ghaemiyeh.com
سرشناسه : مسعودانصاری، احمدعلی، - ۱۳۲۷
عنوان و نام پدیدآور : پس از سقوط: سرگذشت خاندان پهلوی در دوران آوارگی/ خاطرات احمدعلی مسعود انصاری
وضعیت ویراست : [ویراست ]۲
مشخصات نشر : تهران : موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی ، ۱۳۸۴.
مشخصات ظاهری : ص ۳۹۷
شابک : 964-5645-61-1۲۵۰۰۰ ریال :
وضعیت فهرست نویسی : فهرستنویسی قبلی
یادداشت : فهرستنویسی براساس اطلاعات فیپا
عنوان دیگر : سرگذشت خاندان پهلوی در دوران آوارگی
موضوع : مسعود انصاری، احمدعلی، ۱۳۲۷ - -- خاطرات
موضوع : ایران -- تاریخ -- پهلوی، ۱۳۵۷ - ۱۳۲۰
شناسه افزوده : موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی
رده بندی کنگره : DSR۱۴۸۶/م۴۸آ۳ ۱۳۸۴
رده بندی دیویی : ۹۵۵/۰۸۲۴۰۹۲
شماره کتابشناسی ملی : م۸۴-۳۲۵۰۵
بسم الله الرحمن الرحیم
پس از سقوط: سرگذشت خاندان پهلوی در دوران آوارگی
خاطرات احمدعلی مسعود انصاری
سرشناسه : مسعودانصاری، احمدعلی، - ۱۳۲۷
عنوان و نام پدیدآور : پس از سقوط: سرگذشت خاندان پهلوی در دوران آوارگی/ خاطرات احمدعلی مسعود انصاری
وضعیت ویراست : [ویراست ]۲
مشخصات نشر : تهران : موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی ، ۱۳۸۴.
مشخصات ظاهری : ص ۳۹۷
شابک : 964-5645-61-1۲۵۰۰۰ ریال :
وضعیت فهرست نویسی : فهرستنویسی قبلی
یادداشت : فهرستنویسی براساس اطلاعات فیپا
عنوان دیگر : سرگذشت خاندان پهلوی در دوران آوارگی
موضوع : مسعود انصاری، احمدعلی، ۱۳۲۷ - -- خاطرات
موضوع : ایران -- تاریخ -- پهلوی، ۱۳۵۷ - ۱۳۲۰
شناسه افزوده : موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی
رده بندی کنگره : DSR۱۴۸۶/م۴۸آ۳ ۱۳۸۴
رده بندی دیویی : ۹۵۵/۰۸۲۴۰۹۲
شماره کتابشناسی ملی : م۸۴-۳۲۵۰۵
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
سالها از چاپ اول و چاپهای بعدی کتاب «پس از سقوط» میگذرد. در این دوره کتابهای متعددی در قالب خاطره، داستان، اسناد، تاریخ و ... دربارة دوران پهلوی به ویژه پهلوی دوم چاپ شده است. مدتی است که خاطره گویی از وقایع دوران پهلوی، مبارزات مردمی در این دوره و دفاع هشت ساله مردم ایران رواج یافته و «تاریخ شفاهی» این موضوعات در حال شکلگیری است.
هر چند کتاب حاضر، از نخستین آثاری است که از خاطرات این دوره به چاپ رسیده و پس از آن نیز آثار بسیاری روانه بازار شده، اما با وجود گذشت بیش از یک دهه از چاپ اول آن، هنوز محققین، پژوهشگران و علاقمندانی در پی مطالعه و بررسی این کتاب هستند؛ بر این اساس، چاپ جدید این کتاب بیکم و کاست روانه بازار گردید و تنها به اصلاح غلطهای چاپی و اشکالات جزئی بسنده شده و تغییری در متن اصلی ایجاد نگردید.
همانگونه که در کتاب آمده است، احمد علی مسعود انصاری که اکنون دهه ششم عمر خود را میگذراند، از افراد نزدیک به محمدرضا پهلوی به شمار میآید. وی نوة خالة فرح دیبا (مادر رضا پهلوی) است، تحصیلاتش را در ایالات متحده گذرانده و پس از بازگشت به کشور، سمتهای مختلفی در ایران پیش از انقلاب اسلامی داشته است. وابستگی نسبیاش به فرح، وی را به
شاه نزدیک ساخت و به ادعای انصاری و گواه سایرین، تا پایان مرگ محمدرضا، با وی همراه بود. انصاری پس از پیروزی انقلاب اسلامی، از کشور خارج شد و به همراه پدر زنِ چینیاش به فعالیتهای اقتصادی روی آورد و سرانجام در 1981 م. به رضا پهلوی پیوست و مسؤولیت ادارة امور مالی وی را به عهده گرفت.
پس از چندی که از چاپ سوّم کتاب حاضر میگذشت، ادامه خاطرات احمد علی مسعود انصاری به قلم خود وی منتشر شد. وی در کتاب جدیدش که بیشتر به شرح اختلافات مالی با رضا پهلوی پرداخته است، برگفتههای پیشینش مهر تائید زده و اسناد و مدارکی چند در باب گفتههای کتاب حاضر ارایه داده است. همچنین بخشی از مطالب نوگفته انصاری، پاسخ به انتقادات مخالفین دربارة چاپ کتاب حاضر است.
اختلافات مالی احمد علی مسعود انصاری با خاندان پهلوی، به ویژه رضا به پایان نرسیده است. البته دادگاههای مختلف به نفع رضا پهلوی رأی دادهاند، اما وی با امتناع از پذیرش رأی قضات و با تکرار ادعاهای حقوقی اش، در پی اثبات خواستههایش است. انصاری، آخرین اقدام خود را درخواست استیناف از دادگاه عالی امریکا پنداشت، اما این تقاضا نیز مردود اعلام شد. علیرغم همه اینها، گفته است که میبایستی برای احقاق حقوق خود به راهها و شیوههای دیگری روی آورد.
احمد علی مسعود انصاری میگوید که از سال 1985 م. از جرگه سلطنتطلبان خارج شده و اساساً نظام پادشاهی را قبول ندارد. وی مدعی است در دعواهای حقوقی علیه رضا پهلوی، در پی احقاق حق خود و سایر سرمایهگذارانی است که در این مجموعه مشارکت داشتهاند.
ماهیت اختلافات احمد علی مسعود انصاری و رضا پهلوی، هر چه که باشد، از لابلای حوادث و جریانات ذکر شده، نکات تاریخی و سیاسی بسیاری از روحیات، عملکرد، وابستگیها و نحوه برخورد خاندان پهلوی در موضوعات مختلف اجتماعی، سیاسی و حکومتی مشخص میشود؛ به ویژه این که رضا پهلوی برای مقابله با اقدامات انصاری، در حالی که داعیه سلطنت ایران را نیز در سر میپروراند، حاضر به سلب تابعیت ایرانی خود نیز شد. این خاطرات و آثاری از این دست هم بیسر و سامانی خاندان پهلوی را در دوران آوارگی
نشان میدهد، و هم پرده از وابستگی این افراد به این یا آن کشور بیگانه و سازمانهای جاسوسی مختلف برای بقای زندگی اشرافیشان برمیدارد. از سوی دیگر در جای جای این خاطرات، اموال به یغما رفته از دارایی ملت ایران به دست خاندان پهلوی، بیش از پیش بر ملا میشود.
مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی ضمن سپاس از همه دستاندرکاران چاپ کتاب حاضر، از پیشنهادات و انتقادات علاقمندان به تاریخ معاصر ایران، پژوهشگران و محققان استقبال میکند.
مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی
کتاب حاضر، خاطرات احمد علی مسعود انصاری، از خویشاوندان فرح دیبا و دوست نزدیک و مشاور مالی رضا پهلوی - پسر شاه معدوم - است، که در سال گذشته(1370 ش) اختلاف مالی وی و ولیعهد سابق ایران در مطبوعات غرب بازتاب یافت. شدت این درگیری تا بدان حد بود که رضا پهلوی برای پیشبرد دعوی خود در دادگاه فدرال امریکا مجبور به انکار ملیت ایرانی خود شد و این امر بحثهای شدیدی را در محافل وابستگان رژیم گذشته در اروپا و امریکا برانگیخت. ظاهراً این اختلاف انگیزهای برای گسست مسعود انصاری از خانواده پهلوی شد و تا بدانجا امتداد یافت که وی به نگارش و نشر این خاطرات پرداخت و طی آن اسرار و ناگفتههای بسیار از دوران حضور خود در این خانواده فاش نمود.
خاطرات احمد علی مسعود انصاری شامل چهار بخش است:
در بخش نخست نویسنده به رابطه خویشاوندی خود با فرحدیبا و چگونگی پیوندش با دربار پهلوی میپردازد و شرح میدهد که این پیوند تا بدانجا توسعه یافت که وی در سالهای 1350 در زمرة همراهان جوان بزم خصوصی شاه قرار گرفت. او در این بخش
میکوشد تا براساس دیدهها و شنیدههای خود به تبیین علل سقوط رژیم پهلوی بپردازد.
آنچه به این بخش از خاطرات اهمیت میدهد، موقعیت ویژه نویسنده و حضور وی در «محفل خصوصی شهبانو» است. میدانیم که در واپسین سالهای سلطنت محمد رضا پهلوی، این باند دارای تأثیر جدی در شئون سیاسی، اقتصادی و فرهنگی کشور بود و با گذشت زمان نفوذ فرح و اطرافیان او عمق بیشتر یافت. معهذا، تاکنون چنان که بایسته است به نقش «باند فرح» در تاریخ سلطنت پهلوی پرداخته نشده و از این زاویه به نظر میرسد که خاطرات احمد علی مسعود انصاری میتواند سندی دست اول به شمار رود. به دلیل تعلق به همین «کانون» و لاجرم شناخت بیشتر از آن است که نویسنده در تحلیل حوادثی که منجر به سقوط سلطنت شد، بر نقش فرح و اطرافیان او - به ویژه رضا قطبی - تأکید میکند و فرهنگ «لیبرالی» این محفل و تأثیرات آن را بیان میدارد.
سخن گفتن از «لیبرالیسم» فرح نباید موجب این توهّم شود که گویا وی در قطبی متضاد با استبداد خشن و خونین همسرش قرار داشت. خیر! سخن بر سر ویژگیهای روانی و شخصیتی اوست: فرح دیبا در یک خانوادة متوسط غربگرا به دنیا آمد.
در دوران تحصیل در پاریس با مبتذلترین تجلیّات فرهنگ اروپایی آمیزش یافت و شیفته آن شد. شخصیت فرح پهلوی را میتوان ثمرة پیوند عقدههای دوران کودکی و رویاها و سوداهای دوران نوجوانی و خودباختگیهای یک دختر غربزده، با تمامی احساس حقارتها و سرکوفتگیهایش، باخلقیات فرهنگ «آبستره» محافل دانشجویی و روشنفکران پاریس سالهای 1960 - آمیزهای از «مدرنیسم» و الحاد و چپگرایی متداول - دانست.
ارتشبد حسین فردوست مینویسد:
در آن زمان، فرح که دختر فقیری بود تمایلات چپ و کمونیستی داشت و باتعدادی دانشجو رفاقت داشت که یکی از
آنها لیلی امیرارجمند بود. خود من برخی از دانشجویان این دانشکده را در پاریس دیدهام که همه افکار کمونیستی داشتند... در مورد فرح با توجه به وضع زندگی و فقر مادیاش زمینه چنین گرایشی وجود داشت. به هر حال، فرح این فرهنگ چپ را در دوران زندگی با محمدرضا حفظ کرد و دفترش را به مرکز اشاعه این نوع فرهنگ تبدیل نمود و تعدادی از افراد دارای تمایلات کمونیستی را در آنجا جمعکرد.(1)
در پی ازدواج فرح دیبا با محمد رضا پهلوی، این فرهنگ ولنگار در پهنة یک کشور امکان بروز و تحقق یافت و در اقدامات فرح پهلوی و «دفتر مخصوص شهبانو» رخ نمود، صدها «روشنفکر» بیریشه و مبتذل و بیمار و جاه طلب و فاسد را گردآورد، به صورت «جشن هنر»های کذایی و نمایش شنیعترین صحنههای جنسی در خیابانها نمود یافت، و ذائقه لوس و تنوع پرست شاه را با سرگرمیهای جدید آشنا نمود.
اسناد موجود نشان میدهد که فرح دیبا، به دلیل این خصوصیات که دارای همگونیهای فراوان با «شیوة زندگی امریکایی» (American Way of Life) بود- مورد پسند مقامات و تحلیلگران «آژانس مرکزی اطلاعات» امریکا (سیا) قرار داشت که او را به عنوان برجستهترین نماد «تجدد» (مدرنیزاسیون) ایرانی ارزیابی میکردند. مجموعه اسناد لانه جاسوسی امریکا تمایل جدی «کاخ سفید» را به فرح به روشنی بیان میدارد و آشکار میسازد که در طرحهای اضطراری «سیا» برای شرایط سقوط شاه، فرح پهلوی مهمترین آلترناتیو امریکا محسوب میشد. تعمّق در این اسناد روشن میسازد که در صورت وجود شرایط مساعد، امریکا تمایل داشت که فرح در نقش یک پیش نمونة
1) .ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، ج اول، خاطرات ارتشبد حسین فردوست، تهران، انتشارات اطلاعات، چاپ اول، 1369، صص 210- 211.
ایرانی خانم آکینو ظاهر شود.(1)
خاطرات احمد علی مسعود انصاری دربارة نقش «باند فرح» در روزهای انقلاب، انطباق حرکت فرح و اطرافیان او را با استراتژی تنظیم شده «سیا» - که بعدها با تسخیر لانه جاسوسی آشکار شد- روشن میکند.
بخش دوم خاطرات به دوران آوارگی شاه اختصاص دارد. در این بخش نویسنده به عنوان یکی از نزدیکان شاه فراری شاهد گفتهها و نکتههایی است که تازگی دارد و گوشههایی بیشتر از فساد این خانواده را آشکار می سازد.
معهذا، مهمترین بخش این خاطرات بخشی است که به سالهای فعالیت مشترک نویسنده با رضا پهلوی اختصاص یافته. این بخش با «همکاری مجدد» وی با رضا پهلوی آغاز میشود و با گسست او پایان مییابد. از این زاویه، خاطرات حاضر یک سند منحصر به فرد را ارائه میدهد که برای شناخت سرنوشت خانواده پهلوی، داستان آوارگی آنها و رویاهای دُن کیشوت وارشان، فساد مالی و انحطاط اخلاقی آنان، و نیز پیوندهای آشکارشان با سرویسهای جاسوسی غرب حائز اهمیت است. خاطرات مسعود انصاری با گزارش فعالیت مالی دفتر رضا پهلوی، که وی مسئولیت آن را عهدهدار بود، پایان مییابد.
خاطرات احمد علی مسعود انصاری طبعاً نمیتواند از روحیات و علائق شخصی او به دور باشد. لذاست که در این کتاب، به سان بسیاری کتب مشابه، با تنزیه چهرة شخصی نویسنده و ادعاهایی در این زمینه مواجهیم. ما را به این بخش از خاطرات کاری نیست و تنها آن صفحاتی را مد نظر داریم که بخش اعظم کتاب را تشکیل میدهد و به افشاء ناگفتهها پرداخته و دانستههایی عجیب و عبرتآمیز را برملا ساخته است. روشن است که این خاطرات، به سان خاطرات
1) دانشجویان مسلمان پیرو خط امام، مجموعه اسناد لانه جاسوسی امریکا، تهران، ج اول ،1366، صص 117- 122، 279- 288، 316- 321.
سایر وابستگان رژیم گذشته، باید با توجه به شخصیت نویسنده مورد مطالعه قرار گیرد. در این چارچوب روشن است که زاویه نگرش نویسنده به مسائل انقلاب، تحت تأثیر عوامل معینی قرار دارد و جز این نیز نمیتوان انتظار داشت. معهذا، در مهمترین مواردی که دیدگاهها را خطا تشخیص دادهایم، کوشیدهایم توضیحاتی مختصر ارائه دهیم و روشن است که مواردی را که بدون توضیح گذشتهایم، به دلیل عدم اهمیت این داوریها بوده است. پس همه زیرنویسهای مندرج در کتاب از ماست. علاوه بر آن، به دلیل سبک خاص نگارش نویسنده، کوشیدهایم تا با اصلاحاتی مختصر در آن متن را حتیالمقدور روان و ساده کنیم.
مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی
بهار 1371
در هتلی در شهر واشنگتن، به بهار 89، توسط دوستی به او معرفی شدم. دوستم گفته بود وی شخصی است با گرایشهای مذهبی، از دستاندرکاران نظام شاهنشاهی. کنجکاوی توأم با اکراهی، انگیزه پذیرش این دیدار شد. هنوز نیم ساعتی از دیدارمان نگذشته بود که وی را فردی مذهبی با نگرشی جبری و سخت تقدیری یافتم که اضطراب بزرگی در پس کلام و ظاهر آرامش موج میزد. در همان نخستین دیدار آقای احمد علی مسعود انصاری از توجه خاص خداوند به خودش و الهاماتی که به او میشود، و نوارهای قرآنی که از روی ترجمه مرحوم قمشهای تهیه و پخش کرده بود، سخن گفت.
دیدار بعد به درازا نکشید، و دیدار سومی با کمی تأخیر. و در همان دیدار دوم بود که دانستم او از نزدیکترین یاران شاهزاده رضا پهلوی است، یاری دیرینه و مسئول امور مالی. و در جلسات بعدی دانستم که عضوی است از حلقه درون دربار پیشین، که نوجوانی را به خاطر دختر خاله مادرش فرح در کنار شاه گذرانیده، و در غربت، شاه وی را به عنوان جوانی صمیمی در کنار خود بیخطر دیده و نزدیکیش را بیشتر پذیرا شده، و با فشار غربت و دربهدری و اندیشه مرگ و حضور خدا، به او که از دیر باز در دربار معروف به
داشتن اعتقادات مذهبی بود، احساس نزدیکی و همزبانی بیشتری کرده است.
دوست مشترکمان که با سوابق من و بینش من در رابطه با سلطنتطلبان آشنا بود شگفت زده از الفت میان ما گفت: «خدنگ مارکش با مار شد جفت» و من در اندیشه که آیا بر این رابطه غیر قابل تصور قرار است قضا بوسهای هم بزند و آفرینی هم بگوید یا نه؟
در دیدارهای پراکنده و گهگاهمان به ماهها، انصاری کم کم از اختلافش با رضا پهلوی بیشتر و بیشتر گفت، و این که چگونه شاهزاده پولهایی را از کشورهای دیگر به نام مبارزات ملت ایران گرفته و صرف زندگی شخصی خود کرده است، و اینکه اختلاف اساسی آنان بر سر سهام جمعی از خدمه و نزدیکان است که پولشان را در بانک متعلق به رضا پهلوی گذاشته و او قصد دارد آنها را باز پس ندهد. در دیدارهایمان وی را تشویق به ایستادگی میکردم تا در یکی از همین دیدارها، به تابستان آن سال، از من خواست که با او به دفتر وکیلی بروم تا خانه شاهزاده را به ضمانت پرداخت پول آن افراد به توقیف بکشاند.
درگیری با شاهزاده تمام ذهن و زندگی او را فراگرفته بود، که حریف را سلطانی میدید با پشتوانه عظیم مالی و بند و بستها و روابط، ضمن آنکه شاهزاده بزرگ حلقه تمامی کسانی بود که انصاری عمری را با آنها به سر کرده بود و هیچ یک از این جمع را جرأت شکستن حریم سلطان، هر چند سلطان بیتاج و تخت، نبود. لذا او تنها بود و حریف با خیل وسیعی از یاران، و وارث قدرتی متکی به هزاران سال سنت. اما آنچه مرا به ایستادگی او امیدوار میکرد ایمان او به خدا، و جهانبینی سخت تقدیرش، و باور عمیق، که نه تنها همه چیز در دست پروردگار است بلکه هم او در هر حرکت جزء هم دخالت مستقیم میکند و ما همه مهرههای بیاختیاریم. و بالاخره باور به آنکه خداوند به او نه بر سبیل استحقاق - که این شیوه نگرش اهل
قدر نیست - بلکه بنا به خواسته خودش، که از منطق بشری هم پیروی نمیکند، به او مرحمتی دارد و او را حفظ میکند.
یک سال گذشت و دیدارها به سختی به ده رسید و ستیز او با شاهزاده بالا گرفت، البته با حملات یکسویه از جانب شاهزاده و شکایات جنایی و حقوقی علیه او در سوییس و امریکا، و انصاری در گوشه مانده، هر چند جسارت حملهای را نداشت اما اهل پای پس کشیدن هم نبود. لذا در دیداری به او پیشنهاد کردم که دعوا را به میان مردم ببرد و با افشای اعمال شاهزاده ویارانش به مقابله با آنان در این ستیز برخیزد. و افزودم که اگر چنین کند بی هیچ توقعی یاریاش خواهم کرد.
گفتگوها بیشتر شد و خطوطی که نوشته آمد کم کم دیدم آنچه در حاشیه گفتار میآید بس مهمتر از خود متن و مسایل مربوط به اختلافات مالی است - اسراری از پس پرده دربار و حقایقی از زندگی خصوصی و ویژگیهای اخلاقی شاهزاده و اطرافیان او. دیدم که حسرتی است پنهان داشتن این مطالب، که در تاریخ ما کمتر کسی از درون حصار دربار سخن گفته، و معدودی نیز که زبان گشودهاند نوشداروهایی بودهاند پس از کشته شدن سهراب، که بیشتر به درد نبش قبر تاریخی میخورد و پندآموزی از گذشته و رضای خاطر مشتاقان مطالب تاریخی. در حالیکه بیان این مطالب به زمان حیات این افراد است که راهگشای عملی ذهن جامعه خواهد شد، و بسیاری را از خیالات واهی و خوش خیالیهای بیمورد باز میدارد. لذا بحثی مفصل و به جلسات متعدد با هم داشتیم، و تلاش من به توضیح فواید کار و رسالت او در این امر بود. و اینکه اگر خیال بریدن از گذشتهها را دارد میبایست آب پاکی اعتراف را در همین زمان بر سر خود بریزد، باشد که روشن کردن این حقایق کفارهای باشد بر مشارکت او در اعمال آن یکه تازان.
اما انصاری را دو هراس در این کار بود، و هر چه بیشتر با او مینشستم عمق آنرا بیشتر حس میکردم: یکی بار اخلاقی و بیم آنکه
این مطالب آبروی بسیاری دیگر را به خطر بیاندازد و او آزار آنان را نمیخواست. دیگری آنکه برداشتن این گام یعنی قطع ریشه با تمامی پیوندهای خانوادگی و دوستان، و گسستن کامل از زندگی و هویت گذشته، و این کار چنان سخت است که در جهان معدودی را جسارت دست یازیدن به آنست. اما به هر حال هم حریف راه را بر او بسته بود و هم در او قدرت جسارت کردن بسیار بود. اما اگر آن اعتقادات تقدیری او به خداوند نبود شاید کار به سامان نمیرسید.
به هر حال کار گام به گام و به آهستگی آغاز شد و هر گام زمینه را برای افشای مطالب بیشتری آماده کرد. در نخستین مراحل انصاری تنها در مورد مسایل مالی حاضر به انتشار جزوهای شد. وی مطالبی را میگفت و من از مذاکراتمان یادداشت بر میداشتم. یادداشتها را تنظیم میکردم و هر بار با دهها سؤال بر میگشتم، زیرا وی مطالب را به اختصار و دست و پا شکسته گفته بود. آنچه را نوشته بودم برای او میخواندم، و او آنها را اصلاح میکرد. اکثر اوقات حتی توالی تاریخی مطالب درست نبود، یا فعالیتهای مختلف اقتصادی و تجاری در هم آمیخته و نامفهوم بود. به همین سبب نوشته اولیه، که جزوهای در حدود سی صفحه بود در مورد مسایل مالی- که به صورت ضمیمه در آخر این کتاب آمده است - شاید بیش از ده بار نوشته و باز نوشته شد.
با اتمام جزوه مسایل مالی جسارت انصاری نیز در گفتن خاطرات دیگرش بیشتر شد. و کم کم به خواهش و خواسته من، که دیگر خاطراتش را نیز برای نوشتن و نشر بازگو کند، علاقمند شد. وسعت یافتن کار، ضبط گفتگوها را ضروری میکرد. لذا قرار بر ضبط گذاشتیم، که پس از مدتی تردید و نگرانی کم کم به آن خو گرفت، و راحتتر به بازگو کردن خاطراتش نشست. اما آنچه را میگفت بر سبیل تداعی معانی بود و از شاخهای به شاخهای پریدن، بدون هیچگونه توالی زمانی یا پیوستگی مطالب. به ویژه که وی عادت داشت که هر چیز را خلاصه و سر و دست شکسته بازگوید. لذا در
اکثر ماجراها که تعریف میکرد نام افراد حذف میشد و سلسله وقایع از نظم درستی برخوردار نبود. به همین سبب مجبور میشدم پس از آنکه مطالب را از روی نوار پیاده میکردم، در هر قسمت با انبوهی سؤال به او بازگردم، و محلهای خالی را پر کرده و اطلاعات را تکمیل کنم. و بالاخره چون مطالب گفته شده نه از نظر زمانی و نه از نظر موضوعی از نظمی پیروی نمیکردند، لذا بر آن شدم که دو شیوه را برای تنظیم مطالب در نظر بگیرم، و با توجه به این دو شیوه کارنوشتن را جلو ببرم. نخست یک چهارچوب زمانی برای نوشته در نظر بگیرم، آنگاه هر ماجرا و خاطره را که به صورت جدا در برگهای نوشته بودم، پس از تکمیل مطالب در جایگاه درست زمانی آن قرار دهم. دوم آنکه مطالبی را که بازگو کننده بُعدی از شخصیت یکی از شخصیتهای اصلی کتاب بود یکجا گردآورم، و در جایگاهی مناسب آنها را در کنار یکدیگر قرار دهم، بدین ترتیب است که با آنکه وقایع کتاب از یک روند تاریخی و سیر زمانی مرتب برخوردار است، در مواردی خاطرات مربوط به چندین سال به شیوه تداعی معانی در یکجا آورده شده است، ضمن آنکه در همانجا زمان وقوع هر ماجرا به دقت ذکر شده است.
به هر حال گفتهها را ضبط کردم و ضبط شدهها را ثبت، و گفتهها را دگر بار تکرار کردیم و دگر بار نوشتن، و بار دگر گفت و ضبط کردم و نوشتم تا بالاخره با تکرار ماهها مطالب نظمی گرفت و ماجرا شکلی پیدا کرد و نظمی یافت و از دقت لازم برخوردار شد.
در اینجا ذکر یک نکته ضروری است. با آنکه همانگونه که ذکر کردم اینجانب در تهیه و نوشتن این مطالب اشتیاق بسیار داشتم، و مشوق اصلی آقای انصاری در تهیه این کتاب بودم، اما تمام تلاشم بر آن بود که اولاً: تا حد ممکن بیطرف باقی بمانم، هر چند نقش علائق شنونده را در سخنان گوینده هرگز نمیتوان به صفر رسانید، که از قدیم گفتهاند «مستمع صاحب سخن را بر سر شوق آورد». و این مستمع خود انسانی است با اعتقادات و علائقی و بعضی از
مطالب برای او کششی بیشتر دارند و نسبت به آنها کنجکاوی بیشتری نشان میدهد از این روی همان علائق به مقدار زیادی به گفتار گوینده - به ویژه اگر گوینده خاطرات خود اهل قلم و سخن نباشد - سمت و سوی میدهد. اما اگر در این مورد نمیتوان کاملاً بیطرف ماند، در قسمت دیگر، یعنی حفظ امانت در نوشتار، و عدم دخالت و تصرف در کلام نحوه نگرش و جهان بینی گوینده نهایت دقت را به کار بستهام، تا آنکه در هیچ موردی، حتی جزئیترین مسائل، دخل و تصرفی نشود، و همه چیز دقیقاً آنگونه که گفته شده بر صفحه کاغذ نقش بندد. برای مثال در جایی همکارم آقای حسین سرفراز مذهبی شدن یکی از اعضای خانواده پهلوی را با منطقی درست و با استفاده از گفتههای انصاری به ماجراهای کودکی آن شخص و کشته شدن پدرش ربط داده بود، اما از آنجا که آقای انصاری به شیوه دیگری میاندیشید و بر آن بود که ایمان هم مثل هر خصلت دیگری خصوصیتی است که خداوند به هر که می خواهد میدهد، و دلیلی هم بر آن جز خواسته خداوند نیست، لذا مطلب به همان گونه که ایشان باور داشت در کتاب آورده شد. از این روی نقش من در این کار تنها مشوق، شنونده، تنظیم کننده و نویسنده مطالب است، و مسئولیت درستی یا نادرستی تمامی مطالب، بر دوش خود آقای انصاری است.به ویژه که بسیاری از مطالب خاطرات شخصی است، که بررسی صحت آنها نه ضرورتی برای نویسنده دارد و نه عملی است. و بالاخره اینجانب بر آنم که پس از گذشت دههها خوانندگان این گونه کتب، علاوه بر توجه به وقایع و شخصیتهایی که در موردشان سخن رفته است، شخصیت خود گوینده و خاطرات و جهانبینی او را نیز مورد نظر قرار میدهند. لذا یکی از وظائف نویسنده ارائه تصویر درستی از گوینده خاطرات است، و بیان دقیق وقایع از همان زاویهای که او میبیند و به آن باوردارد.
با آن که اینجانب از مسئولیت درستی و نادرستی مطالب دست میشویم ولی یک نکته مرا به درستی مطالب کتاب به مقدار زیادی امیدوار میدارد. چون اختلاف انصاری و رضا پهلوی در سطح وسیعی در همین حال در دادگاههای امریکا جریان دارد هر سخن نادرستی از جانب ایشان برای ایشان مخاطرات حقوقی زیادی به بار خواهد آورد. و وکلای وی که گوش به زنگ نشر کتاب نشستهاند مسلماً به دنبال آن هستند که هر گفته نادرست انصاری را در دادگاه مطرح کرده وی را به اتهام دروغگویی و افترا تحت پیگرد قانونی قرار دهند. به همین سبب منطقی است که آقای انصاری در بیان مطالبش نهایت دقت را به خرج دهد و اجازه ندهد که خشم و انتقامگیری سبب شود که ایشان بدون دقت ماجرا را بیان کرده و یا اتهامی را به فردی وارد کند. به ویژه که اولاً: این دعوای حقوقی تمام زندگی ایشان را در برگرفته و باخت در آن زندگی ایشان را کاملاً دگرگون خواهد کرد. ثانیاً: رضا پهلوی با پشتوانه مالی وسیعش وکلای زبردستی را به استخدام درآورده و از هرگونه صرف پول و نیرو در راه سرکوبی آقای انصاری دریغ ندارد.
افزون بر مطلب فوق دو نکته را نیز اینجانب مراعات کردهام تا در حد توان خویش به درستی مطالب ارائه شده کمک کرده باشم تا هم ایشان در معرض مخاطرات حقوقی مذکور در بالا قرار نگیرند و هم به خوانندگان مطالب نادرستی در حد توان خود ارائه نداده باشم. یک: تمام کتبی را که در این زمینه نوشته شده مطالعه کرده و مطالب آن را با گفتههای آقای انصاری تطبیق دادهام. دو: هرگاه به افرادی برخوردم که به نوعی شاهد مطالب گفته شده در این کتاب بوده، و یا از آن اطلاعی داشتهاند به روایت آنان نیز گوش دادهام.
در هر مورد فوق اگر مطلب آمده در کتاب یا گفته شده توسط فرد سومی با مطالب آقای انصاری اختلاف داشته مورد اختلاف را باایشان در میان گذاشتهام تا آقای انصاری نظر خود را مجدداً تأیید کرده و یا آن را اصلاح نمایند.
با اتمام کار اولیه متوجه شدم که من بیشتر شخصیتهای این ماجرا را نمیشناسم، و با آنکه به قول معروف اهل بخیه بودهام و نزدیک به سه دهه در میدان سیاست، گاه در میان صحنه و گاه در حاشیه، دویده بودم و از نوجوانی سرم بوی قورمهسبزی میداده، اما جبههای که من در عمل بودم آنقدر با جبهه این رجال در تضاد بود که به قول معروف با هیچ یک از آنان دستمان در یک سفره نرفته بود، و اگر صابون برخی از آنان یا سازمانهای تحت کنترل آنها به تنم خورده بود، برای پاک کردن لکهای بود که آنان سیاهش میانگاشتند و من به داشتن آن افتخار میکردم. و همیشه هم حاصل آن سوختن چشمهای من، مثل هزاران نفر دیگری که در همان خط و سمت و سوی حرکت میکردند، بود.
بدین ترتیب به جستجوی کسی برآمدم که رجال آن دوران و روابط حاکم بر آنان را بشناسد. در این تلاش بود که مسئله را با آقای حسین سرفراز شاعر و روزنامهنگار مشهور در میان گذاشتم. کسی که به خاطر حرفه روزنامهنگاریش و حدود بیست سال سردبیری چندین نشریه و روزنامه نه تنها تمامی رجال آن دوران را میشناخت، که کارنامه زندگی بیشتر آنان و آغاز کارشان را در بایگانی حافظه قوی خود محفوظ داشت. بدین ترتیب بود که از ایشان خواستم مطالب را بخواند، و پس از بحثی که با هم کردیم سرفراز پیشنهاد همکاری را پذیرفت، و پس از خواندن مطالب بر آن شدیم که بار دیگر با انصاری به گفتگو بنشینیم. لذا بار دیگر چندین جلسه با هم نشستیم و بر روال پیشین تمامی مطالب را ضبط کردیم.
آن دیدارها و اطلاعات تکمیلی چراغی بود که بر انبار اطلاعات گردآوری شده تابید. شخصیتها جان گرفتند و روابط معنیدار شدند و ماجراها بهتر معلوم شدند. نوارها را پیاده کرده و مطالب را در ساختاری نوین که سرفراز پیشنهاد کرده بود تنظیم کردیم. چون نوبت نگارش فرا رسید مشکلاتی دیگر رخ نمود. دو مطلب ذهن مرا به
خود مشغول میداشت، که ضمن آنکه خواستار هر دو بودم آن دو با یکدیگر سر آشتی نداشتند. بدین قرار که:
الف: برای درک بهتر گفتههای انصاری نیاز به توضیحاتی بود. توضیحاتی در دو زمینه: یکی آنکه ربط این مطالب با آنچه در بیرون از دربار گذشته بود، و وقایعی که در سطح کشور اتفاق افتاده بود معلوم شود. به سخن دیگر میبایست مطالب گفته شده چون نگین بر حلقه اطلاعاتی که برای جامعهشناخته شده بود قرار میگرفت، تا درک آن آسانتر شود. دیگر آنکه بدون افزودن آن اطلاعات، ربط میان وقایع، با تصویر کلی فضائی که این اتفاقات در آن صورت گرفته بود، نشان داده نمیشد.
ب: ارائه تصویر درستی از شخصیت انصاری و ترسیم زاویه دید او، تا برای خوانندگان در طول زمان معلوم گردد که نحوه نگرش یکی از افراد درون دربار،که نمونهای از کل میتواند باشد، چگونه بوده است. از جمله آنکه چگونه ایشان و همردیفانش همه مسایل را از زاویه روابط دوستی و دشمنی شخصی افراد میبینند و تمام ذهن آن متوجه روابط میان افراد است، تا اندیشه حاکم بر آنها و وقتی از تاریخ وماجراهای تاریخی سخن میگویند، آنچه که میبینند و انگیزه تمامی اعمال میدانند خوش آمدن و بد آمدن افراد از یکدیگر است. و شاید از همین روست که تمامی قدرت آنان در برقراری روابط شخصی باصاحب قدرت میشود. در حالیکه اگر به خاطرات رجال سیاسی خارج از این قلمرو - به ویژه آنان که در جبهه مخالف حکومت عمل میکردهاند - نگاهی بیندازیم، تکیهگاه مطالب آنان بیان حوادث و اتفاقات سیاسی، و نشان دادن دلایل اقتصادی و سیاسی و اجتماعی آنهاست، و نقش شخصیت و خصوصیات اخلاقی مجریان آن در آن اتفاقات امری ثانوی است. همین تفاوت نگرش است که سبب میشود انصاری و دیگر یاران و همردیفانش، در حالیکه در مورد روابط خویشاوندی رجال و پیوندهای شخصی آنان اطلاعات دقیق و گستردهای دارند در بیان حوادث و اتفاقات، حتی کارسازترین
آنها، از دقت کافی برخوردار نیستند. در حالیکه ساعتها از دلایل شخصی مجریان و دستاندرکاران حکومت صحبت میکنند، از انگیزههای عقیدتی آنان، و یا عوامل اجتماعی - سیاسیای که منجر به آن حوادث شده است کمتر سخن به میان میآورند و همین امر شیوه کار این نوشته را از خاطرات بیشتر رجال سیاسی متمایز میکند.
به هر حال به منظور دستیابی به هر دو مقصود: یعنی ایجاد رابطه بین حوادث و ترسیم قالب و ساختار لازم برای آن، بعلاوه نشان دادن نحوه نگرش و سخن گفتن انصاری، بر آن شدیم که دو شیوه نگارش را در کتاب برگزینیم، و من و سرفراز ضمن تبادل نظر پیوسته با یکدیگر هر یک مسئولیت اصلی نوشتن بخشی از آنرا بر عهده بگیریم. بدین ترتیب که:
1- قسمت مربوط به ایام کودکی انصاری تا مرگ شاه را سرفراز بنویسد، و در این مورد از شیوه روایی استفاده کند، و در قالب روایت هر جا که لازم باشد اطلاعات لازم را بر اصل مطلب بیفزاید - هر چند افزودهها را با دقت با انصاری در میان میگذاشتیم، تا کلیه آن اطلاعات با آگاهیها و نحوه تفکر ایشان همخوانی داشته باشد و صددرصد مورد قبول ایشان باشد. همین جا ذکر این نکته ضروری است که این افزودهها چندان نبوده که اصل مطلب را در درجه دوم اعتبار قرار داده باشد.
2- نوشتن بخش مربوط به پس از مرگ شاه تا زمان حاضر، و همچنین قسمت ضمیمه امور مالی را اینجانب بر عهده گرفتم، و تقریباً کاملاً محدود به دادههای انصاری باقی ماندم، و کمتر به مسایل حاشیهای پرداختم. و برای تنظیم مطالب این قسمت از شیوه تداعی معانی، که خود انصاری در عمل از آن استفاده میکرد، بهره گرفتم و تنها تلاش اساسی بر آن شد که مطالب پراکنده در قالبی مناسب ارائه گردد. دلیل اصلیای که چنین کاری در این بخش از کتاب ممکن میشد آن بود که: اولاً ماجراهای زمان شاه در رابطه با وی، به عنوان شخص اول مملکت، و درون دربار او، به عنوان یکی از نهادهای
حکومت، میگذشت. به همین سبب هم ماجراهای زندگی انصاری در این زمان، با کلیت حکومت و اتفاقات اساسی درون کشور مربوط میشد. در حالیکه در قسمت دوم زمینه عمل دفتر رضا پهلوی بود، و فعالیتهای افراد پیرامون او به عنوان یک گروه سیاسی، که طبیعتاً دامنه عمل آن نیز محدود بود. به دیگر سخن اگر در دوران رضا پهلوی مسایل در حیطه عمل افرادی معدود، و در روابط با عملکرد چند گروه کوچک میگذشت، در دوران شاه مسئله یک کشور و نظام آن مطرح بود، و هیچ عملی بدون در نظر گرفتن ربط آن با کلیت وقایعی که در کشور میگذشت ممکن نبود.
ثانیاً در دوران مربوط به رضا پهلوی انصاری فعالتر وارد گود عمل شده بود، و در حقیقت یکی از چند مهره اصلی فعالیتهای سیاسی، مالی و شخصی رضا پهلوی شده بود. و درست به همین دلیل نیز محدوده دیدهها و اطلاعات وی به خوبی بخش اصلی زندگی رضا پهلوی و عملکردهای سیاسی او را میتوانست ترسیم کند.
بدین ترتیب کتاب دارای دو فصل، و هر فصل دارای سه بخش شد. سه بخش فصل اول به ترتیب مربوط به زندگی شخصی، زندگی در دربار و بالاخره روزهای تبعید و آوارگی تا مرگ شاه است. در سه بخش فصل دوم به ترتیب بازگشت مجدد انصاری نزد رضا پهلوی (تجدید عهد)، زندگی او در مراکش، و زندگی با وی در امریکا شرح داده شده است. و بالاخره در بخش ضمایم نخست همکاریها و فعالیتهای مالیای که اساس اختلاف انصاری و رضا پهلوی بود نوشته شده است. و در آخرین قسمت کتاب اسناد و عکسها آورده شدهاند.
محمد برقعی
شهر واشنگتن
سپتامبر 1991، شهریور 1370
محمدرضا شاه پهلوی، آخرین نام از سلسله نامهای شاهنشاهی دو هزار و پانصد ساله ایران(1)روز 26 جولای 1980 [5 مرداد 1359]، در بیمارستان المهدی قاهره چشم از جهان فرو بست.
او، که حداقل دو نسل از ایرانیان آن را به یاد دارند، به هنگام مرگ، با بیست و چند کیلو وزن پوستی بود بر استخوان و نه چیزی بیش از این؛ و این همهی آن مرد بود!
1) ابداع تاریخ 2500 ساله شاهنشاهی، از جعلیات رژیم پهلوی و فاقد هرگونه ارزش تاریخی است. اگر پیدایش «دولت» را مهمترین نمود یک تمدن باستانی بدانیم، پیشینه «دولت» در ایران به هزارة سوم قبل از میلاد و به تمدنهای عیلامی و اقوام زاگرسنشین میرسد. کشفیات اخیر در «شهر سوخته» (سیستان) نیز وجود یک کانون مهم تمدن در شرق ایران با سطح چشمگیر رشد شهرنشینی را در واپسین سالهای هزاره سوم به اثبات رسانیده است. بنابراین، تمدن ایرانی حداقل دارای چهار هزار سال قدمت است. ظاهراٌ اندیشه پردازان رژیم پهلوی مبنای محاسبه خود را بر آغاز حکومتهای آریایی در ایران گذاردهاند، ولی معلوم نیست چرا دولت ماد را از این محاسبه خارج کرده و مبدأ «تاریخ شاهنشاهی» را آغاز دولت هخامنشی گرفتهاند. به نظر میرسد که در این تاریخ سازی نیت آن بوده که با تعیین یک سال قراردادی به عنوان سرآغاز حکومت کورش (559 ق. م) چنان تصویری پرداخت شود که 2500مین سالگشت حکومت کورش باسال 1320 شمسی، آغاز سلطنت محمد رضا پهلوی، انطباق یابد!
سرطان غدد لنفاوی، شاه را به تحلیل برده بود و تازه این تمامی تراژدی نبود. سه سال پیش به هنگامی که در دیماه 56 اولین شعله انقلاب در قم زبانه زد، و به هنگامی که در سال 1357، هفده شهریور و هفده شهریورها به وجود آمد، سلطان جزیره آرامش، اعتماد و روحیه خود را، همچنان که آرامش کشور، از دست داده بود. جسم بیروحی که در آن شب هنگام، در پایتخت اسطورهای فراعنه، و کمی دورتر از جریان لایزال نیل، خاموشی ابدی را دیدار می کرد. سایهای بود کمرنگ از آن جبروتی که در کاخ سعدآباد و به هنگام دیدار با مصاحبهگران رسانههای بینالمللی، زمامداران دمکراسیهای غربی را نصحیت میکرد که راه و رسم حکومت را از او بیاموزند و بیاموزند که چگونه ملت خود را به سوی «تمدن بزرگ» رهنمون شوند. اما اینک، به هنگامی که مرگ در غربت و آوارگی فرا آمده بود، آن جلال پادشاهی به تاریخ تعلق داشت؛ تاریخی که بی هیچ ترحم به داوری مینشیند و بیدار و تیزبین گفتارها و کردارها را میکاود تا قضاوت نهایی خود را به نسلها عرضه کند.
محمدرضا شاه و پایان غریبانهاش، اما چیز دیگری هم بود: آئینهای برای عبرت و حادثه ای از تاریخ که تکرار میشد!...و کسی نمیداند که آیا این فرزند در سالهای قدرت برتر هرگز به پایان دردناک پدر اندیشه کرده بود و آیا به یاد داشت که بنیادگذار سلسله پهلوی بعد از آن قدرت افسانهای چگونه در غربت و تنهایی، و در ژوهانسبورگ، سر بر بستر خاموشی نهاده بود؟! و چه تشابه شگفتی بین سرنوشت و پایان پسر و پدر وجود داشت که هردو در یک قاره، آفریقا، و هر دو در حضیض و هر دو در غربت و هر دو در تنهایی جان و جهان را به جهان آفرین تسلیم کردند و از خود یاد وخاطرهای بر جای گذاشتند که میتواند و باید عبرت آموز همه کسانی باشد که تا در مسند قدرت استوارند، چنان از بازیهای روزگار غافل و بری هستند که گویی عمرشان و قدرتشان ابدی و ازلی است، و دریغا که هنوز هیچ چشم تجربهبینی یافت نشده
است و اگر یافت میشد، حداقل در مورد محمد رضا شاه، بسا که سرنوشت و پایان او نه آن بود که همگان شاهد شدیم و برخی گریستیم و برخی شادمان شدیم و برخی تأمل کردیم که: سحرگه نه شه سر نه سر تاج داشت! به راستی این زندگی شصت و چند ساله که در قاهره نقطه پایان بر آن فرود آمد، از کجا شروع شده بود و چه اوج و ارزشهایی را تجربه کرده بود که چنین در تاریکی و تنهایی به پایان رسید؟
من به درستی و دقیق همه آن سالها رانمیفهمم و نمیدانم، اما سالهای آخر او را میدانم و میفهمم، من اوج آن مرد را که در پاسارگاد در کنار آن ساختمان سنگی بازمانده از سالهای هخامنشی، محکم و استوار گفت: «کوروش آسوده بخواب که ما بیداریم...» را دیدهام و نیز ذلت و تنهایی او رادر غربت مراکش و باهاماس و مکزیک و در لحظه تمامیت سقوط و حضیض آن در قاهره، و بر آنم که این آئینه عبرت را در پیش چشم ابناء روزگار که در جستجوی حقیقت و بازیهای قدرت و شگفتیهای برآمده از جبروت قدرتند بگذارم، و شما نیز این حق را دارید و باید بپرسید که من چه کسی هستم که مدعی این مهم شدهام و براستی آیا این صلاحیت و اطلاع و آگاهی در من هست که دفتر سالهای آخر محمد رضا شاه، سالهای اوج و حضیض او را بگشایم و ورق بزنم آن را در پیش چشم شما قرار دهم؟
گمان من اینست که اگر نه همه آگاهیهای لازم که بخش اعظم آن را میدانم و میشناسم؛ چرا که شاهد عینی و ناظر نزدیک و بلافاصله زندگی محمد رضا شاه و خاندان او و فرزندان و همسر او بودن مرا در آن موقعیت قرار داده است که بتوانم برای ثبت در تاریخ و برای نسل حاضر و نسلهای آینده، که جستجوگر حوادث تاریخند، دیدهها و دانستههای خود را در قالب یادها و یادبودهایی که اندوختهام باز بگویم. و باز این سئوال مطرح است که براستی خود من که هستم؟ و بگذارید قبل از آغاز هر مقدمهای خود را به خوانندگانم معرفی کنم.
اسمم احمد علی مسعود انصاری است، در سال 1327 در بخش سه تهران متولد شدهام. پدرم محمد علی مسعود انصاری در وزارت امور خارجه سمتهای مختلفی را به عهده داشت، و سرانجام در زمان وزارت خارجه مرحوم احمد آرام معاون سیاسی و پارلمانی وزارت خارجه و قائم مقام این وزارت خانه شد. بعد به سفارت ایران در ایتالیا رفت. چند سالی سفیر ایران در دفتر اروپایی سازمان ملل، که در ژنو مستقر است، بود و مدتی مقام سفارت ایران در بلژیک را داشت و این آخرین سمت دیپلماتیک پدرم بود و پس از آن بازنشسته شد و به کار مطالعه و تحقیق پرداخت. پس از انقلاب نیز مثل بسیاری دیگر از رجال قدیم به خارج آمد و در لندن مقیم شد و سرانجام در 24 دسامبر سال 1979 در همین شهر به علت سکته قلبی در سن 64 سالگی زندگی را بدرود گفت.
پدرم غیر از من دارای دو فرزند دیگر است. یکی پسر به نام علی که 22 ساله است و در لندن درس میخواند و دیگری دختر به نام لیلی که هم اکنون مقیم امریکاست. پدر بزرگم مرحوم محمد علی مسعود انصاری نیز، که به هنگام تولد پدرم در سن 42 سالگی دیده از جهان فرو بست، و نام و موقعیت و ثروت خود را به پسر داد، از اعضای عالیرتبه وزارت خارجه بود که در دوره قاجار مقام سفارت را عهده دار بود. و باید بگویم که خانواده ما اساساً در وزارت خارجه خدمت کردهاند. و جد ما مرحوم میرزا مسعود خان وزیر همان کسی است که در دوران سلطنت ناصرالدین شاه قاجار و به حکم آن پادشاه وزارت امور خارجه را تأسیس کرد و پس از آن مرحوم، برادر و فرزندان و فرزندزادگان، عموماً، به جز چند استثناء، در وزارت خارجه خدمت کرده اند؛ مانند مرحوم مشاورالممالک انصاری که سالها عهدهدار وزارت خارجه و سفارت ایران در روسیه تزاری و عثمانی بود. فرزند ایشان یعنی عموزاده پدرم مرحوم عبدالحسین مسعود انصاری نیز سالها سفارت
ایران در شوروی، هند و افغانستان را به عهده داشت و اهل اطلاع حتماًً خاطرات دوران زندگی و سفارت ایشان را در مجموعه هفت جلدی به نام شرح زندگانی من دیده یا خواندهاند.
مادرم نیز از خانوادههای دریابیگی و قطبی است و اساساً راهیابی من به دربار و ورود به حلقه نزدیکان شاه و شهبانو ابتدا به سبب خویشاوندی مادرم با شهبانو فرح بود، بدین ترتیب که مادرم با فرح دختر خاله بود اما خود مادرم به علت اینکه همراه پدرم بیشتر در مأموریت خارج از کشور به سر میبرد فرصت و امکان حشر و نشر با دختر خاله خود را نداشت و من هم قاعدتاً میبایست فرصت ارتباط با دربار را کمتر به دست میآوردم؛ اما از آنجا که خواست خداوند و هر آنچه او مقرر فرموده است میبایست بی کم و کاست صورت بگیرد، شرایط به گونهای شد که پای مرا به دربار باز کرد و این خود ماجرای جالبی دارد که در جای خود شرح خواهم داد.
باری، اینجانب دوره دبستان را در مدرسه جهان تربیت گذراندم، سپس به دبیرستان البرز رفتم و تا کلاس سوم متوسطه در آنجا درس خواندم پس از آن خانواده تصمیم گرفتند مرا برای ادامه تحصیل به انگلستان بفرستند. در آن موقع پدرم سفیر ایران در ایتالیا بود، اما من به انگلستان رفتم؛ آن هم به کشوری که از دوران کودکی در ذهنم رفته بود که نسبت به ایران رابطه حاکم و محکوم داشته است و به همین علت، هم از انگلیس بدم میآمد هم از انگلیسیها؛ اما چارهای نبود و من در سنی نبودم که بخواهم روی حرف بزرگترها حرفی بزنم. در انگلیس مرا به یک مدرسه شبانهروزی در شهر رمزکیت گذاشتند. راستش آن مدتی که در انگلیس بودم از سالهای بد زندگیم به شمار میرود. روحیه من با رسم و رسوم و انضباط خشک انگلیسیها نمیخواند. در مدرسه معذب بودم. بیشتر اوقات در خودم فرو میرفتم و حالت انزوا و مردمگریزی بر من مسلط بود و دلم به شدت برای زندگی در ایران تنگ شده بود و
بالاخره هم بیمار شدم و یک روز که در مدرسه بودم احساس دلدرد شدیدی کردم، به یکی از دوستانم گفتم. اول باور نمیکرد میگفت حتماً درصدد بهانهای هستی که تو را از مدرسه بگیرند و به ایران برگردانند. اما بعد که دیدند نه، قصد بهانهجویی در بین نیست و درد من شدید شده است، دفتر مدرسه خبردار شد و فوراً ترتیب انتقال مرا به بیمارستان دادند. آمبولانسی آمد و مرا در آمبولانس گذاشتند و چون از درد به خودم میپیچیدم به سرعت مرا به اطاق عمل رساندند و معلوم شد که آپاندیس است و عمل کردند و خطر از سرم گذشت. اما این بیماری، که حتماً خواست خداوند بود باز موجب شد که مسیر زندگیم عوض شود. چون پدرم تصمیم گرفت مرا نزد خودش به رم ببرد و همین کار را هم کرد. من از انگلیس به رم رفتم و سه سال در آنجا مانده و درس خواندم و دیپلم را در ایتالیا گرفتم.
پس از آن، در سال 1967، مرا برای ادامه تحصیل دانشگاهی به امریکا فرستادند و من برای اولین بار قدم به خاک امریکا گذاشتم. پدرم در امریکا دوستی داشت به اسم دکتر اردوبادی که در دانشگاه «آدلفای» در ایالت نیویورک درس میداد و به اعتبار همین دوستی اسم مرا در رشته اقتصاد این دانشگاه نوشتند. علاوه بر این پدرم با آقای دکتر وکیل سفیر و نمایندة وقت ایران در سازمان ملل دوست بود و هر دو وزارت خارجهای بودند، به همین مناسبت سرپرستی مرا نیز در امریکا به آقای دکتر وکیل و آقای جلیلی عضو دفتر نمایندگی ایران در سازمان ملل سپرد.
به هر تقدیر در طول مدت سه سال و نیم لیسانس و فوق لیسانسم را در رشته اقتصاد گرفتم و آخرین سال تحصیلم در فوق لیسانس، نیز در دانشگاه سانتاباربارا گذشت و سال 1972 بود که با مدرک فوق لیسانس به ایران بازگشتم.
23 سال داشتم که به عنوان مدرس در دانشگاه اقتصاد دانشگاه ملی مشغول به کار شدم. رشته تدریس من سیاست پولی و مالی و تجارت بینالمللی بود و این هنگامی بود که پروفسور انوشیروان پویان رئیس دانشگاه ملی بود و دکتر امین عالیمرد نیز ریاست دانشکده اقتصاد را به عهده داشت و دیری نگذشت که به عنوان مسئول امور دانشجویان علاوه بر سمت استادی یک کار اداری نیز در دانشگاه به عهده گرفتم، اما این کار اداری را به سبب ماجراهایی که بازگو خواهم کرد ترک گفتم و به عنوان معاون آموزشی مدرسه عالی شمیران به آنجا رفتم. در آن هنگام خانم دکتر سیمین رجالی این مدرسه را اداره میکرد و سمتی که در مدرسه عالی شمیران داشتم البته مانع از تدریس من در دانشگاه ملی نبود. گفتنی اینکه قبل از اشتغال در مدرسه عالی شمیران مدتی را برای گذراندن دوره دکترا به بروکسل رفتم.
سفر به بروکسل توأم با یک مأموریت دیپلماتیک نیز بود، بدین شرح که دکتر جهانشاهی رئیس سابق بانک مرکزی در آن هنگام سفیر ایران در بازار مشترک بود که مقر آن در بروکسل است و من هم به عنوان یک دانشجو و در عین حال عضو هیأت دیپلماتیک ایران در بازار مشترک در بروکسل ماندگار شدم و این مرا از محیط دانشگاهی ایران که سخت به آن علاقمند بودم دور کرد و مسایل دیگری نیز پیش آمد که از ماندن در بروکسل خودداری کردم و به ایران بازگشتم و بعد از مدتی اشتغال در مدرسه عالی شمیران به دلایلی که خواهم گفت ترجیح دادم به کار آزاد و تجارت بپردازم.
در جریان کار آزاد ابتدا با همکاری شرکاء شرکت «توسعه کن» را تأسیس کردیم. این شرکت هیأت مدیره مختلط ایرانی - ایتالیایی داشت و هدف آن انجام کارهای ساختمانی بود که ساختن شهرک چشمه در حوالی استادیوم آزادی (آریامهر سابق) در غرب تهران از آن جمله بود. من به عنوان رئیس هیأت مدیره شهرک چشمه مشغول به کار شدم و
شروع به اجرای پروژه کردیم و کارها در روال معمول خود پیش میرفت و ارتباط من با دربار نیز مثل همیشه برقرار بود تا اینکه سال 1356، یعنی ایام فضای باز سیاسی فرا رسید. در این ایام دولت سیزده ساله هویدا جای خود را به دولت جمشید آموزگار داده بود. علم به علت بیماری از وزارت دربار رفته بود و هویدا وزیر دربار شده بود و چهره کشور رفته رفته داشت دگرگون میشد. و در همین هنگام بود که به شرحی که خواهد آمد به کار سیاست وارد شدم. اما شرایط ایران روز به روز بد و بدتر میشد و طوفانی در پیش بود و این طوفان سرانجام در سال 1357 اوج گرفت و طومارها را در نوردید و من یک ماه و نیم قبل از 22 بهمن تصمیم به خروج از کشور گرفتم. در آن موقع از راه فروش باغی که پدرم به من داده بود و نیز از سرمایهای که در جریان کار آزاد به دست آورده بودم کمی بیشتر از پانصد هزار دلار فراهم کردم و با این سرمایه ابتدا به اروپا و از آنجا به امریکا آمدم و در این کشور مقیم شدم که هنوز هم این اقامت ادامه دارد.
زندگینامهای را که به صورت اختصار شرح دادم، به اصطلاح گذران ظاهری زندگی من بود. اما در این سالهایی که یا تحصیل میکردم و یا در دانشگاه درس میدادم و یا به کار آزاد مشغول بودم ماجراهایی بر من رفته است و نیز شاهد حوادثی بودهام که اساس و محور اصلی مطالبی است که در این بخش از خاطرات به ذکر آن خواهم پرداخت؛ چرا که در تمام طول این سالها، یعنی از دوازده سالگی تا زمانی که انقلاب درگرفت ومن از ایران خارج شدم، ارتباط من با دربار ارتباطی تنگاتنگ بود و غیر از ایام اشتغال به کار وقت من کلاً در دربار
میگذشت، البته نه به عنوان کسی که سمت درباری داشته باشد، بلکه به عنوان عضوی از فامیل که پشت پرده حضور داشت و در دنیای خصوصیای که در دربار میگذشت وقت خود را میگذراند و به همین ملاحظه هم شاهد حوادث و ماجراهایی بودم که شاید کمتر کسی به آن وقوف داشته باشد؛ بخصوص که این ارتباط پس از سقوط شاه نیز در خارج از کشور ادامه یافت، در مراکش در باهاماس، در مکزیک و در امریکا و بالاخره در مصر و در روزهای آخر زندگی شاه و پس از آن با رضا پهلوی و دیگر اعضاء خانواده که این رابطه تنگاتنگ تا سال 1989 ادامه داشت و شرح آن میآید.
پدرم، شادروان محمد علی مسعود انصاری، همانطور که گفتم، دیپلمات بود و سالها در این کشور و آن کشور به سفارت و یا مقامات دیگر میرفت و میتوان گفت که بیشترین عمر خدمتی او در خارج از ایران گذشت. جابهجایی پدر و به تبع آن مادر در زندگی من تأثیر زیاد گذاشت، بدین ترتیب که مرا از همان سنین کودکی به پدر بزرگ مادریم - مرحوم جواد دریابیگی - و مادر بزرگم - خانم فاطمه قطبی - که خاله خانم فرح دیبا و شهبانوی بعدی بود - سپردند. در حقیقت من درخانه پدر بزرگ و مادربزرگ زندگی میکردم تا بزرگ شدم و به کلاس نهم رسیدم و بعد سفر خارج پیش آمد. زندگی و تربیت و شکلگیری افکار و اندیشه من در حقیقت تحت تأثیر روحیه پدربزرگ و مادر بزرگ شکل گرفت و به همین علت هم هست که میتوانم به صراحت بگویم که هرگز نتوانستم پدرم را دقیقاً بشناسم و همیشه بین من و او دیواری وجود داشت که هرگز شکسته نشد.
من تحت تأثیر زندگی در محیط وخانوادهای که در اثر آزاد بودن چندان تشابهی با زندگی خانوادگی پدر و مادرم که در آن تمام قواعد و تشریفات دیپلماتیک اعمال میشد، نداشت چند خصلت پیدا کردم. اول اینکه: به خواست خداوند گرایش مذهبی پیدا کردم و دوم اینکه: از
تشریفات خشک و بیمعنی متداول در محیط دیپلماتیک بیزار شدم و سوم اینکه: به قول معروف انزواگرا شدم و کمی هم خودرأی و خود تصمیم و در عین حال معتمد به نفس بار آمدم. این روحیه سبب شد که هرگز نتوانم زبان پدرم و معنای خواستههای او را در ارتباط با خودم درک کنم.
پدر و پدربزرگ و جد من همه دیپلمات و وزارت خارجهای بودند و طبیعی بود که پدرم مایل و حتی آرزومند بود که من هم مثل خود او دیپلمات بشوم تا سنت خانوادگی تداوم یابد و به قول معروف جوان تازه نفس جای پدر را در زمان پیری بگیرد. بخصوص که من اولاد ارشد پدر بودم و او همه امیدهایش را برای تداوم سنت خانوادگی به من بسته بود. اما دور بودن من از خانواده و زندگی در خانه پدربزرگ و تفاوتی که بین فضا و سلوک و باورهای این دو خانواده وجود داشت مرا موجودی دیگر بار آورد که در یک تحلیل به فضا و طرز زندگی پدر بزرگم بیشتر دلبسته میکرد و در نتیجه همیشه خودم را با برنامههایی که پدرم برای زندگی و تربیتم در نظر داشت در تقابل میدیدم و این تقابل و تضاد فکری که، در عین حال احترام کامل به حضور و وجود پدر، بین من و او وجود داشت تا آخر عمر او ادامه داشت.
به خاطر دارم، به هنگامی که برای ادامه تحصیل به امریکا آمدم و پدرم سرپرستی مرا به آقای وکیل سپرد، ایشان که مرد دمکراتی بود در همان ابتدای ورودم به امریکا از من پرسید: میخواهی چکاره بشوی و در چه رشتهای درس بخوانی، و من که از همان موقع تحصیل در ایتالیا و نزد پدرم دلم خواست کارگردان سینما بشوم به آقای وکیل گفتم: میخواهم کارگردانی سینما بخوانم. ایشان هم که دارای موقعیت سفارت و نفوذ کلام بودند، گفتند: بسیار خوب اینکه کاری ندارد، من ترتیبش را میدهم که بروی لوسآنجلس در هالیوود و درس کارگردانی بخوانی. با این وعده چند روزی دلخوش بودم که ناگهان پدرم با عجله خودش را
به امریکا رساند. ظاهراً از قصد من خبردار شده و فکر کرده بود خودش را هر چه سریعتر به امریکا برساند که مانع از انجام تصمیم من شود. و آخر کار هم برای اینکه پدر ناراحت نشود رفتم به رشته اقتصاد. یک بار هم هنگامی که در ایتالیا بودم و نمازم ترک نمیشد مشغول قرائت قرآن بودم که پدرم آمد و با تغیّر گفت: پسر بهتر است به فکر درسهایت باشی، و بعد اضافه کرد: بهتر بود ترا برای تحصیل به نجف میفرستادم. منظورم اینست که هیچوقت نتوانستم به پدرم نزدیک بشوم و با او هم سلیقه باشم.
البته او خصوصیاتی داشت که همیشه برای من قابل احترام بود و هست. یکی از این خصوصیات روحیه ضد خارجی او بود. به خاطرم هست زمانی او را کاندیدا کردند که به عنوان نماینده ایران و با مقام سفارت به مقر پیمان سنتو که درترکیه بود برود. مقدمات کار هم فراهم شده بود و ماجرا به شرفعرض هم رسیده بود. اما پدرم، به علت اینکه میدانست اساساً این پیمان از کجا آب میخورد، این سمت را قبول نکرد. تا اینکه سرانجام مرحوم خلعتبری، که بعدها وزیر امور خارجه شد و با پدرم هم روابط نزدیک داشت، به این سمت انتخاب گردید و به ترکیه رفت. پدرم در زمان وزارت آرام به عنوان معاون و قائم مقام وزارت خارجه انتخاب شد و به قول معروف نفر دوم بود. اما وقتی که گروه کانون مترقی، یعنی حسنعلی منصور و هویدا و همفکرانشان روی کار آمدند و قرار بود لایحه برقراری کاپیتولاسیون و مصونیت مستشاران امریکایی و خانواده و حتی نوکرهای آنها به مجلس برده شود، هرکار کردند پدرم حاضر نشد که در سمت معاون وزارت خارجه در مجلس از این لایحه ننگین دفاع کند و استعفا داد و جای خودش را به آقای میرفندرسکی داد تا نامبرده این کار را بکند و همان موقع هم گفت: این نمیشود که همیشه نوکرهای خارجی سر کار باشند و کار مملکت هم درست بشود.
در آن موقع شاه از این کار پدرم ناراحت شد، ولی واقعیت این بود که او علاوه بر سوابق خانوادگی، شوهر دختر خاله شهبانو هم بود و به هر حال هوایش را داشتند. به همین ملاحظه هم بعد از مدتی خانه نشینی به سفارت ایران در ایتالیا منصوب شد. و عجبا که در آنجا هم باز دسته گل به آب داد.
ماجرا از این قرار بود که در یکی از روزها دانشجویان ایرانی در ایتالیا که مخالف رژیم بودند از فرصت استفاده کرده و داخل سفارت شده بودند و در چند اتاق عکس شاه را پائین کشیده بودند. پدرم به جای اینکه به پلیس تلفن کند که بیایند آنها را دستیگر کنند، توی یک اتاق جمعشان کرده بود و با لحن مهربان و پدرانه با آنها به بحث نشسته بود. این جریان گزارش شد و کار بالا گرفت و پدرم احضار شد و دیگر به محل مأموریت خود در ایتالیا برنگشت تا اینکه بعد از مدتی باز وساطت شد و به سفارت ایران در دفتر اروپایی سازمان ملل منصوب شد.
به هر تقدیر، اختلاف سلیقه من با پدرم در فامیل معروف شده بود و حتی یک بار به یکی از اقوام که پرسیده بود چرا نمیگذاری احمد به حال خودش باشد، گفته بود: او بچه خودرأی و یکدندهای است و باید کاری کرد که این روحیه را از دست بدهد. اما حقیقت اینست که من با وجود احترامی که برای درستکاری و پاکی پدرم قائل بودم، راه خودم را میرفتم بخصوص که دوریهای دراز مدت از او و زندگی با پدر بزرگ این فرصت را به من میداد که سعی کنم خودم باشم.
مرحوم دریابیگی پدر بزرگم، و مادر بزرگم، خانم فاطمه قطبی، در عین حال که از هیچ کوششی برای رضایت من فروگذار نمیکردند جز در موارد خاص کاری به کار من نداشتند. من از همان بچگی احساس میکردم که دو خصوصیت دارم که مرا از هم سن و سالهایم درخانواده متمایز میکند: یکی روحیه شدیداً مذهبیم بود و دیگری دفاع از کسانی
که احساس میکردم مورد ظلم و ستم قرار میگیرند. یکی از این جماعت که همیشه فکر میکردم مظلومانه مورد بهرهکشی قرار میگیرند، خدمه خانه، یعنی کلفتها و نوکرها بودند، که به مجرد اینکه از آنها خلافی سر میزد مورد شدیدترین عتابها و خطابها قرار میگرفتند و من همیشه و در همان عوالم بچگی طرف آنها را میگرفتم و البته متقابلاً به من هم زخم زبان میزدند که تو نوکرها یا کلفتها را پررو میکنی. اما این توی وجود من بود و چون بیشتر از اعتراض کاری از دستم ساخته نبود توی خودم فرو میرفتم و بعد متوجه عالم بالا و یک معنویتی میشدم که فکر میکردم حق در آنجا نشسته و داد ظالم را از مظلوم میگیرد. این بود که تنها مرجعی که برای خودم میشناختم خداوند بود و رفته رفته این فکر اینقدر در من قدرت گرفت و پایه اندیشه مذهبی و معنوی را چنان در ذهن من قدرت داد که هنوز هم توکل و رابطهام را با خدای خودم در بالاترین سطح میدانم و معتقدم که همه اتفاقها چیزی جز خواست خداوند نبوده و نیست. البته مرحوم دریابیگی هم آدم معتقدی بود و اعتقاد او برای من احترامانگیز و موثر در روحیهام بود. بخصوص که آن مرد محترم هر وقت فرصتی به دست میآورد و خانم دیبا، یعنی مادر شهبانو، به خانه ما میآمد و یا در فرصتهایی که شهبانو در جمع خانوادگی حاضر میشد از گفتن حقایقی که لازم میدانست خودداری نمیکرد.
مرحوم دریابیگی و خانواده آنها از خوانین شمال و مالکین نسبتاً بزرگ بودند و راستش را بخواهید از زمانی که فرح به همسری شاه انتخاب شد، با وجود اینکه خواهرزاده خانمش ملکه ایران شده بود، هیچوقت درخواست و تقاضایی از آنها نداشت و نه تنها چیزی نخواست و چیزی به او داده نشد حتی در جریان اصلاحات ارضی، زمین و املاک او و خانوادهاش را مشمول دانستند و از آنها گرفتند و وضع آنها بدتر از زمانی شد که با خانواده سلطنتی وصلت نکرده بودند. البته
این بی اعتنایی مانع از دیدارها و گردهماییهای خانوادگی نبود، بخصوص که خانم دیبا به خواهرش یعنی خانم فاطمه قطبی، همسر مرحوم دریابیگی، علاقه داشت و این دو خواهر روابط خیلی صمیمانهای داشتند و دید و بازدیدهای آنها مرتب و منظم بود. خود علیاحضرت، هم نسبت به خالهاش و هم نسبت به دریابیگی احترام میگذاشت و به خانه آنها میآمد و او هم از فرصت استفاده میکرد و حرفهایی را که لازم میدانست بیپرده پوشی میگفت و صراحتاً اظهار میداشت که مملکت دارد از بین میرود.
خوب به خاطر دارم که مرحوم پدربزرگم در بستر بیماری بود. آن مرحوم به بیماری سرطان مبتلا شده بود و پزشکان معالج جوابش کرده بودند و برای همین به خواست خودش در خانه بستری شده بود و تقریباً روزهای آخر زندگیش را میگذراند و بیشتر در حالت اغما و بیهوشی بود و این در سال 1355 یعنی دو سال قبل از انقلاب بود. یک روز علیاحضرت برای عیادت به خانه ما آمد. مرحوم دریابیگی در حالتی بود که میتوان گفت در یک قدمی مرگ قرار داشت. وقتی علیاحضرت آمد، بعد ازحال و احوال، مرحوم دریابیگی که در ضعف کامل به سر میبرد تمام توانش را یک جا جمع کرد و در درون بستر بیماریش نیم خیز شد و با لحنی که در آن تلخی و گزندگی محسوس بود رو به شهبانو کرد و گفت: هویدا مملکت را از بین برده، اینها پایههای مملکت را خراب کردهاند و به آن خیانت میکنند همهشان دوتا پاسپورت در جیبشان دارند و اگر خبری بشود میگذارند و در میروند و کسی دور و بر شما نمیماند. شهبانو دفاع میکرد و ضمن اینکه میگفت شما بیمار هستید و به خودتان فشار نیاورید، اضافه کرد که اینطورها که شما فکر میکنید نیست، همه چیز درست است وکارها خوب پیش میرود و چیزی هم از مملکت خراب نشده تا چه برسد به پایههایش. منظورم اینست که آن موقع این حرفها در جمع خانوادگی مطرح میشد و من
هم که از بچگی با روحیه مرحوم دریابیگی آشنا شده بودم، همین طرز رفتار را از او به ارث برده بودم و حرفهایم را رک و صریح می زدم. همین خصوصیت باعث شد که وقتی رفت و آمد زیاد به دربار پیدا کردم از گفتن حرف حساب پرهیزی نداشته باشم.
دوازده ساله بودم و دوره دبستان را میگذراندم که این خبر در فامیل پیچید که فرح کاندیدا شده که به همسری شاه درآید. چند سالی بود که شاه از ملکه ثریا جدا شده بود و آنطور که بعهدها فهمیدم اشرف در این جدایی نقش مهمی بازی کرده بود. بخصوص که ثریا بچهدار نشده بود و از طرفی به خانواده سلطنتی و خواهر و برادرهای شاه اعتنایی نداشت. او خون بختیاری در رگهایش بود و تفرعن خانی داشت به اضافه تربیت فرنگی که به او روحیه مخصوص داده بود و شاه هم نتوانسته بود دست از زن بازیهایش بردارد و بالاخره کار به طلاق و جدایی رسیده بود و بعد از این جدایی در همة ایران مسأله زن گرفتن شاه و اینکه چه کسی بعنوان ملکه به دربار خواهد رفت مطرح بود. آن وقتها صحبت دختر علا بود وصحبت دختر فلاح و بعضی نامهای دیگر و رجال قوم هم هر کدام که دختری در خانه داشتند تمهیداتی به خرج میدادند که شاید همای بخت روی بام خانة آنها بنشیند. اما تقدیر چیز دیگری میخواست و در سفر شاه به فرانسه دوشیزه فرح دیبا که در آن موقع در پاریس درس آرشیتکت میخواند، به وسیله اردشیر زاهدی و شهناز و با تمهید مقدماتی به شاه معرفی و مورد پسند قرار گرفت و طبعاً افراد فامیل و
مخصوصاً مادر بزرگم اولین کسانی بودند که خبر این ازدواج به گوششان رسید والبته همه خوشحال شدند. بخصوص که فکر میشد دوشیزه فرح فرزند و فرزندانی از شاه ببار خواهد آورد، که اگر پسر باشد به سلطنت خواهد رسید، و خانواده ما دارای موقعیت ممتاز و دائمی خواهند شد.
به هر تقدیر، زمانی که شاه فقید با دوشیزه فرح، یعنی دختر خاله مادر من، ازدواج کرد، همانطور که قبلاً گفتم، نزد پدر بزرگ و مادربزرگ خود که خاله فرح بود زندگی میکردم و یکی دو سال که از ازدواج آنها گذشت پای من هم که نوجوانی بودم و خصوصیات اخلاقی خودم را داشتم به دربار باز شد و مخصوصاً تابستانها که شاه و شهبانو به قصر تابستانیشان در نوشهر میرفتند یکی از کسانی را که حتماً با خود میبردند من بودم. در حقیقت من تنها خویشاوند مادری فرح بودم که در جمع یاران نزدیک خانواده سلطنتی بودم، آقای رضا قطبی پسر دایی شهبانو هم از افراد نزدیک بود ولی او بیشتر به وظایفی که در تلویزیون به او سپرده بودند میپرداخت، اگر چه ظاهراً سمت مدیر کل بازرسی دربار را هم داشت. به هر حال برای من نوجوان این سفرها لذت زیادی در برداشت.
در کاخ نوشهر همه جور وسیله تفریح بود و من که قبلاً دیدار شاه برایم یک رؤیا بود اینک در کنار او خود را به آب دریا میزدم. با او رو در رو و بی رودربایستی حرف میزدم و او سر به سرم میگذاشت و شوخی میکرد و من با او قایق سوار میشدم و با سایر بچه های هم سن و سال خود که معمولاًبرادرزادهها وخواهر زادههای شاه بودند، بازی میکردم و ایام تعطیلات را با خوشی و بازیگوشی سپری میکردیم. در یکی دو سال اول خودم را در محیط تازه بیگانه احساس میکردم، اما با گذشت زمان و افزایش این سفرها و مهمانیها که در تهران برپا میشد حال و هوای محیط خصوصی دربار به دستم آمد. البته وقتی از محیط
خصوصی دربار نام میبرم نباید این سوءتفاهم پیش بیاید که در محیط خصوصی عموماً و یا لزوماً کارهای ناشایست و خلاف اخلاق صورت میگرفت. این را باید در نظر داشت که شاه و همسرش نیز مثل هر آدم دیگری دارای یک زندگی و گذران شخصی بودند، مثل همه آدمهای دیگر که وقتی از سر کار روزانه و انجام وظایف و مسئولیتهایشان فارغ میشوند به زندگی شخصی و محیط خانوادگی بر میگردند و فارغ از گرفتاریها و مشکلات اوقات را در کنار دوستان شخصی و زن و فرزندو افراد فامیل میگذرانند. شاه و شهبانو هم چنین بودند و هر کدام برای خودشان دوستانی داشتند و سرگرمیها و تفننهایی مورد علاقهشان بود که در وقت فراغت و پایان کار روزانه یا ایام تعطیلات به آن میپرداختند. در آن زمان دیگر آن صورتک رسمی و تشریفاتی از چهرهشان برداشته میشد و در محیط خصوصی دیگر حاجب و دربانی هم نبود و البته تنها افراد برگزیده و نزدیک میتوانستند در این حلقه وارد شوند.
در سالهای قدرت شاه نام بعضی از افراد به عنوان آدمهای درباری زیاد شنیده میشد و در اخبار و روزنامهها هم میآمد. اینها افرادی بودند که سمت رسمی داشتند و صاحب مقامات مملکتی بودند که به لحاظ شغلشان با شاه در ارتباط بودند، مثلاً رئیس ستاد بزرگ ارتشتاران یا نخستوزیر یا وزیران و رؤسای مجلسین. اما ارتباط اینها و ملاقاتها و دیدارهایشان صرفاً در چهارچوب برنامهریزیهای تشریفاتی و ساعات معینی که برای آنها تعیین میشد صورت میگرفت و جز این اوقات دیگر با دربار و فضای آن ارتباطی نداشتند. به عنوان مثال آقای معینیان، که بعد از هیراد رئیس دفتر مخصوص شده بود و از نظر مسئولیت درباری و اداری که به عهده داشت و دسترسیاش به شاه ممکن بود،
فقط در ساعات کار اداری و یا مواقع بسیار ضروری میتوانست ارتباط برقرار کند؛ آنهم در فضای کاری شاه و نه ساعات فراغت او. به تعبیر دیگر او با وجود سمت ریاست دفتر مخصوص در حلقه زندگی خصوصی شاه قرار نداشت، چون رابطه او با شاه صرفاً یک رابطه اداری و به لحاظ سمت و مسئولیت وی بود. همچنین اند کسانی مثل شریف امامی رئیس سنا و مدیر عامل بنیاد پهلوی و یا جمشید آموزگار و یا مهندس ریاضی و یا هوشنگ انصاری و یا حتی امیر عباس هویدا که این یکی فقط در این اواخر توانسته بود تا حدودی یک رابطه شخصی و خصوصی با جمع دوستان نزدیک فرح پیدا کند و با فاطمه پهلوی نیز دوستی و نزدیکی به هم زند که بدینوسیله بتواند در حصار آنسوی دربار حضور داشته باشد.
در مقابل این افراد کسان دیگری بودند که از نظر اهمیت شغلی در مراتب پائینتری قرار داشتند اما اینها از دوستان نزدیک شاه به شمار میرفتند. مثلاً محمود حاجبی با وجودی که فقط رئیس فدراسیون پینگپنگ بود یکی از دوستان بسیار نزدیک شاه به شمار میرفت. یا امیر هوشنگ دولو، که آن زمانها هم روابطش با شاه شناخته شده بود، اما هیچوقت نه وزیر بود و نه وکیل و نه صاحب هیچ شغل و سمت رسمی و تنها سمت رسمیاش پیشخدمتی شاه بود که حکم مخصوص آن را داشت.
البته این آدمهایی که در حلقه روابط شخصی و در جمع یاران خصوصی شاه و فرح قرار میگرفتند، در نظر زعمای قوم و مقامات درجه اول که از این روابط آگاه بودند دارای منزلت و موقعیت خاص میشدند و حرفشان بسیار خریدار داشت و کارت توصیهشان روی سنگ هم که میگذاشتند آب میشد و حقیقت این است که از طرف مقامات خیلی هم به آنها تملق گفته میشد و چاپلوسی آنها را میکردند. اما در ظاهر احیاناً برای مردم عادی که فقط از راه خبرها و رویدادها در جریان
قرار میگرفتند، اصلاً شناخته شده نبودند. با این مقدمه اجازه بدهید تا اسامی کسانی که توانسته بودند به علل مختلف در حلقه دوستان خصوصی شاه و شهبانو قرار بگیرند در اینجا ذکر کنم.
نزدیکان خانواده سلطنتی، و مشخصاً شاه و شهبانو، که من از آن اطلاع داشتم و خود من هم یکی از آنها بودم، به دو دسته تقسیم میشوند: یکی محارم سیاسی و دیگری یاران بزم و مهمانیها و مجالس بسیار خصوصی. گروه دوم بیشتر بوسیله و بر اثر آشنایی با شهبانو به دربار راه پیدا کرده بودند که اینها یا خویشاوندان فرح بودند و یا دوستان دوران مدرسه و دانشکدهاش و اسامی آنها بدینقرار بود:
1- لیلی امیرارجمند (جهانآراء): لیلی همکلاسی فرح بود و دوستی آنها از مدرسه رازی شروع شده بود و در سالهای شهبانویی فرح سرپرستی کانون پرورش فکری کودکان را به عهده داشت. امیر ارجمند که سعی میکرد حتی در طرز لباس پوشیدن و آرایش شبیه فرح باشد، احتمالاً از نزدیکترین دوستان او بود و به تبع او شوهرش امیر ارجمند نیز که چندی معاون دانشگاه تهران و سرپرست امور دانشجویان این دانشگاه بود در جمع دوستان خصوصی حضور مییافت و من از او در فرصتهای بعدی نیز حرف خواهم زد.
2- لیلی دفتری: دفتری نیز همکلاسی فرح بود و سابقه دوستی آنها به ایام مدرسه باز میگشت. لیلی دختر تیمسار دفتری افسر نیروی دریایی بود و قبلاً با یکی از برادران معروف رشیدیان ازدواج کرده بود (برادران رشیدیان از عوامل انگلیس در ایران بودند و در سالهای حکومت مصدق نیز نقش مخالف نهضت ملی را داشتند و از جمله کسانی بودند که در کودتای 28 مرداد به سپهبد زاهدی کمک کردند و از عوامل مهم سقوط مصدق بشمار میرفتند. برادران رشیدیان در سالهای
رونق اقتصادی به کار بانکداری مشغول بودند و بانک تعاونی و توزیع را تأسیس کرده بودند). لیلی شغل و سمت مشخصی نداشت و در سیاست هم مداخلهای نمیکرد. وی اینک نزد فرزندانش در جنوب فرانسه زندگی میکند.
3- پرویز بوشهری: پرویز برادر مهدی بوشهری شوهر سوم اشرف و پسر سناتور جواد بوشهری بود. پرویز بوشهری در فرانسه بزرگ شده بود و ظاهراً از آن خُلهای روزگار بشمار میرفت و گاه دست به چنان کارهای دیوانهواری میزد که در جمع دوستان فرح اسمش را «زنجیری» گذاشته بودند. پرویز بوشهری به کار داد و ستد آن هم در شکل زد و بند آن شرکت داشت و به قول معروف هر جا که بوی پول میآمد حاضر و آماده بود، در مناقصهها، در صادرات و واردات و در هر کار نان و آبدار دیگر دستش در کار بود. خلاصه کلام در تجارت و داد و ستد منحصر به یک رشته واحد نبود و آنقدر سر و کلهاش در همه جا پیدا میشد که این اواخر سر و صدای هویدا هم درآمده بود و بوسیله یکی از دوستان نزدیک پیغام شفاهی، ودر عین حال ملتمسانه، داده بود که شما را به خدا به این پرویز بگوئید که تکلیفش را روشن کند و اینقدر در همه جا حاضر نباشد و اقلاً حوزه فعالیت تجاری و اقتصادیاش را به یکی دو سه تا کار منحصر کند که ما هم تکلیف کار خودمان را بفهمیم. در اینجا برای اینکه از شیوة کار پرویز بوشهری نمونه بدهم، ماجرای اختلافی را که با فلیکس آقایان بر سر واردات شکر پیدا کرد بازگو میکنم.
جریان از این قرار بود که فلیکس آقایان رئیس فدراسیون اسکی، و یکی از دوستان نزدیک شاه، در کار واردات شکر دست داشت و وزارت بازرگانی هم طبعاً به علت موقعیتی که داشت همراهیهای لازم را با او میکرد و سالها واردات شکر به کشور با نظر و بدست «آقایان» صورت میگرفت و او نفع خودش را میبرد و مسئلهای هم نبود. اما از آنجا که پرویز بوشهری هر جا که بوی منفعت استشمام میشد حاضر بود، میل
کرد که در این کار هم وارد شود اما به سد فلیکس آقایان برخورد. با اینهمه او دست بردار نشد و بخصوص که در اینکار شاپور ریپورتر نیز با او همراه بود و بدین ترتیب دو فرد با نفوذ از حلقه دوستان خصوصی دربار شاخ به شاخ شدند. در آن هنگام مهدوی وزیر بازرگانی بود و ماحصل مبارزه این دو نفر این شد که بعضی از اسرار پشت پرده مربوط به واردات شکر از پرده بیرون افتاد و کار به بازرسی و تهیه گزارش رسید.(1)و نتیجه این که، مهدی وزیر بازرگانی و دو تن از معاونین اودر مظان اتهام به سوء استفاده قرار گرفتند. اما چون کسی زورش به فلیکس آقایان و پرویز بوشهری، که عاملان اصلی بخور بخور بودند نمیرسید، دو تن از معاونین وزارت بازرگانی را دراز کردند واز کار بر کنارکردند و پرونده هم برایشان تشکیل دادند و مهدوی هم از وزارت بازرگانی کنار گذاشته شد. منتها چون او با هویدا مناسبات نزدیک داشت و هویدا هم خودش میدانست که کار از کجا آب میخورد و دست چه کسانی در ماجراست او را به عنوان وزیر مشاور به نخستوزیری برد. و چون همان هنگام شاه سپهبد حجت رئیس سازمان تربیت بدنی را به علت عدم توفیق تیمهای ورزشی ایران در المپیک کانادا مورد غضب قرار داده بود و دستور انحلال سازمان ورزش را داده بود، مهدوی را که از ورزش و ورزشکاری هیچ اطلاعی نداشت، سرپرست سازمان منحل شده تربیت بدنی کردند که به عنوان چرخ پنجم فعلاً انجام وظیفه کند.
به خاطرم هست در جریان غوغای شکر که مقارن با مبارزه با گرانفروشی هم بود یک روز به مهدوی وزیر بازرگانی گفتم با این شیوه
1) این همان ماجرایی است که منجر به درج نام شاپور ریپورتر به عنوان واسطه معامله شکر با انگلیس در روزنامه اطلاعات شد و پیامدهای ناگواری برای محمدرضا پهلوی به ارمغان آورد (ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، ج اول ، صص 297- 298؛ ج دوم، صص 193-196) - قاعدتاً پرویز بوشهری از عوامل شاپورجی در این معامله بوده است.
مبارزه با گرانفروشی که فقط کاسب جزء را نقره داغ میکنید، کار مبارزه با گرانفروشی و جلوگیری از بازار سیاه به جایی نمیرسد و ممکن است حتی حکومت هم سقوط کند. مهدوی در جوابم گفت اگر حکومت سقوط کرد مرا اعدام کنید! گفتم وقتی حکومت سقوط کرد اعدام شما به چه درد میخورد و عجبا که حداقل بخشی از پیشبینی من درست از آب درآمد و اگر چه حکومت سقوط نکرد اما خود مهدوی سقوط کرد و موقعیت شغلی و اعتبارش را به کلی از دست داد، چرا که پیش از این ماجرا مهدوی نه تنها وزیر مقتدر کابینه به شمار میرفت بلکه به عنوان قائم مقام حزب رستاخیز از چهرههای حساس و با قدرت روز به شمار میآمد که همه آن موقعیتها را یک جا از دست داد. منظور اینکه درگیری دو تن از افراد با نفوذ دوستان حلقه خصوصی شاه و فرح پیامدهایی به دنبال داشت که در آن روزها مردم نمیدانستند منشاء این خبرها و حوادث در کجاست.
4- نازاعلم: ناز دختر عموی شهبانو بود، که چون با پرویز خزیمه اعلم، یعنی فرزند سناتور خزیمه اعلم و خواهرزاده علم، ازدواج کرده بود بیشتر به اسم فامیل شوهرش شناخته میشد.
5- کامران دیبا: کامران پسر عموی فرح و برادر ناز بود. او جوان خوشتیپ و شیکپوشی بود که بیشتر به کارهای هنری و از آن جمله نقاشی و معماری علاقمند بود و شرکت مهندسی مشاور «داز» را هم داشت.
6- دکتر یحیی دیبا: دکتر دیبا پسر عموی فرح بود و بیشتر به کار طبابت خودش سرگرم بود. آدم مهربان و متواضعی بود و هر وقت هم به دربار میآمد خیلی علاقه داشت که افراد گارد رامعاینه کند و این کار او به صورت یک وسواس درآمده بود. معمولاً وقتی دکتر دیبا وارد کاخ میشد بر سر راهش در محوطه کاخ هر جا که یکی از سربازان گارد را میدید میایستاد و شروع به حال و احوال و معاینه آنها و گاه بیش از
ساعتی صرف این کار میکرد. دکتر یحیی دیبا بعد از انقلاب در ایران ماند و در همان ایران هم درتصادف اتومبیل کشته شد.
7- فرهاد ریاحی: ریاحی نیز از همکلاسیهای فرح در مدرسه رازی تهران بود. فرهاد ریاحی به کار دانشگاهی مشغول بود و اساساً آدم معقول و کتاب خواندهای به شمار میرفت. به علت خویشاوندی با سیمین دانشور و رفت و آمد با جلال آل احمد آدم خاکی بود. ریاحی این اواخر به ریاست دانشگاه تازه تأسیس شده بوعلی سینای همدان رسید.
8- علی سردار افخمی: سردار افخمی مهندس معمار بود و یک شرکت مهندسی مشاور را اداره می کرد و کسب و کار پر رونقی داشت. سردار افخمی داماد دکتر فرهاد رادیولوژیست معروف و رئیس اسبق دانشگاه تهران بود و آدم خوش مشربی به شمار میرفت.
9- امیلیا کارپاتی: امیلیا هم از یاران دوره مدرسه فرح بود و شوهر نداشت و ارمنی بود. او زن خوب و مهربانی بود و با فرهاد ریاحی مناسبات دوستانه نزدیک داشت. امیلیا بیمارستان مخصوص کودکان را که بالای میدان ونک قرار داشت اداره میکرد. این بیمارستان وابسته به بنگاه حمایت کودکان و نوزادان بودکه یکی از دهها مؤسسه اجتماعی بود که تحت ریاست شهبانو فرح اداره می شد.
10- الی انتیادیس: الی یک ایرانی یونانیالاصل بود که نسبت به سایر حاضران در حلقه دوستان خصوصی فرح سن و سال بالاتری داشت و مورد احترام همه بود و میشود گفت که حالت معلمی نسبت به سایرین داشت.
11- فریدون جوادی: جوادی هم از دوستان ایام تحصیل فرح در مدرسه رازی و از یاران قدیم شهبانو بود. فریدون جوادی استاد دانشگاه بود و بیشترین نزدیکی و دوستی را با شهبانو داشت. جوادی با رضا قطبی و دکتر نهاوندی نیز مناسبات نزدیک داشت و خیلی هم مایل بود
که با من روابط نزدیک داشته باشد و همیشه به من میگفت من و تو بهره هوشیمان خیلی بالاست و باید با هم باشیم تا منشاء خیلی از کارها و امور بشویم. اما من شخصاً به دلایلی که در صفحات بعدی به تفصیل خواهم نوشت از او خوشم نمیآمد و این مربوط به مسایل اخلاقی میشود و کارهایی که او میکرد با باورها و برداشت های من، که ملهم از مذهب بود، ومعتقد به اخلاقیات بودم در تضاد بود و به همین ملاحظه هم همیشه دست رد به سینه اش میزدم. جوادی همسری داشت به اسم لیزا که ارمنی بود.
12- محمود دیبا: محمود از خویشاوندان فرح و پسر دکتر احمد دیبا بود. وی در میان حلقه یاران فرح، بیشتر از همه با فریدون جوادی دوست و نزدیک بود. محمود کار آزاد می کرد و کاری به امور سیاست و بازی قدرت نداشت. مزیت بزرگ او رقص زیبا و ماهرانه او بود.
باری اینها کلاً از دوستان نزدیک ودرجه یک فرح به شمار میرفتند که در مجالس خصوصی و آنسوی دیوارهای رسمی و تشریفاتی دربار با هم و همه با فرح حشر و نشر داشتند.
بطورکلی میشود گفت آنها که در حلقه جلسات خصوصی و خیلی خصوصی دربار حاضر بودند بیشتر و اکثراً از دوستان فرح به شمار میرفتند. اما به هر حال شاه هم دوستان خاص خودش را داشت که تعداد آنها در قیاس با دوستان فرح بسیار معدود بود. و تا آنجا که به خاطر دارم کسانی که به علت دوستی با شاه به جلسات خصوصی میآمدند و بیتکلف و تشریفات با شاه حشر و نشر داشتند اینها بودند.
1- اول از همه باید از اسدالله علم نام برد که هم سمت رسمی وزارت دربار را به عهده داشت، و از آن طریق همیشه در کنار اتاق شاه اتاق داشت، و هم بعد از پایان کارهای رسمی دربار در محفل خاص و
خصوصی او حضور مییافت. علم را همه میشناسند و لزومی به معرفی ندارد. اما چند نکته ای است که به نظرم میرسد بد نیست در اینجا بازگو کنم:
تا علم زنده بود و وزارت دربار را به عهده داشت، چندان موافقتی با راه و رسم شهبانو نداشت. اساساً تربیت و روحیه سنتی علم با شیوه زندگی مدرن (نوگرا) و شبه روشنفکری فرح فرق داشت و به قول معروف آبش با کسانی که اطرافیان و دوستان فرح محسوب میشدند در یک جو نمیرفت. اما از آنجا که علم در عین حال حالت خدمتگزاری صادق را برای شاه داشت، طبعاً به فرح هم به عنوان همسر شاه احترام میگذاشت و در چهارچوب تشریفات لازم با احترام کامل رفتار میکرد اما وی، اساساً آدمی بود باتفکر ورفتار و سنت مخصوص به خود و از زمانی که شهبانو رسماً دارای دفتری مخصوص به خود شد بین وزارت دربار و دفتر مخصوص شهبانو روابط گرم و صمیمانه وجود نداشت و در چند مورد هم برخوردهایی بین او ودفتر مخصوص شهبانو دیده شد که نشان از اختلاف سلیقه و روش علم با شیوه عمل فرح داشت. اساساً آدمهای قدیمی دربار مثل آتابای و جعفر بهبهانیان و حتی دکتر ایادی، که عموماً تربیت قدیمی و سنتی داشتند، با برخی از نوگراییها و رفتارهایی که حاصل و متأثر از شیوه رفتار فرح و دوستانش بود سر سازگاری نداشتند. این گروه از مقامات دربار بیشتر با علم و روش وی در اداره دربار موافق بودند تا شیوه عمل دفتر مخصوص شهبانو که تقریباً مستقل عمل میکرد و افرادی مثل دکتر نهاوندی، دکتر سید حسین نصر و بهادری آن را اداره میکردند.
2- دکتر سپهبد ایادی: دکتر ایادی که بعد از انقلاب، و قبل از مرگ شاه در امریکا و درتنگدستی نسبی فوت کرد، طبیب مخصوص شاه بود و علاوه بر این یکی از نزدیکترین افراد به او. ایادی آدم ذینفوذی بود که در کار واردات دارو و زمینبازیهای متداول دست داشت. به علت
درجه نظامیاش در ارتش هم نفوذ داشت و در بعضی از امور هم مورد مشورت شاه قرار میگرفت . ایادی ثروت بیکرانی به هم زده بود منتها این ثروت بیشتر در زمین و اموال غیر منقول بود که نتوانست در جریان انقلاب از مملکت خارج کند و به همین ملاحظه هم در خارج از کشور از نظر مادی وضع خوبی نداشت.
3- محمود حاجبی: حاجبی در کار ورزش بود و از نظر رابطه شخصی بسیار به شاه نزدیک بود. حاجبی مدتها ریاست فدراسیون تنیس روی میز را به عهده داشت و یکی از همبازیها و پای ثابت قمار شاه به شمار میرفت و همین جا توضیح بدهم که بر خلاف شایعاتی که شاید هنوز بر سر زبانهاست، شاه اهل بازی قمار کلان نبود، اما بازی ورق را اساساً دوست میداشت و یکی از مهمترین سرگرمیهایش به شمار میرفت و تقریباً در شبهایی که برنامههای تشریفاتی و مسافرتها وجود نداشت و اوقات در کاخ سلطنتی میگذشت، شاه به بازی بولوت بیش از هر بازی دیگری علاقه داشت و بیشتر اوقات پولی که رد و بدل میشد بسیار کم و قابل توجه نبود و ظاهراً نفس این سرگرمی بود که شاه را راضی میکرد و اوقات فراغت را پر میساخت.(1)نکته جالب در مورد حاجبی آن است که هر وقت شاه سر حال بود از او میخواست که صدای خر در بیاورد. حاجبی با استادی تمام عرعر می کرد و حاضرین از خنده رودهبُر میشدند.
4- مجید اعلم: اعلم نیز در حلقه دوستان شاه قرار داشت. وی به کار مقاطعهکاری ساختمانسازی مشغول بود و از افراد با نفوذ و ثروتمندان بزرگ ایران به شمار میرفت.
1) این اظهارت نویسنده صحیح نیست و خود وی نیز در همین خاطرات به جایگاه وسیع قمار در دربار پهلوی اشارات مکرر دارد. برای آشنایی با برد و باخت های کلان این جلسات قمار و سایر همبازیهای شاه به خاطرات ارتشبد فردوست مراجعه شود.
5- پرفسور یحیی عدل: سناتور عدل جراح معروف هم همبازی قمار شاه بود و جز در مواقع بازی، رفت و آمد زیادی در دربار نداشت. اما به هر حال همبازی شاه بودن به او یک موقعیت سیاسی هم داده بود و عنوان سناتوری هم داشت و مخصوصاً برای ایفای نقش رهبری حزب اقلیت، یعنی حزب مردم، در مواقع لازم از او استفاده میشد و تازمان دبیر کلی مهندس عامری در حزب مردم، پروفسور عدل معمولاً یک ژوکر حزبی به حساب میآمد و سابقه امر به زمانی بر میگشت که علم از رهبری «حزب مردم» که خود آن را در برابر «حزب ملیون» دکتر اقبال تأسیس کرده بود، کنار رفت و شاه پروفسور عدل را برای خالی نبودن عریضه به دبیر کلی حزب مردم انتخاب کرد تا ظاهر حزب بازی در قالب حزب اقلیت و اکثریت حفظ شود. تا آنجا که من میدانم و شواهد امر هم حکایت میکرد پروفسور عدل از تنها چیزی که سر رشته نداشت سیاست بود. وی البته جراح زبردستی بود، از این نظر شهرت بسیار داشت اما به هیچ وجه سیاست پیشه برجسته ای نبود. البته این را هم بگویم که پروفسور عدل همیشه پای بازی شاه نبود و تقریباً از او به عنوان پای علیالبدل بازی استفاده میکردند و به قول معروف هر وقت به علت مسافرت یا گرفتاریهای دیگر یکی از همبازیها نبودند و پای بازی کم بود پروفسور عدل احضار میشد که پای بازی جور بشود.
نکته دیگری که به پروفسور عدل مربوط میشود و شنیدنی و خواندنی است، ماجرای مربوط به دختر او کتی عدل است. واقعیت این است که علی پهلوی، پسر علیرضا پهلوی، که در سقوط مشکوک هواپیما کشته شد، با کتی عدل مناسباتی داشت و هر دو مذهبی شده بودند. علی، که شایعات مربوط به مرگ مشکوک پدرش او را ناسازگار با محیط دربار بارآورده بود به لطف پروردگار به مذهب، آن هم به شیوه خشک و زاهدانه، گرایش یافت.کتی عدل هم تحت تأثیر شوهرش حجت، فرزند سرلشگر حجت بخواست خدا سخت مذهبی شده بود. البته وی قبل از
ازدواج در سانحه سقوط از کوه فلج شده بود و به همین سبب پس از ازدواج سخت دلبسته و پیرو شوهرش، که دارای اعتقادات سخت مذهبی بود، شد. به هر حال سرانجام کتی به اتفاق حجت(1)تصمیم به تشکیل یک گروه برای مبارزه مسلحانه گرفتند و اسلحهای تهیه کردند و در اطراف قزوین به کوه زدند و مثل چریکها در غار زندگی میکردند. حجت در یک درگیری مسلحانه در تهران کشته شد، کتی نیز در درگیری مسلحانه با ژاندارمها که برای دستگیری او به غار حمله کردند کشته شد، علی نیز دستگیر شد و به دستور شاه به زندان افتاد، اما بعد مورد عفو قرار گرفت. شرح این ماجرا در مطبوعات در همان ایام چاپ شد. از نکات جالب اینکه علی در زندان نیز همچنان سرکشی میکرد و در همین زندان بود که با تیمسار اویسی حرفش شد و به گوش اویسی سیلیای محکم زد که جنجال آفرید. باری مرگ کتی عدل در روحیه پدر اثر گذاشت. با این همه جریان شورش دخترش در مناسباتی که او با دربار و شخص شاه داشت اثری نگذاشت و رفت و آمد او به دربار ادامه یافت.
6- امیر هوشنگ دولو: یکی از نزدیکترین دوستان شاه را باید همین امیر هوشنگ دولو دانست که معروف بود در معاملات قاچاق تریاک و خاویار و خیلی کارهای دیگر دست دارد. او اهل بازی ورق و این حرفها نبود و بیشتر یک آدم محفلی و منقلی و اهل بزم به شمار میرفت و آنطور که گفته میشد وسایل بزم و زن بازی شاه را فراهم میکرد. دولو مخصوصاً در سفرهای زمستانی شاه به سن موریتس سوییس همراه همیشگی بود و هر جا هم که میرفت بساط تریاک و منقل او به راه بود و یک بار هم در فرودگاه زوریخ نزدیک بود به اتهام قاچاق تریاک دستگیرش کنند که شاه شخصاً او را با خود به داخل هواپیما برد و غائله
1) منظور نویسنده، بهمن حجت کاشانی - برادر زاده سرلشکر علی حجت کاشانی - است.
موقتاً خوابید اما خبر آن درز پیدا کرد و بالاخره به دستور شاه و از طریق دیپلماتیک اقدام گردید و پرونده مختومه شد. دولو بعلت نزدیکیاش به شاه یکی از با نفوذترین آدمها به شمار میرفت و با وجودی که هیچ وقت شغل رسمی و طراز اولی نداشت و در ظاهر حکم پیشخدمتی شاه را داشت، با این همه از هر وزیر و وکیلی نفوذش بیشتر بود و تمام رجال مملکت هوای او را داشتند و تملقش را میگفتند. میگویند دولو در جریان انقلاب مقداری تریاک از کشور خارج کرد. او اساساًٌ عاشق این کار بود و میشود او را یکی از کلکسیونرهای تریاک دانست که انواع آن را در اختیار داشت.
درباره دولو بد نیست این را هم بدانید که در خانه و در کنار منقلش همیشه یک بشقاب پر از سکه طلا میگذاشت تا هر کس بخواهد به جای نقل و نبات آنرا بردارد و در جیب بگذارد و از همین میشود فهمید که ثروت این به ظاهر پیشخدمت شاه، سر به کجاها میزد!
7- ابوالفتح محوی: محوی بیشتر اوقات خود را در سوییس می گذراند و میشود گفت که ساکن سوییس بود. اما در هر حال از دوستان نزدیک شاه به شمار میرفت. وی دلال اسلحه بود و از همین راه ثروت کلانی به دست آورد. گفتنی اینکه در سالهایی که درآمد نفت سیلآسا به کشور سرازیر شد و بخش مهمی از این درآمد صرف خرید اسلحه میشد خیلیها، و از جمله همین محوی، از راه واسطگی و دریافت حق دلالی و به قول معروف کمیسیون به ثروتهای کلان رسیدند، ظاهراً خود شاه هم از دریافت کمیسیون البته بطور غیر مستقیم ابائی نداشت و آنطور که بعدها به من گفت آن را نادرست نمیدانست. محوی در داد و ستدهای کلان دستش در کار بود و به ثروت انبوه رسید و کسی هم جرأت نزدیک شدن به حریم او را نداشت بخصوص که معروف بود امکانات زنبازیهای شاه را او فراهم میکند و برای این کار کاخی هم ساخته بود که محل خلوت و عشرت شاه بود. وی هنوز هم در ژنو
زندگی میکند و اخیراً بنیادی هم به نام «بنیاد محوی» درست کرده است و ظاهراً هدف بنیاد معرفی و بزرگداشت فرهنگ ایران است. به هر صورت در زمان حاضر معروف است که او مشغول داد و ستد با نظام جمهوری اسلامی است و ظاهراً از این طریق سود سرشاری میبرد و بنیاد فرهنگی هم بطور قطع میتواند پوششی برای پنهان کردن آن روابط باشد.
8- اشرف را هم علاوه بر خواهری، میتوان از دوستان شاه به حساب آورد. البته روحیه این خواهر و برادر دوقلو خیلی با هم فرق داشت. با این همه اشرف بیشتر از تمام خواهر و برادرهای شاه با او نزدیک وحتی روی او نفوذ داشت و در این اواخر که شاه در چهره یک مرد قدرتمند ظاهر میشد اشرف تا حدودی دست وپایش را جمع کرده بود و رعایت بعضی مسایل را میکرد. با این وجود دو مسئله برای آنها که از نزدیک شاهد روابط درونی دربار بودند روشن بود: یکی اینکه اشرف چندان با فرح روابط نزدیک نداشت و اساساً رفتارهای روشنفکرمآبانه فرح را دوست نمیداشت و از اطرافیان او هم دلخوش نبود، و دوم اینکه راه و روش خود شاه را برای مملکتداری در باطن خوش نداشت و شاه هم که از باطن خواهرش بیخبر نبود، حوزه فعالیتهای او را محدود نگهداشته بود و تنها در مسایل مربوط به «سازمان شاهنشاهی» و «سازمان زنان» و اساساً کارهای غیر سیاسی بود که اجازه فعالیت به اشرف داده میشد. با این همه او همواره به عنوان یک مرکز قدرت حتی در اوج توانایی شاه به حساب میآمد و رجال مملکت حساب اورا از حساب سایر برادرها و خواهرهای شاه جدا میدانستند. در هر حال اشرف علاوه بر این خصوصیات و حس جاهطلبی و بلندپروازی که داشت اهل مهمانی و ضیافت و بزم و مجالس شبانه بود با میل مفرط به مرد، که داستانهایش معروف است. به همین ملاحظات
هم در حلقه مجالس شبانه و خصوصی شاه و فرح جای او محفوظ و حضورش محسوس بود.
علاوه بر اینها که اسم بردیم کسان دیگری هم بودند که جزء نزدیکان و دوستان و مشاوران شاه به حساب میآمدند که مهمترین آنها اردشیر زاهدی بود. وی در حلقه سرنوشت گرفتار آمد. نکته دیگر درباره رجال و شخصیتهایی، که مجموعاً و مخصوصاً از دهه چهل به بعد، مقامات بالای مملکت را به عهده گرفتند، اینکه اینان عموماً آدمهایی بودند که تربیت غربی و مخصوصاً امریکایی داشتند و ایران و فرهنگ ایران را نمیشناختند. به تعبیر دیگر اگر همه رجال ده پانزده سال آخر سلطنت محمدرضا شاه رادر نظر بیاوریم، کمتر به آدم استخوانداری بر میخوریم که به قول معروف سرش به تنش بیارزد. آنها نوعاً کم ظرفیت و میشود گفت از نظر فکر و جهانبینی و تعقل سیاسی آدمهای درجه دومی بودند که مشاغل درجه اول را اشغال کرده بودند و اساساً هیچ شخصیتی از مکتب حکومتی شاه برنخاست که در دوره بحران و مخصوصاً در سال 57 بتواند با درایت و تعقل و واقعبینی با آن طوفان مقابله کند. در نتیجه شاه در آخرین سال سلطنتش تنها ماند و آن کسان که تقریباً مطیع صرف بودند و تنها خود را مجری نیات و اوامر شاهانه میدانستند وقتی که اوضاع برگشت راه خود را در پیش گرفتند و کسی نماند که به فکر مملکت و شاه باشد و همه میخواستند گلیم خود را از آب بیرون بکشند. این است که اگر از چند آجودان و یا پیشخدمت و یا گارد مخصوص که تعدادشان از تعداد انگشتان دو دست هم تجاوز نمیکرد، بگذریم کسی در اطراف شاه باقی نماند و این از نظر سیاسی در نیمه دوم سال 57 فضایی را در دربار به وجود آورد که تقریباً سر رشته کارها را به دست فرح و اطرافیانش انداخت و در این زمینه به علت اهمیت
مطلب در جای خود بحث خواهیم کرد.
برگردیم به فضای خصوصی و گذران غیر رسمی دربار و شاه و شهبانو که چگونه و با چه کیفیت و با چه کسانی میگذشت و نیز چگونگی ارتباط خود من با این گذران و فضا. پیوند و رفت و آمد من به دربار، که از همان آغاز ازدواج شاه و فرح و به مناسبت رابطه خویشاوندی با فرح ایجاد شد، اساساً به دو دوره تقسیم میشود:
یکی دوره نوجوانی، یعنی تا سن شانزده سالگی که در ایران درس میخواندم، و یا دوره تحصیل در خارج، که معمولاً تابستانها به ایران میآمدم و در هر دوی این ایام و سالها میشود گفت تعطیلاتم را در کنار خانواده سلطنتی، در هر کجا که بودند، میگذراندم. دوره دوم موقعی است که من درسم را در امریکا تمام کرده و به ایران بازگشته بودم و همانطور که گفتم ابتدا کار دانشگاهی داشتم و بعد به کار تجارت و داد و ستد و به طور کلی کار آزاد مشغول شدم. بین این دو دوره طبعاً به لحاظ موقعیت سنی خود من تفاوت بسیار است.
در دوران نوجوانی من در عوالم خودم بودم و در همین ایام بود که با هم سن و سالهای خودم بیشتردمخور بودم و از همین ایام بود که روابط دوستی و خصوصی با علی پسر شاهپور علیرضا و نیز آزاده دختر اشرف پیدا کردم. همانطور که اشاره کردم علی به علت شایعات مربوط به مرگ پدرش رفتار و کرداری متمایز از سایر جوانهای خانواده سلطنتی داشت. علی اوایل به طرف مواد مخدر رفت که به قول معروف خودش را تسکین بدهد. ولی روحیه سرکش او با آرامشی که او فکر میکرد از راه استعمال مواد مخدر به دست میآورد جور در نمیآمد و سرانجام اعتیاد را ترک کرد و رفته رفته به طرف مذهب کشیده شد. وضع او هم طوری بودکه با وجودی که از کردار و رفتار او دلخوشی
نداشتند نمیتوانستند نادیدهاش بیگرند. علی فوقالعاده مورد توجه ملکه مادر بود و خود من در ایامی که به لطف خدا روابطمان صمیمانه شده بود چند بار به اتفاق به دیدن ملکه مادر یعنی مادربزرگ علی رفتیم و هر بار ملکه مادر او را در بغل میگرفت و به یاد علیرضا اشک میریخت و این علی بالاخره سر به شورش برداشت و با پسر سرلشکر حجت و دختر پروفسور عدل به کوه زدند که ماجرایش را به اختصار نوشتم.
علاوه بر علی در ایام نوجوانی با آزاده دختر اشرف هم روابط دوستی داشتم. آزاده و شهریار خواهر و برادری بودند که ثمره ازدواج اشرف با احمد شفیق مصری بود و این احمد شفیق بعد از جدایی از اشرف در ایران ماند و به کار بانکداری پرداخت. پسرش شهریار هم افسر نیروی دریایی بود و فرماندهی ناوگان هورکرافت را به عهده داشت. آزاده هم نزد مادرش زندگی و هر دو آنها رفتار و فکرشان با سایر جوانان سلطنتی فرق میکرد، به طوری که وقتی قرار شد بچه های شمس و اشرف و فاطمه، که شوهرانشان از خانواده پهلوی نبودند، برای خودشان نام فامیل انتخاب کنند، شهرام پسر بزرگ اشرف که پسر علی قوام، یعنی اولین شوهر و فرزند قوامالملک شیرازی بود، اسم پدرش را برای فامیل رد کرد و فامیل پهلوینیا گرفت. اما آزاده و شهریار هر دو نفر ترجیح دادند که اسم فامیل پدرشان را انتخاب کنند و به همین علت هم شهریار، شهریار شفیق شد و آزاده هم، آزاده شفیق. البته به فرزندان شاهدختها پیشوند والاگهر داده بودند و فرزندان دیگر که از خود خانواده پهلوی بودند همگی والاحضرت به شمار میرفتند. منظورم این است که از همین انتخاب نام فامیل دانسته شود که روحیه علی و آزاده با سایر جوانهای فامیل فرق میکرد. به هر حال این دو نفر به لحاظ تمایزی که داشتند در نظر من آدمهای دیگری بودند و انگیزه دوستی من با آنها هم به همین علت بود و این آزاده حتی ماجرای ازدواجش هم با سایرین فرق میکرد و سرانجام یک مرد معمولی را به همسری انتخاب کرد.
وقتی که او ازدواج کرد من در امریکا بودم و زمانی که برگشتم دیدم که او به خانه بخت رفته است. ماجرای ازدواج او هم بدین ترتیب بود که اشرف یک دکوراتور فرانسوی به اسم «توتو» استخدام کرده بود که کاخ اختصاصی او را در سعدآباد تجدید دکور و تعمیر کند و جوانی هم به اسم فرشاد وحید با این فرانسوی کار می کرد که کارش نقاشی ساختمان بود. در جریان رفت و آمدهای فرشاد وحید به کاخ اشرف بین آزاده و او تعلق خاطری پیدا میشود و سرانجام با هم ازدواج می کنند. اما بعد اشرف و حتی سایر اعضاء خانواده سلطنتی، که از این ازدواج ناراضی بودند، آزاده و شوهرش را مورد غضب قرار دادند و مدتها طرد بودند تا سرانجام کسانی وساطت کردند و بالاخره پس از جدایی آزاده و شوهرش دوران قهر و غضب به سر آمد و او به نزد مادرش بازگشت. به هر حال وقتی که تابستانها به نوشهر میرفتیم اوقات من بیشتر با علی و آزاده می گذشت. اما نکته مهم که باید بگویم روابط مخصوصی است که من با شاه پیدا کردم. البته من فامیل فرح بودم و به وسیله او بود که در جمع فامیل و حلقه خصوصی زندگی آنها درآمده بودم، اما از همان ابتدا من سر سازگاری با اطرافیان فرح نداشتم. مثلاً من با رضا قطبی که پسر دایی مادرم هم بود رابطه چندانی نداشتم و اساساً از او به دلایلی که شرح خواهم داد خوشم نمیآمد. در اینجا همین اندازه بگویم که قطبی آدم متکبری بود ومخصوصاً وقتی که پدر بزرگ من، یعنی مرحوم جواد دریابیگی، فوت کرد و رضا قطبی با وجودی که مرحوم دریابیگی او را بزرگ کرده بود و تقریباً حق پدری نسبت به او داشت در مراسم مرگ و ختم او حاضر نشد، خیلی به من ناگوار آمد، و پس از آن دیگر محلی به او نمی گذاشتم. همینطور بود رابطه من با بیشتر دوستان نزدیک فرح. و ظاهراً شاه هم که باطناً اطرافیان فرح را دوست نمیداشت، متوجه این نکته شده بود که رفتار و کردار من طور دیگری است و زیاد با فرح و دوستانش جوشش ندارم این بود که شاه به من توجه مخصوص داشت.
در گردشهای خصوصیاش وقتی که تنها در کنار دریا قدم میزد مرا با خود میبرد. البته در آن عوالم جوانی من، حرف سیاسی نمیزد اما با من شوخی میکرد و به قول معروف سر به سر من میگذاشت و بیشتر هم درباره روحیه مذهبی من حرف میزد و از این حرفها. در همین ایام بود که من در عالم نوجوانی و با مشاهده رفتار خودمانی شاه به خودم اجازه میدادم که به شاه حرفهائی بزنم که بزرگترها جرأت گفتن آن را نداشتند. و شاید همین صراحت لهجه من بود که شاه را خوش میآمد. بدین ترتیب دوره نوجوانی من در ایام تعطیلات و هر فرصت دیگری که پیش میآمد در دربار میگذشت و از نزدیک با فضا و اتفاقاتی که در آنجا روی میداد آشنا میشدم.
زمانی که تحصیلات من در امریکا تمام شد و به ایران بازگشتم رابطه من با دربار ادامه داشت. البته این ر ابطه به یک معنی هیچ وقت قطع نشده بود. چون در موقع تحصیل در امریکا نیز معمولاً تابستانها به ایران میآمدم و باز هم برنامه سفر به نوشهر ادامه داشت. اما هنگام بازگشت من دیگراز عوالم جوانی و نوجوانی دور شده بودم. به خصوص که در بازگشت از امریکا ازدواج هم کرده بودم و اینک مرد خانواده به شمار میرفتم. خود این ازدواج من داستانی دارد که حتی شاه هم در آن دخالت کرد و در حقیقت دخالت او سهم بزرگی در این ازدواج داشت که شرح میدهم:
در سال 1968 که دانشجو بودم، به اقتضای جوانی، و چنانکه افتد و دانی، دلبسته یکی از همدورههایم در دانشکده شدم. این دختر که امروز همسر مهربان و مادر دو فرزندم میباشد چینیالاصل بود. در یک کلام هر دو دلبسته و به شدت عاشق هم شدیم و طبیعی بود که هدف اصلی ما ازدواج و تشکیل خانواده بود. این هدف با مخالفت خانواده،
مخصوصاً پدرم، روبرو شد. پدرم در آن موقع سفیر ایران در دفتر اروپایی سازمان ملل بود و از همانجا مرتب تلفن میکرد و نامه مینوشت و به این و آن متوسل میشد که جلو این ازدواج را بگیرد و طبعاً سر و صدا در کل فامیل پیچید و راستش کمتر کسی بود که با این ازدواج موافق باشد. همة آنها روی چینی بودن دختر مورد علاقه من تأکید داشتند و او را مناسب نمیدانستند و میگفتند او یک چینی است و به همین علت هم او را کمونیست میدانستند و در نتیجه هرگونه رابطهای با یک کمونیست را نادرست و خطرناک می دانستند، به خصوص پدرم که هنوز امیدوار بود من به عنوان دیپلمات وارد وزارت خارجه بشوم، و میدانست که همسر خارجی داشتن از نظر مقررات مانع از انجام وظیفه در سمتهای بالای دیپلماتیک است.
بالاخره در فصل زمستان که شاه طبق معمول سنواتی برای گذراندن تعطیلات زمستانی به سن موریتس رفته بود، در همان زمان مادر من هم، به سن موریتس رفته بود تا چندی با دختر خالهاش فرح بگذراند. در یکی از همین روزها در سر میز غذا شاه به مادرم میگوید که شنیدهام احمد میخواهد با یک دختر چینی ازدواج کند و شما نمی گذارید؟ مادرم گفته بود بله! همینطور است و پدرش هم بیشتر از همه مخالف است. آنوقت شاه گفته بود که گوشی را بردار و به انصاری بگو! (منظور پدرم بود) چرا نمیبایست احمد با دختری که دوست دارد ازدواج کند. این چه مانعی دارد و من اجازه میدهم. در این موقع دکتر ایادی که حضور داشت میگوید: آخر قربان ما برای احمد برنامه داریم چرا میخواهید این برنامه خراب شود، به خصوص که دختر مورد علاقه او اهل چین است و چینیها همهشان توسریخور هستند. شاه در جواب با تعرض میگوید: خود تو توسری خور هستی! دختر تحصیل کرده ای است و بعد فرح دنباله حرف را میگیرد و خطاب به شاه می گوید: شما که اینقدر لیبرال هستید چرا با ازدواج دختر خودتان (منظور شهناز
پهلوی است که در آن موقع صحبت ازدواجش با پسر جهانبانی بود) با مرد مورد علاقهاش مخالفت میکنید؟ و شاه جواب میدهد: اگر احمد دست یک زن بدکاره را گرفته بود که با او ازدواج کند من جلویش را میگرفتم ولی اینطور که شنیدهام نامزدش دختر حسابی است. خلاصه کلام اینکه با دخالت و حتی دستور شاه، حداقل به صورت ظاهری، مخالفتها به موافقت تبدیل شد و در تابستان به اتفاق هم به ایران آمدیم و در تهران با اجرای مراسم سنتی و اسلامی ازدواج کردیم. منظورم این است که در هنگام بازگشت به ایران و فراغت از تحصیل من دیگر برای خودم آدم دیگری شده بودم و با دوره قبل وضع فرق می کرد.
به هنگام بازگشت به ایران در حالیکه جوان 23 سالهای بودم ابتدا در دانشگاه ملی به عنوان استاد دانشکده اقتصاد مشغول به کار شدم و چندی بعد مسئول امور دانشجویان شدم. طبیعی بود که به علت سن و سال کم، بیشتر از سایر مسئولان دانشگاه با دانشجویان دمخور بودم، بطوریکه الفتی بین ما به وجود آمده بود و من از موقعیت درباری استفاده میکردم و بعضی از مشکلات دانشجویان را حل و فصل میکردم. به خصوص که در آن هنگام برای کنترل دانشگاهها گارد مخصوص گذاشته بودند و این گاردها در محیط دانشگاه مشکلاتی ایجاد کرده بودند و دانشجویان هم البته ناراضی بودند و برخوردهایی پیش میآمد، مخصوصاً هر سال وقتی روز 16 آذر پیش میآمد و دانشجویان در سالگرد کشته شدن سه تن از دانشجویان دانشگاه تهران، (این سه تن در تظاهرات ضد نیکسون و به هنگام مسافرت وی به ایران کشته شده بودند) دست به تظاهرات میزدند و کار گارد و دانشجویان بالا میگرفت، من هم حقیقتاً طرف بچهها را میگرفتم و تا آنجا که ممکن بود وسیله آزادی دانشجویان دستگیر شده را فراهم میکردم. برای رفاه و
دادن وام و خوابگاه هم هر کاری از دستم می آمد میکردم. و این کارها یک دلبستگی و روابط ویژه بین من و دانشجویان فراهم کرده بود. این وضع ادامه داشت تا اینکه پروفسور انوشیروان پویان از ریاست دانشگاه ملی به وزارت بهداری رفت و پروفسور صفویان رئیس دانشگاه ملی شد، و این مقارن ایامی بود که من برای مدت چندماه به بروکسل رفتم تا دوره دکترایم را بگذرانم اما از این کار منصرف شدم و به تهران برگشتم و مجدداً به دانشگاه ملی رفتم. برگشت من، اتفاقاً مصادف بود با زمانی که دانشگاه متشنج بود و بزن بزن رواج داشت. در جریان این امر من تا آنجا که میتوانستم طرف دانشجویان را گرفتم و راستش احساس کردم که دکتر امین عالیمرد رئیس دانشکده اقتصاد و غلامرضا افخمی معاون او نیز سعی در آرام کردن اوضاع دارند. در کوران همین حوادث بود که بین پروفسور صفویان و دکتر عالیمرد اختلاف شدید به وجود آمد. حاصل این اختلاف این شد که به عالیمرد تهمتهای مختلف زدند و چون پروفسور صفویان دختر محمد رضا قوام، یعنی برادر خانم علم، را به زنی گرفته و از طرفی خانمش با شهرام پهلوینیا، یعنی پسر اشرف، عموزاده بودند، پروفسور پارتی محکمی داشت و طبعاً در اختلاف نظر با عالیمرد از موقعیت محکمتری برخوردار بود. سر و صدای این اختلاف سرانجام در دربار پیچید و من متوجه شدم که تمام اطرافیان شاه و فرح عموماً علیه عالیمرد صحبت میکنند و کار داشت به جاهای باریک میکشید، و ناگزیر من هم وارد معرکه شدم و مخصوصاً نزد شاه و فرح از عالیمرد و افخمی جانبداری کردم. یکی دوبار هم با پروفسور صفویان دیدار کردم و گفتم این درگیری و اختلافی که به وجود آمده صحیح نیست، اما او شدیداً با عالیمرد و افخمی در ستیز و تقابل بود و من به لحاظ ارتباط نزدیکی که با دانشجویان داشتم، و در جریان کارهایشان بودم، میدانستم چنین اتهاماتی به عالیمرد وارد نیست. به هر حال متوجه شدم روابط آنها ترمیم شدنی نیست ولی حقیقت این است
که من طرف عالیمرد را گرفتم و سعی کردم سمپاشیهایی را که در دربار نسبت به او شده است از بین ببرم و ظاهراً فرح متوجه مسئله شد و چون میدانست که خود شاه روی حرف من حساب میکند، یک روز قبل از اینکه کار جنجال بالاتر بگیرد به من گفت نگران عالیمرد نباش همین روزها عالیمرد و افخمی به عنوان معاون به وزارت کشور خواهند رفت.در آن وقت آموزگار وزیر کشور بود و من دانستم که به هر حال برای رفع غائله مصالحهای صورت گرفته است. اما این جریان و جنجال موجب شد که روابط من با پروفسور صفویان شکرآب بشود و برای همین ترجیح دادم که کار سرپرستی دانشجویان دانشگاه ملی را ترک کنم. به خصوص که در همان موقع از طرف خانم دکتر سیمین رجالی رئیس مدرسه عالی شمیران به من پیشنهاد شده بود که به این مدرسه بروم و معاون این دانشکده بشوم و همین کار را هم کردم و جای خود را در دانشگاه ملی به دکتر حبیب ممیز دادم، که استاد دانشگاه ملی بود.
در همین گیر و دار و ایام بود که به علت خصوصیتی که با شاه پیدا کرده بودم یک مأموریت شخصی به من داده شد. در آن هنگام شیلات جنوب تأسیس شده بود و سپهبد ریاحی وزیر سابق کشاورزی مدیر عامل شیلات جنوب شده بود. علت انتخاب ریاحی با داشتن سابقه وزارت به این سمت ظاهراً کوچک این بود که در آن هنگام شاه به مسایل خلیج فارس خیلی اهمیت میداد و به قولی ایران میخواست به عنوان قدرت اول و برتر در خلیج فارس حضور داشته باشد و کار سامان دادن به ماهیگیری در خلیج فارس نیز در چهارچوب همین برنامه از اهمیت برخوردار شده بود، و برای همین هم شیلات جنوب را تشکیل داده بودند؛ آن هم به مدیریت عامل یک وزیر سابق. اما در شیلات جنوب هم مثل سایر جاها دست به بخور بخورو سوء استفاده زده بودند
و اساساً کار آنجا که ابتدا با هدف کمک به صیادان جنوب و بهبود زندگی آنها تأسیس شده بود به مجرایی دیگر افتاده بود و جریان به گوش شاه رسیده بود. شاه هم به من مأموریت داد که به عنوان نماینده شخصی او بروم ببینم در آنجا چه میگذرد. من هم دکتر ممیز را که در دانشگاه ملی با هم بودیم به عنوان همکار انتخاب کردم و علت هم البته این بود که دکتر ممیز به مسایل خلیج فارس وارد بود و رشته تدریس او هم در دانشکده اقتصاد دانشگاه ملی به موقعیت خلیج فارس مربوط میشد. به هرحال رفتیم به بازرسی در جنوب ودیدیم مسایلی که میگویند همه درست است. با صیادان که صحبت کردیم گفتند مسئولین شیلات با ژاپنیها که برای صید در خلیج فارس همکاری میکردند ساختهاند و منافع به جیب ژاپنیها میرود و نه صیادان محلی. در ملاقات با سپهبد ریاحی به او گفتم، به عکس عمل میکنید و دست خارجیها را در کار وارد کردهاید. جواب داد که ما یک شرکت انتفاعی هستیم و باید بیلان ما منفعت نشان بدهد. گفتم اگر این شرکت خصوصی است به چه حقی مانع کار کشتی ماهیگیران محلی میشود و جلو صیدآنها را میگیرد، اگر هم دولتی است که باید به مردم و زندگی فقیرانه صیادان محلی کمک کند نه شرکت ژاپنی. در این وقت معاون سپهبد ریاحی گفت: آقا مردم به ما چه!؟ او نمیدانست حرفی که میزند مستقیماً به گوش شاه خواهد رسید. و اساساً هم ریاحی و هم هیأت مدیره شیلات جنوب دقیقاً نمیدانستند که مأموریت بازرسی من مستقیماً از طرف شخص شاه است.
به هر حال من واقعیت امر را مستقیماً به شاه گزارش کردم وکار بالا گرفت. مخصوصاً این امر به هویدا که نخستوزیر بود خیلی گران آمد و من احساس میکردم که در این مورد پشت پرده خبرهایی است،تا اینکه جمشید آموزگار، وزیر کشور وقت، مرا دید و چون با هویدا مناسبات خوبی نداشت اطلاعاتی را که از طریق هیأت دولت داشت به من داد و
گفت: هویدا به شاه گزارش داده است که احمد مسعود انصاری از صیادان جنوب پول گرفته است تا علیه سپهبد ریاحی گزارش بدهد و موجبات عزل او را فراهم کند، اما شاه قبول نکرده است، خلاصه گوشی دستت باشد. من هم گفتم والله این مأموریت را شخص اعلیحضرت به من داده بود و من وظیفه داشتم حقایق را بنویسم و نگران گزارش هویدا هم نیستم.
در این ایام ماجراهای دیگری هم بوجود آمد که اساساً سبب شد به دنبال کار آزاد بروم. یکی از این ماجراها مربوط به تشکیل حزب رستاخیز و گسترش شبکه آن در دانشگاه ملی بود. آن وقت من به معاونت مدرسه عالی شمیران رفته بودم و جای خود را به عنوان رئیس امور دانشجویان به دکتر حبیب ممیز داده بودم، اما هنوز در دانشکده اقتصاد دانشگاه ملی درس میدادم. یک شب که آمده بودم دانشگاه ملی، دکتر ممیز گفت قرار است امشب در دانشگاه جلسه حزبی تشکیل شود و مسئولان کانون حزب رستاخیز در دانشگاه انتخاب شوند و بچهها هم در کافه تریا جمع شدهاند و به جلسه نمیآیند. رفتم در کافه تریا و با دانشجویان صحبت کردم که در نتیجه آنها به سالن جلسه آمدند. پس از قبول به آمدن جلسه از من پرسیدند به چه کسی رأی بدهیم، گفتم به دکتر ممیز رأی بدهید و همهشان فریاد زدند «رئیس کیه، ممیز». در این میان دکتر باقر مدنی آمد و گفت باید کاری کرد که پروفسور صفویان رئیس بشود و ممیز معاون. اما من به دلیل عدم علاقه به صفویان نپذیرفتم و بچه ها هم مشغول شعار دادن بودند. دها که از طرف حزب برای نظارت بر انتخابات آمده بود چون دید صفویان انتخاب نمیشود،گفت، این جلسه آشنایی است و انتخابات در جلسه بعد صورت خواهد گرفت.من معترض شدم که طبق مقررات خودتان اگر
دویست نفر در جلسه حاضر باشند باید انتخابات انجام بشود. ناچار عذر آورد که اوراق انتخابات را نیاوردهام و بچهها رفتند و اوراق را آوردند و عذر و بهانهای نماند. ولی از رأیگیری خبر نبود و سر و صدا زیاد شد و در آخر من به دها اعتراض کردم که باید بیطرف باشد و طرف کسی را نگیرد، گفتم اگر کاندیدای شما با کاندیدای ما فرق دارد شما نباید جانب فرد مورد نظر خود را بگیرید. شما از طرف دولت برای نظارت بر صحت انجام انتخابات آمدهاید. اصلاً آدمهایی مثل شما هستند که مردم را به مملکت بدبین میکنند. سالن از این حرف یکپارچه شور و هیجان شد و دکتر ممیز که در تمام طول این جریان از من میخواست که بچهها را ساکت کنم و سر و صدایی نشود وقتی دید که اوضاع به هم میخورد اعلام کرد که از کاندیدایی ریاست کنار میرود و همین اعلام باعث به هم خوردن جلسه شد و من و بچهها جلسه را ترک کردیم. ساعت دو بعد از نیمه شب بود که فریدون جوادی زنگ زد و گفت: همین امشب به شاه گزارش کردهاند که انصاری و دانشجویان، کانون حزب رستاخیز را به هم ریختهاند و افزود مواظب باش و من البته اهمیت نمیدادم چون میدانستم که شاه درباره من فکر بد نمیکند. در همان روزها دکتر ایادی جزئیات گزارشی را که علیه من داده بودند برایم بازگو کرد و اظهار داشت در جواب گزارشی که علیه تو به شاه داده بودند شاه جواب داد که: من احمد را میشناسم که اهل این کارها نیست.
باری از همین نوع برخوردها و اختلاف سلیقههایی که با رئیس دانشگاه ملی داشتم، وقتی که به مدرسه عالی شمیران رفتم با خانم دکتر رجالی صاحب و رئیس این مدرسه عالی هم پیش آمد. خانم دکتر رجالی با ما فامیل بود و از مناسبات من هم با دربار خبر داشت و راستش اول خیال میکرد که وقتی مرا به عنوان معاون به مدرسه خودش ببرد موقعیت خوبی پیدا خواهد کرد و از وجود من استفاده خواهد کرد تا استفاده بیشتری از امکانات مختلف دوستی و مخصوصاً در ارتباط با
وزارت علوم و آموزش عالی ببرد. اما من وقتی که به این مدرسه رفتم باز هم اساس کار را بر برقراری ارتباط با دانشجویان گذاشتم، و چون مدارس عالی متأسفانه به صورت یک دکان پولسازی درآمده بود و حق دانشجویان که شهریه گزاف میدادند ضایع میشد خواستم جلو کار را بگیرم، زیرا در جریان کار متوجه شده بودم که اساتید بیسواد را بر پایه سفارش این و آن استخدام میکنند و خلاصه بیسوادی اساتید مورد اعتراض دانشجویان بود و من طرف آنها را گرفتم و کار اختلاف بالا گرفت. گاه برای اعتراض به بیسوادی و عدم توانایی حرفهای استادها شلوغ میکردند و مقامات مدرسه از من میخواستند که بچهها را ساکت کنم و میگفتند اگر بچهها شلوغ کنند ساواک میآید و آنها را میگیرد که من عصبانی شدم که آخر ساواک به کار تدریس دانشگاه چه کار دارد و چه ارتباطی است بین اعتراض به بیسوادی استاد و دخالت ساواک و امنیتی کردن مسئله؟(1)نتیجه اینکه اساساً حضور مرا در محیط حساس دانشگاهها مخل برنامههایشان دیدند و به همین ملاحظه غیر از خانم رجالی کسان دیگری هم اساساً میخواستند که من از محیط دانشگاهی دور بشوم.
از دلایل دیگری که بسیاری از مقامات ترجیح میدادند کار دانشگاهی را ترک کنم مسئله جلساتی بودکه به اسم انقلاب فرهنگی همه ساله با حضور شاه در رامسر تشکیل میشد تا پیشرفتها و مشکلات آموزش عالی را مطرح کنند. تشکیل جلسات انقلاب فرهنگی معمولاً مقارن زمانی بود که شاه در شمال بود و من هم در آنجا حاضر و ناظر بودم و در قدم زدنها که همراه شاه صورت میگرفت من واقعیت اوضاع محیطهای دانشگاهی را بازگو میکردم و به قول معروف رشته خیلیها
1) نویسنده گهگاه تجاهل نموده است؛ در حکومت پلیسی شاه نه تنها اعتراض دانشجویان به بیسوادی اساتید به ساواک مربوط میشد بلکه دستهای پیدا و پنهان ساواک در تمامی امور جامعه دخالت داشت.
را پنبه میکردم. راستش را بخواهید برسر اعمال نظر و نفوذ در دانشگاهها بین علم و هویدا اختلاف و رقابت بود و هرکدام از این دو قطب قدرت برای سپردن کار ریاست دانشگاهها به طرفداران خود تلاش و مقدمه چینی می کردند. بخشی از کارهای انقلاب فرهنگی هم توسط قسمت اجتماعی دربار و به وسیله دکتر محمد باهری معاون کل دربار انجام میگرفت که همه ساله گزارش مشروحی به کنفرانس میداد. از طرف دیگر من هم که کار دانشگاهی داشتم و گرفتاریها را میدانستم مسایلی را که مقامات میخواستند پنهان کنند با شاه در میان میگذاشتم. از آن جمله گاهی شلوغی دانشگاهها را خود رؤسای دانشگاهها، در رقابتهایی که با هم داشتند، به راه میانداختند که من این نکتهها را بیپرده به شاه میگفتم و گاهی اعلیحضرت مطالبی را که از زبان من شنیده بودند بدون اینکه اسم ببرند، در کنفرانس رامسر مطرح میکردند. این مطلب را بیشتر از همه امیر ارجمند و فریدون جوادی که هر دو از دوستان فرح بودند متوجه شده بودند. هر دو نفر چند بار صراحتاً به من گفتند مسایل دانشگاهی به تو چه که میروی پیش اعلیحضرت و ذهن ایشان را تاریک میکنی. من هم البته کار خودم را میکردم تا سرانجام پس از درگیری در مدرسه عالی شمیران و ماجرای «حزب رستاخیز» دانشگاه ملی، علیاحضرت صراحتاً به من گفت که تو بهتر است از کار در دانشگاه و محیط دانشگاهی دست بشویی و بروی دنبال شغل آزاد و امور اقتصادی که درس آن را هم خواندهای و من هم بدم نیامد، و تصمیم گرفتم که بروم سراغ کار آزاد وخودم را از شر شور محیطی که همه برای هم میزدند، آسوده کنم. این مقارن ایامی شد که مادر علیاحضرت یعنی خانم فریده دیبا قصد سفر حج داشت.
خانم دیبا با توجه به روحیه مذهبی من، زنگ زد که می خواهیم برویم حج تمتع و تو هم باید بیایی. گفتم: چشم، ولی این اولین باری بود که به مکه مشرف میشدم. در این سفر خانم تیمسار هاشمینژاد و خانم رائد، که در آن موقع سفیر ایران در عربستان بود، همراه خانم دیبا بودند. غلامرضا پهلوی هم در این سفر بود که همراهان خودش را داشت. ما با هواپیمایی ملی رفتیم به جده و از آنجا عازم مکه شدیم. در این سفر چند ملاقات برای من دست داد که در زندگیم اثر فراوان گذاشت. یکی ملاقات با آیتالله محمد غروی بود، که به اصطلاح مراسم و مناسک حج تمتع را انجام میداد و ما هم اقتدا میکردیم. شخصیت و زهد و پاکی آقای غروی در من اثر زیاد گذاشت. ملاقات دیگر با امیر سلیمانی، از اقوام غلامرضا پهلوی، که در جنوب شهر تهران یک خانه بزرگ قدیمی داشت که بعدها هم در بعضی کارهای تجاری و اقتصادی در شرکتی به نام (پُلوفری، مخفف Pollution Free) با پسر او شریک شدم. ایشان در همان مکه به من پیشنهاد مشارکت در کار تجاری داد. این پیشنهاد درست مقارن تصمیمی بود که در تهران و قبل از این سفر برای کنارهگیری از کار دانشگاهی و شروع کار آزاد گرفته بودم، و چون در مکه این پیشنهاد به من شد آن را به فال نیک گرفتم و قرار و مدارهای اولیه با امیرسلیمانی گذاشته شد تا اینکه بیاییم تهران دنباله مذاکره و کار را بگیریم. راستش در آن موقع با وجودی که درس اقتصاد خوانده بودم و تجارت بینالملل درس میدادم از تجارت چیزی نمیفهمیدم.
نکته مهم دیگری که در این سفر پیش آمد مسئله فرح وجوادی بود. در رفت و آمدهای مکرر به دربار به وجود یک رابطه غیرعادی بین فرح
و جوادی پی برده بودم و چند بار به وسایل مختلف و با اخم و تخم به جوادی حالی کرده بودم که این سر در پرده باقی نمیماند، اما تأثیری نداشت. من هم که اصولاً با مسایل غیر اخلاقی سر ناسازگاری داشتم در فرصتی که در این سفر پیش آمد مسئله روابط غیر عادی فرح با جوادی را با خانم دیبا در میان گذاشتم و این را بیشتر یک مسئله فامیلی میدانستم که صلاح را در آن دانستم که آن را با خالهام در میان بگذارم. خانم دیبا حقاً ناراحت شد و ظاهراً بعد از این سفر، با عتاب و خطاب مسئله را با فرح در میان گذاشته بود و مدتی بعد در تهران فرح با حالت عصبانیت خطاب به من گفت: حالا دیگر برای مادرم درباره رفتار من جاسوسی میکنی؟! و من بدون اینکه به ریشه قضیه اشاره کنم، جواب دادم که من برای کسی جاسوسی نکردهام وظیفه خانوادگیم را انجام دادهام، که این ماجرا و دنباله آن بماند تا بعد.
غرض اینکه سفری که به مکه کردیم سفر روحانی خوبی بود و غلامرضا هم بود که گفتم همراهان خودش را داشت. چیزی که خوب به خاطرم ماند این که امور روحانی حج غلامرضا را شخصی به نام روحانی انجام میداد و مرتب از غروی سؤال میکرد که چه بکند و عجبا که ایشان حالا در پاریس مدعی رهبری مذهبی شیعیان اروپاست و خودش را هم آیتالله میداند. والله اعلم ...
بعد از بازگشت از سفر مکه معظمه من یکسره به کار آزاد پرداختم که در ابتدای کتاب شرحش را دادم و در اینجا مکرر نمیکنم و بهتر است که در اینجا به نکته ها و مسائلی که مربوط به گذران دربار میشد بپردازم که تصویر ما دقیقتر و روشنتر باشد.
اول اینکه در دربار، از میان جمعی که در حلقه دوستان نزدیک شاه و فرح قرار داشتند، هر کسی از شخصی که در دستگاه حکومتی دارای
سمت و مقام محوری بود حمایت میکرد و مانع از این میشد که در جلسات خصوصی رقبای آنها برایشان بزنند. به عنوان مثال فریدون جوادی و امیرارجمند شوهر لیلی امیرارجمند، از پشتیبانان دکتر نهاوندی بودند، دکتر منوچهر گنجی را هم خود لیلی امیرارجمند حمایت میکرد و محمود حاجبی و خانم الی آنتیادیس از حمایتگران هویدا به شمار میرفتند که همیشه حفظالغیب او را داشتند. خود مقامات دربار هم از یاران و دوستان خاص و خصوصی برای ابقاء در مسندهایشان حمایت میکردند و در این مورد مخصوصاً علم به عنوان وزیر دربار و یکی از محارم و نزدیکان شاه در تعیین و انتصاب بسیاری از سناتورهای انتصابی که نیمی از اعضای مجلس سنا را تشکیل میدادند سهم اساسی داشت و مؤثر بود.
باری حالا که صحبت به علم و وزارت دربار او و رابطههایش رسید، اجازه بدهید، اساساً توضیح بدهم که دربار از نظر اداری و سیاسی و ارتباط با دستگاههای مملکتی چطور اداره میشد و چه کسانی در وزارت دربار به قول معروف ریشهدارتر بودند.
در دربار اساساً از نظر تشریفات بالاترین مقام وزیر دربار بود. بعد از او رئیس کل تشریفات قرار داشت و بعد رئیس دفتر مخصوص و بعد نوبت به معاونین و رؤسای تشریفات میرسید که در زمان علم هم تعدادشان زیاد و هم یک معاون کل در تشکیلات سازمانی وارد شد.
در اینجا بد نیست کمی درباره رئیس کل تشریفات یعنی هرمز قریب بگویم که سالهای سال این سمت را به عهده داشت و در این اواخر معلوم شد از آن آدمهای زد و بندچی روزگار بوده است و در تمام فعالیتهای نان و آبدار دست و سهم داشته است و حتی معلوم شد که در اعطای نشانهای درباری هم با گرفتن حق و حساب اعمال نفوذ
میکرده است و خلاصه کلام آن قدر افتضاح کار بالا گرفت که ناگزیر برکنارش کردند و به عنوان سفیر! او را به رم فرستادند که لابد ثروتی را که اندوخته بود در پایتخت باستانی رم و با استفاده از امکانات سفارت به خیر و خوشی و در کمال آرامش به مصرف برساند! البته قریب بعداً از رم احضار شد و صحبت محاکمه او هم به میان آمد که عملی نشد و به هر حال با این آقای رئیس کل، آجودانهای شاه که تعدادی آجودان نظامی و تعدادی کشوری بودند، کار میکردند و هر جا که شاه میرفت چه در مسافرت خارج و چه داخل تعدادی از این آجودانها او را همراهی میکردند. علاوه بر آجودانها عدهای هم بودند که کارشان برنامهریزیهای تشریفاتی و تمشیت اموری از این قبیل بود و اینها را «روسای تشریفات» میگفتند. گفتنی این که در آن موقع پست آجودانی شاه از سمت هایی بود که خیلیها برای آن سر و دست میشکستند و بعضیها با داشتن سمتهای مهم مملکتی خود را به آب و آتش میزدند که یک حکم آجودانی هم بگیرند. فیالمثل سپهبد حجت معاون نخستوزیر و سرپرست سازمان تربیت بدنی بود اما یک حکم آجودان لشکری هم داشت که درکارت ویزیتش این سمت را مقدم بر پست معاونت نخستوزیری و سرپرستی سازمان تربیت بدنی ذکر کرده بود. به همین ترتیب قیاس کنید با سایرین که آنها هم همین طور بودند. این آجودانها و هم چنین رؤسای تشریفات، براساس برنامهای که تنظیم میشد در دربار به نوبت کشیک داشتند و به خصوص آجودانهای نظامی در ایام کشیک که میبایست در دربار باشند فوقالعاده خوشحال و راضی به نظر میرسیدند چون هر چه بود در ایام کشیک در جوار دفتر شاه به سر میبردند و این را برای خود افتخاری میدانستند. در سالهای آخر و تا زمانی که سپهبد یزدان پناه زنده بود این امیر قدیمی ژنرال آجودانی شاه را به عهده داشت یعنی اینکه بر تمام آجودانهای لشکری ریاست داشت و این یزدان پناه ظاهراً از جمله آدمهای وفادار به پهلویها
بود که از زمان خدمت در بریگاد قزاق به رضاشاه نزدیک شده بود و سالها مقامات مهم لشکری را به عهده داشت.
بد نیست این نکته را هم بگویم که در جریان تاجگذاری شاه و فرح سپهبد یزدان پناه انجام امور مربوط به تاجگذاری را سرپرستی میکرد و در آن ایام او از معدود امیران ارتش بود که از دوران رضاشاه باقی مانده بود و حتی در مراسم تاجگذاری رضاشاه نیز همین یزدان پناه عهدهدار کارها بود و به همین مناسبتها در دربار تقریباً یک حالت ریشسفیدی را داشت. پسر یزدانپناه هم در دربار خدمت میکرد و مدتها رئیس روابط عمومی دربار بود.
شاه چند پیشخدمت مخصوص هم داشت که بعضی از آنها اجازه داشتند هر لحظه و هر ساعت به اتاق شاه بروند و خیلی هم مورد توجه بودند. برخی از پیشخدمتها نیز کارشان منحصر به انجام وظیفه در موارد مهمانیهای رسمی و نیمه رسمی بود. از جمله پیشخدمتهای مخصوص شاه، پیشخدمت مهمانیها، نصرتالله خان، عباس خان و مهدیخان بودند. مهدیخان شاعر بود و شوخ طبع و انعامهایی را که میهمانان و مراجعین به پیشخدمتها میدادند جمع میکرد و میان همه قسمت میکرد. گفتنی است که بسیاری از مراجعین برای آنکه پیشخدمتها را در دست داشته باشند و از طریق آنها کسب خبر کنند یا کارشان را راه بیاندازند و یا برای آنکه در جمع تحویل گرفته شوند مبالغ قابل ملاحظهای به پیشخدمتها انعام میدادند و از این رهگذر درآمد این مستخدمین خوب بود.
وقتی که کار روزانه شاه و فرح تمام میشد و آنها به کاخ اختصاصی خود که در حقیقت محل زندگی آنها بود میآمدند، اگر مهمانی های تشریفاتی به مناسبت سفر سران و مقامات کشورهای خارجی در بین
نبود، زندگی شبانه و خصوصی آنها شروع میشد. شاه در زمستانها معمولاً در کاخ نیاوران به سر میبرد و تابستانها، غیر از ایامی که به شمال میرفت، به کاخ اختصاصی سعدآباد میرفت و معمولاًً کمتر شبی بود که گذران شبانه در کاخ اختصاصی توأم با یک برنامه سرگرم کننده نباشد. به طور معمول هفتهای سه شب مهمانی خصوصی در دربار برگزار میگردید که در این مهمانیهای خصوصی تنها همان افرادی که به عنوان حلقه خصوصی دوستان شاه و فرح نام بردیم، شرکت میکردند. تا آن جا که به خاطر دارم برای شرکت و به قول معروف هنرنمایی در این مجالس بیشتر از خوانندگان معروف آن دوره دعوت میشد که ستار و کورس سرهنگزاده بیشتر از هر خوانندهای دعوت میشدند. از گوگوش و هایده هم دعوت میشد. از جمله کسان دیگری که دعوت میشد عبدالکریم اصفهانی بود که در رادیو ادای خوانندهها و هنرپیشهها را در میآورد و تقلید صدای آنها را میکرد، اما در مهمانیهای دربار به تقلید صدای رجال میپرداخت و مخصوصاً تقلید از طرز حرف زدن هویدا در میان حاضران طرفدار داشت و معمولاً خود شاه نیز خوشش میآمد که رجال دولتش توسط یک هنرپیشه دست انداخته شوند و این اواخر که هویدا هم در مهمانیهای خصوصی دعوت میشد گاهی در حضور خودش ادایش را در میآوردند.
کسان دیگری هم از درباریها و نزدیکان گاهی میهمانی میدادند. ملکه مادر علاوه بر مهمانی هفتگیاش سالی یکبار هم به مناسبت 28 مرداد مهمانی بسیار مفصلی میداد که معمولاً همهی افراد خانواده سلطنتی و بیشتر رجال سرشناس در آن شرکت میکردند. و این میهمانی سنتی و سالانه یکی از مجللترین میهمانیهایی بود که در دربار تشکیل میشد.
خانم دیبا هم گاهی میهمانی میداد که عده کمتری، و بیشتر همان افراد خاص و خصوصی در آن حاضر میشدند. خود من هم هر از مدتی
میزبان میشدم ودر مهمانیها معمولاً از میان خوانندهها از ستار و هایده دعوت میکردم.
اشرف هم از کسانی بودکه مجلس میهمانیاش اغلب به راه بود و البته او در میهمانیهایش از دوستان نزدیک خودش هم دعوت میکرد و بهروز وثوقی هنرپیشه خوش تیپ هم البته فراموش نمیشد و در این اواخر معمولاً پای ثابت بود. همینطور فاطمه هر هفته میهمانی میداد. عبدالرضا هم سالی یکبار در «دشتناز» مازندران میهمانی مفصل برپا میکرد. غلامرضا هم سالی یک بار در رامسر میهمانی میداد. و معمولاً زمان میهمانی این دو نفر تابستان و مقارن ایامی بود که شاه و فرح در نوشهر بودند. نکته جالب این که معمولاً در جلسات خصوصی شاه و فرح، در کاخ اختصاصی، بسیار بیتکلف و راحت و بدون تشریفات حاضر میشدند و آن جمعی که به هر حال اجازه یافته بودند در حلقه مخصوص جای بگیرند، حتی با خود شاه و فرح، رفتار آزادانه داشتند و بیرودربایستی شوخی میکردند و حرف میزدند و راحت بودند و کاملاً میشد فهمید که آن دبدبهای که معمولاً در ذهن آدمها از یک دربار پادشاهی وجود دارد، احساس نمیشود. اما در خانه بعضی از والاحضرتها و مخصوصاًدر میهمانی عبدالرضا از این خبرها نبود و گفتم که در میهمانی سالانه او که معمولاً از نوشهر با هواپیما به دشت ناز میرفتیم، که فرودگاه اختصاصی هم برای آن درست کرده بودند، میبایست همه رعایت تشریفات را بکنند و این تشریفات در شرایطی انجام میشد که اساساً نمیبایست تشریفاتی به کار برده شود چون کل میهمانی خصوصی بود و نمیبایست تشریفاتی به آن صورت در آن معمول باشد. به هر حال سالی یکبار که ما به خانه عبدالرضا میرفتیم یادمان به دربارهای افسانهای میافتاد و البته کسانی هم که به این میهمانی میآمدند ومخصوصاً خانمها آن رابه یک سالن مد تبدیل میکردند و محلی بود برای چشم و هم چشمی و تملق گویی که گاهی
به حد انزجار آوری میرسید. جالب آن است که بعضی از این افراد مثل همسر رضا قطبی بودند که حرفهای چپی میزدند و از مردمی بودن صحبت میکردند، در حالیکه شوهر او میگفت وقتی که مردم نزد شاه میآیند باید در جلوی او زانو بزنند. به هر حال در خانه عبدالرضا میبایست همه سلسله مراتب را کاملاً رعایت میکردند در حالی که در میهمانیهای شاه و فرح در کاخ اختصاصی از این خبرها نبود.
در میهمانیهای سعدآباد، خود شاه معمولاً بعد از اینکه شام میخورد به اتاق دیگری میرفت و مشغول بازی میشد و فرح و دوستانش دور هم جمع میشدند و به بگو و بخند مشغول میشدند. این اواخر که من بر سر ماجرای جوادی با فرح درگیر شده بودم وقتی که شاه مجلس را ترک میکرد من هم میرفتم و گاهی هم که خبر پیدا میکردم شاه در مجلس حاضر نیست، از رفتن به میهمانی خودداری میکردم و آنها هم مخصوصاً در این اواخر به جای من و همسرم از محمود دیبا و خانمش دعوت میکردند. خواهر محمود دیبا هم زن خسروشاهی بود که بدین ترتیب با خانم فرح قوم و خویش شده بود و به همین ملاحظه گاهی هم از خسروشاهی دعوت میکردند. سهراب محوی و کیوان خسروانی هم گاهگداری در میهمانیها بودند که این سهراب محوی صدای خوبی هم داشت که میخواند و البته معروف هم بود که مرد میطلبد و داستان ازدواجش هم با پسر تیمسار صفاری به نام بیژن صفاری معروف است که بگذریم.
این میهمانیها، همانطور که گفتم، بیشتر محل هنرنمایی خوانندگان روز بود و از موسیقی اصیل ایرانی خبری نبود و هنرمندان معروف و استادان موسیقی ایرانی در آن جایی نداشتند. بعضی شبها هم بعد از شام فیلم نمایش میدادند و در کاخ اختصاصی سالنی بود که مخصوص نمایش فیلم بود و فیلمها هم اغلب خارجی بودند و تنها استثناء این بود که گاهی فیلمهای وحدت را نشان میدادند. علتش هم این بود که شاه از
فیلمهای وحدت خوشش میآمد و به دستور خود او بود که فیلمهای وحدت را برای نمایش انتخاب میکردند.
در سایر مواقع، یعنی زمانی که برنامه موسیقی و نمایش فیلم و این طور سرگرمیها در بین نبود و شاه هم با همبازیهایش مشغول بازی قمارش بود معمولاً صحبتهایی درباره مسایل روز پیش میآمد و حاضران فرصت را غنیمت میشمردند که صحبتهایی را که از طرح آن منظور داشتند به میان بیاورند و در همین مواقع بود که نکتههای جالب و شنیدنی مطرح میشد و من هم که کمتر با کسی رودربایستی داشتم بیپرده حرف خودم را میزدم. یادم میآید در یکی از همین مجالس شهرزاد افشار همسر رضا قطبی که در تلویزیون ارکستر مجلسی به راه انداخته بود و بخشی از برنامههای موسیقی تلویزیون را زیر نظر داشت آمده بود و درخواست داشت که ولیعهد یعنی رضا را برای خواندن آواز به تلویزیون ببرد. ظاهراً عقیده داشت که رضا صدای خوبی دارد و این کار دمکراتیکی است که ولیعهد برود و در تلویزیون آواز بخواند. وقتی این مسئله را مطرح کرد من هم حاضر بودم که حقیقتاً ناراحت شدم و با چهره برافروخته گفتم اگر ولیعهد را ببرید آواز بخواند دیگر آبرویی باقی نمیماند و حتماً بدانید که در بین مردم عکسالعمل بدی خواهد داشت. اما همسر رضا قطبی و چند تا از همفکرانش که بیشتر دوستان فرح بودند این عقیده را نداشتند و مخصوصاً با عصبانیت به من گفتند که تو مثل گشتاپو هستی و آدم دمکراتی نیستی و برای همین هم با آوازخوانی ولیعهد مخالفت میکنی. مسئله مورد اختلاف دیگری که باز در این مجالس مطرح میشد مسئله جشن هنر بود که من همیشه در نقطه مقابل فرح و مخصوصاً رضا قطبی قرار داشتم. یک بار هم مطرح شد که برنامه اذان مغرب را از بلندگوی مسجد بازار شیراز که قرار بود تأتری در نزدیکی آن در داخل بازار اجرا شود قطع کنند تا صدای اذان مزاحم اجرای برنامهای که یک گروه خارجی اجرا میکردند نشود. من صراحتاً
گفتم این یک کار احمقانه است. چه لزومی دارد که اذان را قطع کنید و ظاهراً هم حرف من به کرسی نشست و این کار صورت نگرفت.
نکته دیگری هم که به خاطرم مانده و برای اینکه فضای میهمانیهای دربار و یا دوستان و نزدیکانی که به افتخار شاه و فرح میهمانی میدادند بیشتر به دستتان بیاید آنرا بازگو میکنم شرح برخوردی است که در یکی از همین میهمانیها با عبدالمجید مجیدی داشتم. آن وقت تابستان بود و ما در نوشهر بودیم. عبدالمجید مجیدی وزیر مشاور و رئیس سازمان برنامه هم در نوشهر بود و من آن وقت بعد از دوندگیهای بسیار اجازه شهرک چشمه را گرفته بودم و این دوندگیها در حقیقت شبیه گذشتن از هفت خان رستم بود و راستش این بود که برای صدور اجازه ساختن این شهرک از ما رشوه میخواستند و من با دادن رشوه مخالف بودم و درست نمیدانستم که آدم روزیاش را ازخدا بخواهد آن وقت برای کسب روزی رشوه هم بدهد. این با باور من جور در نمیآمد و به خصوص که طبق ضوابط مورد عمل اگر کسی سی هکتار زمین را آماده می کرد میتوانست تقاضای صدور مجوز برای آب و برق و غیره داشته باشد و ما این زمین را پیدا کرده بودیم و طبق ضوابط شهرداری، دیبا نقشه شهرک را کشید و مانده بودکه اجازه آب را بگیریم، ولی در کار ما سنگ میانداختند و من آن قدر شکایت کردم تا دکتر وحیدی وزیر آب و برق وقت اجازه آن را صادر کرد و سنگاندازیهای شاهقلی مسئول آب تهران به جایی نرسید. حالامانده بود اجازه شهرداری که بازی در میآورد ومخصوصاً شهرداری منطقه و سرانجام نیکپی که او هم خود را مذهبی میدانست و با من رفیق بود تهدید کرد که اگر اداره زیردستش اجازه لازم را صادرنکند آن اداره را خواهد بست و بدین ترتیب و با تهدید اجازه داده شد. عجبا که وقتی شهرستانی شهردار تهران شد با آن که خود را مذهبی میدانست شروع به ایرادگیری کرد و به من میگفت چرا با انجمن شهر کنار نمیآئید و آنان را به صورتی راضی نمیکنید که
تلویحاً از من میخواست به آنها حق و حسابی بدهم و چون نمیدادم میخواست در حکم صادره اخلال کند که نتوانست و کار ما از این مرحله هم گذشت و مانده بود آخرین مرجعی که میبایست پروژه را تائید کند و آن هم سازمان برنامه بود که این کار هم بعد از دوندگیها انجام شد. به هر حال مدتی بعد وقتی که مجیدی را دیدم گفتم خیلی ممنون که جواز ما از خان هفتم شما هم گذشت. و مجیدی در جواب تشکر من گفت اگر خانم دیبا نمیگفت من این کار را نمیکردم. حقیقتاً من هم ناراحت شدم و گفتم: مگر کجای کار خلاف قانون و مقررات جاری شما بودکه لازم میآمد خانم دیبا سفارش کند.
با این عبدالمجید مجیدی برخورد دیگری هم داشتهام که بد نیست در اینجا متذکر شوم و آن در اواخر دولت هویدا بود که شبی در شمال ضمن گفتگو با او گفتم: شما به چه حقی سی، چهل تا کار در دست دارید و آیا یک نفر میتواند این همه سمت و پست داشته باشد و وظایفش را هم خوب انجام دهد و عجبا که فردای همان شبی که این صحبت بین ما رد و بدل شد کابینه هویدا سقوط کرد و جمشید آموزگار نخست وزیر شد و همان روز مجیدی یقه مرا گرفت که تو مرا چشمزدی. برای اینکه مجیدی هم با سقوط کابینه هویدا همه سمتهایش را از دست داده بود و تنها کاری که برایش مانده بود رهبری جناح پیشرو «حزب رستاخیز» بود که آن هم در آن شرایط چیزی جز چرخ پنجم نبود. از تصادف روزگار شب روزی که هویدا از نخستوزیری برکنار شده بود طبق قرار قبلی همه و از جمله بسیاری از درباریها و نیز وزرای معزول در خانه مهدی شیبانی معروف به «مهدی موش» که بگمانم در آن موقع استاندار مازندران بود مهمان بودند و عبدالکریم اصفهانی معروف هم بود که برای اجرای برنامههای تفریحی دعوت شده بود. سر میز شام که وزیران معزول کابینه هویدا با چهرههای اخم کرده و گرفته حاضر بودند، عبدالکریم اصفهانی سر به سرشان
میگذاشت و مرتب میگفت: بخورید! بخورید! که شام آخرتان است.
باری، در این مجالس گاهی هم صحبتهای مربوط به درگیریهای پشت پرده رجال و درباریها مطرح میشد که گاه به صورت پچ پچ و گفتگوهای یکی دو نفره بود، از آن جمله روابط فرح و دفتر مخصوص او با علم وزیر دربار بود که هم جنبه کلی و روابط کاری داشت و هم جنبه خصوصی و دلخوریهای شخصی، مخصوصاًً بگومگوهایی در مورد علاقه شاه به رابطه با زنان دیگر انگیزه این اختلافها بود و شهبانو و محارم او علم را هم در این ماجراها سهیم میدانستند و مورد خاص این که گفتگو از ارتباط شاه با زنی بود به اسم گیلدا که میگفتند محوی و دولو وسیله آشنایی او با شاه بودهاند. در مورد این رابطه میگفتند کار دیدارها از یک بار و دوبار گذشته است و در این مورد اینجا و آنجا و در محافل خصوصی دربار پچ پچ زیاد به گوش میرسید که البته موجب ناراحتی فرح بود و همین باعث خرابتر شدن رابطه علم با فرح شده بود. نکته دیگری هم که شنیدم این بودکه این دختر بعد از شاه با تیمسار خاتم شوهر فاطمه و فرمانده نیروی هوایی روی هم ریخت که آن هم داستان خود را دارد. در این مورد اساساً در مورد زنبازیهای شاه همیشه اسم محوی هم به گوش میرسید و اینکه خانه او محل عشقبازیهای شاه است و اینها مسایلی بود که در محافل خصوصی آن سوی دیدارهای تشریفاتی دربارهاش صحبت میشد و مخصوصاً در مورد خانه محوی امر مسلمی بود که چند بار گاردهای مورد اعتماد به خود من هم داستان رفت و آمدهای شاه را گفتند.
از میان سران کشورها و رهبران دنیای سیاست، طبق معمول کسانی بودند که به صورت رسمی به ایران مسافرت میکردند و متقابلاً شاه و فرح هم دعوت میشدند که برای دید و بازدید به کشورهای خارجی
بروند که عموماً این سفرها در چهارچوب روابط دیپلماتیک صورت میگرفت که از بحث ما خارج است . از میان سران کشورها کسانی هم بودند که دید و بازدید آنها از ایران خارج از تشریفات رسمی و مقرر صورت میگرفت و به اصطلاح آنها از دوستان شخصی و خانوادگی دربار ایران به شمار میرفتند. از جمله این افراد باید مخصوصاً از ملک حسین پادشاه اردن و پادشاه اسپانیا، که در آن موقع ولیعهد این کشور به شمار میرفت و نیز پادشاه سابق یونان نام برد. علاوه بر اینها برخی اعضای خانوادههای سلطنتی اروپا بودند که آنها هم با دربار ایران روابطی داشتند مثل ولیعهد سابق ایتالیا. اینها معمولاً وقتی که سفر تابستانی شاه و فرح به نوشهر شروع میشد به عنوان میهمان خصوصی به ایران میآمدند. برخی از آنها هم در سفرهای زمستانی شاه به سن موریتس به وی ملحق میشدند و مدتی را با هم میگذراندند. ملک حسین معمولاً به نوشهر میآمد. او رفتاری بسیار خودمانی داشت و حتی با همراهان خودش هم طوری رفتار میکرد که اگر کسی او را نمیشناخت مشکل بود تشخیص بدهد که این پادشاه یک مملکت است که دارد با فرد زیر دستش این طورخودمانی صحبت میکند. تعارف و تکلف ملک حسین خیلی کم بود و وقتی هم به ایران میآمد خیلی خودش را نسبت به مسایل داخلی ایران کنجکاو و علاقمند نشان میداد. البته نه در چهارچوب مذاکرات رسمی، بلکه آن قدر خودش را خودمانی میدانست که بیپیرایه و خارج از تکلف مرسوم، طوری درباره مسایل داخلی ایران حرف میزد که انگار خودش یک ایرانی است و از نزدیک در مسایل ذی نفع است. ملک حسین ضمن رفت و آمدهایش با من هم روابط بسیار نزدیک و دوستانهای پیدا کرده بود و به قول معروف با هم دوست شده بودیم و در سفرهایش در همان روزهای اول که کنجکاو مسایل بود میگفت: حرف راست را باید از زبان احمد (یعنی من) شنید و بعد خندهای می کرد و میگفت: خوب حالا تو بگو ببینم که اوضاع
چگونه است و چطور میبینی؟ منظورم این است که او وقتی که به ایران و نوشهر میآمد واوقاتش را با شاه میگذراند رفتاری این چنین خصوصی و خودمانی داشت.
در اینجا نکتهای که در ارتباط با یکی از سفرهای ملک حسین به ایران است بازگو میکنم که به دانستن آن میارزد. در یکی از همین سفرها، به گمانم تابستان 1972 بود، مشاور سفیر امریکا در ایران که با ملک حسین به علت سوابق خدمتش در کشورهای عربی دوست بود، همراه او به نوشهر آمد. این آقای مشاور سفیر آن طور که خودش و دیگران میگفتند، زمان کودتای ناصر و سایر افسران مصری علیه ملکفاروق در سفارت امریکا در مصر خدمت میکرده است. زمان سقوط ملک فیصل و کودتای عبدالکریم قاسم نیز در عراق بوده و هنگام جنگ اعراب و اسرائیل در سال 1967 نیز در اردن خدمت میکرده است و خلاصه کلام اینکه در هر موقع که وی در یکی از کشورهای خاورمیانه به عنوان دیپلمات به کار مشغول بود یک اتفاق مهم سیاسی دگرگون کننده به وقوع پیوسته بود. این شخص که متوجه روابط خصوصی من با ملک حسین و نیز حالت بی تعارف و رکگویی من در محیط دربار شده بود با من خیلی گرم گرفت و بالاخره هم اظهار علاقه کرد که در تهران او را بیشتر ببینم و پیشنهاد کرد که با او همکاری نزدیک داشته باشم. حقیقت این است که من هم تعصب خودم را داشتم و از پیشنهاد او هم جا خوردم و هم کمی به من برخورد طوری که جواب تند دادم و درگیر شدیم و او هم دیگر دنبال قضیه را نگرفت. زمان گذشت تا اینکه من، به صورتی که قبلاً گفتهام برای مدتی به بروکسل و دفتر نمایندگی ایران در بازار مشترک رفتم. در آنجا هم یک وابسته سفارت چکسلواکی مرتب به دیدن من میآمد و مرا به ناهار دعوت میکرد و بعد از چندی احساس کردم که منظور خاصی دارد و تازه دلیل گرم گرفتنش را دانستم و متوجه شدم که او به عنوان یک
دیپلمات بلوک شرق همان درخواست را داشت، که یک دیپلمات بلوک غرب. به خاطرم هست که به آن وابسته سفارت چکسلواکی خیلی رک و صریح گفتم من از کمونیستها بدم میآید و او هم صراحتاً به من گفت: تو که با امریکاییها نساختی پس چرا با ما نمیسازی، و من متعجب که این آقا در بروکسل از کجا دانسته است که در جایی مثل نوشهر بین من و یک دیپلمات امریکایی چه گذشته است. بعدها و در این اواخر که به علتی، که بعداً به طور مشروح شرح خواهم داد، با هوشنگ انصاری در امریکا گفتگو میکردم، ایشان که معلوم شد یک سابقه ذهنی از برخورد من با امریکاییها به او دادهاند به من گفت: گذشتهها گذشته و حالا دلیلی نمیبینم که با امریکاییها که دارای منافع مشترک هم هستیم همکاری نداشته باشیم!
برگردیم به صحبت اولمان و اینکه در محیط خصوصی دربار بعضیها راه پیدا میکردند . گاهی این بعضیها دیپلماتهای خارجی بودند و با حضور آنها فرصت تماس و بند و بست و جذب آدمها فراهم میشد و البته خیلیها هم بودند که از این موقعیتها کمال استفاده را میکردند و با برخی از کارگزاران سیاستهای خارجی نزدیک میشدند.
بعد از ملک حسین کنستانتین پادشاه سابق یونان هم از جمله کسانی بود که هم به نوشهر میآمد و هم به سن موریتس. همسرش هم اغلب با او بود. یک بار در یکی از سفرهای پادشاه یونان به سن موریتس گفتگویی بین ما گذشت که هیچ وقت آنرا از یاد نمیبرم:
به گمانم سال 1973 بود و آن مقارن ایامی بود که تحولات سیاسی یونان و روی کار آمدن سرهنگها وحوادثی که در آن کشور روی داده بود منجر به کنار گذاشتن پادشاه شده بود. بعد از این حوادث، روزی در سن موریتس دوتائی با هم حرف میزدیم و عجبا که من او را سرزنش
میکردم که خیلی راحت و به آسانی از تاج و تختش گذشته است و به او میگفتم که اگر همچو اتفاقی در ایران بیفتد ما میمانیم و مبارزه میکنیم و تا پای جان هم پیش میرویم. هیهات که آن موقع اصلاً به مخیلهام هم نمی گذشت که وقتی در ایران اتفاقی بیفتد، همچنان که در سال 57 افتاد، ما خیلی زود جا میزنیم و آن حرفی که آن روز من به پادشاه سابق یونان درباره ایستادگی خودمان و شاه زدم و در حقیقت حرف نادرستی بودکه بطلان آن در عمل هم ثابت شد و در سال واقعه همگان، حتی خود شاه، «هر یک از گوشهای فرا رفتیم»!
باری، این پادشاه سابق یونان که دوست خانوادگی خانواده سلطنتی ایران به شمار میرفت دید و بازدیدهایش منحصراً با هدف وقت گذرانی صورت نمیگرفت بلکه قصد انتفاع و استفاده هم در بین بود و هم او از موقعیتش برای کسب و کار و تجارت وراستش را بخواهید نوعی دلالی استفاده میکرد و شاه به دولت توصیه میکرد که در بعضی از خریدهایش از خارج، پادشاه یونان را هم دخیل سازند و در حقیقت او به عنوان نماینده بعضی از کمپانیها دنبال بازاریابی در ایران بود. از جمله زمانی در نظر داشت اسلحه سبک به گارد شاهنشاهی بفروشد که فروخت. حتی یکبار از داخل کفشش اسلحه کوچکی به عنوان نمونه درآورد و کلی در مورد فواید آن بازار گرمی کرد و ظاهراًً هم بالاخره توانست از همین نوع اسحله مقداری به گارد شاهنشاهی بفروشد. تعداد 3000 کامیون هم در زمان وزارت راه شهرستانی خریده شده که معامله توسط علینقی اسدی انجام گرفت و همین پادشاه یونان در آن دست داشت و سود کلانی بدست آورد.
ولیعهد سابق ایتالیا، ویکتور امانوئل، هم که هنوز مدعی تاج و تخت این کشور بود از رفت و آمدهایش به دربار ایران نظر استفاده مالی داشت همچنانکه در امضاء قرارداد یک بیلیون دلاری مربوط به بازسازی و توسعه بندرعباس و تبدیل آن به بندر بزرگی که یک پروژه مهم و پر
خرج بود، و به همین سبب نام طرح را «شه بندر» گذاشته بودند، نقش داشت و توانست کار را به نفع کمپانیهای ایتالیایی تمام کند. از ولیعهد سابق ایتالیا خاطره جالبی دارم که مربوط به زمانی است که در یکی از زمستانها به سن موریتس و به ویلای شاه آمده بود. در یک شب مهمانی، که علاوه بر همراهان شاه عدهای از خارجیها هم دعوت داشتند، زن همین ولیعهد از پیست رقص بیرون نمیآمد و مدتهای مدید، لابد با کسی که دوست میداشت، مشغول رقص بود. این رقص آن قدر ادامه یافت که حوصله شوهر به سر آمد و به زنش با صدای بلند اعتراض کرد. اما خانم هم به قول معروف جا نخورد و نه تنها جا نخورد که عکس العمل تند نشان داد و یک سیلی محکم زد توی گوش شوهرش که چرا مانع رقص او شده است و من که شاهد ماجرا بودم دیدم کارهای دنیا به کلی عوض شده و حداقل در رابطه این زن و شوهر، آن هم شوهر مدعی تاج و تخت یکی از مهمترین کشورهای اروپا، آنچه حاکم است زن سالاری است. یعنی زن در برابر اعتراض شوهرش به رفتار خلاف قاعده و اخلاق، به گوش شوهر سیلی میزند و آقا هم جا میزند و آب هم از آب تکان نمی خورد.
پشت پرده دربار البته مسایل دیگری هم میگذشت و براساس همین مسایل بود که گاهی وقایعی در بیرون شکل میگرفت که کسی از منشاء آن خبر نداشت. یکی از این مسایل مربوط به درگیریهای گاه به گاه فرح و اشرف بود. گفتم که شاه تا حدودی دست اشرف را از مسایل سیاسی کوتاه کرده بود، اما این طور نبود که او یکسره دست روی دست گذاشته باشد. او هم آدمهای خودش را داشت و حتی درکابینه همیشه چند نفری بودند که به اعتبار نزدیکی با اشرف موقعیت خود را حفظ میکردند. به عنوان مثال، بر سر تعیین وزیر علوم و آموزش عالی مدتها
بین فرح و اشرف جنگ در گرفته بود. مجید رهنما با وجودی که با هویدا دوست نزدیک بود، با این همه به اعتبار نزدیکیاش با اشرف به این سمت انتخاب شده بود و زمانی هم که کنارش گذاشتند باز هم به این خاطر بود که به اشرف ضربهای بزنند.
بخاطرم هست وقتی که زیر فشار به توصیه فرح، عبدالمجید مجیدی بعد از برکناری از ریاست سازمان برنامه دارای سمت دیگری شد این مسئله در محفل خصوصی دربار مطرح شده، فرح صراحتاً گفت که اگر من نکنم، اشرف میکند. منظورم این است که آنها بدون اینکه به روی خود بیاورند در باطن درگیر جنگ قدرت بودند. اما حقیقت این است که فرح تا به آنجا موقعیت خودش را تثبیت کرده بود که دیگر زور اشرف به او نمیرسید.
به جز اشرف، البته سایر برادران و خواهران شاه رعایت فرح را میکردند و حتی اگر پیش میآمد تملقش را هم می گفتند. در این میان شمس سرش به کار خودش گرم بود و زیاد در ماجراهای دربار دخالتی نمیکرد. پهلبد هم که شوهر او بود البته به اعتبار همین امر وزیر دائمالعمر به شمار میرفت و تا زمانی که اوضاع مملکت به هم خورد در مقام وزارت فرهنگ و هنر فعال مایشاء بود. و البته میدانیم که این آقای پهلبد قبلاً نام فامیل مینباشیان داشت که آن را به پهلبد تبدیل کرد که شباهتی به نام پهلوی داشته باشد.
عبدالرضا هم کاری به کار کسی نداشت و از افراد نسبتاً روشنفکر و موجه به شمار میرفت و ضمن اینکه برای خودش بارگاهی درست کرده بود و گفتم در میهمانیهای سالیانهاش آن قدر تشریفات به کار میبرد که وقتی ما، به عنوان اطرافیان و نزدیکان به شاه و فرح به کاخ او در دشتناز میرفتیم، به شوخی به هم میگفتیم که ما دار و دسته گداها هستیم که به مجلس پرطمطراق او میرویم. عبدالرضا از مزرعه بزرگش گندم بذری تهیه می کرد و به وزارت کشاورزی میفروخت و از این راه
منفعت سرشاری میبرد.
فاطمه به عکس خواهرش شمس سعی میکرد تماس زیاد با فرح و محفل خصوصی او داشته باشد و خیلی هم هوای فرح را داشت و مخصوصاً در مورد دوستان فرح و از آن جمله جوادی سعی داشت که نظرو محبت آنها را هم جلب کند. در این میان اتفاقات دیگری هم میافتاد که در بعضی از آنها خود من در مرکز حوادث قرار داشتم.
به یادم هست، زمانی شهرزاد دختر شمس به من نظر پیدا کرده بود و به قول معروف عاشق شده بود، اما من حواسم پرت بود. البته میدیدم خیلی مورد محبت خانواده او قرار دارم و طور دیگری با من رفتار میکنند اما حقیقت این است که سر من در حساب نبود. تا اینکه ظاهراً نا امید شدند. بعدها که من از جریان با اطلاع شدم، تازه شصتم خبردار شد که آن محبتها و مخصوصاً محبتهای شهرزاد به چه علت بوده است. یک وقت هم برنامه چیده بودند که من با دختر دکتر فرهاد ازدواج کنم. یکی از دخترهای دکتر فرهاد همان طور که گفتم زن سردار افخمی از یاران حلقه فرح بود و ظاهراً به صلاحدید خانم دیبا، خواهر زن او یعنی، دختر کوچکتر دکتر فرهاد، را برای نامزدی من کاندیدا کرده بودند. یکبار هم مرا به سفر اصفهان دعوت کردند که دختر مورد نظر را هم در این سفر آورده بودند و میخواستند قضیه در آنجا جوش بخورد که نخورد . چون من در آن زمان عاشق همسر کنونیام شده بودم و در عوالم دیگری سیر میکردم و به زن دیگری توجه نداشتم.
نکته دیگری که در این سالها و همه سالها توجه مرا جلب میکرد حرص خانواده پهلوی برای ثروتاندوزی بیشتر بود و در کمتر جلسه و محفل و میهمانی بود که بیپرده و بیپروا داستانی و حرفی پیش نیاید که طمع و حرص این خانواده را مشخص نسازد. به خصوص که گاهی بر سر همین طمعورزیها تصادمهایی بین آنها پیش میآمد که کار بالا میگرفت و بالاخره و معمولاًً نخستوزیر پا در میانی میکرد و قضیه را
به گونهای فیصله میداد.
باری، اوضاع و احوال در پشت پرده دربار به همین صورتی که بخشی از آن را برای شما باز گفتم و کارها در جریان خود بود که ناگهان احساس دگرگونی بر روحیات تمام کسانی که به نحوی دستاندرکار امور بودند مسلط شد و بوی تغییر اوضاع در اینجا و آنجا به مشامها رسید و احساس شد دارد در مملکت خبری میشود. این مسئله زمانی قرائن خودرا به دست داد که کابینه هویدا سقوط کرد و جمشید آموزگار به نخستوزیری رسید و به اصطلاح فضای باز سیاسی در محافل حکومتی و رسمی و خصوصی مسئله روز شد.
سال 1356 در ایران سال زیر ساخت حوادث تازه و دگرگون شدن فضای سیاسی بود؛ سالی که مسئله حقوق بشر مثل بختک نظام شاهنشاهی را از هر سو زیر فشار قرار داده بود. در امریکا کارتر به کاخ سفید آمده بود و دمکراتها که هیچ وقت با شاه رابطهای گرم نداشتند، نغمه عدم رعایت حقوق بشر در ایران را ساز کرده بودند و به تعبیر دیگر تاریخ دوران جان افکندی به گونهای دیگر تکرار میشد.
در دهه سینیز زمانی که کندی دمکرات به جای آیزنهاور جمهوریخواه به کاخ سفید آمد نغمههای مخالف و نقزدنهای مقامات امریکایی شروع شد و آن سیاست و سیاستگردان موجب تغییراتی در تاریخ معاصر ماگردید که سرانجام به روی کارآمدن دولتمردان یکدست امریکایی، منجر شد. مسئله تیمور بختیار و کودتای سپهبد قرهنی و سقوط دولت دکتر اقبال و روی کار آمدن شریفامامی و اعتصاب معلمان و زمامداری دکتر امینی و مطرح شدن مسئله اصلاحات ارضی و رفراندوم ششم بهمن و سرانجام سقوط امینی و روی کارآمدن دولت علم و حادثه پانزدهم خرداد و اعلام حکومت نظامی، و در یک کلام
دوره متشنج و پرجنجالی که چند سال در صحنه سیاست کشور ادامه داشت. اینها همه پیامدهای همان سیاست کندی بود که تغییراتی را در نحوه اداره کشور ایران طلب میکرد.(1)
2 .این تحلیل که «کانون مترقی» و دولت حسنعلی منصور و دولت 13 ساله هویدا را به عنوان پیروزی سیاست امریکا و حذف نفوذ سایر «قدرتهای خارجی» (در واقع نفوذ امپریالیسم انگلستان) میپندارد، تحلیلی است که در واقع خود رژیم پهلوی اشاعه میداد. این تحلیل سراپا خطا و ساده کردن سیر بغرنج تحولات دهههای 1320- 1340 در ایران است. در زمینه وابستگی ریشهدار حسنعلی منصور و پدرش (رجبعلی منصور) و امیرعباس هویدا و پدرش (عین الملک هویدا) و بسیاری از چهرههای «امریکایی» دیگر به سرویس اطلاعاتی بریتانیا اسناد و شواهد متعددی در دست است. برای آشنایی با تقابل سیاستهای امریکا و انگلیس در سالهای پس از جنگ دوم جهانی و به ویژه در دوران کندی، و ثمرة این تقابل که به صورت رژیم «نوسازی شده» پس از «انقلاب سفید» رخ نمود، به ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، ج دوم، «جستارهایی از تاریخ معاصر ایران» مراجعه شود.
و بالاخره هم مجموع این حوادث منجر به تشکیل کانون مترقی و نخستوزیری حسنعلی منصور گردید و به تعبیر دیگر امریکاییها کم کم همهی قدرتهای خارجی را از صحنه خارج کردند تا آدمهای خودشان را یکسره به صحنه وارد کنند. اگر چه ترور و مرگ حسنعلی منصور، به دست فدائیان اسلام، این مهره را در سوداهایش ناکام گذاشت اما برنامهای که منصور متعهد به انجام آن بود با نخستوزیری هویدا و روی کار آمدن یاران کانون مترقی به اجرا درآمد و این برنامه چیزی جز آن نبود که مملکت براساس الگوی1) .اگر چه هر دو جناح دمکرات و جمهوریخواه حامی شاه بودند ولی هر کدام از آنها اسلوب و شیوه خاص خودرا برای بقاء حکومت به شاه توصیه میکردند. جناح دمکراتها رعایت حقوق بشر و دمکراسی! را پیشنهاد میکرد زیرا به گمان آنان فشار و سرکوب مردم را زودتر به عصیان و طغیان وامیدارد و در مقابل جمهوریخواهان تداوم حکومت های وابسته را در گرو سرکوب مستمر و بلا انقطاع می دانند و شاه همواره جمهوریخواهان را بر دمکراتها ترجیح میداد و در دوران کارتر علیرغم تمامی حمایتها و تلاشهایی که جناح دمکرات برای حفظ شاه انجام داد به خاطر توانمندی انقلاب حوادث برخلاف میل و خواست دمکراتها و جمهوریخواهان روی داد و شاه سقوط کرد.
امریکایی و نسخهای که پیچیده بودند اداره شود. مجریان این برنامه نیز به قول معروف تکنوکراتهایی بودند که اگر از نظر علم و فن عالم دهر هم بودند ولی تنها چیزی که نمیشناختند، و بعد از پانزده شانزده سال مدیریت هم نشناختند، ایران و فرهنگ ایران و مردم ایران و اقتضای تحول براساس روح و جوهر و خصوصیات و خلقیات و زمینههای مذهبی جامعه ایرانی بود. این تصادفی نبود که در محافل و مجامع و حتی در طنز بعضی طنزنویسان ایرانی از آنها به عنوان رجال «ماساچوستی» و یا «کت سه چاکی» اسم برده میشد و به همین نام نیز خوانده میشدند.
نکته مهم اینکه در پایان همه این تحولات و تغییرات و موجی که پس از روی کارآمدن کندی دمکرات بالا گرفت، شاه توانست از معرکه جان سالم بدر ببرد و حتی خود را در پیشاپیش جریانات قراردهد و پس از یک دوره افت و خیز، خود رهبری کامل را به دست گیرد. بدین ترتیب که او در آغاز و در جریان نخستوزیری امینی تسلیم حوادث شد و قبول کرد که باید رفرمی ایجاد شود اما بعدها که در امریکا زمام کار به دست جمهوریخواهان افتاد و نیکسون بر سر کار آمد و با توجه به سابقه نزدیکیاش با شاه و اعتمادی که جمهوریخواهان به او داشتند، مجدداً محمد رضا شاه در موقعیت اول قرار گرفت و عوامل و رجال مورد نظر امریکا نیز یکسره تحت فرمان و مطیع بی چون و چرای خود شاه شدند. در حقیقت از آن به بعد این خود شاه بود که با امریکاییها ارتباط مستقیم داشت و حتی دورانی فرا رسید که هیچکس جرأت نداشت بدون اطلاع شاه با یک مقام خارجی تماس بگیرد.(1)
1 .این تحلیل رایجی است که در میان خاندانهای حکومتگر ایران رواج داشت و در واقع بیان اختلاف دو نسل از دولتمردان پهلوی بود. نسل نخست، دولتمردان مکتب رضا شاهی را در بر میگرفت که برخی از آنان دارای تجارب شخصی یا خانوادگی از دوران قاجار نیز بودند، بیشتر این چهرهها از زمرة «رجال انگلوفیل» به شمار میرفتند. نسل دوم، شامل «کوتولههای سیاسی» بود که دردهه 1340 به تدریج اهرمهای اصلی حکومت را به دست گرفتند و پرورش یافتگان مکتب «یانکوفیلی» و پیروان «شیوه زندگی امریکایی» بودند. در واقع، سخن بر سر تقابل فرهنگی دو نسل است که هر یک به زمانه خود تعلق داشت. هر چند باید اذعان کرد که «رجال» مکتب نخست به دلیل پیوند بیشتر با بافت اجتماعی و فرهنگی جامعه ایران (در مقایسه با «نخبگان» دهه 1340)، و نیز به دلیل انباشت تجربه دیرین حکومتگری «استخوان دارتر» بودند، لیکن بررسی تاریخ ایران دردوران مشروطه و حوادث پس از آن، بیریشگی این نسل را نیز کاملاً نشان میدهد. «نخبگان» دهه 1340 در واقع محصول و ثمرة نهایی این بیریشگی بودند که به صورت ظهور انبوهی از جوانان بی وطن نمود یافت. اینان به دلیل سیطره «شیوه زندگی امریکایی بر فرهنگ غرب» ، در سالهای پس از جنگ دوم جهانی، نمونههای ایرانی این تحول جهانی به شمار میرفتند.
1 .در بررسی حوادث سالهای 1356 - 1357 باید مرز میان «فضای باز سیاسی» دولت «دمکرات» امریکا و انفجار انقلاب اسلامی ایران شناخته شود. همانطور که در خاطرات شخصیتهای خارجی و ایرانی آشنا با مسایل انقلاب (چون ژنرال هایزر، ویلیام سولیوان، دریاسالار ترنر، ارتشبد فردوست، جیمی کارتر و غیره) مشهود است، خواست «دمکرات»های امریکا صرفاً ایجاد یک اصلاح ظاهری در شکل حکومت پهلوی و نیز تسویه خرده حسابهای خود با آن بود. معهذا، این گسست نسبی قید دیکتاتوری، منجر به انفجار موجی شگرف و مردمی شد که دنیای غرب را به حیرت و وحشت انداخت. در این زمان، دولتهای امریکا و انگلیس و سایر قدرتهای غربی تمام توان خود را برای جلوگیری از سقوط شاه به کار گرفتند و پس از سقوط نیز، همانگونه که در این خاطرات بیان شده، از هرگونه همراهی با خانواده پهلوی و هر نوع توطئه علیه انقلاب پیروزمند اسلامی دریغ نکردند. در دوران «بحران امینی» نیز چنین بود و زمانی که قدرتهای امریکا و انگلیس به تفاهم کامل رسیدند و دولت اسدالله علم به عنوان محصول این آشتی به قدرت رسید و «فضای باز سیاسی» کندی پایان یافته تلقی شد، انفجار نیروهای اصیل مردمی به شکل قیام 15 خرداد 1342 رخ نمود.
البته جریان گرانی نفت هم پیش1) این ادعا کاملاً اشتباه است. اولاً شاه تنها با امریکاییها تماس نداشت و پیوندهای مستحکمی نیز با «انگلیسیها» و به ویژه صهیونیستهای انگلیس داشت. ثانیاً دردوران سلطنت محمد رضا پهلوی ارتباط رجال لشکری و کشوری بامقامات خارجی شکل کاملاً علنی و بی قید و بند یافته بود. برای نمونه مراجعه شود به : خاطرات ارتشبد فردوست، ص 288.
آمد و رفتن انگلیسیها از شرق سوئز و نقش قدرتمندی که برای ایران در منطقه خلیج فارس در نظر گرفتند و سرانجام دورانی رسید که شاه به صورت قدرت مطلقه درآمد و این دوران بیشترین سالهای دهه چهل و پنجاه را دربر میگیرد که آن خود داستان دیگری دارد که حتماً مورخان درباره آن حرفهای لازم را خواهند زد و در اینجا مراد ما این نیست که شیوه زمامداری شاه در این دوران و نیز شخصیت و ارزش آدمهایی نظیر دکتر نهاوندی و دکتر عبدالمجید مجیدی و جمشید آموزگار و برادرانش و منوچهر پیروز و شهبازی و هوشنگ انصاری و هژبر یزدانی و رضائی و محمود جعفریان و احسان نراقی و کسان دیگری که وکیل و وزیر و اقتصاددان و نظریهپرداز و کارخانهدار این ایام بودند مورد تجزیه و تحلیل قرار دهیم اما در یک کلام باید گفت که این سالها، دوران آدمهای متوسط و بیاعتقاد، و به تعبیر دیگر دوران کوتولههای سیاسی بود. دیگر از رجال استخواندار و میهنخواه که حتی در موقعیت وابستگی باز هم برای اداره کشور به اصولی مبتنی بر واقعیات درون جامعه پایبند بودند اثر و خبری نبود. و به جز این، آنچه از ذکر این بخش از نوشتهها مورد
نظر است این است که همان حال و هوا و جوّی که با روی کار آمدن دمکراتها در امریکا در کشور ما ایجاد شد که منجر به روی کارآمدن این گونه رجال گردید و یک نقطه عطف در کشور ما به وجود آورد، در سال 56 نیز که باز یک رئیس جمهور دمکرات در امریکا روی کار آمد، مجدداً زمزمه لزوم تغییر و تحول در شکل سیاسی ایران مطرح شد و به کارگیری نوعی لیبرالیسم مورد نظر قرار گرفت. در این مقطع این مسئلهای بود که حتی خود شاه هم ناگزیر شده بود آن را بپذیرد و یقیناً برکناری هویدا از نخستوزیری و روی کار آمدن کابینه جمشید آموزگار، که با شعار فضای باز سیاسی به صحنه آمد، همه از دلایل فشار خارجی و لزوم دگرگون شدن اوضاع بود. اما ببینیم که نتیجه این فضای باز سیاسی و دیگرگونه شدن سیاستها و به تعبیری تکرار دوره کندی چه بود و چه شد؟
با وجود دگرگونی در فضای سیاسی کشور، مخصوصاً در اواخر 56 که با تظاهرات قم به صورت محسوس نمایان شد، تا بهار 57 بیاید و حتی تا دوران شریف امامی و 17 شهریور 57، هنوز در دربار کسی اهمیت اتفاقات و تظاهرات و اعتصابات و به صحنه آمدن نیروهای مذهبی و ابراز مخالفت گروههای سیاسی را جدی نمی گرفت. همه میگفتند خبرهایی هست و اوضاع تغییر پیدا کرده است، اما این را از عوارض اعطا و مرحمت فضای باز سیاسی میدانستند به گمانم شخص
شاه همین که هویدا را کنار گذاشته و به آن یکنواختی سیزده ساله نخستوزیری هویدا پایان داده و جمشید آموزگار، مورد اعتماد امریکاییها را به سمت نخستوزیری برگزیده بود، خیالی آسوده یافته بود.
در سال 56 مخصوصاً سعی میشد که نظر کاخ سفید و مهربانی آقای کارتر را جلب کنند و به ویژه اردشیر زاهدی با رفت و آمد در محافل امریکایی تلاش میکرد این معنی را القاء کند که بندها در ایران دارد کمی سست میشود. اعتنا کردن به گزارشهای عفو بینالملل و اینکه به هر حال میخواستند به انتقادات آنها جوابی داده شود، سر و صورت دادن به زندان اوین و انجام بعضی از کارها برای رفاه زندانیان و مجاز شمردن و انتشار برخی انتقادات در مطبوعات و از سویی ژست کابینه جدید برای سر و صورت دادن به دشواریهای اقتصادی، که بعد از آن دوره بریز و بپاش با دلارهای نفتی کم کم خودش را داشت نشان میداد و بالاخره اعلام برنامه صرفهجویی در وزارتخانه ها و قطع حقوق کسانی که از چند محل حقوق میگرفتند، همه علائمی بود که کارهایی دارد صورت میگیرد و فضای باز سیاسی چیزی بالاتر از حرف است. به هر
تقدیر فکر حاکم این بود که نتیجه این تغییرات، مخصوصاً در زمینه مجاز شمردن انتقادها و آزادی نسبی مطبوعات، هر چه باشد طوری نخواهد بود که اساس نظام را مورد تهدید قرار دهد.
در این شرایط و فضا، شاه تابستان 56 را هم مثل همه ساله در نوشهر گذراند و من نیز جزء کسانی بودم که به روال همیشگی آن تابستان را نیز در نوشهر گذراندم. گاهی خبرهایی از انتشار اعلامیه و یا تشنجهایی و از این قبیل امور میرسید اما واقعیت این است که کسی به آن اهمیت نمیداد. زمانی که مدت اقامت شاه در نوشهر بیشتر از همه ساله شد و شاه با گذشت مرداد ماه همچنان در نوشهر ماند، در بیرون از دربار شایعاتی پیچیده بود و یکی از این شایعات مربوط به سوء قصد به شاه توسط خواهرزادهاش، یعنی پسر فاطمه، بود که میگفتند تحتتأثیر شایعه مرگ مشکوک پدرش ارتشبد خاتم دست به سوءقصد زده، که البته حقیقت نداشت. شایعه دیگر مربوط به بیماری شاه میشد که در آن موقع حداقل در دربار کسی آن را باور نمیکرد چرا که شاه از نظر جسمی کاملاً سالم به نظر میرسید. تنیسبازی میکرد، به قایقرانی و اسکی روی آب میپرداخت و پیادهروی میکرد و در مواقع دیگر و شبها هم طبق معمول با همبازیهایش مشغول بازی قمار میشد و مسئولان مملکت هم طبق برنامه به دیدنش می آمدند و گزارش کارها را میدادند. برای درباریها چیزی که غیر عادی باشد محسوس نبود. به خاطرم هست که حتی موج مذهب گرایی که در جامعه رنگ میگرفت در نظر آنها بیاهمیت بود. منظورم این است که در ظاهر و در پشت درهای دربار نه به آنچه در بیرون میگذشت توجه زیادی میشد و نه اینکه شکلگیری فعالیتهای مخالفین دغدغه خاطری به وجود میآورد. شاه و دربار بر آن بودند که با توجه به پیشرفتهایی که در مملکت صورت گرفته کسی با اساس نظام تقابلی ندارد و این مخالفتها هم عادی و گذرا و نتیجه فضای باز سیاسی است و مشکل اساسیای ایجاد نخواد کرد که بخواهد
کل رژیم را در معرض خطر قرار دهد.
در آن سال ملک حسین هم آمد و مدتی مهمان شاه بود و از مسایل روز هم بحث و گفتگو شد اما نه به عنوان یک خطر، و لامحاله همان تفریحات و مهمانیهای معمولی برقرار بود. با اینهمه وقتی که شاه در اواخر مرداد ماه تصمیم گرفت یک پیام رادیو تلویزیونی خطاب به مردم بفرستد، میشد احساس کرد که لابد موج و تکان جامعه به دیواره دربار هم خورده است اما نه به صورتی که کسی احساس خطر کند. در آن پیام، که در نوشهر ضبط شد، شاه طبق معمول بر پیشرفتهایی که در دوره سلطنت پهلوی و به خصوص پیشرفتهای بعد از انقلاب سفید شده اشارات زیاد داشت و آمار داد که وقتی سلطنت پهلوی شروع شده بود تعداد مدارس و محصلین چقدر بوده وحالا چقدر است، دانشگاه چه بوده و حالا چه شده است، و بالاخره چقدر سدّ ساخته شده و چقدر کارخانه و مطالبی از این قبیل. این پیام غیر منتظره البته معنای خود را داشت. ظاهراً هدف این بود که جواب کسانی که در فضای باز سیاسی فرصت شب نامه نویسی و مقاله نویسی و اعلامیه پراکنی یافته بودند، داده شود.
دیری از این پیام نگذشته بود که شاه، در اولین روزهای بازگشتش از نوشهر، در یک مصاحبه مطبوعاتی که منحصراً روزنامهنگاران داخلی در آن شرکت داشتند حضور یافت و این برای اولین بار بود که شاه اجازه داده بود یک کنفرانس مطبوعاتی عام، که در آن از خبرنگاران خارجی خبری نبود، برپا گردد و تقریباً اجازه داده شده بود که سئوالها به اصطلاح فیالبداهه باشد و از پیش به خبرنگاران دیکته نشده باشد. این مصاحبه که باز در فاصله اندکی تکرار شد حکایت از این ژست میکرد که فضا باز است و اولاً روزنامهنگاران داخلی هم به عنوان سخنگویان مردم و افکار عمومی به حساب میآیند و در ثانی آزادند که هر سئوال و مطلبی را که مایل هستند بیدغدغه خاطر مطرح سازند و اتفاقاً در
مصاحبه دوم روی روزنامهنگاران نیز کمی باز شده بود و به همین علت سئوالات آنها معنی دار شده بود. مسئله شایعهسازی شاه، مسئله برنامه عدم دخالت بستگان و مخصوصاً خواهران و برادران او در کارهای اقتصادی از جمله سئوالهایی بود که مطرح شد. در مورد بیماری البته شاه تکذیب کرد و در مورد بستگانش در مقاطعهکاریها و کارهای نان و آبدار هم جواب درستی نداد. ولی باز بر مسئله پیشرفتهای کشور تأکید نمود و بعد صراحتاً گفت : «من و ارتش و ملت اجازه نمیدهیم که ایران ایرانستان بشود.»
مجموعه این رویدادها، که پیام شاه و مصاحبههای او را به عنوان نمونه ذکر کردیم، نشان میداد که آن بیتوجهی اولیه نسبت به حرکتهای مخالفین نباید ادامه پیدا کند و لازم است که مخصوصاً شخص خود شاه به توجیه و تشریح دستاوردهای دوران پادشاهیاش برخیزد و احتمالاً خطاب این حرفها محافل خارجی و به خصوص امریکاییها هم بودند که زیاده از حد نق نزنند. از طرف دیگر، و جدا از حرکتهای مخالفت آمیز محسوس، دستگاههای مملکتی به کار خودشان مشغول بودند و فکر نمیکردند که روند دگرگونیها به چنان سرعتی بیفتد و آنچنان خطری ایجاد کند که مهار کردن آن غیر ممکن باشد.
در همین سال اتفاق دیگری هم افتاده بود و آن سفر شاه به امریکا برای دیدار کارتر بود. در آن سفر، آنطور که لابد همه بخاطر دارند، مخالفین رژیم که بیشتر از جوانان دانشجو و اعضای کنفدراسیون دانشجویی بودند تمام نیروی خودرا برای تظاهرات علیه شاه در واشنگتن گرد آورده بودند و رژیم نیز برای مقابله و نشان دادن این امر که شاه و رژیم هم در خارج طرفدارانی دارند عدهای از چهار گوشه امریکا به واشنگتن آورده بود ودر 1978 که شاه طبق برنامه از پیش تعیین شده به امریکا آمد و در محوطه کاخ سفید طبق سنت برنامه استقبال رسمی انجام گرفت، شاه در همان پلکانی قرار گرفت که در آنجا
مورد استقبال شش رئیس جمهور امریکا یعنی، ترومن، آیزنهاور، کندی، جانسون، نیکسون، و بالاخره فورد قرار گرفته بود . شدت تظاهرات مخالفین، که تا یک قدمی دیوارهای کاخ سفید جلو آمده بودند، به حدی رسید که پلیس ناگزیر به استعمال گاز اشکآور شد و آن منظره معروف در نوارهای ویدیو و فیلم ضبط شد که شاه و فرح در حالیکه اشک از چشمانشان جاری بود، دستمال به دست میخواستند صورت و چشمان خود را پاک کنند. این صحنهها و تظاهرات مخالفتآمیز در این حد و حدود حقیقتاً بیسابقه بود، اما بیسابقهتر و تعجببرانگیزتر از این تظاهرات این مسئله بود که فیلم آن برای نخستین بار و همراه با سایر فیلمها و خبرهایی که از سفر شاه و شهبانو در تلویزیون ایران نشان میدادند به نمایش گذاشتند. پخش این فیلم به ظاهر خبری که در زمان مدیر عاملی رضا قطبی صورت گرفت، در داخل انعکاس پرمعنایی یافت که پیش از آن سابقه نداشت. به تعبیر دیگر مخالفین داخلی با دیدن آن منظره و حالت مضطرب شاه در کاخ سفید قدرت مطلقه او را شکسته یافتند و بعد از آن روند صدور اعلامیهها و حرکتهای مخالفتآمیز و پچپچها و شایعات و بگومگوها دامنه وسیعتری یافت.
کمی به عقب برگردیم؛ به دوران سیزده ساله نخستوزیری هویدا زمانی که رفته رفته همه چیز جا افتاده بود و به جز ترمیم گاه به گاه کابینه چیزی فضای یکنواخت کشور را دگرگون نمیکرد. «حزب ایران نوین» و حزب به اصطلاح اقلیت «مردم». نان و گوشتی هم فراهم بود و پول 6 میلیون بشکه نفت که روزانه صادر میشد و آن ادعاهای پیشرفت و رشد سالانه 40% و تظاهرات ششم بهمن و رژه 21 آذر و جشنهای چهارم آبان و دری که به پاشنه خود میچرخید. در این سالها، هویدا که رکورد نخستوزیری را شکسته و دوران هفت ساله نخستوزیری
مخبرالسلطنه هدایت را در زمان رضاشاه به فراموشی سپرده بود، موقعیت طراز اول خود را داشت و میشود گفت برای خود قطبی بود. دکتر اقبال نیز به عنوان یکی از چهره های وفادار و نزدیک به شاه و با سابقه پنج سال نخستوزیری و در مقام مدیرعاملی شرکت ملی نفت یکی دیگر از چهرههای با نفوذ به شمار میرفت. علاوه بر اینها اسدالله علم بود که از نزدیکترین ارتباطها با شاه برخوردار بود و در مقام وزارت دربار نفوذ و اعتبار خود را داشت. غیر از اینها البته مهندس شریف امامی هم بود که ریاست مجلس سنا را به عهده داشت و مدیر عامل بنیاد پهلوی بود. اما شریفامامی که به طرزی مرموز عمل میکرد سر و کلهاش بیشتر در محافل اقتصادی و مالی دیده میشد و با وجودی که در مقام ریاست سنا یک پست درجه اول سیاسی را به عهده داشت اما این پشتوانه و موفقیت سیاسی را در راه اعمال نفوذهای مالی و کسب درآمد به کار میبرد و به هر حال در عین حال که یک قطب قدرت بود اثر ملموس در بازیهای سیاسی نداشت. البته مهندس ریاضی هم به عنوان رئیس مجلس شورا حضور داشت ولی در بازیهای روز به حساب نمیآمد. به هرحال کسانی که نام بردیم در برابر شاه مطیع محض بودند و تنها افتخارشان این بودکه منویات ملوکانه را بی چون و چرا اجرا میکردند و اگر از علم بگذریم، و تا حدودی اقبال، در هیچیک از آنها استقلال رأی و نظری که بتواند نقش تعیین کننده داشته باشد دیده نمی شد.
مشخصه دیگر اینکه هیچ یک از این برجستگان و نزدیکان شاه که نام بردیم، برای جانشینی هویدا سودایی نداشتند(1)کسانی که احتمال داشت
1) این گفته صحیح نیست. اسناد موجود بر رقابتهای شدید برخی دولتمردان پهلوی با امیر عباس هویدا دلالت دارد. در آغاز دولت هویدا به فعالیتهای عناصری چون منوچهر اقبال، جواد منصور، عطاءالله خسروانی، جمشید آموزگار و غیره میتوان اشاره کرد. این تلاش برای برانداختن هویدا، به ویژه در سالهای 1346 - 1347 ، همزمان با انتخابات ریاست جمهوری امریکا، به اوج رسید و تنها پیروزی ریچارد نیکسون و تثبیت موقعیت شاه سبب تداوم صدارت هویدا گردید. برای اطلاع بیشتر مراجعه شود به : ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، ج دوم، جستارهایی از تاریخ معاصر ایران.
رقیب هویدا و کاندیدای جانشینی او باشند اتفاقاً در کابینه خود او عضویت داشتند که مهمترین آنها جمشید آموزگار بود و دیگری هوشنگ انصاری. به جز اینها باید از دکتر هوشنگ نهاوندی نام برد که «گروه اندیشمندان» را تشکیل داده بود و از سوی شهبانو فرح نیز حمایت میشد و نیز عبدالمجید مجیدی که فقط گوشه چشمی به مقام نخستوزیری داشت. البته در اواخر کار دکتر منوچهر گنجی نیز به جمع رقبا پیوسته بود. در میان این پنج تن موقعیت آموزگار و انصاری برجستهتر بود و هویدا نیز رقیب بالقوه خود را آموزگار و انصاری میدانست. ولی چون انصاری ظاهراً رابطه خوبی با هویدا داشت از آموزگار بیشتر چشم میزد و دل نگران موقعیت او بود. البته آنها حفظ ظاهر را میکردند اما حقیقت امر این بود که آموزگار و انصاری در تحلیل نهایی هیچ یک از باند هویدا و یاران کانون مترقی به حساب نمیآمدند. نردبان ترقی آنها در حقیقت در جایی دیگر قرار داشت و دستی که حمایتشان میکرد آنها را بینیاز از نزدیکی به هویدا میساخت و ظاهراً به اعتبار موقعیت ویژهشان بود که جانشینی هویدا را دور از دسترس نمیدیدند. اما اینکه آموزگار یا انصاری کدام یک شانس بیشتری داشتند، مسئله این بود! در این میان علائمی دیده میشد که هم موقعیت ممتاز این دو تن را برای جانشینی هویدا گمانه میزد و هم اینکه هم قوه بودنشان را نشان میداد.
یکی دو سال قبل از سال 56، زمانی که «حزب رستاخیز» تشکیل شد و احزاب «ایران نوین» و «مردم» منحل شدند، در حقیقت این هویدا بود که با وجود انتصاب به دبیرکلی حزب واحد موقعیت خود را از دست میداد. زیرا این هویدا بود که به وسیله شبکهای که «ایران نوین» در سراسر مملکت گسترده بود به هیچ گروه و شخص دیگر در حاکمیت
اجازه نمیداد که چشمداشتی به مناصب و پستهای درجه اول مملکتی داشته باشند، و در حقیقت این حزب به عنوان تنها مسیر رسیدن به موقعیت سیاسی و اداری و پارلمانی، روابط سنتی توزیع قدرت را در مملکت به هم زده بود و کلید قدرت حزب هم یکسره در دست هویدا بود. لذا با انحلال «حزب ایران نوین» کار دگرگونه شد و هویدا گامی به عقب رانده شد زیرا با وجودی که گفتیم خود او به دبیرکلی حزب واحد رسید کسان دیگری به صحنه آمدند که مهارشان به دست هویدا نبود. زمانی که مقرر شد حزب دارای دو جناح یکی به نام «جناح» مترقی و دیگری به نام «پیشرو» باشد انتخاب آموزگار و هوشنگ انصاری به رهبری این دو جناح معنای سیاسی خود را داشت و این برای هویدا هشداری بود که رقبای او و داوطلبان جانشینی او چه کسانی هستند. بالاخره زمانی که هویدا از پست دبیر کلی «رستاخیز» کنار گذاشته شد و جمشید آموزگار بدون عضویت در کابینه به دبیر کلی حزب رسید معلوم شد که ظاهراً کفه آموزگار برای رسیدن به پست نخستوزیری سنگینتر از انصاری شده و آنها که در انتخاب نخستوزیر برای ایران نقش داشتند، و شاه نیز درحال و هوای تازه و دوران کارتر میبایست حرف آنها را بشنود، آموزگار را بر انصاری ترجیح داده بود. در حقیقت آموزگار که بیشتر یک تکنوکرات فارغ از سیاست بود ابتدا با تغییر سمتش از وزارت امور اقتصادی و دارایی به وزارت کشور و سپس انتخابش به دبیر کلی حزب رستاخیز میبایست به رموز سیاست آشنا شود و خود را برای نخستوزیری آماده کند. سرانجام هم چنین شد و آنچه میسر نشد آشنایی او به رموز سیاست بود و بعد که براساس پیشبینیها به نخستوزیری رسید و طوفان سال 57 در گرفت معلوم شد که واقعاً از تنها امری که سر در نمیآورد همان سیاست است. این مطلب را هم خود شاه در کتاب «پاسخ به تاریخ» متذکر شده و انتخاب آموزگار را به نخستوزیری از اشتباهات خود دانسته است گو اینکه در
همین کتاب برکناری بعدی او را نیز اشتباه تلقی کرده که این خود داستانی دیگر دارد.
باری، با انتخاب آموزگار به نخستوزیری و انتصاب هویدا به وزارت دربار آن خصومت و اختلاف دیرین تشدید شد، چرا که هویدا ظاهراً بعد از سیزده سال نخستوزیری هنوز از آن سمت سیر نشده بود و با رقیب دیرین که اینک جای او را در کاخ نخستوزیری گرفته بود بر سر عناد بود. و چون در مقام وزارت دربار به هر حال هنوز اهرم قدرتی را به دست داشت شروع به کارشکنی در کار دولت آموزگار کرد. بنا به گفته آموزگار به خود من یکی از همین موش کشیها و چوب لای چرخ دولت گذاشتنها بالاخره شعله انقلاب را روشن کرد که شرح آن را خواهم داد.
برای اینکه معلوم شود موضوع اختلاف و درگیری هویدا و آموزگار در چه پایهای قرار داشت لازم است به دو مسئله اشاره کنم. یکی ماجرای نامه معروفی که به امضای «رشیدی مطلق» در روزنامه اطلاعات منتشر شد و تظاهرات خونین قم را به پا کرد و در حقیقت اولین شعله انقلاب را روشن ساخت و دوم گفتگویی که شخصاً با آموزگار و درباره کارشکنیهای هویدا در کار دولت او داشتهام.
در مورد «رشیدی مطلق» اینکه در نزد اهل اطلاع روشن است که منشأ نگارش این نامه دفتر مطبوعاتی هویدا بود. این دفتر را فرهاد نیکخواه، معاون سابق وزارت اطلاعات و دفتر و دستکش تصدی میکرد. و به هنگامی که هویدا از نخستوزیری به دربار آمد نیکخواه را هم با خود به دربار آورد و ندانمکاریهای همین دفتر بود که آن شعله را روشن ساخت و چگونگی ماجرا چنین است:
خلعتبری وزیر امور خارجه از سفارت ایران در عراق گزارشی دریافت میکند مبنی بر اینکه آیتالله خمینی ضمن مسئلهای از مسایل رساله عملیه خود سلطنت را غیر شرعی اعلام کرده و این نظر تازه در چاپ جدیدی از توضیحالمسائل ایشان چاپ و نشر شده است. خلعتبری این گزارش را در شرفیابی معمول خود به عرض میرساند و شاه که از دریافت چنین گزارشی سخت عصبانی شده بود به وزیر دربار دستور میدهد که در رد و ذم آیتالله خمینی مطلبی نوشته و به روزنامهها داده شود.
پیش از این در زمان عَلََم رسم و سنت این بودکه این گونه اوامر را وزیر دربار به دولت ابلاغ میکرد و وزارت اطلاعات به حسب وظیفه ترتیب کار را میداد. اما این بار وزیر دربار، احیاناً به دلیل همان درگیری که با آموزگار داشت، خواست که از بالای سر دولت عمل کند و تصمیم گرفت که حداقل تهیه متن را دفتر مطبوعاتی خودش انجام دهد و آن نامه مرموز بدین ترتیب در خود دربار نوشته شد. اینکه نویسنده آن چه کسی بود و چرا آن لحن تند و توهینآمیز به کار گرفته شد خود داستان دیگری است. قطعی اینکه، آن نامه به دستور هویدا و به وسیله نیکخواه و بدون اطلاع دولت و وزارت اطلاعات تهیه شد و چون سابقه نداشت که دربار مستقیماً مطلبی را برای چاپ به روزنامهها بدهد برای چاپ آن از طریق وزارت اطلاعات اقدام شد. این درست مقارن ایامی بود که کنگره «حزب رستاخیز» در سالن 12 هزار نفری استادیوم آریامهر تشکیل شده بود و آموزگار با انتخاب مجدد به دبیر کلی حزب و در اختیار گرفتن هر دو سمت دبیر کلی و نخستوزیری خود را پیروز صحنه میدانست و درست، مقارن احساس پیروزی آموزگار، هویدا، مشت خود را ، که همان نامه کذا باشد، به طرف او پرتاب کرد و این نامه دربسته را فرستاده دربار، به داریوش همایون، یعنی وزیر اطلاعات و جهانگردی کابینه آموزگار، در زمانی که در کمیسیون قانون اساسی کنگره
شرکت داشت تسلیم کرد و او که از همه جا بیخبر بود و تصور می کرد دستور از بالاست و او باید مجری منویات باشد آن پاکت دربسته را که آرم دربار هم داشت، به خبرنگار اطلاعات که در کنگره حضور داشت سپرد، با تأکید بر این امر که باید در اولین فرصت به چاپ سپرده شود و آن نامه پس از یکی دو روز معطلی در اطلاعات در صفحات داخلی روزنامه به چاپ رسید و شد آنچه که نباید بشود. در آن زمان هویدا که میخواست دولت را با مشکل روبرو کند، شاید خودش هم نمیدانست که چه آشوبی برپا میشود. آشوبی که حتی سر خود او را به باد خواهد داد.(1)اما در آن زمان هویدا این اعتقاد را نداشت که در مملکت امکان شورش و تظاهرات و حرکتی که بخواهد اساس رژیم را به مخاطره بیاندازد وجود دارد. دلیل این اعتقاد هویدا را از روی حدس و گمان نمیگویم بلکه دلیل آن مطلبی است که با گوشهای خودم و از زبان او شنیدم. و ماجرای آن، بدین شرح است:
در پیش درآمد طوفان و به هنگامی که دیوار سکوت شکسته شده و آموزگار، بیخبر از امر سیاست، با اعلامیهها و شبنامهها و نوارها و تظاهرات، البته گاه و بیگاه، روبرو شده بود و دولت او با مسایلی روبرو بود که در طول سیزده سال نخستوزیری هویدا خبر و اثری از آن نبود،
1) در وجود رقابت و جنگ قدرت میان جمشید آموزگار و امیرعباس هویدا تردید نیست. ممکن است هویدا قصد آن داشته که در نقش یک وزیر دربار مقتدر - چون علم - برفراز دولت عمل کند. ولی این دعوی که هویدا برای اینکه دولت آموزگار را با دشواری روبرو کند، ترتیب چاپ مقاله رشیدی مطلق را داد، اشتباه است و از آن دست «تحلیل»هایی است که دولتمردان پهلوی در بزمهای آنچنانی از سر بیفکری و پرگویی و حسادتهای متداول میگفتند و در آن تنها مایهای که یافت نمیشود، آگاهی اجتماعی و سیاسی است. در واقع، تنها مشکل آموزگار این بود که چرا هویدا بدون اطلاع او دستور چاپ آن مقاله را داد و اجرای این فرمان شاهانه را به مسئول قانونی آن - یعنی نخستوزیر - واگذار ننمود!
در پشت پرده و در گفتگوهای خصوصی میان رجال، که با ناباوری چشم بر فضای تازه داشتند، حرفها بیپرده مطرح میشد و هر کس در جستجوی یافتن علت این موج تازه برخاسته بود. در همین ایام و در زمانی که سال 56 داشت تمام میشد بین من و آموزگار ملاقاتهایی دست میداد و هم او هر وقت مرا میدید و صحبت تشنجها و ناآرامیها در میان میافتاد به تأکید و مکرر میگفت: احمد این کارها را هویدا میکند و اوست که دارد چوب لای چرخ دولت میگذارد. خوب به خاطرم هست که در هر دیداری حرف من این بود که این مسایلی که دارد شروع میشود تا دیر نشده باید جلو آن گرفت و اعتقاد من بر آن بود که دولت در پیشگیری و چارهجویی اهمال میکند. و باز خوب به خاطر دارم که یک بار به اعتراض به آموزگار گفتم که چرا پول بعضی از آقایان روحانیون را که از اوقاف دریافت میکردهاند قطع کردهاید؟ و آموزگار گفت: آن پول را ساواک قطع کرده و به من ربطی ندارد(1)و دوباره همان مطلب همیشگی خود را درباره علل شلوغیها تکرار کرد که این هویدا است که در مقام وزارت دربار و به سابقه اختلاف دیرین و با استفاده از عوامل و دوستانی که دارد اسباب دردسر دولت را فراهم میآورد. احتمالاً در آن موقع نظر آموزگار به همان نامه معروفی بود که
1) . منظور پولی است که در سالهای پس از قیام 15 خرداد 1342، از بودجه سرّی نخستوزیری به برخی وعاظ السلاطین، به ویژه شریعتمداری پرداخت میشد تا از این طریق راه توسعه نفوذ این دست روحانی نمایان در قبال مرجعیت همهگیر امام خمینی (ره) هموار شود. ارتشبد فردوست در خاطراتش به صراحت مینویسد که آموزگار شخصاً این رقم را «خط زد و گفت: من پول مفت به کسی نمیدهم!» (ظهور و سقوط سلطنت پهلوی،ج1، ص 574). فردوست این اقدام آموزگار را دلیل غرور وی و عدم احساس خطر از سوی روحانیت در آن مقطع میداند. این خود دلیل بارزی است که در «فضای باز سیاسی» کارتر، هیچ تصوری از خیال بروز یک انقلاب اجتماعی به رهبری روحانیت وجود نداشت. معهذا، با آغاز انقلاب، سیل مجدِّد پول، توسط جعفر بهبهانیان معاون مالی دربار، به سوی روحانی نمایان مرتبط با شاه به راه افتاد.
به امضای «رشیدی مطلق» در اطلاعات چاپ شده بود. به هر حال برای آموزگار قطعی بود که در جنگ قدرتی که بین او و هویدا در جریان بود و سابقه طولانی هم داشت دست هویدا در آن تشنجآفرینیها در کار است. به همین خاطر بود که من مصمم شدم در فرصت مناسب مسئله را با هویدا مطرح کنم و بگویم در فضای تازه که در مملکت پدید آمده است این کارها همه را غرق میکند و دود آن به چشم همه خواهد رفت.
در عید 1357 که شاه و فرح در کیش بودند و هویدا هم در آنجا بود و خود من هم بودم یک روز در ویلای اختصاصی شاه، من و هویدا در اتاقی تنها شدیم و به خاطرم هست که شاه نیز در اتاق مجاور در استراحت بود. آن روز، در فرصتی که پیش آمده بود رک و بیپرده به هویدا گفتم که آموزگار عقیده دارد که شما چوب لای چرخ دولت او میگذارید و به گمانم حرفش بیپایه هم نیست، و گفتم این کارهایی که میکنید عاقبت خوشی ندارد و میبینید که رفته رفته دارد دامنه تشنجها وسیع و گسترده میشود. هویدا با همان ژستهای همیشگیاش بدون اینکه درصدد تکذیب برآید گفت: خیالت راحت باشد، این حوادث زودگذر است و در ایران دو نفر هم با هم جمع نمیشوند که اتفاق و اتحادی داشته باشند، بگذارید مردم آزاد باشند و حرفشان را بزنند، این کارها خطری نخواهد داشت. در آخر سر هم مثل آنکه سودایی در سر داشته باشد گفت: تو بیا در دسته من. عجبا که نه آنروز نه هیچ وقت دیگر نتوانستم به او و برخی دیگراز رجال دربار که خیالشان هنوز آسوده بود حالی کنم که همه قرائن نشان میدهد مملکت دارد از دست میرود و باید کاری کرد و تا دیر نشده جلو تشنجها را گرفت و در این شرایط جای این اختلاف بازیها نیست.
آن روز البته من نتوانستم هویدا را متقاعد کنم و او بر عقیدهاش ماند که مردم با هم وحدت ندارند و این مسایلی هم که پیش آمده عارضه
زودگذری است . بازی روزگار را ببین که برای این که خلاف این حرف بر وی ثابت شود به یک سال نکشید که هویدا سر را باخت. و نه تنها هویدا که بسیاری دیگر که در آن بحبوحه بحران به فکر تصفیه حسابهای شخصی و خصوصی خود بودند و به گمان آنها نه آخوند آدم بود و نه مردم! و سرانجام هم در حالی که دولت و دربار در خواب غفلت بودند موج مخالفتها هر روز بالا گرفت و کار بدانجا رسید که دولت آموزگار نتوانست در برابر امواجی که برخاسته بود مقاومت و مقابله کند و راه حلی به دست دهد و ناگزیر از کار برکنار شد و شریف امامی به جای او منصوب گردید.
به خاطرم هست، یک روز شاه در همان حالت شوک و بهت و ناباوری که از چند ماه قبل از سقوطش و تا پایان عمرش درمصر با او همراه بود در مکزیک به من گفت: ما دوبار شریف امامی را نخستوزیر کردیم و هر دو بار کشور دچار هرج و مرج شد! این نظر شاه البته درست بود و با واقعیتهای عینی تطبیق میکرد، اما آنچه را که شاه به آن اشاره نکرد علت این هرج و مرجها بود و این علت را باید در همان مسئله تکرار تاریخ و حوادث دانست که در این یادداشتها به آن اشاره شد و آن تشابه حوادث ایران در ایامی بود که یک رئیس جمهور دمکرات در امریکا روی کار میآمد. بار اول نخستوزیری شریف امامی، و اعتصاب معلمان و تشنجهایی که به وجود آمد و منجر به روی کارآمدن امینی شد، مقارن دوره کندی بود و نخستوزیری دومین بار شریف امامی و حوادثی که شاهد آن شدیم مقارن دوره کارتر بود. اما ببینیم واقعاً شریف امامی که بود و چه کرد: شریف امامی در لژ فراماسونی استاد بود، و البته وابسته به سیاست انگلیس، و همو در آن زمان که بر صندلی ریاست مجلس سنا تکیه زده بود، همانطور که گفتیم
بیشتر به صورت یک قطب قدرت در دنیای اقتصادی ایران درآمده بود. و نیز در مقام مدیر عامل بنیاد پهلوی، آن طور که خود شاه نظر داشت، در هر فعل و انفعال اقتصادی از کارخانه و هتل گرفته تا شهرکسازی و بساز و بفروشی و کازینوداری برای بنیاد سهمی میگرفت و خودش نیز سهمی میبرد. چهره او چهرهای بود که نسبت به رویدادهای سیاسی و مخصوصاً تحولات سیاسی دوران هویدا چهرهای بیتفاوت و بیطرف به شمار میرفت. او البته تأیید کننده شاه و انقلاب سفیدش بود واز نظر تشریفاتی در مقام ریاست سنا در هر مراسم رسمی چهرهاش در کنار شاه دیده میشد اما کسی ندیده و نشنیده است که در تمام سالهای دهه چهل و پنجاه از زبان او به صورت مشخص درباره امور سیاسی نظری داده شده باشد. اما به عکس هر جا که صحبت از کاراقتصادی بود شریف امامی هم بود و معروف بود که هم او در هیأت مدیره بیشتر از 60 شرکت و بانک و تأسیسات دیگر اقتصادی عضویت دارد. به علاوه سناتور ضیائی که معروف بود از نزدیکترین دوستان وی بود سالها در مقام رئیس اتاق صنایع و بازرگانی نبض کار در زمینه اقتصادی را به دست داشت. وی البته دوستان دیگری هم داشت که عموماً عضو لژهای فراماسونی بودند و کسی به یاد ندارد که اینان حاضر شده باشند در سالهای قدرت شاه خارج از چهارچوب حرفی بزنند و اظهار نظری بکنند که بوی موافقت یا مخالفت بدهد. به عنوان نمونه از آن جمله افراد یکی سناتور جلالی نائینی دوست نزدیک شریف امامی بود که البته حقوقدان بود و عضو هیأت مدیره کانون وکلا و به علاوه حافظ شناس و اهل تحقیق و تتبع بود و اگر با او مصاحبهای میشد در هر مقولهای سخن میگفت الا از سیاست و سیاست برای او تنها همان تکرار حرفهای کلیشهای و قالبی بود که اگر آنرا خوب تجزیه و تحلیل میکردی چیزی دستگیرت نمیشد و در آن جهت و خط موضع معینی را نمیدیدی شاید این شیوه به تبعیت از سیاست دولت فخیمه بود که
اساساً بعد از روی کار آمدن کانون مترقی و تکنوکراتهای وابسته به امریکا، ترجیح داده بودند که به کار داد و ستدشان با ایران مشغول باشند و از درآمدهای نفت که هزینه میشد آنها هم سهم خودشان را بگیرند و تانک چیفتن خودشان را بفروشند واز شاه برای اکتشاف نفت شمال پول بگیرند و از این قبیل امور صرفاً نان و آبدار، و کار سیاست را در ایران به عموزادههای امریکایی خود بسپارند و البته منتظر بمانند که سرانجام چه خواهدشد. این شیوه سرمشق وابستگان و پیروان و دوستداران آنها هم شده بود. از همین روست که به ظاهر در طول مدت تقریباً 15 سال که از روی کار آمدن گروه «منصور- هویدا» میگذشت، از نظر سیاسی هیچ مشخصهای نمیتوان برای شریف امامی در نظر گرفت جز نوعی بیرنگی و عدم حضور در جریانات، آن هم در شرایط حضور در مجلس سنا و صندلی ریاست آن که لامحاله باید یکی از قطبهای سیاست باشد. این شیوه، که نمی دانم خوب توجیه و تصویر شد یا نه، در تمام 15 سالی که از بهمن 42 شروع و به سال 57 میرسید از طرف شریف امامی اعمال میشد تا اینکه ناگهان ورق برگشت.
در آخر عمر کابینه آموزگار، همان سناتور نائینی که سالها مهر سکوت بر لب داشت و همه میدانستند که از نزدیکترین یاران شریف امامی است ناگهان در جلسه علنی سنا و به عنوان نطق قبل از دستور یکی از شدیدترین نطقها را بر زبان آورد و به قولی بالا و پائین مملکت را گفت و آنها که اهل نظر بودند تازه دانستند که حادثهای در پیش است. درست فردای ایراد همین نطق بود که شریف امامی شرفیاب شد و فرمان نخستوزیریاش را گرفت و آن چهره بیتفاوت نسبت به مسائل سیاسی ناگهان در جلد هیأت سیاستمداران سنتی ایران شخصیتی دگرگونه یافت.
به یاد دارم که اولین اقدام ایشان تغییر تاریخ شاهنشاهی و بستن کازینوها و حمله به «حزب رستاخیز» و این نوع اقدامات و مطالب بود و
علاوه بر اینها البته سخنان تحبیب آمیز نسبت به جامعه روحانیت و عجبا که کازینوهایی که دولت شریفامامی دستور بستن آن را میداد خود تا دیروز به عنوان مدیر عامل بنیاد پهلوی بر آن ریاست میکرد و همگان میدانستند که چه کازینو آبعلی و چه کازینو رامسر و غیره کلاً به خود بنیاد پهلوی تعلق داشت.(1)
در اینجا هدف ذکر جزئیات ماجراها نیست، همین قدر میدانیم و به یاد داریم که تظاهرات روز عید فطر و پس از آن اعلام حکومت نظامی و پیش آمدن جمعه 17 شهریور 57 در زمان دولت ایشان صورت گرفت. ظاهراً شخص نخستوزیر، که داعیه داشت با روحانیون ارتباط قدیم و نزدیک دارد و خودش را نیز از خانواده روحانیت میدانست، اساس را بر جلب حمایت روحانیون و باز کردن فضا و استقرار آزادی و وصل کردن تریبون مجلس به ایستگاه فرستنده رادیو و تلویزیون و پخش مستقیم جریان مجلس و سخن نمایندگان که در آن روزها ناگهان بر چرخش صد و هشتاد درجهای همگی آزادیخواه و پرشور و منتقد و حملهگر به عملکردها شده بودند، گذاشت. نکته قابل توجه و اساسی و حتی مشکوک دیگر این که به نظر میرسید که شیوه کار دولت با وظایفی که معمولاً برای حکومت نظامی مقرر است و خود دولت آن را از هفده شهریور در تهران برقرار کرده بود همخوانی نداشت. از آن طرف
1) این تحلیلی غریب از نقش فراماسونری در رژیم پهلوی است! نویسنده مدعی است که گویا در سالهای حاکمیت مطلقه محمد رضا پهلوی فراماسونها «بیتفاوت» بودند، و سپس با صدارت شریف امامی با اقداماتی چون «حمله به حزب رستاخیز»! به توسعه امواج انقلاب دامن زدند! فراماسونری به عنوان یک نهاد مهم در ساختار رژیم پهلوی دارای جایگاه ویژهای بود. محمد رضا پهلوی در طول سلطنت خود مروّج فراماسونگری در ایران بود. نخستین لژ دهه 1330 به نام «لژ پهلوی» با حمایت او تأسیس شد و بالاخره به دستور محمد رضا پهلوی بود که در اسفند 1347 «لژ بزرگ ایران» ایجاد شد و جعفر شریف امامی در رأس آن قرار گرفت. امیر عباس هویدا - نخستوزیر 13 ساله رژیم پهلوی - نیز از عوامل مهم فراماسونری جهانی ایران بود.
ماده پنج فرمانداری نظامی و حضور سربازان در خیابانها بود و از این طرف فعالیت آشکار مخالفان و تظاهرات و اعلامیهها و حملات مستقیم به دولت و نظام، و تیغ فرماندار نظامی هم البته نمیبرید. زمانی که حادثه هفده شهریور پیش آمد و تیراندازی و کشت و کشتار روی داد حقیقت این بود که مخالفان تا حدودی ماستها را کیسه کردند و ظاهر کار این بود که این ضربه همه را به جای خود نشانده و اوضاع رو به آرامش است و احیاناً ضربههای بعدی هم برای ساکت کردن اوضاع در پیش است. اما در کمال تعجب دیده شد که شریف امامی با حضور در مجلس شورای ملی و سخنرانی در این مجلس تقریباً از پیش آمد هفدهم شهریور عذرخواهی کرد و بعد مجدداً تریبون مجلس به رادیو و تلویزیون وصل شد و باز سخنان مخالفتآمیز و در نتیجه آن ضربه ناشی از هفده شهریور اثرش از بین رفت.(1)و مخالفان که دیدند دولت به عذر خواهی آمده و به طور جدی خبر و اثری از بگیر و ببند نیست دوباره از کنام بیرون آمدند و این بار بیترس و بیمحابا به مقابله با دولت و حتی فرمانداری نظامی ایستادند. اقدامات دولت هم از قبیل افزایش حقوق کارمندان و دستگیری برخی از رجال و دستاندرکاران پیشین افاقهای برای بازگرداندن آرامش نمیکرد و تازه با شروع اعتصابها وضع بد و بدتر شد. همچنین در زمان نخستوزیری شریف امامی بود که برای اولین بار عکسآیتالله خمینی در صفحه اول و در بالای روزنامههای اطلاعات و کیهان چاپ شد و این دو روزنامه خبر دادند که دولت در نظر دارد هیأتی را برای ملاقات با آیتالله خمینی به نجف اشرف بفرستد و آن روز اطلاعات و کیهان با چاپ تصویر آیت الله خمینی تیراژ
1) به رغم نظر نویسنده، حادثه هفده شهریور نه تنها موجب نشد که مخالفان تا حدودی ماستها راکیسه کنند! بلکه مردم پرجوشتر و خشمگینتر در مبارزه علیه رژیم شاه حضور یافتند و اگر شریفامامی ازین پیش آمد عذرخواهی نمود به خاطر بیحاصل بودن سیاست کشتار و ایجاد رعب و وحشت بود.
میلیونی یافتند و آنهایی هم که احیاناً و دقیقاً خبر نداشتند خبردار شدند که مرکز و محور مخالفتها در نجف و در نام آیتالله خمینی خلاصه میشود، و رهبری ایشان به گونهای همه فهم تثبیت شد و مشخص گردید که چه کسی و در کجا رهبری حرکت ضد نظام را به دست دارد.(1)خلاصه کنیم: دولت شریف امامی که آمده بود مملکت را آرام کند اوضاع را بد و بدتر از پیش کرد و آن حرکتها و تشنج های گاه و بیگاه دوره آموزگار به تشنج و اعتصاب و تظاهرات سازمان یافتهای تبدیل گردید که دیگر مقاومت در برابر آن ناممکن مینمود و البته جریان سفر آیتالله خمینی از نجف به پاریس پیش آمده بود و قرار گرفتن ایشان در مرکز توجه وسایل ارتباط جمعی دنیا و اعلامیههای پی در پی و نوار سخنان ایشان که با تیراژ وسیع و از شبکه مساجد و تشکیلاتی که روحانیت به وجود آورده بود در سطح مملکت پخش میشد و فلجی که اعتصابها به وجود آورده بود و بالاخره هم شریف امامی در چنبره این حوادث تاب ماندن را از دست داد و سقوط کرد.
وقتی مسئله درماندگی و بن بست دولت شریف امامی مطرح شد تنها راه باقیمانده که در دربار به آن فکر میشد روی کارآمدن یک دولت نظامی بود و طبعاً اسم تیسمار اویسی بیشتر از هر کس به گوش میرسید. اویسی فرماندار نظامی بود و همه شواهد نشان میداد که عوامل مختلف و مخصوصاً شخص شریف امامی در دولت و شهبانو و یارانش در دربار، که در آن زمان دربار مدار بودند، مانع از آن شده بودند
1) تحلیل فوق، نشانه نا آشنایی نویسنده به عنوان نمونهای از نسل جوان درباری، با نقش منحصر به فرد امام خمینی (ره) در جامعه آن روز ایران و شیعیان جهان است. گویا چون در بحبوحة حوادث انقلاب، نام امام لاجرم به تیتر بزرگ صفحات اول روزنامهها بدل شده «آنهایی هم که احیاناً و دقیقاً خبر نداشتند» از نقش امام باخبر شدند!
که حکومت نظامی در چهارچوب وظائف و مسئولیتی که به عهده داشت عمل کند، و در حقیقت نیروهای فرماندار نظامی را که ارتشی بودند به صورت شیر بی یال و دم و اشکم درآورده بودند.(1)به همین سبب هم اویسی ناگزیر کنار رفته بود. اما وقتی صحبت از یک دولت واقعی نظامی میشد اسم اویسی باز مطرح شد که بیاید و غائله را خاتمه دهد. اما درست این است که شهبانو و عوامل و یارانش که در آن زمان در دربار تصمیم گیرنده اصلی بودند، که در این باره مفصل صحبت خواهم کرد، مانع از نخست وزیری اویسی شدند. در نتیجه قرعه فال به نام ارتشبد ازهاری زده شد که نه سیاست را میشناخت و نه شرایط را و نه اساساً برای روزهای بحرانی تربیت شده بود. زیرا ارتشیان در زمان شاه حق دخالت در هیچ امر سیاسی را نداشتند و به طور کلی به شدت از سیاست کنار گذاشته میشدند. لذا دولت نظامی و طبعاً ارتشیان قادر به اداره مملکت در چنان شرایط بحرانی نبودند و نشدند و حتی خود ارتشبد ازهاری نیز مرد آن میدان نبود و به زودی معلوم شد که دولت او نه یک دولت نظامی که در حقیقت یک شوخی سیاسی است.
1) این ادعا پیرامون نقش اویسی، به عنوان یک چهرة قاطع نظامی که اگر اختیار کافی داشت میتوانست انقلاب را مهار کند، کاملاً بیپایه است و بازتاب لافهایی است که او پس از فرار از کشور و سقوط سلطنت برای جلب بیشتر دلارهای خانواده پهلوی و سرویسهای اطلاعاتی غرب به زبان میآورد. ارتشبد فردوست در خاطراتش شخصیت اویسی را چه در حوادث قیام 15 خرداد 1342 و چه در زمان انقلاب اسلامی تصویر کرده است. به گفته فردوست، که اسناد موجود مؤید آن است، اویسی - بر خلاف نظر نویسنده - بیش از سایر امرای ارتش پهلوی در قبال حوادث انقلاب متزلزل و متوحش بود. او مخالف کشتار 17 شهریور بود و سپس در جلسه «شورای عالی هماهنگی» به ریاست فردوست، فردوست و اویسی تنها کسانی بودند که به لغو حکومت نظامی رأی دادند. (ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، ج 1، صص 580 - 582).
در اینجا برای آنکه ماهیت این دولت و ذهنیت رئیس آن را روشن کنیم به نقل از یکی از دوستان درباریم ماجرایی را شرح میدهم که همه چیز را روشن میکند:
روزی که قرار بود ازهاری به نخستوزیری منصوب شود و به همین علت هم به دربار احضار شده بود، در سرسرای کاخ سعدآباد با یکی از مقامات دربار رو در رو میشود و به سابقه آشنایی قبلی پس از احوالپرسی میگوید: فلانی دیدی چه خاکی بر سرم شد! و وقتی که آن مقام درباری با تعجب از ارتشبد جویا میشود که ماجرا چیست؟ ازهاری با نگرانی و آشفتگی جواب میدهد که: اعلیحضرت احضار فرمودهاند که فرمان نخستوزیری را به من بدهند! و میبینید که وقتی رئیس ستاد بزرگ ارتشتاران با این ذهنیت که پست نخستوزیری او یک نوع خاک بر سری است با مسئله برخورد میکند طبیعی است که حاصل کار چنین دولتی چه خواهد شد! مزید بر همه آن که ارتشبد ازهاری به یک سکته ناقص هم دچار شد و این سبب تا حتی اگر کور سوی امیدی در پیشانی این دولت باشد یکسره از میان برود و حوادث راه طبیعی خود را طی کند و به آن سرانجامی برسد که نتیجه محتوم آن بود.
طرح دیدار با آیت الله شریعتمداری(1)
حقیقت این است که هدف این نیست که به جزئیات حوادث سال 57 و مخصوصاً عملکرد دولت آموزگار و یا شریفامامی و یا ازهاری پرداخته شود. مسلماً در نگارش تاریخ انقلاب، عملکرد هر یک از این دولتها باید به صورت مشروح و مستند کاویده شود و حقایق روشن
1) در این فصل، نویسنده نقش خود را در ارتباط دربار پهلوی با شریعتمداری بیان میدارد. باید افزود که ارتباط شاه معدوم با شریعتمداری بسیار ریشهدارتر و وسیعتر از این است و نویسنده که تنها با گوشهای از آن آشنایی داشته صرفاً بر دانسته های خود تأکید ورزیده و گمان برده که وی مبتکر و طراح این پیوند بوده است!
گردد تا دلیل پیروزی انقلاب تا آنجا که به عملکرد این دولتها مربوط میشود در سینه تاریخ ضبط و ثبت شود و این کاری است که به عهده مورخان است و من تنها در حد آگاهیها و باورها و برداشتهای شخصیام و برای اینکه سیر حوادث را به صورت فشرده بازگو کرده باشم به این مسائل در حد اختصار پرداختهام تا همه اینها مقدمهای باشد برای بازگفتن مسایلی که در آن ایام بحرانی در پشت پرده دربار میگذشت و من از نزدیک شاهد و ناظر آن بودم. به همین ملاحظه است که پس از ذکر آن مقدمات و بیان حال و هوای سیاسی کشور در طول سالهای 56 و 57 به دربار باز میگردیم تا ببینیم در آن شرایط بحرانی در آنجا چه میگذشت و چه کسی در مورد کارها تصمیم میگرفت.
قبل از بیان هر مطلبی باید بگویم، و شما هم در خلال بخشی از آنچه بازگو کردم خود متوجه شدهاید، که من در دربار همواره نقش مستقل و منتقد خود را حفظ کرده بودم و همین برای من بسنده بود. جز این در امور مداخله مستقیم نداشتم، بخصوص که صاحب سمت و عنوان دولتی هم نبودم. و مخصوصاً از زمانی که به کار آزاد پرداختم حتی در حد کار دانشگاهی هم از اموری که به هر حال به نوعی به دولت و دستگاه اجرائی مربوط میشد کناره گرفتم و حتی با وجود حضور و مراوده دائمی با دربار از هر نوع کار و جریان سیاسی که مستقیماً در آن نقش داشته باشم پرهیز میکردم. اما در سال 57، و مخصوصاً از تابستان این سال به بعد، معلوم بودکه این سالی دیگر است و من به وضوح در پشت پرده میدیدم که آن اراده و تصمیم لازم برای مقابله با طوفانی که بر میخواست وجود ندارد. ابتدا که اصلاً جریان را جدی تلقی نمیکردند و هر پیش آمدی را به حساب عوارض باز شدن فضای باز سیاسی مملکت میگذاشتند. و بعد که طوفان شدیدتر شد هر پایانی را برای آن متصور میشدند، الا اینکه کل نظام سقوط کند. زمانی هم که متوجه شدند قضیه جدیتر از این حرفهاست دیگر کار از کار گذشته بود و اساساً اراده قوی
و برنامه لازم هم برای جلوگیری از پایان محتوم آن طوفان وجود نداشت.در این احوال و به خصوص از اوایل 57، مجموعه حوادث شرایط را به گونهای درآورد که من ناگزیر به نوعی به عمل مستقیم سیاسی کشانده شدم و این علت خاص خود را داشت که شرح میدهم.
در حلقه یاران نزدیک به خانواده سلطنتی اساساً من جزء افراد معدود و بلکه استثنائی بودم که به مذهبی بودن و داشتن اعتقادات سخت مذهبی شهرت داشتم و به همین ملاحظه وقتی که رنگ مذهبی جریانات و تظاهرات و حرکتهای سال 1356 و 1357 قوی و مشخص شد، منی که معروف بود اهل اعتقاد و مذهب هستم در پشت پرده دربار به صورت فردی انگشتنما درآمدم. راستش را بخواهید از سالها پیش بعضی از درباریها حتی به من متلک هم میگفتند و گاهی مرا «بچه آخوند» صدا میزدند و روحیه مذهبی من به قول معروف، در دربار شهرت عام یافته بود. به عنوان نمونه در کارت پستالی که شهبانو در سپتامبر 1974 از استرالیا برایم فرستاد، در پشت کارت تصاویر تعدادی شتر مرغ، که در آنجا فراوان است، چاپ شده و فرح ظاهراً با اشاره به این تصاویر و توجه به روحیه مذهبی من، برایم اینطور نوشته بود: «احمد جان ما این مرغها را به نام تو مسلمان کردیم و رفتیم». با این سوابق در شرایط جدید که رنگ مذهبی حرکت هاکاملاً محسوس بود، حقیقتاً دلم میخواست دیگر ناظر معمولی حوادث نباشم.
تابستان 1357 بود و هنوز دولت آموزگار مصدر کار بود. شاه و فرح در نوشهر به سر میبردند و شاه هنوز روحیهاش را نباخته بود. شبها وقتی دور هم جمع میشدیم گاه بحث فعالیت مخالفین و اعلامیهها و تظاهرات، که آن وقت گاه و بیگاه بود و هنوز سازمان یافته نشده بود، به میان میآمد و دوستان و محارم شاه مرتب میگفتند که این مسایل عادی است و وقتی آزادی میدهی این حرفها پیش میآید و نتیجه اینکه وضع را باید عادی تلقی کرد. خود شاه هم همین حرف را میزد. به خاطرم
هست در اوایل مرداد 57، شاه خودش به زبان خودش گفت: اوضاع آرام است و من چون کار مهمی در تهران ندارم در همین نوشهر میمانم. گذران روزانه او نیز عادی بود. ساعت 9 از اتاقش بیرون میآمد و طبق معمول از ساعت 11 کسانی که وقت ملاقات داشتند به حضورش میرسیدند و بعد از ظهر هم طبق روال همیشگیاش مشغول بازی ورق میشد. من هم معمولاً از کاخ سری به نوشهر میزدم و مطابق عادت دیرینهام برای فریضه نماز به مسجد این شهر میرفتم و بعد بر میگشتم و با شاه میرفتم دریا. شاه بعد از ظهرها کسی را نمیدید و وقتش به شنا و قایقسواری و گاهی اسکی روی آب میگذشت تا اینکه غروب برسد و به ویلای اختصاصی بر میگشتیم. پس از ساعتی استراحت برنامهشان بود و سر میز شام بیشتر به شوخی و لطیفهگویی میگذشت البته گاهی هم صحبت حوادث تهران و شهرستانها میشد. به طور کلی از اواخر 56 در پشت پرده دربار موضوع تشنجها مورد بحث بود. اگر چه قضیه را جدی تلقی نمیکردند ولی بحث و حرف آن در میان بود و من هم از همان اواخر 56 و در طول ماههای نیمه اول سال 57 که بحران اوج میگرفت نظرم را بیپرده میگفتم. از جمله در یکی از روزهایی که با شاه در نوشهر قدم میزدم گفتم اعلیحضرت مردم راهافتادهاند و به مغازهها میروند و اگر مغازهداری با آنها همراهی نکند تهدیدش میکنند که مغازهات را آتش میزنیم، باید کاری کرد. شاه جوابی نداد و فقط رنگش به شدت قرمز شد. و یک بار گفتم مردم میگویند افراد خانواده سلطنتی رشوه بگیر هستند. بار دیگر گفتم اقتصاد باید آزاد باشد و مردم مجبور به گرفتن این همه اجازه نباشند، این اجازهها هم جلو فعالیتهای اقتصادی را میگیرد و هم وسیلهای میشود برای رشوه گیری دولتیها و افراد خانواده سلطنتی. که البته برای این نظرم دلایل بسیار داشتم از جمله چون شاهپور غلامرضا کارخانه سیمان داشت نمیگذاشت کس دیگری اجازه تأسیس کارخانه سیمان بگیرد و در نتیجه مملکت دچار کمبود
سیمان شد. به هر تقدیر هر چند از اوایل دهه پنجاه گه گاه لازم میدانستم که این حرفها را بزنم و همیشه هم شاه جواب میداد تو بچه ای و نمیفهمی. اما حقیقت این بود که در آن سال وضع داشت عوض میشد و روحانیت در صف اول حرکتها قرار میگرفت. صحبت آیتالله خمینی هم، که هنوز مثل دوران شریف امامی و زمان سفرش به فرانسه موقعیتاش در رأس همه مخالفان تثبیت نشده بود، به پیش میآمد اما همراه نام آیتالله خمینی نام آیتالله شریعتمداری و آیتالله گلپایگانی و آیت الله مرعشی بود. اما در میان این سه تن آیتالله شریعتمداری ممتازتر و مشخصتر بود. به همین ملاحظه هم بعد از جریانات قم و تبریز و اصفهان که عموماً در زمان دولت آموزگار اتفاق افتاد و زمانی که خبرهایی که به دربار میرسید حکایت از تشدید تشنجها می کرد بالاخره به شاه گفتم که اگر اجازه میدهد به دیدار آیتالله شریعتمدرای بروم و بیواسطه حرفهایش را بشنوم و ببینم که ایشان چه میگویند و خواسته ایشان چیست و هر چه را گفتند و خواستند عیناً به عرض برسانم شاید در این میان و با برقراری رابطه نزدیک خیلی از مسایل و مشکلات حل شود، ولی شاه جوابی نداد. یک بار هم به ایشان گفتم اگر اجازه بدهند به نجف اشرف خواهم رفت و با آیتالله خمینی ملاقات خواهم کردتا دانسته شود که ایشان چه میگویند. شاه مخالفت کرد و گفت اگر این ملاقات صورت بگیرد و تو به عنوان نماینده ما به آنجا بروی این دلیل ضعف خواهد بود. اما در مورد ملاقات با شریعتمداری احساس کردم که شاه قلباً راضی است با این همه کمی این دست و آن دست می کند.(1)
1) این ادعای نویسنده که پیش از دولت شریف امامی، امام (ره) نقش آغازگر و رهبری کننده انقلاب را نداشتند و تنها نامی بودند در میان سایر نامها، ناشی از ناآگاهی و بیگانگی وی با حوادث انقلاب است.
در روز 13 فروردین 57 که در کیش بودیم باز مسئله دیدار با شریعتمداری را،که از اواخر 56 مورد نظر بود، مطرح کردم. شاه باز جواب درستی نداد، اما فردا که 14 فرودین بود و شاه از کیش به تهران باز میگشت در فرودگاه مهرآباد که هواپیما به زمین نشست مرا صدا زد و گفت: حتماً برو و شریعتمداری را ببین.
این اجازه شاه حقیقتاً مرا خوشحال کرد و پیش خودم گفتم این یک کار مثبت است و باید تعجیل کرد. در آن موقع همانطور که گفتم حوادث قم و تبریز اتفاق افتاده بود ولی در دربار و دولت هنوز کسی به درستی متوجه ابعاد مسئله نبود. از جمله همانطور که اشاره کردم با هویدا که درکیش صحبت کرده بودم گفته بود که در ایران دو نفر هم جمع نمیشوند، و با هر کس دیگری هم که حرف میزدم موضوع را جدی نمیگرفت و میخندید. برای همین بود که من خواستم از شخص شاه اجازه دیدار و مذاکره با شریعتمداری را بگیرم که خوشبختانه اجازه گرفتم. دیگر درنگ جایز نبود و برای ترتیب ملاقات ابتدا به سراغ آیتالله غروی که با ایشان دوستی قدیم و تماس نزدیک داشتم رفتم و بگمانم روز 15 فروردین 57 بود که در قم ابتدا آیتالله شریعتمداری مرا در بیرونی و در جمعی که سایرین هم حضور داشتند پذیرفت اما آخر مجلس گفتند: شما بروید و دو ساعت دیگر بیائید تا خصوصی یکدیگر را ببینیم. به گمانم قبلاً آقای غروی ایشان را در جریان کار و نزدیکیام با شاه گذاشته بود. ما دو ساعت بعد به دیدن آیتالله رفتیم. ابتدا حرفهای معمولی بود و بعد صحبت به مسایل روز کشید و احساس کردم که آیتالله آرام و به قول معروف نرم است و ملاقات مؤثر بوده و روی ایشان تأثیر خوش گذاشته است. من حامل توپ و تشر و پیغامهای آن چنانی نبودم و تکلف و تشریفاتی هم در سخنانم نبود. خودمانی و
صمیمانه شروع به صحبت کردم. قبل از هر چیز درخواست کردم که آیتالله بفرمایند که درخواستهایشان چیست؟ و اضافه کردم که مأموریت من این است که شاید بتوانم با کمک ایشان اوضاع را آرام کنیم و البته اصلاحات مورد نظر هم انجام خواهد شد و خواستههای روحانیت هم هر چه باشد انجام میگیرد منتها باید جلو آشفتگیها را گرفت و نگذاشت هرج و مرج حاکم بشود. آیتالله گفتند: ما هم همین را میخواهیم و فعلاً هم این را میخواهیم که ساعت را عوض کنند که با این ساعت جدید وقت نماز مردم مشوش شده است. تقویم را هم برگردانند به صورت قدیم که مبداء تاریخ همان هجرت پیغمبر اکرم باشد. مدرسه فیضیه را هم باز کنند و مسئولیت آن را من به عهده میگیرم. گفتم: حضرت آیتالله اینها که فرمودید همه انجام شدنی است ولی باید ترتیبی بدهیم که دیدارها مکرر شود تا هر مسئله و موضوع دیگری که پیش آمد بتوان به سرعت حل کرد و تفاهم به وجود بیاید. بدین ترتیب من از آقای شریعتمداری تا قرار و دیدار بعدی جدا شدم. البته ایشان اسامی عدهای را هم داده بودند که از زندان آزاد شوند که بیشتر شامل طلاب و روحانیون بود. من پیغامهای شریعتمداری را به شاه دادم.
بعد از آن روز تماس مستمر چه به صورت دیدار حضوری و چه به وسیله تلفن ادامه داشت و کار به آنجا رسید که من همه روزه صبح به قم میرفتم و در محیط تفاهم حرفهایمان را میزدیم. در این جریان برای اینکه چگونگی تماس با آیتالله و نقش من به ظاهر پنهان بماند به توصیه شخص شاه، جعفر بهبهانیان معاون دربار و مسئول امور مالی شخصی شاه در جریان کار و تماسها قرار گرفت من هم البته کار خودم را میکردم. یادم میآید مرتبه دومی که به خانه آیتالله رفتم مقارن زمانی بود که عدهای، که حتماً مأمورین امنیتی بودند به خانه ایشان هجوم برده و خساراتی وارد کرده بودند. یکی از بستگان ایشان مرا به دیدار خرابیها
برد و آیتآلله گلهمند بود که آخر این چه سیاستمدارانی هستند که دستور حمله به خانه مرا صادر میکنند و معذرت هم نمی خواهند. من هر طور بود این مسئله را حل کردم و گفتم دیگر این حوادث تکرار نمیشود. خلاصه روابط به آنجا رسید که فرمودند دفعات دیگر لازم نیست آقای غروی همراه شما باشند خودتان تنها بیائید. من هم همین کار را میکردم و مذاکراتی داشتیم که برخی از آنها حقیقتاً بخش مهمی از تاریخ است و من تا آنجا که به خاطرم مانده گوشهای از این گفتگوها و خاطرات را در اینجا میآورم: در این رفت و آمدها یک بار شاه میخواست که شریعتمداری به نفع او اعلامیه بدهد. شریعتمداری جواب داد شاه باید اصلاحات لازم را انجام دهد تا ما در تأیید آن اعلامیه بدهیم. بعد اضافه کرد: با بستن دهان مردم و جلوگیری از فعالیتهای سیاسی مردم در این سالها مانع رشد مردان سیاسی شدهاند لذا امروز کسی نیست که به شاه نزدیک باشد و مرد میدان این ایام حساس باشد. یک بار هم به خود من پیشنهاد کردند کار آزاد را رها کنم و چندماهی آموزشهای لازم را نزد ایشان ببینم و بعد وارد کار سیاست بشوم.
آیتالله شریعتمداری در صحبتهایش مرتب تکیه میکرد که کسی در جریان تظاهرات کشته نشود و میگفت بعضی از این کشتارها هم زیر سر کمونیستهاست که خونریزی کردهاند. به هر حال جان کلام ایشان این بود که : نترسید تا تابستان همه چیز تمام میشود و با اطمینانی که میدادند مرا آرام میکردند. اما تابستان که تمام شد و بحران ادامه پیدا کرد به ایشان گفتم: مگر قرار نبود تا پایان تابستان همه چیز درست شود؟ گفت: عجب است که چنین شده است، فشارهایی روی من است که دست من هم برای عمل باز نیست.
به مناسبتی از ایشان پرسیدم کارهایی که آیتالله خمینی میکند بعضی با اسلام نمی خواند. جواب داد: از شتر پرسیدند گردنت کج است و جواب داد کجای این هیکل ما راست است و بعد اضافه کرد چون من
شوخ هستم آخوندها می گویند شریعتمداری به درد نمی خورد ولی شوخ بودن کار بدی نیست.(1)
یک بار هم آیتالله شریعتمداری به صراحت گفت: کسانی هستند که برای آمدن مردم به خیابانها پول میدهند از جمله شیشه شکستن صد تومان دستمزد دارد. زمانی هم که دختر چهارماههام فوت کرد و ایشان تسلیت گفتند، گفتم هر چه کار خداست عیبی ندارد. گفت توکل تو به خدا قابل تحسین است. باری، ایامی رسید که من هر روز 5 صبح با یکی از دوستانم به نام مرتضی شیرزاد به قم میرفتم و تا ساعت 6 تا 8 میماندم و 8 یا 9 بر میگشتم تهران.
در جریان همین دیدارهایمان یکی دوباری هم شاه و شریعتمداری تلفنی با هم صحبت کردند. بدین ترتیب که قبل از تلفن شاه من به آیتالله تلفن میکردم و خبر میدادم که منتظر باشند و خودشان گوشی تلفن را بردارند. در این مذاکرات آیتالله شریعتمداری از اسم مستعار «حاج علیآقا» استفاده میکرد و شاه هم تنها با عنوان «آقا» مورد خطاب قرار میگرفت.
به هر حال هر چه از بهار و تابستان 57 دورتر میشدیم سیر حوادث نشان میداد که سر رشته کار از دست ایشان هم به در رفته است و آیتالله خمینی حرکت را در جهتی خلاف میل ایشان هدایت میکند. زیرا ایشان به طور کلی با خونریزی و آشفتگی اوضاع مخالف بودند و به هیچ وجه نمی خواستند پایههای مملکت و حکومت از هم پاشیده شود به همین سبب همیشه تکرار میکردند که باید محکم ایستاد و محکم گرفت. به همین سبب هم پس از هرج و مرجی که در زمان دولت شریفامامی پیش آمد گفت به شاه بگوئید باید محکم گرفت ما آزادی میخواستیم نه هرج و مرج، ولی از محکم کردن قصدشان سرکوب و
1) پاسخ شریعتمداری عمق ریاکاری و نفاق و دشمنی دیرین او را با امام (ره) و امت انقلابی نشان میدهد.
کشتار نبود. به همین سبب هم همیشه اضافه میکردند: اما البته نباید کسی کشته شود.
در این شرایط و با آنکه بعد از سپری شدن تابستان کم کم معلوم شده بود که اصل و اساس برنامهریزیها برای مخالفت و تظاهرات از جای دیگری، که بیشتر مربوط به آیتالله خمینی بود، صورت میگیرد، من همچنان رابطه خود را با آقای شریعتمداری حفظ کردم. در جریان همین ارتباط ها بود که وقتی با دکتر سنجابی تماس گرفته شد و ایشان با شاه ملاقات کردند و رفت و آمدشان به دربار مکرر شد،آقای شریعتمداری پیغام داد که چرا سنجابی را به کاخ میبرید، با این تأکید که اگر کاری باید صورت بگیرد از طریق روحانیت است ونه گروههای ملی.
روی هم رفته باید بگویم که آیتا لله شریعتمداری مرد خوب و شریفی بود و به غایت هم با چپها و کمونیستها بد بود و مرتب در جستجوی زمینه وبهانهای بود که آنها را بکوبد. در گفتگوهایمان ما به این نتیجه و توافق رسیده بودیم که باید آن شیوه مرسوم مملکت داری که مخصوصاً در ده پانزده ساله اخیر رایج بود متروک شود، به مردم و نظر آنها بها داده شود، شئونات اسلامی و مذهبی حفظ گردد. من میگفتم اساس، آزادی مردم است و اگر مردم آزاد باشند با توجه به زمینه مذهبی که در اکثریت وجود دارد و با توجه به اینکه رهبران دینی نقش اصلاح و تربیت اخلاقی مردم را به عهده دارند، خود به خود شئون دینی و اسلامی محترم میماند. ایشان هم با این نظر موافق بود.
به هر حال ایشان خواستار اصلاحات، اما نه از طریق انقلاب و بر هم خوردن نظام بلکه در آرامش و به دست خود نظام بودند. این مسئلهای بود که در آن ایام مورد توجه خود شاه هم بود و میشود گفت که بین شاه و شریعتمداری تفاهمی به وجود آمده بود. شاید برای همین بود که ایشان قبل از بالا گرفتن موج انقلاب به من گفتند که خیال دارند حزبی به نام «حزب اسلامی» تأسیس کنند و گفتند اگر از شاه اجازه بگیرید
میخواهم شما را به عنوان رهبر این حزب انتخاب کنم و اضافه کردند که اصلاً شما اشتباه کردهاید که وارد کار تجارت شدهاید فعلاً در سیاست به افراد معتقدی مثل شما نیاز است. اتفاقاً من این مسئله را جدی گرفتم و حتی از شاه هم موافقت لازم را گرفتم. اما روزی که برای تدارک و اعلام حزبی که آیت الله در صدد اعلام و تأسیس آن بود به قم میرفتم در راه دیدم که اتوبوسها و سواریها ردیف در ردیف عازم تهران هستند. چون پرس وجو کردم و فهمیدم برای تظاهرات به تهران میروند، دانستم که سر رشته کار در جای دیگری است و راستش این که احساس کردم که با این اوضاع و احوال کار چندانی از دست ایشان ساخته نیست، نگران هم بودم. عجبا که در روز 17 شهریور در قم ودر خدمت آیتالله بودم و قرار بود آیتالله خبر ایجاد حزب را اعلام کند که خبر آمد که در تهران و بعد از زد و خورد میدان ژاله حکومت نظامی اعلام شده است. من عذرخواهانه گفتم: کمی صبر کنید اوضاع آرام میشود و دولت نظامی هم برداشته میشود. ولی آیتالله جواب داد: اعلام حکومت نظامی را به شاه تبریک بگو البته باید خیلی مواظب باشند کسی کشته نشود. با فرا رسیدن 17 شهریور و اعلام حکومت نظامی برنامه تأسیس حزب نیز منتفی شد تا اینکه بالاخره بعد از پیروزی انقلاب بر اساس همان فکر اولیه، ایشان حزب مورد نظرشان یعنی «حزب جمهوری خلق مسلمان» را تأسیس کردند.
درباره آیتالله خمینی هم در آن موقع که در نجف بودند آیتالله شریعتمداری میگفت آقای خمینی متوجه مسایل ما نیست و مشکلات داخلی ما را نمیداند و دستور اعتصاب و بزن و ببند میدهد و مردم را دچار اشکال میکند و توجهی به عوارض آن ندارد.
از نکات دیگری که در رابطه با آیتالله شریعتمداری به خاطرم مانده است، اینکه در اواخر دولت آموزگار من برای انجام کاری به امریکا آمده بودم، نخستوزیر که ظاهراً با خبر شده بود که من با آیت الله
شریعتمداری در ارتباط هستم با من تماس گرفت و خواست که هر چه زودتر به ایران برگردم تا از جانب دولت با شریعتمداری تماس بگیرم. به آموزگار گفتم که من فوراً به ایران خواهم آمد و هر کاری از دستم ساخته باشد خواهم کرد وهمین کار را هم کردم. اما وقتی کارهایم را در امریکا به سرعت انجام دادم و به تهران برگشتم با خبر شدم که دولت آموزگار سقوط کرده است و طبعاً خواسته آموزگار هم خود به خود منتفی شد.
باری، رابطه من با مرحوم شریعتمداری تا زمانی که در ایران بودم، یعنی تا دیماه 57، ادامه داشت و حتی وقتی به خارج هم آمدم یکی دوبار تلفنی با ایشان صحبت کردم. آخرین تماس من با آیتالله یکی دو ماه بعد از پیروزی انقلاب بود که با ایشان و از خارج به وسیله تلفن تماس گرفتم. برخوردشان همچنان گرم و صمیمانه بود. در آن موقع تعدادی عکسهای خانواده سلطنتی و هنرمندانی که در مهمانیهای آنها شرکت میکردند از طرف برخی از کمیتههای شمیران، که به این عکسها در خانههای والاحضرت و کاخها دسترسی پیدا کرده بودند در اختیار چند مجله از جمله مجله تهران مصور، سپید و سیاه، مجله جوانان و یکی دو نشریه دیگر قرار گرفته بود و آنها را مجبور کرده بودند آن عکسها را چاپ کنند و این عکسها هم برای مردم کنجکاو که میخواستند ببینند پشت پرده افسانهای دربار چه میگذشته است جالب آمده بود و خریداران زیاد داشت. با این همه برای این طرف قضیه ناراحت کننده بود. من به وسیله تلفن از آیتالله خواهش کردم دستور بدهند که جلو چاپ این عکسها گرفته شود و به همین ترتیب هم عمل شد و از چاپ آن عکسها جلوگیری شد.
برگردیم به دربار و باز ببینیم در آنجا چه می گذشت؟
روی کار آمدن شریف امامی و کارهایی که کرد نه تنها کمر مملکت را شکست که فضای دربار هم همراه عوض شدن فضای دولت به کلی دگرگون شد. با آمدن شریف امامی به کاخ نخستوزیری و شلتاقی که راه انداخت و حملهای که در آغاز امر و به مجرد گرفتن حکم نخستوزیری و خروج از کاخ سعدآباد به «حزب رستاخیز» کرد، خیلی چیزها را به زیر سئوال برد. از آن جمله همه کسانی که در طول سالهای اقتدار شاه مجری فرامین او بودند، با این حال و هوا دیگر جایی برای خود نمیدیدند و در عمل هم ماندن آنها مقدور نبود و لذا هویدا از وزارت دربار رفت. علم و یارانش هم که پیش از آن رفته بودند و در حقیقت از درباریهای قدیم کسی که سرش به تنش بیارزد باقی نمانده بود. حتی سپهبد دکتر ایادی را هم از اطراف شاه دور کرده بودند. مهمتر از همه خود شاه بود که بعد از جریان 17شهریور دچار شوک روحی شده و به کلی داغان شده بود و بیشتر تمایل داشت که در انزوا و تنهایی باشد. دیگر از آن فرمانها و دستورات قاطع از طرف او خبری نبود. اردلان هم که بعد از سالها خانهنشینی، به عنوان وزیر دربار به جای هویدا نشسته بود سرش توی حساب نبود و نقشی هم نداشت و فقط ناظر گذران روزمره دربار بود بیهیچ نقش سیاسی و مؤثر در امور!
در چنین احوال و عوض شدن همهی آن چهرههای سنتی بود که فرح در محیط دربار بر تمام امور مسلط شد و به فکر افتاد که در تحولات مملکت نیز نقش سیاسی مهمتری داشته باشد. در حقیقت پس از سقوط آموزگار از نخستوزیری و روی کار آمدن شریف امامی و برکناری هویدا از وزارت دربار این گروه یاران فرح بودند که به رهبری خودش و به مباشرت نزدیک رضا قطبی در دربار فعال مایشاء شده و خود را برای ایفای نقش مهمتری آماده میکردند.
همانطور که قبلاً گفتم من در هنگامی که آموزگار هنوز نخستوزیر بود برای انجام کارهای شخصی به امریکا رفته بودم و وقتی که آموزگار
خواست برای برقراری تماس با مرحوم شریعتمداری به تهران برگردم تا به ایران بازگردم آموزگار سقوط کرده و شریف امامی نخستوزیر شده بود. چند روزی پس از بازگشت به دربار رفتم و دیدم که حال و هوا عوض شده است و از قدیمیها کسی در دربار دیده نمیشود و حتی ایادی را هم بیرون کردهاند. در عوض در این اتاق و آن اتاق کسانی گرد هم جمع بودند و به اصطلاح چرخ بر مراد آنها میگردید که پیش از این کسی آنها را به چیزی نمیخرید.من که از این وضع تعجب کرده بودم و احساس میکردم تغییر و تحولی شده است در فرصتی از خاله مادرم، یعنی خانم دیبا پرسیدم: خاله تاجی، این روزها مشاور اصلی کیست؟ او خیلی روشن گفت: قطبی! و من تازه هوای کار دستم آمد که چرخ دارد بر چه مداری میگردد. بعد از مدتی تعمق در اوضاع و احوال و تصمیماتی که در دربار گرفته میشد احساس کردم و امروز یقین دارم که شهبانو سودایی دیگر در سر دارد. سودایی که میشود آن را نوعی کودتای خزنده نام گذاشت. او درصدد بود که قدرت را در دستهای خود متمرکز کند و برای رسیدن به این هدف نیز دلایل و زمینههای لازم را در دست داشت.
اول اینکه، از اوایل نخستوزیری شریف امامی گروه دوستان فرح، که از سالها قبل با او بودند و اینک در دربار نقش مهمتر یافته بودند، خود را برای اجرای طرح و نقشهای که به نظرشان کلید حل مشکلات بود آماده میکردند. در آن زمان هنوز اندیشه سقوط قطعی نظام، اندیشه دوردستی بود. به همین ملاحظه فکر میشد که نظام میماند و در این نظام:
الف: شاه، بیمار است و این را فرح از جمله معدود آدمهایی بود که میدانست.
ب: شاه علاوه بر بیماری، روحیهاش را از دست داده و قادر به تصمیمگیری نیست.
پ: ولیعهد تا به سن 21 سالگی برسد هنوز راه در پیش دارد و به علاوه او در خارج از کشور و مشغول درس خواندن است.
ت: آدمها و مهرههای شاه چه در دربار و چه در خارج از دربار همه از اطراف او پراکنده و از این بابت زمینه خالی است.
ث: براساس تغییراتی که در قانون اساسی داده شده بود، شهبانو میتوانست نایبالسلطنه باشد.
بنابراین، اگر بتوان برنامهریزی کرد و بر بحران فائق آمد میتوان قدرت را در دستهای نایب السلطنه دید، و او کسی غیر از فرح نمیتوانست باشد. البته این هدف فرح را نمیتوان به عنوان نوعی ناسپاسی نسبت به شاه و فرزندش که ولیعهد بود دانست. چرا که، شاید او فکر میکرد، شاه به علت بیماری فرصتی ندارد و احیاناً میشود پس از فروکش کردن بحران ولیعهد هم به سلطنت برسد. اما تا آن زمان فرا برسد باید کاری کرد و این همان کاری بود که در آن موقع هدف فرح را تشکیل میداد. برای رسیدن به این هدف هم برنامه لازم بود و هم عمل، و آنها به گمان خود و با توجیه و تحلیلی که از اوضاع میکردند برنامه و عمل خود را چنین تنظیم کرده بودند:
1- باید آدمهای لازم و برنامهریز را گرد هم آورد تا نیروی انسانیای در سطح بالا در اختیار باشد که بتواند امور را اداره کند.
2- باید ارتش را خنثی کرد که مبادا دست به مقاومت بزند.
3- باید به مردم نشان داد که اوضاع دگرگون شده و خواسته آنها مورد نظر است و چهرههای بد نام سابق از صحنه طرد شدهاند.
4- برای جلب توجه و موافقت سیاستهای خارجی، و مشخصاً امریکای دوره کارتر، باید الگویی نشان داد که این الگو درست در قالب همان لیبرالیسم مورد نظر امریکاییها قرار بگیرد.
برای رسیدن به هر یک از این موارد عمل و اقدام لازم صورت گرفت که شرح آن بدین قرار است:
الف: به وسیله فرح و در درباری که یکسره زیر نفوذ آدمهای او قرار گرفته بود افرادی که به ظاهر نظر مشورتی خود را به شاه میدادند، اما هدف خودشان را دنبال میکردند، گرد آمدند؛ که در رأس آنها رضا قطبی قرار داشت. گروهی دیگر همان راه را میرفتند از جمله دکتر حسین نصر رئیس پیشین دفتر شهبانو، دکتر هوشنگ نهاوندی رئیس دفتر شهبانو، دکتر احسان نراقی نویسنده وجامعهشناس و جوادی وغلامرضا افخمی و... همینها بودند که در آن روزها به عنوان مشیر و مشار عمل میکردند. نمونه کار و طرز عمل این مشاوران را باید تهیة متن نطق معروف «من صدای انقلاب شما را شنیدم» دانست. بعدها که رژیم سقوط کرد و شاه درتبعید و از این کشور به آن کشور رانده شد خودمن بارها شاهد درگیری شاه و فرح بر سر این نطق و مجموعه مسایل و عملکرد اطرافیان فرح و مخصوصاً گروهی که در اواخر تشکیل شده بود، بودم. در مکزیک شاه به صراحت میگفت: «آن نطق کذایی را آنها با نیرنگ و تقلب به دست من دادند و من بیآنکه محتوای آن را بدانم خواندم.» این نطق را در آن زمان دکتر سید حسین نصر و رضا قطبی تهیه کردند و تا لحظات آخری که قرار بود شاه جلو دوربین تلویزیون برود به دست او ندادند و او در آن لحظات سرگیجی و هیجان وحالت روحی پریشان بیآنکه فرصت داشته باشد در مورد محتوای آن فکر کند و یا با کسان دیگری مشورت کند و در میان بگذارد، خواند. به هر تقدیر افراد یاد شده در چهارچوب حضور نیروی انسانی متفکر و برنامهریز در جهت رسیدن شهبانو به هدفهایش مجتمع شده بود. و بدیهی بود که در صورت دسترسی به هدفی که داشتند آنها همه کاره مملکت میشدند.
ب: حکومت نظامی تشکیل شده و سربازان و تانکها در خیابانها بودند. گاهی هم برخوردهایی پیش میآمد. اما در حقیقت دست و پای حکومت نظامی را بسته بودند و در این کار دوستان و یاران شهبانو نقش اساسی داشتند. آنها بدین وسیله میخواستند اساساً نقشی را که ارتش
میتوانست بازی کند خنثی کنند. البته در ظاهر این شخص شاه بود که نمیتوانست به صورت قاطع دستور بدهد که ارتش و حکومت نظامی به وظایفش عمل کند اما در حقیقت و در پشت پرده دربار، این فرح و یارانش بودند که از روحیه ضعیف شاه استفاده کرده و او را وادار به عدم قاطعیت میکردند و اگر یک بار هم شاه میخواست دستور قاطع بدهد به هر ترتیب که بود جلو آن را می گرفتند که نمونه آن زیاد است و من چند مورد آن را به عنوان شاهد عینی بازگو میکنم:
مشکل اساسی تیمسار اویسی در زمانی که فرماندار نظامی تهران بود جز این نبود که به او اجازه برخورد قاطع با تظاهرات و اساساً با مخالفان داده نمیشد. در آن موقع سپهبد اویسی، احتمالاً با نظر ساواک، یک لیست هزار نفری از کلیه رهبران مخالف و در سطوح مختلف تهیه کرده بود و مکرر به دربار مراجعه می کرد که از شاه اجازه بگیرد تا این تعداد را دستگیر کرده و به جزیره قشم که امکان نگهداری از آنها را داشت بفرستد. برنامه این بود که در آن جزیره از این گروه پذیرایی بشود! و فقط ارتباط آنها با جهان خارج قطع گردد. ولی هر چقدر اویسی در این مورد اصرار و تقاضا میکرد جواب درست و قاطع نمیشنید بالاخره بار آخری که به وسیله تلفن درخواست خود را تکرار کرد شاه کمی نرم شد و گفت بعد خبر میدهم. عجبا که یک ربع بعد فرح شخصاً به مرکزی که میباید طرح را اجرا کند تلفن زد و گفت: هرگز این کار را نکنید! ... توجه داشته باشید که اویسی و سایرین با آن روحیه اطاعت محض و مطلق از شاه، و شخصیت ضعیفی که دارا بودند خود قدرت تصمیمگیری نداشتند و وقتی شهبانو با این صراحت به آنها گفت، هرگز این کار را نکنید. معلوم بود که نتیجه چه خواهد بود!
در مورد این ماجرا شخصاً از تیمسار امجدی در سفری که از کالیفرنیا به مراکش آمده بود شنیدم که گفت: در جلسه سران ارتش در آن روز تمام تلفنهای ستاد را قطع کردیم که خبردرز نکند و بعداً اویسی شخصاً
با شاه تماس گرفت و طرح دستگیری آن هزار نفر را که در بالا اشاره کردم با شاه در میان گذاشت و شاه گفت به زودی به او خبر میدهد. اما همانگونه که گفته شد یک ربع بعد فرح تلفن کرد و گفت هرگز این کار را نکنید.
مسئله دیگر مسئله نخستوزیری اویسی بود که باز به علت مخالفت فرح منتفی شد و خودمن شخصاً از تیمسار اویسی و همچنین از نزدیکان او شنیدم که نظر شاه بر نخستوزیری اویسی قرار داشت اما فرح مخالف بود و او و یارانش ازهاری را برای تصدی دولت نظامی پیشنهاد کردند. بدین ترتیب، ملاحظه میشود که در دربار چه کسانی حرف آخر را میزدند و به تعبیر دیگر قدرت تصمیمگیری را به دست داشتند. به جز این موارد اساساً نحوه برخورد حکومت نظامی که در آن موقع همه شاهد آن بودیم نشان میداد که دست و پای آن بسته است. میشود حدس زد همانهایی که مانع دستگیری هزار تن از مخالفان شدند و با نخستوزیری اویسی مخالفت کردند سرانجام با همین بستن دست و پای حکومت نظامی، اویسی را مجبور به استعفا و ترک کشور کردند. اما سیاست خنثی کردن ارتش با رفتن اویسی متوقف نماند و ادامه یافت.
ج: مسئله دستگیری رجال و وزیران پیشین نیز مسئلهای است که منشاء اصلی آن را باید در دربار و براساس طرز تفکر یاران فرح دانست. براساس این شیوه تفکر میبایست رجال پیشین دستگیر میشدند تا رضایت مردم جلب شود و اوضاع آرام گردد و در آرامش بتوان چهره لیبرال فرح را جانشین چهره خشن و دیکتاتور پیشین دربار ساخت، و ضمناً با این اقدام نشان داد که قصد بر مبارزه با فساد است و اشخاص فاسد در هر مقامی که باشند در معرض تعرضند. بر همین اساس بود که هویدا و نیکپی و مهندس روحانی و دکتر شیخالاسلامی و دکتر ولیان و داریوش همایون و ارتشبد نصیری و گروهی دیگر دستگیر شدند. به جز هویدا، که ظاهراً و آن طور که شنیدم به توصیه و اصرار اردشیر زاهدی
دستگیر شد، سایرین را تنها به توصیه فرح و براساس نظرات یاران او دستگیر کردند.
د: بالاخره مجموعة کارهایی که برای نشان دادن چهره لیبرال دولت و نظام ایران در این زمان صورت می گرفت، صرف نظر از تصور جلب رضایت مردم کشور، نگاهی هم به خارج و مخصوصآً به کاخ سفید داشت و با این هدف صورت میگرفت که امریکای کارتر الگوی مورد نظر حقوق بشری خود را در پیشانی آن ببیند و به آن جلب شود. البته جدا از این امر نباید از روابط شخصی شهبانو با کاخ سفید و خانم کارتر و اساساً محافل امریکایی از طریق تماس با مؤسسه آسپن ((Aspen و سفر مرتب او به امریکا بیتوجه گذشت، تا آنجا که گاه شهبانو تنها به امریکا میرفت و کارتر را تنهایی میدید. در آن موقع امیدوار بود از این کانالها در موقع معین حمایت لازم را دریافت کند که به هر حال روند و شتاب حوادث نگذاشت این نقشهها عملی شود. البته آنها تا آخرین روزها نیز از اجرای نقشه خود دست برنداشتند و حتی میتوان گفت که این تیم شهبانو و مخصوصاً رضا قطبی بود که در انتخاب بختیار به نخستوزیری دست داشت.
با دکتر شاهپور بختیار چند بار ملاقات کردهام و میدانم که با فرح هم در ارتباط بود و هست و یکبار هم از من به فرح خوب گفته و با اشاره به من اظهار داشته بود: «من نمیدانستم که در دربار هم آدمهای درستی وجود دارند» و این را خود فرح برای من نقل کرد. و این آقای دکتر بختیار، ایشان در اصل پسرخاله رضا قطبی است. یعنی خانم لوئیز قطبی دختر صمصام الدوله و همسر سابق مهندس محمدعلی قطبی خاله شاهپور بختیار است. لذا گروه یاران فرح با اقدامات و مقدمه چینیهایی که کردند و حتی سنگ و سنگهایی که بر سر راه نخستوزیری کسانی مثل دکتر صدیقی انداختند زمینه را برای بختیار فراهم کردند و سرانجام نیز حرفشان را به کرسی نشاندند. بدین ترتیب پسرخالة پسردایی فرح به
نخستوزیری رسید.
بگذارید در اینجا درباره رضا قطبی، پسردایی فرح که پسردایی مادر خود من هم میشود، به دلیل نقشی که در این اواخر در دربار داشت کمی بیشتر بگویم. من شخصاً با رضا قطبی اختلاف سلیقه فراوان دارم و در همان زمان قدرت شاه هم که او مدیر عامل رادیو و تلویزیون و سرپرست برنامه جشن هنر بود در مجالس خصوصی با او درگیری داشتم که چرا در تلویزیون یا در جشن هنر برنامههای آن چنانی اجرا میشود. حتی معتقدم که شیوه عمل او، به ویژه در چند ماهی از سال 1357 که حقیقتاً سکان را در دربار به دست گرفته بود و به هر سو که میخواست میراند، در مجموع به زیان مملکت تمام شد و لطمات فراوان وارد آورد. اما اینها دلیل نمیشودکه خوب و بد او یک جا گفته نشود.
رضا قطبی اساساً از شخصیتهای معتبر و با نفوذ دوران شاه بود و قدرت و نفوذش به مراتب بیشتر از آنی بود که شناخته شده است. در حقیقت او کوه یخی بود که فقط قسمتی از آن از آب بیرون بود. این جوان باهوش و با استعداد با فرح بزرگ شده بود و بین آن دو پیوند عاطفی و فامیلی عمیقی وجود داشت. ضمن اینکه به علت نزدیکی علایق و ذوق و سلیقه هایشان هر دو به شدت تحت تأثیر فرهنگ فرانسوی بودند و در نهایت به نوعی رفتار روشنفکرانه معتقد بودند. فرح باور و ایمانی به این پسردایی خود داشت که به سایرین کمتر داشت. در گذشته قطبی با استفاده از موقعیت خود جهت نگرش تلویزیون به مسایل جامعه را، به سوی نوعی لیبرالیسم چرخانده بود و این همان چیزی بود که با علایق و اندیشه شاه و یاران سنتیاش در تضاد بود و از همین جا اختلاف سلیقه ها همیشه وجود داشت. رضا پهلوی برای خود من
میگفت که یک سال قبل از انقلاب در تلویزیون در برنامهای کشتن شاهی رانشان میدادند و من با تعجب از این کار خلاف قاعده به پدرم شکایت کردم ولی او گفت برو به ننهات بگو! با این همه در آن زمان شاه چنان قدرتی در خود میدید که در شأن خود نمیدانست که در مورد قطبی این مسایل را به روی خود بیاورد. در بحران 57 هم چنان روحیهاش را از دست داده و در موضع ضعف قرار داشت که هر چه را شهبانو میخواست همان میشد و مهمتر اینکه خود شاه هم به دلایلی که میدانید فکر می کرد که باید کشور به طرف لیبرالیسم و آزادی برود.
اما باید بگویم که رضا قطبی اگر چه جوهر فرهنگ ایران را نمیشناخت اما ایران را بسیار دوست میداشت و در مورد آن حتی تعصب داشت و دوستدار آزادی آن بود. در اینجا برای اینکه روحیه قطبی را بیشتر بشناسیم ماجرایی را که از مادر او یعنی لوئیز قطبی شنیدهام نقل میکنم. خانم قطبی بعد از انقلاب در فرانسه پیش خودم از پسرش رضا گله میکرد و میگفت که او نگذاشت خیلی از پولهایی را که در ایران داشتم از کشور خارج کنم و میگفت پیش از سقوط شاه خانهام را درتهران به یک سفارت عربی به چند میلیون دلار فروختم ولی رضا نگذاشت این پول را خارج کنم و استدلالش این بودکه این پول متعلق به مردم ایران است و باید در همین جا خرج شود. خود رضا قطبی نیز بارها به خود من میگفت پدرش هم مثل بسیاری دیگر دزد است. البته پدر قطبی یعنی مهندس محمدعلی قطبی حقیقتاً یکی از آن آدمهایی بود که از وابستگی فرح کمال استفاده را میکرد. او یک دفتر ساختمانی داشت که پروژههای بزرگ ونان و آبدار را از وزارتخانهها به چنگ میآورد، به علاوه در کارهای پولساز دیگر هم خود را وارد میکرد. همچنان که با مشارکت ارتشبد خاتم شوهر فاطمه و فرمانده نیروی هوایی که در سقوط کایت کشته شد واردات گوشت یخزده را به دست داشت. باری منظور این بود که رضا قطبی طرز فکری این چنین
داشت و اگر هر کارکرده باشد که در نهایت زیان و ضرر به مملکت رسانده باشد نمیتوان او را از نظر مالی فاسد دانست. برای سلامت گذران مالی او همین بس که وقتی پس از پیروزی انقلاب به گونه ای که به موقع خواهم گفت از ایران خارج شد ثروتی نداشت؛ در حالی که پدر ومادرش در خارج ثروت عظیمی را صاحب بودند و پسر در حقیقت نیازمند کمک پدر و مادر و دخترعمهاش فرح شد.
رضا قطبی از نظر کار سلیقه خودش را اعمال میکرد تا آنجا که حتی گاهی سر و صدای فرح را هم در میآورد. از جمله یکبار به هنگام برگزاری جشن هنر شیراز ترتیب اجرای نمایشنامهای به نام «جمعه کشی» را داده بود. در این نمایشنامه ایرانی جملهای بود که برای فرح بسیار توهین آمیز بود به این مضمون: «تو که زن شاه شدی... برو برو ربابه دلم برات کبابه». این مضمون ضمن اجرای نمایشنامه چند و چندین بار تکرار میشد. بعد از تئاتر به باغ ارم برگشتیم. فرح بسیار ناراحت بود و وقتی قطبی آمد گفت: لطفاً از این پس مرا به تماشای برنامهای نبر که به من و شوهرم توهین میکنند. من که در مجلس حاضر بودم گفتم: آخر این معنی ندارد آدم پول بدهد که نمایشنامهای تهیه کند که به خود آدم فحش بدهند.
به هر حال قطبی روحیه خاص خودش را داشت. روحیه و منش و رفتاری که با آن تکبر و خودخواهی هم همراه بود، در یک کلام فکر میکرد که از دماغ فیل افتاده و تافته جدا بافته ایست. این را هم بگویم که قطبی با همه نزدیکیش به شهبانو، رفت و آمدش به میهمانیها و مجالس خصوصی دربار بسیار کم وحتی نادر بود و عملاً هیچ گاه به نوشهر یا کیش و محل گذران تعطیلات خانواده سلطنتی نمیآمد و این طور وانمود میکرد که خودش را بالاتر از آن میداند که وقتش را صرف این جور کارها بکند. به بزرگان فامیل هم اصلاً احترام نمیگذاشت و وقتی به مجلسی میآمد به هیچ کس سلام نمیکرد و همان طور که قبلاً
گفتم حتی در تشییع جنازه مرحوم دریابیگی که در حقیقت حق پدری به گردن او داشت نیامد. اینها نمونه ای از رفتار و عمل او بود. این چنین چهره ای با این خصوصیات اخلاقی و باورها و عقایدی که به آن اشاره کردم، در نیمه دوم سال 57 و تا زمان سقوط پادشاهی، مشاور اصلی و اساسی و طراح و برنامهریز پشت پرده دربار شده بود و در حقیقت خط فکری قطبی بود که مسلط به تصمیمات دربار بود و همین خط فکری و عملکرد آن بود که راه را برای نخستوزیری بختیار هموار کرد و آخرین ضربه را برای فرو ریختن نظام شاهنشاهی فرود آورد.
قبل از اینکه بختیار به نخستوزیری برسد براساس اندیشه و تفکر یاران فرح باب مراوده و مذاکره با دشمنان دیروز، که هرگز رفت و آمدی به دربار نداشتند باز شده بود و آنها چنین وانمود میکردند که گره کار به دست مغضوبین و خانه نشینهای گذشته که به ملیگرایی شهرت دارند باز میشود. دیدارهای دکتر کریم سنجابی و دکتر صدیقی و بالاخره شاهپور بختیار با شاه و باز شدن پای آنها به دربار عموماً در همین چهارچوب صورت میگرفت. و نیز فراخوانی رجال خانهنشین شدهای مثل وارسته و دکتر علی اکبر سیاسی و عبدالله انتظام که سالها بود حرفی از آنها در میان نبود و کسی یاد و سراغی از آنها نمیگرفت و به اصطلاح مغضوب شاه بودند به همین سبب بود. اما اینها در زمانی به دربار فرا خوانده شدند که درحقیقت دیگر دیر شده بود. اما در دربار حداقل در بین مشاورانی که در اطراف فرح جمع شده بودند هنوز چنین فکر میشد که با سپردن کار و مشخصاً سمت نخستوزیری به یکی از چهرههای ملی کلید حل معما به دست آمده است.
امروز میدانیم که برنامه فرح و شیوه عمل او، در زمانی که دربار به خلاء قدرت دچار آمده و او و دوستانش دربار مدار شده بودند، با شکست روبرو شد و حتی نخستوزیری بختیار نیز نتوانست بر موج حادثه فائق آید. اما اگر حاصل این شیوه عمل را بخواهیم به درستی بررسی کنیم به این نتیجه میرسیم که مجموعة آن اقدامات به جای حفظ نظام، سقوط آن را تسریع کرد و به آن سرعت بخشید. بستن دست و پای حکومت نظامی و اساساً خنثی کردن نقش ارتش، دستگیری دولتمردان پیشین، ممانعت از نخستوزیری اویسی، ممانعت از دستگیری سران مخالف، دور کردن رجالی که هنوز و همچنان به شاه وفادار بودند از گرد او، تهیه آن متن معروف «صدای انقلاب شما را شنیدم» و بالاخره پیشنهاد نخستوزیری بختیار و سپردن کارها به دست او، هیچ یک نتوانست به نظام تصویر لیبرال بدهد. بلکه به عکس در بحبوحه بحران هر یک از این اقدامات نتیجه معکوس بخشید و مخالفان را جریتر کرد و در نهایت سقوط رژیم را تسریع کرد. در اینجا من نمیخواهم بگویم عملکرد شهبانو و طرح کودتای خزندهاش با هدف و نیت سوء انجام شد. قطعاً آنها در فکر نجات بودند، اما چه سود که راهی را که برگزیدند نه تنها سبب نجاتی نشد که سقوط را سرعت بخشید و شاه را به سرنوشتی دچار کرد که در سرآغاز سال 57 حتی فکر آن هم به مخیله کسی خطور نمیکرد.
در تابستان 57 و در همان ایامی که شاه طبق معموله همه ساله تعطیلات تابستانی را در نوشهر میگذراند، خبر برخی از تظاهرات و فعال شدن گروههای مخالف به نوشهر میرسید اما در دربار عموماً این حوادث را نتیجه طبیعی باز شدن فضای سیاسی کشور تلقی میکردند و
این را بهایی می دانستند که باید در برابر اعطاء آزادی به مردم پرداخت. همان طور که قبلاً هم اشاره کردیم هیچ کس، حداقل در دربار، تصور نمیکرد که این حوادث به گونهای خطرناک باشد که اساس نظام را مورد تهدید قرار دهد. خود شاه هم هنوز غیر از این فکر نمیکرد. در آن تابستان صرف نظر از فعال شدن گروههای مخالف و اعلامیهها و شبنامههایی که در اینجا و آنجا منتشر می شد وهمچنین پس از تظاهرات قم و تبریز و اصفهان و با وجود تغییر جوّ سیاسی، که آثار و علائم آن حتی در صفحات مطبوعات نزدیک به دستگاه نیز دیده میشد هنوز و همچنان مدار بسیاری از کارها بر روال عادی و معمولی خود میگذشت. مقامات مملکت به نوشهر می آمدند و به شاه گزارش میدادند و علائمی را هم که در افق دیده میشد خطرناک نمیدیدند. ظاهراً و مخصوصاً در شاه نوعی آسودگی خیال متظاهر بود تا آنجا که مدت اقامت در نوشهر را خلاف همه ساله طولانیتر کرد. ناگفته نگذارم که این آسودگی خیال شاه برای ما هم موجب تعجب بود. البته آن طور نبود که بحث بحران در میان نیاید.
یک بار خود من به شاه گفتم مغازهها را آتش میزنند و حتی آخوندهایی را که با آنها همکاری نمیکنند کتک میزنند.(1)شاه جوابی نداد فقط سرخ شد. گاهی هم این بحث مطرح میشد که کشور به جلو رفته و میتواند این دوران بحران را تحمل کند و خطری نخواهد بود. برای این که بدانید واقعاً کسی در حد سقوط نظام احساس خطرنمیکرد برایتان ماجرایی را که در سر میز ناهار که شاه نیز حضور داشت اتفاق افتاد بازگو میکنم. جریان از این قرار بود که یک روز خانم لیلی امیرارجمند خطاب به شاه گفت: میخواهیم بخشنامه کنیم که دخترانی را که با روسری به کتابخانههای کانون پرورش فکری کودکان میآیند
1) این ادعای نویسنده نیز در چارچوب تبلیغات رژیم پهلوی علیه مردم انقلابی قابل ارزیابی است.
راهشان ندهند. شاه البته جوابی نداد ولی من گفتم حالا چه وقت این طور تصمیمات است. یک روز هم همین خانم به شاه گفت این احمد با آزادی زنان مخالف است. شاه گفت: احمد راست میگوید . خانم ارجمند گفت: مگر خودتان این آزادی را به زنان ندادهاید. شاه جواب داد: این آزادی که من به شما دادهام پدرتان را در میآورد و خودتان متوجه نیستید. به هرحال روحیه شاه در آن زمان هنوز پابرجا بود و همچنان خونسرد و بیتفاوت به نظر میرسید تا آن حد که انگار هیچ خبری در مملکت نیست. اما کسانی که برای شرفیابی و عرض گزارش میآمدند روحیه دیگری داشتند و از این خونسردی شاه متوحش میشدند. نمونه آن تیمسار سپهبد صمدیان پور بود که برای گزارش اغتشاشات به نوشهر آمد و ظاهراً براساس گزارش مأموران اطلاعات شهربانی تصویرتاریکی از اوضاع به دست داده و برای مقابله کسب تکلیف کرده بود اما جواب درستی نشنید و لاجرم متوحش از اتاق شاه بیرون آمد و وقتی ما را دید گفت: شما را به خدا کاری بکنید و به اعلیحضرت بفهمانید که اوضاع متشنج وخطرناک است، ایشان نمیگذارند که ما کار خودمان را بکنیم و جلوی اغتشاشات را بگیریم.
در همین ایام البته با آقای شریعتمداری هم به شرحی که گفتم ارتباط برقرار بود و احتمالاً وعده مساعد او که تا آخر تابستان همه سر و صداها میخوابد به نوبه خود علامت دلگرمی بود و اینکه خبری نخواهد شدو به خصوص که همین ایام مرحوم شریعتمداری مرتب صورت افرادی را که دستگیر شده و زندانی بودند در اختیار میگذاشت و خواستار آزادی آنها میشد که من این اسامی را در اختیار شهبانو میگذاشتم و ایشان دستور میداد که مرخص بشوند. فرح هم متقابلاً از آیتالله میخواست اعلامیهای در دفاع از نظام بدهد و آیت الله موکول به این میکرد که شما کاری بکنید که در جهت مردم باشد تا من اعلامیه بدهم. صرف همین رابطه و تماس، نوعی دلگرمی و غیر جدی بودن حرکات و تشنجها را
در باور درباریان بارور میکرد و خود شاه هم در آن تابستان و تا هفده شهریور 57 بیاید هنوز و همچنان روحیهاش عادی و متعارف بود. البته میشد نوعی افسردگی و خونسردی را در او دید اما اینکه او روحیهاش را باخته باشد هنوز چنین نبود و هنوز خطر را جدی نمیدید!
تظاهرات عید فطر که از قیطریه شروع شد و آن انبوه جمعیت غیر منتظره و شعار حکومت اسلامی که همراه آن انبوه جمعیت بود و اساساً سازماندهی بیچون و چرائی که آن جمعیت را به قیطریه کشانده و سپس در ردیفهای منظم به راهپیمایی در خیابانها آورد زنگ خطر بزرگی بود. و تنها چند روز گذشت که جمعه 17 شهریور پیش آمد و آن تظاهرات و برخورد در میدان ژاله و صدای گلولهها و خونی که بر آسفالت خیابانها ریخته شد. این نیز دومین زنگ خطر بود(1)و تازه شاه دانست که مردم علیه او هستند. این ، روحیه شاه را یکسره دگرگون کرد و حتی میشود این لغت را به کار برد که آن مرد با همه ابهت و قدرتی که به آن تظاهر می کرد یکسره شکست.
پس از این دو حادثه دیگر کسی چهره خندان و شاداب شاه را ندید. او به انزوایش پناه میبرد و اگر در جمع درباریان میآمد حرف نمیزد، شوخی نمیکرد و بر سر میز شام اخمو و درهم بود و شام هم که تمام
1) این ادعا که تظاهرات عید فطر و راهپیماییهای پس از آن دارای «سازماندهی بی چون و چرا» بود، بازتاب حیرت رژیم پهلوی از ابعاد عصیان مردمی است. تصور شاه و درباریان این بود که گویی تشکیلات خفیه عظیمی در کار است تا با برنامهریزیهای دقیق عموم مردم را به ستیز با رژیم سلطنت بکشاند! کسانی که در کوران حوادث انقلاب بودهاند میدانند که علیرغم رهبری هوشیارانه امام(ره) و نقش پیروان امام - که عموماً در جریان قیام مردمی سازماندهی خودجوش یافتند- چنین تشکیلاتی وجود خارجی نداشت،و اگر بتوان نوع ویژهای از سازماندهی را قائل شد باید آن را نوعی سازمان باز و طبیعی و مردمی دانست که بر نهادها و پیوندهای دینی استوار بود و با مفهوم «سازمان» در عرف متداول تفاوت ماهوی داشت.
میشد بیدرنگ میز شام را ترک میکرد و به اتاقش پناه میبرد. با او نمیشد حرف زد چرا که بیحوصله بود و حالت افسردگی او روز به روز شدیدتر میشد. به یادم هست که شریعتمداری پیغام داده بود کسی که اعلام جمهوری میکند (منظورش سنجابی بود) نمیبرندش در کاخ و وقت ملاقات به او بدهند و شاه هیچ جوابی به این پیغام نداد. خود من پیام آندرهاُتی وزیر خارجه ایتالیا را به شاه دادم که ما تقصیری نداریم بیشتر روزنامههای ایتالیا در دست چپیهاست و دانشجویان در آن نفوذ دارند و اگر آنها علیه شاه مینویسند ما گناهی نداریم ولی شاه فقط این پیغام را شنید و هیچ نگفت و بعد به نقطه نامعلومی نگاه کرد. من در آن زمان که از نزدیک میدیدم شاه چگونه در خود فرو رفته است و قادر به هیچ عکس العملی در برابر طوفان حوادث نیست، به فرح و اطرافیانش میگفتم که باید مبارزه کرد و نباید باج داد. فریدون جوادی که حرف مرا شنید گفت این افراد (منظورش مردم بود که در کوچه و خیابانها تظاهرات میکردند) به خون شماها تشنه هستند. من گفتم پس تشتی بیاورید و سر مرا ببرید! جوادی با این حرف میخواست بفهماند که آنها از مردم هستند و علیه ما هستند و من قلبم فرو ریخت و دانستم که دشمن تا بیخ گوش شاه رخنه کرده است. من امروز مثل آفتاب برایم روشن است که شاه به علت بیماری کار خودش را تمام شده میدانست و نیز میدانست که نه همسرش و نه پسرش قادر به حکومت نیستند و خودش هم میدید که مردم علیه او شوریدهاند و برای همین همه چیز را رها کرده و به دست پیشامدها سپرده بود که هر چه میخواهد بشود، بشود.
شاه در تابستان و در نوشهر هنوز این باور را نداشت اما در تهران و در شهریور 57 که تهران به پاخاست حقیقت تلخ را دریافت و با روحیه شکسته و افسردگی کامل به لاک انزوا و سکوت پناه برد. در همین ایام بود که شهبانو اهرم قدرت را به دست گرفت و هر کار را که خوااست
کرد. راستش را بخواهید در آن روزها کسان دیگری هم که به سراغ شاه میآمدند همه با تعجب و حیرت میپرسیدند که چرا شاه دست به اقدامی نمیزند. بعضی هم طرح و برنامهای داشتند و به خیال خود راهحلی به نظرشان رسیده بود که میآمدند و مطرح میکردند، اما شاه با همان حالت افسردگی به کسی جواب درستی نمیداد. خود من در آن موقع از جمله آدمهایی بودم که اعتقاد داشتم باید ایستادگی کرد و باید عکسالعمل نشان داد اما نظر من با نظر فرح و یارانش که شیوه لیبرالیسم را پیش گرفته بودند و سوداهای دیگر در سر میپروراندند متضاد بود. این تنها خود شاه بود که باید قاطعیت نشان میداد اما وی چنان در تار و پود افسردگی و شوک روحی قرار داشت که حاضر به هیچ نوع عکسالعملی نبود. این مسئله واقعاً درست است که او برای ترک کشور روزشماری میکرد و میخواست خودش را از آن شرایط که هرگز انتظارش را نداشت خلاص کند. دلیل روشن آن صحبتی است که رستم امیربختیاری یکی از رؤسای تشریفات دربار برای خود من نقل کرد و میگفت که شاه گذرنامهاش را برای تجدید داده بود و هر روز از من سئوال میکرد که پس این گذرنامه چه شد و کی آماده میشود؟
من به سیاست خارجی و این که شاه گفته است سفیران انگلیس و امریکا برای حرکت من به سوی فرودگاه ساعتشان را نگاه میکردند کاری ندارم ولی اخلاقاً خود را ملزم میدانم گفتگویی را که با شاه در خارج از کشور و به طور مکرر داشتهام در اینجا بازگو کنم تا شاید راز آن افسردگی و داغانی روزهای آخر اقامتش در تهران روشن شود! سئوال همیشگی من از شاه این بود: چرا ول کردید و رفتید؟ اوایل در باهاماس و مکزیک میگفت: تقدیر الهی بود. اما در مصر که من باز این سئوال را مطرح کردم با عصبانیت گفت: چند هزار بار برایت شرح بدهم که برای این که پادشاهی ادامه پیدا کند از زدن خودداری کردم اینک خود من هم میتوانم با توجه به مجموعه دریافتها و تماسها این عقیده را بازگو
کنم که شاه حقیقتاً عقیده نداشت با خونریزی که فرمانش را بدهد ورثه او بتوانند تاج و تخت را حفظ کنند.(1)به هر تقدیر، روحیه شکسته شاه و ناباوری او در برابر شعارهای مرگ بر شاه که آسمان سراسر کشور را پوشانده بود از شاه در آخرین روزهای اقامتش در کشور آدمی دیگر ساخته بود که بهترین وضعیت را برای خودش آن میدید که هر چه زودتر از این غوغاها دور شود. اینکه تاریخ درباره این عمل او چه قضاوتی خواهد کرد امر دیگری است ولی آن انسانی که در آن روزها از نزدیک شاهد دیدارش بودم کسی نبود که در آن میدان بماند و مبارزه کند. البته هنوز و همچنان این پرسش بر سر جای خود باقی است که چرا شاه در آخرین ماههای اقامتش در ایران و در حقیقت آخرین ماههای سلطنتش بدین گونه زبون و بیاراده و بیتفاوت شده بود؟
یقیناً بیماری شاه در فرو غلطاندن او به حالت افسردگی نقش اصلی و اساسی داشت. اما مسئله دیگری هم بود و آن این که شاه معتقد بود خود و خاندان او به مملکت و مردم خدمات شایان کردهاند و در دوران پهلوی بوده است که ایران از مدار واپسماندگی و زندگی قرون وسطایی
1) معلوم نیست منظور از مضمون فوق که در این خاطرات تکرار شده، چیست؟ شاه تا زمانی که میتوانست «زد» و «ماند». تاریخ 37 ساله سلطنت او سرشار از صحنه های کشتار فجیع حرکتهای مردمی است. سیطره 22 ساله سازمان امنیت پهلوی (ساواک) چنان صحنههایی از کشتار و ارعاب و شکنجه و هتک حقوق سیاسی شهروندان پدید ساخت، که نام آن را در زمرة بدنام ترین نهادهای سرکوبگر تاریخ معاصر - چون «گشتاپو» - در فرهنگ سیاسی جهان ثبت نمود. در آغاز انقلاب نیز شاه تا زمانی که برایش مقدور بود از ارعاب و کشتار فروگذار نکرد و صحنه هایی چون17 شهریور و فاجعه مسجد کرمان و غیره آفرید. آیا در زمانی که همه مردم علیه حکومت او به پاخاسته بودند، ودر زمانی که امواج عصیان همگانی حتی بدنه ارتش و نیروهای انتظامی رژیم او را در برگرفته بود و با پیوستن آنان به انقلاب، او به جز چند صد نظامی وفادار هیچ اهرمی برای کشتار در اختیار نداشت، آیا باز هم میتوانست «بزند» و «بماند»!؟ شاه پس از کشتار وسیع و «رفتن» مانند پدر خود گمان میکرد میتواند سلطنت را برای پسرش باقی گذارد.
به دوران مدرن پیوسته است. به همین ملاحظه وقتی دید که مردم چگونه علیه او شوریده اند حقیقتاً سرخورده و افسرده شد و برایش باورکردنی نبود ملت در پاسخ به خدمتی که خود قایل بود به ایران و ایرانی کرده است چنین عکسالعملی را نشان بدهد. نکته دیگر این که در این اواخر خود را فوقالعاده تنها و بیکس احساس میکرد به خصوص که بازداشت دولتمداران پیشین آخرین چوب حراج را برتنه اعتقاد رجال پیشین به شاه و دربار زد و همه به فکر فرار و بیرون کشیدن گلیم خود از آب افتادند و به جز معدود افراد وفادار که بیشتر همان کارکنان معمولی دربار بودند کسی به سراغ وی نمیآمد.
دولت بختیار دولتی بود که فرصتی را که شاه در انتظار آن بود به او داد. پیش از بختیار، دکتر صدیقی یکی از رهبران جبهه ملی و وزیر کشور مرحوم دکتر مصدق کاندیدای نخستوزیری شده بود اما شرط او که شاه در مملکت و حداقل در جزیره کیش بماند قبول نشد و نخستوزیری او منتفی شد . اما بختیار نه تنها چنین شرطی نداشت که ظاهراً موافق هم بود که شاه کشور را ترک کند و این دقیقاً همان خواست شاه بود. چنین شد که شاه در حالت افسردگی و شوکی که تا هنگام مرگ او را رها نکرد با چشمان پر از اشک تهران را برای همیشه ترک گفت.
نخستوزیری بختیار پایان نظام شاهنشاهی بود و نیز یکی از اشتباهات بزرگ تاکتیکی که یاران فرح و مخصوصاً رضا قطبی مرتکب شدند.
بختیار پایگاهی در بین مردم به خروش آمده نداشت و کارهای او از قبیل انحلال ساواک ته مانده نیرو و توان نظام را بر باد داد و در این میان ارتش نیز که عموم فرماندهانش عمری عادت کرده بودند مستقیماً از شاه
دستور بگیرند و اساساً تربیت آنها بر همین اساس صورت گرفته بود، سردرگم ماند. صورت جلسه فرماندهان ارتش که در کتاب «مثل برف آب خواهیم شد» مندرج است نشان کامل سردرگمی امیران ارتش ایران را که برای روزهایی چنین سخت تربیت نشده و عموماً فاقد ذهنیت سیاسی و اجتماعی بودند، به دست میدهد. معنی سردرگمی ارتش هم چیزی جز این نبود که این تنها تکیهگاه بختیار نیز برای او تکیهگاهی مؤثر نباشد. پس از اینکه شاه و شهبانو در روزی غمانگیز و با چشمانی اشکبار فرودگاه مهرآباد را ترک کردند و بختیار نخستوزیر مملکت بدون شاه شد همه چیز گواهی میداد که شمارش معکوس برای سقوط نظام شاهنشاهی شروع شده است. چرا که بختیار در برابر هیبت آیتالله خمینی بسیار کوچک و کوچک مینمود و وجود ارتش تنها کورسوی نجات بود. اما ارتش در بامداد 22 بهمن اعلام بیطرفی کرد و نخستوزیری کوتاه مدت بختیارکه از قبل سرنوشت محتوم آن تعیین شده بود، در موجخیز آشفتگیها و برخوردهای خونین به پایان رسید. با پایان عمر دولت سی و هفت روزه شاهپور بختیار عمرنظام دوهزارو پانصد ساله شاهنشاهی و عمر سلطنت پنجاه و چند ساله دودمان پهلوی نیز به آخر آمد و این دفتر از دفترهای تاریخ پرفراز و نشیب کشور ما برای همیشه بسته شد.
شکست دولت نظامی ازهاری و پس از آن زمینهچینی برای نخستوزیری بختیار که در دربار صورت میگرفت، مرا که از نزدیک شاهد امر بودم به فکر انداخت که روز سقوط نزدیک است. این احساسی بود که در آن روزها در همه دربار و در میان تمام اعضای خانواده سلطنتی مشترک بود.
تظاهرات و اعتصابها کشور را فلج کرده بود. بحران هر لحظه اوجی دیگر می گرفت. و از طرفی من میدانستم که نقشه نخستوزیری بختیار نقشه بیهودهای است و راستش را بخواهید بختیار را مرد میدان عمل و کسی که بتواند با حریفی مثل آیتالله خمینی دست و پنجه نرم کند نمیدیدم. تازه میدانستم که نخستوزیری او در ادامه برنامهای است که فرح و یارانش طرح کرده اند و من از اساس به این برنامه اعتقادی نداشتم و همیشه به صراحت و در جمع یاران درباری میگفتم که اگر سررشته کارها به دست شهبانو بیفتد کارتمام است و مملکت هم جای ماندن نیست. عجبا که مسیر حوادث کار را به همین صورت درآورده بود و من از نزدیک شاهد بودم که «دربار مدار» کسی جز شهبانو و قطبی و سایر دوستانش نیستند. این بود که گاه فکر ترک مملکت به سراغم میآمد. اما راستش قلبم به این کار راضی نبود. لذا تصمیم گرفتم که با قرآن کریم مشورت کنم. به همین منظور روز دهم دی ماه 57 که برابر با سیو یکم دسامبر 1979 بود رفتم خدمت آیتالله غروی که از سالها پیش با ایشان روابط دوستانه داشتم و از آقای غروی خواستم که برای صلاح کار با قرآن کریم استخاره بفرمایند. این آیه آمد: «ای بندگان من، زمین من بسیار وسیع است. در این صورت هر کجا که هستید مرا به اخلاص پرستش کنید» (سوره عنکبوت، آیه 56). جوابی که به این ترتیب و وضوح از قرآن گرفتم دیگر هیچ تردید و تأملی در من باقی نگذاشت و همان روز کشور را ترک کرده و عازم امریکا شدم. این در حالی بود که شاه هنوز در ایران بود اما من میدانستم که دیر یا زود شاه نیز کشور را ترک خواهدکرد و همزمان با نخستوزیری بختیار چنین نیز شد. میخواهم در پایان این فصل دو نکته مهم را یادآوری کنم که هردو نکته مربوط میشود به این امر که نخستوزیری بختیار چیزی جز ادامه برنامه شهبانو نبود. این دو نکته عبارتند از :
1- از شخص و اشخاص مطلع و نزدیکان شنیدم که هنگامی که شاه قصد ترک ایران را داشت، شهبانو مایل به این خواست بود که خودش در تهران بماند اما شاه با این امر مخالفت کرد و او ناگزیر و بر خلاف میل باطنیاش همراه شاه تهران را ترک گفت. بیتردید نظر فرح این بود که بماند تا شاید بتواند نخستوزیری بختیار را جا بیندازد.
2- اگر شهبانو ناگزیر شد که همراه شاه تهران را ترک کند، دو تن از مهمترین مشاوران و اعضای تیمش که درتهیه و اجرای برنامههای او نقش اساسی داشتند در تهران ماندند. این دو نفر یکی رضا قطبی بود و دیگری فریدون جوادی که به دولت بختیار که در حقیقت زائیده برنامهریزی خود آنها بود امید داشتند. به همین علت هم درحالی که همه بستگان و نزدیکان درباری کشور را ترک گفتند این دو تن ماندند تا این که دولت بختیار، آنطور که میشد حدس زد، ساقط شد و آنها بعد از پیروزی انقلاب ناگزیر به اختفا پناه بردند. بعدها شهبانو برای خروج این دو نفر از کشور سه میلیون دلار هزینه کرد و آنها را نجات داد که شرح جزئیات آن را در جای خود بازگو خواهم کرد.
سقوط شاهنشاهی و سقوط "هزار فامیل"(1)
صبح روز 22 بهمن که اعلامیه بیطرفی ارتش از صدا و سیمای ایران پخش شد ویکی دو ساعت بعد که شاهپور بختیار ناهار نیم خوردهاش را در کاخ نخستوزیری رها کرد و به مخفیگاهی نامعلوم گریخت، در حقیقت فصلی طولانی از تاریخ پر فراز و نشیب ایران به پایان آمده بود.
درنظراهل اطلاع همان روز که شاه کشور را ترک گفت، دیگر امیدی به بقای نظام کهن باقی نمانده بود. با این همه هنوز کوره امیدی باقی بود که شاید بختیار معجزهای صورت بدهد. ولی این معجزه صورت نگرفت و طوفانی که با چاپ نامه «رشیدی مطلق» در اواخر 56 برپا شده بود مسیر طبیعی خود را طی کرد و سرانجام به 22 بهمن رسید و کارتمام شد و این کاری بود کارستان که معنای تاریخی آن همواره اهمیت درجه اول خود را حفظ خواهد کرد. امروز که آن انقلاب دهمین سال خود را پشت سر گذاشته و به دهه دوم خود قدم گذاشته است میتوان با نگرش
1) «هزار فامیل» یک مفهوم قراردادی است که به دودمانهای حکومتگر ایران دردوران قاجار و پهلوی اطلاق میشود. باید توجه شود که در ایران «اشرافیت» به معنای اروپایی آن وجود نداشت. ثبات طولانی دودمانهای سلطنتی ونظام ویژه فئودالی در اروپا سبب شد که در برخی کشورهای اروپایی دودمانهای اشرافی چندصد ساله و ریشهدار پدید شود. در ایران چنین ثباتی وجود نداشت و جابهجایی سلسلههای پادشاهی به همراه خود زوال و نابودی دودمانهای حکومتگر پیشین را نیز در پی داشت. در دوران پهلوی مجموعهای که به نام «هزار فامیل» شهرت یافت، به دو گروه تقسیم میشد:گروهی که در دوران قاجار- از قبل وابستگی به دربار- به نان و نوایی رسیدند و این ثروت و موقعیت اجتماعی آنان تداوم یافت، و گروهی که در رژیم پهلوی برکشیده شدند. نکته قابل توجه در هر دو گروه فوق منشاء ثروت و موقعیت اجتماعی آنان است، که عموماً به پیوند با دربار و دستگاه حکومتی و سوء استفاده از این وابستگی باز میگردد. در واقع، دیوانسالاری ایران در دورانهای قاجار و پهلوی عمدهترین عامل در کسب ثروتهای کلان - و به تبع آن پیدایش دودمانهای ممتاز - بود و زد و بند با بیگانگان و دریافت رشوه در این میان نقش چشمگیر داشت.
به مجموع حوادث و رویدادها دریافت که پیامدهای آن واقعه بسیار فراتر از حدس و گمان اولیه بوده است.
به زبانی دیگر بسیار سادهاندیشی است اگر تصور کنیم که انقلاب 57 تنها منجر به سقوط خاندان پهلوی شد. این تنها ظاهر کار است و قطعاً مهمترین پیامد آن انقلاب نیست. بلکه مهمترین پیامد را باید در حوادثی دانست که هزار فامیل حکومتگر ایران را از بیخ و بن داغان و پراکنده نمود. در حقیقت و روشنتر نتیجه انقلاب را نباید منحصراً در پایان سلطنت پهلوی خلاصه نمود، چرا که پهلویها اگر چه بیشتر از نیمقرن بر ایران حکومت کردند اما هرگز ریشهای عمیق و گسترده در بافت خانوادههای حکومتگر ایران پیدا نکردند. روشنتر اینکه حکومت واقعی ایران از دوره قاجار و در مواردی حتی قبل از آن، همواره در دست تعدادی از افراد خانوادههای معین قرار داشت و حتی انقلاب مشروطیت نیز نتوانست بر این درخت کهن خراشی وارد سازد. فرمانفرماها و بختیاریها و قوامها و علمها و اعلمها و دلوها و پیرنیاها و اتابکیها و قراگوزلوها و اردلانها و زنگنهها و افشارها و عضدها و فیروزها و امینیها و متیندفتریها و هدایتها و بیاتها و غیره و غیره قدرت واقعی را در دست داشتند. نه رضا شاه توانست و نه فرزندش محمد رضا شاه که آنها را از صحنه قدرت خارج کند. اگر به فهرست وزیران و امیران و نمایندگان پارلمان وسمتهای بالای مملکتی در تمام دوره پنجاه ساله پهلوی نگاه کنیم به ندرت به اسمی بر خواهیم خورد که به نوعی با هزار فامیل بستگی و رابطه نداشته باشد. این درخت سهمگین سایهاش همچنان برقرار بود و همه چیز را در ید قدرت خود گرفته بود تا اینکه انقلاب فرا رسید و آن طوفان توانست ریشه این درخت را از جای برکند، به همین ملاحظه است که نباید حاصل انقلاب را منحصراً در سقوط نظام پهلوی خلاصه کرد که تصادفاً این خانواده نه از هزار فامیل بود و نه هرگز توانست در عمق آن نفوذکند. پهلویها همواره به
عنوان پرانتزی در این جمع باقی ماندند و پس از پیروزی انقلاب همه و یک جا به دره سقوط درغلطیدند. از همین روست که 22 بهمن و اساساً انقلاب 57 را باید پایان فصل طولانی و پرماجرایی دانست که سقوط شاهنشاهی دو هزار و پانصد ساله، که بیشتر جنبه سمبلیک داشت، تنها یکی از نتایج آن بود و قطعاً از نظر تغییر صحنه عمل مهمترین آن نبود، اگر چه در ظاهر مهمترین آن به شمار میرفت. مهمترین آن به گمان ما همان سقوط خانوادههای حکومتگری بود که اینک وابستگان به آن یا در خارج پراکنده و غربتزدهاند و یا در ایران خانهنشین و دور از حکومت و قدرت.(1)
1) تردیدی نیست که انقلاب اسلامی نخستین تحوّل جدّی در تاریخ معاصر ایران بود که به حاکمیت دودمانهای حکومتگر ایران پایان داد، و علاوه بر آن با به صحنه آوردن پائینترین اقشار اجتماعی - که در گذشته در حیات سیاسی کوچکترین نقشی نداشتند - انقلابی واقعی را در نظام ارزشی جامعه ایران رقم زد. بدینسان، اداره امور کشور- از مهمترین نهادهای سیاسی و اقتصادی تا پائینترین نهادهای اجتماعی چون شوراهای محلات و روستاها - به معنای واقعی کلمه به دست «مردم» افتاد. اگر بتوان برای واژه «دمکراسی» (حاکمیت مردم = دموس) یک مفهوم غیر غربی قایل شد، میتوان نظام سیاسی جوشیده از انقلاب اسلامی را اصیلترین و واقعیترین نظم «مردمسالار» در جهان معاصر خواند.
سه شنبه 26 دیماه 1357 شاه فرودگاه مهرآباد را با چشمهای گریان ترک گفت. پیش از آن اعضای خانواده سلطنتی، والاحضرتها، شاهدختها، والاگهرها و فرزندان وهمسران آنها و نیز ملکه مادر، با چمدانهای پربار و جواهرات بسیار تهران را ترک گفته بودند و از خاندان پهلوی بجز دو سه تن که یکی حمیدرضا بود کسی در ایران نماند. این حمید رضا از سالها پیش به دلیل شبزندهداریها و شایعه اعتیاد و رفتاری که ظاهراً خلاف شئونات خاندان سلطنت تلقی میشد از دربار طرد و مغضوب شده بود و از مال و منال دنیا هم چیز قابل توجهی نداشت.
باری، در آن بعد از ظهر دی ماه که غوغای زنده بادها و مردهبادها سکوت زمستانی را میشکست شاه با مراسمی ساده و غمگین از پلههای هواپیما بالا رفت تا تهران را به مقصد قاهره ترک کند. این سفری بود که هرگز بازگشتی به دنبال نداشت. سفری که با همه مسافرتهای قبلی شاه که توأم با عزت و احترام و استقبالها و ضیافتها و دیدار سران و تشریفات کامل بود تفاوت زیاد داشت. در حقیقت این سفری بود توأم با آوارگی و تنهایی و اندوه، و از جهاتی به تمام معنی عبرتانگیز.
این سفر، یعنی در فاصله 26 دی ماه 1357 تا 5 مرداد 1359 که شاه در قاهره درگذشت، جمعاً 568 روز طول کشید. در این مدت شاه به ترتیب در مصر، مراکش، باهاماس، مکزیک، امریکا (در بیمارستان نیویورک)، پاناما و مجدداً مصر روزگار تبعید و غربت را گذراند. این ایام خود ماجراها و حکایتهایی دارد که در این بخش از کتاب به آن میپردازیم.
روزی که شاه با معدود همراهانش و به ترتیبی که میدانیم تهران را ترک کرد، آنطور که بعدها شنیدم، قصد اصلیش این بود که بعد از توقف و اقامتی کوتاه در مصر راهی امریکا شود. اما ظاهراً مقامات امریکایی روی خوش به این سفر نشان نداند و شاه ناگزیر از مصر به مراکش رفت. در همین کشور بود که با فرا رسیدن 22 بهمن خبر سقوط قطعی رژیم او اعلام شد، بدین ترتیب شاه در آخرین سفرش به خارج جمعاً 26 روز همچنان سمت پادشاهی داشت که بیشتر این روزها را در قاهره و نزد انورسادات گذراند. در حقیقت زمانی که رفتن او به امریکا ممکن نشد و او ناگزیر قصد مراکش را کرد تخت و تاج را از دست داده و به صورت یک شهروند عادی درآمده بود.
خود من درزمانی که شاه به قاهره رفت در تهران نبودم و مدتی قبل از دیماه 57 به ترتیبی که قبلاً گفتهام و پس از اینکه خدمت آیتالله غروی با قرآن شریف مشورت کردم و استخاره راه داد عازم امریکا شدم. در آن موقع خانمم در امریکا بود و هراسناک میگفت هر چه زودتر بیا و من میخواستم نزد مرحوم آیتالله غروی وصیتنامه هم بنویسم. شرایط هم البته از بنیاد عوض شده بود و در شرایط جدید جایی برای دولتمردان دیروز و مخصوصاً کسانی که با دربار رفت و آمد داشتند وجود نداشت. من هم تسلیم خواست خداوند بودم و این خواست را در
سوره مبارکه قرآن متبلور دیدم و راهی امریکا شدم تا به خانوادهام بپیوندم.
در امریکا مقدمات کاری که میبایست در زمینه داد وستد انجام شود فراهم بود. قبلاً بدلیل موقعیت پدر همسرم، با چین و مراکز اقتصادی آن روابطی برقرار شده بود و برنامه کاری من تقریباً مشخص بود. در خود امریکا هم سوابقی داشم و روی هم رفته میدانستم که چه باید کرد. مدتی که از اقامتم در امریکا گذشت شرکتی به نام مدینه تأسیس کردم که در چهارچوب آن به فعالیت بپردازم. این شرکت ضمناً وسیلهای بود که بعدها و در آن موقعیت بتوانم به بعضی از دوستان کمک کرده باشم و مخصوصاً از طریق همین شرکت برای گرفتن کارت اقامت برای آنها اقدام کنم که در موارد متعدد هم به همین نحو اقدام شد که اینها البته فرع بر مسئله اصلی بود و کار اصلی همان داد و ستد بود. پس از اینکه در امریکا مقدمات کار فراهم شد به چین رفتم تا با توجه به سوابق قبلی از نزدیک اوضاع و احوال آنجا بدستم بیاید ولی ظاهراً خواست خدا زندگی من را در مسیری دیگر قرار داده بود. با این همه چه در آن موقع و چه زمانی که تهران را ترک کردم با تمام آشفتگی اوضاع و تغییرات طوفانی که شاهد آن بودیم، فکر نمیکردم که شاه از کشور بیرون بیاید. وقتی هم که در چین خبر ورود شاه را به قاهره شنیدم نمیخواستم باور کنم، اما این کاری بود که شده بود. در برابر وضعیت تازه برای خودم تکلیفی میشناختم و برای همین هم بعد از شنیدن خبر سفر شاه به قاهره تصمیم گرفتم که هر چه زودتر به شاه بپیوندم. راستش دور از انصاف و جوانمردی میدیدم که در آن روزهای تنهایی و غربت در کنار محمد رضا شاه نباشم. آخر سالهای متمادی و در اوج زندگی و اقتدار شاه ازنزدیکترین فاصله در جوار و در محیط زندگی او به سر برده بودم و درست نمیدانستم در روزهای سخت و شکستن آن مرد همراه و همزبان او نباشم. این فکرها مرا در پیوستن به شاه مصمم تر کرد. اما تا به
کارهایم با عجله سر و صورتی بدهم مدتی گذشت. در این فاصله شاه از مصر به مراکش رفته بود و در این کشور بود که من هم به شاه و دوستان معدودی که او را همراهی میکردند پیوستم.
برای اولین بار بود که شاه رادر حال سقوط میدیدم و علاوه بر خود او همه ناراحت بودند. به راستی که فضای بدی بود. خوب به خاطرم هست که وقتی شاه را دیدم اولین حرفی که زد این بود: تو هم که دایم پیش شریعتمداری میرفتی. من جوابی ندادم و نمیبایست هم که در آن شرایط جواب میدادم. شاه را حقیقتاً تنها و افسرده و غمگین دیدم. البته در مراکش عدهای میآمدند، سر و گوشی آب میدادند و میرفتند اما در میان آنها یاران قدیم و مدعیان چاکری و جاننثاری کمتر دیده میشدند. تمام آن مدعیان ایشان را رها کرده بودند و از آن جمع دیگر کسی که کس باشد دیده نمیشد. یاران و فرمانبرداران دیروز یا درون ایران مخفی بودند و یا در حال فرار از کشور اما بسیاری هم برای حفظ جان و مال خود و پرهیز از هرگونه خطری و حتی امید به کنار آمدن با حکومت تازه نمیخواستند به شاه نزدیک شده و یا در پاسپورتشان مهر ورود به مراکش بخورد. همین امر روحیه شاه را به سختی و بیش از پیش افسرده کرده بود. سرانجام ضربهای دیگر به این روحیه وارد آمد و آن زمانی بود که ملک حسین مؤدبانه عذر شاه را خواست و گفت کنفرانس اسلامی در پیش است و شما باید بروید. بعد یک هواپیمای جمبوجت 747 در اختیار گذاشت که شاه و همراهانش را به باهاماس ببرد و برد.
من هم از مراکش به اروپا رفتم و قرار شد که بعد از توقفی کوتاه در اروپا به باهاماس پرواز کنم. همین کار را هم کردم و مجدداً در این سرزمین به همراهان شاه ملحق شدم. در باهاماس به جز چند تن از افسران گارد مثل آقایان جهان بین، همراز، نویسی به علاوه خدمه
شخصی ایشان مثل امیلیا، که زنی سیاهپوست و اهل غنا بود و از سالها پیش در ایران به دربار آمده بود و وفادارانه در روزهای غربت شاه را همراهی میکرد، و نیز الیاسی مستخدم خاص، شهبازی مأمور مخصوص و پورشجاع که کارهای شخصی شاه را انجام میداد کس دیگری از آن گروه بیشماری که در دربارتهران شاه را مثل نگین انگشتر در بر میگرفتند نبود. به جز اینها که اسم بردم البته معدود دیگری از یاران و آشنایان بودند که از آن میان از کامبیز آتابای، خانم دیبا مادر فرح، خانم دکتر لوساپیرنیا، که پزشک اطفال است و در باهاماس هم دکتر شخصی شاه شده بود، به اضافه خانم لیلی امیرارجمند که مرتب به دیدار میآمد باید یاد کرد. اردشیر زاهدی هم دائماً تلفنی در تماس بود.
به هر حال، همانطور که میدانید شاه پس از توقف کوتاهی در باهامس به مکزیک رفت. در مکزیک چون بیماریش رفته رفته به وخامت میگرائید بعد از اقداماتی که به وسیله دوستان امریکایی ایشان صورت گرفت برای معالجه به نیویورک پرواز کرد. سفر ایشان به نیویورک مقارن شد با جریان گروگانگیری و شاه زیر فشار مقامات امریکایی ناگزیر شد که به پاناما برود. در مدت اقامت شاه در پاناما به علت درگذشت پدرم در لندن و گرفتاریهای خانوادگی که پیش آمده بود نتوانستم به دیدار شاه بروم. اما وقتی که شاه ماندن در پاناما را به مصلحت ندانست و مجدداً قصد سفر به مصر کرد و به این کشور پرواز نمود من از اروپا به مصر رفتم و بار دیگر به ایشان و همراهان معدودشان ملحق شدم.
در اینجا میخواهم به شرح گذران شاه در غربت و گفتگوهایی که با ایشان داشتم بپردازم و یادها و یادبودهای خودم و حوادثی را که شاهد بودم بازگو کنم:
در تمام طول ایامی که شاه در غربت به سر میبرد، باز هم آن نظمی که از سالها پیش در زندگیش بود رعایت میکرد. چه در مراکش، چه در باهاماس و چه در مکزیک. معمولاً ساعت 9 صبح از خواب بیدار میشد، در ایران البته ساعت بیداری او زودتر بود. در اطاقش حمام میگرفت و روزنامههای روز را مطالعه میکرد و ساعت 11 صبح از اطاقش بیرون میآمد. بین ساعت 11 تا 12 به مدت یک ساعت اشخاصی را که قصد دیدارش را داشتند ملاقات میکرد و ساعت 12 به پیادهروی میرفت. در مصر معمولاً در محوطه کاخ قبه قدم میزد. اما در مکزیک محل اقامت شاه شهر کوهستانی کیوراناواگا بود که شهری زیبا و خوش منظره بود، اما در آنجا ظاهراً از نظر امنیتی مصلحت نمیدانستند که شاه قدم بزند. به همین خاطر بعد از ساعت ملاقات افراد فامیل جمع میشدند. در مکزیک بیشتر افراد فامیل مثل شمس و پهلبد و رضا و برادر و خواهرانش و ملکه مادر دور هم جمع بودند. شاه معمولاً و هر روز ساعت یک بعداز ظهر ناهار میخورد و بعد به دیدار مادرش میرفت. البته آن طور که مطرح بود بعضی روزها به اسم دیدار مادر به دنبال تفریحات دیگر و دیدار زیبارویان میرفت. بعد از ظهرها هم ساعاتی را به ورزش میگذراند و نیز به بازی ورق که همیشه مورد علاقهاش بود مشغول میشد.
در مصر که به علت بیماری دیگر برنامه ورزش تعطیل شده بود و معمولاً من و خانم دکترلوسا پیرنیا پای بازی شاه بودیم. ساعت بازی ورق او بعد از ناهار که ساعت 1 بود شروع و تا ساعت 5 تا 6 به طول میانجامید و بعد میآمد و استراحتی میکرد تا ساعت 8 شب که وقت شام برسد. بعد از شام اوقات مجدداً به بازی ورق میگذشت و یا به دیدن فیلم سینمایی و یادم هست از جمله فیلمهایی که خیلی مورد علاقه شاه بود سریال «Love Boat» یا «کشتی عشق» بود که مخصوصاً در مصر این سریال را برای شاه تهیه میکردند و او با علاقه به تماشای آن
مینشست. نکته جالب در این ایام این بود که در ساعات ملاقات و دیدارها اخلاق دیرینه را حفظ کرده بود و اگر کسی کاری داشت و میگفت اعلیحضرت با شما فلان کار را دارم، جواب میداد دو یا سه روز دیگر مراجعه کنید.این در حالی بود که اوقات اوآزاد بود اما همچنان جواب فوری دادن به درخواستها را خلاف اقتدار و شئون شاهی میدانست.
نکته دیگر اینکه در غربت اشخاصی بودند که شاه تحمل دیدن آنها را نداشت و از آن میان مخصوصاً باید از رضا قطبی نام برد. چون بسیاری از نزدیکان شاه مثل خود او معتقد بودند که قطبی و همفکرانش که دوستان شهبانو نیز بودند چپ یا کمونیست هستند و میگفتند که آنها با عدم شناخت فرهنگ مردمی و روحیات عامه مخصوصاً در رادیو و تلویزیون دست به کارهایی زدند و بعد در جریان 57 هم که مشیر و مشار شدند راه و روشی را انتخاب کردند که در سقوط رژیم بسیار مؤثر بوده است. اینجانب قبلاً در این مورد توضیحات لازم را دادهام. نکتهای که میخواهم در اینجا اضافه کنم این که با توجه به اختلاف مشرب گذشته، من و سایر نزدیکان شاه در روزهایی که ایشان از این کشور به آن کشور رانده میشدند، بارها شاهد درگیری شاه و فرح بر سر این موضوع بودیم. به خصوص شاه بارها فرح و یارانش را ملامت میکرد و میگفت که آن نطق کذائی «من صدای انقلاب شما را شنیدم» را با زور به دست من دادند و من بیآنکه محتوای آن را بدانم آن را خواندم.
به هر تقدیر، این دوگانگی اندیشه سبب شده بود که تا شاه در غربت زنده بود فرح و یارانش از کارها برکنار بودند و شاه حاضر به دیدار دوستان فرح نمی شد و از جمع اینان تنها دو نفر را میپذیرفت که عبارت بودند از دکتر هوشنگ نهاوندی و دکتر سید حسین نصر. این دو نفر البته در مکزیک احضار شدند تا کتاب پاسخ به تاریخ شاه را از فرانسه به ترتیب به فارسی و انگلیسی ترجمه کنند.
مسئله مهم دیگری که هنگام اقامت شاه در مکزیک پیش آمد و فوقالعاده موجب تکدر و افسردگی بیش از پیش ایشان شد، ماجرای روابط فرح و جوادی بود که از پرده بیرون افتاد و به گوش شاه رسید.
حقیقت این است که از سالها پیش درباره روابط عاطفی این دو گفتگوهایی در بین بود و من مخصوصاً نسبت به این مسئله حساسیت زیاد داشتم، در همین نوشتهها یک بار توضیح دادم که حتی جریان را با تلخی به خانم دیبا گفتم و بر سر همین مسئله هم روابط من با فرح شکر آب شد و شکر آب ماند. در مکزیک هم باز این مسئله اسباب ناراحتی من بود. فرح هم این نکته را میدانست و مراقب بود که وقتی من پهلوی شاه و در خانه آنها هستم سر و کله جوادی آن طرفها پیدا نشود.
درباره این رابطه یکبار تیمسار «ع ...» که زمانی از فرماندهان گارد بود، برای خود من حکایت کرد که در شکارگاه خجیر یکی از سربازان گارد فرح و جوادی را در حال نامناسبی دیده بود و ظاهراً چون آدم متعصبی بوده طاقت نمیآورد و نزد تیمسار مزبور میآید و ضمن بازگفتن ماجرا میگوید: ما خیال میکردیم که از یک زن عفیفه نگهبانی میکنیم و نمیدانستیم که این طور مسائلی هم در میان هست. در آن موقع البته کسی جرأت آفتابی کردن قضیه را نداشت و لاجرم سرباز گارد را هم تهدید میکنند و هم تحبیب. به این معنی که میگویند اگر موضوع درز کند سر خود را به باد میدهد. ضمناً چون نامحرم هم تشخیص داده شده بود او را از گارد اخراج میکنند. سرمایهای هم به او میدهند و برایش یک دهنه مغازه میخرند که به کسب و کار مشغول باشد و صدایش هم در نیاید.
در مکزیک اما وضع به گونهای دیگر درآمده بود و نزدیکان شاه و مخصوصاً خدمه شخصیاش طاقت نمیآوردند. یک روز الیاسی پیشخدمت مخصوص و ماساژور او میرود پیش شاه و به او میگوید:
اعلیحضرت این درست است که شهبانو دوست پسر داشته باشد. شاه هم طبق معمول سرخ میشود و چیزی نمیگوید. اما جریان را با فرح در میان میگذارد و فرح هم الیاسی را بیرون میکند.
آفتابی شدن این جریان تأثیرش را بر روحیه شاه باقی گذاشت و مخصوصاً غرور اورا در آن شرایط روحی ناشی از سقوط و غربت بیش از پیش جریحهدار کرد. احتمالاً این مسئله درتشدید بیماری او که منجر به سفر نیویورک شد بیتأثیر نبود.
در مورد این رابطه باید این را هم بگویم که اطلاع شاه از جریان باعث قطع آن نگردید، و تا زمان مرگ شاه ادامه یافت (و بعد از آن را والله اعلم). به طوری که بعدها از شخص موثقی شنیدم. در همان ایامی که شاه در بیمارستان معادی قاهره بستری و درحال مرگ بود، جوادی و فرح شبها در اتاق انتظار خصوصی بیمارستان با هم به سر میبردند بدین ترتیب که اطاق انتظار دو قسمت داشت اطاق خواب که فرح در آن میخوابید و تنها درش به اطاق کوچک جلوی آن باز میشد که جوادی در آن میخوابید. با بستن در این اطاق کوچک در شبها آن دو تنها در آن فضا میماندند. راستش را بخواهید این خلاف انتظار هم نبود زیرا خود من هم از مدتها قبل اساساً از جریانهای خلاف اخلاقی که شاهد بودم به شدت کلافه شده بودم. مخصوصاً در مکزیک که خدمه شاه میدانستند من از جریانات چقدر ناراحت هستم همیشه پیش من گله و شکایت میکردند که در اینجا دوستان زن شهبانو دست به کارهایی میزنند که آبروی ما میرود. من هم بالاخره یک روز طاقت نیاوردم و ماجرا را با فرح در میان گذاشتم و گفتم خانه شاه حرمت دارد و برای حفظ حریم این خانه به دوستانتان بگوئید جلو خود و کارهایشان را بگیرند. اما با کمال تعجب ایشان جواب دادند که اینها اختیار پائینتنه خودشان را دارند و به کسی مربوط نیست! البته باید اضافه کنم که خود شاه هم تا زمانی که حالش به وخامت گرائید هنوز همان روحیه زنبازی
را حفظ کرده بود ومعروف است که در پاناما، «نوریهگا»ی معروف در مقام رئیس سازمان امنیت پاناما که مسئول محافظت از جان شاه بود برای او خانم هم میآورد.
در روزهای غربت از این حوادث و بگو و مگوها وجود داشت. اما خود شاه مخصوصاً در باهاماس و مصر و مکزیک هر وقت فرصت پیش میآمد بیشتر درباره گذشته حرف میزد. ولی حقیقت این است که شوک وارده به شاه به گونهای بود که او هرگز از این حالت افسردگی بیرون نیامد و در همین حالت بود تا از دنیا رفت. تا آن موقع هم هنوز به خودش نیامده بود و گیج به نظر میرسید. در باهاماس، در گفتگوهای دو نفری که داشتیم برای من از پیشرفتهای دوران پهلوی حرف میزد. خطابش هم طوری بود که انگار عامل انقلاب من بودهام. میگفت: ما شما را آدم کردیم برایتان مدرسه و دانشگاه و راه و کارخانه ساختیم. از مکزیک به بعد هم اتفاق افتاد که چند بار درباره مسایل و اعتقادات مذهبی صحبت کردیم و من احساس میکردم که بیشتر از گذشته مایل است که درباره این زمینهها صحبت بکنیم. پیدا بود که در این اواخر بیشتر گرایش مذهبی پیدا کرده است. چند بار و هر بار حدود یک ساعت منحصراً درباره مذهب و اعتقاد صحبت کردیم.
در مصر ایشان میگفت: من ایمان دارم چون خودم میخواهم و خواستهام که ایمان داشته باشم. من میگفتم همه چیز خواست خداوند است و این خداست که خواسته است شما ایمان داشته باشید. راستش با وجودی که شاه فرایض مذهبی را انجام نمیداد به صورت غریبی در باطن اعتقاد مذهبی قوی داشت. به طوری که یک بار در مکزیک که پسرش رضا نعوذبالله درباره خدا شوخی کرد، شاه به سختی برافروخته شد و به تندی به رضا گفت: با هر کسی شوخی میکنی با خدا شوخی
نکن ببین چه میشود؟ که مقصودش سقوط شاهنشاهی خودشان بود که خود من بارها از زبان ایشان شنیدم که میگفتند تمام انقلاب و سقوط سلطنت و اتفاقات بعد از آن تقدیر الهی است. جالب این که در ایران و در زمان قدرت، حداقل در مجالس خلوت و خصوصی، ابائی نداشت که با مذهب هم شوخی کند، همچنان که بارها درباره خدا شوخی میکرد و من جواب میدادم، و حالا به پسرش پرخاش میکرد که درباره خدا شوخی نکند که این نشان تغییر روحیه او بود.
علاوه بر مسایل مذهبی که بیشتر در گفتگوهای دو به دو مطرح میشد، مسایل دیگری هم بود که ضمن صحبتها درباره آن حرف میزدیم، مخصوصاً مسئله ترک ایران همیشه و به نوعی در گفتگوها مطرح میشد در اوایل و در باهاماس و مکزیک معمولاً هر وقت شاه را مورد سئوال قرار میدادم، میگفت «تقدیر بوده است». و سکوت می کرد. اما در این اواخر در مصر یک بار که باز مسئله مطرح شد، باعصبانیت به من گفت: چند هزار بار برایت شرح بدهم برای این که پادشاهی ادامه پیدا کند از زدن خودداری کردم(!)
در مکزیک یک بار صحبت سادات پیش آمد و صحبت گذشتهها، شاه میگفت اگر خاندان پهلوی نبود شما نبودید و این همه کار برای ایران در دوران پهلوی انجام شد. این همه مدرسه،دانشگاه، راه و چه و چه ... دکتر نصر و نهاوندی هم نشسته بودند. شاه یکباره از من پرسید: به نظر تو درباره سادات چه می گویند؟ من جواب دادم: در ایران منفورترین آدم بعد از شما سادات است که دیدم همه میخندند و شاه سرخ شد. اما چون شاه میدانست من قصد بدی ندارم و فقط از سر بیتوجهی چنین گفتهام با وجود عصبانیت حرفی نزد. در همین زمینهها یکبار دیگر هم در قصر قبه که یک ماهی را درکنار او گذراندم گفتگوی جالب دیگری داشتم. آن روز شاه به من گفت: احمد، خدا را شکر که کسی به من فحش نمیدهد! من گفتم: اختیار دارید پس به بنده فحش
میدهند. و ایشان گفت به تو دستور می دهم بگویی درباره من چه میگویند؟ گفتم: میگویند شما قصاب بودید و ایشان گفت: اینطور نیست، خدا شاهد است که آنها را که سعی کردند مرا بکشند بخشیدم ولی کسی که خون دیگری را ریخته حق نداشتم ببخشم. گفتم: میگویند: شما دزد بودهاید. شاه جواب داد: کدام دزدی، یک کمیسیونهایی بود که معلوم و معین بود (توضیح بدهم که ایشان ظاهراً گرفتن کمیسیون را در معاملات با خارج خلاف نمیدانستند) گفتم میگویند شما خانمباز بودهاید، ایشان گفتند: مگر شما خودتان صیغه نمی کنید! و گفت دیگر چی؟ گفتم: حرفهای دیگری هم میزنند، مثلاً در ایران مطالبی چاپ شده و حتی کتابی منتشر شده که به شما نسبت همجنسبازی دادهاند ایشان سخت ناراحت شد و رنگش مثل همیشه سرخ شد و گفت، این اراجیف دیگر چیست که می گویند؟!
در مدتی که در غربت در جوار شاه بودم، ایشان کمتر درباره رجال گذشته اظهار نظر میکردند. اما در اوایل و در بحبوحه اعدامها هر وقت خبر اعدام امیران ارتش و رجال پیشین به گوش او میرسید صورتش سرخ میشد و بدون این که حرفی بزند توی خودش میرفت. با این همه یکی دو بار پیش آمد که درباره بعضی از رجال گذشته حرفهایی به زبان آورد.
مثلاً درباره شریف امامی میگفت: نمیدانم چه سری در کار بود که هر وقت ما او را نخست وزیر میکردیم وضع مملکت به هم میخورد. ظاهراً اشاره شاه هم به اولین دوره نخستوزیری شریفامامی در اواخر دهه 1330 بود که اعتصاب معلمان و تشنجات آن زمان را در پی داشت و هم به سال 57 که حوادث آن را همه به خاطر داریم. جالب این که شریف امامی حتی بعد از پیروزی انقلاب هم یک بار به نیویورک آمد و
به عنوان مدیر عامل بنیاد پهلوی اسناد انتقال ساختمان چند طبقه بنیاد پهلوی در نیویورک را، که حدود پانصد ششصد میلیون دلار قیمت داشت به اضافه سایر داراییهای بنیاد در امریکا، امضاء کرد و رسماً به دولت جمهوری اسلامی منتقل نمود.(1)
درباره فرودست هم برایتان گفتم که هیچ وقت به صراحت سخنی که دال بر خیانت او باشد بر زبان نیاورد و همیشه بر جمله «که میگویند خیانت کرده است... » تأکید میکرد. یک بار هم به مناسبتی صحبت ارتشبد مینباشیان رئیس اسبق ستاد بزرگ ارتشتاران و برادر پهلبد شد. شاه خیلی صریح گفت که مینباشیان فقط یک دلقک است. درباره مصدق هم عقیده داشت که او انگلیسی بوده است.
درباره شاه و روابط با دیگران باید بگویم که او اساساً آدم مهربانی بود، خجالتی هم بود و در برابرزن هم ضعف بسیار داشت. زمانی که ثریا همسر او بود نفس نمیکشید و تحت تأثیر او بود. در مورد فرح هم چون بیست سال از او بزرگتر بود، مدتی فرح دست بالا را داشت، اما وقتی که مسایل انقلاب سفید پیش آمد و درآمدهای نفتی و مجموعه مسایل قدرت او را تثبیت کرد، فرح در سایه او قرار گرفت و کفه موازنه به نفع شاه چرخید. علاوه بر اینها شاه بسیار خوددار و تودار بود و هر وقت بین اطرافیان برخوردی پیش میآمد سعی میکرد وارد دعوا نشود و به نفع یک طرف حرفی نزند. اما از همه اینها مهمتر، که در نهایت به ضرر مملکت تمام شد، روحیه خارجی پرستی او بود و این که بیش از اندازه به خارجیها اهمیت میداد و در وجودش ترس مبهمی از سیاستهای خارجی وجود داشت که نمیتوانست و نتوانست بر این ترس فائق آید. او باطناً با انگلیسیها بد بود اما در عین حال از عملکرد
1) اینکه شریف امامی با رضایت خاطر اسناد تحویل و تحول ساختمان مزبور را امضاء کرده باشد سخت مورد تردید است زیرامشارالیه خود یکی از غارتگران دوران رژیم پهلوی بود و اگر میتوانست ساختمان مزبور را نیز به فهرست تاراج خود میافزود.
آنها وحشت داشت و از مرداد 32 به بعد همان روحیه ترس و تسلیم محض را نسبت به امریکاییها داشت. حتی در سالهایی که ظاهراً در اوج قدرت بود و خود سکان همه چیز را به دست داشت و هیچ یک از رجال جرأت نداشتند به ظاهر رابطهای با سفارت خانهها داشته باشند، باز این خود او بود که نظر سفیران امریکا و احیاناً انگلیس برایش وحی مُنزل به شمار میرفت. در جریان انقلاب هم که روحیه خود باختگی بر او مسلط شد تنها نظر امریکا و انگلیس و سفیران آن ها برایش مهم بود که چه سرنوشتی برایش در نظر گرفتهاند!
قبل از اینکه شاه و شهبانو ایران را ترک کنند، افراد خاندان پهلوی و مخصوصاً خواهران و برادران شاه با زن و فرزندانشان کشور را ترک گفته و در اروپا و امریکا پراکنده شدند. اشرف و فرزندانش شهرام و شهریار و آزاده به فرانسه رفتند. شمس هم به امریکای مرکزی رفته بود، غلامرضا به انگلیس و فاطمه نیز مقیم فرانسه شده بود. باید گفت که هر یک از اینها روحیه و نقش خود را داشتند و مهمتر این که از نظر ثروت در یک سطح نبودند و هنوز هم نیستند. از میان این خواهران و برادران اشرف بهترین وضع مالی را دارد و روی هم رفته نمیتوان ثروت او را حساب کرد. شهرام پسر بزرگ او نیز صاحب ثروت کلان است. همین طور فاطمه که علاوه بر دارایی خودش ثروت زیادی از شوهرش ارتشبد خاتم به ارث برده بود و یک قلم پول نقد او را که در بانکهای اروپایی بود به دویست میلیون پوند انگلیسی برآورد میکردند و این همه را از راه دریافت پورسانتاژ خرید اسحله برای نیروی هوایی به دست آورده بود. وضع مالی غلامرضا نیز که هم اکنون مقیم انگلیس است خوب و با همان خست همیشگی زندگیش را اداره میکند.
عبدالرضا که به قول معروف روشنفکر خانواده پهلوی به حساب میآمد از همان زمانی که ایران را ترک گفت گم و گور و ناپدید شد. برادر دیگرشان محمودرضا نیز که اهل تریاک بود و به قول رضا در تجارت آن هم دست داشت در کالیفرنیا است و وضع او هم بد نیست. احمد رضا نیز به امریکا آمده بود و همچنین بزرگترین خواهر آنها به نام همدمالسلطنه که او هم وضع مالی رو به راهی نداشت و در اروپا به سر میبرد. میماند حمیدرضا که گفتیم از سالها پیش تقریباًً از خانواده طرد شده بود و بعد از انقلاب هم در ایران ماند و ظاهراً هنوز گرفتار است.(1)ملکه مادر هم به امریکا وارد شد و در نیویورک اقامت گزید و در همانجا هم درگذشت.
زمانی که شاه به مکزیک آمد. این خواهرها و برادرها اغلب در آنجا گرد آمدند و مخصوصاً ملکه مادر و شمس مدتی را در مکزیک در کنار شاه گذراندند. اما چند ماه بعد که شاه در قاهره عمرش به پایان آمد باز پراکنده شدند و اینک هر یک در گوشهای از عالم به زندگی خود ادامه میدهند. اشرف همچنان در فرانسه است و ثروت کلانش را در کار داد و ستد به کار گرفته و آزاده تنها دخترش در جوار او زندگی میکند. شهریار ترور شد، اما شهرام که میگویند در کار معامله و دلالی جواهر است و بیشتر به آفریقای جنوبی رفت و آمد دارد و کار تجارتش را در این کشور متمرکز کرده است. محمودرضا در لسآنجلس مشغول دم و دود خویش است و با آن که وضع مالی رو به راهی دارد اغلب مهمان این و آن است. عبدالرضا معلوم نیست در کجاست و کسی به درستی از محل اقامت دایم او خبر ندارد. به طوری که شنیدهام برای این که شناخته نشود حتی نام فامیل خود را عوض کرده است. شمس که اغلب از نداری شکایت میکند هم اکنون در امریکاست و با وسواس همیشگی
1) .حمید رضا پهلوی به علت استعمال و فروش مواد مخدرتوسط «اداره مبارزه با مواد مخدر» دستگیر و به حبس محکوم شد.
روزگار را به سر میبرد و البته وضع مالیاش به پای خواهر کوچکترش اشرف نمیرسد. هم او که اغلب از نداری و دستتنگی شکایت میکرد موفق شد مقداری جواهر از ملکه مادر بگیرد که آن را به شاه به حدود ده میلیون دلار فروخت که خود ماجرای جالبی دارد که در قسمتهای بعدی شرح خواهم داد. این شمس در خست دست کمی از اغلب اعضاء خاندان پهلوی ندارد و خست او به گونهای است که خلبان هواپیمایی که در زمان اقتدار شاه او را با هواپیما به این کشور و آن کشور میبرد تعریف میکرد که شبی با خدمه پروازی که شمس را به اروپا برده بود در رستورانی به شام میروند و به حساب این که میهمان شمس هستند سفارش بیفتک و غذاهای نسبتاً گران قیمت میدهند. وقتی که صورت حساب آن را نزد شمس میبرند شدیداً اعتراض میکند که اینها به چه حق بیفتک خوردهاند و دستور میدهد که معادل صورت حساب رستوران از حقوق آنها کم شود.
در مورد خست این خانواده میتوان وقایع باور نکردنی ذکر کرد. اگر از اشرف بگذریم بقیه در این خصوصیت مشترک هستند که گاه تظاهرات عجیب و غریب دارد.
از آن جمله وقتی ملکه مادر در نیویورک فوت کرده بود، برای کفن و دفن او احتیاج به دوازده هزاردلار پول نقد بود که هیچ کس از افراد خانواده حاضر به پرداخت آن نبود و هر کس به دیگری حواله میداد. کار افتضاح چنان بالا گرفت که آرمائو از یاران راکفلر و دوست خانوادگی پهلویها از نیویورک با من تماس گرفت و بالاخره من پول لازم را حواله کردم تا بعد تکلیف پرداخت آن روشن شود. تازه خود ملکه مادر ثروت زیاد داشت و وراث میدانستند که بالاخره این پول از محل ثروت خود ملکه مادر قابل دریافت است. در قاهره نیز شاهد بودم که احمد رضا برادر شاه از نداری شکایت میکرد و راست هم میگفت. تمام درخواستش این بود که برای گذران زندگیش ماهی دو هزار دلار به
او کمک شود و کسی حاضر نشد این مبلغ را به او بدهد و آخر کار فرح قبول کرد که این کمک را در اختیار او بگذارد. همدمالسلطنه هم همین مشکل را داشت وماهی یکی دو هزار دلار کمک میخواست که کسی به او نداد. محمود رضا هم هر چه داشته باشد اهل خرج نیست. زن و بچه هم ندارد و گفتم که در لسآنجلس دائماً میهمان این و آن است و تریاکش را هم در خانه دیگران میکشد. غلامرضا هم مثال زدنی است. او زمانی آمده بود به کویت و به دکتر قاسمی که سفیر ایران در کویت بود سفارش زیاد داده بود که برای او وسایل مورد سفارش را بخرد و او هم خریده بود، اما غلامرضا زیر بار پرداخت بدهیاش نرفت. غلامرضا فراماسون هم هست. زمانی یک نفر به او گفته بود که به فراماسونهایی که بعد از انقلاب به خارج آمدهاند ماهی صد دلار کمک مالی میشود. عجبا که او به این در و آن در زده بود که این پول واهی را وصول کند و ظاهراً بعد از مراجعه به او گفته بودند که سربه سرش گذاشتهاند.
خست پهلویها در آن حد بود که در خارج حتی به کسانی که عمری را به آنها خدمت کرده بودند حاضر به کمک نبودند و از آن جمله تیمسار ایادی که البته خودش در ایران ثروت کلان داشت اما چون ثروت بیشتر به صورت زمین و خانه و تأسیسات بود نتوانسته بود آن را خارج کند و در خارج از کشور وضع روبراهی نداشت. خانواده پهلوی حاضر به کوچکترین کمک به او نشدند، و بالاخره امیر هوشنگ دولو، که میدانیم ثروتی افسانهای داشت،او را پناه داد و به او گفت: تا زمانی که زندهای میتوانی پهلوی من بمانی وشام و ناهارت را با من بخوری. بالاخره هم پهلوی دولو زندگی کرد تا مرد. آتابای هم تقریباً همان وضع ایادی را داشت و دارد و برای گذران زندگیش لنگ بود. البته او را فرح پناه داده است و فعلاً نزد او زندگی میکند.
از میان خواهرها و برادرهای شاه، فاطمه در فرانسه درگذشت و معلوم نشد بر سر ثروت کلان او که بیشتر دردست تراستها و وکلای
حقوقی بود چه آمد. احمد رضا هم فوت کرده است. بقیه صحیح و سالم هستند و به گونهای که مختصراً شرح دادم بیشتر در اروپا و امریکا زندگی میکنند، اما عموم آنها و مخصوصاً خود فرح و فرزندانش و رضا و نیز اشرف و شمس، که ثروت حسابی دارند، برای فرار از پرداخت مالیات در کشور معینی کارت اقامت دائم نمیگیرند.
بد نیست کمی هم درباره یکی دیگر از افراد خانواده بنویسم و آن شهناز دختر بزرگ شاه است که فعلاً در امریکا زندگی میکند و شدیداً مذهبی شده و با افراد دیگر خانواده هم تفاهمی ندارد.(1)چون اردشیر زاهدی از او یک دختر دارد معمولاً هموست که از منافع وی حمایت میکند. خود اردشیر زاهدی هم دائماً در حال درگیری مالی با سایر وراث است و اغلب کار به شکایت و شکایت کشی میرسد از آن جمله اردشیر مدعی بود که به سفارش شاه دو دستگاه اتومبیل بنز ضد گلوله برای گارد خریده است. بعد از انقلاب کسی حاضر نبود طلب او را بپردازد و بالاخره تهدید کرد که با اسناد و مدارکی که در دست دارد به دادگاه شکایت خواهد کرد که برای گریز از دادگاه خانواده پهلوی بالاخره ششصد هزاردلار پول اتومبیلها را به او دادند. اما دعوای اساسی او با وراث بر سر ارثیه همسر سابقش شهناز و دخترش مهناز همچنان باقیست و جریان امر به وصیتنامه مالی شاه بر میگردد که خود داستان جالبی دارد.
هنوز به درستی معلوم نیست که ثروت باقی مانده از شاه در چه سطح و میزان است. تا آنجا که اینجانب اطلاع دارم شاه در وصیتنامه مالیاش که نزد وکیل خانوادگی آنها یعنی کتیه «Cottieh» موجود است
1) این گفته درباره «مذهبی شدن» شهناز پهلوی در کتاب مصطفی الموتی (ایران در عصر پهلوی، چاپ لندن) نیز بیان شده است.
قسمتی از ثروت خود را به این شرح تقسیم کرده است: فرح پهلوی 20%، رضا پهلوی 20%، علیرضا پهلوی 20%، فرحناز پهلوی 15%، لیلا پهلوی15%، شهناز پهلوی 8%، مهناز زاهدی 2%.
بدین ترتیب ملاحظه میشود که سهم شهناز خیلی کمتر از سایر خواهران و برادران است. به همین ملاحظه شهناز هنوز زیر بار نرفته و مدعی است که باید ثروت پدرش براساس قانون ارث اسلامی تقسیم شود و سهم او با سایر خواهرانش برابر باشد و به طورکلی براساس پسربر و دختربر تقسیم شود و به همین خاطر دعوا و اختلاف هنوز ادامه دارد و مخصوصاً شوهر سابقش اردشیر زاهدی دنبال کار را گرفته و چون ویلیام راجرز وزیر سابق امور خارجه امریکا کارهای وکالتی اردشیر را انجام میدهد ممکن است مسئله به دادگاه کشیده شود که هنوز تکلیف آن روشن نیست.
در مورد وصیت نامه شاه این نکته را هم باید بگویم که تازه همین مقدار هم که برای شهناز در نظر گرفته شده در اثر فشار فرح به شاه بود و مخصوصاً تعیین ارثیه برای نوهاش مهناز صرفاً بر اثردرخواست و اصرار فرح عملی شد.
و اما شیوه تقسیم ثروت شاه که در بالا گفتم مربوط به قسمتی از ثروت او میشود. نسبت به بقیه نیز شاه یک وصیتنامه دیگر دارد که باید حدود ده سال بعد از تاریخ درگذشت وی به صورتی که معین کرده آن ثروت تقسیم شود. نکته دیگر در وصیتنامه دوم این است که وراثی که سن آنها زیر سی سال است زمانی میتوانند سهم خود را براساس وصیتنامه دوم دریافت دارند که سن آنها به سی سال تمام برسد. اما برای اجرای این وصیتنامهها شاه وکیلی تعیین کرده که همان «کتیه» است که در لوزان اقامت دارد. به جز این دو وصیتنامه مالی که گفتم احتمالاً وصیتنامه دیگری هم وجود دارد که آن از اسرار است و اینجانب از آن خبری ندارم.
در مورد ثروت شاه همان طور که گفتم کسی دقیقاً اطلاعی نداردو تنها بهبهانیان معاون اسبق دربار و رئیس دفتر مالی شاه از آن اطلاعاتی داشت که او هم با فرح اختلاف پیدا کرد و فرح زورش به او چربید و در مراکش همه چیز را از او تحویل گرفتند و عذر او را خواستند و بیرونش کردند.
از خست پهلویها گفتم، بگذارید از بخش دیگری از خصوصیات اخلاقی آنها تا آنجا که خود دریافتهام، بگویم و قصه را کوتاه کنم:
پهلویها علاوه بر خست، عموماً نمک ناشناس و ضمناً ترسو هستند. از آدمهای فاسد هم خوششان میآید و محبتی نسبت به آدمهای سالم ندارند. مردم را هم داخل آدم حساب نمیکنند. عموماً هم خارجی پرست هستند و در برابر خارجی به گونه عجیبی مرعوب و مجذوبند و اگر یک ایرانی درباره مسئلهای هزار دلیل منطقی بیاورد به مجردی که یک نفر خارجی اظهارنظر غیر منطقی درباره آن مسئله بکند آنها تمام استدلال شما را فراموش میکنند و فقط به همان نظر خارجی میچسبند. البته در این مورد فرح با دیگران فرق میکند و منصفانه باید بگویم که فرح با وجود سالهای مدید زندگی در دربار و تماس با خانواده پهلوی تحت تأثیر خصوصیات اخلاقی آنها قرار نگرفته ومخصوصاً به عکس پهلویها، که نمک ناشناسی یکی از خصوصیات آنها بوده و هست، فرح نسبت به دوستانش و بعضی از افراد فامیلش وفادار ماند واز کمک به آنها چه مادی و چه معنوی دریغ ندارد. نمونه آن ماجرای قطبی و جوادی است که بعد از 22 بهمن آنها در ایران به تله افتاده بودند و فرح شب و روز نداشت بالاخره هم با پرداخت مبلغی نزدیک به سه میلیون دلار به حسین امیر صادقی پسر رانندة شاه که در انگلیس بود و برای خروج غیر قانونی افراد، امکاناتی در اختیار داشت و آنها را از ایران خارج نمودو خیالش راحت شد. گفتنی است که ظاهراً فرح به حسین امیر صادقی هم گوشه چشمی داشته است و شاید هم رابطهای، و
به همین سبب هم جوادی پس از خروجش از ایران و پیوستنش به فرح در قاهره بر سر این قضیه با فرح دعوا کرد و فرح را مجبور کرد که صادقی را از نظر دور کند. فرح البته در میان پهلویها همانند اشرف از ثروت بسیار بالایی برخوردار است و علاوه بر 20%از ارثیهای که از شاه به او رسیده، شخصاً نیز دارای ثروتی است که او را نه تنها در قیاس با پهلویها که در قیاس با ثروتمندان نسبتاً معروف دنیا در ردیفهای بالا قرار میدهد.
در اینجا و در پایان این فصل از کتاب میخواهم به یکی از مهمترین کارها و اقدامات شاه، بعد از خلع از سلطنت، بپردازم و آن آخرین تلاشی است که او برای بازگشت به سلطنت انجام داد و خود من در آن مهم، سهم و نقش داشتم. ماجرای امر نیز بدین شرح است:
همان طورکه گفتم، شاه پس از اقامت کوتاهی در باهاماس به مکزیک رفت. قبل از سفر مکزیک، رفته رفته محیط به صورتی درآمد بود که ما درباره حوادث سال 57 و اتفاقاتی که موجب سقوط سلطنت شد صحبت میکردیم. در این گفتگوها مسئله رها کردن ایران از سوی شاه مطرح میشد و من مخصوصاًً نظرم را میگفتم که اگر شاه کشور را ترک نکرده بود شاید مسیر حوادث به گونهای دیگر در میآمد. در چند مورد و در گفتگوهای دونفری من این موضوع را به صراحت به شاه یادآور شدم و ایشان طبق عادت همیشگی صورتشان سرخ میشد و جوابی نمیدادند سرانجام در مکزیک به ایشان گفتم: حوادثی که در ایران رخ میدهد از قبیل اعدامهای بیرویه و نقاب خشونتآمیزی که نظام تازه به صورتش زده، علائم سرخوردگی مردم را آشکار کرده است. از طرفی نجات کشور را هنوز به دست شما می دانم. با وجودی که میدانم شما مملکت را به باد دادید و رفت حالا من میخواهم علیه جمهوری
اسلامی مبارزه کنم اگر شما هم حاضرید که خوب، والا خداحافظ. شاه گفت: هستم و همراه تو هستم و با تو میایستم و به تو کمک میکنم.(1)بعد مسئله تشکیل یک شورا را مطرح کرد و گفت: خود شما بروید دنبال کار تا شورایی برای برنامهریزی و اقدام تشکیل شود وبعد اضافه کردند که بروید و با هوشنگ انصاری، شاهپور بختیار، تیمسار اویسی، تیمسار پالیزبان، دکتر حسین نصر و دکتر هوشنگ نهاوندی تماس بگیرید و با آنها درباره تشکیل شورای مورد نظر گفتگو کنید و نتیجه آن را به من اطلاع دهید و اضافه کردند که تا شکلگیری این شورا نباید هیچ کس دیگر غیر از افراد یاد شده از ماجرامطلع گردد، اگردیگران مطلع شوند، این کار دیگر به درد نمی خورد.
موافقت و تصمیم شاه برای تشکیل یک شورای مبارزه و مقاومت، حقیتقاً مرا خوشحال کرد وتصمیم گرفتم تا سر حد توان و قدرت برای عملی شدن این فکر کوشش کنم و بلافاصله نیز کار را شروع کردم. ابتدا با دکتر حسین نصر و دکتر نهاوندی، که در همان زمان برای ترجمه کتاب «پاسخ به تاریخ» (این کتاب را یک نویسنده فرانسوی به نام کریستین میلارد (Christian Millard) نخستین بار به زبان فرانسه بنا به خواسته و تقریر شاه نوشته بود) آن روزها نیز در مکزیک بودند، تماس گرفتم. دکتر نهاوندی و دکتر نصر به مکزیک فراخوانده شده بودند تا دکتر نهاوندی ترجمه متن فارسی کتاب پاسخ به تاریخ را تهیه کند و
1) این گفته اغراق آمیز جلوه میکند. در واقع نویسنده میخواهد تجدید فعالیت سلطنتطلبان را ابتکار خود جلوه دهد. همین شیوة بیان قبلاً نیز در مسئله تماس با شریعتمداری مشاهده شد. صرفنظر از صحت و سقم این ادعا، بیان این چنین مسائلی ساده کردن حوادث است. تجدید فعالیت سلطنتطلبان پس از پیروزی انقلاب اسلامی در چارچوب طرحهایی قابل ارزیابی است که توسط سرویسهای اطلاعاتی و کانونهای توطئهگر غرب علیه نظام نوپای جمهوری اسلامی به اجرا در آمد و حتی نمیتوان پذیرفت که شاه مخلوع بدون چنین رهنمود و هدایتی با تجدید فعالیت هواداران خود موافقت کرده باشد.
دکتر حسین نصر ترجمه انگلیسی کتاب را تهیه کند و به هر حال چون آنها اولین کسانی بودند که در دسترس قرار داشتند، تصمیم شاه را برای تشکیل یک شورا با آنها در میان گذاشتم. احساس من البته این بود که ذکر نام این دو نفر در فهرست کسانی که باید مورد مشورت و مذاکره و دعوت قرار گیرند بیشتر به خاطر این بود که در همان زمان در مکزیک بودند و اگر آنها در مکزیک نبودند اسمشان هم در فهرست قرار نمیگرفت. بنابراین در مذاکره با آنها زیاد وارد جزئیات امر نشدم. چون احساس میکردم که یکی از مهرههای اصلی باید تیمسار اویسی باشد و تیمسار اویسی در آن موقع درنیویورک به سر میبرد، من هم معطلی را جایز ندانستم و با اولین پرواز از مکزیک راهی نیویورک شدم و یک سر به سراغ تیمسار اویسی رفتم. بعد از مذاکرات مقدماتی و این که شاه راضی شده و تصمیم به عمل گرفته، گفتم باید مسئله را جدی گرفت و دست به کار شد.
در آن موقع خود اویسی تا حدودی نقش فعال داشت و برآوردهایی هم برای مقابله با نظام جدید ایران کرده بود. در گفتگوهای آن روز هم ضمن موافقت با نظر شاه گفت: برای شروع عملیات ما به حدود 40 میلیون دلار پول احتیاج داریم به اضافه اجازه مقامات امریکایی. حقیقت این بود که اویسی بدون اجازه امریکاییها به قول معروف جرأت نداشت یک قدم بردارد. گفتگوی ما در همان حد ماند و من گفتم باید با سایر کسانی که شاه گفته تماس بگیرم تا با توجه به نظر همه آقایان خط و خطوط کار روشن شود. صحبت ما با تیمسار اویسی مقدمتاً به همین جا ختم شد. بعد در همان شهر نیویورک به دیدار هوشنگ انصاری رفتم و تصمیم شاه را به او گفتم. ایشان هم پس از مذاکرات نسبتاً مفصلی که داشتیم نظرش را گفت و نهایتاً قبول کرد که در شورا عضویت داشته باشد. پس از نیویورک به پاریس رفتم. در آنجا ضمن تماس قرار ملاقاتی با بختیار گذاشته شد و به دیدار ایشان رفتم و کل ماجرا و نظر شاه را با
ایشان در میان گذاشتم. ضمناً گفتم که قبلاً در امریکا با نصر و نهاوندی و اویسی و انصاری ملاقات کردهام و مختصری از مطالب مورد مذاکره با آقایان را برای بختیار بیان کردم. بختیار نیز نظرش را بازگو کرد و گفت: افراد خانواده سلطنتی و یاران آنها عموماً فاسد و آلوده هستند و اگر قرار است که من در شورای مورد نظر شاه شرکت داشته باشم باید رهبری مرا بپذیرند و همه از جمله تیمسار اویسی از من فرمان بگیرند.
حاصل مذاکره با شاهپور بختیار برای من زیاد امیدوار کننده نبود. به خصوص که ایشان را بیشتر فردی با روحیات و کاراکتر یک فرانسوی دیدم که فقط به زبان فارسی صحبت میکند. مضافاً این که قبل از شروع به هر عمل و اقدام ایشان به دنبال رهبری و تثبیت موقعیت خود بودند. با این همه گفتم که من شرایط و نظر شما را با شاه و سایرین در میان خواهم گذاشت تا ببینم چه خواهد شد. بدین ترتیب دیدار با بختیار را، که پنجمین نفر از جمله افرادی بود که شاه مأموریت تماس با آنها را به من داده بود، با وعده دیدار بعدی به پایان بردم. مانده بود تماس با تیمسار پالیزبان.
اما مهمتر از آن اقدام برای تأمین بودجهای بود که بتواند برای برنامههای آتی پشتوانه مالی لازم را تأمین کند. راستش در آن موقع کشورهای ثروتمند عرب و مشخصاً عربستان سعودی این آمادگی را داشتند که نیاز مالی ما را برآورده سازند. من با توجه به سابقه دوستی و مراوده با ملکحسین تصمیم سفر به اردن و دیدار با ایشان گرفتم و از پاریس یکسر راهی امان شدم. در پایخت اردن ملک حسین کمال استقبال و محبت را کرد و تا مرا دید در آغوش گرفت و بوسید و بدون مقدمه گفت: قبل از انقلاب به ایران آمدم و به شاه گفتم بیا برویم میان مردم و حرفهایشان را گوش بدهیم، حتی گفتم من حاضرم خودم هم با شما بیایم اما ایشان جوابی ندادند، چند روز در تهران ماندم اما چون به من بیاعتنایی شد بهتر دیدم آنجا را ترک کنم. من جریان گروه را با او در
میان گذاشتم. ایشان گفتند من حتی حاضرم کت خودم را بفروشم و برای شما پول تهیه کنم، و گفت: هفته آینده به سعودی میروم و مسئله تو را مطرح میکنم. خلاصه قول مساعد داد. بعد هم برای این که در پذیرایی سنگ تمام بگذارد به افتخار من یک مجلس میهمانی ترتیب داد و به یادم میآید که در آن میهمانی بدون مقدمه مرا به چند بازرگان معتبر اردنی معرفی کردند. من آن شب دلیل این کار را نفهمیدم اما بعدمتوجه شدم که ایشان میخواست غیر مستقیم به من بفهماند که دست از کار بی حاصل بردارم و به دنبال تجارت که مسئله مورد علاقهام بود بروم. اما من که سراپا شور و هیجان بودم و معنی بازیهای سیاسی و شرایط زمان را دقیقاً نمیفهمیدم، متوجه نظر ایشان نشدم که دیگر عمر حکومت خانواده پهلوی به سر آمده و پرونده نظام محمد رضا شاهی برای همیشه بسته شده است.
به هر حال با دریافت این وعده مساعد با امید بیشتر از اردن به پاریس برگشتم. در پاریس بعد از این که اشرف خواستند که با ایشان ملاقات کنم، ضمن صحبت متوجه شدم که جریان تشکیل شورا که به توصیه شاه قرار بود کاملاً محرمانه باشد، آفتابی شده و همه کس از آن اطلاع دارد. این مسئله مرا نا امید و دلسرد کرد که در همان اولین قدمها فکر تشکیل شورا بر ملا شده و به صورت شایعه اینجا و آنجا درباره آن حرف میزنند. با این همه وظیفه خود میدانستم که گزارش کارها را تا اینجا به شاه بدهم. چون مقارن همان ایامی که من در پاریس و اردن مشغول مذاکره و تهیه مقدمات شورا بودم، شاه نیز برای معالجه به نیویورک آمده و در بیمارستان بستری شده بود از پاریس به نیویورک پرواز کردم. بهتر دیدم که قبل از دیدار با شاه مجدداً به دیدار هوشنگ انصاری بروم تا با توجه به شرایط موجود و مذاکرات انجام شده چارهیابی کنیم و ضمناً بدانم که آخرین حرف و تصمیم وی چیست. ایشان گفتند: من و دوستانم برای این که وارد فعالیت شده و ضمناً
بخشی از مخارج عملیات را تقبل کنیم دو شرط و یک توصیه داریم: اول این که یک نفر باید به صورت مشخص مسئولیت و رهبری گروه را به عهده داشته باشد که ضمن صحبت متوجه شدم نظرش تیمسار اویسی است. دوم این که اعضای خانواده سلطنتی مطلقاً در امور سیاسی دخالت نکنند. و اما توصیهای هم که داریم این است که شهریار شفیق (پسر اشرف) باید از فعالیتهای خودسرانه و تندی که مشغول آن است دست بردارد.
در اینجا باید توضیح بدهم که در آن موقع شهریار شفیق، که افسر نیروی دریایی و چهرهای معروف به پاکی و درستی بود و مخصوصاً در بین افسران نیروی دریایی از محبوبیت نسبی برخوردار بود، شدیداً و شخصاً در فعالیت بود. او تند و بیمحابا عمل میکرد و از جمله طرحی ریخته بود که مخفیانه به جنوب کشور و به میان افسران نیروی دریایی برود و امید داشت که افسران نیروی دریایی هم که به او اعتقاد داشتند به او خواهند پیوست و از آنجا برای گرفتن حکومت وارد عملیات خواهد شد.
بعد از مذاکره با انصاری و شنیدن شرایط مطرح شده، به دیدار شاه در بیمارستان نیویورک رفتم. حال ایشان در آن موقع چندان مساعد نبود، اما آرام و خونسرد به نظر میرسید و از این که برای معالجه امکان سفر ایشان به نیویورک فراهم شده راضی بود. در دیدار با شاه، در حالی که ایشان روی تخت بیمارستان درحال استراحت بود، گزارش فعالیتهای انجام شده و شرح دیدارها را به اطلاع رساندم و ضمناً گفتم که خلاف نظر شاه جریان تشکیل شورا که قرار بود محرمانه بماند فاش شده و در پاریس همه از آن مطلع هستند. شرایط انصاری را هم به ایشان گفتم و همچنین مسئله پول مورد درخواست تیمسار اویسی. شاه پس از شنیدن گزارشی که به اطلاعش رساندم گفت: در مورد پول درخواست اویسی، من درحال حاضر پولی ندارم. درمورد شرایط دیگران هم به نظر من اینها
همهاش بهانه است. به هر حال بهتر است تشکیل شورا را فراموش کرده و هرکس به هرشکلی که میتواند و برایش مقدور است فعالیت کند تا ببینیم چه کسی جلو میافتد و موفق است تا من او را و طرحش راحمایت کنم. بعد اضافه کرد: با این همه به خانواده ابلاغ کنید که از این پس در سیاست دخالت نکنند.
سخنان شاه و این که گفت تشکیل شورا را فراموش کنید اگر چه برای من ناامید کننده بود ولی من باز اصرارکردم که ایشان خودشان را کنار نکشند و به هر ترتیب در هر نوع اقدامی که میشود نظارت داشته باشند. برای همین، مسئله رهبری و قرار گرفتن یک نفر را در محور مبارزات مطرح کردم. در این مورد صحبت زیاد و پافشاری زیاد شد تا سرانجام ایشان قبول کرد که تیمسار اویسی محور فعالیتها باشد. این حاصل مذاکرات آن روز بود.
بعد از دیدار شاه، به ملاقات فرح رفتم تا شرط هوشنگ انصاری و مهمتر از آن نظر شاه را مبنی بر عدم دخالت خانواده در امور سیاسی مطرح کنم. ایشان گفت: همه که با من مخالف هستند و فکر میکنند که سبب سقوط حکومت شدهام و به من به اندازه کافی فحش میدهند. در این شرایط من چگونه میتوانم دیگر در کارها دخالت کنم. بدین ترتیب فرح قول داد که دخالتی در کارها نخواهد داشت. مانده بود اشرف که در آن موقع برای عیادت شاه به نیویورک آمده بود. من به دیدار اشرف رفتم و جریان را در میان گذاشتم. اشرف گفت: در این راه جان و مال خودم را در اختیار میگذارم. در مورد شهریار هم پسر دیگرم شهرام را به جای او خواهم گذشت. حقیقتاً دیدم که اشرف به کلی از مسئله پرت هست و صحبت با ایشان کسی را به جایی نمیرساند. زیرا ایشان اصلاً به روی خود نیاورد که در کارها مداخله نمیکنند و حالا که میخواهند کاری بکنند میخواهند جای شهریار را که به درستی و تهور معروف بود به پسر دیگرش شهرام بدهد که در فساد وآلودگی و ضعف نفس شهره
خاص و عام بود. بعد هم افزود: امر برادرم را اطاعت میکنم و دیگر در سیاست دخالت نمیکنم. اما جالب این که دو هفته بعد باخبر شدم که ایشان به پاریس رفته و از تیمسار اویسی هم خواسته که نزد ایشان به پاریس بروند. این مقارن ایامی بود که غوغای گروگانگیری و اشغال سفارت امریکا در تهران بالا گرفته بود. چون تیمساراویسی معتقد بود که شهر شلوغ است و امریکاییها سخت ناراحت و نگران هستند. در این شرایط صلاح نیست هیچ کاری بشود و بهتر است مدتی صبرکنند. اما اشرف که ظاهراً قول داده بود در سیاست مداخله نکند پافشاری میکرد که تیمسار اویسی حتماً به پاریس برود. چون تیمسار خودش نمیتوانست به اشرف بگوید که جریان چیست، آمد پیش من و خواهش کرد که با اشرف تماس بگیرم و او را قانع کنم که در این شرایط صلاح نیست که او به پاریس به دیدار ایشان برود. من هم که میدیدم بر خلاف شرط هوشنگ انصاری و دستور شاه باز یکی از اعضای خانواده سلطنتی وارد جریان شده به اشرف تلفن کردم و گفتم: مگر قرار نبود که شما در سیاست دخالت نکنید. جواب شنیدم که چرا، اما میخواستم تیمسار اویسی را به شیوخ عرب نشان بدهم و از آنها برای مبارزه کمک مالی بگیرم. گفتم: من از طریق ملکحسین وارد عمل شده و قرار است ایشان به زودی از سعودیها پول لازم را بگیرند و نیازی به این کارهای شما نیست. عجبا، همین که صحبت دریافت پول و قرار و مدار با ملک حسین مطرح شد، گفتند: احمد جان! اگر پولی گرفتی تو را به خدا من را فراموش نکن. چون تا حالا من خیلی پول خرج کردهام. راستش من دیدم که از چه کسی باید چشم یاری صادقانه داشت و چگونه باز هم در این شرایط هر کس به فکر پر کردن جیب خود میباشد.
ماجرای گروگانگیری و بحران عظیمی که به وجود آمد باعث شد که مستقیم و غیر مستقیم از شاه خواسته شود که امریکا را ترک کند. ناگزیر شاه از امریکا به پاناما رفت و این، بعد از مصر و مراکش وباهاماس و مکزیک و امریکا، ششمین منزلگاه شاه در غربت بود؛ غربتی که حقیقتاً توأم با آوارگی غمانگیز و تلخی بود. من هرگز افسردگی شاه را در آن روزهای آوارگی فراموش نمیکنم و ضمناً تشدید بیماریش مرا متوجه کرده بود که دیگر شاه قادر نیست در فعالیت برای مبارزه با نظام نقشی به عهده داشته باشد.
با این همه براساس قرارهای قبلی، اگر چه مسئله شورا منتفی شده بود، تیمسار اویسی هنوز در محور فعالیتها قرارداشت. همزمان با رفتن شاه به پاناما، اویسی و کامبیز آتابای نیز از امریکا به پاریس رفته بودند. وقتی که شاه به پاناما رفت، من به علت فوت پدرم در لندن و انجام مراسم خاک سپاری ایشان نتوانستم در پاناما به دیدار شاه بروم. از سوی دیگر اویسی پیغام داده بود که هر طور شده در پاریس به دیدارش بروم. ظاهراً در این موقع عراقیها فعالانه با مخالفین جمهوری اسلامی تماس برقرار کرده بودند و از آن جمله با تیمسار اویسی و شاهپور بختیار، و کمک مالی قابل توجهی هم در اختیار این دو نفر قرار داده بودند. شاید به همین خاطر بود که اویسی اصرار به دیدن و ملاقات با من داشت. اما مشکل این بود که من ویزای فرانسه نداشتم و مهمتر این که در فاصلهای که من برای شرکت در مراسم درگذشت پدر در لندن بودم، شاه نیز به دنبال ماجراهای ناشی از گروگانگیری ناگزیر شده بود پاناما را به قصد مصر ترک کند و در آن زمان درقاهره و در قصر قبه به سر میبرد. انور سادات از هیچ پذیرایی و کوششی برای آرامش خاطر شاه کوتاهی نمیکرد. من با وجود پیغامهای تیمسار اویسی ترجیح دادم که به قاهره و
به دیدار شاه بروم؛ به خصوص که اعتبار پاسپورت ایرانیام نیز رو به اتمام بود و تمدید آن هم ممکن نبود. سفر قاهره این امکان را فراهم میکرد که از انورسادات یک پاسپورت مصری بگیرم. لذا از لندن به سوی قاهره پرواز کردم و مدت یک ماه در کنار شاه گذراندم.
در این ایام به نظر میرسید که از نظر شاه همه چیز تمام شده است. ولی با این همه من هنوز فکر میکردم که شاید شنیدن خبر فعالیتها و مبارزه مخالفین روحیه شاه را تغییر بدهد، بخصوص که وضع جسمانی شاه نسبتاً خوب بود و حتی حال او روز به روز بهتر میشد، و من مخصوصاً از این که شاه بعد از چندین ماه سرگردانی و زندگی در محیط نامأنوس باهاماس و مکزیک و پاناما به قاهره آمده ودر قصری با شکوه مورد پذیرایی گرم قرار داشت قلباً خوشحال بودم که حداقل در اینجا آسایش وجود دارد و فکر میکردم که اگر به پاریس بروم و شاهد جنب و جوش و فعالیت اویسی باشم میتوانم در بازگشت خبرهای امیدوار کنندهای برای شاه بیاورم. اما افسوس که سفر پاریس و دیدن شکل مبارزاتی گروهی که در اطراف تیمسار اویسی گرد آمده بودند مرا کاملاً نا امید ساخت.
در هر حال من قاهره را ترک گفتم و هنگام ورود به پاریس اولین اقدامم دیدار با اویسی بود. تیمسار در خانه دوست دیرینهاش بیوک صابر اقامت داشت. این بیوک صابر از آن آدم هایی بود که هرگز قضاوت و داوری خوش بینانهای دربارهاش نشنیده بودم و زمانی که در پاریس از نزدیک با او بیشتر آشنا شدم متوجه شدم که فرد سالمی نیست و آنچه قبلاً دربارهاش میگفتند دور از حقیقت نبوده است. علاوه بر آن متوجه شدم سایر کسانی که در اطراف اویسی گرد آمده بودند نوعاً از همان قماش بیوک صابر بودند. قبلاً گفتم که در این زمان اویسی با پشتیبانی مالی عراق و پولی که در اختیار او گذاشته بودند، بیا و برویی به هم زده و احیاناً از سوی امریکایی ها نیز که از آزادی گروگانهایشان در تهران
ناامید شده بودند چراغ سبزی به او نشان داده بود. اویسی هم دست به کار شده بود و عدهای را دور خودش جمع کرده بود که به اصطلاح مشاوران و همکارانی داشته باشد. تاآنجا که به خاطر دارم کسانی که گرد اویسی جمع بودند یکی شهریار آهی بود که امور مالی را به دست داشت، بعد از او منصور رفیعزاده که زمانی رئیس ساواک در امریکا بود و بعد؛ کتابی با نام شاهد به زبان انگلیسی منتشر کرد و در آن صراحتاً به عضویتش در سازمان سیا اعتراف کرد. در آن هنگام هم با آهی مرتباً در مورد امریکا و سیا و نقشی که در توفیق اویسی خواهند داشت صحبت میکردند. علاوه بر این دو نفر، باید از عقیلیپور وابسته نظامی سابق ایران درفرانسه نام برد که معروف بود عقلش کمی پارهسنگ برمیدارد و دایم اظهار میداشت که من با کاخ الیزه در تماس هستم. برادران معینزاده مرکب از هوشنگ و جواد و کاظم نیز درجمع یاران اویسی دیده میشدند. جواد معینزاده قبلاً در سازمان اطلاعات و امنیت بود و به هر حال او را روبهراه و صادق ندیدم. به عکس او برادرش هوشنگ به نظرم آدم خوب و درست آمد. به خاطرم هست که یک روز همین هوشنگ از من خواست که در روز و ساعتی که اکنون دقیقاً به خاطرم نیست در خانه بیوک صابر نزد تیمسار اویسی باشم چون قصد دارد مسئله مهمی را مطرح کند. من هم در همان روز و ساعت معین به دیدار تیمسار اویسی رفتم. تیمسار علویکیا و جواد معینزاده هم حضور داشتند . در این جمع ناگهان هوشنگ معینزاده رو به تیمسار اویسی کرد و گفت: مملکت من برای من از شما مهمتر است و شما هم با این راه و روش و وضعی که دارید ایران بگیر نیستید پس خداحافظ شما، این را گفت ومجلس را ترک گفت و رفت. حاضران حیرت زده به هم نگاه کردند، اما گفته او شک و تردیدی را که در خود من هم ایجاد شده بود پر رنگتر کرد. سرانجام هم پس از دو ماهی که در پاریس ماندم و از نزدیک شاهد اقدامات و فعالیتهای تیمسار اویسی شدم، یقین حاص
کردم که این شیوه کار بیحاصل است و مخصوصاً ایمان و صداقتی که برای مبارزه مدعی آن بودند در هیچ کدام از افراد این گروه ندیدم. قبلاً تیمسار اویسی از من خواسته بود که او را به سعودیها معرفی کنم و من به وسیله رائد ترتیب کار را داده بودم. اما واقعیت این بودکه رفته رفته به این نتیجه رسیده بودم که کار اویسی به جایی نمیرسد. من به اویسی میگفتم چرا کاری نمیکنید و او مرتب میگفت که به جان تو مشغول هستم اما میدانستم دروغ می گوید. وی مرتب از امریکاییها حرف میزد و میگفت اگر آنها بخواهند عمل میکنیم و کار درست می شود و اگر نخواهند نمیشود.
پس از دیدن این جریانها بود که دیدم نوع فعالیت حتی در آن حد نیست که بخواهم برای شاه خبر دلخوش کنکی ببرم و خودم هم اساساً تصمیم گرفتم پا را به کلی از این ماجراها کنار بکشم. چنین نیز کردم و بدین ترتیب طرحی که در سرآغاز و با نظر شاه برای انجام آن وارد فعالیت شده بودم پس از پی بردن به بیهودگی و غیر عملی بودن آن به کلی کنار گذاشته شد و نا امید و سرخورده، از آدمهایی که فقط تظاهر به مبارزه میکردند و در باطن هنوز هم اسیر جاهطلبیها و در اندیشه دریافت پول از این کشور و آن کشور برای زندگی و مصارف شخصی بودند به سوی امریکا پرواز کردم تا پس از مدتی که وقت من در سفر و مذاکره فعالیت گذشته بود به خانواده ام بپیوندم و به کارهای شخصی خودم رسیدگی کنم. طرح تشکیل شورای مبارزه و مقاومت که در این اواخر در وجود تیمسار اویسی و دوستان او متبلور شده بود برای همیشه به دست فراموشی سپرده شد و آخرین تلاش شاه نیز بدین گونه به بن بست رسید.
وقتی به امریکا بازگشتم دو هفتهای طول کشید تا به کارهای عقبافتاده و شخصی ام سر و صورتی بدهم. قصدم این بود که هر چه زودتر کارها سرو سامانی بگیرد که بتوانم به مصر و نزد شاه بازگردم. بالاخره هر طور بود آماده حرکت شدم. سر راه در نیویورک توقف کردم تا با هوشنگ انصاری دیداری تازه کنم. در همین دیدار بود که بدون طرح مسئله شورا و مبارزه که در عمل منتفی شده بود، ایشان اظهار داشت اطلاع یافته است که حال شاه رو به وخامت گذاشته و از من خواست به مجرد رسیدن به قاهره پرس و جو کنم که آیا شاه برای خودش وصیتنامهای تهیه کرده است یا نه؟ و اگر وصیتنامهای تهیه کرده متن آن چیست و به خصوص درباره آینده ایران چه نظری داده است. من گفتم حتماً در این مورد تحقیق خواهم کرد.
در نیویورک به ملاقات آرمائو هم رفتم. این آرمائو از همکاران و دوستان نزدیک نلسون راکفلر است که توسط وی به شاه معرفی شده بود و در مدت اقامت شاه در مکزیک و باهاماس و پاناما گوش به زنگ انجام کارهای شاه بود. در این ملاقات آرمائو نیز از وخامت حال شاه خبر داد و گفت: یک تیم مجهز پزشکی را برای پرواز به قاهره و معالجه شاه فراهم کرده است، و افزود: از قاهره از قول فرح به او خبر دادهاند که با حضور پزشکان فرانسوی در قاهره که معالجه شاه را به عهده گرفتهاند دیگر نیاز به اعزام تیم پزشکی از امریکا نیست. وی افزود: ما تا به حال چندین بار از مرگ شاه جلوگیری کردهایم اما این بار دارد کار از دستمان در میرود. ما تعدادی پزشکان مجرب امریکایی و به خصوص دکتر دوییکی را به توصیه شخص راکفلر آماده کردهایم که بفرستیم قاهره و فرح گفته نیایند و گفته پزشکان فرانسوی میگویند اگر پزشکان امریکایی بیایند ما قهر میکنیم و میرویم. بعدها این مسئله با قوت
مطرح بود که پزشکان فرانسوی در معالجه سستی کردهاند و خیلیها مشکوک بودند که شاید آنها سبب مرگ شاه شدهاند. خود من در مورد مخالفت پزشکان فرانسوی با آمدن پزشکان امریکایی بعدها مطلب را از زبان پزشکان مصری و خانم دکتر لوسیا پیرنیا نیز شنیدم.
در حالیکه آرمائو از این مسئله به شدت ناراحت بود از او خداحافظی کردم و همان روز نیویورک را به قصد لندن وقاهره ترک گفتم ولی وقتی که به لندن رسیدم خبر مرگ شاه را در آنجا دریافت کردم. پایان آن مرد در قاهره فرا رسیده بود و تقدیر چنین میخواست که دیدار ما به قیامت باشد. زمانی که من به سرعت با اولین پرواز خودم را به قاهره رساندم مقدمات خاک سپاری شاه فراهم میشد و سادات دستور تشییع جنازه شاه را توأم با تشریفات کامل رسمی صادر کرده بود.
برایتان گفتم که هنگام ترک نیویورک به لندن و از آنجا به قاهره، به دیدار هوشنگ انصاری رفتم. انصاری به من گفت وقتی به قاهره رسیدم بپرسم و جستجو کنم که آیا شاه در مورد مسایل سیاسی و آینده ایران و ولیعهد وصیتی هم کرده یا نه؟ من وقتی به قاهره رسیدم مترصد بودم که ببینم وصیتنامهای در کار هست یا نه، و عجبا که فهمیدم وصیتنامهای در کار نیست. به همین علت هم فرح دست به کار شده بود که متنی به نام وصیتنامه سیاسی شاه تهیه شود و مأموریت و انجام کار را به عهده دکتر منتصری یکی از اشخاص مورد اعتماد و علاقه فرح سپرده بودند. جواد معینزاده و چند نفر دیگر هم همکاری میکردند و دستاندرکار بودند. حاصل کار آنها هم متنی است که امروز به عنوان وصیتنامه سیاسی شاه معروف شده و البته بعد از مرگ او به وسیله اشخاص یاد شده تهیه گردیده است. این متن که بیشتر احساساتی و عاطفی است تا سیاسی، فاقد رهنمودهایی است که معمولاً وصیتنامه یک رهبر سیاسی
را از وصیتنامه دیگران متمایز میکند. در آن تنها به مسئله جانشینی ولیعهد اشاره شده است والا از چه باید کردها و توصیههای سیاسی سخنی به میان نمیآید.
نکته آخر آن که در آن روزهای اندوه و غم که خانواده پهلوی و برخی از دوستان وفادار به شاه برای شرکت در تشییع جنازهاش به قاهره آمده بودند یک نقطه بسیار درخشان همة اندیشهها را به خود معطوف کرده بود و آن تصمیم سادات برای تجلیل از شاه ایران بود و بدین ترتیب سادات یک حرکت ارزشی در کارنامه سیاسی خود به ثبت رساند و این وفاداری همواره جای خود را در خاطرات تاریخ محفوظ نگاه خواهد داشت. (1)
1) انور سادات خود را ریزهخوار خوان محمد رضا پهلوی میدانست زیرا درجریان پیمان خفتبار کمپ دیوید که منجر به انزوای مصر در جهان عرب شد شاه از او حمایت کرد.
با مرگ شاه بازی دگر شد. مطرودین و مغضوبین گردانندگان امور شدند و باقیمانده هماندیشان و نزدیکان شاه نیز به زودی سر خویش گرفتند و به راه خویش رفتند.
همانگونه که پیشتر اشاره شد، اطرافیان و نزدیکان شاه و فرح بر دو دسته بودند و این از دوگانگی شخصیت و شیوه اندیشه شاه و فرح سرچشمه می گرفت. لذا با آن که این دو خط با هم به سر میبردند اما در بیشتر موارد به ویژه در دو سر این طیف، هویت یکایک افراد و تعلقشان به خط فرح یا شاه کاملاً آشکار بود. گفته شد که در غربت و زندگی در خارج از کشور این تضاد بارزتر شد، به اندازهای که تا شاه زنده بود بسیاری از نزدیکان و یاران هماندیشه فرح آفتابی نمیشدند و آنانی هم که به دیدار میآمدند، شاه در عمل نمیپذیرفتشان.
این دلزدگی از سوی شاه چنان بود که به یاد دارم روزی در قاهره خدمت ایشان بودم که فرح وارد شد و گفت رضا (قطبی) سلام رسانده، شاه جوابی نداد. فرح بار دیگر تکرار کرد اما باز هم پاسخی نشنید. برای بار چندم که سلام قطبی را ابلاغ کرد شاه به تندی گفت «گهخورد»! من کمتر شنیده بودم که شاه با چنین لحنی و کلماتی جواب بدهد.
به هر حال، با خروج شاه از عرصه شطرنج زمان، فرح با شخصیت مستقل و صاحب رأی، به عنوان نایبالسلطنه رهبری کارها را به دست گرفت. و با امید آن که نغمه مخالفت با جمهوری اسلامی را به شیوهای دیگر سر دهد یاران دیرینهاش را فراخواند: قطبی، جوادی، دکتر غلامرضا افخمی و ... در حقیقت جمعی از همان افرادی که در ایران سازمان مشاوران او را تشکیل میدادند و به ذهن و عمل او خط میدادند.
من که از دیر باز مخالف اندیشه این جمع بودم و آنان را مردمی بیگانه با فرهنگ ایران و بیاعتقاد و یا سست باور به مذهب میدانستم دیگر دلیلی برای حضور خویش نمییافتم. در حقیقت با مرگ شاه پیوند محکم من با خاندان پهلوی و فعالیتهایشان پاره شد. به امریکا نزد خانوادهام برگشتم و سیاست را، که هیچگاه به آن دل نبسته بودم، رها کردم و در اندیشه سر و سامان دادن به زندگی شخصی خود افتادم. نخستین دلمشغولی ام تنظیم امور معیشت بود، به ویژه که در طول این مدت از انبان خورده بودم و نزدیک به دویست هزار دلار از ذخیره مصرف کرده بودم. در این زمان پدر زنم، که یکی از ثروتمندان چینی تبعه امریکا است، هم در امریکا تجارت پر رونقی دارد و هم نزد دولتمردان چین از اعتبار و نفوذ کلام بسیاری برخوردار است، پیشنهاد کرد که به یاری او وارد میدان تجارت با کشور چین بشوم.(1)
مدتی مطالعه کردم و آن را مناسب یافتم و در تهیه مقدمات کار برآمدم. چندین سفر به آن دیار کردم و چند معامله نسبتاً بزرگ را به آخرین مراحل خود رساندم؛ از آن جمله نمایندگی ذغال سنگ، ایجاد شعبه کلوب مدیترانه و غیره.
در این ایام با آن که سیاست را رها کرده و در عمل تماسم با خاندان پهلوی و فعالیتهایشان قطع شده بود، ولی از طریق دوستان و بستگان و
1) ظاهراً منظور نویسنده «جمهوری چین» (تایوان) است.
دید و بازدیدهای خانوادگی که همه به نوعی با آن خاندان در تماس بودند مطالبی را میشنیدم، از آن جمله دانستم که:
در نهم آبان ماه آن سال رضا پهلوی که بیست بهار را پشت سر گذاشته بود براساس قانون اساسی گذشته، که از نظر آنها هنوز معتبر مینمود، طی تشریفاتی در قاهره خود را پادشاه ایران اعلام کرده بود، تا تخت طاووس را که چند ماه بیتاجدار مانده بود تختنشینی باشد. هر چند مادر، به عنوان نایبالسلطنه، هم چنان مراقب فرزند بود و زمام امور را به دست داشت. همچنین مطلع بودم که اختلاف دیرینه اشرف و فرح بار دیگر و این بار بر سر مسایل مالی و هزینههایی که باید برای فعال کردن رضا و دم و دستگاه او پرداخت شود، رخ نموده بود و این که اشرف هم باید سهمی بپردازد. بالاخره اشرف رضایت داده بود که برای شروع کارها پنج میلیون دلار بپردازد. بدین ترتیب آرامش موقت برقرار شده بود، هر چند این دو از نظر شخصیت و نوع بینش آنچنان از یکدیگر متفاوت بودند که حتی اشتراک منافع نیز صمیمیتی را بین آنها سبب نمیشد. همانگونه که اینجا و آنجا نشان داده شد اشرف، این مهره اصلی کودتای 28 مرداد، بیشتر در خط سنتی دربار عمل میکرد، و به همین سبب نیز بیشتر با تیمسار اویسی و طرح نظامی او برای براندازی حکومت همخوانی داشت، در حالی که فرح از دیر باز به خیال تغییر روش حکومت و نوکردن این بنای کهن بود. به علاوه مسایل شخصی، از جمله وسایل عشرتی که اشرف برای شاه درست میکرد، نیز میانه این دو را از زمان گذشته تیره کرده بود. البته این اختلافها تنها در روش بود نه در بنیان، و از این روی هیچ گاه گلایهها و دلچرکینیها تا مرز درگیریها و اختلافات پایهای پیش نمیرفت.
به هر حال، قرار شد از این پول مقداری به «رادیو نجات» که از قاهره پخش میشد کمک شود. هم چنین با خبر شدم که فرح 800 هزار دلار برای تیمسار اویسی فرستاده تا چرخهای عراده جنگی ادعایی او بچرخد،
و توپخانه فتح ایران او همچنان غرش کند.
با اعلام سلطنت رضا پهلوی، فرح دفتری هم برای او تشکیل داده بود و نصرتالله معینیان، رئیس دفتر سابق شاه را به ریاست دفتر فرزندش برگزیده بود. مشاورانی نیز از یاران خود برای او تعیین کرده بود، تا هر یک مدتی را با او سر کنند و اندیشه او را بارور سازند.
معینیان که نگران دخترش در ایران بود و فکر میکرد پذیرش این سمت جان دخترش را در خطر خواهد انداخت، مدتی تردید کرده بود، اما بالاخره آنرا پذیرفته بود، با این پذیرش فرح دو میلیون دلار در اختیار او گذاشته بود تا خرج فعالیتهای دفتر کند. آنگونه که بعدها خود در جریان و در مسیر کارها قرار گرفتم وقتی از آقای معینیان حساب خواستند و سئوال شد که با این دو میلیون دلار چه کرده است، او بدون این که سند و مدرکی ارائه دهد جواب داد که این پولها را در داخل به گروههای مبارزاتی، و از آن جمله به بعضی سران عشایر داده، و مبالغی هم برای جلب همکاری به عناصری در سپاه پاسداران پرداخته است!
از مرگ شاه نزدیک به یک سال گذشته بود که رضا به من تلفن کرد و طی صحبتی گفت «احمد بیا مرا از اینجا نجات بده.» با آن که اعلام سلطنت کرده بود اما او بازی نبود. مادرش به دیده یک بچه در او مینگریست. و دیگران او را نوجوانی میدانستند که تا استقلال راهی دراز در پیش دارد. اما مشکل در آن بود که نه وی دارای آن چنان شخصیت مستقل و نیرومندی بود که بتواند رهبری را به دست گیرد و خود را از زیر سلطه مادر به درآورد و نه کسی را داشت که بتواند در برابر مادر و یارانش ایستاده و او را از آن محیط بیرون آورد. بیشتر کسانی که در آنجا بودند یاران مادرش و حقوقبگیران او بودند. معدودی نیز که با وی بودند یا نوجوانانی هم سن وسال خود او بودند که چون
خود او قدرت عمل مستقل نداشتند، و یا محافظین و افراد و خدمه بودند، که در رأس آنان هم احمد اویسی قرار داشت. اینان هیچ کدام در مرتبهای نبودند که بتوانند در مقابل فرح سر بردارند.
ظاهراً رضا در من مزایایی میدید که برای حل مشکل خود روی آنها نمیتوانست حساب کند. اولاً فردی از همان خاندان بودم، به ویژه که در سالهای آخر عمر شاه بیشتر مورد توجه و اطمینان او شده بودم. ثانیاً در کلام بیپروا بودم سخن خود را بیملاحظه کسی بیان میکردم. از آن جمله چندین بار در مقابل مادرش ایستاده و با او مخالفت کرده بودم. به دلیل همین جسارت در گفتار و بیپروایی در سخن بود که رضا در سال 1983 شبی در حال مستی به من گفت: همیشه آرزو میکردم که روزی مثل تو بشوم. نمونههایی از این بیپروایی را در صفحات پیشین ذکر کردم: پاسخ به سئوال شاه در مورد سادات، گستاخی به علم در نوجوانی در شیراز، درگیری با هویدا، مهدوی، هوشنگ انصاری، تیمسار اویسی و غیره...
آشنایی رضا با من به ایران و ایام کودکی او باز میگشت. ایامی که او به همراه پدر و مادرش به شمال ایران و سفرهای تفریحی میآمد و ما با هم فوتبال بازی میکردیم. و روی شنهای ساحل میدویدیم. و با آن که بیش از ده سالی از او بزرگتر بودم، با هم فوتبال دستی بازی میکردیم. و وقتی بزرگتر شد و قدم به مدرسه اختصاصی گذاشت، که در کاخ سلطنتی برایش درست کرده بودند، معلم اقتصاد او شدم. اما این آشنایی در دوران آوارگی و تبعید شاه عمیق شد و به دوستی انجامید. زمانی که چند نفری بیشتر در اطراف شاه نبودند، خیلی از روزها که شاه به دنبال پای بازی میگشت من و رضا و گاهی اردشیر زاهدی همبازی ورق شاه میشدیم. ضمن همین بازیهای تفریحی من و رضا چون کودکان با یکدیگر دعوا میکردیم. از جمله ضمن یکی از بازیها او مرتب دست بد میآورد و میباخت، بالاخره عصبانی شد وبا من به تندی حرف زد. من
هم جواب او را دادم و کارمشاجره لفظی بالا گرفت و او ورقهایش را روی میز پرتاب کرد که بالاخره به احترام شاه کوتاه آمدم و ستیز پایان گرفت.
البته این یکی از خصوصیات رضا است که من از بچگی با آن آشنا بودم و در سالهای بعد بیشتر با او بودم با این ویژگی او عمیقتر آشنا شدم. او در هیچ کاری تاب باختن را ندارد. اما نمیخواهد بپذیرد که برای بردن هم باید تلاش کرد. هر بازی باخت دارد، و برندگان نهایی کسانی هستند که از شکستها میآموزند و با پیگیری و کسب تجربه و تلاش بیشتر بر رقیبان پیشی میگیرند. از جمله در مراکش که فوتبال بازی میکرد تا تیم او گل میخورد عصبانی میشد و داد و بیداد راه میانداخت. البته این عادت را در ایران هم داشت. اما در آنجا ولیعهد بود و هم بازیها هم ملاحظه او را میکردند، و نمیگذاشتند خاطرش رنجور شود، ولی مراکشیها دلیلی برای این ملاحظات نمیدیدند و اختلاف میشد. بالاخره هم کار به جایی رسید که به جای بازی دست جمعی او فقط یک نفر را در گل میگذاشت و به دروازه شوت می کرد.
در بازی تنیس هم همین روحیه را دارد. اگر چند دست ببازد راکت را پرت میکند، و به حالت قهر و عصبانیت بازی را ترک میکند. به همین سبب دوستم مرتضی شیرزاد که تنیسباز ماهری بود و معمولاً همبازی رضا بود، مجبور میشد ملاحظه ایشان را بکند و اجازه بدهد که او ببرد تا از شر خشم و قهر کردن او در امان باشد.
به هر حال برگردیم به اصل مسئله و تلفن رضا و آن درخواست که صفحهای دیگر در کتاب زندگیم گشود و مرا به ماجرای سیاسی جدیدی کشانید وبار دیگر دست تقدیر مرا از حاشیه امور و خلوت زندگی شخصی به میانه میدان سیاست و شلوغ بازیهای آن راند.
بعد از تلفن رضا بر آن شدم که سفرم را به مصر برای شرکت در مراسم سالگرد شاه، که 26 جولای بود، مدتی جلو بیاندازم تا فرصتی
برای دیدن رضا و شنیدن حرفها و نظراتش باشد. بدین ترتیب، در بیستم جولای به سوی مصر حرکت کردم. پیش از سفر و در سر راه به دیدار دکتر ولیان که در شهر واشنگتن زندگی میکرد رفتم و جریان تلفن رضا و امکان همکاری با او را با وی در میان گذاشتم. اما برعکس انتظار، به جای تشویق به رفتن بنای نصیحت را گذاشت که وقتم را بیهوده با این خاندان تلف نکنم، و از بیفایده بودن خدمت به آنان سخنها گفت. حقیقت آن که من از این نصایح و آیههای یأس که برایم خواند دلگیر شدم. به خصوص که به خاطر داشتم وقتی در قاهره به دیدن شاه آمده بود چه اندازه سعی کرده بودم همه جا، به خصوص نزد شاه، از او تعریف کنم. حتی زمانی که قرار شده بود برای مذاکراتی از طرف شاه نزد تیمسار اویسی برود، و شاه از من خواسته بود به اویسی بگویم که ولیان از جانب او آمده است و پیش خود حرف نمی زند، ضمن تماس با اویسی و دادن پیام شاه فرصت را غنیمت شمردم و برای جلب اعتماد اویسی نسبت به او تعریفهای زیادی از او کرده بودم. لذا فکر میکردم این آیههای یأس، و سنگانداختن در راهی که میخواستم بروم، پاداش مناسبی برای آن کمکها نبود. گو این که بعدها احساس کردم که شاید حق با ولیان بوده و آن مرحوم بیشتر و قبل از من به تجربه بیهودگی خدمت به خانواده پهلوی رسیده بود.
باری مرغ آتشین که در قاهره بال فرو بست یک راست به قصر قبه که جایگاه خانواده پهلوی بود رفتم. رضا به گرمی پذیرایم شد و همین که خلوتی دست داد از آنچه کرده بود و آنچه در نظر داشت کند به تفصیل سخن گفت. و گفت که قصد دارد از مصر بیرون برود و فعالیتهای سیاسی مستقل خود را در مراکش آغاز کند و بدین منظور از طریق ملک حسین پادشاه مراکش با ملک خالد و یارانش تماس گرفته است و به بهانه حج با معینیان و امیر متقی و دکتر وکیل و اصلان افشار به دیدار مقامات سعودی رفته است. و افزود که سعودیها دو میلیون
دلار نقد به او داده اند و وعده کردهاند که پنج میلیون دلار دیگر هم به زودی از طریق ملک حسن به او خواهند داد. و هم چنین گفت قول پرداخت پانزده میلیون دلار هم در مرحله سوم به او داده شده است.
وقتی رضا اسم همراهانش را در سفر عربستان گفت به تأمل پرداختم، چون اصلان افشار و دکتر افشار و دکتروکیل را که از قدیمیهای وزارت خارجه بودند میشناختم و میدانستم که آن سه را همراه برده تا سعودیها جدیش بگیرند و او را جوانی بدون پشتوانه حمایتی رجال قدیم ندانند. اصلان افشار مدتی سفیر ایران در آلمان بود و بعد از افتضاح و برکناری قریب، و در اواخر کار، پست ریاست تشریفات دربار را داشت و از یاران صمیمی اردشیر زاهدی بود و در معیت شاه به مراکش آمده بود. دکتر وکیل هم مردی بود موقر که مدتها سفیر ایران در سازمان ملل متحد بود و پیش از انقلاب سمت سفیر ایران در واتیکان را بر عهده داشت.
باری، پس از آن که شاهزاده جریان دریافت پول از سعودیها را تعریف کرد، افزود که از معینیان خواسته که گروهی را برای فعالیت سیاسی او انتخاب کند تا پس از رفتن به مراکش به طور فعال وارد عمل شوند و از من خواست که به او بپیوندم و مسئولیت امور مالی این جریان و امور شخصی او را بر عهده بگیرم. به او گفتم بگذار قبل از پذیرش هر امری مطلبی را بدون رودربایستی با تو در میان بگذارم. گفتم: «من غیر از خدا هیچ رئیسی ندارم، کاری هم به شاهی تو ندارم، و حاضرم مثل یک برادر در کنارت باشم. تا روزی که راه خدا را بروی مثل یک برادر با تو خواهم بود، و روزی هم که راه او را نروی علیه تو میجنگم». با شنیدن این حرف اشک در چشمانش حلقه زد، و آن اشک بذر روابط آیندهمان را آبیاری کرد.
چند روز بعد مراسم شب سال شاه بود. اعضاء خانواده و دوستان یکایک از نقاط مختلف جهان به قاهره میآمدند. جالب این که همان
زمان غلامرضا پهلوی از لندن پیغام داد که چون پول تهیه بلیط و مخارج سفر را ندارد نمیتواند در شب سال مرگ برادرش شرکت کند که البته همه میدانستند این یک بهانه بود و نشان دیگری از خست او که مشهور خاص و عام بود، والا با زندگی مرفه و پولهای فراوانی که داشت این هزینهها به حساب نمیآمد. به همین سبب هم بر خلاف انتظار وی، فرح و اشرف برای او پولی نفرستادند، و او هم در مراسم شرکت نکرد.
با پایان گرفتن مراسم، رضا از من خواست که به فرانسه و به دیدار معینیان بروم تا او مرا بیشتر در کار گروهی که تشکیل داده بود بگذارد. در پاریس به دیدار معینیان رفتم و او به تفصیل از گروه و افرادش برایم گفت. دانستم که افراد این گروه عبارتند از: هلاکو رامبد، رضا قاسمی، فضلالله صدر، تیمسار عظیمی، تیمسار کاظمی، امیر طاهری و دکتر غلام کاظمیان، که برای هر یک از آنها چهار هزار دلار حقوق، و چهار هزار دلار هزینه در ماه تعیین شده بود، و براساس طرحی که ریخته بودند هر یک از این افراد حوزه فعالیت معینی داشتند. پارهای از این افراد را دورادور میشناختم و با مابقی هم در طول کار بیشتر آشنا شدم. در اینجا به میدان عمل هر یک از این افراد و معرفی بعضی که تنها در این ماجرا همکاری داشتند خواهم پرداخت و معرفی آنهایی را که سالهای بیشتری با رضا همکاری کردند به قسمتهای دیگر این نوشتار موکول خواهم کرد.
حوزه عمل دکتر کاظمیان را امریکا تعیین کرده بود. وی سالها در امریکا خدمت کرده بود و از جمله سرپرستی اموردانشجویان را در آن سفارتخانه بر عهده داشته، و حتی در سالهای آخر حکومت شاه از نظر اداری ارتقاء یافته و با رتبه سفیر در همان سمت عمل کرده بود. سالها کار در کنار اردشیر زاهدی و شرکت در برگزاری مجالس آنچنانی در
سفارت ایران در امریکا، که هنوز خاطره پذیراییهای شایان آن در خاطره رجال شهر واشنگتن است، وی را با بسیاری از مقامات امریکایی آشنا کرده بود. به علت همین شناختش از امریکا با رضا، که دو سالی در آنجا درس خوانده بود و پس از آن هم مرتب به آنجا سفر میکرد، خیلی نزدیک شده بود، عضویتش در این گروه نیز به توصیه خود رضا بود.
رضا قاسمی را از زمانی که کارمند پدرم در زمان سفارت ایتالیا بود میشناختم. سالها بعد که خلعتبری وزیر امور خارجه شد او را به ریاست ادارهای که مسئول امور خلیج فارس بود برگزید، و پس از آن هم سفیر ایران در کویت شد. آن مسئولیت و مقام سفارت، وی را با منطقه خلیجفارس بسیار آشنا کرده بود. به همین سبب معینیان، که با وی دوستی دیرینه داشت، مسئولیت منطقه خلیج فارس را به وی محول کرده بود. وی فردی فعال و مردمدار بود که با پایان گرفتن کار گروه و سکونت در انگلستان کانون ایرانیان را در آن دیار شکل داد و به دبیری آن برگزیده شد.
فضلالله صدر عضو دیگر این گروه بود، دکتر جراحی که یک دوره از کهک قم به وکالت مجلس انتخاب شده بود. سخنران نسبتاً خوبی بود که برای خوشآمد اربابش کاهی را به کوهی مینمود. وی از پانایرانیستهای قدیم بود که در جریان جدایی بحرین از ایران از آن جمع جدا شده بود، زیرا پزشکپور و تجدد وعاملی، از سران پانایرانیستها که در آن موقع نماینده مجلس بودند با این جدایی مخالف بودند و او تنها فردی بود از این جمع که به این جدایی که مورد نظر انگلیسیها بود، و شاه و اردشیر زاهدی وزیر خارجه وقت آن را حمایت میکردند رأی داده بود. به پاس این عمل هم تنها فردی بود از آن جمع که دردوره بعد بار دیگر به مجلس راه یافته بود. و این بار اگر «حزب پان ایرانیست» در مجلس نقش حزب سوم را در برابر دو حزب حاکم، «مردم» و «ایران نوین» نمیتوانست اجرا کند، او با «حزب ایرانیان» که پس از آن جدایی
ایجاد کرده بود تنها وکیل مجلسی شد که از جانب دو حزب اصلی به مجلس راه نیافته بود. به هر حال، وی که ظاهراً به انگلستان علاقمند بود ودر همان کشور هم رحل اقامت افکنده بود، مسئولیت عملیات سلطنتطلبان آن کشور را هم بر عهده گرفته بود.
دو تیمسار هم کارهای نظامی گروه را بر عهده گرفتند: یکی تیمسار عظیمی که سالها وزیر جنگ بود و بسیار هم مورد احترام رضا بود. وی به زودی از این جمع کناره گرفت و تا بدانجا که مدارک من نشان میدهد حقوقی نیز دریافت نکرد. و دیگری تیمسار کاظمی که ظاهراًٌ تمام عمرش را دور از میدان عمل و در ستاد خدمت کرده بود. افسر بسیار ترسویی که وقتی در پاریس با هم قدم میزدیم مرتب مسیر خود را عوض میکرد، و نگران بود که کسی نداند ما کجا هستیم و یااصلاً بدانند با من است، و همیشه فکر میکرد تمام نیروها برای ترور او بسیج شدهاند.
و بالاخره امیر طاهری که مسئولیت امور تبلیغاتی گروه را بر عهده داشت و امید میرفت با روابطی که با برخی از مطبوعات غرب دارد تبلیغات وسیعی را به نفع سلطنت به راه بیاندازد. و البته چنین نشد و این ادعا طبل تو خالی بود و بالاخره هلاکو رامبد که مسئول قسمت فرانسه بود و بعدها به ریاست گروه رسید، و در قسمتهای دیگر درباره او بیشتر سخن خواهم گفت.
از پاریس که به قاهره بازگشتم متوجه شدم که رضا از خیال رفتن به مراکش دست برداشته است. علت را جویا شدم گفت: مادرم میگوید اگر از مصر بروم سادات ناراحت خواهدشد. پرسیدم خودت با سادات صحبت کردهای؟ گفت: نه. گفتم: بهتر است مطلب را با او در میان بگذاری تا همه چیز روشن شود.
او به دیدار سادات رفت و بر خلاف گفته مادرش سادات از رفتن او استقبال کرد. و شاید همین امر جان او را نجات داد و الا چه بسا که او
نیز به همراه سادات کشته میشد. پس از موافقت سادات با ملک حسن صحبت کرد و او با کمال محبت او را پذیرا شد. بدین ترتیب، در اواسط ماه اوت 1981 که مادرش در اردن بود بار سفر بستیم و دونفری عازم مراکش و دیدار با سرنوشت جدیدمان شدیم.
مهماننوازی را ملکحسن به نهایت رسانید. ما را به قصر خود برد و نهایت اکرام را کرد. چون رضا خواست مسکنی جدا داشته باشد، در محله «تامارا» خانهای که پای در آب دریا میشست و موسیقی امواج فضای آن را پر میکرد در اختیار او گذاشت، و رئیس سازمان امنیت خود را، موظف کرد که هر هفته گزارشی از حال رضا به او بدهد. دیدارها همچنان ادامه داشت و میهمانی و مهربانی، و رضا او را «عموجان» صدا میکرد؛ عمویی که از پدر به او مهربانتر بود.
دو سه ماه بعد، به توصیه احمد اویسی، رضا خانهای در شهر رباط خرید تا استقلال خود را داشته باشد. و تا خانه آماده شود و تزئینات درون خانه مطابق میل او صورت گیرد یک سالی به طول انجامید. و پس از آن به محل جدید که نیم میلیون دلار خریده بود رخت کشید.
در همان ماه اول اقامت در مراکش، با رضا سفری به امریکا داشتیم تا رضا با هوشنگ انصاری ملاقات کند و از او برنامهای برای مبارزات سیاسیش بخواهد. البته آنچه به انصاری اعتبار میبخشید فعالیت سیاسی او نبود بلکه هوشمندی، ارتباطات وسیع او با مقامات امریکایی و ثروت فراوانی بود که او داشت، ثروتی که او را نه تنها از ثروتمندترین ایرانیان بلکه یکی از ثروتمندان جهان کرده بود. ضمن آن که از قدیم نیز روابطی وسیع و محکم با مقامات امریکایی داشت. رضا همچون پدرش و دیگر اعضاء خانواده به جلب حمایت و همکاری او دیده دوخته بود. اما انصاری که خیلی پیش از اینها تصمیم خود را گرفته بود و متوجه شده بود که امید چندانی به بازگشت به ایران نیست و باید زندگی رادر اینجا ساخت چندان روی مساعدی نشان نمیداد. وی که مرد خود ساختهای
بود و با تیز هوشی فوقالعاده نگذاشته بود چون هویدا و دیگران به دام بیفتد، این بار نیز متوجه واهی بودن خیالات و عدم موفقیت برنامهها شده بود. و از آنجا که مرد عمل و واقعیت بود تا حرف و رویا به سرعت خود را با محیط جدید تطابق داده بود و بیهوده خود را با رویای بازگشت سرگرم نمیداشت. ایران بخشی از زندگی او بود که پشت سر گذاشته بود، هر چند هنوز با دقت فعالیت تمام گروهها را دنبال میکرد و مثل افرادی چون آموزگار، که به طور کلی گم و گور شده بودند، نبود. ولی چون آنها را بیفایده میدید روی هیچ یک از برنامهها سرمایهگذاری نمیکرد و نیرویش را صرف تطابق با محیط جدید میکرد. مردی استوار که مصمم بود در جامعه جدید نیز موفق باشد. به همین سبب نیز چند سال پس از این روزها که به دیدارش رفتم در اطاق عکسهای او با رجال جهان و به ویژه با رجال امریکا در قابهای گرانقیمت روی میز و دیوارها در شکل زیبایی قرار داشت.
عکسهایی با ویلی برانت، راکفلر، کیسینجر و با رئیس جمهور پاکستان، اما حتی یک عکس به همراه شاه یا کابینهای که او سالها در آن عضو بود به چشم نمیخورد. شاید نمیخواست خاطر امریکاییان را که از ایران و ایرانی خشمگین بودند بیازارد.
در بازگشت از سفر به مراکش، انورسادات را در مصر ترور کردند و رضا به سرعت برای تشییع جنازه به سوی قاهره حرکت کرد. پس از برگزاری مراسم به مراکش بازگشت و سپس برای شرکت در اولین جلسه گروه سیاسی به سوییس رفتیم. اواخر اکتبر یا اوایل نوامبر بود. زمانی که برگ درختان رنگ میگیرد و باد ملایمی از کوهسار آلپ میوزد و سوییس را بهشتی دیگر میکند. تمام اعضاء گروه به جز امیر طاهری از کشورهای مختلف به سوییس آمده بودند تا موجودی را حیات بخشند که حکم مرگش را نیز در همان جلسه امضاء کردند.
چند روز بحث و گفتگو و خطابههای آتشین و ابراز احساسات، شعارهایی تهی که به راحتی میدیدی که در پس این همه درد آتشی نیست. بیان دو خاطره از آن روزها شاید پرتوی به ذهن خواننده بیفکند و جو حاکم بر آن جمع را تا حدودی نشان دهد:
یکی از این خاطرات مربوط است به فضلالله صدر. وی که ناطق نسبتاً خوبی بود در یکی از این جلسات با سخنانی گرم و آتشین چنان از شاه و میهن گفت که همه را به هیجان آورد. در بخشی از سخنانش گفت: چه فرمان یزدان چه فرمان شاه، و سپس داد سخن داد که هر کس از شاه (رضا پهلوی) برای خدماتی که میبایست همه با جان و دل انجام دهند پول طلب کند خائن است. و عجبا وقتی که جلسه تمام شد و من و رضا در گوشهای ایستاده بودیم به رضا نزدیک شد و گفت: قربان این چهار هزار دلار حقوقی که در ماه تعیین کردهاید کم است، دستور فرمائید مقداری بر مستمری ما چاکران بیفزایند.
خاطره دیگر از تیمسار کاظمی است که روزی به تعجیل نزد من آمد و گفت اعلیحضرت (رضا پهلوی) فرمودهاند برای طرحی مهم و سرّی بیست هزار دلار در اختیار ایشان بگذارم. پاسخی ندادم تا از رضا کسب تکلیف کنم. مطلب را با شاهزاده در میان گذاشتم. به خنده افتاد و گفت او آمده بود و بیست هزار دلار از من برای کمک به زندگی شخصیاش میخواست که من قبول نکردم، والا طرحی در کار نیست.
پس از این جلسه دیری نکشید که رئیس و سرپرست گروه یعنی معینیان کار را بیحاصل یافت و جمع را ترک کرد و به دنبال زندگی خویش و برنامههایی که با دوستش امیر متقی داشت رفت. اجازه بدهید داستان این جلسه را با معرفی رئیس گروه یعنی معینیان به پایان ببرم. معینیان مردی است پرکار و بدخلق و در خود که حوصله مجلس درباری و بزمهای آنچنانی را ندارد. به همین سبب هم با آن که سالها رئیس دفتر شاه بود بیش از یکی دو بار او را در مجالس ندیدم. میگفتند
او از صبح زود بر سر کارش میآمد و تا نیمه شب در دفتر کارش میماند و برای تفریح هم دست زن و بچههایش را میگرفت و میرفت در جاده شاهعبدالعظیم و چند ساعتی ساکت در ماشین مینشست و سبزیکاریها را تماشا میکرد. ترقی خود را مدیون مبارزاتش با دکتر مصدق میدانست. در زمانی که سردبیری روزنامه آتش را که متعلق به میراشرافی بود، داشت و در آن سخت به مصدق میتاخت.
پس از کودتای 28 مرداد به پاس خدماتش، سپهبد زاهدی حکم معاونت اداره تبلیغات و انتشارات را به نام او صادر کرد. اما وقتی او به آن اداره مراجعه کرد، بزرگمهر که رئیس اداره بود از این که سپهبد زاهدی برای او که خود را یکی از ارکان کودتا میدانست تعیین تکلیف کرده بود ناراحت شد و معینیان را نپذیرفت. او هم ناگزیر دوباره به زاهدی مراجعه کرد، و زاهدی از این تمرد بزرگمهر چنان عصبانی شد که دستورداد سربازانش بزرگمهر را دستگیر کنند. به هرحال با وساطت آشنایان، بزرگمهر آزاد شد و فهمید که قدرت در کجاست و معینیان را پذیرا شد. با آن که بزرگمهر او را معاونی بیکاره کرده بود و در تمام روز هیچکاری را به او ارجاع نمیداد، اما او هر روز اول وقت اداری سر کارش میآمد و تا آخر وقت از پشت میزش تکان نمیخورد.
با رفتن بزرگمهر از آن اداره معینیان فعال شد و پس از مدتی به مدیریت کل آن اداره ارتقاء یافت و با پشتکار و تلاش فراوان آن اداره را که تنها فعالیتش رادیو و خبرگزاری پارس بود سر و سامانی داد. علم که نخستوزیر شد وی را به وزارت راه برگزید و پس از آن مجدداًً به اداره تبلیغات که این موقع وزارت اطلاعات شده بود برگشت، تا آن که بالاخره بعد از کنارهگیری هیراد از ریاست دفتر مخصوص او را به دربار آوردند و رئیس دفتر مخصوص شاه شد.
اگر افراد اولین گروه به ظاهر متشکل که در اطراف رضا بودند در همان اولین قدمها ضعف و عدم کفایت خود را نشان دادند، برعکس در
این ایام وضع مالی رفته رفته رو به رشد و رونق داشت. زیرا از دو میلیون دلاری که سعودیها به خود رضا داده بودند از طریق آقای کتیه، Cottieh ، یکی از وکلای این خانواده که یک فرد سوییسی است، طی دو فقره نهصد و دویست هزار دلاری جمعاً یک میلیون و صد هزار دلار در اختیارش گذاشته شد. هم چنین در ماه نوامبر نیز همانگونه که سعودیها قول داده بودند 5 میلیون دلار دیگر از طریق ملک حسن برای رضا فرستادند که ملک حسن پس از کسر نیم میلیون دلار پول خانهای که رضا خریده بود، 5/4 میلیون دلار بقیه را برای کتیه وکیل یاد شده فرستاد به علاوه نیم میلیون دلار از باقیمانده پولی که از قبل در دست او بود، و او هم به نوبه خود این پول را نیز مثل پولهای قبلی به حساب شرکتهای رضا پهلوی که در کنترل من بود حواله کرد. بدین ترتیب، شش میلیون و یکصد هزار دلار پرداختی سعودیها سرمایه اولیهای شد که رضا خواست با آن پول برای او به کار تجارت بپردازم، در آغاز امر از او پرسیدم آیا یقین دارد که پولی را که سعودیها دادهاند میتواند صرف امور تجاری وشخصی خود کند؛ گفت ملک حسن گفته است که سعودیها این پول را دادهاند که هرگونه که خودم می خواهم آن را خرج کنم.
بدین ترتیب بود که با این پول وارد فعالیتهای اقتصادی شدیم. به معاملات ارز پرداختم، و یک بانک و یک شرکت نفت برای او تأسیس کردم که برای چند سالی به خواست خداوند بازده بسیار بالایی داشت. شرح این شرکتها و نحوه عملکرد آنها و کلیه مخارجی که از این پول شد در بخش امور مالی خواهد آمد.
به هر حال از این پول و منافع حاصله از آن، و حدود ده میلیون دلار دیگری که پس از آن توسط رضا و به تدریج در اختیارم گذاشته شد، هزینه زندگی شخصی، مستمری کارمندان و خدمه و محافظین، و پولهایی را که گاه به افرادی حواله میداد میپرداختم. ضمن آن که تا
سال 1985 که حساب سیاسی از حساب شخصی جدا نشده بود، پرداخت بیشتر هزینههای فعالیتهای سیاسی نیز بر عهده من بود. یکی از ارقام این گونه هزینهها وجهی بود که برای چند ماهی به «رادیو نجات ایران» میپرداختم. این رادیو که مرکز پخش آن در قاهره بود خود داستانی مفصل دارد که به اختصار به آن میپردازم:
نخست قرار بود که فرح از پنج میلیون دلاری که از اشرف گرفته بود بیشتر هزینه آن را تأمین کند، که به دلایلی که نمیدانم چنین نکرد. بعد قرار شد رضا ماهی صد هزار دلار از طریق کامبیز آتابای که مسئولیت آن را داشت به رادیو بدهد. پیش از ادامه ماجرا اجازه دهید کمی در مورد کامبیز آتابای که خود ماجرای شنیدنی دارد بگویم: او فرزند فتحالله آتابای میر آخور شاه و معاون وزارت دربار بود که خود بعدها با پیر شدن پدر مسئول قسمت ماشینهای دربار شد، ولی معروف بود که برای شاه دلالی محبت هم میکند به همین سبب فرح از او خوشش نمیآمد، به طوری که زمان خروج از ایران چون فرح شنید او نیز جزو همراهان است سخت برآشفت و گفت: «باز هم که این پسره دارد می آید.» به همین جهت به جای آن که در معیت شاه سوار هواپیما شود، سوار هواپیمای باری که وسایل آنها را حمل میکرد شد. اما با مرگ شاه کامبیز کم کم خود را به فرح نزدیک کرد. و از آنجا که جوان کارایی است و استعداد نوکری در خون او است، و به خوبی میداند چگونه رضایت ارباب خود را کسب کند، به زودی توانست خود را جای کند و مسئول امور رادیو از جانب خاندان پهلوی شود. پس از فعال شدن شخص رضا و عزیمتش به مراکش، فرح قاهره را ترک کرد و به دنبال زندگی شخصی خود رفت. کامبیز آتابای نیز با او رفت، و با کمال شگفتی چنان خود را عزیز فرح کرد که فرح امور مالی خود را در امریکا به دست او سپرد. وی که امروزه ثروت فراوانی دارد به همراه پدر پیرش خدمت فرح را میکند، ولی چندان غم مادر پیرش را ندارد. در حالیکه
مادر او زنی است ادیب و فاضل و در شهر واشنگتن زندگی میکند از نظر مالی وضع خوبی ندارد.
به هر حال، چند ماهی از جانب رضا به این رادیو پول میدادم تا آن که از فعالیت رادیو و نحوه خرج پول نزد رضا شکایت شد، و امیر طاهری مأمور بررسی گردید و گزارشی داد که پولها حیف و میل میشود و کمک به آن بیفایده است. بدین ترتیب کمک شاهزاده به آن قطع شد. اما این رادیو بودجهای مستقل از این کمک هم داشت، و ظاهراً سازمان «سیا» خرج آن را تأمین میکرد. از جمله دکتر امینی از بودجه ماهیانه یکصدو هشتاد هزار دلاری که سازمان «سیا» برای فعالیتهای «جبهه نجات» در اختیارش گذاشته بود ماهیانه بیست هزار دلار به این رادیو میپرداخت. ولی پس از مدتی، دکتر محمودی سرپرست رادیو، که در ایران هم معاون سازمان رادیو و تلویزیون بود، بر آن شد که سهم رادیو را مستقیماً از «سیا» بگیرد و خود را از حیطه امر و نهی امینی بیرون بکشد، که موفق هم شد. ولی پس از آن که دکتر منوچهر گنجی از سال 1985 به جای امینی از سوی «سیا» تعیین شد بر آن شد، که محمودی و رادیو را به زیر لوای خود درآورد. و چون محمودی به این فرماندهی سر نمینهاد روابطشان شکرآب شد، و محمودی که توان مقابله با گنجی را نداشت قاهره را ترک کرد و به غرب امریکا آمد و دنبال زندگی شخصی خود را گرفت.
و اما خارج از حلقه کوچک اطرافیان رضا، در نقاط مختلف جهان فعالیتهایی زیر عنوان سلطنتطلبی و نجات ایران انجام میشد، که اکثر اوقات رضا حتی در جریان آن فعالیتها نبود. اما به هر حال هر جا سخن از براندازی جمهوری اسلامی وبازگشت سلطنت بود مشروعیت آن به وی باز میگشت. بودجه این فعالیتها نیز عموماً از جانب سازمان
«سیا»، اشرف، و یا کشورهای عربی تأمین میگردید، که از میان کشورهای عربی در حقیقت عراق و تا حدودی سعودیها تأمین کنندگان اصلی این بودجهها بودند.
در میان این فعالیتها دو مجموعه شاخص بودند و در حقیقت محورهای حرکت را در دست داشتند، که بینش و عملکرد آنها به مقدار زیادی از یکدیگر متمایز بود. یکی از آن دو، محور تیمسار اویسی بود و دیگری محور دکتر امینی. اولی بنابر خصلت خود بیشتر به دنبال فعالیتهای نظامی بود، و بیشترین کمکها را ازخاندان پهلوی میگرفت، و همانگونه که پیشتر گفته شد اشرف روی آن حساب میکرد و میخواست از عربها برای او پول بگیرد. یک بار هم در سال 1980 رائد که قبلاً سفیر ایران در عربستان سعودی بود با خواهش من برای گرفتن کمک با سعودیها تماس گرفت، و معاون سازمان امنیت سعودیها نیز برای بررسی شرایط در پاریس با اویسی ملاقات کرد. اما این دیدار او را نسبت به کارایی و لیاقت اویسی مشکوک کرد و کمکی فرستاده نشد. از جمله دلایلی که معاون سازمان امنیت سعودی را نسبت به کار اویسی ناامید کرد. درخواست مالی اویسی بود. اویسی که در نظر داشته بود تقاضای سیصد میلیون دلار کمک کند اشتباهی از رقم سه میلیون دلار سخن گفته بود، که خود رقم به فرستاده سعودی نشان داده بود که عملیات گسترده نظامی که وی از آن صحبت میکند بیاساس است.
به هر حال، همانگونه که مطلع هستید وی با تیمسار آریانا، که «ارتش آزادیبخش ایران» را داشت و افراد این ارتش ناوچه ایران را طی عملیاتی از اسپانیا ربوده بودند، و ظاهراً زمانی هم تا مرز اجرای ورود ارتش «آزادیبخش» به ایران از مرز ترکیه پیش رفته بودند، به توافق موقت رسید. اما آنگونه که شایع است شب پس از توافق همسر تیمسار آریانا نظر وی را عوض کرد و صبح فردا توافق بر هم خورد.
به هر حال با حمایت گستردهای که عراق از مخالفین جمهوری اسلامی میکرد، و امثال اویسی و کار نظامیشان هم با روحیه صدام حسین هماهنگی داشت. اویسی از اوایل بهار 1359 کاملاً به آغوش عراق رفت و رادیویی هم به سرپرستی تورج فرازمند در آنجا دایر کرد. هر چند این رابطه چند ماه پس از حمله عراق به ایران بر هم خورد، زیرا عراق از اویسی میخواست که به بخشی از خاک ایران که گرفته بود برود و دولت مستقل اعلام کند، اما اویسی با تمام حمایتش از عراق جرأت این کار را نداشت، و صدام که او را ترسو و بی عمل دید از او روی گردانید.
از فعالین دیگر در امور نظامی از سپهبد سعید رضوانی میتوان نام برد. وی دوست تیمسار اویسی بود و از طریق او به مراکش میآمد و ظاهراً معاون تیمسار آریانا در تشکیل «ارتش آزادیبخش ایران» بود. اما نقش اصلی او ارتباط با اسرائیل بود. درهمین رابطه نیز در این ایام مرتباً به مراکش میآمد و قرار بود که مقداری پول توسط خانواده پهلوی در اختیار او گذاشته شود، و آنان این پول را از ثروت خود به او بدهند یا از طریق دولتهای حامی خودشان تهیه کنند، و سپهبد رضوانی با این پول از اسرائیلیها اسلحه، مشاور و طرح بخرد، که من در جزئیات کار قرار نداشتم. اما جالب آن بود که اسرائیلیها تنها کشور دوستی بودند که به جای کمک به خاندان پهلوی از آنها پول هم میخواستند و حتی در این شرایط و به هنگام دربهدردی خانواده پهلوی باز هم یک قران مفتی به کسی نمیدادند. از سوی دیگر خاندان پهلوی و رضا هم اهل این مخارج نبودند و حاضر نبودند ثروت خود را در راه کسب قدرت صرف کنند. لذا پس از مدتی رضوانی ناامید شده و فعالیتهایش را بیثمر یافت و ظاهراً متوجه شد که به رضا و فعالیتش در این زمینه امیدی نیست.
محور دیگر فعالیت که سلطنتطلبان با آن در رابطه بودند جبهه نجات به رهبری دکتر امینی بود که بودجه مشخص و مستقلی از سازمان
«سیا» داشت. جبهه نجات که در اول میخواست دربرگیرنده کلیه نیروها باشد کم کم با عدم استقبال نیروهای دیگر و فعالیت شهریار آهی، که بعد به آن خواهم پرداخت، بیشتر و بیشتر به سوی سلطنتطلبان روی آورد. به هر حال برعکس تیمسار اویسی که به طرحهای نظامی میاندیشید، کار سیاسی بخش اصلی فعالیت جبهه نجات را تشکیل میداد. روزنامه ایران و جهان را به سرپرستی شاهین فاطمی منتشر میکردند. و رادیو جبهه نجات را که شرحش آمد در اختیار داشتند و چون فعالیت آنان با نوع فعالیتهای دکتر شاهپور بختیار، که مدعی مشروطه سلطنتی بود همخوانی داشت لذا بختیار هم بیشترین مراوده و درگیری را با این مجموعه تا جمع اویسی داشت.
از آنسوی، رضا پهلوی، هم چون پدرش دربار خود را داشت. درباری کوچک مرکب از یاران نزدیک و هم پیمانهای مجالس خصوصی او. افرادی که زندگی خصوصی خود را در کنار آنان میگذرانید. این حلقه کوچک عبارت بودند از: رئیس دفتر او که چندین بار عوض شد. سرهنگ احمد اویسی که از کودکی او را بزرگ کرده بود و سرپرستی انتظامات و امنیت را بر عهده داشت. وی علاوه بر سمت رسمی، دوست شخصی و یار بزم و پایه مجالس شبانه او هم بود و به طور کلی در شخص رضا نفوذ بسیار داشت و شاید بتوان گفت که از بانفوذترین افراد این حلقه کوچک و مؤثرترین فرد در تصمیمگیری رضا و عملکردهای سیاسی و اجتماعی و شخصی او بود. شهریار آهی که به عنوان مشاور در همین ایام به این جمع پیوست و با همان خصوصیات اویسی به زودی رقیب اصلی او شد. شاهپوریان که مسئولیت امور اداری دفتر را بر عهده داشت. منشی مخصوص، که سالها خانم شکیب بود. و بالاخره مسعود معاون که کارهای شخصی رضا و اداره امور داخلی خانه
را سرپرستی میکرد. وی که دوست دیرین و هم کلاسی رضا بود در مسائل سیاسی و گرداندن امور دخالتی نمیکرد جز آن که در حد یک دوست نزدیک ویار مجالس خصوصی به مناسبت، نسبت به امور اظهارنظر میکرد. و بالاخره خود من که امور مالی را بر عهده داشتم و چند سال اول در امور سیاسی نیز فعال بودم. شرایط خارج از کشور نفوذ یاران خصوصی رضا را بسیار گسترده کرده بود. زیرا از سویی نیروهای فعال مدعی سلطنت، مستقل از او به حیات خود ادامه میدادند و رابطه او با آن گروهها بر پایه مشروعیت وراثت او برای سلطنت استوار بود تا وابستگی مادی و عینی و از سوی دیگر خود او بیشتر به فکر گذران زندگی شخصیاش بود تا فعالیتهای سیاسی .
به این ترتیب حمایت رضا از این یا آن گروه بیش از آن که به کارآیی گروه ها بستگی داشته باشد به نظر یاران مجالس خصوصی رضا بستگی داشت و همین واقعیت سبب میشد که بر خلاف زمان شاه این گونه افراد درتعیین سیاست نقش مؤثری داشته باشند.
دعوای قدرت و تفاوت بینش تیمسار اویسی و دکتر امینی در حلقه کوچک اطرافیان رضا هم راه یافت و به تدریج شدت گرفت. احمد اویسی سعی میکرد جای پای برادرش تیمسار اویسی را نزد رضا محکم کند و مرتب میخواست که برای او پول بیشتری حواله کنم. اما من که به دلایلی که قبلاً گفتم از تیمسار خوشم نمیآمد وکارهای او را بیحاصل میدانستم،تا حد امکان مانع ارسال پول میشدم. لذا اویسی بر آن شد که شهریار آهی، خواهر زاده
دکتر هوشنگ رام را که نزد تیمسار کار میکرد و امور مالی اورا به دست داشت به دفتر رضا بیاورد. با این امید که وی بانفوذ کلام و استعدادی که در توطئه کردن و نقشه کشیدن دارد بتواند هر چه بیشتر نظر رضا را به تیمسار جلب کند.
پیش از ادامه مطلب، از آن روی که آهی نقش مهمی در کل جریان خواهد داشت، بهتر است مختصری او را معرفی کنم. وی خواهرزاده دکتر هوشنگ رام مدیر عامل سابق بانک عمران است که سالها در امریکا درس خوانده است و با آن که ظاهراً یک لیسانس بیشتر ندارد مرتب میگوید: «ما که دکترا از ام.آی. تی یا هاروارد داریم...». یک سال پیش از انقلاب به ایران برگشت و بلافاصله به سمت معاون بانک عمران، که داییاش مدیر عامل آن بود، منصوب گردید. وی فردی بسیار زیرک و خوش برخورد و خوش گفتار است و به خوبی میداند چگونه خود را نزد صاحبان قدرت جای کند. علاوه بر اینها به دلایل دیگری هم اعتماد رضا را بسیار جلب کرده و بر او نفوذ وسیعی دارد. از آن جمله مباحث سیاسی را به زبان ساده و عامه پسند مطرح میکند، ضمن آن که این مطلب کم عمق را چنان در قالب کلمات دهن پرکن و فریبنده میریزد که شنونده را در لحظات اولیه مسحور میکند. واز آنجا که رضا از سویی حوصله مطالعه کتاب و حتی جزوات سیاسی و یا شنیدن مسایل پیچیده سیاسی و اجتماعی را ندارد و از سوی دیگر حافظهای قوی دارد که میتواند مطالب دیگران را گرفته و طوطیوار بازگو کند، چنین شخصی بهترین راهنمای سیاسی او میتواند باشد. لذا بارها من و دیگر نزدیکان شاهد بودیم که جملات و مطالب آهی را مثل شعری که حفظ کرده باشد در سخنرانیها و مصاحبههایش بازگو میکرد.
مزیت دیگر آهی آشنایی وی با زبان و روحیات جوانانی چون رضا، که بیشتردر غرب یا با فرهنگ غربی رشد کردهاند، است و میداند چه بگوید که آنها بپسندند. شاید ذکر یکی دو خاطره مطلب را روشنتر کند:
مدتها رضا با دختر یول براینر، هنرپیشه معروف، نرد عشق میباخت. این دختر را اردشیر زاهدی با رضا آشنا کرده بود، از همان محبتهایی که ظاهراً در حق شاه نیز میکرد. اما این دختر زیبا با آن که درخلوت توجه خاصی به رضا نمیکرد تا جمع وسیعی را میدید، به ویژه اگر دوربین و خبرنگار هم بود، فوری چنان خود را به رضا میچسبانید که
گویی یک جانند در دو قالب. از جمله به خاطردارم در ایامی که در مراکش بودم، در یک سفری که از آگادیر به کازابلانکا میرفتیم، موقع پیاده شدن از هواپیما جلوی در خروجی لب بر لب رضا گذاشت و مثل هنرپیشهها در فیلمهای سینمایی او را در آغوش گرفت. مسافرین که راه خروجشان سد شده بود، از این که این دو همدیگر را رها نمیکردند حوصلهشان سر رفته بود و بیصبرانه پا به پا میکردند. از این بیتوجهی آنان سخت ناراحت شدم. به خصوص این عمل در یک کشور اسلامی مثل مراکش، با تعصب مذهبی مردم، بسی بیشتر ناپسند بود. بعلاوه ایشان مدعی سلطنت کشوری بود که دنیا به آن و مدعیانش چشم دوخته بودند و مردم وخبرنگاران هر حرکت کوچک شاهزاده را زیر نظر داشتند. بالاخره وقتی دیدم آنها ول کن نیستند ناچار به ملایمت آنان را به گوشهای هُل دادم و از سر راه مردم به کناری راندم. به رستوران که رفتیم به رضا و عملش اعتراض کردم. اما رضا برای گریز از حملات منطقی من رو به آهی کرد و نظر او را در این مورد خواست. آهی نیز با ژستی آزادیخواهانه گفت: چه ایرادی دارد، هر کس صاحب اختیار خودش است، و کسی حق ندارد مانع لذت و عشق دیگری بشود. گفتنی است که رضا سخت دلباخته این دختر بود و به یاد او مرتب اشک میریخت و میخواست با او ازدوج کند که بالاخره هم احمد اویسی موفق شد رأی او را بزند و او را قانع کند که چون طبق قانون فرزند آنان نمیتواند ولیعهد ایران بشود بهتر است از ازدواج با یک دختر خارجی منصرف شود و برای همسری خود یک دختر ایرانی را برگزیند.
نمونه دیگر جریان دلدادگی آهی و فرحناز بود. از همان اوایلی که آهی به مراکش آمد بر آن شد که دل فرحناز را به دست آورد، و شاید هم میخواست با او ازدواج کند. اما به دست آوردن فرحناز، که دختری بود که در عین حالی که در آرایش کردن افراطی و در لباس پوشیدن بیپروا بود در روابط سختگیر و طالب عشق و دلدادگی بود نیاز به
برنامهریزی دقیق داشت؛ به خصوص که فرحناز دوست پسری هم به نام نادر معتمدی، که از کودکی با او و رضا بزرگ شده بود، داشت.
بدین ترتیب، برای به دست آوردن دل فرحناز پیش از هر چیز میبایست خانه دل او را از یاد عشق معتمدی خالی میکرد. لذا آهی با معتمدی طرح دوستی ریخت و آنچنان به او نزدیک شد که به عنوان دو رفیق که باهم از عیاشیهایشان می گویند، معتمدی بیخبر از همه جا برای او ازدختران و زنان دیگری هم که در زندگیش بودند تعریف میکرد. و از آنجا که در تابستان آن سال همه آنها به همراه رضا چند ماهی نزد اردشیر زاهدی رفتند، وقت فراوانی برای تعریف داستانهای این چنینی داشتند.
با دانستن این اطلاعات، آهی آنقدر در گوش فرحناز قصه از بیوفایی و بیاعتمادی معتمدی گفت تا شعلهای که در دل او گرمی داشت به سردی گرائید. مرحله بعد تسخیر این قلعه خالی بود. و برای آن که رضا را بیشتر با خود کند و او را هم سرگرم بدارد دوست دختر خود را، که برادرزاده دکتر شاهقلی وزیر سابق بهداری بود، به او معرفی کرد، و چنین وانمود کرد که با او هیچ ارتباطی ندارد. رضا نیز جوان بود و چشمش به دنبال هر زیبارویی بود، به خصوص که برای جلب توجه بیشتر رضا دختر سن خود را هم پنج سال کمتر از سن واقعیش گفته بود. صمیمیت بیشتر با رضا، که دستاورد این خوش خدمتی بود، امکان تماس بیشتر و نزدیکتر آهی را با فرحناز به دنبال داشت، و همین فرصت طلایی به او امکان میداد که کم کم گل محبت خود را در باغ ویران شده دل فرحناز به بار بنشاند.
تمام کارها بر طبق نقشه جلو میرفت تا آن که محافظین رضا متوجه فریب آهی شدند، و به رضا هشدار دادند که بر عکس ادعای آهی بین وی و آن دختر رابطهای عمیق برقرار است، و چون رضا به آسانی نمیپذیرفت، او را پنهانی به تماشای اتاقی بردند که آن دو در آن سرگرم
بودند. رضا که از این فریب مطلع شد، بر آن شد که برای انتقام رابطه آهی با فرحناز را بر هم بزند. لذا شبی، که روزش آهی مرا به خواستگاری فرحناز نزد رضا فرستاده بود، من و رضا و آهی و فرحناز در مراکش با هم نشسته بودیم. رضا دستور داد مشروب بیاورند، و بعد هم آنقدر مشروب آوردند تا آهی، و به ظاهر هم رضا مست شدند. آن وقت رضا صحبت را به زن و عشق کشانید و گفت که هرگز بی حساب و کتاب عاشق زنی نمیشود و اصلاً عشق به زن برای او مفهومی ندارد و غیره... من که از بازی او بیخبر بودم خواستم حرفی بزنم و آنچه را میدانستم با حقیقت وجود رضا تفاوت دارد به او تذکر دهم که از زیر میز به پایم زد که یعنی ساکت باشم. آهی که مست بود بر طبق خصلت همیشگیاش که باری خوشایند اربابش دنباله سخن او را میگیرد گفت: بله عشق یعنی چه، این مزخرفات چیست، من هم هرگز از صمیم قلب به زنی دل نمیبندم و عشقهایم از روی حسابگری و برای رسیدن به مقصودی است. فرحناز که از آسمان خیال پائین آورده شده بود ناراحت و بیخبر آهسته مجلس را ترک گفت. و بدین ترتیب باده سدی را شکست که سیلابش کاخ رویایی را که فرحناز برای خود ساخته بود ویران کرد. و مدتی طول کشید تا جوانی یهودی به نام آرام معزینیا، که از قبل با او آشنا بود، باردیگر بر دل او مهر عشق زد، و سه سالی با او بود، تا آن که در حدود سال 1978 آن آتش نیز خاکستر شد.
از ویژگیهای دیگر آهی تحمل هر ناسزایی به هنگام مصلحت است، و به آسانی میتواند در برابر تحقیر دیگران، حتی افرادی که بسیار از او پائینتر هستند چه رسد به افراد بالا دست خود، آرام و خونسرد بایستد و با خندهای توهین را نادیده بگیرد. از جمله در سفری که در سال 1983 با هواپیمای خصوصی یک امریکایی به نام میسن (Mason) به همراه رضا و کاظمیان و چند نفر دیگر از فلوریدا به جکس ویل میرفتیم. در طول پرواز شهبازی یکی از درجهداران که محافظ ویژه رضا پهلوی بود
ناراحت به طرف آهی آمد و گفت: ای مادر ... پدرت رادر میآورم. من و کاظمیان از این گستاخی شهبازی تعجب کردیم و فکر میکردیم آهی عکس العمل شدیدی نشان خواهد داد. اما او با خونسردی شروع کرد به خندیدن، و چنان مسئله را به شوخی گذرانید که گویی هیچ سخن درشتی نشنیده است. به همین دلیل او به آسانی هر تحقیر و کلام سختی را از رضا پذیرا میشود و هرگز در برابر او نمیایستد.
به هر حال، با چنین استعدادی آهی به زودی توانست دوستی و اعتماد رضا را به خود جلب کند. ولی همین که جای پایش محکم شد، برعکس نظر احمد اویسی جانب دکتر امینی را گرفت و برای او و فعالیتهایش نزد رضا تبلیغ کرد و از تیمسار اویسی بدگویی نمود.
در رقابت بین احمد اویسی و آهی بر سر جلب نظر رضا به جانب تیمسار اویسی یا دکتر امینی، اتفاقی در تابستان 1982 کفه را به سود آهی سنگینتر کرد و آن مریضی احمد اویسی بود. وی که سرطان دهان گرفته بود ناگزیر برای معالجه به امریکا رفت و همین غیبت میدان را برای آهی خالی کرد تا در دو ماهی که در سوییس بودند مرتب از دکتر امینی برای رضا بگوید. به ویژه که رضا در عمل با اویسی تماس هم نمی گرفت، به حدی که من گاه عصبانی میشدم و از خانه زاهدی تلفن بیمارستان اویسی را میگرفتم و رضا را مجبور میکردم با او حرف بزند. خوشحال بودم که او در کشاکش مبارزه با چنان مرضی نمیداند که رضا چند روز پس از مریضی او از من خواسته بود که حقوق وی را قطع کنم و تنها با پافشاری من بود که چنین نشد. بالاخره با تلاش بسیار رضا را قانع کرده بودم که این واقعاً به دور از مروت و اخلاق است که پس از عمری خدمت، حال که او مریض شده به دلیل آن که نمیتواند کار بکند، حقوقش را قطع کند. البته این بیعاطفگی یکی از خصوصیات رضا است، و من شاهد موارد بسیار دیگری هم پس از این ایام بودهام که اجازه بدهید به گفتن چند نمونه از آن اکتفا کنم.
کارمل لو، آرایشگر ایتالیایی خانواده که سالها در خدمت این خانواده کار کرده بود، چندسال قبل روزی از کمر درد نالید و اظهار داشت که قادر نیست کار کند. اولین عکسالعمل رضا آن بود که از من خواست حقوق او را قطع کنم. گفت به او بگویم که چون کمرش درد میکند و قادر به انجام کار نیست اخراج است. من هر چه تلاش میکردم به او بفهمانم که آدم چنین حرفی را به مستخدم دیرینه خانوادهاش که سالها خدمت آنها را کرده است نمیزند فایدهای نمیبخشید. بالاخره در اثر پافشاری بسیار من حاضر شد او را موقتاً نگهداری کند، هر چند بالاخره پس از مدتی او را اخراج کرد.
از نمونههای بسیار تأسفانگیز دیگر ماجرای شهبازی و نوروزی، دو تن از خدمه شخصی اوست، که در صفحات بعد به تفصیل به آن خواهم پرداخت. آنان از کودکی با او بودند و با شاه نیز کشور را ترک کردند و در خارج از کشور نیز لحظهای از او جدا نشدند. در سال 1989 رضا تصمیم به اخراج آنها گرفت، در حالی که از هیچگونه تأمین مالی برخوردار نبودند. آنها به علت نا آشنایی با کشورهای بیگانه چنان وضعیت مالی بدی پیدا کردند که به رضا گفتند اگر ما را اخراج کنی قادر به پرداخت اقساط خانه خویش نخواهیم بود و بانک خانه ما را ضبط میکند و بیخانمان میشویم. ولی رضا خیلی خونسرد پاسخ داد: این همه بیخانمان در این شهر است شما دو نفر هم روی آنها.
در کنار رقابتی که در دربار کوچک رضا بر سر تمایل به امینی یا اویسی در جریان بود، گروه سیاسی که خود او تشکیل داده بود هر روز ضعیفتر و کمرنگتر میشد و بیشتر از نظر او میافتاد. همانگونه که گفته شد، پس از آن جلسه در سوییس در اوایل پائیز 1981، دیری نکشید که معینیان گروه را ترک گفت. با رفتن او، هلاکو رامبد رئیس
دفتر شد؛ مردی که باتمام جدیتش قدرت فرماندهی و رهبری نداشت و چنان که بعدها خواهم گفت با زبان رضا نیز آشنا نبود. تازه او جدیترین فرد گروه بود، دیگران یا فقط اهل حرف بودند و یا کاری نمیتوانستند انجام بدهند. قاسمی که مسئول کارهای خلیج فارس بود ویزا نداشت و از حوزه فعالیتش نمیتوانست بازدید کند. فضل الله صدر که تنها حرف میزد. یادم میآید که وی روزی چنان با حرارت از عشق مردم به سلطنت و نفرتشان از جمهوری اسلامی برای رضا سخن گفت که گویی نظام حاکم در ایران هیچ پایگاهی ندارد و ارتش و ملت همه منتظر و گوش به فرمان هستند تا رضا حرکت کند و آنها در پشت سر او یک شبه طومار حکومت روحانیون را در هم پیچند. من که تا آن زمان باسخنان او آشنا شده بودم به وی گفتم: تو را به خدا این دروغها را به رضا نگو تا همین که یک گام به جلو برداشت متوجه شود که هیچ یک از امثال شما پشت سر او نیست. تیمسار عظیمی هم در همان روزهای اول غائب شده بود. تیمسار کاظمی هم که اهل جنگ نبود. به هر حال، چنان شیرازه گروه از هم پاشیده بود که حتی چند بار که رامبد از آنها دعوت کرد که برای ارائه گزارش فعالیتها و روشن کردن حساب پولهایی که گرفته بودند به پاریس بیایند به لطایفالحیل از آمدن سرباز زدند.
احمد اویسی و آهی هم هر یک به دلایلی با رامبد مخالف بودند و هیچ فرصتی را برای تضعیف او از دست نمیدادند و آنچه را که او با سختی میبافت آن دو در خلوت دربار کوچک پنبه میکردند.
مجموعه این عوامل تا اواخر سال 1982 گروه را بی اثر کرده و از نظر رضا انداخته بود. یک روز که من و امیر طاهری و رامبد نشسته بودیم و رامبد از طرحی که برای مبارزه با جمهوری اسلامی ریخته و مشغول تنظیم آن بود سخن میگفت ناگهان رضا از در وارد شد. رامبد همچنان به صحبت خود درباره برنامه سیاسی و فعالیتهایی که میتوان
کرد ادامه داد، اما رضا بیتوجه به برنامههای رامبد گفت: من در نظر دارم تعدادی مشاور سیاسی برای خود پیدا کنم. من که میدانستم این حرف از آهی است، با تعجب به رامبد و طاهری اشاره کردم و گفتم: پس میفرمائید این آقایان مداد هستند! رضا گفت: نه اینها کار اجرایی میکنند، من میخواهم مشاور سیاسی هم داشته باشم. البته مدتی بود که این زمزمه را از آهی میشنیدم و میدانستم که وی رامبد را رقیبی برای خود میداند و میخواهد میدان را از وجود او خالی کند. به همین سبب چنان از این گروه صحبت میکرد که گویی اینان هیچ خاصیتی ندارند و تنها مجریان بدون تفکر و نقشه هستند. او این فکر را به رضا القاء میکرد. تا آنجا که رضا هم در باطن به همین نتیجه رسیده بود!
به هر حال، با پایان سال 82 تقریباً گروه مزبور از هم پاشیده شد. در اوایل سال 83 رامبد و امیر طاهری هم که تنها باقی ماندگان جمع بودند اخراج شدند و تنها فردی که از این جمع همچنان بر سر کار خود باقی ماند دکتر کاظمیان بود. آن هم بدان سبب که او در امریکا بود و به علت دوری از همان اول حوزه عملش مستقل بود، ضمن آن که رضا پهلوی هم شخصاً به او علاقه داشت و همکاری او را خواستار بود.
با برکناری رامبد و پایان ماجرای گروه سیاسی و بهبودی احمد اویسی و بازگشت او بر سر کار خویش، دربار کوچک رضا مرکز حرکتهای سیاسی شاهزاده و منبع اصلی جناحبندیها شد. در این میدان اویسی و آهی پنجه در پنجه هم انداختند. اما به همان دلایلی که اشاره شد آهی اسب قدرت را تندتر میراند و رضا را به «جبهه نجات» و دکتر امینی متمایل میکرد. بدین سبب سفرهای دو مهره اصلی «جبهه نجات»، یعنی اسلام کاظمیه و شاهین فاطمی، به مراکش بیشتر و بیشتر میشد. این دو ستون «جبهه نجات» با تمام اختلاف شخصیت و بینش، که آن چنان وسیع بود که به هیچ وجه پنهان نمیماند و در جلسات مرتب به یکدیگر مستقیم وغیر مستقیم میتاختند، در یک مسئله اشتراک
نظر داشتند و آن کوشش و پیگیریشان بود که کاری کنند تا شاید بتوانند آیت الله خمینی را بر سر خشم بیاورند و در مورد رضا سخنی بگوید، تا از حمله او به مدعی سلطنت ایران حربه تبلیغاتی بسازند و او را مدعی نیرومندی برای حکومت جمهوری اسلامی قلمداد کنند که آیتالله هیچ توجهی نمیکرد و تنها سخنی که درباره رضا گفت به وی نصیحت کرد که مثل یک بچه خوب دنبال درسش برود و فریب اطرافیانش را که میخواهند پولهای او را به جیب بزنند نخورد؛ که البته این اشارت تحقیرآمیز به کار تبلیغات نمیآمد.
باری، در همین سفرها بود که با اسلام کاظمیه و شاهین فاطمی بیشتر آشنا شدم. با فاطمی نمیشد جوشید. او مردی ضد مذهب بود و هر بار که مرا میدید ایمان مرا نفی میکرد و من از این بیاحترامی او به مذهب و نفی خدا و پیامبر رنجیده خاطر میشدم و باب صحبت بسته میشد. اما با اسلام کاظمیه روابط خوبی داشتم. او به اعتقادات مذهبی احترام میگذاشت و مردم ایران را خوب میشناخت. مردی آرام و مؤدب بود که با پختگی در مورد مسایل اظهار نظر میکرد. با هم که بودیم از ضرورت وجود شاه مشروطه میگفت، و شرح میداد که چگونه در طول تاریخ کشورمان وقتی که شاه میمرد چنان شیرازه امور کشور از هم میپاشید که مردم از ترس اشیاء قیمتی خود رادر چاهها پنهان میکردند و به همین سبب به این ایام نا امنی میگفتند «شاهمیری». یا تعریف میکرد که در ایام پیروزی انقلاب کارها چنان راحت انجام شد که گویی با چاقو آب میبریدند. حتی یک بار در مورد اعتقادات مجاهدین، که فکر میکردم وی با آنهانزدیک است سؤال کردم و پرسیدم چگونه آنها هم به مارکس دشمن خدا و مذهب معتقدند و هم به اسلام باور دارند. خندید و گفت: این سؤال بیربطی است. گویا ظاهراً میخواست بگوید در سطح بالای مجاهدین کسی به خدا فکر نمیکند.
با گرم شدن روابط رضا و «جبهه نجات»، که توصیه آهی در آن مؤثر بود، اویسی متوجه شد که این دور بازی را باخته است. لذا به چارهجویی برآمد و بر آن شد که فرد یا افراد دیگری را بیاورد تا آهی و نفوذ او را تحتالشعاع قرار دهد. مدتی بود که کارهای سیاسی مسئولی نداشت. بدین گونه شد که برای آوردن آقای محمود فروغی، به عنوان مشاور سیاسی رضا به تلاش افتاد و توجیهش آن بود که همان گونه که پدر فروغی، یعنی محمدعلی فروغی، با اقناع سفرای روس و انگلیس تاج شاهی را بر سر محمد رضا شاه گذاشته بود، پسر او هم میتواند فرزند محمد رضا شاه را به سلطنت برساند. بدین ترتیب فروغی و شاهپور بهرامی به جمع یاران رضا پیوستند، و همراه آنان سیروس پرتوی هم به اصرار زن احمد اویسی به این مجموعه افزوده شد. محمود فروغی از دیپلماتهای قدیمی و محترم وزارت امور خارجه بود، و پیش از آن که به ریاست مدرسه عالی، که مخصوص تربیت دیپلماتها در وزارت امور خارجه بود، منصوب شود سالها در مقام سفارت ایران در امریکا و افغانستان خدمت کرده بود. نکته جالب در مورد فروغی این بود که وی نه تنها از شاه و اعمال او دلخوشی نداشت، بلکه به طور کلی از شاهپرستان و سلطنت طلبان دو آتشه هم خوشش نمیآمد. به همین سبب هم در همان بدو ورود به مراکش، و قبل از پیاده شدن از هواپیما، خواست که شاپوریان مسئول دفتر رضا پهلوی اخراج شود. شاپوریان معاون سابق وزارت اطلاعات مرد جا افتاده و جالبی بود. وی عاشق انگلیسیها بود و هر چیز آنان را بهترینها میدانست. به علت آن که مدتها در سفارت ایران در انگلستان خدمت کرده بود و به زبان انگلیسی هم تسلط داشت دوستان و آشنایان فراوانی هم در آن دیار داشت. گاه فکر میکنم که عشق او به سلطنت ایران نیز از همان علاقه فراوان او به انگستان و نظام پادشاهی آنجا نشأت میگرفت. وی این علاقه را در
عمل هم نشان داده بود. زیرا در روزهایی که کمتر کسی حاضر میشد آشکارا با رضا پهلوی کار کند و بیشتر یاران قدیمی خاندان در فکر سر و سامان دادن به زندگی شخصی خود و گم شدن در خارج بودند، و به قول معروف از ترس خشم مردم و همچنین قدرت جمهوری اسلامی و طرفدارانش سرهایشان را زیر آب کرده بودند، و حتی جمعی در تلاش و یا به امید برقراری رابطه با قدرت جدید بودند، و حتی معینیان برای گریز از پذیرش سمت ریاست دفتر رضا مسئله بیم جان دخترش را مطرح میکرد، شاپوریان با کمال میل به خدمت رضا درآمد.
از شاپوریان سخن به میان آمد و یاد خاطرهای افتادم که نشاندهنده یکی دیگر از خصوصیات اخلاقی رضا است. روزی من و رضا با هم نشسته بودیم ودر مورد متملقین درباری و زشتی کار آنان صحبت میکردیم و میگفتیم که این افراد شخصیت صادقی ندارند، و فرصت طلبانی هستند که تنها به فکر خود و پرکردن جیبشان میباشند. در همین موقع شاپوریان از در وارد شد. نمیدانم چه صحبتی به میان آمد که شروع به تملق گفتن از رضا کرد و این شعر سعدی را خواند: «فحش از دهن تو طیّبات است»، که ما هر دو زدیم زیر خنده. من ناگزیر برای حفظ آبروی شاپوریان به رضا گفتم: آقای شاپوریان شامل مسئلهای که میگفتیم نیست، و از شدت علاقه به شما چنین عمل میکند. این را هم بگویم که به طور کلی رضا ذاتاً اهل تشریفات نیست، و اگر به حال خود بگذارندش از تملق و چاپلوسی خوشش نمیآید، و حتی گاهی تا بدان مرز میرود که بوی سبکی و عدم وقار هم میدهد. از جمله یکی از روزها ضمن عبور از کنار مستحفظین متوجه شدم یکی از گاردها،که به نظرم فرد جدیدی میآمد، خیلی خوب احترام میگذاشت و تنها گاردی بود که من را به یاد احترامات نظامی آن چنانی گاردهای سلطنتی در گذشته میانداخت. به اویسی گفتم: این گارد جدید خیلی خوب احترام
میگذارد، خندید و گفت: بله، اما اگر یک روز رضا نپرد و باگازانبر [...] او را در حال سلام دادن نگیرد.
در مراکش نیز یکی از خدمههای مراکشی رضا مدعی بود که از خرگوش بدش میآید و همردیفانش از این بابت سر به سر او میگذاشتند. روزی برای رضا خرگوشی آوردند وی آنرا برداشت و غافلگیرانه توی صورت آن خدمه برد. مرد بیچاره که نشان می داد ترسیده است پا به فرار گذاشت. رضا هم با خرگوش به دنبال او دوید. برای مدتی مستخدم فریاد زنان دور خانه میدوید، و رضا هم با خرگوش به دنبال او، و همه از خنده رودهبر شده بودند.
اما این روحیه در رضا ثابت و همیشگی نیست، کافی است چند نفر اطراف وی را بگیرند و خلاف آن را به او بگویند تا باد نخوت و غرور او را بگیرد، و از همه بخواهد که مناسب مقام و مرتبت او به وی احترام بگذارند و از او تعریف و تمجید کنند. از جمله در یکی از سفرهایم به مراکش، پس از غیبت دو سه هفتهای معمول و رفتن به امریکا، که خانواده من و دفتر فعالیتهای تجاریمان در آنجا بود، موقع بازگشت متوجه شدم که رضا سخت خودش را گرفته و بر خلاف معمول همیشه که با هم بسیار دوستانه و خودمانی صحبت میکردم انتظار دارد جلوی او تعظیم و تکریم کنم. من که انتظار این توقع بیجا را نداشتم به اعتراض گفتم: این مسخرهبازیها چیست؟ او در پاسخ گفت که فرانسویها دیروز به او گفتهاند که باید خودش را بگیرد و رفتاری در خور یک شاه داشته باشد. گفتم: فرانسویها غلط کردهاند، اگر اینطور است پس بگوئید آنها بیایند کارهایتان را انجام بدهند و ما میرویم. خلاصه چند روزی طول کشید تا دوباره صمیمیت و یکسانی را به جمع کوچکمان در مراکش باز گرداندیم. به همین سبب هم با گذشت زمان رفتار صمیمی و بیتکلف او جای خود را به تفرعن و نخوت داد. به خصوص چند سال بعد، درایام برگزاری مجالس مربوط به انتخابات «شورای مشروطیت» که
مجالس رونق گرفت و متملقین بسیاری روی دست یکدیگر بلند شدند و ارتشیان و امراء سابق بر مبنای همان عادت دیرینه خود، با او چون پدر و پدر بزرگش با القاب بسیار سخن گفتند، شخصیت متزلزل او به تکبر و نخوت میل کرد.
در همان روزها که قرار بود فروغی شروع به کار کند اتفاق جالبی افتاد که گفتنی است. شاهزاده که برای دیدار مادرش و گردش به امریکا آمده بود، قرار بود از ایالت کنتی کت، که مادرش در آنجا زندگی میکرد، به نیویورک بیاید. فرح در آن ایام نیمی از سال را در فرانسه و نیمی را در امریکا و ایالت کنتی کت به سر میبرد. این امر هم از نظر پرداخت مالیات به نفع ایشان بود و هم مشکلات اقامت دائم وی را در امریکا، که ظاهراً دولت امریکا نمیخواست، کمتر می کرد. من هم قرار بود برای دیدار رضا و مرور بر گزارشات مالی چند روزی به نیویورک بروم، و بعد که فروغی به آنها پیوست به مراکش بروند . به نیویورک که رفتم متوجه شدم مراد صدری هم همراه رضا به آنجا آمده است. پرس و جو کردم که سر و کله این شخص از کجا پیدا شده. مطلع شدم که صدری به رضا مراجعه کرده و مدعی شده که شخصی به نام رضا ظاهری را میشناسد که ثروت بیحسابی دارد و به خاطر عشقی که به ایران و نظام پادشاهی ایران دارد میخواهد هفتهای دو میلیون دلار! به بودجه مبارزاتی رضا پهلوی کمک کند. و با آب و تاب فراوان هم از ثروت و خلوص این شخص صحبت میکرد و هم از محبوبیت رضا نزد ایرانیان و شانس بسیاری که برای گرفتن حکومت دارد. و نتیجه میگرفت که اگر این پول در دست رضا باشد ملایان به زودی سقوط خواهند کرد، و سلطنت به وارث حقیقی آن میرسد. بالاخره هم قرار شد که همه با هم به دیدار
این شخص برویم.
شب که فرا رسید متوجه شدم که بر خلاف معهود، رضا به قول معروف همه ما را قال گذاشته و خود به تنهایی همراه صدری به دیدار آن شخص رفته است. اما به هر حال از آنجا که در آن ایام او کمتر چیزی را از من مخفی میکرد، فردای آن روز خواست که با او به دیدار این شخص برویم. من و آهی و یکی دو تن دیگر در معیت رضا به هتل پییر، که ظاهری در آن اقامت داشت، رفتیم. این هتل یکی از مجللترین و گرانقیمتترین هتلهای شهر نیویورک است. از در که وارد شدیم دیدم عجب عظمتی است. تمامی یک طبقه این هتل مجلل در اختیار آقای ظاهری است و چندین محافظ شخصی دارد و برو بیایی دارد که با آنچه صدری گفته بود همخوانی دارد. در راه رفتن به سالن پذیرایی به طور خصوصی از صدری پرسیدم: در ازای این خدمتی که میخواهد در حق رضا بکندچه چیزی از او توقع دارد. صدری خشمگین شد و این سؤال را توهین به خود قلمداد کرد. اما من که او را طی ماجرای دیگر میشناختم، میدانستم که او بدون توقع و برنامه کاری را نمیکند و در ضمن هم در کار خود چنان پررو است که اگر از تمام درها بیرونش کنی از پنجره خواهد آمد. پیشینه او در هر حال برای من معلوم بود و به همین ملاحظه هم نسبت به کارهای او شک داشتم. همین شخص درسال 1982 اطلاع داد که میخواهد ترتیب ملاقات یکی از مأمورین عالیرتبه «سیا» را با رضا بدهد و مدعی بود که چون این فرد در رده تصمیمگیری است حمایت او از رضا کمک بزرگی برای او خواهد بود. در این ماجرا هاشم خسروانی، شوهر ژاله دیبا که خواهر محمود دیبا است، همدست او بود، اما آهی که آن مأمور را میشناخت و میدانست که مأمور عالیرتبهای نیست و در ضمن خودش در تهیه مقدمات برقراری این تماس بود جریان را به رضا گفت. رضا از من خواست که صدری را جواب کنم و به بهانه آن که رضا برای چند روز عازم سفر است عذر او را از آمدن به مراکش بخواهم. اما صدری که دست بردار نبود گفت: ایرادی ندارد میآیم در هتل میمانم تا ایشان از سفر برگردند. نظر او را به رضا اطلاع دادم. رضا گفت به او بگویم چون این سفر چند هفتهای
به طول میانجامد بهتر است تا بازگشت او از سفر صبر کند و بعد رضا به موقع به او خبر خواهد داد. اما اوباز هم ول کن نبود. خلاصه آنقدر اصرار کرد و هر بهانهای را به شکلی رد کرد، تا بالاخره رضا مجبور شد که بگوید: به صراحت به او بگو که نیاید من حالا نمیخواهم او را ببینم. البته این رفتار از پسر صدری مشهور، همان استاندار سابق فارس، بعید نبود. پدری که آنقدر در ارتشاء و دزدی و سوء استفاده زیادهروی کرد که افتضاح آن در کشور بالا گرفت و قرار شد که از سمت خود استعفا بدهد. اما در میان تعجب همگان، به جای تعقیب حقوقی و رسیدگی به اعمال خلاف او، اعلام شد که ایشان به سمت بازرس مالی شرکت نفت منصوب شدهاند. یادم هست که وقتی این خبر از رادیو پخش شد پدر بزرگم، مرحوم دریابیگی، هر آشنایی را که گیر میآورد میگفت: تمام مقامات کشور کثیف هستند و باید هم مشتی دزد اطرافشان جمع شوند. و حتی به خانم دیبا گفت: همین دزدها لایق شما هستند. به هر حال، در آن دیدار رضا ظاهری شرح مفصلی از شرکتهای خود داد و گفت که در شرکتهایش 6 هزار کارمند کار میکنند و با آن که هیچگونه نیاز مالی ندارد اما به عنوان یک ایرانی وطنپرست وظیفه خود میداند که به اهداف اعلیحضرت برای نجات ایران کمک کند. رضا هم به ایشان گفت: من به تنها کسی که از نظر مالی اطمینان کامل دارم احمد انصاری است، شما جزئیات مطلب را با او در میان بگذارید تا وی هر اقدام دیگری که لازم باشد انجام دهد. گفتنی است که در همان مجلس و تا زمانی که رضا در نیویورک بود، صدری مرتب از من و سؤال اهانتامیز از او به ایشان شکایت میکرد.
شب همان روز رضا و فروغی و دیگران به سوی مراکش روان شدند، و من به انتظار خبر از ظاهری گوش به زنگ تلفن او بودم. بالاخره پس از آن که چند روزی از او خبری نشد نسبت به او مشکوک شدم. درصدد تحقیق برآمدم، و معلوم شد که تمام ماجرا یک دروغ
محض بوده. آنگونه که بعدها آهی گفت ظاهری یک کلاهبردار بود که در معاملات نفتی تقلب کرده و دولت امریکا در تعقیب او بود و تمام آن بساط را هم برای آن ترتیب داده بود که چند سفارش نامه از رضا بگیرد و به عنوان گرفتن کمک برای رضا به شیوخ عرب مراجعه کند، و از این طریق مبلغی به جیب بزند،و ظاهراً در این نقشه صدری را هم شریک کرده بود که وسیله ارتباط او با رضا شود.
از اتفاقات جالب این ایام، بازگشت مجدد معینیان و دوست همیشه همراه او امیر متقی بود. در آن ایام تلاش میشد که مجدداً با عربستان سعودی رابطهای برقرار شود و از آنها کمک گرفته شود، به خصوص که از پانزده میلیون دلاری هم که رضا انتظار داشت پس از آن پنج میلیون اولیه از آنها دریافت کند، خبری نشده بود. از آقای رائد، که از دوستان خوبم بود و به علت این که هر دو مذهبی بودیم رابطهای نزدیک میان ما برقرار شده بود، خواستم که در این مورد به رضا کمک کند. ایشان مدت طولانی در مقام سفیر ایران در عربستان خدمت کرده و به علت اعتقادات مذهبی و تسلطش به زبان عربی و علوم دینی و روحیه مردمدارش در بین عربها، به ویژه خاندان آل سعود، از نفوذ کلمه بسیاری برخوردار بود. بعد از انقلاب نیز به علت همین اعتماد و دوستی، شیوخ عرب برای انجام بسیاری از کارهایشان به وی مراجعه میکردند. و در اثر همین حسن رابطه است که ایشان از مدتی بعد مرکز چاپ و نشری هم در لندن ایجاد کرد، و بدین وسیله جای خالی لبنان را، که تا پیش از جنگ یکی از مراکز اصلی چاپ و نشر نشریات اسلامی و عربی بود، پر کرد. تا آنجا که بنده اطلاع دارم وی از یک خانواده مذهبی و اهل علم است. پدرش علاقه فراوانی داشت که پسرش درس دینی بخواند و معمم شود، ولی وی که علاقه چندانی به پوشیدن لباس روحانی نداشت راه دیگری
را برگزید و از آنجا که ذوق نوشتن داشت با مطبوعات همکای کرد. و به گفته خودش اسماعیل پوروالی در آغاز کار به او کمک بسیار کرد شاید به پاس همان دوستی بود که ایشان هم بودجه اصلی نشریه «روزگار نو» را، که به سردبیری اسماعیل پوروالی منتشر میشود، تا همین اواخر تأمین میکرد. البته وی در این زمینه به افراد دیگری هم کمک کرد که شرح برنامه کمک سعودیها به تیمسار اویسی را از طریق وی پیشتر بیان کردم. ناگفته نماند که همین توجه اعراب به وی سبب شده که بسیاری از مواقع شایعات بیاساس هم شنیده شود که وی برای این فرد یا آن فرد، از عربها کمک گرفته است. از آن جمله گفته میشود سعودیها به آقای محمد درخشش، به واسطگی ایشان، مبلغی کمک کردهاند. در حالی که خود وی میگوید که در این مورد هیچ نقشی ندارد، و تنها در دفتر شاهزاده بندر، سفیر عربستان سعودی در امریکا، اوراقی مربوط به درخشش را دیده است.
به هر حال از طریق رائد با ملک فهد تماس گرفته شد. ایشان هم روی خوش نشان داد، و موافقت کرد که با رضا رابطه دوستانه برقرار کند و حتی گفته بودکه چون رضا پهلوی، با وجود ایمان به دین اسلام اطلاعات مذهبی کافی ندارد، برای ایشان که میخواهد روزی پادشاه یک کشور اسلامی بشود لازم است که بیشتر با اسلام و موازین اعتقادی آن آشنا شود. لذا معلمی هم برای او در نظر میگیرند که او را با اسلام و دستورات آن آشناتر کند.
جریان بدینجا که رسید مطلب را با رضا در میان گذاشتم. اما وی خواست که دست نگهداریم و افزود معینیان و امیر متقی از راه بهتری تماس برقرار کردهاند، و با روشنتر شدن بیشتر کار موضوع را با من درمیان خواهد گذاشت.
دیری نگذشت که معینیان و امیر متقی آمدند و گفتند با سعودیها صحبت کردهاند و دولت انگلستان هم واسطه کار است و قرار شده که
رضا به انگلستان برود و از آنجا با هواپیمای اختصاصی، که شخص مارگرت تاچار در اختیار او میگذارد، به دیدار ملک فهد برود. بعد هم امیر متقی صحبت از ارقام بزرگ کمکی کرد که قرار شد، سعودیها به رضا بدهند. و بالاخره هم برای انجام مخارج لازم، و دادن حق حسابهای اولیه به بستگان امور، مبلغ چهارصد هزار دلار خواستند. من امیر متقی را از ایران میشناختم و مثل بیشتر کسانی که او را میشناختند به او مشکوک بودم. وی از دوستان علم بود. زمانی که علم رئیس دانشگاه شیراز شد معاونت او را به عهده گرفت بعد که علم به وزارت دربار منصوب شد باز در شمار معاونان وی قرار گرفت. به هر حال حسن شهرتی نداشت و معروف بود که یکی از چند تن دلال محبت های اصلی شاه است. بارها وقتی در میهمانیهای دربار برای نمایش قدرت شاه را به گوشهای میبرد، و مدتی طولانی با او به نجوا سخن می گفت، اهل مجلس میگفتند که دارد در مورد خانم جدیدی که برای شاه پیدا کرده صحبت میکند. وی آنقدر بدنام بود که با آن که بسیاری از روزها او را در هتل هیلتون، که در آن اتاقی داشت و به عنوان یک مرد مجرد در آن زندگی میکرد، در راه رفتن به حمام بخار میدیدم تنها به مبادله سلام واحوالپرسی کوتاهی از راه دور اکتفا میکردم. به خصوص که پدربزرگم از او آنچنان به زشتی یاد میکرد که بیم آن داشتم که اگر چند کلمه با او صحبت کنم پیرمرد روزگارم را سیاه کند.
با توجه به این سوابق، به معینیان هشدار دادم و گفتم: میدانی که امیر متقی فرد درستی نیست و با نیروهای امنیتی بیشتر کشورها سر و سرّی دارد و پای بند اصول اخلاقی نیست و نمیشود به او اعتمادکرد، میترسم آبروی تو را هم با کارهایش ببرد. وی در پاسخ گفت: نگران نباش من آنقدر مار خوردهام که افعی شدهام، کسی نمیتواند سر من کلاه بگذارد.
به هر حال، بنا به دستور ضا چهارصد هزار دلار به معینیان و امیر متقی پرداخت شد، و آنها به دنبال کار روانه شدند. اما پس از مدتی نه تنها پولی از عربستان نرسید و هواپیمای اختصاصی مارگرت تاچر هم رضا را نزد ملک فهد نبرد، بلکه خود آن دو نیز به همراه چهارصد هزار دلاری که گرفته بودند گم و گور شدند. بدین ترتیب راه دیگر تماس،یعنی طریقه رائد، بسته شد و ملک فهد که به اعتبار گفته رائد منتظر جواب رضا بود از این بابت دلگیر شد.
البته این ارتباطها و تلاشها برای گرفتن پول از اعراب در آن ایام بسیار شایع بود و هنوز هم نه تنها خاندان پهلوی، که بسیاری دیگر نیز، در تلاش یافتن راهی به آن خزانه دلارها هستند. همین امید خاندان پهلوی به گرفتن کمک از اعراب، بازار دلالان و شیادان را که در سالهای اول داغ بود هنوز هم گرم نگه داشته است.
از این گونه تلاشها ماجرای سلطان امارات بود. در سال 82 با شیخ زائد آل نهیان، سلطان امارات، تماس گرفته شد و قرار شد که در ماه ژولای شخصی به نام قطب برای ترتیب امور با دفتر رضا تماس بگیرد. این شخص مراجعه کرد و مبلغ پنجاه هزار دلار خواست تا با آن چرخهای دستگاه اداری را روغن بزند، و هر چه زودتر پول قابل ملاحظهای برای رضا بیاورد. اما نه تنها پولی آورده نشد بلکه پنجاه هزار دلار هم از جیب رضا پهلوی رفت.
با سلطان عمان هم تماس گرفته شد. ولی او با آن که تخت و تاجش را مدیون شاه بود، و بیش از همه انتظار میرفت که کمک کند روی خوش نشان نداد. حتی در همان سال 82 بنا به درخواست من، آقای اسموک، یکی از مقامات صاحب نفوذ امریکا، از طریق سفیر عمان تقاضای کمک به رضا و برقراری رابطه را به سلطان عمان عرضه کرد. ولی سلطان که میخواست روابط حسنهاش را با دولت جمهوری اسلامی حفظ کند. این تقاضا را بیجواب گذاشت. تنها درسال 88 بود
که ظاهراً کمکی کرد. در این سال به رضا پیشنهاد کردم که از سلطان قابوس بخواهد که مقداری نفت با قیمتی ارزانتر از بازار در اختیار ما بگذارد تا از طریق معامله آن صاحب نیمی از پالایشگاه نفتی که برای تصفیه آن نفت تأسیس خواهد شد بشویم. کارها که به مراحل آخر رسید متوجه شدم که سر و کله آهی در آنجا پیدا شده است. چون میدانستم که آهی میخواهد از طریق کانال خود عمل کند، و طبق معمول کار را خراب خواهد کرد، از انجام کار چشم پوشیدم. ولی احتمال میرود که او موفق به گرفتن آن نفت و فروش آن با قیمت بیشتر شده باشد. احتمالاً شایعه همان پول بود که در موقع رفتن رضا برای شرکت در جلسه معروف طرفدارانش در لسآنجلس به سال 1989 بر سر زبانها افتاد.
برگردیم به فروغی. با آمدن ایشان به عنوان مشاور اصلی سیاسی رضا و ورود مهرههای جدید دیگر، یعنی بهرامی و پرتوی، اویسی و آهی که بازیکنان اصلی پشت پرده بودند آرایش مهرههای بازی قدرت خود را از نو سازمان دادند. سیروس پرتوی که آخرین سمتش مدیر کل وزارت دربار بود آدم عمیق و زیرکی نبود. لذا آهی برای آن که یا او را از میدان به در کرده، و یا تبدیل به مهرههای در دست خود کند، از راه تحقیر و تحمیق او وارد شد.
برای بیاعتبار کردن او نقشهها کشید. از جمله یک شب با رضا و شاهپور بهرامی و آهی و پرتوی نشسته و ویدئو تماشا میکردیم. این یک روز پس از بازگشتم از سفر امریکا بود. متوجه شدم گاه گاه رضا و آهی و بهرامی به ساعتهایشان نگاه میکنند. تعجب کردم که چگونه آنها برنامهای دیگر تهیه دیدهاند و به من نگفتهاند و میخواهند پنهانی به آنجا بروند. به هر حال رأس ساعت 12 شب آنها به هم اشارهای کردند و یک
مرتبه هر سه نفر بلند شدند و خود را روی پرتوی انداختند و شروع به تکان دادن پائین تنه خود کردند. من که از این شوخی متهوع عصبانی شده بودم فریاد زدم که بس است خجالت بکشید. رفتم جلو و با خشونت دست رضا را گرفتم و او را از پشت پرتوی بلند کردم و از اطاق بیرون بردم. رضا در مقابل ناراحتی من گفت: این شوخی را آهی طرح ریخته بود و میخواستیم کمی تفریح کرده باشیم. به علاوه پرتوی هم از این کارها بدش نمیآید. بعد افزود که اگر میخواهم از او ایراد بگیرم خصوصی بگیرم و درست نیست جلوی دیگران سر او داد بزنم. در کنار این گونه تحقیرها آهی برای تحمیق پرتوی نیز برنامه داشت. از جمله برای او استدلال میکردکه اگر اعلیحضرت (رضا پهلوی) را دوست دارد باید استعفا بدهد و برود. خلاصه با انواع ترفندها بالاخره موفق شد که پرتوی را از اویسی جدا کرده و آلت دست خود کند. بگذریم که ظاهراً و از همان ابتدا پرتوی از کارهایی که با او میکردند در باطن بدش میآمد، ولی به خاطر ماندن در آنجا حرفی نمیزد. بعدها به من گفت که از شوخیهایی که با او میکردهاند بسیار هم خشمگین بوده است.
و اما شاهپور بهرامی چندان دوامی نیاورد. وی که در زمان شاه مدتی سفیر و زمانی هم معاون وزارت خارجه بود، خیلی زود بر آن شد که با لَلة رضا، یعنی خانم ژوئل فویت، روی هم بریزد. این زن فرانسوی که رضا را تا سن 16 سالگی بزرگ کرده بود، نفوذ بسیار روی رضا داشت. به طوری که هروقت رضا را صدا میزد، او مانند دوران کودکیش، هراسان جواب میداد، یا خیلی از اوقات جلوی خدمه و گاردها دست در دست رضا میگذاشت و مثل للَهای که بچهای را با خود به گردش ببرد با رضا قدم میزد. اویسی که با این بازی و به خصوص طمع خانم فویت برای یافتن شوهری و دوست پسری آشنا بود فوری حواسش
جمع شد، زیرا خود او سالها قبل در ایران برای تحکیم قدرت و نفوذ خود با این خانم وارد ماجرای عشقی شده بود، اما بعد از آن منصرف شده و افسانه رام، دختر دکتر هوشنگ رام رئیس بانک عمران را که دختر دایی آهی است، گرفته بود. وی میدانست که ژوئل فویت به خاطر همان ناکامی سخت با وی بد است، لذا اگر بهرامی از طریق فویت پایگاه محکمی پیدا کند دشمنی را در کنار خود پرورانده است. به همین سبب چند هفتهای بیش نگذشت که ترتیب اخراج بهرامی را داد و برای همیشه پای او را از آن خانه برید.
بدین ترتیب، با اخراج شاهپور بهرامی و جذب پرتوی به طرف آهی، نه تنها ورود مهرههای جدید سبب تقویت اویسی نشد، بلکه در این بازی آهی یک مهره هم از اویسی جلو افتاد. مهمتر آن که باتوجه به شخصیت فروغی و نزدیکی فکری بیشتر او با امثال امینی و بختیار تا تیمسار اویسی، رضا باز هم بیشتر به سوی امینی تمایل پیدا کرد، و حتی فروغی مرتب به دیدار بختیار و امینی میرفت و سعی به نزدیکی و ارتباط بیشتر آنها با رضا میکرد. بدین ترتیب، با آن که آمدن فروغی با نظر اویسی انجام گرفت، اما به ضرر او تمام شد.
در حاشیه این جریانات،از سال 1982 رضا درس خواندن را شروع کرده بود. وی با مرگ پدرش درس خود را در کالج شهر ویلیامیز تاون نیمه تمام رها کرده بود، بار دیگر به کمک کاظمیان در دانشگاه U.S.C لسآنجلس در رشته سیاسی نام نویسی کرد و از طریق مکاتبهای برای گرفتن لیسانس اقدام نمود. چون آهی و کاظمیان در تهیه تکالیف به او یاری میکردند این کار برایش آسانتر شده بود.
رضا به سبب علاقهاش به فیلمبرداری یک واحد درسی هم در این زمینه گرفت و برای تکلیف خود فیلمی ساخت که تمام اطرافیان، از
جمله آهی و فروغی و اویسی و پرتوی و تعدادی از خدمه و گاردها، در آن نقش داشتند. علاقه او به عکاسی و فیلمبرداری به سفر بسیار لذتبخش و تفریحی دسته جمعی انجامید.
رضا علاقه به عکاسی را مدیون «دزنوا» عکاس فرانسوی خانواده بود. وی سالها پیش از طریق بوشهری، شوهر اشرف، به دربار راه یافته بود و مورد توجه خانواده شاه و به خصوص فرح و رضا قرار گرفته بود و از این بابت درآمد بسیار خوبی داشت. حتی زمانی که شاه به خارج از کشور آمد او هم چنان رابطهاش را حفظ کرد و برای گرفتن عکس به قاهره میآمد و از طریق او عکسهای خانواده پهلوی در مجله پاری ماچ و غیره چاپ میشد.
رضا به «دزنوا» بسیار علاقه داشت و حتی بر سر دفاع از او در سفرمان به امریکا با هوشنگ انصاری اختلاف پیدا کرد. هوشنگ انصاری مثل بیشتر اطرافیان، از جمله معینیان، این شخص را شارلاتان میدانست. به هر حال، در مراکش از رضا در هیئتهای مختلف عکس میگرفت. از جمله لباس رزم به تنش میکرد و او را در نقش فرمانده عملیات و در حال جنگ نشان میداد. ضمن آن که عکسهای خصوصی و با دوستان دخترش، و هم چنین عکسهایی با ژستهای تفریحی از شاهزاده بر میداشت. یک روز به او گفتم: این عکسها که میگیری درست نیست زیرا اگر بخواهی میتوانی آن را وسیله باجخواهی قرار دهی، اما با کمال تعجب پاسخ داد: درست است، اگر به حرفهایم گوش ندهند و حقوقم را ندهند چنین خواهم کرد.
به هر صورت رضا به توصیه دزنوا در فکر درست کردن کتاب عکسی در مورد طلوع و غروب آفتاب بود و برای تکمیل کارش هوس کرد که به قطب شمال برود و در آنجا از خورشید عکس بگیرد. به دنبال این خواسته، من و احمد اویسی و کارملو لباس دار او و شهبازی گارد مخصوصش بار سفر بستیم و به Point Barrow، بالاترین نقطه قابل سفر
در قطب شمال، رقتیم. این سفر پرهزینه اما بسیار لذت بخش بود، که خود حکایتها دارد.
ارابه زمان به سوی ابدیت ره میسپرد و در حالی که در ایران و جهان در ارتباط با ایران حوادث بسیاری میگذشت و جنگ ایران و عراق همچنان قربانی میطلبید، رضا و حلقه کوچک یارانش در مراکش زندگی آرامی را میگذراندند. رضا در سال چند ماهی را در سفر بود، به امریکا میآمد و تابستانها برای گردش تابستانی به سوییس، یا جنوب فرانسه میرفت. مابقی ایام که در مراکش بود روز خود را از حدود ساعت 11 صبح آغاز میکرد، غذایی و کارهای شخصی، و بعد هم یکی دو ساعت گفتگو با مشاوران سیاسی، بعد هم به دنبال پای بازی میگشت. آهی و اویسی تقریباً پای ثابت بودند، و ده تا پانزده روزی از ماه هم که من درمراکش بودم، به آن جمع افزوده میشدم. با آمدن فروغی، که او هم به بازی بریج علاقه فراوان داشت، و گاه از دو بعد از ظهر تا دو بعد از نیمه شب یکسره بازی را ادامه میداد، پای بازی تکمیل شد. پس از بازی، گاه اگر شب جایی دعوت نداشتیم وحوصلهمان سر میرفت، به گردش میرفتیم و سری به رستورانها و محلهای تفریح در شهر میزدیم. در این میانه رضا گاه فوتبال بازی میکرد، و مدتی هم صرف تکالیف درسی خود مینمود. آخر شبها بیشتر اوقات ویدیو هم میدیدیم ویکی دو ساعت پس از نیمه شب به رختخواب میرفتیم تا روزی دیگر از نزدیکی ظهر آغاز شود.
در چنین جوّی گه گاه بعضی به فکر ایجاد حرکت سیاسی هم میافتادند. از جمله کاظمیان در امریکا در پی برنامه فعالیتی بود و در سفری که در سال 1983 رضا به آن سرزمین کرد وی را به آقای مرین اسموک، که از افراد بسیار بانفوذ امریکا بود و در سازمان «سیا» و نزد مقامات تصمیمگیر نفوذ بسیار داشت، معرفی کرد. آقای اسموک هم به قول معروف سنگ تمام گذاشت و میهمانی ترتیب داد که در آن چند تن
از وزرای امریکا و ویلیام کیسی، رئیس سازمان «سیا»(1)، و شخصیتهایی چون مایکل دیور مشاور «کاخ سفید»، و دیک هلمز رئیس سابق «سیا» و سفیر پیشین امریکا در ایران دعوت شده بودند. در آن مجلس حتی ویلیام کیسی جام خود را به سلامتی رضا نوشید.
به هر حال، این آشنایی و دوستی مقدمه ریختن طرحی برای سقوط دولت جمهوری اسلامی شد. مدتی بعد رضا برایم تعریف کرد که طرح جدی شده و مأمورینی برای بررسی شیوه کار و نحوه اجرای طرح در کشورهای اروپایی و کشورهای هم جوار ایران و حتی در خود ایران تعیین شده و مشغول به کار شدهاند. اما پس از مدتی مسئول طرح ابراز داشت که ادامه کار فایدهای ندارد و این جوان اهل این کارها نیست و علاقهای هم به بازگشت به ایران ندارد، و تلاشها وقت تلف کردن است. بدین ترتیب از اجرای طرح منصرف شدند.
همین بی عملی سبب شد که به زودی فروغی، که به امید مشاوره و ارائه طرحهایی آمده بود، درعمل بیکاره شود و برای همه اطرافیان معلوم شود که آهی و اویسی سرنخهای این خیمه شببازی را در دست دارند و دیگران نقش مؤثری در این میانه ندارند.
در این ایام که گاه افرادی هم بودند که از روی طمع اشتیاق زیادی برای دیدار داشتند. آنها یا رضا را در سفرهایش به اروپا و امریکا میدیدند و یا آن همه صبر نداشتند و راهی مراکش میشدند. از جمله دیدار کنندگانی که به یادم مانده باید از مهدی پیراسته استاندار فارس که زمانی وزیر کشور هم بود نام برد. وی در نیویورک در خانه اشرف به دیدار رضا آمد. قبل از دیدار با او، رضا از من خواست نیم ساعتی که از گفتگویشان گذشت داخل اتاق بروم و به بهانه یک کار فوری اورا از آن
1) «دیک» هلمز همان ریچارد هلمزاست. به گفته ارتشبد فردوست، هلمز پس از سفارت امریکا در ایران، به عنوان استاد دعوتی در آموزش رضا پهلوی نقش داشت. (ظهور و سقوط پهلوی، ج اول، ص 563).
نشست خلاص کنم. نیم ساعت بعد که رفتم از پشت در صدایی شنیدم. از پنجره نگاه کردم، دیدم پیراسته مرتب با مشت محکم میکوبد روی میز. حدس زدم بحث به جای باریکی کشیده و بهتر است بگذارم طوفان فرو نشیند و بعد دخالت کنم. مدتی بعد که فضا را آرام یافتم وارد شدم و با همان بهانه طرح ریزی شده رضا را بیرون بردم. تنها که شدیم رضا با عصبانیت گفت: چرا نیم ساعت قبل طبق قرارمان نیامدی و مرا از دست این مرد خلاص نکردی. ماجرا را گفتم. به قهقهه گفت: نه بابا، بحثی نبود، پیراسته میگفت ممکن است دستگاههای جاسوسی امریکا، انگلیس یا شوروی در اینجا ضبط صوت مخفی گذاشته باشند، لذا مرتب روی میز میزد تا سر و صدای آن نگذارد حرفهای ما رابشنوند. و افزود که تنها فکر پیراسته این بودکه پسرش را به نان و آبی برساند. البته ما نزدیکان که میدانستیم رضا اهل این حرفها نیست، به قول معروف پول به جانش بسته است، از رفتارش با این نوع ملاقاتکنندگان تعجب نمیکردیم، ولی برای دیگران چند سالی طول کشید تا متوجه شوند که رضا اهل این ولخرجیها نیست و به این دست و دلبازیها علاقهای ندارد. ما میدانستیم که درست است که شاهزاده پول فراوانی دارد و برای خود هم خوب خرج می کند و حاضر است صدها هزار دلار برای مبلمان منزلش بدهد اما در خرج کردن برای دیگران دستش میلرزد. حتی دختران چندی هم که به امید طمعی با رضا رابطه برقرار کردند پس از مدتی نا امید شدند، زیرا آنها انتظار داشتند که در ازای رابطه عاشقانه شان دیر یا زود رضا برایشان ماشینی بخرد، یا هدیه گران قیمتی بدهد، ولی او اهل این کارها نبود. اجازه بدهید به چند نمونه از خستهای او اشاره کنم تا مطلب بهتر روشن شود:
سال 1984 که رضا در امریکا رحل اقامت افکند، فرصت بیشتری شد که با او باشم. هر روز با آهی و گاه با جمعی دیگر از ملازمان برای صرف غذا به رستورانی میرفتیم. چون امورمالی در دست من بود
صورت حسابها را من میپرداختم. یک روز رضا گفت که از این پس همه مخارج از جیب او نباشد و پیشنهاد کرد هر روز یکی پول بدهد و هر که صورت حساب را پرداخت به حساب خودش باشد. از آن روز به بعد نه تنها آهی، که حتی یک بار هم رضا داوطلب پرداخت صورت حساب نشدند. موقع پرداخت مدتی صبر میکردم، ولی چون موقع پرداخت کسی دست توی جیبش نمیکرد، من که تاب نمیآوردم مستخدم رستوران بلاتکلیف بماند، ناگزیر پول غذا را میدادم. پس از مدتی دیدم این روش به کلی دارد کیسه مرا تهی میکند. بالاخره هر چه باشد رضا میزبان اصلی بود و دیگران به امید او میآمدند، غذا هم که در آن رستورانها بسیار گران بود، و رضا هم گویی نمیخواست حتی یک بار به روی خودش بیاورد. از همه بدتر آن که دیگران فکر میکردند که این پولهارا من از بابت رضا میپردازم. لذا پس از مدتی به این رویه اعتراض کردم و به رضا گفتم: آخر از زمین که به آسمان نمیبارد ومن که نباید خرج تو بکنم. ولی گویی رضا از این گوش میشنید و از گوش دیگر به در میکرد.
و یا در سال 1989، مسعود معاون، دوست ایام کودکیش را، که تقریباً از سال 1983 همه خانه و زندگی او را در دست داشت وزحمات زیادی برای او کشیده بود، اخراج کرد. او نه تنها بابت چندین سال زحمت و همکاری کمکی به معاون نکرد، بلکه موقعی که عذر او را خواست بی هیچ خجالتی از او خواست تا میزی را که چندسال قبل به او هدیه داده بود، و گرانقیمت بود، به او برگرداند.
این خسّت تا حدی بود که در سال 1986 به منصور نوروزی که از کودکی مستخدم مخصوص او بود و در خارج از کشور آشپز او شده بود، گفت که به آشپزها و خدمه اطلاع دهد که از فردای آن روز همه غذای خود را از خانهشان بیاورند و کسی حق ندارد از غذایی که درست میشود استفاده کند. از آن پس نوروزی مجبور بود هر روز به قول
معروف قابلمه غذایش را از خانهاش بیاورد. مدتها طول کشید تا به رضا قبولاندم که از این دستور زنندهاش منصرف شود و اجازه دهد آشپزها از غذایی که درست میکنند بخورند.
و بالاخره، امیر طاهری تعریف میکرد که گاه رضا از امریکا به اروپا زنگ میزند تا مطلبی را با او در میان بگذارد، اما پس از چند دقیقه به بهانه آن که کاری پیش آمده و باید برود تلفن را قطع میکند و از وی میخواهد که فردا به او زنگ بزند. فردای آن روز که امیر طاهری تلفن میکند، خرج تلفن به گردن طاهری میافتد؛ رضا بدون ملاحظه مخارج تلفن از راه دور بیش از یکساعت حرف میزند. طاهری میگفت: گاه پول این تلفنهای رضا کمر او را میشکند.
البته باید بگویم که این خستها در مورد خرجکردن برای شخص خودش صادق نبود و اگر خودش چیزی را میخواست در فکر پول آن نبود. در حالی که از آشپزش میخواست غذای خودش را از خانهاش بیاورد و یا اگر میتوانست پول رستوران را به گردن دیگران میانداخت، یک قلم حدود سیصد و پنجاه هزار دلار بابت صورتحساب رستوران خودش و نزدیکانش، برای حدود دو ماه سفر تابستانی در سال 1982 در سوییس میپرداخت. و یا بیش از پانصد هزار دلار خرج ساختن دیسکو تکی درخانهاش میکرد تا هر زمان که حوصله خودش و خانمش سر میرود سالن رقص در خانه داشته باشد. ولی جالب این است که به خاطر همان خسّت شاید سالی یکی دوبار بیشتر از آن سالن رقص استفاده نمیکرد، چون استفاده از آن مستلزم دعوت عدهای و برپا کردن ضیافتی بود.
البته با وجود این خسّت، در سالهای اول اقامت در خارج از کشور عدهای موفق به گرفتن پولهایی میشدند. ولی با گذر زمان و جا افتادن افراد در خارج از کشور و دور شدن خانواده پهلوی از حال و هوای
حکومت و بریز و بپاشهای دربار و پادشاهی، این مقدار کمتر و کمتر شد و از جانب رضا تقریباً به صفر رسید.
در سالهای اولیه خروج از کشور موج این تقاضاها بالا بود، زیرا اکثریت رجالی که به خارج از کشور آمده بودهاند، از دو دسته خارج نبودند: یا افرادی بودند که پول فراوانی از کشور خارج کرده بودند و سرمایه مناسبی داشتند. این دسته عموماً کسانی بودند که با فضای خارج از کشور مأنوس بودند و به قول معروف به جز پاسپورت ایرانی یک پاسپورت امریکایی یا اروپایی هم درجیب داشتند؛ به خصوص افرادی که در کار تجارت با خارج بودند و سرمایهشان هم بیشتر نقد بود و پول در گردش در میان ایران و خارج داشتند، و حتی برخی از آنان سالها بود که خانوادهشان بیشتر در خارج از کشور زندگی میکردند تا داخل کشور. دسته دیگری هم بودند که وضع مساعدی نداشتند و حتی نفراتی از آنها برای گذران زندگی روزمره درمانده بودند. اینان نیز خود دو دسته بودند، یا مقامات کشوری و ارتشیانی بودند که از اول هم ثروتی نداشتند، چون در گذشته یا در موقعیتی نبودند که دزدی کنند و یا انسانهای شریفی بودند و به این فکرها نبودند. و یا افرادی بودند که در ایران ثروت کلانی داشتند ولی به علت سقوط غافلگیرانه نظام، که به آن اشارتی کردم، نتوانستند پولی خارج کنند. این افراد تمام سرمایهشان زمین و مستغلات و باشگاه و مؤسسات تجاری و غیره بود که در ایران بود و یک روزه به پول تبدیل نمیشد. نمونه این افراد تیمسار ایادی بود که با وضع مالی نسبتاً بدی از ایران گریخت و با همان فقر نسبی مرد. تیمسارها و فرماندهانی از ارتش هم بودند که مجبور به راندن تاکسی شدند. در حالی که افرادی از دسته پولدارها خانه ده میلیون دلاری و بیشتر داشتند.
به هر حال، افراد نیازمند دسته دوم توقع اصلی کمک را از خانواده سلطنتی و به خصوص شخص رضا داشتند و در سالهای اول کار که
مسئله خسّت او مشهور نشده بود از این مراجعات فراوان میشد. اما تنها عده معدودی که یا مستقیماً مورد توجه بودند و یا رابط درستی دست و پا کرده بودند موفق به گرفتن کمک میشدند. به همین دلیل در حالی که امراء ارتش و وزرایی در نهایت فقر زندگی میکردند، فریدون فرخزاد در سال 1983 موفق به گرفتن کمک مالی از رضا شد. برای نمونه، به چند مورد از این مراجعات و افرادی که به آنها کمک شده، و به دلایلی بیشتر به خاطر دارم، اشاره میکنم.
تیمسار پرویز خسروانی: برادران خسروانی از چهرههای سیاسی و نظامی معروف زمان محمدرضا شاه بودند. سه برادر بودند، یکی از آنها به نام عطاءالله خسروانی سالها وزیر کار و سپس وزیر کشور و مدتی هم دبیر کل «حزب ایران نوین» بود. دیگری سپهبدی بود که تا پست ریاست دادرسی ارتش پیش رفت. و بالاخره تیمسار پرویز خسروانی که فرد مورد بحث ماست و سالها معاون نخستوزیر و رئیس سازمان تربیت بدنی کشور و مالک باشگاه معروف تاج بود. این برادران خودساخته، از شهر محلات بودند. آنها با ارتشبد نصیری رئیس ساواک هم میانه خوبی نداشتند و در زمان شاه بین آنها و نصیری برخوردهایی به وجود آمده بود که حکایت خود را دارد.
پرویز خسروانی در زمانی فرمانده ژاندارمری ناحیه تهران شد که این مناطق شروع به رشد کرد و قیمت زمینها به طور سرسامآوری بالا رفت و زمینخواری و شهرکسازی در اطراف تهران رواج یافت. این رشد سریع فرصتی طلایی برای او فراهم آورد تا در پست فرمانده ژاندارمری ناحیه تهران ثروت قابل ملاحظهای به هم بزند. زمین بگیرد، پمپ بنزین دایر کند و غیره. اما عشق عظیم او باشگاه ورزشی تاج بود، و چنان عاشق آن بود که میگویند در بحبوحهای که توده ایها را میگرفتند وی
به مخالفین باشگاه تاج اتهام تودهای میزد و برای آنها دردسر ایجاد میکرد.
به هر حال، همین عشق باشگاه و تمرکز ثروتش در ایران سبب شد که موقع گریز از ایران از آن ثروت عظیم طرفی نبندد و به کمک اربابان دیرینه خود که عمری را در راه خدمت به آنها صرف کرده بود و حال هم ثروت فراوانی داشتند چشم بدوزد. امور مالی که به دست من افتاد روزی تیمسار به من زنگ زد و مطالبه حقوق معوقه دو ماه گذشته خودرا کرد و گفت اعلیحضرت (رضا پهلوی) مقرر کرده بودند که ماهیانه حدود سه هزاردلار به او کمک شود. مطلب را از رضا استفسار کردم. گفت: این حرف درستی نیست، در قاهره مراجعه کرد و به او تنها قول سه ماه کمک خرجی دادم و بابت آن شش هزار دلار هم خودم نقدی به او پرداخت کردم. به تیمسار زنگ زدم و سخن رضا را بازگو نمودم. اما او اصرار کرد که من روی این پول حساب کردهام و به آن احتیاج دارم و غیره. خلاصه پس از پافشاری بسیار، رضا گفت خیلی خوب آنچه بابت این دو ماه میخواهد به او بده وبگو پرداخت دیگری نخواهد بود. من هم آن مبلغ معوقه را به تیمسار پرداختم. اما پس از دو ماه بار دیگر تیمسار زنگ زد و باز تقاضای حقوق معوقه دو ماه گذشته را کرد. باز هم همان ماجرا و ابرام او و انکار رضا، و بالاخره اتمام حجت رضا که این آخرین رقم پولی است که پرداخت خواهد شد. ولی مسئله به همین جا خاتمه نیافت و او ول کن نبود و یکی دو ماه بعد دوباره تلفنها شروع شد. در این فاصله هم مرتب به من و رضا و احمد اویسی جدا جدا نامه مینوشت و جالب آن که به ما سه نفر که مرتب باهم درتماس بودیم سه چیز مختلف مینوشت و سعی میکرد که ما را علیه یکدیگر بشوراند. ما هم نامههای او را برای یکدیگر میخواندیم و از این کار او در عجب میشدیم. به هر صورت، این ماجرا پنج یا شش بار دیگر هم، پیش از آن که در سال 1983 این کمک به طور کلی قطع
شود، تکرار شد.
آیتالله محمد تقی قمی: وی سالها در مصر بود و در همان جا «دارالتقریب» را به منظور اتحاد فرق اسلامی ایجاد کرده بود و به همین سبب رابط آیتالله بروجردی با شیخ شلتوت رئیس جامعه الازهر، که فقه شیعه را طی فتوایی انقلابی در کنار فقه چهار طریقه اهل سنت به رسمیت شناخت، بود. او که از قدیم رابطه خوبی با دستگاه سلطنت داشت چنان پیرمرد متکبر وخودخواهی بود که یک بار که در پاریس به دیدارش رفتم به من گفت «میدانی که به تو خیلی لطف کردهام و تو خیلی اقبال داشتهای که توانستهای به دیدار من بیایی.» من که این تکبر ونخوت را خلاف اسلام و تعلیمات عالیه اخلاقی آن میدانستم از او بدم آمد. وی از طریق دامادش هوشنگ معین زاده برادر زن محمد رضا اویسی پسر تیمسار اویسی، با رضا تماس گرفت و در اواخر سال 1982 طی دو فقره شصت هزار دلار به او داده شد. وی به من گفت: مبارزه با جمهوری اسلامی تکلیف شرعی هر فرد مسلمانی است.
شعبان جعفری: وی در سال 1982 به رضا دست یافت و به دستور رضا چهار هزار دلار به او دادم. بار دیگر در سال 1987 که در امریکا بودیم او را دیدم که به امیدی آمده است. تلاش میکرد از رضا وقت ملاقاتی بگیرد و به هر دری میزد تا واسطه مناسبی بیابد، ولی رضا که میدانست دیدار او برایش خرج بر میدارد بالاخره او را نپذیرفت و وی ناگزیر بدون دیدن رضا ظاهراً به آلمان، محل اقامتش، بازگشت.
دکتر کاظم ودیعی: میگویند که وی با یاری برادرش، که از مقامات ساواک بود، با مقامات مملکتی آشنا شد. و چون فردی اهل قلم بود با نهاوندی در جریان «اندیشمندان» مأنوس شد و از طریق وی به علیاحضرت معرفی گردید. و در اثر این آشناییها و خوش خدمتیها به سرعت از ریاست دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران تا مقام معاونت حزب رستاخیز،ارتقاء یافت و بر سر آن بود که چون احسان نراقی در
ردیف تئوریسینهای نظام قرار گیرد. به هر حال، در خارج از کشور به حامی خود علیاحضرت مراجعه کرده بود و به سفارش مادر، پسر دستور داد که ماهی دو هزار دلار به او داده شود. این پرداخت حدود یکسالی دوام یافت.
محمدرضا اویسی: پسر تیمسار اویسی. او به عنوان مأموریت در امور امنیتی در پاریس ماهیانه دو هزار دلار میگرفت، که البته با توجه به حضور عمویش احمد اویسی و به طور کلی رابطه تنگاتنگ خانواده اویسی با خاندان پهلوی امری طبیعی بود. هم چنین ماهی هزار دلار هم برای او میفرستادیم تا به همبازیهای تیم فوتبال رضا در ایران، که در پاریس زندگی میکردند، بپردازد. البته این همبازیها از افراد خانوادههای متشخص و هم کلاسی رضا نبودند و تنها با او در تیم فوتبال بازی میکردند.
منصور رفیعزاده: وی به سفارش آهی، که مدتها با او در دفتر اویسی با هم همکار بودند، نزد رضا آمد. آهی مدعی بود که چون او با سازمان «سیا» کار میکند حضورش مفید است. به همین سبب یک بار در ژوئن 1982 مبلغ سی وپنج هزار دلار گرفت. ولی چون تمام اطرافیان رضا به شدت به او بدبین بودند، و معتقد بودند فرد بدنامی است و از گذشتههای او و کارش در ساواک بد میگفتند جای پایش محکم نشد. حتی آهی هم پس از مدتی که متوجه شد دوستی با او ممکن است به نفع او نباشد، از حمایت شدید خود از او دست برداشت. به هر حال، وی چند سال بعد کتابی به انگلیسی نوشت و در آن از عضویتش در ساواک و روابط پنهانیاش با شاه و علم سخن گفت و مدعی شد که از محرمان و یاران نزدیک بوده است. ولی تا آنجا که من در دربار بودم او را ندیده و درباره او از کسی سخنی نشنیده بودم.
کریم روشنیان: او نیز از افراد صاحب قلم بود و شنیدهام به مخالفت با تودهایها شهرت داشت. به همین منظور سالها پیش هم مقالاتی در
مجلات ایران ظاهراً تحت عنوان «من جاسوس روس ها در ایران بودم» نوشته بود. وی از دوستان معینیان بود و به همراه او هم به دربار رفت. در خارج از کشور هم از طریق همین دوستی موفق به گرفتن مقداری کمک خرجی شد.
دو تن دیگر نیز از این مجموعه را به علت تماس پیگیرشان به خاطر دارم. یکی افسری بود به نام پزشکپور، که برادر پزشکپور معروف از «حزب پان ایرانیست» بود. وی مرتب در فکر اجرای عملیات نظامی برای سقوط جمهوری اسلامی بود و هر بار که تماس میگرفت یک طرح جنگی در این مورد ارایه میداد. ولی چون رضا حال و حوصله این کارها را نداشت، بالاخره خسته شد و مأیوس دنبال کار خویش را گرفت. دیگری سرلشکر روحانی بود که بیشتر با فرح در تماس بود و مرتباً به زبان رمز برای او نامه مینوشت. میگفتند فرح مجبور است تا صبح بنشیند تا به کمک کلیدهای رمز نامههای او را بخواند. وی مدعی بود که جمهوری اسلامی به خاطر عقایدش و دفاعش از نظام سلطنت او را زندانی و شکنجه کرده است. ولی عدهای میگفتند دلیل دستگیری او رابطه نامشروعش با زن رانندهاش بود که در نتیجه آن زن از او حامله شده بوده است. خدا خود از حقیقت گفتهها خبر دارد.
اوضاع در مراکش به این گونه میگذشت ومن ماهی پانزده روز بر طبق قرارمان به مراکش میرفتم ومابقی وقتم صرف گرداندن امور شرکتها میشد. ایام خوشی بود. حلقه کوچک یاران، فضایی که در آن تکلّفی نبود، و رضا جوان شادی بود که از زندگی خود لذت میبرد.
کار تجارت هم با موفقیت بسیار پیش میرفت و به راحتی زندگی پرهزینه رضا را تأمین میکرد. سفر و گردش و بازی و گذران عمر. ولی این فضا کم کم رضا را خسته کرده بود. وی که بیشتر به زندگی در
امریکا و اروپا و تفریحات آن عادت داشت، از یکنواختی زندگی در مراکش، با وجود تفریحات نسبتاً فراوانش، اظهار خستگی میکرد و خوشترین ایامش را روزهایی میدانست که به اروپا و به ویژه امریکا، که بیش از همه دوست دارد، سفر میکرد. با اعراب نمیجوشید، و آن رابطه بسیار صمیمی اولیه که ملک حسن را «عمو» خطاب میکرد و مرتب به دیدار او میرفت به سردی گرائیده بود. به طورکلی هیچ یک از اطرافیان رضا با اعراب میانه خوبی نداشتند. و آنان را از خود پائینتر و بیفرهنگتر میدانستند و با آن که بیشترین کمک را در جهان از اعراب گرفته بودند، با نوعی تحقیر در آنها مینگریستند و خود را از نژاد و تمدن برتری میدانستند. یک دلچرکینی هم در پس این مسایل گاهگاهی خود را مینمود، و آن فکر آن بود که سعودیها بیست میلیون برای کمک به رضا وعده کرده بودند، و احتمالاً هم آنان آن رقم را به ملک حسن داده بودند اما ملک حسن تنها پنج میلیون دلار آن را به آنها داده بود. این نحوه اندیشه و رفتار غیر صمیمی و مغرورانه با رجال مراکش سبب شده بود که ملک حسن و یارانش هم دیگر چندان علاقهای به رضا و یارانش نشان نمیدادند.
از سویی، موج نارضایتی مسلمانان متعصب هم در مراکش بالا گرفته بود و با علاقهای که این افراد به آیتالله خمینی و جمهوری اسلامی داشتند حضور رضا و یارانش در آنجا برای ملک حسن دردسری بود. روابط آنان، عصای حضرت سلیمان را میمانست که از درون موریانه خورده باشد و تنها تندبادی لازم بود که آن را از میان بشکند. این تندباد در اوایل سال 1984 وزید و آن ترور تیمسار اویسی در پاریس بود؛ تروری که وحشت حاصل از آن تا نهانیترین لایههای ذهنی یکایک اعضاء خانواده سلطنتی و نزدیکانش نفوذ کرد و رضا و یارانش بر جان خود در کشوری اسلامی،که هر روز بیم آن میرفت که عوامل جمهوری اسلامی یا طرفداران او اقدامی علیه جان آنان بکنند، بیمناک کرد. رضا بر
آن شد که خود را از فضای خطر دور کند و به جایی برود که مسلمانان متعصب کمترین میدان عمل را داشته باشند و جمهوری اسلامی از محدودترین امکانات برخوردار باشد. این کشور مسلماً جایی بهتر از امریکا نمیتوانست باشد. به علاوه، همانگونه که گفتم رضا شخصاً امریکا و زندگی در آن را بسیار دوست داشت و شاید بهترین خاطراتش را هم از آن فضا داشت. البته این علاقه به امریکا در خانواده پهلوی عمومیت دارد.به همین سبب نه تنها شاهزاده رضا، که تمامی خواهران و برادران و بیشتر اعضاء اصلی خانواده سلطنتی قبلاً به امریکا کوچ کرده بودند. و بالاخره با دشمنی بسیاری که میان امریکا و ایران در جریان بود، امریکا که سالها حامی اصلی حکومت شاه بود حال بیشتر از هر کشوری حضور فرزندان او را پذیرا بود.
با ترور تیمسار اویسی به سرعت چمدانها بسته شد و در ظرف یکی دو ماه تمامی دفتر و سازمان مدعی سلطنت ایران به کشوری که چه از نظر جغرافیایی و چه از نظر سیاسی بیشترین فاصله را با ایران داشت انتقال یافت.
اوایل سال 1984 رضا آفریقا و آفتاب سوزان آن را ترک و به سرسبزی و زیبایی شمال امریکا روی کرد. در بدو ورود روی به سوی مادر آورد و به ایالت کنتی کت روانه شد. تا خانه مطلوب پیدا شود. نخست برای رضا منزلی اجاره کردیم و بعد خانهای در شماره 4408 خیابان Congress در محله Fair Field به مبلغ یک میلیون و سیصد و بیست و پنج هزار دلار خریداری شد، که شرح کامل آن را در قسمت امورمالی میتوانید مطالعه کنید.
روزها هم چنان بیفایده میگذشت. نزدیک ظهر رضا از خواب بیدار میشد، ناهاری میخورد، چند تلفنی میکرد، با فروغی و آهی و پرتوی
جلسه مشاورین سیاسی داشت و سپس بازی ورق حکم، بریج پاسور و یا مونوپولی، و آنگاه رستورانی و سینمایی، و دوباره خانه و کمی بازی ورق و دیدن ویدئویی و گپ زدنی، و ساعتی پس از نیمههای شب خواب. البته در خلال همهی این روزها، فکر به زن که برای رضا خود مسئلهای مهم شده بود، ماجرا آفرین هم میشد.
یکی از این روزها، علیرضا، برادرش، با دوست دخترش به نام شاهپری- ز ، که دختر بسیار زیبا و خوشاندامی بود، به دیدار آمد. آن روزها علیرضا دانشجوی رشته موسیقی در دانشگاه پرینستون بود و با آنچه پدر برایش به جای گذاشته بود روزگار خوشی را میگذراند. وی شخصیتی محکمتر از رضا دارد و چون برادر کوچکتر بود و مثل رضا مورد توجه نبود، و به قول معروف، و البته در قیاس، کتک خورده بود طبیعی است که به اندازه برادر بزرگش که ولیعهد بود، و نازپرورده و مورد توجه، اُس و قُس محکمتری پیدا کرده است. اما وی خوی و خصلت شاهزادهگری بیشتری از رضا دارد و بسیار اهل تشریفات است و مقید به خیلی از آداب و رسوم درباری. از جمله در قید ترتیب نشستن افراد در مجلس است و یا این که در ماشین چه کسی در صندلی جلو بنشیند و کدام فرد در صندلی عقب. به همین سبب با تمام تفاوت شخصیت که با رضا دارد، برای برادر بزرگش احترام بسیار قایل است و هیچگاه در فکر بازپس زدن او و رسیدن به موقعیت او نیست. حتی میدانم بارها سلطنتطلبان و رجال نظام گذشته، که از ضعف و بی عملی رضا سرخوردهاند و در او شخصیت محکمتری سراغ دارند به او پیشنهاد کرده اند که اگراو مدعی سلطنت شود از او حمایت خواهند کرد ولی او نپذیرفته و گفته من با برادرم نخواهم جنگید. در جمع همیشه احترام برادر بزرگترش را حفظ میکند و از نظر او پیروی میکند.
به هر حال، من و رضا و شاهپری نشسته بودیم و به موسیقی ملایمی گوش میدادیم و از هر دری حرف میزدیم. در این اثنا متوجه شدم که شاهپری بدجوری به رضا نگاه میکند و رضا هم از این دلبری استقبال میکند، و به قول معروف اشارات نامهرسان شدهاند. پیش از آن که کار خرابتر شود و در فرصتی به رضا گفتم، این کار خوبی نیست. درست است که دختر زیبا و آزادی است، اما دوست دختر برادر توست و ظاهراً هم علیرضا از او خوشش میآید. رضا گفت: بسیار خوب میروم و نظر علیرضا را در این مورد میپرسم. بعد هم گفت: با علیرضا صحبت کرده و او گفته که این مسئله او نیست و مطلبی است که میان رضا و آن دختر، که خودشان باید راه خودشان را انتخاب کنند.
فردای آن روز علیرضا را دیدم او را خشمگین و ناراحت یافتم. مرتب قدم میزد و تکرار میکرد. «Elshefte Grande» که ظاهراً منظورش آن بود که از پشت به او خنجر زده شده و در حق او سخت نامردی شده است. با او به صحبت نشستم و سعی کردم کمی آرامش کنم. گفت که سخت دختر را دوست دارد و عاشق اوست. چون به مسئله رضایت خود به رابطه آن دو اشاره کردم و حرفی را که به رضا زده بود یادآورش شدم، گفت: من راضی نبودم، مسئله را به خود رضا و شاهپری واگذار کردم زیرا هرگز فکرنمیکردم رضا در حق من چنین کند و یا دختر چنین بیوفا باشد. البته دختر هم اصرار داشت که هر دوی آنها را دوست دارد. به هر حال رابطه رضا و شاهپری ادامه یافت. و این امر چنان علیرضا را ناراحت کرد که گویا اقدام به خودکشی هم کرد. از آن طرف این شیرینی به دهن رضا سخت مزه کرده بود و حتی میخواست با دختر ازدواج کند. هر چه به او گفتم که درست نیست با دختری ازدواج کند که مدتها معشوقه و هم بستر برادرش بوده گوشش بدهکار نبود و میگفت آن هم بستری برای من مهم نیست و به این حرفها اهمیت نمیدهم، و همچنان بر تمنای دل از دسترفتهاش پای
میفشرد. تا بالاخره پس از دو ماه که شعله تمنا کمی فروکش کرد فرح دخالت کرد و به هر زبانی بود او را از این کار منصرف نمود.
البته رضا در مورد زن این ضعف را دارد و از این نعمت به آسانی نمیتواند چشم بردارد. در این مورد ماجراها بسیار است. از جمله چند ماهی بعد از ماجرای شاهپری، به هتلی رفتیم که با صاحب آن که یک شخص امریکایی بود دوست بودیم. دختر خانواده بدجوری به رضاچشم دوخته بود و من سخت مراقب بودم که آتشی در خرمن نگیرد. بالاخره مهمان پدر دختر بودیم و این کار خلاف اخلاق بود و خیانت در اعتمادی که پدر به ما کرده بود. ساعتی بعد به سوی اطاقهایمان رفتیم تا استراحت کنیم و من خوشحال که مانع آن ارتباط نادرست شدهام. اما پس از مدتی یکی از خدمه به اطاقم آمد و خبر داد که رضا به سراغ دختر رفته است و کار دارد از دست میرود. بلافاصله لباس پوشیده و با عجله خود را به آنها رساندم. و پیش از جاری شدن سیل به هر زبانی بود رضا را قانع کردم که از شکستن سد دست بردارد و به پاس محبتهای پدر حرمت میزبانی او را نگهدارد و به اطاق خود بازگردد و شب را تنها به سر آرد.
البته باید توجه داشت که رضا جوان بود و دسترسی به دختر برای او در امریکا مشکل بود. زیرا در این دیار باید خود به دنبال دختری میرفت و دل او را به دست میآورد که با موقعیتی که او داشت بسیار سخت بود و هر ماجرایی میتوانست به صفحه اول جراید کشیده شود. در حالی که در ایران و در مراکش این مشکلات نبود و کسان دیگری این مهم را بر عهده میگرفتند. مثلاً همین اواخر و پس از بالا گرفتن اختلاف من و رضا یکی از نزدیکان او تعریف میکرد که یک بار در ایران رضا چشم به راه لعبتی بود که از معرفیش به ملاحظاتی در میگذرم که قرار بود به دیدارش بیاورند. دختر دیر کرده بود و رضا بیصبرانه مرتب به ساعتش نگاه میکرد. تا این که تلفن زنگ زد و احمد
اویسی از آن سوی خط خبر داد که خاطر عزیزشان نگران نشود، علت تأخیر شوهر خانم بوده که بر عکس معهود کمی در رفتن تأخیر کرده بود و همان لحظه از منزل خارج شده، و به زودی یار برای وصال خواهد آمد.
در مراکش تقریباً از این بابت مشکلی نبود، همان سنت دیرینه خوش خدمتیها برقرار بود. به علاوه که تشریفات چندانی هم نبود و مثل ایران نبود که برای دستیابی به رضا از هفت خوان تشریفات و گارد و محافظ و غیره میبایست گذشت. لذا از این بابت وضع رضا از ایران هم بهتر بود. حتی به خاطردارم یک روز چندین زن زیبا را یکجا آورده بودند که او هر کدام را میخواهد انتخاب کند. میدانستم رضا و دیگران به مسئله شوهر داشتن این زنان اهمیت نمیدهند، در حالی که بر طبق دستورات اسلام این گناهی بزرگ و نابخشودنی است و بارها به او گفته بودم من تحمل حضور چنین عمل خلاف مذهبی را ندارم و حتی تذکر داده بودم که حکم کسی که با زن شوهردار رابطه برقرار کند بر طبق قوانین اسلام مرگ است. لذا بر آن شدم که اگر کسی از آنها شوهردارد مرخصش کنم. در سر راه به دیدار آن جمع رفتم و پرسیدم کدامین شوهر دارند؟ و با کمال تعجب مطلع شدم که حتی یک دختر بیشوهر در میانشان نیست. با ناراحتی همه را به خانههایشان فرستادم و آن روز رضا را از کار مورد علاقهاش محروم کردم.
در مراکش یکی دو دختر اروپایی و امریکایی هم این عیش را کامل میکردند. به جز دختر یول براینر که به او اشاراتی کردم. دختری بود به نام مریان اریکسون «Marrian Erikson» که اهل سوئد بود، و در سالهای زندگی در ایران توسط یکی از کسانی که از این گونه خدمتها دریغ ندارند او را برای رضا فرستاده بودند تا خدمتی که به پدر میشد از پسر هم دریغ نگردد. این دختر زیبای بلند قد که چند سالی هم از رضا بزرگتر بود ظاهراً به آسانی تسلیم نشده بود و یاد دیدارهای ایران در
غربت مراکش چنان رضا را به هیجان آورده بود که روزی که قرار بود فردایش برای دیدار رضا به مراکش بیاید در شهر زیبای آگادیر رضا آشفته خاطر مرتب میپرسید: احمد فکر میکنی فردا او به من دست خواهد داد؟ و یا من به ... موفق خواهم شد؟ و آنقدر این سؤال را تکرار کرد که در آخر بیحوصله گفتم: به درک، این که اینقدر فکر ندارد، یا تو قدرت سوارکاریت را در این میدان خواهی آزمود، و یا اسب رکاب نمیدهد و تو فکر دیگری خواهی کرد.
البته در امریکا به خصوص اوایل ورود و قبل از ازدواج، معدودی هم بودند که به نوعی در پی جلب رضا از این راه بودند، ولی این فرصتها کمیاب بود. از آن جمله از حمید لاجوردی میتوان نام برد. او که درکار بورس و معاملات ارزی بود و رضایت رضا و خانواده برایش سود فراوان داشت، برای جلب نظر این مشتریان خوب نهایت تلاش خود را میکرد. حتی نادر معتمدی دوست دیرینه رضا را هم، که زمانی معشوق فرحناز بود، به استخدام خود در آورد. به هر صورت برای خشنودی رضا در کنتی کت که بودیم یکی از زیبارویان امریکایی را به او معرفی کرد، که مدتی خاطر رضا را به خود مشغول داشت. اما از آنجا که رضا توقع دل نازک او را برنمیآورد و انتظار ماهرو را برای خرید یک ماشین یا هدیهای گران قیمت برآورده نمیکرد، بالاخره عمر این رابطه نیز به سر آمد.
در کنار زندگی روزمره فعالیتهای سیاسی هم حضوری محدود داشت، جلسات مشاورت روزانه برقرار بود و فروغی و دیگر نزدیکان هم دل مشغولی سیاسی خود را داشتند هرچند به نظر میرسید فروغی کارها را چندان جدی نمیگرفت. و دیگران هم قدرت او را، و اتفاقات سیاسی، بیشتر از کنار ایشان میگذرد تا از درون دستهای ایشان. کاظمیان فعالتر شده بود و روابطش محکمتر و پیوستهتر، که به هر حال فرمانده او پس از چند سال تماس پراکنده به منطقه عملیات او کوچ کرده بود، و
چون به طور کلی در سطح اجرایی عمل میکرد تا تصمیمگیری، و جزو حلقه نزدیکان هم نبود تا کسی را به خطر بیاندازد، حضورش از نظر آهی و اویسی و دیگران بیشتر تحمل میشد.
بر سنت سالهای قبل هنوز هم فعالیتهایی در خارج از حلقه رضا و اطرافیانش میجوشید، که چون وی بر مسند ادعای سلطنت ایران نشسته بود ناگزیر به او ختم میشد. در همین رابطه بود که بار دیگر آرمئو فعال شد. وی که جوانی بود از نزدیکان راکفلر و بسیار فعال و ماجراجو، از همان روزهای اول آوارگی شاه از جانب راکفلر به دیدار شاه آمد و به زودی چهره فعال و پر سر و صدای جمع شد و در بیشتر بازیهای این «شطرنج» نقش حساسی ایفا کرد. حتی زمانی که شاه از پاناما راهی قاهره شد و بسیاری از بیم جان، به ویژه خارجیان همراه، از پرواز در آن هواپیما احتراز میکردند، وی داوطلبانه به همراه شاه سفر کرد و به خاطر این بیباکی و دیگر خدماتش، و همچنین اعتمادی که راکفلر به او داشت، بسیار مورد توجه شخص شاه قرار گرفت. وی در این ایام در نیویورک یک شرکت روابط عمومی داشت که خدمات مورد نیاز رجال و بزرگانی را که به آن شهر میآمدند و به ماشین و رزرو جا و ترتیب ملاقاتها نیاز داشتند تأمین میکرد. همین مسئله تماس او را با رجال و افراد صاحب نفوذ زیاد میکرد و شبکه روابط او را گسترش میداد. به هر حال، وی باهمکاری یکی از مأمورین سابق سازمان «سیا» به نام رای کلین (Ray Clayn) به فکر طرحی نو برای سقوط جمهوری اسلامی افتاد و با اشرف هم تماس گرفت. گفته میشد که اشرف برای انجام این طرح دو میلیون دلار به این مأمور «سیا» داد، هر چند آرمئو به من گفت که این پول هیچگاه به Ray داده نشد.
به هر حال، آنان شروع به کار کرده و افرادی را برای تهیه نقشه و بررسی امور آوردند، و با مقامات سازمان «سیا» و افراد صاحب نفوذ در دولت امریکا تماس گرفتند. ولی دو ایراد اساسی در کار بود: یکی آن که رضا حاضر به دخالت اشرف و همکاری با او نبود و بودجه هم در دست اشرف بود. لازم، به تذکر است که رضا به طور کلی عمهاش اشرف را شخصاً فاسد و از نظر فکری و عملی صالح نمیدانست. این اختلاف بین اینان تا حدود سال 1986 ادامه داشت، که بعدها تا حدودی برطرف شد. لذا مقدار زیادی از نیرو صرف اقناع رضا برای پذیرش اشرف و شرایط همکاری اینان شد. مشکل دوم که بالاخره هم مایه دردسر شد آن بود که آرمئو و مقامات «سیا» شرط کرده بودند که آهی در جریان کارها قرار گرفته نشود،که رضا هم ظاهراً پذیرفت. اما بالاخره رضا طاقت نیاورد و مسئله را با آهی در میان گذاشت. آهی که خود واسطه رضا با سازمان «سیا» بود سعی میکرد هر چه بیشتر در جریان امور قرار گیرد. ولی مشکل اساسی آن بود که او با مقامات رده پائین سازمان «سیا» تماس داشت و استدلال هم میکرد که در امریکا کار به دست همین افراد است. هر چه به رضا گفته میشد که با موقعیتی که او دارد میتواند ویلیام کیسی رئیس سازمان «سیا» و مقامات عالیرتبه سازمان را ببیند نباید خود را مصروف کارمندان رده پائین کند، اما به وسوسه آهی مجدداً در همان سطوح پائین رابطه برقرار میکرد. به هر حال آهی که از آن مأمورین جواب درستی نمیشنید، بر آن شده بود که مطلب را از او پنهان نگه میدارند و نمیخواهند او را در جریان بگذارند، لذا یکبار ، به مأمور رابط خود بیپروا گفته بود: آخر مشکل چیست؟ اعلیحضرت رضا پهلوی که با والاحضرت اشرف همکاری دارد و اربابان من هم که با اربابان شما همکاری می کنند، پس چرا مسایل را از من پنهان میدارید؟ مأمورین که ظاهراً هنوز در جریان امرنبودند مسئله را به مقامات بالاتر خود گزارش کرده بودند و مقامات بالای سازمان که دستاندرکار
بررسی مقدمات طرح بودند متوجه شدند که مسئله به قول معروف درز پیدا کرده است و بیم آن میرود که این خبر به گوش دیگران هم برسد و در آن شرایط افتضاحی برپا شود. لذا تصمیم گرفتند که از خیر انجام آن بگذرند، زیرا لازمه کار، پنهان کاری هر چه بیشتر بود، و افراد تا زمانی که وجودشان لازم نشده نمیبایست در جریان کار قرار بگیرند. بدین ترتیب یک طرح دیگر در نطفه خفه شد.
از اتفاقات دیگر این سال مهمانی بود که بهمن باتمانقلیچ به افتخار رضا پهلوی در شهرک زیبای میدلبرک نزدیک شهر واشنگتن دیسی داد. بهمن از افراد موفقی است که در این دیار از طریق زمینبازی و کارهای ساختمان به ثروت قابل ملاحظهای دست یافته و امروزه یکی از ثروتمندان این منطقه به شمار میرود. وی با شناخت خوب بازار و اقدام به موقع، زمینهای وسیعی را در حومه شهر واشنگتن و کنار فرودگاه بینالمللی این شهر خرید و با توسعه شهر قیمت زمینها ناگهانی ترقی بسیار کرد، به ثروتی که برای بسیاری رؤیاست دست یافت.
باتمانقلیچ هم مثل بعضی از ایرانیان به «تئوری توطئه» اعتقاد دارد و به گونه «دائیجان ناپلئون» بر آن است که همه چیز زیر سر انگلیسیهاست و انقلاب ایران انتقامی است که انگلیسیها از امریکاییان بر سر جریان ملی شدن نفت گرفتهاند. و بار دیگر این روباه پیر به امریکا نشان داده که بالاخره انتقام خود را میگیرد، و ضربهای را که با کودتای 28 مرداد از دست امریکاییها خورده با ضربهای دیگر پاسخ میدهد. اینان بر آن باورند که انگلستان امریکا را از ایران بیرون کرده است. به هر حال، یک روز که درکنتی کت بودم متوجه شدم رضا تلفنی با او قرار ملاقات و رفتن به میهمانی را میگذارد. از رضا خواستم که مسئله را با کاظمیان در میان بگذارد و استدلال کردم که خودش او را مسئول این منطقه کرده و به او اعتماد دارد و درست نیست که بدون مشورت او به مجلس جمعی در این دیار برود. اما جملهای را که احمد اویسی به او یاد
داده بود، و هر زمان به صلاحش بود تکرار میکرد، در پاسخم گفت که: «من در انحصار هیچ کس نیستم.»
به هر حال، رضا با یکی دو تن از یارانش به آن میهمانی مفصل و با شکوه رفت. میهمانی که در آن جمعی از نمایندگان کنگره، ثروتمندان منطقه و افراد صاحب نفوذ دعوت شده بودند، تا بدین وسیله بهمن باتمانقلیچ، رضا پهلوی را با این اشخاص، که ممکن بود روزی به کارش آیند، آشنا کند. این دیدار ضمناً دوستی نزدیک او را با مدعی سلطنت ایران به مدعوین نشان میداد و برای آنها معلوم میکرد که او هم درصحنه سیاست کشوری که شاخ در شاخ امریکا انداخته است سری در میان سرها دارد و با کسی که با دشمن اصلی آنها ، یعنی آیتالله خمینی، پنجه در پنجه افکنده و تاحکومتی را که آیتالله از پدر او گرفته باز پس بگیرد، دوست گرمابه و گلستان است.
به همراه رضا میهمانی ناخوانده هم بود که بهمن سخت از او دلچرکین بود و آن یار نزدیک رضا، آهی بود. بهمن سر ماجرای خواستگاری همسرش از آهی آزرده خاطر بود. زیرا مدتی قبل از انقلاب از آهی، که خواهرزاده دکتر رام بود، خواسته بود که از دختر دکتر رام برای او خواستگاری کند. اما آهی به جای نیابت به فکر افتاده بود که خود خواستگار دختر داییاش شود و به جای آن که برای بهمن خواستگاری کند برای خود خواستگاری کرده بود. اما دکتر رام که جریان را میدانست سخت بر آشفته شده بود، و آن طور که آهی تعریف میکرد، زیر سیگاری را برداشته و به سوی او پرتاب کرده بود. یک نوبت دیگر هم صابون آهی به تن دکتر رام خورد، اما این بار نه تنها نتوانست زیر سیگاری پرتاب کند که نزدیک بود بر سر خوش خیالی جانش را از دست بدهد. و آن پس از انقلاب بود که قصد فرار از ایران را داشت. آهی پولی از دایی گرفته بود تا ظاهراً ترتیبی بدهد که یک قایق انگلیسی او را از داخل بوشهر بردارد و به سواحل شیخنشینها و نقطه امنی
برساند. دکتر رام هم آسوده خاطر از تهران حرکت کرده و به بوشهر آمده بود و شب بر طبق قرار کنار ساحل رفته بود. اما انتظار بیحاصل بود. شب بعد نیز چنین کرده بود و از قایق خبری نشده بود و باز شبی دیگر. این ماجرا آنقدر ادامه یافته بود که چشم پاسداران بر غریبه در ساحل افتاده و ماهی آماده را به دام انداخته بودند. و او را که چنان آسوده خاطر آمده بود که آشپز و مستخدمش را هم به همراه آورده بود، به جای سفر دریا به خشکی سلول زندان روانه کردند و اگر از طریق همسرش، از اهالی قم که بایکی از افرادی که بر سر کار بود آشنا است، اقدام نکرده بود و جانش را به چند میلیون نخریده بود، با صدها میلیون هم که داشت نمیتوانست نجات یابد و از ثروت فراوانی که به خارج فرستاده بود و خانه باشکوهی که در نزدیکی ژنو خرید نمیتوانست لذت ببرد.
به هر حال، بهمن که بالاخره دختردکتر رام را به همسری گرفته بود و از این طریق باجناق احمد اویسی شده بود، انتقام آن نامردی را در این سفر از آهی گرفت و میهمان ناخوانده را نه تنها در زمره دیگر میهمانان جای نداد، بلکه رختخواب مشاور رضا را در زیر میز بیلیارد سالن انداخت تا گناه آن خیانت را پاسخی به تحقیر کردن گفته باشد.
«کشتی بان را سیاستی دگر آمد» امریکا در سال 1985 بازی دیگری را آغاز کرد. از سویی فعالتر وارد عمل درنیروهای جناح سلطنتطلب شد، و از دیگر سو چون این مجموعه را برای براندازی جمهوری اسلامی مناسب نمیدانست، بیشتر نیروی آنان را برای گردآوری خبر و اطلاعات و ایجاد سر و صدای تبلیغاتی میخواست تا از ضربههای به قول خود تروریستی جمهوری اسلامی تا حد ممکن مصون بماند. ضمن آن که سر و صدای این جمع را در معاملاتش با ایران به عنوان برگی در دست برای معامله داشته باشد. اویسی و «ارتش نجات بخش» و دیگر
مدعیان مبارزه نظامی از دور حرکت خارج شده بودند، و در جناح سلطنت طلب «جبهه نجات» بر جای مانده بود که آن نیز دچار مشکلات بود. لذا امریکا بر آن شد که هم «جبهه نجات» را سر و سامانی دهد و بهتر در دست بگیرد و هم شخص رضا پهلوی و دفتر آن را مستقیماً به خدمت درآورد.
الف - جبهه نجات
در جبهه نجات امینی کارها را به دست اسلام کاظمیه و شاهین فاطمی سپرده بود و این دو سخت با یکدیگر در ستیز بودند. حتی اسلام کاظمیه نشریه «نجات» را در برابر نشریه «ایران و جهان» به سردبیری شاهین فاطمی تأسیس کرد تا شاهین فاطمی سخنگوی جبهه نباشد. رادیو «نجات» در قاهره نیز از مدتها قبل کوس استقلال زده بود، و از فراز سر امینی مستقیماًَ با سازمان «سیا» رابطه برقرار کرده بود.از همه مهمتر آن که تمام حسابی که امریکاییها روی امینی کرده بودند غلط از آب درآمده بود. وی مدعی شده بود که با بخشی از روحانیون و دستاندرکاران جمهوری اسلامی در رابطه است و از طریق آنان اطلاعات دست اولی را که سازمان «سیا» رأساً نمی تواند به دست بیاورد تهیه خواهد کرد، البته با سوابق امینی ونزدیکی وی با بخشی از نیروهای مذهبی تا حدودی قابل قبول به نظر میرسید به خصوص که امریکاییها مثل بسیاری از ایرانیان چنان با اسلام و ساخت نظام حکومتی ایران و ملایانی که بر سر کار بودند بیگانه بودند که هر کس با کمی زرنگی و رابطه به آسانی میتوانست گنجشک را رنگ کرده و به جای قناری به آنها بفروشد.
ولی با گذشت زمان و آزمودن اطلاعات داده شده از سوی جبهه نجات، امریکائیان متوجه شدند که امینی و یارانش از گود بیرون هستند و اطلاعاتشان غلط، دست دوم و بی ارزش است و ادعاهایشان عموماً
گزافهای بیش نیست و ماهی یکصد و هشتاد هزار دلار پولی که سازمان «سیا» به آنها میدهد حیف و میل میشود. لذا درصدد اصلاح کار برآمدند و به جستجوی فرد مناسبی که جانشین امینی باشد در میان سلطنت طلبان برخاستند، تا آن که دکتر گنجی را که از دیر باز با آنان سر و سری داشت برگزیدند.
دکتر گنجی ظاهراً در زمان تحصیل در امریکا با کنفدراسیون دانشجویان همکاری داشت، و در ایران با کمک اشرف به مقامات مختلف رسید و بالاخره هم تغییر جناح داد و با هویدا و فرح نزدیک شد. شناخته شدهترین سمت او مقام وزارت آموزش و پرورش بود. چند ماه پس از انقلاب نیز با کمک دو تن از یاران کنونیاش در «درفش کاویانی» یعنی سیروس الهی و حبیب ممیز، فرار کرد. بدین ترتیب که وی را از طریق کوههای کردستان به ترکیه بردند. به همین سبب پس از خروج از کشور وضع مالی مساعدی نداشت و پس از آمدن به امریکا برای رو به راه کردن زندگی به خیلی درها زده بود. مدتی برای یک هندی، که تاجر بینالمللی جواهرات بود ودر ماجرای فروش بخشی از جواهرات سلطنتی به وی خواهم پرداخت، کار کرده بود. سپس به همراه چندتن دیگر یک شرکت نانوایی در تگزاس دایر کرده بود که در اول کار نیز رونقی یافته بود، اما در زمانی که سازمان «سیا» به سراغ او رفت شرکت دچار مشکلات سنگینی شده بود. با مراجعه سازمان «سیا» فرصت را غنیمت شمرد و به تنهایی گلیم خود را از آب بیرون کشید. البته این فرصتها در این دیار کمتر پیش میآید و بسیاری از رجالی که عمری خدمت بیگانه را کرده بودند ولی پول کافی به خارج نیاورده و یا نداشتند که بیاورند همه سرگردان و به انتظار فرصت نشسته و به هر دری برای سرسپردگی میزدند و اگردری گشوده میشد بر سر ورود به آن گلوی یکدیگر را به دندان پاره میکردند.
به طور کلی باید گفت، گنجی مردی اهل عمل و مدیر و در انجام کارهای غیر معمولی بیپرواست. از جمله درهمان اوایلی که به مراکش رفته بودیم به رضا پیشنهاد کرده بود که اسکناس جعلی چاپ کنند و آنقدر از این پولهای جعلی در بازار ایران بریزند تا دولت را از نظر اقتصادی فلج کنند، ضمن آن که تا افشای مطلب افراد بسیاری را میشد با آن خرید، که رضا با طرح توافق نکرد.
بدین ترتیب، دکتر گنجی با حکم سازمان «سیا» در جیب برای فتح «جبهه نجات» عازم پاریس شد تا قلعهای را که دیری بود ستونهایش سخت ترک برداشته بود خراب کند. اما قلاعیان که از این راه نان و آبی داشتند به آسانی سر فرود نمیآوردند و با آن که دیری بود که دستاندرکاران به طنز میگفتند یکی باید بیاید و «جبهه نجات» را نجات دهد، چون نجات دهنده آمد متولیان سالیان آن امامزاده از نان راحتی که داشتند چشم نمیپوشیدند و درگیری آغاز شد. از آن رو که کوس این دعوا و افتضاحات آن بر سر بام زده شده و نشریات آن زمان به آب و تاب شرح ماجرا را نوشتهاند. از آن میگذریم، جز آن که در بخش «شوراهای مشروطیت» بار دیگر به اختصار به آن باز خواهم گشت. در اینجا به این بسنده میکنم که پس از مدتی بالاخره گنجی بساط دکتر امینی و یارانش را از«خانه نجات» بیرون ریخت، و حتی نام آن را دگر کرد و «درفش کاویانی»ش خواند. با بر هم ریختن بساط امینی، آهی دو تن از یاران او را که از قبل با هم همکاری داشتند و بیکار شده بودند، یعنی هرمز حکمت و داداشپور را به دفتر رضا آورد.
ب - دفتر رضا پهلوی
از آنجا که سازمان «سیا» بر آن شده بود که رضا پهلوی و دفترش را رسماً و به طور کامل در اختیار بگیرد، بودجه خاصی برای آن دفتر تعیین کرد. برای پوشش کار آهی شرکتی در پاناما تأسیس کرد که دارای حسابی در سوییس بود. بدین ترتیب از آغاز این سال سازمان «سیا» ماهیانه حدود یکصد و پنجاه هزار دلار به حساب شماره Kredit Swiss, FED104759021 واقع در ژنو برای فعالیتهای سیاسی دفتر رضا واریز کرد. بودجهای که به همین مبلغ تا سال 1989 ادامه داشت. به پاس همین بودجه و هدف خبر رسانی بود که در سال 1990 رضا پهلوی خود از این نقشش پرده برداشت و در صحبتی که به مناسبت دهمین سال حکومت جمهوری اسلامی در لندن ایراد کرد، و در بسیاری از روزنامههای جهان و عموم رسانههای فارسی زبان نقل شد، اعلام کرد که وی تا به حال چندین مورد نقشههای خرابکارانه ایادی جمهوری اسلامی را در امریکا و اروپا کشف و به مقامات امنیتی این کشورها خبر داده است و حتی با آنها دردستگیری عدهای از پاسداران ، که نقشه حمله به پایگاههای نظامی امریکا را داشتند، همکاری کرده است.
همزمان با تصویب این بودجه سرو کله یار دیرین سازمان «سیا»، که گفته میشود برای سازمان امنیتی اسرائیل «موساد» کار میکند، یعنی معاون معروف ساواک پرویز ثابتی، پیدا شد. البته وقتی میگویم سر و کله او پیدا شد یعنی سایه او در جمع دیده شد، و الا او آفتابی نمیشد و عیارانه میآمد و میرفت. شنیدم که از این بودجه ماهیانه پنجاه هزاردلار سهم ثابتی شد تا شبکه جاسوسی در ایران شکل دهد و یا شبکه موجودخود را توسعه بخشد. که البته باموقعیت پیشینش، که به او امکان شناسایی افراد قدیم ساواکی یاهمکاران ساواک را در ایران میداد و همچنین با همکاری که با موساد میکرد، مناسبترین فرد در این مورد
بود. به ویژه که هنوز درون گود بود و مثل بسیاری از رجال قدیم با خروج از ایران از گردش زمان بیرون نرفته بود، کسانی که عقربه ساعت زندگی فعالشان هم چنان سال 1357 را نشان میداد و اگر این عقربه حرکتی هم میکرد بر خلاف جهت زمان و برای مرور در تخیلات دوران پیشین بود. برای برخی از آنان چنان فضای تخیلی واقعیت یافته بود که مثلاً اگر آن زمان رئیس فلان اداره بوده و یا درجه سرگردی داشتند، با مرور زمان خود را رسماً ترفیع داده و در مجالس آنان را باعنوان مدیر کل، معاون وزیر، و یا جناب سرهنگ میخواندند!
با تصویب این بودجه، اشرف پهلوی که همیشه اهل عمل است و به قول معروف سرش برای این کارها درد میکند، وارد کار شد و یک میلیون و سیصد هزار دلار هم او به بودجه عملیات کمک کرد و بدین ترتیب بودجه فعالیت سیاسی دفتر رضا را قوت بخشید، گفتنی است که ثروت اشرف حداقل تا پیش از آن که تمام ثروت شاه به وراث او انتقال یابد، از تمامی افراد این خاندان بیشتر است. وی که سالها پیش از همه در خارج سرمایهگذاری کرده و ماجرای فعالیتهای وی در قاچاقفروشی وغیره زبان زد خاص و عام است، آن چنان ثروتی دارد که این ارقام برای او به حساب نمیآیند، حتی هفتاد و پنج میلیون دلاری که دردومعامله از دست داد خم به ابرویش نیاورد. گویی از چشمهای پر آب دو سطل آب برداشته باشند. یکی از این دو رقم سی و پنج میلیون دلاری بود که در جریان ایجاد بانکی در هنگ کنگ در اوایل دهه 80 از دست داد و گفته میشود که شریک امریکایی او این پول را به جیب زد و برد. دیگری حدود چهل میلیون دلاری بود که ظاهراً چند سال پس از آن در جریان سرمایهگذاری در چین، که توسط رضا گلسرخی انجام گرفت، از دست داد. اما به حق باید گفت که اگر در پشت این ثروت شخصیت اشرف
نبود هرگز این گونه کمکها صورت نمیگرفت. همانگونه که پیشتر شاهد بودیم، هر جا که به کمک مالی نیاز بود اشرف با جاهطلبی فراوانش وارد عمل میشد، از آن جمله پنج میلیون دلار در قاهره به فرح داد، و یا به اویسی کمک کرد. و یا حدود دو میلیون دلار برای طرح «سیا» با فعالیت آرمئو اختصاص داد، و یا برای ایجاد «بنیاد مطالعات فرهنگ ایران»، که مهناز افخمی وزیر سابق امور زنان مسئول آن شد، چند میلیون دلار سرمایهگذاری کرد. به طور کلی وی زنی ماجراجو و قدرت طلب است و در این راه از خرج پول و نیرو ابائی ندارد. بیهوده نیست که یکی از رجال قدیمی میگفت: «اگر یک مرد در خاندان پهلوی باشد اشرف است» و میدانید که او این اشاره ظریف را از رضا شاه به وام گرفته است که معروف است گفته بود اگر یک مرد در خاندان قاجار باشد خانم فخرالدوله (مادر دکتر امینی ) است.
بر اثر همین خصوصیت است که اشرف یکی از مهرههای اصلی کودتای 28 مرداد شد. با نمایان شدن اولین شکافها در سقف سلطنت،که حتی شاه و نزدیکانش هم با تمام غفلتشان آن را دیدند و خطر فرو ریختن کاخ حکومت را احساس کردند ، به برادرش پیشنهاد کرد که در ایران بماند و در کنار او دو نفری برای حفظ تاج وتخت بجنگند. اما شاه که روحیه او را نداشت و از بدنامی او هراس داشت و میدانست با بالا گرفتن ماجرا حضور اشرف، با آن گذشته و ماجراهای مردبارگی فراوان و فساد مالی و قاچاق و بیپرواییهای اخلاقیش، نقطه ضعف بزرگی خواهد بود این پیشنهاد را نپذیرفت و به او گفت: بهتر است هر چه زودتر از کشور خارج شوی، زیرا تو مرکز حملات قرار خواهی گرفت و این به ضرر همه ما تمام خواهد شد. بالاخره همین قدرت طلبی بسیارش او را با تمام همسران شاه در تضاد قرار داده بود. زیرا وی چشم دیدن زنی را که شخصیت دوم دربار و خاندان سلطنتی باشد نداشت . با فوزیه اختلاف به هم رسانید و معروف است که یکی از
عوامل اصلی پافشاری فوزیه بر طلاق اختلافش با اشرف بود و آزاری که از دست رفتار او میکشید. با ثریا نیز وضعی بهتر از این نداشت. به اختلافاتش با فرح اینجا و آنجا اشاره کردهام، به خصوص که با فرح از نقطه نظر اندیشه و فکر اداره مملکت هم اختلافنظر داشت و هر یک در طیف فکری متفاوتی به یارگیری پرداخته بودند.
برگردیم بر سرکمک مالی اخیر اشرف به بودجه سیاسی رضا. برای گرفتن این پول هم طبق معمول این جریانات، و این که همه جا باید حق و حسابی داده شود و به قول معروف سبیل هر کس را که دست اندر کار است باید به نوعی چرب کرد، رضا گلسرخی که همه کاره اشرف است، و حتی آن گونه که مشهور است هوسهای دل لذتخواه و مرد پسند اشرف را نیز برآورده میکرد، صد هزار دلار حق الزحمه انجام کار راگرفت، که شاید بدون دادن این حقالعمل آن کار انجام شدنی نبود.
با ورود پول سازمان «سیا»، قلم سرنوشت رقم دیگری در کتاب زندگیم زد و به خواست خدا نخستین طلیعههای رستگاری در زندگیم درخشیدن گرفت. از پذیرش حسابداری این پول خودداری ورزیدم و بر آن شدم که حسابم را از این پول جدا کنم. از همان اول گفتم من نمیخواهم با پول «سیا» و حسابداری آن کاری داشته باشم. به همین سبب قرار شد از آن پس دو حساب جدا با دو حسابدار متفاوت دردفتر رضا عمل کنند: یکی حساب سیاسی با مسئولیت آهی که پول سازمان «سیا» و اشرف و هر پول دیگری که در این زمینه ممکن بود برسد به آن واریز میشد و از آن مخارج فعالیتهای سیاسی تأمین میگردید. به طور کلی «سیا» و سازمانهای اداری امریکا مثل عربستان سعودی عمل نمیکردند، بودجهای که داده میشد حساب و کتابی داشت و نمیشد چون پول سعودیها خرج زندگی شخصی کرد. هر چند این بدان معنی نیست که در آن حیف ومیل انجام نمیگرفت. دیگری حساب امور شخصی رضا و پولی که به دست من بود تا با آن به تجارت بپردازم و بر
روال گذشته مخارج زندگی رضا و خدمه و مستحفظین او را تأمین کنم. تنها رابطهای که این دو حساب با هم داشتند مبلغ پنجاه هزار دلاری بود که ماهیانه به حساب امور سیاسی واریز میکردم، زیرا برخی از افراد مثل فروغی از این که مستقیماً حقوقشان از سازمان «سیا» پرداخت شود ناراضی بودند. به این ترتیب با آن که آهی حقوق آنها را پرداخت میکرد اینان ظاهراً میتوانستند خود را راضی کنند که از شخص رضا پهلوی پول میگیرند و حقوق بگیر سازمان «سیا» نمیباشند.
این جدایی حساب سیاسی از شخصی، به خواست خدا سبب شد که هر چه بیشتر از فعالیتهای سیاسی رضا و خاندانش فاصله بگیرم، به خصوص که از مدتها قبل به کارها و ادعاهایش ایمانی نداشتم. خلاصه همان نیروی الهامی که از کودکی با من بود چشمان مرا باز کرد و این بار هم مثل تمام عمرم خداوند با رحمت بیپایانش به وسیله همان نیروی الهام مرا هدایت کرد و از اشتباهی که در آن بودم برحذر داشت.
یک روز صبح در خانه جدیدم در حومه واشنگتن جلو آینه ایستاده بودم و در فکر بودم که چرا سلطنت بر عکس تمامی آنچه از کودکی به من گفتهاند درست نیست. به نادرستیهای فراوانی که در زمان شاه و بعد در ایام پسرش رضا دیده بودم و به افراد نادرستی که اطراف این دو جمع شده بودند فکر میکردم. از جمله در فکر بودم که چگونه شاهزادگانی که درتنعم بزرگ شدهاند و طعم سختی را نچشیدهاند میتوانند با مردم خود رابطه برقرار کنند و زبان آنها را بفهمند. ناگهان متوجه عنکبوتی شدم که از سقف آویزان شده و روی آینه جلو رویم نشسته است. تعجب کردم که عنکبوت در خانه نوساز من چه میکند؟ اما پس از آن چندین مرتبه، هر بار که به این مسایل میاندیشیدم و مثلاً فکر میکردم که چگونه فردی تنها به حکم وراثت میتواند رهبر ملتی باشد، به همان شکل عنکبوتی ظاهر میشد؛ آن هم درمحلهایی که به هیچ وجه انتظار نمیرفت: مثل اطاق تمیز و بسیار شیک یک هتل مجلل. حتی یک بار در
سال 1985 که هنوز رضا در کنتیکت بود، با اتومبیل به محلی میرفتیم. در طول راه ماجرای عنکبوتها را با او در میان گذاشتم. عجب آن که در همان لحظه در مقابل دیدگان ناباور رضا عنکبوتی ظاهر شد که از سقف ماشین که به سرعت در حال حرکت بود، خود را آویزان کرده بود.
از آن رو که از کودکی بارها دیده بودم که هر وقت خداوند اراده کند مرا از راه خطایی که در آنم مطلع کند. به وسیلهای آن را به من نشان میدهد، لذا به قرآن مراجعه کردم و این آیه آمد: «مثل حال آنان که غیر خدا را به دوستی برگرفتهاند مثل خانهایست که عنکبوت بنیاد کند، و اگر بدانید سستترین خانه ها خانه عنکبوت است.» (عنکبوت، 41)
به هر حال از همان ایام ماجرای عنکبوت را برای بسیاری از دوستان تعریف کردهام و به همین سبب شنیدهام گاه افرادی در غیابم از سر شوخی به من میگویند «احمد عنکبوتی».
به هر حال پول «سیا» و کمک اشرف تحرک جدیدی را سبب شد و به فکر تشکیل «شوراهای مشروطیت» که برای مدتی پس از این رضا و اطرافیانش را سرگرم داشت، جامه عمل پوشاند؛ نظری که از جانب رضا و مشاور اعظم او فروغی مطرح شد و باهمکاری دیگر مشاوران سیاسی او شکل عمل به خود گرفت.
عنوان «شورای مشروطیت» خود به تنهایی نشانگر تحولی در شیوه عمل قدیم بود. بدین معنی که دیگر قرار نیست شاه قدرت مطلقه باشد و رضا فردی است آزادیخواه و آزاداندیش که میخواهد کارها را از طریق شورایی اداره کند و به جای آن که چون پدر یک تنه سکان کشتی مبارزه، و بعدها حکومت، را به دست بگیرد، از مردم هر منطقه میخواهد که خود نمایندگانی را برگزینند، تا این شورایعالی فعالیت کلیه نیروهای ایرانی معتقد به نظام مشروطه سلطنتی را در سراسر ایران و جهان
هماهنگ کند. این مسئله از چند نظر جاذبه داشت:
اولاً: با خطوط فکری امریکائیان، که اربابان اصلی و تأمین کنندگان بخش اساسی بودجه فعالیت بودند، همخوانی داشت.
ثانیاً: مورد پذیرش تمام نیروهایی که به مشروطه سلطنتی و قانون اساسی سابق باور داشتند بود. این نیروها خود یک طیف وسیع بودند . بختیار در یک سوی طیف آن را کافی نمیدانست و بر سر عنوان شاه و شاهزاده از جانب رضا درگیری داشت. در قطب دیگر این طیف جمعی از ارتشیان و رجال و دستاندرکاران نظام قدیم و فرزندانشان بودند، که به قول معروف «شاهاللهی» خوانده میشدند و یک قدم از تصور مفهوم سلطان قدر قدرت نمیتوانستند پای را عقبتر بگذارند. حتی برخی از آنان در طول عمل بارها این فعالیتها را انحرافی دانسته و دم از دیکتاتوری صالح میزدند و آشکارا میگفتند که انتخابات آزاد یعنی هرج و مرج و آنچه در ایران اتفاق افتاده است. جالبتر آن که بارها از افراد به ظاهر روشنفکر و اهل قلم، نه تنها نظامیان و امراء سابق، میشنیدم که میگفتند شاه باید با قاطعیت برخیزد و قدرت را بگیرد. آنان میگفتند اگر این بار موفق شویم نمی گذاریم نفس از این مردم نادان درآید و بر آن بودند که این مردم نادان را اگر آزاد بگذارند، در نهایت به سوی حکومتی چون حکومت جمهوری اسلامی روی خواهند آورد. ثالثاً : این شیوه عمل با شخصیت رضا پهلوی هم سازگارتر بود. درست است که رضا حکومت را میخواست، اما از هر مبارزه عملی و حضور در میدان جنگ هراس داشت. همانگونه که بارها تشریح شد، هر بار که طرحی به مرحله جدی و لزوم دخالت مستقیم او و گرفتن رهبری جنگی آن میرسید واپس میزد. و همین ویژگی هم سبب شده بود که هر روز از افراد علاقمند به فعالیت نظامی و طرحهای جنگی بیشتر فاصله بگیرد و به تبلیغ و سخنرانی و دادن اعلامیه و به قول معروف فعالیت سیاسی بیشتر روی کند. به این مطلب در بررسی تحولات دفتر و مسئولین آن در
صفحات بعدی خواهیم پرداخت. رابعاً: بالاخره طرح «شورای مشروطیت» برای جوانان و تودههای سلطنتطلبان جاذبه زیادی داشت؛ زیرا برای آنها فرصتی بود که وارد میدان شده و احتمالاً گوی را از دست رجال سابق ، که به اعتبار اسم و عنوانشان در خارج از کشور هم چنان در رأس هر حرکتی بودند، بربایند. ضمن آن که عموم آنها هم از صمیم قلب و صادقانه از دستهبندیها و معاملات پشت پرده و حضور رابطه به جای ضابطه، که پیشتر به آن پرداختهام، واقعاً دل خون بودند و بیپروا تمام بدبختیهای خود را به گردن آلودگی رجال قدیم میانداختند. گفتنی است که در این امر رضا هم با آنان همزبانی میکرد و میگفت گناه تمام آلودگیهای زمان پدرش و سلطنت به گردن رجال گذشته است.
به هر صورت با این زمینه مساعد و موتور حرکت مالی (پول سازمان «سیا» و اشرف) چرخ فعالیت برای انتخابات «شورای مشروطیت» به حرکت درآمد. کاظمیان مسئول هدایت امور در امریکا شد و شاهین فاطمی رهبری این مهم را در اروپا در دست گرفت. گفتنی است که کاظمیان با مسئله شوراهای سلطنتی مخالف بود، زیرا در طول چند سال گذشته با گروههای مختلف سلطنت طلب رابطه متعادلی برقرار کرده بود و میدانست که در انتخابات شوراها اگر برای انتخاب یاران خود اعمال نفوذکند دیگران را از دست میدهد و اگر نکند خود قدرت را. به هر حال با آغاز فعالیت سفرها آغاز شد و میهمانیها و جلسات رونق یافت. در امریکا که من شاهد بودم، کارت های اعتباری کاظمیان با اعتبار نامحدود به کار افتاد و هر روز یکی را برای ناهار به هتلی و کلوپی گران قیمت دعوت میکرد. بازار مجالس و میهمانیهای گران قیمت گرمی گرفت و گه گاه رضا هم برای مصاحبه مطبوعاتی یا ارشاد در این جلسات ظاهر میشد.
اما به زودی معلوم شد که این خانه از پای بست ویران است وهمان ذهنیتی که در نظام گذشته عمل میکرد بر کارها حاکم شده است. دستهبندی، توطئه، تهیه صورت کاندیداهای مورد نظر در مجالس شبانه رجال و فردا صورت اسامی از پیش نوشته شده را به دست این و آن دادن، اتهام، اعمال نفوذ، تقلب در آراء و حتی تهدید و فحاشی نسبت به این و آن، جلسات انتخاباتی یکی پس از دیگری آشفته میشد وحتی رجال در رستوران کلبه شهر واشنگتن و رستورانهای شهر لُس آنجلس و کالیفرنیا و غیره به یکدیگر فحش ناموس میدادند. بدین ترتیب بر جوانان بیخبر و خوش خیال معلوم شد که در بر همان پاشنه گذشته میچرخد و هر کس مقررات آن بازی را مراعات نکند یا از دور بیرون گذاشته می شود و یا با سر به زمین می خورد.
یکی از بارزترین نمونههای این نحوه کار، که به مطبوعات هم کشیده شد و به تفصیل در موردش نوشته شد، جریان انتخابات «شورایعالی مشروطیت» بود. دکتر امینی که به همراه اسلام کاظمیه برای شرکت در انتخابات شورایعالی از فرانسه به بروکسل میرفت توسط پلیس بروکسل دستگیر و بازداشت شد. در بازجویی معلوم شد ناشناسی تلفنی به پلیس مشخصات آنان را به عنوان دو ترریست داده است. امینی یقین داشت که این کار از جانب گنجی صورت گرفته تا مانع حضور وی در جلسه انتخابات شود، زیرا با توجه به آن که روشن شدن حقیقت و رفع اتهام چند ساعتی به طول می انجامید آنان نمیتوانستند در انتخابات شرکت کنند، که چنین هم شد. البته پس از آزادی، دکتر امینی توطئه را فاش کرد و در نتیجه او را به عضویت افتخاری «شورایعالی مشروطیت» برگزیدند.
همانگونه که گفته شد، امینی توطئه را زیر سر گنجی میدانست و بر آن بود که این عمل بخشی از فعالیت گنجی برای تصاحب «جبهه نجات» و
تثبیت قدرت خود او به عنوان مسئول تازه و خرج پول سازمان «سیا» میباشد. به ویژه که گنجی در نهان با شوراهای مشروطیت سر ناسازگاری داشت و آن را رقیبی برای فعالیتهای خود میدانست. رقابتی که بعدها بیشتر آشکار شد. و علت مخالفت پنهانی و سعی او در تضعیف شوراهای مشروطیت بهتر دانسته شد. معلوم گردید که او در نظر دارد با استفاده از سازمانی که «سیا» به طور مستقل از رضا پهلوی ایجاد کرده کم کم به استقلال خود دست یابد و با استعدادی که دارد و امتحان خوبی که در خدمتگزاری به امریکا نشان داده در آینده خود مدعی قدرت شود. همان طور که در همین اواخر در سال 1989 رادیو درفش کاویانی خبرداد که مردم ایران در تظاهرات خود علیه جمهوری اسلامی فریاد «زنده باد گنجی» به جای «زندهباد رضا پهلوی» سر دادهاند.
به هر حال، پس از خوردن آن ضربه، نوبت امینی بود که ضربهای به انتقام بر گنجی وارد آورد. لذا هنگامی که گنجی دفتر «جبهه نجات» در حومه پاریس را تصرف کرد، از آنجا که بسیاری از اموال دفتر به نام اسلام کاظمیه خریداری شده بود، کاظمیه به پلیس فرانسه شکایت کرد که شخصی به نام گنجی به طور غیر قانونی دفتر شخصی او را تصاحب کرده است. بعد هم امینی این ضربه را با ضربهای دیگر که از بازوی شاهین فاطمی بر سرگنجی، به همان طریق قانونی، زده شد تکمیل نمود. کار به پلیس و دادگاه و محاکمه کشیده شد، و به قول معروف «های» را «هوی» جواب داد، و کار این هیاهو چنان بالا گرفت که روزنامه لوموند در مقالهای دعوای نخست وزیر و وزیر سابق نظام شاهنشاهی را به مسخره گرفت و همگان دانستند که مدعیان سلطنت چنان دست در گریبان یکدیگر انداختهاند که نمیتوانند دستی به یاری مدعی سلطنت ایران دراز کنند.
به هر حال، با پایان گرفتن انتخابات شوراهای سلطنت در عمل موجودیت خود شوراها نیز موردتردید قرار گرفت. در برخی از شهرها و
مناطق چنان درگیری بالا گرفت که انتخاباتی انجام نشد و در مابقی نیز برعکس توقع جوانان و تودهها تقریباً عموم همان رجال نظام گذشته که اعمالشان سبب سقوط حکومت پیشین شده بود انتخاب شدند: سپهبد خسروانی در لندن، حسین رجوی معاون سابق وزارت آموزش و پرورش در اتریش و ... از آنجا که موجودیت این افراد به حمایت مردمی بستگی داشت، با حذف مردم خود نیز نام بی مسمّایی شدند و بار دیگر معلوم شد که اینان شرایط را نمیفهمند. از جمله متوجه نیستند که در خارج از کشور و در اپوزیسیون بودن میدان دیگری به جز میدان حضور در کشور و در اختیار داشتن حکومت است، تا اگر به هر طریقی به وکالت برسند به هر حال وکیل باشند و عضوی از نهادی قانونی که عینیت دارد. و باز طبق معمول آنان که در مرکز حرکت بودند دیرتر از دیگران متوجه توخالی بودن طبلی که به صدا درآورده بودند شدند. دو سالی پس از این ایام هنوز رضا از شوراهای مشروطیت و حمایت مردمی سخن میگفت و وقتی در سال 1987 رامبد بار دیگر به ریاست دفتر رضا برگزیده شد، رضا چنان از قدرت خود و حمایت مردم و امکان دستیابی سریع به حکومت برای رامبد گفت که رامبد، که از این همه خوشخیالی به ستوه آمده بود، گفت: «اگر این حرفها که اعلیحضرت میزنند درست است پس در شگفتم که چرا شما در اینجا هستید و آیتالله خمینی در ایران بر اریکه قدرت نشسته است.» در سالهای 85 و 86 که به رضا و آهی و اویسی نمایشی بودن کارهایشان را گوشزد میکردم و سعی میکردم چشم را به حقیقت بگشایم،آهی و اویسی شایع میکردند که احمد مخالف برگشتن رضا شاه دوم به ایران است، و از این راه سلطنتطلبان دو آتشه را علیه من میشوراندند. و حتی اتهام زدند که از هوشنگ انصاری پول گرفتهام تا مانع رفتن رضا به ایران شوم، وقتی از آهی پرسیدم این مزخرفات چیست که میگوید گفت: من چه تقصیری دارم مردم میگویند.
همانگونه که در بیرون از فضای کوچک یاران رضا، فارغ از آن چه که در ایران و بر ملت ایران میگذشت، اختلافات حاصل از منافع شخصی بر فضای همه فعالیتها حکومت میکرد، در درون حلقه کوچک یاران و مشاوران نزدیک رضا نیز چنین بود. سپردن مسئولیت امور مالی بخش سیاسی به آهی قدرت او را به مراتب افزایش داد و امر ونهیها و اعمال نظرهایش پایگاه مادی و عینی یافت. مردم دیگر او را فردی در پس پرده تصور نمیکردند، که در حضور باید از او پول میگرفتند. و چون رضا ذهنی فارغ از این مسایل داشت، در حقیقت آهی و اویسی تصمیم گیرندگان واقعی پرداختها شدند. به سبب همین قدرت گرفتن آهی، درگیری وی با دو نفر به دلایل مختلف بالا گرفت: یکی فروغی و دیگری گنجی.
برای آهی حضور فروغی به عنوان مشاور اعظم، که در حقیقت اگر فروغی میخواست و میتوانست رئیس و سرپرست همه باشد، تحمل ناپذیر بود. آهی میخواست یا او برود یا زیر مهمیز قدرت او باشد، و یا حداکثر مشاوری باشد که حرفی بزند و قدرت ملموس را به دیگران واگذارد. به ویژه که این دو چندان هم از نظر فکری با هم همخوانی نداشتند. تفاهم آهی که سراپا غرب زده بود با فروغی که بیش از همه آنان ایران را میشناخت مشکل بود. لذا آهی به هر طریقی میکوشید تا میدان را برای فروغی تنگ کند. در جلسات خصوصی به شوخی او را «مموش»، به جای «محمود» میخواند. در جلسات عمومی پرتوی را تحریک میکرد که با او مجادله کند و او را بیحرمت دارد. از آنجا که فروغی به این مسایل بسیار حساس بود و هرگونه هتک حرمتی را، حتی به شوخی نمیتوانست تحمل کند بسیار زجر میکشید. همین حساسیت، بیشتر او را از رضا، که چون دیگر یارانش، همانند امریکاییها از به کار بردن کلمات رکیک و فحشهای مردم کوچه بازار ابائی نداشتند، دور میکرد.
آهی به دلایلی چند با گنجی نیز در تضاد بود و هر فرصتی را برای بیاعتبار کردن او نزد رضا از دست نمیداد. یکی آن که گنجی با خط امینی در تضاد بود، در حالی که آهی به آن تمایل داشت. به خصوص که شاهین فاطمی از نظر فکری برای او مرشدی بود، و در اثر همین علاقه هم برای این که شاهین فاطمی مسئول شوراهای مشروطیت در اروپا شود تلاش فراوان کرده بود. مسئله مهمتر منافع شخصی خود او بود. رضا او را به عنوان نماینده و رابط خود به سازمان «سیا» معرفی کرده بود، موقعیتی که عمری آرزویش را داشت. وی که از تماس با یک مأمور دست چندم سازمان «سیا» آن چنان شاد میشد، و یا چنان از همکاری و نفوذ خود در سازمان «سیا» حرف میزد که گویی هرکس سازمان «سیا» را داشته باشد همه چیز را دارد، حال رابطهاش با «سیا» رسمیتی یافته بود. از همین بابت بود که گنجی را رقیب خود میدید، و میدانست که با نزدیکی او به رضا محلی برای او نخواهد بود. به خصوص که گنجی فردی مدیر، سازمانده وبا سواد بود که تجربه سالها وزارت و مشاغل سیاسی مهم دیگر را پشت سر داشت، و بر فراز همه از رابطهای محکم و مستقل از رضا با سازمان «سیا» نیز برخوردار بود. به همین سبب سعی میکرد تماس آنها را هر چه کمتر کند، که البته اندک اندک در کارش موفق شد.
در کنار این زد و بندها و جلسات و فعالیتها و امید بستنها و ناامیدیها رضا هم زندگی خود را داشت. در فوریه سال 1984 و تصویب بودجه سازمان «سیا» و به حرکت افتادن نیروها به فلوریدا رفتیم، و برای دیدن هر چه بیشتر امریکا و لذت بردن از شهرها و مناظر سر راه دسته جمعی با ماشین سفر کردیم. سفری یک ماهه و بسیار پرلذت. در جادهها با یکدیگر مسابقه میدادیم و در شهرها از این هتل به آن میهمانی میرفتیم. در آب دریا شنا میکردیم و در هتلهای زیبا به تماشای طبیعت مینشستیم.
در راه بازگشت به کنتی کت بودیم که پمپ آب ماشینی که من و شهبازی در آن بودیم ترکید و رضا بی آن که اهمیتی بدهد یا توجهای کند به راه خود ادامه داد. با هر بدبختی بود ماشین را از شاهراه بیرون برده و به تعمیرگاه رساندیم. پس از تعمیر ماشین با چند ساعت تأخیر به هتل هیلتون منطقه اسپرینگ فیلد در حومه شهر واشنگتن، به جایی که رضا در آنجا اقامت کرده بود، رسیدیم. خشمگین از بیاعتنائیش پرخاش کنان به اطاقش رفتم. در حمام بود. به اعتراض داخل رفتم. گفت: احمد تو باید به خودت افتخار کنی که میتوانی به حمام من بیایی و با من حرف بزنی، من که این تکبر را پس از آن خودخواهی نمیتوانستم تحمل بکنم، پرخاش کنان به عملش و به این سخن متکبرانهاش اعتراض کردم. او بر طبق معمولش که در برابر حمله واپس میزند گفت: غلط کردم. گفتم از اول نباید آن حرفهای مزخرف را میزدی که حال مجبور شوی این چنین عذرخواهی کنی.
سال 85 برای رضا سال عشق و دلدادگی هم بود و مرغ عشق بر بام دل او نغمه سر داد. مدتی بودکه رضا به فکر ازدواج افتاده بود وکمبود زن در زندگیش آتش این هوس را بیشتر کرده بود. به ویژه که آن قدر آهی از زیباییهای عشق رمانتیک برایش سخن گفته بود که با تمام وجود به دنبال عشق زنی بود و از اطرافیان میخواست همسر مناسبی برای او پیدا کنند. تا آن که در اواخر بهار این سال احمد اویسی دختری را که با خواهر همسرش دوست بود به وی معرفی کرد. چند وعده شام در آپارتمان خودش و بعد تیر مژگانی که بر دل نشست. دیدارها ادامه یافت. تابستان که فرا رسید و دختر از درس و مشق مدرسه آسوده شد با هم راهی فرانسه شدند و در منزل دکتر رام که خانه بزرگ و باشکوهی بر تپههای زیبای مشرف بر دریاچه واقع در شهرک اویان در مرز فرانسه
و سوییس بود، به استراحت پرداختند. با وزش نخستین بادهای ملایم کهآمدن پائیز را نوید میداد دو دلداده به امریکا بازگشتند و چون سالی دیگر به اتمام دبیرستان یاسمین اعتماد امینی مانده بود، و یاسمین با خانوادهاش در شهر سانفرانسیسکو زندگی میکرد، رضا هم بر آن شد که همراه یار تا اتمام تحصیلاتش بدان شهر کوچ کند.
آپارتمانی برای او اجاره کردیم و با چند تن از خدمه و اویسی و مسعود معاون بدانجا رخت کشید. دیگران چون من و آهی هر یک مدتی به دیدارش میرفتیم. زمستان آن سال هم چند سفری با همسر آیندهاش به سواحل زیبای هاوایی رفتند و ایام را به خوشی گذرانید.
عواملی چند رضا را شیفته یاسمین کرده بود. اولاً رضا جوان بود و سخت نیازمند زن و عشق. چون برعکس تمام امکاناتش از نظر دوست دختر در مضیقه بود سخت آمادگی دلبستگی به هر زنی را داشت، همانگونه که در مورد شاهپری گفته شد. ثانیاً اویسی که قصد داشت با انتخاب همسر رضا پایگاه قدرت خود را تحکیم بخشد و به روحیات رضا نیز از کودکی آشنا بود، به خوبی میدانست چگونه دختری را که در نظر گرفته بود آموزش دهد. به ویژه که چون خانواده دختر سرشناس و ثروتمند، و یا به قول معروف از هزار فامیل، نبودند از او که ترتیب پیوندشان را با شاه جوان میداد بسیار حرفشنوی داشتند. البته این حمایت اویسی خود عامل بزرگی برای استحکام روابط رضا و یاسمین بود، زیرا اگر او کسی را نمیخواست رابطه را بر هم میزد. به همین سبب وقتی رضا به دنبال همسر بود من و دیگران از ترس کارشکنی اویسی زنی را به او معرفی نمیکردیم. زیرا میدانستیم کار به پایان نمیرسد به طور کلی این ضعف شخصیت رضا و دهنبینی او سبب شده بود که بر خلاف میل خودش زنانی چند را رها کند. همانگونه که فرح مانع از ازدواج او با شاهپری شد. و با تمام عشق شدید رضا به دختر یول براینر، که از غم دوری او اشک میریخت، به تحریک اویسی از
ازدواج با او منصرف شد و بالاخره از خود یاسمین باید گفت که با بیشتر دخترهایی که رضا آشنا شده بود تفاوت داشت. زیرا همانگونه که دیدیم تقریباً عموم زنانی که در زندگی رضا وارد شدند در رابطه جنسی بیپروا بودند قلعهای که به آسانی تسخیر شود مرد ایرانی را بر سر شوق و عشق نمیآورد، گلی است چیده شده که به زودی عطر و بویش را از دست میدهد. اما یاسمین به گونهای دیگر مینمود. او در تمام مدت پا از جاده عفاف بیرون نمیگذاشت و عاشق خود را همچنان تشنه نگه میداشت. هر چند در جریان ازدواج نیز به کمک پزشکان و روانپزشکان نیاز افتاد تا روابط زن و شوهری آن دو شکل طبیعی خود را پیدا کند.
بهار 86 فرا رسید. درس یاسمین تمام شد و زمان پیوند همسری فرا رسید. با آن که اویسی خود معرف یاسمین بود اما نمیخواست ازدواج به آن زودی سر بگیرد. زیرا میدانست وجود همسر، با توجه به ضعف رضا در مقابل زن، از قدرت او خواهد کاست. ولی رضا اصرار به ازدواج داشت. بالاخره قرار بر آن شد که دو دلداده به کنتیکت خانه رضا بیایند و در خانه داماد پیمان زناشویی را جشن بگیرند. با رفتن رضا آپارتمان سانفرانسیسکو هم باید تخلیه میشد. در آنجا بود که آنچه از خست و پولدوستی خانواده دختر در این ایام شنیده بودم به چشم خود مشاهده کردم.
عبداله خان اعتماد امینی، پدر دختر که مدعی است از خوانین زنجان است، به همراه مادر عروس آینده برای تخلیه آپارتمان آمده بودند. آنان حتی از شیشه نیمه خالی نوشابهها، یا تکه پنیر ماندهای که دیری بود در گوشه یخچال فراموش شده بود هم نمیگذشتند. شنیده بودم که پدر دختر که روزگاری از مخالفین سلطنت بوده تنها به امید ثروت رضا به این ازدواج تن در داده است، اما درستی این نظر را یکی دو سال بعد بهتردرک کردم. وقتی مرتب زن و شوهر از هم میپرسیدند چرا رضا فرم مالیاتی خود را در امریکا پر نمیکند. من هم مثل آنان اطلاع داشتم که
پرکردن فرم مالیاتی مستلزم اعلام دارایی و منابع درآمد در سراسر جهان است. چون بر طبق قوانین امریکا همسر شریک اموال شوهر خود میشود و در صورت طلاق بخش قابل ملاحظهای از آن را خواهد گرفت. لذا تنها کافی بود که خانواده دختر از ثروت رضا و منابع آن مطلع شوند. ثروتی که حتی خود او هم دقیقاً نمیدانست کجاست، و پدرش در دست وکلای مختلفی گذاشته بود تا به تدریج تا دوران سیسالگی او بخش اعظم آن را به او بدهند.
ازدواج عاقد میخواست و عباس مهاجرانی به توصیه اردشیر زاهدی برای این منظور در نظر گرفته شد. وی از لندن به امریکا آمد و من به علت مذهبی بودنم میزبان او شدم. تا شب عقد فرا رسید، چانه زدن بر سرنرخ خواندن صیغه یکی از سرگرمیها شد. مهاجرانی میگفت با توجه به حساسیت جمهوری اسلامی و خطری که برای همکاری آشکار او با خاندان پهلوی و خواندن صیغه عقد مدعی تاج و تخت دارد انتظار دارد که یک خانه به عنوان حقالزحمه برای او خریده شود. ولی رضا در نظر داشت سر و ته قضیه را بایک ساعت سه هزار دلاری، یا چیز دیگری در این حدود، به هم آورد. با واسطگی من در رد و بدل پیامها رضا به دادن پنج هزار دلار رضایت داد. اما مهاجرانی بیش از آن میخواست. به هر طریق که میتوانست خواستهاش را به گوش رضا و خانوادهاش میرساند، تا بالاخره فرح دخالت کرد و به توصیه من از رضا خواست که ده هزار دلار به او بدهد. مهاجرانی هم الحق که آن شب سنگ تمام گذاشت. خطبه غرائی خواند و صیغه عقد را به انواع روایات تکرار کرد. سخنرانی زیبایی کرد، و خلاصه یک ساعتی مجلس را گرم داشت.
پس از اتمام مراسم نوبت ماه عسل بود. عروس و داماد راهی جنوب فرانسه و سوییس، میعادگاه تعطیلات تابستانی هر ساله رضا شدند، تا در کنار مادر و خواهر و برادرها، که هر ساله به ویلای مجللی که فرح در
سواحل زیبای جنوب فرانسه در حدود صد هزار دلار در ماه اجاره میکند میروند، بیشتر تابستان را به سرآورند. در بازگشت همانگونه که قرار بود به واشنگتن آمدند، تا خانه مجللی که ساختمان آن را در سال 85 شروع کرده بودند و هنوز تزئینات داخلی آن تمام نشده بود آماده شود، خانهای که برای او اجاره کردیم. گفتنی است که آمدن رضا از کنتیکت و همسایگی مادرش به واشنگتن از نقشههای اویسی بود. زیرا اویسی میخواست رضا را هر چه بیشتر از مادرش دور کند و نزدیکی رضا با مادرش را خطری برای نفوذ قدرت خود میدید. به همین سبب هم آن قدر به گوش رضا خواند تا او را به آمدن به واشنگتن، که خانواده اویسی نیز در آن زندگی میکردند، قانع کرد. البته میتوانید حدس بزنید که با وجود داشتن حامی و مدافعی چون یاسمین در کنار رضا، اویسی آسانتر میتوانست نظرش را اعمال کند.
به هر حال، این عشق و عاشقی با روحیه رضا، که خود را در تعطیلات دایمی میدید، شور خاصی داشت. وی که بیشترین غصه و نگرانی سیاست را به دیگران واگذاشته، با ثروت فراوانی که از پدر به ارث برده بود در دنیای شیرین خود به سر میبرد و از زندگی نهایت لذت را میبرد و ایام خوشی را در گشت و گذار میگذرانید. از جمله سفرهای تفریحی که با او بودم، این سفرها را به خاطر دارم:
در 1982 بری گذراندن تابستان به فرانسه و سپس سوییس نزد اردشیر زاهدی رفت. سفری دو ماهه پر از تفریح و بدون دغدغه خاطر امور سیاسی. فضایی که باروحیه خوشگذران و عیاش زاهدی هم تناسب داشت. می دانید که اردشیر از زمان شاه به این تفریحات و شبزندهداریها شهره بود و سلیقهاش را در برگزاری میهمانیهای باشکوه همگان تحسین کردهاند؛ تا جایی که به قول یکی از صاحب
اقتداران واشنگتن، انقلاب اسلامی ایران شهر واشنگتن را از مجللترین و گرانقیمتترین و لذت بخشترین میهمانیهایخود، که در زمان سفارت اردشیر زاهدی بیدریغ برپا میشد، محروم کرد.
گفتنی است با آن که رضا از همنشینی اردشیر و سلیقه او در خوشگذرانیها لذت میبرد، اما با اندیشة سیاسی او همراهی نداشت؛ تا حدی که از روابط وسیع و سطح بالای او با مقامات «سیا» و دیگر سازمانهای امنیتی جهان، و یا از نفوذ او نزد مقامات امریکایی و پارهای از کشورهای اروپایی هیچ استفادهای نمیکرد. ودر حالی که اردشیر زاهدی با بسیاری از شیوخ عرب به خصوص شیوخ بحرین، که حکومت خود را مدیون تلاش برای جدایی بحرین از ایران در زمانی که وی وزیر امور خارجه بود میدانستند دوست بوده ولی رضا هیچگاه اجازه نداد که اردشیر به طور جدی برای برقراری رابطه پا در میان بگذارد.البته یکی از مشکلات رضا در همکاری با اردشیر و رجالی در ردیف او آن است که آنها شرط و شروط میگذراند و میخواهند در سیاست سهیم باشند و همین مطلب از همان گامهای اول سبب اختلاف آنها و رضا، که متفاوت از آنها میاندیشید، میشود. مهمتر آن که اطرافیان رضا، به ویژه آهی، همیشه مانع بزرگی در راه حُسن این رابطه بودند. آنان که روابط وسیع اردشیر را با مقامات سیاسی و امنیتی کشورهای مختلف ندارند، میدانند که حضور او آنان را از رونق خواهد انداخت.
در نوامبر همان سال رضا به امریکا بازگشت و به شهر ویلیام در ایالت ماساچوست رفت. جایی که پیش از مرگ پدر یک سال در آنجا درس خوانده بود و هنوز هم خانوادهاش در آنجا زندگی میکردند. پس از آن به منطقه آسپین برای اسکی رفت.
در فوریه 1983 سفر دیگری به امریکا کرد و تابستان آن سال بر طبق معمول سنواتی به جنوب فرانسه رفت. در سپتامبر برای عکسبرداری از خورشید راهی سفر به قطب شمال شد و از آنجا به فلوریدا رفت، که
جریان آن دختر را و این که چگونه رضا را از نزدیکی با آن دختر بازداشتم پیشتر شرح دادم. کوتاه مدتی پس از ورود به امریکا در سال 1984 زمان تعطیلات تابستانی و رفتن به جنوب فرانسه فرا رسید. زمستان نیز فصل سفرهای کوتاه مدت برای اسکی بود.
سفرهای سال 85 را با سفر یک ماهه به فلوریدا در ماه فوریه آغاز کرد و در همان سال، در اوج غوغای رفتن گنجی به پاریس و درگیری با امینی و فعالیتهای انتخابات شوراهای مشروطه، با همسر آیندهاش راهی سوییس و فرانسه شد. در بازگشت پس از اقامت کوتاه درکنتیکت به سانفرانسیسکو نزد یاسمین رفت، و تا سال به پایان برسد به همراه یاسمین چندین بار به هاوایی سفر کرد.
در سال 86 ایام عروسی بود، و سفر طولانی ماه عسل، و آنگاه زمستان و فصل رفتن به اسکی. ژانویه سال 87 که فرا رسید سفری دستهجمعی به شرنی پل در فلوریدا کردیم تا شاید مستغلاتی در آنجا بخرد. یک ماه بعد باز به امید خرید زمین و مستغلات راهی باهاماس شد. البته اینها به جز سفرهایی است که مثلاً به مراکش برای شرکت در عروسی دختر ملک حسن رفت و من در آن شرکت نکردم. و یا سفرهایی که برای دیدار این فرد و آن فرد و انجام کار به آن تن میداد.
در سفر هم که نبود، به جز چند ساعتی در هفته که جلسه سیاسی داشت ویا با افراد ملاقات میکرد، مابقی زمان شادی بود و سرخوشی. بیشتر وقت فراغتش صرف بازی ورق میشد، و پس از آن زمان دیدن ویدیو، رفتن به رستوران، و یا گردشی در شهر و رفتن به سینمایی. گفتنی است با تمام علاقهای که رضا به فیلم و سینما دارد حوصله دیدن فیلمهای ایرانی را ندارد و میگوید تکنیک ضعیف آنها حوصلهاش را به سر میبرد. و به تنها فیلم ایرانی که علاقه داشت و بارها آن را تماشا میکرد ویدیویی بود از تأتری به نام «محلل» که اردوان مفید بازی کرده است، تمام داستان در مورد مسخره بودن و نادانی و بدجنسی آخوندها
است. (لازم به تذکر است که این فیلم غیر از فیلم معروف «محلل» است که آن را نصرت کریمی ساخته است).
ذوق او در مورد موسیقی هم از همان نوع علاقهاش به سینما بود. یعنی با آن که به موسیقی علاقمند بود و بیشتر روزها ساعتها سرگرم ضبط آهنگهای مورد علاقهاش از نوارهای مختلف بر روی نوار انتخابیش میشد،اما از موسیقی ایرانی خوشش نمیآمد. اگر گه گاهی هم موسیقی ایرانی گوش میداد به آهنگ های امثال شهرام و اندی و کورس بود که با ذوق او در مورد آهنگهای غربی هم خوانی داشت. ولی موسیقی سنتی را به هیچ وجه تحمل نمیکرد. البته در مورد موسیقی و فیلم از میان تمام اعضاء خانوادهاش شاید مادرش تا اندازهای استثنا باشد واز فیلم و موسیقی ایرانی لذت ببرد.
یکی دیگر از تفریحات بزرگ رضا ساختن ماکت هواپیما بود و هنوز هم مثل ایام جوانی ساعتها و روزها به کمک چسب و پلاستیک و مقوا به ساختن ماکت هواپیما مشغول میباشد.
راستش را بخواهید به نظر من رضا را اطرافیانش به فشار مدعی سلطنت نگه داشتهاند و اگر او را به حال خود بگذارند هیچ علاقهای به بازگشت به ایران ندارد چه رسد به سلطنت آن، و ترجیح میدهد به دنبال زندگی راحت شخصی خودبرود و به همین سبب هم بارها و بارها در جمع نزدیکان خودمیگفت «بابا ولم کنید من نمیخواهم پادشاه بشوم». به خاطر دارم در سال 88 که از سانفرانسیسکو برگشته بود اصرار داشت که اورا به حال خود رها کنند و میگفت در نظر دارد رستوران مجللی در سانفرانسیسکو دایر کند و از درآمد سرشار آن استفاده کند. در جواب ما که به این خواستهاش اعتراض میکردیم همان حرف همیشگیاش را تکرار میکرد که « من اصلاً نمیخواهم به ایران برگردم، آنجا به درد من نمیخورد». البته ما می دانستیم او درست میگوید، زیرا امریکا و زندگی در آن را بسیار دوست میدارد. به طوری که حتی وقتی
فصل مسابقات فوتبال امریکایی میشود مثل بیشتر امریکاییها ساعتهای نمایش مسابقات از پای تلویزیون تکان نمی خورد. به یاد دارم که من و دیگر نزدیکان همیشه به شوخی میگفتیم که بهتر است انقلاب و بازگشت به ایران را به بعد از فصل فوتبال موکول کنیم چون رضا در این فصل امریکا را نمیتواند ترک کند و یا به ایران فکر کند. و بالاخره اگر دالاس، تیم محبوب او، میباخت دیگر در آن روز با او حرف معمولی هم نمیشد زد، چه رسد به سخن سیاسی و مسایل مبارزه و این نوع حرفها.
نمونه دیگر دلبستگی شدید او به زندگی در آمریکا، جریان سفری است که در ژانویه 87 با رضا و همسرش و واگنر وکیل من و چند نفر دیگر به شهر نیپال در فلوریدا کرده بودیم. در این سفر رضا اصرار داشت که برای گرفتن کارت سبز، یا اجازه ا قامت دائمیش در امریکا، از طریق وکیل اقدام کند. وقتی من متذکر شدم که این کار درستی نیست، در جواب من گفت «من نمیفهمم چه مشکلی دارد، امریکاییها که از نظر سیاسی حرفی ندارند، و حاضرند برگ اقامت دایم به من بدهند». من ناچار شدم کلی با او صحبت کنم تا متوجهاش سازم که مشکل توافق امریکاییها نیست بلکه مسئله بر سر ادعای سلطنت ایران داشتن است و این که مدعی تاج و تخت پادشاهی ایران نباید به دنبال گرفتن مجوز اقامت دایمی در امریکا باشد.
مزید بر آن چون رضا به نوعی جوان باهوشی است، به خوبی میداند گرفتن حکومت محتاج تحمل سختیها و صرف پول زیاد و پذیرش خطر بسیار است که هیچکدام با روحیه رضا جور در نمیآید. همانگونه که بیشتر توضیح دادم اولاً رضا از رفاهی که در آن است بسیار لذت میبرد و آن را به هیچ قیمتی نمیخواهد از دست بدهد. ثانیاً از پول خرج کردن، جز برای لذایذ شخصی خودش، خوشش نمیآید، به همین سبب مجلسی در امریکا و اروپا نیست که سلطنتطلبان و رجال این
گروه در آن باشند و به دلیلی مسئله خست رضا مطرح نشود. ثالثاً او نه تنها اهل جنگ و خطر کردن نیست، بلکه اهل رقابت و زورآزمایی هم نمیباشد. برای مثال وقتی از فلوریدا به کنتیکت بر میگشتیم چند بار میخواست در جاده از ما سبقت بگیرد، ولی همین که ما پا را روی پدال گاز فشار میدادیم و به آسان تسلیم نمیشدیم، با آن که اگر میخواست با ماشین سریع و آخرین مدلش به راحتی میتوانست از ما پیشی بگیرد، از سبقت گرفتن چشم میپوشید.
اینگونه رفتارها و سرسری گرفتن امور سیاسی سبب شده بود که کمکم نه تنها سازمان «سیا» و مقامات کشورهای اروپایی رضا پهلوی و فعالیتهایش را چندان جدی نمیگرفتند، بلکه سعودیها هم حاضر به سرمایهگذاری زیاد در این زمینه نمیشدند. از جمله تلاشی که از مدتها قبل به خواهش من توسط رائد برای اخذ کمک از سعودیها انجام شده بود بالاخره در سال 85 به نتیجه رسید، ولی سعودیها فقط تصویب کردند سالی دویست هزار دلار به فعالیتهای رضا کمک کنند. صد هزار دلار اولیه آن را نقد به من دادند، که به حساب رضا در بانک سوییس حواله کردم. و بعدهم به دستور رضا نود هزار دلار آن را برای کمک به اویسی که میخواست خانهاش را در حومه شهر واشنگتن بسازد حواله کردم، و ده هزار دلار دیگرش را در حق یکی دیگر خاصه خرجی کرد. تا آنجا که من اطلاع دارم،همین صد هزار دلار آخرین رقمی بود که از این بابت به رضا داده شد.
اما با آن که امریکاییها و سعودیها و غیره به مقدار زیادی از رضا قطع امید کرده بودند، به علت دشمنی عمیق که با جمهوری اسلامی داشتند، هنوز اگر افرادی پیگیر و جدی وارد عمل میشدند درهایی به روی آنان باز میشد. و بخشهایی از حکومت از آنان استقبال میکرد. از
آن جمله در سال 86 چند تن از دوستان، که بهتر است نامشان را ذکر نکنم،از طرح نیکسون و یارانش به فکر پیاده کردن طرحی ضربتی برای گرفتن حکومت ایران افتادند. نخست به دیدار نیکسون رفتند. چون حقیقت آن است که هنوز هم در امریکا کارها تا حد زیادی به دست او و دار و دستهاش هست و به همین سبب هم در تعیین سیاست دولت نقش مؤثری دارد. وی پس از موافقت، آنها را به جان کانلی فرماندار سابق تگزاس، شخصی که درموقع ترور کندی در ماشین او بود و از جمهوری خواهان بسیار با نفوذ است، معرفی کرد.
با حمایت جان کانلی و جمعی از مقامات نظامی امریکا طرحی با عنوان «کیش» تهیه شد. بر طبق طرح قرار بود که با حمایت نیروهای امریکا در منطقه رضا غافلگیرانه در جزیره کیش پیاده شود و به جمهوری اسلامی اعلام جنگ کند. البته نیروهای هوایی عربستان سعودی و ناوگان امریکا در منطقه نیز از او پشتیبانی کنند. پیشبینی میشد که اگر او چند روز به این ترتیب در مقابل نیروهای جمهوری اسلامی تاب بیاورد، ارتشیان و نفرات بسیاری از نیروهای سه گانه، که یا از جمهوری اسلامی و به ویژه تسلط پاسداران و بسیجیها ناراحتند و یا همان گونه که تصور میشود بر طبق علاقه دیرینه خود در دل به شاه ایران وفادار ماندهاند، به او خواهند پیوست. بدین ترتیب، جزیره کیش پایگاه حکومت میشود. با این نیرو از آنجا به سوی تهران و تسخیر حکومت حرکت خواهد شد.
این طرح با ژنرال والترز، سفیر وقت امریکا در سازمان ملل، در میان گذاشته شد. بعد هم طرح مذکور از سوی مقامات پنتاگون بررسی گردید و قرار شد جزئیات عملیات، امکانات اجرا، مقدار نیروی لازم و غیره مورد مطالعه قرار گیرد. اما جالب آن است که پس از آن که مراحل تصویب و برنامهریزی اولیه طرح تمام شد و برای نخستین بار آن را با رضا در میان گذاشتند، وی بیآن که در مورد طرح و جزئیات و اهدافش
بپرسد اولین سئوالی که مطرح کرد این بود که خوب برای فرار چه فکری کردهاید؟ و اگر موفق نشدیم چگونه میتوانیم از آنجا فرار کنیم؟ به او گفتند: قربان شما قرار است بروید ایران را بگیرید و از همین حالا به فکر فرار و نجات جان خودتان هستید؟!
بدین ترتیب بار دیگر طرحی دیگر قبل از اجرا درمراحل اولیه خود عقیم ماند. البته کسانی که با روحیه پدر وی آشنا هستند میدانند او هم همین خصوصیت را داشت. بسیاری از کسانی که در موقع وقایع سال 57 و یا سال 32 نوشتهاند شواهد بسیاری از این خصلت شاه آوردهاند. لذا طبیعی است که فرزند آن پدر، به ویژه که نازپرورده و حکومت نکرده هم باشد و با مشکلی مواجه نشده باشد، در مواجهه با خطر چنین عکسالعملی را بروز دهد. به هر حال، این طرح که از اوخر سال 86 روی آن کار میشد در تابستان 87 به سرنوشت طرحهای دیگر که قبلاً نمونههایش را به دست دادم دچار شد و یک بار دیگر آزموده شد که رضا اهل این گونه مبارزات نیست. باید بگویم که با توجه به ویژگیهای شخصیتی رضا، آهی توانست نقش مؤثری در نفی طرح ایفا کند. وی مرتب آیه یأس میخواند و از غیر عملی بودن و بیهوده بودن طرح سخن میگفت و آن را کاری عبث و پرمخاطره که ره به جایی نخواهد برد بر میشمرد.
البته واقعیت این خصوصیت روحی رضا بدان معنی نیست که رضا کاملاً صادقانه با حقیقت وجود خود روبرو شده و در عالم خیال و یاگفتار دست از ادعاهای خود برداشته باشد. او مثل هر انسانی قدرت را دوست دارد و از فکر این که شاه ایران بشود و برو بیایی داشته باشد سرمست میشود. لذا اگر کسی رگ خواب او را بداند، میتواند چنان او را برانگیزد که در عالم خیال خود را در نقش شاه شاهان ببیند و باور کند که قدرت انجام هر کاری را دارد. به همین سبب شبی در سال 1987 در یک رستوران چینی واقع در مک لین ویرجینیا با رضا و مسعود معاون و
بیژن کسرائی نشسته بودیم و از ایران سخن میگفتیم. رضا که اسیر تخیلاتش شده بود گفت «پدر و پدر بزرگ من که کار مهمی نکردند، این منم که باید کار اصلی را انجام دهم و میبایست ایران را از دست چنین نظامی نجات بدهم» بیژن که با شناخت از روحیات رضا تاب این همه رجزخوانی را نداشت به او گفت: «قربان پدربزرگ شما اسب قشو میکرد و از آنجا خود را به مقام شاهی رسانید، شما چهکردهاید که چنین ادعایی میکنید؟»
با گذر زمان، و به ویژه بیحاصل شدن طرح شوراهای مشروطیت، فضا برای فروغی تنگتر و تنگتر میشد. وجود عاطلی شده بود در دست کارشکنیهای مداوم آهی و تحقیر شدن در جلسات و بی عملی رضا. تا آن که بالاخره در بهار 87 دوران او هم به سر آمد. برای آن که مؤدبانه از دست او خلاص شوند قرار شد که تمامی دستاندرکاران بخش سیاسی یعنی داداشپور، آهی، فروغی، کاظمیان، افخمی و حکمت استعفا بدهند تا رضا آزادانه بتواند مشاوران جدیدی را انتخاب کند. همگان چنین کردند، اما همانگونه که از قبل برنامهریزی شده بود تنها استعفای فروغی و کاظمیان پذیرفته شد، و مابقی بر سر کار خود ابقا شدند.
در همین ایام ماجرای «ایران گیت» هم برملا شد، و اطلاعات افشا شده ضربهای سخت بر روحیه رضا وارد آورد. او کم کم متوجه شد که بر عکس گفته آهی وی از نقطهنظر امریکاییها بازیگر اصلی نمایشنامه سقوط جمهوری اسلامی نیست و در این بازی شطرنجی که امریکا با ایران میکندرضا را چون پدرش در جریان 28 مرداد وزیر این نطع نمیدانند، حداکثر نقش اسبی دارد و رخی، اگر نه پیاده ای در کارزار. معلوم شد که در تمامی این سالها تلاشی برای برقراری رابطه با
جمهوری اسلامی در جریان بوده و رابطه تا درون کاخ سفید و بالاترین سطوح رخنه کرده است. بزرگانی از کاخ سفید به ایران رفتهاند. سازمان «سیا» برنامهریزی کرده، عربستان سعودی نقش بزرگی در این نمایشنامه بر عهده داشته و اینها همه درکنار گوش او و در دیاری که وی در آن زندگی میکند، و به کمک همان سازمانی که برای فعالیتهای سیاسی او بودجه خاصی تخصیص داده انجام گرفته است، اما به او کلامی از این همه نگفتهاند و از او نظری، حتی به مشاوره، نخواستهاند.
در صحنه سیاست امریکا، اندیشه گردانندگان امور نه بر امکان سقوط جمهوری اسلامی ایران، بلکه بر تلاش ایجاد رابطه و انجام معامله با آن بود. هر چند هنوز روزها و ماههای دیگر لازم بود و اسرار بیشتری میبایست از این پرده بیرون ریخته شود،تا رضا به عنوان مدعی حکومت ایران عمق سیاست امریکا دررابطه با ایران را دریابد و متوجه شود که در حقیقت امریکا پیش از سال 1985 که برای او بودجه عملیاتی تعیین کرده بود، متوجه عمق ریشههای مردمی دولت جمهوری اسلامی شده و به وسعت و توان نیرویی که بخش بزرگی از جهان را به حرکت درآورده پی برده بود، و آن بنا را محکمتر از آن یافته بود که با عملیات از سر تفنن رضا فرو ریزد.
فوریه آن سال در سفری که احمد اویسی با ما بود و به فلوریدا و باهاماس برای دیدن مستغلات و بررسی خرید میرفتیم، باز همان نغمه دیرین خود را در مورد آهی از سر گرفتم و سعی کردم به رضا بفهمانم که آهی، با اطلاعات نادرستش وی را گمراه کرده است. آنچه را دیری بود به رضا میگفتم و حال تا حدودی داشت متوجه میشد. بر آن بودم به هر طریقی شده به او بقبولانم که آهی بیهوده مدعی است، و هنوز هم بر آن ادعای غلط پافشاری میکند، که امریکاییها روی رضا خیلی حساب میکنند و او را امید اصلی خود درمبارزه با دولت ایران میدانند. هم چنین شوراهای مشروطیت پیکره مردهای بیش نیست و از آن رؤیا
تنها شبحی بر جای مانده است. اما او نمیپذیرفت و هم چنان از آهی و نظریاتش دفاع میکرد و فقط گاه به تلخی، گویی با خود حرف میزند، میپرسید آخر چرا امریکاییها با دولت ایران معامله میکنند.
اویسی هم که با آهی رقابت دیرینه داشت جانب مرا داشت. به ویژه که با رفتن فروغی و کاظمیان باز او و آهی یکهتاز میدان شده بودند و بار دیگر بیآن که به دیگران سرگرم باشند رو در روی هم قرار گرفته بودند. به علاوه بر عکس انتظار او که یاسمین اعتماد امینی را به رضا معرفی کرده بود تا حامی اصلی او باشد آهی توانسته بود نظر یاسمین را هم به خود جلب کند. حتی کار به جایی رسیده بود که در همان اوایل بازگشت از ماه عسل، یاسمین مرتب از اویسی بد میگفت، و مدعی بود که او کاری بلد نیست و وجودش بیفایده است، و در هر فرصتی از آهی تعریف میکرد. بالاخره فشارهای من بر رضا در مورد آهی افزایش یافت تا در هتل هیلتون شهر پالم پیچ غربی در ایالت فلوریدا اختلاف من و رضا بر سر آهی بالا گرفت. به او گفتم این آهی که راه میرود و میگوید ما دکترا از ام. آی. تی و هاروارد داریم یک لیسانس بیشتر ندارد و تمامش دروغ میگوید و چشم تو را هم با دروغهایش بسته است. رضا عصبانی شد و بشقاب روی میز را برداشت و کوبید روی میز. من هم با عصبانیت و قهر میز را ترک کردم. برای دلجویی به دنبالم دوید و بالاخره با استمالت و پوزشخواهی مرا بر سر میز بازگرداند.
به هر حال، آن گفتهها وحقایقی که هر روز بیشتر در جریان «ایران گیت» فاش میشد، و احتمالاً سخنان افراد دیگری هم که تضاد میان ادعاهای آهی و واقعیت را به او گوشزد میکردند، سبب شد که قول دهد آهی را اخراج کند، و رامبد را برای ریاست دفترش بیاورد، و به کمک او کارهای سیاسی خود را سر و سامانی ببخشد، و جدی تر به امور بپردازد.
اوایل تابستان آن سال هلاکو رامبد آمد. وی که قبلاً تجربه کار با رضا و سمت ریاست دفترش را در مراکش داشت بلافاصله دست به کار شد و به فکر طرح و اداره جدی امور سیاسی افتاد. آنان که رامبد را میشناسند میدانند وی مردیست جدی و پرکار. وی از اهالی طالش است و باعلم دوست بوده در مجلس رئیس فراکسیون «حزب مردم» بود که در آن زمان حزب اقلیت خوانده میشد در برابر اکثریت که «حزب ایران نوین» بودو هویدا رهبری آن را بر عهده داشت. مدتی هم نمایندگی شرکت هواپیمایی آلیتالیا را داشت و از آن بابت به سامانی رسیده بود، هر چند تا آنجا که من شاهد بودهام اهل دزدی و ارتشاء نبود.
با آمدن رامبد بار دیگر سر و کله امیر طاهری هم پیدا شد. طاهری که آخرین سمتش سردبیری روزنامه کیهان بود، همانگونه که قبلاً گفته شد، با تشکیل اولین گروه سیاسی دفتر رضا پهلوی به جمع پیوست و از آن پس همیشه به نوعی در ارتباط با خاندان سلطنت باقی ماند. مقالاتی در مطبوعات انگلیسی زبان به نفع خاندان سطنتی چاپ میکرد و مزد خدمات خود را هم به نوعی میگرفت. از جمله در موقع تحریر این نوشته نیز با پولی که از اشرف گرفته، و شایع است که نزدیک به صد هزار دلاری هست، سرگرم نوشتن شرح زندگی شاه میباشد.
به هر حال، پولی که اشرف برای مخارج سیاسی داده بود تقریباً تمام شده بود و رامبد هم از پذیرش بودجه «سیا» و متکی کردن مبارزه به آن بودجه خودداری میکرد. لذا رضا از افراد خانوادهاش کمک خواست. مادرش و خواهرش فرحناز و لیلا در مجموع حدود پانصد هزار دلار برای مبارزه سیاسی او تخصیص دادند، که این بودجه در اختیار رامبد قرار گرفت.
به کمک همین بودجه رامبد مشغول یارگیری شد و بیشتر به سراغ یاران قدیم خود که از وکلای مجلس شاه بودند رفت. از جمله در اروپا کلالی را به خدمت گرفت. همچنین رامبد از من خواست که مسئولیت مالی این بودجه در اختیار بگیرم، اما من به دلایلی چند از پذیرش آن خودداری کردم، همانگونه که پیشتر گفتم دیگر تمایلی به همکاری با امور سیاسی نداشتم. ثانیاً در همان ایام درگیری مالی ما با شرکت E.F.Hutton پیش آمده بود، که در بخش مالی توضیح دادهام، و تمام نیروی من صرف حل آن مشکل می شد، و بر آن بودم که با اتمام این ماجرا هر چه بیشتر خود را از جمع رضا و یارانش جدا کنم. بدین ترتیب مسئولیت مالی این بودجه به منوچهر نیکپور، رئیس سابق بانک پارس، واگذار شد.
به هر حال، از جمله فعالیتهای رامبد دعوت مجدد از امیر طاهری به کار بود. قرار شد که او برای رضا نطقی بنویسد که آیتالله خمینی را بر سر خشم بیاورد و در حق او حرفی بزند و آن جمله آیت الله خمینی را وسیله تبلیغاتی برای رضا کند. همان رویایی که از زمان اقامت در مراکش و فعالیتهای اسلام کاظمیه دنبال میشد و به جایی نرسیده بود. به هر حال آهی که با این نظر مخالف بود بالاخره توانست رضا را از آن کار منصرف سازد و بافته رامبد را پنبه کند.
به زودی تابستان فرا رسید و ایام سفر تفریحی رضا به جنوب فرانسه و پیوستن به جمع خانواده. هر سال فرح در جنوب فرانسه ویلای بزرگی کرایه میکند و فرزندانش به او میپیوندند؛ هر چند در آخر مخارج را میان آنان سرشکن میکند. رضا با همسرش به سفر جنوب فرانسه رفت، سفری که عموماً همراه است با دیدار دکتر رام و اردشیر زاهدی و تعدادی از رجال که هر یک خانهای با شکوه در فرانسه یا سوییس و کشورهای دیگر دارند.
من هم به دنبال کارهای تجاری رضا بودم، زیرا همانگونه که پیشتر شرح دادم از سال 85 تماس من با امور سیاسی کمتر و کمتر شده بود و اگر بحث و دخالتی هم در این زمینه پیش می آمد در خلال یک سفر یا دیدار برای کار، یا مسافرتی تفریحی و یا در جریان دیدارهای معمولی بود. اواخر تابستان شنیدم که باز سر و کله آهی پیدا شده و مشغول به کار شده است. چون از اختلاف عمیق رامبد با او مطلع بودم دانستم که رامبد شکست خورده است. لذا در دیداری به وی گفتم حال که چنین است بهتر است استعفا بدهد و خودش را ضایع نکند. اما رامبد گفت که او قصددارد عقبنشینی نکند و با آهی مبارزه کند. لذا با تمام ناراحتی سعی میکند به کارخود ادامه دهد. توصیه کردم که حداقل سعی کند پول سازمان «سیا» را در اختیار بگیرد تا قدرت آهی و اویسی را محدود کند، زیرا در غیر این صورت حریف آنان نخواهد شد. ولی به زودی متوجه شدم که این کار را هم نتوانست بکند.
در همین روزها بود که فرح تماس گرفت و خواست در حل مشکلی که تا آن زمان نزدیک یک میلیون و پانصد هزار دلار دستمزد وکیل داده و به جایی نرسیده بود یاریش کنم. و آن مسئله جواهراتی بود که زمانی متعلق به شمس بود و در جریان دعوای حاصل از فروش آن یکی از بهترین دوستان قدیمی فرح، یعنی لیلی امیرارجمند، را در جبهه مخالف او قرار داده بود.
میدانید که موقع ترک وطن، شاه و خانوادهاش مقدار زیادی از جواهرات خود را به همراه آوردند. از جمله شاه به همراه اثاثیه خود چهار جعبه جواهرات آورد. استوار شهبازی، که همراه خانم دیبا، مادر فرح جواهرات را برای امانت سپردن به بانک سوییس برده بود، به من گفت که جواهرات در چهار جعبه بزرگ، هر یک به اندازه نیم قد انسان،
بود. البته این جواهرات خود شاه و فرح بود، و الا والاحضرتها جواهرات خود را به طور جداگانهای آورده بودند. به ویژه اشرف، که همانگونه که پیشتر ذکر شد پیش از اوج گیری انقلاب از ایران خارج شده بود و به همین سبب هم سر فرصت عمده جواهرات خود را از ایران خارج کرده بود . هم چنین ملکه مادر هم ، که حدود یک سالی قبل از انقلاب به لندن آمده بود، بیشتر جواهرات خود را در همان زمان همراه آورده بود. اما شمس پس از خروج از ایران از وضع مالیش گلایه داشت، هر چند این گلایههای مالی عادت دیرینه او بود.
به هر حال، شمس پیش مادر رفته و از نادارایی گلایه کرده بود، ملکه مادر هم مقداری جواهر به او داده بود. زمانی که شاه درباهاماس بود شمس جواهرات رانزد برادر آورده و به او به مبلغ ده میلیون دلار فروخته بود. شاه هم هفت میلیون دلار به او نقد داده و سه میلیون دلار بقیه را حواله به فروش جواهرات کرده بود.
برای فروش جواهرات به دستور شاه یک شرکت به نام Stone Star (ستاره سنگی) و در مجمعالجزایر آنتی لیس از مستعمرههای کشور هلند، تأسیس شده بود. زیرا شرکتهای آنجا دو مزیت داشتند: یکی آن که سهام آنها بی نام بود، و دیگری آن که از پرداخت مالیات معاف بودند.
شرکتهای این مجمع الجزایر توسط خانوادهای به نام اسمیت تأسیس میشوند. بدین ترتیب که خانواده اسمیت شرکتی به نام Citco دارند که تحت لوای آن این شرکتها را برای سرمایهداران نقاط مختلف جهان ایجاد و اداره میکنند، این گونه شرکتها را ساحلی یا Offshore گویند. و به همین جهت به هیچ کشوری نباید حساب و کتاب و یا مالیات بدهند.
پس از ثبت جواهرات به نام «شرکت ستاره سنگی» از جواهر فروشهای بین المللی برای ارزیابی و عهده گرفتن فروش آن جواهرات دعوت شده بود. از آن میان شخصی به نام جاوری که یک جواهر فروش
هندی بود، بالاترین قیمت را پیشنهاد کرده بود. بدین ترتیب جواهرات برای فروش در اختیار او گذاشته شد. این شخص که درچندین کشور به کار فروش جواهر مشغول بود، در ایالت تگزاس هم شرکتی داشت که دکتر گنجی در آن زمان در آنجا کار میکرد.
جاوری به دنبال فروش جواهرات رفت. اما این کار به طول انجامید و عمرشاه به دیدن پایان ماجرا کفاف نداد به هر حال، جواهر فروش هندی بخشی از جواهرات را فروخته بود و از فروش آن نخست سه میلیون دلار بدهی شمس را پرداخته بود و بعد پیشنهاد کرده بود که ضمن فروش بقیه جواهرات و جواهرات دیگری که فرح در اختیار او گذاشته بود، با پولی که به دست میآورد برای ورثه شاه در بازار تجارت بینالمللی جواهرات به تجارت بپردازد و از معاملات سود بیشتری نصیب آنان کند، که مورد قبول فرح واقع شده بود.
در این رفت و آمدها جوان هندی توانسته بود دل خانم لیلیامیر ارجمند، دوست نزدیک فرح، را به دست آورد. لیلی زن نسبتاً زیبا و دلربایی بود که سالها ریاست کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان را بر عهده داشت. امیر ارجمند شوهر او از طریق همسرش، که عضو ثابت جلسات خصوصی فرح بود، به حلقه یاران خصوصی دربار آمده و گاه در میهمانی ها و مجالس درباری شرکت میکرد. به هر حال ستیزی نابرابر میان عاشق پرتمنا و شوهر چندین ساله آغاز شده بود. یکسو مردی بود خوش پوش و مرفه با درآمد کافی و زندگی جا افتاده در سرزمین غرب، که میتوانست هدیه های گران قیمت نثار معشوق کند و او را به هتلهای گران قیمت ببرد. و در سوی دیگر این نبرد شوهری که رئیس سابق امور دانشجویان دانشگاه تهران بود و باتوشه مالی کمی از وطن گریخته بود و مثل دیگر گریختگان گیج و سرگشته از ضربه ناگهانی سقوط حکومت شاه نگران آینده نامعلوم و پر اضطرابش بود؛ شرایطی که بسیاری از خانوادهها در زیر فشارش از هم پاشیده شدند. به
هر حال طوفان آن عشق دژ فرسوده این ازدواج را به هم ریخته بود و لیلی ترک شوهر کرده و درخدمت دلدار هندی خود که ظاهراً جواهر فروشی مجللی درنیویورک داشت درآمده بود.
چندی نگذشت که بازار بینالمللی جواهرات از رونق افتاد. فرح نیز کم کم به جاوری بدبین شد واز معاملات او خرسند نبود. لذا جواهرات باقیمانده و پولی را که در دست جاوری بود طلب کرد. جاوری مدعی شد که در سفری که به لندن برای فروش مقداری از جواهرات کرده بود، عیاران بینالمللی جواهراتی را که همراه او بوده دزدیده بودند. لذا اختلاف بین فرح و جاوری بالا گرفته بود. علاوه بر آن جاوری در قراری که با کریستوفر اسمیت، رئیس شرکت Citco در آمستردام، برای تحویل پولها وجواهرات گذاشته بود از دادن بخشی از جواهرات خودداری کرد و اسمیت ناچار شده بود از طریق مراجع قضایی آنها را پس بگیرد. همین امر آب را بیشتر گلآلود کرده و به دنبال آن بازار وکلای دو طرف داغ شده بود. فرح و اسمیت، از جانب دادگاه علیه جاوری اقامه دعوا کرده بودند. در نیویورک که محل جواهر فروشی جاوری و لیلی بود، در ژنو که محل اقامت جاوری بود و در آمستردام که مرکز جواهرات بود.
از آن سوی جاوری نیز که مدعی بیگناهی بود از دست اینان شکایت کرده و مدعی شده بود که اینان به جای پذیرش واقعیت سقوط بازار بینالمللی جواهرات و خسارات حاصله و قبول دزدی جواهرات که پلیس انگلستان در جریان آن قرار گرفته بود، به او اتهام دزدی و خیانت در امانت زده و از این رهگذر خسارت سنگینی بر تجارت و اعتبار بینالمللی او وارد آورده بودند. البته بر روال معمول برنده اصلی وکلای گران و پرهزینه دو طرف بودند. تا تابستان 1987 که فرح برای حل دعوا از من یاری خواست صورت حساب وکلای فرح رقمی بیش از یک میلیون و پانصدهزار دلار را نشان میداد. در تمام این مدت فرح و
وارثان شاه لحظهای نیندیشیده بودند که چگونه برای اثبات مدعای خود میتوانند در دادگاه حاضر شوند و اجازه دهند وکلای طرف دعوا آنان را در جایگاه به زیر شلاق بیرحمانهترین سئوالات بکشند و خبرنگاران از آن داستانها بسازند و با توجه به حساسیت جهان نسبت به اخبار ایران خبر داغ را از طریق صفحات اول روزنامهها و آنتن رادیو و تلویزیون به گوش جهانیان برسانند.
به هر حال، از آقای واگنر، وکیل خودم خواستم که پا در میان بگذارد و به نوعی فرح و دیگران را از شر این افتضاح خلاص کند، که بالاخره با دادن دویست هزار دلار به جاوری ماجرا خاتمه یافت. آن چه از این ستیز بیحاصل نصیب وارثان شاه شد، به جز سه میلیونی که به شمس رسید، چهار میلیون دلاردیگر بود. از این چهار میلیون دلار هم حدود دو میلیون دلار خرج وکیل و پرداخت غرامت شد. به این ترتیب در ازای هفت میلیون دلاری که شاه داده بود دو میلیون دلار نصیب ورثه او شد، و این پرونده با خسارت پنج میلیون دلار و چند سال درگیری و از دست رفتن یک دوست دیرین بسته شد.
از آن سو رامبد سنگر به سنگر عقب مینشست. وی که با امید بسیار توپخانه مجهز خیال را برای شلیک بیامان به جمهوری اسلامی آماده کرده بود و میخواست با تمامی نیرو مبارزهای پر توان را آغاز کند، به زودی متوجه شد که در انبار باروت او آب افتاده و بشکههای باروتش یکی پس از دیگری تر میشود.بخش اصلی بودجه عملیات را به دست نداشت. آهی با او به هیچ وجه سر سازگاری نداشت. رضا اهل طرح جنگی نبود.
امریکاییها شور و شوقی نداشتند. حریف جنگ نه درفلات ایران که درهمین امریکا و درون همین خانه بود. یک بار قرار شد آهی و داداشپور و حکمت و افخمی، مشاورین سیاسی رضا، استعفا بدهند و رامبد از نو یارگیری کند. بعد قرار شد رامبد ناسازگار استعفا دهد و
چرخ بر روال همیشه بچرخد. و بالاخره مقرر شد که همه بمانند و باهم روزگار را به سر برند. رامبد طرح میریخت تا دفتر را سر و سامانی دهد و امور سیاسی را از تفنن به کار جدی بکشاند، اما تمامی بافتههای خیالش را آهی، که دگر می اندیشید و دگر میخواست و تاب تحمل رئیس دیگری جز رضا را نداشت، دوباره پنبه میکرد. برعکس رامبد که واقعیت ها را نمیدید، آهی واقعیتها را به خوبی میشناخت و با توجه به روحیه رضا و جوّ حاکم عمل میکرد. رامبد پیوسته از نارضایتی مردم ایران و امکان عمل و برپا داشتن و زمینه مساعد حمله صحبت می کرد، بیآن که بیندیشد که تفنگ در دست تیرانداز معنی پیدا میکند. از جمله عوامل مزاحمی، که با آن که همیشه در برابر چشمان رامبد بود اما آن را نمیدید، یاسمین همسر رضا بود و نقشی که او در این ماجرا ایفا میکرد.
رامبد از ضعف شاه در مقابل همسرهایش مطلع بود. از جمله دیده بود که چگونه در سالهای آخر حکومت شاه، فرح در عمل حکومت را به دست گرفته بود. و شنیده بود که شاه به علت مخالفت ثریا به مجلس عروسی دخترش شهناز با اردشیر زاهدی نرفته بود. وی با آن که دهها نمونه دیگر از ضعف نفسهای شاه را در برابر زنانش میدانست اما باز هم متوجه اثرات این ضعف نفس،که در رضا شدت بیشتری داشت، نمیشد و توجه نمیکرد که این ضعف با فرهنگ امریکایی که رضا در آن رشد کرده، و در آن زنها بر مردها حاکم هستند، شدت یافته است. بارها پیش میآمد که رضا بیحوصله بود و از ماندن در خانه خسته شده بود و به من پیشنهاد میکرد که به سینما یا محل تفریحی برویم، اما پس از موافقت من همین که میخواستیم برویم میگفت مثلاً تا نیمساعت دیگر قرار است یاسمین از دانشگاه زنگ بزند صبر کن به او خبر بدهم کجا میرویم. ولی گاه میشد که یاسمین ساعتها زنگ نمیزد و رضا
جرأت نمیکرد از خانه بیرون برود و تمام آن روزمان خراب میشد. و یامدتی یاسمین برای رضا رژیم غذایی تعیین کرده بود تا او چاق نشود. با آن که سخت گرسنهاش بود تا یاسمین خانه بود جرأت نمیکرد غذا بخورد، اما همین که یاسمین پایش را از خانه بیرون میگذاشت رضا باعجله میدوید به طرف آشپزخانه و یا دستور میداد فوری برای او غذایی بیاورند. این رژیم گرفتن او اسباب تفریح خاطر ما و وسیلهای برای ساختن لطیفههای گوناگون شده بود.این ضعف نفس تا حدی بود که وقتی یکی از ما حتی به دفاع از او در مقابل زنش حرفی میزدیم او از ترس زنش به ما می تاخت. از جمله در همان سفری که گفتم به فلوریدا رفته بودیم. رضا مریض شده بود. یک شب که حالش خوب نبود و سخت بیحوصله بود یاسمین پایش را در یک کفش کرده بود که به دانسینگ برویم و رضا نمیخواست. بالاخره آن قدر یاسمین یکدندگی کرد که مسعود معاون به او تذکر داد که بهتر است امشب را به خاطر رضا دست بردارد. همین مخالفت مسعود سبب اختلاف آن دو شد وسخن به تلخی کشید. در بازگشت از سفر، رضا به من گفت به مسعود بگو دیگر با یاسمین به تندی حرف نزند که من ناراحت میشوم. و بالاخره هم چون مسعود با یاسمین درست کنار نیامد، با وجود علاقه زیادی که رضا به او داشت و از کودکی با او بزرگ شده بود و از سال 83 هم امور شخصی رضا را اداره کرده بود، او را اخراج کرد.
حال به این «زن زوری» اگر روحیه غیر ایرانی یاسمین را هم بیفزائیم غفلت رامبد و استیصال او بهتر معلوم میشود. یاسمین که عملاً در امریکا بزرگ شده بود حتی به مراتب از رضا هم با فرهنگ و جامعه ایران بیگانهتر بود. وی به فرهنگ امریکایی و تفریحات آن علاقه بسیار داشت. از جمله مثل بیشتر نوجوانان امریکایی عاشق رقص و رفتن به دانسینگ بود. به همین سبب هم رضا را مجبور کرد که آن دانسینگ مجلل را در خانه درست کند، در حالی که رضا به رقص علاقه چندانی
نداشت. به همین سبب یاسمین که در دانشگاه جرج واشنگن درس سیاست میخواند با همکلاسی خود تا نیمههای شب به مجالس رقص میرفت و توجهی نداشت که این مسئله چقدر از نظر ایرانیان ناپسند است، و کمتر ایرانی میپذیرد که همسرش شب تا دیر وقت با یک مرد غریبه در خارج از منزل به سر برد.
همین بی توجهی به اخلاق و فرهنگ ایرانی سبب شده بود که گاردها و خدمه ایرانی مرتب از رفتار او، و به خصوص همراهی دائمیش با آن پسر هم کلاسیش، اظهار نارضایتی کنند. آنان چون با من احساس نزدیکی میکردند و مرا به خاطر اعتقادات مذهبیم با نظر خود نزدیک میدیدند، نزد من گلایه میکردند. از جمله میگفتند روزی رضا موقع خروج از منزل به آنها گفته بودچون دنبال کاری منزل را ترک میکند مواظب باشند کسی مزاحم یاسمین و دوست پسرش که در استخر شنا میکردند نشود و آنها هم به سرعت دوربینهای تلویزیونی را روی استخر گردانیده بودند. چون این حساسیتها را با رضا هم در میان گذاشتم و گفتم که میدانم که بین همسر تو و آن جوان رابطهای نیست اما این مسایل در فرهنگ ما ایرانیان پذیرفته نیست. گفت: من لیبرالم و به این حرفها اهمیتی نمیدهم.
با توجه به این شرایط بود که آهی که زبان رضا و همسرش را خیلی خوب میفهمید در مقابله با حرف رامبد موفق بود. معلم خصوصی یاسمین شده بود و برای درس خصوصی او حتی به اطاق خواب او میرفت، که مورد اعتراض بیحاصل من بود. هر چه به رضا میگفتم اطاق خواب حریم خانواده است و غیر از زن و شوهر کسی نباید به آن وارد شود و درس را در سالن خانه هم میتوان خواند گوش نمیداد.
بدین ترتیب، رامبد سنگر به سنگر عقب رانده میشد. به طوری که بارها به من، که دیگر مدتها بود که کمتر به خانه رضا رفت و آمد داشتم و تنها به ضرورت کارهای مالی با او و اطرافیانش رابطه داشتم، زنگ
میزد و با نهایت تأثر، و در حالی که بغض گلویش را میفشرد، به تلخی میگفت: این سختترین و بدترین دوران زندگی سیاسی اوست. تلخی وی با گذشت زمان بیشتر میشد و وقت و نیروی او را بیهوده به هدر میداد و او را به جایی نمیرسانید.
همانگونه که رامبد حقیقت را نمیدید و تنها به نارضایتی مردم ایران نسبت به دولت جمهوری اسلامی ایران فکر میکرد، رضا دچار سردرگمی بود و مرتب از مشکلاتی که دولت ایران با آن دست به گریبان بود میشنید. در روزنامههای ایرانی وغیر ایرانی خارج از کشور پیوسته از درگیریهای داخلی سران حکومت، نابسامانی امور، مشکلات عظیم اقتصادی، نارضایتی مردم و عوارض سنگین ناشی از جنگ گزارش داده میشد. در جمع طرفداران سلطنت اوضاع چنان ترسیم میشد که گویی در ایران سنگی بر سنگی قرار ندارد و موج ناآرامیها در سراسر کشور امان دولت را بریده و تمام تار و پود نظام به چنگ و دندان رقبا از هم گسسته شده است. مردم هم تمام مدت یاد گذشتهها میکنند و از اشتباهی که کردهاند ونظام سلطنت را سرنگون کردهاند پشیمانند و بیصبرانه چشم به راه پادشاه آینده ایران هستند تا برخیزد و پای بر بلندای تختی که دو دستی به او تقدیم خواهد شد بگذارد.
همین وسوسه، بر خلاف شرایط ذهنی او و همسرش و زندگی راحتی که وی و اطرافیانش در امریکا داشتند و به آن عشق میورزیدند، گه گاه او را به شوق میآورد وبه فکر انجام کاری کارستان میانداخت. از جمله در اواخر سال 87 چندین بار به من گفت: اگر من سی میلیون نقد داشتم به آسانی می توانستم حکومت را از دست ملایان گرفته و سلطنت را به خاندان پهلوی بازگردانم. و هنوز چنان از شوراهای مشروطیت، سخن میگفت که گویی حضوری فعال دارد و سازمانی
است منسجم و زنده. وی مرتب سخنانی از این دست را، که در نشستهای شبانه و مجالس خصوصی از زبان اطرافیانش میشنید، تکرار میکرد و باور داشت که همانگونه که دیگران میگویند مردم ایران در خیابانها تظاهرات میکنند «زنده باد شاه» میگویند و او را میطلبند. آنقدر از این حرفها گفت تا روزی به او گفتم: اگر طرحی داری سی میلیون که هیچ، سیصد میلیون هم مسئلهای نیست. قرار ملاقاتی با راکفلر بگذار و مسئله را با او مطرح کن. می دانی که او و همفکرانش دهها برابر این رقم را هم برای طرح عملی که منجر به سرنگونی دولت جمهوری اسلامی بشود تهیه خواهند کرد.
قرار ملاقات با راکفلر گذاشته شد و به دیدار او رفتیم. پس از مدتی گفتگو، راکفلر توصیه کرد که با آرچی روزولت تماس بگیریم. این شخص، که برای ایرانیان چهرهای آشناست، از زمان متفقین در ایران رفت و آمد داشته و رئیس سازمان «سیا» در خاورمیانه در ایام جنگ جهانی دوم بوده. آن روزها به عنوان مشاور راکفلر در امورخاورمیانه بود و در رابطه با سازمان «سیا» انجام وظیفه میکرد. به همین سبب نه تنها راکفلر، که بسیاری از مقامات و شخصیتهای با نفوذ امریکا روی نظر او حساب میکردند، و نظرات او بازتاب نظرات بخش وسیعی از گردانندگان سیاست امریکا بود.
دیدار با روزولت بسیار ناامید کننده بود. وی رک و بیپرده به رضا گفت در شرایط موجود هیچ شانسی برای او نیست و هرگونه قصد گرفتن حکومت از جانب وی امری واهی است. در پایان هم به علت ملاحظات سیاسی و جلوگیری از قطع رابطه و امید، امکان هرگونه عملی را به مرگ آیتالله خمینی موکول کرد؛ یعنی به زمانی که بیشتر نیروهای سیاسی فکر میکردند با شکسته شدن ستون این خیمه و وجود اختلاف شدید حکومتگران ایران با یکدیگر، اوضاع از هم فرو خواهد پاشید و شانس سرنگونی حکومت ایران و گرفتن قدرت وجود دارد. سخن به
اینجا که رسید از روزولت پرسیدم: پس شما میفرمائید پس از مرگ آیتالله خمینی امکان عملیات نظامی هست، و برای عمل آن فرد نظامی به رضا به عنوان مدعی سلطنت ایران نیاز است تا حرکت مشروعیت پیدا کند. نه آن که خود او رهبر عملیات بشود او تصدیق کرد. پس از آن دیدار، راکفلر جوانی را که نامش را فراموش کردهام مأمور تماس با رضا کرد. این جوان بارها تلفنی با من صحبت کرد و جان کلامش این بود که وقتی آیتالله فوت کرد با ما تماس بگیرید تا ببینیم چه میتوانیم بکنیم.
با پایان گرفتن بهار 1988 صبر رامبد نیز به پایان رسید وخسته و افسرده و شکست خورده مجبور به ترک صحنه شد. چنان آسمان دفتر مدعی پادشاهی ایران برای رئیس دفتر و در حقیقت نخست وزیرش تیره شده بود که حتی اویسی، که مثل من به منظور تضعیف آهی مشوق رضا برای آوردن رامبد شده بود، چون او را بازنده یافته بود باز به سوی آهی رفته و دست یاری به او داده بود. هر چه باشد بالاخره این دو با تمام اختلافشان با یکدیگر میبایست در آن مجموعه بمانند و از مزایای آن زندگی را بگذرانند.
با رفتن رامبد، جستجو برای رئیس دفتر جدید آغاز شد و طولی نکشید که قرعه به نام احمد قریشی افتاد که در سانفرانسیسکو به کار تدریس در دانشگاه اشتغال داشت. وی از اهالی خواف است. پدرش از متمکنین بزرگ خراسان بود و مشهور بود که بخش وسیعی از ثروت عظیمش را از قاچاق تریاک به دست آورده، و با پشتوانه همین ثروت هم توانسته بود رقیب انتخاباتی ابراهیم صهبا را شکست داده و به مجلس شورای ملی راه یابد. پسرش پس از گرفتن دکترا به یاری استعداد خود، و پشتوانه مالی وسیاسی پدر، در بازگشت به ایران به سرعت پلههای ترقی را پیمود، و از استادی دانشگاه ملی تا ریاست دانشگاه ملی و سپس
تا بالاترین سطوح تصمیمگیری «حزب رستاخیز» ارتقاء یافت. وی از طریق روابط خانوادگی با علم نزدیک بود، و دوستیاش با هویدا تا حدی بود که او را به اسم کوچک صدا میزد. همین پیوند او با دو رقیب نیرومند،موقعیت او را در زمان شاه تحکیم میبخشید. .وبالاخره شهرت داشت که با سازمان «سیا» نیز همکاری دارد،که این خود دلیل دیگری بود برای آن ترقی سریع.
به هر حال، در آن سالها او هم به دنبال متجدد کردن ایران بود، و مثل طیف وسیعی از همفکرانش بر آن بود که امریکایی دیگر از ایران بسازد: نوآوری، شکستن پوسته سنت، و دو اسبه به سوی تمدن بزرگ رفتن. این همان بینشی بود که دانشگاه ملی را قطبی کرده بود در قدرت کشور و مرکزی که جوانان خانوادههای صاحب نفوذ کشور، پس از فارغ التحصیل شدن و بازگشت به ایران، بدانجا جذب میشدند و آنجا را سکویی میساختند برای پرش به سوی مقامات بالاتر، گزافه نیست اگر گفته شود دانشگاه ملی یکی از چند مرکزی بود که در آن سیاست دولت شکل میگرفت.
به هر حال، دانشگاه ملی پایگاه بخش اصلی طیف وسیع افراد لیبرالی بود که قبلاًً در موارد مختلف از آنها نام بردهام. یعنی افرادی چون دکتر بهمن امینی و همسرش، افخمی، عالیمرد، قریشی، سیروس الهی و در رابطه با آنها نصر و نهاوندی و قطبی، که در موارد گوناگون عملکرد آنان را توضیح دادم. از جمله در قسمتهای پیشین ضمن شرح این موارد به معرفی این افراد پرداختم: حلقه یاران فرح و مشاوران خاص او، کودتای خزنده سال آخر در دربار، شرح تحولات حزب ایران نوین و تشکیل جمع اندیشمندان، خروج از ایران و به دست گرفتن سکان کشتی مبارزه توسط فرح، و بالاخره این که در سال اول ادعای سلطنت رضا پهلوی چگونه فرح افرادی از این دست را معین کرد که هرکدام به نوبت در کنار رضا باشند و او را به سویی که میپسندید، و خلاف جهت شاه
بود، هدایت کنند.
انتخاب قریشی به ریاست دفتر رضا پهلوی میان بیشتر اعضاء دفتر و شخص رضا هماهنگی بیشتری ایجاد کرد و برای اولین بار در طول این هشت سال مجموعه هویتی همساز و همآهنگ یافت. اجازه بدهید با مرور مختصری به تاریخچه تحولات دفتر رضا و خط فکر مسئولان آن، کمی بیشتر این مطلب را بشکافم، تا این نظر بهتر روشن شود.
همانگونه که گفته شد، در نخستین سال عمل رضا، معینیان و یارانش دفتر او و امور سیاسی او را به دست گرفتند. این مجموعه با تمام تفاوتی که در شخصیتهایش بود به طور کلی در خط شاه حرکت میکرد و از همان آبشخور سیراب میشد. معینیان رئیس دفتر شاه و مابقی افراد گروه ارتشیان و نمایندگان مجلس شاه بودند. حتی امیر طاهری نیز همیشه در همان خط حرکت کرده بود به همین سبب هم بعدها بیشتر با اشرف توانست کنار آید تا با فرح و یا رضا. این شیوه فکر از سویی با خط فکر فرح و یارانش که هنوز در صحنه فعال بودند در تضاد بود و از سوی دیگر با شخصیت خودرضا ناسازگاری داشت، تضادی که با گذر زمان و رشد رضا و شکلگیری بیشتر شخصیتش، بهتر دیده شد.
رضا به طور کلی نسبت به رجال دوران پدرش بدبین بود و آنان را افرادی دزد و بیگانه با ایران میدانست. همانگونه که در مورد پیراسته، اردشیر زاهدی، خسروانی و حتی عمه اش اشرف دیدیم برای آنها ارزشی قایل نیست. وی بارها میگفت رجال گذشته همه دزد و فاسد بودند. او حتی در مورد فامیلش هم بد میگفت. از جمله اشرف را فاسد و شاهپور غلامرضا را دزد میخواند. به همین سبب هم با گذشت زمان دستاندرکاران نظام قدیم هر چه بیشتر از اطراف او پراکنده شدهاند، که البته در این میان از تأثیری که فرح و یارانش بر او داشتهاند و دیدی که
آنها نسبت به رجال زمان شاه دارند، غافل نمیتوان شد. لذا میبینیم هر چقدر که از زمان مرگ پدرش دورتر میشود عدم تمایل او نسبت به دیدار رجال گذشته بیشتر نمودار میشود. به طوری که حتی در مجالسی که آنان به مناسبت های مختلف برای حمایت از سلطنت برگزار میکنند هم به اکراه شرکت میکند. این عدم علاقه تا به حدی است که در طول دهسال گذشته می بینیم که او حتی با داریوش همایون، گنجی، شجاعالدین شفا و کسانی از این دست، با وجود آن که با قلم خود فعالانه از نظام سلطنت دفاع میکنند، رابطه خوبی ندارد. و رابطه این افراد با خاندان پهلوی از طریق اشرف و بعد از او فرح برقرار میباشد. البته این امر ضمن آن که بسیاری از رجال فاسد گذشته را از اطراف او دور کرده وی را از تجربیات آدمهای روشن یا خیرخواه نظام پیشین هم بینصیب کرده است.
با رفتن معینیان، رامبد مسئول گروه سیاسی شد. سپس محمود فروغی آمد، که اگر چه مثل معینیان در خط شاه نبود ولی با رضا از نظر اندیشه و شخصیت همخوانی نداشت این ناهمخوانی نه تنها مسئله تفاوت نگرش دو نسل بود، بلکه مسئله دو فرهنگ هم بود. فروغی دلبسته ایران بود و از آن فرهنگ میگفت. حتی شنیدهام زمانی که مدرسه تربیت دیپلماتها را در وزارت امور خارجه اداره میکرد کتاب تاریخ مشروطه و تاریخ هیجده ساله آذربایجان کسروی و یا چند کتاب دیگر را که در هیچ مدرسه دیگری جرأت نمیکردند تدریس کنند، جزو کتب درسی آنجا قرار داده بود، و معتقد بود که دیپلماتها باید افراد با سواد و آشنا به تاریخ واقعی و درست مملکت خود باشند. در حالی که رضا نه تنها با فرهنگ ایران آشنا نبود، بلکه به ایران و ایرانی هم علاقه چندانی نداشت و همانطور که اشاره کردم حتی از موسیقی یا فیلم ایرانی هم خوشش نمیآمد. وی با آن که سلطنت ایران را میخواست اماعلاقهای به زندگی در ایران نداشت. به همین سبب هم وقتی فروغی اصرار میکرد
که هر کاری خرج دارد و برای پادشاه شدن هم باید خرج کرد، او ترجیح میداد خانه چند میلیون دلاری بسازد و صدها هزار دلار خرج تزئین آن کند ولی حاضر نبود برای گرفتن قدرت پول خرج کند. برای مثال با آن که سلطنت طلب های بسیاری از نظر مالی وضع بسیار بدی داشتند، حاضر به کمک به آنها نمیشد. به خاطر ندارم که در تمام این سالها حتی یک بار صحبت از آن بشود که به ترکیه و پاکستان، و مناطقی که ایرانیان مستأصل به کمک او نیاز داشتند، برود و با محبتی و بخششی آنان را برای حکومت خود بسیج کند.
علاوه بر آن این دو نفر از نظر شخصیتی نیز تفاوت بسیاری داشتند. فروغی اهل کتاب بود و پسر محمد علی فروغی، در حالی که رضا مثل پدرش و بیشتر اعضاءخانوادهاش حوصله کتاب خواندن نداشت. وی حتی کتبی را هم که در مورد ایران نوشته میشد مطالعه نمیکرد و تنها کتاب مورد علاقه اش شهریار اثر ماکیاولی بود، که از آن هم به تنها بخشی که علاقه داشت بخش مربوط به مسئله اختلاف انداختن و حکومت کردن بود. در حالی که فروغی سخت مبادی آداب بود و نمیخواست حتی به شوخی هم در حضورش کلمات رکیک به کار برده شود، رضا بیتکلف بود و پوشیدن جین را بر کت و شلوار ترجیح میداد و مثل امریکاییها در بیان کلمات مستهجن بیپروا بود. از جمله به یاد دارم یک روز درمراکش جمع بودیم و عکسهایی را که دزنوا گرفته بود نگاه میکردیم. در یکی از این عکسها صورت رضا به گونهای افتاده بودکه انگار ریش گذاشته است. دوستان شروع کردند به شوخی کردن و اویسی گفت: احمد میگوید بله چشممان روشن ایشان هم ریش درآوردهاند و غیره. رضا هم برگشت و گفت مگر من(1)[...] هستم که ریش نداشته باشم. فروغی که نمی خواست در حضورش این کلمات بر
1) صفتی مستهجن و عامیانه که به مردان فاسد اطلاق میشود.
زبان کسی آورده شود از اطاق بیرون رفت. رضا که متوجه ا ین امر شد به دنبال او دوید و مرتب تکرار میکرد که بله مگر من [...]هستم که ریش نداشته باشم. یا در حالی که فروغی به هر کس احترام میگذاشت، رضا مرتب اطرافیانش را تحقیر میکرد و با تحقیر آنان خود را بزرگ مینمود. به همین سببهم با آهی و و اویسی که هرتحقیری را از جانب او میپذیرفتند راحتتر کنار میآمد، تا با فروغی که حتی با او شوخی هم نمیتوانست بکند. درحالی که فروغی برای احتراز از شنیدن لغت [...] از اطاق بیرون میرفت، استوار شهبازی در مجلس به آهی میگفت آب زیر کاه، و رضا میپرسید آب زیر کاه یعنی چه؟ و مسعود معاون از آن اطاق داد میزد: یعنی مادر [...] و رضا از خنده رودهبُر میشد، و آهیهم با او قهقهه سر میداد.
رضا با رامبد نیز تضادی اساسی داشت. رامبد که دوباره رئیس دفتر او شد مرتب از مبارزه کردن و رفتن و گرفتن ایران و طرح نقشه سخن میگفت، و این با روحیه آسانگیر رضا همخوانی نداشت. رامبد از ستیز و مبارزه و رفتن به جنگ و خطر کردن میگفت در حالی که رضا، همانگونه که اشاره شد، در هر طرحی نخست به فکر فرار بود و حکومت را بدون خطر کردن و بر هم خوردن زندگی راحتش میطلبید. حتی در اداره امور دفتر نیز این دو سلیقه یکسان نداشتند. رامبد میخواست نظمی را حاکم کند و حیطه فعالیتهای هر کس مشخص باشد. وی میخواست که به عنوان رئیس گروه مثل نخستوزیر عمل کند، و تصمیمات از مجاری رسمی و سلسله مراتب گرفته شود، نه آن که در مجالس خصوصی و در حلقه دوستانه، که در عمل او نمیتوانست در آن حضور چندانی داشته باشد. به عبارتی او میخواست که رضا میان یاران بزم و همکاران رزمش فاصله بگذارد و این با روحیات رضا، که جوانی بود که بیشتر به بزم میاندیشید و رزم را جدی نمیگرفت، نه تنها همخوانی نداشت بلکه این همه جدیت او را خسته هم میکرد.
اما قریشی از نظر رضا مزایای بسیاری داشت. اولاً چه از نظر ذوقی به آسانی میتوانست فردی از جمع یاران خصوصی باشد و تضاد کار و تفریح را از میان بردارد. این جوان شدن ساخت دفتر، به رضا امکان بیشتری میداد تا تمام گناهان را به گردن نسل گذشته بیندازد و حتی مدعی شودکه او خود قربانی خطاهای نسل پیشین است. و تا به آنجا پیش برود که از مصدق هم که پدرش آنقدر به بدی از او یاد میکرد، به نیکی یاد کند و دلبستگان شاه را سخت خشمگین کند. در حالی که هم او در سال 1985 حبیب ممیز را به اتهام آن که در اطاقش عکس مصدق را گذاشته است از کار اخراج کرده بود.
همین ویژگیها سبب میشد که رجال گذشته تقریباً دیگر کاری با رضا نداشته باشند، مگر در سطح درجه چندم. مثل تیمسار فرازیان معاون سازمان امنیت و خویشاوند نزدیکش مروتی، که به توصیه پروفسور عدل وکیل مجلس شد و تازه این افراد را هم برای به راه انداختن سر و صدایی موقت و یا گرد هم آوردن جمعی در آنجا تا رضا برای آنها حرف بزند، میخواست. بعد هم معمولاً بر سر هزینه انجام شده اختلاف پیش میآمد و اتهام سوء استفاده، و مدتی درگیری برای دریافت پول بیشتر، از آن جمله در جلسه معروف سال 1989 در لُسآنجلس بود که هنوز هم مروتی بر سر وصول شصت هزار دلار از مخارج مورد ادعایش با قریشی اختلاف دارد.
از نظر ذهنی نیز قریشی مثل رضا و آهی و دیگر اطرافیانش به امریکا و پیروی کامل از آن میاندیشید. اگر رامبد حاضرنبود حقوق خود را از سازمان «سیا» بگیرد، سوابق دیرین همکاری قریشی با «سیا» این مشکل را نیز حل میکرد. از همین رهگذر وی باکسانی که به همکاری با «سیا» افتخار میکردند مشکلی نداشت از جمله این افراد آهی بود که آن قدر به این همکاری مباهات میکرد که در سالهایی که هنوز با تیمسار اویسی
همکاری میکرد یک بار به او گوشزد کردم که با توجه به حساسیت ایرانیان نسبت به همکاری با «سیا» ممکن است جان خود را به خطر بیندازد، او با دستپاچگی گفت: «من که نمی گویم تیمسار اویسی مرتب آن را تکرار می کند.»
قریشی مثل بیشتر همکاران رضا زبان انگلیسی را به خوبی میدانست و این امتیازی بود که رضا و همسرش خیلی روی آن حساب میکردند. آشنایی قریشی با جامعه امریکایی سبب میشد که دامنه ارتباط دفتر رضا با مطبوعات این دیار گسترش یابد و حضور رضا را در رسانههای غربی افزایش دهد و این چیزی بود که رضا به مراتب بیشتر از عملیات جنگی دوست میداشت. به همین سبب هم با آمدن قریشی محور حرکت به جای طرح و نقشه، مصاحبه و اعلامیه دادن مرتب شد؛ یعنی آنچه رضا عاشقش بود: سر و صدا و فعالیت سیاسی و بدون دردسر و پذیرش خطر، نشستن جلو دوربین و ژست آزادیخواهی گرفتن، و یا پشت تریبون رفتن و سخنرانی کردن.(1)
برپا کردن این همه دود بدون آتش با سیاست امریکا در آن ایام هم سازگاری داشت. زیرا همانگونه که در جریان راکفلر گفتم آنان رضا را جدی نمیگرفتند. از سوی دیگر هم با مرگ آیت الله خمینی و تظاهرات پس از آن نظریه استقرار یافتگی نظام جمهوری اسلامی تقریباً نظریه مورد قبول حکومت امریکا شد و بنا بر آن امریکا مسئله برقراری رابطه با دولتی را که تحکیم شده بود جدیتر گرفت. اما در ضمن امریکا به
1) اصولاً کلیه نیروهای مخالف جمهوری اسلامی اعم از دولتهای خارجی و یا گروههای داخلی میپنداشتند نظام جمهوری اسلامی قائم به فرد میباشد و بلافاصله پس از در گذشت بنیانگذار آن سقوط نظام امری محتوم و اجتناب ناپذیر خواهد بود. ولی رحلت امام رضوانالله تعالی علیه و حضور گسترده مردم در مراسم تودیع و تشییع، بطلان تمامی بافتههای فوق را برای خود آنان اثبات نمود و اساساً شرکت فعالانه و پر نشاط مردم در عرصههای گوناگون سیاسی - اجتماعی پس از انقلاب همواره موجب تحکیم و قوام نظام و یأس مخالفان بوده است.
عوامل فشاری هم نیاز داشت که هر زمان که صلاح میدانست به فرمان او این نیروها سر و صدایی به راه بیاندازند و برگی برای معامله با دولت ایران بشوند. این شیوه نه تنها موقعیت قریشی و آهی را تحکیم بخشید بلکه مهرداد خوانساری را هم به مستخدمین دفتر افزود.
مهرداد خوانساری فرزند پرویز خوانساری است که زمانی کفیل وزارت کار بود و روزگاری هم به توصیه اردشیر زاهدی معاون وزارت خارجه شد و بعد هم سرپرست امور دانشجویان خارج از کشور ، که درحقیقت فعالیت دانشجویان را از نظر سیاسی و امنیتی زیر نظر داشت. مهرداد خوانساری خود کارمند وزارت خارجه بود و با بورسی که از آن وزارتخانه گرفت به شهر واشنگتن برای خواندن رشته علوم سیاسی آمد. پدرم با این گونه بورسدادنها مخالف بود و همیشه میگفت نباید به نام مأموریت از خزانه دولت خرج تحصیل نور چشمیها را داد. مهرداد پس از انقلاب نخست با رائد کار میکرد و بعد هم نزد بختیار رفت و بالاخره در سال 89 به توصیه و پافشاری آهی نزد رضا آمد. به هر حال، آنطور که مهرداد خود مدعی بود رئیس امور تبلیغات دفتر رضا شد. در دیداری در فوریه 1990 به من گفت: میخواهم از رضا استفاده کرده و جمهوری اسلامی را تضعیف کنم و خود سوار بر کارها شوم و افزود: البته اگر رضا عرضه و لیاقت داشت خودش میتواند پادشاهی را به دست آورد. یکی از دوستان که در آن گفتگو حضور داشت از او پرسید: آخر چگونه و با چه مشروعیت و استعداد خاصی میخواهد به حکومت برسد. درجواب دوستم گفت: پدرم که چند کلاسی بیشتر سواد نداشت و یکدهم من هم چیز بلند نبود به آن مقامات رسید، من که دهها مرتبه از او لایق ترم.
به هر حال با آمدن خوانساری به دفتر رضا همان ماجرای سخنرانی و نمایشهای مطبوعاتی که گفتم رونق بیشتری یافت. به ویژه که او زبان انگلیسی را هم به خوبی میدانست، و به واسطه همین تسلطش بر زبان
انگلیسی در زمان همکاری با بختیار نشریهای انگلیسی زبان برای او تهیه میکرد که عمدتاً برای مقامات اروپایی و امریکایی پست میکردند. وی در سیاست تعهدی جز به منافع خود نداشت به همین سبب در حالی که سالها با بختیار کار کرده بود و در طول این سالها آشکارا با رضا مخالفت کرده بود، زمانی که منافعش ایجاب کرد نزد رضا آمد و مسئول امور تبلیغاتی او و مداح و مدافع او شد. به هر حال، دفتر رضا پهلوی در امریکا از اوایل سال 1990 تقریباً بسته شد و همانگونه که گفته شد اعضایش به کشورهای اروپایی رفتند. شایع بود که چون مهرداد خوانساری میخواسته نزد زن و بچهاش در لندن باشد رضا را تشویق کرده که دفتر یا بخش اصلی فعالیت دفتر را به لندن انتقال دهد. در ایامی که این سطور نوشته میشود، تقریباً تمام بساط دفتر امریکا جمع شده است و تنها به داشتن یک صندوق پستی برای آدرس مکاتبات بسنده کرده اند.
سخن بر سر دفتر و فعالیتهای سیاسی رضا بود و این که بالاخره برای اولین بار یاران و مشاوران سیاسی رضا یک دست شدند و در راهی که با روحیه رضا همخوانی کامل داشت گام گذاشتند: یعنی صدور اعلامیه، حضور در مجالس مصاحبه، سخنرانی و رهاکردن اندیشه عمل و خیال باز گرفتن حکومت؛ و بالاخره همنوایی این شیوه با سیاستهای امریکا و روشی که آن دولت به عنوان حامی اصلی حرکت رضا در برابر جمهوری اسلامی ایران خواستار بود. لذا به فکر برگزاری جلسهای در غرب امریکا، که مرکز اصلی طرفداران سلطنت است افتادند. باز اشرف بر روال همیشه بودجه اصلی کار را تأمین کرد و یک میلیون دلار به دفتر رضا داد. مسئله خرید نفت ارزان از عمان نیز ظاهراً حل شد و آنگونه که شنیدم از قرار معلوم سلطان عمان مقداری نفت با قیمتی کمتر از بازار
جهانی در اختیار رضا گذاشت که از فروش آن سود قابل ملاحظهای نصیب رضا شد. ولی چون دیگر روابط من با رضا تیره شده بود و تماس من با او و فعالیتهایش کم شده بود از درستی این خبر اطلاع دقیقی ندارم و آگاهیم از این امر بر مبنای فعالیتهای خودم در این راه است. زیرا همانگونه که پیشترذکر کردم این طرح را خودم سال قبل از آن به رضا پیشنهاد کرده بودم و تا مراحل نهایی هم رفته بودم ولی متوجه شده بودم که آهی نیز وارد عمل شده است و کار را رها کرده بودم.
بدین ترتیب، راهی را که حدود نه سال قبل رضا آغاز کرده بود بالاخره به خانه فکری مادرش منتهی شد. وی که ده سال قبل در تضاد بین دو خطر فکری شاه و فرح، که در بخش اول تشریح کردم، ظاهراً خود را از مادر و یارانش جدا کرد، و با معینیان و یارانی که به خط فکری شاه نزدیک بودند همراه شد، بالاخره در اثر تربیت و ذهنیت خود، پس از نوسانات و رفت و بازگشتهایی، سوی مادر را گرفت. با آن که از یاران مادر به جز افخمی و قریشی کسی در کنارش نماند، اما تقریباًَ همان شیوه فکر و عمل را در پیش گرفت. به ویژه که فرح از ثروت بیحسابش ماهی پنجاه هزار دلار هم از اوایل سال 89 به او میداد. البته این نکته نیز گفتنی است که در کارهای رضا و یارانش آن رنگ و بو و حال و هوای ایرانی و ایرانیتی که از شخصیت فرح و قطبی و نصر و نهاوندی و جوادی و غیره سرچشمه میگرفت دیده نمیشد. این مسئله را در ضمن بیان روحیات و ذوقیات خود او و یاسمین و آهی و قریشی تا حد ممکن شرح دادهام.
به هر حال، به منظور آن که این گرایش رضا را به سوی لیبرالیسم مادریش بیشتر شکافته باشم، به حضور فعال چند شخصیت دردفترش میپردازم:
سه تن از فعالین دفتر او که از حدود سال 1985 به او پیوستند غلامرضا افخمی، هرمز حکمت و داداشپور بودند. افخمی را از دانشگاه ملی میشناسم و گفته شد که در جرگه طرفداران فرح بود و از همین طریق از استادی دانشگاه ملی به معاونت وزارت کشور رسید و بالاخره هم در مقام سرپرست سازمان مبارزه با بیسوادی در پیاده کردن همان خط فکری تلاش کرد. از نکات جالب زندگی او حضور او و همسرش در دو جناح رقیب بود. در حالی که غلامرضا افخمی از یاران فرح بود، مهناز همسرش در حلقه نزدیکان اشرف بود. و به همین سبب اگر غلامرضا از طریق وابستگی به فرح به سرعت ترقی کرد، همسرش نیز با اتمام تحصیلات در خارج از کشور از گرد راه نرسیده با حمایت اشرف سرپرست سازمان زنان شد و بعد هم به مقام وزیر مشاور در امور اجتماعی و رئیس سازمان زنان دست یافت. در خارج از کشور نیز آن دو همچنان روابط قدیم خود را حفظ کردند. غلامرضا از طریق فرح به دفتر رضا آمد و مهناز به ریاست بنیاد مطالعات ایران؛ که اشرف با وقف چند میلیون دلار ایجاد کرده بود، دست یافت.
غلامرضا افخمی بر عکس همسرش که زنی فعال و مدیر و در بیان عقاید بیپرواست و بر سر همین بیپروایی و انتقاد از احکام اسلام و آیات قرآن در مورد زنان در زمان شاه عدهای از علماء او را تکفیر کردند و حکم قتلش را صادر کردند، بیشتر در پشت پرده کار میکند و اندیشههای خود را در دهان رئیس خود میگذارد.
اگر افخمی چندان در رابطه با مردم و در روی صحنه فعالیت نمیکند، هرمز حکمت و داداشپور سخنگویان این جمع هستند. این دو که نه مثل آهی و اویسی جزو یاران خلوتند و نه چون افخمی و قریشی و خوانساری از خانوادههای معتبر و به قول معروف هزار فامیل، قدرتشان به دانششان بستگی دارد و بار نوشتن و سخنگویی در مجالس
را بر عهده دارند. به همین سبب هم، به ندرت آنها را میدیدم.
حکمت و داداشپور با سابقه چپ و از جناح مخالف حکومت شاه به خدمت این مجموعه درآمدند و با گرایش بیشتر رضا به خط فرح در مجامع نیز فعالتر شدند. هرمز حکمت که ظاهراً همیشه در خارج از کشور بوده و در کنفدراسیون دانشجویان فعالیت میکرده در پاریس به گروه امینی پیوست. او با برکناری امینی از «جبهه نجات» به همراه داداشپور، به توصیه آهی، به جمع همکاران رضا پیوست. در یکی دو ساله اخیر که سیاست دفتر مبنی بر نزدیکی با گروههای سیاسی دیگر شده در چند جلسه عمومی، در کنار افراد نیروهای سیاسی دیگر، که عموماً مخالف سلطنت هستند، به عنوان سخنگوی سلطنتطلبان شرکت کرده است. و آنگونه هم که شنیدم با چنان شرمندگی از سلطنت دفاع کرده که به قول یکی از شرکتکنندگان تا پایان جلسه و طرح سؤالات و حمله به او شنوندگان متوجه نشدند که او سلطنت طلب است.
داداشپور که فارغالتحصیل جامعهشناسی از دانشگاه سوربن است، جزو افراد سابق حزب توده است. چند سال قبل از انقلاب به ایران آمد، زمانی که نظام به چنین مهرههایی نیاز داشت، مانند بسیاری از تودهایها از این فرصت استفاده کرده و به خدمت دستگاه درآمد. پس از آن که ساواک از گذشتههای او چشم پوشید، به توصیه صفا رئیس دفتر هویدا، مسئول اداره کوچکی به نام پژوهشهای انسانی شد. در رابطه با همکاریش با رضا تلاش میکند که با نوشتن و سخنرانی و ترتیب جلسات به افراد بقبولاند که نظام سلطنتی هم یک شیوه تفکر مثل نظام سرمایهداری یا کمونیست است. وی که در حدود سال 1982 کتابی زیر عنوان «فرایافت قطعی از راه حل ایران با اسم مستعار ش - خورشیدی» چاپ کرد، تا پیش از رفتن به فرانسه در واشنگتن سعی می کرد جوانان و هر کسی را که میتوانست به جلسات کوچک آموزشی خود بیاورد و با کشیدن جدول و فلسفه بافی، سلطنت و ضرورت آن را برای یکپارچگی
کشور ثابت کند.
در اثر تسلط آن خط فکری که گفتم، در کار سیاسی دفتر رضا نه تنها این افراد فعال شدند، بلکه به دنبال تماس با نیروهای سیاسی غیر سلطنتطلب نیز برآمدند. از جمله با «سازمان فدائیان خلق» تماس گرفتند و با نشان دادن در باغ سبز، از مجموعهای که از نظر فکری سر خورده و درهم ریخته و از نظر مالی نیازمند بود، تأیید ضمنی برای سلطنت و مشروعیت حضور آن گرفتند. اکنون رضا در سخنرانیهای خویش صحبت از حق انتخاب مردم میکرد، و مدعی شد که در ایران پس از سقوط ملایان مردم باید بگویند که سلطنت را قبول خواهند داشت و یا آن را رد میکنند. البته این سخن از سویی با ادعای او که خود را از همین حال پادشاه ایران میخواند و سالهای قبل هم سلطنت خود را اعلام کرده در تضاد بود، و از سویی فریاد بسیاری از سلطنت طلبان دو آتشه را در آورد و در نشریاتشان به رضا اعتراض کردند که چگونه سلطنت را که «ودیعه الهی» است و حقی است که به ارث به او رسیده به انتخاب مردم میخواهد واگذار کند. آنها معترض بودند که مگر میشود حق موروثی را موکول به رأی دیگران کرد.
در سال 1989 به بهانه مشکلات مالی، رضا تصمیم به اخراج باقیمانده خدمه و محافظین ایرانی خود گرفت. اما در حقیقت در پس پرده اویسی و یاسمین، که تحت نفوذ آنها بود، بر آن شده بودند که از دست مخالفین خود خلاص شوند و چند نفر را که مطیع آنان نبودند اخراج کنند. این دو از آنجا که رگ خواب رضا را میدانستند به راحتی توانستند از ضعف نفس او استفاده کرده و وی را بدین کار ترغیب کنند. از جمله این افراد مسعود معاون، نوروزی و شهبازی بودند.
مسعود با یاسمین همخوانی نداشت. وی که میدید یاسمین عنان اختیار رضا را به دست گرفته و او را به هر جا که میخواهد میکشد و هر روز او را از ایران و ایرانی دورتر میکند، به علت علاقه شدیدش به رضا نمیتوانست ساکت بنشیند، به ویژه که یاسمین را نیز به نوعی وسیله دست اویسی میدانست. لذا چندین بار به دفاع از رضا در مقابل یاسمین ایستاد، که یک موردش را در مورد اصرار او در رفتن به دانسینگ در حالی که رضا مریض و بیحوصله بود قبلاً ذکر کردم. اما جای تأسف بود که موقع اخراج، رضا نه تنها پاس دوستی دیرینه و خدمات او را نداشت و او را بیپاداش رها کرد، بلکه همانگونه که گفتم با کمال خست از او خواست میزی را که چند سال قبل، وی هدیه داده بود به او بازگرداند.
اما اخراج نوروزی و به ویژه شهبازی از نظر اخلاقی و مراعاتشان و لوازم شاهزادگی واقعاً فاجعه آمیز بود. این دو که رضا را از کودکی بزرگ کرده بودند چنان به او علاقه داشتند که برای رضایت خاطر وی وجود خویش را به حساب نمیآوردند. نوروزی که در ایران پیشخدمت ویژه و تقریباً کاخدار رضا بود، در خارج از کشور به امید آن که در کنار او باقی بماند آشپزی وی را به عهده گرفته بود. اما ماجرای شهبازی و عشق او به رضا و خانوادهاش افسانهای مینمود. وی که از کودکی محافظ شخصی رضا بود و چنان عشق به وی رادر دل جای داده بود که او را چون فرزندی و پارهای از جانش دوست میداشت و به یک اشارت او حاضر بود جان خود را در راه او و خانوادهاش فدا کند. وی چنان به خانواده سلطنتی دلبستگی داشت که هر زمان که خطری در پیش بود در جانبازی و خدمت از همه سبقت میگرفت. از جمله کارهای او نجات جان شهریار شفیق بود. شهریار، پسر اشرف افسر نیروی دریایی، از معدود اعضاء خانواده سلطنتی بود که انقلابیون و مخالفین شاه به خوبی
میشناختنش و بیش از همه میخواستند از شر او خلاص شوند، همانگونه که بالاخره هم او را در پاریس ترور کردند. وی که افسری جسور و بیباک بود، در زمانی که شاه و اطرافیانش با احساس نشانههای خطر از معرکه گریختند حاضر به ترک ایران نشد و بر آن بود که با انقلابیون نبرد کند. لذا وقتی ارتش تسلیم شد و انقلاب پیروز گشت او در میان خیل دشمنان که با تمام نیرو در تعقیبش بودند تنها ماند و نجات او یعنی درگیری با جمهوری اسلامی. با این وجود شهبازی یک تنه قایقی سوار شد و برای نجات شهریار به بندر عباس رفت و با تلاشی قهرمانانه و نقشهای دقیق توانست خود را به او رسانیده و شهریار را سوار قایق کند. اما از آنجا تا دوبی که محل امنی بود راهی پر خطر در پیش بود و رگبار بیامان مسلسلها و آتش مأموران راه را بر آنها بسته بود، به هر حال او با جسارت فوقالعاده راه فراری یافت و قایق را با سرعتی هر چه بیشتر بر سینه آبهای خلیج فارس راند و شهریار را سالم به دوبی رسانید.(1)
این شجاعت و جانبازی چنان مورد توجه شاه و اشرف قرار گرفت که اشرف به اصرار میخواست او را نزد خود ببرد و هر امکانی را که میخواهد در اختیارش بگذارد. شاه نیز به پاس این عمل و خدمات دیگر او وصیت کرد که ورثه اش او و نوروزی و حدود ده نفر دیگر را تا زمانی که زندهاند نگهداری کنند و حقوق آنان را بپردازند و در صورت مرگشان حقوقشان را به بازماندگانشان بدهند.
اما شهبازی به علت علاقهاش به رضا تصمیم گرفت همچنان در کنار او بماند و به عنوان محافظ به همراه وی به شهر ویلیامز در شمال امریکا، که رضا در آنجا درس میخواند، برود. و با آن که مطلع بود که شاه پیش از مرگش برای خدمه و گاردهایی چون شهبازی که در کنار او مانده
1) این پرداخت چهرة شهریار شفیق و چگونگی فرار او از ایران، قصهای بیش نیست که دُن کیشوتهای سلطنتطلب برای ارضاءخود ساختهاند.
بودند پاداش مناسبی در نظر گرفته و به آنان پول قابل ملاحظهای میدهد تا زندگی خود را در خارج تأمین کنند، هم چنان بیاعتنا به تمام این مزایا در کنار رضا باقی ماند.
با مرگ شاه، شهبازی نزد رضا به مراکش آمد و از آن پس هم چنان در کنار او ماند و برعکس دیگر اطرافیان، چون احمد اویسی، که به فکر تأمین منافع خود بودند، او همچنان ساده دل باقی ماند و سعی میکرد که رابطی میان رضا و توده مردم باشد و زبان حال و خواسته مردم ساده و مبارزین علاقمند را برای او بازگو کند.درحالی که اویسی و غیره به سازمان «سیا» و بند و بست با رجال میاندیشید، وی پیرمردی از بزرگان کردستان را که با عشق به سلطنت در راه رضا مبارزه میکرد برای دیدار رضا آورد. با آن که بارها دیده بود رضا حوصله دیدار این افراد را ندارد، این پیرمرد محترم را که در محل خود ازنفوذ و اعتماد مردمی وسیعی برخوردار بود چندین روز در انتظار ملاقات نگه داشت. بالاخره هم رضا حاضر به دیدار وی نشد. او باز از اینگونه تلاشهای خود دست برنمیداشت، زیرا اویسی نه تنها به رابطه رضا با نیروهای مردمی علاقهای نداشت، بلکه این گونه روابط را مثل خود رضا در تضاد با حال و هوای زندگی راحت و بیدغدغه و مرفه درخارج از کشور میدانست. بالاخره حضور فرد مستقلی مثل شهبازی، که او نیز یک نظامی و مرد خود رأیی بود، برای اویسی غیر قابل تحمل بود و میخواست که این میدان یکسره در دست او باقی بماند و هیچ کس دیگر نباشد که مورد اعتماد رضا باشد؛ به ویژه فردی نظامی که مستقل از او عمل کند.
از سویی یاسمین هم امثال شهبازی و نوروزی را مزاحمی برای زندگی خود میدانست. زیرا حضور این افراد در خانه یعنی اطلاع یافتن ایرانیان از وضع زندگی درون خانه. این افراد فرهنگ ایرانی داشتند و رفتار او را نمیپسندیدند و از طریق آنان ایرانیان دیگر نیز در جریان زندگی درون خانه و تفریحات رضا قرار میگرفتند. در حالی که یاسمین
ترجیح میداد بدون مزاحمت آنان هر چه بیشتر رضا را دل مشغول به زندگی و تفریحات مورد علاقهاش کند.
به هر حال، در نیمه اول 1989 رضا به بهانه آن که پول ندارد عذر اینان را خواست و شهبازی با آن که تمام زندگیش در معرض خطر قرار گرفته بود لحظهای نیندیشید که چگونه اگر رضا پول ندارد، به جای نگهبانان ایرانی خود محافظین امریکایی استخدام میکند. به همین سبب هم با وجود آن که اخراج شده بود مجاناً به تعلیم محافظین امریکایی پرداخت. مؤسسهای که مستحفظین رضا را استخدام میکرد چون شهبازی را مردی بسیار لایق یافت و متوجه شد که وی به تنهایی کار چند محافظ امریکایی را میتواند انجام دهد، پیشنهاد کرد که او را استخدام کند. اما این پیشنهاد را نیز از طرف رضا رد کردند. مسئولین مؤسسه که از انگیزه اصلی رضا بیاطلاع بودند همچنان استدلال میکردند که چون شهبازی سالها با رضا بوده و به خصوصیات و عادات او آشنایی کامل دارد بهترین محافظ او میتواند باشد.
در اینجا بود که برای اولین بار یکی از اعضاء خانواده شهبازی چشمان او را به حقیقت باز کرد و با تماسی که با مؤسسه مزبور گرفت معلوم شد که محافظین امریکایی بدون اسلحه ساعتی سیو پنج دلار و به صورت مسلح ساعتی چهل دلار حقوق میگیرند، که این بیش از سه برابر حقوقی بود که به او و امثال او پرداخت میشد. به هر حال با وجود تمام این حقایق شهبازی و نوروزی از پذیرش حقیقت احتراز میکردند و در دفاع از رضا استدلال میکردند که وی در وصیتنامهاش، که سه سال قبل نوشته، مثل پدرش در مورد نگهداری آنان حقوقی تعیین کرده و شرط آقایی خود را انجام داده است.
بالاخره آنان تصمیم گرفتند خود مستقیماً با رضا صحبت کنند. به خصوص که فکر میکردند یاسمین و اویسی او را از آنها جدا کرده و اگر خود با او صحبت کنند متوجه حقایق میشود و از نظرش عدول
میکند. لذا در فرصتی مساعد با رضا تنها به گفتگو نشستند، اما با کمال تعجب دیدند که رضا در برابر احساسات آنها بیتفاوت و خونسرد است. همچنین مطلع شدند که رضا نه تنها در وصیتنامهاش حقوقی برای آنها در نظر نگرفته بلکه حتی در نظر دارد وصیت پدرش را هم در مورد نگهداری از آنان نادیده بگیرد. لازم به توضیح است که مدتی پس از خروج از ایران مستخدمین و محافظین نزدیک شاه چون جهانبین و همراز نزد شاه رفته بودند و گفته بودند اجازه بفرمائید تا همراه همین هواپیمایی که شما را آورده است و دارند به ایران و جمهوری اسلامی باز میگردانند به ایران برگردیم تا خرج ما گردن شما نباشد. ولی شاه به آن افراد نزدیک گفته بود نگران نباشید من حقوق شما را تا آخر عمر تأمین میکنم. و حتی حدود هشت ماه پس از خروج از ایران به هر یک از آنان از جمله شهبازی و نوروزی، رقم قابل ملاحظهای داده بود که برای خود خانهای تهیه کنند. و بالاخره ضربه سهمگینتر آنجا بود که اینان متوجه شدند که چون به اعتماد قول رضا در تمام این مدت حقوقی را که گرفتهاند گزارش نکردهاند لذا مستخدم رضا هم به حساب نمیآیند و نمیتوانند مانند هر مستخدمی موقع اخراج از صاحب کار خود ادعای حقوق و مزایای ایام بیکاری بکنند. بدین ترتیب متوجه شدند که یکباره در کشوری غریب، که زبان آن را نمیدانند و تجربههایشان هم به کار نمیآید، تبدیل به موجودات بیپناهی شدهاند که قادر به تأمین مخارج زندگی روزمره خود نیستند و بدون هیچگونه پشتوانهای در آن سن و سال باید مثل کارگر غیر متخصص دنبال کار ارزان قیمت بگردند و پس از عمری خدمت در کنار مدعی سلطنت ایران کارگر پمپ بنزین یا یک بقالی بشوند، و تازه با آن پول هم قادر نخواهند بود که حتی اقساط خانه خود را بپردازند. بدین ترتیب آنقدر تحت فشار قرار گرفتند که تمام غرور خود را زیر پاگذاشته و تصمیم گرفتند مشکلات خود را با رضا در میان بگذارند. زیرا فکر میکردند هر چه باشد غیر ممکن است
ولینعمتشان آنها را این گونه در میان امواج بلا بیپناه رها کند. البته با ثروت عظیمی که رضا و خانوادهاش داشتند طبیعی بود که تصوری از عمق فاجعهای که امثال شهبازی و نوروزی درگیرش بودند نداشته باشد. کسی که خرج یک سفر معمولی تابستانیش بیش از حقوق سالیان شهبازی و نوروزی بود مسلماً مشکلاتی را که آنان برای تهیه نان و آب خود داشتند نمیتوانست درک کند.
وقتی مطلب را با من در میان گذاشتند چنان با احساس سخن میگفتند که نتوانستم حقایقی را که از روحیات رضا میدانستم برای آنها بازگو کنم و مثلاًَ بگویم که برای رضا مشکلات انسانها مطرح نیست و برای خدمات کسی ارزشی قایل نیست و بدون هیچ احساسی میتواند افراد زیر دست و ضعیف را پس از استفاده مثل پارچهای که با آن کفشهایش را تمیز میکند به دور بیندازد. برای آنها نگفتم که مثلاً وقتی برای خرید زمین و مستغلات میرفتیم و کار به قول معروف جوش می خورد، و با پسندیدن ملک مورد نظرو شناخت مالک آن عملاً حضور دلال معاملات ملکی چندان لازم نبود، رضا به من میگفت: میتوانی کاری بکنی که دلال را کنار بگذاریم و کمیسیون او را ندهیم، و من هر بار مجبور میشدم مدتی با او بحث کنم که آخر این فرد از این طریق زندگی میکند و اگر هر کس با او چنین کند او بیچاره میشود. بالاخره هم تنها وقتی به دادن کمیسیون رضایت میداد که خود را ناگزیر میدید.
به هر حال، آن دو به دیدار رضا رفتند . نوروزی با چشمان گریان به او گفت: اگر ما را اخراج کنید قادر نخواهیم بود اقساط خانهمان را بپردازیم و بانک خانههایمان را حراج میکند. پس از شنیدن سخنان آنان رضا چند لحظه صبر کرد و بعد سرش را بلند کرد و با حالتی که در آن کمتر احساس تأسف و همدردی خوانده میشد گفت: «دو میلیون بیخانمان در امریکا است، شما دو نفر هم روی آنها». با شنیدن این
پاسخ غیر منتظره آن دو چنان فرو ریختند که به قول خودشان زانوانشان تاب نگهداری پیکرشان را نیاورد.
پس از آن دیدار برای مدتها شهبازی تعادل روانی خود را از دست داد و دنیا را برای خود تمام شده میدید، غریقی که حتی تخته پاره امید و ایمانی هم در این دریای بیرحمیها برایش به جای نمانده بود.
بدینسان بود که طنز دیگری در زمانه سروده شد و کسی که جان خود را در راه شهریار خود هیچ می انگاشت، برای تأمین زندگیاش ناگزیر شد به مقامات حقوقی امریکایی شکایت برد تا حقوق بازنشستگی و مزایای بیکاری یک درجهدار نیروهای مسلح شاهنشاهی ایران را از مدعی سلطنت ایران بگیرد.
بهار 1990 که به پایان میرسید رضا نیز تقریباً دفترش را در امریکا جمع کرد و افرادش به صورت پراکنده راهی فرانسه و اسپانیا و انگلستان شدند. بار دیگر تعدادی از افرادی که سالها برای اوکار میکردند مثل هرمز حکمت و داداشپور و افخمی بدون هیچ تأمینی برای آینده خود بیکاره شدند.
در روزهای پایانی تحریر این خاطرات رضا پهلوی به همراه همسر زیبایش با هواپیمای کنکورد از اروپا عازم امریکا شدند تا به تماشای رقص باله محبوبشان بروند. پس از پایان برنامه یاسمین همسر رضا، سرخوش و دلشاد از دیدن برنامه دلخواه خود، در مصاحبه ای با خبرنگار نشریه واشنگتن پست گفت که رضا و او از تماشای رقص بالرینها بسیار لذت بردند. و افزود که یکی از آرزوهای بزرگ وی این بود که خود یک بالرین بشود که چرخش ایام نگذاشت.
در همان روزها دست بیترحم طبیعت رقص مرگی را در گوشه دیگری از جهان ترتیب داده بود و زمین بیرحمانه در زیر پای هموطنان
گیلانی و زنجانیمان یعنی همان زادگاه پدر یاسمین به رقص مرگ برخاسته بود. گل زندگی بیش از پنجاه هزار عزیزان هموطن را از شاخسار حیات چیده و بیش از نیم میلیون مردم بیگناه را بیخانمان کرده بود. اما حتی فاجعهای چنین عظیم هم نتوانسته خاطر رضا و همسرش را آنقدر به خود مشغول دارد که لحظهای آنان را از تفریحات پرشکوه و شاهانه خود باز دارد. رضا البته اعلامیه همدردی صادر کرد. اما این چیزی فراتر از کلمات پرسوز و گداز و بیمحتوا نبود و در پس آن هیچ اقدام دیگری صورت نگرفت، و هیچ نیرویی را برای بسیج به هموطنان زلزله زده گسیل نکردند. که شاید لازمه آن کمک قابل توجهی از ثروت بیحساب خانواده بود. بلکه واقعیت در عمل آن بود که آنان با صرف هزاران دلار، برای تماشای رقص باله محبوب خود، هزاران کیلومتر را در نوردیدند تا با سرعتی فراتر از سرعت صوت از محل فاجعه دور و دورتر شوند تا غم نیازمندان غباری بر آینه زندگی شاد و شیرین و اشرافیشان ننشاند.
فعالیتهای رضا پهلوی در سالهای بعد از مرگ پدرش که ایشان خود را رسماً وارث تاج و تخت ایران دانست و پس از ادای سوگند خود را به عنوان رضا شاه دوم نامید، اساساً به دو بخش تقسیم میشود:
یکی فعالیتهای سیاسی که براساس ادعای وراثت تاج وتخت و بازگشت نظام سلطنتی به ایران صورت گرفته و میگیرد. دوم یک سری فعالیتهای اقتصادی و سرمایهگذاری در امور داد وستد. در مورددوم، شخص اینجانب نزدیکترین همکار و در حقیقت شریک و عامل بخش وسیعی از فعالیتی بودهام که با سرمایه رضا پهلوی صورت گرفته است سرانجام هم همین فعالیتهای اقتصادی منشاء و علت اختلافی میان ما شد که در سطح وسیعی در رسانههای عمومی مطرح شد. زمانی که بنا به توصیه و اصرار دکتر محمد برقعی برای روشنگری در تاریخ معاصر تصمیم گرفتم خاطرات و دیدههای خود را در زمینه مسایل سیاسی تقریر کنم، نگران آن بودم که ممکن است برای برخی از افراد این سوء تفاهم
پیش بیاید که ذکر برخی نظرات انتقاد آمیز به انگیزه اختلاف مالی صورت گرفته است. لذا این نظر نیز مطرح شد که از شرح مسایل مربوط به فعالیتهای مالی و سرمایهگذاریها و سرانجام اختلافی که در این زمینه پدید آمده خودداری گردد. اما این وقعیت را هم نمیشد نادیده گرفت که بیان خاطرات مربوط به فعالیتهای ده- یازده ساله اخیر رضا پهلوی، بدون ذکر خاطرات مربوط به بخش اقتصادی، ناقص و نارسا و از جامعیت لازم بیبهره خواهد بود. به همین لحاظ تصمیم گرفته شد که کتاب از گزارش و خاطرات مربوط به نحوه فعالیتهای مالی و اقتصادی ایشان خالی نماند، منتهی برای این که روند مطالب وخاطرات مربوط به عمل سیاسی خاندان پهلوی، چه قبل و چه بعد از پیروزی انقلاب، یک دست بماند و در تسلسل آن وقفهای ایجاد نشود، بخش فعالیتهای مالی به عنوان ضمیمهی کتاب و در خاتمه آورده شود. به تعبیری دیگر چون اختلافات مالی یک امر شخصی بین اینجانب و ایشان بوده است بهتر همان که به صورت ضمیمه کتاب و در جای مستقل به نظر خوانندگان گرامی برسد.
لازم به تذکر است که به نظر اینجانب مطالب این بخش از کتاب عمدتاً مطالبی است گذرا و میرا که ارزش چندانی برای ثبت در تاریخ ندارد. اگر در اثر کنجکاوی مردم و اتفاقاتی که پیش آمد مسئله به اطلاع عموم نرسیده بود، با وجود ایمان کامل به حقانیت خود، جهت جلوگیری از صدماتی که به افراد دیگر وارد خواهد شد، از بیان جزئیات در اینجا خودداری میکردم و تنها به همین که ایشان در دادگاههای ذیصلاح محکوم گردند بسنده مینمودم. ولی حال که عامه مردم از کلیات آن خبردار شدهاند، بهتر است حقیقت امر نیز به همراه مدارک لازم، به صورت ضمیمه، در این کتاب گفته آید.
در سال 1981 اینجانب بنا به دعوت و پیشنهاد رضا پهلوی به همراه ایشان از قاهره به مراکش رفتم تا مسئولیت امور مالی و فعالیتهای اقتصادی نامبرده را به عهده بگیرم. در آن موقع ایشان مراکش را به عنوان محل زندگی خود انتخاب کرده و قرار بر این بود که دست به فعالیتهای لازم سیاسی بزنند، که شاید آب رفته به جوی برگردد.
پس از این که ایشان مسئولیت امور مالی خودرا روی سابقه فعالیتهای اقتصادیم ، و شهرت به امانتداری و ایمان مذهبی، به من سپردند، قرار شد که ایشان سرمایه لازم را نیز در اختیار بگذارند تا با آن پول اولاً به فعالیتهای اقتصادی سود آور بپردازیم و در ثانی مخارج دفتر ایشان وحقوق خدمه و محافظین و به علاوه مصارف شخصی و پرداخت وجوهی به افراد مورد نظر ایشان، کلاً از همین پول پرداخت گردد و اما این سرمایه از کجا تأمین شد و چگونه تحویل اینجانب گردید؟
در سال 1981 عربستان سعودی توسط ملک حسن پادشاه مراکش 5 میلیون دلار به رضا پهلوی داد. پیش از آن هم عربستان دو میلیون دلار نقداً به خود او داده بود. از این مبلغ دو میلیون دلار، پس از آن که اینجانب مسئول امور مالی شدم، آقای کتیه (Cottieh) وکیل ایشان در دو فقره ابتدا 900 هزار دلار و بعد 200هزار دلار، یعنی جمعاً 1 میلیون و 100 هزار دلار، به شرکتهای رضا پهلوی واریز کردند. ملک حسن نیز از 5 میلیون دلار دریافتی از عربستان پس از کسر مبلغ 500 هزار دلار پول خانهای که رضا در مراکش برای خود خریده بود، 5/4 میلیون دلار بقیه را به علاوه نیم میلیون دلار دیگر که نزد وی بود به آقای کتیه وکیل خانوادگی شاه داد. کتیه نیز این مبلغ را به دستور رضا پهلوی به همان شیوه قبلی دراختیار من گذاشت. بدین ترتیب رضا پهلوی شش میلیون
ویکصدهزار دلار برای شروع کار در اختیار اینجانب گذاشت تا از آن مخارج وی را پرداخت و نیز وارد کار تجارت برای ایشان بشوم. نکته مهم این که قبل از شروع کار از ایشان جویا شدم که چگونه در پولی که عربستان سعودی ظاهراً برای مصارف سیاسی در اختیار ایشان گذاشته میتوانیم تصرف شخصی و تجاری بکنیم، ایشان پس از چند روز گفتند ملک حسن گفته سعودیها این پول را در اختیار اوگذاشتهاند تا به هر شکلی که میخواهد خرج کند. با این سرمایه ابتدا وارد معاملات ارزی شدیم و کم کم از آغاز سال 1982 به بعد فعالیت تجاری را در چهار زمینه و با قراردادهای مختلف بدین شرح گسترش دادیم:
1- معاملات ارزی؛
2- معاملات بانکی؛
3- معاملات نفتی؛
4- معاملات ملکی.
قسمت عمده فعالیتهای تجاری در ابتدا در بخش معاملات ارزی متمرکز بود و بر طبق قراردادی که در اول ژانویه 1982(دهم دی ماه 1361)بین من و رضا پهلوی تنظیم شد، انواع سرمایهگذاری و شرایط حاکم بر روابط دو جانبه و چگونگی تقسیم درآمد مشخصاً معلوم شد. بر اساس قرارداد منعقده قرار بر آن شد که علاوه بر گرفتن مخارج، به عنوان حقالزحمه مشاور مالی سی درصد از سود مازاد بر libor (نرخ بهره میان بانکی در لندن) سهم اینجانب باشد. هم چنین قرار شد که به عنوان مشاور مالی رضا پهلوی هر ماه حداقل ده روز با ایشان باشم. نکته قابل ذکر این که به غیر از رضا پهلوی در طول کار دو گروه دیگر نیز در این رابطه سرمایهگذاری کردند که در ذیل به شرح هر سه میپردازیم:
الف- رضا پهلوی: ایشان به عنوان سرمایهدار اصلی که با مبلغ 1/6 میلیون دلار مذکور در فوق کار را آغاز کرد و در سالهای بعد نیز به تدریج بیش از ده میلیون دیگر هم بر مقدار آن افزود. از آن جمله مبلغ 7/3 میلیون در سال 83 در اختیار اینجانب گذاشت (جدول ضمیمه یک).
ب- سرمایهگذاران کوچک: این عده به تدریج، و بنا به دلایل مختلف، در این سرمایه گذاری وارد شدند. بخش اصلی این افراد کسانی بودند که پس از آن که مطلع شدند سرمایهگذاری ما بازده بسیار بالایی دارد وارد عمل شدند. سرمایه آنها از پنجاه هزار دلار تا پانصد هزار دلار بود. افراد اصلی این گروه عبارت بودند ازمادر بیژن کسرائی، خواهر و برادرو مادر من، مادر فرح و چند تن از محافظین وخدمه رضا پهلوی. پارهای از این افراد پول نقد در ایران داشتند، و چون رضا میخواست به افراد در ایران پول بدهد آنان در ایران پول داده و ما بر مبنای نرخ بازار آزاد روز دلار به حساب آنان منظورداشتیم. یکی دو مورد هم افرادی بودند که برای مدت کوتاهی سرمایه خود را وارد عمل کرده و بعد اصل و فرع آن را برداشت کردند. مانند تیمسار هاشمینژاد که در سال 1986 سرمایهگذاری نمود ودر سال 87 سود و سرمایهاش را دریافت کرد. به طور کلی تعداد این افراد حدود ده نفر و جمع سرمایهگذاری آنان حدود دو میلیون دلار بود.
شیوه کار نیز چنین بود که این افراد پول خود را در بانک MB&T که به وسیله رضا پهلوی تأسیس شده بود، و در ذیل به چگونگی آن میپردازیم، میگذاشتند و بانک هم آن وجوه را به عنوان وام در اختیار رضا پهلوی قرار میداد. آنگاه این پول را طبق قرارداد امور تجاریمان دراختیار من میگذاشت. این افراد 12 درصد بهره ثابت میگرفتند، که باتوجه به آن که سود ما در معاملات دیگر که با این سرمایهها انجام میشد، 30 درصد بود، حدود 18 درصد به نفع رضا پهلوی باقی میماند. ولی در ازای این سود کمتر، قرار بود که سرمایه آنان از حداکثر امنیت
برخوردار باشد. بدین ترتیب سیاست بانک بر آن شد که اگر در فعالیتهای اقتصادی متضرر شدیم و اصل سرمایهها به خطر افتاد، در درجه اول از دارایی موجود پول این افراد پرداخت شود.
ج- فرح و علیرضا پهلوی: مادر وبرادر رضا در سال 86 وارد عمل شدند که بعداً جزئیات آن شرح داده خواهد شد. به هر حال، در آن سال فرح حدود 4 میلیون دلار، و علیرضا پهلوی حدود 8 میلیون دلار سرمایهگذاری کردند. شیوه کار سرمایهگذاری آنان نیز مثل سرمایهگذاران کوچک از طریق بانک MB&T بود. ولی سود ثابت آنان 17 درصد تعیین گردید، که البته باز هم رضا پهلوی مابهالتفاوت سود را بر میداشت. درموردآنان نیز قرار شد که چون از سرمایه داران کوچک سود بیشتر و از سرمایهدار اصلی یعنی رضا پهلوی سود کمتری میبرند، سرمایه ایشان نیز از امنیت درجه دو برخوردار باشد. یعنی در صورت ورشکستگی، پس از پرداخت سهم سرمایهداران کوچک، نخست پول این دو پرداخت شود و مابقی به رضا پهلوی داده شود. البته این درجه الویت سیاست خود بانک بود، ولی اصل بدهی رضا پهلوی به بانک و طلب سرمایهگذاران بانک ایشان بر طبق قانون کلی بانکها بود. با این سرمایه و با راهنمایی دوستم بیژن کسرائی در مسایل اقتصادی که بسیار صاحب نظر است وارد معاملات ارزی شدیم. از جمله دلار خود را در بانکها گذاشته و تا 80 درصد آن فرانک سوییس قرض میگرفتیم آنگاه فرانک را به دلار تبدیل کرده و دوباره در بانکی در حساب سپرده میگذاشتیم مجدداً بر مبنای این سپرده میتوانستیم تا معادل 80% وام بگیریم. کسانی که با کار بانک در سطح جهانی آشنا باشند میدانند به این ترتیب میتوانستیم تا پنج برابر سرمایه اصلی خود پول در گردش داشته باشیم. از سویی به علت پایینتر بودن نرخ بهره در سوییس نسبت به امریکا و قوی بودن دلار نسبت به ارزهای دیگر، از تبدیل ارز، به علاوه پسانداز در بانکها، برای چند سال متوالی حدود سی درصد سود به دست
میآوردیم که از این سود بخش اعظم آن نصیب رضا پهلوی میشد.
روز اول اکتبر 1982(نهم مهر ماه 1361) بانک MB& TMID Continental Bank& Trust Company را با سرمایه یک میلیون دلار تأسیس کردیم. سرمایه را رضا پهلوی به بانک قرض داد. و طبق قرارداد منعقده میان من و ایشان براساس مضاربه، که سرمایه از او و کار از من باشد، سهم ما بر مبنای 30- 70 تعیین شد. طبق قرارداد دیگری از30 درصد سهم من 15 درصد برای بیژن کسرائی تعیین گردید. این بانک به صورت ساحلی (Offshore) در آنگولیا (ایندیای غربی) ثبت شد تا از معافیتهای مالیاتی بهره مند باشد. در بانک مزبور رضا پهلوی سرمایهدار اصلی، اینجانب به سمت رئیس هیأت مدیره، دکتر بیژن کسرائی، که قبلاً در ایران معاون بانک تهران بود، به سمت مدیر عامل و دکتر نرسی قربان، مشاور سابق اوپک، نیز به سمت معاون بانک تعیین شدند. تأسیس این بانک سه فایده اساسی داشت:
الف : از آن رو که فعالیت اصلی اقتصادی ما معاملات ارزی بود کمیسیون خرید و فروش ارز، به علاوه هزینه نقل و انتقال پول از بانکها، رقم قابل ملاحظهای را تشکیل میداد که با احداث این بانک دراین مخارج صرفهجویی بسیار میشد.
ب: چون این بانک ساحلی(Offshore) بود، لذا تابع مقررات مالیاتی کشور خاصی نمیشد. به همین علت از نظر مالیاتی رقم قابل ملاحظهای به نفع سهامداران بانک بود.
ج: این بانک محلی برای نقل و انتقال پولهای سایر اعضاء خانواده سلطنتی بود، که علاوه بر آن که در هزینه بانکی صرفه جویی میکردند، ردپایی نیز در بانکهای عمومی به جای نمیگذاشتند. این امر با توجه به تهدید دولت جمهوری اسلامی در مورد ضبط اموال خاندان پهلوی، از
نظر امنیتی اهمیت بسیار داشت.
این شرکت نیز با سرمایه یک میلیون دلاردر روز اول مارچ 1983 (دهم اسفند 1361) با نام Euro- American Petrol Corporation در ایالت اوهایو تأسیس شد، تا در ایالات اوهایو پنسیلوانیا و ویرجینیای غربی به استخراج نفت و گاز بپردازد. در این شرکت نیز مثل بانک براساس مضاربه70 درصد سهام به صاحب اصلی سرمایه، یعنی رضا پهلوی، و 30 درصد بقیه متعلق به من بود، که چون قرار شد بیژن کسرائی مقداری از حقوق خود را در آینده بگیرد، نیمی از سهم خود، یعنی 15 درصد سهام شرکت را، به عنوان ضمانت پرداخت آن پول، نزد وی گذاشتم، توضیح این که در امریکا با مطالعات زمین شناسی و به کمک ماهوارهها زمینهایی را که دارای منابع نفت یا گاز هستند مشخص میکنند و سرمایهگذاران این زمینها را خریده یا اجاره میکنند و سپس رأساً یا با مشارکت شرکتهای حفاری گاز و نفت آن را استخراج کرده ومیفروشند.
در چند سال اول، همانگونه که بعداً توضیح داده خواهد شد، به لطف خداوند با دستیابی به منابع خوب شرکت گسترش شایانی یافته و ارزش آن چندین برابر شد، به طوری که در سال 1984 ارزش شرکت و تأسیسات آن حدود 30 میلیون دلار برآورد میشد.
در این مورد نیز قراردادی درتاریخ اول می 1982 ( یازدهم اردیبهشت 1361) بین اینجانب و رضا پهلوی منعقد شد که بر طبق آن سهم من بابت انجام خدمات لازم 5/1 درصد از قیمت خرید مستغلات و 20 درصد از سود حاصله از فروش تعیین گردید.فعالیت این بخش
محدود بود، و جز دو خانه رضا پهلوی و چند معامله دیگردر این زمینه کار چندانی صورت نگرفت.
موارد مشروحه فوق کلاً چهارچوب فعالیتهای اقتصادی و مالی ما را تشکیل می داد و کلیه قراردادهای مربوط به چهار مورد فوق نیز توسط مایک واگنر، وکیل مشترکمان نوشته و به امضاء طرفین رسید که متن آنها موجود است وهر علاقمندی میتواند آنها را از دادگاه ایالتی ویرجینیا بگیرد.
تاسال 1985 کلیه امور تجاری موفق بود، و به همین سبب هم مخارج سنگین زندگی رضا به راحتی تأمین میشد. مخارج سنگینی از این دست: در تابستان 1982 تنها خرج رستوران ایشان برای مدت سه ماه حدود مبلغ 350 هزار دلار شده بود که به اردشیر زاهدی، که صورت حسابها را پرداخته بود، تأدیه کردم. به هر حال، همانگونه که در جدول ضمیمه شماره یک ملاحظه میشود، مجموعه برداشت ایشان بیش از کل مقدار سرمایهای است که در اختیار اینجانب گذاشته بودند.
در سال 84 که رضا پهلوی از مراکش به امریکا آمد، خانهای به مبلغ یک میلیون و سیصد و بیست و پنج هزار دلار در شماره 4480 خیابان Congress در شهر Fairfield در ایالت کنتیکت خرید. از آن رو که برطبق معمول نمیخواست هیچ نوع مایملکی به نام شخص او ثبت شود، خانه مزبور را به نام «شرکت توسعه مدینه» خریدیم. این شرکت متعلق به من بود، که در بدو ورودم به امریکا در سال 1979 تأسیس کرده بودم، اما شرکت فعالی نبود. بدین ترتیب ضمن مراعات مخفیکاری، از هزینه و دردسر ایجاد شرکت جدیدی هم احتراز شد.
چند ماه بعد از خرید خانه، رضا پهلوی تصمیم گرفت که پول خانه را نقد کرده و وارد بازار کار کند. به همین علت با یکی از وکلای شاه به
نام پاتری (Patry) مذاکره کرد، تا از پولهایی که نزد اوست و رضا پهلوی بر طبق وصیتنامه پدرش چند سال بعد ودر سنین معینی به آن دسترسی خواهد داشت، عجالتاً معادل پول خانه را ازوکیل مزبور دریافت کند ودر عوض قباله خانه را نزد او به گرو بگذارد. برای این منظور لازم بود وکیل مربوطه شرکت جدیدی تأسیس و خانه را به نام آن شرکت ثبت کند.انجام این عمل مدتی طول میکشید. لذا قرار شد تا آن زمان سهام «شرکت مدینه»، که تنها مایملکش همان خانه بود، در اختیار وکیل مربوطه گذاشته شود. تا این که سرانجام چند ماه بعد شرکتی به نام Gainer ثبت شد و خانه نیز در مالکیت آن شرکت قرار گرفت. بدین ترتیب سهام «شرکت مدینه» نیز ناچارمیبایست به من بازگردانیده میشد، و فرض من هم برآن بود که این عمل صورت گرفته است اما در سال 89 متوجه شدم که نه تنها سهام شرکت به وکیل من مرجوع نشده، بلکه بر خلاف تمام موازین قانونی رضا خود را مالک شرکت مزبور هم میداند، که البته این ادعا از نظر حقوقی برای ایشان اشکال خواهد داشت.
در سال 1985 رضا به توصیه احمد اویسی تصمیم گرفت از کنتیکت به واشنگتن نقل مکان کند. لذا درصدد تهیه خانهای مناسب برآمدیم. ابتدا زمینی به مبلغ 400 هزار دلار در شماه956 خیابان Belview محله مکلین در ویرجینیای شمالی، در حومه شهر واشنگتن، برای ایشان خریدیم.ساختن ساختمان آن را نیز به شرکت ساختمانی پلاسید، به مدیریت آقای بدرالدین پلاسید واگذار کردیم،که در مجموع حدود 7/2 میلیون دلار نیز خرج ساختمان آن شد. رضا پهلوی پس از اتمام خانه در سال 87 به این خانه نقل مکان کرد.گفتنی این که در سال 1985 دو ضربه اقتصادی به ما خورد.
الف: در سپتامبر 1985 آقای بیکر، وزیر خزانهداری امریکا اعلام کرد که جهت رفع کسری بودجه تجارت خارجی امریکا نرخ دلار باید کاهش یابد. با اعلام این مطلب بهای دلار تنزل کرد و بازار ارز ضربه خورد. بااعلامهای بعدی و قطعی شدن سیاست دولت امریکا در این مورد، دلار بیشتر و بیشتر سقوط کرد، و سود فعالیتهای ارزی ما که مبتنی بر دوعامل قوی بودن دلار و بالا بودن نرخ بهره بانکی در امریکا بود به شدت به خطر افتاد. لذا بر آن شدیم تا زمان بهتر شدن بازار از سرعت معاملات ارزی بکاهیم، و به قول معروف روی پول خود بنشینیم.
ب: در سال 1985 با تشتت واختلاف که در اوپک پدید آمد، و زکی یمانی وزیر نفت عربستان در آن دست داشت، فروش نفت خام به شدت سقوط کرد. به دنبال سقوط قیمت نفت در بازار جهانی، معاملات نفتی شرکت ما نیز از رونق افتاد. هر چند آب سردی که بر موتور داغ بازار نفت فرو ریخته شد موتور را از کار نینداخت اما از سرعت آن به شدت کاست. به ویژه که بازار جهانی نفت از این فرآورده اشباع بود، و خریداران چندان اشتیاق و اجباری به خرید سریع آن نداشتند. به هر حال با وجود این خسارت هنوز وضع شرکت نفتی ما بد نبود و با امکان عرضه کالا به بازارهای محلی صدمه چندانی نخورده بود، و تنها ضرر محسوس، کاهش ارزش کل شرکت بود.
در این شرایط بزرگترین مشکل اقتصادی ما کمبود نقدینه بود، زیرا با راکد شدن معاملات، پول در گردش ما کمتر و کمتر میشد. البته مخارج سنگین و بیرویه رضا پهلوی و اطرافیانش ادامه داشت. و همانگونه که بعداًً خواهیم دید، تأمین هزینه همین مخارج بیحساب بزرگترین دردسر مالی ما شد.
نکته دیگر این که از آغاز سال 1984، همانطور که در بخش پیشین کتاب ذکر کردم، سازمان «سیا» بودجه مخصوصی برای فعالیتهای سیاسی رضا پهلوی تخصیص داد. علاوه بر کمک اختصاصی «سیا» مبلغ
3/1 میلیون دلار هم اشرف برای فعالیتهای سیاسی در اختیار آنان گذاشت. از آن رو که من حاضر به پذیرش مسئولیت امور مالی بودجه «سیا» نبودم، شهریار آهی حسابداری پول «سیا» و اشرف را بر عهده گرفت. و چون احتمال میرفت افرادی مثل فروغی مایل نباشند که حقوقشان مستقیماً از بودجه سازمان «سیا» پرداخت شود، لذا قرار شد ماهیانه 50 هزار دلار از وجوه مربوط به رضا که در اختیار من بود، به حساب آهی واریز کنم. این در حقیقت یکنوع خود فریبی بود که بعضیها خودشان را راضی کنند که پول دریافتی آنها توسط رضا پهلوی پرداخت میشود و نه از بودجه «سیا». بدین ترتیب، از سال 1984 دو حساب مالی، سیاسی و شخصی از یکدیگر تفکیک و میدان عمل هر یک نیز مشخص گردید.
همانگونه که ذکر شد، از اواخر 1985 نقدینگی ما دچار کمبود شد، ولی هنوز به جز من و خود رضا پهلوی، ویکی دو تن دست اندرکاران اصلی، کس دیگری متوجه مشکل نبود. برای پیشگیری از عوارض بعدی، ضمن مذاکره با رضا پهلوی به او گفتم که جهت حفظ موقعیت موجود در تمامی شرکتها و تأمین مخارج جاری نیاز به پول بیشتری است که باید فراهم شود. چون با دسترسی به پول خون تازهای به پیکر اقتصادیمان وارد میشد، و میتوانستیم شرکتها را نیز فعالتر کنیم. بعد از این مذاکره، رضا در سال 1986 بر آن شد که نظر مادر و برادرش را برای سرمایهگذاری جلب کند و بالاخره هم نظر موافق آنها را جلب کرد. پس از جلب موافقت آنان، قراردادهایی مشابه با قراردادی که با رضا پهلوی داشتم بین من و فرح و علیرضا منعقد گردید و ، همانند آن قراردادهای پیشین،سهم اینجانب به عنوان مشاور امور مالی 30 درصد از سود مازاد بر Libor (نرخ بهره میان بانکی در لندن) تعیین شد. چون
برای جلب موافقت آنان به سرمایهگذاری میبایست حداقل 17 درصد بهره ثابت به آنها داده شود، اگر سهم من نیز در نظر گرفته میشد به رقمی حدود 22 درصد میرسید، و ما در آن زمان چنین سودی نمیبردیم، لذا تصمیم گرفتم از گرفتن سهم خود موقتاً خودداری کنم و تنها به دادن 17 درصد بهره آن اکتفا شود. به هر حال، نخست فرح حدود 4 میلیون دلار، و پس از آن علیرضا حدود 8 میلیون دلار در بانک سرمایهگذاری کردند. با کمک این پول نه تنها توانستیم موقعیت شرکتها را حفظ کرده و تعادل مالیمان را نگهداریم، بلکه سود خوبی هم از خرید و فروش ارز بردیم. مزید بر آن نیز توانستیم مخارج حدود دویست هزار دلار در ماه زندگی شخصی رضا پهلوی را تأمین کنیم. بدین ترتیب در سال 1986 ، با وجود نوسانات قیمت ارز و سقوط بهای نفت، که در هر دو مورد برای کارهای ما ایجاد دشواری کرده بود، به خواست خدا کارها نسبتاً خوب پیش رفت و درآمد نیز قابل توجه و رضایت بخش بود.
سال 1987 برای ما در حقیقت سال فاجعه بود. زیرا از نظر مالی در این سال بزرگترین ضربه را خوردیم. ضربهای که همراه با سیاستهای نادرست بعدی رضا پهلوی و یارانش موجب شد که شرکتهای ما دیگر نتوانند از زیر بار آن کمر راست کند. چرا که در مدت کمتر از سه روز بین هفت تا هشت میلیون دلار متضرر شدیم،که شرح آن چنین است:
با سقوط دلار در سال 1985 تصمیم گرفته شد که کم کم وارد معاملات بورس بشویم. برای این کار مؤسسه E.H.Hutton که از معروفترین و معتبرترین شرکتهای دلال بورس بود، انتخاب گردید و با توصیههای آن شرکت در سال 1986 سود سرشاری بردیم. اما در اوایل 1987 اشتباهی در حسابرسی این مؤسسه پیش آمد و در حالی که ما
متضرر شده بودیم حساب ما واقعیت را نشان نمیداد. لذا شرکت مربوطه به ما اطلاعات نادرست داد و در اثر اطلاعات نادرست سرمایهگذاری غلط کردیم. حتی در آخرین مرحله به ما توصیه شد که برای سود بیشتر حدود 5 میلیون دلار دیگر سرمایهگذاری کنیم که بلافاصله آن پول را به حساب ایشان واریز کردیم. ولی مدت کوتاهی پس از گرفتن پول اعلام کردند ما متضرر شدهایم و پولمان از دست رفته است. البته باید توجه داشت مدت زمان عمل چنان کوتاه بود که ما نمیتوانستیم متوجه ایراد کار بشویم. ضمن آن که این معاملات، یعنی معاملات بورس، در ذات خود مثل قمار است که برد و باخت آن سریع و نیاز به تصمیمگیری لحظهای دارد.
نظر به آن که دعوای ما با این شرکت آخرین مراحل خود را در دادگاه میگذراند، لذا برای پرهیز از دخالت نابجا در منازعات حقوقی، به توصیه وکلا شرح جزئیات مسئله را به بعد از صدور حکم دادگاه موکول خواهم کرد.
زیانی که در کار معاملات بورس متوجه ما گردید سایر شرکتها را نیز در هم ریخت. زیرا همانگونه که قبلاً گفتم با سقوط قیمت نفت و کم شدن تقاضا شرکت نفتی ما به سختی بر پای ایستاده بود. اگر پول کافی خرج آن نمیکردیم چاهها رها شده و از بین میرفتند. و وسایل نیز از کار میافتادند. اگر شرکت هم تعطیل میشد کل سرمایه ما در آن از بین میرفت.
بدین ترتیب، علاوه بر آن که برای سر پا نگهداشتن بانک و شرکت نفت و پرداخت حقوق کارمندانش به بیش از سیهزار دلار پول در ماه نیاز بود، مخارج سنگین زندگی رضا پهلوی نیز میبایست تأمین میشد.
نگاهی گذرا به صورت مخارجی که در ضمیمه آورده شده است معلوم میدارد که به طور متوسط سالیانه 000/500/2 دلار برای مخارج فوق مورد نیاز بود،که البته در آن سال هزینه ما 5/3 میلیون دلار شد، یعنی یک
میلیون دلار بیشتر از هزینه متوسطی که داشتیم. خود این رقم معلوم میدارد که با آن که از نظر مالی در وضع مساعد نبودیم هیچکس حاضر به صرفه جویی نبود، و ریخت و پاش بیحساب همچنان ادامه داشت.
بعد از مسئله E.F.Hutton و زیان هنگفتی که در معاملات بورس متوجه ما شده بود، با رضا پهلوی به چارهجویی نشستیم و تصمیم گرفتیم که سود دیگر سرمایهداران بر روال معمول خود پرداخت شود. زیرا با اعلام وضعیت بیم آن بود که سرمایه گذاران برای دریافت سرمایه خود فشار بیاورند، و شرکت را که در وضع مالی نامساعدی بود یکباره ورشکست کنندو چون علاوه بر این پرداختها، مسأله هزینه سنگین زندگی رضا هم درمیان بود، لذا بر آن شدیم که اولاً با بقیه پول و سرمایهای که داشتیم وارد معاملات بورس پرخطری که امکان سود بالایی داشت بشویم، تا شاید خداوند ما را یاری کند و بخشی از مشکلات مالی حل شود. اما از این معاملات پر خطر هم نه تنها طرفی نبستیم، بلکه تا پایان آن سال حدود یک میلیون دلار دیگر هم متضرر شدیم. ثانیاً برای وصول پول خود از شرکت E.F.Hutton ، از طریق مقامات قضایی اقدام کنیم. به ویژه که به نظر عموم وکلایمان شانس بسیاری برای پس گرفتن 8- 7 میلیون دلار از دست رفته داشتیم.
در برابراین همه ضرر و از دست دادن سرمایه، البته یک کمک مالی هم به ما رسید. بدین ترتیب که رضا پهلوی با پاتری، وکیل یاد شده، صحبت کرد و به اعتبار ارث پدر که در دست او بود یک میلیون و سیصد هزار دلار از ایشان دریافت کرد. این پول بخشی از متجاوز از سه میلیون و پانصد هزار دلار مخارج وی را در آن سال تأمین کرد. ولی هنوز مخارج زیاد وی ، نقدینگی ضعیف ما را به سرعت تحلیل میبرد.
سال 1988، با اضطراب مالی و کمبود نقدینگی آغاز شد در چنین وضعی میدانستیم که اگر به زودی گشایشی حاصل نشود دچار اشکال خواهیم شد. در ماههای اول سال حدود یک میلیون دلار بابت فروش خانه کنتیکت به دستمان رسید. همانگونه که قبلاً گفته شد، پول این خانه را رضا پهلوی از پاتری وکیل خانواده، به اعتبار ارث پدر، در سال 1985 گرفته بود ولی چون در آن شرایط به این پول نیاز داشت از پاتری خواست که این پول را هم به حساب ارث او، مثل یک میلیون و سیصد هزار دلاری که قبلاً داده بود، منظور بدارد. البته این امر رایجی بین او و وکلا بود، احتمالاً برای مخارج دیگری هم که من اطلاع ندارم از آن ارثیه و ثروت هنگفت میتوانست این ارقام را، که در برابر آن ثروت مبلغ ناچیزی بود، بگیرد.
از طرف دیگر از بانک Riggs در ایالت ویرجینیا تقاضای اعتبار کردیم که تصویب شد. از آن اعتبار به تدریج تا اواخر سال تقریباً 640 هزار دلار برای مصارف مختلف برداشت کردیم. با این همه مبالغ مزبور نمیتوانست جوابگوی نیازهای ما باشد. و مشکلات جدی بر سر جای خود بود. به همین علت من این مشکلات را با رضا مطرح میکردم و رضا مرتباً میگفت: «احمد جان، تو تا تابستان مخارج مرا تأمین کن، در آن موقع قرار است پولی به دستم برسد که مشکلات مالی را رفع میکند».
اما تابستان هم فرا رسید و پولی نیامد و کم کم با قطع امید رضا از وصول پول، از محلی که برای من معلوم نبود و نیست،به چارهجویی نشستیم. نخست تصمیمگرفتیم، نیمی از شرکت نفت را به مبلغ 3 میلیون دلار بفروشیم. که این ممکن نشد . بعد بر آن شدیم که خانه مسکونی وی را در ویرجینیا به مبلغ 5 میلیون دلار بفروشیم و در نظر داشتیم از پول فروش خانه یک میلیون دلار خرج شرکت نفت کرده و آن را مرتب
و مناسب ارائه به بازار کنیم، که فکر میکردیم در آن صورت آن را حدود 20 میلیون دلار خواهند خرید. و چون امید داشتیم که به زودی پولمان را از شرکت E.F.Hutton هم خواهیم گرفت. لذا در مجموع حدود 29 میلیون دلار به دستمان میرسید. که پس از پرداخت حدود 15 میلیون دلار سهم شرکاء و کمیسیونی که به من بدهکار بود، رقم قابل ملاحظهای برای رضا پهلوی برجای میماند. به علاوه که حدود چهار میلیون دلار پول باقیمانده از فروش خانه نیز مخارج ایشان و هزینههای جاری شرکتها را تأمین میکرد.
اما تابستان به پایان رسید و خانه فروش نرفت. نقدینگی ما تقریباً به طور کامل به اتمام رسیده بود، ولی رضا هم چنان بیحساب خرج می کرد و حتی از سفر تابستانی پرهزینه سالیانهاش هم به جنوب فرانسه چشم نپوشید.از سوی دیگر زمان بازپرداخت 640 هزار دلار اعتبار مصرف شده بانک Riggs هم کم کم فرا میرسید. ناگزیر با مقامات مسئول بانک Riggs صحبت کردیم، و گفتند که اگر بدهی خود را بپردازید میتوانیم اعتبار جدید شما را به دو میلیون دلار افزایش دهیم. از این رو رضا به این فکر افتاد که مسئله بانک را با مادرش درمیان بگذارد و مقداری از او وام بگیرد. مادرش به او گفت که چون به تازگی در محلی سرمایهگذاری کرده پول نقد ندارد. لذا تصمیم گرفتم شخصاً با فرح تماس گرفته و نظر مساعد ایشان را جلب کنم. به دیدارشان رفتم و ضمن توضیح مشکل نقدینگی خودمان، گفتم که اگر شما یک میلیون دلار به پسرتان وام بدهید این پول را پس چهار ماه به شما پس خواهیم داد. ایشان بالاخره موافقت کردند و یک میلیون دلار به رضا پهلوی دادند. از این پول نخست 640 هزار دلار قرض خود را به بانک مزبور دادیم و مابقی را نیز برای مخارج روزمره نگه داشتیم. ولی مسئله پیشبینی نشده دیگری به وجود آمد که کارها را همچنان پیچیده کرد. بدین ترتیب که مدیریت بانک Riggs تعویض شد و مدیران جدید اعتبار
دو میلیون دلاری را که به ما وعده داده شده بود تصویب نکردند. این امر برنامهها و پیشبینیهای ما را برای سامان دادن به امور مالی به هم ریخت. سال 1988 بدین ترتیب، و در جو مشکلات مالی، به پایان رسید.
سال 1989 را در شرایط سخت مالی آغاز کردیم. درست است که هنوز از پولهای وام گرفته شده مقداری در دست داشتیم. اما دردومین ماه سال میبایست یک میلیون دلار فرح را پس میدادیم، که نداشتیم، و پول موجود هم فقط چند ماه میتوانست ما را بکشد. از سویی از سال قبل تقریباً درآمدی نداشتیم. زیرا پولی برای عمل در بازار بورس و ارز باقی نمانده بود. شرکت نفت هم با توجه به وضع بازار نفت راکد بود. به خصوص که کم کم فروش گاز هم مشکل شده بود که البته با توجه به بازار جهانی نفت کلیه شرکتهای نفتی، به ویژه اینگونه شرکتهای کوچک در امریکا، همه اوضاع نابسامانی داشتند. حتی بسیاری از شرکتهای مشابه تعطیل شده و خریداری برای آنها وجود نداشت. تنها شانس ما برای حفظ وضعیت موجود و به انتظار بازار مناسب نشستن بود.
در این شرایط سه امید ما رابه خود دل مشغول میداشت: مهمترین آنها فروش خانه بود که با پول آن نه تنها مشکلات نقدی ما حل میشد، بلکه به دیگر شرکتها نیز سرو سامانی داده میشد. در مرحله بعد وعدهای بود که رضا میداد که در تابستان پول قابل ملاحظهای به دست او خواهد رسید. به همین حساب هم مثل گذشته بارها تکرار میکرد که: «احمد، تو مرا تا تابستان برسان، من قول میدهم که پولهایی خواهد رسید.» بالاخره امید دیگرمان پیروزی در دعوای مطرح شده وصول پولمان از شرکت E.F. Hutton بود، که فکر میکردیم دادگاه هر چه زودتر به آن رسیدگی خواهد کرد. البته هر یک از این پولها به
دستمان میرسید شرکت نفت را هم میتوانستیم مناسب فروش کنیم و کلیه مشکلات مالی حل میشد. ضمن آن که مرا هم از این دامی که در آن بودم نجات میبخشید. لذا بارها به آشنایانم میگفتم منتظرم مسئله مالی من با رضا پهلوی هر چه زودتر فیصله بیابد و حقوق کلیه افراد پرداخت شود تا رابطهام را به کلی قطع کنم. در این وضعیت جهت رفع مشکل موقت نقدینگی، و پس از ناامیدی از بانک Riggs به بانک واشنگن (Washington Bank) مراجعه کردم و نظر آنان را برای یک اعتبار یک میلیون دلاری مساعد نمودم. لازم به تذکر است که بر طبق قرارداد مشاورت امور مالی که در سال 1982 بین من و رضا پهلوی منعقد شده بود، اینجانب مجاز بودم از سوی او، در ازای اموال وی، وام بگیرم. در تمام این سالها به ویژه در جریان معاملات ارز نیز از بانکهای مختلف برای ایشان رأساً وام گرفته بودم، بیآن که نیاز به تصویب یا امضاء شخص ایشان باشد. همین اختیار درسال 1983 با انتصاب من به عنوان وکیل خود از جانب ایشان تأیید شد.
با وجود آن که اعتبار بانکی تصویب شده بود، اما کارها به سرعتی که ما نیاز داشتیم پیش نمیرفت. البته این مسئلهای غیر عادی در کارهای اداری نیست، ولی در عین حال با توجه به روحیه رضا پهلوی که همه چیز را آماده و بدون زحمت میخواهد میدانستم کم حوصله شده است از سوی دیگر میدانستم که پارهای از اطرافیانش که مرا مزاحم خود و مانعی برای خاصه خرجیهایشان میدانستند، علیه من سمپاشی میکنند. به ویژه که من کمتر به دیدار ایشان میرفتم، و همین بیمیلی به دیدار زمینه را برای بدگوییها مناسبتر کرده بود.
در ماه آوریل (اردیبهشت) رضا پهلوی عازم سفر اروپا بود. وی که از سفر لسآنجلس، و مجلس طرفداران 15-10 هزار نفری که برایش ترتیب داده بودند، بازگشته بود، فکر میکرد در اروپا هم یارانش میتوانند چنین جلساتی را برایش تشکیل بدهند. پیش از سفر به من تلفن کرد و به
مقداری پول نقد نیاز داشت که برایش فراهم کردم. تشکر بسیار نمودو گفت: من مدیون زحمات ومحبتهای تو هستم. من هم گفتم نگران نباش و به امید خداکارها دوباره رو به راه خواهدشد؛ زیرا اعتبار ما از بانک واشنگتن به زودی تصویب خواهد شد، دادگاه E.F. Hutton هم در ماه ژوئن قرار است تشکیل شود. و بالاخره با فروش خانه و شرکت نفت همه دردسرها تمام میشود. او نیز تشکر بسیار کرد و به سفر اروپا رفت.
به هر حال، ایشان ظاهراً ابتدا به آلمان و از آنجا به سوییس رفت و از سرخامی و در اثر وسوسه دیگران، که بعداً به آن خواهیم پرداخت. ظاهراً تصمیم گرفت که برود و تمام سهام بینام شرکتها را بیخبر از من، از بانک بگیرد. این سهام را ما از سال1982در صندوق Kerdiet Bank سوییس گذاشته بودیم. این صندوق دارای دو کلید بود یکی نزد من و یکی هم در دست ایشان. اما علاوه بر کلید کارت ویژهای با امضاء ایشان و من در بانک بود تا بانک پس از شناخت صاحب امضاء او را بر سر صندوق امانت ببرد. البته این امر از نظر امنیتی در بانکها متداول است، تا اگر شخص ثالثی به طریقی کلید را به دست آورد نتواند صندوق را باز کند.
اما از زمان سپردن این امانت در بانک چند سالی میگذشت و کارمندی هم که کارت امضاء رضا پهلوی را در اختیار داشت، و ایشان را شخصاً میشناخت، از آن بانک رفته بود. رضا پهلوی که مراجعه کرده بود، مسئولین بانک نه کارت را بلافاصله پیدا کرده بودند و نه آن کارمند را یافته بودند. لذا اجازه نداده بودند که ایشان بر سر صندوق امانات برود. این مسئله خشم رضا را برانگیخته بود و باسابقه ذهنی که از بدگویی اطرافیانش علیه من داشت، شاید به این نتیجه رسیده بود که من با توطئهای از بانک خواستهام که جلوی او را بگیرند. بعدها متوجه شدم ایشان اساساً قصد داشتند پس از ضبط کلیه سهام مرا از تمام
مسئولیتهای مالی برکنار کرده و کلیه حقوق من و دیگر سهامداران را انکار کنند در حالی که اگر چنین اندیشهای نداشتند، حداقل قبل از هر اقدام دیگر میبایست به من تلفن میکردند و مشکل را در میان میگذاشتند و میخواستند تا من ترتیب دسترسی ایشان را به آن صندوق فراهم کنم. و یا حداقل به آقای واگنر وکیل مشترکمان،که او هم بر طبق حکمی حق دسترسی به صندوقها را داشت، تلفن میکرد و از او میخواست که ترتیب دسترسی ایشان را به صندوق امانات بدهد.
به هر حال ایشان از سر خشم بلافاصله به دادگاه رفته و شکایتی علیه من تسلیم کردند مبنی بر آن که کلیه شرکتها متعلق به انصاری است و چون پولهای ایشان در طی چند سال گذشته به این شرکتها واریز شده است، لذا تا روشن شدن وضعیت، کلیه حسابهای این شرکتها و حسابهای اینجانب توقیف شود. وی خود را فردی مقیم قاهره معرفی کرده بود. البته کلیه این ادعاها از اساس نادرست بود، به ویژه که شرکتها متعلق به خود او بود. بعد هم دستگاههای تبلیغاتی ایشان به کار افتاد ودر امریکا و اروپا، به ویژه در غرب امریکا که بیشتر از هر جایی نفوذ دارند، شایع کردند که من پولهای ایشان را برداشته و به ایران فرار کردهام.
این شکایت و آن شایعه برای من ضربه روحی سختی بود، و تصور نمیکردم که چنین بیپروا، و بدون توجه به زحمات مداومی که برای کارهای وی کشیده بودم، مرا متهم به اعمالی بنماید که نه با واقعیت تطبیق داشت و نه از نظر حقوقی دلیل وسند محکمه پسندی همراه داشت. حقیقتاًَ برای من باور کردنی نبود که وی با تمام ادعاهایش در مورد جوان امروزهای و آزادمنش بودن، هنوز هم در همان حال و هوای دوران اقتدار خانوادهاش در ایران زندگی کند، تا به خود حق بدهد که هر چه میخواهد بکند و کسی هم جرأت پاسخگویی نداشته باشد.
به هر حال، با اطلاع از شکایت ایشان به واگنر، که وکیل مشترکمان بود و در آتلانتا زندگی میکند، تلفن کردم. لازم به تذکر است که من با ایشان از طریق یکی از دوستان چینی خود در سال 79 آشنا شده و از آن زمان برای کارهای حقوقی خود به ایشان مراجعه میکردم. در سال 81 که شروع به همکاری با رضا کردم، او را به رضا هم معرفی کردم و بدین ترتیب وکیل و دوست مشترک هردوی ما شد. واگنر اظهار داشت که رضا پهلوی تمام امور را به دست آقای ویلیام جکسن سپردهاند. جکسن یکی دیگر از وکلای خانواده پهلوی است. وی که دفتر وکالتی در نیویورک دارد، توسط راکفلر به شاه معرفی شده بود و از آن پس به عنوان یکی از وکلای خانواده، به ویژه در دعواهای این خاندان با جمهوری اسلامی ایران عمل کرده بود.
به هر حال، با جکسن تماس گرفته و تمام ماجرا را شرح دادم و خواهش کردم به مسئله رسیدگی و آن را حل کند. ایشان گفتند: من به آتلانتا که محل شرکت است میآیم و از نزدیک شرکت نفت و بانک و غیره را بررسی میکنم. در ماه مه ایشان به آتلانتا آمدند و پس از بررسی کامل با ایشان نزد واگنر رفتیم. جکسن درحضور واگنر گفت: بهتر است ماجرا به همین جا خاتمه یابد. این دعوا به نفع خاندان پهلوی نیست، زیرا کار دعوا که بالا گرفت تمام مردم از آن مطلع میشوند و اسرار و مدارکی فاش خواهد شد که به نفع آن خاندان نیست.
راستش را بخواهید من در آن موقع کمی ترسیده بودم و با آن که به درستی کارهای خود ایمان داشتم و از رفتن به هیچ دادگاهی هراسی نداشتم، اما دو عامل نگرانم میکرد: یکی آن که میدانستم دعوای حقوقی در امریکا کاری است بسیار پرهزینه و بدون وکیل مبرز و معتبر پیروزی ممکن نیست. من آن بودجه را نداشتم که خرج وکالتی را که برای هر ساعت کار بیش از دویست دلار طلب میکنند بدهم، به ویژه با شرایط مالی نامساعدی که پس از دو سال ضرر پیوسته داشتم به خوبی
میدانستم که رضا پهلوی و یارانش روی همین نقطه ضعف من حساب کردهاند و امیدوارند با پول فراوانی که دارند مرا از پای درآوردند. زیرا پولی را که رضا مدعی آن شده بود برای وی هیچ به حساب نمیآمد. عامل دیگر، نفرتم از جنگ و درگیری و علاقهام به زندگی مبتنی بر صلح و صفا و دوستی است. مزید بر این روحیه، به طور کلی به هیچ وجه طالب درگیری و رویارویی با خانواده سلطنتی نبودم.
توجه شود، در محیطی که من در آن رشد کرده بودم سلطنت به عنوان یک قدرت والا به حساب میآمد، و نوعی بیم و احترام به آن تا نهاییترین لایههای ذهنی ما جای گرفته بود. این احساس را با احساس فرزندان نسبت به پدر و بزرگان خانواده میتوانم تشبیه کنم، که حتی وقتی فرزند بزرگ میشود و دهها برابر پدر قدرت مییابد هنوز از خشم و فریاد پدر به طور ناخودآگاه نگران میشود. ممکن است باور این مسئله برای بسیاری مشکل باشد. اما بگذارید بگویم که در همین امریکا و اروپا، و در حالی که خاندان پهلوی دیگر قدرتی ندارند، هنوز هم افراد بسیاری هستند که به داشتن تلفن منزل، نه یکی از اعضاء خانواده سلطنتی بلکه یکی از نزدیکان آنها فخر میفروشند و با چنان تبختری از این آشنایی صحبت می کنند که گویی هنوز در ایران هستند و مثلاً با رئیس دفتر شاه و یا کارمندان دربار او هم غذا شدهاند.
به هر حال، آقای جکسن در مورد شرکت نفت و بانکها و حسابها و پولهای داده شده و خرج شده صحبت کرد وگفت: در هیچ موردی رضا پهلوی اعتراض ندارد، تنها مورد اختلاف پول سرمایهگذاران کوچک است که ایشان نمیخواهند بپردازند. در جواب گفتم: میدانید که این افراد به ما اعتماد کرده و پولشان را در اختیار ما گذاشتهاند و من ممکن نیست حتی به قیمت جانم بگذارم به اعتماد آنها خیانت بشود. ولی ایشان گفتند این تنها موردی است که رضا پهلوی حاضر نیست بپذیرد. من هم گفتم من هم به هیچ قیمتی در این مورد کوتاه نخواهم آمد. با این
بُن بست صحبت ما بیحاصل رها شد و من دانستم که ستیزهای آغاز شده است. در همان جلسه واگنر همچنین به من اطلاع داد که سهام «شرکت مدینه» به ایشان بازگردانیده نشده است. و همانگونه که در صفحات پیشین گفته شد، این شرکت متعلق به اینجانب بود، که سهام آن را در رابطه با خانه کنتیکت در سال 1984 برای پاتری وکیل خانواده پهلوی فرستاده بودم. قرار بود که با انتقال خانه به شرکت جدیدی که ایجاد شد سهام «شرکت مدینه» به وکیل من بازگردانیده میشود ومن تا آن زمان فکر میکردم به وکیلم بازگردانیده شده است.
اطلاع ازمسئله سهام «شرکت مدینه» در شرایطی که رضا پهلوی قصد عدم پرداخت پول سرمایهداران کوچک را داشت، مشکل دیگری ایجاد کرد. زیرا که از سویی خانه موجود رضا پهلوی که در ویرجینیاست نیز به نام «شرکت مدینه» خریداری شده بود، و از سوی دیگر چون دیگر سرمایهگذاران جزء پول خود را به بانک M.B&T داده بودند و آن بانک پول را به رضا قرض داده بود، لذا بانک خانه مسکونی رضا پهلوی را برای تضمین پرداخت این وام به گرو گرفته بود. چون کلیه سهام «شرکت مدینه» در دست رضا بود، دیگر مسئله ضمانت خانه در عمل منتفی میشد. از این رو پس از آن که یکی دو هفته گذشت و پیامها و تماسها بیحاصل ماند و یقین کردم که رضا پهلوی به هیچ عنوان قصد پرداخت پول این افراد را ندارد، در ماه ژوئن از طریق مراجع قانونی خانه ایشان را به مبلغ یک میلیون و هفتصد هزار دلار، که معادل کل طلب این افراد بود، به عنوان وثیقه توقیف کردم. این وثیقه نسبت به مقدار سرمایه گذاران کوچک میان آنان تقسیم شد. در فاصله جلسه فوق و توقیف خانه، بانک واشنگتن اعلام کرد که اعتبار درخواست شده تصویب گردیده و قابل استفاده است، که بلافاصله مبلغ 850 هزار دلار از آن اعتبار را گرفتم و از این پول نخست بدهیهای ماههای قبل را دادم و سپس به سرمایهگذاران کوچک حدود بیست درصد پولشان را پس
دادم. بقیه پول را برای هزینه جاری دفتر، که بانک وشرکت نفت را اداره میکرد، نگه داشتم.از این پول تنها چهل و هفت هزار دلار بابت کمیسیون ساختن خانه مسکونی رضا پهلوی در ویرجینیا، طبق قرارداد مربوط به معاملات املاک، برای خود برداشتم. ضمناً لازم به تذکر است که ایشان و وکلایشان در جریان گرفتن این وام بودند و اعتراضی هم نداشتند.
به هر حال، پس از دیدار با جکسن و مبادله چندین پیام توسط آشنایان و وکلای دو طرف و مشاوره رضا پهلوی با خانوادهاش، قرار شد که در هفته اول ماه ژوئن ما هر دو در دفتر جکسن حضور به هم رسانیده و برای حل اختلافات خود مذاکره کنیم. شاهزاده جلوتر از من آمده بود. همین که من از در وارد شدم برخواست و مرا بغل کرد و بوسید و از دردسری که ایجاد شده بود عذرخواهی کرد. ساعتی چون گذشتهها و دوستانه به صحبت نشستیم و خاطر را از کدورتها زدودیم. در آخر هم گفت: «احمد تا آخر همین ماه به من فرصت بده و تا آن موقع به تو یک پیشنهاد دوستانه برای رفع این درگیری خواهم کرد».
ماه ژوئن به پایان رسید.اما به جای پیشنهاد دوستانه نامهای از وکیل سوییسی ایشان به نام آقای بنه (Bonne) دریافت کردم که از جانب ایشان فرح و علیرضا برادرشان خواسته بودند که یا هر چه زودتر تمام حسابهای بانکی و اختیارات خود و اسناد و صورت حسابها را تحویل بدهم، یا علیه من شکایت جنایی خواهند کرد. به نظر میرسید آن همه اظهار دوستی در حقیقت به منظور خرید وقت و آمادگی برای حملهای سختتر بود.
جالب آن است که شب همان روزی که نامه وکیل را دریافت داشتم علیرضا پهلوی برای تقاضای انجام کاری، طبق معمول همیشگیاش، تلفن کرد. برآشفته گفتم: این دیگر چه نوع بازی است، هم علیه من شکایت میکنی وهم از من کمک میخواهی! علیرضا چنان از این مسئله
تعجب کرد که خیلی زود پس از چند جمله متوجه شدم که او راست میگوید و از این شکایت کاملاً بیاطلاع است و برادرش بیاطلاع وی نام او را در آن نامه برده است. با اطلاع از بیخبری علیرضا فردای آن روز با فرح تماس گرفتم، و جویای دلیل شکایت ایشان شدم، ولی باز هم همان ماجرا بود و متوجه شدم که رضا پهلوی به نادرست نام مادر و برادرش را در اخطاریه آورده است. لذا از وکیلم خواستم که در مورد جعل این اسامی در شکوائیه توضیح بخواهد (سند شماره 2)، که البته وکیل ایشان پاسخی نداد و همین عدم پاسخ دلیل جعل نامها بود.
در ماه بعد، یعنی ماه ژولای، به مادر فرح که خاله مادرم هست، تلفن کردم و گفتم: تو را به خدا «خاله تاجی» پا درمیانی کرده و ریشسفیدی را تعیین کنید که مسئله را با کدخدا منشی و از طریق حکمیت حل کند. ایشان نیز با دختر نوههایشان تماس گرفتند، و آنان هوشنگ انصاری را برای حکمیت تعیین کردند که به علت قدرت مالی بسیار، و در نتیجة نفوذ وسیعش در امریکا، بسیار مورد احترام آنان است.
انصاری هم که مثل سایر نزدیکان در جریان ماجرا بود با من تماس گرفت و یک بار هم ماجرا را به طور کامل از زبان من شنید. وجود ایشان به ویژه از آن بابت ارزنده بود که در تمام این ایام دور و نزدیک در جریان روابط ما بود و به خوبی از شیوه کار ما و نحوه حسابداری و چگونگی حفظ اسناد و مدارکمان اطلاع داشت. به ایشان توضیح دادم که بنابر مصالح سیاسی و مراعات مسایل امنیتی قرار بر آن بود که اسناد را از بین ببریم و حداکثر تلاشمان بر آن بود که ردپایی بر جای نماند تا مبادا اسم افراد و نوع روابط بر ملا شود. به همین دلیل هم، همانگونه که در قراردادهای رسمی مختلف میان من و رضا پهلوی آمده، قرار گذاشتهبودیم که هر سه ماه یک بار کلیه حسابها را در اختیار ایشان بگذاریم و ایشان نیز خواسته بود که پس از حسابرسی سه ماهه کلیه اسناد از بین برده شود. هم چنین ایشان میدانست که به علت نوع روابط
حاکم بر عملکرد دفتر رضا پهلوی، و نیز به دلیل مسایل امنیتی، بسیاری از دستورهای پرداخت شفاهی بوده، و حتی در اکثر موارد، باز هم برای ملاحظات امنیتی و سیاسی، از افراد در ازاء پولشان رسیدی نمیگرفتیم. و بالاخره بسیاری از مخارج رضا پهلوی طبق دستور شفاهی ایشان بوده و گاه به صورت نقد پرداخت میشده است. بهتر است همین جا یک نکته را برای رفع هرگونه سوء تفاهم و بدخیالی خوانندگان ذکر کنم. مطالب فوق بدان معنی نیست که ریز پرداختها و نام افراد معلوم نیست و یا سندپرداختها در بانکهای مربوطه وجود ندارد، بلکه تنها تفاوت آن است که احکام پرداخت ورسیدهای دریافت پول از روال معمول محاسبات و دفترهای حسابداری پیروی نکرده و حکم پرداخت و سند رسید امضاء شده وجود ندارد، والا مسئله از نظر دادگاهی قابل اثبات است. مثلاً پولی را که ماهیانه به مسئولین دفتر رضا پهلوی و یا مستحفظین ایشان پرداخت شده، و در صورت حسابهای بانکی موجود است که نمیتوان انکار کرد. و یا پولی را که بابت فلان قطعه مبلمان خانه ایشان به فلان شرکت پرداخته شده نه شرکت مذکور میتواند وصولش را انکار کند و نه وجود آن کالا را در خانه رضا پهلوی میتوان پنهان نگاه داشت.
با توجه به این شرایط هوشنگ انصاری گفت بهتر است دفتر و دستک و کتاب را کنار بگذاریم و دوستانه مسئله را حل کنیم. برای حل اختلاف پیشنهاد کرد اینجانب خانه رضا پهلوی را از قید توقیف آزاد کنم، تا رضا پهلوی بتواند خانه را بفروشد. از پول فروش خانه رضا 850 هزار دلار وام بانک واشنگتن را بپردازد، 300 هزار دلار هم به سرمایهگذاران کوچک بابت طلبشان بدهد، ومبلغ صد هزار دلار هم بابت کمیسیون فروش آن خانه، بر طبق قرارداد معاملات ملکیمان، به من بپردازد. بعد هم به دنبال وصول پول E.F. Hutton برویم و از اولین پولی که از آن مؤسسه وصول کردیم بقیه طلب سهامداران کوچک را بپردازیم.
شرکت نفت را هم به فرح و علیرضا، بابت طلب آنان، واگذار کنیم.
پس از مدتی تردید، بالاخره بر آن شدم که به همین حداقل تن داده، و از کلیه حقوق و مزایای خودم چشمپوشی کنم. در همان روزهایی که مصمم شده بودم موافقت خویش را به اطلاع ایشان برسانم، باز هم رضا پهلوی پیشدستی کرده و پیشنهاد حکم خود را رد کرد، و در عوض پیشنهاد دیگری را ارایه کردند. ( سند شماره 3)، از جمله مجدداً بر عدم پرداخت پول سرمایهگذاران کوچک اصرار داشت. با آن که پیشنهاد جدید حق بیشتری را از من ضایع میکرد، ولی باز هم برای پایان دادن ماجرا تمام شروط راپذیرفتم به جز یک شرط و آن هم همان پول سرمایهداران کوچک بود، که با تمام وجود به وصول آن کمر بسته بودم (سند شماره4) من همچنان در شگفت بودم که چگونه ایشان نمیخواستند متوجه بشوند که من از سر این حق نخواهم گذشت. آن هم در حالی که میدانستند که وکلایشان بارها از جانب ایشان به من گفته بودند که اگر من از وصول پول این افراد چشمپوشی کنم ایشان حتی حاضر هستند مقدار قابل توجهی هم به عنوان پاداش زحمات چند سالهام به من بدهند، اما من تمام آن پیشنهادات را رد کرده و تأکید اساسی من تنها بر این امر بود که باید طلب سرمایهگذاران کوچک، که طبق قرارداد بازپرداخت آن از سوی رضا پهلوی تضمین شده، پرداخت گردد.
با شکست کدخدا منشی هوشنگ انصاری، باز هم به دلایلی که قبلاً ذکر کردم، از تلاش به امید آشتی و حل قضیه از طریق حکمیت دست برنداشتم. در ماه آگوست، آزاده شفیق، دختر اشرف، به امریکا آمد. ما هر دو از کوچکی با هم مأنوس بودیم، و رابطه دوستی خود را در تمام این سالها حفظ کرده بودیم. یکدیگر را که دیدیم از ایشان خواستم که به فرح تلفن کند، شاید به اعتبار و واسطهگری ایشان مسئله حل شود. وی با فرح تماس گرفت. ولی فرح هم ظاهراً به اردوگاه رضا پیوسته بود و
تن به آشتی نمیداد.
پس از آن به رضا پهلوی، چه از طریق آشنایان مشترک، و چه به طور رسمی از طریق وکیلم، پیشنهاد کردم که هر یک از طرفین حکمی تعیین کنیم و آن دو حکم شخص سومی را برگزینند و هر چه رأی این هیأت شد بپذیریم. اما رضا این پیشنهاد را هم رد کرد ( سند شماه 5).
پس از آن چند پیشنهاد دیگر برای رفع اختلاف از طریق مذاکره و کدخدامنشی دادم، که در یکی از آنها تمام موارد اختلاف و شرایط رفع اختلاف را در جزء ذکر کردم ( سند شماره6). اما باز هم رضا نپذیرفت.
آخرین نکته که در مورد ماجرای این سال گفتنی است وضع بانک و شرکت نفت است. اینجانب بارها و بارها به رضا پهلوی پیام دادم که اگر مخارج جاری این مؤسسات را نپردازد، دیر یا زود مجبور خواهیم شد آنها را تعطیل کنیم. به ویژه که عدم رسیدگی به شرکت نفت خسارات بسیاری بر چاهها میزد و دایر کردن دوباره آنها به هزینه سنگینی نیاز داشت.
به هر حال، در ماه نوامبر برای آخرین بار به آنان اعلام کردم که اگر هر چه زودتر اقدامی نکنند ناگزیر خواهم شد آن دو مؤسسه را تعطیل و کارمندان آنها را اخراج کرده و دفتر شرکت را ببندم، که بالاخره نیز در پایان سال به اجبار چنین کردم و بدین ترتیب سال 1989 تبدیل به سالی شد که کار شرکتها متوقف ماند، حکمیتها برای رفع اختلاف به جایی نرسید، و لجبازی رضا باعث شد که رفته رفته در اینجا، آنجا شایعه این اختلاف به گوشها برسید.
اوایل سال 1990، قصد مسافرت به سوییس را داشتم که متوجه شدم رضا پهلوی مدتی قبل علیه من به دادگاههای آنجا شکایت جنایی کرده، و حتی خطر آن است که در سوییس توسط پلیس توقیف شوم. این همه ناجوانمردی مرا بسیار خشمگین کرد. اما باز هم به توصیه دوستان، که مرتب از من میخواستند که نگذارم باکشیده شدن مسئله به دادگاه افراد
زیادی خسارت ببینند، بر خود مسلط شدم. اما از آن سو رضا پهلوی و یارانش که در مقابل سکوت من گستاختر میشدند، بالاخره پرده را دریده و دعوا را به دادگاه کشانیدند. آنان چنان بیمحابا رفتار کردند که درست در روز عید نوروز علیه من به دادگاه فدرال شکایت بردند. در آن شکایت همان ادعاهای کهنه را تکرار کردند و از من خواستند که کلیه اسناد و صورتحسابها را بلافاصله در اختیارشان بگذارم، و مدعی شدند که من از انجام این کار خودداری میکنم. این درحالی بود که من بارها، از جمله هفته قبل از آن، اعلام کرده بودم که حاضر به دادن کلیه صورت حسابها هستم. (سند شماره 7)
در این شرایط برای اتمام حجت، و بنا به اصرار و توصیه دکتر کاظمیان پیش از شروع به دفاع و حمله متقابل، باز هم پیشنهاد صلح دادم. حتی توسط وکیلم به رضا نوشتم که اگر حکمیت را بپذیرد نه تنها هر آنچه را که او میخواهد تحویل میدهم، بلکه وصول کلیه پول سرمایهگذاران کوچک را هم محول به وصول طلب خودمان از شرکت E.F.Hutton مینمایم، تا ایشان یک دینار از جیب خود نپردازند، و از حدود 9 میلیون دلاری که وصول خواهیم کرد سهم این افراد پرداخته شود. هم چنین برای ابراز نهایت حسننیت اعلام داشتم که اگر ایشان این شرط را بپذیرد، بلافاصله خانه ایشان که درگرو پول این افراد است آزاد میکنم، و تمام سهام «شرکت مدینه» را نیز به ایشان واگذار مینمایم و برای خودم بابت زحمات تمامی این سالها ادعایی نمیکنم. در حالی که بر طبق اسناد موجود، در تمام مدت هفت سال گذشته هیچ گونه برداشتی نکرده بودم. و در تمام این سالها، چون از نظر مالیاتی به نفع من بود، با پیشنهاد رضا پهلوی که دریافت حقوق خودرا به تعویق بیاندازم موافقت کرده بودم.
پس از آن که رضا پهلوی حتی چنین پیشنهادی را رد کرد دیگر برایم یقین شد که ایشان نه در اندیشه حل مسئله یا به دست آوردن پول و
ندادن حقوق افراد، که در خیال سرکوب من است و در این راه پروای هیچ کس و هیچ چیز را ندارد و اطرافیانشان نیز برای کسب منافع خود هر روز اورا جریتر میکنند. آنان آشتی خواهی مرا به پای ضعف من گذاشتهاند و به علت خصلت ضعیفکشی خود میدان را برای ابراز قدرت، و به قول معروف زهر چشم گرفتن مساعد دیدهاند، حتی از چندین نفر از نزدیکان و خویشاوندان مشترکمان شنیدم که یارانش مرتب به او میگویند اگر نتوانی انصاری را شکست بدهی چگونه میخواهی مدعی شوی که میتوانی دولت ایران را شکست بدهی. تو باید با کوبیدن هر چه بیرحمانهتر او قدرت خود را به مردم نشان دهی و به همه بفهمانی که کسی نمیتواند در برابر تو قد علم کند.
با اطلاع و یقین از این امر، از وکیل خود خواستم که او هم وارد عمل متقابل شود و به آنان ابلاغ کند که به دنبال دعوای خود دادگاه بروند و ماجرا را در آنجا حل خواهیم کرد.
در یازدهم آوریل 1990 طی شکایت مفصلی، رضا پهلوی و خانوادهاش برای من و 9 تن دیگر، به عنوان همدستان اینجانب، اخطاریه فرستادند وخواستار آن شدند که تمام حسابهای بانکی و صورت مایملکمان را در اختیار آنان بگذاریم.
اما از آنجا که ادعاهای آنان بیاساس بود، با وجود وکلای زبردستشان، نخست در مورد اخطاریه شکست خوردند، و سپس کل دعوا در آن دادگاه به اشکال برخورد. زیرا بر طبق قوانین امریکا لازمه اقامه دعوی در دادگاه فدرال اعلام ملیت است. در حالی که رضا ملیت خود را «بیوطن» یا stateless اعلام کرد. از آن رو که بر طبق قوانین امریکا هر مدرکی که به دادگاهی ارایه میشود قابل استفاده عموم است و هر کس میتواند نسخهای از آنها را دریافت دارد، مگر در موارد بسیار
معدودی مثل امنیت ملی که قاضی به صراحت مدرکی را از این قاعده مستثنی میدارد، لذا مدارک مطرح شده در دادگاه در اختیار روزنامهها قرار گرفت و چگونگی دعوا از پرده بیرون افتاد و علنی شد. روزنامههای واشنگتن تایمز، وال استریت ژورنال، واشنگتن بیزنس ژورنال، در این مورد و سایر موارد مطالبی نوشتند. و بالاخره در مقالهای که در روزنامه معتبر وال استریت ژورنال در چهارم می 1990 چاپ شد، در پاسخ به این سئوال خبرنگار که «آیا آقای رضا پهلوی ایرانی است؟» وکیل ایشان به همین بسنده کرده که «آقای رضا پهلوی امریکایی نیست.» همین عدم اعلام ملیت ایرانی رضا پهلوی از سوی وکیل ایشان، و بعد هم دستیابی به مدارک دادگاه، سبب شد که نخست مطبوعات امریکا و سپس رسانههای جمعی ایرانی خارج از کشور مسئله اعلام بیوطنی وکتمان هویت ایرانی ایشان را به زیر سؤال بکشند. بعد هم با کمال تعجب دفتر ایشان با عنوان «دفتر مخصوص شاهنشاهی» اطلاعیهای با امضاء احمد اویسی دادند و این مسئله را با وجود مدارک دادگاهی افسانه و جعل خواندند.
به هر حال، وکلای ایشان که متوجه شکست خود در این مرحله شدند با وکیل من آقای ریچارد تومار (Richard Tomar) تماس گرفته، و پیشنهاد کردند قبل از صدور حکم دادگاه فدرال، مبنی بر عدم صلاحیت خود در رسیدگی به این دعوا، وکلای رضا پهلوی اقامه دعوای خودشان را پس بگیرند که وکیل من پذیرفت.
در این فاصله، دکتر کاظمیان که دوست مشترک ما بود با من تماس گرفت و پیشنهاد کرد که پا در میانی کند. گفت: با رضا پهلوی صحبت کردهام و به او قبولاندهام که این لجن را هر چه کمتر به هم بزنند بهتر است. به ایشان گفتم، به خاطر شما با وجود تمام این مسایل و
دردسرهایی که ایجاد کردهاند مصالحه را میپذیرم. ایشان چندین روز با تلاش بسیار واسط دو طرف شدند. پس از رفت و آمدها و جلب توافق دو طرف بر سر مسایل مورد اختلاف، بالاخره گفتند: همه چیز مورد توافق قرار گرفته است، قرار است که در تاریخ 23 آوریل، وکیل شاهزاده رضا پهلوی و اینجانب به دفتر وکیل شما بیائیم و مطالب مورد توافق را نوشته و امضاء کنیم. ساعت سه بعد از ظهر، بر طبق قرار به دفتر وکیلم رفتم. دکتر کاظمیان هم آمده بود، اما از وکیل رضا خبری نشد.
دکتر کاظمیان که از این خلف وعده و تلون مزاج رضا پهلوی خشمگین شده بود، بالاخره مسایل توافق شده را نوشته و تلفنی برای او خواند، که رضا با آنها موافقت کرد و قول داد فردا خودش آن را امضاء کند. اما فردا بار دیگر تغییر نظر داد، و یا در حقیقت مثل معمول به آسانی نظرش را تغییر دادند، و از قول خود بازگشت و توافقنامه را امضاء نکرد.
پس از عدم موفقیت در دادگاه فدرال به تاریخ دوم ماه مه 1990، شاهزاده رضا پهلوی در دادگاه ایالتی ویرجینیا علیه من اقامه دعوا کرد. ولی این بار من مصمم شده بودم که حال که ایشان به هیچ طریقی دست از حمله برنمیدارد و ملاحظه هیچ امری را نمیکند، از حالت دفاعی مطلق درآمده و برای احقاق حقوق خویش اقدام کنم. و من در برابر خدای خود و وجدانم آسوده خاطرم زیرا خدای من شاهد است. برای حفظ آبروی دیگران حاضر بودم که از کلیه حقوق شخصی خود در گذرم.اما از آنجا که خداوند بر هر مسلمانی وظیفه کرده که در برابر دشمن بجنگد، حال که شاهزاده شرایط را چنین کرده، من نیز وظیفه دارم که اقدامات قانونی لازم را انجام دهم تا هم حق خود را دریافت دارم و هم حقوق دیگران را وصول کنم به همین ملاحظه در تاریخ 22 ماه می
علیه رضا پهلوی اقامه دعوا کرده، و برای خسارت وارده و سهم خود از معاملات در طی 7 سال گذشته 65 میلیون دلار از رضا پهلوی مطالبه کردم. من این را یک حق مسلم خود میدانم، و بر آن هستم، که به یاری خداوند ایشان را تا آخرین سنگرش تعقیب کنم، و حق را جایگزین ادعاهای باطل بنمایم.
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
آ . ا
آتابای، فتحالله / 59، 179، 217
آتابای، کامبیز / 167، 191، 217
آتش (روزنامه) / 215
آدلفای (دانشگاه) / 40
آذربایجان / 315
آرام (آیتالله) / 128
آرام، احمد /45، 368
آرمئو / 264، 265، 274
آرمائو / 178، 195، 196
آریامهر / 41
آریانا (تیمسار) / 219، 220
آسپین (Aspen) / 141، 290
آفریقا / 36، 258
آفریقای جنوبی / 177
آقایان، فلیکس / 54، 55
آکینو / 18
آگادیر / 224، 263
آل احمد، جلال / 57
آلمان / 208، 356
آمستردام/ 305
آموزگار، جمشید / 42، 52،73، 74، 89، 98، 101، 102، 103، 107، 108، 109، 110، 111، 112، 113، 114، 115، 116، 123، 125، 127، 133، 135، 136، 213
آنتی لیس / 303
آندره اُتی / 150
آنگولیا / 343
آهی، شهریار / 193، 221، 222، 224، 225، 226، 227، 229، 232، 236، 242، 245، 246، 247، 249، 255، 259، 264، 265، 267،271، 275، 282، 283، 284، 285، 290،296، 297، 298، 302، 306، 312، 317، 320، 322، 324، 348
آیزنهاور / 98، 107
اتابکی / 158
اتاق صنایع و بازرگانی / 117
اتریش / 282
اداره تبلیغات و انتشارات / 215
اداره مبارزه با مواد مخدر / 177
ارتش آزادیبخش ایران / 219، 220
ارتش نجات بخش / 269
اردلان / 135، 158
اردن / 91، 92، 186، 212
اردوبادی (دکتر) / 40
اروپا / 15، 42، 95، 157، 166، 176، 177، 178، 180، 247، 250، 257، 272، 279، 284، 293، 301، 332، 355، 356، 357، 359
اریکسون، مریان / 263
ازهاری (ارتشبد) / 122، 123، 140، 154
اسپانیا / 91، 219، 332
اسپرینگ فیلد / 285
استادیوم آزادی / 41، 112
استرالیا / 125
اسرائیل / 220
اسموک، مرین / 241، 246، 247
اسمیت، کریستوفر / 303، 305
اصفهان / 97، 127، 147
اصفهانی، عبدالکریم / 84، 89، 90
اصلاحات ارضی / 98
اطلاعات (روزنامه) / 111، 120
اعتماد امینی، عبدالهخان / 287
اعتماد امینی، یاسمین / 286، 287، 289، 291، 299، 307، 308، 309، 322، 325، 326، 329، 330، 332
اعلم / 158
اعلم، مجید / 60
اعلم، ناز / 56
افخمی / 73، 297، 306، 313 ،322، 324، 332
افخمی (سردار) / 97
افخمی، غلامرضا / 72، 138، 202، 322
افخمی،مهناز / 274، 323
افشار / 158
افشار (دکتر) / 208
افشار، اصلان / 208
افشار، شهرزاد / 87
افغانستان / 39، 232
اقبال، منوچهر (دکتر) / 61، 98، 108
الموتی، مصطفی / 180
الهی، سیروس / 270، 313
الیاسی / 167، 170، 171
ام. آی. تی / 223، 299
امانوئل، ویکتور / 97
امجدی (تیمسار) / 139
امریکا / 15، 17، 18، 23، 31 ،40، 42، 43، 44، 45، 59، 66، 68، 69، 92، 93، 98، 99، 100، 102، 103، 106، 107، 109، 116، 115، 133، 134، 135، 141، 151، 155، 164، 165، 175، 176، 177، 180، 181، 186، 190، 191، 193، 194، 195، 202، 209، 210، 212، 213 ،218، 223، 227، 230، 232، 234، 235، 238، 239، 241، 242، 245، 246، 247، 248، 249، 250، 254، 257، 258، 263، 265، 267، 268، 269، 270، 272، 275، 279، 281، 284، 286، 287، 288، 290، 291، 292، 293، 295، 298، 306، 310، 311، 319، 321، 328، 332، 342، 344، 345، 347، 354، 357، 359، 362، 364، 367، 368،
امیر ارجمند، لیلی (جهانآراء) / 17، 53، 78، 80، 81، 147، 148، 167، 302، 304، 305
امیربختیار، رستم/ 151
امیرصادقی، حسین / 182، 183
امیلیا / 1678
امینی / 158، 280
امینی (دکتر) / 98، 100، 217، 219، 221، 222، 227، 228، 244، 269، 270، 271، 274، 291، 324
امینی، بهمن / 313
انتشارات اطلاعات / 17، 55، 113
انتظام، عبدالله / 145
انتیادیس، الی / 57، 61
اندی/ 292
انصاری / 70
انصاری، احمد / 237
انصاری، مشاورالممالک / 38
انصاری، هوشنگ / 52، 101، 109، 110، 184، 185، 187، ، 188، 189، 195، 196، 205، 212، 245، 282، 358، 363، 364
انقلاب سفید / 99، 105، 175
انقلاب فرهنگی / 77
انگلیس /39 ، 40، 50، 53، 99، 100، 103، 121، 151، 176، 182، 232، 233، 233، 240، 248، 266، 305، 332
انورسادات / 164، 173، 192، 196، 197، 205، 211، 212
اوپک / 343، 347
اویان (شهرک) / 285
اویسی (تیمسار) / 62، 121، 122، 13، 140، 146، 184، 185، 188، 189، 190، 191، 192، 193، 194، 203، 204، 205، 207، 219، 220، 221، 222، 232، 239، 244، 254، 255، 257، 264، 268، 283، 286، 287، 289، 294، 299، 312، 316، 317، 319، 324، 325، 326، 330
اویسی / 220، 232
اویسی، احمد / 205، 212، 221، 222، 224، 227، 228، 229، 230، 232، 234، 242، 243، 245، 246، 247، 253، 262، 267، 268، 282، 285، 298، 302، 328، 346، 368
اویسی، محمدرضا / 254، 255
ایادی (تیمسار) / 251
ایادی (دکتر) / 59، 70، 76، 135، 179
ایتالیا / 38، 39، 40، 43، 45، 46، 91، 94، 95، 150، 210
ایران / 35، 38، 39، 40، 41، 42، 46، 49، 57، 60، 64، 65، 66، 67، 69، 70، 71، 79، 90، 91، 92، 94، 101، 102، 109، 112، 115، 118، 121، 128، 134، 143، 155، 156، 157، 158، 166، 167، 168، 173، 174، 177، 179، 182، 183، 193، 195، 203، 205، 206، 208، 210، 213، 219، 238، 233، 246، 247، 251، 253، 258، 261، 264، 268، 270، 281، 282، 283، 293، 295، 296، 297، 298، 307، 312، 313، 314، 324، 330، 337
ایران در عصر پهلوی (کتاب) / 180
ایران گیت / 297، 299
ایران نوین (حزب) / 107، 109، 110، 211، 252، 300، 313
ایران و جهان (روزنامه) / 221، 269
ایرانیان (حزب) / 211
ب
باتمانقلیچ، بهمن / 266، 267
بازار مشترک / 92
باشگاه ورزشی تاج / 252، 253
باغ ارم / 144
بانک MB&T/ 341، 343، 360
بانک پارس / 301
بانک تعاونی و توزیع / 54
بانک تهران / 343
بانک ساحلی (Offshore) / 343
بانک عمران / 223، 244
بانک مرکزی / 41
بانک واشنگتن / 355، 356، 360
باهاماس / 37، 42، 151، 164، 166، 167، 168، 172، 183، 191،192، 195، 291، 298، 303
باهری، محمد / 78
بحرین / 210، 290
بختیار، تیمور/ 98
بختیار، شاهپور / 141، 145، 146، 153، 154، 155، 157، 184، 185، 186، 191، 244، 278، 320
بختیاری / 49، 158
برقعی، محمد (دکتر) / 337
بروجردی (آیتالله) / 254
بروکسل / 41، 72، 92، 93، 280
بریتانیا / 99
بزرگمهر / 215
بلژیک / 38
بندر عباس / 95 ،327
بنگاه حمایت کودکان و نوزادان / 57
بنه (Bonne) / 361
بنیاد پهلوی / 52، 108، 116، 119، 175
بنیاد محوی / 64
بنیاد مطالعات فرهنگ ایران / 274
بوشهر / 268
بوشهری، پرویز / 54، 55، 245
بوشهری، جواد / 54
بوشهری، مهدی / 54
بوعلی سینا (دانشگاه) / 57
بهادری / 59
بهبهانیان، جعفر/ 59، 114، 129، 182
بهبودی / 230
بهرامی، شاهپور/ 232، 242، 243، 244
بیات / 158
بیکر / 347
بیمارستان المهدی / 35
بیمارستان مخصوص کودکان / 57
بیمارستان معادی / 171
بیمارستان نیویورک / 188
پ
پاتری (Patry) / 346، 351، 352، 360
پاریس / 16، 49، 80، 121، 185، 186، 187، 188، 190، 191، 192، 193، 209، 211، 219، 229، 254، 255، 258، 271، 281، 291، 324، 327
پاریماچ (مجله) / 245
پاسارگاد/ 37
پاسخ به تاریخ (کتاب) / 110، 184
پاکستان / 213، 316
پالمپیچ / 299
پالیزبان (تیمسار) / 184، 186
پان ایرانیست (حزب) / 210، 256
پاناما / 167، 172، 191، 192، 195، 264، 272
پرتوی، سیروس / 232، 242، 243، 244، 245، 259، 283
پرینستون (دانشگاه) / 259
پزشکپور/ 210، 256
پلاسید، بدرالدین / 346
پلاسید (شرکت ساختمانی)/ 346
پنتاگون / 295
پورشجاع / 167
پوروالی، اسماعیل / 239
پویان، انوشیروان (پروفسور) / 41، 72
پهلبد / 96، 168، 175
پهلوی / 26، 35، 36، 67، 97، 99، 101، 103، 105، 108، 113، 119، 122، 123، 147، 149، 152، 157، 158، 172، 173، 175، 176، 177، 182، 187، 197، 202، 207، 217، 219، 241، 245، 251، 255، 256، 288، 310، 315، 344، 358، 359
پهلوی، احمدرضا / 178، 180
پهلوی، اشرف / 49، 54، 64، 66، 67، 68، 72، 85، 95، 96، 176، 177، 178، 180، 183، 187، 188، 189، 203، 209، 217، 219، 245، 247، 265، 266، 270، 273، 274، 275، 277، 279، 300، 314، 315، 321، 323، 327، 348، 364
پهلوی، حمیدرضا / 163، 177
پهلوی، رضا/ 18، 21، 22، 27، 31، 43، 60، 87، 142، 168، 172، 177، 180، 181، 203، 204، 205، 206، 207، 208، 210، 212، 214، 215، 216، 221، 222، 226، 227، 228، 229، 230، 232، 233، 235، 237، 238، 239، 241، 243، 244، 247، 248، 253، 260، 261، 262، 266، 267، 269 ،272، 275، 276، 278، 281، 291، 294، 296، 298، 300، 306، 307، 308، 314، 317، 318، 321، 322، 324، 325، 328، 330،
331، 332، 337، 338، 339، 340، 340، 341، 342، 343، 344، 345، 346، 347، 348، 349، 350، 351، 352، 355، 356، 358، 359، 360، 361، 362، 363، 364، 365، 366، 367، 368، 369، 370
پهلوی، شمس/ 67، 96، 97، 168، 176، 177، 178، 180، 302، 303، 306
پهلوی، شهناز/ 49، 71، 180، 181، 307
پهلوی، عبدالرضا / 85، 86، 96، 177
پهلوی، علی/ 61، 62، 66، 67، 68
پهلوی، علیرضا /61، 66، 67، 181، 259، 342، 348 ، 349، 361، 362
پهلوی، غلامرضا / 79، 80، 126، 176، 179، 209، 314
پهلوی، فاطمه / 52، 67، 85، 90، 97، 104، 143، 176، 179
پهلوی، فرحناز / 181، 224، 225، 226، 263، 300
پهلوی، لیلا / 181، 300
پهلوی، محمدرضا(شاه) / 16، 17، 30، 31 ،35، 36، 37، 49، 51، 53، 55، 56، 58، 59، 60، 62، 64، 65، 66، 70، 72، 74، 76، 77، 78، 80، 83، 84، 85، 86، 88،90، 94، 99، 100، 105، 106، 107، 114، 115، 117، 119، 122، 125، 128، 131، 132، 133، 136، 138، 139، 140، 142، 147، 149، 151، 152، 153، 154، 155، 156، 158، 164، 165، 166، 168، 169،170، 172، 173، 174، 175، 176، 178، 180، 183، 184، 185، 187، 192، 194، 195، 196، 197، 201، 202، 214، 232، 252، 303
پهلوی، محمود رضا / 177، 179
پهلوینیا، شهرام / 67، 72، 177، 189
پیراسته، مهدی / 247، 248، 314
پیرنیا، لوسیا / 158، 167، 168، 196
پیروز، منوچهر / 101
پیشرو / 110
پیمان سنتو / 45
ت
تامارا (محله) / 121
تبریز / 127، 128، 147
تجدد / 210
ترکیه / 45، 219، 270، 316
ترنر (دریاسالار) / 103
ترومن / 107
تگزاس / 270،295، 304
توتو / 68
توسعه کن (شرکت) / 41
تهران / 18، 38، 41، 50، 57، 62، 71، 72، 79، 92، 125، 126، 128، 131، 133، 134، 136، 139، 143، 150، 151، 153، 163، 164، 165، 167، 186، 190، 192، 252، 268، 295
تهران مصور (مجله) / 134
ث
ثابتی، پرویز / 272
ثریا (ملکه) / 49، 175، 274، 307
ج
جامعهالازهر / 254
جانسون / 107
جاوری / 303، 305
جبهه نجات / 218، 232، 269، 271، 280، 324
جرج واشنگتن (دانشگاه) / 309
جشن هنر شیراز / 87، 144
جعفری، شعبان / 254
جعفریان / 101
جکسن، ویلیام / 358، 359، 361
جکسویل / 227
جلیلی / 40
جمهوری خلق مسلمان (حزب) / 133
جوادی، فریدون / 57، 58، 76، 78، 79، 80، 81، 86، 97، 138، 150، 156، 170، 171، 182، 183، 202، 322
جوانان (مجله) / 134
جهان بین/ 166، 330
جهان تربیت (مدرسه) / 39
جهانبانی / 71
جهانشاهی (دکتر) / 41
جی، شاپور / 55
چ
چکسلواکی / 92، 93
چین / 70، 165، 202
ح
حاجبی، محمود / 52، 60، 81
حاجعلیآقا / 131
حجت (سپهبد) / 55، 61، 62، 67، 82
حجت کاشانی، بهمن / 63
حجت کاشانی، علی / 63
حزب اسلامی/ 132
حزب رستاخیز / 56، 75، 76، 78، 89، 109، 110، 112، 118، 119، 135، 255، 313
حزب مردم / 61، 107، 109، 211، 300
حزب ملیون / 61
حضرت سلیمان / 257
حکمت، هرمز / 271، 297، 306، 322، 324، 332
خ
خاتم (تیمسار) / 90، 104، 143، 176
خاله تاجی / 136
خانه نجات / 271
خبرگزاری پارس / 215
خراسان / 312
خزیمه اعلم (سناتور) / 56
خزیمه اعلم، پرویز / 56
خسروانی (سپهبد) / 282
خسروانی / 314
خسروانی، پرویز / 252
خسروانی، عطاءالله / 108، 252
خسروانی، کیوان / 86
خسروانی، هاشم / 236
خسروشاهی / 86
خلعتبری / 45، 112، 210
خلیج فارس / 73، 74، 101، 210، 229، 327
خمینی (آیتالله) / 112، 114، 120، 121، 127، 130، 31، 132، 133، 149، 154، 155، 231، 257، 267، 282، 301، 311، 312، 319
خواف / 312
خوانساری، پرویز / 320
خوانساری، مهرداد / 320، 321
خورشیدی، ش / 325
د
داداشپور / 271، 297، 306، 322، 332
دادگاه ایالتی ویرجینیا / 369
دادگاه فدرال آمریکا / 15
دارالتقریب / 254
داز / 56
دالاس / 293
دانشکده اقتصاد / 41، 71، 72، 74، 75
دانشکده علوم اجتماعی / 255
دانشگاه اقتصاد / 41
دانشگاه تهران / 53، 57، 71، 255، 304
دانشگاه شیراز / 240
دانشگاه ملی / 41، 71، 72، 73، 74، 75، 76، 78، 312، 313، 322
دانشور، سیمین / 57
دبیرستان البرز / 39
درخشش، محمد / 239
دریابیگی / 39، 47، 48، 49، 145، 237
دریابیگی، جواد / 43، 46، 68
دزنوا / 245، 316
دشتناز / 85، 96
دفتر مخصوص / 51
دفتری (تیمسار) / 53
دفتری، لیلی / 53
دلو / 158
دوبی / 327
دولو، امیر هوشنگ / 52، 62، 63، 90، 179
دوییکی (دکتر) / 195
دها / 75، 76
دیبا / 88
دیبا، احمد / 58
دیبا، ژاله / 236
دیبا، فرح (شهبانو)/ 15، 16، 17، 21، 39، 43، 47، 49، 50، 51، 52، 53،
56، 57، 58، 59، 64، 65، 66، 68، 70، 72، 73، 78، 79، 80، 83، 84، 85، 86، 88، 90، 95، 96، 97، 107، 109، 116، 125، 134، 135، 136، 137، 138، 139، 140، 141، 142، 143، 144، 145، 146، 148، 150، 151، 153، 155، 169، 170،171، 175، 179، 180، 181، 182، 189، 201، 202، 203، 205، 209، 217، 235، 245، 260، 270، 275، 286، 288، 302، 303، 304، 305، 313، 314، 315، 341، 342، 349، 353، 354، 361، 362
دیبا، فریده (مادر فرح) / 47، 48، 78، 79، 80، 84، 89، 97، 136، 167، 170، 237، 302
دیبا، کامران / 56
دیبا، محمود / 58، 86، 236
دیبا، یحیی / 56، 57
دیور، مایکل / 247
ر
رائد / 79، 194، 219، 238، 239، 320
راجرز، ویلیام / 181
رادیو جبهه نجات / 221
رادیو نجات ایران / 203، 217
راکفلر، نلسون / 178، 195، 213، 264، 310، 311، 319، 358
رام (دکتر) / 222، 167، 268، 285، 301
رام، افسانه / 244
رام، هوشنگ / 223، 244
رامبد، هلاکو / 209، 211، 228، 229، 230، 282، 299، 300، 301، 302، 306، 307، 308، 309، 310، 312، 315، 317
رامسر / 77، 78، 85، 119
رباط / 21
رجالی، سیمین /73، 41، 76، 77
رجوی، حسین / 282
رستوران کلبه / 280
رشیدی مطلق / 111، 113، 115، 157
رشیدیان / 53
رضائی / 101
رضاشاه / 83، 108، 158، 165
رضوانی، سعید (سپهبد) / 220
رفراندوم ششم بهمن / 98
رفیعزاده، منصور / 193، 255
رم / 40، 82
رمزکیت / 39
روحانی(مهندس) / 140
روزگار نو(نشریه) / 239
روزولت، آرچی / 311، 312
روس / 232
روسیه تزاری / 38
روشنیان، کریم / 256
ریاحی (سپهبد) / 73، 74، 75
ریاحی، فرهاد / 57
ریاضی (مهندس) / 52، 108
ریپورتر، شاپور / 55
ریچارد تومار (Richard Tomar) / 368
ز
ز، شاهپری / 259، 260، 286
زاهدی، اردشیر / 49، 53، 65، 103، 140،167، 180، 181، 205، 208، 210، 215، 223، 225، 288، 289، 290، 301، 307، 314، 320، 345
زاهدی، مهناز / 180، 181
زنجان / 287
زنگنه / 158
زوریخ / 63
ژ
ژنو / 38، 63، 268، 272
ژوهانسبورگ / 36
س
سازمان اطلاعات و امنیت ساواک
سازمان امنیتی اسرائیل (موساد) / 272
سازمان برنامه / 88، 89
سازمان تربیت بدنی / 55، 82
سازمان زنان / 323
سازمان سیا / 17، 18، 193، 217، 219، 221، 246، 247، 255، 264، 265، 269، 270، 271، 272، 274، 275، 276، 277، 279، 281، 284،
294، 298، 300، 311، 313، 318، 328، 348
سازمان فدائیان خلق / 325
سازمان مبارزه با بیسوادی / 323
سازمان ملل / 38، 40، 46، 70، 208، 295
سانتاباربارا (دانشگاه) / 40
سانفرانسیسکو / 286، 287، 291، 292، 312
ساواک / 77، 114، 139، 152، 153، 193، 252، 254، 255، 272، 324
سپید و سیاه (مجله) / 134
ستاد بزرگ ارتشتاران / 51
ستار / 85
ستاره سنگی (Stone Star) / 303
سرافراز، حسین / 26، 28، 30
سرخامی / 356
سردار افخمی، علی / 57
سرهنگزاده، کورس / 84
سعدآباد / 36، 68، 84، 86، 123، 135
سعدی / 233
سلطان قابوس / 241
سلیمانی، امیر / 79
سن موریتس / 62، 70، 91، 93، 94،95
سنا / 52، 108، 118
سنجابی، کریم (دکتر) / 132، 145، 149
سوئد / 263
سوئز / 101
سوربن (دانشگاه) / 324
سولیوان، ویلیام / 103
سوییس / 23، 62، 63، 213، 214، 227، 229، 246، 251، 272، 288، 289، 291، 294، 301، 302، 342، 356، 365
سهراب / 23
سیاسی، علیاکبر (دکتر) / 145
سیستان / 35
ش
شاپوریان / 221، 232، 233
شاهعبدالعظیم / 215
شاهقلی (دکتر) / 88، 225
شرکت هواپیمایی آلیتالیا / 300
شرنیپل / 291
شریعتمداری / 114، 123، 127، 128، 129، 130، 131، 132، 133، 134، 136، 149، 166
شریفامامی / 52، 98، 102، 108، 116، 117، 118، 119، 120، 121، 123، 127، 131، 135، 136، 174، 175
شفیق مصری، احمد / 67
شفیق، آزاده / 66، 67، 68، 176، 177، 364
شفیق، شهریار / 67، 176، 177، 188، 189، 327، 332
شکارگاه خجیر / 170
شکیب (خانم) / 222
شمیران / 134
شوراهای مشروطیت / 235 ، 277، 279، 280، 281، 284، 291، 297
شورای عالی هماهنگی / 122
شوروی / 39، 248
شهبازی / 101، 167، 227، 228، 246، 302، 317، 326، 327، 328، 329، 330، 331، 332
شهبندر / 95
شهر سوخته / 35
شهرام / 67، 176، 292
شهربانی / 148
شهردار تهران / 88، 119
شهرزاد / 97
شهرستانی / 88
شهرک چشمه / 41، 88
شیبانی، مهدی / 89
شیخالاسلامی (دکتر) / 140
شیخ زائد آل نهیان / 241
شیخ شلتوت / 254
شیراز / 205
شیرازی، قوامالملک / 67
شیرزاد، مرتضی / 131، 206
شیلات جنوب / 73
ص
صابر، بیوک / 192، 193
صدام حسین / 220
صدر، فضلالله / 209، 210، 214، 229
صدری، مراد / 235، 236، 237، 238
صدیقی (دکتر) / 141، 145
صفا / 324
صفاری، بیژن / 86
صفاری (تیمسار) / 86
صفویان (پروفسور) / 72، 73، 75
صمدیانپور (تیمسار سپهبد) / 148
صمصامالدوله / 141
صهبا، ابراهیم / 312
ض
ضیائی (سناتور) / 117
ط
طالش / 300
طاهری، امیر / 209، 214، 217، 229، 230، 250، 300، 301، 314
ظ
ظاهری، رضا / 235، 236، 237
ظهور و سقوط سلطنت پهلوی (کتاب) / 17، 49، 114
ع
عالیمرد، امین / 41، 72، 73، 313
عامری (مهندس) / 61
عاملی / 210
عباسخان / 83
عثمانی / 38
عدل، کتی / 61، 62
عدل، یحیی (پروفسور) / 61، 67، 318
عراق / 112، 192، 219، 220، 246
عربستان سعودی / 79، 186، 208، 219، 238، 239، 241، 275، 295، 298، 339، 340، 347
عظیمی (تیمسار) / 209، 211، 229
عقیلیپور / 193
علا / 49
علم / 42، 56، 59، 61، 72، 77، 81، 90، 99، 103، 108، 112، 113، 158، 205، 215، 240، 255، 313
علم، اسدالله / 58
علویکیا (تیمسار) / 193
عید فطر / 149
غ
غروی، محمد (آیتالله) / 79، 80، 128، 130، 155، 164
غنا / 167
ف
فارس / 237، 247
فاطمی، شاهین / 221، 230، 231، 269، 279، 281، 284
فخرالدوله / 274
فدراسیون اسکی / 54
فدراسیون تنیس روی میز / 60
فرازمند، تورج / 220
فرازیان (تیمسار) / 318
فرانسه / 49، 54، 143، 169، 176، 177، 179، 184، 193، 209، 211، 235، 246، 280، 281، 285، 288، 289، 291، 301، 325، 332، 353
فرخزاد، فریدون / 252
فردوست، حسین / 16، 17، 49، 60، 101،103، 114، 122، 175
فرودگاه مهرآباد / 128، 154، 163
فروغی، محمدعلی / 232، 316
فروغی، محمود / 232، 235، 237، 242، 244، 245، 246، 258، 263، 264، 276، 277، 283، 297، 299، 315، 316، 317، 348
فرهاد (دکتر) / 57، 97
فلات ایران / 306
فلاح / 49
فلوریدا / 227، 284، 290،291، 293، 294، 298، 299، 308
فورد / 107
فوزیه / 274، 275
فویت، ژوئل / 242، 244
فیروز / 158
ق
قاجار / 38، 101، 157، 158
قاسمی (دکتر) / 179، 229
قاسمی، رضا / 209، 210
قاهره / 35، 37، 163، 164، 165، 171، 177، 178، 183، 192، 195، 196، 197، 201، 203، 207، 208، 211، 217، 218،
245، 253، 264، 269، 274، 339
قراگوزلو / 158
قرهنی (سپهبد) / 98
قریب، هرمز / 81، 208
قریشی، احمد / 312، 313، 314، 318، 319، 322، 324
قزوین / 62
قشم / 139
قصر قبه / 173، 207
قطب شمال / 245، 290
قطبی / 39، 313، 322
قطبی، رضا / 16 ،50، 57، 68، 86، 87، 107، 108، 135، 136، 138، 141، 142، 143، 144، 153، 155، 156، 169، 182، 201، 202
قطبی، فاطمه / 43، 46، 48
قطبی، لوئیز / 141، 143
قطبی، محمد علی / 141، 143
قم / 36، 127، 128، 129، 131، 133، 147
قمشهای / 21
قمی، محمدتقی (آیتالله) / 254
قوام، علی / 67، 158
قیطریه / 149
ک
کاخ الیزه / 193
کاخ سفید / 17، 98، 106، 107، 141، 247، 298
کاخ قبه / 168
کارپاتی، امیلیا / 57
کارتر، جیمی / 98، 103، 114، 116، 137، 141
کارملو / 228، 246
کازابلانکا / 224
کاظمی (تیمسار) / 209، 211، 214، 229
کاظمیان / 227، 230، 244، 246، 279
کاظمیان، غلام (دکتر) / 209، 264، 267، 297، 299، 366، 368، 369
کاظمیه، اسلام / 230، 231، 269، 280، 281، 301
کالیفرنیا / 139، 177، 280
کانادا / 55
کانون پرورش فکری کودکان / 53، 147، 304
کانون مترقی / 45
کتیه (Cottieh) / 180، 181، 216، 337، 339
کردستان / 270، 328
کریمی، نصرت / 292
کسرائی، بیژن / 297، 341، 342، 343، 344
کسروی / 315
کلالی / 301
کلین، رای (Ray Clayn)/ 265
کمپدیوید / 197
کنتیکت / 235، 258، 266، 277، 285، 287، 289، 291، 292، 345، 346، 352، 360
کندی، جان اف / 98، 99، 100، 103، 107، 295
کنستانتین / 93
کنفرانس اسلامی / 166
کورس/ 292
کورش/ 35، 37
کویت / 179، 210
کهک قم / 210
کیسی، ویلیام / 247، 265
کیسینجر / 213
کیش / 115، 128، 144، 153، 294، 295
کیوراناواگا / 168
کیهان (روزنامه) / 120، 300
گ
گارد شاهنشاهی / 94
گروه اندیشمندان / 109
گلپایگانی (آیتالله) / 127
گلسرخی، رضا / 273، 275
گنجی (دکتر )/ 270، 271، 280، 283، 284، 291، 315
گنجی، منوچهر / 80، 109، 218
گوگوش / 84
گیلدا / 90
ل
لاجوردی، حمید / 263
لبنان / 238
لندن / 38، 167، 180، 191، 196، 209، 238، 272، 282، 288، 303، 321، 340، 349
لوزان / 181
لوسآنجلس / 44، 177، 179، 242، 244، 280، 318، 355
لوموند (روزنامه) / 281
لیزا / 58
لیلی / 38
م
مارکس / 231
مارگرت تاچر / 240، 241
ماکیاولی / 316
متقی، امیر / 208، 214، 238، 239، 240، 241
متین دفتری / 158
مجیدی، عبدالمجید / 88، 89، 96، 101
محمودی (دکتر) / 218
محوی / 90
محوی، ابوالفتح / 63
محوی، سهراب / 86
مخبرالسلطنه / 108
مدرسه رازی / 53، 57
مدرسه عالی شمیران / 41، 73، 75، 76، 78
مدنی، باقر / 75
مدیترانه / 202
مدینه (شرکت) / 165، 346، 360
مراکش/ 31، 37، 43، 139، 164، 166، 168، 182، 191، 206، 207، 208، 211، 212، 217، 220، 224، 226، 230، 232، 234، 235، 236، 237، 245، 246، 247، 256، 257، 261، 262، 263، 271، 291، 301، 316، 328، 339، 345
مرعشی (آیتالله) / 127
مروت / 318
مسجد بازار شیراز / 87
مسجد کرمان / 152
مسعود انصاری، احمد علی/ 15، 16، 18، 21، 22، 23، 24، 25، 26، 27،
28، 29، 30، 31، 38، 43، 75، 76، 91، 93،
مسعود انصاری، عبدالحسین / 38
مسعودانصاری، محمدعلی / 38
مصدق / 53، 153، 175، 215، 318
مصر / 43، 92، 116، 151، 164، 166، 167، 168، 172، 173، 191، 195، 197، 207، 211، 254
معاون، مسعود / 249، 296، 308، 317، 326
معتمدی، نادر / 225، 263
معزینیا، آرام / 226
معینزاده / 193
معینزاده، جواد / 193، 196
معینزاده، هوشنگ / 193، 254
معینیان، نصرتالله / 51، 204، 208، 209، 214، 215، 229، 238، 239، 240، 241، 245، 314، 315، 322
مفید، اردوان / 291
مکزیک / 37، 42، 116، 138، 151،164، 167، 168، ،169، 170، 171، 172، 173، 177، 183، 184، 185، 191، 192، 195
مک لین ویرجینا / 296، 346
مکه / 79، 80
ملک حسن / 208، 212، 216، 257، 291، 339
ملک حسین / 91، 92، 93، 105، 166، 186، 190، 207
ملک خالد / 207
ملک فاروق / 92
ملک فهد / 239، 240، 241
ملک فیصل / 92
ملکه مادر / 177، 178
ممیز، حبیب / 73، 74، 75، 76، 270، 318
من جاسوس روسها در ایران بودم (کتاب) / 256
منتصری (دکتر) / 196
منصور، جواد / 108
منصور، حسنعلی / 45، 99، 118
منصور، رجبعلی / 99
مهاجرانی، عباس / 288
مهدوی / 55، 56، 205
مهدیخان / 83
میدان ژاله / 133، 149
میدلبرک / 266
میرزا مسعود خان وزیر / 38
میرفندرسکی / 45
میسن (Mason)/ 226
میلارد، کریستین / 184
مینباشیان / 96، 175
ن
نائینی (سناتور) / 118
ناصر / 92
ناصرالدین شاه / 38
ناوگان هورکرافت / 67
نجات (نشریه) / 269
نجف / 45، 120، 121، 127، 133
نراقی، احسان / 101، 138
نرسیقربان (دکتر) / 343
نصر، سید حسین / 59، 138، 169، 173، 184، 185، 186، 313، 322
نصرتالله خان / 83
نصیری (ارتشبد) / 140،252
نوروزی / 228، 326، 329، 330، 331، 332
نوروزی، منصور / 249، 250
نوریهگا/ 172
نوشهر / 50، 68، 69، 85، 88، 91، 92، 93، 104، 105، 125، 126، 144، 146، 147، 148، 150
نویسی/ 166
نهاوندی، هوشنگ (دکتر) / 57، 59، 81، 101، 109، 138، 169، 173، 184، 186، 255، 313، 321
نیکپور، منوچهر / 301
نیکپی/ 88، 140
نیکخواه، فرهاد/ 111
نیکسون، ریچارد / 71، 100، 107، 109، 294، 295
نیل / 36
نیویورک / 40، 167، 171، 174، 175، 177، 178، 185، 187، 189، 195، 196، 235، 236، 237، 247، 264، 305
و
واتیکان / 208
واشنگتن (نشریه) / 333
واشنگتن / 21، 106، 207، 210، 217، 266، 276، 280، 285، 289، 290، 294، 320، 325، 346
واشنگتن بیزنس ژورنال (روزنامه) / 368
واشنگتن تایمز (روزنامه) / 368
واگنر، مایک / 306، 345، 358، 360
والاستریت ژورنال (روزنامه) / 368
والترز (ژنرال) / 295
وثوقی، بهروز / 85
وحدت / 86، 87
وحید، فرشاد / 68
وحیدی (دکتر) / 88
ودیعی، کاظم / 254
وزارت اطلاعات / 111، 112، 215، 232
وزارت آموزش و پرورش / 270، 282
وزارت امور خارجه / 38، 79
وزارت بازرگانی / 54
وزارت بهداری / 72
وزارت دربار / 42، 58، 59، 217، 240
وزارت راه / 94، 215
وزارت علوم و آموزش عالی / 77
وزارت فرهنگ و هنر / 96
وزارت کشاورزی / 96
وزارت کشور / 73، 322
وزیر آب و برق / 88
وزیر امور خارجه / 45، 112
وزیر بازرگانی / 55
وزیر دربار / 42
وزیر علوم و آموزش عالی / 96
وزیر کشور/ 73
وکیل (دکتر) / 40، 43، 208
ولیان (دکتر) / 140، 207
ونک / 57
ویرجینیا / 345، 352، 361
ویرجینیای شمالی / 346
ویلی برانت / 213
ویلیام / 290
ویلیامز / 328
ه-
هاروارد / 223 ، 299
هاشمینژاد (تیمسار) / 79، 341
هالیوود / 44
هاوایی / 286، 291
هایده / 84، 85
هایزر (ژنرال) / 102
هتل هیلتون / 240، 285، 299
هخامنشی / 35، 37
هدایت / 158
هلمز، دیک / 247
هلمز، ریچارد / 247
همایون، داریوش / 112، 140، 315
همدان/ 57
همدمالسلطنه / 177، 179
همراز / 166، 330
هند / 39
هنگکنگ / 273
هویدا، امیرعباس / 42، 45، 52، 54، 55، 74، 75، 77، 81، 84، 96، 98، 99، 102، 103، 107، 108، 109، 110، 111، 112، 113، 114، 115، 116، 117، 118، 119، 128، 135، 140، 205، 213، 270، 300، 313، 324
هویدا، عینالملک / 99
هیراد / 51، 215
ی
یزدانپناه (سپهبد) / 82، 83
یزدانی، هژبر / 101
یمانی، زکی / 347
یول براینر / 223، 262، 286
یونان / 91، 93، 94
E.F.Hutton / 349، 351، 353، 354، 356، 363، 366
Euro- American Petrol Corporation / 344
Fairfield/ 345
Gainer (شرکت) / 346
Riggs (بانک) / 352، 355