندان فيزيولوژي انگليس است، نقل شده و به اثبات رسيده است. پروفسور آيزنك در كتاب روح و دانش جديد، داستانهايي در زمينه احضار ارواح آورده است.(2)
طرفداران اسپريتيسم و دانشمندان اين فن باور دارند كه روح با فناي جسم و بدن، هرگز فاني نميشود و با جسم شفاف و لطيفي كه دارد، به حيات خود ادامه ميدهد. اين جسم شفاف و لطيف، مافوق مواد اين جهان است و قوانين جهان ماده بر آن حكومت نميكند. بنابراين، به وسيله افرادي كه استعداد خاصي دارند، با ارواح ميتوان مكالمه كرد و حتي ميتوان آنها را ديد.
روح ميتواند به وسيله مديوم (واسطه ارتباط) و با زبان او با لغاتي سخن بگويد كه شخص مديوم به كلي از آنها بيخبر است و نيز ميتواند بسياري از اسرار علم و فلسفه و مسائل پيچيده رياضي را كه «واسطه» و «شنوندگان و حاضران» به كلي از آنها بياطلاعند، بازگو كند; حتي ممكن است واسطه با چشم كاملاً بسته، نامههاي متعدد و صفحات بسياري را با دست خود بنويسد.
خلاصه آنكه روح ميتواند خارق عادات عجيبي از خود نشان دهد كه انجام آن با وسايل مادي و عادي ممكن نيست، حتي گاهي روح، خود را به حاضران نشان ميدهد و اجسام را بدون اينكه به آنها دست بزند، حركت ميدهد. دانشمندان اين فن براي اينكه هرگونه احتمال تقلب و دخالت مرموز «واسطه» را در انجام اينگونه خارق عادات از ميان ببرند و در استناد اين امور به ارواح جاي ترديد نماند، شخص واسطه را محكم به صندلي خود ميبندند. حتي گاهي او را در قفسي آهني زنداني ميكنند، درب اتاقي را كه در آن آزمايش صورت ميگيرد، قفل و سيمهاي الكتريكي را به دست واسطه وصل ميكنند تا هرگونه حركتي را ـ هر قدر ضعيف و سريع باشد ـ دريابند و از مجموع اين امور اطمينان پيدا كنند كه اين اعمال به ارواح مربوط است، نه شخص واسطه.(1)
1) ارتباط با ارواح، ص119.
الف) شواهد و مدارك علمي احضار ارواح
به دنبال پخش اعمال شگفتآور طرفداران احضار ارواح در اروپا، بين دانشمندان اروپايي، در سال 1869 م.، بسياري از دانشمندان و بزرگان علمي اروپا، جلساتي تشكيل دادند تا اين خوارق عادات و مسئله جديد علمي را بررسي كنند. اين جلسه به رياست دانشمند بزرگ اروپايي، جون لبوك، همراه دانشمندان معروفي مانند توماس هكسلي، از بزرگترين دانشمندان علوم طبيعي انگليس و لويس، از دانشمندان مشهور فيزيولوژي و فريدروسل والاس از برجستهترين دانشمندان معروف انگليس و كاشف برخي علوم طبيعي و دومرجان، رييس جمعيت رياضي و فارلي، رييس مهندسين كمپاني تلگراف و تلفن و جان كوكس، فيلسوف معروف و اكسون، استاد دانشكده آكسفورد انگليس و...، مدت هجده ماه درباره اصل احضار ارواح و مبادي و نتايج و كيفيت آن، تحقيقات و مذاكراتي طولاني انجام دادند و نتيجه جلسات مهم بينالمللي اروپايي را به صورت اعلاميهاي منتشر و حاصل نظريات اين جمعيت علمي و تحقيقي دانشمندان محقق را چنين اعلام كردند: جمعيت دانشمندان معروف حاضر در جلسه، بعد از بحث و تحقيق طولاني از مسئله احضار ارواح و كيفيت آن، به طور صريح اعتراف كردند كه صحت مشاهداتي كه هر يك از اعضا به طريق حسي ديده بودند، نظر آنها را همراه برهان قطعي، تأييد ميكند، گرچه در آغاز جلسه بحث و تحقيق، چهار پنجم اعضا به هنگام شروع بحثهاي علمي، حركات احضار ارواح را به جرئت و صراحت رد كردند و همه آنها را نتيجه وارونه جلوه دادن و نتيجه وهم و خيال احضاركنندهها و شنوندهها و بينندهها اعلام كردند. آنها پس از تجارب دقيق و بررسي عميق، عقايد اوليه خود را پس گرفتند و به اعتقاد حقيقي و واقعي خود بر وجود روح مجرد، اعتراف كردند.
مؤلف دايرةالمعارف قرن بيستم، پس از بيان اين جريانات، در جدولي از 47 نفر از دانشمندان معروف نام ميبرد كه با اعتراف صريح، همراه با تحقيقات، مسئله احضار ارواح و وجود نفس مجرد از بدن و جسم را تأييد كرده اند.
ب) تاريخچه احضار ارواح در مجامع علمي جهان
اصول احضار ارواح براي اولين بار در سال 1846 ميلادي، در موارد متعددي در قاره امريكا و اطراف شهر نيويورك، به صورتهاي مختلفي واقع شد كه تفصيل آن در دايرةالمعارف قرن بيستم، ذيل ماده «روح» نقل شده است.(1)
رييس مجلس سنا در ايالات متحده امريكا، به نام ارمون، در آن زمان صحت اين جريانها را تأييد كرد و در اين باره كتاب قطوري، در سال 1865 ميلادي نگاشت. به دنبال آن، استادي از استادان علم شيمي، به نام مابس در مجمع علمي امريكا، آن را تأييد كرد و اين جريانها را به ارواح مردگان نسبت داد. استاد مشهور ديگري به نام روبيرهار كه به اين مذهب معتقد شده بود، كتابي به نام بررسيهاي تجربي در مورد تظاهرات روحي در تأييد مسئله احضار ارواح و صحت آن منتشر كرد. در اين زمينه، شوق و علاقه مردم به طور ويژهاي افزايش يافت و مردم عادي در بسياري از خانهها، صداي ضربات روي ميزها را در حال احضار ارواح ميشنيدند و جابهجايي ميزها و پرتاب آنها را احساس ميكردند.
در يكي از شبها، روحي ميگفت: «من روح شخصي هستم، از همين شهر.» آنگاه تمام خصوصيات محل زندگي خود و حوادث سالهاي حيات و مشخصات هويت خود و خانوادهاش را به شكل دقيق و صريح شرح داد، به گونهاي كه حاضران صحت آن را پذيرفتند و چند روح ديگر نيز احضار
1) دايرةالمعارف قرن بيستم، ج4، ذيل ماده «روح»، به نقل از: درسهايي از مكتب اسلام، ش487.
شد. آنها نيز اين مطالب را تأييد كردند و يادآور شدند كه ارواح، قالب سيال دارند و از انظار مردم ناپيدا هستند.
به تدريج، تعداد اين انجمنها زياد شد و در امريكا گسترش يافت تا آنجا كه نظم افكار عمومي را بر هم زد. به ناچار، مسئولان تحقيق كردند تا در صورتي كه نيرنگ و تزويري در كار باشد، آن را تخطئه كنند. دولت وقت امريكا، هيئتي از رؤساي ديوان عالي كشور، رييس مجلس سنا و يكي از اعضاي شوراي عالي فرهنگي و يك نفر از پروفسورهاي كرسي علم شيمي را ـ كه جزو معتمدان بودند ـ مأمور كرد تا به اين ماجرا، رسيدگي و نظر خود را اعلام كنند.
اين نمايندگان پس از مدتها رسيدگي و پژوهش و آزمايشهاي دقيق، رأي دادند كه ماجراي رابطه با ارواح كاملاً با حقيقت منطبق است و اين تظاهرات روحي كه ديده شده، از سوي ارواح است و آن را به چيز ديگري نميتوان نسبت داد. پس از صدور اين رأي، شور و هيجان عمومي در امريكا به گونهاي افزايش يافت كه نامهاي به امضاي پانزده هزار نفر نوشته و به كنگره امريكا تقديم و تقاضا شد رسماً حقيقت رابطه با ارواح را تأييد كنند. پس از اين ماجرا، طرفداران احضار ارواح به ميليونها نفر رسيدند.
سپس يكي از دانشمندان مشهور، به نام ربرت هر، استاد دانشكده پنسيلواني كه جزو طرفداران اصول احضار ارواح بود، كتابي به نام پژوهش و آزمايش عملي روح نگاشت. وي با دلايل علمي، مداخلات و تظاهرات روح را تجزيه و تحليل كرد و پس از آن، ديپلمات و نويسنده معروفي به نام زدال اون چندين كتاب براي دفاع از اصول احضار ارواح نوشت كه مهمترين آنها كتاب يك قدم به مرز دنياي ديگر است.
چندين روزنامه و نشريه نيز در همين زمينه در امريكا چاپ شد و گروهي از رجال سياست و علم، مانند روبرت هر، استاد دانشكده پنسيلواني؛ ر. دال اون، ديپلمات و نويسنده معروف؛ پروفسور جمس هيسلوپ، استاد كرسي روانشناسي دانشگاه در امريكا و هودجون، رييس جمعيت پژوهشهاي روحي جزو طرفداران جديد اين علم به شمار آمدند.
هودجون در اين باره چنين گفته است:
بدون ترديد ارواحي كه در مجالس و مجامع با ما مربوط ميشوند، همان اشخاصي هستند كه بودهاند. آنها ارواحي هستند كه پس از تغيير شكلي كه در فرهنگ ما مرگ ناميده ميشود، باقي و جاويد ميمانند. حال اين ارواح در مواقع مخصوص خود، بدون واسطهاي، ظاهر يا به وسيله مديوم احضار ميشوند.(1)
همانطور كه گفتيم، احضار ارواح، پديدهاي تحققپذير است، گرچه هر كسي توان انجام اين كار را ندارد. در جهان اسلام اين امر براي معدودي از انسانهاي مهذب رخ داده است. ميتوان نتيجه گرفت كه اين موضوع براي همگان با رعايت شرايط آن تحققپذير است. آنچه درباره اين پديده در مغربزمين بيان كرديم، تجارب ماديگرايانه از احضار ارواح بوده است. اگر در اتاقي، احضار ارواح به صورت نور مادي يا هيكل انساني صورت ميگيرد و مديوم با او سخن ميگويد، سپس در حالتي مهآلود از نظر غايب ميشود، چهره واقعي روح نيست، بلكه تجلي روح از مجراي يك بدن لطيف است.(2)
احضار ارواح به صورت علمي ـ نه به صورت سرگرمي غلط و عاميانه ميزگرد كه هيچگونه ارزش علمي و تحقيقي ندارد ـ از جنبههاي گوناگوني
قابل مطالعه است. در اين زمينه، كتابها و رسالههاي فراواني به كوشش دانشمندان شرق و غرب نگاشته شده و صفحات بسياري از برخي دايرةالمعارفهاي علمي را به خود اختصاص داده است.
دانشمندان اين فن يعني كساني كه به دور از جنجالهاي تبليغاتي، ساليان دراز در اين راه كوشيدهاند، اظهار ميدارند كه توانستهاند با كوششهاي پيگير و آزمايشهاي فراوان، از گوشهاي از جهان مرموز و ناشناخته ارواح، پرده بردارند و كارهاي خارق عادت حيرتانگيزي را كه انجام ميدهند، از نزديك ببينند.
نويسنده دايرةالمعارف قرن بيستم كه از پژوهشگران عصر ما به شمار ميآيد، در جلد چهارم كتاب خود، در ماده «روح»، جدولي از نام دانشمندان مشهور ارائه ميدهد كه به واقعيت اين علم اعتراف كردهاند. در اين جدول، نام 47 نفر از دانشمندان بزرگ فرانسه، انگلستان، ايتاليا، آلمان و امريكا آمده است. سپس وي تصريح ميكند كه نام اين 47 نفر را از ميان هزاران فرد برگزيده است كه در مقام دانشمند و محقق در اين رشته كار كرده اند. او در سخنرانياش، گواهي صريح بسياري از اين دانشمندان و مشاهدات آنها درباره تأييد اين علم را بيان ميكند. همچنين گواهي جمعيتهاي متعددي را شرح ميدهد كه به دليل تحقيق درباره مسئله روح و تماس با ارواح و خارق عاداتي كه به آنها نسبت ميدهند، تشكيل شده است و ماهها در اين باره تحقيق كرده و اين موضوع را واقعيتي انكارناپذير دانستهاند. شكي نيست كه مسئله احضار ارواح پيش از آنكه در غرب نضج گيرد، در مشرق وجود داشته است و گروهي از دانشمندان شرق نيز به آن توجه كردهاند، ولي پس از انتقال به غرب، مانند بسياري از علوم ديگر، از آن استقبال شد و بيشتر آن را بررسي كردند.(1)
1) ناصر مكارم شيرازي، ارتباط با ارواح، صص111 ـ 118.
«امروزه ارتباط با ارواح يا احضار آنها، به صورت يك دكان خطرناك درآمده و درست بساطي همانند بساط جنگيرها و رمالها درست كردهاند تا مردم بينوا را سرگردان كنند. درست است كه اصل مسئله ارتباط از نظر علمي و فلسفي قابل قبول است، ولي در ميان هزاران مدعي، يكي به اصول اين علم آگاه نيست. توسعه ناراحتيهاي رواني مردم از يك سو و رجزخوانيها و ادعاهاي پرطمطراق دروغين بعضي از اين مدعيان، از سوي ديگر سبب شده كه جمعي از سادهلوحان، حتي براي درمان بيماريهاي رواني خود به آنها رو آورند و آنها هم از اين وضع حداكثر سوءاستفاده را بكنند».(1)
در پايان اين گفتار، به خاطره يكي از بزرگان درباره احضار روح اشاره ميكنيم. علامه طباطبايي، صاحب تفسير الميزان، برادري به نام حاج سيد محمدحسن الهي طباطبايي داشت كه از علماي برجسته تبريز بود.
وي شاگردي داشت كه به او درس فلسلفه ميگفت و آن شاگرد احضار ارواح ميكرد؛ يعني قدرت داشت كه بعضي از ارواح را حاضر و از آنها سؤالاتي كند. آن شاگرد، قبل از شروع به درس فلسفه، روح ارسطو را احضار ميكند. ارسطو ميگويد: «كتاب اسفار ملاصدرا را بگير و برو نزد آقاي حاج سيد محمدحسن الهي بخوان.» او هم كتاب را ميگيرد و پيغام ارسطو را ـ كه حدود سه هزار سال پيش زندگي ميكرده ـ به آقاي الهي ميرساند و ايشان هم ميپذيرد.
علامه طباطبايي از زبان برادر خود نقل ميكند:
ما به وسيله اين شاگرد با روح بسياري از بزرگان ارتباط برقرار ميكرديم و سؤالاتي مينموديم. مثلاً مشكلاتي كه در عبارات
1) ناصر مكارم شيرازي، ارتباط با ارواح، ص181.
افلاطون حكيم داشتيم، از خود او ميپرسيديم يا اينكه روح ملاصدرا را حاضر ميكرديم و مشكلات اسفار را از خود او ميپرسيديم.» ايشان ميفرمود: «روزي روح افلاطون را حاضر كرديم. افلاطون گفت: «شما قدر و قيمت خود را بدانيد كه در روي زمين ميتوانيد «لاالهالاالله» بگوييد. ما در زماني بوديم كه بتپرستي آنقدر غلبه كرده بود كه يك «لاالهالاالله» نميتوانستيم بر زبان جاري كنيم. آن شاگرد گاهي مسائل مشكلي را از آن ارواح ميگرفت و نميفهميد، ولي آقاي الهي كاملاً ميفهميد.
ما روح بسياري از علما را حاضر كرديم، مگر روح دو نفر را كه نتوانستيم احضار كنيم، يكي روح مرحوم سيد بن طاووس و ديگري روح مرحوم سيد مهدي بحرالعلوم بود. اين دو نفر گفته بودند: «ما وقف خدمت حضرت امير مؤمنان عليه السلام هستيم و ابداً مجالي براي پايين آمدن نداريم».
از عجايب و غرايب اين بود كه وقتي نامهاي از تبريز از طرف برادرم به قم آمد، در آن نامه برادرم نوشته بود كه شاگرد ما روح پدرمان را احضار كرد و از او سؤالاتي پرسيديم و او جواب داد و در ضمن از شما گلهاي داشتند كه در ثواب اين تفسيري كه نوشتهايد [تفسيرالميزان] ايشان را شريك نكردهايد.
آن شاگرد ابداً مرا نميشناخت و از تفسير ما اطلاعي نداشت و برادر ما هم نامي از من در نزد او نبرده بود و اينكه من پدرم را در ثواب تفسير شريك نكردهام، كسي غير از من و خدا نميدانست، حتي برادر ما هم اطلاعي نداشت؛ چون راجع به نيت و قلب من بود و آن نه از اين جهت بود كه ميخواستم امساك كنم، بلكه آخر كارهاي ما چه ارزشي دارد كه حالا پدرم را در آن سهيم كنم؟ من قابليتي براي خدمت خودم نميديدم.» (الميزان، تفسيري است كه از صدر اسلام تا به حال مانند آن نوشته نشده
است و گاهي آنچنان عنان قلم از دست ميرود كه جز تأييد الهي و الهام سبحاني، محمل ديگري ندارد.) به هر حال، نامه برادرم كه به دستم رسيد، بسيار شرمنده شدم و گفتم: «خدايا، اگر اين تفسير ما نزد تو مورد قبول است و ثوابي دارد، من ثواب آن را به روح پدر و مادرم هديه نمودم.» هنوز جواب نامه برادرم را نفرستاده بودم كه باز نامهاي از طرف ايشان به دستم رسيد كه در آن چنين نوشته شده بود: «ما اين بار كه با پدر صحبت كرديم، خوشحال بود و گفت خدا عمرش بدهد، تأييدش كند، سيد محمدحسين هديه ما را فرستاد.(1)
نعمت خواب، گوهري كمياب و پايه همه فعاليتها و تلاشهاي بشر است. اگر انسان نخوابد، نميتواند كوشش خود را براي ادامه زندگي از سر بگيرد. جز خداوند، كسي نميتواند نعمتي به اين بزرگي را به انسان ببخشد.
نيرويي در سرشت انسان نهفته است كه او را به طور طبيعي به دنبال جستوجوي روزي و ديگر حوايج زندگي و بعد به طرف استراحت ميكشاند تا خستگي كارها و تلاشهاي فكري و جسمياش را رفع كند و براي فعاليتهاي دوبارهاش نيروي خود را باز يابد.
خواب، يكي از نشانههاي قدرت خداوند و اسرار خلقت حكيمانه اوست:
از نشانههاي قدرت اوست، خوابيدن شما در شب و روز، تا اينكه از فضل پروردگار به طلب روزي برخيزيد، در اين [حالت] براي قومي كه سخن حق را بشنوند، عبرتهايي است. (روم: 23)
البته برخي مفسران باور دارند، «نوم» بخشي از خواب است كه در آن
1) حسيني طهراني، معادشناسي، ج1، مجلس پنجم، صص 184 ـ 188.
«رؤيا» تحقق مييابد. خداوند در سوره صافات، از زبان حضرت ابراهيم عليه السلام ميفرمايد: «إِنِّي أَرَي فِي الْمَنَامِ؛ در خواب ديدهام... .» (صافات: 102) بر اساس نظر قرآن، خواب آرامش انسان را تضمين ميكند، چنانكه ميفرمايد: «وَالنَّوْمَ سُبَاتًا... .» (فرقان: 47) همچنين خداوند ميفرمايد: «وَجَعَلْنَا نَوْمَكُمْ سُبَاتًا» (نباء: 9) «سبات» از ماده «سبت» بر وزن وقت به معناي قطع و تعطيل شدن و استراحت است.(1)از آنجا كه خواب سبب سستي انسان ميشود، خداوند از هرگونه خواب، اعم از سبك و سنگين، منزه است: «الله، خدايي است كه هيچ خدايي جز او نيست؛ زنده و پاينده است؛ نه خواب سبك او را ميگيرد و نه خواب سنگين». (بقره: 255)
از آيات قرآن برميآيد كه خواب شباهت بسياري با مرگ دارد:
خداوند است كه در وقت مرگ جانها را ميگيرد و نيز جان آنهايي را كه به خواب رفته و هنگام مردن آنها فرا نرسيده است. پس جانهايي را كه حكم مرگ بر آنها جاري شده است، نزد خود نگاه ميدارد و ديگران را تا زماني كه معين است، باز ميفرستد. در اين امر، براي آنهايي كه فكر ميكنند، نشانههايي روشن وجود دارد. (زمر: 41)
اين آيه به روشني بيان ميكند كه مرگ و خواب از يك جنس هستند. ازاينرو، براي هر دو، لفظ «توفّي» به كار برده است. اين واژه به معناي «به طور كامل گرفتن» است. در آيه ديگري نيز لفظ «توفي» به كار رفته است:
... و او پروردگاري است كه شب هنگام شما را ميميراند و هر چه در روز انجام دادهايد، ميداند. آنگاه بامدادان شما را زنده ميكند تا آن هنگام كه عمرتان به پايان برسد. سپس بازگشت شما به سوي اوست و از آنچه كردهايد، شما را آگاه ميسازد. (انعام: 60)
1) فخرالدين طريحي، مجمعالبحرين، ج1، ص319، ذيل «سبت».
هنگام خواب، بدن انسان روي زمين است، ولي روح او دريافت شده است و در عوالم ديگر سير ميكند. سپس به سوي جسم برميگردد. روح با سرعت و شكل مشخصي از بدن خارج ميشود و بسته به نوع و شدت خواب، از جسم خوابيده فاصله ميگيرد و تنها پيوند ضعيفي بين آنها برقرار است. حال اگر جسم بر اثر عامل خارجي، مانند ضربه و صدا تحريك شود، روح كه بايد با سرعت معمول و مشخصي به جسم و بدن بازگردد، با سرعت فوقالعادهاي به بدن باز ميگردد كه معمولاً با شوكي عصبي و بيدار شدن با ناراحتي بسيار، همراه است. عوام به اين حالت، «پاره شدن چرت» ميگويند. در واقع، اين حالت، نتيجه بازگشت ناگهاني روح به بدن است.
از نظر قرآن، قطع علاقه روح از بدن و رهايي تدبير آن، در دو پديده خواب و مرگ، يكسان اتفاق ميافتد: «اللَّهُ يتَوَفَّي الْأَنفُسَ حِينَ مَوْتِهَا وَالَّتِي لَمْ تَمُتْ فِي مَنَامِهَا فَيمْسِكُ الَّتِي قَضَي عَلَيهَا الْمَوْتَ وَيرْسِلُ الْأُخْرَي إِلَي أَجَلٍ مُسَمًّي». (زمر: 42)
توفي و بازپسگيري روح به طور كامل در دو پديده خواب و مرگ، يكسان رخ ميدهد، جز اينكه در يكي، موقتي و ناقص و در ديگري، دايمي و كامل است. حقيقت آدمي كه روح اوست، پس از عبور از اين گذرگاه، جسد را ترك ميكند و از عالم طبيعت جدا ميشود. مرگ گذرگاهي است كه آدمي با عبور از پرده زمان از يك سوي وجود (عالم شهادت)، به سوي ديگر وجود (عالم غيب) سفر ميكند. خروجي از عالمي و ورود به عالمي ديگر، همانند خروج جنين از عالم جنيني و ورود به عالم طبيعت است. ما اين خروج را مرگ و ورود را تولد ميناميم.
آيات فراواني وارد شده است كه مرگ همان خواب عميق آدمي است؛ زيرا روح آدمي نميميرد و به خواب نميرود.(1)نفوذ مرگ در اعضا و اجزاي
1) محمدحسين طباطبايي، الميزان، ج17، ص408.
بدن زنده، به گونهاي در روايات توصيف شده است كه خواب در اعضاي بدن انسانِ بيدار نفوذ ميكند.
امام باقر عليه السلام ميفرمايد:
حيات و مرگ، دو مخلوق از آفريدههاي خداوند هستند، موقعي كه مرگ فرا ميرسد و در آدمي راه مييابد، به هيچ يك از اعضا و اجزاي بدن وارد نميشود، جز آنكه حيات از آن خارج ميگردد.(1)
امام جواد عليه السلام در تفسير موت ميفرمايد:
هُوَ النَّومُ الَّذِي ياتِيكُم كُلَّ لَيلَةٍ إِلاّ أنّه طَويلٌ مُدَّتُه لاينْتَبه مِنْه الاّ يوْمَ الْقيمةِ فَمَن رَاَي فِي نَومِه مِنْ أصنافِ الْفَرحِ مالا يقادِرُ قَدْرَه وَ مِنْ اَصنافِ الْاَهْوالِ مالَايقادِرُ قَدرَه، فيكف حالُ فَرحٍ فِي النَّومِ وَ وَجلٍ فِيه.(2)
مرگ همان خوابي است كه هر شب به سراغ شما ميآيد، جز اينكه طولانيتر است و از آن جز در قيامت بيدار نميشويد. همانطور كه كسي انواع خوشيها يا وحشتهاي وصفناپذير را در خواب ميبيند، در مرگ نيز همينگونه است.
هنگامي كه رسول خدا صلي الله عليه و آله از خواب برميخاست، ميفرمود: «حمد خدايي را كه ما را زنده كرد بعد از آنكه ما را ميرانده بود.»(3)اوضاع و احوال كسي كه فرشته مرگ را ديده و به جهان غيب راه يافته، از برخي جنبهها شبيه انساني است كه به خواب عميق فرو رفته و از دنياي بيداري جدا شده است. او قلب و مغزش كار ميكند و مشاهداتش رؤيايي است. نه از كساني كه در اطرافش هستند، آگاه است و نه اطرافيانش از مشهودات او باخبرند. الكتروآنسفالوگرافي، خطوط موجي مغز را ثبت ميكند. اين امواج نميتوانند
از آنچه در مغز ميگذرد، تصويري ارائه كنند، اما نوع آن را مشخص ميكنند. در واقع، مرگ همان خواب جاودان و خواب همان مرگ موقت است.(1)
اثبات وجود روح و اصالت آن از طريق خواب و رؤيا
رؤيا، دريچهاي به جهاني غير از جهان مادي است و يكي از كليدهاي عالم روح و راه روشن و اطمينانبخشي براي اثبات وجود روح است. بر اساس باور برخي محققان، خواب و رؤيا نخستين موضوعي است كه سبب توجه انسان به روح شده است و همين موضوع ميتواند از اسرار روح پرده بردارد و به عالم ارواح راهگشا باشد؛ زيرا هر انساني در طول شبانهروز با پديده رؤيا روبهروست و ميتواند به خوبي دريابد كه غير از اين بدن مادي، موجود و نيروي نامرئي نيز در درون وي نهفته است كه هنگام خواب، به طور موقت از بدن جدا ميشود و به طور مستقل و بدون قيد جسم به اطراف دنيا و حتي گاهي به كرات آسماني سفر ميكند و به سير و سياحت ميپردازد. به مكانهايي ميرود كه تاكنون نرفته و آن را هرگز نديده است، با انسانهاي آشنا و ناآشنا و حتي افرادي برخورد ميكند كه سالها پيش از دنيا رفتهاند، با آنها گفتوگو ميكند و صحنههايي را ميبيند كه هرگز نديده و حتي به ذهنش نيز نرسيده است. گاهي با ديدن آن صحنهها به اوج لذت و سرور ميرسد و گاهي وحشتزده و غمگين ميشود، در حالي كه جسد وي در بستر خواب آرميده و همچون جسمي بيحركت در گوشهاي افتاده است. پس بايد غير از اين بدن مادي، چيز ديگري نيز در وجود انسان باشد كه در عالم رؤيا اين نقش مهم را به عهده داشته باشد و آن مشاهدات را انجام دهد و از آفاق هستي، آن خبرها و پيامها را دريافت كند و آن چيز، همان موجود و نيروي نهفته در درون انسان است كه «روح» ناميده ميشود.
1) ناصر مكارم شيرازي و ديگران، پيام قرآن، ج5، صص423 و 424.
بنابراين، رؤيا دريچهاي به عالم ماوراي ماده و طبيعت است كه به خوبي و روشني، از وجود روح و اسرار و شگفتيهاي آن پرده برميدارد، و نه تنها راه روشني براي اثبات وجود روح است، بلكه دليل آشكاري نيز بر اصالت، استقلال، تجرد و بقاي آن پس از مرگ است، به ويژه رؤياي صادقهاي كه انسان در آن با ارواح گذشتگان ارتباط برقرار ميكند و پيامها و خبرهاي صحيح و مطابق با واقعيت از آن دريافت ميدارد؛ با اينكه ممكن است دهها و صدها سال از دفن جسد آنان گذشته باشد و چيزي جز خاك از آنان نمانده باشد. ازاينرو، در چنين رؤياهايي آنچه با «شخص نائم» ارتباط برقرار ميكند و پيامها و خبرها را به وي القا ميكند، بايد موجودي مجرد از ماده و داراي اصالت و استقلال باشد كه بتواند بدون بدن مادي و حتي در صورت فنا و نابودي آن به حيات خود ادامه دهد. آن موجود همان چيزي است كه «روح» ناميده ميشود. از سوي ديگر، آنچه با «روح ميت» ارتباط برقرار ميكند و خبرها و پيامهايي را از آن دريافت ميدارد، روح شخص نائم است كه در حالت خواب از قيود مادي رها شده است و مستقل از بدن به عالم ارواح صعود و با روح آن ميت ارتباط برقرار ميكند و به ديدار و گفتوگو با آن ميپردازد. اين در حالي است كه بدن او در بستر خواب آرميده و همچون جسمي بيحركت در گوشهاي قرار گرفته و حتي از ارتباط با زندهها، ناتوان و محروم شده است، تا چه رسد به ارتباط با مردگان! چنين رؤياهايي به قدري رخ داده است كه جاي هيچگونه انكار و تكذيبي باقي نميماند.(1)
از جمله دلايل اطمينانبخش و دلنشين بر وجود روح و استقلال و بقاي آن پس از مرگ، رؤياهاي صادقهاي است كه اشخاصي پس از مرگ،
1) علي منتظري، خواب و رؤيا، صص 258 ـ 260.
اطلاعات درستي را در اختيار خواب بيننده قرار دادهاند.(1)بنابراين، آنچه ميتوان به وسيله آن، اين گونه رؤياها را توجيه و تحليل كرد، اعتقاد به وجود روح و اصالت، استقلال، تجرد و بقاي آن پس از مرگ است. بدون چنين اعتقادي، هيچ توجيه و تحليل ديگري كه صحيح و بياشكال باشد، نميتوان ارائه داد.
روح و مرگ مغزي
مرگ مغزي زماني روي ميدهد كه روح از تدبير نفس حيواني دست بكشد و نظام مديريت رفتار آگاهانه كه عهدهدار پاسخ به محركهاي خارجي است، مختل شود. در صورتي كه اختلال در اين نظام، بازگشتناپذير باشد، مرگ مغزي رخ داده است. اين مرحله همان گرفتن روح؛ يعني مديريت نظام رفتار آگاهانه است كه به طور كامل در هر دو پديده مرگ و خواب، يكسان اتفاق ميافتد و در قرآن بدان اشاره شده است. چنانچه اين اختلال موقتي باشد، خواب ناميده ميشود. هنگام خواب، نفس نباتي يا مديريت رفتار ناآگاهانه از سيطره نفس حيواني، آزاد ميشود و با اقتدار به تنظيم و بازيابي و كنترل نظام رفتار ناآگاهانه؛ يعني تجديد قوا، ضربان قلب و غيره ميپردازد. چنانچه اين اختلال دايمي باشد، مرگ ناميده ميشود كه با از كار افتادن قلب يا مغز همراه است. در اينجا جسم و كالبد به تحريكات محيطي پاسخ نميدهد. مرگ مغزي به ضربان قلب، فشار خون، نبض و تنفس ارتباطي ندارد؛ يعني با وجود همه اينها ممكن است مرگ حيواني با تحريك نشدن سلسله اعصاب به وسيله مغز و نيافتن پاسخ آگاهانه به محركها اتفاق افتاده باشد كه مرگ مغزي است. در واقع، مرگ مغزي، مرگ انساني نيست، بلكه مرگ حيواني است.
1) محمدتقي مصباح يزدي، آموزش عقايد، ج3، ص29، به نقل از: خواب و رؤيا، ص260.
مرگ نباتي زماني اتفاق ميافتد كه نظام رفتار ناآگاهانه؛ يعني ضربان قلب، نبض، فشار خون، گردش خون و تنفس، دچار اختلال و آسيب شديد شوند و از كار بيفتند. به همين علت، پس از مرگ حيواني، آن گونه كه در مرگ مغزي ديديم، مرگ نباتي رخ نميدهد و ممكن است مدتي شخص با كمك دستگاه ها، زنده نگه داشته شود. همانطور كه با منجمد كردن ميتوان جسم را سالم نگه داشت و از متلاشي شدن آن جلوگيري كرد.
بحث پيچيده ديگري نيز درباره مرگ مغزي مطرح هست به اين معنا كه روح در اين حالت در كجا به سر ميبرد و چه وضعيتي دارد؟ به طور قطع، پاسخ به اين پرسش بدون كمك گرفتن از روايات، چيزي جز فرض ذهني بشري نخواهد بود و به ظاهر، روايتي كه در پاسخ به اين مسئله بتواند به ما كمك كند، وجود ندارد.
ممكن است بسياري از كساني كه درباره آنان مرگ مغزي تشخيص داده ميشود، واقعاً دچار مرگ مغزي نشده و نمرده باشند، بلكه به علت ضعف علمي ما در تشخيص، مرده باشند. اين احتمال وجود دارد كه از طريق بررسي رفتارهاي سلولي و ژنتيك و مانند آن بتوان زنده بودن انسان را با تشخيص ميزان فعاليت آگاهانهشان تعيين كرد. در اين موارد ميتوان آنان را تا رسيدن دانش بشري به مرحله امكان احيا به مدت يا مهلت معيّني فريز كرد؛ باشد كه هزينه درمان، مجوزي براي قطع اقدامات پزشكي و در نتيجه، منجر به كشتن اين گونه افراد نشود.
در آستانه مرگ بر انسان چه ميگذرد؟ چگونه روح او از زندان كالبدش، رهايي مييابد؟ انسان محتضر در اين لحظههاي بسيار حساس و هراسانگيز،
چه حالتي دارد و به چه چيزهايي ميانديشد؟ دهها پرسش ديگر نيز هست كه انسان ميخواهد درباره لحظه مرگ خود در اين دنيا و پيش از فرا رسيدن موعد آن بداند. پاسخ به اين پرسشها را فقط بايد در آموزههاي ائمه اطهار و اولياي الهي جست؛ زيرا بشر از آن لحظه هيچ تجربهاي ندارد و راهي به غير از آنچه بيان شد، پيش روي او نيست.
احتضار چيست؟ بر روح در آن لحظه چه ميگذرد؟ احتضار به معناي جان كندن و حضور مرگ است و مراد از حضور مرگ، حضور اسباب و مقدمات آن است; به گونهاي كه شخص، چيزهاي غير مادي، مانند فرشته مرگ را ببيند و از زندگي دنيايي نااميد شود و به مرگ خويش اطمينان يابد. عرب، حاضر شدن سبب مرگ را كنايه از مسبب ميداند. به شخص در حال احتضار، «محتضَر» و «محضور» گفته ميشود.
گفتني است كه اصطلاح احتضار، به مرگ تدريجي مربوط است و درباره مرگ دفعي به كار نميرود. البته دفعي بودن مرگ، دليل خوب يا بد بودن شخص نيست. بر اساس حديثي، مرگ دفعي، تخفيف و راحتي براي مؤمن، و گرفتاري و غضب براي كافر است؛ زيرا مؤمن با توبه، استغفار و وصيت، آماده مرگ ميشود و در يك لحظه جانش را به خداوند تسليم ميكند، ولي كافر اين آمادگي را ندارد.
كلمه احتضار، به معناي حضور مرگ در قرآن نيامده است، اما با تعابير ديگري، از حاضر شدن مرگ (نساء: 18)؛ آمدن سكرات مرگ (ق: 19)؛ قرار گرفتن در شدايد مرگ (انعام: 93)؛ آمدن مرگ (انعام: 93)؛ رسيدن جان به گلو (واقعه: 83)؛ توفّي به معناي گرفتن و نگهداري روح (نحل: 29) و نظاير آن سخن رفته است. در آيه 30 سوره قيامت با واژه «مساق» به قطع تعلق روح
از بدن اشاره شده است: «اِلي رَبِّكَ يومَئِذٍ المَساق.» مساق، مصدر ميمي به معناي «سَوق» است و معناي آيه اين است كه انسان در حال احتضار، به سوي خداوند سوق داده ميشود. از تعبير «مساق» به اين دليل استفاده ميشود كه انسان در پيمودن اين راه، هيچ گونه اختياري ندارد و كاربرد لفظ «سوق» در اين گونه آيات به كراهت توده انسانها از پديده مرگ، دشواري آن و مراحل پس از آن اشاره دارد.
قرآن در آيات متعددي، از ظهور علايم قطعي مرگ و تدريجي بودن اين پديده سخن گفته است; تدريجي كه به قطع تعلق روح از بدن در لحظه نهايي ميانجامد. (قيامت: 26 ـ 30) همچنين با ذكر ابعاد و حالات مربوط به احتضار، توجه انسانها را به آن لحظه حساس، جلب و آنان را به پرهيز از باورهاي باطل و گناهان، دعوت كرده است: «وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرَي ... وَلَوْ تَرَي إِذِ الظَّالِمُونَ فِي غَمَرَاتِ الْمَوْتِ...». (انعام: 93)
در تقسيمبندي كلي ميتوان گفت احتضار در قرآن به سه صورت آمده است:
احتضار مؤمنان (نحل: 32)؛
احتضار كافران (نحل: 28)؛
احتضار بدون تصريح به ايمان يا كفر محتضر. (قيامت: 26ـ30)
بيشتر آياتي كه در آنها از احتضار سخن رفته است، از نوع سوم هستند و به طور كلي وقايع مربوط به احتضار را بيان كردهاند.
گاهي در تمثيلهاي قرآني نيز از تغيير حالت ناشي از احتضار بهره برده شده است. در آيات مربوط به جنگ احزاب، حالت گروهي از كارشكنان، هنگام پديد آمدن احساس ترس از شكست، به كسي تشبيه شده كه اسباب مرگ، وي را احاطه كرده و دچار پريشاني و زوال عقل شده و چشمانش
بيحركت مانده است، پلك نميزند و ديدگانش از شدت ترس آكنده از حيرت است: «فَاِذا جاءَ الخَوفُ رَاَيتَهُم ينظُرونَ اِلَيكَ تَدورُ اَعينُهُم كَالَّذي يغشي عَلَيهِ مِنَ المَوتِ...». (احزاب: 19)
درباره كراهت شديد گروهي از مؤمنان غافل از شركت در جنگ بدر چنين آمده است: «يُجَادِلُونَكَ فِي الْحَقِّ بَعْدَمَا تَبَيَّنَ كَأَنَّمَا يُسَاقُونَ إِلَي الْمَوْتِ وَهُمْ يَنظُرُونَ؛ با تو درباره حق بعد از آنكه روشن شد، مجادله ميكنند. گويي آنان را به سوي مرگ ميرانند و ايشان [به آن] مينگرند».(1)(انفال: 6)
رويدادهاي زمان احتضار
زير فصل ها
رسيدن جان به گلو
نااميدي از شفاي محتضر
يقين محتضر به جدايي
جمع شدن ساقها
ظهور فرشتگان در زمان احتضار
رسيدن جان به گلو
يكي از حالتهاي زمان احتضار كه شدت آن را نيز بيان ميكند، رسيدن جان به گلوست؛ يعني حالتي كه روح ميخواهد بدن را ترك كند. قرآن، در چند آيه به اين نكته اشاره ميكند. خداوند در سوره قيامت، ضمن باز داشتن انسانها از برگزيدن دنيا، آنها را متوجه اين لحظه حساس كرده است: «كَلَّا إِذَا بَلَغَت التَّرَاقِيَ.» (قيامت: 26) در آيات 83 ـ 87 سوره واقعه، رسيدن جان به گلو، دليلي بر قدرت الهي و ناتواني انسانها از رويارويي با پديدههاي گوناگون و از جمله مرگ، معرفي شده است: «فَلَوْلَا إِذَا بَلَغَتِ الْحُلْقُومَ وَأَنتُمْ حِينَئِذٍ تَنظُرُونَ وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنكُمْ وَلَكِن لَّا تُبْصِرُونَ فَلَوْلَا إِن كُنتُمْ غَيْرَ مَدِينِينَ تَرْجِعُونَهَا إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ».
نااميدي از شفاي محتضر
در زمان احتضار، خويشاوندان و دوستان محتضر كه در اطراف وي هستند، از روي نااميدي ميگويند: چه كسي ميتواند او را شفا دهد؟ «وَقِيلَ مَنْ رَاقٍ.»
1) نك: مركز فرهنگ و معارف قرآن، دانشنامه موضوعي قرآن، ذيل واژه «احتضار».
(قيامت: 27) بر اساس روايتي از امام باقر عليه السلام ، گوينده اين سخن (من راق)، خود محتضر است.
يقين محتضر به جدايي
انسان در لحظات احتضار، به جدايي يقين پيدا ميكند: «وظَنَّ اَنَّهُ الفِراق.» (قيامت: 28) مراد از «ظنّ» در اين آيه، علم و يقين است؛ زيرا انسان در حالت احتضار، به جدايي از دنيا، مال، اهل و فرزندان يقين مييابد.
جمع شدن ساقها
هنگام احتضار، دو ساق پاي انسان كنار هم جمع ميشوند: «والتَفَّتِ السّاقُ بِالسّاق.» (قيامت: 29) معناي آيه اين است كه در حال احتضار، به دليل زوال نيروي حياتي كه در بدن جريان داشته است، ساقها كنار هم جمع ميشوند.
ظهور فرشتگان در زمان احتضار
يكي از حوادث مهم زمان احتضار، ظهور فرشتگان و گرفتن جان محتضر (توفّي) به دست آنهاست. حتي گفته شده است كه يكي از ادله نامگذاري زمان پيش از مرگ، به «احتضار»، به دليل حضور فرشتگان در آن زمان است.
قرآن، گاهي صحنههاي احتضار مؤمنان و كافران را به صورت دو نقطه مقابل يكديگر، در كنار هم بيان ميكند تا اختلاف برخورد فرشتگان با اين دو گروه به گونه روشنتري بيان شود. در آيه 28 سوره نحل به شدتِ احتضار ستمگران و خواري آنها در آن زمان اشاره شده است: «الّذينَ تَتَوَفّاهُمُ الْمَلائِكَةُ ظالِمي أَنْفُسِهِمْ فَأَلْقَوُا السّلَمَ ما كُنّا نَعْمَلُ مِنْ سُوءٍ بَلي إِنّ اللّهَ عَليمٌ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ.» در چند آيه ديگر، از احتضار پاكان همراه با درود و بشارت، سخن رفته است: در چند آيه ديگر، از احتضار پاكان همراه با درود و بشارت، سخن رفته است: «الَّذِينَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلآئِكَةُ طَيِّبِينَ يَقُولُونَ سَلامٌ عَلَيْكُمُ ادْخُلُواْ الْجَنَّةَ بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ». (نحل: 32)
بر اساس روايتي از امام باقر عليه السلام ، فرشته مرگ، هنگام گرفتن روح گنهكاران، چهرهاي متناسب با اعمال و صفات آنان دارد و با قيافهاي خشمناك و وحشتآور، همراه فرشتگاني كه در دستانشان، تازيانههاي آتشين هست، به آنان نزديك ميشود و در گلويشان، جرعهاي از شراب دوزخ ميريزد.
فرشتگان، جان اهل ايمان را با ملاطفت و بشارت آنان به از بين رفتن ترس و غم ميستانند؛ بدينگونه كه از عذاب خدا، ترسان و براي ثواب او غمگين مباشيد يا از امور آخرت كه در پيش داريد، مترسيد و درباره آنچه مانند زن و فرزند، به جا نهادهايد، محزون نباشيد. بنا بر روايتي از امام صادق عليه السلام ، آيه ذكر شده به نزول فرشتگان در حالت احتضار اشاره دارد.(1)
وقتي انسان در «سكرات مرگ» قرار ميگيرد، از چند جهت به روح او فشار ميآيد: از دست دادن اندوختهها، جدا شدن از زن و فرزند و بازماندگان، نرسيدن به آرزوها و اميدها، از كف دادن عمر كه بزرگترين سرمايه او بوده و به باطل گذشته است، وارد شدن به عالمي نامأنوس كه تا به حال آن را نديده است و از وضعيت آن اطلاعي ندارد. ديدن صحنهها و قيافههاي هولانگيز و وحشتناك و بيخبر بودن از پايان كار. اين موارد، روح محتضر را در تنگنايي بس عجيب و شديد ميافكند، به گونهاي كه وي، به فرا رسيدن زمان فراق از همه چيز و همه كس يقين پيدا ميكند. با پديد آمدن نشانههاي مرگ در حال احتضار، اراده و اختيار از محتضر گرفته ميشود. رابطه او از جهان طبيعت قطع يا نزديك به قطع بوده و در آستانه اتصال و ارتباط به برزخ است. ازاينرو، فرشتگان و اوليا براي او متمثل ميشوند،
1) نك: مركز فرهنگ و معارف قرآن، دانشنامه موضوعي قرآن، ذيل واژه «احتضار».
قواي طبيعي او تعطيل يا در حال تعطيل است و كار نيك براي او صادر نميشود، چون در مرز خروج از حوزه تكليف است.(1)
فرد محتضر با يقين به جدايي روح از بدنش، به اطرافيانش مينگرد و گاهي با التماس از آنها ميخواهد مانع جدايي روح او از بدنش شوند، اما اين امر بينتيجه است؛ زيرا اطرافيان نه ميتوانند مانع جدايي روح از بدنش گردند و نه آنكه متوجه التماسهاي او ميشوند. روح فرد محتضر، در لحظات جان كندن، متناسب با حالات روحياش با دنيا ارتباط دارد. حتي در روايات آمده است آدمي تا لحظه دفن جنازه، ناظر بدن خود و غسل و كفن و دفن خود است.
از امام صادق عليه السلام سؤال كردند: «چرا هنگامي كه روح از بدن انسان خارج ميشود، احساس ناراحتي ميكند؟» فرمود: «به سبب اينكه با آن نمو كرده است.»(2)درست مانند اين است كه دندان فاسدي را از دهان بيرون بكشند. بيترديد، پس از آن، احساس آرامش ميكند، ولي لحظه جدايي، دردناك است. در لحظه جدايي روح از بدن، اعضاي بدن و دست و پاي انسان سست ميشود، در برابر آن رنگ ميبازد. سپس آثار اين جدايي در او فزوني ميگيرد و كمكم در وي نفوذ ميكند. بين او و زبانش جدايي مياندازد و بدين ترتيب، لحظه احتضار، زبان او را بند ميآورد.
او در ميان خانواده خويش با چشم خود نگاه ميكند، با گوش خود ميشنود، در حالي كه عقلش سالم و فكرش باقي است. او ميانديشد عمرش را در چه راهي نابود كرده و روزگارش را در چه راهي گذرانده است؟ در آن وقت، به ياد ثروتهايي ميافتد كه در تهيه و جمع كردن آنها چشم خود را بر هم گذاشته است، از حلال و حرام و مشكوك جمعآوري كرده و روي هم
انباشته است. اينك گناه و پيآمدهاي جمعآوري و عوارض آنها بر دوش او سنگيني ميكند و گريبانش را ميفشارد.
محتضر بايد از آنها جدا شود و آن مال و ثروت را براي وارثان و ديگران بگذارد تا از آنها لذت و بهره ببرند و سود بگيرند. لذت بردن و راحتي زندگي براي ديگران و سنگيني گناه و مسئوليت حسابش، به دوش او و در گروي پس دادن حساب اين اموال است و نميتواند از چنين شرايطي رها شود.
محتضر در حالتي كه در بستر مرگ است، انگشت ندامت به دندان ميگزد و از وضعي كه براي او به وجود آمده است، ناراحت و در عذاب است. اين موردها هنگام مرگ برايش روشن ميشود و چند لحظه بعد، مرگ گريبانش را ميگيرد.
او نسبت به آيندهاش نااميد است و به موضوعهايي كه در زندگي به آنها علاقه داشته است، بياعتناست و آرزو ميكند اي كاش اين ثروتي را كه به جا گذاشته است و نسبت به آن حسادت ميورزيد، مال ديگران بود و زحمت جمعآوري آن را ديگران كشيده بودند.
به تدريج، مرگ در بدنش نفوذ ميكند و بر اعضا و جوارحش چيره ميشود و كارش به جايي ميرسد كه زبان و گوشش، هماهنگ نيست. گوشش همچون زبانش از كار ميافتد. او در ميان بستگان خويش است، اما نميتواند حرف بزند. زبانش از حركت باز ميماند. گوشش نميشنود. چشمهايش به اطراف ميچرخد و پيوسته به صورت خويشانش ميافتد. حركت زبان بستگان را ميبيند، اما صداي كلام آنها را نميشنود. مرگ نزديكتر ميشود و چنگال آن تمام وجودش را ميگيرد. چشمهايش همانند گوشهايش از كار ميافتد و روح از بدنش خارج ميشود. كار به جايي
ميرسد كه او در ميان خويشانش همانند مردار ميشود! ديگر از او ميترسند، از نزديك شدن به او وحشت ميكنند. نه پاسخ گريهها را ميدهد و نه پاسخ آنها كه او را صدا ميزنند. بعد از آن جسدش را به عمق زمين منتقل ميكنند و او را تسليم عملش ميسازند و از ديدارش دست ميكشند.(1)
1) نهج البلاغه، ترجمه: فيض الاسلام، خطبه 108، ص331.
فصل چهارم:رسانه و روح
زير فصل ها
اهميت رسانه
روح در رسانه
پرداختن به روح در سطح كلان رسانه
كمبود تحقيق درباره روح در رسانه
شيوههاي پرداختن به روح در رسانه
قالبهاي برنامهسازي درباره روح
وضعيت حضور روح در فيلمهاي ايراني
نقد و تحليل سريال حلقه سبز
امروزه رسانههاي ديداري و شنيداري، بخشي از زندگي اجتماعي به شمار ميآيند. شايد به ندرت افرادي از جامعه را بتوان يافت كه ساعتي از اوقات روزمره زندگي را با يكي از رسانهها به ويژه، راديو و تلويزيون سپري نكنند. امروزه رسانههاي گروهي، يكي از اصليترين ابزارهاي فرهنگسازي و جامعهپذيري به شمار ميروند. رسانهها ميتوانند ارزشهاي فرهنگي جامعه را دگرگون كنند و با برنامهريزي دقيق و هدايت شده، انديشهها و سپس رفتار مردم جامعهاي را برابر خواست خود شكل دهند. در واقع، رسالت مهم رسانه، هدايت و رشد افكار عمومي است.(1)
رسانهها به دليل كاركردهايشان، اثري ماندگار و انكارناپذير دارند تا جايي كه انديشمندان علوم اجتماعي، آنها را در رديف عوامل اجتماعي كردن و
1) جواد فخار طوسي، امام خميني و رسانههاي گروهي، ج1، صص 8 ـ 10.
شكل دادن شخصيت افراد برميشمرند. آنان بر اين باورند كه رسانههاي گروهي ميتوانند هنجارهاي اجتماعي را تقويت يا تضعيف سازند.(1)
در ميان رسانهها، راديو و تلويزيون نقش ويژهاي دارند. راديو و تلويزيون، عموميترين وسايل مخابراتي ـ ارتباطي هستند كه صدها ميليون انسان را در سراسر جهان به خود مشغول داشتهاند. اين دو وسيله ارتباطي، در هر صدا يا تصويري كه منتشر ميكنند، در مفهوم عام خويش، پيامي فرهنگي دارند.(2)
از نظر جامعهشناسان ارتباطات، راديو و تلويزيون از رسانههاي سريع به شمار ميآيند. در ميان اين دو، تلويزيون به دليل امكان دسترسي ارزان، آسان و گسترده و به ويژه استفاده از جذابيتهاي گوناگون در مقايسه با ديگر رسانهها، اهميت ويژهاي دارد. با توجه به اين ويژگي مهم، اهميت صدا و سيما در فرهنگسازي مشخص ميشود. ازاينرو، حضرت امام خميني رحمه الله رسانه ملي را دانشگاه عمومي ميدانست.(3)
امروزه راديو و تلويزيون، جادوي هزاره سوم به شمار ميآيند كه اهميت آن بر هيچ كس پوشيده نيست. راديو و تلويزيون، رسانهاي جمعي و وسيلهاي فني است كه در رشد افراد جامعه اثر فراواني دارند و بر قواي حسي، فكري و عقلاني شخص ميافزايند.(4)
بر اين اساس، پس از پيروزي انقلاب اسلامي، به جايگاه راديو و تلويزيون توجه ويژهاي شد. براي نمونه، در ديباچه قانون اساسي آمده است:
وسايل ارتباط جمعي (راديو و تلويزيون) بايد براي روند تكامل انقلاب اسلامي، در خدمت گسترش فرهنگ اسلامي قرار گيرد و در
اين زمينه، از برخورد سالم انديشههاي متفاوت بهره جويد و از اشاعه و ترويج خصلتهاي تخريبي و ضد اسلامي بپرهيزد.(1)
از اين رو، رسانه ملي ميتواند در شكلدهي افكار و كردار مردم، اثر فراواني داشته باشد و قدرتمندترين رسانه و اثرگذارترين شكلدهنده افكار عمومي به شمار آيد.
بايد نقش معارف ديني در جامعه ما از بحث و گفتوگو درباره آنها فراتر رود و در اعماق جانها نفوذ كند؛ زيرا تا ايمان حقيقي در اعماق جانها نفوذ نكند، پيروي عملي شكل نخواهد گرفت. اينجاست كه وظيفه حساس و خطير مسئولان كشور ـ به ويژه مسئولان فرهنگي صدا و سيما ـ در تبيين معارف ديني و عقيدتي، روشن ميشود. از جمله اين معارف، شناخت اصالت روح و فرهنگ روح در قرآن است. وقتي در كشوري حكومتي به نام اسلام تشكيل ميشود، پيش از هر چيز بايد به درستي مباني ايدئولوژيك دين مبين اسلام در آن جامعه تبيين شود.
پرداختن به مقوله روح در رسانه از جنبههاي متعددي قابل بررسي است. گاهي اين موضوع در حوزه نظري مطرح ميشود و گاهي در حوزه عمل. در بخش نظري بايد به تبيين و توصيف مقوله روح و ابعاد مختلف آن پرداخت. در حوزه عملي نيز بايد از قالبهاي ساختاري و شكلي در رسانه براي اين موضوع بهره گرفت.
با تبيين مسئله روح از منظر قرآن و روايات، فضا براي به تصوير كشاندن مسائل مرتبط به روح در فيلمها فراهم ميشود. با بررسي كاركردهاي درست
1) سيد محمد هاشمي، حقوق اساسي جمهوري اسلامي ايران، ج2، ص619.
روح ميتوان براي بهرهگيري از آن در فيلمسازي به برنامهساز كمك فراواني كرد. در اين زمينه بايد پاسخهاي درستي براي اين پرسشها جست:
الف) نظر اسلام درباره روح چيست؟ اين پژوهش در پاسخ به اين پرسش انجام شده است. در فصل دوم اين اثر به اين پرسش پاسخ مناسبي داده شد.
ب) چگونه ميتوان فرهنگ اصالت روح را در رسانه تبيين كرد؟ در اين فصل به اين پرسش پاسخ خواهيم گفت.
ج) آيا از منظر آيات و روايات ميتوان روح را به تصوير كشيد؟
د) آيا قالب هنري فيلم (سينما و تلويزيون)، ظرفيت تصويرگري روح را به صورت جسم لطيف، مثالي، نوري و محض دارد؟
ه) در صورت امكان تصويرگري روح در فيلم، قلمرو اين تصويرگري تا چه حد است؟
وظيفه بزرگي كه بر دوش متوليان رسانه سنگيني ميكند، دقت و توجه همهجانبه و جدي آنها به توليد برنامههاي كيفي با داشتن حداكثر جنبه هنري است، موضوعي كه گاه خلاف آن بروز ميكند؛ يعني در توليد برنامههاي مربوط به روح (مرگ، برزخ، خواب و...)، نوعي شتابزدگي، سطحيسازي و كمتوجهي به جنبههاي هنري ديده ميشود. گرچه در اين باره گامهاي مثبتي برداشته شده است.
در جمهوري اسلامي ايران، بايد رسانه بيشترين امكانات و تواناترين نيروهاي متخصص خود را در زمينههاي گوناگون براي كيفيسازي چنين برنامههايي به كار بگيرد تا كارآمدي نيروهاي ديني و مذهبي را در جنبههاي هنري نمايش بدهد و ظرافت والاي هنري چنين محتواهايي را به رخ كشد.
البته در اين راه بايد به سازگار بودن قالب انتخابشده يا محتوا توجه كرد؛ زيرا نميتوان براي هر محتوايي، از هر نوع قالب هنري بهره گرفت. ازاينرو، در توليد برنامههاي ديني مرتبط با روح، اين موضوع مهم است.
رسانههاي گوناگون مانند صدا و سيما، سينما، تئاتر و... نقش بسزايي در فرهنگسازي جامعه دارند. در ايران، تأثير و نفوذ تلويزيون از سينما، تئاتر و ديگر رسانهها بيشتر است. تنوع شبكههاي سيما در سالهاي اخير، نفوذ اين رسانه را در مقايسه با دورههاي قبل، بيشتر و كارسازتر كرده است. از سوي ديگر، ضعف در محتواي برخي برنامههاي رسانه ديده ميشود. از جمله اين امور، مطرح كردن روح و فرهنگ آن در اسلام است.
راه درست براي شناساندن مقولات فرهنگ ديني از جمله روح اين است كه با بهرهگيري مناسب و مطالعه بهترين و جديدترين راههاي ساخت برنامهها، ذهن و روح مخاطب را با باورها و فرهنگ ديني آشنا كنيم تا اين باورها، پس از شكلگيري در او نهادينه شود. اين تثبيت سبب ميشود فرد در برابر انحرافات فرهنگي، تقويت و در تشخيص انديشهها و اعمال باطل از انديشهها و اعمال حق، موفق شود. ازاينرو، نقش تلويزيون در ايجاد اين قابليت و شكلدهي مناسب به آن انكارناپذير و بيمانند است.
نقش روح و باور آن در زندگي انسان، بحثي اعتقادي و نظري به شمار ميآيد و نيازمند دقت و ظرافت ويژهاي است. ازاينرو، پرداختن به اين بحث و پروراندن جنبههاي عملي و كاركردي آن، كه نتيجه طرح مبحث نظري آن است، آسان نيست؛ زيرا پرداختن به مباحث نظري كه جنبه فلسفي دارند، بايد به گونهاي باشد كه نه تنها مخاطبان را خسته نكند، بلكه جذابيت و تنوع
ويژه خود را نيز داشته باشد. تجربه نشان داده است كه طرح مباحث نظري محض در رسانههاي جمعي، تنها براي گروه ويژهاي از افراد جامعه سودمند است و بخش گستردهاي از مخاطبان كه در واقع، مخاطبان اصلي رسانهها هستند، از آن بيبهره ميمانند يا كم بهره ميگيرند. به اين دليل، بايد از شيوههايي بهره برد كه بحثها از حالت نظري و فلسفي دور شود. بايد از كارشناسان مربوط خواست كه آن را در قالب عبارتهاي ساده، روان و همهفهم مطرح كنند. شيوهها و راهكارهاي فني و علمي اين موضوع با كمك هنرمندان، برنامهسازان و كارشناسان محترم، به فرهنگسازي ميانجامد. در اين راه، رسانه ديني وظيفه سنگيني در سطح خرد و كلان به عهده دارد. اين رسالت را در سطح كلان به اين صورت ميتوان بيان كرد:
الف) تقويت و تعميق ايمان مردم به روح، مطابق با باورهاي اصيل و صحيح دين اسلام؛
ب) تبيين اهميت شناخت جنبه روحاني انسان؛
ج) بهرهگيري از وجود كارشناسان نخبه حوزوي و دانشگاهي براي تبيين روح در فرهنگ اسلام؛
د) شناساندن ساحتهاي گوناگون روح در سطوح مختلف براي گروههاي گوناگون؛
ه) تعميق باور به بقاي روح؛
و) بيان روشن و درست از ارتباط كرامتهاي انساني و اخلاقي با موضوع شناخت روح؛
ز) تبيين اثر مثبت باور به روح در زندگي روزمره؛
ح) شناساندن درست گستره فعاليت روح و نشان دادن موارد ضعف مرتاضان و عارفان غير حقيقي؛
ط) تبيين درست موضوع ارتباط و احضار ارواح؛
ي) نشان دادن جنبههاي خرافي موضوع روح؛
ك) طرح درستي از پيوند روح با بدن و برعكس و ميزان اثرپذيري هر كدام از يكديگر؛
ل) واكاوي دقيق فلسفي ـ كلامي موضوع مرگ مغزي و اينكه روح در حالت مرگ مغزي در چه وضعيتي به سر ميبرد.
كمبود متنها و پژوهشهاي متناسب با رسانه و برخوردار از زبان هنري، از آسيبهاي كار مذهبي، به ويژه در زمينه فرهنگ روح در قرآن و روايات به شمار ميآيد.
براي ارائه كاري قوي، به پژوهشهاي بنيادي و راهبردي در چارچوبهاي صحيح نياز داريم تا بتوانيم جنبههاي ناشناخته يا كمتر شناختهشده فرهنگ روح را كشف كنيم و بدان بپردازيم. در اين زمينه، شاهد برداشتن گامهاي بلندي، مانند راهاندازي مركز پژوهشهاي اسلامي صدا و سيما هستيم، ولي به نظر ميرسد تا رسيدن به هدف نهايي، فاصله فراواني داريم. با راهاندازي اين نوع مراكز، به پروراندن پژوهشگران توانمند و هنرمند در زمينههاي مختلف مورد نياز رسانه، نياز جدي بيشتر احساس ميشود. نخستين گام براي آنكه رسانه برنامههاي عميق و متناسب با نياز مخاطب و در عين حال، جذاب و در چارچوبهاي استاندارد رسانهاي ارائه دهد، غنيسازي پژوهشها در اين عرصه است.
در هر دو گروه، مديران و برنامهسازان فعال در موضوعهاي مربوط به حوزه گسترده فرهنگ روح، دانش، مطالعه و توان كافي براي هدايت و ساخت برنامهها وجود ندارند. اين در حالي است كه اين عرصه، نيازمند حضور فراوان مديران و
برنامهسازان آگاه است. دانش لازم و مطالعه فراوان برنامهساز سبب ميشود محيط عملش را بهتر بشناسد و چشمهايش را روي بايدها و نبايدها، هستها و نيستها و واقعيتها بگشايد و كمك كند نگاهي عميق، همهجانبه و گستردهتر به موضوع مورد نظر داشته باشد. نداشتن مطالعه، دانش و توان سبب ميشود برنامهسازان در سطح دانش و آگاهي خودشان تصميم بگيرند و برنامه بسازند. برنامهسازاني كه پشتوانه نيرومند انديشهاي ندارند، به ناچار به سمت عوامزدگي و مردمپسندي سادهانگارانه و منفي پيش ميروند و رسانه را از ايفاي رسالتش باز ميدارند.
در اين زمينه، رعايت اين موارد پيشنهاد ميشود:
الف) نگارش كتابها و جزوههايي در معرفي روح و فرهنگ آن در اسلام، لازم و ضروري است؛
ب) معرفي مؤسسهها و مراكز علمي ـ پژوهشي كه در زمينه روح، پژوهشهاي علمي داشته است يا چنين پژوهشهايي انجام ميدهند؛
ج) معرفي كتابها، مقالهها و پاياننامههايي كه در زمينه روح نگارش يافتهاند؛
د) معرفي كارشناسان و نظريهپردازاني كه به گونهاي با موضوع روح و مطالعه آن درگير بودهاند؛
ه) ايجاد پايگاه اينترنتي در زمينه فرهنگ روح و معرفي سايتهاي موجود در اين زمينه.
از زواياي مختلف، مقوله روح را ميتوان در رسانه مطرح كرد. در بخش نظري، اين مسئله به بحثهاي تفسيري، كلامي، فلسفي و روانشناختي نياز دارد. در اين مورد وظيفه اصلي متوجه بخشهاي طرح و برنامه است. در اين
زمينه، ارتباط با مجامع و محافل علمي، راهكار اصلي به شمار ميآيد. رسانه بايد با ارتباط مستمر با مراكز دانشگاهي و حوزوي، از بحثهاي نو و افقهاي تازه علمي، بهره بگيرد و پاسخ شبهات مربوط به مسئله روح را از اين محافل دنبال كند.
گفتوگو با افرادي كه تجربه بيهوشي، مرگ مغزي، ناهشياري مغزي يا ارتباط با ارواح را داشته يا تجربه احضار ارواح را كسب كردهاند، (گرچه در دو مورد اخير به سختي ميتوان با افراد مطمئني برخورد كرد.) در شناساندن جنبههاي روحي انسان بسيار اثرگذار است. گفتوگو با چنين افرادي براي به تصوير كشيدن جنبههاي روح و آگاه كردن مردم از زواياي گوناگون آن، كمك بسياري به رسانه ميكند. پيشنهاد مناسبتر آن است كه با عالمان پرهيزكار و رزمندگان دفاع مقدس، به ويژه گروهي كه بر اثر مجروحيت، تجربهاي از سفر كوتاه روحاني به عالم برزخ داشتهاند، گفتوگو شود تا مخاطبان با اين تجربهها آشنا شوند.
از جمله كارهايي كه رسانه ملي در تقويت باورمندي به روح ميتواند از آن بهره گيرد، به كارگيري فنآوري روز است. امروزه دستاوردهاي شگفت بشري در مغربزمين، در خدمت ساختن فيلمها و برنامههايي قرار ميگيرد كه بيشتر در جهت دينزدايي و باور به عقايد خرافي است. يكي از آن موارد، باورهاي خرافي در زمينه تناسخ و آني ميسم است كه در برخي فيلمها به نمايش درميآيد. در چنين شرايطي، رسانه ديني بايد در تبليغ باورهاي درست، از جمله در مورد روح از فنآوريهاي پيشرفته بهره ببرد و با پخش جريانهاي مربوط به روح، باور عمومي را به اين مسئله افزايش دهد.
در ميان مخاطبان صدا و سيما، كودكان و خردسالان، مستعدترين گروهها
براي پذيرش مفاهيم ديني هستند. كودكان در اين سنين، تقريباً ذهني پاك دارند. آنها در ذهن خود، معمولاً همه كارها، مفاهيم، نمادها و اشخاص را به خوب و بد تقسيم ميكنند. همين تقسيمبندي مبناي كارها و داوريهايشان است، در صورتي كه اگر در اين سن، چيزي را در گروه خوبها و بدها بدانند، ديگر به آساني آن را تغيير نميدهند و گاهي همين زمينههاي ذهني، مسير زندگي آنها را در طول عمرشان تعيين ميكند.
نكته مهم ديگر در مورد خردسالان و كودكان اين است كه برنامهسازي براي آنها و جذب آنها به برنامهها، پيچيدگيهاي فني كمتري دارد و لزوم توجه به سليقههاي گوناگون كه در مورد بزرگسالان مطرح است، در برنامههاي خردسالان و كودكان كمتر مطرح ميشود. كافي است قالب و نوع برنامه، با روحيه كودكان متناسب باشد؛ مانند انيميشن و برنامههاي عروسكي تا آنها بيننده برنامه شوند. در عوض، مفاهيمي كه به كودكان القا ميشود، به دليل استعداد فراوان آنها براي پذيرش مفاهيم بايد كارشناسانه و دقيق انتخاب شود تا پيآمدهاي تربيتي مطلوب و مناسبي داشته باشد.
براي ايجاد باور به اصالت روح و جنبهها و ويژگيهاي آن، بايد كودكان و خردسالان را از همان سنين كودكي با اين مقولهها آشنا كنيم. ممكن است برخي چنين تصور كنند كه كودكان بايد تنها به سرگرميهاي سطحي بپردازند و آمادگي آشنايي با مفاهيم عميق، مانند باور اصالت روح را ندارند، ولي اين انديشه درست نيست؛ زيرا آشنايي با مفاهيم ديني، با بهرهمندي از قالبهاي مناسب براي كودكان، منافاتي ندارد و نبايد آنها را به بهانه نداشتن آمادگي فكري، از آشنايي با اين مفاهيم محروم كرد. اسلام سفارش ميكند كه اولين كلماتي كه در گوش نوزاد زمزمه ميشود، اذان و اقامه و مفاهيم و شعارهاي
اصلي اسلام باشد. شايسته نيست در جمهوري اسلامي، برنامههاي رسانه ملي به گونهاي باشد كه براي نمونه، قوانين راهنمايي و رانندگي و مانند آن را به كودكان و خردسالان بياموزد، ولي آنها حتي نام ائمّه عليهم السلام را هم ندانند و به طور كلي با فرهنگ اسلامي ناآشنا باشند.
همچنين به كارگيري تصويرهاي متحرك و كارتونهاي رايانهاي در باورمند كردن كودكان و نوجوانان به اصل وجود روح و اصالت آن در انسان، از كارهاي اثرگذار در عرصه رسانه خواهد بود.
در بخشهاي پيش اشاره كرديم، يكي از كاركردهاي روح، معنابخشي به زندگي است. امروزه چالش و مشكل جدي در مغربزمين، بيمعنايي زندگي است. رسانهها در چگونگي و ساخت فرهنگ زندگي و معنابخشي آن، نقش گستردهاي دارند. ارائه الگوآفريني و به تصوير كشيدن زندگي و بيان مفاهيم ديني از آن، اهميت رسانهها را در ايجاد معناي زندگي دوچندان ميكند.
در رسانه در مورد روح به شكلهاي مختلف هنري ميتوان برنامه توليد كرد. در اين قسمت، متناسب با ساختارهاي گوناگون برنامهسازي در صدا و سيما پيشنهادهايي براي توسعه و تعميق باور به فرهنگ روح و اصالت آن در برنامههاي اين رسانه ارائه ميشود.
الف) گفتوگو و ميزگرد
موضوعاتي كه در قالب گفتوگو و ميزگرد كارشناسي ميتوان بدانها پرداخت، به شرح زير است:
چيستي روح؛
باور به روح در مكاتب و اديان مختلف؛
حقيقت و ماهيت روح از منظر اديان توحيدي؛
واكاوي ماهيت روح از ديدگاه علوم مختلف؛
بررسي ماهيت روح و فرهنگ آن در اسلام؛
پرداختن به مسائلي مانند اغما، ناهشياري مغزي، احتضار و ارتباط روح با آنها؛
آسيبشناسي خرافه و راهيابي آن به موضوع روح؛
بررسي گستره فعاليت روح و نظر دين مبين اسلام در مورد آن؛
آسيبشناسي فعاليت مرتاضان و تفاوت كرامات مقبول دين با كارهاي آنها.
ب) گزارش و برنامههاي مستند و مصاحبه
عناوين موضوعات روح كه در قالب گزارش و برنامه مستند ميتوان بدانها پرداخت، از اين قرار است:
گزارش از محافلي كه درباره ارتباط با ارواح و احضار ارواح ادعاهايي دارند. اين گزارش بايد همراه با نقد عالمانه آگاهان حوزوي باشد؛
ارائه كتابها و آثاري درباره روح و نقد و ارزيابي آنها به وسيله كارشناسان؛
معرفي نشريات در زمينه موضوع روح؛
جلوههاي گوناگون باور به روح در زندگي؛
شناسايي و معرفي مؤسسهها و مجامعي كه در مورد روح به تحقيق پرداختهاند يا ميپردازند؛
بازتاب ديدگاههاي مردمي در مورد روح؛
گفتوگو يا گزارش از بيماراني كه تجربه ناهشياري مغزي داشتهاند. گزينه مناسبتر آن است كه از تجربههاي جانبازان هشت سال دفاع مقدس در
اين زمينه استفاده شود. برخي از اين بزرگواران، داراي تجربههاي انتقال محدود روح بودهاند. در كنار اينگونه گفتوگوها يا ساخت مستندي درباره آن، بايد كارشناسان مسلط به اين مباحث، به نقد و بررسي اين تجربهها بپردازند.
ج) ساخت فيلم يا ساخت مجموعههاي داستاني
هنرمندهاي مغربزمين در اين مورد، تجربههاي خوبي دارند. برنامهسازان رسانه ديني ضمن آگاهي يافتن از تجربههاي آنها بايد با ظرافت بيشتري وارد اين عرصه شوند؛ زيرا بيشتر تجربههاي هنرمندان غربي، از دادههاي ديني و مذهبي خاص خود بهرهمندند كه با آموزههاي خرافي در مورد روح همراه است و اسلام بسياري از اين تجربهها را تأييد نميكند.
ديدگاهها و باورهاي انحرافي و نادرستي كه در جامعه در مورد روح و مسائل مرتبط با آن وجود دارد، نقد و بررسي شود. يكي از اين ديدگاهها و باورها اين است كه ارواح پس از مرگ در اين دنيا ميمانند و گاهي به آزار مردم ميپردازند. اين نگاه از باور عوامانه به تناسخ در ميان برخي مردم سرچشمه گرفته است. فيلمسازان ما كه ميخواهند به موضوع روح بپردازند، بايد به اين نكته توجه جدي داشته باشند.
به تصوير كشيدن پديدههاي مادي يا هر چيزي كه رنگ و بوي مادي پيدا كند، بسيار راحتتر از اموري خواهد بود كه رنگ و بويي ماورايي دارد. در فرهنگ ما واقعاً امور ماورايي، ماورايي هستند و شناخت ماورا به راحتي براي انسانها ممكن نيست و دشوارتر از آن، به تصوير كشيدن آنهاست. ازاينرو، ترسيم تصويري اين مفاهيم، ظرافتهاي ويژهاي را ميطلبد.
طرح غير علمي، ناقص و بدون پرداخت دقيق اين موضوعات در سينما و تلويزيون ميتواند براي مخاطبان عام، آسيب جدي به همراه داشته باشد. اين
آسيب، تصوير نادرستي است كه از مفاهيمي مانند روح، عالم برزخ، آخرت و... در ذهنها ايجاد ميشود. اين مفاهيم با پرداخت غير علمي، ترديدها را درباره آنها افزايش ميدهد.
گفتني است تصويرگري و به نمايش درآوردن روح در قالب نماد و رمز و تجسم آن در فيلم (در قالب بازيگر) بر مبناي آموزههاي ديني ما منعي ندارد، بلكه نوعي پند به شمار ميآيد كه ميتواند سودمند باشد.
معمولاً نوع حضور ارواح و شخصيتهاي ماورايي در فيلمها و مجموعههاي تلويزيوني و سينماي ايران، كپيبرداري از فيلمهاي غربي است. البته اين مورد در سالهاي اخير، وضعيت مناسبتري يافته است. دليل آن هم استفاده از مشاورههاي مذهبي در توليد اين نوع فيلمهاست.
از برجستهترين حضور شخصيتهاي ماورايي، ميتوان به حضور روح اشاره كرد و روح با تعريف فارغ بودن از زمان ومكان و قدرت دخل و تصرف در اتفاقات، ميتواند خود را در قالب فيلم و نمايش نيز نشان دهد.
مسافرانِ بهرام بيضايي، جزو اولين و شاخصترين نمونههاي حضور ارواح در دنياي زندگان است اين فيلم زماني ساخته شد كه اين رويكرد در سينماي ايران چندان باب نبود. حضور اسطورهاي مادربزرگ (جميله شيخي)، كه باور ذهني خود را براي همگان عيني ميكند و دختر، شوهر و فرزندانشان را كه در جاده تصادف كردهاند، مقابل ديده همگان به حضور ميآورد، اتفاق منحصر به فردي بود كه با رويكرد به باور ماورايي به تصوير در آمد. حضور اين چهار روح بيش از هر چيز برخاسته از باور مادربزرگ است كه به
همگان تسري پيدا كرده، اما تنها تصويري محض از حضور ذهني آنان است و ارواح در اين فيلم، گسترهاي براي عمل و واكنش ندارند.
روز فرشته ساخته بهروز افخمي، مشخصترين نمونه براي نمايش حضور روح پس از مرگ در اين دنياست. حضور روح پيرمردي (عزتالله انتظامي) كه براي انجام كارهاي نيمهتمام و مشخص كردن تكليف اموال، زماني كوتاه دارد، به نوعي بر وجه فانتزي و ناپيدايي روح تأكيد ميكند.
در اين فيلم، فرشته مرگ (مينا لاكاني) در قالب زني زيبا حضور دارد كه با ارتباط گاه و بيگاه با روح برزخي، ضربالاجل زماني را به او گوشزد ميكند. ضمن اينكه در پايان با بهره بردن درست روح از فرصتي كه به او داده شده است، دوباره زنده ميشود و با تجربههاي ماورايي كه از سر گذرانده است، احتمالاً زندگي متفاوتي را آغاز ميكند.
گاهي به آسمان نگاه كن، فيلمي از كمال تبريزي است كه با هدف اصلي نمايش روح ساخته شد؛ فيلمي كه روح مردي (هوشنگ حريريان) را نشان ميدهد كه تازه درگذشته است و در دوره برزخ، محور ماجراها قرار ميدهد. در اين فيلم ميتوان رويكردهاي مختلف به شخصيتهاي ماورايي را از نظر گذراند. حضور فرشته مرگ در قالب هاتف (رضا كيانيان) مردي با ظاهري عجيب كه كارهايش بيشتر شبيه شعبدهبازي ميماند، حضور شخصيتهاي نزديك به دوره مرگ (حميد امجد ـ احمد آقالو) كه به واسطه ارتباط با هاتف و ديدن او كدگذاري مرگ ناگهاني آنها انجام ميشود و حتي روح درگذشتهاي (هانيه توسلي) كه در قالبي عيني، منتظر مرگ نامزدش است.
البته فيلم بيش از همه، اين رويكردها را مديون بنمايهاي است كه رمان در اختيارش نهاده است، رماني كه با سفر شيطان و دستيارانش به زمين آغاز
ميشود و در ادامه، مأموريتهاي آنها را روي زمين پي ميگيرد. گاهي به آسمان نگاه كن را ميتوان نقطه عطف حضور ماورا و ارواح در سينماي ايران دانست كه در عين حال به قهرمانان شهيد فيلمهاي دفاع مقدس، اداي دين ميكند. ضمن اشاره به اين نكته كه حضور ارواح و شخصيتهاي ماورايي با نوع پرداخت آنها، از آغاز به گونهاي معلوم و مشخص است.
آدم ساخته عبدالرضا كاهاني، فيلمي است كه فرشته مرگ (مهتاب كرامتي) را در قالب زني زيبا و امروزي وارد مناسبات و روابط روزمره مردم ميكند. پرداخت اين شخصيت به گونهاي است كه تا چند بخش عمده از فيلم، هويت او پنهان ميماند و بازي با اين دوگانگي در لحظه كشف موقعيت، به وسيله مخاطب، جذابيت خاصي دارد. اين فيلم ميكوشد مفهوم نزديك شدن به مرگ، مأموريت فرشته مرگ و...، را در لايههاي زيرين قصهاي متفاوت وارد كند.
تلويزيون با كار ساخت تله فيلم كارگرداناني چون مهرداد خوشبخت و مسعود آبپرور وارد اين عرصه شد كه دغدغه خاصي در پرداختن به موقعيتهاي ماورايي و روح داشتند. تله فيلمهاي پل، پيگرد، خشم و قضاوت، شب عقرب و وقت اضافه، شاخصترين نمونههاي اينگونه تله فيلمها به شمار ميآيند كه نوع حضور روح و ماورا در آنها متفاوت بود.
پل از اولين فيلمهايي بود كه از دوره آزاد شدن روح در موقعيتهايي چون حمله قلبي، خواب و... بهره برد تا فرصت جبران اشتباهها را به قهرمانش بدهد. مهندس پلسازي (محمود پاك نيت) كه پيآمدهاي سهلانگاري خود در ايمنسازي پل و برخورد غير منطقي با دامادش را در سفر ذهني، به چشم ميبيند، هنگامي كه به دنياي عيني بازميگردد، فرصت جبران گذشته را پيدا ميكند.
پيگرد كه اقتباسي ايراني از فيلم بدنام هيچكاك بود، مؤلفههاي ماورايي را وارد رؤياي فيلم كرد، به گونهاي كه گرهگشايي داماد جوان (رحيم نوروزي) از هويت واقعي زنش (آزيتا حاجيان) به ياري پيگيري و الهامات قلبي او، به گونهاي پيش ميرود كه پرده از راز گذشته زن برميدارد. چهره زن كه هنگام سوختن در آتش به صورتي زشت درمي آيد، نمونه ديگري از حضور باور ماورايي و چنين شخصيتهايي در فيلم است.
خشم و قضاوت فيلمي بود كه از حضور برجسته ماورا، روح و شخصيتهاي مرتبط با ماورا، بهره برد. حضور كارآگاهي معلق شده از خدمت (رضا كيانيان) كه براي بازپس گرفتن اعتبار خود ميخواهد پروندهاي را به طور شخصي دنبال كند، زمينهاي ميشود براي حضور مجرمي (كيهان ملكي) كه به دليل اطلاعاتي كه از پرونده دارد، مشكوك به نظرمي آيد. به تدريج، با پيشرفت داستان و باز شدن گرههاي كور پرونده، هويت اين مجرم به روح نزديكتر ميشود تا جايي كه مأمور، كشف ميكند او سالها پيش مرده است و حضور عيني ندارد.
وقت اضافه جديدترين تله فيلم خوشبخت است كه باز هم از موقعيت آشناي حمله قلبي بهره ميبرد. فرصتي كه در اين مقطع به فرد داده ميشود، استفادهاي در جهت پرداختن به يك عضو دوران ميانسالي است. فيلم با زنده شدن حاجي (مهدي هاشمي) هنگام انتقال به بيمارستان، به وسيله اورژانس و كمك خواستن او از دو مأمور براي انجام كار نيمهتمامش، آغاز ميشود. وقتي در مقطع مياني داستان از قول او نقل ميشود و به زمان حال باز ميگرديم، بازسازي رابطه عاطفي با سندي كه حاجي ميخواهد به نام زن جوان بيسرپرست كند، به مدد فرصت يك روزهاي كه در اختيارش قرار گرفته است، انجام ميشود.
زمان به پايان ميرسد و بر خلاف نمونههاي مشابه استفاده از اين موقعيت آشنا، حاجي ميميرد تا نتيجه اعمالش، رفتن او را راحت كند.
در ميان مجموعههاي تلويزيوني ميتوان از حضور روح در حلقه سبز، مرده متحرك، پليس آسماني و...، تجربه ماورا و بازگشت از برزخ در كمكم كن و همچنين حضور شيطان در او يك فرشته بود در قالب زن اغواگر، آخرين گناه با برجسته كردن چهره شيطاني و پنهان آدمها پيش از مرگ، اغما در قالب مردي مؤمن، جوان خوشگذران، آدم خلافكار و... ياد كرد كه كيفيت اين حضورها با نمونههاي اشاره شده چندان متفاوت نيست.(1)
در سريال حلقه سبز، تجربهاي عاشقانه به تصوير كشيده شده است؛ عشقي كه در ميان انسانهاي عادي اتفاق نميافتد، بلكه با موضوعي ماورايي، يعني روح و عالم برزخ در هم تنيده شده است. شايد مخاطب نيز بايد انتظار داشته باشد كه عشقي فراتر از عشق زميني را در اين سريال ببيند و تجربه كند؛ يعني فيلمي عاشقانه با مضموني ماورايي! به هر حال اين محوري است كه در كنار خط اصلي داستان قرار دارد كه بر ابهامهاي سريال ميافزايد.
با وجود كاستيهايي كه در روايت داستان به نظر ميرسد، صحنههايي به يادماندني ديده ميشود؛ جرقههايي كه ممكن است در زندگي هر كدام از ما اتفاق بيفتد و افقهايي را هر چند به مدت كوتاهي برايمان روشن و نمايان
1) نك: مصطفي لبيكي، پاياننامه تصويرگري روح در رسانه.
2) در نقد و تحليل اين سريال علاوه بر پاياننامه ياد شده، از مقاله آقاي حسن معظمي در سايت خبرگزاري ايرنا (20/10/1386) با عنوان برزخ باور و تكنيك در قامت روح و همچنين مصاحبه آقاي بهمن شريفزاده (سردبير نشريه كتاب نقد) در تاريخ (17/9/1386) در سايت فردا نيوز، استفاده فراواني شده است.
كند. تكنيكهاي سينمايي ظريف و زيبا توانستهاند مفاهيمي از ماورا را به صورت جرقههايي كوچك به تصوير بكشند كه از قدرت مهارت كارگردان حكايت دارد.
حلقه سبز مانند بسياري از آثار امروز سينما و تلويزيون ايران، داستاني ماورايي را روايت ميكند. روح جواني كه مرگ مغزي شده است، عاشق پرستاري ميشود كه در همان بيمارستاني كار ميكند كه جوان بستري است. پرستار هم به روح دل ميبندد. روح ميكوشد از اهداي اعضايش به ديگران خودداري كند و براي رسيدن به اين هدف از پرستار كمك ميگيرد. او ميخواهد هر طور شده است، به زندگي برگردد.
اين مجموعه كه در آن تنها از دو شخصيت اصلي استفاده شده و شخصيتهاي فرعي زيادي ندارد، توانسته است تا حدي كشش و تعليق ايجاد كند، ولي در مجموع نتوانسته است كششهاي دراماتيك لازم را براي جذب مخاطبان عام به وجود آورد.
شخصيت روح حسن گلاب، با ويژگيها و رفتار طنزآميز و دوستداشتني پرداخت شده است. بازي زيباي حميد فرخنژاد دلنشين است و بيننده تا حدي او را درك ميكند و ميتواند دوستش داشته باشد.
اين مجموعه نتوانسته با مخاطبان عام به خوبي ارتباط برقرار كند و اثر عميق و مثبت ديني بر آنان داشته باشد. نقص اين مجموعه را ميتوان به دليل چندين اشكال فرمي و محتوايي آن دانست. حسن گلاب در اين مجموعه، معلول ذهني و جسمي است كه گويا از زندگي خود سير شده است و در موقعيتي مناسب دست به خودكشي ميزند تا از اين فلاكت رهايي يابد. بر اثر اين اقدام، او دچار مرگ مغزي، و راهي بيمارستان ميشود. پس از آن،
روح او با شمايل انساني در اين دنيا ظاهر ميگردد و ميكوشد با دختري به نام گلبهار كه انترن بيمارستان قلب است، ارتباط برقرار كند.
حلقه سبز از داستاني واقعي اثر پذيرفته و پرداختي مجازي از موقعيتهاي ايجاد شده است. اين فيلم شيوه جديد روايي از قصه تكراري دارا و ندار و زيادهخواهي انساني گرفتار، همچون «غلام» است كه قصد بهرهبرداري از برادري نداشته و كودكي كه روزگاري سر راه قرار گرفته و نامش «حسن ننه گلاب» است.
روح سرگردان حسن، در دنياي بيروني سير تكامل را با وجود جسم بيمار و معلول دنيوي ميپيمايد. «گلبهار» نيز دختري شهرستاني است كه براي دكتر شدن (دانشجوي دوره دكترا) با هزاران آرزو به پايتخت آمده است، براي ارتباط با ديگران و اينكه آدمي را براي اهداي قلب خود انتخاب كند.
اين ارتباط، گلبهار را ابتدا به دليل نداشتن باور وجود روح، تا مرز ديوانگي ميكشاند و او را نزد دوستان و همكارانش، ديوانهاي نشان ميدهد كه دايم با خودش حرف ميزند.
مدت زماني طول ميكشد تا گلبهار بتواند حضور حسن را در مقام روح بپذيرد واين دو با هم پيوند برقرار كنند. كمكم حسن ميفهمد بايد قلب او به قلب ديگري پيوند بخورد و مرگ را بپذيرد. حسن كه زماني از جان خود سير شده بود، اكنون ميخواهد متقاضيان دريافت قلبش را ببيند و يكي را برگزيند.
تا اينجا ماجرا با آهنگي بسيار كند و كشدار، بيش از نيمي از مجموعه را شكل ميدهد. از اين پس، فضاي مجموعه از حالت بسته بيمارستان به فضاي طبيعت تغيير ميكند. روح حسن كه به دليل كمبودهاي جسمي و عقلياش در اين دنيا امكان لذت بردن از مواهب طبيعي دنيا را نيافته است، اكنون در
اين سفر آنها را تجربه ميكند. زيباييهاي شب، آسمان، جاده، جنگل، زندگي، سلامت روحي و جسمي و از همه بالاتر عشق، او را به دنياي وراي آنچه پيش از اين ديده يا احساس كرده بود، ميكشاند. حسن با تجربههاي جديد در مورد عشق، آن را دلپذير و جذاب و قابل احترام مييابد.
او در اين سفر، عشق را در زندگي ديگران تجربه ميكند و به نظر ميرسد به رشد عقلاني و عاطفي ميرسد. او با كربلايي آشنا ميشود كه عشق در وجود او بسيار برجسته است. شخصيت نماديني كه واهمهاي ندارد براي عشقش و زندگي يك روزه با معشوق خود، جانش را از دست بدهد و با صداي بلند، عشقش را در قالب شعري فرياد ميزند: «بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم.» حسن، كربلايي را مرد ميداند؛ مردي كه خود به كمال رسيده است. حسن و گلي نيز عاشق هم ميشوند و حسن، عشق را در وجود خود به نظاره مينشيند. او با اين تجربهها ديگر نميخواهد بميرد، بلكه ميخواهد به زمين بازگردد و در قالب همين جسم سالم زندگي كند و از اين زيباييها و لذتها بهره ببرد و بالاخره با عشق خود، گلبهار ـ كه اكنون او را يافته است ـ ازدواج كند. براي او سخت است بپذيرد كه او مسافر دنياي ديگر است و نميتواند به زمين باز گردد، اما مشكل اين است كه حسن، روح است و گلي، جسم.
كشمكش اصلي داستان در اينجاست. روح حسن بايد از بدنش به طور كامل جدا شود و به دنيايي ديگر سفر كند. گلبهار در سفر به شمال، همسفري است كه ميخواهد او را براي اين مفارقت آماده كند و او را ياري دهد. اكنون حسن عاشق همسفر خود شده است. نميتواند او و ديگر لذتهاي اين دنيا را به فراموشي بسپارد. بالاخره اين اتفاق ميافتد و در
قسمت پاياني ميبينيم كه او آماده مرگ و سفر آخرت ميشود تا اين لذت وصال با گلبهار را در آن دنيا تجربه كند.
يكي از مايههاي اصلي اين مجموعه، گذر از دنياست؛ مفهومي كه ميتوانست از نظر محتوايي اين مجموعه را از فيلم شهر فرشتگان و فيلمهاي مشابه غربي آن متمايز سازد، اما اين مفهوم در اين مجموعه نتوانسته است ظهور يابد و با داستاني منطقي، بيان شود.
اين مجموعه شباهتهايي با فيلم شهر فرشتگان دارد. فرشتهها در شهر فرشتگان دنبال انسانها ميآيند و به دردهاي آنان رسيدگي ميكنند. يكي از فرشتهها، عاشق انساني ميشود و ميخواهد از لباس فرشتهاي خود بيرون آيد و انسان شود و پس از ماجراهايي، سرانجام از هيئت فرشته به شكل انسان در ميآيد و دنبال عشق خود ميرود.
شهر فرشتگان، فيلمي با ويژگيهاي فيلمهاي غربي است و بر اساس فرهنگ و عناصر مختص به آن ساخته شده است. اين فيلم، مفاهيمي كاملاً سكولار و زميني دارد و همه چيز، حتي ماورا را مادي ميبيند. سريال حلقه سبز، از اين فيلم الگوبرداري شده است كه كوشيده عناصر و مفاهيم مذهبي در آن تنيده شود، ولي نه تنها آن مفاهيم نتوانسته است در اين قالب به خوبي جاي گيرد، بلكه سبب شده است از نظر منطق داستاني نيز مشكلاتي پيدا كند. در اين مجموعه، داستان اصلي كه سفر روح و تجربههاي اوست، بسيار دير آغاز ميشود و زماني به موضوع گذر از دنيا ميپردازد كه داستان رو به پايان است. ازاينرو، فرصت بسياري براي مطرح كردن نيست و به صورتي كاملاً ناقص و با اشارهاي نارسا و گذرا به اين مضمون، مجموعه به پايان ميرسد.
اكنون حسن گلاب با مفاهيمي مانند زيباييهاي طبيعت و زندگي و عشق
بين زن و مرد آشنا شده است. اين تجربهها و آگاهيها كه تا لحظه پايان سريال ادامه دارد، به خوبي پرداخت شدهاند. در قسمت پاياني مجموعه ميبينيم كه نظر حسن نسبت به زندگي تغيير ميكند و اين دنيا را گذرا ميداند و پس از بيرون آمدن از امامزاده، قيافه او پير ميشود. در آن زمان، به يكباره و بدون تجربه عميق معنوي يا هرگونه تجربه منطقي ديگري، به دنيا رغبتي ندارد و آماده سفر آخرت نشان داده ميشود. قيافه حسن به سرعت از جواني به كهنسالي ميرسد و به نظر ميآيد تجربههاي گراني به دست آورده است، ولي اين روند با بلوغ فكري حسن از جواني به كهنسالي همراه نيست.
در اينجا به قرينه سرد شدن اشتياق حسن نسبت به دنيا و آمادگي او براي سفر آخرت ـ كه ما تنها از رفتار و چند گفتوگوي پايان فيلم ميفهميم ـ ميتوان او به نوعي تجربه عرفاني يا ماورايي دست مييابد.
زودگذر بودن دنيا و حقير شمردن آن، براي هيچ كس نميتواند بدون تجربهاي عميق و منطقي، بروز كند و ماجراهاي داستان توانايي ايجاد اين درك و تجربه را براي حسن فراهم نميآورند. ازاينرو، زبان فيلم براي بيان اين موضوع گنگ است و اصليترين بخش فيلم به صورت كاملاً غير منطقي به پايان ميرسد.
فيلم شهر فرشتگان، بر اساس مفاهيم سكولار ساخته شده است. در اين فيلم، جذابيتهاي دنياي مادي، فرشته را به خود جذب ميكند و او را به سوي زمين ميكشد، ولي در مجموعه حلقه سبز كه بر اساس مفاهيم اسلامي ساخته شده است، روح حسن با تجربههاي جديد، هر لحظه بيشتر جذب دنياي مادي ميشود، بدون آنكه جذبهاي از ماورا او را به سوي اموري فراتر از دنياي مادي بكشاند تا از خاك به افلاك برسد يا دست كم با ميل خود همه زيباييهاي دنيايي را به مقصد رسيدن به جهان برتر و زيباتر پشت سر بگذارد.
اين مجموعه به دنبال معناي ديني است، اما نگاه ديني در آن رعايت نشده است. به نظر ميرسد در نگاه ديني، نوع هنري فيلم كه روح در آن حضور فعال دارد، آن هم زماني كه بايد جسم خود را ترك گويد و به دنياي ديگر گام نهد، بايد به موضوع شرح دل كندن روح از دنيا و آماده شدن براي ورود به آخرت و دنيايي ديگر پرداخته شود. در اين مجموعه، تذكري به آخرت و امور معنوي ديده نميشود، بلكه امور ماورايي به ساحت مادي تنزل مييابد. فيلم، شرح دل بستن روح به دنياست.
حاتمي كيا در اين مجموعه، بخش دل بستن روح به زيباييهاي دنيايي را با مهارت نشان داده است. پس از اين همه شور و اشتياقي كه در حسن براي ماندن و بهره بردن از آنچه او حق خود ميداند، ايجاد شده است، گذر از دنيا نيازمند تجربههاي بسيار ظريفتر و عميقتر او از امور ماورايي و پوچي دنياست تا با آن شناخت و تجربهها در او تحول ايجاد شود. اگر قرار است حسن از دنيا بگذرد، بايد ماهيت دنيا را عميق بشناسد و گذر از دنيا را در زندگي كساني كه به صورت منطقي از دنيا ميگذرند و مشتاق ديدار آخرت هستند، ببيند و تجربه كند.
بنابراين، در اين مجموعه زمينههاي تحول ايجاد نشده است. در اين مجموعه، حسن دوران كودكي، جواني و پيري را پشت سر ميگذارد. سريال از كودكي و بيتجربگي حسن، زود عبور ميكند، در حالي كه جواني و شيدايي او را خوب نشان ميدهد. با وجود اين، به سير او در دوره پيري كه گوياي تكامل فكري اوست، خوب نميپردازد. حسن بدون تجربههاي لازم، پير يا به عبارتي، كامل ميشود. او از نظر قيافه از دوره جواني به دوره پيري ميرسد و گويي قرار است وقتي پير ميشود، آمادگي پيدا كند قلب او به ديگري پيوند زده شود و به جهان ديگر سفر كند.
اكنون او پير شده و وقت رفتن اوست؛ او عاشقي است كه ميخواهد در اين دنيا به گلبهار برسد. او ميبيند مقدور نيست. براي همين راضي ميشود كه در دنياي ديگر با عشق خود زندگي كند. او از عروسي در اين دنيا ميگذرد، نه از دنيا. در منطق فيلم چون اين دو در اين دنيا نميتوانند به وصال برسند، در دنياي ديگر اين وصال صورت ميگيرد. به همين دليل، ميتوان گفت اين مجموعه تنها موضوعي عاشقانه دارد و گذر از دنيا به سوي آخرت در آن مطرح نيست.
در ابتداي سريال كه هنوز حسن به رشد عقلي نرسيده است، تناقضي در تفكر و بينش او وجود دارد. حسن در آن زمان از نظر عقلي زياد رشد نيافته است، ولي در ابتداي سفر، وقتي از عشق سخن ميگويد، به نظر ميرسد ديگر آن حسن ناپخته بيتجربه نيست. ميگويد قلبش را به كسي ميسپارد كه تيري از جانب او بر آن بنشيند و تا عاشق كسي نشود، قلبش را به او نميبخشد. او در اين سفر نيز كه تجربههاي عاشقانه را در زندگي ديگران به نظاره مينشيند، چيزي بيش از آنچه در اين باره ميدانست و از آن سخن ميگفت، به دست نميآورد.
در اين مجموعه، «روح» وراي آنچه آدميان در اين دنيا ميبينند، نميبيند، در حالي كه وقتي روح از جسم و تعلقات مادي رهايي مييابد، فرصت خواهد يافت تا با عالم ماوراي ماده ارتباط برقرار كند و به اسراري از آن عوالم دست مييابد. گويي روح در اين مجموعه هنوز پايبند جسم است و همان چيزي را ميبيند و ميشنود و احساس ميكند كه اگر زنده و سالم بود، ميتوانست ببيند و بشنود و احساس كند.
وقتي سخن از روح به ميان ميآيد، آن هم زماني كه بايد به طور كامل
جسم خود را ترك گويد و به دنياي ديگر قدم نهد، ديدگاه او در آن لحظات نبايد مادي باشد. اين در حالي است كه حسن در آن حالت همه چيز را مادي ميبيند. لذتي كه از آن نميتواند بگذرد و به اميد رسيدن به آن در عالمي ديگر آماده پرواز به سوي آن جهان ميشود، عشق زميني است و اين نوع پرداخت گذر از دنيا، پرداخت امور ماورايي به صورت مادي به شمار ميآيد. در اين فيلم نگاه اينجهاني بيشتر ديده ميشود تا نگاه آنجهاني و كشاندن روح به قالب اينجهاني و نگاه اينجهاني به روح، تا حد زيادي بر اساس باور سكولار است. در اينجا روح دغدغه دنيا و آخرت را دارد، ولي بدون آنكه دغدغه اين دنياي او مرتفع شود و آمادگي لازم و منطقي را از ديدگاه اسلامي پيدا كند، نشان داده ميشود كه آماده سفر است.
جدا از اين اشكالات محتوايي، در روايات و سبك اين مجموعه نيز مشكلاتي ديده ميشود. در ميان حادثههاي بسياري كه در اين سريال رخ ميدهد، در برخي موارد، رابطه مضموني كاملي ديده نميشود و تكرارهاي ملالآور و ريتم بسيار كند مجموعه سبب ميشود مخاطب عام جذب مجموعه نشود و از آن اثر نپذيرد، بدون آنكه موقعيت به سمت جلو حركت كند. فضاي حاكم بر بخشهاي ابتدايي مجموعه كه بيشتر ماجراها در بيمارستان اتفاق ميافتد، خفه و غمآلود است. روابط بين انترنها، پرستاران و متخصصان قلب، تا حدي مرموز، پليسي و تاريك نمايش داده ميشود. مطرح كردن اهداي قلب به اين صورت، نه تنها فضايي غير واقعي از بيمارستان قلب و اهداي آن را به تصوير ميكشد، بلكه در روند اهداي قلب اثر منفي خواهد داشت.
بيشتر عالمان ديني و پزشكان متخصص مغز، بيمار مرگ مغزي را مردهاي ميدانند كه بازگشت او به دنيا از راههاي طبيعي، امكان ندارد. پس او اكنون
در عالم برزخ است، در حالي كه موضوع اين مجموعه بر اين فرض بنا شده است كه روح حسن در اين دنيا ميچرخد و با كساني ارتباط برقرار ميكند و ميكوشد مانع سفرش به جهان آخرت شود. در منطق داستان اين مجموعه، گويي بيمار مرگ مغزي تا زماني كه قلبش از او جدا نشود يا از كار نيفتد، هنوز زنده است و روح او در اين عالم سرگردان است. اين موضوع با منطق فيلم فانتزي سازگار است، اما به طور طبيعي اين احساس را در نزديكان بيماران مرگ مغزي ايجاد ميكند كه بيماران آنان در اين حالت هنوز نمردهاند و اهداي قلب آنان به ديگري با كشتن آنان همراه است.
ديدن روح حسن نيز از منطق خاصي پيروي نميكند. با بيرون آمدن روح از بدن، هر كسي نبايد قادر به ديدن آن باشد. يا بيننده بايد فرد خاصي باشد و يا روح، ويژگيهاي خاصي داشته باشد تا بتواند با ديگران ارتباط ويژهاي برقرار كند. در اينجا گلبهار، روح حسن را ميبيند، ولي ديگران مانند سيد و سارا او را نميبينند يا گاهي سيد صداي او را ميشنود. در اين باره، توضيحي كه منطق داستاني آن را توجيه كند، در درون اين مجموعه ديده نميشود.
در اين مجموعه، روح همه كساني كه از بدن آنان جدا ميشود، صورت برزخي خوبي دارد و با چهره و قيافهاي تميز و مرتب ديده ميشود. غلام كه معتاد است و كارهاي خلاف بسياري از او سر ميزند، وقتي روحش، براي لحظاتي از بدنش جدا ميشود، با لباس شيك و قيافهاي خوب ديده ميشود، در حالي كه اگر قرار است روح انسانها به نمايش درآيند، بايد ويژگيهاي روحي آنان در ظاهر آنان نمود پيدا كنند. نكته ديگري كه نبايد آن را ناديده گرفت، اين است كه آنچه در اين مجموعه نمود يافته، تا حدي سياهنمايي زن به شمار ميآيد. گلبهار، در اين مجموعه، از نظر روحي شخصيتي ناآرام و پر
مشكل است. اگر هم لبخند بر لبان او جاري ميشود، لبخندي تلخ است. اين مجموعه نيز به پيروي از فيلمهاي غربي، نگاه اومانيستي را بنمايه اصلي كار خويش قرار داده و روح، فعال مايشاء است و در اين مجموعه، اراده و اذن خداوند جايگاهي ندارد.
كتابنامه
زير فصل ها
الف) كتاب
ب) مقاله
ج) پايگاه اينترنتي
الف) كتاب
٭ قرآن.
٭ نهجالبلاغه.
آشتياني، جلالالدين، شرح بر زاد المسافر، تهران، انتشارات امير كبير، 1379.
آقا بزرگ تهراني، محمدمحسن، الذريعه الي تصانيف الشيعه، قم، مؤسسه اسماعيلي، 1355.
آلوسي، سيد محمود، روح المعاني في تفسير قرآن العظيم، بيروت، دار الكتب العلميه، 1415 ه .ق.
آيزنك، هانس يورگن و ديگران، روح و دانش جديد، ترجمه و گردآورنده: محمدرضا غفاري، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، 1376.
ابراهيمي ديناني، غلامحسين، ماجراي فكر فلسفي در فلاسفه اسلامي، تهران، مركز تحقيقات و مطالعات فرهنگي، 1372.
ابن بابويه، محمد بن علي، معاني الاخبار، مشهد، آستان قدس رضوي، 1366.
ابن خالد برقي، احمد بن محمد، المحاسن، تحقيق: جمالالدين حسيني ارموي، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1330 ه .ق.
ابن سينا، حسين بن عبدالله، احوال نفس، قاهره، بينا، بيتا.
ابن شعبه حراني، حسن بن علي، تحف العقول عن آل الرسول، تصحيح: علياكبر غفاري، قم، دفتر انتشارات اسلامي، 1363.
ابن فارس، احمد، معجم مقاييس اللغه، تحقيق: عبدالسلام محمدهارون، قم، دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم، 1404 ه .ق.
ابن مسكويه، تهذيب الاخلاق و تطهر الاعراق، تحقيق: شيخ حسن تميم القاضي الشرعي، اصفهان، مهدوي، بيتا.
ابن منظور، محمد بن مكرم، لسان العرب، قم، نشر ادب الحوزه، 1363.
ابن هشام، عبدالملك بن هشام، سيره النبويه، قم، كتابفروشي مصطفوي، بيتا.
باربور، ايان، علم و دين، ترجمه: بهاءالدين خرمشاهي، تهران، مركز نشر دانشگاهي، 1362.
باندمن، السي آل و باندمن برترام، اخلاق پرستاري در طول زندگي، ترجمه: مهتاب عليزاده، تهران، نشر و تبليغ بُشري، 1375.
بحراني، سيد هاشم، البرهان في تفسير القرآن، تهران، بنياد بعثت، 1416 ه .ق.
بغدادي، ابوالبركات، المعتبر في الحكمه، به كوشش: زينالعابدين موسوي، حيدر آباد دكن، 1358 ه .ق.
بيضاوي، عبدالله بن عمر، انوار التنزيل و اسرار التأويل، بيروت، دار احياء التراث العربي، مؤسسه التاريخ العربي، 1418 ه .ق.
تميمي آمدي، عبدالواحد، غررالحكم و دررالكلم، قم، دارالكتب الاسلامي، 1426 ه .ق.
جعفري، محمدتقي، شناخت انسان در تصعيد حيات تكاملي، تهران، مؤسسه تدوين و نشر آثار علامه جعفري، 1386.
جلالي مقدم، مسعود، كرانههاي هستي در پنج افق مقدس، تهران، اميركبير، 1383.
حجتي، محمدباقر، روانشناسي از ديدگاه غزالي و دانشمندان اسلامي، تهران، نشر فرهنگ اسلامي، 1360.
حسنزاده آملي، حسن، عيون مسائل النفس و شرح آن، ترجمه: ابراهيم احمديان و مصطفي بابايي، قم، قيام، 1380.
حسيني طهراني، سيد محمدحسين، معادشناسي، مشهد، علامه طباطبايي، 1376.
حلبي، علياصغر، انسان در اسلام و مكاتب غربي، تهران، اساطير، 1374.
حلي، حسن بن سليمان، مختصر بصائر الدرجات، نجف، مطبعه حيدريه، 1370 ه .ق.
حلي، حسن بن يوسف، كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد، تهران، مصطفوي، 1395 ه .ق.
خامنهاي، سيد محمد، روح و نفس، تهران، بنياد حكمت اسلامي صدرا، 1387.
خبري، مؤيدالدين، شرح فصوص الحكم، مشهد، دانشگاه مشهد، 1361.
داناسرشت، علياكبر، ترجمه روانشناسي شفا، تهران، چاپخانه بانك بازرگاني، 1348ه .ق.
دبليو كري، جيمز، ارتباطات و فرهنگ، ترجمه: مريم داداشي، تهران، سبز آسيا، 1376.
دولتشاهي، حشمتالله، مكانيسم آفرينش، تهران، اميركبير، 1382.
دهخدا، علياكبر، لغتنامه دهخدا، تهران، دانشگاه تهران، 1346.
ديواني، امير، حيات جاودانه (پژوهشي در قلمرو معادشناسي)، قم، انتشارات معاونت امور اساتيد و دروس معارف اسلامي، 1376.
رازي، فخرالدين، المطالب العاليه من العلم الاهي، تحقيق: احمد حجازي السفا، بيروت، منشورات شريف الرضي و دارالكتب العربي، 1407 ه .ق.
ــــــــــــــ ، تفسير كبير، مصر، مطبعه البريه المصريه، 1357 ه .ق.
ــــــــــــــ ، زياره القبور، شرح و تحقيق: احمد عابدي، قم، زائر، 1376.
رازي، نجمالدين، مرصاد العباد، به اهتمام: محمدامين رياحي، تهران، انتشارات علمي و فرهنگي، 1365.
راغب اصفهاني، ابوالقاسم، مفردات الفاظ القرآن، تهران، دفتر نشر كتاب، 1404 ه .ق.
رجبي، ابوذر، درآمدي بر جنبش نرمافزاري، قم، مركز پژوهشهاي اسلامي صدا و سيما، 1386.
رجبي، محمود، انسانشناسي، قم، مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني رحمه الله ، 1380.
رخشاد، محمدحسين، در محضر علامه طباطبايي، قم، مؤسسه فرهنگي سماء، 1386.
رسولي بيرامي، ناصر، قرآن و علوم امروزين، تهران، دالاهو، 1380.
رومي (مولوي)، جلالالدين، مثنوي معنوي، با مقدمه: رينولد نيكلسون، تهران، ني، 1366.
زمخشري، محمود، الكشاف عن حقائق غوامض التنزيل، بيروت، دارالكتاب العربي، 1407 ه .ق.
سبحاني، جعفر، اصالت روح از نظر قرآن، قم، مؤسسه امام صادق عليه السلام ، 1377.
ــــــــــــــ ، منشور جاويد، قم، دار القرآن الحكيم، 1369.
سبزواري، محمد بن محمد، جامع الاخبار او معارج اليقين في اصول الدين، بيروت، مؤسسه آل البيت لاحياء التراث، 1413 ه .ق.
سبزواري، ملا هادي، اسرارالحكم، با مقدمه و حواشي: ميرزا ابوالحسن شعراني، تهران، اسلاميه، 1362.
سپري، فريدون، پژوهشي درباره روح و شبح، تهران، احسان، 1377.
سيد قطب، في ضلال القرآن، بيروت، دار احياء التراث العربي، بيتا.
شهرستاني، عبدالكريم، الملل و النحل، ترجمه: افضلالدين صدر تركه اصفهاني، تصحيح و مقدمه و ترجمه: محمدرضا جلالي ناييني، تهران، چاپخانه علمي، بيتا.
صالحي اميري، رضا، خرافهگرايي چيستي، چرايي و كاركردها، تهران، مركز تحقيقات استراتژيك، 1387.
صدرالمتألهين شيرازي، محمد بن ابراهيم، الاسفار الاربعه، بيروت، دار احياء التراث العربي، 1981م.
ــــــــــــــ ، الاسفار الاربعه، تهران، مصطفوي، 1387 ه .ق.
ــــــــــــــ ، العرشيه، تهران، مولي، 1361.
ــــــــــــــ ، المبداء و المعاد، تهران، بنياد حكمت اسلامي صدرا، 1381.
صفار، محمد بن حسن، بصائر الدرجات الكبري في فضائل آل محمد، تصحيح و تعليق: محسن كوچهباغي تبريزي، قم، كتابخانه آيتالله مرعشي نجفي، 1404 ه .ق.
طباطبايي، سيد محمدحسين، اصول فلسفه و روش رئاليسم، با مقدمه و پاورقي: مرتضي مطهري، قم، دفتر انتشارات اسلامي، 1359.
ــــــــــــــ ، الميزان في تفسير القرآن، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1372.
ــــــــــــــ ، الميزان، ترجمه: سيد محمدباقر موسوي همداني، قم، دفتر انتشارات اسلامي، 1374.
ــــــــــــــ ، شيعه در اسلام، قم، بوستان كتاب، 1387.
ــــــــــــــ ، نهايه الحكمه، قم، مؤسسه نشر اسلامي، 1374.
طبرسي، احمد بن علي، الاحتجاج، تحقيق: محمدباقر خراساني، نجف، دار النعمان، 1386 ه .ق.
طبرسي، فضل بن حسن، جوامع الجامع في تفسير القرآن المجيد، تهران، انتشارات دانشگاه تهران و مديريت حوزه علميه قم، 1377.
ــــــــــــــ ، مجمع البيان في تفسير القرآن، بيروت، مؤسسه الاعلمي للمطبوعات، 1372.
طريحي، فخرالدين، مجمع البحرين، تهران، كتابفروشي مرتضوي، 1375.
طوسي، محمد بن حسن، رجال الكشي، تصحيح و تعليق: ميرداماد استرآبادي، تحقيق: مهدي رجايي، قم، مؤسسه آل البيت لاحياء التراث العربي، 1404 ه .ق.
عروسي حويزي، عبد علي بن جمعه، تفسير نور الثقلين، قم، اسماعيليان، 1415 ه .ق.
غزالي، ابوحامد محمد، كيمياي سعادت، تهران، گنجينه، 1370.
فانون، فرانتس، سال پنجم انقلاب الجزاير، ترجمه: نورعلي تابنده، تهران، نشر فرهنگ اسلامي، بيتا.
فخار طوسي، جواد، امام خميني رحمه الله و رسانههاي گروهي، تهران، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خميني رحمه الله ، 1381.
فراهيدي، خليل بن احمد، كتاب العين، تحقيق: مهدي مخزومي و ابراهيم سامرايي، قم، دارالهجره، 1405ه .ق.
فروغي، محمدعلي، سير حكمت در اروپا، تهران، زوار، 1344.
فلوطين، اثولوجيا، ترجمه: ابن ناعمه حصيبي، تهران، سروش، 1388.
فيض كاشاني، ملا محسن، تفسير الصافي، تهران، صدر، 1415ه .ق.
قاضي سعيد قمي، تعليقات، مقدمه و تصحيح: انتشارات انجمن شاهنشاهي فلسفه ايران، تهران، انجمن شاهنشاهي فلسفه ايران، 1389ه .ق.
قرطبي، ابوعبدالله محمد بن احمد، الجامع الاحكام القرآن، رياض، دارالعالم الكتب، 1423ه .ق.
كليني، محمد بن يعقوب، اصول كافي، تهران، اسلاميه، 1363.
ــــــــــــــ ، اصول كافي، با ترجمه و شرح: محمدباقر كمرهاي، تهران، دفتر مطالعات تاريخ معارف اسلامي، 1379.
كوئن، بروس، مباني جامعهشناسي، ترجمه و اقتباس: غلامعباس توسلي و رضا فاضلي، تهران، سمت، 1372.
گرامي، غلامحسين، انسان در اسلام، قم، نشر معارف، 1386.
لئون دني، عالم پس از مرگ، ترجمه و اقتباس: محمد بصيري، مؤسسه مطبوعاتي عطايي، بيتا.
لبيكي، مصطفي، پاياننامه تصويرگري روح در رسانه، دانشكده صدا و سيما، 1386.
مجلسي، محمدباقر، بحارالانوار، بيروت، مؤسسه الوفاء، 1403ه .ق.
ــــــــــــــ ، بحارالانوار، تهران، اسلاميه، 1360.
محمدي ريشهري، محمد، ميزان الحكمه، قم، دارالحديث، 1425ه .ق.
مشهدي، ميرزا محمد، كنز الدقايق، تحقيق: مجتبي عراقي، قم، مؤسسه النشر الاسلامي، بيتا.
مصباح يزدي، محمدتقي، آموزش عقايد، تهران، سازمان تبليغات اسلامي، 1374.
ــــــــــــــ ، معارف قرآن: خداشناسي، كيهانشناسي، انسانشناسي، قم، مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني رحمه الله ، 1378.
ــــــــــــــ ، نقد و بررسي مكاتب اخلاقي، قم، مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني رحمه الله ، 1384.
مطهري، مرتضي، انسان كامل، قم دفتر انتشارات اسلامي، 1364.
ــــــــــــــ ، فطرت، تهران، صدرا، 1372.
ــــــــــــــ ، مجموعه آثار (جلد 2)، تهران، صدرا، 1373.
ــــــــــــــ ، معاد، قم، صدرا، 1373.
ــــــــــــــ ، نبوت، قم، صدرا، 1373.
مفيد، محمد بن نعمان، مسائل سرويه (ضمن مجموعه مصنفات شيخ مفيد)، قم، كنگره جهاني هزاره شيخ مفيد، 1372.
مكارم شيرازي، ناصر و ديگران، پيام قرآن، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1377.
تفسير نمونه، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1383.
مكارم شيرازي، ناصر، ارتباط با ارواح، قم، نسل جوان، 1368.
منتظري، علي، خواب و رؤيا، تهران، هستينما، 1383.
ميرداماد، القبسات، تحقيق: مهدي محقق، تهران، دانشگاه تهران، 1367.
نبي جمالي، شكوه السادات و حسن احمدي، علم النفس از ديدگاه دانشمندان اسلامي و تطبيق آن با روانشناسي جديد، تهران، دانشگاه علامه طباطبايي، 1383.
واعظي، احمد، انسان از ديدگاه اسلام، قم، دفتر همكاري حوزه و دانشگاه و سازمان مطالعه و تدوين كتب علوم انساني، 1377.
هاشمي، سيد محمد، حقوق اساسي جمهوري اسلامي ايران، قم، مجتمع آموزش عالي قم، 1375.
هجويري غزنوي، كشف المحجوب، تحقيق: د. ژوكوفسكي، تهران، طهوري، 1358.
همر، دانيل و الكس رودين، جهان اشباح، ترجمه: مير جلالالدين كزازي، تهران، عطايي، 1370.
ب) مقاله
تبعد ايزدي، مختار، «نفس و روح»، نشريه خردنامه صدرا، شماره 31.
درسهايي از مكتب اسلام، شمارههاي متعدد.
رجبي، ابوذر، «معناي زندگي»، نشريه معارف، شماره 66.
شاكر، محمدكاظم، «تفسيري از روح»، فصلنامه پژوهشهاي فلسفي كلامي، شماره 2.
ـــــــــــــــ ، «روح خدا در قرآن و كتاب مقدس»، فصلنامه پژوهشنامه قرآن و حديث، شماره 2.
فرامرزي، احمد، «خلود روح»، نشريه ارمغان، شماره 5.
ج) پايگاه اينترنتي
سايت باشگاه انديشه. www. Bashgah.net
سايت خبرگزاري ايرنا. www.irna.ir