ghaemiyeh.com
سرشناسه : همایش ایران و استعمار انگلیس (۱۳۸۷: تهران )
عنوان و نام پدیدآور : ایران و استعمار انگلیس: مجموعه سخنرانیها، مقالات و میزگرد.
مشخصات نشر : تهران: موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، ۱۳۸۷.
مشخصات ظاهری : ۷۵۰ ص.
شابک : ۷۰۰۰۰ ریال :978-964-5645-95-1
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
یادداشت : کتابنامه.
موضوع : ایران -- روابط خارجی -- انگلستان -- کنگرهها .
موضوع : انگلستان -- روابط خارجی -- ایران -- کنگرهها .
موضوع : ایران -- تاریخ - ۱۳۰۴ - ۱۳۵۷ -- دخالت انگلستان -- کنگرهها .
شناسه افزوده : موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی .
رده بندی کنگره : DSR۱۳۹/الف۸ھ۸ ۱۳۸۷
رده بندی دیویی : ۳۲۷/۵۵۰۴۲
شماره کتابشناسی ملی : ۱۶۴۳۶۲۸
اولین همایش ایران و استعمار انگلیس
تصویر
تصویر
دوران نفوذ استعماری انگلیس طی دو قرن اخیر بخش مهمی از حافظه تاریخی ملت ایران را تشکیل میدهد و عملکرد فعلی دولت آن کشور نیز نشان میدهد که سایه تمایلات استعماری از رفتار وارثان استعمار پیر «بریتانیای کبیر» هنوز رخت بر نبسته است. این امر ضرورت توجه به ریشههای رفتار گذشته و حال سیاستمداران انگلیسی در به فراموشی سپردن سابقه استعماری آن کشور، نشانگر اهمیت موضوع است!
همایش ایران و استعمار انگلیس که در 23 مهر ماه 1387 در تالار علامه امینی دانشگاه تهران برگزار شد، گاهی در جهت بازشناسی مبانی رفتاری استعمارگران انگلیسی بوده است. هدف از این همایش که توسط مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی و با همکاری مجمع... مراکز تاریخ پژوهی، اسناد و بانکهای اطلاعاتی (مهتاب) ترتیب یافت، بازخوانی مستند و علمی سابقه استعماری انگلیس در ایران عهد قاجار و پهلوی، احیاء و تقویت جریانپژوهی و فرهنگی بازشناسی مناسبات انگلیس با ایران پیش از انقلاب و افزایش سطح فرهنگ سیاسی دانشجویان و پژوهشگران در این خصوص بود.
این همایش، پس از برگزاری دو همایش در زمینه بررسی علل فروپاشی سلطنت پهلوی در تاریخهای دوم اسفند 1382 و اول بهمن 1385 و همچنین همایش جریانهای فکری مشروطیت که در 19 تیر 1385 برگزار شد، چهارمین همایش از این دست میباشد.
همایش ایران و استعمار انگلیس با سخنرانی افتتاحیه آیتالله هاشمی رفسنجانی آغاز شد و سپس سخنرانان در دو نوبت صبح و عصر به ارائه مقالات خود پرداختند. پس از پایان سخنرانیها و مقالات، میزگردی با حضور 6 نفر از صاحبنظران برگزار شد شرکتکنندگان در این میزگرد به سؤالات حاضرین پاسخ گفتند.
کتاب حاضر منتخب مقالات رسیده به دبیرخانه همایش است که از میان بیش از صد مقاله با داوری انتخاب شده است؛ ضمناً سخنرانیها و میزگرد همایش نیز در این کتاب آمده است.
بخش اول این مجموعه، سخنرانیها و میزگرد را در خود جای داده است.
سخنرانی دکتر فرهاد رهبر، رییس دانشگاه تهران؛ سخنرانی آیتالله علیاکبر هاشمی رفسنجانی، رییس مجلس خبرگان رهبری و سخنرانی دکتر شاپور رواسانی در این قسمت جای گرفتهاند.
برنامه پایانی همایش علمی پژوهشی «ایران و استعمار» با میزگردی با عنوان در «نقش انگلستان در برآمدن و تداوم سلسله پهلوی» بود که با حضور تنی چند از صاحبنظران برگزار شد.
دکتر احمد نقیبزاده، عباس سلیمی نمین، دکتر عبدالرضا هوشنگ مهدوی، مجتبی سلطانی، قاسم تبریزی و سید مجید تفرشی در این میزگرد شرکت داشتند.
بخش دوم این مجموعه به منتخب مقالات رسیده به دبیرخانه همایش اختصاص دارد که خلاصه تعدادی از آنها در روز همایش ارائه گردید. این مقالات به ترتیب حروف الفبای نام خانوادگی نویسندگان آنها آمده است.
در پایان از همه کسانی که با ارائه مقاله و سخنرانی در همایش ما را یاری کردند سپاسگزاریم.
امیدواریم این اثر بخشی از ناگفتههای تاریخ معاصر ایران را به بازار نشر عرضه کند و مورد استفاده پژوهشگران، مورخان و سایر علاقهمندان قرار گیرد.
مؤسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی
دبیرخانه دایمی همایشها
دکتر فرهاد رهبر
بسمالله الرحمن الرحیم
امروز دور هم جمع شدهایم تا اندیشمندان، بزرگان و استادان، موضوع مهمی را به بحث و بررسی بگذارند. در ابتدای بحث جا دارد که از تمامی دستاندرکاران و برگزارکنندگان این همایش قدردانی کنم. چرا که با پرداختن به یکی از مهمترین موضوعات تاریخی، تلاش کردند همواره حافظه تاریخی ملت ایران بویژه جوانان و نخبگان را زنده نگه دارند. در اهمیت این موضوع همین قدر بس که در این محفل علمی یکی از وزینترین وزنههای انقلاب اسلامی و یکی از آگاهترین به تاریخ معاصر ایران و دانشمند بزرگ حضرت آیتالله هاشمی رفسنجانی علیرغم مشغله فراوان در این محفل علمی و در این همایش شرکت نمودند تا با بیانات محققانه خود گوشهای از زوایای تاریک روابط ایران و انگلیس را تشریح کنند. و این ادعا و این دلیل خود بر اهمیت این موضوع کافی است که ایشان با حضور خودشان به ما علامت میدهند که موضوع مهمی است و باید به آن پرداخته شود. اما اجازه میخواهم قدری پیرامون این اقدام بزرگ، یعنی برگزاری این همایش مطلبی را خدمت عزیزان، بزرگان و سروران عرض کنم. استعمار سیاه انگلیس که برای چندین قرن بخش اعظم جهان را تحت سلطه خودش قرار داده بود به ملتهای مسلمان بیشترین لطمهها را وارد کرد. در آخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم مسائلی چون ارتباطات و بعد کشف نفت و مسائل استراتژیک و ژئوپولتیک منطقه خاورمیانه باعث علاقه بریتانیا در مستحکم کردن جای پای خود در منطقه و بویژه در خاورمیانه و خلیج فارس شد و ایران، عراق، افغانستان، فلسطین و طیف وسیعی از سایر کشورهای اسلامی را تحت فشار قرار داد و لطمههای جبرانناپذیری بر آن وارد کرد. بخش اعظم این ضربههای وارده هنوز هم زخمهای التیام نیافتهای است که هم اکنون از این زخمهای التیام نیافته خون تازه ملتها جاری
است. نمونه بارز آن فلسطین عزیز است که با تبانی استعمارگران شرور انگلیسی در اختیار تروریستهای صهیونیست قرار گرفت و هنوز هم انگلیسیهای شرور از این مولود نامشروع حمایت میکنند. پرونده سیاه استعمار انگلیس فقط به کشورهای اسلامی محدود نمیشود و اگر قرار باشد انگلیس به خاطر جنایتها و شرارتهایش در حق ملتها در گذشته غرامتی بپردازد، امروز بایستی انگلیسیها به بردگی ملتهایی دربیایند که زمانی آنها را تحت استعمار خودشان قرار دادند. البته این خود دلیل محکمی است که لندن مایل نیست پروندههای سیاهش را در اختیار همگان قرار دهد و به خاطر آن غرامتی به ملتهای رنجدیده پرداخت کند. لذا با تمام توان تلاش کرد تا مناسبات گذشتهاش را با ملتها پنهان کند به عبارتی برای تضعیف، مخدوش ساختن و یا محو حافظه تاریخی ملتها از هیچ کوششی دریغ نکرد. ولی خشم و کینه و نفرتی که ملتها از انگلیسیهای شرور در دل دارند، زخمهای عمیقی است که هرگز التیام پیدا نمیکند و پایانی هم نخواهد داشت. برای اینکه این ادعا ملموستر باشد، یکی از این زخمهای غیرقابل التیام [را مثال میزنم که] فاجعه قحطی بزرگ در دوران حضور انگلیس در ایران بود. با مرور حافظه تاریخی [ملت] ایران در فاصله سالهای 1917 تا 1919 میلادی درمییابیم که بزرگترین فاجعه تاریخ بشریت با قحطی بزرگ در ایران شکل گرفت به طوری که نزدیک به 40 درصد از جمعیت ایران به سبب گرسنگی و سوءتغذیه و بیماری ناشی از آن، از صفحه روزگار محو شدند. با اینکه قحطی بزرگ ایران از بزرگترین قحطیهای دوره معاصر و از بزرگترین نسلکشیهای قرن بیستم است اما هنوز ناشناخته مانده. جالب است که بدانید انگلیسیها نقش حساب شدهای در این فاجعه بزرگ به عهده داشتند و برنامهریزی شده با تداوم بخشیدن به این قحطی در پس استحکام پایههای خود در منطقه و ایران بودند. قحطی بزرگ درست در زمانی اتفاق افتاده است که سراسر ایران در اشغال نظامی انگلیسیان بود و انگلیسیها نه تنها هیچ کاری برای مبارزه با قحطی و کمک به مردم ایران نکردند بلکه عملکرد آنها اوضاع را وخیمتر کرد و سبب مرگ ملیونها تن از هموطنان ما در آن سالها شد. درست در زمانی که مردم ایران از قحطی رنج میبردند، ارتش بریتانیا مشغول خرید غله، مقادیر عظیمی مواد غذایی از بازار ایران بود و با این کار خودش هم باعث افزایش قیمتها در داخل شد و هم مردم ایران را از مواد غذایی خودشان محروم کرد و در جبهههایی که مشغول به عقبنشینی میشد آذوقههای غله مواد غذایی خودش را منهدم می کرد و اجازه نمیداد مردم ایران از آن استفاد کنند. جالب است بدانید برای اینکه امکان بیشتری برای حمل و نقل ادوات و تجهیزات نظامی داشته باشند، به جای اینکه غله و مواد غذایی را برای ارتش خودش از خارج وارد کند آن را از داخل تأمین میکرد و اجازه ورود مواد غذایی را نمیداد. به
علاوه درست در همین زمان که مردم ایران از این قحطی بزرگ رنج میبردند [انگلیس] از دادن پول درآمدهای نفتی به دولت ایران استنکاف میورزید و قطعاً چنین اقداماتی میتواند جنایت جنگی و جنایت علیه بشریت به شمار بیاید و برابر مستندات موجود هیچ تردیدی نیست که انگلیسیها از قحطی و نسلکشی به عنوان وسیلهای برای سلطه بر ایران استفاده میکردند. انگلیسیهای شرور با اقدامات حساب شده خودشان توانستند زمینه عملیاتی کردن دو کودتای ننگین سوم اسفند و 28 مرداد 1332 را در ایران فراهم کنند و به این ترتیب سیر تاریخی ملت ایران را تغییر دهند و با حاکم کردن سلسله منحوس پهلوی آن را به قهقرا ببرند. به همین دلیل هم امیدوار بودند بتوانند پس از پیروزی انقلاب اسلامی به توطئهها و شرارتهای خودشان در کشور ادامه بدهند و سرنوشت انقلاب اسلامی را به ناکامی و شکست بکشانند. اما به حول و قوه الهی ناکام شدند و با احساس سرخوردگی در موضع انفعال قرار گرفتند. عجیب نیست که امروز انگلیسیها بعد از گذشت نزدیک به یک قرن هنوز حاضر نیستند اسناد وزارت جنگ و اسناد نظامی انگلیس درباره ایران در طی سالهای 1914 تا 1921 میلادی را در دسترس همگان قرار بدهند. اعلام کردند این اسناد تا سال 2053 میلادی منتشر نخواهد شد و هیچ امیدی نیست پس از آن نیز منتشر بشود چون آنها همواره مصمم هستند که حافظه ملتها را در مورد انگلیس دستکاری کنند و همچنان تلاش دارند که مسئله نفوذ استعمار انگلیس در ایران مسکوت بماند و یا اینکه این حضور و نفوذ را توجیه کنند ولی ما رسالتی داریم و آن سالت این است که اجازه ندهیم میان نسل امروز و واقعیات تاریخ معاصر فاصله ایجاد شود و یا بیگانگان در تدوین تاریخ معاصر آن طور که مطلوبشان هست و با تاریخنگاری مغرضانه تاریخ ایران را مخدوش و یا منحرف کنند یا با عدم انتشار اسناد تاریخی موفق به پنهان کردن حقایق تاریخی بشوند و ما وظیفه داریم ضمن احیا و بازسازی حافظه تاریخی مردم ایران، بویژه جوانان به این حافظه تاریخی عمق ببخشیم و با مطالعه و تدوین و انتشار سوابق استعمار انگلیس که اکنون تمامی تجارب آن در خدمت امریکا قرار گرفته، بتوانیم به رشد فکری و سیاسی نسل جوان و تقویت روحیه غیرت و دشمنشناسی در کشور کمک کنیم و علاوه بر آن با افزایش هوشیاری نخبگان جامعه نسبت به مطامع و مداخلات بیگانگان، تمامی طرحها و برنامههای استعماری آنها را خنثی کنیم و در عین حال این کار میتواند درسها و عبرتهای فراوانی از آن حاصل شود که دستمایهای برای تدوین سیاستهای نظام بویژه در تدوین سیاستهای خارجی مورد استفاده قرار بگیرد.
این همایش امروز این رسالت را بر عهده دارد که این فاصله و حافظه تاریخی نسل امروز و نسل گذشته و تاریخ معاصر را کوتاه کند. حافظه تاریخی را زنده کند و به نسل
جوان این پیام را بدهد که مراقب باشید که در گذشته چنین اتفاقاتی افتاده است تا این اتفاقات هم تکرار نشود و هم زمینهای باشد برای یک ادعا علیه استعمارگر پیر و استعمارگر گذشته یعنی انگلیس. من امیدوارم همه شما عزیزان امروز که دور هم جمع شدیم در این هدف مقدس موفق و پایدار باشید. والسلام علیکم و رحمهالله و برکاته.
حضرت آیتالله هاشمی رفسنجانی
بسمالله الرحمن الرحیم. الحمدالله والسلام علی رسولالله و آله. متشکریم از مجموعه نهادها و شخصیتهایی که به فکر افتادند تا نسل جوان را با تاریخ معاصر، آن طور که بوده، آشنا کنند. آن قطعه از تاریخ ما مظلوم است به خاطر اینکه در دوره قاجار و بعد از آن در دوران پهلوی عمداً این واقعیات مکتوم مانده و از آن طرف چون طرفهای خارجی ما هم محکوم بودهاند، این قطعه از تاریخ را تا توانستهاند، مکتوم نگه داشتهاند و امروز وظیفه دلسوزان و محققانی که به زوایای تاریک این تاریکخانه وارد شوند و ملت را و نسل جدید را آگاه کنند.
من در بیانیه اجلاس و اهداف اجلاس، اهداف مقدسی را دیدم که یک هدف مهم این است که مقایسهای بکنم بین ایران بعد از انقلاب و ایران سالهای دوران قاجار و رژیم پهلوی که چه تفاوت اساسی از این به بعدِِ استقلال دارند. این در اهداف اجلاس شما نبود ولی قطعاً باید جزء اهداف باشد چون هدفدارترین نقطه الآن برای ما از این آگاهیها این است که ببینیم ملت ایران با انقلابش چه کرد؟ بحثهایی که من عرض میکنم، مربوط به حدود دویست سال اخیر است؛ یعنی آنچه که تعریف تاریخ معاصر است، است و بیشتر مربوط به رفتاری است که قدرتهای مسلح دنیا به خصوص روسیه و انگلیس با ما کردند؛ با وضعی که دولتهای ما داشتند. به نظر من این دویست سال گذشته و غیر از سی سالی که انقلاب اسلامی در صحنه است، این 170 سال یک نمایشگاه عجیب از حرص و طمع و بیرحمی و حرکات ضدانسانی استعمارگران از یک طرف و بیعرضگی و بی اطلاعی و ضعف مدیریت و ضعف آگاهی از طرف ایران است و این را خیلی خوب میشود به صورت یک سریال تاریخی به مردم نشان داد. واقعاً برای انسانهای امروزی، برای جوانان ما به خصوص دانشجویان ما مطالعه این
قطعه از تاریخ بسیار بسیار اهمیت دارد. خیلی چیزها را میشود از آن فهمید. در انقلابمان سه رکن آن هم از زبان مردم و فطرت مردم مطرح شد. «استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی» از این سه رکن به استقلالش در بحث امروز تکیه میکنم. در آستانه قرن نوزدهم این ماجرا شروع میشود. آن موقعی که استعمارغرب دوره نشاط و جوانی و تحرکش را داشت و مظاهر استعمار، دست اندازی به مراکز مختلف دنیا (افریقا، امریکای لاتین، آسیا و خاورمیانه) بود، هدفشان هم این بود که اولاً بازار برای محصولات دوران صنعتیشان پیدا کنند و ثانیاً مواد خام ارزان از اینجا برای صنعتشان ببرند و اگر هم لازم بود از نیروی کار ارزان [استفاده کنند] حالا چه در کشور خودشان برای آنها کار کنند یا ببرند به آنجا و از سلطه سیاسی [استفاده کنند] به نحوی که ملتها را در بند نگه دارند تا آنها حرکت ضداستعماری نکنند. ایران یکی از مهمترین و حساسترین نقطه های حرکت استعمار بود و میداندار این استعمار هم بیشتر در درجه اول انگلیس و در درجه دوم روسیه است. فرانسه هم گاهی سری میزد. اما به نظر میرسد که فرانسویها بهتر از این دو رقیب عمل میکردند. در آستانه قرن 19 اولین حرکت انگلیس، اهدافش را نشان داد. انگلستان بهترین نقطهای که در قلمرو استعماریاش داشت، هندوستان بود و آنجا همه چیز برای انگلیس بود. حفاظت از مستعمره شبه قاره هند برای انگلیس در اولویت اول بود، روابط هم بود. فرانسه آمد، پرتغالیها آمدند و روسها حرکت کردند و انگلیس هم با همه آنها مواجه میشد و آنها را طرد میکرد. یکی از راههای مهمی که میتوانست دیگران را به هند برساند، همین ایران بود. روسیه دو راه داشت: یکی از آسیای میانه و یکی از راه ایران. اول ایران را در اولویت قرار داد و انگلیس برای اینکه این راه را بر رقبا ببندد و به علاوه [چون] به خود ایران چشم طمع داشت. دو هدف داشتند: هم ایران برایشان مهم بود و هم حفاظت هندوستان به عنوان مهمترین پشتوانه آن جزیره ثروت؛ اما وابسته به خارج و در این جهت قبل از سال 1800 و بدون هیچ دلیلی جزیره قشم را اشغال کرد و در ساحل بوشهر نیرو پیاده کرد و به دنبال آن با تهدید قرارداد بازرگانی را که اولین قرارداد از این نوع بود به ایران تحمیل کرد که ظاهراً هم متساوی بود اما ایران که چیزی نداشت به آنها بدهد (بازرگانی فعالی نداشت) اما آنها همه چیز برای نفوذ به ایران در اختیار داشتند. حرکت از اینجا آغاز می شود. روسیه هم از آن طرف متوجه کار انگلیس میشود. آن هم با وصیتنامه معروف پترکبیر، آرزوی رسیدن به آبهای گرم جنوب ایران را داشت. البته آنها به آبهای دریای سیاه راه داشتند و میتوانستند از تنگه هرمز عبور کنند اما برایشان کافی نبود و میبایست به اقیانوس هند از طریق ایران برسند. در این مسیر یا میبایست از آسیای میانه و افغانستان عبور کنند که این را در اولویت قرار
دادند. گرچه بعداً خودشان را به مرز افغانستان رساندند و در هر دو میدان با انگلیس رقابت می کردند. ایران قربانی این تنازعات قدرتهای استکباری شد. نقطه ضعف ایران، وجود استبداد خفقانآمیز داخلی بود که ملت را اصلاً در صحنه نمیخواست. استبدادی که راه خودش را، دوام کار خودش را کم کم در سایه حمایت خارجیها دید و این دو عنصر شوم مثل دو لبه قیچی، منافع این ملت را قربانی میکردند و استبداد نیاز به استعمارگران داشت و استعمارگران نیاز به مستبدینی داشت که حساب روی ملتشان باز نمی کنند و روی خارجیها باز میکنند. اتفاقاتی که در ایران افتاده با این استراتژی باید تحلیل شود. انگلیس اولین جایگاه خودش را با تحمیل قرارداد و حضور نظامی در جنوب ایران آغاز کرده بود. روسیه بایست کاری میکرد. روسیه هم با ایده وصیتنامه پترکبیر و با حرکات تند الکساندر اول به طرف ایران حرکت کرد و اولین کارش اشغال گرجستان بود. برای اینکه به جنوب قفقاز و جلوتر به متصرفات ایران که آن روز تا عمق قفقاز حضور داشتیم، به آنجا برسد که زمینه جنگ اول روسیه با ایران است و انگلیس هم یک فرصت استثنایی و طلایی [پیدا کرد] که در سایه این تهدید همسایه شمالی، هر چه میتواند خودش را در ایران قوی کند، نفوذ کند و کرد و در سایه همین تهدید، اولین قرارداد نظامی قبلاً قرارداد بازرگانی بود این بار قرارداد دفاعی نظامی بود با ایران منعقد میکند. در اوایل قرن 19 و در سایه این قرارداد به خیلی از جاها ورود میکند و نفوذش را آن قدر قوی می کند در ایران که از شرق و غرب ایران برای خودش سربازگیری جاسوس و عامل انتخاب میکند و نفوذ عمیقی در دستگاه قاجار میکند و از دریچه نیاز ایران هر روز یک خواسته ناحقی بر ایران تحمیل می کند و برای اینکه هندوستان را از آسیب ناپلئون و روسیه نگاه دارد ایران را وارد درگیری ناخواسته می کند. از فتحعلی شاه میخواهد که به افغانستان حمله بکند و با همراهی زمان شاه مزاحم یک حرکت جدیدی را در منطقه به وجود میآورد. البته این کار را فرانسویها هم میخواستند بکنند. انگلیس به یک دلیل و فرانسه به یک دلیل. ایران در آن مقطع آلوده میشود به مسئله افغانستان که هرات جزئی از ایران بود و برای ایران و برای حرکت خودش مشروعیت داشت. از آن طرف هم درگیر میشود در مسائل پیچیده روابط استعمارگری. از این به بعد ایران مثل توپ فوتبال در اختیار این سه بازیکن عمده یعنی روسیه، فرانسه و انگلیس [قرار میگیرد] که به این طرف و آن طرف پرتاب میشود. جنگ اول روسها با ایران شروع میشود و ده سال ایران گرفتار این جنگ است. البته ایران کشور نیرومندی بود از جهاتی و ما همان ایرانی بودیم که در زمان قبل از قاجار تا اعماق آسیا جلو رفته بودیم و در آسیای میانه از سیحون و جیحون گذشته بودیم و در قفقاز بسیار پیش رفته بودیم و در خیلی جاها اعتبار نظامی ایران بالا بود. در
آن زمان مثل نادرشاه و کریمخان زند و کارهایی که اینها میکردند، هنوز در حافظه مردم ایران بود و مردم هم این نشاط را داشتند؛ اما این قدرت عظیم با این توطئههایی که استعمارگرها کردند روز به روز ضعیف شد. در این دوره ایران در جنگ اول روس، بعد از گذشت ده سال شکست میخورد و انگلستان ماهرانه پیمان گلستان را بر ایران به نفع روسیه تنظیم می کند که البته نفع انگلیس در آنجا بالاست و در خود قرارداد میبیند که به ایران ظلم شده، موادی میگذارد که جبران و اصلاح بشود. بر سر اصلاح مواد معیوب دوباره جنگ دوم را آغاز میکند که جنگ دوم هم باز با حیلهگریهای انگلستان به ترکمانچای میرسد و در ترکمانچای ما [شاهد] آن قرارداد فوقالعاده ننگین در تاریخ خودمان هستیم. اثر این حرکات این است که دولت ایران به شدت ضعیف میشود و اعتبار نظامی خودش را از دست میدهد و اولویت [اول] قاجاریه هم حفظ خودشان و تثبیت خودشان را [بود] که این هم چون متکی به مردم نبودهاند جز با تأیید روس و انگلیس به دست نمیآمد و دوران نفوذ عجیب استعمار در عمق جان مردم ایران از این تاریخ اوج میگیرد. فقط یک جمله از میرزا آغاسی نقل میکنم که در نامهای به محمدشاه مینویسد وقتی که فشار سفارتخانه های استعماری او را مستأصل کرده بود، میگوید این نوکر شما آرزوی مرگ میکند. ای کاش میمردم و این روز سیاه را در تاریخ خودم نمیدیدم. نه میمیرم که راحت شوم و نه از دست این زورگویان راحت میشوم و نه اعلیحضرت شفا پیدا میکند که پدر این متجاوزان را از گور در بیاورد و آتش بزند. و حالا اگر سالم هم بود معلوم نبود چه کار میکرد. اینها انتظار دارند ما شال و کلاه کنیم و برویم آنجا از آنها عذرخواهی کنیم که چرا دیر ایران را تصرف کردند. این تعبیرات در نامه حاج میرزا آغاسی است به شاه. یعنی این سبک برای ما پیش آمده بود. هزاران نمونه از این تعبیرها را شما در تاریخ دارید میبینید. ایران مقتدری که آن همه عظمت داشت این طوری گرفتار شده که ایادی استعمار این طور با اینها برخورد میکردند. در جریان جنگ دوم که از 1826 تا 1828 میلادی اتفاق افتاده، انگلیس بیشترین استفاده را کرده، به خاطر ضعف ایران برای تحمیل قرارداد و هم برای حفاظت از هند و هم برای نفوذ بیشتر در ایران. در جنگ دوم ایران و روس، فرانسه دوباره به روسیه نزدیک میشود. علیرغم اینکه مدتی با هم میجنگیدند در بالکان و در اروپای شرقی، بیوفایی فرانسه باعث میشود که سربازان روس از جبهه غرب آزاد شوند و عثمانی را شکست دهند. عثمانی آن روز در جبهه با ایران بود و ایران را هم به آن روزگار ترکمانچای میانداخت و بعداً هم فرانسویها خودشان با رفتن ناپلئون با آن ابهتش از مقابل انگلیس، کنار میرود. وقتی ناپلئون مصر را از انگلیس گرفته بود و میخواست هند را هم بگیرد که آن قدرت وقتی از میدان در میرود،
روسیه هم آزاد میشود. گاهی متحدند با هم، گاهی درگیر میشوند و ایران تقسیم میشود بین انگلیس و روسیه در منطقه نفوذ و این دو منطقه نفوذ دهها سال ایران را رنج میدهد. در همین دورهای که نسبتاً برای قاجاریه بعد از آن جنگ، آرامش نسبی نظامی پیش آمده بود، قطعه بسیار تلخی در تاریخ ایران است. اولاً انگلیس هند ابزارش را به کار گرفته که وحدت ایران را متزلزل کند. حرکاتی قومی از قبیل شیخ خزعل و دیگران، حرکات دینی و ساختن بابیها، صوفیها و آقاخان محلاتی و خیلی از جریانها را به جان ملت ایران انداخته و آشوب درست کرد. و واقعاً وحدت ایران را متزلزل کرد. بخشهایی از خاک ایران را به افغانستان داد، بخشهایی را به پاکستان داد. در منطقه کلات، بخشهایی را به آسیای میانه داد، مثل سرخس و بخشی از مرو را و بخشهایی را هم روسها گرفته بودند. ایران را کوچک کرد، در داخل هم آن گرفتاریهای داخلی به علاوه نفوذ خطرناکی که نهایتاً میرسد به قرارداد سومی که امضا شد، یعنی قرارداد رویتر. احتمالاً همه خاک ایران را مستعمره انگلیس میکردند. البته او به خاطر رقبا و فشارهایی که [وارد] آمد، اجرا نشد اما دوران امتیازات از اینجا شروع میشود. یک مسابقه واقعاً شرمگین کننده تاریخ بین روسیه و انگلیس و ایران شروع میشود که همه امتیازات ایران را مفت و مجانی به دست میآورند در قطعهای کوتاه، روسیه امتیاز تأسیس تیپ قزاق را میگیرد که چهل سال ایران را در مخمصه قرار داد که به توپ بستن پارلمان ایران یکی از آنها بود. همین افسر قزاق، رضاخان، محصول همین تیپ بود که بالاخره به جان ایران افتاد. انگلیس هم ژاندارم جنوب را تأسیس می کند و جور دیگری از آنجا نفوذ میکند و حتی به عنوان حفظ قراردادها نیرو پیاده می کند. بعد اینها متقابل بوده، انگلیس امتیاز کشتیرانی در رودخانه کارون را میگیرد برای اینکه از آن موقع دیگر به فکر نفت ایران و نفوذ در جنوب بوده، روسها امتیاز کشتیرانی در سواحل بحر خزر را میگیرند. انگلیس امتیاز تأسیس بانک شاهنشاهی را میگیرد. روسها در مقابل امتیاز تأسیس بانک استقراضی را میگیرند. انگلیس راههای جنوب را میگیرد. اینها راههای شمال را میگیرند. انگلیس دنبال کارهای بازرگانی وسیع میرود و روسها امتیاز بهرهبرداری از جنگلهای ایران را، درختهای زیتون را میگیرد. کاملاً با هم بازی میکردند و ایران هم در این وسط فقط امتیاز میداده و مبلغ ناچیزی هم میگرفتند، برای ادامه حیات خودشان. با این سبک و نهایتاً در این بین یکی از خطرناکترین کارهای آنها این بود که اگر شخصیت آگاه و دلسوز و مقاومی در ایران پیدا میشد او را از پا درمیآوردند. نمونه آن قائممقام و امیرکبیر است. ما تنها دوره دو سه سالهای داریم که امیرکبیر اقدام میکند و آن همه کارهای بزرگ می کند و حتی آن قدر پیش میرود که میفهمد مسئله اصلی هندوستان است. برنامهریزی کرده بود که انگلیس را از
هندوستان بیرون بکند و آنجا مسائل زیادی را میتوانیم پیدا بکنیم که ارتباطاتی برقرار کرده و شاید همانها بود که بعداً منجر شد به انقلاب هند. انگلیس مواظب بود اخبار ژاپن کمتر به ایران برسد. امیرکبیر موظف بود که مسائل ژاپن را که آن روز رو به رشد بود و تحتتأثیر استعمار نبود، آنها را الگو قرار دهد. اینها را از میدان به در می کنند و میدانها به افرادی مثل آقاخان نوری و مثلاً قبل از او آقاسی و قبل از اینها به تیپهای این جوری داده میشود. آخرین امتیازی که قاجار به انگلیس میدهد در سال 1901 یعنی اول قرن بیستم امتیاز نفت است که هنوز تا آخر دوران پهلوی ما گرفتار آن امتیازشان بودیم. دوره امتیازات پیش از مشروطه خیلی بیش از اینهاست. یعنی در بعضی جاها روحانیت وارد میدان شد، [آن مواد را] حذف کرد. مثل امتیاز لاتاری یا امتیاز دخانیات و امثال اینها اما خیلیهایش هم همچنان در پیکر ایران مانده بود تا به مشروطه رسیدیم. و بعد از مشروطه بساط آن را همین دو کشور استعماری به هم ریختند. ظاهراً انگلیس طرفدار مشروطه بود اما مشروطهای که او میخواست آن بود که بقایای تفکر دینی و ملی را از مردم بگیرد و افراد خودفروخته را در مرکز و کانون تصمیمگیریهای مجلس و جاهای دیگر وارد بکند که این تنازع خیلی خسارتبار شد. بعد از این دوره میرسیم به دورهای که دست انگلیس کاملاً در ایران باز شد. واقعاً انگلیسیها خیلی به ما بدهکارند و ما خیلی طلبکاریم. باید خیلی شرمنده باشند. جنگ جهانی اول با شکست آنان و عثمانی تمام شد. در روسیه هم انقلاب بلشویکی، تزار روس را از پا درآورد و روسها هم امتیازاتی که بلشویکها از ماها و دیگران گرفته بودند، لغو کردند و تنها انگلیس در این هیاهوی بعد از جنگ جهانی اول سرِ پا ماند و مقتدر و فعال مایشاء بود و در این دوره دوباره حرکت موذیانه و بلامنازع انگلیس در ایران شروع شد.
اما انگلیس دستش باز بود. آن قدر دستش باز بود که به فکر قرارداد 1919 وثوقالدوله افتاد. آن قرارداد هیچ وقت اجرا نشد. مدرس که خدا او را رحمت کند هوشیارانه مخالفت کرد با اینکه مجلسی آن موقع نبود، متواری بودند، و عدهای دور مدرس جمع شدند و نگذاشتند قرارداد وثوقالدوله اجرا شود. روی کاغذ ماند. اما میفهمیم که انگلیس چقدر طمعکار بود و چه میخواست از ایران در آن وضع. تاریخ باید برای ما تابلوی آگاهی باشد باید بدانیم آنها چه اهدافی را دنبال می کردند و در ایران چه وضعی بود و چه چیزهایی را امضا میکردند. این قرارداد لغو شد اما دست باز انگلیس باعث شد که از جریان نفت و با قرارداد نفت در ایران این همه خسارت را به ما وارد بکند. در دوره خاندان پهلوی که سر تا پا تسلیماند؛ یعنی با دستور آمدند و با دستور رفتند و قاجار این جور نبود. در دوره قاجار شرارت میشد، جنگ میشد، یکی شکست می خورد، میرفت یا در قرارداد تسلیم میشدند. اصلاً آمدن رضاخان، افسر
بیسواد قزاق با یک دستور، با یک برنامه روشن استعماری است منتهی با رندی، شکل ظاهراً ملی به خودش میگیرد. بعد هم در پایان عمرش چه جوری بود. فقط جنگی نکردند با او که گفتند برو، رفت. آنها برای جنگ دیگری وارد شدند ولی در جنگ جهانی، رضاخان را برداشتند به جزیره افریقا بردند. محمدرضای خام را آوردند، او هم چارهای نداشت جز اینکه تسلیم اینها شود. همان جریان تا آخرعمر محمدرضا ماند. عجیب است. یعنی آخرین بار هم محمدرضا با فرمان آنها رفت. شما این خاطرات دوران روزهای آخر انقلاب را ببینید، هر روز سفیر انگلیس یا فرانسه یا روس یا دیگری با اینها ملاقات میکردند. امروز چه کار کنیم، امروز چه کار نکنیم. امروز بمانید. امروز بروید. این دولت را بیاورید. آن دولت را بیاورید. کاملاً فرمان میدهند. آن کسی که مدعی تمدن بزرگ ایران بود و آن مدعیهای ادعای بزرگ که اینجا را جزیره امن میدانست، این جوری فرمان اربابان خودش را میبرد. البته ملت قیام کردند اما آنها تا نگفتند محمدرضا از ایران نرفت. آنها گفتند باید برود که بعداً مثلاً او را برگردانند. حکومت دکتر مصدق را کی ساقط کرد؟ دستاورد ملی شدن صنعت نفت را کی ضایع کرد؟ جز همین خاندان پهلوی. البته با کمک آنها. میدانید چقدر استبداد و استعمار با هم همکاری میکنند؟ میدانید چقدر اینها از منافع یکدیگر دفاع میکنند. با رفتن محمدرضا آنها مجبور شدند بساطشان را جمع کنند. امریکاییها با آن رسوایی از ایران رفتند. روزی همه ایران را [در اختیار] داشتند. امریکا بعد از جنگ جهانی دوم که اعتبار بالایی پیدا کرده بود، با همان اعتبارش آمد در ایران هم [کسب] امتیازات را شروع کرد. او دیر رسید. امتیاز نفت جنوب که مال انگلیس بود. او آمد امتیاز نفت شمال را گرفت ولی آن قدر ایرانیها ضعیف بودند که در یک جلسه رسمی غیرعلنی مجلس به صورت فوریت امتیاز نفت شمال را دادند به امریکا ولی خب رقبایشان با هوشیاری چند نفر از آدمهای جالب، نگذاشتند این امتیاز عملی بشود. آنها چند سال بعد آمدند از طریق شرکت در کنسرسیوم آن آرزوی خودشان را عملی کردند. و بعد از آن هم عمده ایران را از چنگ رقیبشان، انگلیس بیرون آوردند و انگلیس دیگر نفسهایش به شماره افتاده بود، نمیتوانست جاهایی مثل ایران را حفظ بکند. از عهده این کار برنمیآمد و تحویل امریکا داد. مثل فلسطین. و امریکاییها آمدند چه کردند با ما، در سالهای آخر عمر شاه ارتش، پلیس، ساواک، سازمان برنامه، فرمان همه چیز در دست امریکاییها بود. با این شکل خاندان پهلوی روسیاه ایران را ترک کرد و تحویل مردم داد. ناچار شد.
امتیاز انقلاب اسلامی این بود که متکی به مردم بود. تفاوتش با آنها این بود که با مردم سر و کار داشت. مردم قدرت زوالناپذیرند. مردم اقیانوس بی کرانهاند و مردم خالصترین یار مسئولان هستند. اگر مسئولان در خدمت منافع کشور و مردم باشند و
خودخواهی نکنند و وطنفروشی نکنند، ایران اسلامی با این شعار استقلال، اسلامی، پایه اصلی ما و آزادی، آن نقطهای است که هر دو رکن دیگر را باید تقویت بکند. این سه رکن باید با هم همراه باشند. اگر اسلامی نباشیم، ملت همکاری نمیکند. اگر آزادی نباشد این مردم با ما نخواهند بود و اگر استقلال نباشد همه چیزمان را از دست میدهیم. مثل اینکه قاجار و پهلوی از دست دادند. من نمیدانم اولین بار چه کسی این سه شعار را مطرح کرد. ولی در فطرت مردم بود. مردم در این دو قرن، از غیبت این سه رکن رنج برده بودند. فطرتشان بیدار شده بود. فطرت مردم این شعار را در بین جامعه ما مطرح کرد و امروز ما روی همین سه رکن باید حرکت بکنیم. قطعاً اگر هر یک از اینها آسیب ببیند، آن دو رکن دیگرش آسیب میبیند. اینها سه پایه است. محال است بدون استقلال بتوانیم جمهوری اسلامی و آزادی داشته باشیم. و محال است بدون آزادی بتوانیم جمهوری اسلامی داشته باشیم و محال است بدون جمهوری اسلامی بتوانیم به آن دو رکن دیگر برسیم. این سه رکن با هماند. ما دوران سختی را گذراندیم. بعد از انقلاب آن شورشهای اول انقلاب، آن جنگ طولانی هشت ساله و بعد هم همیشه تحریم بودیم و همیشه اموالمان مسدود بود و همیشه معاملاتی که با ما کرده بودند بیوفایی کردند. همین انگلیسیها به آخرین پیمانی هم که با ما بسته بودند عمل نکردند و آن پیمان رافیر بود. موشک رافیر بود. پیمان تاکانشیر بود. تسلیحاتی بود. جنگ که شروع شد به هیچ یک از آنها عمل نکردند. امریکاییها پیمانهایی که برای مسائل پیشرفته بسیار بالای نظامی بسته بودند در همان ده روزی که بختیار مهلت گرفت که امور را تسویه کند، آن پیمانها را ملغی کردند و وفا نکردند و پولهای ما را هم پس ندادند. اینها این جور مردمی هستند. اینها این جور آدمهایی هستند. کشور غیرمستقل، این قدر مشکل دارد. ایران در همین مسیر، در مسیر انقلاب و آزادی و دین جلو آمد و روی پای خودش به تنهایی و با مزاحمت بینالمللی، خودش را این قدر جلو برد و امروز ایرانی که شما دارید با ایرانی که از پهلویها پس گرفتید، خیلی فرق دارد. ما در دانشگاه تهران داریم حرف میزنیم. 150 هزار دانشجو به زحمت آن هم بیشتر از طبقه اشراف و هزار فامیل و امروز حدود سه میلیون دانشجو و پنج شش میلیون فارغالتحصیل و این همه دانشگاه داریم و آماده شدهایم برای اینکه کنکور را حذف بکنیم که هر کس بتواند وارد دانشگاه بشود و درس بخواند. این همه دانشمند. گرچه متأسفانه دانشمندان ما را دارند میربایند و ضعف داخلی هم که بعضیها دارند باعث میشود که اینها از دست ما بروند که اینها سرمایههای اصلی هستند. باید واقعاً با اینها کار کشور به سامان برسد. ولی بحمدالله روی استقلالمان ایستادهایم و تا آخرین قطره خون خواهیم ماند. جمهوری اسلامی شیره جان ماست. پاک شدنی نیست. آزادیها
را ممکن است بعضیها تمایل داشته باشند بگیرند ولی این ملت هوشیار و آگاه و باسواد امروز دیگر زیر بار سلب آزادی نخواهد رفت و هر کس هم وقتش را تلف کند، اشتباه میکند امروز در ایران زیربناها عمدتاً ساخته شده، نیروهای انسانی کاملاً برای خدمت آمادهاند. طرحهای بزرگ را میتوانیم اجرا بکنیم. در مسائلی مثل هستهای و نانو و آی.تی و بیوتکنولوژی پیشرفتهای چشمگیری کردهایم. اکثر صنایع را میتوانیم خودمان روی پای خودمان بسازیم و کارهای بزرگی میتوانیم انجام دهیم و اینها همه محصول استقلال است. مگر در زمان استعمار میگذاشتند ما اینها را داشته باشیم. مگر ممکن بود؟ اگر میدیدند قطعاً منهدم میکردند. در مونتاژ حرفی نداشتند، که خب صنعت مونتاژ فقط مصرف کننده است نه مولد و بنابراین ما واقعاً راه سختی را پیمودیم و آثار استقلالمان را داریم درک میکنیم و یکی از وظایف نخبگان ما و عالمان ما این است که مقایسهای بین آن دوره طولانی [و امروز]که دوره حساسی هم بوده، دورهای که اگر ایران شخصی مثل امیرکبیر و امثال او را در خود داشت میتوانست از ژاپن و امثال آنها خیلی جلو بیفتد. چون ما امکاناتمان خیلی بیشتر از ژاپن است. امکانات طبیعی، موقعیت جغرافیاییمان هم بهتر است. منابع انرژیمان قابل مقایسه نیست. آدمهایمان هم قابل مقایسه نیستند. مکتبمان هم قابل مقایسه نیست. خب آن دوره همه این سرمایهها زایل و تلف شد و بیثمر ماند. [امروز] ما شروع کردیم به جلو رفتن و باید بسیار هوشیار باشیم که به خاطر کارهای افراطی، بیحساب، نسنجیده، ملتمان این موقعیتی را که به دست آوردیم از دست ندهد و به ملتمان متکی باشیم و ملتمان وفادار باشد. دلگرم باشند. همراه ما باشند. با این سه رکنی که در اختیار داریم انشاءالله ایران بتواند در آینده نزدیک جایگاه واقعی خودش را در نقشه جهانی پیدا بکند و من چنین آرزویی دارم و امیدوار هم هستم که به آنجا خواهیم رسید و از شما هم تشکر میکنیم که این حرکت را شروع کردید ولی باید خیلی عمیقتر و وسیعتر به کار ادامه بدهید. والسلام علیکم و رحمه الله.
دکتر غلامعلی حدّاد عادل
از مدیران مؤسساتی که همت کردند و فضایی دانشگاهی برای بررسی مسئلهای جدی و حیاتی به وجود آوردند، تشکر میکنم. ضرورت بررسی دقیق و عالمانه استعمار انگلیس در ایران از آنجا احساس میشود که سی سال از پیروزی انقلاب اسلامی گذشته و نسلی که امروز در صحنه کشور حضور دارد، آنچه را که نسل قبل از انقلاب از استعمار انگلیس دیده بود، ندیده است. حتی نشنیده است، گفتهاند. شنیدن کی بود مانند دیدن. بنده عرض کنم که نشنیدن کی بود مانند دیدن. فرق نسل امروز با کسانی که چهل و پنجاه سال پیش در صحنه خدمت به کشور بودند، این است که این نسل چیزی نمیداند مگر استثنائاً و ما نباید کاری بکنیم که این فراموشی به نفع دشمنان ایران تمام شود. بیدل میگوید: «ای فراموشی کجایی تا به فریادم رسی» واقعاً ما نباید اجازه بدهیم که فراموشی به فریاد استعمارگر انگلیسی برسد و خدای ناکرده آن زخمها و جای تازیانهها فراموش شود و دیده نشود.
بنده در نظر داشتم مروری بر استعمار انگلیس در ایران بکنم. تنها با ذکر سرفصل عناوین. منتهی شنیدم که جناب آقای هاشمی رفسنجانی هم همین بحث را مطرح کردند. بنابراین من این بخش اول صحبتم را مختصرتر و فشردهتر بیان میکنم و ابعاد دیگری را هم به این بحث میافزایم. یک نکته که مایلم دانشجویان به آن توجه کنند اصل پدیده استعمار است. قطع نظر از بلایی که استعمار بر سر کشور ما آورده نفس این پدیده برای دانشگاهیان ما و اهل علم ما در طول تاریخ بشری ارزش مطالعه دارد. یعنی استعمار غربی پدیدهای است که صفحهای یا فصلی سیاه و ننگین و شرمآور از تاریخ بشر است. و فجایعی که استعمار بر سر مردم جهان آورده به مراتب تلختر از
بردگی در دوران قدیم است و این پدیده باید فینفسه شناخته شود. حتی اگر ما قربانی استعمار هم نبودیم و در کشوری دیگر هم زندگی میکردیم که از استعمار صدمه ندیده بود، جا داشت که این پدیده را بررسی و مطالعه کنیم. یکی از سئوالات مطرح این است که واقعاً چطور شد که توازن و تعادل در دنیا به هم خورد و هجومی بیرحمانه و اشغالگرانه از سمت غرب به آسیا و افریقا، و بخشهایی از امریکای لاتین پدید آمد و ملتهایی اسیر دست چند کشور شدند. این مسئلهای است که باید پاسخی علمی به آن داد. شما میدانید که همین انگلیسیها در زمانی آن چنان جهان را تحت سلطه و سیطره خود گرفته بودند که این ضربالمثل از زبان خودشان شایع شده بود که «آفتاب در امپراتوری انگلیس هرگز غروب نمیکند». یعنی اگر در آن سوی دنیا شب باشد این سوی دنیا روز. همین طور که کره زمین میچرخد در هر جایی یک مستعمره انگلیس وجود دارد که آن وقت یک بیان کنایی هم بود. یعنی بخت استعمار انگلیس هرگز افول نمی کند. آفتاب غروب نمیکند. من یک وقت در لندن با کارمندی از موزه علوم بریتانیا صحبت میکردم میگفت که من در یک کشور خارجی بودم. از من به انگلیسی پرسیدند Are you Foriegner?، شما خارجی هستید؟ گفتم No I'm British، گفتم نه من انگلیسی هستم. خارجی نیستم. بعد میگفت این شعار ما در قرن 19 بود که ما هیچ جایی خودمان را خارجی نمیدانستیم. ما که انگلیسی بودیم، در هیچ جای دنیا خارجی نبودیم. بیگانه نبودیم. ما انگلیسی بودیم. انگلیسی که در جایی بیگانه نمیشود. این روحیه پدید آمده بود. چه شد که امکان برای غربیها پیدا شد که قدرت کشورهای دیگر را در هم بشکنند؟ مسلماً عوامل متعددی دخیل بوده، البته کینهها و بدبینیها و دشمنیهایی که از قرون وسطی مانده بود، جنگهای صلیبی، همه ادامه داشته ولی چطور شد که دویست سال جنگ صلیبی به پدیده ماندگاری به نام استعمار منتهی نشد و بالاخره مسلمانها توانستند اروپاییهایی را که با هم برای شکست دادن اسلام متحد شده بودند از فلسطین و بیتالمقدس بیرون بریزند. ولی در برابر استعمار این اتفاق نیفتاد. من تصور میکنم اختراع تفنگ و اختراع توپ نخست به دست غربیها عامل مؤثری بود در به هم زدن توازن قوا. یعنی قبل از آن سپاهیان دو طرف با شمشیر میجنگیدند. مرد در برابر مرد. فرد در برابر فرد میجنگید. ولی با اختراع تفنگ، یک نفر میخواست با شمشیر از خودش دفاع کند. یکی دیگر از راه دور او را نشانه میگرفت و با توپ او را در هم می کوبید. این سلاح که اختراع شد و این قدرت جنگی که در اختیار یک طرف قرار گرفت، توازن قوا را بر هم زد. حالا چه در افریقا، چه در آسیا و چین و هند. در هر جایی که شما شاهد حضور استعمار هستید. اختراع این سلاح قطعاً در پیروزی استعمارگران و تسلط آنها مؤثر بود. اما یک اختراع دیگر هم بعداً مکمل شد و آن
اختراع تلگراف بود. تلگراف به استعمارگران اجازه داد سرزمینهایی را که با توپ و تانک و تفنگ تصرف کرده بودند از راه دور اداره کنند. اگر به عنوان بخشی از پدیده استعمارگری انگلیس موضوع تلگراف و تلگرافخانه و کشیده شدن سیم تلگراف از لندن به هندوستان را بررسی کنید به اهمیت این موضوع پی میبرید. امروز البته چون در دنیای امواج زندگی میکنیم، کمتر این مسئله جلب توجه می کند. ولی با مراجعه به تاریخ متوجه میشویم که وقتی پنج هزار انگلیسی قرار بوده سیصد میلیون هندی را اداره کنند این ارتباط با تلگراف تا مرکز فرماندهی چطور در مدیریت و اداره و ادامه این سلطه مؤثر بوده است. امروز هم میبینید که همین وسائل ارتباطی و قدرت رسانهای چه قدرتی است در دست استعمار. اگر به دویست سال پیش برگردیم، میببینید چه تأثیری داشته است. استعمار انگلیس در ایران به اندازهای مهم است و قابل بررسی که بنده تصور میکنم میشود یک بار تاریخ این دو، سه قرن گذشته کشور را برحسب این موضوع بازنویسی کرد. یعنی از زمان صفویه که پای انگلیسیها به ایران باز میشود تا بعد در دوران قاجاریه این مسئله را بررسی کرد و در واقع این تاریخ را بر این اساس توضیح داد. در اوایل مسئله هندوستان برای انگلیسیها بسیار مهم بود و نگران بودند که مبادا فرانسویها و روسها از طریق ایران و مرزهای شرقی ایران سلطه انگلستان را بر هندوستان تهدید بکنند. بسیاری از حوادث با این نظریه قابل تفسیر است؛ یعنی شما باید منافع انگلیس را در هندوستان اصل قرار بدهید. آن وقت ببینید که مسائلی مثل جلوگیری از نفوذ ایران در افغانستان و مخالفت با ادامه حاکمیت ایران بر هرات خیلی راحت تفسیر میشود.
یا مثلاً حمایت از خاندانهای مزدور در شرق ایران، برای اطمینان خاطر از مرزها، مثل خاندان علم. خاندان ابراهیمخان شوکتالملک علم، نسل اندر نسل تأمینکننده منافع انگلستان در بیرجند و سیستان و بلوچستان بودند. خاطرات علم را بخوانید. این یادداشتهای علم که جلد ششم هم این روزها منتشر شده با اینکه دوران وزیر درباری علم، دوران حاکمیت امریکا بر دربار ایران و حکومت ایران است، اما گرایشها و علاقه و ارتباط سنتی علم با انگلیسیها در خلال این خاطرات کاملاً مشهود است. تا چه رسد به پدرش و پدر بزرگش که اصلاً اسنادی که وجود دارد حکایت می کند از اینکه اینها از حکومت مرکزی تبعیت نمی کردند، بلکه تابع انگلیسیها بودند. به هر حال شرق ایران چه مرزهایش، چه داخل ایران برای انگلیسیها در دوران تسلطشان بر هندوستان اهمیت حیاتی داشت. هم نگران هجوم روسها از شمال بودند هم از فرانسویها از شرق. در دوره ناپلئون، انگلیسیها رقابتی با نفوذ فرانسه در ایران داشتند که همان ناکام ماندن مأموریت ژنرال گاردان در ایران است. بعد از آن دوران طولانی آغاز شد و آن رقابت
انگلیسیها با روسها بود که ادامه پیدا کرد. این رقابت تا انقلاب کمونیستی در روسیه و پدید آمدن شوروی سابق [ادامه یافت]. اگر این رقابت نبود بعید نبود که انگلیسیها ایران را هم به طور رسمی مستعمره بکنند. البته در ایران مقاومت مردمی وجود داشت و آن مقاومت علما و مراجع و روحانیت و مردم متدین بود. این یک جنبه بود و اما درگیری بر سر قدرت با روسها هم بود. رجال سیاسی ایران فکر می کردند به نوعی با توازن مثبت، کشور را میتوانند حفظ کنند. یک امتیاز به انگلیس بدهند یک امتیاز به روسیه و این دو تا نیرو در واقع با هم در ایران حضور داشتند که نمونه این تقسیم ایران را در قرارداد 1907 میبینید. در دوره ناصرالدین شاه مسئله امیرکبیر یکی از جنایات انگلیسیهاست. قرارداد رژی پدیده دیگری است که طراحی شده بود تا آن نمایشی که در هندوستان اجرا شد از طرف کمپانی هند شرقی در ایران هم تکرار بشود. علمای دین، آیتالله میرزای شیرازی و دیگران با هوشمندی و سیدجمال که نقش او را هرگز نباید فراموش بکنیم، و نامه مؤثری که به میرزای شیرازی نوشته، اینها ملت را بسیج کردند و در برابر ناصرالدین شاه ایستادند و قرارداد تنباکو را به ناکامی کشاندند. ناصرالدین شاه کتابی دارد به نام شهریار جادهها که سفرنامه عتبات اوست. قبلاً شاید با همان نام سفرنامه عتبات منتشر شده بود. بعد از انقلاب تصحیح مجدد شد. ناصرالدین شاه بعد از حدود بیست سال سلطنت، میرود به زیارت کربلا و نجف و عتبات عالیات. این سفرنامه مثل بقیه سفرنامههای ناصرالدین شاه بسیار خواندنی است. آنجا، علمای شیعه احترام میکنند. شاه ایران رفته بوده به زیارت، آنها هم میآیند دیدن شاه. سفیر هم. مشیرالدوله از استانبول آمده بود، مقدمات را فراهم میکرده، ولی هر کاری میکنند میرزا در سامرا دیدن شاه نمیرود. اصلاً در واقع موافقت نمیکند که برود دیدن ناصرالدین شاه.
ما نمیدانیم میرزا به ناصرالدین شاه چه گفته، ولی ناصرالدین شاه در خاطرات خودش در این سفرنامه مینویسد که این یکی با همه فرق دارد. او چیز دیگری است. و مینویسد که یک مرد عجیبی است. هم وحشت از او در دلش افتاده بوده، هم احترام. و این را نوشته است. من وقتی این قسمت را میخواندم کنارش نوشتم که ناصرالدین شاه خبر نداشت که بیست سال بعد در قضیه تنباکو، همین میرزا، پدر او را درمیآورد.
به هر حال این قصه تنباکو، یک داستان بود. قرارداد رویتر که با مخالفت حاج ملاعلی کنی متوقف شد و ناکام ماند، یک داستان دیگری است.
1907 را هم که عرض کردم. خود مشروطیت که قبل از 1907 است، سال 1906، نقش انگلیسها در پیروزی مشروطیت و جهت دادن به مشروطیت، نقش بسیار مهمی است. اینکه بالاخره بتوانند مردم را بکشانند به سفارت، مشروطیتی که علمای
نجف رهبریاش را بر عهده دارند، چه طور سر از سفارت انگلیس درمیآورد، این مسئله سادهای نیست. فقط هم در تهران نبوده، در تبریز، در اصفهان، در آنجا هم مردم را به کنسولگری دعوت می کنند.
چه داستانهایی در افواه مردم، راجع به این قضیه بوده، خود این جهت دادن به روایتی از مشروطیت، کار انگلیسیها بوده. درست کاری که میخواستند در انقلاب اسلامی هم بکنند.
در انقلاب اسلامی در ماههای مهر، آبان، آذر سال 57، شما اگر به بی.بی.سی دقت کنید، اخبار تظاهرات مردم را پخش میکند. موجی ایجاد شده، سیلی به راه افتاده که، نه امریکا، نه انگلیس، هیچکدام نمیتوانند جلویش را بگیرند، ولی، انگلیسیها با ظرافت میخواهند این حرکت مردم ایران را، حرکت ملیگرایانه معرفی کنند، نه حرکت اسلامی.
اگر شما اخبار را از این حیث تجزیه و تحلیل بکنید، متوجه میشوید که چطور میخواستند همان داستانی که در مشروطه بود، که به آن صبغه دینی و رنگ روشنفکرانه ملیگرایانه به مشروطیت بخشیدند و در واقع آن را از جوهر دینی خالی کردند، این را میخواستند در انقلاب اسلامی هم بکنند که هوشیاری امام مانع شد. کاری که امریکاییها در الجزایر کردند. وقتی که آن شوراهای اسلامی پیروز شد اینها بلافاصله کودتا کردند، در برابر حرکت اسلامی و ملیگرایی را به صورت موقت جانشین آن حرکت اسلامی کردند در هفده، هجده سال پیش.
به هر حال در مشروطه انجمنهای سری و ترورها، دست پنهان انگلیس، باید کاملاً تجزیه و تحلیل بشود. اتفاق مهمی که افتاده، فاصله بین 1285 تا 1299 است. دوران چهارده ساله پیروزی مشروطیت تا کودتای 1299 رضاخان. در این چهارده سال انگلیسیها خیلی فعال بودند.
یکی از اقدامات انگلیسیها در این دوران ایجاد ناامنی در ایران است.
مردم همت کردند و مشروطه را به پیروزی رساندند. مجلس تأسیس کردند. میخواهند حکومت خودکامه را مقید به قانون بکنند. میخواهند آزادی ایجاد بکنند و نظمی بدهند به جامعهشان. ایران اگر نظم پیدا بکند، رشد میکند. نباید چنین اتفاقی بیفتد. باید بینظمی در ایران حاکم بشود. این است که شما میبینید انگلیسیها یاغیان محلی را در این فاصله تحریک میکنند. یکی شیخ خزعل در خوزستان است. خزعل نوکر انگلیسیها بود. او را تقویت میکردند تا در برابر حکومت مرکزی بایستد. یکی دیگر سالارالدوله، برادر محمدعلی شاه بود. انگلیسها او را تقویت میکنند که یاغی شود در برابر حکومت مرکزی. دکتر غنی، در خاطرات خودش هم از قول خزعل ظاهراً و
هم از قول سالارالدوله که در اواخر عمر در مصر بوده، مینویسد که این هر دو به شدت دلخور بودند از انگلیسیها. میگفتند انگلیسیها آمدند، ما را تحریک کردند، ما را تقویت کردند، فرستادند به میدان، بعد یکباره دستشان را از پشت سر ما برداشتند. کِی برداشتند؟ وقتی که عنصری مثل رضاخان را پیدا کردند و دیدند میتوانند یک حکومت مرکزی ایجاد بکنند که تابع آنها باشد، ضرورت داشت که قدرت این فرد را در ایران تثبیت بکنند. دیگر احتیاجی نبود در شهرهای مختلف به یاغیها کمک بکنند که ناامنی ایجاد بکنند.
از این رو بلافاصله به آنها گفتند که دیگر شما نقشتان به پایان رسیده و اینها را حذف کردند. این یکی از خصوصیات این دوره چهارده ساله است. که وقتی رضاخان را پیدا کردند، [بقیه را حذف کردند]، ژنرال آیرونساید در خاطراتش مینویسد بعد از اینکه کودتا به پیروزی میرسد در ایران همه جا صحبت از این است که من در کودتا نقش داشتهام و کودتا را من طراحی کردهام و اگر حقیقت را هم بخواهید، همین است. این اعتراف صریح خود آیرونساید است که رضاخان را آورده روی کار و محللی به نام سیدضیاءالدین طباطبایی. یک حکومت نود روزه، بعد این محلل حذف میشود، رضاخان وارد صحنه میشود. سیدضیاء را هم میبرند فلسطین، آنجا نگهش میدارند تا بعد از شهریور 1320 دوباره بیاید و حزبی ایجاد بکند، بلکه مثلاً بتواند نقش مجددی ایفا بکند. این مال این دوران.
در مورد رضاخان یک نکته دیگری خیلی قابل توجه است. کودتای 1299. انگلیسیها از سرگرم شدن روسها به مسائل داخلی استفاده کردند و به حکومت قاجاریه خاتمه دادند. خوب دقت کنید. هم روسها و هم انگلیسیها خواهان تسلط کامل بر ایران بودند. منتها این دو قدرت یک جا سینه به سینه میشدند و مختصری جای تنفس برای ایران باقی می ماند. اما با انقلاب اکتبر، با انقلاب کمونیستی روسیه، حکومت تزاری منقرض شد و روسها علاوه بر شعارهایی که میدادند، اصولاً حواسشان متوجه جنگهای داخلی و سر و سامان دادن به مسائل داخلی خودشان شد. در این خلاء وجود روسها و خلاء قدرت مقابل و مقاوم در داخل ایران بود که انگلیسیها فرصتی به دست آوردند و حکومتی را بر سر کار آوردند که از بن و بنیاد در اختیار خودشان باشد. درست است که قاجاریه خیلی مزدوری میکردند، تمکین میکردند در برابر انگلیسیها، ولی بالاخره سلطنت قاجار را که انگلیسیها ایجاد نکرده بودند، آغامحمدخان خودش با هر ضرب و زوری که داشت، این سلسله را ایجاد کرد. یعنی قاجاریه در اصلِ سلطنت مدیون بیگانه نبودند، ولو اینکه، مظفرالدین شاه نفت را میداد به دارسی، یا ناصرالدین شاه، مهد علیا را حاکم میکرد و او میرزا آقاخان را جانشین امیرکبیر می کرد، اینها همه در جای
خودش محفوظ، ولی بالاخره قاجاریه از اصل به دست انگلیسیها ایجاد نشده بود. آنها از این فرصت استفاده کردند، حکومتی را سر کار آوردند که شاهش غلام شاه جهان باشد و شاه باشد به قول حافظ این باعث شد که آنها سلطنت را کاملاً در اختیار گرفتند و نفوذشان در ایران بسی بیشتر از گذشته شد. یکی اینکه نفت را غارت کردند، همان ادامه قرارداد دارسی و داستان 1312.
در جنگ دوم جهانی هم با اینکه ایران اعلام بیطرفی کرده بود، بالاخره انگلیسیها از جنوب حمله کردند، روسها هم از شمال و ایران را تا مدتها در اشغال داشتند و در فاصله 1320 تا 1332 باز این دوران خاصی است از تاریخ ایران. من، برای اینکه بدانید نفوذ انگلیس در کشوری مثل ایران و سایر کشورهای اسلامی در منطقه تا چه اندازه بوده، خاطره دیگری از دکتر قاسم غنی نقل میکنم. اهل تاریخ و شما دوستان که دانشجوی تاریخ هستید، این یادداشتهای دکتر قاسم غنی را بخوانید. یکی از منابع بسیار سودمند برای تاریخ معاصر ماست.
غنی میگوید که وقتی در 1328 سفیر ایران در مصر بوده، رفته بوده، بلکه بتواند فوزیه را که قهر کرده بوده، برگرداند به ایران، در خاطرات خودش مینویسد که مدتی است دولت مصر فلان کس را به عنوان سفیر به حکومت ایران پیشنهاد کرده اما آگرمان نمیآید (یعنی پذیرش نمیآید) از جانب تهران. غنی میگوید که من علت کار را میدانم، علتش این است که انگلیسیها موافق نیستند که این آقا سفیر مصر در ایران بشود.
این را نسل جوان باید بداند. یعنی روزی بوده، خیلی هم دور نبوده، سی سال قبل از پیروزی انقلاب، که اگر دولت مصر میخواسته در ایران سفیر تعیین بکند، باید دولت انگلیس موافقت بکند تا دولت ایران اجازه داشته باشد که به آن سفیر پذیرش بدهد. این حرفهایی نیست که ما بعد از انقلاب بزنیم. اینها یادداشتهای کسی است که خودش سفیر دولت شاه بوده در قاهره. و این یادداشتها هم خارج از ایران بوده و در همانجا هم چاپ شده. این واقعیتی است و خود شاه در رادیو میگفت. بنده با گوش خودم شنیدم. میگفت ما پیشرفت کردیم. من خدمت کردم. روزی که مثلاً من شاه شده بودم، روزگاری وقتی میخواستیم انتخابات مجلس بکنیم، لیست وکلا را از سفارت میآوردند، میگفتند اینها باید وکیل بشوند. البته بعدش هم بهتر نشده بود، ولی این قدر شور بود که خود آشپز هم این جور اعتراف می کرد. حالا میگویند پهلوی آمد و ایران را نجات داد و... خود شاه میگفت لیست وکلایی که باید میآمدند در مجلس، از سفارت میآوردند.
اینها همه نقش انگلیس در نهضت ملی شدن صنعت نفت و کودتای 28 مرداد است
و بعد از آن مخفی شدن انگلیس پشت سر آمریکا. از بعد از 28 مرداد امریکا میراثخوار استعمار میشود و نقش اول را امریکا ایفا میکند و انگلیس به نحو مرموزی میرود پشت سر آمریکا، که هنوز هم این وضعیت ادامه دارد، در همه جای دنیا.
یکی دیگر از مسائلی که باید در بررسی استعمار انگلیس و ایران مطالعه بشود، دخالت انگلستان در تعیین مرزهای ماست. چه در اروندرود چه در شرق ایران، در بلوچستان.
این خودش تاریخ مفصلی دارد. در زمان ناصرالدین شاه قراردادهایی که بسته شده، فشارهایی که انگلیسیها میآوردند، داستان جداگانهای دارد. و بالاخره محدود کردن قدرت ایران در خلیج فارس و گرفتن جزایری که به ایران تعلق داشت که انگلیسیها دهها سال در اینجا سلطه و سیطره داشتند و همین سی سال پیش مصلحت دیدند که به این شیخنشینها استقلال بدهند که حالا میبینید بعضیهایشان هم چه زبان درازی پیدا کردهاند.
نکته دیگری که گفتنی است اینکه انگلیسیها فقط به ملت ایران از حیث ملیت ایرانی و تمامیت سرزمینی صدمه نزدند، بلکه به ما به عنوان یک ملت مسلمان هم از نظر توطئههایی که در عالم اسلام کردند، صدمه زیادی زدند. اینکه در جنگ جهانی اول انگلیسیها چه نقشی داشتند در فروپاشی عثمانی و تجزیه جهان اسلام و گماشتن عوامل خودشان از بین خاندانهای مزدور در این منطقه، داستان غمانگیز دیگری است.
اصلاً انگلیسیها نقشه منطقه را طراحی کردند. معروف بود؛ میگفتند عراق کاردستی چرچیل است. مثل بچهها که مینشینند، جورچین بازی میکنند، پازل میچینند دور همدیگر. انگلیسها همین طوری خاورمیانه را گذاشتند جلویشان و طراحی کردند. اصلاً اصطلاح خاورمیانه را در همین جا جعل کردند. ما چنین چیزی نداشتیم، خاورمیانه نداشتیم. برای اینکه دیگر جهان اسلام گفته نشود، عنوان جدید خاورمیانه را آوردند و وارد زبان سیاسی منطقه کردند. خانمی در عراق به نام گرترود بل، که در واقع مادر بزرگ همه مزدورها و جاسوسهای عراقیای بوده که باید در تبعیت از انگلیس عراق را اداره بکنند. امثال نوری سعید، در واقع عمه بزرگشان خانم گرترود بل بود. حافظ را به انگلیسی ترجمه کرده است. یکی از مترجمان قدیمی حافظ، گرترود بل است. این پیرزن، عراق را اداره میکرد. کمااینکه خانم لمبتون در ایران چنین نقشی داشته که چقدر به جاسوسهای انگلیسی خط میداده و تدبیر میکرده در ایران.
به هر حال مسئله جنگ جهانی اول و تأثیر آن روی شکست هیمنه عالم اسلام به دست انگلیسیها، مسئلهای نیست که ملت مسلمان ایران از آثار منفی آن برکنار مانده
باشد. همین طور اشغال فلسطین و ایجاد دولت جعلی صهیونیستی اسرائیل. که همین چه خون دلی، در این شصت سال به همه مسلمانهای دنیا از جمله مردم ایران داده است.
اینها همه از سیئات استعمار انگلیس در منطقه است. تا بالاخره در عراق. یعنی آنها آمدند در عراق چه کارها که کردند و با توجه به ارتباطی که بین ما و عراق بود، چه زیانهایی از ناحیه دخالتها و حضور انگلیسیها در عراق در گذشته و امروز میبینیم.
این بحث را با همین سیر اجمالی تمام می کنم و توجه شما دوستان را به چند نکته جلب میکنم.
یکی اینکه در کنار مرور تاریخی، باید توجه کنیم به روشهایی که استعمار انگلیس از آن روشها استفاده میکرد و ابزارهایی که در اختیار میگرفت. اهمیت شناخت این روشها و ابزارها کمتر از شناخت اصل توطئهها نیست. اینکه دستگاه جاسوسی انگلیس چه دستگاهی بوده و چه کار میکرده، فصل مفصلی از کتاب استعمار انگلیس در ایران است.
اینکه چطور رجل سیاسی و مدیران کشور را میخریدند و به مزدوری میگرفتند و اگر کسی تسلیم نمیشد، از صحنه حذفش میکردند، کتاب دیگری است.
حدود ده پانزده سال پیش انگلیسیها چهارده جلد کتاب مفصل منتشر کردند از میان اسناد قدیمی خودشان که شرح حال همه رجال ایران در دوران قاجار و اوایل پهلوی، به تفصیل به زبان انگلیسی در آن آمده است، مثلاً فلان کس، فلانالدوله، فلانالملک، این کیست؟ سوادش چیست؟ نفوذش در مردم چیست؟ نقطه ضعفش چیست؟ نقطه قوتش چیست؟ برای هر کسی یک پرونده از سفارت به وزارت امور خارجه رفته. آنها چهارده جلد کتاب منتشر کرده اند. ما خودمان هیچوقت راجع به رجال قدیمی خودمان چنین مجموعه مدون و یکجایی نداریم. این هم یک بخش.
و دیگر اینکه چطور با خدمات عامالمنفعه و حضور در بین مردم سعی داشتند توجه مردم را جلب کنند. یکی عرضه خدمات بهداشتی و درمانی در دورهای که مردم از فقر و فقد بهداشت رنج میبردند. در دورهای که تراخم همه جا را گرفته بود، مالاریا، حصبه. مرگ و میر، قحطی، همه چیز. آن وقت با لباسهای سفید، فرشتگان انگلیسی در قالب میسیونرهای مسیحی در ایران آمدند، در شیراز بیمارستان مرسلین را درست کردند، در تهران چه کردند، در جاهای دیگر چه جور عمل کردند و در شرق و غرب ایران. این خودش یک داستان است و یک داستان دیگر هم خدمات آموزشی است. مدرسه درست کردن و تربیت کردن نسلی که مثل آنها فکر بکند و فردا کشور را آن چنان که آنها میخواهند اداره بکند و راه را [برای آنها] باز بکند. یعنی ملتی را تربیت
بکنند که خودباخته غرب باشد. کتاب پرویز راجی را بخوانید. خدمتگزار تخت طاووس که بعد از انقلاب نوشته شده. پرویز راجی آخرین سفیر ایران در لندن بود که با پیروزی انقلاب حذف شد. راجی میگوید که یک سال پس از انقلاب، یکی دو سال پیش از پیروزی انقلاب، شاه قرار بوده که برود انگلستان، میهمان ملکه باشد. او تعریف می کند که آدمی مثل بهبهانیان در دربار چطور التماس میکرده که او که در این سفر هست اجازه بدهند در شب ضیافت ملکه، این هم حضور داشته باشد. یعنی رجال درجه اول دربار این کشور با این سابقه ننگینی که انگلیس در ایران داشته، آرزویشان این بوده که در سفر شاه به لندن اینها بروند یک گوشهای بتمرگند. در آن شبی که او میخواهد مثلاً ضیافت شام بدهد، آنها آن روز حضور داشته باشند. برای چنین افتخاری گریه میکردند. این وضع کشور ما بود.
بنده میخواهم بگویم استعمارگری در جای خودش محفوظ، ولی این استعمارگری یک روی سکه است و روی دیگرش استعمارزدگی. درست است که استعمارگر با بیرحمی و برخلاف همه شعارهایی که میدهند، میخواسته است که همه جای دنیا را غارت بکند، از جمله کشور ما را. و از هیچ جنایتی هم فروگذار نمیکرده. ولی زمینههایی هم ایجاد کرده که این پذیرش از درون صورت بگیرد. بالاخره هواپیما وقتی میخواسته فرود بیاید، فرودگاهی احتیاج داشته، فرودگاه چه بوده؟ چه کرده که عدهای هم زمینهسازی کردند و استعمارزده شدند.
من فکر میکنم بحث بسیار قابل توجه در مسئله ایران با استعمار انگلیس، نقش روشنفکرانی است که به دنیای غرب خوش بین بودند. حالا عدهای به فرانسه، عدهای به انگلیس، عدهای به آلمان، عدهای به روسیه، به قول نسیم شمال در دیوان خودش، که:
ملک ایران شده ویران ز سه فیل
روسوفیل، انگلوفیل، آلمانوفیل
آلمانوفیل یعنی دوستدار آلمان، انگلوفیل یعنی دوستدار انگلستان و روسوفیل یعنی دوستدار روسها.
این روشنفکرهای ایرانی که خیلیهایشان هم در مصادر امور بودند، اینها خوشبین بودند به این قدرتها. عدهای از آنان مزدور بودند، آنها جنایتکار بودند، پول میگرفتند، جاسوسی میکردند، خیانت میکردند. ولی اینها را من نمیخواهم بگویم. عدهای، فکر میکردند خدمت به مملکت این است که پای انگلیسیها یا پای روسها و آلمانیها را باید باز بکنند. بعداً عده زیادتری فکر کردند که اگر پای امریکاییها را باز بکنند، ایران نجات پیدا میکند.
خُب، این دسته از روشنفکرها، آرزویشان پیشرفت ایران بود. اینها عاشق تجدد بودند. اینها میخواستند ایران را نو بکنند. از نظر علمی، از نظر صنعتی، از نظر ایجاد قانون، دمکراسی، میخواستند ایران هم مثل کشورهای اروپایی بشود و به همین جهت روی خوش به استعمارگران نشان میدادند.
اما باید بعد از این تجربه تاریخی، قضاوت کرد و پرسید آیا این روی خوش نشان دادن به استعمارگر باعث پیشرفت کشور شد؟ یعنی از راه دادن انگلیسیها یا دیگران به ایران، تمکین کردن نسبت به آنها، دنبال کردن آنها، دویدن و به اراده آنها عمل کردن، ایران صنعتی شد؟ علم در ایران پدید آمد؟ ایران یک کشور به معنای اروپایی، متجدد شد؟ ظاهراًً بله، اما چه عاید ایران شد. در اثر همین تمایل روشنفکرها؟ آنهایی که کودتای رضاخان را میدانستند کودتای انگلیسی است، روشنفکرانی مثل داور و تیمورتاش و دیگران که رضاخان را حمایت کردند، اینها پیشرفت ایران نصیبشان شد؟ نتیجهای که شد، پیشرفت نبود، استبداد بود. یعنی استعمار به رغم شعارهایی که میداد و غرب به رغم نویدها و امیدهایی که به روشنفکران می داد که اگر شما غربگرا باشید، کشورتان پیشرفت میکند، و راه نجات از عقب ماندگی این است که بیایید غربگرا بشوید، نتیجهاش پیشرفت نشد. بلکه روی کار آمدن حکومتی مثل رضاخان شد. که میبینید انگلیسیها حمایت میکردند، روزی هم که دیدند این مهره تمایلی به آلمان پیدا کرده، خیلی ساده او را برداشتند و پسرش را گذاشتند و او را در اختیار گرفتند. یعنی استعمار در ایران و در همه جای دنیا، در همه جای کشورهای اسلامی، همیشه علیرغم شعار دمکراسی از حکومتهای استبدادی و حکومتهای فاسد طرفداری کرده. این بهره کسانی بود که فکر میکردند، اگر خوشبین باشند و همکاری بکنند و غربگرایی بکنند، ایران پیشرفت میکند. از خودبیگانگی یک ملت.
امروز هم وضع فرق نکرده. طبیعت استعمار همان است و اگر فرصت پیدا بکنند، دوباره همان داستان را تکرار میکنند. من برای اینکه نسل جوان امروز قدر این انقلاب را بداند، قدر امام خمینی را بداند، عرض میکنم که وقتی حدود بیست سال پیش، در یکی از این جزوههایی که وزارت ارشاد تهیه کرده بود از مطبوعات خارجی، یک خبر خواندم از لندن. همیشه این در ذهن من هست. نوشته بود که: چندی پیش در یک میهمانی که تعدادی از رجال فراری قبل از انقلاب ایران حضور داشتند، مثلاً سناتورها، دیگران، رجال انگلیسی هم بودند. یکی از سناتورهای ایران به یکی از رجال انگلیس (لُردها، آدمهای بانفوذ انگلیس) گله میکند و میگوید که چرا شما دخالت نمیکنید در کار ایران، چرا شما به ما کمک نمیکنید که ما بتوانیم برگردیم به ایران، چرا شما ما را تنها گذاشتید؟ جوابی که میدهد، جواب خیلی مهمی است. آن رجل سیاسی انگلیس به
این نامرد رجل سیاسی قبل از انقلاب ایران، جوابی می دهد که خیلی شنیدنی است.
به او میگوید: هر وقت شما توانستید صد هزار نفر آدم را در تهران به طرفداری از خودتان بیاورید توی خیابانها، آن موقع ما به شما کمک میکنیم. دقت کنید. این حرف خیلی مهم است. این اولاً معنیاش این است که: نتوانستند، اگر میتوانستند، میکردند. معنی دومش این است که همواره درصدد این هستند که چنین اتفاقی بیفتد و تا وقتی ملت ایران در صحنه باشد، و اجازه ندهد چنین اتفاقی بیفتد، دوباره قطعاً استعمار انگلیس در ایران تکرار نمیشود و ما باید این حضور مردمی، این پشتیبانی مردمی را حفظ بکنیم و بدانیم که هرچه هست به برکت همین حضور است که این حضور هم از برکت همدلی و همراهی نظام با مردم در قضیه دین و دینداری و اسلام حاصل شده است. این رکن را نباید از دست بدهیم. این اگر ضعیف بشود، دوباره این ناخوشی عارض این بدن میشود، که انشاءالله هرگز نخواهد شد.
من یک بار دیگر از همه شما سپاسگزاری میکنم و انشاءالله که نسل جوان ما دچار فراموشی نشود. والسلام علیکم و رحمهالله و برکاته.
دکتر شاپور رواسانی
من نزدیک به پنجاه و چند سال قبل دانشجوی دانشگاه تهران بودم. امروز هم به عنوان [عرایض] یک دانشجو خدمت رسیدم و امیدوارم عرایض من را فقط به عنوان یک دانشجو مورد توجه و مرحمت قرار بدهید. در بررسیهای تاریخی که در مورد کشورمان انجام میگیرد متأسفانه با پارهای نقایص سر و کار داریم و آن برخورد ناقص با مفاهیم اجتماعی است؛ مثل آزادی، دمکراسی و الی آخر. چرا؟ برای اینکه از دوران قاجار به این طرف ما با ترجمه زندگی کردهایم. مفاهیم آزادی، استقلال و دمکراسی را از انقلاب کبیر فرانسه، از مونتسکیو و روسو گرفتهایم و تا امروز این کار را انجام دادهایم. رهبران انقلاب کبیر فرانسه علیه فئودالیسم و علیه کلیسای کاتولیک میجنگیدند و با نظام سرمایهداری به عنوان نظام پیشرفته اقتصادی سر و کار داشتند. به همین جهت هم وقتی از آزادی صحبت میکردند محدود میکردند به مسائل سیاسی و مسائل فرهنگی، برای اینکه از نظر اقتصادی از سیستم رضایت داشتند و پیشرفته میدانستند. اما خود شما تصدیق خواهید فرمود اگر هر پدیده اجتماعی را در نظر بگیرید، اقتصاد، سیاست، فرهنگ [با هم] در رابطه قرار دارند و هیچ پدیده اجتماعی را با جدا کردن این مفاهیم از هم نمیشود به درستی تعریف کرد. به همین جهت عنصر اقتصاد را باید در مفاهیم اجتماعی دخالت داد. وقتی ما از آزادی صحبت می کنیم نباید به مسائل فرهنگی و سیاسی محدود کنیم. اگر اقتصاد یک جمع، یک فرد، یک جامعه در دست فرد یا اقلیتی باشد، آزاد نیست. چرا؟ چون با تحمیل شرایط اقتصادی، قدرت فرهنگی و سیاسی خودش را هم از دست خواهد داد. به همین جهت وقتی میگوییم آزادی به این معناست که حق بشر نه فقط در امور فرهنگی و سیاسی بلکه در اقتصاد
هم رعایت شده باشد. جامعهای که در آن فرهنگ و سیاست آزاد؛ اما اقتصاد در دست اقلیتی باشد، جامعه آزادی نیست. چون اقلیت میتواند با استفاده از اهرمهای اقتصادی در فرهنگ و سیاست هم دخالت کند. به همین جهت وقتی از استقلال صحبت میکنیم، مسئله فرهنگ و سیاست به جای خود محفوظ و عالیقدر؛ اما اقتصاد چی؟ وقتی اقتصاد مملکتی در دست قدرت دیگران باشد، استقلال فرهنگی و سیاسیاش هم هر لحظه مورد تهدید قرار میگیرد. به همین جهت وقتی ما از آزادی، استقلال و دمکراسی صحبت می کنیم باید روابط منطقی فرهنگ، سیاست، اقتصاد را در نظر بگیریم و از ترجمه نظریهپردازان اروپایی و امریکایی که متأسفانه هنوز هم ادامه دارد، خارج شویم. این نکاتی است که در بررسی تاریخی باید بدانها توجه شود. نکته دیگری که در مسیر تاریخ متأسفانه کمتر بدان توجه شده است، اینکه تحتتأثیر این نظریات ما یا ذکر وقایع میکنیم یا مسائل سیاسی را مطرح میکنیم و یا مسائل فرهنگی را جدا از مسائل اقتصادی بیان میکنیم، در حالی که وقتی تاریخ را میخواهیم مطرح کنیم ضمن اینکه مطالب فرهنگی، سیاسی و مطالب عام اقتصادی را مطرح میکنیم بالاجبار باید ساختار اجتماع را هم مطرح کنیم. باید بدانیم که ساختار اجتماع به چه شکلی است. دوستان و دشمنان مردم، دشمنان و دوستان آزادی و استقلال چه کسانی بودند و چه کار میکردند.
اگر با این دید به تاریخ ایران توجه کنیم، می توانیم تاریخ ایران را به دو دوره تقسیم کنیم؛ دورانی که از دوران باستان شروع میشود و دوران اسلامی را هم دربر میگیرد. در این دوران چند هزار ساله، عناصر و عوامل داخلی تعیین کننده سرنوشت جامعه بودند. آمدن و رفتن سلاطین، جنگها، همه برخورد نیروهای داخلی بود؛ اما از قرن نوزدهم با ورود ایران به بازار جهانی سرمایهداری و با شروع نفوذ امپریالیسم در ایران (از غرب صحبت نمیکنیم. اسم امپریالیسم را به درستی یادآوری کنیم. امپریالیسم سرمایهداری) دوره جدیدی در تاریخ ایران شروع شد. دو واقعه مهم در دوران دوم تاریخ ایران رخ داد که در دوران اول نبود. یکی تحمیل شیوه تولید مستعمراتی به این معنا که ما بازده باشیم. نیروی کار، مواد خام، مواد ارزان صادر کنیم و کالای ساخته شده وارد کنیم. بازارشان باشیم و تمام تلاشها و ثروتهای ما؛ چه فکری و چه مادی، در اختیار غارتگران خارجی قرار گیرد. یک شیوه تولید که سرمایهداری کلاسیک نیست. فئودالیسم نیست و مشخصات خودش را دارد.
مطلب دیگری که در کشور ما رخ داد، تشکیل طبقهای بود که در دوره اول وجود نداشت. طبقه پیوسته به استعمار سرمایه داری. این طبقه از درباریان، اشراف، سیاستمداران، خانها، زمیندارهای بزرگ، ثروتمندان بزرگ و بخشی از روشنفکران
تشکیل میشد که در همکاری با هم، پایگاه دولتهای وابسته شدند. این طبقه پیوسته به استعمار، پدیدهای است که در همه کشورهای مستعمراتی شکل گرفته و متأسفانه هنوز هم در بسیاری از مستعمرات پایگاه اجتماعی دولتهای وابسته به خارج است. بنابراین با شناخت طبقه پیوسته به استعمار باید به تاریخ ایران توجه کرد و در این بررسی مسائل سیاسی و فرهنگی را با مسائل اقتصادی ربط داد. من در یکی از نوشتهها تکرار کردم این جمله را «دستی که نان میدزدد، نمیتواند آزادی ببخشد» چرا؟ چون با دزدیدن نان به اساسیترین حق بشر که حق حیات است تجاوز شده. در معیار بین المللی صدق میکند، در معیار ملی هم صدق میکند. بنابراین جامعهای آزاد است که حاکمیت خودش را نه فقط در سیاست و فرهنگ بلکه بر اقتصاد هم حاکم کند.
اما در مورد سیاست انگلستان در ایران. استعمار انگلستان در ایران در سه جهت عمل میکرد؛ یکی نفوذ اقتصادی، سلطه کالایی، امتیازات و سرمایه گذاریها، از نظر نفوذ سیاسی، تشکیل سازمانهای علنی، بسیاری از احزاب، تشکیل سازمانهای مخفی فراماسون که تاریخچه وسیعی از آنها در اختیار داریم. اسامیشان در اختیار هست و از آن گذشته و در جوارش نفوذ فرهنگی، تحریف تاریخ، باستانشناسی سیاسی، تجزیههاینژادی، ناسیونالیسم نژادی. این سه عامل را وقتی ترکیب می کنند، استعمار می تواند عمل کند. من به هر کدام از این موارد به طور خلاصه اشاره می کنم.
در 1286 ملا عبدالرسول کاشانی مینویسد: «بر سر ورود کالا، خودمان باید بکاریم، نکاشتیم. خودمان باید ببافیم، دیگران بافتند. خودمان باید نفت را از منبع بکشیم، دیگران کشیدند. خودمان باید بسازیم، دیگران ساختند. تمام این کارها را خودمان باید بکنیم، ثروت به هم بزنیم. دیگران کردند. پنج مقابل مزد آن هم از ما گرفتند. پول اصل و فرعمان را زیادتر از ما گرفتند. ما را بیکار گذاشتند و ما هم به حمالی و دستفروشی قناعت کردیم.»
یا زینالعابدین مراغهای در 1284 مینویسد: «اما از مملکت ما دامن دامن پول که روح مملکت است به معده آنان راهی میشود. دیگر از استهزاء و تمسخر آنان که هنگام ساختن و پرداختن امتعه بر عقل و شعور ما میخندند چه میگوییم؟»
ملاحظه میکنید با سلطه بر بازار کالای ایران میتوانستند استعمار را ادامه دهند، چرا؟ زیرا وقتی کالا وارد شد، سد محکمی در مقابل اشتغال داشت. در همه کشورهای دنیا، سرمایه تجارت خارجی یکی از حساسترین زمینههای اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی است. تا زمانی که تجارت خارجی را نتوانند کنترل کنند از نظر واردات و صادرات هیچ کشوری در استقلال نمیتواند حرکت کند. در تاریخ جهان این را نشان میدهد. انگلستان تجارت خارجی کالا را در اختیار گرفت. در 1763 تجار انگلیس وارد
ایران شدند. انحصار اول در جنوب ایران شد. بعد هم امتیاز را ادامه دادند. من قصد ندارم تاریخ ایران را تکرار کنم و مفصلاً به پارهای از نکات اشاره میکنم.
صادرات ایران، قالی و تریاک بود و وارداتش انواع منسوجات و کالاهای ساخته شده. با مراجعه به آمار، میبینیم صادرات ایران به انگلیس مثلاً در 1909 تا 1921 یک میلیارد اما واردات به ایران 7/3 یا 4 میلیارد بود. مصنوعاتی که ساخته شده بود و مانع از این شد که ایران وارد نظام سرمایهداری جهانی شود. در مورد امتیازات، امتیاز شرکت تلگراف هند اروپایی، امتیاز رویتر که به آن اشاره شد. امتیاز گمرکات. و جالب اینجاست که حتی لورد کرزنتی [کرزن] انگلیسی مینویسد که چطور میشود تمام منافع کشور را به یک کشور خارجی تسلیم میکنند.
چه کسی تسلیم میکند، پابرهنههای ایران؟ محرومین ایران؟ آزادیخواهان ایران؟ نه طبقه حاکم پیوسته به استعمار که اصناف و اقشار مختلفی را در اختیار خودشان دارد و حاکم است بر اقتصاد. و چون بر اقتصاد حاکم است، میتواند در سیاست و فرهنگ هم نفوذ و دخالت بکند. تسلط انگلستان بر بازار پولی، امتیاز تنباکو و بعد هم، جالب است، امتیاز نفت که با دادن رشوههایی انجام شد. سرنوشت شرکت نفت ایران و انگلیس را خودتان بهتر میدانید که چه طور کشور انگلستان سهام شرکت را گرفت و در اختیار خودش قرار داد و از آن زمان نفت ایران در اختیار انگلستان قرار گرفت. و جالبتر اینکه ما پس از صد سال از استخراج نفت در ایران هنوز بنزین وارد میکنیم. این یکی از نشانههای سلطه نقشههای استعماری بر تاریخ ایران است.
در مورد نفت، احتیاج به گفتن نیست که چه وقایعی رخ داد. قرارداد دارسی بود بعد 1933 رضاخان که به دستور انگلیسیها بر سر کار آمده بود. قرارداد را تمدید کرد. نکته جالب اینکه بر حسب قرارداد دارسی که مدت شصت سال بود اگر تمام میشد، مایملکی که انگلستان در خاک ایران داشت، به ایران تعلق میگرفت و اگر فکر کنید که این قرارداد در 1904 و یا 1905 بسته شده، در 1964 تمام مایملک به ایران تعلق میگرفت. اما با تمدیدی که زمان رضاشاه (1933) صورت گرفت، تمام این از بین رفت و در اختیار انگلستان قرار گرفت که یک قرارداد خائنانهای بود که دستگاه پهلوی منعقد کرد.
اما در زمینه نفوذ سیاسی از رشوه دادن به درباریان قاجار شروع شد. در کتابها به طور مفصل اسامیشان ذکر شده و احتیاج به تکرار نیست. پولهای هنگفت [دارند] حتی سفرای انگلستان مینویسند اینجا کشوری است که در آن شخص بدون پول نمیتواند کاری انجام دهد. و به لژهای فراماسونری احتیاجی نیست. کودتای سوم اسفند هم برای حفظ سلطه بر منابع نفت جنوب انجام شد. برای اینکه اقتصاد ایران را در اختیار داشته
باشند و از آن مهمتر طبقه پیوسته به استعمار را بر سر قدرت نگه دارند. واقعه مهم دیگر، کودتای 28 مرداد بود. اما یک کار دیگر هم انجام گرفت که چه کسی ستارخان را زخمی کرد. در جریان پارک اتابک، قوامالسلطنه دخالت داشت. در جریان کشته شدن محمدتقیخان پسیان، قوامالسلنطه دخالت داشت. در جریان کشته شدن خیابانی، مخبرالسلطنه هدایت دخالت داشت. در بر هم زدن نهضت جنگل، وثوقالدوله دخالت داشت و رضاخان. که عناصر وابسته به سرمایهداری و عناصر وابسته به طبقه استعمار چطور به مجرد اینکه نغمهای خارج از کنترلشان در جهت آزادی و استقلال ایران ساز میشود، از هیچ جنایتی خودداری نمیکنند. بگذریم از اینکه امیرکبیر هم چه شد. اما نکته دیگر اینکه ما به نفوذ فرهنگی استعمار کمتر توجه میکنیم. کتابهای تاریخی مربوط به ما را که میخوانیم، ترجمه است. افرادی که کتابها را به زبان انگلیسی مینویسند به طور عمده وابستگی سیاسی دارند و میدانند که چه مینویسند. فرضیههای نژادی را، ناسیونالیسم نژادی را از طریق کتابهای تاریخی وارد میکنند، بعد ما کتاب را ترجمه میکنیم و فکر میکنیم با تاریخ ایران آشنا شدیم. ما تاریخ ایران را از نظر واقعی هنوز هم نمیشناسیم برای اینکه مورخین برای ما آنچه را مینوشتند که میخواستند. اگر راجع به باستانشناسی صحبت کنیم ملاحظه میکنید باز هم منابع ما ترجمه است، میگوییم کشور زُمِر همچنین کشوری وجود نداشت. میگوییم کشور فینیقیه، همچنین کشوری وجود نداشت. مرزهای کنونی 1353 [ناخوانا] اخیر را منتقل میکنیم به دوران باستان و بعد کوشش میکنیم برای هر کشوری، تاریخچهای باستانشناسی درست کنیم که به هیچوجه صادق نیست. بلکه منکر میشود خویشاوندی فعلی و تمدنی منطقه عظیم را و بعد هم به ناسیونالیسم نژادی دامن میزنیم. توصیه من این است که اگر ما واقعاً قصد داریم علیه استعمار و در [ناخوانا] استعمار مبارزه کنیم توجه کنیم که در کشور ما شیوه تولید مسلط چیست؟ نقص آن کجاست؟ عیب آن کجاست؟ امکانات آن کجاست تا بتوانیم آزادی و استقلال اقتصادی را هم به دست بیاوریم و بعد ببینیم آیا این طبقه پیوسته به استعمار که از دوران قاجار تا سقوط پهلوی همچنان فعال مایشاء بود و همه کار کرد، آیا بعد از انقلاب اسلامی توانستیم از این طبقه نه فقط [از بُعد] فرهنگی و سیاسی، که از نظر اقتصادی هم خلع ید بکنیم؟ آیا میتوانیم از آزادی و استقلال در کشوری صحبت بکنیم که این آزادی و استقلال نه در فرهنگ و سیاست بلکه در اقتصاد هم حاکم باشد و جامعه بداند که چگونه از این استقلال استفاده بکند. به این ترتیب میتوانیم ما با استعمار مبارزه بکنیم و بتوانیم استقلالمان را به دست آوریم.
به من اجازه بدهید با یک قصه افریقایی صحبتم را تمام کنم. قصه کوتاهی است.
یک افریقایی، میرود به ملاقات دوستش. دوستش میگوید من اینجا مرغ دارم. در میان این مرغها یک بچه عقاب هست. من توانستهام این بچه عقاب را تبدیل به یک بچه مرغ بکنم. مهمان میگوید نه. بچه عقاب، بچه عقاب است. تربیت تو تأثیری نخواهد داشت. صاحبخانه میگوید امتحان کنیم. بچهای را که فکر میکرد بچه عقاب باشد، بغل میکنند و صبح زود میروند به جنگل و هرچه کوشش میکنند تا تکان بخورد، ولی بچه عقاب مثل بچه مرغ میپرد پایین دانه میخورد و میرود پایین. مرد میگوید دیدی تربیت من چه اثری کرد، من با تزریق عقده حقارت از بچه عقاب، مرغ درست کردم. مرد مهمان میگوید روز آخر من هم امتحان میکنم. صبح روز سوم اول وقت، وقتی آفتاب میخواهد طلوع کند این بچه عقاب را بیرون میآورند و میبرند کوهستان. دست میزند زیر گردن بچه عقاب. سر بچه عقاب را کم کم میآورد بالا، وقتی اشعه خورشید به چشم بچه عقاب میافتد، بالهایش را باز میکند و پرواز میکند. خطاب من به جوانها این است؛ به آینده درخشان و پرامید نگاه کنید. به طلوع خورشید آزادی و استقلال نگاه کنید. شما بچه عقاب هستید. استعمار نمیتواند از شما بچه مرغ درست کند. پرواز کنید. آسمانها متعلق به شما خواهد بود.
عباس سلیمی نمین (مجری کارشناس): برنامه را با دعوت از عزیزان در میزگرد آغاز میکنیم. آقای دکتر عبدالرضا هوشنگ مهدوی، جناب آقای مجتبی سلطانی، جناب آقای تفرشی، جناب آقای قاسم تبریزی و جناب آقای دکتر احمد نقیبزاده
ابتدا از جناب آقای هوشنگ مهدوی خواهش میکنم بحث را آغاز کنند.
عبدالرضا هوشنگ مهدوی: سخنرانیها خوب بود و مطالب جالبی داشت. همه ما استفاده کردیم. ولی بعضی جاها تندروی زیاد بود. یعنی مبالغه شد. در استعمار انگلیس که ما را استعمار کردند و از اول قرن نوزدهم ما امروز صادراتمان چیست؟ چی داریم که اول دویست سال پیش داشتیم. امروز صادرات غیر نفتی ما عبارت از نفت است که آن حسابش جداست. قالی، پسته، خربزه واین چیزهاست. آیا انگلستان با استثمار ایران زندگی میکرد؟ این بوده است؟ البته آنها کالاهایشان را میفروختند. میآوردند و میفروختند ولی آن طوری نبود که انژکسیون گرفته و خون ملت ایران را مکیده باشند. البته وقتی نفت کشف شد به کلی حسابها فرق کرد. آن دیگر استثمار واقعی شد و تا 1978 [یعنی] تا انقلاب اسلامی ادامه داشت ولی من نمیبینم که قبل از آن به آن صورت بوده باشد. اصلاً محصولات ایران در مقابل هند هیچ بود، صفر بود. و بعد کشتیهایی که میآمد و به هند میرفت و جنس میبرد به انگلستان در مقایسه با کشتیهایی که وارد خلیج فارس میشد و به بوشهر میآمد سالی مثلاً دو تا سه کشتی بیشتر نمیآمده، بنابراین نباید زیاد مبالغه کنیم. باید مقطعی صحبت کنیم. آن مقطع این طور بود. آن مقطع بعدی این طور بود. یک سره نمیتوان همه چیز را با یک قلم در یک جا جمع کنیم.
یکی دیگر اینکه ممکن است که انگلستان مطامع استعماری داشته، آنکه مسلم است
ولی آیا ایجاد شش بیمارستان در ایران در حالی که هیچ بیمارستانی در ایران وجود نداشت، یکی در تهران، یکی در شیراز، یکی در اصفهان، یکی در کرمان، تبریز و رضائیه و دکترهای انگلیسی که تمام عمرشان [را در ایران گذراندند] که آن دکتر داتسون انگلیسی که چهل سال در کرمان مریضها را معالجه می کرد، این هم بد بود؟ آخر انصاف هم لازم است. باید دو طرفه نگاه کرد. سرپرسی ساکس، که زندگینامهاش را خود من ترجمه کردهام، تحت عنوان ایران در بازی بزرگ، عکسی از بیمارستانشان را در مشهد چاپ کرده که بغل کنسولگری انگلیس بوده که یک صف هزار نفری زن و بچه و پیرمرد و پیرزن و اینها [در انتظار درمان ایستادهاند] میگوید که روزی 250 نفر از دکترهای ما آنها را میدیدند، دوای مجانی بهشان میدادند. خب دولت ایران باید این کارها را میکرد. همه تقصیرات را گردن دیگران نگذاریم. انصاف داشته باشیم. همین، من فقط نظرم همین است. اشتباه میکنم، من را روشن کنید که من هم قانع بشوم.
عباس سلیمی نمین: خُب خیلی ممنون از جناب آقای هوشنگ مهدوی. البته موضوع میزگرد را من یادآور میشوم «میزگرد نقش انگلیس در برآمدن رضاخان و تداوم حمایت از سیاست پهلوی» است. منتهی جناب آقای هوشنگ مهدوی تعرضی به جهتگیریهای آقایان ارائهکننده مقالات سخنرانیها داشتند که جا دارد به نظر من در میزگرد هم به این مسئله پرداخته شود و یا در قالب پاسخ به سئوالات یا در ارتباط با نظریات شرکت کنندگان عزیز در میزگرد قطعاً پرداختن به این مسئله میتواند به جامعیت بخشیدن به بحث ما کمک شایان توجهی بکند. منتهی تقدم با موضوع میزگرد است.
دکتر احمد نقیبزاده: ایراد مهمی که بر تاریخنگاری کشور وارد است این است که ما تقریباً فاقد روش هستیم. باچه روشی تاریخ را بررسی میکنیم و از روشهای شناخته شده، مسائل را درون چه قالبی میریزیم. من فکر میکنم که این مسئله اگر برطرف نشود نتایج خوبی هم از تحقیقات به دست نمیآید و در دور باطلی میافتیم و همان حرفها را تکرار میکنیم. آقای دکتر مهدوی که گوشههایی از عملکرد را گفتند یک طرف است و آنهایی هم که طوری وانمود می کنند که انگار یک پچ پچی در آن گوشه بین عدهای صورت گرفته بعد یک واقعهای اتفاق افتاده، آن هم یک نوع دیگری باز به نتیجه نمیرسد. ما اگر به روش ساختارگرایانه به قضیه نگاه بکنیم، میبینیم که تاریخ جهان از تقریباً چهارصد سال قبل به این سو به سمتی دارد میرود که یک مرکز و پیرامون تشکیل میشود. عوامل متعددی هم در این امر سهیم هستند. خود به خود ما در پیرامون قرار گرفتیم و کشورهای اروپایی در مرکز. سرنوشت ما به نحوی به سرنوشت آنها وابسته شد و گره خورد. این فرایند کلی تا در سطح جهانی هم عوض نشود، هیچ
کاری نمیشود کرد. شما الآن میبینید که در استقلال جمهوری اسلامی بالاخره شک و تردیدی نیست. من این را قبول دارم. این ساختار را نمیتواند بشکند. به تنهایی هم نمیشود مگر یک انقلاب جهانی صورت بگیرد و کشورهای جهان سوم از این حالت پیرامونی خارج بشوند تا بتوانند در مرکز دخالت کنند. مادامی که این صورت نگرفته انواع و اقسام انقلابها به شکست میانجامد. پروژهها وسط راه میماند و این تلاش یک تنهای که ما کردهایم که میخواهیم رخنهای در این دیوار ایجاد بکنیم و بعد فکر کنیم که میتوانیم به اصطلاح این ساختار مرکز پیرامون را تغییر دهیم و وضعیت بهتری پیدا کنیم و باید حتماً کشورهای دیگری در پیرامون با ما هم سو بشوند، شرایطی فراهم بشود و... [اتفاقی نمیافتد] در دوره قاجاریه به طریقی استعمار به اهداف خودش میرسید و بدترین نوع استعمار هم استعمار انگلیس بود. به این دلیل که از فرهنگ و سنت استفاده میکرد با روشهای بسیار پیچیده. مثلاً شبکههای جاسوسی انگلیسی به آن شکل در دنیا کشف نمیشود. بلکه روابطی را با خانوادههای هزار فامیل برقرار میکنند، در مراکز قدرت به طور دوستانه میآیند و میروند و در بیوت آیات عظام همینطور رفت و آمد دارند، اخبار را میگیرند و اطلاعاتی را که میخواهند بدون پرداخت وجه به دست میآورند. همین کار را هم اگر آمریکاییها بخواهند بکنند باید میلیونها دلار خرج بکنند، شبکهای ایجاد بکنند.
در دوره فعلی به گونهای دیگر عمل میکنند و حالا در این شرایط که هنوز ما در این مقطع قرار داریم انگلیسیها آمدند و در شرایطی دیدند که در شمال ایران انقلاب بلشویکی شده، ایران هم دچار هرج و مرج است و خلاء قدرت هم وجود دارد. یا ایران به سمت این کشور شوراها میرود و جذب آن میشود و یا اینکه باید فکری کرد. اول با قرارداد وثوقالدوله نشد بعد تصمیم گرفتند که قدرت مرکزی متمرکز باید در ایران شکل بگیرد. بعد میگردند آدمش را پیدا میکنند، میگذارند سر کار و در آن محدوده اختیاراتی به او میدهند، هم سویی هم بین منافع ما و منافع کشوری که در حال تجزیه است. اگر این قدرت مرکزی شکل نگیرد یقیناً دیگر ایرانی باقی نمیماند. آن موقع آنها از این نمیترسیدند که ایرانی باقی بماند یا نماند. از این وحشت داشتند که خلاصه این قسمت هم به دست روسها بیفتد و اینها تا خلیج فارس قدرت و محل نفوذشان ادامه پیدا کند. بنابراین بر این اصل توافق کردند. و بعد رضاشاه روی کار آمد. از این به بعد را اگر باز از منطق سیاست نگاه نکنید دچار اشتباه میشوید. اینکه ما فکر کنیم رضاشاه را اینها آوردند و رضاشاه نوکر حلقه به گوش اینها ماند در آخر این با منطق سیاست همخوانی ندارد. به مجردی که قدرتی تشکیل میشود میرود، به سمت استقلال و قدرت گرفتن بیشتر. حالا هر که میخواهد باشد. مثالهای زیادی میشود زد.
مثلاً آقای بنیصدر در ایران، اگر امام خمینی از او دفاع نکرده بود یعنی تأییدش نکرده بود یک رأی هم ممکن بود نیاورد. وقتی [رأی] گرفت و رئیسجمهور شد، رفت به سمت افزایش اختیاراتش. حتی با برنامه کودتا... این به این دلیل است که در سیاست وقتی شما شمشیرتان را دادید دست کس دیگر [کسی که] تا حالا به شما التماس میکرد، از این به بعد شما باید به او التماس کنید. از این رو رضاشاه طبق اسنادی که من دیدم و بررسی کردم در مرکز اسناد وزارت امور خارجه به شدت از انگلیسیها هراس داشت. نگران بود و انگلیسیها هم به کرات نامههایی نوشتند و از رفتار دولت ایران شکوه داشتند. مثلاً در یکی از این نامهها به رضاشاه نوشتهاند که وزیر دربارتان آمد مشهد، کنسولگری ما در چند قدمی هتل ایشان بود یک سر نزد ولی رفت در خارج از شهر و از کنسولگری روسها دیدن کرد و با آنها گفتگو کرد و برگشت. این یعنی حتی رضاشاه داشت به روسها هم نزدیک میشد. به همین دلیل هم بود که در آستانه جنگ جهانی دوم اصرار داشتند که رضاشاه را بردارند برای اینکه به او اعتماد نداشتند. برای اینکه میدانستند اگر آلمانیها در جبههها پیروزیهایی به دست آورند، رضاشاه دوباره به آنها تمایل پیدا می کند، علیرغم وعده وعیدهایی که به همکاری داده است از این رو در برآمدن رضاشاه بسیار نقش داشتند. متأسفانه این حالت سنتی و نوعی فرهنگ روستایی که ما داریم سبب میشود که قضاوتهایمان هم همین طور باشد. یعنی فکر کنیم که اینها با هم توافقی داشتند، بنابراین تا آخر نوکر دست به سینه آنها بود. در حالی که تمام تلاش او اتفاقاً این بود که از زیر بار [انگلیسیها بیرون برود] یعنی قدرت انگلیس را محدود کند. اما قدرت انگلیسیها محدود نمیشد. به دلیل همان شیوه سنتی که عرض کردم. یعنی تمام خانوادههایی که متنفذ بودند، به نحوی با انگلیسیها در تماس بودند و رضاشاه زمانی متوجه این موضوع شد که در آستانه جنگ جهانی دستور مقاومت و بسیج داد و بعد رفت دید که پادگانها را تخلیه کردهاند. همه خالی شدند. وقتی افسرها را خواست که چرا این کار را کردید و در همان لحظه که داشت با شمشیر میافتاد به جان آنها، پیشخدمت مخصوصش آمد و اولتیماتوم روس و انگلیس را جلویش گذاشت. وقتی مشغول مطالعه میشود آنها یکی یکی از در خارج میشوند. یعنی دورش را مهرههایی چیده بودند که به هر صورت او نتواند تکان بخورد. اگر خودش هم تمایل ندارد.
بنابراین مسئله استعمار یک مسئله ساختاری دارد و یک اینتلیجنسی و پویایی و هوشمندی که در درون خودش هست. یعنی عاملین، آن هوشمندی را دارند و مواظبند که دوباره این اتفاقات نیفتد. وقتی که نخستوزیر انگلستان میگوید ما به امریکاییها اجازه نمیدهیم حتی یک میخ بسازند، یعنی اینکه پشت این مسئله آگاهی هم هست.
مسئله مرکز پیرامون. آن وقت در مقاطع خاصی، کشورهایی فقط توانستند یکباره در مقطعی [از این دایره] خارج شوند. یکی امریکا بود و یکی ژاپن و اگر ایران هم در آن مقطع امیرکبیر توانسته بود از این دور خارج بشود سرنوشت ما قطعاً عوض میشد و میرفت به سمت دیگری. پس با دید تاریخ نگاری ساختارگرایانهای یعنی همه عوامل را شما در یک چارچوب قرار بدهید و دورههای مختلف تاریخ را هم تشخیص بدهید که ما الآن در چه دورهای هستیم و این ساختار به چه گونه هست، به نتیجه نمیرسیم. میشود حب و بغضها و اینکه چرا این کار را کرد، چرا آن کار را نکرد، چرا فلان کرد. ولی از ویژگیهای دولت، دولت متمرکز، دولت مدرنی هم بود. از ویژگیهای دولت مدرن هم در همه جای تاریخ و دنیا هست که قدرت دیگری در محدوده خودش نمیپذیرد. یعنی همه چیزها باید در اختیار او باشد. همین طور که الآن جمهوری اسلامی این اجازه را به کسی نمی دهد که در محدوده حاکمیتش آن هم در قسمتی، حکمرانی کند یا چیز خاصی را به صورت مستقیم در دست داشته باشد، این دولت مدرن هم همین طور بود. یعنی حب و بغض با روحانیت هم نداشت ولی اجازه هم نمیتوانست بدهد که دادگستری و آموزش و پرورش در دست روحانیت باشد یا یک گروه دیگری مستقل از دولت عمل کند. اینها ویژگیهای دولت مدرن است که وقتی آمد به هر صورت به این شکل هم عمل میکند. ولی به هر صورت ما در عین حال در بین کشورهای جهان سوم وضعیت بهتری داشتیم و داریم برای اینکه به هر صورت کشوری شکل گرفت، دولتی شکل گرفت. ایرانیها سطحشان خیلی بالا رفته، خودشان را با سوئیس و آلمان و انگلستان و فرانسه مقایسه میکنند ولی واقعیت این است که دور تا دور ما را کشورهای بیپایهای گرفتهاند. پاکستان سال 1949 متولد شد، افغانستان سرزمینی با خلأ قدرت بود، عراق سال 1921 متولد شد. کشورهایی که از پیشینهای برخوردار نیستند. ولی در ایران مثلاً همین انقلاب اسلامی که تقریباً به آسانی پیروز شد و مثل عراق دچار هرج و مرج نشد، این به دلیل همین وجود دستگاه دمکراتیکی بود که در دوره رضاشاه قوت گرفته بود و شما وزیر را برمی دارید و وزیر دیگری میگذارید. دیگر لازم نیست وزارتخانه بسازید و آدم بگیرید، تربیت بکنید و بعد عناصر را به تدریج عوض کنید. من بدبینیام نسبت به قضیه انرژی هستهای ایران هم از همین تفسیر نشئت میگیرد. میگویم مادامی که این ساختار عوض نشود تمام قدرت خودشان را به هر صورت به خرج خواهند داد برای اینکه این اتفاق بیفتد و اگر این اتفاق بیفتد، ایران از حالت پیرامونی خارج میشود و خودش تبدیل میشود به مرکز قدرت و آن وقت منافع حیاتی کسانی که تا به حال دنیا تسلط داشتهاند آن را به خطر می اندازد و آنها هم حرفشان این است که چرا شما سوار پیکان میشوید خب نفتتان را
بفروشید و سوار شورلت شوید. همین کاری که الآن عربستان سعودی میکند و این استقلالخواهی ما باید با ظرافت و با جهانبینی یعنی با تمام جوانب صورت بگیرد و البته به آرامی، وگرنه اگر که با اندکی تندی و خشونت صورت بگیرد، بسیج جهانی علیه ما صورت میدهند. دوباره ما را برمیگردانند به دوردستهای این پیرامون. حالا اگر یک ذره هم به مرکز نزدیک شدهایم این را هم از دست خواهیم داد. به نظر من باید این روشی که چون سوژه را حذف میکند، روش ساختارگرایی درونش سوژه نیست، یعنی آدمها خیلی نقش ندارند و بیشتر ساختارها هست. حب و بغضها هم خود به خود از بین میرود و با نگاه بیطرفانه، میتوانید مسائل را تجزیه و تحلیل کنید و بروید دنبال راهحلهایی که واقعاً آدم را به مقصد برساند وگرنه با حب و بغض و این خوب بود، آن بد بود، انسان به جایی نمیرسد.
عباس سلیمی نمین: جناب آقای سلطانی بفرمائید.
مجتبی سلطانی: قبل از وارد شدن به موضوع نکتهای را آقای دکتر هوشنگ مهدوی تذکر دادند که مایلم مطلبی را در این مورد عرض کنم. البته به طور طبیعی بحثهایی که به شکل اختصاصی و خاص، یک قسمت یا برشی از یک موضوع چند وجهی را تحلیل و واکاوی میکنند در معرض این تصور یا این آسیب هست که دچار اغراق یا بزرگ نمایی بشود یا اینکه تصور بشود که بزرگنمایی شده. مثال خیلی ساده و رایجش در مورد بیماریهای پوستی است که ممکن است یک زخم کوچک در زیر میکروسکوپ وقتی مطالعه شود کسی که در ابتدا وارد این بحث شده و بعد ناتمام بحث را رها کرده و یا از نیمه بحث وارد شده یا اساساً به چهارچوب بحث توجه نداشته بگوید مگر همه مشکل آدم این تصویر زیر میکروسکوپ و این زخمی است که شما دارید نشان میدهید؟ مسلماً موضوع بحث این نیست که ما بخواهیم مجموعه عوامل عقب ماندگی یا مشکلات کشور را در دوران قاجار و پهلوی مطرح کنیم و بعد بگوییم در مورد استعمار اغراق شده است. اتفاقاً بحث ما، یک بحث خاص و دارای تمرکز و به شکل آسیبشناسانهای است که لازمهاش توجه ویژه و بزرگ دیدن جزئیات موضوع است برای اینکه ما تصویر کامل و دقیقی پیدا بکنیم. بین بزرگ دیدن جزئیات موضوع برای نزدیک شدن به اعماق یک موضوع تفاوت است با بزرگنمایی که خلاف واقع است. اگر شما پدیدهای را زیر میکروسکوپ قرار بدهید و آن را نشان دهید این بزرگنمایی خلاف واقع نیست هر چند که این مشترک لفظی را در مورد میکروسکوپ هم میتوانید به کار ببرید که میکروسکوپ دارد بزرگنمایی میکند. ولی در واقع دارد واقعیت را بزرگ مینمایاند تا شما با ابعاد دقیقتر و عمیقتر آن پدیده آشنا شوید.
بنابراین وقتی شما روی موضوع خاص استعمار می خواهید بحث کنید، درباره ابعاد
مختلف این موضوع میتوانید چند ساعت صحبت کنید ولی بعد مخاطب میگوید مگر همه علت مشکلات و بدبختیهای ما استعمار بوده و یا انگلیس آن قدر ناتوان و گرفتار و نیازمند بوده که فقط میخواسته از طریق استعمار ما رفع نیاز کند. نه، شما اگر استعمار انگلیس را در کل دنیا بررسی کنید، در شبه قاره، در شرق آسیا، در افریقا، در خود اروپا، آن وقت میبینید که در دامنهای وسیع، امپراتوری بریتانیا دنبال کسب منافع و کسب برتری و کسب قدرت بوده اما شما میآیید از مجموعه این استعمار، نقش استعمار انگلیس را در ایران بررسی میکنید. بنابراین بحثهایی که مطرح میشود اگر مطابق با واقع و مستند باشد ولو اینکه در ظاهر امر یک ابعاد وسیع و بزرگی را نشان بدهد اما به منزله آگراندیسمان خلاف واقع نیست و به اعتقاد من شایسته جرح و رد هم نیست. ضمن اینکه ما در ادبیات تاریخی و سیاسیمان به سایر عوامل زیاد پرداختهایم. اتفاقاً به موضوع استعمار به رغم اینکه به نظر میرسد در شعارها زیاد به آن توجه شده در بحثها کمتر پرداختهایم. یعنی اگر از مجموعه مقالات و کتابهایی که منتشر شده چه آنهایی که در مورد علل عقب ماندگی یا تحلیل مسائل تاریخی بوده نظیر آن بحثهایی که آقای دکتر مهدوی طرح می کنند و حتی شبیه به بحثهای آقای دکتر نقیبزاده به مراتب کماً و کیفاً حجمش بیشتر از مباحثی است که نقش استعمار را در پیدایش و تشدید مشکلات ما واکاوی میکند. من به عنوان یک کتابخوان حرفهای یا به عنوان یک مقالهخوان حرفهای میگویم. اما ممکن است چون در صدا و سیما یا در مطبوعات ما نسبت به استعمار، شعار زیاد مطرح میشود، این تصور را هم بکنیم که در مقالات و در کتابها هم به همین نسبت است. در کتابهایی که در مورد نقش انگلستان منتشر شده تعداد کتابهایی که سعی میکند به گونهای نقش انگلستان را در ایران از منظر روابط بینالملل یا از منظر مشکلات و ضعفها و زمینههایی که در کشور ما مطرح بوده بررسی کند، کم نیست به عنوان نمونه تعابیری تحت عنوان علل عقب ماندگی ما و یا اینکه ما چگونه ما شدیم، تیراژ و چاپ و تنوع این بحثها را ببینید که اتفاقاً در آنها اصرار میشود که هر عیبی هست از خودمان است، هر مشکلی هست از خودمان است. دشمنان، بیگانگان، استعمارگران آمدند و دیدند ما چون خودمان مصیبت زدهایم، خودمان مشکل داریم، خودمان دچار بدبختی هستیم، احتمالاً هم بعضی جاها با نیت خیر برای رفع مشکلات ما آمدهاند. چون اساساً مفهوم استعمار به لحاظ لغوی، طلب عمران و آبادی کردن است. چون همه این دولتها میآمدند کشورهای دیگر را تحت سلطه قرار بدهند، ادعایشان این بود که ما برای عمران و آبادی میآییم. البته این مسئله مدافعان زیادی، هم در غرب، هم در کشور ما دارد که واقعاً همین طور هست. استعمار با خودش هر جا رفته، آبادی و عمران آورده، کسان زیادی هم در این مورد صحبت
کردهاند و حتی آن مثال بیمارستان را هم که یکی از سخنرانان محترم زدند ممکن است که از این نوع بحثها استفاده بکند. البته الزاماً طرح این موضوع به مفهوم این نیست که ایشان مدافع این نظریه هستند. توجه به ابعاد استعمار و آثار ناشی از استعمار در کشور ما هم به مفهوم این نیست که ما زمینههای داخلی، مشکلات خودمان و سایر عوامل را نادیده بگیریم. اصولاً مشکلات اجتماعی و سیاسی، چند وجهی و چند علتی هستند. ما در این جلسه و در این همایش خواستیم به یک وجه از موضوع بپردازیم. به یک برش یا قسمتی از این موضوع که این می تواند در کنار سایر موضوعات تکمیل کننده باشد و بعد تصویر کاملی به دست بیاوریم. شاید هم این بحث جدی باشد که شما درصدگیری بکنید بگویید درصد نقش استعمار، در مشکلات ما، در انحطاط و عقبماندگی ما نسبت به سایر عوامل کمتر هم باشد. این ممکن است واقعاً جای بحث و اثبات باشد اما از طرف دیگر ممکن است گفته بشود این درصد ولو اینکه به لحاظ کمی ممکن است کم باشد اما از حیث تأثیرگذاری، تأثیرگزاریاش خیلی اساسی بوده، تعیینکننده بوده یا حتی میشود گفت به نوعی تیرخلاص بوده. یعنی ما حاکمان نالایق داشتیم، ساختار ناسالم داشتیم، مشکلاتی داشتیم. این آمده مزید بر علت شده و آن مشکلات ناشی از حکومتها و حاکمان نالایق و ساختار ناسالم را تثبیت کرده، در ریشههای جامعه دوانده و موجب بقا و تداوم همانها شده است. البته این جور نیست که شما اگر کاملاً سالم باشید محیط هم سالم باشد ویروس و میکروب هر چقدر هم قوی باشد بتواند به شما ضرر بزند.
در مورد انگلستان هم آنچه که مسلم است فکر نمیکنم کسی مدعی باشد که منافع انگلستان در ایران صرفاً از ابتدا منافع اقتصادی بوده، اساساً اولین نقطه آغاز رویکرد استعمار انگلیس از منظر مزیت ژئواستراتژیک ایران بوده. به عنوان اینکه ما دروازه هند بودیم، به عنوان اینکه ما مانعی باشیم برای جلوگیری از دست اندازی رقبای انگلستان به، سرزمین هند و بعداً برای تداوم این سلطه که در واقع حفظ امنیت منافع انگلستان و تداوم برتری انگلستان در معادلات جهانی بود از جیب ملت ایران با هزینه ملت ایران. اگر ملتی دلش بخواهد که خودش حاکمان خودش را تأمین کند، به هر شکلی، ضعیف هست، خوب هست، بد هست و نخواهد تحت سلطه باشد و مقاومت بکند، آن وقت اینجا دولت انگلستان برای خودش این حق را قایل است که منافع من ایجاب میکند که مردم ایران را سرکوب بکنم و البته لازم هم میداند برای اینکه به موقعیت و به جایگاه خودش تداوم ببخشد، روشهای پیچیدهتر دیگری هم اعمال کند. روشهای فرهنگی، اجتماعی، کمک رسانی، ایجاد بیمارستان، اما آیا ملت ایران یا سایر ملتها قبل از اینکه انگلیسیها در ایران بیمارستان درست کنند مشکلات طبی خودشان را چه
جوری حل میکردند؟ حالا یکی ممکن است بگوید ما از فلان سیاح خارجی یا فلان کتاب داریم که مردم ایران با چه وضع سوء بهداشتی زندگی میکردند. خب این نوسانات در تاریخ همه کشورها بوده، در کشور ما هم بوده. ما در دورانهایی شکوفایی تمدنی داشتیم و به تبع آن رفاه اجتماعی و زندگی اجتماعیمان راحت بوده، در دورانهایی هم به دلیل انحطاط و ضعف اجتماعی و سیاسی و حکومتی، مشکلاتی داشتیم؛ اما این طور نبوده که انگلستان از آن سر دنیا بلند شده آمده و تازه برای ما بهداشت به ارمغان آورده، مثلاً شما فکر میکنید در همان زمان خیابانهای لندن چه وضعی داشته، در همان زمان بهداشت در انگلستان چگونه بوده است شما داستانهای چارلز دیکنز را که میخوانید، اینکه ساخته مخالفان استعمار انگلستان و یا مال هزار سال پیش نیست. اتفاقاً مقارن با دوران استعماری انگلستان است. گزارشهای دست اولی که خود انگلیسیها دارند از فلاکت و فقر. واقعاً اگر انگلیسیها انساندوست بودند، اول بیماران بدبخت شهرهای مختلف انگلستان و کارگرهای معدنی را درمان میکردند که گاهی وقتها هفتهها و ماهها نور آفتاب نمیدیدند و در بدترین وضعیت زندگی میکردند و یا در همان کوچه پس کوچههای لندن در بین انواع و اقسام ویروسها و بیماریها از بین میرفتند، به جای اینکه بیایند در ایران بیمارستان تأسیس کنند، میرفتند در کشور خودشان این کار را میکردند و این همه خرج نمیکردند، کشتی راه نمی انداختند، میسیون نمیآوردند و [از] اسلحه استفاده نمیکردند، مسلماً آنها در مناطق نفوذ خود برای حفظ منافع خودشان کارهایی هم کردند که البته اگر همان کارها را هم دقیق بررسی کنید قطعاً شما برایش نیت خیر یا آثار درازمدت نمی توانید پیدا کنید. حکایت همین سرمایهدارهایی که بحران مالی جهانی درست کرده اند. خیلی از اینها بنیادهای خیریه هم دارند، بیمارستان هم تأسیس میکنند. یتیمخانه هم دارند. ولی با میلیاردها [دلار] استثمار دهها ملت را به خاک سیاه مینشانند و در جنگهایی که به وجود میآورند هزاران نفر را نابود میکنند. با یک بمبشان صدها هزار نفر را معلول و مقتول میکنند اما در عین حال میروند و به یتیمها هم سر میزنند و دُنِیشِن و اهدا هم میکنند. این بحثهایی که در مورد نقش استعمار میشود اگر از زوایای مختلف بررسی شود، میبینیم چندان اغراقی هم نشده. 380 سال انگلستان در ایران نفوذ داشته، حالا هم کم و زیاد بگوییم دویست سالش یا 150 سالش نقش اساسی داشته و جنایات بیشماری در این کشور کرده. ما به اندازه این 150 سال ضرب در 365، آیا نباید بپردازیم به اینکه اینها چه کردند، یعنی به همین راحتی به اصطلاح بذل و بخشش داشته باشیم و از کنار این موضوع بگذریم و پرونده این همه جنایات و این همه مصیبتها که بر کشور ما آوردند با چند جمله میتوانیم حل بکنیم؟ یعنی عمق و ابعاد و
دامنه استعمار انگلیس در همه جای دنیا از جمله کشور ما مسئله ساده و کوچک نبوده که ما به همین سادگی بتوانیم بگذریم و اگر کسی آمد و در موردش هیجانی شد، احساساتی شد، حرف تندی هم زد، بگوییم که این اغراق است. چه اغراقی؟ خودتان را بگذارید جای قربانیان استعمار انگلیس. جای خانوادههای دلیران تنگستان، جای خانوادههایی که در جنوب و در جاهای دیگر، کارگرهای شرکت نفت، کسانی که در زندانهای رضاخان و محمدرضا شاه بودند. بعد باید ببینیم ما حاضریم بگوییم نسبت به استعمار انگلیس اغراق میشود و باید یک مقدار با ملاطفت و آرامش بیشتر صحبت کنیم؟
عباس سلیمی نمین: جناب آقای تفرشی.
سیدمجید تفرشی: ابتدا تشکر میکنم از برگزارکنندگان این کنفرانس برای برگزاری آن در درجه اول و در درجه دوم به جهت حسن نظری که به خرج دادند و بنده را برای حضور در این کنفرانس و این میزگرد دعوت کردند که اساساً جزء برنامه من نبود.
من چون از اقشار آسیبپذیر هستم و در کشور بریتانیا زندگی میکنم، میترسم حرفی بزنم و متهم به چیزی بشوم. ولی یک نکته کلی به عنوان آدمی که علاقهمند به تاریخ است و شاید به اندازه جناب آقای سلطانی کمی کمتر کتاب تاریخی خواندهام یا لااقل پشت جلدش را نگاه کردهام بعید میدانم که در ایران به سود بریتانیا کتاب بیشتر از استعمار بریتانیا نوشته شده باشد. خیلی بعید میدانم. امیدوارم آماری بگیرند ولی مطمئن نیستم. راجع به مطلبی که ایشان گفتند یک اشکال کلی به نظر من وجود دارد.
من با نگاه دوستانی که راجع به استعمار بریتانیا بحث میکنند یک مشکل کلی دارم. اولاً بحث تاریخ استعمار در جهان و تاریخ استعمار بریتانیا در جهان بحثی نیست که متفکرین و سیاستمداران بریتانیا منکرش باشند. الآن واحدهای درسی در خود بریتانیا و در دانشگاه در رشته تاریخ علوم سیاسی وجود دارد. این بحث کاملاً مشخصی است. مشکلی که من با این نوع نگاه دارم مشکلی است با کل تاریخنویسی که در کشور ما وجود دارد. همان طور که جناب آقای نقیبزاده هم به نوعی فرمودند، ما در تاریخنویسی کشورمان شیوهای را به کار میبریم از جناحهای مختلف نه لزوماً این کنفرانس که این شیوه به نظر من شیوه ناپسندی است. ما در تاریخنویسی ملتزم شیوهای داریم که اساساً وظیفه خودمان را آبروبری و آبروخری میدانیم. از یک عده باید آبرو برد، برای یک عده باید آبرو کسب کرد. من وظیفه مورخ را بالاتر از اینها میدانم که کارش فقط آبروبری و آبروخری باشد. مملکت ما مشکلاتی بزرگتر از این حرفها دارد. با نگاه میکروسکوپی آقای سلطانی هم به شدت مخالفم. نگاه میکروسکوپی کاملاً نگاه آگراندیسمانی است. مورخ وظیفهاش این است که دقیقاً ابعاد مختلف را بررسی
کند. وظیفهاش این نیست که فقط اسنادی را که مورد علاقهاش است جمع کند به عنوان استشهاد محلی و دایرکشنی [جهتی] که خودش دوست دارد به تاریخ بدهد. به نظر من این کار نقض تاریخ است و دروغ گفتن به مردم است و شما به عنوان یک مورخ اگر 90 درصد بدی یک چیز را میگویید حتماً باید به 10 درصد خوبیاش هم اشاره کنید. این نادرستی است به نظر من و من منتقدم مثلاً، در بحث امروز هم که سراسر انتقاد بود و بازنگری انتقادی به تاریخ BBC فارسی بود، من اگر کتابی منتشر کنم و مقالهای بنویسم موظفم به جنبههای مثبتش هم اشاره کنم. باید بکنم وگرنه خواننده حتماً آن را باور نخواهد کرد و حق هم دارد که باور نکند و بر عکس کسانی که در مورد تاریخ BBC مطلبی مثبت نوشتهاند اگر جنبههای منفیاش را ننوشتهاند، که خیلیها ننوشتهاند، به نظر من آنها هم کارشان بیاعتبار است. وظیفه تاریخنویس رسیدگی به ابعاد مختلف است. برای اثبات هر ادعایی در تاریخ، سند و مدرک وجود دارد. مورخ بی غرض و مورخی که لااقل تلاش میکند بی غرض باشد باید تلاش کند که آگاهانه همه ابعاد موضوع را بررسی کنند.
بحث دیگر، در مورد استعمار بریتانیا در ایران به خصوص در حکومت پهلوی است. من اساساً به طور کلی چه در دوره پهلوی، چه قبل از دوره پهلوی، با این شیوه که استعمارگران چه انگلیسی، چه روسی، چه امریکایی از پیش برای ما در ایران نقشه میکشند و برنامه میریزند و تعیین تکلیف میکنند، این نگاه به نظر غیرعالمانه و غیرعلمی است. اعتقاد دقیق دارم که امپراتوری بریتانیا، امپراتوری روسیه، بریتانیا بلکه بیشتر از روسیه با فراست و با نگاه آگاهانهای که به مسائل ایران داشتند، سوار موجهایی شدند که در ایران ایجاد شده بود و از آن به نفع خودشان به بهترین وجهی بهرهبرداری کردند، ولی اینکه موج ایجاد کنند، حکومت بیاورند، حکومت ببرند، پادشاه بیاورند، پادشاه ببرند چنین اعتقادی ندارم. جریانات به طوری بر اثر نادانیها و غفلتها و خباثتهای حکومتها و دولتها و سران پیش رفته به سود مطامع و منافع [ایجاد میشد] ولی اینکه از اول بنشینند و پیش پیش برای ما برنامهریزی کنند که ما بنشینیم تا به جایی برسیم، چه در مورد فرقهسازی چه در مورد آوردن و بردن رژیمها و دولتها، متأسفانه نگاه صد صفر است و نگاه کلی و سیاه و سفید دیدن اوضاع دنیاست و این به هر حال به نظر من تاریخ مصرفش خیلی وقت است که گذشته این نوع نگاه که شما همه چیز را فقط بنشینید و ببینید [مربوط به خیلی پیش است]. به هر حال تئوری توطئه که تئوری جذابی هم هست، البته خیلی هم خوب است ولی من اسمش را میگذارم تئوری تنبلها، برای اینکه تئوری توطئه آدم را راحت می کند از تحلیل و بررسی و تحقیق. اینکه همهاش کار کار خارجیهاست. کار کار انگلیسیهاست. کار کار امریکاییهاست. کار
راحتی است. به هر حال، خیال آدم را از تحقیق و پژوهش راحت میکند. بنابراین، به این نوع نگاه که فقط جنبههای منفی مسئله را ببینند، جنبههای مثبتش را نبینند، معتقد نیستم. حتی معتقد نیستم مطلبی که آقای دکتر مهدوی گفتند صرفاً جنبه بهداشت و درمان بریتانیا را باید دید. مسلماً ایشان هم نظرشان این نبود. ولی نظر ایشان این بود که باید ابعاد مختلفش دیده شود. اگر اسناد وزارت امور خارجه بریتانیا را ببینید، بخشی از فعالیتهای دکترهای سفارت که وظیفهشان طبابت اعضای سفارت بوده، طبابت افراد عادی و مردم دیگر را هم انجام میدادند. یعنی هیچکس به آنها نگفته بود که این کار را بکنند ولی این کار را میکردند. این جزء وظایف استعماریشان نبوده. بالاخره انسانها آدماند. از یک پوست و گوشت و استخوان هستند. یک دکتر دیپلمات هم که از انگلیس آمده، بالاخره آن هم وقتی مریض جلویش میمیرد، بالاخره آدم است، میرود معالجهاش میکند. چطور ما نباید ببینیم این مسئله ساده انسانی را. چیز عجیبی نیست. قرار نیست هر اتفاقی که در کشور ما میافتد، هر حرکتی که یک دکتر سفارت [میکند، استعماری است؟] من اتفاقاً در مورد یکیشان تحقیق هم کردهام. آقای دکتر آرتور نلیگان که از زمان مشروطه تا کودتا در ایران بوده است. قرار نیست که تک تک حرکات اینها از دربار بریتانیا یا ملکه یا پادشاه بریتانیا به آنها دیکته شود. این نگاه به نظر من نگاه دقیقی نیست کما اینکه به درستی باید استعمار بریتانیا و به طور عمیق و دقیق ابعادش بررسی شود. هنوز به نظر من خیلی از ابعاد، تلخیها و نکات منفی استعمار به طور دقیق مشاهده و ملاحظه نشده، گفته نشده، دیده نشده و اسنادش منتشر نشده. خیلی کار دارد ولی اینکه فقط شما یک جنبه منفی را بررسی کنید و بگویید به قول خودتان میکروسکوپی است به نظر من این نگاه، نگاه عالمانهای نیست.
عباس سلیمی نمین: خیلی ممنون که شما سر وقت پایان دادید.
قاسم تبریزی: یکی از برکات این نوع همایشها، طرح مسائل اساسی و ارائه دیدگاههاست و این خودش ارزش است، پیرامون مسائلی که دوستان هر کدام با نگاه و بینش خودشان به آن اشاره کردند. شاید مشکل اساسی یکی در بینش افراد است که از کدام زاویه و از کدام منظر نگاه میکنند. دوم منابع تاریخیشان است. وقتی که ما در مورد انگلستان یا امریکا یا اسرائیل صحبت کنیم ، یا در مورد هر کشوری، ابتدا ماهیت آن کشور را باید مطرح کنیم. آیا ماهیت حکومت انگلستان البته بریتانیا مُرد، انگلستان مانده. یک کشور آزادیخواه، انساندوست، مدافع بشریت، مدافع حقوق مردم است؟ یا یک کشور استعمارگر جنایتکار، آدم کشی متجاوز. یک تحلیل در سطح جهان داریم. کارنامه انگلستان را در آسیا و افریقا و جنایاتش در هندوستان و جاهای دیگر باید بررسی شود. آن سهمی که ما ایرانیها داریم، گاهی از زبان برخی از اندیشمندان
و محققین ما با عنوان اینکه باید حرف علمی باشد، باید حرف درست باشد، بخش اعظم تاریخ را انکار میکنند. اخیراً من دیدم یک آقایی که هم خیلی تاریخ نمیفهمد مطلبی در مورد خانم لمبتون نوشتند در چهل صفحه. از یک جاسوس حرفهای خائن این مملکت، یک محقق ترسیم کرده. در اینکه خانم لمبتون، آقای ادوارد براون، سرپرسی ساکس، هر کدام از این چهرههای انگلیسی، یک چهره تاریخی محقق دارند شکی نیست. پژوهشگرند اما آیا آقای ادوارد براون برای انسان دوستی و فرهنگ ایران به این منطقه آمد؟ آیا خانم لمبتون برای خدمت به این مملکت آمد؟ چرا به کارنامه اینها اشاره نمی کنیم؟ چرا جنایات سرپرسی ساکس را مطرح نمیکنیم؟ فقط به آن تاریخ ایران باستان و تاریخ ایرانش بسنده میکنیم. این نوعی خیانت به تاریخ نسلهای ایران است که از مشروطه تا به حال ادامه داشته. منابع تاریخی ما در دانشگاههایمان یا ارجاعاتشان عموماً منابع غربی است. شاید محققین ما به اسناد دسترس نداشتند. شاید به خودشان زحمت نمیدادند. محتملاً بینششان مشکل داشته، شاید هم همهاش. ولی آنچه مسلم است، بیش از صد سال به ما دروغ گفتند. تاریخ را وارونه نوشتهاند. تاریخ را تحریف کردهاند. به نام علمی، به نام دانشگاهی، به عنوان پژوهشهای عمیق، بخش اعظم تاریخ را نگفتند. الآن استاد اینجا نشستهاند، سرپرسی ساکس را میشناسند. جنایاتی که در جنوب مرتکب شد. بیاید آن بخش را اول بگوید، بعد بگوید خاطراتی هم نوشته، یک کتاب هم در مورد اسلام و تشیع نوشته. انگلستان که دوره ناصری رود کارون را به توپ بست و بسیاری از هموطنان ما را به قتل رساند. من این را جنایتکار نگویم؟ انگلستانی که متجاوز بود در جنوب و آن همه مرتکب جرم و جنایت شد، سکوت کنیم؟ انگلستانی که در دوران نهضت جنگل رشت را بمباران کرد. آیا مورخین نباید آن را بیان کنند. مسلماً انگلستان اسناد خودش را منتشر نمیکند. اگر منتشر کند سند جنایتش است. اگر منتشر کند ما می توانیم دعوی حقوقی داشته باشیم. اینکه دو عدد سند احتمالاً BBC یک جا اشتباه کرد. احتمالاً یعنی چه؟ آیا BBC برای رشد فرهنگی و سیاسی این مملکت تأسیس شد؟ من متأسف شدم آقای تفرشی مسئله جنایت رژیم پهلوی را در 15 خرداد مطرح نکرد. مواضع BBC در آن دوران چه بود؟ من نمیدانم چرا مورخین ما میترسند حقیقت را بگویند. چرا شرم دارند؟ اگر من مسلمانم به حکم اینکه یک اجنبی به مملکت اسلامی تجاوز کرده باید علیه انگلستان باشم. اگر یک انسان ملی هستم، مدافع مملکت خودم هستم، مدافع حدود و ثغور این مملکت هستم، به عنوان یک انسان، به عنوان یک ایرانی، باید علیه استعمار مبارزه کنم. این چه وضعیتی است که در جامعه ما به وجود آمده که طرف نه ملی است نه مسلمان. تحت تأثیر آن منابع قرار میگیرد. خب بیاید بگوید آن جنایاتی که مرتکب شد چی بود؟
قرارداد 1919 وقتی که شکست خورد و رضاخان را آوردند، دولت مدرن یعنی چه؟ رضاخان نه یک تحصیلکرده بود، نه یک نظامی آگاه بود. یک قزاق بیسواد در پشت خط یک جریان فراماسونری بود. بازگشت به ایران باستان ربطی به رضاخان ندارد. کشف حجاب، آن همه جنایات، ربطی به رضاخان ندارد؟ به قول برادرمان عادی است؟ دو تا جاده هم درست کنند. چرا نمیآییم جریان فراماسونری را که قبل از دوره ناصری در اینجا فعال شد مطرح کنیم. آیا آنها هم انسان دوست بودند؟ برای رشد انسانیت و جامعه ما حرکت کردند. اگر واقعاً ماهیت انگلستان این است، شاید حرف بعضی از آقایان یک مقدار درست باشد ولی مقداری بینش تاریخی داشته باشید. مقداری ماهیت حکومتها را بشناسید. آقای رضاخان هم جنایتکار بود هم خیانتکار. جنایتکار بود چون آن همه آدم کشت. به انواع و اقسام خیانتکار بود. وابسته به استعمار انگلیس بود از این دولت مدرن در نمیآید. دولت مدرن یک دولت ملی است. از درون جامعه برمیخیزد. از فرهنگ جامعه متولد میشود. یک کپی از انگلستان، یا از اروپا چهار تا فراماسون یا وابسته آوردند. اینکه نمیشود دولت مدرن. چرا مباحث را تحریف میکنید. چرا حقیقت را به جامعه نمیگویید.
عباس سلیمی نمین: سپاسگزارم. وقت رسماً تمام شده.
قاسم تبریزی: ببخشید من دو جمله بگویم. شاید مشکل اصلی در این باشد؛ در جامعه ما که در طی این سی سال مراکزی به نام انگلیسشناسی، امریکاشناسی، اسرائیلشناسی نداشتیم. اگر آن مراکز پدید بیاید، متخصصین ما با توجه به منابع و مآخذی که خودمان داریم، میتوانیم به سامانی در عرصه تاریخ برسیم. باید مراکز تخصصی تأسیس شود. هیچ وقت انگلستان اسنادش را نمیدهد. بیخود هم آنجا نگردید. منتر هم نباشید.
یکی از حاضرین (نوه رئیسعلی دلواری): من میخواهم فقط سؤال بکنم. ما از خودمان گذشتهایم «یا ایهاالذین آمنوا لم تقولون مالا تفعلون» آن کارهایی که نمیکنید نگویید «فَسیروا فیالارض فَنظرْوا کیف کان عاقبه المکذبین » دروغ، دروغ است. BBC غلط میکند که یک کلمه راست بگوید. همهاش دروغ است. انگلیس غم هیچکس را نمی خورد. مودت مال مسلمانهاست. مودت مال ایرانیهاست. آقایان دانشگاهی، آقایان آکادمیک این حرفهایی که میزنید مظلمه دارد، اگر حقیقت نباشد. آقای تفرشی شدیداً از انگلیس دفاع کردند. من دلم میخواست که بنویسند استعمار انگلیس دم بریده در ایران، ننویسید ایران استعماری. بعد ایشان بیایند دقیق دفاع کنند. من نوه رئیسعلی دلواری هستم. من را اگر تکه تکهام کنند از ایران و از اسلام و از حقیقت و از مودت و از دوستی عدول نمیکنم. والسلام.
یکی از حاضرین (سئوال کننده): سؤال من به این شرح است. زمانی که ناصرالدین شاه امیرکبیر را به کاشان برد و میخواست به هلاکت برساند، این معممین ما که نفوذ شدیدی در دستگاههای دولتی و ناصرالدین شاه داشتند چرا اقدامی نکردند که شفاعتی باشد و این را از مرگ و قتل نجات بدهند. چرا در آن زمان که آیتالله میرزای شیرازی بزرگ که در مورد تنباکو دستور دادند چرا در مورد ایشان اقدامی نکردند.
یکی از حاضرین: من صحبتهایی را که شنیدم این بود که رضاخان را همین جوری انگلیسها پیدایش کردند و آوردند. یکی از چیزهایی که برای من مشهود است اینکه تا اینجا که من می دانم احمدشاه حاضر نشد قرارداد دارسی را تمدید کند. اینها مجبور شدند یکی را بیاورند که این کار را انجام دهد. چون اگر محدود میشد به دوران شصت ساله، هیچ چیز گیرشان نمیآمد. باید دائم کاری میکرد که به 1994 میرسید. شش سال اضافه میشد. نکته بعد اینکه من نفهمیدم، اینجا همه جور صحبت شد. در مورد صنعت نفت ما و شرکت نفت و قرارداد نفتی هیچگونه صحبتی نشد. اشاره های خیلی مختصری در کار رفت و یکی از مسائل اساسی ما مسئله استعمار انگلیس در مورد صنعت نفت ما بوده که چون من پنجاه سال پیش در این جریان وارد بودم، میدانم که چه کردند. آیا به نظر شما نمیرسد که این استعمار قبلی و این استعمار جدید امریکایی با نفوذی که در اساسیترین مراکز اقتصادی مملکت ما مثل نفت و مثل اقتصاد مملکت ما دارند، هنوز همان کار استعماری را انجام میدهد؟ یعنی میخواهم بگویم که ما الآن عاری از استعمار هستیم یا هنوز این مسئله ادامه دارد و به نوع دیگری ادامه دارد.
یکی از حاضرین: من میخواهم مطلبی اضافه کنم. من معتقدم متهم خودش ادعا کرده ما هم پذیرفتیم او گفته که استعمارگریم و، دور هم جمع شدیم که بگوییم انگلیس استعمارگر بوده. متهم خودش پذیرفته من استعمارگر بودهام. مشاور امنیتی آقای گردون براون هفت، هشت ماه قبل در تهران بود. وقتی برگشت در روزنامه مقالهای نوشت و گفت: مردم ایران میگویند هر چه هست زیر سر ماست. وزیر فعلی انگلستان اعتراف میکند [نامفهوم] ولی در ذهن ایرانیها این طور نقش بسته. در پی این جفری آدامز، سفیر انگلستان در تهران در یکی از مصاحبههایش، با روزنامه کارگزاران (بود فکر کنم)، نوشتند من آمدهام که ذهنیت منفی ایرانیها را عوض کنم. اینکه میگویند همه چیز زیر سر ماست نه آقا همچنین چیزی نیست. ما خیلی هم خوبیم. آمدیم که فلان کنیم و چنان کنیم. در سفارت انگلیس باز است به روی همه. آیا همچنین چیزی هست؟
یکی از حاضرین: من هم به فرمایش آقای تفرشی که گفتند این طوری نیست که انگلیسیها در بردن و آوردن حکومتها دخالت اساسی نداشته، اعتراض دارم.
سیدمجید تفرشی: گفتم که تصمیمگیری، که کشور در آن دخالت نداشته باشد.
عباس سلیمی نمین: ایشان گفتند که انگلیس برای ایجاد یک جریان در داخل کشور ایران برنامهریزی نکرده، منجمله آوردن دولتها.
یکی از حاضرین: آوردن و بردن. این عبارت را داشتند. من اخیراً یک سند دیدم که قبل از این از قول امام شنیده بودم که ایشان فرمودند رادیوی هند اعلام کرد ما آن را آوردیم ما آن را بردیم. انگلیسیها در رادیوشان گفتند. با اینکه امام فرموده بودند، در ذهن من بود. تا اینکه چند وقت پیش سندی پیدا کردم که انشاءالله منتشر خواهد شد. در این سند BBC فارسی نبوده، BBC انگلیسی در شهریور 1320 آمده آن را به فارسی ترجمه کرده. عین همان سند را با هواپیماهای انگلیسی در سراسر کشور پخش کردند. به زبان فارسی یعنی از قول رادیوی BBC خیلی راحت گفته ما او (رضاخان) را آوردیم الآن هم او به ما پشت کرده ما او را داریم میبریم. این عبارت داخل همان سندی است که منتشر میشود.
سیدمجید تفرشی: من این سند را دیدم و دارم این سند را، احتیاجی نیست.
یکی از حاضرین: ایشان فرمودند انسان دوستی این همه داستان و کتاب و سند راجع به مبلغهای دینی و میسیونرها که در پوشش کارهای خدماتی اهداف خودشان، نمیگویم استعماری یا سیاسی، اهداف خودشان را دنبال میکردند. همین پریروز رادیوی BBC در سایت BBC زده بود که در تاجیکستان یک سازمان میسیونری وابسته به امریکا 150 تاجیک را مسیحی کردند. از راه همین دوستت دارم و خدمتت میکنم.
دکتر عبدالرضا هوشنگ مهدوی: اجازه میفرمایید؟ این همکار محترم به کلی صحبتهای من را تحریف کردند. مگر من نمیدانم که انگلستان در قرارداد گلستان دست داشت و به نفع روسیه کار کرد. در قرارداد ترکمانچای دست داشت. در قتل امیرکبیر دست داشت. به شهادت کتاب آقای آدمیت چه جنایاتی مرتکب شد. در آوردن رضاخان دست داشت. در بردن او دست داشت. در کودتای 28 مرداد دست داشت و بعد مرکز اینتلیجنت سرویس از نیکوزیای قبرس بیرونش کرده بودند. تلگراف زده بوده به سفارت انگلیس که مصدق باید به سه سال زندان مجرد و بعد تبعید در احمدآباد محکوم شود و دکتر حسین فاطمی باید اعدام شود. مگر اینها را ما نمیدانیم. مگر آقای جمیزبیل در کتابش به عنوان شیرو عقاب ننوشته که انگلیس بانی و همهکاره کنسرسیوم نفت بود. 24 میلیارد بشکه نفت ایران را در عرض 25 سال بعدی برد به قیمت بشکهای یک دلار و 70 سنت که سهم ایران در حدود 50 سنت در هر بشکه میشد که
الآن چقدر است؟ 70 دلار است یا بیشتر.
مگر اینها را من نمی دانم؟ در چنین بحث جدی که این چاپ خواهد شد،حیف است مسائل کوچکی را که ارزش ندارد با هم قاطی بکنیم. این سطح کار خودمان را پایین میبرد. من منظورم این بود والا نه دفاع از استعمار انگلیس. این چه عادتی است که ما داریم که اگر با یک نفر خوب نیستیم میگوییم زنش هم آن کاره است. خواهرش هم نمیدانم فلان است. من اعتقادم این است که در حد خودمان تحقیق کنیم و در حد خودمان اگر عیوبی هست بگوییم و اگر حسنی هست یا اصلاً نگوییم، و صحبتش را نکنیم یا اگر واقعاً آدم منصفی هستیم چرا به عنوان پانویس بگوییم این کار را هم کردند.
عباس سلیمی نمین: خیلی ممنون و متشکر.
دکتر احمد نقیبزاده: اولاً دولت مدرن متضمن هیچ فضیلتی نیست که شما بگویید چون گفته دولت مدرن، پس خوب است یا بد است. وقتی هست که شما در رادیو تلویزیون یا در کلاسهای درس میخواهید احساسات ملی و مذهبی به بچهها القا کنید، که [البته] امری واجب و خوب است.آن بحثی جداست. وقتی بحث علمی است، با حب و بغض نمیشود. من پسر رئیس علی دلواری هستم. هر که میخواهی باش. اگر دارید بحث میکنید باید که دلایلش [را] هم بگویید. دنیا چهارصد سال است که تقسیم شده به بالا و پایین. شما چی را دیگر میخواهید ثابت کنید. این استعمار بود چون شما ضعیف بودید آنها قوی بودند. آمدند استعمار کردند. اگر شما این طوری بودید شما هم این کار را میکردید. کمااینکه میبینید وقتی قدرت میگیریم مداخله هم میکنیم. دیگر اینها بحث ندارد که شما باید ببینید چگونه این آثار را میتوان برطرف کرد. یا چگونه میشود راهی پیدا کرد که ما از این حالت خارج بشویم. با این بحثها و حب و بغضها هم نمیشود. حالا شما بایستید آنجا صد سال هم فحش بدهید به انگلستان کمااینکه در این داستانهایی که میگویند، میگویند مدتها پول میدادند برای روضهخوانی که برود به انگلیسیها فحش بدهد بعد یک روز هم گفتند که حالا امروز برو بگو انگلیسیها خیلی آدمهای خوبی بودند. من اشتباه میکردم. شاهد بحث بنده هم این است که الآن فرقی با دوره پهلوی از نظر اقتصادی، از نظر ساختار قدرت [نکرده]. وابستگیها هست. نه صنعت رشدی کرده، بلکه نمیگذارند. نه سایر چیزها. حالا مردم قبلاً نماز نمیخواندند حالا میخوانند. بسیار خب. خوب کاری میکنند ولی شما وضعیت را نتوانستید هنوز عوض کنید. بگویید ما از حالت پیرامونی خارج شدیم وارد حالت مرکز شدهایم. داریم میشویم. داریم این تلاش را میکنیم. ولی من این را بعید میدانم که اگر یک انقلاب جهانی صورت نگیرد و این ساختار به هم نخورد ما یک نفره بتوانیم این کار را بکنیم.
دیگر پس بحث علم و اینها چیست؟ علم تاریخ چیست؟
عباس سلیمی نمین: خیلی ممنون. اگر اجازه بدهید من به عنوان ناظم، مداخله جزئی هم بکنم. جناب آقای نقیبزاده فرمودند که در گذشته با الآن هیچ فرقی نداشته. لااقل خاطرههای آقای ابتهاج را اگر جناب آقای نقیبراده مطالعهای بفرمایند، آقای ابتهاج میگوید که در دوران پهلوی دوم وقتی که سد کرج را امریکاییها داشتند میساختند حالا خارج از مناقصه بود و آن را بسیار پرهزینه میساختند، ما برای اینکه هیچ ورودی در مورد بحث تکنولوژی سدسازی پیدا نکنیم، امریکاییها حتی ناظر مالی ما را هم با فشاری که به محمدرضا پهلوی آوردند از آن مجموعه اخراج کردند. ایشان اعتراف میکند که ما در زمینه سدسازی هیچ نمیدانستیم و امریکاییها هم اصرار داشتند که ما هیچ ندانیم؛ اما امروز ما یکی از بزرگترین کشورهای دارنده تکنولوژی سدسازی هستیم در حالی که خیلی هم زمان نمیگذرد از زمان پهلوی دوم. در زمینههای مختلف میشود این مطلب را اشاره کرد. بنابراین همینطور که خود آقای نقیبزاده هم اصرار دارند، بحث را مقداری مستندتر و مقتنتر کنیم. لطفاً اینگونه حکم نرانیم.
دکتر احمد نقیبزاده: برای اینکه صنعت جهان هم پیشرفت کرده است.
عباس سلیمی نمین: آن پیشرفت کرده یک بحث دیگر است. ولی الآن ما یکی از بزرگترین کشورهایی هستیم که تکنولوژی سدسازی داریم. در زمینههای مختلف دیگر هم بحث داریم. بنابراین در دوران پهلوی وقتی که استقلال نداریم، هیچ نداریم. وقتی استقلال داریم طبیعتاً میتوانیم. یعنی من البته در دوران کیهان هوایی هم بازدیدی از مرکز مطالعات آب داشتم. در زمینه پروژههای آب باید یک مدل کوچک ساخته شود و چند سال روی این مدل کار کنند. کارشناس میگفت در ارتباط با سد کرج حتی این مدل را در ایران نساختند و این مدل را در خود آمریکا ساختند که هیچکس در ایران کمتر اطلاعاتی از این قضیه پیدا نکند. چرا؟ چون آنجا ما استقلالی نداریم. نه اینکه مثلاً حالا در زمینه تکنولوژی استقلال داشته باشیم. آقای ابتهاج که میدانید از نظر کارشناسی نسبت به سایر وابستگان دوران پهلوی، استقلال شخصیتی دارد. او متعرض این مسئله است که ما به لحاظ استقلال در چنین وضعیتی هستیم که نمیتوانیم حتی به لحاظ مالی برای پرداخت هم نظارتی داشته باشیم. این در مورد نفت هم هست. آقای ابتهاج میگوید به رئیس شرکت [...] به ایشان میگوید که من گفتم ما یک طرف قضیه نفت هستیم. قرار است یک درصدی را شما در مورد ما پرداخت کنید. خُب ما باید بدانیم شما چند بشکه میبرید که بر اساس آن محاسبه کنیم که چقدر سهم ماست. و باید دفاتر شما را بازدید کنیم. این از پهلوی دوم است. او میگوید مگر این که پشت گوشت را ببینی، دفاتر میزان صادرات ما را ببینی. در اینجا ما این را این جوری وانمود
نکنیم که آنجا هم همین طور بوده. الآن هم همین جوری است. هیچ فرقی نکرده. بنابراین اصلاً ملت ما هیچ دستاوردی نداشته. واقعیتهای فراوانی را من میتوانم بر اساس مستنداتی از کتابهای وابستگان رژیم پهلوی بگویم و تفاوت کسب استقلال را در مورد ملت ما به صورت مستند بیان کنم. ببخشید. به عنوان ناظم فقط جمله معترضه گفتم. عذرخواهی میکنم. بفرمایید.
مجتبی سلطانی: نکتهای را تذکر بدهم که مواضع دیدگاههای میهندوستانه و استقلالخواهانه و ضداستعماری آقای دکتر عبدالرضا هوشنگ مهدوی را ما خواندهایم و شنیدیم. سوءتفاهمی از صحبتهای ایشان حاصل شده بود که این سوءتفاهم با این صحبتها رفع شد. والا اصلاً بحث هم زیر سئوال بردن دیدگاه فکری ایشان و کلیت نظریات ایشان نبود. اما در تحلیل و تبیین وقایع تاریخی نمیتوانیم مسئله را انتزاعی ببینیم. یعنی زمینهها و بسترها، انگیزهها، اهداف و آثار رفتار و عملکردها را، همه را بگذاریم کنار بعد بگوییم او هم انسان است. وقتی شد انسان، انسان انتزاعی در بحث فلسفی و انسانشناسی دیگر ربطی به استعمار انگلستان ندارد. ما نمیتوانیم دچار این استاندارد دوگانهای بشویم که در دنیا هست. شما در غرب به هیچوجه نمیتوانید از یک پروژه انسانی نازیها صحبت کنید. در مورد بعثیها به شما اجازه میدهند که بگویند صدام هم بیمارستان ساخت، جاده ساخت؟ یا اجازه میدهند بگویند طالبان امنیت را برای مردم افغانستان آورد؟ طالبان تروریست است. اینجا نمیگویند طالبان آدم بودند. آنها هم بالاخره سیاستمدارهایی داشتند. احساسات داشتند. یک جاهایی دلشان میسوخت. خدمت میکردند. یا بعثیها هم کلی بیمارستان ساختند. مثلاً دزدها را میکشتند. نانوای گرانفروش را مثلاً صدام در تنور میانداخت. مثلاً آبادی برای مردمش درست میکرد. نازیها میلیونها خدمات بهداشتی، جادهسازی و مدرسهسازی در خیلی از جاها حتی در مناطق اشغالیشان کردند. ولی شما اگر در مورد نازیها یک کلمه بگویید که هیتلر هم آدم بوده یا دوستان هیتلر هم انسان بودند گاهی وقتها عواطف انسانی داشتند، در مقابلتان میایستند. ما اینجا بحث در مورد معنا و ماهیت روح انسانی و احساسات انسانی نداریم که بیاییم اینجا جاسوس انگلیسی را که کارهای خیریه ابزار کارش است، تظاهر به انساندوستی شیوهاش هست و آموزش دیده که از طبابت به عنوان وسیلهای برای نفوذ و جاسوسی و نابود کردن سرنوشت همان مریض استفاده بکند، در موقعیت یک انسان عادی بررسی کنیم. از دیدگاه او این مریضی که الآن دارد مداوا میشود، در واقع قربانی بعدی است. درست مثل گوسفندی که آب به او میدهند، قبل از اینکه سرش را ببرند. جامعه استعمار زده هم بایستی اول پروار بشود تا قابلیت استعمار و استثمار داشته باشد. اگر جاهایی قرار است از سرزمینش استفاده بشود خب
باید کوچانده شوند. اگر قرار است همانها وظیفه نگهبانی از منافع دولت فخیمه را پیدا بکنند، باید نان و آبشان برسد و بیمارستان هم بگذارند که وقتی تفنگ بر دوششان میگذارند که از خطوط لوله نفت دولت فخیمه در مقابل استقلالطلبها یا راهزنان حفاظت بکنند، آنها باید جان داشته باشند تا بتوانند بجنگند و از تردد انگلیسیها حفاظت کنند. تا سرباز برای پلیس جنوب درست بکنند. تا جاسوسی از هموطنان خودشان بکنند. بله انگلیسیها هم خیلیها را انتخاب میکردند و میفرستادند کشور خودشان برای تحصیلات دانشگاهی که بعداً به عنوان نخبگان برگردند و دولت مدرن را برای تداوم منافع انگلستان شکل بدهند و تقویت کنند و تداوم ببخشند. بنابراین در تحلیل عملکردها و رفتارها باید حتماً به زمینهها، بسترها، آثار، اهداف، توجه کنیم. اینجور نیست که بگوییم ما اینجا نیتخوانی نمیکنیم و با نیتها کاری نداریم. به آثار کاری نداریم. باید دید که یک واقعه در چه زمینه تاریخی رخ داده و واقعاً هم این بحثها برای حفظ و تقویت حافظه تاریخی جامعه ما مفید است که نشان بدهد اینها چه روشها و شیوههایی برای حرکتهای استعماری داشتند و الآن مجدداً با حفظ همان روحیه و رویکرد استعماری منتها با شیوههای جدیدتر و پیچیدهتر دارند همان آرزوهای خودشان را پیگیری میکنند.
سیدمجید تفرشی: من با صحبتهای جناب آقای تبریزی با قسمت آخرش کاملاً موافقم. صددرصد. شاید اگر بشود میگویم 200 درصد. جمله ایشان را میخوانم، خیلی جمله درستی بود. گفتند شاید مشکل اصلی ما در این باشد که مرکزی به نام اسرائیلشناسی، امریکاییشناسی و انگلیسیشناسی نداریم. من هم با این موافقم. چون اگر چنین مرکزی داشتیم، شما اینجوری صحبت نمیکردید. در مورد کلمه انگلیس و بریتانیا من توضیح واضحات خدمتتان بگویم که بریتانیا نه چیز مثبتی است نه منفی. انگلستان یک قسمت از یک کشور است به نام United kingdom که چهار تا کشور است. انگلستان، ولز، ایرلند شمالی و اسکاتلند. نه فحش است نه تعریف. یک چیز تکنیکال است. شما یا باید بگویید United Kingdom یا بریتانیا. انگلستان یک تیکه از آن کشور است. من نمیدانم شما این حرفها را از کجا میآورید که بریتانیا مرده. بنده نه نوکر انگلیسم. نه نوکر کشور دیگر. یک چیز تکنیکالی ساده است. هر بچه مدرسهای هم متوجه میشود. بحث دیگر اینکه من راجع به BBC و 15 خرداد و انقلاب صحبت دارم. اگر هم بخواهند خدمتتان میگویم. خیلی هم بحث دارم. متأسفانه وقت نبود. اینکه وقت نبود تقصیر بنده نیست. متأسفانه ما در تاریخنویسی کشورمان مشکل داریم. مثال میزنم که بفهمید چقدر ما گرفتاری داریم. من اخیراً مقاله مفصلی در حدود شانزده هزار کلمه که خیلی طولانی بود به صورت کتاب هم قرار است چاپ بشود،
راجع به اعاده حاکمیت ایران بر جزایر خلیج فارس چاپ کردم. جزء مطالبی بود که به خاطر مسئله منافع ملی ایران یک نفر به من زنگ زد در لندن، میگوید شما این مقاله را نوشتهاید تا برای رژیم جمهوری اسلامی آبرو کسب کنید. سرنگونی رژیم را مردم فراموش کنند. پشت رژیم متحد شوند. برای جزایر. فردایش یکی دیگر به من زنگ زد. میگوید شما کلک زدید به جمهوری اسلامی به نام حاکمیت جزایر از حکومت شاه تعریف کردید. من نمیدانم کدامیک از اینها درست است. شاه کار خوبی کرده که جزایر را برگرداند. نمیدانم اگر هر دویش درست است که واویلا بر من. اگر هیچ کدام درست نیست نمیدانم. در مورد BBC همین جا صحبت کردم. الآن یقه من را ده نفر گرفتهاند که چرا شما BBC را پدرش را درآوردید. سیاهنمایی کردید. ایشان و عدهای میگویند نوکر BBC است. نوکر استعمار است.
عباس سلیمی نمین: نه هر کسی از ظن خودش یار شما شد.
سیدمجید تفرشی: اظهارنظر آزاد است ولی ببینید اینکه ایشان میگوید راجع به 15 خرداد و انقلاب صحبت نکردید. بنده هم چند سری مطلب دارم. راجع به آن موضوع و غیر از اینکه به شما دادم 50 صفحه هم نداده، دارم.
فقط این نوع نگاهی که همه دنیا را ببینیم به خیانت و جنایت و دروغگویی و تهمت، این جوری نمیتوان دنیا را با خودتان همراه کنید. تاریخنویسی گفتمان خودش را دارد. با فحش و دری وری و زنده باد و مرده باد نمیشود تاریخ نوشت. روزگاری شاید میشد. ولی الآن نمیشود. قربانت بروم. متشکرم.
قاسم تبریزی: عرض کنم که احتمالاً همایش ما پیرامون تاریخ ایران و استعمار انگلیس بود. یعنی دقیقاً یک موضوع تخصصی است که در طی سیصد سال، دویست سال گذشته از جانب انگلستان چه بلاها و مظالم و جنایاتی بر این مملکت وارد شد. این موضوع روشن است. پس موضوع روشن را آدم تحریف نمیکند. حالا دیگر این عنوان را حداقل نگه دارید که عنوان گم نشود. موضوع دوم. چرا از بیان حقایق فرار میکنیم. انگلستانی که در همه امور سیاسی، فرهنگی ما در اینجا دخالت کرده، دخالت نه در حد اینکه حالا پایش را گذاشته روی فرش ما از آن طرف دنیا آمده، آدم کشته. توطئه کرده، جنایت کرده، انواع و اقسام خیانتها را کرده، اگر ما این را بیان کنیم علمی نیست؟ این شعار است؟ چرا به عنوان شعار و با این بهانه زبانها و قلمها را ببندیم. آقای تفرشی ببخشید چون من با ایشان کمی دوستم، یعنی بودم.
سیدمجید تفرشی: یادم نمیآید البته.
قاسم تبریزی: بله بودم. عادی است که در انگلستان اسناد را بهش ندهند. اما خودش به عنوان یک ایرانی، یک بینش تاریخی دارد. جامعه خودش را میشناسد.
تاریخ را خوانده، میفهمد بر سر این مملکت چه آمده. حداقل BBC را گوش کرده. درباره منافع، اقتدار ملی، وحدت ملی، فرهنگ ملی ایران از جانب BBC چه ضرباتی وارد شده، این را که میتوانید تحلیل کنید. اینکه احتمالاً BBC مستقل بود، احتمالاً آقای مجتبی مینوی چه جوری بود، تاریخ نمیشود برادر من. در دوران این دویست ساله اینجا ما توقعمان این است که جناب آقای [...] گفتند من با این مسائل موافقم. جناب آقای مهدوی بیاید سرپرسی ساکس را معرفی کند. در تعیین مرزهای ایران چه خیانتهایی کرد. به عنوان پلیس جنوب چه جنایتی مرتکب شد. ما میخواهیم این را بگوییم. حالا عیب ندارد بگوید دو تا کتاب هم نوشت. حالا چقدر هم تحریف کرد. چقدر تحریف نکرد. وقتی که ما میگوییم استعمار انگلیس، مشخص است. یعنی اول نه اینکه پیشداوری کردیم. جنایت را لمس کردیم. دیدیم. خواندیم. نقلقول از پدران و نسلهای گذشته منتقل شده. نامههای علمای ما در بیان این جنایات هنوز هست. خاطراتشان هنوز در اذهان هست. بعد این مسائل در اینجا واقع شد. من بروم انگلستان، اروپا بگردم. شاید چیزی پیدا کنم یا آقای ادوارد براون چیزی بگوید یا خانم لمبتون حرفی بزند. آن درست دشمن من است. در برابر من است. این توهم نیست. این یک واقعیت تلخ تاریخ است. شاید اشکال کار در نگاه، همین نداشتن بینش تاریخی است. یا تفاوت بینش تاریخی است. من اگر به منافع ملی خودم نگاه کنم، به مملکت خودم نگاه کنم، دوست و دشمن خودم را میتوانم بشناسم. فرض کنید ما مسلمان هم نبودیم. به عنوان یک ایرانی، کشور ما از طرف یک دولت متجاوز از آن طرف دنیا، که نه همسایه ما بود، نه هم مرز بود، نه شریک بود، از آن طرف آمده اینجا و مردم ما را بمباران کرده. به توپ بسته، رفته رشت مردم را قتلعام کرده. این است که من فکر میکنم اگر با این نگاه باشد، مقداری تعدیل در نگاه افراطی آقایان پدید میآید.
عباس سلیمی نمین: من توضیحی در زمینه بحثها بدهم. چون سوءتفاهمهایی ایجاد شد. حالا گاهی دوستان با لحن تندتر، کندتر در مورد اظهار نظریات همدیگر بحثهایی را مطرح میکنند. این به معنی متهم کردن نیست. ما در یک محیط علمی هستیم. شاید غفلتها را به همدیگر یادآور بشویم. که ما از فلان موضوع غفلت کردیم. کمااینکه آقای هوشنگ مهدوی هم میگویند از بعضی از خدمات انگلیس غفلت نکنیم. درست است انگلیس جنایات زیادی در ایران انجام داده اما خدماتی هم در ایران داشته. یک تذکری است که میتواند مورد نقد عالمانه قرار بگیرد. و این تذکر رد بشود یا پذیرفته بشود. بنابراین اگر شما این فرمایش آقای مهدوی را نقد کردید به معنی این نیست که آقای مهدوی را در موضع اتهام طرفداری از انگلیس قرار دادید. بعد بلافاصله خواهند گفت آقای مهدوی چون قبلاً در سفارت ایران در انگلیس بودند مثلاً به این
دلیل است. نه اینجا محیط علمی است و این انتقاد اگر مطرح میشود فقط تذکر است برای برادر ارجمندمان. منتهی ما در مورد این قضیه فوری نیاییم سابقه هم برایش درست کنیم. بگوییم آقا چون دوستمان در لندن هستند حتماً مثلاٍ بحثش جهتگیری و دلیلی دارد. لااقل اینجا نباید از فرمایش عزیزان چنین استنباط بشود که دارند متهم میکنند چون این، بحث فکری را محدود میکند یا برای دوستان محدودیت ایجاد میکند. اینکه نظرشان را بدهند. بگذارید نظریات مطرح بشود. و ما در ارتباط با آن از عمق بینش یک فرد آشنا بشویم و بعد نظریات مختلفی را گردآوریم. اگر برای همدیگر ایجاد محدودیت کنیم طبعاً بحث فرمایشی خواهیم داشت. من با این تذکر امیدوارم دوستان به دل نگیرند. یا تصور نکنند که در محیط دانشگاه قصدی برای برچسب زدن به فردی بوده ولو اینکه در ارتباط با اظهارنظرها مقداری جانب دقت رعایت نشده باشد.
یکی از حاضرین: من یک سئوال دارم. در مورد دوست محترممان، استاد محترم جناب آقای تفرشی که در مقالهشان نکتهای گفتند که BBC در اخبارش معمولاً 99درصد
سیدمجید تفرشی: گفتم خودشان میگویند، من نگفتم.
یکی از حاضرین: حالا به هر جهت 99 درصد
سیدمجید تفرشی: نه من گفتم خودشان میگویند. این مهم است.
یکی از حاضرین: 99 درصد راست میگویند برای یک دروغ بزرگ. این یک نکته، دوم اینکه، هر کس در تاریخ برای خودش نگرشی دارد. من به عنوان یک دانشجو به عنوان کسی که میخواهم تاریخ را مطالعه کنم. اولاً به قول کسانی که گفتند 99درصد دروغ است. آن یک دروغ را از کجا آوردند. کدامها است. این یک نکته. دوم در مورد روشها. آقای دکتر نقیبزاده فرمودند که ما از روشهای شناخته شده استفاده میکنیم در نوشتن تاریخ.
سیدمجید تفرشی: نمیکنیم.
یکی از حاضرین: من میخواستم این روشهای شناخته شده، و شناخته نشده را بیان کنند.
یکی از حاضرین: اگر مقداری منصفانه قضاوت کنیم و کلاهمان را قاضی کنیم. فرض بفرمایید بنده رسالهای نوشتم، مقالهای نوشتم به خصوص در مملکت ما که قانون کپی رایت وجود ندارد، حتی فیلمنامه را از همدیگر میدزدند. اگر شما خودتان در رأس شرکتی باشید، تکنولوژیست باشید. همان طور که خودتان گفتید، سدسازی یا هر چیز دیگری مسلماً برایش زحمت بکشید و تحصیل کنید آیا اجازه میدادید بیایم
بالای سرتان بایستم و تکنولوژی را که شما برایش زحمت کشیدهاید به راحتی از شما بقاپم و ببرم کپی بکنم؟ که یعنی اگر این را بخواهیم مورد حب و بغض قرار بدهیم موضوعیتی نخواهد داشت.
یکی از حاضرین: خیر من چیز دیگری میخواستم بگویم.
یکی از حاضرین: من خودم، تا الآن سه مطلب از مرا به زبان دوستانه قاپیدند، بردند و در رسانهها قاپیدند، بردند. از دوست خود من فیلمنامه دزدیدند و از رویش فیلم درست کردند. منظورم این است که اگر این را میخواهیم مبنا قرار دهیم.
عباس سلیمی نمین: من آن را مبنا قرار ندادم. من توضیح دیگری دادم.
یکی از حاضرین: شما در پاسخ حب و بغضها فرمودید. اصلاً منظورم شخص شما نیست. تأکید میکنم به هیچ عنوان نیست. استاد تفرشی میتوانند جواب بدهند. خود شما میتوانید جواب بدهید. منظورم این است اگر آقای ابتهاج آن موضوع را فرمودند. اگر شخص آقای ابتهاج هم رئیس شرکتی بودند اجازه میدادند شخصی بیاید بالای سرش نگاه کند و آن ایده را ازش بگیرد.
عباس سلیمی نمین: اصلاً من به این منظور نگفتم که مورد اتهام قرار بدهم که چرا امریکاییها بخل میورزند. میخواهم بگویم که در دوره پهلوی دوم ما در شرایطی بودیم که هیچ آگاهی نسبت به این موضوعات نداشتیم. اما امروز در این موقعیت قرار داریم. فقط این مطلب را گفتم. یعنی میخواهم بگویم بر اساس سندی از رئیس برنامه و بودجهای که مورد وثوق امریکاییها بود، که بعد از کودتای 28 مرداد روی کارآوردندش، او چنین چیزی را بیان میکند که ما در ارتباط با سدسازی هیچ نبودیم. اما الآن امروز از نظر تکنولوژی [به درجاتی رسیدهایم]، یعنی آنها هم نمیخواستند چیزی را به ما منتقل کنند. یعنی تا آخر حکومت پهلوی هم در این زمینه ها هیچ رشدی نداشتیم. الآن در چنین موقعیتی هستیم.
یکی از حاضرین: این کاملاً صحیح است.
عباس سلیمی نمین: بله همین. فقط این جنبهاش را.
مجتبی سلطانی: البته یک نکته، پولش را گرفتند و ندادند. یعنی پول آن انتقال تکنولوژی را گرفتند، بعد ندادند.
عباس سلیمی نمین: آن یک بحث دیگر است. بفرمایید خانم.
یکی از حاضرین: من یکی از قربانیان حادثه سفارت ایران در انگلیس هستم. ولی این اصلاً ربطی ندارد که بگویم شما دارید مسئله را شخصی میکنید. یا مثلاً چون میخواهید به عنوان یکی از قربانیان این حادثه که برادرم بود و در آنجا شهید شد، میخواستم مطرح کنم که آیا اساساً واقعاً باید این مسائل را مطرح کنیم؟ یا نه، حق
نداریم. برادر من در سفارت ایران در انگلیس شهید میشود و آنجا پلیس انگلیس مسلماً نقش داشته و الآن بعد از 28 سال یکی از باقیماندههای عوامل حمله به سفارت را بعد از چندین سال آزاد میکند و به او حق اقامت میدهد. آیا این یک کار درستی است. ما باید از آنها انتقاد کنیم. من اصلاً نمیگویم با حب و بغض بررسی کنیم. اصلاً برادر من مطرح نیست. ما ایرانی هستیم. برادر من به عنوان یک ایرانی در آنجا دکتری کامپیوتر را در همان سالهایی که در ایران اصلاً کامپیوتر وجود نداشته و اولین شخصی بوده که برنامههای بیمه انگلیس را به صورت کامپیوتری درمیآورد. از شما سئوال کنم آیا ما حق داریم اینها را مطرح کنیم یا نه. به عنوان استشهاد جمع کردن است یا به عنوان اینکه در جزئیات وارد بشویم. یا باید این حرفها را بگوییم، نه به عنوان انسانهایی که در انگلیس هستند ما بخواهیم رو در رو بشویم. من اصلاً با مقام کسانی که در انگلیس هستند هیچ مشکلی ندارم. حتی با آن فوزیه و داودنژاد که امروز آزاد میشود. و در واقع انگلیس به او اقامت میدهد، به او کار و امکانات زندگی میدهند. این واقعاً چه رفتاری است که با ما دارند. اگر ما خودمان نمیخواستیم و نمیگذاشتیم که این رفتارها را با ما بکنند، و بگوییم که نباید این رفتارها با ما میشد، دولت انگلیس آیا واقعاً این کارها را نکرده. در همان مدتی که بود به ایران حمله کرده یا کارهای دیگر. یا همین الآن که دارند با امریکا همان کار را در عراق انجام میدهند. و ما بگوییم که چون میخواهیم حب و بغض نداشته باشیم.
یکی از حاضرین: وقتی برای واکاوی نقش انگلستان در تاریخ معاصر ایران از ما سئوال میکنند که کتاب معرفی کنید. معمولاً ما با مشکل مواجه میشویم. چون کتاب یا مجموعه کتابهایی که به موضوع نقد خاص بپردازد و سعی کرده باشد که برداشت علمی از موضوع ارائه دهد، وجود ندارد. مجبور باشیم به دانشجویان و کسانی که بخواهند تحقیق کنند کتابهای پراکنده، خاطرات یا کتابهایی که انگلیسیها نوشتهاند یا کتابها و خاطرههایی که در آن دورهای کوتاه را بررسی کردهاند معرفی کنیم. درخواست من از استادان محترم این است که چنین همایشی باید به سمتی رود و چیزی تولید کند تا دست دانشجویان مثلاً در مورد سیاست خارجی انگلستان خالی نباشد.
عباس سلیمی نمین: در میزگرد هم مطرح شد که جناب آقای تفرشی گفتند کتابهایی که علیه انگلیس است خیلی بیشتر است.
سیدمجید تفرشی: من نگفتم بیشتر است. گفتم تحقیقی وجود ندارد. من به هیچوجه نگفتم وجود ندارد. گفتم تحقیق درستی وجود ندارد.
عباس سلیمی نمین: تردید کردید. لااقل در این قضیه و آقای سلطانی معتقد بودند که تعداد کتابهایی که در له انگلیس است خیلی بیشتر است. این خودش موضوعیت
دارد. واقعاً هم قابل مطالعه است و شاید این کنفرانس خودش موجب این شود که مطالعات بیشتری راجع به این قضیه صورت بگیرد. ولی من هم خودم راجع به این قضیه نظر دارم و فکر میکنم نظر آقای سلطانی به واقعیت نزدیکتر باشد. یعنی الآن مثلاً مجله بخارا یک عالم مطلب در دفاع از خانم لمبتون نوشته در حالی که راجع به خانم لمبتون خیلی از واقعیتها را کسی در جامعه ایران نگفته است. حتی کتابهای کرزن را که وقتی کسی بخواند واقعاً مجذوب ایشان میشود، چاپ کردیم. بعد از انقلاب یک خط ننوشتیم. آقای کرزن مثلاً عامل قرارداد 1919 است. این را بشناسید. حالا این حرفهایی که ایشان در تعریف و تمجید خودش گفته، آن را بشنوید. اقلاً بفهمید ایشان خودش معترف است او تلاش میکند که کاملاً ایران را زیر سلطه بگیرد. اصلاً خیلی از کسانی که در تاریخ ما نقش کلیدی داشتند چهره واقعیشان را نه تنها معرفی نکردیم بلکه آن آثار تبلیغاتی را در مورد آنها منتشر کردیم. الآن انتشارات علمی فرهنگی چندین نوبت کتاب ایران و قضیه ایران را منتشر کرده، اما عرض کردم یک مقدمه چند خطی هم در مورد زاویه دیگری غیر از نگاه آقای کرزن را بدان نیفزوده. بنابراین من فکر میکنم فرمایش آقای سلطانی به واقعیت نزدیکتر است چرا؟ نه اینکه حالا کسی در ایران [مطلبی در مورد انگلیس ننوشته] البته آثاری را داریم مثلاً آقای زیباکلام...
اما در کنار این قضیه آثار فراوانی هم داریم که از عناصر شاکله استعمار در ایران دفاع کردهاند. یعنی تمام فراماسونرها را تطهیر کردهاند که در واقع به نوعی تطهیر انگلیس هم محسوب میشود. من میتوانم کتابهای متعددی را در این وادی خدمتتان عرض کنم که تک تک عوامل انگلیسی در ایران هدف قرار گرفته بود و از آنان تعریف و تمجید میکردند که اینها عالم بودند. شاعر بودند. اما هرگز گفته نشده که این در فلان قرارداد استعماری مثلاً تمدید نفت را هم این امضا کرده. این عاملش بوده. حالا شاعر بوده، عالم بوده، همه اینها درست اما در کنار این، قرارداد 1912 را هم این اجرا کرده. این را متأسفانه نداریم. این واقعیتی است. این میزگرد برای نزدیک شدن به واقعیت کمک خواهد کرد.
دکتر عبدالرضا هوشنگ مهدوی: به نظر من به ایشان تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس، کتاب هشت جلدی محمود محمود را توصیه کنید، نظر بیطرفانهای دارد. از اول تا 1907 را شامل میشود.
دکتر احمد نقیبزاده: من فکر نمیکنم که ملت و مردمی به اندازه مردم انگلستان منفور ملت ایران باشند. واقعاً جنایات زیادی هم مرتکب شدند و اینها را هم همه می دانیم. استعمارشان هم بدترین نوع استعمار است. برای اینکه از عوامل فرهنگی
استفاده میکنند. مثلاً فرانسویها این کار را نمیکردند. الجزایریها، تا حدی الجزایری باقی ماندند. ولی اینها جایی که میرفتند، [فرهنگ را هم تغییری میدادند] تنها چیزی که می توانیم در این فضا بگوییم که خدا لعنتشان کند. بنده که دارم میروم و از شرکت در این میزگرد [ناخوانا] بسیار ناخرسندم. حیف شد. این همه راه را پاشدم آمدم. ولی از شما خواهش میکنم جلسه را با مرگ بر انگلستان به پایان برسانید. فردا اول وقت هم جلو سفارتشان باشید و بزنید شیشههایشان را بشکنید. برای اینکه هیچ کار دیگری از دستمان برنمیآید. نه تلاش علمی کردیم برای مقابله با امپریالیسم و استعمار در کلیت و نه چیز دیگر فقط اینجا کمی احساساتمان را بروز دادیم.
مجتبی سلطانی: نزدیک سی سال پیش حکومت مقتدری که میگفتند پنجمین ارتش دنیا را دارد و در اواخر عمرش سه وعده صبح و ظهر و شب سفیر امریکا و انگلیس دیکته میکردند که پادشاهش چه کار کند و همه دنیا هم میگفتند تغییر حکومت به دلیل حمایت امریکا و انگلیس محال است، با اراده و خواست ملت ایران ساقط شد و در این سی سال هم ملت ایران از جایی که امثال دولت امریکا و انگلیس در سر اصل موجودیت نظام ما حرف داشتند، به جایی رسیدیم که آنها میگویند لطفاً در انرژی هستهای محدودیت را قبول کنید، چهار هزار سانتریفیوژ داشته باشید. نانو تکنولوژی را هم لطفاً در کشور خودتان نگه دارید و به بقیه ندهید و در زمینه مسائل شیمیایی و پیشرفتهای علمی پیچیده هم لطفاً با کشورهای اسلامی همکاری نکنید و در نهایت هم گفتهاند بیایید با ما معامله کنید. ما شما را به عنوان قدرت منطقهای به رسمیت بشناسیم و به تعبیر آقای دکتر از پری فری (حاشیه) در بیایید شریک متن باشید. اما با منافع نامشروع ما کاری نداشته باشید. این نشان دهنده این است که ما در این سی ساله کاری نکردیم!؟ واقعاً باید درود گفت به این ملت.
سیدمجید تفرشی: من خیلی متأسفم از این نگاه که اگر کسی معتقد نباشد که باید برای تحلیل شرایط بریتانیا فحش و مرگ بر و زنده باد نگفت. اگر کسی میخواهد بیوگرافی خانم لمبتون را بنویسند همش نباید فحش اول و آخر نثار کند. باید زندگی علمیاش را هم بررسی کند. این آدم منافع ملیاش را فراموش کرده. به نظر من آدمی است که نگران ایران نیست و طرفدار انگلیس است. آیا اگر کسی معتقد نیست که محمدرضا شاه روزی سه وعده غذا با سفیر انگلستان نمیخورده و کلمه به کلمه زندگیاش دیکته از طرف آنها بوده. حتماً یک مشکل در دیدگاه و بینشش دارد.
بنده اعتقاد ندارم که محمدرضا شاه روزی سه وعده با سفیر انگلیس و امریکا غذا میخورده وقت این کارها را نداشته.
محمدرضا شاه و رضاشاه کسانی بودند که به شدت، بیش از حدی که شما فکر
میکنید، تحتتأثیر امریکا و بریتانیا بودند و بریتانیا و امریکا و دیگر دولتهای استعماری به شدت کشور ما را لطمه زدند یک نمونه خیلی کوچکش که در این کنفرانس به آن اشاره نشد که واقعاً وقتی به آن فکر میکنم بغض گلویم را میگیرد در یک دوره طولانی از حضور شرکت نفت انگلیس و ایران در یک دوره طولانی، پولی را که از نفت ایران به ایران داده میشد تقریباً نصف مالیاتی بود که به دولت انگلیس داده میشد. واقعاً گریه آور است. به هیچ وجه اعتقاد ندارم دوستانی که فکر میکنند باید به شعار و زنده باد و مرده باد علیه انگلیس قیام کرد. نگرانیشان از منافع ملی از من بیشتر است. اصلاً چنین اعتقادی ندارم. خودم را خیلی ایرانی و معتقدتر به منافع ملی از دوستان میدانم. خانم هم که فرمودند راجع به مسئله گروگانگیری بنده راجع به گروگانگیری دو تا مقاله به فارسی و یک مقاله به انگلیسی نوشتهام. دولت انگلیس در آن ماجرا هم دخالت داشت، هم کوتاهی کرده و مسئله استشهاد که جمع کردم هیچ ربطی به آن چیزی که شما گفتید نداشت. بحث شما کاملاً درست است و به جاست و هر چه تا به حال گفته شده کم است. صد برابر بیشتر باید گفته شود. استشهاد که گفتم، گفتم که شما چند تا سند تاریخی را بگیرید و بقیه را فراموش کنید. مثل استشهاد محلی جمع کردن هیچ ربطی به صحبتی که شما کردید نداشت. مطلب شما صد در صد درست است و بحثی که به نظر من وجود دارد اینکه دنیای امروز، دنیای بررسی دقیق است. بحثی هم که راجع به BBC کردم دقیقاً همین است. من معتقدم شما اگر میخواهید مخاطب حرفتان را گوش کند باید به شیوهای حرف بزنید که دنیا آن را پذیرفته باشد. شما نمیتوانید به دنیا فحش بدهید. به لمبتون به براون فحش بدهید و بگویید از اول زندگیاش از تولد تا مرگ خیانت و جنایت و دشمنی و فجیعکاری بود، بعد فکر کنید دنیا هم کتاب شما را باید بخواند. این گفتمان، گفتمان غلطی است و مرده و تاریخ مصرفش گذشته. در زندگی ادوارد براون نکات مثبتی هم بوده، نکات منفی هم داشته. لمبتون نکات منفی داشته، نکات مثبت هم داشته. مثل همه آدمهای دنیا. جاسوس بوده، خائن بوده، برای ما. برای کشور خودش خیانت کرده، من حتماً فکر میکنم جاسوس بوده و خائن بوده، در دورهای بعد هم رفته درسش را داده. تا آخر عمرش هم معتمد دولتش و سازمان امنیتی کشورش بوده. این ربطی ندارد که بنده طرفدار کشورم نیستم. مطمئناً هم از شما ایرانیتر و ایراندوستتر هستم.
عباس سلیمی نمین: متشکرم من قبل از اینکه آقای تبریزی از دو دقیقه وقتشان استفاده کنند نکتهای را تصحیح بکنم. کدی که آوردند از آقای دکتر مصدق بود. احتمالاً دکتر مصدق گفتند، در یک سال مالیات انگلیسیها 27 میلیون بود در حالی که به ما.
قاسم تبریزی: دوره جنگ جهانی اول
عباس سلیمی نمین: به ما هشت میلیون یا نُه میلیون دادند. یعنی نصف نبود. من اصلاح کنم که دکتر مصدق تأسف خودشان را میگویند که فقط میزان مالیاتی که شرکت نفت داد، دولت انگلیس آن قدر بود. چون ما صاحبش بودیم این رقم 3/1 بود.
قاسم تبریزی: من در پایان به دو نکته اشاره میکنم. شاید مقدمه کار جدیدی باشد. مسئله اول اینکه مباحث باید علمی باشد. جنبه مثبت را ببینیم. احتمالاً در این صد سال همیشه مثبت دیده شده. کمتر به آنها پرداخته شده. اگر مثبتی وجود داشته باشد. یعنی همان طور که جناب آقای سلطانی فرمودند حجم کتابهایی را که بیانگر جنایتها، خیانتها، دخالتهای انگلیس باشد چه مقدار است. دوم در مورد امثال ادوارد براون، میس لمبتون، سرپرسی ساکس و امثال اینها چقدر نقد کردند و آن چهره پنهانی و خیانتکار را نوشتند. چند تا پایاننامه دانشگاهی داریم، چند تا تحقیقات داریم؟ موضوع دیگری که فرمودند، مطالب ما باید علمی باشد که بپذیرند. دنیا بپذیرد. کدام دنیا ما را میپذیرد؟ حقوق بشر؟ سازمان ملل؟ که شاهد قضایای عراق و کجا و کجا است که انگلستان یکی از جنایتکارهای این معرکههاست. رسانههای غربی اجازه میدهند؟ باز اشاره کردند در مسئله آلمان و مسئله دوران نازیها. من فکر می کنم اگر هم فرض محال به نظر خود من و به نظر آقایان فرض علمی، قرار هست که مثبتها را بگوییم، حداقل بیایید علمی آن عیوب را هم مطرح کنید. این همه مطالب در مورد چهرههای فراماسونری نوشتند. فقط پرداختهاند که این نویسنده بود. مترجم بود، چند تا اثر داشت. یا آقای فلان چی و چی داشت. چرا آن بخش را به جامعهمان نمیگوییم که جامعه حق ندارد سئوال کند از ما.
البته مرگ بر آمریکا گفتن کار بسیار خوبی است. ما اعتقاد داریم مرگ بر اسرائیل هم میگوییم. البته نه با آن اشارهای که برادرمان جناب آقای دکتر فرمودند. امیدوارم ایشان در اندیشهاش و در قلمش و در عملش اگر ما زبان داریم، ایشان با قلمشان [یاری کنند]
عباس سلیمی نمین: امیدوارم. این میزگرد دو فکر مختلف و دو پیام دارد که در برابر این پیام نباید مقاومت کرد. آقای تفرشی میفرمایند ما در ارتباط با سخن گفتن به جهان باید دقت کنیم که سخنان و مطلبمان پذیرفتهتر باشد. این تذکر به جایی است. به نظر من باید همه محققین ما به نوعی عمل کنند که مخاطبی که با فرهنگ ما و سابقه تاریخی ما هم بیگانه است و نمیتواند لمس کند (من هرگز جرئت نمیکنم به کسی که آنجا با درد صحبت کرد توهین کنم. واقعاً این درد است اما این درد را یک انگلیسی هرگز نمیفهمد. ایشان وقتی میخواهد چیزی بنویسد نمیتواند با این درد بنویسد. این حرف درستی است. آقای تفرشی. ایشان باید بنشینند و قالبش را پیدا کنند. این حرف درستی است ما شکنجه شدیم. شلاق خوردیم. اگر قرار است با همین درد بیان کنیم
مسئله آن کسی که اصلاً با این درد بیگانه است خانم لمبتون برایش استاد دانشگاه است. او اصلاً برایش جاسوس نیست. آقای تفرشی هم باید بپذیرد آن چیزی را که تا به حال در مورد انگلیس و استعمارگران نوشتیم وجه حاکمش آن نیست که به ما مربوط است. به بُعد جهانی آن مربوط بود.
سیدمجید تفرشی: من مخالفش نیستم ولی اگر شما تحقیق کردید...
عباس سلیمی نمین: من میگویم دقت کنید، نمیگویم مخالف هستید. به نظر من دو طرف میزگرد برای همدیگر پیامی دارند. این پیام قابل استماع و قابل تأمل است. انشاءالله این میزگرد برای همه عزیزان بهره لازم را داشته باشد. سپاسگزارم که تا این موقع روز تحمل فرمودید. امیدوارم با این استقبالی که نشان دادید پشتوانه و پشتگرمی بسیار خوبی برای پژوهشگران کشور باشد. تا با پشتگرمی بیشتری کار کنند و از این همایشها بیشتر برگزار کنند.
حسین اسکندری
اگر دوران حکومت صفوی را آغاز روابط سیاسی اقتصادی ایران با دول خارجی بنامیم، دوران حکومت قاجار را باید آغاز روند وابستگی سیاسی اقتصادی ایران نامید. در این دوره دخالتهای خارجی در امور داخلی ایران مشکلات و موانع اقتصادی را افزایش داد. دوره قاجار آغاز تغییرات بنیادی در فرهنگ جامعه ایران هم بود. ایران در عصر قاجار موقعیت استراتژیکی مهمی پیدا کرد. انگلستان به سرزمین ایران و بنادر جنوبی آن به چشم راههایی بر سر راه هند و چین مینگریست و از نظر روسها ایران تنها کشور مطلوب برای دست یافتن به دریاهای آزاد بود. موقعیت سرزمینی ایران حرکات استعمارگران روس و انگلیس را شدت میبخشید. رقابت سیاسی این دو نیروی استعمارگر در مسیر مشترک حمایت از نهادهای کهن حکومتی، حفظ وضع موجود سیاسی، حمایت از اعیان و اشراف، ایجاد اغتشاش و تحریکات در نواحی مختلف ایران تعریف شده بود که در نتیجه آن، با تضعیف حکومت مرکزی، بخش عظیمی از سرزمینهای حاشیهای از پیکر سرزمین ملی جدا گشت.
انگلیسیها برای حفظ مستعمرات خود در هند و جلوگیری از دستبرد روسها که پی در پی در آسیای مرکزی به هندوستان نزدیکتر میشدند، کوشیدند تا افغانستان را به ناحیهای حائل بر سر راه هندوستان تبدیل بکنند. روسها نیز برای رسیدن به مرزهای افغانستان و دستیابی بر سراسر آسیای مرکزی باید شتاب میکردند و باید از راه مرو و بلخ و هرات به این مقصود میرسیدند. دولت ایران نیز هرات را جزو خاک خود میدانست و میکوشید از روسها یاری بگیرد و نگذارد که هرات به دست افغانها و در حقیقت به دست انگلیسیها بیفتد. سرزمین هرات تا آن زمان همیشه جزو خاک ایران بود.
جنگ دوم ایران و روسیه از 1241 تا 1243ق و گرفتاریهای پس از آن مانع اقدامات دولت ایران در افغانستان شد از این رو در 1245 کامران میرزا، پسر محمود در افغانستان برابر ایران قیام کرد. پس از آن بار دیگر در 1257 در زمان محمدشاه و بار سوم در 1273 در زمان ناصرالدین شاه ایرانیان تا آستانه فتح هرات پیش رفتند و در هر دو بار هم دخالت مأموران انگلستان مانع شد.
در حالی که قدرتهای بزرگ غربی نفوذ سیاسی اقتصادی و نظامی خود را در چهار گوشه دنیا توسعه میدادند، ایران ایالات شمال غربی خود را در قفقاز به نفع روسیه (در قراردادهای گلستان 1813م/1228ق و ترکمانچای 1828م/1243ق) و هرات را به سود افغانستان که امپراتوری بریتانیا از آن پشتیبانی میکرد (قرارداد 1857) و مرو را در شمال شرقی به نفع روسیه از دست داد و سرانجام در سال 1827م ایالت سیستان به اجبار میان ایران و افغانستان تقسیم شد.
معاهده پاریس
معاهده آخال
معاهده گلداسمیت
امپراتوری انگلیس، از مدتها قبل هندوستان را قبضه کرده بود و به عنوان ابرقدرتی سلطهجو از هر فرصتی برای استعمار سایر سرزمینها سود میجست. قشون مسلط انگلیس با اشغال افغانستان در مرزهای ترکستان مستقر شد و به هرات حمله کرد و از طریق کارگزاران محلی خود در کابل و قندهار بر آنجا مسلط گردید. پادشاهان قاجار بیدرنگ والی خراسان را مأمور سرکوب مهاجمان کرد و نیز نیروهای ایران پس از هشت ماه محاصره هرات را پس گرفتند.
پس از شکست ایران در برابر ارتش نیرومند روسیه، با تحمیل دو قرارداد شوم گلستان و ترکمنچای، بخشهایی از سرزمین ایرانینشین قفقاز از قلمرو حکومتی سلسله قاجار جدا شد و از همان زمان، مرزهای کنونی در شمال غرب دریای خزر پدید آمد.
جنگهای روسیه با ایران و جداسازی بخشهای شمالی از ایران، فرصتهای مناسبی پیش آورد تا دولت استعماری بریتانیا که در هند پایگاهی سیاسی و نظامی پدید آورده بود در سراسر افغانستان و ماوراءالنهر نیز نفوذ و سیطره یابد و در رقابت با فرانسه و
روسیه با برخورداری از شیوههای حکومت ملوکالطوایفی و برپا داشتن شورشهای مبتنی بر دسیسه و نیرنگ، بکوشد تا وضعی را پیش آورد که بخشهایی از شرق ایران، زیر سلطه مستقیم استعمار انگلستان درآید و بخشهایی هم به صورت کشوری درآید که بتواند به قول مک نیل «نقش سپری» در برابر چشمداشتهای جغرافیایی احتمالی روسیه نسبت به هندوستان بازی کند.
سیاست بینالمللی قرن هجدهم در آسیا و اروپا عملاً بر محور اندیشههای توسعهطلبانه سلطهگران اروپایی روسیه تزاری و انگلستان دور میزد. اما وزنه سنگینتر در کفه ترازوی انگلیس بود. از هنگامی که عملاً خاک هندوستان به تصرف آن دولت درآمد، روسیه تزاری در آسیای مرکزی دست به تصرفاتی زد و در 1864 تاشکند مرکز ترکستان را تسخیر کرد. این سلطهجویی روسها، دولت امپراتوری را نگران ساخت چرا که از طریق مرزهای شمالی، روسیه به هند نزدیک میشد. ده سال بعد روسیه چنان پیش رفت که عملاً با سرحدات شمالی هند همسایه شد. این برای هند قابل تحمل نبود بنابراین دولت مذکور در مانوری سیاسی قسمت باریکی را در ارتفاعات پامیر به دولت افغانستان واگذاشت و بدین وسیله راه نفوذ روسیه را مسدود ساخت. این تحرکات نظامی و سیاسی روسیه هشداری جدی برای انگلیس بود تا از طریق اظهار علاقه و دوستی با ایران، حائل سیاسی و نظامی تازهای برای نجات انبار مواد خام خود پدید آورد.
در چنین شرایطی مطامع جهانگشایی ناپلئون بناپارت نیز ایجاب میکرد تا به مستعمرات انگلیس در شرق و جنوب آسیا توجه کند. همین امر خطری جدیتر برای انگلیس محسوب میگردید. زیرا ناپلئون به سادگی میتوانست از طریق ایران و افغانستان هند را تسخیر کند. در واقع فتوحات ناپلئون، انگلیس را واداشت تا در فوریه 1800 سروان جان ملکم را به سرپرستی هیأتی به ایران بفرستد. وی در ژانویه 1801 موفق به انعقاد معاهدات تجاری سیاسی با دولت ایران شد. یکی از مفاد این قرارداد چنین بود که اگر افغانستان علیه هندوستان دست به هجوم نظامی بزند دولت ایران متعهد میشود که با افغانستان وارد جنگ شود و دولت انگلیس نیز متعهد شده بود در صورت حمله افغانستان یا فرانسه به سرزمین هند تا سرحد امکان لوازم و تجهیزات جنگی در اختیار دولت ایران قرار بدهد. فرانسه برای دستیابی به هندوستان هیچ راهی سادهتر و نزدیکتر از ایران نیافت و پس از تماسهایی با دربار ایران معاهده فینکنشتاین را با ایران امضا کرد و طی آن دولت ایران متعهد گردید تا بر ضد دولت
انگلستان وارد جنگ شود و تمام روابط سیاسی و تجاری خود را با آن دولت قطع و معاهدات را نیز ملغی اعلام کرد. در برابر به ارتش فرانسه اجازه داد تا از طریق ایران به هندوستان حمله نماید.
به هر حال فتحعلیشاه دریافت که دولت فرانسه نیز جز به فکر منافع و مطامع خود نیست و در این راه تا آنجا پیش رفته که با دشمن ایران روسیه قرارداد صلح بسته است، توصیههای اطرافیان شاه موجب گردید تا فرستادگان انگلیس را بپذیرد. سرهارفورد جونز در اوایل مارس 1809 به تهران رسید و موفق به عقد پیمان تجاری گردید. برخی از مفاد این پیمان چنین بود 1. ایران بایستی مانع عبور هر نیرویی از خاک خود به سوی هندوستان شود 2. دولت انگلیس حق دخالت در مخاصمات بین ایران و افغانستان را نخواهد داشت مگر اینکه طرفین از دولت مذکور تقاضای حکمیت نمایند.
علیرغم ناکافی بودن مطالعه و پژوهش درباره سرزمین های مرزی و مرزهای خاوری ایران با پاکستان و افغانستان، قدر مسلم این است که این مرزها نخستین «نیمه مرز» به معنی کنونیاش در جهان است که در نیمه دوم قرن نوزدهم پدید آمد. پیش از این انسانها با مفهوم «سرحد» آشنا بودند که معمولاً شامل نوار به نسبت پهناوری میان دو کشور میشد که در عمل نقش منطقه برخورد میان دو قدرت یا دو حکومت را بازی میکرد. گسترش رقابتهای امپریالیستی در قرن هجدهم و اوایل قرن نوزدهم سبب پدید آمدن «اقتصاد جهانی» شد. از سوی دیگر، گسترش ارتباطات همگام با نظام اقتصادی جدید در نیمه نخست قرن نوزدهم لزوم تعیین نقاط و خطوط دقیق میان دو حکومت برای تسهیل تماس میان نمایندگان سیاسی و بازرگانی آن دو حکومت و تأسیس گمرکخانه ها را پیش کشید و این مقدمهای بود که خطوط مرزی به مفهوم کنونی در نیمه دوم قرن نوزدهم را پدید آورد. نخستین خطوط مرزی جدید در استرالیا، اروپا، آمریکای شمالی، افریقای جنوبی و میان ایران و امپراتوری هند بریتانیا ایجاد شد.
مرگ احمدشاه درانی در سال 1151ق فروپاشی کشور تازه تأسیس افغانستان را در پی داشت؛ و هرات و کابل و قندهار دوباره آیین دیرین امیرنشینهای وابسته در فدراتیو «ممالک محروسه» ایران را از سر گرفتند.
کامرانخان، پسر محمودشاه ابدالی، امیر دستنشانده و وابسته ایرانی در هرات دست به طغیان زد و گذشته از قطع رابطههای وابستگی نسبت به تهران، با لشکرکشی به فراه و غوریان و سیستان، ماجراجوییهایی را علیه حاکمیت و تمامیت سرزمینی ایران در آن دیار آغاز کرد. حاج میرزا آغاسی سپاهی به هرات روانه کرد. این نیرو، هرات را
در سال 1216 به محاصره درآورد. یاغیگری و تحریکات کامرانخان تا آن اندازه زشت و آشکار بود که حتی سرجان مکنیل (Sir John Mc Neil) وزیرمختار بریتانیا در تهران و معمار اصلی تئوری جداسازی هرات از ایران، در اسفند 1216 به دولت خود نوشت که حتی اگر حکومت هرات را حکومتی مستقل از ایران فرض کنیم «به نظر من تردیدی نمیتواند وجود داشته باشد که شاه [ایران] کاملاً موجه است که علیه شاهزادگان کامران اعلام جنگ دهد.»
این هنگام مصادف بود با دوران «سیاست مستقیم» بریتانیا در افغانستان؛ دورانی که بریتانیا بخش بزرگی از سرزمین افغانستان کنونی را به زیر نفوذ مستقیم خود درآورده بود. در این شرایط هم مکنیل به این نتیجه رسید که سرکشیهای کامرانخان ابدالی در هرات زمینه را برای جداساختن هرات از ایران آماده میسازد و هرات را «کلید دستیابی به هندوستان» معرفی کرد و به دولت هندوستان پیشنهاد داد تا تلاش خود را در راه جداساختن آن از ایران به کار گیرد و آن سرزمین را به کشوری مستقل تبدیل کند که بتواند نقش سپر را در برابر نقشههای جغرافیایی سیاسی احتمالی روسیه نسبت به هندوستان بازی کند
به محض این که نیروهای ایرانی هرات را به محاصره درآوردند، مکنیل روابط سیاسی هند بریتانیا را با ایران قطع کرد. دولت هند برای جلوگیری از سقوط هرات، از یک سو کامرانخان را تشویق به تجدید وابستگی به حکومت مرکزی ایران کرد و از سوی دیگر نیروی دریایی خود را به خلیج فارس فرستاد تا جزایر و کرانههای ایرانی را اشغال کنند.
این نیرو جزیره خارک و کرانههای بوشهر و خوزستان تا برازجان را اشغال کرد. میرزاآقاخان نوری به درستی اهمیت خلیج فارس و کرانهها و جزایر ایرانی را بر اهمیت هرات ترجیح داد و فتح هرات را نادیده گرفت و به قرارداد صلح 1236 (1857) پاریس با بریتانیا تن داد. این قرارداد توسط فرخخان امینالملک از سوی دولت ایران امضا شد. ماده ششم قرارداد پاریس زمینه را برای پدید آمدن مرزهای جدید در سرزمینهای خاوری ایران آماده ساخت. این در حالی بود که بریتانیا تا این تاریخ نیمه خاوری بلوچستان بزرگ و خراسان بزرگ را به زیر کنترل مستقیم یا غیرمستقیم خود درآورده بود. همزمان نیز برخی از کارگزاران ژئوپولیتیک بریتانیا، همانند سرهنگ هنگرفورد هلدیچ (Colonel Hangerford Holdich) ایده طبیعی بودن مرزها را تبلیغ می کردند و بر این باور بودند که مرزها باید جداکننده سرزمینها بوده بدون توجه به یکپارچگیهای قومی مردم ساکن در مسیر خطوط مرزی باشد. در نتیجهگیری این ایده در کار تقسیم سرزمینهای مرزی و ایجاد مرزهای سیاسی میان ملتها، مشکلات بزرگ
انسانی سیاسی در سراسر جهان بویژه در خاورمیانه به وجود آورد. یکی از تبلیغکنندگان این فکر، لرد جرج کرزن (Lord George Curzon) نایبالحکومه بریتانیا در هندوستان بود. وی درباره جدایی هرات از ایران نوشت:
ایران هرگز فراموش نخواهد کرد که آنچه امروز افغانستان باختری نامیده میشود در بزرگترین بخش تاریخ، خراسان بود که هرات به طور سنتی از سوی حاکمان نایبالحکومهها و استانداران و یا امیران دست نشانده ایرانی اداره میشد، که این شهر محل سکونت مردمی از آیین و احساسات ایرانی است نه افغانی و اینکه هیچ منابع طبیعی یا تباری این شهر را از مشهد جدا نمیسازد.
این اقرار و تأیید صریح کرزن درباره ایرانی بودن هرات به این صورت در اسناد دولتی بریتانیا منعکس شده است: «دعاوی ایران نسبت به هرات، پیشینه درازی داشته است این شهر پایتخت خراسان خاوری بود و از دید جغرافیایی با هیچ مانع طبیعی از مشهد جدا نمیشد.»
برخلاف این اقرارهای صریح درباره ایرانی بودن هرات، رهبران دولت هند بریتانیا از هیچ تلاش آشکار غیرقانونی در جداساختن هرات از ایران کوتاهی نورزیدند. همین لرد کرزن در کتاب ایران و مسئله ایران، دیزرائیلی نخستوزیر بریتانیا (حکومت لندن) را به خاطر پیشنهادش در زمینه بازگرداندن هرات به ایران سرزنش کرده است و میگوید «لرد بیکنسفیلد (دیزرائیلی) هنگامی که گفت هرات را باید به ایران بازگرداند اشتباه غیرقابل توجیهی را مرتکب شد.»
در عین حال علیرغم اینکه هرات از تاریخ قرارداد 1857 پاریس رسماً از ایران جدا شد و به گونه صورت حکومتی مستقل در تحتالحمایگی بریتانیا درآمد، سلطان احمدشاه بلوچ شاه هرات استقلال یافته، تا شش سال پس از استقلال به دربار ایران، مالیات میفرستاد و انگلستان از درک این وضع که ناشی از آیین دیرین فدراتیو «ممالک محروسه» ایران بود، عاجز ماندند.
تصویر
مرزهای خاوری ایران و قراردادهای مرزی مربوطه
از زمانی که هندوستان بزرگ (شامل هندوستان، بنگلادش، پاکستان و کشمیر) مستعمره انگلیس شد، دو کشور ایران و افغانستان که مرز مشترک با روسیه تزاری داشتند برای انگلستان اهمیت حیاتی درجه اول یافتند و حریمی برای جلوگیری از توسعهطلبی روسیه تلقی شدند. از این رو امپراتوری بریتانیا برای جلوگیری از توسعهطلبی رقیب روس خود میکوشید تا راه حرکت روسیه را به جنوب سد کند. همواره چنین بوده است که اگر در شمال ایران قدرت انگلیسیها بر روسیه نمیچربید، در استانهای شرقی و جنوبی و مرکزی و تهران ترتیبات محکمی برای جلوگیری از نفوذ روسیه داده میشد در اینجا بود که حکام محلی و رؤسای عشایر اهمیت خاصی برای انگلیس یافتند چون حافظ منافع او در ایران بودند. در مورد افغانستان وصول به آبهای گرم در یک مرحله امکانپذیر نبود بلکه در گام اول باید افغانستان تصرف میشد و در گام دوم بلوچستان و به این ترتیب روسیه ارتش خود را به مرزهای هندوستان بزرگ میرساند. در زمان سلسله قاجاریه انگلستان در ایران و افغانستان بسیار فعال بود. علت اینکه انگلیس به ایران اهمیت بیشتری میداد این بود که با تصرف ایران حتی با تصرف شرق ایران (استانهای خراسان و سیستان و بلوچستان) توسط روسها امپراتوری جهانی انگلیس و بویژه هندوستان بزرگ در معرض مخاطره جدی قرار میگرفت لذا انگلیسیها موفق میشدند در طول قریب به صد سال توسعهطلبی روسیه را در جبال هندوکش متوقف کنند و نفوذ خود را در افغانستان تثبیت نمایند.
شهر هرات از دیرباز بخشی از خاک ایران بوده است و حکام آن نیز از طرف دولت مرکزی ایران منصوب میشدهاند. از اوایل سلطنت فتحعلیشاه به بعد انگلیسیها در تعقیب برنامه بلندمدت خود دایر بر حراست هندوستان از دست اندازی قدرتهای رقیب مصمم شدند که بر سر راه شبه قاره هند موانعی پدید آوردند. طراحان سیاسی لندن پس از مدتها تأمل به این نتیجه رسیدند که برای سد شدن راه دستیابی به افغانستان از طریق ایران باید آن سرزمین را تماماً زیر نفوذ و سیطره خود داشته باشند و در آنجا شبکهای از امرای محلی و مطیع سر به راه خود را به قدرت برسانند. هدف این بود که هم از این طریق منطقهای حایل میان هندوستان و مرزهای غربی آن سرزمین به وجود آورند و هم با به دست گرفتن کنترل امرای محلی از طریق تحریکاتی در میان آنها، به اقتضای منافعشان وسایل مزاحمت دولت ایران را فراهم آورند و خود نیز در آن میان به عنوان داور حل اختلافات عمل کنند و بدین ترتیب منافع استعماری خویش را به
بهترین وجهی پیش برند. یکی از کانونهای عمده این تحریکات شهر تاریخی هرات بود. برابر نقشه آنان به هر ترتیب ممکن این شهر باید از پیکر ایران جدا میشد و به صورت دژی دفاعی بر سر راه هندوستان درمیآمد. سه بار در ایام سلطنت فتحعلیشاه، محمدشاه و ناصرالدین شاه به منظور بازگردانیدن هرات به آغوش ایران به این شهر لشکرکشی شد. یک بار شهر نیز به تصرف نیروهای ایرانی درآمد؛ ولی امپراتوری انگلستان هر بار با تمام قدرت نظامی خود وارد عمل شد و کفه ترازو را در جهت مطامع استعماری خویش و به زیان ایران سنگین کرد.
انگلیسها در تمامی پیمانهایی که در فاصله سالهای 1800 تا 1814 میان ایران و انگلستان منعقد گردید، همواره هرات را جزو لاینفک ایران شناختهاند؛ اما همین که ناپلئون شکست خورد و انگلیسیها توانستند پس از بیست سال نفس راحتی بکشند، سیاست خود را تغییر دادند و تصمیم به جداسازی هرات و بلوچستان از ایران گرفتند و حریم امنیتی جدیدی برای هندوستان به وجود آوردند. پس، شروع به تحریک و اغوای افغانها علیه ایران نمودند. به نظر دولت انگلیس و حکومت هند، نفوذ روسیه در اثر قراردادهای گلستان و ترکمنچای در ایران افزایش یافت و لازم بود هر چه زودتر افغانستان به صورت حدفاصل و حریم امنیتی هندوستان درآید. از این رو در میان قبایل افغانی به تبلیغ علیه ایران پرداختند و ماجرای جنگهای قفقاز و شکستهای ایران را در میان افغانها شایع کردند تا به آنها ثابت کنند که با حمایت انگلستان میتوانند در مقابل دولت ایران مقاومت ورزند. در سپتامبر 1833 ارتش ایران به فرماندهی محمدمیرزا ولیعهد ثانی پس از تصرف سرخس، سپاه پنج هزار نفری کامران میرزا را در برابر هرات شکست داد و آن شهر را محاصره کرد. نزدیک بود در اثر پشتکار محمدمیرزا کار تصرف هرات خاتمه یابد که در 15 اکتبر 1833 عباس میرزا، ولیعهد در حالی که آثار مرض مهلکی در او مشهود نبود و فقط 48 سال از عمرش میگذشت به ناگهان درگذشت. خبر مرگ ولیعهد با فرمان معاونت محمدمیرزا از طرف فتحعلیشاه یک جا رسید.
هرات در این موقع مانند حوزهای مستقل به وسیله کامران میرزا، فرزند محمودشاه اداره میشد. وزیر او یارمحمدخان به مأموریتی نزد ولیعهد ایران فرستاده شد و به او ابلاغ گردید که اگر اربابش قدرت شاه ایران را بر قلمرو خود به رسمیت نشناسد و خراج نپردازد هر آینه هرات محاصره خواهد شد. کامران میرزا جواب طفرهآمیزی داد و بدین ترتیب لشکرکشی به افغانستان شروع گردید. عباس میرزا در این موقع به دربار
احضار شد و فرماندهی نظامی قشون به محمدمیرزا محول گردید و او هم در غوریان شروع به پیشرفت نمود. یک افسر لهستانی موسوم به بروسکی، شاهزاده جوان را یاری می کرد و او در حالی که حلقه محاصره را تنگتر میکرد خبر مرگ عباس میرزا را دریافت کرد. بنابراین با عجله معاهدهای بسته شد که بر طبق آن کامرانمیرزا پرداخت خراج به شاه ایران و تخریب استحکامات غوریان را پذیرفت. محمدمیرزا نیز با عجله به تهران آمد و به ولیعهدی منصوب شد.
مرگ فتحعلیشاه که با بریتانیای کبیر مناسبات صمیمانه داشت و تاجگذاری محمدشاه که تقریباً به کلی تحت نفوذ روسها بود برای سیاست بریتانیا مضر بود. گذشته از مسئله هرات، دولت ایران سیستان را یکی از ایالات خود میدانست و ضمیمه شدن آنجا را به دست کامران میرزا توهین و هتک احترامی به خود میدانست. موقعیت سیاسی بریتانیا خیلی ضعیف بود، چه در معاهده قطعی با ایران بریتانیا موافقت کرده بود که در صورت وقوع جنگ بین ایران و افغانستان از مداخله خودداری نماید. با وجود این چون وسعت یافتن قلمرو ایران باعث میشد که جاسوسان روسی در نزدیکی هندوستان مستقر گردند، سفیر بریتانیا تمام نفوذ خود را برای متوقف ساختن این لشکرکشی به کار برد.
محمدشاه در 31 ژانویه 1853 در تهران تاجگذاری کرد و نفوذ روسیه در دربار ایران به طرز فوقالعادهای افزایش یافت. این امر انگلستان را که از مقاصد نهایی روسیه در مورد افغانستان و هندوستان بیم داشت، نگران ساخت. در نتیجه در دسامبر 1843 لرد پالمرستون وزیر امور خارجه انگلستان به بلای، سفیر در پترزبورگ دستور داد با زمامداران روسیه وارد مذاکره شود و آنان را راضی کند که به اتفاق، استقلال و تمامیت ارضی ایران را به عنوان کشور حائل بین قلمرو دو دولت تضمین کنند. این پیشنهاد دولت انگلستان که ظاهری فریبنده داشت، روسها را در فشار قرار داد زیرا اگر به آن پاسخ منفی میدادند وجهه آنها نزد ایرانیان به کلی از بین میرفت. لذا علیرغم میل باطنی خود به ناچار با آن موافقت کردند و سندی در همین زمینه بین دو کشور به امضا رسید.
دولت انگلیس متوجه بود که سفیر روسیه نفوذ زیادی بر محمدشاه دارد و میدانست که شاه ایران در نظر دارد اقدامات گذشته را در سرکوبی امرای هرات و کابل
قندهار پیگیری کند و برای خنثی کردن نقشههای مطروحه از هیچ اقدامی فروگذار نبود از جمله اقدامات او:
بازداشتن ایران از مداخله در امور افغانستان از طریق نمایندگان سیاسی انگلیس به این معنی که ماک نایل، وزیرمختار انگلیس در دربار محمدشاه مکرر به شاه یادآوری می کرد که ایران نباید در امور افغانستان مداخله کند.
تقویت بنیه افغانستان؛ این امر به عهده فرمانفرمای هند گذاشته شده بود به این شکل که لرد اوکلند، مأموری به افغانستان فرستاد تا امرای افغانستان را به پایداری در مقابل ایران و نقض عهد و پیمان دعوت نماید و ضمناً نیروهای آنها را ارزیابی کند و در این رابطه دوستمحمدخان بارگزایی، امیر کابل و کهندلخان، امیر قندهار را به یاری کامران میرزا دعوت کردند.
انگلیس از دولت روسیه در خصوص دلیل تحریک ایران توضیح خواست و کنت نسلرود، وزیر امور خارجه روسیه موضوع را تکذیب نمود و اعلام کرد دولت روسیه در این خصوص نظری ندارد.
ایجاد اغتشاش در داخل ایران؛ انگلیسیها از هر راهی برای رسیدن به مقصود استفاده میکردند. ایجاد بینظمی و اختلاف هم بهترین راه بود تاریخ تحولات سیاسی و روابط خارجی ایران.
در همان حالی که هرات در محاصره محمدشاه بود نماینده انگلیس، مک نایل در امور ایران مداخله و مدافعین هرات را با وسایلی به مقاومت تشویق میکرد. میرزاحسینخان آجودانباشی به لندن اعزام شد تا ضمن تبریک جلوس سلطنت ملکه ویکتوریا از سفیر انگلیس شکایت کند و تعویض او را بخواهد. مک نایل قبل از اینکه سفیر ایران اعزام شود، از جریان مطلع شد و تهران را ترک گفت و تصمیم داشت دولت متبوع خود را وادار سازد که سفیر ایران را نپذیرد یا مأموریت او را بلااثر گذارد. مک نایل در جراید لندن مقالاتی علیه ایران انتشار داد تا افکار عمومی را علیه ایران آماده سازد. میرزاحسینخان هم در 23 جمادی الثانی 1254 از راه تبریز عازم اروپا شد و مأموریت داشت در طول راه با اولیای دولت عثمانی و امپراتوری اتریش و دولت فرانسه تماس بگیرد و مقاصد و اهداف ایران را به آنها نیز متذکر شود.
آجودانباشی در محرم 1255 وارد لندن شد. در پایتخت انگلیس از وی استقبال و پذیرایی رسمی به عمل نیامد. ناچار در هتلی اقامت کرد و از چند انگلیسی که مأموریتهایی در ایران داشتند، مثل الیس و سرگوراوزلی راهنمایی خواست و پس از
مدتی معطلی در نامهای به لرد پالمرستون وزیرامور خارجه انگلیس اعلام کرد که از جانب شاه ایران حامل نامه و هدایایی برای ملکه انگلیس است و مأموریت دیگری هم دارد. لرد پالمرستون قرار ملاقاتی با آجودانباشی گذاشت و در این ملاقات دولت ایران را متهم به عهدشکنی کرد و با اظهار نارضایتی از نفوذ روسیه در ایران تصریح کرد که همه اقدامات مک نایل به دستور دولت انگلیس انجام گرفته و تعویض او بیمورد است و مادامی که دولت ایران تقاضاهای انگلیس را تأمین نکند سفارت آجودانباشی در دربار انگلیس پذیرفتنی نیست.
میرزاحسینخان آجودانباشی نیز به راهنمایی عدهای که با او در تماس بودند درصدد برآمد ذهن رجال انگلستان و افکار عمومی را نسبت به حقانیت ایران جلب نماید. در نتیجه در مجلس عوام سئوالی از لرد پالمرستون وزیر امور خارجه مطرح شد که وزیر جوابی کامل نداد. موضوع مسکوت ماند ولی آجودانباشی روزانه امیدی پیدا کرد و مجدداً دو نامه به لرد پالمرستون نوشت و توضیح داد که با عدم پذیرش سفیر ایران و فراخواندن سفیر انگلیس از تهران موضوع تیرگی رابطه همچنان ادامه خواهد یافت در حالی که ممکن است با مذاکره و تبادلنظر، نتایج مطلوبی به دست آید. آجودانباشی چون پاسخی دریافت نداشت درصدد ترک لندن برآمد. در این هنگام پیغامی مبنی بر تأمل چند روزه دریافت کرد و پس از مشاهده بهانهجوییهای بیشتر انگلستان پس از 41 روز اقامت در لندن از طریق فرانسه و عثمانی به ایران بازگشت.
در مذاکرات آجودانباشی با پالمرستون وزیر امور خارجه انگلیس مسائلی مطرح شد که بدین شرح بود:
اعتراض اصلی دولت انگلیس این بود که ایران به تحریک روسیه به هرات حمله و آن سرزمین را محاصره کرده است. پاسخ آجودانباشی این بود که قبلاً انگلیس همین اعتراض را به روسیه کرده و دولت عدم دخالت خود را اعلام داشته و انگلیس آن را پذیرفته است با این وصف چگونه و چرا اعلام عدم مداخله روسیه از جانب ایران در مسئله قابل پذیرش نیست.
لرد پالمرستون اصرار میورزید که دولت باید از محاصره هرات منصرف شود و نقاطی مثل قلعه غوریان را به امیر هرات تعلق داشته و هنگام محاصره اشغال شده به وی مسترد دارد. پاسخ آجودانباشی این بود که شاه ایران دست از محاصره کشیده و مراجعت نموده و قلعه غوریان و نظایر آن را انگلیس قبلاً ملک ایران شناخته و معلوم نیست طرح این مسائل برای چیست.
در مقابل اعتراضات انگلستان، سفیر ایران هم مواردی از عهدشکنیهای انگلیس را مطرح ساخت. از آن جمله دولت انگلیس به موجب مادهای از معاهدات متعهد شده بود که در کشمکش ایران و امرای افغانستان مداخله نکند و حال آن که به نحو بارزی خلاف آن را عمل میکرد و ریشه همه اختلافات موجود، همان مداخله در موضوع هرات است.
با وجود این انگلیس ایران را متهم می کرد که وسیله تحریک روسیه شده، چگونه ممکن است محرک، مقصر شناخته شود. در چنین اوضاع و احوالی محمدشاه دست از محاصره هرات برداشت و متوجه بود که انگلیسیها او را به این بست کشاندهاند. حاجمیرزاآقاسی صدراعظم محمدشاه، از مداخله انگلیسیها در امور به این نتیجه رسیده بود که اگر در مقام و موقعیتش بماند باید با سیاست انگلیس همراه شود، زیرا گزارش آجودانباشی دلالت داشت که انگلیس هرگونه مانعی را از سر راه برمیدارد تا به مقاصدش برسد، بنابراین، مقامات ایران از شاه تا صدراعظم در مقابل انگلیس تسلیم شدند. قضیه محاصره هرات هم پایان گرفته بود و انگلیس هم دریافته بود که برای ادامه کار و کسب امتیازات با ملایمت و دوستی نتایجی بهتر به دست خواهد آورد زیرا:
برای نفوذ کامل در افغانستان و تبدیل آن به سد محکمی در برابر هندوستان، محتاج دورهای آرامش با ایران بود تا ایران مزاحمتی برایش فراهم نکند.
نفوذ روزافزون روسیه در ایران بعد از ترکمنچای، انگلیس را به وحشت انداخته بود و تصور می کرد اگر سیاست همکاری روس و انگلیس تغییر ماهیت بدهد، روسیه میتواند با نفوذ در ایران، خطری جدی برای هندوستان انگلیس باشد لذا لازم است با سیاست دوستی، ایران را جذب نماید و نفوذش را گسترش بدهد.
بعد از محاصره هرات، راه نفوذ انگلیس هموار شد. نظر انگلیس این بود که امرای افغان را به طور کامل مطیع خود سازد و آنها را از هرگونه رابطه با ایران منع نماید و در اجرای این برنامه لازم بود تغییر و تبدیلی در امور افغانستان داده شود و اشخاص مورد اعتماد و اطمینان انگلیس مصدر امور قرار گیرند. در این تاریخ دوستمحمدخان، امیر کابل و کهندلخان، امیر قندهار و کامرانمیرزا، حاکم هرات بودند که با کمک وزیرش یارمحمدخان امور را اداره میکرد دو نفر اول مورد اعتماد انگلیس نبودند وزیر با روسیه قول و قرارهایی گذارده و با ایران هم روابطی نزدیک داشتند و بنابراین باید تغییر میکردند و نفر دوم گرچه با کمک انگلیس مسلط شده بود اما در جهت تأمین نظر انگلیس باید تأمین لازم و کافی بدهد و مجری صدیق سیاست انگلیس باشد و از آن عدول ننماید.
فرمانده کل هندوستان تصمیم داشت اتحادی سهگانه بین انگلیس، امیر پنجاب و شاه شجاع منعقد شود تا شاه شجاع با کمک سربازان امیر پنجاب و مساعدت مادی و معنوی دولت انگلستان به افغانستان رفته زمام امور را به دست گیرد. اتحاد سه برقرار شد. اتحادی که جنبه تجاوزکارانه داشت. آنان به این اتحاد جنبه دفاع از افغانستان دادند.
هیچیک از امرای افغان، قدرت مقاومت در مقابل قوای عظیم فراهم شده را نداشتند. شهرهای غزنه، قندهار و کابل یکی پس از دیگری علیرغم تمایل مردم مسلمان، سقوط کرد و شجاعالملک مانند سلطانی فاتح وارد کابل شد و از آنجا به هندوستان برده شد و در آنجا اقامت گزید و کهندل دوستمحمودخان و برادرانش هم پس از مقاومتهایی سرانجام به دولت ایران پناهنده شدند و نقشه انگلیس به طور دقیق در مورد سلطنت شاهشجاع به اجرا درآمد؛ اما کلیه امور افغانستان وسیله مشاورین انگلیسی شاه شجاع که در رأس آنها ماکنوتن و بورنس قرار داشتند انجام میگرفت.
سمیتو در 1249ق به خدمت محمدشاه درآمد و فرمانده قشون برای تصرف هرات شد. وی پس از زحمات بسیار در 1254ق توانست شهر را به محاصره خود درآورد اما بیاطلاعی وی از سیاست دولت ایران سبب شد تا زحمات وی بی اثر بماند. سیاست دوپهلوی ایران در برابر انگلیس و روسیه نتیجهای جز کشته شدن بیهوده سربازان ایرانی و اتلاف وقت بیشتر، اثری نداشت. سمیتو مینویسد؛ محمدشاه با صدور دستورهای مخفی، کاری میکرد که موفقیتی نصیب ارتش ایران شود تا به این ترتیب انگلیسیها را نیز راضی نگه دارد. زمانی که وی دو روز مهلت از دولت ایران خواست تا محاصره را به حصار اصلی شهر بکشاند و پیروز شود، با مخالفت زمامداران ایرانی مواجه شد. سمیتو مینویسد به حرف من گوش نکرد و دولت متبوعم (ایران) که ده ماه پیرامون هرات وقت هدر داده و یا به کارهای پوچ و بیمعنی دست زده بود با دادن تنها دو روز مهلت موافقت نکرد. آنها برای اینکه حمله فوراً آغاز شود ساعت سعد را بهانه میآورند و میگفتند اوضاع ستارگان اکنون به گونهای است که در صورت حمله فوری موفقیت با لشکر ایران خواهد بود اما حقیقت چیز دیگری بود دولت ایران میخواست با یک حمله شتابزده شکست بخورم.
هرات جزو خاک ایران بود. حاکم آنجا از بابت دولت ایران انتخاب میشد؛ اما سیاست انگلیس با توطئه و نقشهای خاص آن را به وضعی انداخت که دیدیم تعهداتی
از کامرانمیرزا گرفت و درواقع دستگاه حاکمه هرات عامل بلاارادهای از انگلیس شد. همین شدت تسلیم و بیچارگی، مردم مسلمان افغانستان را بیدار ساخت و دولتمردان را تحت فشار قرار دادند. یارمحمدخان در این اندیشه بود که انگلیس تنها منافع خود را در نظر دارد و در موارد حساس حتی از مساعدت هم خودداری می کنند. او با توجه به خواسته مردم سرنوشت دوست محمدخان را بررسی کرد و اطمینان یافت دوستی با انگلیس ناپایدار است و بایستی چارهای اندیشید که از دامی که گرفتار شده خلاص گردد. یارمحمدخان درصدد برآمد که با دولت ایران نزدیک گردد و از رویه گذشته اظهار ندامت کرد. در 1257 هیأتی را به مشهد فرستاد و نقطه اتکایش را در ایران جستجو کرد و کامرانمیرزا هم از روش وزیر خود، یارمحمدخان تبعیت کرد. نمایندگان انگلیس در هرات متوجه تمایل کامرانمیزرا و یارمحمدخان به ایران شدند و درصدد برآمدند آنها را دستگیر و هرات را ضمیمه قلمرو شاه شجاع نمایند اما لرد اوکلند با این اقدام موافقت نکرد و اصرار داشت یارمحمدخان را به طرف انگلیس جذب کند ولی در این امر موفق نشد و زحمات نمایندگان انگلیس در هرات بلااثر ماند.
پس از مرگ محمدشاه هیچگونه مخالفتی برای جلوس ولیعهد شانزده ساله به تخت به عمل نیامد. هر چند که در ولایات اغتشاشات و ناامنیهایی روی داده بود، ناصرالدینشاه شش هفته پس از مرگ پدرش از تبریز به تهران آمد و در نیمه شب تاج بر سر گذاشت. در زمان ناصرالدین شاه، یارمحمدخان با موفقیت توانسته بود استقلال هرات را در مقابل ایران و طایفه بارگزائی کابل و قندهار حفظ کند. وی در 1851 درگذشت و صیدمحمد، که جوانی تقریباً کودن و هرزه بود به جای پدر بر تخت نشست. چون به واسطه بیلیاقتی او، عدهای به دشمنی او برخاسته بودند. صیدمحمد برای تحکیم موقعیت خود با ایران به مذاکره پرداخت. این اقدام بریتانیا را بر آن داشت تا دو سال بعد، معاهدهای به ایران تکلیف شد که به موجب آن دولت ایران متعهد شد که به هیچ اسمی نیرو به قلمرو هرات نفرستد مگر آنکه یک دولت خارجی به آنجا حمله کند. اگر چه ایران به این معاهده تن داد اما شکی نیست که شاه از آن هیچ رضایت نداشت.
وضع تهدیدآمیز ایران برای افغانستان ایجاب کرد که دوستمحمدخان، به عقد پیمان با بریتانیا روی آورد. بریتانیا بر ضد ایران از دو راه وارد عمل شد یکی غیرمستقیم و آن امضای معاهده دوم در ژانویه 1857 با دوستمحمدخان بود و مطابق آن ماهیانه مبلغ یکصد هزار روپیه کمک خرج در طی جنگ به دوست محمدخان عطا میشد به
شرطی که تمام آن مبالغ را صرف ارتش خود نماید. به علاوه مقدار زیادی تفنگ برای تجهیز او روانه شد. دوست محمد هم حملهای به هرات نکرد.
دولت انگلیس به تدریج قسمتهای غربی و شمال غربی هند را که تا آن زمان جزء متصرفات کمپانی هند شرقی نبود، تصرف کرد و رسماً با افغانستان همسایه و هم مرز شد. انگلیس دوستمحمدخان، امیر کابل را که سوابق خوبی با انگلیس نداشت با شیوههایی خاص متحد و همراه خود ساخت. انگلستان بدین ترتیب میخواست هرات را به دوستمحمدخان بسپارد و یا آن را به شکل سدی بین ایران و افغانستان قرار دهد. در هرات، یارمحمدخان که از ایران اظهار اطاعت میکرد، در 1850 درگذشت و پسر او صیدمحمدخان جای پدر را گرفت و او هم مثل پدر از شاه اعلام اطاعت میکرد. دولت انگلیس که وضع رابطه هرات و ایران را مغایر منافع خود تشخیص میداد به دولت ایران فشار آورد که از مداخله در امور هرات خودداری نماید و این سرزمین را مستقل تلقی کند و در مقابل ایران مدتی در مقابل این درخواست انگلیس که به زیان ایران بود مقاومت میکرد و بالاخره ناچار به تمکین شد و سرانجام در 1269/ژانویه 1853 ناصرالدین شاه و صدراعظم ایران تعهد کردند که از مداخله در امور هرات خودداری نمایند.
چون در ماه صفر سال 1273 شهر هرات افغانستان به دست نواب اشرف و الاحسامالسلطنه سلطانمرادمیرزا، عم نامدار شاهنشاه قاجار ادامالله عمره و شوکته گشوده گشت، وکلای دولت بهیه انگلیس در هر شهری از ممالک محروسه ایران بودند. رنجیده خاطر گشته بنای خروج از بلاد ایران را گذاشتند. مثل اینکه وزیرمختار آنها از دارالخلافه تهران بیرون رفت و اخبار حرکت جهازات جنگی دولت بهیه انگلیس به بوشهر رسید. روز بیست و یکم این ماه سه کشتی جنگی انگلیسی وارد خور یعنی لنگرگاه بوشهر گردید و تا روز چهارم ربیع دویم، سی کشتی جنگی در خور بوشهر آمده لنگر انداخت و چندین کشتی دیگر در نواحی بصره و بغداد برای خریدن علوفه و گوسفند روانه شدند و سردار کل کشتیهای جنگی دولت انگلیس اترم بود.
نواب والا مؤیدالدوله به تدارک کارزار پرداخت و محمدتقلی ایلخان فارس و لطفعلیخان، سرتیپ فوج قشقایی را روانه نواحی دشتی فرمود در روز هشتم ماه ربیع دویم شجاعالملک نوری شیرازی به عزم رزم انگلیس از شیراز خیمه بیرون زد. در باغ
جهاننما نقل مکان کرد و فوج سرباز خاصه و فوج سرباز چهار از فوج سرباز شیرازی و صد نفر سوار غلام دیوانی و چهار ارابه توپ و یک ارابه خمپاره و قورخانه به سرداری شجاعالملک، بعضی از راه کازرون و بعضی از فیروزآباد روانه بوشهر شدند.
انگلیسیها که به شماره چهار پنج برابر ایرانیها بودند، از هر جانبی با توپ بر ایرانیان تاختند و آنها را در هم شکستند. عید نوروز سنه ئیلانئیل در شب بیست و چهارم ماه رجب این سال اتفاق افتاد. بزرگان لشکر ایران اردو را به استحکام تمام به جا گذاشته در انتظار خبر جنگ و صلح نشستند و چون امر مصالحه در میانه دولت علیه ایران و علیه انگلیس در شهر پاریس در روز هفتم رجب ماه 1273 به توسط جناب فخامت نصاب فرخخان امینالملک کاشانی به انجام رسید و نتیجه آن عهدنامه عود سپاه ایران از شهر هرات و رجوع لشکر انگلیس از بندر بوشهر بود و بعد از وصول این عهدنامه سپاه انگلیس از بوشهر به هندوستان و لشکر ایران از هرات به دارالخلافه تهران عود نمودند.
نقشههای مختلفی به مقامات نظامی بریتانیا عرضه شد از جمله اینکه ارتش هند مستقیماً با ارتش دوست و متفق افغان به سوی هرات حرکت نماید. نقشه دیگر که اجرای آن مشکلتر بود اینکه از بندرعباس به سوی هرات پیشروی کنند این هر دو نقشه محتاج کوشش زیاد و مخارج هنگفتی بود. بالاخره مقرر شد که در خلیج فارس و در محمره (خرمشهر فعلی) دست به عملیات زده شود و در وهله اول جزیره خارک را که در 4 دسامبر گرفته شد تصرف نمایند. قلعه قدیمی هلندی (ریشر) به وسیله عدهای از تنگستانیها که به طور ثابت و استوار دفاع میشد در موقع یورش بدان جا چهار افسر انگلیسی به قتل رسیدند و بعداً بوشهر بمباران شد و تسلیم گردید.
عملیات بعدی بر ضد محمره متوجه بود. در ماه مارس نیروی اعزامی سوار کشتی شدند و به سرعت تمام به سوی شطالعرب راندند. محمره که مطابق عهدنامه ارزروم به دست ایران افتاده بود قویاً سنگربندی شد و آتشبارهای سنگین در هر دو طرف کارون نصب شده بود. سر جیمز اترم فرمانده قوای انگلیسی یک آتشباره و خمپاره ای روی الوارهای شناور تعبیه شده بود و شبانه با بالای رودخانه در نقطه مقابل آتشباره توپخانه ایرانی در ساحل راست کارون کشیده شد در هنگام صبح روز بعد آتش توپخانه کشتیهای بخار با کمک این آتشبار، قلاع را خاموش ساخت و کشتیهای نقلیه به کارون کشیده شده و نیروها در محلی از دو میلی بالای محمره پیاده شدند. ایرانیان فرار کرده و توپها، مهمات اردوگاه را در پشت سر گذاشتند. اترم یک دسته سفاین جنگی
کوچک در کارون تا به اهواز که تصرف شد روانه ساخت در حالی که ارتش ایران عقب مینشست و بدین طریق عملیات خاتمه یافت.
دولت انگلیس برای حفظ هند میبایست راه رسیدن به این شبه قاره را از هر حیث در اختیار داشته باشد. افغانستان منطقه حدفاصل خطر بود و هرات هم بر طبق طراحان سیاست انگلیس میبایست از ایران جدا شود. چالرز موری، جانشین سرهنگ شیل به ایران آمد تا با تهدید و ارعاب سیاست خشن، دولتمردان ایران را وادار به تسلیم نماید و تکلیف هرات به طور قطع به نفع انگلیس روشن شود. موری با ورود به ایران شروع به بهانهجویی کرد. همه جا دولت انگلیس برخلاف تعهدات عمل کرده بود. وساطت بوره نماینده دولت فرانسه برای رفع سوءتفاهم فایده نکرد و سرانجام موری پرچم سفارت را فرود آورد و سفارت را تعطیل کرد و در دسامبر 1855 با اهانتهایی به شاه از تهران خارج شد و روابط دو کشور قطع گردید.
روسها تقاضای صلح کردند. حسام السلطنه بعد از تصرف غوریان و بادغیسات و غیره به هرات رسیده بود. انگلیسیها در 21 ربیعالاول 1272 چند کشتی جنگی و بادی به بوشهر آوردند و عده ناچیزی سرباز بحری پیاده کردند. میرزا آقاخان خود را دستپاچه وحشتزده نشان داد و از بیحساب بودن قوای انگلیس و اشغال سرتاسر خاک ایران مطالبی به عرض شاه رسانید لذا بدون درنگ مصمم شد فرخخان کاشی را که صندوق دار شاه بود برای عقد صلح با انگلیسیها به پاریس بفرستد. حسامالسلطنه قاصدی بادپیما به تهران فرستاد و نوشت که از آمدن کشتیهای انگلیس به بوشهر نگران نباشید، انگلیسیها هرگز نمی توانند از برازجان بالاتر بیایند. با وجود مراسلات پیدرپی حسامالسلطنه فرخانامینالملک را در یازدهم ذیالقعده 1272 از راه اسلامبول به پاریس فرستادند پیش از آنکه فرخخان به پاریس برسد در هفتم صفر 1273 هرات فتح شد. حسامالسلطنه ضمن فتحنامه عریضهای به شخص شاه نوشت که شورش سپاهیان هند شروع شده اگر اجازه میفرمایید با همین قشونی که همراه دارم به هندوستان بروم میرزاآقاخان در نزد شاه سعایت کرد و دلایل و شواهدی آورد که اگر حسام السلطنه به هندوستان برود، سلطنت ایران را هم به رایگان به دست آورد. حسامالسلطنه قاصدها فرستاد و فریادها کرد که در هندوستان شورش عظیم برپا شده هر چه از انگلیسیها بخواهید خواهند داد. بیدار باشید، مفت نبازید، به خرج کسی نرفت.
ناپلئون سوم امپراتوری فرانسهاش را مرهون کمکهای پالمرستون بود. میرزاآقاخان صدراعظم ایران هم تبعه دولت انگلیس و نوکر سفارت بود. فرخخان هم انگلیسها آبستن کردند. هنوز هیأت سفارت عراق راهشان خشک نشده بود که در هفتم رجب 1273 آن معاهده ننگین را امضا نمودند و افغانستان را یکسره به دولت انگلیس بخشیدند. با انعقاد معاهده پاریس، دولت ایران از حق خود به افغانستان با صلاح و صوابدید میرزاآقاخان نوری صرفنظر نمود.
نتیجه مخارج کمرشکن قشونکشی به افغانستان و کشته شدن هزارها فرزندان [ایران] به خواهش ناپلئون سوم برای قرضی که به پالمرستون صدراعظم انگلیس داشت به باد رفت و میرزاآقاخان از ملابس خاصه همایونی خلعت گرفت و بلافاصله برای انگلیسیهای بلادیده هندوستان، دفتر اعانه باز کرد و احکام خیلی سخت به حسامالسلطنه صادر نمود که فوری هرات را از قشون ایران تخلیه نموده به خراسان مراجعت کند.
میرزاصادق نوری در عریضهای به شاه، دوازده فقره خیانت برای میرزاآقاخان برمیشمارد از جمله مینویسد:
بند 9 حسامالسلطنه از هرات نوشته بود از آمدن کشتیهای انگلیس به بوشهر مشوش نباشید با این قشون که دارند از برازجان بالاتر نمیتوانند بیایند. شورش سپاهیان هند شروع شد، اجازه بفرمایید با این قشون که در اختیار دارم به هندوستان بروم. میرزاآقاخان پیش شاه تیهپاره کرده اگر حسامالسلطنه به هندوستان برود شما را خلع و خودش شاهنشاه ایران خواهد شد.
بند 10 فرستادن فرخخان امینالملک به پاریس برای امضای معاهده صلح ایران و انگلیس با وجود اینکه شورش سپاهیان هند شروع شده بود معاهده را بیدرنگ امضا کند.
بند 12 با احضار حسامالسلطنه و رها کردن هرات، شیعیان افغانستان گرفتار بلا شدند.
والی خراسان، حسامالسلطنه در زمان ناصرالدین شاه هرات را محاصره و فتح کرد. هرات از رمضان تا صفر 1273 در محاصره سپاه ایران بود و حسامالسلطنه با وجود تهدیدهای انگلستان و فشارهای دوستمحمدخان هر لحظه حلقه محاصره را تنگتر میکرد تا مقاومت مدافعین در هم شکسته شد و شهر به تصرف قوای ایران درآمد. خبر فتح هرات به زودی در تمامی ایران پخش شد و موجی از شادمانی کشور را فراگرفت.
سقوط هرات برای دولت انگلستان که چندین سال به منظور همراه کردن دوست محمدخان با خود برای تصرف این شهر زحمت کشیده و هزینههای بسیار سنگین متحمل شده بود ضربهای هولناک به شمار میرفت و به اعتبار و حیثیت امپراتوری بریتانیا در منطقه لطمهای بزرگ میزد به همین سبب طراحان سیاسی لندن درصدد برآمدند که به هر قیمتی حتی از طریق دامن زدن به جنگ تمامعیار با ایران، آب رفته را به جوی بازگردانند.
دولت انگلیس به اعتراف صریح زمامدارانش، هر وقت مصلحت و منافعش ایجاب میکرد، در امور داخلی ایران مداخله مینمود و در تضعیف این کشور پهناور کهنسال میکوشید و حتی به خاک ایران نیز نیرو اعزام میداشت و استقلال و تمامیت ارضی و حق حاکمیت ایران را نقض میکرد.
هنگامی که انگلستان نتوانست از طریق دیپلماسی مقاصد خویش را پیش ببرد مصمم شد تا با تجاوز نظامی به ایران مقاصد استعماری خود را درباره هرات به کرسی بنشاند. مقامات انگلیسی بر آن شدند تا بندر محمره، جزیره خارک و بندر بوشهر را آماج حملات نیروی دریایی خود قرار دهند. این نقشه در ربیعالثانی 1273 به اجرا درآمد و نیروهای انگلیسی در خارک پیاده شدند. در مرحله بعد بوشهر را به تصرف خود درآوردند. تحت چنین شرایط دشواری بود که هرات در سال 1274ق/1857م طبق معاهده پاریس از ایران جدا شد.
جنگ کریمه با شکست روسیه پایان یافت و فاتح حقیقی آن، انگلیس بود و این پیروزی موجب شد که به دولت ایران فشار بیشتری وارد سازد تا به کلی از هرات منصرف شده و مناطق افغانستان را به گونه بهتری محافظت کند و دوست«محمدخان که از سیاست انگلیس تبعیت میکرد و از ایران روگردان بود پذیرفت که در تکمیل پیمان 1855 قرارداد دیگری را امضا نماید و به همین منظور در اواخر 1856 به هندوستان رفت. پس از مذاکرات با ادوارد رولانس، پیمان جدیدی منعقد ساخت. این پیمان موقعیت انگلیس را در افغانستان پس از پانزده سال مستحکم نمود در حالی که انگلیس روابطش با ایران قطع شده بود و ایران هم در جریان حمله به هرات آزادی
بیشتری احساس میکرد. سپاهیان ایران به فرماندهی سلطانمراد میرزا حسامالسلطنه حملات خود را در زمان محاصره هرات تشدید کردند. افسران انگلیس که پایان کار را نزدیک دیدند از هرات خارج شدند و عیسیخان و سایر مدافعین هرات هم امان خواستند و هرات تسلیم سپاه ایران شد. ناصرالدین شاه از حسامالسلطنه و سرداران او تقدیر کرد و به وی خلعت و نشان داد؛ اما دولت انگلیس که در این پیروزی ایران را تحمل ناپذیر میدانست کشتیهای جنگی خود را به خلیج فارس گسیل داشت و در نوامبر 1856 به دولت ایران اعلان جنگ داد. ناوگان جنگی انگلستان جزیره خارک را اشغال و در بوشهر قوا پیاده کرد و به خرمشهر رفت. دولت ایران که انتظار این تهاجم را نداشت در مقابل متجاوزین انگلیسی دفاع لازم را نکرد. ناصرالدین شاه که متکی به ملت نبود و امید به کمک دولت دیگری هم نداشت راضی شد که در مقابل صلح با انگلستان هرات را تخلیه نماید و به این منظور فرخخان امینالملک را مأمور کرد تا با سفیر انگلستان در قسطنطنیه تماس بگیرد و شرایط صلح را جویا گردد. شرایط پیشنهادی انگلیس سنگین و خلاصه آن به شرح ذیل بود:
شهر هرات از قوای ایران تخلیه شود و خسارت وارده به مردم شهر پرداخت گردد.
دولت ایران به عدم دخالت در امور هرات تعهد نماید.
مطالبات اتباع انگلیسی هر چه زودتر از جانب دولت ایران پرداخت شود.
پیمان تجاری جدیدی بین انگلیس و ایران منعقد شود و دولت انگلیس مجاز باشد در هر یک از شهرهای ایران که مایل باشد کنسولگری دایر نماید.
صدراعظم ایران از صدارت معزول گردد.
بندرعباس به امام مسقط واگذار شود زیرا وی در جهت منافع انگلیس برای ایران مزاحمت ایجاد کرده بود. چون پیشنهادهای انگلیس سنگین بود و نمی توانست مورد قبول ایران قرار گیرد بنابراین ناصرالدین شاه به فرخخان دستور داد با وزیرمختار امریکا در استانبول مذاکره کند و وساطت امریکا را طلب نماید. دولت امریکا به دلیل اتخاذ سیاست انزواطلبی این پیشنهاد را نپذیرفت و فرخخان عازم فرانسه شد تا میانجیگری این دولت را مطرح نماید.
فرخخان امینالملک در پاریس به دیدار ناپلئون سوم رفت که روابط خوبی با انگلیس داشت و از او خواست تا شرایط بهتری برای صلح با ایران و انگلیس فراهم کند.
ناپلئون سوم این تقاضا را پذیرفت و مذاکرات سه جانبهای در شهر پاریس صورت گرفت و سرانجام با معاهده صلح 1575 بین ایران و انگلیس دوران جدیدی از روابط
پیش آمد.
پیمان پاریس دارای یک مقدمه و پانزده ماده است امضاکنندگان پیمان از جانب انگلیس بارون کاولی سفیر انگلیس در فرانسه و از طرف ایران فرخخان امینالملک بود که مشخصات آنها در مقدمه همراه با علل انعقاد پیمان آمده است.
در ماده پنجم، ایران متعهد شده بود که ظرف سه ماه به تخلیه هرات و دیگر نقاط افغانستان مبادرت نماید.
در ماده ششم، شاه ایران از هر نوع ادعای سلطنت و حاکمیت نسبت به هرات و سایر قسمتهای افغانستان دست برداشته متعهد گردد که در مداخله در امور آن سرزمین خودداری نماید.
هرات و افغانستان را مستقل بشناسد و از امرای آن هیچگونه علامت اطاعت مثل سکه و خطبه و باج و خراج مطالبه نکند و دولت ایران تعهد میکند که اختلافی با امرای هرات یا سایر نقاط پیدا نمود، قوه قهریه به کار نبرد و موضوع را به اهتمامات دوستانه دولت انگلیس رجوع نماید و دولت انگلستان هم متعهد است که همیشه نفوذ خود را به کار برده و نگذارد از طرف ارتقای افغان مزاحمتی برای دولت ایران ایجاد گردد.
در ماده هفتم پیشبینی شده، چنانچه یکی از امرای افغان به حدود ایران تجاوز نماید و اقدامات اصلاحی مثمرثمر نشود دولت ایران میتواند با به کار بردن قوای مسلح از این تجاوز جلوگیری نماید مشروط بر آنکه قوای ایران پس از تأمین منظور انجام مأموریت خود بلافاصله به خاک ایران مراجعت نماید و دولت ایران این موضوع را وسیله و بهانه تصرف شهر یا قضیهای از افغانستان قرار ندهد.
ماده چهادهم قرارداد مقرر میدارد بلافاصله پس از مبادله اسناد مصدق عهدنامه سربازان انگلیسی که در خاک ایران هستند از عملیات خصمانه دست خواهند کشید و به محض آنکه خاک افغانستان از سربازان ایران تخلیه و پذیرفته شدن سفیر انگلستان در تهران عملی شد، دولت انگلستان نسبت به تخلیه خاک ایران اقدام خواهد نمود.
پس از امضای پیمان در مدت کوتاهی (1273 مه 1857) وارد مرحله اجرا گردید. اولین نمودار اجرا بازگشت سرچارلز موری وزیرمختار انگلیس بود.
دولت ایران، به حسام السلطنه دستور داد هرات را ترک کند. وی با زحماتی که در این مورد کشیده بود مایل به تخلیه و ترک هرات نبود ولی بالاخره ناچار به اطاعت و اجرای پیمان شد و با جمعی از اهالی شهر هرات که با او همکاری کرده بودند از هرات خارج شد. حکومت هرات به برادرزاده و داماد دوست محمدخان (سلطاناحمدخان) تسلیم شد. آنچه را که روس در 11828 به موجب معاهده پاریس، ترکمنچای پس از 25 سال جنگ به دست آورد، انگلیس بعد از 25 سال توطئه و مبارزه و سیاست
مزدورانه در 1273 با معاهده پاریس به دست آورد. روسها قفقاز را و انگلیس هم افغانستان را از ایران گرفتند. در تمام مدتی که ایران درگیر با روسها بود عمال انگلیسیها در تمام شهرهای ایران آشنا و دوست تهیه میکردند تا در موقع لزوم از آنها استفاده کنند. حتی در میان عشایر نفوذ یافتند و شیوخ خلیج فارس را عامل خود ساختند. بعد از پیمان پاریس، سیاست انگلیس عوض شد و از این به بعد صرف اخذ امتیاز گردید.
ناپلئون سوم، فرخخان امینالملک را در 25 ژانویه 1857 طی تشریفات باشکوهی به حضور پذیرفت و با وساطت وی، مذاکرات صلح بین فرخخان و لرد کاولی سفیر انگلیس در پاریس آغاز شد.
طبق عهدنامهای که در 4 مارس 1857 (1273ق) بین فرخخان و لرد کاولی به امضا رسید، صلح برقرار گردید و انگلیسیها متعهد شدند قوایشان را در مدت کوتاهی از خاک ایران خارج سازند و اسرای جنگی ایران را آزاد کنند. در مقابل، دولت ایران متعهد گردید بیدرنگ هرات را تخلیه و از هرگونه ادعای حاکمیت نسبت به هرات و سایر نقاط افغانستان صرفنظر کند و در امور داخل آن کشور هیچگونه دخالتی ننماید. دو دولت حق افتتاح کنسولگری در شهرهای مهم یکدیگر را به رسمیت شناختند. فرمانده نیروهای انگلیسی به محض اطلاع از این خبر دستور تخلیه خاک ایران را داد و در ظرف مدت کوتاهی بوشهر و خارک و اهواز و محمره از قوای انگلیسی تخلیه شد. با سلطان مسقط هم قراردادی منعقد گردید که به موجب آن قرار شد چابهار و بندرعباس به مدت بیست سال و از قرار سالی شانزده هزار تومان به وی اجاره داده شود و جزایر هرمز و قشم را هم جزء قلمرو ایران بشناسد و به آنها تجاوز نکند. اسناد مصوبه عهدنامه صلح در بغداد مبادله شد.
تجاوزهای مداوم حکومتهای کابل و قندهار و بعدها جانشینان دوستمحمدخان در افغانستان به سیستان و اشغال نیمه خاوری این استان، زمینه را برای اجرای مفاد ماده ششم قرارداد صلح 1857 پاریس درمورد داوری دولت هند بریتانیا در اختلاف سرزمینی و مرزی با افغانستان آماده ساخت. احمدخان و ابراهیمخان از سرداران بلوچ سیستان، خود و سرزمینهای تحت فرمانروایی خود را در بخش خاوری و شمالی دلتای هیرمند (لاش جوین، چخانسوز و نادعلی) به تابعیت امیرشیرعلیخان امیرخان افغانستان درآوردند. این ماجرا که در سال 1244 (1865) رخ داد سبب تحریک امیرعلمخان سوم خزیمه حشمتالملک، امیرقاینات و سیستان گردید که با
امیرشیرعلیخان افغان در رقابت بود و منجر به واکنش نظامی شد. دولت ایران در پاسخ به شکایت دولت ایران به دولت بریتانیا در لندن شکایت برد. لرد راسل [Lord Russell] وزیر امور خارجه بریتانیا در پاسخ به شکایت دولت ایران بیپرده نوشت که بریتانیا علاقهای به این مسئله ندارد و دو طرف میتوانند با توسل به زور اسلحه، حقوق خود را در سیستان ترمیم کنند.
با دریافت این نامه، امیرعلمخان حشمتالملک به بخش اشغال شده سیستان از سوی افغانان در خاور دلتای هیرمند حمله برد و آن سرزمینها را همان سال به ایران بازگرداند. سیستان از آن تاریخ رسماً در حکومت مرزداری نیمه مستقل خزیمه ادغام شد و به دلیل حساسیت استراتژیک ویژهاش، در مقام «ولیعهدنشین» آن حکومت مرزداری، سیستم حکومتی محلی نیمه مستقلی را در سازمان حکومتی مرزداری خودمختار خزیمه به وجود آورد. پیش از آن، حکومت مرزداری سیستان در دست خانواده کیانی بود و آنان خود را از بازماندگان کیانیان افسانهای میشمردند.
امیرعلمخان خزیمه پسر بزرگ خود، امیرعلی اکبرخان حسامالدوله دوم (حشمتالملک دوم) را به عنوان «نایبالحکومه» روانه سیستان کرد و او تا آخر در مقام «امیر سیستان» ماند. وی در اواخر عمر به بیرجند، مرکز حکومت خودمختار مرزداری خزیمه در قاینات بازگشت و پسرجوان خود، امیرمعصومخان حسامالدوله سوم را مأمور سرپرستی امور سیستان کرد. این وضع تا سال 1316 (1937) ادامه یافت. در آن سال امیرمعصومخان خزیمه از امیری قاینات و سیستان استعفا کرد و به حکومت مرزداری نیمه مستقل 1300 ساله خزیمه در قاینات و سیستان پایان داد. در آن تاریخ سیستان و بلوچستان در هم ادغام شد و در قالب استان جداگانهای در نظام سیاسی جدید ایران درآمد. به هر حال، تنبیه سرداران یادشده بلوچی سیستان سبب شد تا امیر افغانستان، امیرشیرعلیخان، به موجب قرارداد سال 1857 خود با هند بریتانیا از ایران به دولت هندوستان شکایت برد. دولت هند بریتانیا نظر وزیر امور خارجه بریتانیا را در زمینه مختار بودن ایران در تأمین حقوق خود در سیستان، ولو با استفاده از زور اسلحه بیربط و مردود شمرد و حکمیت مرزی افسران خود را به موجب ماده ششم قرارداد پاریس با ایران و قرارداد 1857 خود با افغانستان تحمیل کرد. بدین ترتیب کار شکلگیری نهایی مرزهای خاوری ایران آغاز گردید.
داوری مرزی گلداسمید در سیستان با مشکلات فراوانی آغاز شد. کارشکنیهای میرزامعصومخان انصاری، نماینده دولت ایران در کمیسیون به اوج رسید. وی به
مأموریت گلداسمید در سیستان شدیداً بدبین بود و در یادداشتهای فراوانش به دولت ایران پافشاری میکرد که گلداسمید در نظر دارد همه سیستان را به افغانستان بدهد.
میرزامعصومخان، پس از عبور از بلوچستان و ورود به خاک سیستان، حشمتالملک اول امیر قاینات و سیستان را از تردیدهای خود نسبت به مأموریت گلداسمید آگاه ساخت. امیرعلمخان نیز تا توانست در کار کمیسیون گلداسمید کارشکنی کرد. وی در نصرتآباد که یکی از خانههای خود را بنا کرده بود و بعدها «زابل» نام گرفت، میرزامعصومخان انصاری را در یکی از بناهای مجلل خود سکونت داد و ژنرال گلداسمید و همراهان انگلیسی او را به ساختمانی محقر منتقل ساخت و اجازه نداد نماینده افغانستان در کمیسیون داوری مرزی و سرپرست یا «مشاور» او، ژنرال پولاک (Pollock) گام بر خاک سیستان نهند و تأکید کرد که نخواهد گذاشت خاک سیستان به امیرافغانستان داده شود. وی در این راه تا آنجا پیش رفت که نامه ویژه ناصرالدین شاه دایر بر موافقت دولت وی با داوری گلداسمید را بیارزش شمرد. در نتیجه این برخوردهای محکم وی، گلداسمید در گزارشی به دولت هند بریتانیا نوشت:
امیر قاین قدرت زیادی دارد. نماینده ایران در کمیسیون مرزی به دست او بازی میکند و مرتباً از نامه لرد راسل یاد میکند. وی میگوید هیچ بخشی از مایملک کنونی ایران، قابل بحث نخواهد بود.
با دریافت این یادداشتها و بر اساس این گونه آگاهیها، دولت هندوستان در نامهای از ژنرال پولاک، مشاور یا سرپرست نماینده امیرافغانستان در کمیسیون مرزی گلداسمید نوشت:
ایران بخشهای اصلی را چنان محکم در اختیار دارد که نظر داوری مرزی باید به سود ایران باشد ولی... چنین مرزی (روی شاخه اصلی هیرمند در دلتا)، اگرچه همه آنچه را که خواسته افغانستان است برآورده نمیسازد، می تواند منافع افغانستان را تأمین کند.
این نامه از یک سو، نشان میدهد که هند بریتانیا قصد داشت بخشهای بزرگتری از سیستان را به افغانستان دهد ولی قدرتنماییهای امیرعلمخان خزیمه مانع از این کار شد و از سوی دیگر زمینهای فراهم ساخت تا بر اساس آن ژنرال گلداسمید توانست مرزهای دو کشور را روی شاخه اصلی هیرمند در دلتا قرار دهد و آنچه را «سیستان داخلی، یا سیستان اصلی» نام داده بود به ایران بدهد و بخش بزرگتر آن سرزمین را که وی «سیستان خارجی» نامیده بود به افغانستان ببخشد.
اعتراضات و کارشکنیهای امیرعلمخان خزیمه، امیر قاینات و سیستان و میرزامعصومخان انصاری، نماینده دولت ایران در کمیسیون داوری سبب شکایت گلداسمید از آنان نزد مقامات بریتانیا و درخواست از آنان برای اعمال نفوذ در تهران
شد تا کمیسیون داوری مرزی از شر آن دو رها شود. وی در کتاب خود نیز از کارشکنیهای این دو نفر ناله سر می دهد در نتیجه این شکایتها، نه تنها امیرعلمخان خزیمه در اوایل سال 1251 (1872) از حکومت سیستان معزول شد و شخصی به نام صمصامالملک به جای او حکومت سیستان را گرفت و بخش بزرگی از املاک شخصی و خانوادگی امیرعلمخان در خاور شاخه اصلی هیرمند به افغانستان داده شد، بلکه میرزامعصومخان انصاری ناگهان ناپدید گردید و دیگر از او در این رابطه نامی و نشانی به میان نیامد. امیرعلمخان خزیمه در فروردینماه 1253/دسامبر1874 دوباره حکومت سیستان را به دست آورد و ناصرالدینشاه که متوجه اشتباه خود شده بود شمشیر مرصعی را به پاس خدماتش در سیستان به وی اعطا کرد.
گلداسمید کار تعیین مرز سیستان را در سال 1251/1872 به پایان رساند و نتیجه کار را به تهران برد. در تهران این اسناد، در نهایت بیخبری به امضای میرزاملکمخان ناظمالدوله به عنوان نماینده ایران در کمیسیون حکمیت گلداسمید (به جای میرزامعصومخان انصاری) رسید. میرزاملکمخان در حالی اسناد تعیین مرزهای سیستان را امضا کرد که حتی سیستان را ندیده و از چگونگی کار مطالعات مرزی و تعیین مرز کمترین آگاهی را نداشت. وی پس از دو بار دیدار با گلداسمید در تهران و پس از برخی لفاظیهای بیمورد و بینتیجه، خطوط مرزی تعیین شده از سوی گلداسمید و نقشههای مربوط را به نمایندگی از سوی دولت ایران امضا کرد. تنها موردی که در تصمیمات مرزی گلداسمید یادی از آب هیرمند دارد به این قرار است «فراتر، باید کاملاً درک شود که هیچ کاری از سوی دو طرف نباید صورت گیرد که نتیجهاش دخالت در آب مورد نیاز برای آبیاری در کرانه باشد.»
پس از تأسیس دولت افغانستان، سیستان موقتاً تحت تسلط امرای کوچک محلی هرات و قندهار و کابل درآمد؛ اما در نیمه دوم سده نوزدهم دوباره ایران قدرت خود را بر قسمت اعظم آن شهرستان مستقر کرد. اختلاف مرزی ایران و افغانستان در سال 1872 با حکمیت هیأتی که سرفردریک گلداسمید در رأس آن قرار داشت حل و فصل شد.
از نظر انگلیسیها سیستان ارزش فراوان سوقالجیشی داشت. «تصرف آن اقدام مقدماتی مهمی خواهد بود برای پیشروی همه جانبه به سوی هند یا حمله به افغانستان». در عین آنکه عمال انگلیسی آهسته راه شمال را در پیش میگرفتند، عمال روس با عنوان بازرگانی به آمد و شد در طول مرزهای افغانستان و هندوستان میپرداختند. چالرز هاردینگ، متصدی امور سفارت انگلیس در تهران در غیاب
سرمورتیمودیورند هدف روسها را آن می دانست که تا جنوبیترین نقطه یعنی تا سیستان ریشه بدوانند تا بتوانند مرزهای هندوستان را دور بزنند. او در خاطراتش به خویشتن میبالد که با آوردن عدهای سرباز هندی به مرز، نقشه روسها را بر هم زده و آنان را وادار کرده است که بساط خود را برچینند و بروند.
ه. س. بارنز وزیر امور خارجه هندوستان به هاردینگ نوشت که حکومت هندوستان «در تأکید این مطلب که بریتانیای کبیر علاقه بسیار فراوان نسبت به سیستان دارد» بینهایت اهمیت قایل است. در اواخر سال 1901/1319 عده ناچیزی از افراد نظامی هندی و انگلیسی به فرماندهی سروان وب ویر پاسگاهی در میرجاوه تأسیس کردند. این نقطه، دهی است در ساحل رود تالاب در محلی که عموماً آنجا را جزو خاک ایران میشناختند و میپنداشتند میرجاوه از نظر مرکز ذخائر راه بازرگانی سیستان حائز کمال اهمیت برای انگلیسیها است و تصور میکردند که دزداب (زاهدان کنونی) نیز چنانچه روسیه به کشیدن راهآهن مشرق ایران تا خلیج فارس اقدام کند برای دولت بینهایت اهمیت خواهد داشت.
یکی از مهمترین مسائلی که دولت انگلیس پس از امضای معاهده پاریس با آن مواجه شد مسئله سیستان بوده است. شاه ایران در بین سالهای 1861 تا 1863 مکرر از دولت بریتانیا دعوت کرد که در مقابل تجاوز افغانها وساطت کند اما جواب دولت انگلستان این بود که چون آن دولت سلطنت شاه را در سیستان به رسمیت نمیشناسد نمیتواند در این کار مداخله نماید بلکه طرفین باید آن را حتی به زور شمشیر حل کنند. اعلام این سیاست و خطمشی به نفع ایران بود. در این موقع دولت بریتانیا رویه عدم مداخله را ترک کرد و به استناد ماده 6 عهدنامه پاریس پیشنهاد حکمیت داد و دو دولت مزبور نیز با آن موافقت کردند.
سرفردریک گلداسمید، نخستین مدیر تلگراف در ایران، در 1864 متوجه شد که در مغرب گوادر هیچگونه مأمور رسمی ثابتی وجود ندارد تا بتواند با او مذاکره نماید. بنابراین از نظر کشیدن خط تلگراف و نیز حفظ منافع ایران چنین صلاح دید که مرز ثابت مشخصی تعیین گردد و برای اجرای این منظور باب مذاکرات مفتوح شد و منجر به توافق برای تشکیل کمیسیون مشترک از بریتانیای کبیر و ایران و کلات گردید. ژنرال گلداسمیت به سوی گوادر رفت. در آنجا ماژورلوت که از مرز مورد بحث بازدید و نقشهبرداری کرده بود و میتوانست اطلاعات جمع شده قبلی را در این ناحیه کامل سازد، به او پیوست.
پس از آن کمیسر بریتانیا نظر داد که مرز ایران را از یک نقطه واقع در مشرق گوادر تا کوهک محدود و معین نمود. شاه این خط سرحدی را پذیرفت زیرا با نظریات و دعاوی ایران موافق و مساعد بود. گلداسمیت از این موفقیتی که نصیب او شده بود مورد تحسین قرار گرفته و برای دست زدن به کاری مشکلتر تشویق و ترغیب گردید.
سرفردریک گلداسمیت پس از موفقیت در تعیین و تصویب سرحد مکران مأمور سیستان شد تا در موضوع دعاوی ایران و افغان قضاوت و حکمیت نماید. میسیون انگلیسی از بندرعباس و ژنرال پولوک نماینده لردمایو، فرمانفرمای هند و نیز دکتر بلر مستشرق نیز به آنها پیوستند. ژنرال گلداسمیت در حکم داوری خود بین سیستان اصلی و سیستان رویی فرق گذاشته بود. او سیستان اصلی را از نیزار واقع در شمال کانال اصلی در جنوب معین کرده و این ناحیه در آن موقع به وسیله رود هیرمند در طرف مشرق محدود بود. این قسمت که در حدود 950 میل مربع مساحت و 45 هزار نفر جمعیت داشت، به ایران واگذار شد. سیستان رویی یا ناحیهای که در ساحل راست رود هیرمند بود به افغانستان داده شد. از نقطهای که کانال اصلی نزدیک سد بزرگ موسوم به بند سیستان شروع میشود سرحد اعلام شده تا کوه ملک سیاه امتداد پیدا میکند. این محل امروزه محل التقاء مرز دو کشور ایران و افغانستان با امپراتوری هندوستان میباشد.
تعیین حدود سرحدی سیستان، دومین وظیفه مأموریت مخصوص جنرال گلداسمیت بود. با خاتمه موضوع سرحد ایران و کلات، جنرال از تهران به لندن رفت و گزارش عملیات خود را به دولت انگلیس داد و برای عملیات آینده خود دستور گرفت و در دهم نوامبر 1871 مجدداً عازم ایران گردید.
برابر این حکمیت، قشون ساخلوی دولت ایران قلعه نادلی را باید ترک میکرد. در این صورت مجرای اصلی رود هیرمند زیردست کوهک سرحد شرقی سیستان دولت ایران خواهد بود. خط سرحدی نیز از کوهک شروع میشد و تا تپههای غربی دشت سیستان ادامه مییافت.
اما کار دخالت انگلیس در ایران به اینجا ختم نشد. بریتانیا پس از مدتی درصدد برآمد در جنوب شرقی ایران و ساحل شمالی خلیج فارس حریم امنی به دست آورد و طوری اقدام نماید که اگر روسیه روزی خواست به هندوستان حمله نماید پیشبینی لازم شده باشد. به همین جهت انگلستان ابتدا در سیستان به فتنهانگیزی و آشوب
پرداخت و در اوت 1872م نماینده بریتانیا سیستان را به دو قسمت کرد و بخشی از آن را در اختیار افغانستان قرار داد.
میرزاحسینخان سپهسالار هنگام انتصاب به صدارت به جز امتیاز رویتر و تدارک سفر ناصرالدین شاه به فرنگ به تعهدات دیگری نیز در مورد سیستان و بلوچستان به دولت انگلیس داده بود. اختلافات مرزی بین ایران و افغانستان در منطقه سیستان با حکمیت انگلیس به گونهای که خواست آن دولت بود، حل و فصل گردید. اما در مورد بلوچستان، دولت انگلیس در این دوره موافقت ایران را برای کشیدن سیم تلگراف از جاسک تا کراچی کسب کرد. دولت انگلیس که در پی بسط نفوذ خود در این نواحی بود، در جریان سیمکشی، ناامنی منطقه را بهانه قرار داد و پس از انجام مذاکراتی مقرر گردید که گلداسمیت، مأمور انگلیسی در این موضوع و تعیین مرزهای جدید در بلوچستان حکمیت نماید و بالاخره با حکمیت این شخص قسمتهایی از بلوچستان نیز مانند سیستان از ایران جدا شد.
در سال 1891 رود هیرمند مسیر خود را تغییر داد. ترعه رودی که به نام رود پریان موسوم است به میزان زیادی به طرف مشرق ترعهای که ژنرال گلداسمیت برای مرز معین نموده بود جریان داشت. این تغییر مسیر، فرستادن دومین حکومت را در تحت فرمانده کلنل مک ماهون ایجاب کرد.
سرحد مطابق فتوای این کمیسیون مانند سابق از کوه ملکسیاه تا بند سیستان سد اصلی کشیده شد. و از آنجا در امتداد هیرمند تا نقطهای که رودخانه به دو شعبه تقسیم میشود ادامه مییابد. مرز مزبور مانند سابق در امتداد هیرمند تا دو نقطه که رودخانه به دو شعبه تقسیم میشود ادامه مییابد. مرز مزبور مانند سابق دنبال ترعه نادعلی را گرفته ولی خطی که تقریباً به شمال ادامه داشت با دقت و صراحت بیشتری نسبت به کمیسیون اولی معین شد.
سرهنگ سی. ای. بیت، نماینده فرمانروای کل هندوستان در بلوچستان مینویسد که تصرف دزداب «پرهای خواهد بود در چرخ راهآهن طرحریزی شده روسیه». پس از ورود نیروی انگلیسی به میرجاوه، دولت ایران بیدرنگ به سرآرتور هاردینگ اعتراض کرد و او درباره روسها بدگمان شد. حکومت هندوستان مشتاق بود که با دولت ایران درباره «تصحیح» خطوط مرزی به نوعی مذاکره و معامله کند که در نتیجه بتواند هم
میرجاوه را به چنگ آورد و هم دزداب را. هاردینگ نظر مخالف داد. شاه نسبت به نقشههای انگلیسیها در بلوچستان سخت سوءظن داشت و محتمل بود که صدراعظم با سفارت روس مشورت کند که البته به او توصیه میکردند که در حفظ دزداب اصرار ورزد و به وی قول میدادند که از پشتیبانی دولت روسیه برخوردار خواهد بود.
دولت ایران روشی محکم و در آن واحد انعطافپذیر در پیش گرفت و اعلام کرد کرانه راست تالاب مانند قم و کاشان جزو خاک ایران است و انتظار دارد که دولت انگلیس حق مسلم ایران را به رسمیت بشناسد و به مأموران خود دستور دهد که در امور سرحدی مداخله نکنند که این امر برخلاف روابط حسنه فیمابین دولتین است. در ضمن دولت ایران پیشنهاد هاردینگ را درباره تشکیل کمیسیون علامتگذاری مرزی رد نکرد. روسیه از آغاز کار مسئله علاقه دولت متبوع خود را به این مسئله ابراز کرد. هاردینگ از کشانده شدن پای روسها در مسئله میرجاوه ابراز تأسف کرد!
او همچنین اطمینان داد که روسها به آنها اطلاع داده بودند که اگر به ما انگلیسیها اجازه داده شود که میرجاوه را اشغال یا خط مرزی تعیین شده منضم به پروتکل هالدیچ را به سوی خود اصلاح کنیم دولت روسیه اصرار خواهد کرد که تصحیح مشابهی در مورد ایران و روس معمول و یک قطعه خاک در شمال از ایران تجزیه گردد.
ما قبلاً توجه همه را به مساعی انگلیس که میخواهد دست روی بلوچستان ایران و در صورت امکان سیستان نیز بگذارد جلب کردهایم با توجه به اهمیت معتنابه سیاسی و سوقالجیشی که این شهرستانها دارد به همین قصد و نیت است که میبینیم این ولایات دائماً مملو از عمال انگلیسی است که سرگرم افشاندن بذر نارضایتی در میان عشایرند و آنان و مقامات دولتی را مزدور خود می کنند و به جنایت برمیانگیزند. بیشک انگلیسیها همه مأموران اداری ایران را در طول مرزهای بلوچستان انگلیس با طلای انگلیس خریدهاند و بسیاری از آنان مدتهاست که مزدور بریتانیا هستند کمااینکه بعضی از رؤسای بلوچ چنیناند. بنابراین لازم است در نقاطی که به حقوق ارضی ایران تجاوز شده است، ما نمایندگان مختار روسیه را بفرستیم تا به اتفاق مقامات ایرانی رسیدگی دقیقی نسبت به تمام مسئله مورد اختلاف به عمل آورند. ما نمیتوانیم همچنان جنوب شرقی ایران را در اختیار انگلستان بگذاریم این مسئله با منافع مهم حیاتی ما سر و کار دارد. ما مدتها است که از طرح مسئله سیستان پرهیز کردهایم اما اوضاع و احوال ایجاب میکند که باید آن را مطرح کنیم.
میلر، کنسول روس به انگلیسیها اخطار دیگری کرد. وی همراه اسکورت مفصل مجهز مسلحی در امتداد مرز بین ایران و بلوچستان با بیاعتنایی به انگلیسیها، سفر کرد و آنان را در مورد این ادعا که در سیستان دارای موقعی خاص میباشند به مبارزه طلبید
انگلیسیها با بیمیلی عکسالعمل نشان دادند. افزایش قوای هند در بلوچستان بینتیجه بود و روسها این کار را جدی نگرفتند و مأموران انگلیسی در آن سوی مرز بلوچستان از روی خشم درخواست اقدام علیه میلر را کردند. ماهها گذشت تا سرانجام لنزداون مدارک کامل مربوط به قضیه میرجاوه و دزداب را دریافت کرد. پس از خواندن تمام اوراق و مکاتبات، لنز داون دانست که موقع انگلیس در آنجا تا چه حد سست است. افسران مرزهای شمال غربی، خودسرانه اقداماتی کرده و اسباب دردسر برای دولت فراهم کرده بودند. سرتامس. ه. سندرسون معاون وزارت امور خارجه انگلیس به وزارت هندوستان نوشت که لنزداون به خوبی به نارضایی افسران از خطوط مرزی که کمیسیون مشترک در سال 1896 تعیین کرده واقف است با این همه تا هنگامی که این مرز با توافق تغییر نیافته است باید محترم شمرده شود.
گلداسمیت بدین طریق سرحد ایرانی را اول از گواتاری، بندری در دریای عرب، تا کوهک و بعداًٍ از سیستان تا کوه ملکسیاه مشخص و معین نمود. بین این دو محل سرزمینی به طول سیصد میل واقع شده که بیشتر آن صحرا و بیابان و فقط دارای چند بیشه خرما بود. در سال 1896 یک کمیسیون سرحدی تحت ریاست کلنل هولدیچ تشکیل شد و این ناحیه را به ایران واگذاشت. در صورتی که بیشههای خرما از جمله «لادگشت» به خاران داده شد. چند بیشه خرمای دیگر در انتهای شمال که شامل هوک سوتک بود به ایران واگذار شد.
مرز ایران از بندر گواتار تا سیستان مشخص شد، دشت هشتادان در خراسان که مورد مناقشه بود در سال 1891 به وسیله ژنرال مکلین تحدید حدود شد.
در 22 اوت 1871 وزیرمختار انگلیس به ملاقات وزیر امور خارجه ایران رفت که از تصمیم شاه در باب حدود سرحدی مطلع شود. وزیر امور خارجه ایران با اظهار رضایت افزود تلگرافی به وزارت امور خارجه انگلستان مخابره نموده است و منتظر است جواب آن برسد. پس از آن به این مسئله خاتمه خواهد داد. جنرال گلداسمیت با وزیر امور خارجه ایران ملاقات نمود. در این مجلس مذاکرات زیاد شد. باز موضوع کوهک حل نگردید و کمیسر انگلیس هیچ مساعدتی نمیتوانست بکند جز اینکه پیشنهاد موضوع کوهک مسکوت بماند و قرار آن بعد داده شود. بالاخره در چهارم سپتامبر 1871 حدود سرحدی طبق طرح اولیه جنرال گلداسمیت قبول شد و قبولی آن
کتباً اطلاع داده شد و نقشههای آن مبادله گردید. قسمتی از بلوچستان مجزا گردید و به قلمرو امپراتوری انگلستان ضمیمه شد.
هر چه میرزا معصومخان انصاری کمیسر ایران به وزارت امور خارجه نوشت و تلگراف کرد که کیج، تمپ، بلید جالق، درک، مسند، کوهک، اسپندار، پیشین، سرباز، دشت، باهو مطابق اسنادی که در دست داریم همیشه متعلق به ایران بوده و هست چابهار و طبس گوادر بنادر مسلم ایراناند که گلداسمیت نماینده انگلیس میخواهد آنها را به خاک کلات و اگذار شود، کسی گوش نداد و میرزاحسینخان توسط گلداسمیت به میرزاخان تلگراف کرد که موافق رضای مأمور انگلیس عمل نمایند.
اوایل نیمه دوم قرن نوزدهم بود که دولت هند بریتانیا درصدد تأسیس خط تلگراف هند و اروپا برآمد. از آنجا که این خط تلگراف میبایستی از جنوب ایران و خلیج فارس بگذرد، هیأتی به سرپرستی ژنرال فردریک گلداسمیت مأمور مطالعه سرزمینهای واقع در مسیر این خط تلگراف و بلوچستان و مکران شد. همان هنگام بریتانیا در اندیشه تعیین مرز میان خود و ایران نیز بود. شکایت دولت ایران به لندن نسبت به اقدامات امیرعلمخان خزیمه حشمتالملک زمینه لازم را فراهم ساخت تا دولت هندوستان کمیسیونی را برای مطالعه و داوری در این زمینه مأمور نماید. ریاست این کمیسیون به ژنرال گلداسمیت سپرده شد. مطالعات گسترده محلی وی و آشنایی او با سرزمینهای واقع شده میان هند و ایران سبب این انتصاب بود. دولت ایران میرزا معصومخان انصاری را به نمایندگی خود در کمیسیون حکمیت منصوب کرد.
قرار بر این گذارده شد که کمیسیون داوری مرزی گلداسمیت از سال 1870 آغاز به کار کند؛ اما از آنجا که شورش و هرج و مرج بر افغانستان چیره شد کار این کمیسیون به خواسته امیرافغان، یک سال به تأخیر افتاد. در این فاصله دولت هندوستان موافقت ایران را برای تعیین مرزهای بلوچستان و مکران میان ایران و امپراتوری هند بریتانیا جلب کرد.
ژنرال گلداسمیت مأموریت یافت از آغاز سال 1871 کار مطالعات مرزی در مکران را آغاز کند. سوءنیتهای گلداسمیت نسبت به حاکمیتهای ایران در مکران و بلوچستان از همان آغاز کار هویدا شد. علیرغم ظاهر کار در کمیسیون داوری وی فقط وظیفه مطالعه مناطق مرزی را با مشارکت نماینده دولت ایران داشته و اینکه نتایج مطابعات و مرز پیشنهادی باید در تهران با دولت ایران در میان گذارده شود و با آن دولت توافقهای مرضیالطرفین به دست آید، دولت هند بریتانیا دستورالعمل مفصلی به گلداسمیت داد و
طی آن مسیر مرز را بنا به خواست یکجانبه خود از پیش مشخص کرد. گذشته از این، میرزا معصومخان انصاری طی گزارشهای پیدرپی کوشید تهران را هوشیار سازد که مأموریت گلداسمیت بر اساس صداقت استوار نیست و او قصدی جز این ندارد که دادن سرزمینهای ایرانی به حکومتهای دست نشانده هند بریتانیا درکلات و خران (پاکستان کنونی) را جنبهای قانونی بخشد. وی به تهران نوشت:
اکنون همه منظورات مأمور مزبور از تحریراتش معلوم و مشهود خاطر می گردد. لهذا به فرستادن کتابچه سئوال و جواب خود و مأمور انگلیس به حضور اولیای دولت علیه اکتفا کرده و جسارت مینماید. که این مأمور به جز حمایت و تقویت خان کلات و تحصیل سند که کج و تمپ و... تعلق بقه خان معزیالیه دارد خیال دیگری نداشته و از این کمترین نهایت دلخوری را دارد که مساعدتی در پیشرفت این منظور مشارالیه نتوانست ظاهر نمود.
نه تنها هشدارهای پیدرپی میرزامعصومخان انصاری به گوش دولت او فروننشست که گلداسمیت بیاعتنا به اعتراضات پیدرپی نماینده دولت ایران کار خود را ادامه داد. وی سرانجام در سال 1871 کار تعیین مسیر خط مرزی در مکران از گوادر تا جالق را به پایان برد و شرح چگونگی این خط مرزی را برای تأیید ناصرالدینشاه به تهران فرستاد. تغییراتی که وی در مرز پیشنهادی گلداسمیت به عمل آورد از این قرار بود که کوهک در بخش شمالی این خط مرزی و سرزمینهای واقع در میان رود دشت و رود نهنگ به طرف ایرانی مرز منتقل گردید و خلیج گوادر و سرزمین کج در طرف هندی مرزها شد. گلداسمیت طی نامهای به دولت هند بریتانیا توضیح داد که ایرانیانی در مورد کوهک خیلی جدی هستند و چارهای نیست جز موافقت با انتقال این منطقه به درون مرز ایران.
دولت هند پیشنهاد گلداسمیت را نادیده گرفت و وزیرمختار بریتانیا در تهران را مأمور قبولاندن مرزهای پیشنهادی گلداسمیت کرد. دربار ناصرالدین شاه به آسانی تحتتأثیر کارهای وزیرمختار بریتانیا قرار گرفت و مرز پیشنهادی گلداسمیت را پذیرفت. ولی اندکی پس از پایان گرفتن کار تعیین مرز گلداسمیت، ابراهیمخان، حاکم بهپور، کوهک و بخشهای مهمی از دره مشکیل و اسفندک را اشغال کرد و در عمل مرز گلداسمیت را در آن بخش از بلوچستان به طرف خاوری کوهک و مشکیل منحرف ساخت.
این وضع بیش از بیست سال دوام پیدا کرد و در سال 1895 که هند بریتانیا به ناچار پذیرفت که کوهک و اسفندک و دیگر سرزمینهایی را که ابراهیمخان پس گرفته و ضمیمه قلمرو ایران کرده بود به رسمیت شناسد.
در سال 1895 سرهنگ هنگرفورد هلدیچ، افسر ورزیده استعماری هند بریتانیا و صاحب اندیشههای درخورتوجهی در جغرافیای سیاسی مرزها، مأموریت یافت مرزهای بخش شمالی بلوچستان را میان هند بریتانیا و ایران تعیین کند. سرهنگ هلدیچ کار مطالعه این مرزها را از نقطه پایانی مرز گلداسمیت آغاز کرد و تا نقطه آغازین سرزمین سیستان ادامه داد. وی در این مرزسازی، بخشهای عمدهای از سرزمینهای زیر حاکمیت مستقیم و بیچون و چرای ایران، از جمله میرجاوه و سرزمینهای اطراف آن را به طول 300 مایل، به حکومت خران داد. اعتراضهای ایران در نخستین برخورد مورد قبول واقع نشد. دولت بریتانیا بر مالکیت و حاکمیت ایران بر میرجاوه و اطراف آن واقع بود و علیرغم مقررات بینالمللی که خود با دولت ایران داشت می کوشید این منطقه را در دست داشته باشد تا روزی با پس دادن آن امتیازاتی از دولت بگیرد.
آن روز سرانجام در سال 1905 فرارسید و رویدادی در سیستان، هند بریتانیا را تشویق کرد تا پس از دادن میرجاوه امتیازی از دولت ایران بگیرد. موضوع از این قرار بود که سرهنگ هنری مک ماهون، افسر بریتانیا در سال 1903 برای داوری در مورد مرزهای سیستان و تقسیم آب هیرمند با لشکری بزرگ وارد منطقه شد. حضور ناگهانی این گروه بزرگ بر میزان خواربار در بازارهای منطقه اثر مهمی گذاشت و در اندک مدتی گندم در سیستان نایاب گردید. این واقعه بهانه ضروری را برای شورش عمومی مردم سیستان فراهم ساخت. آنان که از داوری ناعادلانه ژنرال گلداسمیت و مأموریت ناخواسته سرهنگ مک ماهون دل آزرده بودند بیم آن داشتند که مک ماهون نیز مانند گلداسمیت حقوق آنان از آب هیرمند را به افغانان خواهد داد.
قیام بزرگی آغاز شد و مردم دست به ویران کردن و آتش زدن اموال و ساختمانهای انگلستان در سیستان گشودند و قصد جان آنان را کردند. امیرعلی اکبرخان خزیمه (حشمتالملک دوم) امیرعلی سیستان، نیروهای خود را برای مهار کردن قیام و شورش عمومی به کار گرفت و از قتلعام انگلیسیها جلوگیری نمود. روسیان که در این دوره روابط نزدیکی با امیرعلیاکبرخان خزیمه داشتند و از او و پسرش امیرخزیمه (حسامالدوله سوم) در برابر انگلستان حمایت می کردند از اقدام امیرخزیمه سخت برآشفتند و نفوذ خود را در تهران به کار گرفتند تا وی را از حکومت سیستان عزل کنند. حکم عزل امیرعلی اکبرخان حشمتالملک دوم صادر شد اما قبل از اجرای حکم، نماینده سیاسی هند بریتانیا در سیستان طی نامهای محرمانه به وزیرمختار بریتانیا در تهران نوشت از آنجا که امیرحشمتالملک به دلیل حفظ جان انگلیسها در شورش سیستان مورد خشم قرار گرفته است و روسیان آشکارا تهدید کردهاند که وی را
به خاطر این کار از حکومت سیستان سرنگون خواهد کرد، اگر عزل وی واقعیت پذیرد به اعتبار بریتانیا در سیستان لطمه بزرگی خواهد خورد. به این دلیل، از هیچ کاری برای جلوگیری از عزل وی نباید خودداری ورزید. وزیرمختار بریتانیا در تهران این نظر را تأیید کرد و به دولت خود پیشنهاد داد. در نتیجه این پیشنهاد بود که دولت هند بریتانیا با دولت ایران به گفتوگو پرداخت و حاضر شد در برابر عدم اجرای حکم عزل امیرعلیاکبرخان خزیمه در سیستان، میرجاوه و 300 مایل سرزمین غصب شده ایران را که هلیریچ به هندوستان داده بود به ایران بازگرداند. این تصمیم طی قرارداد مرزی 1905 ایران و هند بریتانیا درباره مرزهای شمالی بلوچستان تا سرزمین سیستان در خطی مستقیم تعیین شد و به روی نقشه آمد. در سال 1329 (1952) دولت ایران و دولت کشور تازه تأسیس پاکستان برای حل و فصل بقیه مشکلات مرزی دو کشور دست به تلاشهایی زدند.
دومین بخش مرزهای ایران و پاکستان در منطقه خط جنوبی مرزهای افغانستان قرار دارد و از کوه ملکسیاه تا خلیج گواتر در دریای عمان که شرقیترین نقطه مرزی جنوب کشور است، ادامه دارد. در پی مأموریت گلداسمیت در منطقه و تعیین خطوط مرزی بار دیگر در سال 1895 سرهنگ هنگر فورد هولدیچ یکی از افسران ورزیده استعماری بریتانیا در هند که در مسائل جغرافیایی صاحبنظر بود مأموریت یافت تا مرزهای ایران و بلوچستان انگلیس را مشخص نماید. او که به زیان ایران و به سود بریتانیا بخشهایی از سرزمینهای زیر حاکمیت ایران را در حاکمیت بریتانیا برده بود، اعتراض دولت ایران را برانگیخت. با آنکه همزمان در تهران و بسیاری از شهرهای بزرگ نهضت ملی مشروطهخواهی فرصت دفاع از مرزها را تحتالشعاع قرار داده بود اما شورشهایی نیز در منطقه مرزی بلوچستان و سیستان پدید آمد که در آن رقابت روس و انگلیس و شیوههای موازنه به چشم خورده است. در سال 1905 انگلیسیها به اجبار میرجاوه و بخشی از سرزمینهای غصب شده توسط هولدیچ را به ایران بازگرداندند و قراردادی رسمی به امضا رساندند. این قرارداد با تغییراتی در سال 1933 تا سال 1948 که کشور پاکستان به وجود آمد پایدار ماند و پس از انعقاد معاهده دیگر خط مرزی ایران و پاکستان تعیین گردید.
تصویر
مرزهای ایران و افغان مطابق حکمیت ژنرال ماکلین
تحدید مرزهای جدید ایران و افغانستان در حدود 855031 کیلومتر از دهانه ذوالفقار (محل تلاقی سه کشور ایران و افغانستان و شوروی سابق یا ترکمنستان جدید) تا ملکسیاهکوه (محل تلاقی سه کشور ایران و افغانستان و بلوچستان سابق انگلیس یا پاکستان جدید) امتداد داشت که البته تحدید و علامت گذاری نشده بود. بر پایه فصل
ششم قرارداد پاریس که آمده است در صورتی که اختلافی مابین دولت ایران و ممالک هرات و افغانستان به ظهور رسید، دولت تعهد میکند که اصلاح آن را به اهتمامات دوستانه دولت انگلیس رجوع نماید؛ زمانی که در منطقه اغتشاشاتی پدید آمد یا لزوم علامتگذاری محسوستر میشد، با حکمیت دولت انگلیس و یک بار نیز با حکمیت دولت ترکیه تحدید و مرزبندی و علامت گذاری انجام یافت.
حکمیت ژنرال ماکلین نخستین بار پس از انعقاد قرارداد هرات در منطقه هشتادان پس از گذشت 34 سال از انعقاد قرارداد هرات مشکلاتی پیش آورد و به تعیین کمیسیون و حکمیت دولت انگلیس کشیده شد و ژنرال ماکلین، کنسول انگلیس در مشهد برای این امر انتخاب شد. از طرف ایران نیز میرزامحمدعلیخان ناظمالملک، کارگزار خراسان و پسرش میرزاجهانگیرخان همچنین میرزامحمدعلیخان سرتیپ مهندس و پسرش میرزاعبدالرحیمخان کاشفالملک و نیز حاج مهدیقلیخان میرزاسهامالملک و از طرف امارات افغانستان ژنرال غوثالدینخان به اتفاق چند تن از بزرگان و قاضیان هرات انتخاب شدند.
پس از گفتوگوهای خط مرزی اول با حکمیت ماکلین در سال 1891م، 96 کیلومتر پس از دهانه در وسط المیاه هریرود، وارد اردکان شده و از آنجا تا کنار جاده مشهد به هرات پیوند یافته و پس از عبور از کوه سنجدی به هشتادان و در بلندیهای گدایانه پایان میپذیرد. در این بخش مرزی 29 نشانه نصب گردید.
تصویر
نقشه مرزهای ایران و افغان مطابق حکمیت کلنل ماک ماهون
پس از چندی به دنبال تجاوزات حکام قندهار و هرات به ایالت سیستان و دلتای رود هیرمند، دولت ایران باز بر پایه قرارداد هرات به حکمیت دولت انگلیس رضایت
داد و گلداسمیت در محل حاضر شد. پس از مختصر بررسی و نقشهبرداری از محل اختلاف و منازعه (1289ق/1872م) مقرر گردید ناحیه دست راست هیرمند به افغانستان و ناحیه دست چپ به ایران واگذار شود و در نتیجه قسمت عمدهای از خاک سیستان را که متعلق به ایران بود به افغانها داد و خاک سیستان را از سه طرف محصور ساخت.
در سال 1323/1905م حکمیت دیگری تحقق یافت و مرزهای جدیدی پدید آمد. این بخش از مرزهای ایران با کشور جدیدالتأسیس افغانستان و پس از عبور از دریاچه ماهون به سیاهکوه میرسد که آخرین نقطه حکمیت است.
حکمیت فخرالدین التای از شماره مرزهای 29 تا سیاه کوه، تا اواسط سلطنت رضاشاه تحدید و نشانه گذاری نشده بود تا اینکه دولت ایران و دولت افغانستان بر پایه توافقی به امضای محمدتقی اسفندیاری و فیض محمدخان، حکمیت به دولت جمهوری ترکیه داده شد. دولت ترکیه سپهبد فخرالدین آلتای را همراه چند مشاور و مترجم و نقشهبردار در مهرماه 1313 به تهران اعزام کرد و از طرف ایران نیز کمیسیونی به ریاست مهدی فرخ و از طرف دولت افغانستان نیز کمیسیونی به ریاست عبدالرحیمخان نایبسالار، والی هرات پس از تشکیل جلسههایی در تهران و مرز و کابل بررسیهای خود را قوام بخشیدند و پس از پایان در 24 اردیبهشت 1314 فخرالدین آلتای مرزهای جدید ایران و افغان را از طریق دولت ترکیه به آگاهی هر دو دولت رساند. اصل قرارداد به زبان ترکی حاوی اطلاعات عمومی راجع به سرحد و نظر تاریخی به منطقه سرحدی و نیز نقطه اختلافات دولتین است.
استمرار اختلافات مرزی با آن که با سه یا چهار حکمیت از سوی ایران و افغانستان برای رفع اختلافات و مشکلات مرزی رضایت داده شد؛ اما به دلایل متعدد سیاسی که ریشه در سلطهگری و استعمار انگلستان داشت، آرامش کامل مرزی پدید نیامد. همواره تعدادی از خوانین و سردارهای منطقه که وابستگیهایی هم داشتند با تحریک از سوی خارجیان، آشوبهایی برپا میداشتند که در تعیین حد و حدود مرزی اثراتی باقی میگذاشت. همچنین خشکسالیها و فرسایشهای زمین و رودخانههای محلی را باید بر عاملهای نابسامانی در منطقه افزود؛ اما به طور ویژه می توان از وضع رودخانه هیرمند سخن به میان آورد. این رودخانه که بر پایه حکمیت ماکماهون قسمتی از سفلای آن
مرز دو کشور به شمار میآمد و طبیعت خاص این رودخانه و انحراف آن در سیستان معلول فرسایش شدید بادی و خشکی هواست. اما مسائلی به وجود آورده که بعضی از آن ناشی از تغییر مسیر رود و بعضی دیگر مربوط به چگونگی استفاده از آب رود هیرمند در قسمت علیا توسط کشور افغانستان است. با هر تغییر مسیر رودخانه که دولت ایران و افغانستان ناچار بودند مسیر مرز را هم تغییر دهند و تأسیس سد و کانالهای آبیاری در قسمت علیا باعث شد که آب رودخانه در قسمت سفلی خاصه در منطقه سیستان در فصل تابستان بسیار کم و گاهی به کلی خشک گردد و این موضوع لطمه جبران ناپذیری به کشاورزان منطقه وارد کرده و اغلب باعث کوچ این مردم به سایر نقاط کشور شده است.
به دلایل فوق شکل مرزی بین ایران و افغانستان در منطقه سیستان و در امتداد سفلای رود هیرمند همچنان لاینحل مانده بود. این اختلافات و همانند آنها در موسیآباد، دریاچه نمک سار و چند جای دیگر در زمینهای لمیزرع و کوهستانی چون یزدان و چکاب همچنان ادامه داشت تا آنکه در زمان برقراری دوستی خاص ایران با افغانستان در سال 1310ش کوششهای دیگری برای رفع مشکلات مرزی پدید آمد و در سال 1318ش پیماننامهای به امضای دو دولت رسید که در ماده نخست آن آمده است دولتهای ایران و افغانستان توافق کردند که همه هیرمند از بند کمالخان به سهم مساوی میان ایران و افغانستان تقسیم گردد. ماده دوم حاکی از آن بود که دولت افغانستان متعهد میشود هیچ کانال تازهای برای استفاده از آب بیشتر از آنچه هم اکنون میان ده چهار برجک و بند کمالخان میبرد احداث نکند و کانالهای موجود را تعمیر نکند.
این قرارداد با اینکه مترقیتر از پیمانهای پیشین بود ولی به علتهای سیاسی منطقهای و جهانی (جنگ دوم، ورود آمریکاییها در مسائل کانالکشیها و خشکسالی غیرمترقبه و جز اینها) تحقق کامل نیافت و میانجیگری آمریکاییان نیز سودمند نیفتاد. کودتای 1352 افغانستان و انقلاب 1357 ایران و به مرور نقش شورویها در منطقه و بویژه افغانستان و جنگهای داخلی در آن کشور که هنوز هم ادامه دارد، وضع مرزی این دو کشور و نحوه بهرهبرداری از رودخانه هیرمند را به طور دقیق روشن نکرده است.
تصویر
نقشه مرزهای ایران و افغان مطابق حکمیت فخرالدین آلتای
مرزهای شرقی ایران از شمالیترین نقطه تا محل تلاقی سه کشور ایران و پاکستان و افغانستان و از آنجا تا خلیج گواتر در دریای عمان، با قدرت سیاسی و نظامی بریتانیا گاه آشکار و گاه پنهان تعیین شده است و حفظ منافع انگلستان در هند اساسیترین خواسته سیاسی و اقتصادی آن دولت استعمارگر بوده است. بریتانیا از پیش از انعقاد قرارداد پاریس تا به قدرت رساندن رضاشاه همواره برای حفظ منافع استعماری خود در هندوستان و اقیانوس هند و دریای عمان و خلیج فارس تلاش کرده و تضعیف نفوذ سیاسی و فرهنگی ایران را در بخشهای شرقی کشور فراهم آورده است و در این راه از ایجاد درگیریهای نظامی و لشکرکشی علیه دولت مرکزی ایران کوتاهی نکرده است. در انزوا ماندن افغانستان را در صدر برنامههای خود قرار داده و به بهانه جلوگیری از نفوذ روسیه و فرانسه کوشیده است تا افغانستان در پناه دولت استعماری و هماهنگ با هدف زیر سلطه قرار گیرد و گاه همین دولت غاصب و استعماری با رقیب خود در چارچوب موازنه مثبت، سیاست دیگری در پیش گرفته است. این سیاست و شیوههای سیاسی دیگر از این نوع و کلیه حکمیتها در مرزسازیهای شرقی ایران نیز مشهود است که بر روی هم طمعورزی و سلطهطلبی سیاست استعماری بریتانیا و ناآگاهی حاکمان ایران را که بعضاً وابسته به سیاستهای خارجی هم بودند، نشان داده که وضع کنونی مرزها را پدید آورده است.
آدمیت، فریدون، امیرکبیر و ایران، تهران، خوارزمی، 1354.
آذر، حسین، تاریخ جنگهای ایران و روس، به تصحیح امیرهوشنگ آذر، ناشر آهنگ سروش، چاپ اول، 1369.
پهلوی، محمدرضا، پاسخ به تاریخ، به کوشش شهریار ماکان، انتشارات شهرآب، چاپ اول، 1371.
تکمیل همایون، ناصر، مرزهای ایران در دوره معاصر، چاپ اول، دفتر پژوهشهای فرهنگی، 1380.
خورموجی، محمدجعفر، حقایقالاخبار ناصری، به کوشش حسین خدیوجم، نشر نی، چاپ دوم، 1363.
ریاضی هروی، محمد یوسف، عینالوقایع، به اهتمام محمد آصف فکرت، انتشارات آموزش انقلاب اسلامی، چاپ اول، 1372.
سارلی، اراز محمد، ترکستان در تاریخ، تهران، انتشارات امیرکبیر، 1369.
ساسانی، خانملک، سیاستگزاران دوره قاجار، تهران، کتابخانه طهوری، 1338.
سایکس، سرپرسی، تاریخ ایران، ترجمه سیدمحمدتقی فخردائی گیلانی، تهران، انتشارات افسون، چاپ 1380.
شمیم، علیاصغر، ایران در دوره سلطنت قاجار، انتشارات مدبر، چاپ ششم، 1374.
صفایی، ابراهیم، یکصد سند تاریخی، چاپ دوم، تهران، انتشارات بابک.
عباسی، محمدرضا، حکومت سایهها، اسناد محرمانه و سیاسی میرزا حسینخان سپهسالار، تهران، سازمان اسناد ملی ایران، 1372.
عضد قاجار، ابونصر، بازنگری در تاریخ قاجاریه روزگار آنان، چاپ اول، دنیای کتاب، 1376.
نظریان، اصغر، جغرافیای شهری ایران، انتشارات دانشگاه پیام نور، چاپ سوم، 1377، ص 48.
نفیسی، سعید، تاریخ اجتماعی و سیاسی ایران در دوره معاصر، جلد دوم، چاپ دوم، انتشارات بنیادف 1344، ص 210.
پهلوی، محمدرضا، پاسخ به تاریخ، به کوشش شهریار ماکان، انتشار شهرآب، چاپ اول، 1371، ص 25.
در شب مهمانی «بال» به پطرزبورغ توسط میرزایحیی خان ایلچی ایران که رشوه گرفته بود روسیان اجاره تنبیه تراکمه و امتیاز تصرف آخال را از اعلیحضرت پادشاه ایران گرفتند که هرگاه تخطی بدان حدود نمایند موجب کدورت این دولت نشود. توضیح آنکه میرزایحییخان سفیر ایران در آن شب هنگام گرمی مجلس به حضور همایونی عرضه داشت که چون شرارت طیرف (طوایف) تراکمه آخال همه ساله موجب تصدیعات فوق العاده و خسارات بی اندازه در نواحی خراسان به رجال دولت علیه ایران است و همه وقت باید به جلوگیری آنها جمعی قشون ساخلو آن سرحدات باشند بهتر آنکه تدبیر و تنبیه آنها را دولت علیه به دولت بهیه روس واگذار فرمایند که در همچین مجلسی شخص امپراتور با تمام رجال دولت خود ممنون شوند. اعلیحضرت ناصرالدینشاه هم به اصرار زیاد او امضای نوشتهای که در این باب حاضر کرده بودند فرمود و قول بیطرفی در امور تراکمه آخال به روس داد. (ریاضی هروی، محمدیوسف، عینالوقایع، به اهتمام محمد آصف فکرت، انتشارات آموزشی انقلاب اسلامی، چاپ اول، 1372، ص 87.)
کسروی، احمد، تاریخ مشروطه ایران، صدای معاصر، تهران، چاپ چهارم، 1380، ص 68.
مجتهدزاده، پیروز، «نگاهی به چگونگی شکلگیری مرزهای خاور ایران»، اطلاعات سیاسی، اقتصادی، شماره 132131، ص 5.
سفیر ایران در اردوگاه فینکنشتاین به حضور ناپلئون رسید و عهدنامهای متضمن یک مقدمه و شانزده ماده در تاریخ 25 صفر 1222 با امپراتور منعقد ساخت و پس از عقد این معاهده ناپلئون تصمیم گرفت که برای اجرای مواد راجع به همکاری نظامی هیأتی را روان ایران نماید. (شمیم، علیاصغر، ایران در دوره سلطنت قاجار، انتشارات مدبر، چاپ ششم، 1374، ص 63.)
آذر، حسین، تاریخ جنگهای ایران و روس، تصحیح، امیرهوشنگ آذر، ناشر، آهنگ سروش، چاپ اول، 1369، ص 9.
فصلنامه تاریخ معاصر ایران، سال سوم، شماره 12، زمستان 1378، ص 46.
همان، ص 47.
همان، ص 48.
فردوست، حسین، ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، جلد اول، مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، چاپ پنجم، 1371، ص 283..
عضدقاجار، ابونصر، بازنگری در تاریخ قاجاریه و روزگار آنان، چاپ اول، دنیای کتاب، 1376، ص 187.
هوشنگ مهدوی، عبدالرضا، تاریخ روابط خارجی ایران از ابتدای دوران صفویه تا پایان جنگ جهانی دوم، تهران، امیرکبیر، چاپ چهارم، 1369؛ ص 245.
سایکس، سرپرسی، تاریخ ایران، ترجمه: سیدمحمدتقی فخرداعی گیلانی، تهران، انتشارات افسون، چاپ هفتم، 1380، ص 470.
همان، ص 474.
تاریخ روابط خارجی ایران از ابتدای دوران صفویه تا پایان جنگ جهانی دوم، ص 248.
مدنی، سیدجلالالدین، تاریخ تحولات سیاسی و روابط خارجی ایران، جلد اول، دفتر انتشارات اسلامی، چاپ اول، 1369، ص 257.
همان، ص 258..
همان، ص 267.
همان، ص 268.
همان، ص 269.
همان، ص 230.
همان، ص 271.
همان، ص 275.
همان، ص 275.
همان، ص 277.
همان، ص 279.
همان، ص 279.
اتحادیه، منصوره، ژنرال سیمیتقو در ایران عصر قاجار و جنگ هرات، سعید میرمحمدصادق، کتاب ماه تاریخ، جغرافیا، شهریور 1378، ص 20.
تاریخ تحولات سیاسی و روابط خارجی ایران، ص 282.
تاریخ ایران، ص 499.
همان، ص 502.
تاریخ تحولات سیاسی و روابط خارجی ایران، ص 332.
حسینی فسایی، حاجمیرزاحسن، فارسنامه ناصری، تصحیح تحشیه منصور رستگار فسایی، تهران، انتشارات امیرکبیر، 1367، ص 808.
همان، ص 818.
معاهده ارزنهالروم بین دولت ایران و عثمانی در زمان محمدشاه بسته شده است. بندهایی از مفاد آن بدین قرار است:
دولتین اسلام قرار میدهند که مطالبات نقد به طرفین را که تا به حال از یکدیگر ادعا می کردند ترک کنند.
دولت ایران تعهد میکند که جمیع اراضی بسیط ولایت زهاب یعنی اراضی جانب غربی آن را به دولت عثمانی ترک کند و دولت عثمانی نیز تعهد میکند که جانب شرقی ولایت زهاب یعنی جمیع اراضی جبالیه آن را که دره کرند به دولت ایران ترک کند و دولت ایران قویاً تعهد میکند که در حق شهر و ولایات سلیمانیه از هر گونه ادعا صرفنظر کرده به حق تملکی که دولت عثمانیه در ولایت مذکور دارد وقتاً من الاوقات یک طور دخل و تعرض ننماید و دولت عثمانی نیز قویاً تعهد میکند که شهر و بندر محمره و جزیره الخضر و لنگرگاه و هم اراضی ساحل شرقی یعنی جانب یسار شطالعرب را که در تصرف عشایر متعلقه معروفه ایران است به
ملکیت در تصرف دولت ایران باشد و علاوه بر این حق خواهد داشت که کشتیهای ایران به آزادی تمام از محلی که به بحر منصب میشود تا موضوع الحاق حدود طرفین در نهر مذکور آمد و رفت نمایند.
فارسنامه ناصری، ص 503.
تاریخ تحولات سیاسی و روابط خارجی ایران، ص 350.
خانملک ساسانی، سیاستگزاران دوره قاجار، کتابخانه طهوری، تهران، 1338، ص 29.
سیاستگزاران دوره قاجار، ص 52.
بازنگری در تاریخ قاجاریه و روزگار آنان، ص 195.
فراشبندی، علیمراد، گوشهای از تاریخ انقلاب مسلحانه مردم مبارز تنگستان، دشتی، دشتستان علیه استعمار، شرکت سهامی انتشار، چاپ اول، 1362، ص 13.
بازنگری در تاریخ قاجاریه و روزگار آنان، ص 196.
تاریخ تحولات سیاسی و روابط خارجی ایران، ص 351.
همان، ص 352.
تاریخ تحولات سیاسی و روابط خارجی ایران، ص 357.
همان، ص 357.
همان، ص 359.
در این هنگام دستورالعملی بدین شرح از میرزاآقاخان به فرخخان رسید «شما اختیار دارید در هر مسئلهای که مورد تقاضای انگلیسیها است موافقت کنید مگر در دو مورد: یکی ناصرالدین شاه دیگری صدارت من».
تاریخ روابط خارجی ایران از ابتدای دوران صفویه تا پایان جنگ جهانی دوم، ص 276.
کاظمزاده، فیروز، روس و انگلیس در ایران، ترجمه منوچهر امیری، انتشارات آموزش انقلاب اسلامی، چاپ دوم، 1371، ص 387.
تاریخ ایران، ص 519.
همان، ص 521.
تاریخ سیاسی معاصر ایران، ص 46.
عباسی، محمدرضا، حکومت سایهها، اسناد محرمانه و سیاسی میرزاحسینخان سپهسالار، تهران، سازمان اسناد ملی ایران، 1372، ص 24.
تاریخ ایران، ص 524.
روس و انگلیس در ایران، ص 401.
همان، ص 402.
همان، ص 405.
تاریخ ایران، ص 523.
تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس در قرن نوزدهم، ص 952.
سیاستگزاران دوره قاجار، ص 78.
فصلنامه تاریخ معاصر ایران، ص 55.
فصلنامه تاریخ معاصر ایران، ص 57.
تکمیل همایون، ناصر، مرزهای ایران در دوره معاصر، چاپ اول، دفتر پژوهشهای فرهنگی، 1380، ص 53.
همان، ص 55.
همان، ص 55.
همان، ص 58
محبوبه اسماعیلی
عصر قاجار مقارن است با قرن نوزدهم، قرنی که مردم اروپا تحتتأثیر تحولات و تغییرات جدید، در آستانه توسعه و پیشرفت قرار گرفتند و انقلاب صنعتی را خلق کردند. در همین زمان، قاجارها در ایران به دلیل نظام بسته حکومتی این شرایط را خوب درک ننمودند. این نظام راه را برای ورود کشورهایی چون انگلستان هموار کرد که برای توسعه منافع خویش به دنبال نفوذ در خاورمیانه بودند. در این میان ایران اولین کشوری بود که توجه انگلیسیها را به خود جلب کرد، چرا که شرایط جغرافیای سیاسی این کشور شرایط مناسبی را برای انگلیسیها فراهم نمود. آنها در ایران با یک مانع جدی یعنی علمای شیعه روبهرو بودند که استعمارستیزی را در رأس سیاستهای خویش قرار داده بودند. انگلیسیها ترجیح میدادند بیشتر از سیاستهای پنهان استفاده کنند تا سیاستهای آشکار. کشمکشهای مذهبی علمای اخباری و اصولی شیعه، شرایط مناسبی برای آنها فراهم نمود. سیاست فرقهسازی را آنها از طریق همین تنشها ایجاد نمودند. فرقه بابیه با دیدگاههای اخباری در مقابل علمای اصولی شیعه ابتدا از روسها، سپس انگلیسیها استفاده کردند. هرچند در عصر ناصرالدین شاه سرسختانه با آنها مقابله شد و رهبر آنها، سید علی محمد باب به دستور امیرکبیر اعدام شد اما تداوم حرکت آنها از سوی بهاییت با چهره کاملاً متفاوت خود را نشان داد. انگلیسیها از سیاستهای پنهان آنها در ایران و خارج از ایران حمایت میکردند که در نهایت در عصر پهلوی به نتیجه رسید. اما چون آنها بر خلاف بابیه با چهرهای کاملاً ضدانگلیسی وارد عرصه سیاست شدند و آشکارا از سیاستهای رژیم پهلوی، سیاستهای انگلیسیها، امریکاییها و اسرائیل حمایت نمودند. در این دوره آنها به عنوان عاملان استعمار از سوی علما و مردم شناسایی شدند. در واقع میتوان گفت یکی از عوامل مؤثر در شکلگیری انقلاب اسلامی ایران، حضور استعمار و عاملان آنها در ایران و حمایت
رژیم پهلوی از آنها بود.
در قرن نوزدهم میلادی، انگلیسیها با تکیه بر انقلاب صنعتی، در آستانه توسعه و پیشرفت قرار گرفتند. توسعه تجارت، پیدایش طبقه نیرومند تجار و سرمایهدار، دستیابی به مواد خام و اولیه مورد نیاز صنایع به مقدار فراوان و ارزان، استفاده از نیروی کار بردگان، تکیه بر نیروی دریایی مجهز و پیشرفته و کارآمد، توسعه روزافزون اطلاعات علمی و فنی، پیشرفت و تحول در شیوههای کشاورزی و دامداری و برقراری آزادیهای سیاسی... این کشور را در ردیف کشورهای مقتدری قرار داد که میتوانست راه نفوذ به کشورهای ضعیف و توسعه نیافته را هموار سازد. هم زمان با این تحولات عظیم در انگلستان، ایران سیر قهقرایی را میپیمود. تداوم حکومت استبدادی و قاجاری نمودن ایران از عوامل مؤثری است که راه را برای استعمار ایران هموار نمود. از بررسی جایگاه و نقش فرمانروا در ایران عصر قاجار برمیآید که تمام تصمیمگیریها به ویژه در مورد امور خارجی کشور و عقد قراردادهای سیاسی و اقتصادی ارتباط مستقیمی با طرز تفکر، جهان بینی و آگاهی پادشاه از مسائل سیاسی و تحولات جهانی داشت. از متون تاریخی و اسناد و مدارک مربوط به دوره قاجار نیز مشخص میشود که پادشاهان عصر قاجار، به ویژه فتحعلی شاه، محمد شاه و ناصرالدین شاه در حصارهای تنگ بینش استبدادی محصور بودند که شباهت زیادی به بینش رهبران ایلات و قبایل داشت و نسبت به تحولات بینالمللی نیز اطلاعات بسیار ناچیزی داشتند. شکست متعدد ایرانیها از روسها و تحمیل دو عهدنامه گلستان و ترکمانچای که منجر به از دست رفتن بخشهای وسیعی از سرزمین ایران شد، در نتیجه همین تنگ نظریها (که ویژگی حکومت استبدادی است) بود. استبدادی بودن حکومت قاجارها، ساختار اقتصادی ایران را نیز در آستانه بحران قرار داد زیرا در این دوره ایران بیرون از مدار اقتصاد جهانی قرار داشت و به قبول نقشی حاشیهای در معاملات اقتصادی تن داده بود. جان فوران، از جمله اندیشمندانی است که ضمن اشاره به مقاومت شکننده ایران در عرصه اقتصادی جهان از یک شیوه تولید سرمایهداری جدیدی سخن میگوید که پا به عرصه وجود نهاده بود و ابتکار عمل را از قاجارها گرفته بود. از این جهت شیوه حکومت قاجارها، ایران را در آستانه وابستگی کامل قرار داد. از دیدگاه جان فوران، وابستگی جنبههای سیاسی، اقتصادی و ایدئولوژیکی دارد. قدرت نظامی این وابستگی را به ایران تحمیل کرد و سلطه اقتصادی به دنبال سلطه نظامی آمد و سرانجام انگلستان به راحتی توانست ایران را در موضع انفعال قرار دهد. ورود انگلستان در واقع، برخورد دو تفکر سنت و
مدرنیته بود که به دلیل ضعف قاجارها تفکر دوم، سلطه و استعمار را در ایران تسریع بخشید. از سوی دیگر ایران به دلیل شرایط ژئوپولیتیکی و استراتژیکی و دارا بودن مرز مشترک با هند، میتوانست دروازه ورود رقبای انگلیس از جمله روسیه و فرانسه باشد. از این جهت انگلیسیها ایران را به عنوان پایگاهی نظامی در نظر گرفتند و با تحمیل قراردادهای مجمل در سال 1809م/1224ق و مفصل در سال 1812م/1227ق نه تنها حضور خود را در ایران مستحکم نمودند بلکه موفق شدند با سلطه اقتصادی، امتیازهای فراوانی از ایرانیان بگیرند. از جمله امتیاز رویتر که بر اساس آن کلیه منابع طبیعی ایران به یک سرمایه دار یهودی واگذار شد. حضور انگلیسیها در ایران با ایجاد مؤسسات و انجمنهای فراماسونری تا اواخر دوره قاجار ادامه یافت و در دوران حکومت پهلوی نیز ایرانیان هم چنان از سلطه استعمار در رنج بودند.
ناکارآمدی نظام سیاسی قاجار، علمای شیعه را به عنوان کارآمدترین عنصر سیاسی و دینی، در مقابل انگلیسیها قرار داد. علمای شیعه در دوران پیشین، به دلیل وجود حکومتهای جائر بنیامیه و بنی عباس که عرصه را بر شیعیان تنگ مینمودند و همچنین در دوران حکومتهای سنی مذهبی ترک (غزنویان، سلجوقیان...) مجال و فرصت مقابله با آنها را نداشتند و ناگزیر برای تداوم حیات اجتماعی شیعیان، تنها زعامت و رهبری جامعه امامیه را در حل و فصل امور مذهبی بر عهده داشتند. و حتی در مواردی به سفارش ائمه اطهار حاضر به همکاری با چنین حکومتهایی شدند. اما با رسمی شدن مذهب تشیع در عصر صفویه و حمایت گسترده آنها از علمای شیعه و دخالت دادن آنها در امر حکومت ، بسترهای مناسب برای فعالیت علما در عصر قاجار فراهم شد. آنها رادیکالترین اندیشههای سیاسی خود را نه تنها برای مقابله با حکومت استبدادی قاجارها مطرح نمودند بلکه با تکیه بر دین برهانی و با ابزاری به نام اجتهاد، با هرگونه سلطهگری و سلطهپذیری به ستیز برخاستند و در جهان اسلام از جمله ایران، هادی جنبشهای ضداستعماری شدند. تحریم تنباکو که با فتوای میرزا رضا شیرازی صورت گرفت و استبداد قاجار و استعمار انگلیس را مستأصل نمود، بیانگر نقش برجسته علما در این دوره بوده است. از سوی دیگر، در همین زمان با تحولی که در فقه شیعه صورت گرفت و موجب هماهنگی و دقت بیشتر در استخراجهای فقهای اصولی شد. این امر از اعتبار عمومی فقهای اخباری کاست که در رقابت علمی با اصولیون بودند. به نظر فقهای اصولی میتوان از عقل در تفسیر وحی بهره برد؛ اما اخباریون به کارگیری عقل را به علت خطاپذیر بودن آن در تفسیر و تبیین وحی مجاز نمیدانستند. در نتیجه
همین اختلافات بود که مکتب شیخیه با ادعای داشتن ارتباط با امام معصوم راه را برای ظهور مکتب بابیه هموار نمود تا آنها نیز پا را فراتر نهاده و با جایگزین کردن شخصیتگرایی به جای شریعتگرایی، زمینه ایجاد فرقههای شبه دینی و الحادی و در نتیجه سوءاستفادههای استعمار انگلیس و حمایت از آنها را برای ضربه زدن به مذهب تشیع و علمای شیعه را فراهم سازد.
بابیه، سپس بهاییان که به پیروان مسلکهای استعماری شهرت دارند، در تهاجم به دین و هویت ملی، سه هدف را دنبال میکردند: 1. خارج کردن دین از حوزه اجتماعی و در رأس آن سیاست و حکومت 2. توجیه استعمار در کشور به عنوان یگانه عامل تجدد و ترقی 3. تثبیت نیروهای غربگرا در ارکان سیاستگذاری و تصمیمگیری کشور.
در رأس این فرقه علی محمد شیرازی از شاگردان سید کاظم رشتی بود که با تکیه بر فلسفه مهدویت تشیع ابتدا خود را نماینده امام زمان خواند، سپس با ادعای مهدویت و حتی ادعای نوبت و نسخ دین اسلام ، شورشهای دامنهداری را در برخی از شهرهای ایران از جمله شیراز، اصفهان، زنجان، شاهرود و مازندران ایجاد نمود. اندیشههای او، برگرفته از اندیشه شیخ احمد احسایی، رهبر فرقه شیخیه بود. این مذهب گونهای از تشیع جدید است که در قرن دوازدهم هجری از مذهب شیعه اثناعشری منشعب شده است. شیخیه با این توجیه که امام غایب هم دارای دو جنبه یعنی حقیقت، صورت و حجاب است. جنبه حقیقت او، یعنی روح، همیشه ثابت است ولی صورت و حجاب او که همان جسم عنصری باشد، پیوسته در تغییر و دگرگونی است و از این رو، هر کسی که به مقام شیعی کامل برسد، میتواند محل حلول حقیقت و روح امام غایب باشد. یعنی میتواند جنیه حجاب و صورت او گردد ، زمینه را برای فعالیت بابیان فراهم نمودند. سید علی محمد شیرازی با تکیه بر مکتب شیخیه، تعالیم صوفیان، باطنیان و غلاه شیعه و با تأویل نادرست از آیات و احکام قرآن و تغییر و تبدیل قوانین و سنن اسلام ، عملاً در مقابل علمای شیعه قرار گرفت. ناصرالدین شاه در آغاز کوشید برای مقابله با علما از بابیها به عنوان سپر بلا استفاده کند. که خواست کشورهایی چون، روسیه و انگلستان بود. آنها نیز برای مقابله با سیاستهای ضداستعماری علما، بهرهبرداریهای لازم را از بابیها نمودند و با دامن زدن به کشمکشهای دینی، راه را برای نفوذ هر چه بیشتر آنها در ایران فراهم نمودند. در میان این توطئهها دوراندیشی و در نهایت فتوای علما به ثمر نشست و با قتل علی محمد باب (1850/1267ق) به فرمان امیرکبیر، اوضاع آرامتر شد. هر چند علی محمد باب بارها در مقابل علما توبه نموده بود ، اما همواره مترصد فرصت بود تا قدرتی به چنگ آورد. از این جهت بعد از مرگ او نیز که بابیان گمان میکردند به دستور ناصرالدین شاه بوده است، آرام ننشستند و
نقشه قتل ناصرالدین شاه را ریختند. و چون ناکام ماند، ناصرالدین شاه نیز در قتل و سرکوب بابیان شرکت نمود به طوری که بسیاری از آنها از جمله حسینعلی نوری (بهاءالله) و برادرش یحیی (صبح ازل) از ایران تبعید شدند. در واقع شکلگیری فرقه بهاییت از همین زمان بود. رهبران بهایی به عنوان سرسپردگان انگلیس در خارج از ایران، تلاشهای خود را معطوف به تبلیغ و ترویج این فرقه نمودند و در مقابله با علمای شیعه باز هم آرام ننشستند. سالها بعد از مرگ ناصرالدین شاه، عبدالبهاء، رهبر بهاییان، برای ستیز با برخی از احکام حماسی و تحرک بخش اسلام مثل جهاد، در الواح خود به انکار این مسئله پرداخت و مردم را به پراکندگی از طرف علما تشویق میکرد. در ازای خوشخدمتی بهاییان، انگلیسیها به تضعیف علمای شیعه ادامه دادند تا راه را برای بهاییان به عنوان کارگزاران آنها در ایران هموار سازند.
«مانکجی لیمجی هوشنگ هاتریاد» از زردشتیان ایرانی تبعه هند که در زمان محمد شاه خدمات فراوانی به انگلیسیها کرده بود، دوباره به ایران آمد. او برای حمایت از بهاییان ایران با مستمسک قرار دادن نظام باستانگرایی کوشید با ایجاد تغییراتی در بین زرتشتیان، آنها را از تأثیرات بومی ایرانی اسلامی دور سازد و آنها را به بهاییت متمایل سازد. به دلیل شرایط نامناسبی که به دنبال اعدام علی محمد باب و تبعید بسیاری از رهبران بهایی برای آنان ایجاد شده بود، بهاییان ترجیح دادند با حضور در محافل مخفی، از شیوه براندازی نرم استفاده کنند. مانکجی که خود از بانیان این گونه محافل در ایران بود، از چنین ناراضیانی بهره میبرد و بهاییان نیز در مقابل حکومت به حمایت چنین فردی نیاز داشتند. اکنون نیز بهاییان از مانکجی به نیکی یاد میکنند.
مانکجی علاوه بر ترویج باستانگرایی و بهاییگری در ایجاد محافل فراماسونری شرکت نمود که نقش تعیینکنندهای در انحراف نهضت مشروطیت داشت، و با حمایت او بهاییان نیز وارد این انجمن شدند. هر چند منابع عصر قاجار به دلیل کوتاه بودن زمان فعالیت این انجمن که به دستور ناصرالدین شاه برچپده شد و سری بودن فعالیت اعضای آن، در مورد بهاییان و حضور آنان در این انجمن سکوت کردهاند؛ اما به دلیل وجود اشتراکات فکری بین فراماسونرها و بهاییان، حضور آنها در این محافل بعید به نظر نمیرسد. فراماسونری یا انجمنهای مخفی که از سوی ایرانیان به عنوان «سلاح سری انگلیسیها» شهرت دارد در دوره ناصرالدین شاه فعالیت خود را آغاز نمود و کسانی چون، مانکجی و ملکم خان، محافظهکارانه این انجمن را به سوی اهداف انگلیسیها در ایران بردهاند، از چهرههایی چون ملکم خان به نیکی یاد کردهاند. با
معرفی چنین اشخاصی به ذهن مخاطب خویش القا میکنند که ایرانیان خود مروج فراماسونری در کشورشان بودهاند و از اینکه ایرانیان این انجمن را سلاح سری انگلیسیها میدانند به عنوان یک افسانه یاد میکند و نتیجه میگیرد که هیچ مدرک قانعکنندهای نیافتهایم که اعتقاد ایرانیها را نسبت به استفاده شیطانی انگلیسیها از فراماسونری تأیید کند. به اعتقاد او انگلیسیها کوشش چندانی برای جلب افراد به مجامع فراماسونری و وابسته ساختن لژهای ایرانی با مجامع فراماسونی خودشان به عمل نیاوردند و ابتکار عمل در این زمینه در دست ایرانیان بوده است. در حالی که به گفته بسیاری از نویسندگان معاصر از جمله اسماعیل رائین از رابطهای پرده برمیدارد که در سالهای بعد بین لژ بزرگ اسکاتلند و محافل فراماسونری ایران برقرار شد و دست کم ده لژ ایرانی (در دوره پهلوی) زیر نظر استادان اعظم اسکاتلند قرار داشتند. نیز در اسناد فراماسونری که از سوی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی انتشار یافته است از هماهنگی آشکار و پنهان بعضی از اعضای فراماسونری با سیاستهای انگلیس در ایران سخن به میان رفته است.
بر پایه اسناد انتشار یافته، تشکیل یک محفل ماسونی، تمهید مناسبی برای سازماندهی اجتماعی نیروهایی در چارچوب تشکیلاتی غیرنظامی بود که میتوانست فرصتی مناسب برای تحکیم مناسبات استعماری در ایران ایجاد کند؛ مناسباتی که در مقاطع حساس تاریخی ضامن منافع استعماری در ایران بود. بهاییان نیز به دلیل وجود اشتراکات فکری بین بهاییت و لژهای فراماسونری، بیشتر از سیاستهای آنها استقبال نمودند، داشتن خدای ناسوتی و ترکیبی (انسان + خدا) آزادی رعیت از قید احکام و اخلاق، داعیه حکومت جهانی و تفکرات جهانوطنی، ضدیت با اسلام و مسیحیت از جمله تفکرات مشترک آنان بود. این گونه سیاستها، علمایی چون شیخ فضلالله را در مقابل بهاییان یعنی همان کارگزاران استعمار قرار داد. اصولاً یکی از دلایل مخالفت او با انقلاب مشروطه به دلیل حضور فعال بهاییان در عرصه سیاست و به چالش کشاندن دین اسلام و توهین علیه مقدسات دینی در مطبوعات بود. از این جهت شیخ فضلالله نوری در لوایحی که منتشر نمود با اشاره به حذف آنها برای حفظ اسلام تأکید نمود که بهاییان مثل شیطان مشغول وسوسه و رهزنی و فریبندگی عوام اضل کالانعام هستند. از این جهت یکی از شروط پذیرش مجلس از سوی ایشان اجرای احکام شرع درباره بابیها و بهاییت بود. با تشکیل مجلس، در اصل بیستم متمم قانون اساسی، چارهای برای جلوگیری از اشاعه افکار ضددینی و مذهبی اندیشیده شد و بر اساس این اصل، عامه مطبوعات غیر از کتب ضلال و مواد مضره به دین مبین اسلام آزاد و ممیزی در آنها ممنوع شد. منظور از عبارت کتب ضلال، کتب و نشریاتی است که درباره مذاهب
غیرحقه نوشته میشد و مراد از مواد مضره به دین مبین اسلام، نوشتههایی بود که دین اسلام را مستقیماً مورد حمله و یا تنقید و ایراد قرار میداد. با تمام تلاشهایی که شیخ فضلالله نوری برای مشروعه نمودن انقلاب کرد اما این بهاییان بودند که با کمک انگلیسیها موفق شدند انقلاب مشروطیت را به انحراف بکشانند و شیخ فضلالله نوری و تفکراتش را به انزوا کشانند و با توطئهای هماهنگ او را از سر راه خویش بردارند. نقش میرزا مهدی کاشی وزیر همایون، فرزند فرخان امین الدوله (عامل انعقاد معاهده پاریس که منجر به جدایی هرات از ایران شد ) از شخصیتهای معروف بهایی که در استبداد صغیر، علیه آزادیخواهان به حمایت از محمدعلی شاه برخاسته بود، قابل توجه است. او در استحاله شخصیت ابراهیم زنجانی از ماسونهای قدیمی و از اعضای هیأت مدیره دادگاه انقلاب که حکم اعدام شیخ فضلالله را صادر نمود، نقش مؤثری داشت. انگلیسیها نیز در دشمنی دیرینه خویش با مرجعیت شیعه از این حکم استقبال نمودند. در اسناد منتشر شده وزارت امور خارجه انگلیس کتاب آبی از شیخ فضلالله به عنوان مستبد دشمن مشروطیت که قابل ترحم نبوده است ذکر شده و از اعدام او اظهار خرسندی کردهاند. انگلیسیها با کودتای 1299 با به قدرت رساندن رضاخان نفوذ خود را در ایران گسترش دادند و زمینه را برای نفوذ بهاییت در ایران هموار نمودند و آنها نیز با حکومت رضاخان همراه شدند. حبیبالله عینالملک، پدر هویدا، از جمله بهاییان بود که در این دوره به حمایت از رضاخان برخاست. و به عنوان کارگزار وزارت امور خارجه به سوریه رفت و در جهت تحکیم فرقه بهاییت از هیچ کوششی دریغ نورزید. او آن چنان در تبلیغ این فرقه بیپروا بود که مردم شام خیال میکردند مذهب رسمی ایرانیان، بهایی است. در دوره رضاخان آنها در جلسات و سخنان خود از رضاخان به نیکی یاد میکردند و سیاستهای ضد دینی و مقابله او با علما را ناشی از علاقه رضاخان به فرقه بهاییت میدانستند. سیاست کشف حجاب رضاخان که نشانگر مخالفت و ضدیت وی با یکی از اصول مسلم و حساس شریعت اسلام یعنی حجاب بود، بهاییان منطبق با قانون خود میدانستند.
با کودتای آمریکایی 28 مرداد 1332، بهاییان علیرغم ادعای غیرسیاسی بودن خویش، هماهنگ با سیاستهای موردنظر رژیم در جهت تثبیت موقعیت خویش تلاش مینمودند. یکی از اهداف مهم آنان در این دوره، رسمیت بخشیدن به مسلک بهاییت در ایران بود. بیتالعدل اعظم و محفل آنها تلاشهای زیادی کرد تا با ازدیاد نفرات از طریق تبلیغ و گسترش تشکیلات و دادن آمارهای غیرواقعی، به این هدف دست یابند.
اگر بابیه با مستمسک قرار دادن نگرشهای دینی سعی در قدرت طلبی داشتند، بهاییان با نگرشهای غیردینی و فاصله گرفتن از هویت دینی و ملی و با ماهیتی کاملاً غربی در زمان رژیم پهلوی وارد عرصه سیاست شدند و انگلیسیها از بهاییان به عنوان نوماسیونها حمایت کردند. در عصر پهلوی نیز به دلیل نفوذ گسترده امریکاییها در ایران، انگلیسیها در رقابت با آنها انجمنها و لژهای فراماسونری را در شهرهای مختلف ایران گسترش دادند زیرا در عصر مشروطه انگلیسیها از طریق این انجمنها به موفقیتهای زیادی دست یافته بودند. در عصر پهلوی به دلیل فعالیت این انجمنها، انگلستان موفق شد بین سالهای 1332-1342 به تجدید و بازسازی روابط خود با ایران بپردازد و در رقابت با امریکا به پیشرفتهای فراوانی دست یابد. اسناد منتشر شده، خبر از تشکیل لژ بزرگ اسکاتلند میدهد که بسیاری از لژهای ایرانی از جمله سیزده لژ انگلیس را در ایران پوشش میداد. بهاییان با ورود به این لژها، به آسانی بر حساسترین نهادها و وزارتخانههای کشور مسلط میشوند. آنها در حرکتهای سیاسی خویش، مراکز آموزشی کشور را در خدمت خویش آوردند و با تکیه بر الگوهای مدیریت غربی، مراکز طرحریزی، تصمیمگیری و برنامهریزی را بر عهده گرفتند. از دیدگاه فراماسونرها و بهاییان، برنامهریزی آموزشی باید به گونهای باشد که به ضرر بهاییان و فراماسونرها و به طور کلی غرب تمام نشود و به عبارت دیگر برای ایران، استقلال و خودکفایی به وجود نیاورد. بهاییان عضو لژهای فراماسونری در رأس نظام آموزشی کشور، ریاست دانشگاهها و یا تدریس در کلاسهای درس بودند. ذبیحالله قربان، رئیس دانشگاه شیراز و عضو لژ حافظ، دکتر منوچهر تسلیمی، عضو لژ ابن سینا که بعدها به ریاست دانشگاه تبریز رسید و دکتر کامبیز قربان، استاد دانشگاه کشاورزی شیراز و عضو لژ حافظ از جمله بهاییانی بودند که به ازای خوشخدمتی رهبران بهایی نسبت به انگلیسیها، در سیاستگذاریهای فرهنگی کشور نقش مهمی ایفا نمودند. در چنین شرایطی نظام آموزشی کشور نمیتوانست از چارچوب تحمیلی خارج شود و در خدمت توسعه جامعه ایران قرار گیرد. بنابراین یکی از عوامل موفقیت بهاییان در ایران عصر پهلوی، پیوند آنها با فراماسونری و لژهایی است که از سوی انگلیسیها اداره میشد. در تحقیقات ساواک روشن شده بود که فراماسونری در حال تجدید سازمان است و هدف آن گسترش لایه های نفوذ در مراکز کلان تصمیمگیری است روشی که با روال سیاستگزاریهای استعماری انگلیس همخوانی دارد. زیرا برنامه انگلیسیها تجدید فعالیت جاسوسی، نظیر سازمانهای مختلف فراماسونری بود. آنها همیشه از عمال سیاسی و جاسوسی خود حمایت میکردند و بر اساس این اصل میتوانستند افراد جدید و ناشناختهای را جهت اجرای مقاصد سیاسی خود در سازمانهای مختلف جلب نمایند. با این حربه،
امریکاییها نتوانستند از نفوذ انگلیسیها و کارگزاران و عاملان آنها در ایران جلوگیری کنند و از حضور ریشه دار و تاریخی آنها در ایران بکاهند. امضای قرارداد کنسرسیوم که به حل مسئله نفت انجامید، وجود شرکتهای انگلیسی، حمایت از درباریان و به قدرت رساندن آنها مثل حسین علاء و ورود ایران به پیمان سنتو که نفوذ انگلیسیها را در خاورمیانه گسترش میداد، تأسیس بانک ایران و انگلیس، عقد قراردادهای فرهنگی، تجاری و نفتی بین ایران و انگلیس رهاورد سیاستگزاریهای پنهان فراماسونری در ایران بود. با نفوذ انگلیسیها در ایران، بهاییان شرایط را برای تحقق سیاستهای خویش مناسب دیدند و بیش از هر زمان دیگر برای جلب نظر رژیم پهلوی، هماهنگ با سیاستهای موردنظر آنها در جهت تثبیت موقعیت شاه، گامهای مؤثری برداشتند. تأیید انقلاب سفید، همکاری با ساواک، جلب حمایت دولتهای بزرگ از شاه و سلطنت او و عضویت در حزب رستاخیز قسمتی از مواضع سیاسی فرقه مزبور بود. آنها به تدریج نفوذ خود را در دربار افزایش دادند به خصوص که شاه قدرت خود و خانوادهاش را مدیون بهاییان میدانست زیرا او در 25 مرداد 1332 در حالی که سلطنتش در حال سقوط بود، پس از فرار شاه و بستگانش، یکی از عناصر بهایی در امریکا، به نام حبیب ثابت پاسال، با تمامی امکانات از شاه و خانواده او پذیرایی کرد که این اقدام موجب نفوذ بیشتر بهاییان در حکومت میشد و روز به روز اعتماد و توجهات رژیم به آنها بیشتر میشد و زمینه ترقی و پیشرفت روزافزون آنها را فراهم مینمود آن چنان که بهاییان خود لب به اعتراف گشودند که، در هر اداره ایران و تمام وزارتخانهها یک جاسوس داریم و هفتهای یک بار به طرحهای تهیه شده به وسیله دولت به عرض شاهنشاه آریامهر میرسد گزارشهایی در زمینه طرح به محفلهای روحانی بهایی میرسد. هر چند بین سالهای 44-1342 با قبضه کردن قدرت، توسط نیروهای طرفدار توسعه صنعتی به رهبری حسنعلی منصور و امیرعباس هویدا، جنگ قدرت بین نخبگان سیاسی سنتی طرفدار انگلستان به نفع نخبگان سیاسی نوپای طرفدار ایالات متحده امریکا خاتمه یافته تلقی میشد اما این گونه چالشها و تنشها تأثیری در کاهش قدرت بهاییان در دربار نگذاشت بلکه در دستهبندیهای سیاسی، بهاییان نیز به سوی کسانی چون هویدا متمایل شدند که خود بهایی بودند. با کمک انگلیسیها زمینههای کسب قدرت و نفوذ در حکومت پهلوی برای بهاییان فراهم شد و با امریکاییها و هویدا در دربار و در رأس هرم قدرت قرار گرفتند و در دستهبندیهای سیاسی، دربار شاه را به سوی خویش متمایل ساختند. پیشرفت بهاییان در حکومت پهلوی زمانی به اوج خود رسید که امیرعباس هویدا به نخستوزیر شاه، کابینه خود را با حضور بسیاری از بهاییان تشکیل داد. او که در اسناد منتشر شده ساواک از سوی بهاییان به عنوان
کدخدای کوچک بهاییان معروف بود پدرش نیز در به قدرت رسیدن رضاخان نقش اساسی داشت و به همین دلیل محمدرضا شاه را وامدار هویدا و بهاییان نموده بود. حسین فردوست در خاطرات خویش به نفوذ زایدالوصف فرقه ضاله بهاییت در تمام شئون مملکت در دوران هویدا اشاره میکند و آنجا که از طبیب مخصوص شاه به نام دکتر ایادی سخن میگوید، به تلاش این پزشک در قدرت بخشیدن به بهاییان میپردازد که در دوران هویدا، ایادی تا توانست وزیر بهایی وارد کابینه کرد و اینکه دکتر ایادی در ایران سلطنت میکرد و تمام ایرانیان رده بالا چه در ایران باشند و چه در خارج، خواهند پذیرفت که سلطان واقعی ایران، دکتر ایادی بود و در زمان حاکمیت او بهاییها در مشاغل مهم قرار گرفتند و در ایران بهایی بیکار وجود نداشت. دکتر جواد منصوری در کتاب خویش، فهرستی از اسامی اشخاص نظامی و غیرنظامی که در سال 1339 تهیه شده، آورده است که نشاندهنده اشغال غالب پستهای اطلاعاتی، امنیتی، سیاسی، فرهنگی و اقتصادی کشور توسط بهاییان است. آنها با ایجاد تشکیلات گسترده و با برنامهریزیهای دقیق و برپایی محافل بهایی سعی در تبلیغ فرقه خود در ایران مینمودند و نمایندگانی را به شهرهای مختلف ایران میفرستادند. مرکز این تشکیلات که به نام جریان نوماسونی در ایران معروف بود، در حیفا و در کنار حکومت اسرائیل است که با تلاش فراوان شوقی افندی از سوی صهیونیستها به رسمیت شناخته شده بود. در اداره این تشکیلات، از تفکرات صهیونیستی بسیار بهرهبرداری شده است و در انجمنهای فراماسونری یهودی که این تشکیلات را اداره میکردند، از مضامین و سرودههایی که در کتاب تورات توسط یهودیان خوانده میشد زیاد استفاده مینمودند. این گونه پیوندهای نزدیک بین صهیونیستها و بهاییان راه را برای نفوذ هر چه بیشتر اسرائیل در ایران هموار نمود و سیاست رژیم پهلوی را به سوی صهیونیستها متمایل ساخت و ایران علیرغم تمام اعتراضات کشورهای اسلامی به عنوان تنها پایگاه صهیونیسم در خاورمیانه مطرح شد. هر چند با نفوذ امریکاییها در ایران از نفوذ انگلیسیها کاسته شد اما صهیونیسم که از فرقههای ساختگی انگلیسیها در مذهب یهودیت بود، توانست با حمایت بهاییان وارد ایران شود و به عنوان مهرهای انگلیسی، کاهش قدرت آنها را در ایران جبران کنند.
از دوران قاجار تا اواخر دوران پهلوی، فرقه ضاله بهاییت همواره به عنوان عامل استعمار ایفای نقش نمود و به عنوان اهرم فشار در مقابل اسلام و روحانیت قرار گرفت. علما با شناختی که از ماهیت این فرقه و وابستگی آنها به استعمار داشتند به م
مبارزه و مخالفت بر ضد آنان در اشکال مختلف پرداختند. کسانی چون شیخ فضلالله نوری، نواب صفوی وآیتالله بروجردی، حجتالاسلام فلسفی سپس امام خمینی و شاگردان ایشان همواره بهاییان را دشمن مسلمین و عاملان استعمار میشناختند و خطر آنها را به مسلمین گوشزد مینمودند. بهاییان نیز که همانند بابیه با تفکرات التقاطی وارد عرصه سیاسی شده بودند، از یک سوی در نفوذ استعمار به کشور سهیم بودند و از سوی دیگر نقش موثری در مشروعیت بخشیدن به رژیم پهلوی ایفا میکردند؛ اما برخلاف بابیه که با تکیه زدن بر فلسفه تشیع و نظام مهدویت و با رویکردی دینی در مقابله با علما قرار گرفتند، بهاییان با تفکرات التقاطی متکی بر اندیشههای غیردینی، در انجمنهای فراماسونری اهداف خود را در چهار جهت متمرکز کردند 1. در زمینه سیاسی، به لیبرالیسم و رفرمیسم 2. در زمینه اخلاقی، به رئیسم (اعتقاد به خداوند منهای باور داشتن به پیامبران و کتب آسمانی) و صهیونیسم 3. در زمینه فرهنگی، به کاسموپولیتیسم (جهان وطنی) 4. در زمینه اجتماعی، تعصب نورزیدن به ارزشهای مکتبی و اعتقاد به تساهل. از جمله روحانیونی که در مقابل تفکرات التقاطی این فرقه، موضعگیری مناسبی کرد، استاد مطهری بودند که با تألیف کتب مختلف، قاطعانه در مقابل چنین اندیشههایی ایستاد و با تکیه بر جریان فکری فقاهتی – ولایتی، اسلام ناب را در مقابل تفکرات التقاطی گروههایی چون بهاییت قرار داد. جریان فکری فقاهتی – ولایتی بر محور فعالیتهای فکری و فرهنگی استوار بود. این جریان، پارادایم جدیدی را عرضه کرد که مطابق آن، اجرای احکام الهی منوط به قبضه قدرت سیاسی و اعمال حاکمیت از سوی فقهای جامعالشرایط بود. این جریان به عنوان مبتکر اندیشه انقلاب اسلامی، اندیشههای التقاطی را به چالش کشید و بهاییان را به عنوان پشتوانه رژیم پهلوی در تنگنا قرار داد و مبانی و اصول اندیشههای آنها را مردود و بیاعتبار ساخت. بیان این گونه اندیشهها از سوی شاگردان امام خمینی، به دلیل تلاشهایی بود که از سوی رژیم شاه برای رسمیت بخشیدن به فرقه ضاله بهاییت، با طرح لایحه انجمنهای ایالتی و ولایتی در سال 1342 صورت گرفته بود.
سیاست اصلی شاه در این لایحه حمایت از بهاییت و صهیونیسم، برای اسلامزدایی و مقابله با علما بود به خصوص که با فوت مرجعیت شیعه، آیتالله بروجردی، خلاء بزرگی در تشکیلات روحانیت به چشم میخورد. نتیجه اجرای چنین لایحهای، به حذف اسلام از قانون اساسی به منزله دین رسمی کشور، و تسلط اقلیتهای ضداسلامی چون بهاییت بر امور کشور و نابودی سنتهای اسلامی و حریم اخلاقی جامعه در تساوی حقوق زن و مرد میانجامید. اما با حضور به موقع و موضعگیری هوشیارانه امام خمینی به عنوان مرجعیت شیعه، توطئهها خنثی شد. امام با تلگرافها، اعلامیهها و
سخنرانیهای خویش، علما و مردم را در مقابله با صهیونیسم و بهاییت و رژیم پهلوی به صحنه کشاند. ایشان در یکی از سخنرانیهای خویش فرمودند: این جانب حسب وظیفه شرعیه به ملت ایران و مسلمین جهان اعلام خطر می کنم. قرآن کریم و اسلام در خطر است. استقلال مملکت و اقتصاد در قبضه صهیونیستها که در ایران در لباس بهایی ظاهر شدند، است و مدتی نخواهد گذشت که با این قدرت مرگبار، تمام اقتصاد این مملکت را با تأیید عمال خود قبضه میکنند و ملت مسلمان را از هستی در تمام شئون ساقط میکنند. تلویزیون ایران، پایگاه جاسوسی یهود است و دولتها ناظر آن هستند و آن را تأیید می کنند. ملت مسلمان تا رفع این خطرها سکوت نمیکند و اگر کسی سکوت کند در پیشگاه خداوند قاهر مسئول و در این عالم محکوم به زوال است. یکی از دلایل مهم مخالفت امام با این لایحه، وحدت بهاییات با صهیونیسم برای تثبیت قدرت رژیم پهلوی و تلاش آنها برای مقابله با اسلام و علما بود. در حالی که جهان اسلام در غم اشغال فلسطین توسط اسرائیل فرورفته و تمام تلاش خویش را برای کمک به مردم فلسطین به کار برده بود، بهاییان با حمایت از صهیونیسم تمام شرایط لازم را برای نفوذ آنها در ایران فراهم نمود. آنها به منزله عوامل اسرائیل با استفاده از تمامی امکانات دربار، ارتش و دولت در خدمت اسرائیل و بر ضد مسلمین بویژه ملت ایران بودند به طوری که سران ارتش و دولت شاه، سرسپرده و گوش به فرمان سازمان بهاییت و عوامل اسرائیل بودند و اعتنایی به مقامات ایران نداشتند. و در حالی که ساواک از جمعآوری اعانات از سوی مردم برای فلسطینیان جلوگیری و آنها را ضبط مینمود و تظاهرات مردم ایران را علیه اسرائیل در هم میشکست، دستگاههای تبلیغاتی و رسانههای گروهی ایران با کمک یهودیان در اختیار صهیونیسم بینالملل قرار گرفته بود و به نفع اشغالگران فلسطین و تجاوزکاران صهیونیستی فعالیت می کرد.
اینگونه سیاستهای ظالمانه، علما را در مقابله با رژیم پهلوی مصممتر نمود و در این میان نوک حملات ایشان را متوجه بهاییان میکرد. روحانیونی چون سید عبدالکریم هاشمینژاد با تشکیل کانونهای بحث و انتقاد از بهاییت علیه اسرائیل نیز سخن گفتند. ساواک نیز ضمن بازداشت علما، توقیف روزنامهها، سرکوب تظاهرات و جلوگیری از جمعآوری اعانه برای مردم فلسطین؛ دست صهیونیستهای ایرانی را در جمعآوری اعانه و برگزاری مجالس شادی در کنیسهها و فرستادن بودجههای کلان از ثروت و دسترنج ملت ایران برای صهیونیستها باز گذاشته بود.
از دیگر عوامل مخالفت روحانیت با بهاییان، دشمنی گسترده این فرقه با شیعه و دشمنی با مسلمانان بود. یکی از سران فرقه مزبور در ماه محرم گفته بود عموم افراد بهایی باید سعی کنند از نزدیک شدن به این مسلمانان کثیف خودداری کنند. امیدوارم
در آتیه نزدیک کمر مسلمانان را با فعالیت دائم و روزافزون خود بشکنیم و بهاییت را در ایران و جهان پیشرفت دهیم. آنها در کنار این دشمنی درصدد گسترش فساد و فحشا در جامعه ایران برآمدند. زیرا آنها تعهدی به فرهنگ ملی و هویت دینی نداشتند و خود را مقید به رعایت اصول ملی خویش نیز نمیدانستند و نسبت به مردم خویش تعهدی نداشتند زیرا آنها همانند صهیونیستها تابع تفکر جهان وطنی (کاسموپولیتیسم) بودند. آنها با طرح تئوری انطباق و همسازی با جوامع گوناگون با گریز از فرهنگ ملی بیشترین صدمات را به فرهنگ ایران زدند. اسناد منتشر شده ساواک پرده از سیاستهای ضددینی این فرقه برمیدارد. در یکی از اسناد منتشر شده از فردی بهایی به نام سروان احمد نبیلی، افسر تیپ جام یاد میکند که به اشاعه و تبلیغ بهاییت در بین مردم و به ویژه افسران و درجهداران این تیپ، اقدام به ارتکاب فحشاء مینمود. و از تجارت قاچاق انسان و تحویل دختران ایرانی به شیخ حمدان، معاون نخستوزیر امارات، سخن به میان آمده است. سخنرانیها، اعلامیهها و تلگرافهای امام به علما و عکسالعمل شدیداللحن ایشان در مقابل بهاییان، دانشجویان را نیز به چالش با رژیم پهلوی کشاند. آنها همواره از رهنمودها و راهنماییهای مستقیم و غیرمستقیم امام برخوردار بودند.
نامه یکی از دانشجویان دانشگاه پهلوی شیراز به امام در اعتراض به بهاییان بازگو کننده درجه ارتباط و یکدلی دانشجویان با امام است. در این نامه از بهاییان به عنوان مزدور و عامل استعمار و صهیونیسم یاد کرده و از حمایت رژیم پهلوی از آنها سخن راندهاند و با یادآوری باشگاه حافظ، به عنوان یکی از مراکز مهم فراماسونری و جاسوسی در ایران که به دست بهاییان اداره میشد، از سیاستهای خائنانه آنها پرده برمیدارد و به حضور گسترده بهاییان در حکومت پهلوی اشاره میکند. در بخشی از این نامه آمده است: کشوری که نخستوزیرش آقای عباس هویدا، وزیر جنگش آقای سپهبد صنیعی، وزیر بهداریش آقای شاهقلی، وزیر آب و برقش آقای روحانی و طبیب مخصوص شاهش آقای سپهبد ایادی، همه بهایی و از افراد وابسته به تشکیلات جاسوسی بهاییت و صهیونیسم میباشند؛ کشوری که خریدار واپس زدههای اسرائیلی است و خلاصه در کشوری که پستها و مراکز حساس به وابستگان به صهیونیسم تقدیم میگردد و روز به روز رشتههای مهم صنعتی و تأسیسات بزرگ کشاورزی به دست آنها سپرده میشود نه تنها این اقدام شاه (بخشیدن زمین به بهاییان شیراز برای ساختن احرامگاه) در شیراز بعید نیست بلکه باید انتظار آن را داشت که نقشههای بدتر از آن هم طراحی گردد و عامل پیشگان، موبهمو اجرا کنند.
جمال عبدالناصر، رئیس جمهور مصر نیز در سال 1349ش بهاییان را جاسوس اسرائیل در جهان معرفی کرد و دفتر دبیرکل العالم الاسلامیه در اسفند 1352 در مکه
طی اعلامیهای معامله با اسرائیل و بهاییان را تحریم و از کشورهای مسلمانان خواست تا فعالیتهای این فرقه را در کشورهای خود تحریم کنند.
بعد از پیروزی انقلاب اسلامی بسیاری از بهاییان با سرخوردگی کامل از ایران خارج شدند و امروزه در کنار صهیونیسم و دشمنان انقلاب اسلامی، همواره در حال طرح و نقشه و توطئه علیه جمهوری اسلامی هستند.
استبداد همان پدیدهای که در طول تاریخ ایران، مسیر طبیعی خود را بدون هیچ مانعی طی نموده و ایرانیان نیز بدان خو کرده بودند، در عصر قاجار با پدیدهای دیگر به نام استعمار همراه شد و بستر مناسبی را برای ورود کشورهایی چون انگلستان فراهم نمود که به دنبال کسب منافع اقتصادی در خاورمیانه بودند، اما از همان آغاز، این دو پدیده با یک مانع جدی به نام علمای شیعه روبهرو شدند. علما در عصر قاجار برخلاف دوران قبل که در کنار حاکمیت قرار داشتند روز به روز از سلاطین قاجار فاصله گرفتند و قدرت استبداد و استعمار را به چالش و مبارزه کشاندند. انگلیسیها برای حفظ جایگاه خویش از هرگونه حربه برای ضربه زدن به علمای شیعه استفاده نمودند. مطالعه اسناد و مدارک این دوره نشان میدهد که انگلیسیها از تمام بحرانهای موجود در ایران به نفع خویش استفاده نمودند از جمله اختلاف بین علمای اخباری و علمای اصولی شیعه که از درون این اختلافات، فرقهای بابیه و بهاییت بیرون آمدند. انگلیسیها با حمایت از این فرقهها و تشویقشان به حضور در محافل ماسونی به حیات سیاسی خویش در ایران تا پایان حکومت پهلوی ادامه دادند؛ اما در این میان علمای شیعه نیز در این دوره فعالتر از گذشته نه تنها در مقابل استبداد و استعمار آگاهانه و هوشیارانه عمل کردند بلکه در مقابل سرسپردگان آنها نیز کوچکترین غفلتی از خود نشان ندادند. نتیجه چنین تلاشی نه تنها حذف استبداد و استعمار در ایران بود بلکه با پیروزی انقلاب اسلامی بهاییان نیز به آرزوی دیرینه خویش مبنی بر به رسمیت شناخته شدن فرقه بهاییت در ایران نرسیدند و رهبران آنها با ناکامی از ایران خارج شدند.
راعی گلوجه، سجاد، قاجاریه، افغانستان و قراردادهای استعماری، تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، تهران، 1380، ص 18.
کرزن، جورج. ن، ایران و قضیه ایران، ترجمه غلامعلی وحید مازندرانی، جلد دوم، تهران، شرکت علمی و فرهنگی، 1367، صص 327-326؛ ویلز، سفرنامه، ترجمه غلامحسین قراگوزلو، تهران 1368، صفحه 355-
291-153؛ ناظمالاسلام، کرمانی، تاریخ بیداری ایرانیان، به اهتمام علیاکبر سعیدی سیرجانی، ج 1، تهران، انتشارات آگاه، تهران، 1362، صص 105-99؛ کاتوزیان، تضاد دولت و ملت، ترجمه علیرضا طیب، تهران، نشر نی، 1384، ص 104-73.
قاجاریه، افغانستان و قراردادهای استعماری، ص 28.
برای اطلاع بیشتر ر.ک: هوشنگ مهدوی، عبدالرضا، تاریخ روابط خارجی ایران، تهران، انتشارات امیرکبیر، 1369، صص 236-232.
فوران، جان، مقاومت شکننده، تاریخ تحولات اجتماعی ایران، ترجمه احمد تدین، تهران، انتشارات خدمات فرهنگی رسا، 1380، ص 22.
همان، ص 223.
تاریخ روابط خارجی ایران، صص 223-218.
همان، ص 289.
برای اطلاع بیشتر ر.ک: کریمی زنجانی، محمد، امامیه و سیاست، تهران، انتشارات نی، 1380، ص 102.
لمبتون، آن. کی. اس، دولت و حکومت در اسلام، ترجمه سیدعباس صالحی و محمدمهدی فقیهی، تهران، انتشارت عروج، 1371، صص 436-427. همچنین ر.ک: جعفریان، رسول، صفویان در عرصه دین، فرهنگ و سیاست، ج اول، قم، انتشارات پژوهشکده، حوزه و دانشگاه، 1379، صص 249-191.
ناظمالاسلام، کرمانی، صص 45-11.
زاهدانی، سیدسعید، بهائیت در ایران، تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1380، ص 287.
نامدار، مظفر، استعمار و مسلکهای شبه دینی، مجله ایام تهران، شماره 29، 1382، ص 48.
فضایی، یوسف، تحقیق در تاریخ و عقاید شیخیگری، بهاییگری و کسروی گرایی، تهران، انتشارات آشیانه کتاب، 1381، صص 95-86.
برای بررسی این شورشها، ر.ک: خورموجی، محمدجعفر، حقایقالاخبار ناصری، به کوشش حسین خدیوجم، تهران، نشر نی، 1363، صص 59-58.
فضایی، همان منبع، ص 57.
فریدنی، مشایخ و شهیدی، عبدالحسین، دایرهالمعارف تشیع، ج سوم، تهران، نشر شهید سعید محتبی، تهران، 1375، ص 4.
آبراهامیان، یرواند، ایران بین دو انقلاب، ترجمه احمد گلمحمدی، محمدابراهیم فتاحی، تهران، نشر نی، 1384، ص 23.
اعتضادالسلطنه، فتنه باب، با مقدمه عبدالحسین نوایی، تهران، نشر علم، 1377، ص 16.
افراسیابی، بهرام، تاریخ جامع بهاییت، تهران، نشر مهر نام، 1382، ص 271.
به نقل از اخبار امری سال 1351 شمسی، ص 183، مظفر نامدار، مجله ایام، شماره 29، 1382، ص 49.
فقیه حقانی، موسی، مجله ایام، شماره 29، 1382، ص 18. همچنین برای حمایت از بهاییان از سوی انگلیسیها، ر.ک: سفرنامه ویلز، صص 205-203-198.
فقیه حقانی، موسی، مجله ایام، شماره بیست و نه، ص 19.
زیباکلام، سنت و مدرنیته، انتشارات روزنه، تهران، 1377، ص 271.
رایت، دنیس، ایرانیان در میان انگلیسیها، ترجمه کریم امامی، تهران، انتشارات نشر فروزان، 1385، ص 300.
همان منبع، ص 301.
همان منبع، ص 308.
مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، تهران، اسناد فراماسونری در ایران، ج اول، 1380، ص 34؛ همچنین ر.ک: فراماسونرها، روتارینها و لاینزهای ایران، تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1377.
همان منبع، ص 35.
میر، حسین، تشکیلات فراماسونری در ایران، تهران، انتشارات شرکت چاپ و انتشارات علمی، 1376، ص 207.
ذاکر حسین، عبدالرحیم، مطبوعات سیاسی ایران در عصر مشروطیت، تهران، انتشارات دانشگاه تهران، 1357، ص 65.
کسروی، احمد، تاریخ مشروطه، تهران، انتشارات امیرکبیر، 1370، ص 420.
دوانی، علی، نهضت روحانیون ایران، ج اول، تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1377، ص 121.
مطبوعات سیاسی ایران در عصر مشروطیت، ص 67.
فقیه حقانی، موسی، بهائیت و سرویس اطلاعاتی انگلستان، مجله ایام، شماره بیست و نه، تهران، 1386، ص 41.
ناظمالاسلام، کرمانی، تاریخ بیداری ایرانیان، ص 456.
مدنی، سیدمحمد، مجله ایام، ص 41.
بامداد، مهدی، شرح رجال ایران، ج 1، انتشارت زوار، تهران، 1378، ص 15.
رضازاده ملک،رحیم، انقلاب مشروطه ایران (به روایت اسناد وزارت امور خارجه انگلیس – (کتاب آبی)، انتشارات مازیار، تهران، 1377، صص 285-282.
امیرعباس هویدا به روایت اسناد، ج 2، تهران، مرکز بررسی اسناد تاریخی، 1384، ص 10.
همان منبع، ص 319.
منصوری، جواد، تاریخ قیام پانزده خرداد به روایت اسناد، تهران، ج 1، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1377، ص 324.
همان، ص 319.
اسناد فراماسونری در ایران، ص 45.
طباطبایی، محمدحسین، نفوذ فراماسونری در مدیریت نهادهای فرهنگی ایران، تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1380، صص 37-29.
همان، ص 113.
اسناد فراماسونری در ایران، ص 56.
ازغندی، علیرضا، روابط خارجی ایران، تهران، نشر قومس، 1384، ص 247.
تاریخ قیام پانزده خرداد به روایت اسناد، ص 325.
همان، ص 326.
نفوذ فراماسونری در مدیریت نهادهای فرهنگی ایران، ص 114.
همان.
امیرعباس هویدا به روایت اسناد، ص 10.
فردوست، حسین، ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، تهران، انتشارات اطلاعات، 1369، صص 203-202.
تاریخ قیام پانزده خرداد به روایت اسناد، ج 1، صص 6-1.
تاریخ جامعیت بهائیت، صص 658-657.
برای اطلاع از تلاش انگلیسیها در شکلگیری صهیونیسم، ر.ک: احمدی، حمید، ریشههای بحران در خاورمیانه، تهران، انتشارات مؤسسه کیهان، 1369، ص 17.
نهضت روحانیت ایران، ص 257.
تشکیلات فراماسونری در ایران، ص 35.
شفیعیفر، محمد، مبانی فکری انقلاب اسلامی، قم، دفتر نشر معارف، 1378، ص 325.
تاریخ قیام پانزده خرداد به روایت اسناد، ج 1، ص 231؛ همچنین ر.ک: میلانی، محسن، شکلگیری انقلاب اسلامی از سلطنت پهلوی تا جمهوری اسلامی، تهران، انتشارات نو، 1381، صص 108-107؛ عمید زنجانی،
عباسعلی، انقلاب اسلامی ایران، قم، دفتر نشر معارف، 1381، صص 137-132.
آیتالله خمینی، روحالله، صحیفه نور، ج 1، تهران، مرکز مدارک فرهنگی انقلاب اسلامی، 1361، ص 34.
تاریخ قیام پانزده خرداد به روایت اسناد، ج 1، صص 332-331.
روحانی، حمید، نهضت امام خمینی، ج 2، تهران، سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی، 1364، ص 333.
همان، ص 234.
یاران امام به روایت ساواک، تهران، مرکز بررسی اسناد تاریخی وزارت اطلاعات، 1377، صص 217-216.
نهضت امام خمینی، ج 2، ص 245.
تاریخ قیام پانزده خرداد به روایت اسناد، ج 1، ص 323.
همان، ص 320.
همان، ص 321.
نهضت امام خمینی، ج 2، ص 667.
تاریخ قیام پانزده خرداد به روایت اسناد، ج 1، ص 329.
احمدرضا بردبار
در واپسین سالهای سده هجدهم میلادی، حوزه سوداگری و دلبستگیهای سیاسی، دیپلماسی و نظامی انگلستان بیش از پیش در منطقه خلیج فارس رو به گسترش بود. با این حال انگلستان نمیتوانست به ویژگیهای حاکم بر منطقه خلیج فارس و همسایگان خاوری ایران بیاعتنا بماند، به ویژه آن که رقیبانی سرسخت مانند فرانسه و روسیه تزاری در همین منطقه منافعی را جستجو میکردند. پس از برقراری حکومت ناپلئون بناپارت در فرانسه، انگلیس بیش از پیش نگران منافعش در هندوستان شد زیرا ناپلئون نقشه یورش زمینی به هندوستان را میکشید و احتمال میرفت که فرانسه و روس در راه دستیابی به هند همدست شوند.
ایران در سده هجدهم میلادی نسبت به ممالک اوپایی که در آنها مناسبات سرمایهداری رشد و توسعه مییافت، به کشور کشاورزی عقب ماندهای بدل شده بود. اما با وجود عقبماندگی اقتصادی و اجتماعی هنوز مستعمره دولتهای اروپایی نبود. بر اثر دسایسی که از جانب استعمارگران انگلیسی و فرانسوی و روسی اعمال میشد و در پی جنگهای روس و ایران؛ انگلیس و فرانسه درصدد برآمدند که ایران را به عنوان وسیلهای در مناقشات میان خود علیه روسیه تزاری وارد کنند. تماس انگلیس و الزاماً کمپانی هند شرقی با ایرانیان اعم از تماسهای بازرگانی و یا دیپلماسی از آغاز قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم میلادی با انعقاد قراردادهای بعدی انگلیس از جمله قراردادهای 1907 و 1919 بستگی کامل دارد.
انگلیسیها در دو زمینه اقتصادی و فکری به ایران هجوم آوردند. بعد از جنگ ایران و روس و پذیرش معاهدههای ننگین گلستان و ترکمانچای، بریتانیا که میخواست از
رقیب خود عقب نماند و از افغانستان به عنوان منطقهای حایل در برابر تزارها و پادشاهان قاجار استفاده کند، نواحی جنوبی ایران را اشغال و قرارداد پاریس را به شاه تحمیل کرد. شاهان قاجار در نتیجه این قراردادها تبریز و نواحی جنوبی را بازپس گرفتند و جامعه بینالملل آنها را حاکمان قانونی و مشروع ایران شناخت. اما در مقابل، گرجستان و ارمنستان را از دست دادند و از همه ادعاهای خود نسبت به افغانستان چشم پوشیدند. در این دوره امتیازات بسیاری به قدرتهای بزرگ از قبیل انگلیس واگذار گردید و آنها توانستند مراکز کنسولی و تجاری خود را در همه جای ایران دایر نمایند و تجار خود را از مشکلاتی مانند پرداختهای زیاد گمرکی، تعرفههای داخلی، محدودیتهای مسافرت داخلی و قضاوت دادگاههای شرقی آسوده کنند. این معاهدات دیپلماتیک آغازگر نفوذ اقتصادی آنها در داخل ایران بود. قراردادهای بسیاری که در دوران قاجار و بعد از آن به انگلیسیها داده شد، گواهی بر این مدعاست. این امتیازات به خصوص در دوران حکومت ناصرالدین شاه به آنها داده میشد.
عصر شکار امتیاز که کرزن به درستی آن را شبیخون بینالمللی توصیف میکند در سال 1251 آغاز شد. بارون ژولیوس دورویتر انگلیسی، با پرداخت چهل هزار پوند و 60 درصد سود حاصل از امتیاز گمرکات، امتیاز انحصاری تأسیس یک بانک دولتی، بهرهبرداری از معادن (به جز معادن طلا، نقره و سنگهای قیمتی)، حق احداث راهآهن و تراموا، آبراهها و قنوات و امور آبیاری، ایجاد جادهها، خطوط تلگراف و کارخانههای صنعتی را به مدت هفتاد سال و اجاره تمام گمرکات و صدور انحصاری هرگونه محصولات به ایران برای مدت 25 سال را خریداری نمود. به نوشته کرزن این قرارداد دربرگیرنده تسلیم کامل همه منابع یک دولت به خارجیهاست که مانند آن هرگز به وهم و گمان احدی درنیامده و در تاریخ سابقه نداشته است. گرچه امتیاز رویتر لغو شد؛ اما فروش امتیازات همچنان ادامه داشت. رویتر امتیاز استخراج معادن و تأسیس بانک را که بعدها به بانک شاهنشاهی تبدیل شد، حفظ کرد. اداره تلگراف هند و اروپایی انگلیس به همراه شرکت انگلیسی تلگراف هند و اروپا، قراردادهایی مبنی بر گسترش خطوط تلگراف از اروپا به هند را از طریق ایران، با دولت ایران امضا کردند. شرکت انگلیسی برادران لینچ خط کشتیرانی در رودخانه کارون را تا شوشتر گشودند و راه شوشتر تا اصفهان را توسعه دادند. بانک شاهنشاهی بریتانیا امتیاز انحصار چاپ اسکناس، اجازه توسعه شعبهها در ایالات و حق جمعآوری عوارض بیشتر جادههای جنوبی را به دست آورد. علاوه بر اینها امتیازات حساسی در طول این دوران به انگلیسیها واگذار گردید. امتیازات تنباکو، دارسی و غیره به بریتانیا داده شد. آنها در ادامه راه هم توانستند نفوذ خود را در ایران حفظ کنند و این نفوذ را در جریان انقلاب مشروطیت و بعد از آن در
دوران احمدشاه با قرارداد 1919 گسترش دادند. (اگرچه در این مورد ناکام ماندند) اما به هر حال در جریان جنگهای جهانی اول و دوم سپس کودتای 1332 علاقه خود را به بهرهبرداری هر چه بیشتر از کشوری چون ایران نشان دادند. اکنون برآنیم تا در این مقوله پارهای از اقدامات و ترفندهای این استعمار کهنه را در مقاطعی از تاریخ ایران بنمایانیم و گوشهای از سیاست خدعهآمیز آن را آشکار سازیم.
در پایان قرن هجدهم میلادی انگلستان جای پای خود را در کشور هند، محکم کرد و مصمم به نفوذ سیاسی در خلیج فارس و کشورهای اطراف آن گردید. استدلال بیاساس دولت انگلیس در استعمار مردم جزایر و کشورهای حاشیه خلیج فارس با رواج این نظریه که میگفتند: «حاکمیت بر خلیج فارس متعلق به حکومتی است که بر هند حاکم باشد.» آغاز شد. بر اساس این نظریه انگلستان در 1213 متوجه سلطاننشینی مسقط شد. سپس قراردادی مبنی بر قبول برتری ناوگان انگلیس در خلیج فارس با سلطان عمان امضا کرد که بر اساس آن، مسقط اولین پایگاه استعمار انگلیس و شبه جزیره عربستان تبدیل شد. همچنین انگلیس به بهانه مبارزه با دزدان دریایی کرانههای ساحلی شبه جزیره عربستان را تصرف نمود. در حالی که انگلیس آن را دستآویزی برای غارت منطقه قرار داده بود. البته اسناد حضور دزدان دریایی انگلستان در این زمان در خلیج فارس وجود دارد. انگلیسیها جزیره ایرانی بحرین را تحت کنترل خود درآوردند و بعدها در 1278 آن را تحت قیمومیت خود گرفتند. نیروهای انگلیسی با ورود به بندر لنگه تعدادی کشتی را به آتش کشیدند. در پی اعتراض دولت ایران، انگلیس نیروهای خود را از رأسالخیمه به قشم منتقل کرد.
از سال 1297ق تجاوز نیروهای انگلیسی به چهار جزیره ایرانی سیری، تنب بزرگ، تنب کوچک و ابوموسی آغاز شد و به دنبال آن اختلافات طرفین رو به فزونی نهاد. ایران جزیره سیری را تحت حاکمیت خود درآورد و زمانی که قصد گسترش حاکمیت خود بر دیگر جزایر را داشت با مخالفتهای شدید بریتانیا روبهرو شد. انگلستان همواره نسبت به حقوق حقه ملت ایران در این منطقه بیاعتنا بود و در پی سیاستهای استعماری خود و تصرف این جزیرهها بود.
باید سیاست بریتانیا را از اوایل سلطنت فتحعلی شاه بویژه از سال 1215ه ق به بعد به دو دوره تقسیم کرد. نخستین دوره مصادف با ورود هیأتهای نظامی انگلیس به دربار ایران برای عقد قراردادهای نظامی جهت جلوگیری از حمله احتمالی فرانسه به کشور هند است؛ اما آغاز دوره دوم فعالیت دولت انگلیس از سال 1277ق به بعد با تأسیس
مؤسسات تا تلگراف هند و اروپا در ایران شد. با دایر شدن این مؤسسات، فعالیت جاسوسی انگلیس در ایران به مراتب از عملیات نظامی آنها شدیدتر شد و دولت انگلیس آن چنان از مستخدمین محلی تلگرافخانههای خود سوءاستفاده میکرد که هرگز از یک عنصر اطلاعاتی انگلیس میسر نبود. دولت انگلیس زمینه را برای دایر نمودن شبکه وسیع ارتباطات تلگرافی، پستی و خطوط آبی برای حفظ تماس با هند مهیا میکرد و مسئولیت این امر را از مدتها پیش به عهده هیأت بررسی فوقالعاده به ریاست کونل واگذار و به صفحات خلیج فارس روانه کرده بود. با حمله ایران به افغانستان، بریتانیا نیز در مقابل ایران واکنش نشان داد و جزیره خارک را به تصرف خود درآورد. ایران چون از بیرون راندن نیروهای انگلیس از خاک خود درمانده شد مجبور به رها کردن افغانستان در قبال آزادی مناطق اشغال شده گردید. این عمل منجر به ازدیاد بیش از حد نفوذ انگلستان در ایران شد تا آنجا که عهدنامهای بین طرفین امضا شد و بریتانیا مجوز استقرار مأمورین کنسولی و بازرگانیاش را در ایران بویژه در شهرهای موردنظر به دست آورد و تعهداتی مبنی بر حفاظت از جان و مال اتباع خود از دولت ایران کسب نمود. با امضای این قرارداد، عقبنشینی ایران در مقابل انگلیس آغاز شد.
بعد از این، سیاست انگلیس را در دو محور میتوان دستهبندی کرد: 1. تضعیف قدرت مرکزی و جدا کردن بخشهایی از سرزمین ایران 2. در اختیار گرفتن کلیه منابع و امکانات مالی کشور برای اجرای سیاست نفوذ تدریجی و تحتالحمایه کردن ایران و ضمیمه کردن آن به محور قدرتمند استعمار انگلیس در هند.
از طرف دیگر سیاست استعمار انگلیس در داخل ایران با مشکلاتی مواجه بود که باید آنها را مرتفع مینمود. ایرانیان جمعیتی سنتی و مذهبی بودند و تعصب خاصی نسبت به سرزمین خود داشتند. عنصر مذهب و ملیت دو مؤلفه مهم بر سر راه بریتانیا بود. راهحل اصلی انگلیس برای برداشتن موانع یاد شده، زیر سئوال بردن شخصیت و هویت ایرانی و تحقیر ارزشهای آنان بود. استعمار کهنه از سیاست تفرقهافکنی استفاده نمود و با برجسته کردن ضعفهای قومیتهای مختلف ایرانی آنها را در مقابل یکدیگر قرار میداد.
دستاندازی روسیه به قفقاز جنوبی و مرکزی که جزیی از خاک کشور ایران محسوب میشد در واقع نقض استقلال و تمامیت ارضی ایران بود و همین امر باعث به وجود آمدن جنگ بین ایران و روسیه گردید. این جنگها در دو دوره بین دو کشور اتفاق افتاد. در دوره اول ایران با وساطت انگلستان مجبور به پذیرفتن عهدنامه ننگین
گلستان گردید. بر اساس این عهدنامه شوم و خفتبار، قسمتی از سرزمین ایران، یعنی گرجستان از دست رفت. همچنین قسمتهایی چون باکو، شیروان، شکی، گنجه، موقان دربند و قراباغ به روسیه واگذار شد. طی این قرارداد ایران حق کشتیرانی در دریای خزر را به روسیه داد و مجبور به اعطای برخی مزایای گمرکی به آنها شد. اما در دوره دوم جنگها، باز هم پیمان نامه ننگین دیگری با وساطت انگلستان بر ایران تحمیل شد. در پیماننامه ترکمنچای شرایط سختتری به دولت ایران تحمیل شد.
عهدنامههای گلستان و ترکمنچای تأثیرات مخربی بر ساختار اقتصادی، سیاسی و یا حتی اجتماعی ایران وارد آورد. ضربات جبرانناپذیر این پیماننامهها سالها بر دوش ایرانیان سنگینی میکرد و سایه مرگبار خود را بر آنان افکنده بود. در این میان نقش استعمار انگلستان در برقراری این پیمانها با اهمیت است. با بررسی نقش انگلیس در انعقاد این قراردادها بهتر میتوان به ماهیت فریبکارانه این کشور در قبال سرزمین ایران پی برد.
روسیه با عقد قراردادهای گلستان و ترکمنچای نفوذ سیاسی خود را در ایران برقرار ساخت. یکی از علل شکست ایران در جنگهای قفقاز و تسلیم دربار ایران در برابر مطامع استعماری روسیه، سیاست شوم استعماری انگلیس بود. در زمینه جنگهای ایران و روس نیز سیاست خائنانه انگلیس که در خفا با دولت تزاری روس هم داستان شده بود، شاه و درباریان ایران را فریفت و با وجود آنکه طبق پیمان با ایران ملزم بود که از ایران در برابر حملات دولت ثلاث حمایت نماید، هنگام ضرورت از کمک و یاری چشم پوشید و ایران را در برابر حریف زورمندی مانند روسیه تنها گذاشت. انگلستان در جنگهای ایران و روسیه هنگام پرداخت غرامت جنگ، چون شاه را برای تهیه وجه در مضیقه مالی دید با پرداخت دو میلیون ریال او را وادار کرد تا از ماده پنجم قرارداد ایران مبنی بر کمک به ایران هنگام حمله دولت ثلاث به این کشور چشمپوشی کند و آن ماده از قرارداد را که تا حدی صراحت داشت، لغو نماید.
این قرارداد را اوزلی با میرزا محمد شفیع خان، صدراعظم امضا نمود که به عهدنامه مفصل مشهور است و در واقع مکمل عهدنامه مجمل به شمار میرود. به موجب این عهدنامه، دولت انگلستان متعهد میشد هر وقت دولت ثالثی به ایران حمله کند اسلحه و مهمات و کمک نظامی به ایران بدهد و ضمناً کمک مالی خود را در زمان جنگ طبق قول اوزلی به دویست هزار تومان در سال افزایش دهد. دولت انگلیس در اجرای مفاد این قرارداد مبلغ ششصد هزار تومان بابت کمک مالی پرداخت نشده سه سال گذشته و همچنین سی هزار قبضه تفنگ و بیست عراده توپ تسلیم دولت ایران کرد و سی نفر مهندس و معلم نظامی به ایران فرستاد تا فنون جنگ را به سربازان ارتش ایران بیاموزد.
فتحعلی شاه بر اساس وعدههای انگلیسیها و به اتکای این عهدنامه در مسیر معادلات نابهجایی قرار گرفت که نتیجه آن شکست و جدایی قطعی ایالات قفقاز ایران بود. اوزلی هم در نهایت کوشش خود را در حفظ منافع دولت متبوعش به کار برد. وی مأموریت خود را با موفقیت به پایان رساند و بازگشت. یک سال بعد از انعقاد قرارداد انگلستان، دولت انگلیس وزیرمختار جدیدی به نام سر هنری الیس به تهران فرستاد. او قرارداد دیگری به ایران به امضا رساند که به عهدنامه تهران معروف شد. این قرارداد هم مانند همان قرارداد قبلی حاوی کمک انگلیس به ایران در جنگ و پرداخت کمک مالی بود.
انگلیسیها قصد جلوگیری از نفوذ روسیه به ایران و یا تعدیل آن را داشتند. از این رو نمیخواستند بعد از حمله روسیه و اشغال ایران، این سرزمین تحت سلطه کامل آنها درآید؛ پس خواهان تمیل قراردادهای صلح به ایران شدند و برای امضای آن هم پادرمیانی نمودند. مکدونالد، وزیرمختار وقت انگلیس که از پیشرفت روسها و خطر سقوط تهران به شدت نگران بود و امیدی هم به نتیجه جنگ بین نیروهای فتحعلی شاه و آریستوف نداشت به اردوی شاه پیوست و پیشنهاد میانجیگری داد. فتحعلی شاه هم که قبلاً از روبهرو شدن با دشمن زورمند و فاتح بیمناک بود فوراً پیشنهاد را پذیرفت. مذاکرات صلح در حضور نماینده انگلیس منجر به تنظیم قرارداد آتش بس شد. زمانی که به موجب قرارداد ترکمنچای قرار شد ژنرال پاسکیویچ پس از دریافت 5/2 میلیون تومان بابت قسط اول غرامت جنگ به قشون خود فرمان عقبنشینی دهد و دولت ایران برای پرداخت 5/1 میلیون تومان قسط دوم پول به انگلیس متوسل شد؛ دولت انگلیس پاسخ داد چون ایران در حمله به روسیه مقدم بوده است، لذا استحقاق دریافت کمک مالی را ندارد و به همین جهت از پرداخت آن خودداری نمود. اما پیشنهاد کرد مبلغ 250 هزار تومان مشروط بر این که عهدنامه تهران اصلاح و دو ماده مربوط به کمک مالی و هزینه قشون از آن حذف گردد به ایران پرداخت شود. ایران هم به ناگزیر مجبور شد شرط انگلیس را بپذیرد و قرارداد را اصلاح نماید.
از سوی دیگر انگلیس در پی سیاست تحدید حدود مرزی و تضعیف دولت ایران بود. نخستین دستاندازی به حدود مرزی، پس از انعقاد قرارداد ترکمنچای بین ایران و روسیه به کمک سرهنگ ویلیام مون تیث، از مرزهای شمال غربی آغاز شد. کمیسیون مختلط مرزی ایران و عثمانی با حضور نمایندگان روسیه و انگلیس به تعیین مرزهای ایران و عثمانی پرداخت. در این کمیسیون سه کمیسر عالیرتبه انگلیسی حضور داشتند. در نتیجه تصمیمگیری این هیأت بخش جنوبی مرز کنونی بین ایران و عراق باعث اختلاف بین این دو کشور شد و جنگ هشت ساله را پیش آورد. در تعیین سرحدات
ایران و هند هم یک انگلیسی انتخاب گردید. کمیسر انگلیس مرزهای هند و افغان را که میتوانستند در ناحیه بلوچستان و افغانستان دو پایگاه مهم نیوهای انگلیس باشند به داخل ایران کشاندند و این اختلافات مرزی به نفع دولت بریتانیا بین ایران و افغانستان پایان گرفت. مرز جدید از نقطهای به نام جاسک در داخل بلوچستان آغاز و به طول چهارصد کیلومتر در شرق چابهار به ساحل دریای عمان ختم گردید و به این ترتیب در اجرای سیاست کوچک کردن سرزمین ایران، قسمت اعظم بلوچستان به دست گلداسمید از ایران جدا شد و نامبرده در ازای این خدمت از دربار بریتانیا لقب سر گرفت. بعدها بر سَر این مرزها اختلافات تازهای به وجود آمد که باز هم پای انگلیس در میان بود. در علامتگذاری جدید بین طرفین بر سر مسئله هیرمند اختلاف پیش آمد و حل نشد. اما در نهایت بخشهای عظیمی از این ناحیه از ایران به نفع انگلستان جدا گردید.
انگلیسیها علاقه چندانی به هرات نداشتند و حتی ایرانیها را برای حمله بدانجا تشویق میکردند، تا زمان شاه افغان را از اجرای نقشههایش در پنجاب باز دارند. چندی بعد که عهدنامه انگلستان و ایران در سال 1814 به امضا رسید، دولت بریتانیا در آن رسماً متعهد شد که در مناقشات بین ایران و افغانستان مداخله نکند مگر آن که هر دو طرف از آن دولت تقاضای پادرمیانی کنند. اما وحشت فزاینده انگلیسیها از آنچه تهدید روسها نسبت به هندوستان خوانده میشد، موجب ارزیابی دوباره موقعیت و تغییر شدیدی در وضع انگلیسیها گردید. از آن زمان به بعد شهر هرات از نظر انگلیسیها دژی حیاتی در خط استحکامات خارجی هندوستان محسوب شد و اگر این شهر به دست ایرانیها می افتاد، به گمان سیاستمداران انگلیسی، این امر به رخنه نفوذ روسها در منطقه جنوب کوههای هندوکش منجر میشد. از این رو یک رکن مهم از ارکان مهم سیاست خارجی بریتانیا این شد که از سقوط شهر هرات و افتادن آن به دست ایرانیها جلوگیری کنند آن هم درست در زمانی که زمامداران ایرانی برای جبران اراضی از دست رفته خود در آذربایجان و قفقاز متوجه هرات و سیستان میشدند.
شکستهای ایران از روسیه و انعقاد معاهدات گلستان و ترکمنچای موجب بروز شورش میان عشایر ساکن شرق ایران شد و دست عمال انگلیس در این شورشها به وضوح مشهود بود. به نظر دولت انگلیس و حکومت هند نفوذ روسیه در اثر قراردادهای مزبور در ایران افزایش یافته و لازم بود هر چه زودتر افغانستان به صورت حدفاصل و حریم امنیتی هندوستان درآید. از این رو در میان قبائل افغانی شروع به
تبلیغ علیه ایران نمود و ماجرای جنگهای قفقاز و شکستهای ایران را در میان افغانها شایع کردند تا به آنها ثابت کنند که با حمایت انگلستان قادر خواهند بود در مقابل دولت ایران مقاومت ورزند.
با پایان دوره دوم جنگهای ایران و روسیه، فتحعلی شاه متوجه شورش ایالات شرقی شد و عباس میرزا را مأمور سرکوبی یاغیان کرد. عباس میرزا توانست خراسان و سیستان و بلوچستان را آرام کند و امنیت را در سراسر این صفحات برقرار سازد. آن گاه به کامران میرزا، که چند سالی از پرداختن خرج سالیانه خودداری کرد، اخطار داد در پرداخت بدهی خود اقدام کند. با امتناع وی به پسرش محمد میرزا دستور داد در رأس سپاهی عازم تسخیر هرات گردد. این دستور ولیعهد برخلاف تمایل و نظر انگلیسیها بود که در خفا از کامران میرزا حمایت میکردند و لذا آن قدر در نهان و آشکار علیه وی کارشکنی کردند که عباس میرزا مجبور شد به تهران بیاید و پدرش را از واقعیت اوضاع خراسان و هرات مطلع سازد.
محمدمیرزا بعد از رسیدن به مقام پادشاهی با وجود مخالفت انگلیس به هرات لشکر کشید و شهر را به محاصره درآورد، ولی این بار به علت فشار شدید انگلیسیها مجبور به بازگشت به تهران شد. این نقض آشکار تعهد انگلیسیها در عهدنامه تهران بود، مبنی بر اینکه از دخالت در مناقشات بین ایران و افغانستان خودداری کنند مگر آنکه طرفین دعوا آنان را به میانجیگری بخوانند.
وزیرمختار بریتانیا در تهران در آن هنگام دکتر جان مکنیل از سردمداران مکتب سیاسی ضد روسیه بود. او همچنین با ایرانیان آشنایی نزدیک داشت و از سال 1821 به عنوان پزشک معالج سفارت به ایران آمده بود و مأموریتش همواره تمدید میشد. در سالهای بعد، دکتر مکنیل در مذاکرات منجر به عقد پیمان ترکمنچای که به موجب آن ایرانیها در ازای صلح با روسها بقیه اراضی خود را در شمال رود ارس از دست دادند و غرامت سنگینی نیز به روسها پرداختند، نقش مهمی بازی کرد. دکتر مکنیل شخصیت تحکمآمیزی داشت و به حفظ موقعیت بریتانیا در آسیا سخت معتقد بود. در سال 1838 که محمدشاه در تدارک لشکرکشی به هرات بود، مکنیل افسران انگلیس وابسته به هیأت نظامی بریتانیا را از همراهی سپاه ایران منع کرد. سپس به خاطر ترغیب محمدشاه به فراخواندن نیروهایش، شخصاً به اردوی همایونی در بیرون شهر هرات رفت و در طی ملاقاتهایش با شاه خواستههای خفتبار بریتانیا را یکی پس از دیگری مطرح کرد: فراخوان سپاهیان ایران از هرات، مجازات کسانی که مسبب دستگیری و تنبیه چاپار سفارت بودند، عزل حاکم بوشهر و غیره. در همین زمان مکنیل از شاه خواست فرمانی صادر کند که در آن دولت ایران حق دستگیری و تنبیه مستخدمان
انگلیسی را بدون مراجعه به سفیر انگلیس از خود سلب نماید. او همچنین خواستار انعقاد عهدنامه بازرگانی بین انگلیس و ایران شد که در آن حقوق کنسولی اعطا شده به روسها، به انگلیسیها نیز عیناً تفویض شود. محمدشاه در آغاز با خواسته مکنیل موافقت کرد اما بعد با تکیه بر پشتیبانی روسیه زیر قول خود زد. مکنیل اشغال اراضی افغانستان توسط ایران را از نظر دولت بریتانیا اقدامی خصمانه خواند و از این رو نیروهای انگلیسی در جزیره خارک پیاده و آماده حمله به خاک ایران شدند. شرط حمله نکردن آنها به ایران عقبنشینی نیروهای ایران از هرات بود. این اتمام حجت سرانجام شاه را وادار به تسلیم کرد و سپاهیان ایران از محاصره هرات دست کشیدند. محمدشاه از آن پس مکنیل را مسئول شکست و حقارت خود میدانست. آنها حتی شاه ایران را در قبال بازداشت چاپار سفارت و عدم حرفشنوی مجبور به عذرخواهی کردند و بدین ترتیب ایران را از منطقه هرات که جزئی از ایران بود محروم ساختند.
در 1783م که ایران شاهد منازعات خونین جانشینان کریم خان زند بود اعراب قبیله عقوب مقیم شبه جزیره عربستان، بحرین را تصرف و یکی از شیوخ خود را به حکمرانی این مجمعالجزایر منصوب کردند. از سوی دیگر سید سلطان بن ثانی سلطان، مسقط و عمان و بنادر جنوب ایران مانند گواتر، جاسک، چابهار و بندرعباس را به انضمام جزایر هرمز و قشم را به تصرف خود درآورد. در این هنگام دولت ایران به قدری ضعیف و گرفتار اختلافات داخلی بود که نتوانست هیچ عکسالعملی نشان بدهد. اما وقتی آقا محمدخان قاجار به سلطنت رسید شیخ نصر خان آل مذکور از رؤسای عشایر طرفدار ایران را به حکومت بحرین منصوب کرد و تصمیم گرفت سلطان مسقط و عمان را گوشمالی دهد. سید سلطان ترسید و نمایندهای نزد والی فارس فرستاد و از در دوستی درآمد و به وسیله او فرمانی از آقا محمدخان گفت مبنی بر آنکه بندرعباس و جزایر هرمز و قشم به مدت 75 سال به اجاره او واگذار شده بود. در مقابل، وی نیز متعهد شد سالی شش هزار تومان بابت مالالاجاره بپردازد. پس از صدور این فرمان قدرت سید سلطان افزایش یافت و شروع به دست اندازی به نواحی اطراف نمود. آقا محمدخان که از جسارت وی ناراحت شده بود در اوایل 1797 به شیخ نصر خان، حاکم بحرین دستور داد به مسقط حمله نماید و سید سلطان را به اطاعت وادارد. اما قتل ناگهانی پادشاه قاجار این نقشه را بر هم زد و سلطان مسقط و عمان همچنان یکهتاز خلیج فارس ماند.
چون در این هنگام انگلیسیها دشمنی و رقابتی شدید با فرانسویها داشتند در قرارداد
دوستی با سید سلطان او را ملزم کردند که در جنگ با فرانسویان به کمک آنها بشتابد. در عین حال چون خودشان نظریات استعماری نسبت به منطقه خلیج فارس داشتند سایر شیوخ آن ناحیه را به زد و خورد با یکدیگر از جمله با سید سلطان تحریم می نمودند به این جهت سالهای اولیه قرن نوزدهم به زد و خورد بین شیوخ محلی خلیج فارس تبدیل شد و این حوادث توأم با دزدیهای دریایی بود و انگلیسیها بهانه خوبی برای دخالت در امور آن ناحیه و برقراری سلطه و سیادت خود به دست آوردند. دولت ایران که گرفتار جنگ با روسیه بود نتوانست اقدامی برای جلوگیری از این وضعیت و استقرار حاکمیت خود در منطقه بنماید. بویژه که به علت نداشتن نیروی دریایی قادر به حفظ حقوق خود نبود.
کاپیتان بروس، فرمانده ناوگان انگلیس در خلیج فارس با حسنعلی میرزا فرمانفرما، والی فارس قراردادی امضا کرد مبنی بر اینکه تا وقتی دولت ایران وسیله حفظ امنیت در خلیج فارس را ندارد این امر به عهده دولت انگلیس واگذار میشود. به این ترتیب ایران یکی از حقوق مسلم خود را به انگلیسیها واگذاشت. به دنبال امضای این قرارداد ناوگانی مرکب از شش کشتی جنگی و سه هزار ملوان از بمبئی عازم خلیج فارس شدند. فرماندهی این ناوگان با ژنرال سرویلیام گرانتاکایر بود که ابتدا رأسالخیمه را با نیروی توپخانه خود فتح کرد، سپس بقیه شیخنشینها را بدون برخورد یا مقاومت جدی، یکی بعد از دیگری تصرف نمود. پس از خاتمه عملیات فرمانده انگلیسی با یکایک شیوخ وارد مذاکره شد و بین 6 تا 11 ژانویه 1820 قراردادهایی با آنها در ساحل صلح، واقع در شمال شبه جزیره عمان منعقد کرد که به موجب آن شیوخ یازدهگانه متعهد شدند دست از جنگ و ستیز با یکدیگر و تعرض به دریا بردارند. شیخ بحرین نیز در امضای این قرارداد شرکت نمود و این امر مقدمه تحتالحمایگی انگلستان بر منطقه مزبور گردید.
انگلیسیها حق بازرسی کشتیهای ایرانی را به منظور جلوگیری از بردهفروشی به دست آوردند و نفوذشان در منطقه خلیج فارس افزایش یافت و به طور دائمی ناوگانی در بحرین مستقر کردند. در 1861 نیز در قراردادی بین شیخ محمد بن خلیفه، شیخ بحرین و فلیکس جونز، نماینده انگلستان، مجمعالجزایر بحرین رسماً تحتالحمایه انگلستان گردید. دولت ایران به این قرارداد اعتراض کرد. اما انگلیسیها در پاسخ، وجود دزدان دریایی را بهانه قرار دادند و متذکر شدند که غرض از انجام این کار برقراری نظم و امنیت در منطقه خلیج فارس است. این پاسخ، دولت ایران را قانع نکرد و به اعتراضات خود ادامه داد. انگلیسیها به این اعتراضات ترتیب اثر ندادند و همچنان بحرین را زیر سلطه خود نگه داشتند.
روز نهم اوت 1919 مصادف با هجدهم مرداد 1298، یک سال پس از استقرار کابینه وثوقالدوله لرد کرزن به منظور عقد قرارداد سیاسی، نظامی و بازرگانی برای همکاران خود در کابینه لوید جرج، در یادداشتی مذاکرات خود را با دولت ایران تشریح کرد. تا این زمان وثوقالدوله نشان داده بود که دیگر مرعوب جوخههای ترور و تحریکات گروه و دمکراتهای ضدتشکیلی نیست. او راهزنانی مثل نایب حسین کاشی و ماشاءالله فرزند او را به مجازات رساند و اعدام کرد.
زندانیان کمیته مجازات را گوشمالی داد و برای اینکه از آنان زهرچشمی بگیرد، دو نفرشان را در ملأعام به دار آویخت و دو تن از سرکردگانشان یعنی منشیزاده و ابوالفتحزاده را با دسیسهای حساب شده از بین برد. عدهای از دمکراتهای ضدتشکیلی هوادار آنان مثل نیرالسلطان، تقی بینش و ممتازالدوله را هم تبعید کرد و گروهی دیگر را بازداشت نمود. برخی روزنامههای افراطی را تعطیل کرد و در مجموع بعد از سالها هرج و مرج سیاسی و اجتماعی و انفعال حکومت، جلوههایی از اقتدار را به نمایش گذاشت. مشاهده موفقیت نسبی وثوقالدوله، کرزن را که علاقهای ویژه به هندوستان داشت، بار دیگر به موضوع کهنه ضرورت استقرار دولت حایل در ایران متوجه ساخت. او با اشاره به اهمیت سوقالجیشی ایران نقش ایران در حفاظت از هند را به طور مشروح گوشزد ساخت، از هرج و مرج داخلی ایران بعد از مشروطه بحث کرد و اینکه آلمانها و عثمانیها در دوره جنگ برای بهرهبرداری از وضع موجود به تحریک احساسات مسلمانان دست زدهاند و جهاد علیه منافع بریتانیا را در خاورمیانه سرلوحه کار خود قرار داده بودند. او بعد از بیان این مطالب بالاخره موضوع اصلی خود یعنی بحث منافع بلندمدت بریتانیا در ایران را مطرح ساخت.
کرزن خاطرنشان نمود دیگر تهدیدی از سوی آلمان متوجه ایران نیست. بریتانیا از جنگ، پیروز خارج شده است و باید دور جدیدی در مناسبات این کشور با ایران شکل گیرد. به واقع این سیاست جدید با مذاکرات مربوط به قرارداد 1919 شکل نهایی یافت، کرزن از فرصت به دست آمده بعد از انقلاب روسیه بهره برد و کوشید پایههای نفوذ اقتصادی و سیاسی بریتانیا را در ایران مستحکم سازد.
به عبارت بهتر کرزن سعی وافری مبذول داشت تا از رهگذر فقر، گرسنگی و قحطی و مرگ و میر و در یک کلام اوضاع بحرانی ایران، که کشور متبوعش خود به آن دامن زده بود، بهره گیرد و برای همیشه ایران را در مدار منافع سیاسی و اقتصادی بریتانیا هدایت نماید. کرزن که خود بهتر میدانست کشور متبوعش تا چه اندازه در انحطاط همه جانبه ایران تأثیرگذار بوده است، این بار درصدد برآمد تا نقش دایه مهربانتر از
مادر را ایفا کند و این گونه بنمایاند که بریتانیا مایل است ایران را از بحران و هرج و مرج برهاند.
در غیاب لرد جیمز بالفور که نقش عظیمی در بحرانهای ایران داشت لرد کرزن عملاً نقش وزیر امور خارجه را ایفا مینمود.
در همین ایام برخی از ایرانیان درس خواندهتر این نظریه را مطرح کردند که نهضت مشروطه ناشی از رقابت روس و انگلیس در ایران بوده که با پیوستن روسیه به اتحاد بین انگلیس و فرانسه پس از قرارداد 1907 به پایان رسیده است. اکنون آن تحصن بزرگ در سفارت انگلیس به گونهای دیگر معنا میشد: نه حمایت ایثارگرانه کشوری دوستدار آزادی (چنان که تصور میشد) بلکه توطئه مکارانه قدرتی بزرگ برای کوتاه کردن دست رقیب در منطقه بود. این نظر که انقلاب مشروطه تماماً ساخته و پرداخته انگلیس بوده است تا سالهای سال بویژه در اذهان کهنسالان دوام آورد. سیاستمداران ایرانی، جدای از توافقی که با یکدیگر بر سر نیاز به نظم و ثبات داشتند، در این مورد متفقالقول بودند که بدون تجدید سازمان امور مالی کشور و ایجاد ارتش یکپارچه نمیتوان به این نیازها پاسخ گفت. ارتباط میان این دو مثل روز روشن بود، بنابراین هر دو را باید با هم انجام میدادند. از این رو در زمینه مهمترین اهداف سیاسی کشور در میان مشروطهخواهان اعم از محافظهکار و میانهرو و تندرو و تجددخواهان ناسیونالیست وحدت رأی وجود داشت. اختلاف تنها بر سر راه و روش نیل به اهداف بود. مخلص کلام این که برخی هرج و مرج و انحطاط را نتیجه حکومت مشروطه میدانستند و خواهان برقراری نظمی فراگیر در ایران بودند.
از طرف دیگر وزارت امور خارجه بریتانیا و به ویژه لرد کرزن، نیز در پی ایرانی وابسته و طرفدار انگلیس بودند و راه دستیابی به آن را در تجدید سازمان مالیه و ارتش با دخالت و مشارکت تقریباً انحصاری انگلیس میدانستند. ولی همان طور که در ایران بر سر چگونگی اصلاح تشکیلات نظامی و غیرنظامی بسیار اختلاف بود، در انگلستان هم در مورد مناسبترین نوع ارتباط با ایران اتفاق نظر وجود نداشت. سیاست کرزن در قبال ایران که وثوقالدوله و هوادارانش آن را پذیرفته بودند، ابتدا با مقاومت زیادی در دولت انگلیس روبهرو شد و بعد هم که در خود ایران نیز مخالفت شدیدتری با آن بروز کرد، تردیدهای اولیه مخالفان انگلیسی را دوباره احیا نمود. اغراق نیست اگر بگوییم کرزن سیاست خود را بر هر دو دولت ایران و انگلیس تحمیل کرد. دیوید لوید جرج و آرتور بالفور، نخستوزیر و وزیر امور خارجه که سرگرم مسائل مهمتری بودند، دست کرزن، کارشناس برجسته امور شرق و خاصه ایران را برای رسیدگی به مسائل ایران و کشورهای عرب باز گذاشته بودند. از این رو او از موقعیت مستحکمی در برابر
خزانهداری انگلیس، وزارت هند و دولت هند و تا حدی وزارت جنگ برخوردار بود که هر کدام به دلیلی از درگیر شدن زیاد در ایران ناخرسند بودند.
برکناری قدرت اصلی جهانی روسیه، عثمانی و آلمان، در کنار هرج و مرج و بحرانهای داخلی ایران فرصت استثنایی و تاریخی برای انگلیسیها به وجود آورد تا قدرت خود را در مناطق عظیمی از جهان تحکیم بخشند. بزودی انگلیسیها در قفقاز و ماوراءالنهر هم دیده شدند که در تکاپوی استقرار دولتهای وابسته در آن نواحی بودند. مقارن همین اوضاع و احوال، در اوت 1919 برخی از جراید تهران خبر از تشکیل کمپانی جدیدی با سرمایه چهار میلیون لیره توسط شرکت نفت انگلیس و ایران دادند که برای خرید پنج باب کارخانه بزرگ تصفیه نفت ورودی به انگلستان فعالیت خواهد کرد. ایران بعد از جنگ هم به خوبی میتوانست به طرف کمکهای رسمی بریتانیا بشتابد: یک دوره قحطی و مرگ و میر ناشی از گرسنگی و ناامنی راهها و شهرها، سر بر آوردن دزدان و غارتگران و... ابزارهای لازم را به دست بریتانیا داد تا برای این کشور نقش ناجی را ایفا کند. کرزن نخستین تحقیرکننده انسانهای شرقی به طور عام و ایرانی به طور خاص، ردای نجات ایران را پوشید تا طرح استعماری خود را به مرحله اجرا گذارد. کرزن با استفاده از فرصت به دست آمده در پی حل مشکل هند بود. کرزن بر این باور بود که اگر قرار است ایران سر پا ایستد و بتواند منافع امپراتوری بریتانیا را در هند حفاظت کند. باید بتواند تا حدی از نظر اقتصادی بار دیگر خود را احیا نماید و بتواند سرمایههای خود را به کار اندازد و از این فقر و هرج و مرج خلاصی یابد. وی در پی ارتقای موقعیت جهانی بریتانیا بود و ایران را یکی از حلقههای مهم این موقعیت میدانست. او وارث مردانی چون لرد سالیسبوری بود و میخواست همان سیاستها را که توسط ادوارد گری هم به نحوی اعمال شده بود، سرلوحه کار خود قرار دهد.
به هر حال سیاست استعماری لرد کرزن در خصوص به دست آوردن امتیاز انحصاری 1919 با شکست مواجه شد. مبارزه پرشوری که با این قرارداد صورت گرفت اصلیترین علت شکست آن بود ولی این مبارزه، نتیجه عواملی از جمله نحوه پیش بردن مذاکرات توسط اکس و کرزن بود. پنهان کاری شدید و کنار گذاشتن هیأت ایرانی اعزامی به کنفرانس صلح پاریس، موجبات خشم هیأتهای آمریکایی و فرانسوی را برانگیخت.
بدین ترتیب حس ملتگرایی اغلب ایرانیان شعلهور شد و به دلیل ایجاد این اعتقاد که استقلال ایران از دست رفته است و دیگر این کشور تحت حکومت دیکتاتوری مرکب عوامل ایرانی بریتانیا و مستشاران فنی آن خواهد بود، خشم و بدگمانی دیگر قدرتها را هم در پی داشت. حتی اگر واکنش بیگانگان به آن تندی و گستردگی مشاهده
نمیشد باز همان طور که عاقدین قرارداد پیشبینی میکردند، مخالفتهایی با این قرارداد به عمل میآمد. ولی واکنش منفی آمریکا، فرانسه و روسیه حتی در اذهان ایرانیان میانهرو و نرمخو، مگر گروه کوچکی از سیاستمداران و روزنامهنگارانی که از گروه سه گانه پشتیبانی میکردند، تردیدی باقی نگذاشت که حکام آن روز ایران کشور را به امپراتوری انگلستان فروختهاند.
با شروع جنگ جهانی اول ایران در این جنگ اعلام بیطرفی کرد. از ابتدای جنگ جهانی اول به بعد عوامل آلمانی وارد ایران میشدند، در بسیاری از نقاط کشور فعالیت آلمانیها مشهود بود، در عین حال آلمانیها به خوبی از حربه احساسات ضد روسی حاکم بر ایران و نیز دستهبندیهای سیاسی کشور استفاده کردند. در این مقطع آلمانیها مشغول قاچاق اسلحه برای طوایف جنوب بودند.
درگیریهای داخلی بین بازیگران سیاسی و نمایندگان مجلس تشدید شده بود. ایالات هم دچار اختلافات داخلی شده بودند و حکومت مرکزی روز به روز ضعیفتر میشد. در شرایط هرج و مرج شدید ایران کشورمان از سه ناحیه مورد حمله نظامی قرار گرفت. روسیه از شمال، عثمانی از غرب و انگلیسیها از جنوب وارد ایران شدند.
انگلیسیها به بهانه نفوذ آلمان به ایران نیروهای خود را وارد کشور کردند. قشون انگلیس قبلاً بصره را به تصرف خود درآورده بود و کشتیهای جنگی آنان در دهانه اروندرود لنگر انداخته بود. توپخانه و قورخانه منظم بریتانیا حکایت از برنامه حضور بلندمدت آنها در منطقه داشت.
به هر حال انگلیس با حملات نظامی خود یک بار دیگر ایران را در آن شرایط بحرانی به سوی تجزیه و از دست دادن استقلال ملی پیش برد و بر گرفتاریهای آن دامن زد. بعد از حمله نظامی به ایران مردم خسارات فراوانی دیدند. از نظر مسائل سیاسی، با شکست آلمان، انگلستان بیشترین بهره را برد. ارگان دولتی که از انقلاب مشروطه به بعد جز سایهای از آن باقی نمانده بود بیش از پیش گسیخت. در این میان کابوس تجزیه کشور در همه جا سایه افکنده بود. ایجاد حکومت کمونیستی در روسیه مجوز ایدئولوژی برای انگلستان صادر کرد تا به بهانه رویارویی با کمونیستها، دولتهای جهان را متقاعد کند که قیمومیت آن بر ایران ضروری است. اما با وجود تمام اینها حس ایران دوستی در وجود بسیاری از رجال سیاسی وجود داشت که آنها را به تکاپو وامیداشت. همین حس، ایران را در میانه بحرانهای بی کسی و خلاء قدرت و ضعف دولت و فقدان سازماندهی حفظ میکرد.
با شروع جنگ جهانی دوم در اول سپتامبر 1939 ایران در 17 شهریور 1318 مطابق با 8 سپتامبر بیطرفی خود را در این جنگ اعلام کرد و به اطلاع کلیه نمایندگیهای کشورهای خارج در ایران رساند. در این زمان پیمان عدم تجاوز شوروی و آلمان دست دو کشور را در تصرف اروپای شرقی و شمالی باز گذاشته بود. حتی پس از حمله شوروی به فنلاند، دولت ایران از احتمال توافقی بین دو کشور بر سر ایران بیمناک شد و گفته میشود که محمدعلی مقدم، وزیرمختار ایران در لندن، در دیدار با وزیر امور خارجه انگلستان به وی پیشنهاد کرد در مقابل خطر شوروی که هر دو کشور را تهدید می کند با یکدیگر متحد شوند. ظاهراً سرلشکر محمد نخجوان، وزیر جنگ ایران هم پیشنهاد مشابهی به وابسته نظامی انگلیس میدهد. جز مطلبی که در روزنامه شانگهای مورخ 23 فوریه 1940 درج شده مبنی بر اینکه دولت انگلیس با اعطای یک قرضه به دولت ایران جهت تقویت ارتش خود موافقت کرده است، هنوز سندی حاکی از قصد واقعی ایران به خروج از بیطرفی و اتحاد با انگلستان در دست نیست. در آن زمان که شوروی و آلمان در یک جبهه قرار داشتند و انگلستان در جبهه دیگر، چنین اتحادی بین ایران و انگلستان میتوانست واکنش تند شوروی را در پی داشته باشد. ضعف و ناتوانی در عرصه بینالمللی به درماندگی و بلاتکلیفی می انجامد و ایران هم چارهای جز توسل به این یا آن کشور و انتظار بیهوده برای گشایش احتمالی نداشت.
خوشبختانه آلمان و شوروی چنان درگیر گسترش نفوذ خود در اروپای خاوری و کشورهای شمالی بودند که وقتی برای اقدام در ایران نیافتند تا آن که در ژوئن 1941 مقارن با اول تیرماه 1320 قوای آلمان ناگهان با عملیات بارباروسا به خاک شوروی حملهور شدند. این واقعه، ایران را با خطر اتحاد شوروی و انگلستان روبهرو یافت. چرچیل بلافاصله پیام همدردی با استالین مخابره کرد و پیشنهاد پیمان فوری ضدهیتلری را مطرح ساخت. دوستی آنها نیازمند یک قربانی بود که آن هم کشوری جز ایران نبود. تبلیغات و آمادهسازی روانی برای حمله به ایران شروع شد. محور تبلیغاتی آنها با حضور اتباع آلمانی در ایران بود. اخبار منتشر شده در جراید آن روز کشورهای غربی بویژه انگلستان و طرفداران آن به قدری حضور آلمانیها در ایران را گسترده و خطرناک توصیف میکرد که مشخص بود عملیاتی در راه است. سربولارد، وزیرمختار انگلستان در تهران توجه دولت ایران را به وجود عده زیادی از آلمانیها در ایران جلب نموده بود و خاطرنشان کرده بود که اگر آلمانیهای مقیم ایران بر ضد منافع انگلیس و متفقین عملیاتی انجام دهند بر بیطرفی ایران لطمه خواهد زد. دولت ایران نیز متعهد گردید که در این موضوع بازرسی به عمل آورد و اگر آلمانیهای مقیم ایران برای توقف
خود در کشور دلایل اطمینان بخشی ارائه ندهند دولت ایران برای اخراج آنها اقدام نماید. سپس با این عنوان که پنج هزار تن نازی در ایران هستند اضافه میکند که بسیاری از آلمانیها در سالهای اخیر به ایران آمدهاند تا ماشینهای خریداری شده ایران از آلمان را نصب کنند و به کار اندازند و بسیاری از این آلمانیها مشغول آموزش استفاده از این ماشینها به ایرانیان میباشند.
بزرگ جلوه دادن شمار آلمانیها در ایران و خطرناک بودن آنها، همه و همه برای زمینهسازی حملهای بود که انگلستان به دلایل زیاد و پیچیده تدارک دیده بود. هم حضور مستقیم برای دنیای پس از جنگ، هم اطمینان به نظارت و مهار جریانهای نظامی و سیاسی و هم جلوگیری از گسترش نفوذ سایر کشورها در ایران و بالاخره ایجاد گسست در روند توسعه و ثبات و دهها انگیزه دیگر زمینه چنین سیاستی را فراهم کرده بود.
پس از آنکه تلاشهای ایران برای متقاعد کردن آنها برای احترام گذاشتن به سیاست بیطرفی ایران بینتیجه ماند و ایران نیز تمام خواستههای انگلیس و شوروی را پذیرفت، باز هم بهانهترایهای آنها همچنان ادامه یافت. حتی رضاشاه حاضر به قطع رابطه با آلمان و اخراج اتباع آن کشور از ایران شده بود، با این حال آنها به چیزی جز اشغال ایران رضایت نمیدادند و سرانجام در بامداد سوم شهریور سال 1320 تصمیم خود را مبنی بر اقدام نظامی علیه ایران تسلیم نخستوزیر ایران کردند. به دنبال آن نیروهای شوروی از شمال و نیروهای انگلستان از جنوب در خاک ایران پیشروی کردند و به سوی پایتخت سرازیر شدند. در همان حال انگلستان پیشنهاد عقد پیمان سه جانبه بین ایران، انگلیس و شوروی را به فروغی نخستوزیر جدید ایران ارائه داد. این پیشنهاد حتی قبل از خلع رضاشاه از قدرت و اخراج او از ایران عرضه شده بود. اما به هر صورت ایران چارهای جز خروج از بیطرفی نداشت و در نهایت پیشنهاد انگلیس را با اندک تغییراتی پذیرفت و پیمانی سه جانبه در 29 ژانویه 1942 به امضای سه کشور رسید. این پیمان نیز ترفندی در جهت بسط نفوذ انگلیس در ایران و تضعیف این کشور توسط استعمار انگلیس بود.
حائری، عبدالهادی، نخستین رویارویی اندیشهگران ایرانی با تمدن غرب، امیرکبیر، صص 233 و 234.
ورهام، غلامرضا، نظام سیاسی و سازمانهای اجتماعی ایران در عصر قاجار، معین، ص 324.
آبراهامیان، یرواند، ایران بین دو انقلاب، نشر نی، ص 66.
همان، ص 72.
کیا، ایرج، سیر استعمار انگلیس در ایران، نشر آبی، صص 19 الی 22.
همان، صص 23 الی 27
به روایت کتاب تاریخ تحولات سیاسی، اجتماعی ایران در دوره قاجار، نوشته دکتر علیرضا امینی (نشر قومس)، بخش جنگهای ایران و روسیه.
شمیم، علیاصغر، ایران در دوره سلطنت قاجار، انتشارات مدبر، ص 109.
هوشنگ مهدوی، عبدالرضا، تاریخ روابط خارجی ایران، انتشارات امیرکبیر، صص 223 و 224 الی 236.
سیر استعمار انگلیس در ایران، صص 44 الی 50.
رایت، دنیس، ایرانیان در میان انگلیسیان، ترجمه کریم امامی، نشر فروزان، ص 246.
تاریخ روابط خارجی ایران، ص 247.
ایرانیان در میان انگلیسیها، صص 191 و 192.
تاریخ روابط خارجی ایران، صص 292 الی 294.
آبادیان، حسین، ایران از سقوط مشروطه تا کودتای سوم اسفند، مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، صص 517 و 518.
همایون کاتوزیان، محمدعلی، دولت و جامعه در ایران ترجمه حسن افشار، نشر مرکز، ص 125.
ایران از سقوط مشروطه تا کودتای سوم اسفند، ص 520.
همایون کاتوزیان، محمدعلی، تضاد دولت و ملت، نظریه تاریخ و سیاست در ایران، نشر نی، ص 318.
به روایت ایران بین دو انقلاب، ص 129.
ایران از سقوط مشروطه تا کودتای سوم اسفند، صص 119 و 160.
نقیبزاده، احمد، جامعهشناسی بیطرفی و روانشناسی انزواگرایی در تاریخ دیپلماسی ایران، مرکز اسناد و خدمات پژوهشی، ص 93.
همان، بخش فرایند نقض بیطرفی ایران در جنگ جهانی دوم
دکتر غفار پوربختیار
انگلیسیها سالها قبل از کشف نفت در مسجد سلیمان، با بختیاریها روابط دوستانه برقرار نموده بودند. بختیاری یکی از ایلات جنوب ایران است که تابستانها را در چهارمحال بختیاری و زمستانها را در خوزستان میگذرانند. این ایل در تاریخ دارای قدرت نظامی بسیاری بوده که هر از گاهی قدرت خود را به نمایش گذاشته است. فتح تهران و سرنگونی محمدعلی شاه قاجار نمونه آنهاست. به همین جهت، دول خارجی برای حفظ منافع خود علاقهمند به برقراری روابط دوستانه با ایل بختیاری بودهاند؛ به ویژه دولت انگلیس که در قرون 19 و 20 برای حفظ منافع خود در هندوستان به دنبال جلوگیری از ایجاد دولت مرکزی و قوی در ایران بوده است. انگلیسیها علاقهمند بودند از رهبران محلی به ویژه رهبران ایلات و عشایر حمایت به عمل آورند و با تقویت آنها نگذارند دولت مرکزی قاجار اقتدار و استحکام زیادی بیابد. در صورت تقویت دولت مرکزی ایران، هند مستعمره گرانسنگ انگلیس از سوی ایران و به ویژه روسیه تزاری به خطر میافتاد، زیرا در آن روزگار و به ویژه پس از معاهده ترکمانچای، دربار و دولت قاجار به شدت تحت حمایت و وابستگی تزارها قرار داشت. با محاصره هرات توسط محمدشاه قاجار که به تحریک دولت روسیه انجام گرفت، حساسیت دولت انگلیس را نسبت به امنیت هند دوچندان کرد. بنابراین ضمن اعزام نیروهای خود به جنوب ایران و تصرف جزیره خارک و مناطق دیگر، با رهبران محلی ایل بختیاری طرح دوستی و اتحاد بر ضد دولت قاجار ریخت. سر هنری لایارد دیپلمات انگلیسی مأمور این کار گردید و با دستآویز بازدید از آثار باستانی خوزستان به میان ایل بختیاری آمد و با محمدتقی خان چهارلنگ روابط دوستانه برقرار کرد و او را بر ضد محمدشاه قاجار
تحریک نمود. در ادامه، با کمکهای راولینسون افسر انگلیسی که در سپاه قاجار فعالیت داشت محمدتقی خان ادعای استقلال بختیاری را مطرح کرد و به مبارزه با دولت مرکزی پرداخت. اما چون محمدشاه قاجار از ترس تجاوزات بیشتر قوای انگلیسی به ایران، محاصره هرات را رها کرد و به تهران بازگشت، دولت انگلیس نیز حمایت از محمدتقی خان چهارلنگ را به فراموشی سپرد و او را به حال خود واگذاشت. خان بختیاری هم دستگیر گردید و تا پایان عمر در زندان قاجارها باقی ماند. تا سالها پس از این واقعه انگلیس و بختیاریها پیوند دوستانه و محکمی نداشتند و منابع از حضور انگلیسیها در میان ایل بختیاری ذکر و یا اشارهای به عمل نمیآورند تا اینکه پس از کسب قدرت حسینقلی خان بختیاری و منصوب شدن به مقام ایلخانی کل بختیاری از جانب ناصرالدین شاه، بار دیگر انگلیسیها رفت و آمد به میان ایل بختیاری را آغاز و با حسینقلی خان رابطه دوستانه برقرار کردند؛ کسانی چون استاک، مکنزی و لینچ دیدارها و گفتگوهایی با او داشتند. این روابط دوستانه که از جانب دولت قاجار نامطلوب تلقی می گردید بار دیگر خشم قاجارها را نسبت به این خان بختیاری برانگیخت و حسینقلی خان نیز همانند سلفش محمدتقی خان مغضوب و به قتل رسید. اما روابط بختیاریها و انگلیس دیگر منقطع نگردید بلکه ادامه یافت و مدتی بعد منجر به انعقاد دو قرارداد گردید. ابتدا در 1314 ه ق/1897م قرارداد جاده بختیاری میان شرکت برادران لینچ و خوانین بختیاری بسته شد که این جاده از اهواز آغاز گردیده، از طریق کوههای بختیاری به اصفهان میرسید. بازرگانان انگلیسی از طریق این جاده کوتاه و میانبر کالاهای خود را تحت حفاظت و حراست سواران بختیاری به اصفهان، یکی از مراکز بازرگانی ایران میرساندند و از این طریق سود سرشاری به دست میآوردند. انعقاد این قرارداد باعث شد روابط دوستانه اما غیررسمی دولت انگلیس و خوانین بختیاری جنبه رسمی به خود بگیرد که سرانجام با انعقاد قرارداد نفتی میان طرفین به اوج خود رسید.
هنری لایارد به هنگام مسافرت خود به خوزستان و حضور در میان بختیاریها، در مشرق شوشتر با چشمههایی مواجه گردید که از آن مایهای تیرهرنگ خارج میشد. او مینویسد: «نزدیک ظهر به محلی به نام چشمه نفت رسیدیم، از این چشمه مقداری مایه تیرهرنگ به نام مومیایی تولید میگردد که معمولاً ایرانیها جهت درمان کوفتگی شدید و درد مفاصل به کار میبرند. در اینجا ساختمان کوچکی احداث شده و چند نفر تفنگچی هم از طرف محمدتقی خان از آن چشمه محافظت میکنند.» این دومین باری
بود که یک انگلیسی از وجود نفت در خوزستان خبر میداد. پیش از این راولینسون در سال 1836م/1252ق به هنگام همراهی با لشکرکشی دولت ایران به فرماندهی بهرام میرزا و برای سرکوبی محمدتقی خان چهارلنگ بختیاری، از وجود چشمههای قیر بین شوشتر و رامهرمز خبر داده بود. این نکته که فاتح مینویسد انگلیسیها از طریق نوشتههای و. د. مورگان باستانشناس فرانسوی پی به وجود نفت در این منطقه بردهاند قابل تأمل و تعجب میباشد.
انگلیسیها از مدتها قبل به جستجوی نفت در ایران برآمده بودند. سرانجام ویلیام ناکس دارسی در 29 مه 1901/10 صفر 1319 امتیاز نفت را از مظفرالدین شاه به دست آورد. او ابتدا در منطقه چاه سرخ کرمانشاه نزدیک مرز ایران و عراق اقدام به جستجوی نفت نمود اما چون نفت به دست آمده در مقیاس وسیع و تجاری نبود و سود چندانی برای او نداشت کار متوقف شد. دارسی با توجه به گزارشهای مسافران و مأموران سابق انگلیس مبنی بر وجود چشمههای نفت در اطراف شوشتر، کاوش نفت را در این منطقه دنبال کرد. لذا دارسی در محلی به نام مسجد سلیمان که در حوالی شوشتر قرار داشت به دنبال کشف نفت برآمد و مهندسین او در دو منطقه ماماتین و نفتون مشغول به کار شدند. این منطقه جزو قلمرو گرمسیری ایل بختیاری بود و عشایر بختیاری زمستان خود را در آنجا میگذراندند. اراضی و املاک آنجا تحت حاکمیت خوانین بختیاری قرار داشت. دارسی درصدد برآمد برای تسهیل کار خود با خوانین بختیاری به عنوان مالکان و حاکمان این منطقه وارد مذاکره شده، قراردادی منعقد نماید. از آنجایی که خوانین قدرت واقعی و برجسته این منطقه بودند و تا این زمان اقتدار دولت مرکزی در این نقطه همچنان ضعیف مانده بود، قبل از انجام هرگونه عملیات اکتشاف و حفاری مذاکره و توافق با آنها ضرورت داشت. دارسی در ابتدا بدون اطلاع و اجازه دولت ایران با اسفندیار خان سردار اسعد ایلخانی و محمدحسین خان سپهدار ایل بیگی بختیاری وارد مذاکره شد. سپهدار پیشنویس قراردادی را تنظیم و به انگلیسیها پیشنهاد کرد. مواد مندرجه آن به نوشته اوژن بختیاری بسیار محکم، قانونی و حتی از لحاظ قوانین بینالمللی متقن بود، اما انگلیسیها زیر بار نرفتند. آنها که میخواستند با هزینه کم منافع بسیاری به دست آورند تنها حاضر شدند سالیانه مبلغی به عنوان حقالارض به ایلخانی و ایلبیگی بختیاری بپردازند. با مرگ اسفندیارخان و پس از چندی محمدحسین خان، انگلیسیها که شرایط را مساعد دیدند تصمیم گرفتند با حاکمان جدید بختیاری وارد مذاکره شوند. ابوالفتح اوژن بختیاری حتی احتمال میدهد که مسئله نفت در مرگ مشکوک و پر سر و صدای محمدحسین سپهدار بیتأثیر نبوده باشد. او مینویسد: «بعید هم نیست که محمدحسین خان سپهدار اولین قربانی نفت در ایران شده باشد.» دارسی،
پریس کنسول انگلیس در اصفهان را به عنوان نماینده ویژه و تامالاختیار خود تعیین کرد تا با خوانین بختیاری وارد مذاکره شود. او ابتدا در بهار 1905م/1323ق و بار دیگر در پاییز همان سال به منطقه بختیاری سفر کرد؛ به این امید که بتواند به یک قرارداد پرسود برسد. خوانین قبل از شروع مذاکره میخواستند از مقاصد نهایی صاحب امتیاز در قلمرو بختیاری اطلاع حاصل کنند. در این موقع نجفقلی خان صمصامالسلطنه و غلامحسین خان شهابالسلطنه (سردار محتشم بعدی) به ترتیب ایل خانی و ایل بیگی بختیاری بودند. آنها در مذاکرات خود با پریس ده درصد از درآمد شرکت را مطالبه نمودند اما علیقلی خان سردار اسعد پس از نشستن پشت میز مذاکرات، آن رقم را کافی ندانسته و بیست درصد از درآمد را مطالبه کرد. سردار اسعد از هر نظر از خوانین دیگر به ویژه از ایلخانی و ایلبیگی برجستهتر بود. او از دانش و اطلاعات و هوش و ذکاوت زیادتری نسبت به دیگر خوانین برخوردار بود. سالها اقامت در تهران و دوستیاش با امینالسلطان صدراعظم و مسافرت به اروپا از جمله امتیازاتی بود که دیگر خوانین فاقد آن بودند. او با شخصیت برجسته خود، نفوذ بسیاری بر همه طوایف بختیاری داشت. سردار اسعد از اینکه ایلخانی و ایلبیگی یک قبضه تفنگ و یک عدد ساعت به عنوان هدیه از طرف دولت انگلستان قبول کرده بودند، بسیار عصبانی بود. او در مقابل پریس، برای کسب امتیازات بیشتر و حفظ منافع بیشتر خوانین تلاش نمود. با وجود مقاومت سردار اسعد، ایلخانی و ایلبیگی بختیاری مواد قراردادی را که پریس بر اساس سه درصد درآمد سهام برای خوانین تنظیم کرده بود، امضا کردند و پس از دو روز با چانهزنی بسیار و تلاش زیاد، سردار اسعد نیز قرارداد را امضاء نمود. این پیروزی بزرگی برای پریس بود که توانسته بود امتیازات ارزانی از خوانین کسب نماید.
نکته عجیب این است که خوانین و به ویژه سردار اسعد که حتی به بیست درصد از درآمد نیز راضی نمیشدند چگونه تنها به سه درصد راضی شدند. به گفته اوژن، خوانین بختیاری میتوانستند از موقعیت فراهم آمده در خصوص نفت استفاده ببرند اما چون سیاستمدار نبودند به همان سه درصد تن دادند. آنها به آسانی مغلوب مکر و حیله پریس گردیدند.
در 17 رمضان 1323 مطابق با 15 نوامبر 1905 قراردادی متشکل از شش فصل میان چهار تن از خوانین بختیاری، دو تن از اولاد ایلخانی به نامهای نجفقلی خان صمصامالسلطنه و علیقلی خان سردار اسعد و دو تن از اولاد حاجی ایلخانی به نامهای غلامحسین شهابالسلطنه (سردار محتشم بعدی) و نصیرخان صارم الملک (سردار جنگ بعدی)، به نمایندگی از جانب خود و خانوادههایشان از یک طرف و پریس سرکنسول انگلیس در اصفهان و نماینده ویلیام ناکس دارسی و شرکاء از طرف دیگر امضاء گردید.
دولت ایران نه تنها نقشی در این قرارداد نداشت بلکه بدون اطلاع و اجازه آن صورت گرفته بود. محمدتقی امینالشریعه منشی اول پریس و رینولدز سرمهندس منطقه عملیات حفاری مسجد سلیمان نیز به عنوان شهود آن را امضا نمودند. ماده اول قرارداد درباره زمان پنج ساله عملیات و اقدامات دارسی به اکتشاف نفت در قلمرو بختیاری، احداث راهها و خطوط لوله و منازل مسکونی و غیره بود. برای این کار خوانین بختیاری میباید زمین لازم را به دارسی میدادند؛ زمینهای غیر زراعی، رایگان، و زمینهای زراعتی را به قیمت عادلانه روز میفروختند و در صورت اختلاف بر سر قیمت زمین، نایب کنسول انگلیس در خرمشهر و رئیس نگهبانان که بختیاریها تعیین کردهاند میانجی شده، مشکل را حل مینمودند. حفاظت و حراست خانههای مسکونی، راهها و سایر تأسیسات و ابنیه مناطق عملیات حفاری و امنیت تمام کارکنان و مسئولیت هرگونه خسارت و یا ضرری که به کارکنان و یا منازل و تأسیسات نفتی وارد آید، با خوانین بختیاری بود، و در مقابل سالی دو هزار لیره استرلینگ در چهار قسط دریافت میداشتند. خوانین بختیاری موظف شدند دو دسته نگهبانان در دو نطقهای که عملیات حفاری آغاز شده بود در اختیار دارسی قرار دهند و هنگامی که نفت کشف شد و عملیات حفاری در چند نقطه گسترش یافت، خوانین بختیاری میبایست چند دسته نگهبان در نقاط مختلف جهت حفاظت از منطقه عملیات به محل اعزام بدارند. در ماده دوم قرارداد ذکر شده بود که در صورت کشف و تولید نفت در قلمرو بختیاری به اندازهای که دارسی بتواند آن را تصفیه و صادر کند، پس از احداث خط لوله و ورود نفت به پالایشگاه، دارسی هر ساله مبلغ یک هزار لیره دیگر (جمعاً سه هزار لیره) جهت حفاظت خط لوله، منازل و تأسیسات نفتی به خوانین بپردازد. همچنین دارسی متعهد شد که پس از تشکیل یک یا چند شرکت جهت کشف نفت در بختیاری، سه درصد از همه سهام عمومی را به خوانین بختیاری واگذار کرده، قیمت آن را از آنها بگیرد. ماده سوم در این باره بود که در صورت خسارت و صدمه احتمالی چشمههای نفت توسط کارکنان دارسی، دارسی به خوانین خسارت بپردازد و در صورت ایجاد اختلاف، کنسول انگلیس در اصفهان میانجی شده، مسئله را حل و فصل نمایند. ماده چهارم باز هم درباره حفاظت میادین و تأسیسات نفتی بود که مطابق آن خوانین متعهد شدند یکی از میان خود را به ریاست امور نگهبانی منصوب کنند تا او بتواند هم مأمورین حفاظتی و هم کارگران ایرانی را که در استخدام دارسی هستند به انجام وظیفه وادارد تا وظایف خود را صادقانه انجام داده، موجب کسب رضایت دارسی شوند. در ماده پنجم ذکر شده بود مبلغی را که خوانین بختیاری بابت اقدامات ذکر شده در این قرارداد میگیرند، در صورت مسامحه آنها یا مأمورینشان در وظایف و کارهای محوله،
شرکاء نفت حق دارند غرامت و ضرر خود را با اطلاع سرکنسول انگلیس در اصفهان از خوانین مطالبه نمایند، اما قرارداد باطل نمیشود و خوانین در مقابل هر شخص مدعی و مزاحم، ضامن و جوابگو هستند. ماده ششم یا آخرین فصل قرارداد روشن می کرد که پس از انقضاء مدت امتیاز، تمامی ابنیه، عمارت و اموال متعلق به دارسی در خاک بختیاری به خوانین تعلق میگرفت. نکته جالب توجه در این قرارداد چگونگی حل اختلاف میان خوانین بختیاری و سندیکای امتیازات دارسی است.
مطابق ماده اول و سوم قرارداد در صورت اختلاف میان طرفین، کنسولهای انگلیس در خرمشهر و اصفهان میانجیگری مینمودند و روشن است که این دو کنسول قطعاً جانب انگلیس را نگه میداشتند و به ضرر خوانین بختیاری مداخله میکردند.
سرانجام پس از اینکه در 26 مه 1908/25 ربیعالثانی 1326 از اولین چاه در منطقه نفتون، نفت بسیاری فوران کرد، انگلیسیها پی بردند که مقادیر فراوانی نفت در منطقه مسجد سلیمان وجود دارد، از این رو درصدد مستحکم نمودن قرارداد خود با خوانین بختیاری و حفظ رابطه خوب با آنها برآمدند. از این رو مجموعهای از امور تجاری و مالی به جریان درآمد تا شرایط قرارداد با خوانین اجرا شود. در 14 آوریل 1909/23 ربیع الاول 1327 شرکت نفت انگلیس و ایران تشکیل شد. روز قبل از آن یعنی 13 آوریل 1909 شرکت نفت بختیاری تشکیل شد. همچنین شرکت دیگری موسوم به شرکت بهرهبرداری اولیه شکل گرفت تا معاملات شرکت نفت ایران و انگلیس را با خوانین تسهیل نماید. این شرکتها علیالظاهر با هدف فراهم کردن درآمد خوانین تأسیس شدند. کشف نفت در خوزستان و در جایی که جزء قلمرو بختیاریها به حساب میآمد، دولت انگلیس را به این باور کشاند که بایستی دوستی و اتحاد دیرینه خود را که با افتتاح جاده کاروانرو با بختیاریها گرمتر شده بود، بیش از پیش مستحکم نماید. کشف نفت در سرزمین ایل بختیاری ارزشها و فواید این ایل را برای دولت انگلیس بیش از پیش نشان داد. انگلیسیها برای حفظ و گسترش نفوذ خود در خوزستان و به ویژه برای حفظ امنیت میادین نفتی به دوستی و همکاری خوانین بختیاری نیاز داشتند و خانها نیز برای حفظ خود در مقابل هرگونه قدرت رقیب و مخالفی چون ایلات همسایه و یا دولت مرکزی به حمایت سیاسی و مالی انگلیس نیاز داشتند. این منافع مشترک، دو طرف را به یک تفاهم متقابل رساند که دست دوستی و همکاری درازمدت به سوی یکدیگر دراز نمایند. از زمان کشف نفت در مسجد سلیمان تا هنگامی که رضاشاه به قدرت رسید، دولت انگلیس به شدت از خوانین بختیاری
حمایت مالی و سیاسی به عمل آورد؛ حقوق و پولهای زیادی به آنها پرداخت کرد و بارها در مقابل دولت مرکزی و دیگر مخالفان از آنها پشتیبانی نمود و خانها نیز به عنوان تحتالحمایه انگلیس سیاستهای آن دولت را در جنوب ایران به ویژه در خوزستان نفتخیز پیش بردند.
اگرچه مسئله نفت باعث اتحاد و دوستی هرچه بیشتر بختیاریها و انگلیس گردید اما در طول زمان اختلافات و حتی نارضایتیهای شدیدی در میان دو طرف ایجاد شد. پس از انعقاد قرارداد میان خوانین بختیاری و نمایندگان دارسی و پس از کشف نفت در مقیاس تجاری در اراضی تحت تملک بختیاریها و آغاز عملیات حفاری، خیلی زود اختلافات میان طرفین بروز کرد. این اختلافات بیشتر از همه بر سر سه مسئله متمرکز بود: فروش اراضی، تأمین امنیت و حفاظت و حراست بختیاریها از میادین نفتی، و سهامی که خوانین در سندیکای نفت داشتند. در خصوص فروش اراضی موردنیاز شرکت مطابق ماده اول قرارداد 1905، میان دو طرف کشمکش به وجود آمد. خوانین امضا کننده قرارداد، اراضی موردنیاز شرکت را از طوایف بختیاری به قیمت ارزان خریده و به قیمت گرانتری به شرکت نفت میفروختند در حالی که قیمت پیشنهادی آنها برای شرکت بسیار ارزان و در واقع رایگان بود. این امر باعث شد تا مدتها کشمکشهای طولانی میان دولت مرکزی، خوانین بختیاری و شرکت نفت ایران و انگلیس به وجود آید. هم خوانین بختیاری و هم دولت ایران اراضی مناطق نفتی را ملک طلق خود میدانستند و شرکت نیز هر زمانی که بر سر زیادهطلبی خوانین از آنها خشمگین میشد با توسل به ماده 3 قرارداد دارسی مبنی بر اینکه دولت نباید اجازه بدهد صاحبان اراضی از قیمت عادلانه تجاوز کرده، تحمیلاتی به شرکت وارد نمایند، به آسانی و با قیمت ارزان اراضی موردنیاز خود را از بختیاریها خریداری مینمود.
حفاظت و حراست از میادین نفتی یکی دیگر از موارد اختلاف و چانهزنی خوانین با شرکت بود. مطابق مادههای اول و چهارم قرارداد خوانین با نمایندگان دارسی، حفاظت و حراست از کارکنان و تأسیسات مناطق نفتی بر عهده خوانین بختیاری بود. در مقابل شرکت سالیانه 2000 لیره انگلیسی بابت انجام این مسئولیت، هر سه ماه یک بار به آنها پرداخت مینمود که پس از شروع بهرهبرداری 1000 لیره دیگر نیز بر آن افزوده میگشت.
خوانین برای اجرای این تعهد، عدهای از سواران بختیاری را برای تأمین امنیت مناطق نفتی به کار گرفتند. از آنجایی که خوانین بختیاری فرمانروایان بلامنازع مناطق
نفتی بودند، میتوانستند از هرگونه خرابکاری در میادین و لولههای نفتی ممانعت به عمل آورند. اما مسائلی چون ادعای خوانین مبنی بر کم بودن مبلغ حقالحفاظه، عدم پرداخت به موقع حقالحفاظه از سوی شرکت و بویژه اختلاف میان خوانین دو جناح ایلخانی و حاجی ایلخانی بر سر مسئله ایلخانیگری و ایلبیگیگری، بر کیفیت نگهبانی و حفاظت از میادین نفتی تأثیر گذاشت و موجبات نارضایتی و خشم شرکت از یک سو و خوانین بختیاری را از سوی دیگر فراهم آورد. این مشکل باعث گردید در طول سالهای متمادی مذاکرات و چانهزنیهای بسیاری توسط طرفین برای حل آن انجام گیرد و گاه به کشمکشهای شدیدی میان خوانین و شرکت منجر شود.
هنوز چند ماهی از انعقاد قرارداد 1905م/1323ق نگذشته بود که هر دو طرف ناخشنود شدند، زیرا از یک طرف خوانین معتقد بودند شرکت، آنها را به حقوق ناچیزی قانع کرده است و بایستی حقوق واقعی آنها داده شود و از طرف دیگر شرکت ادعا داشت که حقوق و منافعی که به خوانین میدهد پول زور و تقریباً چیزی شبیه حقالسکوت و یا باج سبیل میباشد. مقامات سندیکای نفت و دیگر انگلیسیها، حتی لوریمر کنسول انگلیس در اهواز خوانین را اشخاص طمعکار و حتی بی شرمی دانست که معامله با آنها بسیار مشکل است. اسپرینگ رایس کاردار انگلیس طی نامهای به وزارت خارجه متبوعش نوشت: «بیشتر بحث و گفتگوی خوانین نادرست و سفسطهآمیز است. ظاهراً آنها تصمیم گرفتهاند تا آنجا که ممکن است پول بیشتری دریافت کنند و احتمالاً تنها در برابر زور تسلیم خواهند بود.» در فوریه 1906/ذیحجه 1323 خوانین بختیاری علائمی از نگماردن نگهبانان در ماماتین و میدان نفت نشان دادند. ادعای آنها این بود که 2000 لیرهای که مطابق قرارداد 1905 جهت حفاظت از مناطق نفتی در نظر گرفته شده است برای تهیه یک نیروی مناسب ناکافی است. آنها از سندیکای نفت تقاضا کردند که یک فوقالعاده سالیانه به مبلغ 500 لیره به یکی از رؤسای برجسته بختیاری پرداخته شود تا او به عنوان سرپرست محلی نگهبانان منصوب گردد. خوانین یکی دو ماه بعد اظهار تمایل کردند که اصلاحاتی در بعضی مواد قرارداد به ویژه مواد مربوط به مسئولیت نگهبانی صورت گیرد.
در اواسط 1906م/1324ق حکومت هند از دولت انگلیس تقاضا نمود امور بختیاری به جای اینکه به سفارت انگلیس در تهران محول شود، بهتر است به لوریمر کنسولیار انگلیس در اهواز واگذار گردد. این بدان جهت بود که خوانین بختیاری به ویژه در مسئله نفت، بیشتر به دنبال کسب نظرات سفارت انگلیس در تهران بودند تا به واسطه دور بودن و ناآشنایی وزیرمختار از امور نفت بتوانند نظر موافق وی را نسبت به خود جلب نموده، امتیاز بگیرند. اما سرانجام، هم حکومت هند و هم سفارت انگلیس
در تهران متوجه این نکته گردیدند که مواضع انگلیسیها باید نسبت به امور بختیاری یکی شده و یک صدا و متحد در مقابل زیادهخواهیهای آنها بایستند. در اکتبر 1906/1324ق وزیرمختار انگلیس در تهران به وزارت خارجه متبوع خود پیشنهاد نمود که امور بختیاری تحت تصدی نایب کنسول انگلیس در اهواز قرار گیرد و او تحت نظارت و اداره سفارت، عهدهدار امور بختیاری باشد. لوریمر مسئول جدید امور بختیاری در پاییز 1906م/1324ق به منطقه بختیاری سفر کرد و به خواستههای خوانین گوش فرا داده و تقاضای آنها را درباره حفاظت از منطقه عملیات نفتی، با شرکت سندیکای امتیازات مطرح کرد، اما خوانین همچنان به دنبال آن بودند تا از اختلافات مواضع کنسولگری در اهواز و سفارت در تهران امتیازی به سود خود کسب نمایند. در نتیجه در مه 1907م/1325ق سرپرسی لورین دبیر سفارت با حضور در منطقه بختیاری آشکارا اعلام نمود که از آن پس تمامی کارهای سفارت و بختیاریها بایستی از طریق لوریمر کنسولیار سیار انگلیس که هماکنون در اهواز است، انجام شود. حتی هنگام مذاکره خوانین در تهران، سفارت بایستی پیش از دخالت در مسئله، با لوریمر در تماس باشد. همچنین اعلام شد که تنها لوریمر میتواند واسطه خانها و طرف انگلیسی باشد، که بدین ترتیب منافع بریتانیا با یک صدا و یک آهنگ در مناطق بختیاری افزایش مییافت. اسپرینگ رایس به هنگام دادن گزارش لورین به ادوارد گری وزیر امور خارجه انگلیس، کاملاً با توصیههای او موافقت کرد. او به وزارت خارجه متبوعش اطلاع داد که مایل است تا آنجا که امکان دارد امور بختیاریها و نفت را در پس پرده نگه دارد.
لوریمر که اکنون همه کاره امور بختیاریها شده بود به طور مکرر با خوانین بختیاری دیدار و مذاکره مینمود. همین دیدارهای مکرر از مناطق بختیارینشین باعث گردید در زمینه فرهنگ و ادبیات بختیاری تحقیقاتی نموده، مطالبی بنویسد. او آنان را وادار کرد از همه تقاضاهای خود غیر از درخواست برای افزایش حق الحفاظه، صرفنظر نمایند. مصالحه طرفین تا بدانجا انجامید که با موافقت سندیکا مبلغ حقالحفاظه از 2000 لیره به 2500 لیره افزایش یافت، اما مقرر شد 500 لیره اضافه شده به عنوان حقالزحمه، به خانی پرداخت شود که ریاست و مسئولیت نگهبانان را به عهده داشته است. شرکت، افزایش حقالزحمه را به شرطی پذیرفت که خوانین از یک طرف تقاضای دیگری نداشته باشند و از طرف دیگر ادعای لطفعلی خان شجاعالسلطان مبنی بر اینکه بعضی اراضی که شرکت در آنجا مشغول عملیات است ملک او است، خود حل و فصل نمایند. با اضافه شدن این مبلغ، خوانین از دیگر ادعاهای خود عقب نشینی کردند، اما زمان پرداخت حقالحفاظهها مشکل دیگری بود که باعث عدم رضایت خوانین و
نگهبانها و ناآرامی و ناامنی در میادین نفتی میگردید. طی تابستان و پاییز 1906م/1324ق، با عدم پرداخت به موقع اقساط حقالحفاظه اغتشاشاتی در مناطق نفتی ایجاد شد و خوانین و نگهبانها به شدت ناراضی شدند. برای جلوگیری از تکرار چنین مشکلاتی ترتیبی داده شد که اقساط از طریق سرکنسول انگلیس در اصفهان در عوض رسید امضا شده توسط ایلخانی و ایلبیگی بختیاری پرداخت شود. در این هنگام چون نرخ ارز بسیار تنزل کرده بود، خانها در ابتدا حاضر نبودند مبلغی را که توسط بانک با نرخ رایج مبادله میپرداخت، بپذیرند، اما در نهایت حاضر به پذیرش آن گردیدند. با اضافه شدن حقالحفاظه، لوریمر و شرکت سندیکای امتیازات با اتخاذ یک سیاست واحد، خوانین بختیاری را تهدید کردند که اگر تعداد نگهبانان را افزایش ندهند، اقساط حقالحفاظه آنها پرداخت نخواهند شد. در فوریه 1907/ محرم 1325 لوریمر به وزیرمختار انگلیس در تهران گزارش داد که علیرغم تلاشهای وی، خوانین بختیاری هیچ ترتیبات صحیحی برای نگهبانی تأسیسات سندیکای نفت ندادهاند.
واقعیت این بود که بینظمی و عدم ترتیب در حفاظت از مناطق نفتخیز تنها در جهت اختلافات خوانین و شرکت سندیکای امتیازات نبود بلکه خوانین بختیاری خود نیز با یکدیگر مشکل داشتند. بینظمی و ناامنی مناطق نفتخیز معلول همین اختلافات بود. اختلاف میان دو جناح ایلخانی و حاجی ایلخانی بر سر حکومت بختیاری سالها ادامه داشت. اگرچه قرارداد 1905 را، ایلخانی و ایلبیگی که از هر دو طیف بودند امضا کرده بودند، اما دو جناح تلاش میکردند از مسئله نفت به سود حاکمیت خود بر بختیاری بهره ببرند. به هنگام این گونه رقابتهای داخلی، خوانین بر سر گرفتن ریاست نگهبانان مناطق نفتی نیز با یکدیگر رقابت مینمودند و یا تلاش میکردند حقالحفاظه فقط به آنها پرداخته شود. در ماه مه 1906/ ربیعالاول 1324 گزارشی به سفارت انگلیس در تهران رسید که سالار ارفع، نگهبانان اعزامی از سوی صمصام السلطنه برای حفاظت از چاههای نفت را دور رانده است. گرانت دوف وزیرمختار انگلیس در تهران این مسئله را به صدراعظم ایران گزارش کرد. صدراعظم بلافاصله فرمانی برای مرتضی قلیخان و معین همایون مبنی بر جایگزینی نگهبانان دیگر صادر نمود. صدراعظم به سردار اسعد دستور داد از ایجاد مشکل دست بردارد. در مورد اختلاف بر سر 500 لیره حقالحفاظه اضافه شده، بعداً صمصامالسلطنه و شهابالسلطنه بدین ترتیب توافق کردند که سندیکای نفت دارسی به هر یک از چهار خان امضاءکننده، یک چهارم از 500 لیره را پرداخت نماید. به نوشته گارثویت، لوریمر و شرکت سندیکای امتیازات در رقابت میان دو جناح ایلخانی و حاجی ایلخانی، غلامحسین خان شهابالسلطنه از جناح حاجی ایلخانی را تشویق کردند خود را به مقام ایلخانی برساند
تا مسئولیت حفاظت مناطق نفتی را برعهده او بگذارند. شهابالسلطنه ایلبیگی بختیاری نیز به لوریمر تعهد کتبی داد که اگر ایلخانی بختیاری شود به شرکت سندیکای امتیازات اجازه خواهد داد مستقیماً حقوق نگهبانان منطقه عملیات نفتی را پرداخت کند و آن مبلغ از کل وجوه مستمری او کسر گردد. لوریمر تصور میکرد پیشنهادات شهاب السلطنه قابل پذیرش میباشد، اما اسپرینگ رایس وزیرمختار انگلیس چندان تمایلی به پیش قدم شدن در این کار نداشت. او در آوریل 1907/ صفر 1325 با شجاعالسلطان (امیرمفخم بعدی) برادر شهابالسلطنه ملاقات کرد و در آنجا بود که پی برد شهابالسلطنه به جای صمصامالسلطنه از سوی محمدعلی شاه به سمت ایلخانی بختیاری برگزیده شده است. بنابراین مسائل مربوط به نفت مستقیماً با او ارتباط پیدا کرد. ظاهراً سفارت بریتانیا در این انتصاب فشار مستقیمی به تهران وارد نیاورد و ترتیبی اتخاذ شد که این انتصاب صرفاً به عنوان نزدیکی شجاعالسلطان با شاه قلمداد شود. با این انتصاب، شهاب السلطنه و برادرش شجاعالسلطان که با سفارت انگلیس به توافق رسیده بودند به طوایف تحت فرمان خود دستور دادند نظم را در قلمرو بختیاری برقرار سازند و نگهبانان مناطق نفتی بر سر کار خود باقی بمانند. ولی در مجموع نظم و آرامش در منطقه بختیاری و به ویژه میادین نفت برقرار نگردید، زیرا میان صمصام السلطنه ایلخانی مخلوع و شهابالسلطنه ایلخانی جدید درگیریهای مسلحانهای رخ داد. صمصام دستور داد نگهبانان بختیاری حوزههای نفتی را ترک گویند. هر دو طرف به سِراسپرینگ رایس شکایت بردند و هر کدام سعی کردند نظر وی را به خود جلب کنند و خطراتی را که طرف مقابل میتوانست به جان و مال اتباع انگلیس وارد آورد، به او خاطرنشان کنند. در همین ایام تفنگچیهای صمصام به پیک سفارت انگلیس حمله بردند و به احتمال زیاد به تحریک وی، راهزنان کهگیلویهای به حوزههای عملیات نفتی دستبرد زدند. ناامنی و بینظمی در مناطق نفتخیز بختیاری و بیتوجهی خوانین بختیاری نسبت به حل اختلافات خودشان و عمل نکردن به تعهدات حفاظت و حراست از مناطق نفتخیز، قرارداد 1905 نفت را با مشکلات فراوانی مواجه ساخت تا جایی که شرکت اعلام نمود احتمال قطع عملیات حفاری وجود دارد، زیرا به قدر کافی نگهبان در اختیار ندارند و نگهبانان اعزامی از طرف خوانین نیز چنان از نظر تعداد کم هستند که نمیتوانند از تأسیسات حفاظت کنند. از این رو شرکت وادار گردید جهت حفاظت از میادین نفتی، سربازانی را از هند وارد نماید. بلوشر مینویسد: «بختیاریها که مالک آن خطه به شمار میرفتند همه چادرنشینان راهزنی بودند که خطری دائمی برای جان و مال خارجیها بودند. گاه کار مزاحمت و سرکشی آنان به جایی میکشید که ناگزیر میشدند برای حمایت از کارکنان شرکت، یک واحد
از سربازان هندی را به خدمت بگیرند.» در سپتامبر 1907/ شعبان 1325 کنسول انگلیس در اهواز گزارش داد که زندگی مستخدمان اروپایی سندیکای نفت دارسی به علت موضع تجاوزکارانه مردان ایل بختیاری ناشی از درگیری مربوط به خلع صمصام از ایلخانیگری بیشتر از زمان دیگر در خطر قرار گرفته است و مسئله حفاظت مسلحانه از آنها اهمیت بیشتری یافته است. او پیشنهاد کرد که گارد کنسولگری اهواز بایستی به 17 نظامی یا بیشتر افزایش یابد که دوازده نفر آنها بایستی در تأسیسات نفت و بقیه در ماماتین مستقر گردند. در واقع این بهانهای بود که تعداد گارد کنسولگری خود را افزایش دهند. سیزدهم اکتبر دولت هند به چارلز مارلینگ اطلاع داد که آنها باید اعزام دو افسر انگلیسی و 20 سرباز را تدارک ببینند. در بیست و هشتم اکتبر کنسول اهواز پیشنهاد کرد که گارد کنسولگری حداقل باید شامل هشت مرد مسلح باشد. دولت انگلیس در پاسخ به اصرارهای کنسولگری، افزایش نفرات گارد را پذیرفت و در بیست و یکم نوامبر از دولت هند خواستند 20 سرباز و دو افسر انگلیسی را به سمت مناطق نفتخیز خوزستان اعزام نماید.
دولت هند دوازده پیاده و هشت سوار را تحتنظر دو افسر انگلیسی به نامهای ویلسون و رنکینگ از هنگ هجدهم نیزهدار بنگال در نوامبر 1907/شوال 1325 به ایران اعزام نمود که نیمه دوم ماه دسامبر 1907 به اهواز رسیده و حفاظت از کنسولگری اهواز را برعهده گرفتند.
اعزام این سربازان در صورت ظاهر برای حفاظت از کنسولگری اهواز بود، ولی مقصود اصلی حراست از میدانهای اکتشاف نفت تا زمان تولید و یا ترک کارشناسان نفتی از این مناطق بود. حضور این نیرو در مناطق نفتخیز بختیاری موجبات تکدر خوانین بختیاری را فراهم آورد و آنها از آن پس هر از چند گاه کارشکنی و اخلال در حراست و امنیت مناطق نفتی ایجاد میکردند. با وجود این نگهبانان بختیاری که از جانب خوانین تعیین میشدند، همچنان حفاظت و حراست از بخش اعظم مناطق نفتی را برعهده داشتند و روابط خوانین و شرکت بر سر مسئله نگهبانی تأسیسات نفتی و حقالحفاظه آنها با فراز و نشیب ادامه یافت. حتی در سال 1919م زمانی که لولههای نفتی قطع گردید شرکت به شدت دولت را مسئول دانسته و ادعا کرد که از خسارتهای قطع شدن لولهها صرفنظر کرده و اگر چه مجبور است 3000 لیره به خوانین بختیاری بپردازد اما مطابق ماده چهارده امتیاز دارسی مسئولیت همه نوع حفاظت منافع کمپانی بر عهده دولت قرار دارد. تا اینکه پس از قدرتیابی رضاخان و افزایش اقتدار دولت مرکزی، نیروهای ارتش حفاظت از میادین نفتی را به دست گرفتند و جایگزین نگهبانان بختیاری شدند.
مسئله دیگری که در افزایش اختلافات خوانین بختیاری و شرکت نفت ایران و انگلیس نقش زیادی داشت، مسئله سهام تعلق گرفته به خوانین و سود سالیانه حاصله از آنها بود. مطابق قرارداد 1905، سه درصد از سهام هر شرکتی که برای کشف نفت در بختیاری تأسیس میگردید به خوانین بختیاری تعلق میگرفت، اما وقتی که شرکت نفت ایران و انگلیس به وجود آمد این شرکت باقی 97 درصد از سهام شرکت نفت بختیاری و همه سهام شرکت بهرهبرداری اولیه را دریافت نمود. یعنی برخلاف قرارداد خوانین و دارسی تنها سه درصد از سهام و درآمد یک شرکت را به خوانین پرداخت نمودند. خوانین متوجه این فریب انگلیسیها نشدند و به این امر اعتراض ننمودند. اگر چه از مدتها قبل روابط میان خوانین و شرکت بر اثر چشم هم چشمیهای خصمانه بر سر پول، حقوق و مناصب، مشکلاتی ایجاد کرده بود و هم حق الحفاظهها و هم فروش اراضی، سوءظن را در میان هر دو طرف گسترده بود، اما جدیترین علت بر هم خوردن روابط میان خوانین و شرکت، از مسئله سهام خوانین در شرکت نفت بختیاری و شرکت بهرهبرداری اولیه ناشی میگردید که منجر به آسیبی مهلک به خوانین از سوی بخشی از مدیریت ارشد شرکت گردید. تا ژوئن 1921م/1300ش مقامات شرکت شکایت داشتند که سه درصد حقالامتیازهایی که آنها در 1905م/1284ش با آن موافقت کردند به زور بر آنها تحمیل شده است. خوانین نیز به نوبه خود به شرکت و متحدش یعنی بانک شاهنشاهی بینهایت بدگمان بودند و فکر میکردند که هر دوی آنها خواستهاند آنها را فریب بدهند. مدت زمان زیادی از قرارداد 1905 نگذشته بود که خوانین دریافتند آنها تنها مغبون این قرارداد هستند. آنها از کمی سهم خود شکایت داشته، معتقد بودند که بایستی حقالسهم بیشتری به آنها پرداخته شود. مطابق قرارداد 1905م/1284ش سهام خوانین به نام چهار خان بزرگ، نیمی به طور شراکتی به نام دو تن از خانواده ایلخانی یعنی صمصامالسلطنه و سردار اسعد و نیمه دیگر به طور شراکتی به نام دو تن از خانواده حاجی ایلخانی یعنی سردار محتشم و سردار جنگ ثبت گردیده بود. به محض صدور سهام، خوانین تلاش کردند از وامدهندگان انگلیسی و غیرانگلیسی، در عوض سهام خود قرض بگیرند. قرضه خوانین از منابع غیرانگلیسی در مقابل تضمین سهامشان و بازپرداخت آن سبب مشکلات و نگرانی فراوان مقامات شرکت گردید. تا 1920م/1299ش از 21000 سهام ثبت شده خوانین در شرکت نفت بختیاری، 9330 سهام در تصرف آنها بود و 11670 سهم در بانک شاهنشاهی ایران تحت عنوان تضمین قرضهها به وثیقه گذاشته شده بود. شرکت و بانک از بیثباتی ناشی از سهام خوانین در عذاب بودند. ترس شرکت از اینکه سهم خوانین ممکن است
در نتیجه نیاز سیریناپذیر خوانین به پول، سرانجام در بیرون از انگلیس و شاید در دست دشمنان انگلیس قرار گیرد، بر معاملات شرکت با خوانین سایه افکند. از این رو مقامات انگلیسی هم در سفارتخانه و هم در شرکت و بانک شاهنشاهی ایران تصمیم گرفتند از مشکلات مالی خوانین و نیاز دائمی آنها به قرضههای فردی به عنوان وسیلهای برای کنترل آنها استفاده نمایند. شرکت نفت ایران و انگلیس سیاستی فعال و تعمدی با هدف ایجاد وابستگی مالی خوانین اعمال نمود و تاکتیکهای تهاجمی خود را که از لحاظ حقوقی ایراد داشتند، تا پایان به کار بست. مقامات شرکت در تشویق خوانین به اخذ قرضههای پیدر پی، آنان را با یک رشته از موافقتنامههای پیچیده و بیاعتبار مالی، فریب دادند؛ هر چند خود به خوبی میدانستند که خوانین هرگز نخواهند توانست آنها را بازپرداخت نمایند. این گرفتاریها باعث شکست خیلی از این خوانین گردید. خوانین نیز به نوبه خود را در رفتارهایی که احمقانه، هرزه، آزمندانه و متقلبانه بود، درگیر نمودند؛ رفتارهایی که برای شرکت خیلی مناسب بود و در نهایت به پیروزی آن منجر گردید. خوانین بختیاری حتی برای شرکت نفت ایران و انگلیس نیز دردسر آفرین شدند. اگر چه روابط میان شرکت و خوانین از ابتدای برقراری آن صمیمانه بود و اساساً این روابط برای شرکت ضروری و برای خوانین پرسود بود، اما هرگز در این روابط سازگاری پدید نیامد. شرکت پی برد که خوانین بهانهگیر، مسئولیتناپذیر و غیرقابل اتکا میباشند خوانین از ابتدا این عقیده را داشتند که شرکت میخواهد سر آنها کلاه بگذارد.
هنگامی که سرانجام دولت رضاشاه بر ضد خوانین بختیاری اقدام نمود، شرکت بیدرنگ از حمایت آنها عقبنشینی کرد و علاوه بر این، از اینکه میدید از دست شریکان محلی خود خلاص میگردد، بسیار خوشحال بود. دولت رضاشاه با چراغ سبز شرکت نفت ایران و انگلیس توانست خوانین بختیاری را شکست داده، هم سهام آنها را از چنگشان برباید و هم مالیات چندین ساله سود سهامشان را به طور تمام و کمال از آنها وصول نماید.
Henry Layard.
لایارد، هنری، سفرنامه لایارد، ترجمه مهراب امیری، تهران، آنزان، چ دوم، 1376، ص 186.
Rawlinson.
راولینسون، سرهنری، سفرنامه راولینسون (گذر از زهاب به خوزستان)، ترجمه اسکندر اماناللهی بهاروند تهران، چ اول، آگاه، 1362، ص 100.
فاتح، مصطفی، پنجاه سال نفت ایران، تهران، پیام، چ دوم، 1358، ص 250.
William N. Darcy.
ابطحی، علیرضا، نفت و بختیاریها، تهران، مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران، چ اول، 1384، صص 39 38.
اوژن بختیاری، ابوالفتح، تاریخ بختیاری، تهران، وحید، چ اول، 1344، ص 175.
همان، ص 176.
J. R. Preece.
گارثویت، جن راف، تاریخ سیاسی اجتماعی بختیاری، ترجمه مهراب امیری، تهران، سهند، چ اول، 1373، ص 206.
تاریخ سیاسی اجتماعی بختیاری، همان، ص 208.
تاریخ بختیاری، ص 176.
Reynolds
سازمان اسناد ملی ایران، سند شم 75/49/397 240
همان سند.
Cronin, Stephanie, Politices of Debt: the Anglo-Persian oil company and Bakhtiyari Khans, Middle Eastern Studies, Vol. 40, No. 4, July 2004, p. 4.
سازمان اسناد ملی ایران، سند شم 30/122/280 240، نامه شخصی ناشناس به وزارت خارجه در تاریخ 7 اوت 1919.
همان، سند شم 7/5/49/397 240.
بلوشر، ویپرت، سفرنامه بلوشر، ترجمه کیکاووس جهانداری، تهران، خوارزمی، چ اول، 1363، ص 261.
Cronin, Politics of Debt..., p.
Iran Political Diaries, v. 3, p. 261.
Spring rice.
تاریخ سیاسی اجتماعی بختیاری، ص 217.
Iran Political Diaries, v. 3, p. 106
Lorimer.
تاریخ سیاسی اجتماعی بختیاری، ص 216.
Iran Political Diaries, v. 3, p. 209.
Sir Percy Loriane.
استرانک، تئودور، حکومت شیخ خزعل...، ص 129.
Sir Edward Grey.
حکومت شیخ خزعل...، همان.
مینورسکی، دوبد، ادموندز، دو سفرنامه درباره رساله لرستان و لرها، ترجمه اسکندر امان اللهی بهاروند و لیلی بختیار، تهران، بابک، چ اول، 1362، ص 30.
Iran Political Diaries, v. 3, p. 106.
Ibid.
Ibid.
تاریخ سیاسی اجتماعی بختیاری، ص 217.
Ibid, 482.
Iran Political Diaries, v. 3, p. 162.
Grant Duff.
Iran Political Diaries, v. 3, p. 162.
Ibid.
تاریخ سیاسی اجتماعی بختیاری، ص 218.
همان، ص 220.
سفرنامه بلوشر، ص 261.
Iran Political Diaries, v. 3, p. 445.
Ibid, p. 446.
عباسی، دانش، تاریخ مسجد سلیمان، تهران، هیرمند، 1374، چ اول، صص 102 101.
سازمان اسناد ملی ایران، سند شم 30/122/280 240.
مکبن روز، الیزابت، با من به سرزمین بختیاری بیایید، ترجمه مهراب امیری، تهران، آنزان، چ اول، 1373، ص 59.
Cronin, Politics of Debt..., p. 8.
Ibid, p. 9.
Ibid, p. 1.
Ibid, p. 2.
سیدمجید تفرشی
بررسی سابقه و عملکرد سرویس جهانی بی.بی.سی و بخش فارسی آن نیازمند توجه به مفهوم و اهداف برنامههای درازمدت دیپلماسی عمومی (Public Diplomacy) دولت بریتانیا در ایران و خاورمیانه است. تاکنون چند گزارش کوتاه و بلند، بیش و کم ارزشمند درباره بخش فارسی سرویس جهانی بی.بی.سی منتشر شده که اغلب آنها را همکاران سابق یا کنونی این مؤسسه نوشته است. این مقاله گزارشی کوتاه از تحقیقی مفصلتر است که درباره دیپلماسی عمومی بریتانیا در ایران با مطالعه موردی سرویس جهانی بی.بی.سی و رویکرد بخش فارسی آن در قبال ایران در دست تهیه است.
پیش از هر چیز باید متذکر شد که در دسترس نبودن آرشیو سرویس جهانی بی.بی.سی در لندن برای عموم که در اقدامی غیرمعمول بسیاری از اسناد آن به آرشیو ملی بریتانیا انتقال نیافته موجب آن شده است که بسیاری از پروندههای موجود درباره بی.بی.سی در آرشیوهای عمومی مختلف در بریتانیا همچنان در معاق بوده و در اختیار محققان قرار نگیرد. از این روی مطالعه کارنامه سرویس جهانی بی.بی.سی برای پژوهشگران مستقل با دشواری بسیار همراه است، بویژه آنکه فقر تاریخ شفاهی و عدم ثبت و ضبط خاطرات در بین ایرانیان و بریتانیاییهای مطلع و مرتبط با بی.بی.سی فارسی، خود مانعی دیگر است.
«دیپلماسی عمومی» (به تعبیر دیگر، دیپلماسی مردمی و یا به تعبیر حسامالدین آشنا، دیپلماسی مردم محور )، در مقابل دیپلماسی استاندارد یا مرسوم مطرح میشود و
اصطلاحی است که از اواسط دهه 1960 میلادی و در هنگامه جنگ سرد در امریکا و دیگر کشورهای بلوک غرب مطرح شد. مفهوم کلی دیپلماسی عمومی، برقراری روابط حسنه دولتها با ملتها به جای روابط بین دولتها و در جهت فتح قلوب و اذهان عمومی همه یا بخشهای گزیده شدهای از مردم کشورهای هدف از طریق سیاستهای فرهنگی و اجتماعی است.
تعریف رسمی پایگاه رسمی اینترنتی وزارت امور خارجه و مشترکالمنافع بریتانیا از دیپلماسی عمومی، «دستیابی به اهداف سیاسی از طریق کار با عموم مردم در کشورهای خارجی» است. تعریف رسمی جدیدتر از دیپلماسی عمومی بریتانیا این گونه است: «کارگر برای رسیدن به اهداف نفوذ مثبت در دیدگاههای افراد و سازمانهای خارجی نسبت به بریتانیا و همکاری آنها با بریتانیا».
تاریخنویسی مرسوم و کلاسیک معاصر، دولت امریکا و «آژانس اطلاعات ایالات متحده» را بنیانگزار دیپلماسی عمومی در جهان میداند. این سیاست امریکا در ایران نیز کارکردی به نسبت جدی و درازمدت دارد که با وجود اهمیت بسیار، از حوصله و محدوده بحث این نوشته مختصر خارج است.
اگرچه مبحث دیپلماسی عمومی به مفهوم رسمی غربی آن در ایران امری جدید و باسابقهای حداکثر چهل ساله است، ولی سیاستهای مشابه آن توسط مقامات بریتانیا در ایران از ابتدای قرن نوزدهم با آغاز جدی و بیوقفه مناسبات دیپلماتیک دو کشور شروع شد و به خصوص از نیمه آن سده با استقرار دوایر مختلف دیپلماتیک بریتانیا در شهرهای مختلف ایران گسترش یافت.
به طور کلی بیشترین حجم ارتباطات غیرمتعارف مأموران بریتانیایی در عصر ما قبل دیپلماسی عمومی لندن در ایران، در فاصله نیمه قرن نوزدهم تا نیمه قرن بیستم، یعنی از زمان فعال شدن دیپلماسی بریتانیا در منطقه کودتای 28 مرداد 1332 و تقسیم تدریجی نفوذ بریتانیا در ایران با امریکا بوده است. در این دوره که حدود یک سده به طول انجامید، در تهران و دیگر ولایاتی که دیپلماتهای بریتانیایی در آن مستقر بوده یا رفت و آمد داشتند با مردم عادی و شخصیتهای غیردولتی مراوده و ارتباط مداوم داشتند.
این مراودات عمدتاً در دو محور جداگانه ولی هماهنگ با یکدیگر صورت میگرفت: از یک سو در تهران از طریق «دبیر شرقی» یا «کنسول شرقی» سفارت (Oriental Secretary) یا (Oriental Counsellor) و همکارانش که مأمور تماس با افراد مختلف حایز اهمیت در ایران و بویژه پایتخت بودند و از سوی دیگر در ولایات از
طریق کنسولها، کنسولیارها و مأموران داخلی آنان. در ولایات، ارتباط مأموران محلی بریتانیا با ایرانیان گستردهتر بود. از طریق انبوه مکاتبات متقابل موجود به زبانهای فارسی و انگلیس بین اتباع ایرانی و دیپلماتهای بریتانیایی میتوان به روابط گسترده اجتماعی، اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و حتی شخصی آنان در دورهای طولانی دست کم صدساله پی برد.
این مکاتبات شامل مواردی چون خبرچینی، تقاضای حل و فصل مشکلات از راههای غیرعادی، شکایت از مسئولان و چهرههای صاحبنفوذ داخلی و خلاصه تقاضای باز کردن گروههای ناگشوده به دست مأموران بریتانیایی و همکاران محلی ایرانی آنان است. باور کلی در سدههای نوزده و بیست این بود که کنسولها یا دبیران شرقی سفارت بریتانیا در ایران از اقتدار و نفوذ بسیاری در بین ایرانیان برخوردار بودند و معمولاً مستقیم یا غیرمستقیم با دوایر نظامی و امنیتی کشور خود ارتباط داشتند.
مشهورترین مورد آن، «آلن چارلز ترات» است که در سالهای اولیه پس از شهریور 1320 نخست در ولایات جنوبی و مرکزی ایران به عنوان کنسول سپس در تهران به عنوان دبیر شرقی کار کرد و سر ریدر بولارد، سفیر پیشین لندن در تهران، در خاطرات خود از وی به عنوان یکی از عناصر مهم دیپلماسی بریتانیا در ایران یاد کرده است.
بعدها نیز دیگر مقامات امنیتی دیپلماتیک بریتانیا در ایران راه ترات را ادامه دادند که از میان شناختهشدهترین آنها در سالهای 1329 تا 1332 می توان به «رابین (رابرت چارلز) زینر» (19741913) شرقشناس مشهور بعدی در مؤسسه شرقی دانشگاه آکسفورد و «سام فال» نظامی پیشین و دیپلمات ارشد بعدی در کشورهای شمال اروپا یاد کرد.
یکی از مهمترین موارد ارتباط مقامات دیپلماتیک بریتانیا با ایرانیان در تهران و برخی دیگر از شهرها را میتوان در ماجرای بستنشینی در باغ تابستانی سفارت آن کشور در قلهک در تابستان 1285 دید که عملاً برای مدتی چه از طریق بستنشینی مردم و چه از طریق انتقال تلگرافها، مقامات محلی دیپلماتیک بریتانیا برای مدتی واسطه انتقال پیام مشروطهخواهان ایرانی به دیگران شدند.
از این نظر و با توجه به دامنه فعالیتهای متعارف و نامتعارف دیپلماتهای محلی بریتانیا در ایران، شاید بتوان لندن را پیشگام دیپلماسی عمومی دولتهای سلطهجوی خارجی در تاریخ ایران چه بسا دیگر کشورهای خاورمیانه حتی پیش از رایج شدن اصطلاح و سیاستی مشخص با این نام دانست.
شیوههای اجرایی دیپلماسی عمومی بریتانیا در ایران و دیگر کشورها در سالهای قبل
از جنگ جهانی دوم، در طول دهههای اخیر دستخوش تغییر و تحولات بسیاری شده و از راههای مختلفی اعمال گردیده است. در سال 2004 وزرای امور خارجه و دارایی بریتانیا به طور مشترک کمیسیونی به ریاست لرد «پاتریک کارتر» را مأمور بررسی و بازنگری اساسی در سیاستهای دیپلماسی عمومی آن کشور کرد. نتیجه و خلاصه آشکار این تحقیق که در سال 2005 منتشر شد، در عمل در سالهای اخیر به راهنمایی اجرایی و شیوهنامه دیپلماسی عمومی نوین بریتانیا در قرن بیست و یکم تبدیل شده است.
در واقع سیاستگران و سیاستگزاران بریتانیایی پس از چند دهه دریافته بودند که بدون بازنگری اساسی در برنامههای سنتی مرسوم دیپلماسی عمومی خود قادر به رقابت با دیگر قدرتهای حاضر این صحنه در جهان امروز نخواهند بود. از زمان تدوین و انتشار گزارش لرد کارتر، بخش دیپلماسی عمومی در کمیسیون سیاست خارجی پارلمان بریتانیا نیز فعال و به طرز قابل ملاحظهای بیشتر از گذشته موجب تعامل قانونگزاران آن کشور با سرویس جهانی بی.بی.سی و بریتیش کانسل و مسئولان آن مؤسسات در جهت دگردیسی و پوستاندازی آن دو نهاد سنتی و رسمی شده است.
وزارت امور خارجه بریتانیا محورهای اساسی کنونی دیپلماسی عمومی این کشور را چنین اعلام کرده است: یک) سرویس جهانی بی.بی.سی ، دو) بریتیش کانسل (شورای فرهنگی بریتانیا) ، سه) شبکه خبری ماهوارهای «بی.اس.ان» (بریتیش ساتلایت نیوز) و چهار) سازمان نمایشگاههای فرهنگی و تجاری بینالمللی بریتانیا. بدیهی است که در این مختصر مجال بررسی همه این موارد وجود ندارد و تنها اندکی به سرویس جهانی بی.بی.سی و بیشتر به بخش فارسی آن پرداخته خواهد شد.
چند ماه پس از پایان یافتن جنگ جهانی اول، اولین سرویس عمومی بیسیم به نام رادیو در مارس 1919 در بریتانیا آغاز به کار کرد، ولی مسئولان آن کشور تا اواخر سال 1932 به تأسیس رادیویی بینالمللی احساس نیاز نکردند. بخش بینالمللی بی.بی.سی در دسامبر 1932 با عنوان «سرویس امپراتوری بی.بی.سی» (BBC Empire Service) فقط به زبان انگلیسی و عمدتاً برای جذب مخاطبان انگلیسی زبان در خارج از مرزهای آن کشور آغاز به کار کرد. نامی پر ابهت و پرمعنا در عصر استعمار و امپریالیسم که طبعاً امروزه مسئولان این شبکه ترجیح میدهند تا آن را به فراموشی کامل بسپارند و نام جدید «سرویس جهانی بی.بی.سی» را از سال 1988 جایگزین آن کردهاند.
سایت رسمی اینترنتی بی.بی.سی در تشریح این نام قدیمی چنین توجیه میکند که این نام نه برای پیشبرد اهداف امپریالیستی که برای «متحد کردن مردم انگلیسیزبان
کشوری که در آن زمان امپراتوری بریتانیا نامیده میشد» انتخاب شده بود. این سرویس در فاصله چند سال به خصوص به دلیل شرایط نزدیک به آغاز جنگ جهانی دوم و نیاز به تبلیغات و تأثیرگذاری بر مردم کشورهای متخاصم، دایره فعالیت خود را از زبان انگلیسی به دیگر زبانها گسترش داد. در سال 1938 و چند ماه قبل از آغاز جنگ جهانی دوم بخشهای عربی و اسپانیایی بی.بی.سی جهانی آغاز به کار کرد.
از ابتدای تأسیس سرویس جهانی و بخش فارسی آن تاکنون، این شبکه در بین مخاطبان خود در ایران و دیگر کشورهای فارسی زبان با دو تلقی متفاوت و حتی متنافر مواجه بوده است: یکی به عنوان رسانهای وابسته و پیوسته به وزارت امور خارجه بریتانیا یا یک امکان جهانی برای گسترش جریان آزاد رسانهای. این تقابل به خوبی در تاریخ رسمی بی.بی.سی به قلم «اندرو واکر» مشاهده میشود. وی در حالی که از قول مقامات دولت برمه این شبکه را «آسمانی پر از دروغ» ذکر میکند، خود در واکنش به این اتهام، سرویس جهانی و به تبع آن، کتاب خود را «یک آسمان پر از آزادی» نام مینهد.
در واقع از همان ابتدای تأسیس در منشورها و اساسنامههای مختلف سرویس جهانی، مسئولان ارشد اجرایی بریتانیا از جمله در دستورالعمل مصوب «کلمنت اتلی» وزیر وقت از حزب کارگر در سال 1946، ضمن تأیید بر ضرورت توجه این رسانه به پیروی از سیاستهای امپراتوری و منافع ملی آن کشور، باید در انجام کار خود مستقل باشند. تجربه تاریخی در کشورهای مختف نشان داده است که در صورت بروز اختلاف بین این دو شعار یعنی التزام به منافع ملی بریتانیا و استقلال عمل، مسئولان سرویس جهان بی.بی.سی تردیدی در پیشبرد مورد اول به خود راه نخواهند داد.
این استقلال عمل در امور روزمره را درباره شبکههای داخلی بی.بی.سی تا حدی میتوان پذیرفت، زیرا بودجه هنگفت این شبکهها از مالیات مستقیم و سالیانه مردم با نام «لایسنس فی/ مالیات تلویزیون» تأمین میشود ، ولی بودجه سرویس جهانی مستقیماً از سوی وزارت امور خارجه آن کشور تأمین و بخش جهانی رسماً از نظر اداری زیرمجموعه و تحت دستگاه دیپلماسی لندن محسوب میشود و سیاستهای کلان آن مرتباً به شکل مستقیم یا غیرمستقیم زیرنظر مسئولان دولتی یا نمایندگان آنان قرار دارد. مسئولان بی.بی.سی در شرایطی اصرار بر استقلال سرویس جهانی خود دارند که برای تصویب و اجرای برنامههای مختلف خود نیازمند ارائه طرحهای خود به مسئولان قانونگذاری و اجرایی بررسی و تأیید مستقیم پارلمان از طریق بخش دیپلماسی عمومی کمیسیون خارجی و وزارت امور خارجه آن کشور هستند.
گزارش مجلس اعیان بریتانیا در بررسی منشور پیشنهادی سرویس جهانی در دوره
پارلمانی سالهای 2005 2006 چنین آمده است: «از زمان تأسیس سرویس جهانی بی.بی.سی، استقلال آن اساس توفیق آن بوده است. با این همه به دلیل آنکه وزارت امور خارجه و مشترکالمنافع اداره تأمینکننده مالی سرویس جهانی است، روابط رسمی بین آن [سرویس جهانی بی.بی.سی] و دولت علیاحضرت ملکه وجود دارد. توافق رسانهای بین بی.بی.سی و وزارت امور خارجه تعیینکننده اهداف راهبردی سرویس جهانی بی.بی.سی است. این [توافق] سرویس جهانی بی.بی.سی را متعهد میسازد که برنامههای تولید و پخش شده و اولویتهای رسانهای خود را بر اساس قراردادش با وزارت امور خارجه تنظیم کند. همچنین وزارت امور خارجه نقش تصمیمگیرندهای درباره شیوه کارکرد سرویس جهانی بی.بی.سی خواهد داشت...»
این تعامل از آن زمان تاکنون با تغییر و تحولات جزیی ادامه داشته است و همواره بخش مشخصی در وزارت امور خارجه بر سیاستهای میانمدت و درازمدت بی.بی.سی جهانی نظارت داشته و دارد. برای نمونه «سرنیکلاس برینگتون» دیپلمات شرقشناس سالخورده بریتانیایی، خود سالها در اوایل و اواسط خدمتش، نماینده ناظر و رابط وزارت امور خارجه با سرویس جهانی بوده که جزییات این تعامل در اسناد موجود در آرشیو ملی بریتانیا و آرشیو سرویس جهانی و نیز خاطراتش قابل پیگیری است.
نکته قابل توجه دیگر در نقد و بررسی سرویس جهانی بی.بی.سی اینکه حتی اگر، به فرض، آزادی و استقلال عمل مسئولان و کارکنان این شبکه از وزارت امور خارجه بریتانیا جدی انگاشته شود، باز هم بر اساس تجربه و اطلاعات موجود میتوان گفت که تأسیس کل این شبکه و بخشهای متعدد و مربوط به زبانهای گوناگون آن، دقیقاً بر اساس اهداف آشکار و نهان بینالمللی و فرامنطقهای وزارت امور خارجه بریتانیا میباشد. این قضیه بیشتر از هر قسمت دیگری درباره زمان تأسیس بخشهای سهگانه فارسی (رادیو، تلویزیون و آن لاین) صادق است که به آن خواهیم پرداخت.
بیشتر محققان، حتی مورخان رسمی و غیررسمی بی.بی.سی، ابایی از ذکر این نکته ندارند که تأسیس بخش فارسی رادیو بی.بی.سی در اصل برای خنثی کردن فعالیتهای تبلیغاتی بخش فارسی رادیو برلین در میان مخاطبان ایرانی نیز و تحت فشار قرار دادن رضاشاه پهلوی در پیروی از سیاستهای جنگی متفقین و در مرحله بعد توجیه اشغال نظامی ایران توسط نیروهای نظامی بریتانیا و اتحاد جماهیر شوروی صورت گرفت.
تأسیس بخش فارسی رادیو بی.بی.سی تقریباً از ابتدای جنگ، موردنظر مقامات لندن بود. ظاهراً نخستینبار پیشنهاد و ضرورت این امر از سوی بولارد در گزارش 29
دسامبر 1939 (سه ماه پس از آغاز جنگ) به لندن ارسال شد. این پیشنهاد چهل روز بعد در نهم فوریه 1940 از سوی لندن تأیید و به بولارد ابلاغ شد که وزارت امور خارجه و خزانهداری بودجه لازم برای تأسیس بخش فارسی را مهیا کردهاند.
پیش از تأسیس رادیوی فارسی بی.بی.سی، از سوی سفارت بریتانیا در تهران و بویژه دوشیزه «آن کاترین لمبتون» (20081912) وابسته مطبوعاتی سفارت در گزارشهای خود به لندن مکرر از تداوم و افزایش نفوذ تبلیغاتی آلمان نازی در میان مقامات و مردم ایران هشدار داده و از ضرورت نوعی ابتکار عمل در ماشین تبلیغات جنگی لندن از قبیل ترجمه اخبار و تفسیرهای جنگی سخن گفته بود.
در 23 دسامبر 1940/2 دی 1319، پانزده ماه پس از آغاز جنگ جهانی دوم و در هنگامه برنامهریزی متفقین برای حمله نظامی به ایران (هشت ماه قبل از سوم شهریور 1320 و اشغال ایران)، بخش فارسی رادیو بی.بی.سی آغاز به کار کرد. این در حالی بود که «ویکتور گلدنینگ» نخستین رئیس بخش فارسی با توصیه و نظارت مستقیم «راجر استیونس» رئیس وقت بخش شرقی وزارت امور خارجه بریتانیا و سفیر بعدی آن کشور در تهران به سمت خود برگزیده شد.
بی.بی.سی با درس گرفتن از تجربه بهرام شاهرخ و دیگر همکاران ایرانی وی در تأسیس بخش فارسی رادیو برلین، بنای بخش تازه تأسیس فارسی را با کمک چند ایرانی قرار داد که از آن میان دو نفر شاخصتر از بقیه بودند: حسن موقر بالیوزی و مجتبی مینوی . هم بالیوزی و هم مینوی دیدگاهها و اغراض خاص دینی یا سیاسی داشتند که برخلاف ادعای بی.بی.سی در بیطرفی رسانهای، نوشتهها و تولیدات رادیویی آنان شبههانگیز بود.
بالیوزی، از چهرههای سرشناس بهایی، پس از ادامه تحصیل در بریتانیا ازدواج کرد و ماندگار شد اما مینوی به دلایل سیاسی و احتمالاً بر اثر سعایت و پاپوشهای مرسوم در اواخر دوره سلطنت رضاشاه پهلوی قادر به بازگشت به ایران نبود. به قول فرزند مینوی، سعایت بدخواهان، سفر نه ماهه تحقیقاتی او را به اقامتی پانزده ساله در لندن تبدیل کرد.
در واقع چه در مسئله دخالت وزارت امور خارجه در تعیین رئیس بخش فارسی و چه در گزینش مسئله رهبر بهایی سرشناس، بی.بی.سی نشان داد که تا چه حد از ادعای بیطرفی خود به دور بوده است. برخی از کارکنان این شبکه معتقدند همه این موارد استثنایی و محصول دوران خاص و تکرارنشدنی جنگ جهانی دوم بود و نمیتوان حکم قاعده بر آنها نهاد. ولی تجربه نشان داده است که چه در مسئله تأثیرگذاری بهاییان در سیاستگزاری بخش فارسی، چه در مورد جذب ناراضیان مستأصل سیاسی
ایرانی و چه در مورد مداخلات وزارت امور خارجه بریتانیا با بازنگریها و فراز و فرودهایی، حکایت همچنان باقی است.
لازم به ذکر است که بحث کنونی به جواز استفاده از ناراضیان سیاسی در رسانهای بینالمللی و سمتگیری خاص سیاسی و ایدئولوژیک آنان و یا رد و تأیید پیروی از آموزههای بهاییت مطلقاً ربط ندارد، بلکه مسئله مغایر بودن استفاده از افراد متعصب و با دیدگاهها و پیشداوریهای سیاسی یا دینی با موازین ادعایی سرویس جهانی مبنی بر رعایت بیطرفی در اخبار و گزارشهای خود و لزوم استفاده از برنامهسازان بیغرض و پیشفرضهای شخصی است که به آن اشاره خواهد شد.
مسئله جذب و گزینش مینوی به عنوان ادیبی آشنا به تحولات جاری روز کشور هدف تبلیغات، برای تأسیس بخش فارسی بی.بی.سی و به خصوص شروع به کار اولیه آن تا بدانجا مهم و سرنوشتساز بود که در گزارشی محرمانه درباره این گزینش چنین ثبت شد: «اکنون برای راهاندازی بخش فارسی آمادهایم.»
مینوی، تنها ادیب ناراضی ایرانی مقیم لندن در زمان جنگ نبود که در اوایل کار بخش فارسی به استخدام رادیوی بی.بی.سی درآمد، بلکه دیگرانی چون مسعود فرزاد و مجدالدین میرفخرایی (گلچین گیلانی) نیز با مینوی همکاری می کردند. از این میان مینوی و فرزاد در سالهای آغازین جنبش ملی شدن صنعت نفت از بی.بی.سی جدا شدند و به راههای جداگانهای رفتند. مینوی به تهران بازگشت و به استخدام دانشگاه درآمد، فرزاد به اقامت خود در لندن و پیگیری کارهای ادبی و پژوهشی خود و بعدها کارمندی محلی و رایزنی فرهنگی سفارت ایران پرداخت و میرفخرایی نیز به عنوان مترجم، کارمند محلی و مشاور پزشکی به استخدام همان سفارتخانه درآمد.
یکی از نکات قابل توجه در تاریخ بخش فارسی بی.بی.سی که نگارنده طی سالهای اخیر در موارد بسیاری با آن مواجه بوده و یا دریافته این است که اغلب محققان و نویسندگان ایرانی که در بخشی از زندگی خود به هر دلیل، سیاسی یا اقتصادی، با نام یا بدون نام، تن به همکاری تمام وقت با بی.بی.سی دادهاند علاقهای به ذکر این نکته در کارنامه، خاطرات و بیوگرافی خود نداشته و یا از آن با افتخار و به نیکی یاد نکردهاند.
اگرچه این دسته از نویسندگان و نخبگان ایرانی که در برهههایی از زندگی خود با بخش فارسی بی.بی.سی همکاری داشتهاند اغلب تأثیر بسزا و انکارنشدنی در افزایش سطح کیفی و ارائه برنامه داشتهاند، ولی کمتر اثری از آنان در تأثیرگذاریهای کلان، میانمدت و یا درازمدت آن شبکه یافت میشود. به گفته یکی از همین دست افراد در مصاحبه با نگارنده، «با سوءاستفاده از استیصال مالی و سیاسی و بعضاً مشکلات مهاجرتی، برخلاف شعارهای بی.بی.سی از تواناییهای آنان استفاده ابزاری شده است.»
بر عکس، برخی کسانی که برخلاف دیگران، به طور کامل جذب بدنه اصلی اداری و اجرایی دایمی بی.بی.سی نشده بودند در مواردی زیر ذرهبین مقامات سیاسی و امنیتی بریتانیا قرار داشتند که نمونه دقیق و طولانی آن را میتوان در ماجرای دوازده سال تعقیب و عملیات پنهانی سازمان «MI5» سازمان امنیت داخلی بریتانیا و پروندهسازی علیه مسعود فرزاد (از ابتدای 1943 تا پایان 1954) می توان یافت. در مورد او گمان میرفت که با برادرش هومان (همایون) فرزاد مترجم و همکار چتربازهای آلمان هیتلری در ایران در جنگ جهانی دوم، همکاری میکرد.
یکی از مواردی که چه مسئولان سرویس جهانی بی.بی.سی و چه گزارشگران تاریخ بخش فارسی آن، خواسته یا ناخواسته، از کنار آن گذشتند و یا آن را بسیار کمرنگ نشان دادهاند، حضور و تأثیر انکارنشدنی حسن موقر بالیوزی (19801908) و دیگر بهاییان در یک دوره طولانی در سطوح جدی و سیاستگزاری این رسانه است.
بالیوزی نخستین کسی بود که در ابتدای تأسیس بی.بی.سی فارسی از آن رادیو برای مخاطبان سخن گفت. وی از اعضای خاندان افنان و از اقوام نزدیک میرزاعلی محمدباب و فرزند محمدعلی (محمود) موقرالدوله بالیوزی، حاکم پیشین بوشهر و وزیر فواید عامه و تجارت در کابینه کودتای سیدضیاءالدین طباطبایی در اواخر 1299 و اوایل 1300 شمسی بود. بالیوزی در شرایطی به استخدام بی.بی.سی درآمد که چند ماه قبل از آن به عضویت مجمع ملی بهاییان موسوم به رضوان درآمده بود.
بالیوزی در 1956، چند سال بعد از تأسیس بخش فارسی، در سال 1956 به عنوان نزدیکترین مشاوران شوقی افندی ربانی آخرین رهبر شناخته شده بهاییان جهان با عنوان یکی از «ایادی امرالله» به عضویت بالاترین شورای اداری و دینی بهاییت (تقریباً معادل کاردینال ارشد در مذهب کاتولیک) درآمد. بالیوزی علاوه بر نگارش حدود ده اثر با موضوع تاریخ و تبلیغ بهاییت، سالها رئیس «محفل ملی معنوی بهاییان» جزایر بریتانیا، به منزله ریاست کل اداری و اجرایی بهاییان بریتانیا بود. وی در طول حدود دو دهه کار در بی.بی.سی فارسی عملاً به یکی از افراد کلیدی و به شدت تأثیرگذار این شبکه تبدیل شد.
بالیوزی در این مدت با همه قوا به مسئولیتهای رسانهای و نیز به امورات دینی خود اشتغال داشت تا از این طریق نشان دهد که مسئولان بی.بی.سی دست کم در بخش فارسی، چندان نگران عمل به منشور نیستند که بر خود ضرورت حفظ بیطرفی و خودداری دبیران، تهیهکنندگان و کارکنان در زمینه سیاسی و دینی تصریح و تأکید داشت.
حضور چشمگیر بهاییان در سطوح مختلف سرویس جهانی بی.بی.سی از
مدیریتهای کلان آن شبکه به پایین، ضمن تأثیرگذاریهای نامحسوس پنهان خود در لایههای زیرین این شبکه، گاه نمودهای آشکاری نیز داشته که از آن میان میتوان به مصاحبه کاملاً تبلیغاتی و فرمایشی با «مری مکسول» (ملقب به روحیه خانم) بیوه شوقی افندی، رهبر سابق بهاییان، در تاریخ 18 اگوست 1981 اشاره کرد.
در بی.بی.سی تهیه رپرتاژ، یا آگهیهای تبلیغاتی گزارشگونه سابقهای طولانی دارد و به سالهای دور محدود نمیشود. انتشار اخبار و گزارشهای متعدد در موضوع بهاییان، نشاندهنده تداوم این سیاست و استفاده از کارت بهاییت علیه ایران است. در این باره برای نمونه میتوان به مجموعه گزارشهای متعدد، جانبدارانه و آگهیگونه خبرنگاران اعزامی بخش فارسی بی.بی.سی به اسرائیل درباره مرکز مختلف بهایی در عکا و دیگر سرزمینهای فلسطینی اشاره کرد. در این گزارش، حکومت ایران به بهاییستیزی و یهودیستیزی متهم شده است.
با بررسی موضوعات، عناوین و محتوای این قبیل نوشتهها تعجب نخواهیم کرد اگر بدانیم که همه گزارشگران اعزامی و ارسالکنندگان این قبیل آگهیهای گزارشگونه از عکا و دیگر شهرهای آن خطه، به سرعت راه ترقی را در بی.بی.سی پیمودهاند. همه آنها نه تنها در تغییر و تحولات اخیر این شبکه ارتقای رتبه یافتهاند بلکه از هماکنون برای ایشان جایگاه بالایی در تلویزیون فارسی آن در نظر گرفته شده است.
در هر حال بی.بی.سی فارسی از ابتدای تأسیس خود تا پایان تابستان 1320 کارزار تبلیغاتی بیوقفهای را در سه جبهه صورت میداد: بدبین کردن ایرانیان نسبت به آلمان هیتلری و متحدانش، ایجاد بدبینی درباره رضاشاه به عنوان همکار آلمان و در نهایت آمادهسازی اذهان عمومی برای اشغال ایران و توجیه راهبردی آن . برای رسیدن به این اهداف، یک کارمند سابق شرکت نفت انگلیس و ایران به نام «لورنس پاول الول ساتن» (19841912) به عنوان مشاور و ناظر ارشد به استخدام رادیو بی.بی.سی فارسی درآمد. الول ساتن در سالهای واپسین جنگ و پس از لمبتون، وابسته مطبوعاتی و تبلیغاتی سفارت کشورش در تهران شد. سپس همانند لمبتون به کرسی استادی تاریخ و زبان فارسی (البته در دانشگاه ادینبورو اسکاتلند) دست یافت.
هنگامه جنگ جهانی دوم صحنه پیکار خاموش وزارت امور خارجه و مسئولان ارشد بی.بی.سی با برخی از کارکنان بخش فارسی برای انتشار مطالب تبلیغاتی و فرمایشی دیکته شده از سوی وزارت امور خارجه بود. این مسئله در ابتدا اینگونه حل شد که مطالب ارسالی به عنوان خبرنگار به ظاهر مستقل تهیه شود. اختلافنظر اینگونه خاتمه یافت: «بی.بی.سی پذیرفت که دولت انگلستان به لحاظ قانونی میتواند با پذیرش کامل و علنی مسئولیت پخش هر چیزی را از بی.بی.سی فارسی بخواهد.»
در شرایطی که نویسندگان حامی استقلال رأی بخش فارسی بی.بی.سی از پیروزی استقلالرأی کارکنان آن رسانه بر وزارت امور خارجه بریتانیا در مسئله دخالت در محتوای برنامهها سخن گفتهاند، عباس دهقان که از نسل نخستین گزارشگران بخش فارسی بی.بی.سی است، به صراحت درباره موضوع استقلال رأی آن رسانه چنین گفته است: «ما دقیقاً آنچه که به ما داده میشد میخواندیم. ما مجاز به هیچ تغییری نبودیم. دو نفر انگلیسی بودند که به آنچه که ما پخش میکردیم نظارت میکردند. آنها به زبان فارسی صحبت میکردند و به دقت گوش میکردند.»
سالهای 1320 تا 1328 دوره پاگیرشدن بی.بی.سی فارسی در بین ایرانیان بود. در این دوره مقامات وزارت امور خارجه بریتانیا تصمیم گرفتند نفوذ خود بر سرویس جهانی و بخش فارسی را به شکل غیرمستقیم و نامحسوس اعمال کنند. با این همه، با آغاز جنبش ملی شدن صنعت نفت در ایران، بی.بی.سی بار دیگر «استثنائاً» و بر اساس «مصالح ملی بریتانیا»، آشکارا با سیاستهای تأمینکننده مالی خود همراه شد: نخست با تهیه گزارشها و تفسیرهایی در ارائه تصویری مثبت از کارنامه شرکت نفت انگلیس و ایران، سپس با همگامی کامل با دولت لندن در مقابله با ملی شدن صنعت نفت و پایدار ماندن این سیاست و در آخر با همدستی کامل با طرح سرنگونی مصدق در 28 مرداد 1332.
به دنبال روی کار آمدن دولت دکتر محمد مصدق در خرداد 1330 و با بالاگرفتن تدریجی مناقشه بین تهران و لندن و طرح احتمال وارد کردن ناوهای جنگی بریتانیا به آبهای ایران و اشغال مراکز نفتی، مسئولان وزارت امور خارجه بریتانیا به بخش فارسی دستور دادند تا به برنامههای روزانه خود نیمساعت بیفزاید. این افزایش برنامه بی.بی.سی فارسی در 15 دقیقه عملی شد، ولی پس از مدتی با از میان رفتن گزینه نظامی بریتانیا علیه ایران متوقف گشت.
اینگونه بود که حتی الول ساتن، که خود روزگاری در ابتدای راه همکار مهم بخش فارسی بی.بی.سی بود، در کتاب کلاسیک خود درباره نفت ایران مینویسد: «از لندن، جایی که بی.بی.سی با دو برابر کردن برنامههای خود به زبان فارسی دردسرآفرین شده بود، به ایرانیان گفته میشد که اگر شرایط شرکت نفت انگلیس و ایران پذیرفته نشود، کارکنان انگلیسی صنعت نفت ایران را ترک خواهند کرد.»
اصرار مسئولان وزارت امور خارجه و سرویس جهانی به پخش برنامههای تبلیغی علیه ملی شدن صنعت نفت در ایران و حکومت مصدق تا آنجا پیش رفت که تهیهکنندگان و کارکنان فارسی این شبکه به عنوان اعتراض به این سیاست، برای مدتی دست از کار کشیدند.
پرده آخر نمایش همگامی بی.بی.سی فارسی با دولت بریتانیا علیه ملی شدن صنعت نفت در ایران، همکاری مستقیم این شبکه در کودتای 28 مرداد 1332 و سرنگونی حکومت مصدق بود. شبکه چهار رادیو بی.بی.سی در روز 22 آگوست 2005 برنامهای از سری برنامههای موسوم به «داکیومنت/سند» با عنوان «یک کودتای خیلی بریتانیایی» پخش کرد. در این برنامه که توسط مایک تامپسون مجری و برنامهساز مشهور این شبکه تولید شده بود، اعلام گشت که گوینده بی.بی.سی با اعلام جمله «اکنون ساعت دقیقاً 12 نیمه شب است» به جای جمله همیشگی «اکنون ساعت 12 نیمه شب است» پیامی رمزی به شاه و همراهانش برای اطمینان بخشیدن به آنان و نشان دادن آمادگی لندن برای عملیات کودتا داد.
بیجهت نبود که در گزارش تهیه شده از سوی بی.بی.سی برای بخش دیپلماسی عمومی کمیسیون روابط خارجی پارلمان بریتانیا در تبیین برنامههای کنونی و آینده آن شبکه برای ایرانیان چنین ذکر شده است: «بسیاری در ایران بی.بی.سی را ابزاری برای مداخله امپراتوری بریتانیا... [میدانند و] بسیاری از ملیگرایان گزارشهای بی.بی.سی را برای ایفای نقشی کلیدی در طرفداری از شاه و مخالفت با مصدق مورد انتقاد قرار میدهند.»
بیجهت نبود که در گزارش تهیه شده از سوی بی.بی.سی برای بخش دیپلماسی عمومی کمیسیون روابط خارجی پارلمان بریتانیا در تبیین برنامههای کنونی و آینده آن شبکه برای ایرانیان چنین ذکر شده است: «بسیاری در ایران بی.بی.سی را ابزاری برای مداخله امپراتوری بریتانیا... بسیاری از ملیگرایان گزارشهای بی.بی.سی را برای ایفای نقشی کلیدی در طرفداری از شاه و مخالفت با مصدق مورد انتقاد قرار میدهند.»
در دو دهه فاصله سالهای 1332 تا 1352 (1953 تا 1973) بی.بی.سی روابط نسبتاً مناسبی با ایران داشت. شاه به مرور بر قدرت خود میافزود و بریتانیا نیز با پذیرفتن جایگاه دوم در صحنه سیاسی ایران میکوشید تا در جایگاه مبادلات نظامی و اقتصادی به رتبه نخست و بالاتر از دوست و رقیب خود امریکا دست یابد.
تحولات بینالمللی در سال 1973 از جمله افزایش چهار تا پنج برابری بهای جهانی نفت و افزایش اقتدار شاه بر همه چیز بویژه مناسبات ایران و بریتانیا و روابط ایران و بی.بی.سی تأثیرگذارد. و از آن پس تهران به روشهای تبلیغی و رسانهای سرویسهای داخلی و خارجی بی.بی.سی حساسیت نشان میداد.
در این مدت بی.بی.سی ضمن ارائه سیاستهای رسمی لندن در قبال تهران، گاه به عنوان اهرم فشار عمل میکرد و با انتقاد از عملکرد نظام سعی داشت تا برای منافع بریتانیا در تهران گروکشی کند. چنان که از مصاحبههای نگارنده با چند تن از مسئولان حکومت پهلوی برمیآید، محمدرضاشاه صرفاً از باب انتقاد بی.بی.سی فارسی نسبت به
خود و خاندانش از این شبکه ناراحت نبود بلکه گاه مشکل ایران با بی.بی.سی با منافع ملی ایران مرتبط میشد. این موضوع به وضوح در مسئله جزایر سهگانه خلیج فارس و اعاده حاکمیت ایران بر آنها و مواضع ضدایرانی و هواداری سرویس جهانی بی.بی.سی از اعراب میتوان یافت.
آنتونی پارسونز، سفیر بریتانیا در تهران در روز اول آگوست 1975 (دهم مرداد 1354) در گزارشی انتقادی و محرمانه به لندن درباره عملکرد بی.بی.سی فارسی، ضمن اشاره به پایین بودن مخاطبان این شبکه نوشت: «من سی سال است که درگیر مسائل خاورمیانهام و میتوانم صادقانه بگویم که نه پیشداوری علیه بی.بی.سی دارم و نه ضد اطلاعرسانی هستم... من از موضع فوری مصلحتاندیشی سیاسی به موضوع نگاه نمی کنم... بگذارید 25 سال به عقب برگردیم و به آینده بنگریم، میتوانیم قسم بخوریم که در یک دوره 25 ساله، سرویس عربی و فارسی بی.بی.سی کسانی را که در این دوره دولتهای آلترناتیو طرفدار غرب در خاورمیانه تشکیل داده و یا بخشی از آن حاکمیت شدهاند، تحتتأثیر خود قرار داده است... واقعیت این است که در این دوره، رژیمهای پوشالی و چینش کنونی خاورمیانه در دوره پس از جنگ جهانی دوم خودکامهتر و مستبدتر [از رژیمهای قبلی] هستند.»
پارسونز در این نامه کم سابقه که با اعتراض شدید مقامات لندن روبهرو شد، با اعتراف به دخالت بی.بی.سی در امور کشورهای خاورمیانه و تحتتأثیر قرار دادن دولتهای این منطقه، تصریح کرد که نتیجه این مداخله بریتانیا و بی.بی.سی، روی کار آمدن دولتهایی بدتر از قبل بوده است.
به هنگام آغاز انقلاب اسلامی در ایران، بی.بی.سی ابتدا سعی در کمرنگ نشان دادن این نهضت داشت، ولی به مرور و با اوجگیری انقلاب، این رسانه نیز ناگزیر به انعکاس رویدادها و خواستههای انقلابیون و رهبران آنان شد. تا زمان انتشار اسناد محرمانه مربوط به سالهای 1978 به بعد دقیقاً نمیتوان درباره نقش بی.بی.سی در رویدادهای آن هنگام ایران قضاوت کرد و نمیتوان به ادعاهای بیپایه و مدرک مبتنی بر تئوری توطئه مرسوم در بین برخی از ایرانیان در این باره توجه کرد. با وجود این، «تیم له ولین» خبرنگار سرویس جهانی بی.بی.سی در ایران در ماههای منتهی به انقلاب اسلامی، در گفتگو با نگارنده، این ادعا که در انقلاب بی.بی.سی نقش یک محرک و مهیج را داشت رد کرد و گفت: من خود به دلایل مواضع پیشرویی که داشتم، برای اجرای سیاست رسمی لندن مبنی بر عدم انتقاد از حکومت پهلوی و به خطر نینداختن مناسبات دوجانبه، از سوی بی.بی.سی تحت فشار بودم.
اگرچه بررسی وضعیت سرویس جهانی بی.بی.سی در سالهای پس از انقلاب
اسلامی نیازمند زمان و مجال دیگری است، ولی ذکر چند نکته گذرا ولی قابل تأمل در این باره ضروری است:
در سالهای پس از انقلاب، بی.بی.سی فارسی به دلایل مختلف مأمنی برای فعالیت افرادی شده بود که با حکومت پس از انقلاب سر ناسازگاری داشتند و حتی به شکلی فعال و منظم در سازمانهای سیاسی و شبهنظامی عضو یا هوادار آنها بودهاند. اقدامی که به هر صورت در تضاد آشکار با همه منشورهای قدیم و کنونی بی.بی.سی و ادعای بیطرفی و عدم جانبداری آن شبکه است.
در دهه 1980 با توجه به تحولات رسانهای و ظهور شبکههایی چون سی.ان.ان، سرویس جهانی بی.بی.سی و به تبع آن بخش فارسی تا حد زیادی در رقابت با شبکههای بینالمللی چون صدای امریکا و حتی سی.ان.ان، از نخبهگرایی چه در مورد کارکنان خود و چه در مورد محتوا و کیفیت برنامهسازی برای مخاطبان دست کشید و به تولید برنامههای لایت و عامهپسند روی آورد.
در دهههای 1990 و با گسترش اینترنت، سرویس جهانی بی.بی.سی نیز به بخش آنلاین و اینترنتی مجهز شد و سرویس فارسی آن رسانه نیز از راهی جدید به ارتباطگیری با مخاطبان فرامرزی خود پرداخت.
سیاست پیروی از منویات وزارت امور خارجه بریتانیا تا جایی برای سرویس جهانی بی.بی.سی پیش رفت که این شبکه در اوج مشکلات اداری و مالی و در میانه خانه تکانی و کم کردن برنامه ها و بخشهای مختلف خود ناگهان در اکتبر 2006، با چراغ سبز وزارت امور خارجه پارلمان آن کشور، تأسیس شبکه تلویزیونی فارسی زبان (یا چنان که خود میگویند پی.تی.وی) را در سال 2008 اعلام کرد.
شانزده ماه قبل، «نایجل چپمن» رئیس سرویس جهانی بی.بی.سی در نشست 27 ژوئن 2007 کمیسیون روابط خارجی مجلس عوام بریتانیا، ضمن اشاره به مشکلات مالی و لزوم تعطیلی یا کاهش شماری از برنامههای این شبکه، به صراحت از تأسیس تلویزیون فارسی زبان بی.بی.سی به عنوان «بالاترین اولویت در برنامه پیشنهادی [به وزارت امور خارجه] که دارای پروندهای بسیار قوی است یاد کرد.
در سالهای اخیر، برنامه بازنگری جدی بریتانیا در بحث دیپلماسی عمومی صورت گرفت و از حمایت پارلمان آن کشور نیز برخوردار شد. برای نمونه در این باره می توان به فعال شدن مجلس عوام بریتانیا در بحث دیپلماسی عمومی و لزوم تحول رسانهها در این مورد، حمایت از چند طرح تحقیقاتی درباره ابعاد مختلف سرویس جهانی و برگزاری همایش بزرگ دو روزه در دسامبر سال گذشته در دانشگاه لندن به مناسبت هفتاد و پنجمین سال تأسیس سرویس جهانی بی.بی.سی اشاره کرد.
سخنرانان متعدد این همایش، طی دو روز، بحثهای گوناگونی مطرح کردند ولی بیتالغزل اکثر مباحث آنان جا انداختن، استقلال رأی، بیطرفی و تعادل رسانهای سرویس جهانی بی.بی.سی بود. در برخی نوشتهها و مصاحبههای مربوط به بی.بی.سی چنین عنوان شده که دخالت وزارت امور خارجه بریتانیا در بخش فارسی محدود به دورههایی خاص مانند شهریور 1320، ملی شدن صنعت نفت یا پس از 11 سپتامبر 2001 بوده است و هیچ دخالتی از بالا در نحوه کار تهیهکنندگان این شبکه وجود ندارد. این دیدگاه و به فرض صحت، از آنجا ناشی میشود که عدهای به نادرست چنین میپندارند که همه کارکنان رده پایین و بالای سرویس جهانی و بخش فارسی آن موظف به نوکری روزمره و اطاعت مداوم از دستورات مقامات بالای اداری و سیاسی هستند و اساساً سرویس جهانی و وزارت امور خارجه نیازی به چنین اقدامی دارند.
در اسنادی که سال گذشته در آرشیو ملی بریتانیا آزاد اما هنوز منتشر نشده، گزارشی درباره بریفینگ اعضای وزارت امور خارجه بریتانیا توسط کارکنان بخش فارسی، از جمله جلسه توجیهی یکی از کارکنان تازهکار بخش فارسی درباره جشن هنر شیراز در سال 1977 وجود دارد.
از سوی دیگر، تجربه موجود دست کم در بخش فارسی نشان داده که برنامهسازان، بیش و کم در انجام کار خود آزادند. ولی آنهایی که هماهنگ با سیستم مرکزی عمل نمیکنند به مرور با انتقاد مدیران خود مواجه و منزوی میشوند، به ندرت و با تأخیر ارتقای درجه مییابند و در نهایت با شرایطی مواجه میشوند که یا باید بیسر و صدا به کار خود به عنوان کارمند دونپایه، تحت مدیریت افراد کمسابقهای که دارای دانش و تجربه کمتری هستند، به کار خود ادامه دهند و یا مانند شماری دیگر عطای بی.بی.سی را به لقای آن ببخشند.
پایین آمدن تدریجی سطح کیفی و دانش عمومی تصمیمگیرندگان بخش فارسی بی.بی.سی و عدم علاقه آنان به ارجاع مشاغل کلیدی به افراد دارای استقلال رأی موجب شده تا عمدتاً افرادی خارج از کارکنان رسمی برای این شبکه به خصوص در بخش تلویزیون آن استخدام شوند. این افراد با حداقل قابلیتهای فنی، قاقد خصوصیات خلاق و اصول غیرقابل انعطاف حرفهای رسانهای هستند. این عده در واقع بار اصلی بخشهای سهگانه بی.بی.سی فارسی (رادیو، آنلاین و تلویزیون) را بر دوش دارند، بدون آنکه در محتوا، سمت و سو و تصمیمگیریهای عمده آن تأثیرگذار باشند.
اصرار بر استخدام افراد «اهل» و «تأیید» شده در جریان عضوگیری برای تلویزیون فارسی بی.بی.سی تا جایی پیش رفته است که در استخدام افراد موردنظر در مشاغل بالای ادیتوریال، نه تنها شرط اولیه آگاهی از امور تصویری و تلویزیونی حذف شده
است، بلکه شبکه پذیرفته است که به جای استخدام افراد واجد شرایط، افراد موردنظر خود را گزینش کند و تمام آموزشهای مربوطه را از صرف به آنان بدهد.
عدم دانش کافی تعدادی از مسئولان و گردانندگان بخش فارسی در عمل موجب آن شده است که این شبکه بیش از پیش نیازمند شبکه مادر و بی.بی.سی اصلی انگلیسی زبان شود و همانند دوران اولیه رادیو بی.بی.سی، بخش فارسی حتی درباره مسائل مربوط به ایران، اسلام و خاورمیانه همانند دارالترجمه عمل کرده است و بازتاب نوشتههای گزارشگران انگلیسی زبان، بیش از پیش از استقلالرأی و عمل خود کاسته است.
مسئولان وزارت امور خارجه بریتانیا و سرویس جهانی بی.بی.سی سالهاست به این نتیجه رسیدهاند که چرخ تبلیغات راهبردی و دیپلماسی عمومی آن کشور با دروغپراکنی مستقیم و مداوم نمیچرخد. از این روی بی.بی.سی نیازی به دروغگویی مداوم ندارد. این شبکه سالهاست که در پی جلب اعتماد مخاطب از طریق ارائه گزارشهای درست، به ارائه تصاویر غلط و ناکامل به مخاطبان خارجی در مواقع خاص مبادرت میورزد. به بیان دیگر، سرویس جهانی بی.بی.سی برای جا انداختن گزارشها و اخبار خود و القای موارد لازم در موقع ضروری در بین مخاطبان خارجی، نخست باید در آنها این باور را ایجاد کند که رسانهای راستگو و بیطرف است.
در این زمینه بحث تاریخنویسان رسمی بی.بی.سی از جمله واکر درباره تقابل ادعای مخالفان بی.بی.سی درباره «یک آسمان دروغ بودن» برنامههای این شبکه در مقابل سیاست «یک آسمان آزادی» آنان بیاساس مینماید، زیرا سرویس جهانی بی.بی.سی نه کاملاً آزاد و نه سراسر دروغ. بلکه اگر قرار بر اعمال سیاست بریتانیا و تأمین منافع درازمدت این کشور باشد، این خواسته با دروغگویی سیستماتیک و خلاف واقع که به سلب اعتماد مخاطب منجر شود تأمین نخواهد گشت.
در واقع بحث دیپلماسی عمومی بریتانیا، بحث سیاست هماهنگ نهادهای مختلف برای اهداف گوناگون راهبردی و درازمدت است. در این مسیر نباید متوقع بود که لحظه به لحظه فعالیتهای کوتاهمدت و روزمره نهادهایی همانند سرویس جهانی بی.بی.سی و یا بریتیش کانسل، منطبق بر سیاستهای اعلام شده دولتی بنماید، بلکه رسیدن به هدف نهایی و فتح قلوب و اذهان مخاطبان در خارج از مرزهای بریتانیا در میانمدت و درازمدت است که باید از هر طریقی ولو دادن امتیاز و تحمل ضررهای کوتاهمدت حاصل شود. به گفته نیکلاس کال، کارشناس مطرح تاریخ دیپلماسی عمومی، یکی از مشکلاتی که در این راه گریبانگیر سرویس جهانی بی.بی.سی است، عدم امکان رهایی از خاطره ناخوشایند مخاطبان از گذشته نه چندان قابل دفاع این
شبکه و صرفاً پرداختن به آیندهای پرزرق و برق و ظاهراً امیدوارکننده است.
The BBC Persian Service 1041-1979 By: Massoumeh Torfeh,
http://www.open.ac.uk/socialsciences/diasporas/conference/pdf/history of bbc persian service.pdf Injaa landan ast The BBC Persian Service 60 years on, By: Hossein Shabidi, 2001,
http://www.iranian.com/History/2001/September/BBC
بخش رادیو فارسی بی.بی.سی و جنبش ملی شدن صنعت نفت ایران از 13321329 نوشته حسین شهیدی، 1380،l .htm http://www.mghaed.com/lawh/articles/bbc 62 سال فارسی: از اینجا لندن است تا سایت اینترنتی، نوشته مسعود بهنود، 2002، http://www.bbc.co.uk/persian/iran/021224 a-mb-bbc.shtml 65 سال از عمر رادیو فارسی بی.بی.سی گذشت، نوشته مهراد واعظینژاد، 2005،
mv- http://www.bbc.co.uk/persian/new/story/2005/12/051228 mv -sixtyfifth-persian.shtml.
http://www.ictfarafoo.com/Default.aspx?Tabld=62&atld=157.
برای مطالعه یکی از تازه ترین آثار منتشر شده آکادمیک غرب درباره دیپلماسی عمومی ر.ک:
The Public Diplomacy Reader, By: J. Mechael Waller, Rutledge, London, 2007
برای مطالعه مجموعه مقالات تألیفی درباره دیپلماسی عمومی از نویسندگان مختلف به زبان فارسی ر.ک: کتاب آمریکا(6) ویژه دیپلماسی عمومی در آمریکا، به کوشش رضا داددرویس، مؤسسه ابرار معاصر، تهران، 1384.
http://www.fco.gov.uk/en/about-the-fco/what-we-do/funding-programmes/public-diplomacy
Public Diplomacy Review, By Lord Carter of Coles,, p. 8, British Council, London, 1995
http://www.theyworkforyou.com/peer/lord-carter-of-coles
http://www.america.gov/st/freepress-Persian/2008/June/20080905103810eaifas0.ss49573.html?CP.rss= true
The Cold War and the United States Information Agency: American Propaganda and Public Diplomacy, 1945-1989, By: Nicholas J. Cull, Cambridge University Press, Cambridge, 2008
برای آگاهی از بررسی دقیق درباره نقد تاریخی و عملکرد دیپلماسی عمومی امریکا در ایران ر.ک: فرهنگ، ارتباطات و سیاست خارجی: دیپلماسی فرهنگی امریکا در ایران: 13321357، حسامالدین آشنا، پایاننامه دکترا، دانشگاه امام صادق، 1382.
برای مطالعه بررسی گسترده و جدید درباره نمایندگیهای دیپلماتیک بریتانیا در ایران و دیگر کشورهای حوزه خلیج فارس ر.ک:
British Missoins Around the [Persian] Gulf, 1575-2005: Iran, Iraq, Oman, Kuwait, By: Hugh Arbuthnott & …, Global Oriental, Kent, 2008
Ends of British Imperialism, By: William و http://www.iranica.com/articles/v11f3/v11f3001c.html Roger Louis, P. 729, I.B. Tauris, London, 2007
(از این پس TNA) به زبان فارسی ر.ک به پروندههای: FO248/323 مربوط به سال 1876، FO248/293 مربوط به سال 1873 و FO248/347 مربوط به سال 1878.
The Camels Must Go An Autobiography, Faber, London, 1961, p. 28 برای بررسی انتقادی از زندگی ترات که در مواردی خالی از اشتباه هم نیست ر.ک: ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، [خاطرات حسین فردوست، نوشته و ویرایش عبدالله شهبازی]، چاپ دوم، مؤسسه اطلاعات، بهار 1370، ج 1، صص 106101 و ج 2، صص 4740.
All the Shah's Men: An American Coup & the Roots of Middle East Terror, By: Stephen Kinzer, At Her Majesty's Secret Service The و John Wiley & Son, London, 2003, pp. 114, 139, 159, 162, Chiefs of British Intelligence Agency MI6, By: Nigel West (Rupert Allason) Greenhill Books, Newbury, 2006, p. 117
My Lucky Life, In War, Revolution, Peace & Diplomacy, Sam Falle, Book Guild, Sussex, 1996
گزارش مستقیم دیپلماتیک انگلیسی از این بستنشینی: TNA, FO416/35، روایت ایرانی از این ماجرا ر.ک: کاتوزیان، محمدعلی، انقلاب مشروطیت ایران، شرکت سهامی انتشار، تهران، صص 190184، بررسی انتقادی از بستنشینی مشروطهخواهان در سفارت بریتانیا در تهران ر.ک: جعفریان، رسول، بستنشینی مشروطهخواهان در سفارت انگلیس، تهران، مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر، تهران، 1384.
http:// www. They workforyou, com/peer/lord-carter-of-coles
http://www.britishcouncil. Org/home-carter-report
برای نمونه ر.ک: به گزارش مفصل پارلمانی درباره دیپلماسی عمومی که با همکاری مسئولان سرویس جهانی بی.بی.سی در سالهای 20062005 در 160 صفحه تهیه شده است.
http://www.publications.parliament.uk/pa/cm-200506/cmselect/cmfaff/903.pdf
A Skyful of Freedom 60 Years of The BBC World Service, By: Andrew Walker, Broadside Books, London, 1990
Around The World in Forty Years A British Council Life, By: Micheal Halstead, Square One Publications, London, 1999
http://www.fco.gov.uk/en/about-the-fco/what-we-do/funding-programmes/public-diplomacy/bsn
http://www.fco.gov.uk/en/about-the-fco/what-we-do/funding-programmes/public-diplomacy/expos
http://ww.bbc.co.uk/worldservice/faq/news/story/2005/08/050810-wsstart.shtml
Walker, ibid, pp. 65-69.
Walker, op, cit, p. 5
http://www.bbc.co.uk/worldservice/history/story/2007/02/070122-html-40s.shtml
http://www.tvlicensing.co.uk/index.jsp
تأکید از متن اصلی است.
Department for Culture, Media and Sport, Review of the BBC's Royal Charter: A strong BBC independent of government, March 2005, p. 43
برای مشاهده چند زندگینامه از دیدگاههای مختلف درباره لمبتون ر.ک: فصیحی، صیمین، جریانهای اصلی تاریخنگاری در عصر پهلوی، نشر نوند، مشهد، 1372، آن لمبتون، ایرانشناس بریتانیایی از سفارت تا پژوهش،
شهران طبری، رادیو فردا، 10 مرداد 1387،
Professor Ann Lambton: http://www.radiofarda.com/Article/2008/07/31/02 lampton iran.html Persian scholar, The Times, July 23 2008, http://www.timesonline.on.uk/comment/obituaries/article4379464.ece
TNA, FO371/24570
Professo AKS Lambton, Persian scholar who produced classic works on Iran and was invaluable in professor Ann Lambton: و there, Daily Telegraph, 08 August 2008, protecting Britain's interests Persianist unrivalled in the breadth of her scholarship whose association with SOAS was long and illustrious By: Burzine Waghmar, 01 August 2008, http://www.independent.co.uk/news/obituaries/professor-ann-lambton-persianist-unrivalled-in-the-breadth-of-her-scholarship-whose-association-with-soas-was-long-and-illustrious-882564.html
http://www.telegraph.co.uk/news/obituaries/2524891/Professor-AKS-Lambton.html
TNA, FO371/24570
حسین شهیدی،
Injaa landan ast The BBC Persian Service 60 Years on http://www.iranian.com/History/2001/September/BBC
گفتنی است که معصومه طرفه در آغاز چکیده نامه پژوهشی خود به اشتباه تأسیس بخش فارسی شبکه جهانی بی.بی.سی را در سالهای واپسین جنگ جهانی دوم ذکر کرده است:
http://www.open.ac.uk/socialsciences/diasporas/conference/pdf/history-of-bbc-persian-service.pdf,p.2
TNA, FO371/24570.
برای مطالعه زندگینامه کوتاه از سوی همکیشان او از موقر بالیوزی ر.ک:
Bahá'íWorld, Vol XVIII, 1979-1983, Heifa http://bahai-Bahá'í World Center, 1986,pp.351-366.= library.com/file.php5?file=francis-balyuzi-biography & language By: "Hassan M. Balyuzi, Hand of the Cause of God, the treasure of all humanity و Retrieved from http://bahai-library.com/file.php5?file=francis-balyuzi-biography&language=, Richard Francis, 1998
برای مشاهده دلایل ادامه حضور مجتبی مینوی در بریتانیا و همکاری او با بخش فارسی رادیوی بی.بی.سی، ر.ک به مقدمه کتاب: مینوی بر گستره ادب فارسی، به کوشش ماه منیر مینوی، تهران توس، 1381.
شهیدی، بخش فارسی بی.بی.سی 13321320 و جنبش ملی شدن نفت ایران.
از اینجا لندن است تا سایت اینترنتی.
با ترانه باران: زندگی و شعر گلچین گیلانی، کامیار عابدی، نشر ثالث، تهران، 1379.
محسن رضوانی از رهبران فعالان جنبش چپ ایران روایت جالبی از ارتباطات پنهانی خود و همفکرانش با فرزاد در دهههای 60 و 70 میلادی در لندن دارد. نگاهی از درون به جنبش چپ ایران مصاحبه حمید شوکت با محسن رضوانی، تهران، اختران، 1386.
در هیچ یک از بخشهای بیوگرافی یا خاطرات منتشر شده یا شفاهی چهرههای سرشناس ایرانی چون مجتبی مینوی، مسعود فرزاد، مجدالدین میرفخرایی، بهمن فرسی، محمود کیانوش، مهرداد نبیلی، فخرالدین عظیمی، فضلالله نیکآیین و شماری دیگر از ادبا و نویسندگان اشارهای به همکاری تمام وقت و نسبتاً طولانی این ادبا و پژوهشگران با بخش فارسی بی.بی.سی نشده و اکثر آنان با اسامی مستعار با این شبکه همکاری داشتهاند.
فرزاد، هومان، سرگذشت من در جنگ بینالملل دوم، استانبول، برلین، شیراز، نشر شهاب، ثاقب، تهران، 1383.
برای مشاهده پروندههای آزاد شده سازمان امنیت داخلی بریتانیا درباره دوازده سال تعقیب و مراقبت علیه مسعود فرزاد و همکاری سیستماتیک بی.بی.سی با دستگاههای امنیتی در این مسیر ر.ک:
Massud FARZAD/Homayoun FARZAD:Iranian In 1943 Homayoun FARZAD was parachuted intoPersia as interpereter to a group of SD agents known as the'Anton Group'. He was arrested in 1943 and interrogated. His brother Massud FARZAD worked for the Persian section of the BBC, TNA, KV2/1469&KV2/1470, January 1943-December 1954.
Torfeh, p. 8.
دولتهای ایران از میرزانصراللهخان مشیرالدوله تا میرحسین موسوی بر اساس دفتر ثبت کابینههای نخستوزیری، اداره کل آرشیو، اسناد و موزه ریاست جمهوری، وزارت ارشاد اسلامی، تهران، 1378، صص 114 و 505.
http://www.bahai-publishing-trust.co.uk/acatalog/BPT-BOOKS-ABOUT-THE-B-B-19.html
Hassan M. Balyuzi Hand of the Cause of God the Treasure of All Humanity, By Richard Francis, = http://bahai-library.com/file.php5?file=francis-balyuzi-biography & language
. برای مطالعه تازهترین چارتر (منشور) بی.بی.سی و تأکید آن بر پرهیز از داوریها و تمسک جستن به باورهای دینی و سیاسی ر.ک:
http://www.bbc.co.uk/bbctrust/assets/files/pdf/regulatory-framework/charter-agreement/royalchartersealed-sept06.pdf
THE BAHA'I WORLD, AN INTERNATIONAL RECORD, Prepared under the supervision of The Universal House of Justice, VOLUME XVIII, Bahá'í World Centre Haifa 1986, p. 503
http://www.bbc.uk/persian/multimedia/story/2007/05/070511-zon-bahaie-garden-glx.shtml &
http://ww.bbc.co.uk/persia/iran/story/2007/05/070521-of-mp-bahai-shtml &
http://www.bbc.co.uk/persian/worldnews/story/2007/05/070522-mp-bahai.shtml &
http://www.bbc.co.uk/persian/worldnews/story/2007/05/070518-mp-kibuts.shtml &
http://www.bbc.co.uk/persian/iran/story/2007/05/070515-of-mp-il-postcard-ped.shtml &
http://www.bbc.co.uk/persian/iran/story/2007/05/070515-of-mp-il-postcard-el.shtml
TNA, FO371/24570.
TNA, FO371/27213.
FO371/28914.
http://www.iranica.com/articles/v8f4/v8f426.html.
برای بررسی بیشتر زندگی الول ساتن ر.ک:
Iran (The Journal of British Institute of Persian Studies/BIPS) No. 23, By: Edmund Bosworth, 1985, pp. iii-iv.
بخش فارسی بی.بی.سی 13321320 و جنبش ملی شدن نفت ایران.
مصاحبه دهقان با شهریار رادپور به مناسبت شصت و پنجمین سال تأسیس سرویس جهانی بی.بی.سی، نقل شده در طرفه، ص 12.
TNA, FO371/91523.
بخش فارسی بی.بی.سی و جنبش ملی شدن نفت ایران.
Persian Oil, A Study in Power Politics, By: L.P. Elwell-Sutton, Lawrence & Wishard, London, 1955,pp 241-242.
Torfeh, op, cit, p. 17.
http://www.bbc.co.uk/radio4/history/document/document-20050822.shtml.
http://www.publications.parliament.uk/pa/cm200001/cmselect/cmfaff/80/80ap09.htm.
http://matafreshi.persianblog.ir/post/10.
تفرشی، مجید، جدال در خلیجفارس: پژوهشی در اسناد منتشر نشده وزارت امور خارجه بریتانیا درباره جزایر سهگانه»، ضمیمه، هفتهنامه شهروند امروز، ش 61، 10 شهریور 1387، ص 7.
http://matafreshi.persiannlog.ir/post/59.
مصاحبه نگارنده با تیم لولین در دفتر شبکه پرس تی وی در لندن.
برای یک نمونه از این دست ر.ک: مقاله «پیشاهنگ دفاع از انسان و آزادی»، نوشته صادق صبا، چاپ شده در یادنامه منوچهر محجوبی، کانون نویسندگان در تبعید، لندن، 1990، صص 274269.
http://www.bbc.co.uk/blogs/theeditors/2006/10/speaking - to-iran-1.html.
House of Commons, Minutes of Evidence Taken Before Foreign Affairs COMMITTEE, Foreign & Commonwealth Office Aunual Report 2006-2007, Lord Kinnock, Martin Davidson,, Margaret Mayne, Nigel Chapman & Alison Woodham, Wednesday 27, June 2007, Q 137.
http://www.cresc.ac.uk/events/broadcasting/index.html &
http://mediaresearchhub.ssrc.org/events/international-broadcasting-public-diplomacy-and-cultural-exchange
برای نمونه ر.ک: مصاحبه داریوش رجبیان با معصومه طرفه به مناسبت همایش دانشگاه لندن درباره عملکرد سرویس جهانی بی.بی.سی: http://www.radiozamaneh.org/dariush/cat-379
برای نمونهای اخیر از این دست و ترجمه یک گزارش ناقص از منبع انگلیسی درباره آزادی تنها بازمانده تروریست حادثه گروگانگیری سفارت ایران در لندن در سال 1980، به جای تحقیق و نگارش یک گزارش اورژینال درباره ایران ر.ک:
http://www.bbc.co.uk/persian/iran/story/2008/10/081009-v-iran-hostage-embasy-shtml.
محمدعلی توانا
قرن نوزدهم، قرن استعمار و امپریالیسم و قرن هجوم گسترده استعمار عربی و در رأس آنها استعمار انگلیس به جهان اسلام بود. در عین حال این قرن، قرن بیداری مسلمین و تجدید حیات اسلام نیز بود؛ چه اینکه مواجهه با غرب، مسلمانان را متوجه فاصله خود با آنان و وضعیت عقب ماندگی خود کرد.
نخستین رویارویی سرزمینهای اسلامی با استعمار را باید حمله ناپلئون به مصر دانست. اشغال سه ساله این سرزمین (1798-1801م) تحت حاکمیت عثمانی قرار داشت، نقطه عطفی در تاریخ معاصر مسلمانان به شمار میرود. این حرکت تقریباً، نقطه آغاز هجوم استعماری غرب، در همه ابعاد و جوانب به جهان اسلام بود و ناپلئون، بعد از وقوع انقلاب فرانسه، نماینده تمام عیار تمدن جدید غربی با دو چهره و رویه استعماری و کارشناسی گردید. او شخصاً از سال 1796 به بعد علاقه و دلبستگی خاصی به شرق پیدا کرد.
در تعقیب همین سیاست به مصر لشکر کشید و قصد تصرف شام را نیز در سر داشت که موفق نگردید. از سویی دیگر نیز بریتانیا به اشغال قسمتی از شبه قاره هند پرداخت.
بنابراین مسلمانان، غرب متمدن را به هجوم استعماری و جهانگشایی شان یکجا شناختند. از این رو مسلمانان افزون بر بلایای ریشهدار داخلی، با مصیبت تهاجم استعمار نیز مواجه شدند که همچون خورهای به جان آنان افتاده بود. برای درمان این دردها، روشنفکران جوامع اسلامی، هر یک به فراخور ادراک سیاسی، فرهنگی، اجتماعی خود، راهحلهای خاصی را پیشنهاد میکردند.
حضور فراگیر استعمار در سرزمینهای اسلامی واکنشهای مسلمانان را نیز به همراه داشت؛ از جمله میتوان به جنبش محمدعلی پاشا در مصر، قیام سیداحمد هندی در 1826 در هند علیه انگلیسیها و پس از آن قیام سراسری هند در 1857، قیام امیر عبدالقادر در خلال چند دهه در الجزایر و قیام محمد احمد سودانی در 1872 اشاره کرد. این واکنشها بیشتر نظامی و کمتر به جنبههای فکری- فرهنگی مبارزه معطوف بود. واکنش سید جمالالدین یکی از مهمترین آنهاست. او بر جنبههای فکری و فرهنگی تأکید بیشتری دارد. از این رو بسیاری سید جمالالدین را قهرمان مبارزه با استعمار و امپریالیسم میدانند. شخصیتی که ضمن شناخت معضل استعمار، آن را از رویه کارشناسی غربی متمایز ساخت و در صدد پاسخگویی به مسئله استعمار برآمد. سید جمال در پاسخ به استعمار انگلیس، اتحاد اسلامی را مطرح کرد. به اعتقاد سید جمال پشتوانه هرگونه حرکت سیاسی را باید در بستر عمیق فکری و فرهنگی استوار ساخت و هیچ مبارزه سیاسی – اجتماعی بدون پشتوانه عمیق فکری، عقیدتی و فرهنگی در میان تودهها به طور کامل به بار نخواهد نشست. بدین منظور سید جمال ابتدا به شناساندن چهره استعمار انگلیس در میان جوامع مسلمان پرداخت تا آنان را با خطرات این پدیده آشنا سازد.
سیدجمال استعمار را چنین معرفی میکند: «این استعمار که از نظر لغت به معنی آباد کردن است از لحاظ معنی حقیقی و اصیل به عقیده من مانند اسماء اضداد است. زیرا این استعمار یعنی استعباد و بنده و برده ساختن آزادگان و خاصه استعمار به معنی تخریب نزدیکتر است تا به تعمیر و عمران.» وی نفوذ روزافزون استعمار بر کشورهای اسلامی را چنین فریاد میزند: «یاللمصیبه! یاللرزیه! این چه حالت است؟ این چه فلاکت است؟ مصر و سودان و شبه جزیره بزرگ هندوستان را که قسمت بزرگی از ممالک اسلامی است انگلستان تصرف کرده. مراکش، تونس و الجزایر را فرانسه تصاحب نموده، جاوه و جزایر بحر محیط را هلند مالک الرقاب گشته، ترکستان غربی و بلاد وسیعه ماوراءالنهر و قفقاز و داغستان را روس به حیطه تسخیر آورده، ترکستان شرقی را چین متصرف شده و از ممالک اسلامی جز معدودی بر حالت استقلال نمانده اینها نیز در خوف و خطر عظیماند.»
سید جمالالدین پدیده استعمار را به مثابه سیاست خارجی کشورهای اروپایی بویژه بریتانیا میدید. بنابراین بیشترین درگیری سیدجمال با استعمار را باید مبارزه وی با استعمار بریتانیا دانست. سید جمال در ستیز با استعمار بریتانیا چندان جدی و پیگیر
بود که کوچکترین سازشی را برنمیتافت تا آنجا که شاگرد و دوست دیرینش شیخ محمد عبده را، به دلیل کوتاه آمدن با سیاست انگلیس در مصر، سخت مورد ملامت قرار داد و با گزندهترین کلمات به باد انتقاد گرفت. وی استعمار بریتانیا را چنین معرفی می کند: «آن کفتاری که به گرسنگی شدید دچار است و گرفتار تشنگی است که بلعیدن دویست میلیون مسلمان و آشامیدن آب تایمز او را سیراب نکرده است و امروز این جانور، دهان آزمند خود را بیشتر باز کرده است تا سراسر قلمرو مسلمانان از نیل تا جیحون را ببلعد.» وی معتقد است که استعمار انگلیس خود را با شعار آزادی و استقلال بر دیگر سرزمینها مسلط می نماید. البته وی استعمار انگلیس را به سان شیری ضعیف میپندارد که اینک در حالت ضعف به سر میبرد و اگر مسلمانان بر ترس و وهم خود غلبه کنند بلاشک بر او پیروز خواهند شد. این موضع ضعف استعمار انگلیس از نظر شرقیها پوشیده است و در حجابی از وهم قرار دارد و هر شرقی به گونهای دچار توهم است و تصور مینماید انگلیسها هنوز هم بمانند زمان گذشته خویش قدرتمند است. سید جمال درصدد زدودن این ترس و وهم از دل مسلمانان بود. وی فریاد آگاهی سر داد تا مسلمانان را بیدار سازد.
سید جمال، درباره سیاست انگلیس در شرق میگوید: «کسی چشم طمع به داخل خانهای داشت و باز حرص به اینکه دروازه را بر خود ببندد، همان بود که پله آن بیرون آمد و به دنبال وی دیوار هم فروریخت.» وی میافزاید: «نیرنگ و حیله انگلیسیها برای پوشش ناتوانی و ضعف خود چنین است که از میان مسلمانان از مردمی که دارای قدرت زیاد و شوکت فراواناند، جهت برقراری صلح و تثبیت امنیت کمک بخواهند.» همچنین سید جمالالدین استعمار فرهنگی بریتانیا را گوشزد میکند و مینویسد: «هر ملتی که اخلاق و رفتار و تمدن ملتهای دیگر را بدون توجه به خصوصیات قوی خود، تقلید کند، طبعاً در میان وحدت آن ملت روزنه کوچکی و راهی برای دخول دشمنان به میان آنان باز میشود.» سید جمالالدین ظلم مضاعف استعمار انگلیس در ممالک اسلامی را عامل تشدیدکننده در بیداری مسلمانان میداند و میگوید: «اینک دیگر اعمال دولت انگلیس و تجاوز او به حقوق عثمانیها و مسلمانان اسباب دلتنگی مسلمانان را فراهم آورده است. ستم انگلیس، دیگر غیرقابل تحمل است. از این رو بعید نیست که دلها به خشم آمده و صبرها لبریز گشته و مرزبندیها فروپاشد.» سید جمالالدین اسلام را دین منفعل و پذیرای ظلم نمیدانست. این روحیه نهفته در دین اسلام است که مسلمانان را به استرداد آنچه غصب شده و نهایتاً اتحاد با هم سوق میدهد. وقتی انگلیس پا به هند گذاشت خود را در میدان تنها دید و دریافت که زندگی مسلمانان با آموزههای دینی پیوند خورده است.
درباره عوامل اساسی سلطه انگلیس بر دنیای شرق از زبان سیدجمال باید گفت:
«انگلیس ملتی بود با نیروهای متحد و با عده کامل و آماده برای فتوحات و این در زمانی بود که شرقیها به اختلاف رأی و تعارض خواسته ها آغشته بودند و به واسطه جهالت خویش، بر احوال غربیها و صنایع و ثروتشان آگاهی نداشتند و هر امر عجیبی را معجزه میدانستند و هر چیز بدیعی از اختراعات را سحر یا کرامت میپنداشتند. انگلیسیها این فرصت را غنیمت شمرده و به سوی شرق کشیده شدند و نفوذ خود را در بیشتر سرزمینهای آن گسترش دادند و باشندگان (ساکنان) مشرق زمین جز به پارهای از عجایب صنعت اروپایی آشنا نشدند که تنها خاطرهها و اوهام را، در آنان برانگیخت و این توهم با دامهای مکر و حیله که انگلیسیها گسترده بودند افزون و تقویت شد تا که دلهای بیچارگان را سحر کردند و ایشان را از آنچه در اختیار داشتند، غافل نگه داشتند و حتی در افکار و انگیزههای قلبی آنان تصرف کردند. همان بود که اموال را گرفتند و اراضی را از دستشان بیرون کشیدند و آنان را مجبور به جلای وطن کردند.»
در مجموع، سید جمالالدین استعمار را به مثابه سیاست خارجی انگلیس میدیده است. سیاست خارجیای که کسب امتیازات اقتصادی و بازارهای کشورهای عقب مانده را برای ادامه حیات خود ضروری میدانسته است. در این اوضاع سید جمالالدین پاسخی فکری – فرهنگی برای مقابله با استعمار انگلیس که ریشه در فرهنگ اسلامی داشت، این پاسخ همانا اتحاد اسلامی بود. در حالی که دیگران راهحل نظامی در برابر استعمار انگلیس را برگزیده بودند. به لحاظ اهمیت، پاسخ سید جمالالدین نمونهای بود که سایر نهضتهای اسلامی ضداستعماری پس از خود را تحتتأثیر فراوان قرار داد. پاسخی که بر بنیادهای فکری – فرهنگی و سیاسی – اجتماعی بنا گردیده بود.
پاسخ سید جمالالدین به استعمار انگلیس یعنی اتحاد اسلامی در بستری مدرن عرضه گردید، بنابراین سید جمال تلاش نمود میان آموزههای اسلامی و اندیشههای مدرن سازگاری ایجاد کند. برای این منظور سید جمال ابتدا به پیرایش دینی مبادرت نمود و آن گاه میان اسلام و مدرنیته سازش برقرار ساخت. چنین است که وی را آغازگر جنبش اصلاحطلبی دینی یا مدرنیسم اسلامی میدانند.
جریان اصلاحطلبی دینی به رهبری سید جمالالدین اسدآبادی در واکنش به مسئله غرب و بویژه هجوم و فشار استعماری آن شکل گرفت. سید جمالالدین اسدآبادی را
آغازگر جریان اصلاحطلبی دینی و به تعبیری پروتستانیزم اسلامی دانستهاند که می کوشید با مایه ها و جهتگیریهای عقلی، فلسفی، اجتهادی و متناسب با مقتضیات زمان و نوخواه و آینده نگر، به احیا و بازسازی تفکر دینی و تصحیح جهانبینی مسلمانان بپردازد.
هدف اصلی جریان اصلاحطلبی دینی در قرن نوزدهم واکنش در برابر خطر فرهنگی و سیاسی اروپا و رفع سلطه و نفوذ استعمار انگلیس و بازگرداندن سیادت گذشته اسلام و قدرت سیاسی مسلمانان بود؛ ولی پیش شرط این هدف، احیا و بازسازی تفکر دینی از نظر داخلی بود. اصلاحطلبی در اصل مقید به سنت بود؛ هدف نخستین آن حفظ اسلام و ساختارهای نهادی تقویتکننده آن بود. اصلاحطلبی به عنوان جنبشی احیاگر در واقع همان محافظهکاری روشنفکری بود که از موقعیت و نیازهایش آگاهی معقولتری داشت. اصلاحطلبی، جنبش علمای جوان آزادیخواه بود که میدانستند اگر که باید به درستی از اسلام دفاع شود، باید بر ضعف خود غلبه یابد و قدرت و زندگی جدیدی پیدا کند. برخی بر این عقیدهاند که جنبش تجدید حیات دینی به پیشگامی سیدجمالالدین و محمد عبده، تردیدی در مورد آیین پدید نیاورد. از آنجا که مبارزهجویی تحمیلی غرب بر جامعه اسلامی، سرچشمه انگیزه اصلی جنبش اصلاحطلبی بود، هدف این جنبش آن بود که از راه پاسخ دادن به مبارزهجویی غرب به طریق «مثبت» از جامعه اسلامی دفاع کند. اصلاحطلبی بر آن بود که حقیقت اسلامی را دوباره برقرار و تقویت کند، اما آن را در معرض انتقاد آزاد قرار ندهد. نخستین گام اصلاحطلبی سده نوزدهم میلادی گذر از تبعیت کورکورانه از تفسیر سنتی به رهیافتی نو و آزادتر بود. حاصل فرجامین این گذار، برقراری تحلیل عقلی (تمحیص) به مثابه شرط اولیه تفسیر بود. از این رو سیدجمالالدین اسدآبادی و محمد عبده را پرنفوذترین چهرههای جنبش اصلاحطلبی اسلامی میدانند.
اکنون میتوان سازش میان آموزههای مدرن و اسلام در اندیشه سید جمالالدین بر مبنای پیرایشگری دینی را مشاهده نمود. این سازگاری را در دو حوزه یکی سازگاری اسلام با عقلانیت مدرن و دیگری سازگاری آن با سوژه خود بنیاد بررسی میکنیم.
از نظر سید جمالالدین اسلام هر خرافهای را که برای کوری عقل کافی است، پاک میسازد، [زیرا] غالب ادیان موجود از این اوهام و خرافات خالی نیست. به اعتقاد سید جمالالدین دین اسلام یگانه دینی است که اعتقاد بلادلیل و اتباع ظنون را ذم میکند و پیروی از روی کوری را سرزنش مینماید و مطالبه برهان را در امور به متدینین نشان
میدهد و در هر جا عقل خطاب میکند. بدین مناسبت سید جمالالدین میان عقل به معنای مدرن آن و مبانی دیانت اسلامی تناقضی نمیدید و چنین عقلانیتی را موجب درستی و تعدیل اخلاق و سبب مدنیت عالم میدانست. از نظر وی چنین عقلی است که علم مدرن را پیریزی مینماید و علم مدرن نیز به نوبه خود زمینهساز پیشرفت و ترقی جوامع میگردد. بنابراین از نظر سید جمالالدین اسدآبادی با اصلاح و پیرایش آیین اسلامی، ظرفیتهای پنهان آن آشکار میگردد و سازگاری آن با عقلانیت و علم مدرن عیان خواهد شد. به اعتقاد سید جمالالدین علم به هیچ تمدن و مکانی تعلق ندارد و پادشاهی عالم از آن عقل و دانش میباشد.
سید جمالالدین میان عقلانیت بر آمده از انگارههای اسلامی و عقلانیت مدرن همسانی میانگارد و پایههای ایمان را در عقلانیت میجوید و آن را زمینه ساز اتحاد اسلامی میداند. وی در این باره مینویسد:
برای مطابقت با شرایط علمی دنیای مدرن باید اعتقادات را به محل عقل سنجید و کلام خدا را در جهت آزادی سیاسی و بینیازی اقتصادی و حقوق حقه انسانی آنها فهمید. مسلمانی که بدینسان از بند خرافات و تعصبهای ناروا رها میشود و به حقایق دینی خود آگاهی مییابد و امکانات جدید آن را درمییابد، نه فقط تعدی غیرانسانی را به شخصیت خود نمیپذیرد، بلکه عملاً با اتحاد با دیگر برادران مسلمان خود شائق میشود و از این رهگذر اسلام را به عالیترین درجه قدرت میرساند.
بر اساس نظر سید جمالالدین چنین فضایل اخلاقی که با عقلانیت و آزادی مدرن سازگار بوده، افراد رد حول محور منافع و آرمانهای عمومی گرد میآورد، از راه تقویت عصبیت و اتحاد، باعث نیرومندی و ترقی و تعالی ملت میگردد.
در کل باید گفت که سید جمالالدین میان اسلام و عقلانیت مدرن همسانی جوهری برقرار میسازد. وی عقلانیت مدرن را ابزاری برای ظهور هویت دینی مسلمانان و خودآگاهی نسبت به آموزههای اسلامی میداند که به واسطه آن میتوان تفسیری دگرگونه از اسلام عرضه کرد و همچنین با بنیان نهادن اتحاد بر پایه چنین تفسیری در صدد پاسخی در خور به معضل استعمار و افول قدرت مسلمانان بود. به عبارت دیگر سید جمال از عقلانیت مدرن برای رستاخیز اسلامی و رهایی مسلمانان از وهم و تقلید استفاده نمود تا آنان را به خودآگاهی و توجه به هویت اسلامی سوق دهد.
سید جمالالدین جهت بیداری مسلمانان با تکیه و تأکید بر مفهوم اختیار و آزادی و نفی اندیشه جبری، انسان را عامل و علت سازنده تاریخ میدانست. وی انسان و فطرت
انسانی را زیربنای همه تحولات تاریخی میدانست و از این لحاظ اندیشههای او در برخی وجوه با اندیشهها و باورهای اومانیستی شباهتی آشکار دارد. تأکید مدرنیته بر سوژه خود بنیانگذار و انسان به عنوان سازنده تاریخی در آرا و اندیشههای وی نمایان بود. سید جمالالدین به پیشرفت انسان در طول تاریخ ایمان داشت و از این لحاظ به فلسفه روشنگری نزدیک میگردد. تفاوت سیدجمالالدین با فلسفه روشنگری را باید در این مسئله دانست که وی برخلاف فلسفه روشنگری برداشتی جمعگرایانه از فاعلیت انسانی دارد، در حالی که فلسفه روشنگری بر جنبه فردگرایانه آن تأکید دارد. سید جمال تلاش و کاربرد آزادتر عقل انسانی را در جهت احراز هویت جمعی مسلمانان به کار میبرد. علاوه بر این وی احیای فضایل معنوی در افراد مسلمان را تعقیب می نمود، چه فضایل را اساس وحدت میان هیأت اجتماع و موجب همبستگی افراد جامعه میدانست.
در پاسخ سید جمالالدین، میخواست هم دیدگاههای نادرست اعتقاد مسلمانان و هم نقد اروپاییان از اسلام را از میان بردارد. بدینسان بسیاری از جنبههای اسلام سنتی را نقد کرد و از سویی دگر بسیاری از انگارههای مدرن را ستود. سید جمالالدین اسدآبادی واکنش خود در مقابل استعمار را با الهام از ذهنیت اندیشههای مدرن اما در قالبی اسلامی ارائه نمود. به عبارتی سید جمالالدین در مواجهه با استعمار غربی از رویه دیگر تمدن غربی یعنی افکار و آرای مدرن برای پاسخگویی بدان سود جست. بخشی از طرح اتحاد اسلامی سید جمال در پاسخ به امپریالیسم و استعمار انگلیس برگرفته از اندیشههای مدرنی بود که میان آنها و اصول اساسی دیانت اسلام همسانی جوهری داشت. چنین است که سید جمالالدین از سویی تحتتأثیر مفهوم سوژه یا ذهن خودآگاه مستقل، انسان مسلمان را به تعیینکنندگی فرامیخواند و از سویی دیگر با الهام از مفهوم دینی، برادری، برابری و اتحاد را مراد میکند. اساس گفتمان سید جمالالدین این پیش فرض قوی بود که جهان مدرن ایجاب میکند که فاعلیت انسان در کوشندگی، کاربرد آزادتر عقل انسان و توان سیاسی و نظامی او بیان شود. سیدجمالالدین متکی بر چنین پشتوانه نظری بود.
در مواجهه با مدرنیته، سید جمالالدین درصدد سازش میان سنت اسلامی با آموزههای مدرن برآمد و بدین منظور به عرضه تفسیری نو از اسلام مبادرت نمود. وی بر این اعتقاد بود که دیانت اسلام هیچگونه منافات و مغایرتی با مدنیت و ترقیات دنیوی ندارد. اسلام سید جمالالدین، بازخوانی مبانی سنتی در پرتو اعتقادات جدید
است، کاربرد منطق مدرن غربی در چیزی است که پیشرفت واقعی و هم تحول غایی جامعه اسلامی است. سید جمالالدین بر لزوم رفتار مبتنی بر عقل و پذیرش عقاید منطقی تأکید میورزد و میپنداشت که اگر جامعه، ایدههای اسلامی را بپذیرد و متحد باشد، میتواند بار دیگر به تعالی برسد. وی بر این اعتقاد بود که دین اساس مدنیت و پایه عمران است. عقیده، مسلمانان را متحد و قرآن، نام آنان را پیوند میدهد. و چنین وحدتی خاستگاه قدرت میباشد. وی دین را اساس قدرت و مدنیت مسلمانان دانست و ریشهها و مبانی عقلانیت روشنگری را در درون دیانت اسلامی جستجو نمود.
مبانی بازسازی اسلام در اندیشه سید جمالالدین را می توان مشتمل بر خردگرایی، نفی تقلید، خرافهزدایی، غبارروبی و پیرایشگری، پرهیز از تکنگری دینی و اجتهاد مستمر دانست. سید جمالالدین باز تأویل دین اسلام را وجهه همت خود قرار داد و بر این اعتقاد بود که این اسلام بازسازی شده همواره یگانه حقیقت بوده است.
در نتیجه سید جمالالدین ابتدا میان رویه دانشی و رهاننده مدرنیته و اسلام باز تفسیر شده خود این همانی برقرار میسازد. سپس با بازسازی ذهنیت جمعی مسلمانان به عنوان هویت غیرغربی اما مدرن به مقابله با رویه دیگر مدرنیته یعنی استعمار میپردازد. به عبارتی دیگر، سید جمالالدین با درونی نمودن عناصر رهاننده ذهنیت مدرن در درون گفتمان اسلامی اصلاح شده، از طریق تأکید بر ذهنیت جمعی مسلمانان به بازسازی هویت اسلامی مبادرت مینماید. این هویت تازه اسلامی عبارت است از جنبه رهاننده و مترقی ذهنیت مدرن به اضافه فضایل اسلامی است که سید جمالالدین به عنوان مؤثرترین ابزار مقابله با استعمار و هویت غربی از آن سود می جوید.
چنین است که گفتمان جدید سید جمالالدین را در کلی ترین مفهوم آن میتوان آزادی جمعی به علاوه فضایل اخلاقی دانست. اتحاد اسلامی سید جمالالدین، همان خودآگاهی نسبت به هویت اسلامی است که نابودکننده استعمار از بعد عینی زندگی مسلمانان میباشد. این اتحاد اسلامی در شکل پاسخی به استعمار با توجه به انسانشناسی خاص سید جمال بر مبنای همسانی و برابری میان افراد مسلمان، خود را نمایان میسازد.
اتحاد اسلامی به عنوان پاسخ و استراتژی خاص سید جمال در مقابل استعمار انگلیس دو چهره دارد؛ یکی اتحاد ملل اسلامی و دیگری اتحاد دول اسلامی. قبل از پرداختن به این دو وجه (چهره) پاسخ سید جمال، لازم است نگاهی به اقدامات وی در مسیر اتحاد اسلامی انداخت.
از مفاهیم محوری در تفکر سید جمالالدین اتحاد اسلامی و همبستگی اجتماعی است که رفع تفرقه در میان مسلمانان را مدنظر دارد. البته مقصود و هدف سید جمالالدین این نبود که حکومتهای اسلامی تشکیل حکومت واحدی بدهند. بلکه مقصودش این بود که به اوضاع و احوال یکدیگر آشنا شده و در کارها تشکیک مساعی نمایند. از نظر سید جمالالدین اسدآبادی اتحاد، خودآگاهی نسبت به منافع مشترکی است که برتری و عظمت را به ارمغان میآورد.
بررسی زندگی سید جمالالدین اسدآبادی نشان می دهد که اندیشه وحدت اسلامی وی برای ایجاد مقاومت در برابر سیاستهای تجاوزگرانه به اروپاییان بود و اولین انگیزه خود را از تجاوز بریتانیا به هند و نیز تجاوز روسیه تزاری در آسیای مرکزی گرفت. سید در دوران توقف در کلکته وحدت میان مسلمانان و هندوها را مطرح نمود. انگیزه وی در این باره وضع نامناسب هندوستان بود هر چند کوشش او برای ایجاد وحدت عمل میان مسلمانان و هندوها در کلکته به نتیجه نرسید. از این رو سید جمالالدین در دوران اقامت چهار سالهاش در هندوستان جمعیت عروه را برای ایجاد اتحاد اسلامی بنیان نهاد. چون سید از اقامت خود در هند برای تربیت و تقویت این فکر سودی نیافت با وعده پشتیبانی عدهای از مسلمانان روشنفکر هند، عازم اروپا شد تا در آنجا کانون فعالیت اجتماعی خود را ایجاد کند.
از دیگر گامهای مهم سید جمال در راه اتحاد جهان اسلام باید از تلاش وی در جهت ایجاد مؤتمر اسلامی یاد کرد. سید جمالالدین در همین راستا در سال 1894 به تأسیس انجمن اتحاد اسلامی مبادرت نمود. «سید انجمنی از ایرانیان و دیگر شیعیان صاحب رسائل و ارباب قلم که در استانبول به سر میبردند تشکیل داد. این انجمن از دوازده نفر تشکیل شده بود... هنگامی که گروه سید شکل گرفت وی سخنانی به شرح زیر خطاب به آنان ایراد کرد: امروز دین اسلام مانند یک کشتی است که ناخدای آن حضرت محمد(ص) است و تمام مسلمین مسافران این کشتی مقدس هستند، اما متأسفانه این کشتی گرفتار توفان گشته و در معرض غرق شدن قرار دارد. و کفار و اهل زندقه نیز از هر سو این کشتی را سوراخ کردهاند. در این میان وظیفه مسافران این کشتی که در معرض غرق شدن قرار دارند و سرنشینان آن که در آستانه هلاکت قرار دارند چیست؟ آیا قبل از هر چیز باید این کشتی را از توفان و غرق شدن نجات دهند و تمام تلاش خود را برای حفظ و نگهداری آن به خرج دهند. یا اینکه با خودخواهی ها، مخالفتها، انگیزههای شخصی و اختلافات جزئی کشتی و خودشان را به هلاکت اندازند.» در حالیکه برخی طرح نظریه اتحاد اسلامی را به دوران توقف سید جمالالدین در مصر (1871) و جلسات درس وی در خانهاش برمیگردانند، اما
دوران اقامت سید جمالالدین در پاریس و انتشار مجله عروهالوثقی را باید نقشه فکری منتظم در زمینه اتحاد اسلامی دانست.
امروز اگر کسی بخواهد برای اتحاد اسلام اسناد و ادبیاتی فراهم آورد؛ بعد از نامههای مبسوط و متعدد نادرشاه افشار، باید به سراغ مقالات سید جمالالدین در عروهالوثقی برود که کاملترین و رساترین مفسر روح این اندیشه به شمار می رود. از نظر محتوا و مضمون، مقالات عروهالوثقی را باید تراوشات فکری سید جمال دانست زیرا روش انقلابی عروهالوثقی در برابر سیاست استعماری انگلیس و عیبگیریهایش از محافظه کاران و آشتیجویان بیشتر با اندیشه و خوی سیدجمال سازگار درمیآید تا با طرز فکر عبده.
اینها پارهای از اقدامات سید جمالالدین برای ایجاد اتحاد اسلامی بود. تمامی این تلاشها و فعالیتهای سیدجمالالدین در جهت استقرار اتحاد اسلامی، کوششی بود به منظور رفع سلطه بیگانگان از ممالک اسلامی.
سید جمالالدین برای مقابله با استعمار انگلیس ابتدا اتحاد میان دول اسلامی را وجهه همت خود قرار داد. از این رو سید جمالالدین ابتدا امید به پادشاهان مسلمانان میبندد و حتی در صدد سود جستن از نفوذ علما در نیل بدین مقصود برمیآید. وی حاکمان و علمای اسلامی را چنین خطاب قرار میدهد: «ما از پادشاهان مسلمانان و علمای آنها که اهل حمیت و اصحاب حقیقتاند، آرزو میبریم که صاحبان غیرت را تأیید کنند و در آنچه که باعث اتحاد جمعیت و توحید پراکندگی آنان میگردد، سهلانگاری نکنند.» سید جمالالدین که در این زمان دل امید به پادشاهان مسلمان بسته بود، مینویسد: «ما یقین کامل داشتیم و داریم که ذات شاهانه به رسم پدر همه مسلمانان و به عنوان حامی شریعت و نگهبان دین بیشتر از همه مردم شایستگی آن را دارد که نگران حرکات دشمنان در کشورهای اسلامی باشد و از هیچ نوع تلاش در راه به تعویق انداختن حرکات و خنثی ساختن اعمالشان دریغ نمیورزد.»
سید جمالالدین برای دفع سلطه استعمار از ممالک اسلامی اتحاد میان امرای اسلامی را مدنظر قرار میدهد و تنفر و اختلاف میان آنان را عامل اضمحلال ملت و دولتهای آنان و موجب تسلط بیگانه بر مملکتشان میداند. وی در این باره مینویسد: «بیشتر اوقات تنفر میان دو امیر، ملتی را سراپا به تباهی میکشاند و هر یکی حریف خود را ناتوان میکند و همسایهاش را بر وی میشوراند و باز یک آدم بیگانه در این هر دو، نیروی مضمحل شده و ضعف کشندهای را میبیند و از کشورهای هر دو آنچه را که بخواهد، بدون
سپاه و سلاح میگیرد.»
سید جمالالدین برای مقابله با استعمار انگلستان، در دورهای اتحاد دول افغان و ایران را مورد توجه قرار داده، سلاطین ایران و افغانستان را دعوت به اتحاد می نماید: «عبدالرحمن خان با تجاربی که آموخته نخستین کسی است که به چنین اتحادی پیشی میگیرد و شکی نیست که شاه ایران هم با اطلاعاتی که از سیاحتهای خود به دست آورده و مشاهداتی که در مسافرتهای خود کرده از مبادرت به چنین کاری و تلاش در آن ابایی ندارد.» وی در جایی دیگر مینویسد: «هجوم روسیه به هند فرا رسیده و مسیر سیاست دول اروپایی و تلاش آنان در راه تثبیت صلح در اروپا، روسیه را در مقاصد آن کمک میکند... این روش نوینی در سیاست است و اگر دولت ایران با افغانستان متحد گردد، برای هر یکی بهره کافی و سود فراوانی است.» سید جمالالدین همچنین در صدد اتحاد دول عثمانی و هند برآمد. اما پس از مدتی در باب اتحاد دول اسلامی دچار یأس و نومیدی گشت و نوشت؛ «ما از این در هراسیم و لاحول میگوییم که امرا و بزرگان ما وسیله اضمحلال و فنای ما گردند به خاطر اینکه غرق در عیش و نوش و شهوترانیاند و همت آنان پایین آمده و بزدلی بر آنها چیره شده و حرص و طمع در طبایع آنان راه یافته است.»
سید جمالالدین سرانجام به این نتیجه میرسد که سلاطین اسلامی در خدمت استعمار قرار دارند و بقای خود را در انتساب به استعمار دنبال میکنند. وی در این باره نیز مینویسد: «شاهان سرزمینهای مسلمان در این روزها بقای خود را در انتساب به همان دول بیگانه میدانند.» وی معتقد است که پراکندگی و تشتتی که در بعضی از ممالک اسلامی دیده میشود، منشأ آن قصور حکام و انحرافات آنان، از اصول ثابتی است که دیانت اسلامی بر روی آن بنا یافته و به خاطر آن است که از روش گذشتگان و اسلاف خود عدول نمودهاند.
سیدجمالالدین حتی اتکای سلاطین مسلمان به استعمار جهت بقای سلطنت خود و در نتیجه فدا نمودن ملت را در رفتار این سلاطین میدید و خواستار اتکای سلاطین مسلمان بر ملتهای خویش میگردید. وی میگوید؛ «سلاطین مسلمانان، دوستی بیگانگان را که مخالف دیانت و جنسیت آنان بود، پذیرفتهاند و از آن جهت طلب نصرت و کمک علیه فرزندان ملت خویش، به منظور دوام این شبح فرتوت و نعمتگذار، استفاده کنند. ای امرای بزرگ شما را با این کسانی که بیگانه از شمایند، چه کار...، به سوی فرزندان وطنهای خویش و برادران دین و ملت خود بیایید.»
سید جمالالدین در مبارزه با استعمار انگلیس ابتدا راهحل اتحاد دول اسلامی را مطرح نمود اما به خاطر مواجهه با قدرتهای استبدادی مطلقه در جهان اسلام – که یکی از معضلات علمی جدی این طرح بود – از این سیاست صرفنظر کرد و اتحاد ملتهای
اسلامی را دنبال نمود. سید جمالالدین در ناکامی از رویکرد اصلاحطلبانه از بالا به رویکرد تودهای – انقلابی بر ضد حاکمیتهای مطلقه روی آورد. چرا که به نظر وی امپریالیسم خارجی از طریق سلطنت مطلقه عمل مینماید و این به واسطه فساد سلطنت در کشورهای مسلمان است. وی در این باره مینویسد: «اگر ولی امر، منافع خصوصی خود را بر وجایب عمومی مقدم شمارد، در نتیجه، خلل در نظام ملت به وجود میآید و فساد در آن راه مییابد.» سید جمالالدین دولتهای اسلامی را به واسطه استیلای جبن و وهم بر آنان و تطمیع توسط دول استعمارگر سخت نکوهش میکند و چنین نتیجه میگیرد که اساساً استعمارگران سلطه خود را با رسوخ در دل امرای اسلامی ممکن میسازند:
«کشورگشایان و سلطه جویان بیش از بسیج سپاه و سران لشکر، دلهای امرا و صاحبان حق حاکمیت را در ملتی که میخواهند بر آن پیروز گردند تسخیر مینمایند و آن را به ترس و تهدید رام میسازند و یا با حیله و آرایش آرزوها مالک آن میگردند و به هدف خود میرسند و سرزمین ملتها را اشغال می نمایند.»
در مجموع باید گفت رویکرد اولیه سید جمالالدین مبنی بر اتحاد دولتهای اسلامی در نتیجه ضعف و به تعبیر سید جمالالدین خیانت آنان به ملتهای خود، تغییر نمود چرا که اتحاد دولتهای اسلامی با چنین فتور و سستی ممکن نبود. سید جمالالدین هنگامی که دید استعمار از طریق همان استبداد داخلی عمل مینماید، مبارزه با استبداد را نیز به عنوان گامی در جهت مبارزه با استعمار در نظر گرفت. بدین سان سید جمال رویکرد به تودههای مسلمان را در پیش گرفت تا بذرهای خود را در دامن آنان بکارد.
سید جمالالدین پس از ناامیدی از حکام اسلامی درصدد برآمد که دلهای افراد پراکنده این ملت بزرگ را که آفاق آن دور از هم و اطراف آن جدا از یکدیگر است با وجود عادات و طبایع مختلف به هم جمع کند. البته سید جمالالدین از غفلت مردم و انجمان آنان گله داشت. او مینویسد: «کدام صداها مردمی را که در بستر غفلت آرمیدهاند، بیدار میکند و باز کدام تندبادی طبیعتهای منجمد را تحریک و افکار کسل را تکان میدهد و کدام دم و نفسی و روح را در بدن میدمد و آن را به صوب فلاح و صلاح آنان، حشر و نشر میکند.» به باور سید جمالالدین فشار بر مردم و همه گیر شدن ظلم هر چند در ابتدا باعث سردرگمی و پراکندگی و اضطراب تودههای مردم میگردد اما پس از مدتی تداوم ظلم و آگاهی مردم نسبت به خطر دشمن مشترک، خود علت رفع اختلاف آرا میان مردم میگردد و اتحاد و همبستگی آنان را به دنبال خواهد داشت.
سید جمالالدین به منظور ایجاد اتحاد اسلامی در میان ملل مسلمان، آنها را مخاطب
اصلی خود قرار میدهد و میگوید:
ای ملت بیچاره این زندگی شماست که آن را حفاظت کنید و این خونهای شماست که آن را بیهوده نریزید و ارواح شماست که آن را هلاک نسازید و سعادت شماست که تا پای مرگ آن را به پول نفروشید و این هم پیوندهای دین شماست که وسوسهها شما را غره نکند و نیرنگها شما را نفریبد و مزخرفات باطل شما را به حیرت اندر نکند. پرده وهم را از باصره فهم دور کنید و به پیوندهای دینی چنگ بزنید که همین علاقه عربی را با ترکی و فارسی را با هندی و مصری را با مغربی یکجا کرده و جای علاقه نژادی را گرفته است تا به مرحلهای که شخص از مصیبتی که برادر وی را از مصائب روزگار میرسد، متألم میگردد، هر چندی که شهر وی دور از آن و به اقصی مناطق جهان هم باشد. این پیوند از محکمترین پیوندهاست که خدا آن را به شما ارزانی داشته که در آن عزت و آبرو و سلطه و حاکمیت شماست و نباید آن را خوار بشمارید و همان طور در رعایت آن وظیفه دارید که از سلطه عدل فرمان ببرید. چه عدالت اساس جهان و باعث هستی آن است و مردمی که عدالت را در میانه خود تحقیر میکنند، پیروز نمیشوند.
سید جمالالدین عدالت را از مهمترین فضایلی میداند که باعث پیوند دینی است، عدالت در اندیشه وی بر پایه برابری میان تودهها استقرار مییابد و برابری و همسانی بنیانی است برای وحدت. چنین وحدتی عزت، آبرو، سلطه و حاکمیت ملت را در پی دارد. بنابراین سید جمالالدین تودهها را به عصبیت دینی که لازمه آن همانا احساس برابری است فرامیخواند.
با تدقیق در آرای سید جمالالدین اسدآبادی مشخص میگردد که وی فضیلت را اس و اساس اتحاد و همبستگی افراد جامعه میداند. «فضایل اساس وحدت میان هیأت اجتماع و رابطه اتحاد» میان افراد آن است. بنابراین سید جمالالدین اتحاد را در سطح اجتماعی یعنی رابطه میان افراد ملت یا به عبارتی در عرصه مدنی مطرح می نماید، برخلاف دوره اول که اتحاد در حوزه سیاسی یعنی دولتمردان موردنظر بود. از نظر سید جمالالدین نیروی ملت، حاصل اجتماع و اتحاد افراد آن میباشد که بدین وسیله ضمن احراز هویت خود، قادر به دفاع از این هویت در تقابل با بیگانگان می گردد. چنین اتحادی که باعث نیرومندی ملت میگردد بر پایه حکومت فضایل اخلاقی در میان آن ملت ممکن میشود. چنین فضایل اخلاقی بر اصل توانایی درونی افراد ملت بر نیک سرشتی، آموزهای که اسلام شدیداً بدان تأکید دارد، قرار دارد. بر این اساس نیک سرشتی، انسان مسلمان را به سوی فضایل اخلاقی مشترکی سوق میدهد، که نتیجه آن، اتحاد میباشد. چه اینکه از منظر اسلامی، انسانها همه برابر و ذاتاً نیک سرشت هستند.
برابری آنان عصبیت را تقویت مینماید و نیکسرشتی آنان فضیلت را که نتیجه آن همانا اتحاد میباشد. از نیروی همه، نیرویی برای ملت فراهم میآید که به کمک آن موقعیت خود را حفظ و از مجد و شرف خود دفاع و غارت بیگانگان را دفع می کند. این همان ملتی است که فضایل در آن حکومت می کند و مکارم اخلاق در آن مرتبه بلندی یافته است و ملتی که حال آن چنین باشد، افراد آن جز برای همبستگی، مخالفتی با هم ندارند و جز برای اتحاد، اختلافی با یکدیگر ندارند. مسیرهای افراد چنین ملتی با ارتباطی که میان خود برقرار کردهاند، همانند شعاعهای یک دایره است که مرکز آن عظمت و حیات ملت است و هیچ یک از افراد از محیط جنسیت خویش خارج نمیگردد. چنین ارتباط تنگاتنگی میان افراد ملت شکل دهنده هویت و حیات آن ملت میباشد که وی را همچون هویتی مستقل از غیر (other) محفوظ می دارد.
از نظر سید جمالالدین اسدآبادی فضایل عبارت است از: تعقل و تدبیر، رهایی فکر از اوهام، عفت، سخاوت، قناعت، نرمی، تمکین و تواضع، بلندهمتی، صبر و حلم، شجاعت و ایثار، کمک و جوانمردی، راستی و وفاداری و امانت، سلامت دل از بغض و حسد، عفو و ملایمت، مروت و حمیت و عدالتپسندی و شفقت. به باور سید جمالالدین این فضایل در دل آموزههای اسلامی وجود دارد و از طریق پیرایشگری دینی می توان آنها را متحقق نمود. این صفحات پسندیده همین که در ملتی از ملتها عام گردد و یا میان افراد آن غلبه پیدا کند، حاصل آن آیا غیر از اتحاد و همبستگی کامل میان آن ملت چیز دیگری است؟
پس فضیلت باعث حیات یک ملت است. فضیلت شکل دهنده هویت و هویت تداومدهنده حیات یک ملت است. فضیلت، حیات ملتهاست که تا ابد آنان را از نفوذ عناصر بیگانه برکنار نگه میدارد و آن را از انحلالی که باعث زوال است، حفظ میکند. به نظر سید جمالالدین ریشههای چنین فضایلی را میبایست در درون اصول دین اسلام سراغ گرفت. اعتدال در اصول اخلاق و آراستگی به اصول فضایل و آماده کردن نیروها و وسایل بدنی بر کار و عمل، به واسطه دین است. سید جمالالدین میگوید؛ دین انگیزه سعادت در دنیاست همان طور که باعث بر آن در آخرت هم هست. از نظر سید جمالالدین نبود فضیلت یعنی رذیلت که موجب تفرقه میگردد و تفرقه زمینه تسلط بیگانگان را برجامعه فراهم میآورد که پیامد این امر اضمحلال ملت است. بنابراین سید جمالالدین اتکا بر افراد ملت اسلامی میکند و درصدد بیداری پیوندگاههای عقیدتی آنان یعنی فضایل اخلاقی و عصبیت دینی بر میآید تا اتحاد اسلامی حاصل گردد: «به واسطه برادری که با پیوندهای عقیده، تقویت میشود هر یکی میپندارد که سقوط یک طایفه از فرزندان ملت وی در تحت نفوذ بیگانه، سقوط خود وی
است.» عقیده برادری در میان مسلمانان همانا عقیده برابری و یگانگی است که کل را ایجاد نموده است تا از اجزای خود در برابر تهاجم بیگانه حمایت کند. این نگاه همانا نگاه ارگانیسمی وی به ملت و جامعه میباشد.
سید جمال میافزاید؛ مسلمانان در اتحاد محتاج چیزی نیستند، جز این که افکار آنان متوجه شناخت وسیله دفاع آنان گردد و در وقت اقدام به آن، آرا متفق بماند و احساس مشترکی نسبت به خطرهایی که ملت را عاید گردیده، دلها را به هم پیوند میدهد. سید جمالالدین در این زمینه میگوید:
مسلمانان به واسطه اتحاد، سدی را درست کنند تا که خود را از این سیلهایی که آنان را از هر طرفی فراگرفته به کنار نگه دارند. من در این گفته اصرار نمیکنم که زمام امور همه به دست شخص واحدی باشد. زیرا این امر غالباً دشوار است لکن آرزو دارم که قرآن حاکم همه و دین هم جهت وحدت آنان باشد و هر کسی کوشش خود را تا حد امکان صرف حفاظت دیگری نماید، چه حیات وی به حیات آن دیگر و بقای وی به بقای آن مربوط است.
از این رو باید گفت سید جمالالدین از نخستین افراد در عالم اسلام در دوران معاصر بود که به حقوق مردم در حاکمیت و ضرورت دخالت ایشان در مصالح عامه خود اشاره نموده، رأی و اراده ملت و شورای آنان را اساس مشروعیت قدرت میداند. وی در این زمینه مینویسد: «مگر نمیبینی که خداوند اتفاق رأی را در مصلحت عامه و پیوند به رابطه الفت در منافع کلی را سبب قوت و کامل شدن لوازم راحت در زندگی این دنیا و نیل به خیر ابدی در آخرت گردانید.» سید جمالالدین درباره نقش مردم در سیاست، خواستار مداخله آنان به عنوان نیروهای حوزه اجتماعی در حوزه سیاست و قدرت میگردد. وی معتقد است که ملت از طریق اتحاد و پیوند، منافع و مصالح ملی را تشخیص داده به حمایت از آن برمیخیزد.
در اینجا لازم است به نقش علما، در طرح اتحاد ملل اسلامی در اندیشه سید جمالالدین توجه نمود. مشارکت تبعی ملت به واسطه ارشاد علمای دین را میتوان در چهارچوب رویکرد تازه به اتحاد ملت اسلامی تحلیل نمود. از نظر سید جمالالدین، علما، رهبری ملت را به طور سنتی بر عهده دارند، بنابراین اینان واسطه پرنفوذی در اتحاد ملل اسلامی میباشند. این وظیفه علمای دین بود تا به عنوان ایفای حق وراثت نبوی که به فرمان شارع مقدس به آنان تعلق گرفته بود، برای احیای رابطه دینی قیام کنند و اختلافی را که در دیار آنان به وجود آمده به وسیله اتحادی که دین به آن دعوت
میکند حل نمایند. بنابراین سید جمالالدین درصدد نزدیکی علمای ممالک اسلامی برآمد. وی که از پراکندگی و عدم ارتباط علما گله دارد، مینویسد: «علما که حمایت عقاید و هدایت مردم را به عهده گرفتهاند، با هم ملاقات و مکاتبه ندارند و عالم ترکی از حال عالم حجازی با فاصله دوری که از هم دارند، خبری ندارد.» وی درصدد تشکیل مجمع علما برمیآمد تا علما و خطبا و امامها و وعاظ در تمام حوزه اسلامی بعضی با بعضی دیگر ارتباط برقرار نمایند و برای خود مراکزی را در سرزمینهای مختلف ایجاد کنند تا در آنجاها گرد هم آیند و عامه مردم را به آنچه که قرآن و حدیث صحیح ارشاد می نماید رهنمون کنند و پیوندهایی را که پراکنده است در محل واحدی که مرکز آن در اماکن مقدسه باشد، جمع کنند که مناسبترین آن خانه خداست تا به تقویت بنیاد دین و حمایت آن از ضربات تجاوزگران توانا باشند و به احتجاجات مردم رسیدگی کنند مخصوصاً در فرصتی که نقصانی پیش میآید و هنگامی که بیگانگان برای تضعیف بنیان ملت، مداخله می نمایند.
از نظر سید جمالالدین علما به عنوان واسطه در میان ملتهای مسلمان باید به ترویج آراء و عقایدی که شکلدهنده اتحاد است، بپردازند.
بنابراین سید جمال الدین برای مقابله با استعمار و حفظ سرزمینهای اسلامی به نفوذ علما در میان تودههای مسلمان متوسل شد تا به واسطه علما اتحاد دینی (اسلامی) را در میان آنان تقویت کند، عوامالناس را به صحنه مبارزات سیاسی بکشاند. چه اینکه اگر علمای دیانت اسلام وظایفی را که مقر شده به حکم وراثتی که از صاحب شرع دارند... انجام بدهند و به پند و اندرز عامه مردم در آنچه که قرآن گفته بپردازند، خواهی دید که از بندهای خود آزاد میگردند و بر اعاده مجد و حفظ متصرفه خویش از هر نوع ضعف برکنارند. و تنها با یک فریاد است که به پا میخیزند. وی بر این اعتقاد است که علمای عامل اگر فکر خود را متوجه به هم رسانیدن صداهای بعضی از مسلمانان به گوش بعضی دیگر از آنان برسانند، برای آنها میسر است تا خواستههای خود را در نزدیکترین وقت وحدت بخشند.
البته سید جمالالدین تودههای مسلمانان در عرصه اجتماعی و سیاسی را بیاطلاع و مهجور میدانست، که تنها از طریق ثبات قدم طبقه دانا یعنی علما درصدد پاسداری از معتقدات خود برمیآیند. وی مینویسد: «توده نادان در معتقدات خود جز استقامت و ثبات قدمی که طبقه دانا در عقایدش نشان میدهد، دلیلی ندارد.» وی بر نفوذ طبقه علماء در میان تودههای مردم واقف بود و بر همین اساس پس از انعقاد قرارداد رژی خطاب به میرزای شیرازی چنین مینویسد؛ اگر بخواهی، میتوانی با یک کلمه، افراد پراکنده را جمع کنی و با متفق ساختن آنها دشمن خداوند، دشمن مسلمانان را بترسانی و شر کفار را از
سرشان بر طرف نمائی. هیچکس جز در پناه تو نمیتواند برای نجات ملت برخیزد و آنها نیز به غیر از تو اطمینان ندارند.» وی سپس میرزای شیرازی را تشویق به شورش بر ضد ناصرالدین شاه میکند، مینویسد: «پیشوای بزرگ، پادشاه ایران سست عنصر و بد سیرت گشته و مشاعرش ضعیف شده، بدرفتاری را پیش گرفته خودش از اداره کشور و حفظ منافع عمومی عاجز است.» از این رو میبایست واقعه تحریم تنباکو را به عنوان جنبهای بارز از اتحاد ملت اسلامی بر ضد استبداد داخلی و استعمار خارجی تلقی نمود. واقعهای که با رهبری رهبران ملت و مشارکت ارشادی توده ها همراه گردید. در این جنبش تودهای، علما و ملت به عنوان قدرت سوم در مقابل قدرت استبداد و استعمار سربلند نمود. به عبارتی نقش علما به عنوان رهبران ملت و بانفوذترین مقام اجتماعی به حوزه سیاسی نیز تعمیم یافت.
سید جمالالدین اسدآبادی از نفوذ علما در عرصه اجتماعی و توانایی آنان در عرصه سیاسی آگاه بود و درصدد استفاده از این حربه بر ضد استعمارگران برآمد. چنان که وی در نامه به علمای ایران چنین آنان را خطاب قرار میدهد: «هر کجا بایستید در نظر توده فرمان علما رد شدنی نیست و هرچه بخواهید تغییرپذیر نخواهد بود. در هر نقطهای که نیروی علما کم شده، قدرت اروپاییان در آنجا بیشتر گردیده، به حدی که شوکت اسلام را در هم شکسته، نام دین را از آنجا محو ساخته اند. بیگانگان عموماً فهمیدند در مقابل اقتدار شما، در مقابل نیروی شما، مقاومت ممکن نیست، دانستند شما دیوار کشورید و زمام ملت به دست شماست.»
بر این اساس میتوان اتحاد ملت اسلامی با وساطت علما را در گسست با رویکرد اتحاد دول اسلامی جهت پاسخگویی به استعمار دانست. از نظر تاریخی نخستین تلاش سازمان یافته سید جمال برای انتشار اندیشه اتحاد میان ملت اسلامی و رویکرد گسترده به علما و مردم را باید زمانی دانست که وی به دنبال اخراج از ایران و استقرار نهایی در عثمانی به تأسیس انجمن اتحاد اسلام در عثمانی پرداخت. اعضای این انجمن را افرادی از ملیتهای متعدد و به خصوص ایرانیان تشکیل میدادند. در این دوره سیدجمال، تحول را در درون مردم و در افکار و عقاید و اخلاق و شخصیت تودهها جستجو میکرد. منتها به دلیل عدم بلوغ سیاسی – اجتماعی مردم و نفوذ زیاد علما این امر باید با وساطت علما انجام گیرد. سید جمال معتقد بود که پشتوانه هرگونه حرکت سیاسی را باید در بستر عمیق فکری و فرهنگی استوار ساخت و هیچ مبارزه سیاسی اجتماعی بدون پشتوانه عمیق فکری، عقیدتی و فرهنگی در میان تودهها به طور کامل به بار نخواهد نشست، گرچه این اصلی بود که سید از ابتدا بدان معتقد بود، لیکن بعدها به طور همهجانبه آن را لمس نمود و تلاش کرد تا در مراحل بعدی مبارزات خویش آن را
عملی سازد، اما عمر وی کفاف آن را نداد. وی در آخرین نامه خود به هموطنان ایرانی چنین اظهار پشیمانی مینماید: «ای کاش من تمام تخم افکار خود را در مزرعه مستعد افکار ملت کاشته بودم، چه خوش بود تخمهای بارور و مفید خود را در سرزمین شورهزار سلطنت فاسد نمینمودم، آنچه در آن مزرعه کاشتم به نمو رسید. هر چه در این زمین کویر غرس نمودم فاسد گردید. در این مدت هیچیک از تکالیف خیرخواهانه من به گوش سلاطین مشرق فرو نرفت همه را شهوت و جهالت مانع از قبول گشت.
در پایان باید گفت که سید جمالالدین در قرنی میزیست که قرن استعمار و امپریالیسم نام گرفته است. این پدیده (استعمار و امپریالیسم) مسئله و مشکل اساسی است که سید جمالالدین با آن روبهرو بود. وی در صدد پاسخگویی بدین مسئله برمیآید، پاسخی که سید جمالالدین برای مسئله استعمار مییابد، همانا اتحاد اسلامی است که ریشه در سنت و آموزههای دینی این جوامع دارد. وی ابتدا اتحاد دول اسلامی را مطرح نمود. علت این امر را میبایست در این تصور سید جمالالدین سراغ گرفت که دول اسلامی به عنوان مهمترین کانون قدرت در کشورهای مسلمان تنها منبع مقابله با استعمار میباشند و اتحاد آنان، ممالک اسلامی را از چنگال استعمار خواهد رهاند. اما ضعف و انحطاط این دولتها در برابر استعمار و اختلاف رأی آنان به قدری بود، که سید جمالالدین را نومید ساخت. بدیل سید جمالالدین برای مقابله با هجوم استعمار، نیروی امت اسلامی بود. بنابراین وی اندیشه اتحاد ملل اسلامی را طرح نمود. از سویی دیگر تحول اندیشه سید جمالالدین را میتوان نتیجه آشنایی سیدجمال با اندیشههای مدرن و تلفیق این اندیشهها با آموزه های دینی اسلامی از یک سو و از سوی دیگر فضای مدنی ضعیفی که پیامد مدنیت جدید بود، دانست. سید جمالالدین از دیده مدرن فاعلیت سوژه برای خروج از انفعال انسان مسلمان سود جست تا وی را به سمت حق تعیین سرنوشت خویش سوق دهد. مقاله «قضا و قدر» سید جمالالدین را میتوان بارزترین نمونه این ایده دانست. ایدهای که به تعبیر سیدجمالالدین در صدر اسلام نیز وجود داشت و باعث شکوفایی تمدن اسلامی گردید. از دیگر مصادیق مشترک میان اندیشه مدرن و اسلام به زعم سید جمالالدین مفهوم محوری عقلانیت بود. چنین است که سید جمالالدین، اسلام را دین تعقل و تدبیر میخواند که باعث حرکت مسلمانان اولیه از جهل به سمت علم گردید. استفاده سید جمالالدین از اندیشه ناسیونالیسم و معنای مدرن ملت، به عنوان محصول دنیای جدید، در مبارزه با امپریالیسم نیز در همین جهت قرار دارد. از این رو اتحاد اسلامی به عنوان ایده محوری سید جمالالدین در
مبارزه با استعمار (انگلیس)، در نسبت میان دولت و ملت در جوامع مسلمان به تدریج از اتکا به دولتهای اسلامی کاسته و به سمت ملل اسلامی گرایش مییافت.
موثقی، احمد، جنبشهای اسلامی معاصر، تهران، سمت، 1374، ص 87.
موثقی، احمد، استراتژی وحدت در اندیشه سیاسی اسلام، قم، انتشارات تبلیغات اسلامی قم، 1365، ص 200.
زرگرینژاد، غلامحسین، «کاوشی در اندیشههای سیاسی سیدجمالالدین اسدآبادی»، اندیشهها و مبارزات، تهران، انتشارات حسینیه ارشاد، 1376، ص 7.
یوسفی اشکوری، حسن، «اندیشههای سیاسی سید جمالالدین اسدآبادی»، اندیشهها و مبارزات، تهران، انتشارات حسینیه ارشاد، 1376، ص 52.
اسدآبادی، سید جمالالدین، ملاقات جمالیه، به کوشش لطفالله اسدآبادی، تهران، ایرانشهر، 1358، ص 168.
همان، ص 170.
اسدآبادی، سید جمالالدین، عروهالوثقی، مترجم؛ عبدالله سمندر، کابل، حوت، 1355، ص 176.
همان، صص 181-174.
همان، ص 196.
همان، ص 212.
همان، صص 18 و 19.
همان، ص 189.
همان، ص 59.
همان، صص 174 و 175.
همان، ص 215.
جنبشهای اسلامی معاصر، ص 139.
همان، ص 110.
همان، ص 113.
شرابی، هشام، روشنفکران عرب و غرب، مترجم؛ عبدالرحمن عالم، تهران، وزارت امور خارجه، 1368، ص 14.
همان، ص 32.
همان، ص 31.
اسدآبادی، سید جمالالدین، حقیقت مذهب نیچریه، کلکته، بینا، 1298 ه ق، ص 76.
همان.
مقالات جمالیه، ص 88.
همان، ص 89.
مجتهدی، کریم، سید جمالالدین اسدآبادی و تفکر جدید، تهران، نشر تاریخ ایران، 1363، ص 19 (به نقل از اسدآبادی).
حقیقت مذهب نیچریه، ص 76.
وحدت، فرزین، رویارویی فکری ایران با مدرنیت، مترجم؛ مهدی حقیقتخواه، تهران، ققنوس، 1383، ص 99.
رویارویی فکری ایران با مدرنیته، ص 98.
مقالات جمالیه، ص 104.
العروی، عبدالله، اسلام و مدرنیته، مترجم؛ امیررضایی، تهران، قصیدسرا، 1381، ص 183.
هاپوود، درک، «رشد و گسترش مدرنیته در اسلام و خاورمیانه»، اسلام و مدرنیته، مترجم؛ محمد محمودی و سودابه کریمی، تهران، وزارت امور خارجه، 1380، ص 18.
عروهالوثقی، ص 241.
همان، ص 94.
همان، ص 140.
فراستخواه، مقصود (1377)، نوگرایی اندیشه دینی، چاپ دوم، تهران، ص 168.
اسلام مدرنیته، ص 183.
عروهالوثقی، ص 98.
رئیسی طوسی، رضا، «تجدید حیات اسلامی و ملی در مصر»، اندیشهها و مبارزات، انتشارات حسینیه ارشاد، تهران، 1376، ص 222.
محیط طباطبایی، محمد، نقش سید جمالالدین اسدآبادی در بیداری مشرق زمین، قم، دارالتبلیغ اسلامی، 1350، ص 98.
عروهالوثقی، ص 6.
عروهالوثقی به زبان عربی در آغاز قرن چهاردهم هجری با همکاری محمد عبده منتشر میشد.
نقش سید جمالالدین اسدآبادی در بیداری مشرق زمین، ص 105.
همان، صص 37 و 38.
مراد از دولتهای اسلامی، همانا دستگاه سلطنت حاکم بر جوامع مسلمان میباشد.
عروهالوثقی، ص 46.
همان، ص 191.
همان، ص 66.
همان، ص 141.
همان، ص 162.
همان، ص 232.
همان، ص 168.
همان، ص 16.
همان، صص 121 و 122.
فلاح توتکار، حجت، «آزادی و عدالت از دیدگاه سید جمالالدین اسدآبادی»، اندیشهها و مبارزات، تهران، انتشارات حسینیه ارشاد، 1376، ص 70.
عروهالوثقی، ص 20.
همان، ص 5.
همان، ص 62.
همان، ص 76.
همان، ص 78.
همان، ص 79.
همان، ص 80.
همان، ص 80.
همان، ص 81.
همان، ص 79.
همان، ص 92.
آزادی و عدالت از دیدگاه سید جمالالدین اسدآبادی، ص 154.
عروهالوثقی، ص 45.
همان، ص 46.
همان، ص 73 و. 74.
همان، صص 85 و. 86.
همان، ص 105.
نقش سید جمالالدین اسدآبادی در بیداری مشرق زمین، ص 200.
کاوشی در اندیشههای سیاسی سید جمالالدین اسدآبادی، ص 77.
زرگرینژاد، غلامحسین، رسائل مشروطیت، تهران، انتشارات کویر، چاپ دوم، 1379، ص 24.
دکتر محمدجعفر چمنکار
روابط ایران و انگلستان با ارسال سفرا و مراسلات همکاری از دوره حکومت ایلخانان آغاز گشت. مراودات اقتصادی و جبههگیری مشترک بر ضد مسلمانان شامات از مهمترین دلایل اینگونه ارتباطات اولیه بود. در دوره تیموریان نیز این روابط شکننده و بدون هدفمندی درازمدت ادامه یافت. دوره صفوی نقطه عطفی در توسعه روابط خارجی ایران با انگلستان محسوب میگردد. استفاده از فنآوری نظامی از مبارزه با دشمن مشترک پرتغالی و عثمانی این روند را تشدید کرد.
با تشکیل کمپانی هند شرقی در آغازین سالهای قرن هفدهم، هندوستان و خلیج فارس، به عنوان یکی از دروازههای ورودی اصلی آن، در کانون توجهات سیاسی، اقتصادی و نظامی لندن قرار گرفت. به تدریج نمایندگیهای بازرگانی انگلیس در اصفهان، جاسک و شیراز تأسیس گردید و بر تکاپوهای عناصر خود در کرانههای خلیج فارس و دریای عمان نظارت نمود.
با شکست و اخراج پرتغال، موقعیت کمپانی هند شرقی و انگلیس در منطقه تثبیت شد. در دوره حکومت افغانها و عصر نادرشاه با وجود تمامی مشکلات و نابسامانیها، تکاپوی عناصر انگلیسی در سرحدات جنوبی ایران ادامه یافت. از این برهه، تلاشهای استعمار بریتانیا برای حاکمیت بلامنازع بر خلیج فارس و دریای عمان و تقابل و نقض حاکمیت و منافع ملی ایران نمود مشهودی یافت که در دوره حکومت زندیه و به خصوص قاجاریه به اوج خود رسید. تلاش در جهت انزوا، ناتوانسازی و محدود نمودن نقشآفرینی ایران در حوزه استراتژیک خلیج فارس و دریای عمان، سیاست
راهبردی استعمار بریتانیا محسوب میگردید.
نخستین گامها در ایجاد روابط بین ایران و انگلستان از دوره ایلخانان مغول به شکل ارسال نامه و سفیر برداشته شد. این پیوندهای آغازین با وجود آنکه ناپایدار، زودگذر و بدون هدفمندی و برنامههای طولانی مدت بود، در بنیادگذاری شالودههای اولیه روابط پرفراز و نشیب دو سرزمین نقش مهمی ایفا نمود.
اباقاخان، ایلخان مغول به سال 1274م نامهای برای ادوارد اول پادشاه انگلستان ارسال نمود.
در سال 1277م نیز نمایندهای از سوی اباقاخان مذاکراتی را در دربار ادوارد اول به انجام رسانیدند.
در دوره حکومت ارغون شاه که روابط ایران با دول مسیحی اروپا گسترش یافت، تبادل مراسلات پستی و ارسال سفیران بین دو کشور تشدید گشت. در سال 1287م، نامه ارغون شاه را رابان صومای، رئیس هیأت ایران به ادوارد اول پادشاه انگلستان تقدیم کرد. این گروه با نامهای از سوی ادوارد اول به ایران بازگشت. در سالهای 689 و 690ه نیز بیس کارلو (بوسکارلی) و چغا یا اندره ایلجپاین ارغون شاه نامههای دیگری برای ادوارد اول ارسال نمودند.
کهنترین سابقه موجود از یک مأمور سیاسی رسمی انگلستان در ایران مربوط به مأموریت جفری دولنگلی است که در سال 1290 با هدف یافتن راههایی جدید برای مقابله با مسالمانان از سوی ادوارد اول به دربار ارغون شاه، ایلخان مغول اعزام گردید.
در زمان حکومت غازان خان (694703ه ) نیز هیأتهایی به دربار ادوارد اول گسیل شدند. مقارن با زمامداری اولیجایتو ایلخان مغول (703-716ه ) گروه اعزامی ایران به سرپرستی توماس ایلدوچی نامهای به ادوارد دوم پادشاه جدید انگلستان تقدیم نمود و او نیز مکتوباتی در پاسخ به این مراسلات در 17 ربیعالثانی 707 ارسال کرد.
بخش عمده این تحرکات دیپلماتیک به علت دوری مسافت، اختلاف در اهداف و تضادهای بنیادی بین انگلستان و ایلخانان به فرجام بسندهای دست نیافت.
با فروپاشی ایلخانان و ظهور حکومتهای کوچک محلی متقارن، روابط دو کشور به رکود کامل رسید. با ظهور تیموریان (771-906ه ) روابط میان ایران و انگلستان با هدف مبارزه با ترکان، به عنوان دشمن مشترک، تجدید حیات یافت. تیمور پس از نبرد انقوره در 1402م و شکست سلطان ایلدرم بایزید عثمانی، نامههایی را به وسیله جان گرینلا، مبلغ فرانسیکن انگلیسیالاصل مقیم تبریز به دربار هانری چهارم، پادشاه
انگلستان ارسال نمود و خواستار تداوم همکاریهای سیاسی و تجاری میان دو کشور گردید. هانری چهارم نیز با ارسال نامهای، پیروزی او را در نبرد با ترکان تبریک گفت.
در سال 1403م، فردی جوان مارحیسا مطران، معروف به جان دوم، اسقف اعظم منطقه سلطانیه برای دیدار از دربارهای اروپا از جمله انگلستان و گفتگو با پادشاهان این منطقه از سوی تیمور مأموریت یافت.
با تشکیل دولت صفوی، روابط سیاسی، اقتصادی و نظامی ایران با انگلستان، مرحله جدیدی از رونق و نوزایی را تجربه کرد. تحرکات همه جانبه انگلستان در منطقه خلیج فارس و دریای عمان نیز به تدریج از این دوران شکل گرفت.
در سال 1553م/960ه ریچارد چنسلر بازرگان انگلیسی در جریان سفری دریایی به بندر ارخانگلسک رسید و با کسب اجازه از ایوان مخوف، تزار روسیه «شرکت مسکوی» را در مسکو بنیان گذاشت. این شرکت ریشه در کمپانی بازرگانان ماجراجو داشت که در سال 1551 به وسیله چنسلر، سباستین کابوت و هوگ ویلوگبی تأسیس گشته بود.
پس از مرگ چنسلر، آنتونی جنکیسن از همراهان وی به ریاست کل ناوگان شرکت مسکوی منصوب شد. او در سال 969ه با هدف ایجاد روابط بازرگانی با مناطق ابریشم خیز شمال ایران و مبارزه با تجار پرتغالی که انحصار خرید و فروش ابریشم به اروپا را از طریق خلیج فارس و دریای عمان و جنوب آفریقا در اختیار داشتند، با دریافت عنوان سفارت از ایوان چهارم (ایوان مخوف، 1533-1584) و الیزابت، ملکه انگلستان (1533-1603) به ایران آمد. او حامل نامهای به تاریخ 25 آوریل 1561 از ملکه الیزابت برای شاه طهماسب اول بود که در 30 نوامبر 1562، در قزوین آن را تقدیم کرد. با اینکه مأموریت وی به علت عدم تمایل شاه صفوی به نتیجه موردنظر نرسید. با این حال، جنکینسن، نخستین فرستاده انگلیسی در ایران است که به صورت هدفمند و رسمی خواستار برقراری روابط اقتصادی میان دو کشور گردید.
جنکینسن در سال 1562 نیز بار دیگر از جانب شرکت مسکوی در رأس هیأتی متشکل از توماس الکک و ریچارد چنی به مأموریت ایران اعزام گردید که به مقصود نرسید.
در ذیحجه 976، هیأت دیگری از سوی شرکت مسکوی به سرپرستی آرتور ادواردز و ریچارد ویلز در قزوین با شاه طهماسب صفوی دیدار کرد. به موجب فرمان شاه صفوی، شرکت مسکوی علاوه بر فعالیت گمرکی و راهداری، اجازه یافت
در تمام نواحی ایران با آزادی کامل به سفر و تجارت بپردازد. این شرکت از سال 969 تا سال انحلال آن در 989ه شش هیأت گوناگون را برای مذاکرات و انعقاد قرارداد به ایران اعزام نمود.
با مرگ شاه طهماسب اول و مشکلات داخلی و خارجی و عدم تمرکز سیاسی و اقتصادی فراوان دولت صفوی، روابط میان ایران با اروپا به ویژه با انگلستان به سردی گرایید، چنان که در زمان شاهمحمد خدابنده، آرتور ادواردز با مأموریتی از سوی شرکت مسکوی (1579م) و نامهای از سوی ملکه الیزابت به دربار ایران گسیل شد که پیامد مثبتی به همراه نداشت.
با این حال، نخستین عناصر انگلیسی که از منطقه خلیج فارس و دریای عمان دیدار نمودند، در دوران حکومت شاه محمد خدابنده (985-996ه) بود.
هنگامی که شرکت مسکوی در گشایش راه بازرگانی شمال ایران و گسترش تکاپوهای تجاری از این مسیر و اتصال آن به روسیه سپس سایر مناطق اروپا، ناکام ماند؛ به تدریج تلاش برای یافتن راههای جدید بازرگانی دریایی افزایش یافت. جهانگردان و بازرگانانی که از اواخر قرن شانزده میلادی از انگلستان، شمال اروپا و یا کرانههای شرقی دریای مدیترانه به سوی ایران رهسپار میگشتند، ابتدا خود را به حلب، طرابلس و شام میرساندند. سپس از طریق بیابان شام به خلیج فارس و کرانههای جنوب ایران میآمدند.
نخستین سوداگر انگلیسی که خود را از این طریق به بصره در رأس خلیج فارس رسانید و در سال 1581م به جزیره هرمز وارد شد، جان نیوبری بود.
پس از گذشت دو سال، وی به همراه چند تن از بازرگانان و ماجراجویان انگلیسی از جمله رالف فیچ که پیش از این در شرکت انگلیسی ترکیه به فعالیت میپرداختند با ورود به جزیره هرمز، به شناسایی قابلیتهای اقتصادی خلیج فارس پرداختند.
مقارن با این تحولات، امپراتوری پرتغال حاکمیت بلامنازعی را در منطقه خلیج فارس و دریای عمان اعمال مینمود. فیچ و همراهانش پس از مدتی عذاب و حبس در سال 1585 از زندان پرتغالیان آزاد شدند و به اروپا بازگشتند. فیچ پس از کنکاشی در ایران و هندوستان در مراجعت به لندن شرح مختصری از سفر خود را منتشر کرد و همین کتاب انگیزه اصلی بازرگانان انگلیسی برای ایجاد شرکت قدرتمند و گسترده هند شرقی در آیندهای نزدیک گردید که پیدایش و سیاستهای آن بخشی جداییناپذیر از تحولات خلیج فارس، دریای عمان، اقیانوس هند و کرانههای جنوبی و مناطق پسابندر ایران میباشد.
روابط ایران با انگلستان در دوره حکومت شاه عباس اول (1587-1628م) توسعه
یافت. تلاش ایران برای ایجاد [روابط تجاری] با دول اروپایی با هدف مبارزه بر ضد عثمانی و بهرهمندی از توانایی آنان در زمینه نیروی دریایی که میتوانست قدرت مانور عناصر پرتغالی را در منطقه خلیج فارس محدود سازد و سبب گسترش نقشآفرینی ایران گردد، از عمدهترین اهداف صفویان در توسعه این مراودات بود.
در سال 1597، سر آنتونی و سر رابرت شرلی در رأس هیأتی 26 نفره که حامل پیامی غیررسمی از سوی ارل آف اسکس امیر منطقه اسکس انگلستان بودند، با شاهعباس دیدار کردند و به گرمی مورد پذیرش قرار گرفتند.
دولت ایران علاوه بر بهرهگیری از برادران شرلی در جهت تقابل با دولت عثمانی و بازگشایی روابط بازرگانی با انگلستان، از توانمندی آنان در بنیادگذاری واحدهای مجهز به تسلیحات آتشین استفاده فراوان برد.
شاه عباس در اواخر 1598م/1007ه آنتونی شرلی را به همراهی حسینعلی بیک بیات و در سال 1622م/1032ه رابرت شرلی و نقدعلی بیک را به دربار انگلستان اعزام کرد. دولت انگلستان نیز در سال 1657م/1036ه سر درمرکوتن را به دربار ایران گسیل داشت.
مقارن با این تحولات، زمینههای پیدایش کمپانی هند شرقی انگلیس شکل گرفت.
پس از پیروزی نیروی دریایی انگلستان بر ناوگان قدرتمند نظامی اسپانیا موسوم به آرمادا در 1588، روند سیاست توسعه لندن در اقیانوس هند مهیا گردید.
از آن پس، بازرگانان انگلیسی خواستار تأسیس شرکتی تحت حمایت دولت گردیدند که دامنه فعالیت آن سرزمینهای ماورای بحار مشرق زمین را پوشش میداد. در 31 دسامبر 1600 (1009ه ) با فرمان ملکه الیزابت اول و اعطای امتیاز شاهی، شرکت هند شرقی شکل گرفت. هدف اولیه از تأسیس این شرکت که به نامهای دیگری چون «شرکت محترم هند شرقی» ، «شرکت جان» و در هند به نام «شرکت بهادر» نیز خوانده میشد، کسب امتیازات تجاری و تکاپوهای اقتصادی در محدوده سرزمین پهناور هندوستان بود که عمدتاً در حاکمیت سلسله مغولان بابری قرار داشت.
این شرکت سهامی عام، 125 سهامدار عمده داشت که سرمایه آن 72 هزار پوند بود. کمپانی را یک سرپرست و 24 مدی رهبری میکردند که در مجموع هیأت مدیره را تشکیل می دادند و منتسب و زیرنظر گروه مالکان به فعالیت میپرداختند. هیأت مدیره با کمک ده کمیته فرعی، امور گوناگون این شرکت را اداره میکردند.
شرکت هند شرقی انگلیس در 1717م با دریافت فرمان شاهی از فرمانروای مغول
هندوستان، از پرداخت عوارض واردات کالا به بنگال معاف شد که عاملی بسیار مؤثر در پیروزی آن بر سایر رقیبان اقتصادیاش بود. با پیروزی سررابرت کلایو در نبرد پلاسی در سال 1757 و اخراج عناصر فرانسوی فعال در هندوستان در سال 1760، تسلط بر راههای ارتباطی میان آفریقا و هند، استیلا بر مناطق کلیدی جهان چون آفریقای جنوبی، جزیره سنت هلن، هنگ کنگ و سنگاپور و گسترش تحرکات اقتصادی در آمریکای شمالی و بویژه روابط تنگاتنگ با دولت لندن که بخشی از قلمرو پهناور خود را از طریق فرمانداری هندوستان، سورات و بمبئی اداره میکرد، سبب گردید تا شرکت هند شرقی تا فروپاشی آن در سال 1858، عاملی راهبردی در سیاستهای اقتصادی، نظامی و نظام سلطه امپراتوری بریتانیا باشد.
نخستین مسافرت دریایی این شرکت در سال 16014م، به فرماندهی جیمز لنکستر انجام گرفت که پس از دو سال با محمولهای گرانبها شامل یک میلیون پوند فلفل و انواع بازگشت.
این مسافرتهای اولیه، سرآغاز آشنایی زمامداران و دریانوردان شرکت هند شرقی با منطقه بکر خلیج فارس و دریای عمان گردید. با اشباع بازار منسوجات هندوستان، رؤسای شرکت در جستجوی بازارهای جدید تقاضا و فروش برآمدند. بر اساس مشاوره با ریچارد استیل بازرگان و ماجراجوی انگلیسی که از طریق مسیر خشکی حلب به هندوستان مسافرت کرده بود، ایران بازار مناسبی برای فروش پارچههای انگلستان و خرید ابریشم خام معرفی گردید.
بر این اساس استیل به همراه جان کروتر با هدف کسب اجازه فعالیت تجاری از سوی شرکت هند شرقی به خلیج فارس و اصفهان اعزام گردیدند. نمایندگان مزبور با مساعدت رابرت شرلی، فرامینی از شاه عباس در سال 1614 دریافت نمودند که بر اساس آن تمامی فرمانداران بنادر ایران در خلیج فارس نباید از هرگونه مساعدتی به آنان خودداری کنند. یکی از این فرامین خطاب به بندر جاسک بود که نخستین محموله عمده کالاهای انگلیسی در تاریخ خلیج فارس در آن وارد و باراندازی گردید.
در سال 1616م/1025ه کشتی تجاری جیمز، هیأتی را به ریاست ادوارد کوناک که پیش از این در کمپانی بازرگانی لوانت، مشغول به فعالیت بود، از بندر سورات هند به بندر جاسک ایران منتقل کرد. این کشتی نخستین کالاهای انگلستان را پس از آشنایی مقدماتی با جزایر و بنادر خلیج فارس در اوایل 1617م/1026ه وارد این بندر کرد سپس آنان تجارتخانهای را که میتوان آن را نخستین جای پا و مقر شرکت هند شرقی و انگلستان در نیمه شمالی خلیج فارس دانست، برپا ساختند.
کوناک برای دیدار با شاه عباس رهسپار اصفهان شد سپس به همراه ویلیام روبنز،
تاجر جواهرات به اردوگاه شاه در مرز عثمانی عزیمت نمود و به گرمی مورد استقبال قرار گرفتند. بر اساس فرامین شاه عباس، انگلستان نمایندگی دائمی به دست میآورد و در تمامی نقاط ایران بویژه کرانههای خلیج فارس و دریای عمان حق استقرار نمایندگی تجاری و فعالیتهای بازرگانی مییافت. عناصر انگلیسی، آزادی مذهبی داشتند و در صورت ارتکاب جرایم، دارای مصونیت قضایی بودند و عملکرد آنان به وسیله عوامل نمایندگی بررسی میگردید.
پیرو این توافقات به سال 1617 در اصفهان سپس در جاسک و شیراز قرارگاههای بازرگانی انگلستان تأسیس گردید. نمایندگی تجاری جاسک، کالاهای وارداتی از بریتانیا و هندوستان را پس از باراندازی در خلیج فارس از طریق راههای خشکی به شیراز و اصفهان انتقال میدادند و از این شهر به وسیله گروههای متعددی از بازرگانان عمده و سوداگران خردهپا در سراسر ایران توزیع میکردند.
سیاست عمده انگلستان در این مقطع زمانی در منطقه خلیج فارس و دریای عمان بر مسائل تجاری و بویژه بر بازرگانی ابریشم تمرکز مییافت که در انحصاری دولت صفوی بود و هنوز تمایلات گسترده نظامی و سیاسی استعماری آن شکل نگرفته بود.
ایران نیز در پی ایجاد پیوندهای اقتصادی با نمایندگان انگلستان، فروش گرانتر ابریشم و تسهیل در جهت انتقال این کالا به اروپا و کاهش اتکا به راههای بازرگانی بود که از سرزمینهای عثمانی میگذشت. مبارزه با توسعهطلبیهای استعمار پرتغال در خلیج فارس که به علت ضعف شدید نیروی دریایی ایران، تشدید شده بود از دیگر اهداف عمده شاهعباس صفوی در گسترش روابط با دولت انگلستان بود.
ضعف نیروی دریایی ایران و تقابل میان انگلستان و پرتغال، زمینهساز تدریجی گسترش نقشآفرینی همه جانبه دولت لندن در منطقه خلیج فارس و دریای عمان گردید. تضاد منافع میان این دو امپراتوری دریای استعمارگر از آغازین روزهای تکاپوهای انگلستان در این حوزه آشکار گشت.
چنان که در 28 دسامبر 1620 در جنگ دریایی مشهور به نبرد جاسک، ناوگان رزمی انگلستان که از بندر سورات هندوستان حرکت نموده بود، رزمناوهای پرتغال را در شرق بندر جاسک منهدم کردند.
سرپرسی سایکس، نماینده برجسته انگلستان و فرمانده تفنگداران جنوب ایران با تفاخر به این نبرد مینویسد:
من هر بار که در جاسک پیاده شدهام فکر کردهام که آیا میشود در آنجا یک یادگاری از پیروزی او برپا کرد و این یادگار یک نشانهای از دلاوری پیشینیان ما خواهد بود و به علاوه باعث تهییج و تحریک بازماندگان آنان خواهد شد.
پیترو دلاواله جهانگرد مشهور ایتالیایی در دوره صفویه با اشاره به تقابلات میان این دو قدرت اروپایی بر سر منافع اقتصادی خلیج فارس که از دیدگاه سیاستمداران و تودههای عام ایران پنهان نمیگشت، مینویسد:
اصولاً مردم ایران به انگلستان به چشم کینه می نگرند، زیرا با خرید ابریشم ایران بسیاری از تجار و وزراء و اعیان کشور را از سودی که میبردند، محروم ساخته اند. شاه نیز در مجالس خصوصی از ایشان به نیکی نام نمیبرد زیرا آگاه است که دزدان دریا هستند و در ایران، دزد آبرویی ندارد.
پس از مرگ کانوک، توماس بارکر و در سال 1620م/1029ه ادوارد مونوکس از سوی کمپانی هند شرقی به منصب نمایندگی در بندر جاسک گمارده شدند.
مونوکس از سوی کمپانی هند شرقی و با توافق جیمز اول، پادشاه انگلستان، قرارداد مشهور به میناب را با امامقلی خان، نماینده دولت صفوی در هشتم ژانویه 1622 منعقد نمود. بر اساس این توافقنامه، دولت ایران با استفاده از توانمندی ناوگان نظامی شرکت هند شرقی به حاکمیت پرتغالیها بر جزایر هرمز و قشم خاتمه میبخشید.
منافع مادی حاصل از دسترسی به تجارت ابریشم و انحطاط رقیب دیرینه از مهمترین دلایل شراکت آنان در این نبردها بود.
سایکس با اشاره به این مسئله مینویسد:
تجار و سوداگران (انگلیسی) ابداً مایل نبودند تجارتی را که با چه زحمتی به دست آورده اند، قربانی کنند و آنها مردمان انگلیس زمان خود بوده و حاضر بودند که با خطرات عظیم مواجه شوند.
بر اساس تعهدات ایران نسبت به انگلستان در این قرارداد، عواید گمرکی جزیره هرمز پس از اخراج عناصر پرتغالی میان طرفین به تساوی تقسیم میگردید و تمامی کالاهای تجاری انگلیس نیز از پرداخت حقوق گمرکی و سایر عوارض معاف میباشد.
با شکست و اخراج پرتغالیها از جزایر مذکور، موقعیت کمپانی هند شرقی انگلستان در منطقه خلیج فارس و دریای عمان تثبیت گشت و از آن پس، کمپانی هند شرقی هلند که به عنوان رقیبی جدید در این حوزه دریایی به توسعه فعالیت خود پرداخته بود در کانون توجه سردمداران اقتصادی و نظامی دولت لندن و هند قرار گرفت.
تسخیر جزیره هرمز برای انگلیسیها بزرگترین موفقیت آنان در مشرق به شمار میرفت و چون خبر این فتح به هندوستان رسید، قدرت و نفوذ دولت انگلستان به بالاترین حد رسید. در ایران نیز انگلیسیها در اثر این فتح، رونق و اعتبار بیشتری یافتند. از اینجا میتوان به اهمیت نقش عمدهای که اجداد جنگجوی ما در آبهای شرق بازی کردهاند
پی برد(32).
با شکلگیری بندر گمبرون یا بندرعباس (جرون سابق)، پایگاه تجاری انگلستان در سال 1923م از بندر جاسک به آن انتقال یافت.
مرگ شاه عباس اول، عدم تمرکز سیاسی و اقتصادی در ایران، درگیریهای مداوم و تضعیفکننده با کمپانی هند شرقی هلند که از حمایت همهجانبه دولت آن کشور بهره میجست، تحولات سیاسی در انگلستان چون ظهور کرامول و اعدام چارلز اول و حمایت او از شرکت رقیب یعنی کمپانی تجاری بازرگانان حادثهجو، تحرکات کمپانی هند شرقی انگلستان را در منطقه خلیج فارس و دریای عمان به صورت موقت دچار رکود و فترت نمود.
در دوره حکومت شاه صفی، بر اساس فرامین رسمی بازرگانان انگلیسی حق تجارت آزاد در سراسر ایران را به دست آوردند. به موجب قراردادی که با شاه صفی منعقد گردید، کمپانی هند شرقی انگلیس موظف به پرداخت سالیانه 1500 لیره به عنوان پیشکش و ده هزار لیره برای بهای ابریشم به دولت ایران شد که یک چهارم این مبلغ به صورت نقد و دو چهارم دیگر به صورت کالا پرداخت میگردید. در مقابل، عایدات گمرک جنوب در بندرعباس به آنان تعلق گرفت.
از مهمترین نمایندگان سیاسی انگلستان که از دوره شاه صفی تا پایان حکومت صفویان به ایران عزیمت نمودند، می توان به ویلیام دنبیگ، پسرعموی چارلز، پادشاه انگلستان، توماس میجر و ویلیام لی در زمان شاه سلطانحسین، آخرین حکمران صفوی اشاره نمود.
با ادغام شرکت تجار ماجراجو در شرکت هند شرقی که به فرمان الیور کرامول، حکمران انگلستان در 1655م صورت پذیرفت، رکورد تجاری این شرکت به پایان رسید و توانمندی و تحرکات آنان در منطقه خلیج فارس و دریای عمان افزایش یافت که این فرایند تا حملات افغانها به ایران و سقوط دولت صفویه استمرار یافت.
از سال 1668م/1078ه شاخه نظامی ناوگان شرکت هند شرقی به توسعه تحرکات خود در منطقه خلیج فارس و دریای عمان پرداخت. بر این اساس با تأسیس بخشی موسوم به دریانوردی کمپانی، بحریه جنگی شرکت، تمامی فعل و انفعالات جاری در این حوزه استراتژیک را تحت نظارت دقیق خود قرار داد. این امر با توجه به ضعف نیروی دریایی ایران، به مهمترین اهرم فشار و ابزار توسعه انگلستان تبدیل گشت.
این واحد که به کمک نیروی دریایی بمبئی هندوستان تقویت میشد از دیدگاه سیاستمداران دولت لندن عاملی قاطع در پیشبرد برنامهها و دستیابی به اهداف موردنظر بود:
به عقیده ما هیچ چیز به جز قدرتی مشهود امکان ندارد بتواند جبران مافات کند
و آوازه گذشته ما را بازگرداند. در خلیج فارس مشکلات تنها میتواند با پدیدار شدن و حضور رزمناوهای بریتانیا درمان شود.
در سال 1682م مصادف با حکومت شاه سلیمان صفوی، دو برادر به نامهای سرجوسیا چایلد در لندن و سرجان چایلد در هندوستان، امور کمپانی هند شرقی را در اختیار داشتند. آنان در ارتباط با ایران کوشیدند تا تجار ارمنی را به جای استفاده از راههای حلب و شامات تشویق به انتقال مالالتجاره خود از طریق بمبئی نمایند.
در سال 1708م پرسکوت رئیس نمایندگی هند شرقی در اصفهان که به مثابه نماینده اکرودیته پادشاه انگلستان بود، نامهای از ملکه آن به شاه سلطان حسین آخرین تسلیم کرد که بر توسعه روابط دوجانبه تأکید داشت.
مقارن با حملات افغانها، عدم تمرکز سیاسی و اقتصادی ایران و افزایش تجاوزات خوارج عمان و اقوام جاسمی یا اعراب هوله به کرانههای جنوب، اوضاع نابسامانی در منطقه خلیج فارس و دریای عمان پدیدار آمد. با این حال ارزش اقتصادی آن سبب تداوم تکاپوهای تجاری عناصر اروپایی در آن گردید چنانکه در سال 1720، هجده تا بیست فروند کشتی انگلیسی در بندرعباس به بارگیری و باراندازی انواع کالا پرداختند.
در نوامبر 1723، سربازان کمپانی هند شرقی انگلیس، به دستور هنری فولر، وابسته کل تجاری شرکت با استفاده از ناوگان نظامی، مرکز شاه بندر بندرعباس را که از هواداران شاه طهماسب دوم صفوی بود در نبردی دو هفتهای، گلولهباران نمودند و با قتل شاهبندر و دویست تن از سربازان وی بر این بندر استیلا یافتند. افغانها نیز در 13 نوامبر 1724 با ورود به بندرعباس و مشورت با فولر، خسروبیک نامی از حامیان افغانان را با کشتی انگلیسی دوک آویورک از جزیره هرمز به این بندر منتقل نمودند و او را به مقام شاهبندری منصوب نمودند. امری که نشانگر توجه عمیق سیاستمداران انگلستان به حفظ منافع اقتصادی و نظامی و جایگاه خود در منطقه خلیج فارس و دریای عمان بدون توجه به تغییر حکومتها و یا مشروعیت مردمی آنان در ایران بود.
نمونهای دیگر از اقدامات نظامی انگلستان با هدف تداوم جریان موافق اقتصادی خود و از میان بدر بردن رقیبان، حمله به بندر باسعید و در آوریل 1727 و انهدام تأسیسات ساخته شده به وسیله شیخ قاسمی رأسالخیمه بدون کسب اجازه از مقامات ایران بود. نیروهای انگلیسی شیخ قاسمی را مجبور به پرداخت خسارت در عوض مشکلاتی کردند که به سبب تأسیس این بندر به تجارت آنان در بندرعباس وارد نموده بود.
مقارن با قدرتگیری نادرشاه، ویلیام کوکل، کمیسر و جان گیلی، معاون شرکت هند
شرقی در ایران به فعالیت میپرداختند. با فروپاشی حکومت افغانان و گریز آنان از طریق معابر خلیج فارس و دریای عمان، ایران از ناوگان شرکت هند شرقی خواستار مساعدت در مبارزه با آنان گردید.
نادرشاه به منظور تنوع در شرکتهای تجاری فعال در ایران، از یک شرکت انگلیسی به نام کمپانی روسیه حمایت نمود که خواستار فعالیت در زمینه داد و ستد ابریشم از شمال به نواحی ماورای خزر بود. در این دوره تجارتخانههای شرکت هند شرقی علاوه بر کرانههای جنوبی ایران در رشت و مشهد نیز فعال بودند.
بر اساس اسناد کمپانی هند شرقی در این مقطع زمانی «مهمترین فصل و بند سوددهی شرکت در تجارت با ایران بود.»
سیاست و نقش اساسی انگلستان در عدم دستیابی ایران به ناوگان نظامی و تأسیس نیروی دریایی قدرتمند از دوره نادری به صورتی صریح و واضح نمود یافت. مخالفت دولت لندن با شکلگیری نیروی دریایی که سبب تثبیت قدرت و حاکمیت نظامی، اقتصادی و سیاسی ایران در منطقه خلیج فارس و دریای عمان میگردید، بخشی از سیاست راهبردی استعمار بریتانیا با هدف ناتوانسازی ایران در این حوزه دریایی استراتژیک و به حاشیه راندن آن بود.
این کارشکنیهای نابودکننده، بخش مهمی از تکاپوهای انگلستان را در منطقه خلیج فارس و دریای عمان بر ضد منافع و حقوق قانونی ملت و حکومتهای ایران بود که تا ادوار معاصر با جدیت پیگیری شد.
در سال 1735م/1148ه نادرشاه از نمایندگان شرکت هند شرقی انگلستان خواستار اعطای چند فروند کشتی به ایران گردید تا بدین وسیله تعداد پنج هزار سرباز پیاده و 1500 سوارهنظام را به عمان اعزام نماید که از اواخر دوره شاه سلطان حسین صفوی به جزایر و بندرهای ایران تجاوز میکردند. مقامات شرکت مزبور این تقاضا را رد کردند. پیامد این عدم مساعدت، تیرگی روابط ایران با شرکت هند شرقی و عدم اعطای هرگونه قرارداد و امتیازات جدید به آنان بود.
در سال 1734، ودل و کوک که در منطقه خلیج فارس و دریای عمان به تجارت مشغول بودند کشتیهای خود موسوم به پتنا و روپرال را به لطیفخان، دریاسالار ایران واگذار نمودند.
نماینده شرکت هند شرقی در گمبرون (بندرعباس)، ضمن یادداشتهای روزانه خود با اشاره به مخالفت انگلستان با تأسیس نیروی دریایی ایران، مینویسد: «امید است اقدام وحشیانه این دو فروشنده کشتی از طرف خان (نادرشاه) برای ما زحمتی تولید نکند زیرا قبلاً برای خرید کشتی به ما مراجعه کردند، روی موافقتی نشان ندادیم.»
پیرو این رویداد، کمپانی هند شرقی دستوراتی صادر کرد که بر اساس آن صاحبان کشتیهایی که تحت حمایت آنان قرار داشتند حق فروش بحریه خود را به عناصر ایرانی نداشتند.
در بخشی دیگر از یادداشتهای نمایندگی انگلیس در گمبرون (بندرعباس) در مورد درخواست مقامات ایران عصر نادری برای دستیابی به ناوگان نظامی به تاریخ 18 ژوئیه 1737 آمده است:
میرزا تقی البته مایل است که شرکت هند شرقی را برای واگذاری کشتی کافی به منظور حمله به مسقط آماده بسازد، ولی برای ما امکان اعتماد به اقوال واهی وی وجود ندارد، اما گمان میبریم با مقاصد ما در باب عدم مساعدت به نیروهای دریایی ایران آشنا شده اند.
کارشکنیهای مداوم انگلستان سبب گردید تا ایجاد نیروی دریایی کارآمد در منطقه خلیج فارس که ضامن بقا و حافظ منافع ملی ایران باشد، به صورت یک رویایی دست نیافتنی جلوه نماید.
فلور، مستشرق هلندی در پژوهشی درباره نیروی دریایی ایران و وضعیت آن در منطقه خلیج فارس در سده هجده میلادی با اشاره به این مسئله مینویسد:
قدرتهای اروپایی هیچگاه رسماً برای حفظ و حراست از محدوده خاک ایران در خلیج فارس با دولت ایران توافقی ننمودند هر چند که تماسهایی در این باب بین مقامات ایران و هلند صورت گرفت. اساساً قدرتهای دریایی اروپایی بیشتر مایل به حراست از مسیر کشتیهای بازرگانی خود بودند، بنابراین به حملاتی که بر ساحل ایران وارد میآمد و در رفت و آمد کشتیهای بازرگانی خللی وارد نمیآورده و توجه نمیکردند. نه انگلیسیها و نه هلندیها به عملیات نظامی در خلیج فارس علاقهای نشان نمیدادند. بالاخره هدف آنها سوداگری بود نه رزم. وقتی که ایران برای دفع حملات از سوی مسقط نیازمند نیروی دریایی شد، بیاثر بودن این سیاست اتکا بر هلندیها و انگلیسیها هویدا شد. زیان این سیاست همچنین وقتی که ایران به جدال با این قدرتهای دریایی پرداخت، بیشتر مسجل شد. وقتی که این درگیری به عملیات نظامی چون سالهای 1645 و 1685 منجر شد، ایران نتوانست از محاصره بندرهای جنوبی خود جلوگیری کند. علاوه بر این نداشتن نیروی دریایی مانع از تحقق طرحهای گسترشطلبانه ایران در خلیج فارس شد.»
با ظهور سلسله زندیه، کریم خان تسهیلات جدیدی را برای رونق کار شرکت هند
شرقی انگلیس در ایران تدارک دید. حق انحصاری واردات پارچههای پشمی به ایران، معافیت از حقوق گمرکی و حق تأسیس تجارتخانه در بندر بوشهر نمونههایی از این دست است. امکانات در ازای عدم خروج طلا و نقره از ایران اجرایی میگشت. شرکت هند شرقی این شروط را به سود خود نیافت و در سال 1770ه مرکز نمایندگی خود را از بوشهر به بصره منتقل نمود.
پس از گذشت سه سال، نمایندگی بوشهر دوباره فعالیت خود را آغاز کرد و به تدریج به مهمترین مرکز فعالیتهای سیاسی، اقتصادی و نظامی انگلستان در خلیج فارس و دریای عمان تبدیل گشت.
از دیدگاه مقامات شرکت، طلا و ابریشم عمدهترین و سودآورترین کالاهای صادراتی ایران به شمار میرفت و هدف اصلی آنان خرید ارزان این اقلام از تولیدکنندگان اصلی و ارسال آن به هندوستان و تمامی خاک اروپا بود. هندوستان به عنوان حلقه واسطی در این زنجیره اقتصادی از اهمیتی فراوان برخوردار بود.
در سال 1751، بهای کالاهای صادراتی شرکت هند شرقی از طریق بنادر خلیج فارس برابر 45 هزار لیره بود که عمدتاً از طریق بندرعباس انجام میگرفت و این رقم برابر یک چهارم مجموع کل صادرات شرکت به شرق بود. از مجموع 90 لک روپیه، بازرگانی خارجی ایران در اواخر دوره زندیه، چهل لک با سواحل خلیج فارس و دریای سرخ و سی لک روپیه با هندوستان بود. تجارت با هندوستان نیز در حدود 30 درصد تمام بهای تجارت ایران را تشکیل میداد.
شرکت هند شرقی، بازرگانان محلی را به همکاری با عناصر انگلیسی و داد و ستد کالاهای ساخت انگلستان ترغیب میکرد. عوارض کنسولی که از کشتیها میگرفتند، هزینه نگهداری تأسیسات آنان در خلیج فارس میشد. کرایه مالالتجاره گوناگونی که ناوگان تجاری انگلیس از هند به خلیج فارس میآوردند نیز سود فراوانی برای آنان در پی داشت. خلیج فارس، جایگاه مناسبی برای فروش انواع منسوجات انگلیسی و مازاد تولیدات کارخانههای آنان بود. فروش این اقلام به صورت مستقیم به صنعت ملی انگلستان یاری میرساند. 75 درصد فروش انگلستان در خاورزمین در ایران انجام میگرفت.
سیاست شناور انگلستان و شرکت هند شرقی و چگونگی موضعگیریهای آنان درباره ایران، ارتباط تنگاتنگ و ناگسستنی با میزان سودبری از جریانات داشت و سیاست منفعتطلبی این عناصر همواره بر منافع ملی و رعایت حقوق قانونی ملتهای منطقه برتری داشت.
لوریمر سرکنسول انگلستان در بوشهر در سال 1913 با اشاره به درخواست
کریمخان زند از شرکت هند شرقی برای دستیابی به ناوگان نظامی در خلیج فارس مینویسد:
او در سال 1764 تقاضای یک یا دو فروند ناوشکن کرد، همچنین خواستار شد که دو کشتی به صورت دائم برای حفظ در خلیج فارس اختصاص دهد و پذیرفت که شهر ریگ را به شرکت هند شرقی واگذارد. ولی آن طور که معلوم است، حکومت بمبئی توجهی به این پیشنهادها ننموده اما با واگذاری یک کشتی موافقت کرد مشروط به اینکه به گونهای از کشتی استفاده شود که ضامن منافع شرکت باشد و موجب تیرگی فضای تجاری نشود.
نمونهای از اقدامات عناصر انگلیسی در منطقه خلیج فارس را که نشانگر اهمیت و رجحان منافع اقتصادی آن دولت بر تمامی شئونات حیات اجتماعی ایران در دوره زندیه میشود به عنوان یک واحد سیاسی مستقل در جریان تحولات فوریه 1763 بندرعباس یافت:
در پایان فوریه 1763 انگلستان آماده شد تا با همه کارکنان تجارتخانه و کالاها بندرعباس را ترک کنند. اما برای تنبیه جعفرخان (برادر سفیرخان لاری حاکم جدید بندرعباس که درخواست افزایش مالیاتها را داشت) که در آن زمان در لار بود، اندک کالاهای باقیمانده ایرانیان را که در تجارتخانه هلند نگهداری میشد غارت کردند، همه درها و پنجرههای تجارتخانه را شکستند و در سکوهای محل استقرار توپ، آتش افکندند.
در جریان حملات ارتش ایران بر بصره در حدود سالهای 1766-1755/1990-1189ه که در نتیجه حمایت این والینشین تحت نظر عثمانی از حملات خوارج عمان به سرحدات دریایی ایران، ضبط اموال حجاج و زائران انجام میگرفت، ناوگان شرکت هند شرقی که در این شهر نمایندگی داشت، با چندین فروند کشتی توپدار از طریق شطالعرب، سپاهیان ایران را مورد تهاجم و آتشباری قرار دادند.
ناوگان شرکت هند شرقی انگلیس در جریان تحولات سال 1761 و تلاش کریم خان برای تسلط بر بندر ریگ و جزیره خارک و تقابل با میرمهنا، حاکم خودخوانده در این مناطق که تمرکز سیاسی و نظامی ایران را تهدید مینمود، از حمایت نیروهای زندیه خودداری نمود و عملیات آنان را با ناکامی روبهرو ساخت.
در سال 1771 هنگامی که نماینده و مجلس هیأت مدیره، شرکت هند شرقی در لندن در تقابل با سیاست کریمخان زند، رقابت با کمپانی هند شرقی هلند و مبارزه با آنچه را که راهزنی دریایی میدانست. خواستار حملات شدیدی به خلیج فارس با استفاده از قدرت آتشبارهای ناوگان سلطنتی انگلیس گردید. مجلس هیأت مدیره در
لندن اجازه صدور دستور را صادر نمود:
هنگامی که تمام کوششها برای ریشه کن ساختن دزدی دریایی در نزد ایرانیها و قدرتهای دیگر خلیج فارس، ناموفق مانده شما موظف هستید که موضوع را به اطلاع مقام ریاست شرکت برسانید تا جریان به فرمانده ناوگان سلطنتی در جزایر هند شرقی اعلام گردد و تضمین برای کمک رسانی برای هر یک از موارد جداگانه گرفته شود.
سیاستهای دوگانه انگلستان و عوامل تابعه آن در ایران سبب گردید تا به قول جان پری «کمپانی هند شرقی چیزی جز سوءظن و بدگمانی عمیق ایرانیها» را به دست نیاورد.
وی در این ارتباط مینویسد:
کریم خان و مشاورانش زمانی که برای ترقی سطح بازرگانی در تلاش بودند، هرگز از فهم مقاصد امپریالیستی کمپانی هند شرقی بیگانه نبودند. سیاست وی علیالاصول بر آن بود که از تکنولوژی پیشرفته اروپاییان بهره گیرد ولی آنها را از خود دور نگاه دارد.
در دوران پس از مرگ کریم خان که نبرد قدرت میان جانشینان او، عدم تمرکز سیاسی و نظامی شدیدی را موجب گشت، انگلستان با استفاده از این شرایط پریشان، جزیره قشم را اشغال و آن را یکی از عمدهترین پایگاههای ناوگان نظامی خود در خلیج فارس قرار داد.
در پاییز سال 1787 هیأت اعزامی کمپانی هند شرقی از بصره با جعفرخان، حکمران زندیه در شیراز دیدار کرد و او در 18 ژانویه 1787 طی فرمانی با اعطای آزادیهای همه جانبه به تجار انگلیسی، آنان را از تمامی مالیات، عوارض و حق راهداری معاف دانست، رفت و آمد مأموران آنها را در سراسر خاک ایران تسهیل و نقل و انتقال پول را نیز برای آنان آزاد اعلام کرد. هدف عمده پادشاه زندیه از این فرمان، کمک به توسعه و رونق اقتصادی ایران بود که در نتیجه بحرانهای جانشینی کریم خان دچار رکود و فترت شده بود؛ اما عوامل انگلستان با سوءاستفاده از این فرمان، حق انحصاری تجارت خلیج فارس را مخصوص خود میدانستند و به گسترش نقشآفرینی و سیاست سلطه خود در منطقه پرداختند.
از عمدهترین عوامل سیاسی و اقتصادی انگلستان در نمایندگی بوشهر مقارن با حکومت زندیه در ایران، میتوان به بنجامین جرویس در 1762 با حکم ویلیام اندرو پرایس فرماندار کل ناحیه خلیج فارس، ویلیام بویر در 1766، جیمز مارلی در 1768، جان بیومونت در 1775، ادوارد گالی در 1780، چارلز وات کینز در 1789 و نیکلاس هنکلی اسمیت در 1795 اشاره نمود.
پس از کشف دماغه امید نیک، بازرگانان و دریانوردان پرتغالی از این مسیر به هندوستان راه یافتند و به تأسیس تجارتخانههایی در این سرزمین پهناور و ثروتمند پرداختند. به دنبال این تحولات، تاجران انگلیسی نیز مشتاق بهرهبرداری از منافع هندوستان گردیدند. توماس استیفنس نخستین سیاح انگلیسی بود که در سال 1579م/987ه به هند عزیمت نمود و نامههای او به خانوادهاش، زمینهساز توجه بیشتر انگلیسیان به این سرزمین شد. در سال 1587م/995ه فرانسیس دریک دریانورد مشهور انگلیسی با تصرف کشتی پرتغالی سن فیلیپ و کشف اسناد و مدارکی از سفرهای پرمنفعت پرتغالیان به هندوستان، بر شدت این علاقهمندی افزود.
با پیروزی دریایی انگلستان بر ناوگان فیلیپ دوم، پادشاه اسپانیا موسوم به آرمادا یا شکستناپذیر در سال 1588/996ه نقشآفرینی امپراتوری اسپانیا و پرتغال در اقیانوس هند محدود گشت و زمینه برای تسلط انگلستان بر شبه قاره هند مهیا گشت.
با تشکیل کمپانی هند شرقی، روابط مستقیم میان دو کشور آغاز گردید و در سال 1608م/1017ه نخستین کشتی شرکت مزبور به فرماندهی ویلیام هاوکین ، حامل نامهای از جیمز اول پادشاه انگلستان برای نورالدین جهانگیر، حکمران بابری هند به بندر سورات در غرب هند رسید. پس از گذشت چهار سال ناوگانی از کشتیهای انگلیسی به فرماندهی توماس بست در بندر سورات موفق به انعقاد معاهدات تجاری و ایجاد نمایندگی گردید.
سر توماس رو دیگر مأمور انگلیسی بود که از سوی جیمز اول به دربار جهانگیر اعزام شد.
در سال 1757 و مقارن با دوران حکومت کریم خان زند در ایران، سیاست تهاجمی رابرت کلایو ، موجب تثبیت امپراتوری انگلستان در هند گشت. کلایو که از سال 1743 در امور تجاری و نفت شرکت هند شرقی به فعالیت میپرداخت، در سال 1756 و مصادف با جنگهای هفت ساله فرانسه و انگلستان به تجهیز و سازماندهی نیروی انگلیسی در هند پرداخت و به تدریج زمینهساز خروج فرانسه از هندوستان گردید.
در 23 ژوئن 1757، نیروهای انگلستان به فرماندهی کلایو در منطقه پلاسی در بخش بنگان هند و در کرانه رودخانه بقراسی (بگراتی) در حدود 150 کیلومتری شمال کلکته و مجاور مرشدآباد (پایتخت نواب بنگال) سراج الدوله، آخرین نواب را شکست دادند و با نابودی این حکومت مستقل محلی و ضمیمه نمودن سرزمینهای او به کمپانی هند شرقی، تقریباً بر تمامی بخشهای مهم هندوستان استیلا یافتند که این
حاکمیت استعماری، بیش از 350 سال به درازا انجامید.
کلایو را به عنوان فاتح هندوستان بنیادگذار اصلی امپراتوری انگلستان در هند و رئیس بزرگ بنگال خواندهاند.
انگلستان به تدریج بر تمامی شئونات حیات سیاسی، اقتصادی و نظامی این سرزمین استیلای تام یافت. جفری ساکس، استاد دانشگاه کلمبیا و از کارشناسان مسائل کشورهای جهان سوم در کتاب خود، پایان فقر، امکانات اقتصادی در روزگار ما به خوبی روند این حاکمیت را تشریح نموده است:
به کمک نبوغ سیاسی و بیرحمی مطلق، نیروهای بریتانیا با استراتژی تفرقه بینداز و حکومت کن، راه خود را در هند باز کردند. به جز این شیوه چگونه ممکن بود یک شرکت تجاری کوچک از کشوری با شاید پنج میلیون نفر جمعیت، از آن سر دنیا بتواند در شبه قارهای با 110 میلیون جمعیت یا بیشتر جاپایی باز کند؟ کمپانی هند شرقی از تاریخ ورود نامیمونش در سال 1602 تا فتح کامل شبه قاره در سال 1857 قدم به قدم به پشتیبانی پادشاهی بریتانیا با فریب و نیرنگ به قدرت رسید. یک بار طرف یک حاکم را میگرفت و بار دیگر دومی را حمایت میکرد، به متحدانش خیانت میکرد و دشمنان را با شکست در میدان جنگ و با رشوه از پا درمیآورد و نهایتاً راه خود را به قدرت کامل گشود.
نهرو نیز در این مورد مینویسد:
آسیا و آفریقا در آن وقت ضعیف بودند و اروپا همچون حیوان درندهای که به جان طعمه و شکار بیفتد، به این سرزمینها حمله برد. در مسابقه تشکیل امپراتوریهای استعماری، انگلستان به خاطر آنکه از نظر صنعتی پیشرفته بود و تسلط دریایی هم داشت، به آسانی مقام اول را به دست آورد.
هندوستان منبع اصلی تهیه مواد خام اولیه و نیروی کار ارزان قیمت بریتانیا بود و کشتزارهای آن به کارخانجات انگلیس بیش از سرزمین خود سود میرساند. صنایع بافندگی لانکشایر یعنی قلب انقلاب صنعتی به پنبه حاصل از مزارع هند وابسته بود و منسوجات تولیدی را نیز در بازارهای بزرگ آن سرزمین به فروش می رساند. 60 درصد از کل پارچههای پنبهای انگلستان به هند و خاور دور صادر میشد که به تنهایی 45 درصد از این مقدار را به خود اختصاص میداد.
صادرات منسوجات انگلستان به هند از سال 1813 روند صعودی پیمود، چنان که از یک میلیون یارد در سال 1814 به 510 میلیون یارد در سال 1830 و 995 یارد در سال ساخت. در سال 1913 و مقارن با جنگ جهانی اول، صادرات پارچههای نخی انگلستان به هند بیش از سه میلیارد یارد در سال بود.
بخش کشاورزی هند بر اساس بازارهای مصرف در انگلستان و اروپا و بنا به توصیههای آنان به زیر کشت میرفت. زمینداران و حکام هندی و انگلیسی با استفاده از سرمایههای بریتانیایی به فعالیت میپرداختند و با دریافت 86 درصد از درآمد خالص زمین به عنوان اجارهبها از دهقانان به ثروت هنگفتی دست مییافتند.
محصول تریاک که در نیمه سده 19م، 40 درصد از کل صادرات هند را شامل میشد، با تزریق به بازارهای پرتقاضای چین، کسری موازنه تجارت انگلستان را برطرف میساخت.
نیل، نیشکر، غله و بویژه کنف از دیگر محصولات زراعی مورد علاقه انگلستان بود. یک چهارم صادرات هند را کنف تشکیل میداد که سخت مورد نیاز کارخانجات انگلیسی بود. و عمدتاً به وسیله سرمایهداران اسکاتلندی اداره میگردید.
تولیدات صنایع هندوستان با استفاده از سرمایهگذاریهای ماوراء بحار انگلستان، کارگزاران و عدم پرداخت مالیات در بازارهای داخلی و اروپا داد و ستد میگشت. چرخه تجاری حمل کالا به هند و بالعکس سود فراوانی را نصیب تجار انگلیسی میکرد چنان که در سال 1900م، 5/3 میلیون پوند از محل درآمدهای عمومی هند و 7/4 میلیون پوند از خطوط راهآهن آن به دست آوردند.
تاراج و چپاول ثروتهای هندوستان، ابزاری کارآمد در پرداخت هزینهها و کسری بودجه عمومی انگلستان بود.
هابزبام، از صاحبنظران در تاریخ امپراتوری بریتانیا، با اشاره به این موضوع مینویسد:
بدین گونه نه تنها وجوه سرمایهگذاری شده در هند، بلکه بخش عمدهای از درآمد کل سرمایهگذاری شده در خارج که تراز پرداختهای بریتانیا را در ربع آخر قرن نوزدهم از مازاد برخوردار کرد به وسیله هند فراهم آمده بود، هند به راستی گوهری بر دیهیم امپراتوری بود.
از دیدگاه نظامی، نیروی انسانی هند در بسیاری از تهاجمات استعماری بریتانیا شرکت داده میشد و به صورت مزدور در برمه، چین، ایران، اروپا، خاورمیانه و حوزههای اقیانوس هند و آرام میجنگیدند، چنان که در خلال جنگ جهانی اول،ارتش هند با 670 هزار نیرو در چین، ایران و خلیج فارس به تحکیم موقعیت انگلیس میپرداختند.
نایبالسلطنه هند در طی جنگ بینالمللی دوم بدون توجه به منافع ملی و یا کسب اجازه از ملت تحت حکومت خود به دول محور اعلام جنگ نمود و بیش از دو میلیون سرباز هندی در کنار نیروهای انگلیسی به نبرد و ویرانگری پرداختند.
بیش از سی هزار نفر از نیروهای دریایی هندی، نیروی دریایی سلطنتی انگلستان را در حوزه اقیانوس هند، دریای عمان و خلیج فارس یاری میرساندند.
در خلال این نبردها، بخش اعظم تأسیسات نظامی متفقین از اروپا به هندوستان منتقل شد و در این سرزمین به تولید انواع جنگافزار و رفع نیازمندیهای جبهههای خاور دور، شمال آفریقا و آسیای جنوب شرقی پرداختند.
بدینگونه هندوستان به منزله قلب تپنده امپراتوری مستعمراتی انگلستان عمل میکرد و مرکز ثقل سیاست خارجی، اقتصادی و نظامی آن بود و هرگونه تحولی حتی در اروپا با سنجش وضعیت هند و چگونگی تأثیر جریانات بر آن مطرح میگردید. حفظ هندوستان، بخش اصلی سیاستهای راهبردی حکومتگران انگلستان در شرق محسوب میگشت، امری که همواره به وضوح در کلام و عملکرد سیاستمداران لندن مشهود بود.
در سال 1855، ای. ار سی لی با اشاره به این موضوع، مینویسد:
وظیفه ما حکم میکند که هر جنبشی را در ترکیه، هر نوع تحول جدیدی را در مصر، هر اتفاقی را در ایران، برمه و یا افغانستان را با هوشیاری بسیار بالا بنگریم، زیرا ما صاحب کشور هندوستان هستیم. به همین علت ما دارای موقعیت مهمی در سیستم قدرتهای آسیایی بوده و نسبت به اوضاع و احوال کشورهایی که در مسیر راه ما از اروپا به هند قرار گرفتهاند، دارای حساسیت بسیار قوی هستیم.
لرد کرزن نایبالسلطنه هند و از طراحان سیاست توسعه، در این مورد میگوید:
انگلستان بدون هند امکان زیستن ندارد. در دست داشتن هند سند تعویضناپذیری از فرمانروایی در جهان شرق است. شما نمیدانید که هند چیست. این مملکت قدرت و عظمت انگلستان را تشکیل میدهد. هر یک از ملت انگلیس، فرد به فرد باید تمام قوای خود را به کار برد تا رابطه هندوستان را با انگلستان محکم کرده و این مملکت را برای انگلستان همیشه نگاه دارد.
وینستون چرچیل وزیر دفاع و نخستوزیر انگلستان در سال 1930 نیز بر این مسئله تأکید نمود:
ملت انگلستان قادر نیست از تسلط بر هند دست بردارد. ما قصد نداریم از این جواهر واقعاً درخشان و گرانبها که بر تاج پادشاهی انگلستان وجود دارد و بیش از هر متملک دیگری موجب افتخار و قدرت امپراتوری بریتانیا شده است، صرفنظر کنیم. انگلستان اگر امپراتوری خود را از دست بدهد، دیگر هرگز دولت و قدرت بزرگی نخواهد بود.
از هر ده نفر انگلیسی، دو نفر زندگیشان از هندوستان تأمین میشود.
مقارن با تشکیل سلسله قاجاریه، امپراتوریهای عظیم روسیه تزاری، فرانسه عصر ناپلئون و بریتانیا به منظور گسترش استعمارگریهای خود در جهان، در رقابت تنگاتنگی به سر میبردند. ایران با داشتن مجموعه شرایط ژئوپولتیک و ژئواکونومیک در مرکز توجه این دولتها قرار داشت. روسیه با هدف اشغال بخشهای شمالی، دستیابی به آبهای گرم خلیج فارس و وارد آوردن فشار هر چه بیشتر بر انگلستان با ایجاد التهاب در مرزهای هند و سرزمینهای مجاور آن بویژه ایران که دروازه ورود به آن شمرده میشد، به کشورمان توجه داشت. فرانسه پس از ناامیدی از شکست انگلستان در خاک اروپا به علت موقعیت جزیرهای و توانمند دریایی، سعی کرد با تصرف هندوستان، گلوگاه عمده بریتانیا را در آسیا خفه کند و زمینههای تضعیف آن را در قاره اروپا مهیا سازد.
بر این اساس سرزمین ایران به عنوان منطقهای بسیار حساس در ورودی مستعمره هندوستان، به محل تمرکز سیاسی، اقتصادی و نظامی دقیق سیاستمداران دولت لندن قرار گرفت و حفظ موقعیت برتر در آن بویژه در حوزه خلیج فارس و دریای عمان که از سهلالوصولترین راههای دسترسی به شبه قاره هند بود، بخش تفکیکناپذیر سیاست خارجی انگلستان گردید.
چارلز بلگریو نماینده سیاسی بریتانیا در بحرین و از مهمترین تئوریسینهای دولت لندن در پروژه ایرانزدایی در منطقه خلیج فارس، با اشاره به اهمیت هندوستان و ارتباط آن با تحولات خلیج فارس میگوید:
با ظهور امپراتوری هندوستان، اهمیت خلیج فارس از یک مرکز تجاری با ایران و عربستان زیر فرمان ترکان به یک قرارگاه سیاسی و نظامی برای هندوستان تغییر یافت. با گذشت زمان خلیج فارس به طور روزافزونی به عنوان مرز شرقی هندوستان تلقی شد و به علت عدم ثبات ایران و عثمانی ما به تدریج مسئولیت تجارت، نوررسانی، نصب راهنمای شناورها و ادارات پست و تلگراف را برعهده گرفتیم و همواره مراقب بودیم تا مبادا دیگری در قلمرو ما دست به این کار بزند.
بر اساس این سیاست، انگلستان به تحکیم موقعیت برتر خود در منطقه خلیج فارس و دریای عمان پرداخت و کوشید تا با تضعیف ابزارهای قدرت ایران در این حوزه استراتژیک، استیلای خود را توسعه بخشد. سیاست انگلستان در برابر ایران عصر قاجاریه، حفظ استقلال آن بود تا از حملات خودسرانه روسیه تزاری بکاهد که همواره خطری دائمی برای سرحدات هندوستان بود و همچنین در پی تضعیف هر چه بیشتر سیاسی، نظامی و اقتصادی تهران بود، تا در تلاش برای تهاجم مستقیم به هند و
سرزمین حایل آن چون افغانستان نباشد. انعقاد پیمانهای اتحاد با ایران و یا گسستن آن، گرایش به سوی دوستان و یا دشمنان ایران با حملات نظامی و اشغال بخشهایی از خاک ایران در چارچوب این سیاست کلی قابل بررسی است.
در گزارش نایبالسلطنه هندوستان به شعبه شورای هند در وزارت امور خارجه انگلستان مورخ 21 دسامبر 1899 آمده است:
مصالح سوقالجیشی بریتانیای کبیر در ایران از نزدیکی و ارتباط صمیمانه آن کشور با هندوستان سرچشمه میگیرد و از مدتها پیش حدود هندوستان به مرزهای فعلی محدود بوده است. حال کشور ایران یک قطعه حساس و حیاتی از جهت هندوستان برای انگلستان گردیده است. اکنون که سرحدات افغانستان تحدید حدود و به وسیله بریتانیای کبیر تأمین میشود، نسبت به موقعیت ایران نمیتوان به نظر بیاعتنایی نگریست، زیرا با عبور از ایران که صدها کیلومتر با بلوچستان انگلیس هم مرز میباشد و با در اختیار داشتن دریای جنوبی ایران که قابل نفوذ در دریای هند است، امکان هرگونه مخاطرهای برای انگلستان متصور است.
در گزارش دیگری از ژرژ هامیلتون وزیر امور خارجه انگلستان تأکید شده است: «ما در خلیج فارس علاقه [علائق] تجارتی زیادی داریم. ما با ایران دارای مجاورت سرحدی میباشیم که از انتهای ایالت کلات تا سواحل دریا ممتد میشود. ما با رؤسای خلیج دارای قراردادهایی میباشیم و آنها ما را به منزله یک حامی میدانند. دولت اعلیحضرت پادشاهی انگلستان، دولت ایران را هوشیار کرده است که غفلت از مصالح مشروع بریتانیای کبیر و هندوستان در بنادر خلیج و ایران جنوبی منتج به نتایج وخیم خواهد شد.
سیاست بریتانیا در قبال ایران و منطقه خلیج فارس و دریای عمان در تلگرافی از لرد لانسداون انگلیسی به هاردینگ سفیر دولت لندن در تهران در 6 ژانویه 1902، چنین تشریح شده است:
دولت ایران باید تجارب صدساله داشته باشد که یکی از منظورهای اساسی ما این است که دولتی را که در ماوراء سرحدات امپراتوری هندوستان واقع است، تقویت نموده به استحکام مبانی آن بکوشیم. از طرف دیگر در جنوب ایران مجاهدات ما طی یک قرن مصروف به تحکیم یک موقعیت مهم تجاری بوده و در نتیجه یک علاقه فوقالعادهای در این قسمت ایران پیدا کردهایم. با هیچ منطقی نمیتوان تصور کرد که بریتانیای کبیر از موقعیتی که در اثر مجاهدات متمادی که چندین سال به دست آورده، صرفنظر کند و یا در مقابل مجاهدات دول دیگر برای تحلیل اولویت سیاسی در جنوب ایران ساکت بماند. دولت لندن لازم میداند هرگونه اقداماتی را که مقتضی بداند برای حفظ مصالح بریتانیا به عمل آورد و این اقدامات به واسطه استحکامات
بحری آن در آن آبها بدون هیچ مانع خواهد بود. دولت اعلیحضرت بریتانیا به خود حق میدهد که برای حفظ و حراست مصالح و منافع خود که در مخاطره واقع شده، حتی اگر لازم شود تمامیت و استقلال ایران را منظور اولیه قرار ندهد.
در 17 ژانویه 1902 ویسکونت کرانبورن، معاون وزیر امور خارجه انگلستان در مجلس این کشور تأکید نمود:
موقعیت ما در خلیج فارس چه از نظر تجاری و چه از لحاظ سیاسی همیشه دارای یک ماهیت ویژه بوده است و دولت بریتانیا اهل تفوق و برتری بریتانیا را اساس و زیربنای سیاست خود قرار داده است و این مسئله نه به صورت تئوری و نظری، بلکه یک واقعیت است، چرا که منافع تجاری و اقتصادی ما در خلیج فارس از هر کشور دیگری بیشتر است.
لرد کرزن با اشاره به اهمیت خلیج فارس در سیاستهای راهبردی دولت لندن، مینویسد:
ایران سرزمینی است که خواه و ناخواه از سرنوشت امپراتوری انگلیس در شرق تأثیر خواهد داشت، بیاعتنایی در کار ایران یعنی از دست دادن تجارتی که هماکنون مایه ارتزاق هزاران نفر از هموطنان ما و افراد هندی است. توجه دوستانه در کار ایران، نتیجهاش تهیه کار بیشتر برای کشتیها و کارگران دستگاههای بافندگی انگلستان است. موقعیت جغرافیای ایران یا دامنه منافع ما در آن کشور و امنیت آینده امپراتوری خاوری ما در حال حاضر مانند هر زمان دیگری طی پنجاه سال اخیر این را برای ما غیرممکن میسازد که از آنچه در ایران رخ میدهد، سلب علاقه کنیم. این میراث مشروع گذشته است که از هر جمعیت ما را دلیل سرافرازی است.
توقعی که انگلستان دارد این است که در ازای مال و جانی که نثار نموده و امنیتی که فراهم ساخته و حافظ آن است، هیچ عامل سیاسی بیگانه حق مداخلهای را در این صحنه (خلیج فارس) نداشته باشد.
سیاست بریتانیا در منطقه خلیج فارس و دریای عمان تا پایان دوره قاجاریه را میتوان در موارد ذیل بررسی کرد:
حفاظت از مستعمره هندوستان به عنوان سیاست راهبردی انگلستان و مرکز ثقل تمامی تکاپوهای دولت لندن در مشرق زمین.
حفظ استقلال ایران به عنوان عاملی برای جلوگیری از حملات لجام گسیخته روسیه تزاری و تضعیف هر چه بیشتر تهران برای جلوگیری از تهاجم به سرحدات
هندوستان.
ایجاد کمربندهای امنیتی در پیرامون سرزمین هند، سیاستی که به جدایی کامل افغانستان از ایران منجر گردید.
علائق اقتصادی در منطقه خلیج فارس و دریای عمان با تشکیل کمپانی هند شرقی که با صادرات گسترده بویژه پس از انقلاب صنعتی توان رقابت را از تولیدکنندگان بومی سلب میکرد و تراز بازرگانی همواره به سود بازرگانان بریتانیا بود.
گسترش توانمندی نظامی با استقرار پایگاههای متعدد در نیمه جنوبی و برخی جزایر شمالی خلیج فارس و حضور ثابت یگانهایی از ناوگان سلطنتی انگلیس در منطقه.
انعقاد قراردادهای حمایتی، قیمومیتی و سرپرستی با شیوخ جنوب خلیج فارس که امکان اداره این مناطق را به دولت لندن میداد.
استمرار سیاست و پروژه ایرانزدایی در منطقه خلیج فارس با محدود نمودن افزونتر قدرت مانور سیاسی، اقتصادی و نظامی عناصر ایرانی و تلاش برای انزوای تهران.
تأکید بر سیاست ایران هراسی در حوزه خلیج فارس با تلقین این موضوع که دولت تهران اهداف توسعهطلبانه داشته و در نهایت خواستار حاکمیت بر تمامی منطقه است.
استفاده از ابزار نظامی و سیاست قایقهای توپدار به منظور سرکوب هرگونه تقابل با سیاست انگلیس و یا ایجاد فشار بر دولتهای منطقه بویژه ایران، امری که نقض آشکار تمامیت ارضی آن را به دنبال داشت، مانند اشغال جزیره خارک و بوشهر، در ماجرای نبرد هرات دردوران محمدشاه قاجار و عصر ناصری، حملات به بنادر ایران چون بندر لنگه به بهانه مبارزه با بردهداری و استقرارکامل نیروهای انگلیسی در پهنه جنوبی در خلال جنگ بینالملل اول و یا در هم کوبیدن گروههای مخالف در رأسالخیمه در خلال مبارزه با گروههای جواسم.
حمایت از شیوخ خلیج فارس در مورد ادعاهای آنان بر سر جزایر چهارگانه تنب کوچک، بزرگ، ابوموسی و جزیره سیری.
تلاش برای دور کردن مجمعالجزایر بحرین از حیطه تسلط و حاکمیت ایران.
تداوم فشار بر حکومت ایران برای تمدید قرار داد اجاره برخی از جزایر و بنادر خلیج فارس بویژه بندرعباس با حاکمان مسقط و عمان که سبب تضعیف افزونتر موقعیت آن در منطقه میگردید.
سوءاستفاده از ضعفهای بنیادی و فراگیر اقتصادی و نظامی ایران در جزایر، بنادر و مناطق پسابندر با اعمالی چون تحریک عناصر کلیدی سیاسی و به خصوص بازرگانان عمده به پذیرش تابعیت انگلیسی.
ایجاد تحریکات برای حرکتهای مرکز گریزانه و زمینهسازی برای عدم فرمانبری از فرامین دولت تهران در میان برخی از مناطق و عناصر مستعد چون گروههای بختیاری، عشیرههای عرب ایرانی و شیخ خزعل، با استفاده این عناصر نفوذی انگلیسی چون هنری لایارد.
نقض تمامیت ارضی با اشغال برخی از جزایر ایران در خلیج فارس چون ابوسعید و هنگام، ساخت و ساز نظامی و اداری در آنان بدون توجه به حق حاکمیت ایران، اخذ مجوز از دولت مرکزی و یا توجه به اعتراضات.
تلاش برای تضعیف هر چه بیشتر نقشآفرینی ایران در حوزه خلیج فارس و دریای عمان با انجام برنامههایی چون مبارزه با بردهداری، حق تفتیش تمام ناوگان در حال فعالیت در منطقه و مبارزه با تجارت اسلحه.
ایجاد بحرانهای مصنوعی غذایی و محاصره اقتصادی در کرانههای دریایی جنوب به منظور فشار بر گروههای مبارز با سیاستهای انگلیس در ایران به مانند دوران جنگ جهانی اول.
تلقین این تفکر و ذهنیت در میان مردم که انگلستان به علت سوابق طولانی در منطقه خلیج فارس و دریای عمان دارای حق قیومیت و بزرگی پدرسالارگونه مشروعی میباشد.
استقرار آرامش و ثبات در منطقه خلیج فارس و دریای عمان بر اساس منافع دولت لندن و آنچه که صلح انگلیسی خوانده میشد.
تبدیل خلیج فارس و دریای عمان به دریای انگلیسی و ارتقای نمایندگان آن در بندر بوشهر به پادشاه بیتخت و تاج خلیج فارس که نشانگر حاکمیت نامحدود و بلامنازع دولت لندن بود.
تأکید دولت لندن بر انجام سیاست شناور، به روز و بر اساس منافع خود در قبال حکومت تهران، بدون توجه به منافع و یا استقلال ایران؛ چون نقش آن در انعقاد قراردادهای گلستان و ترکمانچای با روسیه تزاری، ارسال سفرای متعدد سیاسی و اقتصادی، قرارداد مجمل و مفصل، قرارداد پاریس، تقسیم سرحدات شرقی ایران، قرارداد 1907 و 1915 و 1919م. ضعفهای ریشهای ایران در ابعاد اقتصادی و نظامی، سیاست خارجی و عدم آشنایی با صحنه دیپلماسی جهانی و رویدادهای پیرامونی و ناکارآمدی مقامات از مهمترین علل شکلگیری این فرایند بود.
استمرار سیاست ناتوانسازی ایران در منطقه خلیج فارس و دریای عمان با تأکید بر جلوگیری از دستیابی آن به تکنولوژی جدید نظامی بویژه تأسیس نیروی دریایی.
این سیاست راهبردی از ورود استعمار بریتانیا به خلیج فارس در آغازین سالهای
قرن هفدهم میلادی با دقت و شدت دنبال گردید.
عزل و نصب ایران و مقامات در نیمه جنوبی خلیج فارس بر اساس میزان همکاری و تعامل و یا تقابل برنامههای دولت لندن.
نقش گسترده بریتانیا در تقسیم اراضی، خطوط مرزی و سرزمینهای مورد اختلاف که عمدتاً بر اساس منافع انگلیس صورت میپذیرفت و گاه سبب ساز اختلافات و مناقشات عمده منطقهای گردید، چون تقسیم اراضی و تعیین سرحدات شرق ایران، سیستان خارجی و داخلی و بلوچستان با افغانستان و بلوچستان انگلیس و یا تقسیم اراضی مورد اختلاف میان عراق، حجاز و نجد و کویت پس از جنگ اول جهانی که با هدایت ژنرال سرپرسی سایکس صورت گرفت.
اشپولر، برتولد، تاریخ مغول در ایران، محمود میرآفتاب، تهران، 1376، علمی و فرهنگی.
الهی، همایون، خلیج فارس و مسائل آن، تهران، 1370، قومس.
براون، نویل، تاریخ جهان در قرم بیستم، مرتضی کاظمی یزدی، تهران، 1375، پاژنگ.
بیانی، شیرین، دین و دولت در ایران عهد مغول، ج 3، تهران، 1375، مرکز نشر دانشگاهی.
بیانی، شیرین، مغولان و حکومت ایلخانی در ایران، تهران، 1385، سمت.
بینا، علیاکبر، «تاریخ دو هزار و پانصد ساله در خلیج فارس»، مجموعه مقالات خلیج فارس، تهران، 1369، وزارت امور خارجه.
پری، جان روحانیون، کریم خان زند، تاریخ ایران بین سالهای 1747-1779، علیمحمد ساکی، تهران، 1382، آسونه.
پیگولوسکایا، ن. و، تاریخ ایران از دوران باستان تا پایان سده هجدهم میلادی، کریم کشاورز، ج 2، تهران، 1349، انتشارات مؤسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی دانشگاه تهران.
تایپتون، فرانک. ب، تاریخ اقتصادی و اجتماعی اروپا، کریم پیرحیاتی، ج 1، تهران، 1375، علمی و فرهنگی.
حکمت، علیاصغر، سرزمین هند، تهران، 1337، دانشگاه تهران.
دو سرسو، سقوط شاهحسین، ولیالله شاردن، تهران، 1364، کتابسرا.
ذوقی، ایرج، تاریخ روابط ایران و قدرتهای بزرگ، تهران، 1368، پاژنگ.
رایت، دنیس، انگلیسیها در میان ایرانیان، لطفعلی خنجی، تهران، 1359، امیرکبیر.
رابینو، لویی، دیپلماتها و کنسولهای ایران و انگلیس، غلامحسین میرزاصالح، تهران، 1363، نشر تاریخ ایران.
ساکس، جفری، «پیروزی امید بر وحشت، اطلاعات بازار در هند»، لیلی نوربخش، دنیای اقتصاد، 8/5/1385.
سایکس، سرپرسی، تاریخ ایران، سید محمدتقی فخر داعی گلانی، ج 2، تهران، 1368، دنیای کتاب.
ستاندیش، جان، ایران و خلیج فارس، دورنمای گذشته و چشمانداز آینده، عبدالرضا سالار بهزادی، تهران، 1383، نشر نی.
سلیمی، علیاکبر، اسناد محرمانه سیاسی یا سیاست انگلیس و روس در ایران قبل از جنگ، تهران، 1311، مطبعه.
سیوری، راجرز، ایران در دوره صفوی، کامبیز عزیزی، تهران، 1366، سحر.
شعبانی، رضا، تاریخ اجتماعی ایران در عصر افشاریه، ج 1، تهران، 1369، نوین.
طاهری، ابوالقاسم، تاریخ سیاسی و اجتماعی ایران از مرگ تیمور تا مرگ شاهعباس، تهران، 1380، علمی و فرهنگی.
غفور، ، بوباجان و دیگران، پژوهش چند درباره هند، مجید ترابی، تهران، بیتا، میر و گوتنبرگ
فرامرزی، احمد، کریم خان زند و خلیج فارس، به کوشش حسن فرامرزی، تهران، 1346، ابن سینا.
فربد، ناصر، عصر استعمارزدایی، تهران، 1357، امیرکبیر.
فلسفی، نصرالله، سیاست خارجی ایران در دوره صفویه، تهران، 1342، جیبی.
فلور، ویلم، اشرف افغان بر تخت گاه اصفهان، ابوالقاسم سری، تهران، 1367، توس.
فلور، ویلم، «نیروی دریایی ایران در قرن هجدهم در خلیج فارس»، عبدالله ظهیری، فصلنامه مطالعات تاریخی، سال دوم، ش 4، شماره مسلسل 8.
فلور، ویلم، اختلاف تجاری ایران و هند و بازرگانی هلند در عصر افشاریان و زندیان 1712-1715، ابوالقاسم سری، تهران، 1371، توس.
فلور، ویلم، هلندیان در جزیره خارک، خلیج فارس در عصر کریمخان زند، ابوالقاسم سری، تهران، 1371، توس.
فلور، ویلم، «ظهور و سقوط بوشهر»، حسن زنگنه، روزنامه صدای بوشهر، 5/7/1382.
کالواکورسی، پیتر، تاریخ معاصر، سیاست جهان بعد از جنگ بزرگ، هاشم
رجبزاده، تهران، 1339، دانشگاه تهران.
کشمیری، محمد، «تصرف بصره به دست ایرانیان در زمان شهریاری زند»، بررسیهای تاریخی، فروردین و اردیبهشت، 1350، سنت پترزبورگ 6، ش 1.
کراس، کالین، «چگونه امپراطوری بریتانیا به زوال گرایید»، ا. سنت پترزبورگ زندنیا، روزنامه رستاخیز، 1/10/1354، 4/10/1354، 7/10/1354، 17/10/1354.
کراس، کالین، چگونه امپراطوری بریتانیا به زوال گرایید؟ زندنیا، تهران، 1360، ایران زمین.
کریستال، جلیل، نفت و سیاست در خلیج فارس، ناهید سلامی، شاپور جورکش، تهران، 1378، مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر.
کلی، جی. بی، لشکرکشی ناپلئون به مصر و رقابت فرانسه و انگلیس در ایران، حسن زنگنه، قم، 1378، نشر همسایه.
کندی، پل، ظهور و سقوط قدرتهای بزرگ، تغییرات اقتصادی و برخوردهای نظامی از سال 1500 تا 2000 میلادی، محمود ریاضی، تهران، 1369، خجسته.
گرانتوسکی، ا. آ، تاریخ ایران از زمان باستان تا امروز، کیخسرو کشاورزی، تهران، 1359، پویش.
گروسه، رنه، امپراطوری صحرانوردان، عبدالحسین میکده، تهران، 1379، علمی و فرهنگی.
لکهارت، لورنس، «تأسیس نیروی دریایی ایران»، مجله وحید، شماره 8، س 6، مردادماه 1349.
لکهارت، لورنس، نادرشاه، مشفق همدانی، تهران، 1357، امیرکبیر.
لکهارت، لورنس، «آخرین تحقیقات درباره قشون کشی نادرشاه به عمان»، نامور، سنتپترزبورگ 3، شماره 11 و 12، 1315.
لکهارت، لورنس، انقراض سلسله صفویه و ایام استیلای افاغنه در ایران، مصطفی قلی عماد، شیراز، 1368، نوید.
لویمر، ج. راهنمای خلیج فارس، حسن نبوی، تهران، 1379، مروارید.
مارتین، وانسا، «توقف تجارت برده و اوضاع داخلی ایران»، ایرج وفایی، تاریخ روابط خارجی، سنت پترزبورگ 4، ش 17، زمستان.
مارموداک، مانورا، سرزمین و مردم هند، فریدون گرگانی، تهران، 1345، بنگاه ترجمه و نشر کتاب.
مشکور، محمدجواد، تاریخ ایران زمین از روزگار باستان تا انقراض قاجاریه، تهران، 1372، اشراقی.
مرعشی صفوی، میرزا محمدخلیل، مجمعالتواریخ در تاریخ انقراض صفویه، به اهتمام عباس اقبال، تهران، 1362، سنائی و طهموری، مهدیزاده، جواد، هند دیگر، تهران، 1357، علم.
میراحمدی، مریم، تاریخ سیاسی و اجتماعی ایران در عصر صفوی، تهران، 1371، امیرکبیر.
میراحمدی، مریم، دین و دولت در عصر صفوی، تهران، 1369، امیرکبیر.
میرجعفری، حسین، تاریخ تحولات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران در دوره تیموریان و ترکمانان، تهران، 1379، سمت.
نشأت، صادق، تاریخ سیاسی خلیج فارس،تهران، 1344، شرکت نسبی کانون کتاب.
نوایی، عبدالحسین، کریم خان زند، تهران، جیبی و امیرکبیر.
نوایی، عبدالحسین، روابط سیاسی و اقتصادی ایران در دوره صفویه، تهران، 1377، سمت.
نوایی، عبدالحسین، تاریخ تحولات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران در دوره صفویه، تهران، 1381، سمت.
نهرو، جواهر لعل، نگاهی به تاریخ جهان، محمود تفضلی، ج 1، تهران، 1350، امیرکبیر.
ورهرام، غلامرضا، تاریخ سیاسی و اجتماعی ایران در عصر زند، تهران، 1368، معین.
هوشنگ مهدوی، عبدالرضا، تاریخ روابط خارجی ایران، از ابتدای دوره صفویه تا پایان جنگ جهانی دوم، تهران، 1369، امیرکبیر.
هنوی، جونس، زندگی نادرشاه، اسماعیل دولتشاهی، تهران، 1383، علمی و فرهنگی.
هابزبام، اریک، صنعت و امپراطوری، عبدالله کوثری، تهران، 1361، انتشارات ما.
Amadkhan, Shaf: 1978, Sources for the History of British India in the Seventeen the Century, University of Michiyan.
Baladuni, Vahe. Makepea, Maryaret: 1998, Armenian Marchants of the Seventeen the and Early Eiyteen Centuries, American Philosophical Society.
Balley, Jan: 2006, the Black hole, Money, Muth and Empire, London, Fiytree.
Dirks, Kicholas: 2006, Scandal of the Empire India and the Creation of Imperial Britain Harvard University Press.
Domainhelp Search: 2007/10/11, Iran-United Kingdom Relations. Domainhelp Scarch. Com.
East India Company. 1902 and 2005, Letters Received by the East India Company from its Servants in the East, S.Low Marston and Company Limited Yreat Britain.
Yaleresarch inc: 1998, Encyclopedia of Word Biography, gale Research, Volume4.
Garrett, Richard: 1970, Robert Clive, A. Barker.
Gipson, Lawrence Henry: 1985, The British Empire Before the American Revolution, Knopf.
Kelein, P.W, T. K. Ragg, theodorek. Rabb: 1999, Emeryenceof International Business 1200-1800, Tayla and Francis.
Lockhart, Laurence, Jackson, Peter: 1986. The Cambridge history of Iran, eignt Volume, the Timurid and Safavid Period Cambridge University Press.
Manas: 2007/11/6, History and Politics, British India, WWW. Sscent, cla.edu.
Manas: 2007/11/5, Robert Clive. www. Sschet. Ucla. Edu.
Purchas. Samuel: 1905 and 2006, Hakytus Posthamas, Contoying a History of the World in Sea Royages J. Maclehose and Sons University of Varying.
Partington, Norman: 1976, Master of Bengal, Anovel of Robert Clive of India, st. Martins Press.
Foster, William: 1906 And 2006. The Enylisn Factories in India, 1618-1621, Clarendaon Press.
Wikipedia: 2007/9/9, Battle of Plassey, the Free encyclopedia wikipedia.
Wilson, Charles William: 1925, Robert Clive, Macmillan and Colimited.
Edward 1.
دین و دولت در ایران عهد مغول، ص 905.
امپراطوری صحرانوردان، ص 605.
همان، ص 611.
همان، ص 612.
دین و دولت در ایران عهد مغول، صص 999، 963؛ مغولان و حکومت ایلخانی در ایران، ص 319؛ تاریخ مغول در ایران، صص 4233.
7- jefry Dolengly
انگلیسیها در میان ایرانیان، ص 12؛ ایران و خلیج فارس، ص 155.
دین و دولت در ایران عهد مغول، ص 1024؛ تاریخ مغول در ایران، ص 235؛ امپراطوری صحرانوردان، ص 630.
تاریخ ایران، ج 2، ص 184.
تاریخ تحولات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران در دوره تیموریان و ترکمانان، ص 187.
Richard Chancellor.
Archangelsk.
Muscovy Company.
Company of Merchant Adventurers (infull: mystery) And Company of Mercnant Adventurers For the Discovery of Reyions, Dominions, Islands And Places unknown).
Sebastian Cabot.
Sir Hugh Willaughby.
The Free Encyclopedia Wikipedia, PP 6-1.
Anthony Jenkinson.
سیاست خارجی ایران در دوره صفویه، صص 6 و 165.
تاریخ ایران از زمان باستان تا امروز، ص 354؛ دیپلماتها و کنسولهای ایران و انگلیس، ص 9؛ سیاست خارجی ایران در دوره صفویه، ص 168.
Thomas Aleeck.
Richard Chenie.
Arthur Edwards.
Richard Wills.
سیاست خارجی ایران در دوره صفویه، ص 168.
همان، ص 172.
Jhon Newbury.
Ralph Fitch.
East India Company.
تاریخ سیاسی و اجتماعی ایران از مرگ تیمور تا مرگ شاهعباس، صص 9 و 58؛ ایران و خلیج فارس، ص 155.
دین و دولت در عصر صفوی، ص 103.
Sir Anthony.
34 Sir Robert Sherly.
Iran-United Kingdom relations.p.1.
تاریخ ایران زمین از روزگار باستان تا انقراض صفویه، ص 275؛ سیاست خارجی ایران در دوره صفویه، صص 3180؛ انگلیسیها در میان ایرانیان، ص 12؛ ایران در دوره صفوی، ص 94؛ تاریخ سیاسی و اجتماعی ایران در عصر صفوی، ص 192؛ روابط سیاسی و اقتصادی ایران در دوره صفویه، صص 121-117؛ تاریخ تحولات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران در دوره صفویه، ص 198.
Sir Dormor Cotton.
Armada: (old Spanish: Grandey Felicisima Armada, meaning "Great And Most Fortunate Navy".
The Free encyclopedia Wikipedia. Pp, 1-11??
تاریخ ایران، ج 2، صص 277.
Elizabeth 1.
Honourable.
John Company.
Company Bahadur.
The Free encyclopedia Wikipedia. Pp. 1-13.
James Lankester.
Richard Stelle.
John Crowther.
تاریخ ایران، ج 2، صص 9-268.
James.
Edward Connock.
Levant.
انقراض سلسله صفویه و ایام استیلای افاغنه در ایران، ص 412؛ The History of British India in the Seventeen the Century, P.80, 10; PP. 111.
انقراض سلسله صفویه و ایام استیلای افاغنه در ایران، ص 412؛ تاریخ ایران، ج 2، ص 269؛ The Cambridge History of Iran; ppxxv, xxvi, 16Y pp. 80-491 pp 220, 4, 6.
انگلیسیها در میان ایرانیان، ص 12.
تاریخ ایران، ج 2، ص 272.
Pietro dellavalle.
سیاست خارجی ایران در دوره صفویه، ص 220؛ روابط سیاسی و اقتصادی ایران در دوره صفویه، ص 152.
Tomas Barker.
Edward Monox.
تاریخ ایران، ج 2، ص 273.
تاریخ ایران، ج 2، ص 273؛ روابط سیاسی و اقتصادی ایران در دوره صفویه، ص 153؛ تاریخ سیاسی و اجتماعی ایران در عصر صفوی، ص 193؛ سیاست خارجی ایران در دوره صفویه، ص 222.
تاریخ ایران، ج 2، ص 276.
Cromwell.
Merchant Adventurs.
روابط سیاسی و اقتصادی ایران در دوره صفویه، ص 250.
تاریخ ایران، ج 2، ص 281.
William Earl of Denbigh.
Tomas Majer.
William Lee.
تاریخ سیاسی و اجتماعی ایران در عصر صفوی، ص 195.
تاریخ ایران، ج 2، ص 281؛ تاریخ سیاسی و اجتماعی ایران در عصر صفوی، ص 195.
Company Marine.
Bombay Marine.
ایران و خلیج فارس، ص 171.
همان.
انقراض سلسله صفویه و ایام استیلای افاغنه در ایران، ص 421.
دیپلماتها و کنسولهای ایران و انگلیس، صص 10 و 11.
انقراض سلسله صفویه و ایام استیلای افاغنه در ایران، ص 459.
همان، ص 472.
راهنمای خلیج فارس، ص 22.
نادرشاه، ص 62 و 58؛ ؟؟؛ اشرف افغان بر تختگاه اصفهان، ص 100.
تاریخ ایران از دوران باستان تا پایان سده هجدهم میلادی، ج 2، ص 641.
راهنمای خلیج فارس، ص 16.
تاریخ روابط خارجی ایران، از ابتدای دوره صفویه تا پایان جنگ جهانی دوم، ص 171؛ تاریخ اجتماعی ایران در عصر افشاریه، ص 463؛ زندگی نادرشاه، صص 275-269؛ تاریخ سیاسی خلیج فارس، صص 21-319؛ سقوط شاهحسین، ص 131، سنت پترزبورگ 3، صص 1168-1153؛ مجمعالتواریخ در تاریخ انقراض صفویه، صص 3 و 32.
Wodell.
Cook.
88.Patna.
Ruperall.
تأسیس نیروی دریایی ایران، صص 9 و 648.
همان.
فصلنامه مطالعات تاریخی، ص 399.
تاریخ اجتماعی ایران در عصر افشاریه، ص 458.
فصلنامه مطالعات تاریخی، ص 18.
Willem Floor.
همان، صص 90 و 389.
تاریخ ایران از دوران باستان تا پایان سده هجدهم میلادی، ص 650.
تاریخ ایران، ج 2، ص 406؛ ص 214؛ کریمخان زند و خلیج فارس، ص 49؛ تاریخ سیاسی و اجتماعی ایران در عصر زند، ص 203.
همان، ص 66.
کریمخان زند، تاریخ ایران بین سالهای 1747-1779، ص 361.
Lac، صدهزار.
همان، صص 369-351.
هلندیان در جزیره خارک، خلیج فارس در عصر کریمخان زند، ص 215.
John Yordon Lorimer.
راهنمای خلیج فارس، ص 51.
اختلاف تجاری ایران و هلند و بازرگانی هلند در عصر افشاریان و زندیان، 1712-1715، ص 204.
کریمخان زند، تاریخ ایران بین سالهای 1747-1779، صص 260-257؛ تاریخ ایران، ج 2، ص 407، ص 266؛ کریمخان زند، ص 142؛ تصرف بصره به دست ایرانیان در زمان شهریاری زند، صص 5 و 94، ص 4.
کریمخان زند، تاریخ ایران بین سالهای 1747-1779، ص 230.
راهنمای خلیج فارس، ص 9.
John, Perry.
همان، ص 74.
سیاست خارجی ایران در دوره صفویه، ص 15.
همان، ص 190
Benjamin Jervis.
William Bowyear.
James Morley.
John Beaument.
Edward Yalley.
Kinez.
Nicolas Hankely.
دیپلماتها و کنسولهای ایران و انگلیس، ص 38.
Thomas Stephens.
St Philipe.
سیاست خارجی ایران در دوره صفویه.
William Hawkins.
126 Thomas Best.
Sir Thomas Roe.
همان، ص 201.
Sir Robert Clive.
. ؟؟؟
Pelassy.
Bnayiratni.
Conqueror of India.
پیروزی امید بر وحشت، ص 33.
نگاهی به تاریخ جهان، ص 771.
صنعت و امپراطوری، ص 148.
واحد طول در آمریکا و انگلیس. یارد برابر 9144/0 متر است.
ظهور و سقوط قدرتهای بزرگ، تغییرات اقتصادی و برخوردهای نظامی از سال 1500 تا 2000 میلادی، ص 236.
تاریخ اقتصادی و اجتماعی اروپا، ص 220.
پژوهشی چند درباره هند، ص 41.
پژوهشی چند درباره هند، ص 45.
سرزمین هند، ص 549.
نگاهی به تاریخ جهان، ص 549.
تاریخ اقتصادی و اجتماعی اروپا، ص 62.
صنعت و امپراطوری، ص 151.
چگونه امپراطوری بریتانیا به زوال گرائید؟، ص 17؛ همان، ص 4.
تاریخ معاصر، سیاست جهان بعد از جنگ بزرگ، ص 218.
تاریخ جهان در قرن بیستم، ص 129.
سرزمین هند، ص 415.
چگونه امپراطوری بریتانیا به زوال گرائید؟، ص 17.
I. R. Seely.
خلیج فارس و مسائل آن، ص 44.
نگاهی به تاریخ جهان، ص 730.
سرزمین و مردم هند، ص 121.
لشکرکشی ناپلئون به مصر و رقابت فرانسه و انگلیس در ایران، ص 21-19.
Belgrove.
نفت و سیاست در خلیج فارس، ص 32.
عصر استعمار زدایی، ص 12.
Yeorye Hamilton.
اسناد محرمانه سیاسی یا سیاست انگلیس و روس در ایران قبل از جنگ، ص 16.
Lord Lansdowne.
Sir Arthur Henry Hardinge.
همان، ص 23.
تاریخ روابط ایران و قدرتهای بزرگ، ص 13.
انگلیسیها در میان ایرانیان، ص 23، ج 2، صص 699، 660، 555.
هادی حکیمیان
آنچه که انتخابات دوره چهاردهم مجلس شورای ملی در یزد را پرهیاهو ساخت، بیرون آمدن نام سیدضیاءالدین طباطبایی از صندوق بود. هر چند که انتخاب سیدضیاء از یزد با اعمال نفوذ مستقیم دولت وقت و نیز عوامل انگلیسی صورت گرفت اما انتخاب وی چندان هم بیمقدمه نبود. پدر سیدضیاء یعنی آقا سیدعلی یزدی، از آخوندهای درباری عصر قاجار و در ابتدا یکی از مخالفان سرسخت مشروطه، بعد از جریان به توپ بسته شدن مجلس به تشویق سیدضیاء که در آن زمان جوانی مشروطه خواه بود، به خیل هواداران مشروطه پیوست و حتی در جهت حمایت از مشروطه و مخالفت با محمد علیشاه با گروهی از پیروان خود چند ماهی را در حرم حضرت عبدالعظیم بست نشست. وی بعد از پایان دوران استبداد صغیر در سال 1288ش به هنگام انتخابات مجلس دوم به نمایندگی مردم یزد انتخاب شد اما از قبول نمایندگی و رفتن به مجلس امتناع کرد.
دیگر آنکه هشت سال بعد در 18 اردیبهشت 1296 فرمان انتخابات مجلس چهارم به وسیله احمدشاه صادر و چند ماه بعد انتخابات برگزار شد و از جمله در این دوره سیدضیاء نیز از یزد انتخاب شد. (شجیعی، 1344، ص 342) علاوه بر سیدضیاء، سید ابوالحسن حایری زاده و سیدکاظم جلیلی هم از یزد انتخاب شدند ولی به علت شرایط ناشی از جنگ جهانی اول، افتتاح مجلس چهارم تا چهار سال بعد یعنی تیرماه 1300 به تعویق افتاد. در روز اول تیر 1300، مجلس چهارم در شرایطی گشایش یافت که حدود یک ماه قبل کابینه سیدضیاء سقوط کرده و او روانه تبعید شده بود. بنابراین اعتبارنامه
سیدضیاء مسکوت ماند و حتی اعتبار نامه عدلالملک دادگر و سلطان محمد عامری هم به علت همکاری با سید ضیاء در جریان کودتای سوم اسفند 1299 رد شد. مدتی بعد دکتر هادی طاهری به جای سیدضیاء انتخاب و به عنوان سومین نماینده مردم یزد روانه مجلس شورای ملی شد. گفتنی است پس از سقوط کابینه سیدضیاء در چهارم خرداد 1300 به وی مبلغ 25 هزار تومان خرج سفر دادند و وی را در معیت قزاقها روانه تبعید کردند. سیدضیاء ابتدا به فرانسه، سپس به سوئیس رفت. در این سفر عفت خانم، همسر سیدضیاء و کلنل کاظم خان سیاح و برادرش نیز با همسرانشان حضور داشتند. سیدضیاء در ابتدا تصور میکرد بزودی ورق برمیگردد و دولت و ملت ایران از وی برای بازگشت به صحنه سیاست دعوت می کنند. سپس به محض ورود به سوئیس به شهر زیبای مونترو رفت و در کنار دریاچه لمان در هتل مجلل و باشکوه مونتروپالاس که مخصوص پادشاهان، امرا و میلیونرها بود اقامت گزید. به همین سبب هم خیلی زود بیپول شد. چنان که حتی کارش به جایی رسید که مجبور شد قوطی سیگار طلایش را بفروشد و اغلب چشم به راه بود تا برادرش سید علاءالدین از عایدات چاپخانه روشنایی در تهران برای او پولی بفرستد که اغلب هم این پول دیر میرسید و یا اصلاً نمیرسید و همین باعث شده بود که سید ضیاء در شرایط معیشتی بدی قرار بگیرد چنان که جمالزاده میگوید: «به چشم خود روزی او را در خیابانی از خیابانهای شهر ژنو دیدم که چند قالیچه بر روی دوش داشت و به مغازههای فرش فروشی میرفت تا بلکه جنس خود را بفروشد.» سیدضیاء در 1310ش از سوی امینالحسینی، مفتی اعظم فلسطین برای شرکت در کنگره مسلمین به این کشور دعوت شد. در این کنگره که شخصیتهایی نظیر محمد اقبال لاهوری، عزام پاشا، شکری قوتلی، مولوی شوکت، محمد علویه پاشا، وزیرمختار مصر و... حضور داشتند، سیدضیاء به عنوان نایب رئیس کنگره مسلمین انتخاب شد. سیدضیاء به هنگام اقامت در سوئیس هر چند که از عرصه سیاست ایران به دور افتاده بود؛ اما همچنان مورد توجه بود. چنان که در این هنگام به واسطه یکی از تجار ایرانی ساکن برلن به نام حسین دانش به ایتالیا رفت و با موسولینی دیدار کرد. در این دیدار موسولینی از سیدضیا خواست تا عدهای از جوانان ایرانی شاغل به تحصیل در آلمان را به ایتالیا بیاورد تا با کمک و مساعدت دولت ایتالیا و شخص موسولینی در ایتالیا تحصیل کنند. با این حال همکاری سیدضیا با کنگره مسلمین کماکان ادامه داشت و حتی در 1312ش برای رسیدگی به امور تشکیلاتی کنگره مسلمین به فلسطین رفت. اما سرانجام وی در 1316ش خود را از اروپا به فلسطین منتقل کرد که در این زمان تحت قیمومت انگلیس بود و با خرید چند هکتار زمین مشغول کشاورزی شد.
سیدضیاء در نزدیکی غزه، باغ بزرگی ایجاد کرد که ایرانیها به آن «حدیقهالوزیر» میگفتند. بعد از بازگشت وی به ایران، یک مباشر یزدی از باغ او نگهداری میکرد. مباشر یزدی، باغ را به چند قسمت تقسیم کرد و به هر قسمت نام یکی از شهرهای ایران را داد. سیدضیاء در مجموع بیست سال به دور از تحولات ایران گذراند؛ اما با وقوع جنگ جهانی دوم و به خطر افتادن منافع متفقین در ایران، دوباره یاد سیدضیاء در اذهان زنده شد؛ چه زمانی حامی و بعد رقیب و دشمن رضاشاه شده بود. انگلیسیها در صدد برآمدند تا در آخرین روزهای سلطنت رضاشاه، سیدضیا را به عنوان نخستوزیر به او تحمیل کنند. اولین کسی که حتی پیش از هجوم متفقین به ایران با سیدضیا وارد مذاکره شد یک مقام نظامی – امنیتی انگلیس یعنی کلنل جان تیگ بود. وی در سال 1939 رئیس اینتلیجنس سرویس در عراق و اکنون همین سمت را در فلسطین داشت. در اوایل اوت 1941 (مرداد 1320) طبق دستورالعمل دولت انگلیس، کلنل جان تیگ با سیدضیا در مزرعهاش در نزدیکی غزه ملاقات کرد و با قول حمایت از نخستوزیری وی توسط انگلیسیها نظرش را برای بازگشت به ایران جلب کرد.
بعد از این مقالات، سیدضیا به عنوان یکی از کاندیداهای جدی تصدی پست نخستوزیری مورد توجه انگلیسیها قرار گرفت. سرریدی ویلیام بولارد، سفیرکبیر بریتانیا در ایران طی گزارشی به وزارت امور خارجه انگلیس در 24 اکتبر 1941، 2 آبان 1320 مینویسد: «اگر ما شروع به کابینهسازی بکنیم ممکن است نظریات سفارتخانه شوروی کاملاً با ما تفاوت داشته باشد با این وصف ممکن است یافتن یک نخستوزیر فعالتر و ثابت قدمتر از فروغی ضرورت پیدا کند. در حال حاضر نامزد دیگری در این مملکت وجود ندارد. تقیزاده یا سیدضیا ممکن است مناسب باشند ولی اگر معلوم شود هر یک از این دو به وسیله ما به قدرت رسیده است فاتحه آنان خوانده خواهد شد.»
علیرغم همه تلاش انگلیسیها در سال 1320 شرایطی برای بازگشت سیدضیا مهیا نشد و بولارد در دوم فوریه 1942/13 بهمن 1320 در گزارش محرمانه خود به وزارت امور خارجه ضمن برشمردن افرادی همچون تقیزاده، سهیلی، حسین علاء و وثوقالدوله و طرح شرایط آنها برای نخستوزیری و جایگزینی با فروغی مینویسد: «فعلاً سیدضیا طالبی ندارد که بازگشتش را توجیه کند و به نظر میرسد بیشتر ایرانیان او را از یاد بردهاند.» اما انگلیسیها به این سادگی سیدضیا را رها نکرده و همچنان وی را به عنوان گزینهای ارزشمند و قابل تأمل مدنظر داشتند.
بویژه که در این زمان حزب توده دست به فعالیت گستردهای زده بود و همزمان، اوجگیری حس همدلی و همراهی ایرانیان با آلمانیها منافع انگلستان را با خطر مواجه ساخته بود. همین مسائل آنان را واداشت تا روی شخص سیدضیا بیش از پیش
سرمایهگذاری کنند. در 14 آوریل 1942/25 فروردین 1321 بولارد، سفیرکبیر انگلستان در ایران، در نامهای به وزیر کشور بریتانیا مقیم قاهره درباره لزوم بازگشت سیدضیا از او خواست تا در این باره اقدامات لازم را به عمل آورد. در تعقیب نامه بولارد، آدریان هولمن، کاردار سفارت انگلیس در تهران در 30 ژوئن 1942/9تیر 1321 طی نامهای خطاب به هاپکینسون، رئیس دفتر وزیر مقیم قاهره نوشت: «من احساس میکنم که ما باید نزدیکترین تماس ممکن را در مورد مسئله سیدضیا با هم داشته باشیم زیرا ممکن است که او در آیندهای نزدیک ارزش زیادی برای ما پیدا کند. نظر من این است که فعلاً منتظر بمانیم تا موقعیت کابینه فعلی (کابینه سهیلی) کمی بیشتر متزلزل شود. آن گاه خیلی محتاطانه ببینیم که آیا نمی توانیم مشکلاتی را که اکنون بر سر راه بازگشت او موجود است برطرف نماییم؟»
در ژوئیه 1942/شهریور 1321 کلنل جان تیگ، رئیس اینتلیجنس سرویس در فلسطین برای بار دوم در غزه با سیدضیا ملاقات کرد. سیدضیا در این زمان معتقد بود که قادر است با تشکیل سازمانهای چریکی در نقاطی از ایران که تحت اشغال متفقین نیست و او در آن نقاط نفوذی دارد، به مبارزه با عوامل نازیها در ایران بپردازد. سیدضیا به کلنل تیگ پیشنهاد داد که حتی حاضر است برای بحث و بررسی درباره این موضوع به قاهره برود و با مقامات ارشد انگلیس درباره طرح خود گفتگو کند. در این زمان S.O.E یکی از سازمانهای نظامی – امنیتی انگلیس طرحی برای سازماندهی دستههای چریکی در میان ایلات قشقایی و بختیاری در دست بررسی داشت و مایل بود که در صورت امکان از سیدضیا به عنوان رهبر و عامل تشکیلاتی استفاده کند. انگلیسیها نیز ابراز تمایل کردند در صورت اشغال ایران به وسیله آلمانیها از سیدضیا به عنوان رهبر جنبش ایران آزاد استفاده کنند. پیشنهاد بولارد، آلن چارلز ترات، دبیر قسمت شرقی سفارت و نیز رئیس سرویس اطلاعاتی انگلیس (MI-6) که تحت پوشش کاردار سفارت انگلیس در تهران خدمت می کرد، برای مذاکره با سیدضیا مأموریت یافت. مستر ترات در 24 سپتامبر 1942/2مهر 1321 برای مذاکره با سیدضیا و آشنایی با دیدگاههای وی تهران را به مقصد بیتالمقدس ترک کرد. کمیسر عالی انگلیس در فلسطین دستور داشت تا ترتیب ملاقات محرمانه ترات و سیدضیا را بدهد. قبل از این هم انگلیسیها سر و صدای زیادی درباره تشکیل کنفرانس تبلیغات جنگ در بیتالمقدس به راه انداخته بودند و این مسئله پوششی بود تا هدف اصلی مسافرت ترات به بیتالمقدس را مخفی نگه دارند و هدف از این سفر را صرفاً شرکت ترات در آن کنفرانس وانمود کنند.
ترات بعد از ملاقات با سیدضیا به بولارد گزارش داد که؛ «سیدضیا هنوز هم یک ایرانی وطنپرست است و مشتاق انجام خدماتی برای کشور خود میباشد و شدیداً معتقد
است به اینکه کشورش باید با انگلیسیها به هر نحو ممکن همکاری نماید.» بولارد پس از دریافت گزارش ترات درباره ملاقاتش با سیدضیا در 6 اکتبر 1942/14 مهر 1321 طی گزارشی به آنتونی ایدن، وزیر امور خارجه انگلستان نوشت: «این ملاقات برای مقصود ما بسیار مفید و قابل استفاده بوده و باعث شده است تا درباره استفاده از وجود سیدضیا در صورتی که موقعیت ایجاب نماید تصمیم روشن و قاطعی بگیریم.» بولارد در ادامه گزارش خود درباره شرایط اساسی ایران و مشکلات موجود در مورد بازگشت سیدضیا مینویسد: «در صورت سقوط کابینه فعلی ایران (کابینه قوام) ضیاء میتواند کاندیدای رضایتبخشی برای نخستوزیری ایران باشد... بدبختانه این موضوع که کاندیداتوری ضیا برای نخستوزیری مورد قبول شاه و یا سفارت شوروی قرار گیرد مورد تردید است ولی من فکر می کنم با وجود چنین مسئلهای ما باید تمام مشکلات را تا بازگشت قریبالوقوع ضیا به ایران ندیده بگیریم.»
بعد از وقایع شهریور 1320 علاوه بر انگلیسیها، گروهی از رجال سیاسی ایران هم به سیدضیا نامه نوشتند و او را تشویق به بازگشت نمودند چند نفر هم برای دیدار و ترغیب وی برای بازگشت، به فلسطین سفر کردند که مطرحترین آنها مظفر فیروز بود. مظفر فیروز که رضاشاه و خانواده پهلوی را قاتلان پدرش نصرتالدوله فیروز میدانست، سعی داشت تا با آوردن سیدضیا به عنوان کسی که رقیب رضاشاه بود ارکان سلطنت پهلوی را به لرزه اندازد. مظفر فیروز در آذرماه 1321 به غزه رفت و دو هفته مهمان سیدضیا بود. وی در آنجا ترتیب مصاحبهای با سیدضیا را داد. بعد از بازگشتش به تهران مدیران جراید برای چاپ این مصاحبه جنجالی به سوی او هجوم آوردند اما مظفر فیروز به سفارش خود سیدضیا، متن مصاحبه را در اختیار عباس خلیلی، مدیر روزنامه اقدام گذاشت چرا که پیش از کودتای سوم اسفند 1299، عباس خلیلی از همکاران سیدضیا در روزنامه رعد بود. این مصاحبه روز پنجشنبه 8 بهمن 1321 در روزنامه اقدام با تیراژی وسیع چاپ شد. سیدضیا در این مصاحبه درباره اوضاع ایران و خطرهایی که ایران را از نظر سیاسی و جغرافیایی تهدید میکرد و بویژه خطر کمونیسم و راههایی که باید برای رهایی از این خطرات در پیش گرفت، سخن گفته بود. در این روز، روزنامه فروشها در سطح شهر تهران با صدای بلند چاپ و انتشار مصاحبه جنجالی سیدضیاء را به همه اعلام میکردند، مصاحبهای که بیش از همه خشم حزب توده و دولت شوروی را برانگیخت. در این هنگام کم کم مقدمات بازگشت سیدضیا فراهم میشد.
بولارد در چهاردهم فوریه 1943/25 بهمن 1321 در گزارش خود به وزارت امور خارجه مینویسد: «به نظرم میرسد جنبشی به طرفداری از سیدضیا در حال قد برافراشتن
است که در آغاز قابل توجه نبود.»
در این زمان علاوه بر شاه، تعدادی از نمایندگان مجلس، رجال سیاسی مستقل و سفیر شوروی هم به شدت با بازگشت سیدضیا مخالف بودند.
در 14 ژوئن 1943/24 خرداد 1322 به دعوت حزب وطن تجمعی در تهران تشکیل شد که در آن هواداران سیدضیا شرکت کردند و در پایان مراسم قطعنامهای صادر شد که طی آن از سیدضیا خواسته شده بود به ایران بازگردد و قدرت را به دست گیرد. انگلیسیها این گونه با کمک دوستان خود در ایران زمینههای بازگشت سیدضیا به صفحه سیاست را چنان ماهرانه فراهم آوردند که حتی برای شاه و سفیر شوروی هم این شبهه پیش آمده بود که دولت انگلیس در این مورد نقشی نداشته است و سیدضیا به دعوت احزاب و مردم ایران به کشورش بازمیگردد. وزیرمختار امریکا در تهران نیز چندان از موضوع اطلاع نداشت ولی به درستی به نقش انگلیسیها پی برده بود. در اوت 1943/مرداد 1322 وزیرمختار امریکا طی گزارشی به وزارت خارجه امریکا نوشت که دلایل بسیاری او را متقاعد ساخته است که انگلیسیها ضیا را تحریک به بازگشت به ایران نمودهاند.
اما انگلیسیها با همه تلاشی که به خرج دادند در نهایت باز هم افکار عمومی سررشته امور را در دست ایشان میدید چنان که بولارد در خاطرات خود در آستانه بازگشت سیدضیا به ایران میگوید: «موقعی که شنیدم سیدضیا قصد بازگشت به ایران دارد تا بار دیگر به امور سیاسی مشغول شود با خود اندیشیدم که بازگشت او در چنین موقعیتی اصلاً به صلاح نیست زیرا شک نداشتم او به دلیل آنکه از یک کشور تحت قیمومت انگلیس میآید مسلماً هر برنامه سیاسی که در پیش بگیرد همگان ما را به عنوان پشتوانه اقداماتش قلمداد خواهند کرد... به این ترتیب معلوم است که بازگشت سیدضیا به ایران نمیتوانست هیچ ارتباطی با ما داشته باشد.»
در اول تیر 1322، شاه فرمان انتخابات مجلس چهاردهم را صادر کرد و بلافاصله بعد از این بود که گروههای مختلف وارد کارزار انتخاباتی شدند. در این زمان سید علیاکبر موسوی زاده هم بعد از سالها دوری از تحولات سیاسی یزد به میدان آمد. سید علیاکبر موسوی زاده از اواخر دوره قاجار و در جریان انتخابات دوره چهارم (سال 1296) به عنوان یکی از لیدرهای آزادی خواهان در برابر جناح مرتجعین به سرکردگی دکتر هادی طاهری و سیدکاظم جلیلی، وارد رقابتهای سیاسی یزد شده بود. بعدها این رقابت در جریان انتخابات مجلس ششم اوج گرفت. همکاری موسویزاده با فرخی
یزدی در انتشار روزنامههای قیام، طوفان و پیکار و نیز مبارزه با ضد رضاشاه وی را در یزد به چهرهای وجیهالمله تبدیل ساخته بود. بویژه که از مرداد 1321 وی با بر عهده گرفتن ریاست دادگاه محاکمه متهمین شهربانی دوره رضاشاه یعنی افرادی نظیر سرپاس مختاری، پزشک احمدی و قاتلان سیدحسن مدرس و سردار اسعد بختیاری، شهرت و محبوبیتی زایدالوصف یافته بود. در این شرایط، جمعیت آزادیخواهان یزد به وسیله محمد گلشن از تجار مطرح و با محوریت شخص سید علیاکبر موسویزاده تشکیل شد. جمعیت آزادیخواهان یزد که از همان ابتدا در مقابل گروه مرتجعین یعنی باند دکتر طاهری و سید کاظم جلیلی صفآرایی کرده بود با شعار آزادی و رفاه برای جامعه به میدان آمد. این جمعیت با صدور بیانیههایی مردم را به فعالیت سیاسی فراخواند اما در عین حال برای جلوگیری از درگیریهای پیشبینی نشده اعلام کرد که در انتخابات شورای شهرداری که در آن زمان در حال برگزاری بود هیچ دخالتی نخواهد کرد.
موسویزاده از اوایل تیرماه وارد یزد شد و ملاقاتهایی را با برخی تجار و رجال بانفوذ یزد آغاز نمود. در این مدت تقریباً همه مخالفان گروه مرتجعین گرد وی جمع شده بودند. او همچنین یک روز با گروه خود به دیدار آیتالله میرزا سید علیمدرس لب خندقی، مطرحترین روحانی و مجتهد طراز اول یزد رفت. موسویزاده در این دیدار شمهای از طرح و برنامه و اقدامات خود را در دیوان کیفر بیان نمود و همچنین در مورد برنامههای بعدی خود از جمله درباره انتخابات سخنانی گفت. از آنجا که آیتالله لب خندقی همواره از دخالت در امور سیاسی خودداری میکرد در مورد فعالیتها و برنامههای سیاسی موسویزاده اظهارنظری نکرد و در پایان از وی پرسید: «خوب سید علیاکبر بگو ببینم برای دینت چه کردی؟»
در روز چهارشنبه 8 تیرماه 1322 ساعت 7 بعد از ظهر در مسجد امیر چقماق میتینگی از طرف جمعیت آزادیخواهان برگزار شد و موسویزاده با توجه به شرایط جدید حاکم بر فضای کشور به سخنرانی پرداخت و ضمن صحبتهای خود به انتقاد از دولت پرداخت و نیز برنامههای خود را برای حضور در انتخابات بیان کرد.
این میتینگ انتخاباتی با استقبال پرشور مردم یزد روبهرو شد و حتی گروهی از سران مرتجعین هم در آن شرکت داشتند. همچنین متن کامل سخنان موسویزاده که به وسیله عدهای از تندنویسان تهیه شده بود بلافاصله در چاپخانه گلبهار چاپ و در سطح شهر منتشر شد. جالب اینکه به فاصله کوتاهی از پایان این مراسم، تلگرافی از طرف وزارت دادگستری برای موسویزاده، رئیس دیوان کیفر رسید که به محض وصول این تلگراف نامبرده موظف است از یزد حرکت و در تهران خود را به معاونت وزارت دادگستری معرفی کند. در این تلگراف همچنین تأکید شده بود که هیچ عذر و بهانهای
برای تأخیر احتمالی وی در اجرای این دستور پذیرفته نیست. به ناچار موسویزاده همان شب یزد را به سوی تهران ترک کرد و البته بعدها معلوم شد که این تلگراف با اعمال نفوذ شخص دکتر طاهری و به منظور ناکام گذاشتن موسویزاده در رسیدن به اهدافش از طرف وزارت دادگستری به یزد مخابره شده است.
با این همه نه تنها از میزان فعالیتهای جمعیت آزادیخواهان یزد پس از این ماجرا کاسته نشد بلکه گسترش هم یافت به گونهای که جوّ ساکن و یزد بعد از قریب به بیست سال بر هم خورده بود. مستقیم، رئیس پست و تلگراف یزد در 14 تیرماه 1322 طی تلگرافی کوتاه به وزارت پست و تلگراف در تهران اوضاع یزد را چنین گزارش میدهد: «وزارت – اخیراً در یزد کنفرانسهایی داده میشود که موجب تحقیر دولت و منجر به اغتشاش خواهد شد.» چنان که گفته شد در این زمان اختلافات کهنه آزادیخواهان یزد با گروه مرتجعین به سردستگی دکتر طاهری و سید کاظم جلیلی، یادگار اواخر دوره قاجار، از نو احیاء شده بود. احمد صدری، فرماندار یزد به عنوان بالاترین مقام مسئول در یزد هوادار جناح دکتر طاهری و جلیلی بود. صدری در مسیر ممانعت از فعالیتهای موسویزاده و هوادارانش برآمد و علناً میگفت: «من به دستور نمایندگان مجلس (طاهری و جلیلی) پشت این میز نشستهام و نخواهم گذاشت مخالفان این نمایندگی در حوزه مأموریت من نفوذی پیدا کنند.»
رقابتهای سیاسی یزد به عرصه مطبوعات تهران هم کشیده شد و روزنامه اقدام در 16 تیرماه ذیل تیتری با عنوان «سهل ممتنع» نوشت: «کشاکشی در یزد بر پا شده، فرماندار آن دیار بدعتی ایجاد کرده که در هیچ تاریخی نظیری نداشته، ژاندارم و پاسبان مسلح برای انتخاب انجمن شهرداری آماده کرده، به دست یاران وکلاء کنونی کارت دعوت داده، سایرین را محروم نموده که بر اثر رفتار او محترمین شهر به هیجان آمدهاند، تلگرافهای آنان را منتشر نمودیم، این چه وضع انتخابات و چه نحو آزادی و مقصود از این رفتار و فشار چیست؟ بنابراین باید گفت انتخاب سهل و ممتنع است. خوب و بد است. باید خوب را از بد مجزی و مجرد نمود، بدی را باید زدود و بد را باید کشت، در کیش زردشت قتل حشرات واجب آمده برای اینکه مضر کشت و زرع و مفسد زندگانی است، این حشرات موذیه (مرتجعین یزد) که به اندازه فیل و کرگدن ضخیم شدهاند، باید نابود شوند که قتل آنها در نظر خردمندان شریفه دلیر به اندازه حشره تأثیر ندارد، قتل مادی و معنوی ضرورت دارد تا حیات ما از تجاوز آنان مصون شود... آزادی را به ما ذره ذره میدهند ولی حیات ما را خرمن خرمن غارت میکنند. در حریت ما، در زندگانی و سعادت و آسایش این قوم تأمل و مطالعه و تشکیل جلسه و گفتگو و تبادل رأی پرورت دارد. در جنایت و ربودن رمق ملت با سرعت تصمیم میگیرند، در عزل یک فرماندار جانی پرهیزکارند، در نصب یک پرهیزکار احتیاط میکنند! در گذرانیدن
قانون مضر عجول و بیتابند در قانون نافع و مفید مردد و حیرانند!»
در این زمان کمیسیون انتشارات جمعیت آزادیخواهان به شدت فعال بود و علاوه بر پخش اعلامیهها و بیانیههایی که نمایانگر سمت و سو و برنامههای این گروه بود، همواره خلاصهای از ابار یا مطالبی را که روزنامههای تهران در مورد یزد منتشر میکردند به صورت اطلاعیههایی چاپ و در بین مردم منتشر مینمود. از جمله در یکی از اطلاعیههای مزبور آمده بود: «روزنامههای پایتخت درباره نمایندگان یزد چه مینویسند؟ شماره 13 باباشمل... یکی از آل طاهر (دکتر طاهری) و یک نفر همدست او در شرکت بیمه مبلغی به جیب زده و بعداً به چاک زدهاند و یکی از محترمین کرسینشینان مبلغی برای مسکوت ماندن قضیه جور او را کشیده است.
بابا شمل: چیزی که عوض دارد گله ندارد. انشاءالله در انتخابات دوره چهاردهم با همان پولها این یکی جور آن یکی را میکشد و از خجالتش درمیآید.
شماره 35 میهن پرستان: حقه وافور نمایان گردید. دستهایی که با قبضه شمشیر و دسته گرز آشنا بود با چوب وافور مأنوس شد.
شماره 13 باباشمل: هم قطار چه چیز نمایان شد! اسلحهای که در دست بیشتر کرسینشینان و رجال مملکت ماست از همین رقم میباشد که از انبار مهمات مرشد جلیل (سیدکاظم جلیلی) بیرون آمده است و با همین اسلحه است که روزی افراد جور فتح نمایان میکنند.»
تقریباً از نیمه مرداد 1322 فرمانداری یزد آماده برگزاری انتخابات شد. در این زمان بخشنامههای وزارت کشور مبنی بر لزوم تلاش کارمندان دولت در جهت حفظ سلامت انتخابات و جلوگیری از هرگونه عملیات خلاف قانون برای توابع و بخشداریهای یزد فرستاده شد. آنگاه مقدمات شروع انتخابات دوره چهاردهم مجلس در یزد فراهم شد و فرمانداری برای تشکیل انجمن نظارت بر انتخابات و تعیین اعضای اصلی و علیالبدل از طبقات شش گانه دعوت به عمل آورد اما از آنجا که اکثر دعوتشدگان جزء عوامل و بعضاً وابستگان و فامیلهای نزدیک دکتر طاهری و سیدکاظم جلیلی، وکلای یزد بودند این اقدام فرمانداری با مخالفت موسویزاده و هواداران وی روبهرو شد. در نتیجه فعالیت و پیگیریهای جمعیت آزادیخواهان یزد که گاه با مراجعه مستقیم به منزل بسیاری از مدعوین فرمانداری همراه بود در روز موعود، تنها عده کمی از مدعوین در فرمانداری حاضر شدند و در نتیجه فرمانداری مجبور شد مدتی بعد دوباره از همان مدعوین قبلی دعوت به عمل آورد. در نهایت روز 29 مرداد انجمن نظارت تعیین شدند و هیأت مدیره انتخاب و پس از تعیین حوزههای فرعی، آگهی انتخابات که از طرف انجمن نظارت تهیه و چاپ شده بود در شهر و بخشهای
تابعه منتشر شد. معترضین که حامیانی هم در تهران داشتند شروع به فرستادن تلگرافهایی مبنی بر اعمال نفوذهای فرمانداری به نفع دکتر طاهری و جلیلی کردند که در مطبوعات تهران نیز چاپ میشد. در نهایت عدهای از اهالی به نشانه اعتراض به دخالتهای غیرقانونی احمد صدری (فرماندار) در تلگرافخانه تحصن کردند و به وسیله تلگراف علیه صدری اعلام جرم کردند و خواستار تعویض او شدند. کم کم مخالفتها اوج گرفت و دستههایی دو سه هزار نفری در سطح شهر به تظاهرات پرداختند و در نتیجه این اقدامات عوامل و نزدیکان دکتر طاهری و جلیلی که چندی پیش به شدت فعال بودند مرعوب شدند و تا حدودی جو عمومی به نفع موسویزاده برگشت. در این شرایط، وزارت کشور فردی را به نام ساری اصلان به عنوان بازرس و برای رسیدگی به شکایات معترضین روانه یزد کرد. به هنگام ورود او به یزد، جمع معترضین با هدایت و سازماندهی جمعیت آزادیخواهان چندین بار بر ضد دکتر طاهری و جلیلی دست به تظاهرات زدند و خواستار تغییر اعضای انجمن نظارت بر انتخابات شدند که اکثریت آنان با وابستگان این دو نفر بود. در جریان این تظاهرات عدهای هنگام عبور از نزدیکی خانه فرماندار شعارهای «مرده باد فرمانده دستنشانده قانون شکن» و «مرده باد وکلای تحمیلی یزد» سر دادند. ساری اصلان که قبلاً با توصیههای دکتر طاهری و جلیلی روانه یزد شده بود با مشاهده وضع موجود بنای اعتراض به اقدامات غیرقانونی و اعمال نفوذهای صدری را نهاد و در آخرین روز حضورش در یزد جلسه فرمانداری را به حالت قهر و اعتراض ترک گفت و روانه تهران شد.
در 8 شهریور 1322 سید علیاکبر موسویزاده ک در این زمان در کانون توجهات مردم یزد بود و یکی از برندگان انتخابات به حساب میآمد و در ضمن یکی از قضات ارشد دادگستری و رئیس دیوان کیفر هم بود به جرم حمایت از آلمانیها توسط نیروهای انگلیسی دستگیر و به بازداشتگاه متفقین در اراک منتقل شد. بدین ترتیب زمینه برای انتخاب سیدضیا فراهم آمد.
از سوی دیگر سرتیپ قدر، فرمانده لشکر 9 اصفهان، یکی از واحدهای پیاده این لشکر را با تجهیزات کامل و به فرماندهی ستوان وجدانی به بهانه تعقیب اشرار نایین و یزد با حکم مأموریت روانه این ناحیه کرد که چند روز بعد این واحد ارتش برای حفظ انتظامات شهر و در اصل برای مقابله با گروه معترضین در اختیار فرمانداری یزد قرار گرفت. این واحدها علاوه بر گروهان پادگان یزد بودند. با ورود نیروهای ارتش به معرکه، فرمانداری درصدد ارعاب و تهدید مخالفین برآمد به نحوی که عدهای از ایشان یزد را به سوی تهران ترک کردند. عدهای هم انتخابات را تحریم کردند و از سویی با توجه به وضع پیش آمده و نیز جریان دستگیری و بازداشت موسویزاده که 22 ماه
طول کشید، اکثر سران جمعیت آزادیخواهان یزد به جز چند نفر معدود همگی به سوی باند طاهری، جلیلی و سیدضیا کشیده شدند که چند روز بعد وارد بازی شد و با ایشان نه تنها سازش که همراهی و همکاری هم کردند. در این شرایط، از روز شنبه 2 مهر دادن تعرفه و اخذ رأی در حوزههای مرکزی و فرعی آغاز شد و ظاهراً در همین روزها بود که سیدضیا هم روانه کشور شد. در روز رأیگیری عدهای سرباز با مسلسل بر پشت بام مصلای یزد (محل رأیگیری) مستقر شدند و عدهای مسلح هم در اطراف حوزه رأیگیری پاس میدادند و انتخابات تحت شرایط امنیتی و پلیسی برگزار شد.
علاوه بر این آرای یزدیها از سی تا پنجاه ریال خرید و فروش میشد. زمانی که سیدضیا در آستانه ورود به کشور بود، انتخابات یزد تمام شده بود و مشغول شمارش آرا بودند که طبق سنت نانوشته دورههای قبل، دکتر طاهری و سیدکاظم جلیلی در صدر بودند و همچنین به جای محمدحسین نواب، دیگر وکیل یزد در سالهای سلطنت رضاشاه که بعد از شهریور 1320 به جمعیت آزادیخواهان و دار و دسته موسویزاده پیوسته بود، این بار قاسم هراتی، تاجر و ملّاک معروف یزدی به مدد و پشتوانه هزینه کردن مبلغ دو میلیون ریال در رده سوم قرار و مقدار زیادی از آرای وی نیز خوانده شده بود. در این هنگامه نیز سفارت انگلیس در تهران دست به کار شد. چنان که بولارد بعدها در تاریخ 26 فوریه 1944/6اسفند 1322 طی گزارشی به وزارت امور خارجه انگلیس نوشت: «شیوه ما در طول انتخابات هرگز آن نبوده است که با فهرستی از پیش تعیین شده از نمایندگان، با دولت ایران روبهرو شویم، ولی ما همیشه از طریق نخستوزیر و وزیر کشور طرف مشورت قرار گرفتهایم و نظر خودمان را به آنها و کاندیداهایی که مایلاند حداکثر سعی را برای منافع ایران انجام دهند گفتهایم. ما همچنین به مأموران کنسولگریهای خودمان دستور دادهایم که اهالی محلی را به حمایت از کاندیداهای مناسب مترقی و بیشتر محلی تشویق و ترغیب کنند.»
سفارت انگلیس همچنین در دستوری به کنسولگری کرمان، مرکز فعالیت انگلیسیها در جنوب، کنسولگری یزد به نفع سیدضیا وارد عمل شود. از سویی وزارت کشور در تلگراف رمزی به فرمانداری یزد خواستار بیرون آوردن نام سیدضیاء از صندوق انتخابات شد. مقبولالرحمن، نایب کنسول انگلیس در یزد نیز به دنبال قاسم هراتی فرستاد و گفت چون سیدضیا تازه از فلسطین آمده است و بناست بزودی نخستوزیر شود فعلاً لازم است که پایگاه و جاپایی داشته باشد و بدین ترتیب او را راضی کرد که اجازه بدهد سیدضیا در انتخابات نفر سوم شود. ضمن اینکه مقبولالرحمن قول داد که سیدضیا نمایندگی را قبول نمیکند و به محض آماده شدن شرایط برای نخستوزیریاش از نمایندگی استعفا خواهد کرد و قاسم هراتی که نفر چهارم شده
است میتواند به جای سیدضیا وارد مجلس شود. بدین ترتیب با جلب نظر قاسم هراتی آرای او را به نام سیدضیا خواندند. در نتیجه سیدضیا سوم و قاسم هراتی چهارم شد. هم زمان با این وقایع در یزد، سیدضیا از طریق مرز کرمانشاهان (احتمالاً روز 4 یا 5 مهرماه) وارد کشور شد. سیدضیا به سفارش مظفر فیروز در طول زمان برگزاری انتخابات کرمانشاه که اینک تحت اشغال نیروهای انگلیسی بود، وارد این منطقه شد تا هوادارانش که توسط برخی از افراد خانواده بزرگ فرمانفرماییان سازماندهی شده بودند بتوانند ورود پیروزمندانه نخستوزیر آینده کشور را جشن بگیرند. از تهران هم نصرالله و اسدالله رشیدیان برای حمایت مالی و نیز محافظت و همراهی سید ضیا به کرمانشاه رفته بودند. طبق برنامهریزی قبلی، گروهی از اعیان و اشراف و نیز اهالی کرمانشاه به همراه افرادی از خانواده فرمانفرماییان و نیز برادران رشیدیان تا فاصله 32 کیلومتری خارج شهر برای استقبال از سیدضیا رفتند. سیدضیا در این محل سخنرانی کوتاهی ایراد کرد که با تشویق حاضران روبهرو شد. سپس روانه منزل علیرضا خان اعتضادالسلطان برادرزن عبدالحسین میرزا فرمانفرما شد. منوچهر فرمانفرماییان که خود جزء سردستگان مستقبلین بود میگوید:
آن شب سر میز شاه سیدضیا را مردی بینهایت جذبکننده و سخنرانی چنان چیرهدست یافتم که با وجود لکنت زبان آشکارش، همه ما را واداشته بود به دقت به سخنانش گوش دهیم... هنوز دور میز شام ننشسته بودیم که در زدند. خدمتکار وارد شد و تلگرامی را آورد که از نتایج انتخابات آن روز در یزد خبر میداد. با وجود آنکه سیدضیا بیشتر از بیست سال بود که به شهر خودش پانگذاشته بود و حتی اصلاً در کشور حضور نداشت، در صدر فهرست نتایج انتخابات قرار گرفته بود.
با توجه به اینکه کار شمارش آرا در یزد روز نهم مهر به پایان رسید و با در نظر گرفتن خاطرات منوچهر فرمانفرماییان باید گفت حتی پیش از پایان شمارش آرا یعنی در همان روزهای 4 یا 5 مهر بود که پیشاپیش خبر پیروزی سیدضیا را به وی دادند تا با خاطری مطمئن وارد تهران شود. علیرغم نقش روشن انگلیسیها در بازگشت، سپس پیروزی او در انتخابات یزد؛ اما ایشان همچنان اصرار داشتند که در این قضایا هیچ دخالتی نداشته اند. بولارد در خاطرات خود مینویسد:
ما در ایران متهم بودیم که از یکی از سیاستمداران ایرانی به نام سیدضیاءالدین طباطبایی حمایت میکنیم. در حالی که واقعاً چنین نبود ولی برای خنثی کردن و رفع این شبهه نیز کاری از دستمان برنمیآمد.
به هر روی در انتخابات یزد از مجموع 27194 ورقه تعرفه توزیع شده سیدکاظم جلیلی با 25574 رأی اول، دکتر طاهری با 25356 رأی دوم و سیدضیاءالدین
طباطبایی با 21914 رأی سوم و قاسم هراتی هم چهارم شد. پس از پایان مدت قانونی ارائه شکایات، انجمن نظارت بر انتخابات شکایات واصله را که تعداد آن هم کم نبود قانونی ندانست و ضمن تنظیم صورت مجلس و تأیید صحت جریان انتخابات، اعتبارنامههای سه نفر منتخب اول را صادر کرد. پس از پایان جریان انتخابات، فرمانداری یزد اطلاعیه ذیل را برای اطلاع اهالی منتشر کرد:
تاریخ 24/7/22
علامت شیر و خورشید وزارت کشور
اداره فرمانداری یزد
آگهی
طبق ماده 39 انتخابات برای اطلاع اهالی آگهی میشود
جناب آقای سید ضیاءالدین طباطبایی با 21914 رأی
آقای سید کاظم جلیلی با 25574 رأی
آقای دکتر هادی طاهری با 25356 رأی
حائز اکثریت بوده چون قبولی خودشان را به وسیله وزارت کشور اعلام داشتهاند برای نمایندگی دوره چهاردهم قانونگذاری مجلس شورای ملی انتخاب و استوارنامه صادر گردید:
فرماندار یزد - صدری
انتخابات زرتشتیان یزد هم در آبان ماه همان سال برگزار شد و از 1619 رأی مأخوذه رستم گیو با اکثریت 1559 رأی از طرف زرتشتیان یزد برگزیده شد که در حقیقت همین رأی حکم پیروزی رستم گیو در انتخابات زرتشتیان کل کشور را داشت. چرا که یزد با دارا بودن بیشترین تعداد زرتشتی، نقش اصلی را در تحولات سیاسی اجتماعی این اقلیت ایفا میکرد. در کرمان هم رستم گیو از مجموع 749 رأی مأخوذه 739 رأی به دست آورد. در تهران نیز وی از مجموع 354 رأی اخذ شده 319 رأی را به خود اختصاص داد. علاوه بر اینها در شیراز هم فرد مزبور از مجموع 26 رأی اخذ شده 25 رأی داشت و در کل؛ رستم گیو با اکثریت 2642 رأی، که بیش از نیمی از آن را مرهون زرتشتیان یزد بود، به عنوان نماینده زرتشتیان ایران راهی مجلس شد.
سیدضیا در روز 7 مهر 1322 در میان استقبال عدهای از هوادارانش و نیز گروهی از رجال سیاسی و رؤسای ادارات تهران که وی را نخستوزیر بعدی میدانستند وارد
تهران شد. در این روز کاروانی از اتومبیلهای شیک و گران قیمت برای استقبال سیدضیا در تهران به راه افتاد.
خبرگزاری رویتر ضمن اعلام خبر ورود سیدضیا به تهران گفت: «مدتی است که پیشنهادهایی به وی شده که به ایران بازگردد و مقام نخستوزیری را اشغال کند. تمام روزنامهها خبر بازگشت او را به خط درشت نگاشته و به تمجید و تحسین وی پرداخته و برخی نیز نوشته اند که آقای سیدضیاءالدین طباطبایی همواره بین هممیهنان خویش دمکرات تمام عیار بوده و علاقه تام و تمامی نسبت به متفقین دارد.»
سیدضیا در همان روز ورود به تهران ساعت 5/6 عصر به دیدار شاه رفت و در این دیدار دو ساعته به او اطمینان داد که هیچگونه داعیه زمامداری ندارد و تنها به قصد خدمت به کشور و پاسخ به عواطف مردم یزد که او را به نمایندگی برگزیدهاند به تهران بازگشته است. سیدضیا در خانهای مجلل واقع در فیشرآباد از طرف رضا صرافزاده، تاجر معروف یزدی به وی اهدا شده بود، سکونت یافت. این خانه که در و پنجرهها و تمام نمای بیرونی و حتی وسایل داخلی و مبلمان آن هم به رنگ سبز درآمده بود تا ضمن تأکید بر سیادت صاحبخانه به وی نوعی قداست هم بدهد به کاخ سبز یا قصر الخضراء شهرت یافت و از همان روز نخست هر روز دسته دسته مریدان سیدضیا در این خانه به دیدار وی میرفتند و در روز 8 مهرماه، سهیلی نخستوزیر هم به دیدار وی رفت. چه بسا برخی ویژگیهای شخصیتی سیدضیا بود که باعث شد تا گروه زیادی از رجال سیاسی بر گرد وی جمع شوند. چنان که جمالزاده در این باره میگوید: «به اصطلاح فرنگیها، سید تریبون و سر دسته حزب و علمدار حزب خلق شده بود.»
پس از بازگشت سیدضیا بلافاصله حزب توده علیه وی موضع گرفت و میتینگ عظیمی در میدان سنگلج بر ضد او برپا نمود که بین طرفداران سیدضیا و هواداران حزب توده درگیری شدیدی رخ داد. با بازگشت سیدضیا به ایران عده زیادی از جمله تعدادی از تجار و بازرگانان یزدی از قبیل محمد هراتی، رضا صرافزاده و حتی ارباب مهدی یزدی اطراف وی را گرفتند و منابع مالی او و بعدها منابع مالی حزب اراده ملی را تأمین کردند. بر سر تصویب اعتبارنامه سیدضیا هم از همان ابتدا درگیریهایی بین طرفین ایجاد شد. در 7 دی ماه سهیلی، نخستوزیر در اطلاعیهای اعلام کرد که مجلس چهاردهم اول بهمن افتتاح خواهد شد. اما برای این کار موانع عمدهای بود چرا که شمارش آرای تهران هنوز تمام نشده و از سویی انتخابات تبریز هم به علت پارهای مشکلات از جمله شبهه تقلب از آذرماه به حالت تعلیق درآمده بود.
در این شرایط عدهای از نمایندگان عمدتاً هوادار سیاست انگلیس در ایران درصدد بودند که دکتر هادی طاهری، وکیل یزد را به ریاست مجلس انتخاب کنند و تا قبل از
حضور وکلای تهران که تعدادی چهرههای ملی و مخالف انگلیس هم در میانشان بود و نیز وکلای آذربایجان که گمان میرفت تعدادی از آنها عضو حزب توده باشند، اعتبارنامههای خود و بویژه اعتبارنامه سیدضیا را تصویب کنند. در برخی مجامع سیاسی چنین شایع شده بود که نمایندگان مذکور میخواهند اعتبارنامه تعدادی از وکلای تودهای را رد کنند و زمام مجلس را به دست سیدضیا بسپارند. همین مسئله باعث نگرانی شاه، برخی سیاستمدارانی که در زمان نخستوزیری سیدضیا به دستور وی بازداشت شده بودند و نیز هول و هراس سفیر شوروی و حزب توده شده بود. از این رو تعدادی از وکلای تودهای به بهانه مسافرت، از تهران خارج شدند تا مجلس را از اکثریت بیندازند. در نتیجه افتتاح مجلس به اسفندماه موکول شد.
در این میان شمارش آرای تهران در 15 بهمن ماه پایان یافت و دکتر محمد مصدق یکی از مخالفان سیدضیا در صدر فهرست تهران جای گرفت. در 6 اسفند مجلس گشایش یافت و پرونده انتخابات یزد برای بررسی به شعبه سوم مجلس رفت که پس از رسیدگی، این شعبه شکایات واصله به روند انتخابات یزد را غیرقانونی دانست و صحت آن را تأیید کرد.
اعتبارنامههای دکتر طاهری، سید کاظم جلیلی و رستم گیو در روز یکشنبه 14 اسفند 1322 مطرح و با اکثریت آرا تصویب شد؛ اما به هنگام طرح اعتبارنامه سیدضیا، کسانی چون تقی فداکار و دکتر رضا رادمنش از طرف فراکسیون حزب توده و نیز دکتر مصدق مخالفت خود را با آن اعلام کردند که بدین ترتیب طرح اعتبارنامه سیدضیا به جلسات بعد موکول شد. لازم به ذکر است پیش از این جمع کثیری از مخالفان سیدضیا به دکتر مصدق متوسل شده بودند و از جمله تعدادی از جوانان و دانشجویان یزدی مقیم تهران ضمن شرح جریانات انتخابات یزد مدارکی را مبنی بر تقلب و چگونگی اعلام نام سیدضیاء به وی عرضه کردند و ضمن شرحی از اجحافات وکلای تحمیلی یزد، خواستار مخالفت با اعتبارنامه سیدضیا شده بودند.
روزنامه رهبر ارگان رسمی حزب توده هم در روز 14 اسفند، همان روزی که بنا بود اعتبارنامه سیدضیا در مجلس مطرح شود، تیتر اصلی خود را چنین انتخاب کرد: «بزرگترین ننگ تاریخ در دوره دمکراسی وکالت سیدضیا است.»
در طی این مدت انگلیسیها به شدت نگران مخالفت با اعتبارنامه سیدضیا در مجلس بودند. بولارد در 21 ژانویه 1944/30 دی 1322 طی گزارشی مینویسد: «اعتبارنامه نمایندگان به وسیله کل مجلس مورد بررسی قرار میگیرد و اگر این کار جدی گرفته میشد عده بسیار معدودی بر جای می ماند، ولی امر محتمل این است که آنها با یکدیگر تبانی میکنند که چیزی نگویند هر چند میشنوم مقامات بیشتر نگران رد اعتبارنامه مردی (سیدضیا)
هستند که گفته میشود هم درستکار است و هم لایق و نترس. مردی که در ایران حکم سیمرغ و کیمیا را دارد و احتمالاً موی دماغ جماعت راحتطلب قدیمی خواهد شد.
در جلسه سهشنبه 16 اسفند 1322 مجلس شورای ملی، دکتر مصدق ابتدا از رادمنش و فداکار خواست شکایت خود را پس بگیرند تا مخالفت وی با سیدضیا به حزب توده نسبت داده نشود. همچنین مصدق گفت دفاع از وطن واجب کفایی است و هنگامی که یک نفر داوطلب شد تکلیف از دیگران ساقط میشود. بدین ترتیب دکتر مصدق یک تنه به مخالفت با سیدضیا برخاست. مصدق ضمن نطق خود حقایقی را پیرامون وابستگی سیدضیا به انگلستان و نیز نقش غیرقابل انکار وی در کودتای سوم اسفند 1299 بیان کرد. سپس نحوه انتخاب او را از یزد زیرسئوال برد و گفت: «اهالی یزد که کاغذ و تلگراف تا آنجا چند روز لااقل میرسد از ورود آقا چطور مستحضر شدند و آقا را که بعد از 22 سال نسیاً منسیاً بوده از روی چه نظر انتخاب نمودند؟ فقط یزدی بودن که برای مدرک انتخاب کافی نیست. من اهل آشتیان هستم و از آشتیان یک رأی هم ندارم. از خواص آقا شنیده شد که دو میلیون تومان اهالی یزد برای تشکیلات حزبی آقا دادهاند. یزدیها هم این تمول را از کجا آوردهاند و این سخاوت محیرالعقول را برای چه به خرج دادهاند؟»
ادامه نطق مصدق به روز بعد موکول شد و او در ادامه صحبتهایش ضمن ذکر سابقه سیدضیا وی را دارای مأموریت جدیدی دانست و گفت: «طرز ورود آقا بعد از 22 سال به ایران و اینکه فوراًٍ از یزد انتخاب شدند ثابت میکند که آقا باز هم برای کاری مأمور هستند. بسیار جای تأسف است که وعدههای سهیلی و تدین راجع به عدم دخالت در انتخابات لباس عمل نپوشید. در هر کجا هم که تحت نفوذ واقع نشدند انتقادات بسیار نمودند و ناموس مملکت را به باد دادند. ای کاش این قبیل اشخاص یک روز اگر میشد شاگرد دبستان سید یزدی بودند. شخص متوفی نقل میکرد که در زمان صدارت حاج میرزا حسین خان سپهسالار به امر ناصرالدین شاه کسی را میبردند بکشند در جواب سئوال سپهسالار گفتند که سید یزدی سارق است که از خانه ظهیرالدوله اشیاء مهمی سرقت کرده است. سپهسالار او را خواست و گفت که چون تو اولاد رسولی توبه کن تا نزد شاه از تو شفاعت کنم. سید یزدی گفت من دزدم ولی راستگو و صدیقم و تاکنون با کسی عهدی ننمودهام که از آن تخلف نمایم من از مرگ هراسی ندارم من میخواهم کشته شوم و کسی را به دروغ امیدوار نکنم، من به درستی و راستی ایمان دارم و خود را فدای عقیده مینمایم من نمیتوانم عهدی ببندم که به عهد وفا ننمایم. هر قدر سپهسالار اصرار نمود اظهار ندامت نکرد. ای کاش میگفت گوش دروغگو را باید برید تا صورتاً هم مصداق حقیقی و من یشابه أبه فما ظلم باشد.»
مصدق صلاحیت سیدضیا را برای نمایندگی مجلس رد کرد و او را جاده صاف کن
دیکتاتوری عهد رضاخان دانست. بعد از پایان نطق دکتر مصدق، نقابت یکی از نمایندگان مجلس به دفاع از سیدضیا پرداخت و برخی اقدامات کابینه سیدضیا مثل اولین قرارداد با دولت شوروی، الغای کاپیتولاسیون و... را برشمرد. نقابت در مورد حمایت یزدیها و پولی که توسط برخی از آنها برای سیدضیا خرج شده بود در جواب دکتر مصدق گفت: «فرمودند یزدیها این تمول را از کجا آوردهاند که با هم در امور مالی کمک بکنند. بنده تصور نمیکنم که اینها محتاج به جواب باشد فقط این را باید عرض کنم، البته شهر یزد و کرمان یا جای دیگر با داشتن زراعت و تجارت، مخصوصاً یزدیها که فوقالعاده در هوش و ذکاوت و پشت کار و همه چیز معروف هستند البته میتوانند نسبت به یک کسی که عقیده دارند ثروتی جمعآوری کنند.»
پس از آن سیدضیا به دفاع از خود پراخت و ضمن شرح سوابق خود در صدر مشروطیت گفت: «پس از ورود من به ایران، در تهران شنیدم اهالی یزد مرا به سمت وکالت مجلس شورای ملی انتخاب کردهاند. تعجب کردم زیرا چنانچه عرض کردم قصد اشغال مقاماتی را نداشتم. گفتم بعد از 23 سال میروم ایران مملکت محنتزده خود را ببینم اگر توانستم خدمتی میکنم اگر نتوانستم خدمتی بکنم یا در ایران میمانم یا چنانچه 23 سال از این مملکت دور بودم باز هم مراجعت میکنم، خبر وکالت بنده از یزد مرا تکان داد و نمیخواستم قبول کنم زیرا به کسی ننوشته بودم و از هیچ یک از رفقا و دوستان خودم یا اهالی یزد تقاضا نکرده بودم در همین حال دچار یک محذوری شدم و آن این بود که 32 سال قبل اهالی یزد پدر مرا به سمت وکالت مجلس شورای ملی انتخاب کردند. 24 سال پیش هم خود من وکیل شدم که وقایع کودتا پیش آمد. این مرتبه سوم بود، اخلاقاً نمیتوانستم به اهالی یزد بگویم که من شانه خود را از زیر بار مسئولیت خالی میکنم. اصرار اهالی یزد و تلگرافات متولی که به من مخابره کردند و اصرار دوستان باعث شد که من وکالت را قبول کنم.»
همچنین سیدضیا خود را از کلیه اقدامات انجام شده در دوره سلطنت پهلوی مبرّا دانست و گفت من در تمام این مدت در خارج از کشور بودم. علاوه بر این درباره کودتای سوم اسفند 1299 با انکار نقش انگلیسیها خطاب به مصدق گفت: «خیر آقا! این کودتای انگلیسی نبود، انگلیسیها پیشبین هستند – انگلیسیها سیاست سه ماهه ندارند – اگر انگلستان میخواست سیاست سه ماهه داشته باشد کار انگلستان چند قرن پیش مثل کار امروز ما شده بود. نه خیر، این یک کودتای انگلیسی نبود. (دکتر مصدق: پس چه بود؟) فداکاری سیدضیاءالدین بود. حال این اقرارات من شما را قانع نکرد حقایق دیگری هست که نگفتم و نمیگویم. اگر میخواهید بدانید محکمه علیای عدالت ملی را تشکیل دهید من برای محاکمه حاضر هستم. من مسئولیت مسبب بودن وقایع سوم حوت را به عهده میگیرم.»
پس از رأیگیری مخفی از 86 نفر عده حاضرین 57 نفر به اعتبارنامه سیدضیا رأی
مثبت دادند و اعتبارنامه وی با اکثریت او را واداشت تا بعد از تصویب اعتبارنامه وی با اکثریت آرا تأیید شد. دمکراتمنشی دکتر مصدق او را واداشت تا بعد از تصویب اعتبارنامه سیدضیا به عنوان نخستین فرد با او روبوسی کرد و به او تبریک گفت. هر چند که به ظاهر بحث نمایندگی سیدضیا در مجامع داخلی ایران پایان یافت اما درگیری بین انگلستان و شوروی در این مورد همچنان ادامه داشت. بولارد در 18 فوریه 1945/29بهمن 1323 خطاب به سفیرکبیر شوروی در ایران که سیدضیا را عامل بریتانیا میدانست نوشت: «در ایران که ایرانی نمیتواند آب بخورد بدون آنکه متهم نشود تحت نفوذ انگلیس یا روس یا امریکا یا قدرت خارجی دیگر عمل میکند، اغلب گفته میشود دولت انگلستان سیدضیا را به ایران آورد. از قضا این اتهام نادرست است.» بدین ترتیب با انتخاب سیدضیا از یزد، صفآرایی شمال و جنوب در کشور پدید آمد.
اسناد و دیدگاهها (حزب توده ایران از آغاز پیدایی تا انقلاب بهمن 1357)، بی جا، حزب توده، 1360.
بولارد، ریدر ویلیام، خاطرات سرریدر ویلیام بولارد، سفیرکبیر انگلستان در ایران (نامههای خصوصی و گزارشهای محرمانه)، ترجمه غلامحسین میرزا صالح، چ دوم، تهران، طرح نو، 1378.
بولارد، ریدر – کلارمونت، اسکراین، شترها باید بروند، ترجمه حسین ابوترابیان، تهران، نشر نو، 1362.
تشکری بافقی، علیاکبر، مشروطیت در یزد، تهران، مرکز یزدشناسی، 1377.
جامی، گذشته چراغ راه آینده است، ویرایش دوم، تهران، ققنوس، 1377.
جمالزاده، سید محمدعلی، خاطرات سید محمدعلی جمالزاده، به کوشش ایرج افشار و علی دهباشی، تهران، شهاب ثاقب، سخن، 1378.
ذوقی، ایرج، ایران و قدرتهای بزرگ در جنگ جهانی دوم، تهران، پاژنگ، 1367.
رسولیپور، مرتضی، نگاهی از درون (خاطرات سیاسی دکتر جواد صدر)، تهران، علم، 1381.
سیف پور فاطمی، نصرالله، گزند روزگار، تهران، شیرازه، 1379.
شجیعی، زهرا، نمایندگان مجلس شورای ملی در بیست و یک دوره قانونگذاری، تهران، دانشگاه تهران، مؤسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی، 1344.
صفایی، ابراهیم، پنجاه خاطره از پنجاه سال، تهران، بینا، 1371.
صفایی، ابراهیم، خاطرههای تاریخی، تهران، کتاب سرا، 1368.
فرمانفرماییان، منوچهر، خون و نفت (خاطرات یک شاهزاده ایرانی)، ترجمه مهدی حقیقت خواه، تهران، ققنوس، 1377.
کیاستوان، حسین، سیاست موازنه منفی در مجلس چهاردهم، چ دوم، بیجا، مصدق، 1355.
گلشن، جلال، یزد دیروز، قم، صحیفه خرد، 1384.
مجموعه اسناد یزد، ج سوم، یزد، بنیاد ریحانهالرسول، 1380.
مکی، حسین، تاریخ بیست ساله ایران، ج هشتم، چ اول، تهران، علمی، 1364.
موسویزاده، جهانگیر، محاکمه (رضاشاه در برابر تاریخ)، ج دوم، تهران، موسویزاده، 1380.
مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، ظهور و سقوط سلطنت پهلوی (جستارهایی از تاریخ معاصر ایران)، ج دوم، چ هفتم، تهران، اطلاعات، 1374.
میرحسینی، محمدحسن، خاطرات سعیدی فیروزآبادی، یزد، دانشگاه یزد، 1383.
اندرمانی زاده، جلال، اسنادی از انتخابات در ایران (عصر قاجار و پهلوی)، مجله تاریخ معاصر ایران، سال سوم، شماره 12، زمستان 1378.
مکی، حسین، انتخابات آزاد یزد! دکتر طاهری و سیدکاظم و سید ضیاءالدین چگونه انتخاب شدند؟، روزنامه رهبر، سال اول، شماره 145، مورخ 24/7/1322.
هاشمزاده محمدیه، عباس، آقا سیدعلی علوی یزدی و انقلاب مشروطه، کاوشنامه علوم انسانی دانشگاه یزد، شماره اول، پاییز و زمستان 1379.
روزنامه اقدام، شماره 166، مورخ 8/11/1321
روزنامه اقدام، شماره 257، مورخ 16/4/1322
روزنامه رهبر یزد، سال اول، شماره 10، مورخ 11/7/1325
روزنامه رهبر، سال اول، شماره 142، مورخ 20/7/1322
روزنامه رهبر، سال دوم، شماره 238، مورخ 14/12/1322
مذاکرات مجلس دوره چهاردهم، مورخ 14/12/1322
مذاکرات مجلس دوره چهاردهم، مورخ 16/12/1322
مذاکرات مجلس دوره چهاردهم، مورخ 17/12/1322
آرشیو سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران
آرشیو سازمان اسناد ملی یزد
آرشیو شفاهی سازمان اسناد ملی یزد: مصاحبه با بمانعلی حُسنی (روزنامهنگار و فعال سیاسی یزد در دهههای بیست و سی)
مصاحبه با حسین بشارت (از مطلعین تاریخ و تحولات سیاسی یزد)
آقا هاشمزاده محمدیه، عباس، «آقا سیدعلی علوی یزدی و انقلاب مشروطه»، کاوش نامه علوم انسانی دانشگاه یزد، شماره اول، پاییز و زمستان 1379، صص 5 و 104.
تشکری بافقی، علیاکبر، مشروطیت در یزد، تهران، مرکز یزدشناسی، 1377، ص 130.
جمالزاده، سید محمدعلی، خاطرات سید محمدعلی جمالزاده، به کوشش ایرج افشار و علی دهباشی، تهران، شهاب ثاقب، سخن، 1378، صص 6 و 235.
همان، صص 5-243.
هاشمزاده محمدیه، عباس، زندگانی سیاسی و آثار سیدضیاءالدین طباطبایی یزدی، پایاننامه کارشناسی ارشد، گروه تاریخ دانشگاه فردوسی مشهد، 70-1369، صص 9 و 208.
خاطرات جمالزاده، صص 8 و 247.
زندگانی سیاسی و آثار سیدضیاء، صص 2 و 211.
رسولیپور، مرتضی، نگاهی از درون (خاطرات سیاسی دکتر جواد صدر)، تهران،علم، 1381، صص 169 و 170.
مکی، حسین، تاریخ بیست ساله ایران، ج هشتم، چ اول، تهران، علمی، 1364، ص 107.
فردوست، حسین، ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، ج دوم، چ هفتم، اطلاعات، 1374، ص 48.
ذوقی، ایرج، ایران و قدرتهای بزرگ در جنگ جهانی دوم، تهران، پاژنگ، 1367، ص 92.
بولارد، ریدر ویلیام، خاطرات سرریدر بولارد، سفیرکبیر انگلستان در ایران، ترجمه میرزا صالح،چ دوم، تهران، طرح نو، 1378، ص 140.
همان، ص 172.
ایران و قدرتهای بزرگ در جنگ جهانی دوم، ص 93.
ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، ص 47.
ایران و قدرتهای بزرگ...، ص 94.
همان، ص 95.
صفایی، ابراهیم، پنجاه خاطره از پنجاه سال، تهران، بینا، 1371، ص 129.
روزنامه اقدام، شماره 166، 18/11/1321.
خاطرات بولارد، ص 248.
ایران و قدرتهای بزرگ، ص 92.
همان، ص 96.
بولارد، ریدر، اسکراین کلارمونت، شترها باید بروند، ترجمه ابوترابیان، تهران، نشر نو، 1362، ص 110.
مشروطیت در یزد، ص 128.
آرشیو شفاهی سازمان اسناد ملی یزد، مصاحبه با بمانعلی حسنی
یزد، بنیاد ریحانهالرسول، 1380.سند شماره 8
گلشن، جلال، یزد دیروز، قم، صحیفه فرد، 1384، ص 297.
مجموعه اسناد یزد، ج 3، یزد، بنیاد ریحانهالرسول، 1380، سند شماره 8
یزد دیروز، صص 8 و 297.
آرشیو سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران سند شماره 310 25/4/9/3
روزنامه رهبر یزد، شماره 10، ص 3.
روزنامه اقدام، شماره 257
مجموعه اسناد یزد، ج 3، شماره 14.
آرشیو سازمان اسناد ملی یزد، سند شماره 22919، 33
آرشیو سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران، سند شماره 293 1/109/44
روزنامه رهبر، شماره 145، ص 2.
موسویزاده، جهانگیر، محاکمه (رضاشاه در برابر تاریخ)، ج دوم، تهران، موسویزاده، 1380، ص 1191.
موسویزاده، 1380، ج 2، ص 1191.
اسناد و دیدگاهها، ص 59.
روزنامه رهبر، شماره 145، ص 2.
همان، 142، ص 2.
میرحسینی، محمدحسن، خاطرات سعیدی فیروزآبادی، یزد، دانشگاه یزد، 1383، ص 26.
خاطرات بولارد، ص 342.
کنسولگری یزد تابع کنسولگری کرمان بود.
خاطرات سعیدی فیروزآبادی، ص 26.
مصاحبه با حسین بشارت، از مطلعین تاریخ تحولات سیاسی یزد.
فرمانفرماییان، منوچهر، خون و نفت، ترجمه مهدی حقیقتخواه، تهران، ققنوس، 1377، صص 5 و 184.
شترها باید بروند، ص 109.
مذاکرات مجلس دوره چهاردهم، مورخ 14/12/1322، ص 10.
آرشیو سازمان اسناد ملی یزد، سند شماره 3947
مذاکرات مجلس دوره چهاردهم، مورخ 14/12/1322، ص 15.
اسناد و دیدگاهها، ص 58.
جامی، گذشته چراغ راه آینده، ویرایش دوم، تهران، ققنوس، 1377، ص 175.
صفایی، ابراهیم، خاطرههای تاریخی، تهران، کتابسرا، 1368، صص 8 و 217.
خاطرات جمالزاده، ص 249.
جامی، 1377، ص 175.
سیفپور فاطمی، نصرالله، گزند روزگار، تهران، شیراز، 1379، ص 308.
خاطرات بولارد، ص 331.
اندرمانیزاده، جلال، «اسنادی از انتخابات در ایران (عصر قاجار و پهلوی)، مجله تاریخ معاصر ایران، سال سوم، شماره 12، زمستان 1378، ص 208.
مذاکرات مجلس دوره چهاردهم، مورخ 14/12/1322، ص 13 11.
همان، ص 13.
خاطرات سعیدی فیروزآبادی، ص 26.
روزنامه رهبر، شماره 238، ص 1.
خاطرات بولارد، ص 332.
مذاکرات مجلس دوره چهاردهم، مورخ 16/12/1322، ص 34.
مذاکرات مجلس دوره چهاردهم، مورخ 17/12/1322، ص 40.
همان، ص 44.
همان، صص 7 و 46.
کی استوان، حسین، سیاست موازنه منفی در مجلس چهاردهم، چاپ دوم، بیجا، مصدق، 1355، صص 1 و50.
مذاکرات مجلس دوره چهاردهم، مورخ 17/12/1322، ص 85.
خاطرات بولارد، ص 379.
غلامعلی زارع
از ویژگیهای شعر فارسی در دوران معاصر، گرایش هدفمند و آگاهانه به جامعه و سیاست بوده است. این خود از تفاوتهای آشکار شعر معاصر با شعر کلاسیک ایران است که در دوران معاصر با مداخلات کشورهای استعماری مواجه بوده است.
چند و چون حضور استعمار در ایران، به ویژه در قرن بیستم میلادی از موضوعات پردامنه تاریخ معاصر ایران و نقش دولت استعماری انگلیس در این میان به دلیل مداخلات بیانقطاع و گسترده، چشمگیرتر است.
حضور مداخلهجویانه استعمار مخصوصاً دولت استعماری انگلیس، از مسائل مهم و مؤثر اجتماعی بوده است که علیرغم گستردگی و پیچیدگی آن، هیچگاه پذیرفته نشد.
بر پایه گرایش شعر معاصر فارسی به اجتماع، بسیاری از مسائل تاریخی را به خوبی میتوان در شعر این دوران پیگیری کرد. به واقع میان تاریخ معاصر ایران با شعر این دوره، ارتباطی تنگاتنگ وجود دارد. از این رو به بررسی، تبیین و تحلیل مداخلات دولتهای استعماری، به ویژه دولت استعماری انگلیس و مقاومت علیه این مداخلات میپردازیم تا ضمن دریافت علل و انگیزههای این مقاومتها از منظر شعر و شاعران و آشنایی بیشتر با استعمار، عاطفه، احساس و ادراک ایرانیان را نیز درباره استعمار انگلیس بیشتر بشناسیم.
چنانکه اشاره شد، یکی از شاخصههای مهم تاریخ معاصر ایران، تأثیر دخالتهای دولتهای استعماری در آن است که عمدتاً نیز برای دستیابی بیشتر به مطامع خود، با همدیگر در رقابت بودند و رقابت میان انگلیس و روسیه تزاری یکی از آنهاست.
در سال 1907م یعنی حدود یک سال پس از اعلان مشروطیت، دولت انگلیس از
اوضاع آشفته ایران سوءاستفاده نموده، برای مقابله با آلمان که در آن هنگام به رقیبی سرسخت برای دولتهای بزرگ اروپا تبدیل شده بود با دولت تزاری روس متحد شد و در پی آن توافقنامه معروف به 1907م را با آن دولت منعقد ساخت. در پی انتشار مفاد قرارداد که عملاً در حکم الغای استقلال ایران بود، در سراسر کشور، علیه آن اعتراض شد و گذشته از مجلس شورای ملی، دولت وقت هم، آن را به رسمیت نشناخت. این رخداد از چشم شاعران این دوره به دور نماند. آنان به انگیزه میهندوستی، به نکوهش مداخلات استعماری پرداختند و اشعاری در این زمینه سرودند. ایرج میرزا انعقاد این قرارداد را از غفلت بزرگان کشور دانسته، نسبت بدان هشدار میدهد:
گویند که انگلیس با روس
کاندر پلتیک هم در ایران
افسوس که کافیان این ملک
کز صلح میان گربه و موشعهدی کردست تازه امسال
زین پس نکند هیچ اهمال
بنشسته و فارغند از این حال
بر باد رود دکان بقال
ادیبالممالک این قرارداد را سازش گربه و موش علیه خیک پنیر بقال بیخرد، تلقی کرده است:
گربه و موش به هم ساختهاند ای بقال
میتوان چاره این درد گران کرد ولیوای بر خیک پنیر و سبد میوه تو
خرد و هوش ندارد سر کالیوه تو
و یکی دیگر از شاعران این عصر در اعتراض بدان گفت :
ملک جم تقسیم شد ما بین روس و انگلیس
آن یکی خونخوار و این دیگر از آن خونخوارتر
برای مثال ملکالشعرای بهار با سرودن «ترجیعبند وطنیه» هشدار میدهد که «وطن در خطر است» و از هموطنان خود میخواهد که علیه دشمنان متحد باشند و با اشاره به مفاد همین قرارداد میگوید:
رقبا را به هم امروز سر صلحوصفاست
کس نگوید زشما خانه من در خطر استآری این صلح و صفاشان زپی ذلّت ماست
ای وطنخواهان زنهار وطن در خطر است
او با تأثر از این قرارداد، قصیده «پیام به وزیر خارجه انگلستان» را نیز سرود و در آن وزیر خارجه انگلستان را چنین به باد انتقاد گرفت:
تو بدین دانش، افسوس که چون بیخردان
به لجاج و به غرض کردی کاری که بدوکردی آن کار که جز افسوس از وی نبری
طعنه راند عرب دشتی و ترک تتری
تحمیل قرارداد 1915م، برابر با 1294 شمسی نیز اوج مداخلات استعماری بود.
این قرارداد حیثیت و استقلالی برای ایران باقی نگذاشت. در طی این قرارداد، دولت انگلیس با دولت روس، امور مالی ایران را هم زیر نظر گرفتند. بهار در قصیده «خیانت»، عاملان خارجی و داخلی این قرارداد را سرزنش میکند و بر رئیس کابینه به دلیل امضای این قرارداد لعنت میفرستد. او این قرارداد را موجب «ذلت و اسارت قوم و وطن» میشمارد.
گویند سپهدار داده خط
قوم و وطن خود کند ذلیل
بخشد وطن خود به رایگانلعنت به خط پرمخافتش
وانگاه بخندد بر ذلتش
وانگاه گریزد زِ خشیتش
قرارداد 1919م برابر با 1298 شمسی، هنگام نخستوزیری حسن وثوقالدوله بسته شد. دولت استعماری انگلیس میکوشید با انعقاد این قرارداد شش مادهای سلطه عملی خود را بر تمام ایران رسمیت بخشد. به موجب این قرارداد دو رکن اعظم کشور، یعنی ارتش و دارایی، تحتنظر مستشاران انگلیسی قرار میگرفت. و به تعبیر «عشقی» ایران مستملک انگلیس میشد:
صلاح این طور میداند که ایران شود مستملکاتی ز انگلستان
میرزاده عشقی با تأثر از عشق صمیمانهاش به وطن از این واقعه به درد نالید که حاکی از حساسیت، غیرت و از طرفی هوشیاریاش بود. عشقی این قرارداد را «معامله فروش ایران» شمرد و اشعار بسیاری در مخالفت با آن سرود. او در یکی از این اشعار برای ایران مرثیهسرایی میکند. زیرا میبیند که «گرگهای انگلوساکسون»، «خوانی اندر ملک ما از خون خلق آراستهاند.» او در قصیده «عشق وطن» مبنای مخالفت و ستیز خود را با این قرارداد استعماری، «وطندوستی» میداند و چنین میسراید:
خاکم به سر زغصه به سر خاک اگر کنم
آوخ کلاه نیست وطن تا که از سرم
عشقت نه سرسری است که از سر بهدر شود
عشق تو در وجودم و مهر تو در دلمخاک وطن که رفت چه خاکی به سر کنم
برداشته فکر کلاه دگر کنم
مهرت نه عارضی است که جای دگر کنم
با شیر اندرون شد و با جان به در کنم
از دیگر شاعرانی که این قرارداد را سخت به باد انتقاد گرفت، فرخی یزدی بود. او وثوقالدوله را عامل ویرانی ایران دانست و از مردم خواست تا همتی کنند و مانع پذیرش این قرارداد از سوی دولتمردان شوند:
داد که دستور دیو خوی ز بیداد
داد قراری که بیقراری ملت
همتی ای ملت سلاله قارنکشور جم را به باد بیهنری داد
زان به فلک میرسد ز لوله و داد...
غیرتی ای مردم بهره گشواد
در جنگ جهانی اول هم، ایران بینصیب از سیاستهای استعماری، از جمله انگلیس
نماند. با آنکه بیطرفی خود را نسبت به طرفهای درگیر در جنگ اعلام کرده بود، بهار با تأثر از پیامدهای شوم این جنگ که ایران را به «ویرانهای بیبها» تبدیل کرده بود، با حالتی «آشفته و نژند» لب به انتقاد میگشاید و خطاب به احمدشاه میگوید:
در کشور تو اجنبیان را
بیدادها کنند و کسی را
هر سو سپه کشند و رعیتکار جز انقلاب و فتن نیست
یک دم مجال داد زدن نیست
ایمن به دشت و کوه و دمن نیست
مداخلات وقیحانه دولت استعماری انگلیس چنان عرصه را بر ایرانیان میهندوست تنگ کرده بود که حاضر بودند برای رهایی از آن به هر دستاویزی اگرچه سست چنگ زنند. حتی آلمان دوستی شاعرانی همچون ادیب پیشاوری، وحید دستگردی، میرزا محمود غنیزاده و حتی ملکالشعرای بهار، عمدتاً نوعی مبارزه علیه استعمارگران روسی و انگلیسی بود.
در عصر رضاشاه نیز مداخلات دولتهای استعماری از جمله دولت انگلیس در ایران ادامه داشت و یکی از مسائل مندرج در شعر این دوره است. البته شیوه سلطه و دخالت دول استعماری، به ویژه انگلیس در این دوره نسبت به دوره پیش دگرگون شد. در پی دگرگونی اوضاع جهانی و برپایی نهضتهای آزادیبخش در نقاط مختلف جهان، به خصوص انقلاب 1917 در روسیه، ادامه سلطه استعماری به شکل گذشته، برای استعمارگران مشکل مینمود. راحتترین راه برای حفظ سلطه و استمرار آن، حضور غیرمستقیم و پنهان از طریق افرادی بود که مانع اهداف استعماری آنان نباشند و کودتای 1299 شمسی متأثر از چنین رویکردی بود. با وجود این هرگاه منافع استعماری ایجاب میکرد، از دخالت مستقیم و حتی اشغال نظامی هم، ابا نداشتند و قرارداد نفتی معروف به امتیاز دارسی نیز هجوم نظامی متفقین به ایران در پایان این دوره از مصادیق بارز آن است و طبعاً این تاخت و تازها برای ایرانیان غیرتمند قابل پذیرش نبود و شاعران وطندوست این دوره علیرغم تمایل استبداد حاکم، بخشی از این ناخشنودیها را در شعر خویش، گزارش کردند. برای مثال اسماعیل فراهانی در شعری کوتاه اوضاع ایران را در آن هنگام چنین توصیف میکند:
طرفه ایران بین که ماند از فرط غفلت بیطرف
تا شدند از هر طرف همسایگان با وی طرف
تا کنند این بیطرف را با طرفداران طرف
انگلیس از یک طرف بگرفت و روس از یک طرف
محمدتقی بهار مردم را به هوشیاری در برابر دولتهای استعماری و حتی در صورت لزوم به شورش علیه آنان فراخوانده است:
هستی ما یکسره پامال شد
اجنبیانی همه اهل چپو
دفع اجانب را جدی شویمدستخوش رهزن و رمّال شد
فرقه بردار و بدزد و بدو
لازم اگر شد، متعدی شویم
واژه «بیگانگان» اگرچه منحصر به دولت استعماری انگلیس نبوده و نیست، بیشک یکی از مصادیق برجسته آن بوده است. بهار به یکی از روزنامهنویسان کشور میتازد که چرا به جای پرداختن به مسائل اصلی کشور، که عمدتاً از حضور بیگانگان حادث شده است، «به فحش و بهتان پرانی» علیه هموطنان خویش پرداخته است:
هیچ میدانی چرا بیگانگان بر روی تو
زانکه با لاقیدی و بیآبرویی، روز و شبخوب میخندند؟ زیرا بار بهتر میکشی
فحش و بهتان میپرانی، جر و منجر میکشی
پیش از جنگ جهانی دوم، در حالی که دول استعماری در ظاهر از «ترک سلاح» سخن میگفتند و در باطن به دلیل حرص در استعمار ملل ضعیف به سوی جنگ پیش میرفتند، او قصیده «خیال خام» را سرود و در آن به مردم درباره اهداف شوم استعمار هشدار داد:
کسان که شور به ترک سلاح عام کنند
مسلم است که جنگ از جهان نخواهد رفت
سه چهار دولت کیهان مدار هم پیمان
خیالشان همه این است کاین سعادت را
نعوذبالله اگر مردم ستمدیدهخدنگ غمزه خونریز را چه نام کنند
ز روی وهم گروهی خیال خام کنند
پی موازنه این گفتگو مدام کنند
به خود حلال و به دیگر کسان حرام کنند
فریب خورده بر این معنی احترام کنند
شاعران هوشیار جامعهاندیش این دوره، از فریبکاریهای فریبکاران جهانی به خوبی آگاهند. خود «بهار» به صراحت میگوید که «ندای صلح» جهانخواران فریبی بیش نیست. او ایرانشهر را بازیچه دسیسههای تبار اهریمن میداند که همچون کرکسان در انتظار تلاشی آنند:
شده گویی به ایرانشهر با عزّ و فخار اندر
ز بیبرگی درافتاده به حال احتضار اندرتبار اهرمن چیره به یزدانی تبار اندر
جهانخواران به گرد او چو جوفی لاشخوار اندر
نیما یوشیج این معنا را چنین سروده است:
ما را چه که در فرنگ چون ساختهاند
زان خیل درندگان خبر بس کانانفواره هیون و پل نگون ساختهاند
هر چیز پی ریزش خون ساختهاند
اما مقابله و مبارزه با استعمار مصادیق متعدد و متنوعی دارد. زیرا استعمار تنها یک چهره نداشته و نخواهد داشت. بلکه در نیل به مطامع خود در چهرههای مختلف ظاهر شده، به شیوههای گوناگون عمل میکند. از این روی چند و چون مبارزه با آن نیز متنوع است. یکی از شیوههای سلطهجویانه استعمارگران دگرگون کردن فرهنگ ملتهای
تحت سلطه است تا ریشه هر نوع مقاومتی را در برابر خود از درون بخشکانند و قدرت و سلطنت رضاشاه در این دوره فرصت مناسبی بود تا این هدف شوم به دست او محقق شود. شعرهای پروین اعتصامی از این منظر قابل توجه است. او در برابر هجوم غربزدگی و وابستگی به دولتهای استعماری کوشید تا از فرهنگ بومی دفاع کند و مانع استحاله فرهنگی باشد. یکی از اندیشههای مشخص مندرج در شعر او تأکید بر خودباوری و تحذیر از بیگانهگرایی است. از نظر او:
از آن حریر که بیگانه بود نساجش هزار بار برازنده تر بود خلقان
از همین منظر او به همه هموطنان خود از جمله زنان هشدار میدهد که نسبت به دسیسههای پر زرق و برقی که بیگانگان به نام «تجدد» اجرا میکنند، بپرهیزند.
با سقوط رضاشاه، حضور مستقیم و گسترده بیگانگان در ایران، چشمگیر بود. با توجه به سابقه حضور و دخالتهای مستقیم یا غیرمستقیم دولتهای استعماری در کشور، عمدتاً آگاهان سیاسی و اجتماعی به آنان خوشبین نبودند. بسیاری از اشعار که پس از شهریور 20 سروده شدهاند، حاکی از بدگمانی به بیگانگان است. بهار به پهلوی دوم میگوید:
مردن از هر چیز در عالم بتر باشد ولی بنده بیگانگان بودن زمردن بدتر است
در این میان غرب و به ویژه انگلیس آماج حملات او در این دوره است. قصاید «صفحهای از تاریخ»، «نفرین به انگلستان»، «یک صفحه از تاریخ» و حتی قصیده «پیام به انگلستان» دالّ بر این مدعا میباشند. او قصیده «پیام به انگلستان» را در سال 1321 شمسی، به هنگام جنگ جهانگیر دوم و اشغال ایران به وسیله نیروهای انگلیس و شوروی سرود و در آن به شدت از اشغال ایران از سوی آنان انتقاد کرد:
برزگر گرسنه و جِیش بریتانی سیر
آخر این دشمنی از چیست بدین قوم فقیر
دیو با مردم این ملک نکرد آنچه کنندشهر بیتوشه و اردو ز خورش مالامال
نه شما زاده مرغید و نه ما نسل شغال
این گروه متمدن به جنوب و به شمال
او سیاست انگلستان را در شرق، بالاخص در ایران مانع اصلاحات و پیشرفت کشور میدانست. بهار انگلستان را موجب جنگ جهانی دوم و هجوم قوای بیگانه به ایران معرفی میکرد. به همین دلیل در قصیده «نفرین به انگلستان» میگوید:
انگلیسا در جهان بیچاره و رسوا شوی
ساختی از نادرستی کار مردان بزرگ
هر کجا دیدی جوانمردی وطنخواه و غیورز آسیا آواره گردی وز اروپا پا شوی
باش تا خود بر سر این نادرستیها شوی
از میان بردیش تا خود در جهان آقا شوی
در اشعاری که نیما نیز در این دوره سروده، این درونمایه هست. او در «ناقوس» به شیطنت جهانخواران هشدار میدهد. و در «آقاتوکا» هموطنان خود را به استقلال
و عدم اتکا به بیگانگان فرا میخواند. نیما در این شعر نجات ملت را در گرو همت هموطنان میداند، چنانکه، آقا توکا در این شعر به این نتیجه میرسد که نجاتش جز با استمداد از نیروها و خلاقیتهای درونی خودش، ممکن نیست. در «مرغ آمین»، «جهانخواره» تعبیری از استعمارگران است که مردم آنان را مانع پیشرفت خود و کشورشان میدانند. مردم در گفتگوی خود با مرغ آمین از دشمن سخن میگویند. «آنها از قدرت شیطانی دشمن و دسیسههای مکارانه او، از یک سو و بیسامانی و ناایمن بودن خود، از سوی دیگر، در هراسند. مردم به پرنده شکایت میکنند که زبانهایشان بسته است و گوشهایشان آکنده از غرش طبل جنگطلبی دشمن است و پاهایشان در غل و زنجیر است» و مرغ آمین با وعدههای خود آنان را به پیروزی بر دشمن امیدوار میکند. پس از جنگ جهانی دوم و سقوط رضاشاه در مواردی وجوه استعمارستیزانه شعر معاصر فارسی آشکارتر است. از آن جمله است:
ایران که سالها بازیچه قدرتهای جهانی بوده، در این دوره نیز بیآنکه بخواهد با جنگ جهانی دوم درگیر بود. رادیو لندن سیاست استعماری انگلیس را در آبان 1320 شمسی چنین شرح میدهد: ... ما مصلحت خود را چنین تشخیص دادهایم که ایران باید مستقل و تمامیت خاکی آن محفوظ و امنیت در آن مستقر باشد، چرا که ایران نه فقط دروازه هندوستان است، بلکه دروازه تمام آسیاست و عدم استقلال و بینظمی و اغتشاش در آن جا برای ما مضر، بلکه خطرناک است... دولت انگلیس از این سیاست اصلی منحرف نمیشود مگر به یکی از دو علت: یکی این که مأیوس شود که دولت ایران بر پای خود بماند و دیگر این که منافع حیاتی خود را در ایران در مخاطره ببیند. سرانجام همین منفعتجویی بود که آنان را به هجوم علیه کشور ما واداشت و طبیعی است که آنچه آنان در جنگ میجستند، چیزی جز رنج برای هموطنان ما در پی نداشت. نیما در «مرغ آمین» مخالفت خود را با جنگ چنین اظهار میکند:
خلق میگویند: «اما آن جهانخواره (آدمی را دشمن دیرین) جهان را خورد یکسر.» مرغ میگوید: «در دل او آرزوی او محالش باد.» خلق میگوید: «اما کینههای جنگ ایشان در پی مقصود/همچنان هر لحظه میکوبد به طبلش...»
ملکالشعرای بهار نیز بارها مخالفت خود را با جنگ و جنگافروزان ابراز کرد و به دفاع از صلح پرداخت. او در بسیاری از اشعارش در این دوره این معنا را گزارش کرده است. قصیده «جغد جنگ» گویاترین شعر او درباره این مسئله است:
فغان ز جغد جنگ و مرغوای او
که تا ابد بریده باد نای او
دو چشم و گوش دهر کور و کر شود
چون بر شود نفیر کرنای او
جهانخواران گنج بر به جنگ بر
مسلطند و رنج و ابتلای او
بقای غول جنگ هست درد ما
فنای جنگبارگان دوای او
زغول جنگ و جنگبارگی بتر
سرشت جنگباره و بقای او
همه فریب و حیلت است و رهزنی
مخور فریب جاه و اعتلای او
کجاست روزگار صلح و ایمنی
شکفته مرز و باغ دلگشای او
فنای جنگ خواهم از خدا که شد
بقای خلق بسته در فنای او
یکی از برجستهترین مظاهر استعمارستیزی در این دوره، کوشش ایرانیان برای حاکمیت بر صنعت نفت و استیفای حقوق خود از طریق ملی کردن آن بود. امری که عمده احزاب و فعالان اجتماعی سیاسی در آن اشتراک نظر داشتند.
بسیاری از شاعران نیز هماهنگ با احساسات وطندوستانه هموطنان خود، اشعاری سرودند و آنان را به مبارزه علیه انگلیس و ملی کردن صنعت نفت برانگیختند. عبدالعلی ادیب برومند هنگامی که نهضت ملی کردن نفت ایران شکل گرفته بود، ملت را به مبارزه بر «اهرمنان پلید و خون آشام» تشویق کرده، اشعاری در این زمینه سرود. او در یکی از قصایدش علیه شرکت نفت انگلیس فریاد و فغان برآورده، میگوید:
ای ملت آزاده، بپا خیز
از سلطه بیگانه بپرداز وطن را
برکن زوطن، بیخ غم و رنج و محن را
بر ثروت و سرمایه خود دست بیندازای خلق ستمدیده زجا خیز
وز زاغ و زغن، ساحت این باغ و چمن را
آباد کن از سبزه همه دشت و دمن را
وندر صف مردان قد مردانه برافراز...
نیما در 1331، شعر «ری را» را سروده است. علیرغم ابهامی که در شعر هست، به نظر پورنامداریان ، او نگرانی خود را از عدم تحقق قیام 30 تیر در این شعر اظهار میکند:
ری را... صدا میآید امشب / از پشت «کاج» که بند آب / برق سیاه تابش تصویری از خراب / در چشم میکشاند / گو کسی است که میخواند... / اما صدای آدمی این نیست...
پس از کودتای 28 مرداد 1332ش، غرب در چهره استعماری خود، همچنان منفور طیفهای مختلف اجتماعی است که به حفظ و بقای وطن خویش میاندیشند. این اندیشه در اشکال گوناگون از متن آنان جوشیده است و شعر این دوره نیز حاوی نمونههایی است که به خوبی این مدعا را ثابت میکنند. شعر اخوان ثالث از این نظر قابل توجه است. بدبینی به غرب و تقبیح هجوم استعماری قدرتهای سلطهجوی غربی
از برجستهترین مظاهر استعمارستیزی در شعر اخوان است. او در بسیاری از اشعارش آشکارا و نهان به این درونمایه میپردازد. در «آن گاه پس از تندر» با تبیین خوابهای خود، که «کاروان هول و هذیان است»، از دسیسههای پشت پرده استعمار، پرده برمیدارد:
... من میگریزم سوی درهایی که میبینم/ باز است، اما پنجهای خونین که پیدا نیست / از کیست / تا میرسم، در را به رویم کیپ میبندد / آن گاه زالی جغد و جادو میرسد از راه / قهقاه میخندد / وان بسته درها را نشانم میدهد، با مُهر و مومِ پنجه خونین / سبابهاش جنبان به ترساندن، گوید: «بنشین. شطرنج»،... / اما گمانم روشنیهای فراوانی / در خانه همسایه میدیدم / شاید چراغان بود، شاید روز / شاید نه این بود و نه آن، باری / بر پشت بام خانهمان، روی گلیم تیره و تاری / با پیردختی زردگون گیسو... / غرق عرصه شطرنج بودم من...
شعر که تاریخ بهمن 1339 را با خود دارد، نماینده ذهنیت بسیاری از معاصران خود است که به خوبی دریافتهاند که استعمار در اشکال گوناگونش تنها به مطامع خود میاندیشد و قابل اعتماد نیست. «زال جغد و جادو میتواند رمزی از استعمار انگلیس باشد و پیردخت زردگون، همان زال جغد و جادو است که خود را همرنگ دیگران کرده است. خانه همسایه هم میتواند اشاره به شوروی سابق باشد.»
اخوان در «قصه شهر سنگستان» سرگذشته شهزادهای را روایت میکند که «گلههایش را گرگ خورده و مردمش به ورد و افسون بیگانه سنگ شدهاند.» او حضور بیگانگان و دخالت و تاخت و تاز آنان را در کشور یکی از عوامل رکود و انجماد آن میداند که مانع رویش جوانههای بهروزی و رستگاری است:
... همان شهزاده بیچاره است او که شبی دزدان دریایی/ به شهرش حمله آوردند / بلی، دزدان دریایی و قوم جاودان و خیل غوغایی / به شهرش حمله آوردند / ... و سنگستان گمنامش / که روزی روزگاری شب چراغ روزگاران بود / ... کنون ننگ آشیانی نفرتآباد است، سوگش سور / چنان چون آبخوستی روسپی، آغوش زی آفاق بگشوده / در او جاری هزاران جوی پر آب گلآلوده / و صیادان دریا بارهای دور / و بردنها و بردنها و بردنها / و کشتیها و کشتیها و کشتیها / ... سخن میگفت، سر در غار کرده، شهریارِ شهر سنگستان / ... ز بیداد انیران شِکوهها میکرد.
اخوان ایران را در زیر سلطه دشمنانی میبیند که موجب ویرانی آنند. دشمنانی که «موذیانه خندههای فتحشان بر لب» است و با شادی، از فراز بامهایشان ویرانیهای وطنش را نظارهگرند. او در این ستیز تا آنجا پیش میرود که «همه مصائب موجود را به علت حضور بیگانگان در کشور میداند.»
پس از کودتای 28 مرداد اگرچه دولت آمریکا به تدریج جانشین استعمار پیر شد، نقش انگلیس هیچگاه از اذهان ایرانیان پاک نشد و همواره این دولت استعماری، یکی از مصادیق قدرتهای مداخلهگر بیگانه بوده است. بنابراین اصل مبارزه از منظری دیگر قابل بررسی است که عمدتاً در رویگردانی از غرب و روی آوردی به فرهنگ خودی جلوهگر میشود. به واقع مبارزه وارد مرحله تازهای شده است. این مرحله به تعبیر آشوری «مرحله به خود آمدن از آن رؤیاهای باطل و طغیان علیه مجموعه عوارض بیماری گونه در بنیادهای فرهنگ و تمدن سرزمینهای استعمارزده است. عوارضی که در نتیجه رابطه با غرب پدید آمده است.»
توجه به خود در برابر غرب، تخطئه غرب و روشنفکران غربی مآب و گرایش به شرق و گریز از مادیگری به ویژه در اشعار سهراب سپهری و حتی فروغ فرخزاد از جمله پیامدهای آشکار این مرحله است که در شعر فارسی این سالها منعکس شده است. مثلاً سپهری با گریز از مادیگرایی که عمدتاً منبعث از غرب بود و گرایش به شرق و فرهنگ خودی نسبت به این پدیده، واکنش نشان میدهد. این نکته که حاکی از بدبینی او به دستاوردهایی از فرهنگ و تمدن غرب است:
... پلههایی که به گلخانه شهوت میرفت / پلههایی که به سردابه الکل میرفت / پلههایی که به قانون فساد گل سرخ... شهر پیدا بود: / رویش هندسی سیمان، آهن، سنگ/ سقف بیکفتر صدها اتوبوس/ گلفروشی گلهایش را میکرد حراج/ در میان دو درخت گل یاس، شاعری تابی میبست / پسری سنگ به دیوار دبستان میزد / کودکی هسته زردآلو را روی سجاده بیرنگ پدر تف میکرد.
او از اینکه غلبه صنعت و ماشین، اصالتهای زندگی گذشته را به حاشیه رانده است، ناراحت است. وقتی به دنیای آلوده به صنعت و ماشین، با نگاهی صمیمانه و طنزآمیز اشاره میکند، در واقع میخواهد عواطف زیبای مخاطب را تحریک کند و او را به جایی برساند، که خودش در آن است.
سهراب میگوید:
من از سطح سیمانی قرن میترسم/ بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است/ مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد / مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات / اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا / و، در طلوع گل یاسی از پشت انگشتهای تو بیدار خواهم شد / و آن وقت / حکایت کن از بمبهایی که من خواب بودم، و افتاد / حکایت کن از گونههایی که من خواب بودم و تر شد / بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند / در آن گیر و داری که چرخ زرهپوش از روی رؤیای کودک گذر داشت / قناری نخ زرد آواز
خود را به پای احساس آسایشی بست...
این شعر که درونمایه آن توصیف توبیخآمیز «قرن» است با آنچه اخوان چند سال پیش از این گفته، بسیار نزدیک است:
... قرن شکلک چهر/ بر گذشته از مدار ماه/ لیک بس دور از قرار مهر/ قرن خون آشام/ قرن وحشتناکتر پیغام / کاندران با فضله موهوم مرغِ دور پروازی / چار رکن هفت اقلیم خدا را در زمانی برمیآشوبند / هر چه هستی، هر چه پستی، هر چه بالایی / سخت میکوبند/ پاک میروبند...
اخوان در سال 1347 در مقابله با هجوم فرهنگی «فرنگان جادوی طرّار» خوان هشتم و آدمک را سرود و در آن به مبارزه با «نقش آن حَرّافک جادو» و «محتال بیگانه» میپردازد:
... باز یک شب، یک شب سردِ زمستانی است/ ... لیک / سرپناه قهوهخانه هم بدانسان گرم / از سماور... / از فرنگی نطفه، از ینگی فرنگی مام / اینت افسونکارتر اهریمنی طرّار؛/ گرچه آن انبوه این دانند، / باز هم اما / گردِ پُر فنّ جعبه جادوش دزد دین و دنیاشان / همچنان غوغا و جنجال است/ راست پنداری که این محتالِ بیگانه / آن گرامی نازنین، پارینه نقّال است/ ... جعبه جادوی طرّار فرنگان همچنان گرم فسون سازی/ و پراکندن فریب و چربکاندازی...
بیشک او با دستاوردهای فنی علم و صنعت جدید مخالف نیست. او نگران خودباختگی ملت در برابر زرق و برق تمدن مادی مدرن و منفعل شدن از دسیسههای قدرتهای استعماری است. «به نظر میرسد اخوان میخواهد بگوید که دوره جدیدی در تاریخ ما آغاز شده که در این دوره استعمار غرب به یاری دستنشاندگان خود در داخل کشور میخواهد علیه تمامی نظامهای ارزشی ما که ریشه در فرهنگ و تاریخ ما دارد، برخیزد و ما را بیارزش قلمداد کند و آنگاه به جای فرهنگ خودی، فرهنگ بیگانه را بر ما تحمیل کند.» البته این گرایش به «خود» در برابر خود«باختگی» نسبت به غرب در میان شاعران معاصر، دارای مبانی متعددی است و دیگر متفکران معاصر نیز در حوزههای دیگر با دیدگاههای متفاوت بدان پرداختهاند و خود مقولهای مستقل است.
اشعار مورد استناد در این پژوهش، به روشنی بر تحول نگرش شاعران معاصر نسبت به شاعران گذشته درباره شعر و شاعری دلالت دارد. یکی از ویژگیهای آشکار شعر معاصر ایران در حوزه اندیشه، اشتمال بر مسائل اجتماعی سیاسی است و حضور دولتهای استعماری از جمله موضوعات اجتماعی سیاسی است که شاعران معاصر
عمدتاً به انگیزه مخالفت و ستیز بدان پرداختهاند. بر پایه این بخش از اشعار فارسی، دولت استعماری انگلیس از مصادیق بارز استعمار در شعر معاصر است و مخالفت با مداخلات استعماری این دولت دارای وجوه متعدد و متنوع است.
وطندوستی از دیدگاه شاعران معاصر یکی از مهمترین مبانی استعمارستیزی است که خود مرکب از مؤلفههایی چون غیرت ملی، علاقه به استقلال ملی، احساس حقارت از استیلای بیگانه، علاقه به توسعه و پیشرفت، آزادگی ایرانیان و علاقه به رهایی از سلطه بیگانگان است.
از جمله نکات قابل استنباط از اشعار مزبور، دشمنی مستمر دولتهای استعماری و تصریح به موانعی است که این دولتها با مداخلات خود در راه پیشرفت و رشد ایران ایجاد کردهاند و در این میان ممانعتهای دولت استعماری انگلیس آشکارتر از بقیه بوده است.
بررسی رخدادهای مهم تاریخ معاصر ایران و تأمل در اشعاری که به تأثر از این رخدادها سروده شدهاند، نقش دولت استعماری انگلیس را آشکار میسازد. نقش این دولت به ویژه در مواردی، به گونهای است که نشان میدهد این دولت هرگاه توانسته است، در عمل تمام اصول روابط انسانی و بینالملل را به بهانههای سست و نحیف زیر پا گذاشته است. از دیگر نتایج این پژوهش تبیین سیر تحول مبارزات است به این معنا که معمولاً در طی دورههای مختلف متناسب با تحولات سیاسی اجتماعی، این نوع مبارزات ضداستعماری نیز متحول شده است. مثلاً دخالتهای انگلیس در بعضی از دورهها آشکار است. شاعران نیز آشکارا علیه این دولت استعماری سرودند و در بعضی از دورهها این دخالتها پنهانی است. در این موارد، عمدتاً اشعار نیز آن صراحت را ندارند و معمولاً از معادلهایی چون بیگانه، فرنگی، غرب و... استفاده میکنند. جالب است که نتیجه حاصل از چند دوره مبارزات ضداستعماری مندرج در شعر فارسی، بازگشت به خود و عدم اعتماد به بیگانگانی بوده است که جز به استثمار بیشتر و راحتتر نیندیشیدهاند و این نکته در تعاملات امروز بسی قابل تأمل است.
مدنی، جلالالدین، تاریخ سیاسی معاصر ایران، ج 1، دفتر انتشارات اسلامی، 1361، ص 72؛ یحیی، آرینپور، از صبا تا نیما، ج 2، تهران، زوار، چ پنجم، 1372، صص 7 6.
ذاکر حسین، عبدالرحیم، ادبیات سیاسی ایران در عصر مشروطیت، ج 1، تهران، نشر علم،چ اول، 1377، ص 57؛ خارابی، فاروق، سیاست و اجتماع در شعر عصر مشروطه، تهران، مؤسسه انتشارات و چاپ دانشگاه تهران، چ اول، 1380، صص 68 67.
بهار، محمدتقی، دیوان اشعار، تهران، نشر آزادمهر، 1382، ص 167.
همو، صص 174 173.
تاریخ سیاسی معاصر ایران، ص 74؛ ادبیات سیاسی ایران...، ج 1، ص 448.
دیوان اشعار، ص 245.
ادبیات سیاسی ایران...، ص 464؛ سیاست و اجتماع...، ص 70.
عشقی، محمدرضا میرزاده، دیوان عشقی، به کوشش اکبر سلیمی، تهران، علمی، 1315، صص 101 98.
همو، صص 169 168 و 98 95 و 105 101 و 154 151 و 159 157 و 161.
فرخی یزدی، دیوان فرخی، به کوشش حسین مکی، تهران، امیرکبیر، چ هفتم، 1363، صص 203 202 و 246 و 196 و 134 و 117 و 304 303.
دیوان اشعار، ص 233.
بهار، محمدتقی، تاریخ مختصر احزاب سیاسی ایران، ج 1، تهران، امیرکبیر، چ چهارم، 1380، صص 12 و 16؛ تاریخ سیاسی معاصر ایران، ص 75؛ ادبیات سیاسی ایران...، صص 58 و 439 412.
تاریخ سیاسی معاصر ایران، ص 104 و صص 101 97.
آوری، پیتر، تاریخ معاصر ایران، ترجمه محمد رفیعی مهرآبادی، تهران، عطایی، چ دوم، 1369، صص 142 138؛ قاضی، نعمتالله، علل سقوط حکومت رضاشاه، تهران، آثار، چ اول، 1372، صص 210 179.
تاریخ سیاسی معاصر ایران، صص 128 125.
ادبیات سیاسی ایران...، ج 3، ص 30.
دیوان اشعار، صص 805 801.
همان، ص 295.
همان، ص 523.
همان، ص 522.
نیما یوشیج، مجموعه کامل اشعار نیما یوشیج، به کوشش سیروس طاهباز، تهران، نگاه، چ سوم، 1373، ص 541 و 108 107.
اعتصامی، پروین، دیوان قصاید و مثنویات و تمثیلات و مقطعات، تهران، ابوالفتح اعتصامی، چ هفتم، 1355، ص 146.
همو، صص 119 118.
دیوان اشعار، ص 550.
همان، صص 553 552 و 555 553 و 598 596 و 558 556.
مجموعه کامل اشعار نیما...، صص 350 338.
پورنامداریان، تقی، خانهام ابری است، تهران، سروش، چ دوم، 1381، ص 103.
مجموعه کامل اشعار نیما...، صص 440 438.
نخستین همایش نیماشناسی، ساری، شلفین، 1381، ص 126.
کریمی حکاک، احمد، طلیعه تجدد در شعر فارسی، ترجمه مسعود جعفری، تهران، مروارید، چ اول، 1384، ص 461.
تاریخ سیاسی معاصر ایران...، صص 128 125.
مجموعه کامل اشعار نیما...، ص 493.
دیوان اشعار، صص 826 822 و 759 756 و 755 751.
ادبیات سیاسی ایران...، ج 3، صص 435 413.
همان، صص 464 463.
خانهام ابری است، ص 351.
مجموعه کامل اشعار نیما، صص 506 505.
تاریخ معاصر ایران، صص 76 75.
اخوان ثالث، مهدی، آن گاه پس از تندر، تهران، سخن، چ سوم، 1384، صص 148 146.
قبادی، حسینعلی، مقایسه یأس و امید در شعر کهن و معاصر، پژوهشکده علوم انسانی و اجتماعی جهاد دانشگاهی، 1383، ص 160.
دستغیب، عبدالعلی، تحلیلی از شعر نو فارسی، تهران، انتشارات صائب، چ اول، 1345، ص 103؛ همو، نگاهی به مهدی اخوان ثالث، تهران، مروارید، چ اول، 1373، ص 235.
آنگاه پس از تندر، صص 144 134.
همان، ص 34.
محمد آملی، محمدرضا، آواز چگور، تهران، نشر ثالث، چ اول، 1377، ص 154.
یادنامه جلال آلاحمد، مقالهها و خطابهها، به کوشش علی دهباشی، تهران، شهاب ثاقب، چ اول، 1378، صص 326 325.
مسکوب، شاهرخ، هویت ایرانی و زبان فارسی، تهران، فرزان، چ اول، 1379، ص 26.
طاهباز، سیروس، بدرودی با مهدی اخوان ثالث و دیدار و شناخت م. امید، نشر گردآورنده، چ اول، 1370، ص 122؛ آلاحمد، جلال، غربزدگی، تهران، فردوس، چ دوم، 1379، صص 137 136.
بدرودی با مهدی...، ص 189؛ فرخزاد، فروغ، دیوان اشعار، تهران، مروارید،چ هفتم، 1372، صص 364 363 و 409401 و 356 350 و 377 369؛ سپهری، سهراب، هشت کتاب، تهران، طهوری، چ پانزدهم، 1375، صص 164 162.
هشت کتاب، صص 280 و 164 162؛ عابدی، کامیار، از مصاحبت آفتاب، تهران، ثالث، چ اول، 1375، ص 151.
از مصاحبت آفتاب، صص 239 238 و 280 276.
هشت کتاب، صص 397 396.
آن گاه پس از تندر، صص 106 105.
همان، صص 211 207.
آواز چگور، ص 204.
عبدالودود سپاهی
بررسی اوضاع سیاسی و اجتماعی بلوچستان در دوره قاجار یکی از مسائل مهم تاریخ معاصر ایران است که کمتر بدان پرداخته شده است. بلوچستان از نخستین مناطق جنوبی ایران بود که در جریان رقابت کشورهای اروپایی بر سر کنترل و تسلط بر هندوستان، مورد توجه آنها قرار گرفت. در جریان این رقابتها سرزمینهای مجاور هندوستان به عنوان معابر دسترسی به آن سرزمین اهمیت خاصی یافت. انگلیسیها که پس از سالها مبارزه با رقیبان، توانسته بودند دست آنان را از هندوستان کوتاه نموده، کنترل تجارت و سیاست در هندوستان را به دست بگیرند، برای امنیت بخشیدن به سرحدات آن، مصمم بودند مناطق حایلی را در مرزهای شمال غربی هندوستان تشکیل دهند؛ و از این زمان است که سیاست استعماری انگلیسیها در این ناحیه از ایران آغاز شد.
از جانب دیگر با تشکیل حکومت قاجار در ایران، شاهان این سلسله تلاش کردند مرزهای شرقی کشور را در سرزمینهای ایرانی گسترش دهند. توجه همزمان انگلیسیها و دولت قاجار به بلوچستان موجب تقابل سیاست آنان شد. در این مبارزه دیپلماسی فعال انگلستان در برابر سیاست منفعل قاجاری قرار گرفت و انگلیسیها برای رسیدن به اهداف خود اقدامات وسیع و برنامهریزی شدهای را انجام دادند و تلاش نمودند بلوچستان را به عنوان سنگ بنای سپر دفاعی هندوستان، از ایران جدا نمایند. در این مقاله کوشش شده است ادوار دخالت انگلیس در بلوچستان و شیوهها و راهکارهای آنان در پیشبرد اهدافشان در بلوچستان مورد بررسی قرار گرفته و به واکنشهای مردم بلوچستان در قبال آن توطئهها پرداخته شود.
خطر حمله ناپلئون به هندوستان موجب توجه دولت انگلیس و کمپانی هند شرقی به مناطق همجوار هندوستان و راههایی شد که احتمال حمله ناپلئون از آن طریق وجود داشت. ناپلئون که در این سالها قصد حمله به هندوستان را داشت پس از ناکامی در اجرای نقشه خود با همکاری پل اول تزار روسیه، متوجه دربار ایران شد. انگلیسیها از توجه ناپلئون به ایران به وحشت افتادند، زیرا در آن زمان گمان میرفت که ناپلئون پس از اشغال مصر در سوریه و ترکیه کنونی پیش رفته و از راه ایران (افغانستان و بلوچستان) به هند حمله نماید.
در چنین شرایطی انگلیسیها جان ملکم را به دربار ایران فرستادند و او پیمانی با دولت ایران بست که طبق آن، هر گاه ایران مورد حمله کشوری دیگر قرار گرفت، آنها مهمات جنگی لازم را به ایران برسانند. چون پس از شروع جنگهای ایران و روسیه، دولتمردان ایران به استناد معاهده یادشده، خواستار مساعدت انگلیسیها شدند و آنها از کمک به ایران خودداری کردند، در چنین شرایطی دولت ایران متوجه فرانسه شد و پیمان فینکنشتاین در 4 مه 1807م/25 صفر 1222ق بین دو کشور به امضا رسید. ایران در این معاهده در برابر تعهدات فرانسه متعهد شد که هرگاه امپراطور فرانسه قصد نماید از راه خشکی قشونی را برای یورش به هند بفرستد، هرگونه امکاناتی برای آنها فراهم نماید.
با اعزام ژنرال گاردان از جانب ناپلئون به ایران، حکومت بریتانیا در لندن که از تهدید فرانسویها به اندازه مقامات کلکته متوحش شده بود، به فعالیت پرداخت و نمایندگانی را به دربار ایران فرستاد. از جمله این مأموران سروان جان ملکم بود که او را به درجه سرتیپی ارتقاء دادند، اما از آنجایی که در این زمان رابطه ایران و فرانسه دوستانه بود، ملکم از جانب دولت ایران پذیرفته نشد.
خطر حمله ناپلئون از طریق ایران به هندوستان و پذیرفته نشدن ملکم موجب شد تا کمپانی هند شرقی و دولت انگلیس به شناسایی و بررسی سرزمینهای همجوار هندوستان در مرزهای شمال غربی این کشور بپردازند. یکی از این سرزمینها بلوچستان بود. چنین بود که سیاست مداخلهجویانه انگلیسیها در این بخش از ایران آغاز شد و تا پایان قاجار به شکلهای مختلفی ادامه یافت.
تلاشهای انگلیسیها برای شناسایی بلوچستان به طور رسمی همزمان با سفر سوم جان ملکم به ایران در سال 1810م/1225ق آغاز شد. یکی از اهداف مأموریت ملکم کسب اطلاعات صحیح درباره سرزمینهایی بود که در شمال غربی هند قرار داشت. به دست آوردن اطلاعات از این نواحی از مدتها پیش در هندوستان مورد علاقه بود و به
خصوص در این زمان که تهاجم به هند توسط دشمن اروپایی امکان داشت، چندین افسر مستعد برای این منظور همراه ملکم بودند. نخستین شخص از این گروه، سروان گرانت بود که مأموریت داشت درباره بخش غربی بلوچستان تحقیقاتی انجام و نتیجه را گزارش دهد.
شناسایی بلوچستان فقط توسط خود انگلیسیها انجام نگرفت، زیرا نقشهبرداری و کسب اطلاعات دقیق در پارهای نواحی برای اروپاییان ولو در لباس مبدل بسیار خطرناک یا از نظر سیاسی بسیار حساس به شمار میآمد؛ با این حال برای دفاع از هند چارهای جز شناسایی و نقشهبرداری از این قسمتها نبود. طولی نکشید که برای حل این مشکل راهحل زیرکانهای پیدا شد. شماری از هندیان را در فنون نقشهبرداری آموزش دادند و در هیأت و لباس روحانیان مسلمان به این نواحی فرستادند. این افراد با به خطر انداختن جان خود و طی صدها فرسنگ، سرزمینهایی را که شناسایی نشده بود، مخفیانه نقشهبرداری کردند.
گرانت توانست طی مأموریت خود تمام سرزمینهای بین خلیج گُواتْر و جاسک را شناسایی کند و راه ورود به بلوچستان را برای دیگر هموطنان خود بگشاید.
از جمله دیگر مأموران سیاسی و نظامی هیأت سِرجان ملکم، دو افسر انگلیسی در هندوستان، سروان چارلز کریستی و ستوان هنری پاتینجر بودند که مأمور شدند از راه خشکی استعداد طبیعی و اقتصادی و مناطق سوقالجیشی بلوچستان و بخش دیگری از ایران را ارزیابی کنند. پاتینجر و همکارش سفر خود را از بمبئی در سال 1810م/1225ق آغاز کردند و در لباس نمایندگان یک تاجر هندی برای خرید اسب به طرف شهر کلات که در آن زمان مرکز بلوچستان شرقی بود، حرکت کردند. پاتینجر در کتاب خود گزارش کاملی از شهر کلات آورده است. او در این شهر از یک واعظ کرمانی اطلاعاتی درباره بمپور و کیچ کسب میکند. پاتینجر و همکارش از کلات به نوشکی که مرکز اتصال راههای بلوچستان و سیستان بود میروند و کریستی مأمور شناسایی سیستان میشود و پاتینجر مأموریتش را در بلوچستان ادامه میدهد. در نتیجه این مسافرت، اطلاعات فراوانی در مورد قبایل و رؤسای آنها، شمار جنگجویان تحت فرمان هر یک از قبایل و اوضاع طبیعی این سرزمینها به دست آمد که موجب آشنایی اروپاییان با این بخش از ایران شد.
با پایان یافتن جنگهای ایران و روسیه و با بسته شدن معاهده ترکمانچای در سال 1243ق/1828م دولتمردان ایران تصمیم گرفتند مرزهای شرقی ایران را به نواحی اصلی
آن گسترش دهند، اما انگلیسیها در این زمان تصور میکردند که «دولت ایران هر قدمی به سمت هندوستان برمیدارد، به طور قطع به اشاره دولت روسیه است.»
از آنجایی که بعد از معاهده ترکمانچای دولت روسیه نفوذ زیادی در ایران به دست آورده بود، انگلیسیها تصمیم ایران را به پیشروی در سرزمینهای شرقی، زمینهسازی برای حضور روسها در مرزهای هندوستان میدانستند، چرا که روسها در این زمان در آسیای مرکزی مشغول پیشروی بودند و انگلیسیها عقیده داشتند که روسها هیچوقت از قدمهایی که به جلو برداشتهاند، به عقب نخواهند نشست و سیاست جاهطلبی روسها، آنها را مدام به طرف جلو تشویق خواهد کرد. بنابراین انگلیسیها درصدد ممانعت از پیشروی ایران به طرف شرق برآمدند که اولین مورد آن مسئله هرات بود.
خطر دیگری که در این زمان به نظر انگلیسیها از جانب ایران متوجه هندوستان بود، اقدام ایرانیان در مقابل کمکخواهی ساکنان هندوستان بود، زیرا رفتار انگلیسیها با سلاطین هند و ضبط اموال و اراضی آنها، تمام هندوستان را علیه انگلیس برانگیخته بود، اما آن قدرت و امکانات را نداشتند که بتوانند علیه سلطه آنها قیام کنند. از این رو چشم سکنه آن جا به راههای ایران و افغانستان متوجه بود، چنانکه همزمان با مأموریت مهدی علیخان در سال 1214ق/1799م نمایندهای از جانب تیپوسلطان از «بقایای سلاطین دکن» به دربار ایران آمد و از دولت ایران تقاضا کرد: «به دولت بهیه انگلیس سفارش رود که در ولایت دکن طمع و تصرف نکرده باشند و چنانچه سلاطین صفویه، ملوک قطب شاهیه دکن را رعایت و حمایت میفرمود، پادشاه ایران نیز جانب ایشان را مرعی دارد.»
در همین زمان نمایندهای از جانب تالپورهای سند که از رویه تجاوزکارانه دولت انگلیس در شرق دچار اضطراب و خواهان حمایت و اتحاد با شاه بر ضد انگلیسیها بودند به دربار ایران آمد، اما سیاست انگلستان در این زمان چنان قوی و ضعف دولت ایران و ناآگاهی دولتمردان آن، چنان جدی بود که جوابی به این نمایندگان داده نشد. باید توجه داشت که امکان کمکخواهی مردم هندوستان از بلوچها نیز وجود داشت، زیرا قبلاً راجههای هند از بلوچها برای رهایی از حملات افغانها کمک خواسته بودند.
با توجه به چنین اوضاعی و خطرهای فرضی برای هندوستان است که سیاست ایجاد کمربند حایل برای این سرزمین شکل میگیرد. تا ایجاد چنین منطقه امنی در اطراف هندوستان، سیاست اصلی انگلستان در این دوره متأثر از این اندیشه بود. سرانجام نتیجه این سیاست جدا شدن بخشهای مهمی از ایران و شکلگیری مرزهای خاوری ایران به عنوان نخستین نمونه از خطوط مرزی جدید بود.
آنچه که در این زمان موجبات پیشبرد اهداف انگلیسیها را تا حدودی فراهم میکرد، عدم تسلط دولت مرکزی ایران و حضور کمرنگ دولت مرکزی تا دوره
فتحعلیشاه بود. آنچه باعث شده بود که قاجارها با گذشت چند سال از تأسیس این سلسله نتوانند مرزهای شرقی ایران را تا بلوچستان گسترش دهند، چند عامل بود:
اول اینکه آقا محمدخان مؤسس سلسله قاجاریه چنان با مسائل دیگری درگیر و عمر حکومت او کوتاه بود که فرصت نیافت تا به شرق ایران توجه کند.
دوم این که با روی کار آمدن فتحعلی شاه و شروع جنگهای ایران و روسیه، تمام توجه دولت قاجار معطوف به جنگ با روسها شد. بنابراین تا پایان دوره دوم جنگهای ایران و روسیه فرصت توجه به بلوچستان پدید نیامد. در فاصله بسته شدن پیمان گلستان و شروع دور دوم جنگهای ایران و روسیه، قاجارها فرصت توجه به بلوچستان را نیافتند. در این فاصله، درگیری با کشور عثمانی، شورش ترکمنهای استرآباد، شورش برخی از سران طوایف خراسان و حمله حاکم بخارا به خراسان فرصت کافی برای توجه به بلوچستان باقی نگذاشت. حتی در سال 1246ق/1830م که عباسمیرزا از یزد و کرمان بازدید کرد، فرصت توجه به سرزمینهای مجاور این نواحی یعنی بلوچستان را نیافت، زیرا در کرمان بود که به او دستور حرکت به طرف خراسان داده شد تا به سرکوب شورشهای آن حدود بپردازد.
انگلیسیها از چنین اوضاعی برای پیشبرد اهداف و برنامههای خود در بلوچستان استفاده کردند و توانستند در چنین شرایطی مأمورانی را در لباس مبدل به بلوچستان اعزام نمایند تا این منطقه را شناسایی کنند.
عدم تسلط دولت مرکزی ایران بر بلوچستان در آن دوره به معنی چشمپوشی دولتمردان بر این بخش از ایران نبود و گسترش نفوذ دولت مرکزی در این مناطق از جمله اهداف دولت ایران به شمار میآمد. این هدف را میتوانیم در پاسخ فتحعلی شاه به زمان شاه حاکم افغان تشخیص دهیم، زیرا هنگامی که زمانشاه حاکم افغان نمایندهای نزد حاجی ابراهیم کلانتر صدراعظم ایران گسیل داشته، تقاضای واگذاری خراسان را نمود، شاه در جواب فرستاده زمان شاه دستور داد بنویسند: «عزم همایونی این بوده است که حدود جنوب شرقی ایران را به وضعی که در زمان پادشاهی صفوی بوده است برگرداند.» و این تهدید چندان بیاساس نبود، زیرا فتحعلیشاه دستورهایی برای آمادگی نیروهای دولتی جهت انجام این مأموریت صادر کرده بود.
با توجه به پاسخی که فتحعلی شاه در مقابل امیر افغان نوشت، پیداست که شاه قصد داشته است، حدود قلمرو ایران را به نزدیکی رود سند برساند، اما شروع جنگ با روسیه و گرفتاری نیروهای ایران در نواحی شمال، برای چندین سال مانع از تحقق این هدف گردید و در نتیجه بلوچستان تا اواخر پادشاهی فتحعلی شاه و اوایل سلطنت محمدشاه استقلال داخلی خود را حفظ نمود.
آنچه در منابع داخلی در مورد نخستین حضور قاجارها در بلوچستان موجود است متفاوت با گزارشهای مأموران انگلیسی است. انگلیسیها که اصلیترین هدف آنها در بلوچستان زمینهسازی برای جدایی این بخش از ایران بود در گزارشهای خود نوشته بودند: «نه تنها در بمپور از قدرت و نفوذ شاه اثری نیست بلکه در مکران که منتها نقطه غربی است هیچ نشانهای از قدرت شاه وجود ندارد.»
کاپیتان گرانت اولین انگلیسی که در سال 1809م/1224ق وارد بلوچستان شد و از قسمتهای غربی مکران عبور نمود، درباره بلوچستان چنین نوشته است: «آن مملکت به کلی از ایران جدا بود.» پیداست که چنین گزارشهایی با هدف زمینهسازی جدایی این بخش از ایران از خاک اصلی بود.
مهمترین منبعی که به چگونگی گسترش قدرت قاجارها در بلوچستان پرداخته است «رساله جغرافیا و تاریخ بلوچستان» است. با توجه به گزارشهای این منبع ارزشمند، ابراهیمخان ظهیرالدوله، حاکم کرمان در سال 1219ق با آماده کردن سپاهی، فرماندهی آن را به ابوالقاسم خان گروسی داد و او تا نزدیکی بمپور رفته و از «بعضی دهات و ایلات آنجا شتر و گوسفند زیادی غارت کرد و پنجاه شصت نفر از پسر و دختر از بلوچیه اسیر نمود و به بندگی به شهر کرمان خدمت ابراهیمخان فرستاد.» این حملات تا دو سال دیگر نیز ادامه یافت.
حملات اولیه قاجارها به بلوچستان برای گشودن این بخش از ایران که بعد از نادرشاه یک دوره خودمختاری را تجربه میکرد، غارتهایی بیش نبود. نتیجه حملات سالهای 1219 تا 1221ق اسارت گروهی از مردم بیپناه و غارت اموال آنها بود. مهمترین نتیجه این حملات ایجاد جوّ وحشت و بدبینی در بلوچستان نسبت به حکومت مرکزی بود.
اما در شرایطی که برخورد خشن قاجارها، موجب نارضایتی مردم این بخش از ایران شده بود و انتظار میرفت که چنین اوضاعی موجب پیشبرد اهداف انگلیسیها در بلوچستان شود، هیچیک از سرداران بلوچ حاضر نبودند با ترجیح منافع شخصی بر منافع ملی با انگلیسیها در این زمینه همکاری نمایند؛ و از این جا بود که برنامههای انگلیسیها برای پیشبرد مقاصدشان در جریانی دیگر خلاصه شد و آن تحریک آقاخان محلاتی برای جدایی بلوچستان و کرمان از ایران بود.
محمدشاه در اولین سال سلطنت خود (1250) آقاخان اسماعیلی مذهب را به
حکومت کرمان منصوب کرد و در سال 1252 طی فرمانی به او دستور داد «به سمت کیج و مکران و سیستان حرکت کند و آن بلاد را مفتوح نماید.» آقاخان در اجرای دستور شاه، برادرش ابوالحسن خان را مأمور فتح بمپور و بلوچستان نمود. پس از برکناری و قتل قائممقام و به قدرت رسیدن حاج میرزا آقاسی، آقاخان معزول شد.
پس از بسته شدن معاهده ترکمانچای در شعبان 1243ق/فوریه 1828م نفوذ سیاسی و اقتصادی روسیه در ایران افزایش یافت و روسها در این زمینه از انگلیسیها پیش افتادند. افزایش نفوذ روسیه در ایران موجب نگرانی انگلیسیها شد، زیرا آنها نفوذ روسیه را در ایران قدمی جهت نزدیک شدن به هندوستان میپنداشتند.
به دنبال تصمیم دولتمردان ایران به پیشروی در بخشهای شرقی کشور از جمله هرات و بلوچستان پالمرستون وزیر خارجه انگلستان، در سال 1835م/1253ق به الیسون وزیرمختار انگلیس در ایران دستور داد که به پادشاه جدید ایران (محمدشاه) بگوید راضی نشود که اقدامات او منجر به جنگ با افغانستان گردد.
محمدشاه که علیرغم درخواست انگلیسیها هرات را به محاصره گرفته بود در اثر تهدیدهای آنها و تصرف جزیره خارک، به ناچار دست از محاصره هرات کشید و در جمادیالثانی 1254ق به تهران بازگشت.
دولت انگلیس و کارگزاران حکومت هندوستان بعد از رفع محاصره هرات، رابطه سیاسی خود را با ایران قطع کردند، اما با پایان دادن به ارتباطات رسمی جاسوسهای انگلیسی در لباسهای مختلف در ایران به فعالیت پرداختند و برای این که دولت ایران دوباره فرصت پیشروی در مرزهای شرقی را نداشته باشد، موجبات شورشها و طغیانهایی را در ایران فراهم نمودند که سالها ادامه داشت. از جمله این اقدامات حمایت انگلیسیها از آقاخان و تحریک او به فعالیتهایی برای جدایی بلوچستان از ایران بود.
آقاخان با جعل چند فرمان حکومتی به نام محمدشاه به طرف کرمان حرکت کرد. هنگامی که آقاخان وارد کرمان شد، عوامل انگلیس در کرمان و بلوچستان جمعی از سواران سیستانی و بلوچ و افغان را به هواخواهی او گرد آورده بودند. تعداد این نیروها را چهار هزار نفر نوشتهاند.
این مرحله از شورش آقاخان با اعزام حبیبالله خان امیر توپخانه سرکوب شد. بعد
از در هم شکسته شدن شورش، آقاخان از بلوچستان به سوی قندهار فرار کرد.
این بار انگلیسیها تصمیم گرفتند در جایی دیگر از او استفاده نمایند. بنا شد آقاخان با حمایت آنها هرات را تصرف کرده، در آنجا ساکن شود، تا بخش دیگری از سپر دفاعی هند ساخته شود؛ هر چند که تلاش انگلیسیها نخستین بار برای انجام این هدف در بلوچستان با شکست مواجه شده بود.
زمانی که انگلیسیها میخواستند، هرات را به وسیله آقاخان جدا کنند، خبر حوادث کابل و قیام مردم افغان علیه انگلیسیها به آقاخان رسید و چنین بود که «تقدیر مخالف تدبیر آمد و خلل فاحشی در احوال صاحبان انگریز [انگلیس] ظاهر شد.»
پس از این ماجرا انگلیسیها مجدداً به آقاخان مأموریت دادند بار دیگر تلاش خود را برای جدایی بلوچستان انجام دهد. این بار او برادر خود محمدباقرخان را با تجهیزات کامل، روانه بلوچستان نمود (1261ق/1844م).
اما آنچه این بار موجب شکست آقاخان در دومین تلاشش برای جدایی بلوچستان شد، مسئلهای نبود مگر همکاری بلوچها با نیروهای دولتی و تحریک عدهای از سرداران ناحیه سرحد بلوچستان توسط دولت در حمله به مناطقی که در دست برادران و طرفداران آقاخان بود. آقاخان نیز یکی از علل ناکامی برادرانش را «نفاق خوانین بلوچیه و نوکرها بعد از اقتدار و تحریک نمودن بعضی از سالارهای سرحد» میداند.
در آخرین سال سلطنت محمدشاه (1263ق/1846م) انگلیسیها تلاش کردند با ترفند پایهگذاری فرقهای جدید، آقاخان را مأمور بلوچستان نمایند به همین منظور به کلنل استوارت رئیس سازمان جاسوسی انگلیس در هند دستور داده شد که هر چه زودتر عدهای را به دور آقاخان جمع کند و مقدمات کار را فراهم نماید؛ فرقهای که خود آقاخان نیز مطالب زیادی درباره آن نمیدانست.
این بار، این برنامه انگلیسیها با مخالفت حاجی میرزا آقاسی صدراعظم در برابر درخواست شیل وزیرمختار انگلیس مبنی بر اجازه ورود آقاخان به ایران، ناکام شد. حاجی میرزا آقاسی در جواب شیل نوشته بود: «در صورتی که از راه فارس یا عتبات عالیات یا از راه کرمانشاه با عیال خود بخواهد به محلات بیاید و در خانه بنشیند کسی با او حرفی ندارد.»
بیتردید، علت اصلی حمایت انگلیسیها از آقاخان استفاده از او برای گذاشتن نخستین سنگ بنای کمربند حفاظتی هند بود. انگلیسیها که از سالها قبل، اجرای چنین نقشهای را دنبال میکردند، جدایی بلوچستان و واگذاری حکومت این ناحیه را به آقاخان، نقطه شروع مناسبی برای ایجاد کمربند حفاظتی هندوستان میدیدند و عدم تسلط دولت مرکزی بر بلوچستان، آنها را به انجام موفقیتآمیز این نقشه امیدوار میکرد.
با آغاز سلطنت ناصرالدین شاه و توجه دولت مرکزی به بلوچستان، سرداران و حاکمان نواحی مختلف این ناحیه داوطلبانه اطاعت خود را از دولت مرکزی اعلام نمودند. انگلیسیها که تحولات این بخش از ایران را زیر نظر داشتند، نگران شدند، زیرا با گسترش مرزهای شرقی ایران، ایران و همچنین روسیه را چند قدم نزدیکتر به هند میدیدند.
با توجه به چنین اوضاعی، دولت انگلیس در سال 1270ق/1853م به منظور جلوگیری از گسترش نفوذ بیشتر ایران بر بلوچستان مأمورانی را از سند به بلوچستان اعزام کرد. جاسوسان انگلیسی مردم بلوچستان را تحریک به شورش علیه ایران نموده و به مردم این ناحیه قول دادند در صورت حمله دولت ایران به آنها «هر نوع اعانت پولی که بخواهید ما از شما کرده و سرب و باروت و تنخواه در خفیه خواهیم داد.»
مأموران انگلیسی با دامن زدن به حوادثی ازجمله فاجعه بمپور که در زمان محمدشاه روی داده بود، به مردم بلوچستان، اعلام کرده بودند که هدف دولت انگلیس «آسودگی و رفاهیت جمیع خلقالله است و هرگز ظلم و ستم نزد ما یافت نمیشود و هرگاه دولت ایران قدری از حالا قویتر شود، همه شما را کشته و زن و بچه شما را اسیر کرده و شما را نابود خواهد ساخت.»
انگلیسیها در این سالها سعی میکردند با ایجاد جو بدبینی در میان مردم بلوچستان، آنها را به شورش علیه دولت مرکزی وادارند. ولی اقدامات آنها در این زمان هم به نتیجهای نرسید، زیرا هیچیک از مردم بلوچستان و سرداران بلوچ به این پیشنهاد انگلیسیها توجهی نکردند و حاضر به همکاری با دولت بیگانه انگلیس علیه آب و خاک خود نشدند.
به دنبال تحولاتی که در سال 1272ق در شرق ایران روی داد و درخواست کمک محمد یوسفخان درانی حاکم شهر هرات از حسامالسلطنه فرمانفرمای خراسان در برابر حملات دوستمحمدخان امیر کابل، حاکم خراسان به همراه حسینعلی میرزا فرمانفرما توانست هرات را گشوده و به نام ناصرالدین شاه در این شهر خطبه بخواند. سقوط هرات انگلیسیها را به وحشت انداخت، زیرا علاوه بر اینکه آنها با سقوط این شهر مرزهای هند را در خطر میدیدند، در این زمان مقدمات یک شورش بزرگ در هند علیه انگلیسیها آماده میشد. بنابراین اقدام به تصرف جزیره خارک، کرانههای بوشهر و محمره (خرمشهر) نمودند و با این کار دولت ایران را مجبور به انعقاد معاهده
پاریس کردند که طی آن بخشی از شرق ایران با عنوان افغانستان به طور رسمی از خاک اصلی ایران جدا شد.
با بسته شدن این پیمان راه برای جدایی بخش دیگری از شرق ایران یعنی بلوچستان و کامل شدن منطقه حایل هندوستان باز شد.
شورش هند و تصمیم دولت انگلیس برای کشیدن خطوط تلگراف از خاک ایران
به هنگام شورش بزرگ مردم هندوستان در سال 1857م/1274ق، ضرورت ایجاد ارتباط تلگرافی با هندوستان برای دولتمردان انگلیس آشکار شد، زیرا در این زمان ارسال و دریافت یک پیغام بین هند و انگلیس نزدیک به سه ماه طول میکشید. چنین بود که انگلیسیها توانستند امتیاز کشیدن خطوط تلگرافی را در سال 1279ق/1862م با دولت ایران به امضا رساندند. بعد از کسب این امتیاز وزارت خارجه بریتانیا به دولتمردان انگلیسی توصیه کرد که چند هزار لیره به منظور اهداء به شاه ایران و وزیران و مأمورانی که به عقد قرارداد کمک کردهاند، فراهم آورد و بدین ترتیب «از خدمت بزرگ دولتمردان ایران به ملت بریتانیا به ویژه حکومت هندوستان» قدردانی شود.
محمود محمود مؤلف کتاب تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس در قرن نوزده، در مورد اهمیت کشیدن خطوط تلگراف انگلیس در ایران نوشته است «رشته سیم تلگراف» با رشته سیاست انگلیس در ایران مربوط میباشد. چرا که از هر محلی که سیم تلگراف عبور میکرد، نفوذ دولت انگلیس بر آنجا برقرار میشد.
با کشیده شدن سیمهای تلگراف، سواحل ایران از اروندرود تا بلوچستان که دارای اهمیت استراتژیک بود و یکی از راههایی به شمار میرفت که روسها برای دسترسی به آبهای آزاد و رقابت با انگلیسیها در نظر داشتند، با شبکه تلگرافی، تحت نظارت و کنترل انگلیسیها قرار میگرفت.
به هنگام شروع به کار انگلیسیها در مناطق ساحلی بلوچستان برای احداث خط تلگراف، ابراهیمخان سرهنگ حاکم بم و بلوچستان، مأموران انگلیسی را که مشغول کشیدن خطوط تلگرافی بودند تهدید کرد و افراد ایل رند بلوچ را تحریک کرد تا منطقه را ناامن سازند.
در چنین اوضاعی بود که وزیرمختار انگلیس، تامسون در دیدار با میرزا مهدی خان نماینده وزارت خارجه ایران درخواست کرد که «حکمی به ابراهیم خان سرهنگ نوشته شود که متعرض نباشد که مایه زحمت و معطلی گماشتگان این کشور بشود.»
با شروع به کار مأموران انگلیسی برای کشیدن خطوط تلگرافی، مسئله حقوق دولت ایران در جنوب بلوچستان به طور رسمی مطرح شد و دولت ایران به سفیر انگلیس در تهران اعلام نمود: «اگر قبل از قرارداد شرایط لازم گماشتگان دولت انگلیس بخواهند
اسباب کشیدن آن را در خشکی خاک این دولت فراهم آورند، حکام و سردمداران این دولت حق ممانعت خواهند داشت و اولیای دولت علیه هم، رفتار آنها را تصدیق خواهند نمود.»
اصرار ایران بر حفظ حقوق خود در بلوچستان، دستآویز مناسبی بود برای انگلیسیها در جهت جدایی بخشهایی از بلوچستان. بنابراین در چنین شرایطی کمیسیون مشترکی بین ایران و خاننشین کلات که بر بخشهای شرقی بلوچستان حکومت داشت به حکمیت انگلیس تشکیل گردید. قبل از بیان وقایع و رویدادهایی که در جریان تشکیل این کمیسیون روی داد لازم است، زمینههای تشکیل این کمیسیون بیان شود.
کشیدن خطوط تلگراف از بلوچستان و نادیده گرفتن حقوق ایران در این منطقه موجب گردید دولتمردان تصمیم به گسترش دایره نفوذ خود در بلوچستان بگیرند. با پیشروی نیروهای ایران در شرق کشور، تامسون وزیرمختار دولت انگلیس در دیدار با مستوفیالممالک در مورد توجه نیروهای ایران به بلوچستان گفته بود: «اگر واقع شود خلاف رضای انگلیس و اگر نشود موجب امتنان آن دولت خواهد بود.» در چنین شرایطی وقتی در مارس 1869م/1285ق ایران به سوی کلات پیشروی کرد، نایبالسلطنه هندوستان و حکمران بمبئی از چارلز الیسون خواستند که در این کار دخالت کند. میرزا سعیدخان وزیر خارجه طی یادداشتی توضیح داد که سرزمینهای مورد بحث پیوسته جزو خاک ایران بودهاند و دولت میخواهد دوباره در آنجا نظم برقرار کند.
پیشروی سریع روسها به سوی هند، در زمان الکساندر دوم، مایه وحشت انگلیسیها شد و در نظر آنان حتی وسیعترین کویرها و بلندترین کوهها و ژرفترین دریاها برای نگهبانی هند ارزشمندترین مستعمره آنها کافی نبود، زیرا از زمان نقشه ناپلئون برای حمله به هند، ترس و بدگمانی اسباب وسوسه و خیال انگلیسیها شده بود، اما خطر روسیه برای هند جنبه پایدار و مداوم داشت، چرا که روسیه خیلی بیشتر به هندوستان نزدیک بود و با ممالک همسایه آن امپراتوری مرزهای مشترک داشت و یکی از این همسایهها ایران بود.
به دنبال پیروزیهای نظامی روسیه در دور دوم جنگهایش با ایران، بر نفوذ سیاسی اقتصادی آن کشور در ایران افزوده شد و روسها بعد از عهدنامه ترکمانچای توانستند کاملاً در امور ایران دخالت کنند. در این سالها سیاست روسها در ایران تغییر کرده و دیگر از ایران برای تهدید مستقیم هند استفاده نمیکردند، بلکه قصد داشتند به تدریج تسلط اقتصادی خود را بر ایران تثبیت کنند و از این راه خود را به تدریج به سواحل اقیانوس هند نزدیک کرده، از آنجا به عنوان مبدأ صدور کالاهای تجاری امپراتوری روسیه و رقابت با انگلستان و تهدید هندوستان استفاده نمایند.
در چنین شرایطی و بر اثر فشارها و اصرار انگلیسیها دولت ایران موافقت کرد خطوط مرزی در شرق ایران را تعیین نماید. به همین منظور گلد اسمید از طرف دولت انگلستان، حرکت نمود و دستور داشت به تهران برود و سپس به همراه کمیسر دولت ایران عازم سیستان گردد و در آنجا با معاینه محل و رسیدگی به ادعاهای طرفین اظهار عقیده نموده، رأی بدهد و حدود و سرحدی را معین نماید تا برای دولت ایران و افغانستان حدود دایمی شناخته شود.
درخواست امیر افغان شیرعلیخان مبنی بر مداخله بریتانیا در اختلافات مرزی با ایران فرصت مناسبی برای حکومت هند بود تا خط مرزی بلوچستان را که مدتها در پی تعیین آن بودند نیز مشخص کنند.
از طرف دولت ایران میرزا معصوم خان انصاری به عنوان رئیس کمیسیون مرزی انتخاب شد و نمایندگان ایران و انگلیس برای تعیین مرز سیستان از تهران حرکت کردند.
در تاریخ 16 شعبان 1287ق میرزا معصوم خان از اصفهان نامهای به وزیرخارجه ایران، میرزا سعیدخان فرستاد. او در این نامه نوشته بود: «مأمور مخصوص دولت انگلیس در رفتن به سیستان مضایقه میکند و فقط منظورش رفتن به بلوچستان است.»
اختلافنظر بین نماینده ایران و انگلستان ادامه یافت و سرانجام بعد از مکاتبات مکرر نماینده ایران، در شوال 1287ق به او جواب داده شد که میتواند قبل از تعیین حدود سیستان به همراه گلد اسمید، حدود بلوچستان را تعیین نماید. گلد اسمید که در جریان کشیدن خطوط تلگراف از جنوب بلوچستان در سال 1279ق اطلاعات کاملی از بلوچستان به دست آورده بود، توانست از این اطلاعات به سود دولت هند انگلیس در جریان کمیسیون مرزی استفاده نماید.
در جریان تشکیل کمیسیون اول مرزی، دولت ایران متوجه نقش سرداران بلوچ در تعیین مرز و حفظ حقوق ملکی ایران در بلوچستان گردید و این در حالی بود که از
سالها قبل، انگلیسیها فعالیتهایی برای جلب سرداران بلوچ به سوی خود آغاز کرده بودند که موفقیتآمیز نبود. از طرف دیگر نارضایتی از عملکرد و سیاستهای دولت قاجار به حدی بود که احتمال از دست رفتن بخشهای وسیعی از بلوچستان وجود داشت، زیرا با اظهار تمایل سرداران بلوچ به دولت هند انگلیس، بهانهای به دست انگلیسیها میافتاد تا آن نواحی را جزو قلمروی خان کلات به شمار آورند. در توصیه نامهای که گلداسمید از طرف دولت هند انگلیس همراه داشت، یکی از مسائلی که به نظر انگلیسیها در تعیین حدود مرزی نقش زیادی داشت اقرار سرداران نواحی مورد اختلاف به پذیرش و اطاعت از دولت ایران و یا خان کلات بود.
انگلیسیها در چنین شرایطی از هرگونه اقدامی برای متمایل ساختن مردم بلوچستان و حاکمان بخشهای مختلف آن خودداری نمیکردند. گلداسمید زمانی که برای شروع به کار در تعیین حدود مرزی به طرف بمپور حرکت میکرد در بین راه به بلوچی برخورد که پای او شکسته شده بود. به دستور گلداسمید آن شخص مصدوم را به بمپور آوردند و او به پزشک انگلیسی همراه هیأت خود دستور داد که «پای او را بسته و چاق نماید» و در همان روزهایی که در بمپور بود برای «نمایش انسانیت و مهربانی ملت انگلیس» بندبازی را برای انجام عملیات نمایشی در میدان اصلی بمپور خواسته بود و همان روز آن شخص پا شکسته را جلوی چادر خود بر روی تختی جا داده و بالین سفیدی زیر سرش گذاشت به ملاحظه اینکه شاید همه مردم او را نبینند و ریسمان بازی بیثمر بماند خود پیش مصدوم رفت و پای مصدوم را باز کرد و شروع به مداوای آن کرد، «حال بندگان جنابعالی تصور فرمایند خود این عمل در انظار مردم بلوچ به حد پایه مستحسن و غریبه و تا چه اندازه از مردم جلب قلوب میکند.» بسیار جالب است در شهری که مردم هنوز جنایت امیر توپخانه را فراموش نکرده بودند انگلیسیها چگونه به جلب قلوب مردم میپرداختند.
انگلیسیها برای جلب سرداران بلوچ ایرانی عدهای از سرداران معروف ناحیه کلات را با خود به بمپور آورده بودند. گلداسمید میخواست از رابطه دوستانه و پیوندهای خانوادگی سرداران بلوچستان ایران و خانهنشین کلات استفاده کند و با متمایل ساختن سرداران بلوچ تحت حاکمیت ایران، بخش بیشتری از خاک ایران را در بلوچستان جدا نموده و به خان کلات واگذار نماید.
میرزامعصومخان نیز قصد داشت با همراه بردن سرداران بلوچ تحت حاکمیت ایران به گوادر و ایجاد زمینه برای ملاقات بین آنها، وسیله جلب حاکمان آن نواحی را به ایران فراهم نماید. گلداسمید که بر این امر واقف بود به نماینده ایران اجازه نداد به همراه سرداران بلوچ وارد گوادر شود، زیرا به نظر او ممکن بود سرداران آن بخش از
بلوچستان در نتیجه ملاقات با سرداران بلوچ ایرانی به حکومت ایران مایل شوند.
وحشت انگلیسیها از سرداران و خوانین بلوچ به حدی بود که گلداسمید در یکی از نامههایش به میرزا معصوم خان تأکید کرده بود که «خوانین با اطلاع بلوچستان» و ابراهیمخان سرتیپ حاکم بم و بلوچستان، نباید به همراه میرزا معصوم خان به منطقه پیشِن که او به عنوان یکی از محلهای مذاکره تعیین کرده بود، بیایند.
نماینده انگلیس در کمیسیون اول مرزی، از آمدن سرداران بلوچ و ابراهیمخان به گوادر که به نظر انگلیسیها قلمروی خان کلات بود، وحشت داشت، زیرا علاوه بر احتمال اقدام نظامی این سرداران، امکان داشت که سرداران قلمرو خان کلات در دیدار با دیگر سرداران بلوچ به جانب ایران متمایل شوند. در چنین شرایطی بود که گلداسمید در نامهای به الیسون وزیرمختار انگلیس در ایران از او خواست از اولیای دولت ایران خواهش نماید که «بلادرنگ احکامات موکد صادر شود تا ابراهیم خان با قشون ایرانی از بمپور به سوی سرحد حالیه حرکت نکند و حکم بدهند که مأمور ایران فقط با عملجات شخصی خودش به گوادر برای گفتگو با من بیاید.»
در مقابل میرزا معصوم خان نماینده کشورمان در این کمیسیون طی نامه محرمانهای که برای وزارت امور خارجه ارسال کرد، با توجه به اعلام آمادگی سرداران بلوچ برای دفاع از حدود قلمرو ایران و حفظ حقوق ایران در بلوچستان، نوشت: «به اندک توجهی از طرف دولت تمام بلوچستان به تصرف ایران درخواهد آمد.»
نمونههای دیگری از وطنخواهی و میهندوستی مردم بلوچستان را در این وقایع میبینیم؛ از جمله: هنگامی که میرزا معصوم خان برای انجام مأموریت حدود مرزی به بمپور آمده بود، آزادخان خارانی ، بلوچ خان برادرزاده خود را همراه با عدهای از سرداران ناحیه خاران، نزد او فرستاده بود تا بدین وسیله اطاعت خود را از دولت ایران اعلام نماید. نمایندگان آزادخان در دیدار با میرزا معصوم خان گفته بودند که «خدادادخان (حاکم کلات) مثل ما یکی از نوکران دولت ایران است و کلات را مرحوم نادرشاه (افشار) در عوض خدمات اجداد او به آنها تیول مرحمت فرموده، چنانچه پنجگور را به اسلاف ما محل مواجب مقرر دانسته و به موجب این رقم نادر سالها در دست ما بود.» بلوچخان سواد دستور نادرشاه را برای نماینده ایران به همراه آورده بود و او نیز این رقم نادری را برای وزیر خارجه ارسال داشت.
نماینده حاکم خاران همچنین در این مأموریت به میرزا معصوم خان و ابراهیم خان اعلام داشته بود، اگر وکیلالملک اجازه بدهد «و اگر بخواهد صدق دعوت و غیرت فردیت من و طایفه مرا نسبت به سرکار اعلیحضرت شاهنشاهی به رأیالعین مشاهده نماید اجازه بدهند در فاصله چند روز کیچ را از لشکر و توپ خدادادخان خالی و به
دست گماشتگان ایشان بسپارد.»
ابراهیم خان حاکم بلوچستان عقیده داشت «از جانب دولت ایران مرحمتی در حق سردار آزادخان مبذول شود و او به جان و مال خدمتگزاری دولت علیه ایران را قبول میکند و چون صاحب ایل بزرگ و طایفه دلیر و جنگجو است در فقره سیستان هم به خدمت دولت قوی شوکت درمیآید.»
علاوه بر آزادخان، هنگامی که میرزا معصوم خان به دستور میرزا سعیدخان مأمور شد به گوادر برود، در این شهر یکی از سرداران بلوچ از طرف خود نمایندهای نزد میرزا معصومخان فرستاده بود و نماینده این سردار به میرزا معصوم خان گفته بود: «مأمور کلات سردار فقیر محمدخان منتهای آرزو دارد که شما را ببیند و درد دلی از انگلیس با شما داشته باشد ولی هاریسن صاحب مأمور کلات شب و روز مواظب است و نمیگذارد و به جناب ختمی مآب صد قسم که ما را هاریسن صاحب به گوادر آورده و ابراهیم خان سرتیپ میداند که من یکی از چاکران شاه ایرانم و اگر تمپ و بلیده به دست انگلیسیها افتاد یقیناً خود و اقوام من به بمپور رفته رعیتی دولت علیه را اختیار خواهیم کرد.» این سردار بلوچ همچنین گفته بود «جنرال گولداسمید ... در کوچه و باهه مردم را به خود رام میکند که به مقام تبعیت خان کلات برآیند.»
دلبستگی بلوچهایی که در قلمروی خان کلات سکونت داشتند به ایران به حدی بود که بعد از مأموریت گلداسمید و میرزا معصوم خان، پنج نفر سوارهنظام با لباس و اسلحه و ملزومات نظامی از کلات فرار کرده و به کرمان آمدند تا به این وسیله اعتراض خود را به دخالت انگلیسیها در تقسیم بلوچستان نشان دهند.
به هر حال با تمام آمادگی مردم بلوچستان برای حفاظت از حقوق حقه ایران در بلوچستان متأسفانه دولتمردان آن دوره از این فرصت مناسب برای حفظ حقوق کشورمان استفاده نکردند و به ندای آنها که ریشه در وطندوستی و هویت ایرانی آنها داشت، پاسخ مثبتی داده نشد.
سرانجام با همه ایستادگیهای مردم بلوچستان و میرزا معصومخان و تلاشهای ابراهیم خان سعدالدوله حاکم بم و بلوچستان در مقابل تحریکات و فزونطلبیهای انگلیسیها، در هفتم ذیالحجه 1287 از جانب وزیر امور خارجه به میرزا معصوم خان ابلاغ شد که «به من حکم شد که به شما اطلاع بدهم که در امر ملاحظه کردن مکانهای نزدیک سرحد در امر جستجو نمودن و خبر گرفتن به رضای جنرال گلداسمید عمل نمایید.» و در ادامه از نماینده ایران خواسته بود که نقشهای از نواحی مورد اختلاف تهیه کرده و به تهران بیاورد و مأمور کلات را در هیأت مرزی بپذیرد و به همراه خود افراد مسلح غیر ضرور نبرد. و چنین بود که با همه این تلاشها، دولت
ایران در اوت سال 1871/جمادیالآخر 1288 پذیرفت که نقشه و یافتههای یکجانبه گلداسمید مبنای صدور رأی نهایی قرار بگیرد.
از ابتدای استقرار انگلیسیها در سواحل بلوچستان، حملات پراکندهای که نشانه اعتراض مردم به حضور بیگانگان بود، به نفع آنها انجامید. اما از آنجایی که مأموران و تلگرافچیان انگلیسی از حمایت دولت مرکزی ایران برخوردار بودند، اعتراض علیه حضور بیگانگان به صورت حملاتی پراکنده و سازمان نیافته بود. پس از کشته شدن ناصرالدین شاه که شورش علیه ظلم و ستم حکام، بلوچستان را فرا گرفت، زمان مناسبی برای حمله به انگلیسیها که مردم بلوچستان به آنها به چشم کافر و بیگانه می نگریستند، فراهم شد. چنین بود که همزمان با شورش سردار حسین خان، خلیفه خیرمحمد که از روحانیان بلوچستان بود، مقابل حضور انگلیسیها قیام کرده و علیه آنها اعلام جهاد نمود.
حمله به منافع انگلیسیها با تصرف پایگاه آنها در چابهار آغاز شد، اما بعد از مدت کوتاهی انگلیسیها که تجهیزات پیشرفتهتری داشتند، توانستند پایگاه خود را بازپس گیرند و از آنجا که مقابله مستقیم با نیروهای انگلیسی که از سلاحهای پیشرفتهای استفاده میکردند، امکان نداشت، خلیفه خیرمحمد و نیروهایش، شروع به قطع سیمهای خطوط تلگراف نمودند.
در جریان یکی از حملات به تلگرافخانه انگلستان گریوز که رئیس خطوط تلگرافی از جاسک تا گوادر بود در اواخر نوامبر 1898/جمادیالاول 1316ق در کنار رودخانه راپیچ به قتل رسید. با کشته شدن این مأمور انگلیسی، سرپرسی سایکس که میتوان او را مطلعترین مأمور انگلیسی درباره بلوچستان دانست، مأمور سرکوب مردم شد. به نظر سایکس قیام مردم در بلوچستان در این زمان دو علت داشت:
اعزام نشدن نیروهای دولتی بعد از مرگ ناصرالدین شاه به بلوچستان
پیشرفت قوای سلطان عثمانی در خاک یونان که به نظر او شادی و غوغای کمنظیری بین تمام مسلمانان ایجاد کرده بود
سایکس همچنین نوشته است که غلبه سلطان عثمانی بر موطن اسکندر کبیر واجد اهمیت شایانی بود و عامه به ویژه طبقه روحانیون استفادههای تبلیغاتی زیادی از آن کردند.
پس از آغاز شورش علیه انگلیسیها از طرف دولت ایران احمدخان دریابیگی با اطلاع از کشته شدن مأمور انگلیسی، مأموریت یافت از بوشهر برای سرکوبی مهاجمان
حرکت کند و به سایکس نیز با ناو پیجن مأموریت داده شد «به محل وقوع حادثه برود و برای کشف مجرم حقیقی و محاکمه مرتکبین با مأموران ایران مساعدت و به طور کلی بر جریانات نظارت نماید.»
قبل از شروع عملیات علیه معترضان، سایکس لازم میدید که بداند آنها چه نوع سلاحهایی در اختیار دارند و تعدادشان چند نفر است و «ضمناً در اطراف نفاق و یا بر عکس اتفاق و به عبارت اخری روابط خصوصی آنها با یکدیگر تحقیقات کافی به عمل آید.» بعد از تحقیقات معلوم شد، تعداد شورشیان 800 نفر است و دارای اسلحههای تهپر میباشند. اطلاعات لازم برای سرکوبی مردم از رئیس یکی از قبایل محل جمعآوری شد.
بعد از موفق نشدن به دستگیری شورشیان، انگلیسیها، شماری از هموطنان تنگستانی را که برای سرکوب مردم بلوچستان به خدمت گرفته بودند، به غارت خانهها، ساکنین سواحل بلوچستان مأمور کردند. سایکس در این مورد نوشته است: «تنگستانیها را به تعقیب بلوچها مأمور نموده، از دور مجادله آنها را با دوربین تماشا میکردیم.»
بلوچها در این زمان تنها راه مقابله با نیروهای انگلیسی را، دفاع در تنگهها و نواحی کوهستانی میدانستند، در نتیجه در این مکانها، به مقابله با آنها برخاستند. بعد از موفق نبودن عملیات انگلیسیها، دریابیگی به مردم این ناحیه پیام فرستاد، که اگر از تسلیم مجرمان خودداری نمایند، کلیه نخلستانهای منطقه به آتش کشیده خواهد شد. سایکس در این مورد نوشته است که سردار سعیدخان از او درخواست نموده بود که از آتش زدن نخیلات صرفنظر شود و به سایکس قول داده بود که مخالفان انگلیسیها را در منطقه دستگیر خواهد کرد. اما باید توجه داشت که آتش زدن نخلستانهای منطقه که تنها منبع درآمد و تغذیه مردم بود، باعث گستردهتر شدن قیام و تحریک مردم میشد، و در واقع صرفنظر نمودن از آتش زدن نخلستانها به درخواست سردار حسین خان دستآویزی بیش نبود.
سایکس در این زمان از ناحیه راپیج حرکت کرده و مأموریت مهمتری در بخش دیگری از بلوچستان داشت. روزنامه حبلالمتین درباره وقایع بلوچستان در این زمان نوشته است:
بزرگان و اراکین و اعیان دولت و ملت به طرف مسئله بندر جاسک توجه نفرمودهاند یا از سرگرمی امورات شخصیه خود، ملاحظه خرابیهای داخله سرحدات ایران و وقایع مؤلمه و حوادث معظمه که همه روز هر یک باعث هزار گونه خرابی و علت خطرهای بزرگ دولت و ملت است نمینمایند و تصور نمیکنند که دولت همسایه برای کشته شدن یک
نفر تلگرافچی به چه خیال سه جهاز جنگی خود را در بندر جاسک، لنگر اقامت داده و این همه مخارج را به امید کدام روز متحمل شده و میشود، دولت ایران را به بعضی چیزها دچار لشکرکشی کرده و خانه جنگی رعایای خود نموده، تا به حال پنجاه نفر از طایفه بلوچ مقهور و مظلوم کشته شدهاند و همگی به جبال فرار کرده و زراعت و فلاحت آنها خراب شده است. آقایان صاحبمنصبان و مأمورین دولت ایران در این وقت نازک اگر واقعه عظیمی از برای دولت ایران با این دولت حریص مملکت رخ نماید چه خواهند کرد. آنچه موجب شد سایکس عملیاتش را در این ناحیه نیمهکاره رها کند، گسترش قیام مردم بلوچ در بلوچستان تحتالحمایه انگلستان بود. سهرابخان گچکی حاکم ناحیه کیچ «خود را غازی و مجاهد قلم داده» نماینده انگلیسیها را در قلعه تربت (کیچ) دستگیر نموده و شرط آزادی او را تخلیه آن ناحیه توسط انگلیسیها دانسته بود. مرکز مخالفت با انگلیسیها بندر پسنی بود که درجنوب کیچ قرار داشت. بلوچها سیمهای تلگراف را در این منطقه تا چندین مایل قطع کرده، دیرکها را واژگون ساخته بودند و «چون مسلم بود که هرگاه این خبرها در بلوچستان شایع شود، عکسالعملهای ناگواری خواهد داشت، لذا به وسایل مقتضی از شیوع آن جلوگیری به عمل آمد.»
سایکس اوضاع را در این زمان چنین گزارش داده است: «در این گیرودار یک عده از زمینپیمایان و مهندسین تلگراف که در نقاط مختلف بلوچستان انگلیس مأمور و مشغول انجام وظیفه بودند مورد حمله بلوچها واقع میشوند. خلاصه اوضاع گوادر مغشوش و درهم و برهم بود و طایفه معروف رِندینر در اغتشاش شرکت کرده و غوغای غریبی برپا ساخته بودند، متصدی پست که زرتشتی بود، محرمانه به این جانب اظهار داشت، که هر شب انتظار دارد، سر او را از بدن جدا نمایند.»
انگلیسیها که از گسترش حرکت مردم بلوچستان، علیه منافع خود به شدت وحشت داشتند، اردویی را از هندوستان مأمور سرکوبی مردم این ناحیه نمودند. نیروهای اعزامی از هند در حوالی بندر پسنی با بلوچهای مسلح که سایکس تعداد آنها را هزار نفر نوشته است روبرو شدند و نتوانستند در برابر توپهای انگلیسی مقاومت کنند و شکست خوردند. مهرابخان که رهبری شورش علیه انگلیس را در دست داشت از میدان نبرد نجات یافت ولی چند نفر دیگر از رهبران این قیام در جنگ کشته شدند و بدین ترتیب قیامی که داشت در سراسر بلوچستان گسترش مییافت خاموش گردید.
سایکس پس از شورشهای بلوچستان تحتالحمایه انگلیس به بلوچستان ایران و به منطقه کروان در نزدیکی جاسک که شورش اولین بار از آنجا شروع شده بود، بازگشت.
در هنگام مأموریت او در بلوچستان تحتالحمایه انگلیس، پایگاه مشترک نیروهای ایرانی و انگلیسی مورد حمله قرارگرفته بود و نیروهای این پادگان از هم پاشیده و دریابیگی نیز در یکی از جنگهایش با بلوچها زخمی شده بود.
آصفالدوله حاکم کرمان و بلوچستان، با اطلاع از ناکامی نیروهای دولتی، لشکری مجهز را به دستور صدراعظم ایران، امینالسلطان برای مقابله با شورشیان اعزام کرد. نیروی اعزامی از کرمان که از مقابله نظامی مستقیم ناتوان بود نخلستانهای مردم ساکن در حوالی جاسک را به آتش کشید. سایکس در سفرنامه خود نوشته است که رهبر این قیام (خلیفه خیرمحمد) «دستگیر و در حضور جمعی از سران محل برای عبرت سایرین به دار زده شد.» اما روایات محلی این حادثه را تأیید نمیکند و رهبر قیام به مرگ طبیعی درگذشته است. و بنابر شواهدی انگلیسیها پس از این حرکت مردمی چابهار را تخلیه نموده و کلیه تجار هندی و حیدرآبادی که در چابهار و در پناه آنها به تجارت میپرداختند، به بندر گوادر رفتند. از آن پس سیاست انگلیسیها در بلوچستان دچار تغییرات عمدهای شد.
این کمپانی در اواخر سال 1600م به موجب فرمان ملکه الیزابت با عنوان «شرکت تجار لندن که با هند شرقی معامله و تجارت میکنند» تأسیس گردید.
هاپکرک، پیتر، بازی بزرگ، ترجمه رضا کامشاد، تهران، انتشارات نیلوفر، 1379، ص 39.
مجموعه عهدنامه های تاریخی ایران از عهد هخامنشی تا عصر پهلوی، تهران، وزارت امور خارجه، 1350، صص 152 و 153.
رایت، دنیس، ایرانیان در میان انگلیسیها، ترجمه لطفعلی خنجی، تهران، امیرکبیر، 1359، ص 109.
کرزن، جرج. ن، ایران و قضیه ایران، ج 2، ترجمه ع. وحید مازندرانی، تهران، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، 1362، ج دوم، ص 309.
بازی بزرگ، ص 19.
خلیج گواتر، محلی که رودخانه باهوکلات (سرباز) در بلوچستان به دریای عمان میریزد و مرز مشترک ایران و پاکستان در جنوب از این خلیج، شروع میشود.
در آن زمان جاسک بخشی از بلوچستان به شمار میرفت.
شهر بمپور در این زمان مهم ترین شهر در بخش غربی بلوچستان بود و شهر مهم دیگر بلوچستان در این زمان در بخش شرقی شهر کلات بود که شهر کویته مرکز ایالت بلوچستان پاکستان در نزدیکی این شهر قرار گرفته است.
شهر کیچ از شهرهای مهم در جنوب بلوچستان، این شهر امروزه با نام تربت یکی از شهرهای ایالت بلوچستان پاکستان است.
برای اطلاعات بیشتر در این زمینه ر.ک: پاتینجر، هنری، مسافرت سند و بلوچستان، ترجمه دکتر شاهپور گودرزی، تهران، انتشارات کتابفروشی دهخدا، 1349.
هِنت، جنگ ایران و انگلیس در سال 1273ق، ترجمه حسین سعادت نوری، تهران، شرکت سهامی چاپ،
1327، مقدمه کتاب، ص 3.
رضاقلی خان هدایت، روضه الصفای ناصری، تهران، ج 9، کتابفروشی مرکزی، 1339، ص 359.
واتسون، رابرت گرانت، تاریخ ایران در دوره قاجاریه، ترجمه ع. وحید مازندرانی، تهران، امیرکبیر، 1348، ص 152.
جعفری، علیاکبر، «بلوچ و بلوچی» مجله سخن، اردیبهشت ماه 1343، ص 792.
بازی بزرگ، ص 168.
همان، ص 122.
گلد اسمید، ایران شرقی به نقل از: محمود محمود، تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس در قرن نوزدهم، ج 3، تهران، اقبال، 1358، ص 965.
تاریخ روابط ایران و...، پیشین، ص 966.
رساله جغرافیا و تاریخ بلوچستان، به چاپ رسیده در نشریه فرهنگ ایران زمین، جلد 28، (کتابچههای بلوچستان).
رساله جغرافیا و تاریخ بلوچستان، ص 246.
سازمان اسناد ملی ایران، میکروفیلم 295، حلقه شماره 6، پرونده 580.
محمدحسن حسینی معروف به آقاخان محلاتی، عبرتافزا، به اهتمام کوهی کرمانی، تهران، بینا، 1325، ص 10.
خورموجی، محمدجعفر، حقایقالاخبار ناصری، به کوشش حسین خدیو جم، تهران، کتابفروشی زوار، 1344، ص 29.
ویلیام کی، جان، تاریخ جنگهای افغانستان، به نقل از: تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلستان در قرن نوزده، ج 1، ص 337.
سپهر، محمدتقی لسانالملک، ناسخالتواریخ، ج 2، به تصحیح و حواشی محمدباقر بهبودی، تهران، کتابفروشی اسلامیه، 1385ق، ص 351.
عبرت افزا، ص 56.
همان، ص 73.
اداره اسناد و دیپلماسی وزارت امور خارجه، اسناد سال 1263قمری، کارتن 5، پوشه 40، ص 1.
رایین، اسماعیل، حقوقبگیران انگلیس در ایران، تهران، انتشارات جاویدان، 1352، ص 343. نقل از یادداشتهای کلنل استوارت، مجموعه ایندین افیس.
همانجا.
نامه یکی از اخبارنگارهای ایران به وزارت امور خارجه، اداره کل اسناد و دیپلماسی وزارت امور خارجه، اسناد مکمل سال 1270 قمری، دفتر شماره 5.
برای کسب اطلاعات بیشتر درباره حادثه بمپور، ر.ک: روضهالصفای ناصری، ج 10، رضاقلی خان هدایت، تهران، کتابفروشیهای مرکزی، پیروز و خیام، 1339، ص 363؛ و ناسخالتواریخ، ج 2، تهران، کتابفروشی اسلامیه، 1385ق. ص 364.
اداره کل اسناد و دیپلماسی وزارت امور خارجه، سند پیشین.
رایت، دنیس، انگلیسیها در میان ایرانیان، ج 1، ترجمه کریم امامی، تهران، نشر نو با همکاری انتشارات زمینه، 1364، ص 156.
تاریخ روابط ایران و...، ج 3، ص 784.
این ایل از بزرگترین و مهم ترین ایلات بلوچستان به شمار میآید. امروزه بیشتر افراد این ایل در بلوچستان پاکستان زندگی میکنند، رندها به مانند سایر قبایل بلوچ همواره مدافع مرزهای ایران بودند و همیشه با سیاستهای دولتهای مرکزی همسو بودهاند
مکاتبات وزارت خارجه ایران با سفارت انگلیس در مورد خطوط تلگراف به تاریخ چهاردهم ذیقعده 1279ق. اسناد سال 81277، کارتن 9، پوشه 13، صص 8 و 10.
همانجا.
همانجا.
سازمان اسناد ملی ایران، میکروفیلم 295، حلقه 4، پرونده 220، ص 4.
نامه دیکسون به الیسون، 14 مارس 1896، به نقل از کاظمزاده فیروز، روس و انگلیس در ایران، ترجمه منوچهر امیری، تهران، انتشارات کتابهای جیبی، 1354، ص 37.
ترنر یو، پیوکارلو، رقابتهای روس و انگلیس در ایران و افغانستان، ترجمه عباس آذرین، تهران، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، 1363، ص 121.
تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس، ج 3، ص 945.
مجتهدزاده، پیروز، امیران مرزدار و مرزهای خاوری ایران، ترجمه حمیدرضا ملک محمدی نوری، تهران، شیراز، 1378، ص 346.
نامه میرزا معصوم خان به میرزا سعیدخان وزیر امور خارجه، 16 شعبان سال 1287، کارتن 16، پوشه 13.
نامه محرمانه حکومت هند به گلداسمید به تاریخ ژانویه 1871، به نقل از امیران مرزدار و مرزهای خاوری ایران، ص 347.
نامه میرزا معصوم خان به وزیر امور خارجه در مورد اقدامات گلداسمید، 12 ذیالحجه 1287، اسناد سال 1287، ک 13، پ 17، ص 38.
نامه میرزا معصوم خان به وزیر امور خارجه، ک 13، پ 17، ص 39.
همانجا.
نامه میرزا معصوم خان به وزارت امور خارجه، به تاریخ 26 ذیقعده 1287، ک 13، پ 15، ص 26.
ازشهرهای بندری بلوچستان پاکستان در سواحل دریای عمان.
تلگراف گلداسمید به الیسون وزیرمختار انگلیس در تهران، به تاریخ 21 فوریه 1871، اسناد سال 1287، ک 13، پ 25.
نامه محرمانه میرزا معصوم خان به میرزا سعیدخان، 13 ذیالحجه 1287، ک 13، پ 17، ص 2.
از نواحی وسیع و مهم بلوچستان که امروزه بخشی از منطقه شمالی ایالت بلوچستان پاکستان را تشکیل میدهد.
از شهرهای بلوچستان پاکستان.
نامه میرزا معصوم خان به میرزا سعیدخان، 24 ذیالحجه 1287، ک 13، پ 17، ص 9.
حاکم کرمان و بلوچستان.
سند پیشین.
نامه میرزا معصوم خان به وزیر امور خارجه درباره درخواست ابراهیم خان، ذیالحجه 1287، ک 13، پ 17، ص 5.
سردار فقید محمدخان نایب خان کلات و نماینده او در کمیسیون مرزی و مأمور سیاسی دولت هند انگلیس در کلات بود.
نماینده انگلیسیها در دربار خان کلات. پس از درگیری خان کلات (محراب خان) با انگلیسیها و کشته شدن او به همراه 400 نفر از همراهانش انگلیسیها به منظور نظارت بر اوضاع کلات یکی از مأموران خود را به عنوان نایبالحکومه در کلات مستقر کردند.
نامه میرزا معصوم خان به وزیر امور خارجه به تاریخ 9 ربیعالاول 1288ق، ک 13، پ 25، ص 43.
همانجا.
نامه وزارت امور خارجه به وکیلالملک حاکم کرمان و بلوچستان، صفر 1288، ک 13، پ 25.
تلگراف از میرزا سعیدخان وزیر امور خارجه به میرزا معصوم خان، اسناد سال 1287، ک 13، پ 17.
دامنی، عبدالغنی، سیمای تاریخی بلوچستان، تهران، انتشارات پاسارگاد، 1380، ص 252.
سایکس، سرپرسی، سفرنامه سایکس یا ده هزار میل در ایران، ترجمه حسین سعادت نوری، تهران، ابن سینا، 1336، چ دوم، ص 306.
سفرنامه سایکس...، صص 306 و 307.
همانجا.
همان، ص 310.
همان، ص 311.
روزنامه حبلالمتین، دوشنبه 26 ذیقعده 1315، 18 آوریل 1898.
سفرنامه سایکس...، ص 316.
همانجا.
به هنگام تعیین حدود مرزی بلوچستان در کمیسیون اول، محل سکونت ایل رند در دو سوی خط مرزی قرار گرفت، این طایفه با واگذاری بخش وسیعی از محل زندگی خود به صورت تحتالحمایه انگلیسیها ناراضی بودند و با مشخص شدن حدود مرزی اولین اعتراضها در بلوچستان توسط این گروه ظاهر شد و در سال 1289ق یک سال بعد از تشکیل کمیسیون مرزی، انگلیسیها را در بلوچستان مورد حمله قرار دادند.
سفرنامه سایکس...، صص 318 317.
همانجا.
سفرنامه سایکس...، صص 326 235.
همان، ص 330.
همانجا.
سیمای تاریخی بلوچستان، ص 254.
حبیب الله سعیدینیا
از قرن نوزدهم به بعد اروپاییان به تجارت در خلیج فارس توجه نشان دادند و کارون، تنها رودخانه قابل کشتیرانی ایران و خلیج فارس به دلیل موقعیت خاص ژئوپولتیکی و تجاریاش از نیمه اول قرن نوزدهم توجه سیاحان و نمایندگان سیاسی انگلیس را به خود جلب کرد. دولت انگلیس نیز برای محافظت از منافع خود در هندوستان و رقابت با روسیه و انتقال کالا به نواحی مرکزی ایران درصدد کسب مجوز کشتیرانی بر روی کارون برآمد و سرانجام اگرچه ناصرالدین شاه فرمان آزادی کشتیرانی کارون را به سال 1306ق/1888م صادر کرد و این رودخانه به روی تمام کشتیهای تجاری خارجی گشوده شد؛ اما دولت انگلستان به دلیل برخورداری از ابزارهای قدرتمند سیاسی، اقتصادی لازم توانست تجارت بر روی کارون را در انحصار خود بگیرد. از جمله مزیتهای سیاسی، اقتصادی رودخانه کارون در آن دوره برای دولت انگلستان عبارت بود از:
مسیر تجارتی کارون نسبت به راههای خشکی مانند مسیر بوشهر شیراز اصفهان کوتاهتر و امنتر و هزینه حمل و نقل رودخانهای از مسیر خشکی به مراتب پایینتر بود. از این رو انگلستان به راحتی کالاهای خود را تا شوشتر حمل و از طریق جاده لینچ به شهرهای اصفهان و تهران ارسال میکرد.
به دلیل پراکندگی قدرت سیاسی و عدم نفوذ و حضور حکومت مرکزی در ایالت خوزستان، انگلیس به راحتی توانست در این منطقه، نفوذ سیاسی، اقتصادی خود را گسترش دهد و از توان عشایر و قبایل برای مقابله با حکومت مرکزی و سایر رقبای خارجی بهره ببرد.
دامنه تجارت در کارون وسیع و شامل سه حوزه عمده منطقهای و محلی، ملی و بینالمللی بود. در حوزه منطقهای با کانونهای اساسی اقتصادی خوزستان مانند محمره، ناصری، شوشتر و دزفول ارتباط داشت. در حوزه ملی با ایلات بختیاری و لر و شهرهای داخلی ایران نظیر اصفهان و تهران رابطه تجاری داشت و حوزه مهم و پرحجم بینالمللی شامل بنادر حوزه خلیج فارس (بصره، کویت) و کشورهای اروپایی (بخصوص انگلستان و در مرحله بعدی روسیه و آلمان و شرق دور مانند هنگکنگ و سرزمین هند) بود. در این حوزه، بیشترین مبادلات تجاری میان بنادر کارون با هند و انگلستان انجام میشد. و شرکتهای مختلف داخلی و خارجی به خصوص ناصری، لینچ، هاتس و پسران و ونکهاوس، کار حمل و نقل مالالتجاره را در کارون برعهده داشتند.
با ورود نفت به عرصه اقتصادی و تجاری ایران، کم کم از اهمیت تجاری کارون کاسته شد و از آغاز جنگ جهانی و تحولات پس از آن در جهان بویژه در انگلستان و ایران، نفت برای انگلستان به مراتب از سود بیشتری برخوردار بود و جایگزین تجارت در کارون شد و پس از آن با گسترش خطوط راهآهن، کارون اهمیت تجاری خود را از دست داد و بیشترین حمل و نقل کالا و مسافر از طریق راهآهن انجام میشد.
مسئله این مقاله به بررسی چگونگی واگذاری امتیاز کشتیرانی بر کارون در نیمه دوم قرن سیزدهم هجری (19201870م) میپردازد و بر آن است تا آثار واگذاری امتیاز کشتیرانی بر کارون را در تحولات سیاسی، اقتصادی ایران بررسی کند و به دلایل کاهش اهمیت تجارت در کارون پس از کشف نفت بپردازد. بنابراین مهمترین پرسش این است که موقعیت جغرافیایی، تجاری و ویژگیهای ژئوپولتیک کارون چه نقشی در افزایش نفوذ سیاسی، اقتصادی انگلستان در ایران داشته است؟ برای پاسخ به این پرسش، به مزیتهای تجارت در کارون پرداختهایم. تجارتی که دولت انگلستان در به انحصار درآوردن کشتیرانی و تجارت در آن اصرار داشت.
فرضیه تحقیق حاضر عبارت است از اینکه موقعیت، ویژگیها و امتیازات تجاری و ژئوپولتیک کارون و ضعف ساختار سیاسی، اقتصادی ایران در این دوره باعث اعمال نفوذ انگلستان در جهتگیریهای سیاسی، اقتصادی ایران شد و با آغاز جنگ جهانی اول استراتژی انگلستان از تجارت در کارون متوجه پدیده نفت شد.
کشتیرانی در کارون از نظر سیاسی، اقتصادی برای انگلستان اهمیت زیادی داشت زیرا با استفاده از این مسیر، هم میتوانست نفوذ سیاسی خود را در نواحی جنوب غربی و مرکزی ایران گسترش دهد و به مواجهه با روسیه بپردازد و هم کالاهای خود را
سریعتر، ارزانتر و با امنیت بیشتری به نواحی داخلی و مرکزی ایران انتقال دهد. از این رو، انگلیسیها از اواسط قرن نوزدهم کوشش زیادی برای آزادی کشتیرانی بر کارون به خرج دادند. نخستین سیاحان انگلیسی که پی به اهمیت این مسیر تجارتی بردند، سرهنری لایارد و ستوان سلبی بودند. لایارد با ارتباط خوبی که با محمدتقیخان بختیاری و نیز تجار شوشتر پیدا کرده بود، این مسیر را برای دستیابی به شهرها و مراکز بزرگ غلهخیز غربی ایران بویژه راه تجارت هند و انگلستان حائز اهمیت دانست. وی ضمن ارسال گزارشی جامع به دولت انگلستان و نامهای به اتاق تجارت بمبئی، هر دو طرف را برای گسترش کشتیرانی در رود کارون ترغیب نمود. مرگ محمدتقیخان، که تمایل زیادی به گسترش تجارت از طریق کارون داشت و پریشانی امور داخلی ایران در آن زمان، مانع از انجام چنین نیتی شد.
اقدام بعدی را در این زمینه مکنزی، نماینده کمپانی گری وپل در 1295ق/1878م صورت داد که در بوشهر اقامت داشت. دولت انگلیس از طریق این شرکت درصدد به دست آوردن امتیاز کشتیرانی در کارون برآمد. شرکت گری و پل از «لوئیس پلی» نماینده سیاسی انگلستان مقیم خلیج فارس خواست تا «چالرز الیسون»، وزیرمختار انگلیس در تهران با دولت ایران برای گرفتن امتیاز کشتیرانی بر کارون مذاکره نماید. لوئیس پلی درخواست کمپانی مزبور را به همراه نامهای به الیسون فرستاد. پلی که خود در جریان حمله انگلیس به خرمشهر در 1273ق/1857م، از کارون دیدن کرده بود انتقال کالا از این مسیر به مناطق داخلی ایران را باصرفهتر و امنتر از راههای خشکی چون راه بوشهر اصفهان می دانست زیرا طول این راه تا اصفهان ده روز کمتر از جاده بوشهر اصفهان بود.
این تلاش انگلیس با وجود ارتباط خوب مکنزی با حسنقلیخان بختیاری که از وی قول مساعد همکاری گرفته بود، باز به نتیجه نرسید. زیرا ناصرالدینشاه در آن زمان در پی تقویت نیروی دریای ایران از طریق خرید کشتی جنگی بود و نمیخواست تنها رود قابل کشتیرانی در قلمرو شاهنشاهی خود را به انگلیسیها واگذار کند، یا دست کم تا حد امکان در برابر این اقدام پایداری میکرد. مسئله کشتیرانی کارون بار دیگر توسط شرکت گری و پل به همراهی گری و داس در حالی مطرح شد که نفوذ روسیه در ایران بیشتر شده و توانسته بود خطوط کشتیرانی بین مصب ولگا و بنادر ایران احداث کند و کالاهای خود را به اصفهان و حتی مناطق جنوبی تر برساند. در این مرحله انگلیسیها فعالیت بیشتری برای دریافت امتیاز کشتیرانی در کارون نمودند و حکومت هندوستان هم آمادگی خود را برای کمک مالی اعلام کرد. در همین زمان که انگلیسیها سخت در تلاش بودند ناگهان فرانسویها وارد صحنه شدند و دکتر تولوزان حق انحصاری
کشتیرانی در کارون و بهرهبرداری از اراضی مجاور این رود را به دست آورد. طبق ماده 8 قرارداد مزبور، حق ساخت و اداره ترامواها، راهآهن و راههای در امتداد کارون به تولوزان واگذار شد و طبق ماده 10، به وی اجازه داده بودند که تمام زمینهای کشاورزی را از اهواز تا خلیج فارس زیر کشت ببرد. این قرارداد با مخالفت انگلیسیها روبهرو شد و به نتیجه نرسید. در این شرایط که انگلیسیها شاهد نفوذ رقبای خود در خلیج فارس بودند دوباره برای دریافت امتیاز کشتیرانی بر کارون شروع به فعالیت کردند. این بار رانلد تامسون وزیرمختار و ایلچی مخصوص پادشاه انگلستان مأمور این کار شد. وی با ارسال یادداشتهایی به میرزاحسینخان مشیرالدوله در سال 1288ق/21سپتامبر 1871 خواستار اعطای این امتیاز به انگلیس شد. همچنین در 22 رمضان 1290/1873م ضمن ارسال نامهای محرمانه به وزیر امور خارجه ایران و بیان مزیتهای تجاری کارون نسبت به دجله، خواستار تسریع در واگذاری امتیاز کشتیرانی در کارون شد. بعد از آن نیز تامسون نامههای متعددی به وزیر امور خارجه ایران فرستاد ولی دولت ایران با ارسال جوابیهای مخالفت خود را با اجرای کشتیرانی در کارون اعلام نمود. دولت ایران چون نمیخواست در کوتاهمدت اقدام به واگذاری امتیاز کشتیرانی در کارون نماید به وقتگذرانی روی آورد و جواب نامههای بعدی وزیرمختار انگلیس را نداد. به همین دلیل تامسون در 22 ذیقعده 1298/16 اوت 1881 ضمن ارسال نامهای به میرزاسعیدخان، وزیر امور خارجه ایران، خواستار جوابیه دولت ایران شد. تامسون چون از طرف دولت ایران واکنشی ندید شروع به شکوه و تهدید کرد. گستاخی تامسون خشم ناصرالدین شاه را برانگیخت و با واگذاری امتیاز مزبور مخالفت کرد و از میرزاملکمخان، سفیر ایران در لندن خواستار تحقیق بیشتری در این زمینه شد. ملکمخان که حافظ منافع انگلیس بود در 22 ذیقعده 1301/13 سپتامبر 1884 با ارسال تلگراف رمزی از لندن به وزارت امور خارجه، ضمن یادآوری علاقه دولت انگلستان به رشد تجارت در جنوب ایران، آزادی کشتیرانی در کارون را موجب آبادی، رفاه و سعادت ملت ایران دانست. دولت انگلیس نیز در 1304ق/1886م با ارسال نامهای به وزارت امور خارجه ایران، به تلاش خود در اخذ امتیاز کشتیرانی بر کارون ادامه داد. در 1305ق/1887م سرهنری دروموندولف را با مأموریت فوقالعاده به وزیرمختاری در تهران منصوب کرد. ولف ضمن مذاکره با امینالسلطان که رابطهای دوستانه با انگلیس داشت و ارسال نامهای به قوامالدوله، وزیر امور خارجه در 11 محرم 1306/18 سپتامبر 1888م، بر آزادی کشتیرانی در کارون اصرار ورزید و هدف دولت انگلستان را از این اقدام، کمک به گسترش تجارت تمام کشورها با ایران دانست و تأکید کرد که چون پادشاه انگلستان دوست متحد دولت ایران است حق دارد نصایح
خود را در مورد آزادی کشتیرانی در کارون که برای ایران هزینهای نیز دربرندارد، اعلام کند. در پایان هم مجدداً محبت پادشاه انگلیس نسبت به دولت ایران را ذکر کرد.
اکنون دولت ایران در شرایط نامناسبی قرار داشت. از یک سو روسها مناطق شمال شرقی کشور را تهدید کرده بودند و از سوی دیگر شاه از عواقب آزادی کشتیرانی در کارون بیمناک بود ولی به دلیل فشار و تهدیدات وزیرمختار انگلیس و نظر موافق امینالسلطان، مخالفت دوباره با انگلیس پس از لغو امتیازنامه رویتر را به صلاح ندید و از این رو ناصرالدین شاه با تشکیل شورایی 21 نفره از وزیران، شاهزادگان و مقامات عالیرتبه و پس از یک ماه بحث و گفتوگو، سرانجام در فرمانی کشتیرانی در رود کارون را از مصب تا اهواز برای کشتیهای بازرگانی تمام ملل آزاد اعلام کرد. این فرمان در 24 صفر 1306/30 اکتبر 1888 به تمام نمایندگان سیاسی مقیم تهران به شرح زیر ابلاغ شد.
به سفرای دول متحابه
دولت علیه ایران نظر به وسعت تجارت و آبادی مملکت خود و ترقی فلاحت خوزستان و اهواز قرار داده است که کشتیهای بخاری تجارتی عموم دول بدون استثناء علاوه بر کشتیهای بادبانی که سابقاً در رود کارون عبور و مرور میکردند در رود کارون از محمره الی سد اهواز به حمل و نقل مال التجاره مشغول باشند ولی مشروط است بر اینکه از سد اهواز به بالا تجاوز نکنند زیرا که از سد به بالا مخصوص کشتیهای بادبانی و تجارتی خود دولت ایران و تبعه دولت ایران است و حقالعبوری هم که دولت ایران قرار داده است در محمره ادا کنند و حامل اشیائی که قدغن دولت ایران است نباشند و بیشتر از اندازه که برای گرفتن و گذاشتن بارهای تجارتی لازم است توقف نکنند. به جهت استحضار خاطر آنجناب زحمت داد. مورخه 24 شهر صفر 1306.
ولف که با تلاش فراوان توانسته بود امتیاز مهمی برای دولت خود به دست آورد در 25 صفر 1306/31 اکتبر 1888، با ارسال نامهای به وزارت امور خارجه ایران، پیام تشکر پادشاه و وزیر امور خارجه انگلیس را به پادشاه ایران ابلاغ نمود. دولت ایران پس از مدت کوتاهی، شرایط و مقررات کشتیرانی در کارون را تهیه کرد و تحت عنوان «اعلان دولتی» بدین شرح منتشر ساخت:
دولت علیه ایران برای تسهیل تجارت و مزید ثروت و انتفاع ملکیه رود کارون را در تحت شروط مشروحه ذیل مفتوح و آمد و شد کشتیهای تجارتی عموم ملل را از
محمره الی اهواز مجاز و مأذون داشته است کشتیها در رود مزبور سیر و مرور کرده مقررات دولت را لازمالاجرا خواهند شمرد و این قرارداد در ظرف ده سال بلاتخلف مجرا و پس از این مدت به اقتضای وقت تغییرات خواهد یافت.
کشتیهای تجارتی دولت متحابه زیاده بر ضرورت بارگیری و باراندازی و حمل آذوقه مسافرت در اسکله و رودخانه توقف ننمایند.
در کشتیها اشخاصی که وجود آنها مضر نظم و باعث گفتوگو و زحمت شود نباید باشند هر کس میآید باید تذکره از دولت متبوعه خود داشته باشد زیرا که اگر تذکره نداشته باشد فهمیده نمیشود که کارش چه چیز است.
هیچ کشتی حق هیچگونه حمایت به هیچ اسم و رسم از رعایای دولت ایران نخواهد داشت.
حمل اسلحه مطلقاً قدغن است و اگر به خلاف قدغن دولت در کشتیها اسلحه حمل شده باشد ضبط خواهد شد.
اشیاء محترقه و ترکنده به هیچوجه در کشتیها حمل نخواهد شد.
صاحبان کشتی وجهاً منالوجوه ایجاد هیچگونه ابنیه از قبیل انبار زغال و مالالتجاره و دکان و کاروانسرا و کارخانه و غیرهها در اطراف رود کارون نخواهند کرد.
از برای وضع مالالتجاره و زغال کشتیها از طرف دولت یا تجار ایران انبار و مکان اسکله به قدر کفایت ساخته خواهد شد.
از برای انبارهای مالالتجاره و زغال یک مبلغ معتدل معمولی اجاره معین خواهد شد که صاحبان کشتی ادا خواهند نمود.
تحویلدار انبار زغال رعایای ایران خواهند بود.
کشتیها از بند اهواز تجاوز به بالا نخواهند نمود.
از برای انبار مالالتجاره یک امینی از ایران منتخب خواهد شد و یک نفر هم از جانب کل صاحب کشتیها وکالتاً مشخص خواهد شد که متفقاً مراقب باشند.
مستحفظین انبارها از قبیل قراولها و غیره کلاً از جانب ایران خواهند بود.
اهل هیچ یک از کشتیها حق ندارند وجهاً منالوجوه از احدی از رعایای ایران هیچگونه ملک بیع و شراء و رهن و غیره نمایند.
از کشتیها که در رود کارون الی نقطه اهواز عبور و مرور میکنند ذهاباً و ایاباً اگر کشتی بخار است به هر تن یک قران و اگر بادبانی باشد ده شاهی باج و حقالعبور گرفته میشود اگر بیبار باشند نصف باج از آنها گرفته خواهد شد و کشتیهای بادبانی رعایای داخله ایران که از سی تن کمتر باشد از رسوم مزبور معاف خواهند بود.
حمالها برای حمل مالالتجاره از اسکله به کشتی و از کشتی به اسکله با علامت
و ثبت مخصوص از جانب دولت ایران معین خواهد شد.
در صورتی که در کشتیها به اجازه دولت ایران عملجات ایرانی مستخدم شوند در زمانی که تحت محاکمات بیایند یا متهم شوند محاکمه و مجازات آنها مستقیماً بدون مداخله احدی با مأمورین ایران خواهد بود.
در باب بیرق کشتیها تحت قانون کلیه بحریه خواهند بود.
اهل کشتیها به عموم رعایای ایران به استثنای عمل داد و ستد تجارت زیاده از دو تومان قرض نخواهند داد والا حق مطالبه نخواهند داشت.
هیچیک از دول متحابه حق ندارند مداخله در عمق طرح و مجرای رودخانه وجهاً منالوجوه نمایند.
عدد و اسم و رسم اشخاصی که به اذن و اجازه دولت داخل خدمت کشتیهای دول متحابه میشوند باید در دفتر حکومت مقید باشد و تذکره از ایران داشته باشند والا نمیتوانند مستخدم شوند.
چون این اجازه عبور و مرور کشتیهای تجارتی دول متحابه در رود کارون منحصراً و مخصوصاً محض ترویج و تسهیل تجارت است ولاغیر به استناد این عمل به هیچوجه منالوجوه مذاکره پلتیکی و غیره قبول نخواهد شد.
در وقتی که یک کشتی غرق بشود همان معامله که در عموم سواحل دریاها معمول است حق خلاصی مال و نفوس را به اهل ساحل رودخانه ادا خواهند نمود.
اهالی کشتیها اشیاء مضره از قبیل اسلحه و غیره به هیچیک از رعایای ایران و ایلات و عشایر نخواهند فروخت والا اسلحه ضبط و قیمت مسترد خواهد شد.
هرگاه هر یک از کشتیهای یکی از دول متحابه برخلاف این شروط و قرارداد رفتار نماید اگر کشتی بخار است ششصد تومان و اگر بادی است سیصد تومان جریمه گرفته خواهد شد و آن کشتی تا دو سال ممنوع از آمد و شد خواهد بود.
با صدور فرمان آزادی کشتیرانی در کارون، بیش از همه دولت انگلیس خوشحال و خرسند بود. زیرا موفق شده بود با دستیابی راحتتر به مناطق مرکزی ایران به رقابت بیشتر سیاسی، اقتصادی با روسیه بپردازد. اما دولت روسیه که همواره خواستار گسترش تجارت در خلیج فارس بود از این اقدام بسیار ناراحت و نگران شد و بلافاصله اعتراض خود را به دولت ایران ابلاغ کرد. ناصرالدین شاه نیز در پاسخ به تشریح علل صدور این فرمان و اوضاع داخلی ایران و رقابت دولتهای روس و انگلیس پرداخت.
روزنامههای روسی نیز دست به حملات شدیدی علیه دولت ایران زدند و امتیاز کشتیرانی در کارون را صرفاً امتیازی برای دولت انگلیس قلمداد کردند. دالگورکی وزیرمختار روسیه نیز در ملاقات با امینالسلطان و قوامالدوله مخالفت دولت خود را
مجدداً اعلام کرد و خواستار امتیازاتی مشابه برای دولت روسیه شد. پس از مذاکراتی، سرانجام دولت ایران به ناچار خواستههای دولت روسیه را پذیرفت و در رجب 1306/1888م ناصرالدین شاه، تعهدات دولت ایران را در قبال روسیه تأیید کرد. به موجب مفاد این عهدنامه کشتیرانی تجاری در مرداب انزلی و رودخانههایی که مصب آنها خزر بود برای دولت روسیه و اتباع این کشور آزاد اعلام شد. همچنین دولت ایران متعهد شد که برای تسهیل در امر تجارت، انبارهایی را به کمک رعایای ایران بسازد و به کارگزاران روسیه اجاره دهد. علاوه بر آن ساختن و تعمیر راه شوسه از مبارکآباد تا تهران، راه عراده از تبریز به جلفا و از تبریز به اواجق و راه آستارا تا اردبیل به دولت روسیه واگذار گردید و در نهایت دولت ایران به کمپانی روس به مدت پنجاه سال مهلت داد تا راهآهن را در تمام نقاط ایران که متناسب با منافع دولت روسیه باشد، بسازد.
اگرچه رودخانه کارون به روی کشتیهای تجارتی تمام کشورها گشوده شد، ولی در عمل به طور انحصاری در خدمت اهداف سیاسی، اقتصادی انگلیس قرار گرفت. این دولت به خصوص پس از تمدید امتیاز کارون در 1316ق/1898م، همواره میکوشید تا از طرق مختلف مجوز ورود کشتیهای تجاری خود را به قسمت بالای کارون یعنی از اهواز تا شوشتر بگیرد. اگرچه به طور رسمی موفق به این کار نشد ولی به صورت غیرقانونی و توسط کمپانی لینچ، بارها اقدام به رفت و آمد در قسمت بالای کارون نمود چنان که در آستانه جنگ جهانی اول، چند کشتی تجاری انگلیسی در بالای کارون مشغول فعالیت بودند.
دولت انگلستان برای پیشبرد اهداف سیاسی، اقتصادی خود حتی از کشتیهای جنگی همچون «لارنس» و «اسفنکس» نیز به کرّات استفاده کرد و به تذکرات وزارت امور خارجه و کارگزاری دولت ایران در خرمشهر بیتوجه بود. همچنین در سال 1320ق/1902م، برخلاف متن امتیاز کارون، جهاز دولتی مخصوص سواری کنسول انگلیس در بغداد موسوم به «کامیت» نیز وارد خرمشهر شد و از طریق کارون به اهواز رفت و کارگزاری دولت ایران نتوانست آن را متوقف سازد.
در سال 1320ق/1902م دولت انگلستان تلاش خود را برای استفاده انحصاری از کارون آشکارتر ساخت و کارگزاری محمره ضمن ارسال نامهای به وزارت امور خارجه، به تشریح اقدامات و اهداف انحصارگرایانه دولت انگلیس پرداخت.
دولت انگلیس بر اساس سیاست انحصارگرایانهاش در کارون، با حضور و فعالیت تمام شرکتهای غیرانگلیسی مخالف بود و نیز از واگذاری هرگونه امتیازی در کارون به افراد خارجی غیرانگلیسی جلوگیری میکرد. از جمله پس از واگذاری امتیاز سد اهواز به مسیو استورلر هلندی که مدتی وزیرمختار هلند در تهران بود، مانع از انجام این امتیاز
شد. و بدین ترتیب دولت انگلستان مزد تلاشهای چندین ساله خود را گرفت و توانست از کشتیرانی در کارون، در جهت اهداف سیاسی، اقتصادی خود استفاده نماید.
سند شماره 1 (صفحه 1)
نامه درامند ولف وزیرمختار انگلستان به وزیر خارجه ایران در خصوص انجام اقداماتی جهت واگذاری امتیاز کشتیرانی کارون
تصویر
سند شماره 1 (صفحه 2)
تصویر
سند شماره 1 (صفحه 3)
تصویر
سند شماره 1 (صفحه 4)
تصویر
سند شماره 1 (صفحه 5)
تصویر
سند شماره 1 (صفحه 6)
تصویر
سند شماره 1 (صفحه 7)
تصویر
سند شماره 1 (صفحه 8)
تصویر
سند شماره 2 (صفحه 1)
تصویر
سند شماره 2 (صفحه 2)
کاظمزاده، فیروز، روس و انگلیس در ایران 18641914، ترجمه منوچهر امیری، تهران، شرکت سهامی کتابهای جیبی، 1354، صص 139136.
اسناد وزارت امور خارجه، کارتن 23، پرونده 18، ص 6، به تاریخ 22 رمضان 1290.
اسناد وزارت امور خارجه، کارتن 15، پرونده 21، ص 1، به تاریخ 20 شوال 1294.
اسناد وزارت امور خارجه، کارتن 23، پرونده 18، ص 9، به تاریخ 22 ذیقعده، 1298.
تیموری، ابراهیم، عصر بیخبری یا تاریخ امتیازات در ایران، تهران، اقبال، 1332، صص 159158.
اسناد وزارت امور خارجه، کارتن 18، پرونده 21، ص 4، به تاریخ 22 ذیقعده 1301.
اسناد وزارت امور خارجه، کارتن 19، پرونده 24، ص 1، به تاریخ 1304.
اسناد وزارت امور خارجه، کارتن 20، پرونده 4، صص 5 و 6، به تاریخ 11 محرم 1306، جهت رؤیت تصویر سند، نک به: سند ضمیمه شماره 1.
عصر بیخبری یا تاریخ امتیازات در ایران، ص 166.
همان، ص 167.
اسناد وزارت امور خارجه، کارتن 30، پرونده 12، صص 7 و 8، به تاریخ 1315.
اسناد وزارت امور خارجه، کارتن 30، پرونده 12، ص 8، به تاریخ 1315، جهت رؤیت تصویر سند نک به: سند ضمیمه شماره 2.
اسناد وزارت امور خارجه، کارتن 20، پرونده 15، صص 61، کتابچه متعلق به رود کارون، مشروح اعتراض روسیه و جواب ناصرالدین شاه.
صفایی، ابراهیم، اسناد وزارت امور خارجه، اسناد سیاسی دوران قاجار، تهران، بینا، 1346، ص 132.
عصر بیخبری...، صص 324322.
اسناد وزارت امور خارجه، کارتن 23، پرونده 18، ص 5، به تاریخ 1311.
لیتن، ویلهلم، ایران از نفوذ مسالمتآمیز تا تحتالحمایگی (19191860)، ترجمه مریم میراحمدی، تهران، معین، 1367، ص 48.
اسناد وزارت امور خارجه، کارتن 35، پرونده 7، صص 1918. به تاریخ 16 و 27 صفر 1316 و کارتن 35، پرونده 3، ص 48، به تاریخ 1316 و کارتن 15، پرونده 9، صص 118 و 120 به تاریخ 14 ربیعالاول و 8 شوال 1320 و کارتن 16، پرونده 21، ص 70 به تاریخ 12 ذیحجه 1320.
اسناد وزارت امور خارجه، کارتن 15، پرونده 9، ص 1، به تاریخ 1320.
اسناد وزارت امور خارجه، کارتن 15، پرونده 8، صص 148147.
اسناد وزارت امور خارجه، کارتن 44، پرونده 54، ص 1، به تاریخ 29 ذیحجه 1326.
سلمان قاسمیان
پس از انعقاد معاهده 1820، طی دهههای سوم تا هشتم قرن نوزدهم میلادی جز یکی دو مورد منازعه با ایران، منافع انگلستان در خلیج فارس با خطری جدی مواجه نگردید. انگلیس در این دوره بارها برتری خود را در خلیج فارس به نمایش گذاشت. در دهههای پایانی قرن نوزدهم با ظهور امپراتوری آلمان در صحنه روابط بینالملل، توازن قوا در میان قدرتهای اروپایی تهدید شد. این تهدیدات با نفوذ اقتصادی و سیاسی دول غربی در خلیج فارس و بویژه نفوذ روسیه از طریق ایران شرایط سختی را برای انگلستان فراهم ساخت. در حالی که دولت ایران سعی در تجدید حاکمیت خود در خلیج فارس با کمک مستقیم روسها داشت و فرانسه نیز به عنوان رقیب دیرین انگلستان تحرکات جدیدی را در مناطق تحت نفوذ انگلستان آغاز کرده بود. هند جزو امپراتوری بریتانیا به حساب میآمد و همواره از سوی روسیه، فرانسه و آلمان تازهوارد تهدید میشد. در حالی که از همین زمان تا سال 1903، پنج نمایندگی مسقط، کویت، بحرین، بوشهر و بندرعباس منافع انگلستان را تأمین می کردند. در سال 1900 از دو میلیون و 837 هزار لیره استرلینگ واردات خلیج فارس دو میلیون و 471 هزار لیره متعلق به انگلستان و تنها 366 هزار لیره مربوط به سایر کشورها بود. سهم آلمان 23 هزار و سهم روسها 572 لیره بود. میزان صادرات از خلی ج فارس نیز دو میلیون و هشتاد و هفت هزار لیره و مقصد آن اغلب لندن و بمبئی بود. با وجود این انگلستان در مقاطعی از این دوره در مقابل ضربات احتمالی دشمن، سردرگم و مشوش شد و سیاستمداران این کشور برای یافتن راه حل مناسب، به مشاجره با یکدیگر پرداختند.
روسها از طریق کسب امتیازات بیشتر از ایران و نفوذ در سیستم گمرکی جنوب
سعی داشتند موقعیت خود را مستحکم ساخته و از این طریق، لزوم تأسیس پایگاه دریایی و حفاظت از منافع تجاری خود را بهانه حضور در منطقه بدانند. فرانسویان مستقیماً به عمان نزدیک شدند و امتیازاتی از این سلطاننشین گرفتند. آنان قصد نفوذ در سواحل متصالح را داشتند که انگلستان با جدیت از پیشرفت کار آنان جلوگیری کرد. اهمیت فرانسه در اینجاست که تلاش این کشور در نفوذ در سواحل متصالح و همپیمانی با قواسم موجب انعقاد معاهده 1892 انگلستان و شیوخ شد که در نتیجه آن، شیوخ متصالح از این پس اجازه انعقاد معاهده یا مذاکره سیاسی با دیگر کشورها را نداشتند. در این نوشتار مسئله حضور رقبای بریتانیا در خلیج فارس در فاصله سالهای 1895 تا 1903 و همچنین سفر لرد کرزن و اهمیت آن که تحتالشعاع خطر تهدید منافع انگلستان بود بررسی شده است.
با سقوط ناپلئون موقعیت تجاری و سیاسی فرانسه در خلیج فارس با رکود شدیدی مواجه شد. در 1855 یعنی در زمان ناصرالدین شاه، ناپلئون سوم با هدف کسب پایگاهی در خلیج فارس، نیکلا پروسه را به ایران فرستاد. این سفر با وجود پیشرفتهای اولیه با ممانعت مقامات انگلیسی مواجه شد. در نتیجه حضور فرانسه در این منطقه نمودی نداشت. با حمله آلمان به فرانسه در 18701871م/12881289ق وقفهای در تلاشهای فرانسه به وجود آمد. اما از آغاز دهه هشتاد قرن نوزدهم تلاشهای این کشور شدت گرفت و از 1878م/1296ق به بعد با دریافت امتیازاتی در خوزستان و عراق (در زمینه کشاورزی و باستانشناسی) فعالیت سیاسی خود را آغاز کرد. وقتی به سال 1891م/1289ق سفیر فرانسه در لندن نسبت به دخالت انگلستان در کار جانشینی مسقط و عمان اعتراض کرد، ظهور فرانسه در خلیج فارس جنبه رسمی به خود گرفت. در 1894م/1292ق کنسولگری فرانسه در مسقط تأسیس شد.
دولت فرانسه به منظور نفوذ در سواحل متصالح کوشید تا امتیازات مهمی را که انگلستان از آنها سلب کرده بود به آنها بازگرداند. در نتیجه به کشتیهای بومی اجازه داد تا پرچم این کشور را بر کشتیهای خود نصب و بدون مزاحمت انگلیسیها در خلیج فارس رفت و آمد کنند. یکی از اهداف این کشور تجهیز شیوخ به سلاحهای جدید بود که با معاهده 1902 انگلستان با شیوخ، مبنی بر منع تجارت اسلحه از عملی شدن چنین اقدامی ممانعت به عمل آمد. این اسلحه در ایران به فروش میرسید و بخش عظیمی از آن نیز به افغانستان و مناطق شمال و مرکز هند ارسال میشد تا هند را علیه بریتانیا تجهیز کند. روش دیگری که علیه بریتانیا دنبال میشد، انتشار مجلاتی به زبانهای
گوناگون عربی، فارسی، اردو، فرانسوی و غیره بود که از شرق آفریقا تا کویت توزیع میشد، مهمترین این نشریات، مجله فتحالباصر یا فتحالبصائر بود که بعدها به مرشدالالباب تغییر نام داد. در این نشریات بریتانیا را «شیطان» و «فتنهانگیز» میخواندند. این روزنامهها به تحریک احساسات مذهبی ساحلنشینان میپرداخت و دلکاسه وزیر امور خارجه انگلستان عملکرد این روزنامهها را مثبت خواند. روزنامه دیگر الاهرام بود که لوریمر آن را روزنامه فرانسوی مصر مینامد که نقش زیادی در تحریک ساحلنشینان خلیج فارس داشت.
طی سالهای 19041900م/13221318ق، ناوهای نظامی فرانسه با حمایت روسها چهار بار به انجام عملیات گشتزنی در خلیج فارس پرداختند.
طی همین دوره فرانسه کوشید تا با ایجاد ارتباط با شیوخ قواسم، آنان را به سوی خود بکشاند و در سواحل متصالح جای پایی باز کند. از این رو افرادی را مخفیانه به نزد شیوخ فرستاد. البته شیوخ از ترس واکنشهای انگلستان تمایل چندانی به برقراری روابط دوستان با آنان نداشتند. در سال 1891م/1308ق دو فرانسوی به نامهای شاپوی و ترامیه سعی کردند تا شیوخ قواسم را به سوی فرانسه بکشانند. آن دو هم زمان با تحریک شیخ امالقوین اتباع شیخ را نیز به مراهی با سیاستهای فرانسه دعوت کردند. لوریمر آن دو را «توطئهگران و ماجراجویان تاجرنما» مینامید. آنان به شیخ هدایایی دادند و شیخ امالقوین در مقابل قول داد که در اسرع وقت مکاتبات خود را با فرانسه آغاز کند. ظاهراً با دیگر شیوخ نیز ملاقاتهایی صورت گرفت. همین موارد باعث شد که تالبوت، نماینده سیاسی انگلستان از حکومت هند بخواهد که معاهدهای رسمی با همان مفاد تضمیننامه رس نماینده سیاسی انگلستان در خلیج فارس به مورد اجرا درآورد. تالبوت در سال 1892م/1309ق این معاهده را با شیوخ منعقد کرد و شیوخ در این «قولنامه» متعهد شدند که هرگز با دول دیگر وارد مذاکره نشوند، زمین در اختیار آنان قرار ندهند و هیچ معاهدهای را بدون اطلاع انگلستان به امضا نرسانند و به علاوه وارثانشان هم به آن پایبند بمانند. در سال 1896م/1314ق، معلوم شد که فرانسه با شیخ ابوظبی ارتباط دارد. و مخفیانه مکاتباتی میان دو طرف صورت گرفته است. شیخ ابوظبی طی نامهای به کنسول فرانسه در مسقط، اعلام کرد که خواهان تأسیس مرکز تجاری فرانسه در مسقط و ایجاد روابط سیاسی با این کشور است. شیخ زاید، که پس از افول قدرت رقبایش در منطقه عمان متصالح به قدرت برتر این منطقه تبدیل شده بود، در سال 1900 با مقامات ایرانی نیز مکاتباتی داشت.
ابوظبی در این زمان در بوریمی و نقاط دیگر به توسعه نفوذ خود میپرداخت. کاکس نیز به این نکته واقف بود که این کار او در قبال خاندان غافری، در ارتباط با
وهابیها، تهدیدی برای منافع انگلستان است. به تأکید او، بدویان بنی کتب باید تقویت شوند. انگلستان پس از آگاهی از این موضوع، متقابلاً سیاست خود را در قبال شیخ زاید تغییر داد. بخشی از برنامه سفر لرد کرزن تفهیم این سیاست به شیخ ابوظبی بود.
آلمان نیز از دو طریق سعی در توسعه مستعمرات خود داشت؛ افریقا و عثمانی که از این میان عثمانی بهترین راه نفوذ به خلیج فارس بود. خط آهن بزرگ آلمان از هامبورگ تا کویت امتداد مییافت و در نتیجه خطر بزرگی را متوجه انگلستان کرد.
در سال 1895م/1313ق اولین کشتی بخار آلمان وارد خلیج فارس شد و یک سال بعد فردی به نام رابرت ونگهاوس در بندرلنگه به تحریک اهالی بر ضد انگلستان پرداخت. او در حین تجارت محدود مروارید، اوضاع منطقه را نیز تحتنظر داشت. با حمایت بانکداران و صاحبان کشتیهای تجاری آلمان، دفاتر تجاری خود را در بنادر خلیج فارس احداث کرد. در همین حال میکوشید در سواحل متصالح نفوذ کند که نمونه آن کسب امتیاز اکسید آهن در ابوموسی بود، اما در این راه موفقیتی نیافت. با وجود این تهدیدات آلمانها تا 1916 ادامه یافت.
روسها با اعطای وامهای کلان، در پی کسب امتیازاتی در نواحی جنوبی ایران بودند تا از این طریق به آرزوی دیرین خود دست یابند. در سال 1900 وامی به مبلغ چهار میلیون لیره به مظفرالدین شاه اعطا شد. لرد کرزن آن را موجب افزایش حضور روسها در مناطق تحت نفوذ انگلیس دانست. در سال 1884م/1301ق، کاپیتان فن بلومر به بوشهر رفت تا زمینههای تأسیس کنسولگری روسیه را بررسی نماید. همزمان، یک افسر قزاق در بوشهر به تحریک اهالی برضد انگلستان پرداخت. در سال 1895م/1313ق، متخصصین روسی برای بررسی امکان احداث خطآهن و انبار زغالسنگ به بندرعباس آمدند و یک کشتی روسی قصد تخلیه مقادیری زغالسنگ در محل داشت. طی سالهای 19001902م، کشتیهای روسی چندین بار همراه با ناوهای فرانسوی به نمایش نظامی در خلیج فارس پرداختند. طی سالهای 18991900م/13171318ق، چهار هیأت برای بررسی راههای جنوب به این نواحی اعزام شدند تا مسیر راهآهن شمال جنوب را بررسی کنند. در نهایت، مسیر کرمان به چابهار انتخاب شد. قرار بر این بود که هرمز یا قشم به عنوان محل تأسیس پایانه راهآهن انتخاب شود و در صورت امکان، پادگان نیروی دریایی نیز در این جزیره احداث گردد. در همین زمان پزشکان روسی در سطحی وسیع به سواحل شمالی خلیجفارس بویژه بوشهر و بندرعباس اعزام شدند. آنان در حین انجام کار به جاسوسی و مطالعه موقعیت بنادر و جزایر خلیجفارس نیز میپرداختند.
ایران قرارداد دریافت وام 5/22 میلیون دلاری را با روسیه منعقد ساخت و روسها
نیز در مقابل امتیازاتی را در جنوب ایران کسب کردند. یکی از این امتیازات احداث خط لوله نفت از خزر به خلیج فارس بود. ایران همچنین متعهد شد که راجع به احداث راهآهن با هیچ کشوری وارد مذاکره نشود و این قرارداد مختص روسها باشد. روسها از گرفتاری انگلستان در جنگ ترانسول (18991902) نهایت بهره را بردند و مطبوعات روسیه نیز علناً به دولت پیشنهاد تعرض به منافع انگلستان در ایران و به دست آوردن پایگاه نظامی در خلیج فارس را میدادند.
در آغاز قرن بیستم فردی به نام میلر که در تبلیغ برضد انگلستان شهرت داشت با حس کینه نسبت به انگلستان، در سیستان فعالیت گستردهای بر ضد این کشور به راه انداخت. شایع شده بود که یکی از مقامات روسی به عنوان هدیه، اسلحه میان عشایر سیستان تقسیم کرده است. در همین زمان، روزنامه مسکوئی رووئه ورمیا، یکی از روزنامههای تندرو مسکو و حامی سیاستهای تزار روس نوشت: «بگذارید بریتانیا بداند که ما هندوستان را نمیخواهیم بلکه تنها خلیج فارس را میخواهیم، همین قدر که این را دانستند مطلب تمام است.» مقامات انگلیسی اظهارات روزنامه مذکور را نشانه بروز حادثهای مهم در مرزهای هند میدانستند. روسها املاک سیستان را به نام فلان شعبه ایران میخریدند و به این طریق مقادیر زیادی زمین خریداری شد. لرد کرزن اوضاع را به دقت زیر نظر داشت. حشمتالملک حاکم موروثی محل و از دوستان بریتانیا پیشنهاد کرد که او نیز زمینها را خریداری نماید. هاردینگ به شرط مخفی ماندن کار این پیشنهاد را پذیرفت. روسها تا آنجا پیش رفتند که میخواستند حشمتالملک را از میان بردارند. سیستان از دیدگاه انگلستان ارزش فراوانی داشت و تصرف آن مقدمه فتح هند بود. کرزن راهحل حفظ سیستان را احداث راهآهن کویته به نوشکی و از آنجا به مرز ایران و تأسیس پستهای نگهبانی، پست و تلگراف برای تسهیل ارتباطات هند و خلیج فارس میدانست. او همچون هاردینگ، بر این نظر بود اگر روسها حمله کنند بندرعباس، سیستان، بوشهر و یا هر منطقه دیگری که فتح آن به دست روسها منافع انگلستان را به مخاطره میاندازد، باید فتح شود.
طرح دیگری که روسها درصدد اجرای آن بودند، اسکان ارمنیهای تابع روسیه در نواحی شمال غربی خلیج فارس، به خصوص در کویت بود که این طرح با مخالفت انگلستان به بهانه مغایرت آن با معاهده 1899م عملی نشد. در سال 1899م/1317ق دوره احداث خطآهن شمال تمدید شد. روسها تا سال 1900 در سیستان، کرمانشاه و اصفهان کنسولخانههایی احداث کردند. در سال 1900 کمیته سنپطرزبورگ، تصمیم به تأسیس کمپانی تجاری اودسا در بوشهر گرفت. این کمپانی اولین کشتی تجاری خود را در سال 1901 روانه خلیج فارس کرد. در سال 1900 کشتی جنگی گیلیاک و در سال
1901 کشتی واریاک در خلیج فارس به گشتزنی پرداختند. از اکتبر 1901م/1319 کشتی کورنیلف دائماً از اودسا به بوشهر، بصره، بندر لنگه، بندرعباس و دیگر بنادری که قابلیت پهلوگیری این کشتی را داشت، در رفت و آمد بود. کشتی سینکلر نیز بعدها به آن پیوست. مدتی بعد دولت روسیه با این کمپانی قراردادی بست و آن را تحت حمایت مالی خود قرار داد. در سال 1903 کشتی جنگی سریعالسیر روسی بویارین به خلیج فارس آمد و سرویس دریایی کمپانی اودسا افتتاح شد که تا 1914 برقرار بود.
تلاش ایران برای اعاده حاکمیت خود بر خلیج فارس که از نیمه دوم عصر ناصرالدینشاه شدت گرفت نیز یکی از عوامل نگرانی انگلستان بود. از 1882م/1300ه.ق بنادر و جزایرخلیج فارس زیرنظر امینالسلطان قرار گرفت و در 1887م/1305ه ایالت جدیدی به نام «بنادر و جزایر خلیج فارس» ایجاد شد. از افراد خاندان سلطنتی فردی با والیگری آن (به مرکزیت بوشهر) انتخاب شد. در 1305 گارد ساحلی ایستگاه تلگراف جاسک که در نظارت بر راههای ورودی هند اهمیت فراوانی داشت، منحل شد. مقاومت رسمی ایران در برابر ادعاهای نمایندگان سیاسی بوشهر و لنگه باعث میشد که تجار انگلیسی در همه جا به توهین و استهزا گرفته شوند. البته کنسول روس در بوشهر نیز در این میان نقش زیادی داشت. در خوزستان و سیستان نیز وضع به همین منوال بود، در همین زمان، پایگاه باسعید و منحل و پرچم ایران در جزیره سیری نصب شد. در سالهای پایانی قرن 19 ایران سعی کرد شیوخ سواحل جنوبی را علیه انگلستان بسیج کند و در صورت امکان آنها را بار دیگر تحت حمایت خود قرار دهد. سپس به درخواست دولت مرکزی، حاج احمد دریابیگی حاکم کل بنادر و جزایر خلیج فارس، همراه با ملکالتجار بوشهر از بحرین، ابوظبی و دُبی بازدید کرد و چند روزی با شیخ زاید به مذاکره پرداخت. او از شیوخ خواست تا اتباع خود را از نفوذ مسیحیان خارج کنند. شیخ دُبی رشید بن طهنون حاضر به ادامه صحبت در این باره نشد.
بندر لنگه تا سال 1874م/1292ق در دست شاخهای از قواسم تابع حکومت مرکزی ایران بود. قواسم لنگه به نیابت از دولت مرکزی ایران، جزایر سهگانه را تحت نظارت خود داشتند. در سال 1887م/1305ق، مسائل خانوادگی آنان باعث دخالت دولت ایران در لنگه شد. در نتیجه بررسیهای نمایندگان دولت مرکزی شیخ قضیبالقاسمی حاکم جدید لنگه مقصر ناآرامیهای آن منطقه شناخته شد. مأموران حکومتی او را دستگیر و به حکومت شاخه قاسمی بر لنگه پایان دادند. در نتیجه لنگه و جزایر تابعه تحت
نظارت مستقیم ایران قرار گرفت. دریابیگی طی نامهای به تمامی حکام محلی که شیخ قضیب آنها را گماشته بود، خواست بدون هیچ دلنگرانی به کار خود ادامه دهند. او اعلام کرد که از این پس دویست سرباز در لنگه مستقر خواهد شد. در ژانویه 1900 دولت ایران محمدبن خلیفه را متهم به تدارک سپاه در رأسالخیمه برای حمله به لنگه کرد. نماینده سیاسی انگلستان در بوشهر بالاجبار ملپومین را به رأسالخیمه فرستاد تا او را از مداخله در امور لنگه بازدارد. لنگه در نیمه دوم قرن 19 چنان برای انگلستان اهمیت یافت که به منظور حمایت از صد تاجر هندی ساکن در آن، یک نمایندگی دائم تأسیس کرد. در 22 مارس 1900 سیمه بلژیکی به ریاست کل گمرک خلیج فارس منصوب شد. پس از او دامبرین به این کار گماشته شد. یکی از اقدامات جدی هیأتهای بلژیکی، مطالعه راجع به مالکیت جزایر ایرانی خلیج فارس بود. از سوی دیگر مظفرالدین شاه طی سفرهایش به روسیه، فرانسه و دیگر کشورهای اروپایی با استقبال گرم آنان روبهرو شد که این خود موجب نگرانی بیشتر انگلستان را فراهم آورد. در 18محرم 1318 برابر با 1901 شاه ایران از طریق جلفا به روسیه رفت و میهمانداران روسی از وی به گرمی استقبال کردند. او سپس از طریق آلمان به فرانسه رفت و یک ماه در آن کشور ماند و به روسیه بازگشت. در این سفر، پزشکان آلمانی و فرانسوی به معالجه او پرداختند. در هنگام ورود به روسیه با استقبال گرم امپراتور و بزرگان این کشور مواجه و در کاخ آرمیتاژ ساکن شد و تزار، نشان «سنت آندره» را به او اعطا کرد. او پس از بازدید از مرکز نظامی روسیه در 25 ربیعالاول با بدرقه تزار عازم فرانسه شد. این بار با استقبال رسمی رئیسجمهور فرانسه «امیل لوبه» و دلکاسه، طراح استعمار نو فرانسه، وارد پاریس شد و از مقبره نایلئون، برج ایفل و کارخانه فشنگسازی و اسلحهسازی دیدن کرد. در دژ نظامی ژنرال «فلورانتین» اقامت گزید و در جلسهای با حضور وزیر جنگ فرانسه و ژنرال آندره شرکت کرد.
در همین سفر از طریق وامی که گرفته بود، کشتی پرسپولیس را سعدالدوله خریداری کرد و در سواحل بوشهر لنگر انداخت. اگر چه قرار بود مظفرالدین شاه به انگلستان نیز سفر کند ولی مرگ دومین پسر ملکه ویکتوریا باعث لغو سفر او به آلمان، ایتالیا و انگلستان شد. به هر حال، تنها روسیه و فرانسه توانستند از میزبان خود استفاده نمایند.
تهدید هند و دیگر مراکز استعماری انگلستان در خلیج فارس و اقیانوس هند در سالهای پایانی قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم بر تحرکات سیاسی این کشور برای
حفظ منافع خود در منطقه افزود از جمله نخستین اقدامات انگلستان تا پیش از آغاز قرن بیستم تحتالحمایگی کویت، تلاش برای ورود دیگر شیوخ به سیستم عمان متصالح، توجه به شیوخ قواسم و تقویت آنان در مقابل ابوظبی، تقویت حضور ناوگان دریایی خود در خلیج فارس، مطالعه دقیق ویژگیهای سواحل و جزایر و مواردی دیگر بود. در آغاز سال 1902 لرد لانسدون که مدتی مدیریت مستعمرات انگلستان در هند را بر عهده داشت، به وزارت امور خارجه انگلستان منصوب شد. در همین سال طرح پیوستن دیگر شیوخ، منجمله شیخ قطر به سیستم عمان متصالح دنبال شد. همچنین، در همین سال کنفرانسی با شرکت نیروی دریایی، وزارت جنگ، وزارت امور خارجه، وزارت هند، وزارت مستعمرات و کمیته دفاع امپراتوری در لندن برگزار شد که در جلسات آن راجع به موقعیت انگلستان در خلیج فارس و کارهایی که برای حفظ این موقعیت باید صورت گیرد، بحث شد. مستر جوزف والتون، نماینده پارلمان انگلستان، اعلام کرد: «با وضع نامناسبی که روسها به وجود آوردهاند، جداً باید مبارزه کنیم... حکومت هندوستان هم باید در حفظ این منافع تحرک بیشتری از خود نشان بدهد. چرا که از وظایف حکومت هند است که به این موضوع توجه داشته باشد تا منافع بریتانیا محفوظ بماند.» والتون راجع به آلمان و روس گفت: «مدتهاست که میخواهند در خلیجفارس یک بندر داشته باشند، امروز دولت روس خواهان این بندر است و بدون شک [آن را] تصاحب خواهد کرد». «زمان و مقتضیات عوض شده و باید در سیاست خود تجدیدنظر کنیم... اینکه تا حال در این راه قدم برداشته نشده دلیل عدم قدرت ماست که نمیتوانیم آن را از روال کنونی خود بازگردانده و تغییر دهیم.» کرزن نیز در این باره میافزاید: «هرگاه جنگی میان ما و روسها پیش آید و ایران به طرفداری ما قیام کند، ما این طرفداری را به مبلغ گزافی خریداری خواهیم کرد. مسئله همین است... من به یک چنین سیاستی جز اینکه اظهار تأسف بکنم چیز دیگری نمیتوانم علاوه کنم.» «من واگذاری یک بندر به روسیه را توسط هر دولتی که باشد توهین عمدی به بریتانیا، نقض بیجهت وضع موجود و تحریک به جنگ بینالملل تلقی میکنم.» «برخی پیشنهاد کردهاند که بهتر است روسها تا خلیجفارس پیشروی کنند تا از نزدیک دچار نهیب و ضربت شوند. این استدلال مبتنی بر تصور و خیال و سخت ابلهانه است و من هیچوقت نشنیدهام که فلان سرباز، دشمن خود را تا آستانه قلعه راه داده باشد، با این خیال که هر وقت دلخواه اوست آسان با دشمن گلاویز شود.» «روس یا باید با عثمانی گلاویز شود و بغداد را تصرف کند، و یا از راه ایران خود را به خلیج فارس برساند، که دومی مایه امیدواری است و خطر کمتری دارد.»
در نامهای که لرد کرزن به جرج هامیلتون و گروهی از صاحبمنصبان وزارت هند نوشته آمده است: «در این اواخر علائمی مشاهده شده حاکی از اینکه برخی اشخاص مایل به
دست برداشتن از این طرز تفکرند [نفوذ بریتانیا در ایران و خلیج فارس و حفظ برتری این کشور] و اینکه تفوق سیاسی را که با آن همه کوشش و صرف مال به دست آمده میتوان در معرض مبارزه مصون از مجازات دیگران قرار داد و میتوان آن را با دیگران تقسیم کرد.» در واقع هامیلتون به عنوان وزیر هند در لندن با نظر کرزن برای فشار بر ایران در عدم اعطای امتیاز جدید به روسیه مخالف بود. او به گروه «چشم به راه شکست» تعلق داشت و هیچ نظری درباره روسها نداشت. لرد لانسدون عقاید کرزن را کارساز میدانست و با او موافق بود.
کنفرانس 19 نوامبر و مذاکرات هاردینگ و لانسدون به این نتیجه ختم شد که در صورت حمله روسها به نیرویی یکصدهزار نفره نیاز است که تدارک آن ناممکن است. پس باید پیش از آنکه فرصت از دست برود، بنادر و جزایر استراتژیک خلیجفارس فتح شود. لرد کرزن نایبالسلطنه هند در همین زمان هیأتی متشکل از افسران نیروی دریایی، کارمندان وزارت هند و وزارت امور خارجه برای بررسی اوضاع به خلیج فارس فرستاد. این هیأت از اوایل سال 1903م/1321ق برای بررسی عمومی کرانههای ایران و قسمتی از بلوچستان به این منطقه آمدند. در نتیجه این بررسیها، معلوم شد که روسها به شدت در حال فعالیتاند. در جلسه علنی مجلس قانونگذاری، وزارت امور خارجه انگلستان در 17 ژانویه 1902 اعلام کرد:
«موقعیت ما در خلیج [فارس] چه از نظر تجاری و چه از نظر سیاسی یک ماهیت ویژه دارد و دولت بریتانیا اصل تفوق و برتری خود را در خلیج فارس اساس و زیربنای سیاست خود قرار داده است. این مسئله نه به صورت تئوری و نظری، بلکه یک واقعیت است، چرا که منافع تجاری و اقتصادی ما در خلیج فارس از هر کشور دیگری بیشتر میباشد.»
در 1903م/1321ق کرزن با نهایت دقت، ولیز ، دریادار هندوستان را به خلیجفارس فرستاد تا به مطالعه درباره سواحل و جزایر آن بپردازد. مجموعه گزارشهای ویلز در سال 1904 تدوین و به لندن فرستاده شد و در نتیجه آن در کرانههای بحرین، الاحسا و قطر نیز اقداماتی صورت گرفت.
لانسدون، وزیر امور خارجه انگلستان، در پنجم مه 1903، در مجلس این کشور اعلام کرد: «ما باید تأسیس هر پایگاه نیروی دریایی یا ایجاد و تجهیز استحکامات بندری، توسط هر قدرتی را تهدیدی جدی علیه منافع بریتانیا بدانیم و تا آنجا که در توانمان است با آن به مقابله برخیزیم.»
سفر روسیه در لندن در دیدار با لانسدون این اظهارات را خطاب به روسها ارزیابی کرد و گفت ما هرگز در چنین اندیشهای نبودهایم. او از مذاکره بیشتر راجع به مسائل
مربوطه طفره رفت و گفت که زمان آن هنوز فرانرسیده است.
کرزن این اعلامیه را که گاهی از آن به نخستین اعلامیه بالفور (نخستوزیر وقت بریتانیا) یاد میشود و سرآغاز تعیین حدود نفوذ روس و انگلستان در ایران است اعلامیه مونروی ما در خاورمیانه خواند که باید نمایشی به خود بگیرد تا دوست و دشمن را به طور یکسان قانع کند. منظور لرد کرزن از نمایش، همان سفر به خلیج فارس است تا قدرت نیروی دریایی بریتانیا را به نمایش بگذارد. پس از انتشار اعلامیه لانسدون، کرزن در نامهای کنایهآمیز خطاب به هامیلتون (وزیر امور هند در کابینه لندن) نوشت: «این همان چیزی است که من به زبانی که یازده سال قبل در کتابم آمد، درباره آن مجادله میکردم... این همان چیزی است که من طی دهها نامهای که من در چهار سال اخیر به شما نوشتم راجع به آن به بحث و جدل با شما پرداختم...»
با به خطر افتادن منافع انگلستان در خلیج فارس، لرد کرزن، نایبالسلطنه هند را واداشت که خود به خلیجفارس بیاید و از نزدیک موقعیت جزایر و بنادر آن را ارزیابی کند و در ملاقات با شیوخ قواسم به دلگرمی آنان بپردازد. در سال 1321ق/1903م، پس از عزل اتابک، چند واقعه مهم روی داد که بنا به خواست لرد کرزن صورت گرفت: 1. نصب پرچم قواسم بر جزایر سهگانه و آغاز بحث جزایر سهگانه 2. اعزام هاردینگ و جرج چرچیل به عتبات و دیدار با اشخاص بانفوذ 3. اعزام کلنل مکماهان به سیستان 4. سفر لرد کرزن به خلیجفارس 5. تأسیس پایگاههای دریایی و نصب پرچم انگلستان در مدخل ورودی خلیجفارس (دماغه رأس مسندم).
اگرچه همه این موارد حائز اهمیت بود؛ اما دو واقعه نصب پرچم شیوخ تحتالحمایه انگلستان بر جزایر استراتژیک تنگه هرمز و سفر لرد کرزن به دلیل تعیین سیاست انگلستان در خلیجفارس از اهمیت بیشتری برخوردار است.
اهداف سفر کرزن طبق گزارش شماره 148، مورخه 17 سپتامبر 1903م/1321ق به قرار ذیل است:
بازدید از پایگاهها و تأسیساتی که بریتانیا در سواحل و جزایر خلیجفارس مستقر کرده (تجاری و نظامی).
دیدار با شیوخی که با بریتانیا قرارداد تحتالحمایگی نسبی امضا کردهاند.
نمایش قدرت تجاری سیاسی بریتانیا، برای به رسمیت شناساندن این قدرت به آنان.
از دید نویسندگان ایرانی هدف او از انجام سفر این بود که: «زهرچشمی از روسها
بگیرد تا در پی ایجاد پایگاهی نظامی و اقتصادی در خلیجفارس نباشد. هم علاقه انگلیس کبیر را به اعراب مزدور سواحل جنوبی بیان دارد و از ایشان استمالت و تفقدی کند تا امرای عرب بدانند در قبال هر دولتی که باشد خواه ایران، خواه روسیه، از آنان حراست خواهد شد... البته شیوخ عرب هم باید پاس حقوق ولی نعمت بدارند و به جان ملکه بریتانیا دعا کنند... و در برابر تاج امپراتوری خاضع و خاشع باشند.» نامهای در 12 اکتبر 1903 به هاردینگ سفیرکبیر انگلستان در ایران فرستاده شد تا آن را به دست مقامات ایرانی برساند، در این نامه آمده است: «خطاست اگر سفر نایبالسلطنه در حکم تهدید به حال کسی شمرده شود، این سفر نتیجه طبیعی علاقه دوستانهای است که ما به امور ایران داریم و نیز مولود روابط موجود میان ما و سلطان مسقط و رؤسای محلی قسمت غربی به خلیج فارس است.» هاردینگ در نامه خود به وزارت امور خارجه ایران منافعی را که کرزن به دنبال کسب آنها بود تأمینکننده منافع ایران میدانست و در جایی دیگر می افزاید: «حضرت مستطاب معظم هیچگونه رسالت پولیتیکی در بنادر ایران ندارد و محض احترام اعلیحضرت همایونی در دوره مسافرت خود به مشایخ اعرابی که با دولت هندوستان طرف معاهده هستند، به این بنادر تشریف خواهند آورد.»
لرد کرزن نیز در 17 دسامبر در نامهای به لندن نوشت:
«این مأموریت نه تنها مسائل حیاتی موجود را حل و فصل خواهد ساخت بلکه نایبالسلطنه را قادر میسازد که به موضوعات متعدد مورد علاقه بریتانیا نیز بپردازد و همچنین شخص نایبالسلطنه همراه با دریادار ویلز و اسکادران نیروی دریایی هند شرقی قادر خواهد بود تا بنادر ساحلی، پایگاهها، مراکز تلگراف، تأسیسات، انبارهای زغالسنگ، لنگرگاهها و غیره را بازرسی و ارزیابی کند.»
لرد کرزن با کشتی آرگنوت همراه با دریادار ویلز و ناو فکس ، هاردینگ و چهار اژدرافکن و چندین ناو کوچک به سمت مسقط حرکت کرد. کرزن نشان «صلیب اعظم ستاره هند» را به سلطان مسقط اعطا کرد و در کشتی آرگنوت خطاب به سلطان اعلام کرد که اگر گروههایی از عمان داخلی بخواهند باعث ایجاد ناامنی در نواحی تحت نظارت سلطان شوند، در واقع اتباع بریتانیا را متضرر خواهند ساخت. پس بریتانیا در دفع این شورشها همواره از سلطان حمایت خواهد کرد.
کرزن پس از ترک مسقط یک روز تمام به بررسی سواحل شرقی و غربی رأس مسندم و بعد صخرههای دریایی مدخل ورودی خلیجفارس پرداخت. یک ناوگان متشکل از هفت ناوچه کوچک مأمور بررسی دماغه مسندم شدند. در 18 نوامبر از خورهای شبه جزیره مسندم که به عنوان نقطهای استراتژیک در ورودی خلیج فارس و موقعیت قواسم اهمیت داشت بازرسی کرد. کرزن بعد از بررسیهای لازم در این مناطق
به سمت شارجه رفت. او در 21 نوامبر به شارجه رسید. در هنگام ورود به شارجه اعلام شد که نایبالسلطنه قصد دارد با تمامی شیوخ متصالح ملاقات کند و شیوخ باید به عرشه کشتی او بیایند.» آنان نیز در 23 نوامبر خود را به شارجه رساندند. لرد کرزن در این دیدار بیش از هر چیز به اهمیت حضور بریتانیا در خلیجفارس برای حفظ امنیت شیوخ پرداخت و گذشته تاریک شیوخ را نمونهای از عواقب احتمالی خروج آنان از جرگه حمایت بریتانیا دانست. او همچنین با مهارت تمام نتیجه دوره یکصد ساله حاکمیت بریتانیا بر خلیجفارس را ایجاد امنیت برای شیوخ دانست و خطاب به آنان گفت: «ای آقایان؛ از خلال روابطی که بدین سان به وجود آمده، وظیفه پاسداری و صیانت از این صلح و وداد در منطقه با رضایت خود شما به عهده انگلیس کبیر واگذار شد و علقههای سیاسی میان هند و فرد فرد شماها جوانه زد و رشد یافت. در نتیجه این پیوندها بود که بریتانیا، بزرگ این دریا و نگهبان رسمی شما شناخته شده است. آنچنان که اکنون هیچ یک از شما با هیچ دولتی به جز بریتانیا رابطهای ندارید... و اکنون که آسایش و آرامش بر این صفحات سایه گسترده و به هیچروی خیال نداریم که حاصل یک قرن کوشش و تلاشی که نتیجهای چنین پرشکوه و پیروز داشته است، به رایگان از دست بدهیم. هیچ کس نباید این انتظار عبث را از ما داشته باشد که بیغرضترین صفحه تاریخ را که با این زحمات و فداکاریها نوشته شده است با دست خود بشوییم و نابود گردانیم... ای آقایان! اینها روابطی هستند که میان امپراتوری بریتانیا و فرد فرد شما برقرار است. سرور تاجدار ما، حکمران بزرگ این امپراتوری، در نقطهای چنان دور از سرزمین شما زندگی میکند که کسی از شما تاکنون صورت او را به چشم ندیده است و در آینده هم هرگز نخواهد دید، اما اوامر و دستورهای او در سراسر این سرزمینهای پهناور که مستملکات او هستند، توسط عمال و کارگزاران حکومتی او اجرا میشوند. من امروز به عنوان نماینده او در قلمرو هندوستان تأمین رفاه شما را به عهده دارم و از این بابت پیش امپراتور مسئول میباشم...»
در واقع، کرزن میخواست قواسم در سیاست جدید انگلستان نقش مهمی را ایفا کنند. حمایت او از حق حاکمیت شیخ شارجه بر حمیریه و فجیره و ممانعت از استقلالطلبی آنها از طرفی نشان از سیاست تسلط قواسم بر رأس مسندم و تنگه هرمز را داشت و از سوی دیگر باعث شد که شیخ صقر بن سلطان شیخ قاسمی نسبت به پیوند دوستی با انگلستان اطمینان پیدا کند. دوستی که از آغاز قرن نوزدهم به تیرگی گراییده بود. از طرف دیگر حکومت هند چندی پیش جزایر سهگانه را متعلق به قواسم دانسته و این خود باعث اهمیت بیشتر قواسم و لزوم تقویت آنان از سوی انگلستان میشد.
بحث مالکیت رأسالجبال، مشرف به تنگه هرمز، به دلیل موقعیت ویژه آن در دهانه
خلیجفارس، از مسائلی بود که لرد کرزن به آن پرداخت. انگلستان از سال 1819 این ناحیه را متعلق به متحد خود سعیدبن سلطان و سلطان مسقط میدانست اما در 1903م/1321ق عمان قدرت چندانی نداشت و گرفتار مسائل داخلی خود بود. مسئله رأسالجبار همچنان مشکلی مهم میان سلطان مسقط و قواسم بود. او به منظور اعلام سیاست جدید انگلستان در قبال سواحل متصالح، یعنی تقویت قواسم در مقابل ابوظبی، اعلام کرد:
شما میدانید که مناطق شمالیا یعنی محدوده سواحلی که به باطنه معروف است و در پشت شبه جزیره عمان [رأس مسندم] قرار دارد تحت نظارت شیخ قواسم است ولی نظارت آنها بر این منطقه مدتی است که مورد شناسایی واقع نمیشود. این مسئله باید بدون اینکه منجر به تنش شود، خاتمه یابد.
او با درک اهمیت حفظ ارتباط با قواسم و لزوم قدرتیابی آنان در مقابل زیادهخواهیهای ابوظبی، شدیداً با استقلالطلبی شیوخ عجمان، امالقوین و جزیره الحمرا مخالفت کرد. در هنگام بازدید وی از سواحل حیمریه، صیب بن عبدالرحمن، شیخ حمیریه، از او خواست استقلال مناطق تحتنظارت قبیلهاش را از طرف حکومت هند انگلستان، به طور رسمی شناسایی کند. ولی کرزن ناتوانی شارجه در حمایت از آنان را در مقابل دشمن بیاساس دانست و شکایات آنان را نپذیرفت.
پس از اجتماع شارجه، لرد کرزن در 22 نوامبر وارد بندرعباس شد. سالار معظم به نیابت از حکومت مرکزی از او استقبال کرد. قرار بود علاءالدوله حاکم فارس با او ملاقات کند. لرد کرزن در جمع تجار انگلیسی و هندی بندرعباس گفت: «این بریتانیا بود که راه تجارت هند و ایران را هموار نمود و این سیستم وسیع تجاری را برقرار کرد. اگرچه شهرت بندرعباس مربوط به گذشتههای دور است اما زمانی که انگلستان پا به عرصه نهاد بندرعباس موقعیت کنونیاش را کسب کرد.»
و حتی رونق تجارت در خراسان و افغانستان و آسیای مرکزی با خلیجفارس یا خلیجفارس با نواحی مرکزی ایران را مدیون وجود کالاهای انگلیسی دانست. کرزن در هنگام حضور در شارجه، بندرعباس، قشم و لنگه در فرصتهای مختلف از جزایر تنگه هرمز نیز دیدن کرد و با دریادار خود راجع به برقراری سیستم دفاعی این مناطق به گفتگو پرداخت. پس از بندرعباس، همراه با هاردینگ قشم را دور زد و در تنگه هنگام توقف کرد. پس از اندکی مشورت با همراهان، تصمیم به برقراری دوباره مرکز تلگراف در جزیره هنگام و فتح این جزیره گرفت. سپس از باسعیدو در قشم دیدن کرد. آنگاه به لنگه رفت و به ملاقات با تجار انگلیسی و هندی پرداخت و سخنانی نیز خطاب به روسها بیان کرد. پس از لنگه به دیدار شیخ بحرین رفت و در این دیدار سعی کرد تا
انگلستان را تنها دوست شیخ و حامی همیشگی او بداند. در کویت نیز همین سیاست دنبال شد و او به حمایت صریح خود از کویت در مقابل تهدیدات عثمانی پرداخت. پس از دیدار دو روزه از کویت قصد داشت تا با شیخ خزعل نیز به عنوان شیخ مستقل خوزستان ملاقات کند که او حاضر به چنین کاری نشد. کرزن همراه با فرمانده ناوگان خود با کشتی اسفینکس از خور ابوموسی که موقعیت مناسبی برای پایانه خطآهن آلمان به خلیج فارس داشت بازدید کرد. سپس به بررسی وضعیت و موقعیت خورالعرب و سواحل عثمانی در امالقصر پرداخت. آنگاه از آنجا تا سواحل ایران در بوشهر را نیز بررسی کرد و طی نامههایی به تهران خواستار ملاقات رسمی با مقامات ایرانی در بوشهر شد که این درخواستها به جایی نرسید و او با ناراحتی بوشهر را ترک کرد و راهی هند شد.
لرد کرزن پس از اتمام گردش در خلیجفارس اعلام کرد: «در اینجا من گردش سراسر سواحل را به پایان رسانده و خاطرنشان میکنم که دولت ایران در حال حاضر بیش از هر موقع دیگر از زمان شاهعباس در کرانههای شمالی حکومت قدرتمندانه و نظارت بلامعارضی دارد... امارتنشینهای عربی هم استقلال تام یا فقط نسبی دارند. ولی در میان این همه عوامل، بریتانیا شاهین ترازو را در دست دارد.» او پیش از این در کتاب ایران و مسئله ایران که پیش از انتصاب او به نیابت سلطنت هند نوشته بود، شرط برتری انگلستان را چنین توصیف کرده بود: «نیروی بحری بریتانیا در دریای مدیترانه و اقتدار غیرقابل انکارش در خلیجفارس شرط احراز این برتری است. تقویت بریتانیا از نظر تجاری در سراسر کرانه شمالی خلیجفارس از گواتر تا محمره و در شهرهای داخلی تا حدود اصفهان عامل ثانوی این تخمین به شمار میرود. اما قویتر از هر دو موجب مزبور، وجود احساساتی است که در نواحی جنوب نسبت به کشور ما مشهود است.» با وجود این برای اینکه انگلستان را خیرخواه مردم مناطق جنوبی ایران نشان دهد میگوید: «بریتانیا حتی به یک وجب از خاک ایران چشم طمع ندارد. فرمانهای هشتم و نهم احکام عشره (تورات) هیچوقت از جانب ما در خطر نقض نخواهد بود.»
رقابتهای سیاسی کشورهای اروپایی در دهههای پایانی قرن نوزدهم با هدف تسلط بر کانونهای تجاری، به خصوص هندوستان، موجب شد تا اهمیت خلیج فارس به عنوان دروازه هند افزایش یابد. انگلستان که موقعیت خود را در خطر میدید، به طرق مختلف میکوشید تا این خطرات را رفع نماید. سفر لرد کرزن به خلیج فارس و سخنرانیاش در اجتماع شیوخ در شارجه نقطه اقدامات انگلستان در مقابله با این
تهدیدات دول بزرگ بود. اگرچه در این مقطع اقدامات دیگری نیز از سوی این کشور صورت گرفت؛ اما آنچه که در ظاهر امر نمود بیشتری یافت، سفر لرد کرزن بود. لرد کرزن از همان زمانی که به ایران و آسیای میانه سفر کرد، تنها روسیه تزاری را تهدیدی برای منافع انگلستان دانست و به همین دلیل از سال 1895 که به نیابت سلطنت مستعمرات انگلستان در هند و خلیج فارس منصوب شد به بررسی اقدامات روسیه در ایران، خلیج فارس و آسیای مرکزی پرداخت. از آغاز سال 1901 بارها بر لزوم انجام سفر هدفمند و نمایش قدرت انگلستان تأکید داشت، اما مقامات لندن و وزارت هند با دیدگاه او چندان موافق نبودند. با انتصاب لانسدون، سیاست دولت مرکزی انگلستان به کمک کرزن آمد و از این پس اقدامات مهمی در زمینه مقابله با دول رقیب به انجام رسید. این اقدامات در مناطق مختلف خلیجفارس به اجرا درآمد. کمک به شیخ کویت در مقابل دشمنان، تجهیز آل سعود در کویت و همراهی با آنان در فتح ریاض و دیگر مناطق نجد که از 1903 عملی شد، تقویت روابط با دیگر شیوخ عمان متصالح و به خصوص توجه ویژه به قواسم که پس از 1820 در مقابل شیوخ بنی یاس ابوظبی (که متهم به مذاکره با ایران و فرانسه بود) و دبی قدرت چندانی نداشتند. ارسال نیروهایی همراه به مک ماهون برای تقویت نفوذ خود در سیستان، مذاکره با برخی سرشناسان در بغداد و نجف و مهمتر از همه تحریک قواسم به ادعای مالکیت جزایر ایرانی تنگه هرمز و تأسیس پایگاههایی در این تنگه، بخشی از اقدامات این کشور بود. از دیدگاه نایبالسلطنه این سفر مهمترین بخش از اقدامات لازمی بود که نتایج مهمی را به همراه داشت. همین موضعگیریهای تند زمینه انعقاد معاهده 1907 با روسیه را فراهم کرد که البته از دیدگاه لرد کرزن روسها برنده این قرارداد بودند. با وجود این حوادث بعدی به لرد کرزن نشان داد که سیاستهای او در هند و خلیج فارس نقشی مهم در ادامه حضور این کشور در منطقه داشته است.
تطور قطرالسیاسی من نشاءت الاماره الی استقلال الدوله، جمعی از نویسندگان، الدوحه، 2005.
العابد، صالح محمد، دور القواسم فی خلیج الفارسی، 17471820، مطبعه الالعانی، بغداد، 1986.
قاسم، جمال زکریا، تاریخ الخلیج الفارسی الحدیث و المعاصر، ج 2، قاهره، دارالحضاره القومی و والثقافه، 1998.
جناب، محمدعلی، خلیج فارس، نفوذ بیگانگان و رویدادهای سیاسی، تهران، پژوهشگاه
علوم انسانی، بیتا.
کاظمزاده، فیروز، روابط روس و انگلستان در ایران، 18641914، ترجمه منوچهر امیری، تهران، جیبی، 1354.
گرگانی، م. منشور، سیاست انگلستان در خلیج فارس و جزایر بحرین (نفت و مروارید)، تهران، چاپخانه مظاهری، 1325.
رایت، دنیس، ایرانیان در میان انگلیسیها، تهران، نشر نو، 1364.
سفرنامه فرنگستان، سفرنامه اول مظفرالدین شاه، تهران، چاپ دوم، 1363.
سیستانی، محمود افشار، سیاست اروپا در ایران، ترجمه سیدضیاءالدین دهشیری، تهران، نشر موقوفات افشاریزدی، 1358.
فرامرزی، احمد، راهآهن اروپا و خلیج فارس، تهران، داورپناه، 1346.
کرزن، لرد، ایران و قضیه ایران، ترجمه غلامرضا وحید مازندرانی، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1350.
لرد کرزن در خلیج فارس، بر پایه اسناد وزارت امور خارجه واحد نشر اسناد، تهران، دفتر مطالعات سیاسی و بینالملل، 1370.
محمود، محمود، دگرگونی نظام بینالملل، تسلط جهانی اروپا، ارزشهای اروپایی 18951328.
مستقیمی، بهرام، دگرگونی نظام بینالملل، تسلط جهانی اروپا، ارزشهای اروپایی 18951914، تهران، دفتر مطالعات سیاسی و بینالملل، 1373.
هوشنگ مهدوی، عبدالرضا، تاریخ روابط خارجی، تهران، سیمرغ، 1355.
نوایی، عبدالحسین، ایران و جهان، از مشروطیت تا پایان قاجاریه، ج 3، تهران، هما، چاپ اول، 1375.
وادالا، رامی، خلیج فارس در عصر استعمار، ترجمه محمد شفیع جوادی، تهران، کتاب سحاب، 1364.
ویلسون، آرنولد، خلیج فارس، ترجمه محمد سعیدی، علمی و فرهنگی، 1366.
هاولی دونالد، دریای پارس و سرزمینهای متصالح، ترجمه حسن زنگنه، بوشهر: بوشهرشناسی، 1377.
Amirahamdi, Hoshang, Small Island, Big Policies (The Tohnb's and Abumusa in the Persian gulf st),. NewYork, Martins Press, 1996.
Bombay Government Selection, From The Records of The Bombay Government, Historical and Other Information With The Province of Oman, Muscat And Other Places in Persian Gulf, Bombay Edition;' Vol. XXIV. Bombay, 1856.
Bavand, Davoud, H., The Historical, Political and Legal Bases of Irans Soverignty over the Islands of Tonb and Abu Musa, NewYork, Internet Cocepts Incorporated, 1994.
Busch, K. Britain and The Persian Gulf, 1894-1914, Berkeley University of California Press, 1967.
Constable, Captain C.G., and Stiffe, Lieutenant A.W., The Persian Gulf Pilot, Inclouding The Gulf of Oman, London: Hidrographic Admirality. 1864.
India Office Recobds, [I.O], Annual Administration Reports of the Persian gulf Residency and Muscat Political Agancy. Calcutta): Province of Fars.
J. G. L orimer, Gazetteer of the Persian gulf, Oman and central Arabia Vol. l,p.art IA Historical, Calcutta, 1908-1915, Republished by grey International West Mead, England, 1970.
John Mc Cluer, An Account of Navigation between India and Persian Gulf, London, 1986.
Kelly. J.B. Great Britain and the Persian gulf, 1795-1880, oxford university press. 1968.
Kinner. John Macdonald, A Geographical Memoir of Persian gulf Emirate, London, unknown publisher, 1813.
Kumar, Parinder, India and the Persian gulf 1858-1907, London Asia Publishing House, 1966.
Mirfendereski, "The Tamb Islands Controversy, 1887-1971, A Cace Study in Claims to Territory in International Law, Tufts University of Massachusetts, 1985.
Mojtahed Zadeh, pirouz, The Changing World Order and the Geographical Regions of Caspian-Centeral Asia and the Persian gulf, London, Urosevic Foundation, 1992.
Mohammad Morcy Abdollah, The United Arab.
P. L. Toye, The Lower Gulf Islands: Abu Musa and the Tonbs, London, Archive Edition, 1993, Vol. l and 2.
Saldanha. J. a: Precise of the Persian gulf, Vol., IV, 1870-1904, Archive edition, London, 1986.
کاظمزاده، فیروز، روابط روس و انگلستان در ایران، پژوهشی درباره امپریالیسم، ترجمه منوچهر امیری، تهران، فرانکلین، 365، 1354 380.
سیستانی، محمودافشار، سیاست اروپا در ایران، ترجمه سیدضیاءالدین دهشیری، تهران، نشر موقوفات افشاریزدی، 1358، صص 288289؛ حقیقت، عبدالرفیع، روابط خارجی ایران از کهنترین زمان تاریخی تا عصر حاضر، پژوهش و نگارش از عبدالرفیع حقیقت، تهران، نشر کومش، چ 1381، ص 446.
محمود، محمود، تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلستان در قرن نوزدهم، ج 1، تهران، اقبال، 132833، ص 51.
در این باره نک:
Amirahmadi, Hoshang Small Island, Big Policis. The Thonb's and Abumusa in the Persiangulf,st. Martins Press. NewYork, 1996.
هاولی، دونالد، دریای پارس و سرزمینهای متصالح، ترجمه حسن زنگنه، بوشهر: بوشهرشناسی 1377، صص 198205.
همان، ص 205.
گوگیر، عربشناس و سفیر پیشین فرانسه در تونس به عنوان تاجر در مسقط ساکن شد. او طی دوره اقامت خود در این شهر سرسختانه در مقابل توطئههای کارگزاران انگلیسی ایستاد و در این راه از سوی سیاستمداران با نفوذ حزب استعمارطلب پاریس و روزنامههای فرانسه حمایت میشد.
Mohammad Morcy Abdollah, op.cit, p. 28.
جناب، محمدعلی، خلیج فارس، نفوذ بیگانگان و رویدادهای سیاسی، تهران، پژوهشگاه علوم انسانی، بیتا، ص 167.
همان، ص 148.
همان، ص 163.
Shapuy.
Tramuye.
دریای پارس و سرزمینهای متصالح، ص 206.
فرستاده ویژه لرد کرزن که برای بررسی جغرافیایی و تاریخی سواحل و قبایل ساکن در سواحل خلیج فارس به این منطقه آمد و تا سال 1906 گزارشهای مفصلی راجع به این منطقه به وزارت امور خارجه انگلستان ارائه داد. این گزارشها به صورت مجموعهای دو جلدی تا عصر حاضر به عنوان یک منبع مهم تاریخی، جغرافیایی و مردمشناسی مورد استفاده محققین حوزه خلیج فارس است.
J.G, Gazetteer of the Persian gulf, Oman and Central Arabia, Vol. l, P. art IA Historical Calcutta, 1908-1915, Republished by grey International West Mead, England, 1970, p. 732.
Ross این تضمیننامه سه مادهای شیوخ را از برقراری روابط سیاسی با دول دیگر، اعطای زمین یا انعقاد قرارداد با آنان منع نمود.
Lorimer, op. cit, pp. 730-739.
Ibid, pp. 320.738.
خلیج فارس، نفوذ بیگانگان و رویدادهای سیاسی، ص 63.
Morcy Abdollah, Op.cit, pp. 96-99. Saldanha, Op. cit, precise of Affairs of Persian gulf and Iran, pp.
منطقهای مرزی میان عربستان سعودی، عمان و ابوظبی که سالها مهمترین مسئله مرزی میان این شیخنشینها را ایجاد کرده بود. هماکنون بخش مهمی از آن در اختیار شیخ ابوظبی است.
میراحمدی، مریم، پژوهشی در تاریخ معاصر، ایران (برخورد شرق و غرب در ایران 19001950)، انتشارات آستان قدس رضوی، چاپ دوم، 1368، صص 6577.
اوکانر، فردریک، خاطرات فردریک اوکانر، کنسول بریتانیا در فارس، ترجمه حسن زنگنه، چاپ اول، نشر شیرازه، 1376، ص 119.
مایر، نیدراسکارفن، زیر آفتاب سوزان ایران، ترجمه کیکاوس جهانداری، تهران، نشر تاریخ ایران، 1363، ص 278.
لمبتون، آن. ک. س. ایران در عصر قاجار، ترجمه سیمین دانشور، تهران، جاودان خرد، چاپ اول، 1381، ص 359.
رایس، دنیس، ایرانیان در میان انگلیسیها، تهران، نشر نو، 1364.
شمیم، علی،اصغر، ایران در عصر سلطنت قاجار، تهران، انتشارات مدبر، 1378، ص 9.
Kumar, Parinder, India and the Persian gulf 1858-1907, London, Asia Publishing House, 1966.
یکی از قبایل ساکن در عمان متصالح و از ارکان اصلی بازوی نظامی قواسم، که مهمترین بخش نیروی زمینی قواسم در مقابله با تهدیدات بنی یاس و عمان بودند.
Mohammad morcy Abdollah, op. cit, pp. 28,89.
Ibid, pp. 99-100.
فرامرزی، احمد، راهآهن اروپا و خلیج فارس، تهران، داورپناه، 1346، ص 54.
صدراعظم سابق آلمان شاهزاده بولو در سال 1902 گفته بود که «آلمان در مشرق زمین هیچگونه سیاست فعالی اجرا نمیکند» و در جای دیگر اعلام کرد که طرح راهآهن هامبورگ بغداد خلیج فارس، بر روی نفوذ و روحیه اقدامات آلمان در میان مدیترانه و خلیج فارس و کرانههای رودهای تاریخی دجله و فرات زمینههایی می گشاید.» آندره شرآدم Andere sher Adamse در کتاب طرح پانژرمنیست میگوید: «اگر نقشه هامبورگ خلیج فارس اجرا میشد، به دولت برلن و آلمان یک قدرت اقتصادی فوقالعاده میداد که تاکنون در جهان دیده نشده است.» (خلیج فارس، نفوذ بیگانگان و رویدادهای سیاسی، ص 55). این طرح در سال 1898م/1316ق، جنبه عملی به خود گرفت.Lorimer, Op.cit, pp. 310-311 در سال 1900 کنسول آلمان در استانبول اشتم ریخ Herr stemrich هیأتی به کویت فرستاد و زمینی را که پایانه خط راهآهن به آن ختم میشد از امیر خریداری کرد. مهمترین عکسالعمل انگلستان این بود که در سال 1899م/1317ق کویت را تحتالحمایه خود ساخت. ممانعت از اجرای طرح خطآهن از سوی شیخ یکی از شروط معاهده تحتالحمایگی بود. در نتیجه قرارداد 1899م امیر کویت با انگلستان مانع پیشبرد این کار شد.
وادالا، رامی، خلیج فارس در عصر استعمار، ترجمه محمدشفیع جوادی، تهران، کتاب سحاب، 1364، ص 56.
Saldanha, Op.cit, precise of Koweit affairs, pp. 104-116.
پطرکبیر در وصیتنامه خود گفته است: «در کارشکنی مربوط به امور ایران تسریع نمایید، به خلیج فارس راه یابید، تجارت قدیمی حوزه شرق نزدیک و مدیترانه را احیا کنید و به سوی هند که انبار گنجهای جهان است پیش برانید.» البته بسیاری از مورخان این وصیتنامه را دروغین میدانند.
31.. Saldanha, Op.cit, Precise correspoundens, pp. 93-92.
خلیجفارس در عصر استعمار، صص 5453.
Mohammad morcy Abdollah, op.cit, pp. 28-29.
Ibid, p. 29.
خلیج فارس، نفوذ بیگانگان و رویدادهای سیاسی، ص 129.
راجع به این موضوع نک: کرزن، لرد، ایران و قضیه ایران، ترجمه غلامرضا وحیدمازندرانی، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1350.
Saldanha, op.cit, p. 53.
روابط روس و بریتانیا در ایران، صص 398392.
Korniloff.
خلیج فارس، نفوذ بیگانگان ...، ص 129.
روابط روس و انگلستان در ایران، ص 422.
Boyarine.
خلیج فارس، نفوذ بیگانگان...، صص 4140.
در این باره نگاه کنید به:
Toye, The Lower Gulf Islands: Abu Musa and the Tonbs, London, Archive Edition, 1993, Vol. l and 2.
Saldanha, Op. cit, Vol. 8, Precise of negd affairs, pp. 56-59. Kelly, op. cit, pp. 656-661.
لاوارنس از سوی نماینده سیاسی انگلستان به ابوظبی اعزام شد تا از نزدیک به بررسی اوضاع بپردازد، مذاکرات دو طرف مخفیانه صورت گرفت و بعدها که انگلستان از حقیقت موضوع باخبر شد، ابوظبی اعلام کرد که این سفر به منظور رسیدگی به مسائل اتباع شیخ در ایران صورت گرفته است.
درباره اهمیت لنگه در نیمه دوم قرن نوزدهم نک: کامله بنت الشیخ عبدالله بن علی القاسمی، تاریخ لنجه، مجد الثانی، ط 20، دبی، مکتبهالدبی للتوزیع، 1993. همچنین: Lorimer, Op.cit, Vol. Bll, pp. 1097-8.
Melpomene.
Saldanha, Op. cit, Vol. 8, Precise of correspoundens, p. 19.
Ibid, pp. 2063-5.
با وجود این تعداد زیادی از تجار، شهر را به قصد دُبی ترک کردند. به خصوص پس از استقرار گمرک در بندر در سال 1902 دُبی جانشین لنگه شد و تجار مروارید در آنجا اقامت گزیدند. دُبی از این پس راه پیشرفت را پیمود.
Simais.
سفرنامه انگلستان، سفرنامه اول مظفرالدین شاه، تهران، چاپ دوم، 1363، ص 123.
همان، ص 128.
همان، ص 146.
همان، صص 153152.
تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلستان در قرن نوزدهم، جلد 4 و 5، ص 38.
در این باره نک: تطور قصرالسیاسی من نشاءت الاماره الی استقلال الدوله، جمعی از نویسندگان، الدوحه، 2005، صص 200119.
تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلستان در قرن نوزدهم، جلد 4 و 7، صص 9089.
ایران و قضیه ایران، ص 553.
راجع به اوجگیری رقابتهای دوطرف طی این دوره، نک: روابط روس و انگلستان در ایران، صص 419403.
ایران و قضیه ایران، ص 712.
همان، مقدمه کتاب.
همان، ص 716.
Saldanha, Op.cit, Vol. 8, Precise of corespoundens, pp. 92-93.
خلیج فارس، نفوذ روس و انگلستان در ایران، ص 173.
تاریخ روابط خارجی ایران، ص 273.
Wiles.
Lorimer, Op. cit, pp. 374-5.
در سال 1901 و 1902 طرح فتح مجدد باسعیدو در لندن مطرح شد. پس از بررسیهای متعدد قرار شد یکی دو روستای اطراف پادگان قدیمی که پیشتر آنها را خارج از محدوده پادگان به حساب میآوردند تسخیر شود و این محل به یک بندر آزاد تجاری یا پادگان نیروی دریایی تبدیل شود. همچنین مقرر گردید که از ورود اتباع غیرانگلیسی به باسعیدو جلوگیری شود. ولی همین جلوگیری باعث هجوم تجار به این محل شد و در نتیجه طرح باسعیدو لغو شد. (خلیج فارس، نفوذ بیگانگان...، ص 175.)
Amir Ahmadi, op. cit, pp. 89-90.
روابط فارسی ایران از کهنترین زمان...، ص 446.
ایران و قضیه ایران، ص 553.
لرد کرزن که طرح فتح جزایر ایرانی را تهیه نمود، در کتاب ایران و قضیه ایران، پس از شرح موقعیت لنگه، جزایر لنگه را با عنوان «جزایر اطراف لنگه» تابع این بندر میداند و ادامه میدهد که شیخ قاسمی به نیابت از حکومت مرکزی بر آنها نظارت دارد. از همان ابتدای سال 1900 دستور فتح جزایر به مقامات رسمی هند ارسال شد و شایعه اعزام هیأت روسی برای اجاره یک جزیره در جنوب ایران باعث شدت عمل انگلیسیها شد. وزیر امور خارجه انگلستان دستور برافراشتن پرچم این کشور در هر جزیرهای را که مناسب تأسیس پایگاه نیروی دریایی باشد صادر نمود. طبق دستور، باید از ایجاد ارتباط میان شیوخ و مقامات ایرانی و روسی جلوگیری شود. دولت ایران در سالهای 19021901 در قشم و کیش ایستگاه بازرسی گمرک تأسیس نمود. قرار بود در جزایر هنگام، شعیب، ابوموسی و تنب بزرگ نیز ایستگاههای دیگری تأسیس شود. اهالی خرمشهر و بوشهر به استقبال مأموران گمرک رفتند. این حرکت ایرانیان زنگ خطری دیگر برای انگلستان بود. گمرک ایران در این زمان شش فروند کشتی مجهز داشت. کمبل به هند پیشنهاد داد که جزیره ابوموسی به نام شارجه فتح شود و در توجیه این کار چند نامه جعلی رد و بدل شده میان لنگه و شارجه و همچنین عدم اعلام رسمی ایران نسبت به حاکمیت بر جزایر را مدنظر قرار داد. یکی از این نامهها مربوط به 1868م/1285ق میباشد که از نظر نماینده سیاسی انگلستان، وزارت هند بریتانیا در بوشهر ارزش جواب دادن هم نداشت. در نوامبر 1900 طی نامهای به وزارت امور خارجه نوشت: «در اوایل امسال گزارشی مبنی بر اقدام روسها در پیادهسازی نیرو در بندرعباس واصل گردید. پیرو نامه 13 فوریه 1899م/1317ق اینجانب به حضرتعالی در 14 فوریه اختیار داده شد... در صورت ملاحظه شرایط خاص پرچم انگلستان هرمز، هنگام، قشم یا هر جزیره دیگری که بنا بر مصلحت مقامات بحیه مناسب پایگاه دریایی باشد اقدام فرمایید.
India Office to Forign Office, dated 1st November, 190, enclosure no. 2 F.O. 60/733.
وزارت امور خارجه در پاسخ، جزایر واقع در تنگه هرمز را جزء مناطق مورد تهدید و در نتیجه مناسب برای برافراشتن پرچم انگلستان دانست.
Georje Hamilton to the Governor-General of India in Council, secret no. 30, dated 23rd November 1900 F.O. 416/733.
در اوایل سال 1902 مقرر شد جزایر استراتژیک تنگه هرمز و حوالی آن فتح شود. در نتیجه در سال 1903/1321ق با این ادعا که جزایر تنب و ابوموسی رسماً از سوی ایران اشغال نشدهاند، ناوگان دریایی انگلستان آنها را تحت نظارت خود قرار داد. در آوریل همان سال، شارجه «به عنوان نشانهای از مالکیت» پرچم خود را بر جزایر تنب ابوموسی برافراشت.
Bavand, Davoud, H,. The Historical, Political and Legal Bases of Irans Soverignty over the Islands of Tonb and Abu Musa, New York, Internet Cocepts Incorporated, 1994, pp. 64-66.
کرزن برای پاکسازی مدخل ورودی هند و حمایت از رهبران بلوچ الزامی بود. در همین حال طی سالهای 1895 تا پایان عصر لرد کرزن در هند (1905) مرز ایران و هند تعیین گردید. (تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلستان در قرن نوزدهم، جلد 4 و 7، صص 9591).
تا پایان حضور بریتانیا در سال 1971، تنها دو نایبالسلطنه انگلیسی هند از خلیج فارس دیدن کردند، یکی لرد کرزن و دیگری لرد هاردینگ که در سال 1915، 1333ق، یعنی با آغاز جنگ جهانی اول در خاورمیانه به بصره رفت.
Saldanha, Op. cit, Percise of correspoundens, p. 52.
نوایی، عبدالحسین، ایران و جهان، از مشروطیت تا پایان قاجاریه، ج 3، تهران، هما، چاپ اول، 1375، صص 4645.
خلیج فارس، نفوذ بیگانگان...، ص 163.
لرد کرزن در خلیج فارس، بر پایه اسناد وزارت امور خارجه واحد نشر اسناد، تهران، دفتر مطالعات سیاسی و بینالملل، 1370، ص 24. Saldanha, Op.cit. p. 50.
Ibid.
آرگنوت Argonaut یا آرگوناتا نام کشتی افسانهای است که طبق افسانههای یونانی به دست آرگون ساخته شد تا فردی به نام پیوس از طرف پادشاهی از سرزمین یونان در جستجوی پشم طلایی یا نماد فرمانروایی بر دریاها، به سفری دور و دراز برود. رزمناو آرگنوت بزرگترین کشتیای بود که تا قبل از جنگ جهانی از خلیج فارس دیدن کرده بود.
H. n.ss. Hyachinth.
H. m.ss.fox.
R. Im. Harding.
Saldanha, Op. cit, Vol. III, Precise of Maskat Affairs, p. 51.
Insignia G. C. I. E.
Saldanha, Op. cit, p. 51.
متن کامل این سخنرانی در پیوست کتاب لویمر:
Gazetteer of the Persian gulf, Oman and central Arabia, Vol. l, p. art IA
و همچنین در پیوست کتاب دریای پارس و سرزمینهای متصالح، از دونالد هاولی آمده است.
شمالیا عنوانی است که قبایل عمان به طور سنتی برای شناسایی بخشی از مناطق شرقی رأس مسندم واقع در سواحل دریای عمان عنوان میکردند و هماکنون جزئی از امارات متحده عربی است.
Lorimer, Op. cit, part. B. II, P. 2639.
Saldanha, Op. cit, Precise of Msskat Affairs, Vol. III, P. 50.
Ibid, p. 51.
Ibid, Vol. V, Precise of koweit affairs, pp. 80-92.
Ibid, Precise of Muskat Affairs, Vol. III, P. 53.
Ibid, p. 54.
ایران و قضیه ایران، ص 737.
بازخوانی تاریخی و بررسی تعهدات حقوقی متقابل ایران و انگلیس در قراردادهای دارسی و کنسرسیوم
شهروز شریعتی جلیل دارا
نگاهی به قراردادهای نفتی ایران با دولتهای انگلیس و امریکا در دوره قاجار و پهلوی مبین این نکته است که در بیشتر این امتیازات هیچگونه موازنهای از لحاظ قدرت سیاسی و نظامی بین گیرندگان امتیاز و کشور ایران وجود نداشت و مذاکرات در شرایط مساوی بین طرفین صورت نمیگرفت. در این بین، قراردادهای دارسی و کنسرسیوم را که هردو آنها در شرایط بحران، فقر و ضعف دولتهای وقت ایران با ابتکار انگلیسیها به کشور تحمیل شد میتوان فقط نمونهای از تضییع حقوق ملت ایران از سوی سیاستمداران بریتانیا دانست. به عبارت بهتر، سیاستمداران دولت استعماری انگلستان که همواره مترصد بودند تا از وضع نابسامان ایران در جهت افزایش منافع و تحقق خواستههای خود بهره گیرند، در قالب دو قرارداد دارسی و کنسرسیوم توانستند منافعی سرشار از منابع زیرزمینی ایران برای مدتی طولانی تضمین کنند. این مقاله ضمن بازخوانی تاریخی قراردادهای دارسی و کنسرسیوم میکوشد تا با مطالعه ابعاد حقوقی دو قرارداد مذکور، میزان منافع انگلستان را در این قراردادها بررسی کند و به این پرسش پاسخ دهد که قراردادهای دارسی و کنسرسیوم چه منافعی را نصیب دولتین ایران و انگلستان ساخت. مقاله در پاسخ به پرسش مذکور این فرضیه را به آزمون میگذارد که: «دولت انگلستان با بهرهگیری از ضعف سیاسی، حقوقی و تکنولوژیک دولتهای وقت ایران توانست قراردادهای نفتی دارسی و کنسرسیوم را به ایرانیان تحمیل کند و از این رهگذر ضمن مغبون ساختن ملت ایران منافع سرشاری را عاید خود سازد.» این فرضیه بر مبنای این مفروض قرار دارد که
انگلستان در دوره مورد بررسی، دولتی توسعهطلب و امپریالیست بوده است. مقاله برای تسهیل فهم قراردادهای مذکور با بررسی و بازخوانی مجدد «متن کامل» این قراردادها، آنها را بر اساس پنج شاخصه دوره زمانی قرارداد، مالکیت مخزن، مالکیت تأسیسات، مالکیت اکتشاف و نحوه پرداختها به دولت ایران و در قالب جدولهایی مستقل بررسی میکند تا به صورت مشخص منافع هر یک از طرفین را از قراردادهای مذکور نشان دهد. این نوشتار همچنین با مروری بر برخی از اسناد و خاطرات موجود نحوه نگرش و دیدگاه مقامات وقت ایران و انگلستان را در قبال دو قرارداد بررسی خواهد کرد. این مقاله نخست به زمینه و زمانه شکلگیری قرارداد دارسی و ابعاد حقوقی آن میپردازد سپس با بررسی نکات مشابه در مورد نحوه تکوین قرارداد کنسرسیوم، نتیجهگیریهایی را عرضه خواهد کرد.
امتیاز دارسی با مساعدت آرتور هاردینگ، وزیرمختار وقت بریتانیا در تهران به آلفرد ماریوت، نماینده دارسی واگذار شد. اما با نهایی شدن قرارداد از آنجایی که دولت انگلیس درصدد تبدیل سوخت کشتیهای جنگی خود از زغال سنگ به نفت بود در نتیجه امتیاز دارسی به توافقنامهای بینالمللی بدل گشت. هنگام وقوع جنگ جهانی اول در 1914 حدود شش سال از فوران نفت در مسجد سلیمان سپری میشد و ناتوانی دارسی در تدبیر امور امتیازنامه سرانجام موجب شد تا دولت انگلستان در این سال در معاملهای به ارزش دویست هزار لیره 51 درصد از سهام شرکت نفت ایران و انگلیس را خریداری کند و بدین ترتیب تقاضای نیروی دریایی خود را برای تأمین نفت مطمئن و ارزان برای مدتی طولانی برآورده سازد.
معامله مذکور با اعتراض شدید دولت ایران روبهرو شد و افرادی از مردم آگاه به سیاست و آزادیخواهانی نظیر شیخ محمد خیابانی را به واکنش وادار ساخت. مرحوم خیابانی در یکی از سخنرانیهای خود با خدعهآمیز و خائنانه خواندن معامله مذکور تصریح کرد: دولت انگلستان هیچگاه توفیق نمییافت چنین امتیازی را مستقیم از دولت ایران به دست آورد و بنابراین دارسی را به میدان آورد تا بدین ترتیب، صورت شوم امپریالیزم را پشت سر او پنهان دارد. البته دولت انگلیس همواره در پاسخ به این اعتراضات مدعی میشد که این معامله فقط ترتیبی برای فروش نفت است و دولت انگلستان نه در اداره و نه در روابط تجاری و سیاسی شرکت با دولت ایران دخالتی نخواهد داشت. در همین حال، این معامله که مقارن با ساخت کشتیهای مدرن نفت سوز از سوی انگلستان و بیشتر برای رفع نیازهای ناوگان نظامی آن کشور صورت
میگرفت در عین حال موجب شد انگلیس در مقابل رقیبان خود در ایران آسیبپذیر شود و به همین دلیبل در میانه جنگ جهانی اول، مأموران آلمانی و ترک با تحریک اعراب و بختیاریهای غرب و جنوب غرب ایران، به لولهها و تأسیسات نفتی (که در واقع متعلق به انگلیس بود) حمله کنند. هرچند مطابق محاسبات حسابرسانی که از سوی دولت ایران مسئول رسیدگی به زیان انگلیس از این حوادث شده بودند کل خسارت انگلیسها از این رهگذر به بیش از بیست هزار لیره بالغ نمیشد اما همین امر بهانهای برای انگلیس شد تا از پرداخت 16 درصد حقالامتیاز ایران خودداری ورزد. این امر موجب بروز اختلافاتی شد که سرانجام ایران در سال 1920 برای حل اختلاف، قرارداد موسوم به آرمیتاژ – اسمیت را امضا نمود. هر چند بر اساس این قرارداد شرکت نفت ایران – انگلیس ادعای خود را مبنی بر دریافت خسارت قطع لولههای نفتی پس گرفت! و حاضر به پرداخت یک میلیون لیره بابت اختلاف محاسبات حقالامتیاز شد اما این مابهالتفاوت در برابر امتیازات جدیدی که انگلستان بویژه طی مواد 3 و 4 مبنی بر دریافت تخفیفها پیش از احتساب منافع خالص برای تخصیص 16 درصد حق امتیاز ایران به دست آورد، بسیار ناچیز بود. سرانجام، آن چنان که فریدون فشارکی نیز مینویسد «صنعت نفتی که از امتیاز دارسی نشأت گرفت نه ارتباطی با اقتصاد ایران داشت و نه تأثیر چندانی در مخارج اقتصادی کشور بازی کرد. این صنعت نفت که در راستای منافع خارجیان بود به امور اقتصادی ایران توجهی نداشت و شاید تنها سود این صنعت در ابتدا درآمد بسیار ناچیزی بود که برای دستگاه دولت ایجاد میکرد.» این در حالی بود که به نوشته خبرگزاری رویترز: «نفت ایران 75 درصد از دستگاههای صنعتی و وسایل نقلیه امپراتوری انگلستان را به گردش درمیآورد و روزی که این معادن تعطیل شود به همان نسبت نیروی دریایی و هوایی انگلستان نیز تعطیل خواهد شد.»
جدول ذیل منافع ایران و انگلستان را در منابع نفتی ایران طی سالهای 1931-1913 به صورت مقایسهای نشان میدهد: (ارقام به هزار لیره است)
خلاصهای از جزییات قرارداد نفتی دارسی که در هجده ماده تدوین یافت، بدین
ترتیب عرضه میشود:
دوره زمانی قرارداد
ماده 1) دولت ایران امتیاز نفتی دارسی را برای مدت شصت سال در سال 1280 (1901م) به دارسی اعطا نمود که در عین حال مطابق ماده 16، در صورت عدم تأسیس شرکتی از سوی صاحب امتیاز پس از گذشت دو سال، امتیاز فاقد اعتبار میشد. در این توافقنامه و بر مبنای مواد 17 و 18 قرار شد اختلافات بر سر قرارداد با قضاوت دو نفر حَکَم منتخب از سوی طرفین یا با مشارکت حَکَم ثالث رفع گردد و متن فرانسوی امتیاز به هنگام اختلاف مورد قضاوت قرار بگیرد.
ماده 1 و 6) حق تفحص، استخراج و حمل و نقل و فروش نفت، گاز طبیعی، قیر و موم طبیعی در سراسر ایران به استثنای گیلان، آذربایجان، مازندران، خراسان و استرآباد به صاحب امتیاز داده شد و در ماده 8 تصریح شد تا صاحب امتیاز در عملیات کشف تعلل نورزد.
ماده 3) دولت ایران حق استفاده از اراضی دولتی به طور مجانی و حق خرید عادلانه اراضی دایر دولتی و دیگر اراضی غیردولتی جز اماکن مقدس و تاریخی را به صاحب امتیاز واگذار کرد و صاحب امتیاز مالک کلیه مخازن نفتی تحت حوزه عملیاتی خود بود.
ماده 2) صاحب امتیاز مالک تمام تأسیسات مربوط به عملیات محسوب میشد. همچنین حق انحصاری لولهکشی و... از محل استخراج به منطقه خلیج فارس و نیز حق بنای چاههای نفت، تأسیس کارخانه و... به شرکت داده شد.
ماده 10) شرکت موظف شد سالیانه 16درصد منافع خالص خود را به دولت ایران اختصاص دهد و بیست هزار لیره نقد و بیست هزار لیره سهام به محض تأسیس اولین شرکت از طرف صاحب امتیاز به دولت پرداخت نماید. در همین حال، مطابق ماده 4 به علت دایر بودن معادن نفت شوشتر، قزوین و دالکی بندر بوشهر که متعلق به دیوان
همایونی بود ضمیمه شدن آنها به قرارداد منوط به پرداخت سالیانه 16درصد از مبلغ دو هزار تومان جمع دیوانی آنها از سوی صاحب امتیاز گردید.
ماده 9) دولت ایران اجازه تأسیس شرکتها جهت بهرهوری از امتیاز را به شرط گزارش به دولت به صاحب امتیاز داد. این شرکتها نیز مشمول تمامی امتیازات و تعهدات صاحبامتیاز شدند. معافیت از پرداخت مالیات و حقوق گمرکی تمامی اراضی، وسایل، تجهیزات و تولیدات از دیگر امتیازاتی بود که به شرکت داده شد.
ماده 11) قرار شد پس از انقضای امتیاز، دولت مالک تمامی متعلقات مربوط به صاحب امتیاز شود. همچنین حق تعیین یک نماینده جهت کسب اطلاع از روند کار و پرداخت حقوق سالیانه هزار لیره وی از طرف صاحبامتیاز برای دولت ایران در نظر گرفته شد و در قرارداد کلیه کارکنان، رعیت شاه نامیده شدند.
ماده 8) صاحب امتیاز متعهد شد تعللی در امر تفحص و حفر چاپ صورت ندهد.
ماده 14) دولت متعهد شد امنیت لازم را جهت اجرای قرارداد فراهم نماید.
جدول ذیل اصلیترین تعهدات متقابل ایران و شرکت نفت ایران و انگلیس را نشان می دهد:
زمینه و زمانه قانون امتیاز نفت به شرکت نفت انگلیس و ایران (مصوب 7/3/1312)
با گذشت بیش از دو دهه از انعقاد قرارداد دارسی، زمزمههایی در مورد لزوم تجدیدنظر در قرارداد مذکور در محافل داخلی و خارجی منتشر شد و در نهایت دولت انگلستان را ناگزیر ساخت تا سهم ایران را از سود خالص سالیانه 6 درصد به 20 درصد افزایش و حوزه عملیات نفتی را نیز به 25 درصد تقلیل دهد. همچنین به پیشنهاد آنها انحصار لولهکشی به خلیج فارس از اختیار شرکت خارج شد. اما زمانی که مذاکره نسبت به این موضوع ادامه داشت در سال 1931 حق امتیاز ایران به حدود 307 هزار لیره تقلیل یافت در حالی که در سال 1930 سهم ایران حدود چهار برابر این میزان بود. این کاهش چشمگیر در شرایطی بود که تولید نفت شرکت در سال 1931 بسیار بیشتر از تولید آن در سال 1930 بود. از آنجایی که تأمین هزینههای مالی توسعه کشور در نتیجه وقوع رکود جهانی طی سالهای 1929 تا 1931 و کاهش پرداختهای شرکت نفت ایران و انگلیس با بحران مواجه شده بود و تأمین این هزینهها با بحرانهای مالی جدید ناسازگار به نظر میرسید، رضاخان در پایان یکی از جلسات هیأت وزیران در 16 نوامبر 1932 تأکید کرد که دیگر قرارداد نفت ایران با شرکت ایران و انگلیس فایدهای ندارد و این قرارداد باید لغو شود. در واکنش به این تصمیم، دولت انگلیس در 14 دسامبر 1932 شکواییهای علیه ایران به سازمان ملل تسلیم کرد. اما سرانجام قرار شد با توافق طرفین مسئله حل گردد. حاصل این مذاکرات و توافقات، انعقاد قراردادی بود که در ماه مه سال 1933 به تصویب مجلس رسید که حاکی از ادامه فعالیت شرکت انگلیسی بود. هر چند درباره تفاوت این قرارداد نسبت به قرارداد دارسی عدهای معتقد بودند که حوزه عملیات کمپانی از چهارصد هزار مایل مربع به یکصد هزار مایل مربع کاهش یافت، حق انحصاری لولهکشی به خلیج فارس از کمپانی سلب شد، سهم ایران از 16 درصد به 20 درصد ارتقاء یافت و همچنین کمپانی موظف به پرداخت سالیانه ده هزار لیره برای اعزام محصلین ایرانی به خارج و جایگزینی تدریجی کارکنان ایرانی به جای کارکنان خارجی شد؛ اما در واقع باید قرارداد 1933 را تداوم امتیاز دارسی دانست و حتی آن را در وضعیتی بدتر از آن قرارداد ارزیابی کرد چرا که بر اساس این قرارداد، کمپانی و شرکتهای تابعه از پرداخت کلیه مالیاتهای گمرکی معاف شدند. ضمن اینکه در این قرارداد که تا سی سال دیگر نیز تمدید شده بود کمپانی ملزم نبود حتی یک سنت از درآمد حاصل از فروش را به پول ایران تبدیل کند و حق لغو امتیاز نیز برای ایران به کلی از بین رفت.
خلاصه، توافقات صورت گرفته در این قرارداد که در قالب 27 ماده ارائه گردید تحت عناوین ذیل مورد بررسی قرار گرفته است.
ماده 26) دولت ایران به شرکت نفت ایران و انگلیس برای مدت شصت سال، تا 31 دسامبر 1993 امتیاز استخراج نفت را واگذار کرد و بر اساس ماده 22 قرار شد هر نوع اختلاف میان طرفین با انتخاب حَکَم مرضیالطرفین حل گردد که در صورت عدم توافق بر سر انتخاب حَکَم، رئیس دیوان داوری بینالمللی این انتخاب را انجام خواهد داد و در هر صورت این حَکَم نباید تابع انگلیس یا ایران باشد.
ماده 1 بند ب و ج) حق انحصاری تفحص، استخراج و تصفیه و هر نوع عمل مربوط به نفت در زمین حداکثر صد هزار مایل مربع انگلیسی به شرکت ایران و انگلیس داده شد.
ماده 2 بند ج و ماده 4) مالکیت همه مخازن و چاههای نفت مندرج در قرارداد به کمپانی اعطا شد.
به تبع آن حق استفاده از زمینهای بایر متعلق به دولت به طور مجانی و خرید با قیمت عادلانه اراضی دایر دولتی و اراضی غیردولتی برای تفحص و نیز حق غیرانحصاری در استفاده از خاک، شن، سنگ و هر زمین بایر دولتی در حوزه امتیاز نیز به این کمپانی داده شد. اماکن مقدس و تاریخی از حوزه قرارداد مستثنی شد.
ماده 5) حق غیرانحصاری حمل و نقل نفت و ساخت لولههای انتقال و... و مالکیت کلیه تأسیسات مربوط به کشف و استخراج و... به کمپانی داده شد. همچنین حق احداث خط آهن، بندر، توسعه ارتباط تلفنی و... با اجازه دولت برای کمپانی در نظر گرفته شد.
ماده 10) مقرر شد کمپانی علاوه بر پرداخت چهار شیلینگ برای هر تن نفت تولیدی، مبلغی معادل 20 درصد اضافه بر 671250 لیره را به صاحبان سهام عادی کمپانی بپردازد که مجموع دو مبلغ فوق نباید کمتر از 750 هزار لیره باشد. در صورت
انقضا یا ترک امتیاز، 20 درصد مبلغ کل ذخایر و وسایل منقول حاصل از تفاضل میان سال قرارداد تا سال انقضا یا ترک امتیاز به دولت تعلق میگیرد. در پانزده سال اول پرداخت 9 پنس بابت هر تن از شش میلیون بشکه و شش پنس بابت هر تن اضافه از این رقم و در پانزده سال بعد یک شیلینگ بابت هر تن و 9 پنس بابت هر تن اضافه آن به دولت داده میشود. قرار شد برای جلوگیری از امکان توجه ضرر به دولت در موقع ترقی و تنزل قیمت پول انگلیس، قیمتهای جدید لحاظ شود. (جزییات این تغییرات در ماده 10 متن قرارداد آمده است).
ماده 6، 7 و ماده 11) کمپانی حق وارد کردن تمام تجهیزات دارویی و وسایل مورد نیاز مستخدمین بدون تحصیل جواز اما با پرداخت حقوق گمرکی را دارد. نیز اعطای حق ورود هرگونه وسایل مربوط به عملیات تولید بدون تحصیل جواز و پرداخت حق گمرکی و معافیت از هرگونه مالیات در سی سال اول به اضافه معافیت کلی صادرات نفتی از مالیات از دیگر امتیازاتی بود که به کمپانی اعطا گردید.
دولت متعهد گردید با هیچ قانون عمومی و خصوصی و هیچ یک از دستورات و نظامات اداری امتیاز را تغییر نداده و لغو نکند.
جدول ذیل اصلیترین تعهدات متقابل ایران و شرکت نفت ایران و انگلیس را در قرارداد 1933 نشان می دهد:
قرارداد کنسرسیوم را که در سال 1333ش 1954م به تصویب ایران رسید از یک منظر باید نقطه پایانی کشمکشهایی دانست که دست کم حدود یک دهه بر روابط خارجی ایران با شرکتها و کشورهای غربی و از جمله انگلستان و شرکت نفت ایران و انگلیس بر سر تقسیم درآمدهای نفتی سایه افکنده بود. این کشمکشها که ایران و انگلستان را حتی تا آستانه رویارویی نظامی کشانده بود سرانجام به کودتای امریکایی – انگلیسی 28 مرداد 1332 منجر شد. با وجود این، راهحل نهایی مسئله نفت ایران این بود که شرکتهای بزرگ نفتی گردهم آیند و گروه بزرگ و نیرومندی را به عنوان کنسرسیوم تشکیل دهند. این تمهید هر چند راه سیطره همه جانبه و مجدد شرکت نفت ایران و انگلیس بر منابع نفت ایران را برای همیشه مسدود ساخت؛ اما از سوی دیگر پای شرکتهای نفتی امریکا را به طور جدی به عرصه نفت ایران باز کرد. قرارداد کنسرسیوم در زمانی به امضا رسید که اضافه تولید کشورهای دیگر خاورمیانه به تدریج جایگزین نفت ایران شده بود و بنابراین بازگشت نفت ایران به چرخه تولید به معنای پذیرش یکی از دو گزینه کاهش قیمتها و یا کاهش تولید دیگر صادرکنندگان جهانی نفت بود. در همین حال، غولهای نفتی بر این باور بودند که راهحل نهایی برای حل مسئله نفت ایران لزوماً نباید شرایطی بهتر از آن باشد که دولتهای خاورمیانه تا آن زمان از آن برخوردار بودند چرا که در غیر این صورت کشورهای نفتخیز منطقه نیز میکوشند از رهگذر ملی کردن نفت، امتیازات جدیدی را از شرکتها و دولتهای غربی کسب خواهند کرد. فرمول حقوقی پذیرفته شده طرفین برای تدوین قرارداد کنسرسیوم این بود که اعضای کنسرسیوم به عنوان خریداران نفت و با تأسیس دو شرکت متولی اکتشاف و تصفیه موسوم به «شرکتهای عامل» قراردادی را با شرکت ملی نفت ایران به امضا میرسانند که به موجب این قرارداد شرکت ملی نفت ایران، نفت خام استحصالی از سوی شرکت عامل اکتشاف و تولید در حوزه قرارداد کنسرسیوم را بر سر چاه به اعضای کنسرسیوم میفروخت. مطابق قرارداد کنسرسیوم مقرر شد چهل درصد از سهام کنسرسیوم به شرکت نفت ایران و انگلیس، چهل درصد به صورت متساوی بین پنج شرکت امریکایی گالف اویل، استاندارد اویل کمپانی، استاندارد اویل نیوجرسی، موبیل (سوکونی واکیوم) و تگزاکو و از بیست درصد بقیه نیز 14 درصد به شرکت هلندی – انگلیسی رویال داچ شل و 6 درصد نیز به شرکت نفت فرانسه واگذار شود. بر اساس این قرارداد، اعضای کنسرسیوم میتوانستند به ترتیب مقرر و به نوبت نفت را در بنادر ایران به قیمت فوب به فروش رسانند. قیمت فوب از سوی کنسرسیوم بر اساس قیمت
نفت مشابه خلیج فارس تعیین و اعلام میشد. قرارداد مذکور تفاوت بین قیمت اعمال شده و هزینه استحصال نفت را درآمد ویژه تلقی میکرد و 50 درصد آن به عنوان مالیات به دولت ایران پرداخت میشد.
یادآوری میشود که شرکت ملی نفت ایران در برابر فروش نفت خام به اعضای کنسرسیوم، وجوهی دریافت میکرد که در قرارداد «پرداخت مشخص» (Stated Payment) عنوان شده بود. این پرداخت مشخص که معادل یک هشتم بهای نفت خام بود به موجب قرارداد اصلی کنسرسیوم جزو مالیات محسوب میشد و در نتیجه آخر هر سال از حساب مالیات دولت کسر میگردید به طوری که درآمد ایران در مجموع از 50 درصد درآمد ویژه کنسرسیوم تجاوز نمی کرد. هر چند قرارداد کنسرسیوم در ظاهر، ملی شدن صنعت نفت ایران را پذیرفته تلقی میکرد و شرکتهای عامل، تصدی عملیات را به نمایندگی از ایران برعهده داشتند؛ اما نگاهی به وسعت حوزه عملیات که تقریباً معادل حوزه امتیازی پیش از ملی شدن صنعت نفت بود و دیگر شرایط قرارداد نشان میدهد که این قرارداد از بسیاری جهات تفاوت چندانی با سایر قراردادهای موجود تا آن زمان نداشت. قراردادهایی که با کشورهای نفتخیز منعقد میشد. درآمد ایران نیز در آن قرارداد به همان میزانی پیشبینی شده بود که به دیگر کشورهای صاحب منابع نفتی تعلق میگرفت بدون آنکه نفت خود را ملی اعلام کنند.
ماده 4 ، جزء الف، بند 1) اعطای حقوق و اختیارات لازم برای اکتشاف از طریق زمینشناسی، ژئوفیزیکی و طرق دیگر به انضمام حفر چاه به منظور تعیین شرایط زمینشناسی قشرهای تحتانی و حفاری و تولید و استخراج و برداشت نفت خام و گاز و گرداندن دستگاههای تقطیر میدان نفت به شرکت اکتشاف و تولید.
ماده 4 ، جزء ب) اعطای حق ایجاد تغییرات و بهرهگیری از تأسیسات موجود و به طور کلی هر عملی که برای ایفای وظایف شرکتهای عامل لازم باشد به شرکتهای مذکور.
ماده 4 ، جزء و ، بند 1: لزوم انطباق عملیات شرکتهای عامل با «روش خوب صنعت نفت و تبعیت از اصول صحیح مهندسی در حفاظت ذخایر هیدروکربور در اداره فنی میدان نفتی و پالایشگاهها و در اقدامات مربوط به آماده کردن به طرقی که در عملیات مشابه متداول و معمول است.»
ماده 4 ، جزء و، بند 2) «انجام عملیات اکتشاف تا حدودی که از لحاظ اقتصادی
موجه باشد به منظور اینکه ذخیره کافی به مقدار متناسب با میزان تولید نفت در ناحیه عملیات تأمین گردد.»
ماده 1، جزء ط) «نفت خام» عبارت است از نفت خام طبیعی، آسفالت و کلیه هیدروکربورهای مایع به حالت طبیعی یا آنچه از طریق فشردن گاز یا سوا کردن از گاز طبیعی به دست میآید.
ماده 4، جزء الف، بند 2) «شرکت تصفیه، حقوق و اختیارات لازم را برای اجرای عملیات زیر خواهد داشت. تصفیه و به عمل آوردن نفت خام و گاز طبیعی محصول شرکت اکتشاف و تولید تصفیه و تصفیه مشتقات و محصولات دیگر با همین مواد یا به وسیله اختلاط آنها با مواد دیگر، انبارداری و بستهبندی و حمل و نقل و تحویل نفت خام و گاز طبیعی و مشتقات به محصولات دیگر با جمیع وسایل به انضمام وسایل بارگیری کشتی.»
ماده 10، جزء الف) اعطای «حق مصرف» و استفاده بلاعوض از نفت تولیدی و محصولات نفتی تصفیه شده به شرکتهای عامل برای تداوم عملیات.
ماده 12) «شرکت اکتشاف و تولید حق خواهد داشت با رعایت شرایط و مقرراتی که کتباً بین شرکت ملی نفت ایران و اعضای کنسرسیوم توافق شود نفت تقطیر شده و تفاله آن و یا هر دو را از دستگاههای تقطیر میدان نفت به میزانی که شرکت تصفیه تقاضا کند به مخازن نفتی زیرزمینی بازگرداند.»
ماده 14، جزء الف و جزء ب) الزام مشروط دو شرکت اکتشاف و تولید و شرکت تصفیه به تحویل هرنوع محصول نفتی یا مشتقات آن و همچنین مشتقات نفتی تصفیه شده که برای عملیات شرکتهای عامل لازم نیست و شرکت ملی نفت ایران به آن نیاز دارد.
ماده 18، جزء الف) الزام شرکت ملی نفت ایران به فروش نفت و گاز محدوده عملیات به اعضای کنسرسیوم و یا شرکتهای بازرگانی وابسته به آنان.
ماده 18، جزء د، بند 3) اعطای مالکیت نفت خام و گاز طبیعی از سوی شرکت ملی نفت ایران به شرکتهای بازرگانی بر سر چاههای حوزه عملیات.
ماده 19) «جمع مقدار نفت خامی که شرکت اکتشاف و تولید و استخراج میکند علاوه بر آن مقدار که برای محصولات نفتی لازم است و آن مقدار که به صورت نفت خام منحصراً برای عملیات شرکت اکتشاف و تولید و نیز برای جبران ضایعات ضمن عملیات لازم است، مرکب از اقلام ذیل خواهد بود:
بند 1: مقداری که برای تهیه مواد نفتی و مشتقات آن جهت مصرف داخلی ایران مورد احتیاج شرکت ملی نفت ایران است.
بند 2: مقداری که (در صورت لزوم) طبق مقررات ماده (23) این قرارداد به صورت نفت خام برای شرکت ملی نفت ایران مورد نیاز است.
بند 3: مقداری که شرکتهای بازرگانی به طریقی که شرکتهای مزبور تعیین مینمایند لازم دارند.»
ماده 21) تعیین و تضمین حداقل میزان تولید و صادرات نفت ایران از سوی کنسرسیوم طی سالهای 1955-1957 به شرح ذیل:
«اعضای کنسرسیوم ضمانت میکنند که حجم ذیل را تولید کنند:
در سال 1955، 17500 متر مکعب، در 1956، 27500 متر مکعب و در سال 1957، 35 میلیون متر مکعب، پس از سال سوم مقدار تولید شده را باید با جریان عرضه و تقاضای نفت خاورمیانه تعدیل شود.»
ماده 6، جزء الف) اجازه استفاده از تأسیساتی که در تاریخ اجرای قرارداد در ناحیه عملیات وجود دارند به شرکتهای عامل.
ماده 6، جزء ب و ماده 6، جزء ه ، بند 1 و 2) واگذاری مالکیت تأسیسات جدید یا اضافی یا تعویضی از سوی شرکتهای عامل در پایان عملیات در قبال دریافت هزینههای تجهیزات نصب شده به صورت اقساط متساوی ده ساله.
ماده 17، جزء ب) الزام شرکت ملی نفت ایران به حفظ و نگهداری تأسیسات غیرصنعتی موجود در منطقه مورد عملیات، نظیر منازل، راهها، تأسیسات بهداشتی، فروشگاهها، رستورانها و انبارها.
ماده 17، جزء د، بند 1) مکلف بودن شرکت ملی نفت ایران به تأمین نیمی از سرمایه لازم برای انجام «هزینههای سرمایهای مجاز» برای ایجاد تأسیسات عملیات غیرصنعتی.
ماده 1، جزء ن) «بهای اعلان شده نفت خام ایران:
وزن مخصوص به منظور فروش و تحویل به خریداران عموماً تحت شرایط مشابه و در همان مرکز نهایی ساحل عرضه میدارد.
ماده 1 جزء س) «بهای اعلان شده مربوطه در مورد نفت خام ایران عبارت است از بهای اعلان شده خاصه هر یک از شرکتهای بازرگانی یا شرکت وابسته آن برای این قبیل نفت خام در تاریخ صدور یا در موقع تحویل به پالایشگاه بر حسب مورد.»
ماده 11، جزء الف) اعطای اجازه برداشت بدون پرداخت وجه گاز طبیعی به شرکت اکتشاف و تولید از سوی شرکت ملی نفت ایران.
ماده 11، جزء ب، بندهای 1 و 2) الزام شرکت تصفیه به پرداخت 5 درصد قیمت گاز تولیدی به شرکت ملی نفت ایران.
ماده 13) الزام شرکت ملی نفت ایران به پرداخت یک شیلینگ برای استخراج هر متر مکعب از نفت خام و پرداخت یک شیلینگ برای تصفیه هر متر مکعب به شرکتهای عامل به انضمام پرداخت سایر هزینههای این دو شرکت نظیر هزینههای اداری، عمومی، تأسیسی، استهلاک و...
ماده 16) الزام شرکت ملی نفت ایران به پرداخت هر دوره سه ماهه بدهی تخمینی به شرکتهای عامل (طبق مواد 14 و 15) حداکثر تا پانزده روز پس از دریافت صورت حساب شرکتهای عامل که بر اساس «هزینههای جاری» آنان تنظیم شده است.
ماده 17، جزء د، بند 1) الزام شرکت ملی نفت ایران به پرداخت نیمی از «هزینههای سرمایهای مجاز» برای ایجاد تأسیسات غیرصنعتی در قالب ده قسط متساوی سالیانه.
ماده 17، جزء ه ، بند 2) الزام شرکتهای عامل به پرداخت بدهیهای علیالحساب به صورت ماهیانه و تصفیه حساب نهایی سالیانه بر اساس صورت حسابی که شرکت ملی نفت ایران در ظرف سه ماه پس از انقضای آن سال، تسلیم شرکتهای عامل خواهد کرد.
ماده 17، جزء و) منظور شدن همه هزینههای استهلاک تأسیسات غیرصنعتی به حساب هزینههای جاری شرکتهای عامل (در نتیجه تحمیل این هزینهها به شرکت ملی نفت ایران).
ماده 22، جزء الف) تعیین رقم 5/12 درصد قیمت اعلان شده (معادل یک هشتم بهای نفت خام) به عنوان «پرداخت مشخص» هر یک از اعضای کنسرسیوم به شرکت
ملی نفت ایران.
ماده 23) حق شرکت ملی نفت ایران برای اخذ «پرداخت مشخص» به صورت جنسی و در قالب نفت خام.
ماده 28، جزء ب) لحاظ شدن «پرداختهای مشخص» ذیل مالیات بر درآمد اعضای کنسرسیوم (در نتیجه کسر شدن پرداختهای مشخص از حساب مالیات دولت در آخر سال که پیامد آن نیز محدود ماندن درآمد ایران به 50 درصد حاصل از مالیات بود).
ماده 30، جزء الف) تعیین لیره استرلینگ به عنوان واحد ارزی معتبر برای کلیه پرداختهای کنسرسیوم و شرکتهای عامل به ایران.
ماده 3) اعضای کنسرسیوم یک شرکت اکتشاف و تولید و یک شرکت تصفیه به نام شرکتهای عامل بر طبق قوانین کشور هلند تأسیس میکنند و متعهد میشوند که این قرارداد را به امضای شرکتهای عامل برسانند؛ این شرکتها باید در ایران به ثبت برسند و هیأت مدیره هر شرکت باید از هفت نفر عضو تشکیل شود که دو نفر از آنها را شرکت ملی نفت ایران تعیین خواهد کرد. ضمن این که پرداخت هزینهها و حقالزحمه مربوط به حضور مدیران شرکتهای عامل به شرکت ملی نفت ایران واگذار میشود.
ماده 4، جزء ز، بندهای 1 و 2 و 3 و همچنین جزء ح، بندهای 1 و 2) در صورت عدم پذیرش اطلاعات و حسابرسی عادی حسابهای شرکت ازسوی شرکت ملی نفت ایران، حق دستیابی به اطلاعات شرکتهای عامل و اجازه حسابرسی مستقل به این شرکت از محل هزینههای خود داده میشود، به نحوی منجر به عدم پیشرفت و تداخل در روند شرکتهای عامل نشود.
ماده 5، جزء ب، بند 1) اعطای حق اکتشاف به شرکت ملی نفت ایران در شرایطی که شرکت عامل اکتشاف و تولید، عملیات در برخی از حوزهها را مقرون به صرفه تشخیص ندهد اما شرکت ملی نفت ایران بر مقرون به صرفه بودن آن اصرار داشته باشد.
ماده 7) حق استفاده مانعللغیر از اراضی عملیات برای شرکتهای عامل.
ماده 9) حق استفاده از انواع معادن خاک، شن، آهک، سنگ گچ و سایر مصالح برای شرکتهای عامل با رعایت حقوق اشخاص حقیقی و حقوقی ثالث که طرف قرارداد نیستند.
ماده 17، جزء ز) الزام شرکت ملی نفت ایران به ارائه حسابهای عملیات غیرنفتی در صورت درخواست شرکتهای عامل.
ماده 28، جزء الف و د) معافیت شرکتهای عامل و شرکتهای بازرگانی از مالیاتهای گمرکی و همچنین معافیت مالیاتی سود سهام شرکتهای مذکور در ایران.
ماده 36) اعطای «آزادی کامل» به کارمندان و خانوادههای کارمندان شرکتهای عامل و شرکتهای بازرگانی برای رفت و آمد و حمل اثاثیه و آلات و ادوات چه در داخل ناحیه عملیات و چه بین ناحیه عملیات و سایر نقاط ایران که شرکت مذکور در آن فعالیت میکند.
ماده 38) واگذاری مسئولیت تمام تعهدات شرکت ملی نفت ایران به «ایران» در صورت از میان رفتن شرکت ملی نفت ایران و فقدان شخصیت حقیقی و حقوقی که تعهدات این شرکت را برعهده بگیرد.
ماده 44) پیشبینی چگونگی حل اختلافات و ارجاع امر به داوری به انضمام تعیین متن انگلیسی به عنوان متن معتبر در صورت اختلاف در تأویل و تفسیر قرارداد.
ماده 1، جزء ث) تعیین مدت مصرح در قرارداد بر مبنای سالنمای شمسی و تعریف سال به صورت ذیل: «سال عبارت است از سال تقویمی که از اول ژانویه شروع میشود و دوره سه ماهه عبارت است از اول ژانویه، اول آوریل یا اول ژوئیه یا اول اکتبر» که طبق تقویم گریگوری محاسبه شده است.
ماده 49، جزء الف، ب و ج) تعیین مدت 25 سال از تاریخ اجرا به عنوان مدت قرارداد به همراه پیش بینی و اعطای حق تمدید سه دوره پنج ساله به کنسرسیوم از طریق اخطاریه شرکت اکتشاف و تولید که باید همزمان با انقضای سال سوم دوره پنج ساله اضافی یا قبل از آن داده شود.
جدول ذیل اصلیترین تعهدات متقابل ایران و اعضای کنسرسیوم را نشان میدهد:
این مقاله با بازخوانی و بررسی قراردادهای دارسی و کنسرسیوم بر اساس متن کامل این دو قرارداد سهم منافع ایران و انگلیس را در قراردادهای مذکور بررسی کرد. در مجموع به نظر میرسد برنده اصلی قراردادهای دارسی و کنسرسیوم دولت انگلستان و شرکت نفت ایران و انگلیس باشد. در مورد قرارداد دارسی آن گونه که اشاره شد دولت انگلستان توانست با صرف تنها هزینهای معادل هزینه چند سال خرید نفت ایران، این نفت را تا چند دهه به تملک خود درآورد و میلیونها لیره نصیب خود سازد و در عین حال نیازهای ناوگان نظامی خود را نیز تا مدتها مرتفع سازد. بنا بر مندرجات کتابهای پنجاه سال نفت ایران و گنج شایگان، دولت انگلستان به واسطه قراردادی که با شرکت نفت ایران و انگلیس منعقد کرد توانست دو میلیون لیره سهام عادی و هزار لیره سهم ممتاز را از نفت ایران به خود تخصیص دهد که این میزان سهام با احتساب سهامی که نصیب کارکنان انگلیسی شرکت مذکور شد به بیش از چهار میلیون لیره سهم بالغ میشد. این میزان سهام در حالی بود که سهام دولت ایران از بابت قرارداد مذکور فقط بیست هزار لیره سهام بود.
در همین حال در مورد قرارداد کنسرسیوم که می توانست نقطه پایانی بر غارت منابع ایران از سوی انگلستان باشد، شرکت نفت ایران و انگلیس و دولت آن کشور در نتیجه این قرارداد نه فقط از پرداخت 51 میلیون لیره (معادل 142 میلیون دلار) که در صورت تصویب قرارداد الحاقی به ایران تعلق میگرفت، معاف شدند بلکه به موجب قرارداد کنسرسیوم، شرکت ملی نفت ایران نیز متعهد شد 25 میلیون لیره به عنوان غرامت و بهای داراییهای مربوط به پخش و پالایشگاه کرمانشاه به شرکت نفت ایران و انگلیس بپردازد.
افزون بر این، شرکت نفت ایران و انگلیس موقف شد در ازای شصت درصد سهمی که از نفت ایران در اختیار شرکای خود در کنسرسیوم قرار داده بود سرقفلی معادل 214 میلیون لیره دریافت کند. از سوی دیگر نیز مقرر شد به مدت ده سال و هر سال شش میلیون و هفتصد هزار لیره در مجموع 67 میلیون لیره به عنوان هزینه استهلاک تأسیسات مستهلک نشده حوزه قرارداد به شرکت نفت ایران و انگلیس از سوی اعضای کنسرسیوم پرداخت شود. بدین ترتیب نه فقط ادعای یک میلیارد دلاری انگلستان بابت خسارات ناشی از ملی شدن صنعت نفت محقق شد بلکه کنترل بر 40 درصد از صادرات نفت ایران نیز در طول مدت قرارداد دوباره به انگلستان واگذار شد. آن چنان که بنجامین شوادران مینویسد: «سود شرکت نفت ایران و انگلیس از محل قرارداد کنسرسیوم به حدی بود که این شرکت در اقدامی سخاوتمندانه به سهامداران خود به نسبت هر سهم ثبت شده چهار سهم جدید جایزه داد و علت اقدام خود را نیز رشد ثروت شرکت به واسطه ایجاد ثبات در ایران اعلام کرد. این در حالی بود که دولت امریکا نیز رضایت خود را
از انعقاد قرارداد کنسرسیوم پنهان نمیکرد به گونهای که دوایت دیوید آیزنهاور، رئیس جمهوری وقت امریکا لازم دید تا شخصاً نه فقط از شاه ایران بلکه از لوی هندرسون، سفیر ایالات متحده در تهران به علت نقشی که در حل موفقیتآمیز این اختلاف داشت، تشکر و قدردانی کند. سرانجام اینکه اگرچه قرارداد کنسرسیوم در پی ملی شدن صنعت نفت ایران به امضای مقامات تهران رسید؛ اما این قرارداد از زوایای اعمال حاکمیت ملی، مدت قرارداد، نحوه تقسیم منافع و نادیده گرفته شدن حق مسلم ایران برای عملیات اکتشاف، استخراج و بهرهبرداری با آرمان ملی شدن صنت نفت مغایر بود.
.............................، مجموعه قوانین نفت، گاز و پتروشیمی 1381-1251، ج 1، (تهران: انتشارات وزارت نفت، 1382).
بنجامین شوادران، نفت؛ خاورمیانه و قدرتهای بزرگ، ترجمه عبدالحسین شریفیان، (تهران: شرکت سهامی کتابهای جیبی و مؤسسه انتشاراتی فرانکلین، 1354).
محمدعلی موحد، نفت ما و مسائل حقوقی آن، (تهران: انتشارات خوارزمی، 1357).
محمدعلی جمالزاده، گنج شایگان یا اوضاع اقتصادی ایران، برلین: 1335.
ابوالفضل لسانی، نفت طلای سیاه یا بلای سیاه، (تهران: 1329).
مصطفی فاتح، پنجاه سال نفت ایران، (تهران: پیام، 1358).
Masaud Ghaffari Political Economy of Oil In Iran,) London: Book Extra, 2000.
Fereydun Fesharaki, Development of the Iranian Oil Industry; International and domestic aspect, New York: Praeger, 1976.
فاتح، مصطفی، پنجاه سال نفت ایران، ص 265.
شوادران، بنجامین، نفت؛ خاورمیانه و قدرتهای بزرگ، ص 27.
Fesharaki, Ferydun; Development ment of the Iranian oil Industry, p. 2.
لسانی، ابوالفضل، نفت طلای سیاه یا بلای سیاه، ص 2.
در متن قرارداد به جای «ماده» از «فصل» استفاده شده بود.
6.Ghaffari, Masaud, Political Economy of Oil in Iran, p. 127.
موحد، محمدعلی، نفت ما و مسائل حقوقی آن، ص 89.
نگاه کنید به ضمیمه شماره یک قرارداد کنسرسیوم.
نفت؛ خاورمیانه و قدرتهای بزرگ، ص 166.
ثریا شهسواری
همزمان با دوران رشد و شکوفایی دانش و آگاهی و نوآوری و نوگرایی در غرب، پدیدهای دیگر در سراسر جهان خودنمایی کرد که «استعمار غرب» نام گفت. مورخی در این باره مینویسد: «جهان غرب دگرگونیهایی یافت و جنبشهای بزرگ علمی، فکری، فرهنگی و مذهبی رنسانس و رفورماسیون را آزمود و رفته رفته تمدن بورژوازی غرب با دو رویهویژه شکل گرفت؛ رویه دانشی و کارشناسی و رویه استعمار. در پایان سده هجدهم تمدن دورویه، بورژوازی غرب تا بدان جا گسترش یافت و نیرو گفت که سراسر جهان را ناگزیر از رویارویی با خویش ساخت بدین معنی که جهانیان به دانش و کارشناسی غرب نیازی گریزناپذیر یافتند و در همان حال رویه استعماری غرب همه جهان واپسمانده را سخت مورد تهدید قرار داد.»
فراماسونری در شکل جدیدش ساخته و پرداخته اندیشههای بورژوازی غرب بود و به آزادی از بندهای فئودالیته سیاسی و مذهبی کلیسایی میاندیشید و از این رهگذر شعارهای زیبا و سودمندی سر دادند و مردم زیر سلطه و ستم کشیده و تشنه آزادی را به همنوایی با شعارهای خویش فراخواندند. عبدالهادی حائری در کتاب تاریخ جنبشها و تکاپوهای فراماسونگری در کشورهای اسلامی مینویسد: «انگلیسیها، هر جا به عنوان دیپلمات، بازرگان استعمارگر و یا یورشگر گام مینهادند، فراماسونگری را نیز به همراه خود میبردند و با برقراری پیوندهای «برابری، برادری» شماری از دوستان، همپیمانان و «برادران» رازدار در آن سرزمین به دست میآورند.»
تمدن غرب با شروع قرن هجدهم رویه دیگری از استعمار را به مرحله اجرا گذارد.
از فراماسونگری به عنوان شاخه مناسب در پیشبرد اهداف خود استفاده کرد. از این رو استعمارگران هلندی پس از بنیاد نهادن فراماسونگری در کشور خود (1756م) شاخهای از آن را چند سال بعد در سرزمین زیر سلطه خود، اندونزی، بنیاد گذارد. انگلیسیان نیز نخستین لژ فراماسونگری هندوستان را در سال 1730م گشودند و ناپلئون بناپارت که به سال 1798 به مصر لشکر کشید چند تن فراماسون را به همراه خود برد تا بیدرنگ شاخهای از فراماسونری را در آن کشور بنیان نهد.
درباره ریشههای تاریخی فراماسونری افسانهها و داستانهای بسیاری بافتهاند. از جمله این که آن را به دیر سلیمان و هندسه اقلیدس پیوند میدهند. ولی بنابر گواهی تاریخ فراماسونری از سال 1717م در انگلیس آغاز شد. در این سال چهار لژ انگلیسی با یکدیگر متحد شدند و لژ بزرگ «Grand Lodge» را تشکیل دادند. در این لژ، افزون بر شماری چند از صاحبان حرف و صنایع، سران و بلندپایگان انگلیسی از جمله شاهزادگان وابسته به خاندان سلطنتی انگلیسی نیز عضویت داشتند. شاهزاده «ولز» که به عنوان «ادوارد هفتم» بر تخت پادشاهی نشست «استاد بزرگ» فراماسونری انگلستان بود. از آن پس شبکه فراماسونری انگلستان، با شتابی فراوان گسترش یافت تا جایی که «لژ بزرگ» در سال 1729م 63 انجمن و در سال 1733م، 126 انجمن را در انگلستان زیر پوشش گرفت و از 1737م تا 1907م در حدود شانزده شاهزاده انگلیسی به فراماسونری پیوستند. در پی گسترش نفوذ فراماسونری، ماسونهای انگلیسی به فکر جذب اشخاص سرشناس در کشورهای دیگر برآمدند. به این ترتیب تکاپوهای سازمان فراماسونری انگلیسی در سدههای 19 و 20 را از نظر اصولی جز در چارچوب رویه استعماری تمدن غرب نمیتوان بررسی کرد.
روشن است که استعمار انگلیس میکوشید برای توسعه رویه استعماری خویش سیاستگزاران و چهرههای سرشناس کشورهای واپسمانده جهان به ویژه کشورهای اسلامی مانند ایران، عثمانی، هند و اندونزی را در جرگه فراماسونری درآورد و آنان را با شعار «آزادی»، برابری و برادری» بفریبد. چنان که در ادامه این پژوهش روشن خواهد شد، استعمار در سیر تلاشی خود موفقیتهای چشمگیری نیز به دست آورد.
در کشاکش جنگهای ایران و روس، دربار ایران در پی یافتن متحدی قوی، از در دوستی با فرانسه آمد تا بتواند در برابر درازدستیهای روسیه تزاری ایستادگی کند. به این
منظور عسکرخان افشار رومی را به عنوان نماینده ایران به پاریس فرستاد. در حالی که سرهارفورد جونز، نماینده انگلیس در عراق به دنبال کشاندن ایران در مسیر منافع دولت متبوعش بود. دیگر کارگزاران امپراتوری انگلیس در فرانسه نیز کوششهای ایران را برای پیوند سیاسی نظامی با فرانسه به سود انگلیس نقش بر آب ساختند. به این ترتیب عسکرخان در مأموریت سیاسی خود به پاریس، نه تنها موفق نشد بلکه بر عکس دیری نپایید که سر از انجمن فراماسونگری وابسته بریتانیا در پاریس به نام «آیین فلسفی اسکاتلند» (Philosophic-sco..ish- Ri…e)) درآورد و پس از چند روز به مقام «استادی» رسید و سپس مأموریت یافت که شاخهای از فراماسونگری را در ایران بنیان نهد. دومین فرد وابسته به دولت ایران که به جرگه فراماسونری پیوست، میرزاابوالحسنخان ایلچی معروف فتحعلیشاه بود که به سال 1224ه/1809م از سوی دربار ایران مأمور تصویب پیمان دوستی میان ایران و انگلیس توسط مقامات انگلیس شده بود. پیمانی که پیشاپیش به امضای شاه رسیده بود. در همین سفر مأمور ایرانی به جرگه سرسپردگان انگلیسی درآمد و در 15 ژوئن 1810/1225ه به نوشته خودش «شب به خانه فری مسن میهمان بودم و محبت بسیار به ظهور رسانیدند من هم فردی مسن شدم و نهایت خشنودی حاصل نمودیم...»
در بازگشت به ایران، میرزاابوالحسنخان را سرگوراوزلی، رهبر فراماسونگری ایران همراهی کرد و آن دو یار هم پیمان، راهنمایی دولتمردان ایرانی به انجمنهای فراماسونری شدند.
تقریباً تمام سرشناسان ایرانی، که در سده نوزدهم به اروپا سفر کرده بودند خواه محصلان اعزامی برای تحصیل در کشورهای اروپایی و خواه شاهزادگان تبعیدی قاجار مانند رضاقلی، نجفقلی و تیمور و یا نمایندگان سیاسی دیپلماسی مانند فرخخان امینالدوله به جرگه فراماسونان پیوستند، برابر برخی گزارشها، ایرانیها خیلی کنجکاو بودند تا چگونگی فراماسونگری را دریابند، به آنها اینگونه فهمانده شده بود که فراماسونگری دارای ریشه شرقی است و بر ایرانیان است که به این سنت باستانی زندگی دوباره بخشند.
نخستین انجمن فراماسونری ایران که از سوی سازمانهای فراماسونگری جهانی به رسمیت شناخته شد، «لژ بیداری ایران» نام داشت که شعبهای از «گراند اوریان» فرانسه بود و به سال 1325ه/1907م در تهران تأسیس شد. مبارزه پنهانی بین روس و انگیس بر سر به دست گرفتن قدرت و نفوذ در دربار و دستگاه حاکمه ایران سبب شد تا فکر
تأسیس شعبه فراماسونری فرانسه همه جا را فراگیرد. زیرا در آن زمان طبقات مختلف ایران از انگلیسیها نفرت داشتند و به عمال آنها به شکل جاسوس و خائن می نگریستند، به علاوه در اواخر قرن نوزدهم، مردم روشنفکر و تحصیلکرده ایران و درباریان به فرانسه و فرانسویان علاقه بیشتری نشان میدادند و به علت اشتیاق آنان به رهایی از شر دو سیاست روس و انگلیس نزدیکی به فرانسویان را به علت حسن شهرت و دوری از سیاست استعماری انگلیس جایز میدانستند. نفیسی در این باره مینویسد: «از روزی که صحبت از فراماسون در ایران شد طبقات عالیه ایران و کسانی که موردنظر و توجه فراماسونهای انگلیسی واقع میشدند، بیشتر مایل بودند از (لژ لندن) فرار کرده و به (لژ فرانسه) روی آورند. به همین جهت از روزی که اولین هسته لژ فراماسونری فرانسه در ایران شروع به فعالیت کرد بیشتر ایرانیان [فراماسون] به این [لژ] روی آوردند. »
دیگر اینکه ماسونهای انگلیسی در این زمان در فکر تشکیل سازمانهای خود در کشورهایی نظیر مصر، هند و کشورهای عربی بودند و با زیرکی در انتظار نهادینه شدن سازمانهای جاسوسی در ایران نشستند تا از این طریق حُسن شهرت مناسبی در ایران پیدا کنند. آرتور هاردینگ سفیر انگلیس در ایران (19051902) که خود و پدرش فراماسون بودند، مینویسد در هنگام درنگ خود در ایران یکی از وابستگان به «فراماسونری» منحل شده از سوی ناصرالدین شاه (یعنی فراموشخانه ملکمخان) از او خواست که انجمن آنان را به لژ بزرگ انگلیسی پیوند دهد. هاردینگ در این مورد از بلندپایگان فراماسونری انگلیس کمک خواست ولی آنان با این پیشنهاد موافق نبودند، زیرا نظارت انجمن فراماسونری در کشوری دوردست و ناآشنا با ویژگیهای فراماسونگری مانند ایران را دشوار دانستند.
از روزی که وزارت مستعمرات انگلیس برای پیشبرد مقاصد شوم استعماری و استثماری خود در صدد استفاده از سازمانهای فراماسونری برآمد، ایجاد لژهای نظامی انگلیس، در مناطق موردنظر استعمارگران بریتانیا آغاز شد و گسترش یافت. نخستین باری که استعمارگران انگلیسی در صدد استفاده از لژهای فراماسونری نظامی در مناطق مختلف جهان برآمدند،به سال 1728م در جبلالطارق بود. در آن ایام تنگه جبلالطارق شاهراه حیاتی و پایگاه منحصر به فردی برای نفوذ و هجوم ارتش امپراتوری به افریقا و خاورمیانه بود.
لژ نظامی مانند سایر تأسیسات هنگهای ارتش انگلیس که به افریقا یا خاورمیانه اعزام میشدند در خارج از محیط سربازخانه استقرار داشت و غیرمتحرک بود. بعد از
تشکیل این لژ فراماسونری انگلیس در 1732م گراندلژ ایرلند، فرمانی برای تأسیس لژ ماسونی در هنگ شماره یک ایرلند صادر کرد و در 1747م گراندلژ اسکاتلند، لژ «دوک اف نور فوک» را در دوازدهمین هنگ پیاده «سافوک» اسکاتلند تأسیس کرد.
نتایج سودمند استعمارگران انگلیسی از تأسیس لژهای فراماسونری نظامی انگلستان سبب شد تا همه ساله لژهای نظامی در کشورهای هدف وزارت مستعمرات انگلیس، تأسیس شود. «لژ روشنایی در ایران»، نخستین لژ فراماسونری بود که به وسیله افسران نظامی انگلیس و قشون مستعمراتی، «اس پی آر» در شیراز تأسیس شد. «گراندلژ اسکاتلند در سال 1918م اجازه تأسیس (لژی) در شیراز به نام ژنرال سایکس رئیس قشون راس، پی، آر) در آن شهر داد. در آن تاریخ شهر شیراز و جنوب ایران [پذیرای] 5893 افسر و سرباز انگلیسی و هندی و عده زیادی از افسران و سربازان و ریک محلی ایران بود. گراندلژ اسکاتلند با اعزام نمایندهای به ایران روز 20 فوریه 1919 (اسفند 1298) لژی که شعبهای با اجازه رسمی بود در شیراز تشکیل داد و بدان نام (روشنایی در ایران) گذارد و مؤسس این لژ ژنرال سایکس انگلیسی بود و سپس سرهنگ (هنتر) و سرهنگ (اورنت) هر دو از رؤسای این لژ بودند، لژ مزبور در شهر شیراز در خانه فتحالملک شیرازی تشکیل شد و در اکتبر 1921 (آبان 1300) که سازمان اس پی آر منحل شد، این لژ نیز منحل شد و از بین رفت.»
لژ روشنایی در ایران را از لژهای مادر فراماسونری در دوره موخر فراماسونری در ایران میشناسند. تشکیلات بعدی فراماسونری در ایران همگی بر بستر فعالیتهای اعضای لژ روشنایی شکل گرفت و گسترش یافت. لژ روشنایی همچنین زمینه اصلی تشکیل سازمانهای بزرگ فراماسونری در ایران، نظیر لژ اعظم ناحیه ایران و بعد لژ بزرگ ایران به شمار میرفت. پس از انحلال لژ روشنایی در ایران، کارگزاران انگلیسی زیرنظر لژ بزرگ اسکاتلند، سازمان جدیدی را با همان نام «لژ روشنایی در ایران» به راه انداختند. در این ایام دولت ایران مشغول مبارزه با تراست بزرگ نفتی انگلیس «بریتیش پترولیوم» بود. از این رو نفرت شدیدی در میان طبقات ایرانی نسبت به انگلیس حاکم شده بود. انگلیسیها برای آنکه بتوانند هسته مرکزی قابل اعتمادی تحت پوشش نام فراماسونری در ایران داشته باشند، ارتباط خود را با لژ فراماسونری اسکاتلند، وابسته به لژ متحد انگلستان، برقرار کردند. لذا به فاصله کوتاهی، محافل و سازمانهای فراماسونری در ایران تحت تابعیت لژ فراماسونری اسکاتلند درآمد.
به این ترتیب، به سال 1336ه/1957م «لژ تهران» را تأسیس کردند. این لژ که با صدور منشوری از طرف استاد اعظم گراندلژ اسکاتلند در ایران رسمیت یافت، پایه اولیهای برای تربیت و تعلیم فراماسونهای ایرانی، در تشکیل لژهای فارسی زبان در
سالهای بعد شد.
در این زمان دولت انگلیس به دنبال راه چارهای برای سیاست شکست خورده خود در ایران بویژه پس از جنگ جهانی دوم و حوادثی بود که منجر به ملی شدن صنعت نفت شد، لذا تأسیس لژ فراماسونری فارسی زبان را وسیله مناسبی برای توسعه اهداف خود میدانست. نکته مهم اینکه بلافاصله بعد از تأسیس لژ تهران، بیشتر هیأت حاکمه ایران و بسیاری از نمایندگان مجلس شورای ملی و سناتورها به عضویت این لژ درآمدند.
بیشتر رؤسا و مؤسسین لژهای فراماسونری انگلیس در ایران عمدتاً از کارگزاران سیاسی آن کشور در ایران بودند. L.D.Straker (استراکر) استاد اعظم سرپرست لژهای فراماسونری انگلیس در ایران، سالها رئیس شرکت لینچ در ایران بود. او در سال 1338ه از ایران رفت و تغییر مأموریت یافت ولی بار دیگر برای سرپرستی لژهای ناحیه ایران در سال 1340ه به تهران بازگشت، مدتی نیز در آبادان و اهواز ماند.
کریستوفر اسحق فری، یهودی و از فعالترین چهرههای فراماسونری در حمایت بیپرده از منافع انگلستان در ایران و استاد اعظم لژ بزرگ منطقهای ایران و از کارکنان شرکت سابق نفت انگلیس ایران بود.
او در تأسیس لژهای فراماسونری وابسته به انگلیس در ایران تلاش بسزایی کرد و در جلسات اکثر لژهای فراماسونری تابع انگلیس از جمله تهران، کوروش و خیام شرکت میکرد، کریستوفر برای پیشبرد مقاصد خود به ظاهر دین اسلام را پذیرفت و نام خود را از اسحق به علی تبدیل کرد.
صالح چیتایات، الیاس دبی از دیگر یهودیان ماسونی فعال در تشکیلات فراماسونری وابسته به انگلیس در ایران بود، آنها از سهامداران عمده شرکتهای عربی بودند و از این طریق مسائل مالی لژها را تأمین میکردند.
به فاصله کوتاهی پس از تأسیس لژ تهران، ماسونهای انگلیس لژهای دیگری نیز تأسیس کردند. از جمله لژ کوروش در 1339ه/1960م، لژ خیام در 1340ه/1961م، لژ ژاندارک در 1343ه/1964، لژ اصفهان در 1344ه /1965م، لژ آریا در 1966م/1345ه ، لژ خوزستان در 1966م/1345ه ، لژ اهواز در 1966م/1345ه ، لژ نور در 1967م/1347ه و لژ شیراز در 1947م/1368ه. «هاری کاری» استاد اعظم لژ بزرگ متحد انگلستان درباره کیفیت لژهای فراماسونری تابع انگلیس در ایران میگوید: قریب پنجاه سال است که از پیدایش و گسترش فراماسونری در ایران میگذرد، فراماسونری در این کشور از کیفیت بالایی برخوردار است و اعضای لژهای آن را بیشتر مدیران اداری و بازرگانی تشکیل میدهند و اکثر آنها از پزشکان و مهندسان و معلمان و استادان دانشگاهها و شخصیتهای سیاسی ایران
هستند.
گسترش تعداد سازمانهای ماسونی وابسته به انگلیس و گرایش جمع کثیری از ایرانیان به این سازمانها، نه تنها اعتراض سازمانهای فراماسونری فرانسوی و آلمانی را برانگیخت بلکه موجب بدگمانی شاه را نسبت به تشکیلات فراماسونری انگلیس شد و این سوءظن به خصوص پس از اقدام خودسرانه چند تن از اعضای تشکیلات فراماسونری تابع انگلیس در مخالفت با لایحه اعطای مصونیت سیاسی به مستشاران نظامی آمریکا در ایران در مجلس شورای ملی تشدید گردید.
به این ترتیب ماسونهای ایرانی به فکر تشکیل لژ مستقل ملی افتادند، لذا پس از مذاکراتی که میان سه شاخه فراماسونری در ایران یعنی انگلیس، فرانسه، آلمان صورت گرفت، سرانجام در خرداد 1347، «لژ اعظم ایران» به عنوان لژی مستقل تأسیس شد و از سوی سایر لژهای فراماسونری در ایران تأیید شد.
در جریان تشکیل «لژ بزرگ ایران» مذاکرات طولانی به مدت دو سال میان ماسونهای ایرانی و اعضای فراماسونهای سهشاخه فرانسوی، انگلیسی و آلمانی صورت گرفت. این جریان مشخص میسازد که ایران چگونه به میدان مانور استعمارگران و دولتهای بیگانه تبدیل شده بود و جریان ملی و مستقلسازی فراماسونری و لژهای آن نیز چیزی جز تلاشی نافرجام برای راستنمودن دیواری که ابتدا از بن کج نهاد شده بود، مفهوم دیگری نداشت مگر اینکه اقدامی به اسم استقلالطلبی و سنتخواهی محسوب شود، همچون «سیاست مستقل ملی» که محمدرضا پهلوی در امور اقتصادی و گاه سیاسی از آن دم میزد.
درباره لژهای فراماسونری تابع انگلیس توجه به جایگاه اعضایی چون رجال دولتی و کارگزاران حکومتی نظیر حسین علاء، سیاستمداران محافظهکار و مطیع سلطنت که نه تنها از نخستوزیران پس از مشروطه بود و قبل و بعد از مستوفیالممالک تشکیل کابینه داد، بلکه در دوران پهلوی نیز قدرت خود را حفظ کرد و علاوه بر وزارت دربار در زمان محمدرضا به نخستوزیری پس از قتل رزمآرا در سال 1330 و همچنین بعد از عزل زاهدی نایل گشت و حتی ترور نافرجام او در سال 1335 توسط فداییان اسلام موجب دستگیری و محاکمه آنان شد، بسیاری از رخدادهای مهم سیاسی کشور نیز در زمان مسئولیت او اتفاق افتاد که از آن جمله میتوان به الحاق ایران به پیمان استعماری بغداد، تلاش برای گسترش دوستی با امریکا، همراه با حفظ تعادل بین آن کشور و انگلیس به پذیرش موجودیت اسرائیل به شکل دوفاکتو در سال 1328، فعالیت شدید علیه اقبال و امینی با کمک لژهای فراماسونری بویژه لژ روشنایی اشاره کرد؛ لژی که اعضایش نقش مهمی در سقوط محمد مصدق ایفا نمودند.
1 حائری، عبدالهادی، «امپراتوری عثمانی و دو رویه تمدن بورژوازی غرب»، مجله دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه فردوسی مشهد، شماره 180، سال 1364، ص 3.
2 حائری، عبدالهادی، تاریخ جنبشها و تکاپوهای فراماسونگری در کشورهای اسلامی، انتشارات آستان قدس رضوی، مشهد، 1368، ص 34.
3.R.F. Gould, Gould's History of Freemusonery, revised, editef, and brought up to date by Herbert Poole (London, 1952) Vol. IV, P. 61. 62.
mid Algar, An Introduction to the History of Freemasonery in Iran; MES, VI (1970) P. 293.
William Jams Hugher, et al, "Freemasonery, EB, Vol. 9 (1961) PP. 732-36.
تاریخ جنبشها و تکاپوهای فراماسونگری در کشورهای اسلامی، ص 34.
حائری، عبدالهادی، «واکنش ایران پیش از قاجار در برابر استعمار غرب»، مجله دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه فردوسی مشهد، شماره 16، سال 1362، صص 512457.
رائین، اسماعیل، فراموشخانه و فراماسونری در ایران، چ 1، امیرکبیر، تهران، 1357، ص 306.
ایلچی، ابوالحسنخان، حیرتنامه، به کوشش حسن مرسلوند، تهران، 1364، ص 120.
رائین، اسماعیل، میرزاابوالحسنخان ایلچی، تهران، 1347، ص 98.
شیرازی، میرزاصالح، گزارش سفر میرزاصالح شیرازی (مشهور به مهندس)، به کوشش همایون شهیدی، تهران، 1362، ص 188.
فراموشخانه و فراماسونری ایران، ج 1، ص 486.
تاریخ جنبشها و تکاپوهای فراماسونگری در کشورهای اسلامی، ص 48.
برای آگاهی از «لژ بیداری ایران» بنگرید به شاهآبادی، حمیدرضا، تاریخ آغازین فراماسونری در ایران، سازمان تبلیغات اسلامی، تهران، 1378.
نفیسی، سعید، نیمه راه بهشت، بیتا، بینا، ص 172.
Arthur H. Hardinge, A Diplomatist, in the East (London) 1928. P. 77.
زاوش، ح.م، نخستین کارگزاران استعمار، نشر بهاره، بیتا، ص 162.
فراموشخانه و فراماسونری در ایران، ج 2، ص 112.
همان.
مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، اسناد فراماسونری در ایران، ج 2، تهران، 1380، ص 293.
فراموشخانه و فراماسونری در ایران، ج 2، ص 121.
همان، ج 2، صص 121123؛ طلوعی، محمود، راز بزرگ (فراماسونها و سلطنت پهلوی)، ج 2، نشر علم، تهران، 1380، ص 745.
همان، ج 2، صص 744745.
فراموشخانه و فراماسونری در ایران، ج 2، صص 189190: راز بزرگ، چ 2، صص 747748.
فراموشخانه و فراماسونری در ایران، ج 2، ص 194.
راز بزرگ، ج 2، ص 711.
همان، فراموشخانه و فراماسونری در ایران، ج 2، صص 175174.
راز بزرگ، چ 2، صص 746747.
همان، صص 724725.
اسناد فراماسونری در ایران، ج 1، ص 424.
عقیلی، نورالله، «انجمن اخوت، فراماسونری و کارگزاران دوران پهلوی»، فصلنامه مطالعات تاریخی، مؤسسه
مطالعات و پژوهشهای سیاسی، سال چهارم، شماره 16، بهار 1386، ص 191.
محبوبه صدیقی
انگلستان از هیچ کوششی برای حفظ و حمایت از هندوستان به عنوان ستون اصلی امپراتوری استعماری خود، فروگذار نمی کرد. از آن جمله نه تنها کمربندی از کشورهای قرنطینه در اطراف هندوستان ایجاد کرده بود بلکه راههای سوقالجیشی مهمی را هم که به این سرزمین ختم میشد، تحت کنترل خویش درآورده بود. تسلط و کنترل راههای زمینی و دریایی منتهی به هندوستان میشد، فقط به معنی حفظ امنیت مرزهای هندوستان نبود، بلکه از نظر اقتصادی نیز منافع عظیمی را برای امپراتوری استعماری انگلستان با خود به ارمغان میآورد. به علاوه وجود موادی مانند نفت نه تنها منبع درآمدی عظیم برای این کشور تشکیل میداد بلکه دستیابی به نفت این منطقه، حفاظت از راههای سوقالجیشی را نیز تسهیل می کرد.
زیرا نیروی دریایی انگلستان بدون دغدغه خاطر میتوانست از نفت ارزان و فراوان خلیج فارس استفاده کند.
این پژوهش به بررسی سیاست انگلستان در ایران به هنگام جنگ جهانی دوم میپردازد.
محورهای اصلی در این پژوهش عبارت است از:
چگونگی روابط با انگلستان و برنامههای تبلیغاتی آن در ایران.
ارزیابی نفوذ و تسلط انگلستان با تکیه بر اهمیت اقتصادی ایران در جنگ جهانی دوم.
نقش انگلستان در ایجاد قحطی و بحران غذایی.
ایران سر پلی بین آسیای مرکزی و هندوستان بود و کمربند دفاعی مهمی را در مرزهای هندوستان از بلوچستان (جنوب غربی) تا خلیج فارس، به عنوان بخشی از اقیانوس هند، تشکیل میداد. خلیج فارس از نظر بینالمللی به هیچوجه اهمیت کمتری از کانال سوئز نداشت و مرکزی برای تجارت و سیاست بود. از نظر مقامات انگلیسی، خلیج فارس میبایست کاملاً تحت کنترل آن کشور قرار میگرفت تا علاوه بر تأمین سایر امتیازات، انگلستان بتواند حاکمیت خود را نیز بر حوزههای نفتی این منطقه نیز تحمیل کند و به علت همین اهمیت خارقالعاده، انگلستان مصمم بود تا هرگونه کوشش دیگر دولتها برای افزایش نفوذ و یا ایجاد پایگاههای دریایی در خلیج فارس، مقابله کند.
در قالب اتخاذ چنین سیاستی، انگلستان توانست نفوذ خود را بر تمامی منطقه خلیج فارس گسترش دهد به گونهای که با شروع جنگ جهانی دوم از شطالعرب تا جنوب تنگه هرمز در حوزه آبهای تحت حاکمیت نماینده سیاسی انگلستان قرار داشت که برای سراسر خلیج فارس تعیین شده بود.
مجمعالجزایر بحرین خود به عنوان پایگاهی برای کنترل منطقه نفوذ انگلستان در عراق و مهمتر از همه برای کنترل چاههای نفت شرکت ایران و انگلیس در جنوب ایران اهمیت بسزایی داشت. این مجمعالجزایر نه تنها پایگاه مهمی برای نیروی دریایی انگلستان بلکه ایستگاه سوختگیری هواپیماهای انگلیسی به مقصد هندوستان و آسیای دور نیز بود.
در خاورمیانه و به خصوص در ایران و در افغانستان که مستقیماً در معرض خطر روسیه شوروی قرار داشت، سیاست جدید تبلیغاتی انگلستان میبایست قدرت و خواست مردم را برای ایستادگی در مقابل افزایش نفوذ روسیه بالا میبرد. در اینجا نیز کوششهای تبلیغاتی ضد روسیه میبایست ضمن تأکید بر خطر تجاوزکارانه این کشور در منطقه خاورمیانه از خارقالعاده جلوه دادن این خطر بپرهیزد چرا که ایجاد رعب و وحشت از حمله احتمالی روسیه میتوانست منجر به هرج و مرج و تسلیم شود. از این رو انگلیسیها باید در تبلیغات خود ضمن تبیین به خطر افتادن منافعشان در این منطقه از
سوی شوروی واکنش قاطعی نیز از خود نشان میدادند تا به حیثیت و نفوذ شوروی در کشورهای خاورمیانه هرچه بیشتر صدمه وارد آورند.
انگلستان به عنوان قدرتی استعماری که برای حفظ مستعمرات خود در شبه قاره هند و خاورمیانه، اجازه ایجاد کردن کشوری کاملاً مستقل و پیشرفته را در این منطقه به هیچکس نمیداد و از آنجا که ایرانی قوی از نظر سیاسی و اقتصادی و با رژیمی مردمی میتوانست به مرکز جنگهای آزادیبخش بر ضد تسلط انگلستان در شبه قاره هند و خاورمیانه درآید؛ انگلستان همه قدرت خویش را به کار میگرفت تا هرگونه تلاش در جهت پیشرفتهای صنعتی و اقتصادی در ایران را خنثی کند. این روش و خطمشی انگلستان یکی از علل بروز خشم و نفرت گروههای مترقی در ایران بر ضد آن کشور به حساب میآمد به علاوه چپاول ثروت نفت ایران عامل دیگری بود برای برانگیختن احساسات ضدانگلیسی مردم ایران. از آنجایی که تبلیغات ضدانگلیسی شوروی و آلمان بر دامنه نفرت مردم ایران میافزود و منافع استعماری انگلستان را در ایران به شدت به خطر میانداخت، بنا به پیشنهاد یکی از مقامات بلندپایه وزارت امور خارجه انگلستان، باید عدهای جاسوس انگلیسی به ایران گسیل شود تا با نفوذ در پستهای مهم اقتصادی و سیاسی منافع انگلستان را حفظ نمایند. از آنجا که به تعداد کافی جاسوس انگلیسی در ایران مشغول به کار بودند و در موقعیتی قرار داشتند که میتوانستند منافع انگلستان را در مقابل اقدامات گروههای مترقی حفظ کنند؛ اما قادر نبودند احساسات مردم را به طرفداری از انگلستان برانگیزانند. مشکل انگلستان در ایران طبق نظر مقامات مسئول دولت مزبور باید به طریقی دیگر و نه فقط به وسیله گروهی از جاسوسان حل میشد.
پس، انگلستان تمام کوشش خود را صرف آن کرد تا در این موقعیت نفوذ خویش را دست کم در میان گروه حاکم بر ایران حفظ کند. بدین منظور جاسوسان انگلیسی چنین وانمود میکردند که آلمان و شوروی از گروههای مبارز و مخفی حمایت میکنند که در پی براندازی رژیم حاکم بر ایران هستند. گسترش چنین شایعاتی بنا به اعتقاد سیاستمداران انگلیسی سبب میشد که رژیم ایران برای حفظ بقای خود بیش از پیش به سوی انگلستان کشانده شود. برای انگلستان اکنون بیشتر از هر وقت دیگری مهم بود که قدرت در تهران در دست رژیم طرفدار انگلستان باشد. چنانچه رژیمی ضدانگلیسی با حمایت قدرت سوم بر ایران حاکم میشد انگلستان در موقعیت بسیار سختی قرار میگرفت و همه کشورهای خاورمیانه منتظر عکسالعمل انگلستان بر ضد این رژیم
میماندند و انگلستان ممکن بود ارتش خود را برای حمایت از رژیم موردنظر خود در تهران وارد عمل کند و به این ترتیب عملاً خود را در مقابل خواست مردم ایران قرار دهد.
برای انگلستان مهم نبود که چه کسی دولت را در ایران کنترل میکند، به شرطی که این دولت منافع نفتی انگلستان را به خطر نیندازد. در گزارشی محرمانه وزارت امور خارجه انگلستان به تاریخ 22 مه 1940 (1 خرداد 1319) به امضای متصدی بخش خاورمیانه وزارت امور خارجه انگلستان آمده است:
من هیچ دلیلی نمیبینم که تصرف شمال ایران توسط روسیه شوروی به شرطی که در عوض ما آبادان و چاههای نفت را متصرف شویم غیرقابل قبول باشد. در مقایسه بین آلمان و روسیه شوروی، مادام که منافع ما در خطر نیفتاده باشد، برای ما کاملاً بیتفاوت است که کدامیک از این دو قدرت دولت ایران را کنترل کند.
با وجود زمینههای تاریخی در مورد تهدید تمامیت ارضی ایران توسط شوروی و بزرگ جلوه دادن خطر بیش از حد این کشور توسط دستگاههای تبلیغاتی انگلستان، دولت ایران برای آمادگی و مقابله با چنین خطری، اقدامات وسیعی را در زمینه تقویت بنیه نظامی کشور آغاز کرد. در ژانویه 1940 (دی 1318) وزیر جنگ ایران در مذاکره غیررسمی با وابسته غیرنظامی انگلستان در تهران دو پیشنهاد ذیل را مطرح کرد:
فروش هواپیماهای نظامی برای دفاع از ایران.
فرارسیدن زمان مذاکره جدی برای بحث در مورد هماهنگ کردن نقشههای نظامی انگلستان و ایران بر ضد شوروی.
در حقیقت هدف رضاشاه انعقاد قرارداد محرمانه با دولت انگلستان بود که در آن تضمین کافی برای حمایت از ایران داده شده باشد. محرمانه بودن این قرارداد تضمینی، از توسعه بیشتر بحران در روابط ایران و شوروی جلوگیری کرده باعث تحریک این کشور نمیشد.
در مورد تحویل هواپیماهای جنگی به ایران، یادداشت وزارت امور خارجه تأکید میکند که با استناد به گزارش وزارت تولید هواپیما، برآوردن تقاضای ایران به سختی امکانپذیر است. بنا به نظر آنها چنانچه دولت انگلستان تصمیم به دفاع از ایران بگیرد و بخواهد هواپیماهای خود را در این راه به کار اندازد بهتر است این هواپیماها تحت اختیار و کنترل نیروی هوایی انگلستان باشد، تا در دست نیروی هوایی ایران. دولت
انگلستان اعتبار پنج میلیون پوندی به دولت ایران اعطاء کرده بود که البته به هیچوجه حاضر به فروش اسلحه از محل این اعتبار به دولت ایران نبود. در مورد پیشنهاد دوم به وضوح و صراحت از دولت انگلستان برای دفاع از ایران درخواست شده بود. در هر موقعیتی که ایران در دفاع از مرزهایش اقدام کند، سیاست دفاعی انگلستان جلوگیری از پیشروی دشمن به بغداد و خوزستان (محل چاههای نفت ایران) خواهد بود تا این مناطق را برای خود حفظ کند. طبق نقشه پیشبینی شده در مذاکره انگلستان میبایست اقدامات خود را در این مورد با نظر و موافقت دولت ایران و در غیر این صورت بدون در نظر گرفتن موافقت و یا مخالفت دولت مزبور به مرحله اجرا درآورد.
در مورد استفاده از نیروی هوایی در یادداشت وزارت امور خارجه انگلستان آمده بود که در صورت حمله شوروی به ایران ممکن است هواپیماهای نیروی هوایی انگلستان در پایگاههایی در شمال ایران مستقر شده در صورت لزوم بدون دخالت و نظارت مقامات ایرانی از این پایگاهها برای بمباران مناطق نفتی باکو استفاده شود. چنین ترتیباتی این حسن را داشت که انگلستان میتوانست در صورت لزوم و به خصوص هرگاه این پایگاهها در خطر تسخیر توسط ارتش شوروی قرارگیرد بلافاصله هواپیماهای خود را به پایگاههای دیگری مثلاً در عراق منتقل کند.
وزارت امور خارجه انگلستان در 15 فوریه 1940 (26 بهمن 1318) توصیه کرد که در پاسخ به پیشنهادهای وزیر جنگ ایران، باید از رنجاندن رژیم ایران خودداری کرد تا بدین وسیله بهانهای به دست شاه برای گشودن باب مذاکره در جهت بهبود روابط با شوروی ندهد. این یادداشت سپس توصیه میکند که روابط انگلستان با ایران باید چنان باشد که از هرگونه پیشرفت اقتصادی و تقویت ارتش ایران جلوگیری به عمل آورده، اجازه ندهد که رژیم ایران سیاستی مستقل در مقابل انگلستان اتخاذ کند و بدین ترتیب منافع انگلستان را به خطر اندازد. اما در ضمن چون وزارت امور خارجه انگلستان بر این نظر بود که هرگاه بمباران مناطق نفتی روسیه شوروی در باکو لازم شود این عمل فقط با استفاده از نیروی هوایی انگلستان مستقر در پایگاههای ترکیه و ایران ممکن است. همچنین نباید بیشتر از آنچه که مورد نیاز است به ایران اسلحه بفروشد. روابط و همکاری با ایران با هر قدم که پیش برود مشکلات بیشتری را پیش خواهد آورد. همکاری با ایران درجهت تقویت نظامی یا پیشرفت اقتصادی این کشور، میتواند بعداً، با کاهش خطر شوروی، اثری منفی بر روابط ایران و انگلستان بگذارد. در یادداشت وزارت امور خارجه انگلستان نتیجهگیری میشود که: «به علل فوقالذکر نبایستی ما در این زمان الزاماً تصمیم نهایی خود را اتخاذ کنیم، ما بایستی با ادامه روش «دفعالوقت» از متعهد کردن خود سر باز زنیم، تا زمانی که جریانات سیاسی جهان چنان تغییرشکل دهند که
دیگر ما محتاج به آن نباشیم که در سیاست فعلی خود نسبت به ایران تغییری بدهیم.»
هدف اصلی انگلستان در ایران عبارت بود از حفظ منافع خویش و به خصوص حفظ مناطق نفتی در مقابل هرگونه تهدید احتمالی از خارج، اما حفظ این منافع، چنانچه در یادداشت وزارت امور خارجه و گزارش ستاد ارتش انگلستان نیز آمده بود، میبایست بدون تقویت بنیاد نظامی و اقتصادی ایران انجام گیرد. از آنجا که انگلستان نیروی نظامی کافی برای فراهم آوردن منافع در این منطقه نداشت، دولت انگلستان راه سومی را برگزید و آن توافق با شوروی از طریق مذاکره مستقیم بود. انگلستان اکنون در نظر داشت که تصرف استانهای شمالی کشور را توسط شوروی، که در قرارداد سری 1907م (1286ش) به عنوان منطقه نفوذ شوروی شناخته شده بود با این شرایط مورد موافقت قرار دهد:
انگلستان مناطق نفتی ایران را به تصرف کامل خود درآورد؛
شوروی متعهد شود که بعد از اشغال استانهای شمالی سعی در ادامه پیشروی به سمت جنوب ایران نکند.
نه تنها جواب منفی انگلستان به تقاضاهای کمک دولت ایران، بلکه روش انگلستان در سایر مسائل مربوط به روابط دو کشور، نشان میداد که این کشور همواره منافع ایران را بدون کوچکترین احساس مسئولیتی قربانی منافع خود خواهد کرد. پس از آنکه در ژوئن 1941 (تیر 1320) شوروی و انگلستان بر ضد قدرتهای محور متحد شدند، خیلی زود بر سر موضوع اشغال ایران نیز به توافق نهایی رسیدند.
اهمیت سوقالجیشی اشغال نظامی ایران عبارت بود از:
الف) نیاز به ایجاد خطوط ارتباطی مستقیم و مطمئن برای حمل کمکهای نظامی انگلیس و امریکا به شوروی
وجود راهآهن سراسری و راه شوسه که خلیج فارس را به مرزهای شوروی پیوند میزد، امکان فرستادن کالا را به طور مطمئن و بدون خطر نابودی توسط نیروهای دشمن، به شوروی ممکن میساخت.
ب) حراست از مناطق نفتی در جنوب ایران
در صورتی که نفت ایران از تسلط دولت انگلستان خارج میشد، آغاز رویه عملیاتی نظامی بر ضد دول محور در خاورمیانه برای ارتش انگلستان تقریباً غیرممکن می گردید،
زیرا تمامی نیروی دریایی انگلستان در اقیانوس هند و خلیج فارس و تمامی کشتیهای تجارتی انگلستان در قسمت جنوبی کانال سوئز به طور کامل متکی به نفت ایران بودند.
در سلسله کشورهایی که بین جزایر انگلستان تا سنگاپور قرار داشتند و امپراتوری مستعمراتی عظیم انگلستان را به هم پیوند میدادند، ایران اهمیتی خاص داشت. زیرا هم صاحب نفت بود و هم موقعیتی مناسب برای انجام دادن عملیات و فعالیتهای دشمن ارائه میداد.
کنترلی که بر خطوط مختلف و پراکنده راهآهن موجود در ایران، بعد از جنگ جهانی اول حاکم بود، نمونهای از سیاستهای استعماری، رقابتها و همکاریهای روسیه و انگلستان در این کشور است که به هر صورت ناقض منافع ایران بود.
در سال 1921م (1300ش) حدود 320 کیلومتر راهآهن در ایران وجود داشت، که 160 کیلومتر آن تحت کنترل دولت شوروی و حدود 150 کیلومتر آن نیز تحت کنترل دولت انگلستان قرار داشت.
بعد از چند سال توقف، کارهای ساختمانی راهآهن سراسری ایران هم زمان و هم سو با سیاست «سازشکارانه» انگلستان در قبال هیتلر، از سر گرفته شد. تصمیم به ادامه مجدد اجرای طرح راهآهن در ایران در وهله نخست احتمالاً به منظور ایجاد تسهیلات در کار استخراج و حمل و نقل منابع زیرزمینی ایران اتخاذ شده بود، زیرا بدون وسیله حمل و نقل ارزان و مطمئن چه بسا استخراج معادن ایران و صدور منابع آن نمیتوانست به مرحله اجرا درآید.
به علاوه وجود راهآهن سراسری ایران از نظر نظامی نیز حائز اهمیت بسزایی بود و با توجه به اهداف ضدکمونیستی دولتهای سرمایهداری، به خصوص انگلستان و آلمان، این خطوط سراسری میتوانست در لحظه مناسب برای حمله به خاک شوروی مورد استفاده قرار گیرد. بخش اصلی راهآهن سراسری ایران که در سال 1938م/1317ش افتتاح شد، بنادر خلیج فارس را به مرزهای شمالی ایران در دریای مازندران متصل میکرد. هزینه احداث راهآهن، که آن را در حدود دویست میلیون دلار تخمین زدهاند، توسط ملت ایران و از طریق تحمیل مالیاتهای سنگین تأمین گردید. با وجود این راهآهن سراسری پس از مدتی کوتاه، وسیلهای شد در دست دولتهای استعمارگر بینالمللی برای استثمار همین ملت!
بیشک مطالبه غرامت، آن هم پس از چهار سال، استفاده رایگان از راهآهن سراسری ایران و تجهیزاتی که در اثر شدت استعمال فرسوده شده بود، اقدام چپاولگرانه دیگری بود برای استثمار ملت ایران توسط سه دولت امریکا، انگلستان و شوروی. با وجود این در پایان جنگ، دولتهای انگلیس و امریکا با موفقیت از یک سو، مبلغی معادل پانزده میلیون دلار غرامت واگذاری تجهیزات مربوط به راهآهن را از ایران دریافت داشتند، و از سوی دیگر نه تنها این تجهیزات، بلکه قسمت اعظم وسایل موجود متعلق به راهآهن سراسری ایران را نیز از ایران خارج کردند تا بدین ترتیب بتوانند ظرفیت راهآهن ایران را به پنجاه هزار تن در ماه برسانند و اقدام مؤثری در راه جلوگیری از پیشرفت ایران به عمل آورند.
راههای شوسه ایران نیز، همچون راه آهن سراسری، اهمیت بسزایی برای حمل و نقل کمکهای آمریکا و انگلستان داشت. این مقدار عظیم کالا بر روی جادههای ایران مشکل ترافیک را به جایی رسانید که دولتهای متجاوز امریکا، انگلستان و شوروی مجبور شدند با امضای توافقنامهای، برنامهای برای استفاده از راههای شوسه تنظیم کنند.
مطابق ماده 3، بند ب، قرارداد 29 ژانویه 1942 (9 بهمن 1320) (متن کامل قرارداد در بخش الصاقی) متفقین تمامی وسایل حمل و نقل خصوصی، دولتی و نظامی ایران را به تصرف خود درآورده بودند. آنها تمامی کامیونهای موجود، تانکرهای نفتکش، اتوبوسهای مسافربری و حتی اتوبوسهای خطوط شهری را نیز متصرف شدند. تنها تعداد کامیونهای غیرارتشی متصرفی متفقین به سه هزار دستگاه میرسید. این تصرف وسایل نقلیه در ایران توسط متفقین اثر فاجعهانگیزی بر اقتصاد کشور بر جای گذاشت. سیستم حمل و نقل کالا و مواد مصرفی و غذا در سطح کشور به کلی از هم پاشید و گرانی و قحطی را گسترش داد. آثار مخرب از هم گسیختگی خطوط ارتباطی و فرسودگی وسایل نقلیه در ایران حتی تا سالها بعد از خاتمه جنگ نیز ادامه یافت و ضایعات مالی و جانی غیرقابل تخمینی را باعث شد.
خدماترسانی به کشتیهای حمل و نقل، و نیروی دریایی انگلستان مستقر در آبهای خلیج فارس و اقیانوس هند، هم در بنادر ایران انجام میگرفت. امکانات تأسیسات بندری ایران نیز همچون تأسیسات راهآهن و راه شوسه تا سرحد نابودی به خدمت ماشین جنگی متفقین درآمد و چون در پایان جنگ دولتهای امریکا و انگلستان بسیاری
از تجهیزات بندری را پیاده نموده و از کشور خارج کردند از بنادر مزبور جز تأسیسات اسقاط و فرسوده چیزی نماند که در بسیاری از موارد این تأسیسات اصولاً دیگر قابل استفاده نبود.
در آغاز سال 1939م (1317ش) در تهران یک کارخانه هواپیماسازی مشغول به کار بود که در آن متخصصین انگلیسی با استفاده از قطعات پیش ساخته، هواپیمای انگلیسی هاریکن را مونتاژ میکردند.
وابستگی کارخانه به قطعات و متخصصین انگلیسی، به آن کشور این امکان را داده بود که از کارخانه هواپیماسازی به دو طریق در جهت منافع استعماری خود استفاده کنند. مقامات دولتی و نظامی انگلستان اولاً این کارخانه را به عنوان پایگاهی برای هواپیماهای نیروی هوایی انگلستان در نظر گرفته بودند که در صورت لزوم به عنوان مرکز سوختگیری، تعمیر و انبار قطعات یدکی هواپیماهای جنگی انگلستان در ایران استفاده شود.
به علاوه طراحان نظامی انگلستان تأسیسات هوایی موجود در تهران و شمال ایران را به عنوان توقفگاههای بین راه برای سوختگیری و تعمیرات هواپیماهای نیروی هوایی انگلستان در درگیریهای احتمالی با شوروی، در نظر گرفته بودند. همچنین این کارخانه مونتاژ هواپیما تبدیل به مرکز جاسوسی انگلستان در نیروهای نظامی ایران شده بود و به سبب امکان تماس دائم بین متخصصین ایرانی و انگلیسی، مناسبترین محل برای برقراری رابطه بین جاسوسان انگلیسی و مزدوران ایرانی آنها بود. با آغاز جنگ جهانی دوم کارخانه هواپیماسازی ایران موقعیت جدیدی در مناسبات انگلستان با ایران پیدا کرد. از یک سو مونتاژ هواپیماسازی ایران موقعیت جدیدی در مناسبات انگلستان با ایران پیدا کرد. از یک سو مونتاژ هواپیمای جنگی در تهران سبب تقویت نیروی هوایی ایران میشد که با توجه به تمایل تودههای ایرانی به آلمان، این هواپیماها میتوانستند روزی بر ضد انگلستان به کار گرفته شوند و از طرف دیگر انگلستان سیاست محاصره پنهانی اقتصادی را به عنوان وسیله تنبیه ملت ایران اتخاذ کرده بود و بنابراین تا حد ممکن میبایست تحویل کالا به ایران محدود شود.
اتخاذ سیاست قطع فروش قطعات هواپیما به ایران برای انگلستان مسائل جدیدی را به وجود آورد که عبارت بود از: خطر رویآوری ایران به کشورهای دیگر از جمله کانادا و آمریکا برای ادامه کار کارخانه هواپیماسازی.
از آنجایی که کارخانه، مرکز جاسوسی انگلستان در ارتش ایران به شمار میرفت، بنابراین، ادامه کار کارخانه به دست متخصصین انگلیسی برای تعقیب عملیات جاسوسی و در نتیجه کنترل بر ارتش ایران جنبه حیاتی داشت. به همین علت مسئله اصلی برای دولت انگلستان آن بود که با تمام قدرت از وقوع هر یک از سه مرحله فوق جلوگیری به عمل آورد. در اولین قدم دولت انگلستان فشار دیپلماسی بر دولتهای کانادا و ایالات متحده، به منظور جلوگیری از فروش قطعات مورد نیاز کارخانه هواپیماسازی به ایران را افزایش داد.
اما این موفقیت در ممنوعیت فروش، مسائل مهمتری را به وجود آورد. خیلی زود مسلم شد که اگر کارخانه مونتاژ در تهران از دریافت قطعات مورد نیاز محروم شود، وجود کارخانه دیگر معنی نداشته، به زودی به حالت تعطیل درخواهد آمد. اما تعطیل کارخانه برخلاف مقاصد و منافع انگلستان بود، زیرا این لانه جاسوسی میبایست به هر ترتیب به کار خود ادامه دهد. در این زمینه وزارت امور خارجه انگلستان در نامهای به نیروی هوایی آن کشور تأکید می کند که بایستی چارهای برای رفع ممنوعیت صادرات قطعات یدکی به ایران اندیشید و در تصمیم قبلی تجدیدنظر به عمل آورد.
اکنون سیاست سوقالجیشی دولت انگلستان بر ادامه کار کارخانه هواپیماسازی در تهران به عنوان پایگاه نیروی هوایی آن کشور تأکید داشت و از این رو لغو ممنوعیت صدور قطعات هواپیما به ایران از طرف دولت انگلستان صادر شد.
جاسوسان انگلیسی به عنوان متخصص و مشاوران کارخانه در ایران باقی بمانند.
بهانهای در دست انگلستان بود تا برای کسب امتیازهای اقتصادی و سیاسی به ایران فشار آورد.
تبدیل کشتیهای جنگی زغال سوز به نفت سوز، انگلستان را که دارای بزرگترین نیروی جنگی و تجاری دریایی بود، بر آن داشت تا به موضوع نفت بیشتر توجه کند. انگلستان به زودی به اهمیت نفت برای ادامه و کنترل راههای دریایی پی برد که خود عامل اصلی نگهداری و کنترل امپراتوری انگلستان بود.
دولت انگلستان به خصوص خیلی زود به اهمیت و آینده درخشان صنعت نفت در ایران پی برد و به سرعت اقدام به خرید سهام شرکت نفت ایران و انگلیس کرد. به
طوری که در زمان آغاز بهرهبرداری از اولین چاه نفت در ایران، از طریق وزارت دریاداری، کنترل کامل این شرکت را در اختیار داشت. با آغاز بهرهبرداری از مناطق نفتی ایران که تحت کنترل دولت انگلستان بود، آن دولت نه تنها به منبع مطمئن سرشار نفت برای تأمین سوخت نیروی دریایی خود به رایگان دست یافته بود، بلکه از این راه منبع درآمد عظیم مالی نیز برای خود ایجاد کرده بود.
به دنبال کوشش برای دستیابی به منابع نفتی در جهان، نفت ایران، اهمیت بیشتری یافت. چاههای نفت ایران در حدود 5/10 میلیون تن نفت در سال تولید میکردند (1941م/1320ش) که این میزان در حدود 35 درصد مجموع تولید جهانی نفت بود. تولید این چاههای نفت، تحت کنترل کامل دولت انگلستان قرار داشت.
تأمین مواد غذایی مورد نیاز ارتش اشغالگر یکصد هزار نفری و نیز گروه یک صد هزار نفری از آوارگان جنگی لهستانی، که از زندانهای روسیه آزاد شده و به ایران اعزام شده بودند، از طریق واردات مواد غذایی غیرممکن بود. زیرا گذشته از مشکلات حمل و نقل و فقدان تعداد کافی کشتیهای باری برای حمل خواربار مورد نیاز از اقصی نقاط دنیا به ایران، مسئله اساسی همانا عدم دسترس متفقین به مواد غذایی کافی برای صدور به ایران بود. به همین علت مقامات اشغالگر ارتشهای تجاوزکار به سرعت تمامی غلات قابل دسترس را با زور سرنیزه و یا با پرداخت حداقل بهای ممکنه تصاحب کردند.
بدین ترتیب مقامات انگلیسی از طریق کمپانی انگلیسی «یونایتد» غلات قابل دسترس را تقریباً به مفت، خریداری کرده و در اهواز (مرکز قوای انگلستان) انبار کردند.
کمبود مواد غذایی همراه با تورمی در حدود 1000 درصد، که در اثر اتخاذ سیاست پولی قوای اشغالگر به وجود آمده بود، قدرت خرید مردم را به شدت کاهش داد و در نتیجه میلیونها نفر در سراسر کشور دچار گرسنگی شدند. وضع تا آخر سال 1942م (1321ش) باز هم وخیمتر شد تا آنجا که در دسامبر 1942 (آذر 1321) بالاخره مردم در تهران به خاطر کمبود خواربار دست به راهپیمایی اعتراضآمیز زدند و ساختمان مجلس را اشغال کردند. این عمل در حقیقت بیان نارضایتی و مخالفت آنها از خیانت رژیم بود که سرزمین ایران را دربست به دست بیگانگان سپرده بود. چند روز پس از این واقعه، هنگامی که سربازان انگلیسی برای نمایش قدرت و ارعاب مردم وارد تهران شدند، مردم با حمله به آنها انزجار و نفرت خویش را بیان داشتند. این حادثه، که تبدیل به جنگ خیابانی بین ارتش تا دندان مسلح انگلستان و مردم بیسلاح تهران شد، صدها
کشته و زخمی به جای نهاد که البته در تمام این مدت رژیم سرسپرده وقت بر این اتفاقات سرپوش نهاده و دولتهای متفق را در تجاوز و غارت این مرز و بوم یاری میکرد.
سیاست انگلستان بر این اصل قرار داشت که با متزلزل کردن سیستم اداره کشور از طریق اشاعه قحطی، گرسنگی و فقر آخرین بقایای مقاومت را در ملت ایران نابود سازد تا بدان وسیله از یک طرف به هدف کوتاه مدت خود، یعنی کنترل کامل دولت ایران و تسخیر تهران نایل آید.
با توجه به شدت یافتن بحران سیاسی جهان، در سالهای پس از جنگ جهانی دوم و اوج گرفتن جنگ سرد بین دولتهای کاپیتالیستی از یک سو و کشورهای کمونیستی از سوی دیگر، مجلس ایران موقع را مناسب یافت تا در راه رهایی ایران از یوغ ابرقدرتها بکوشد. از آنجا که بهترین راه رسیدن به آزادی و استقلال، همان توسعه اقتصادی و خودکفا کردن کشور است، مجلس ایران طرح برنامه هفت ساله توسعه اقتصادی را عرضه کرد. برای تأمین هزینههای مالی این برنامه نیز سهم بیشتری از درآمد نفت از شرکت نفت ایران و انگلیس خواسته شد.
انگلستان که سالهای متمادی نفت ایران را غارت کرده و به طور نامحدود آن را در اختیار خود داشت، حاضر نبود حتی در این خصوص مذاکره کند، چه رسد به آنکه سهمی از درآمد عظیم نفت ایران را به ایرانیان بدهد. دولت مزبور برای قدرتنمایی نه تنها به درخواست افزایش درآمد ایران از نفت وقعی ننهاد، بلکه بر عکس با تصمیمات و ترتیبات جدیدی که اتخاذ کرد عملاً درآمد جاری ایران را از نفت نیز کاهش داد به دنبال این اقدام دولت انگلستان، بحرانی در روابط دو کشور انگلستان و ایران به وجود آمد که دو سال به طور انجامید و مذاکرات دوجانبه ایران و انگلیس به بنبست رسید و موجب قطع روابط دیپلماسی بین دو کشور شود. به دنبال این بحران، دکتر محمد مصدق نخستوزیر وقت ایران در 20 مارس 1951 (29 اسفند 1330) صنایع نفت را در ایران ملی کرد. این اقدام متهورانه، که خود منشأ تحولات بسیاری در جهان شد در حقیقت پایههای قدرت 150 ساله امپراتوری انگلستان را در خاورمیانه لرزاند. سیر تاریخ بعد از آن نشان میدهد که استعمارگران انگلیسی نه تنها از این ضربه جان به در نبردند، بلکه ملی شدن صنایع نفت، ناقوس مرگ امپراتوری را به صدا درآورد.
اهمیت جغرافیایی ایران در خاورمیانه هنگام جنگ جهانی دوم در ارتباط با نفوذ و سلطه انگلستان بر ایران اجمالاً عبارت است از:
تمامی نیروی دریایی انگلستان در اقیانوس هند و خلیج فارس و تمامی کشتیهای تجارتی انگلستان در قسمت جنوبی کانال سوئز به طور کامل متکی به نفت ایران بود.
امکانات تأسیسات بندری ایران نیز همچون تأسیسات راهآهن و راههای شوسه تا سرحد نابودی به خدمت ماشین جنگی متفقین از جمله انگلستان درآمد و چون در پایان جنگ دولتهای امریکا و انگلستان بسیاری از تجهیزات بندری را پیاده نموده از کشور خارج کردند از بنادر مزبور جز تأسیسات اسقاط و فرسوده چیزی نماند که در بسیاری از موارد این تأسیسات اصولاً دیگر قابل استفاده نبود.
مقامات دولتی و نظامی انگلستان کارخانه هواپیماسازی را به عنوان پایگاهی برای هواپیماهای نیروی هوایی خود در نظر گرفته بودند که در صورت لزوم به عنوان مرکز سوختگیری، تعمیر و انبار قطعات یدکی هواپیماهای جنگی انگلستان استفاده میشد.
همچنین کارخانه مونتاژ هواپیما تبدیل به مرکز جاسوسی انگلستان در میان نیروهای نظامی ایران شده بود و به سبب امکان تماس دائمی بین متخصصین ایرانی و انگلیسی، مناسبترین محل جهت برقراری رابطه بین جاسوسان انگلیسی و مزدوران ایرانی آنها بود.
اقدام متهورانه ایران، (ملی شدن صنعت نفت) بعد از قطع روابط دیپلماسی با انگلستان، که خود منشأ تحولات بسیاری در جهان شد، در حقیقت پایههای قدرت 150 ساله امپراتوری این استعمارگر را در خاورمیانه لرزاند.
مسعود انصاری، ابوالحسن، تاریخ زندگانی من و ایران و جهان، ج دوم، تهران، 1350.
مختاری، حبیبالله، تاریخ بیداری ایران، تهران، 27-1326.
Fisher, Louis: The Soviet in World affairs. a. a. o, s430 (Anm. 5)
f.o. 371: Persia, 24583, e 2058/G,27.5.40. a. a. o. (Abn. 30).
Foreign office documents, f.o: Persia 24583, e 2058/G.27. may 1940.
F.o.371: Persia, 24571, E2032, 22 may 1940. (foreign office. London)
Vol. f.o.371: Soviet union: 24849: Soviet threat to the middle East. N 1068/G.26.Janary 1940.
T.V.Vail Mother: a. a. o, s. 187. (Anm.1)
F.o. 371: Persia 27176: E 150/112/34: From foreign office. Minutes (Mr. Baxter). 9th January 1941. Secret.
-f. o 371: Persia: situation in Persia 27179: e 4522/112/34: mr, chadwck (dominions office) to mr. cacia, 7th August 1941. secret.
Vgl. F. O. 371: Persia 27179: E 7898: sir Bullard to foreign office Teheran 27th November 1941, No. 1215. secret.
Turyn, iwan karl: Englisches Gold aus iranischem 01. wien 1941, s. 5.
Vgl, Elwell-sutton: Persia oil: A study in power politics. London 1955. s. 36.
Lenczowsk I, G: RSSia and the west in tran 1918-1948, Astory in Big power rivalry. N.Y. 1949. S. 195.
Vgl. Foreign relations of the united states. Vol. iv. 1942. s. 184. a. a. 0 (Amm. 61)
Bleiber, fritz; a.a.0., s. 627. (Anm. 57).
Foreign relations of the united states, a.a.0. s. 149. (Anm. 61).
2 مسعود انصاری، ابوالحسن، تاریخ زندگانی من و ایران و جهان، ص 67.
3 همان، ص 66.
4 همان، ص 375.
f.0.371: Persia, 24583, e 2058/G, 27. 5. 40. a. a. 0. (Abn. 30).
Foreign office documents, f. o: Persia 24583, e 2058/G. 27. may 1940.
تاریخ زندگانی من و ایران و جهان، ص 71.
F. 0. 371: Persia, 24571, E 2032, 22 may 1940. (foreign office. London).
Ebd.
Vol. f. 0. 371: soviet union: 24849: soviet threat to the middle East. N1068/G. 26. Janary 1940.
T. V. Vail Mother: a. a. o, s. 187. (Anm. 1).
F.o. 371: Persia 27176: E 150/112/34: from foreign office. Minutes (Mr. Baxter). 9th January 1941. secret.
F.o. 371: Persia: situation in Persia 27150: E 3659, foreign office minutes, 9th july 1941.
F.o. 371: Persia 27179: e 4522/112/34:mr, chadwck (dominions office) to mr. cacia, 7th August 1941. secret.
Turyn, iwan karl: Englisches Gold aus iranischem o1. wien 1941, s. 5.
Vgl, Elwell-sutton: Persian oil: A study in power politics. London 1955. s. 36.
Lenczowsk I, G.: RSSia and the west in Iran 1918-1948, Astory in Big power rivalry. N.Y. 1949. S. 195.Vgl. Foreign relations of the united states. Vol. iv. 1942. s. 184. a. a. o. (Anm. 61).
مختاری، حبیبالله، تاریخ بیداری ایران، ص 756.
Bleiber, fritz: a.a.o., s. 627. (Anm. 57).
Foreign relations of the united states, a.a.0. s. 149. (Anm. 61).
مجتبی عطارزاده
ایران به لحاظ موقعیت استراتژیک خاص ناشی از همجواری با امپراتوری روسیه، همواره چونان سپر بلایی در برابر دستاندازی به سرزمین هند، در رویکرد سیاسی انگلستان از اهمیت سرشاری برخوردار بود. از این رو، حضور و نفوذ در دربار قاجار میتوانست در ایفای نقش مورد انتظار از ایران مؤثر واقع گردد. از این رو برای اداره مستعمرات خود به نیروهای محلی نیاز داشتند.
انگلستان بار دیگر سیاست معروف «تفرقه بینداز و حکومت کن» را که همواره آزموده بود و کارآمدیاش در عرصه تأمین منافع آن کشور به اثبات رسیده بود، به کار گرفت. ایجاد اختلاف مذهبی و در نتیجه دامن زدن به تفرقه مذهبی پیشتر در عثمانی آزمایش شده و انگلستان را برای سلطه بر آن کشور، قرین توفیق ساخته بود. البته در این کاربرد دوباره، انگلستان با استفاده از اثر روانی ناشی از احساس اقلیت بودن بر استحکام کارکرد، سیاست بهرهگیری از اقلیتهای مذهبی را به منظور دستیابی به هدف موردنظر در دستور کار قرار داد و با عنایت به خدماتش در ایجاد کشور مستقل یهود، نخست جبران تلاشهای مذکور را از رهگذر فعالیت اقلیت یهودی ساکن در ایران به انتظار نشست. دشمنی یهودیان با مسلمانان به دلیل پیشینه تاریخی اعتقادی، قابلیت لازم برای ورود آنان به عرصه بازی و تأمین اهداف سیاسی موردنظر انگلستان را با خود داشت.
اتکای انگلستان به یهود به منظور کارگزاری سیاست نفوذ خود در ایران، حساسیت علمای مذهبی ایران را به دنبال آورد و در نتیجه انگلیسیها بر آن شدند تا از رهگذر فرقهای در چارچوب باورهای اسلامی، نیل به مقصود خود را با آرامش بیشتری دنبال
کنند. اینجا هم باز این گمشده را یهودیان به انگلیسیها نمایاندند. یکی از مظاهر دشمن دیرین یهودیان نسبت به مسلمانان این بود که از هر نیروی ضداسلامی حمایت میکردند. پیگیری این نقشه پس از پایان جنگ اول جهانی آغاز شد. پس از سقوط و تجزیه امپراتوری عثمانی، فلسطین تحت قیمومت بریتانیا قرار گرفت تا چرچیل (وزیر مستعمرات انگلیس که خود را «یک صهیونیست ریشهدار» میخواند) به عنوان کمک به ایجاد «کانون ملی یهود» در فلسطین، مقدمات تأسیس دولت اسرائیل را فراهم سازد. آنگاه که شورای عالی متفقین، قیمومیت فلسطین را به دولت بریتانیا واگذارد، در 30 ژوئن 1920 سرهربرت ساموئل به عنوان نخستین کمیسر عالی فلسطین در این سرزمین مستقر شد. ساموئل از اندیشمندان و فعالان برجسته و نامدار صهیونیسم و از خانواده معروف ساموئل مونتاگ بود. در دوران قیمومیت، تشکیلات بهائیت در فلسطین از تسهیلات و امتیازات ویژهای برخوردار گشت. در دوران پنج ساله حکومت مقتدرانه «شاه ساموئل» در فلسطین (نامی که چرچیل بر او نهاده بود) دوستی و همکاری نزدیکی میان او و عباس افندی (پشتوانه فرقه بهاییت) برقرار بود؛ و در اوایل حکومت ساموئل در فلسطین، دربار بریتانیا عنوان «شهسوار طریقت امپراتوری بریتانیا» را به عباس افندی اعطا کرد. اعطای این نشان به پاس قدردانی از خدمات و کارکردهای اطلاعاتی جدی بهاییان به سود دولت بریتانیا در دوران جنگ بود. به نوشته شوقی افندی: در آن دوران، «شعبهای به نام موقوفات بهایی در فلسطین دایر گشت» و «هر چیزی که به نام مقام متبرکه بهایی از اطراف عالم به اراضی مقدسه میرسید، از پرداخت عوارض و حقوق گمرکی معاف بود و همچنین موقوفات بهایی از پرداخت مالیات معاف بودند...» پیداست که استعمار «سوداگر و فزونخواه» بریتانیا این امتیازات را رایگان در اختیار بهاییت قرار نمیدهد.
اندکی بعد، کودتای سوم اسفند 1299 رضاخان میرپنج و سیدضیاءالدین طباطبایی با حمایت مستقیم انگلستان در ایران رخ داد و بستری برای فعالیت ستون پنجم استعمار انگلیس با هدف هدم اسلام و برداشتن این مانع از سر راه منافع آن کشور بیش از پیش فراهم و مهیا گشت. تاریخ معاصر ایران در زمینه تشکیل بهاییت حاکی از آن است که تعداد زیادی از جدیدالاسلامهای یهودی در همان اوایل کار بابیت و بهاییت به این فرقه پیوستند و به تقویت بدنه اجتماعی این گروه پرداختند. این امر حاکی از دو نکته است: اول اینکه بابیت در میان مردم چندانجایی نیافته بود و عوامالناس به آن گرایش چندانی پیدا نکرده بودند. چه در غیر این صورت نیازی به سیاهی لشکر و تهیه طرفداران دروغینی از میان یهودیان نبود و همین امر که عدهای کثیر از یهودیان گروه گروه اسلام میآورند و بعد هم ادعای طرفداری از باب را میکنند و از میان این همه فرق اسلامی
به این فرقه ضاله غیراسلامی معتقد میشوند، حاکی از آن است که بابیت در ایجاد بدنه اجتماعی موردنیاز خود ناتوان بوده است.
نکته دوم اینکه باب کاملاً مورد حمایت و دستپرورده کانونهای زرسالار یهودی صهیونیست بوده است، چرا که آنان با نگرانی از نبود طرفداران مردمی برای باب به یک سری از نیروهای تحت امر خود در میان جامعه یهود ایران دستور تغییر دروغین آیین خود را دادهاند که این یهودیان به دروغ اظهار اسلام، سپس اظهار بهاییت و پذیرش دعوی بابیگری کنند. اگر بابیگری و ادعای علیمحمد شیرازی دستساخته استعمارگران و یهودیان نبود، هرگز در مراحل اولیه این ادعا، چنین از آن حمایت نمیشد و یهودیان با تغییر ظاهری دین خود به حمایت از آن نمیشتافتند به نحوی که به اعتقاد برخی تاریخدانان «گرویدن وسیع یهودیان به بهاییگری سبب افزایش کمی و کیفی این فرقه و گسترش جدی آن در ایران شد.»
پس از تکوین و تقویت ساختار بهاییت در ایران، نوبت به اجرای مرحله دوم نقشه نفوذ مؤثر رسید که دستیابی به مقامات عالی اجرایی کشور بود و تحقق آن، دغدغه فکری انگلستان از تأمین منافع خود را در ایران برای همیشه راحت میکرد تا آنجا که به اذعان «سرآنتونی پارسونز» آخرین سفیر انگلستان در ایران قبل از انقلاب، ایران دوران پهلوی برای انگلستان به صورت یک متحد با ارزش و هم یک بازار وسیع و پرمنفعت درآمد.
اغلب جنبشهای اجتماعی معاصر ایران، به نوعی از دین بهره گرفتهاند، اما این واقعیت که برای ایجاد تغییرات سیاسی در این سرزمین، میتوان از علایق مذهبی مردم آن بهره برد، حکم شمشیر دو لبه را دارد زیرا هم میتواند از جانب اصلاحگران و در جهت بهبود اوضاع به کار گرفته شود و هم می تواند به عنوان برگ برنده در اختیار استعمارگران قرار گیرد تا با شناختی که از تاریخ و علایق مذهبی مردم کشور ما دارند، به اهداف خود نزدیک شوند. در مورد اخیر از مذهب برای جذب مردم استفاده میشد و استعمارگران هدف خود را با نام دین پیش میبرند.
استعمارگران از بدعتگذاری در دین ملت ایران و ایجاد انشعاب مذهبی میان آنها چه نفعی میبردند؟ به عبارت دیگر، وحدت دینی مردم چه مانعی در مقابل استعمارگران به وجود میآورد؟
پاسخ به این سئوالها را باید در مقطعی از تاریخ جستوجو کنیم که به «عصر امتیازات» معروف است. دورهای که ظهور سرمایهداری در غرب موجب شد کشورهای
صنعتی هر کدام به میزان توانایی خود، برای به دست آوردن مواد اولیه و بازار مصرف، به آسیا و افریقا چنگ اندازی کنند و این درست مقارن با دوره زمامداری شاهان بیکفایت قاجار بود. بزودی کشور ما صحنه رقابتهای استعماری سه کشور فرانسه، انگلستان و روسیه گردید و هر یک از آنها طی معاهدات و قراردادهای سیاسی یا اقتصادی، گوشهای از خاکش را تصاحب کردند، یا ثروتی را به غارت بردند.
پذیرش معاهدات ننگینی چون پاریس، گلستان و ترکمانچای و واگذاری امتیازات گزافی چون تأسیس بانک شاهی، کشتیرانی بر کارون، رویتر و اکتشاف معادن ایران به انگلستان؛ تأسیس بانک استقراضی، ماهیگیری در دریای خزر، احداث خط تلفن، احداث خط راه شوسه و سرانجام اجازه تأسیس بریگاد مستقل قزاق که در حقیقت تسلط بر نیروی نظامی کشور بود ، نشان از ذلت دولت ایران در برابر استعمارگران بود و توان مقاومت در مقابل زیادهخواهی آنان را نداشت. اما به رغم دریوزگی دولت، شواهد محکمی مبنی براستقامت ملت و مقابله با این دزدیهای آشکار وجود دارد. نمونههای بارز این تقابل، فتوای جهاد توسط علما و بسیج مردم در جنگهای ایران و روس و پیروزیهای شگفت حاصل از آن، مقاومت نهضت تنگستان علیه نیروهای نظامی انگلیس و سرانجام نهضت تنباکو به رهبری علما و با حمایت مردم در مقابل واگذاری امتیاز رویتر است.
بنابراین، با آنکه استعمارگران با اعطای وامهای کلان، دولتیان ایران را خریده بودند یا از بیکفایتی رجال آن بهره میگرفتند، در مقابل ملت پابرهنه، اما متحد ایران، هیچ توفیقی به دست نیاورده بودند. ملتی که به زور اسلحه تسلیم نمیشد، با اتکای به دین و آیین، با دست خالی، در مقابل بیگانگان میجنگید. نقش عظیم روحانیت، بویژه علمای شیعه، در ایجاد وحدت و پیشبرد اهداف مردم، چیزی نبود که از نگاه تیزبین استعمارگران به دور مانده باشد. آنان میدیدند که صدور فتوا از جانب یک روحانی سالخورده، میتواند چه موج عظیمی میان مردم ایجاد کند و قویترین سدها را بشکند. وحدت دینی و همبستگی مردم با اتکا به علمای مذهبی، تنها مانع برای نفوذ هر چه بیشتر استعمارگران در ایران بود، مانعی که میبایست پیش از سرایت به سایر مستعمرات، چارهای برای آن اندیشید.
استفاده از رویکردهای به ظاهر مذهبی نظیر صهیونیزم ریشه گرفته از میان یهودیان که اهداف آنان در جهت تأمین منافع قدرتهای استعماری بود و یا حمایت از بدعتهای مذهبی نظیر بهاییت که با حمله به اصول عقاید تودهها که منشأ تحریک علیه منافع استعمار بود و ایجاد تردید و تزلزل در آنها، میتوانست در جهت سست نمودن این بنیان قوی و استوار مؤثر واقع گردد.
سابقه تلاش انگلستان به منظور تثبیت پایههای حضور غیرمستقیم خود در عرصه سیاسی اقتصادی ایران به عنوان ضرورتی برای نفوذ خزنده به لایههای قدرت، به سالها قبل بازمیگردد. در این راه سیاستگزاران انگلیسی با بهرهبرداری کامل از خوی توسعهطلبانه یهودیان، از آنان به مثابه ابزار دستیابی به این هدف مهم استفاده کامل بردند. سازمان «آلیانس اسرائیلیت اونیورسال» یا «اتحادیه جهانی یهود» از جمله نخستین سازمانهای یهودی با اندیشه صهیونی بود که در سال 1861م/1240ش در فرانسه تأسیس و فعالیت خود را آغاز کرد.
آلیانس به موازات تلاش در مسیر اجرای طرح استقرار یهود در فلسطین میکوشید تا با تأسیس شعبههایی در بعضی کشورهای جهان از جمله ممالک آسیایی و عربی، حضور خود در عرصه جهانی را گسترش دهد.
به این منظور، سفرهای شاهان ایران به اروپا فرصت مناسبی برای جلب اعتماد آنان به شمار میرفت. از این رو ناصرالدین شاه در یکی از سفرهای خود به اروپا و البته انگلستان، در سال 1888م/1267ش، در زمان ملکه ویکتوریا و ولیعهد او، ادوارد، عمدتاً میهماندوستان یهودی ملکه انگلیس و ولیعهد او گردید. به طوری که نوشتهاند: در این سفر بار اصلی پذیرایی از پادشاه ایران به دوش آلفرد فردیناند روچیلد [یهودی] بود، به نوشته آلفری، اکنون، سرآلبرت ساسون [یهودی] که پیر و سالخورده بود خود حکمران یک امپراتوری شرقی محسوب میشد. او در کنار ادوارد [ولیعهد وقت و پادشاه بعدی با عنوان ادوارد هفتم] در انتظار شاه ایران نشست.
شاه در لندن برای شام میهمان روزبریها (کنت و کنتس/ حنا روچیلد) بود و فردای آن روز آلبرت [ساسون یهودی]او را به نهار [ناهار] دعوت کرد. آلفری معتقد است توجه آلبرت ساسون به شاه ایران یک مسئله اخلاقی نبود. در این سفر دو نفر از رهبران سرشناس جامعه یهود انگلستان که از پیشگامان حرکت صهیونیستی به شمار میآمدند با ناصرالدین شاه ملاقات و گفتوگو کردند. این دو، بارون ادموند روچیلد و موسی مونته فیوری بودند.
بارون ادموند روچیلد (19341845) کوچکترین پسر جیمز روچیلد، همان کسی است که نام وی با استقرار یهودیان در فلسطین و تأسیس دولت اسرائیل پیوندی ناگسستنی دارد و بر اساس برخی اسناد، ادموند روچیلد هفتاد میلیون فرانک در راه انتقال و اسکان یهودیان در فلسطین سرمایهگذاری کرد.
موسی (موزز) مونته فیوری از دیگر پیشگامان بزرگ صهیونیسم انگلو یهودی است که قبل از برگزاری کنگره بال در مسیر پیشبرد آرمان صهیونیسم تلاش بیوقفه
داشت.
نباید از یاد برد که ارتباط محافل مرموز یهود اروپا با ناصرالدینشاه قاجار و دربار او مسبوق به سابقه است. حضور و نفوذ گسترده و همهجانبه یهودیانی چون حکیم یحزقل (حق نظر) و یاکوب ادوارد پولاک با عنوان طبیب در دربار ایران تنها یک نمونه آشکار آن است. حکیم یحزقل که پیش از این طبیب مخصوص محمدشاه بود با نفوذ مرموزی که بر مهدعلیا، مادر ناصرالدین شاه داشت میتوانست منشأ بسیاری از رویدادهای حساس باشد. همانگونه که ادوارد یاکوب پولاک یهودی از سال 1855 تا 1860م/1234 تا 1239ش، به عنوان طبیب مخصوص ناصرالدین شاه از چنین موقعیت و نفوذ و تأثیری برخوردار بود. به اعتراف نویسنده تاریخ یهود ایران، یاکوب وسیلهای برای اطلاع یهودیان خارجی، بویژه انگلستان از وضع یهودیان ایران گردید.
به هر روی، سفر اول ناصرالدین شاه قاجار به اروپا، زمینهساز تأسیس شعبههای آلیانس در ایران شد و سفر دوم او ایجاد مدارس آلیانس را به دنبال داشت. به این ترتیب، حدود 38 سال بعد از تأسیس آلیانس در فرانسه، در سال 1898م/1277ش، مدارس وابسته به آن در ایران ایجاد و شروع به فعالیت کرد.
تا گشایش نخستین مدرسه آلیانس در تهران، با یاری انگلیسیها چند آموزگار پروتستان، تبلیغ و تدریس فرزندان جماعت یهود ایرانی را عهدهدار بودند. یکی از آنان میرزابابا نامی بود که یک سال پس از گفتوگوهای پاریس و کسب اجازه از ناصرالدین شاه، مدرسه کوچکش را در 1875م (1291ق/1254ش)، گشود.
درباره فعالیت به اصطلاح آموزشی و فرهنگی آموزشگاههای آلیانس، بویژه در ایران، دو نکته حائز اهمیت وجود دارد. نکته اول آنکه، مدارس و مؤسسات مزبور، مرموزانه و تقریباً نیمهآشکار، کودکان و نوجوانان غیریهودی، از جمله مسلمانان را نیز جذب و تحت آموزش قرار میدادند. این موضوع در برخی نقاط ایران عکسالعمل مردم مسلمان، بویژه عالمان دین را برانگیخت. طوری که در بعضی بلاد ایران عالمان بزرگ و سرشناس، ورود و حضور کودکان و نوجوانان مسلمان را به این آموزشگاهها منع و تحریم کردند.
در سال 1900م مدرسه آلیانس در اصفهان افتتاح شد و چند سال بعد در سال 1970م سیّدی [... از عالمان مسلمان] از عدهای از بزرگان یهود تعهد گرفت [...] اطفال مسلمان حق ندارند در مدارس یهود (آلیانس) حضور یابند. این دستورات هم در اثر دخالت وزیرمختار ایران عقیم ماند.
بسیار شگفتآور و سئوالبرانگیز اینکه بعدها، کسانی که وارد دستگاهها و مراکز قدرت در عرصه سیاست و فرهنگ کشور میشدند، از فارغالتحصیلان آلیانس بودند.
کوهنکا رئیس آموزشگاههای آلیانس در ایران در این باره گفته بود: خوشوقت است وقتی ملاحظه میکند اکثر دانشمندان، نویسندگان و رجال سیاسی و نظامی این کشور از تحصیلکردگان مدارس آلیانس میباشند. و باز هم مزید افتخار است که همین تربیتیافتگان مدارس ایران امروز از بهترین دوستان این مؤسسه میباشند. در این راه پرافتخار، آلیانس اسرائیلیت دوستانی هم دارد که با کمکهای مادی و معنوی خود تسهیلات لازم در راه پیشرفت مقاصد فرهنگی او را فراهم میسازند. در یکی از منابع یهودی با اشاره به حضور دانشآموزان مسلمان در مدارس آلیانس، آمده است که در برخی مناطق کشور، تعداد دانشآموزان مسلمان حتی از یهودیها بیشتر بوده است: «به مثل در مدرسه همدان از 654 شاگرد تنها 173 نفر یهودی بودند.» منابع یهودی مدعی جذب کودکان مسلمان در مدارس آلیانس برای ایجاد همگرایی فکری و فرهنگی بین یهودیان و مسلمانان هستند: سیاست آلیانس اسرائیلی از آغاز این بود که در حدود 20 درصد دانشآموزان مسلمان را به منظور نزدیکی دو جامعه، ایجاد ارتباط و انواع اهداف مثبت دیگر در خود جای دهد. نکته قابل توجه دیگر در مدارس آلیانس در ایران، بیتوجهی به زبان، ادبیات، تاریخ و فرهنگ ایران، در برنامههای آموزشی بود: بنابر گزارشهای مفتش وزارت معارف، در مدرسه آلیانس یهود چندان توجهی به زبان فارسی و تاریخ و فرهنگ ایران نداشتند. برنامههای مدارس دولتی و آییننامه وزارت معارف را پشت گوش میانداختند و وا مینهادند. در بخش متوسطه، تدریس ادبیات فارسی، بویژه اشعار و قطعات برگزیده که در سایر مدارس اجباری بودند، در اینجا «خوانده» نمیشدند و به طور کلی فارسی این کلاسها با پروگرام وزارت معارف هماهنگ نبود. نیز در سال یکم متوسطه حساب تدریس نمیشد. فارسی شاگردان مدرسه «ضعیف» بود. نمایندگان و مأموران آلیانس مرکزی پیوسته به ایران سرکشی و چگونگی فعالیت مدارس وابسته را از نزدیک تحت کنترل و مراقبت و هدایت داشتند. آموزشگاهها و مؤسسات وابسته به آلیانس تا سال 1357ش، در ایران فعالیت میکردند و تحت راهبری و اداره مرکزیت فرانسوی آن، به مدت هشتاد سال، اهداف و برنامههای این کانون جهانی صهیونی مستقر در پاریس را در ایران پیاده میکردند.
به گواهی اسناد تاریخی موجود، پس از جنگ جهانی اول و صدور اعلامیه معروف «بالفور» وزیر امور خارجه وقت بریتانیا، در سال 1917م/1296ش، زمزمههای صهیونیستی در جامعه یهود ایران آشکار و هویدا شد.
اعلامیه بالفور که کاملاً مطابق با آرمان صهیونیسم تدوین و تنظیم شده بود، موجی از حرکت در جوامع مختلف یهودی، از جمله در میان جمعی از یهود ایران به وجود آورد.
در اعلامیه موافقت انگلستان با ایجاد «کانون ملی یهود» در فلسطین خطاب به
روچیلد تصریح شده است: «وزارت امور خارجه 2 نوامبر 1917 لرد روچیلد عزیز مشعوفم به نمایندگی از سوی دولت اعلیحضرت، اعلامیه حمایت از آمال صهیونیستی یهود را که به کابینه تسلیم شده و مورد تصویب قرار گرفته به شما ابلاغ کنم: دولت اعلیحضرت تأسیس یک موطن ملی برای قوم یهود را در فلسطین با دیده مساعد می نگرد و همه تلاشهای خود را برای تسهیل تحقق این هدف به کار خواهد گرفت. [...] سپاسگزار خواهم شد چنانچه این اعلامیه را به اطلاع فدراسیون صهیونیست برسانید. ارادتمند شما آرتور جیمز بالفور.»
این اعلامیه برای جوامع یهودی جهان بیش از پیش آشکار ساخت که حرکت صهیونیستی کاملاً تحت حمایت و پشتیبانی قدرتهای جهانی است.
نخستین واکنش صهیونیستی که شکل سازمانی در تهران و سپس در سایر شهرستانهای ایران به خود گرفت، با اعلامیه بالفور بستگی دارد. اکثر اعضای اصلی تشکیلات صهیونیسم ایران، از ابتدا، همان شاگردان و دانشآموختگان و پرورشیافتگان آموزشگاههای آلیانس بودند. بنابراین، نه تنها آلیانس نقش پایهای در ایجاد و تأسیس و پیدایی تشکیلات صهیونیسم ایران داشتند، بلکه سران و سردمداران آلیانس نیز در همکاری و پشتیبانی تشکیل صهیونیسم ایران نقش اساسی داشتند.
فعالیت آزادانه مؤسسات صهیونیستی آلیانس و نیز انجمن صهیونیسم و انتشار رسمی و علنی نشریه صهیونی هگئولا، همه، نشانگر آزادی عمل صهیونیستها در ایران و آگاهی و توافق کامل سران حکومتها و دولتهای وقت ایران، در این باره است: در دوره احمدشاه، تقریباً تمام رجال سیاسی ایران، از جمله سردارسپه، رضا پهلوی، از فعالیتهای صهیونیستی در ایران باخبر بودند و حتی در پارهای از جشنهای صهیونیستی شرکت میجستند. جز در مورد مهاجرت، وزارتخانههای ایران آن دوره سد راه فعالیتهای صهیونیستی نمیشدند. [...]
رضاشاه در چند مورد دستور داد که تبلیغات ضدصهیونیستی مجامع اسلامی علیه مهاجرت یهودیان ایران در جراید ایران چاپ و منتشر نشود.
به قدرت رسیدن رضاخان زمینهها و شرایط حضور و نفوذ صهیونیستها را در ایران بیش از پیش تسهیل کرد. اما پس از آن، این تشکیلات جهانی صهیونیسم بود که موجب روی کار آمدن رضاخان در ایران شده بود.
امپراتوری جهانی صهیونیسم تحت رهبری خاندان روچیلد در صعود رضاشاه نقش اصلی و اساسی به عهده داشت.
استراتژی صبورانه روچیلدها به منظور تأسیس «تمدن بزرگ یهود» در خاورمیانه از نیمه قرن نوزدهم آغاز شد و در انطباق با سیاستهای استعمار و امپریالیسم غرب به
سوی هدف خود گامهایی خاموش و سنجیده برداشت. به اعتقاد ما، ایران در استراتژی روچیلدها جایگاه اساسی داشت و لذا میتوانیم صعود سلطنت رضاخان را گامی از سوی صهیونیسم به منظور تأمین شرایط لازم برای تأسیس «تمدن یهود» در خاورمیانه ارزیابی کنیم. این گام توسط اردشیر ریپورتر، سرجاسوس انگلیس در ایران به فرجام رسید و رژیمی ضداسلامی و لائیک استقرار یافت که وظیفه داشت با سرکوب فرهنگ اسلامی مردم ایران، این نیروی عظیم را در منطقه خاورمیانه منزوی سازد. هم زمان در خاورمیانه عربی نیز رژیمهای پوشالی و خلقالساعه تأسیس گردید. بر این اساس که کانونهای صهیونیستی داخل ایران همه ساله به مناسبت کودتای سوم اسفند 1299 مراسم جشن و یادبود برگزار میکردند و این حادثه را گرامی میداشتند. مندرجات نشریات یهودیان ایران در دوره پهلوی سندی گویا در این باره است. منابع یهودی و صهیونیستی نیز از دوران مزبور به عنوان «عصر طلایی یهود» یاد کردهاند. در برابر، رضاشاه نیز به یهودیان اعتماد تام و کامل داشت و به یهودیان جهان بویژه آلمان احترام میگذاشت. یکی از بهترین دلایل این ادعا همین که پزشک مخصوص رضاشاه «دکتر کورت اریش نومان» که نخست در برلین طبابت میکرد و بعدها به ایران مهاجرت کرد یک آلمانی یهودیتبار بود.
بدینسان علیرغم فرهنگ اسلامی مردم ایران ترویج فرهنگ ماقبل اسلامی در دستور کار قرار گرفت و چنین القا شد که گویا بین آیین کهن ایرانیان و دین یهود وجوه اشتراک فراوان بوده است و همانگونه که کورش منجی «قوم ستمدیده یهود» بود، ایران کنونی نیز باید حامی و نجاتبخش قوم آواره یهود باشد! روشن است که این تبلیغات هدفی جز جدایی مردم ایران از مردم مسلمان منطقه و ایجاد همدردی با مهاجرین یهودی در فلسطین و یا حداقل بیتفاوتی، را پی نمیگرفت. این مشی تبلیغاتی نقش پس پرده روچیلدهای انگلستان را در هدایت عوامل ایرانی اینتلیجنس سرویس نشان میدهد. توجه داشته باشیم که برخی عوامل ایرانی بریتانیا چون قوامالملک شیرازی و ذکاءالملک فروغی، طبق روایت مشهور، یهودیالاصل بودهاند.
رویداد جنگ اول جهانی و پیامدهای آن بویژه سقوط اقتصادی اروپاییان، طبعاً سقوط سیاسی و حتی فرهنگی آنها را نیز به دنبال داشت. از این رو قدرت آنها در مستعمرات نیز رو به افول نهاد. با پایان یافتن جنگ در 1919 همان آغاز سال 1919 که جنگ پایان گرفت، در هند و در شمال افریقا (مصر) نهضتهای استقلالطلبانه آغاز شد. در نتیجه این تحولات، دولتمردان انگلیسی دریافتند که بریتانیا تعهداتی بیش از
اندازه به گردن گرفته و ایجاد پارهای تغییرات در روابط خارجی آن دولت ضروری است. از این رو انگلستان به فکر استفاده از ابزارهای موجود برای نفوذ در مناطق تحت سلطه افتاد و در منطقه خاورمیانه هیچ ابزاری را کارآمدتر از مذهب نیافت. سیاستمداران و دولتمردان انگلیسی کینهای آشتیناپذیر با اسلام و مسلمانان داشتند و آنها را سد راه تسلط خود بر ملل و سرزمینهای مشرق زمین میدانستند. از همین رو نایبالسلطنه و فرمانروای هندوستان اعلام کرد که غازی حیدرالدین پادشاه «صوبه اود» و فرمانفرمای «لکنهو» تمام مایملک و دارایی خود را وقف مراکز دینی شیعیان جهان کرده است تا درآمد حاصله از آن در هر سال صرف امور معیشتی و تحصیل علوم دینی طلاب شیعه مذهب شود.
از همین زمان شعبه ویژه امور دینی و اوقاف در کنسولگریهای انگلیس درشهرهای ایران، بویژه شهرهای مذهبی مشهد و قم و شیراز و نیز در شهرهای عراق و بینالنهرین مانند شهرهای کربلا و نجف و سامره آغاز به کار کرد. در این شعبههای نوبنیاد که زیرنظر سفارت بریتانیای کبیر در تهران اداره میشد، چندین کارشناس امور دینی و مسلط به زبانهای فارسی و عربی عضو وزارت مستعمرات انگلستان مشغول به کار گردیدند. دیپلماتهایی که در این شعبهها فعالیت میکردند، ظاهراً صاحب عنوان «دبیر» بودند. اینان اطلاعاتی فراوان درباره ادیان و مذاهب داشتند و در هر شهر، عوامل و جاسوسان مخصوصی با این «دبیران ادیان» در ارتباط بودند و با بودجه مخصوصی که دولت انگلستان به نام «موقوفه صوبه اود» در اختیار آنان گذاشته بود، در فعالیتهای مذهبی و اسلامی مردم اخلال میکردند. سرآرتور هاردینگ، دیپلمات معروف و سفیر وقت دولت انگلستان در ایران، این بودجه را به اهرمی قدرتمند تشبیه می نماید و مینویسد: «اختیار تقسیم وجوه موقوفه صوبه اود، در دستهای من مانند اهرمی بود که با آن میتوانستم همه چیز را در ایران و در بینالنهرین بلند کنم و هر مشکلی را حل و تصفیه نمایم...» انگلیسیها که از همان ابتدای ورود به ایران در زمان صفویه، شیعه را سد راه وصول به اهداف استعمارگرایانه خود یافته بودند، در اندیشه تضعیف باورهای اسلامی و اعتقادات ضدسلطه بیگانه مردم شیعه مذهب ایران بودند و با هدف تضعیف قدرت نظامی و اقتصادی شیعیان، همواره سلاطین عثمانی را به جنگ با ایران و درگیری و نبرد خونین با پادشاهان شیعه مذهب صفوی تشویق میکردند. بر این اساس یکی از محورهای عمده تلاشهای کارگزاران استعماری و مأموران و دبیرهای شعبه ادیان وزارت مستعمرات انگلستان، پیدا کردن، تشویق و پشتیبانی و حمایت از مدعیان مهدویت (به عنوان یکی از اصول اعتقادی شیعه) با هدف ایجاد تشتت و پریشانی و چنددستگی در میان مسلمین بود. این حرکت در ایران که در همسایگی هندوستان،
یعنی بزرگترین و زرخیزترین مستعمره بریتانیا قرار داشت، واجد ویژگی و اهمیت خاص بود. تنها در فاصله زمانی پنجاه سال، چندین مدعی مهدویت در سرزمینهای اسلامی پیدا شدند که به شهادت اسناد و مدارک تاریخی که همگی و بدون استثنا از حمایت دولت انگلستان برخوردار بودند.
بر اساس مدارک موجود، مأموران دولت انگلستان مدتها پیش از آنکه سیدعلیمحمد شیرازی (باب) ادعای خویش را مطرح سازد او را زیرنظر داشتند و همواره گزارش فعالیتهای وی و پیروانش را به لندن میفرستادند. برابر سند موجود در بایگانی وزارت امور خارجه انگلیس، به تاریخ 21 ژوئن 1850 که یک مأمور ناشناس انگلیسی از تهران به لندن ارسال داشته چنین آمده است: «جناب لرد پالمرستون. بر حسب تعلیمات جناب لرد، اینجانب افتخار دارد شرحی درباره مسلک جدید «باب» را لفاً ارسال دارم. مطالب ضمیمه را یکی از پیروان باب به من داد و من تردیدی در صحت آن ندارم... در یک جمله، این (در شمار) سادهترین مذاهب است که اصول آن در ماتریالیسم، کمونیسم و لاقیدی نسبت به خیر و شر کلیه اعمال بشر خلاصه میشود. افتخار دارم که منقادترین چاکر ناچیز باشم. (امضاء ناخوانا).»
استعمارگران انگلیسی با استفاده از اندوخته مذهبی خود یعنی فرقه بهاییت که با هدف از میان بردن نفوذ تشیع و روحانیت شیعه، در ایران شکل گرفته بود، به فکر اجرای نقشه نابودی اندیشههای ملی و مذهبی در ایران افتاد. بهاییت با تفسیری یهودی از مذهب تشیع در ایران آغاز شد که بر «فردیت دینی» استوار است؛ یعنی جدایی معرفت از سازمان دینی و روحانیت که در نهایت به نوعی «تدین فردی» میرسد. در بهاییت این فردیت به اوج میرسد: فردیت دینی و تکیه بر الهامات فردی و عرفانی؛ به همین دلیل عبادت خود را در معبدهای «سکوت» قرار دادهاند.
انگلیسیها در جهت بسترسازی مناسب برای تداوم چپاول و یغماگری بیدغدغه ثروت جهانی، کاملاً موجه و معنادار خواهد بود.
نزدیکی بهاییت با سازمان جهانی یهود، در همین چارچوب معرفتی قابل مطالعه و بررسی است. فردیت معرفتی حاکم بر یهودیت و بهاییت، آنها را به نفی هرگونه چارچوب فلسفی در تاریخ می کشاند.
بهاییگری ناشی از بابیت و بابیت خود ریشه در شیخیگری دارد. عقاید اولیه فرقه بهایی تلفیق و ترکیبی از عقاید تشیع، عرفان ایرانی، نظریههای حکمای اسلامی و
یونانی است که به صورت شیخیگری، سپس بابیگری و سرانجام بهاییت درآمد. اما آن چه امروز در فرقه بهایی مطرح میشود، با شیوه و افکار بنیانگذاران آن تفاوت دارد.
ظهور شیخیه مصادف با دوران فتحعلیشاه قاجار (12501212ق) و بدعت بابیان مقارن با سلطنت محمدشاه (12641250ق) بود. بنیانگذار فرقه بابیه، سیدعلیمحمد شیرازی بود که مدتی در عتبات درس خواند و چند سالی در حومه بغداد، سپس بوشهر، گوشهنشینی اختیار کرد و به ریاضت روی آورد. او پس از اعتکاف چهلروزه در مسجد کوفه و سفر به مکه، به بوشهر بازگشت و خود را «باب الهی» نامید. سپس مبلغینی به شیراز فرستاد و عدهای از جاهلان و سادهلوحان را به عنوان مرید به دور خود جمع کرد. البته عمال انگلیسی کمپانی هند شرقی نیز از او و پیروانش حمایت مالی میکردند و با همین پولها هم بود که منوچهرخان معتمدالدوله، حاکم اصفهان، باب را به اصفهان فراخواند و در آنجا آزادی کامل به او داد. به این ترتیب، باب تا 1263ق که معتمدالدوله مُرد در سایه حمایت او به تبلیغ پرداخت و مریدانش در زنجان و یزد رو به فزونی گذاشتند. عمده فعالیتهای بابیه در این زمان پیرامون اندیشه مهدویت دور میزد. اما با گذشت زمان، علیمحمد باب که نخست خود را باب امام زمان(عج) میخواند، پس از چندی ادعای مهدویت کرد و نغمه ایجاد دین تازهای سر داد. سپس ادعای نبوت کرد و سرانجام نیز دعوی ربوبیت و الوهیت نمود. اما با مرگ حاکم اصفهان، به دستور محمدشاه قاجار، باب را در قلعه چهریق اردبیل زندانی کردند و او تا زمانی که به دستور امیرکبیر در تبریز اعدام (شعبان 1266ق) شد، در آن قلعه به سر میبرد. با این حال، پیامد حرکت باب همچنان ادامه یافت. چرا که سنگینی فشارهای روزافزون و طاقتفرسای اقتصادی بر پیکره جامعه عصر قاجار نارضایتیهای اجتماعی را گسترش میداد و باب، در بافت و پوشش مذهب، بهترین فرصت را برای اظهار وجود یافته بود. البته گسترش دعوی باب دلایل سیاسی دیگری نیز داشت. باب یک سال پیش از اعدامش، میرزایحیی نوری ملقب به «ازل» را به جانشینی برگزیده بود. اما ازل که از ترس دولت زندگی مخفی اختیار کرده بود، همه کارها را به برادر پدریاش میرزاحسینعلی بهاء سپرد و بهاء به عنوان پیشکار او، رشد و نفوذ بسیاری در میان طرفداران باب یافت. چندی نگذشت که به دلیل فشارهای حکومت ناصری، بابیان جایی برای ماندن در ایران نیافتند و سر از بغداد درآوردند که در این زمان تحت امر سلطان عثمانی بود. در آنجا حسینعلی بها برای ارضای حس جاهطلبی خود، دست به اقدامی عجیب و بیسابقه زد. بدین ترتیب که باب در زمان حیات خود کتابی به نام بیان نوشت که کتاب احکام او به شمار میآمد. او در این کتاب وعده داد که در آیندهای بس دور، از میان بابیان، کسی به نام «من یظهره الله» ظهور خواهد کرد و همه باید
اطاعت او را گردن نهند. ولی بهاء تنها چند سال پس از مرگ باب، ادعا کرد که او همان من یظهرهالله است که وعدهاش در کتاب بیان آمده بود.
این ادعا و جاهطلبی بهاء موجب اختلاف شدید میان او و ازل گردید. دولت عثمانی چون وضع را به این منوال دید، بهتر دانست که بابیان را از بغداد به استانبول و از آنجا به «آورند» در یونان، کوچ دهد. دو برادر در این مدت همچنان به درگیری خود ادامه میدادند و علاوه بر دشمنی با شیعیان، با دامن زدن به اختلاف داخلی، موجب ناراحتی مردم را نیز به وجود میآوردند. لذا، دولت عثمانی چاره را در آن دید که به طور رسمی و با رأی دادگاه، هر یک از دو برادر را به همراه پیروانشان به نقطهای دور از یکدیگر بفرستد. سپس، میرزایحیی ازل به جزیره قبرس و حسینعلی بهاء به عکا، گسیل داده شدند. از آن پس در میان بابیان دو فرقه ازلی و بهایی پدید آمد. بهاء پس از جدایی از برادر و به هنگام اقامت در عکا از دعوی من یظهرهالله هم فراتر رفت و نه تنها خود را برانگیخته الهی نامید، بلکه ادعای خدایی نیز کرد. فعالیت بهاءالله در عکا باعث شد که بیشتر بابیان و بویژه بابیان ایران پیرو او شوند.
پیروان و پذیرندگان اولیه ادعاهای دروغین باب، گروهی از عوام و جهال نبودند، بلکه برخی از اهل سیاست و دقیقاً همانهایی بودند که وابستگی ایشان به قدرتهای خارجی و کانونهای استعماری برجسته و زبانزد همگان است. به تعبیر نویسنده کتاب ایران در راهیابی فرهنگی، باب نخستین مریدان خود را نه در میان جهال، بلکه در طبقات بالای کشور یافت... حاجمیرزاآقاسی که جای خود داشت، باب از او به ستایش یاد میکند و مینویسد: «بدیهی است که حاجی به حقیقت آگاه است.» به نوشته یکی از محققان: «برخلاف نظر مورخینی چون احمد کسروی و فریدون آدمیت که بابیگری اولیه را جنبشی خودجوش و ناوابسته به قدرتهای استعماری میدانند (و علیرغم بدبین بودن نسبت به این فرقه نفوذ استعمار در این فرقه را از زمان انشعاب بابیگری به دو فرقه ازلی و بهایی میدانند)، پژوهش من بر پیوندهای اولیه علی محمد باب و پیروان او با کانونهای معینی تأکید دارد که شبکهای از خاندانهای قدرتمند و ثروتمند یهودی در زمره شرکای اصلی آن بودند. این تصویر بابیگری را از اساس و از بدو پیدایش، فرقهای مشابه با دونمدهای ترکیه و فرانکیستهای اروپای شرقی جلوهگر میسازد.»
اسماعیل رائین نیز در همین رابطه و در واپسین کتابش مینویسد: «نه تنها سران بهاییت در گذشته و هیأتهای محافل بهایی کنونی متفقاً دولت اسرائیل و صهیونیسم جهانی را تأیید و همراهی کرده و میکنند، بلکه در بسیاری از نقاط جهان به خصوص در کشورهای
اسلامی و عرب اکثر از بهاییان متمایل به جهودان و دولت اسرائیل بوده و هستند. در بسیاری از کشورها، به خصوص کشورهای عربی، شنیده و دیده شده که بهاییان داخل در تشکیلات جاسوسی موساد شده و همه جا به نفع اسرائیلیان به خبرچینی و جاسوسی و نوکری مشغولاند.»
نقش شبکه زرسالاران یهودی و شرکاء و کارگزاران ایشان در گسترش بابیگری و بهاییگری را از دو طریق میتوان پی گرفت: اول، حرکتهای سنجیده و برنامهریزی شده برخی از دولتمردان قجر، بویژه حاج میرزا آقاسی صدراعظم و منوچهرخان معتمدالدوله گرجی حاکم اصفهان، که به گسترش بابیگری انجامید. دوم، گرویدن وسیع یهودیان به بهاییگری که سبب افزایش کمی و کیفی این فرقه و گسترش جدی آن در ایران شد.
در اواخر دوران قاجار، تعداد زیادی از بهاییان را به عنوان کارگزاران سفارتخانههای اروپایی و بانک شاهی انگلیس و بانک استقراضی روسیه و کمپانی تلگراف و برخی دیگر از نهادهای غربی فعال در ایران میشناسیم. لازم به توضیح است که مالکین اصلی بانک شاهی انگلیس و بانک استقراضی روسیه در ایران برخی از خاندانهای سرشناس یهودی بودند. ساسونها مالکین اصلی بانک شاهی بودند و پولیاکوفها مالکین اصلی بانک استقراضی. این دو خاندان نامدار یهودی رابطهای نزدیک با هم داشتند. برای نمونه، روبن گبادی داماد یاکوب پولیاکوف بود و پدرش از شرکای بنیاد دیوید ساسون.
سابقه عضویت بابیها و بهاییها در سفارتخانههای دولتهای غربی در ایران بسیار مفصل است و برخی از اعضا و خویشان خاندان نوری از نخستین بابیان و بهاییانی بودند که به استخدام سفارتخانههای فوق درآمدند. در این میان بویژه باید به میرزاحسن نوری، برادر ارشد میرزاحسینعلی بهاء و میرزا یحیی صبح ازل، که منشی سفارت روسیه بود و نیز به میرزامجیدخان آهی، شوهرخواهر میرزاحسینعلی بهاء اشاره کرد. این سنت در خاندان آهی ادامه یافت و بعدها میرزاابوالقاسم آهی، خواهرزاده بهاء نیز منشی سفارت روسیه شد. میرزاابوالقاسم آهی پدر مجید آهی، از رجال دوران پهلوی است.
گذشته از حمایت سردمداران سیاسی، نقش «یهودیان مخفی» (انوسیها) در پیدایش و گسترش بابیگری و بهاییگری عامل مهمی در تحولات معاصر ایران است.
در بررسی تاریخ پیدایش و گسترش بابیگری در ایران، نمونههای فراوانی از گرویدن یهودیان جدیدالاسلام به این فرقه مشاهده میشود که به مروجین اولیه بابیگری و عناصر مؤثر در رشد و گسترش آن بدل شدند.
تمایل این یهودیان به اسلام، واقعی نبود. دایرهالمعارف یهود پدیده جدیدالاسلامهای مشهد را در ذیل مدخل «یهودیان مخفی» مطرح کرده است نه در محل «مرتدین» و در جای دیگر تصریح می کند که آنان به عنوان «یهودیانی در لباس اسلام» به حیات خود
ادامه دادند.
رائین مینویسد: «بهاییان از بدو پیدایش تا به امروز همواره از جهودان ممالک استفاده کرده آنها را بهایی کردهاند. میدانیم که ذات یهودی با پول و ازدیاد سرمایه عجین شده است. یهودیان ممالک مسلمان، که عده کثیری از آنها دشمن مسلمانان هستند و همه جا در پی آزار رسانیدن و دشمنی با مسلمین میباشند، خیلی زودتر از مسلمانان به بهاییت گرویدهاند و از امتیازهای مالی بهره فراوان برده و میبرند و مقداری نیز به مرکز بهاییت (عکا) میفرستند.»
فضلالله مهتدی معروف به صبحی، مُبَلغ پیشین بهایی که سالها منشی مخصوص عباس افندی بود، مینویسد: «به نظر این بنده بیشتر آنان برای فرار از یهودیت، بهایی شدهاند تا گذشته از اینکه اسم جهود از روی آنها برداشته شود، در فسق و فجور نیز فیالجمله آزادی داشته باشند. و من از این قبیل یهودیان نه در همدان بلکه در طهران نیز سراغ دارم و بر اعمال آنان واقفم.» گرایش یهودیان به بهاییت و تلاش برای تبدیل این فرقه به یک دین متنفذ جهانی به ایران محدود نیست و در سایر کشورها، بویژه در اروپا و ایالات متحده امریکا نیز یهودیان و یهودیان مخفی (به ظاهر مسیحی) به این فرقه پیوستهاند.
بر اساس چنین بستری و با اتکا بر چنین حمایتهایی است که بهاییگری در طول بیش از یک قرن فعالیت خود در ایالات متحده امریکا به سازمانی بسیار متنفذ، هم از نظر کمی و هم از نظر کیفی، در این کشور بدل شده است. مرکز بهاییان جهان در آوریل 1985 تعداد اعضای این فرقه در کل قاره امریکا را 857 هزار نفر اعلام کرده است. بخش مهمی از این گروه بهاییان ایرانی مهاجر در سالهای پس از انقلاب اسلامی هستند و بخشی بهاییان ایرانی که در طول یکصد سال اخیر به تدریج به ایالات متحده و سایر کشورهای قاره امریکا مهاجرت کردهاند. صرفنظر از جمعیت بهاییان در امریکا، باید به نفوذ این فرقه در نهادهای دانشگاهی و پژوهشی ایالات متحده امریکا نیز توجه کرد که به حاکمیت ایشان بر حوزه مطالعات ایرانی در ایالات متحده امریکا انجامیده است.
نخستین حضور ابزاری بهاییت برای تأمین اهداف انگلیس را باید در مقطع پس از مشروطه جست. در اوایل شهریور 1295/ذیقعده 1334 گروه جدیدی به نام کمیته مجازات آغاز به فعالیت کرد و قتلهایی را مرتکب و اعلامیههایی منتشر کرد که بازتاب اجتماعی و سیاسی فراوان داشت و فضایی از رعب و وحشت در تهران آفرید و تأثیرات سیاسی عمیق بر جای نهاد. عملیات کمیته مجازات را باید بخشی از سناریوی بغرنجی ارزیابی کرد که حدود چهار سال بعد به کودتای رضاخان و سیدضیاء طباطبایی
(3 اسفند 1299) و سرانجام به سقوط حکومت قاجار و استقرار دیکتاتوری پهلوی انجامید.
هر چند برخی مورخین کوشیدهاند تا گردانندگان و دستاندرکاران کمیته مجازات را انقلابیونی صادق و خشمگین جلوه دهند که از نابسامانی پس از انقلاب مشروطه و عدم تحقق آرمانهایشان سرخورده و به ترور روی آوردهاند؛ اما بررسی دقیق زندگینامه گردانندگان کمیته مجازات چهرهای به کلی ناسالم و وابسته به کانونهای استعماری از ایشان به دست میدهد و کارگزاران ایشان نیز گروهی اوباش و آدمکش حرفهای، چون کریم دواتگر بودند که افراد مبارز و وطنپرستی چون میرزاعبدالحمیدخان متینالسلطنه ثقفی، مدیر روزنامه عصر جدید، را ترور کردند که در روزنامه مظفری بوشهر (شمارههای 67 و 68 مورخ شعبان 1322ق) مقالهای تند علیه اردشیر ریپورتر منتشر کرده بود. برخی دیگر از نویسندگان هم عملیات کمیته مجازات را اعتراض انقلابی علیه قرارداد 1919 و دولت وثوقالدوله خواندهاند. این ادعا نیز به کلی بیپایه است. کمیته مجازات همزمان با اولین کابینه وثوقالدوله در سال 1295ش/1916م تشکیل شد و تنها پنج ماه (تا پاییز 1296/1917) فعالیت کرد. بنابراین، عملکرد آن ربطی به قرارداد 1919 نداشت.
در هر حال مدتی بعد، اعضای کمیته شناسایی و تعدادی از ایشان دستگیر شدند. در زمان دستگیری اعضای کمیته مجازات، فرقه بهایی در دستگاه نظمیه از چنان نفوذی برخوردار بود که بتواند پرونده را به شیوه دلخواه خود فیصله دهد. نفوذ بهاییان در نظمیه از زمان ریاست «کنت دو مونت فورت» بر نظمیه تهران آغاز شد. عبدالرحیم ضرابی (بهایی کاشانی) معاون او و کلانتر تهران بود و به این دلیل به عبدالرحیمخان کلانتر شهرت داشت. او با مانکجی هاتریا، رئیس شبکه اطلاعاتی بریتانیا در ایران، مرتبط بود و کتاب تاریخ کاشان را به سفارش مانکجی نوشت.
پاداش خدمت بهاییان در زمینهسازی به قدرت رسیدن کارگزار انگلیس، از نحوه تعامل بهاییان در دولت کودتا مشهود است. در کابینه سیدضیاء یکی از سران درجه اول بهاییان ایران به نام علیمحمدخان موقرالدوله، وزیر فواید عامه و تجارت و فلاحت شد. این مقام نیز به دلیل خدمات بهاییان در پیروزی کودتا به وی اعطا شد. موقرالدوله پدر حسن موقر بالیوزی (19081980م)، بنیانگذار بخش فارسی رادیو بی.بی.سی است که در سالهای 19371960 ریاست محفل ملی روحانی بریتانیا را به دست داشت. در سال 1957 شوقی افندی، رهبر بهاییان، بالیوزی را به عنوان یکی از «ایادی امرالله» منصوب کرد.
شبکه بهاییت در مقام حافظ منافع انگلستان در ایران، در شکست و سرکوب نهضت ضداستعماری جنگل نیز نقش اطلاعاتی و خرابکارانه بسیار مؤثر و مرموزی ایفا کرده
است: احساناللهخان دوستدار، چهره سرشناس تروریستی که در صفوف نهضت جنگل تفرقه انداخت و «کودتای سرخ» را علیه میرزاکوچکخان هدایت کرد، به یکی از خانوادههای سرشناس بهایی ساری (خانواده دوستدار) تعلق داشت و سردارمحیی (عبدالحسینخان معزالسلطان)، همدست او، از اعضای خاندان اکبر بود که برخی از اعضای آن، بویژه میرزاکریمخان رشتی، به رابطه با اینتلیجنس سرویس انگلیس شهرت فراوان دارند. حداقل دو تن از برادران میرزاکریمخان رشتی و سردارمحیی، مبصرالملک و سعیدالملک به عنوان بهایی فعال شناخته میشوند. فتحالله اکبر (سردارمنصور و سپهدار رشتی) برادر دیگر وی است که در آستانه کودتای 1299 رئیس الوزراء بود و نقش مهمی در هموار کردن راه کودتا ایفا نمود.
مأمور اطلاعاتی اعزامی حزب بلشویک به جنگل در گزاشی سرّی به باکو ارزیابی خود را از میرزاکوچکخان و احساناللهخان دوستدار چنین بیان میدارد: «ثابت قدمی فوقالعاده میرزاکوچکخان و دقت فوقالعاده، علاقه و همدردی او نسبت به اطرافیان و وضع وخیم روستاییان و خویشاوندان، احترام شدید اطرافیان و علاقه به او را برانگیخته است... زندگی کوچکخان خیلی ساده است، او در اتاق سادهای زندگی می کند، همراه رفقای خود و مجاهدها روی تشک کاه میخوابد، هیچگونه مبل و زرق و برقی که مخصوص خانهاست، وجود ندارد. او زندگی کاملاً متواضعانهای دارد، سیگار نمیکشد، خوشگذرانی نمیکند، مشروب نمیخورد و از ساعت شش صبح تا نصف شب کار میکند.»
مأمور اطلاعاتی حزب بلشویک در مقابل، تصویری به غایت منفی از احسانالله خان به دست میدهد و علت کودتای او علیه میرزاکوچکخان را به تعصبات بهاییگری وی منتسب میکند: «احساناللهخان... دارای شخصیت ضعیف، خودخواه، دارای نظرات اغراقآمیز و آدمی شهرتپرست است. او جزو فرقه بابیها (یکی از فرقههای ایران) است و پدرزن او میرزاحسنخان یکی از مقامات مهم این فرقه است. از مشخصات ویژه او عدم ابتکار و نداشتن آگاهی سیاسی است. احسانالله معتاد و الکلی است به طوری که مصرف ودکای او در روز پنج بطری و مصرف تریاکش تا دو مثقال است و این مقدار زیادی است. او در اثر نفوذ گروه سردارمحیی سریعاً ترقی کرده است... او میخواست کوچکخان را به مرام باب جلب کند ولی کوچکخان اعتراض کرد که حالا وقت پرداختن به مذهب نیست، لازم است برای آزادی وطن از انگلیسیها و از ظلم شاه کار کرد. این امر سبب شد که این بابی، که به تدریج شبکه دسایش خود را تنیده بود، با دارودسته خود از اردوی کوچکخان خارج شود...»
موارد فراوان دیگری از حضور مأموران بهایی اینتلیجنس سرویس بریتانیا در صفوف نهضت جنگل وجود دارد. یک نمونه، میرزاشفیعخان نعیم، بهایی گیلانی است که در انزلی به دست جنگلیها به قتل رسید.
نمونه دیگر، غلامحسین ابتهاج (پسر ابراهیمخان ابتهاجالملک و برادر ابوالحسن ابتهاج) است که به وسیله انقلابیون جنگل دستگیر شد. جنگلیها قصد محاکمه و مجازات او را داشتند ولی با وساطت احساناللهخان دوستدار و میرزارضاخان افشار آزاد شد.
میرزارضاخان افشار نیز بهایی بود و نقش مخرب و مرموزی در حوادث نهضت جنگل ایفا کرد. او که در زمان آغاز نهضت، پیشکار مالیه گیلان بود، به همراهی با جنگلیها پرداخت و مسئول مالی «کمیته اتحاد اسلام» شد. او سپس 84 هزار تومان از پول کمیته را به سرقت برد و به تهران گریخت و بعدها به امریکا رفت. افشار پس از بازگشت از امریکا مترجم هیأت امریکایی میلسپو شد و در دوران سلطنت رضاشاه مشاغل مهمی چون حکومت گیلان (1307)، حکومت کرمان (1310)، مسئول راهسازی کشور (1311) و استانداری اصفهان را به عهده داشت.
انگلستان از بهاییت در تمام دوران سلطنت پهلوی و در مقاطع حساس زیرکانه و مخفیانه در جهت تثبیت موقعیت خود در ایران کمال استفاده را برد. یکی از مبلغان بهایی درباره تأثیر متقابل بهاییت بر شاه و خاندان پهلوی گفته بود: «کارهایی که اکنون به دست اعلیحضرت شاهنشاه صورت میگیرد، هیچ کدامشان روی اصول دین اسلام نیست زیرا شاه به تمام دستورهای بهایی آشنایی دارد.»
آغاز حکومت رضاشاه مصادف با رهبری شوقی افندی بود و به نظر میرسد شاه نظر بسیار مساعدی نسبت به این فرقه داشت، به طوری که یکی از افسران بهایی را به عنوان آجودان مخصوص ولیعهد خود برگزید.
در دوران پهلوی، بهاییت به یکی از شاخههای پرنفوذ در تشکیلات سیاسی دولت و به تبع آن ساختارهای فرهنگی و اقتصادی کشور تبدیل شد. رضاشاه از این جریان در جهت سیاست دینزدایی و روحانیتستیزی خود نهایت استفاده را برد و این مقابله تا حد کشف حجاب پیش رفت. به این ترتیب، دشمنی میان بهاییان و حکومت مرکزی در دوره پهلوی از میان رفت و برعکس به همکاری میان آنها علیه دین اسلام انجامید. نفوذ عناصر بهایی در دستگاه حکومت پهلوی دوم بسیار زیاد شد. محمدرضاشاه که علاوه بر فقدان اصالت خانوادگی از جسارت پدر هم بیبهره بود، در میان اطرافیان خود، بهاییان را بیش از همه شایسته اعتماد میدانست. از آن پس نقش عناصر بهایی در حکومت از حالت غیرعلنی دوره رضاشاه خارج گردید و بسیاری از مناصب و شغلهای مهم و حساس در اختیار آنها قرار گرفت. به خصوص که با شدت عمل رضاشاه در سیاست اسلامزدایی، روحانیت تا اندازه زیادی قدرت خود را از دست داده بود و
بسیاری از اختیارات علما در حیطه دستگاه قضایی و تعلیم و تربیت، به دولت منتقل شده بود.
به نوشته دنیس مک ایون، استاد دانشگاه نیوکاسل انگلیس، در دایرهالمعارف ایرانیکا، بهاییگری در سالهای 19281952 رشدی کند داشت ولی از سال 1952م/1331ش (دوره پهلوی دوم) گسترش آن شتاب گرفت و این امر به دلیل برنامهریزیها و سازماندهیهایی بود که با برنامه «جهاد ده ساله» شوقی افندی آغاز شد. دایره المعارف اسلام (ویرایش جدید، 1960) مرکز اصلی جمعیتی بهاییان را در ایران می داند و تعداد آنان را در حوالی سال 1338ش بین پانصدهزار تا یک میلیون نفر تخمین میزند. در این زمان در شهر تهران حدود سی هزار بهایی زندگی میکردند.
رشد سریع بهاییت در ایران در دو دهه 1330 و 1340ش در اثر تبلیغ بود. با همه دشواریهای ریز و درشت دست و پاگیر، روشهای گسترش کیش بهایی، رفته رفته افزایش مییافت و هر روز با شیوههایی کارآتر لایههای گوناگون مردم ایران هدف میگرفت. آزادی در بده بستانهای کیشمدارانه و برپایی انجمنها (اجازه قانونی تبلیغات مذهبی) و یاری به نیازمندان (ایجاد صندوقهای تعاونی) بویژه برای جوانانی که برای گزینش همسر و برپایی خانواده دشواریهای مالی داشتند، ابزاری کارساز بود. پشتیبانیهای سازمانیافته گروهی در ورود به دستگاههای دولتی و بالا کشیدن دیگر همکیشان، راه را برای یارگیریهای بیشتری باز میکرد.
همچنین حضور بزرگ مالکان بهایی در تمامی دوران سلطنت پهلوی، در تأمین امکانت مالی لازم برای رشد و گسترش این فرقه و نفوذ در بدنه اجرایی کشور مؤثر بود. سیاست تقسیم اراضی دهه 1340ش این روند را تقویت کرد. زیرا با سلب مالکیت از مالکان مسلمان و ایجاد آشفتگی در ساختار مالکیت و مدیریت روستایی، راه را برای رشد بزرگمالکان وابسته به دربار پهلوی، بویژه بهاییان، هموار کرد. سلطه بهاییان بر دو نهاد اصلی متولی اراضی (اصلاحات ارضی و منابع طبیعی) عامل مهمی در تجدید ساختار مالکیت به سود اعضای متنفذ فرقه بهایی بود. برای مثال، ناصر گلسرخی، وزیر منابع طبیعی در دولت هویدا، در زمینه واگذاری و تملک اراضی چنان بیپروا بود که کارش به رسوایی کشید؛ و سپهبد پرویز خسروانی از طریق نهادهای تحتامر خود، سازمان تربیت بدنی و باشگاه تاج، به کمک گلسرخی، اراضی پهناوری را تملک کرد.
محسن پزشکپور، نماینده آخرین دوره مجلس شورای ملی، در جلسه طرح و بررسی لایحه بودجه سال 1357 با اشاره به هژبر یزدانی، بزرگ مالک بهایی دوران متأخر پهلوی، میگوید: «در مسیر اصلاحات ارضی یک فئودالیسم جدید به وجود آوردند... زمین را به روستائیان صاحب نسق دادند و بعد با برنامه کشت و صنعت از آنها گرفتند و آن
وقت آن زمینها را به دست عده معدودی دادند... این زمینها را به نام ملی شدن از هزار نفر گرفتند و به یک نفر دادند... مراد از تقسیمات ارضی این بود که قسمت اعظمی از منابع مملکت را در اختیار عده معدودی قرار دهند. این بود که وقتی شما از مشهد حرکت میکنید و به سمت مازندران میروید، دو طرف جاده مدام یک تابلو میبینید که نوشته مزارع فلان شخص [هژبر یزدانی]... نتیجهاش همین است که در روزنامهها خواندیم که فلان کس [هژبر یزدانی] انگشتری هشتاد میلیونی در دست دارد و بادیگارد دارد و لابد میدانید که به وسیله بادیگاردهایش هم در مواردی اقدام کرده است...»
پس از تمهید مالی، نوبت به نفوذ بهاییان در پیکره اجرایی کشور فرارسیده بود. این نقشه با روی کار آمدن «حسنعلی منصور» در ایران پیاده شد و برای نخستین بار پای بهاییان به کابینه وزیران ایران باز شد. گرچه با ترور منصور، نقشههای وی جامه عمل نپوشید، اما به هر حال، کابینه بهایی هویدا روی کار آمد. در کابینه نخست وی، چهار وزیر بهایی حضور داشتند. هویدا در مدت حکومت خود با به کار بستن تصمیمات کادر رهبری تشکیلات بهاییت، نفوذ آنان را در همه سطوح سیاسی، اقتصادی و نظامی کامل کرد.
هویدا، از روزی که با حسنعلی منصور ارتباط برقرار کرد، بهاییان را در تشکیلاتش برتری داد. هویدا در شرکت ملی نفت، معاون اداری مدیرعامل شد و با دستیاران خود، فؤاد روحانی و مهندس فرخان، سه تفنگداران بهاییها در چنین مؤسسه عظیمی به هم پیوستند و کوشیدند افراد بهایی را در کارهای مؤثر شرکت بگمارند و همین کار را هم کردند... همچنین پس از آن که کابینه او را تحویل گرفت، پس از چندی وزرای بهایی را جایگزین بعضی دیگر از وزرا کرد و مهمترین وزارتخانه کشور یعنی آموزش و پرورش را در اختیار فرخرو پارسای قرار داد تا آیین بهاییت را در مدارس رسوخ دهد، هر چند در ایران که مرکز تشیع جهان اسلام است، این امر ناشدنی بود.
چشمهای متعددی حرکات او را زیرنظر داشت و علیرغم تغییرات گسترده مدیریتی به نفع خود، باز هم شمهای از این اقدامات، به گوش دستاندرکاران امور میرسید. از جمله این موارد، اظهارات افشاگرانه حسین کیاستوان در منزل سناتور سیدجلالالدین تهرانی بود که از دخالت مستقیم شخص هویدا در جلوگیری از وصول مالیات دو میلیون تومانی صاحب پپسیکولا که همانا حبیب ثابت پاسال از بزرگان فرقه بهاییت بود بیان نمود.
بهایی بودن امیرعباس هویدا کارشناسان ساواک را بر آن داشت تا آقای نخستوزیر را از این مهلکه نجات بخشند. طبیعی بود که در ساواک به مسئله امنیت اجتماعی توجه خاصی مبذول میشد. از این رو روابط عمومی، طی گزارش مفصلی برای ریاست
ساواک نوشت: «با توجه به نارضایتی عمومی از لحاظ گرانی ارزاق بویژه پس از گران شدن بنزین که قیمتها بالا رفت و پایین نیامد، امکان آن را دارد که مخالفین از این راه بهرهبرداری کرده و به امنیت و آرامش کنونی... لطمه وارد سازند... چنانچه اولیای امور صلاح بدانند، مراتب زیر اجرا گردد:
همان قسم که در پارهای از ممالک خارجی، دولتها اجناس را با قیمت گران خریداری و با قیمت ارزان در اختیار آنها میگذارند، اعلیحضرت همایون شاهنشاه... امر و مقرر فرمایند برای مدت شش ماه (تا به دست آمدن محصول جدید) ولو دولت چند میلیون ریال هم مثل پولی که به دهقانان دادند یا گندم خریدند، متضرر گردد، قیمت نان، گوشت قند چای که عموماً انحصاری و مورد مصرف و احتیاج طبقه سه میباشد، تقلیل دهند.
برای این که شایعهپردازی مخالفین درباره شخص نخستوزیر و اتهام به بهاییگری... اثری در بین توده عوام باقی نگذارد و نتوانند از این راه، به نفع خویش و اجانب بهرهبرداری نمایند، ... مراتب زیر بدون خودنمایی و البته به تواتر، نه یک مرتبه، از طرف دولت انجام گردد:
تقویت برنامههای مذهبی رادیو ایران...
صدور دستور به وزارت آموزش و پرورش مبنی بر ابلاغ اوامر شاهانه، دایر بر اینکه ظهرهای پنجشنبه که مدارس تعطیل میشود، دانشآموزان کلاسهای یک و دو و سه ابتدایی ه مطیعترین و سادهلوحترین عوامل فرهنگی میباشند، در دبستان مربوطه یا نزدیکترین مساجد نزدیک دبستان، حضور یافته با تشکیل صف نماز جماعت، نماز برگزار و در خاتمه نماز برای تقویت شیعیان جهان و شاهنشاه که پیشوای آن میباشد، دعا نمایند...
به وزارت آموزش و پرورش دستور صادر شود در این موقع که مشغول استخدام معلم میباشند، از طلاب علوم دینی که دارای گواهینامه مدرسی و حائز شرایط استخدام میباشند، استفاده نمایند که در آموزش و پرورش، شرعیات و تعلیمات مدنی و جلب توجه دانشآموزان به حقایق اسلامی، پاکی، درستی، میهنپرسیتی و شاهدوستی، در دبستانها یا دبیرستانها مورد استفاده قرار گیرند.
مجانی کردن آب و برق مساجد و نصب شیر برای وضو و تطهیر.
صدور دستور برای نظافت شهرهای مذهبی مثل شهر قم، مشهد، شهرری و تعمیرات لازمه با بودجه اوقاف.
عدم انجام هیچ نوع معامله تجارتی و دادوستد که دال بر نزدیکی با اسرائیل باشد، زیرا عناصر مخرب، بهاییان را عوامل اسرائیل در ایران به مردم معرفی کردهاند.
ملی کردن تلویزیون و گرفتن آن از ثابت پاسال و اخراج بهاییان از آن دستگاه.
توجه به برنامه رادیو ایران که برخلاف اصول مذهبی برنامهای اجرا ننماید...»
از جمله اقدامات هویدا که از حساسیت افکار عمومی نسبت به کیش خودآگاهی یافته بود، در تلاشی برای رد گم کردن و مسلمان جلوه دادن خود، به دفن آن قرآن همراه جسد منصور دستور داد با وجود این، «دفن کردن قرآن با جنازه مرحوم حسنعلی منصور به وسیله آقای هویدا نخستوزیر شدیداً مورد اعتراض متعصبین قرآن قرار گرفته و اظهار میدارند که نمیتوان قرآن مجید را دفن کرد و دفن آن با جنازه گناه کبیره است زیرا پس از اینکه جنازه متعفن شد، نسبت به قرآن بیاحترامی میشود.»
از همین رو حدود سه هفته پس از انتصاب هویدا به نخستوزیری، سرهنگ نشاط از مقامات وقت ساواک به نخستوزیری رفت تا او را در کم و کیف واقعیت وضعیت موجود در جامعه قرار دهد. او در پاسخ به سئوال نخستوزیر پیرامون اوضاع مملکت، پرده از ناشیگری هویدا برمیدارد. او میگوید: «در حال حاضر وضعیت از هر حیث، رضایتبخش و کمال آرامش برقرار میباشد، لیکن در باطن مخالفین ساکت ننشسته و به انواع و اقسام سمپاشیها مشغول، کما این که جنابعالی را به مردم بهایی معرفی مینمایند و مدعیاند که مرحوم عینالملک، پدر شما، از مبلغین به نام بهایی بوده و اضافه مینمایند: قرآنی را که آقای هویدا در قبر مرحوم منصور گذاردند برحسب خواسته بهاییان و برخلاف مذهب اسلام بوده است.»
برای خنثی کردن اقدام و اظهارات مخالفین، خیلی بجاست که آقای نخستوزیر مراتب زیر را به تواتر اجرا نمایند:
در سخنرانیها یا مصاحبههای مطبوعاتی از دین اسلام و قرآن و ائمه اطهار یادآوری و محاسن آن را برای مردم بیان نمایند.
به اداره تبلیغات دستور دهند برنامهای انجام ندهند که مغایر با مذاهب اسلام و قرآن باشد.
تلویزیون که منبع مهم تبلیغات میباشد و به وسیله یک عده بهایی اداره میشود از ید آنها خارج و به وسیله اداره تبلیغات وزارت اطلاعات و کارمندان غیربهایی اداره شود.
از نزدیکی با بهاییان و استخدام آنها در وزارتخانهها خودداری نمایند... مخالفین به مردم گفته و میگویند که بهاییها، ایادی صهیونیست و اسرائیل یگانه دشمن اسلام در ایران میباشند.
عدم هیچگونه معامله تجارتی با اسرائیل.
تهیه جواز و اجازه نامچه رسمی برای وعاظ...
مجانی کردن آب و برق پارهای از مساجد...
صدور دستور مبنی بر نظافت شهرهای مذهبی...
هویدا درخواست کرد تا این مطالب به صورت مکتوب به وی ارائه شود و پس از آن گفت: «چون اداره اوقاف ضمیمه نخستوزیری شده، استدعا دارم تیمسار ریاست ساواک در موارد ذیل با این جانب همکاری و مساعدت فرمایند:
تعیین یک فرد برای ریاست اوقاف که تا اندازهای با روحانیون درجه یک، آشنا و مربوط باشد ولی دارای فکر و مغز متجدد باشد.
تشکیل دانشگاه الهیات»
از پیش مشخص بود که این توصیهها، هرگز عملی نیست. از این رو، با گذشت دو هفته از این حرفها، سناریوی ساواک، «به منظور عکسالعمل در مقابله با شایعه بهایی بودن جناب آقای نخستوزیر» در قالب یک طرح ضعیف به شکل زیر تبدیل شد: «سینفر از اعضای اتاق بازرگانی در ساعت 30/16 روز پنجشنبه 6/12/43 در نخستوزیری از آقای نخستوزیر دیدن نموده و ضمن بحث در امور اقتصادی از ایشان تقاضا مینمایند که روزی در جلسه اتاق بازرگانی... شرکت فرمایند. در این روز که طبق توافق قبلی بعد از چهلم مرحوم حسنعلی منصور تعیین میگردد... مراسمی به شرح ذیل اجرا خواهد شد:
در صورتی که آقای نخستوزیر با رایگان شدن آب و برق مساجد یا یکی از آنها موافق باشد در این صورت پس از بحث در مورد خواستههای صنفی و اقتصادی، آقای ابوحسین ضمن طرفداری از دولت و یادآوری خدمات مرحوم حسنعلی منصور، خواستار رایگان شدن آب و برق مساجد میشود. سپس آقای نخستوزیر، سخنانی ایراد و با این امر موافقت مینماید. در این موقع یکی از معمرین مذهبی بازار یک جلد قرآن به ایشان هدیه خواهد نمود. آقای نخستوزیر قرآن را بوسیده و به سخنان خود ادامه خواهند داد.
در صورتی که آقای نخستوزیر با رایگان شدن آب و برق موافق نباشند، در این صورت پس از ذکر مطالب اقتصادی، آقای ابوحسین یک جلد قرآن به ایشان هدیه و آقای نخستوزیر در جواب مطالبی ایراد خواهند نمود. جریان به وسیله جراید و عوامل تبلیغاتی منعکس خواهد شد.»
این پیشنهاد تعدیل شده نیز مقبول نخستوزیر بهایی رژیم پهلوی نبود و در جلسهای که در اتاق بازرگانی برگزار شد، هویدا تنها در برابر خواستههای اقتصادی آنان، نرمش نشان داد که همین مقدار، رضایت برخی از بازرگانان را به دنبال داشت.
در نوروز 1344 امیرعباس هویدا برای خنثی ساختن تبلیغات مربوط به بهایی بودنش، راهی شهرهای قم و مشهد شد و شبکه مطبوعاتی او نیز این مسافرت را که همراه با زیارت قبور مطهر حضرت معصومه(س) و امام رضا(ع) بود، به صورت گسترده پوشش دادند و ساواک نیز گزارش داد: «مسافرت اخیر آقای امیرعباس هویدا به
شهرستانهای قم و مشهد و زیارت قبور ائمه، به شایعاتی که بین عوام و محافل مذهبی و روحانی مخالف دولت، مبنی بر بهایی بودن ایشان وجود داشت، بین طبقات مختلف حسناثر داشته است.»
پس از این اقدام، افسرالملوک سرداری را راهی مکه معظمه کرد و بعد از آن، این شایعه را در جامعه شهرت داد که به منظور برائت از اتهامات بهاییت به ملاقات آیتالله حاجمیرزااحمد آشتیانی رفته و ضمن تکذیب وابستگی به فرقه بهاییان گفته: «دولت من، کمال مساعدت و همکاری را با علما و روحانیون خواهد داشت.»
عوام فریبیها به همراه دستگیریها و زندانکردنها و تطمیعها، باعث شد تا نخستوزیر بهایی، از حرارت همهگیر شدن وابستگی خود به بهاییت بکاهد و صحبت از این موضوع را به انحصار افرادی درآورد که دستی در دیوانسالاری رژیم پهلوی داشتند، با این حال عباس اقدسی از بهاییان شیراز، هنگام سخنرانی در کمیسیون «نشر نفحاتالله» در محفل شماره 4، از گزارش هویدا از فعالیتهای خود به بیتالعدل پرده برداشت و ضمن ستایش از صهیونیستها، درباره نفوذ بهاییان در ایران گفت: «پیشرفت و ترقی ما بهاییان این است که در هر اداره ایران و تمام وزارتخانهها، یک جاسوس داریم و هفتهای یک بار که طرحهای تهیه شده وسیله دولت که به عرض شاهنشاه آریامهر میرسد، گزارشاتی در زمینه طرح به محفلهای روحانی بهایی میرسد.»
و دست آخر در خصوص بهایی بودن شخص امیرعباس هویدا همین بس که ناصرقلی هوشمند از عوامل بنام فرقه بهاییت که پس از پیروزی انقلاب اسلامی دستگیر، محاکمه و به اعدام محکوم شد اما در راه انتقال به زندان، با مأمورین درگیر و کشته شد، در محفلی که دوازده تن از بهاییان شرکت داشتند، پس از مطالعه صفحاتی از کتابهای لوح احمد و ایقان درباره وضعیت بهاییان در ایران اظهار داشته بود: «بهاییان در کشورهای اسلامی پیروز هستند و میتوانند امتیاز هر چیزی را که میخواهند بگیرند. تمام سرمایههای بانکی و ادارات و رواج پول در اجتماع ایران، مربوط به بهاییان و کلیمیان میباشد. تمام آسمانخراشهای تهران و شیراز و اصفهان، مال بهاییان است. چرخ اقتصاد این مملکت به دست بهاییان و کلیمیان میچرخد. شخص هویدا بهاییزاده است. عدهای مأمورین مخفی ایران که در دربار شاهنشاهی میباشند، می خواهند هویدا را محکوم کنند ولی او یکی از بهترین خادمین امرالله است و امسال مبلغ پانزده هزار تومان به محفل ما کمک کرده است. آقایان بهاییان نگذارید کمر مسلمانان راست شود.»
یکی از ابهامات تاریخ معاصر، گستردگی شبکه جاسوسی بهاییت در هرم دیوانسالاری رژیم پهلوی است. طرفداران این فرقه در عصر پهلوی دوم منابع اطلاعاتی و جاسوسی انگلستان در ایران به شمار میآمدند و اسناد بسیاری درباره رابطه
عناصر بهایی با سرویسهای اطلاعاتی سفارت و مقامات انگلیسی در دست است. از جمله این افراد اسدالله علم است، که خود و پدرش در خدمت به استعمار انگلستان شهره بودند و طبیعی است که شبکه جاسوسی در به کارگیری مأمورین بومی خود و بهرهگیری از فرقهای خودساخته، وحدتنظر و عمل دارد. در محفل بهاییان شیراز از لطفی که اسدالله علم، وزیر دربار شاهنشاهی به آن داشته، سخن به میان میآمد و آرزو میشد تا کدخدای کوچک بهاییان باشد.
نمونه مؤید این مسائل برخی نوشتههای دیگر علم است. از جمله در جایی مینویسد:
امروز سیزده نوروز است. اولاً بدبخت دولت گیر عجیبی کرده بود. آن، این بود که وقتی انسان تسلیم آخوند شد و به مزخرفات آنها گوش داد دیگر نمیتواند زندگی بکند. چون سلام عید را به تصادف چهارده محرم موقوف کردیم، که هیچ دلیلی نداشت و حتی من عقیده داشتم که اگر در روز عاشورا هم بود باید مراسم ملی را ترک نمیکردیم[!؟] آخوندها چسبیدند که امروز مصادف با رحلت زینالعابدین[ع] است. باید موسیقی رادیو موقوف باشد. دولت بیچاره که ضعیف و مفلوک است و در عین حال میخواهد همه را راضی نگه دارد به بدبختی عجیبی افتاده بود. اولاً اگر موسیقی رادیو را تعطیل بکند، جواب مردم را که در سیزده عید واقعاً موسیقی و تفریح میخواهند، چه بدهد؟ و اگر نکند، جواب آخوندها را چه بگوید؟ بالاخره پس از مدتها بیچارگی و بدبختی، باز هم تسلیم آخوندها شدند و موسیقی را تعطیل کردند و فحش عجیبی به جان خریدند.
یکی دیگر از سرشناسان کیش بهایی که از رهگذر وجود وی، نفوذ انگلیس در دربار پهلوی حفظ میشد، سرلشکر دکتر ایادی، پزشک ویژه شاه بود. ایادی افسری بدنام بود و به چشم و گوش شاه میمانست. او بهداری ارتش و بیمارستانها، اداره خرید دارو و ابزار پزشکی برای یگانهای ارتش را سرپرستی میکرد و با همه توان به همکیشانش یاری میداد.
پروانه ورود داروهای خریداری شده از کشورهای بیگانه که باید به بازارهای ایران میرسید، در کمیتهای در وزارت بهداری، متشکل از گروهی از پزشکان و کارشناسان کارکشته، ارزیابی میشد.
دکتر ایادی یکی از کارشناسان این کمیته بود. او هر درخواستی از شاه میکرد، پذیرفته میشد. شاید همین پیوند ایادی با شاه بود که هرگاه سران کشور با شاه به نکته دشواری برمیخوردند، دست به دامن ایادی میشدند و او می توانست گرهگشایی کند.
ایادی با یهودیان پیوندی ناگسستنی داشت و آنها را مردمی درد دیده و شایسته بیپیرایهترین یاریها میدانست.
ایران همواره جامعهای محکم و یکدست در سایه اتحاد عقیدتی و باورهای اسلامی داشته است. استعمارگران دریافته بودند که برای نفوذ در این جامعه و کشاندن ایران به جاده استعمار و استثمار، باید از طریق مذهب و ایجاد اختلاف و انحراف در عقاید دینی مردم استفاده کنند. بر این اساس دولت انگلستان به عنوان قدرت طراز اول و مسلط استعماری آن روزگار، برای نفوذ در سرزمینهای اسلامی بویژه ایران، طرح و برنامهای مفصل تدارک دید و به این منظور با حمایت و پرورش کارگزارانی از سایر ادیان بویژه یهودیت در وهله نخست، سپس سرمایهگذاری بر روی فرقه خودساخته بهاییت، در پی تثبیت منافع و تداوم حضور غیرمستقیم استعماری خود در ایران برآمد.
از سال 1868 که میرزاحسینعلی نوری (بهاء) و همراهانش به بندر عکا منتقل شدند، پیوند بهاییان با کانونهای مقتدر یهودی غرب تداوم یافت و مرکز بهاییگری در سرزمین فلسطین به ابزاری مهم برای عملیات بغرنج ایشان و شرکای آنان در دستگاه استعماری بریتانیا بدل شد تا آنجا که به نوشته فریدون آدمیت: عنصر بهایی چون عنصر جهود به عنوان یکی از عوامل پیشرفت سیاست انگلیس در ایران درآمد. تحرک جدی مبلغین بهایی و به تبع آن رشد بهاییت در ایران از دوران سلطنت مظفرالدین شاه آغاز شد و در دوران سلطنت احمدشاه قاجار و رضاشاه پهلوی، که بهاییان از نفوذ و حمایت فراوان در دستگاه دولتی برخوردار بودند، شدت یافت.
ارتباط بهاییان با اسرائیل که در حقیقت پادگان کشورهای غربی در قلب ملتهای مسلمان است موجب شد که با توجه به نفوذ آنها در حکومت پهلوی، غرب بویژه انگلیس بتواند به اطلاعات دست اول و مهم دربار ایران دست یابد و از این طریق نفوذ و حضور خود را در ساختار تصمیمگیری این کشور حفظ نماید؛ چراکه آرامش نسبی و سیاست طرفدار غرب ایران از اواسط دهه 1950 تا اواخر دهه 1970، در دورانی که تمام منطقه از کشورهای خاورمیانه عربی تا شبهقاره هند آشفته و در معرض خطر نفوذ شوروی و بالقوه برای منافع انگلستان خطرناک بود، برای انگلستان ارزش و اهمیت زیادی داشت.
شمیم، علیاصغر، ایران در دوره سلطنت قاجار، تهران، مدبر، 1374، ص 243.
Aliance Israelite Uneverselle.
شهبازی، عبدالله، نظریه توطئه، صعود سطنت پهلوی و تاریخنگاری جدید در ایران، مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، چاپ اول، 1377، صص 10099.
لوی، حبیب، تاریخ یهود ایران، ج سوم، کتابفروشی یهودا بروخیم، 1339، ص 635.
رهبر، پرویز، تاریخ یهود، چاپخانه سپهر، 1325، ص 347.
عالم یهود، فروردین 1334ش/6 آوریل 1954م، شماره 16، 17 و 18.
یهودیان ایرانی در تاریخ معاصر، ج دوم.
همان، به نقل از راپورت مدرسه اسرائیلی به مقام ریاست وزارت معارف و اوقاف و صنایع مستظرفه، 26/11/1310.
همان، ص 349.
همان.
ر.ک: سوکولوف، ناهوم، ج دوم، ص 125؛ عبدالوهاب کیالی، ص 103؛ احمدی، حمید، ریشههای بحران در خاورمیانه، انتشارات مؤسسه کیهان، چاپ دوم، 1377، ص 343.
نتصر، آمنون، چشمانداز، ویژهنامه یکصدمین سالگرد اولین کنگره جهانی صهیونیزم 19971897م، چاپ آمریکا.
ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، جستارهایی از تاریخ معاصر ایران، ج دوم، چاپ سوم، 1370، (پیوست ویراستار)، ص 124.
ر.ک: عالم یهود، شماره 40، 16/12/1334.
یهودیان ایران در تاریخ معاصر، مرکز تاریخ شفاهی یهودیان ایرانی، ج سوم، 1999، چاپ آمریکا، ص 71.
ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، پانویس ص 127.
افول قدرت اروپا بیشتر مشتمل بر اعمال قدرت به صورت مستقیم رودررو و چهره به چهره بویژه در ابعاد سیاسی آن بود. از این رو چگونگی «استقلال» بعد از دوران استعمار به صورت مسئلهای بغرنج و چالشی برای کشورهای تحت استعمار درآمد.
نقیبزاده، احمد، تحولات روابط بینالملل (از کنگره وین تا امروز)، تهران، قومس، 1375، صص 140130.
ساسانی، خانملک، دست پنهان سیاست انگلیس در ایران، به نقل از کتاب حقوقبگیران انگلیس در ایران، اثر اسماعیل رائین، صص 11297.
هاردینگ، سرآرتور، یک دیپلمات در شرق، ص 334.
اسناد وزارت امور خارجه انگلیس، پرونده شماره 37960152 و FO ، به نقل از اسماعیل رائین، حقوقبگیران انگلیس در ایران، ص 112.
شیخیگری انشعابی از شیعه اثنیعشری است که در قرن دوازدهم هجری قمری پدید آمد و بنیانگذار آن شیخاحمد احسایی بود.
زاهدانی، سیدسعید زاهد، بهاییت در ایران، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1381، صص 105104.
ایران در دوره سلطنت قاجار، صص 152151.
افراسیابی، بهرام، تاریخ جامع بهاییت، تهران، سخن، 1368، ص 21.
ناطق، همان، ایران در راهیابی فرهنگی 18341848، پاریس، خاوران، 1990، ص 223.
شهبازی، عبدالله، جستارهایی از تاریخ بهاییگری در ایران، ص 21.
رائین، اسماعیل، انشعاب در بهاییت پس از مرگ شوقی ربانی، به ضمیمه اسناد وزارت خارجه انگلیس و اسناد دولتی ایران، تهران: مؤسسه تحقیقاتی رائین، 1357، ص 231.
منصوری، جواد، تاریخ قیام پانزدهم خرداد به روایت اسناد، ج 1، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1377، ص 326.
سرگرد صنیعی در آن زمان از بهاییهای طراز اول بود. او بعدها سپهبد و مدتی هم وزیر جنگ شد. انتصاب او به آجودانی مخصوص ولیعهد، حاکی از احترام و اعتماد رضاخان به بهاییها و میزان نفوذ آنان در دستگاه دولتی است (خاطرات ارتشبد سابق حسین فردوست، مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، 1385)، ج 1، صص 5957.
بهاییت در ایران، ص 238.
یکی از طرفداران سرسخت باب، دختری به نام قرهالعین بود که از پیشگامان امر بیحجابی در ایران به شمار میرود. همچنین آزادی معاشرت میان زنان و مردان یکی از اعتقادات بهاییان است (باب 15 از واحد چهارم کتاب بیان).
اختریان، محمد، نقش امیرعباس هویدا در تحولات سیاسی اجتماعی ایران، تهران، انتشارات علمی، 1375، ص 164.
اسناد انقلاب اسلامی، تهیه و تنظیم مرکز اسناد انقلاب اسلامی، تهران: سازمان تبلیغات اسلامی، 1369، سند 20/11283 الف، 2/6/43.
همان، سند 423، 18/11/43.
همان، سند 22178/20 الف، 19/11/43.
ذوالفقاری، ابراهیم، قصه هویدا، مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، چاپ اول، تهران: 1386، ص 134.
اسناد انقلاب اسلامی، سند 432/ز، 24/11/43.
همان، سند 11148/328، 22/12/43.
همان، سند 326/32611148، 22/11/43.
همان، سند 112/322، 8/1/44.
همان، سند بدون شماره، 22/1/44.
همان، سند 6946 ه ، 11/3/47.
همان، سند 11181/ه ، 19/5/1350.
همان، سند 6946/ه ، 11/3/47.
یادداشتهای علم، ویرایش و مقدمه از علینقی عالیخانی، تهران: کتابسرا، 1371 (یادداشت پنجشنبه 13/1/49).
علیاکبر علیمردانی
ایران به لحاظ جغرافیایی در تقاطع چهارراه بینالمللی واقع شده است. در طول تاریخ چند هزار ساله، غربیان برای رسیدن به چین از ایران عبور میکردند و کاروانهای تجاری که از چین میآمدند پس از عبور از ایران به آسیای صغیر و اروپا و یا به شبه جزیره و شمال آفریقا میرفتند.
این موقعیت مهم سیاسی و جغرافیایی باعث دو رویکرد میشد یا گذرگاه فاتحان و جنگ افروزان همچون مغولان و تیموریان میشد و یا باعث تجارت و انتقال فرهنگ به اقصینقاط جهان میگردید.
در قرون جدید کشورهای استعمارگر جهانی از جمله بریتانیا، سوئد، اسپانیا، پرتغال، فرانسه و بعدها روسیه تزاری برای عملی نمودن برنامههای توسعهطلبانه خود متوجه ایران شدند و ضرر و زیانهای زیادی به ایران وارد نمودند. با روی کار آمدن پهلویها در ایران این چرخه به شکل نوین وجود داشت و حاکمان ایران بازیچه دست قدرتهای جهانی شدند و در راستای منافع بیگانگان با آنان رابطه برقرار کردند و برنامههای سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، نظامی و اطلاعاتیشان را بر اساس منافع آنان تنظیم نمودند. ایجاد سیستم اطلاعاتی ساواک در ایران نیز در راستای منافع غربیان شکل گرفت و توسعه این روابط برای تحکیم موقعیت رژیم پهلوی برای ادامه حکومت آن رژیم و تأمین منابع بیانگان تعریف شده بود. آموزش، تجهیز ساواک و تبادل اطلاعات بین ساواک و سایر سرویسهای اطلاعاتی غربی از جمله سیا، موساد و اینتلیجنت سرویس نیز خارج از این چارچوب نبود. لذا پس از تأسیس ساواک در اواخر سال 1335، به اشکال مختلف به تقویت آن پرداختند و کشورهای مختلف عربی از جمله انگلستان به برقراری رابطه با ساواک اقدام نمودند.
از زمانی که هندوستان بزرگ (شامل هندوستان، پاکستان، بنگلادش و کشمیر) مستعمره انگلیس شد، دو کشور ایران و افغانستان که مرز مشترک با روسیه تزاری و بعداً شوروی کمونیست داشتند برای انگلستان اهمیت حیاتی درجه اول یافتند و حریمی برای جلوگیری از توسعهطلبی روسیه تلقی شدند. پتر کبیر در وصیت خود وصول به «آبهای گرم» خلیج فارس و بحر عمان را عامل کلیدی در توسعه جهانی امپراتوری روسیه ذکر کرده بود... به همین دلیل امپراتوری بریتانیا برای جلوگیری از توسعهطلبی رقیب روس خود در طول تاریخ میکوشید تا راه حرکت روسیه را به جنوب رد کند. اگر به تاریخ استعمار بریتانیا مراجعه کنیم، میبینیم که اگر در شمال ایران گاهی قدرت انگلیسیها بر روسیه نمیچربید، در استانهای شرقی و جنوبی و مرکزی و تهران، ترتیبات محکمی برای جلوگیری از نفوذ روسیه داده بود. طبیعی است که انگلستان برای تحقق اهداف خود در ایران به اطلاعات دقیق و شناخت عمیق و همه جانبه و شبکههای جاسوسی گسترده نیاز داشت و به علاوه و به خصوص باید حمایت و وفاداری حکام محلی و سران ایلات و عشایر این مناطق را جلب مینمود، لذا آنها را مورد توجه دقیق قرار داد، تا آنجا که توانست آنها را خرید و به شدت حمایت و ثروتمند نمود و در جایی که نتوانست آنها را از بین برد و نابود کرد، مهمترین خاندانهای معروف وابسته با انگلستان که کارکرد اطلاعاتی داشتند، شیخ خزعل ، در خوزستان، قوامالملک شیرازی در فارس، شوکتالملک علم در شرق، جنوب خراسان و سیستان و بلوچستان، صارمالدوله در اصفهان، خانواده خاناکبر در گیلان، اسعد بختیاری در بختیار، خاندان قراگوزلو و زاهدی در همدان و در تهران، انگلستان تعدادی سیاستمدار حرفهای تربیت کرده بود که استعداد وکالت و وزارت و صدارت داشتند و همه پستهای کلیدی را به خود اختصاص میدادند تعداد آنها بسیار زیاد بود، از قبیل محمود جم، منصورالملک و غیره و غیره . پس از جنگ جهانی اول و شروع جنگ سرد بین شرق و غرب، ایران به عنوان کشور هم مرز با اتحاد جماهیر شوروی مورد توجه قدرتهای مسلط جهانی از جمله همسایه شمالی، بریتانیا و آمریکا قرار گرفت و بریتانیا با بهرهبرداری از دلمشغولیهای بلشویکها در مسائل داخلی رضاخان را طی کودتایی به قدرت رساند تا بتواند از طریق او به اهدافشان در منطقه برسند. رضاخان طی سلطنت 16 سالهاش سعی نمود آمال و برنامههای بریتانیا را در ایران برآورده نماید. اما با شروع جنگ جهانی دوم و شکست بلوک متفق از آلمان و پیشروی هیتلر تا پشت دروازههای استالینگراد، یک بار دیگر ایران مورد توجه قرار گرفت و با توجه به گرایش رضاخان به آلمان هیتلری ایران اشغال، رضاخان برکنار و پسرش را به سلطنت رساندند و ایران به پلی برای کمک رسانی به شورویها تبدیل گردید. نفوذ اطلاعاتی انگلیس در ایران به
نقطه اوج خود رسید و فرصتی برای غربیها به وجود آورد تا مجدداً از ایران برای اهداف سیاسی، اطلاعاتی و ... خود استفاده نمایند. اگر چه بعد از پایان جنگ نیروهای اشغالگر در شمال و جنوب به تدریج ایران را تخلیه کردند اما نفوذ اطلاعاتی آنان همچنان پابرجا بود. لذا در ادامه برای تقویت ایران در مقابل همسایه شمالی ارتباطشان گسترش یافت. بویژه در زمینه سیاسی، اقتصادی و اطلاعاتی با ایران زیرا غربیان نگران نفوذ اتحادیه جماهیر شوروی در ایران بودند و برای مقابله بهتر به تجهیز نظامی و اطلاعاتی ایران پرداختند و پس از سپری شدن دوران بحرانهای بنیانبرافکن دهه 20 و جنبش ملی شدن نفت و کودتای 28 مرداد 1332 ضرورت ایجاد سیستم اطلاعاتی مستقل و قوی برای مقابله با بلوک شرق مبارزین مسلمان مخالفان داخلی به تقویت هر چه بیشتر محمدرضا پهلوی پرداختند اما بریتانیای پس از جنگ توان قبل از جنگ برای حضوری قوی در ایران را نداشت و میدان را به آمریکا وانهاد و ساواک بر اساس سیستم سازمان سیاسی آمریکا تشکیل و شروع به کار نمود. اما به دلایل مختلف از جمله ترس محمدرضا از آمریکاییها و نفوذ غیرقابل کنترل آن کشور در ارتش، سیاست و اقتصاد و ... ایران، بریتانیا را بر آن داشت برای بیبهره نبودن از خوان گسترده ایران مجدداً روابط اطلاعاتی و امنیتی خود را با رژیم و ساواک تجدید و گسترش دهد تا از این بیشتر از سازمانهای جاسوسی سیا و موساد عقب نماند. لذا به طور رسمی با ساواک ارتباط برقرار نمود.
زمان و سطح ارتباطات طولانی و گسترده بود و دو طرف از توانمندیهای یکدیگر استفاده میکردند. در این نوشته سعی میشود به ابعاد مختلف و جزئیات این ارتباطات بپردازیم.
در دوران قاجار دستگاه اطلاعاتی و امنیتی سازمان یافته وجود نداشت و در واقع در دوران رضاشاه نیز وضع تفاوت اساسی با زمان قاجار نداشت و انگلیسیها شاید به عمد، حتی تشویق هم نکردند که به سازمان اطلاعاتی و امنیتی توجه شود.
لذا کار اطلاعاتی به طور ناقص توسط شهربانی و رکن 2 ارتش کارمند اطلاعاتی و در سفارتخانههای ایران در کشورهای هدف نیز کارها توسط وزارت امور خارجه انجام میگرفت... در دورانهای طولانی نیز ژاندارمری جزء ارتش، ولی مجزا و تابع ارتش بود و رکن 2 ارتش کار ضداطلاعاتی ارتش و ژاندارمری، هر دو در مسائل اطلاعاتی، اطلاعات انگلیسها داشت، که در موارد مهم مانند جریان تیمورتاش، به رضاخان کمک میرساند.
اساس روابط اطلاعاتی ایران و انگلستان از سفر سال 1338 شاه به آن کشور شروع شد. مبنای این ارتباط مذاکرات شاه با ملکه انگلیس بود، شاه از ملکه سئوال میکند که شما چگونه از اخبار مملکت خود و دنیا به طور روزانه مطلع میشوید؟ و میافزاید: هر روز 400500 برگ گزارش برای من میفرستند، در روز که کار دارم و در شب هم وقت مطالعه ندارم، لذا دستور میدهم در حضور خودم این گزارشها را در بخاری بسوزانند. ملکه توضیح داد که حل مسئله بسیار ساده است و ما حدود 70 سال است که برای این کار سازمان ویژهای داریم که همین 400500 برگ را به 23 برگ تبدیل میکند و روزانه فقط در دو نسخه به اطلاع من و نخستوزیر میرسانند. کشور انگلستان و ملکه در این زمان آمریکا را فعال مایشاء در مسائل اطلاعاتی ایران میدیدند.
این موضوع را فرصت خوبی برای برقراری ارتباط اطلاعاتی با رژیم تشخیص دادند و پیشنهاد همکاری و آموزش نیرو در این زمینه را به شاه میدهند و شاه نیز از آن استقبال و پس از مراجعت به ایران فردوست را به شاپور ریپورتر آشنا و مقدمات کار که سفر فردوست به انگلستان بود انجام و او به لندن میرود و پس از طی دوره لازم مراجعت و دفتر ویژه اطلاعات را راهاندازی می کند.
انگلیسیها برخلاف آمریکاییها که به سازمان اطلاعاتی متمرکز، حجیم، پرتظاهر و طبعاً نیمه علنی از نوع سیا، اعتقاد ندارند و برعکس سازمان کوچک و غیرمتمرکز و در حد اعلای اختفاء را ترجیح میدهند. در مورد شبکههای اطلاعاتی انگلیس در ایران نیز چنین بود و آنها یک تشکیلات را برای کسب خبر کافی نمیدانستند و در اهداف هم گاه چند شبکه موازی، که از یکدیگر هیچ اطلاعی نداشتند، ایجاد میکردند. شمال ایران به علت همجواری با شوروی از جمله این اهداف بسیار مهم برای انگلیسیها بود. آنها در این منطقه از دو کانال کسب خبر میکردند: اول شبکه رسمی و نیمه علنی ساواک در نواحی شمالی کشور که کلیه اطلاعات را به MI-6 و همچنین به سیا و سرویس اطلاعاتی اسرائیل میداد و دوم شبکه سرتیپ ماهوتیان. سازمان اخیر مستقیماً توسط MI-6 ایجاد شد. نخستین شبکه مخفی اطلاعاتی انگلیس در ایران که تحت نظارت فردوست در زمان قائممقامیاش قرار گرفت شبکهای بود که توسط ماهوتیان ایجاد شده بود.
با آنچه در فوق ذکر شد میتوان ادعا نمود که اینتلیجنت سرویس از ابتدای تشکیل ساواک از طریق MI-6 با آن ارتباط داشته است و در زمینه ضدجاسوسی و ضدبراندازی و در مقابله با K.G.B با ساواک همکاری داشت. اما از آنجایی که این ارتباط تنهایی
بوده، چنین تلقی گردید که ارتباطی با هم نداشته اند.
سازمان بیسیم نیز احتمالاً از نتایج مذاکرات و توافقات شاه و ملکه انگلیس در سال 1338 بود. این سازمان کاملاً مخفی بود که انگلیسیها بر اساس تجربیات نهضت مقاومت فرانسه به تدوین آییننامه آن پرداخته و در مرحله اول در خاک انگلستان و ایرلند به تشکیل آن دست زده و سپس به ایجاد آن در برخی کشورهای موردنظر پرداختند. این آییننامه چنین بود که در شرایط صلح باید به تدریج خانههای امن در سراسر کشور با پوشش بسیار بالا و در نهایت اختفاء تهیه شود. در هر خانه یک یا دو بیسیم بسیار قوی در جاسازی کاملاً مناسب و غیرقابل کشف مستقر شود. در هر خانه یک بیسیمچی ورزیده با خانوادهاش در پوشش کاملاً موجه سکنی داده شود تا در طول سالها در محیط خود کاملاً جا بیفتد.
به تدریج در نقاط معین «دفینه»هایی شامل سکه طلا و اسلحه نیز پنهان شود. پس از اشغال کشور توسط نیروی دشمن، این پایگاههای بیسیم به مراکز واحدهای مخفی ارتش آزادیبخش تبدیل میشود و هر واحد میتواند با دسترسی به دفینهها، که نقش آن از مرکز اطلاع داده میشود، امکانات مالی و تسلیحاتی خود را تأمین کند و به عملیات پارتیزانی دست زند و در عین حال از طریق بیسیم فعالیت اطلاعاتی بالایی را انجام دهد.
در مورد ایران، انگلیسیها سازمان بیسیم را به عنوان طرحی برای مقابله با اشغال شمال کشور توسط شوروی ارائه دادند. بدینترتیب، توسط یک ستاد مرکزی که در تهران مستقر بود و زیر نظر MI-6 کار می کرد پایگاههای مخفی بیسیم در مشهد، گنبد، گرگان، ساری، رشت، تبریز و اصفهان ایجاد شده بود. این پایگاهها توسط بیسیمهای بسیار قوی با ایستگاه MI-6 در قبرس در ارتباط مدام بودند. ستاد مرکزی مستقر در تهران به عنوان مرکز سازماندهنده و هدایتکننده در زمان صلح تلقی میشد، ولی پس از سقوط ایران فرض بر این بود که نیروهای شوروی تنها موفق به اشغال استانهای شمالی کشور و تهران خواهند شد و لذا اصفهان در کنترل نیروهای طرفدار غرب و یا نیروهای نظامی غرب قرار خواهد گرفت. اگرچه سازمان بی سیم هزینههای خود را از ساواک اخذ مینمود اما با بدنه ساواک ارتباطی نداشت و کارهایش را رأساً انجام و نتایج به رئیس MI-6 سفارت تحویل میشد. سازمان بی سیم تا انقلاب به فعالیت خود ادامه داد. در آذر 1357 بود که سرهنگ فروزین به دستور مأمور انگلیسی کلید مدارک سازمان که در دفتر ویژه و یا در ساختمان مرکزی موجود بود، از قبیل نتایج مخاطرات با قبرس و نظایر آن را تحویل گرفت و به عامل MI-6 سفارت داد.
موقعیت مهم جغرافیایی ایران، به عنوان مرکز ثقل تحولات خاورمیانه همسایگی ایران با شوروی در شمال، کشورهای حاشیه خلیج فارس در جنوب و منابع سرشار. مجموعه عواملی بودند که انگلستان نمیتوانست از کنار آن بیتفاوت رد شود و مواردی از ارتباط اطلاعاتی که پیش از این ذکر شد حکایت از اهمیت روابط اطلاعاتی ساواک و اینتلیجنس سرویس مینماید و اگر تا به حال نیز اقدام به برقراری ارتباط مستقیم ننموده بود حساب آن را باید به حساب ضعف او در مقابل آمریکا و یا ممانعت سازمان سیا دانست، لذا آنچه در اسناد ذکر شد. اولین ارتباطات سندی به سال 1346 برمیگردد ولی با این حال تعیین دقیق این ارتباطات نامشخص است. جالب اینکه سران اطلاعاتی رژیم پهلوی از جمله فردوست نیز اشارهای به ارتباط مستقیم ساواک با اینتلیجنس نکردهاند و اسناد موجود ارتباط، نیز محدود میباشد.
همانطور که پیش از این ذکر شد مبادلات و ارتباطات ساواک و اینتلیجنت سرویس وسیع و گسترده بود. این دو سرویس به لحاظ اطلاعاتی در حوزههای مهم جغرافیایی از جمله خاورمیانه شامل کشورهای حوزه خلیج فارس عربستان، کویت، بحرین، قطر، امارات و عمان و سایر کشورهای عربی منطقه از جمله یمن، سوریه، فلسطین، لبنان، اردن و عراق بود. همچنین در شاخ آفریقا، از مصر، سودان، الجزایر، لیبی، اریتره، سومالی، جیبوتی و اتیوپی را شامل میشد. در شرق ایران و شبه قاره شامل هندوستان، پاکستان، افغانستان و تا حدودی بنگلادش را دربر میگرفت و مهمترین هدف نیز اتحاد جماهیر شوروی بود که مرزی 2200 کیلومتری با ایران داشت. علاوه بر جمعآوری اطلاعاتی راجع به مناطق جغرافیایی ذکر شده، موضوعات دیگری نیز که برای طرفین اهمیت حیاتی داشت که میتوان به مقوله تروریسم نیز اشاره کرد، دو سرویس علاقمند به همکاری و تبادل اطلاعات داشتند. حمایت از اکراد عراق نیز اهداف دو کشور محسوب میشد. موضوع دیگر همکاری دو سرویس در حوزه پشتیبانی اطلاعاتی بود، که موادی همچون مبادلات آموزشی و کمکهای فنی برای تقویت و بهرهبرداری بهتر در کار اطلاعاتی و فنیتر کردن ساواک برای مقابله با رقبای اطلاعاتی را میتوان ذکر نمود. لذا مباحث مطروحه فوق در این متن سعی میشود کلیه مبادلات و همکاریهای اطلاعاتی در سه موضوع: 1 سوابق و ارتباطات و همکاری برای تبادل راجع به کشورها 2 تروریسم و 3 همکاریهای آموزشی و فنی تعریف و تدوین نماییم.
عمده فعالیتهای ضدبراندازی اینتلیجنت سرویس با سرویسهای بلوک شرق به ویژه
کا.گ.ب در اقدامات شبکه ماهوتیان و بیسیم خلاصه میشد که ماهیتاً مستقل توسط آن سرویس انجام و ساواک فقط نقش هماهنگی کننده و پشتیبانی داشت و مستقیماً در آن دخالت نداشت. اما درباره جمعآوری اطلاعات راجع به حوزههای نفوذ شوروی در کشورهای منطقه که گرایش به شوروی داشته و یا همپیمان آن کشور بودند از شبکههای فوق بود. ساواک با MI-6 فعالیت مشترک داشتند که میتوان به افغانستان و عراق اشاره کرد که در شرق ایران در کشور افغانستان کودتایی توسط عوامل کمونیستی صورت گرفت و محمد داود از کار برکنار و عناصر وابسته به شوروی حکومت را به دست گرفتند و در زمینههای نظامی و اقتصادی ارتباط برقرار نمودند. و قبل از آن نیز کیسهای مشترک برای جمعآوری اطلاعات داشتند ولی پس از کودتا بیشتر شد زیرا این موضوع پیشرفت شوروی تلقی گردید و برای کنترل آن، ساواک و MI-6 به جمعآوری اطلاعات میپرداختند. در عراق نیز حکومتی وابسته و متمایل به شوروی روی کار آمد و حساسیت این دو کشور واقع شده در غرب و شرق برای ایران بسیار بود و سرویسهای بیگانه از جمله سیا، موساد و MI-6 نیز به تحولات این کشورها حساس بودند و به همین لحاظ اقدامات گوناگونی را اجرا نمودند که در ذیل به تفصیل به آن میپردازیم.
تا زمانی که انگلستان در شبه قاره حضور داشت سعی میکرد از نفوذ روسیه و بعداً اتحاد جماهیر شوروی به طرف جنوب جلوگیری نماید و برای عملی شدن این هدف حتی از جنگیدن نیز ملاحظهای نداشتند. اما روسها همیشه کم و بیش نفوذ خود را در شمال جبال هندوکش حفظ کردند ولی پس از استقلال هندوستان و تقسیم آن، دیگر انگلستان منافع قبلی را در افغانستان نداشت. اما شوروی بعد از تأسیس دنبال اشاعه ایدئولوژی کمونیسم بود. به همین دلیل افغانستان را نیز هدف توسعهطلبی خود قرار داد. ابتدا روسها خود را به محمد ظاهر شاه افغانستان و رجال دربار کابل نزدیک کردند و علاوه بر انجام فعالیتهای عمرانی و سرمایهگذاری در شمال جبال هندوکش، شمال و جنوب افغانستان را به وسیله جاده اساسی کوهستانی وصل نمودند و راه نفوذ به جنوب را هموار کردند. سپس به تدریج به آموزش کادر ارتش افغانستان پرداختند و حدود 90% افسران و درجهداران افغانستان را در شوروی آموزش نظامی دادند. موضوعی که اسناد تبادل مؤید آن میباشد:
از بین 180 نفر از فارغالتحصیلان دبیرستانهای افغانستان که به منظور آموزش فنی
خلبانی در نظر گرفته شده بودند 59 نفر در آزمایشات قبول شدند. قرار است این عده از تاریخ 2/1/2536 در دانشکده افسری آموزشهای مقدماتی را طی نموده و سپس به شوروی اعزام گردند. بنابراین واضح شد که شوروی یکه تاز میدان افغانستان است... و روشن بود که آمریکاییها دست روسها را در افغانستان بازگذاردهاند تا در ازای آن ایران را حفظ کنند. برکناری ظاهرشاه توسط محمود داود که رابطه حسنهای با شاه داشت باعث نگرانی رژیم پهلوی شد و به مقابله با او برآمد. اما کودتا علیه داود توسط احزاب کمونیستی در افغانستان بر نگرانی رژیم پهلوی افزود و تبانی و توافق سازمان سیا و کا.گ.ب برای روی کار آمدن احزاب کمونیستی نیز توسط رابط MI-6 تأیید و به اطلاع ساواک رسید: نماینده سرویس انگلستان در کویت در تاریخ 10 مه 1978 (20/2/2537) با عبدالستار شالیزی (معاون سابق نخستوزیر و وزیر کشور افغانستان در زمان سلطنت محمد ظاهرشاه) در یک میهمانی در کویت ملاقات نمود. در این ملاقات شالیزی اظهار داشت مدارک مثبتی دارد که شوروی در کودتای اخیر افغانستان دست داشته و در طرحریزی آن شرکت نموده است. نامبرده ضمناً ادعا کرد «سیا» احتمالاً قبل از شروع کودتا در جریان آن اطلاع داشته و در برابر گرفتن امتیازاتی در مناطق دیگر دنیا از شوروی در این مورد سکوت اختیار نمود. سندی دیگر جزئیات کودتا را بیان میکند.
ایران در زمان رژیم پهلوی مسائل دیگری نیز در افغانستان داشت از جمله میتوان به دخالت درباریان در قاچاق مواد مخدر و ترانزیت آن از طریق ایران به اروپا، بلوچهای افغانی و ارتباط آنان با بلوچهای پاکستان و ایران، رود هیرمند و مسئله تقسیم آب آن اشاره نمود.
روابط ساواک با سرویس پاکستان بسیار خوب بود و نیازی به کارهای اطلاعاتی عمیق نبود و هر آنچه لازم داشت از آنها میگرفت و از طریق پیمان سنتو نیز کارهای مشترکی انجام میگرفت که اینتلیجنت سرویس نیز در آن دخالت داشت. تنها مسئله مهم راجع به پاکستان بلوچهای تجزیهطلبی بودند که توسط دشمنان ایران از جمله عراق تقویت و سازماندهی میشدند و ساواک در این زمینه با MI-6 مبادلاتی داشت و سعی میکرد از توان اطلاعاتی آنان در عراق برای جمعآوری روی این گروه استفاده نماید.
پاکستان از منظر دیگر نیز مورد توجه ایران و بریتانیا بود و آن حایل بودن این کشور بین ایران و شبه قاره هند بود. هندوستان با افغانستان و شوروی رابطه حسنه داشت و همچنین اختلافات سیاسی و ارضی پاکستان با هندوستان و بنگلادش باعث شده بود
دو سرویس چتر اطلاعاتی خود را در منطقه فعال نموده و راجع به هندوستان و بنگلادش نیز تبادل اطلاعات داشته باشند.
کشور عراق نیز به دلایل گوناگون برای رژیم پهلوی مهم بود و انگلستان نیز در زمانی در آنجا حکومتهای دستنشانده داشت اما پس از کودتای سرتیپ عبدالکریم قاسم و سقوط رژیم سلطنتی آن کشور به بلوک شرق و شوروی گرایشی یافت و پس از شوروی و افغانستان، سومین کشور با گرایش به بلوک شرق در عراق رأس حکومت قرار گرفت. این اتفاق باعث تشدید اختلافات ایران و عراق گردید و اختلافات ارضی گذشته مزید علت بود. لذا روابط دو کشور تیره شد و رقابت برای فعالیت یکدیگر شروع و گروههای مخالف تقویت شدند و در این میان بلوک غرب نیز کودتای قاسم را پیشرفت مواضع شوروی در منطقه تلقی نمود و با توسعه فعالیت کمونیستها در عراق ثبات منطقه به نفع غرب را به خطر انداخت. لذا آمریکا و انگلیس به تقویت رژیم محمدرضا و رژیم اردن دست زدند ولی همزمان نیز تلاشهایی صورت گرفت تا با نفوذ در ارتش عراق به تدریج نیروهای متمایل به شوروی و ناسیونالیستها پس زده شوند. بدین ترتیب، قدم به قدم راه برای صعود صدام حسین هموار شد. موضوعی که کشورهای منطقه را بیش از چهار دهه به خود مشغول کرد و موجب چندین جنگ ویرانگر شد، در این بین بررسی رژیم پهلوی جمعآوری اطلاعات از کشور حریف یعنی عراق دارای اولویت بود و از چندین کانال با معاهدات دوجانبه و چند جانبه اطلاعاتی برای نیل به مقصود تلاش نمود. اینتلیجنس سرویس و سابقه حضور آن در عراق نیز از نکات مثبت همکاری با ساواک در موضوع عراق بود، لذا دو سرویس در زمینه جمعآوری اطلاعات از آن کشور نیز همکاری داشتند. حضور گروههای فلسطینی که گاهاً در کشورهای غربی از جمله اروپا نیز عملیات مینمودند و استقرار رهبر نهضت اسلامی بعد از قیام 15 خرداد امام خمینی(ره) در عراق و وجود حوزههای بزرگ و با اهمیت شیعیان در نجف بر اولویت همکاری آنها میافزود.
اختلافات ارضی عراق با ایران و کویت و دستدرازی آن کشور به مناطق جنوبی حوزه خلیج فارس و راه اندازی گروههای مختلف برای بهرهبرداری از اقدامات آنان در مقابله با ایران باعث تشدید اختلافات و به تبع اهمیت موضوع بود. انگلستان هم که در این حوزه دارای منافع سرشاری به ویژه در حوزههای نفتی داشت را تحریک مینمود که هر چه بیشتر در منطقه موردنظر حضور اطلاعاتی و یا نظامی داشته باشد تا تهدیدها را به حداقل برسانند. همانطور که پیش از این ذکر شد مقابله با حضور نظامی شوروی
از اولویت خاصی برای بلوک غرب و کشورهای همپیمان آن از جمله ایران بود. از قسمتی از اقدامات اطلاعاتی جمعآوری سرویسها از توانمندیهای نظامی عراق بود: در تاریخ 28/2/1356 سی نفر از افسران نیروی دریایی و لشکر 5 ارتش عراق برای دیدن یک دوره سه ماهه آموزشی به شوروی اعزام گردیدند. در سندی دیگر صحبت از حمل یک کشتی تجهیزات نظامی از شوروی به عراق میباشد: یک کشتی روسی وارد امالقصر شده و محمولات خود را تخلیه نمود.
عراق در این زمان، قراردادهای گوناگونی با کشورهای بلوک شرق از جمله لهستان و چکسلواکی منعقد نمود و مقامات نظامیشان از کشورهای یکدیگر بازدید میکردند. عراق رابط نزدیکی با کشورهای اقمار بلوک شرق در منطقه از جمله با یمن جنوبی داشت و دنبال تقویت سیاسی و نظامی آنها بود و برای برتری نظامیشان در مقابل سعودی و یمن شمالی تلاش کرده و کمک نظامی ارسال میکرد.
این اقدام عراق عکسالعمل کشورهای رقیب را به دنبال داشت. آنچه اقدامات عراق را برای ایران و انگلستان حساس مینمود کمک به سازمانهای جداییطلب و یا گروهها و سازمانهای مختلفی که در مخالفت با رژیمهای کشورهای حاشیه جنوبی خلیج فارس شکل گرفته بود. عراق به این سازمانها در کشورش پایگاه داده و به سازماندهی و آموزش آنها میپرداخت، از جمله این اقدامات تأسیس پایگاهی در منطقه زبیر (جنوب عراق) برای جبهه چپگرای بحرین (NLF) و جبهه ملی بحرین (PLFO) بود. از جمله مهمترین موضوعات مورد توجه ایران و اسرائیل مسئله اتمی شدن عراق در منطقه بود. دو سرویس انگلستان و ایران برای فعالیتهای عراق در این زمینه اهمیت قائل شده و به شدت در این رابطه به جمعآوری اطلاعات پرداختند. عراق از طریق شوروی و فرانسه قصد احداث نیروگاه هستهای برای تولید برق را داشت اما با توجه به ماهیت این رژیم و اهداف توسعه طلبانهاش، همسایگان آن کشور از جمله ایران نگران دستیابی آن رژیم به سلاح اتمی بودند. موضوع اخیر از طرف اسرائیل نیز با حساسیت دنبال شد تا نهایتاً به بمباران و انهدام مراکز هستهای عراق توسط هواپیماهای اسرائیلی در سال 1981 انجامید. اینتلیجنت سرویس و ساواک در عراق اهدافی داشتند که برنامههای اطلاعاتیشان را عملیاتی میکردند. از جمله اینتلیجنت سرویس از طریق ایران به عراق موشک و سلاح حمل میکرد و در مرز به کردها تحویل میداد. از علایق دیگر در عراق بحث اکراد بود که برای ایران از اهمیت بسزایی برخوردار بود و در مقاطع مختلف سیاستهای خاصی را دنبال میکردند و در اوج اختلافات سیاسی ایران و عراق، اکراد عراقی وسیلهای بر تضعیف آن رژیم توسط ایران گردید و ساواک و نیروهای امنیتی آن به تقویت اکراد بارزانی و رهبر آنان ملامصطفی پرداخت. روابط دو سرویس
در قبال بحرین و جزایر ابوموسی و تنب نشأت گرفته از مذاکرات سیاسی فیمابین وزارتخانههای خارجه دو کشور بود و آن مذاکرات مبنای ارتباطات بود که نهایتاً به چشمپوشی رژیم پهلوی از بحرین منجر شد.
45 کشورهای حوزه جنوبی خلیج فارس (قطر کویت بحرین امارات عمان)
در طول قرون گذشته خلیج فارس و حاشیه جنوبی آن به دلایل گوناگون مورد توجه قدرتهای جهانی و منطقهای بوده است. کشورهای اروپایی از جمله پرتغال، اسپانیا و بریتانیا از قرون گذشته در مناطق مختلف خلیج فارس دارای پایگاه بودند و از این پایگاهها کشتیهای تجاریشان را محافظت نموده و به اهداف استعماری خود جامه عمل میپوشاندند. قبل از خروج نیروهای انگلیسی از منطقه در سال 1971 ترتیبات امنیتی لازم بین این رژیمها و انگلستان داده شد و آمریکا نیز دنبال تجهیز ایران برای کنترل منطقه و به قول مشهور قصد دادن مقام ژاندارمی منطقه به محمدرضا پهلوی بود. لذا انگلستان، آمریکا و ایران دنبال کنترل منطقه بود تا کشورهای مخالفشان از جمله شوروی و احیاناً بعضی از کشورهای اروپایی از جمله فرانسه و آلمان موقعیت برتر را به دست نیاورند. به همین دلیل قبل از خروج انگلستان از خلیج فارس تمهیدات لازم دیده شد. از جمله این کارها تجهیز و تقویت کشورهای جدیدالتأسیس منطقه و از طرفی امضای پیمانهای دوجانبه و چند جانبه بین این کشورها با یکدیگر و یا کشورهای غربی از جمله بریتانیا برآمدند.
در زمینه اطلاعات نیز ایران و انگلستان قبل از خروج نیروهای بریتانیایی از این حوزه به هماهنگیهای لازم اقدام نمودند که مهمترین آن تبادل اطلاعات برای کنترل منطقه بود و از توانمندیهای دیگر در این حوزه نیز استفاده کردند. مهمترین اقدامات ساواک و اینتلیجنت سرویس برای جمعآوری اطلاعات حول محورهای ذیل بود:
1 کنترل رژیمهای وابسته به بلوک شرق و عناصر اطلاعاتی و نظامی آنان در کشورهای قطر عراق جمهوری دموکراتیک خلق یمن کویت عمان امارات بحرین و...
2 کنترل مقامات سیاسی و اطلاعاتی شوروی
3 کنترل گروههایی با گرایش چپی و برانداز
4 ارتباطات سیاسی، اقتصادی و نظامی کشورهای منطقه با سایر دول
5 کنترل مخالفان ایرانی رژیم پهلوی
اسناد تبادل حکایت از ارزشمند بودن این همکاریها در حوزه خلیج فارس برای ساواک میباشد و علیرغم ارتباط ساواک بارها سرویسهای مطرحی همچون سیا و
موساد، اما اسناد MI-6 از اهمیت ویژهای برخوردار بود. درخواست اداره بررسی اداره کل هفتم به مدیریت آن سازمان گویای این مطلب میباشد.
از بین سرویسهای خارجی، سرویس انگلستان در گذشته اطلاعات جالب و مفیدی درباره امارات خلیج فارس ارسال میداشت، اما بیش از یک سال است این گزارشات به حداقل رسیده به طوری که پس از ماهها اخیراً (اواخر آبانماه) گزارشی از وقایع امارات متحده عربی در شهریور و مهر 2536 واصل شده است که حاوی مطالب آشکار میباشد... در ادامه سند کارشناس موضوع خواهان فعال نمودن منبع موردنظر بوده است.
شناسایی و کنترل سازمانهای برانداز در خلیج فارس از جمله جبهه آزادیبخش خلق خلیج عربی، جبهه آزادیبخش دموکراتیک ملی عمان و خلیج عربی، جنبش ناسیونالیستهای عرب، دفتر سیاسی جنبش انقلابی خلق در عمان، جنبش انقلابی خلق، حزب کار عربی، حزب بعث، جبهه آزادیبخش ملی.
با اشغال سرزمین کشورهای اسلامی توسط رژیم صهیونیستی و جنگ، قتل و غارت و آوارگی مردم مسلمان کشورهای فلسطین و لبنان و وقوع چندین جنگ بین دشمن غاصب صهیونیستی و کشورهای مسلمان، باعث شد مردم مسلمان منطقه و مبارزین کشورهای فوق، ضمن درگیری و جنگ با دشمن صهیونیستی از حامیان آن رژیم در سایر نقاط جهان از جمله اروپا غافل نبودند. به همین دلیل بعضاً عملیاتی علیه اهداف رژیم صهیونیستی در آن کشورها انجام میدادند. لذا سرویس اطلاعاتی ایران نیز که با اسرائیل و سازمان موساد رابطه تنگاتنگ و نزدیکی داشت به همکاری برای شناسایی و تبادل اطلاعات در این زمینه نیز اقدام کردند و ساواک با MI-6 نیز به تبادل اطلاعات در این رابطه پرداخت. اسناد تبادل از تلاش بیوقفه دو سرویس برای کنترل هر چه بیشتر عناصر فعال مبارزاتی و تضعیف گروهها و کشورهای مورد نظر برآمدند. اطلاعات موجود به لحاظ موضوعی گسترده و شامل زوایای مختلف سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، نظامی و فرهنگی گروهها و کشورهای متخاصم با رژیم صهیونیستی را دربر میگرفت. برخی از محورهای عمده اسناد بدین شرح میباشد:
1 شناسایی پایگاهها و پادگانهای آموزشی گروههای مبارز فلسطینی در کشورهای منطقه و رهبران و عناصر تعیین کننده آنها
2 جمعآوری اطلاعات از انواع سلاحهای استفاده شده و محل تأمین آن و مسائل مالی و تدارکاتی
3 پیگیری اختلافات درون تشکیلاتی و هدایت و حمایت عوامل نفوذی خودی و
بهرهبرداری از اختلافات درونی آنها
4 جمعآوری اطلاعات از کشورهای اسلامی در زمینههای مختلف سیاسی، اقتصادی، نظامی و اجتماعی، روابط کشورها با هم و اتحاد و انشقاق و...
5 شناسایی و کنترل انقلابیون ایرانی خارج از کشور در لبنان، سوریه، مصر و... در رابطه با دستگیری یکی از مبارزین فلسطینی توسط سرویسهای اطلاعاتی و امنیتی انگلستان سند تبادل مینویسد:
مقامات پلیس انگلستان یک فرد فلسطینی بنام فهد محی متولد 1956 اورشلیم فرزند محیالدین را به اتهام حمله به اتوبوس شرکت هواپیمایی اِلآل و کشتن یک میهماندار اسرائیلی بازداشت کرده اند. نامبرده ضمن بازجویی اعتراف نمود در بیروت توسط شخصی به نام تارک (رئیس واحد متبوعه وی) برای این مأموریت توجیه و در حدود دو هفته قبل نیز به لندن وارد شده است. در ادامه سرویس انگلستان اطلاعات بیشتری را در این مورد از ساواک درخواست نموده است.
آنچه تا اینجا ذکر شد حکایت حجم وسیع همکاریهای دو سرویس بود که طرفین از آن رضایت داشتند، در این قسمت به ارزیابی ساواک راجع به همکاریهای اطلاعاتی دو سرویس در حوزههایی که قبلاً ذکر شد، نیازهای آتی و درخواست همکاری بیشتر از سرویس انگلستان در قالب سندی میخوانیم: درباره مبادله اطلاعات بین دو سرویس: تبادل اطلاعات بین دو سرویس که بر اساس فهرست نیازمندیهای اطلاعاتی مبادله شده صورت میگیرد برای ساواک اهمیت و ارزش قابل توجهی داشته و در طول مدت این همکاری گزارشهای مفیدی دریافت داشتهایم و درباره گزارشهای مبادله شده نیز نظر ساواک به موقع به آن سرویس منعکس گردیده است. با توجه به امکانات و دسترسیهای آن سرویس انتظار داریم به نیازمندیهای اساسی ما در کشورها و مناطق هدف که میتواند به وسیله آن سرویس تأمین گردد پاسخ داده شود. به عنوان مثال گزارشهای محدودی که درباره عراق دریافت شده بسیار سودمند بوده است و به همین جهت موجب امتنان خواهد بود که گزارشهای بیشتری درباره عراق به ویژه درباره موقعیت رژیم نفوذ شوروی در این کشور فعالیتهای عراق در خلیج فارس و وضع روابط دولت و اکراد دریافت نماییم.
درباره کویت (فعالیتهای عوامل مخالف رژیم) امارات متحده عرب (اختلافات داخلی شیوخ) قطر و بحرین (عوامل برانداز و فعالیتهای آنها) نیز مطالب زیادی دریافت ننمودهایم. همچنین دریافت اطلاعاتی از فعالیتهای عربستان سعودی و کویت در خلیج فارس مورد نیاز ما میباشد و گزارشهایی که از فعالیت بعثیها در خلیج فارس دریافت شده سودمند بوده و مورد توجه میباشد.
گزارشهایی که درباره «نهضت بلوچستان آزاد» دریافت شده مفید بوده و در ادامه وصول این گزارشها موجب امتنان خواهد بود. ضمناً دریافت اطلاعات خواسته شده درباره افغانستان نیز مورد توجه ما است. باید خاطرنشان گردد که اظهارنظرهای آن سرویس درباره گزارشهایی که از ساواک دریافت مینماید مورد استقبال ما است و تاکنون از این نظریات در هدایت عوامل جمعآوری بهرهبرداری گردیده است.
رژیم پهلوی در زمان ریاست جمهوری عبدالناصر، با مصر اختلاف سیاسی داشت و دلیل این اختلاف حمایت مصر از فلسطین و روابط ایران با رژیم صهیونیستی بود. لذا ایران با کشورهایی که گرایش به شوروی و بلوک شرق داشتند رابطه حسنه نداشت و معمولاً روابطی همراه با تشنج بود که گاهی به ستیزجوییها و بگو و مگوها و نطقهای تند علیه یکدیگر نیز چاشنی آن میشد. در منطقه شاخ و شمال آفریقا، کشورهای دیگری از جمله لیبی، الجزایر، مراکش (مغرب) و در شاخ آفریقا سودان، جیبوتی، اریتره، سومالی و اتیوپی وجود داشت که این کشورها هر کدام به دول غربی و شرقی روابطی داشتند و در این منطقه به نوعی جنگ سرد بین بلوک شرق و غرب حاکم بود. مثلاً ایران با بعضی از رژیم که در دایره بلوکبندی کشورهای غربی بودن رابطه داشت مثل مراکش (مغرب) و با بعضی مثل لیبی مخالفت داشت. از طرفی رابطه ایران با بلوک غرب باعث شده بود این کشور جزء توابع و اقمار دول غربی محسوب شود و مخالف با کشورهای شرقی و بلوک شرق، لذا در شاخ و شمال آفریقا ایران مصالحی داشت و نیاز به جمعآوری اطلاعات و برای رسیدن به مقصود در این حوزه نیز با سرویس انگلستان تبادل داشت و از اطلاعات یکدیگر بهرهبرداری میکردند. کشورهایی که به شوروی گرایش داشتند، از طرف حامیانشان از جمله عراق، کره شمالی و شوروی و... کمک دریافت میکردند. در مقابل کشورهای بلوک غربی مثل آمریکا به مخالفان آنها کمک میرساند: در حال حاضر احزاب اتحادیه جوانان سومالی (SVL) اتحادیه بزرگ سومالی ESL مجمع دمکراتیک سومالی SDU که دارای افکار متمایل به کمونیسم میباشند در سومالی فعالیت دارند. اکثریت اعضاء این احزاب را که از دولت کوبا و حزب کمونیست ایتالیا کمک دریافت می کنند، جوانان تحصیلکرده در شوروی را تشیکل میدهند که در سومالی دارای مشاغلی مهم میباشند.
به هر حال رژیم در منطقه شمال و شاخ آفریقا بنا به مصالح شخصی و یا مصالح غربی و دستور آنان مسائل آنجا را پیگیری میکرد و مسئول اطلاعات خارجی ساواک درباره ملاقات خود با معاون مدیرکل خاورمیانه سرویس انگلستان از او درخواست
تبادل اطلاعات حوادث و وقایع آن منطقه را نموده و شرح این ملاقات را به مافوق خود گزارش میکند:
به عرض جناب قائممقام ساواک رسید که از مقام مزبور خواسته شد: «هرگاه اطلاعات بیشتری در زمینه رویدادهای کشورهای آفریقایی مانند سومالی، جیبوتی، آنگولا، آفریقای جنوبی، لیبی و غیره ارسال و ضمناً اطلاعات مهم مربوط به مسائل حاد روز از قبیل بحران لبنان سریعتر تحویل شود، مزید تشکر خواهد بود.
تروریسم بینالملل: از دیگر موضوعات مورد علاقه مبادله بین دو سرویس مقوله تروریسم بود. اطلاع گروههای تروریستی بینالمللی برای دو سرویس از اهمیت ویژهای برخوردار بود. البته تروریستی که از دید رژیم پهلوی و کورهای غربی تعریف میشد و آنان مبارزان فلسطینی و ایرانی را نیز جزء این گروه دانسته و برای مقابله با این افراد و جریان و گروهها تبادل اطلاعات داشتند. اما گروههای تروریستی دیگری نیز بودند که در سطح بینالمللی مطرح بوده مثل سازمان تروریستی ارتش سرخ ژاپن یا گروه کارلوس که گاهاً با گروههایی از کشورهای عربی و غیره در تماس بودند. سندی در این زمینه مینویسد:
1 سازمان تروریستی ارتش سرخ ژاپن یک سازمان چپ گرای مارکسیستی میباشد.
2 سازمان تروریستی ارتش سرخ ژاپن با سازمان وابسته به ودیع حداد ارتباط دارد و...
سندی دیگر صحبت از تشکیل کنفرانس مشترک بین گروههای تروریستی با گروه کارلوس در قبرس میباشد:
در هفته اول اردیبهشت قرار بود کنفرانسی از گروه جرج حبش ارتش سرخ گروه کارسول و برخی از گروههای افراطی مقیم قبرس در قبرس تشکیل جلسه دهند. این کنفرانس زیر نظر دولت لیبی اداره خواهد شد و منظور آن تهیه طرح اخلالگری و آشوب در خاورمیانه خواهد بود. همچنین اسناد به شکلگیری گروهی به نام نور اشاره دارد.
یکی از مهمترین درخواستهای ساواک از سرویس انگلستان، درخواست همکاری و مساعدت برای کنترل نیروهای مخالف رژیم در انگلستان و اروپا برای ایجاد محدودیت فعالیتشان در آن مناطق را داشت. رژیم پهلوی به دلیل ماهیت استبدادی کوچکترین و کمترین مخالفت را برنمیتابید و فعالین خارج کشور با توجه به جوّ
سیاسی آن کشورها و گاهاً با اغراض سیاسی و اقتصادی و فشار وارد نمودن به رژیم پهلوی، در کشورهای اروپایی تا حدودی میتوانستند در چارچوب معینی به فعالیتهای تبلیغیشان بپردازند.
اما رژیم پهلوی تحمل این حداقلها و اعتراضات را نیز نداشت و از سرویس انگلستان مستمراً درخواست ایجاد محدودیت برای مخالفان رژیم را مینمود و آن نیز از طریق هماهنگی با MI-5 به همکاری با ساواک پرداختند و اقدام به دستگیری و ایجاد محدودیت برای مخالفین رژیم پهلوی در انگلستان برآمدند. یا سرویس انگلستان در حوزه خلیج فارس همکاری نزدیکی با ساواک برای شناسایی و معرفی مخالفین رژیم به ساواک مینمود؛ ساواک در جلسات مشترک به تشریح و معرفی این کشورها برای مقابله طرف انگلیسی میپرداخت: در ملاقات نماینده اداره کل سوم مطالبی درباره تاریخچه کنفدراسیون دانشجویان ایرانی، نحوه فعالیت آن در اروپا و آمریکا بیان داشت و نیازمندیهای امنیت داخلی را در زمینه این فعالیتها تشریح و درخواست نمود که آقای شپرد زمینه همکاری و کمک سرویس (س) و پلیس این کشور را با رئیس نمایندگی ساواک در لندن (آقای جهانبین) فراهم نماید.
سندی درباره همکاری بین نمایندگی ساواک در لندن و اسکاتلندیارد برای کنترل و عکسبرداری از اسناد فردی به نام خلیل رستمخانی مینویسد: با توجه به گزارشات واصله در مورد رفت و آمد مداوم خلیل رستمخانی به کشورهای اروپایی و تماس وی با مسئولین کنفدراسیون در کشورهای مزبور به نظر میرسد که مدارک ارزندهای در منزل مسکونی وی موجود باشد علیهذا در جلسهای با همکاران اسکاتلندیارد مذاکره و خواسته شد تا چنانچه امکان داشته باشد با استفاده از همکاران آنان در یک موقعیت خاص و با استفاده از غیبت وی به منزل مسکونی نامبرده ورود پنهانی شود. همکاران مذکور خصوصاً افسر رابط به این نمایندگی قول همکاری در این مورد را داده و ضمناً این مقدمه ورود پنهانی به منزل دیگر گردانندگان گروههای مخالف در صورت موافقت خواهد بود.
سابقه چند سدهای فعالیت اطلاعاتی بریتانیا و اهداف گوناگون و متعدد اطلاعاتی آن کشور در سطح بینالمللی باعث عطف توجه آن سرویس به ابزار و آلات جاسوسی و خبرگیری برای رسیدن به استانداردهای بالای اطلاعاتی در شقوق مختلف آن میگردید و دلیل گرایش سرویسهای اطلاعاتی اکثر کشورها به اینتلیجنت سرویس استفاده از آخرین اختراعات این سرویس در زمینه جاسوسی و ضدجاسوسی بود، لذا علیرغم
اینکه ساواک با سرویسهای عمده و مطرحی همچون سیا و موساد تبادل و همکاری داشت اما خود را بینیاز از مبادله آموزشی و فنی با سرویس انگلستان نمیدید و برای فراگیری و کسب آخرین فن آوریهای اطلاعاتی درخواست آموزش، خرید تجهیزات بازجویی تحت فشار، شنود، فیلمبرداری و... از آن سرویس را داشت و در طول مدت همکاری و تبادل یکی از موارد مهم همکاری، فعالیت برای ارتقاء سطح آموزش و کسب آخرین دستاوردهای فنی و اطلاعاتی انگلستان بود. در این قسمت برای داشتن دیدی کلی از حجم و سطح این ارتباطات، تبادلات آموزشی و فنی را به عنوان دو بخش آموزشی و فنی تقسیم و جداگانه هر کدام از آنها را به صورت جزئیتر تشریح مینماییم.
ارتشبد حسین فردوست در خاطراتش به گوشهای از آموزشهایی که توسط سرویسهای انگلستان دیده را بیان میکند که شامل آموزش تلخیص و ارزیابی خبر، آموزش حفاظت، گزارش نویسی، آموزش شبکههای پنهان اطلاعاتی، آموزش استخدام و عضویابی و اطلاعات و ضداطلاعات میباشد. ولی اینگونه آموزشها ارتباطش با ساواک کم بود و بیشتر برای تأمین دفتر ویژه اطلاعات که مستقل از ساواک عمل میکرد را دربر میگرفت ولی بعضی از آموزشها به دلیل قائممقامی او در ساواک به طور طبیعی در ساواک نیز استفاده میشد. ولی محور مطالب این قسمت تبادلات ساواک با اینتلیجنت سرویس میباشد.
مقوله آموزش و مهارتهای فنی اطلاعاتی از مهم ترین پیش شرطهای کار اطلاعاتی امنیتی است. برای ساواک به عنوان سازمان اطلاعاتی امنیتی بهرهگیری از آموزشهای فنی و اطلاعاتی جایگاه مهمی داشت... ساواک تحت هدایت و مدیریت سیا و آمریکا تشکیل شد و به تبع آن بخش اعظمی از آموزش آن نیز بر عهده این سازمان قرار گرفت. از دیگر سرویسهای اطلاعاتی غرب که بسیاری از نیروهای ساواک را آموزش میداد، MI-6 بود. مدیران و افسران ارشد، برخی دورههای عالی آموزش را زیرنظر آنها در انگلستان میگذرانیدند. همکاری ساواک با MI-6 در رابطه با تکنولوژی اطلاعاتی و ابزارآلات مربوطه از مزیتهای متعددی برخوردار بود. سابقه طولانی فعالیتهای اطلاعاتی کشور انگلستان و بهرهگیری از آخرین دستاوردهای علمی در زمینه جاسوسی و ضدجاسوسی و داشتن تجربه زیاد در این زمینه مهمترین دلایل
همکاری با آن سرویس بود. لذا تبادلات MI-6 با ساواک در این رابطه به طور کلی در دو زمینه الف) آموزشهای فنی و اطلاعاتی و ب) خرید وسایل و ابزار پیشرفته جاسوسی و ضدجاسوسی را شامل میشد و دو طرف از آن استقبال میکردند.
آموزش یکی از ارکان مهم هر سازمان میباشد. اما این مقوله در یک سازمان اطلاعاتی با توجه به پیچیدگیهای کار اطلاعاتی مهمتر و از اولویت بیشتری برخوردار است. زیرا هر سازمان اطلاعاتی سعی مینماید از آخرین استانداردهای علمی و آموزشی بهرهبرداری نماید. لذا سازمان اطلاعاتی برای پیگیری و انجام امور محوله به آن نیاز داشته و هر سازمان اطلاعاتی که از آخرین دستاوردهای علمی روز و اختراعات و اکتشافات استفاده نکند نمیتواند در رسیدن به اهداف و برنامههایش موفق باشد. اهمیت این مسئله هنگامی دوچندان میشود که بدانیم رقیب و حریف اطلاعاتی از همان تکنولوژی که ما استفاده میکنیم، استفاده مینماید و حتی سعی مینماید با ابتکارات اطلاعاتی و علمی و بهینه کردن ابزار اطلاعاتی و ضد اطلاعاتی از ما جلوتر باشد. با این استدلال بدیهی است که هر سرویس اطلاعاتی سعی مینماید از بالاترین و آخرین استانداردهای علمی و آموزشی برخوردار باشد تا بتواند در جنگ اطلاعاتی بازنده و مغلوب رقبای قدرتمند نشود. سازمان اطلاعاتی و امنیتی رژیم پهلوی ساواک نیز به دلایل مختلف به این مهم نیاز بنیادی داشت و سعی مینمود نیازمندیهایش را به طرق مختلف برآورده نماید و اسناد تبادل حکایت از درخواستهای مکرر رؤسای ساواک از رؤسای اینتلیجنت سرویس برای آموزش کارمندانش میباشد. در این قسمت به گوشهای از دورههای آموزشی طی شده توسط پرسنل ساواک در لندن اشاره میگردد.
ساواک با استفاده از تجربیات ممتد MI-6 سعی مینمود در این موضوع نیز از آن سرویس استفاده نماید. و توان اطلاعاتی و ضداطلاعاتی خودشان را ارتقاء دهند. به همین دلیل در دورههای آموزشی MI-6 شرکت مینمود: سینمای ضدجاسوسی انگلستان.
طبق تصویب تیمسار ارتشبد ریاست ساواک مقرر است پنج نفر از کارمندان اداره کل هشتم و یک نفر از اداره کل آموزش و یک نفر مترجم از تاریخ پانزدهم شهریور 1355 به مدت یک هفته در سمینار مشترک ضدجاسوسی ایران و انگلستان در لندن تشکیل خواهد شد شرکت نمایند.
اعزام پرسنل ساواک برای دیدن دورههای مختلف فنی و الکترونیکی نیز از موارد دیگر این همکاریها بود. اداره کل ششم ساواک که مسئولیت فنی و تجهیزات را برعهده داشت متخصصین موردنظر را برای کسب آموزشهای لازم به لندن اعزام میکرد: دوره ویژه الکترونیک در انگلستان.
بنا به پیشنهاد سرویس انگلستان و تصویب ریاست معظم ساواک مقرر است دورهای در زمینه کشف و خنثی کردن جدیدترین وسائل و متدهای استراق سمع در انگلستان برگزار میشود.
برای حفاظت از زندانهای رژیم و مراقبت هر چه مطمئنتر از زندانیان، مسئولین ساواک تعدادی از کارمندانش را برای بازدید از زندانهای انگلستان نمود تا از نحوه حفاظت زندانها و نوع ساختمانهای زندان در آنجا آشنا شده و تکنولوژی و تجربیات لازم را منتقل نمایند: در اجرای اوامر در تاریخ 4/9/53 با رابط سرویس انگلستان ملاقات و به او اظهار داشتم که چندی پیش عدهای از کارمندان ساواک از زندانهای انگلستان دیدن نموده اند. به دنبال ای مسافرت ساواک مایل است یک نفر کارشناس امور ساختمانی از طرف ساواک مجدداً به انگلستان مسافرت نموده و از زندانهای آنجا بازدید به عمل آورد تا پس از بازگشت به ایران مانند آنها را در ایران بسازد و...
بخشی از آموزش را فیلمهایی با محتوای آموزشی تشکیل میداد، ساواک از طریق حفاظت سنتو نیز فیلمهایی که آموزشی بود دریافت میکرد و اسناد موجود حکایت از این مطلب میباشد که حجم عمدهای از آموزشها از این طریق انجام میگرفت: آقای منوچهر نادری لیست فیلمهای موردنیاز اداره کل آموزش را که در دوره آموزش حفاظتی سنتو در سال جاری ارائه شده بود به رابط سرویس داد و از طرف اداره کل آموزش درخواست نمود که فیلمهای مزبور به طور امانت و یا برای فروش در اختیار اداره کل آموزش گذاشته شود.
به دنبال تقاضای ساواک در رابطه با ویژگیهای یک کارشناس آگاه به امور روابط عمومی، سرویس انگلستان اعلام نمود حاضر است آموزش لازم را به فرد اعزامی بدهد
به شرطی که این ساواک حدود کار، اختیارات و سطح حوزه مدیریت وی را مشخص کند.
گاهی اوقات نیز در قالب مکاتبه آموزش انجام میگرفت. مثلاً دی سندس از اهمیت استفاده از زنان در تعقیب و مراقبت و برتری و مزیت آن نسبت به تیم مردان و یا مخلوطی از زن و مرد مینویسد:
1- اگر سوژه مرد باشد بانوان در تعقیب و مراقبت خیلی مفید هستند. از طرف دیگر سوژه زن زودتر از سوژه مرد یک زن تعقیب کننده را شناسایی می کند.
2- استفاده از بانوان و آقایان در یک تیم مختلط در محلههایی که زن و مرد به راحتی میتوانند معاشرت و آمد و شد داشته باشند، بسیار مؤثر است اما استفاده از تیم مختلط در بعضی از نقاط تهران و شهرستانها ممکن است با اشکال روبرو شود. گاهی اوقات پرسنلی از ساواک در دورههای توجیهی پیمان سنتو که توسط اینتلیجنت سرویس در لندن برگزار میشد شرکت میکردند و آموزشهایی که محورهای آن گوناگون بود، صورت میگرفت.
عقبماندگی رژیم پهلوی در رشتههای گوناگون صنعتی باعث وابستگی آن به خارج شده بود، لذا در زمینه اطلاعاتی نیز بیشتر ابزار فنی اطلاعاتی از خارج کشور وارد میشد و مهمترین سرویسهایی که تجهیزات اطلاعاتی ساواک را تأمین میکردند، سازمان موساد، سیا و اینتلیجنت سرویس بودند. از جمله مهمترین وسایلی که به انگلستان برای تجهیز ساواک سفارش داده میشد عبارت بودند از:
1 تلویزیون مدار بسته
2 انواع دوربینهای فیلمبرداری در شب
3 انواع و اقسام میکروفن
4 انواع گوناگون ضبط صوت و شنود
5 فلزیاب مخصوص کنترل پاکات مشکوک
6 دوربین
دو سرویس از نمایشگاههای تجهیزات فنی که در لندن برگزار میشد مطلع بوده و پرسنل ساواک برای آشنایی با آخرین دستاوردهای فنی از این نمایشگاهها بازدید و وسایل موردنیاز را سفارش میدادند.
دو سرویس برای بررسی و تجزیه و تحلیل همکاریهای اطلاعاتی و ارزیابی آخرین دستاوردهایشان با فاصله زمانی معین در بالاترین سطح به مذاکره با هم میپرداختند و طرح مباحث مورد علاقه دو طرف، نیازمندیهای جدید و نوع همکاری برای دستیابی به اهدافشان به مشورت مینشستند. حضور رئیس ساواک در جلسات بیانگر این موضوع میباشد که ساواک در بالاترین سطح در این مذاکرات شرکت میکرد و از مسئولین MI-6 معمولاً در سطح معاون خاورمیانه سرویس بود، بعضی از مهمترین موضوعات طرح شده در این جلسات عبارت بود از:
1 اوضاع عراق
2 شوروی سابق
3 افغانستان
4 پاکستان
5 شبه قاره (هندوستان و بنگلادش)
6 فلسطین، اردن، لبنان و سوریه
7 شاخ و شمال آفریقا (مصر سودان لیبی سومالی جیبوتی اتیوپی)
8 عربستان
9 یمن شمالی و جنوبی
10 کشورهای حوزه خلیج فارس (کویت قطر بحرین امارات عمان)
دستور مذاکرات سال 1349 بین نصیری و داسیلوا بدین شرح اعلام شد:
1 گسترش منابع ساواک و اینتلیجنت سرویس در خلیج فارس
2 طرحهای ساواک در زمینه گسترش آتی در خلیج فارس و نقشی را که انتظار میرفت ساواک در خلیج فارس ایفا نماید، به ویژه پس از خروج نیروهای انگلیسی از منطقه.
3 ارزیابی ساواک درباره مقاصد عراق در خلیج فارس و خطری که از جانب عراق متوجه کویت بود.
4 ارزیابی ساواک از اختلافات عراق و مصر
5 ارزیابی ساواک درباره مسئله اکراد، بدیهی است آقای داسیلوا نظرات سرویس اطلاعات انگلستان را درباره نکات فوق بیان مینماید.
با ظهور نشانههای فروپاشی رژیم پهلوی و درک این مهم توسط نهادهای سیاسی
و اطلاعاتی انگلستان، مسئولین اطلاعاتی ابتدا بر آن شدند تا بر حجم کمکها به رژیم بیفزایند تا بتوانند رژیم را از وضعیت بحرانی برهانند و با اقدامات بعدی، همچون گذشته موقعیت شاه را تثبیت نمایند و مجدداً بساط غارتگریشان را ادامه دهند و رژیم پهلوی آلت دست آنان و مجری دستوراتشان باشد. اما انقلاب اسلامی این بار با حرکتهای بنیانبرافکن استبداد و استعمار خود تمام موانع را از سر راه برمیداشت و به طلیعه پیروزی نزدیک میشد. ماههای منتهی به سقوط رژیم پهلوی، ماههای نگرانی و اضطراب دستگاههای اطلاعاتی و امنیتی غربیان، سیا، موساد و MI-6 بود و تحولات به نحوی رقم میخورد که قدرت تصمیمگیری را از رژیم و حامیان خارجی آن سلب کرده بود و به تدریج به این نتیجه رسیدند که پیروزی انقلاب حتمی، پس باید برای بعد از پیروزی انقلاب فکری بیاندیشند و خودشان را آماده مبارزه با نظام اسلامی بنمایند.
اولین اقدام در این زمینه خارج نمودن مستشارانشان از ایران و به لحاظ اطلاعاتی، حفظ جاسوسان و منابع برای ادامه کار و جلوگیری از لو رفتن آنان بود لذا به دنبال امحاء یا انتقال اسناد و مدارکشان برآمدند. یکی از مهمترین اینگونه مدارک، اسناد همکاری دو سرویس اطلاعاتی رژیم پهلوی و انگلستان بوده پرده از بسیا ری از مسائل برمیداشت.
لذا MI-6 بر آن شد تا اسناد تبادل را از ساواک پس بگیرد تا در صورت سقوط رژیم، لااقل منابع و عواملش در ایران لو نروند. اما بیان این مطلب به سران ساواک دشوار بود و تحلیلها و حرف و حدیثهای گوناگونی را به دنبال داشت، اما گریزی از این موضوع نبود و با انواع و اقسام تعارفات و بهانهها درخواست برگشت دادن اسناد تبادل شدند ولی مسئولین ساواک، رژیم را پایاتر و ماندگارتر از آن میدانستند که با درخواستی اینچنینی اسناد را برگردانند و از طرفی این عمل به لحاظ روانی حکم خودکشی را برایشان داشت و موضوع برای پرسنل ساواک و یا حداقل افراد دست اندرکار تبادل غیرقابل توجیه بود. لذا با توجه به تبعاتی که این کار داشت اصل موضوع را رد کردند. و این قول را به سرویس حریف دادند که از اسناد حفاظت بیشتری خواهد شد.
اگر چه پیگیریهای MI-6 تا روز قبل از مراجعت تاریخی امام خمینی(ره) از پاریس به تهران همچنان ادامه داشت اما نتیجهای عاید دستگاه اطلاعاتی انگلستان نشد و با پیروزی انقلاب اسلامی و برچیده شدن نظام ستمشاهی، ساواک منحل و بر همکاریهای گذشته که در خدمت دستگاههای حیلهگر و سیاستمداران زورمدار غربی بود خط بطلان کشیده شد.
شیخ خزعل در بامداد هشتم محرمالحرام 1281 ه ق یا 1280 ه ق (1864م) از ازدواج سیاسی شیخ جابر با نوره دختر طلال بن علوان بن خزعل رئیس قبایل باوی متولد شد. بعد از به قتل رسیدن برادرش مزعل در سال 1315ه ق (1898م) به عنوان حکمران محمره صاحب القابی چون نصرهالملک، معزالسلطنه، سردار ارفع، سردار اقدس و امیر نویان شد. حدود قلمرو شیخ خزعل در اواخر دوره قاجاریه به نوشته کسروی بخش عمده خوزستان را دربر میگرفت و بخش دیگر، به رغم مقر حکمران منصوبی تهران در نهان همه اختیار بخش در دست شیخ بود. حکمران عبادان و محمره و فلاحیه و هویزه و اهواز و سرپرستی همه عشایر عرب و همچنین سرپرستی ایلهای لر مستقر در خوزستان از طرف دولت به عهده شیخ گذاشته شده بود و مالیات همه این شهرها و آبادیها در کنترات او بود و تمام سرزمین خوزستان از هندیجان تا دامنههای پشتکوه و از کنار شطالعرب تا نزدیکیهای شوشتر و دزفول که بیش از دو سوم خاک خوزستان از آن شیخ شد. خزعل سپس مجموعه اقداماتی از جمله تفرقه بین قبایل برای تثبیت موقعیتش انجام داد و با وقوع جنگ جهانی اول و کمک او به بریتانیا در عراق و پیروزی بریتانیا باعث برتری او گردید و اوضاع داخلی کشور نیز مزید بر علت شد تا از ناتوانی دولت مرکزی به دلیل وقوع انقلاب مشروطه و عدم کنترل بر ایالات و جنگ جهانی، استفاده نموده و به حاکمیت بلامنازع ادامه داد. وقوع نظام اشتراکی در روسیه و تضعیف بریتانیا در جنگ جهانی و توسعهطلبیهای شوروی از جمله دلایلی بودند که بریتانیا را وادار به حمایت از تمرکز و تقویت قدرت مرکزی در ایران کرد تا از تعهداتش نسبت به خارج از بریتانیا کاسته شود و قدرت مرکزی بتواند در مقابل توسعهطلبیهای شوروی مقاومت نماید. به همین دلیل بریتانیا خزعل را مجبور به تسلیم در مقابل رضاخان کرد تا هم یکی از متحدان خود را حفظ و متحد جدید و عامل کودتا را که رضاخان باشد تقویت کند. مجموعه عوامل فوق باعث استقرار دولت مرکزی در سال 1304 در خوزستان و دستگیری و اعزام خزعل به تهران به صورت تبعید گردید.
ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، ارتشبد سابق حسین فردوست، انتشارات اطلاعات، چاپ اول، 1369، صص 285 تا 287.
همان، ص 80.
همان، ص 81.
همان، صص 291 و 292.
همان، صص 299 تا 308.
همان، ص 346.
همان، صص 355 تا 358.
همان، ص 363.
اسناد ساواک، اسناد تبادل با اینتلیجنت سرویس.
منبع سابق ظهور و سقوط ص 544.
اسناد ساواک، همان، مورخ 16/12/1355، سندی دیگر در همین رابطه مینویسد: در تاریخ 11/9/55 سی و شش نفر از افسران خلبان جهت آموزش و پرواز با هواپیماهای جدید که افغانستان از شوروی خریداری نمود، برای مدت شش ماه عازم آن کشور شدند. (اسناد تبادل، مورخ 30/11/55).
همان، ظهور و سقوط...، صص 545 543.
همان، اسناد تبادل، مورخ 28/2/1358.
همان، مورخ 14/2/37، کودتای افغانستان: 1 نحوه کودتا: رژیم محمد داود در 7/2/2537 به دنبال یک کودتای نظامی که طی آن عده زیادی به قتل رسیدند سرنگون شد و جای خود را به یک حکومت دست چپی داد. کودتا در ساعت 12 به وقت محلی با حمله چند واحد از لشکر 4 زرهی کابل با حمایت یک واحد از
نیروی هوایی آغاز شد که در ابتدا با مقاومت نیروهای وفادار به محمد داود به ویژه گارد جمهوری و پلیس روبرو شد که مؤثر واقع نگردید و عوامل کودتا بر اوضاع مسلط شدند. البته تا اواخر روز بعد هم زد و خوردهای پراکندهای در کابل و اطراف آن وجود داشت و واحدهای جلالآباد و قندهار نیز تا روز 10/2/37 از اعلام وفاداری خودداری کردند. در جریان کودتا رئیس جمهوری و تمام اعضاء خاندانش از جمله محمد نعیم به علت مقاومت وعدم اطاعت به قتل رسیدند. ضمناً عده زیادی از محافظین کاخ و نیروهای وفادار کشته شدند و کاخ ویران شد، ضمناً وزیر دفاع، وزیر کشور، معاون رئیسجمهور و فرمانده نیروی هوایی هم کشته و سایر اعضای کابینه دستگیر شدند. در ادامه سند از عوامل کودتا، نتایج آن و حاکمان جدید و کابینهاش بحث مینماید...
همان، ظهور و سقوط...، صص 544 و 545.
همان، ص 546.
همان، ص 547.
سند تبادل در این باره مینویسد: در تاریخ 30/1/2536 تعداد 20 نفر از افراد بلوچ که آموزشهای نظامی و چریکی را در عراق فراگرفته بودند توسط رکن 2 ارتش به افغانستان اعزام شدند. مورخ 11/2/2536.
همان، اسناد تبادل، مورخ 25/12/2535.
همان، مورخ 7/8/2536.
منبع سابق، ظهور و سقوط...، صص 554 و 555.
همان، اسناد تبادل، مورخ 15/3/1356.
همان، مورخ 14/4/2536.
در یکی از این اسناد میخوانیم: در تاریخ 22/9/2536 وزیر دفاع چکسلواکی در رأس هیأتی به بغداد وارد و با همتای عراقی خویش، رئیس ستاد ارتش و دیگر مقامات عالیرتبه نظامی مذاکراتی انجام داد. مورخ 8/10/2536.
همان، مورخ 10/10/1356.
شرح کامل سند چنین میباشد: اخیراً در منطقهای به نام زبیر (جنوب عراق) یک اردوگاه نظامی برای آموزش چریکی افراد خرابکار تأسیس شده و یا در نظر است تأسیس شود. در این اردوگاه عناصر و سازمانهای مخالف رژیمهای منطقه خلیج فارس از جمله افراد دو جبهه چپگرای بحرین (جبهه آزادیبخش ملی بحرین NLF و جبهه ملی بحرین PLFO تحت آموزش قرار میگیرند. قرار است این افراد پس از تعلیمات لازم به کشورهای موردنظر نفوذ داده شوند. تاریخ سند 5/2/1356.
در این سند با عنوان تلاش عراق برای دستیابی به انرژی هستهای مینویسد: اخیراً دولت عراق 30 نفر از دانشجویان آن کشور را برای دیدن آموزشهای لازم در زمینه انرژی هستهای به فرانسه اعزام نموده است. نظریه: اولین مرکز اتمی عراق که برای هدفهای تحقیقاتی در بغداد تأسیس شد با کمک کارشناسان شوروی در سال 2530 آغاز به کار کرد. در سال 2532 هیأتی از شوروی برای مطالعه در مورد انرژی هستهای و تکمیل راکتور اتمی بغداد وارد عراق شد و در تاریخ 11/12/2535 75 نفر عراقی برای آموزشهای لازم به شوروی اعزام گردیدند. قرار بود ظرفیت راکتور اتمی بغداد با کمک کارشناسان شوروی تا سال 2532 از دو به پنج مگاوات برسد. دولت عراق با فرانسه نیز قراردادی در سال 2534 منعقد نموده است که به موجب آن شرکت تکنی کاتوم فرانسه متعهد به ایجاد یک راکتور تحقیقاتی در عراق شده است. در حال حاضر تعدادی از کارشناسان فرانسوی برای ساختن این مرکز در عراق به سر میبرند. تاریخ سند 19/3/2536.
همان، مورخ 16/8/1353.
همان، مورخ 9/فوریه/1978.
همان، مورخ 20/9/1356.
همان، مورخ 3/10/1356
همان، مورخ 4/10/1356.
همان، مورخ 3/1/1971.
همان، مورخ 8/9/1356.
همان، مورخ 27/10/1349.
همان، مورخ 22/1/1971.
همان، مورخ 11/12/...
همان، بدون تاریخ.
همان، مورخ 13/12/2537.
همان، مورخ 8/3/1355. در یکی دیگر از اسناد تبادل در این زمینه میخوانیم: در ماه گذشته آقای Doan tran canh عضو برجسته حزب کمونیست ویتنام به اتیوپی مسافرت نمود. ناظران سیاسی معتقدند که دولت اتیوپی خواهان دریافت قطعات یدکی سلاحهای آمریکایی از ویتنام گردیده و ضمناً پیشبینی میشود که از ویتنام کارشناسانی برای تعلیم استعمال سلاحهای روسی منجمله موشک به اتیوپی بیایند.
همان، مورخ 27/5/1356، 14/سپتامبر/1977.
همان، مورخ 4/2/1356.
همان، مورخ 18/اگوست/1977.
همان، مورخ 13/1/1971.
همان، بدون تاریخ.
همان، مورخ 11/12/1356.
همان، ظهور و سقوط...، 520 تا 529.
شاهدی، مظفر، ساواک، چاپ اول تهران، مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، ص 154.
همان، مورخ 17/2/1351، اسناد نشستهای دوجانبه.
همان، مورخ 19/4/1354.
همان، مورخ 8/9/1354.
همان، مورخ 2/12/1352.
همان، مورخ 30/12/1354.
همان، مورخ 21/5/1352.
همان، بدون تاریخ.
همان، مورخ 15/2/1353.
همان، مورخ 18/5/1352.
همان، مورخ 10/11/1352.
همان، مورخ 10/11/1352.
همان، مورخ 17/2/1351.
همان، مورخ 23/6/1349.
فصلنامه مطالعات تاریخی ویژه 22 بهمن، سال سوم، شماره 11، زمستان 1384، عنوان مقاله: گوادلوپ، هدایتالله بهبودی، ص 238.
همان، اسناد، مورخ 9/10/1357.
همان، مورخ 11/11/1357.
علی فرهمند
ما انگلیسیها با آنها با کمال خشونت رفتار میکنیم. ما خود را مظهر پاک مسیحیت و خیرخواه بشر معرفی میکنیم و میگوییم با همسایگان باید با رأفت و مهربانی رفتار کنیم ولی عادتاً رفتار ما با ملل شرقی با خشونت و درشتی است. این نوع رفتار ابداً برتری و بزرگی ما را در انظار آنها جلوه نمی دهد. ما تصور میکنیم اگر درشتی کنیم و به آنها بیاعتنایی کنیم ارزش و اهمیت ما را در نظر آنها خواهد افزود بر عکس در نظر آنها ما یک نوع مردمان فرومایه و مضحک به شمار خواهیم رفت...
لندور انگلیسی
ایل قاجار که طایفهای از ترکان نواحی شرقی دریای خزر بودند با پشتیبانی از آقا محمدخان قاجار، پسر محمدحسن خان قاجار (بزرگ طایفه اشاقه باش) حکومت قاجاریه را در سال 1210ه ق تأسیس کردند. از این زمان دورانی در تاریخ ایران آغاز شد که همزمانی آن با گسترش قدرتهای امپریالیستی، سرمایههای ملی این آب و خاک را بر باد داد. قاجارها قلمرو ایران را که در زمان نادرشاه افشار از رود سند و هندوستان در خاور تا بغداد و دیار بکر در باختر و از عمان و شیخنشینهای جنوبی خلیج فارس در جنوب تا به کرانههای شمالی دریای مازندران و خوارزم در شمال بود، بیمحابا از دست دادند و سفره ایران را جلوی اشتهای سیریناپذیر اجانب گستردند تا هر آنچه میخواهند از این سفره به یغما برند و ایران و ایرانی را با واگذاری امتیازات بیحد و حصر به بیگانگان به ورشکستگی کامل کشاندند.
مجال آن نیست که تمام امتیازات واگذار شده در دوره قاجار را که موجب پریشانی سیاسی و اقتصادی ایران گردید بررسی کنیم؛ پس تنها به بررسی مهمترین امتیازات واگذار شده در عصر ناصری به انگلیس، که گوی سبقت را از سایرین ربوده بود،
میپردازیم.
پس از مرگ محمدشاه، فرزند ارشدش ناصرالدین میرزا در روز 12 ذیقعده سال 1264 در تهران رسماً به تخت سلطنت نشست. حکومت ناصرالدین شاه به دو دوره تقسیم شده است:
دوره ایجاد تحولات مثبت و اصلاحات در زمان امیرکبیر.
دوره اضمحلال ایران بعد از قتل امیرکبیر.
دوره دوم بسیار طولانیتر از مرحله اول بوده است.
عمده مواردی که دوره ناصرالدین شاه را در تاریخ تحولات سیاسی و اجتماعی ایران، از دیگر دوران متمایز میکند عبارتند از:
شکل گرفتن دولت (کابینه) در نظام سیاسی ایران
شروع اصلاحات سیاسی و اجتماعی در ایران توسط امیرکبیر
قتل امیرکبیر
ایجاد و تقویت فرقه بابیت و بهاییت
واگذاری بیحد و حصر امتیازات به بیگانگان
جدایی افغانستان از ایران
سلطنت طولانی ناصرالدین شاه
سلطنت طولانی ناصرالدین شاه در ایران همزمان با تحولات سریع اروپا بود: سرایت موج آزادیخواهی انقلاب فرانسه به سراسر اروپا، ظهور ناسیونالیسم و اندیشههای برتریجویانه در اروپا، گسترش سرمایهداری ناشی از انقلاب صنعتی و نیاز مبرم به بازارهای هدف و در نتیجه، رقابت کشورهای اروپایی با یکدیگر برای تسلط بر سایر کشورها.
در نخستین سال سلطنت ناصرالدین شاه موضوع اختلاف سرحدی بین ایران و عثمانی پیش آمد؛ مسئلهای که سالیان دراز باعث اختلاف بین دو دولت بود و خارجیان هرگاه لازم میدیدند آن را پیش کشیده و بین دو دولت اسلامی اختلاف انداخته و هرگاه لازم بود آن را مسکوت میگذاردند. این قضیه به بهترین نحو با درایت میرزاتقی خان امیرنظام خاتمه یافت.
موضوع مهمی که در مناسبات با انگلیسیها در دوران صدارت امیرکبیر پیش آمد از این قرار بود که انگلیسیها خواستار اجازهنامهای بودند که طبق آن کشتیهای دولت انگلیس بتوانند برای جلوگیری از تجارت کنیز و برده در خلیج فارس حرکت کنند. در شوال 1267ق قراردادی بین دو کشور بسته شد که طبق آن دولت ایران به کشتیهای انگلیس به مدت یازده سال اجازه میداد که کشتیهای بازرگانی ایران را بازرسی کنند.
کشتیهای دولتی از این امر مستثنی بودند و بازرسی کشتیهای رعیتی باید به دست صاحبمنصبان ایرانی مستقر در کشتیهای انگلیسی صورت میگرفت. البته قرارداد دارای جزئیات دیگری نیز بود که زیاد مهم نیست و به آن نمیپردازیم.
امتیازات انگلیس
هفت امتیاز عمده به انگلستان داده شد: 1. امتیاز تلگراف (1862م) 2. امتیاز رویتر (1872م) 3. امتیاز کشتیرانی بر روی کارون (1888م) 4. امتیاز بانک شاهنشاهی (1889م) 5. امتیاز بختآزمایی لاتاری (1889م) 6. قرارداد امتیاز انحصار توتون و تنباکو (1889م) 7. امتیاز استخراج معادن نفت (1901م).
جداسازی افغانستان از ایران از طریق معاهده پاریس نیز امتیاز مهم دیگری بود که انگلیسیها در دوره ناصری کسب کردند که از این رو پیش از پرداختن به امتیازات مورد اشاره، نگاهی به این رخداد مهم خواهیم داشت.
در جلد دوم کتاب تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس نوشته محمود محمود این واقعه چنین ذکر شده است:
هنوز سال مرگ امیرنظام آن مرد بزرگ و تاریخی درست برگزار نشده بود که میرزا آقاخان برای قدردانی از همراهیهای دولت انگلیس قباله هرات را مسجل کرده، به آنها واگذار نمود... در این باب هیچ سابقهای در دست نیست و معلوم هم نیست بین وزیرمختار انگلیس مقیم تهران و میرزا آقاخان نوری صدراعظم دولت علیه ایران چه مکاتباتی در این باب رد و بدل شده است. هیچ آثاری از آنها باقی نمانده است جز اینکه بدون مقدمه دولت ایران یک تعهدنامه نوشته به سفارت انگلیس در طهران تسلیم میکند.
خلاصهای از تعهدات دولت ایران در باب هرات، بنا به قرارداد مورخه 15 ربیعالثانی 1269 (مطابق 25 ژانویه 1853) با لیدی شیل وزیرمختار انگلیس در تهران به قرار زیر است:
دولت علیه ایران قرار میدهد که وجهاً منالوجوه قشون به خاک هرات نفرستد، مگر وقتی که قشون از خارج به سر هرات بیاید، یعنی از سمت کابل و قندهار و خارج دیگر. و در صورت فرستادن قشون، در آن حالت دولت ایران تعهد میکند که قشون مزبور داخل شهر هرات نشود و به محض مراجعت قشون خارج رو به خاک خود، فوراً بلاتأمل قشون ایرانی مراجعت به خاک ایران نماید. و نیز دولت ایران قرار میدهد
که وجهاً منالوجوه مداخله در امورات داخله هرات ننماید. همچنین از تصرف یا تصاحب یا تملک یا حکومتی مگر همانطور که در ایام ظهیرالدوله یارمحمدخان مرحوم، مداخله فیمابین بود، عماً بعد نیز کما فیالسابق برقرار باشد. بناءً علیهذا دولت ایران قرار میدهد که نوشتهای که مبنی و مشتمل بر این مضامین باشد، خطاب به سیدمحمد خان نوشته، به اتفاق آدمی که از سفارت انگلیس که در مشهد باشد به معزیالیه داده شود.
و نیز دولت ایران قرار میدهد که ترک کند ادعای مطالبه سکه و خطبه یا هرگونه علامتی از علامات رعیتی یا زیر حکومت ایران بودن اهالی هرات باشد...
و نیز قرار میدهند که عباسقلی خان را احضار کنند بعد از چهار ماه توقف از تاریخ ورود که مقیم نباشد و بعد هم وکیل مقیم در هرات نگذارد [هیچ نماینده دائمی دولت ایران در هرات نباشد]...
و هم دولت ایران قرار میدهد که بدون شرط و استثناء جمیع خوانین هراتی را که در مشهد و در تهران و یا در [هر] جای دیگر ایران هستند مستخلص و مطلقالعنان نموده و منبعد، به هیچوجه مقصر و محبوس و یا متهم از سید محمدخان را قبول نکند...
درست است که واگذاری هرات از سوی ایران در قالب امتیازنامهها نمیگنجد اما از آنجا که در آن امتیازات و فرصتهای بزرگی برای انگلیس نهفته بود، باید به این موضوع اشاره میشد.
بزرگترین امتیاز انگلیس از جدایی افغانستان از ایران، ایجاد سد حائلی برای دفاع از هندوستان یعنی چشم و چراغ مستعمرات انگلیس بود. انگلیسیها نیک میدانستند که ایرانیان هرگاه فرصت یافتهاند، چه در ادوار باستان و چه در آخرین مرحله در زمان نادرشاه افشار، دروازههای هندوستان را درنوردیدهاند؛ و از سویی نگران آن بودند که حتی اگر ایران بار دیگر قدرت تصرف هند را نداشته باشد، به دلیل همسایگی با آن، امکان صدور اجازه لشکرکشی قدرت سومی مانند فرانسه یا روسیه از خاک ایران به مقصد هند را خواهد داشت. لذا جداسازی افغانستان از ایران و ایجاد کشوری حائل میان ایران و هند، بسان امتیازی بزرگ برای انگلیس در راستای حفظ مستعمره خود از هرگونه خطر احتمالی بود. به قول شهید راه مبارزه با انگلیس دکتر حسین فاطمی: «وضع جغرافیایی ایران، بزرگترین بلای مردم این سرزمین شده است که آن گناه ایرانی آن بود که وطنش سر راه هندوستان است و تحریکات مدام و مداخلات روزافزون انگلیس در این کشور بدین منظور صورت میگرفت که روسیه تزاری یا بناپارت نتوانند به دروازههای هند خود را برسانند»
موارد مورد اشاره در نامه میرزا آقاخان نیز گویی عیناً از سوی انگلیسیها دیکته شده
بود؛ به طوری که هر اقدامی که بوی تابعیت هرات از ایران میداد، در این نامه مطرح و خنثی شده بود. مثلاً از عدم بازداشت هراتیها در ایران که میتوانست به نوعی مدعی حاکمیت ایران بر هرات باشد گرفته تا سایر مسائل در این نامه یاد شده است.
اما این نامه هنوز تا یک سند رسمی مانند عهدنامه پاریس فاصلهای داشت که عهدنامه سری ایران و روسیه این فاصله را پر کرد؛ پس ناگزیر، گریزی به عهدنامه سری خواهیم داشت.
در سال 1853 درگیری روسیه و عثمانی منجر به آغاز جنگ کریمه میشود که به دنبال آن فرانسه و انگلیس به عنوان متحدان عثمانی در جنگ داخل شدند. روسیه برای کاهش فشار جنگ ناگزیر از توسل به ایران گردید و مبتکر قراردادی شد که در تاریخ 18 محرم 1271/28 سپتامبر 1854 بین نیکلای انچیکف کاردار روسیه در تهران، از طرف نیکلای اول امپراتور روسیه با میرزا آقاخان نوری صدراعظم ایران از طرف ناصرالدین شاه قاجار منعقد گردید. خلاصه مفاد عهدنامه سری به شرح زیر است:
دولت ایران تعهد می کرد که به دشمنان روسیه هیچ کمک نظامی را مادامی که با روسیه در جنگ میباشند نکند و از عبور ارتشهای دشمن روسیه از خاک ایران جلوگیری نماید.
دولت ایران مانع شود که اسباب و آلات جنگ برای ارتشهای دشمن روسیه فرستاده شود.
دولت روسیه چنانچه مشاهده کند از سوی ایران در مدت جنگ عمل خلافی روی نداده یک کرور تومان بدهی باقی مانده ایران به روسیه را میبخشد.
این عهدنامه کاملاً سری باقی بماند.
اما هنوز مرکّب این عهدنامه خشک نشده بود که راز برملا شد و انگلیسیها از آن آگاه شدند و این امر موجب تیرگی روابط ایران و انگلیس و به تدریج باعث قطع روابط دو دولت گردید..
پس از پایان جنگهای کریمه چون خیال انگلیس از بابت روسیه راحت شده بود تنها نگرانیاش در منطقه ایران بود که در آسیای مرکزی نفوذ و اقتداری داشت؛ این بود که به بهانهای پیش پا افتاده با دولت ایران قطع رابطه کرد که منظور از آن، پایان دادن نفوذ ایران در این قسمت از آسیا بود.
به دنبال این سیاست، انگلیسیها بنای دوستی با دوست محمد خان حاکم کابل را
گذاشتند، و با او یک عهدنامه امضا کردند. طبق این عهدنامه کمپانی هند شرقی تعهد می کرد استقلال آن قسمت از افغانستان را که در دست امیر دوست محمدخان میباشد به رسمیت شناخته و در امور آن دخالت نکند. دوست محمدخان نیز تعهد کرد که از آن تاریخ، دوست دوستان و دشمن دشمنان کمپانی هند شرقی باشد. دوست محمدخان سپس به قندهار حمله کرده و آنجا را تصرف کرد و عدهای از سرداران قندهار که این اقدام را در نتیجه تحریکات انگلیسیها میدانستند به ایران آمدند. انگلیسیها اقدامات تحریکآمیزی را بر ضد ایران آغاز کردند؛ عدهای را به هرات فرستادند تا مردم آنجا را بر ضد دولت ایران بشورانند، پرچم انگلیس را در هرات بالا بردند و از رابطه مردم هرات با ایران جلوگیری کردند. همچنین امام مسقط را تحریک کرده و با فرستادن وی به بندرعباس، همزمان به درگیر کردن ایران در خلیج فارس پرداختند.
دولت ایران نیز به والی خراسان فرمان دفاع از هرات و قندهار داد. در سال 1273ق ایرانیان هرات را تصرف کردند و سپاه ایران به سمت قندهار و سایر نقاط افغانستان به حرکت درآمد.
انگلیسیها (افزون بر کمکهای مالی، نظامی و آموزشی به امیر دوست محمدخان) در همه عرصهها ایران را تحت فشار قرار دادند.
سفیر انگلیس در تهران در ربیعالثانی 1273 به نشانه اعتراض به اقدامات دولت ایران در هرات، تهران را ترک کرد و به دنبال آن کشتیهای انگلیسی به فرماندهی ژنرال اوترام مبادرت به بمباران و اشغال بوشهر نمودند (دوشنبه 9 ربیعالثانی 1273/دسامبر 1856) و یک ماه بعد خرمشهر را اشغال کردند.
میرزا آقاخان نوری بلافاصله فرخ خان امینالملک را مأمور کرد که هر طور شده با انگلیسیها صلح کند. فرخخان به پاریس رفت و در آنجا معاهده صلح پاریس را در 1273ق/ چهارم مارس 1857م، در 15 فصل امضاء کرد که فصل ششم آن به شرح ذیل، استقلال کامل افغانستان از ایران را رسمیت بخشید:
اعلیحضرت پادشاه ایران قبول میفرمایند که از هر نوع ادعا به سلطنت شهر و خاک هرات و ممالک افغانستان صرفنظر نموده و هیچوقت از رؤسای هرات و ممالک افغانستان هیچگونه علامت اطاعت از قبیل سکه و خطبه یا باج مطالبه ننمایند. و نیز اعلیحضرت پادشاه ایران متعهد میشوند که من بعد از هرگونه مداخله در امورات داخله افغانستان احتراز کنند و قول میدهند که هرات و تمام افغانستان را مستقل شناخته و هرگز در صدد اخلال استقلال این ولایت برنیایند. در صورتی که اختلافی مابین دولت ایران و ممالک هرات و افغانستان به ظهور رسد دولت ایران تعهد میکند که اصلاح آن را به اهتمامات دوستانه دولت انگلیس رجوع نموده و قوای جبریه به
کار نبرد مگر آنکه اهتمامات دوستانه مثمرثمر نشود. از طرف دیگر دولت انگلیس تعهد میکند که تمام مواقع نفوذ خود را نسبت به ممالک افغانستان به کار برده و نگذارد که از طرف ممالک مزبوره یا یکی از آنها هیچگونه اسباب رنجش و کدورتی برای دولت ایران ایجاد شود. هر گاه دولت ایران در موقع حدوث اشکالات به دولت انگلیس مراجعه نمود دولت مشارالیه نهایت سعی و کوشش را خواهد کرد که اینگونه اختلافات را موافق حق و مطابق شرف دولت ایران اصلاح نماید.
همان قدر که کشیدن تلگراف از ایران به هندوستان برای انگلیس مفید فایده بود برای ایران نیز محاسن بسیاری داشت؛ از جمله اینکه ایرانیان را با اروپا مرتبط گردانید و در نتیجه موجب آگاهی از پیشرفتهای سایر کشورهای جهان گردید. تلگراف، کمک شایانی نیز به انقلابیون مشروطهخواه در جریان انقلاب مشروطه نمود.
آگاهی اروپاییها نیز از ایران و ایرانی بسیار محدود بود، ولی با کشیده شدن تلگراف اروپاییان نیز بیشتر با اوضاع ایران آشنا شدند. فایده دیگر تلگراف این بود که به وسیله خطوط فرعی آن که در کشور کشیده شده بود اخبار ایالات و ولایات سریع به پایتخت رسیده و احکام حکومتی نیز به سرعت به ولایات میرسید. البته انگلیسیها علاقهای به پیامدهای مثبت تلگراف برای ایران نداشتند، به طوری که لرد کرزن در خصوص احداث تلگراف در ایران مینویسد:
هرگاه قلمرو شهریار ایران در سر راه مملکت وسیع هندوستان واقع نشده بود که دولت انگلیس بدان محتاج باشد، این مملکت میبایست سالهای متمادی در انتظار داشتن سیم تلگرافی بماند تا اینکه فشار احتیاجات زندگی تأسیس سیمهای تلگرافی را در آن مملکت عملی کند.
این امتیاز شش مادهای را یک انگلیسی به نام استویک در 17 دسامبر 1862، در تهران از ناصرالدین شاه گرفت و بر طبق فصل اول آن، دولت ایران اجازه می داد که یک خط تلگراف از خانقین به تهران و از آنجا به بندر بوشهر کشیده شود و دولت ایران میپذیرفت که هرگاه انگلیسیها نیاز داشتند، در صورت پرداخت وجه از این سیم استفاده کنند. بر طبق فصل دوم، دولت ایران باید برای ساختن این خط تلگراف و خرید اسباب آن مبلغ کافی معین میکرد. مطابق فصل سوم دولت ایران میپذیرفت که برای خرید اسبابی که در اروپا بهتر تحصیل میشد، این خرید را به دولت انگلیس سفارش داده، انگلیسیها نیز تخفیف در قیمت آن بدهند. در فصل چهارم قید شده بود که برای بهتر کار کردن خط تلگراف، این خط زیر نظارت یک صاحبمنصب و
مهندس انگلیسی باشد که البته حقوق آنها بر عهده دولت انگلیس بوده و در ضمن اعتضادالسلطنه وزیر علوم و امینالدوله باید از اقدامات صاحبمنصب مزبور آگاه باشند. بر طبق فصل پنجم، صاحبمنصب انگلیسی اختیار تام داشت که هرگونه ابزارآلات لازم برای کار را از دولت ایران مطالبه نموده و یک نفر صاحبمنصب ایرانی همراه با شخص انگلیسی باشد که از گزارشها و قیمت ملزومات آگاهی یابد. بنا به فصل ششم، انگلیس باید ملزومات کار را به ایران میفروخت و در مرز تحویل میداد و مبلغ آن را در پنج سال و به پنج قسط از دولت ایران دریافت میکرد.
امتیاز تلگراف که بر اساس آن انگلیس میتوانست یک خط تلگراف بین ایران و هندوستان از ایران ایجاد کند بعدها زمینهساز آن شد تا خطوط ارتباطی تهران با رشت، تبریز، همدان و کاشان ایجاد شود. مدت این قرارداد تا سال 1925 بود که با روی کار آمدن رضاشاه این قرارداد خاتمه یافت.
بر اساس این قرارداد (17 دسامبر 1862) و قراردادهای بعدی که در 23 نوامبر 1865، 2 دسامبر 1872 و 3 ژوئیه 1887 به امضاء رسید، ایران و انگلیس بر سر احداث خط تلگراف تهران بوشهر به طول 1090 کیلومتر توافق کردند. البته به تدریج خطوط فرعی دیگر مانند: خط تبریز تهران، خط زمینی بلوچستان، خط خوزستان، خط تهران مشهد و خط تهران شاهرود احداث گردید.
یکی از عمدهترین مشکلات انگلیس برای احداث بیدردسر خط تلگراف در ایران همانا، برخورد با پدیدهای به نام غرور ایرانی بود که سردنیس رایت سفیرکبیر انگلیس در ایران شرح جالبی از این مسئله میدهد. فرماندار کرمانشاه به دلیل جلوگیری از بروز سوءتفاهم در خصوص مناطق مرزی مورد اختلاف ایران و عثمانی، سیمهای تلگراف را قطع کرد. چرا که تیرهای عثمانی، فلزی و در ایران چوبی بود. تا زمانی که انگلیس پذیرفت در مناطق مرزی مورد اختلاف تیرهای تلگراف به طور یک در میان چوبی و فلزی باشد.
در شیراز به دنبال اظهارات مقامات انگلیسی در خصوص عدم توانایی ایرانیان برای کار با دستگاههای پیچیده تلگراف، غرور ملی مردم جریحهدار گردید، به طوری که ضمن قطع سیمها، دستگاهها را به دور انداختند. در اصفهان، انگلیسیها ناچار به انعقاد موافقتنامهای شدند که مطابق آن تعهد میکردند، فقط 5 ماه اداره انحصاری خط تلگراف توسط ایشان صورت بگیرد و پس از آن باید کلیه افراد خود را از ایران خارج کرده، اداره خطوط تلگراف را به ایرانیان بسپارند.
سرهنگ فردریک گلد اسمیت رئیس تلگرافخانه لندن که برای انعقاد یک موافقتنامه تکمیلی به ایران آمده بود در این رابطه اظهار داشت:
جان کلام اینکه آنها مردمانی با غرور بودند و مایل نبودند اعتراف کنند که نیازمند به کمک خارجی هستند.
پس از اعطای امتیاز تلگراف از سوی بیگانگان البته به صورت مشخصی پیشنهادهای زیادی به ایران داده میشد که در طرحهای گوناگون وارد شوند. البته بیشتر این پیشنهادها از سوی افرادی بود که اعتبار آنها مورد سئوال بود. این بود که دولت ایران بهتر آن دانست که امتیاز تمام موارد مذکور تنها به یک شرکت داده شود. این امتیاز در 18 جمادیالاول 1289/25 ژوئیه 1873، به واسطه میرزا حسین خان سپهسالار به یک یهودی انگلیسی به نام بارون جولیوس دو رویتر واگذار شد که بر طبق آن بهرهبرداری از کلیه معادن و جنگلها و احداث قنوات و انحصار احداث راهآهن و بهرهبرداری از اداره گمرکات و حق صدور فرآوردههای آن، به رویتر واگذار شده بود. امتیاز، شامل واگذاری موارد زیر بود: احداث مجراهای آب برای کشت و زرع تا هر اندازه که لازم باشد، حق انحصاری برای کارهای عام المنفعه از قبیل تهیه روشنایی شهرها به وسیله گاز، ساختن راهها، سدها، خیابانهای پایتخت، ایجاد بانک و تهیه یک قرضه به مبلغ شش میلیون لیره به شرطی که دولت ایران پنج درصد نزول آن را ضمانت کند و همین طور توسعه خطوط پستی و تلگرافی، واگذاری گمرکات به مدت بیست و پنج سال و تأسیس کارخانههای صنعتی و آسیابها.
میرزاحسینخان سپهسالار صدراعظم ناصرالدین شاه همراه با مستشار خود میرزاملکمخان دلال واگذاری این امتیاز بودند. البته در این امتیاز منافعی هم برای دولت ایران در نظر گرفته شده بود، مثلاً در مورد گمرکات قرار بر این بود که به مدت پنج سال سالیانه بیست هزار لیره به عایدات گمرک اضافه شود و برای سالهای بعد نیز شصت درصد اضافه درآمد از میزان کنونی به دولت ایران داده شود. همچنین بیست درصد از منافع راهآهن و پانزده درصد از منافع خالص همه درآمدهای شرکت میبایست به دولت ایران پرداخته شود. انتشار خبر واگذاری این امتیاز موجب شگفتی و بهتزدگی مردم شد و مخالفتهای شدید با آن آغاز شد.
در مورد انگیزه سپهسالار از واسطهگری واگذاری چنین امتیازی موارد مختلفی طرح شده است. از جمله اینکه سپهسالار به شدت نگران پیشروی روسیه در ایران بود و با واگذاری چنین امتیاز عمدهای به انگلیس ضمن کسب برخی منافع اقتصادی برای ایران در اصل به دنبال جلب پشتیبانی انگلیس از ایران در مقابل تسلط احتمالی روسیه بود.
با شدت گرفتن اعتراضات، دولت ایران مجبور به لغو امتیاز شد و ناصرالدین شاه،
میرزاحسینخان سپهسالار را از صدراعظمی برکنار کرد. سه نظریه وجود دارد که چرا این امتیاز ابطال شد:
با لغو قرارداد، انگلیسیها امتیاز بانک شاهنشاهی را به دست آوردند که لقمهای چربتر از قرارداد اولی بود. رویتر تمام پولش را با احتساب بهره از شاه گرفت. علاوه بر این ناصرالدین شاه امتیاز تأسیس بانک شاهنشاهی را به انگلیسها داد؛ بانکی که تا زمان تأسیس بانک ملی، نقش بانک مرکزی را داشت. رویتر بعد از چند سال امتیاز استخراج معادن را به اسم بانک شاهنشاهی میگیرد؛ و پس از مدتی احداث خط آهن تهران رشت و تهران جنوب به بانک داده میشود.
انگلیسیها، مدتهای مدیدی بود که به دنبال دریافت امتیاز کشتیرانی در رود کارون بودند، اما مخالفت ناصرالدین شاه با این امر، مانعی در مقابل ایشان بود. تا اینکه در جریان مسائل هرات و مذاکرات انعقاد عهدنامه صلح پاریس، حتی حاضر شده بودند حاکمیت ایران بر هرات را به شرط دریافت امتیاز کشتیرانی در کارون به رسمیت بشناسند.
ناصرالدین شاه در پاسخ به یکی از یادداشتهای سفارت انگلیس در پیگیری درخواست امتیاز فوق، به میرزا سعید خان مؤتمنالملک وزیر خارجه مینویسد: «جناب وزیر اولاً فقره رود کارون و ساختن راههای عراده از بوشهر به تهران در وقتی طرح شده بود که مسئله هرات در میان بود که دولت ایران در ازای تصرف هرات این کار را قبول کند و واضح است این دو کار چقدر عمده بوده است که در مقابل تصرف هرات جزء قرارنامه و عهدنامه کرده بودند...»
انگلیسیها برای رسیدن به هدف خود دست به سلسله نامهنگاریهایی میزدند که بعضی از آنها را دولت ایران بدون جواب میگذارد. اما دست بردار نبودند.
ناصرالدین شاه که از نامهنگاری مورخه دوم جمادیالاول 1299 رانلد تامسون وزیرمختار انگلیس عصبانی شده بود، با خط خود به وزیر خارجه مینویسد: «... صریح مینویسم که دولت ایران نمیتواند اذن به کشتیهای خارجه بدهد که در رود کارون تردد نمایند...»، شاه ساعتی بعد، در نامه دیگری مطلب را پیگیری میکند و مینویسد: «... حقیقتاً اینجا همان مثل قدیم خیلی مناسب است که بیگدار نمیتوان به آب زد و غور و تدقیق نکرده، چیزی را قبول کرد و بالمآل خدا میداند که چه ضررها را در پی داشته باشد، فهمیدن عقیده ملکم خان نیز لازم است.»
سرانجام در پی فشارهای بیامان انگلیس و در پی انتخاب سرهنری دروموند ولف به وزیرمختاری انگلیس در تهران و روابط نزدیک وی با میرزا علیاصغر خان اتابک صدراعظم ایران، فرمان آزادی کشتیرانی در رود کارون در تاریخ 24 صفر 1306/30 اکتبر 1888، توسط مجلسی که از سوی شاه برای بررسی این مسئله تشکیل شده بود صادر شد.
به این ترتیب انگلیسیها اجازه یافتند که تا اهواز کشتیرانی کنند. البته دروموند ولف این امتیاز را برای برادران لینچ که صاحب شرکت لینچ (Lynch) بودند تحصیل کرد. این امتیاز دارای شرایطی بود، از جمله اینکه کشتیها تنها حق داشتند تا اهواز بیایند و از اهواز به بالا حق کشتیرانی متعلق به دولت ایران بود و همین طور کشتیها حق نداشتند کالایی را حمل کنند که دولت ایران حمل آن را ممنوع کرده باشد. روسها از واگذاری این امتیاز برآشفته شدند، به طوری که روزنامه نوی ورمیا در مقاله تند و زنندهای به تهدید مشهد، تبریز و بارفروش پرداخت و از سوی دیگر دالگورکی وزیرمختار روسیه، ایران را تهدید به قطع روابط سیاسی با روسیه کرد. در چنین شرایطی، ناصرالدین شاه ناچار به واگذاری اجازه کشتیرانی در مرداب انزلی و رودخانههای منتهی به دریای مازندران و همین طور مجوز راهسازی در مناطق شمالی به روسیه شد. (تا در اجرای سیاست موازنه مثبت کم نگذاشته باشد).
برادران لینچ انگلیسی با اهداء یک لنج به ناصرالدین شاه این امتیاز را به دست آوردند و انگلیس از این امتیاز در جهت گسترش نفوذ سیاسی، مالی و اطلاعاتی خود در کل منطقه استفاده کرد. در مقابل این امتیاز هیچ مقاومتی از سوی مردم صورت نگرفت مگر توسط عدهای از سرمایهداران جنوب که شرکتهای کشتیرانی خود را به منظور شکست برادران لینچ ایجاد کردند، اما انگلیسیها پول بیشتر و نیروی دریایی قویتری داشتند و در این مبارزه پیروز شدند.
همانطور که پیش از این اشاره شد، به دنبال مخالفتهای گسترده با امتیاز رویتر، این امتیاز لغو شد و چهل هزار لیرهای که بارون جولیوس دورویتر به عنوان ودیعه پرداخته بود، به دلیل دیرکرد در شروع به کار توسط دولت ایران ضبط گردید.
پس از روی کار آمدن امین السلطان و مأموریت سرهنری دروموند ولف قضیه دوباره مطرح شد؛ به این صورت که برای جبران خسارات وارده از امتیاز پیشین، امتیاز تأسیس بانک شاهنشاهی و شعبات آن در ایالات داده شود. در نتیجه در 1306ق/ ژانویه 1889، امتیاز تأسیس بانک شاهنشاهی به رویتر داده شد. سرمایه این بانک چهار میلیون
لیره بود که یک میلیون آن نقداً به جریان گذاشته شد. مدت این امتیاز شصت سال از ابتدای سال 1889 بود.
از جمله موارد دیگر این امتیاز، اجازه نشر اسکناس تا 800 هزار لیره و البته با اطلاع دولت ایران بود و همین طور از کل درآمدهای خالص دولت ایران شش درصد سهم داشت؛ به شرط آنکه سهم دولت ایران از چهار هزار لیره در سال کمتر نشود. صاحب امتیاز اجازه بهرهبرداری از همه معادن ایران را به غیر از معادن طلا و نقره یا معادنی که پیش از این به دیگران واگذار شده بود پیدا میکرد. البته قید شده بود در صورت برخورد مهندسین بانک به معادن طلا و نقره باید فوراً دولت ایران را باخبر میکردند؛ و قرار شده بود تمامی کارگران معادن ایرانی باشند. دیگر آنکه در هر جا بانک برای کارهای خود نیاز به زمین داشت، اگر آن زمین متعلق به دولت ایران بود، آن را به صورت رایگان واگذار نماید و در غیر این صورت نیز باید دولت ایران کمک میکرد تا زمین با قیمت مناسب از صاحب آن خریداری و به بانک برسد. سهم دولت ایران از درآمد معادن نیز 16 درصد تعیین شد.
یکی از زیانهای بزرگ این امتیاز برای ایران این بود که تا آن زمان معاملات در ایران بر مقیاس طلا استوار بود، ولی با رواج اسکناس این موضوع به تدریج فراموش گردید و در نتیجه ارزش پول ایران رو به سرازیری نهاد.
در جریان مسافرت ناصرالدین شاه قاجار به اروپا و اقامت وی در اسکاتلند، یکی از اتباع فرانسه به نام بوزی دوکاردول [وابسته دفتر ملکم خان در لندن] در ژوئیه سال 1889 امتیاز لاتاری (قرعهکشی) در ایران را از شاه گرفت، که به موجب آن طی مدت هفتاد و پنج سال انحصار هرگونه فعالیت لاتاری و وامهای مربوطه، تشکیل شرکتهای مرتبط، فروش بلیتها و ترتیب بازیهای لاتاری و درآمد حاصل از آن را به دست آورد و در عوض متعهد به پرداخت 20 درصد سود خالص سالانه به خزانه ایران گردید.
صاحب امتیاز با فروش امتیاز خود به یک شرکت انگلیسی به نام انگلو ایشیاتیک سندیکیت به مبلغ 120000 لیره (سوم اکتبر 1889) به نوعی انگلیس را وارد این میدان کرد؛ در نتیجه روسها که همواره نگران افزایش نفوذ رقیب خود در ایران بودند، به مخالفت برخاستند.
ناصرالدین شاه در بازگشت از سفر اروپا خود را مواجه با جبههای از مخالفان امتیاز دید که متشکل از روسها، علما و میرزا علیاصغر خان اتابک صدراعظم بود. تا آنکه ناچار دستور فسخ امتیاز صادره را برای میرزا عباس خان قوامالدوله وزیر امور خارجه
صادر میکند و نامبرده در تلگراف نمره 77 مورخه 11 ربیعالثانی 1307 با صدور تلگرافی به میرزا ملکم خان وزیرمختار ایران در لندن مراتب را ابلاغ میکند.
همچنین نامهای با مضمون ذیل برای سفارت انگلیس فرستاده میشود.
بر حسب امر اقدس اعلی، زحمتافزا میشود که امتیاز لاتاری که به جناب ناظمالدوله داده شده بود، بعد از آنکه معزیالیه صورت قرارنامه آن را فرستاد و در مضمون آن دقت شد، معلوم شد که بازیهای دیگر هم داخل امتیازنامه آن کرده است که مخالف قانون شریفه شریعت اسلام و اجرای آن در ممالک محروسه ایران متحمل ظهور بسی مفاسد است. لهذا لزوماً قرارنامه مزبور فسخ و ابطال شده به جهت اطلاع و استحضار سفارت محترمه و آگاهی دادن هر عملی که لازم دانند زحمت اظهار داد. مورخه 16 ربیعالثانی 1307
البته ماجرا به همین جا ختم نشد. عزل ملکمخان از سفارت ایران در لندن و شکایت شرکتهای خریدار امتیاز از ایران دنباله ماجرای امتیاز لاتاری بود که البته پرداختن به تمام جزئیات در این مختصر نمیگنجد.
این امتیاز در سال 1308 هجری قمری (1890م) در پانزده فصل تنظیم و به ماژور تالبوت و شرکاء وی از سوی ناصرالدین شاه داده شد. به طور خلاصه ماحصل پانزده فصل به قرار زیر است که صاحبان امتیاز موظف به پرداخت سالی پانزده هزار لیره انگلیس به خزانه ایران میباشند؛ خواه در کار سود برده خواه ضرر. صاحبان امتیاز حق نظارت و صدور اجازهنامه برای فروش توتون، تنباکو و غیره دارند. پس از تقسیم صدی پنج سرمایه بین صاحبان امتیاز یک چهارم منفعت باقی مانده عاید خزانه ایران شود و دولت ایران هر ساله حق خواهد داشت دفاتر را وارسی کند. ورود اسباب و لوازم کارخانه شامل عوارض گمرکی نخواهد شد.
حمل و نقل توتون و تنباکو به جز به میزان مصرف روزانه در داخل کشور بدون اجازه صاحبان امتیاز ممنوع است. صاحبان امتیاز تمامی توتون و تنباکوی موجود در ممالک محروسه را خریده و وجه نقد میپردازند. دولت ایران تا پنجاه سال هیچ اضافه مالیات و عوارضی درباره توتون، تنباکو و سیگار اعمال نکند. کسانی که از مواد این امتیاز تخطی داشته باشند به جریمه و مجازات دولت گرفتار خواهند شد و صاحبان امتیاز تعهد میکنند که از حقوق مندرج در امتیاز پافراتر ننهند.
صاحبان امتیاز حق خواهند داشت امتیاز و حقوق خود را به غیر واگذار کنند ولی پیش از این کار به دولت ایران اطلاع خواهند داد. کشتکاران توتون و تنباکو پس از
برداشت محصول باید سریعاً میزان حاصل خود را به نزدیکترین وکیل صاحب خبر بدهند. صاحبان امتیاز حق خرید زمین نخواهند داشت مگر به مقدار نیاز جهت انبار. کشاورزان میتوانند برای محصول خود مبلغی پیشاپیش دریافت کنند.
چنانچه از تاریخ امضای این امتیازنامه تا مدت یک سال شرکت تشکیل نشود، امتیاز از درجه اعتبار ساقط میشود، مگر آنکه عاملی مانند جنگ و یا مانند آن مانع تشکیل شرکت شده باشد.
همچنین قرار شده بود که در صورت بروز اختلاف بین دولت ایران و ماژور تالبوت و صاحبان امتیاز برای حل و فصل آن، به حکمی مراجعه شود که هر دو طرف به آن رضایت داشته و در صورت پیدا نشدن چنین حکمی، موضوع حکمیت به تعیین یکی از نمایندگان دولت آمریکا یا آلمان یا اتریش مقیم تهران، در دستور کار قرار گیرد. امتیاز توتون و تنباکو در تاریخ 27 رجب 1308 مطابق 8 مارس 1890 به امضاء رسید.
در مورد وقایع بعدی این امتیاز ناظمالاسلام کرمانی در تاریخ بیداری ایرانیان چنین مینویسد:
در سنه 1309ق، کمپانی رژی امتیاز دخانیات را از ناصرالدین شاه گرفت که بیع و شرای دخانیات منحصر به یک اداره باشد و به عوض چند کرور [به] شاه و درباریها داد و به همه بلاد ایران گماشتگان فرستاده و اداره خود را دایر نمود و حتی در قراء و دهات کس فرستاده و به مردم سخت گرفتند. بزرگان ایران از علماء و غیرهم بر معایب و وخامت این عمل واقف شدند که امروز دخانیات محدود شده، فردا نمک و روز دیگر هیزم و ذغال و آب و غیره و به ازای آن مبالغی گرفته خواهد شد و صرف آبادی مملکت نخواهد شد. یا تفاوت مواجب فلان شاهزاده است یا مدد معاش فلان آقازاده یا خرج سفر فرنگ یا نیاز خانم قشنگ. در هر حال مملکت و ملت متضرر شده است، نفع را خارجه برده، بر مملکت هم مسلط و نفوذ تامی حاصل خواهند کرد. جمعی از عقلا خدمت مرحوم حاج میرزا حسن مجتهد آشتیانی رسیده معایب متضمنه و مستتره این کار را عرضه داشتند و هم به علماء اصفهان ضرر و عاقبت امتیاز و نتایج مترتبه بر آن را نوشتند. لذا مرحوم میرزا آشتیانی حکم به حرمت استعمال دخانیات کرده و حکمی به این عبارت نوشته و نسبت آن را به مرحوم میرزا حسن شیرازی دادند و منتشر ساختند: «صورت حکم به حرمت دخانیات بسم الله الرحمن الرحیم الیوم استعمال تنباکو و توتون بای نحوکان در حکم محاربه با امام زمان عجل الله فرجه است.
شرکت به ناصرالدین شاه شکایت کرد و شاه نیز به صاحب فتوا حکم فرستاد که باید در ملأعام قلیان کشیده و یا جلای وطن کند و میرزا آشتیانی جلای وطن را پذیرفت، ولی در تهران ولولهای شد و بازار بسته و مرد و زن به خیابانها ریختند. با
ادامه این وضع شاه پذیرفت امتیاز داخله لغو شود و امتیاز خارجه به قوت خود باقی بماند. ولی میرزا دست از مخالفت برنداشت. خلاصه کار به جایی کشید که عدهای به ارگ حمله کردند و مأموران به روی مردم آتش گشودند. مردم هم نعشها را برداشته و به درب خانه میرزا آشتیانی آمدند. بالا گرفتن ماجرا موجب شد که ناصرالدین شاه در 26 ژانویه 1892 فرمان لغو امتیاز را صادر کند. دولت ایران بابت خسارت کمپانی شش کرور تومان پرداخت کرد. بنا به گفته ناظمالاسلام کرمانی این اولین قرضی بود که دولت ایران به خارجیها مدیون شد. لغو این امتیاز و زیر بار قرض رفتن ایران بار سنگینی بر دوش ملت ایران بود و برای معاملهای که دولت ایران هنوز سودی از آن نبرده بود میبایست سالی سیهزار لیره نزول آن را بپردازد. برای پرداخت آن گمرکات جنوب به ودیعه گذاشته شد که ظرف چهل سال اصل و فرع آن را بپردازد.
و اما نتیجه مثبت این حرکت آن بود که ایرانیان فهمیدند آنطورها هم خاموش و مرده نیستند و میتوانند جلوی استبداد داخلی و استعمار خارجی بایستند و آنها را به زانو درآورند.
ناصرالدین شاه در روز 17 ذیالقعده 1313 کشته شد و دفتر سلطنت پنجاه ساله وی بسته شد. چهل روز بعد فرزند وی مظفرالدین شاه تاجگذاری کرد. ناصرالدین شاه اگر میخواست در دوران سلطنت خود بهترین فرصت را برای پیشرفت کشور داشت زیرا در آن زمان اروپاییان درگیر جنجالهای بین خود بودند. نفوذ بیگانگان در ایران تا این حد زیاد نبود و مردان کاردانی چون میرزا قائم مقام فراهانی و میرزا تقیخان امیرکبیر بودند. ولی وی ایشان را زیر خاک کرد و خائنان را بر کار گمارد و چنین بود که بعد از مرگش و شکستن بت پوشالی وی مملکتی باقی ماند فاقد یک سیاستمدار کارآمد، و فاقد هرگونه سرمایه. به طور خلاصه میراث وی یک اقتصاد مفلوک و پوسیده بود. مظفرالدین شاه علیل و بیمار یک چنین کشوری را در دست گرفت که انگلیسیها شیره آن را مکیده بودند.
نصر، سیدتقی، ایران در برخورد با استعمارگران از آغاز قاجار تا مشروطیت، تهران، شرکت مؤلفان و مترجمان ایران، چ اول، بهار 1363، ص 361.
محمود، محمود، تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس، ج 2، انتشارات اقبال، تابستان 1367، ص 601.
همان، ص 649.
مازندرانی، وحید، مجموعه عهدنامههای تاریخی ایران از عهد هخامنشی تا عصر پهلوی، تهران، انتشارات وزارت امور خارجه شاهنشاهی، چاپخانه بانک ملی، 1350، ص 107.
بهبودی، هدایتالله، «نامههای دکتر فاطمی»، فصلنامه مطالعات تاریخی، ش هشتم، س دوم، تابستان 1384، ص 84.
تاریخ روابط سیاسی...، ص 689.
نشات، صادق، تاریخ سیاسی خلیج فارس، تهران، شرکت نسبی کانون کتاب، ص 531.
مجموعه عهدنامهها...، پیشین، ص 108.
تاریخ روابط سیاسی...، پیشین، ص 786.
تاریخ روابط سیاسی...، ص 799.
لیتن، ویلهلم، ایران از نفوذ مسالمتآمیز تا تحتالحمایگی، ترجمه دکتر مریم میراحمدی، تهران، 1367، مؤسسه انتشارات معین، ص 22.
رایت، سردنیس، انگلیسیها در میان ایرانیان، ترجمه اسکندر دلدم، تهران، انتشارات نهال، اردیبهشت 1364، چ اول، ص 263.
همان، ص 265.
تیموری، ابراهیم، عصر بیخبری یا تاریخ امتیازات در ایران، انتشارات اقبال، چ چهارم، 1363، صص 108 تا 109.
ایران در برخورد...، ص 260.
عصر بیخبری، ص 153.
همان، ص 161.
همان، ص 166.
ایران در برخورد...، ص 375.
تاریخ روابط سیاسی...، ص 1533.
عصر بیخبری، صص 193 تا 197.
رایت، سردنیس، ایرانیان در میان انگلیسیها، مترجم: منوچهر طاهرنیا، تهران، انتشارات آشتیانی، چ اول، خرداد 1364، ص 294.
عصر بیخبری، ص 215.
همان، ص 216.
تاریخ روابط سیاسی...، صص 1585 تا 1588.
کرمانی، ناظمالاسلام، تاریخ بیداری ایرانیان، ج اول، به اهتمام علیاکبر سعیدی سیرجانی، تهران، انتشارات آگاه، 1361، چ سوم، ص 19.
ایران در برخورد...، صص 368 تا 369.
تاریخ بیداری ایرانیان، ص 21.
فریده فرهمندزاده
ایران پس از صفویان حکومتهای گذرا و ناپایداری را تجربه کرد که به تمامی مشغول جنگهای خارجی و یا خانگی شد و هرگز فرصت ثبات و دوام نیافت. افشاریان و زندیان دوره کوتاهی از تاریخ حکومتهای ایران را به نام خود ثبت کردند که هرگز به استقرار سلسلهای با دوام و متمرکز نینجامید که قدرتهای محلی را کاملاً تابع خود کند و یا این تابعیت را استمرار بخشد. در این زمان، ایران کشوری بحرانزده و نیمه ویران بر اثر جایگزینی پیدر پی حکومتها و ناامن بر اثر جنگهای داخلی و تجاوزهای خارجی است. ژنرال گاردان فرانسوی، سفیر ناپلئون در ایران مینویسد که ایران مملکتی است کم جمعیت و فقیر که بر اثر جنگهای داخلی، کشاورزی آن دچار نقصان است؛ توجهی به تجارت نیست و معادن آن استخراج نمیشود و دادوستد و معاملات در حکم صفر است.
قاجارها در چنین شرایطی، موقعیت خود را به عنوان ایل مدعی قدرت در پناه درایت آقامحمدخان قاجار مستحکم کردند. جنگهای داخلی آقامحمدخان سپس لشکرکشیهای خارجی او، ایل قاجار را در موقعیت جدیدی در طبقهبندی قدرت قرار داد.
این زمان، ایران در میان کشورهایی قرار گرفته بود که قدرتهای نوپا یا کهن استعماری هر روز به شیوهای برای نفوذ هر چه بیشتر در دیگر کشورها و کسب قدرت و البته ثروت بیش از پیش میکوشیدند. در این بین موقعیت خاص جغرافیایی و تاریخی ایران، آن را در معرض توجه بیشتر قرار داده بود. ایران که به نوعی چهارراه ارتباط شرق و غرب و به تعبیر آن زمان دروازه هندوستان بود، تحتتأثیر همین
موقعیت، قدرتهای استعماری را متوجه خود کرد. پس از پیروزی انقلاب بزرگ فرانسه در 1204ق/178789م ناپلئون به عنوان امپراتور تاجگذاری کرد و به دنبال آن در پی کسب جایگاه ویژهای در عرصه مناسبات جهانی برآمد که مشخصه بارز آن داشتن مناطق استعماری و قوای نظامی برتر بود؛ و صد البته بورژوازی نوظهور فرانسه نیز خواهان کسب این جایگاه و افتخارات و بهرههای حاصل از آن بود. ناپلئون نیز با درک این نیازها تنها راه دستیابی به همه این خواستهها را رسیدن به هند میدانست.
پیشینه استعمار انگلیس بیش از سابقه حضور آنها در سرزمین ماست. در حقیقت انگلیس از نخستین دولتهایی بود که راه پیشرفت و توسعه خود را در مدخلات نظامی و سیاسی و اقتصادی در دیگر ممالک جستجو میکرد. سابقه حضور آنان در ایران به دوران صفویه بازمیگردد که البته قدرت سیاسی و نظامی ایران آن عصر، تا حد زیادی مانع از مداخلههای انگلیس در ایران میشد؛ و اگرچه در مواردی مانند آنچه در جریان بیرون راندن پرتغالیها از بندر گمبرون پیش آمد از نیروی نظامی انگلیس، به عنوان متحد، یاری نیز گرفته میشد؛ ولی این هرگز به معنای نفوذ یا تسلط انگلیسیها بر امور داخلی ایران نبود. در زمان افشاریه و زندیه نیز به جز دورهای کوتاه از قدرتنمایی نادرشاه افشار و کریمخان زند، بیکفایتی جانشینان این دو، کوتاهی عمر سلسلههای آنان، مداخلات و تجاوزهای همسایگان و دولتهای مترصد فرصت را باعث شد. آنچه برای انگلیس قابلتوجه مینمود، حفظ هندوستان و جلوگیری از نفوذ سایر رقبا در ایران و هندوستان بویژه روسیه و فرانسه بود.
سال 1221ق/1806م ناپلئون به کشورهای تابع فرانسه دستور داد تا بنادرشان را به روی تجارت با انگلیس ببندند. سال بعد ناپلئون برای یافتن جای پایی در نزدیکی هندوستان با ایران پیمان اتحاد «فین کنشتاین» بست که در آن وعده میداد تا از منافع ایران در برابر روسیه و هر کشور دیگری حمایت کند. در همین حین برای به انزوا کشیدن انگلستان در عرصه مناسبات بینالملل و همچنین یافتن متحدی در برابر انگلستان، با روسیه، تزار الکساندر اول، پیمان اتحاد امضا میکند. این در واقع همان «پیمان تیلسیت» بود که ایران امید داشت مسائلی درباره الحاق گرجستان به قلمرو این کشور در آن مطرح شود که هرگز چنین نشد. ازسوی دیگر میدان دادن به فرانسه، کینه انگلیس علیه ایران را برمیانگیخت. ولی چند سال بعد، زمانی که فرانسه خود را به اندازه کافی نیرومند یافت، با حمله به روسیه مسکو را تصرف کرد. (1227ق/1812) گواینکه این خطای بزرگی بود و فرانسه به دلیل نبود آذوقه و سرمای شدید شکست خورد. ولی فرانسه با این کار تصمیم به حذف مانع بزرگی در راه رسیدن به هندوستان گرفته بود. همچنین با تصرف روسیه، در حقیقت شرق اروپا را به دست میآورد که
خود اهرم مناسبی برای بیرقیب شدن فرانسه در صحنه قدرت جهانی بود. به هر صورت شکست ناپلئون در واترلو بلژیک پس از عقبنشینی از روسیه (91228ق/1814م) به دنبال آن کنگره وین (1230ق/1815م) و تبعید ناپلئون به جزیره سنت هلن ، منجر به خالی شدن عرصه قدرت برای انگلیس و روسیه شد. این درست همان هدفی بود که انگلیس دنبال میکرد و به این منظور ترجیح داده بود حتی به صورت موقت صلحی میان ایران و روسیه برقرار شود تا کار فرانسه با استفاده از به کارگیری تمام قدرت روسیه در اروپا یکسره شود.
با نگاهی به اوضاع ایران و روسیه مقارن تحولات اروپا، تأثیرپذیری مستقیم فراز و فرودهای جنگ از این تحولات را به روشنی میبینیم. پس از معاهده تیلسیت و نزدیکی فرانسه و روسیه، انگلستان با احساس خطر از جانب این اتحاد، سعی کرد با تشویق ایران به جنگ با روسیه، باعث تفکیک و در نتیجه تضعیف نیروهای مخالفانش شود. ولی پس ازحمله فرانسه به روسیه در اتحاد جدید علیه فرانسه میاندیشید و بنابراین مایل بود که جنگ ایران و روسیه هرچه زودتر پایان پذیرد. انعکاس اتحادها و پیمانشکنیها و جبههبندیهای اروپا، که با تغییر سیاستهای دول درگیر همراه بود، در این ارتباط به روشنی هویداست.
حضور انگلیس در خلیج پارس، سابقهای طولانیتر از عمر سلسله قاجار داشت. توجه انگلیس به همه راههایی که به نحوی به هندوستان ختم میشد، پیش از این آغاز شده بود و اکنون نیز ادامه داشت. اشتغال آقامحمدخان به جنگهای داخلی و عمر کوتاه حکمروایی او سپس بیخبری و بیتوجهی فتحعلیشاه به آبهای جنوب، این حضور را استمرار و پایداری بیشتری بخشید.
نگرانیهای انگلیس از حضور روسیه، دانستن مقصود نهایی آنها یعنی رسیدن به آبهای گرم، سپس هندوستان بود.
گذشته از آن، ایران خود نیز منافع و امتیازهای فراوانی داشت که در جلب توجه انگلیس یا هردولت استعماری دیگری مؤثر بود. بازار سودآور ایران و موقعیت استراتژیک آن، از نظر انگلیس که به سوی انقلاب صنعتی پیش میرفت، دور نمیماند. هر چند که ایران بیش از هر چیز به عنوان دروازه هند مورد توجه انگلیس بود. از این رو انگلیس و در واقع شرکت هند شرقی مصمم شد که راه نفوذ بیشتری در ایران بیابد.
اواخر ربیعالاول 1214/اوت 1799 نماینده شرکت هند شرقی با عنوان ارباب مهدیقلیخان از هند درتهران به حضور فتحعلیشاه رسید و درخواستهای دولت متبوعش مبنی بر سرکوب افغانها را به شاه عرضه کرد. گویا این شخص مقیم بوشهر بود و اصل مطلب او هم استمداد از شاه برای مقابله با حکام افغانی بود که قصد حمله
به هند داشتند.
توجه به حضور روسها و مراقبت از فعالیتهای آنها و همچنین ترس از نفوذ آرام فرانسویها در منطقه را نیز باید به انگیزههای شرکت هند شرقی از فرستادن این سفیر به ایران، اضافه کرد.
سال 1215ق/1800م جان مالکوم به ایران آمد. هدف او نیز مشخصاً تفاوتی با اهداف مهدیقلیخان نداشت. او موظف بود شاه ایران را علیه زمانشاه افغانی ترغیب کند و علاوه بر جلوگیری از نفوذ فرانسویان، سطح بازرگانی ایران و شرکت هند شرقی را ارتقا بخشد. این تلاش به انعقاد قرارداد بازرگانی میان مالکوم به نمایندگی از شرکت هند شرقی و حاج ابراهیمخان کلانتر به نمایندگی از دربار ایران منجر شد. در بند مربوط به همکاریهای نظامی، ایران متعهد شده بود که «با زمانشاه قراردادی نبندد مگر آنکه زمانشاه ادعایی راجع به متعلقات بریتانیا در هند نداشته باشد»؛ در مقابل شرکت هند شرقی وعده داد در صورت تجاوز افغانیها یا فرانسویها به ایران، مهمات جنگی بفرستد. نیز گمرک و مالیات ایران از بازرگانان هندی و انگلیسی برداشته شود. در پیشنویس پیمان بازرگانی با ایران، مالکوم درخواست واگذاری جزایر قشم، هنگام و خارک در خلیج پارس به انگلستان را مطرح کرد و اجازه خواست که انگلیس نیرو و استحکامات نظامی در این جزایر برپا کند. این درخواست که از سوی شاه ایران رد شد، خواست انگلیس مبنی بر کنترل اوضاع ایران را آشکار میسازد. اما تلاش انگلیس در این پیماننامهها منجر به گرفتن نوعی حق کاپیتولاسیون از ایران شد: «استقلال قضایی، تا جایی که مجازاتها منجر به قتل یا جرح نشود.»
فعالیتهای سیاسی نمایندگان و سفرای انگلیس در ایران منجر به فرستادن ملکالتجار ایران، حاج خلیلخان قزوینی از سوی دربار ایران به شرکت هند شرقی در پاسخ به سفارت مالکو (1215ق/1800م ) شد که با عهدنامهای به مهر سلیمانخان نظامالدوله به همراهی مالکوم صورت گرفت. انتخابیک بازرگان به عنوان نماینده به دلیل ارتباط بیشتر آنان با مسائل خارج از مرزها بود. پس از قتل حاج خلیلخان، اولیاء شرکت هند شرقی با نگرانی از نارضایتی دربار ایران و قطع روابط با انگلیس، از لحاظ مالی به خوبی نظر مساعد شاه و باقیماندگان حاج خلیلخان را جلب کردند. سه سال پس از آن آقانبیخان برادرزاده حاج خلیلخان به سفارت هند رفت. ولی سفیر، بیگرفتن نتیجه رضایتبخشی، به ایران بازگشت. تلاشهای این سفیر در اضافه کردن مادهای به قرارداد 1800م، مبنی برکمک نظامی انگلیس به ایران در صورت حمله روسها به ایران با بیاعتنایی و مخالفت فرمانروای هندوستان، لرد مینتو، مواجه شد. زیرا این زمان علاوه بر شکست فرانسه در سوریه و مصر ، روسیه نیز با انگلیس طرح دوستی ریخته بود و
در افغانستان نیز فعلاً نیازی به کمک ایران نبود.
هم زمان با تغییر اوضاع بینالمللی، سطح روابط ایران و انگلیس نیز تغییر مییافت و در عین حال میزان اهمیت این روابط نیز متغیر بود. زمزمههای آغاز روابط میان فرانسه و ایران؛ نامهها و نمایندگانی که یکی پس از دیگری از دربار فرانسه خود را به حضور شاه ایران میرساندند؛ و رقابت شدید فرانسه و انگلیس و چشمداشت فرانسه به هندوستان، بار دیگر توجه انگلیسیها را به ایران جلب کرد. بویژه که ژنرال گاردان فرانسوی پس از عقد معاهده فینکنشتاین بین ایران و فرانسه (1222ق/1807م) و با همراهی سفیر ایران، به تهران وارد شد.
همزمان دو نماینده از سوی شرکت هند شرقی و دولت بریتانیا، جان مالکوم و هارفورد جونز در 1223ق/1808م وارد خلیج پارس شدند. البته این دو نماینده وارد تهران نشدند؛ چرا که یکی از شروط گاردان برای سفارتش از سوی فرانسه در ایران، قطع هرگونه رابطه ایران با انگلیس بود. سرهارفورد جوزن با اینکه تحت تابعیت فرمانروای قلمرو شرکت هند شرقی لرد مینتو بود، از سوی دولت بریتانیا مأمور سفارت در ایران گردید؛ ولی لرد مینتو، جان مالکوم را خود به خلیجپارس فرستاد. جونز در اجرای مأموریتش موفقتر عمل کرد. با اینکه مالکوم همهگونه ترفندی به کار بست تهدید به تصرف خارک و یا ادعای همراه داشتن یکی از شاهزادگان زند در کشتیاش و یا پیشنهاد پرداخت پانصد هزار تومان پیشکش به دربار ایران و جنگ با دشمنان ایران در صورت پذیرفته شدن سفیر اما موفق نشد.
چون گاردان در ایران توفیقی نیافت، حکومت ایران تصمیم گرفت سفیر انگلیسی را بپذیرد. وسوسهها و وعدههای سفرای انگلیس در آن شرایط بحرانی برای ایران، علاوه بر بدقولیهای فرانسویان و سردرگمی و ناتوانی گاردان در حل و فصل مسائل مربوط به جنگ و صلح ایران و روس و عمل نکردن فرانسویان به تعهداتشان، نتیجهای جز جلب توجه ایرانیان نداشت. به عنوان مثال مالکم نامهای به دربار ایران فرستاد که در آن بر دوستی انگلیس با روسیه و نفوذ انگلیس بر روسیه و استفادهای که میتواند از این دوستی به نفع ایران و برای برگرداندن گرجستان به ایران، به عمل آورد، تأکید کرده است. همچنین یادآور شده که ادعای فرانسویان در این باب بیپایه است و پیشنهاد کرده دولت ایران مهلتی به فرانسه و انگلیس برای این موضوع بدهد تا هر کدام توانایی و درستی گفتار خود را ثابت کنند. ظاهر نامه در جلب توجه مثبت دربار ایران نسبت به انگلیسیها و سلب اطمینان ایرانیان از فرانسویان مؤثر بود.
با فرستادن میرزاابوالحسنخان شیرازی به لندن، تکلیف سفارت مالکوم و جونز نیز مشخص شد. مالکوم پس از ورود به بوشهر و تقدیر هدایایی به حضور شاه در چمن
سلطانیه، باید به هند بازمیگشت و جونز به سفارت انگلیس در ایران منصوب شد (1224ق/1809م ). جونز بیفوت وقت، عهدنامه مجمل را در 25 محرم 1224/19 مارس 1809 میان ایران و انگلیس منعقد کرد. با این حال باید اهداف دیگری از جمله آماده کردن زندیان برای شورش در صورت مقاومت و مخالفت دربار ایران را نیز به سایر اهداف جونز در ایران افزود. همچنین، جونز پیشنهاد داد که دولت انگلیس تا زمانی که با دولت روسیه در جنگ است، سالیانه مبلغ 160 هزار تومان یا 120 هزار لیره به ایران بپردازد و افسران انگلیسی را برای تربیت قشون ایران به کار گیرد. شاید این امیدواری بود که شاه ایران را ترغیب کرد که با دادن گذرنامه به گاردان برای خروج از ایران موافقت کند.
با وجود خدمات جونز برای انگلیس، تعارض میان شرکت هند شرقی و دولت لندن به تعویض جونز و جایگزینی مالکوم در ربیعالثانی 1225ق/1810م به جای وی و فرستادن مالکوم به بوشهر به همراه لیندسی، افسر توپخانه و کریستی، افسر پیاده نظام برای تعلیم سپاه عباسمیرزا، منجر شد.
پس از مالکوم، سرگوراوزلی به عنوان سفیر انگلستان به ایران آمد. جونز و مالکوم، و پس از آنها سرگوراوزلی و هنری الیس که به ترتیب باعث بستن قراردادهایی چون پیماننامههای مجمل (25 محرم 1224/12 مارس 1809 سرهارفورد جونز از انگلیس و میرزامحمدشفیع از ایران)، مفصل (29 صفر 1227/14 مارس 1812 سرگوراوزلی از سوی انگلیس و میرزامحمدشفیع صدراعظم از سوی ایران) و پیماننامه تهران (12 ذیحجه 1229/25 نوامبر 1814 هانری الیس از طرف انگلیس و میرزاشفیع از طرف ایران) شدند، سالها در ایران حضوری فعال داشتند و در آنچه که حین جنگهای ایران و روس بر ایران رفت، دست داشتهاند.
به عنوان مثال، با در نظر گرفتن این حقیقت که جنگ روسیه با عثمانی و ایران، این کشور را از فکر حمله به اتریش بازخواهد داشت و بر مبنای این فکر که از سوی رابرت ادیر سفیر انگلیس در استانبول مطرح میشد، جونز در سال 1224ق/1809م به عباسمیرزا گفت که در صورت ادامه جنگ ایران و روس، انگلیس کمک هزینهای شش ماهه به ایران پرداخت میکند. اگر چه نه این هزینهها پرداخت شد و نه کمک چندانی صورت گرفت.
زمانی که انگلیسیها با روسیه علیه فرانسه متحد شدند (1227ق/1812م) درصدد تحمیل صلح به ایران برآمدند. روسیه، به اوزلی متوسل شد و او میرزاشفیع صدراعظم را با خود همراه ساخت و علیرغم میل عباسمیرزا، صلح برقرار شد. مذاکرات صلح در گلستان قراباغ، میان نمایندگان ایران میرزاابوالحسنخان شیرازی، وزیر دول خارجه
و سرگوراوزلی وزیرمختار انگلیس در ایران و ژنرال رویشچوف نماینده روسیه آغاز شد. همانگونه که پرسی سایکس گفته است، سرگوراوزلی «مساعی جمیله» خود را به کار برد تا این قرارداد بسته شود. اگرچه قرار بود میرزابزرگ عیسیخان فراخانی قائممقام از سوی ایران در مذاکرات شرکت کند، ولی هم به دلیل سعی اوزلی در جایگزین کردن میرزاابوالحسنخان شیرازی معروف به ایلچی (هواخواه و تابع سیاستهای انگلیس) به جای میرزابزرگ و هم به دلیل مذاکرات بینتیجه قبلی با روسها که طی آن هیچگاه میرزابزرگ در موضع ضعف قرار نمیگرفت و از مصالح و منافع ایران چشم نمیپوشید و شاید عدم تمایل روسها به مذاکره با او، در نهایت میزراابوالحسن ایلچی و سرگوراوزلی به عنوان نمایندگان ایران در مذاکرات شرکت کردند.
پس از معاهده صلح گلستان نیز حتی مانع از اصرار ایران برای بازپسگیری سرزمینهای اشغالی شدند، به این بهانه که روسیه به دلیل شکست دادن ناپلئون، مغررو شده است و صلاح نیست که ایران اصرار کند. هر چند که در آن اوضاع، موقعیت ایران بدتر از آنکه بود، نمیشد. چرا که به هر حال انگلیس با در نظر گرفتن منافع خود نیز، اجازه پیشرفت بیشتر در ایران را به روسها نمیداد و روسها نیز خود را در آن وهله دارای موقعیت مناسب برای پیشروی نمیدیدند.
زمانی که قرار شد پیماننامه گلستان را که به امضای شاه ایران رسیده بود، برای تأیید و امضای تزار به روسیه ببرند، اوزلی پس از گذاشتن جیمز موریه به نیابت خود در ایران و بدون همراهی با میرزاابوالحسنخان ایلچی و زودتر از او به سوی پترزبورگ رفت. در حالی که به عنوان یکی از نمایندگان ایران در بستن قرارداد موظف بود میرزاابوالحسنخان ایلچی را در بردن عهدنامه به پترزبورگ همراهی کند. اگرچه در حقایقالاخبار ناصری ذکر شده که این دو «به اتفاق» روانه روسیه شدند ، ولی منابع دیگر، از عدم همراهی این دو سخن گفتهاند.
در جریان دوره دوم جنگهای ایران و روس که به شکست دوباره ایران و پیماننامه ترکمانچای انجامید، نیز دست پیدا و پنهان انگلیس دیده میشود. از طرف ایران مکنیل انگلیسی، پزشک همراه مکدونالد، سفیرمختار انگلیس در ایران و منوچهرخان ایشیک آقاسی و میرزاابوالقاسم قائممقام فراهانی و میرزاابوالحسنخان شیرازی و اللهیارخان آصفالدوله و نایبالسلطنه حضور داشتند و از سوی روسها پاسکویچ و همراهان روسیاش.
از مهمترین شرایط پیماننامه، الحاق ایروان و نخجوان و اردوباد و طالش و موغان به روسیه و قرار دادن ارس به عنوان سرحد دو کشور روسیه و ایران بود. در این بین،
شاه از پرداخت همه غرامت سر باز زد و پرداخت بخشی از غرامت را به عهده ولیعهد گذاشت. نایبالسلطنه که پول کافی نداشت، به ناچار پیشنهاد انگلیسیها را پذیرفت، که در ازای پرداخت دویست هزار تومان کمک مالی به ایران، بند 3 و 4 قرارداد مبتنی بر کمک سالیانه انگلیس به ایران، حذف شود.
دولت بریتانیا، هم به دلیل حفاظت از هندوستان و هم به دلیل یافتن منابع تازهتر برای اقتصاد استعماریش و هم به دلیل حفظ موازنه قدرت در اروپا، هرگز ایران را به حال خود رها نمیکرد. کمپل یکی از مشاورین جان مالکوم درباره پیوندهای اقتصادی هند و انگلیس و ایران مینویسد؛ بسیاری از کالاهای اروپایی و یا هندی در ایران پیشفروش میشوند. مسلم است که چنین بازاری را هرگز از دست نمیدادند. اوزلی در نامهای به تاریخ 1229ق/25 اکتبر 1814 به لرد کاسلری مینویسد:
باور صادقانه من آن است اکنون که صرفاً ایمنی سرزمینهای [تحت اشغال انگلیس] در هندوستان مورد توجه است، برگزیدن سیاست واگذاری ایران در ناتوانی وحشیگری کنونیاش از دنبال کردن برنامهای ناسازگار با این سیاست بهتر است.
دوگاردان، کنت آلفرد، مأموریت ژنرال گاردان در ایران، ترجمه عباس اقبال، تهران، انتشارات نگاه، 1362، ص 167.
حائری، عبدالهادی، نخستین رویاروییهای اندیشهگران ایران با دو رویه تمدن بورژوازی غرب، تهران، انتشارات امیرکبیر، فروردین 1365، ص 243.
نصر، سیدتقی، ایران در برخورد با استعمارگران از آغاز قاجاریه تا مشروطیت، تهران، شرکت مؤلفان و مترجمان ایران، بهار 1363، ص 33.
ترنزیو، پیوکارلو، رقابت روس و انگلیس در ایران و افغانستان، ترجمه عباس آذرین، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1359، ص 14.
ایران در برخورد، ص 33.
رقابت روس و انگلیس؛ ص 14.
نفیسی، سعید، تاریخ اجتماعی و سیاسی ایران در دوره معاصر، تهران، انتشارات بنیاد، 1368، ج 1، ص 92.
ایران در برخورد، صص 33 و 34.
همان.
اشاره به صلح گلستان به تاریخ 29 شوال 1228ق/12 اکتبر 1813م در: هدایت، میرزاقلیخان، تاریخ روضهالصفای ناصری، به تصحیح و تحشیه جمشید کیانفر، تهران، انتشارات اساطیر، 1380، ج نهم، صص 7650 و 7651؛ تاجبخش، احمد، سیاستهای استعماری روسیه تزاری، انگلستان و فرانسه در ایران در نیمه اول قرن نوزدهم، تهران، انتشارات اقبال، 1362، صص 213 و 214.
روضهالصفا، ج نهم، صص 7490 و 7491؛ خورموجی، محمدجعفر، حقایقالاخبار ناصری، به کوشش حسین خدیوجم، تهران، نشر نی، 1362، ص 12؛ «مهدیقلیخان»، در: نخستین رویاروییها، ص 244.
بویژه زمانشاه افغانی که تعرضات گاه به گاه او به هندوستان باعث دردسرهایی برای شکست هندشرقی
میشد، موردنظر او بوده است. در: سیاستهای استعماری، ص 208.
نخستین رویاروییها، ص 244.
روضهالصفا، ج نهم، ص 7498؛ حقایقالاخبار ناصری، ص 12.
سایکس، سرپرسی، تاریخ ایران، ترجمه سیدمحمدتقی فخرداعی گیلانی، تهران، نشر دنیای کتاب، 1370، ج 2، ص 437.
سیاستهای استعماری، ص 208
تاریخ ایران، ج 2، ص 437.
همان.
نخستین رویاروییها، ص 248.
قرارداد شعبان 1215/ژانویه 1801 در: همان، ص 247؛ مازندرانی، وحید، مجموعه عهدنامههای تاریخی ایران، تهران، امور خارجه، 1350، ص 91.
روضهالصفا، ج نهم، ص 7500.
حقایقالاخبار ناصری، ص 12.
شرح واقعه در: روضهالصفا، ج نهم، صص 7530 و 7531؛ تاریخ ایران، ج 2، ص 438.
به دلیل شکست فرانسه در سوریه و مصر، موقعیت به نفع انگلیس بود، در: همان؛ سیاستهای استعماری، ص 209.
تاریخ ایران، ج 2، ص 438.
سیاستهای استعماری، ص 209.
واتسن، رابرت گرنت، تاریخ ایران در دوره قاجاریه، ترجمه ع. وحید مازندرانی، تهران، انتشارات کتابهای سیمرغ (وابسته به مؤسسه انتشارات امیرکبیر)، 1354، تاریخ ایران، صص 154 و 155.
سیاستهای استعماری، صص 209 و 210.
همان.
همان.
اشاره به درخواست ورود سرجان مالکوم و یا سرهارد فورد و جونز به ایران، نارضایتی و مخالفت گاردان و بازگشت مالکوم به هندوستان در: روضهالصفا، ج نهم، صص 7594 و 7595 و 7604؛ مأموریت گاردان، صص 139 و 140.
روضهالصفا، ج نهم، ص 7610.
همان، صص 7606 و 7622 و 7623؛ حقایقالاخبار ناصری، ص 14.
نخستین رویاروییها، ص 255.
همان، ص 253.
تاریخ ایران، ج 2، ص 445.
همان، ص 446؛ سیاستهای استعماری، ص 212.
قرارداد هنری الیس در 12 ذیحجه 1229/25 نوامبر 1814 در: روضهالصفا، ج نهم، ص 7678؛ تاریخ ایران، ج 2، صص 448 و 449؛ تاریخ ایران، ص 176.
نخستین رویاروییها، ص 254.
این کار بر عهده سرگوراوزلی بود، در: همان، ص 260.
همان، ص 261.
روضهالصفا، ج 9، صص 7650 و 7651.
همان؛ به تاریخ 12 اکتبر 1813 در: تاریخ ایران، ج 2، ص 455.
شیرازی خاوری، میرزافضلالله، تاریخ ذوالقرنین، تصحیح و تحقیق ناصر افشارفر، تهران، سازمان انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1380، ج 1، ص 360؛ مجموعه عهدنامههای تاریخی، صص 127 تا 130.
جیمز موریه اذعان میدارد که رفتار انگلیس در قبال ایران به عنوان همپیمان، در ارتباط با جنگها و صلحهای ایران و روس، خیانت است، در: همان، ص 263.
مفتون دنبلی، عبدالرزاق، مآثر سلطانیه (تاریخ جنگهای ایران و روس)، به اهتمام غلامحسین صدری افشار، تهران، انتشارات ابن سینا، 1351، ص 313؛ محمدتقی لسانالملک سپهر، ناسخالتواریخ (تاریخ قاجاریه) از آغاز تا پایان سلطنت فتحعلیشاه، به اهتمام جمشید کیانفر، تهران، انتشارات اساطیر، 1377، ج 1، ص 247؛ روضهالصفا، ج 9، ص 7669.
حقایقالاخبار ناصری، ص 15.
ناسخالتواریخ، ج 1، ص 393؛ روضهالصفا، ج نهم، ص 7880؛ تاریخ ذوالقرنین، ج 2، ص 669؛ علیقلی میرزا اعتضادالسلطنه، اکسیرالتواریخ (تاریخ قاجاریه از آغاز تا 1259ه ق)، به اهتمام جمشید کیانفر، تهران، انتشارات ویسمن، 1370، ص 383؛ حقایقالاخبار ناصری، ص 19؛ تاریخ ایران، ص 224.
صورت عهدنامه در: ناسخالتواریخ، ج 1، صص 393 تا 404؛ روضهالصفا، ج نهم، صص 78927881؛ تاریخ ذوالقرنین، ج 2، صص 671 تا 681؛ مختصری از عهدنامه در: تاریخ ایران، ج 2، صص 463 و 464.
قرارداد یادشده در تاریخ 29 صفر 1227/14 مارس 1812 بین سرهارفورد جونز و میرزاابوالحسنخان ایلچی منعقد شده بود، در: تاریخ ایران، ج 2، ص 465؛ رایت، دنیس، نقش انگلیس در ایران، ترجمه فرامرز فرامرزی، تهران، انتشارات فرخی، 1361، صص 24 و 25.
همان، ص 232.
همان، صص 262 و 263.
حامد قرائتی
با کمرنگ شدن مرجعیت دینی در عرصههای مختلف اجتماعی، مکاتبی فرصت ظهور یافتند که به دلیل ضعف در پشتوانه فکری و علمی، بیشتر نیازمند حمایت قدرتهای سیاسی بودند تا تکیهگاه نظری و کلامی. مورد توجه برخی دولتها و دولتمردان به این تفکر، ائتلافی را به وجود میآورد که در سایه آن، هم اقلیتهای بیریشه دینی فرصت بروز و ظهور مییافتند و هم دولتمردان با استفاده ابزاری از این اقلیتهای وابسته، هر چه بیشتر در استعمار و استثمار ملتها میکوشیدند. در دوره قاجار، استعمار انگلیس با شناسایی این تفکرات نهفته در جوامع مختلف اسلامی و بهرهمندی از آنها به واسطه حمایت و برجسته کردن برخی فرقهها و حتی تأسیس آنها، رویکردی را در پیش گرفت که در سایه آن تدابیر سیاسی خود را در قالب آموزهها و یا آرمانهای فرقهای در جوامع و کشورهای هدف به اجرا درآورد و تجزیه و اشغال کشورها، ایجاد بحرانهای اجتماعی و سیاسی، الگوسازی و به انزوا کشاندن حرکتها و نهضتهای اسلامی و ضداستعماری تنها بخشی از پیامدهای چنین رویکردی بود.
در پیشاپیش مکاتب و فرقههای دینی عواملی چون تفاسیر مختلف از نصوص دینی، اختلاف در جانشینی، دوری از آرمانهای اولیه، جاهطلبی برخی نخبگان و عوامل سیاسی مؤثر دانسته میشوند، هر چند که در قرنهای اخیر و به خصوص در دوره قاجار که علیرغم تظاهر به دینداری، اندیشههای دینی موردنظر حکومت از عمق کمتر و آمیزش بیشتر با آموزههای صوفیانه برخوردار است، عامل سیاست نقش مهمی در احیا و پیدایش فرقهها ایفا کرده است. از جمله فرقههایی که حیات مجدد خود را مدیون چنین شرایطی است، فرقه اسماعیلیان نزاری قاسم شاهی (آقاخانیه) است. چرا که آنها
پس از سقوط دژهای الموت توسط هلاکوخان در سال 654ه و کشته شدن رکنالدین خورشاه، امام اسماعیلی و بسیاری از پیروانش ، وارد مرحلهای شدند که قبلاً نیز آن را تجربه کرده بودند؛ در این دوره اسماعیلیان زعامت آشکار امام خود را پایان یافته تلقی می کردند و امامت را پس از این، در ستر و خفا میدیدند. در این دوره امامان نزاری با حرکت در بلادی چون آذربایجان و جنوب قفقاز با در پیش گرفتن رویکرد تقیه در گمنامی میزیستند. رویکردی که آنها را در مقابل تهدیدات سیاسی اجتماعی و حتی فکری حفظ کرد و برای چندمین بار در تاریخ این فرقه، و تأکید امامانشان بود. به طوری که کمیابی منابع تاریخی در موضوع امامان و جوامع اسماعیلی در فاصله قرن هفتم تا دهم هجری یکی از پیامدهای این رویکرد میباشد. دومین عامل در انزوای سیاسی، اجتماعی و مذهبی نزاریان ایران ویژگیهای فکری و اندیشهای آنها است، چرا که علیرغم انشعابشان از جریان اصلی تشیع، تحولاتی را تجربه کرده بودند که هر چه بیشتر آنها را از جوامع شیعی دور میساخت به طوری که اعلام قیامت، لغو شریعت و بازگشت به فقه شافعی از بارزترین دگرگونیهای این فرقه به خصوص در دوره امامان الموت و پس از آن در دوره امامان انجدان میباشد. عامل سوم در گوشهنشینی امامان نزاری و مجهول بودن جوامع آنها در عرصههای مختلف اجتماعی، به قدرت رسیدن سلاطین صفوی و اهتمامشان بر رسمیت یافتن تشیع اثنیعشری در ایران است که عرصه را بر دیگر فرقهها تنگ مینمود. به طوری که گروه زیادی از شیعیان زیدی طبرستان، در عصر این سلاطین به مذهب اثنی عشری درآمدند و چارهای برای اسماعیلیان جز هجرت به آسیای مرکزی و شمال غربی هند و یا ماندن در ایران و عمل به تقیه نماند. به طوری که در نزد عموم مردم و حاکمان از آنها به عنوان گروهی از صوفیان و یا سادات حسینی یادشده است و حتی شاه خلیلالله، امام سیوهفتم نزاریان (1043ق) تحت عنوان شیعهای دوازده امامی توانسته بود روابط دوستانهای با سلاطین صفوی برقرار سازد. این پوشش در نسلهای بعدی در مرحلهای از مقبولیت نزد نزاریان قرار گرفت که محمدحسن حسینی مجدد این فرقه که به آقاخان شهرت یافت، در کتاب خود چنین مینویسد: «در مصر چند پشت از اجدادم سلطنت و خلافت را متصدی بودند و رواج مذهب جعفری را به قانون اثنی عشری که حال نسبت به شاه اسمعیل صفوی میدهند، ایشان دادند و من بقیه آن خاندانم.» البته شاید بتوان این اعتراف او را متأثر از گرایشهای صوفیانه او دانست چرا که عدم تقید به مذهبی خاص را از ویژگیهای تصوف دانستهاند.
به هر ترتیب امامان نزاری پس از چند قرن انزوا و گوشهنشینی با بهره مندی از فرصتهایی که روابط و معادلات سیاسی داخلی و خارجی ایران و انگلستان به بازیابی و
نوزایی فرقه خود پرداختند که از آن به دوره تجدید حیات انجدان یاد میشود، که البته در این راه از حمایتهای ویژه انگلستان حتی در منازعات داخلی نیز بهره بردند و آقاخانها شخصیت مذهبی، اجتماعی، اقتصادی و حتی بینالمللی خود را مدیون دولتمردان انگلیس و ملکه آن هستند و البته توانستند به خوبی قدردان چنین حمایتهایی باشند چرا که انگلستان نیز توفیقات خود را در برخی تحولات ایران از جمله مسئله هرات، رقابت با روسیه در مستعمره هند، تجزیه امپراتوری عثمانی و تحولات داخلی هند، مرهون تلاشهای صادقانه آقاخانها میباشد. این تعامل تجربهای است که انگلستان در مقاطع و مناطق مختلف بارها از آن بهره برده است، چرا که استفاده از اختلافات مذهبی و حمایت از اقلیتها و حتی حاکم ساختن آنها از بهترین شیوههای استقرار حکومتهای دستنشانده و وابسته است. آرزویی که انگلستان با حمایت از شورش آقاخان آن را دستیافتنی میدید.
پس از انقراض سلسله صفویه، عرصه برای ظهور فرقهها و گروههایی فراهم شد که شرایط سیاسی، اجتماعی و مذهبی عصر صفوی آنها را مجبور به انزوا نموده بود. از ویژگیهای این دوره که تا به قدرت رسیدن شاهان قاجار استمرار یافت، عدم اصرار سلاطین بر تشیع اثناعشری، آشفتگی اوضاع سیاسی و غلبه یافتن منافع سیاسی بر مصالح دینی و مذهبی است. در این دوره امامان نزاری با در پیش گرفتن تدابیری، ورود به عرصههای سیاسی و اجتماعی را گام نخست در احیای ریاست و زعامت از دست رفته خود میدیدند که برخی از این تدابیر از این قرارند:
در مدتی کوتاه، امامان نزاری قائمشاهی توانستند با استفاده از شبکه گسترده و سنتی داعیان، موقعیت دینی اجتماعی و حتی اقتصادی خود را تحکیم و گسترش داده و حمایتهای مادی و معنوی جوامع نزاری را متوجه خود سازند، به طوری که نمایندگان این امامان در شبه قاره هند، ایران، افغانستان کنونی و آسیای مرکزی، جوامع نزاری را به امامت ائمه انجدان فرا میخواندند. آنها دستورات و فرامین خود را مستقیماً از امام خویش دریافت و وجوه مذهبی را نیز به وی تسلیم میکردند. از پیامدهای چنین رویکردی سرازیر شدن هدایا، نذورات و دیون مذهبی به انجدان و در نتیجه توجه سلاطینی چون نادرشاه افشار و فتحعلی شاه قاجار به این امامان دانسته شده است. از این رو ارسال هدایای گران قیمت از هند برای ناصرالدین شاه توسط حسنعلی شاه (یا
چنانکه خود میگوید محمدحسن حسینی، آقاخان اول ) با توجه به چنین پیشینهای بین شاهان قاجار و امامان نزاری بوده است.
در این دوره امامان نزاری با ایجاد روابط نزدیک و دوستانه با سلاطین، درصدد دستیابی به قدرت سیاسی بودند و حمایتهای مالی پیروانشان در خارج از ایران آنها را بدین کار ترغیب می کرد. چنانکه پیشکشی سالیانه نزاریان هند به ابوالحسن شاه (چهل و چهارمین امام نزاری) را بالغ بر بیست هزار تومان برآورد کردهاند. این توان اقتصادی امامان نزاری اغلب مورد توجه سلاطین قرار میگرفت به طوری که سیدحسن بیک (چهل و دومین امام نزاری) با شاهرخ افشار (حاکم افشاری کرمان) روابط دوستانهای برقرار و آن را با پیوند خویشاوندی مستحکم کرد. ابوالحسن شاه نیز که در کرمان به «آقای مطلق» شهرت داشت روابطی با کریمخان زند برقرار کرد و در سایه آن به مقام بیگلربیگی میرزاحسینخان (حاکم زندی کرمان) نایل آمد و حتی «با استفاده از هرج و مرج زندیه و قاجار، برای خود حکومتی تشکیل [داد]» که تا سال 1193ه/1799م ادامه یافت.
در عصر قاجار نیز روابط میان امامان نزاری و سلاطین رو به افزایش نهاد، به طوری که شاه خلیلالله (امام جدید نزاری) روابط دوستانهای با فتحعلی شاه قاجار (1211ه 1250ه) برقرار کرد. برخی این مناسبات را از حد ارتباط سیاسی یا اقتصادی به سبب منافعی که زایران هندی برای ایران در پی داشتند فراتر دانسته و گرایش شاه قاجار به کیش اسماعیلیه را پشتیبان این روابط دانستهاند.
شاه خلیل الله در نزاع بین برخی پیروانش با گروهی از مردم به رهبری ملاحسین در یزد و نیز غصب املاکشان در قم و بروز مشکلات اقتصادی، «بی بی سرکاره» همسر شاه خلیل الله را برای دادخواهی به دربار قاجار کشاند، این دادخواهی منشأ تحولاتی برای این فرقه بود که تنبیه قاتلان شاه خلیل الله، استرداد املاک قم، ازدواج محمدحسن (فرزند و جانشین شاه خلیلالله) با سروجهان خانم، بیست و چهارمین دختر فتحعلی شاه و واگذاری حکومت قم و محلات به او و در نهایت ملقب شدنش به «آقاخان» از سوی شاه قاجار از آن جمله بود.
با روی کار آمدن محمد شاه قاجار، حکومت کرمان در 1834م به آقاخان واگذار شد. وی با سپاهی که از مدتها پیش در محلات گرد آورده بود، و با ردّ پیشنهاد شاه
مبنی بر استفاده از قشون دولتی، مستقلاً به سامان دادن اوضاع آشفته کرمان پرداخت. عزل وی از حکومت پس از موفقیت در آرام ساختن کرمان، اعتراض و طغیان او را در پی داشت. او به نشانه اعتراض با تکمیل استحکامات ارگ بم در آن متحصن شد و حتی در مقابل سهرابخان، فرستاده محمدشاه قاجار ایستادگی کرد و چهارده ماه به جنگ و گریز و مقاومت در ارگ بم پرداخت، وی در نهایت با وساطت و امان دادن محمدصادقخان (پسرعموی محمدشاه قاجار) سرتسلیم فرود آورد و تنها پس از گذشت هشت ماه اسارت در زندان کرمان اجازه ملاقات با محمدشاه قاجار را به دست آورد. محمدشاه پس از بازگشت از لشکرکشی ناموفق به هرات، آقاخان را در شهر ری به حضور پذیرفت و چشم پوشی از طغیان او را تنها در گرو بازگشت آقاخان به محلات و قناعت به املاک خانوادگیاش دانست.
گرچه میتوان مواردی چون تعامل و تقابل صلیبیون با فاطمیون در موضوعات خلافت عباسی و تخریب کلیسای مهد، همچنین جنگهای صلیبی و افسانه حشّاشین را از پیشینههای تاریخی آشنایی غرب با اسماعیلیه برشمرد، ولی در قرون اخیر باید کارگزاران سیاسی غرب در خاورمیانه را میتوان کاشفان جماعتهای اسماعیلی در کوههای شام و بیابانهای ایران دانست. به طوری که م. روسیو کنسول فرانسه در شام در پی برقراری ارتباطهایی با اسماعیلیان شام (سوریه)، در سفر خود به ایران اطلاعاتی را در موضوع فرقه اسماعیلیه و رهبرشان و حتی مراکز اجتماع و نحوه معاشرت دیگر شیعیان با این فرقه را در ایران جمعآوری نمود. او در گزارشها به خصومت علمای اثنا عشری ایران با نزاریان و امامشان شاهخلیلالله و همچنین حمایتهای فتحعلی شاه از ایشان به سبب درآمدهایی اشاره کرده است که زایران هندی برای ایران داشتند. در اوایل قرن نوزدهم میلادی نیز جیمز فریزر (18561783م) جهانگرد اسکاتلندی گزارشهایی در مورد اقلیتهای اسماعیلی و رهبرانشان از خراسان و همسایگان شمال شرقی ایران در سالهای 1822 و 1821م ارائه داده است.
شاید بتوان این گزارشها را زمینه اصلی توجه اروپاییان به این استعداد نهفته در مناطقی چون سوریه، ایران، هند، آسیای مرکزی، شمال افریقا و تلاشهای بعدی دانست، چنانکه سرگرد هنری راولینسون (18951810م) نماینده سیاسی انگلیس در قندهار از آقاخان پس از شورش و فرار از ایران، استقبال کرد و با توجه به سابقه حضورش در ایران ، پناهندگی آقاخان به انگلستان را به ویلیام ماک ناتن (18411793م) وزیرمختار و سفیر انگلستان در کابل چنین گزارش میکند: «اخیراً قدرت این رئیس چنان
رو به فزونی بود که دربار ایران ناچار شده است تصمیمات سختی علیه او اتخاذ کند. دکتر فوربس از مشهد گزارش داده که قرار بود در ماه آوریل گذشته نیروی نظامی ایران با شش هزار سپاهی از تهران به کرمان اعزام شوند تا شورش کرمان را سرکوب کنند و من تصور میکنم پیشقراولان این سپاه، آقاخان را مجبور به فرار به قندهار کرده اند.»
از دیگر زمینههای آشنایی غرب با این فرقه را میتوان شکایتهای متعدد پیروان و جوخههای ناراضی به دادگاههای انگلیسی هند و تحقیقات تاریخی قضات در مورد این فرقه دانست. لذا اگرچه دادخواست جوخههای مخالف علیه آقاخان را میتوان نقطه اوج بحران داخلی و فرقهای برای حرکت نوپای آقاخان در هند قلمداد نمود ولی مطرح شدن مباحث مربوط به سلسله امامت اسماعیلیان نزاری و «مطالب مطروحه در دادگاه و انبوه شواهد و مدارک گرد آمده، توجه بسیاری از دانشمندان و مورخان را به ادبیات، تاریخ و مباحث کلامی اسماعیلیان جلب کرد و انگیزه مطالعات وسیع در این زمینه شد.»
گرچه سابقه فرقه آقاخانیه به همان قرون نخست اسلامی بازمیگردد ولی تجدید حیات و عبور از بحرانهای سیاسی، اجتماعی و حتی درونی خود را در این دوره مدیون حمایتهای همه جانبه استعمار انگلیس است هر چند که چنین شناخت و تعاملی منحصر به دولتهای غربی نبود و سابقه نه چندان دوری در ایران داشت چنانچه نادرشاه افشار نیز در لشکرکشی سال 17381739م به هند، ابوالحسن شاه (امام نزاری) را که کودکی بیش نبود به همراه خود برد تا هم خاطرش از اسماعیلیان ایران آسوده باشد و هم به این وسیله حمایت اسماعیلیان هند را در این فتوحات جلب کند هر چند که این امام اسماعیلی نیز از این فرصت در ترویج و گسترش امامت خود بهره برد.
به هر ترتیب این ارتباط که نشانههای آن پیش از شورش 1840م به چشم میخورد، اقلیتی را که میرفت در اکثریت شیعیان اثنیعشری ایران مضمحل شود دگر بار به معادلات منطقهای بازگرداند هرچند که نوزایی این فرقه بیشتر در عرصههای اقتصادی و سیاسی بروز و ظهور داشت و بیشتر به عنوان حرکت و نهضتی روشنفکرانه در جهان اسلام مطرح بود تا فرقه و انشعابی دینی.
نزاریان قاسم شاهی ایران به اقتضای شرایط سیاسی، اجتماعی و دینی و برخی مشترکات مذهبی، زندگی مسالمتآمیزی با دیگر هموطنان خود داشتند و البته با اتخاذ رویکرد تقیه توسط امامشان چه بسا که در زمره شیعیان اثنیعشری درمیآمدند؛ اما این شرایط پس از ظهور آقاخان اول به کلی تغییر کرد، به طوری که داعیههای سیاسی او، همچنین ویژگیهای اندیشهای نزاریان توجه قدرتهای فرامنطقهای را به خود جلب کرد،
که استمرار روابط و تعاملات سیاسی هر چه بیشتر، وابستگی آنها به غرب و فاصله گرفتن از جوامع اسلامی را بیشتر مینمود. گرچه گرایشهای غربی آنها با روابط سیاسی آغاز شد ولی در طی مراحلی این تعامل به تمایل فکری و فرهنگی بدل گشت.
این روند در دوره امامت سِرمحمد شاه حسینی (آقاخان سوم) چنان سرعتی به خود گرفت که حتی هراس و اظهار تأسف دولتمردان انگلیس را نیز به دنبال داشت، به طوری که لرد لامینگتون حاکم بمبئی نیز از بیتوجهی آقاخان سوم به وجوب روزه بر مسلمانان بسیار متعجب و حتی متأسف بود. چرا که وجود رهبری بانفوذ در میان مسلمانان منافع بیشتری برای انگلستان داشت تا رهبری بیمبالات.
آقاخان سوم به برکت معلمان انگلیسی و مراودات سنتی خاندان خود با حاکمان انگلیسی با دیدی جدید و فارق از تقیدات فکری فرهنگی و حتی مذهبی به جهان مینگریست. او به تدریج همانند دیگر هندیان انگلیسی شده به انگلستان به چشم وطن مینگریست هر چند که انگلستان در نظر بیشتر مردم هند و عموم پیروان او «جایگاه و سرچشمه صاحبها و مَم صاحبهایی است که میآیند تا بر هند حکومت کنند.» آقاخان که اینک احساس تعلق کمتری به هند میکرد با تدابیری کوشید خود را به زندگی و تمدن غربی نزدیکتر سازد. با توجه به این رویکرد، یکی از عوامل مهم بیرغبتی آقاخان به زندگی با همسر اول و دختر عموی خود شاهزاده بیگم را که خود آن را وصلتی بین دو آدم نادان و بیگناه میدانست فاصله فکری و اجتماعی ایشان میدانند. از تدابیر آقاخان در نزدیکی به غرب که نمود اجتماعی بیشتری داشت، انتقال محل سکونتش از محله هندی به محله اروپایی بمبئی بود، در حالی که تا آن زمان دربار آقاخان اول و دوم در محله هندیها و در بین پیروانشان قرار داشت ولی سِرسلطان محمدشاه (آقاخان سوم) در رویکرد جدیدش خانهای در محله اروپایی بمبئی برای سکونت برگزید که در باارزشترین نقاط این محله یعنی تپه «مالایا» واقع بود و «آخر زمین» نام داشت. از دیگر اقدامات او در این چرخش فکری، تغییر ساختار فکری پیروان خود در بمبئی بود، او در این مقصود با کمک پلیس بمبئی و لرد نورث کوت (حاکم انگلیسی بمبئی) و به تشویق سِر ویلیام لی وارنر در لندن، گروهی از پیروان سنتی خود را که تعاریف سختگیرانهای در مورد امام خود داشتند و آقاخان را ملزم به رعایت شئون امامت دانستند (آنها غالباً پیروان کرمانی، بردگان آفریقایی و نزاریان ایالتهای مرزی شمال غربی هند را تشکیل میدادند) به خلیج فارس و مناطق کوهستانی و دور تبعید کرد. ازدواجهای متعدد با زنان اروپایی نیز از عواملی بود که هر چه بیشتر این دگرگونی را آشکار میساخت. آقاخان چهارم نیز همین مسیر را طی کرد و موجب طرح این سئوال شد که «چرا جامعه اسماعیلی که اساساً آسیایی است
رهبری دارد که عملاً در غرب زندگی میکند؟ وقتی پرنس رحیم، آقاخان شود تقریباً به کلی انگلیسی خواهد بود، جواب این سئوال علاقه غربیها به جاهل نگهداشتن مردم آسیا و افریقاست.» آنها به این وسیله جماعتی از مردم افریقا و آسیا را به پیروی از رهبری غربی واداشتند.
ویژگیهای محمدحسن حسینی (آقاخان اول) همچون رهبری اقلیت دینی با سابقهای طولانی در معادلات سیاسی ایران در سه قرن پنجم، ششم و هفتم ارتباط با دولتمردان و دربار قاجار و در نهایت اتکا به پشتوانه اقتصادی مستمری چون هدایا و دیون مذهبی پیروان، از طرفی و هنر استعمار در شناسایی استعدادهای پنهان در جوامع مختلف و بهرهبرداری مناسب و به موقع از آنها از طرف دیگر، باعث شد که هر دو گروه خواسته یا ناخواسته یکدیگر را در رسیدن به اهداف خود یاری نمایند. از نمونههای چنین ائتلافی میتوان از تلاشهای گسترده آقاخان برای تحصیل اقتدار سیاسی، حداقل در بخشی از ایران و بهرهبرداری انگلستان از بحران ایجاد شده در دستیابی به منافع سیاسی و نظامی در منطقه نام برد.
هنوز مدتی از لشکرکشی نافرجام محمدشاه به هرات نگذشته بود که وی مدعی جدیدی برای تاج و تخت خود یافت، کسی که ادعایش پشتوانه مذهبی داشت ، آقاخان محلاتی بود که به خصوص پس از حکومت کوتاهمدتش بر کرمان در سال 1834م، تحقق آرزوهای خود را در گرو دستیابی به اقتدار سیاسی در کرمان ترجیحاً با جدا کردن آن از ایران میدید. او مرحله دیگری از تلاشهای خود را در سال 1840م برای کسب قدرت و حکومت بر کرمان آغاز کرد، او که پس از شورش اولش در سال 1253ه و همزمان با لشکرکشی محمدشاه به هرات دوباره به حکومت قم و محلات منصوب شده بود مرحله دوم شورش خود را بنا بر آنچه که در مکاتباتش با دولتمردان انگلیسی در هند آمده است با تشویق و حمایت انگلستان آغاز کرد. «من بارها با نایب حاکم بمبئی (احتمالاً به واسطه پیروان اهل بمبئی خود) که خود میگفت از من بسیار راضی است و همین طور با سرگرد تاد در هرات مکاتبه کردم، سرگرد وعده داد و همچنین نوشت که قرار است شما با محمدشاه مقابله کنید. من دستوراتی از دولت [انگلیس] دریافت کردم که هر هزینهای که متحمل شوم به من بازپس داده خواهد شد... و از طرق تجار هندو، از صاحب مک نیل وعدههای بسیار شنیدم که اگر نیمی از آن را برای شما نقل کنم دچار دردسر
خواهید شد.» او در یکم سپتامبر 1840 خانوادهاش را به عتبات عالیات فرستاده و خود به بهانه تشرف به مکه برای خروج از محلات از شاه قاجار اجازه گرفت، وی همچنین اسنادی مبنی بر انتصاب خود به حکومت کرمان به وسیله منشی خود (میرزااحمد یا میرزاحبیبالله اصفهانی) جعل کرد و با کمک عمال انگلیسی سپاه و چندین عراده توپ در چهارم رجب 1256 عازم کرمان شد. او در مسیر خود به کرمان، با غارت و چپاول به تدارکات خود افزود و فرامینی برای برکناری حکام شهرها صادر کرد. آقاخان در نزدیکی یزد به حاکم آن (بهمنمیرزا) نوشت: «میخواستم به بندرعباس و از آنجا به عربستان بروم، ولی در میان راه فرمانی دریافت داشتم که به کرمان بروم و حکومت خود را در آنجا از سر بگیرم» ، روز بعد بهمنمیرزا از جعلی بودن فرمان مطلع شد و راه را بر آقاخان بست و در جریان جنگ و گریزی که بین او و آقاخان درگرفت، مغلوب قشون آقاخان شد. آقاخان پس از یزد در شهر بابک و سیرجان نیز به نبردهایی با قشون دولتی پرداخت.
قشون وی در محرم 1257 با دریافت کمک مالی، توپخانه و مهمات جنگی که انگلیسیها به وسیله سعیدخان بلوچ برای او فرستاده بودند، جان تازهای گرفته و دوباره عازم کرمان شد و در جنگی توانست با استفاده از توپ، لشکر کرمان را شکست دهد و اسفندیارخان، برادر حاکم کرمان را به قتل رساند.
انگلستان علاوه بر حمایتهای مالی و نظامی در اثنای جنگ، با کمک جاسوسان خود در کرمان و بلوچستان، مریدان و جمعی از سواران سیستانی و افغانی را به هواداری از آقاخان فراخواند، به طوری که هنگام ورود آقاخان به بم، نزدیک به چهارهزار داوطلب آماده جنگ در رکاب او بودند. آقاخان علیرغم برخورداری از حمایتهای مالی و نظامی، در رویارویی با فضلعلیخان (حاکم کرمان) متحمل شکست شد و با رها کردن اردوگاه و یاران خود به بلوچستان و نرماشیر گریخت.
با ائتلاف فضلعلیخان، عبداللهخان (حاکم ارگ) و علیخان لاری (فرمانده سپاه فارس) در «ریگان» از توابع نرماشیر، آقاخان را به رغم داشتن سپاهی 24000 نفری متحمل شکست کردند که او نیز چارهای جز خروج از ایران نیافت. خروج او گرچه بازگشتی به دنبال نداشت ولی تنها با هدف تجدید قوا و بهرهمندی بیشتر از حمایتهای انگلستان صورت گرفت چرا که آقاخان به خوبی میدانست که انگلستان در اجرای طرحهای خود در خراسان خاوری و هند شدیداً نیازمند شورش و بحرانی در ایران، بویژه در ایالتهای جنوبی است و «عمال کمپانی هند انگلیسی، برای سرگرم کردن دربار ایران هر روز بهانه و وسیلهای تازه [میجویند]» ، آقاخان در ملاقات خود با راولینسون، نماینده سیاسی انگلستان در قندهار علت حضور خود در قندهار را کمک
گرفتن از انگلستان عنوان کرد نه فرار. (چرا که فرار به بمبئی یا بغداد از طریق بندرعباس بسیار راحتتر از گذشتن از کویر مرکزی ایران بود) او میگفت: پیامهای جان مک نیل وزیرمختار انگلیس در ایران و سرگرد تاد نماینده انگلیس در هرات او را به قندهار کشانده تا «ببینم سلاحهای نیرومند شما برای من چه میتواند بکند.» او همچنین در نامهای به ماک تانن مینویسد: «بر همگان آشکار است که من کشورم را به امید دریافت کمک از دولت شما، ترک کردهام.»
شورش آقاخان به دلیل ویژگیهای زمانی و مکانی و حامیان نه چندان پنهان آن، از چنان اهمیتی یافت که به یکی از موضوعات مورد مذاکره در روابط خارجی ایران و حتی کشورهای تأثیرگذار در منطقه تبدیل شد، چنانچه در آوریل 1840 ژنرال دوهامل سفیر روسیه در تهران برای دولتش این چنین گزارش میدهد: «به نظر میرسد آقاخان اغتشاشی جدی در حکومت این ایالت دور به وجود آورده است، گفته میشود که مأموران مخفی انگلیس که از ایران میگذرند اگرچه مأموریتی در این مورد ندارند[اما] از این قیام جدید اشرار آگاه بوده اند.»
بارون برونف سفیر روسیه در انگلستان، موضوع شورش آقاخان را با پالمرستون وزیر امور خارجه انگلیس در میان گذاشت و وزرای ایرانی نیز در مذاکرات دیپلماتیک خود با روسها، شورش آقاخان را نمونهای از دورویی انگلیسی قلمداد کردند. در تحلیل و بررسی علل و زمینههای شورش آقاخان به این امور میتوان اشاره کرد:
منطقه کرمان از چند جهت برای آقاخان حائز اهمیت بود: اول سابقه موفق حکومت ابوالحسن شاه (چهل و چهارمین امام نزاری) بر کرمان از سال (11701193ه) ؛ دوم وجود هواداران و پیروانی در کرمان و شهر بابک از جمله طوایف عطاءاللهی؛ سوم سهلالوصول بودن کرمان برای زایران هندی وی. از دیگر عوامل اهمیت کرمان در تحرکات و خیزش سیاسی آقاخان، ناخرسندی و خصومت مردم کرمان از قاجاریه، چرا که قتلعام مردم کرمان توسط آقامحمدخان قاجار خاطرهای فراموش ناشدنی بود به طوری که همزمانی برخی شورشها و نارضایتیهای محلی با مرحله دوم شورش آقاخان از شواهد این ویژگی اجتماعی کرمان است و شاید همین امر باعث شده بود که حاکمان قاجاری کرمان از پیوستن مردم به شورش آقاخان بهراسند. البته بعید نیست که حکومت بر کرمان از خواستههای دیرینه امامان نزاری بوده باشد، به طوری که برخی مهاجرت قبایل و اجتماعات اسماعیلیان نزاری خراسان به منطقه کرمان و حتی نامگذاری ایشان به عطاءاللهی را از اقدامات شاه نزار دوم (متوفی ذی حجه
1134/سپتامبر 1722) و مقدمهای برای دستیابی به ابوالحسن شاه و آقاخان به حکومت کرمان دانستهاند.
با به قدرت رسیدن سلاطین قاجار، گرایشهای صوفیانه بار دیگر گسترش یافت و حتی به دربار سلاطین نیز نفوذ کرد به طوری که در عهد محمدشاه که «خود گرایشهای صوفیانه استواری» داشت، حاجی زینالعابدین شیروانی و حاجیمیرزاآقاسی از بزرگان طریقت نعمتاللهی، منصب صدراعظمی را برعهده گرفتند و البته در اقتدار سیاسی و پیشوایی این طریقت پس از مرگ [ناخوانا] علیشاه در سال 1238ه/1823م به رقابت برخاسته بودند، آقاخان نیز به دلیل گرایشهای صوفیانه و روابط دوستانهاش با زینالعابدین شیروانی ، ناخواسته وارد این رقابتها شد و صدراعظمی حاجی میرزاآقاسی، شکستی برای آقاخان به شمار میرفت و عزل آقاخان از حکومت کرمان را از پیامدهای آن دانستهاند.
شورش آقاخان نقش مهمی در تضعیف جایگاه ایران در منازعات هرات و خراسان خاوری داشت به طوری که «شاید تصادفی نبود که نخستین گام شورش آقاخان، درست زمانی آغاز شد که سپاهیان ایران به رغم خواسته های بریتانیا به سوی هرات پیش میرفتند و اندک انحراف توجه ایرانیان به سوی جنوب (کرمان و فارس) برای صاحبنظران جنگی بریتانیا بسیار دلپسند بوده است.» از این رو دولتمردان انگلستان شورش آقاخان را به دقت پی میگرفتند. مک نیل، سفیر انگلیس در تهران در تلگرافی به پالمرستون، وزیر امور خارجه: «اقدام آقاخان با تصویب آشکار به منزله پاره سنگی است برای حمله محمدشاه به شرق، در ضمن آقاخان در حفظ ارگ بم واقع در نزدیکی کرمان، همچنان پایداری میکند و تاختنهای پیروزمندانهای علیه نیروهای گرد پیچکننده انجام داده است.»
اهمیت شورش آقاخان نزد مقامات انگلستان و نقش آن در دور کردن توجه شاه قاجار از مناطق و مرزهای شرقی به اندازهای بود که دولتمردان انگلیسی آشکارا شاه قاجار را متوجه این بحران میکردند و ایشان را از اهتمام به تحرکات و تهدیدات انگلستان در ایالات شرقی بازمیداشتند و به دولت ایران چنین القا مینمودند که «برخی از ایالتهای کشور شاهنشاهی، مانند کرمان و مازندران و جز آن نیازمند آنند که نظم شایستهای یابند» از این رو حمایت از آقاخان حتی در اثنای شورش برای انگلستان اهمیتی حیاتی داشت و دولتمردان ایران با اطلاع از حمایت انگلستان از این شورش و تهدیدات دیگری که انگلستان در سواحل جنوبی متوجه ایران ساخته بود، انفعال بیشتری در مذاکره با انگلستان از خود نشان دادند، به طوری که یکی از نمایندگان
انگلیسی با رضایتمندی مینویسد: «[شورش آقاخان] به احتمال قوی صدای حاجمیرزاآقاسی... را پایین میآورد و او را نسبت به قبول نظرات انگلیس [پذیراتر میکند].»
دکتر ریاچ رئیس گروه مذاکرهکننده با محمدشاه پس از قطع رابطه دو کشور، سفرش را به تهران با هدف قبولاندن سه شرط به دولتمردان ایران (بازگشت مک نیل به تهران، تخلیه هرات، قرارداد تجاری) به انجام رسانید و از آمادگی ایران برای پذیرش شرایط انگلستان اظهار شگفتی کرد. محمدشاه نیز پس از پذیرش شرایط انگلیس در ژوئن 1841 به دلیل نقش آقاخان در تضعیف توان نظامی و دیپلماسی ایران در جنگ با ترکمنها، لشکرکشی به هرات و قطع روابط با انگلستان، فرمانی مبنی بر سرکوب شدید شورش آقاخان صادر کرد و به فرمانده توپخانه دستور داد هر روستایی که با آقاخان همراهی کرد، تخریب و سوزانده شود.
آقاخان که نه برای افراد بلکه برای جلب کمک به نماینده انگلیس در قندهار پناه آورده بود، برخلاف اظهارات وفادارانه خود به ایران و سلطنت قاجار ، تصمیم جدیدش را برای ایران با راولینسون در میان گذارد. او با تکیه بر جایگاه مذهبی خود و روابط نه چندان دوستانه ایران با انگلیس، شاه ایران را دشمن مشترک اسماعیلیه و انگلستان دانست و بر ضرورت ائتلاف علیه دولت ایران تأکید کرد. او پیشنهاد خود را مبنی بر حمایت انگلستان از وی در براندازی حکومت و یا تسخیر قسمتی از ایران و در مقابل ضمیمه نمودن ایران به مستعمرات بریتانیا، چنین مطرح کرد: «من تعهد میکنم عراق، فارس، کرمان و خراسان را تسخیر کنم، این سرزمینها را بدون کوچک ترین مشکلی برایتان میگیرم، اگر منظور شما گرفتن ایران باشد، قول میدهم بدون هیچ زیانی آن را برایتان بگیرم... در صورتی که دلیل بیاورید که با ایران در حال صلح هستید، احتراماً به اطلاع شما میرسانم که در آن کشور همه میدانند که من دوستانی در ترکستان، بدخشان، کابل و در میان هندوها هم دارم. اجازه دهید گروهی از مردان را گردآورم. وقتی این افراد به من در ایران ملحق شدند آن کشور را میگیرم، من از راه بنادر ایران، کرمان، فارس و از بم و سیستان اقدام به تسخیر ایران میکنم، اگر تصور میکنید این نقشه من مخالف مصلحتی است، باید از هر راهی که ممکن است به من یاری دهید تا خود را آماده تسخیر آن سرزمین کنم و وقتی این کار انجام شد، ایران به دولت انگلستان ضمیمه خواهد شد.» او که در مقاطع بعدی از حمایت انگلستان در تحصیل قدرت سیاسی در ایران دلسرد شده بود به احتمال در جستجوی همپیمان دیگری در لابهلای فرصتهای پیش آمده در روابط ایران با دیگر
کشورها بود. او در مه 1843 در نامهای به حاکم کل هند نوشت: «چون به التفات دولت انگلیس به خود پشتگرمی دارم، میشتابم تا مردمم را از دست ستمگر آزاد کنم.» آقاخان به انگلیسیها پیشنهاد کرد که از طریق بلوچستان وارد ایران شود و اگر ممکن نیست، با حمایتهای مالی انگلیس عازم بغداد و از آنجا وارد ایران شود. او این بار چشم طمع به روابط نه چندان خوب ایران و عثمانی داشت و احتمالاً میخواست از بغداد با حمایت عثمانی و یا شاهزادگان ناراضی ایرانی ساکن عراق جبهه جدیدی برضد ایران بگشاید. سِرآلن بورو با درک تحلیل آقاخان به سِرچارلز ناپیر نوشت: «هدف ما این است که از جنگ بین سلطان [عثمانی] و شاه [قاجار] جلوگیری کنیم و نمیتوانیم ابزاری به دست سلطان بدهیم که بتواند از آن به عنوان حربهای مؤثر بر ضد شاه استفاده کند. بنابراین آقاخان باید همانجا که هست بماند.» وی همچنین از ناپیر خواست «که آقا و افرادش خلعسلاح و در صورت لزوم زندانی شوند» تا شرایط مناسبی که در روابط انگلستان و ایران به وجود آمده بود به واسطه ماجراجوییهای آقاخان متشنج نگردد.
خراسان خاوری و بلوچستان از جمله مناطقی بود که انگلستان تسلط بر آن را لازمه استقرار و تثبیت سلطه خود در هند میدانست. به علاوه نفوذ روسیه و حتی ایران را تهدیدی جدی برای مستعمره خود برمیشمرد. به این دلیل که ایران با روسیه و برخی دشمنان سرسخت بریتانیا همچون کهندلخان و امیردوست محمدخان کابلی روابط دوستانه داشته است و حاکمیت ایران بر هرات به عنوان عاملی در جهت تأثیرگذاری روسیه و عامل فشاری بر ضد حاکمیت انگلستان در هند دانسته میشد. از این رو لشکرکشی محمدشاه قاجار به هرات چنان جدی گرفته شد که انگلستان تصمیم گرفته بود «اگر فشار سیاسی نتواند به پسنشینی ایرانیان انجامد گرد پیچ هرات را بشکنند.» همچنین سِرویلیام ماک ناتن که در 1837 مشاور لرد اوکلند، حکمران کل هند بود «از مداخله انگلیس در افغانستان [کنونی] برای مقابله با نفوذ روسها جانبداری کرد. او انگلیسیها را متقاعد کرد که روسها با افغانها در ارتباط بوده و در خیال توسعه نفوذ خود در آسیای مرکزی هستند.» این شرایط به همراه آگاهی انگلیسیها به نفوذ آقاخان در میان قبایلی از نزاریان و هندوها موجب شد که این بار آقاخان علاوه بر کارکردی نظامی به کارگزاری برای وادار کردن امیران و فراهم نمودن زمینه استقرار سلطه انگلستان در خراسان خاوری و بلوچستان تبدیل شود.
دولتمردان انگلیسی هر چند در ابتدا به خاطر علاقه به برقراری روابط دوستانه با
ایران، مایل نبودند که مناسبات خود را با آقاخان به صورت رسمی از سر گیرند ولی بیش از پیش بر لزوم بهرهگیری از جایگاه معنوی و اجتماعی او در استقرار و تثبیت موقعیت انگلستان در سرزمینهای شرقی ایران و حتی هند تأکید میکردند چنانچه «آلن بورو، حکمران جدید کل هند از چارلز ناپیر، فرمانده نیروهای انگلیسی در «سند» خواسته بود از نفوذ آقاخان در میان اسماعیلیه برای پیشبرد اهداف انگلستان در سند استفاده کند» و البته آقاخان توانست به خوبی خواسته های سیاستمداران انگلیس در خراسان خاوری و بلوچستان و بعدها در هند را برآورده سازد. برخی از اقدامات او در تثبیت اوضاع به نفع انگلستان را میتوان در چند محور خلاصه نمود:
آقاخان که به دلال انگلستان در سند و سرزمینهای شرقی ایران تبدیل شده بود تلاشهایی را برای همراه نمودن حاکمان و امیران محلی با سیاستهای انگلستان به انجام رسانید، او در زندگینامه خود مینویسد: «چون صاحبان انکریز (انگلیسی) مرا خیرخواه خلقالله میدانستند و به مناسبت مسلمانی از من خواهش کردند که از چند نفر آدمان به دلالت میرشیرخوان و سایر خوانین بلوچیه بفرستم که بیغائله اطمینان حاصل نمایند، من هم به خواهش ایشان عمل نمودم، مگر نصایحم به بعضی اثر کرد و به اکثری مفید نیفتاد.» آقاخان که خود به سِر چارلز ناپیر پیشنهاد همکاری داده بود سعی مینمود که با یادآوری قدرت انگلیسها «امیران را وادار کند که منطق انگلیسها را بپذیرند»
آقاخان که در برخی مذاکراتش برای سرسپردگی امیران به انگلستان، نتیجه نمیگرفت، طرحی برای تضعیف جبهه مقاومت در پیش گرفت. او که نتوانسته بود نصیرخان (امیر تالبرکلات) را از مقاومت در مقابل انگلستان باز دارد، ابتدا خواست با نفوذ در سپاه وی به کارشکنی در عملیات نظامی او بپردازد، ولی با مخالفت نصیرخان، در میان لشکریان و اردوی نظامی او حاضر شد تا آنها را در جنگ با نیروهای انگلیس مردد سازد. آقاخان مینویسد: «رفتم در اردوی مدیر موصوف (نصیرخان) و اولاً آنچه لوازم نصیحت و خیرخواهی بود در ممانعت از جنگ و واگذاری کراچیها به جا آوردم، مفید نیفتاد.»
آقاخان که نتوانسته بود سند و بلوچستان را بدون زحمت برای انگلستان به دست آورد، سرگرد جیمز اوترم را از نقشه نصیرخان در حمله شبانه به ارودگاه نیروهای
انگلیسی مطلع ساخت و او و نیروهایش را از شبیخون نصیرخان نجات داد. کمترین پیامد این خیانت، تصرف حیدرآباد توسط سرگرد اوترم در روز بعد بود. وی پس از حیدرآباد به کمک قوای انگلیسی در سرکوب خوانین (جرکه) شتافت. آقاخان این خیانت خود را اینگونه شرح میدهد: «چون قرار داده بودند که شبانه بیخبر در (چهاونی) شبیخون بزنند و اوطرم صاحب [سرگرد اوترم] و کسانی که در چهاونی بودند قتل کنند، من محض رضای الهی شبانه فرستادم و او را اطلاع دادم و شب چهاونی را تخلیه نموده و به جهازات سوار شدند و به سلامت ماندند. پس روز دیگر که اردوی آنها [نصیرخان] به جهت مقابله با افواج انکریزی حرکت کردند من هم از حیدرآباد روانه جرکه شدم و بعد از شکست و گرفتاری میرهای سند و تصرف نمودن حیدرآباد...» با این قبیل اقدامات آقاخان بود که برخی امیران خطر بیشتری از جانب او احساس میکردند تا از نیروهای انگلیسی، او خود درباره این دشمنی مینویسد: «سرداران و خوانین یاغی کاغذ ممهور به من نوشتند به ایمان مؤکد که اگر بیرون آمدی و به ما ملحق شدی فبها المطلوب والا هر وقت دست یابیم اول تو و کسان تو را قتل میکنیم بعد انکریزان (انگلیسیها) را.»
آقاخان که با خروج از ایران احساس وابستگی بیشتری به دولتمردان انگلیسی میکرد از تمام توان نظامی و دیپلماسی و حتی ملی مذهبی خود در خدمت به بریتانیا استفاده کرد، به طوری که گاهی به عنوان «تکلیف مسلمانی» یا «معاونت خلقالله [انگلیسیها]» و در مقاطعی دیگر با فراخواندن هواداران خود به حمایت از نیروهای انگلیسی و یا عدم همراهی در جبهه مقاومت، آنچه از جایگاه دینی اجتماعی در اختیار داشت در خدمت به انگلستان به کار میگرفت.
حاکمان انگلیسی قندهار با استفاده از آقاخان که شخصیتی شیعی و رهبر اسماعیلیان شناخته میشد، از ائتلاف شیعیان و اهل سنت بر ضد نیروهای انگلیسی جلوگیری می کردند به طوری که آقاخان «نامههایی را که سنیهای درّانی به شیعیان قندهار نوشته و آنها را ترغیب کرده بودند جبهه مشترک مذهبی علیه انگلیسها تشکیل دهند ضبط کرد» و احتمالاً مانع از رسیدن آنها به دست شیعیان شد.
همچنین وی در تمام مسافرتهای راولینسون به مناطق اطراف قندهار با همراهی او حمایت همه جانبه خود را از نیروهای انگلیسی به نمایش میگذاشت، راولینسون در گرایش به حکمران کل هند درباره همراهی و نقش آقاخان در تحرکات انگلیس در خراسان خاوری نوشت: «فکر میکنم اگر توانستیم مدتی طولانی و با عزت در قندهار پایداری کنیم و آرام و با کارایی از آنجا بیرون رویم، مرهون مساعی روزافزون و نفوذ نیرومند
آقا[خان] بودهایم.»
از دیگر اقداماتی که آقاخان با استفاده از عنوان اجتماعی و مذهبی خود برای نفوذ و استقرار هر چه بیشتر انگلستان در خراسان خاوری انجام داد به کارگیری گروهی از هواداران و پیروان مذهبی خود در جمعآوری اخبار و گزارشها و تبادل آن از میان بومیان که حداقل آنهایی بود که بیگانه دانسته نمیشدند. وی «گزارشهایی از حرکتهای سرِّی افغانهای قندهار که با بلوچهای سند متحد شده بودند، نقشه به راه انداختن جهاد مقدس بر علیه انگلستان و اطلاعاتی در مورد اوضاع ایران و گسترش مشکلات مرزی بین ایران و عثمانی» را به وسیله یاران خود در مناطق شرقی و مرکزی ایران تهیه و به اطلاع مستشاران انگلیسی میرساند، همچنین «راولینسون در اوضاع آشفته قندهار که احتمال حمله یارمحمد (امیرهرات) به مواضع انگلیسیها در قندهار نیز مطرح شده بود، از سواران آقاخان به عنوان پیک بین هرات و قندهار استفاده میکرد» و البته در برخی مواقع نیز مانند گذشته با سوءاستفاده از اعتبار مذهبیاش و البته به پیشنهاد دوستان انگلیسیاش اعلامیه ها و اسنادی را جعل مینمود، که جعل چند نامه و بیانیه برای مأیوس کردن امیران از حمایت شاه شجاع بر ضد نیروهای انگلیسی از آن جمله است.
آقاخان که تنها مسلمان قابل اعتماد برای راولینسون بود با استفاده از تجربیات نظامی خود به «تشکیل یک گروه شبه نظامی پرداخته» و نیروهای انگلیسی را در مقاطع مختلف یاری نمود، چنانچه وقتی ژنرال «نات» برای تعقیب مهاجمان افغان از قندهار خارج شد، آقاخان و گروه سه هزار نفری او از عقبه و اردوگاه نظامیان انگلیسی حفاظت کرد به طوری که نات، خدمات او را سزاوار تقدیر دانست. او همچنین در ماههای آوریل و می که به علت کمی نیروهای انگلیسی، قندهار شب هنگام مورد هجوم قوای ضدانگلیسی قرار میگرفت، کنترل و حفاظت شهر را به عهده داشت، جان نثاری آقاخان و شبه نظامیان هوادارش به حدی بود که راولینسون، جنگیدن آقاخان را چنین توصیف میکند: «چون در تمام مدت عملیات جنگی، ما (او و آقاخان) سواره با هم بودیم، میتوانم مثبت درباه دلاوریهای آقا در این جنگ به خصوص، و همچنین درباره برادرزادهاش که در کنار من سوار بر اسب بود و هنگام حمله تیری به سرش اصابت کرد، صحبت کنم.» آقاخان در زندگینامه خود همکاریهای نظامیاش را با نیروهای انگلیسی چنین شرح میدهد: «مکرر جنگها واقع شد و من در همه جنگها بودم و بعد امکان معاونت خلقالله (نیروهای انگلیسی) را مواظبت مینمودم چون
تفصیلش در دفاتر انکریزیه ثبت است.»
انگلستان که مقاومت برخی سران بلوچ را مانع از دستیابی به مناطق غربی و هممرز با ایران میدید برای به فرمان درآوردن آنان طرحی را برای تصرف قلعه (بمفهل) در بلوچستان ایران، با هدف محصور شدن سران بلوچ و تهدید آنها آماده کرد و اجرای آن را به محمدباقر خان، برادر آقاخان سپرد. آقاخان در اجرای این طرح که آن را راهی برای تحقق آرزوی دیرینه خود و حکومت بر کرمان میدانست، ابتدا نیروهای تحت فرمان خود را به فرماندهی برادرش محمدباقرخان در ربیعالاول 1260 از راه مکران و چابهار به بلوچستان ایران فرستاد و در مرحله بعد با نامهنگاری، خواستار حمایت برخی سران محلی در ایران، از این سپاه شد. او در نامههای خود «با جملاتی شاهانه هوادارانش را تشویق به شورش کرده و وعده میداد که در صورت پیروزی، ثروتمند خواهند شد و تهدید میکرد که مجازاتی سخت در انتظار دشمنان اوست (و به لطف خدا با کشتن بزرگ و کوچک انتقام می گیرد).» او به برادرزاده خود گفته بود «اگر ده لک هم خرج میشود مضایقه نکنند و حتماً بمفهل را تسخیر نمایند.»
وی همچنین مینویسد: «بعد از مدتی به جهت تقویت و تأکید در تسخیر ملک مذکور، برادر دیگرم سردار ابوالحسنخان را نیز با تدارک تمام، مأمور کردم که بعد از تلاقی بالاتفاق در فتح بمفهل لوازم جد و جهد را مبذول دارند.» انگلستان نیز این تهاجم جدید آقاخان به ایران را حمایت میکرد، به طوری که عاملان کمپانی هند شرقی «مکرر از نارضایتی طوایف بلوچ و سادهلوحی آنان علیه دولت مرکزی ایران استفاده کردند.» همچنین «آن طور که ایرانیها بعدها کشف کردند پیکهای آقاخان به کرمان «تفنگهایی نیز برای کمک به شورشیان با خود میبردند.» اما بعد از دو سال این لشکرکشی به سبب مقاومت قشون ایران با شکست روبهرو شد و ابوالحسنخان به اسارت قشون قاجار درآمد. در نامههایی که از وی به دست آمده بود، آقاخان «به برادرش سفارش کرده بود شورش و بلوا را با شدت دنبال و در عین حال شاه را با هدایایی از جمله فیل و دیگر حیوانات سرگرم کند.»
برخی محققان بر این باورند که اینگونه اقدامات آقاخان علیه سرزمین مادری خود، بیانگر آرزوی دیرینه وی (حکومت بر ایران) بوده است: «زمانی که آقاخان اول برای نخستین بار به هند آمد، قصد نداشت که در این سرزمین ماندگار شود، او امیدوار بود قوایی در آنجا گرد آورده و احتمالاً با جلب حمایت انگلیسیها برای تصرف ایران وارد جنگ با این کشور شود.» حتی آقاخان سوم نیز که به طورکلی از حکومت بر ایران مأیوس شده بود، این آرزو را در هند جستجو میکرد، چنان که در مناسبتهای مختلف از حاکمان
انگلیسی تقاضا کرده بود که مناطقی را به او واگذار نمایند تا در آن تشکیل حکومت دهد.
تحرکات جدید آقاخان در کرمان و بلوچستان، از سوی شاه ایران عملی خصمانه تلقی شده بود، بر اساس ماده 10 پیماننامه 1814 بین دولتهای ایران و انگلستان مبنی بر استرداد فراریان و گریختگان، دولت ایران خواستار استرداد آقاخان شد. همچنین دولت ایران شکوائیه دیگری را علیه انگلستان مبنی بر استفاده قلمرو آن کشور برای لشکرکشی به بمفهل در ایران و تحریک قبایل به شورش علیه دولت مرکزی و همراهی در تجاوز، مطرح ساخت. در پاسخ، دولت انگلستان از ایران خواسته بود که با توجه به خدمتهای آقاخان به امپراتوری بریتانیا از اجرای این ماده پیماننامه 1814م «با روحیه دوستانه» چشمپوشی شود در عوض دولت انگلستان متعهد میشود که اقامتگاه آقاخان را از بمبئی به کلکته منتقل سازد.
در 14 فوریه 1847 جاستین شیل، سفیر انگلستان در تهران درخواستی را از سوی فرماندار انگلیسی هند به دولت ایران تسلیم کرد که به موجب آن از دولت ایران خواسته شده بود که آقاخان بدون هیچگونه اعلام جرمی، با احترام و نفوذ سابق به ایران بازگردد و به حکومت کرمان منصوب شود. حاجیمیرزاآقاسی، صدراعظم وقت ایران با این درخواست با وجود خسارات و تهدیداتی که آقاخان، متوجه دولت ایران نموده بود، مشروط بر اینکه به سیستان و کرمان متوجه نشود و به زندگی معمول خود در محلات بپردازد، موافقت کرد.
بعد از مرگ محمدشاه قاجار در 6 شوال 1264/4 سپتامبر 1848 و روی کار آمدن شاه و صدراعظم جدید، روزنههایی از امید در دل آقاخان گشوده شد. وی در هفتم دسامبر همان سال با حمایت دولتمردان انگلستان برای بازگشت آزادانه به ایران و دستیابی به حکومت کرمان به رایزنی پرداخت، اما پاسخ قاطع و سرسختانه امیرکبیر به درخواست انگلستان، آقاخان را بار دیگر از بازگشت به ایران ناامید کرد، چرا که امیرکبیر در صورتی با بازگشت آقاخان به ایران موافقت کرده بود که او در مرز به عنوان مجرمی فراری تحویل مقامات ایرانی گردد.
آقاخان که به راستی از بازگشت به ایران ناامید شده بود با انتصاب میرزاآقاخان نوری به منصب صدراعظمی، آخرین تلاش خود را با توجه به روابط دوستانهاش با صدراعظم جدید به کار بست. وی با شناختی که از شاهان قاجار داشت هدایایی را که یک فیل و یک زرافه از آن جمله بود به دربار ایران فرستاده و خواستار بازگشت آزادانه به کشور شد. ولی ناصرالدین شاه قاجار تنها با رفع حصر املاک او موافقت کرد.
اصرار آقاخان بر تأثیرگذاری در تحولات ایران و طرحریزی شورشهای متعدد در مناطقی از ایران باعث شده بود که دولتمردان انگلیسی، حضور او را در قلمرو بریتانیا به سود روابطشان با ایران ندانند. چنانچه جاستین شیل، سفیر انگلستان در تهران به پالمرستون، وزیر امور خارجه گوشزد کرده بود که ادامه حضور آقاخان در بمبئی به روابط ایران و انگلستان لطمه خواهد زد. از این تاریخ که روابط ایران با انگلستان پس از منازعات هرات رو به بهبود میرفت و به تدریج از کارآیی آقاخان و نقشآفرینی آقاخان در تحولات هند کاسته میشد، دولتمردان انگلیسی نیز تمایل چندانی به حضور آقاخان در هند نداشتند و حتی از بازگشت او به ایران حمایت میکردند. از حوالی سال 1849م دولت ایران نیز تقاضایی را مبنی بر استرداد آقاخان ارائه نداد و حتی خواهان اقامت آقاخان در هند شد. «در سپتامبر 1849م سروان فارانت یکی از نمایندگان رسمی انگلیس در تهران به پالمرستون گزارش داد که مقامات ایرانی میخواهند که انگلیسیها آقا را فعلاً در هند نگهدارند.» در این مقطع که آقاخان به مثابه مهره سوخته دانسته میشد پالمرستون (وزیر امور خارجه انگلستان) از سفیر این کشور در تهران خواسته بود که با انجام تحقیقاتی گزارش دهد که «آیا دلیل واقعاً باارزشی برای نگهداشتن آن شخص در خارج از ایران وجود دارد یا نه. در هفتم فوریه 1850 شیل پاسخ داد که با امیرانتظام ملاقات کرده و وزیر ایرانی پاسخ داده است که اگر این خائن رسوا به کشور بازگردد اسباب زحمت بسیار خواهد بود... او با شاه جنگیده و بعد از رانده شدن از ایران در فرصتهای مختلف کوشیده است با انتشار اسناد فتنهانگیز در کرمان شورش به پا کند.» در 17 آوریل 1851 اجلاس مدیران کمپانی هند شرقی پس از دریافت درخواست ایران مبنی بر اقامت آقاخان در هند چنین تصمیم گرفت: «لازم نیست آقا به بنگال بازگردد مگر اینکه پس از مشورت با دولت ایران، آن دولت مخالفت خود را با اقامت او در بمبئی تجدید کند و یا آقا در توطئه یا دسیسهای شرکت کند، باید به روشنی به او گفته شود، اجازه اقامت او در بمبئی منوط به اجرای این دو شرط است.» آقاخان که شدیداً در موضع انفعال قرار گرفته بود در فردای
همان روز به ویکونت فالکلند حاکم بمبئی نوشت: «هرگز قصد نداشتم در انجام وظایفم در قبال دولت ایران کوتاهی کنم، دلیل مقصر دانستن من در گذشته حالت و مشرب تند حاجمیرزا آقاسی بود که وادارم کرد دربار ایران را ترک کنم، الحمدالله همه مردم ایران در دوره شاه فعلی و حکومت صدراعظم کنونی خوشبختاند و من جز دعا برای حفظ دولت ایران کار دیگری نخواهم کرد که احتمالاً به توطئه و دسیسه بینجامد.» و این در حالی بود که او هدف خود را در شورش کرمان رها ساختن مردم از ستمگری محمدشاه قاجار اعلام نموده بود. از این زمان به بعد، دیگر آقاخان از دولت ایران درخواست بازگشت عزتمندانه نکرد و به اقامت در هند تحت حمایت بریتانیا رضایت داد.
فرقه آقاخانیه که نسخهای جدید و به روز از اسماعیلیان نزاری قاسمشاهیاند با اصلاحات و تجدیدنظرهای گسترده در آموزهها و رویکردهای دینی، اجتماعی و سیاسی، دورهای را تجربه میکنند که کمتر به سابقه ادعایی زعامتشان در «الموت» یا «مصر» شباهت دارد، چرا که رهبران این فرقه با فاصله گرفتن از حوزههای نظری و کلامی، تجدید حیات خود را تنها در گرو تحصیل اقتدار سیاسی به واسطه سود جستن از فرصتهایی دانستهاند که در خلال منازعات و معادلات سیاسی واقع میشود. چنانچه سیدابوالحسن شاه (جدّ آقاخان) که در کرمان به آقای مطلق شهرت داشت «با استفاده از هرج و مرج [دوره] زندیه و قاجار برای خود حکومتی تشکیل داد.» امامان نزاری در دوره جدید (انجدان) نیز با دیدگاهی بلندپروازانه و البته موفق توانستند حتی از منازعات قدرتهای منطقهای و فرامنطقهای درصدد دستیابی به جایگاهی سیاسی و اجتماعی برآیند. این نیاز عمومی و متقابل اقلیتها به حامیان بیگانه و قدرتهای فرامنطقهای و گروههای وابسته و وفادار باعث شد که طرف مقابل این تعامل نیز به خوبی از تواناییها و استعدادهای ذاتی، اجتماعی و دینی این اقلیت چنانچه در جوامع و کشورهای دیگر آزموده بود، بهره ببرد. نه تنها رهبران این فرقه بلکه دولتمردان انگلیس نیز در اجرای رویکردهای سیاسی خود در منطقه وجود چنین اقلیتهایی را ضروری یافتند، چرا که پیدایش و احیای چنین فرقههایی، عامل مهم در از هم گسیختگی مذهبی و در نتیجه اجتماعی و سیاسی خواهد بود و به این وسیله آنها قادر خواهند بود علاوه بر یافتن حامیان داخلی و تحت تأثیر قرار دادن نهضتها و حرکتهای اصلاحی، زمینهساز شکلگیری نظامهای سیاسی وابسته و غیرمتکی به ملتها به واسطه حاکمیت اقلیت بر اکثریت باشند که در این صورت سلطه قدرتهای استعمارگر حتی پس از استقلال
ظاهری کشورها استمرار خواهد یافت. انگلستان با حمایت اقتصادی، نظامی و حقوقی از رهبر و امام فرقه آقاخانیه چه در تحرکات سیاسی وی در ایران و چه در بحرانهای اجتماعی و حتی اغتشاشات داخلی و فرقهای، زمینهساز شکلگیری فرقهای شد که در آینده توانست خدمات فراوانی را نه تنها در معادلات داخلی ایران و هند بلکه در عرصه بینالمللی به انگلستان نماید، آقاخانها در حقیقت نمایندگان و مدافعان سرسخت انگلستان در جوامع شیعی، اسلامی و حتی ملی ایران و هند بودند. آنها گاهی زبان انگلستان در وعده و وعید دادن به دیگران و گاهی زبان مسلمانان در حمایت از انگلستان و در برخی مقاطع دیگر به عنوان شمشیر انگلستان در سرکوبی مقاومتها به ایفای نقش پرداختند. اگرچه با خروج انگلستان از خراسان خاوری، آقاخان به مهرهای سوخته تبدیل میشد ولی بار دیگر چالشها و بحرانهای پیش روی انگلستان در هند و جهان اسلام فرصتی در اختیار آنها گذاشت که وفاداری خود را به نمایش گذاشته و بر کارآیی خود در این بحرانها تأکید ورزند، آقاخانها در این دوره که توسط انگلیسیها شایسته شخصیتسازی دانسته شده بودند، فرصت آن را یافتند که در جنگ جهانی اول و دوم و در عرصه بینالملل البته به صورت محدود و تنها در حوزه حفظ منافع بریتانیا نقشآفرینی کنند.
جانشینان آقاخان گرچه تمایلی برای بازگشت به ایران از خود نشان نمیدادند ولی به تحولات ایران علاقهمند بودند چنان چه آقاخان سوم «در طلوع جنگ جهانی دوم با رضاشاه مکاتبه داشت و در 1360ق/1941م برای جلوگیری از سقوط او، کمی قبل از اشغال ایران توسط متفقین، طی تلگرافی از سوئیس، وی را تشویق به مداخله در جنگ به سود متفقین کرد.»
عادیسازی روابط آقاخانها با پادشاه ایران به خصوص در دوره پهلوی چنان رونق یافت که در 1368ق/1949م با درخواست آقاخان سوم برای دریافت تابعیت ایران از طرف محمدرضا پهلوی موافقت و حتی مفتخر به عنوان «حضرت والا» از سوی شاه ایران شد. البته میتوان یکی از عوامل تقویت روابط با سلسله پهلوی را علاوه بر وجود منافع و مصالح سیاسی، همگرایی در برخی از اندیشهها دانست. چنانچه آقاخان سوم در عرصه سیاسی، با ترویج نظریه جدایی دین از سیاست معتقد بود: «سیاست از مذاهب باید جدا باشد و فکر من این است که اتحاد ممالک مسلمان دنیا، روی تعلیم و تربیت و اقتصادیات باشد و بس.» بر این اساس وی رضاخان پهلوی و تغییرات فکری و فرهنگی و اجتماعی او را در ایران چنین توصیف میکرد: «دوره جدید ایران شروع شده است و تحتنظر رضاشاه که مردی سیاسی و صاحب نفوذ و قدرت و تدبیر است، حکومت ایران بزودی ترقی خواهد کرد.»
آقاخان (پرنس کریم آقاخان، آقاخان چهارم) در دوران معاصر بیشتر سعی دارد به عنوان مدیری توانا و انساندوست شناخته شود تا وارث سلسلهای که میکوشید به قدرت سیاسی حتی به قیمت به استعمار کشیده شدن کشورشان دست یابد. او را که میتوان بیگانه از افکار و اندیشههای بلندپروازانه و خشونتآمیز پدرانش دانست، اقدامات و فعالیتهای خود را در سرمایهگذاریهای اقتصادی، خدمات بهداشتی و آموزشی، مؤسسات علمی و پژوهشی و گروههای رسانهای متمرکز نموده است، که شاید بتوان آن را تلاشی در جهت تطهیر تاریخ این فرقه یا بازگشتی آشکار از رویکردهای گذشتهشان دانست. هر چند که گروهی بر این باورند «همزمانی قدرت گرفتن و گسترش اسماعیلیان در قرون اخیر با بروز و ایجاد فرقههای استعماری بهاییت و بابیت در ایران مصادف بوده است که این مسئله نزدیکی شعارها و آموزه های بهاییت و اسماعیلیان مدرن را کاملاً محسوس میکند... تجربه نشان داده است که غرب برای به حاشیه راندن و تضعیف انگیزهها و حرکتهای اسلامی، از سیاست موازیسازی و ایجاد تفرقه مذهبی و قومی استفاده کرده است و میتوان انتظار داشت غرب مجدداً از این حربه در جهت مقابله با امواج شیعی در منطقه استفاده نماید... به نظر میرسد بازیگران عرصه بینالملل، به خصوص انگلستان، برای به حاشیه راندن جریان اصلی شیعه در منطقه که نشانههای خیزش آن در عراق نیز به چشم میخورد از فرقه اسماعیلیه و شبکه آقاخان استفاده خواهند کرد.»
الگار، حامد، شورش آقاخان محلاتی و چند مقاله دیگر، ترجمه ابوالقاسم سرّی، تهران، انتشارات توس، 1370.
بخش تاریخ، «آقاخان»، دایرهالمعارف بزرگ اسلامی، تهران، مرکز دایرهالمعارف بزرگ اسلامی، 1374.
بوس، ماهر، آقاخانها، ترجمه محمد هاتف، تهران، کتابسرا، 1376.
بهمنپور، محمد سعید، اسماعیلیه از گذشته تا حال، تهران، فرهنگ مکتوب، 1386.
پی هاردی، مسلمانان هند بریتانیا، ترجمه حسن لاهوتی، مشهد، بنیاد پژوهشهای اسلامی، آستان قدس، 1369.
تارم، میثم، تاریخ و عقاید اسماعیلیه آقاخانیه، کرمان، کرمان شناسی، 1381.
حسینی، محمدحسن (آقاخان)، عبرت افزا، تهران، چهر، 1325.
خورموجی، محمدجعفر، حقایقالاخبار ناصری، به کوشش حسین خدیوجم [بیجا،بینا]، 1363.
دفتری، فرهاد، تاریخ و عقاید اسماعیلیه، ترجمه فریدون بدرهای، تهران، فزان روز، 1375.
دفتری، فرهاد، مختصری در تاریخ اسماعیلیه، فریدون بدرهای، تهران، فرزان روز، 1378.
ساسانی، خانملک، سیاستگزاران دوره قاجار، تهران، بابک، 1338.
ساعی، محسن، آقاخان محلاتی و فرقه اسمعیلیه، تهران، 1329.
سایکس، سرپرسی، تاریخ ایران، ترجمه سید محمدتقی فخرداعی گیلانی، تهران، کتب ایران، 1330.
شمیم، علیاصغر، ایران در دوره سلطنت قاجار، تهران، افکار، 1374.
شیرازی، محمد معصوم، طرائق الحقایق، تصحیح محمدجعفر محجوب، تهران، کتابخانه سنایی، [بیتا].
پینوشتها:
«اسماعیلیه امروز به دو طایفه «آقاخانیه» و «بهره» تقسیم میشوند که بازماندگان دو فرقه نزاری و مستعلوی هستند... آقاخانیه غریب به یک میلیون نفر در ایران و آسیا و افریقا و هند پراکندهاند» (مشکور، محمدجواد، فرهنگ فرق اسلامی، صص 5453).
الگار، حامد، شورش آقاخان محلاتی و چند مقاله دیگر، ترجمه ابوالقاسم سری، تهران، انتشارات توس، 1370، ص 14.
همان.
گروه مذاهب اسلامی، اسماعیلیه، ص 24.
حسن بن محمد بن حسن بن محمد بن کیا بزرگ امید، ملقب به جلالالدین و مشهور به حسن سوم، پس از احراز منصب امامت نزاریان، نظریه و فرمان حسن دوم مبنی بر اعلام قیامت و لغو شریعت را رد و به پیروان خود فرمان بازگشت به شریعت را صادر کرد ولی آنچه به نظر شگفتانگیز میرسد انتخاب مذهب شافعی به عنوان شریعت اسماعیلیان میباشد نه شریعت اسماعیلی. البته برخی این انتخاب او را با هدف ملحق نمودن مجدد فرقه اسماعیلیه به عالم اسلام دانستهاند، چرا که اعلام قیامت و لغو شریعت توسط یکی از امامان اسماعیلیه، انزوای این فرقه را در جوامع اسلامی در پی داشت (فرمانیان، مهدی، درسنامه تاریخ و عقاید اسماعیلیه، ص 111).
«نزاریان قاسم شاهی دوران انجدان، اساس تعلیم دوره الموت را، بویژه به صورتی که بعد از اعلام قیامت پرداخته شده بود، پیروی میکردند. نوشتهها و آثار اسماعیلی دوره فاطمی (که تشابه بیشتری به آموزههای تشیع اثنیعشری داشت) که در مجموعه های طیبی مستعلوی یمن حفظ شده بود، اینک دیگر در دسترس نزاریان ایران و مناطق همجوار قرار نداشت، در نتیجه نزاریان هیچ علاقه اصولی به جهانشناسی یا تاریخ دوری، یعنی موضوعاتی که در نوشتههای طیبی سدههای میانه مطرح استریال نداشته است» (دفتری، فرهاد، مختصری در تاریخ اسماعیلیه، ص 238).
همان، ص 240.
«بهگونهای خارقالعاده امامان اسماعیلی به طریقت نعمتاللهی که یک طریقت شیعه اثنیعشری بود وابسته شدند و به طور ضمنی از عنوان امامت خود چشم پوشیدند.» (شورش آقاخان محلاتی و...، ص 29).
از آن جهت که یکی از پوششهای جوامع نزاری در رویکرد قضیه، تظاهر به تصوف بود، مرور زمان و استمرار رویکرد تقیه موجب شده بود که این گروه از شیعیان به عنوان گروهی از صوفیه شناخته شوند و امامان نزاری همچون مشایخ صوفیه، عناوینی چون شاه و علی بر نام خود بیفزایند.
درسنامه تاریخ و عقاید اسماعیلیه، ص 123.
حسینی، محمدحسن (آقاخان اول)، عبرت افزا، تهران، چهر، 1325، ص 21.
انجدان در مرکز ایران و در حوالی قم و محلات واقع است که بیش از دو قرن مقر امامان نزاری قاسم شاهی بوده است. شاید اسلامشاه که از معاصران تیمور و خداوند محمد باشد نخستین امام سلسله قائمشاهی بوده باشد که در انجدان اقامت گزیده است. مقبره مستنصر بالله دوم که در 885ق وفات یافت، در انجدان است.
دفتری، فرهاد، مختصری در تاریخ اسماعیلیه، ترجمه فریدون بدرهای، تهران، فرزان روز، 1378، ص 235.
«فتحعلی شاه قاجار چنان تحتتأثیر ثروت خلیلالله (پدر آقاخان) قرار گرفته بود که او را به تهران دعوت کرده و با وجود اختلاف مذهبی، به او اجازه داد با یکی از شاهزادههای خانواده سلطنتی ازدواج کند.» (بوس، ماهر، آقاخانها، ترجمه محمد هاتف، تهران، کتابسرا، 1376، ص 61).
شورش آقاخان محلاتی، ص 36.
همان، ص 461.
همان، ص 16.
تارم، میثم، تاریخ و عقاید اسماعیلیه آقاخانیه، کرمان، کرمانشناسی، 1381، ص 12.
همان.
همان، ص 571.
شورش آقاخان محلاتی، ص 17.
ظلالسلطان، مسعودمیرزا، تاریخ مسعودی، ص 197 و عبرتافزا، ص 7: «(فتحعلی شاه قاجار) مادامالحیات رعایت عزت و احترام مرا زیاده از شاهزادگان عظام میکردند، بلکه در اکثر محافل از وصلت با من اظهار مفاخرت میفرمودند».
میرخواند، تاریخ روضهالصفاء، ج 9، ص 552 و دفتری، فرهاد، تاریخ و عقاید اسماعیلیه، ترجمه فریدون بدرهای، تهران، فرزانروز، 1375، ص 576.
عبرت افزا، ص 5.
میرزااحمدخان عضدالدوله، تاریخ عضدی، ص 224.
فقیدی نیشابوری، محمدکریم، تاریخ و عقاید فرقه آقاخانیه، ص 112.
غالب، مصطفی، اعلامالاسماعیلیه، ص 214.
خورموجی، محمدجعفر، حقایقالاخبار ناصری، به کوشش حسین خدیوجم، 1363، ص 25.
تاریخ و عقاید اسماعیلیه، ص 576.
عبرت افزا، ص 9.
تاریخ و عقاید اسماعیلیه، ص 577.
همان، ص 25.
همان، ص 578.
M. Rorsseau.
شورش آقاخان محلاتی، ص 32.
James Jraser.
آقاخانها، صص 6261.
Major Henry Rawlinson.
او افسر ارتش و شرقشناس انگلیسی بود که توانست کتیبه بیستون را ترجمه کند و در این زمینه کتابهایی نیز
به رشته تحریر درآورد. او در سال 1833م و در 23 سالگی به عنوان عضوی از دسته افسران انگلیسی به ایران آمد تا به سپاه ایران آموزش نظامی دهد. او بیشتر وقت خود را در ایران به مطالعه و بازدید از مناطق مختلف صرف نموده و میتوانست به زبان فارسی صحبت کند. وی همچنین در سال 1859م سفیر انگلستان در ایران شد. (آقاخانها، ص 22).
William Macnaghten.
Dr. Forbes.
آقاخانها، ص 22.
آقاخانها، ج 1، ص 463.
شورش آقاخان محلاتی، ص 16.
آقاخانها، ص 61.
«آقاخان اول علیرغم اینکه در ایران خود را رهبر جماعت اسماعیلی میدانست، هنگام حضور در دربار قاجار، آداب دینی خود را همچون شیعیان اثنی عشری به جا میآورد و به دلیل موقعیت اجتماعی و سیاسی خود چندان به اسماعیلی بودن تظاهر نمیکرد.» (شیخ عطار، علیرضا، دین و سیاست: مورد هند، ص 229).
«دیدگاه رسمی آنها نسبت به اصول دین و عبادات، مشابه دیگر اسماعیلیان است. اما درعمل اعتقاد به الوهیت امام علی(ع) که ریشه در تجسد الهی آیین هندو است دارد»، «آنها مطالعه سخنان آقاخان را لازمتر از قرآن میدانند و محبت به امام علی(ع) را اصل ایمان میدانند، نماز تحت عنوان دعا و در اوقات متفاوتی از سایر مسلمین به جای میآورند و در آیین آنها حج به معنای زیارت امام است لذا در حج و عمره شرکت نمیکنند، آنها بیش از هر چیز بر زکات که به امام داده میشود تأکید دارند، آنها جهاد را با جنگ با نفس اماره تأویل میکنند و در مورد حجاب زنان مقید نبوده و حتی کنار گذاشتن آن را تشویق میکنند.» پیروان او با تکیه بر اندیشههای التقاطی متأثر از هندوئیزم آقاخان را «تمام حقایق هستی و تجلی خداوند» میدانند. (دین و سیاست: مورد هند، صص 232230). «در آن هنگام شراب و مشروبات الکلی در قندهار کمیاب و کیفیت آن معمولاً وحشتناک بود ولی برای آقا [خان] که مشروبخوار بزرگی بود، دو بطر شراب پیش از شام چندان غیرعادی نبود.» (آقاخانها، ص 21).
آقاخان در نامههای خود به دولتمردان انگلیسی معمولاً کلمات خود را با یک تقاضای «کلاسیک و همیشگی» به پایان میرسانید «هر شرایطی که میخواهید بگذارید، مرتب برایم نامه بنویسید و از خدماتم استفاده کنید.» (آقاخانها، ص 73).
آقاخانها، ص 142.
«گرفتار آمدن در آداب و رسوم و نزاکت امامت برای یک کودک [آقاخان سوم در هشت سالگی به امامت رسید] و آشنایی با معلمان انگلیسی را که دنیای رنگارنگ و آسانتری را برای او تصویر مینمودند میتوان مهمترین عوامل شکلگیری اندیشههای نو او و چرخشی کمنظیر در مبانی امامت در اندیشه نزاریان آقاخانی دانست»، معلمان آقاخان که آقایان گالاگر (Gallagher)، کنی (Kenny) از ایرلند و لارنس (Lawrence) از انگلستان بودند دنیای جدیدی را به آقاخان نمایاندند به طوری که آقاخان خود چنین میگفت: من خود را غرق در ادبیات و تاریخ قرن نوزدهم فرانسه خصوصاً پاریس یافتم. (آقاخانها، ص 126).
آقاخانها، ص 131.
همان.
همان.
همان، ص 131.
همان، ص 135.
«فرزندان و نوادگان او نیز [آقاخان اول] مانند او روابط خوبی با انگلستان برقرار نمودند که این روابط با ازدواجهای متعدد آقاخان سوم با همسران اروپایی مستحکمتر میشد.» (دین و سیاست، ص 230). آقاخان
سوم با اینکه اولین ازدواجش را با دخترعموی خود تجربه کرد ولی در خاطراتش بیشتر از سه زن اروپاییاش سخن میگوید. (آقاخانها، ص 130). «آقاخان چهارم با یک بانوی انگلیسی روشنفکر به نام سالی کروکر پول (Sally Croker poole) که زمانی مانکن بوده ازدواج کرده و از او سه فرزند به نامهای رحیم، زهرا و حسین دارد.» (همان، ص 11).
آقاخانها، ص 14.
سایکس، ژنرال سرپرسی، تاریخ ایران، ترجمه سیدمحمدتقی فخرداعی گیلانی، کتب ایران، 1330، صص 309308.
ساسانی، خانملک، سیاستگذاران دوره قاجار، جزء 2، تهران، بابک، 1338، ص 119.
آقاخانها، ص 8.
Major todd.
Sir John Mc Neil.
آقاخانها، ص 67.
حقایقالاخبار ناصری، ص 30 و تاریخ و عقاید فرقه آقاخانیه، صص 1413.
شمیم، علیاصغر، ایران در دوره سلطنت قاجار، تهران، افکار، 1374، ص 150 و آقاخانها، ص 8.
آقاخانها، ص 69.
شورش آقاخان محلاتی، ص 29.
لسانالملک، محمدتقی، ناسخالتواریخ، صص 759 و 760 و همان، ص 641.
ایران در دوره سلطنت قاجار، ص 150.
تاریخ ایران، ص 310.
آقاخانها، ص 70.
رابرت واتسون که وابسته هیأت نمایندگی انگلیس در ایران بود، شورش آقاخان در کرمان را یک عمل فرصتطلبانه برای بهرهبرداری از مشکلات محمدشاه دانسته است چرا که شورش او در زمانی بود که روابط انگلستان و ایران به پایینترین درجه خود رسیده و انگلیس در اواخر [سال] 1838م روابط دیپلماسی خود را با ایران قطع کرده بود. (آقاخانها، صص 6766).
ایران در دوره سلطنت قاجار، ص 151.
ماهر بوس، همان، ص 27.
همان، ص 28.
General Duhamel.
آقاخانها، ص 70.
Baron Brunnov.
Palmerston.
آقاخانها، ص 70.
همان.
تاریخ و عقاید اسماعیلیه آقاخانیه، ص 571.
مختصری در تاریخ اسماعیلیه، ص 15.
شورش آقاخان محلاتی، ص 28.
تاریخ و عقاید اسماعیلیه، ص 28.
«نام طریقتی وی (شاه نزار دوم) عطاءالله بود. این نکته روشن میسازد که چرا بعضی از پیروان وی در بخشهایی از کرمان عطاءاللهی خوانده میشدند. این نزاریان که اصلاً از قبایل چادرنشین خراسان بودند به ابتکار خود نزار در ناحیه سیرجان و جاهای دیگر در کرمان اسکان یافتند.» (تاریخ وعقاید اسماعیلیه، ص 546).
شورش آقاخان محلاتی، ص 30.
«از فِرَق معروف صوفیه، منسوب به عارف مشهور شاه نعمتالله ولی کرمانی هستند که متخلص به سید و معروف به شاه بود و از بزرگان و عرفای قرن هشتم هجری به شمار میرفت.» (فرهنگ فرق اسلامی، ص 447).
«نام طریقتی [آقاخان] عطاءالله شاه بود و خود میگوید که از آغاز به موضوعات تصوف علاقه داشته چنانکه معلم خود را به مخالفت واداشته است. گواه ادامه این علاقه شمار زیاد ادبیات صوفیانه است که در سراسر زندگینامه ذاتی او آمده است.» (شورش آقاخان محلاتی، ص 29). این پیوستگی بین آقاخانها و صوفیان نعمتاللهی پس از خروج آقاخان از ایران نیز ادامه پیدا کرد چنانچه آقاخان دوم نیز به رویکرد پدرش در نزدیکی با صوفیان نعمتاللهی ادامه داد. «در بمبئی از چند تن از بزرگان نعمتاللهی ایران از جمله محمد معصوم شیرازی، نایبالصدر فرزند رحمتعلی مؤلف طرایقالحقایق (مشهور به معصوم علیشاه)... [و] صفی علیشاه از مهماننوازی آقا علیشاه [آقاخان دوم] برخوردار شدند.» همچنین آقاخان دوم برای تعظیم مقابر برخی از بزرگان صوفیه مبالغی را به ایران میفرستاد (تاریخ و عقاید اسماعیلیه، ص 591).
آقاخان او را مرشد خود در طریقت دانسته و همچنین جان او را در نزاعی که بین او و عالمان اثنیعشری درگرفته بود رهانیده و در روستای دولتآباد محلات پناه داده بود، از شواهد این پیوند سخنان غرورآمیز حاجی زینالعابدین نزد محمد شاه قاجار است که میگفت: «من مریدی مانند آقاخان دارم که او به نوبه خود هزاران مرید در بیشتر کشورهای جهان دارد.» (شورش آقاخان محلاتی، ص 30).
«سوء رفتار و زشتی گفتار حاجی میرزا آقاسی مایه اسباب گردیده» (حقایقالاخبار ناصری، ص 29).
شورش آقاخان محلاتی، ص 31.
همان.
تاریخ عضدی، ص 225.
آقاخانها، ص 71.
Dr. Riach.
آقاخانها، ص 70.
آقاخانها، ص 71.
او قبل از شورش در کرمان به محمدشاه قاجار پیشنهاد میدهد «با وجود وجع و اََلَم پای مبارک چه لازم به نفس نفیس، زحمت مسافرت قرار میدهند، پنج فوج لشکر به من بدهید تا انشاءالله به اندک زمانی تا هرات را مفتوح و به ممالک محروسه منضم سازم و این کیفیت علاوه بر فتوحات کرمان و بم و نرماشیر در ضمیر آفتاب تأثیر سلطانی مؤثر افتاد...» (عبرتافزا، ص 16).
«چون به خدا و ظل او، اعلیحضرت پادشاه، معلوم بوده و هست که در سر من سودای حکومت کرمان بلکه هوای سلطنت ایران و توران نبوده و نیست» (عبرتافزا، ص 20).
آقاخانها، ص 21.
آقاخانها، ص 29.
همان، ص 73.
همان.
Lord Edward Ellenborough.
Charles Napier.
ماهر بوس، همان، ص 73.
همان، ص 75.
شورش آقاخان محلاتی، ص 31.
ایران در دوره سلطنت قاجار، ص 150.
آقاخانها، صص 21 و 22.
وجود هواداران آقاخان در افغانستان کنونی و مرزهای شمال غربی هند برای انگلیسیها بسیار خوشایند بود چرا که «سر داگلاس فورسایت (Sir Douglas Forsyhte) در رأس هیأتی به (جارکند) رفته و دریافته بود که جوامعی از شیعه در آنجا و از هواداران آقاخان زندگی میکنند.» (آقاخانها، ص 137).
«یک صد خانواده هندو در کابل اعتقاد به خدا بودن آقاخان دارند» (آقاخانها، ص 45).
در ابتدای ورود آقاخان، انگلیسیها بسیار محتاط عمل میکردند تا ورود او به قلمرو آنها به موضوعی برای مشاجره دولت انگلیس و ایران تبدیل نشود ولی ماک تانن سفیر انگلستان در کابل علیرغم درخواستهای مکرر آقاخان از ملاقات با او به دلیل پیامدهای سیاسی میهراسید. (آقاخانها، صص 24 و 28).
سِرچارلز ناپیر در سال 1260ه در مورد آقاخان چنین مینویسد: «شاهزاده سالخورده ایرانی (آقاخان) از دوستان صمیمی من در اینجا است... او (در نظر پیروانش) خداست و درآمد هنگفتی دارد... که گزافه نیست اگر بگویم که پیروانش از انجام هیچیک از خواستههای او سر باز نمیزنند... [حتی] اگر بخواهد میتواند دستور دهد مرا بکشند. به کمترین اشاره او، یکی از مریدانش این کار را خواهد کرد و به پاداش آن یک راست به بهشت خواهد رفت.» (هالیستر، جان نورمن، تشیع در هند، ص 408).
آقاخانها، همان، ص 47.
عبرتافزا، ص 61.
آقاخانها، ص 50.
عبرتافزا، ص 59.
همان، ص 61.
همان، ص 57.
همان، ص 59.
آقاخان در کتاب خود عبرت افزا مینویسد: «مکرر جنگها واقع شد و من در همه جنگها بودم و بعد امکان معاونت خلقالله را مواظبت مینمودم» (ص 56).
ماهر بوس، همان، ص 37.
همان.
همان.
رقابتهای دولتهایی چون فرانسه و روسیه در شبه قاره هند، انگلستان را هر چه بیشتر به کمک یک گروه مؤثر اجتماعی و در عین حال وابسته و وفادار به انگلستان نیازمند مینمود. جواهر لعل نهرو، رقابتهای فرانسه و انگلستان را اینچنین توصیف میکند:
«مبارزاتی که در هند، بین فرانسه و انگلیس در قرن هجدهم صورت میگرفت گاهی اوقات حتی در مواقعی که دولتهای آنها در اروپا رسماً با هم در حال صلح بودند نیز دنبال میشد.» (نهرو، جواهر لعل، نگاهی به تاریخ جهان، ج 1، ص 629). همچنین روسیه تزاری در شمال غربی هند تهدیدی برای انگلستان تلقی میشد که وجود پیروانی از آقاخان در این مناطق برای دولتمردان انگلیسی بسیار خوشایند بود چرا که جوخههای اسماعیلی از تقید دینی کمتر و تمایل بیشتری برای ورود به عرصههای سیاسی نسبت به دیگر همکیشان «بهره» خود برخوردار بودند (دین و سیاست، ص 232). ویژگی جمعآوری گزارشها در موضوع تحرکات روسیه در مرزهای شمال غربی هند در جانشینان آقاخان نیز ادامه یافته و موجب استمرار کارآیی این فرقه برای انگلستان و در نتیجه استمرار حمایتهای حاکمان انگلیسی هند از آقاخانها و هواداران او میشد. (آقاخانها، صص 137135).
آقاخانها، ص 55.
همان، ص 35.
همان، ص 36.
همان.
دین و سیاست، ص 230.
آقاخانها، ص 37.
همان.
همان، ص 38.
عبرتافزا، ص 56.
شورش آقاخان محلاتی، ص 34.
همان و عبرتافزا، ص 65.
آقاخانها، صص 77 78.
عبرتافزا، صص 64 و 65.
همان، ص 70.
ایران در دوره سلطنت قاجار، ص 151.
آقاخان ها، ص 78.
همان، ص 81.
جان نورمن هالیستر، همان، ص 421.
همان.
شورش آقاخان محلاتی، ص 34.
همان، ص 36.
عبرتافزا، ص 81.
همان.
آقاخان ها، ص 81.
همان، ص 92.
همان.
Farrant.
آقاخانها، ص 92.
آقاخانها، ص 93.
همان، ص 95.
Viscount Falkland.
آقاخان ها، ص 95.
همان، ص 65.
تاریخ و عقاید اسماعیلیه آقاخانیه، ص 12 و مختصری در تاریخ اسماعیلیه، ص 267.
آقاخانها، ص 67.
به موجب شکوائیه گروهی از جوخهها در مورد دخالتهای آقاخان در جماعتهای خود و تصرفات غیرقانونی او در اموال ایشان، قاضی سِرجوزف آرنولد پس از 25 روز بررسی و تحقیق در مورد تاریخ و پیشینه جامعه خوجهها برخلاف رویه دادگاههای انگلیسی حکمی را در 3 رجب 1283 صادر کرد که به موجب آن، نزاریان شیعه امامی بوده و آقاخان مرشد یا رئیس روحانی آن جماعت و وارث سلسله امامان الموت شناخته میشد (لوئیس، برنارد، تاریخ اسماعیلیان، ص 157) همچنین حق تصرف آقاخان بر تمام اموال عمومی خوجهها و دیونی که از ایشان گرفته میشد به رسمیت شناخته شد و همه اموال عمومی آنها به نام آقاخان و تحت اختیار وی قرار گرفت (تاریخ و عقاید اسماعیلیه، ص 590).
«آقاخان سوم تنها مسلمانی بود که در جشنهای بیست و پنجمین سال سلطنت ویکتوریا به عنوان نماینده
مسلمانان غرب هند سخنرانی کرد و با آنکه هنوز شانزده سال بیشتر از سنش نمیگذشت به ملکه اطمینان داد که به همان اندازه که پدر بزرگش به تاج و تخت انگلستان وفادار بود و در میدانهای جنگ سند و افغانستان برای آن جنگید وی به ملکه وفادار خواهد بود. (بهمنپور، محمدسعید، اسماعیلیه از گذشته تا حال، ص 353).
عضویت وی در شورای قانونگذاری هند در سال 1902م (مصطفی غالب، همان، ص 469). انتخاب او به عنوان نماینده هند در کنفرانس خلع سلاح در سال 1932م، ریاست هیأت نمایندگی هند در جامعه ملل از (19371934م) و ریاست جامعه ملل در سال 1937م (عبرتافزا، ص 27 [مقدمه]) این در حالی بود که گرچه او تلاش میکرد خود را به عنوان رهبری جدی و مؤثر در امور آشفته جهان اسلام و دنیا معرفی کند (آقاخانها، صص 11 و 12) اما به اعتقاد برخی «آقاخان جوان [سوم] در جریانات سیاسی مسلمانان موقعیتی داشت که با وضع او در جامعه روشنفکران دوره ادوارد مناسبتر بود تا با هرگونه لیاقت و استعداد شخصی در امور سیاسی... او بیشتر در کافهها و میخانهها صاحبنظر است تا در کار اصلاحات (پی هاردی، مسلمانان هند بریتانیا، ص 221).
با افروخته شدن جنگ جهانی اول و پیام آقاخان سوم به عنوان یک رهبر مسلمان به مسلمانان مبنی بر حمایت از منافع بریتانیا (تاریخ و عقاید اسماعیلیه، ص 94) اهمیت سیاسی وی برای انگلستان دو چندان شد «آقاخان نه فقط قدرت و ثروت خود و هم کیشانش را در اختیار متفقین گذاشت بلکه خود داوطلب شد تا مانند یک سرباز عادی داوطلبانه در جنگ شرکت کند» (ساعی، محسن، آقاخان محلاتی و فرقه اسمعیلیه، ص 77). اهتمام وی در حمایت از بریتانیا در جنگ جهانی به حدی بود که یکی از پسرعموهای وی به نام «آقا فرخ شاه» که برای جلب حمایت نزاریان از متفقین به کرمان رفته بود به تحریک عوامل آلمانی کشته شد. خود آقاخان سوم نیز هدف بعدی تروریستهای آلمانی در سال 1917م در سوئیس قرار گرفت (تاریخ و عقاید اسماعیلیه، ص 595) گرچه وی از این سوءقصد جان سالم به در برد، ولی طرح ترور وی حاکی از اهمیت نقش او در معادلات سیاسی آن مقطع زمانی خواهد بود.
آقاخان محلاتی و فرقه اسماعیلیه، ص 17.
تاریخ و عقاید اسماعیلیه آقاخانیه، ص 96.
آقاخان محلاتی و فرقه اسماعیلیه، ص 110 و میثم تارم، همان، ص 98.
تاریخ و عقاید اسماعیلیه آقاخانیه، ص 96.
www. Sharif news. Com.
نیلوفر کسری
میرزاتقیخان امیرکبیر، صدراعظم بزرگ عصر ناصری از رجال برجسته، آزادیخواه و اصلاحگر تاریخ معاصر ایران بود.
امیرکبیر یکی از پایههای اصلی مبارزه با استعمار و استثمار در تاریخ معاصر ایران به شمار میآید. وی همواره سدی در مقابل مطامع دول روس و انگلیس بود و مانع از رسیدن آنان به اهداف شومشان میشد. بنابراین بررسی زوایای شخصیتی امیرکبیر و عملکرد او در برخورد با دول استعمارگر و نقش این دولتها به ویژه انگلیس در عزل و قتل امیر حائز اهمیت است.
میرزاتقیخان در خانوادهای از طبقات پایین به دنیا آمد و در دامان یکی از بهترین و اصیلترین خاندانها پرورش یافت. تقی، فرزند کربلائی محمد قربان از اهالی قریه هزاوه اراک، در مجاورت فراهان، که زادگاه خانواده بزرگ قائممقام بزرگ درآمد و آشپز وی شد و در زمان میرزا ابوالقاسم قائممقام دوم، صدراعظم محمدشاه به نظارت بر آشپزخانه خاندان گمارده شد. میرزاتقی هم با اطفال خانواده قائممقام محشور بود. به طوری که هوش ذاتی و دانش او باعث شد در اندک مدتی ترقی یابد و به مدارج عالی علمی دست یازد.
امیر در کودکی که ناهار اولاد قائممقام را میآورد و در حجره معلمشان ایستاده برای باز بردن ظروف، آنچه معلم به آنها میآموخت فرامیگرفت تا روزی قائممقام به آزمایش پسرانش آمده، هر چه از آنها پرسید، ندانستند. امیر جواب میداد. قائممقام پرسید: تقی تو کجا درس خوانده[ای]، عرض نمود، روزها که غذای آقازادهها را آورده ایستاده میشنودم. قائممقام انعامی به او داد، او نگرفت و گریه کرد. بدو فرمود چه میخواهی. عرض کرد به معلم امر فرمائید درس که به آقازادهها میدهد به من هم
بیاموزد. قائممقام را دل سوخته، معلم را فرمود تا به او نیز میآموخت.
بدین ترتیب با پرورش در دو خانواده فقیر و غنی، هم رفاه و آسایش و ناز و نعمت طبقات ممتاز را از نزدیک دید و هم درد و رنج و زحمات و محرومیتهای طبقات زحمتکش ملت را لمس کرد و از نزدیک با شرایط هر دو طبقه آشنا گردید. دوران رشد و جوانی تقی با شکست ایران در برابر روس و عقد عهدنامه ننگین ترکمانچای، دسیسههای دول خارجی از جمله انگلستان در این عهدنامه، اقدامات انگلیس در خراسان، بلوچستان و ماوراءالنهر برای حفظ هندوستان و خلاصه تماس مستقیم با عملکرد استعمارگرایانه آن کشورها در ایران مصادف بود و البته حضور او در کنار میرزاابوالقاسمخان فراهانی، قائممقام اول، در اواخر عهد فتحعلیشاه و اوایل محمدشاه، چشم و گوش امیر را بر جنایات و خیانتهای دول استعماری و فساد دستگاه حاکمه گشود.
شروع کار میرزاتقی به طور رسمی و جدی از زمان به تخت نشستن ناصرالدینشاه قاجار بود. گرچه سفرهای او به روسیه در هیأت عذرخواهی از بابت قتل گریبایدوف (16 شوال 1244-3 رمضان 1245) مسافرت به ایروان (1253ق) هنگامی که محمدشاه برای تسخیر هرات به خراسان رفته بود و امپراتور روسیه عازم بازدید از مناطق جنوبی روسیه و نواحی منتزعه از ایران بود و میخواست با شاه ایران ملاقات کند، میرزاتقی به همراه ناصرالدینمیرزا ولیعهد هشت ساله ایران عازم آن نواحی شد و با نیکلای امپراتور روس ملاقات کرد. همچنین مسافرت به ارزنهالروم برای رفع کشمکشهای عثمانی و ایران (اواخر سال 12359-1262ق) و تدبیر مدبرانهاش در این قرارداد؛ رجال خارجی و نمایندگان آنان را با او آشنا کرده بود. به طوری که رابرت کرزن انگلیسی درباره نقش میرزاتقیخان در آن کمیسیون نوشت:
میرزاتقی از تمام نمایندگان عثمانی، روسیه و انگلیس که در ارزنهالروم جمع شده بودند قابل ملاحظهتر و مشخصتر بود و با هیچیک از آنها قابل مقایسه نبود.
اما هنوز امیر قابلیتهایش را آشکار نکرده بود.
چند روز قبل از مرگ محمدشاه، مهدعلیا همسر اول او و مادر ناصرالدینشاه و سفرای روس و انگلیس از وخامت حال شاه باخبر شده بودند. طبیب مخصوص شاه، دکتر بل مراتب را به طور رسمی به اطلاع وزیرمختار انگلیس رسانده بود. مهدعلیا مادر ناصرالدینشاه بلافاصله دست به دامان وزرای مختار روس و انگلیس شد تا برای آوردن ولیعهد از تبریز اقدام کنند. او در تهران گوش به زنگ ماند تا در صورت خبر
فوت شوهر، کلیه مدعیان سلطنت را به کمک یاران خود نابود سازد. البته در این مورد قول مساعد سفرای روس و انگلیس را به دست آورده بود. دالگورکی وزیرمختار روس پس از مشورت با کلنل فرانت، کاردار سفارت انگلیس مقرر داشت به محض وصول خبر مرگ محمدشاه فوراً یکی از اعضای سفارت را به چاپاری روانه تبریز نمایند و ولیعهد را در اسرع وقت به تهران برسانند و بدین ترتیب خیالات سوء جمعی از درباریان و امرا را که هر یک به نفع خود فعالیت میکردند و نقشههایی در سر میپروراندند، بگیرند. اما در عین حال هر یک از سفرا جداگانه خیال سبقت گرفتن از یکدیگر را داشتند و میخواستند در تقرب و همراهی ولیعهد، پنهانی و قبل از فوت محمدشاه، قاصدی روانه تبریز کنند. از این رو کلنل فرانت پس از اطلاع از وخامت حال شاه، قاصدی از جانب خود به تبریز فرستاد. دالگورکی هم سفیری روانه تبریز کرد.
یازدهم شوال 1264 خبر مرگ محمدشاه، پس از پنج روز، در تبریز به ولیعهد هفده ساله رسید. ناصرالدینمیرزا فوراً به وزیر خود میرزافضلالله نصیرالملک دستور داد مبلغی پول برای پرداختن قرضهای هجده هزار تومانیاش و مخارج سفر تهران تهیه نماید و مقدمات سفر را آماده سازد. اما نصیرالملک نتوانست پول را تهیه کند و رسماً معذرت خواست.
ولیعهد به میرزاتقیخان فراهانی، وزیرنظام متوسل شد، که شغل امارت نظام را بعد از مرگ امیرنظام، محمدخان زنگنه به عهده داشت، که او نیز این مسئولیت را پذیرفت.
امیرنظام از ناصرالدینمیرزا خواست دستخطی تحت عنوان «سند تقی سند من است.» بدو بدهد. تا او با این دستخط هر قدر تنخواه لازم باشد، فراهم آورد. ناصرالدینمیرزا چنین کرد و امیر مقداری پول از بازرگانان تبریز وام گفت. وی با مراجعه به یکی از تجار تبریز (حاج شیخ کاظم پدر شیخ محسنخان مشیرالدوله) مبلغ سیهزار تومان قرض کرد و با پشتکار فراوان، وسایل حرکت ولیعهد و سپاهیانش را به تهران فراهم نمود. ناصرالدینمیرزا در 14 شوال 1264/1848ش در تبریز تاجگذاری کرد و روز بعد همراه وزیرنظام و سپاهیانش راهی تهران گردید. امیر قبل از حرکت برای اینکه مشکلی در آذربایجان پیش نیاید، ابتدا در دستگاه حکومت تغییراتی داد و افراد مطمئن و معتمد را به کار گمارد و همچنین مانع از همراهی بعضی از نزدیکان ولیعهد در سفر به تهران شد و به آنان گفت: «حقوق شما اضافه میشود ولی حق آمدن به تهران را ندارید تا موقع اقتضا کند. فعلاً در تبریز بمانید.»
همچنین به شاه گفت که اینها در کودکی شما را دیدهاند و حالا احترام مقام سلطنت را درست نگه نمیدارند. بهتر است در تبریز بمانند و فقط شش نفر از آنان را اجازه
آمدن داد.
حسن خدمت و تدابیر میرزاتقی باعث شد که در باسمنج، دو فرسنگی تبریز، ناصرالدینشاه منشور لقب و مقام امارت نظام را که سابقاً با محمدخان زنگنه بود به میرزاتقیخان امیرکبیر تفویض کرد و او را از آن تاریخ به بعد به نام امیرنظام ملقب ساخت. کاروان شاه در روز هجدهم ذیقعده سال 1264 به تهران رسید. اوضاع پایتخت در این زمان بسیار آشفته بود. مهدعلیا از ترس مدعیان سلطنت بویژه طرفداران عباسمیرزا ملکآرا، دیگر فرزند ذکور محمدشاه که به او و مادرش خدیجه سلطان علاقهای خاص داشت، به سفارتخانههای انگلیس و روس متوسل شد و پس از کسب حمایت آنها برای 45 روز با قدرت زمام امور را در دست گرفت. او علیقلی میرزا اعتضادالسلطنه را به پیشکاری خود برگزید و هر روز در تالار بزرگ پشت پرده زنبوری قرار میگرفت و راجع به کارها با آنان گفتوگو و دستورات لازم را صادر می کرد.
وی جمله «مهین مادر ناصرالدین شهم» را بر چهارگوش بزرگی حک کرده بود و فرمانهای خود را با آن مهر می کرد.
در این زمان تهران و ولایات در بینظمی کامل به سر میبرد. حاج میرزاآقاسی، وزیر بیکفایت محمدشاه که در طول مدت صدارتش عده بیشماری از رجال و درباریان را از خود رنجانده بود و در حفظ مقام، جز شخص محمدشاه پشت و پناهی نداشت در روزهای آخر حکومت شاه از ترس در قلعه عباسآباد مستقر شده بود و میخواست از عباسمیرزا ملکآرا به عنوان جانشین پادشاه حمایت کند. او حتی چند مراسله به رضاقلیخان هدایت، للهباشی عباسمیرزا نوشت و از او خواست تا عباسم میرزا ملکآرا را به قلعه عباسآباد بیاورد تا از طریق نایبالسلطنه کردن او همچنان زمامدار باشد. اما رضاقلیخان از ترس مهدعلیا و مخالفتهای سرسختانه رجال درباری از این اقدام حذر کرد.
در این زمان عدهای از امرا و متنفذین دولت همچون میرزایوسف مستوفیالممالک و میرزامحمدخان کشیکچی باشی و عباسقلیخان والی و محمدحسنخان سردار ایروانی شبانه به سفارت انگلیس رفتند و متعهد شدند تا ورود ولیعهد، زمام امور دولتی را در دست بگیرند و پس از ورود ولیعهد خدمتگزار صمیمی او باشند اما حاضر نیستند زیر بار امر حاجمیرزا آقاسی بروند و حتی حاضر به جنگ و مقابله با او هستند. کاردار سفارت انگلیس آنان را به جلب نظر سفیر روس فرستاد. آنان نیز در دیدار با دالگورکی بر وفاداری به ناصرالدینشاه تعهد کردند و تأکید کردند که حاجیمیرزاآقاسی باید به کلی از کارها کناره بگیرد و نظامیانی را که گرد خود جمع نموده متفرق سازد. دالگورکی و فرنت پس از گرفتن این تعهد قول دادند که حاجی را وادارند که در قلعه
عباسآباد آسوده بنشیند و از تحریک و تشبث دست بردارد.
وقتی این خبر به گوش مهدعلیا رسید بلافاصله به علیقلیمیرزا اعتضادالسلطنه، عمّ محمدشاه و پیشکار خود دستور داد که دستخطی دایر بر عزل حاجمیرزا آقاسی صادر و به کلیه بلاد ارسال نماید.
آغاسی پس از صدارت میرزاتقیخان به عتبات رفت و همانجا در 12 رمضان 1265 درگذشت.
پس از خلع حاج میرزاآقاسی مدعیان از گوشه و کنار سربرآوردند. از جمله این افراد میرزاآقاخان نوری بود که به حمایت سفارت انگلیس به تهران آمد. وی دو سال قبل از فوت محمدشاه از دربار مطرود و پس از خوردن چوب مفصل و مصادره دوازده هزار تومان و عزل از وزارت کشور به کاشان تبعید شده بود. سفارت انگلیس درصدد برآمد که پیش از ورود شاه به پایتخت با کمک مهدعلیا زمینههای صدارت او را پیریزی نماید. در این زمینه فرانت به پالمرستون مینویسد: «... در ملاقات خصوصی با مهدعلیا او به من اطمینان داد که پیوسته به شاه تلقین خواهد نمود که به اندرز و راهنمایی انگلستان گوش بدهد.»
خبر بازگشت میرزاآقاخاننوری به پایتخت در بین راه به امیر رسید. او نیز برای اینکه دخالت بیجای نماینده انگلیس را محکوم نماید، فرمانی از شاه خطاب به نوری گرفت که فوراً به تبعیدگاه خود، کاشان، مراجعت کند. میرزاآقاخان باز به سفیر انگلیس و مهدعلیا متوسل شد و در سفارتخانه انگلیس متحصن گردید. سفیر انگلیس رسماً از او دفاع کرد و به امیر اطلاع داد که میرزاآقاخان از تبعه دولت انگلیس و تحت حمایت سفارت آن کشور میباشد و کشور بریتانیا نمیگذارد او را تبعید کنند. سپهر در ناسخالتواریخ مینویسد:
ابتدا میرزاآقاخان خواست فرمان شاه را اطاعت کند و گفت به کاشان برمیگردم ولی صاحبان مناصب سفارتخانه انگلیس به میان ارگ سلطنتی درآمدند و در خدمت مهدعلیا و [ناخوانا] معروض داشتند. سالها است دولت انگلیس و ایران با هم از در مودت و موالاتند و سود یکدیگر را نمیگذارند، ما از قبل دولت خود ابلاغ این خبر میکنیم که هرگز رضا نخواهیم داد کسی مانند وزیر کشور از این در دور باشد.
امیر با مشاهده پشتیبانی مهدعلیا و سفارت انگلیس از میرزاآقاخان نوری، مصلحت ندانست بیش از این با این مسئله مخالفت کند و او را واسطه خود و سفارت انگلیس قرار داد. سرانجام موکب ناصرالدینشاه روز پنجشنبه 20 ذیقعده 1264 به قریه یافتآباد در غرب تهران رسید و عده زیادی از درباریان که منتظر صدارت بودند از جمله صدرالملک که مدتی در منزل حاج میرزاآقاسی منزل گرفته بود، مأیوس شد. چرا
که شاه در همان شبی که بر تخت سلطنت جلوس کرد فرمان صدارت اعظمی با لقب پرطمطراق اتابک اعظم را به نام میرزاتقیخان بدین شرح صادر نمود:
امیرنظام
ما تمام امور ایران را به دست شما سپردیم و شما را مسئول هر خوب و بدی که اتفاق افتد میدانیم. همین امروز شما را شخص اول ایران کردیم و به عدالت و حسن رفتار شما با مردم کمال اعتماد و وثوق داریم و به جز شما به هیچ شخص دیگری چنین اعتقادی نداریم و به همین جهت این دستخط را نوشتیم.
کاخ آرزوهای مهدعلیا و پارهای از رجال درباری با انتصاب امیرکبیر به صدارت در هم شکست. مهدعلیا که در دل خیال شراکت در سلطنت را داشت، مأیوس شد چرا که امیر را مردی آهنین یافته بود و در تفکر و قدرت کمتر از مردان مقتدر پیشین نبود. مهدعلیا از همان لحظه اول از نفوذ امیر بر پسرش آگاهی یافت و دانست که ناصرالدینشاه جوان تصمیمات او را بر تصمیمات خود برتری خواهد داد. مهدعلیا که پس از سالها انتظار برای پادشاهی پسرش آرزوهایش را برباد رفته میدید، کمر به حذف امیر بست. بویژه که امیر در اولین اقدام خود مقرری مهدعلیا و شاهزادگان را کم یا قطع کرد و این امر برای کسانی که به بذل و بخشش و ریخت و پاش فراوان عادت کرده بودند، بسیار گران میآمد.
از این رو، مهدعلیا مخالفان را به دور خود جمع کرد و به مبارزه رودررو با او پرداخت. امیر در آغاز با مهدعلیا مدارا کرد و تقریباً هر چه او میخواست اگر به مصالح مملکتی خدشهای وارد نمیساخت، مهیا مینمود.
علاقه قلبی شاه به امیر یکی از دلایل عمده حسادت مهدعلیا به حساب میآمد. این ارادت و محبت خالصانه ناصرالدینشاه جوان به امیر و بیتوجهی به مادر که در طول حکومت محمدشاه از شوهر محبتی ندیده بود، مهدعلیا را به خشم میآورد و او را به مبارزه وامیداشت، چه شاه جوان هنوز در چشم مادر خام و بیتجربه میآمد و بیاعتنایی او سخت گران بود. محفل درباریهای ناراضی و شاهزادگان و امرای دولت پیشین که به دور مهدعلیا گرد آمده بودند به شایعاتی دامن میزد که این شایعات خشم شاه جوان را برمیانگیخت اما امیرکبیر دوراندیش که میدانست خطرات گوناگونی دولت نوپای ناصری را تهدید میکند به ترفندی دست میزد تا روابط شاه و مادرش را بهبود ببخشد. او در نامهای به شاه مینویسد:
دیروز والده سرکار را زیاد دلگیر دیدم. خودم فردا خاکپای مبارک عرض می کنم اگر
جسارت نباشد عرض می کند که زودتر زیاد مهربانی و دلجویی قلبی بفرمائید. امیدوار است که عرایض این غلام که از راه بیغرضی است، خاکپای همایون مقبول باشد.
در نامهای دیگر سعی به حل اختلاف پسر و مادر دارد و به شاه مینویسد:
گمان ندارم نواب به شکست حکم همایون در این شش ماهه اول سلطنت راضی شود. زیرا که دنیا را معلوم است برای وجود مبارک شما و استقامت احکام شما میخواهد... به هر صورت امر با خود سرکار همایون است.
این دو نامه در بیان نامههای خصوصی امیر به ناصرالدین شاه بیانگر تلاش امیر در جلوگیری از نفاق و دوگانگی در دستگاه حکومت است. زیرا که در دوران سلطنت ناصرالدینشاه، دولت با مشکلات و شورشهای گوناگونی روبهرو بود و امیر که به ناصرالدینشاه به مثابه فرزندی علاقه داشت نمیخواست پایههای سلطنت شاه جوان به هر دلیلی سست گردد. بنابراین اختلاف بین مادر و فرزند را جایز نمیدانست و شاه را به دلجویی از مادر تشویق میکرد. اما دشمنان این بیمیلی و بیعلاقگی را ناشی از وجود امیر جلوه میدادند و مادر را بیشتر تحریک میکردند. مقارن با همین زمان، ناصرالدینشاه برخلاف میل مادر خواستار ازدواج یگانه خواهرتنی خود عزتالدوله با امیرکبیر شد. امری که شرایط را بر مهدعلیا تنگتر میساخت. او امیر را لایق ازدواج با شاهزاده خانم نمیدانست و از همه بدتر میترسید که امیر با این ازدواج بر نفوذ و قدرت خود در دربار بیفزاید و در زمان مقتضی خاندان سلطنت را نابود کند و زمام قدرت را در دست گیرد. طعنههای رجال و شاهزادگان بر شدت این حسادتها میافزود.
چنانچه از نامههای امیر برمیآید خود او نیز خواهان این ازدواج نبود و از طعن مخالفان و توطئههای آنان باخبر بود. او در نامهای به ناصرالدینشاه مینویسد:
فدوی از اول برخورد قبله عالم... معلوم است که نمیخواستم در این شهر صاحبخانه و عیال شوم. بعد به حکم همایون و برای پیشرفت خدمت شاه این عمل را اقدام کردم.
در تمامی این مراحل امیر سعی داشت با مدارا و ملایمت با مهدعلیا برخورد کند و از این طریق از متشکل شدن قدرت بدخواهانش در زیر لوای مادر شاه جلوگیری نماید.
مهدعلیا در نهایت با تصور اینکه دخترش در نابودی دشمنش او را یاری خواهد کرد، با این پیوند موافقت کرد و در نامهای به ناصرالدینشاه نوشت:
قربانت گردم
ملکزاده کنیزی است از شما، اختیار او با من نیست، با قبله عالم است. همانطور که شما مصلحت دیدهاید من حرفی ندارم. صلاح من همه آن است کان تراست. صلاح البته بهتر و لایقتر از جناب امیرنظام کسی نیست. انشاءالله زیر سایه پادشاه مبارک است.
ناصرالدینشاه هم در نامهای به امیر نوشت:
خدمت امیرنظام
چنانچه نواب نوشته است، ما هم اذن دادیم که شما در تدارک این امر باشید. انشاءالله مبارک است. به زودی باید انجام بگیرد. فی شهر ربیعالاول سنه 1265.
به هر حال عزتالدوله در 22 ربیعالاول 1265 به عقد امیرکبیر درآمد. مهدعلیا میخواست از طریق دختر به امیر نزدیک شود و بر اعمال او نظاره کند. اما شخصیت امیر قویتر از آن بود که دختری سیزده ساله بر او تسلط یابد. از بد حادثه اندکی پس از ازدواج، ملکزادهخانم جوان مانند برادرش شیفته و دلبسته امیر شد و از اندرونی و مادرش دل برید. ملکزاده خانم بعدها با وجود فشارهای شدید مادر و برادرش هرگز امیر را ترک نکرد و در بدترین شرایط در کنار امیر ماند.
نامههای شیل، کاردار سفارت انگلیس در تهران درباره امیرکبیر بر تحکیم قدرت او در دربار اذعان دارد به طوری که چهار ماه پس از سلطنت شاه و صدارت امیر مینویسد:
امیرنظام مورد نهایت اعتماد شاه است، رأی و میل او تنها راهنمای سلطنت در انجام کارها و اصلاحات مملکت میباشد... شاه نسبت به هوش و کاردانی امیرنظام همان اعتقادی را دارد که محمدشاه نسبت به حاجی میرزاآقاسی. امیر کاری را انجام نمیدهد مگر اینکه قبلاً با شاه مشورت نماید. این معنی حتی در امور بسیار جزئی صادق است. در هر مطلبی اگر فرصت توضیح زبانی نداشته باشد، یادداشت مفصلی به شاه میفرستد و نظر خود را میدهد. شاه نیز معمولاً تصمیم خود را به خط خودش می نگارد.
یک سال و نیم بعد شیل نوشت:
قدرت امیرنظام همچنان برجاست، از اعتماد شاه نسبت به او هیچ کاسته نشده، اما امیرنظام خردمندانه از تسلط مطلق خود بر شاه کم کرده است... شاه آن قدر کوشاست که گزارشهای روزانه کشور را میخواند، گرچه به ندرت ممکن است بدون مشورت و تصویب امیرنظام دستوری صادر نماید. زندگی خصوصی شاه از قاعده درست بیرون نیست. رفتارش ساده و بیپیرایه است و حتی شاید بیش از اندازه برای ایران ساده باشد...
اعتماد بیش از حد شاه به امیر در نهایت باعث شد که مادر شاه بر آن شود که اعتماد شاه را به امیرنظام متزلزل کند. پس کمر به تباه کردن اقدامات دولت بست.
رفتار مهدعلیا پسرش را نیز میآزرد به طوری که شاه دستور داد آمد و شد شاهزادگان و رجال به دربار مهدعلیا محدود شود و رسماً اعلام کرد که هیچکدام از شاهزادگان یا کسان دیگر بدون اجازهنامه کتبی اذن دیدار مادرش را ندارند.
او به شاه در نامهای نوشت:
چون شاهزادگان و دیگر کسان از زمین و آسمان دستشان بریده شده بود، به جهت اینکه خفیف نشوند یا در دل خودشان را و عرضشان را بکنند، ناچار رو به من میآوردند ... اگر پشت سر شاهزادهها هم بزنند، بیقاعده و بیاذن نخواهند آمد.
اما باز محفل مهدعلیا محفل دسیسهکاری و توطئهسازی علیه امیر بود. و البته این محفل با ارتباط نزدیک با میرزاآقاخان نوری و مادام حاجیعباس گلساز تحت نظارت و نفوذ مستقیم انگلیسیها قرار داشت.
در اولین اقدام علیه امیر، افواج مسلح ماکویی و آذربایجانی به بهانه اینکه برادر امیرکبیر وزیرنظام در آذربایجان با سربازان بدرفتاری میکند، خواستار عزل او شدند و به خانه امیر حمله کردند و دو تن از محافظان او را کشتند.
امیر به صلاحدید عزتالدوله و پارهای از نزدیکانش به خانه میرزاآقاخان نوری پناهنده شد. گواینکه میدانست این شورش با سفارت انگلیس و دسیسههای عمال آنان بیارتباط نیست و چون میرزاآقاخان نوری از عمال رسمی سفارت انگلیس به حساب میآمد، سربازان شورشی به خانه او حمله نمیکردند.
با یاری مردم شورش سربازان آذری خاموش شد و مردم امیر را از خانه میرزاآقاخان نوری با تجلیل و احترام به ارگ سلطنتی بردند. وزیرمختار انگلیس کلنل شیل در این باره مینویسد:
در راه امیر به مقر سلطنتی، تمام مردم شهر به دنبال او روان بودند، گوسفندها قربانی کردند و استقبال شاهانهای از او نمودند. در این مملکت هیچ وقت چنین تظاهراتی به نفع وزیری دیده نشد.
پس از شکست نقشه مهدعلیا و یارانش، محفل او بار دیگر محل تجمع مخالفان امیر شد و شاه که با اصرار عدهای از یاران و نزدیکان مادرش مبنی بر عزل امیر پی به توطئه برده بود، بیشتر از قبل به مادرش بدبین شد. او در جواب عدهای مبنی بر عزل امیر استقامت کرده و گفت: «اگر ما بخواهیم به اینگونه چیزها ترتیب اثر بدهیم، از این به بعد باید تسلیم سربازان باشیم و هر چه را که بخواهند به این ترتیب از ما خواهند گرفت.»
نامههای بعدی مهدعلیا به پسرش و اظهار عجز بیش از اندازه او گواه این مسئله است:
قربانت گردم
شما باید چند وقت دیگر مرا بشناسید؟ من چه کار دارم به این حرفها؟ چه وقت دخل و تصرف به کار شما و دولت کردهام؟ با وجودی که من از همه کس با احتیاطتر راه میروم، شما از همه کس مرا نامحرمتر میدانید. از قصر که آمدم بعضی حرفها شنیدم،
گفتم گاه هست که خدمت شما عرض نکرده باشند، خواستم به شما حالی کنم. والا به من چه پادشاهید و مختارید. خدا شاهد است نه با وزیرتان آشنایی دارم، نه نوکرهاتان مرا میشناسند. نه من آنها را. خداوند عالم شما را به سلامت بدارد. پیشه من مثل مادر اسدالله دعاگویی است. به حق خدا این حرفها را که خدمت شما گفتم از مردم شنیدم، همه کس میگفتند. اگر میدانستم باید نگفت، نمیگفتم. من هرگز از حرف زدن خدمت شما بیاحتیاط نیستم.
نامه دیگر مهدعلیا به شاه نشانگر این است که شاه محمدولیمیرزا، پسر فتحعلیشاه را مأمور کرده بود تا در اندرونی بنشیند و به هیچکس اذن ملاقات با مهدعلیا را ندهد و شاهزادگان و رجال تنها در روزهای عید اجازه ملاقات با او را داشته باشند. مهدعلیا در این نامه مینویسد:
قربانت گردم
قرار شاهزاده همان است. روزی که از سفر آمدم، دادم. البته نکول نخواهم کرد. حالا اگر پشت گردن شاهزادهها هم بزنند بیقاعده و بیاذن نخواهند آمد. آن، روز راه دیگر داشت. از خدمت شما محروم بودند. میرزاتقی هم که این طایفه را و شاهزادههای بیچاره را از سگ کمتر کرده بود، از زمین و آسمان دستشان بریده شده بود. به جهت اینکه خفیف نشوند یا درد دل یا عرضشان را [بکنند] ناچار رو به من میآوردند. حال بحمدالله این التفات که پادشاه درحق ایران فرمودند، همه کارشان را فهمیدند، عرضشان را به پادشاه میکنند. به من دیگر چه کار دارند؟ والله من هم بحمدالله آسوده شدم. به علیقلی میرزا هم گفتم: کاغذی در این باب به شاهزاده ولی میرزا نوشت که به شاهزادهها کلاً اعلام بکند که روزهای عید به دیدن من بیایند و در وقتهای دیگر مرخص نیستند. کاغذ را هم دادم به نظر شما برسد بفرستم پیش محمدولیمیرزا.
وقتی مهدعلیا از نامهنگاری با شاه ناامید شد، واسطه تراشید تا در نزد شاه وساطت کند و کدورت را از بین ببرند. و چه کسی بهتر از میرزاآقاخان نوری.
در نامه میرزاآقاخان نوری به شاه از زبان مهدعلیا آمده است:
پریروز خدمت نواب رسیدم. اول دلتنگی بسیاری کرد که هرگز به جز رضای شاه چیزی نخواستم. بعد گله زیادی از اینکه زن معیرالممالک به خانه فخرالدوله و هرجا رفت خودش رفت. تملق کرد و زنش را راضی کرده بود. حالا که به خانه من میآید، پدرسوخته هر جا نشسته گفته است، شاه فرمود: زنی که به خانه مادر من رفت به کار تو نمیخورد، طلاق بده. و آن بیحیا طلاقنامه را نوشته، دختر فتحعلیشاه را طلاق داده، آن هم در خانه من... قربان، دستخط مبارکی به سرکار مهدعلیا نواب [مرقوم] قدری مهربانی بفرمائید. اگرچه دلتنگی ایشان رفع شد، لیکن از شاهنشاه زیاده از حد
متوقع است.
مهدعلیا در نامهای دیگر که به شیرخان عینالملک برادرزاده خود و رئیس ایل قاجار (پسردایی ناصرالدینشاه) نوشت نکتههای معنیداری از این کدورت و اختلاف را بیان میکند:
عینالملک جان
کاغذت رسید، نوشته بودی پیغامهای تو را خدمت قبله عالم رسانیدم، زیاد از تو راضی شدند و باور کردند. خدا سایه مبارکشان را کم نکند اگر انصاف داشتند و حق مرا میدانستند، و من را به خودشان مادر میدانستند که تا حال دانسته بودند که من برای ایشان چطور مادر باغیرتی بودم که به یک روز دلتنگی ایشان راضی نبود و راضی بودم پسرم یک نقض برای دولتشان اتفاق نیفتد، هرگز ضرور نبود که تو یا دیگری پیغام مرا خدمت شاه ببری. چرا کاری بکنند که میان من و شاه کار به واسطه و پیغام برسد، واسطه همه کس باید من بودم و پیغام همه را باید من میبردم. کاری کردند به حرف ارباب غرض، با زور مادر خودشان را مقصر ساختند که خودشان را در دولتها و در روی زمین به هیچ و پوچ رسوا کردند. اینکه کار دنیاشان شد. گمان داشتم از اول دنیا تا حال هیچ مادری مثل من فرزندش را دوست نداشت و زحمت نکشید. حالا کار به جایی رسید که من شاه را نخواستم، مردم دیگر خواستند و آن قدر را نمیدانند که خواستن مردم از چه راهست و خواستن من از چه راه. اگر شاه را هیچ نخواهم از حاجیعلیخان که قطعاً زیادتر میخواهم. اقلاً دلسوزی او را گوش نفرمایند. باری حرف بسیار است میل ندارم بنویسم. اگر خداوند به خودشان انصاف داد، آخر یک روزی به سر حرف من خواهند [آمد]. خداوند حق را از باطل زود جدا خواهد کرد و در ماده صداقت با شاه معلوم است من حق صرفم و حضرات باطل صرف. البته طوری میشود. حالا که بلاتشبیه مثل سیدالشهدا در صحرای کربلا تنها ماندهام. به هر طرف نگاه میکنم نه یاری میبینم و نه پشت و پناهی. در پادشاهی الآن از من بیپناهتر کسی نیست. پناه بردهام به همان سیدالشهدا که هر کس میخواهد پادشاه را از من برنجاند، مرا از اینجا فراری بکند و شاه را رسوا بکند، همان به غضب خود شاه گرفتار شود. دعایی است که در حضرت معصومه از برای میرزاتقیخان کردهام. با من سر به سر نگذارند. اگر من در درگاه خداوند روسیاهم، ولیکن بسیار کارهای بزرگ برای من کرده است. حالا هم خدا راضی نمیشود که به این شدت مادر و فرزند را از هم جدا بکنند.
باری میخواستم جهانسوزخان را بفرستم بارخانه ناقابلی خدمت شاه بفرستم، بعد از آمدن آنجا دیدم معرکه است. حاجیعلیخان بعضی حرفها منتشر کرده است. در شهر
نیاوران که آدم گاهی خندهاش می آید، گاهی تعجب میکند. به جز علیخان هم حضرات نیاورانی خیلی حرف میزنند. با وجود این حرفها چه اظهار حیاتی؟ چه ضرر که ما شاه را بشناسیم؟ یا خودمان را داخل کنیزهای شاه حساب کنیم؟ عجب هنگامهای است. تا حال حرف زنانه بود و اندرونی، حال دولتی شده و بیرونی. برای من نقلی نیست ولیکن به حق خدا شاه رسوا میشود. تا زود است معالجه این کار را بکنید. من مقصرم چاره مرا بکند. دیگران جعل میکنند، قراری بگذارند. از این جعلها نشود. الله، بالله از برای دولت خودشان نقض دارد. خوب دشمن حالا هر چه بخواهد حالا سرسبد است، اسباب به دستش افتاده است، میگوید شاه چرا باور میکند. دور از جان شاه، خداوند اول مرا قربان شاه بکند، بعد همه را. حاجیمیرزاآقا هم به شاه مرحوم میگفت مادرت ترا نمیخواهد، آخر مادر سوختنی شد. حاجی از نصفه راه فرار کرد. الهی خدا به این زودیها مرا مرگ بدهد. قربان سر شاه بکند که دیگر من از این حرفها را نمی توانم بشنوم. کار زیاد بیمزه شده است. اگر خود شاه معالجه نکنند، مردم کار پیدا کردهاند. بدهنگامهای خواهد شد. اگر تنها بیرون کردن من باشد رسوایی من باشد، برای شاه بدنامی نداشته باشد. باز والله حرفی ندارم. حاجیعلیخان زیاد چرند گفته است از قول خودش. از بزرگترها، حالا که نمیتوان نوشت. خیلی قباحت دارد. باباجان، شما ما را خسته کردید. یکباره بکشید، تمام بشویم.
مهدعلیا هیچگاه در زندگی تا این اندازه خوار نشده بود. پس دست به کار شد، بنابه نوشته محمدتقیخان احتسابالملک (نوه حاجعلیخان اعتمادالسلطنه) محفل مشاوره و مبارزه را به بیرون از دربار کشاند و در بی بی زبیده، سر راه حضرت عبدالعظیم پیرمردی حاجیعلی نام، امامزادهای برپا کرده بود و به قرار معروف در جای گور دخترش دو سه اتاق پاکیزه ساخته بود. مهدعلیا هر هفته به عنوان زیارت به آنجا میرفت و ملاقاتهای او همانجا انجام میگرفت. کار حاجیعلی بالا گرفت. اشخاص چه واسطهها برای آشنایی با حاجی برمیانگیختند و چه پولها خرج میکردند که شرف ملاقات خانم را درک کنند.
مهدعلیا تمام همِّ خود را جزم کرد و هدفش را آشکارا نابودی امیر قرار داد. او کوشید در ذهن شاه میرزاتقیخان را به خیانت و تصاحب تاج و تخت متهم گرداند. او در بین بزرگان قاجار و زنان دربار این اندیشه را گسترش داد و خود را در بستر انداخت و با بیان خوابی وَهْمگونه ناصرالدینشاه را که تا حدی خرافاتی بود به امیر بدگمان ساخت. در این میان توهینها و اهانتهای امیر نیز وضع را آشفتهتر کرد و مهدعلیا توجه و محبت امیر را به عباسمیرزا ملکآرا برادر ناتنی ناصرالدینشاه که بدو پناه آورده بود وسیله قرار داد و امیر را متهم نمود که با آمادهسازی عباسمیرزا ملکآرا
قصد برکناری شاه از مسند پادشاهی و به سلطنت رساندن او را دارد تا خود در مقام نایبالسلطنه بتواند بیچون و چرا بر کشور حکم براند. در این میان دستور امیرکبیر بدون کسب اجازه از شاه مبنی بر مشق نظام دیدن عباسمیرزا بر سوءظن ناصرالدینشاه افزود. او روزی با عصبانیت گفت: «فرزندم، امیر قصد دارد که با در اختیار داشتن عباسمیرزا هرگاه بخواهد به بهانه عدم لیاقت و کاردانی شما تاج و تخت را در دست گیرد و با توجه به صغر سن عباسمیرزا خود حکومت کند.» مجموع این شایعات کم کم تخم بدبینی را در دل شاه کاشت.
حادثه سفر اصفهان، آخرین قطرهای بود که این جام را لبریز ساخت. در غره رجب 1267 ناصرالدینشاه در معیت امیرکبیر از راه سلطانآباد عراق و بروجرد به قصد اصفهان به راه افتاد. امیر به عباسمیرزا و مادرش نیز امر نمود تا در رکاب شاه باشند. با اینکه عباسمیرزا و مادرش عذر آوردند امیر ماندن آنها را در تهران صلاح ندید و حرکت آنان را جداً خواست. مهدعلیا از این امر به شدت ناراحت شد و اظهار نارضایتی نمود. او از شاه مصرانه خواست تا از این اقدام امیرکبیر جلوگیری کند، اما امیر، شاه جوان را قانع ساخت.
در این سفر امیرکبیر و حاجآقاخان نوری و سفرای روس و انگلیس همراه شاه بودند. هنگامی که هیأت به اصفهان رسید مردم به امیر بیشتر توجه نشان دادند و امیر نیز از فرط توجه مردم و استقبال در جلو صف قرار گرفت. این عمل باعث شد تا بدخواهان راه سعایت را نزد شاه بیابند و به شاه بگویند که در هنگام استقبال هر کس از تماشاچیان از دیگری میپرسید که این جوان کیست که عقبتر از امیر حرکت میکند. میگفتند: او برادرزن امیر است؟
در مراجعت از اصفهان، امیرکبیر دستور اخراج یکی از پیشخدمتهای مخصوص و محرم اسرار شاه را به نام «میرزامحمدعلیخان» صادر کرد. شاه از این اقدام خودسرانه امیر ناراحت شد ولی در طی مسافرت به این اقدام اعتراضی نکرد. هنگامی که موکب شاهی به قم رسید، شاه به عباس میرزا ملکآرا امر کرد که به جهت حکومت در این شهر بماند. عباس میرزا ملکآرا در آن هنگام بیش از ده، یازده سال نداشت و قم محل تبعید شاهزادگان بود. مهدعلیا از این پیشنهاد استقبال کرد اما امیر حکم پادشاه را دایر بر توقف عباسمیرزا در قم کان لم یکن شمرد. او به عباسمیرزا و مادرش دستور داد که بار و بنه خود را زودتر جمع کنند و روانه تهران شوند.
این اقدامات بیپروایانه امیر شرایط را برای بدبینی شاه و عزل او مهیا نمود. ناصرالدینشاه نیز که از امیر به شدت رنجیده بود نامهای سخت درباره سوءظن خود به امیر نگاشت. اما شاه به محض رسیدن به تهران دستور داد که این پسر و مادرش در
حرمسرای شاهی تحتالحفظ باشند و این دستور تا اندکی بعد از قتل امیرکبیر ادامه داشت.
در این امر سعایت بدخواهان و بدگویان بویژه میرزاآقاخان نوری مؤثر بود به طوری که او علاوه بر ملاقاتهای متعدد با مهدعلیا و همکاری با مخالفان داخلی، با سفارت انگلیس هم تماس مداوم داشت و خود نیز گاه به دیدار شاه میرفت و در ملاقاتهای پراکنده به شاه میگفت که هدف امیرکبیر از اینکه دست شاه را به خون مادرش آلوده کند این است که بعد بگوید پادشاهی که دستش به خون مادر آلوده است لیاقت سلطنت ندارد. پس باید خلع شود و برادرش به سلطنت برداشته شود و خود به عنوان نایبالسلطنه حکمران واقعی کشور گردد. امیرکبیر به توطئههای مهدعلیا و میرزاآقاخان نوری که در واقع همان سفارت انگلیس بود آگاهی داشت و حتی در مقطعی دستور توقیف و تبعید میرزاآقاخان را صادر نمود؛ اما سفارت انگلیس وارد معرکه شد و کلنل شیل وزیرمختار انگلیس در یک ملاقات خصوصی از امیر جداً خواست که از اعدام نوری صرفنظر کند. سفارت در پایان مذاکرات از امیر سند کتبی میگیرد که به جان میرزاآقاخان نوری خطری وارد نشود و امیرکبیر در حالی که تعهدنامه کتبی را امضا میکرد گفت:
پس شما به این ترتیب میخواهید سند قتل مرا بگیرید.
تصادم عملکرد حکومتی امیرکبیر با سیاستهای استعماری روس و انگلیس طبیعی بود. بنابراین از همان آغاز اختلافاتی با دو سفارت انگلیس و روس پیدا کرد. زمینههای اختلاف سفارت انگلیس با امیرکبیر را در چندین مورد میتوان دستهبندی کرد. فنه سالار= الهیارخان آصفالدوله، از آغاز سلطنت محمدشاه به حکمرانی خراسان منصوب شده بود. در اوایل 1262ق به بهانه پیری و خستگی از اداره امور آن ناحیه امتناع ورزید و فقط تولیت آستان قدس را عهدهدار شد. فرزند دیگر آصفالدوله به نام محمدقلیخان در دربار محمدشاه منصب حاجبی داشت. وی ایشیک آقاسی دربار بود و از رجال متنفذ عصر خود به حساب میآمد! در مکاتبه با پدرخود از بیتدبیری و بیکفایتی حاج میرزاآقاسی سخن گفت و یادآور شد که امکان بروز فتنه در کشور و تزلزل سلطنت محمدشاه میرود. پس پدرش دست به کار شد و فرزندش سالار را وادار ساخت به بهانهای در خراسان قیام کند. محمدشاه به محض بروز فتنه، آصفالدوله را به عتبات عالیات تبعید کرد و برادر سالار را که در دربار به عنوان بیگلربیگی حضور داشت به آن منطقه فرستاد ولیکن او با کمک برادرش خراسان را
تصرف کرد. شاه نیز حمزهمیرزا عموی خود را برای دفع فتنه فرستاد اما در جنگ و گریزها خبر مرگ محمدشاه رسید و فتنه سالار معوق ماند.
پس از صدارت امیرکبیر، انگلستان به دلیل اهمیت هند و دفاع از مرزهای آن درصدد برآمد تا بین سالار و دربار ایران میانجیگری کند. اما امیرکبیر که دست سیاست انگلیس را در این فتنه عیان میدید و از حمایت آنها از سالار باخبر بود، از این پیشنهاد استقبال نکرد و به نمایندگان روس و انگلیس گفت:
اگر آشنا کردن مردم مشهد به وظیفه خود مستلزم کشته شدن بیست هزار نفر باشد، من آن را ترجیح میدهم بر اینکه آشوب را با کمک خارجیها خاموش کنم.
واتسن کاردار سفارت انگلیس در تهران در این باره مینویسد:
... امیر معتقد بود که دخالت بیگانگان در امور ایران به حدی توسعه یافته که با حیثیت دولت ایران منافات داشته و بنابراین نمیتواند از دخالت اجنبی برای ایجاد آرامش در خراسان استفاده کند و گفتهاند حتی اظهار داشت که برای ایرانی بهتر است با فدا شدن بیست هزار تن از اهالی مشهد به وظایف خود بازگرداند تا آنکه آن شهر از طریق دخالت اجنبی به دست شاه بیفتد.
سرانجام امیر در روز شنبه هشتم جمادیالاولی 1266 مقارن عید نوروز مشهد را فتح و سالار و پسرش را دستگیر کرد. شیل کوشید تا آنان را در حمایت خود بگیرد اما امیر نپذیرفت. شفاعت و حتی تهدید وزیرمختار به کدورت روابط دو کشور نیز مؤثر واقع نشد و محمدحسنخان سالار و پسر او امیراصلانخان در شب دوشنبه 16 جمادیالآخر همان سال به وسیله حسین پاشاخان سرتیپ مراغهای به قتل رسیدند و دو تن دیگر از پسران سالار به تهران آورده و محاکمه شدند. یکی از آنها پس از محاکمه اعدام و دیگری بخشوده شد.
کشمکش سیاسی امیر و سفارت انگلیس هنگامی که امیر میخواست بنابر رسم موجود در ایران اموال یاغیگران را ضبط کند و خانههای آصفالدوله را جزء خالصهجات و ملک دیوان بگیرد، شدت گرفت و با وجود آنکه امیر به اعوان و انصار آصفالدوله خانههایی داد، باز از حدّت آن کاسته نشد.
شیل، سفیرکبیر انگلیس در ایران در 22 جمادیالثانی 1266 به امیر نوشت:
...آن جناب استحضار دارند که دولت علیه انگلیس چقدر مراقبت در امورات جناب آصفالدوله را منظور دارد و چقدر مایل هست که اموال و املاکش از ضبط محفوظ باشد و باعث این مراقبت دولت علیه انگلیس این است که جناب معزیالیه در ایام حکومت همواره اوقات کمال رعایت و حمایت و مراقبت از کسان و مأمورین و سیاحان دولت علیه انگلیس منظور میکرد. خصوص جد و جهد و اهتمامی که درباره
صاحبان انگلیسی که در بخارا مقتول شدند به عمل آورده بود... دوستدار خوب میداند که منظور باطنی آن جناب این است که قواعد نیک مردم ایران را ترقی دهند و قواعد ظلم و تعدی و اجحاف را از میان آنها و حکام برطرف سازند. اما آشکار است که انجام این نیت مطبوع و مرغوب بهتر به عمل میآید که اگر آن جناب خود به نفسه در پایتخت معمول میداشتند تا آنکه سرمشق از برای حکام سایر ولایات گردد...
امیر در مقابل این تقاضاهای مکرر سفارت انگلیس، جواب تند میداد و به خواستههای آنها وقعی نمینهاد. وزیرمختار انگلیس در مقابل متوسل به تهدید و زور شد؛ اما امیر با دلایل قاطع از خواستههای سفیر انگلیس دوری کرد و در نهایت اموال آصف الدوله مصادره و به دولت رسید.
از سال 1834م دولت انگلیس کلیه بردههای خود را آزاد کرد و مسئله جلوگیری از بردهفروشی را مطرح ساخت. این امر بهانهای به دست کشتیهای انگلیسی داد که کلیه دریاها و سواحل خلیجفارس را از این سیاست بینصیب نگذارند و انگلیسیها همواره درخواست میکردند که دولت ایران اجازه دهد تا کشتیهای انگلیسی کلیه کشتیهایی را که در خلیج فارس و دریای عمان تردد میکنند بازرسی و بازبینی کنند و از ورود برده و غلام به سواحل خلیجفارس جلوگیری نمایند. لیکن محمدشاه که به واسطه جریان جنگ هرات دل خوشی از انگلیسیها نداشت، ابتدا با این پیشنهاد مخالفت کرد ولی بالاخره بر اثر اصرار حاج میرزاآقاسی چهار ماه قبل از مرگ خود (ژانویه 1848م) فرمان جلوگیری از ورود برده از راه دریا را صادر کرد. بدیهی است که هدف انگلیس از این اقدام تنها بسط نفوذ و قدرت خود در خلیج فارس بود. هنگامی که امیرکبیر به صدارت رسید، انگلیسیها باز درخواست تمدید این مجوز را کردند، اما امیرکبیر جواب قانعکننده ای به آنها نداد.
ناصرالدینشاه در ربیعالاول 1265 به فرانت، کاردار سفارت انگلیس نوشت:
... ما محض به این رعایت دوستی دولت بهیه انگلیس و التقات مخصوصی که به عالیجاه قولونل فرانت داریم، آن قراری که شاهنشاه مرحوم در باب سیاه دستخط فرمودند، ممضی داشتیم که تبعیه سیاه را از راه دریا نیاورند. دیگر قرار تازهای نخواهیم داد. زیرا محل تنبیه و تنبه آنها به عهده خود ماست و به عهده دولت دیگری نخواهد بود.
دولت انگلیس به ترفندهایی دیگر توسل جست و به دولت ایران نوشت که چون جهازات جنگی متعلق به دولت ایران نیست و متعلق به شیوخ بندرات گرمسیر میباشد،
آنان به هیچوجه حکم دولت ایران را اجرا نمیکنند و دولت ایران نیز به دلیل نداشتن جهازات جنگی قادر نیست این امر را انجام دهد، دولت انگلیس حاضر است تا با جستجوی کشتیها، هر کشتی که بنده وارد کند نگه دارد.
اما امیر این براهین را نپذیرفت. امیر به صراحت به دولت انگلیس نوشت: «دولت ایران بستن این قرارداد را به صرفه و صلاح خود نمیداند.»
شیل به دیدار شاه رفت اما شاه نیز در جواب گفت: «اجازه تفتیش موجب بر هم خوردن تجارت خلیجفارس و سلب اطمینان بازرگانان خواهد گشت.»
چند عامل باعث مقاومت امیر در این امر میشد. اول اینکه دولت انگلیس نفوذ خود را در خلیج فارس گسترش دهد و شیوخ و سواحل خلیجفارس را به سوی خود جلب نماید و مقام ایران را در خلیجفارس تضعیف کند. دوم اینکه حق تفتیش به یک دولت بیگانه باعث استیلای سیاسی آن دولت در آن سواحل میگردید و همان طور که انگلستان بر شیوخ و سواحل عربستان تسلط یافته بود، میتوانست بر این نواحی نیز مسلط شود. سوم اینکه هدف امیر بسط قدرت مرکزی و گسترش حوزه نفوذ آن بود و چهارم اینکه سیاست تعادل امیر در امور خارجه ایجاب نمیکرد که چنین امتیازی به انگلیس بدهد. چون دادن این حق به انگلیس در خلیجفارس موجب میشد که چنین امتیازی را روسها نیز در بحر خزر مطالبه کنند.
شیل در مقابل این اقدام به امیر گفت که دولت انگلیس در همه موارد حسن روابط خود را دریغ خواهد داشت و روابط ایران و انگلیس رو به تیرگی خواهد گذاشت. شیل از این به بعد امیر را خطری عمده در سیاست استعماری انگلیس مییافت و در صف مخالفان امیر قرار گرفت.
فشار شدید مقامات انگلیسی در نهایت به صدور مجوزی برای بازرسی کشتیهای ایرانی از سوی ناوگان انگلیسی گردید، مشروط بر اینکه این کار با نظارت یک مأمور ایرانی در عرشه ناو انگلیسی صورت پذیرد و حق تنبیه فقط با ایرانیان باشد و این قانون فقط شامل کشتیهای تجاری باشد نه کشتیهای دولتی.
از مسائل دیگری که باعث رودررویی امیر و سفارت انگلیس شد قضیه سرپرستی ارامنه تبریز بود.
سفارت انگلیس با تحتالحمایه قرار دادن اتباع ایرانی بویژه آنها که جرم و جنایتی مرتکب شده بودند موجبات ایجاد بینظمی و اغتشاش در ولایات ایران را فراهم میکرد و بدین ترتیب با تأمین دادن به اتباع ایرانی که متهم به جرم و جنایت و یا در
زمره بدهکاران دیوان بودند نه تنها از حقوق دیپلماسی خود سوءاستفاده میکرد، بلکه به انحای گوناگون نیز در امور داخلی ایران مداخله مینمود. بدین صورت حق مصونیت وسیلهای برای اعمال نفوذ سیاسی قرار داده شده بود. به طور مثال هنگامی که یکی از قدارهبندان شهر تبریز مرتکب جنایت شده بود و به کنسولخانه تبریز پناه برده بود، استیونس حاضر به استرداد وی به دولت ایران نشد و میگفت هر کس که به کنسولگری پناه آورد در تحت حمایت خواهد بود و نمیشود او را از کنسولگری به محاکمه برد. در نهایت امیرکبیر با اینگونه مداخلات که موجب عدم امنیت بود و قدرت دولت مرکزی را کاهش میداد، مقابله کرد و مسئله تحتالحمایگی سفارتخانهها و کنسولخانههای انگلیس را لغو کرد و رفت و آمد مردم را به سفارتخانه و کنسولخانههای انگلیس را تحت مراقبت قرار داد.
در مورد قضیه سرپرستی ارامنه تبریز که محل تلاقی سیاستهای سفارتخانههای روس و انگلیس و دیگر دول خارجی چون فرانسه بود، امیرکبیر خواهان رسیدگی به دعاوی ارامنه توسط دولت مرکزی و بزرگان تبریز بود. اما سرپرستی ارامنه تبریز از زمان محمدشاه قاجار بر عهده استیونس، کنسول سفارت انگلیس در تبریز سپرده شده بود. امیرکبیر تصمیم گرفت که دست کنسول را از مداخله غیرقانونی در کار مملکت قطع کند. بنابراین ابتدا شفاهاً به شیل ابلاغ کرد که از این پس استیونس اختیاری در کار ارامنه ندارد. به دنبال ابلاغ شفاهی، تصمیم دولت را به طور کتبی در مارس 1850/1266ق به سفیر انگلیس و محمدرضاخان فراهانی، وزیر آذربایجان اعلام کرد. این تصمیم امیرکبیر که حوزه نفوذ و قدرت انگلیس را در تبریز کاهش میداد و از مداخله کنسول انگلیس در امور ارامنه تبریز جلوگیری میکرد، برای شیل، سفیر انگلیس گران تمام شد و در دل کینه امیرکبیر را پروراند.
در نهایت کلیه بدگوییها و بدخواهیهای مخالفان امیرکبیر و دسایس پنهان بیگانگان به بارنشست و ناصرالدینشاه امیر را از صدارت خلع کرد. در ابتدا میخواست حکومت فارس، اصفهان یا قم را به امیر دهد اما امیرنظام که میدانست دوری از تهران به منزله حکم قتل اوست، این امر را نپذیرفت اما در نهایت با وساطت مستقیم وزیرمختار انگلیس قرار شد امیرنظام به حکومت کاشان برود. در این میان اشتباه دالگورکی، سفیرمختار روس که به دسایس سفارت انگلیس و آقامحمدخان نوری در توطئه برکناری و حتی برنامهریزی قتل امیر آگاه بود و برای حمایت از جان امیر چندین سرباز به در خانه او فرستاده بود خشم شاه را نسبت به امیر افزونتر کرد و این عمل را
توهین بزرگ برای خود دانست. شاه بلافاصله به دولت روسیه اعتراض کرد به طوری که پرنس دالگورکی مجبور شد سربازان خود را از اطراف خانه امیر دور کند. بلافاصله سفارت انگلیس هم به ظاهر اعلام کرد که از هرگونه دخالت در امر میرزاتقیخان امیرنظام احتراز خواهد کرد و مقدرات امیر به دست اطرافیان بدخواه شاه افتاد و در نهایت به تبعید و قتل وی انجامید.
اقبال آشتیانی، عباس، میرزاتقیخان امیرکبیر، ص 65.
آدمیت، فریدون، امیرکبیر و ایران، ص 43.
میرزاتقیخان امیرکبیر، ص 84؛ امیرکبیر و ایران، ص 192.
پارهای از مورخان مانند عباس اقبال آشتیانی به استناد گفته اعتمادالسلطنه، دشمن امیرکبیر که میخواست امیر را متمایل به سیاست روسیه معرفی کند نقل میکند که امیر این پول را با وساطت قنسول انگلیس از سفراندی تاجر یونانی قرض کرد. اما این سخن بعید به نظر میرسد زیرا که در صورت وجود چنین امکانی نیازی به درایت امیرکبیر نبود و دیگر همراهان ولیعهد نیز میتوانستند مخارج سفر شاه را تهیه کنند.
امینالدوله، علی، خاطرات سیاسی امینالدوله، ص 255.
امیرکبیر و ایران، ص 193.
اعتمادالسلطنه، محمدحسنخان، مرآهالبلدان، ج 2 و 3، ص 958.
معیرالممالک، دوستعلی، رجال عصر ناصری، ص 233.
خانملک ساسانی، سیاستگزاران دوره قاجار، ص 15.
میرزاتقیخان امیرکبیر، صص 8685.
همان.
آدمیت، فریدون، امیرکبیر و ایران، ص 666.
13.سپهر، مورخالدوله، ناسخالتواریخ (سلاطین قاجاریه)، ج 3، چاپ جدید اسلامیه، ص 189.
15.همان، ص 197.
امیرکبیر و ایران، ص 667.
همان، صص 667666.
همان، ص 667.
همان.
آلداود، سیدعلی، اسناد و نامههای امیرکبیر، صص 200199 (چاپ سازمان اسناد ملی).
همان.
نوایی، «مهدعلیا جهان خانم»، مجله تاریخ معاصر ایران، کتاب پنجم، زمستان 1372، ش 5، ص 25.
امیرکبیر و ایران، صص 664663 (برداشته از نامههای فرانت پالمرستون).
همان، ص 688.
همان.
مادام حاجی عباس گلساز، زنی اروپایی بود که با حاجیعباس شیرازی به ایران آمد و به واسطه هنر خود در گلسازی به دربار قاجار راه یافت. وی از نزدیکان مهدعلیا بود و مهدعلیا تربیت کودکان خود را به او سپرده
بود. او نفوذ فراوانی بر مهد علیا داشت و از همین طریق بر امور دربار دخالت مینمود.
هاشمی رفسنجانی، اکبر، امیرکبیر قهرمان مبارزه با استعمار، ص 63.
اسناد وزارت امور خارجه، به نقل از میراثخوار استعمار، ص 461.
نوایی، عبدالحسین، مهدعلیا به روایت اسناد، ص 40 (نقل ازکتاب سیاستگزاران عصر قاجار، ص 48).
همان، ص 38؛ سیاستگزاران عصر قاجار، ص 48.
امیرکبیر و ایران، ص 669.
امیرکبیر و ایران، صص 672671.
سیاستگزاران دوره قاجار، ص 42.
متن نامه در کتاب شرح حال عباسمیرزا ملکآرا، تصحیح دکتر نوایی، صص 2221 موجود است.
همان.
میرزاتقیخان امیرکبیر، صص 385351.
واتسن، گرانت، تاریخ قاجاریه، ص 355.
حبلی، علیرضا، سیاست خارجی امیرکبیر، صص 108 107.
امیرکبیر و ایران، ص 241.
از اسناد وزارت امور خارجه انگلیس (نقل از امیرکبیر قهرمان مبارزه با استعمار، ص 162).
همان.
امیرکبیر و ایران، ص 521.
همان، ص 523.
سیاست خارجی ایران، صص 160159.
امیرکبیر و ایران، صص 547540.
محمود، محمود، تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس، ج 2، ص 477.
دکتر محمدعلی کاظمبیگی
ایران کشوری پهناور با اوضاع اقلیمی و عوارض طبیعی گوناگون است. در چنین قلمروی، توسعه به مفهوم گسترده آن مستلزم تحقق شرایطی است که یکی از مهمترین آنها وجود راههای مواصلاتی مناسب میباشد. از نخستین گام دولت ایران در عصر ناصری برای احداث خط آهنی سراسری در چارچوب امتیاز اعطایی به بارون ژولیوس دورویتر، تبعه بریتانیا (1289ه ق/1872) تا ساخت آن در دوران رضاشاه پهلوی (1317ش/ 1938) نزدیک به هفت دهه به طول انجامید. مهمتر آن که از دیدگاه برخی از نویسندگان در انتخاب مسیر این خط آهن نیز به جای توجه به منافع ملی، منافع بریتانیا لحاظ شده بود.
نوشته حاضر در سه بخش به مسیرهای مطروحه برای خط آهن ایران و خاورمیانه در دو دهه آغازین قرن بیستم اختصاص دارد تا دستمایهای برای مطالعه احداث خط آهن ایران در عصر پهلوی فراهم آید:
1 مسیرهای مطروحه تا 1336 ه ق/1917
2 ترجمه گزارشی سری از ستاد ارتش بریتانیا در 1337ه ق/ 1918 تحت عنوان «سیاست [احداث] راهآهن در ارتباط با سیاست کلی نظامی [بریتانیا] در خاورمیانه» (با دو سند ضمیمه)
3 ترجمه «پیشنویس صورت جلسه کنفرانس بین وزارتخانهای در وزارت امور خارجه بریتانیا در 11 ژانویه 1919 [8 ربیعالثانی 1337 ه ق]» در مورد خطوط آهن خاورمیانه.
در راه احداث خط آهن در ایران دشواریهای گوناگونی چون کمبود منابع مالی یا
امور فنی مربوط به راهسازی وجود داشت، اما مهمتر از همه موانعی بود که از سیاستهای قدرتهای رقیب اروپایی در آسیا و ایران ناشی میشد. دو دولت استعمارگر و توسعهطلب بریتانیا (هندوستان) و روسیه با وجود اختصاص سرمایه و تلاش چشمگیر به توسعه حمل و نقل ریلی در قلمرو خود ، وجود خط آهن سراسری در ایران را تهدیدی علیه منافع خویش محسوب میکردند. از دیدگاه سنتپتربورگ موقعیت برتر روسیه در سراسر ولایات شمالی ایران از نبود ارتباطات مناسب بین آن مناطق و جنوب کشور ناشی میشد. از این رو احداث خط آهن شمال جنوب، با هموار کردن راه گسترش نفوذ بریتانیا از ولایات جنوبی به مناطق شمالی و کمرنگ کردن مزیت همجواری روسیه، منافع سیاسی، اقتصادی و راهبردی سنتپتربورگ را در ایران به مخاطره میانداخت. متقابلاً از منظر بریتانیا چنین خط آهنی دسترسی به ولایات جنوبی ایران و آبهای آزاد را در کنار تسهیل پیشروی نظامی به سوی هندوستان برای روسیه به ارمغان میآورد. بدین ترتیب موضوع راهآهن سراسری همه ملاحظات سیاسی، اقتصادی و راهبردی روسیه و بریتانیا را دربر میگرفت. به همین سبب تا پایان قرن نوزدهم مخالفتهای این دو قدرت موجب ناکامی طرحهای راهآهن سراسری در ایران شده بود گفتنی است که روسیه جهت اطمینان از عدم احداث خطآهن و در نتیجه پیچیدهتر شدن رقابت و مناسباتش با بریتانیا، ابتدا در ربیعالاول 1308 ه ق/ نوامبر 1890 از ناصرالدین شاه تعهد کتبی گرفت که برای ده سال یعنی تا 1318ه ق هیچ راهآهنی در ایران تأسیس نشود. آنگاه در دوران مظفرالدین شاه و پیش از سررسید این موعد، در مذاکرات برای اعطای وامی جدید، دولت امینالسلطان را در 1317ه ق/1899 متعهد کرد که برای ده سال دیگر یعنی تا 1328ه ق/1910 نیز احداث هر خطآهنی در کشور مشروط به موافقت قبلی سنتپتربورگ باشد.
از آغاز قرن بیستم عواملی چند با تضعیف موقعیت روسیه، موجب تجدیدنظر سنتپتربورگ در سیاست خود در قبال راهآهن سراسری در ایران گشت. در ایران انقلاب مشروطیت (1324ه ق به بعد) با دامن زدن به احساسات ضد روسیه در مناطق شمالی کشور، موقعیت تجاری روسیه را با تهدید مواجه کرده بود، به ویژه آن که در همین دوران و در پاسخ به اقدامات روسیه در ایران تحریم کالاهای روسی از سوی علما و مراجع حامی مشروطیت توصیه میشد. افزون آن که در فضای سیاسی حاکم بر ایران این احتمال وجود داشت که دولتی ملی، با پشتوانه حمایت مردم و مجلس، از تمدید تعهد، عدم احداث راهآهن خودداری ورزد و حتی امتیاز آن را به دیگر قدرتهای اروپایی اعطا کند، خاصه اینکه زمان زیادی تا پایان تعهد مذکور 1328ه ق/1910 باقی نمانده بود.
در سطح منطقه رویکرد اقتصادی آلمان به خاورمیانه خود تهدیدی دیگر برای روسیه محسوب میشد. از واپسین سالهای قرن نوزدهم، از سوی آلمان که پیشتر خطوط آهنی را در مناطق جنوبی آسیای صغیر ساخته بود، موضوع امتداد آن به بغداد و خلیج فارس مطرح میشد. اعطای امتیاز این خط از جانب عثمانی به آلمانها در بهار 1902 واکنشهایی را در لندن به ویژه در میان محافظهکارها و نظامیان برانگیخته بود که بر لزوم کنترل کامل بخش بغداد خلیج فارس این خط به وسیله بریتانیا تأکید و اصرار میورزیدند. آلمانها بر اساس مطالعات و بررسیهای خود، احداث خطی در مسیر قونیه حلب موصل و آنگاه در امتداد دجله تا بغداد را در نظر گرفته بودند. پایانه این خط در خلیج فارس نیز کویت بود که بریتانیا، به رغم ادعای مالکیت عثمانی، شیخ کویت را دستنشانده و تحتالحمایه خود و در نتیجه مستقل از عثمانی میدانست.
برای روسیه سیاست آلمان و خطآهن بغداد تهدید جدیتری بود. احداث این خط میتوانست مسیر تجارت زمینی اروپا با خاورمیانه را از روسیه تغییر دهد که این موجب کاهش درآمد روسیه از ترانزیت کالاها میشد. افزون بر این، تصمیم آلمان برای ساختن راهآهنی از بغداد به خانقین نیز مطرح بود که در صورت تحقق، با تحتالشعاع قرار دادن مزیت همجواری روسیه، بازار ایران را به هدفی برای کالاهای آلمانی تبدیل میکرد.
بر آنچه ذکر شد باید افزود که تحولات داخلی روسیه خود عاملی دیگر برای تجدیدنظر سنتپتربورگ در سیاست خارجیاش بود. پس از شکست نظامی روسیه از ژاپن که انقلاب 1323ه ق/1905 را در آن کشور به دنبال داشت، سیاست خارجی سنتپتربورگ برخلاف گذشته تابعی از اوضاع داخلی و گرایشهای احزاب و رجال سیاسی شده بود که در مورد سیاست خارجی نیز همانند سیاست داخلی وحدتنظر نداشتند هر چند که از ابتدای قرن 20 عرصه سیاست و دیپلماسی در اروپا بیش از پیش سیال شده بود.
مجموع عوامل یادشده تجدیدنظر روسیه در سیاست خارجی و نیز در قبال احداث خط آهن در ایران را به دنبال داشت. آ. پ. ایزولسکی وزیر امور خارجه روسیه (19101906)، از ابتدای کار خویش مشی رفع اختلاف با قدرتهای بزرگ را پیش گرفت و با بریتانیا و نیز آلمان وارد مذاکره شد. مذاکرات با بریتانیا انعقاد توافقنامه 31 آگوست 1907/1325 ه ق روسیه انگلیس را در مورد ایران، افغانستان و تبت در پی آورد. در این توافقنامه، ایران به سه بخش تقسیم شده بود، هر چند که هر دو دولت احترام به تمامیت ارضی، استقلال و رعایت سیاست اقتصادی درهای باز را در آن پذیرفته بودند. در حالیکه بریتانیا متعهد میشد که از مداخله یا تحصیل امتیازات
اقتصادی در سراسر بخش شمالی ایران که منطقه نفوذ روسها شده بود، خودداری کند، روسیه نیز تعهدی مشابه را در مورد بخش جنوب شرق ایران داشت که به عنوان منطقه نفوذ، سهم بریتانیا شده بود. این دو بخش را یک منطقه بیطرف از هم جدا میکرد.
تلاش ایزولسکی برای برقراری روابط حسنه با آلمان، حل قضیه خطآهن بغداد و سیاست برلین در قبال ایران موفقیتی به دنبال نداشت. مذاکرات نشان داد که آلمان درصدد بود که جای روسیه را در ولایات شمال ایران بگیرد. از این رو پیشدستی پتربورگ در احداث خطآهنی در ایران به یک ضرورت تبدیل شده بود. در ماه جون 1908/1326ه ق در ملاقات ادوارد هفتم (پادشاه بریتانیا) و نیکلای دوم (تزار روسیه) موضوع راهآهن سراسری در ایران مورد بحث قرار گرفت. به گفته ایزولسکی برای اتصال شبکه راهآهن روسیه و هندوستان سه مسیر قابل بررسی بود:
جلفا تهران کرمان نوشکی (هندوستان)
عشقآباد مشهد سیستان
تاشکند افغانستان پیشاور
در مقابل این اظهارات، از سوی انگلیسیها پیشنهاد شد که خطی از جلفا به محمره (خرمشهر) احداث شود. از منظر ایزولسکی، اگر چه خط پیشنهادی انگلیسیها خطآهن آلمانی بغداد را خنثی میکرد، موقعیت تجاری برتر روسیه در شمال ایران را نیز به خطر میانداخت. زیرا رقابت تولیدات کشورهای صاحب تجارت دریایی را با کالاهای روسی تسهیل میکرد. از آنجا که در اجلاس مذکور موضوع اتصال راهآهن روسیه و هند به نتیجهای نرسید، مسئله راهآهن بغداد مایه دلنگرانی سنتپتربورگ باقی ماند.
در مورد مخالفت روسیه با خط جلفا محمره گفتنی است که بنا بر مطالعات و.آ.ساخانسکی، مهندس روسی (در 1900م) بر اساس منافع روسیه، مسیرهای مناسب برای خطآهن در ایران از این قرار بودند:
خط غربی: جلفا تبریز
خط شرقی: آلیات رشت تهران
خط جنوبی: تهران شیراز بوشهر؛ تهران اصفهان شیراز بندرعباس؛ تهران کاشان یزد کرمان چابهار
بنابراین رد پیشنهاد خط جلفا محمره چندان غیرمنطقی نبود.
عدم توافق در نشست جون 1908، روسیه و بریتانیا را وادار به اقداماتی جدید کرد. ابتدا با استفاده از نیاز مالی دولت ایران، در یادداشتی مشترک، اعطای وامی جدید به ایران را مشروط به شروطی از جمله جلب موافقت روسیه و بریتانیا با واگذاری هرگونه امتیاز راهآهن به اتباع بیگانه کردند. در مورد اتباع ایران نیز اعطای امتیاز راهآهن مشروط
به اطمینان دولتین از سرمایه ایرانی گیرنده امتیاز بود (16 فوریه 1910/5 صفر 1328). مقاومت مجلس و دولت ایران در برابر شروط، موانع دولتین را در استقراض ایران از منبعث ثالث به دنبال داشت (مارس 1910)، به ویژه اینکه سفر نماینده دویچه بانک آلمان به تهران برای مذاکره در مورد راه تهران خانقین با دولت ایران قریبالوقوع بود.
اقدام دیگر سنتپتربورگ کوشش برای حصول توافقی با آلمان بود. در ملاقات تزار نیکلای دوم و قیصر آلمان، ویلهلم دوم، در پتسدام (54 نوامبر 1910/ذیقعده 1328ه ق) روسیه با اعلام موافقت خود با ساخت راهآهن بغداد و امتداد آن تا خانقین به وسیله آلمان، پذیرفت که خطآهن قفقاز تبریز تهران خانقین را خود احداث کند. در مقابل آلمان هم منطقه نفوذ روسیه در شمال ایران را که حاصل توافقنامه 1907 روسیه بریتانیا بود، به رسمیت شناخت تا بدون اقدامی جهت تحصیل امتیاز راه، راهآهن و تلگراف، بر اساس سیاست درهای باز، در منطقه مذکور به فعالیت اقتصادی بپردازد. در ادامه مذاکرات، روسیه متعهد شد که در مدت دو سال از اتمام ساخت خط بغداد خانقین، کار احداث خط تهران خانقین را به پایان برساند، در غیر این صورت امتیاز احداث آن را به آلمان واگذار کند (آگوست 1911/1329). ظاهراً عدم علاقمندی روسیه به شروع فوری کار خط خانقین از آنجا ناشی میشد که برای ساخت خطوط جلفا تبریز، باکو انزلی رشت تهران و استرآباد مشهد اولویت بیشتری قایل بود.
همزمان با مذاکره با آلمان، شورای وزرای روسیه موافقت کرده بود که انجمن بینالمللی برای مطالعه راهآهن سراسری ایران تشکیل شود تا بر اساس نتیجه کارشناسی آن، با سرمایه بخش خصوصی روسی و غیرروسی به احداث راهآهن سراسری ایران مبادرت شود. (ژانویه 1911/محرم 1329ه ق) این انجمن تحت عنوان «انجمن مطالعه خط آهن سراسری ایران» با مشارکت سرمایهداران، مهندسین و سیاستمداران روسی، بریتانیایی و فرانسوی در پاریس تشکیل شد. در رأس آن شورایی متشکل از 24 نفر (8 نماینده از هر یک از کشورهای مذکور) قرار داشت (جون 1912/1330 ه ق). پیش از این نیز طرحی از سوی یک سندیکای بریتانیایی موسوم به «سندیکای خطوط آهن ایران» که مستقل از انجمن فوقالذکر بود، جهت احداث خطوط آهن در منطقه بیطرف جنوب به وزیرمختار ایران در لندن ارائه شده بود. (جولای 1911/رجب1329ه ق) از پنج گروه سرمایهگذاری که مؤسس این سندیکا بودند، سه گروه از مدتها قبل در ایران به فعالیت اقتصادی اشتغال داشتند.
به رغم تفاوت اهداف و سرمایهگذاران در انجمن مطالعه خطآهن سراسری و
سندیکای خطوط آهن ایران، مهمترین مانعی که بر سر راه هر دو وجود داشت موضوع مسیر خطوط بود. مسیرهای پیشنهادی سندیکای بریتانیایی عبارت بودند از:
محمره (یا خور موسی) خرم آباد یا بروجرد که در منطقه نفوذ روسیه قرار داشت.
بندرعباس کرمان
بندرعباس شیراز
بندرعباس محمره
سه مسیر اول خطوط فوق با توجه به مقصدهای نهایی زیر به اجرا درمیآمد:
محمره خرمآباد بروجرد دولتآباد همدان تهران یا محمره خرمآباد بروجرد سلطانآباد قم تهران
بندرعباس کرمان یزد اصفهان
بندرعباس شیراز اصفهان کاشان قم تهران
بدین ترتیب چشم انداز بلندپروازانه این طرح گسترش خطوط از منطقه بیطرف به منطقه نفوذ روسیه بود.
اگر چه طرح سندیکای بریتانیایی به منطقه بیطرف مربوط میشد، اما اجرای آن نیز مشروط به موافقت روسیه و انگلیس بود. از دیدگاه لندن از مسیرهای مطروحه، خط محمره خرمآباد به سبب کمک به تجارت بریتانیا تأیید میشد.
روسیه نیز با وجود سابقه مخالفتش با خط محمره خرمآباد، تنها برای وادار کردن بریتانیا به مشارکت در «انجمن مطالعه خطآهن سراسری ایران»، قول داد که از آن حمایت کند. به هر حال ارائه طرح مزبور از سوی سندیکای بریتانیایی و تأیید خط محمره خرمآباد به هیچوجه به مفهوم موافقت لندن با عبور خطآهن از بندرعباس یا کرمان در منطقه نفوذ بریتانیا محسوب نمیشد (اکتبر 1912/شوال1330 ه ق). با وجود این بریتانیا خود را آماده کرده بود که در صورت تقاضای روسیه از ایران برای امتیاز خطآهنی در شمال، وزیرمختار بریتانیا نیز از دولت ایران امتیاز خط محمره خرمآباد را درخواست کند هر چند که راهآهن مذکور در منطقه بیطرف احداث میشد.
اگر چه انجمن مطالعه خط آهن سراسری ایران به خواست بریتانیا و روسیه تأسیس شده بود، هیچیک از این دو دولت خود را موظف به اجرای تصمیمات آن در مورد مسیر راهآهن نمیدانستند. این در حالی بود که دولت ایران به سبب نیاز مالی خود و ضرورت توسعه برای کشور، از تصمیمات انجمن و احداث خطآهن سراسری استقبال میکرد.
در مورد خطآهن سراسری، اگر چه آن بخش که در منطقه نفوذ روسیه واقع میشد،
یعنی آستارا اصفهان مورد توافق روسیه و بریتانیا بود، دولتین در مورد مسیر آن در منطقه بیطرف و پایانهاش اختلاف داشتند. دولت بریتانیا، به دلایل استراتژیکی و دور نگاه داشتن روسیه از مرزهای هندوستان، در مورد طرحهای انجمن و نیز سندیکای بریتانیایی تأکید میکرد که در خارج از منطقه نفوذ روسیه، حتی منطقه بیطرف، هر خط آهنی باید در کنترل بریتانیاییها باشد. دیگر آنکه مقصد و پایانه و نیز فاصله بین دو ریل با مشورت و تصویب دولت بریتانیا انتخاب شود. همچنین پایانه راهآهن سراسری در منطقه بیطرف قرار داشته باشد. شرقیترین نقطه مورد قبول لندن برای این منظور بندرعباس بود که آبهای اطرافش برای استقرار یک ناوگان از بحریه بریتانیا مناسب بود.
این ناوگان میتوانست تمام خط ساحلی طولانی بین بندرعباس و هند را تحت پوشش آتش خود داشته باشد. بر این اساس مسیرهای پیشنهادی لندن برای راهآهن سراسری عبارت بودند از:
تهران اصفهان شیراز بندرعباس
تهران اصفهان یزد انار بهرامآباد (با انشعابی به طول 70 مایل به کرمان سعیدآباد بندرعباس (یا بندری دیگر در تنگه هرمز)
از دیدگاه روسیه مسیری مطلوب بود که شبکه راهآهن آن کشور را به هندوستان متصل میکرد. از این رو سازونُف ، وزیر امور خارجه روسیه، بر خط تهران یزد کرمان چابهار اصرار میورزد که نه تنها تا مرز هندوستان امتداد داشت بلکه به سبب طول بیشتر، برای تجارت روسیه در شمال ایران خطر کمتری داشت. ناگفته نماند که از دیدگاه انجمن مطالعه خطآهن سراسری، انتخاب بندرعباس به عنوان پایان فاقد ارزش اقتصادی بود، زیرا خط مورد بحث را به یک بنبست منتهی میکرد.
ادامه مذاکرات در مورد مسیر نتوانست موجبات توافقی روسیه و بریتانیا را فراهم آورد. در 1914، هنگامی که شمارش معکوس برای آغاز جنگ جهانی اول شروع شده بود، لندن برای حفظ مناسباتش با روسیه، در مورد مسیر خط سراسری از خود نرمش نشان داد. کمیتهای بین وزارتخانهای با بررسی موضوع، گزارش داد که دولت بریتانیا نمیتواند از عهده مرگ پروژه راهآهن سراسری ایران برآید. بنابر پیشنهاد این کمیته، خطآهن میتوانست به جای مسیر اصفهان شیراز، از کرمان عبور کند. اما پایانه آن میبایست بندرعباس باشد. مسئله اتصال به راهآهن هند نیز به مذاکرات آتی موکول میشد (19 مارس 1914/ ربیعالاول 1332). به هر روی، این توصیه نه تنها با خواست روسیه و انجمن مطالعه همخوانی نداشت بلکه موجب ادعای سندیکای بریتانیایی میشد که طرح خط کرمان بندرعباس را پیشتر ارائه داده بود، هر چند که
این سندیکا خود نیز موفق به تحصیل امتیازی نشد.
در دورانی که مذاکرات درباره مسیر خطآهن سراسری ادامه داشت، روسیه برای جلوگیری از اتلاف وقت و نیز مقدمهای برای خطآهن سراسری، با بهره گرفتن از نیاز مالی ایران موفق به دریافت امتیاز راهآهن جلفا تبریز از دولت ایران شده بود (صفر 1331ه ق/ فوریه 1913). به رغم عدم پیشرفت مذاکرات خط آهن سراسری، روسیه سریعاً کار ساخت راهآهن جلفا تبریز را آغاز کرد. کار احداث این خط با شاخه صوفیان شرفخانه در اوایل رجب 1334ه ق/م 1916 در حالی به پایان رسید که با آغاز جنگ جهانی موضوع راهآهن سراسری ایران و انجمن مطالعه آن عملاً پروندهای راکد شده بود.
اگر چه از قرن نوزدهم دفاع از هند انگیزه اصلی مخالفت بریتانیا با احداث خطآهن در ایران شده بود، اما همین انگیزه موجب آن گشت که در خلال جنگ جهانی اول، لندن، با تجدیدنظر در سیاست گذشته و برای مصارف نظامی، ابتدا راهآهن کویته را تا نوشکی (1916/1334ه ق) و سپس در خاک ایران تا میرجاوه و نه (نهبندان) امتداد دهد. (1918/1336ه ق). برای طرحهای امپریالیستی بریتانیا در آسیای مرکزی، این خط از اهمیت بسیار برخوردار بود.
برای بریتانیا پایان پیروزمندانه جنگ جهانی، با توجه به درگیری روسیه در جنگ داخلی بین بلشویکها و ضدانقلاب و نیز حذف آلمان و فروپاشی عثمانی، فرصتی گرانبها برای ترسیم نقشه سیاسی خاورمیانه محسوب میشد، هر چند که فرانسه به عنوان متحد سابق و رقیب بعد از جنگ سهم خود را از غنایم طلب میکرد، حضور درازمدت بریتانیا در خاورمیانه جدید و ایران در کنار حفظ هندوستان مستلزم فراهم آوردن شرایط و ابزارهایی بود که بیگمان ارتباطات به ویژه خطوط آهن موجود و آتی منطقه در زمره مهمترین آنها بود. اسناد بریتانیایی که ترجمه آنها در ذیل آمده است، مربوط به سیاستگزاری در مورد خطوط آهن بین النهرین و ایران میباشد. اطلاعات آنها میتواند برای درک بهتر رویدادهای ایران در دوران جنگ جهانی اول و پس از آن و نیز موضوع احداث راهآهن در عصر پهلوی مفید واقع شود.
سرّی
سیاست [احداث] راهآهن در ارتباط با سیاست کلی نظام [بریتانیا] در خاورمیانه
بینالنهرین و ایران
I) پروژه سراسری فرات
II) پروژه بغداد خانقین کرمانشاه
III) توسعه در امتداد دجله در شمال تکریت
IV) امتداد از خانقین به آلتون کوپری
V) امتداد خط بغداد فلوجه ذبّان
ایران
I) پروژه راهآهن سراسر ایران
II) راهآهن بندرعباس کرمان
III) اتصال خطآهن سیستان (میرجاوه) به راهآهن سراسری ایران
IV) راهآهن محمره [خرمشهر] خرمآباد
هندوستان
نام ذخایر [مواد و مصالح احداث راهآهن] چمن
سوریه و فلسطین
توسعه سیستم راهآهن مصر فلسطین به حیفا
کلیات
توسعه سیستم راهآهن بینالنهرین باید در رابطه با سیاست کلی ما [بریتانیا] در قبال راهآهن در سراسر خاورمیانه و به ویژه با توجه به دفاع از هندوستان در آینده مورد ملاحظه قرار گیرد.
در حال حاضر [دسامبر 1918/ ربیعالاول 1337ه ق] دشمنان بالقوه ما ناپدید شدهاند، اما نمیتوانیم روی تداوم این شرایط مساعد حساب کنیم. از این رو برای بهرهبرداری متناسب با تلاش نظامی بزرگی که در بینالنهرین به عمل آوردهایم، شاید توسعه هر چه بیشتر ساخت راهآهن مآلاً آسانترین، اقتصادی ترین و احتمالاً تنها راه باشد.
منافع فوری وجود دارد که از طریق رفع موانع ارتباطی سریعاً حاصل میشود. احداث راهآهن امتیازات سیاسی چشمگیری نیز دارد. زیرا اشتغال و درآمد را در دورهای برای مردم سرزمینهای اشغالی فراهم میکند که در غیر این صورت ممکن است که در نتیجه جنگ دچار سختی بسیار شوند.
در مورد احداث راهآهن در بینالنهرین، از منظری راهبردی به این موضوع توجه میشود که باید برای تکمیل سیستم ریلی توسعه یافتهای جهتدهی شود که ما را قادر به استقرار سریع سربازان در هر بخش از مرزهایی کند که ممکن است تهدید شود. از این رو مسئله راهآهن به نیات نهایی ما در مورد تأسیس یک کشور تحتالحمایه در این
منطقه ارتباط نزدیک دارد.
I) پروژه سراسری فرات
همانگونه که افسر سیاسی در بغداد متذکر شده است [تلگرام ش R9839، مورخ 14 نوامبر 1918، ضمیمه الف همین گزارش]، این طرح دارای مزایای سیاسی و تجاری است. [مضافاً] تا زمانی که نیرویی را در اطراف بغداد حفظ کنیم که قطعاً خواهیم کرد، این نیز باید مورد توجه قرار گیرد که پروژه مطروحه دارای مزایای نظامی هم میباشد. امتیازات این پروژه به قرار زیر هستند:
الف) ناوگان رودخانهای دجله که خدمه آن عمدتاً از افراد [به خدمت فراخوانده شده] «دوره جنگ» هستند، میتواند به مقدار زیادی کاهش یابد.
ب) صرفهجویی فراوان در نیروی کاری که اکنون در اماره و کوت برای انتقال محمولهها از یک شناور به شناوری دیگر ضرورت دارد.
ج) صرفهجویی در سوخت، زیرا ناوگان دجله به سبب پیچ و خمها، شدت جریان، عمق کم و ... رود مقادیر نسبتاً زیادی سوخت مصرف میکند.
د) صرفهجویی بزرگ در وقت، برخلاف پنج روز زمان لازم برای سفر به وسیله قطار و کشتی (دجله) از بصره به بغداد، این پروژه یک قطار معمولی حمل کالا را قادر میسازد که با خط سراسری فرات، این مسافت را در 36 ساعت طی کند.
ه) با تکمیل این راهآهن، دیگر احداث خطآهن کوت بغداد ضرورت ندارد و مواد اولیه و مصالح 100 مایل خطآهن با فاصله ریلی متری [یعنی 3 فوت و 37/3 اینچ/598/999 میلیمتر] آزاد میشود.
راه آهن سراسری فرات همواره یک سرمایه استراتژیک خواهد بود. از حاصلخیزترین نواحی بینالنهرین عبور میکند و از لحاظ مادی به مقداری تولید مواد غذایی در امپراتوری [بریتانیا] کمک خواهد کرد.
این راهآهن یک خط ارتباطی کاملاً خوب از پایگاهمان در خلیج فارس به پایگاه مقدم ما در بغداد خواهد بود و با تغذیه مرزهای مختلف حوزه تحت حفاظتمان در آینده، ستون فقرات دفاع از بینالنهرین بریتانیا خواهد بود.
قضیه فاصله ریلها در بند 6 مورد بررسی قرار میگیرد.
II) پروژه بغداد خانقین کرمانشاه
احداث این راهآهن به عنوان تنها وسیله برای حفظ نیروهای [بریتانیا] در شمال غرب ایران و به دست آوردن کنترل دریای مازندران شروع شد.
اکنون پیشروی دشمن از طریق قفقاز و دریای مازندران خاتمه یافته است. آلمانها مجبور به ترک قفقاز خواهند بود و ترکها از پیش در حال عقبنشینی به پشت مرزهای
سابق خود هستند. در حال حاضر هر چه پیش آید، ما از طریق باتوم و باکو خط پیشروی سهلتری داریم و درصدد استفاده از آن هستیم. در این شرایط دیگر قصد کنترل دریای مازندران از بغداد را نداریم. هدف فوری ما در ایران تنها کسب تفوق سیاسی و اقتصادی است که از طریق ساخت یک راهآهن به فلات ایران به مقدار زیاد تقویت خواهد شد.
هیچ تضمینی نداریم که در آینده، شرایط نظامی مشابه آنچه ما را مجبور به رفتن به ایران کرد، تکرار نشود. در این وضعیت یک راهآهن به فلات ایران ضرورتی نظامی است. این که مسیر کنونی از بغداد [به خانقین و کرمانشاه] به سبب موازات با جبهه اشکال استراتژیکی دارد، یک واقعیت است، اما [همین راه] به سبب طبیعت کوهستانی کردستان به مقدار زیاد [از دستاندازی از سوی شمال] حفاظت میشود.
طرح پیشنهادی برای امتداد راهآهن در دست ساخت به مناطقی در شرق خانقین قطعاً سهلترین شیوه برای دستیابی به اهداف سیاسی و اقتصادی فوری ما [در ایران] است و میتواند به خوبی اثبات کند که در آینده تنها وسیله ممکن برای پاسخ به نیاز نظامی احتمالی خواهد بود.
به هر روی در مورد نکته اخیرالذکر تنها از طریق بررسی بیشتر خط بصره خرمآباد کرمانشاه یا همدان (بخش سوم گزارش، بند IV) میتوان تصمیم گرفت. در هر حال خط بغداد خانقین را باید تا مرز ایران کامل کنیم. معلوم نیست که هیچگونه حقی برای امتدادش در خاک ایران داشته باشیم. باید در نخستین فرصت مناسب جواز آن از دولت ایران گرفته شود. برای امتداد بیشتر این خط در خاک ایران توجه به نظر ژنرال دوکاندول مبنی بر لزوم انتخاب فاصله ریلی متری [3 فوت و 37/3 اینچ] ضرورت دارد. (نک ضمیمه ب، تلگرام شX9278، مورخ 5 دسامبر 1918 از ژنرال دوکاندول).
III) امتداد در شمال تکریت
این امتداد تنها به دلایل تکنیکی ساخته شده است و اکنون متوقف میباشد. ادامه این خط که موصل مقصد نهایی آن است، در حال حاضر دیگر یک طرح زمان جنگ محسوب نمیشود. برای به پایان رساندن آن مواد اولیه و وقت نداریم. نظر به نامشخص بودن مرز آینده، هیچ هدف فوری برای خاتمه آن وجود ندارد.
به عنوان پیشنهادی برای بعد از جنگ باید این واقعیتها را بپذیریم که در آینده همه بخش نصیبین به بغداد ساخته و از بیشترین اهمیت برخوردار خواهد شد، زیرا حلقه ارتباط زمینی بریتانیای کبیر به هندوستان را تشکیل میدهد. ضرورت خواهد داشت که این موضوع در ارتباط با فیصله امور آناتولی و نیز با توجه به تصمیم ما و دیگر قدرتهای بزرگ در تعیین حدود مناطق نفوذ مورد مداقه قرار گیرد.
IV) امتداد از خانقین به آلتون کوپری
افسر سیاسی [بریتانیا] در بغداد برای اهداف سیاسی و اقتصادی حامی امتداد راهآهن از خانقین از مسیر کفری کرکوک آلتون کوپری موصل است که همانند راهآهن بخش بغداد به خانقین میتواند در مرحله اول تا مرز ما [با ایران] با فاصله ریلی 3 فوت و 37/3 اینچی باشد. این خط میتواند با مصالحی که از تغییر فاصله ریلی خطوط مناطق دیگر به اندازه استاندارد [یعنی 4 فوت و 5/8 اینچ] به دست میآید، ساخته شود. اگر این راه تا موصل ادامه یابد، امتداد خط طرح III را تا دجله غیرضروری میکند.
V) امتداد خط بغداد فلوجه ذبّان
این یک خط فرعی با فاصله ریلی استاندارد است که برای حفظ نیروی ما در [جبهه] فرات و مقابله با هرگونه پیشروی ترکها در امتداد فرات به سوی جنوب، در فاصلهای کافی از بغداد ساخته شده است.
مسئله امتداد این خط برای اتصال با سیستم راهآهن فلسطین تنها هنگامی میتواند مورد تصمیمگیری قرار گیرد که بین ما و فرانسویها موضوع حوزه نفوذ حل و فصل شده باشد. آنگاه برای اطمینان باید بررسیهایی صورت گیرد که آیا در درون حوزه نفوذ ما هیچ راهی وجود دارد که بتواند کاملاً با راه بغداد موصل اسکندرون رقابت کند. از لحاظ استراتژیکی وجود ارتباط ریلی بین فلسطین و بینالنهرین مطلوبترین است، [زیرا] در غیر این صورت همواره باید از جانب دشمنی که بتواند از مسیر مُسیلمی هر دو منطقه مذکور را تهدید کند، در وضعیتی نامناسب باشیم.
VI) امتداد از آلتون کوپری از طریق گردنه وَسنا به تبریز
این خط به دلایل اقتصادی به عنوان خطی فرعی از سوی ژنرال دوکاندول توصیه شده است. دارای فوریت نظامی نیست، هر چند که باید مورد مطالعه قرار گیرد.
دشت بینالنهرین هیچگاه در امان نخواهد بود مگر اینکه در موقعیتی باشیم که ما را به اشغال فلات ایران حداقل تا کرمانشاه قادر سازد. با داشتن چنین موقعیتی میتوانیم جناح راست خود در بینالنهرین را حفظ کنیم و همچنین علیه دشمنی که از طریق ایران به نفوذ به جانب هندوستان مبادرت ورزد، اقدام نظامی به عمل آوریم.
افزون بر پروژه راهآهن خانقین کرمانشاه که پیشتر اشاره شد، گزینههای زیر پیشنهاد شدهاند:
I) راهآهن سراسری ایران برای ارتباط با سیستم راهآهن هندوستان، پروژه احداث یک خطآهن از پایانه سیستم راهآهن روسیه در تبریز سالها مورد بحث بوده است. [برای این منظور]
مطلوبترین مسیر، خطی از تبریز از طریق تهران اصفهان کرمان به نوشکی بود. طرحهای دیگر این خط از کرمان به بندری در خلیج فارس و از آنجا از مسیر ساحلی به کراچی میآورد. در گذشته ستاد ارتش با هرگونه ارتباط از این نوع مخالف بوده است، اکنون نیز به همان نظر پایبند است هر چند که طرح راهآهن ساحلی از طرح اول کمخطرتر میباشد، زیرا از جانب دریا راحتتر کنترل میشود.
II) راهآهن بندرعباس کرمان
به دلایل مربوط به راهآهن سراسری فوقالذکر (I)، پروژه راهآهن بندرعباس کرمان ترجیح داده شده است. هدف از آن انحراف خطآهن سراسری از دسترسی مستقیم به هندوستان میباشد. به هر حال برای این منظور گزینه دیگر (IV) مرجح است مشروط به این که در نتیجه بررسی ثابت شود که پیشنهادی عملی است.
III) امتداد راهآهن میرجاوه
این خط برای حل مشکلاتی موقتی امتداد یافته است. پیشتر ضرورت استراتژیکی آن برطرف شده است. هرگز جنگ با بالشویکها در منطقه دورافتاده ماوراء خزر مقصود ما نبوده و سیاست ما باید بازگشت اسرای جنگی [قدرتهای مرکزی] و بدین ترتیب رفع تنها خطر بالقوه از هندوستان باشد. امتداد راهآهن میرجاوه از لحاظ استراتژیکی ناصحیح است زیرا پلی بر روی فاصله بین سیستمهای راهآهن روسیه و هندوستان میباشد و کار [امتداد] آن باید متوقف شود.
IV) راهآهن محمره [خرمشهر] خرمآباد
این راهآهن وسیلهای برای کنترل سرزمین [ایل] بختیاری است که همواره تهدیدی برای جناح راست ما [بینالنهرین] و به ویژه برای اراضی نفتخیز هستند. در آینده این اراضی بیشترین اهمیت را خواهند داشت. تا جایی که اطلاعات ما نشان میدهد، دشواریهای مهندسی در منطقه شمال خرمآباد تقریباً غیرقابل حل است، در حالی که از منظر اقتصادی بعید به نظر میرسد که هیچگاه این خط بتواند با راه همدان کرمانشاه خانقین به بغداد رقابت کند. راه بغداد از دیرباز شاهراه تجارت بوده است. به هر روی برای این خط باید بررسی به عمل آید.
I) ذخایر چمن
معمولاً ذخیرهای از مصالح و مواد اولیه راهآهن در پایانه چمن نگاهداری میشود تا در صورت الزامات نظامی برای امتداد فوری سیستم راهآهن هندوستان به سوی قندهار به کار گرفته شود. این ذخیره با پلهای لازم کاملاً حفظ شده، اما در دو سال گذشته استفاده از ریلهای آن برای احداث خطوط آهن نظامی ضرورت داشته است. این ریلها
نهایتاً باید جایگزین شوند، اما ضرورتی فوری برای این کار وجود ندارد و باید به زمانی موکول گردد که برای عملی کردن احداث راهآهن قندهار نیروی کار ارزان وجود داشته باشد.
با اشغال حلب سرانجام فتح سوریه کامل میشود، و همه نقشهها برای امتداد سیستم راهآهن فلسطین به طور نسبی پروژه پس از جنگ میگردند و از همین روی وابسته به حدود حوزههای نفوذ [قدرتهای بزرگ در خاورمیانه] میشوند.
کار بر روی راهآهنی با فاصله ریلی استاندارد از محل کنونی انتهای راهآهن فلسطین در طولکرم برای امتداد آن تا حیفا ادامه مییابد تا نیازهای نیروهای اشغالگر [بریتانیایی] را برآورده کند.
فاصله ریلی مسئلهای اساسی است که ریشه اصلی آن به سیاست ما در مورد راهآهن در بینالنهرین و ایران بازمیگردد. این مسئله سرانجام باید در ارتباط با سیاست کلی پس از جنگ ما در این دو کشور حل شود.
(i) فاصلههای ریلی مورد بحث عبارتند از فاصله دو ریل در سیستمهای راهآهن در هندوستان (5 فوت و 6 اینچ)، روسیه (5 فوت)، استاندارد (4 فوت و 5/8 اینچ) و متری [3 فوت و 37/3 اینچ]. وضع کنونی آنها در نقشه نشان داده شده است (ضمیمه ج، نقشه فاصله ریلی در خطوط آهن خاورمیانه).
برای مقایسه امتیازات و کاستیهای فواصل ریلی فوقالذکر، ملاحظات نظامی اصلی از این قرار هستند:
(الف) به عنوان یک احتیاط، فاصله ریلی کم برتر از فاصله ریلی پهنتر است، زیرا تغییر [فاصله] آن دشوارتر میباشد.
(ب) تهدید از جانب روسها نهایتاً بزرگتر از سوی ترکها خواهد بود. از این روی فاصله ریلی 4 فوت و 5/8 اینچ [استاندارد] بر فاصله ریلی 5 فوت و 6 اینچ متداول در هندوستان رجحان دارد.
(ج) 4 فوت و 5/8 اینچ کمترین فاصله ریلی است که بتوان آن را برای مسافت بیتوقف و طولانی در نظر گرفت. امتیاز آن بر فاصله ریلی متری در لشکرکشی [ژنرال آلنبی] به فلسطین به وضوح ثابت شده است.
(د) فاصله ریلی 4 فوت و 5/8 اینچ پیشرفت [پروژهها] را تسهیل میکند و سرانجام به سیستم راهآهن فلسطین متصل میشود.
در مقابل نکات فوقالذکر، کاستیهای زیر را باید مطرح کرد:
(الف) بندر بصره برای تردد راهآهن با فاصله ریلی متری اما با در نظر گرفتن امکان تغییر آن به فاصله ریلی استاندارد ساخته شده است. بخش بصره به ناصری نیز با توجه به تغییر فاصله ریلی به استاندارد احداث شده است.
به هر حال میتوان متذکر شد که بصره لزوماً بهترین بندر قابل دستیابی نیست. مدخل خور عبدالله از مانع فلات قاره آزاد است و در آبهای عمیق نزدیک ساحل خود، لنگرگاه امنی را فراهم میآورد. از این رو به عنوان جایگزینی برای بصره یا کویت ارزش تأمل دارد.
(ب) در بغداد به منظور تغییر فاصله ریلی بخش بغداد حله از استاندارد به متری، راهآهن به شکلی طراحی شده است که این تغییر را تسهیل کند.
(ج) [انتخاب] فاصله ریلی استاندارد موجب رقابت بر سر تهیه ریلهای سنگینتر با هندوستان میشود، در آنجا تقاضای زیادی برای این نوع ریل وجود دارد. با این وجود این، مقادیری مواد اولیه و مصالح فاصله ریلی استاندارد وجود دارد که باید از مصر تحصیل شود.
(د) برای کار خط استاندارد موجود تعداد کنونی قطارها به سختی کفایت میکند. گمان میرود که در هندوستان هیچ یا تعداد کمی کارخانه برای ساخت یا انطباق لوکوموتیوها با فاصله ریلی استاندارد وجود داشته باشد. از این روی در حال حاضر همه قطارهای اضافی باید از بازارهای اروپایی یا آمریکایی بیایند.
در جمعبندی مطالب فوق میتوان گفت که حفظ راههای آهن با فاصله ریلی متری نیازهای کنونی را کفایت میکند و ارزانتر خواهد بود. اما از منظر آیندهنگری جای سئوال نیست که برای تردد بدون توقف سراسری فاصله ریلی بزرگتر ترجیح بسیار دارد و سرانجام اختیار خواهد شد. دیگر آن که به نظر میرسد فاصله ریلی استاندارد مناسبترین باشد.
(II) خط بصره خرمآباد کرمانشاه یا همدان، اگر احداث آن عملی باشد، از لحاظ استراتژیکی دارای اهمیت بسیار خواهد بود. اما ممکن به نظر میرسد که به محض ارتباط همدان با بغداد به وسیله راهآهن، جریان اصلی تجارت به سوی بغداد شود و این شهر همانند گذشته بازار مرکزی گردد. ژنرال دوکاندول گزارش میدهد که در ایران به دلایل تکنیکی، این یا هر پروژه راهآهن برای مسافتهای طولانی باید با فاصله ریلی متری باشد.
(III) راه فرعی از بغداد به سوی شرق و امتدادش تا جایی که از پیش کار اتمام آن در دست است، یعنی خط بغداد خانقین کفری کرکوک آلتون کوپری، در مرحله اول میتواند با فاصله ریلی متری باشد. با وجود این اگر مسیر مزبور برای راهآهن
سراسری انتخاب شود، تغییر فاصله ریلی از متری به استاندارد ضرورت خواهد داشت و کار ساخت راه نیز باید متناسب با این تغییر طراحی شود.
(IV) مسیر بغداد فلوجه ذبّان هماکنون با فاصله ریلی استاندارد میباشد. از آنجا که ممکن است این خط سرانجام به سیستم راهآهن فلسطین متصل شود، فاصله ریلی آن باید به شکل کنونی باقی بماند.
(V) خط بغداد کوت را که فاصله ریلی آن متری است، میتوان برچید و از مصالح آن در جای دیگر استفاده کرد.
V. نتیجه
اولویت را باید به احداث خط آهن دره فرات داد که در بینالنهرین ستون فقرات هر سیستم آتی راهآهن خواهد بود. در این کار باید تغییر فاصله ریلی به استاندارد لحاظ شود.
کار بر روی امتداد خط خانقین تا مرز [ایران] ادامه یابد و فاصله ریلی این بخش همچنان متری باشد. اگر برای امتداد آن به فلات ایران توافق با دولت ایران ضرورت داشته باشد، چنین توافقی به دست آید و کار با جدیت ادامه یابد.
برای انتخاب مسیری از طریق کفری و کرکوک و نیز آلتون کوپری تا گردنه وسنا بررسی لازم به عمل آید.
در حال حاضر نباید هیچ خطی به سوی هیت و موصل امتداد یابد.
در مورد طرحهای مختلف راهآهن از خلیج فارس به فلات ایران بررسی لازم به عمل آید.
پروژههای فوقالذکر باید تا جایی که مواد اولیه قابل تهیه از هندوستان و نیز نیروی کار نظامی، زندانیان و سایر کارگران ارزان وجود دارند، به اجرا درآیند.
کار بر روی امتداد سیستم راهآهن هندوستان در میرجاوه نه [نهبندان] باید متوقف شود.
ذخایر چمن تنها هنگامی عودت داده شوند که در بینالنهرین برای احداث راهآهن نیروی کار ارزان موجود نباشد.
ستاد ارتش [بریتانیا]
8 دسامبر 1918 [4 ربیعالاول 1337 ه ق]
افسر سیاسی (بغداد) به ستاد ارتش (رونوشت به وزارت امور خارجه)، تلگرام ش R.9839 14 نوامبر 1918.
تاکنون سیاست ما در قبال راهآهن بینالنهرین را نیازهای استراتژیک آنی تعیین کرده است. حال بیگمان کل این موضوع در گستردهترین وجوه آن توجه دولت را جلب میکند. با وجود این، با موافقت فرمانده کل نیروی بریتانیا در عراق، جسارتاً شرح مختصر زیر را در مورد برخی از جنبههای محلی این قضیه که میتواند برای تأمل در موضوع فوق لازم باشد، تقدیم میدارم.
خطوط آهن با فاصله ریلی متری از بصره به ناصریه، از بصره به اماره و از کوت از طریق بغداد به نزدیکی خانقین وجود دارد. یک خط با فاصله ریلی 2 فوت و 6 اینچ نیز از حله به کفل امتداد دارد.
خطوط زیر با فاصله ریلی استاندارد از بغداد میگذرند:
(1) بغداد به حله
(2) بغداد به ذبّان، دقیقاً در شمال فلوجه در مسیر فرات
(3) بغداد به شمال تکریت در مسیر موصل
احداث پل و کارهای زمینی برای اتصال ناصریه و حله با خطوط آهنی که بر حسب مورد فاصله ریلی آنها استاندارد یا متری است، در دست اجرا میباشد و باید تا ماه مارس [1919] به پایان رسد. نظر به ترک مخاصمه عمومی، احداث این راهآهن از اهمیت بیشتری برخوردار شده است. از این رو در صورت امکان باید فاصله ریلی آن استاندارد باشد، در غیر این صورت باید با فاصله ریلی متری ساخته شود و بعداً به استاندارد تغییر یابد. این خط از لحاظ سیاسی و اقتصادی دارای اهمیت چشمگیری است. راهآهن بغداد به کوت تنها یک ضرورت نظامی است و میتواند پس از کاهش نیرو تکمیل خط بصره بغداد به پایان برسد.
احداث راه با فاصله ریلی استاندارد از تکریت به سوی شمال با جدیت ادامه دارد و تا پایان این ماه باید به حد شمالی ولایت بغداد برسد. اگر قرار باشد که ما این ولایت را در داخل محدوده کشور عراق قرار دهیم، ادامه راه اخیر به موصل به سبب اهمیت آن، دارای اولویت میشود. از سوی دیگر اگر قرار باشد که ولایت بغداد در حوزه نفوذ فرانسه واقع گردد، این سئوال مطرح میشود که آیا ضرورت دارد. مصالحی که در جاهای دیگر به شدت مورد نیاز هستند، در این سرزمین و برای امتداد سیستم خطآهن ما به موصل به مصرف رسد. راهآهن موصل ممکن است که برای سالها به مدیترانه متصل نشود و در هر حال تکمیل آن احتمالاً از احداث یک خطآهن تحت کنترل بریتانیا از فرات به مدیترانه ممانعت میکند. در صورت تمایل، بررسی چنین خطی در حال حاضر که ما کرحالقائم را در اشغال داریم، میتواند با جدیت دنبال شود.
بیگمان آشکار است که تقریباً تمام طول راهآهن بغداد موصل از سرزمینی بیابانی
عبور میکند که جز در فاصله بین بغداد و سامرا حتی بالقوه نیز حاصلخیز نیست. این مسیر با هدف ارتباط بین حلب و بغداد طراحی شده است. برای توسعه کشور (تعدادی از حروف به دلایل مخابراتی به درستی دریافت نشده است) در طول مسیر خانقین کفری کرکوک آلتون کوپری اربیل موصل با شعبههایی به سلیمانیه و رانیه میباشد، اما از قرار معلوم اکنون ملزم به احداث راهآهن دجله هستیم.
خواه موصل نهایتاً از عراق منتزع گردد و عراق به زاب بزرگ محدود شود یا نه، هنوز این امکان وجود دارد که سیاست کلی اخیر برای کردستان را از طریق امتداد خطآهن مورد بحث از تکریت به سوی شمال تا زاب کوچک و آلتون کوپری و رانیه به اجرا گذاشت. اگر قرار باشد که با اعمال کنترل مؤثر بر کردها از مقدرات ارامنه حمایت کنیم، خطآهن مذکور را برای این هدف اساسی میدانم. این خط از سرزمینی بسیار حاصلخیز و مولد گندم عبور میکند و در صورت تمایل میتواند نهایتاً تا شمال عراق امتداد یابد. این خط میتواند فوراً مورد بررسی قرار گیرد. ساخت راهآهن مورد بحث به خودی خود بسیاری از مشکلات را حل می کند که هماکنون در کردستان، ارمنستان و شمال غرب ایران در مقابل ما قرار دارند و میتواند امتداد خط خانقین به کرمانشاه را در حال حاضر غیرضروری کند.
اگر قرار باشد که زاب کوچک حد شمال غرب عراق شود، گرفتن حداکثر بهره از سلیمانیه به عنوان یک مرکز کُردی، حائز کمال اهمیت سیاسی میگردد. برای این مقصود به خوبی میتوانیم سیستم راهآهن با فاصله ریلی متری را از خانقین در شمال دیاله تا دشت حلبچه و سلیمانیه امتداد دهیم. تقریباً قطعی است که این خط سودآور خواهد بود. این گونه برمیآید که پیش از جنگ، کمپانی رژی عثمانی از بابت تنباکوی این بخش سالانه 000/100 لیره استرلینگ سود خالص به دست میآورد. این منطقه بازاری برای همه نوع تولیدات دامی و جنگلی و همچنین گندمخیز است. توصیه میکنم که احداث این خط در اسرع وقت ممکن بررسی شود.
در پایان اجازه میخواهم که بر اهمیت اتخاذ هر چه زودتر تصمیم در مورد کل قضیه راهآهن در بینالنهرین و ماورای آن اصرار ورزم. جدا از موضوعات سیاسی و استراتژیکی که در آن نهفته است، باید به خاطر داشت که تقریباً همه حمل و نقل رودخانهای نظامی میباشد. در حال حاضر برای کار در ناوگان [رودخانهای]، افراد تنها تا «پایان جنگ» استخدام میشوند. در صورت عدم حفظ بخشی مناسب از ناوگان و خدمه برای ادامه کار، انتظار آن میرود که برای رفع نیاز پادگان و جمعیت غیرنظامی، ناوگان موجود ناکافی باشد، مگر اینکه راهآهنی سراسری اضافه شود.
ملاحظاتی مشابه به مقداری کمتر شامل مستخدمین راهآهن نیز میشود، اما تعداد
ایشان به طور نسبی بستگی به وزن محمولهها دارد و بسیار کمتر میباشد و باید خیلی آسانتر فراهم آیند.
از ژنرال دو کاندول (بغداد) به مدیرکل حمل و نقل و خطوط راهآهن، تلگرام X.4278 5 دسامبر 1918.
مطابق دستورالعمل تلگرافی وزارت جنگ، شماره 70503، رمز شماره M.R.2 (A) 629 مورخ 9 نوامبر [1918]، گزارش خود را با پیشنهادهایی درباره کارهای مطالعاتی که میتوانند به شکلی مفید به عهده گرفته شوند، تسلیم میکنم. شاید خواستار نوع این بررسیها باشید تا با این هدف توزیع و محول شوند که اطلاعات لازم برای اجلاس کنفرانس صلح مهیا گردد. وقت تنگ است، حمل و نقل و محافظت دشوار میباشد. از این روی احتمالاً شناساییهای موردی را باید جایگزین بررسیهای پیشنهادی زیر کرد. از لحاظ فنی تنها مبنای قابل اتکا برای رسیدگی دقیق به مشکل راهآهن ایران، مطالعاتی میباشد که اخیراً تحت نظارت مدیریت راههای آهن درباره خطی از طریق کرمانشاه به عمل آمده است.
از منظر تجاری، مشکل به نحوی غیرقابل تفکیک به چشمانداز توسعه در بینالنهرین مربوط میشود. بررسیها و شناساییهای اولیه کرمانشاه اثبات کرده است که خطی مناسب از بغداد به کرمانشاه به طول 258 مایل را میتوان اختیار کرد. [در این مسیر] تنها دو بخش دشوار، در نزول به دشت ماهیدشت در 231 225 مایلی و گردنه دردوند در 178 170 مایلی وجود دارد. هر دو نیازمند شیب یک سیام و انحنای 16 درجهای (چند کلمه رمزگشایی نشده است) هستند، اما هیچ تونل مهم یا دیگر کارهای ویژه ضرورت ندارد. باقیمانده خط خانقین، از مایل صد و سوم به کرمانشاه نسبتاً آسان میباشد.
اقدامات شناسایی از کرمانشاه تا همدان، 392 مایل، خطی را آشکار ساخت که به شکلی غیرمنتظره سبک است. در احداث راهآهن در این مسیر هیچ دشواری وجود ندارد جز در بالا رفتن از سراشیبی کنار فلات همدان، از مایل 351 تا 361 و صعود در گردنههای صخرهای سربندان در سومین مایل بخش اعظم راه از مسیری مستقیم اما صخرهای به 300 و 362 مایلی میرسد. تمام این فواصل از بغداد هستند.
از منظر ساختن راهآهن، تمام پروژه خانقین همدان جز در دشواری ناشی از طبیعت کوهشناسی به نحو چشمگیری آسان است. اما به سبب انحناء در ایران هیچ فاصله ریلی بیش از نوع متری در این مسیر یا هر مسافت طولانی دیگر عملی نخواهد بود. این موضوعی بیاهمیت است، زیرا مقدر است که در اکثر این خطوط حمل و نقل
سبک باقی ماند.
در احداث راهآهن بین همدان و تهران، انتظار نمیرود که هیچ مانع خاصی وجود داشته باشد. این مسافت باید مورد بررسی قرار گیرد، اما تصمیمگیری در مورد ساخت راهآهن در ورای همدان را برای چند سال پیشنهاد نمیکنم.
باز گردیم به موضوع چشمانداز توسعه در بینالنهرین، تقریباً همه چیز جز تولید نفت وابسته به فیصله قضیه دجله و فرات است. به نظر کلنل گَرو که اخیراً از بررسی بیشتر دجله مراجعت کرده است، و نیز عقیده دیگر رودشناسها میتوان طرح احیای رودها را تدریجاً و با هزینه کم به اجرا گذاشت. من با این نظر کاملاً موافق هستم. تنها نکته اساسی، شروع فوری بر مبنای برنامهای جامع است که کلنل گَرو اکنون میتواند آن را تنظیم کند. آبیاری، زهکشی و امنیت کشور خیلی زود شروع به سوددهی میکند، اما کمترین زمان برای احساس تأثیر خوب به کشتیرانی، از هر نوع، و از این رو به بهبود ارتباطات داخلی مربوط میشود. بدین معنی که بهبود همزمان مهاجرت و کشتیرانی، رونق آبیاری را بیشتر و توسعه کشاورزی را سریعتر از چیزی میکند که در شرایطی متفاوت واقع شود. در آیندهای دور راه آهن سبک با فاصله ریلی باریک جای کشتیرانی را بیشتر خواهد گرفت. مرکز ثقل توسعه نهایی کشاورزی که با اقدامات به موقع میتوان روی آن حساب کرد به خلیج فارس خیلی بیشتر از مدیترانه نزدیک خواهد بود. از این رو سنگینترین حمل و نقل از منطقه بغداد به سوی خلیج فارس خواهد بود. توصیه من برای [احداث خطآهن با] فاصله ریلی استاندارد بین بغداد و بصره تا حدی از همین دلیل ناشی میشود.
برای مبادلات سریع بینالمللی، حمل و نقل خوب محمولهها و زائران بینالنهرینی و ایرانی مکه نیز نهایتاً باید یک خط با فاصله ریلی استاندارد طراحی گردد که بینالنهرین را به مدیترانه متصل کند. برای چنین خطی پایانه پیشنهادی در شرق بغداد است. برای پایانه غربی، با انتخاب بندری در جنوبیترین حد قابل دستیابی در [سواحل شرقی] مدیترانه، منافع بریتانیا به بهترین نحو ممکن تأمین خواهد شد. سرزمین آتیهدار اطراف دیر در شمالالقوین باید با همین خط یا شعبهای از آن تجهیز گردد. در صورت اهمیت یافتن این موضوع در مذاکرات صلح، باید خط ارتباط با مدیترانه فوراً شناسایی شود. ضمناً چشماندازهای فوق به اندازه کافی دلالت دارد که الزاماً در این بخش از آسیا بغداد باید مرکز اصلی راهآهن شود.
سیستم اصلی راهآهن ایران نیز باید بر اساس فوق باشد. این یک امتیاز است که خط بغداد از طریق کرمانشاه به تهران بسی آسانتر از چیزی است که بیم آن می رفت. در مورد طرحهای مختلف راهآهن ایران در شمال خط کرمانشاه، واضح است که بخش
اعظم ثروت سواحل دریای مازندران باید برای همیشه باج روسیه باقی بماند. از احداث یک راهآهن میان آن سواحل و فلات ایران منافع بریتانیا و بین النهرین لطمه میخورد [در صورت ایجاد یک خط] صادرات فلات ایران نیز جذب روسیه میشود؛ مواد غذایی از ولایات ساحلی دریای مازندران، نفت و کالاهای روسی واردات [فلات] میگردد. از دیدگاه ما تمام این کالاها میتوانند و باید از طریق کرمانشاه انتقال یابند و برای فلات ایران تهیه شوند. به همین دلایل و به مقدار کمتر به سبب اینکه به دلالت شناساییها شیب موجود بین فلات و منجیل دشوارترین بخش در همه مسافت از بغداد به دریای مازندران است، توصیه میکنم که فکر امتداد خطآهن به شمال کرمانشاه و حتی شناسایی مسیر همدان قزوین انزلی رها شود. برای حمل و نقل فوری از پیش یک راه شوسه خوب و ارابهرو در آن امتداد موجود است.
به همان دلایل احداث هر راهآهن بریتانیایی از فلات ایران از طریق زنجان یا سرزمین اکتشاف نشده قزلاوزن به تبریز را نیز مردود میدانم. از سوی دیگر، اگرچه آذربایجان به وسیله قشونهای روس و ترک تخریب و کم جمعیت شده است، اما هنوز جمعیت و تولیدات آن از بقیه [ولایات] ایران بیشتر میباشد. میتوان از قرار دادن آذربایجان در موقعیتی که باجگزار بغداد شود، سود برد. بدین منظور از خط پیشنهادی بغداد آلتون کوپری میتوان راهی با فاصله ریلی متری را به تبریز احداث کرد که از آذربایجان عبور کند. ضمناً مناسبات بین نژادهای قفقاز، ماوراء خزر و بینالنهرین که قطعاً امتیاز برای بینالنهرین است، با احداث خط تبریز تقویت میشود، از این رو مسیر این خط باید تا بالای گردنه وسنا بررسی شود.
افزون آنکه، هدایت هر چه بیشتر جریان تردد از حوزههای [نفوذ قدرتهای دیگر] در شمال غرب به بغداد ارزش مطالعه این موضوع را دارد که آیا شاخه سلیمانیه به جای عبور از سرزمین سهلتر غرب و کرکوک نمیتواند از طریق منطقه ناهموار و رود دیاله به خانقین امتداد یابد.
سخن پایانی اینکه در مورد پروژههای خطآهن برای جنوب کرمانشاه اطلاعات پراکنده میباشد. درک من از موضوع بدین قرار است:
یک راهآهن جایگزین از دریا به فلات اصلی ایران (چند کلمه غیرقابل رمز گشایی) که منظور از آن [حمل محمولهها] بدون انتقال از یک کشتی به کشتی دیگر برای تمام ایران است، تنها میتواند از محمره [خرمشهر] مبادرت شود تا از طریق دزفول و دشت بروجرد، در دامنه شیب همدان به مسیر خطآهن کرمانشاه بپیوندد. هدف عملیات شناسایی برای این خط جایگزین باید خط سیر درههای آب دز را شامل شود. مسیر آب دز بسیار کوتاهتر از راه خرمآباد است و خیلی کمتر فراز و نشیب دارد.
تاکنون هیچ قسمت این مسیر مورد مطالعه قرار نگرفته است. احداث بخش دزفول و بروجرد خطآهن، حتی در صورت تحقق، هزینهای گزافتر از هر راه دیگر دارد، و اگر ساخته شود، با کاهش مسافت، بر خط قزل [اوزن] مزیت بیشتری دارد. از این رو شناسایی این مسیر و نیز هیچ مسیر دیگری در جانب شیراز توصیه نمیشود. ممکن است که شناسایی مسیر محمره، اهواز، اصفهان کمی دلگرمکنندهتر باشد.
اما حتی این نیز باید تنها در صورتی به عهده گرفته شود که یک بررسی یا (کلماتی محذوف) به مقدار فراوان موجود باشد.
برای احداث یک خطآهن از هند، شاید کراسنوودسک و سمرقند اهداف سیاسی مناسب باشند، اما اطلاعات کنونی یک راهآهن سراسری در ایران را از هند به آسیای مرکزی توجیه نمی کند. احتمالاً منفعت آن نمیتواند هزینه زیاد ساخت و فعالیتش را جبران کند. هرگاه چنین خط سراسری احداث شود، مسیر قزن [اوزن] را در نزدیکی قم به تهران متصل میکند. بررسیها و شناساییهای توصیه شده در این گزارش، جز در سرزمینهای اطراف همدان و در جانب تهران، میتوانند در ماههای زمستان انجام شوند.
پیشنویس صورت جلسه کنفرانس بین وزارتخانهای در وزارت امور خارجه بریتانیا
در 11 ژانویه 1919 [8 ربیعالثانی 1337ه ق]، ساعت (4/1) 11 صبح
موضوع: راهآهن بینالنهرین و امتداد آن
حاضرین: لرد کرزن رئیس جلسه [وزارت امور خارجه]
ژنرال کاکس
سر ه بیرت وزارت هندوستان
آقای جی. ای. شاکبرگ
ژنرال ثویتس وزارت جنگ
ژنرال رادکلیف
آقای ج. بارستو خزانه داری
لرد کرزن با این سخنان اجلاس را افتتاح کرد که هدف این گردهمایی تصمیمگیری راجع به خطوط آهنی بود که میباید با برنامهریزی پیش برده شود، و اینکه فاصله بین دو ریل آنها چه اندازهای باشد؛ همچنین اینکه ضرورت دارد برای خطوط اولویت تعیین شود و به ملاحظات سیاسی چون حوزههای نفوذ [قدرتهای بزرگ] و غیره توجه به عمل آید. به عقیده او شایسته این بود که پیش از بحث بیشتر، نمایندگان وزارت جنگ شرحی مختصر راجع به کل سیستم راهآهن بینالنهرین ارائه دهند و نظر
خود را درباره برنامه آینده اعلام کنند.
ژنرال رادکلیف سیستم موجود راهآهن را تشریح کرد و با اشاره به تفاوت فاصلههای ریلی، توجه حضار را به مشکلاتی جلب کرد که در مقابل مهندسین قرار دارند. او درباره نظر وزارت جنگ راجع به برنامهریزی برای آینده، بر این واقعیت تأکید کرد که موضوع مورد توجه ایشان تحقق پروژه خط آهن «سراسری فرات»، یعنی ارتباط بصره با بغداد از طریق اتصال ریلی حله و ناصریه است؛ و اینکه خط آهن بغداد کوت متوقف شود و از ریلها در بخش حله ناصریه استفاده گردد.
لرد کرزن سئوال کرد که چرا خط حله ناصریه که در نقشه طولانیتر به نظر میرسد بر تکمیل بخش اماره کوت برتری داشت. ژنرال رادکلیف تشریح کرد که اگر چه این راه طولانیتر به نظر میرسد، برای مهندسین مشکلات خیلی کمتری دارد.
ژنرال رادکلیف گفت وزارت جنگ تمایل داشت که خط آهن فلات تا حد ممکن به سوی مرز ایران امتداد یابد. مهندسین خطی از خانقین به کرمانشاه را توصیه کرده بودند که اکنون تحت بررسی قرار داشت. او اشاره کرد که برای مقاصد استراتژیکی، در اختیار داشتن یک ورودی به ایران مطلوب بود.
وزارت جنگ در مورد خطآهن دجله با هرگونه پیشروی در مسیر موصل مخالفت داشت. او بر مطلوبیت ادامه کار بر روی خط خانقین به کرمانشاه و در صورت امکان امتداد دادن آن به همدان پافشاری کرد.
لرد کرزن پرسید که آیا وزارت جنگ موافق بود که باید با سیستم راهآهن قفقاز کمترین اتصال ممکن وجود داشته باشد. ژنرال رادکلیف پاسخ داد که وزارت جنگ قاطعانه مخالف هر امتدادی در جهت تبریز بود.
ژنرال ثویتس با نظرهای ابراز شده ژنرال رادکلیف موافقت داشت.
آنگاه لرد کرزن نظر وزارت هندوستان را جویا شد.
ژنرال کاکس گفت که وزارت هندوستان با طرح توسعه خط «سراسری فرات» و نیز امتداد خطآهن از خانقین به مرز ایران موافق بود. با وجود این تأکید کرد که وقتی که تصمیمات کنفرانس صلح موجب بهبود شرایط شود، در راه اتخاذ هر طرح کلی برای آینده دشواری وجود داشت. او یادداشتی از سِر هامیلتون گرنت را قرائت کرد که هر کوششی برای توافق در زمانی که آینده سیاسی نامعلوم بود، فاقد اهمیت میدانست و از این رو از انجام اموری حمایت میکرد که به دلایل نظامی و توسعه ارتباطات محلی میتوانست لازم باشد. ژنرال تشریح کرد که سِر ه بیرت بر این باور بود که هرگاه فکری برای وضع یک برنامه کلی وجود داشت، ضروری بود که فوراً با دولت هندوستان مشورت بیشتری صورت گیرد.
ژنرال کاکس همچنین خلاصهای از یک یادداشت سِر. ه . هیرتزل را خواند که توصیههایی مشابه [گرنت] میکرد.
در خاتمه ژنرال کاکس گفت که به نظر شخصیاش مطلوب این بود که بررسی راهآهن تا حد امکان ادامه یابد، اما نمیدانست که چگونه مناسبات ما با ایران بررسی بیشتر را اجازه خواهد داد. آقای شاکبرگ موافقت خود را با او اعلام کرد.
آقای بارستو اظهار داشت که [به عنوان نماینده] خزانهداری در جلسه شرکت کرده است تا تحقیق کند که هر یک از طرحهای مصوب چگونه تغذیه مالی میشود و مسئولیت مخارج با کدام وزارتخانه است. تصمیم گرفته که قضیه مالی بعداً مطرح شود.
لرد کرزن در مرور اوضاع کلی سیاسی اظهار عقیده کرد که بغداد به سبب موقعیت مرکزیاش و نیز این واقعیت مسلم که تنها از آنجا بود که هرگونه پیشروی علیه تهران میتوانست هدایت شود، آن شهر را نقطه محوری نفوذ سیاسی ما دانست. همچنین به مشکلاتی اشاره کرد که بختیاریها میتوانستند در راه ساخت خطآهن خانقین کرمانشاه ایجاد کنند. این در حالی بود که خطآهن از طریق شوشتر دزفول به سوی شمال به سبب مخالفت قبایل دشمن غیرقابل عبور میشد.
[به گفته او] ما باید خط آهن را از بغداد به خانقین امتداد دهیم؛ ادامه آن به کرمانشاه بدون رضایت ایران نمیتوانست ترتیب داده شود.
او در مورد طرحهای خط دجله نگران بود و اعتقاد داشت که هرگونه پیشروی در آن جهت به گونهای اجتنابناپذیر به برخورد با فرانسویها منجر میشود؛ و به نظر میرسد که هر چه بیشتر در مسیر موصل پیش رویم، مشکل بیشتری داشته باشیم. او به همین دلیل ترجیح میدهد که کار خطآهن به سوی شمال دجله متوقف شود.
در مورد ادامه خط به کرمانشاه و امتداد نهایی آن به همدان، نظر موافق داشت و این طرح را منطقی دانست. آنگاه مسئله فاصله ریلی که قرار بود برای خط فرات اختیار شود، مورد بحث قرار گرفت.
سِر ه بیرت گفت: آن گونه که او درک میکرد راه مذکور دائمی اما با نیت تغییر فاصله ریلی آن از متری به استاندارد ساخته شده بود. او با این تغییر فاصله ریلی مخالفت کرد.
پس از آنکه دیگر اعضای کنفرانس نظر خود را دادند، موافقت شد که احداث یک خط دائمی که فاصله ریلیاش تغییرپذیر باشد، محتاطانه بود؛ خود تغییر مورد تأیید قرار نگرفت. آنگاه قضیه [منبع] مالی مطرح شد.
آقای شاکبرگ اشاره کرد که عدم الزام دولت هندوستان به پرداخت مخارج بینالنهرین، سیاست پذیرفته شده بود.
لرد کرزن با تأیید این سیاست، تشریح کرد در حالیکه آینده دقیق بینالنهرین تاکنون تعیین نشده اداره آن از طریق وزارت امور خارجه بریتانیا و مخارج اداره آن در تخمینهای [بودجه] همان وزارتخانه میآید.
آقای بارستو گفت که تاکنون هزینه خطوط آهن بینالنهرین به حساب اعتبارات تخصیصی دولت گذاشته میشد، اما تعهد شده بود که این شیوه عمل بعد از سی و یکم مارس آتی [28 جمادیالثانی 1337 ه ق] متوقف شود. او معتقد بود که با یک اعتبار اختصاصی، تأمین منابع مالی جداگانه برای مخارج این راهها ضرورت نداشت.
ژنرال ثویتس و ژنرال رادکلیف این موضوع را تأیید کردند.
پس از بحث توافق شد که کار احداث خط فرات ادامه یابد و برای مخارجش تدارک لازم به عمل آید. آنگاه لرد کرزن گفت که فکر میکرد که کنفرانس به نتایجی قطعی رسیده بود و حضار در موقعیتی بودند که توصیههای زیر را به عمل آورند:
خط فرات باید بین ناصریه و حله ادامه یابد. راه احداثی دائمی با قابلیت تغییر فاصله ریلی از متری به استاندارد باشد. با وجود این، تغییر فاصله ریلی نباید مدنظر قرار گیرد.
کار بر روی خط خانقین ادامه یابد اما در حال حاضر زمان برای مذاکرات با دولت ایران برای ادامه این خط تا کرمانشاه مناسب نیست.
مطلوب است که به بررسی خطی از مسیر کفری به موصل اقدام شود، اما برسی مسیر دره وسنا را باید رها کرد.
در حال حاضر امتداد بیشتر خط موصل به صلاح نیست.
کار بر روی خط میرجاوه نه [نهبندان] باید متوقف شود.
این توصیهها مورد موافقت قرار گرفتند و کنفرانس در ساعت 5/12 خاتمه یافت.
Baron J. de Reuter.
به عنوان نمونه، ر.ک: ح. مکی، ج 4، تاریخ بیست ساله ایران، تهران، 1361، صص 257 به بعد؛ ن. جامی، گذشته چراغ راه آینده است، تهران، ققنوس، چ 2، 1362، صص 2624؛ متقابلاً برخی بر این باورند که مسیر خط احداثی رضاشاه یک طرح «ایرانی» بود، ر.ک: م.ک. مکملی، تاریخ جامع راهآهن، ج 2 (راهآهن ایران تا انقلاب اسلامی)، تهران، راهآهن جمهوری اسلامی ایران، 1379، صص 429 به بعد.
به عنوان نمونه در روسیه طول خطوط آهن از 1060 کیلومتر در 1857 به 18656 کیلومتر در 1876 افزایش یافت و در دهه بعد از 22865 کیلومتر در 1880 به 30596 کیلومتر در 1890 و سپس 59616 کیلومتر در 1904 بالغ گشت. در طی این مدت احداث راهآهن در سرزمینهای پیرامونی روسیه در مجاورت ایران هم با جدیت دنبال میشد. در آسیای مرکزی کار احداث خط آهن غرب به شرق بندر کراسینوودسک (در سواحل شرقی دریای مازندران) به تاشکند در دهه 1880 آغاز گردید. خط شمال جنوب اونبورگ تاشکند نیز در
فاصله 19061900 تأسیس شد. در قفقاز خط باکو تفلیس باتوم دو دریای مازندران و سیاه را در 1883 به یکدیگر متصل کرد. اگرچه این توسعه از اهداف راهبردی دولت روسیه ناشی میشد که مالک دو سوم راههای آهن کشور بود، اما نتایج اقتصادی بزرگی را بار آورد، ر.ک:
H. Seton-Watson, The Russian Empire, 1801-1917,2nd, New York, 1988, pp. 405-406, 520-521;1.
برای خطوط آسیای مرکزی و تأثیر آنها در مناسبات و محاسبات استراتژیک روسیه و بریتانیا، ر.ک:
J. Siegel, Endgame: Britain, Russia and Final Struggle For Central Asla, London, 2002;
در هندوستان طول خطوط آهن از 14500 کیلومتر در 1870 به 61220 کیلومتر در 1920 رسید و این توسعه از 1900 که دولت مستعمراتی بریتانیا در هندوستان مالکیت راههای آهن را به خود اختصاص داد، رشد فزاینده یافت؛ برای راهآهن هندوستان، ر.ک:
Government oo India Railway Board, History of Indian Railways Constructed and in Progress corrected up to 31st March 1918, India, Government Gentral Press, 1919; A. Awasthi, History ahd Development of Railways in India, Delhi, 1994.
F. Kazemzadeh, Russia and Britain in Persia, 1864-1914, New Haven, Connt. Harvard Slavic Studies, Iv (1957), pp. 355-373.
R.L. Greaves, Persia and the defence of India, 1884-1892, London, 1959, pp. 180-181; A.P.thornton, “British Policy in Persia, 1858-1890 (pt. III)”, The English Historical Review, LXX (1955), PP. 67-68; cf. Kazemzadeh, Russia and Britain in Persia, pp. 238-239.
ر.ک: گزارش ارفعالدوله از مذاکراتش با مقامات روسیه در سنتپتربورگ، مورخ 10 شعبان 1317 در ا. تیموری، عصر بیخبری، تهران، 1332، صص 378376؛ قس.
R. A. Greaves, “British Policy in Persia, 1892-1903 (pt.II), BSOAS, 28 (1965), PP. 286-288; cf, Kazemzadeh, Russia and Britain in Persia, p. 324.
به عنوان نمونه ر.ک. تلگرام آخوند ملاکاظم خراسانی و حجتالاسلام مازندرانی به مجلس شورای ملی و نیز مکتوب حجتالاسلام مازندرانی به شیخ اسدالله مامقانی در اسنادی درباره هجوم انگلیس و روس به ایران، به کوشش م. ترکمان، تهران، 1370، صص 127124.
R. Adelson, London and the Invention of the Middle East 1902-1922, New Haven, 1995, pp. 40-44; cf. C.J.Lowe and M.L. Dockrill, the Mirage of Power, vol. I, London, 1972, pp. 3-4.
برای مخالفت روسیه با تلاشهای آلمان جهت نفوذ در ایران ر.ک.ب. جی. مارتین، تاریخ روابط ایران و آلمان، ترجمه پ. آزاد و ع. امید، تهران، پیک ترجمه و نشر، 1368، صص 86 به بعد؛ برای رقابت روسیه و آلمان در مورد امتیاز کشتیرانی در دریاچه ارومیه، ر.ک.م.ع. کاظم بیگی، دریاچه شاهی و قدرتهای بزرگ، تهران، مرکز اسناد و تاریخ دیپلماسی وزارت امور خارجه، صص 3834؛ برای تلاش آلمان جهت امتیاز خط خانقین و نفوذ اقتصادی، ر.ک: و. لیتین، ایران از نفوذ مسالمتآمیز تا تحتالحمایگی، ترجمه م. میراحمدی، تهران، معین، 1367، صص 160155؛ همچنین نک:
C. Issowi, the Economic History of Iran, 1800-1914, Chicago, 1970, pp. 190-191; Kazemzadeh, Russia and Britain in Persia, p. 592; Lowe and Dockerill, vol. i, pp. 86-90; Seton-Watson, pp. 684-685.
D.M. Mc Donald, “A Lever without a fulcrum: domestic foctors and Russian foreign policy, 1905-1914,” in H. Ragsdole ed. Imperial Russian foreign policy, New York, 1993, pp. 268-311.
A. P. Isvolski.
H. Nazem, Russia and Great Britain in Iran (1900-1914), Tehran, 1975, pp. 21; Lowe and Dockrill, vol. I, PP. 59; Adelson, pp. 59-62; Saton-Watson, pp. 676-682.
Ibid, pp. 33-35; c. D. W. Spring, “The Trans-Persian Railway Project and Anglo-Russian Relations, 1909-14,” The Slavonic and East European Review, Index to 54 (1976), p. 61.
Ibid, p. 36.
برای متن گزارش ر.ک: Issowi, pp. 185-186
ترجمه یادداشت مشترک سفیران امپراتوری [روسیه] و بریتانیای کبیر به ثقهالملک (3 فوریه 1910)، ضمیمه د. پوکلوسکی کوزل به وزارت خارجه روسیه، 6 فوریه 1910، کتاب نارنجی، ترجمه پ. منزوی، ج 4، تهران، پرواز، 1368، صص 3635؛ قس مراسله خطاب به ثقهالملک، ضمیمه ج. بارکلی به گری، 16 فوریه 1910، کتاب آبی، به کوشش ا. بشیری، ج 4، تهران، نشر نو، 1363، صص 819 818).
برای مخالفت مجلس و مردم، ر.ک: پوکلوسکی کوزل به وزارت خارجه روسیه، 13 و 20 فوریه 1910، کتاب نارنجی، ج 4، صص 4341 و 5046؛ قس بارکلی به گری، تلگرام، 17 مارس 1910، کتاب آبی، ج 4، ص 828؛ برای ممانعت از استقراض، نک ترجمه یادداشت سفیر روسیه در تهران به کفیل وزارت امور خارجه شاهی در دوم مارس 1910، ضمیمه پوکلوسکی، کوزل به وزارت خارجه روسیه، 5 مارس 1910، کتاب نارنجی، ج 4، صص 6765، قس بارکلی به گری، تلگرام، 23 مارس 1910 و مکتوب 24 مارس 1910، کتاب آبی، ج 4، صص 828 و 832 830؛ برای سفر نماینده دویچه بانک، نک پوکلوسکی کوزل به وزارت خارجه روسیه، 2 مارس 1910، کتاب نارنجی، ج 4، ص 63؛ برای تلاش آلمان جهت افتتاح بانک در ایران، ر.ک مارتین، صص 170 به بعد.
R. R. Mclean, Royalty and Diplomacy in Europe, 1890-1914, New York, 2001, pp. 62-64; Seton- Watson, pp. 684-686.
برای جزئیات بیشتری راجع به مذاکرات درباره ایران ر.ک: مارتین صص 271 به بعد؛ همچنین ر.ک:
Nazem, pp. 63-68; Kazemzadeh, Russia and Britain in Persia, pp. 592-594;
موضوع تحصیل امتیاز خط تهران خانقین حتی پس ازجنگ جهانی اول نیز از سوی برخی از دیپلماتهای آلمانی توصیه میشد، به عنوان نمونه ر.ک: لیتن، ص 275.
توجه به این نکته ضروریست که در کنار امتیاز راهآهن برخی امتیازات دیگر نیز مطرح بود که روسیه و انگلیس در مورد آنها توافق و همکاری داشتند، به عنوان نمونه ر.ک. گری به تنلی، 7 مه 1912، کتاب آبی، ج 8، صص 17471746.
Anglo-Persian Oil Company to Foreign Office, “Memorandum Respecting Persian Railway, 15July 1911” in Issawi, pp. 193-194.
Loc, cit.
گری به بیوکانان، 24سپتامبر 1912 و ضمیمه آن، کتاب آبی، ج 8، صص 1950 1949.
ر.ک: ضمیمه گری به بیوکانان، 4 اکتبر 1912، همان مأخذ، صص 1956 1955.
گری به تنلی، تلگرام، 22 اکتبر 1912؛ تنلی به گری، تلگرام، 17 نوامبر 1912، همان مأخذ، صص 1984 و 2004
گری به بیوکانان، 29 سپتامبر 1912 و همو به تنلی، تلگرام، 30 سپتامبر 1912، همان مأخذ، صص 1955 1954
تنلی به گری، 9 اکتبر 1912، همان مأخذ، صص 1982 1979.
gauge.
اهمیت خلیج فارس برای بریتانیا و دور نگاه داشتن دیگر قدرتها از این پهنه آبی موجب آن شده بود که در 1911 نیز لندن برای امتداد خط آهن از بغداد به خلیج فارس شرایط سنگینی را برای تأمین بخشی از نیاز مالی عثمانی برای احداث خط مذکور تعیین کند، ر.ک: Adelson, p. 94
S. D. Sazanov.
Spring, p. 75; Nazem, pp. 132.
Ibid., pp. 79-80.
اگر چه بریتانیا امید آن داشت که هم زمان با اعطای امتیاز خط جلفا تبریز به روسیه، امتیاز خط محمره خرمآباد به سندیکای بریتانیایی داده شود، چنین نشد، ر.ک: کتاب آبی، ج 8، صص 2141 2139 و 2152.
کاظم بیگی، دریاچه شاهی و قدرتهای بزرگ، صص 49 48، 53، 63؛ قس. Spring, pp. 77-77.
F. J. Moberly, Operation in Persia, 1914-1919, London, 1987, pp. 192-193, 433.452.
General Sta, Railway Policy in Relation to General Military Policy in the Meddle East, Secret, 8th December 1918, WO 106/55.
Metre-gauge.
برای مشروح علل و اقدامات بریتانیا برای کنترل دریای مازندران. ر.ک: م.ع. کاظمبیگی، دریای خزر و قدرتهای بزرگ: امپریالیزم بریتانیا (1338 1335 ه ق)، تهران، مرکز اسناد و تاریخ دیپلماسی وزارت امور خارجه، 1384م.
General de Candolle.
برای نگرانی بریتانیا از نگاهداری اسرای جنگی قدرتهای مرکزی در آسیای مرکزی و پیوستن آنها به بلشویکها، ر.ک. کاظم بیگی، دریای خزر و قدرتهای بزرگ، ص 79 (یادداشت 4).م
Colonel Garrow.
Draft Minutes of Inter Departmentl Conference held at the Foreign Office on Saturday January 11 the, [1919], at 11/15 am, Wo 106/55.
Lord Curzon.
Major General Cox.
Sir H. Birt.
Mr. J. E. Shuckburgh.
Major General thwaites.
Major General Radeliffe.
Mr. G. Barstow.
Sir Hamilton Grant.
Sir H. Hirtzel.
محمود لالوی
آغاز جنگ جهانی دوم سرفصل جدیدی در تاریخ معاصر ایران گشود. گرچه اشغال ایران توسط متفقین در سوم شهریور 1320 مُهر پایانی بر استبداد رضاخانی و موجب شادی و شعف مردم ایران بود اما به نوبه خود سرآغاز مشکلات و مصائب جدیدی شد که ناشی از دخالتهای ناروای متفقین در امور داخلی ایران بود.
در ابتدای اشغال ایران، اهمیت این کشور جهت ترانزیت کالا و مهمات جنگی به شوروی بود اما با گذشت زمان و شروع پیروزیهای متفقین گسست و شکاف در بین متفقین آغاز و مطامع متفاوت هر کشور به تدریج نمایان شد. از فرصت به دست آمده یعنی ایران تحت اشغال، به ویژه دو کشور شوروی و انگلیس نهایت استفاده را یکی در کسب نفوذ و دیگری در حفظ نفوذ خود به عمل آوردند.
انگلیس از مدتها قبل امتیاز نفت جنوب را به دست آورده و ایران از سالها پیش به ویژه پس از انقلاب 1917 روسیه حیات خلوت سیاست آن کشور گردیده بود. جنگ جهانی اول قدرت این کشور استعمارگر را ضعیف ساخت و جنگ دوم ضربه دیگری بر پیکره فرتوت و نحیف استعمارگری این کشور وارد آورد.
امتیاز نفت جنوب ایران جزء آخرین سنگرهای استعماری انگلیس در خاورمیانه بود که این کشور برای رفع احتیاجات خویش وابسته به آن بود. پس میبایست به هر نحو ممکن و با هر ترفندی آن را حفظ کند. اما حفظ این امتیاز سودآور به راحتی ممکن نبود چرا که شوروی توانسته بود با شعارهای آزادیخواهی و انقلابی و بعدها با شکست آلمان اعتباری ویژه برای خویش کسب کرده، در لفافه حمایت از پرولتاریا و زحمتکشان بار دیگر مطامع استعماری خود را زنده ساخته و تعقیب نماید. این سیاست خواه ناخواه به رویارویی شوروی و انگلیس در ایران منجر میشد که به نوعی یادآور
دخالتهای این دو کشور در امور ایران در دوره قاجاریه بود.
پس از اشغال ایران بر اساس پیمان سه جانبه در 9 بهمن 1320 نیروهای اشغالگر نه تنها حق استقلال ایران را به رسمیت شناخته که تعهد کرده بودند 6 ماه پس از اتمام جنگ ایران را تخلیه کنند. با نزدیک شدن زمان موعود، انگلیس نیروی خویش را به تدریج از ایران بیرون برد اما شوروی از انجام این اقدام سر باز زد.
هنگامی که هنوز صحبتی از خروج نیروهای بیگانه از ایران نبود روسها با اعزام هیأتی به سرپرستی کافتارادزه امتیاز نفت شمال را از ایران درخواست کرده بودند.
شورویها در این مورد ناکام ماندند چرا که با طرح ماده واحدهای از سوی مصدق مبنی بر عدم مذاکره درباره اعطای امتیاز نفت به دول خارجی تا پایان جنگ، که با خرسندی انگلیس و رأی نمایندگان مستقل و انگلوفیل مجلس به تصویب رسید، این کشور از دستیابی به امتیاز نفت شمال محروم شد. اما این به معنای انصراف شوروی و پایان کار نبود. این کشور برای دستیابی به این امتیاز مسیر دیگری را پیش گرفت که منجر به بحران آذربایجان شد. به طور مسلم میتوان گفت که اگر کافتارادزه در مأموریت خود به نحوی از انحاء موفق شده بود هرگز ماجرای آذربایجان پیش نمیآمد.
در روز 12 شهریور 1324 فرقه دموکرات آذربایجان موجودیت خود را اعلام کرد. سپس سیدجعفر پیشهوری از کمونیستهای قدیمی ایران که پس از انتخاب به عنوان نماینده تبریز، اعتبارنامهاش در مجلس شورای ملی به تصویب نرسیده بود شعبههای حزب توده در آذربایجان را با حمایت نیروهای اشغالگر روس به فرقه ملحق کرده، آغازگر بحرانی شد که بیش از یک سال طول کشیده و مصائب فراوانی را برای ایران و به ویژه برای مردم آذربایجان رقم زد. این بحران که با حمایت مستقیم شوروی ایجاد شده بود فیالواقع در حداقل تصور، نوعی گروکشی برای واگذاری امتیاز نفت شمال بود که در صورت تحقق و یا عدم تحقق این امر برای سیاست استعماری انگلیس صدماتی را به دنبال داشت.
اهداف شوروی از امتیازخواهی در ایران ناشی از عواملی است که هنوز بر اساس منابع روسی مستند نشده اما با توجه به قراین و حدس و گمان و نتایج حاصله از این بحران میتوان به چند نکته توجه داشت. شورویها احتمالاً درصدد گسترش ارضی و در واقع ادامه سیاست روسیه قبل از انقلاب در قالب انقلاب کمونیستی و ضمیمه کردن ایران و یا شمال آن به اردوگاه شوروی بودند. علت دیگر شاید به دست آوردن موقعیت برابر با انگلیس در ایران و کسب امتیاز نفت در شمال مشابه امتیاز نفت انگلیس در جنوب بود. شاید هم عکسالعملی در جلوگیری و نگرانی از گسترش نفوذ و
امتیازخواهی انگلیس و آمریکا در ایران و بالاخص شمال ایران که آن را به نوعی حریم امنیت خویش میشمرد، بود. و یا اینکه شورویها درصدد کسب امتیاز نفت بودند تا به این وسیله اقتصاد نابسامان خود پس از جنگ را بدین وسیله اندکی التیام بخشیده و مرحمی بر زخمهای بی شمار ناشی از جنگ در این کشور باشد. با احتساب احتمالی دیگر، دریافت امتیاز نفت شمال توسط شورویها، محیط کارگری سوسیالیستی در منطقه شمال ایران تشکیل شده، خود زمینه مقایسه شرایط کارگران و کارمندان دو امتیاز (شوروی و انگلیس) را به دنبال میداشت که البته این هم ضربهای بر پیکر امتیاز نفت جنوب میبود. شاید هم مجموع علل فوق انگیزه اصلی این حرکت شوروی را فراهم ساخت.
با توجه به مطالب بالا میتوان هدف دولت شوروی از به راه انداختن بحران آذربایجان را یک حداکثر و حداقل تعریف شده دانست. در حالت حداکثر دو موقعیت ممکن بود به دست آید: دولت شوروی میتوانست آذربایجان و شاید کردستان را ضمیمه خاک شوروی کرده و یا اینکه قدرت حکومت مرکزی را چنان ضعیف کند که سرانجام تحت سلطه حزب توده قرار گیرد. و در حالت حداقل با گروکشی بتواند با گرفتن امتیاز نفت شمال از ایران جای پایی همسنگ با انگلستان در جنوب، در شمال ایران برای خود دست و پا کنند. به هر صورت بحران آذربایجان با تشکیل فرقه دموکرات و حمایت شوروی به وجود آمد. در 21 آذر 1324 دولت ملی آذربایجان رسماً در تبریز اعلام موجودیت کرد و مجلس ملی آذربایجان در حضور کنسول شوروی گشایش یافته، پیشهوری به عنوان نخستوزیر کابینه ده نفری خود را به او معرفی کرد.
به هر صورت با نظرداشت هر یک از احتمالات مفروض در بحران آذربایجان، بار دیگر موجبات درگیر شدن انگلستان در مسائل مربوط به ایران فراهم شد. اهتمام این کشور در پیشگیری از هرگونه توسعهطلبی شوروی؛ و حفظ منافع انگلستان به ویژه امتیاز نفت جنوب، آنها را درگیر حوادثی ساخت که سرانجام با خروج نیروهای شوروی از ایران خاتمه یافت. و البته در مدتی طولانیتر موجب ملی شدن نفت گردید.
برای مقابله در برابر برتریخواهی شوروی در ایران، انگلستان دارای چه امتیازاتی بود؟
انگلیس برای مقابله با بحران آذربایجان و زیادهخواهی شورویها از امکانات بالقوه بسیاری برخوردار بود. گرچه این امکانات شرایط مقابله رو در رو با شوروی را برای انگلیس فراهم نمیساخت و شاید منافع آن دولت در ایران ارزش چنین مقابلهای را نداشت. ولی به نظر میرسید راههای سهلالوصولتری در پیش پای سیاستمداران
انگلیس باشد. این راهها مجموعهای از تهدید، تطمیع، دسیسهچینی و در صورت لزوم فدا کردن استقلال و تمامیت ارضی ایران و سیاست بازی به شیوه قرن نوزدهم انگلیس در مستعمراتش بود که اتفاقاً در اجرای آن سیاستمداران انگلیسی تبحر کامل داشتند.
امتیاز نفت انگلیس در جنوب ایران خود دولتی در دولت و جای پای مستحکمی برای انگلیس بود. این امتیاز به مرور، علاوه بر اهمیت اقتصادی از جنبه سیاسی نیز اهمیت یافته و انگلستان از قِبَل این امتیاز اهداف سیاسی خویش را به پیش میبرد. همچنین انگلستان پایگاههای نفوذ دیگری هم به ویژه در میان عشایر جنوب در اختیار داشت و میتوانست در شرایط بحرانی از این نفوذ به نحو احسن استفاده کند.
برخی سیاستمداران و نخبگان سیاسی صاحب نفوذ و همچنین نمایندگان مجلس به نوعی با سیاست انگلیس همآوایی داشتند. در دربار اهرمهای نفوذ بیشماری از طریق عوامل پیدا و پنهان این کشور وجود داشت و میتوانست در سیاستگذاری کانونهای قدرت سیاسی تأثیرگذار باشد.
ایرانیان از دیرباز نسبت به مطامع روسیه در ایران بدگمان بودند که این بدگمانی به شوروی هم تسری یافته بود؛ زیرا سیاستمداران ایرانی به درستی رگههایی از سیاستهای توسعهطلبانه روسیه تزاری را در قالب اندیشههای انقلابی سوسیالیستی مشاهده میکردند. به علاوه به دلیل همجواری ایران و شوروی مطمئن بودند که برخلاف دول غربی، در پی مطامع سیاسی و اقتصادی شوروی لاجرم مطامع ارضی نهفته است. این شرایطی بود که به طور کلی برتری نسبی را برای انگلیس در برابر شوروی و در ایران ایجاد کرده بود.
عوامل پیش گفته خواه ناخواه انگلستان را به عنوان وزنهای اساسی در جریان حوادث ایران از اهمیت برخوردار ساخته بود و آن کشور میتوانست از این ابزارها برای حفظ موقعیت خویش استفاده کند. اما از سوی دیگر قدرت رو به گسترش شوروی که بر اثر پیروزیهای بزرگ آن کشور در برابر آلمان هیتلری و همچنین حضور گسترده آن کشور در شمال ایران به دست آمده بود، انگلیس را عملاً در مقابل شوروی قرار میداد.
در این میان اتفاق نامیمون دیگری که نفوذ انگلستان در ایران را به چالش میکشید حضور رو به گسترش آمریکا به عنوان قدرت برتر بعد از جنگ دوم در عرصه سیاست، اقتصاد و ارتش ایران بود که لاجرم در بسیاری موارد با سیاستها و منافع انگلستان همخوانی نداشته و یا در تعارض قرار میگرفت.
گرچه نفوذ آمریکا در ایران به اندازه نفوذ شوروی محسوس نبود، با این وجود میبایست سیاستگذاری انگلستان در ایران از ظرافت خاصی برخوردار باشد.
انگلیس و شوروی سیاستهایی سودجویانه را در مدت اشغال ایران دنبال میکردند. انگلستان حاضر بود برای حفظ منافع خویش استقلال و تمامیت ارضی ایران را وجهالمصالحه با شوروی قرار دهد.
در ابتدای کار هنگامی که در ماه ژانویه/ اوایل دی 1324، حکیمی، نخستوزیر وقت ایران برای نخستین بار سعی کرد در سازمان ملل بر ضد مداخلات شوروی طرح دعوا کند «بوین» با این امر مخالفت کرد. بریتانیا از احتمال بازتاب بینالمللی امتیاز خود در نتیجه گفتگوهایی که امکان داشت در مورد شرکت نفت مختلط ایران و شوروی پیش آید، نگران بود.
در همین ایام کنفرانس مسکو با شرکت وزرای خارجه شوروی، آمریکا و انگلیس تشکیل گردید. در این کنفرانس بوین برای آنکه راهحلی که متضمن حفظ منافع کشورش باشد، پیشنهاد کرد کمیسیونی مرکب از نمایندگان شوروی، آمریکا و انگلیس تشکیل شود و موادی را به دولت ایران تحمیل کند که از آن جمله تأسیس انجمنهای ایالتی و ولایتی، اصلاحاتی در قوانین انتخابات و وظایف استانها، استفاده از زبانهای محلی و انجام اولین انتخابات تحتنظر کمیسیون سه جانبه بود. این ترفند که بانی آن انگلیس بود موجب اضطراب و نگرانی تهران شد چرا که چنین به نظر میرسید قدرتهای بزرگ به منظور تقسیم ایران به مناطق نفوذ همانند اقدام روس و انگلیس در قرارداد 1907 عمل خواهند کرد.
این نگرش و نگرانی از کمیسیون سه جانبه چندان هم بیربط نبود. حتی آمریکاییها هم به درجاتی به این کمیسیون بدگمان بوده، از نیات پشت پرده انگلیس با اطلاع بودند. به طوری که سفیر وقت آمریکا در تهران در تلگراف خود به وزیر خارجه آمریکا مینویسد که سر ریدر بولارد در طرح پیشنهادی مربوط به تشکیل کمیسیون سه جانبه در ایران مخصوصاً به وضع خوزستان مهمترین استان نفتخیز ایران و وجود یک اقلیت عرب زبان در آنجا اشاره کرده و چنین به نظر میرسد که انگلیسیها امکان جدا کردن خوزستان را در ایران در ازاء تثبیت موقعیت شورویها در آذربایجان در مدنظر داشتهاند.
طرح بوین مبنی بر تشکیل کمیسیون سه جانبه مزایایی برای انگلیسیها به ارمغان میآورد. به طوری که مهمترین دستآورد آن حفظ منافع انگلستان درجنوب ایران بدون هزینه از طرف انگلستان بود. سیاست انگلیس درباره ایران در آن مقطع زمانی، یعنی هفتههای اول ژانویه 1946 اصولاً بر طرح بوین استوار بود که به اعتقاد وزیر امور خارجه انگلستان تنها راه عملی و ممکن برای حل مسئله آذربایجان به شمار میرفت. برای بریتانیا جذابترین وجه از طرح انجمنهای ایالتی آن بود که به محض انتخاب انجمنهای طرفدار انگلیس در استانهای جنوبی، بخشهای جنوبی کشور را نیز از
خطر نفوذ حزب توده و شوروی مصون میداشت.
به دنبال انتشار طرح بوین در ایران، انتقادات وسیعی علیه این طرح به وجود آمد. مصدق به مخالفت شدید با کمیسیون سه جانبه پرداخت و آن را صورت دیگری از قرارداد 1907 خواند و اظهار داشت که این طرح ایران را زیر سلطه و کنترل کشورهای متفق قرار خواهد داد. حکیمی و وزیر خارجهاش در مجلس حاضر شده و توضیحاتی درباره طرح بوین به نمایندگان مجلس دادند که مورد قبول نمایندگان قرار نگرفت و مجلس از تصویب طرح بوین سرباز زده و آن را رد کرد.
با مخالفتهای شدید داخلی طرح بوین با شکست مواجه شد و از آن پس بود که حکیمی درصدد طرح شکایت ایران در سازمان ملل برآمد. اما انگلستان به مخالفت با طرح شکایت ایران در سازمان ملل برخواست. این اقدام بیشتر ناشی از آن بود که دولت بریتانیا به هیچوجه مایل نبود بیش از حد در کم و کیف اقدامات روسها در شمال کند و کاو کند، زیرا از آن بیم داشت که موقعیت خودش در جنوب مشمول توجهی مشابه گردد.
انگلستان به هیچ عنوان خواهان سختگیری نسبت به شوروی نبود و مایل بود مادام که چنین سیاستی منافع آن کشور در جنوب را به خطر نیندازد از آن پیروی کند. از این رو بریتانیا به دولت ایران اصرار میکرد که به تقاضای روسها (در مورد امتیاز نفت) پاسخ مثبت بدهد. اصولاً انگلیسیها گسترش نفوذ شوروی را در مناطق شمالی ایران امری اجتنابناپذیر تلقی میکردند. همانگونه که چرچیل نیز متوجه شده بود، مشکل آن بود که چگونه این منافع در کنار یکدیگر جای گیرند. در بریتانیا به طور کلی چنین احساس میشد که به هر حال اتحاد شوروی نیز چه به لحاظ ارتباطهای تاریخی، ملاحظات امنیتی یا حتی به عنوان پاداش جهت تلاشهای نظامیاش، در ایران سهمی به دست آورده است.
به نظر میرسد این سیاست تا آنجا میتوانست توسط بریتانیا دنبال شود که به همان ترتیب قرارداد 1907 ایران را به حوزههای نفوذ تقسیم کنند، زیرا فقط از طریق شناسایی چیرگی روسها بر شمال بود که میشد ایالات مرکزی و جنوبی را به مثابه عرصه فعالیتهای اقتصادی بریتانیا و یک کمربند ارضی بیطرف جهت محافظت از موقعیت انگلیس در خلیج فارس حفظ کرد. بر این مبنا بولارد سفیر انگلستان به مقامات انگلیسی پیشنهاد کرد سعی کنند دولت ایران را متقاعد سازند که «برخورد منفی در مورد آذربایجان بیهوده است.»
پس از استعفای حکیمی و انتخاب قوام به نخستوزیری که تمهیدی از سوی ایران برای غلبه بر بحران آذربایجان بود، از همان ابتدا انگلستان به مخالفت با وی پرداخت.
نمایندگان انگلوفیل مجلس با قوام مخالف بودند. در رأس این دسته سیدضیاءالدین طباطبایی قرار داشت. سفیر انگلستان هم با این انتخاب مخالف بود؛ به طوری که قوام با اکثریت ضعیف یک رأی به نخستوزیری برگزیده شد. این بیشتر بدان دلیل بود که قوام گرایش به سوی آمریکا داشت و شورویها هم تمایل خویش را برای نخستوزیری قوام قبلاً اعلام داشتند.
انگلیس با انتخاب قوام به نخستوزیری طرح کمیسیون سه جانبه را که هم در داخل با مخالفتهای گسترده مواجه شده بود و هم استالین آن را نپذیرفت به فراموشی سپرد. اما مخالفت با طرح شکایت ایران در سازمان ملل همچنان پابرجا بود، زیرا انگلستان خود را توانا به مقابله مستقیم با شوروی نمیدانست و از سویی از همراهی با آمریکا به عنوان یک رقیب بالقوه بیم داشت.
قوام بلافاصله پس از انتخاب به نخستوزیری عازم مسکو شد تا مذاکرات با روسها را آغاز کند. به دنبال آن سفیر جدید روسیه سادچیکف به ایران آمد. ادامه مذاکرات قوام و سادچیکف منجر به انعقاد قرارداد تشکیل شرکت مختلط نفت بین ایران و شوروی که پس از به رسمیت شناخته شدن توسط مجلس شورای ملی رسمیت مییافت، شد. این توافق که نوید نفوذ شوروی در شمال ایران را به دنبال داشت و آنان را به آینده امیدوار میساخت به همراه فشارهای بینالمللی به ویژه آمریکا بر شوروی، زمینه خروج نیروهای شوروی از ایران را فراهم ساخت. اکنون مسئله آذربایجان توسط قوام حل شدنی بود. قوام که سیاستمداری مجرب بود سعی داشت از طریق روابط دیپلماتیک و چانهزنیهای سیاسی موفقیت خویش را تضمین کند. چه او به خوبی میدانست در غیر این صورت، اگر شورویها در امتناع از خروج از ایران سرسختی نشان دهند انگلیسیها به تقسیم دوفاکتوی کشور رضایت خواهند داد؛ همانگونه که این ظن و گمان در طرح کمیسیون سه جانبه انگلستان به تأیید رسیده بود.
قوام در ادامه سیاستهای خویش که بر اساس جلب اطمینان نیروهای چپ و شوروی استوار بود مرحله دیگری از سیاست خویش را آغاز کرد. وی به مذاکره با فرقه دموکرات آذربایجان پرداخت. همچنین در اقدامی دیگر وی سه تن از اعضای حزب توده را به کابینه خویش پذیرفت؛ این در حالی بود که انگلستان با نگرانی و تشویش سیاستهای قوام، به ویژه مورد اخیر را پیگیری میکرد.
با افزایش فعالیتهای حزب توده، دامنه فعالیتهای آنها به مناطق جنوب و به ویژه به میان کارگران شرکت نفت کشیده شد و اعتصابهایی در آن مناطق به راه افتاد. این وقایع جدید بر دامنه نگرانیهای انگلیس افزود، از این رو انگلستان به کنکاش پیرامون اقدامات احتیاطی که آن کشور برای حفظ منافع خویش میبایست انجام دهد، پرداخت.
در این هنگام کارشناسان بخش شرقی وزارت امور خارجه بریتانیا پیش گرفتن سه خط مشی را برای انگلستان در ایران توصیه کردند که اولین آن حفظ استقلال و تمامیت ارضی ایران با حمایت و پشتیبانی ایالات متحده آمریکا از طریق مقابله با امپریالیسم تجاوزکار اتحاد شوروی بود. دومین خطمشی آن بود که دولت انگلیس به تشکیل و تأسیس حزب یا احزاب سیاسی مخالف حزب توده در ایران اقدام نماید تا این حزب یا احزاب سیاسی، حزب توده را از دستیابی به قدرت باز دارند. سومین راه توصیه شده از سوی کارشناسان وزارت امور خارجه بریتانیا به نقل از گزارشها عیناً چنین بود: «ما میتوانیم فرض کنیم که استقلال ایران امری مربوط به گذشته بوده و دیگر وجود ندارد و در نتیجه برای حفظ منابع نفتی مربوط به کمپانی نفت ایران و انگلیس از دسترسی دولتی که ممکن است امتیاز ما را لغو کند، ما نیز باید تاکتیک روسها را به کار برده و برای ایجاد یک جنبش خودمختاری طلب در جنوب غربی ایران اقدام نمایید.»
انگلستان به تناسب وخیم شدن اوضاع آذربایجان و فعالیت تودهایها اقدامات فوق را به مرحله اجرا درآورد. انگلستان، از آمریکا میخواست در اوضاع بحرانی ایران مداخلات مثبتی داشته باشد، توسط ایادی خود در داخل به مبارزه با حزب توده میپرداخت و سرانجام اینکه شورش عشایر جنوب را سازمان داد.
پس از انعقاد موافقتنامه دولت مرکزی با پیشهوری و گسترش اعتصابات در میان کارگران نفت که محرک اصلی آن حزب توده بود انگلستان به اقدام متقابل دست زد. «تشکیل انجمن ایالتی خوزستان» و «اتحادیه عشایر خوزستان» از آن جمله بود. انجمن ایالتی خوزستان به تقلید از انجمن ایالتی آذربایجان از دولت مرکزی تقاضای اختیارات کرد و در تلگراف خود به قوامالسلطنه نوشت که «عین اختیاراتی که به انجمن ایالتی آذربایجان داده شده به سایر انجمنهای ایالتی علیالخصوص خوزستان که تشنه اصلاحات است اعطا شود.»
همزمان در کرمانشاه نیز قبادیان نوکر سرشناس انگلستان، نهضتی علم کرده، خواستار اختیاراتی شبیه اختیارات آذربایجان شد و رادیو لندن حتی قبل از آنکه خود قبادیان تقاضاهایش را به اطلاع دولت برساند، خبر تشکیل اتحادیه کرمانشاه و ایلات غرب به پیشوایی قبادیان را انتشار داد.
هنگامی که دولت ایران به ویژه مظفر فیروز مدعی دخالت انگلیس در وقایع جنوب شد و به آنها تذکر داد، انگلستان مدعی بود که شورش عشایر جنوب خودجوش بوده و ربطی به آن کشور ندارد و رسماً بیانیهای در تکذیب مداخلاتش در نهضت جنوب منتشر کرد ولی این بیشتر تمهیدی بود جهت تسکین افکار عمومی و جلوگیری از فضاحت فراخوانی مقامات کنسولی.
علیرغم ادعاهای انگلیسیها شواهد فراوانی در دست است که ثابت میکند این کشور به طور مستقیم در شورشهای جنوب دست داشته و به تحریک شورشیان اقدام میکرده است. جیکاک، ترات، گلد، آندروود و... از افرادی بودند که تحریک و مدیریت شورشها را بر عهده داشتند. به علاوه وابستگان دولت انگلستان نظیر مصباح فاطمی (عمادالسلطنه) نقش مهم و مؤثری در پیشبرد اهداف انگلستان در جنوب داشتند.
هدف بریتانیا از بحرانآفرینی در جنوب ایران چه بود؟ به طور کلی بریتانیا در تعقیب سیاست سنتی و قدیمی خود در جهت حفظ «وضع موجود» در ایران میکوشید راه هندوستان از طریق ایران باز و امن باشد، نفت بیشتری نصیب انگلستان شود و ایران در منطقه نفوذ غرب باقی بماند. لذا این شورش از سویی بیان مرام عناصر هواخواه انگلیس تلقی میشد و هم هشداری به تهران که بداند اگر خطمشی خود را تغییر ندهد چه در پیش خواهد داشت.
شورش جنوب به هر صورت به نفع انگلستان تمام میشد، زیرا ممکن بود قوام تحت فشار قرار گرفته، به نوعی تسلیم شود و از سیاست تمایل به چپ انصراف دهد؛ در غیر این صورت انگلیس تسلط خود را بر مناطق جنوبی ایران که محدوده نفوذ سنتی آن کشور بود و امتیاز ارزشمند نفت هم در آن قرار داشت به نوعی با خودمختاری و یا جداسازی نواحی فوق مستحکم میساخت. فرض دیگر که از قراین و نتایج سیاستهای قوام تقویت میشود، داشتن بهانه در دست قوام و دولت مرکزی برای سرکوبی بحران آذربایجان است. سیاست اهمال و سستی دولت مرکزی در سرکوب شورش جنوب و حتی عفو آنان و شناسایی این شورش به عنوان «نهضت ملی فارس» مؤید این نظر است.
هدف انگلستان فشار بر قوام و کاهش نفوذ چپ در ایران و به ویژه مناطق جنوب کشور به عنوان حوزه سنتی نفوذ آن کشور بود که اکنون حزب توده موفق شده بود اعتصاباتی در میان کارگران صنعت نفت به وجود آورده، منافع انگلستان را به صورت مستقیم تهدید کند.
هدف دیگر از شورش جنوب احتمالاً، در صورت بحرانی شدن اوضاع ایران و جدا شدن آذربایجان که انگلستان اکنون آن را «بخش گندیدهای از سیب میدانست که میبایست جدا شود تا اجازه داده نشود بخشهای دیگر سیب را خراب کند» تجزیه ایران و جداسازی خوزستان بود. اقدامات انگلستان در ایجاد شورش جنوب نتایج خود را بخشید. سیاست همدلانه قوام با این شورش و ماهیت آن سران حزب توده را نگران ساخت. به طوری که وزیران تودهای از شرکت در جلسات هیأت دولت خودداری کردند و قوام مجبور به ترمیم کابینه و کنار گذاشتن آنان شد. مذاکرات نمایندگان تهران و هیأت نمایندگی آذربایجان دچار بنبست شد زیرا دولت به مذاکرهکنندگان گفت چنانچه آذربایجان از
نهضت خود صرفنظر نکند، خوزستان از ایران جدا خواهد شد. فرصت و بهانه لازم به قوام برای در پیش گرفتن سیاست دوری از چپ در اختیار وی قرار داده شد. وی اکنون فرصت مییافت اقدامات شدیدتری در مورد فرقه دموکرات را به مرحله اجرا بگذارد.
سرانجام نیروهای ارتش ایران به بهانه برقراری امنیت برای برگزاری انتخابات دوره پانزدهم مجلس شورای ملی پیشروی خود به سوی آذربایجان را آغاز کردند و در مدتی کوتاه تبریز به تصرف ارتش درآمد.
قرقهایها به شوروی گریختند و یا کشته شدند و به عمر حکومت یک ساله فرقه دموکرات آذربایجان در بیست و یک آذر 1325 پایان داده شد. با تشکیل مجلس پانزدهم برخلاف تصور شوروی و توصیههای انگلیس ، واگذاری امتیاز نفت به شوروی توسط این مجلس رد شد و پس از مدت اندکی خود قوام هم نتوانست از مجلس رأی اعتماد بگیرد. بدین ترتیب شعلههای این بحران که از عواقب اشغال ایران در جنگ دوم بود و داشت به تجزیه ایران توسط شوروی و انگلیس میانجامید، پایان یافت. گرچه پایان این بحران و حوادث و اتفاقات ناشی از آن سابقهای ایجاد کرد که براساس آن ایران توانست خارجیها را از حق بهرهبرداری از نفت کشور محروم سازد و سرانجام به ملی شدن صنعت نفت توسط دکتر مصدق منجر گردید.
مجموعهای از دسایس انگلیس برای حفظ منافع خود از قبیل سودجستن از سیاستمداران طرفدار خود در داخل ایران، زد و بندهای سیاسی با دول متفق نظیر شوروی و آمریکا همانند طرح بوین، ایجاد بلوا و شورشهای جنوب کشور، اعزام ناوهای جنگی به خلیج فارس و سربازان انگلیسی به بصره، توصیه به ایران برای صرفنظر کردن از آذربایجان، همه در راستای حفظ منافع انگلستان به ویژه نفت جنوب بود که در صورت موفقیت شوروی در آذربایجان، نه تنها آن استان، که بقیه استانهای جنوب هم توسط انگلستان تجزیه و از ایران جدا میشد. در سیاستهای استعماری انگلیس آن چیزی که مدنظر نبود استقلال و تمامیت ارضی ایران بود.
خامهای، انور، فرصت بزرگ از دست رفته، انتشارات هفته، تهران، 1363، ص 228؛ فاوست، لوئیس، ایران و جنگ سرد بحران آذربایجان (25 1324)، ترجمه کاوه بیات، مؤسسه انتشارات وزارت امور خارجه، تهران، 1374، ص 277.
فرصت بزرگ...، ص 227.
آبراهامیان، یرواند، ایران بین دو انقلاب، ترجمه احمد گلمحمدی و محمدابراهیم فتاحی، نشر نی، تهران، 1378، ص 258.
فونتن، آندره، تاریخ جنگ سرد، ترجمه عبدالرضا هوشنگ مهدوی، نشر نو، ج 1، تهران، 1369، ص 359.
عظیمی، فخرالدین، بحران دموکراسی در ایران (13321320)، ترجمه عبدالرضا هوشنگ مهدوی و بیژن نوذری، تهران، 1374، ص 180.
سیفپور فاطمی، نصرالله، گزند روزگار، شیرازه، تهران، 1379، ص 370؛ ایران و جنگ سرد...، ص 226؛ بحران دمکراسی...، ص 186.
برای اطلاع بیشتر ر.ک: گزند روزگار، صص 363362؛ بولارد، سرریدر، شترها باید بروند، ترجمه حسین ابوترابیان، نشر نو، تهران، 1363، صص 126125؛ ذوقی، ایرج، ایران و قدرتهای بزرگ در جنگ دوم، شرکت انتشاراتی پاژنگ، تهران، 1368، ص 275.
ایران بین دو انقلاب، ص 273.
طلوعی، محمود، ترس از انگلیس، انتشارات هفته، تهران، 1369، ص 155؛ ایران و قدرتهای بزرگ...، ص 279.
همان، ص 277.
ایران و جنگ سرد...، صص 269 و 270 و 287.
ایران و قدرتهای بزرگ، صص 279 و 280.
ایران و جنگ سرد...، ص 261.
ساتن، الول، نفت ایران، ترجمه رضا روئیسی، انتشارات صابرین، بیجا، 1372، ص 136.
ایران و جنگ سرد...، ص 268.
همان، ص 269.
بحران دمکراسی...، ص 183.
ایران و قدرتهای بزرگ، ص 288.
ترس از انگلیس، ص 155.
کاتم، ریچارد، نفت ایران، جنگ سرد و بحران آذربایجان، ترجمه کاوه بیات، نشر نی، تهران، 1379، ص 33.
ایران و قدرتهای بزرگ، صص 304 301؛ ایران بین دو انقلاب، ص 292.
ایران و قدرتهای بزرگ، ص 208؛ ایران و جنگ سرد...، ص 125؛ گذشته چراغ راه آینده است، جامی، تهران، 1357، ص 374.
همان، ص 396؛ ایران و قدرتهای بزرگ، ص 313.
ایران و جنگ سرد...، ص 301.
برای اطلاع بیشتر در مورد نقش انگلستان در شورشهای جنوب، ر.ک: گذشته چراغ راه آینده است، ص 300 298؛ ایران و قدرتهای بزرگ، صص 320 314؛ ایران و جنگ سرد...، صص 300 298.
ایران بین دو انقلاب، ص 297.
ایران و قدرتهای بزرگ، ص 283.
ایران و جنگ سرد...، ص 301.
همان، ص 140.
گذشته چراغ راه آینده است، ص 398.
ایران و جنگ سرد...، ص 235.
همان، ص 129.
گذشته چراغ راه آینده است، ص 398.
ایران و جنگ سرد...، ص 303.
همان، ص 304.
بحران دمکراسی...، ص 208.
ایران و جنگ سرد...، ص 302.
دکتر سیدجلالالدین مدنی
انگلیس طی دویست سال گذشته لطمات زیادی به کشور ما وارد ساخته و در زمینههای مختلف موانعی را در راه پیشرفت این ملت فراهم نموده است. تنها نفت نبود که منجر به نهضت ملی شد، بلکه در مسئله جنگهای ایران و روسیه نیز یکی از عوامل شکست ایران و تحمیل عهدنامههای ننگین گلستان و ترکمنچای، سیاست انگلستان بود. در همین دویست سال اخیر، بخشهایی از ایران بزرگ با اقدامات، حیله و مکرهای زمامداران انگلیس جدا شده است. عوامل انگلیس باعث بسیاری از فتنهها و فساد و کشتارهای درون مرزهای ایران در این مدت طولانی بودهاند. انگلیس دهها سال نفت ایران را استخراج کرد و بدون حساب و کتاب به غارت برد و طلبکار هم بود که اشخاصی به لولههای نفت لطمه زده و خسارت وارد کردهاند. دستگاه فراماسونی با تمام فجایع بسیارشان، مربوط به سیاست پنهانکاری انگلیس است. در مسئله کاپیتولاسیون، در دادن قرض و فروش اسلحه چنان عمل کردهاند که گویا تصمیم به نابودی ملت ایران داشتهاند. در انقلاب مشروطیت اصالت قیام عمومی علیه دستگاه استبداد را آلوده کردند و سفارت خود را مرکز توطئه قرار دادند.
هرگاه نظر اجمالی به حوادث و اتفاقات 150 سال اخیر ایران بیفکنیم و نقش مبارزاتی و اصلاحی نیروهای مبارز را بررسی و مطالعه کنیم به خوبی درمییابیم تنها نیرویی که همیشه در برابر دخالت مستقیم و غیرمستقیم اجانب و خطوط انحرافی و قدرتهای فرصتطلب ایستادگی کردهاند، نیروی اصیل اسلامی به رهبری روحانیت مبارز بوده است. تاریخ ایران به تنهایی شاهد موارد بسیاری از قیام مردانی بزرگ از تبار روحانیت است. که در هر برهه از زمان آگاهانه و بنابر تکلیف و وظیفه الهی در برابر خطرات و انحرافات فکری و التقاطاتی که فرهنگ و آداب و سنن اصیل اسلامی را به
تباهی بکشد مانند دژی مستحکم، پایداری و ایستادگی کردهاند. مخالفت با دخالت بیگانه و تجهیز ملت در مقابل آن تفاوتی نداشت که آن بیگانه انگلیس باشد یا روسیه یا آمریکا.
در قرارداد 1907 و 1915 ایران را با روسیه تقسیم کردند و برای خود منطقه نفوذ و منطقه اشغال و تصرف در نظر گرفتند. در قرارداد 1919 قصد تحتالحمایگی ایران را داشتند. هر کجا هم ملت و رهبران مردمی متوجه این سیاست مزورانه شدند و انگلیسیها را از در بیرون انداختند با لباس بدلی و با قیافهای دوستانه از پنجره وارد شدند.
با مراجعه به سابقه امتیازاتی که در زمان شاهان قاجار میگرفتند؛ قبل از رژی، امتیازاتی داشتند که به همه منابع ثروت ایران مربوط میشد. مثل امتیاز رویتر که ملغی گردید و در امتیاز تنباکو که با ایستادگی روحانیت و زعامت آیتالله میرزای شیرازی مرجع بزرگ و تلاش سیدجمالالدین اسدآبادی با رسوایی و ندامت خارج شدند.
در اینجا به معرفی آیتالله سیدابوالقاسم کاشانی میپردازیم که در دو جبهه در مقابل انگلیس ایستاد؛ یکی برای استقلال عراق و دیگری در نهضت ملی ایران که رهبری آن را خود برعهده داشت. او در انقلاب 1920 عراق که علمای شیعه به همراه عشایر عراق در برابر قوای متجاوز ایستادند نیز حضور داشت.
در تاریخ استعمار به کشورهای استعمارگری برمیخوریم که از قاره اروپا حرکت کرده و تحت عنوان آبادکردن دیگر سرزمینها! به غارت و چپاول پرداختهاند، نقاطی را اشغال کردهاند، به قتل و کشتار مردم پرداختهاند. به لحاظ برتری در سلاح و امکانات دریانوردی صدمات بسیاری به ملل شرق وارد ساختهاند. در این میان نام پرتغال، اسپانیا، هلند و فرانسه و بعد در وضعی شدیدتر، نام انگلستان ثبت شده است. روسیه تزاری هم به لحاظ همسایگی و مجاورت، تجاوزات زیادی به ایران داشته است؛ اما بحث ما در خصوص انگلستان است که در دورانی توانست بحریه قوی تشکیل دهد و بر دیگر کشورهای استعمارگر اروپایی تفوق یابد و با قدرت تسلیحاتی آنان را عقب بزند.
در تاریخ تحولات سیاسی میبینیم هنگامی که جانشینان کریمخان مشغول کشتار یکدیگر بودند، انگلیسیها از فرصت استفاده کردند و با اشغال جزیره قشم آن را مرکز ناوگان خود در خلیج فارس قرار دادند و با نام توسعه روابط بازرگانی ایران مشغول اقداماتی شدند که باید آن را توطئه و خیانت نامید. در پاییز 1201/1787 کنسول انگلیس در بصره هیأتی را به شیراز فرستاد تا به حضور جعفرخان زند برسد و در حد ممکن امتیازاتی بگیرد. در 18 ژانویه 1788 این هیأت فرمانی از جعفرخان گرفت که
به موجب آن اتباع انگلیس در امور بازرگانی ایران امتیازاتی به دست آوردند. اگر فرمان صادره را با دقت مرور نمایید میبینید که حاکم ایران با چه محبت و علاقه و دوستی از اتباع انگلیسی برای تجارت استقبال مینماید. سپس آن را با رفتار مأمورین و اتباع انگلیس بسنجید که چگونه عمل کردهاند. انگلیسیها این فرمان را بهانه قرار دادند و حق انحصاری تجارت در خلیجفارس را متعلق به خود شناختند. آنها با توسعه نفوذ در هند شرقی اداره مستقیم ایالات هند را در دست گرفتند. روابط ایران و انگلیس که تا آن زمان بر اساس تجارت بین دو کشور استوار بود تغییر شکل داد و از اواخر قرن 18 و اوایل قرن 19 ایران و خلیجفارس، از نظر انگلیسیها به صورت حصار و حفاظ سرحدات هند درآمد. به این جهت سیاست و روابطشان را با زمامداران ایران طوری تنظیم میکردند که نظارت کافی بر ایران داشته باشند و آن را مانند سدی در مقابل کشورهای اروپایی نظیر فرانسه و روسیه در راه هندوستان حفظ نمایند. انگلیس برای تحقق منظور خود از هیچگونه جنایت و خیانتی در منطقه رویگردان نبود. شرکت هند شرقی انگلیس پایگاهی در هند برای اقدامات انگلیس در منطقه بود. صرفنظر از اسناد با مراجعه به خاطرات سفر یا یادداشتهای مطالعاتی بعضی از انگلیسیها مثل گولداسمیت درمییابیم که حضور آنها در منطقه با چه دقت و تحقیقات وسیعی همراه بوده و چگونه از اوضاع و احوال رجال حاکم بر ایران و رقابتی که بین آنها نسبت به سلطنت وجود داشته، اطلاع پیدا میکردند.
بالاخره در مشرق ایران، دوره رقابت روسیه، هلند و فرانسه با انگلیس به پایان رسید. انگلیسیها با حیله و نیرنگ و با کمک کمپانی هند شرقی بر شبه قاره هند مسلط شدند و دیگر رقیبان را از آنجا دور ساختند اما امپراتوری جدید روسیه و فرانسه و اتریش نمیتوانستند این سرزمین وسیع را با تمام امتیازاتش در اختیار انگلیس ببینند و چشم طمع از آن بپوشند. لازمه امپراتوری و بقای قدرت و اعتبارشان ایجاب میکرد آنها هم به هند راه یابند و انگلیس را از صحنه خارج سازند و یا لااقل سهمی از آن به دست آورند. راه رسیدن به هند، از ایران میگذشت. فرانسه و روسیه تنها از راه ایران میتوانستند ضربه کاری را به انگلیس وارد سازند و به ثروتهای سرشار هند دست یابند. انگلیس هم موقعیت حساس ایران را میشناخت. ایران در هند نفوذ فرهنگی داشت و حدود هشتصد سال زبان فارسی زبان رسمی هند بود و فرهنگ و تمدن ایرانی در سراسر هند رواج قطعی داشت. به همین جهت هیأتهای انگلیسی با عناوین مختلف به سوی ایران روان بودند و همواره وضع منطقه را مدنظر داشتند و با همین بیداری و سیاستگذاری، بزرگترین صدمات را به اشکال مختلف بر پیکر ایران وارد ساختند. از جمله به تدریج شیخنشینهای خلیج فارس را که مطیع ایران بودند زیر نفوذ گرفت و در
این زمان میتوان گفت ایران بازیچه سیاستهای انگلیس و فرانسه و روسیه شد.
با به سلطنت رسیدن فتحعلیشاه، انگلیسیها با تمهیدات خاص ارتباط نزدیکی با دربار شاه ایران برقرار ساختند؛ اما شرایطی پیش آمد که فرانسه جای انگلیس صاحب نفوذ را گرفت و هیأت گاردان برای تعلیم نظامی قوای ایران به این کشور آمدند و مدتی این تعلیمات ادامه یافت. اما انگلیس که آرام نگرفته بود و نمیخواست ایران را دور از نفوذ خود ببیند با شرایطی که فراهم کرد نمایندگان خود را به ایران گسیل داشت. سرهارد جونز توانست به طور کامل نفوذ گذشته را بازیابد. موریر که خود از عوامل انگلیس است و شرح مسافرتهای خود را به طور کامل نوشته با ذکر جزئیات اولین ملاقات سفیر انگلیس با فحتعلیشاه مینویسد: «... پادشاه ایران پس از آن گفت که دوستی این دو مملکت قدیمی است و امید است که بعدها این دوستی روز به روز زیادتر گردد. بعد شاه سئوال کرد برادر من پادشاه انگلستان حالش چگونه است؟ دماغش چاق است؟ احوالش چطور است؟ بعد سئوال کرد آیا شاه فعلی انگلستان پسر پادشاه سابق است؟ که اتباع او با ایران رابطه داشتهاند؟... وقتی گفته شد این همان پادشاه است که در آن زمان هم سلطنت می کرد بعد شاه گفت عجب فرانسویها در این باب هم دروغ گفتهاند...» فتحعلیشاه با ارتباطی که با انگلیس و نمایندگان آن داشت، شاه انگلیس، جرج سوم را که از زمان کریمخان در انگلیس سلطنت میکرد و تا سال 1820 هم زنده بود، نمیشناخت. البته از شخصی که از آن وضع ناآگاهی باشد و طرف مذاکره را نمیشناسد، نمیتوان انتظار بیشتری از آنچه که گذشت، داشت.
در سال 1213 و سال بعد، از آن، انگلیس توانست از طریق ایران و قوای فتحعلیشاه که تربیت شده فرانسویان بود، پیروز شود و هندوستان را که در معرض خطر قرار گرفته بود همچنان حفظ کند با این توضیح که تیپو صاحب سلطان میسور علیه سلطه انگلیسیها بر هند قیام کرد و با زمان شاه، امیرافغانستان متحد گردید و در همین احوال ناپلئون با تهدید مستعمرات انگلیس در افریقا موفق شد مصر را تصرف و به سوی سوریه پیشروی کند. تیپو سلطان در چنین شرایطی از کمک فرانسه استفاده کرد. ناپلئون سپاه کوچکی به یاری او فرستاد و زمانشاه را هم به همکاری بیشتر با تیپو صاحب تشویق کرد. انگلستان از این جریان به هراس آمد. فرمانده کل هندوستان برای جلوگیری از شرکت احتمالی ایران در این اتحاد ضدانگلیسی دست به کار شد. مهدیعلیخان بادر نماینده شرکت هند شرقی هند در بوشهر به صورت نمایندهای فوقالعاده و با اختیارات تام عازم تهران گردید.
وی توانست فتحعلیشاه را به طمع تسخیر افغانستان اندازد و او را وادار نماید تا با اتحادی که علیه انگلیس تشکیل شده وارد جنگ کند، مهدیعلیخان فرمانی از شاه
ایران گرفت که به موجب آن مأمورین ایران موظف باشند فرانسویها را در خاک ایران بازداشت کنند و در این زمان، زمانشاه، امیر افغانستان با قوای عظیمی از تنگه خیبر گذشت و پیشاور و لاهور را تصرف کرد و رهبر سیکها را به اطاعت واداشت. وی مهیای حمله به دهلی، مرکز هند بود اما انگلیس مشکل بزرگی در مقابل او بود.
فتحعلیشاه در این تصور بود که میتواند مرزهای ایران را به حدود دوره صفویه برساند و به همین جهت با سپاه خود عازم خراسان شد. محمودشاه که از جانب انگلیسیها حمایت می شد در ایران پناهنده بود و قشون ایران را همراهی می کرد. فتحعلیشاه توانست هرات و قندهار را به سادگی فتح نماید. زیرا زمانشاه تمام قوای خود را به هند برده بود و مشغول نبرد با انگلیسیها بود و چون اقدام فتحعلیشاه را دید، جبهه جنگ با انگلیس را رها کرد و به افغانستان بازگشت؛ اما در حوالی قندهار از قوای ایران شکست خورد و دستگیر و به دستور برادر پناهندهاش کور شد.
فتحعلیشاه در اولین سال سلطنت بدون آن که بفهمد چه خدمت بزرگی به انگلیس کرده از نظر فرانسویها بزرگ جلوه نمود. آنها ایران را مرکز پرقدرتی شناختند و فکر کردند اگر قبلاً ایران را همراهی کرده بودند نهضت علیه انگلیس در هندوستان با شکست مواجه نمیشد و لذا درصدد نزدیکی دوباره با ایران برآمدند. اما انگلیس چنین مجالی را بعد از دفع خطر تیپو سلطان به آنها نمیداد. انگلیس از لشکرکشی فتحعلیشاه به افغانستان بهره برد و از قیامی که علیه انگلیسیها برپا شده بود جلوگیری کرد. اکنون مسئله خطر ناپلئون بود و انگلیس میخواست این بار هم ایران را به صورت سدی در مقابل خواستههای ناپلئون درآورد. و در این راه هم موفق شد. ناپلئون که با یک کودتا در مقام کنسول اول جمهوری فرانسه قرار گرفته بود همچنان درصدد بود انگلیس را به زانو درآورد و به مستعمراتش چنگ اندازد ولی اتحاد با روسیه و حمله دوجانبه به هند را راه مطلوبی یافته بود. پل اول، امپراتور روسیه با نقشه ناپلئون موافق بود. حمله به هندوستان میبایست از طریق دریای سیاه و بحر آزوف و رودخانه ولگا و بحر خزر و ایران انجام شود. فرماندار کل هند، مارکی ولزلی در اجرای سیاست انگلیس و استفاده از تجربه گذشته، اتحاد با ایران را لازم میدانست و بر این اساس جان مالکوم، یکی از افسران مستعمراتی انگلیس در هند را به عنوان سفیر، مأمور دربار ایران کرد تا اولاً سیاست ضدافغانستانی ایران را همچنان گرم نگهدارد و ثانیاً شاه ایران را به انجام اقداماتی علیه فرانسه وادار سازد و ثالثاً در صورت لزوم، قراردادهای نظامی و بازرگانی با ایران منعقد نماید. مالکوم در پاییز 1215/دسامبر 1800 با هدایایی وارد ایران شد و ضمن ملاقات با شاه موفق شد معاهداتی با ایران منعقد نماید. مطابق معاهدات سیاسی که حاجابراهیمخان اعتمادالدوله آن را امضا کرد دولت ایران دوست و متحد انگلیس
شد و مقرر گردید چنانچه افغانستان یا فرانسه به هند حمله نمایند انگلیس توپ و اسلحه لازم را در اختیار ایران گذارد و چنانچه فرانسه وارد یکی از بنادر ایران گردید دو دولت مشترکاً اقدام کنند. مالکوم اصرار داشت جزایر قشم و هنگام در اختیار انگلستان قرار گیرد ولی مردم با این تقاضا به مخالفت برخاستند و چنین اجازهای ندادند.
معاهده دیگری هم بین انگلیس و ایران منعقد شد که به موجب آن تجار دو کشور حق آمد و رفت آزادانه به سرزمین یکدیگر را پیدا کردند و بازرگانان انگلیسی و هندی اجازه یافتند تا در تمام ایران بدون پرداخت عوارض و مالیات اقامت نمایند. فتحعلیشاه میخواست به نحوی حمایت انگلیس را در مقابل تجاوزات احتمالی روسیه جلب نماید؛ ولی انگلیسیها با مهارت از چنین تعهداتی سر باز زدند.
مالکوم، افسر انگلیسی در مأموریت به ایران با امضای قراردادهای سیاسی و بازرگانی موفق بود و در بازگشت به لقب «سر» مفتخر گردید و انتظار میرفت آثار زیادی برای قراردادها مترتب باشد. اما قتل ناگهانی پس اول تزار روسیه در مارس 1801 وضع را عوض کرد و موضوع حمله به هند منتفی شد و فرانسه هم به تنهایی برای حمله به هند آمادگی نداشت. در نتیجه انگلیس هم دیگر علاقهای به اجرای معاهده با ایران نداشت هر چند تجاوز روسیه به ایران فعلیت نداشت اصرار فتحعلیشاه برای اجرای قرارداد بیفایده بود. مخصوصاً بین فرانسه و انگلیس معاهده صلح منعقد شد. فتحعلیشاه به ناچار محمدنبی خان را به عنوان سفیر راهی هند انگلیس کرد که او هم نتیجهای نگرفت. انگلستان در این تاریخ منافعی در اجرای قرارداد نداشت. به همین جهت شرایطی سنگین به فتحعلیشاه پیشنهاد کرد و از جمله واگذاری جزایر قشم و هرمز به انگلیس و اجازه ایجاد استحکامات نظامی در بوشهر و همچنین قرار دادن بنادر دریای خزر در اختیار بازرگانان انگلیسی که معلوم بود چنین شرایطی نمیتوانست مورد قبول ایران باشد. بدین ترتیب دولت انگلستان برای مقابله با تجاوزات روسیه کمکی به ایران نکرد و ارتش روسیه تزاری به شهرهای شمالی ایران در حوزه قفقاز تجاوز کرد. روسیه طرح پطرکبیر را اجرا میکرد.
دولت انگلیس به تقاضای کمک ایران با آن وعدهها پاسخ مساعد نداد و شرایطی را پیشنهاد نمود که برای ایران قابل پذیرش نبود و ایران ناچار شد به دشمن مشترک آن دو یعنی فرانسه روی آورد. فرانسه میکوشید بین ایران و عثمانی روابط دوستانهای برقرار گردد و آن دو از دو طرف به روسیه حمله کنند و کار این امپراتوری متجاوز را یکسره سازند. به علاوه فرانسه علاقه زیادی داشت که هند را از جنگ انگلیس بیرون آورد که آن هم از طریق ایران امکان داشت. در این زمان روابط خوبی بین فرانسه و
ایران برقرار شد و هیأتهای متعددی رد و بدل و پیشنهادهایی مطرح شد که منجر به انعقاد عهدنامه فینکنشتاین در 1807 بین فرانسه و ایران شد و بر طبق آن ایران متعهد گردید با انگلیس قطع رابطه کامل نماید و فرانسه هم تعهد کرد ایران را در بازپسگیری گرجستان یاری نماید و تمامیت ارضی ایران را تضمین نماید. روسها بعد از تصرف گنجه متوجه ایروان شدند. دولت عثمانی هم در یک زمان در اثر تلاش فرانسه علیه دولت روسیه و انگلیس اعلان جنگ داد اما در چنین اوضاعی به یکباره عهدنامه تیلسیت بین فرانسه و روسیه، فرانسه را از حمایت ایران دور ساخت و جنگ بین ایران و روسیه ادامه یافت. در یک زمان عثمانی و ایران از دو طرف با روسیه در جنگ بودند. عباسمیرزا و یوسفپاشا، سرعسکر عثمانی تصمیم گرفته بودند که ارتش ایران از مغرب و سپاه عثمانی از مشرق در یک زمان وارد گرجستان گردند اما گودوویچ از این طرح مشترک ایران و عثمانی آگاهی یافت و قوای عثمانی را با نیرویی فراوان شکست داد و عباسمیرزا هم با شکست عثمانی عقبنشینی کرد و عثمانیها قرارداد متارکه 1222 را با روسها امضا کردند. ولی جنگ روسیه و ایران همچنان ادامه یافت و ایران بدون کمک و حمایت انگلیس، فرانسه و عثمانی با روسیه میجنگید و هیچکدام در مقام کمک و حمایت از ایران نبودند زیرا منافع زیادی برای خود نمیدیدند.
بعد از معاهده تیلسیت، هیأت سرهارفورد جونز به دستور لرد مینستو فرمانفرمای کل هند از راه بوشهر وارد ایران شد و به دلیل تغییر وضع و شرایط جدید، مورد استقبال قرار گرفت و موفق به عقد پیمانی با ایران در 14 ماده معروف به مجمل شد. در این پیمان، شاه ایران حکم ژاندارمی را دارد که باید برای انگلیس، راه هند را آن طور که انگلیس دستور میدهد، محافظت نماید و چون با انگلیس دوست میشود باید تمام قراردادها و معاهداتی که با دول اروپا دارد از تاریخ این معاهده باطل اعلام، جزایر جنوب ایران در اختیار قشون انگلیس قرار گیرد و مأمورین محلی هم باید مهیای پذیرایی از قشون انگلیس باشند. به موجب این قرارداد تحمیلی، انگلیس حق داشت حتی با کشوری که با ایران در حال جنگ است متحد شود! ولی باید سعی کند ایران را هم با آن دولت به صلح بکشاند اما ایران باید قراردادهای گذشتهاش را هم با دول اروپا باطل کند و بعد از این هم قراردادی با دولتی منعقد نکند که احتمال ضرر برای انگلیس داشته باشد. با انعقاد این قرارداد، سرهارفورد جونز موفقیتهای زیادی به دست آورد و حکومت هند انگلیسی می خواست دستآورد سرهارفورد جونز را به ملکم بسپارد.
سرانجام هنگامی که میرزاابوالحسنخان، نماینده ایران در لندن توقف داشت سرگوراوزلی به جای سرهارفورد جونز تعیین شد. وی در 9 نوامبر 1811 وارد تهران گردید و میبایست دنبال فعالیت سفیر قبلی را بگیرد و قرارداد مفصل را با ایران منعقد
نماید که در 29 صفر 1227/14 مارس 1812 چنین کرد.و حاصل این قرارداد، تحمیل و مفصل سه سال بود و در این مدت اوضاع اروپا کاملاً فرق کرده بود و راههایی که انگلیس در زمان امضای قرارداد برای نزدیک شدن به ایران داشت در این زمان از بین رفته بود؛ اما جنگهای ایران و روس ادامه داشت. مورخین، سفیر جدید را یکی از اولین عاملین رواج فساد و یکی از اصلیترین مهرههای فراماسونری یاد کرده اند که صدمات زیادی به ایران وارد ساخت. سرگوراوزلی با عنوان افسر عالیرتبه انگلیس (قبل از سفارت ایران) وظیفه پذیرایی از شاهزادگان و شخصیتهای برجسته و بارز خارجی را برعهده داشت. (مقام او در شبکه فراماسونری این شغل را برای او ایجاب کرده بود) او پس از آنکه به مقام سفارت کبرا در ایران نایل شد، ریاست شبکههای فراماسونری منطقه را هم به دست آورد. با اصرار سرگوراوزلی در نامههای محرمانه او به وزارت امور خارجه انگلیس به دنبال خدمات برجسته میرزاابوالحسنخان، ماهی یکهزار روپیه برای وی تعیین شد که از 1225 تا 1262 به وی پرداخت شد. سرگوراوزلی بعد از ایران به سفارت انگلیس در روسیه رفت و در نامهای که در 15 اکتبر 1844م از سنپطرزبورگ به وزارت امور خارجه انگلیس نوشت در مورد ایران چنین نظر داد: «عقیده صریح و صادقانه من این است که چون مقصود نهایی ما فقط صیانت از هندوستان میباشد در این صورت بهترین سیاست این خواهد بود که کشور ایران را در همین حال ضعف و توحش و بربریت بگذاریم و سیاست دیگری مخالف آن تعقیب نکنیم.»
روسیه با توجه به رفتار انگلستان و فرانسه نسبت به ایران به سادگی توانست سیاست پیشرفت به سوی دریاهای آزاد را با بهانههایی پیاده نماید و در نتیجه قرارداد تیلسیت، ایران با وضع دشواری مواجه شد زیرا مسلم گردید که روسیه با فراغت از اروپا، تمام نیروهای خود را در برابر ایران میگمارد. مارشال گودریچ در مدت قلیلی 150 هزار سرباز جنگی را که از جبهه اروپا آزاد شده بودند برای جنگ با ایران آماده نمود و توانست بخشهایی از سرزمین ایران در قفقاز را اشغال و تا ایروان پیشروی کند و در سال 1324ق باز هم تغییراتی در جبهه اروپا رخ داد و انگلیس حامی جدید ایران، بعد از فرانسه در کنار روسیه قرار گرفت و روسها در صفر 1324 به دستور تزار الکساندر اول در تمام جبهههای جنگ با ایران دست به تعرض زدند که با شجاعت بسیار زیاد ایرانیان، این حملات دفع شد.
این درست در زمانی بود که ایرانیان امیدی به فرانسه و انگلیس نداشتند و اندکی اتکای به نفس پیدا کرده بودند و البته تغییراتی هم در وضع جبههها داده شده بود. علمای اسلام فتوای جهاد علیه روسها دادند و در نتیجه به فاصله کوتاهی، پنجاه هزار نفر برای جنگ مذهبی عازم جبههها شدند. روسها در این تاریخ مجبور شدند در دو
جبهه علیه ارتش عثمانی و ارتش ایران بجنگند و این کاری مشکل برای روسیه بود و اگر عثمانی اسلامی و ایران اسلامی متفقاً به جنگ ادامه میدادند قطعاً به شکست نهایی روسیه منجر میشد؛ اما در این زمان روسها ابتکار عمل به خرج دادند و به نظر میرسد از راهنمایی انگلیس هم برخوردار شدند. با این توضیح که ژنرال تورمسوف تصمیم گرفت با ایران صلح کند و تمام قوای خود را در جبهه با عثمانی به کار اندازد و به این منظور حمله سختی را به قوای ایران شروع کرد تا آنجا که فرمانده سپاه ایران مجبور شد به طرف ایروان عقبنشینی نماید و در همین زمان روسیه پیشنهاد صلح به ایران داد. میرزابزرگ قائممقام مأمور مذاکره شد و پیشنهادهای روسها را غیرقابل قبول تشخیص داد زیرا روسها تقاضا داشتند که دولت ایران تمام نقاطی را که روسیه تا شروع مذاکرات متصرف شده ملک دولت تزاری بشناسند و ضمناً به ارتش روسیه اجازه داده شود تا از طریق ایران به عثمانی حمله نماید. چون ایران این شرایط را نپذیرفت بار دیگر حمله شدید روسیه در تمام جبههها شروع شد و به دلیل خیانت افسران انگلیسی، دفاع ایران مؤثر واقع نگردید، زیرا واحدهای توپخانه ایران در این زمان در اختیار افسران انگلیسی بود و چون انگلیس علاقهمند به توقف هرچه زودتر جنگ در جبهه ایران بود و قوای روس در جبهه دیگری مشغول گردد که مورنظر انگلیس بود، لذا افسران انگلیسی دستور یافتند تا پستهای خود را ترک کنند که واحدهای توپخانه بدون سرپرست ماندند. روسها نیز بر شدت حملات خود افزودند و پس از جنگ شدید اصلاندوز و ایروان، ارتش ایران به طرف رود ارس عقب نشست و یک بار دیگر ثابت شد که حضور بیگانه (آن هم بیگانهای مثل انگلیس) در ارتش یک کشور تا چه درجه خطرناک است و زمامدارانی که به هر عنوان بیگانه را دوست میپندارند و به خدمت در قوای مسلح میگمارند چقدر در اشتباه هستند. معلوم نیست در آن دوره چرا با وجود سوابق باز به آنها اطمینان شد؟ چرا افسران انگلیسی سرپرستی واحدهای توپخانه را در اختیار گرفتند؟ چرا بعد از قطعی شدن همکاری انگلیس و روس در یک جبهه علیه فرانسه، باز هم افسران متخصص انگلیس در ارتش ایران باقی ماندند؟ ایران و عثمانی هر دو مورد تهاجم روسیه قرار داشتند و انگلیس از ادامه جنگ در این ناحیه احساس زیان کرد. دیپلماتهای انگلیس درصدد برآمدند راهی بیابند که منافع آنها را تأمین کند و به همین جهت در جمادیالاول 1227 بین روس و عثمانی بدون اطلاع ایران و برخلاف قرار دولت عثمانی با ایران، صلح برقرار شد و عهدنامه بخارست امضا گردید و یک بار دیگر ایران در مقابل روسیه تنها ماند. لشکریان آسیایی تزار که از جبهه عثمانی آسوده خاطر شده بودند متوجه شرق جبهه قفقاز گردیدند. انگلیس طمانی واسطه صلح روسیه با عثمانی شد و پیمان بخارست را به امضا رساند
که دو، سه ماه بیشتر از امضای معاهده مفصل با ایران نمیگذشت. البته برای ایران هم معاهده گلستان را به ارمغان آوردند. انگلیس به خاطر منافعی که در آن مقطع از نزدیکی با روسیه احساس میکرد ایران را وادار به امضای قرارداد گلستان در 1228 کرد.
یعنی در همان زمان که عثمانی و ایران برای جنگ با روسیه متحد بودند، انگلستان با محاسبات خود از یک طرف عثمانی را به قبول صلح و امضای قرارداد بخارست وادار نمود در حالی که ایران تنها میجنگید، وسیله سرگوراوزلی ایران را امیدوار به پیروزی مینمود و به تدریج واسط صلح با روسیه شدند و ایران را تحت فشار قرار دادند که به مذاکرات صلح تن دهد. در 8 جمادیالثانی 1227 نماینده بریتانیا وارد تبریز شد و پس از مذاکره با عباسمیرزا، وبرگوردن را برای مذاکره صلح نزد ژنرال دوریچیف فرستاد. جواب دوریچیف رونوشت عهدنامه بخارست و پیشنهاد متارکه چهل روزه جنگ بود. جیمز موریه مأمور شد تا پاسخ دوریچیف را به عباسمیرزا گزارش دهد. عباسمیرزا به ناچار به چهل روز متارکه موافقت کرد و قرار شد پس از پایان مدت متارکه، مذاکرات صلح در محل سلطان حصاری در کنار رود ارس شروع شود؛ اما در اوایل رمضان سال 1227 آق وردف، ژنرال روسی به ستاد عباسمیرزا اطلاع داد که چون اسکندرمیرزا با کمک ایرانیان در گرجستان اغتشاش نموده و شرایط متارکه را به هم زده، مذاکرات صلح بیمورد است و به علاوه ژنرال دوریچیف دیگر اختیاری برای مذاکره صلح ندارد و چنانچه ایران مایل به مذاکره صلح است نماینده خود را به اصلاندوز اعزام دارد. روسیه دیگر شتابی در صلح نداشت اما با اصرار سرگوراوزلی که در انعقاد قرارداد صلح مأموریت داشت عباس میرزا ناچار از میرزاابوالحسنخان ایلچی به همراه جیمز موریه به اصلاندوز اعزام شد. در اصلاندوز مذاکرات ایران و روس به نتیجه نرسید ولی هر کدام شرایط خود را برای صلح عرضه کردند و جنگ بین ایران و روس مجدداً شروع شد. این در حالی بود که انگلیس با روسیه متحد شده بود. نماینده دولت انگلیس با اطلاع از اتحاد کشورش با روسیه اطلاع پیدا کرد و به افسران انگلیس شاغل در ارتش ایران دستور داد پستهای خود را ترک کنند و در عملیات نظامی علیه روسیه شرکت ننمایند. بدین ترتیب یک بار دیگر ایران فریب انگلیسیها را خورد و در لحظه حساس که خدمتگزاران میبایست صمیمانه خدمت نمایند، خیانت کردند. در شب 12 شوال 1227/ اکتبر 1812 روسیه از موضع نظامی عباسمیرزا اطلاع یافت و مبادرت به حمله نمود. سپاهیان ایران پراکنده شدند و ولیعهد به سختی توانست از رود ارس بگذرد و خود را نجات دهد. پس از این شکست، عباسمیرزا به سوی تبریز رفت تا مقدمات مقاومت خود را در سال 1228 فراهم نماید؛ اما سرگوراوزلی ادامه جنگ را مصلحت ندید و بر صلح بین روس و ایران
اصرار کرد و قول داد که عهدنامه صلح برابر میل ایران تنظیم شود. سفیر انگلیس به همراه نامهای دکتر گامبل را به اردوگاه دوریچیف اعزام داشت تا به او اطمینان بدهد که بزودی طرح سازش پیشنهاد میشود. سپس به متارکه پنجاه روزه جنگ بین طرفین توافق شد. ابتدا مذاکرات با کندی صورت میگرفت. سفیر روس که همه مقدمات را برای صلح فراهم کرده بود و مقامات ایران را در شرایطی که جنگ برای ایران میتوانست همرا با موفقیت باشد به صلح واداشته بود در مذاکرات صلح شرکت نکرد تا روسیه آزادی عمل بیشتری داشته باشد. سفیر انگلیس در نامههای دیگری که برای وزیر امور خارجه متبوعش ارسال میدارد به ظرافت کار خود هم تصریح مینماید که چگونه با تمهیداتی ایران را به صلح واداشته است و البته بعد از پیمان گلستان از او تشکر هم کردهاند. سرگوراوزلی در نامه 10 نوامبر 1813 به وزیر امورخارجه انگلیس چنین مینویسد: «اگر توهم حاصل نمیشد که ممکن است تصور کنید مجاهدتهای من برای انعقاد پیمان صلح میان دولتین روس و ایران یک نوع تخطی از اختیارات و قدرت خود در مقابل دولت اخیر بود و یا اینکه از نفوذ خود در نزد شاه استفاده کرده و منافع حقیقی ایران را فراموش کرده باشم علت نداشت که طرز رفتار و سیاست خود شما را تصدیع بدهم... همان موقع که آخرین نامه خود را از اقامتگاه مراغه برای شما فرستادم تبریکاتی برای شاه به تهران نوشته که جواب آن را برای اطلاع شما با این نامه میفرستم، میخواهم شما را مطمئن سازم که نامههایی از وزراء دربار دریافت کردم که همگی تشکر و قدردانی خود را اظهار داشتهاند) (به متن دو نامه سرگوراوزلی مراجعه شود.»
آنچه نوشته شد مربوط به اول تا اوایل قرن 19 است. انگلستان در سوابق موجود به عنوان همسایه جنوب ایران شناخته میشود. در حالی که جزیرهای است در شمال اروپا. همسایگی آن در جنوب به مناسبت تسلط نامشروع آن نسبت به پارهای از نقاط ایران و غیر ایران که در طول دو، سه قرن به دست آورده و در طول قرن بیستم مجبور به ترک این مناطق شده است. انگلستان یکی از عوامل مؤثر در عقبماندگی کشورهای خاورمیانه است. زمامداران انگلیس در دوران استعمار بزرگترین خسارات را از طریق استفاده از کاپیتولاسیون و ایجاد شبکه های فراماسونری، سپس صهیونیسم زدهاند. اینان سعی کردهاند نفوذ و تسلط خود را از دو طرف حفظ نمایند؛ عوام را با خرافات و مذهبتراشی و مذهبسازی از حقایق منحرف سازند و باسوادان و روشنفکران را به وسیله شبکههای فراماسونری در دام خود گرفتار سازند و مقاصد و اهداف شوم خود را پیاده نمایند. انگلستان در وضع طبیعی و عادی سرزمین فقیر و منتظر کمک دیگران است؛ اما با همین سیاستهای مکارانه از نوع نفاقافکنی و دورویی و پشتهم اندازی وضع خود را تأمین کرده است.
جعفرخان زند که برادرزاده کریمخان به اعتبار اینکه کریمخان هم قبلاً فرمانی برای نجات انگلیسیها صادر نموده بود فرمانی به این شرح صادر کرد «به نام خدای جهانآفرین، اما بعد، از آنجایی که ما همیشه خواهانیم که تجار و قوافل آنها که در مملکت ما آمد و رفت میکنند در ظل حمایت ما بوده و در مهد امن و امان باشند و مطمئناً به کار تجارت خود مشغول شوند و برای مساعدت به آنها آنچه که ما را در قوه باشد در حق آنها دریغ نخواهد شد. بنابراین فرمان مطاع برای تمام حکام و فرماندهان شهرها و قلاع به تمام سرداران و مأمورین جمعآوری حقوق گمرکی صادر میشود که درباره تمام عمال ملت انگلیس که به قصد تجارت به مملکت ما وارد شده و مشغول تجارت هستند نهایت همراهی و مساعدت مرعی دارند که همه آنها راحت و آسوده بدون مزاحمت احدی در امور تجاری خودخواه برای متاع وارده و خواه برای متاع صادره مشغول باشند و میباید از آنها حمایت و حفاظت شود. عمال دولتی نباید به هیچ اسم و رسمی از آنها مالیات یا حق راهداری مطالبه کنند و به هیچ عنوانی نباید از نمایندگان ملت انگلیس وجهی مطالبه شود و رفتار شما نسبت به آنها باید طوری دوستانه باشد که آنها به ما اطمینان نموده در رفت و آمد خودشان کاملاً آزاد باشند و همیشه باید بدون دغدغه خاطر مشغول تجارت خود بشوند. در هر موقع که مال التجاره خودشان را به فروش میرسانند در نقل و انتقال وجوه آن مختار میباشند و از طرف شما نباید ممانعتی به عمل آید. لازم است دولت محترم ما با لیوزای انگلیس مقیم بصره به خوبی بداند که عواطف و همراهی ما درباره شما بسیار زیاد و فوق خیال شماها است و برای امتحان، بهتر است به آزمایش بگذارند و ملت انگلیس را تشویق کنند که در ایران به تجارت خودشان توسعه دهند در آن وقت مشاهده خواهند نمود ما نهایت درجه برای حفظ امنیت آنها خواهیم کوشید به علاوه هر اندازه متاع ملت انگلیس وارد ایران گردد هیچ مانعی و رادعی برای ورود آن سد راه نخواهد بود و آزادانه در هر کجای ایران بخواهند میتوانند متاع خودشان را به فروش رسانند و پس از فروش هم در تحت حفاظت ما آسودهخاطر وجوه آن را برگردانند. ما قول میدهیم که مطالبه حقوق گمرکی نخواهیم نمود و آنچه هم در سابق برقرار بوده ما آنها را لغو و باطل مینماییم. در این تاریخ تمام آنها باطل است و فراموش نخواهد شد. به تاریخ هشتم ربیعالثانی 1202 مطابق 18 ژانویه 1788 تاریخ روابط سیاسی انگلیس در قرن 19 محمود محمود، جلد 1، ص 9.
وقتی گولداسمیت انگلیسی مینویسد: «بعد از اینکه صادقخان از مأموریت مراجعت کرد جاسوسان آقامحمدخان او را تحتنظر داشتند خواجه قاجار متوجه شده بود که اگر شرکای جنایت صادقخان نهاوندی در بین فراشان خلوت باشند به طور حتم بعد از مراجعت صادقخان به او خواهند گفت که منزلش مورد تفتیش قرار گرفته است لذا به جاسوسان سپرد مراقب باشند چه کسانی با او تماس حاصل میکنند. جاسوسان دیدند همین که صادقخان نهاوندی برگشت دو تن از فراشان خلوت به او نزدیک شدند و چیزی به وی گفتند و صادقخان از حرف آنها ناراحت شد. باز دیدند که بعد از خروج صادقخان نهاوندی از اطاق خواجهقاجار همان دو نفری که به صادقخان نزدیک شده بودند با وی صحبت کردند. جاسوسان این موضوع را به اطلاع خواجه قاجار رساندند و به او محقق شد که آن دو نفر همدست صادقخان نهاوندیاند. غروب آن روز آقامحمدخان مردی را که در شماخی مورد سرقت قرار گرفته بود احضار کرد و آنگاه صادقخان نهاوندی و دو فراش را احضار کرد. آن دو نفر وقتی صاحب پول و طلاآلات را دیدند به لرزه درآمدند و سارقین مجبور شدند که آنچه برده بودند، پس بدهند و خواجه قاجار از صاحب مال پرسید آیا آنچه از تو گرفتند به تو رسید وی گفت دویست تومان از پولی که از من گرفتند کم است آغامحمدخان امر کرد دویست تومان از صندوقخانه او به متظلم بدهند و گفت این مبلغ را از بقیه اموال این سه نفر بعد از کشتهشدنشان جبران خواهیم کرد. هر سه آن گفته را از دهان خواجه قاجار شنیدند و چون شب فرا رسیده بود هنگامی که در بازداشت بودند، قطعیت قتل خود را با [........] و طرح نقشه قتل خان قاجار تبدیل به احتمال نمودند. این گونه شرح واقعه از جانب آن انگلیسی بعید نیست که خود هم در ماجرا به نحوی دخالت داشتهاند.
در مغرب ایران امپراتوری عثمانی قرار داشت. این امپراتوری عنوان خلافت اسلامی را داشت و اسلام با وجود سابقه گسترش یافتنش در اروپا مطلوب دول تازه قدرتیافته اروپا از جمله انگلیس و فرانسه نبود و طبعاً دولت عثمانی میبایست کوچک شود و تجزیه گردد تا خطر بالقوهای در مقابل اروپا نباشد و در هیچ زمان با ایران تشیع متحد نگردد. در جنوب ایران قبایل عرب در اطراف خلیج فارس بر اساس سوابق طولانی تابع ایران بودند. تسلط ایران بر سواحل و جزایر خلیج فارس به قرنها قبل میرسید و ادامه داشت اما انگلیس با تسلط بر هند میخواست که قبایل عرب سواحل خلیجفارس از نفوذ ایران خارج شده مطبع امپراتوری انگلیس گردند. انگلیس با توجه به ناوگان عظیم دریایی کم کم این شیخنشینها را زیر سلطه خود درآورد. برای انگلیس این قسمت هم در خلیج فارس مهم بود.
در سال 1221قمری/1807م ناپلئون امپراطور فرانسه به دنبال عهدنامه فینکنشتاین هیأت نظامی سیاسی گاردان را به ایران اعزام داشت. چهارده نفر افسران این هیأت کارهایی را در نظام ایران انجام دادند و کارخانه توپریزی در تهران و اصفهان دایر کردند. لباس یک شکل (اونیفورم) را معمول کردند. نظامیان را به صفوف مختلف سوارهنظام، پیادهنظام، توپخانه مهندسی تقسیم نمودند. توپخانه صحرایی برقرار ساختند. به کار گرفتن سرباز هم مربوط به همین دوره است. قبل از آن به تقلید از روسها (سالدات) میگفتند از میرزاابوالقاسم فراهانی که هنوز به مقام صدارت نرسیده بود خواستند معادل سالدات را به فارسی جستجو نماید و او کلمه سرباز را ارائه داد و مطلوب افتاد و تا به حال به کار میرود.
در این تاریخ فرمانده کل هندوستان مارکی ولزلی بود که سیاست امپراتوری انگلیس در منطقه را اعمال مینمود.
مورخین به صور مختلف از آمدن مهدیعلیخان و اهداف او نقل کردهاند از جمله اعتمادالسلطنه در تاریخ منتظم ناصری آن را در ردیف وقایع سال 1314 نگاشته که برای تبریک سلطنت خاقان اعزام شده ناسخالتواریخ هم آن را ضبط کرده. روضه الصفای ناصری با تفصیل بیشتری به آن پرداخته و چنانچه دقت شود، کار مهمی هم به نفع انگلیس در مسافرت خود انجام داده است. ملاحظات سیاسی مؤثر انگلیسیها در ایران از همین تاریخ شروع میشود و استمرار پیدا میکند و از همین زمان به صور مختلف این سیاست مخرب عالم تضعیف و انحطاط ایران میگردد. بارزترین آن تا انقلاب مشروطیت از دست دادن ثلث خاک ایران است.
مهدیقلیخان در مذاکرات با درباریان ایران دقت داشت که وحشت انگلیس را از جمله زمان شاه به هند نشان ندهد خودش در این مورد میگوید «من در مکاتبات خود مخصوصاً از بردن اسم فرمانفرمای هندوستان خودداری نمودم اما غیررسمی از فجایع و غارت افغانها در لاهور شرح مفصلی بیان نمودم و مخصوصاً گفتم هزاران سکنه شیعه آن نواحی از ظلم و تعدی افغانها متواری و به هند انگلیس پناهنده شدهاند و علاوه نمودم که اگر پادشاه ایران قادر است از تجاوزات شاه افغان جلوگیری کند به خداوند لایزال و عالم انسانیت هر دو حکومت کرده است (به کتاب تاریخ قاجار نوشته واتسون مراجعه شود.)
واتسون نویسنده انگلیسی در کتاب خود به نام تاریخ قاجار که حوادث دوران فتحعلیشاه و محمدشاه را نگاشته مأموریت مهدیقلیخان را بسیار موفقیتآمیز میشناسد زیرا توانسته شاه ایران را وادار کند به افغانستان حمله نماید و خطر تیپوسلطان را از انگلیس دور سازد. محمدشاه برادر زمانشاه که به ایران پناهنده شده بود به جای زمانشاه بر افغانستان مسلط گردید. او دیگر کاری به هند مورد تصرف انگلیس نداشت. تیپو صاحب هم سرانجام وسیله قوای انگلیس به قتل رسید و با این شکل قیامی که علیه انگلیس در هند شکل گرفته بود خاموش گردید. تجربه بسیار ذیقیمتی برای سیاست انگلیس به وجود آمد تا در آینده هم از آن استفاده کند.
ناپلئون در 1915/1800 قدرت بیسابقهای داشت و در مقام رویآوری به متصرفات انگلیس بود. در بهار آن سال از کوههای آلپ گذشت و امپراتوری اطریش را شکست داد به طوری که ژنرال ملاس فرمانده قوای اطریش در وضع تسلیم شرایط پیشنهادی ناپلئون را پذیرفت. پل اول امپراتور روسیه هم که با ارتش عظیمی به فرماندهی سووارد در ایتالیا در مقابل قوای ناپلئون میجنگید پس از چهل و پنج هزار نفر تلفات عقبنشینی کرد و به روسیه بازگشت. وحشت دیگری از قوای او که در اخبار انگلیس بود و برای تصرف هند تلاش
میکرد یا کشته شدند و یا به اسارت درآمدند. پل که حریف را این چنین نیرومند یافت جذب او شد و راه اتحاد با ناپلئون را در پیش گرفت. پل و ناپلئون هر دو میدانستند که حکمرانان داخلی هندوستان با استقرار سلطه انگلیس بر آن سرزمین مخالفند و یک حمایت خارجی میتواند آنها را در قیام علیه انگلیس موفق سازد. بنابراین موافقت کردند به هندوستان حمله ننمایند. در ژانویه 1800 پل اول تزار روسیه فرمانی صادر کرد و پرنس اورلف فرمانده کل قزاقها را مأمور حمله به هند ساخت و نوشت... من این قوای اعزامی را تحت فرماندهی شما قرار میدهم و این مأموریت امتیازات زیادی برای تمام شماها فراهم خواهد کرد و برای ما ثروت زیادی تولید خواهد گردید و یک بازار خوبی برای متاع مملکت ما تهیه خواهد شد در ضمن ضربت مهلکی به قلب دشمن وارد میسازد. ضمناً ما یک وظیفه دیگر خود را نیز انجام دادهایم که آن آزاد نمودن سکنه هندوستان است. ملل هندوستان بعدها مطیع ما خواهند بود چنان که امروز مطیع انگلیسها میباشند و باید کلیه تجارت آن مملکت وسیع را برای خود اختصاص بدهیم. ناپلئون تمام دول اروپا را با میل و رضا یا با تهدید علیه انگلیس متحد کرده بود و همه بنادر اروپا برای تجارت انگلیس بسته شده بود میرفت که هند را هم از دست بدهد. در چنین شرایطی انگلیس به ایران روی آورد و دربار ناآگاه ایران را به دنبال مقاصد خود کشاند و با مقداری پول و هدایا آنها را سرگرم ساخت و تعهدات عجیب و غریب از زمامداران ایران گرفتند و وضع خود را مستحکم ساخت و در نتیجه فرصت یافت خطر اصلی را دفاع کند.
10.یک بار با دقت این معاهده پنج مادهای را مرور نمایید و دقت کنید که چگونه انگلیس برای حفظ هندوستان سرزمین ایران و دولتمردان را وسیله قرار داده است. بین تعهدات انگلیس و تعهدات ایران را مقایسه نمایید در حالی که ایران در آن زمان برای مقابله با روسیه نیاز به کمک داشته اما در این معاهده از این بابت مطلبی ندارد. این قرارداد با یک مقدمه و حمد و ثنای خداوند و چند آیه از قرآن و با درود بر پیامبر اکبر و ائمه اطهار شروع و سپس شرح مبسوطی از اتحاد و اتفاق سخن گفته و به استحکام بین ملل پرداخته و بعد تعریف و تمجیدی از فتحعلیشاه و ذکر مقام و القاب حاج ابراهیم کلاله صدراعظم و چند سطری مورد تعریف و توصیف کاپیتان جان مالکم و ادای احترام به شاه انگلیس و دعا به فرمانفرمای هند و بالاخره با این عبارت مقدمه بیان مییابد «این معاهده که بین دو مملکت معظم است وسیله و رابطه محکمی خواهد بود که نسلاً بعد نسل آنها را به هم مربوط نماید و هر دو دولت همیشه تا دنیا باقی است بر طبق قرارداد ذیل عمل خواهند کرد.»
ماده اول تا خورشید جهان افروز ممالک دولتین معظمین پرتوافکن است و عالم را منور میگرداند این اتحاد و یگانگی هم بین دولتین در صحنه روزگار باقی خواهد ماند و ریشه شوم [.....] و نفاق برای همیشه قطع خواهد گردید و جای آن را [.....] خواهد گرفت که اسباب کمک و مساعدت این دو ملت باشد و علل [.....] و فساد تا ابد محو خواهد گردید.
11.در 1217/1802م حاج خلیلخان ملکالتجار قزوینی از جانب فتحعلیشاه به هند اعزام شد تا بر تصرف و اجرای معاهدات اصرار ورزد اما در اثر نزاعی که بین همراهان سفیر و سربازان محافظ رخ داد حاج خلیلخان سفیر ایران به قتل رسید. حکومت انگلیسی هند برای جلوگیری از تیرگی روابط رسماً معذرت خواست و مبلغ قابلتوجهی به عنوان خونبهای سفیر برای فتحعلیشاه فرستاد برای ملاحظه تفصیل جریان قتل سفیر و وحشت انگلیسیها از این حادثه و عزاداری که در هند به این مناسبت صورت گرفت به جلد اول کتاب زندگی و مأموریتهای مالکوم نوشته ویلیام کی مراجعه گردد.
محمدنبیخان قزوینی برادرزن حاج خلیلخان سفیر مقتول به این مأموریت اعزام شد تا حمایت انگلیس علیه روسیه را جذب نمایند، ولی او را مدتی طولانی نگهداشتند. بعد از 7 ماه فرمانفرمای هند او را پذیرفت و سرانجام به او گفتند معاهده انگلیس و ایران برای جلوگیری از خطر ناپلئون بوده نه خطر روسیه. ناچار وی در اول ژانویه 1817 با دست خالی از هند بازگشت. (به کتاب جنگهای افغانستان نوشته جان ویلیام کی، صص 4642 مراجعه شود.)
دولت بریتانیا پس از معاهده تیلسیت و احساس موقعیت مناسب برای نفوذ در ایران در یک زمان دو هیأت به سوی ایران روانه ساخت. هیأتی مستقیماً از جانب دولت انگلیس به ریاست سرهاردفورد جونز و هیأت
دیگری از طرف فرمانفرمای هندوستان به ریاست سرجان ملکم. ملکم اجازه ورود به تهران را نیافت ولی سرهارفورد جونز توانست با دربار ایران نزدیک شود و معاهده 20 محرم 1224/1809م با ایران امضا نمود. یکی از همراهان جونز موریر است که تمام جریان مسافرت را قدم به قدم و بر حسب سلیقه و نظر خود به رشته تحریر درآورده و بنام سفرنامه موریر انتشار یافته است که تمام جریان مسافرت را قدم به قدم و بر حسب سلیقه و نظر خود به رشته تحریر درآورده و به نام سفرنامه موریر انتشار یافته است. قسمتی از این نوشته وضع دربار و تشریفات آن را نشان میدهد و از رفتار و اخلاق شاه و صدراعظم و وزیران و [....] سخن میگوید و از استقبال و پذیراییهایی که رجال و درباریان از سفیر داشتهاند و تحفه و هدایایی که رد و بدل شده، بحثهایی دارد. متن عهدنامه گویای مقاصد انگلیس در اعزام نماینده نشان میدهد که چه ظلم و ستمی به ایران روا داشتهاند. در جهت توسعه روابط میرزاابوالحسنخان شیرازی خواهرزاده میرزاابراهیم شیرازی صدراعظم مقتول در رأس هیأتی همراه جونیز به لندن اعزام شد.
آنچه سرگوراوزلی در نامه 15 اکتبر 1844 خود به وزارت خارجه انگلیس مینویسد و توحش و بربریت آن سیمای واقعی خود آنها است که با توطئه و فریب و نیرنگ و خدعه و پشت هم اندازی و جاسوس پروری سعی در بردن ثروت ملل افریقا و آسیا در قرون گذشته داشتهاند. این برای انگلستان افتخاری نیست که در قرن 18 و 19 غارتگر بودهاند و در قرن بیستم نفرت مردم بسیاری از کشورها را جذب کردهاند. آنچه آنها ارتزاق میکنند دسترنج و مایملک مستضعفین جهان است. والا محصول جزیره بریتانیا قادر به تأمین سه ماه آن کشور هم نیست. اقتصادی که وسیله غرب تنظیم و گسترش یافته و با ابواب تجارت و مبادلات و پایههای علمی توجیه میشود سبب میگردد کشوری که دهها میلیارد دلار درآمد از صادرات نفت دارد و به علاوه از حیث گندم خودکفا و محصولاتی مثل خرما رتبه اول و تولیداتی مثل فرش کمنظیر باشد فقیر و توسعه نیافته محسوب شود و جزیرهای مثل بریتانیا ثروتمند تلقی گردد. تنها صنعت و علم نیست که امتیاز برتری را برای خود قائل هستند این زیر پا گذاشتن حقوق طبیعی و اولیه مردم سایر کشورها با اتکاء به قدرت تسلیحاتی و کشتن و تخریب و ایجاد اختلاف و نفاق و مهارت در رواج خرافات و دور نگهداشتن ملل از مطالبه حقوقشان بوده است.
ما اشارهای به جنگهای روسیه و ایران را از آن جهت لازم دیدیم که در وقوع این جنگها و ادامه آن و سپس صلح و از دست دادن شهرهایی از ایران دست انگلیس را میبینیم و در زمانی که انگلیس تعهداتی را پذیرفته بود و افسران انگلیسی در جنگ باید ارتش ایران را یاری کنند، خیانت کردند.
سرگوراوزلی جانشین سرجان فورد جونز پس از ورود به ایران با خصوصیاتی که قبلاً از او یاد کردیم به سرعت با دربار و درباریان ایران آشنایی و دوستی کامل پیدا کرد و طرف توجه خاص شاه قرار گرفت و با شاه قرار گذاشت یک عده پنجاه هزار نفری قشون ایران را تحت تعلیم افسران انگلیسی قرار دهد و سی هزار قبضه تفنگ هم از هند برای قشون ارسال شد و با اینکه عباس میرزا تمایل داشت ملکم به خدمت سپاه ایران بیاید مأموریت دیگری پیدا کرد و از ایران رفت. هدایای پادشاه انگلیس برای شاه ایران به تهران رسید موریر در این مورد مینویسد: «تمام این هدایا از نظر شاه گشت و کالسکهای را که (یکی از هدایا بود) با تشریفات مخصوص با دست از کوچههای تنگ تهران کشان کشان به عمارت شاه بردیم. فتحعلیشاه با درباریان خود آمده خوب تماشا نمود و فوقالعاده خوشحال گردید و رفت توی کالسکه نشست. عدهای از وزرای شاه که در این میان میرزاحسنخان شیرازی بود با فرجالله خان صاحبالدوله با لباسهای درباری خودشان را به کالسکه بسته (یعنی کار اسب را انجام دادهاند) شاه را این طرف و آن طرف راه میبردند و شاه اظهار خوشحالی مینمود. میرزا شفیعصدراعظم اظهار تعجب مینمود از اینکه کالسکه هم به جلو و هم به عقب کشیده میشود.» سرگوراوزلی موقعیت مهمی پیدا کرده بود، مورد اطمینان شاه بود. دیگری سرّی نبود که به او بازگو نکنند وی به تبریز رفت تا با عباسمیرزا هم آشنا شود. یک ماه در تبریز ماند. طوری که عباسمیرزا نایبالسلطنه را مجذوب ساخت و با او دوست شد که دیگر آداب و رسومی بین آنها وجود نداشت. عباسمیرزا امید داشت با شورشی که در گرجستان علیه روسها به وجود آمده نقاط از دست داده را بازپس
گیرد و سرگوراوزلی را وسیلهای در این جهت تصور میکرد اما به زودی دریافت که سرگوراوزلی هم برای دریافت تقاضاهای او و شرایط صلح روبرت گوردن را به گرجستان فرستاد و عباسمیرزا را با اصرار وادار ساخت تا تسلیم جریانی باشد که او پیش میآورد. سرگوراوزلی گزارش گوردون در ارتباط با اختیارات ژنرال در [...] برای صلح و تقاضای متارکه جنگ را وسیله موریه برای عباسمیرزا که در اردو بود فرستاد و سرانجام عباس میرزا پس از ملاقات با سرگوراوزلی پذیرفت تا فرمانفرمای کل گرجستان را در آقتپه ملاقات نماید.
با کوشش نماینده انگلیس محل مذاکرات صلح گلستان مشخص شد. گلستان خطهای است در کنار رود سیوا در قرهباغ ابتکار متارکه جنگ و پیمان صلح گلستان مربوط به سرگوراوزلی و فعالیت همه جانبهای است که به دنبال شکست مذاکرات اصلاندوز انجام داد. مکاتبات وی با وزارت خارجه انگلیس و گزارشاتی که در این خصوص به وزیر خارجه کشور متبوع خود داده نشان می دهد که سرگوراوزلی از یک طرف رابطه خود را با فرانده کل قوای روس حفظ کرده و از طرف دیگر به فتحعلیشاه فشار وارد ساخته تا او را وادار به قبول مذاکرات صلح نماید.
سفیر انگلیس در ایران سرگوراوزلی بعد از ورود به تبریز در نامهای به وزیر خارجه انگلیس چنین گزارش داد با تهدید به قطع پرداخت کمک مالی بالاخره موفق شدم اجازه پادشاه را تحصیل کنم که با نمایندگان دولت روس بدون دخالت میرزا بزرگ و اطرافیانش داخل مذاکره شوم. اکنون افتخار دارم به اطلاع شما برسانم که ما توفیق یافتیم به رفیق و متحد خود روسیه حتی از این ناحیه دور کمک کنیم زیرا من اختیار تام دارم متارکه جنگ میان دولتین ایران و روس را برای مدت یک سال به مرحله قطعی برسانم با این ترتیب روسها خواهند توانست از سپاهیان قفقاز بر ضد دشمن مشترک استفاده نمایند. (نامه مورخ 10 ژوئیه سرگوراوزلی به ویکونت کاریره)
به نامههای متعدد نمایندگان انگلیس به وزارت خارجه کشور متبوع خود و دیگر اسناد و کتب تاریخی در مورد جنگهای ایران و روسیه و عهدنامههای گلستان و ترکمانچای مراجعه کنید. ملاحظه می نمائید که سیاستمداران و زمامداران کشور انگلیس در 180 سال قبل با چه مکر و حیله و تزویری نظرات خود را به اولیاء حکومت ایران تحمیل میکردند و سند قدردانی هم میگرفتند
حسین مسعودنیا
پس از پایان جنگ اول نفت در خلیج فارس، 1991/1268ش، دولت امارات متحده عربی خواهان واگذاری جزایر تنب بزرگ، تنب کوچک و ابوموسی از سوی ایران به امارات شد. پس از آن در بیانیههای پایانی اکثر سازمانهای همکاریهای منطقهای اعراب شامل شورای همکاری خلیج فارس و اتحادیه عرب، این درخواست تکرار شده بود. حال آنکه از نظر دولت ایران مسئله جزایر در سال 1971م/1350 خاتمه یافته بود و سوءتفاهمات موجود در روابط دو کشور نیز در چارچوب تفاهمنامه 1971م/1350ش قابل حل است. جزایر مورد ادعای امارات، بر اثر سیاستهای استعماری دولت بریتانیا، به مدت 68 سال،1903م/1282ش تا 1971م/1350ش، از ایران جدا و به قاسمیهای شارجه واگذار گردیده بود. سئوال اصلی این پژوهش این است که: «علت اصلی تصمیم بریتانیا در سالهای نخست قرن بیستم مبنی بر جدایی جزایر از ایران و واگذاری آن به قاسمیهای شارجه چه بود؟»
به علاوه باید دانست که:
قاسمیها [جاسمیها] چه کسانی بودند؟
علت کشیده شدن پای طوایف قاسمی به تحولات جنوب ایران چه بود؟
تحولات داخلی ایران قبل از قاجاریه و در دوران سلطنت شاهان قاجار چه تأثیری بر نقش قاسمیها در تحولات جنوب ایران داشته است؟
چرا دولت بریتانیا تصمیم به همکاری با قاسمیها گرفت؟
رقابت روسیه و انگلستان در ایران قرن نوزده چه نقشی در تصمیم دولت بریتانیا مبنی بر واگذاری جزایر به قاسمیها داشت؟
واکنش دولت وقت ایران در قبال جدایی جزایر از ایران چه بود؟
فرض اساسی ما در این پژوهش بر آن است که:
ضعف دولت مرکزی ایران و رقابت روسیه و انگلستان در صحنه سیاسی ایران در قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم در چهارچوب تئوری تعادل مثبت نقش اساسی در جدایی جزایر از ایران داشته است. شکست بریتانیا در صحنه سیاست خارجی ایران از روسیه پس از لغو امتیاز توتون و تنباکو و تلاشهای دولت بریتانیا برای جبران شکست خود از طریق رهیافت جنوبگرایی، سبب جدایی جزایر از ایران گردید ضمن آنکه دولت ایران نیز به دلیل درگیر بودن در حوادث منتهی به مشروطیت قادر به عکسالعملی بیش از اعتراض لفظی نبود.
حمله طوایف افغان به ایران و سقوط دولت صفویه، 1722م/1135ق که سبب کاهش حضور و نفوذ دولت مرکزی ایران در سواحل خاوری و جنوبی خلیج فارس گردید، فرصت مناسبی در اختیار اعراب قاسمی مستقر در کرانههای مسندم قرار داد تا قلمرو فعالیت خود را افزایش دهند. به گونهای که شیخ قاسمی با سوءاستفاده از اوضاع آشفته اطراف بندرعباس و هرمز در دهه 1720م/1130ه ق برای خود در باسعیدو واقع در جزیره ایرانی قسم بندری ایجاد کرد. از سال 1736م/1146 به بعد برای مدت کوتاهی با افزایش قدرت نادرشاه افشار و تلاشهای وی برای گسترش نفوذ ایران در خلیج فارس از طریق تأسیس نیروی دریایی، ایران موفق به اعاده حاکمیت خود بر جزایر و کرانههای شمال و جنوب خلیج فارس گردید.
با مرگ نادرشاه و بروز منازعات قبیلهای بر سر کسب قدرت در ایران میان طوایف افشار، زند و قاجار، فرصت تازهای برای قاسمیها فراهم شد تا در صدد گسترش نفوذ خود در جنوب ایران برآیند؛ آنچه در این میان شانس آنها را دو چندان کرد شیوه زمامداری کریم خان زند (79-1757م/1193-1171ق) و برخورد توأم با تساهل و مدارای وی با اعراب سواحل جنوبی خلیج فارس، به منظور بهرهگیری از آنها در ساختار حکومت در ایران بود. از این رو یکی از رؤسای قبیله قواسم [جواسم] فرمان کلانتری بندرلنگه را بر مبنای سنت استیجاری از حکمران ایرانی ناحیه جهانگیریه برای خود و اعقابش گرفت و این منصب تا اواخر سلطنت ناصرالدین شاه قاجار در اختیار رؤسای این قبیله ماند. در تقسیمات اداری آن زمان، بندرلنگه مرکز ولایتی بود که بندرهای کنگ، لافت، چارک و جزایر قشم، کیش، تنب بزرگ و کوچک، ابوموسی و سیری را دربر میگرفت. لذا بدیهی مینماید که همانند دورههای قبل بنادر و جزایر
نامبرده تحت قلمرو حکومت قاسمیهای بندرلنگه به شمار آید. آنچه مسلم است اینکه قاسمیهای بندرلنگه کارگزاران دولت ایران محسوب میشدند و شیوه معمول وفاداری به دولت مرکزی، پرداخت مالیات و ذکر نام پادشاه قاجار در خطبه و سکه را اعمال میکردند. لرد کرزن [G. Curzon] سیاستمدار معروف انگلیسی در کتاب خود، ایران و قضیه ایران، در این باره مینویسد:
جمعیت لنگه شامل ایرانی و عرب و نیمی هم افریقایی است و تعدادی نیز از افراد دورگه مختلط، که در تمام کرانههای واقع در مشرق پورت سعید دیده میشوند. اعراب آنجا به قبیله قواسم که عامه جواسم مینامند، تعلق دارند و ایشان از تیره عمدهای به شمار میروند که جماعت دیگری از آنها در آن سوی خلیج [فارس] در رأسالخیمه سکونت دارند و... حکومت لنگه تا چند سال با شیخ قبیله مزبور بود، وی در شهر اقامت داشت و از جانب دولت ایران نایبالحکومه بود.
بدین ترتیب قاسمیهای مستقر در بندرلنگه از سال 1780 تا 1887م/1194 تا 1304ق به عنوان مأموران دولت، اداره جزایر ایرانی تنب بزرگ و کوچک، ابوموسی و سیری را در اختیار داشتند. در اواخر قرن نوزدهم، دولت قاجار تصمیم به تجدیدنظر در تقسیمات کشوری گرفت. بر اساس طرح جدید، سراسر ایران به 27 ایالت تقسیم شد و هر ایالت از چند ولایت تشکیل میشد. در این طرح ایالت بیست و ششم در برگیرنده کرانهها و جزایر خلیج فارس به نام ایالت بنادر خلیج فارس نام گرفت. با اعلان تقسیمات جدید، امینالسلطان به عنوان والی ایالت جدید بنادر خلیج فارس، تصمیم به پایان دادن به حکومت قاسمیهای بندر لنگه گرفت. [1180م/1297ق]. حکمران ایرانی بندرعباس سرتیپ حاج احمد خان کبابی نیز حاکم عرب بندرلنگه، شیخ قضیب جواسمی، را به دستور دولت مرکزی از مقامش عزل کرد و با زنجیر تحتالحفظ به تهران فرستاد [1887م/1304ق]. یکی از مأموران سیاسی بریتانیا در خلیج فارس هدف دولت ایران را از اقدام اخیر تلاش برای احیای نفوذ در خلیج فارس میداند:
چنان که دیدیم سالهای 1887 و 1888م شاهد تلاش جدی دولت ایران برای گرفتن جایی در سیاستهای خلیج فارس بود که به نظر میرسد نخستین گام در این راه از طرف مأمور مورد علاقه شاه، امینالسلطان، برداشته شد. وی مأمور ایالت بنادر خلیج فارس بود. در نحوه اداره استان تحت حکومت وی در روابط خارجیاش، به زودی نشانههایی از آمال محدود ساختن نفوذ خارجی پدید آمد.
در 1888م/1304ق نیروهای ایرانی در جزیره سیری پیاده و مستقر شدند که دولت ایران در خصوص جزایر تنب و ابوموسی نیز ادعای حاکمیت می کرد اما اقدامی بیش از این انجام نمیداد. در همین حال دولت بریتانیا و مأموران انگلیسی مستقر در هند
واکنشی در قبال آن نشان نداند اما به یکباره در سال 1902م/1319ق دولت بریتانیا مدعی شد که قاسمیهای مستقر در بندرلنگه نه به عنوان مأموران دولت ایران بلکه به عنوان نماینده طوایف قاسمی بخش عربنشین خلیج فارس بودهاند. یک سال بعد، در 1903م/1320ق، رأسالخیمه پرچم خود را ابتدا در ابوموسی، سپس در جزایر تنب به اهتزاز درآورد. این نقطه آغازین جدایی جزایر از ایران بود. سر دنیس رایت [Sir. D. Wright] نخستین مأمور سیاسی بریتانیا در ایران پس از کودتای 28 مرداد 1332/1953م، بعدها بر نقش دولت متبوعش در جدایی موقت جزایری از ایران صحه گذارد:
از سالهای 1880م بر سرمالکیت چهار جزیره کوچک میان ایران و انگلستان اختلافات مکرری بروز کرد. این جزایر عبارت بودند از تنب بزرگ و کوچک، سیری و ابوموسی... از زمانی که شیوخ قاسمی به عنوان حاکم بندر لنگه به ایران خراج میدادند، در مورد این جزایر مشاجرهای نبود و به طور کلی متعلق به ایران تلقی میشد... اما در پی کشمکش و کشتار در میان قبیله قاسمی و تعیین حاکم ایرانی برای بندرلنگه، شیوخ عرب از آن سوی ساحل سر برداشتند و انگلستان هم از ادعایشان پشتیبانی کرد که این جزایر سرزمین پدریشان است و حاکمیت آنها بر عهده شیوخ قاسمی رأسالخیمه و شارجه میباشد و چنین نتیجهگیری شد که اعمال حق حاکمیت از طرف حاکم بندرلنگه بر آنها نه از حقوق حکومتی او به عنوان حاکم لنگه، بلکه در مقام شیخ قاسمی بوده است.
بدین ترتیب از 1903م/1268ش، علیرغم اعتراض دولت ایران، چهار جزیره ایرانی تنب بزرگ و کوچک، ابوموسی و سیری به طور موقت از حاکمیت ایران خارج گردید. به نظر میرسد علت این اقدام را باید در تحولات سیاست خارجی انگلستان در قبال ایران جستجو کرد. موضوعی که تبیین و درک آن تنها از طریق تحلیل سیاست خارجی بریتانیا در ایران در طول قرن نوزده و سالهای آغازین قرن بیستم بر اساس رقابت با روسیه در چهارچوب تئوری تعادل مثبت امکانپذیر است.
در دهههای پایانی قرن هجدهم و سالهای آغازین قرن نوزدهم میلادی تحولاتی در سطح منطقه و جهان به وقوع پیوست که سبب ورود ایران به دایره سیاست بینالملل گردید. به لحاظ منطقهای در سال 1786م/1201ق دولت بریتانیا از طریق کمپانی هند شرقی، سلطه کامل خود بر هندوستان برقرار کرد. واقعهای که سبب گردید تا از این پس خلیج فارس علاوه بر اهمیت تجاری به لحاظ امنیتی نیز برای بریتانیا حائز اهمیت
باشد ؛ واقعیتی که تا مدت زمانی بیش از یک قرن نقش اساسی در شکلدهی سیاستهای بریتانیا در منطقه داشت. در شمال کشور نیز روسیه، مجدداً سیاست پیشروی به سمت جنوب و دستیابی به آبهای گرم خلیج فارس را به منظور نزدیکی با هندوستان مدنظر قرار داده بود.
به لحاظ فرامنطقهای نیز دو تحول بر اهمیت ایران افزد. نخست وقوع انقلاب صنعتی در اروپا و تکوین موج دوم استعمار که پیامد آن تلاش اروپاییان برای سلطه بر دیگر مناطق جهان بود؛ تحولی که پیامدهای آن به طور اجتنابناپذیر ایران را نیز تحتتأثیر قرار میداد زیرا هم خود به لحاظ اقتصادی اهمیت داشت و هم پلی برای رسیدن به هندوستان بود. واقعه دوم ظهور ناپلئون در فرانسه، 1814-1799م/1229-1214ه ق و تصمیم نامبرده برای مقابله با برتری دولت بریتانیا در اروپا بود. اگرچه مجریان سیاستهای اخیر اروپایی بودند، اما تأثیرات جهانی آن به آنها خصلتی فراملّی و بینالمللی داده بود.
مهم ترین پیامد این تحولات در منطقه و جهان، ورود ایران به دایره سیاست بینالملل در سالهای آغازین قرن نوزده میلادی بود چرا که علاوه بر اهمیت تجاری آن، از یک طرف روسیه و فرانسه (تا زمان حیات ناپلئون) درصدد ضربه زدن به منافع بریتانیا از طریق ایران در هندوستان بودند و از طرف دیگر انگلستان نیز میکوشید تا مانع از تحقق این مهم گردد. اگرچه با شکست ناپلئون در واترلو سپس تصمیمات کنگره وین، موضوع ناپلئون و سیاستهای وی حداقل تا مدت زمانی کوتاه به فراموشی سپرده شد و خیال زمامداران بریتانیا از این بابت راحت گردید اما سیاستهای تهدیدآمیز دولت روسیه از طریق ایران پایانی نداشت. روسها ابتدا با رویکرد نظامی در قالب جنگهای اول و دوم ایران و روسیه، که منتهی به امضای عهدنامههای گلستان و ترکمانچای به ترتیب در سالهای 1813و 1828م/1228 و 1243ق گردید، به لحاظ ارضی تا کنارههای رود ارس پیشروی کردند سپس با چشمپوشی از سیاست گسترش ارضی، راهکار گسترش نفوذ سیاسی و اقتصادی در ایران را در دستور کار خود قرار دادند.
در مقابل، دولت بریتانیا نیز با توجه به اهمیت سیاسی و اقتصادی ایران تمام سعی خود را صرف مقابله و خنثیسازی سیاستهای رقیب، روسیه، در ایران کرد؛ واقعیتی که سبب گردید تا مدت زمانی بیش از یک قرن مشخصه اصلی سیاست خارجی ایران را رقابت روسیه و انگلستان بر اساس تئوری تعادل مثبت تشکیل دهد؛ پیامد مثبت این مهم حفظ استقلال و تمامیت ارضی ایران و ممانعت از تبدیل کشور به مستعمره کامل بود، اما در مقابل سبب تبدیل ایران به دولت حائل یا پوشالی در منطقه گردید ؛ دولتی
که نه آن اندازه ضعیف بود که تحت سلطه یکی از دو قدرت رقیب قرار گیرد و نه توان ایجاد خطر برای منافع آنها در منطقه را داشت.
پایان جنگهای اول و دوم ایران و روسیه و تحولات پس از آن، که سبب افزایش نفوذ سیاسی و اقتصادی دولت روسیه در ایران گردید، برای نخستین بار در قزن نوزده در ایران زنگ خطر را برای رهبران بریتانیا به صدا درآورد و این دولت را ترغیب به اتخاذ راهکارهایی برای جبران عقبماندگی از رقیب و دفاع از منافع خود در ایران و منطقه کرد؛ پیشنهاد تضمین استقلال و تمامیت ارضی ایران به روسیه در سال 1834م/1250ق و تلاش برای کسب امتیازات اقتصادی و سیاسی شبیه روسها در ایران از طریق دیپلماسی و زور بود. به لحاظ منطقهای نیز دولت بریتانیا برای دفاع از منافع خود در هندوستان دو رهیافت اتخاذ کرد؛ یکی با جدایی هرات و بخشهایی از سیستان از ایران و در نهایت تشکیل افغانستان متحدالشکل حریم امنیتی جدیدی برای هندوستان ایجاد کرد، دوم درصدد افزایش نفوذ خود در جنوب ایران به طور اعم و خلیج فارس به طور اخص برآمد.
اسناد و مدارک تاریخی چنین مینماید که آنچه شانس بریتانیا را برای تحقق راهکار گسترش نفوذ در خلیج فارس افزایش داده است. کاهش نفوذ دولت مرکزی ایران در این خطه همراه با گسترش ناامنی و راهزنی دریایی در خلیج فارس از سوی قبایل عرب مستقر در جزیره مسندم، از جمله قاسمیها بود. از این رو حکومت بریتانیا در هند به منظور گسترش نفوذ سیاسی و اقتصادی خود در خلیج فارس ابتدا در 1819م/1235ق اقدام به حمله و ویران ساختن پایگاه راهزنی قاسمیها در جلفا (رأسالخیمه کنونی) کرد. سپس یک سال بعد در ژانویه 1820م/1236ق قرارداد صلحی با قواسم مسندم امضاء کرد که نه تنها قبایل مستقر در مسندم، از جمله قاسمیها را تحتالحمایه خود درآورد بلکه با پایان جنگها و تغییر جغرافیایی سیاسی منطقه به حکومتهای جداگانه و وابسته به بریتانیا، زمینه برای شکلگیری امارات متصالحه (صلح کننده) فراهم شد.
سیاست خارجی بریتانیا در ایران از دهه 1820م/1230ق به بعد بیانگر آن است که یکی از ارکان سیاست خارجی این کشور در منطقه، گسترش نفوذ سیاسی و اقتصادی در خلیج فارس بوده است. به نظر میرسد در امتداد همین سیاست گسترش نفوذ در خلیج فارس بود که بریتانیا خواهان مقابله با تجارت برده در این منطقه گردید. با گسترش نهضت آزادیواهی در اروپا در اواخر قرن هجده و پس از کنگره وین، 15
-1814م، یکی از مسائل مورد توجه اروپاییان مقابله با بردهداری و تجارت آن بوده است؛ اگرچه این موضوع به لحاظ انسانی و اخلاقی حائز اهمیت بود اما از همان ابتدا دولت بریتانیا درصدد برآمد تا با استفاده از توان برتر نیروی دریایی خود، این موضوع را مستمسکی برای اجرای سیاستهای استعماری خود در جهان قرار دهد.
متأسفانه یکی از مناطقی که از مدتها قبل حمل و تجارت برده در آن رواج داشت، منطقه خلیج فارس بود. دولت بریتانیا نیز در جهت سیاست گسترش نفوذ خود در خلیج فارس، از زمان سلطنت محمد شاه قاجار به بهانه مبارزه با تجارت برده درصدد برآمده تا از طریق انعقاد قراردادهایی با ایران، که مفاد آن متضمن حق انگلیسیها برای بازرسی کشتیهای مظنون به حمل برده در خلیج فارس بود، نفوذ سیاسی خود را در منطقه گسترش دهد. محمدشاه که از اهداف واقعی بریتانیا اطلاع داشت ابتدا با این موضوع مخالفت و در پایان بر اثر اصرار کلنل فرانت [C.Ferrant]، کاردار وقت بریتانیا در ایران، تنها به صدور دستخطی مبنی بر منع تجارت برده و کنیز در ایران از طریق دریا اکتفا کرد. در دوره صدارت میرزا تقی خان امیرکبیر به دنبال توافق وی با روسیه در خصوص موضوع جزیره آشوراده، از آنجا که نامبرده معتقد به دکترین موازنه مثبت در سیاست خارجی بود. با دولت بریتانیا نیز در اوت 1851م/1267ق قراردادی منعقد ساخت که به موجب آن نیروی دریایی انگلستان و ناوگان کمپانی هند شرقی در خلیج فارس حق داشتند برای جلوگیری از حمل برده، کشتیهای تجاری متعلق به اتباع ایران را بازرسی کنند. اعتبار این قرارداد یازده سال بود ولی بعدها به موجب معاهدات دیگر، از جمله عهدنامه پاریس در 1856م/1272ق، این قرارداد تمدید گردید و فرصتی مناسب به بریتانیا برای گسترش نفوذ خود در خلیج فارس داد. به نظر میرسد در امتداد همین سیاست گسترش نفوذ در خلیج فارس بود که بریتانیا در سال 1888/1306ق امتیاز کشتیرانی بر روی رودخانه کارون را در جنوب ایران از طریق برادران لینچ [Lynch] به دست آورد و یک سال بعد موفق به کسب امتیاز احداث راه شوسه از اهواز به تهران از طریق بانک شاهنشاهی گردید؛ امتیازاتی که پیامد آن افزایش نفوذ سیاسی و اقتصادی بریتانیا در جنوب ایران، خلیج فارس و ایالتهای متصل به آن بود.
تأمل در تحولات سیاست خارجی ایران از ابتدای قرن نوزده میلادی به بعد نشان میدهد که دولت بریتانیا در جهت تعقیب دکترین تئوری تعادل مثبت در ایران در مقابل توسعه نفوذ سیاسی و اقتصادی دولت روسیه در شمال، راهکار گسترش نفوذ سیاسی و
اقتصادی در خلیج فارس و مناطق جنوبی ایران را در دستور کار خود قرار داده بود؛ راهکاری که برخی عوامل از قبیل کاهش نفوذ دولت مرکزی ایران در مناطق جنوبی، واقعیتهای حاکم بر زندگی قبیلهای اعراب ساکن در سواحل جنوبی خلیج فارس، وجود راهزنی و ناامنی در مسیر کاروانهای تجاری در خلیج فارس همراه با حمل برده در این منطقه فرصت مناسبی در اختیار دولتمردان بریتانیا برای نیل به اهداف خود قرار میداد. اما آنچه در دو دهه آخر قرن نوزده و دهه آغازین قرن بیستم میلادی دولت بریتانیا را مصمم به تبدیل جنوب ایران به منطقه انحصاری نفوذ خود و تبدیل خلیج فارس به «دریاچه بریتانیا» کرد، تفوق روسیه در صحنه سیاسی ایران و در مقابل شکست بریتانیا از رقیب پس از واقعه لغو امتیاز توتون و تنباکو بود.
توضیح اینکه اعطای امتیاز انحصاری تجارت و خرید و فروش تنباکو از سوی ناصرالدین شاه قاجار در سال 1890م/1307ق به تالبوت انگلیسی با اعتراض گروههای مختلف مردم با هدایت رهبران مذهبی مواجه شد. امینالسلطان، صدراعظم وقت، پس از آگاهی از دامنه اعتراضات مردمی تصمیم به تجدیدنظر در امتیاز گرفت اما نگرانی وی از واکنش احتمالی دولت بریتانیا در صورت لغو امتیاز به دولت روسیه نزدیک شد تا از حمایتهای آن دولت بهرهمند گردد. دولت روسیه با خشنودی از چنین وضعیتی حاضر به حمایت از امینالسلطان شد. از این رو ادعای برخی منابع مبنی بر تشویق امین السلطان از سوی بوتوزف [Butozov]، وزیر مختار وقت روسیه در تهران برای لغو امتیاز چندان مبالغهآمیز نیست. به هر روی دولت ناگزیر تصمیم به لغو امتیاز گرفت. 1892م/1309ق؛ تصمیمی که حمایتهای ضمنی دولت روسیه در اتخاذ آن نقش عمدهای داشت. لغو امتیاز توتون و تنباکو به لحاظ داخلی و خارجی پیامدهایی داشت که مهمترین آن در حوزه سیاست خارجی، تفوق نفوذ روسیه در ایران بر نفوذ بریتانیا بود. دکتر فوریه [Feuvrier]، پزشک ناصرالدین شاه، در گزارشهای خود ذیل وقایع فوریه سال 1893م/1310ق چنین مینویسد:
جمع کثیری عقیده دارند که در حوادث اخیر [تحریم استعمال تنباکو] روسیه سخت دخیل بوده است و این حادثه نیز فصلی از داستان رقابت دیرینه روس و انگلیس در ایران را تشکیل میدهد. این دفعه غلبه کلی با روسها بوده است تا آنجا که امینالسلطان پس از شکستی که در این قضیه خورده برای اینکه از صدارت نیفتد با زیرکی مخصوص خود را به انگلیسیها نزدیک کرده است. همین امروز پس از اینکه انحصار دخانیات (که انگلیسیها امتیازش را از ناصرالدین شاه گرفته بودند) لغو شد، تغییر سیاستش را علنی کرد به این معنی که به سفارت روسیه رف و برای مدتی نزدیک به سه ساعت با مسیو دوبوتوزف وزیرمختار آن دولت مشغول صحبت بود و
به او اطمینان داد که از روش سابق خود [سرسپردگی به انگلیسیها] برگشته است. سپس وزیرمختار را مخاطب قرار داد و گفت شما ممکن است به قول من اعتماد نکنید ولی عملیات آیندهام صدق این مقاله را ظاهر خواهد کرد.
لغو امتیاز توتون و تنباکو نقطه آغازین تفوق نفوذ روسیه بر نفوذ بریتانیا در ایران بود؛ فرایندی که وقایعی چون آمد و رفت کابینهها در بریتانیا و اختلافنظر سیاستمداران انگلیسی در خصوص نحوه برخورد با ایران و افغانستان همراه با دلخوری مظفرالدین شاه قاجار از ادوارد هفتم، پادشاه بریتانیا، به دلیل عدم اعطای نشان ساقبند به وی هنگام پذیرایی از نامبرده در جریان سفر شاه قاجار به اروپا آن را تشدید کرد. به نظر میرسد نقطه عطف این فرایند امضای قرارداد گمرکی 1901م/1319ق میان ایران و روسیه بود. بر اساس بند 3 قرارداد تجارتی ضمیمه عهدنامه ترکمانچای 1828م/1243ق ایران و روسیه، کالاهای روسی به هنگام ورود به ایران برای یک نوبت و به ارزش 5درصد بهای کالا حقوق و عوارض گمرکی دریافت میشد. بعدها دولت انگلستان با استفاده از اصل کاملهالوداد بر اساس قرارداد 1941م/1275ق موفق به کسب امتیازی مشابه گردید. بدین ترتیب دو دولت از ابتدای قرن نوزده علاوه بر حوزه سیاست در حوزه اقتصادی نیز در ایران سعی در اجرای تئوری تعادل مثبت داشتند. اما در سالهای آغازین قرن بیستم وضع دگرگون شد. در زمان سلطنت مظفرالدین شاه، هنگامی که امینالسلطان درصدد اخذ دومین وام از دولت روسیه برآمد، این دولت پرداخت وام به ایران را منوط به امضای قرارداد جدید گمرکی کرد که بر اساس آن تعرفه کالاهای وارداتی روسیه به ایران به نصف و حتی کمتر کاهش مییافت و در مقابل تعرفه کالاهای انگلیسی صد در صد افزایش مییافت. بالاخره قرارداد جدید در سال 1901م بین دو طرف امضا شد و بر اساس مفاد آن حقوق گمرکی مربوط به نفت و شکر، که دو قلم مهم واردات ایران از روسیه بود به ترتیب به 5/1 و 25/2 درصد تنزل یافت حال آن که حقوق گمرکی چای که از هند به ایران وارد میشد به 100 درصد افزایش یافت.
امضای قرارداد گمرکی 1901 نقطه پایانی بر تئوری تعادل مثبت در روابط دو قدرت رقیب، روسیه و انگستان، در حوزه اقتصاد بود؛ تحولی که در حوزه سیاسی نیز در سال 1892م به هنگام لغو امتیاز توتون و تنباکو به وقوع پیوسته بود. اما تفوق نفوذ سیاسی و اقتصادی روسیه در ایران موضوعی نبود که از چشم سیاستمداران واقعبین بریتانیا از جمله سرآرتور هاردینگ [Sir. A. Harding]، وزیرمختار این کشور در تهران، پوشیده بماند چرا که نامبرده در گزارش خود به لندن، تهران را به یک شهر روسیه آسیایی تشبیه کرد که در همه جا اونیفورمهای قزاق به چشم میخورد. اما در این میان آنچه
بیش از همه آژیر خطر را برای بریتانیا به صدا درآورد تلاش روسیه برای نزدیکی به خلیج فارس بود؛ منطقهای که برای بریتانیا به لحاظ امنیتی و تجارتی حائز اهمیت بود و به لحاظ اهمیت در سیاست خارجی بریتانیا در منطقه مقام اول را داشت.
روسها پس از تثبیت نفوذ خود در مناطق شمالی و مرکزی ایران، درصدد رخنه و تأسیس پایگاهی در جنوب ایران و خلیج فارس برآمدند. برای نیل بدین منظور برای نخستین بار در تابستان 1899م/1318ق پرنس دابیژا [Dabizha]، کنسول روسیه در اصفهان، به همراه دو قزاق وارد بوشهر شد. دابیژا در جنوب ایران ضمن ملاقات با شیخ خزعل، رئیس ایل کعب، به صراحت اذعان کرد که هدف اصلی دولت روسیه به دست آوردن پایگاهی در خلیج فارس است. یک سال بعد 1900م/1319ق ناو روسی گیلباک وارد بندرعباس شد و در سال 1901م/1320ق نیز کشتی بازرگانی روسیه کورنیلوف [Kornilov] در بندرعباس لنگر انداخت.
انجام چنین تحرکاتی از سوی دولت روسیه همراه با فعالیتهای این دولت به منظور ایجاد کنسولگری در خلیج فارس و احداث پایگاهی به بهانه انبار کردن ذغال سنگ موجب وحشت و نگرانی سیاستمداران انگلیسی گردید و آنها را به واکنش واداشت. لرد کرزن، که در این زمان نایبالسلطنه هندوستان بود، در گزارشی خطر گسترش نفوذ روسیه در خلیج فارس را برای منافع سنتی بریتانیا در منطقه چنین تشریح کرد:
اگر روسها در خلیج فارس دارای بندری شوند و رؤیای شیرین آن همه میهنپرستانی که در سرزمین میان رود نوا و رود ولگا زیستهاند تعبیر شود، این کار باعث خواهد شد که یک عنصر اضطراب و آشفتگی در حیات خلیج [فارس] راه یابد و تعادل ظریفی را که با رنج و زحمت برقرار کردهایم بر هم زند و تجارتی را که ارزش آن چندین میلیون استرلینگ است نابود کند و دوباره لگام از سر شور و حرارت ملتهایی بردارد که با هم مخالفاند و آمدهاند تا به جان هم افتند. بگذارید که بریتانیای کبیر و روسیه در جای دیگر بجنگند یا با هم کنار آیند اما نگذارید آنها صحنه آرام و داد و ستدی را که به زحمت به دست افتاده است مبدل به دشت مبارزهای خونین کنند. در نظر من اعطای امتیازی به روسها برای دایر کردن بندری در خلیج فارس از ناحیه هر دولتی که باشد در حکم تحقیر عمدی بریتانیای کبیر و بر هم زدن «وضع موجود» [است].
با توجه به وجود چنین چالشهایی فراروی منافع بریتانیا در منطقه رهبران این کشور پس از پایان واقعه بوئرها، خلیج فارس را در کانون توجه خود قرار داده و درصدد اتخاذ راهکارهایی برای مقابله با وضع موجود برآمدند. اسناد وزارت امور خارجه
بریتانیا نشان میدهد که در میان دولتمردان انگلیسی سه نفر یعنی لرد لنزدوان [Lansdowne]، وزیر امور خارجه، لرد کرزن، نایبالسلطنه حکومت هند، و سرآرتور هاردینگ، وزیرمختار بریتانیا در ایران، به مثابه یک مثلث نقش محوری در شکلدهی سیاستهای بریتانیا در منطقه برای جبران مافات داشته اند. اگر چه این سه نفر در برخی موارد با یکدیگر اختلاف سلیقه داشتند اما حداقل در یک نکته اتفاق نظر داشتند و آن اینکه تفوق نفوذ روسیه در ایران یک واقعیت است و رویکرد نظامی در قبال ایران نه تنها نتیجه مثبت ندارد بلکه سبب نزدیکی بیشتر ایران به روسیه میگردد. لذا این مثلث برای جبران مافات، البته بیشتر کرزن و هاردینگ، دکترینی با سه محور برگزیدن که به سیاست سه پایه کرزن – هاردینگ نیز مشهور است. این سه محور عبارت بودند از:
تلاش برای کسب امتیازات اقتصادی در ایران شبیه دولت روسیه
فراهم ساختن مقدمات سقوط امینالسلطان از صدارت و روی کار آوردن یک صدراعظم هواخواه انگلستان در ایران
توجه خاص به خلیج فارس و تبدیل آن به منطقه انحصاری نفوذ بریتانیا
دولت بریتانیا برای تحقق استراتژی تبدیل خلیج فارس به منطقه انحصاری نفوذ خود، سه رهیافت برگزید:
ما تأسیس پایگاه دریایی و تأسیسات بندری را در خلیج فارس به وسیله هر دولتی باشد یک تهدید جدی به منافع بریتانیا میدانیم و به وسایل ممکنهای که در دست داریم از آن جلوگیری میکنیم.
سفر تاریخی لرد کرزن، نایبالسلطنه حکومت هندوستان، در 1903م/1321ق به خلیج فارس با شکوه و عظمت تمام و معرفی دولت بریتانیا نزد شیخنشینهای منطقه به عنوان دولت فائق و برتر از یک سو با هدف آگاهی بخشیدن به رهبران شیخنشینهای منطقه به این نکته که تداوم بقای آنها منوط به حفظ روابط تحتالحمایگی با دولت بریتانیاست. و از سوی دیگر ترغیب بانفوذترین حاکم وقت خوزستان، شیخ خزعل رئیس ایل کعب، در جنوب ایران به فاصلهگیری از دولت مرکزی و امضای قرارداد تحتالحمایگی با دولت بریتانیا شبیه شیوخ امارات متصالحه.
واگذاری جزایر ایرانی تنب بزرگ و کوچک، ابوموسی و سیری به قاسمیهای شارجه که قبلاً تحتالحمایه دولت بریتانیا قرار گرفته بودند.
یکی از ارکان اصلی سیاست خارجی بریتانیا در آغاز قرن بیستم در ایران،
جنوبگرایی و تلقی «دریای خودمانی» از خلیج فارس بود. وقوع برخی رویدادها و حوادث در منطقه در این سالها از قبیل اعطای امتیاز نفت از سوی ایران به تبعه بریتانیا، تبدیل سوخت نیروی دریایی بریتانیا با اتکاء به نفت ایران از زغالسنگ به نفت، تأسیس شرکت نفت ایران و انگلیس و مشارکت دولت بریتانیا در آن و مهمتر از همه تلاش رقیب تازه انگلستان در اروپا و جهان، یعنی آلمان، برای نفوذ و حضور در خلیج فارس، بریتانیا را در سیاست تبدیل خلیج فارس به منطقه انحصاری نفوذ خود مصممتر ساخت.
امپراتوری آلمان به زعامت بیسمارک در 1871م پس از غلبه بر فرانسه، در قصر رؤسای پاریس اعلام موجودیت کرد. تا زمانی که بیسمارک زمام امور را در این کشور در اختیار داشت دیپلماسی آلمان حفظ وضع موجود بود اما با کنارهگیری بیسمارک و انتصاب فون بولو [B. Van.Bulow] از سوی امپراتور ویلهلم دوم [ویلیام دوم] آلمان در مسیری دیگر گام نهاد. سیاستهای صدراعظم حداقل در دو حوزه برای بریتانیا خوشایند نبود؛ یکی تلاش برای گسترش نیروی دریایی و دیگری جهانی کردن سیاست آلمان. منظور از جهانی کردن سیاست، سلطه بر دیگر مناطق جهان و کسب مستعمرات بود اما مشکل این سیاست آلمان بود که بیشتر نواحی جهان تحت سیطره دولتهای بزرگ آن زمان قرار داشت و هر تحرکی میتوانست منتهی به وقوع فاجعهای گردد. از قضا کشوری که برای سلطه مورد توجه آلمان قرار گرفت عثمانی، ملقب به مرد بیمار اروپا بود که زمامداران آن پس از تشکیل کنگره برلن در 1878م و تصمیم دول اروپایی برای تجزیه عثمانی، که با سیاست سکوت بریتانیا همراه بود. از متحد سنتی خود یعنی انگلستان ناراضی و خواهان یافتن متحدی جدید بودند. این متحد جدید یعنی آلمان به تازگی قدم در راه جهانی کردن سیاست خود گذارده و مترصد فرصت برای پیدا کردن جاپایی در مستعمرات بود.
بدین ترتیب قیصر ویلهلم دوم، امپراتور آلمان، با معرفی خود به عنوان حامی مسلمانان جهان در سال 1898م/1316ق به عثمانی رفت و از سوی سلطان عبدالحمید دوم، پادشاه وقت عثمانی، و دیگر رجال آن کشور به گرمی استقبال شد. مهمترین نتیجه این سفر اعطای امتیاز احداث راهآهن برلن – استانبول – بغداد از سوی عثمانی به آلمان بود که بعداً آلمانیها درصدد برآمدند آن را تا کویت گسترش دهند. همزمان با این فعالیت، آلمانیها درصدد گسترش نفوذ خود در ایران به طور اعم، با توجه به تمایل برخی از ملیون ایرانی به آلمان، و خلیج فارس به طور اخص برآمدند. شرکت آلمانی ونک هاوس [ Wonckhaus] نمایندگی خود را در سال 1796م/1314ق در بندرلنگه تأسیس و شروع به معاملات صدف و مروارید نمود. همین شرکت سه سال بعد،
1901م/1319ق با گسترش دامنه عملیاتش مرکز نمایندگی خود را به بحرین منتقل کرد و شعباتی نیز در بصره و بندرعباس دایر نمود و بالاخره در سال 1902م/1320ق نیز خط کشتیرانی بین هامبورگ و بنادر خلیج فارس ایجاد گردید.
تحرکات اخیر آلمان، بریتانیا را در تعقیب سیاست خود در منطقه مبنی بر چشمپوشی از شمال ایران و تمرکز توجه خود به جنوب ایران و خلیج فارس مصممتر ساخت؛ فرایندی که پیامد آن تبدیل خلیج فارس به منطقه انحصاری نفوذ بریتانیا در اوایل قرن بیستم بود و سبب گردید تا برای نخستین بار در برخی از نقشهها و اسناد دیپلماتیک بریتانیا خلیج فارس با نام «دریاچه بریتانیا» معرفی گردد. بنابراین با توجه به چنین مقدماتی شاید بتوان مدعی شد که اگر چه بسیاری از پژوهشگران تاریخ دیپلماتیک ایران نام سرادواردگری [Sir. E. Grey] وزیر امور خارجه بریتانیا را به عنوان مبتکر دکترین تقسیم ایران به مناطق نفوذ با روسیه در قالب قرارداد تاریخی 1907م/1325ق معرفی میکنند. اما واقعیت آن است که نامبرده صرفاً ابزار پراگماتیک افکاری بود که از مدتها قبل در میان دولتمردان انگلیسی، به خصوص دیپلماتیکهای مکتب هندوستان، مطرح گردیده بود و وقوع برخی تحولات و رویدادها در سطح منطقه و جهان در دهه اول قرن بیستم ضرورت اجرا و تعقیب آن را تشدید کرد. لذا به جرئت میتوان ادعا کرد که واگذاری جزایر ایرانی تنب بزرگ و کوچک، ابوموسی و سیری در سال 1903م/1282ش از سوی دولت بریتانیا به قاسمیهای شارجه پیامد سیاست جنوبگرایی بریتانیا در ایران در دهه آغازین قرن بیستم بود.
دولت ایران در آن سالها به دلیل مواجه بودن با وقایعی که مدتی بعد منتهی به نهضت مشروطیت گردید، نتوانست اقدامی بیش از اعتراض لفظی و دیپلماتیک انجام دهد اما واقعیت این است که دولت ایران هیچگاه از حق مسلم تاریخی خود در خصوص ایرانی بودن این جزایر چشم پوشی نکرد. در سال 1921م/1300ش رأسالخیمه از شارجه مستقل و از این پس اداره جزیره تنب به رأسالخیمه واگذار گردید. ابوموسی و سیری نیز در اختیار شارجه قرار گرفت. دولت ایران در سال 1342ش/1963م، در زمان نخستوزیری اسدالله علم، موفق به بازپسگیری جزیره سیری شد. در خصوص سه جزیره دیگر نیز در آذرماه 1350/دسامبر 1971، پس از گذشت 68 سال، به دنبال اعلان تصمیم دولت بریتانیا مبنی بر خروج نیروهایش از شرق سوئز و خلیج فارس، ایران حاکمیت خود را بر جزایر تنب بزرگ و کوچک اعمال و در خصوص ابوموسی نیز با شارجه تفاهمنامهای امضا کرد که تجزیه و تحلیل مفاد آن به لحاظ حقوق بینالملل به معنای حاکمیت تمام و کمال ایران بر این جزیره میباشد که خود پژوهشی مستقل را میطلبد.
سقوط دولت صفوی و کاهش نفوذ ایران در سواحل جنوب خلیج فارس، زمینهساز افزایش نفوذ قبایل عرب در بخشهای جنوبی خلیج فارس گردید. گروهی از این قبایل به نام قاسمیها/جاسمیها با حضور در بندرلنگه اداره این بندر و جزایر توابع آن از جمله جزایر تنب، ابوموسی و سیری را در اختیار گرفتند؛ اینان کارگزاران دولت مرکزی ایران به شمار میآمدند و به آن خرج میپرداختند. سلطه بریتانیا بر هند و اهمیت یافتن خلیج فارس به دلایل امنیتی و تجاری برای این کشور، سبب وقوع دگرگونیهایی در منطقه از جمله امضای قراردادهای تحتالحمایگی میان شیوخ قبایل عرب سواحل جنوبی خلیج فارس و بریتانیا گردید. آنچه در این میان بر پیچیدگی اوضاع افزود یکی از تلاشهای ایران در سالهای پایانی قرن نوزده برای اعاده نفوذ خود در خلیج فارس و دیگر توجه خاص انگلستان به خلیج فارس به دلیل رقابت با روسیه بود. شکست بریتانیا از روسیه در صحنه سیاسی ایران همراه با تلاشهای روسیه برای نفوذ در خلیج فارس، بریتانیا را در سالهای آغازین قرن بیستم به تعقیب سیاست جنوبگرایی در ایران و تبدیل خلیج فارس به منطقه انحصاری نفوذ خود ترغیب کرد؛ رهیافتی که با اکتشاف نفت در ایران و تلاش آلمانیها برای نفوذ در خلیج فارس بیشتر مورد توجه دولتمردان انگلیسی قرار گرفت. مهمترین پیامد این دگردیسی در سیاست خارجی بریتانیا، واگذاری جزایر ایرانی تنب بزرگ و کوچک، ابوموسی و سیری به قاسمیهای شارجه بود. بدین ترتیب جدایی جزایر از ایران در سالهای آغازین قرن بیستم، ثمره سیاست خارجی بریتانیا در منطقه برای جبران شکست خود در صحنه سیاست ایران از روسیه بود.
مجتهدزاده، پیروز، کشورها و مرزها در منطقه ژئوپلیتیک خلیج فارس، ترجمه حمیدرضا ملک محمدی نوری، تهران، دفتر مطالعات سیاسی و بینالمللی، 1372، ص 93.
برای اطلاع از سیاست خارجی نادرشاه افشار ن – ک: شعبانی، رضا، تاریخ اجتماعی ایران، بیجا، بینا، 1368، ج اول، صص 484-448.
برای اطلاع از این تحولات ن – ک: رجبی، پرویز، کریم خان و زمان او، تهران، امیرکبیر، 2535، صص 119-92.
جواد شیخالاسلامی، «مالکیت ایران بر جزایر تنب و ابوموسی»، در مجموعه قتل سیاسی اتابک و شانزده مقاله تحقیقی دیگر، تهران، کیهان، 1366، ص 209.
کشورها و مرزها در منطقه ژئوپلیتیک خلیج فارس، صص 94-93.
کرزن، جرج، ایران و قضیه ایران، ترجمه ع. وحید مازندرانی، تهران، علمی و فرهنگی، 1362، ج 2، صص 493-492.
کشورها و مرزها در منطقه ژئوپلیتیک خلیج فارس، ص 93.
وجه تسمیه این فرد به خاطر پذیرایی از حکام و امرای عرب خلیج فارس با کباب ایرانی بود.
«مالکیت ایران بر جزایر تنب و ابوموسی»، صص 211-210.
به نقل از کشورها و مرزها در منطقه ژئوپلیتیک خلیج فارس، ص 96.
زرگر، علی، تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس در دوره رضاشاه، ترجمه کاوه بیات، تهران، انتشارات معین و پروین، 1372، ص 256.
رایت، سردنیس، انگلیسیان در ایران، ترجمه غلامحسین صدری افشار، تهران، انتشارات دنیا، 1357، صص 76-64.
هوشنگ مهدوی، عبدالرضا، تاریخ روابط خارجی ایران از ابتدای دوران صفویه تا پایان جنگ جهانی دوم، تهران، امیرکبیر، 1364، ج سوم، ص 191.
همان.
پالمر، رابرت روزلت، تاریخ جهان نو، ترجمه ابوالقاسم طاهری، تهران، امیرکبیر، 1340، ج اول، صص 492-480.
برای اطلاع بیشتر از این تحولات ن-ک: اتحادیه، منصوره، گوشههایی از تاریخ روابط خارجی ایران،، تهران، آگاه 1356، فصل اول و دوم.
فوران، جان، مقاومت شکننده [تاریخ اجتماعی ایران...]، ترجمه احمد تدین، تهران، رسا، 1377، ص 181.
تاریخ روابط خارجی ایان...تاریخ روابط خارجی ایران...ریال صص 263-248.
برای اطلاع بیشتر از این تحولات ن-ک: محمود، محمود، تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس، تهران، اقبال، 1367، چ ششم، ج اول و دوم.
کشورها و مرزها در منطقه...،ص 160.
تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس، ج 2، صص 406-402 و تاریخ روابط خارجی ایران...، صص 252-250.
برای اطلاع از سیاست خارجی امیرکبیر ن-ک: آدمیت، فریدون، امیرکبیر و ایران، تهران، امیرکبیر، 1355 و هاشمی رفسنجانی، اکبر، امیرکبیر یا قهرمان مبارزه با استعمار، بیجا، بینا، بیتا.
تاریخ روابط خارجی ایران...، صص 264-263.
خواجهنوری، محمود، تاریخ دیپلماسی ایران، تهران، انتشارات دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران، 1355، پلیکپی درسی، ص 161.
همان، صص 221-219.
مقاومت شکننده، ص 259.
دکتر فوریه، سه سال در دربار ایران، ترجمه عباس اقبال آشتیانی، تهران، دنیای کتاب، 1368، ص 247.
در خصوص این تحولات به خصوص موضوع ساق بند نگاه کنید به خاطرات سرآرتور هاردینگ وزیرمختار بریتانیا در این سالها در ایران تحت عنوان: خاطرات یک دیپلماتیک، ترجمه جواد شیخالاسلامی، تهران، مرکز نشر دانشگاهی، 1363.
تاریخ دیپلماسی ایران،صص 252-251.
کاظمزاده، فیروز، روس و انگلیس در ایران، ترجمه منوچهر امیری، تهران، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی، 1371، چ دوم، ص 367.
همان، صص 414-412.
به نقل از روس و انگلیس در ایران، ص 406.
تاریخ دیپلماسی ایران،صص 266-263.
تاریخ روابط خارجی ایران...، ص 316.
برای اطلاع بیشتر از هدف کرزن از این سفر و محتوای سخنرانی او برای اعراب سواحل جنوبی خلیج فارس
ن-ک، ایران و قضیه ایران، ج 2، صص 490 به بعد.
در خصوص نزدیکی شیخ خزعل به انگلستان و تحتالحمایه قرار گرفتن وی ن-ک: رئیسطوسی، رضا، نفت و بحران انرژی، تهران، انتشارات کیهان، 1363، چ دوم، صص 11-10.
ذوقی، ایرج، مسائل سیاسی – اقتصادی نفت ایران، تهران، پاژنگ، 1370، صص 65-63.
نقیبزاده، احمد، تحولات تاریخ روابط بینالملل از کنگره وین تا امروز، تهران، قومس، 1378، چ ششم، ص 73.
همان، صص 110-108.
تاریخ جهان نو، ج دوم، صص 290-289.
تاریخ روابط خارجی ایران...، صص 316-315.
ذوقی، ایرج، تاریخ روابط سیاسی ایران و قدرتهای بزرگ 1925-1900، تهران، پاژنگ، 1368، صص 55-45.
ابوالفتح مؤمن
همدان در ادوار تاریخی، نقش و موقعیت ممتازی داشته است؛ بخصوص قرار گرفتن این شهر در مسیر جاده ابریشم، و محل انشعاب این جاده به شمال، مرکز و غرب ایران اهمیت ویژهای به آن بخشیده است. هر مهاجم و نیرویی که میخواست از سمت غرب به شمال و مرکز ایران دست یابد، باید از این گذرگاه میگذشت؛ چنانچه در دو جنگ جهانی اول و دوم چنین شد.
همدان با داشتن این موقعیت منحصر به فرد، در جنگ جهانی اول، به طرفداری و هواداری از آلمانیها و عثمانیها برخاست. بلافاصله با نهضت جنگل و میرزاکوچکخان مرتبط شد و به مبادله اخبار و اطلاعات با آنان پرداخت. در این زمینه دمکراتهای همدان، نقش برجستهای داشتند. محمدحسنخان فریدالدوله، از طرفداران سرسخت میرزاکوچکخان رهبری آنان را به عهده داشت. این گفتار بر آن است تا به روابط و همکاری میان دمکراتها و جنگلیها و همچنین چگونگی مقابله با انگلیسیها بپردازد.
قبل از ورود به بحث ارتباط حزب دمکرات همدان، که برآمده از دو مجلس دوم و سوم بود، با نهضت جنگل، لازم است به روند شکلگیری و نحوه مبارزه آنان با استبداد صغیر و اعاده مشروطیت بپردازیم.
محمدعلی شاه در 22 جمادیالاول 1326 به قزاقان تحت فرماندهی بالکونیک لیاخوف روسی دستور داد مجلس شورای ملی را به توپ ببندد. پایداری مجاهدین نیز
در مقابل حملات لیاخوف نتیجهای نبخشید؛ اما پس از کودتای محمدعلی شاه، معروف به استبداد صغیر (ج 2/1326 ج 1/1327) جنبش مقاومت در کشور به تدریج شکل گرفت. بدین ترتیب، ایالات سر به قیام برداشتند؛ اصفهان در دوم ژانویه 1909 به دست بختیاریها افتاد، رشت در هشتم فوریه از آن پیروی کرد. همدان و شیراز در بیست و پنجم مارس، یکی پس از دیگری به عناوین متعدد به قیام برخاستند. از طرف دیگر، خبر اردوکشی مجاهدین گیلان و بختیاریها به سوی تهران، جنبش انقلابی همدان، لرستان و سایر نواحی ایران را قوت بخشید.
به دنبال کودتای محمدعلیشاه، انجمن ولایتی همدان که از 1325 ریاست آن بر عهده آیتالله شیخمحمدباقر بهاری بود، دوباره فعال و خواهان اعاده مشروطیت شد؛ به همین علت فرماندار همدان ناگزیر از استعفا شد. در این حال اهالی همدان برای مقابله با مستبدان تحت رهبری شیخمحمدباقر بهاری و فریدالدوله گلگون ، متحد شدند و جنب و جوش عجیبی بر شهر حاکم گردید.
به این ترتیب، مردم به کمک مجاهدین قفقازی قزوینی، اردوی ملی همدان را تشکیل دادند. ورود مجاهدین قفقازی به همدان، به یک احتمال، در قبال شرکت افواج خوانین قراگزلوی همدان علیه مشروطهخواهان تبریز بوده است و به احتمال دیگر، آنان پس از سقوط تبریز به دست روسها به همدان آمدند؛ شاید هم از زمره مجاهدین گیلانی بودهاند، که در قزوین مستقر شده بودند. البته در جریان انقلاب مشروطه، عدهای از آذربایجانیها، امثال نوبریها در همدان فعالانه حضور یافتند. روزنامه اثر انقلاب ارگان اردوی مجاهدین همدان، در این باره نوشت:
گروهی [از] مردمان بصیر و دانا محض ارائه طریق از طرف مجاهدان ایران به این شهر آمده، در رفع اختلافات شهر کوشیدند، تحصیل اتحاد نموده و به تشکیل «کمیسیون جنگ» اقدام کردند.
حزب سوسیال دمکرات همدان به ریاست محلی محمدحسنخان فریدالدوله در این حرکت مسلحانه نقش مؤثری داشت، که بعدها از همدستان میرزاکوچکخان در همدان گردید.
عناصر سوسیال دمکرات در جریان قیام مردم؛ علیه استبداد صغیر، در آذربایجان و گیلان نقش ویژهای داشتند. بسیاری از آنها، که از اعضای حزب همت باکو بودند، در این بحبوحه، حضوری پررنگ داشتند و البته تقسیم مجلس شورای ملی و افراد سیاسی جامعه؛ به دو گروه «دمکرات» و «اعتدالی» از دوره دوم مجلس شورای ملی مشخص گردید؛ دمکراتها افکار تند و انقلابی داشتند و خواهان اصلاحات سریع و فوری در جامعه و سیاست خارجی بودند. در حالی که اعتدالیون جزو محافظهکاران بودند.
محمدعلیخان فرزین (کلوپ)، نماینده مردم همدان در مجلس سوم، از جمله دمکراتهایی بود که همراه مهاجرین به کرمانشاه سپس استانبول مسافرت کرد.
مجاهدین قفقازی و دمکراتهای همدان، در اردوی ملی به عنوان معلم مشغول تعلیم و آموزش شدند. آنان در قلعه کهنه (دبیرستان امام خمینی کنونی) اردوگاه خود را برپا کردند، و تپه مصلی را برای تمرینات نظامی برگزیدند. جمعآوری مجاهدین مسلح، منحصر به دمکراتها نبود؛ چرا که شیخ محمدباقر بهاری نیز اردویی از مریدان خود فراهم آورد.
پس از تشکیل اردوی ملی، تلگرافهای تبریک و اظهار خرسندی از ایالات و ولایات به کمیسیون جنگ ارسال شد.
«انجمن ایالتی گیلان ضمن تبریک به برادران غیور همدان خواستار آن شد که هر قدر ممکن باشد، اعانه مالی و افراد مسلح به اردوی ملی در اطراف تهران کمک شود.» اردوی ملی، ضمن کمک و مساعدت با اردوی اطراف تهران، امنیت شهر همدان را عهدهدار گردید. آنها در حالی که آماده حرکت به سوی تهران بودند، خبر فتح تهران توسط مجاهدین گیلانی و بختیاری در روزهای 25 و 26 جمادیالثانی 1327 به آنان رسید و بدین ترتیب از حرکت بازماندند. اعضای دمکرات همدان که در این مرحله فعال بودند، عبارت بودند از: سیدحسن مترجم نظام همدانی (مدنی) ، محمد یوسفزاده (غمام) از شعرای همدان، میرزامحمدعلیخان فریدالملک، هاشمخان فریدالملک و ابوالقاسم محمودزاده، رئیس کمیسیون جنگ معروف به رئیسالمجاهدین، که رهبری مهاجران را از قزوین به طرف غرب در جنگ جهانی اول عهدهدار گردید.
همدان از مشکلات استبداد صغیر، کمر راست نکرده بود که جنگ جهانی اول آغاز شد. دمکراتهای همدان در این میان به امور فرهنگی مشغول بودند و از جمله مدرسه همدان، بازار و دکانها را تعطیل کردند که در نتیجه وی برکنار و به جای او، عباسمیرزا از جانب پدرش، عبدالحسین میرزا فرمانفرما، والی غرب ایران به عنوان حکمران، راهی همدان گردید. حکمران جدید هم نتوانست انتظام چندانی به شهر بخشد. زیرا فعالیت کنسولگریهای روس، انگلیس، آلمان و عثمانی در همدان، برای جذب نیرو و تغییر شرایط به نفع خود، اوضاع شهر را به هم ریخته بودند. از سوی دیگر، مردم شهر اعم از تحصیلکردگان، فرهنگیان، روحانیان، بازاریان و عامه مردم به دلیل نفرت شدید از ظلم و ستم روسیه و انگلیس به طور غیررسمی و غیرعلنی از آلمانیها و عثمانیها طرفداری میکردند. در این میان، دمکراتهای همدان از همه فعالتر و جدیتر بودند و لحظهای از
مبارزه با روسیه و انگلیس غافل نمیشدند.
حرکت نیروهای روسی به سوی تهران هیجان و اعتراض شدید مردم همدان را برانگیخت؛ به نحوی که آنان در مجامع و مساجد جمع میشدند، و در حالی که دمکراتها برای آنان سخنرانی مهیج میکردند با پوشیدن کفن در تلگرافخانه به بست ن نشسته به اولیای دولت پیغام میفرستادند. در همین زمان، عدهای از قزاقها نیز به ژاندارمری پیوستند.
در این ایام احساناللهخان دوستدار به جمع دمکراتها و قوای ژاندارمری به فرماندهی محمدتقیخان پسیان پیوست تا علیه روسیه مبارزه کند. سفارت روسیه ضمن مکاتبهای در ذیقعده 1333 به وزارت امور خارجه ایران در این باره نوشت:
در تکمیل مراسله مورخ 16 شوال حال نمره 174 خود با نهایت توقیر و احترام تصدیع میدارد، که از قرار اخبار واصله از همدان فساد اوضاع آنجا روزافزون و اگر به همین قرار بماند اشکالات زیادتر خواهد شد. مفسدین با جدیت تمام مشغول کار و به آقای [علی آقا] شریعتمدار که او را مقصر به روس خیلی قرار دادهاند تکلیف نمودهاند، که یا در عرض یک هفته علناً با مسلک آنها داخل شود، یا در صورتی که نخواهد در منزل خود منزوی بوده [و] قطع مراوده پلتیکی نماید و باید به کلی همدان را ترک کرده هجرت نماید. بنا علیه دوستدار مراتب را به استحضار خاطر مودت مظاهر جناب مستطاب اجل عالی رسانده، مخصوصاً خاطرنشان مینماید، که اگر اولیای دولت علیه واقعاً قصد دارند که رفع فساد در همدان شده مشکلات مرتفع گردد، باید مزیدالدوله، ظهیر دفتر، جلالالممالک، رضاخان برهانالمتکلمین و احساناللهخان از آنجا تبعید شوند تا اوضاع مساعد شود.
وضع همدان به سبب رفتار کنسولگریهای اروپایی، به صورت دژهای مسلح درآمده بود، که روز به روز بدتر هم میشد. در همین اوضاع (133ق) روسها بر آن شدند تا با پاکسازی نیروهای مخالف در راه غرب، از همدان تا عراق و بین النهرین، مسیر حرکت خود را در حمله به عثمانیها و آلمانیها و پیوستن به انگلیسیها هموار سازند. اما در این میان نیروی ژاندارمری به فرماندهی محمدتقیخان پسیان، که از آلمانیها هواداری می کرد، مانع تحقق این امر شد. آنان با اخراج قزاقها که رضاخان میرپنج هم جزو آنها بود، عملاً وارد معرکه شدند.
آلمانها عملیات نظامی مؤثری را در همدان آغاز کردند. در آغاز نوامبر یک واحد ژاندارم به سرکردگی کلنل محمدتقیخان پسیان با کمک و پشتیبانی یک فوج مجاهد به رهبری احساناللهخان به قزاقهای ایرانی حمله برد. قزاقها مقاومت نکردند، عدهای از آنها فرار کردند و بقیه اسیر شدند.»
این نبرد، معروف به جنگ تپه مصلا باعث تفوق و کنترل و اداره شهر همدان به دست ژاندارمها گردید، از سوی دیگر حضور احساناللهخان و دیگر آزادیخواهان در همدان برای مبارزه با روسها، نشان از ارتباط و همبستگی این نیروها با هم در همدان دارد به طوری که تا حد ممکن در کنار هم مبارزه کردند.
رضاقلی قائممقامی، که در جنگ تپه مصلی در کنار احساناللهخان و محمدتقیخان حضور داشت، در این باره میگوید:
یاور محمدتقیخان با جوانمردی و احترام زیاد فرماندهی قوای قزاق [همدان] را به تسلیم اسلحه و مهمات و رفتن به مرکز دعوت نمود، ولی افسران قزاق ضمن جواب توهینآمیز به تحویل سلاح راضی نشدند. با این حال یاور مذکور توهین کتبی سرتیپ محمودآقا و افسران قزاق را ناچیز پنداشته بار دیگر با احترام بیست ساعته به آنها مهلت داده بود، که بدون زد و خورد سلاح را تحویل دهند، انجام این تکلیف بر فرماندهان قزاق بسیار سنگین بوده و میسر نمیشد... خواهینخواهی محل سکونت خود یعنی کاروانسرای بزرگ در ریشه تپه مصلا را سنگربندی و استحکامات جنگی آماده نموده و چون سمت را از شمال تپه تصور میکردند، منظر جبهه خود را در همان سمت قرار دادند. یاورمحمدتقیخان از نظر شرافتمندی نمیخواست با قهر غلبه حریف را سرکوب نماید، لیکن چون دو مرتبه به آنها پیشنهاد داده بود، از تسلیم اسلحه خودداری نمودند، ناچار نقشه تعرض و تهاجم خود را طرح کرده با حال تأسف وظایف واحدهای مهاجم را تعیین کرد. در ساعت اتمام مهلت 3 بعد از نصف شب از سمت شمال تپه مصلا همانطور که قزاقها در انتظار بودند، حمله شروع شد.
پس از حمله، قزاقها شکیت خوردند و تعدادی از فرماندهان آنان از جمله رضاخان میرپنج به منازل علمای همدان پناه بردند. در نهایت با وساطت روحانیان قرار شد که همدان را به سوی قزوین ترک نمایند. بدین ترتیب همدان عملاً در اختیار محمدتقیخان پسیان و مجاهدین دمکرات قرار گرفت.
چند ماه بعد عدهای از دمکراتهای همدان از جمله میرزاحسینخان معاون، لاهوتی و میرزاده عشقی از سوی محمدتقیخان پسیان مأمور شدند از راه زنجان، خلخال، طارم و انبارلوی گیلان به جنگل عزیمت و با میرزاکوچکخان ارتباط برقرار کنند. به احتمال زیاد این اولین تماس مجاهدین و دمکراتهای همدان با میرزاکوچکخان است.
در اواخر 1333ق حسنخان معینالرعایا و اسمعیلخان، خواهرزاده میرزاکوچکخان، به عللی از جنگل قهر کرده به همدان رفتند. حضور این افراد، مسلماً همراه با انتقال اطلاعات و اخبار نهضت جنگل برای مردم همدان بود و آگاهی و شناخت مردم از میرزا و جنگل را بیشتر میکرد. از طرف دیگر، ایوانف، در کتاب
انقلاب مشروطیت ایران آورده است:
افسران آلمانی توانستند کوچکخان را راضی کنند تا چند دسته مجاهد به کمک واحدهای آلمانی و عثمانی که در حوالی همدان و کرمانشاه فعالیت میکردند، بفرستند.
درباره درستی یا نادرستی این مطلب، در منابع دیگر سخنی به میان نیامده است. شاید منظور ایوانف رفتن حسنخان معینالرعایا و اسمعیل خان جنگلی به همدان بوده است.
به دنبال تسلط محمدتقیخان، دمکراتها و هواداران آلمان بر همدان، روسها بر آن شدند تا با تصرف این شهر به سوی کرمانشاه و بینالنهرین حرکت کنند. ولی در گردنه آوج تا همدان با مقاومت نیروهای ژاندارمری، مجاهدین دمکرات و افراد تحت رهبری محمدتقیخان، احساناللهخان و حاجیمحمدجعفر کنگاوری روبهرو شدند و در چند مورد عقبنشینی کردند. در این هنگام دمکراتها به رهبری فریدالدوله علیه روسیه و انگلیس دست به تبلیغاتی گسترده زدند؛ تا جایی که کنسولگری روس و انگلیس در همدان مجبور شد، از استخدام و جذب نیروهای عشایری و بومی منطقه صرفنظر کند. در این زمان دمکراتها به منزله ستاد تبلیغاتی نیروهای مجاهدین و ژاندارمها عمل میکردند، و با در اختیار داشتن روزنامههای محلی، این مسئولیت را به خوبی انجام میدادند. علیرغم تمام تلاشهای مجاهدین و قوای ژاندارمری، نیروهای روسی در 11 صفر 1334/26 آذر 1294 همدان را به تصرف خود درآوردند. دمکراتها، نظیر میرزاده عشقی، هاشمخان فریدالملک، محمدشفیع تاجر همدانی، فتحالسلطنه همدانی و... نیز به مهاجرین در کرمانشاه پیوستند، که چندی بعد بعضی از آنها رهسپار استانبول شدند. احساناللهخان نیز به تهران برگشت و وارد کمیته مجازات گردید.
روسها در ایام تصرف همدان مرتکب فجایعی شدند، در 1334ق در همدان شایعه شد قزاقهای روس دو دختر ایرانی را در همدان به زور گرفته بر آنها لباس قزاقی پوشاندهاند و میخواهند از راه رشت و انزلی به روسیه ببرند. این خبر باعث هیجان و ناراحتی آنان شد. از این رو نیروهای میرزاکوچکخان به خطوط ارتباطی روسها در قریه خمام، بین رشت و انزلی، حمله کردند و چند نفر از قزاقها را کشتند.
این عمل میرزاکوچکخان، علاوه بر ایجاد ترس و رعب در روسها نشان از احساس مسئولیت میرزا نسبت به مردم همدان دارد که گرایش مردم را به سوی نهضت جنگل بیشتر ساخت. همچنین ارتباط و هماهنگی بین مجاهدین و هواداران میرزا در همدان را دو چندان کرد، چنان که میراحمد مدنی در خاطراتش از مبارزه مردم همدان به عنوان جنگلیهای همدان یاد می کند.
با وقوع انقلاب بلشویکی روسیه در اکتبر 1917 و تغییر رژیم سیاسی این کشور، سربازان و قزاقهای روسی ناگزیر از ترک ایران شدند. آنها به صورت پراکنده از همدان خارج میشدند. در این بینظمی، بازار شهر همدان در آتش سوخت، و خبر آن بلافاصله از سوی دمکراتها و هواداران میرزا به گوش وی رسید، و وی را به تدارک تدابیر پیشگیرانه واداشت. چگونگی ارسال پیامهای دمکراتها و طرفداران میرزا در همدان که بیشتر از طریق تلگرافخانه شهر صورت میگرفت، دنسترویل، فرمانده انگلیسی، را به گماردن جاسوسانی در آنجا برانگیخت.
وجود نیروهای روسی در همدان و استفاده از آنان از گندم و مواد غذایی، قحطی و پریشانحالی مردم این شهر را در پی داشت. تا جایی که گروهی از فقیران و نیازمندان همدان ناگزیر از کوچ به سمت گیلان شدند. «هیأت اتحاد اسلام» به منظور ساماندهی این مهاجران همه مساجد، تکایا، بقاع و اماکن عمومی، حتی خانههای بعضی از اشخاص را آماده و مهاجران را به تناسب جمعیت که علاوه بر همدان از کردستان و قزوین نیز آمده بودند، جای داد؛ در هر نقطه، چند نفر به عنوان معتمد محلی، تعیین میشدند تا امور فقرای حوزه خود را اداره نمایند. در همین سال، پرورشگاهی نیز برای یتیمان دایر گردید، و بسیاری از کودکان یتیم که پدر و مادر آنها در حین مهاجرت به گیلان، از گرسنگی مرده بودند، در آن اسکان یافتند. به این ترتیب گروهی از فقرا و مردم همدان در گیلان ساکن شدند، و از سوی جنگلیها مورد لطف و محبت قرار گرفتند.
با وقوع انقلاب اکتبر روسیه، و خروج اکثر نیروهای روسی از همدان و کشور، ژنرال دنسترویل به همراه نیرو و تسلیحات و وسایل جنگی انگلیسیها از طریق بغداد، همدان و قزوین به سوی گیلان اعزام شدند. ورود این نیروها برای مردم همدان مصیبت دیگری بود، که با مقاومت و مخالفت شدید اهالی شهر مواجه شد. دنسترویل مأموریت داشت، ضمن جمعآوری سربازان روسیه در غرب ایران، علیه بلشویکها در گیلان و قفقاز عملیاتی انجام دهد. او در 13 ربیعالاول 1336 از بغداد به سوی ایران حرکت کرد، و در مدت کمتر از یک ماه، خود را به انزلی رساند؛ اما مجاهدین جنگلی و میرزاکوچکخان مانع از پیشروی آنان شده، آنها را وادار به عقبنشینی به سوی همدان کردند. بازگشت نیروهای انگلیسی به همدان، نه تنها با استقبال مردم روبهرو نشد؛ بلکه اهالی با وحشت و نفرت به این مهاجمین نگاه می کردند:
ورود ما شهر را به هیجان و غلیان انداخت، و شایعاتی در شهر منتشر شد، مبنی بر اینکه میرزاکوچکخان ما را در رشت نگاه داشته و پس از اخذ طلا و نقره و اشیاء قیمتی ترحماً مرخص کرده است، به ما به چشم شکست خورده و مغلوب نگاه
میکردند، و خیال اینکه زودتر ما را از شهر بیرون کنند، این دفعه قویتر شده بود، با شرایط موجود، تصمیم بیرون کردن ما از شهر، از طرف اهالی ممکن بود تولید زحمت نماید، زیرا مجالس میتینگ در مساجد منعقد کرده و قطعنامه شدیداللحن به دیوار میچسبانند.
در بین مخالفان انگلیسیها در همدان، فعالیتها و تبلیغات دمکراتها به رهبری محمدحسن فریدالدوله، که با میرزاکوچکخان مکاتبه و مراوده داشت، از اهمیت خاصی برخوردار بود. آنان تمام مشکلات اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی همدان را ناشی از حضور نیروهای بیگانه میدانستند. به همین سبب ژنرال دنسترویل اعلامیهای خطاب به مردم همدان صادر کرده بود:
توقف انگلیسیها در اینجا موقتی خواهد بود، و ابداً خیال ندارند در این ناحیه ایران مدت مدیدی اقامت نمایند. اقامت موقتی انگلیس جهت عملیات قوای ترکها بینهایت لازم است. در کلیه ممالک و نواحی اولین وظیفه ما امداد و مساعدت با اهالی بوده و به هر کجا که بیرق انگلیس وارد شود، به نام آزادی و صلح و رفاه عمومی به اهتزاز درمیآید. ما گندم را خریداری نمی کنیم و برخلاف با تمام قوای خود با قحطیزدگان مساعدت می نماییم. قیمتهای سنگین کنونی جنس به واسطه خریداری جنس از طرف ما نیست زیرا ما گندم خریداری نمیکنیم، بلکه ترقی قیمت جنس به واسطه عملیات دستجات دمکراتهاست، که انبارداران و خبازان را بیجهت مرعوب کرده و وادار میکنند که مظنه جنس را به طور مصنوعی بالا برده و مردم را علیه ما برانگیزانند.
به دنبال این اعلامیه، دمکراتهای همدان نیز در بیانیهای، اعلامیه مزبور را محکوم کردند. در این بیانیه، خطاب به مردم همدان آمده بود:
ژنرال انگلیسی میگوید که برای صلح و رفاه عمومی به اینجا وارد شده است، آیا ما از ایشان خواهش کرده بودیم، بهتر است این صلح و رفاه را در مملکت خودشان برقرار نمایند. ما که تاکنون در این زمینه از آنها تمنایی ننمودهایم. ایران در یک موقعی متمدن بود، که انگلیسیها حتی معنای آن را نمیتوانستند بفهمند. به علاوه ما احتیاجی نداریم، که از [آنان] چیزی بیاموزیم.
آنچه بیش از هر چیز مایه نگرانی و ترس انگلیسیها شده بود، طرفداری مردم از نهضت جنگل و ارتباط دمکراتها با میرزاکوچکخان بود.
در شهر همدان عده زیادی بودند که هواخواهی از حضرات [نهضت جنگل] مینمودند و یکی از وظایف عمده خودشان میدانستند که ما را از شهرها اخراج کنند... در طبقات اعیان و ممتاز هم میرزا کوچکخان طرفدارانی پیدا کرده و عمال و آژانسهای او در قزوین و همدان و سایر شهرها با نهایت جدیت مشغول تبلیغ و کار بودند،
میرزاکوچکخان در واقع ناجی ایران دانسته و یقین داشتند که قوای اجانب را از مملکت بیرون خواهد کرد...
دنسترویل بعد از استقرار در همدان، درصدد برآمد با تشکیل یک شعبه اطلاعاتی، جاسوسان خود را در ادارات و مکانهای حساس جا دهد. او این مأموریت را به کاپیتان سااوندوس واگذار کرد، که وی نیز به خوبی از عهده کار برآمد. یکی از جاهایی که جاسوسان دنسترویل به شدت فعال بودند، تلگرافخانه همدان بود؛ آنها به این وسیله به تمام اسناد و مکاتبات مردم همدان و دمکراتها با نهضت جنگل و دیگر آزادیخواهان دست یافتند:
ما بدون اینکه خیانتی از طرف اعضای تلگرافخانه همدان سر زده باشد؟ تلگرافات او را میخواندیم بعضی از تلگرافات او را که معمولی بود ترجمه میکردیم ولیکن تلگرافات رمزدار همین طور کشف نشده میماند.
دنسترویل درباره ارتباط دمکراتها با نهضت جنگل میگوید:
تقریباً هر روز از طرف آنها به عنوان میرزاکوچکخان از یک طرف و سفارت عثمانی از طرف دیگر مراسلاتی فرستاده میشد، و کلیه آنها به دست من میرسید.
در یکی از مراسلات، دمکراتها به میرزاکوچکخان آمده بود:
انگلیسیها در اینجا توقف دارند، و عده آنها خیلی قلیل است، با اجازه و موافقت شما ما می توانیم علیه آنها قیام کرده و به کلی آنها را نابود نماییم، ولی در این عمل کمک شما خیلی لازم است زیرا ما در اینجا مرد جنگی خیلی کم داریم، و انگلیسیها خوب مسلح هستند، اهالی و رؤسای شهر عموماً طرفدار شما هستند و ما منتظر اشاره شما هستیم، پول ما هم کم است.
اگرچه درباره اینکه آیا میرزاکوچکخان به تلگراف و مراسله دمکراتهای همدان جواب داده یا نه، مدرک و سندی در دست نیست؛ اما در همین زمان، اهالی و دمکراتهای همدان به مقابله با انگلیسیها پرداختند و حتی شبانه به محل استقرار نیروهای انگلیسی تیراندازی کردند. دنسترویل در این باره مینویسد:
شایعات متعدده شهرت یافته بود که شاید چندان هم بیاساس نبود، مبنی بر اینکه تصمیم گرفتهاند به هیأت نظامی انگلیس حمله کنند... ولی گویا مراقبتهای دائمی و شبانهروزی ما مانع پیشرفت خیالات آنها بوده و به آنها اجازه نمیداد که سوءقصد خودشان را نسبت به ما علنی کنند.
انگلیسیها برای جذب مردم همدان، و جلوگیری از هواداران و طرفداری آنان از میرزاکوچکخان، برنامههایی را به اجرا گذاشتند. از جمله برگزاری مسابقه فوتبال با جوانان شهر، که البته این ترفند آنها سودی نبخشید. آنان برای ارتباط با رؤسای شهر و
نزدیک شدن به دمکراتها، از طریق شعبه اطلاعات به جمعآوری اطلاعات درباره سیاسیون، دمکراتها و اهالی همدان پرداختند:
با وجود یک چنین شعبه اطلاعات و مهارتی که در تهیه اخبار پیدا شده بود، به دست آوردن اسناد و مدارک مثبته که معرف خصوصیات اخلاقی و خطمشی واقعی اعضای کمیته دمکرات باشد، که تحت سرپرستی فریدالدوله است، چندان اشکالی نداشت. مکاتبات آنها همیشه روشن و نزدیک به حقیقت بود و من میتوانستم از نوشتههای آنها استفاده کرد و از جریان واقعی سیاست محلی مطلع باشم.
ژنرال انگلیسی سعی کرد به بهانه صرف چای با رؤسای شهر و اعضای دمکراتها باب مراوده و مذاکره بگشاید، تا بتواند به نحوی آنها را جذب یا حداقل از مخالفت آنان بکاهد؛ اما سیاسیون و دمکراتهای همدان نه تنها برای مدت مدیدی به دعوتهای وی پاسخ مثبت ندادند و به هیچ ملاقاتی راضی نشدند بلکه از طریق روزنامههای اتحاد، اکباتان، افسانه و... علیه انگلیسیها به مبارزه شدید مطبوعاتی و تبلیغاتی دست زدند.
دنسترویل پس از مدتها تلاش، برای اولین بار با نظامالسلطان، حکمران همدان دیدار کرد، او درباره نظامالسلطان، یکی از دمکراتهای افراطی میگوید:
در جامعه معروف شده بود که از افراطیترین دمکراتها میباشد و حتی در مصاحبه و مکالمه جلوتر رفته و رنگ آنارشیستی به خود داده بود...
در این ملاقات نظام السلطان از تعداد نفرات و تجهیزات و مدت اقامت انگلیسیها سئوال کرد، که در واقع بازجویی دوستانه بود که البته به مذاق دنسترویل خوش نیامد و در عوض ژنرال صحبت را به نهضت جنگل و میرزاکوچکخان کشاند و اظهار داشت: «میرزاکوچکخان آدم خوبی است، و با اینکه درباره مسائل با او موافقت نظر ندارم، معذالک من او را پسندیدهام، گمان میکنم علت اختلاف نظر ما هم این باشد، که تا امروز موفق نشدهایم حضوراً و بدون واسطه با او ملاقات و مذاکره نماییم. اگر ممکن میشد ما همدیگر را ملاقات میکردیم، من یقین داشتم کلیه اختلافات موجوده مرتفع میشد. تصور میکنم حضرت اشرف با نظریه من راجع به او موافق باشید. سئوال من همانطور که انتظار داشتم از طرف او با اظهار تنفر تلقی نشده، لیکن معلوم بود که کراهت و نفرت او از روی عقیده نیست.
ژنرال دنسترویل از علاقه و گرایش حاکم همدان به میرزا آگاه بود. ولی دانست که علاقه حاکم از روی مصلحت و ترس نسبت به میرزا نیست. از طرف دیگر، عنوان میکند که ما شانس آوردهایم حکومت مرکزی با نظر این افراد [مبنی بر طرفداری از نهضت جنگل] موافق نیست وگرنه ما دچار مشکل حادی میشدیم.
ملاقات بعدی دنسترویل با امیرمفخم شورینی، از خوانین قراگزلوی همدان بود، که برای حفظ منافع و مصلحتاندیشی، طرفدار روسها و انگلیسها بود تا جایی که وی در زمان تسلط روسها بر همدان از سوی آنان حکمران همدان شد. امیرمفخم، به شدت مخالف دمکراتها بود و میکوشید بزرگان همدان را به سوی انگلیسیها جذب نماید. از طرف دیگر، دنسترویل نیز میکوشید دمکراتها را به سوی خود جذب کند؛ اما تلاش او سودی نبخشید.
اگر خیال کنیم که با استقرار این دوستی ما موفق خواهیم شد مناسبات حسنه با عموم دمکراتها برقرار نماییم اشتباه رفتهایم؛ زیرا این پیشآمد سایر دمکراتها را علیه دوستان ما به قیام واداشته است.
دیدارهای افراد متعدد با ژنرال انگلیسی عکسالعمل طرفداران میرزا و دمکراتها را برانگیخت، به گونهای که اخطارنامههایی برای این افراد فرستاده شد:
یکی از رؤسای ادارات مهم محلی که با من دوستی و مراوده دارد به ملاقات من آمده، ضمناً مکتوب تهدیدآمیزی را که دریافت داشته بود ارائه داد. متن مکتوب با جوهر سرخ (علامت خون) نوشته شده بود، و مارک کاغذ هم گراور یک مازور [نوعی تفنگ] بود. در ضمن مکتوب نوشته شده بود، همه فهمیدهاند که او خودش را به انگلیسیها فروخته و پول گرفته است و چنانچه در دید و بازدید با فرمانده انگلیسی مداومت نماید کشته خواهد شد.
فرمانده انگلیسی در این برهه سعی کرد با کمکهای ناچیزی به قحطیزدگان همدان، نظر عامه مردم را به سوی خود برگرداند، اما این شگرد نیز ناکام ماند. زیرا کمکهای غذایی میرزاکوچکخان به مردم همدان ، فعالیت و تبلیغات انگلیسیها را به کلی خنثی ساخت.
ماژور دنسترویل پس از مدتها تلاش، دمکراتها را متقاعد کرد که دعوت او را قبول کنند، تا شاید از حمایت و تبلیغات آنان به نفع میرزاکوچکخان و نهضت جنگل، جلوگیری نماید:
مدتها سیاسیون محل رضایت نمی دادند که به دعوت من برای صرف چای حاضر شوند، ولیکن رفته رفته دو نفر و سه نفر حضور به هم رسانده و در دست آخر هم فریدالدوله، لیدر قهار آنها با شرف حضور خود ما را مفتخر و سرافراز نمود.
با توجه به اسناد و مدارکی که ژنرال انگلیسی از مکاتبات دمکراتها با میرزاکوچکخان به دست آورده بود، سعی کرد به هنگام مذاکره، آنان را مجاب و تحتتأثیر سخنان خود قرار دهد:
با یک چنین اطلاعات و مدارک صحیح و معتبر من خودم را برای پذیرایی مهمانان که
جهت «صرف چای» میآمدند، حاضر کرده بودم. در موقع یکی از تشریففرماییها، مهمانان یعنی قریب دو، سه ساعت به ورود آنها مانده و مراسله که نظیر مکاتیب سابقالذکر ]مکاتبه با میرزا و عثمانیها] بود آوردند. من مضمون هر دو مراسله را مطالعه کردم، و بعد برای پذیرایی واردین حاضر شدم در اینکه مهمانان من به من دروغ میگفتند، ابداً تردید نبود و حق هم داشتند. اگر آنها صادقترین مردمان دنیا هم بودند، قطعاً در این موقع در جواب سئوالات من ناچار میشدند دروغ بگویند، زیرا اگر میخواستند حقیقت را اظهار نمایند، برای مقصود اصلی آنها مضر بود.
دنسترویل در این میهمانی پس از صحبت راجع به سردی هوا و تلفات قحطی، موضوع میرزاکوچکخان را پیش کشید، و گفت:
به طوری که شهرت پیدا کرده است، و من هم شنیدهام، گویا شما نسبت به هیأت ما خصومت میورزید، پرواضح است که من نسبت به شایعات و اخبار بیاساس نمیتوانم اهمیتی بدهم. ولی نسبت به اطلاعات صحیح و با اساس البته کاری نمیشود کرد... البته شماها با نظریات میرزاکوچکخان همراهی و موافقت دارید، و علت هم ندارد که با او همراه نباشید؟! شما دمکرات هستید او هم از قراری که شنیده میشود، از هر دمکراتی دمکراتتر است. شاید شما تصدیق کنید، که من هم دمکرات هستم، زیرا من نماینده تنها حکومت دمکراسی عالم میباشم. ولی او اشتباه میکند که با ما از در خصومت داخل شده و راه ما را به طرف دریا مسدود نموده. من یقین دارم عاقبت مضار این سیاست متوجه خود او خواهد شد... چه شایعات بیاساسی! چه افکار وحشیانهای! چگونه ما میتوانیم با میرزاکوچکخان همفکر باشیم، در صورتی که او مظهر انقلاب و هرج و مرج است و ما طرفدار نظم و آسایش عمومی، ولی شما با کمال شدت علیه ورود و اقامت ما در اینجا اعتراض و پروتست کردید و من برای اثبات بیانات خود دلایل و مدارک مثبتی در دست دارم وانگهی از قطعنامه و بیاننامههای شما پرواضح است، که شما تصمیم گرفتهاید ما را در رختخوابمان به قتل رسانده و نابودمان کنید، و جنگلیها هم یقیناً در این عمل با شما همراهی خواهند کرد.
سخنرانی و تهدیدات زیرکانه دنسترویل کوچکترین تأثیری در روحیه مبارزهجویانه دمکراتها علیه انگلیسیها و طرفداری از میرزاکوچکخان نداشت، به گونهای که ژنرال به این امر اعتراف میکند:
عقیده ندارم که این قبیل صحبتها برای دمکراتها فایده داشته باشد ولی در هر صورت آنها از اظهار اینگونه مطالب خیلی خوشوقت و مسرور بودند و یقیناً هم پیش خودشان اظهار خوشوقتی می کردند که چگونه ژنرال انگلیسی این مزخرفات و
لاطائلات آنها را راجع به اظهار نفرت از میرزاکوچکخان و عدم هواخواهی آلمانها و ترکها شنیده و باور کرده!!
در این زمان انگلیسیها بعد از مدتها، خود را برای مقابله جدی با میرزاکوچکخان و نهضت جنگل آماده کرده شروع به جذب داوطلب از مردم همدان نمودند. اقدامی که واکنش شدید دمکراتها را در پی داشت. دمکراتها با صدور اعلامیه مردم را از این کار برحذر داشتند:
در سراسر شهر اعلانات چاپی از طرف دمکراتها الصاق کرده بودند مبنی بر اینکه خدمتکنندگان به انگلیس گرفتار غضب و انتقام ملت خواهند شد، و دشنه جلاد هر کس را که متشبث به این عمل پست شود، سزایش را به دستش میگذارد.
در پی تشدید فعالیت دمکراتها، دنسترویل تنها چاره خود را دستگیری و تبعید آنان دید. وی ابتدا فریدالدوله، لیدر دمکرات را دستگیر و یکسره به هندوستان تبعید کرد. از میان روحانیون نیز شیخعلی ثقهالاسلام همدانی که طرفدار اتحاد دنیای اسلام و میرزاکوچکخان بود، به همان سرنوشت دچار شد.
انگلیسیها پس از تبعید این افراد، تا اندازهای توانستند اوضاع شهر را در دست گیرند، در این موقع که اوضاع همدان رو به اختلال و هرج و مرج گذاشته بود، در نتیجه، برای تأمین آسایش و حفظ انتظامات عمومی، فریدالدوله سردسته دمکراتهای افراطی از شهر تبعید شد، که از همان روز تبعید آنها اختلال و هرج و مرج در شهر موقوف گردید... همدان بعد از توقیف حکومت و دستگیری فریدالدوله، یکی از متمردین درجه اول محل رو به آرامش گذاشت.
پس از دستگیری فریدالدوله و افراد دیگر و جایگزینی حاکم همدان، دنسترویل مدعی شد:
اگر با نهضت جنگل مقابله نمیشد و ارتباط آنان با سایر جاها از جمله همدان قطع نمیگردید، چه بسا انقلابی عظیم به وجود میآمد... و اهالی و سکنه همدان و سایر بلاد ایران هم تحت تبلیغات دمکرات[ها] به انقلابیون [نهضت جنگل] ملحق گردیده و سرتاسر شمال ایران بزودی در منجلاب بالشویزم غوطهور میشد...
همدان به دلیل موقعیت جغرافیایی خاص خود، که شمال، مرکز و غرب ایران را به همدیگر مرتبط میسازد، از اهمیت ویژهای برخوردار بود؛ از همین رو فعالیت دمکراتها و مردم همدان علیه انگلیسیها و نیز طرفداری آنان از میرزاکوچکخان و آلمانیها، برای انگلیسیها اهمیت حیاتی داشت، چرا که در صورت وقوع قیامی مسلحانه، تمام خطوط ارتباطی و مراسلاتی آنها با پشت جبهه و بینالنهرین قطع و ضربه مهلکی به آنان وارد میشد. از طرف دیگر تعداد نیرو و تجهیزات و فعالیتهای انگلیسیها به راحتی به اطلاع
جنگلیها میرسید. به همین سبب دنسترویل با کنترل پنهانی تلگرافخانه کوشید تا اطلاعات لازم را به دست آورده و از غفلت نیروهای انگلیسی جلوگیری کند و مانع از هرگونه حرکت انقلابی و مسلحانه دمکراتها و هواداران میرزا در همدان گردد؛ در نهایت او با کمک دولت مرکزی ایران توانست، مبارزان همدان را تبعید و این ارتباط و همکاری را قطع کند. به این ترتیب، یک بار دیگر حرکت عدالتجویانه و استقلالطلبانه یکی از مناطق ایران به دست استعمار پیر، سرکوب و منکوب گردید. البته اگر نهضت جنگل به پیروزی میرسید، شاید بار دیگر، این آتش زیر خاکستر شعلهور میگشت.
براون، ادوارد، انقلاب ایران، ترجمه احمدپژوه، تهران، کانون معرفت، 1338ش، ص 323.
ایوانف، م. س، انقلاب مشروطیت ایران، ترجمه آذر تبریزی، تهران، شبگیر، ارمغان 1357ش، ص 86.
حاجشیخمحمود بهاری، فرزند محمدجعفر بهاری در 1275ق در بهار همدان متولد شد. او از شاگردان آخوند ملامحمدکاظم خراسانی در نجف بود، سپس منصب اجتهاد و امامت مسجد جامع همدان را یافت. وی در انقلاب مشروطه یکی از آزادیخواهان و رهبران بنام در همدان بود که حتی نیروی مسلح تشکیل داد و از لحاظ نظری نیز رساله ایضاحالخطاء فیالردع عن الاستبداد، در رد بیانیه شیخ فضلالله نوری نوشت.
معاصر، حسن، تاریخ استقرار مشروطیت در ایران، جلد دوم، تهران، ابن سینا، 1353ش، ص 110.
میرزامحمدحسنخان کبابیانی در حدود 1295ق درهمدان زاده شد، پدرش میرزااسماعیل مستشار از خاندان معروف گلگون همدان بود که در جریان انقلاب مشروطه و شورش نان در همدان علیه خوانین قراگزلو، از افراد فعال بود. وی رهبر دمکراتها بود و در جریان جنگ جهانی اول توسط انگلیسیها دستگیر و به هندوستان تبعید گردید، او از چهرههای فرهنگی سیاسی همدان به شمار میرود که در سال 1316ش درگذشت.
کتاب نارنجی، جلد دوم، به کوشش احمد بشیری، تهران، نشر نور، 1366ش، ص 88.
اثر انقلاب، سال اول، شماره 3، 27 جمادیالثانی 1327، ص 2.
ر.ک: دنسترویل، گ. آگرا: سرکوبگر جنگل (خاطرات دنسترویل)، ترجمه حسین انصاری، تهران، فرزان، بیتا، صص 192161.
اثر انقلاب، سال اولف شماره 2، 20 جمادیالثانی 1327ق، ص 1.
سازمان اسناد ملی ایران، آرشیو سند شماره 293001153/507 ط ه ب آ ا.
سیدحسن مدنی، مترجم النظام همدان، فرزند حاجسیدمحمود مدنی (صدیقالاشراف) کردستانیالاصل، از افاضل صدر مشروطه و آغاز تجددگرایی بود. پدرش از بازرگانان معتبر بود، سیدحسن به امر مظفرالدینشاه برای ادامه تحصیل به اروپا و امریکا رفت و در دانشگاه «وال پالیزو» امریکا با چند دانشجوی مسلمان از اندونزی، چین و ترکمنستان آشنا شد. که یکی از آنان دکتر «احمد سوکارنو» رئیسجمهور فقید اندونزی بود. اینان برای اولین بار انجمن دانشجویان مسلمان دنیا را در دانشگاه یاد شده تأسیس کردند. مترجم نظام مدنی بعد از تحصیل با مدرک دکتری تجارت به ایران بازگشت و در مدرسه تجارت با درجه استادی مشغول خدمت گردید. او اولین رئیس اداره معارف همدان بعد از مشروطیت بود.
سیدمحمد یوسفزاده متخلص به غمام، فرزند سیدیوسف، در 1292ق/1253ش در کربلا به دنیا آمد. تحصیلات مقدماتی را تا سیزده سالگی در زادگاه خود فراگرفت، آنگاه به اتفاق پدر به ایران آمد و در همدان
اقامت گزید. غمام ادبیات فارسی و عربی و فقه و اصول و فلسفه را نزد استادان آن سامان آموخت، چندی نیز به تجارت مشغول شد و مدتی نیز در ادارات دولتی خدمت کرد. غمام در آغاز نهضت مشروطیت در شمار آزادیخواهان درآمد و به همین منظور به تأسیس انجمن اتحاد اقدام کرد. در سال 1325ق روزنامه الفت را انتشار داد و از این رهگذر به نهضت آزادیخواهی خدمت کرد و به بیداری مردم کمک نمود و تا سال 1291ش به فعالیت سیاسی خود ادامه داد. از این پس به کارهای ادبی پرداخت. غمام شاعری غزلسرا بود. وی در سوم مهر 1321 در تهران درگذشت و در مقبره خانوادگی شاهزاده حسین در همدان به خاک سپرده شد.
دولتآبادی، یحیی، حیات یحیی، ج 3، تهران، عطار، فردوسی، 1371ش، ص 12.
مجموعه اسناد عبدالحسینمیرزا فرمانفرما، 12401325ق، ج 1، به کوشش منصوره اتحادیه (نظاممافی) و سیروس سعدوندیان، تهران، نشر تاریخ، 1346ش، صص 194193.
سپهر، مورخالدوله، ایران درجنگ بزرگ 1918م، تهران، ادیب، 1362ش، ص 244.
همان، ص 245.
اسناد جنگ جهانی اول در ایران، به کوشش بهروز قطبی، تهران، قرن 1370ش، ص 175.
میروشینکف، ل. ی، ایران در جنگ جهانی اول، ترجمه ع. دخانیان، تهران، فرزانه، 1345ش، ص 50.
همان، ص 55.
قائممقامی، رضاقلی، وقایع غرب ایران در جنگ جهانی اول، اراک، فروردین، بیتا، صص 6765.
مصاحبه با دکتر علی اقبالی (رئیس مؤسسه مهندسی عمران و توسعه روستاها، همدان).
فریدالملک، محمدعلیخان، خاطرات فرید، به کوشش مسعود فرید، تهران، زوار، 1356ش، ص 449.
ایران در جنگ بزرگ 1918، ص 385.
گیلک (خمامی)، محمدعلی، تاریخ انقلاب جنگل، رشت، گیلکان، 1371ش، ص 37.
فخرایی، ابراهیم، سردار جنگل، تهران، جاویدان، ج دوازدهم، 1368ش، ص 26.
احساناللهخان و حاجیمحمدجعفر کنگاوری بعدها به جنگل پیوستند.
همان، ص 89.
ر.ک: اسناد جنگ جهانی اول در ایران، به کوشش بهروز قطبی، صص 180178.
تاریخ انقلاب جنگل، ص 39.
مدنی، میراحمد، جنبش جنگل و میرزاکوچکخان (خاطرات میراحمد مدنی)، به کوشش سیدمحمدتقی میرابوالقاسمِی، تهران، انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، 1377ش، ص 48.
تاریخ انقلاب جنگل، ص 45.
همان، صص 7675.
کتابی، احمد، سرزمین میرزاکوچکخان «پژوهشی درباره گیلان...»، تهران، معصومی، 1362، ص 126.
سرکوبگر جنگل، ص 70.
همان، ص 85.
همان، ص 86.
همان، ص 8779.
همان، ص 131.
همان، ص 132.
همان، ص 132.
همان، ص 98.
همان، ص 132.
ر.ک: برنا، قاسم: «تاریخچه مجلات و روزنامههای صدسال اخیر همدان»، هگمتانه، شماره 4241، 1373ش، ص 12.
سرکوبگر جنگل، ص 113.
همان، ص 116.
خاطرات فرید، ص 447.
سرکوبگر جنگل، ص 164.
همان، ص 155.
همان، ص 129.
همان، صص 135134.
همان، ص 136.
کوهستانینژاد، مسعود، «خورشید بر فراز جنگل»، گنجینه اسناد (ویژهنامه نهضت جنگل)، سال 11، دفتر سوم، شماره 43، پاییز 1380، ص 28.
سرکوبگر جنگل، ص 88.
ر.ک: اذکایی، پرویز، «فریدالدوله گلگون»، آینده، سال 18، شماره 16 (فروردین و شهریور 1371)، ص 77، سرکوبگر جنگل، ص 88.
مصاحبه با دکتر علی اقبالی.
ر.ک: آینده، همانجا؛ سرکوبگر جنگل، صص 267254.
همان، صص 267254.
دکتر عباس نصری
تحقیق و درک فرهنگ و تاریخ سیاسی معاصر ایران بدون شناخت طراحان و سازندگان آن ممکن نیست. یکی از کسانی که در این دو مقوله نقش بسزایی داشت «ادوارد براون» انگلیسی است. او نقشهای جداگانهای در تراژدی مشروطیت، نگارش و تحلیل ادبیات، تاریخ، ایجاد تفرقه دینی و... بازی کرد و نام خود را با مسائل مختلف ملی ما گره زد. «ویژگی دو رویه بودن تمدن غرب و اشخاص غربی» را در او میتوان سراغ کرد.
مرحوم دکتر عبدالهادی حائری، تمدن غرب را دارای دو ویژگی 1. پیشرفتهای گسترده 2. استعمار کشورها دانسته است. عجیب آنکه این ویژگی در تک تک افراد غربی سرایت کرده است، به طوری که حتی انسانگراترین اشخاص غربی نیز در برخورد با ملل شرق دو بعد خدمت و خیانت یا اثر مثبت و منفی دارند. براون در کتاب یک سال در میان ایرانیان مطلبی مینویسد که عیسی صدیق نیز آن را نقل کرده و میگوید در شیراز، باغ بزرگ و باصفایی بوده است ولی مردم درباره صاحب این باغ بسی بدگویی میکردهاند که براون از این ناسزاها در شگفت میشود، بعد از تحقیق معلوم میشود که باغ از آن یکی از نوادگان و احفاد حاجیابراهیمخان، وزیر کریمخان زند است که به ولینعمت خود خیانت کرده است. به همین خاطرمردم شیراز بعد از گذشت یک قرن به اعقاب کسی که خیانت کرده ناسزا میگفتهاند.
بنابراین اگر چه براون با نگارش کتابهایی به ایران و ادبیات آن برای ما باغ باصفایی ایجاد کرده که مملو ازگل و خار است اما رفتار استعمارگرانه او، پس از یک قرن، همان قضاوتی را میطلبد که اهالی شیراز نسبت به صاحب آن باغ باصفا روا میداشتند. اما براون نیز همچون تمدن غرب دو رویه داشت و نباید هیچیک از این دو رویه را
فراموش کرد.
«ادوارد گرانویل براون» روز هفتم فوریه 1862 در انگلستان به دنیا آمد. پدرش رئیس یک مؤسسه کشتیسازی و ماشینسازی بود. و... پدرش چون میلی به مهندسی در او ندید، پسر را به تحصیل طب واداشت و به دانشگاه کمبریج فرستاد... در تابستان 1882 دو ماه در استانبول به سر برد، ... براون از 1884 تا 1887 در لندن در بیمارستانها به تکمیل فن طبابت مشغول بود ولی تمام ساعات فراغت خود را به خواندن کتابهای فارسی همراهش یا به مطالعه کتب فارسی در بریتیش میوزیوم، یا به معاشرت و گفت و گو با دوستان ایرانی خود میگذرانید. هرچه با زبان فارسی و مردم ایران آشناتر میشد علاقه او به دیدار از ایران زیادتر میشد، تا عاقبت در سال 1887 وقتی که 25 ساله بود این آرزوی او برآورده شد.
یکی از ایرانیان مشهوری که براون با او آشنا شد، درویش و موصوف معروف، حاجی پیرزاده بود. درباره چگونگی آشنایی حاجی پیرزاده و براون در سفرنامه پیرزاده این طور آمده است:
حاجی پیرزاده در سفر دوم فرنگ (1885 میلادی) با ادوارد براون که در آن ایام تازه آموختن زبان فارسی را شروع کرده بود، آشنا میشود. کار این آشنایی به دوستی میکشد. آنچنان که براون از حاجی پیرزاده لقب «مظهرعلی» را اخذ میکند.
براون قبل از سفر به ایران از وزارت امور خارجه کشورش خواست تا او را به ایران بفرستند چنانچه میگوید:
نظر به اینکه السنه فارسی و عربی و ترکی را میدانستم، به مقامات رسمی مراجعه نمودم و از آنها درخواست کردم که مرا به عضویت امور خارجه بپذیرند و با سمت قنسولی و یا عضو سفارت انگلستان به ایران بفرستند.
ورود «ادوارد براون» به ایران مصادف با نهضت معروف بابی بود و «ادوارد براون» چند سال درباره این نهضت نیز مطالعاتی کرد، بویژه آنکه بابیها در ایران تلفاتی داده بودند.
وقتی «ادوارد براون» وارد ایران شد زبان فارسی را طوری صحبت میکرد که اروپاییها بعد از چند سال اقامت در ایران نمیتوانستند آن طور صحبت کنند.
حافظه خارقالعادهای داشت و تمام مذاکراتی که با اشخاص مختلف در عرض یک سال اقامت در ایران کرده بود لفظ به لفظ به یادش مانده بود.
تقیزاده در خاطرات خود از پذیرایی و سخاوت براون سخن میگوید.
عیسی صدیق از خانه شخصی و زندگی خصوصی او میگوید:
بالای مدخل عمارت به خط ثلث نوشته شده بود: مرحباً و اهلاً و سهلاً. در خانه مذکور همه چیز ایران را به یاد انسان میآورد. کتابخانه شخصی براون با چند هزار جلد کتاب و رساله مرقع به فارسی و عربی، اثاثیه خانه از فرش و قلمکار و سفره و پرده و رومیزی و ظرف و قلیان و تصویر و عکس و امثال آن. انگشتری عقیق با سجع «ادوارد براون» در دست داشت و زنجیر ساعتش از دانههای فیروزه به شکل تسبیح بود.
مجتبایی درباره سفر او مینویسد: وی در سال 1887 به ایران سفر کرد، مدت یک سال در شهرهای این کشور چون یزد و کرمان و تهران اقامت گزید. با طبقات مختلف و فرقههای مذهبی آشنا گشت و آداب و رسوم و چگونگی معیشت مردم نواحی ایران را از نزدیک مشاهده کرد. این سفر شوق او را به تحقیق در فرهنگ و تمدن ایران افزون کرد و موجب شد که از آن پس عمر خویش را یک سر در این راه صرف کند. نخستین کتاب او که به نام سرگذشت یک سیاح در سال 1891 انتشار یافت، شرح مشاهدات او در ایران است. وی این کتاب را بار دیگر به نام یک سال در میان ایرانیان، به طبع رسانید. براون پس از بازگشت به انگلستان در دانشگاه کمبریج به تدریس زبان فارسی پرداخت و در سال 1902 به استادی زبان عربی آن دانشگاه انتخاب گردید، و تا سال 1926 که پایان عمرش بود در این سمت باقی بود. ادوارد براون به امور سیاسی و اجتماعی ایران آن زمان نیز توجه خاصی داشت. وی در دوران انقلاب مشروطیت (19121905) ایرانیانی را که از وطن متواری شده بودند گرد هم جمع کرد، انجمنی به نام «انجمن ایران» تشکیل داد و به پشتیبانی مشروطهخواهان برخاست و از سوی دیگر در برابر تجاوزات کشورهای بیگانه با سخنرانیها و مقالات مؤثر خود مدافع استقلال و حامی حقوق ملت ایران شد.
شرح مختصری از وقایع ایران، انقلاب ایران؛ بحران ایران در دسامبر 1911، حکومت وحشت در تبریز، مطبوعات و شعر جدید در ایران، آثاری است که در این باب تألیف کرده است.
تحقیقات او درباره بابیه نیز شایسته ذکر است. وی پس از مطالعه کتاب مذاهب و فلسفه در خاورمیانه، تألیف کنت دوگوبینو، که یکی از فصول آن بحث در تاریخ و
عقاید این فرقه است، به این موضوع توجه یافت و هنگام اقامتش در ایران، اطلاعاتی فراوان در این باب به دست آورد. سپس به عکا و قبرس رفت و شخصاً با میرزایحیی (صبح ازل) و میرزاحسینعلی (بهاء) ملاقات کرد و به گردآوری رسالات و اسناد و اوراق مربوط به این طایفه مشغول شد. از کتبی که در این باب منتشر ساخته است، یکی ترجمه مقاله سیاح، تألیف عباس افندی معروف به عبدالبهاء است و دیگری ترجمه تاریخ جراید تألیف میرزاحسین همدانی. کتاب اول در سال 1891 و کتاب دوم در سال 1893 انتشار یافت.
وی علاوه بر این دو ترجمه، متن مقاله سیاح و نقطهالکاف حاجیمیرزاجانی کاشانی (از معاصرین باب) را نیز طبع و نشر کرده است. این کتاب دارای حواشی و مقدمههایی است که از لحاظ تحقیقات تاریخی حائز اهمیت بسیار است.
مقالاتی نیز در این باره در مجله انجمن سلطنتی آسیایی (J.R.A.S) منتشر ساخت.
پرارزشترین کارهای این مستشرق ایراندوست(!) تألیفات و تحقیقات ادبی اوست. تاریخ ادبیات ایران، حاصل سی سال کوشش و تحقیق و مطالعه او در چهار مجلد بزرگ انتشار یافت.
ایرانیان در مطبوعات و کتب خویش از براون فراوان یاد کرده و خدمات علمی و سیاسی او را ستودهاند. برای نمونه مقاله روزنامه وطن که دنیس راس آن را نقل کرده است. این مقاله با اشاره به اینکه ایرانیان قدردان خدمتگزاران خود هستند میگوید براون توانسته است آنچنان احساسات اینگونه نویسندگان را برانگیزد و عشق آنها را به خویش معطوف کند که آنها با تمام وجود برایش اشک قلم جاری سازند.
البته مواضع سیاسی براون در قبال مسائل جاری در ایران را همگان تأیید نمیکنند و از زمان براون تاکنون محل بحث و جدال بوده است. مطالب علمی وی نیز در زمینههای گوناگون مورد نقد و بررسی قرار گرفته است و همچون کتب علمی دیگر مردود یا تأیید و تمجید شده است. از جمله کسانی که نظریات تاریخی ادوارد براون را نقد کرده مرحوم شهید مطهری است. ایشان در کتاب خدمات متقابل اسلام و ایران، دیدگاههای براون را درباره چگونگی ورود اسلام به ایران به نقد کشیده و از نظریات او در برخی موارد سود جسته و برخی را اصلاح کرده است.
براون در آغاز سفرنامهاش سه هدف عمده از سفر به ایران ذکر کرده است.
او خود میگوید:
بنابراین من میتوانستم در آن سفر هم راجع به امراضی که در ایران هست مطالعه بکنم و هم آن کشور را از نزدیک ببینم و نواقص زبان فارسی خود را رفع نمایم.
ولی مطالعه سفرنامه او گویای آن است که مورد اول از همان آغاز حقیقت نداشته چرا که او نیز به صراحت اعتراف میکند که من برای طبابت سفر نمیکنم.
او در ایران به کلی شغل طبابت را کنار می گذارد و آن را از همه مخفی مینماید، خود او میگوید:
به حاجی صفر و باباخان و مرد ایروانی سپرده بودم که به دیگران نگویند من طبیب هستم. او به قدری در ترک کار طبابت اصرار میورزید که وقتی در کرمان دچار چشم درد میشود از مداوای خودش هم درگذشته و طبق رسوم ایرانیان از معجون استاداکبرنامی استفاده میکند که چشم او بدتر میشود و سپس به تریاک پناه میبرد.
اما اینکه براون در ایران با ادیبان گفتگوهای ادبی نکرد و یا در جلسات شعر و مرثیه شرکت نکرد و سری به مکتبخانهها و مدارس ادبی نزد و یا در دارالفنون حضور علمی نیافت بیانگر این نکته است که وی در این سفر قصد مطالعه بر روی ادبیات نداشته است. بلکه شاید بتوان گفت منظور او از تکمیل زبان فارسی دریافت گفتگوهای روزمره مردم کوچه و بازار بوده است.
اما هدف دوم براون، یعنی دیدن ایران، موضعی کلی است که بر همه چیز قابل تطبیق است و باید به دنبال مصادیق آن گشت. او در جایی دیگر میگوید: «بزرگترین علت مسافرت من به ایران شناختن ایرانیها و روحیه و نبوغ این ملت بود.» بنابراین دو هدف دیگر یعنی تکمیل زبان فارسی و شناخت بیماریهای ایران اهداف جنبی بوده است و بزرگترین هدف او را تشکیل نمیداده است. اما ابزارهایی که براون برای شناخت روحیه و نبوع این ملت به کار میبرد با ابزارهای دیگر مستشرقین فرق داشت، چرا که مستشرقین دیگر برای شناخت روحیه ایرانیان به سراغ آثار هنری، آثار باستانی، شخصیتهای علمی و ادبی، معابد و مساجد، شاه و دربار، بازار و اقتصاد و تحقیق درباره زن و خانواده و کانونهای علمی و اجتماعی میرفتهاند ولی براون کمتر به این امور پرداخته و هرکجا از این آثار حرفی میزند حالتی گذرا دارد. برای مثال وقتی از دیدن مقبره سعدی و حافظ یاد میکند، میزان صحبت و شور و حال او در این باره کمتر از آن چیزی است که درباره ملاقات با یک غلامبچه بهایی دارد. در حالی که او در مقدمه کتابش مینویسد که یکی از عوامل مهم شیفتگی او به ایران سعدی و حافظ بودهاند و
این شعر را همیشه زمزمه میکرده است.
ترا زکنگره عرش میزنند صفیر ندانمت که در این خاکدان چه افتاده است
در مقدمه نیز آورده است که اشعار شعرا و عرفای ایران، آینده و حیات را برایش امیدوارکنندهتر میساخت، ولی او در آن هنگام که به مقبره حافظ میرسد، کمتر از رؤیت جایگاه اعدام باب و یا مقبره دو بابی در اصفهان و یا احساساتی که برای اسب خود نشان داده و مواردی دیگر متغیر و متأثر میشود و نگاه و تفحص کمتری مینماید. این در حالی است که وقتی با یکی از بهاییها روبهرو میگشت سئوالات بسیار ریز و جزئی درباره اعتقادات و اشخاص و روابط آنها مینماید. از جمله اینکه زینالمقربین کیست و چرا به این نام خوانده شد. و یا چگونگی ارتباط عکا با مردم شهرهای اصفهان و یزد و کرمان را تحقیق کرده و با تمام جزئیات نگاشته است.
برای پی بردن به اهداف وی به گفتگویی تاریخی با او مینشینیم و پاسخهایش را از کتابش جویا میشویم. آقای براون؛
مگر نباید عنوان یک کتاب، قابل تطبیق بر مطالب آن باشد، پس چرا عنوان سفرنامه خودتان را یک سال در میان ایرانیان نهادهاید در حالی که از نظر کمی و کیفی بیش از نیمی از آن اختصاص به بابیان و بهاییان و اعتقادات و روابط آنها دارد و بقیه سفرنامه حاشیه این موضوع محسوب میشود؟ آیا تمام ایرانیان بابی هستند؟ آیا بهتر نبود نام کتاب را یک سال در میان بابیان (و یا اقلیتهای ایرانی) میگذاشتید؟
علت این همه مخفیکاریها که در سفرنامه به عمل آوردهاید چیست؟ حتماً میپرسید که کدام مخفیکاری؟ برای نمونه، در سفرنامه خود از شخصی نام میبرید به نام آقای (ه ) که از معرفی نام و کار و مسئولیت او خودداری کردهاید؟ و اینکه چه کسی ایشان را به همراه شما فرستاد و مأموریتش چه بود و... همه نامعلوم است در حالی که گفتهاید:
از دوستان دانشگاهی من بود، مسلح بود، و نشان دادهاید که در سفارتخانهها، کنسولگریهای سر راه انگلستان فوقالعاده نفوذ داشته است. در گمرکات ترتیبی میداده است که بار و بنه شما را نگردند، وقتی صاحبمنصب شهربانی به دلیل اشکال گذرنامهای در مسافرخانه نزد شما میآید و در حقیقت بازداشت میشوید با رفتن آقای (ه ) به کنسولگری مشکل رفع میشود و صاحبمنصب شهربانی از نزد شما میرود.
این ابهامگوییها چیست و این موضوع چه بوده است؟ شما گفتهاید که وقتی به تهران رسیدید ایشان که علاقه به زبان و ادبیات فارسی نداشت از شما جدا شد و فوری
به بوشهر رفت و از آنجا به انگلستان بازگشت. پس ایشان برای چه با شما به ایران آمده بود؟ و در تهران چه کاری داشت که چند روزی با شما ماند و ناگهان بازگشت؟ چه چیزی باعث شد تا زمانی که ایشان در تهران بود در مسافرخانه با او بمانید و پس از رفتن او به خانه دوستتان حسن علیخان بروید؟ آیا ایشان مأمور اطلاعاتی نبوده است که موظف بود شما را به تهران برساند و به زودی بازگردد. و حسن علیخان کیست؟
آیا در آن زمان برای همه مستشرقین چنین همراهانی میفرستادند؟ یا وضع شما استثناء بوده است؟ راستی علت عمراهیهای زیاد اشخاص و مراکز سیاسی انگلستان با شما چه بوده است؟ نمونه این همراهیها عبارتند از اینکه گفتهاید:
کنسول انگلیس در طرابوزان با محبت شما را پذیرفته است. سپس مترجم مخصوص خود را فرستاده تا بانفوذ خود همه کارهای گمرک را روبهراه کند تا جایی که اسلحه آقای (ه ) را که در عثمانی حمل آن غیرمجاز بوده است از گمرک عبور دهد.
در جای دیگر گفتهاید:
وقتی به ارزروم رسیدید پیشکار صراف بزرگ شهر نزد شما میآمد و شما را به ملاقات صراف بزرگ شهر دعوت کرد و آماده هرگونه خدمتگزاری بوده است. علت این امر را سفارش از طرابوزان ذکر کردهاید در حالی که سفارشکننده معلوم نیست. آیا کنسولگری انگلستان یا کدام محفل دیگری از صراف ارزروم خواسته است همه کارهای شما را روبهراه نمایند؟
در جای دیگر سفرنامه خود گفتهاید:
وقتی به تبریز رسیدید توصیهنامهای برای کنسول تبریز داشتهاید و کنسول تبریز با محبت شما را پذیرفته و چهار روز نزد ایشان ماندهاید، یک روحانی امریکایی راهنمای شما شده و شهر را به شما نشان داده است. سپس با کنسول ترکیه در تبریز آشنا شدید و رفت و آمد داشتهاید. آن توصیهنامه از کجا بود؟ آیا روحانی امریکایی جزء گروه تبشیری نبود؟ آیا رفت و آمد با کنسول ترکیه و زندگی در کنسولگری تبریز و به کار گرفتن آن روحانی در حد مقامات عالیرتبه سیاسی نبوده است؟ پس چرا برای انگلیسیهای دیگر (غیر از مأموریت عالیرتبه) چنین امکاناتی فراهم نمیگشت؟ خود شم از بدبختیهای دو نفر فرانسوی که در کرمان آنها را دیدهاید سخن گفتهاید و یادآور شدهاید که حتی نتوانسته بودند در ایران یک بطری شراب تهیه کنند.
شما به وسیله سرگرد (ولس) رئیس تلگراف هند و اروپا به ناصرالدینشاه معرفی میشوید. با وساطت دکتر تورنس، طبیب آمریکایی مقیم تهران به فرهادمیرزا عموی ناصرالدین شاه معرفی میشوید. با تمام مسئولان سیاسی و حکومتی ایران از تهران تا کرمان ملاقات میکنید. سرگرد ولس، رئیس تلگراف هند و اروپا به تمام تلگرافخانهها
بخشنامهای صادر میکند که از شما پذیرایی نمایند. و آنها نیز در همه جا پذیرای شما هستند. تا جایی که میگویید با کارکنان تلگراف هند و اروپا که عیال داشتند مربوط بودم و ساعات خوشی را با یکدیگر گذراندیم.
طبق گفته خودتان در شیراز در منزل نماینده دولت انگلیس بودید و میتوانستید با مجامعی مربوط باشید که بدون او ارتباط با آن مجامع امکان نداشت. همچنین گفتهاید که در شیراز به دوستان اروپایی خود نوشتهاید که مجبور هستید به کرمان بروید و نمیتوانید از این اقدام خودداری نمایید؟ موضوع چیست؟ نیز در شیراز تلگرافی به شما میرسد که همسر یک انگلیسی که از دهبید میگذشته بیمار شده و چون مأموریت عجولانهای داشته است موظف بوده همسر بیمار خود را رها کند و برود. تلگرافخانه هم دستورات دارویی از دکتر (س) در بوشهر میگرفته ولی دکتر (س) که شنیده بود شما طبیب هستید به شما تلگراف میکند که خود را به دهبید برسانید. این خواسته او آنچنان وظیفهای در شما ایجاد می کند که سفر خود را نیمهکاره رها کرده و به سوی دهبید میروید و آن قدر این کار مهم بوده است که گفتهاید: وسایل طبی گرفتم و شبانه مراجعت کردم و وقتی وارد بستر برای خواب شدم یک ساعت بعد از نصف شب بود و تا صبح بر اثر اضطراب نتوانستم به راحتی بخوابم و ... بیشتر اضطراب من ناشی از این بود که مبادا وقتی بالای بستر مریض برسم که مبدل به بستر مرگ شده باشد.
راستی این همه اضطراب برای کسی که شغل پزشکی خود را از ایرانیان مخفی مینماید برای چیست؟ و هماهنگکننده این مأموریت چه کسی بوده است که این چنین شما را مضطرب کرده است؟ جالب است که در بین راه شیراز تا دهبید مسئلهای پیش میآید که اثبات میکند موضوع انسانی در میان نبوده است:
آخرین لحظه که ما میخواستیم حرکت کنیم زنی بچه خود را به نزد من آورد و گفت که شنیدهام شما حکیم هستید و آمدهام که زخم دست بچهام را معالجه کنید و دوایی بدهید که مداوا شود. گفتم تقریباً سه ساعت است که من اینجا معطل هستم و شما نیامدید و حالا من فرصت ندارم و باید بروم و رکاب کشیدم و به راه افتادم...
بنابراین باید بپذیرید که یا نژادپرستی در شغل طبابت شما سایه افکنده بود که برای آن زن انگلیسی آن چنان مضطرب شده بودید که برای رسیدن به بالین او سر از پا نمیشناختید ولی طفل ایرانی را رها کرده رکاب کشیدید و به راه افتادید؟ یا اینکه دکتر (س) به جایی مربوط میشده که چنان در سرنوشت شما اثر داشت، مؤثر بود که مضطربتان کرده بود؟
شما چگونه روابط تنگاتنگ خود را با مسئولان سیاسی، کنسولگریها و مراکز تلگراف هند و اروپا در حد یک رشته روابط شخصی و دوستانه توجیه میکنید؟
نمونه دیگری از مخفیکاریهایتان که در سفرنامه آمده است قرار دادن نامهای مستعار و مخفف است. علت برخی را ذکر نمودهاید که مثلاً برای مستخدم خود که نام عمر داشت علی را انتخاب کردم چرا که ایرانیان از علی خوششان میآید و از عمر نه. یا با ذکر نام بهاییان و بابیان زیادی همه جا گفتهاید این نام را من برای او انتخاب کردهام که برای او زحمتی ایجاد نشود. اما چه شد که مثلاً نام عندلیب شاعر بابیان را به درستی ذکر کردهاید. و معلوم نیست چرا برای او زحمتی ایجاد نمیشود؟ اما برای دیگران ایجاد زحمت می کرد. چرا از افراد خارجی یعنی انگلیسی و فرانسوی اعم از پزشک و مشاغل سیاسی و غیره هم با نام مستعار یاد کردهاید به خصوص کسانی را که ممکن است در ارتباطی خاص وابسته سیاسی قلمداد شوند. نظیر دکتر (س) که از بوشهر برای ایشان تلگراف زدهاند و یا آقای (ه ) که همراه او به ایران آمدهاید و غیره).
زردشتیها نسبت به دولت انگلستان که در هندوستان مدافع تمام مذاهب و از آن جمله زردشتیها میباشد نظر خوب دارند... بعد از اینکه من به انگلستان مراجعت کردم، من و ستوان (ووگان) مسافر انگلیسی، که اسم او را ذکر کردم، نزد دولت خودمان اقدام نمودم که یکی از زردشتیهای یزد را به سمت نماینده خود در آن شهر انتخاب کند و دولت انگلستان اجازه داد که یکی از زردشتیهای یزد را به سمت نماینده سیاسی خود انتخاب نماید و زردشتیها از این موضوع خیلی خوشحال شدند زیرا میدانند در موقع اغتشاش و ناامنی خطری آنها را تهدید نخواهد کرد.
این در حالی است که خود شما بارها از عدالت حاکم یزد تعریف کردهاید که مراعات حال زردشتیها را مینماید. برای نمونه گفتهاید:
من هم متقابلاً خوشآمدگویی کردم ولی قسمت بیشتری از اظهارات من از روی خلوص عقیده بود و از عدالت و ملتنوازی حاکم تمجید نمودم و به راستی از خداوند خواستم که به او و سایر حکامی که مثل او عادل هستند سلامتی و طول عمر بدهد و در خاتمه توجه حاکم را به زردشتیها جلب کردم و از اینکه اینگونه با زردشتیها نیکرفتاری مینماید او را تقدیر نمودم و یادآوری کردم که بیشتر به آنها توجه نماید که مردم نتوانند آسیبی به زردشتیها برسانند.
وقتی از عدالت حاکم یک ملت خالصانه تمجید میکنید دیگر تعیین نماینده از جانب انگلستان برای آن مردم چه معنی دارد؟ و چه شد که بلافاصله پس از درخواست شما دولت انگلستان هم اقدام کرد؟ مگر شما به کجا مربوط بودید؟
بودید، بهتر نبود قدری هم به فکر اکثریت جامعه شیعه میبودید، شما همه جا برای جذب بابیها و زردشتیان کوشیدید که حتی از دلسوزی برای بیماران عادی هم خودداری نمودید. در سفرنامه شما از این موارد بسیار دیده میشود، از جمله گفتهاید:
آن روز دو برادر با شیخ قمی به منزل من آمدند که من آنها را به نام آقامحسن و آقامحمد صادقی مینامم. نفر دوم که شیعه بود بعد ارتباطی با من پیدا نکرد. ولی آقامحسن بهایی بود با من مربوط گردید و من او را جوان بسیار خوبی یافتم.
چه بود که بهاییان و بابیان به شما مربوط میشدند ولی شیعیان مربوط نمیشدند؟
راستی این جبههگشایی برای یک محقق دانشگاهی که آمده است تا درباره طبابت و زبان و ادبیات تحقیق نماید چه مفهومی دارد؟ آیا این حرکت شما کار سیاستمداران است یا کار یک محقق. چنانچه گفتهاید:
هنگامی که مشغول تهیه وسایل سفر بودم حاکم یزد باز برای من پیغام داد که به ملاقات او بروم و یکی از دوستان بابی من، که اسب سفید زیبایی داشت، پیشنهاد نمود که من با اسب به منزل حاکم بروم. من نخواستم که این پیشنهاد را بپذیرم برای اینکه دستور (پیشوای زردشتیان) هم پیوسته با من به منزل حاکم میآمد... او یک زردشتی است و من یک مسیحی و من و او هر دو در نظر مسلمین ناپاک هستیم و اگر مسلمین میتوانستند مرا هم مثل او وادار مینمودند که لباس زرد بپوشم و به همین جهت علاقه دارم که پیاده با دستور به منزل حاکم بروم که مسلمین ببینند که من به دستور احترام میگذارم و از معاشرت با او نفرت ندارم.
بابیها گفتند که اگر شما میخواهید به زردشتیها احترام بگذارید و هرگاه مایل هستید که مردم جرأت نکنند که زردشتیها را مورد اذیت قرار بدهند همان بهتر که با احترام و شکوه نزد حاکم بروید زیرا هر چه تجمل شما زیادتر باشد مردم بیشتر از اذیت و آزار زردشتیها وحشت خواهند کرد. خود دستور هم این پیشنهاد را پذیرفت و نیم ساعت به غروب رفیق بابی من اسب خویش را با مستخدمش به باغ فرستاد و مقارن غروب آفتاب دسته معمولی فراشهای حاکم برای بردن من آمدند و این مرتبه فانوس بزرگی نیز با خود آورده بودند. آن شب من لباس جدیدی را که یک خیاط یزدی برای من دوخته بود دربر کرده بودم... حاجی صفر وقتی آن لباس را دربرم دید گفت صاحب، مردم خیال میکنند که شما بابی شدهاید (برای اینکه بابیها لباس سفید را دوست میدارند) ولی از این موضع گذشته تصدیق کرد که لباس خوبی است.
آیا این کارها در شأن استاد دانشگاه است و راستی آیا شما از یک مسلمان راجع به صحت حرفهای این بابی سئوال کردید، سپس سوار بر اسب شدید یا نه؟
این چه معنی دارد که طبق نظر یک بابی، دفاع از زردشتیها را میپذیرید، با آنکه یزد حاکم عادلی هم داشت، جبههای سنگربندی شده از بابیها و زردشتیها در یک طرف و بقیه مردم در طرف دیگر، و آقای ادوارد براون انگلیسی نیز به دفاع از بابیها و زردشتیها برخاسته با لباس بابیها سوار بر اسب به نفع مواضع زردشتیها به سوی حاکم میرود و (دستور) پیشوای مذهبی زردشتیها نیز در پشت سر او حرکت میکند تا مردمی که بابی و زردشتی نیستند از ایشان حساب ببرند!؟! آیا این جبههگشایی نیست؟
چرا هر چه شکوائیه از زردشتیها و بابیان نقل کردهاید در برخورد با مسلمین یک جانبه بوده است و حتی یک مورد را تحقیق نکردهاید که بفهمید آیا صحت دارد یا نه؟
برای مثال از یک جوان زردشتی این داستان را نقل مینمایید که:
امروز صبح رستم، جوان زردشتی که ذکرش سابقاً به میان آمده به ملاقات من آمد و راجع به آزار و اذیتی که مسلمین نسبت به زردشتیها میکنند صحبت کرد و گفت آنها دختران و پسران ما را میربایند و آنها را تهدید میکنند که مذهب اسلام را بپذیرند. مثلاً یک پسر دوازده ساله زردشتی را ربودند و او را به حمام بردند و تهدید کردند که یا مسلمان شود و مراسم ختان درباره او به عمل بیاید و یا برای مرگ آماده باشد و در مورد دیگر دو زن به سن پانزده و بیست سالهای را ربودند و با اذیت آنها را مجبور کردند که به دین اسلام درآیند ولی آنها مقاومت میکردند تا اینکه یکی از آنها را عریان نمودند و در برف انداختند و وی برای نجات از این شکنجه ناچار شد که هر چه میگویند اطاعت کند و مسلمان شود.
از این دست مطلب فراوان نوشتهاید، اما حتی یک مورد هم کاوش نکردهاید که صحت یا بطلان آن را ارزیابی نمایید، آیا وظیفه محقق دانشگاهی درج یک طرفه مطالب است؟
آقای براون! شما در هنگام ورود به ایران مسلح نبودید چرا که گفتهاید در کشور عثمانی فقط ناراحت اسلحه آقای (ه ) بودید که در گمرک آن را ضبط نکنند. ولی در ایران مسلح شدید و به هنگام ترک ایران آن را برای یکی از دوستان خود در تهران به عنوان یادگار ارسال داشتهاید؟ در حالی که در سفرنامه خود منبع تهیه اسلحه را ذکر تکردهاید؟ و نام دوست خود را نیز به میان نیاوردهاید؟ چه کسی شما را مسلح کرد؟ آیا اسلحه از آن آقای (ه ) است یا فرد دیگر.
چرا از مردمی که با شما ملاقات کردهاند کسی باور نکرده است که شما برای کاری غیر از جاسوسی به ایران آمدهاید؟ برای نمونه از گفتههای خود شما نقل میکنیم که:
راجع به خدابخش هنوز صحبت نکردهام و باید بگویم که برخلاف چهارپادارهای دیگر به اصطلاح شم سیاسی داشت و وقتی که دید من مشغول تماشای اطراف هستم گفت مبادا شما یک جاسوس فرنگی باشید و از طرف کشور خود آمدهاید که از اوضاع این مملکت و جادهها و کاروانسراها مستحضر شوید و گزارش عملیات خود را به دولت خویش بدهید تا آنها به ایران تهاجم کنند؟ از شنیدن این حرفها از دهان آن چهارپادار حیرت کردم و به او اطمینان دادم که من جاسوس نیستم بلکه بر عکس دوست ایران میباشم و آمدهام زیباییهای ایران را تماشا کنم ولی متوجه بود که او حرفهای مرا باور نمیکند و مرا جاسوسی میداند و راجع به ینگیدنیا (امریکا) از من سئوالات کرد...
سکنه آن قریه سئوالات زیادی راجع به ملیت و مذهب و شغل من میکردند. یک مرد سالخورده که گفتار و رفتاری مضحک داشت، میگفت: من یقین دارم که شما به اینجا آمدهاید (که در دین و دولت رخنه بکنید) و میخواهید که تمام شهرها و آبادیها و دشتها و کوهها را بشناسید که بعد در موقع گرفتن ایران از آن استفاده کنید...
در جای دیگر نوشتهاید:
... هندوها راجع به علت مسافرت من تحقیق کردند و حاضر نبودند قبول کنند که من برای سیاحت و فراگرفتن زبان فارسی مسافرت میکنم و یقین داشتند که من از عمال دولت انگلستان هستم و یکی از آنها گفت: آخر شما برای چه ایران را تصرف نمیکنید؟ و چرا از گرفتن این مملکت خودداری مینمایید؟
در جای دیگر گفتهاید:
بلوچ قدری سرش را از روی تفکر تکان داد. گفت صاحب شما کاملاً درست میگویید اما من خوب میدانم که شما مأمور دولت انگلیس هستید و اینجا آمدهاید که اطلاعاتی تحصیل کنید. گفتم شما اگر به زندگی من نظر بیندازید میبینید که من مثل یک درویش زندگی میکنم و چگونه ممکن است که یک مأمور دولتی انگلستان این طور زندگی کند. بلوچ گفت: شما انگلیسیها وقتی که بخواهید به منظور خاصی برسید این جور زندگیها را تحمل میکنید، من شما را خوب میشناسم و به خوبی از طرز فکر و نقشه شما اطلاع دارم...
حتی بابیها هم که برایشان دلسوزی میکردید باور نمیکردند که علاقه شما به کسب اطلاعات در مورد عقاید و تاریخ بابیها ناشی از کنجکاوی باشد. شما نیز کنجکاوی را دلیل اصلی سفر نمیدانستید اما در توضیح مسئله همان کنجکاوی را انگیزه خویش برای آن دلال بابی برشمرده اید و آیا راستی زندگی شما، زندگی درویشی بود. شما که در انگلستان وضع بسیار خوبی داشتید پس چرا در ایران درویش شدید. در ایران هم
هر کجا که لازم بود ریخت و پاش کردید و البته تا آخرین ریال حساب آن را نگه داشتید؟:
وقتی که صحبت مربوط به کتابها و خطوط تمام شد من از دلال پرسیدم که آیا میداند قبر دو نفر بابی که به سال 1879 میلادی در اصفهان به قتل رسیدند در کجاست؟ دلال گفت بلی... من میدانم که قبر آن دو در کجاست و در صورتی که مایل باشید حاضرم آن دو قبر را به شما نشان بدهم ولی میخواهم از شما که در عکا بودهاید و علاقه به خرید کتابهای ما دارید و میخواهید قبر شهدای ما را ببینید سئوال کنم که آیا شما هم بابی هستید؟ و اگر بابی هستید چرا از من پنهان می کنید؟ زیرا تصور نمیکنم که این علاقه شما فقط ناشی از کسب اطلاع و کنجکاوی باشد؟ جواب دادم رفیق من نه بابی هستم و نه امروز به عکره مسافرت کردهام ولی این را تصدیق میکنم که علاقه من به تحصیل اطلاعات راجع به بابیها فقط ناشی از کنجکاوی نیست یعنی بیش از کنجکاوی است چون من احساس میکنم مرامی که یک چنین طرفدارانی پیدا کرده و آنها در راه مرام خود شکنجههای هولناک را استقبال میکردند اقلاً درخور این است که مورد مطالعه قرار بگیرد و انسان ببیند که بابیها چه میگویند و اساس عقیده آنها مبنی بر چیست؟
اینکه میخواهم قبر این دو نفر را ببینم برای زیارت قرآنها نمیباشد بلکه برای این است که در زندگی حاضر شدند در راه پر نشیب خود جان را فدا کنند و اگر این دو نفر در راه مرام و پرنسیب دیگری هم جان خود را فدا میکردند در نظر من مستوجب اعتنا بودند.
بابی، بلوچ، زردشتی، چهارپادار و هندی و غیره هیچکدام باور نمیکنند که شما جاسوس نباشید؟ و شما میگویید سفر من برای کنجکاوی نیست و باز توضیح میدهید که برای کنجکاوی است.
ایران با همه شهید و کشتههای فراوان هیچیک احترام شما را برنینگیخت ولی دو نفر بابی، آن همه عظمت پیدا کردند. گویی براون میگوید، آنها من را جاسوس میدانستند، تو درباره من چه نظری داری و برداشت تو از رفتار و گفتارهای من چیست؟ و از جمعبندی سئوالاتت چه نتیجهای خواهی گرفت؟
در پاسخ به آقای براون باید گفت: به دلیل آنکه شما اقرار نمودهاید که اطلاعاتی عمیق در سیاست نداشته و در پاسخ صحبتهای حکمران کرمان درمانده بودید چنانچه گفتهاید: «حکمران (کرمان) مرتباً راجع به سیاست اروپا صحبت میکرد و تصور مینمود که
من در سیاست بصیر هستم در صورتی که متأسفانه من اطلاعات عمیقی از مسائل سیاسی نداشتم.»
بنابراین در آن دوره نباید سیاستهای کلی و استعمارگری انگلیس و روس و فرانسه و رقابتهای آنها در ایران برای شما که هنوز جوان بودید روشن بوده باشد (و یا دروغ میگفتید و نزد حکمران کرمان مخفیکاری کردهاید.) بنابراین در آن موقع این سه قدرت با رقابت شدید درصدد یافتن پایگاههایی بیشتر در ایران بودند و هر یک به نوبه خود میکوشیدند تا از دیگری عقب نیفتند، در آن میان امریکا نیز با آهستگی و صبورانه مشغول برنامهریزی درازمدت در ایران بود.
قبل از شما، دوستان لرد کرزن، سفیر انگلیس در ایران، سپس فرمانروای هند که در نهایت نخستوزیر انگلستان شد به ایران آمده بود و مطالعاتی سیاسی درباره ایران انجام داده بود که جنابعالی نیز درباره مطالعات او نوشتهاید:
اخیراً از طرف جناب آقای ج.ن.کورزن تذکرهای دایرهالمعارف مانند، راجع به ایران نوشته شد، که خیلی مفید است و تصور نمی کنم که به این زودی کسی بتواند راجع به ایران چیزی بیرون بدهد که مشابه و یا بالاتر از آن باشد.
به هر حال انگلستان نیز سخت مشغول کار و فعالیت و تحقیق و تفحص درباره ایران بود. از سوی دیگر موضوع بابیت و بهاییت که دامنه گستردهاش غیر از شورشهای داخل ایران، عثمانی و مصر را هم دربر گرفته بود و شما شرح بعضی ماجراهای سیاسی آن را در سفرنامه خویش از زبان افراد مطلع بابی و بهایی نقل کردهاید نیز در همان روزها در کشور سودان نیز کسی به نام مهدی علیه استعمارگران قیام کرد و خود را امام زمان دانست و کار او به پیروزی منجر شد به همین خاطر دولت انگلستان که برای حفاظت از هندوستان، خیلی نگران اوضاع ایران بود، بایستی تحقیقات کرزن را تکمیل میکرد. فرانسه هم قبل از این توسط گوبینو، از فرق دینی و اوضاع فرهنگی ایران مطلع شده بود؛ شخصی به نام (م ر) را که شما در سفرنامه خود از او یاد کردهاید و (نحوه بیان مطالب شما درباره او مؤید نظر ماست به ایران فرستاد تا همچون شما جزییات مطالب مربوط به بابیت را تحقیق نماید. در این زمان انگلستان در برخی موارد (نظیر آموزش زبان فارسی در دانشگاهها) نسبت به فرانسه عقبتر بود، پس از آنکه شما از وزارت امور خارجه تقاضای شغلی در ایران کردید، وضعیت شما را بررسی کردند و به این نتیجه رسیدند که به دلیل سوابقتان بهترین کسی هستید که میتوانید درباره باب و بها و حوادث فرقهای در ایران مطالعه کرده، نتایج آن را به سرعت در اختیار دولت انگلستان قرار دهید و به شما سفارش شده است که نباید هیچکس از این مأموریت اطلاع یابد، لذا شما گاه در جلسهای مجبور به دروغ گفتن میشوید. چنانچه گفتهاید:
در بین میهمانیهای آن شب شخصی را دیدم که به اتفاق حکمران جدید از شمال وارد شیراز شده بود وی صحبت را دوست میداشت بدواً راجع به فلسفه صحبت کرد و در جریان صحبت من فکر کردم که شاید بابی باشد زیرا به من گفت وقتی که من شرح شما را در اسفهان شنیدم خیلی مایل شدم که زودتر شما را ملاقات کنم و بعد گفت آیا شما آقای (م ر) فرانسوی را که چندی قبل به ایران آمده بود، دیدهاید. سئوال اخیر ظن مرا که وی شاید بابی باشد قویتر کرد چون آقای (م ر) راجع به بابیها مطالعاتی کرده و از طرفداران آنها به شمار مییود. وی مدتی در سوریه بود و از آنجا از طرف رؤسای بابی توصیهنامههایی دریافت کرد و به همین جهت در هر شهری از شهرهای ایران که بابیها در آن بودند وارد میشد و مورد پذیرایی کامل قرار میگرفت. من نمیخواستم که ارتباطم با بابیها افشا شود زیرا قطعنظر از این که بابی نبودم اگر ارتباط من با آنها افشا میشد مسلمانها از من دوری میکردند و من نمیتوانستم با آنها معاشرت نمایم. این بود که در جواب شخص مزبور راجع به اینکه آیا آن مرد فرانسوی را میشناسم با احتیاط گفتم نه... من او را نمیشناسم؟... چه جور آدمی است؟ آن شخص گفت که من چندین مرتبه با او ملاقات کردم و او را آدم بسیار خوبی دیدم. یکی دو نفر از میهمانان با کنجکاوی مخصوص گوش به صحبتهای ما داده بودند و من نمیخواستم در آن مجلس این رشته صحبت طولانی شود.
در اینجا برخلاف همیشه، شما از افشای ارتباط خود با بابیها خودداری میکنید چرا که احتمال میدادید کسی که با آقای (م ر) آشنا بوده است، این موضوع را به او اطلاع دهد و فرانسویها متوجه شوند که انگلستان نیز در حال تحقیق بر روی موضوع بابیهاست. ولی علت این مخفیکاری را به مسلمانها نسبت میدهید، این در حالی است که طبق گفته خود شما در اصفهان شایع بود که به دنبال بابیها میگردید و علت معرفی دلالبابی را این شایعهها می دانید و یا در یزد لباس بابیها را میپوشید و به خانه حکمران میروید و...
به هر حال انگلستان به خاطر تحقیق بر روی این موضوع با شما قراردادی بست که کلیه امکانات سفر را برای شما تأمین کند و شما پس از مطالعه نوشتههای گوبینو و دیگر مطالب مربوط به این موضوع با سفر به ایران و تحقیق همهجانبه درباره عقاید، روابط، حوادث مربوط به بابیت و بهاییت نمایید. شما که عشق سفر به کشورهای شرقی داشتید با کمال میل پذیرفتید و به ایران آمدید. به همین دلیل از سفرنامه شما برمیآید که ذرهبین بابییابی بر چشم زده بودید و هیچ چیزی از زیباییهای ایران را ندیدید.
پیرو همین قرارداد برای شما تا تهران آقای (ه ) را فرستادند تا محافظ و راهنمایتان
باشد. نیز کنسولگریها همهگونه همکاری را با شما به عمل آوردند. اسلحه به شما دادند. به مراکز مخابرات در سراسر کشور ابلاغ شد که با شما همهگونه مساعدت به عمل آید. مراکز مخابرات که شبکه اصلی کار سیاسی دولت انگلستان بود و طبق گفته خود شم اغلب کارکنان آن بابی و بهایی بودهاند و چون شریعت از آنها برداشته شده بود، در آن روزگاری که ارتباط بین زن و مرد بسیار سخت بود، میتوانستند با زنانشان با شما به تفریح بیایند و خوش بگذرانید. و چون حقوقبگیر انگلیس بودید، آماده همهگونه خدمتگزاری بودهاند تا اطلاعات دقیق جمعآوری کنند و یا راهنمای شما برای جمعآوری اطلاعات باشند. البته دولت انگلستان وقتی کسی را به کشور دیگری گسیل میکرد دقیقاً زیرنظر داشت. به همین دلیل چند نوبت به شما تلگراف میشود که اجازه دهید کرسی زبان فارسی کمبریج را به شما اختصاص دهیم. یا وقتی که مطلع شدند شما در کرمان معتاد شدهاید، پی در پی تلگراف میزنند که شما از کرمان خارج شوید. نیز یکی از دلایلی که هزینهها را به صورت ریز و جزیی (که حوصله خواننده را کدر میکند) در گزارش خود آوردهاید، به خواهش آنهاست وگرنه شما گفتهاید من از بیان مطالب زاید خودداری میکنم و فقط به شرح چیزهایی میپردازم که بتواند ایران را به ملل اروپایی و سایر ملل بشناساند. ذکر صورت هزینهها در چند مورد میتوانست حدود قیمتها را بیان کند و نقل جزء به جزء انعامها و دیگر هزینهها، جز برای محاسبه با کارفرما علت دیگری ندارد. بنابراین، سفرنامه شما هم یک گزارش است مشابه گزارش دیگر مأمورین انگلستان که با حذف و اضافاتی چاپ شده است.
شما ازشخصی به نام «میرزاعلی» نام میبرید که اندیشههای اروپایی داشته و بابی هم نبوده است (چون در جواب شما گفته است مردد هستم)، او در اروپا با شما آشنا شده است ولی در شیراز زمانی که شما سرگردان شدید، ناگهان با قبا و ردا وارد شده است و شما را تا زمانی که در شیراز هستید از این محفل به آن محفل میبرد و کتابهای آن فرقه را در اختیار شما میگذارد؟
به محض اینکه من وارد شیراز شدم، تصمیم گرفتم بدون اینکه توجه کسی را جلب نمایم خود را با آن بابی که مقیم شیراز بود مربوط نمایم. آن شخص در شیراز شغل نسبتاً مهمی داشت ولی من نمیتوانم بگویم که دارای چه شغلی بود و هکذا از ذکر نام واقعی او نیز خودداری میکنم و او را به نام (میرزامحمد) میخوانم که این سطور برای وی تولید زحمت ننماید. ولی نمیدانستم که چگونه بدون جلب توجه دیگران خود را با وی مربوط کنم تا اینکه یک واقعه غیرمنتظره دیگر پیش آمد و سه روز بعد از ورود من به اصفهان جوانی موسوم به میرزاعلی که سابقاً در اروپا وی را دیده بودم از من ملاقات کرد بدواً من او را نشناختم زیرا کلاه پوستی ایرانی بر سر نهاده و
لباده پوشیده و عبا بر دوش گرفته بود و بعد هر دو از این ملاقات خوشوقت شدیم ولی او زیاد نزد من توقف نکرد و هنگام رفتن از من دعوت نمود که فردا برای ملاقات او به منزلش بروم. روز دیگر وقتی که وارد اتاق شدم بدون نظر خاص چشم به اطراف انداختم و دیدم... و تقاطع نگاه به من ثابت کرد که میرزاعلی بابی است... او پرسید که آیا با میرزامحمد شما ملاقات کردید؟ گفتم نه، چون وسیله نداشتم که با او مربوط شوم میرزاعلی گفت من همین یکی دو روزه وسیله ملاقات شما را با او فراهم میکنم و بدواً باید از او بپرسیم که چه موقع فرصت دارد که اینجا بیاید و بعد روز ملاقات را به شما خواهم گفت و شما را با رفقای دیگر هم مربوط خواهیم کرد. من گفتم که راجع به خود شما اطلاعی نداشتم آیا شما هم... آیا واقعاً شما؟ میرزاعلی بدن این که سئوال من تمام شود گفت من اعتراف می کنم که مردد هستم... که آیا مذهب آنها را قبول کنم یا نه؟
در آن روز میرزاعلی بعضی از کتب بهائیها را به من نشان داد و یکی از آنها کتاب کوچکی موسوم به (مدنیات) بود که به وسیله چاپ سنگی در بمبئی چاپ کرده بودند و جزء کتب مبتدی محسوب میگردید. یعنی از کتابهایی بود که بهاییها برای جلب همه و مخصوصاً آنهایی که سواد و اطلاعات کمی دارند و بهایی هم نیستند مینویسند. کتاب دیگر موسوم به کتاب اقدس بود که در آن مقررات و نظامات مذهبی بهایی را در فصول موجز و مختصر جمعآوری کرده بود. میرزاعلی گفت شما مخصوصاً بایدکتاب اقدس را بخوانید تا بتوانید بفهمید که بابیها چه میگویند و تصور میکنم که تا اینجا هستید این کتاب را بخوانید که اگر اشکالی داشته باشید از میرزامحمد یا دیگران بپرسید و من میگویم که منشی ما مخصوصاً یک نسخه از این کتاب را برای شما بنویسد و ضمناً در اینجا سیدی است که در فلسفه دست دارد و من او را نزد شما میفرستم که هر روز به ملاقات شما بیاید و اگر اشکالی دارید از او هم توضیح بخواهید و...
در جای دیگر از اندیشههای اروپایی میرزاعلی سخن میگویید:
دو روز بعد میرزاعلی مجدداً به ملاقات من آمد و مدت دو ساعت نزد من بود و در طی آن راجع به بعضی از مسائل مربوط به بابیها صحبت کرد که سایر بابیها متوجه آن نیستند زیرا میرزاعلی چون در اروپا بوده و مطالعات اروپایی دارد به نکاتی پی میبرد که مورد علاقه حاجی میرزاحسن و دیگران نیست و اصلاً ملل شرق کمتر به کسب اطلاع راجع به افکار و فلسفه و فرهنگ اروپا علاقه دارند و حاجی میرزاحسن و سایرین بیشتر دوست دارند که راجع به اصول مذهب خودشان مطالعه و بحث کنند.
چگونه است که شما ارتباط خود را با این شخص در اروپا تعریف نکردهاید، این
طور ترسیم نمودهاید که به تصور شما این شخص بابی بوده است و نخواسته مذهبش را نزد شما اقرار نماید لذا گفته است مردد هستم ولی برای ما روشن است کسانی که در آن ایام اندیشههای اروپایی داشتند در چارچوب اسلام آن روزها هم باقی نمیماندند (مگر اسلام کسانی همچون سیدجمال)، دیگر چه رسد به پایداری در مسیر فرقهای که خود شما بدون آنکه مطالعات اسلامی داشته باشید چندین نوبت در جلسات، رؤسای آنها را مجاب کردهاید (در این باره خواهد آمد).
چه بسا خود شما هم نمیدانستید ولی این شخص مأموریت داشته است خود را به شما برساند و عملیات کاوش درباره بابیت را پشتیبانی نماید تا سفر شما برای انگلستان بارورتر گردد. لذا در شیراز شما را به طور کامل به اشخاص و کتب و تشکیلات آنها م ربوط کرد و در متن کار قرار داد.
شاید هم به دلیل سرگردانی، از دولت انگلستان کمک خواستید تا بتوانید به تشکیلات بابیها مربوط گردید. زیرا با وجود آنکه گفتهاید از موقع ورود به ایران به دنبال بابی بودهاید. تا اصفهان نتوانسته بودید کسی را بیابید. حتی در تهران از فرط ندانمکاری استاد فلسفه یعنی میرزااسدالله سبزواری را که توصیفات زیادی درباره او آوردهاید به هنگام درس مخاطب قرار داده و میگویید تو بابی هستی:
من در تهران به قدری علاقهمند به ملاقات بابیها بودم که روزی به یک گفتار بیموقع، خیلی معلم خود میرزااسدالله سبزواری را رنجانیدم. من شنیده بودم که در گذشته میرزااسدالله را به جرم اینکه بابی است توقیف کرده بودند و بعد سفارت انگلستان واسطه میشود و او را نجات میدهد و خواستم بدانم آیا این شایعه صحت دارد یا نه؟ و آیا میرزااسدالله بابی است یا خیر؟ من میبایستی این موضوع را در یک فرصت مقتضی و آن هم به اشاره به میرزااسدالله بگویم ولی بر اثر بیصبری روز دیگر بدون مقدمه این مسئله را در حضور او مطرح کردم. میرزااسدالله بدواً از شنیدن اظهارات من خیلی حیرت کرد و بعد مدت چند دقیقه سکوت کرد و به فکر فرو رفت و بعد گفت این واقعه این طور که شما میگویید اتفاق نیفتاده بلکه طرز دیگری اتفاق افتاده است...
خلاصه از اینکه نتوانستید یک بابی پیدا کنید گیج شده فیلسوف و بابی را یکی دانستهاید. در اصفهان هم هر چه تلاش کردید و به این و آن سپردید نتوانستید کسی را پیدا کنید تا آنکه:
... هفته اول که وارد اصفهان شدم با ایرانیها آمیزش نداشتم و جز با (میرزای) هیأت روحانی (کلیسا) فارسی صحبت میکردم... ولی میرزا نمیخواست یا نمیتوانست که سئوال مرا اجابت کند. لیکن بعد از یک هفته که از ورود من به اصفهان گذشت
واقعهای روی داد که مرا از کمک میرزا مستغنی کرد و من توانستم به طور مستقیم با بابیها تماس بگیرم. این واقعه غیرمنتظره که سبب گردید من بالاخره با بابیها تماس حاصل کنم از این قرار است: یک روز بعد از ظهر درست یک هفته بعد از ورود من به اصفهان و فردای روزی که من از کوه تخت رستم بالا رفته بودم در اتاق نشسته بودم و در این فکر بودم که چه موقع به مسافرت خود ادامه بدهم و از دو شهر شیراز و یزد کدامیک را زودتر برای سفر به آنجا انتخاب نمایم که در این اثنا دو نفر دلال وارد شدند... یکی از آن دو نفر که از رفیق خود سالخوردهتر بود و یک ریش حنایی داشت گفت صاحب... ما از یک راه دور آمدهایم که چیزی به شما بفروشیم و شما مدتی وقت ما را گرفتید و حالا بدون اینکه بخواهید چیزی از ما بخرید ما را جواب میکنید؟ گفتم مگر من آدم عقب شما فرستاده بودم؟... دلال دیگر دهان خود را نزدیک گوش من گذاشت و گفت که من میدانم که شما میترسید که مبادا مغبون شوید ولی بدانید که من مسلمان نیستم که شما را مغبون کنم بلکه من بابی میباشم. از این حرف طوری یکه خوردم که تا چند لحظه ندانستم چه جواب بدهم. به محض شنیدن این جمله که وی گفت من بابی هستم فهمیدم که او به چه دلایل خود را به من معرفی کرده است اول اینکه بر اثر شایعات، شنیده که من خیلی میل دارم با بابیها تماس حاصل کنم زیرا در ایران شایعات خیلی سریع منتشر میشود برای اینکه در این کشور روزنامه زیاد وجود ندارد که مردم اخبار و حوادث را از مطالعه جراید به دست آورند و یگانه وسیله کسب خبر و انتشار وقایع، شایعات است و چون ایرانیها و مخصوصاً سکنه اصفهان و شیراز و غیره خوشمشرب و اجتماعی هستند و صحبت و معاشرت را دوست میدارند، لذا شایعات به سرعت منتشر میگردد.
دلیل دوم این بود که او به عقیده خود تصور میکرد که چون من مسیحی هستم بابیها را از مسلمانها زیادتر دوست میدارم و دلیل سوم اینکه میدانست که اگر هویت مذهبی خود را به من که یک مسافر مسیحی هستم بروز بدهد خطری برای او تولید نخواهد کرد. وقتی که من فهمیدم دلال مزبور بابی است او را کنار کشیدم و گفتم آیا به راستی شما بابی هستید؟ دلال گفت بلی گفتم از وقتی که من وارد ایران شدهام میل دارم که با بابیها ملاقات کنم ولی تاکنون نتوانستم که حتی یک نفر از آنها را ببینم و حال که شما بابی هستید خواهش میکنم که هر چه زودتر... آری هر چه زودتر... کتابهای مذهبی خود را برای من بیاورید.
دلال گفت: صاحب، من تا آنجا که بتوانم خواست شما را اجابت میکنم و یکی دو جلد از کتابهای خودمان را برای شما [میآورم تا] به چگونگی دین ما پی ببرید ولی میخواهم بفهمم چطور شد که شما نسبت به دین ما علاقهمند شدید در صورتی که خود
میگویید از بدو ورود به ایران با هیچ بابی ملاقات نکردهاید؟ گفتم مدت مدیدی قبل از اینکه من به ایران بیایم میخواستم با بابیها ملاقات کنم و به چگونگی مذهب آنها پی ببرم زیرا چندی قبل من موفق شدم که کتاب یک نفر فرانسوی موسوم به (کنت دوگوبینو) را راجع به بابیها بخوانم، این فرانسوی اندکی بعد از اینکه باب شروع به تبلیغ مرام خود کرد در ایران بود و نیز تقریباً به چشم خود دید که چگونه پیروان باب با سختترین طرز، مورد شکنجه قرار گرفتند و وقتی مشاهده می گردد که آنها در قبال شکنجه و مرگ آن قدر جسور و بااستقامت هستند به فکر افتاد که تاریخ باب و مذهب بابی را بنویسد و لذا بعد از بازگشت به اروپا تاریخ مزبور را به زبان خویش که زبان فرانسوی باشد نوشت و من آن را خواندم و من هم مانند او به فکر افتادم که چرا این اشخاص در قبال شکنجههای هولناک و مرگ، آن همه استقامت به خرج دادند و حال که به ایران آمدهایم میل دارم که آنها را بشناسم و با آنها مذاکره کنم و گرچه تاکنون موفق به ملاقات آنها نشدهام ولی با مساعدت شما امیدوارم که آنها را ملاقات کنم.
دلال از اظهارات من خیلی حیرت کرد و گفت عجب؟... آیا خبر (ظهور) به فرنگستان هم رسیده است... من از این موضوع مطلع نبودم و حال که چنین است مطمئن باشید که من تا بتوانم سعی خواهم کرد که شما را با مذهب بیشتر آشنا کنم و وسایل ملاقات شما را با یکی از هممذهبان خود که مردی فاضل و باتقوی میباشد و خیلی در راه دیانت آسیب دیده فراهم خواهم نمود. گفتم این شخص کیست؟ دلال گفت او در اینجا رئیس ماست و بیش از دو هفته در اصفهان نخواهد ماند و در این دو هفته به منازل یکایک ما سر خواهد زد و تعلیمات لازم را به ما خواهد داد و ما را نسبت به آینده امیدوار خواهد نمود...
من بیش از یک دلال نادان نیستم ولی او مرد عالمی است و هر چه از او بپرسید جواب خواهد داد. هنگامی که مشغول این گفت و شنود بودیم دلال دیگری اظهار کمصبری میکرد و از نجوای ما حیرت مینمود و وقتی صحبت ما تمام شد من قدری از اشیاء او را خریداری کردم که ناراضی نرود و آهسته به دلال جوان گفتم که فردا حتماً نزد من بیاید.
روز دیگر مشوش بودم که مبادا دلال نیاید و قول خود را فراموش کند ولی در همان ساعت آمد و نظری که با یکدیگر مبادله کردیم فهمیدم که کتابها را آورده است.
این همه تراژدی در سفرنامه خود ردیف کردهاید تا خواننده را جذب کنید و بدون تجزیه و تحلیل تا پایان سفرنامه بر روی امواج احساسات پیش ببرید. نمی توان همه را به طور طبیعی و بدون آنکه دستی از غیب شما را هدایت کند عادی قلمداد کرد.
ناگهان یک دلال سر در گوش شما بگذارد و بگوید من بابی هستم و از من چیزی
بخر و جای دیگر میرزاعلی که در اروپا بوده است با قبا و ردا در اولین فرصت در شیراز به منزل شما بیاید و تا زمانی که در شیراز هستید تمام روابط و عقاید و کتب بابیان را در اختیار شما قرار دهد؟ و یا در تهران کشیش امریکایی خصوصیات بابیها و راه شناخت آنها را به شما تعلیم دهد و دهها موضوع که در جهت مأموریت شماست، به طور اتفاقی به کمک شما آمده باشد.
البته یک احتمال دیگر هم می توان داد که شما از انگلستان کمک نخواسته باشید تا شما را به بابیها مربوط کند، بلکه ناموفق بودن سفر شما را همان اسقف یا پزشک کلیسای انگلیسی اصفهان گزارش کرده، از انگلستان خواسته که به شما کمک بیشتری نمایند، چرا که طبق اسناد دولت انگلستان، کشیش مقیم اصفهان در آن ایام گزارشگر دولت انگلستان بوده است. لذا وقتی سفر شما را ناکام میبیند نیروهای وابسته را برای کمک به شما بسیج میکند.
به هر حال شما، جوانی با احساسات پاک انسانی(!) مایل بودید به نفع ترکهای مظلوم کشته شوید، دولت انگلستان از این احساسات پاک استفاده کرد و از مسئله بابیت چهرهای مظلومانه در نظرتان ترسیم و شما را یک پارچه شیفته آنان کرد تا برای شناخت دقیق آنها ایران را که در سوز و گداز دیدارش به سر میبردید با این هدف طی کنید. چه بهتر که شما شجاعانه اعلام نمایید که بلی درست است من میخواستم به کشورم انگلستان خدمت کنم. ما هم از خدمتگزاری ایثارگرانه شما به کشورتان تقدیر میکنیم. پس ما سفر شما را از قبل تعیین شده میدانیم و این طور نبود که به ایران بیایید و به طور اتفاقی و به دلیل مطالعات قبلی که راجع به بابیت از گوبینو خوانده بودید شیفته تحقیق پیرامون این موضوع شوید؟ سراسر سفرنامه شما اثباتکننده این مطلب است که شما از بدو ورود در کنکاش برای تحقیق پیرامون این مطلب بودهاید و تمام مطالب دیگری را که درباره ایران خوانده بودید بایگانی کرده و در ردیف دوم و سوم صندوق ذهن خود قرار دادید.
مثلاً شما میگویید هنگام دیدن ارگ تبریز توجه من به حرفهای راهنما نبود بلکه متوجه قتل علیمحمدباب شیرازی بود که در نهم ژوئیه 1850 در نزدیک ارگ او را اعدام کردند.
اصولاً در سفرنامه شما اولین سئوال تحقیقی شخصی است به نام میرزاهاشم درباره شورش بابیها در زنجان و قبل از این سئوال، هیچ پرسشی دیگر درباره ایرانیان با 25 قرن تاریخ پرماجرا مطرح نکردهاید. آنجا در ضمن شرح سفر خود از تبریز به زنجان گفتهاید:
بعد از حرکت در راه شخصی که سوار بر اسب بود به ما ملحق گردید و میگفت که
موسوم به میرزاهاشم است و قصد داشت که به (میانه) برود. من برای اینکه تحقیقی راجع به شورش زنجان از او بکنم گفتم آیا در خصوص شورش بابیها در زنجان اطلاعاتی دارد یا نه.
... بدبختانه هیچیک از کسانی که در جنگ شرکت کردند در زنجان نبودند که من بتوانم از آنها اطلاعاتی راجع به جنگ کسب کنم. من خصوصاً از اینکه نتوانستهام بازماندگان آن جنگ را در زنجان پیدا کنم متأثر شدم. زیرا امیدوار بودم به وسیله آنها، از جزئیات واقعه مطلع گردم و شرح وقایع را در تاریخ بابیها بنویسم. روز چهاردهم نوامبر تمام اوقات من در زنجان صرف این شد که بازماندگان آن جنگ را پیدا کنم و حتی یک نفر پیدا نشد که خود در آن جنگ شرکت کرده باشد و چون ادامه توقف من در زنجان دیگر فایده نداشت روز دیگر که پانزدهم نوامبر بود از آنجا حرکت کردیم.
بنابراین شما از ابتدا با هدف مطالعه بر روی موضوع بابیت و شورشیهای آنها به ایران آمدهاید. حتماً خواهید پرسید پس تماس من با غیر از بابیها چه بوده است؟
شما قصد تحقیق روابط آنها با بابیان را داشتهاید و مثلاً گفتهاید:
روابط زردشتیها و بابیها با یکدیگر بهتر از روابط هر یک از دو مذهب با مسلمین است.
تماس شما با صوفیها و علیاللهیها نیز برای فهم رابطه آنها با بابیها بوده است. نیز مطرح کردن موضوع مسیحیت در حضور بابیان و یا بر عکس، بر همین اساس بوده است. علت سفر شما به جنوب ایران هم برای یافتن بابیها بود چون در تهران کسی را نیافتید. چنانچه گفتهاید: اما در تهران هر قدر سعی کردم و وسیله به کار انداختم، نتوانستم که با بابیها تماس حاصل کنم.
برخی تماسهای شما با شخصیتهای ایرانی نظیر حاکم یزد از روی اجبار و اکراه بوده است و خودتان مایل به مصاحبت نبوده اید اما پس از ملاقات با بهاییها به دیدار او رفتهاید چنانچه گفتهاید:
تازه من از شستشوی خود فراغت حاصل کرده بودم که حاجی صفر اطلاع داد که یک مرد زردشتی میخواهد مرا ملاقات کند و وقتی آمد، دیدم که مردی است سالخورده که عمامه و جامه زرد گبرها را دربر دارد. وی خود را معرفی کرد و معلوم شد که دستور تیرانداز بزرگترین رئیس روحانی زردشتیها در یزد است و گفت که حضرت والا شاهزاده عمادالدوله حکمران یزد وقتی که مطلع شد که یک اروپایی وارد شهر شده مرا نزد شما فرستاد که از ملیت و شغل شما و اینکه برای چه به یزد آمدهاید سئوال نمایم و بدانم که اگر دارای مقام رسمی هستید و (متشخص) میباشید از طرف حکمران با احترامات لازم مورد پذیرایی قرار بگیرید. گفتم ملیت من انگلیسی است و شغل من جهانگردی میباشد و برای دیدن جاهای تازه و تکمیل زبان فارسی به ایران
مسافرت کردهام و در خصوص مقام من... به حکمران بگویید من مقام رسمی ندارم و متشخص نیستم و ایشان نباید برای پذیرایی من خود را به زحمت بیندازد و برای من قائل به احترام و تشریفات شوند و بر عکس این من هستم که احترامات خود را به ایشان تقدیم میکنم. دستور زردشتی گفت بسیار خوب ولی اگر مقصود شما تکمیل زبان فارسی بود میتوانستید که در تهران و اصفهان و شیراز این زبان را تکمیل کنید...؟ گفتم منظور من از این مسافرت دیدن شهرهای ایران و مخصوصاً شهرهای قدیم آن است... چون دیدم دستور حرف مرا قبول نمیکند، یک مرتبه از او پرسیدم که آیا حرف مرا باور مینمایید یا نه؟ دستور در جواب صادقانه گفت نه... بعد از رفتن آنها آدمی از طرف حاجی سید (م) که من برای او یک توصیه فرستاده بودم آمد و گفت هر وقت که مایل هستید به ملاقات آبا بیایید و من بیدرنگ به اتفاق او به راه افتادم و وارد خانه حاجی سید (م) شدیم. دیدم در حدوده ده دوازده نفر از رفقا و منسوبان اطراف او هستند. سید مزبور مرا با محبت پذیرفت و برای من شربت و چای و قلیان آوردند و توصیهنامه که میرزاعلیاکبر از شیراز نوشته بود در آن مجلس دست به دست گشت و همه وقتی آن را میخواندند تحسین و تمجید میکردند زیریا حضار بهایی بودند و میرزاعلی در آن توصیهنامه شرح بلیغی راجع به من نوشته و مخصوصاً ذکر کرده بود که من میخواهم راجع به مذهب بهایی اطلاعات کامل کسب کنم...
اما چنانچه در بحث جبههگشایی گفته شد برای دیدن این حاکم رئوف(!) با راهنمایی یک بابی سوار بر اسب با لباس بهاییها، دستور پیر را دنبال اسب خویش به سوی خانه عمادالدوله بردید تا عظمت خود را ثابت کنید؟
حق میدهیم که ابراهیم صفایی بگوید:
فرستادن براون را در راستای شناخت بابیگری برای فهم انقلاب مهدی سودانی، انگلستان انجام داده است و برای این کار انگلستان از هر وسیله دیگری نظیر دعوت سیدجمال و پرسش نظریات او ابا نکرده است.
فؤاد فاروقی نیز هدف از مسافرت شما به ایران را از روی کتابتان مشابه این نویسنده یافته و میگوید:
ادوارد براون مستشرق بوده است، قبول. محقق بوده است، قبول. در شناساندن ادبیات ایران به اروپاییان فعالیت کرده است، قبول. ولی... مقصود براون از مسافرت به ایران شناختن مذاهب غیرقانونی و مطرود بابی و بهایی بوده است.
براون که شیفته سفر به ایران بود مأمور تحقیقی جامع درباره فرقه بابیت بود که در
آن ایام مسئله حاد سیاسی گشته و دامنه آن به عثمانی و مصر نیز کشیده شده بود. براون با ذرهبین بابییابی وارد ایران شد و همه جا را در جستجوی یافتن بابیها، حوادث، روابط شخصیتها و اعتقادات آنها گشت و به نظر ما سفرنامهاش مختصری از مشروح گزارشی است که به مقامات سیاسی انگلستان تحویل داده بود و پس از حذف و اضافاتی به نام سفرنامه خود به نام یک سال در میان ایرانیان به چاپ رسانده است. خدماتی که ایشان در این کتاب به بابیها و بهاییان کرده است عبارتند از:
اصلاح برداشتها و نظریات گوبینو در این باره.
ثبت و انتشار تاریخ حوادث آنها.
بیان اعتقادات آنها در ضمن سفرنامهاش به خصوص ریزهکاریهای فراوانی از عقاید آنها را بیان کرده که گاه حالت تبلغ به خود می گیرد.
با مظلومنماییهایی از آنها زمینه پذیرش حقانیت آنان را در ضمیر ناخودآگاه خواننده فراهم ساخته است.
از چهره پارهای از آنها نظیر قرهالعین غبارزدایی کرده او را قهرمان جلوه داده است.
چهره علما و بزرگان را ملوث کرده و بدون تحقیق گفتههای بابیها را علیه آنها در کتاب منعکس کرده است.
شاید خواننده محترم این همه از خودگذشتگی براون درباره این فرقه را از آن رو بداند که لابد براون خودش بابی یا بهایی بوده است؟ در حالی که چنین نیست. بر عکس براون گاهی از اعتقادات آنها اظهار تنفر نیز کرده است.
براون در هر جلسهای با بابیان و بهاییان بر سر اعتقاداتشان با آنها به مشاجره برخاسته و اغلب آنها را مجاب میکند یا پس از اتمام جلسه، خود به جمعبندی اعتقادات آنها میپردازد و آنها را مردود برمیشمارد:
من از این بتپرستی یا انسانپرستی طوری حیرت کردم که گفتم پناه بر خدا... خدا نکند که من به تصور اینکه میروم و خدا را میبینم به عکره بروم شما هم اکنون شعر مثنوی را خواندید و گفتید (مه ببالا دان نه اندر آب جو) و این گفته اظهار شما را دایر بر این که (بها) همان خداوند میباشد رد میکند زیرا ماه در آب جو نیست بلکه در آسمان است. مثنوی میخواهد بگوید که اگر میخواهید خداوند را بشناسید از این دنیای مادی که دنیای صور و حوادث است خارج شوید آنچه را شما در اینجا میبینید عکسی است که در آیینهای افتاده ولی خود عکس در اینجا نیست و احتیاجی هم به آینه ندارد. فتحالله به سخن درآمد و گفت حضرت فرنگی تمام این افکار و تصورات که شما درباره خدا دارید و هکذا تردید و شکی اگر داشته باشید از شماست و شما خالق آن افکار و تردیدها هستید و آنها مخلوق شما میباشند و لذا پروردگار آنها هستید...
شیخ ابراهیم گفت که پیغمبر اسلام اظهار داشت به درستی که من بشری مثل شما هستم و منظور او از این گفته این بود که بتواند ما را انسان بکند... شیخ ابراهیم مدتی به همین منوال صحبت کرد و من از حرارتی که او از خویش نشان میداد قدری متحیر و از اظهارات و عقیده او ناراحت بودم اما از حرارتی که او از خویش نشان میداد قدری متحیر و از اظهارات و عقیده او ناراحت بودم اما از فصاحت بیان وی قدری خوشم میآید و در حالی که او مشغول صحبت بود در دل به خویشتن میگفتم که اینها چه میگویند و اساس گفته و حرف حساب اینها چیست؟
در اینکه بعضی از اینها ممکن است واقعاً مؤمن بدین خود باشند و با صداقت و فداکاری از آن طرفداری نمایند تردید نیست ولی اگر فراموش نکرده باشم عقیدهای که اینها ابراز میکنند آیا همان عقیده کهنه مزدک و المقنع نیست؟...
یا اینکه اینها بابی نیستند بلکه... عدم اعتقاد به خداوند را در لفافه اصطلاحات مخصوص پیچانده و خود را با افکار ماوراءالطبیعه مشغول کردهاند... وقتی که غذا صرف شد شیخ ابراهیم دوباره شروع به صحبت کرد ولی این مرتبه صحبت او طوری کفرآمیز بود که من با نفرت از جا برخاستم و میهمانان هم از جا برخاستند.
بله آقای براون، شما بتپرستی و آدمپرستی بابیها را دیدید و به آن اعتراف کردید و از آن ناراحت هم شدید ولی باز از آنها ح مایت کردید و برای آن قلم زدید و قدم برداشتید.
وای از آن وقت که شک کنیم، نکند عشق شما به ایران و آن همه نوشته و خدمات ادبی و تاریخنگاری از همین نوع باشد؟ در عین تنفر، فداکاری و عشق ورزیدن؟ و برای چه؟! خدا آگاهتر است!
حائری، عبدالهادی، نخستین رویاروییهای اندیشهگران با دو رویه تمدن بورژ.وازی غرب، تهران، امیرکبیر، 1376، ص 23.
دنیس رایس از دوستان براون در مقدمهای که بر کتاب یکسال در میان ایرانیان نوشته، او را به طور کامل معرفی کرده است. نیز میتوانید برای شناخت کامل او به کتاب نفش سیاسی ادوارد براون در ایران، نوشه عباس نصر مراجعه فرمایید.
براون، ادوارد گرانویل، یکسال در میان ایرانیان، ترجمه ذبیحالله منصوریف تهران، کانون معرفت، صص 7 و بعد.
مینویی، مجتبی، نقد حال، تهران، خوارزمی، 1351، ص 400.
سفرنامه حاجی پیرزاد، جلد اول، به کوشش حافظ فرمانفرماییان، دانشگاه تهران، 1342، ص 26.
یکسال در میان ایرانیان، ص 36.
براون، ادوارد، انقلاب ایران، ترجمه احمد پژوه، تهران، کانون معرفت، 1338، صص ب و پ.
نقد حال، ص 402.
تقیزاده، سیدحسن، زندگی طوفانی، به کوشش ایرج افشار، تهران، علمی، 1368، صص 97 تا 99.
صدیق، عیسی، یادگار عمر، جلد اول، تهران، دهخدا، 1352، چاپ چهارم، صص 117115.
براون، ادوارد، تاریخ ادبیات ایران، جلد اول، ترجمه فتحالله مجتبایی، تهران، مروارید، 1361، صص 104.
یکسال در میان ایرانیان، ص 39.
همان. ص 70.
همان، ص 312.
همان، صص 389 و 440.
همان، ص 387.
همان، ص 432 به بعد.
همان، ص 435 به بعد.
شما آقای براون، فصل 16 کتاب خود را که اختصاص به کرمان دارد این طور آغاز میکنید «در هیچیک از شهرهای ایران که من دیدم نتوانستم به اندازه کرمان آشنا و دوست از هر طبقه با هر نوع روحیه و اخلاق پیدا کنم.» (همان، ص 388) ولی متأسفانه در کرمان تمام وقت در اختیار بابیان و بهاییان و ازلیان بودید و اغلب اوقات را نیز در جلسات جرس و بنگ مشغول تریاک کشیدن و عرق خوردن حتی متهم به صیغه کردن شدید. (ص 418) بنابراین ظلم است که شما این گونه وقتگذرانیها را به نام ایرانشناسی و ایرانیشناسی بنامید.
یکسال در میان ایرانیان، صص 41، 40، 37.
همان، ص 50.
همان، ص 95.
همان، صص 39 و 40.
همان، ص 49.
همان، ص 427.
همان، ص 108.
همان، ص 111.
همان، جاهای مختلف.
همان، صص 160 و 161.
همان، ص 268.
همان، صص 308، 309.
همان، ص 310.
همان، ص 40.
همان، ص 331.
به استثنای اشخاص مشهور و معلوم، براون هرکسی را که احتمال جاسوس بودن وی میرفت با نام مستعار ذکر میکند.
یک سال در میان ایرانیان، ص 343.
همان، ص 373.
همان، ص 371.
همان، ص 402.
همان.
همان، ص 493.
همان، صص 163 و 164.
قریه (کاتو) بین یزد و بوانات واقع شده بود و ظاهراً اهالی آن زردشتی بودهاند.
یکسال در میان ایرانیان، ص 324.
همان، ص 383.
همان، صص 422 و 423.
همان، ص 197.
همان، ص 428.
همان، ص 25.
همان، صفحات 300 و 301 و جاهای دیگر.
همان، ص 193.
همان، ص 418.
همان، ص 94.
شیراز صحیح است.
یکسال در میان ایرانیان، همان، صص 269 و 270.
همان، ص 284.
براون به دلال بابی میگوید: از وقتی که وارد ایران شدهام میل دارم که بابیها را ملاقات کنم ولی تاکنون نتوانستم که حتی یک نفر از آنها را ببینم. (یکسال در میان ایرانیان، ص 194).
یکسال در میان ایرانیان، صص 149 و 150. ادامه واقعه از این قرار است؛ «مأمورین رفتهاند یک بابی را دستگیر کنند چون نتوانستهاند، گفتهاند فیلسوف و بابی تفاوتی ندارد و سبزواری را دستگیر کردهاند. بعد هم ملاها شهادت میدهند که او بابی نبوده است و نایبالسلطنه او را آزاد میکند و چون خانهاش نزدیک سفارت انگلستان بوده است شایع میشود که سفارت انگلستان واسطه شده است.»
یکسال در میان ایرانیان.
همان، ص 149.
رجوع شود به: کتاب آبی، جلد اول، به کوشش احمد بشیری، تهران، نشر نو، 1361، ص 70 .
یکسال در میان ایرانیان، ص 72.
همان، ص 80.
همان، ص 88.
همان، ص 355.
همان، صص 367364.
همان، ص 280 و جاهای دیگر.
همان، ص 148.
همان، صص 332327 با حذف برخی قسمتها.
صفایی، ابراهیم، رهبران مشروطه، انتشارات جاویدان، 1362، ص 16.
فاروقی، فؤاد، سیری در سفرنامهها، مطبوعات عطائی، 1361، ص 134.
یکسال در میان ایرانیان، صص 442، 443 و 444.
دکتر بهرام نوازنی
موقعیت جغرافیایی ایران در طول تاریخ و از جمله در قرن بیستم همواره یکی از انگیزههای پیدایش و گسترش نظام سلطه جهانی و همچنین منبع نگرانی جدی در منطقه بوده است. کشف منابع عظیم نفتی نیز در اوایل قرن بیستم به این موقعیت حساس دامن زد و قدرتهای بزرگ سلطهگر جهانی را بر آن داشت تا با اتخاذ سیاستهای همکاری جویانه یا رقابتجویانه به تاراج سرزمین ایران و داراییهای آن اقدام نمایند.
رقابت انگلیس و روسیه که در اواخر قرن هجدهم شروع شده بود با توسعه روسیه در آسیای مرکزی به نقطه اوج خود رسید. گسترش روسیه عوامل متعددی داشت. یکی از این عوامل مهم حل مسئله شرقی (امپراتوری عثمانی) و ایجاد میانبری در شاهراه قسطنطنیه و تنگهها بود. از آنجا که تنگههای بسفر و داردانل از سوی بریتانیا احاطه شده بود، روسیه مجبور بود فشار را بر قلب امپراتوری یعنی هندوستان وارد کند. خلأ قدرت در سرزمین پهناوری که از یک سو از دریای مازندران تا مرزهای چین امتداد مییافت و از سوی دیگر از افغانستان تا دشتهای سیبری گسترده شده بود، حقیقتی بود که برای روسیه جذاب مینمود. هدف دیگر روسیه را میتوان دستیابی به راه آبی دانست که آن را در خاورمیانه و خاور نزدیک به اقیانوس متصل میکرد؛ یعنی خلیج فارس.
این اهداف روسهای تزاری، موجب برانگیخته شدن مبارزه شدید بریتانیا میشد، که خود پیش از این منابع سرشاری در منطقه و ایران داشت. منافع بریتانیا در ایران شامل انحصار بازرگانی خارجی در بنادر خلیج فارس و موافقتنامههای سیاسی با کشورهای منطقه بود. هندوستان به تنهایی «قلب امپراتوری» به شمار میرفت و به هر قیمتی باید برای بریتانیا محفوظ میماند. مطمئنترین شیوه برای حفاظت از هندوستان
ایجاد زنجیرهای از سرزمینهای مجاور بود «که یا تحت سلطه بریتانیا باشد یا از نفوذ قدرت بزرگ دیگر دور مانده باشد.» در نظر سِر اچ. رالینسون، نقش ایران به اندازهای مهم بود که چنین هشدار دهد: درست است که ایران امروز، ایران داریوش نیست،... اما کشوری است که به هر ترتیب میتواند به طور مؤثری بر سرنوشت امپراتوری بریتانیای کبیر در شرق تأثیر بگذارد.
از این رو حکومت بریتانیا حفظ وضعیت موجود در ایران را بیشتر از وجود یک سلطه مشترک (Condominium) ترجیح میداد و برای تعقیب چنین سیاستی، نفوذ پیشگیرانه (Pre-emptive in fluence) را اتخاذ کرد. اعمال سیاست نفوذ پیشگیرانه بیشتر برای مقابله با تهدیدی بود که از سوی روسیه استقلال ایران را در خطر قرار میداد. وجود ایران که همواره یک عامل مهم برای امنیت هندوستان بود، در این زمان به یک «ضرورت نظامی» تبدیل شده بود.
در 31 آگوست 1907 که انگلستان و روسیه برای «منافع مهمتر» مجبور به ترک رقابت دیرینه خود و اتخاذ سیاست همکاری در «منافع ویژه» شده بودند به رقابت خود در ایران پایان دادند و با امضای موافقتنامهای در سنت پتربورگ، ایران را به «حوزههای نفوذ»(Spheres of influence) که با یک منطقه حایل(Buffer) جدا میشد میان خود تقسیم کردند. «حوزه» روسیه پایتخت، تهران، و تمامی استانهای شمال کشور شامل آذربایجان (بخش جنوبی سرزمینی که شمال آن مدتها پیش از این خاک به امپراتوری تزاری ضمیمه شده بود)، استرآباد و خراسان و استانهای سرسبز و پرمحصول گیلان و مازندران را دربر میگرفت. انگلیسیها نیز در مقابل گوشه جنوب شرقی ایران را به عنوان حوزه خود برگزیدند چرا که این منطقه به آنان اجازه میداد بر مسیرهای مستقیم به افغانستان و هندوستان و همچنین بر راههای ورود به آنچه که به تحقیق در آن زمان خلیج فارس نامیده میشد، نظارت داشته باشند. حل و فصل امور امنیتی، سیاسی و اقتصادی هر یک از مناطق نفوذ به حامی خارجی خود وابسته بود و منطقه حایل نیز قرار بود به صورت حوزه «بی طرف» تحت اداره دولت ایران باقی بماند. ولی از آنجا که در شرایط اشغال نظامی، دولت ایران از توان و اراده مستقلی برای اداره سرزمین و مردم خود برخوردار نبود، چارهای جز تسلیم در برابر درخواست ها و تحکمهای قدرتهای اشغالگر نداشت.
بعدها در سال 1915 و در جریان جنگ اول جهانی، هر دو دولت روسیه و انگلستان برای نبرد مشترکشان با عثمانی که متحد آلمان بود و در آن زمان بیشتر کردستان و سراسر بینالنهرین (عراق امروزی) را در تصرف خود داشت، نیروهای خود را روانه ایران کردند. قوای انگلیسی از جانب هندوستان و نیروهای روسی از جانب
قفقاز و ترکستان خاک ایران را مورد تاخت و تاز خود قرار دادند و منطقه حایل را نیز میان خود تقسیم کردند. این توافق سبب شد برتری انگلستان در منطقه نفتخیز جنوب غربی که در آن شرکت نفت انگلیس و ایران مشغول کار بود و همچنین در شهرهای بزرگی چون شیراز و اصفهان و در تمامی ساحل خلیج فارس تثبیت گردد.
آنچه که به «بازی بزرگ»(The Great Game) شهرت دارد در واقع به همین رقابت و همکاری میان روسیه و انگلستان اشاره دارد که از میان سده نوزدهم و برای سلطهجویی بر منطقه پهناور میان دریای خزر و دریای عرب به راه افتاد و در قرن بیستم هم ادامه یافت. این مقاله ضمن بررسی زمینههای بازی بزرگ در ایران و خلأ قدرت ناشی از انقلاب 1917 روسیه، تلاش میکند به تحلیل نقش انگلستان در برکناری استاروزلسکی از فرماندهی تیپ قزاق ایرانی و تشویق رضاخان به کودتا بپردازد.
حکومت موقت روسیه که در حدفاصل خلع تزار (فوریه 1917) تا به قدرت رسیدن لنین (اکتبر 1917) در پطروگراد به قدرت رسیده بود همچنان به سیاست اتحاد با انگلستان و جنگ با عثمانی ادامه میداد. در این دوره ژنرال باراتف (General Baratov) فرماندهی 75 هزار نیروی روسی را در جبهه ایران در دست داشت و همگام با نیروهای انگلیسی در خاک ایران مشغول نبرد با نیروهای عثمانی بود. اما پس از آنکه نیروهای عثمانی در 26 فوریه 1917 و نیروهای روسی در جولای 1917 اقدام به عقبنشینی از نواحی اشغالی ایران کردند، و حکومت بلشویکی روسیه پس از انقلاب اکتبر 1917 نیز از سیاست دولتهای استعمارگر کنارهگیری و موافقتنامههای 1907 و 1915 را افشا و لغو نمود، خلأ قدرتی در «حوزه نفوذ» روسیه در شمال ایران به وجود آمد و فرصت مناسب برای انگلستان فراهم شد تا ضمن پر کردن این خلأ، به توسعه منافع خود و تسلط بر مناطق نفتی قفقاز و باکو نیز اقدام نماید. در این زمان انگلستان که بر بینالنهرین مسلط شده بود، نیروهای انگلیسی هندی خود را برای تصرف نقاط مهم در مسیر کرمانشاه، همدان و قزوین اعزام کرد و با استقرار در قزوین به جنگ با ارتش سرخ روسیه و کمکرسانی به جنبشهای ضدانقلاب روسیه از جمله ملیگرایان داشناک، مساواتطلب و قفقازی برای تشکیل حکومتهای مستقل ارمنستان، آذربایجان و گرجستان اقدام نمود.
تنها مانع «روسی» که در این زمان در مسیر سلطه کامل انگلستان بر سراسر ایران وجود داشت نیروی قزاق ایرانی بود که از حضور سابق روسیه در شمال ایران به جا مانده بود، در سفر ناصرالدین شاه به سنت پترزبورگ در سال 1878، شاه ایران آنچنان
از نظم و ترتیب قزاقان روسی به وجد آمده بود که از تزار درخواست کرد تعدادی از افسران روسی را برای تربیت گروهی از سربازان ایرانی مطابق اسلوب «قزاق» در اختیار وی گذاشته، واحدی تشکیل دهد که هدف اصلیاش حفاظت از شخص شاه باشد. در قراردادی که در سال 1882 به امضا رسید، یک هنگ (Brigade) قزاق تشکیل شد که بعدها قدرت و توسعه یافت، تا حدی که به عنوان «تنها نیروی کارآزموده و قابل اعتماد» در ارتش ایران به شمار آمد. تمامی افسران این هنگ، روسی بودند و هزینههای آن نیز از جانب روسیه تأمین میشد و به همین دلیل ابزار ارزشمندی برای نفوذ روسیه به شمار میرفت.
در این دوره نیروی قزاق ایرانی در اندازه یک هنگ بود و حکومت موقت روسیه، فردی به نام سرهنگ کلرجت (Colonel Clerget) را به تهران اعزام کرده بود تا فرماندهی هنگ قزاق را به دست بگیرد اما وی نتوانست حمایت و تبعیت زیردستان خود را به دست بیاورد چرا که معتقد بود وظیفه افسران روسی تربیت افسران بومی ایرانی است و هر چه زودتر باید به روسیه بازگردند. در نتیجه یک تمرد بدون خونریزی، وی اخراج گردید و سرهنگ استاروزلسکی (Colonel Staroselsky) جای وی را گرفت. استاروزلسکی فرماندهی گردان کاباردین (Cabardian regiment) از تیپ بومی قزاق ارتش تزار در زمان جنگ را بر عهده داشت که سربازان آن از میان مردم قفقاز و بیشتر از مسلمانان تشکیل شده بود و به «تیپ ژیان» شهرت یافته بود.
در طول جنگ جهانی اول و برای رویارویی با خطر حمله عثمانی به ایران، هنگ قزاق گسترش یافت و به تیپ تبدیل گردید. اما پس از چندی در اکتبر همان سال که حکومت موقت در روسیه به دست بلشویکها سرنگون شد، استاروزلسکی و دیگر افسران روسی نیروی قزاق ایرانی به ضد انقلاب بلشویکی پیوستند و چشم به روزی دوختند که ژنرالهای روس سفید، دنیکین (General Denikin) و رانگل (General Wrangel) در جنگ با بلشویکها پیروز شده، حکومت تزاری را مجدداً به سریر قدرت بازگردانند. از نظر حکومت بلشویکی شوروی، افسران روسی این هنگ وابسته به حکومت تزاری بودند. در نامهای که ایوان کولومیتسیف (Ivan Kolomitsev) برای دولت ایران آورده بود خواستار عزل آنان شده بود. از این جهت این هنگ تبلیغات و اقداماتی بر ضد روابط ایران با حکومت شوروی به راه انداخت.
در این زمان که ارتباط و کمک مالی روسیه به نیروی قزاق ایرانی قطع شده و افسران روسی این تیپ، بدون هرگونه پشتیبانی مالی و لجستیکی در وضع فلاکتبار
خود رها شده بودند، دولت انگلستان از این فرصت استفاده کرد و با کمک مالی ماهانه 50 هزار پوند به این نیرو و برقرار کردن ارتباط دوستانه با روسهای سفید و هیأت نمایندگی روسیه که خود را همچنان نماینده حکومت تزاری میدانستند تلاش نمود خلأ قدرت را پر کرده، شمال ایران را نیز به منطقه نفوذ خود اضافه کند. البته انگلستان از سال 1915م که شورش ضدانگلیسی شیراز در «حوزه نفوذ» او به وقوع پیوسته بود یک نیروی نظامی متشکل از نیروهای محلی مورد اعتماد خود به نام تفنگداران ایران جنوب (South Persian Rifles) تشکیل داده بود و از آن برای برقراری و حفظ وضع موجود استفاده میکرد. با وجود این در 30 نوامبر 1917 و در شرایط قطع کمک مالی که پس از انقلاب اکتبر پدید آمده بود، سرچارلز مارلینگ (Sir Charles marling)، وزیرمختار انگلیس در تهران، پیشنهاد کرد که قزاقان را از طریق تأمین مالی و اعطای کمکهایی که پیش از این از روسیه دریافت میکردند زیر نظارت انگلستان درآیند. تیپ قزاق قرار بود به صورت موقت همان وظیفهای را که تفنگداران ایران جنوبی در استانهای جنوبی بر عهده داشتند در شمال ایران به اجرا بگذارد. به این ترتیب انگلستان میتوانست بر سراسر کشور تسلط یابد. کابینه جنگی انگلستان نیز این پیشنهاد را پذیرفت و در 20 دسامبر همان سال به وزیرمختار اطلاع داد که طرح او مورد پذیرش قرار گرفته است. به این ترتیب تیپ قزاق ایران در فهرست حقوقبگیران انگلستان وارد شد.
مارلینگ در شمار آن دسته از دولتمردان انگلیسی بود که اعتقاد داشت «سرهنگ استاروزلسکی به نظر بسیار مستعد میرسد و من فکر میکنم که ما باید همچنان به پرداخت حقوق تیپ ادامه بدهیم.» اما از نظر ژنرال مک دوناف (General Mc donagh)، رئیس اداره اطلاعات ارتش در وزارت جنگ، افسران روسی قابل اعتماد نبودند و به همین جهت به وزارت خارجه انگلستان پیشنهاد کرد حکومت ایران را تحت فشار قرار دهد تا افسران روسی را برکنار و به جای آن افسران انگلیسی بگمارد.
نگرانی مک دوناف مورد توجه مارلینگ نیز بود چرا که وی نیز میدانست که گرچه استاروزلسکی «و بیشتر فرماندهان تاکنون وفادار بودهاند... ولی شکی نیست که بسیاری از آنان در احساس ناخشنودی روسها از دیدن نیروهای انگلیسی در شمال ایران شریک هستند.» با این حال وی معتقد بود که «اگر ما بخواهیم وفاداری تیپ قزاق را حفظ کنیم» باید دستمزدهایشان را که سخت بدان محتاجند بدون وقفه بپردازیم.» تا ماه مه وزارت خارجه انگلستان به این نتیجه رسید که بهترین کار این است که نیروی قزاق را زیر نظارت مستقیم خود درآورد؛ از این رو به مارلینگ نوشت که «در زمان مناسب
(یعنی در مذاکره با حکومت ایران)... جایگزینی افسران روسی تیپ را با افسران انگلیسی به خاطر داشته باش.» در همین زمان به وی هشدار داده شد که «با این حال نباید کاری کند که جایگاه وثوقالدوله و حکومت مطلوب وی در تهران را به خطر بیندازد.» این پیام دو پهلو در پی حمله بزرگ آلمان به فرانسه بود که از یک سو روسیه شوروی را به امضای قرارداد جداگانهای با آلمان در برست لیتوفسک (Brest-Litovsk) وادار کرده بود و از سوی دیگر موجب تحریک جنبشهای ضدانگلیسی در ایران شده بود. این رخدادها بیم و هراسی را در میان انگلیسیها دامن زده بود که گمان میبردند در صورت بروز مشکلی در تهران، نیروی قزاق ممکن است «به دشمن بپیوندد» بنابراین اگر طرح جایگزینی افسران روسی با افسران انگلیسی به پیش نرود تیپ باید یا منحل گردد یا به استعداد اولیه خود یعنی «هنگ» تنزل یابد.
از دیگر موارد همکاری میان این دو، عملیات مشترک با نیروی ایران شمالی در سرکوب جنبش جنگل بود. نیروهای انگلیسی از هوا مواضع جنگلیها را بمباران میکردند و نیروی قزاق نیز از زمین آنها را به تصرف خود درمیآورد. افرادی که مظنون به همکاری با جنگلیها بودند از سوی نیروی قزاق دستگیر و پس از یک محاکمه مختصر به اعدام محکوم میشدند. از این دوره به دوره وحشت استاروزلسکی هم یاد شده است. برخی از این محاکمات نظامی در کنسولگری انگلستان برگزار میشد و استاروزلسکی هم نقش قاضی ارشد را برعهده داشت. در این زمان بود که انگلیسیها موفق شدند وثوقالدوله را که فرد مورد اعتماد خود به شمار میآمد، به عنوان نخستوزیر به شاه تحمیل کنند و شاه هم که خود جیرهخوار انگلیسیها شده بود چارهای جز تبعیت نداشت. به همین منظور انگلستان به هنگ قزاق و تجارب آن نیاز داشت و با گسترش آن به تیپ، هر چه بیشتر در مسیر سیاست خود بهرهبرداری کرد.
احمدشاه برای سمت نخستوزیری تمایلی به وثوقالدوله، «نامزد انگلیسی»، نداشت بلکه به یکی دیگر از اشراف به نام صمصامالسلطنه که دیدگاهش در نظر سِرچارلز مارلینگ «اصلاً امیدوارکننده نبود» تمایل نشان میداد. از این رو وزیرمختار انگلستان اقدام به ساماندهی تظاهراتی در خیابانهای تهران کرد که بر ضد صمصام و به نفع وثوق به اجرا گذاشته شد. وی مطمئن بود که قزاقان با وجودی که وظیفهشان حفظ قانون و نظم در پایتخت بود اما برای این که حقوق و مواجب خود را از وی دریافت میکردند اقدامی بر ضد تظاهرکنندگان نخواهند کرد. اما این چنین نشد و قزاقان جمعیت را متفرق کردند. سرهنگ استوکس (Colonel Stokes) که در آن زمان
مشاور نظامی هیأت نمایندگی انگلستان در تهران بود درباره این وقایع گزارشی برای رئیس ستاد ارتش انگلستان ارسال کرد که در آن آمده است: «نتیجه این است که تیپ قزاقی که حکومت انگلستان ماهانه تقریباً 50 هزار پوند برایش هزینه میکند هیجان و آشوب بر ضد کابینهای را سرکوب کرده است که برایش 10 هزار تا 15 هزار پوند استرلینگ خرج شده است.» در پی این گزارش وزارت خارجه از مارلینگ خواست با استاروزلسکی وارد مذاکره شود و به وی تأکید کند مادامی که وی و کارکنان روسی زیردستش «حسن نیت خود را از طریق اقدام منطقی و پرتحرک در جایی که منافع انگلستان به خطر افتاده است نشان ندهد، ما دیگر نمیتوانیم به کمکهای خود ادامه دهیم.»
وزیرمختار در روز 16 ژوئیه 1918 در پاسخ نوشت: «من رابطه بسیار دوستانهای با فرمانده تیپ قزاق دارم و اعتقاد کامل دارم که وی از انجام هر کاری که بر وفق منافع ما باشد کوتاهی نخواهد کرد.» درست بود که استاروزلسکی «کمک و اطلاعات بسیاری» به وی میرساند و «یک همکار وفاداری» برای وی بود اما این هم واقعیت داشت که استاروزلسکی تحت فرمان شاه بود و نمیتوانست از فرامین وی که «باید از کابینه حمایت کند» سرپیچی نماید. از نظر مارلینگ علت اینکه تظاهرات به نتیجه مطلوبی نینجامید این بود که استوکس نتوانسته بود به خوبی آن را سازماندهی کند و از بروز «یک شکست ننگآور» پیشگیری نماید.
وقایع جبهه غربی که در بهار و اوایل تابستان به نفع دشمنان انگلستان در ایران تمام شده بود در این زمان به نفع انگلستان رقم میخورد و نه تنها جلوی آلمانها سد شده بود بلکه پیشروی متفقین نیز شروع شده بود. از این رو در 6 آگوست 1918 شاه مصلحت دید که وثوقالدوله، نامزد «انگلیسی»، را به نخستوزیری بگمارد. سِر جان شاکبرگ (Sir Hogn Shuckburgh)، رئیس بخش سیاسی وزارت هندوستان، در یادداشت 8 آگوست خود نوشته بود: «بازگشت وثوقالدوله به قدرت، همان چیزی است که ما در ماههای گذشته برایش برنامهریزی کرده بودیم. بادی که وی را به صدارت پرتاب کرد، از سواحل مارن (Marne) برخاسته بود.»
در ابتدای اکتبر 1918 وثوقالدوله پیشنهاد کرد دست از بیطرفی برداشته، به همراه تیپ قزاق و متحد با انگلستان در جنگ با آلمان و متحدانش شرکت کند، اما در پرتو تسخیر دمشق از سوی آلِنبی (Allenby) و شک و تردیدی که از نیات و مقاصد فرماندهان روسی تیپ قزاق میرفت انگلستان دیگر نیازی به چنین متحدی نداشت. علاوه بر این از نظر دولت انگلستان، هدف دولت ایران در طرح این پیشنهاد این بود که خود را در وضعی قرار دهد که بتواند به کمک آن وارد کنفرانس صلحی شود که انتظار
میرفت در پی پیروزی متفقین برگزار گردد و در آن سرزمینهای از دست رفته خود را در جنگ با روسیه و عثمانی طلب کند. و این در حالی بود که دولت انگلستان در تلاش بود یا قیمومت ایران را از طریق کنفرانس صلح یا تحتالحمایگی آن را از طریق امضاء موافقتنامهای میان کاکس و وثوقالدوله که به جای مارلینگ مأموریت تهران را عهده دار شده بود به چنگ آورد که در هر دو حالت وجود تیپ قزاق و افسران روسی آن مسئلهساز بود. دولت انگلستان که موفق به روی کار آوردن وثوقالدوله شده بود از این نگران بود که مبادا با رشد یک جنبش خطرناک مخالف، تیپ قزاق از حمایت این حکومت سرپیچی کند.
در نشست کمیته شرقی انگلستان که در تاریخ 19 دسامبر 1918 تشکیل شده بود سیاست انگلستان درباره تیپ قزاق تبیین گردید که به گفته ژنرال مک دوناف این بود «که در درجه اول از دست نظارت روسی بر قزاقان ایرانی خلاص شویم و در درجه دوم اداره قزاقان ایرانی را... در دستان انگلیسیها بگذاریم.» از این رو به کاکس اجازه داده شد نقشه خود را به اجرا بگذارد و به استاروزلسکی بگوید: «تا وقتی که کابینهای بر سر کار است و از حمایت و تأیید ما برخوردار است، ما در نظر داریم کمک مالی ماهانه خود را (به تیپ)، به جای پرداخت مستقیم، از طریق وزارت جنگ بپردازیم. این کار سبب میشود که وی احساس کند که موظف به حمایت از کابینه است.»
کنفرانس صلحی که قرار بود در پاریس برگزار شود در شرف تشکیل بود. این کنفرانس باید درباره همه کشورهای خاور نزدیک و میانه تصمیماتی میگرفت. لرد کرزن، وزیر امور خارجه انگلستان، در آستانه پایان سال 1918م یادداشت محرمانهای درباره «خط مشی» حکومت انگلستان نسبت به ایران در کنفرانس تهیه کرد. هدف این بود که با در اختیار داشتن قیمومت ایران انگلیسیها میتوانستند با ادغام قزاقان و تفنگداران ایران جنوبی، یک نیروی نظامی متشکل و یکپارچه در کشور به وجود آورند. اجرای این کار «مشکلاتی را به بار خواهد آورد... درست است که هنگ [تیپ] بدون کمک مالی روسیه فقط از پول انگلستان تأمین میگردد و همین به حکومت اعلیحضرت پادشاه انگلستان اهرم نظارتی میدهد، اما این موضعی در هم و برهم است چرا که افسران روسی که بر این نیرو نظارت دارند خود را به عنوان حافظان منافع حکومت آینده روسیه میدانند و انتظار دارند که حکومت آینده نیز سیاست روسیه قدیم را در ایران دنبال کند. اگر نیروهای کنونی ما از ایران خارج شوند، فرمانده تیپ قزاق به یک مستبدی تبدیل خواهد شد و هر حکومت ایرانی را که باب میل روسیه نباشد، سرنگون خواهد کرد. ... بنابراین ضروری است که به منظور ادغام تیپ در یک نیروی یکپارچه جدید، قیمومتی را از کنفرانس صلح طلب کنیم که به ما امکان دهد در
زمانی که نیروهای ما هنوز در شمال غربی ایران حضور دارند، افسران انگلیسی را به جای افسران روسی بگماریم، چرا که اگر اقدام ما تنها متکی به تصمیم خودمان و مستقل از کنفرانس باشد، هر حکومتی که در آینده در روسیه حاکم شود مستمسک قویتری بر ضد ما خواهد داشت.»
مخالفت آمریکا و فرانسه در این کنفرانس، مانع از تحقق طرح لرد کرزن شد و دولت انگلستان به ناچار به فکر شیوه دوم افتاد. وثوقالدوله که به ظاهر برای کاهش مشکلات کشور دست استقراض به طرف انگلستان دراز کرده بود با شرط لرد کرزن برای در اختیار قرار دادن امور مالی و نظامی ایران به دولت انگلستان موافقت کرد و به این ترتیب موافقتنامه تحتالحمایگی ایران را در 9 آگوست 1919 با سرپرسی کاکس امضا کرد. در این موافقتنامه ضمن تأکید بر تضمین استقلال و تمامیت ارضی ایران از سوی دولت انگلستان، این دولت متعهد شده بود که «به هزینه حکومت ایران» هر چه «مشاور متخصص» که «پس از مشورت میان دو حکومت» لازم شناخته شود برای «ادارات متعدد هیأت حاکمه ایران... تأسیس نیروی متحدالشکل»، برای توسعه ارتباطات از طریق «ساختمان راهآهن و دیگر اشکال حمل و نقل» و برای اصلاح «تعرفههای موجود گمرکات... تأمین کند.» لرد کرزن در نطقی در جلسه هیأت دولت انگلستان در روز امضای این موافقتنامه اهداف و برنامه اجرای آن را چنین بیان کرده بود:
موقعیت جغرافیایی ایران و منافع ما در آن جا و امنیت امپراتوری به ما اجازه نمیدهد که به سرنوشت ایران بیعلاقه باشیم؛ همان طور که در 50 سال اخیر نبودهایم. به علاوه اکنون مسئولیت حمایت بینالنهرین را داریم و از این راه هم در سوی باختر ایران با آن کشور هممرز شدهایم و نمیتوانیم اجازه بدهیم که بین سرحدات هند امپراتوری در بلوچستان و مرزهای تحتالحمایه جدید ما یک محیط بینظم و کانون تحریکات دشمنان و آشفتگی سیاسی و اقتصادی وجود داشته باشد. از طرف دیگر چنانچه ایران را به حال خود بگذاریم، بیم آن میرود که نفوذ بلشویکی از شمال به سراسر کشور نفوذ کند و نیز ما در جنوب غربی ایران منابع بزرگی از میدانهای وسیع نفت در اختیار داریم که مورد بهرهبرداری نیروی دریایی امپراتوری میباشد و سبب علاقه خاص ما در این قسمت از ایران میگردد. با توجه به این اوضاع و احوال، وزارت خارجه و اداره هندوستان بالاتفاق ابراز تمایل نمودهاند که ترتیبی اتخاذ شود که بدون نظارت مستقیم در امور داخلی ایران یا قبول مسئولیتهای سنگین مالی بتوانیم کارشناس یا مستشار به ایران اعزام داریم تا قادر به تجدید سازمان خود شوند. مطابق این موافقتنامه ما تعهد میکنیم که به خرج دولت ایران کارشناس و مستشار برای رشتههای مختلف در اختیارشان بگذاریم. مثلاً دولت ایران مایل است که نیروی
نظامی متحدالشکلی به وجود آورد. ما تعهد میکنیم افسرانی را که برای ترتیب و تنظیم چنین نیرویی لازم است به ایران گسیل داریم. به علاوه خزانهداری موافقت دارد دو میلیون لیره به رسم مساعده به دولت ایران بدهد. ... رسماً تصریح شده است قسط اول این مبلغ وقتی پرداخته میشود که مستشاران مالی انگلیس کار را در دست بگیرند. در قسمتهای دیگر موافقتنامه پیشبینی شده است که از ایران در خصوص دعاوی و مطالباتی که دارد پشتیبانی نماییم.
دولت انگلستان به محض امضای وثوقالدوله و بیآنکه منتظر تصویب موافقتنامه در مجلس شورای ملی بماند اقدام به اعزام ژنرال دیکسون و آرمیتاژ اسمیت، سران هیأتهای نظامی و مالی خود کرد تا کار بازسازی ارتش و خزانهداری را آغاز کنند. یک گروه از مهندسان انگلیسی هم برای ساختمان راه آهن اعزام شدند. این موافقتنامه از نظر جورج لنچافسکی چیزی جز «وسیله تبدیل ایران به تحتالحمایگی» و به تعبیر جواد شیخ الاسلامی، «یک رژیم مستشاری و یک وسیله غیرمستقیم برای تسلط بر ایران» بیش نبود. پیتر آوری هم که انتظار داشت این موافقتنامه «خوشبختی را برای ایران تضمین کند» اشکال این خوشبختی را در «تحت قیمومت بریتانیای کبیر» قلمداد کرده است. به این ترتیب انگلستان امیدوار بود که بتواند نیروی قزاق ایرانی را که وفاداریاش مورد شک و تردید بود در یک نیروی متحدالشکل ملی ادغام کند. مورخ رسمی انگلستان وضعیت قزاقان را در اواسط سپتامبر 1918 به این شرح خلاصه کرده است:
حکومت اعلیحضرت (انگلستان) همچنان حقوق تیپ قزاق ایرانی را تأمین میکرد و چندی پیش در اوایل این ماه پیشنهاد سرهنگ استاروزلسکی، فرمانده را برای افزایش نیرو از 6000 نفر به 12000 نفر پذیرفته است تا بتوانند در مقابل ترکها مقاومت کنند. اما در پاسخ، ژنرال مارشال (General Marshall) (فرمانده نیروهای انگلیسی در بینالنهرین) نسبت به قزاقان ایرانی اظهار بیاعتمادی کرده است و او مایل است که عملیات خود را بدون مشارکت آنان انجام دهد و اینکه حضور آنان تنها موجب سرافکندگی خواهد شد.
ژنرال مالسون (General Malleson) که فرماندهی نظامیان انگلیسی اعزامی از هندوستان به مشهد را که در حوالی مرز شمال شرقی ایران مستقر بودند بر عهده داشت، پس از عقبنشینی روسها از منطقه، توجه سیملا (Simla) را به دیدگاه دیپلماتهای روسی وابسته به رژیم گذشته که همچنان سمتهای خود را در ایران نگاه داشته بودند (و در ارتباط با همقطاران خود در تیپ قزاق بودند) این چنین جلب کرد: «قطعاً نه کنسولگری روسیه در اینجا (مشهد) و نه هیأت نمایندگی در تهران، آن گونه
که از پیامها ملاحظه کردهام، کمک زیادی نمیتوانند بکنند... همه این افراد به نظر منتظر زمانی هستند که بخش اعظم ایران دوباره به زیر چکمه روسها برود.» گزارش کاکس از انتشار این موافقتنامه هم حاکی از بروز «نشانههایی از نارضایتی» در میان افسران تیپ قزاق بود که «اگر پرداخت (کمک به تیپ قزاق) در این زمان قطع شود... یک نارضایی واقعی فوری نیز به آن بلاتکلیفی که طبیعتاً (به خاطر موافقتنامه) به وجود آمده علاوه میگردد.»
کاکس، وزیرمختار انگلستان، در پیام 29 آگوست خود این هشدار را با آب و تاب بیشتری بیان کرده بود. به نوشته وی هنگامی که اخبار موافقتنامه برای اولین بار به بیرون درز کرد، سرهنگ استاروزلسکی با کابینه ایران در این باره به مذاکره پرداخت و «با لحنی آمیخته با مسخره و تهدید» گفت که افراد او هرگز زیرنظر افسران ملیت دیگر خدمت نخواهند کرد و اگر با چنان وضعی مواجه گردند ممکن است که ایران را ترک کنند و به دنیکین بپیوندند «یا حتی بلشویک شوند.» کاکس با استاروزلسکی صحبت کرد تا وی را مطمئن سازد که «هیچ اقدام عجولانهای» برای ایجاد یک فرماندهی انگلیسی در تیپ قزاق اندیشیده نشده است. اما عقیدهاش را چنین به مسئولان دولت متبوع خود فرستاد: افسران روسی هیچگاه به وضعیت جدید تن نخواهند داد مگر اینکه در این باره دستورالعملهایی از سوی سازانف (که در پاریس حکومت در تبعید تشکیل داده بود) یا دنیکین به آنها ابلاغ گردد. «یا در صورت دیگر مگر اینکه ما نیروی کافی در دسترس داشته باشیم که در صورت اقتضای شرایط آنها را بدین کار مجبور سازیم.» در همان حال باید پذیرفت که «از زمانی که ما به جای پرداخت مستقیم کمک مالی به استاروزلسکی، از طریق کابینه (تهران) شروع به این کار کردیم، استاروزلسکی خیلی بیشتر از گذشته تابع نخستوزیر (ایران) و خود من شده و در خلال عملیات جنگل یک همکاری صمیمی میان او و مقامات نظامی ما برقرار شده است.» کاکس در اوایل اکتبر 1919 نیز بر این نکته مجدداً تأکید کرد:
هیأت روسی، استاروزلسکی و دیگر عوامل روسی که ما با آنها در ایران در ارتباط هستیم یادگاران رژیم گذشته هستند و به این امید زنده هستند که روسیه در ایران دوباره به خودش بیاید. موافقتنامه ما با ایران کاملاً مغایر با برداشت آنها از منافع روسیه است و وقتی که استاروزلسکی اظهارات خصمانه با موافقتنامه را از دهان لنین و حکومت آذربایجان نقل میکند به معنی این است که او واقعاً خودش و افراد زیرفرمانش چنین تمایلی دارند.
از نظر دولت انگلستان پس از غلبه بلشویکها بر نیروهای ضدانقلاب، نیاز به تیپ قزاق به عنوان تنها نیروی کارآمد کشور دو چندان شد تا حدی که خطر فرماندهان
روسی نیز نادیده گرفته شد. کاکس در 30 سپتامبر مهمترین نکات گزارش استاروزلسکی را درباره وضعیت استانهای شمالی که برای نخستوزیر ایران تهیه کرده بود به لندن مخابره کرد. فرمانده تیپ قزاق نسبت به خطرات خارجی که ممکن است به زودی دست به دست نارضایتی داخلی بدهد هشدار داده بود. وی پیشنهاد کرده بود تیپ در گیلان و آذربایجان ایران که خطر حمله بلشویکها در آینده نزدیک محتمل است متمرکز شود و در این مناطق حکومت نظامی اعلام گردد و اداره امور شهری نیز در اختیار وی قرار داده شود. به نظر استاروزلسکی انگلستان باید هزینه این کار را بپردازد چرا که دفاع از این مناطق در راستای منافع او میباشد.
از نظر کاکس دولت انگلستان باید با احتیاط کامل با تیپ قزاق برخورد میکرد زیرا «مادامی که آنها با نیروی دیگری عوض نشدهاند یا مادامی که یک شکل جدید به آنها داده نشده است، خدمات آنها مورد نیاز است.» تیپ قزاق تنها نیروی ایرانی قادر به ایستادگی در مقابل تهاجم بلشویکی بود و انگلستان مجبور بود که از این تیپ در برابر سیل خروشان بلشویسم که با تعقیب نیروهای دنیکین هر لحظه به مرزهای ایران شمالی نزدیکتر میشد استفاده نماید. از سوی دیگر بیش از این نمیشد نیروهای انگلیسی و هندی را در ایران نگاه داشت. علاوه بر فشار مردمی برای بازگشت نظامیان به کشور خود و کاهش هزینه نظامی، یک موضوع قابل توجه دیگر نیز مطرح بود. وزیر هندوستان در 5 ژانویه 1920 به کرزن گفته بود که آنچه او «سیاست ضدمحمدی» لندن مینامد آنچنان تأثیر بدی در هندوستان داشت که «من واقعاً نمیدانم چقدر میتوانیم روی نیروهای هندی برای ایستادگی در هر جنگی در ایران اتکا بکنیم.»
در یک نشست مهم کمیته شرقی کابینه که در 12 ژانویه برگزار شد و کرزن هم در آن حضور نداشت، فرمانده ارتش امپراتوری انگلستان که مورد حمایت چرچیل نیز بود اعلام کرد که حفاظت از جمهوریهای قفقاز (که خط باکو باتوم را در دست داشتند) خارج از توان نظامی انگلستان است و اگر بلشویکها به ایران یورش ببرند، دفاع از استانهای شمالی ممکن نخواهد بود. اوستن چمبرلن (Austen Chamberlain) که در نبود کرزن ریاست نشست را برعهده داشت نتیجه گرفت نیروهایی که خطوط مقدم در ایران شمالی را در دست دارند در صورتی که مورد حمله قرار گرفتند باید به قزوین و بیرجند عقبنشینی کنند.
در چنین وضعیت بسیار سستی بود که هیأت نظامی انگلستان به سرپرستی ژنرال دیکسون کار خود را در ایران شروع کرد. وابسته نظامی انگلستان در این باره توضیح میدهد: «تاکنون سرهنگ استاروزلسکی از ژنرال دیکسون دعوت نکرده که از تیپش بازدید کند و اجبار وی به این کار نیز به مصلحت نمیباشد... با این همه سرهنگ استاروزلسکی
اعلام آمادگی کرده که تمامی اطلاعات مورد نیاز وی را درباره تیپ تهیه و تسلیم کند.» وی اضافه کرد که «در میان افسران ایرانی یک انجمن مخفی برای دشمنی با انگلیسیها تشکیل شده است و از این دیدگاه طرفداری میکند که تیپ قزاق زیر فرماندهی مستقیم شاه قرار دارد و فرماندهی آن نیز تغییر نخواهد کرد مگر به فرمان شاه.»
بهانه حمله بلشویکی به پادگان انگلیسی بندر انزلی وقتی فراهم شد که تعدادی از کشتیهای جنگی ناوگان دنیکین به آنجا پناهنده شدند. معلوم بود که بلشویکها دیر یا زود برای تصاحب آنها اقدام خواهند کرد و به این ترتیب وارد درگیری با حامیان انگلیسی وی خواهند شد و از دست هنگ انگلیسی هندی مستقر در ایران شمالی نیز کاری ساخته نبود چرا که وزارت جنگ انگلستان در 25 فوریه دستورالعمل کابینه را به سرفرماندهی بینالنهرین ابلاغ کرده بود. بر طبق آن «هیچ قصدی برای ایستادگی در انزلی در صورت حمله جدی وجود ندارد و شما باید مقتضیات خود را جوری ترتیب دهید که عقبنشینی یگان شما حتمی باشد.» در همین حال احتمال زیادی وجود داشت که بلشویکها بخواهند استانهای ساحلی ایران در دریای خزر را به اشغال خود درآورند که بسیار فراتر از تصرف کشتیهای روسهای «سفید» یا اخراج نیروهای انگلیسی بود.
بهار در حال آمدن بود و یخهای دلتای استراخان به زودی آب میشد. کاکس در این زمان اعلام کرد که «حالا وقت گلاویز شدن فوری به مشکل قزاق فرا رسیده است به طوری که اگر بتوانیم پیش از آنکه بازگشایی ولگا به بلشویکها اجازه اجرای طرحهایشان را بدهد باید این عامل خطر احتمالی را از میان برداریم.» از استاروزلسکی بیپرده پرسیده شد که آیا وی با هیأت نظامی انگلستان همکاری خواهد کرد؟ جواب شنیده شد که وی هیچ اختیاری درباره تغییر در وضعیت تیپ که «مبتنی بر قراردادهایی است که از نظر او همچنان معتبر است» ندارد. همکاری وی در نابودی تیپ «به منزله قربانی کردن خائنانه منافع روسیه خواهد بود.» حکومت ایران هم که در این زمان میپنداشت در صورت عقبنشینی انگلیسیها، هیچ پشتیبانی جز تیپ قزاق وجود نخواهد داشت، از انحلال یا تحریک تیپ پرهیز میکرد. از این بدتر برای انگلستان متصور نبود که تیپ به بلشویکها بپیوندد.
پیشرویهای بلشویکها در شمال قفقاز و آسیای مرکزی در ماههای نخست 1920 به وضوح آشکار کرد که آنان بر روسیه چیره شدهاند و در نتیجه حکومت ایران نه تنها باید به طور جدی به فکر شیوه جدیدی از رفتار با همسایه جدید خود باشد بلکه در
صورتی که بخواهد روابط خوبی با روسیه برقرار کند باید موافقتنامه 1919 خود با انگلستان را نیز فسخ نماید. بازرگانان استانهای ساحلی خزر به همراه خوانینی که زمینهایشان در این استانها محصول صادراتی تولید میکرد همگی علاقه داشتند که یک بار دیگر بتوانند بازارهای سنتی خود را در روسیه زنده کنند. حکومت هم خوشحال بود که مجدداً با دریافت عوارض از این محصولات، درآمد گمرکی خود را آغاز کند.
با آمدن بهار و تاخت و تاز بلشویکها، بیقراری انگلیسیها درباره تیپ قزاق نیز شدت گرفت. در نشست کنفرانس میان بخشی درباره امور خاورمیانه که در 17 مارچ برگزار شد، کرزن در حالی که استاروزلسکی را به عنوان «یک منبع آشکار خطر برای ما» توصیف میکرد خواستار توقف کمک مالی به تیپ قزاق شد. ژنرال رادکلیف (General Radcliffe)، رئیس اداره عملیات نظامی در وزارت جنگ انگلستان هم موافق بود و وجود تیپ قزاق را «یکی از دلایل اصلی برای حفظ نیروی ایران شمالی» میدانست. بر طبق مصوبات این نشست بود که کمک مالی به تیپ پس از پرداخت ماه مه متوقف گردید. کمک مالی که در ابتدا به امید مهار استاروزلسکی اختصاص یافته بود، اینک به امید اینکه به کار وی پایان دهد قطع گردید و احمدشاه مجبور شد که هزینه تیپ را از جیب خود بپردازد.
درک انگلستان از ارزش نظامی تیپ قزاق باعث شد که در فکر نابودی آن برآید چرا که از اقدام احتمالی استاروزلسکی در صورت ورود بلشویکها به سرزمین ایران در هراس بود. سرفرماندهی نیروی ایران شمالی در 16 آپریل به بغداد گزارش کرد که «در خلال چند ماه آینده» ممکن است مجبور به جنگ «در دو جبهه متفاوت گردد: (1) در منطقه انزلی در مقابل بلشویکها و (2) در تهران در مقابل تیپ قزاق. چرا که اگر من وضعیت را درست درک کرده باشم، یورش به انزلی به احتمال بسیار میتواند نشانهای برای کودتای استاروزلسکی و نیروهای آن در تهران باشد.» لرد دربی در این زمان در گزارشی به کرزن دیدگاه وزیر خارجه ایران را تشریح کرد: «چیزی در میان مخالفان حکومت در تهران، هنگ [تیپ] قزاق و هیأت نمایندگی فرانسه در جریان است تا اتفاقی را در آینده نزدیک ایجاد کند.» اینکه استاروزلسکی مشغول بهرهبرداری از خصومت میان انگلستان و فرانسه بود و حالا سراسر امور خاورمیانه و نزدیک را به خود مشغول داشته است در واقع چیزی بود که در پیام کاکس در این زمان بدان اشاره شده است. وی در این باره نوشته بود: «یکی دو روز پیش استاروزلسکی به اطلاع نخستوزیر رساند که بونین (Bonin)، (وزیرمختار فرانسه در تهران) به وی اطلاع داده بود که جامعه ملل شناسایی موافقتنامه (انگلستان و ایران) را رد کرده یا قصد رد کردن
آن را دارد.»
در این زمان احمدشاه در پاریس به سر میبرد و دربی در ملاقاتی با شاه ضرورت برکناری استاروزلسکی را مطرح کرد اما مورد قبول واقع نشد:
وی خیلی سرسخت و مصمم بود. با این که من به وی خاطرنشان کردم علیرغم اعترافات او به وفاداری به انگلستان، در برخورد اول که از وی خواسته شد سندی از احساسات خود بدهد از همنوایی با دیدگاههای انگلستان خودداری کرد و همچنان به مخالفتهای خودش ادامه داد.
بلشویکها در اواخر آوریل باکو را به تصرف خود درآوردند و کاکس در 10 مه چگونگی واکنش روسهای مقیم «ایران شمالی» به این واقعه را این چنین گزارش کرد:
صرفنظر از هراسهایی که برخی افراد درباره چگونگی گذران زندگی زیردست بلشویکها دارند، جامعه روسی، به عنوان یک مجموعه، از عملیات بلشویکی در باکو سرافراز شدهاند و مطمئن هستند که روسها حالا (سراسر) قفقاز و در نهایت وضع سابق خود را در ایران دوباره به دست خواهند آورد.
راهحلهایی که کاکس در پیش روی انگلستان میدید یا دستگیری و اخراج افسران روسی از ایران و خلع سلاح تیپ بود که نیروهای ژنرال بتمن چمپین برای این کار کافی نبودند و یا به امید یک تغییر عقیده احتمالی در شاه اعلام کنند که کمک مالی به تیپ قطع شده است و وی باید از تعداد افراد تیپ بکاهد. در این حال سرهنگ استاروزلسکی به اطلاع نخستوزیر ایران رساند که وی از پاسگاه مرزی خود در مرز آذربایجان شوروی خبری دریافت کرده که بلشویکها آمادهاند ادعای خود درباره کشتیهای جنگی دنیکین را که وارد انزلی شدهاند با استفاده از زور به کرسی بنشانند و مبارزه خود را برای بیرون کردن انگلیسیها از ایران شمالی آغاز کنند. سید ضیاءالدین طباطبایی، روزنامهنگار ایرانی طرفدار انگلستان، که از سوی وثوقالدوله به باکو اعزام شده بود تا وضعیت جدید را گزارش کند این اطلاعات را تأیید کرد. کاکس در این باره گزارش کرد:
وی بر نظر خود تأکید میکرد که مأموران بلشویکی در قفقاز از حضور ما در ایران شمالی به عنوان بهانهای برای اقدام بر ضد ایران بهرهبرداری میکنند و عقیده شخصی خود را اینگونه ابراز کرد که نیروی ما در انزلی که جز یک طعمه و بهانه برای بلشویکها نیست، توانایی چندانی در مقابل یک حمله جدی آنها ندارد.
وی توصیه کرد پیش از آنکه یگان بندرانزلی در مقابل فشار بلشویکی مجبور به عقبنشینی شود خود فوراً به همدان عقبنشینی کند. اما از آنجا که هرگونه عقبنشینی نیروهای انگلیسی می توانست «موقعیت مسلطی را برای استاروزلسکی فراهم کند»
سرفرماندهی نیروی ایران شمالی از این کار خودداری کرد. ژنرال رادکلیف در یادداشت 13 مه تصریح کرده بود که استاروزلسکی «با حکومت روسیه شوروی کمال همکاری را میکند» و در نظر دارد «پرچم روسیه را به هر هزینهای که باشد بر سراسر ایران شمالی به اهتزاز درآورد. انتظار میرود که وی از هر ابزاری که در اختیار دارد خواه با توطئه، خواه با زور برای بر هم زدن موضع انگلستان در اینجا استفاده کند.» از نظر وی با وجود احتمال یورش از جانب باکو، نیروی ایران شمالی به اندازه کافی توان مقابله همزمان با شش هزار نیروی مسلح در اختیار استاروزلسکی را نداشت.
کاکس پس از مشورت با بغداد در این زمان توصیه کرد که نیروهای انگلیسی در شمال غرب ایران از مناطق ساحلی عقبنشینی کنند، ولی نه تا همدان بلکه تا قزوین. در قزوین آنها «آماده شوند که تکلیف خود را با تیپ قزاق یکسره کنند و همزمان با تخلیه انزلی از نیروهای انگلیسی، دیگر بلشویکها بهانهای برای ورود به ایران نخواهند داشت.» اما بلشویکها که استرداد کشتیهای دنیکین را بهانه قرار داده بودند در صبحدم 18 مه در نزدیکی بندر انزلی نیرو پیاده کردند و پس از یک درگیری مختصر، ژنرال بتمن چمپین، فرمانده انگلیسی را که اتفاقاً در آن لحظه در حال سرکشی از یگان خود بود مجبور به پذیرش شرایط آنان و عقبنشینی به قزوین کردند.
در این زمان اتفاق عجیبی در بندر انزلی رخ داد که بدترین ظن و گمان انگلیسیها از افسران روسی تیپ قزاق را مورد تأیید قرار میدهد. این اتفاق مربوط به گزارشی است که میگفت راسکولنیکف(Raskolnikov)، فرمانده نیروی شوروی که در انزلی پیاده شده بود، پادگان انگلیسیها را بر هم زده، کشتیها را تصرف کرده بود. این گزارش به لنین مخابره شد:
سروان کندراتیف (Captain Kondratiev)، رئیس کارکنان تیپ قزاق ایرانی در دیداری که با ما داشت از طرف استاروزلسکی، فرمانده تیپ، اظهار داشت که فرماندهی روسی تیپ، خود را در اختیار حکومت روسیه قرار خواهد داد و از آنجا که در حال حاضر این به معنی حکومت شوروی است وی میخواست خود را به من معرفی کند و از من دستورالعملهای بیشتری دریافت کند. من وضعیت را برایش توضیح دادم و به فرمانده تیپ توصیه کردم در حالی که خود را کنار نگاه میدارد از همه نفوذ خود برای تحقق یک حکومت انقلابی موقت استفاده کند تا یک پیشروی بدون زحمت و خونریزی به سوی تهران انجام شود. من همچنین وی را از پذیرش مطلق هر افسر پیشین ارتش داوطلب (Volunteer Army) برای خدمت در تیپ منع کردم. کندراتیف حالا با این دستورالعملها به تهران بازگشته است. تیپ قزاق ایرانی شامل هشت، نه هزار قزاق است و تنها نیروی واقعی است که در اختیار تهران است.
هزار و پانصد قزاق ایرانی که در رشت و زیر فرمان افسر روسی، بولاتسل (Bulatsel)، است، تبعیت خود را از رفیق میرزا کوچک (Comrade Mirza Kuchik) اعلام کردهاند.
در میان نوشتههای سروان پنفولد (Captain Penfold)، افسر رابط با تیپ قزاق، یک «خلاصه اطلاعاتی» وجود دارد که یکی از مسائل مورد اشاره وی ترجمهای از یک مطلب چاپ شده در وُنمور (Voenmor)، ارگان ناوگان ولگا خزر بلشویکها به تاریخ 1 جون 1920 درباره وقایع بندرانزلی است. در آن جا آمده است که «نمایندگان قزاقان ایرانی (تیپ استاروزلسکی) به نزد ما آمدند و اعلام کردند که حاضرند خود را به طور کامل در اختیار ما قرار دهند.» و یک «فهرست از افسران تیپ قزاق» بدون تاریخ که در بایگانی 687/158. WO نگهداری شده از سروان کندراتیف یاد میکند که تا این زمان رئیس کارکنان بوده و «دو بار از سوی استاروزلسکی برای گفت و گو با بولوس (Bolos) به انزلی فرستاده شده بود. وی اکنون فرماندهی قزاقان در مازندران را برعهده دارد و اعتقاد بر این است که در ارتباط با بولوس میباشد.»
انگیزه واقعی دیدار یا دیدارهای کندراتیف از بندر انزلی و رفتار غیرعادی بولاتسل در رشت، هر چه که باشد، موجب تقویت هراس انگلیسیها از استاروزلسکی و نیز نگرانی آنها از احتمال روی آوردن افسران روسی تیپ به حکومت بلشویکی شد. همان طور که در گزارش راسکولنیکف آمده بود، بلشویکها به چیزی بیشتر از تصرف کشتیهای دنیکین و اخراج انگلیسیها از بندر انزلی دل بسته بودند. میرزا کوچک خان هم برای گفت و گو با راسکولنیکف و ارجونیکیدزه(Ordjonikidze)، یکی از رهبران بلشویک قفقاز، وارد بندرانزلی شده بود و نیروی اعزامی بلشویک نه تنها عقبنشینی نکرده، بلکه با نیروی تازه نفس و توپ اعزامی از باکو تقویت هم شده و همراه با جنگجویان میرزا کوچک خان پیشروی خود را به سمت رشت آغاز و در اوایل ماه جون، جمهوری شوروی ایران (Soviet Republic of Persia) را اعلام کردند. این برای انگلستان یک برهه تاریخی بود چرا که نیروهای بلشویک سرگرم اولین رخنههای مسلحانه خود به سرزمینهایی بودند که پیش از این بخشی از امپراتوری روسیه نبود.
پیامد فوری واقعه بندر انزلی، سقوط وثوقالدوله و به قدرت رسیدن مشیرالدوله به عنوان نخستوزیر بود. مشیرالدوله در 14 ژوئیه 1920 بیانیهای صادر کرد و به دنبال آن دست به اقدامات فوری برای اصلاح وضع موجود زد. اولین اقدام وی توقف اجرای موافقتنامه 1919 بود که هنوز به تصویب مجلس نرسیده، اجرای آن را موکول به تعیین تکلیف قطعی آن از طرف مجلس کرده بود. بر همین اساس آرمیتاژ اسمیت و عدهای از مستشاران مالی انگلیس را تحت عنوان مأموریت و مرخصی از ایران بیرون کرد.علاوه
بر این ضمن برقراری آزادی مطبوعات دستور داد افرادی که در مخالفت با امضای موافقتنامه مزبور تبعید شده بودند آزاد گردند. اقدام بعدی مشیرالدوله برکناری نزدیکان وثوقالدوله و کارگزاران طرفدار انگلستان از سمتهای حساس از جمله وستهال سوئدی از ریاست نظمیه بود. وی همچنین در مقابل اصرار انگلیسیها ایستاد و از عزل استاروزلسکی صریحاً خودداری نمود.
مشیرالدوله همچنین به منظور اجرای سیاست موازنه اقدام به اعزام سفیر فوقالعاده و تامالاختیار به روسیه کرد تا زمینه انعقاد یک عهدنامه مودت و برقراری روابط سیاسی و اقتصادی را فراهم آورد. از این رو بود که لرد کرزن وزیر خارجه انگلیس در نطقی در 17 نوامبر 1920 در مجلس اعیان انگلستان ضمن تشریح موافقتنامه 1919 تعویق اجرای آن را نتیجه اقدامات نماینده دسته ملیون (مشیرالدوله) قلمداد کرد. وی با برقراری ارتباط با بلشویکها «نه تنها امیدوار بود که کمونیستهای ایرانی را که به تازگی کنگره نخستین خود را در گیلانِ «رها شده» برگزار کرده بودند از حمایت خارجی محروم کند، بلکه سیاست خارجی ایران را به سمتی هدایت کند که بیشتر ملیگرایان آن را حالت عادی محسوب میکردند.»
پیامد دیگر روی کار آمدن مشیرالدوله، جایگزینی هرمن نورمن (Herman Norman)، به جای کاکس در هیأت نمایندگی انگلستان در تهران بود، کاکس به مقام مأمور عالیرتبه در بغداد گماشته شده بود تا بر دولت تازه تأسیس عراق در بینالنهرین که از سوی مخالفان مورد تهدید بود نظارت کند. نورمن هم مأمور شده بود تا با فشار بر شاه برای برکناری افسران روسی، زمینه لازم را برای ترتیبات تازهای که با شرایط جدید سازگار باشد فراهم نماید.
شاه پیشنهاد کرد تیپ برای جنگ با بلشویکها و متحدان محلی آنها به گیلان فرستاده شود. نورمن «از این وضع ناراضی بود چرا که استاروزلسکی به ارتباط با بلشویکها شهرت داشت و احتمال داشت که به شکست کامل این نیرو بینجامد.» در حالی که از نظر احمدشاه تیپ قزاق «مردمیترین نیرو در کشور بود» نورمن «اصرار میکرد که اگر استاروزلسکی از پذیرش برکناری خودداری کند، میتوان با استفاده از زور وی را مجبور به درک موضوع نمود. آنگاه وی تسلیم را بر بازداشت مفتضحانه و اخراج از کشور ترجیح خواهد داد. اما شاه معتقد بود که بر عکس، وی برای اینکه ثابت کند که پیش از تسلیم نهایت تلاش خود را برای روسیه به عمل آورده است تا به آخر خواهد جنگید.»
در همین زمان و پیش از آغاز سفر به اروپا بود که احمدشاه «به دنبال سرهنگ استاروزلسکی فرستاد و به وی سفارش کرد که در مدت غیبت شاه از هر فرمان
حکومت ایران مبنی بر ترک فرماندهی خویش سرپیچی کند. سرهنگ باید در قبال هر فرمانی که از اروپا به وی میرسید حتی اگر به امضای خود شاه نیز رسیده باشد موضع مشابهی اتخاذ میکرد و اگر حکومت ایران سعی کرد وی را مجبور به اطاعت کند با استفاده از زور در مقابل آن ایستادگی کند.»
ناتوانی انگلستان برای مقاومت چه رسد به پس زدن هر تهدید جدی از آن سوی خزر حالا بیش از هر وقت دیگر برای وزارت جنگ انگلستان که با مسئولیتهای سنگینی در ایرلند و بینالنهرین مواجه بود، آشکار شده بود. سِر هنری ویلسون خاطرات خود را درباره نشست کابینه مورخ 18 جون چنین بازگو کرده است:
من برای خودم یک بیانیه کامل و بلندبالایی نوشته بودم که به اینجا میرسید که صرفنظر از انگلستان، مصر و هندوستان، من برای اجرای سیاست کابینه در ایرلند، قسطنطنیه، فلسطین، بینالنهرین و ایران نیروی کافی ندارم... بیانیه من برای عقبنشینی از ایران، کرزن و میلنر (Milner) (وزیر مستعمرات) را به زانو درآورد و کاملاً معلوم بود که اگر عملی شود آنها استعفا خواهند داد.
سیاست کرزن در این زمان دستخوش انتقادهای تندی در مطبوعات انگلستان نیز شده بود. دیلی اکسپرس (Daily Express) مورخ 21 جون 1920 کرزن را برای تعقیب «امپریالیسم گسترده پالمرستون (Palmerston) بدون منابعی که پالمرستون در اختیار داشت» سرزنش میکرد و نوشته بود بدون توجه به «محدودیتهای جیبمان و نفراتمان» سیاست او «امپراتوری زخمی را به حالت مرگ» انداخته است. هیچ گریزی نبود و باید از قزاقان به عنوان جانشینی در نبرد شمال ایران استفاده میشد. نورمن در 26 جون گزارش کرد که نخستوزیر ضرورت «تنبیه فوری جنگلیها برای جلوگیری از گسترش بلشویسم و شورش» را به وی متذکر شد و اینکه «تیپ تنها نیروی در دسترس است که توانایی اجرای این مأموریت را دارد.» شورش تحت حمایت بلشویکها در گیلان به استان همسایه در دریای خزر یعنی استان مازندران (که به تهران نزدیکتر بود) هم رسیده بود و حکومت ایران درخواست فوری داشت که قزاقان را برای مقابله با این تهدید اعزام کند. عملیات نیاز به پول داشت و نورمن دست نیاز به حکومت انگلستان دراز کرد که کمک مالی خود را آغاز کند.
البته من کاملاً آگاهم که [این] درخواست... برای حکومت اعلیحضرت پادشاه انگلستان ناخوشایند است ولی مطمئنم که به جای آنکه تهران را برای تسخیر بلشویکها خالی کنیم میتوانیم اعتراضهای آنان را خاموش سازیم.
پرداختها با بیمیلی از سر گرفته شد و نیروی قزاق به تعداد لازم و با فرماندهی استاروزلسکی برای فرونشاندن شورش مازندران اعزام شد. از آنجا که استاروزلسکی
فرمانده «تنها نیروی نسبتاً مؤثر در اختیار حکومت ایران» بود، حکومت ایران چارهای نداشت که فرماندهی این لشکرکشی را به وی بسپارد و از نظر انگلستان هم با وجود مخالفتهایی، این چنین انتظار میرفت که استاروزلسکی برای بقای سمت خود هم که شده نهایت تلاش خود را برای موفقیت این لشکرکشی خواهد کرد.
عملیات نظامی در ایران در این زمان دستخوش ملاحظات سیاسی ناشی از گفتوگوهای کراسین، رئیس هیأت نمایندگی شوروی در مذاکره با مقامات انگلیسی، در لندن نیز شده بود. کرزن شرطی را برای ادامه گفتوگوها گذاشته بود که شورویها باید از اقدام خصمانه نظامی بر ضد منافع انگلستان در ایران خودداری کنند و شورویها نیز آمادگی خود را برای پذیرش این شرط اعلام کرده بودند. در نتیجه، وزارت جنگ با طرح نورمن برای اقدام آفندی در گیلان موافق نبود و به بغداد گفته شده بود که «عملیاتی که شامل پیشروی به سوی رشت باشد تأیید نمیشود.» به این ترتیب بی آنکه نیروی انگلیسی ایران شمالی شرکتی در عملیات جنگی داشته باشد، استاروزلسکی موفق شد حاکمیت تهران را بر مازندران برقرار کند و به افتخار دریافت شمشیر الماس نشان از شاه نایل گردد. از نظر نصرالله فاطمی:
اهمیت پیروزی نیروهای ایرانی بر نیروهای بلشویک در مازندران صرفاً به خاطر خود پیروزی نبود بلکه بیشتر به خاطر استقلال عملی بود که ایرانیان برای پیروزی به خرج دادند. برای اولین بار پس از توافق 1907 انگلیس و روسیه بود که ایران به صورت یک حکومت مستقل عمل میکرد.
وابسته نظامی انگلیس همواره اصرار میکرد که نیروهای ایران شمالی باید در جبهه گیلان اقدامی بکنند که با دستاوردهای قزاقان در مازندران برابری بکند. او اشاره میکرد که جدیت خطر شورشیان در گیلان به این خاطر بوده که جنگلیها و کارگران ایرانی تبعیدی که در باکو جمع شده بودند و برای تقویت چهره «ارتش سرخ ایران» به داخل مرزهای ایران گسیل میشدند تحت فرماندهی افسران توانمند روسی قرار داشتند و از سوی نیروهای روسی تجهیز میشدند. بتمن چمپین برای آخرین بار در 29 جولای از طریق بغداد درخواست خود را به مقامات ارشد سیاسی رساند. او از حرکت به سمت رشت منع شده بود، اما این پیشروی برای موفقیت طرح حکومت ایران در بازگرداندن نظم به گیلان ضروری بود.
و اگر ما این کار را انجام ندهیم، سرهنگ استاروزلسکی... باید ترتیب اعزام نیرو [برای حمله] از این خط را بدهد. اگر این اتفاق بیفتد و عملیات با پیروزی همراه شود به اعتبار نظامی ما آسیب وارد میشود و به همین میزان نیز بر عزم و اراده استاروزلسکی افزوده میشود. او به یک قهرمان مردمی تبدیل میگردد و حذفش دشوار خواهد شد.
کرزن، وزیر خارجه انگلستان که از خودداری همکاران خود در وزارت خزانهداری و جنگ برای تأمین پول و نظامیان کافی برای اجرای سیاست های خود ناامید شده بود به نورمن نوشت که اکنون در واقع استاروزلسکی «ارباب صحنه» است در حالی که «وضعی که بریتانیای کبیر در آن قرار دارد تحقیر کمی نیست.» این در حالی بود که انگلستان کمک مالی به تیپ را برعهده گرفته بود اما این تیپ قدمی در راه منافع انگلستان برنمیداشت.
در نهایت به نیروی ایران شمالی اجازه داده شد که منجیل را مجدداً اشغال نمایند ولی از آن جلوتر نروند. کرزن مطمئن بود که این تغییر بسیار محدود در سیاست نظامی بریتانیا در ایران میتواند آثار سیاسی درازمدتی برای بریتانیا به ارمغان آورد. او به نورمن گفت که حکومت ایران را بر آن دارد که تا پایان اکتبر مجلس را برای تصویب موافقتنامه 1919 انگلیس و ایران تشکیل دهد. در این صورت مأموران نظامی بریتانیا میتوانند بر پایه و اساس مناسبتری به کار خود ادامه دهند. «آنگاه باید با استاروزلسکی تسویه حساب کنیم.»
در حالی که حکومت ایران مشتاق بود که انگلستان نقش کاملی در پیروزی گیلان برعهده گیرد از این نگران بود که کمک این کشور آشکار شده و بهانهای به دست بلشویکها بدهد تا برای رویارویی با امپریالیسم بریتانیا اقدام به تقویت نیروهای نظامی خود در گیلان بکنند. از این رو ترتیبی داده شد که قزاقانی که از مازندران حرکت کرده و در حال حاضر در مواضع پشت نیروهای ایران شمالی مستقر شده بودند، ابتدا وارد منجیل و دو روز بعد نیروهای انگلیسی وارد شهر شوند. استاروزلسکی که از منجیل گذشته و به سمت رشت در حال پیشروی بود بدون کمک نیروی ایران شمالی در 23 آگوست رشت را نیز به تصرف خود درآورد. قزاقان 500 اسیر گرفته بودند که همگی سربازان تیپ یازدهم ارتش (قزاق) شوروی بودند. این پیشروی همزمان با شکست ارتش سرخ در جبهه لهستان شده بود و ارتش سرخ در همه جبههها به وضعیت عقبنشینی کامل درآمده بود. زمانی که استاروزلسکی برای پیشروی به سمت انزلی پافشاری میکرد، وابسته نظامی بریتانیا به وزارت جنگ نوشت: «شکست حقارتبار دشمن در رشت از دست نیروهای ایرانی که از حمایت نیروهای انگلیسی نیز برخوردار نبودند... موجب از دست رفتن بیش از پیش اعتبار نظامی ما شده و این در حالی است که فرمانده روسی [تیپ قزاق] قهرمان دوران شده است.» این ناخشنودی دولت انگلستان سبب شد قزاقان ایرانی در نبرد با نیروهای بلشویک در بندر انزلی تنها بمانند و در حالی که دیگر مهماتی برایشان باقی نمانده بود بعد از تحمل تلفات سنگین ناگزیر به عقبنشینی شوند. برایان پییرس
با استناد به یادداشتهای جنگی نیروی ایران شمالی، احساس قزاقان را که مجبور به عقبنشینی به منجیل بودند این چنین بیان کرده است:
قزاقها فکر میکردند که انگلیسیها شکست جنگ را به گردن قزاقان انداختهاند تا تیپ قزاق را تضعیف کنند. آنها نمیفهمند چرا انگلستان پیشروی نمیکند. ... قزاقان از دست انگلیسیها به شدت عصبانی هستند و میگویند انگلیسیها میخواهند ایران را برای خودشان تصاحب کنند؛ پس به محض اینکه از شرّ شوروی خلاص شدند انگلیسیها را نیز بیرون خواهند کرد.
نظامیان انگلیسی در ایران به دلیل سرسختی و اصرار کرزن در شرایط کاملاً نامساعدی قرار داشتند. آنان مجبور بودند در پستهای خود بمانند و با دشمنی روبرو شوند که از مبارزه با او منع شدهاند. آنان هرگز نباید انتظار نیروی کمکی داشته باشند؛ و تازه، هر لحظه هم ممکن است به خاطر عقبنشینی برخی واحدها به بینالنهرین از همین هم که هست خوارتر و خفیفتر گردند. سِر هنری ویلسون به ژنرال هالدین (Haldane) که در بغداد فرماندهی میکرد در 24 آگوست نوشته بود:
من شخصاً خیلی طرفدار خروج از ایران هستم... اما حکومت انگلستان به این موضوع توجهی نمیکند. بنابراین من مجبورم که دایماً به شما تلگراف بزنم که در آنجا بمانید گرچه من همواره علیرغم ناخشنودی وزارت امور خارجه شرط کردهام که چنانچه احساس ضرورت کردی برای حفظ بینالنهرین اختیار کامل داری که ایران را تخلیه کنی.
در اول سپتامبر وزارت جنگ انگلستان به بغداد اطلاع داد که نیروهای ایران شمالی حداکثر تا بهار در ایران باقی خواهند ماند و در این فاصله نباید دست به عملیاتی فراتر از زنجان و منجیل بزند. استاروزلسکی نیز که متوجه این بیتفاوتی انگلستان شده بود در گفت وگو با نورمن گفته بود که وی می داند که قصد نهایی انگلستان حذف سازمان مستقل تیپ قزاق به محض برطرف شدن خطر تهاجم بلشویکی است و به همین دلیل افسران روسی میل چندانی به ادامه جنگ ندارند و این در حالی است که برداشت رایج ایرانیان نیز از بلشویسم «به سادگی معنای مخالفت با انگلستان را میدهد». استاروزلسکی که به «طرحهای مقابله با تیپ قزاق که سال پیش میان حکومت اعلیحضرت انگلستان و حکومت پیشین ایران (در زمان وثوقالدوله) مطرح شده بود آگاه بود» در این گفتگو اظهار کرده بود: «خود را آماده کرده که با زور جلوی این کار را بگیرد و یکی از کارهای او ایجاد وقفه در ارتباطات با بینالنهرین بوده است.» نورمن در این باره نوشته بود:
اگر به تیپ قزاق تضمینی داده شود که قصدی برای نابودی آن نداریم در این صورت
به وظیفه خود که همکاری با ما است کاملاً عمل خواهد کرد. در عین حال وی این واقعیت را پنهان نکرد که خود را... به عنوان حافظ منافع روسیه در ایران نیز به حساب میآورد.
نورمن اضافه کرده بود که استاروزلسکی «به درستی فهمیده که امنیت ایران کاملاً به ناتوانی یا بیمیلی حکومت روسیه شوروی برای اعزام نیروی کافی برای سرنگونیاش بستگی دارد و این موضوع تا زمانی که با شوروی به یک تفاهمی برای رها کردن ایران به حال خودش دست نیابیم همچنان ادامه خواهد داشت.» استاروزلسکی به نورمن گفته بود که «فکر نمیکند که نیروهایش توان کافی برای پیشروی دوم به سوی رشت داشته باشند مگر اینکه نیروهای انگلیسی کمک فعالانهای به وی بکنند.» «دستور قاطع مقام ارشد» مبنی بر ممنوعیت نیروی ایران شمالی برای هرگونه اقدام تهاجمی در تیپ قزاق به این صورت تفسیر میشد که انگلستان آشکارا قصد «قربانی کردن» قزاقان را دارد «تا آنها را تضعیف و سپس به راحتی منحل کند.»
در چنین وضعیتی و در 26 سپتامبر بود که ژنرال سِرادموند آیرونساید (Ironside) به جای بتمن چمپین، فرماندهی نیروهای ایران شمالی را برعهده گرفت. در این زمان دو نکته معلوم بود؛ اول اینکه دولت شوروی میخواست از نقش خود در درگیریهای گیلان بکاهد و دوم اینکه دولت انگلستان هم موافقت کرده بود تا آوریل 1921 نیروی ایران شمالی را از ایران عقب براند. اما از نظر آیرونساید باید چارهای اندیشیده میشد که بعدها مانع مداخله گستردهتر شوروی در امور ایران میشد؛ چرا که اجرای موافقتنامه انگلیس و ایران و تشکیل یک ارتش تحت کنترل انگلستان «بدون واهمه از نیروی ایران شمالی در آغاز کار غیرممکن» بود و میباید «در اولین فرصت ممکن» و دقیقاً پیش از محو نیروی ایران شمالی به جای روسها، افسران انگلیسی را بر تیپ قزاق گمارده، «استاروزلسکی به طور قانونی اخراج گردد.» از نظر وی، کسی جز سرهنگ هادلستون (Colonel Huddleston) که در این زمان در بینالنهرین بسر میبرد آمادگی این کار را نداشت. دیکسون، رئیس هیأت نظامی انگلیس، هم آن قدر خودش را درگیر سیاستهای محلی کرده بود که مناسب این کار نبود.
وابسته نظامی نگران بود که زمان برای این جابهجایی کافی نباشد. اگر نیروی ایران شمالی، طبق برنامه بخواهد در آوریل عقبنشینی کند، «ایران برای چند ماه آینده در چنگ یک دشمن بیرونی قرار میگرفت»، چرا که حکومت تهران تا تصویب موافقتنامه انگلیس ایران توسط مجلس به افسران انگلیسی اجازه نمیداد کنترل تیپ قزاق را در
اختیار بگیرند. در آن زمان نمایندگان مجلس هنوز انتخاب نشده بودند و تا ژانویه مجلسی در کار نبود. تازه بعد از این هم ماهها طول میکشید تا نظم جدید به طور مناسب در تیپ پیاده شود؛ به ویژه تا وقتی که موافقتنامه به اجرا درنمیآمد «حکومت امپراتوری انگلستان از تأمین هر نوع مهمات جنگی خودداری میکرد.» آیا ممکن بود نیروی ایران شمالی تا سپتامبر 1921 باقی بماند؟ با توجه به وضعیت مالی انگلیس، تعهدات نظامی آن در بسیاری از نقاط دیگر و موضوع افکار عمومی، معلوم بود که حرکت پیشنهادی بر ضد استاروزلسکی در آینده نزدیک کار بسیار خطرناکی بود.
آیرونساید در دستورالعملی که در 13 اکتبر درباره نقش منجکل (Menjcol)، دسته پیشقراولان خود در منجیل، صادر کرد دیدگاههای خود را درباره قزاقها روشن نمود. وی گفت نباید قزاقها فراتر از جایی بروند که در صورت عقبنشینی اجباری، نیروهای ایران شمالی به دام بیفتند و «چنانچه نیروهای ایرانی تحت فرمان استاروزلسکی در رشت به مرام بلشویکی گرویدند باید نخستین سپر دفاعی در مقابل آنها بشوند.» آیرونساید در 21 اکتبر به نورمن نوشته بود «من دوست دارم... توجه شما را به این واقعیت جلب کنم که در صورتی که نظام بلشویکی در اروپا سقوط بکند استاروزلسکی می تواند به یک مخالف احتمالی سرسخت ما تبدیل گردد.» به نظر میرسد از نظر انگلستان و شخص آیرونساید چه بلشویکها بتوانند وضعیت خود را تثبیت کنند، چه نتوانند و ضدانقلابیون به پیروزی برسند، در هر حالت وجود یک میهنپرست روسی مثل استاروزلسکی یک تهدید جدی به شمار میآمد. به همین جهت بود که آیرونساید نه تنها از کمک به پیشروی نیروی قزاق در بازپسگیری انزلی خودداری میکرد، بلکه از هر فرصتی نیز برای ضربه زدن به حیثیت و افتخار این تیپ استفاده مینمود.
در وضعیتی که نه انگلستان حاضر به کمک بود و نه نیروی قزاق ایرانی و افسران روسی آن دل و دماغ جنگیدن را داشتند، تهاجم نیروی بلشویکی آنها را به عقبنشینی از رشت مجبور نمود. در این صحنه، قزاقها نه تنها روحیه خود را باختند، بلکه کمبود پول، چکمه و لباس مناسب برای نبرد در زیر یک باران سیلآسا و سرمای سخت نیز جانکاه شد. به نوشته یک افسر انگلیسی «آنها چندین هفته در زیر باران مداوم بسر برده و سنگرهایشان پر از مالاریا بوده است.» و هنگامی که خسته و کوفته به منجیل رسیدند، به نوشته خود آیرونساید، «همگی تب داشتند.» در چنین شرایطی بود که آیرونساید، فرمانده جدید نیروی ایران شمالی دستور داد که هیچ تدارکاتی به آنان داده نشود. هدف این بود که «سرهنگ استاروزلسکی خود به تنهایی با این گندکاری دست و پنجه نرم کند تا خلاص شدن از دستش خیلی راحتتر شود.» استاروزلسکی هم که برای دیدن احمدشاه و گزارش جنگ راهی تهران شده بود بیخبر از سرنوشت پیش
رو، نیروهای خود را در اختیار آیرونساید گذارد. آیرونساید هم از فرصت استفاده کرده دستور فرمانده قزاق را درباره محل اردو تغییر داد و آنها را در جایی مستقر کرد که بتواند کنترل بیشتری بر آنها داشته باشد. علاوه بر این یگان موتوری گورخاس و گایدس (Gurkhas and Guides Cavalry) را نیز مأمور کرد که قزاقها را در مسیر اردوگاه خود «از نزدیک زیر نظر قرار دهند.»
افراد با آرامش کافی وارد اردوگاه شدند؛ گرچه سروان جانشین فرمانده قزاق شکایت میکرد که تعداد زیادی نیروی انگلیسی و هندی سایهوار آنها را تعقیب کردهاند. اردوگاه تمام شب کاملاً زیر دیدهبانی قرار داشت و یگان موتوری گایدس آماده بود که هر حرکتی در شب را متوقف کند. ما شانس آوردیم که حیلهای را که برای روسها به کار برده بودیم بدون مشکل به ثمر رسید. این ممکن بود به یک واقعه ناخوشایند همراه با تیراندازی بینجامد.
عقبنشینی قزاقها از رشت، وضع سرهنگ استاروزلسکی و افسران روسی را به کلی دگرگون کرده بود و او به چشم افسر بیکفایتی دیده میشد که ادامه کارش در فرماندهی نیروهای ایرانی برای کشور خطرناک به شمار میرفت. این زمان مناسبی برای انگلیسیها بود که برای همیشه مسئله استاروزلسکی را حل نمایند. آیرونساید «به طور جدی پیشنهاد کرد که باید فرصت را برای خلاص شدن از دست این مردان نالایق و خطرناک غنیمت شمرد.» به نظر وی ضمن موافقت با برکناری سرهنگ روسی و افسران همکار او، «موقتاً مسئولیت پر کردن سمتهای افسری و سازماندهی تیپ قزاق ... به هزینه حکومت ایران» پذیرفته میشود. این نیرو تنها نیروی ایرانی است که ما میتوانیم از آن برای محافظت از استانهای شمالی و جبهه شمال غرب ایران استفاده کنیم. در شرایط موجود این تنها نیروی توانایی است که میتواند هسته ارتش جدید ایران که ما میخواهیم تشکیل دهیم، باشد.
به همین منظور آیرونساید و نورمن از نخستوزیر ایران خواستند فوراً استاروزلسکی را برکنار کند و یک ایرانی را به فرماندهی تیپ بگمارد و افسران انگلیسی نیز در این کار به وی کمک کنند. نورمن هم تأکید کرده بود تا اقدامات موردنظر به مرحله اجرا درنیاید، دولت انگلستان از پرداخت کمکهای مالی خودداری خواهد کرد. جرج چرچیل، مسئول میز ایران در وزارت امور خارجه انگلستان، که خلاصه این مذاکرات را به نگارش درآورده بود این سیاست نورمن را به «یک خطمشی کاملاً جدیدی که نتیجه همفکری با ژنرال آیرونساید است» تعبیر کرد. از نظر کرزن، وزیر خارجه انگلستان هم که «استاروزلسکی تا دیروز یک قهرمان مزاحم بود» حالا به صورت «یک بزدل» درآمده است؛ و با توجه به ناامید شدن از تشکیل مجلس و تصویب
موافقتنامه انگلیس ایران و آماده شدن نیروی ایران شمالی برای ترک ایران، باید فوراً مخالفان روسی موافقتنامه، برکنار و افسران انگلیسی در سمتهای مهم فرماندهی نیروهای قزاق گمارده شوند.
اما از آنجا که احمدشاه و مشیرالدوله، نخستوزیر، زمان را برای برکناری افسران روسی مناسب نمیدیدند و انتصاب یک افسر انگلیسی به فرماندهی تیپ قزاق را خلاف سیاست موازنه منفی میان همسایگان شمالی و جنوبی خود تلقی میکردند با این درخواست نورمن مخالفت کردند و در نتیجه نورمن دست به استفاده از ابزار فشار مالی برد؛ و با وجودی که میدانست که هیچ حق قانونی برای این کار ندارد از بانک شاهی (The Imperial Bank) در ایران خواست از پرداخت سهم حکومت ایران از سوی شرکت نفت انگلیس ایران خودداری کند. این اقدام سبب شد مشیرالدوله، نخستوزیر ملیگرای میانهرو استعفا را بر اجرای دستورات هیأت نمایندگی انگلستان ترجیح دهد. اما احمدشاه در برابر فشارهای نورمن و آیرونساید سر تسلیم فرو آورد و با پذیرش نامزد انگلیسیها، سپهدار اعظم، به نخستوزیری، مجدداً کمک ماهانه انگلستان برای نگهداری تیپ قزاق از سر گرفته شد. همچنین زیر فشار انگلستان، احمدشاه مجبور شد استاروزلسکی و نوزده افسر روسی دیگر را برکنار کند که بلافاصله به دستور آیرونساید همگی بازداشت و از ایران اخراج شدند. کرزن در مجلس لردها در 16 نوامبر درباره این اخراجها چنین توضیح داد:
ما ناگهان شنیدیم که در عملیات نظامی بر ضد بلشویکها، این افسر و همکارانش در مقابل نیروهای بسیار زبون بلشویک عقبنشینی کردند و هیچ تلاشی هم برای یک مقاومت پایدار به خرج ندادند. شخص افسر فرمانده نیز در یک تبلیغات براندازانه ضدانگلیسی در ایران شرکت داشته و وی خیلی بیش از یک مظنون جدی در اختلاس گسترده اموال حکومت ایران بود. ادامه حضور این افسر و همکاران روسی وی غیرممکن بود... هم برای ایران و هم برای ما، چیزی جز یک تهدید نبود.
کرزن، نورمن و آیرونساید که در این زمان موفق شده بودند با حذف استاروزلسکی و دیگر افسران روسی، مهار تیپ قزاق ایرانی را در دست بگیرند خود را برای دستیابی به دو هدف حداکثری و حداقلی آماده میکردند: هدف حداکثری آنان این بود که ضمن فشار بر حکومت ایران برای تشکیل مجلس و تصویب موافقتنامه انگلیس ایران و انتصاب افسران انگلیسی در تیپ قزاق، زمینه را برای خروج نیروی ایران شمالی از ایران و تشکیل یک ارتش متحد ایرانی تحت رهبری انگلستان فراهم نمایند و چنانچه در این
راه با مقاومت جدی مواجه شوند، در نظر داشتند ضمن عقبنشینی به مرزبندیهای سال 1915 و تقویت مواضع خود در ایران جنوبی، «سیاست جنوب» را دنبال نمایند. کرزن در 23 دسامبر به نورمن نوشت:
ایرانیها با عملکرد حکومت فعلی به روشنی نشان دادند... که آنها اشتیاق زیادی به داشتن یک نیروی نظامی زیر فرمان افسران انگلیسی ندارند اما ترجیح میدهند که با شورویها مذاکره کنند... تنها کاری که اکنون باید انجام داد این است که ببینیم چگونه با وضعیت جدیدی که ناشی از سقوط احتمالاً کامل ما در شمال است برخورد کنیم و از منافعمان در دیگر مناطق حمایت کنیم.
این ایده قبلاً از سوی جرج چرچیل در یادداشت 13 دسامبر مطرح شده بود؛ اینکه «اگر موافقتنامه تأیید نشود و نیروهای شمال غربی ما در بهار عقبنشینی کنند، ممکن است وضعیتی در ایران شمال غربی پیش آید که لازم شود منافعمان را در ایران جنوبی استحکام بخشیم.» وی در 20 دسامبر دوباره نوشت که «وقتی نیروهای انگلیسی عقبنشینی کردند این احتمال وجود دارد که ایران شمالی بیدفاع، زیر سلطه بلشویکها سقوط کند. انگلیسیها نمیتوانند تیپ قزاق را از حالا تا ماه مارس سازماندهی مجدد کنند. اگر این تلاش در آخرین لحظه انجام شود هر تجهیزات نظامی که به آنها داده شود به احتمال زیاد به دست دشمن خواهد افتاد.» در نتیجه او پیشنهاد کرد هیأت نمایندگی انگلیس به اصفهان، جایی که شاه باید راضی شود پایتختش را منتقل نماید، عقبنشینی کند و تفنگداران جنوب ایران آماده باشند و مناسبات تازهای را با خانهای بختیاری که رهبران قدرتمند قبایل محلی هستند، ایجاد کنند. به نظر وی در این صورت بود که انگلستان میتوانست جنوب ایران، میادین نفتی و بندرهای خلیج را از روسیه و بلشویسم حفظ کند و «برای یک تلاش احتمالی در راه برقراری مجدد اقتدار شاه در شمال آمادگی کسب کند.»
نورمن که بیاعتمادی احمدشاه به خانهای بختیاری و مخالفت با انتقال پایتخت به اصفهان را مشاهده کرده بود در این زمان از شیراز به عنوان پایتخت جدید صحبت کرد. او معتقد بود اگر شاه به سرسختی خود ادامه دهد «باید در پی تغییر حاکم برآییم.» اما خبرهایی که از مسکو و مذاکرات موفقیتآمیز مشاورالممالک با حکومت روسیه شوروی دریافت میشد هرگونه امیدی را از نورمن سلب کرد.
نورمن در 6 ژانویه 1921 به کرزن اطلاع داد که مشاورالممالک، نماینده ایران در مسکو، از سوی بلشویکها اطمینان یافته که «جمهوری کمونیست گیلان» منحل خواهد شد مشروط بر اینکه حکومت تهران عهدنامه دوستی با شوروی را امضا کند؛ و نیروهای روسی زمانی خاک ایران را تخلیه خواهند کرد که نیروهای انگلیسی از ایران رفته باشند. وی در پیام روز بعد خود درباره خطی که مسکو در آن زمان میپیمود
اینگونه توضیح داده است: «اعضای مجلس (که هنوز تشکیل جلسه ندادهاند) دیگر هیچ انگیزه و تمایلی برای پذیرش موافقتنامه (انگلیس ایران) ندارند و در صورتی که چنین کاری کنند به سادگی بهانه تازهای برای تجاوز بلشویکی فراهم خواهد شد.»
به این ترتیب به نظر میرسد که هیچیک از دو هدف حداکثری و حداقلی قابل دستیابی نبود و انگلستان برای حفظ منافع خود در ایران مجبور بود اقدام فوری نماید و این اقدام فوری جز از سوی رضاخان، فرمانده آتریاد تبریز که تربیت شده خود استاروزلسکی بود از دست کس دیگری ساخته نبود.
در فاصله برکناری استاروزلسکی تا کودتای رضاخان، یک دیپلمات ایرانی به نام سردار همایون فرماندهی تیپ قزاق را بر عهده گرفت اما قدرت اصلی در دست سرهنگ هنری اسمیت (Colonel Henry Smyth)، عضو هیأت نظامی انگلستان در تهران بود. چهار ماه بیشتر از اخراج استاروزلسکی از ایران نگذشته بود که در 22 فوریه 1921 رضاخان، بدون هرگونه مقاومتی از سوی انگلستان، دست به کودتا زد. طبق گفته نورمن، رضاخان اعلام کرده بود:
قزاقها که تجربه بلشویکها را داشتند و آنها را میشناختند از دیدن حکومتهای ناکارآمدی که یکی پس از دیگری در تهران به قدرت میرسید و ظاهراً هیچیک کاری برای جلوگیری از پیشروی بلشویکها که بعد از خروج نیروهای انگلیسی از ایران صورت میگرفت نمیکردند دیگر خسته شده بودند. بنابراین آنها به تهران آمدند تا حکومتی قوی را که به این موضوع بپردازد تأسیس کنند.
مقامات انگلیسی با ادعای اینکه «هیچ مدرکی وجود ندارد که انگلیسیها کاری با کودتای 1921 داشتهاند و به نظر میرسد که هم حکومت انگلستان و هم هیأت نمایندگی انگلستان در تهران را غافلگیر کرده است» همواره هرگونه دخالت در امور داخلی ایران را تکذیب کردهاند. ولی ژنرال سِر ادموند آیرونساید، طراح اصلی کودتا که در این زمان فرماندهی نیروی ایران شمالی را در دست داشت، بعدها در سال 1972 به نقش خود در این جریان اعتراف کرد. وی در این باره نوشت که او زمینه را برای برکناری فرمانده روس سفید تیپ قزاق فراهم کرد و پس از آن اقدام به دستگیری او نمود و در آخر رضاخان را به فرماندهی گمارد.
آیرونساید چنین وانمود کرد که وی از رضاخان خواسته است که قول بدهد «هیچ اقدام خشونتباری برای خلع [احمد]شاه مرتکب نشود و اجازه آن را هم ندهد» ولی این گفتگو تلویحاً نشان میدهد که رضاخان در آرزوی این چنین اقدام خشونتباری بوده است. از این گذشته آیرونساید میدانست که رضاخان «آشکارا... از سیاستمدارانی که مجلس را به خاطر منافع شخصی خود در کنترل دارند... بدش
میآید.» به توصیف آیرونساید، احمدشاه «مرد جوانی بود که در یک کت بلند خاکستری با تکانهای عصبی میلولید.» او میپنداشت که «دیدن یک چنین مرد فلکزدهای آن هم در چنان مقام بزرگی واقعاً مشقتبار بود؛» در حالی که ایران «که به شدت به یک رهبر برای زمانهای سخت آینده نیاز داشت... اینجا [رضاخان] بیتردید مردی بود که ارزش والایی داشت»
به این ترتیب بود که وقتی انگلیسیها قزاقان را به حال خود رها کردند در 22 فوریه 1921 رضاخان کودتایی را ترتیب داد که او را ابتدا به فرماندهی کل قزاق، سپس در آوریل همان سال به سمت وزارت جنگ و بعد در اکتبر 1923 به نخستوزیری و نهایتاً در 31 اکتبر 1925 به مقام شاهنشاهی ایران ارتقا داد. هارولد نیکلسون که در این زمان کنسول انگلستان در تهران بود این نکته را این چنین تأیید میکند:
ترقی رضا در مراتب [نظامی] مدیون لرد آیرونساید بود. ... همچنین به مرد انگلیسی دیگری نیز مدیون بود و معلوم بود که ایران کاملاً به سوی تشتت غوطهور بود؛ تنها امید این بود که کشور بتواند تحت رهبری مقتدر اندرونی مجدداً قوت گیرد؛ سرپرسی [لورین] به درستی پیشبینی کرده که رضاخان برای چنین حیات تازهای توانا میباشد.
طرح انگلیسی به گونهای به اجرا درآمد که وانمود میکرد بالاخره یک نظام ملی و ضدانگلیسی و ضدبلشویکی در تهران روی کار آمده است. روسها ابتدا حدس زدند که کودتا یک عملیات انگلیسی بوده است اما جز اینکه سرهنگ هنری اسمیت (Henry Smyth)، افسر رابط بین تیپ قزاق و نیروی ایران شمالی به صورت غیررسمی در سازماندهی و آموزش قزاقها دست داشته است مدرک متقنی برای اثبات آن نداشتند.
سرهنگ دوم گری (Lieutenant-Colonel W.G. Grey) در سخنرانی خود درباره تاریخ جدید ایران در نوامبر 1925 که بعدها در مجله انجمن سلطنتی آسیای میانه چاپ شد گفته بود که وقتی از قزوین میگذشتیم از سرهنگ اسمیت پرسیدم که به نظر شما کار درستی بود که در تحرکات سیاسی کشور شرکت کردهایم. وی در پاسخ من گفت که از من درخواست توصیه نظامی شد و من هم به عنوان یک راهنما باید آنچه میدانستم در اختیار میگذاشتم. معلوم است که کاری مثل این (کودتا) اگر بخواهد صورت گیرد بهتر است که به شکل منطقی و منظمی که اتفاق افتاد رخ مینمود.
حکومت جدید به سرعت دست به کارهایی زد که در ظاهر با سیاست کرزن در تضاد بود: نه تنها آشکارا موافقتنامه 1919 را فسخ کرد بلکه تعدادی از افراد سرشناس را که به عنوان آلت دست هیأت نمایندگی انگلستان مشهور بودند از جمله شاهزاده فیروز، وزیر خارجه، را به اتهام اینکه در سالهای 1920 1918 در مقابل رشوه همچون عروسک انگلستان رفتار کرده است، بازداشت کرد. اما در پنهان بنا به گزارش
نورمن، سیدضیاء به او گفته بود با وجودی که موافقتنامه ملغی گردیده اما در نظر دارد که به خاطر منافع ملی کشور، مستشاران نظامی و مالی انگلیسی را بر پایه قراردادهای خصوصی وارد ایران نماید. این کار باید با احتیاط کامل انجام شود و تعدادی مستشار غیرانگلیسی هم در این زمینه درگیر خواهند شد «تا به کوری چشم بلشویکها و مخالفان داخلی، بتوان تا جای ممکن از قدرتهای خارجی دیگر نیز دلجویی گردد.»
ایران پیش از کودتای سوم اسفند رضاخان صحنه رقابت قدرتهای بزرگ خارجی برای کسب امتیاز و توسعه حوزه نفوذ انگلستان و روسیه بود. موافقتنامههای 1907 و 1915 به وضوح این سازش قدرتهای بزرگ برای تصاحب سرزمین ایران را به نمایش گذارده است.
اما شکست امپراتوری عثمانی در جنگ اول جهانی و تخلیه آذربایجان ایران و همچنین گرفتاری امپراتوری روسیه در انقلاب بلشویکی 1917 سبب شد تا انگلستان به فکر استفاده از خلأ قدرت پدید آمده در ایران و انتقال سراسر ایران به حوزه نفوذ خود بیفتد و به بهانه ایجاد حصار مطمئنی بر گرداگرد کمونیسم تلاش کرد تا ایران را به قیمومت خود درآورد. اما هنگامی که با مخالفت فرانسه و ایالات متحده نتوانست از کنفرانس صلح پاریس طرفی در این باره ببندد تلاش کرد از حضور نیروهای نظامی خود در ایران و ابزار کمک مالی، برای تحمیل موافقتنامه آگوست 1919 استفاده کند و به این ترتیب ایران را تحتالحمایه خود سازد؛ به طوری که پیش از تصویب مجلس شورای ملی اقدام به اعزام هیأتهای کارشناسی نظامی و مالی به ایران نمود.
اما قدرت گرفتن مجدد روسیه و تهاجم بلشویکی به ایران و اشغال بندر انزلی و رشت و حمایت از نهضت جنگل باعث شد تا مجدداً وضعیت رقابت سابق احیا شده و انگلستان خود را این بار با یک دشمن ایدئولوژیکی روبهرو ببیند که تنها به استانهای شمالی ایران راضی نخواهد شد. به همین منظور نهایت تلاش خود را نمود تا با ظاهری ملی ولی سرکوبگر و استبدادی، نظام مبتنی بر کودتایی را به روی کار آورد تا سیاست ایران یکپارچه در زیر سایه انگلستان و به هزینه دولت ایران به مرحله اجرا درآورد.
Rouhollah K. Ramazani, The Foreign Policy of Iran: A. Developing Nation in World Affairs, 1500- 1941, Charlottesville: University Press of Virginia, 1966, p. 38.2.
Rouhollah K. Ramazani, The Foreign Policy of Iran: A. Developing Nation in World Affairs, 1500-1941, Charlottesville: University Press of Virginia, 1966, p. 38.
Quoted in George Urzon, Persia and the Persian Quustion, London,: Longmans, 1892- Vol 2, p. 588..
A. P. Thornton, "British Policy in Persia, 1858-1890," English Historical Review, vol. LXIX, 1954, PP. 554-579.
برای مطالعه متن موافقتنامه 1907 و مکاتبات رسمی انگلیسی روسی فرانسوی در سال 1915 ر.ک:
J. C. Hurewitz, Diplomacy in the Near and Middle East, New York: Octagon Book, 1972, vol. l, pp. 219-249; Ramazai, op. cit., pp. 89-94.
نوازنی، بهرام، عهدنامه مودت ایران و شوروی 26 فوریه 1921، تهران، نشر همراه، 1368، صص 61 55؛ یزدی، محمود افشار، سیاست اروپا در ایران، ترجمه سیدضیاءالدین دهشیری، تهران، انتشارات بنیاد موقوفات نویسنده، 1358، صص 358 279.
Josef Upton, The History of Modern Iran, Cambridge: Harvard University Press, 1970, pp. 390-40.
عهدنامه مودت...، صص 83 73.
برای مطالعه دخالت نظامی انگلستان و متفقین در روسیه و حمایت از ضدانقلابیون روسی ر.ک: قادری، حاتم، پژوهشی در روابط ایران و روسیه شوروی با قرارداد 1921، ج 1، صص 107 101؛ کنان، ژرژ، روسیه و غرب در زمان لنین و استالین، ترجمه ابوالقاسم طاهری، بیجا، کتابخانه ایرانمهر، 1344، صص 88 85؛ تروتسکی، لئو، زندگی من، ترجمه هوشنگ وزیری، تهران، انتشارات خوارزمی، 1358، صص 445 444.
N. Keddie and M. Amanat, “Iran Under the Later Qajars, 1848-1922”, in Cambridge History of Iran, vol. 7, London, 1991, p. 177.
Hassan Arfa, Under Five Shahs, London, 1935, p. 334.
P. A. Polovtsoff, Glory and Downfall, London, 1935, p. 334.
F. J. Moberly, Operations in Persia 1914-1919, London, 1987, p. 137.
مهمید، محمدعلی، پژوهشی در تاریخ دیپلماسی ایران (قبل از هخامنشیان تا پایان قاجاریه)، تهران، نشر میترا، 1361، ص 321.
FO. 371/2985/229178 Quoted in Pearce Brian, The Staroselsky Problem 1918-20: An Eposode in British-Russian Relations in Persia, London: University of London, 1994 (Hereafter Pearce (
L/P & S/10/734/636 Quoted in ibid.
FO. 371/3268/41019 Quoted in ibid.
L/P&S/10/734/1069; FO. 371/3268/48654 Quoted in ibid.
FO. 371/3268/89564 Quoted in ibid.
FO. 371/3268/90370 Quoted in ibid.
Houshang Sabahi, British Policy in Persia 1918-1925, London, 1990.
Moberly, F. J. (ed.). History of the Great War: Operations in Persia 1914-1919.
FO. 371/3261/119822. Quoted in Pearce, p.
FO. 371/3261/125139: L/P&S/10/735/3164. Quoted in ibid.
L/P&S/10/735/3405. Quoted in ibid.
CAB 27/24: R.H. Ullman, Britain and the Russian Civil War, London: 1968 [hereafter Russian Civil War], p. 82.
FO. 371/326/212 2. Quoted in Pearce.
Curzon Collection in India Office Library, MSS Eur. F. 112/253. Quoted in ibid.
28.اسناد محرمانه وزارت خارجه بریتانیا درباره قرارداد 1919 ایران و انگلیس، ج 1، ترجمه جواد شیخالاسلامی،
تهران، نشر کیهان، 1368، صص 294 293.
صفایی، ابراهیم، زمینههای اجتماعی کودتای 1299، تهران، بینا، 1353، صص 206 205.
اسناد محرمانه وزارت خارجه بریتانیا درباره قرارداد ایران و انگلیس، ج 1، صص 294 293.
Peter Avery, Modern Iran, London: Ernest Benn Limited, 1965, p. 205.
Moberly, op. cit., p. 366 in.
FO. 371/3263/20230. Quoted in Pearce.
L/P S/10/736/4102; Documents on British Foreign Policy, 1st series, IV [hereafter DBFP], doc. 723, p. 1132. Quoted in ibid.
DBFP, IV, doc. 741, pp. 1145-46. Quoted in ibid.
DBFP, 1st series, IV, doc. 799, pp. 11 7- Quoted in ibid.
FO. 371/3 6 /174912. Quoted in ibid.
Briton Cooper Busch. usch, Mudros to Lausanne: Britain’s Frontier in West Asia 1918-1923, Albany: New York, 1976, p. 272.
امروزه به نام کمیته میان بخشی درباره امور خاورمیانه تغییر یافته است.
H. Sabahi, British Policy in Persia 1918-1925, London: 1990, p. 65; FO. 371/3 67/1716 0 Quoted in Pearce.
FO. 371/3 70/1903 7. Quoted in ibid.
WO. 15/697. Quoted in ibid.
FO. 371/3 72/201100. Quoted in ibid.
Curzon Collection in India Office Library, MS Eur. F. 112/275. Quoted in ibid.
DBFP, XIII, doc. 464, pp. 517-19. Quoted in ibid.
W. O. 15/697. Quoted in ibid.
FO. 371/3 92/1953 1. Quoted in ibid.
49 . FO. 371/3 92/1953 1. Quoted in ibid.
DBFP, XIII, doc. 416, p. 474. Quoted in ibid.
British Documents on Foreign Affairs [henceforth BDFA], Series A, Vol. 3, p. 111. Quoted in ibid.
D FP, XIII, doc. 422, p. 47. Quoted in ibid.
DFA, Vol. 3, pp. 111-12. Quoted in ibid.
FO. 371/3 71/19797. Quoted in ibid.
بر اساس ارقامی که چرچیل در 29 جون در پارلمان انگلستان ارائه کرد، نیروهای انگلیسی در شمال غرب ایران در اول آپریل 1920 بالغ بر 1050 نفر نیروی انگلیسی و 10100 نفر نیروی هندی میشد. (The Times, 30 June 1920)
D FP, XIII, docs 433 and 434, pp. 46, 4, 49. Quoted in Pearce
A. N. Kheifets, Sovetskaia Rossiia i sopredel’nye strany Vostoka 1918-1920, Moscow, 1964, p. 234. Quoted in Pearce.
برایان پپیرس در هامش این نکته اضافه کرده است که وی نسخه سند بایگانی (مورخ 6 جون 1920) را به دست آورده است که در آن، وی منبع خود را پروفسور R. W. Davies معرفی کرده است.
دولتآبادی، یحیی، تاریخ معاصر یا حیات یحیی، ج 4، تهران، انتشارات فردوسی + عطار، 1361، ص 151.
مکی، حسین، تاریخ بیست ساله ایران، ج 1، تهران، نشر نشار، 1362، ص 74.
باستانی پاریزی، محمد ابراهیم، تلاش آزادی، محیط سیاسی و زندگانی مشیرالدوله پیرنیا، تهران، انتشارات نوین، 1356، ص 285.
Sabahi, British Policy in Persia, p. 95.
DFA, Vol. 3, p. 243 Quoted in Pearce.
Ibid., PP. 249, 250. Quoted in ibid.
D FP, 1st series, XIII, doc. 461, pp. 512-13. Quoted in ibid.
Diaries of Sir Henry Wilson, edited by Major-General C.E. Caldwell, London, 1927, II, P. 244.
L/P S/10/905/5017. Quoted in Pearce.
L/P S/10/905/5241. Quoted in ibid.
D FP, XIII, doc. 561, n. 5. Quoted in ibid.
FO. 371/4912/69 6. Quoted in ibid.
D EP, XIII, doc. 510, pp. 564-65. Quoted in ibid.
WO. 95/5049 (Appendix 1). Quoted in ibid.
E. Lesueur. Les Anglais en Perse, Paris, 1921, p. 51 Quoted in ibid.
N. S. Fatemi, Oil Diplomacy, New York, 1954, p. 95.
FO. 37 1/4922/2650. Quoted in Pearce.
WO. 95/5049 (Appendix 1). Quoted in ibid.
D. FP, XIII, doc. 531, p. 5 1. Quoted in ibid.
WO. 95/5049 and WO. 15/697. Quoted in ibid.
D. FP, XIII, doc. 540, p. 596. Quoted in ibid.
WO. 95/496 (Appendix 24). Quoted in ibid.
FO. 37 1/4905/5030. Quoted in ibid.
WO. 95/5049; WO. 15 /697 Quoted in ibid.; Edmonds Papers, VI, 4; Arfa, Under Five Shahs, p. 103.
WO. 95/5049. Quoted in Pearce.
The Military Correspondence of Sir Henry Wilson, edited by Keith Jeffery London, 19 5, pp. 19-99.
FO: 371/4905/55 5. Quoted in Pearce.
DFA, Vol. 3, pp. 3 9-90. Quoted in ibid.
PRO. 30/30/23. Quoted in ibid.
WO. 15/6 7; FO. 371/4906/106 7. Quoted in ibid.
Ibid.
WO. 15 /697. Quoted in Pearce.
WO. 15 /6 7. Quoted in ibid.
Edmonds Papers, VI, 4. Quoted in ibid.
E. Ironside, High Road to Command, London, 1972, p. 144. .
WO. 15 /697. Quoted in Pearce.
Ironside, op. cit., pp. 145-46.
FO. 371/4909/1 14 9. Quoted in Perarce.
FO. 371/4914/9573; PRO. 30130/23. Quoted in ibid.
D FP, XIII, doc. 567, pp. 620-21; PRO. 30/30/23 Quoted in ibid.
D FP, XIII, doc, 570, pp. 624-26, Quoted in ibid.
WO. 15 /6 7. Quoted in ibid.
Ibid., XIII, doc. 61, p. 670. Quoted in ibid.
FO. 371/4914/135 4. Quoted in ibid.
FO. 371/4907/14455. Quoted in ibid.
D FP, XIII, doc. 63, p. 6 7. Quoted in ibid.
FO. 371/6399/406. Quoted in ibid.
FO. 371/6399/509. Quoted in ibid.
FO. 371/6421/91. Quoted in ibid.
D FP, XIII, doc. 6 1, pp. 729-30. Quoted in ibid.
R. Bullard, The Camels Must Go, p. 229.
Ironside, op. cit., p. 149.
Ibid., p. 161.
Ibid.
Ibid., p. 152.
Ibid., p. 161.
H. Nicolson, Friday Mornings, p. 7.
The Royal Central Asian Society, Vol. XIII, 1926.
آیتالله محمد واعظزاده خراسانی
پیش از بحث درباره نقش انگلستان در فرقه سازی، لازم است به تاریخچهای از دخالت انگلیس در مسائل ایران بپردازیم.
معمولاً مورخین، دخالت انگلیس در کشور ما را از زمان جنگ ایران با انگلیس در هرات میدانند که به شکست ایران و از دست دادن هرات انجامید. همان گونه که دخالت روس را در اوضاع ایران، از زمان شکست ایران در جنگ قفقاز و سقوط و جدایی آن سرزمین از ایران، و قرارداد ننگین «ترکمن چای» میدانند که هر دو شکست در زمان فتحعلیشاه اتفاق افتاد. آنان دخالت دو دولت روس و انگلیس را در ایران پیش از این تاریخ کمرنگ و یا ضعیف و یا پنهانی میدانند.
دکتر شیخ الاسلامی در مجموعه مقالات خود، چند مقاله اول را به سابقه نفوذ انگلیس در ایران اختصاص داده است. وی در مقاله اول، سبب دوستی و طرفداری برخی از رجال سیاسی ایران در این عصر از یکی از این دو دولت را، عمدتاً استبداد حاکمان و سلاطین قاجاری، در انتقامگیری از شخصیتهای سیاسی برکنار شده دانسته و شواهدی چند نیز ذکر کرده است.
حال آنکه در کتاب خاطرات همفر، دخالت انگلیس در ایران، پیش از این تاریخ در عصر صفویه به صراحت آمده است.
بر اساس اعترافات همفر، عامل اطلاعاتی انگلیس در ممالک اسلامی، که ما را به
مقصود نزدیک میکند و ضمناً از دقت و دوراندیشی فوقالعاده وزارت مستعمرات انگلستان پرده برمیدارد:
اولاً: بنا به گفته همفر : وی در سال 1710م/1123ق/1188ش که تقریباً دوازده سال پیش از انقراض سلسله صفویه (1135 ق یعنی درست سه قرن پیش) از سوی وزارت مستعمرات انگلستان مأمور جاسوسی در کشورهای مصر، عراق، ایران، حجاز، استانبول (مرکز خلافت عثمانی) میشود، تا اطلاعات کافی به منظور جستجوی راههای در هم شکستن اتحاد مسلمانان، و نفوذ استعماری در ممالک اسلامی به دست آورد. همزمان با او نه نفر جاسوس دیگر از بهترین و ورزیدهترین مأموران وزارت مستعمرات، اینگونه مأموریتها را بر عهده داشتند و در راه فراهم ساختن موجبات تسلط استعماری انگلیس، و تحکیم مواضع آن دولت در نقاط استعمار شده، فعالیت میکردند.
اعتبار مالی کافی در اختیار این هیأتها قرار داشت و به نقشههای دقیق و اطلاعات دست اول مجهز بودند. از جمله فهرستی کامل از نام وزرا، فرمانروایان، مأموران عالیرتبه، علما و رؤسای قبایل به آنها داده شده بود.
ثانیاً: برای اینکه دقیقاً به فعالیتهای جاسوسی و استعماری دولت انگلیس، در ممالک تحت استعمار آن، و دیگر ممالک آشنا شویم، به چند نکته اشاره میشود:
1 انگلستان وزارتی به نام «وزارت مستعمرات انگلستان» در سه قرن پیش از این با برنامهها و نقشههای منظم و اطلاعات کافی از ممالک اسلامی داشت.
2 همفر، از آغاز اشتغال در این وزارتخانه وظیفه خود را به خوبی انجام داد بویژه مأموریت رسیدگی به امور «شرکت هند شرقی» که ظاهراً مسئلهای بازرگانی و در باطن جاسوسی بود، در آن وزارتخانه موقعیت خوبی داشت.
3 به گفته وی، دولت انگلیس خیالش از هندوستان و چین تحت نفوذش، به لحاظ تضادهای داخلی و اختلافات قبیلهای و قومی و مذهبی، آسوده بود، و مواظبت میکرد که آنان بیدار نشوند، و همچنان در جهل و تفرقه و فقر و بیماری به سر برند، و برای این کار برنامههای دقیقی تهیه شده بود.
اما در دو کشور عثمانی و ایران، با وجود قراردادهایی بین آنان و انگلیس، و نفوذ جاسوسان انگلیس در این دو کشور که با موفقیتهایی از قبیل ترویج فساد اداری، و رشوهخواری، و خوشگذرانی پادشاهان همراه بود و بنیان این حکومتها را متزلزل کرده بود، در عین حال، انگلستان از نتایج ضعف این حکومتها به سود خود مطمئن نبود، به دلایلی از جمله نفوذ معنوی اسلام، و اینکه اسلام دین زندگی و سیادت و آزادگی است، و پیروان راستین اسلام، به آسانی تن به اسارت و بندگی نمیدهند، هوشیاری و دوراندیشی و تحریکات حکومتها در این دو کشور، و نیز علمای اسلام: مانند مفتیان
«الازهر» در مصر، و مراجع تشیع در ایران و عراق، هر کدام مانع بزرگی در برابر مقاصد استعماری انگلستان، جلوه میکردند. به خصوص که علما در مردم نفوذ فراوان داشتند و حکومتها و مردم برای آنان احترام قائل بودند.
4 همفر بارها از تشکیل کنفرانسهایی برای در هم شکستن نیروهای مسلمین و ایجاد نفاق و تفرقه در میان آنها، سخن میگوید که شاید بتوانند مسیحیت را در کشورهای اسلامی همان طور که در اسپانیا رخ داد رواج دهند. اما بنا به اعتراف آنها ریشههای درخت تناوری یعنی درخت اسلام را که از شرق تا غرب کره زمین امتداد دارد به آسانی نمیتوانند قطع کنند و گفتند: در عین حال، باید به هر قیمتی شده، این دشواریها را تحمل کنیم، زیرا آیین مسیحیت در صورتی پیروز خواهد شد، که در سراسر عالم انتشار یابد.
5 پس از برگشت وی به لندن و بازگویی نتایج مأموریتش خود، که قبلاً هم مرتباً گزارش میکرد، معاون وزارت مستعمرات به وی میگوید: موضوع مهم برای تو در مأموریت آینده دو نکته است: یافتن نقاط ضعف مسلمانان، و ایجاد تفرقه بین آنان.
6 بار دیگر او را به لندن فراخواندند تا، وزیر به او بگوید: همانگونه که کمیسیون مخصوص امور مستعمرات، ابراز عقیده کرده است باید شما را از دو راز مهم باخبر سازم، که در مأموریتهای آینده شما فوقالعاده سودمند و مؤثر خواهد بود. به گفته همفری؛ وزیر مرا به یکی از اتاقهای وزارتخانه برد، عدهای در اطراف میز گردی نشسته بودند که عبارت بودند از 1 شبیه امپراتوری عثمانی که به زبان ترکی صحبت میکرد 2 شبیه شیخالاسلام قسطنطنیه (استانبول) 3 شبیه پادشاه ایران 4 شبیه عالمی شیعی مذهب در دربار ایران 5 شبیه مرجع تقلید شیعیان در نجف.
سه نفر اخیر به فارسی و انگلیسی صحبت میکردند که همراه آنان مترجم و منشی بود و منشیان قبلاً با آن اشخاص، تماس داشته و آنان را از اطلاعات رسیده توسط جاسوسان از پنج تن اصلی مقیم استانبول و تهران، و نجف کاملاً باخبر کرده بودند.
معاون گفت: این پنج نفر در قالب شخصیتهای اصلی خود رفتهاند تا آشکار شود مقامات مذکور چگونه میاندیشند. و سؤالاتی که از آنها میشد 70 درصد با اندیشه شخصیتهای اصلی، هماهنگ بود. آن گاه نمونههایی را یاد میکند.
این نخستین رازی بود که معاون وزیر به دستور وزیر به همفر گفت که در کتابی گرد آمده بود. راز دیگر را هنگامی به او گفتند که کتاب دوم را مطالعه کند و از اطلاعات تازهای از اوضاع ممالک اسلامی و نقاط ضعف و قوت آنها باخبر شود. مانند چگونگی اندیشه و اعتقاد مسلمانان شیعه و سنی در مسائل گوناگون، علل عقبماندگی ملتهای مسلمان و غیره. در این کتاب نقاط ضعف مسلمین عبارت بودند از:
1 اختلافات شیعه و سنی، و فرمانروایان و مردم و حکومتهای عثمانی و ایران و اختلافات عشایر و سوءتفاهمات علما و عمال حکومت.
2 نادانی و بیسوادی عمومی.
3 جمود فکری و تعصب.
4 بیاعتنایی به زندگی مادی.
5 استبداد و ستم حکومتها.
6 ناامنی و نبود راههای ارتباط.
7 فقدان بهداشت عمومی و درمان.
8 ویرانی شهرها و نبود سیستم آبیاری.
9 هرج و مرج در ادارات دولتی و نبود قانون...
10 اقتصاد ناسالم.
11 فقدان ارتش منظم.
12 تحقیر زنان.
13 آلودگی شهرها و روستاها.
در این کتاب، پس از برشمردن نقاط ضعف، به این حقیقت اشاره میکند که آیین اسلام ابداً با این کمبودها هماهنگی ندارد، و آن گاه مزایای اسلام را هم در سیزده مورد برمیشمارد. سپس در فصل دیگری به نقاط قوت اسلام و علل پیشرفت مسلمانان در 23 امر میپردازد که آخرین آنها ارجگزاری بسیار به قرآن و حدیث و لزوم پیروی و به کار بستن آنها است. آن گاه توصیههایی برای گسترش آن نقاط ضعف اشاره میکند از جمله دامن زدن به اختلافات مذهبی و نگه داشتن مسلمین در جهل و بیخبری، و فقر و قحطی و ویرانی.
در فصل دیگر، 23 توصیه در نابود ساختن عوامل و اسباب قوت و نیرومندی مسلمانان و ناتوان کردن آنان عرضه میکند از قبیل تشدید تعصبات قومی و قبیلهای و مذهبی، ترویج شرابخواری، ایجاد تزلزل در عقیده مسلمانان به جهاد با کفار، بر هم زدن رابطه دوستی میان عالمان دین و مردم، معرفی اسلام به دین اختلاف و آشوب و هرج و مرج، و مانند اینها.
پس از آن، معاون وزارت مستعمرات از راز دوم که به همفر وعده داده بودند پرده برداشت و آن موافقتنامه چهارده مادهای بود که مقامات بلندپایه انگلیس به تصویب رسانده بودند. از آن جمله در ماده 6 آمده بود: تبلیغ عقاید و مذاهب ساختگی، در مناطق اسلامی، با برنامهریزی آگاهانه و منظم.
ثالثاً: مهمترین کار همفر در عراق و ایران که با قدردانی و سپاس وزارت مستعمرات
همراه بود، و از راههای گوناگون، و توسط جاسوسان، همواره از آن کار باخبر میشدند، آشنایی او در بصره با محمد بن عبدالوهاب، مؤسس مسلک وهابیت و آماده ساختن او برای گسترش این مسلک بود.
همفر، نخست سفر خود را از استانبول، مرکز خلافت عثمانی و با آشنایی با زبان ترکی و عربی، و آموزش نماز و احکام اسلام، توسط روحانی «کهنسالی» از اهل تسنن به نام «شیخ احمد افندی» آغاز کرد و پس از دو سال توقف در استانبول به لندن فرا خوانده شد. پس از شش ماه توقف در لندن و ازدواج، مأمور رفتن به عراق شد که با شش ماه معطلی در راه به شهر بصره رسید. او برای اولین بار در این شهر با ایرانیها و مذهب تشیع آشنا شد و از آنان زبان فارسی را میآموخت.
در بصره با جوانی عرب زبان به نام «محمد بن عبدالوهاب» برخورد که به سه زبان ترکی و فارسی و عربی آشنا بود. این جوان، در کسوت روحانیت و علمای دین، و بسیار جاهطلب و بلندپرواز، و بینهایت عصبانی مزاج بود.
همفر، گفتگوهای خود را با محمد آغاز کرد و از کوشش خود برای نفوذ وی در افکار و آماده ساختن محمد برای ادعای جدیدش، در چند جای این کتاب به تفصیل، از جمله بحثهای طولانیاش با او در موضوعات مختلف دینی، بیان کرد، و از روشنفکری و آزاداندیشی این جوان به نیکی یاد نمود و گفت: «هدف من از این بحثها ایجاد فکر رهبری و پیشوایی در شخصیت محمد بود. و به همین خاطر به دروغ، خواب ندیدهای را بازگو نمود سپس او را روانه شهر اصفهان کرد تا با عقاید و آداب شیعیان، کاملاً آشنا شود. در اصفهان نیز با جاسوسان دیگر انگلیس برخورد نمود و آنان هم به نوبه خود به افکار او کمکی شایان کردند.
همفر، در جایی دیگر از خاطرات خود، دستور وزارت مستعمرات را درباره کار محمد بن عبدالوهاب، در شش ماده برمیشمرد، از جمله:
1 تکفیر همه مسلمانانی که به مذهب او نگرویدهاند.
2 در صورت امکان، انهدام کعبه به بهانه این که هنوز نشانههایی از بتپرستی در آن به جای مانده است.
3 ویران کردن بارگاهها و مقابر و زیارتگاههای مسلمانها در همه جا.
همفر پس از بازگشت به بصره برای بار دوم، با خبر شد که محمد بن عبدالوهاب راهی «نجد» در عربستان شده است، او نیز عازم نجد شد و او را در ادعای خودش یاری داد تا آخر کتاب.
حال، اگر گفتههای همفر درست باشد، باید اعتراف کرد که وی بزرگترین شالوده را برای ایجاد اختلاف ریشهای (یعنی اختلاف در حد کفر و ایمان) در جامعه اسلامی
ریخته است تا مسلمانها نه تنها در چند مذهب شناخته شده و بر سر مسائلی از قبیل خلافت و امامت یا در مسائل فقهی فرعی مانند وضو و نماز و حج، با هم اختلاف داشته باشند، بلکه در اصل اسلام و کفر یکدیگر، که لازمهاش جواز کشتن همدیگر است با هم درگیر شوند.
اکنون نیز وهابیت (که خود را «سلفی» یعنی پیرو سلف صالح پیش از پیدایش مذاهب، و به قول آنان: :«بدعت مذاهب» میداند) همه مسلمانان جز خود را گمراه، و بدعت گذار، و غالباً کافر میدانند و از این رو مفتی آنان به طور رسمی به کفر و جواز کشتن شیعیان، فتوی میدهد.
از دیرباز، وهابیت با رژیم سعودی همدست و هماهنگ بودند و هستند و همواره از کمکهای مالی و سیاسی و حمایتهای همه جانبه آن رژیم، برخوردار بوده است.
بنا به گفته همفر ، محمد بن سعود، سرسلسله این نظام، یکی از عمال انگلیس بوده، و اصولاً این نظام، به خاطر یاری رساندن و همکاری با محمد بن عبدالوهاب به وجود آمده است، و هماهنگ با آن ادامه دارد. سیاست و حکومت از آن خاندان سعودی، که حتی نام خود را جزء نام کشورشان کردهاند (عربستان سعودی) و امر دیانت و فتوا و ریاست کلیه شئون دینی، از آن خاندان محمد بن عبدالوهاب بنام «آل الشیخ» است.
این نظام، همواره مورد حمایت انگلیس (و در سالهای اخیر امریکا) بوده است و اولین ضربه را به خلافت عثمانی (که به هر حال، پشتوانه محکمی برای اسلام بود) زد، و عربستان را با کمک انگلیس از قلمرو خلافت بیرون آورد.
ناگفته نماند که محمد بن عبدالوهاب از نوشته ها و نوآوریهای «ابن تیمیه» (معاصر علامه حلی - متوفای 728 ق - بوده و با او در کتاب منهاج السنه در برابر کتاب منهاج الکرامه از علامه، به جدال پرداخته است) بهره فراوان برده، عنوان «سلفی» را از «ابن تیمیه» گرفته است. با این تفاوت که ابن تیمیه پیروان مذاهب را تکفیر نمیکرد، ولی آنها را بدعتگذار و گمراه میدانست. اما محمد بن عبدالوهاب این گمراهی را نسبت به برخی از فرقههای اسلامی مانند شیعیان و صوفیان، به حد کفر و شرک رسانیده است.
این نکته در خاطرات «همفر» نیامده است و حتماً باید به گفتههای او ضمیمه گردد.
به هر حال، نقش وهابیت به تدریج در شبه قاره هند و آسیای میانه، و افریقا و حتی در مصر و سوریه و اردن، آشکار است. دولت سعودی، با سرمایه نامحدود نفتی، و با تأسیس دانشگاهها و مدارس و حوزههای علمیه در داخل و خارج کشور، به آموزش و تربیت هزاران استاد و دانشجو، برای انتشار مسلک وهابیت (یا سلفیگری) سعی بلیغ دارد که نمونه بارز آن، پدیده شوم «طالبان» در پاکستان و افغانستان است، و تنها دولت
سعودی و یکی از امارات خلیج فارس، رژیم طالبان را (که از میان رفت ولی به مسلک خود ادامه می دهند) به رسمیت شناختند.
اینجانب، در سفرهای مکرر به ازبکستان، و دیگر کشورهای آسیای میانه که از سلطه شوروی سابق آزاد شدهاند، نمونههایی از اختلافات داغ میان اهل سنت و دستههای وهابی شده را به رأیالعین، مشاهده کردهام که آینده شومی متوجه این کشورهاست.
ناگفته نگذارم، من در دوران تصدی اداره «مجمع تقریب مذاهب اسلامی» از سال 1369 تا 1379 برخوردهایی با طرفداران وهابیت داشتهام، از جمله نامهای به آقای «بن باز» مفتی عربستان (که تنها مفتی از غیر خاندان آل الشیخ بود) نوشتم مبنی بر اینکه «زیارت قبور» و تبرک به اولیا، کفر و شرک نیست، بلکه از قبیل سایر مسائل اختلافی میان مسلمانان است، که باید مورد بحث قرار گیرد. نه اینکه وسیله کفر و شرک شود. «بن باز» به این نامه جواب داد که هر دو در مجله رسالهالتقریب منتشر گردید.
فرقه قادیانیه یا احمدیه
ظهور فرقه قادیانیه در هند نیز بسیار شباهت دارد به آنچه در ایران رخ داد. این فرقه را میرزاغلام احمد قادیانی (1255ق/ 1326ق) بنیاد نهاد. وی مردی روحانی و اهل قصبه «قادیان» از شهرستان «گرداس پور پنجاب» بود که در پنجاه سالگی مدعی مهدویت و رجعت مسیح شد؛ یعنی خود را مهدی موعود اسلام، و مسیح موعود مسیحیت خواند، و در چهاردهم مارس 1889 ادعا کرد که وحی بر او نازل شده و پیامبر است و عدهای به او گرویدند.
نام این فرقه قادیانی یا میرزایی است، و اینک خودشان را «احمدیه» مینامند. در کانالهای تلویزیونی عربی، کانالی به نام «قناهالاحمدیه الاسلامیه العربیه» وجود دارد که به زبان عربی تبلیغ میکند، و به منظور نفی ادعای نبوت جدید، همواره برنامههای خود را با این آیه شریفه آغاز میکند: «ما کان محمد اَبا احد من رجالکم و لکن رسولالله و خاتمالنبیین » لکن در خلال بحثها به اثبات نبوت تبعی غلام احمد را در دین اسلام میپردازند و او را به عنوان مروج اسلام معرفی میکنند، در عین حال اصرار بر مهدویت و مسیح بودن او دارند، و شب و روز پیرامون این مذهب با نشان دادن مساجد و اجتماعات آنان در سراسر جهان، و گفتگو با رهبر چهارم آنان که فوت شده است و رهبر کنونی آنها تبلیغ میکنند. از رهبرشان به عنوان «امیرالمؤمنین» نام میبرند که به انگلیسی سخن میگوید و سخنانش به عربی ترجمه میشود و این برنامه از مرکز آنان در لندن پخش میشود.
ظاهراً عقاید و اعمال عبادی و آداب غلام احمد موافق اسلام بود، و فقط در سه
اصل نفی جهاد و ادعای مسیح و مهدی بودن، با سایر مسلمانان اختلاف داشت و میگفت: اسلام مشتق از سِلم و دین آشتی و صلح است، و باید با منطق و مسالمت، و نه با زور (و با جهاد) پیش رود و مسلمانان باید پیرو دولتهای خود باشند.
این، در حالی بود که هند مستعمره انگلیس بود، و این دو امر یعنی اسقاط حکم جهاد اسلامی و لزوم پیروی از دولت که انگلیسی بود که به وضوح، حمایت از انگلیس، شمرده میشد و از سوی مسلمانها وسیله انتقاد و بدگمانی به غلام احمد بود.
پس از مرگ غلاماحمدمیرزا نورالدین، و بعد از او در سال 1914م میرزابشیرالدین محمد احمد پسر غلاماحمد، خلیفه اول و دوم او شدند. و بعد از مرگ نورالدین بین آنها انشعاب پیدا شد. گروهی پیرو مولوی محمدعلی گردیدند که معتقد بود، غلام احمد نبی یا مهدی و یا مسیح نبوده بلکه مبشر و مجدد اسلام بوده است. این گروه انجمنی به نام «انجمن اشاعه اسلام احمدیه» تشکیل دادند، و به «اعضای انجمن لاهور، و مجددی» معروف گشتند. اما اکثریت قادیانیها به ریاست میرزابشیرالدین و جانشینانش، بر عقیده نبوت و مهدویت و مسیحیت غلام احمد، باقی ماندند.
مرکز این فرقه «قادیان» بود، و بعد از تشکیل پاکستان به این کشور منتقل و در قصبه «ربوه» مستقر شدند. هر دو گروه مساجدی در نقاط مختلف جهان (از جمله در افریقا) بنا کرده، تبلیغات دامنهداری را دنبال میکنند. و هیأتهایی از هر دو دسته با پشتکار به نشر عقاید خود ادامه میدهند. پیروان این مذهب از هر دو گروه بیش از یک میلیون نفر است که بیشتر در پنجاب و بمبئی و افغانستان و عربستان و ایران و مصر سکونت دارند. دسته مجددی از سوی مسلمانان تا حدودی پذیرفته شدهاند، اما قادیانیها از سوی مسلمانان و مسیحیان و هندوان، ملحد و مطرود تلقی میشوند. و در حال حاضر در پاکستان، قادیانیها تکفیر گردیدهاند، پایگاه مرکزی آنها در لندن است.
از غلام احمد کتابهایی به جای مانده است. او مجلهای انگلیسی زبان از سال 1952م در قادیان منتشر مینمود که ارگان رسمی قادیانیها است و هنوز هم ماهیانه مرتباً انتشار مییابد.
مولانا محمدعلی رهبر مجددیّه قرآن را به سبکی بدیع به انگلیسی ترجمه و تفسیر کرده است. کتابی نیز تحت عنوان آیین اسلام به انگلیسی و بر مبنای عقاید مجددیّه تألیف نموده که به زبانهای مختلف ترجمه شده است.
چند سال قبل، اینجانب در کشور «کنیا» در شهر نایروبی از مرکز قادیانیها بازدید کردم. مدیر آن مرکز که در کسوت روحانیت بود اصرار داشت که از آیات قرآن ثابت کند پس از رسول اکرم، پیغمبر خواهد آمد، و از اینکه در پاکستان آنان را تکفیر کردهاند
به شدت ناراحت بود. من از او پرسیدم شما پیرو کدام یک از مذاهب اربعهاید. گفت:
«مذهب حنفی». در کنار آن دفتر، مسجدی قرار داشت که همراهان ما از آن دیدن کردند اما من تا در آن رفتم بنا به احتیاط، کفشهای خودم را درآوردم و با پای برهنه وارد آن مسجد شدم. در هر حال، ظهور قادیانیه تقریباً همزمان با پیدایش بابیه و با ادعای مهدویت بوده است لکن بابیه از آن تجاوز کرده چنان که خواهیم گفت دین جدیدی ادعا کردهاند و اسلام را منسوخ دانستهاند، اما قادیانیه هر دو گروه به ظاهر، پیروی از اسلام را شعار خود قرار دادهاند.
نقش انگلیس در پیدایش قادیانیه
عجیب است که نقشههای وزارت مستعمرات انگلستان، به طور دقیق در هند به وسیله قادیانیها پیاده شده است. کتابی عربی پیش رو دارم به نام القادیانیه و الاستعمار الانجلیزی نوشته «الدکتور عبدالله سالوم السامرائی» ظاهراً چاپ عراق که از هر لحاظ به طور مستند رابطه غلام احمد قادیانی با انگلیس را، روشن میکند. این کتاب ارزش ترجمه به فارسی را دارد.
در فصل اول از کتاب القادیانی و القادیانیه (صص 16 و 17) نوشته ابوالحسن ندوی، نویسنده معروف هندی، در این باره آمده است: غلام احمد بن مرتضی... از خاندانی مغولی و اصلاً ایرانی است که در زمان «سلطان بابر» در «سمرقند» ساکن بودند و به هند هجرت کردند، در ناحیه پنجاب سکنا گزیدند. و خود غلام احمد نسب خود را بدین گونه نقل میکند و مشروحاً علت مهاجرت به هند و سمتهایی را که در هند دارا بودهاند، یاد میکند. از سوی دیگر خود را به خاندان رسول اکرم منتسب میسازد میگوید از نسل حضرت فاطمه علیهاسلام است.
در این صفحات، زندگی شخصی غلام احمد به تفصیل آمده است تا اینکه به نقل از «کتاب آقا شور کشمیری» به نام «حَوَنهالاسلام» یعنی خائنین به اسلام (ص 3) میگوید: هنگامی که انگلیس در ولایت پنجاب به جنگ پرداخت، پدر غلام احمد، غلام مرتضی (و برادرش غلام قادر) به اردوی انگلیس پیوسته خدمات مشترکی به آن نمود و با مبلغ هفتصد روپیه بازنشسته شد. غلام مرتضی در انقلاب عمومی سال 1857م (علیه انگلیس) پنجاه تن سواره به کمک انگلیس گسیل داشت، و خود او در این جنگ عدهای از جوانان مسلمان را که با انگلیس میجنگیدند کشت و مورد تقدیر و سپاس جنرال نکلسون (فرمانده انگلیسی) قرار گرفت. میرزاغلام احمد نیز در کتابهایش به دوستی صمیمی خود با انگلیس اعتراف میکند و در کتاب البریه (صص 3 تا 4) میگوید: «حکومت، اعتراف کرده که خاندان من در «پیشاپیش» خاندانهایی بود که در هند به وفاداری و اخلاص با حکومت انگلیس معروفند.»
غلام احمد در چنین خاندانی پرورش یافت. و هفده ساله بود که به کمک پدر و برادرش به نیروهای انگلیسی شتافتند. او میدید که خانه آنها مرکز اجتماع فرماندهان جنگی انگلیسی بود. و از سوی دیگر احساس میکرد که نیروهای انگلیس، نیاز به رهبری روحانی دارند که از آنها حمایت کند و او خود را از همان جوانی برای این خدمت، آماده میکرد. انگلیس نیز او را برای این امر یاری میداد تا با شورشهای فراوان علیه انگلیس در منطقه هند و افغانستان و مناطق مجاور آن مقابله کند.
دکتر سامرائی، از قول ابوالحسن ندوی نقل میکند: در آن زمان، مناظره بین ادیان و فرقهها شایع بود، و کشیشها به شدت علیه اسلام فعالیت میکردند، و مسلمانان هم به رد آنها میپرداختند، حتی غلام احمد نیز در آن معرکه علیه دشمنان اسلام، قلمفرسایی میکرد، و انگلیس هم به منظور سرگرمی مردم، و انصراف آنان از جنگ با انگلیس در انقلاب سال 1857، به این درگیریهای مذهبی کمک میکرد.
سرانجام، انگلیسیها به شخصیت غلام احمد پی بردند و دانستند که او هنوز در دل خود برق پیروزیهای چنگیزخان مغول، سرکرده خاندان خود را احساس میکند. به علاوه او از خاندانهای معروف پنجاب است و به خاندان ایرانی و هاشمی هم نسبت دارد، پس چه بهتر که او را برای هدف خود آماده کنند.
غلام احمد نیز با گرایش به تصوف و پوشیدن لباس درویشی و زهد و ریاضت خود را آماده میکرد.
و اینک این بحث را با گفته خود غلام احمد که در مجله الفضل مورخ 3 مارس 1935 و نیز در کتاب تریاق القلوب تألیف او آمده، پایان میدهیم. در آن مجله با افتخار میگوید: «خاندان ما به حکومت انگلیس در هند و خارج هند خدمت کردند و با سخاوت، خون خود را در راه آنها بذل نمودند، مانند عبداللطیف قادیانی که در افغانستان دعوت قادیانه را نشر میداد و جهاد را انکار میکرد به طوری که دولت افغانستان، میترسید این دعوت حس جهاد با کفار را از میان ببرد.»
و درکتاب تریاقالقلوب میگوید: «من بیشتر عمر خود را در حمایت از دولت انگلیس گذراندهام و در جلوگیری از جهاد و لزوم اطاعت از(اولیالامر انگلیس) قلم زدهام.»
بحث درباره پیدایش بابیت و بهاییت که مآلاً به دین جدید ساختگی تبدیل شدند و اسلام را منسوخ دانستند، متوقف بر شناخت مسلک شیخیه است که یک مسلک شیعه افراطی و غلوآمیز با ادعای رابطه خاص مؤسسین آن با امام عصر عجلالله فرجه (نه به نام وکیل آن حضرت مانند وکلای اربعه ایشان) بلکه به عنوان بنده خالص و مؤمن
حقیقی که دارای کمالات عالی است و به گونهای از آن حضرت الهام و دستور میگیرد.
شیخیه، برای اسلام، چهار رکن قایلاند: توحید، نبوت، امامت، اعتقاد به وجود کسی با این اوصاف به عنوان «رکن رابع».
درباره شیخیه کتابهایی نوشته شده، که تنها از کتاب بهاییت در ایران، نوشته دکتر سعید زاهد زاهدانی به طور فشرده مطالبی را با قید شماره از فصل دوم این کتاب (از صفحه 86 تا 97) تحت عنوان «گفتار اول» نقل میکنم.
1 در عصر فتحعلیشاه قاجار، در بین شیعیان و به خصوص در ایران و عراق دو مکتب فقهی که از دیرباز آغاز شده بود به شدت با هم درگیر بودند، یکی مکتب اصولی که علم اصول را در استنباط احکام دخیل میدانست و علاوه بر کتاب و سنت از دلیل عقل هم استفاده میکرد. این مکتب توسط وحید بهبهانی متوفای 1204ق حمایت شد و در قرن سیزده و چهارده، به اوج خود رسید، و نمودار کامل آن در قرن سوم کتاب جواهرالکلام که تنها از روایات ائمه اهل بیت، فقه را میگرفت و به عقل اعتنایی نداشت. فهم قرآن را هم مختص به ائمه اهل بیت می دانست.
در اواخر قرن 12 قمری عالمی به نام شیخ احمد احسائی اهل احساء متولد 1166 با گرایش اخباریگری و یک نوع غلو درباره امامان، و با آمیزهای از فلسفه و تصوف، مسلکی را با سخنان تازه، بنا نهاد که بعداً به نام «شیخیه» شهرت یافت.
2 عقاید خاص شیخ احمد: او اعتقاد به وجود رکن رابع داشت که حقایق را مستقیماً از امام زمان میگیرد و قهراً بر خود او منطبق میگردید.
او محل اقامت امام زمان را در اقلیم هشتم به نام «عالم هور قلیاء» و بیرون از کره زمین میداند که دارای دو شهر است به نامهای «جابلقا و جابلسا» با شرح خصوصیات آنها. در حالی که عموم شیعیان حضرتش را در روی زمین و در میان مردم می دانند.
او بسیاری از بیانات خود را توسط خوابهایی به امامان معصوم نسبت میداد و مستند مکتوبی ندارد. او عقاید خود را صریح و روشن بیان نمیکرد.
او به علت ردّ معاد جسمانی، مورد تکفیر یکی از علمای بزرگ قزوین مشهور به شهید ثالث قرار گرفت. او معاد را روحانی و با جسم هور قلیایی میدانست.
شیخ احمد، کتابی در شرح زیارت جامعه کبیره نوشته که غلوآمیز است، و عقاید خود را در آن کتاب و نیز در کتاب جوامعالکلام ذکر کرده است.
3 یکی از شاگردان شیخ احمد، سید کاظم رشتی است که در کربلا ساکن بود و عدهای شاگرد داشت. او نیز به رکن رابع که او را «قریه ظاهره» مینامید زیاد اهمیت میداد و پیاپی شاگردان خود را به یافتن این رجل الهی دعوت مینمود، و به طور غیرمستقیم آنان را به سوی خویش میخواند.
او نیز به چهار رکن برای دین از جمله «رکن رابع» قایل بود. و عقیده داشت مردم نمیتوانند به معرفت خدا و پیامبر و امام نایل گردند پس ناچارند به دنبال رکن رابع باشند و با شناخت او به معرفت ارکان دین دست یابند.
4 شیخ احمد و سید کاظم به هر پرسشی پاسخ میدادند و از خود مطالبی میبافتند به خصوص سیدکاظم در رسالهای به نام شرح خطبه طتنجیه که به دروغ به امام علی علیهالسلام نسبت دادهاند و هم در کتاب مجموعه رسائل و کتاب شرح قصیده مطالب تازهای درباره عالم هورقلیا و شهرها و کوچههای آن آورده که بسیار خندهآور است.
سیدکاظم برای شیخ احمد مقامات علمی و روحانی بسیار قایل میشد، و خود را شاگرد یگانه و وارث دانش او میدانست. او در اظهارات تخیلآمیز و در غلو درباره امامان، افراط میکرد.
شیخیه در چند گروه، هنوز وجود دارند، و در پارهای از مسائل با هم اختلاف دارند، و به جای مجتهدین اصولی که نواب عام امام زمان هستند، خود را رابط بین مردم و امام زمان میدانند و به شدت اجتهاد را انکار میکنند. همان طور که گفته شد روش فقهی آنان، روش اخباریون است. پیروان سیدکاظم را «کشفیه» نیز میخواندند و به لحاظ این که آنان اقامه نماز در بالاسر امام را جایز نمیدانستند، مخالفان آنان را «بالاسری» مینامیدند. زیرا آن را جایز میدانستند. سیدکاظم در سال 1259ق درگذشت.
5 بابیه از میان مسلک شیخیه پدید آمد و «سیدعلی محمد باب» چندی شاگرد سیدکاظم رشتی بود و گفته میشود معلم مکتب سیدعلی محمد به نام شیخ عابد پیرو مکتب شیخیه بوده و سیدعلی محمد در همان مکتبخانه با مسلک شیخیه آشنا شده است. شخیه به خاطر رفع اتهام از خود، بر ردّ بابیه کتاب نوشتند و تأویلات سیدباب را از روایات، رد کردند.
اینک سه رساله وجود دارد: یکی نوشته حاج کریمخان که از شاگردان سیدکاظم، و رئیس فرقه شیخیه کرمان بود به نام رساله در ردّ تأویلات بابیه دیگری از حاج محمدخان، فرزند و جانشین حاج کریمخان، به نام رساله ازهاق الباطف فی ردّالبابیه، و سوم از فرزند و جانشین محمدخان، حاج زینالعابدین خان، به نام رساله صاعقه در ردّ باب مرتاب.
حاج کریمخان در اول رساله خود توصیف فوقالعادهای از سیدکاظم، استاد خود نموده و او را رکن رابع دانسته است.
حال، آیا انگلیس (یا روس) در پیدایش و یا گسترش مسلک شیخیه، دست داشته است؟ در این خصوص اینجانب به دلیلی و نقلی برخورد نکرده ام. اما هنگامی که این در مقایسه مسلک غلوآمیز تشیع را با مسلک سلفیگری و وهابیت، که تقریباً هم زمان با مسلک شیخیه پدید آمد، در مییابیم که این دو مسلک، در دو طرف نقیض جای دارند:
یکی افراطی و دیگری تفریطی!! به نظر دور نمیآید که دست استعمار انگلیس، با ساقهای که از خاطرات همفر داریم در هر دو مسلک، دخیل باشد تا برنامه وزارت مستعمرات انگلستان در ایجاد تفرقه بین مسلمانان، به طور کامل پیاده شود که شد. و تا حد زیادی آن سیاست شوم به مطلوب خود رسید.
در کتاب ارمغان استعمار نوشته محمد محمدی اشتهاردی راجع به پیدایش شیخیه آمده: به دنبال نقشههای استعمار در ایجاد تفرقه بین مسلمانان، ناگهان شخصی به نام شیخ احمد احسایی بروز و فرقهای را به دور خود جمع کرد و سیدکاظم نامی که معلوم نبود از کجا آمده خود را رشتی معرفی کرد و شاگرد شیخ احمد احسایی شد، و پس از فوت شیخ احمد به جای او نشست. وی درباره سیدکاظم رشتی میگوید: جالب اینکه این شخص وقتی به کربلا آمد خود را سیدکاظم رشتی معرفی کرد، در صورتی که اهالی رشت چنین کسی را نمیشناختند... از قرائن، به دست آمده که وی از یکی از بلاد روسیه (ولادی وستک) آمده، خود را به رشت منسوب کرد، و چون لهجه گیلکیها بیشباهت به لهجه «کینیازدالگورکی» نیست که خود را شیخ علی لنکرانی نامید. وی در حاشیه شرح بیشتری در این باره را از مقدمه مرحوم خالصی بر این گزارش نقل میکند.
درباره باییه و بهاییه کتابهای زیادی نوشته شده که من در پایان مقاله فهرستی از آنچه در دست دارم میآورم. یکی از قدیمترین کتابها در این خصوص کتاب مفتاح باب الابواب نوشته دکتر میرزامهدیخان زعیمالدوله است که مقیم مصر بود و پدر او از علمای تبریز بود و در آن شهر در جلسهای (با حضور علما و شخص ناصرالدینمیرزا قاجار هنگام ولیعهدی) با سید باب بحث کرده است.
وی در کتاب خود مطالبی راجع به سید باب از قول والد خود و نیز تاریخچهای را از «دایرهالمعارف باستانی» از قول سید جمالالدین اسدآبادی معروف به افغانی نقل میکند. من از نسخه عربی کتاب مفتاح بابالابواب چاپ مصر به سال 1321ق مطالبی دست اول در این خصوص را نقل میکنم. نویسنده معتقد است تا آن هنگام، اطلاعات نادرستی درباره سید باب نوشتهاند.
سیدعلی محمد باب فرزند میرزارضای بزّاز، اهل شیراز در اول محرم 1325ق متولد و پس از 31 سال عمر، در 27 شعبان سال 1365 در تبریز به دار آویخته شد. در کودکی پدرش را از دست داد و سرپرستی او را داییاش سیدعلی به عهده گرفت، و مبادی فارسی و عربی را فراگرفت، و در نوشتن خط نستعلیق و خط شکسته مهارت پیدا کرد و به داییاش در تجارت کمک میکرد. سپس همراه او به بوشهر رفت. تا بیست سالگی
به عبادت و ریاضت و تسخیر ارواح ستارگان میپرداخت، و در «کاروانسرای حاج عبدالله»، محل تجارت داییاش، با سر برهنه بالای بام در حرارت شدید هوا از بامداد تا عصر در آفتاب به سر میبرد، و با خود زمزمه میکرد و اوراد و اذکار میخواند.
این وضعیت، عصبانیت شدیدی در او ایجاد کرد به طوری که قوای او را تحلیل میبرد و حتی به نصایح دایی خود نیز گوش نمیداد تا سرانجام بر او غضب کرد و او را به کربلا و نجف فرستاد شاید به برکت آن دو شهر شفا یابد. او پس از بیست سالگی روانه عراق، و در کربلا متوطن شد و باز هم به ریاضتهای شاقه ادامه داد. در این اثناء با برخی از شاگردان سیدکاظم رشتی آشنا شد و به جلسه درس سیدکاظم راه یافت، او از سید کاظم شرح کلمات و کتابهای شیخ احمد احسایی را شنید که در آغاز از آنها رویگردان بود، اما به تدریج با آنها انس گرفت و به ملازمت سیدکاظم ادامه داد و مشکلات خود را از او میپرسید. آن گاه مدتی از محضر سید کناره گرفت و همراه چند نفر به نجف رفت، و در آنجا به چلهنشینی پرداخت، آنگاه از خلوت بیرون آمد و به حالت غیرعادی به سر برد، و باز هم به محضر سیدکاظم با حالت خاموشی و وحشت، حاضر گردید، و با برخی دیگر از شاگردان شیخ احمد و سیدکاظم سخنانی به زبان میآورد، که آنها را مخالف با منهج شریعت اسلام و سنت نبوی میشمردند. ابتدا آنان از در ملاطفت و مجامله با او درآمدند و بعداً او را ترک گفتند.
سید باب، در این هنگام پنهانی مردم را به سوی خود میخواند و بسیار پارسایی و زهد از خود نشان میداد. به طوری که سادهلوحان بسیاری به او گرویدند و به هر کس اطمینان پیدا میکرد میگفت: «فادخلوا البیوت من ابوابها» پی در پی حدیث «انا مدینهالعلم و علی بابها» را به زبان میآورد. مرادش این بود که راه وصول به حق مسدود است مگر از راه نبوت و ولایت، و چون به آنها دسترس نیست پس واسطه لازم است که من همان واسطه هستم و چون ورود به خانه جایز نیست مگر از باب آن، پس من همان باب هستم و خود را باب علم نامید و جز با لقب «باب» از خود نام نمیبرد و لهذا پیروان او به بابیه شهرت یافتند.
عدهای از مریدان شیخ احمد و سیدکاظم به او گرویدند (این عنوان باب بر همان رکن رابع شیخیه هم منطبق است).
به اعتقاد بابیه آخرین مبشر بعد از پیغمبران به باب، همانا دو عالم یعنی شیخ احمد و سیدکاظم رشتی هستند. او به سخنانی از آن دو استشهاد میکرد. که در صص 116 و 117 این کتاب آمده است که هرگز دلالت بر ادعای او ندارد.
تعداد مریدان باب به هجده تن رسید که آنها را مطابق حروف (حیّ) به حساب ابجد «اصحاب حیّ» نامید و اساس تعالیم خود را به آنها آموخت، و آنها را به شهرهای
ایران گسیل داشت، تا مردم را به ظهور او بشارت دهند. او آنها را از نامبردنش برحذر، و به کتمان واداشت، تا هنگامی که به آنها فرمان دیگری بدهد.
آن گاه به نوشتن کتاب و تدوین احکام پرداخت. اولین کتابی که در کربلا نوشت عبارت از الرساله العدلیه فیالفرائض الاسلامیه بود که پارهای از احکام اسلام را در آن رساله کنار گذارده بود. سپس به تفسیر سوره یوسف پرداخت که آن را به 120 سوره یا فصل تقسیم کرد. در آن کتاب و دیگر آثار خود بارها میگوید «من افضل از محمدم و قرآن هم افضل از قرآن محمد است و اگر محمد میگوید: بشر از آوردن یک سوره از قرآن عاجزند من میگویم: بشر از آوردن حرفی از حروف کتاب من عاجزند!؟ محمد در رتبه الف است و من در رتبه نطفهام.»
نویسنده کتاب مفتاح باب الابواب سپس از توصیه باب به داعیان خود که باید نام او را همواره در مآذن و منابر ببرند یاد میکند و نیز از تصمیم به رفتن او همراه چند تن از مریدانش به مکه سخن میگوید تا طبق روایات در آنجا دعوت خود را اعلان کند. اما هرگز به مکه نرسید زیرا کشتی او خراب شد و برگشت.
نیز از نامههای دعوت که برای علمای ایران نوشته نام میبرد. از جمله نامهای برای «حاج کریمخان کرمانی» از شاگردان سیدکاظم رشتی و رئیس شیخیه کرمان و آشنا به وضعیت سید باب، نوشت. حاج کریمان نامه سراسر غلط باب را در مسجد کرمان بر مردم خواند و او را کافر و منحرف از اسلام دانست. و نیز از «ملا حسین بشرویهای» که او را «بابالباب» نامید نام میبرد که او را به خراسان فرستاده تا از آنجا قیام کند. و حدیث «اذا رأیتم الرایات السود من قبل خراسان فآتوه فأن فیها خلیفهالله المهدی» بر او منطبق شود. و نیز سید باب نامههایی برای دو تن دیگر از پیشوایان شیخیه در تبریز نوشت یکی ملقب به «حجتالاسلام» که از بزرگترین شاگردان سیدکاظم بود، و فرقه دیگری از شیخیه را تشکیل داد، و دیگری ملقب به «ثقهالاسلام» که هردو مانند حاج کریمخان، سیدباب را میشناختند که البته آنان به دعوت باب اعتنا نکردند.
این بود خلاصهای از مندرجات کتاب مفتاح باب الابواب درباره سید باب . اینک برخی از مطالب مهم دیگر او را هم فهرست میکنم:
1 رفتن باب از بوشهر به شهر خودش شیراز در 16 شعبان 1261 و گفتگوی او با علمای شیراز و توبهنامه و زندانی شدنش.
2 فرار باب از زندان شیراز و رفتن او به اصفهان با کمک والی آن شهر (منوچهرخان معتمدالدوله) که اصلاً از ارامنه تفلیس بود و محمد شاه قاجار، او و برادرش (گرگین خان) را به ایران آورد و آنان خود را نو مسلمان معرفی میکردند، و به تدریج در دستگاه قاجاریه منصب و مقام یافتند ولی باطناً خیانت میکردند.
حاکم اصفهان با نیرنگ، علمای اصفهان را به استقبال باب برد و آنان در مجلسی با او به بحث پرداخته او را تکفیر کردند.
و این اولین نمونه دخالت بیگانه در حمایت از باب بود.
3 شرح زمینههای سیاسی و اجتماعی ایران و نابسامانیهای فراوانی که روی آوری مردم را به دعوت سید باب باعث میگردید.
حق بود از اندیشه رکن رابع که عموم شیخیه به آن اعتقاد داشتند نام میبرد زیرا این اندیشه مسلماً علت اصلی گرویدن «برخی از شیخیه» و از شاگردان سیدکاظم به سید باب بوده است.
4 انتقال باب از اصفهان به آذربایجان، و زندانی شدنش در قلعه چهریق در شهر ماکو سپس احضار او به تبریز و گفتگوی علما با او در جلسهای که به امر محمدشاه و با حضور ولیعهدش ناصرالدینمیرزا تشکیل شده بود و سرانجام فتوای علما به کفر و قتل باب. از جمله حاضران در آن جلسه پدر و جد نویسنده کتاب بودهاند و خاطراتی را از آنان نقل میکند که مسلماً اطلاعاتی دست اول است و نیز دعاوی بابیه درباره کشتن باب.
5 قیام اصحاب باب علیه دولت در چند شهر و داستانهای زرینتاج ملقب به «قرهالعین» و دعوت او به اباحیگری، و نسخ کلیه احکام اسلام.
6 پندارهای نادرست بابیه درباره قتل سید باب.
7 مطالبی درباره قوانین و احکام سید باب.
8 توطئه بابیه برای کشتن ناصرالدین شاه.
9 نمونههایی از سخنان باب و آنچه به نام «الواح» صادر میکرد. و دیگر آثار او.
10 شرح حال میرزاحسینعلی ملقب به بهاءالله و نمونههایی از نوشتههای او.
11 تبعید بابیها از ایران به بغداد، از بغداد به استانبول، و سرگذشت میرزایحیی برادر میرزاحسینعلی ملقب به صبح ازل و دعاوی او.
در همین جا به درگیریهای زیاد طرفداران این دو برادر در استانبول و نامههای فراوانی که بین آنها رد و بدل گردیده اشاره میکنم که کنسول ایران در استانبول آنها را در استانداری آن شهر دیده بود، و میگفت چند صد هزار یادداشت در آنجا وجود دارد.
12 اعیاد بابیه و بهاییه.
سید باب در آغاز مدعی بود که وی باب علم است، و این عنوان را به جای ادعای شیخیه (رکن رابع) گذارده بود، و به تدریج خود را باب امام مهدی معرفی می کرد.
سپس خود را مهدی خواند، آن گاه مدعی دین جدید شد و در کتاب بیان، احکام جدیدی مطرح کرد، و در اواخر حیات، خود را مظهر خدا و بلکه خدا میدانست که این دعاوی مختلف در کتابها و الواح او وجود داد؛ از جمله در وصیتنامه باب برای میرزایحیی صبح ازل که در مقدمه کتاب نقطهالکاف عیناً گراور شده است. او مینویسد «کتاب من الله العزیز الحکیم الیالله العزیز الحکیم» یعنی خودش و صبح ازل هر دو خدا هستند.
بنا به وصیت باب، میرزایحیی صبح ازل جانشین باب بود و برادرش میرزاحسینعلی در تمام مدتی که در ایران بودند و چندی هم در بغداد تابع او بود، ولی بعداً ادعای «من یظهره الله» کرد که سید باب وعده ظهور او را پس از هزار سال داده بود و شریعت باب را نسخ کرد و دین جدیدی عرضه کرد.از آن هنگام بابیه دو دسته شدند: «ازلیه» پیروان میرزایحیی صبح ازل، و «بهاییه» پیروان میرزاحسینعلی بهاءالله. ولی حسینعلی که مدتها پیشکار برادر خود بود و زمینه ادعای خود را فراهم کرده بود جلو افتاد و بیشتر بابیه به او گرویدند. کتاب احکام او به نام اقدس شامل احکامی است که بهاییه آن را کتاب الهی می دانند و به مندرجات آن عمل میکنند.
نزاع میان دو برادر و پیروان آنان در استانبول بالا گرفت، و دولت عثمانی صبح ازل را به جزیره قبرس و میرزا حسینعلی بها را به عکا فرستاد و اعقاب این دو پس از درگذشت آنان در قبرس و عکا ماندند. پیروان میرزا یحیی صبح ازل به تدریج تقلیل یافتند و پنهان شدند. ولی به عکس،پیروان بها با کوشش خود او و جانشینش عباس افندی رو به فزونی نهادند و حتی به اروپا و امریکا هم رسیدند و دارای تبلیغات و انتشارات وسیعی گردیدند.
این دو برادر اهل «نور» مازندران بودند. میرزا حسینعلی برادر بزرگتر بود، و در 3 محرم سال 1233 متولد گردید و تا سال 1269 در ایران بود و از بابیت دفاع میکرد. در این سال به بغداد رفت و بابیه را دور خود جمع کرد و ادعای خود را آشکار نمود. و تا 15 ذیقعده 1279 در بغداد ماند. او در اول رجب 1280 به شهر ادرنه و در 12 جمادیالاولی 1285 به شهر عکا، از شهرهای فلسطین منتقل گردید و در 2 ذیقعده 1309 پس از 76 سال، از دنیا رفت و پسر بزرگ خود عباس افندی، ملقب به «غُص اعظم» را جانشین خود کرد.
موضوع اصلی بحث ما همین امر است، اما باید پیش از آن نقش روسیه را در پیدایش و انتشار بابیت ذکر کنیم:
در کتاب مفتاح بابالابواب از دخالت روس و انگلیس در این بدعت جدید نامی نبرده است اما دیگران این موضوع را به تفصیل ذکر کردهاند، از جمله در کتاب سیاست دینسازی استعمار در ایران تألیف علی صمدیفر مدارک و منابع آن بیان شده است. در مورد نقش کینیاز دالگورکی که کتابش به نام خاطرات او منتشر گردیده و در دسترس همه است (لکن برخی آن را انکار کرده اند). در کتاب سیاست دینسازی استعمار در ایران به نقل از مجله شرق ارگان کمیسر خارجی، داستان او را به تفصیل آورده است.
از رابطه «کینیاز دالگورکی» با حسینعلی و میرزا یحیی و مستمری که از سفارت روس به آنان داده میشده، و نیز از رفتن به کربلا و حضور در درس سیدکاظم رشتی، و آشناییش با سیدعلی محمد باب و نحوه نفوذ در او تا ادعای بابیت و کمک مالی به او و مطالبی از این قبیل یاد میکند.
حال، اگر ما سابقه دین سازی انگلیس را که قبلاً گفته شد، و نیز رقابت روسیه با انگلیس در ایران و کشورهای منطقه را در نظر بگیریم، هیچ بعید نمییابیم که روسیه نیز به دینسازی دست زده باشد. این مأمور روسی نه تنها در پیدایش بابیت دست داشته حتی در پیدایش ازلیت و بهاییت نیز دخیل بوده است، و نیز در نجات میرزا حسینعلی از زندان و پناه دادن او در سفارتخانه روس، و در انتقال حسینعلی و ازل از ایران به بغداد و استانبول نقش داشته است.
از مطاوی کتاب (سیاست و دینسازی استعمار در ایران) به دست میآید که روس و انگلیس هر دو با هم در پیدایش و گسترش بابیت و بهاییت دست داشتهاند. در این کتاب اسناد دیگری از وزارت خارجه روسیه در این خصوص آمده است.
در این باره در کتاب (ارمغان استعمار) چنین آمده: از قول علیاصغر شمیم در کتاب (ایران در دوره سلطنت قاجار) در صفحه 109 نقل میکند: پس از آنکه سید باب به بوشهر برگشت، عمال زیرک حکومت (هند انگلیس) باب را در ایران وسیله سیاسی خود قرار دادند، و مردم سادهلوح را به پیروی از باب میخواندند. و در صفحه 110 مینویسد هواداران باب با پولهای گزافی که از طرف عمال (کمپانی هند) در اختیار آنان گذاشته شده بود معتمدالدوله حکمران اصفهان را به استخلاص باب از زندان شیراز واداشتند.
در همین کتاب صفحه 127 آمده: وقتی که قرار شد حسینعلی را به عراق تبعید کنند همه مینویسند مأمورین روسی همراه مأمورین ایرانی او را تحتالحفظ به عراق بردند. و اعتراف خود حسینعلی را هم به این امر نقل میکند. در این خصوص باید این کتاب مطالعه شود.
و در کتاب (سیاست دینسازی) از عوامل اختلاف میان دو برادر: حسینعلی و یحیی
به تفصیل بحث شده است. و نیز از انشعاب بهاییت پس از درگذشت شوقی افندی نوه دختری عباس افندی و آخرین پیشوای بهاییت، مطالب جالبی آمده است.
در همین کتاب اسنادی از وزارت امور خارجه روسیه تزاری در رابطه سفیر روسیه راجع به سید باب و حمایتهای سفیر از وی آمده که بسیار مهم است به خصوص در سند شماره 42 دخالتهای سفیران روس و انگلیس در مورد این فرقه آمده که شاهد ترویج آن دو دولت از این فرقه است.
در کتاب تاریخ جامع بهاییت تألیف نوماسونی ترجمه بهرام افراسیابی منابع بسیاری از رابطه روس و انگلیس با بابیت و بهاییت وجود دارد. از جمله در صفحه 650 حمایت انگلستان از عبدالبهاء و اعطای لقب سِر به او و تشکر عبدالبهاء از وی آمده است.
در این خصوص باید به این قبیل کتابها که در پایان مقاله نام آنها فهرست شده، مراجعه کرد.
آن گونه که از منابع موجود در تاریخ انقراض خلافت عثمانی به دست میآید، بهاییت همراه یهودیان در انقراض این امپراتوری، به انگلستان کمک میکردند، کمااینکه در پیدایش اسرائیل نیز دست داشتند. همچنین انگلستان باعث انتقال میرزا حسین علی از استانبول به فلسطین گردید و این فرقه را در آنجا تحت حمایت خود قرار داد. اینک فرازهایی از مقاله «صهیونیسم و بهاییت» را مرور میکنیم:
«سرزمینی که بیش از نیم قرن است صهیونیسم بر آن چنگ افکنده، از دیرباز قبله بهاییان محسوب میشود، و افزون بر این، سالهاست مرکزیت جهانی بهاییت، در آن کشور قرار دارد... اگر با عمق بیشتری به موضوع نگاه شود، می توان ردّ پای این روابط را با آژانس یهود و سران صهیونیسم جهانی در دهها سال پیش از تأسیس رژیم اشغالگر قدس یافت.
پس از سقوط و تجزیه امپراتوری عثمانی، فلسطین تحت قیمومت بریتانیا قرار گرفت، تا چرچیل (وزیر مستعمرات انگلیس) به عنوان کمک به ایجاد «کانون ملی یهود» در فلسطین، مقدمات تأسیس دولت اسرائیل را فراهم سازد.
در دوران قیمومت نیز تشکیلات بهاییت در فلسطین از تسهیلات و امتیازات ویژهای برخوردار بود از جمله حمایت از موقوفات آنان. پیداست که استعمار بریتانیا، این امتیازات را رایگان در اختیار بهاییت قرار نمی دهد و طبعاً بهاییت نیز خدمات شایانی برای انگلستان و صهیونیسم، انجام داده بود. باید کمی به عقب برگردیم تا این مطلب کاملاً روشن شود:
«هرتزل بنیانگذار صهیونیسم میکوشید موافقت «سلطان عبدالحمید» خلیفه عثمانی را برای ایجاد یک مستعمرهنشین صهیونیستی در فلسطین جلب کند. ولی او مخالفت میکند و از پذیرفتن هیأت صهیونیستی خودداری می ورزد... سرانجام به دلیل همین مخالفتها سلطان عبدالحمید تخت خلافت را از دست میدهد.
سالها بعد، در اواخر جنگ جهانی اول با شکست عثمانی، زمینه رخنه صهیونیسم به فلسطین فراهم شد و در اواخر جنگ در سال 1917 میلادی «بالفور وزیر امور خارجه انگلیس» اعلامیه مشهور خود را صادر میکند.
فرمانده کل عثمانی که از نقشه بریتانیا و صهیونیسم در فلسطین، و هم از کمک عباس افندی به این نقشه شوم، خبر دارد تصمیم به قتل عباس افندی میگیرد. دولت انگلستان هم متقابلاً به حمایت جدی از وی برمیآید و لقب «سر» به او میدهد. چندی بعد در مرگ عباس افندی، سفارتخانهها و کنسولگریهای انگلستان، اظهار تأسف و همدردی کرده، چرچیل تلگرامی برای کمیسر عالی انگلیس در فلسطین صادر میکند، و از او میخواهد مراتب همدردی و تسلیت حکومت انگلیس را به خانواده عباس افندی ابلاغ کند. کمیسر عالی انگلیس خود شخصاً در تشییع جنازه عباس افندی حاضر شد و مقدم بر همه شرکتکنندگان، حرکت میکند.
تشکیل دولت اسرائیل در سال 1948 میلادی در زمان حیات شوقی افندی اتفاق افتاد. و قبل از آن، شوقی افندی طی نامهای به رئیس کمیته رسیدگی به مسئله فلسطین، از تشکیل دولت یهود و اولویت آنان به این سرزمین حمایت کرد.
در 14 می 1948 انگلستان به قیمومت فلسطین پایان داد و همان روز شورای ملی یهود در تلآویو تشکیل و تأسیس دولت اسرائیل را اعلام کرد. شوقی افندی این امر را نتیجه پیشگوییهای حسینعلی بها و عباس افندی شمرد، و از آن هنگام ارتباط بین هیأت بینالمللی بهایی (بیتالعدل) و دولت اسرائیل برقرار گردید.
به تدریج نتایج ملاقاتهای سیاسی، جنبههای ملموس و عینی خود را نشان داد، و یکی از نزدیکان شوقی، از حمایتهای انگلیس و اسرائیل از آنان نام میبرد، و دولت اسرائیل هم مانند انگلیس، آنان را از کلیه مالیاتها معاف دانست...
در تقویت بهاییت سران صهیونیسم نیز نقش داشتند، و آنان بهاییت را در ردیف سه دین ابراهیمی: (اسلام و یهودیت و مسیحیت) به رسمیت شناختند.
در سی سال اخیر نیز بهاییت و صهیونیسم روابط خود را ادامه دادهاند و نسبت به گذشته عمق و گسترش بیشتری به آن بخشیدهاند، اما بهاییان رابطه خود را با آن رژیم انکار میکنند، ولی مسلماً آنان در کلیه ستمهایی که این رژیم غاصب به مردم فلسطین روا میدارد سهیم هستند...
امت اسلام که مانع دیرینه صهیونیسم برای رسیدن به اهدافشان هستند با انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی به حرکت جدید و پویایی دست زد. اسرائیل در دوران جنگ تحمیلی از رژیم عراق حمایت می کرد. بهاییان نیز چنین میکردند. و همچنین در کلیه حوادث، آنان در قبال انقلاب اسلامی موضع میگیرند.»
در تأیید آنچه راجع به مخالفت سلطان عبدالحمید با تشکیل اسرائیل گفته شد، به خاطر دارم در مجله العربی چاپ کویت در شمارههای سالهای اول آن مجله، نامهای به خط سلطان عبدالحمید به یکی از اقطاب صوفیه آمده بود به این مضمون: «از من میخواهند با تشکیل دولت یهود در فلسطین موافقت کنم، اجداد ما به اسلام خدمت کردهاند، و من آمادهام سلطنت را از دست بدهم، و این خیانت را مرتکب نشوم.»
1 کیش مات «خاطرات انگلیسی سردار اکرم»، دکتر حسین ابوترابیان، تهران 1366.
2 محاکمه و بررسی باب و بها، 3 جلد، دکتر ح م ت، تهران، 1344، چاپخانه مصطفوی.
3 بهاییت در ایران، دکتر سید سعید زاهد زاهدانی، 1380، مرکز اسناد انقلاب اسلامی.
4 نقش انگلیس در ایران (دنیس رایت)، ترجمه فرامرز فرامرزی، انتشارات فرخی.
5 باب و بها را بشناسید، حاج فتحالله مفتون یزدی، اداره یتیمان حیدرآباد دکن.
6 بهایی چه میگوید؟، ج تهرانی، ج 1، 1334، چاپخانه حیدری، تهران.
7 افزایش نفوذ روس و انگلیس در ایران عصر قاجار، دکتر شیخالاسلامی، انتشارات کیهان.
8 سیاست دینسازی استعمار در ایران، علی صمدیفر، انتشارات نوید.
9 ارمغان استعمار، محمد محمدی اشتهاردی، انتشارات نسل جوان.
10 دست پنهان سیاست انگلیس در ایران، خانملک ساسانی، چاپخانه حیدری.
11 سیاستهای استعماری روسیه تزاری، انگلستان و فرانسه در ایران، احمد تاجبخش، چاپ اقبال.
12 اسناد محرمانه وزارت خارجه بریتانیا، دکتر جواد شیخالاسلامی، ج 1، انتشارات کیهان.
13 مفتاح بابالابواب، میرزا مهدیخان زعیمالدوله، چاپ 1321 قمری، در مصر.
14 جمال الهی، مرکز میثاق، چاپخانه حکمت قم، 1348.
15 کشف الحیل، عبدالحسین آیتی، کتابخانه سخن، تهران، 1326.
16 عملیات در ایران در جنگ جهانی اول (جیمز مالبرلی)، ترجمه کاوه بیات، چاپخانه آرون، 1369.
17 نفوذ انگلیسیها در ایران (امیل لوسوئور) ترجمه محمدباقر احمدی ترشیزی، انتشارات شرکت کتاب.
18 حقوقبگیران انگلیسی در ایران، اسماعیل رائین، چاپ افست گویا، 1348.
19 کشف تلبیس، یا دورویی و نیرنگ انگلیس، عینالله کیانفر، پروین استخری، انتشارات زرین، 1363.
20 مفاوضات، عبدالبها، طبع لیدن، 1908م.
21 خاتمیت، علی امیرپور، سازمان مطبوعات مرجان، تهران.
22 خاتمیت پیامبر اسلام، یحیی نوری، چاپخانه خدمات چاپی، 1360.
23 رساله نصایح الهدی و الدین، عبدالامیر الحیدری البغدادی، مطبعهدارالسلام، بغداد، 1339قمری.
24 رساله أزهاق الباطل، حاج محمدکریم خان، مطبه السعاده کرمان، 1351.
25 رساله رد ردّ تأویلات بابیه، حاج محمدکریم خان، چاپخانه سعادت.
26 رساله صاعقه ردّ باب مرتاب، حاج زین العابدین خان، چاپخانه سعادت، 1352.
27 القادیانیه، الدکتور عبدالله سلوم السامرایی، عراق.
28 الخطبهالالهیه، مؤسس الحرکهالقادیانیه، ربوه پاکستان، 1388 قمری.
29 خاطرات همفر، ترجمه دکتر محسن مؤیدی، انتشارات امیرکبیر، 1361.
30 روند توسعه بهاییت در ایران، روزنامه جمهوری اسلامی، سهشنبه 29 آبان 1386.
31 تحلیلی از مناسبات بهاییت و صهیونیسم، روزنامه کیهان، 13 آبان 1385، اکبر صبری.
دکتر جواد شیخالاسلامی در مجموعه مقالات بنام «افزایش نفوذ روس و انگلیس در ایران عصر قاجار» ص 16.
سید محمد محیط طباطبایی در انتقاد خود از کتاب «حقوق بگیران انگلیس در ایران» ص 449.
مجموعه مقالات، ص 16 به بعد.
مجموعه مقالات، ص 16 به بعد.
خاطرات همفر، ص 15.
همان، ص 7.
همان، ص 8.
همان، ص 8.
همان، ص 9.
همان، صص 9 تا 12.
همان، صص 12 تا 14.
همان، ص 27.
همان، صص 65 تا 66.
همان، صص 70 تا 76.
همان، صص 72 تا 87.
همان، ص 91 به بعد.
همان، صص 19 تا 22.
همان، صص 25 تا 33.
همان، ص 36.
همان، صص 36 تا 48 و 57 تا 58 و 62 تا 63 و 96 تا 104.
همان، ص 46.
همان، ص 48.
همان، ص 63.
همان، ص 97 به بعد.
همان، ص 19.
همان، ص 102.
دایرهالمعارف تشیع، ج 1، ص 534.
سوره احزاب/40.
دایرهالمعارف تشیع، ج 1، ص 53.
همان.
همان.
همان.
القادیانیه، ص 15.
همان، صص 15 تا 17.
همان، ص 21.
همانجا.
همانجا.، ص 22.
همان، ص 23.
همان، ص 25.
همان، ص 32.
همان، ص 26.
همان، ص 100.
همان، صص 111 تا 130.
همان، صص 131 تا 142.
همان، صص 143 تا 156.
همان، صص 156 تا 171.
همان، صص 184 تا 197 و 225 تا 248.
همان، صص 174 تا 184.
همان، صص 241 تا 250.
همان، صص 251 تا 269.
همان، صص 270 تا 274.
همان، صص 276 تا 334.
همان، صص 2736 تا 334.
همان، صص 334 تا 345؛ صص 371 تا 436.
همان، صص 346 تا 370.
همان، صص 363 تا 365.
همان، صص 334 تا 363 و از 365 تا 371.
همان، صص 80 تا 85.
همان، صص 56 تا 90.
همان، صص 90 تا 96 و صص 121 تا 124.
همان، صص 103 تا 104.
همان، ص 109.
همان، صص 90 تا 96.
در این باره ر.ک. به کتاب جامع بهاییت، ص 601.
«صهیونیسم و بهاییت»، روزنامه جمهوری اسلامی، 6/8/1386.
منابع مقاله جمهوری اسلامی از این قرار است:
اطلاعات سیاسی دیپلماتیک سال 1، شماره 12، 18 خرداد 1365.
اطلاعات سیاسی، همان، ص 6.
شوقی افندی، قرن بدیع، تهران، مؤسسه ملی مطبوعات امری، 3/291.
بهاییان، سید محمدباقر نجفی، چاپ اول، طهوری، 1357، ص 689.
توقیعات مبارکه، شوقی افندی، تهران، مؤسسه ملی مطبوعات امری، بدیع 125، ص 290.
تاریخ قیام 15 خرداد به روایت اسناد مرکزی، اسناد انقلاب اسلامی، جواد منصوری، چاپ اول.
اخبار امری، مرداد و شهریور 1333ش، ص 54.
سالنامه جوانان بهایی ایران، ج 3، (109108) بدیع، ص 130.
مجله اخبار امری، اردیبهشت 1331.
مجله اخبار امری، آذر و دی 1329.
مجله اخبار امری، تیر 1333.
مجله اخبار امری، شهریور 1331.
مراجعه شود به کتاب (سایه شوم) خاطرات یک نجات یافته از بهاییت، مهناز رئوفی، انتشارات کیهان، با مقالات مستمر روزنامه کیهان در همین مورد.
سایر منابع مربوط به بخشهای آخر مقاله است که از آنها صرفنظر شده است.
دکتر عبدالرضا هوشنگ مهدوی
پس از کودتای سوم اسفند 1299 با کمک افسران انگلیسی مقیم ایران به رهبری سیاسی سیدضیاءالدین طباطبائی و رهبری نظامی رضاخان میرپنج، سیدضیا رئیسالوزرا و رضاخان با لقب سردارسپه، فرمانده دیویزیون قزاق شد. ولی سیدضیا در دوران سه ماهه نخستوزیریاش، به سبب افراطکاریهایی، انگلیسیها را مجبور به برکناریاش در خرداد 1304 کرد.
از جمله اقدامات افراطی سیدضیا بازداشت 150 نفر از نخستوزیران، وزیران و رجال دوره پانزده ساله مشروطیت، اعطای مدال و پاداش نقدی به دوازده نفر از افسران انگلیسی که در کودتا شرکت کرده بودند، لغو قرارداد 1919 وثوقالدوله و اقدامات انقلابی دیگری بود که با سیاست کلی بریتانیا در خاورمیانه تطبیق نمی کرد. از این رو سیدضیا را در خرداد 1300 از ایران بیرون کردند و قوام السلطنه، سیاستمداری میانهرو را، از زندان سیدضیا آزاد کردند و به نخستوزیری گماردند.
در این هنگام انگلیسها رضاخان، وزیر جنگ، را به خوبی نمیشناختند. زیرا تنها یک ماه قبل از کودتا، ژنرال آیرونساید او را صرفاً با معرفی اردشیر ریپورتر و سرهنگ اسمایس به فرماندهی شاخه نظامی کودتا منصوب کرده بود. در حالی که سیدضیا را از سالها پیش میشناختند که مدیریت روزنامه هوادار انگلیس، رعد را برعهده داشت. از این رو نسبت به سردار سپه سیاست محتاطانهای در پیش گرفتند و اعمال و رفتار او را زیر ذرهبین و محک آزمایش قرار دادند. پس از آنکه رضاخان در طول سال 1300
جنبش میرزا کوچک خان در گیلان و جنبش کلنل محمدتقی خان پسیان را در خراسان سرکوب کرد و از قوای پراکنده قزاق، ژاندارم و بریگاد مرکزی قشون واحد ایران را تشکیل داد و به خصوص پس از آن که در سالروز سوم اسفند که روزنامهها دنبال مسبب کودتا می گشتند، رسماً مسئولیت این کار را به عهده گرفت؛ انگلیسیها نسبت به وی نظری مساعد پیدا کردند و در اردیبهشت 1301 تحریم پرداخت مساعدههای بانک شاهنشاهی به دولت ایران را لغو کردند و پنج میلیون قران در برابر وثیقه گمرکات جنوب پرداختند.
از این تاریخ تا آبان 1304 که رضاخان سمت وزیر جنگ در کابینههای مختلف، سپس نخستوزیری را برعهده داشت، انگلیسیها به روشهای گوناگون در تحکیم و تقویت موقعیت او کوشیدند، به طوری که بانک شاهنشاهی که امور مالی وزارت جنگ را در دست گرفته بود در فاصله 1302 تا 1304 مبلغ نهصد هزار لیره به عنوان مساعده به رضاخان پرداخت و او موفق شد امنیت را در سراسر کشور برقرار کند. انگلیسیها شیخ خزعل را فدای این سیاست تمرکزگرایی نمودند که بدین ترتیب استان خوزستان به ایران بازگشت.
انگلیسیها با نقشه رضاخان مبنی بر استقرار جمهوری طبق الگوی مصطفی کمال در ترکیه موافق بودند، ولی پس از آنکه علمای حوزه علمیه قم و مرحوم مدرس با این نقشه مخالفت کردند، با سلطنت رضاشاه مخالفتی ابراز نداشتند و حتی در اردیبهشت 1305 برای اجرای مراسم تاجگذاری رضاشاه، خانم سکویل ولت و گروهی کارشناس انگلیسی را به ایران فرستادند.
اکنون نوبت آن رسیده بود که دولت دستنشانده رضاشاه در برابر پشتیبانی مستمر انگلیسیها از وی، تلافی کند و خواستههای آنان را برآورده سازد. انگلیسیها خواستار استرداد وجوهی بودند که در سالهای گذشته به عنوان مساعده، وام و کمک بلاعوض به ایران پرداخته بودند و مجموع آن بالغ بر چهار میلیون و 459 هزار و دویست لیره میشد. آنان موفق شدند در سال 1305 مطالب خود را به تصدیق ذکاءالملک فروغی وزیر مالیه وقت برسانند، در حالی که دولت شوروی مطالبات یازده میلیون لیرهای خود را، طبق قرارداد 1921 بخشیده و از دریافت آن چشمپوشی کرده بود. سرانجام در اردیبهشت 1307 قراردادی با انگلیس امضا شد که این مبلغ را به 5/2 میلیون لیره کاهش داد و در مقابل، گمرکات جنوب را آزاد و به دولت ایران منتقل ساخت. دولت ایران تا خرداد 1312 مبلغ مزبور را به اقساط پرداخت کرد. دومین خواسته انگلیسیها
تجدیدنظر در قرارداد دارسی بود که در زمان استبداد امضا شده بود و چه بسا در دوران مشروطیت از آن ایراد گرفته میشد.
از این رو مذاکرات درباره انعقاد قرارداد جدید را از سال 1307 با تیمورتاش، وزیر دربار پهلوی آغاز نمودند. مذاکرات در نتیجه سرسختی تیمورتاش در حفظ منافع ایران به نتیجهای نرسید تا اینکه سرانجام رضاشاه در حرکتی نمایشی از طول کشیدن مذاکرات نفت اظهار نارضایتی کرد و در آذر 1311 پرونده نفت را در آتش افکند و به دولت دستور داد آن را رسماً لغو نماید. پس از صحنهسازی شکایت انگلیس به جامعه ملل و تمهیداتی که فروغی، وزیر امور خارجه و تقیزاده وزیر دارایی فراهم کرده بودند، سرانجام رضاشاه با امضای قراردادی جدید بر اساس 20 درصد حقالسهم ایران موافقت کرد که بر اساس آن قرارداد نفت به مدت 32 سال دیگر یعنی تا 1993 تمدید گردید و این کمال مطلوب انگلیسیها بود. از این تاریخ تا شهریور 1320 شرکت نفت مجموعاً 32 میلیون لیره به ایران پرداخت که در بودجه کل کشور لحاظ نمیشد و ظاهراً صرف خرید جنگافزار از انگلستان و کشورهای دیگر میگردید ولی در باطن بخشی از آن به حساب شخصی رضاشاه در بانک انگلستان واریز میشد. تیمورتاش نیز جان خود را به سر این کار گذاشت و در زندان قصر به قتل رسید.
در سال 1316 که انگلیسیها انعقاد پیمان دفاعی خاورمیانه، میان ایران و ترکیه و افغانستان و عراق را طرح کردند، ضرورت داشت قبلاً اختلافات مرزی بین کشورهای عضو حل و فصل شود. مهمترین این اختلافات درباره (شطالعرب) اروندرود بین ایران و عراق بود که به فشار انگلیسیها سرتاسر این رودخانه مرزی به استثنای پنج کیلومتر ساحل مقابل خرمشهر و آبادان به عراق واگذار شد و رضاشاه هیچ اعتراضی نکرد.
بنابراین رضاشاه تا این تاریخ همواره نسبت به انگلیسیها سیاست انفعالی داشت زیرا خودش را مدیون آنها میدانست و ضمناً بیم از آن داشت که انگلیسیها زیر پای او را مانند احمدشاه قاجار جارو کنند.
با روی کار آمدن آدولف هیتلر در آلمان، نیرویی جدید در اروپا پدیدار شد که در چالش با انگلستان و روسیه شوروی بود. از این تاریخ توجه رضاشاه به آلمان هیتلری جلب شد و انگلیسیها نیز که در ابتدا از زمامداری هیتلر پشتیبانی میکردند و او را سد محکمی در برابر روسیه کمونیست میدانستند، دست رضاشاه را در نزدیکی با آلمان باز گذاشتند. به موجب این قرارداد تهاتری ایران و آلمان مورخ آبان 1314، دولت آلمان خریدار کلیه محصولات غیرنفتی ایران به بهای مناسب در مقابل تحویل 25 کارخانهای شد که بسیار موردنیاز ایران بود. آلمان نیز به تدریج آنها را تحویل ایران داد. به منظور به کار انداختن کارخانههای مزبور و همچنین سیستم مخابرات و رادیو ایران، شماری از
مهندسان آلمانی روانه ایران گردیدند و آلمان مقام نخست را در تجارت خارجی ایران به دست آورد.
به دنبال الحاق اتریش به آلمان و اشغال چکسلواکی که منجر به قرارداد مونیخ در اکتبر 1938 گردید، انگلیسیها دریافتند که آلمان هیتلری بیش از آنکه رقیبی در برابر شوروی باشد، توسعه طلب و در واقع دشمنی خطرناک بر ضد خودشان است. از این رو در سیاست خود تجدیدنظرکردند و ضمناً به رضاشاه هشدار دادند تا روابط خود را با آلمان هیتلری کاهش دهد و جنبه تعادل را حفظ نماید.
ولی رضاشاه که به شدت شیفته عقاید ناسیونالیستی افراطی هیتلر شده بود و به کالاها و مهندسین آلمانی هم نیاز مبرم داشت اعتنایی نکرد و به پشتیبانی آلمان تا آغاز جنگ جهانی دوم در شهریور 1318 به این وضع ادامه داد.
با آغاز جنگ در اروپا، دولت ایران اعلام بیطرفی کرد و چندی بعد رضاشاه به لندن پیشنهاد کرد ایران و انگلیس یک قرارداد دفاعی و دریافت کمک تسلیحاتی امضا کنند تا ایران بتواند در برابر تجاوز احتمالی شوروی مقاومت کند. اما انگلیسیها به این بهانه که قرارداد مزبور بریتانیا را متعهد خواهد ساخت از مرزهای شمالی ایران دفاع کند، پیشنهاد را نپذیرفت. در این هنگام رضاشاه گزارش دکتر متین دفتری، وزیر دادگستری را پذیرفت که پیروزی آلمان را قطعی میدانست و آن را به سود ایران تشخیص داد و خود او را به نخستوزیری منصوب کرد.
در تابستان 1319 که انگلستان زیر بمبارانهای شدید نیروی هوایی آلمان قرار داشت، رضاشاه به شرکت نفت انگلیس و ایران فشار وارد ساخت که تعهد خود را دایر بر اینکه درآمد ایران از عایدات نفت کمتراز چهار میلیون لیره در سال نباشد، بدون توجه به کاهش تولید نفت در زمان جنگ اجرا کنند. انگلیسیها تقاضا کردند اجرای این تعهد به وقت دیگری موکول شود که وضع مالی انگلستان بهبود یافته باشد. ولی رضاشاه زیر بار نرفت و شرکت نفت ناچار به پرداخت چهار میلیون لیره گردید و روابط ایران و انگلیس بیش از پیش به سردی گرایید.
در این هنگام احساسات طرفداری از آلمان هیتلری در سراسر خاورمیانه در کشورهای تحت استعمار انگلیس و فرانسه شعلهور شده بود: مصر، سوریه، لبنان، عراق و ایران.
هیتلر پس از کسب پیروزی در جبهه غرب و اشغال کشورهای هلند، بلژیک، لوکزامبورگ، فرانسه، دانمارک و نروژ در طول سال 1319، متوجه جبهه شرق شد و بیش از دو میلیون سرباز در مرزهای شوروی متمرکز کرد. در این میان در فروردین 1320 کودتایی در عراق به نفع آلمان صورت گرفت و سوریه تحت حکومت ویشی،
فرودگاههای خود را در اختیار آلمان قرار داد. انگلیسیها با دستپاچگی ناوگان جنگی خود را در خلیج فارس به اروندرود فرستادند و موفق شدند حکومت رشید عالی گیلانی را در خردادماه 1320 ساقط کنند و نیروهای طرفدار ویشی را در سوریه شکست دهند. اکنون همه نگاهها متوجه ایران شده بود.
در اول تیرماه 1320 آلمان به شوروی حمله کرد. بلافاصله قرارداد همکاری نظامی بین انگلستان و روسیه شوروی امضا شد و مسئله ارسال کمکهای انگلیس به شوروی مطرح گردید. سادهترین راه، خط آهن سراسری ایران بود. ولی در هیچ یک از سه یادداشتی که دولتهای شوروی و انگلستان به ایران تسلیم کردند مسئله واگذاری راهآهن سراسری مطرح نبود و فقط به حضور چند هزار آلمانی - که به عقیده آنان جاسوس بودند - اعتراض داشتند و این موضوع را بهانه قرار دادند.
رضاشاه به اتکای هیتلر که ارتش او در قلب روسیه و شمال افریقا در حال پیشرفت بود به یادداشتهای روسیه و انگلیس اعتنایی نکرد و پاسخ داد شمار مهندسان آلمانی در ایران 790 نفر است در حالی که 2500 انگلیسی در ایران اقامت دارند و همگی تحت مراقبت شهربانی میباشند.
در سپیده دم سوم شهریور 1320 ارتش انگلیس از غرب و جنوب و ارتش شوروی از شمال به ایران حمله کردند. ارتش نوپای ایران که توان مقاومت در برابر آنها را نداشت در بیشتر جبههها مقاومت جدی نکرد و رضاشاه ناچار شد در 6 شهریور دستور ترک مقاومت صادر کند.
در این هنگام برنامه فارسی تازه تأسیس رادیو بیبیسی شروع به انتشار اخبار و تفسیرهایی کرد که هدف آن آماده ساختن ذهن مردم ایران به برکناری رضاشاه و تحول اوضاع کشور بود. رادیو بیبیسی بیانیه دولت انگلیس را به شرح زیر منتشر ساخت:
ما در 1919 قراردادی با ایران بستیم که شما و بسیاری از مردم گمان بردند که ما میخواهیم ایران را تحت حمایت خود درآوریم. این کار به سبب آن بود که از مشاهده وقایع چندین ساله اخیر مأیوس شده بودیم که ایرانیها بتوانند خودشان امور خود را اداره کنند. پس از آنکه دیدیم ملت ایران نسبت به آن قرارداد بدبین است و آن را مبتنی بر غرض فاسد میداند، قرارداد را لغو کردیم و در عوض دولت ایران را تقویت و مساعدت کردیم که نظم و امنیت و اقتدار را در کشور خود برقرار نماید. تمام تقویت و مساعدت ما از رضاشاه پهلوی سرّش این بود.
رادیو دهلی نیز که در حمله به رضاشاه گوی سبقت را از بیبیسی ربوده بود در گفتاری با صدای ماژور عبدالصمد اظهار داشت:
معلوم نیست دلیل این همه جوش و خروش ملت ایران چیست؟ رضاشاه را ما
خودمان آوردیم و اکنون خودمان او را از ایران خواهیم برد و ربطی به ملت ایران ندارد.
رضاشاه که تا این زمان در اوج اقتدار به سر میبرد و در طول بیست سال، دیکتاتور خودکامه ایران بود، ناگهان ضعف شدیدی از خود نشان داد. یک بار در 9 شهریور قصد داشت از تهران بگریزد و یک بار دیگر میخواست به سفارت انگلیس در تهران پناهنده شود. انگلیسیها که در طول بیست سال گذشته کوشیده بودند روابط خاص خود را با رضاشاه پنهان نگهداشته و وی را رهبری ناسیونالیست و خودساخته معرفی کنند ضمن مخالفت با این تقاضای رضاشاه به او قول دادند وی را صحیح و سالم از ایران خارج کنند. بنابراین هنگامی که ذکاءالملک فروغی در 25 شهریور استعفای رضاشاه را گرفت، انگلیسیها با خارج کردن وی از ایران خدمت بزرگی به شاه سابق کردند تا هم از خشم مردم ایران در امان بماند و هم از گزند روسها خلاص شود که دشمن خونی او بودند. رضاشاه تا پایان عمرش در مرداد 1323 با عزت و احترام در ژوهانسبورگ زندگی کرد ولی میراثی که از خود باقی گذاشت اشغال پنج ساله کشور توسط نیروهای بیگانه، قحطی، بیماری و هزاران بدبختی دیگر بود.
رضاشاه در عرشه کشتی «برمه» که او و خانوادهاش را به تبعید میبرد به سرکلارمونت اسکرین مهماندار انگلیسیاش اظهار داشته بود: «چرا به من نگفتید که انگلیسیها به کمک من احتیاج دارند؟ اگر وزیرمختار شما به من توضیح داده بود که کشور من چقدر برای استراتژی بزرگ متفقین ضرورت دارد، من فرصت همکاری مییافتم. شما انگلیسیها ادعا میکنید که من جاسوسان آلمانی را پناه داده بودم. این حرف بی معنی است. آلمانیها در ایران بودند ولی مأمورین شهربانی و تأمینات من از نزدیک مراقبتشان بودند تا مبادا بیطرفی ما را به خطر بیندازند. میگویید احتیاج به ایران داشتید تا از طریق آن برای روسها تانک و توپ بفرستید. اگر به جای بدبختی که بر سر ما آوردید این را به من گفته بودید من راهآهن سراسری خود را در اختیارتان میگذاشتم. شما به جای اینکه بگویید به چه چیز احتیاج دارید نه تنها به جنگ با کشور من پرداختید، بلکه در حمله با منفورترین و ترسناکترین دشمن ما روسیه همدست شدید.»
ملیگرایی کاذب و باستانگرایی افراطی رضاشاه، بدون توجه به 1300 سال سابقه اسلام در ایران سبب شد که به هویت ملی اسلامی ایرانیان بیاعتنایی و تحقیر شود که پشتیبانی انگلیسیها از این سیاست نقش عمدهای در آن ایفا کرد.
هر چند رضاشاه در زمانی که سردار سپه نامیده میشد، بنا به مصلحت روز در 1301 با مهاجرت شیخ عبدالکریم حایری و شماری از علمای شیعه مقیم نجف به ایران و تأسیس حوزه علمیه قم موافقت کرده بود و در 1302 پس از دستیگری شیخ خزعل
به زیارت عتبات عالیات رفته و شخصاً در مراسم عزاداری محرم شرکت کرده و در 1303 با تقاضای علمای قم در چشمپوشی از استقرار جمهوریت موافقت کرده بود و تا زمانی که بر تخت سلطنت جلوس کرد، با علمای شیعه روابط حسنهای داشت، ولی پس از آن نقاب از چهره برگرفت و دشمنی خود را با مذهب شیعه آشکار کرد.
در فروردین 1306 که زنان و خانوادهاش با چادر نماز به زیارت حرم حضرت معصومه در قم رفته بودند با اعتراض یکی از روحانیون مواجه شدند، رضاشاه شخصاً به قم رفت و روحانی مزبور را با شلاق به باد کتک گرفت و به روحانیون اهانت کرد. در 1307 نیز قانون نظام وظیفه عمومی را به تصویب مجلس دست نشانده خود رساند و روحانیون جوان را وادار به پوشیدن لباس سربازی و انجام خدمت وظیفه کرد. در همین حال فرهنگ دادگستری را از چنگ روحانیون درآورد و قوانین جزایی اسلامی را به قوانین عرفی تبدیل کرد. روحانیونی که خواهان حفظ مقامات فرهنگی یا قضایی بودند، مجبور به تغییر لباس و بر سر نهادن کلاه پهلوی سپس شاپو مشهور به «کلاه لگنی» شدند.
در 1313 که مردم مشهد برای اعتراض به تغییر لباس در مسجد گوهرشاد اجتماع کردند، رضاشاه به نظامیان دستور شلیک داد که در نتیجه در حدود یکصد نفر به قتل رسیدند. کشف حجاب زنان در دی ماه 1314 ضربه دیگری بود که به باورهای اسلامی مردم وارد شد و انگیزه تنفر قاطبه مردم از رژیم رضاشاهی گردید. آخرین اقدام ضدمذهبی رضاشاه شهادت سیدحسن مدرس در کاشمر در آذرماه 1316 بود. مجموع این اقدامات سبب شد که روحانیون شیعه تا شهریور 1320 و استعفای رضاشاه از کاهش هویت ملی اسلامی ایرانیان رنج بردند و خون دل خوردند.
در آخرین روزهای سلطنت رضاشاه، محمدعلی فروغی، استاد اعظم لژ فراماسونری که به نخستوزیری منصوب شده بود خدمات ارزندهای به انگلیسیها کرد، از جمله:
کسب موافقت رضاشاه با صدور دستور ترک مخاصمه، در حالی که هنوز لشکر 5 کرمانشاه و لشکر 6 خوزستان در برابر ارتش انگلیس مقاومت میکرد.
اخذ استعفای رضاشاه و ترتیب خروج مسالمتآمیز او از ایران.
بر تخت نشاندن محمدرضا پهلوی به رغم مخالفت انگلیسیها که از احساسات آلمانوفیلی او آگاه و به دنبال حمید میرزا قاجار پسر محمدحسن میرزا ولیعهد احمدشاه بودند.
حفظ دوره سیزدهم مجلس که انتخابات آن در دوره رضاشاه انجام گرفته بود.
حفظ هیأت حاکمه و سازمانهای دوران دیکتاتوری.
انعقاد پیمان سه جانبه با انگلستان و شوروی که طرح آن در لندن تهیه شده بود و اشغال ایران را به اتحاد تبدیل میکرد و متفقین را متعهد به تخلیه خاک ایران ظرف شش ماه پس از پایان جنگ میکرد.
فروغی پس از انجام مأموریت خود در اسفند 1320 از نخستوزیری استعفا کرد و پس از آن – به استثنای قوامالسلطنه – نخستوزیرانی منصوب شدند که همگی دستنشانده و گوش به فرمان انگلیسیها بودند: علی سهیلی، محمد ساعد، ابراهیم حکیمی و محسن صدر.
در دوران پنج ساله اشغال ایران، سرریدر بولارد وزیرمختار (سپس سفیر) انگلیس فرمانروای بلامنازع ایران به شمار میرفت و با کمک کارگزاران خود در دولت و مجلس امور داخلی ایران را اداره میکرد. مهمترین کارگزاران انگلیس در امور سیاسی، سیدضیاءالدین طباطبایی، نخستوزیر کودتا بود که در غیاب خودش او را به نمایندگی مجلس از حوزه انتخابیه یزد برگماشته بودند و رهبر اکثریت مجلس چهاردهم شده بود. در امور نظامی نیز سرلشکر ارفع که به طرفداری از سیاست انگلیس شهرت داشت با بولارد همکاری می کرد.
در این سالها شورویها به شدت سرگرم جنگ با آلمان بودند و توجه چندانی به تحولات سیاسی ایران نداشتند و به تبلیغات کمونیستی در مناطق اشغالی خود به وسیله حزب کمونیست توده بسنده میکردند. محمدرضا شاه نیز محلی از اعراب نداشت و انگلیسیها با بیاعتنایی به وی سیاستهای خود را اجرا میکردند. بازداشت حدود دویست افسر ارتش، مهندس راهآهن و رجال سیاسی به اتهام طرفداری از آلمان و اعزام آنان به اردوگاه اراک در 1323، اعلان جنگ ایران به آلمان در 1322 و بهرهبرداری از راهآهن و جادههای ایران به منظور ارسال اسلحه و مهمات به جبهه روسیه، حمل گندم ایران به دیگر مناطق خاورمیانه، که باعث قحطی در ایران گردید، از جمله اقداماتی بود که به دستور سرریدی بولارد صورت گرفت.
بیاعتنایی متفقین به شاه تا جایی رسید که هنگام تشکیل کنفرانس تهران با شرکت سران سه کشور متفق در آذرماه 1322، روزولت رئیس جمهور امریکا و چرچیل نخستوزیر بریتانیا از دیدار تشریفاتی با شاه، رئیس کشور میزبان خودداری ورزیدند و شاه به ناچار خود به سفارت شوروی (محل اقامت روزولت) و سفارت انگلیس (محل اقامت چرچیل) رفت. تنها رئیس کشوری که از شاه دیدن کرد مارشال استالین رهبر شوروی بود.
در قضیه تقاضای امتیاز نفت شمال از جانب شورویها در 1323 و همچنین غائله پیشهوری در آذربایجان در 1324، انگلیسیها هر چند از سیر رویدادها ناراضی بودند،
ولی پشتیبانی از ایران به عمل نیاوردند. ظاهراً انگلیسیها بر این باور بودند که هرگاه ایران کاری به کار شرکت نفت جنوب نداشته باشد، اعطای امتیاز نفت شمال به روسها مانعی نخواهد داشت. حتی سفیر انگلیس در دی ماه 1324 پیشنهاد تشکیل کمیسیون سه جانبه (امریکا، انگلستان، شوروی) را به منظور نظارت در امور داخلی ایران که ظاهراً در کنفرانس مسکو به تصویب وزیران امور خارجه سه کشور رسیده بود، به حکیمی، نخستوزیر وقت تسلیم کرد که با مخالفت جدی رجال میهنپرست ایرانی روبهرو شد و منتفی گردید.
در بهمن 1324 که احمد قوام یک بار دیگر به نخستوزیری منصوب گردید، پس از سفری نوزده روزه به مسکو و ملاقات با استالین و سران شوروی، در بازگشت دستور بازداشت سیدضیا و سرلشکر ارفع و شماری از عوامل نشاندار انگلستان را صادر کرد و در 15 فروردین 1325 قراردادی در سه ماده با سادچیکوف، سفیر جدید شوروی امضا کرد که بر اساس آن دولت ایران در ازای تخلیه خاک کشور از ارتش سرخ، قول تشکیل شرکت مختلط نفت ایران و شوروی و تقدیم لایحه مربوط به آن را به مجلس پانزدهم میداد. سپس قوام سیاست مسالمتآمیزی نسبت به دمکراتهای آذربایجان در پیش گرفت و امتیازاتی به آنان داد و سه وزیر تودهای را وارد هیأت وزیران کرد.
واکنش انگلیسیها پشتیبانی از نهضت جنوب بود که سران ایلات قشقایی و عشایر فارس در مهرماه 1325 تشکیل داده بودند و خواستار امتیازاتی شد نظیر آنچه که به دمکراتهای آذربایجان داده شده بود و نیز اخراج وزیران تودهای از هیأت وزیران. قوام با پیشنهادهای سران نهضت جنوب موافقت کرد و آن را بهانهای برای اخراج وزیران تودهای و اعزام قشون به آذربایجان قرار داد که در نهایت به نفع انگلیسیها تمام شد.
مجلس پانزدهم در 29 مهر 1326 به صوابدید قوام، قرارداد قوام – سادچیکوف را کان لم یکن اعلام و ضمناً تبصرهای تصویب کرد مبنی بر این که «دولت مکلف است در کلیه مواردی که حقوق ملت ایران نسبت به منافع ثروت ملی کشور اعم از منابع زیرزمینی و غیر آن مورد تضییع واقع شده است به خصوص راجع به نفت جنوب، به منظور استیفای حقوق ملی مذاکرات و اقدامات لازمه را به عمل آورد.» این تصمیم مجلس شورای ملی که با موافقت و رهنمود قوام تصویب شده بود، موجب خشم روسها، خشنودی آمریکاییها و نارضایتی انگلیسیها گردید.
انگلیسیان نگران بودند که آتش ناسیونالیسم ایرانیان شعلهور شود و منافع آنان را در نفت جنوب به مخاطره افکند. از این رو عوامل خود را تشویق کردند که حکومت قوام را هر چه زودتر ساقط کنند. این کار با همدستی شاه عملی گردید و حکومت قوام در 18 آذر 1326 ساقط شد.
بلافاصله پس از سقوط رضاشاه، احساسات ملی و مذهبی در ایران سربرافراشت و احزاب و گروههای گوناگون سیاسی خواستار اعاده هویت ملی و رهایی از قید و بند استعمار بریتانیا شدند. تا زمانی که جنگ ادامه داشت و نیروهای بیگانه در ایران اقامت داشتند، تلاش برای کسب حقوق ملی آسان نبود ولی همین که جنگ جهانی پایان یافت و کشورهای جهان سوم – بویژه هند و پاکستان – به نعمت استقلال نایل آمدند، زمینه لازم برای فعالیت احزابی مانند حزب ایران، حزب ملت ایران، حزب سوسیالیستهای خداپرست، مجمع مسلمانان مجاهد و گروههای مانند فداییان اسلام فراهم شد.
پس از سقوط کابینه قوام، یک بار دیگر سلسلهای از نخستوزیران دستنشانده انگلیس روی کار آمدند که تلاشی جدی در کسب حقوق حقه ایران از شرکت نفت ایران و انگلیس به عمل نیاوردند. در دی ماه 1326 آنتونی ایدن، وزیر امور خارجه سابق انگلیس در سفری به ایران پس از بازدید از تأسیسات نفت جنوب به ایرانیان توصیه کرد قدر این تأسیسات را بدانند و کاری نکنند که شرکت نفت دچار دشواری شود.
شاه نیز در سفری غیررسمی در خرداد 1327 و به بهانه مشاهده بازیهای المپیک به لندن، در مذاکراتی با رهبران انگلیس موافقت کرد که در ازای کسب اختیارات بیشتر در انحلال مجلسین و تشکیل مجلس سنا (که نیمی از اعضای آن را خودش منصوب میکرد)! قرارداد الحاقی را به تصویب برساند که بهای هر تن نفت را از چهار به شش شلینگ افزایش می داد. بدیهی است که قرارداد الحاقی منافع ایران را تأمین نمیکرد و مخالفت رجال سیاسی و مذهبی مانند آیتالله کاشانی و دکتر مصدق را برانگیخت. قرارداد مزبور در محیط اختناق و ارعابی که پس از تیراندازی به شاه در دانشگاه تهران در 15 بهمن 1327 به وجود آمده بود، در آخرین روزهای عمر مجلس پانزدهم به مجلس تقدیم شد. ولی نمایندگان اقلیت (که بعداً در جبهه ملی حضور یافتند) با آن مخالفت کردند و عمر مجلس تمام و رسیدگی به آن به مجلس بعدی موکول شد.
در مجلس شانزدهم هشت تن از رهبران جبهه ملی به مجلس راه یافتند و دکتر مصدق از نخستین جلسه به مخالفت با مصوبات مجلس مؤسسان و قرارداد الحاقی پرداخت و نامه آیتالله کاشانی را – که پس از واقعه 15 بهمن به لبنان تبعید شده بود – در همین زمینه قرائت کرد. مخالفت با قرارداد الحاقی و پیشنهاد ملی شدن صنعت نفت در سراسر کشور گسترش یافت و تظاهرات و راهپیماییهایی به نفع ملی شدن صنعت نفت برگزار شد. ولی سپهبد رزمآرا نخستوزیر نظامی به شدت با آن مخالفت میکرد.
قتل رزمآرا به دست یکی از اعضای فداییان اسلام نقشه انگلیسیها را نقش بر آب کرد و راه را بر ملی شدن نفت در سراسر کشور گشود که سرانجام در 29 اسفند 1329 به تصویب مجلس شورای ملی و مجلس سنا رسید.
نخستوزیری دکتر مصدق در 7 اردیبهشت 1330 انگلیسیها را به شدت عصبانی کرد زیرا آنان خواستار زمامداری سیدضیاء بودند و مذاکرات مقدماتی را با وی به عمل آورده بودند و انتظار نداشتند مجلس به دکتر مصدق اظهار تمایل کند.
در طول دو سال و چهار ماهی که دکتر مصدق نخستوزیر بود وی با پشتیبانی آیتالله کاشانی و قاطبه ملت ایران که آماده هرگونه جانفشانی بودند، از شرکت نفت انگلیس و ایران با مسالمت خلع ید و کارشناسان انگلیسی را از آبادان اخراج کرده بود، انگلیسیها در فاصله اردیبهشت 1330 تا اسفند 1331 مجموعاً پنج پیشنهاد برای حل مسئله نفت ارائه کردند که چون همگی با قانون اجرای ملی شدن صنعت نفت مغایرت داشت از سوی مصدق پذیرفته نشد.
شکایت انگلیس به شورای امنیت سازمان ملل متحد و دیوان بینالمللی دادگستری نیز نتیجهای دربر نداشت و دیوان به نفع ایران رأی داد. تلاش انگلیسیها برای نخستوزیری قوام نیز با قیام ملی 30 تیر 1331 ناکام ماند. از آن هنگام انگلیسیها به فکر براندازی دولت مصدق از طریق کودتا برآمدند. به خصوص وقتی که مصدق در 30 مهر 1331 روابط دیپلماتیک با انگلستان را قطع و سفارت انگلیس در تهران را تعطیل کرد. انگلیسیها نقشه کودتای نظامی را طرح کردند و در برابر واگذاری سهم عمدهای از منافع نفت ایران به حکومت دمکرات امریکا ارائه دادند. ولی دمکراتهای امریکایی شرکت در کودتا را نپذیرفتند. اما پس از آنکه ژنرال آیزنهاور از حزب جمهوریخواه به کاخ سفید راه یافت در عقیده خود تجدیدنظر کردند و مقدمات کودتای 28 مرداد را فراهم ساختند. نخستین مرحله کودتا ایجاد اختلاف در جبهه ملی و جدا ساختن آیتالله کاشانی، دکتر بقایی، حسین مکی و حائریزاده از مصدق بود. مرحله دوم حادثه 9 اسفند 1331 بود که نزدیک بود به بهای جان مصدق تمام شود. مرحله سوم امضای فرمان عزل مصدق و انتصاب سرلشکر زاهدی به نخستوزیری بود که با شکست روبهرو شد و شاه از ایران گریخت. آخرین مرحله، کودتای 28 مرداد بود که با نقشه انگلیسیها، پول آمریکاییها و به دست عوامل ایرانی خودفروخته آنان به موفقیت انجامید.
دولت مصدق سرنگون شد و یک بار دیگر انگلیسیها به ایران بازگشتند و عوامل نشاندار آنان زمام امور را در دست گرفتند. از این تاریخ تا 25 سال بعد رژیم دیکتاتوری شاه برقرار شد، ایرانیان از شرکت در تعیین سرنوشت خود محروم شدند و
هویت ملی آنان تحقیر شد.
در قراردادی که یک سال پس از کودتا با کنسرسیوم نفت امضا شد، انگلیسیها به ناچار 40 درصد از سهام کنسرسیوم را به آمریکاییها واگذار کردند. با وجود این شرکت سابق نفت – که اکنون شرکت نفت بریتانیا نامیده میشد – سهم بیشتری به خود اختصاص داد، چون علاوه بر 40 درصدی که نصیب خودش شده بود 14 درصد سهام به شرکت هلندی – انگلیسی شل تعلق گرفت و در نتیجه 55 درصد سهام در دست انگلیسیها ماند. انگلیسیها موفق شدند در حدود 650 میلیون دلار بابت غرامت، استهلاک و پذیره یا در حقیقت عدم النفع از دولت ایران دریافت کنند که به مراتب بیشتر از مبلغی بود که دولت مصدق حاضر بود بپذیرد. در واقع انگلیسیها و کنسرسیوم با یک دست به دولت ایران پول میپرداختند و با دست دیگر پس میگرفتند.
در فاصله 1333که قرارداد کنسرسیوم امضا شد تا 1353 که بهای نفت افزایش یافت، کنسرسیوم 24 میلیارد بشکه نفت به بهای 70/1 دلار از ایران صادر کرد که پس از کسر هزینههای تولید 50 درصد آن نصیب ایران میشد. چنین غارتی در هیچ یک از ادوار تاریخی مشاهده نشده است.
پس از تصویب قرارداد کنسرسیوم و تحکیم مجدد موقعیت انگلیس در ایران، انگلیسیها با فشار به شاه، ایران را به عضویت پیمان بغداد درآوردند. پیمان مزبور قبلاً به امضای دولتهای پاکستان، عراق، ترکیه و انگلستان رسیده بود و شاه نیز به منظور تحکیم موقعیت متزلزل خود در داخل ایران با اشتیاق آن را پذیرفت. در نتیجه اصرار و فشار انگلستان که سرپرستی پیمان را برعهده داشت، دولت ایران در 30 مهر 1334 به عضویت پیمان بغداد درآمد. امریکاییها به خاطر کشورهای عربی و به خصوص جمال عبدالناصر، رهبر مصر که به شدت با پیمان بغداد مخالفت میورزید، هر چند در کلیه کمیسیونهای آن شرکت میکردند، ولی عضو رسمی پیمان نبودند.
پیمان نظامی بغداد که پس از کودتای 23 تیر 1337 عبدالکریم قاسم در عراق نام خود را به «سازمان پیمان مرکزی» یا «سنتو» تغییر داد و دبیرخانهاش را از بغداد به آنکارا منتقل کرد، به بیطرفی سنتی ایران خاتمه داد و ایران را به غرب وابسته ساخت. از این رو با تنفر قاطبه مردم روبهرو شد و در طول 23 سال عمر خود هیچ سودی عاید ایران نکرد.
در سال 1336 شاه به توصیه انگلیسیها دو حزب ملیون و مردم را تأسیس کرد تا مانند الگوی پارلمان بریتانیا، ایران نیز حزب اکثریت و اقلیت وفادار به شاه داشته باشد و
رهبری این دو حزب فرمایشی را به دکتر اقبال و علم، نوکران سرسپرده انگلیس سپرد. سفر رسمی شاه به انگلستان در اردیبهشت 1338 و بازدید ملکه الیزابت دوم از ایران در اسفند 1339، امضای عهدنامه بازرگانی و اقامت و دریانوردی بین دو کشور در اسفند 1337 و قرارداد مبادلات فرهنگی در اردیبهشت 1338 و موافقتنامه درباره سرویسهای هوایی و به خصوص افزایش حجم مبادلات بین دو کشور، از جمله اقداماتی بود که به استقرار مجدد بریتانیا در ایران کمک و نفوذ دیرینه آنها را تقویت کرد.
پس از برکناری سپهید زاهدی از مقام نخستوزیری در فروردین 1334 و روی کار آمدن عوامل انگلیس نظیر حسین علاء، دکتر اقبال و شریف امامی و اشاعه فساد و ارتشا در سازمانهای لشکری و کشوری، امریکاییان به شدت از اوضاع ایران ناراضی شدند. از این رو کنگره امریکا در 1337 هیأتی را برای تحقیق به ایران فرستاد. هیأت مزبور در گزارش خود نوشت: «فساد و ارتشاء در ایران به اعلا درجه رسیده است و کمکهای بلاعوضی که امریکا به ایران داده گویی دود شده به هوا رفته است.» بنابراین ایالات متحده درصدد تغییر سیاست خود در ایران برآمد. روی کار آمدن جان کندی در بهمن 1339 به این روند سرعت بخشید و رئیسجمهور جدید، اورل هریمن، مشاور مخصوص خود را به ایران فرستاد تا نظریات واشنگتن را به شاه ابلاغ کند.
نخستوزیری دکتر امینی در اردیبهشت 1340 در همین جهت بود، و بیدرنگ شماری از سران ارتش و کارمندان بلندپایه دولت را که دستانشان به دزدی آلوده بود بازداشت کرد و ضمن اعلام برنامه مبارزه با فساد مجلس بیستم را که لبریز از عوامل انگلیس بود منحل کرد.
سیاستهای امینی مورد پسند شاه نبود، زیرا تکیهگاه خود را سران فاسد ارتش میدانست. انگلیسیها نیز از دخالت امریکاییان در امور ایران ناراضی بودند. بنابراین شاه در سفری در فروردین 1341 به لندن و واشنگتن ابتدا نظریات خود را با انگلیسیها هماهنگ کرد، سپس در واشنگتن به کندی قول داد در صورت موافقت با برکناری دکتر امینی، خودش برنامه اصلاحاتی را اجرا میکند که کندی به کشورهای جهان سوم پیشنهاد کرده بود. نتیجه این تعهد، «انقلاب سفید» یا انقلاب شاه و مردم بود. به دنبال کنگره آزادمردان که در دی ماه 1341 برپا شد، رفراندومی که در 6 بهمن به عمل آمد، دنیس رایت، سفیر انگلیس «مراتب خشنودی ملکه انگلستان را از تصویب لوایح ششگانه و پیروزی شاه در رفراندوم» ابلاغ کرد.
ناگفته نماند که رفراندوم 6 بهمن با مخالفت شدید آیتالله خمینی، رهبر شیعیان روبهرو شد که منجر به واقعه مدرسه فیضیه در 2 فروردین 1342، سپس قیام 15 خرداد و بازداشت آیتالله خمینی گردید.
پس از آن که شاه در اسفند 1335 سازمان اطلاعات و امنیت کشور (ساواک) را با کمک کارشناسان آمریکایی و اسرائیلی تأسیس کرد، انگلیسیها نیز برای اینکه در امور اطلاعاتی ایران عقب نمانند، پیشنهاد تأسیس «دفتر ویژه اطلاعات» با نظر کارشناسان انگلیسی را عرضه کردند. شاه، ارتشبد فردوست را به لندن فرستاد و وی در مدت شش ماه طرز کار دفتر ویژه اطلاعات ملکه انگلستان را که هر روز گزارشهای واصله از سازمانهای گوناگون اطلاعاتی انگلیس را برای ملاحظه ملکه خلاصه میکرد، فراگرفت و نظیر آن را در ایران به وجود آورد و انگلیسیها از این طریق به مسائل اطلاعاتی ایران دست یافتند.
بخش مهمی از دلایل ترسناک شدن ساواک به حمایتهای انگلیس و امریکا از رژیم پهلوی مربوط میشد که علاقهمند بودند ساواک ادامه حضور و سلطه آنان را در ایرانی امن و خاموش تضمین کند. حامیان خارجی رژیم پهلوی میل نداشتند با مخالفان سیاسی و مذهبی رژیم مماشات و مدایایی صورت بگیرد و دست ساواک را در اعمال خشونت و بیرحمی باز گذاشته بودند. ارتشبد فردوست رئیس دفتر اطلاعات ویژه، پس از چندی با حفظ سمت به معاونت کل ساواک منصوب گردید تا انگلیسیها از رویدادهای درونی ساواک بیاطلاع نباشند.
در این هنگام توافقی کلی میان انگلیسیها و امریکاییها درباره ایران به عمل آمد که به رقابت ایجاد شده پس از کودتای 28 مرداد بین دو کشور خاتمه داد. انگلیسیها همان طور که در مورد کنسرسیوم نفت عمل کرده بودند حاضر شدند نقش اول را به امریکاییان واگذار کنند. نخستوزیری حسنعلی منصور، نامزد امریکاییها یک شکست کامل بود. زیرا منصور با گذاراندن قانون مصونیت پرسنل نظامی امریکا در ایران مشهور به کاپیتولاسیون از مجلسین و تبعید آیتالله خمینی به ترکیه آن چنان مورد نفرت عامه قرار گرفته بود که ترور وی در بهمن 1343 به دست گروه مؤتلفه باعث خوشحالی مردم شد. پس از منصور، امیرعباس هویدا که مورد توافق انگلیسیها و امریکاییها بود به نخستوزیری گمارده شد و در بیش از دوازده سال نخستوزیری، خواستههای بیگانگان را بیکم و کاست اجرا کرد.
در واقع استعمار بریتانیا پس از شکست در لشکرکشی به مصر در 1335 و کودتای عراق در 1337 بسیاری از نفوذ خود را در خاورمیانه از دست داده بود و به جز در اردن هاشمی و شیخنشینهای خلیج فارس، پایگاهی مستحکم نداشت. از این رو با تقسیم قدرت در ایران نیز تسلیم امریکاییها گردید و نقش اول را به پسرعموهای خود سپرد. با وجود این، مهرههای وفادار خود را در سمتهای کلیدی حفظ کردند: شریف امامی در ریاست مجلس سنا، دکتر اقبال در ریاست شرکت نفت، اسدالله علم در
وزارت دربار و ارتشبد فردوست در ریاست دفتر ویژه اطلاعات و معاونت ساواک.
از این تاریخ به بعد انگلیسیها بیشتر به امور بازرگانی و فروش کالاهای انگلیسی به ایران همت گماشتند. انحصار واردات دارو به شرکت داروسازی انگلیسی دیویس و انحصار مونتاژ اتومبیل به شرکت انگلیسی تالبوت واگذار شد که قطعات خودروهای هیلمن هانتر را در ایران مونتاژ میکردند و به نام پیکان به مردم میفروختند. در سال 1346 که شاه قصد تاجگذاری داشت، یک بار دیگر دست به دامن انگلیسیها شد و از ملکه انگلستان دعوت کرد در مراسم تاجگذاریاش حضور یابد. وقتی ملکه الیزابت به بهانه نداشتن وقت دعوت را نپذیرفت، شاه تصمیم گرفت هیچ رئیس کشوری را دعوت نکند تا مراسم تاجگذاری صرفاً جنبه ایرانی داشته باشد.
پیشبینی خروج انگلستان از شرق سوئز در پایان سال 1971، تحولات جدیدی در روابط ایران و بریتانیا به وجود آورد. نخستین واکنش شاه، مخالفت با خروج انگلیسیها از خلیج فارس بود. مدتی گفت و گو از همکاری بین ایران و عراق و کویت و عربستان سعودی در میان بود تا اینکه سرانجام امریکاییان با اعلام دکترین نیکسون در 1969 سیاست دوپایه را برگزیدند و حفاظت راههای صدور نفت در خلیج فارس را به ایران و عربستان سعودی سپردند. دولت ایران ضمن اظهار آمادگی رسمی برای پر کردن خلاء در خلیج فارس و تأکید بر اینکه اجازه نخواهد داد هیچ کشور خارجی در امور این منطقه دخالت کند، به حقوق دیرینه خود در این منطقه اشاره کرد که منظورش حاکمیت بر بحرین بود. شاه در نظر داشت این ادعای تاریخی را وجهالمصالحه برای تصرف سه جزیره کوچک تنب بزرگ و تنب کوچک و ابوموسی در دهانه خلیج فارس قرار دهد.
دنیس رایت، سفیر وقت بریتانیا در ایران در کتابی تحت عنوان ایران و بریتانیا که در سال 2002 در لندن منتشر شده است مینویسد:
در یک مورد ناچار شدم پیشنهاد ایرانیان را مبنی بر اینکه حل مسئله بحرین باید در گرو توافق درباره جزایر سهگانه باشد رد کنم. همچنین ناگزیر شدم به ایرانیان هشدار دهم که هرگونه تلاش آنان در تصرف جزایر پیش از فسخ قراردادهای تحتالحمایگی با شیوخ رأسالخیمه و شارجه که حاکمیت آنان را بر جزایر شناخته بود، ما را به برخورد مسلحانه با ایران خواهد کشاند.
بنابراین یک بار دیگر شاه تسلیم نظریات انگلیسیها گردید و با چشمپوشی از بحرین بدون کسب هیچ مابهازایی به نظریات لندن گردن نهاد. دنیس رایت مینویسد: «حل مسالمتآمیز این اختلاف دیرپا یکی از موفقیتهای دیپلماسی مخفی بریتانیا و شاه به شمار میرفت، در حالی که شماری از ایرانیان با آن مخالفت میورزیدند.»
در مورد جزایر سهگانه نیز، سرانجام پس از چانهزنیهای بسیار، سرویلیام موس نماینده انگلیس حاضر به امضای «تذکاریه تفاهم» بین ایران و شیخ شارجه شد که دولت بریتانیا ضمانت اجرای آن را عهدهدار شده بود.
در مقدمه ایران تذکاریه قید شده بود: «نه ایران و نه شارجه از ادعاهای خود بر جزیره ابوموسی دست برنمیدارند و ادعاهای طرف دیگر را به رسمیت نمیشناسند!»
در مورد جزایر تنب بزرگ و تنب کوچک نیز هیچ موافقتنامهای بین ایران و شیخ رأسالخیمه امضا نشد.
به دنبال امضای تفاهمنامه با شارجه، واحدهای نیروی دریایی ایران با موافقت لندن در 9 آذر 1350 در سه جزیره پیاده شدند. در جزیره تنب بزرگ نیروهای رأسالخیمه به مقاومت پرداختند و این کار به کشته شدن شش نظامی و چند غیرنظامی انجامید. بدین سان مسئله جزایر سهگانه تبدیل به استخوان لای زخمی شد که هنوز هم ادامه دارد.
به مجرد این که نیروهای انگلیسی در پایان 1971 خلیج فارس را ترک کردند، شورشیان ظفار که ابتدا از جانب چین و جمهوری دمکراتیک یمن (جنوبی) سپس از جانب شوروی حمایت میشدند، دست به حملات پارتیزانی علیه سلطان نشین عمان زدند. شورشیان ظفار در کنگرهای که در سپتامبر 1968 در بحرین تشکیل داده بودند نام جنبش خود را «جبهه خلق برای آزادسازی خلیج عربی اشغال شده» نهاده بودند تا مسئله همه شیخنشینها شود، و ضمناً تصمیم به تأسیس یک ارتش منظم و نیروهای مجهز گرفته بودند.
جبهه مزبور در فاصله سالهای 1968 تا 1972 به پیروزیهای مهمی نایل گردید. خطر به اندازهای جدی بود که انگلیسیها مصلحت دانستند سعید ابن تیمور، سلطان عمان که کشورش را در عقب ماندگی قرون وسطایی نگه داشته بود و قادر به سرکوب شورشیان نبود، در اول مرداد 1349 از سلطنت خلع و پسرش قابوس را به جای او بنشانند. انگلیسیها قابوس را وادار کردند از ایران یاری بطلبد.
طبق موافقتنامه سری که در مارس 1972 (اسفند 1350) بین سلطنتنشین عمان و ایران به امضا رسید مقرر شد ارتش ایران با همکاری نیروهای انگلیسی که برای آموزش ارتش در عمان مانده بودند، در سرکوب شورشیان تشریک مساعی کند. در این هنگام انگلستان تخلیه بخش عمده نیروهایش را از شیخنشینهای خلیج فارس به پایان رسانده و به جز پانصد افسر و سرباز مزدور کسی را در خدمت سلطان عمان باقی نگذاشته بود و این در حالی بود که شورش در جنوب آن کشور روز به روز گسترش مییافت و ارتش ده هزار نفری عمان زیرنظر افسران انگلیسی پی در پی شکست میخورد. مسئله ظفار افکار عمومی انگلستان را برانگیخته بود و برای سرکوب شورشیان خواستار توسل به نیروهای منطقهای بودند.
تا اواخر سال 1351 کمک ایران منحصر به ارسال جنگافزار و تجهیزات گوناگون میشد تا اینکه سرانجام در 29 آذر 1351 واحدهای ارتش ایران مجهز به وسایل پیشرفته، بالگردهای بارکش و ناوگان جنگی در سواحل نزدیک صلاله پیاده شدند. بخشی از این نیروها در جزیره کوریاموریا مستقر شدند و پس از تخلیه بخشی از ساکنان جزیره به ساختن سربازخانه و تأسیسات نظامی پرداختند.
پیمان سنتو به منظور پوشش اعزام سربازان ایرانی به ظفار، اعلام کرد یک سلسله رزمایش با شرکت نیروهای انگلیسی و امریکایی و ترک و ایرانی به مدت دوزاده روز در خلیج فارس انجام خواهد گرفت و در همین حال نیروهای ایرانی از پایگاه چاهبهار سوار ناوهای جنگی شده به سوی ظفار عزیمت کردند.
دخالت نظامی ایران در جنگ ظفار که به خواست انگلیسیها صورت گرفته بود بازتاب گستردهای در جهان عرب نداشت، این در حالی بود که برای نخستین بار در تاریخ معاصر، نیروهای یک کشور غیرعرب در سرزمینی عربی پیاده شده و مبادرت به جنگ کرده بودند.
در آذرماه 1353 نیروهای چریکی جبهه تلفات سنگینی به واحدهای ایران وارد ساختند. شاه که وسعت دامنه این جنگ را پیشبینی نکرده بود ناچار شد در دی ماه همان سال ده هزار سرباز دیگر به عمان بفرستد که به یازده هزار نفری که قبلاً مشغول نبرد بودند افزوده شدند.
نیروهای ایرانی موفق شدند در اسفند 1353 صلاله، کرسی نشین ایالت ظفار را تصرف کنند و چریکها را پراکنده سازند و در حمله نهایی در مهر 1354 آنان را به کلی تار و مار کنند سپس به نابودی کانونهای مقاومت بپردازند. شاه در مصاحبه با خبرنگار روزنامه هرالد تریبیون اظهار داشت: «این وحشیها که از کمونیستها بدترند باید قلع و قمع شوند.» و در سفری که در آذرماه 1356 به عمان کرد، پس از بازدید نیروهای ایرانی گفت: «هرگاه عمان دیگر احتیاجی به حضور نیروهای ما در خاک خود نبیند، این نیروها احضار خواهند شد و در صورت تقاضای کمک از هر کشور آزاد خلیج فارس، ایران از امنیت آن کشور دفاع خواهد کرد.»
با وجود این واحدهای ایرانی تا بعد از پیروزی انقلاب در سلطنتنشین عمان ماندند و شاه ارتش خود را در جنگی درگیر کرد که هیچ نتیجهای برای کشورش نداشت ولی برای آخرین بار از دستور انگلیسیها اطاعت و خواسته آنان را برآورده کرده بود.
با افزایش درآمد ایران از فروش نفت که در فاصله سالهای 1353 تا 1357 به حدود
سالی بیست میلیارد دلار رسیده بود، دولتهای غربی شاه را وادار کردند بخشی از درآمد ایران را به صورت وام، کمک بلاعوض و سرمایهگذاری در اختیار کشورهای دیگر قرار دهد. در این دوره چهارساله مجموعاً 8/7 میلیارد دلار به کشورهای دیگر و مؤسسات بینالمللی پرداخت شد که سهم انگلستان از این بذل و بخششها 2/1 میلیارد دلار بابت نوسازی شبکه آب لندن بود.
در میان کشورهایی که بیش از همه به چاپلوسی از شاه نوکیسه حریص بودند و میکوشیدند حداکثر استفاده را از ایران ببرند، انگلستان مقام نخست را داشت. آنتونی پارسونز، آخرین سفیر انگلیس در دربار شاه مینویسد: «بعید به نظر میرسید که رژیم دیگری بتواند منافع اقتصادی و بازرگانی و هدفهای سیاسی و استراتژیکی انگلستان در منطقه را بهتر از رژیم شاه تأمین نماید، هر چند بعضی از اقدامات شاه و روش او در حکومت ازنظر ما ناخوشایند بود و در پارهای موارد نتایج معکوس و نامطلوب آن از قبل پیشبینی میشد.»
ظاهراً اشاره پارسونز به انحلال حزب ایراننوین و مردم و پانایرانیست در اسفند 1353 و تأسیس حزب واحد رستاخیز به رهبری شخص شاه بود که انگلیسیها نظر مساعدی نسبت به آن نداشتند و سیستم دو حزبی را مناسبتر میدانستند.
پارسونز در بدو مأموریت خود در ایران به سال 1353 در گردهمایی بازرگانان انگلیسی در تهران اظهار داشت: «ایران یک کشور جهان سوم است و دگرگونی رژیم در هیچ یک از کشورهای جهان سوم نمیتواند مایه شگفتی باشد. اگر میخواهید با این کشور روابط بازرگانی داشته باشید، ناگزیر باید این خطر را بپذیرید. بنابراین کالاهای خود را در هر جا میتوانید بفروش برسانید ولی سرمایهگذاری نکنید، مگر این که فروش کالاهایتان بدون سرمایهگذاری ممکن نباشد و صنایعی را انتخاب کنید که از طریق واردات کالا از بریتانیا تأمین شود، نه از صدور کالا از ایران.»
واقعیت این است که ایران در دوره پهلوی دوم هم یک منبع نفت ارزان قیمت، هم یک متحد با ارزش و هم یک بازار فروش وسیع و پرمنفعت برای انگلستان بود. در فاصله سالهای 1353 تا 1357 ایران وسیعترین بازار صادرات کالاهای انگلیسی در خاورمیانه به شمار میرفت و سالی یک میلیارد لیره ارز مورد نیاز خزانهداری انگلیس را تأمین میکرد.
افزون بر آن در این مدت چهار ساله میزان فروش جنگافزارهای انگلیس به ایران به مبلغی در حدود ده میلیارد دلار میرسید که برای صنایع نظامی کوچک بریتانیا – در مقایسه با امریکا و شوروی – مبلغی گزاف به شمار میرفت. در پایان سال 1356، مجموع سرمایهگذاریهای انگلیس در ایران 850 میلیون لیره میشد و در مجموع انگلیسیها بیش از هر کشوری دیگر از رژیم شاه سود میبردند و تا روز آخر از آن
پشتیبانی میکردند.
چند روز پس از حادثه خونین 17 شهریور 1357، سفیران انگلیس و امریکا متفقاً به دیدن شاه رفتند و به او گفتند برخلاف آنچه در سال 1951 در زمان ملی شدن صنعت نفت گذشت، این بار کشورهای ما در کنار شما قرار دارند و قویاً از شما پشتیبانی میکنند پارسونز پیام جیمز کالاهان، نخستوزیر انگلیس را مبنی بر پشتیبانی از شاه به او تسلیم کرد و اطمینان داد میتواند روی قول او حساب کند که انگلستان نه از انجام تعهدات خود طفره خواهد رفت و نه درصدد بیمه کردن منافع خود با مخالفان رژیم برخواهد آمد. پارسونز با تأیید سیاست شاه افزود: «عزم جزم دولت ایران برای حفظ ثبات و امنیت کشور، بریتانیا را دلگرم ساخته است.»
در 30 مهر 1357 تلویزیون بیبیسی مصاحبه دکتر دیوید اوئن وزیر امور خارجه انگلیس را پخش کرد که گفت: «شاه در مسئله حقوق بشر انعطافپذیری نشان داده است و در این مورد باید گفت صرفنظر از ارزش شاه برای تأمین منافع ملی بریتانیا، ما باید تداوم سلطنت را بر حکومت ملایان یا کمونیستها ترجیح بدهیم، چون سوابق هر یک از این دو گروه در رعایت حقوق بشر، به مراتب بدتر از رژیم شاه است. اکنون موقعی است که ما باید از دولت ایران حمایت کنیم و دوستی خود را ثابت نماییم، چون اگر رژیم شاه سقوط کند، مطمئناً کمونیستها یا ملایان قدرت را در ایران در دست خواهند گرفت.»
در 10 آبان نیز ملکه انگلستان در مراسم افتتاح پارلمان اظهار داشت: «بریتانیا آرزومند بقای رژیم پادشاهی ایران است.» با وجود این انگلیسیها با راهحل نظامی و به کار بردن قوه قهریه برای سرکوب مخالفان و راهحل سیاسی را به مصلحت میدانستند. پارسونز در خاطراتش مینویسد: «روز 14 آبان سفارت ما و دفتر هواپیمایی بریتانیا در تهران مورد حمله قرار گرفت و به آتش کشیده شد، چون ما با تشکیل دولت نظامی مخالف بودیم. بنابراین نظامیان خواستند درسی به ما بدهند و از این راه دولت بریتانیا را متقاعد کنند که ادامه فشار به شاه برای یافتن یک راهحل سیاسی بینتیجه است.»
در 21 آذر 1357 که مصادف با فردای راهپیمایی دو میلیون نفری روز عاشورا در تهران بود، مسئله ایران در مجلس عوام بریتانیا مطرح شد و جیمز کالاهان به حدود بیست پرسش نمایندگان پاسخ داد. کالاهان اظهار داشت: «اگر اوضاع کنونی ایران ادامه یابد، صلاح نمیداند ملکه انگلستان برنامه سفر خود را به ایران در ماه فوریه 1979 به اجرا درآورد. در هر حال چنانچه سفر ملکه به ایران عملی شود، این اقدام به هیچوجه به معنای پشتیبانی از رژیم شاه نخواهد بود.» کالاهان نتیجه گرفت که در برابر انقلاب مردمی ایران، حفظ رژیم شاه دیگر امکانپذیر نیست.
آخرین تشبث شاه نزد مقامات انگلیسی، اعزام امیرخسرو افشار، وزیر امور خارجه
به لندن بود که در ملاقات با دکتر اوئن عاجزانه خواستار نجات شاه و رژیم سلطنتی ایران شد. دکتر اوئن در پاسخ با اشاره به تعداد عظیم تظاهرکنندگان روز عاشورا و لزوم به کار بردن حداقل زور گفت؛ «کشت و کشتار در افکار عمومی غرب اثر منفی میگذارد. لیکن به عقاید ما در پایتختهای غربی کاری نداشته باشید و ما را فراموش کنید. اگر کاری از دست ما برآید بگویید ولی درست نیست که ما مشکلات داخلی شما را حل کنیم، حتی اگر راهحلی میداشتیم.» وزیر امور خارجه بریتانیا با این گفتار خود آب پاکی را روی دست افشار ریخت.
در کنفرانس گوادلوپ نیز که در 14 دی 1357 با شرکت جیمی کارتر رئیس جمهور آمریکا، جیمز کالاهان نخست وزیر انگلیس، هلموت اشمیت صدراعظم آلمان و ژیسکاردستن رئیس جمهور فرانسه تشکیل شد، از نخستوزیر انگلیس تقاضا شد به مناسبت پیشینه دیرینهای که کشورش با ایران دارد، گزارشی درباره اوضاع ایران بدهد. کالاهان نیز با تکرار مطالبی که در مجلس عوام گفته بود حفظ رژیم شاه را امکانپذیر ندانست که مورد قبول سران سایر کشورها قرار گرفت. عزیمت آنتونی پارسونز سفیر بریتانیا از تهران چند روز پیش از پیروزی انقلاب، نقطه پایانی به پشتیبانی مستمر انگلیس از رژیم پهلوی نهاد.
سیدقاسم یاحسینی
آیتالله سید عبدالله مجتهد بلادی بوشهری بهبهانی به سال 1291 هجری قمری در خانوادهای اهل علم و تقوی در شهر مقدس نجف اشرف دیده به جهان گشود. پدرش آیتالله «حاج سید ابوالقاسم» ملقب به «سلطان العلما» بود و مادرش «بیبی آمنه بیگم» نام داشت.
سید عبدالله تا سن نه سالگی در نجف اشرف به سر برد و آموزشهای اولیه را در محضر پدرش و بانویی فاضل و دانشمند به نام «ملا معصومه» فراگرفت. نه ساله بود که به همراه خانوادهاش در سال 1300 قمری به بوشهر آمد. در سال 1303 سید جمالالدین اسدآبادی را در بوشهر ملاقات کرده، به شدت تحتتأثیر افکار انقلابی و آزادیخواهانه او قرار گرفت.
در بوشهر سید عبدالله دروس کلاسیک مذهبی را پی گرفت و نزد دانشمندان برجستهای چون «شیخ اسماعیل آل الجبار»، «آیتالله علمالهدی بلادی»، «سید سلیمان صدرالاسلام» و «محمدعلی بهبهانی» فقه، اصول، حدیث و علم رجال را آموخت. همچنین نزد «سید عبدالرضا حافظالصحه» پزشکی و زبان انگلیسی و نزد «شیخ حبیبالله ذوالفنون آبادی» هندسه و نجوم جدید را تحصیل کرد.
بلادی به سال 1311 قمری راهی نجف اشرف شده، به ادامه تحصیل پرداخت. در سال 1317 قمری با دختر عمویش ازدواج کرد. وی در حوزه علمیه نجف نزد بزرگان و مجتهدانی چون «آخوند ملاکاظم خراسانی» صاحب «کفایه»، «سید کاظم یزدی» صاحب «عروهالوثقی»، «آقا ملا فتحالله شریعت اصفهانی» و علامه بحرالعلوم تلمذ نمود و از همه این بزرگان اجازه اجتهاد گرفت.
در سال 1326 قمری همزمان با انقلاب مشروطه به بوشهر بازگشت و فعالانه در پیشبرد اهداف این انقلاب در نواحی جنوب ایران تلاش کرد. با وقوع جنگ جهانگیر اول، همانطور که در صفحات آینده خواهیم دید، مبارزه سختی را با انگلیس آغاز نمود. با به قدرت رسیدن رضاخان پهلوی، آیتالله بلادی به صف مخالفان وی پیوست و چندین رساله کوتاه و بلند به زبانهای فارسی و عربی درباره اعمال ضداسلامی رضاشاه منتشر ساخت. با سقوط رضاشاه، آیتالله بلادی به ارشاد و هدایت مردم ادامه داد و سرانجام در 23 محرمالحرام سال 1373قمری/21 مهرماه 1331 شمسی در سن 81 سالگی دارفانی را وداع گفت.
آیتالله بلادی 83 جلد کتاب در زمینههای مختلفی چون تاریخ معاصر ایران و جهان اسلام، اصول و عقاید، فقه و حقوق اسلامی، حدیث، رجال، پزشکی، هیأت و نجوم جدید تألیف و تدوین کرده که بسیاری از این کتابها تاکنون خطی باقی مانده و به چاپ نرسیده است.
آیتالله سید عبدالله بلادی بوشهری به سال 1326 قمری در گرماگرم جنبش مشروطیت در ایران، از نجف اشرف به بوشهر بازگشت. در این هنگام هیجان انقلاب مشروطه، روح تازهای در کالبد مرده مردم دمیده بود و آزادیخواهان بوشهر نبرد سختی را علیه استبداد آغاز کرده بودند. آیتالله بلادی خیلی زود جذب این جنبش شد و شورمندانه به صفوف آنان پیوست.
انگلستان که منافع زیادی در جنوب ایران و به خصوص بوشهر داشت از حضور و نقش سیاسی و اجتماعی مردم در این نواحی هراس داشت. از این روی کوشید با ایجاد تفرقه در بین صفوف انقلابیون، آنان را از یکدیگر جدا سازد و خیلی زود به این هدف رسید.
با انعقاد قرارداد 1907 بین انگلستان و روسیه تزاری، انگلیسیها که بوشهر را منطقهای از خاک خود میدانستند، شروع به اشغال تدریجی آن کرده، به بهانههای مختلف سرباز و آلات جنگی وارد بوشهر کردند. این حرکت موجب خشم اهالی شد و نارضایتی عمومی از سیاست متجاوزانه انگلستان در سطح وسیعی بالا گرفت. برخی از نیروهای پارتیزانی به رهبری رئیسعلی دلواری برای نشان دادن خشم خود، انگلیسیها و منافع آنها در بوشهر را هدف حمله خود قرار داده و ضمن به هلاکت رساندن چند نفر انگلیسی، ضربات موثری نیز به منافع آنان وارد آوردند. انگلیسیها نیز بیکار ننشسته و با یورشهای ناگهانی به روستاهای اطراف بوشهر، ضمن کشتن عده زیادی از اهالی،
اموال آنان را سوزانیده و نابود کردند.
این رفتار زشت انگلیسیها از دید تیزبین آیتالله بلادی دور نماند و وی را واداشت که در سطح وسیعی به مخالفت و مبارزه با انگلیسیها بپردازد. ایشان برای ژرفا بخشیدن به نبرد خود روابط ویژهای با رئیسعلی دلواری برقرار کرد و او را در حرکتهای ضدانگلیسیاش یاری داد. آیتالله بلادی یک نظام قوی اطلاعاتی در بوشهر سازماندهی کرد و کلیه اخبار و اطلاعات مهم درباره تحرکات انگلیسیها در این شهر را گردآوری نموده، در سریعترین زمان ممکن توسط یک پیک سری به دلوار برای رئیسعلی ارسال نمود. این اطلاعات در تاکتیکهای جنگی و تصمیمگیریهای سیاسی علیه انگلیسی ها بسیار مؤثر بود.
بلادی افزون بر ارتباط با رئیسعلی دلواری، با دیگر خوانین جنوب مانند «زائر خضرخان» و «شیخ حسین خان چاهکوتاهی» نیز ارتباط داشت. او حتی تلاش مینمود که با برخی از خوانین خائن و بیگانهپرست «بندر ریگ» و «شبانکاره» نیز تماس حاصل نماید و آنان را به ملت و آزادیخواهان پیوند دهد که البته موفق نشد. حتی برای آنکه با آنان اتمام حجت کند، خود شخصاً به بندر ریگ و شبانکاره رفت و با «حیدرخان حیات داوودی» و «اسماعیل خان شبانکارهای» دیدار و گفتگو انجام داد و این دو را به پیوستن به مردم و تنفر از انگلیس فراخواند، اما سودی نبخشید. در این باره در کتاب خاطرات سیاسیاش مینویسد:
قبل از مهاجرت از بوشهر به فاصله یک سال، احقر خصوصاً به دیدن این خوانین در مقر حکومتشان فرد فرد رفتم و لساناً همهگونه نصح و انذار کردم. همه را تصدیق میکردند و وعدههای خوب میدادند، لکن بعد از رسیدن مقام و مرحله امتحان... تا آخر نفس هم دست از حمایت انگلیسیها و خزئل، که ابلیس آنها بود، برنداشتند.
منزل آیتالله بلادی واقع در محله «بهبهانی» بوشهر، کانون مبارزه با انگلیسها بود. وی در سخنرانیهای عمومی خود در مساجد و بر منابر شدیداً به آنها حمله میکرد و جنایات انگلیسیها را در ایران و دیگر کشورهای اسلامی افشا مینمود. وی برای ضربه زدن به اقتصاد انگلیس و مبارزه با توسعهطلبی اقتصادی و سیاسی این کشور در جنوب ایران و حوزه خلیج فارس، طی یک فتوای تاریخی، خرید و فروش کالاهای ساخت انگلیس را تحریم کرد و مبادله با بازرگانان انگلیسی را «حرام» دانست. این تحریم بازتاب گستردهای در بوشهر و نواحی اطراف داشت وجمع زیادی از تجار میهنپرست به آن فتوا عمل نمودند.
تحریم کالاهای انگلیسی و حرام دانستن معامله با آنان خشم قنسول انگلیس در بوشهر و سفیر این دولت در ایران را برانگیخت و قنسول انگلیس را واداشت که
گزارش خصمانهای علیه وی به وزارت خارجه بریتانیا ارسال دارد. «سِرادوارد گری» وزیر امور خارجه انگلستان پس از دریافت این گزارش، طی تلگرافی به «جورج بارکلی» سفیر انگلیس در ایران نوشت که برای مقابله با این تحریم و سرکوب مردم بوشهر تصمیم به اعزام یک فروند ناو جنگی به سواحل بوشهر گرفته است. گری در این تلگراف همچنین نظر بارکلی در این باره را جویا شده بود. بارکلی در پاسخ نوشت:
من گمان میکنم اعزام کشتیهای جنگی به بندر بیشتر باعث هیجان در باب تحریم بشود. لذا من این نوع اقدامات را تصویب نمینمایم.
متأسفانه به دلیل عدم همراهی دولت و برخی از رهبران مذهبی محلی، این تحریم چندان مؤثر واقع نشد و پس از مدتی در هم شکست.
آیتالله بلادی برای آنکه رخدادهای جهان اسلام را مستقیماً دنبال کند و اطلاعات لازم را از منبع مستقیم دریافت دارد، علاوه بر مطالعه روزنامههای ایرانی چاپ خارج از ایران مانند ثریا، حبلالمتین و اختر، با روزنامه انگلیسی زبان تایمز مشترک شده بود و مرتب آنها را مطالعه میکرد. وی در سخنرانیها و نوشتههایش استفادههای فراوانی از مطالب این روزنامهها مینمود.
در آستانه جنگ بینالملل اول، بلادی به عنوان برجستهترین رهبر روحانی و مذهبی مخالف انگلیس در بوشهر و نواحی جنوب ایران به شمار میرفت. وی اخبار دنیا را به طور مرتب دنبال میکرد و نسبت به کوچکترین مسائل جهان اسلام حساسیت و واکنش از خود نشان میداد و مردم را نیز در این مسائل آگاه میکرد. او برای آنکه حساسیت مذهبی رهبران جهان تشیع در عراق را برانگیزاند و برای آنکه جنایات انگلیسیها در جنوب ایران را افشا سازد، به مراجع طراز اول نجف اشرف و سامرا تلگرافها و نامههای فراوانی نوشت. در این نوشتهها بلادی مجتهدین مقیم عراق را به ظلمی که بر مردم بوشهر و تنگستان میرفت آگاه ساخت و از آنان برای رهایی از یوغ ظلم انگلیس استمداد طلبید. این نوشتهها نقش مؤثری در تنویر افکار مجتهدین داشت و شناخت مناسبی در مورد رفتار خشن و ضدانسانی انگلیسیها با مردم ایران به آنها داد. در کتاب «لوایح و سوانح» در این باره مینویسد:
احقر هم بر حسب تکلیف دینی خود از بدو ورود به بوشهر و عودت از نجف اشرف، چون این دخالت من غیرالحق را و دخالت مسلحه را در ثغر مهم ایران، بوشهر، میدیدم، به قدر امکان مشغول به نطق بر منابر و خطابات در محافل و تلگراف به مرکز دولت و ملت و خطوط به عراق و علما مینمودم. این معنی بیشتر اسباب عداوت آنان [انگلیسیها] و اتباعشان با احقر گردید.
نویسنده جزوه «مجتهد مبارز» درباره فعالیتهای سیاسی آیتالله بلادی در بوشهر
در آستانه جنگ جهانی اول مینویسد:
در جنگ بینالملل اول، به اقتضای تقوی و فضیلت با نهایت کفایت و شهامت به منظور ترویج شرع شریف و حفظ استقلال ایران، با صدور فرمان جهاد، علم مخالفت و مبارزه با بیگانگان برافراشت و دارالشرع معظمله، کانون احرار و آزادیخواهان بود.
یکی از فرزندان او نیز در همین باره چنین نوشته است:
یکی از سخنرانیهای آیتالله بلادی بهبهانی در بوشهر بین جمعیت چند هزار نفری در یکی از مساجد در زمانی صورت گرفت که کشتیهای جنگی انگلیسی در لنگرگاه بوشهر برای شلیک و گلولهباران کردن بوشهر آمادگی داشتند و این امر باعث شد که فرماندار وقت بوشهر از ایشان تقاضای ختم مجلس و متفرق شدن جمعیت را بنماید.
در پی سخنرانیهای شدیداللحن و آتشین آیتالله بلادی علیه انگلیسیها و مزدوران داخلی آن، اوضاع شهر بوشهر متشنج شد و مردم در مساجد گرد آمده و علیه انگلیس شعار داده و قصد حمله به آنان را نمودند.
در روز 25 ربیعالثانی 1333 آیتالله بلادی و جمعی از علمای دیگر به «مسجد نو»، واقع در محله شنبدی، رفته و سخنرانیهای فراوانی علیه انگلیس نمودند. مردم پس از شنیدن این سخنان تهییج شده، سر به شورش برداشته و خود را آماده یورش به قنسولگری انگلیس واقع در محله کوتی نمودند. «موقرالدوله» حاکم بوشهر که خود در مسجد حضور داشت به هراس افتاد و به هر نحوی که بود، علما را راضی نمود تا مردم را آرام نمایند. وی در بازگشت از مسجد طی تلگرافی به «احتشامالسلطنه» وزیر داخله ایران نوشت:
الساعه که نیم ساعت به ظهر جمعه 25 (ربیعالثانی 1333) مانده از مسجد نو برگشتم. هیجان عمومی به درجهای است که فوق تصور است. چنین ازدحامی در بوشهر هرگز دست نداده بود. کل علما و عموم طبقات اهالی حضور داشتند. ملخص خطابه علما این بود که سه سال بدون اینکه هیچ ضرر مالی و جانی از بنادر به انگلیس رسیده باشد، در آنجا اخلال کرده و عده قشون نگاه داشته و حالا هم علانیه هتک حرمت و حیا و بیطرفی دولت را کرده، با وصف احکام جهادیه حججالاسلام خودداری کردهایم. حالا هم قصد بلوا و جنگ و جهاد نداریم. جلاء قشون انگلیس و رجعت قنسول و تاجر و خانم آلمانی را میخواهیم و دست از حقوق مشروعه برنمیداریم و اگر ما را بکشند ایلات و عشایر و اهالی غیور جنوب زنده هستند و به وظیفه اسلامیت و ایرانیت رفتار خواهند کرد.
با همه تلاشی که آیتالله بلادی و دیگر علمای بوشهر در جهت جلوگیری از مظالم و تجاوزات انگلیسیها به مردم کردند، به مقصود نائل نیامدند و تیرشان به سنگ خورد.
از این رو آیتالله بلادی تیر آخر را از کمان رها کرده، علیه انگلستان و اتباع آنها و همچنین جاسوسان و خائنین ایرانی طرفدار آنان اعلام جهاد داد. در قسمتی از متن اعلامیه جهادیه آمده بود:
دولت جبار و ستمگر انگلیس قصد حمله به خاک ما را دارد. بر ما واجب است که از خاک خود دفاع کنیم.
به دنبال فتوای جهاد آیتالله بلادی دیگر مجتهدان منطقه مانند آیات عظام سیدمرتضی اهرمی، شیخ محمدحسین برازجانی و شیخ علی آل عبدالجبار نیز اعلام جهاد کردند. افزون بر این علما و مراجع تقلید نجف اشرف نیز که پیش از این از طریق نامههای آیتالله بلادی از مظالم انگلیسیها آگاه شده بودند، طی فتاوی جداگانه علیه ارتش و دولت بریتانیا اعلام جهاد کردند.
تحرکات ضدانگلیسی بلادی، مقامات دیپلماتیک بریتانیا در بوشهر را خشمگین کرد و آنان را واداشت این سد بزرگ را از جلوی پای خود بردارند. از این روی با همکاری برخی عناصر وابسته ایرانی، نقشه ترور و از میان برداشتنش را پی ریختند. فرزند ایشان در این باره مینویسد:
خلاصه اینگونه امور باعث شد استعمارگران در صدد ترور آیتالله بلادی برآیند. علاوه بر این، جریان از چند طریق به اطلاع ایشان رسید. نامههایی از علمای طراز اول شیراز و رؤسای عشایر و سران نهضت مانند زائر خضرخان و شیخ حسین خان چاهکوتاهی و رئیسعلی دلواری و... برای ایشان ارسال شد که بیم ترور ایشان و از بین یا از هم پاشیدن نهضت (وجود دارد) لذا ضمن تأیید جریان ترور از او خواسته شده بود هر چه زودتر عازم شیراز شود.
اما آیتالله بلادی با وجود خطر حتمی ترور، مدت دیگری نیز در بوشهر مانده، علیه انگلیسیها فعالیت کرد. در این میان اخبار نومیدکنندهای از حضور رو به گسترش انگلیسیها در بوشهر به او میرسید. وی که دید نمیتواند در بوشهر بماند و به فعالیت مذهبی و سیاسی خود ادامه دهد، طرح مهاجرت از بوشهر را ریخت. خود ایشان درباره انگیزه مهاجرتش از بوشهر به شیراز چنین نوشته است:
... متأسفانه مددی از ملت و دولت ندیدم و روز به روز قوه و قدرت آنها زیاد میشد، تا آنکه تکلیف شرعی خود [...] و اباء نفس و منع شرع از ماندن در بلدهای که در تحت سیطره اجانب باشد، مجبور به مهاجرت و جلای وطن شدم. لذا روز شنبه دوم ماه جمادیالآخر سال یک هزار و سیصد و سی و سه [1333] هجری [قمری] ترک خانه و لانه و اهل و اولاد و جنبیات شخصی گفته به شیراز آمدم در زمان حکومت جناب مخبرالسلطنه...
مؤلف رساله «مجتهد مبارز» نیز درباره مهاجرت ایشان از بوشهر به شیراز و استقبال آزادیخواهان شیراز از وی مینویسد:
چون دید انگلیسیها در بوشهر نفوذ زیادی پیدا کرده، اراده تصرف بوشهر دارند، دولت وقت هم ضعیف و توجهی نسبت به آن بندر مهم ننموده و اقدام نتیجهبخشی مشاهده نمیگردد، بنابراین علاوه بر این که مقصد پیشرفتی ندارد، جانش هم در خطر است، لذا از روی کمال اضطرار مهاجرت به شیراز فرموده، آزادیخواهان آنجا، صاحبان بصیرت، مقدم مقدسش را گرامی دانسته، پذیرایی شایان و احترام فراوان و بسزایی برایش قائل گردیدند.
برخی از مورخان کوشیدهاند این مهاجرت را نوعی «فرار» قلمداد کنند. اینان به این اکاذیب اکتفا نکرده و حتی تاریخ مهاجرت آیتالله بلادی را که روز شنبه سوم ماه جمادیالآخر 1333 بوده، چند ماه به جلو برده و روز یا شب 26 رمضان 1333 رقم زدهاند تا با این کار وی را فردی بیمسئولیت و جبون که قدرت مقاومت در برابر دشمن نداشته، فرار را بر قرار ترجیح داده است، معرفی کنند. اما مراجعه به متن کتاب «لوایح و سوانح» واهی بودن این ادعا را به اثبات میرساند و نشان میدهد که چندین ماه قبل از آنکه اساساً بوشهر به اشغال انگلیسیها درآید، وی اقدام به مهاجرت به شهر شیراز نموده است.
مبارزات ضدانگلیسی آیتالله بلادی در شیراز
آیت الله بلادی در شیراز مورد استقبال پرشور علما و مردم قرار گرفت و پس از استقرار در شیراز در استمرار اقدامات و فعالیتهای ضداستعماری، تلگرافی به مجلس شورای ملی مخابره کرد. در این تلگراف با اشاره به اشغال بوشهر، نظر دولت مرکزی و مجلس را به سوی اشغال غیرقانونی بوشهر توسط نیروهای انگلیسی معطوف و جلب نمود. بلادی در این تلگراف نوشته بود:
مجلس مقدس. شرالاوطان مالا یأمن فیه الیقظان. با وجود بودن اردوی همجوار جنوب و عدم تقابل آنها به اردوی دولت متبوعه توقف دعاگو در بوشهر مشکل. عاجلانه وارد شیراز. عودت به بوشهر متوقف بر یکی از دو امر: رفع جُند مخالف، یا وجود اردوی مؤالف. منتظر کسب تکلیف از آن مقام منیع است.
جواب مجلس شورای ملی آب سردی بود بر احساسات انقلابی و وطنپرستانه آیتالله بلادی:
فلان. مطلب مهم مجلس و دولت مشغول به تصفیه، نمیتوانند عقیده سیاسی خود اظهار فرمایند مگر نتیجه اقدامات آنها تدریجاً ظاهر گردد. تفصیل پست مینویسیم.
البته هرگز «جواب تفصیلی» نیز توسط پست نرسید!
بلادی که از کمک و همیاری دولت مرکزی و مجلس شورای ملی در دفاع از بوشهر و آزادسازی این شهر نومید شده بود، برای تهییج حس وطنپرستی و آزادیخواهی مردم شیراز شروع به نگارش اعلامیههای افشاگرانه و مقالات هشداردهنده نمود. به همین دلیل چندین مقاله کوتاه و بلند درباره جهاد و نبرد با کافران و همچنین نقش مخرب انگلیس در از هم پاشیدن و استثمار کشورهای اسلامی نگاشت و در برخی از روزنامههای محلی شیراز به چاپ رسانید. در یکی از نخستین مقالات خود با اشاره به حرکتهای ضداسلامی روسیه تزاری و انگلستان در سرزمینهای اسلامی نوشت:
... ملاحظه بفرمایید: چقدر از ممالک مسلمانان را بردهاند؟ مملکت مراکش را بردهاند. مملکت طرابلس را بردهاند. جبلالطارق را بردند. جبلالاسود را بردند. تونس را بردند. اندلس را بردند. بالقان را بردند. قفقاز را بردند. مصر را بردند. حبشه را بردند. زنگبار را بردند. هندوستان را بردند. عمانات را بردند. بلوچستان را بردند. ترکستان خوارزم و خیوه و بخارا را بردند. قبرس را بردند. الجزیره (الجزایر) را بردند. فقط مملکت ایران و عثمانی باقی مانده بود. امروز از طرف شمال و جنوب و شرق و غرب با این دو دولت اسلامی در مهاجمهاند.
بنادر ایران و عراق عرب را هم اشغال نمودهاند و حاضر شدهاند که اسلامبول و طهران، که عاصمه این دو مملکت و دولت اسلامی است، هم قبضه کنند تا آنکه قلب مملکتین را هم گرفته باشند، که خدای نخواسته یک مرتبه نبض مملکتین ساقط و ساکن شود و به کلی جسد هر دو مملکت از حرکت بیفتد.
آیتالله بلادی برای آنکه حس مذهبی و معنوی مسلمانان ایران را برانگیزاند و برای آنکه روحیه جهاد و نبرد با انگلیس را در مجاهدین تقویت نماید، طی مقاله مفصلی مفاد دعای «مرزداران» صحیفه سجادیه امام زینالعابدین رهبر چهارم شیعیان را مورد بحث و بررسی قرار داده، فرازهای مهم و حساس این دعا را تجزیه و تحلیل کرد. این مقاله نیز در سطح وسیع چاپ و به سرتاسر ایران فرستاده شد. همچنین چند روزنامه محلی شیراز اقدام به چاپ متن کامل آن مقاله نمودند.
در اعلامیه جداگانه دیگری بلادی ضمن شرح جنایات دول استعمارگر در کشورهای اسلامی و ایران حکمرانان و سلاطین این کشورها را مخاطب قرار داد و نوشت:
لاکن معالتأسف سلاطین اسلام به علت غلبه تنپروری و انغمار در راحتطلبی و عدم زاجر و رداع به کلی غافل از نصح آن حکیم مشفق علیم گشته، اوقاتی را که قیمت هر
آنش خراج مملکتی بود، به واسطه آسودگی از حملات دشمنان که به خوبی میتوانستند همهگونه تدارک و تهیه از برای رفع دشمن نمایند، صرف ملاهی و عیش بهیمی نمودند. تا آنکه امروز کار ممالک اسلامی به جایی رسیده که دل دشمن هم به حالش میسوزد. گویا نصاری عمل به آیه نمودند و در مقام تهیه و تدارک قلع مسلمین برآمدهاند. امروزه شجره طیبه توحید را میخواهند از ریشه درآورند. با آنکه بحمدالله سیصد میلیون مسلمان روی کره زمین مسکن دارند، معذالک در کمال خوف و وحشت زیست مینمایند. دشمنان هم بیرحمانه موقع را غنیمت شمرده، از شش جهت بر ممالک مسلمین حملهور شدهاند. گاهی بقعه مقدسه رضوی را روس هدف گلوله توپ و اهالی آنجا را طعمه شمشیر، گاهی بر تبریز در روز عاشورا حمله نموده بزرگان مسلمین را قصابوار قطعه قطعه نمایند، گاهی بر قزوین، گاهی بر گیلانات، گاهی تهیه حمله بر عاصمه و پایتخت مملکت می نمایند.
رفیقش انگلیس هم الحال چند سال است اردوی منحوس خود را ساخلو بوشهر و سایر نقاط بنادر نموده، چون دید مطلقاً کسی تعرض به آنها ندارد، دیگ طمعش به جوش آمده، رسماً بوشهر را تصرف مالکانه نموده، بیرق شاهنشاهی را خوابانیده، بیرق منحوس صلیب را در شهر اسلام افراشت، مشغول عملیات شده، جوانان غیور متدین وطندوست دشتی، و تنگستان و چاهکوتاه را با آنکه قلیلالاستعداد بودند، بدون هیچ درنگ سینه خود را هدف گلوله توپ و تفنگ این دشمن دین نموده، الحال یک ماه و چند روز است که روح صاحب شرع را از خود شاد کردهاند.
وی در قسمت دیگری از همین مقاله با تکیه بر تز «اتحاد اسلامی» که از سوی برخی علما و خصوصاً امپراطوری عثمانی طرح شده بود، راهحل نجات ایران را قیام عمومی مردم می داند و در همین باره مینویسد:
... فقط چیزی که میتواند آنها را خارج کند اتفاق دولت و ملت و مساعدت ایلات و عشایر و مساعدت ارباب ثروت است تا به قوه سرنیزه آنها بیرون شوند. خدا میداند موقعی از برای استفاده ایران به دست آمده که هیچوقت چنین موقعیتی به دست نیامده بود و بعد از صلح عمومی دیگر به دست نخواهد آمد. مرحوم سید جمالالدین اسدآبادی همدانی معروف به افغانی طابثراه، که درجات اسلامیت و دیانت و توحیدش از کتاب او در رد نیچری که به دست خود در هندوستان نوشته است و به طبع رسانیده، معلوم میشود این مرد بزرگ مسلمان از این حسرت جان داد، که چه زمانی باشد که دولت عثمانی و ایرانی و افغانی و ترکستان و هندوستان بر ضد روس و انگلیس قیام نمایند و یک بیرق توحید را فی مابین مراتب نصب کنند و همگی در تحت آن بیرق با روس و انگلیس در مقام مقابله برآمده مراتب شئون کعبه و قرآن و
دیانت و مملکت و نوامیس اسلامیان از شر ارباب تثلیث محفوظ بماند.
سپس با تحلیل اوضاع جهان و اروپا عموماً و وضعیت بحرانی و تزلزل انگلیس و روسیه تزاری خصوصاً مینویسد:
امروز بحمدالله از طرف مغرب دولت عثمانی با روس و انگلیس مشغول مقاتله است و از طرف مشرق دولت افغان مشغول مقاتله است با روس و انگلیس، دولت فاتحی مثل آلمان و اطریش هم در اروپا روز روشن را در چشم روس و انگلیس سیاه کرده. دولت انگلیس در جزایر بریتانیای خود هم در تحت فشار است. ایرلندیها استقلالطلبند. در هندوستان در فشار، در جبلالطارق در فشار و گرفتاری، و در داردانل در فشار و گرفتاری، در کانال سوئز و حدود مصر در فشار و گرفتاری در بابالمندب و عدن در فشار و گرفتار، در بحر اقیانوس کبیر در کمال وحشت و اضطراب، کانادای آمریکا در معرض حمله اتازونی، جزیره استرالیایی او در خط استقلالطلبی و تهاجم آلمان، در حدود عراق عرب مشغول و گرفتار، در حدود بلوچستان و سیستان در فشار و گرفتار، الحال در حدود جنوب ایران هم گرفتار شده است. آیا از این موقع بهتر از برای ایران به دست میآید؟ نه!
از آن طرف دشمن شمالی، اروپای مغربی او به کلی ساقط و در تصرف دولت فاتح امپراتوری آلمان است و به همین زودی پایتخت او را تهدید خواهد نمود و داخله اروپای او و در کمال اغتشاش، حدود قفقاز او به واسطه حملات لشکر منصور عثمانی در فشار...
پس از تحلیل اوضاع روس و انگلیس آیتالله بلادی در مقام نتیجهگیری برآمده و مینویسد:
... درچنین موقع خداداد، دولت که بایست شخص اعلیحضرت شاهنشاه، که اول دلسوز این مملکت است، به نفس نفیس [...] از مقر سلطنت بعد از نصب ولیعهد در دارالخلافه با تمام قوای سلطنتی و تمام ایلات و عشایر شجاع ایران حرکت کرده با دو دولت اسلامی شرق و غرب ایران و مساعدت امپراطوری آلمان همدست شده یک جهت مسلمین را دو حصه کرده، قسمتی به طرف شمال و قسمتی به طرف جنوب برانند، از خداوند استمداد نصرت اسلام را درخواست نمایند. امید است در این دوره که بهترین دورههای عالم است، اسلامیان از حضیض اسارت به اوج امارت برسند.
آیتالله بلادی با روشنبینی، آینده جنگ را پیشبینی کرد و در سال 1915 دقیقاً وقایع سال 1919 و جریان صلح ورسای و عدم توجه به ادعاهای ایران در صلح پاریس را حدس زده و چنین نوشت:
اگر دولت ایران خود را به جریان مذاکرات مرکزی تسلیت بدهد، یک وقت ملتفت
میشود که صلح عمومی شده و آن مذاکرات همه از برای اغفال دولت و ملت بوده و داخله هم مغشوش شده، آن وقت دولت ایران به هر طرف رو آورد اعتراض خواهد شنید.
بلادی چون دید اعلامیهها و مقالاتش چندان در روند امور مؤثر نیست، برای آنکه به تکلیف شرعی و سیاسی خود عمل کند، تلاش کرد بار دیگر با خوانین خائن جنوب مکاتبه کرده و آنان را از کار پلیدشان باز دارد. از این رو نامهای به صورت بخشنامه نوشته و به کلیه خوانین دشتستان و شبانکاره و بندر ریگ ارسال کرد. وی در این نامه خوانین خائن جنوب را نصیحت کرده و عمل ننگین آنها را گوشزد کرد، اما این نکتهها سودی نبخشید و حتی آن خوانین زحمت پاسخ منفی را نیز به خود ندادند.
بلادی دلسرد نشد و چون دید کار عملی از او برنمیآید کوشید با تجدید سازمان شبکه اطلاعاتی متلاشی شدهاش در بوشهر و برازجان، اخبار نبرد و درگیری مجاهدین را به دست آورد تا در سطح وسیعی منتشر نماید. از این رو شروع به نامهنگاری با عوامل اطلاعاتی خود در بوشهر و برازجان نمود و از آنان خواست کلیه اخبار جنگ تنگستانیها با انگلیس را برای او ارسال دارند.
این کار با موفقیت صورت گرفت و بلادی اخبار رسیده را در سطح گستردهای در شیراز و دیگر مناطق پراکنده نمود و حتی در برخی روزنامهها به چاپ رساند.
در این هنگام از مرکز مجاهدین تنگستان و چاهکوتاه از آیتالله بلادی تقاضا شد که برای نبرد با دشمن دستورالعملی تنظیم و تدوین نماید. او بلادرنگ تقاضای مجاهدین را با مسرت تمام اجابت کرد و با الهام از تعالیم عالیه اسلامی و احکام رهاییبخش قرآن دستورالعملی در 110 ماده درباره اصول نبرد با کفار تحریر و برای مجاهدین ارسال داشت.
مطالعه این نگاشته، روشن بینی و دید «تاریخی» بلادی را کاملاً نشان میدهد. وی ضمن ارائه دستورالعملهای مختلف درباره اصول نبرد، رعایت بهداشت، رفتار خوب با اسرای جنگی، تشکیل یک شبه ضداطلاعات، رعایت نظم و امور اداری بر مسئله به اصطلاح امروز «روابط عمومی» و «تاریخنگاری جنگ» تأکید فراوانی نمود و چندین بند از نظامنامه را اختصاص به این مهم داد. او از مجاهدین خواست برای خود چاپخانهای فراهم آورند و اخبار جنگ را به طور مرتب چاپ و منتشر کنند.
بیگمان اگر رهبران مجاهدین به این دستورالعمل و رهنمودها دایر بر نگارش و حفظ مدارک رخدادهای جنگ با امپریالیسم انگلیس عمل کرده بودند، امروز بایگانی
باارزشی از رخدادهای جنگ جهانی اول در جنوب ایران در دسترس مورخان و محققان قرار داشت و آنان را راهنمایی میکرد.
مقاومت و خیزش اسلامی تنگستانیها به دلیل خیانتهای دشمنان دوستنما و قدرت نابرابر دشمن توسعهطلب چندان دوام نیاورد تا جایی که مجاهدین برخلاف میل باطنی مجبور به امضاء معاهده صلح با انگلیسیها شدند. در شیراز نیز وضع نه تنها رضایتبخش نبود بلکه بدتر هم شد. انگلیسیها توانستند از ضعف و زبونی حکومت مرکزی استفاده کرده، مخبرالسلطنه را از شیراز بیرون کنند و بعد از چند زد و خورد خونین چند ماهه، بر نیروهای حزب دموکرات و ژاندارمری فائق آیند و با دسایس و ایجاد تفرقه و نفاق، از آتش جهنم مردم مؤمن و انقلابی فارس رهایی یابند. بار دیگر خفقان و سانسور شدید بر فضای شهر شیراز حاکم شد و انقلابیون تحت تعقیب قرار گرفتند؛ عده زیادی بازداشت و زندانی و چند نفر به طرز فجیعی گردن زده شدند و یا جلو توپ گذاشته شدند. ارتجاع به شهر بازگشت و آیتالله بلادی به شدت تحتنظر قرار گرفت. با وجود این او دست از مبارزه با انگلیس برنداشت و با ارسال نامههای فراوانی به شمال ایران، هموطنان خود را از اوضاع تیره جنوب ایران آگاه کرد. کتاب «لوایح و سوانح» در این باره مینویسد:
در این موقع که ابواب سرور بر انگلیسپرستها مفتوح و ابواب حزن و اندوه بر وطندوستان گشوده، و قشون مرکزی فارس و حکومت و متنفذین و بعضی تجار داخله و بیشرفان همه بر میل آنان بودند، اظهار حق علناً خیلی با خطر بود. لهذا محافل علما و احتفالات احزاب را برچیدند و خفیهگرد، حتی از اندرون خانههای مردم، استراق سمع میکرد. واقعاً دوره تلخی بر وطندوستان مرور میکرد، لذا انواع لوایح را سراً نوشته به طهران و اصفهان و تبریز و نقاط دیگر روانه میکردم...
در یکی از این «لوایح» درباره مظالم انگلیسیها در جنوب ایران آمده بود:
آیا تقابل ملت مظلوم ایران با رژیم استبداد و دادن هزاران جوان نیکونهاد و تحمل خسارتهای مادی و معنوی فقط برای آن بود که دولت انگلیس قسمت مهم جنوب ایران را غاصبانه متصرف شود؟
آیا باید ساکت نشست آنکه دولت انگلیس به توسط مأمورین سیاسی و نظامی و تجارتی خود با عجله فوقالتصور در استملاک صفحه جنوب، تهیهها و تدارکها نماید؟
آیا میتوان ساکت ماند بدان که تقریباً دوازده هزار قشون هندی به سرکردگی تیمی از مأمورین نظامی اروپایی در تمام بنادر و ولایات و ایالات جنوب حکمفرما شوند.
آیا میتوان به اهمال گذرانید آنکه در بندر مهمی مثل بوشهر و محمره و عباس و لنگه با همدستی حاکمی عاری از ناموس و دیانت و شرف و امانت، مثل دریابیگی و ریاست گمرکات جنوب بلجیکی علیالدوام کشتیها وارد شده قشون و آلات ناریه و مهمات حربیه پیاده و حمل به نقاط داخله داده و تهیه بر باد دادن این آب و خاک و اتلاف نفوس فلکزده این مملکت نمایند؟
... آیا میتوان ساکت ماند که دولت انگلیس به همدستی حکام خائن مثل خزعلها و دریابیگیها و حیدرخانها و اسماعیلخانها و نامداری کل قشون جنوب را به اسم «اس. پی. ار» در کف سیاست خود بگیرند؟...
در نامه دیگری به آزادیخواهان شمال ایران که تازه از قید حکومت روسیه تزاری آزاد شده بودند و به رهبری روحانی مبارز «میرزا کوچکخان» برای استقرار یک حکومت جمهوری مبارزه میکردند، نوشت:
ناله جمعی از جنوبیان اسیر که در هنگام نورانیت آفاق سیاسی عالم متأسفانه تازه اسارت و رقیت نصیب و سرنوشت آنان شده است. چون در این موقع مهم تا یک اندازه برادران شمالی و خصوص احزاب سیاسی ایران با زبان آزاد و قلم جاری و قدم ثابت و عزم راسخ مشغول اصلاحات مفاسد مادی و معنوی صفحه شمال میباشند، و چون ما بدبختان جنوب در حقیقت یک مشت اسیر بدبختانه از جمیع جهات آزادی قدم و قلم و لسان محروم ماندهایم، استدعای عطف نظری از برادران شمالی خود داریم.
در این هنگام در شرایطی که حکومت انگلستان سرتاسر خاک جنوب را متصرف شده بود، دولت مرکزی ایران قصد نمود که انتخابات چهارمین دوره مجلس شورای ملی را برگزار نماید. احزاب سیاسی فارس اعم از حزب دموکرات و حزب اعتدالیون به جوش و خروش افتاده و جمعی آزادیخواه را نامزد کرده و شروع به فعالیت نمودند.
آیتالله بلادی که از هوشیاری بالای سیاسی برخوردار بود و میدانست که محال است انگلیسیها بگذارند نمایندهای وطندوست و ضدانگلیسی از شیراز به مجلس راه یابد، طی یک نشست محرمانه با سران انقلابی فارس به آنها توصیه نمود انتخابات را تحریم کرده و خود را درگیر مبارزهای عبث و بیفایده نسازند. به همین دلیل نیز چندین جلسه با گروهها و احزاب سیاسی برگزار کرد و دلایل خود را بازگفت. حتی مقالهای نیز در این باره نوشته، به طور مخفی منتشر کرد. حزب اعتدالیون به نصایح بلادی گوش داده، انتخابات را در شیراز تحریم کرد. اما حزب دموکرات فارس همچنان به مشی خود ادامه داد و پس از اندکی با شکست روبرو شد و از صحنه کنار گذاشته شد.
فعالیتهای انقلابی و وطندوستانه آیت الله بلادی از چشم جاسوسان و مأموران اطلاعاتی قنسولگری انگلیس در شیراز دور نماند و نام وی در «لیست سیاه» قنسولگری قرار گرفت. جاسوسان انگلیس خبر دادند که آیتالله بلادی برای ادامه مبارزه قصد بازگشت به بوشهر را دارد. این خبر خیلی زود به بوشهر رسید. مسئولان قنسولگری انگلیس در بوشهر بلافاصله تلگراف محرمانهای به قنسولگری شیراز ارسال و در این تلگراف که به امضاء سرگرد «ترور» رسیده بود، نوشته شده بود:
از قرار مسموع جناب آقای عبدالله مجتهد بهبهانی این اوقات در نزد ایالت [...] اسباب برای عودت به بوشهر مینماید. البته اکیداً از آمدن ایشان منع کنید. چون از هواخواهان آلمان است. تولید زحمت برای ما و خود خواهد کرد.
قنسول انگلیس در شیراز به مجرد دریافت این تلگراف یادداشتی به این مضمون به حکمران فارس نوشت:
... این تلگراف الساعه رسید. بعد از ترجمه به خدمت فرستادم. ببینید این شخص در چه کاری است و اگر سفارشی به او ندادهاید ندهید و اگر دادهاید پس بگیرید به بوشهر نرود. اگر رفت او را برمیگردانند.
حکمران فارس عبدالحسین فرمانفرما، فوراً آیتالله بلادی را به دارالحکومه احضار و مراتب نارضایتی انگلیسیها مبنی بر بازگشت او به بوشهر را به اطلاع ایشان رساند. آیتالله بلادی ناچار نامهای به حکمران فارس نوشت و از اتهامات وارده بر خود از جمله آلمان دوستی دفاع کرد.
اتهام آلماندوستی انگلیسیها به آیتالله بلادی ناشی از عدم شناخت مواضع سیاسی ایشان در قبال دولت متجاوز انگلیس بود. وی در آغاز رساله «لوایح و سوانح» درباره گرایش مردم ایران به آلمان و علت اصلی آن مینویسد:
این معنی و امثال آن به انضمام ظلمهایی که از قبل از جنگ عمومی از این دو دولت [منظور روس و انگلیس] از شمال و جنوب نسبت به ایران شده بود [...] نوعاً ملت ایران را متمایل کرد به طرف آلمان و عثمانی. زیرا که آنها را دشمن خود میدیدند و انسان بالطبع دشمن را دوست میدارد.
در نامهای نیز که به حکمران فارس نگاشت ضمن ردِّ اتهام آلماندوستی و وابستگی به سیاست این کشور نوشت:
و اما در خصوص هواخواهی احقر نسبت به بعضی که آنها توهم کردهاند، آن هم خیلی بیاساس بلکه توهم فاسد است.
احقر شأن خود را اجل از آن میدانم که متمایل به طرفی شوم و مجذوب اجانب
گردم. با آنکه یکی از نمایندگان شرع در شمارم و اگر میخواستم این ننگ را به خود هموار نمایم، لازم نبود که به شیراز بیایم بلکه در همان صفحات حول و حوش صحاری بوشهر میماندم. به خانه و عیال و اطفالم نزدیکتر بودم. شاید بعضی استفادههای منحوسه هم میکردم. یکی از وجوه آمدنم به شیراز خوف همین اتهام بود مبادا کسی این گمان را در حق احقر ببرد والا همان مواضع قریب به بوشهر میماندم.
سرانجام دول متحد (آلمان، اطریش و عثمانی) پس از چهار سال زد و خورد خونین در 1918 میلادی/1336 قمری از دول متفق (انگلیس، فرانسه و آمریکا) شکست خوردند. این شکست برای مبارزان و آزادیخواهان ایران فاجعهآمیز بود و باعث شد انگلیس سلطه مطلقی بر سرتاسر ایران پیدا نماید.
آیتالله بلادی و قرارداد ورسای
پیروزی انگلستان نه تنها آیتالله بلادی را از ادامه مبارزه نومید نکرد بلکه بر شدت مخالفت او با دولت بریتانیا و سیاست ضدایرانی او، افزود. بلادی با روشنبینی، آینده شوم و تاریک انگلستان را حدس زده و صراحتاً سقوط و از هم پاشیدن امپراطوری بریتانیا و برانیگخته شدن موج استقلالخواهی در درون مرزهای این کشور را در اواسط قرن بیستم میلادی پیشبینی نمود. در این باره در اواخر کتاب «لوایح و سوانح» چنین مرقوم کرده است:
... انگلیس اگر راست است و این گردش چرخ روزگار به اختیار و قوه و قدرت علم و حکمت و سیاست آنها به میل آنها شده است، پس این قرن بیستم مسیحی را برای خود محفوظ دارند که این قرن تمام شود و متلاشی نگردند. گویا ببینم به چشم آنکه، مستعمرات دولت انگلیس متلاشی شده که مطلقاً التیام پیدا نخواهد کرد و هر کدام از کانادا و استرالیا و هندوستان و مصر جدا جدا استقلال برای خود تحصیل کرده از سیطره انگلیس خارج شدهاند. وکذالک جزایر مرکزی او هم تجزیه خواهد شد و سپس کار نژاد انگلوساکسونها به جایی برسد که با کمال ذلت و خواری در ممالک اجانب در کارخانجات عمله و مستخدم گردند.
وی همچنین با توجه به روند غیرمنصفانه صلح ورسای و قرارداد 1919 پاریس و رفتار ظالمانه دول متفق با آلمان، خیز دوباره آلمان و وقوع یک جنگ جهانگیر دیگر را پیشبینی کرده و نوشت:
میخواهند بلکه او [آلمان] را از هستی ساقط کنند و از وحشت جلالت آتیه او راحت شوند و حال آنکه قویاً گمان میرود آنکه، آلمانها نهضت دیگری بر ضد انگلیسها و
فرانسه بنمایند...
پس از جنگ جهانی اول، انگلیسیها برای یکسره کردن کامل کار ایران و سلب کامل استقلال سیاسی و اقتصادی این کشور، قرارداد ننگین 1919 را با وثوقالدوله امضاء کردند. سلطان احمدشاه قاجار نیز در ضیافتی در لندن به مناسبت انعقاد قرارداد 1919 جام شراب نوشید!
بلادی که اوضاع سیاسی ایران را از طریق مطبوعات انگلیسی زبان و به خصوص تایمز دنبال میکرد، هنگامی که خبر انعقاد قرارداد 1919 و سخنان احمدشاه در حضور «جرج پنجم» پادشاه انگلستان را شنید، خشمگین شد و اعلامیه شدیداللحنی علیه انگلیس و احمدشاه صادر نمود:
عجب آن است که در این اواخر با آن همه تطاولات ظالمانه انگلیس، دولت ایران بدون مراجعه به ملت، عقد معاهداتی جدید با انگلیسیها بسته است که هر مادهاش جداگانه تیشهای است که بر ریشه اساس سیاست و استقلال ایران میزند و اگر به جریان آمد، مسلماً ایران به کلی از استقلال ابداً محروم خواهد شد. احمدشاه مسافرت به اروپا بدون مراجعه به ملت میکند و در مجلس ضیافت شاه انگلیس در لندن، مشغول استماع و تصدیق کلمات محیلانه پادشاه انگلیس میشود که میگوید: «از یک صد سال به این طرف دولت انگلیس کمال رعایت دوستی را نسبت به ایران داشته!» خیال میکند مردم ایران همه غافلند و فراموش کردهاند تعدیات او را نسبت به ایران، ابتدا در مجزا کردن عضو افغانستان از ایران و کذا بردن بحرین و بلوچستان ایران و کذا جنگ شصت سال قبل او با ایران و بمبارد بوشهر و محمره و کذا بستن معاهدات با حکام مأمورین ایران... و کذا مساعدت با روس در معاهده (هزار و) نهصد و هفت و کذا اخراج شوستر خزانهدار و مستشار مالیه ایران و کذا دخالت مسلحه او در ایران در این جنگ عمومی و به اسیری بردن ایرانیان بدون حق مشروع و تغییر بیرق ایران و قبضه بوشهر و بمباردمان دلوار و تنگستان و ... به دست گرفتن قشون نظامی ایران و تصرف کردن جهازات بحری ایران و منع تجارت ایران با دول غیر از خود و منع دولت از عزل و نصب حکام و... و امثال اینها که همه کشتن استقلال ایران است، باز میگوید: من استقلال ایران را میخواهم... معاهده بستن ایران با او مانند معاهده گوسفند است با گرگ.
سپس با نظر به قانون اساسی و مشروطیت ایران و ضمن حمله به احمدشاه و «جوان خام» خطاب کردن او مینویسد:
... این جوان خام که خود را پادشاه مملکت اسلام و شیعه میداند و با آنکه در قانون اساسی ماده اول ثبت است آنکه پادشاه این مملکت باید رسماً جعفری مذهب و مروج این مذهب باشد، متأسفانه با این حال، علناً میگوید: «من این جام را به سلامتی پادشاه انگلستان و ملت انگلستان مینوشم...» آیا ترویج مذهب جعفری به همین است؟... امان از جهالت، امان از بدبختی، نه ملت علم دارد نه دولت.
آیتالله بلادی در طول اقامت خود در شیراز، افزون بر فعالیتهای سیاسی و اجتماعی، چندین کتاب و رساله علمی، نظری و تاریخی در افشاگری مقاصد استعماری انگلستان و شرح مبانی اصیل اسلامی و شیعی نوشت که از آن جمله میتوان این کتابها را نام برد:
ایقاظ الحبیب فی مظالم الصلیب (کتابی است درباره ظلمهای مسیحیان و اهل صلیب در ممالک اسلامی از صدر اسلام تا عصر مؤلف).
الشمس الطالعه فی شرح الجامعه (شرط مبسوطی است از زیارت جامعه)
ترجمه البصر الحدید (رسالهای است درباره نجوم و ستارهشناسی)
نجمیه مثلثه (رسالهای است درباره برخی مسائل نجومی)
پنجاه سئوال تعلیمالاطفال (رساله کوتاهی است درباره آموزش مسائل دینی برای کودکان و نوجوانان به زبانی ساده و شیرین)
مختصر مفید در شواهد توحید (کتابی است در اثبات واجبالوجود و ردِّ عقاید فلسفی ماتریالیست ها)
جلد دوم کشکول
لوایح و سوانح
آیتالله بلادی سرانجام پس از هفت سال اقامت در شیراز به سال 1339 هجری قمری پس از پایان قطعی جنگ جهانی اول و بیرون رفتن سپاهیان اشغالگر انگلیس از این شهر، به بوشهر بازگشت.
برای زندگی، مبارزات و آثار آیتالله بلادی ر.ک: یاحسینی، سید قاسم، نگاهی به مبارزات و اندیشههای آیتالله سیدعبدالله بلادی بوشهری، نشر شروه، چ اول، بوشهر، 1371.
برای آگاهی از جنایات انگلیسیها در جنوب ایران و به خصوص دلوار ر.ک: اسناد جنگ جهانی اول در جنوب ایران، به کوشش کاوه بیات، انتشارات مرکز بوشهرشناسی با همکاری انتشارات همسایه، چ اول، قم
بوشهر، 1377.
در زمینه فعالیتهای رئیسعلی دلواری در ایام جنگ جهانی اول و رابطهاش با آیتالله بلادی ر.ک: یاحسینی، سیدقاسم، رئیسعلی دلواری تجاوز نظامی بریتانیا و مقاومت جنوب، نشر شیرازه، چ اول، تهران، 1376، فصل سوم و چهارم.
آیتالله سید عبدالله مجتهد بلادی بوشهری، لوایح و سوانح اسنادی درباره جنبش روحانیت جنوب ایران در جنگ جهانی اول، انتشارات کنگره بزرگداشت هشتادمین سال شهادت رئیسعلی دلواری، چ اول، بوشهر، 1373، ص 65.
کتاب آبی، ج 6، به کوشش احمد بشیری، نشر نو، چاپ اول، تهران، 68 1362، ص 1341.
لوایح و سوانح...، ص 39.
بلادی، سید ابوالمکارم، مجتهد مبارز، چاپخانه موسوی،چ اول، شیراز، 1340، ص 5.
همو، «مروری کوتاه در زندگی و مبارزات آیتالله بلادی بهبهانی»، روزنامه جمهوری اسلامی، 14 دی 1370، شماره 3649، ص 10.
مورخالدوله سپهر، ایران در جنگ بزرگ، نشر ادیب، چ دوم، تهران، 1362، صص 98 97.
همان، صص 73 72.
«مروری کوتاه در...»، ص 10.
لوایح و سوانح، ص 39.
مجتهد مبارز، ص 5.
رکنزاده آدمیت، محمدحسین، دلیران تنگستانی، اقبال، چ هفتم، تهران، 1354، ص 97.
لوایح و سوانح، ص 40.
همان، ص 40.
همان، صص 48 47.
همان، صص 52 49.
همان، صص 55 54.
همان، ص 56.
همان، صص 57 56.
همان، ص 57.
همان، صص 58 57.
همان، صص 65 60.
همان، صص 74 67.
برای آگاهی دست اول از اوضاع فارس و شیراز در هنگام قیام ژاندارمری و سقوط آنها توسط انگلیسیها ر.ک: یاحسینی، سیدقاسم، اسناد مطبوعاتی جنبش مقاومت جنوب ایران، 1334 1333ه . ق، انتشارات بوشهر، چ اول، بهار 1372، صفحات متعدد.
لوایح و سوانح، ص 85.
همان، ص 86.
همان، ص 89.
برای آگاهی دست اول از فعالیت احزاب سیاسی فارس و شیراز در خلال سالهای جنگ جهانی اول ر.ک: شیخ نیرشیرازی، عبدالرسول، تحفه نیر، تصحیح و توضیح دکتر محمدیوسف نیری، بنیاد فارس شناسی، چ اول، شیراز، 1383.
لوایح و سوانح، صص 93 90.
همان، ص 107.
همان
همان، صص 39 38.
همان، ص 110.
همان، صص 116 115.
همان، ص 115.
برای اطلاع از موافقت احمدشاه قاجار با قرارداد 1919 و اخذ رشوه از انگلیسیها، ر.ک: شیخالاسلامی، محمدجواد، سیمای احمدشاه قاجار، نشر گفتار، چ اول، تهران، 1368، ج 1، صص 445 440.
لوایح و سوانح، صص 117 116.
متن این کتاب را من تصحیح و منتشر کردهام: چند رساله سیاسی از آیتالله بلادی، به کوشش و تصحیح سیدقاسم یاحسینی، انتشارات بوشهر، چ اول، بوشهر 1382.
چاپ جدید این رساله با مشخصات زیر منتشر شده است: آیتاللهالعظمی سید عبدالله بلادی، پنجاه سئوال در تعلیم اطفال، با مقدمه و کوشش سیدقاسم یاحسینی، انتشارات سلام، ج اول، بوشهر، بهار 1382.
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر