ghaemiyeh.com
سرشناسه : شرفالدين، عبدالحسين، ۱۸۷۳ -۱۹۵۸م.
عنوان قراردادي : الفصول المهمه في تاليف الامه . فارسي
عنوان و نام پديدآور : راه وحدت امت اسلامي/ تاليف شرفالدين موسويجبلعاملي؛ ترجمه و تعليق احمد صادقياردستاني.
مشخصات نشر : تهران: مشعر، ۱۳۸۹.
مشخصات ظاهري : ۲۸۳ ص.
شابك : ۲۸۰۰۰ريال: 978-964-540-246-2
وضعيت فهرست نويسي : فيپا
موضوع : تقريب مذاهب
موضوع : وحدت اسلامي
موضوع : شيعه -- دفاعيهها و رديهها
شناسه افزوده : صادقي اردستاني، احمد، ۱۳۲۳ -، مترجم
رده بندي كنگره : BP۲۳۳/۵/ش۴ف۶۰۴۱ ۱۳۸۹
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۴۸۲
شماره كتابشناسي ملي : ۲۰۶۳۱۷۷
اسلام آخرين و كاملترين دينى است كه افزون بر جنبههاى فردى بشر، به جنبههاى اجتماعى او نيز توجه كرده است و به دنبال ايجاد وحدت و انسجام در بين امت اسلامى بوده است. چنين ماهيتى از اسلام، دشمنان سلطهگر را به واكنش واداشته است تا از هر وسيلهاى براى حذف اين رقيب قوى، از صحنه مبارزه، استفاده كنند تا با ايجاد تفرقه و تشتّت به مقاصد شوم خود دست يابند.
در طول تاريخ، سياست كهن و مؤثر «تفرقهبينداز و حكومت كن» ، مدنظر دشمنان اسلام بوده است و براى توجيه و عملى شدن آن، از روشهاى مختلف استفاده كردهاند كه مهمترين آنها عبارتند از: تحريف در متون دينى، انحراف در تفسير و تحليل تاريخ اسلام، تكيه بر ويژگىهاى قومى و قبيلهاى، تقويت تعصبهاى مذهبى و ايجاد فرقههاى انحرافى و افراطى؛ مثل وهابيت.
در اين بين، برخى حكمرانان سرسپرده كشورهاى اسلامى، براى حفظ تاج و تخت خود در كشورهاى اسلامى عامل استعمار بوده و زمينههاى تفرقه را تشديد مىكردند. در كنار تأثير غيرقابل انكار حكمرانان فاسد، شايد مهمترين گزينه انحرافى در وحدت امت اسلامى - كه نقش بسيار تخريبى دارد - تكفير برخى گروههاى
اسلامى نسبت به گروههاى ديگر است كه جان و مال آنان را مباح مىشمردند و برچسب كفر و بىدينى بر آنان مىنهند.
براى مهار نقشه شوم دشمنان، همواره علما و انديشمندانى در جهان اسلام بودهاند كه براى مقابله با اين توطئههاى تفرقهجويانه تلاشهاى علمى و عملى فراوانى انجام دادهاند. يكى از اين عالمان تقريبمدار و منادى وحدت مذاهب اسلامى، علامه سيد شرف الدين موسوى جبل عاملى است كه با حضور در صحنه مبارزه با استعمار، تلاشهاى علمى و عملى چشمگيرى را براى وحدت امت اسلامى انجام داده است. كتاب «الفصول المهمة فى تأليف الامة» از جمله آثار ايشان است كه با هدف ايجاد وحدت و بيان نقاط مشترك، بين شيعه و سنى، نگاشته شده است. اين نوشتار نيز درباره بازنمايى اين افكار نورانى به رشته تحرير درآمده است.
در اينجا لازم است از تلاشهاى فاضل ارجمند، جناب آقاى احمد صادقى اردستانى كه علاوه بر ترجمه اين اثر، در تقويت ارجاعدهى و بيان منابع روايات و مستندات آن زحمت فراوان كشيدهاند، تشكر كنيم.
اميد است اين اثر ارزشمند مورد توجه و نظر پژوهشگران و انديشمندان قرار گيرد.
انه ولى التوفيق
گروه سياسى - اجتماعى
مركز تحقيقات حج
همبستگى امت اسلامى از مسائل قابل توجهى است كه لزوم و اهميت آن از ديدگاه قرآن و سنت و منطق عقل و اجماع، به اثبات رسيده است. فقها، متكلمان، محدثان و مفسران بزرگ اسلام نيز در طول چهارده قرن، به تأييد و تبيين وجوب و ضرورت آن در ابعاد مختلف پرداخته و حتى در اين راه جانفشانى هم كردهاند.
در آيههايى از قرآن كريم همچون: وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً وَ لاَ تَفَرَّقُوا
؛ «و همگى به ريسمان خدا چنگ زنيد و پراكنده نشويد.» (آلعمران: ١٠٣) ؛ إِنَّ هذِهِ أُمَّتُكُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً ؛ «و اين امت شما امت واحدى است. . .» (مؤمنون: 52) ، به همبستگى همه مسلمانان، در سيماى يك امت، با يك دين و به سوى يك قبله و يك هدف تأكيد فراوانى شده است. بهگونهاى كه ما مىتوانيم عالىترين و بارزترين مظهر همبستگى را در بسيارى از عبادتهاى واجب و حتى مستحب اسلام ببينيم.
نمازهاى واجب تا جايى كه ممكن است بايد به جماعت خوانده شوند و همه مسلمانان نيز در آن شركت داشته باشند؛ زيرا سنت پيامبر (ص) بدينگونه بود كه هرگاه افرادى از اين مهم، شانه خالى مىكردند و راه انزوا و تفرقه را پيش مىگرفتند، به آنها حتى اعلام خطر مىشد كه خانههاى آنها را بسوزانند!
اِنَّ قَوماً جَلَسُوا عَن حُضُورِ الْجَماعَةِ فَهَمَّ رَسُولُ اللهِ اَنْ يَشْعَلَ النّارَ في دُورِهمْ حَتّى خَرَجُوا وَحَضَرُوا الْجَماعَةَ مَعَ الْمُسْلِمينَ. (1)
برخى از مردم از شركت در نماز جماعت امتناع ورزيدند، پيامبر دستور داد اطراف خانههايشان آتش افكنند تا از منزلشان خارج شوند و در نماز جماعت با ديگر مسلمانان شركت كنند.
عظمت نماز شكوهمند جمعه به حدى است كه اگر كسى بدون دليل از حضور در آن خوددارى كند، گرفتار قساوت قلب و در نهايت حالت نفاق مىگردد!
حضرت علي (ع) در اين باره مىفرمايد:
مَنْ تَرَكَ ثَلاثَ جُمَعٍ مُتَعَمِّداً غَيْرَ عِلَّةٍ طَبَعَ اللهُ عَلي قَلْبِهِ بِخاتَمِ النِّفاقِ. (2)
كسى كه سه هفته پى در پى نماز جمعه را بدون علت و عذر ترك كند، خداوند بر قلب او مُهر نفاق مىزند.
از نظر پيشوايان عالىقدر اسلام، حضور در صفهاى پرعظمت نماز جمعه و عيد، به قدرى درخور اهميت است كه حتى دستور دادهاند، افراد بزهكارى كه در زندان به سر مىبرند را در صفهاى نماز جمعه و عيد شركت دهند. (3)
ايران امروز، در سايه انقلاب شكوهمند اسلامى، شاهد شكلگيرى مايههايى از همبستگى امت است، كه روز به روز نه تنها در ايران بلكه در سطح جهان بر
يكپارچگى و گستردگى آن افزوده مىشود. با نگاهى به شعارها، برخوردها و عملكرد رهبر بزرگ انقلاب و طلايهداران اين انقلاب، درمىيابيم اين انقلاب در سطح ملى، منطقهاى و فراملى، آثار وحدتبخش و اميدواركنندهاى به همراه داشته است. در اين راستا، كشورهايى همچون ليبى، سوريه، الجزاير، سيرالئون، مردم فلسطين، مسلمانان لبنان، عراق، افغانستان، فيليپين، مصر، هند و. . . حتى مسلمانان و غيرمسلمانان آزادىخواه اروپايى و آمريكايى، در مبارزه ضدّ استكبار جهانى و مزدوران آنها، با هم همنوا و همگام شدهاند.
همبستگى و انسجام امت، نهتنها محبوب و مطلوب اسلام است، بلكه به عبادت معنا و مفهوم مىبخشد، امت را عزيز و گرامى مىدارد و دشمنان را به ذلت و شكست مىكشاند.
تفرقهگرايى و اختلاف، خشم و تنفر قرآن و اولياى بزرگوار اسلام را برمىانگيزاند.
قرآن كريم با عبارت «لا تفرّقوا» مسلمانان را از اين خصلت خطرناك و مشكلآفرين برحذر مىدارد و در آيهاى نيز، دامن زدن به اختلاف را موجب نزديك شدن مسلمانان به مشركان قلمداد مىكند:
وَ لاَ تَكُونُوا مِنَ الْمُشْرِكِينَ (٣١) مِنَ الَّذِينَ فَرَّقُوا دِينَهُمْ وَ كَانُوا شِيَعاً (٣٢) (روم: ٣١و٣٢)
و از مشركان نباشيد؛ از كسانى كه دين خود را پراكنده ساختند و به دستهها و گروهها تقسيم شدند.
پيامبر گرامى اسلام (ص) ، مخالف تفرقه و جدايى مؤمنان است و همواره آنها را همخون و همپيمان و در برابر دشمنان، «يد واحده» و يك امت متشكل، مىشمارد:
الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ تَتَكَافَى دِمَاؤُهُمْ وَ هُمْ يَدٌ عَلَى مَنْ سِوَاهُم. (1)
مؤمنان با يكديگر برادرند و خونشان برابر است و آنها در مقابل دشمنانشان اتحاد دارند.
حضرت علي (ع) در اين باره مىفرمايد:
إِيَّاكُمْ وَ الْفُرْقَةَ فَإِنَّ الشَّاذَّ مِنَ النَّاسِ لِلشَّيْطَانِ كَمَا أَنَّ الشَّاذَّ مِنَ الْغَنَمِ لِلذِّئْب. (2)
از تفرقه بپرهيزيد؛ زيرا افراد تكرو و جداشده، دستخوش اميال شيطانى مىشوند، همانطور كه گوسفند تكافتاده، طعمه گرگ مىگردد.
به هر حال از نظر پيشوايان اسلام «فراق الجماعة» ، به عنوان «موبقات» و موجب نابودى است.
آيت الله سيد عبدالحسين شرفالدين موسوى عاملى، در سال ١٢٩٠ه. ق در شهر كاظمين در خانوادهاى اهل علم و فضيلت، چشم به جهان گشود. در سن ٨ سالگى همراه خانوادهاش به منطقه «جبل عامل» زادگاه نياكان خويش، هجرت نمود و از همان روزگار نوجوانى به آموختن مقدمات عربى و ادبى و آموختن معارف اسلامى پرداخت.
در سن ١٧ سالگى با دخترعموى خود ازدواج نمود و سپس روانه حوزه علميه نجف اشرف گرديد و طى ١۵ سال اقامت در آن مركز بزرگ علمى و بهرهمندى از جلسههاى درس عالمان بزرگوارى همچون: آخوند ملاكاظم خراسانى، سيد محمدكاظم يزدى، شيخ الشريعه اصفهانى، شيخ محمد طه نجف، سيد اسماعيل صدر، شيخ حسين كربلايى و سيدحسين صدر، در سن ٣٢ سالگى به مقام عالى استنباط و اجتهاد رسيد.
موقعيت علمى و عظمت سيد شرفالدين، چنان اوج و اعتلايى يافته بود كه منطقه حساس «جبل عامل» را نيازمند خود مىدانست، بدين لحاظ وى ضمن يك استقبال پرشكوه و كمنظيرى به آن سامان شتافت و به رهبرى آن مردم پرداخت و در سالهاى ١٩١٨-١٩٢٣ كه كشور لبنان شاهد تاخت و تاز استعمار انگليس و فرانسه بود، سيد شرفالدين، مرد علم و عمل در برابر بيگانگان به پا خاست و ضمن تشكيل هيئت علماى لبنان، مبارزۀ خويش را ضد دولت استعمار فرانسه آغاز نمود. تا جايى كه حكم اعدام ايشان را صادر كردند و به خانه وى ريختند و كتابخانه او را به آتش كشيدند و بسيارى از نوشتهها و آثار تأليفى او را كه محصول مطالعه و رنج و سختىهاى سالهاى عمر او بود، سوزاندند!
سيد شرفالدين در آن اوضاع بحرانى به ناچار سنگر مبارزه خود را تغيير داد و تا سالهاى ١٩٣٨م، در سوريه، فلسطين و مصر، به مبارزه بىامان خود با استعمار فرانسه و انگليس ادامه داد.
او سرانجام پس از سالها تلاش و مبارزه، در روز دهم جمادىالثانى ١٣٧٧ه. ق، در يكى از بيمارستانهاى بيروت، به رحمت الهى پيوست. جنازه ايشان ضمن تشييع و عبور از شهرهاى كاظمين و كربلا، به نجف انتقال يافت و در جوار امير مؤمنان (ع) به خاك سپرده شد. رضوان خدا بر او باد.
مبارز بزرگ و عالم عظيمالشأن، مرحوم سيد شرفالدين، كتابهايى بس ارزنده و مبتكرانهاى دارد، كه برخى از آنها به فارسى ترجمه شده است. هركدام از اين آثار، در جهت بيان فرهنگ پربار و درخشان اسلامى، به ويژه در قلمرو انسجام و همبستگى امت، نقش فوقالعاده ريشهدار و پربركتى دارد. در ادامه چند نمونه از آنها را آوردهايم:
١. الفصول المهمة فى تأليف الامة؛
٢. المراجعات؛
٣. النص والاجتهاد؛
۴. ابوهريرة؛
۵. الكلمة الغراء؛
۶. سبيل المؤمنين؛
٧. المجالس الفاخرة؛
٨. فلسفة الميثاق والولاية؛
٩. اجوبة جار الله؛
١٠. مسائل خلافيه؛
١١. كلمة حول الرويه؛
١٢. الى مجمع العلمى العربى بدمشق؛
١٣. زينب الكبرى؛
١۴. ثبت الاثبات فى سلسلة الرواة؛
١۵. بغية الراغبين؛
١۶. مؤلفو الشيعة فى صدر الاسلام.
اين كتاب، ترجمه الفصول المهمة فى تأليف الامة است كه از روى چاپ هفتم آن به فارسى آمده و مىتوان آن را يكى از مهمترين و اصيلترين منشورهاى همبستگى اسلامى امت به حساب آورد؛ زيرا اين اثر كمنظير و پرارج، از آن كسى است كه مرحوم علامه امينى، پيش از تقريظ سيد شرفالدين بر الغدير، درباره وى مىنويسد:
اين نامه را مصلح كبير، آيت الله سيد عبدالحسين شرفالدين عاملى نوشته، شخصيتى كه مورد توجه و ستايش امت اسلامى است و پيوسته جهت اصلاح امت و تبليغ اسلام، راهگشاى مسلمانان بوده و فداكارى شايستهاى نموده است، خدا او را جزاى خير دهد. (1)
آيت الله بروجردى هم درباره وى مىفرمود:
قدرت بيان و نثر شيواى مرحوم سيد شرفالدين و متانت و قوه استدلال آن مرحوم، كمنظير بود. (2)
استاد شهيد مرتضى مطهرى نيز سيد شرفالدين را يكى از اصلاحگران بزرگ ناميده است.
شرفالدين، در مقدمه كتاب خود مىنويسد:
اسباب عمران و تكامل به وجود نمىآيد و روح تمدن و سعادت پديدار نمىگردد و گردن ما از يوغ بردگى آزاد نمىشود، مگر اينكه اتفاق كلمه داشته، دلها به هم نزديك و عزمها منسجم باشد، تا بتوانيم، راه اعتلاى امت و عزت ملت اسلام را فراهم آوريم و سرزمينها سبز و خرم شود، آسمان، رحمت ببارد و چشمسار رحمت و محبت از قلبها روان گردد.
در اينجا بايد از اين مؤلف گرامى به خير ياد كنيم و بر او سلام بفرستيم. ديگر طلايهداران جوامع تشيع و اهل سنت نيز، كه در قلمرو همبستگى امت اسلام، طرح و تلاش اثرگذارى داشتهاند، درخور ستايش و تقديرند؛ مانند: آيت الله نائينى، سيدحسين طباطبايى (بروجردى) ، امام خمينى، علامه شيخ عبدالحسين امينى، شيخ محمدتقى قمى، محمدحسين كاشف الغطا، استاد محمدجواد مغنيه، سيد هبةالدين شهرستانى، از علماى تشيع و علامه شيخ عبدالمجيد سليم، علامه شيخ محمود شلتوت، محمد ابوزهره، محمدفريد وجدى، حسنين محمد مخلوق، عبدالمتعال صعيدى، محمد محمد المدنى، شيخ مراغى و دكتر احمد امين (رحمهمالله) كه از علماى اهل سنت هستند.
شيوه مترجم در اين ترجمه اين است كه از ترجمه آزاد، خوددارى نموده و تا جايى كه امكان داشته عين عبارتهاى علمى و استدلالى مؤلف را به فارسى برگردانده، سند آيههاى قرآن و در همۀ موارد، مأخذ روايتها را از منابع تشيع و تسنن، با قيد جلد و صفحه، در پاورقى آورده كه با اين تفاصيل، كتاب جلوه و حيات تازهاى يافته است.
در پايان، دريچه ديدگانمان را به سوى رهنمودهاى سودمند مىگشاييم و اميد مىبريم كه در آينده با بهرهگيرى از ديدگاههاى گرانسنگ و ارزشمندتان بر غناى محتوايى و شكلى اين اثر افزوده گردد.
احمد صادقى دارستانى
١۵ بهمن ١٣٨٨
در اين فصل، به بررسى بخشى از آيههاى مبارك قرآن كريم، و احاديث پيامبر گرامى اسلام (ص) و امامان معصوم (عليهمالسلام) كه امت اسلامى را به همبستگى و انسجام دعوت مىنمايند مىپردازيم.
خداوند متعال، خطاب به اهل ايمان آنها را اينگونه به با هم بودن و انسجام فرا مىخواند:
١. «به يقين، همه اهل ايمان با هم برادر هستند» . (1)
٢. «مردان و زنان مؤمن، نسبت به هم، يار و دوستدار مىباشند» . (2)
٣. «محمد رسول الله (ص) و كسانى كه با وى هستند، نسبت به كفار شدت و خشونت دارند، اما در بين خود با رحمت و عطوفت رفتار مىنمايند» . (3)
۴. «اى امت مسلمان! مانند آن مللى نباشيد كه پس از آنكه دلايل و آيههاى
روشن از جانب خداوند، به منظور هدايت آنها آمد راه تفرقه و اختلاف را پيش گرفتند و براى آنهاست عذاب بزرگ الهى» . (1)
۵. «همگى به ريسمان خداوند چنگ زنيد و پراكنده نشويد» . (2)
۶. «آنهايى كه در دين تفرقه و تشتّت به وجود آوردند، تو هيچگونه رابطهاى با آنها ندارى و مجازات آنها به عهده خداست. سپس خداوند آنها را از آنچه انجام مىدادند آگاه مىكند» . (3)
٧. «اى مردم! ما همه شما را نخست از مرد و زنى آفريديم و شعبههاى بسيار و قبايل فراوان گردانيديم، تا بدينوسيله همديگر را بشناسيد» . (4)
در اين باره، آيههاى فراوانى در قرآن كريم وجود دارد كه ما به همين چند مورد بسنده مىكنيم.
پيامبر اسلام (ص) مىفرمايند:
شما هرگز داخل بهشت نمىشويد تا اينكه ايمان بياوريد و به ايمان واقعى نخواهيد رسيد، مگر اينكه همديگر را دوست بداريد. آيا شما را به عملى راهنمايى كنم كه اگر آن را انجام داديد، مهر و محبت بين شما به وجود آيد. به يكديگر سلام كنيد و اين عمل را گسترش دهيد. (5)
آن حضرت در بيانى ديگر مىفرمايند:
دين عبارت است از نصيحت و خيرخواهى. سؤال شد، براى چه كسى؟ فرمود: براى خدا و قرآن و پيامبر و پيشوايان مسلمين و بالاخره، نصيحت و خيرخواهى براى همه مسلمانان. (1)
قسم به خدايى كه جانم در اختيار اوست، هيچ بندهاى به مقام ايمان حقيقى نخواهد رسيد، مگر اينكه هر چه براى خود مىخواهد و دوست مىدارد، براى برادر مسلمان خود نيز، همان را بخواهد و دوست بدارد. (2)
در جايى ديگر مىفرمايد:
همه مسلمانان داراى يك پيوند و يكپيمان هستند كه بر اين اساس، حتى ضعيفترين آنها هم بايد تلاش كند؛ چه اينكه همه مسلمانان، يد واحده و يك قدرت متشكل عليه دشمنان خود هستند و كسى كه اين پيمان اتحاد را بشكند، لعنت خدا و رسول و همه مردم را براى خود خريده است و در روز قيامت هيچ عملى از او پذيرفته نخواهد شد! (3)
همچنين مىفرمايند:
به شدت از گمان بد نسبت به ديگران خوددارى كنيد؛ زيرا گمان بد و سخنى كه از اين روحيه نشأت مىگيرد از دروغترين سخنهاست. چنانكه نبايد دنبال احساسات و تجسس و پىجويى بىمورد برويد و نبايد نسبت به هم حسد و بخل ورزيد و نيز، نبايد از هم كنارهگيرى و فاصله داشته باشيد و نبايد نسبت به هم
بغض و كينه بپروريد، بلكه بندگان خالص خدا باشيد و برادرانه زندگى كنيد (1)و هرگز فرد مسلمانى مجاز نيست كه از برادر مسلمان خود، بيش از سه روز فاصله و جدايى داشته باشد! (2)
در عبارت ديگرى از آن حضرت وارد شده است:
شخص مسلمان، برادر شخص مسلمان است. هرگز به او ظلم و ستم نمىكند و هيچگاه او را تنها و بىپناه نمىگذارد. (3)هركس درصدد رفع گرفتارى برادر مسلمان خود برآيد، خداوند نيز، كارهاى او را اصلاح مىگرداند و هركس نگرانى فرد مسلمانى را برطرف كند، خداوند نگرانىهاى او را در روز قيامت برطرف مىنمايد و كسى كه عيب مسلمانى را پردهپوشى كند، خداى مهربان روز قيامت، معايب او را مستور مىدارد. (4)
امام صادق (ع) [در مورد همبستگى و انسجام امت اسلامى] فرمودند:
مسلمان برادر مسلمان است و براى برادر مسلمان خود مانند چشم و آيينه و بالاخره راهنما و خيرخواه اوست. او هرگز به برادر مسلمان خود خيانت نمىكند، درباره او نيرنگ و حيله به كار نمىبرد، به او ظلم و ستم روا نمىدارد، به او دروغ نمىگويد و در غياب وى هم، سخن ناروايى به زبان نمىآورد. (5)
آن حضرت به ياران و پيروان خود مىفرمود:
پيوسته خدا را در نظر بگيريد و با هم برادران خوبى باشيد. به خاطر خدا
همديگر را دوست بداريد و پيوند برادرى خود را مستحكمتر سازيد. براى هم خضوع و فروتنى پيشه گردانيد، عطوفت و مهربانى به خرج دهيد، به ديدار و ملاقات يكديگر برويد و با اين پيوندها و اتحادها، مكتب ما را زنده بداريد. (1)
از پيامبر گرامى اسلام (ص) روايت شده است كه:
نزديكترين افراد شما نسبت به من، كسى است كه اخلاق او، از ديگران بهتر بوده، رفتوآمد و معاشرت با ديگران داشته باشد، با افراد انس و الفت برقرار مىكند و مورد انس و الفت ديگران قرار مىگيرد. (2)
همچنين آن حضرت فرموده:
مؤمن، با ديگران الفت مىگيرد و مورد الفت ديگران واقع مىشود و در كسى كه الفت نمىگيرد و مورد الفت ديگران واقع نمىشود، خيرى نيست. (3)
در حديث ديگرى از آن حضرت آمده:
محبوبترين شما در پيشگاه خداوند كسانى هستند كه با ديگران الفت برقرار مىكنند و خود نيز، مألوف ديگران واقع مىشوند و مبغوضترين افراد شما نزد خداوند كسانى هستند كه سخنچينى و كارشكنى مىكنند و ميان برادران دينى تفرقه و اختلاف ايجاد مىكنند. (4)
همچنين فرمودهاند:
آنهايى كه براى خدا و در راه خدا نسبت به هم محبت مىورزند، در روز
قيامت، داراى «كاخ سرخى» خواهند بود كه در بالاى آن هزار غرفه قرار دارد و بر صحنه بهشت مشرف هستند و چهرههاى آنها همچون خورشيد مىدرخشد. اين افراد لباسهاى رنگين (حرير سبز) به تن دارند و بر چهره آنها نوشتهاند: اينان دوستگيرندگان به خاطر خدا هستند. (1)
ايشان در جايى ديگر مىفرمايند:
در روز قيامت در اطراف عرش الهى، كرسىهايى قرار گرفته و افرادى كه چهرههاى آنها مانند ماه درخشان است، بر آن نشستهاند و در حالىكه همگان ترسناك و نگراناند، آنها بدون ترس و دلهره آرام گرفتهاند. آنها اولياى خدايند كه بر آنها بيم و ترسى نيست. (2)
از پيامبر (ص) سؤال شد آنها چه كسانى هستند؟ آن حضرت فرمود: «اينان افرادى هستند كه به خاطر خدا به ديگران دوستى ورزيدهاند» . (3)
همچنين رسول اكرم (ص) فرمود:
خداى متعال مىفرمايد: محبت من شايسته كسانى است كه به خاطر من با ديگران معاشرت و ديد و بازديد داشتهاند، به خاطر من همديگر را دوست مىدارند و به خاطر من به يكديگر كمك و بذل و بخشش مىنمايند و نيز، به يارى هم مىشتابند. (4)
ايشان در جاى ديگرى مىفرمايند:
روز قيامت خداوند اعلام مىكند: كجايند آنهايى كه با ديگران پيوند مودت و
محبت برقرار كردهاند. به جلال خودم سوگند، آنها را در سايه رحمت خود پناه مىدهم. (1)
امام باقر (ع) از پدران خود و آنها از جد بزرگوارشان حضرت محمد (ص) ضمن حديث مفصلى روايت مىكنند:
چون روز قيامت فرا رسد، از جانب خداوند ندا آيد: همسايگان خداوند كجا هستند؟ با شنيدن اين ندا، جماعتى بپا مىخيزند كه گروهى از فرشتگان به استقبال آنها مىروند و مىگويند: شما چه عملى انجام دادهايد كه به عنوان همسايگان خداوند معرفى شدهايد؟ آنها جواب مىدهند: ما براى خدا با يكديگر پيمان محبت و دوستى برقرار مىكرديم، در راه خدا بذل و بخشش داشتيم و در راه خدا با افراد ديدار و ملاقات مىنموديم. آنگاه منادى اعلام مىكند: اينان بندگان صادق خدا هستند، به آنها راه دهيد تا بدون حساب به جوار رحمت الهى راه يابند. (2)
عبدالمؤمن انصارى مىگويد: به مجلس امام كاظم (ع) وارد شدم. محمدبن عبدالله جعفرى در محضر آن حضرت حضور داشت. با مشاهده محمد لبخند شادى زدم. امام فرمود: آيا محمد را دوست مىدارى؟ گفتم: آرى! به خاطر اينكه وى از دوستان شماست. امام فرمود:
آرى، او برادر تو است. مؤمن همچون برادر پدرى و مادرى انسان است. كسى
كه به برادر خود تهمت زند، از رحمت خدا دور است. كسى كه با برادر خود حيله و نيرنگ كند، از رحمت خدا دور است. كسى كه به نصيحت و راهنمايى برادر خود اقدام نكند، از رحمت خدا دور است و كسى كه خودمحور باشد و همچنين كسى كه غيبت برادر مؤمن خود را مرتكب شود، از رحمت خدا دور خواهد بود. (1)
پيامبر گرامى اسلام (ص) ، در مورد ستايش كسانى كه براى خود برادر دينى برمىگزينند فرمود:
هرگاه خداوند اراده كند كه به كسى خيرى برساند، دوست شايستهاى نصيب او مىكند كه هر وقت چيزى را فراموش كند، يادآور او گرداند و هر وقت تصميم خيرى داشته باشد او را يارى نمايد و داستان دو برادر مسلمان هرگاه يكديگر را ملاقات كنند، مانند وضعيت دو دست خواهد بود كه همديگر را شستشو مىدهند. دو برادر مؤمن همديگر را ملاقات نمىكنند، مگر اينكه خداوند از يكى به ديگرى خير و منفعتى مىرساند. (2)
علي (ع) فرمودهاند:
شما را به پيوند با برادران دينى سفارش مىكنم، زيرا آنها ياوران دنيا و آخرت شما هستند، آيا نشنيدهايد كه اهل دوزخ مىگويند: (3)ما كسى را براى وساطت و شفاعت و دوستى را براى حميت و يارى نداريم. (4)
جريربن عبدالله مىگويد:
من با پيامبر (ص) بيعت كردم كه نماز به پاى دارم و زكات بپردازم و نسبت به هر مسلمانى، نصيحت و راهنمايى داشته باشم. (1)
در اين باره اخبار و احاديث فراوانى از راويان خاصه و عامه رسيده است كه ما به اين تعداد بسنده كرديم. البته براى كسانى كه خواستار هدايت و سعادت هستند، همين مقدار نيز، كفايت مىكند.
1) صحيح مسلم، ج ١، ص ١٠٧.
در اين فصل، مفهوم اسلام و ايمانى كه در نهايت موجب رضوان خداوندى مىگردد و محور كار ماست و آثار فراوانى هم بر آن مترتب مىشود را مورد بحث و بررسى قرار مىدهيم.
آنچه ما را بر آن داشت تا به بررسى مفهوم اسلام و ايمان بپردازيم مطالب ناروايى است كه برخى از متعصبان و وابستگان به كسانى كه گرفتار «حميت جاهلى» هستند، با هدف منفعتهاى ناشايست خود عنوان مىكنند.
برادران اهل سنت معتقدند كه اسلام و ايمان، عبارت است از: «اداى شهادت به وحدانيت خدا و نبوت محمد (ص) و تصديق به قيامت، انجام دادن نمازهاى پنجگانه، اداى حج و روزه و زكات و خمس واجب كه البته اين مطلب در كتابهاى صحاح ششگانه و ديگر كتابهاى آنها بيان شده است. (1)
اما برخى هم معتقدند كه اسلام و ايمان با هم متفاوتاند و همانگونه كه از آيه: قَالَتِ الْأَعْرَابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنَا (حجرات: ١۴) ، استفاده
1) كنزالعمال، ج ١، ص ٢٧٢، ح ١٣۵٨.
مىشود، اسلام را عبارت مىدانند از مجرد وارد شدن در دين و تسليم شدن در برابر پيامبر اكرم (ص) ، در حالىكه ايمان از نظر آنها به معناى اقرار ثابت و استوار در دلهاى مؤمنان، و با زبان اعتراف كردن به آن است؛ كه البته با اين تعريف، دايره ايمان از دايره اسلام محدودتر خواهد شد، هرچند كه ما علاوه بر اين مطالب، به «ولايت» نيز، اعتقاد داريم.
در كتاب صحيح بخارى، روايتى از پيامبر اكرم (ص) آمده است كه آن حضرت مىفرمايد:
هر كس شهادت به يگانگى خدا بدهد و به قبله ما نماز گذارد و ذبيحه اسلامى ما را بخورد، او مسلمان است و از مزاياى اسلام استفاده مىكند، و نيز، مشمول وظايف اسلامى يك مسلمان خواهد بود. (1)
در همان كتاب از انس بن مالك روايت مىكند كه پيامبر (ص) فرمود:
هر كس مانند ما و به سوى قبله ما نماز بخواند و گوشت پاك و حلالى را كه ما ذبح كردهايم بخورد، او مسلمان است و پيمان خدا و رسول شامل حال او مىشود و نبايد پيمان خدا درباره او نقض و شكسته شود. (2)
همچنين از طلحة بن عبيدالله روايت مىكند كه:
مردى از اهل نجد در حالىكه سر و صورت او غبارآلود بود و از راه مىرسيد و زمزمهاى زير لب داشت، به حضور رسول خدا آمد و از معنى اسلام سؤال كرد، آن حضرت فرمود: اسلام عبارت است از اداى نمازهاى شبانهروزى. مرد سؤال كرد: آيا غير از اين هم من تكليفى دارم؟
حضرت فرمود: نه، مگر اينكه مايل باشى كه روزه ماه رمضان را انجام بدهى.
مرد ادامه داد: آيا جز اين، من وظيفهاى دارم؟
حضرت فرمود: نه، مگر اينكه خودت ميل داشته باشى، زكات هم بپردازى.
طلحه مىگويد: مرد از حضور رسول خدا خارج شد و با خود مىگفت: به خدا سوگند، از آنچه آموختم و بدان اعتقاد دارم، هيچ چيز كم و زياد نمىكنم.
آن وقت پيامبر (ص) فرمود: كسى كه چنين روش صادقانهاى داشته باشد، به يقين سعادتمند خواهد بود. (1)
صحيح بخارى از نافع روايت مىكند كه:
مردى نزد فرزند عمر آمد و اعتراض كرد كه اى عبدالرحمن! چه شده كه تو يك سال حج مىروى و يك سال عمره؟ اما جهاد در راه خدا كه داراى آن همه ارزش و اهميت است را ترك نمودهاى؟ !
ابن عمر پاسخ داد: اى فرزند برادرم، اسلام بر پنج چيز استوار گرديده كه عبارت است از: ايمان به خدا و رسول، نمازهاى پنجگانه، روزه ماه رمضان، اداى زكات و حج خانه خدا. (2)
همچنين از ابوهريره روايت مىكند:
رسول خدا (ص) يك روز در ميان مردم ظاهر شد و مردى به حضور آن حضرت آمد و از معنى ايمان سؤال كرد. پيغمبر فرمود: ايمان عبارت است از اينكه، ايمان به خدا و فرشتگان و روز قيامت داشته باشى. سپس مرد سؤال كرد: پس اسلام چيست؟
حضرت پاسخ فرمود: اسلام آن است كه خدا را عبادت كنى و براى او شريك قرار ندهى، نماز را به پاى دارى، زكات واجب را بپردازى و روزه رمضان را انجام دهى. . .
سپس مرد حركت كرد كه از حضور رسول خدا جدا شود، كه حضرت فرمود: او را برگردانيد، اما وقتى او بيرون رفت ديگر او را نيافتند. پيغمبر فرمود: او جبرئيل بود كه آمده بود دين را به مردم بياموزد. (1)
به هر حال، در اين زمينه احاديث متعدد و بىشمارى با همين اسناد و همين مضامين، وجود دارد. علاقهمندان مىتوانند به كتابهاى صحيح ششگانه مراجعه كنند، (2)كه البته قسمتهاى لازم آن در دو فصل آتى آمده است.
در اين فصل، بخش عمدهاى از آنچه از سوى اهل سنت و جماعت رسيده است و دلالت بر اين دارد كه هر كسى گفت: «لاالهالاالله محمد رسول الله» ، جان و مال و عرض او محترم است، را ارزيابى مىكنيم.
برخى از متعصبان و آشوبطلبانى كه گرفتار حميتهاى جاهلى هستند، همواره آتش فتنه و اختلاف را بين مسلمانان برافروختهاند، و حتى براى رسيدن به اهدافشان مسلمانان را فرقه فرقه و دسته دسته كردهاند تا جايى كه، بعضى از افراد مسلمان بعضى ديگر را تكفير مىكنند و گاهى هم از هم برائت مىجويند، بدون آنكه براى اين برخورد خود، دليل و مدركى داشته باشند.
به يقين اين افكار را انسانهاى شيطان صفتى كه ميراثخوار بنىاميه هستند به آنها القا كردهاند!
امروزه، زمان علم و انصاف و عصر نور و منطق است و روزگارى است كه مىتوان مطالب را از هر جهت كنكاش و بررسى نمود و به درستى و نادرستى آنها پى برد و به دور از هرگونه غرضورزى به مطالعه و تجسس در
كتاب خدا و سنت والاى پيامبر اكرم (ص) پرداخت و از اين دو منبع بزرگ، اسلام را آموخت.
بخارى در كتاب صحيح، از ابن عباس روايت مىكند، كه رسول خدا (ص) زمانى كه معاذبن جبل را به مأموريت كشور يمن مىفرستاد به او دستور داد:
به زودى با مردمى ديدار مىكنى كه آنها اهل كتاب هستند، آنها را براى شهادت به وحدانيت خدا و نبوت محمد (ص) دعوت كن. اگر اين مرحله را اطاعت كردند، به آنها اطلاع بده كه خداوند در هر شبانه روز، نمازهاى پنجگانه را بر شما واجب فرموده. اگر اين مرحله را نيز پذيرفتند، به آنها بگو خداوند واجب فرموده كه از ثروتمندان شما زكات گرفته شود و ميان فقيران شما تقسيم گردد. اگر اين مراحل را پذيرفتند، مبادا متعرض اموال آنها شوى! (1)
از اين بيان مقدس درمىيابيم هر زمان كه فردى حاضر شود از فرامين الهى اطاعت كند، «حرمت اموال» او مىبايست رعايت شود، تا چه رسد به رعايت حرمت خون و آبروى او كه محترم است و مانند حريم ساير مؤمنان بايد حفظ گردد.
شبيه اين روايت را مسلم در كتاب صحيح خود در باب فضيلتهاى اميرمؤمنان (ع) آورده، كه پيامبر (ص) در جنگ خيبر فرمود:
اين پرچم را به دست كسى مىدهم كه خدا و رسول را دوست دارد [و خدا و رسول هم او را دوست مىدارند] و خداوند پيروزى را در اسلام به دست او نصيب ما مىگرداند. عمربن خطاب مىگويد: هيچ وقت فرماندهى مانند آن
1) صحيح مسلم، ج ١، ص ٧٨، ح ٢٩؛ صحيح بخاري، ج ٢، ص ۵۴۴.
روز را دوست نداشتم و بدين خاطر خود را بلند گرفتم كه رسول خدا مرا نامزد اين كار كند، اما رسول خدا علىبن ابىطالب را فراخواند و پرچم را به دست او داد و فرمود: حركت كن و روى برمگردان. علي (ع) مقدارى راه پيمود و سپس ايستاد، ولى روى برنگردانيد و با فرياد گفت: يا رسول الله با چه معيارى جنگ كنم؟
پيغمبر (ص) فرمود: با آنها جنگ كن تا بگويند، «لاالهالاالله محمد رسول الله» ، اگر چنين كردند، جان و خون آنها محترم است از قتال دست بدار. (1)
بخارى و مسلم هر كدام در كتاب صحيح خود از اسامة بن زيد روايت مىكنند كه وى گفت:
رسول خدا ما را به حرقه فرستاد. صبحگاه با مردم آنجا ملاقات كرديم و آنها را شكست داديم. من و يكى از برادران انصارى ما، كسى از كفار را تعقيب كرديم، تا اينكه بر او دست يافتيم. در همان حال آن مرد گفت: «لاالهالاالله» ، مرد انصارى دست از او برداشت، اما من نيزه بر او فرود آوردم كه به قتل رسيد. اما وقتى به حضور رسول خدا برگشتيم و ماجرا را نقل كرديم، آن حضرت فرمود: اى اسامه كسى را كه لاالهالاالله گفته است، كشتى؟ گفتم: شهادت را بهانه و سرپوش قرار داد. اما رسول خدا آنقدر تكرار فرمود، كه پس از گفتن «لاالهالاالله» او را كشتى، كه من ناراحت شدم و آرزو مىكردم كه اى كاش هرگز مسلمان نشده بودم. (2)
بدين ترتيب، اسامه معتقد است كه تمام اعمال گذشته او مانند، ايمان و مصاحبت رسول خدا (ص) و جهاد و نماز و روزه و زكات و حج و ساير اعمال او، به خاطر گناهى كه مرتكب شده است نابود شده و از بين رفته است و حتى از اين بيمناك است كه خداوند اين گناه بزرگ او را ببخشد يا نه! به همين دليل است كه آرزو مىكند اى كاش ديرتر مسلمان شده بود؛ زيرا اسلام به اعمال بد گذشته قبل از ظهور خود، خط بطلان مىكشد و آن را محو و نابود مىكند! الإسلام يجب ما كان قبله. . . (1)
بنابراين، براى اثبات حرمت خون كسى كه گوينده «لاالهالاالله» است، همين روايت هم مىتواند كافى باشد. اما نكته مهم اينجاست كه اگر فردى اين مطلب «كه اگر كسى كلمه «لاالهالاالله» را از ترس جان خود بگويد جان و خون او احترام پيدا مىكند» را قبول دارد، پس درباره فردى كه نطفه او با اين گفتار و اعتقاد بسته شده و گوشت و خون او با اين باور پرورش يافته است، طورى كه اين اعتقاد با اعضا و جوارح او ارتباط عملى دارد، چه خواهيد گفت؟ !
آيا جز اين نيست كه بايد اهل كينه و دشمنى دست از تعصب و لجاجت خود بردارند و غضب و سخط خدا و رسول را در نظر داشته باشند و در برابر حقايق سر تسليم فرود آورند؟ !
در كتاب «صحيح مسلم» و «صحيح بخارى» آمده است كه «مقدادبن عمرو» عرض كرد يا رسول الله! اگر من با يكى از افراد كافر برخورد كردم و با او درگير
1) كنزالعمال، ج ١، ص ۶۶، ح ٢۴٣ و ص ٧۵، ح ٢٩٧.
شدم و آن شخص، يكدست مرا با شمشير قطع كرد، سپس در پناه درختى قرار گرفت و گفت: اسلام آوردم، آيا اين اقرار او را بپذيرم، يا اينكه او را به قتل برسانم؟
رسول خدا (ص) فرمود: هرگز او را مكش، چه اينكه اگر او را كشتى مانند اين است كه شخصى مانند خودت را كه مرتكب قتلى نشده باشد، كشته باشى. (1)
بدين ترتيب اگر مقداد آن شخص كه گوينده «لاالهالاالله» بود را به قتل مىرساند، تمام اعمال نيك او از بين مىرفت و در رديف يكى از كفار محارب قرار مىگرفت و مقتول نيز، به منزله يكى از مسلمانان بلندمرتبه محسوب مىشد!
اين نهايت سخنى است كه درباره حرمت خون اهل توحيد مىتوان گفت، بر اين اساس، افراد گزافهگو و ماجراجو، بايد تقوى را پيشه سازند و به خدا پناه ببرند!
«بخارى» در باب فرستادن علي (ع) و خالد به كشور «يمن» روايت كرد كه: مردى در حضور رسول خدا ايستاد و عرض كرد: اى رسول خدا، خدا را در نظر داشته باش!
پيغمبر فرمود: واى بر تو، مگر من تنها كسى نيستم كه در روى زمين شايسته رعايت تقوا هستم!
خالد از اين جمله نارواى مرد ناراحت شد و گفت: اى رسول خدا! اجازه مىدهى گردن او را بزنم؟
پيغمبر فرمود: هرگز! شايد او از كسانى باشد كه نماز مىخواند» . (2)
بر احترام نماز و نمازگزار، چه دليلى واضحتر و محكمتر از اين حديث مىتوان يافت كه نماز خواندن كسى، مانع ريختن خون او مىشود. در حالىكه او به شخص
پيامبر (ص) اعتراض آشكار و بىمورد دارد. با اين وجود، در مورد كسى كه نماز مىخواند، زكات مىپردازد، روزه مىگيرد، حج مىگزارد، حلال خدا را حلال مىداند و حرام او را حرام مىشمارد و در برابر قول و فعل و تقرير پيامبر (ص) تسليم است، چه مىتوان گفت؟
آرى! درباره كسى كه به وسيله محبت خدا و ولايت اهلبيت (عليهمالسلام) اميد به رحمت خدا و شفاعت او دارد و به قرآن و عترت تمسك جسته و به «
حبل الله » پناه آورده و دوستدار ولى خدا است، چه مىتوان گفت؟ اگرچه قاتل پدر او باشد و دشمن دارد دشمن ولى خدا را، گرچه او از عزيزان و خانواده او باشد؟
بخارى درباره بيعت و اتفاق بر عثمان و ماجراى ضربت خوردن عمر، ضمن حديث مفصلى نقل مىكند:
عمر به ابن عباس گفت: ببينيد ضارب من چه كسى بود؟ ابن عباس تحقيق كرد و اطلاع داد، ضارب غلام مغيره بوده است. عمر گفت: همان مرد صنعتگر؟
ابن عباس پاسخ داد: آرى! همان مرد!
عمر گفت: خدا او را بكشد، من كه دستور كار خيرى به او داده بودم و حال الحمدلله كه خداوند قتل مرا به دست كسى قرار نداد كه ادعاى مسلمانى داشت!
آرى! ابن عباس! هميشه تو و پدرت مىخواستيد كه افراد عجمى در مدينه زياد باشند! ابن عباس گفت: اگر مىخواهى آنها را به قتل برسانيم!
عمر گفت: خلاف مىگويى. پس از اينكه افراد، شهادت به زبان جارى كردند و به قبله شما نماز گزاردند و حج انجام دادند، چگونه مىشود آنها را كشت. (1)
1) صحيح بخاري، ج ٣، ص ١٣١۵، ح ١٣۵٧.
از ظاهر كلام ابن خطاب كه مىگويد: «خداى را شكر كه قتل من به دست فرد مسلمانى واقع نشده» و به قرينه روايت ابن قتيبه و ابن عبدالبر استفاده مىشود كه عمر، از اينكه قتل او به دست مسلمانى واقع نشده، تا به سبب مسلمان بودن او براى او طلب آمرزش كند، شكر خدا را به جاى مىآورد و چون دانست كه ضارب از كسانى است كه ادعاى اسلام ندارد، استنباط كرد كه خداوند حق او را در هر حال گرفته است. بر اين اساس مشخص مىشود كه مسلمانان عاقبت به خيراند، همچنانكه در برابر ابنعباس با آن عظمتى كه دارد، مىگويد: «خلاف مىگويى!»
ابنقتيبه متوفاى ٢٧٠ه. ق در جلد اول، صفحه ٢٢ كتاب الامامة و السياسه روايت كرده است: زمانى كه به عمر خبر دادند كه قاتلش غلام مغيره است، گفت: حمد خدايى را كه قتل مرا به دست مردى قرار نداد كه روز قيامت با لاالهالاّالله با من استدلال كند.
حافظ ابوعمرو يوسف بن عبدالبر قرطبى، در كتاب الاستيعاب در شرح زندگى عمر، روايت مىكند كه: «عمر به فرزند خود عبدالله گفت: حمد خدايى را كه قتل مرا به دست مردى قرار نداد كه روز قيامت، با «لاالهالاالله» با من استدلال كند» . (1)
بنابراين اگر گوينده «لاالهالاالله» داراى چنان مقامى باشد كه بتواند خليفه دوم را بكشد و با «لاالهالاالله» با او استدلال كند، كار اهل توحيد، آسان خواهد بود.
پس افراد ماجراجو و تفرقهافكن، بايد خدا را در نظر داشته باشند و براى ايجاد اصلاح سعى كنند اسباب نفاق را نابود سازند و بوقهاى تبليغى دشمنان كه موجب مىشود مسلمانان به ريسمان خدا و همبستگى چنگ نزنند را خفه كنند. در
1) الاستيعاب، ج ٣، ص ١١۵۵، ح ١٨٧٨.
غير اين صورت آنها گرفتار ذلت و نكبت خواهند شد! قرآن هم با بيان اين مطلب مىفرمايد: «هر كجا يافت شوند، دستگير مىشوند و با ذلت و خوارى كشته مىشوند!» . (1)
بخارى از انس روايت مىكند:
رسول خدا فرمود: من مأمور گرديدهام كه با كفار جنگ كنم، تا اينكه لاالهالاالله بگويند. وقتى چنين كردند و مانند ما، به قبله ما نماز گزاردند و ذبيحه ما را خوردند، اموال آنها و ريختن خون آنها بر ما حرام است. (2)
با بيان اين احاديث صريح، آيا براى اختلاف و ماجراجويى دشمنان ناصب و كينهتوز، هنوز هم مستمسكى وجود خواهد داشت؟
«هر كس به آنچه خدا نازل فرموده، قضاوت و حكم نكند، به يقين آنها كافر خواهند بود» . (3)
در صحيح مسلم و بخارى از ابن عمر، روايت شده است كه: «پيامبر در منى ايستاد و به مكه معظمه اشاره كرد و فرمود: آيا مىدانيد، اينجا چگونه مكانى است؟
حاضرين گفتند: خدا و رسول داناتراند. پيغمبر فرمود: اين شهر، حرام است.
فرمود: مىدانيد، امروز چه روزى است؟ جواب دادند: خدا و رسول او داناتراند. فرمود: اين روز حرام است.
آن حضرت فرمود: مىدانيد اين ماه چه ماهى است؟ پاسخ دادند، خدا و رسول خدا داناتراند. فرمود: اين ماه حرام است.
سپس پيغمبر (ص) فرمود:
فَإِنَّ اللهَ عَزَّوَجَلَّ حَرَّمَ عَلَيْكُمْ دِمَاءَكُمْ وَ أَمْوَالَكُمْ وَ أَعْرَاضَكُمْ كَحُرْمَةِ يَوْمِكُمْ هَذَا فِي شَهْرِكُمْ هَذَا فِي بَلَدِكُمْ هَذَا. (1)
خداوند، جان و مال و اموال و آبروى شما را محترم شمرده همچنانكه اين روز و اين ماه و اين شهر را محترم قرار داده است.
در كتابهاى صحاح ششگانه و ديگر كتب هم از اينگونه احاديث فراوان به چشم مىخورد. (2)با اين حال عدهاى نيز هستند كه با وجود اعتقاد و اعتماد داشتن به اين احاديث معتبر و قرار دادن آنها به عنوان منبع و مراجع احكام دين، باز هم براى مطالب بىاساسى كه مطرح مىكنند عذر و بهانهاى مىآورند و حقايق روشن را ناديده مىگيرند.
مانند شيخ نوح حنفى كه با وجود منابع معتبرى كه نزد اهل سنت است، باز هم فتوى مىدهد: «شيعه كافراند و قتل آنها واجب و اسارت زنان و فرزندان آنها نيز، مباح است، خواه توبه كنند يا نه!» (3)
در فصل نهم اين كتاب، عين مطالب او آورده شده و مورد بررسى قرار گرفته است.
از ديدگاه امامان معصوم (عليهمالسلام) برادران اهل سنت مسلماناند. اين عبارت آنقدر روشن و آشكار است كه هيچ شخص منصف و معتدلى، در آن ترديدى ندارد. بنابراين، ما در اين فصل به چند نمونه از احاديث معتبرى كه از امامان معصوم (عليهمالسلام) روايت شده است، مىپردازيم:
امام صادق (ع) در روايت «سفيان بن سمط» مىفرمايد:
اسلام عبارت است از همان ظواهر و مظاهرى كه مردم [اهل سنت] به آن اعتراف دارند، مانند شهادت به وحدانيت خدا و رسالت محمد (ص) و اقامه نماز و پرداخت زكات و حج خانه خدا و روزه گرفتن ماه رمضان و. . . (1)
آن حضرت در خبر سماعة بن مهران مىفرمايد:
اسلام عبارت است از شهادت به «لاالهالاالله» و تصديق به رسالت رسول الله و با اين عقايد خونها محفوظ مىماند و روابط زناشويى و پيوند ميراث، مشروع و حلال مىگردد و اهل سنت و جماعت نيز بر اين باور هستند. (2)
امام باقر (ع) در خبر صحيح «حمران بن اعين» از جمله مطالبى كه بيان مىدارد اين است كه:
اسلام چيزى است كه در قول و عمل ظاهر مىشود و اين چيزى است كه كل فرق اهل سنت و جماعت، بر آن هستند و به همين وسيله خونها محفوظ مىماند و قوانين ميراث اجرا مىگردد و زناشويىها معيار مشروعيت پيدا مىكند و آنها اجماع نظر بر وجوب نماز، روزه، زكات و حج دارند و به همين وسيله از تنگناى كفر و ضلالت خارج مىشوند و به آغوش اسلام، پناه مىآورند. (1)
البته در اين باره روايتهاى فراوانى وجود دارد كه چون جمعآورى تمامى آنها كار مشكلى است و مطلب هم به قدرى روشن است كه احتياجى به طرح و بررسى آن نيست ما به همين مقدار اندك بسنده مىكنيم.
1) الاصول من الكافي، ج ٢، ص ٢۶.
همه يكتاپرستان اهل نجات و رستگارى خواهند بود؛ به عبارت ديگر بر سطوح زندگى هر فردى دين حاكم باشد، سعادتمند و اهل بهشت خواهد شد و اين روش حكيمانه و عاقلانهاى است كه مسلمانان را به واقعيتهايى كه از آن غفلت كرده و خير و صلاحى كه ناديده گرفتهاند، آگاه خواهد نمود.
بنابراين، همه فرقههاى اسلامى بايد به اجتماع روى آورند و از اختلاف و دشمنى كه نتيجهاى جز گمراهى و نابودى خودشان ندارد، بپرهيزند تا به اوج رستگارى و سعادت دست يابند.
در اين زمينه، روايتهاى بسيارى وجود دارد، از جمله:
١. بخارى در كتاب صحيح خود از ابوايوب انصارى روايت مىكند:
مردى به حضور پيغمبر (ص) رسيد و گفت: مرا به عملى راهنمايى كن كه به وسيله آن داخل بهشت شوم. چون آن مرد شخص ثروتمندى بود، افراد حاضر، او را مورد اعتراض قرار دادند كه يك ثروتمند، چرا چنين درخواستى را مىكند؟
پيغمبر فرمود: با مال و ثروت او كارى نداشته باشيد. بعد خطاب به مرد كرد و گفت: خدا را عبادت كن، براى او شريك قرار مده، نماز را به پاى دار، زكات بده و صله رحم برقرار كن.
ابو ايوب مىگويد: آن مرد اين مطالب را آموخت و حركت كرد و رفت. (1)
٢. در همان كتاب آمده است كه:
يك عرب بيابانى، در حالىكه سوار مركب خود بود و از راه رسيد، به حضور پيغمبر (ص) باريافت و عرض داشت، مرا به كارى راهنمايى كن كه آن را انجام دهم و داخل بهشت شوم. پيغمبر فرمود: خدا را عبادت كن، براى او شريك قرار مده، نماز واجب را به پاى دار، زكات را بپرداز و ماه رمضان روزهدار باش. (2)
مرد مىگويد: به خدايى كه جانم در اختيار اوست، من هم چيزى بر آنچه از پيامبر آموخته بودم، اضافه نكردم. آنگاه از آنجا حركت كرد و رفت. سپس پيغمبر (ص) فرمود: «هر كس مىخواهد يك مرد بهشتى را ببيند، اين مرد را مشاهده كند» .
همانگونه كه از روايتهاى ديگر به دست مىآيد، اين مرد مالك بن نويرة بن حمزه تميمى، شاعرى شجاع بوده كه در سخاوتمندى نيز، براى ديگران الگو و نمونه بوده است.
مالك كه از طريق پيامبر (ص) مسلمان شد، اسلام پسنديدهاى داشت و از جانب پيامبر (ص) مسئول جمعآورى زكات قبيلۀ خود بود. در حجةالوداع، كنار پيامبر (ص)
حضور داشت و در ماجراى خطبه روز غديرخم نيز، حاضر بود و از شيفتگان مكتب ولايت علي (ع) به حساب مىآمد.
اما با تأسف خالدبن وليد، چنين مرد والامقامى را شهيد كرد و با همسر او كه زن زيبايى بود، همبستر شد و سر بريده مالك را آتش زد و با آن يك ظرف طعام پخت!
اين مطلب را ابن خلّكان در وفيات الاعيان (1)آورده است و واقدى و ديگران نيز، آن را نقل كردهاند.
٣. همچنين بخارى در كتاب صحيح از عباده روايت مىكند كه پيامبر (ص) فرموده است:
هر كس شهادت بدهد خداوند يكى است و شريك ندارد و اينكه محمد (ص) بنده و رسول اوست و عيسي (ع) بنده و پيامبر خداست و او كلمه (عطيهاى) است كه خداوند به مريم عطا فرموده و او روح الله است و بهشت و جهنم حقيقت دارد، خداوند چنين كسى را داخل بهشت مىگرداند، اعمال و رفتار او هرگونه مىخواهد باشد!
جناده همين بيان را به روايت صحيح بخارى نقل كرده و اضافه مىكند: «چنين كسى از هر كدام از درهاى هشتگانه بهشت بخواهد، داخل مىشود» . (2)
۴. در همان كتاب از ابوذر روايت شده كه او مىگويد:
يك وقت به سراغ پيغمبر (ص) رفتم كه آن حضرت با جامه سفيدى در خواب بود و من برگشتم و بعد كه مراجعه كردم، آن حضرت از خواب بيدار شده بود
و براى من بيان فرمود: هر بندهاى لاالهالاالله بگويد و بر اين عقيده از دنيا برود، داخل بهشت مىشود. گفتم: اگر چنين كسى عمل منافى عفت و سرقت هم انجام داده باشد؟ ! فرمود: آرى. (1)
۵. در همان كتاب از ابوذر روايت شده كه پيامبر (ص) فرمود:
جبرئيل به من فرمود: هر كس از امت من بميرد و براى خدا شريك قرار نداده باشد، داخل بهشت مىشود و از آتش دوزخ محفوظ خواهد ماند. پرسيدم: اگر چه زنا و سرقت كرده باشد؟ پاسخ داد: آرى! (2)
۶. اين كتاب بار ديگر از ابوذر روايت كرده كه:
يكى از شبها از خانه خارج شدم و مشاهده كردم پيغمبر (ص) تنها حركت مىكند و كسى با آن حضرت نيست. گمان كردم خود آن حضرت كراهت دارد از اينكه كسى همراه وى باشد، بدين جهت من در آن شب مهتابى، از كنار سايه ديوار به راه خود ادامه دادم.
پيغمبر (ص) متوجه وضع من شد و فرمود: چه كسى هستى؟ جواب دادم: ابوذر هستم. خدا مرا فداى تو گرداند. حضرت فرمود: ابوذر! جلو بيا. من رفتم و با آن حضرت ساعتى را به راه رفتن پرداختم و با آن حضرت قدم زدم.
در ضمن قدم زدن آن حضرت فرمود: اى ابوذر، زيادهطلبان و مالاندوزان دنيا، عموماً اعمال خير كمى در روز قيامت به همراه خواهند داشت، مگر اينكه خداوند آنها را از هر جهت، مورد لطف و رحمت خويش قرار دهد.
سپس اندكى به راه رفتن با آن حضرت ادامه دادم. آنگاه به من دستور داد، اينجا
بنشين تا من برگردم. من نشستم و آن حضرت از آن مكان دور شد و مدتى از او خبرى نداشتم تا بالاخره برگشت و پيوسته زمزمه مىكرد كه اگرچه عمل منافى عفت و سرقت انجام دهد!
وقتى آن حضرت برگشت، عرض كردم يا رسول الله، با چه كسى سخن مىگفتيد كه جواب او را نمىشنيدم؟
فرمود: جبرئيل بر من نازل شد و گفت: امت خود را مژده بده كه هركس بميرد و براى خدا شريك قايل نشده باشد، داخل بهشت مىشود!
گفتم: اگرچه سرقت و عمل منافى عفت انجام داده باشد؟ گفت: آرى. (1)
در اينجا عمل منافى عفت و سرقت و مىگسارى به معناى مطلق گناهان كبيره است و معنى چنين است كه هر كس بر عقيده توحيد بميرد، داخل بهشت مىشود و داخل دوزخ نمىگردد، اگرچه مرتكب گناهان كبيره شده باشد (2).
اما لازم است بدانيم كه روز قيامت مؤمنان گناهكار، به اندازه گناهانى كه مرتكب شدهاند، عذاب مىشوند و پس از آن مشمول كرامت خداوندى قرار مىگيرند و اين چيزى است كه اهلبيت (عليهمالسلام) و شيعيان آنها بر آن اجماع نظر دارند و از نظر آنها اين مطلب از ضروريات است. (3)
بنابراين، اين روايتها به معناى اين نيست كه گنهكاران مسلمان هرگز عذاب نمىشوند، بلكه منظور اين است كه آنها مانند كفار در عذاب جاويدان نخواهند ماند. (4)
گناهكاران نبايد اينگونه احاديث را بهانه قرار دهند، از اينرو گناهكاران سه راه بيشتر ندارند؛ يا راه توبه و پشيمانى را پيش گيرند و يا دچار عذاب شوند به آن حدى كه استحقاق آن را دارند، و يا راه سوم، عفو و غفران الهى و شفاعت شافعين (عليهمالسلام) را انتخاب كنند.
٧. در كتاب صحيح مسلم و بخارى از معاذبن جبل روايت شده كه وى مىگويد:
من عقب سر پيغمبر بالاى مركب آن حضرت سوار بودم و چيزى جز برآمدگى زين مركب ميان ما فاصله نبود. آن حضرت مرا مورد خطاب قرار داد و فرمود: اى معاذ! عرض كردم: لبيك و سعديك يا رسول الله. سپس اندكى راه پيموديم و باز به همان ترتيب مرا مورد خطاب قرار داد و فرمود: وظيفه بندگان نسبت به خدا را مىدانى چيست؟ جواب دادم: خدا و رسول او داناتراند.
آن حضرت فرمود: وظيفه بندگان اين است كه خدا را عبادت كنند و براى او شريك قرار ندهند.
پس از اندكى راه پيمودن سؤال فرمود: حق بندگان بر خدا چيست؟ پاسخ دادم: خدا و رسول وى آگاهتراند. آن حضرت فرمود: حق بندگان بر خدا اين است كه آنها را عذاب نكند. (1)
٨. همچنين بخارى در كتاب صحيح خود از عتبان روايت مىكند كه رسول خدا (ص) فرموده است:
اگر بندهاى با اعتقاد به «لاالهالاالله» روز قيامت حاضر شود، از اين راه، رضايت خداوند را جلب نموده و از عذاب جهنم محفوظ مىماند. (2)
٩. در همان كتاب از عتبان بن مالك انصارى روايت شده كه:
به حضور رسول خدا باريافتم و از آن حضرت درخواست نمودم به خانهام بيايد و در مكانى نماز بخواند تا آن محل براى هميشه مصلى خانه محسوب شود. حضرت آن درخواست را پذيرفت و حضور يافت و دو ركعت نماز براى من خواند. سپس تشكى پهن كردم و پيامبر روى آن نشست، كمكم تعدادى از افراد در خانه من جمع شدند و اطراف آن حضرت حلقه زدند. آنگاه يكى از افراد جوياى حال «مالكبن دُخشُم» (1)شد و يكى از افراد ديگر پاسخ داد: او مرد منافقى است و خدا و رسول را دوست ندارد!
پيغمبر (ص) فرمود: درباره مالك چنين مگوييد. مگر نديدهايد او لاالهالاالله مىگويد و منظور او توجه به خداست؟
آن شخص اضافه كرد، شهادت به وحدانيت خداى او را ديدهايم اما ديدهايم، وى توجه و همنشينى با منافقين دارد!
رسول خدا (ص) فرمود: خداوند آتش دوزخ را بر كسى كه لاالهالاالله بگويد و بخواهد جلب توجه خدا كند، حرام كرده است. (2)
اين حديث را مسلم در كتاب صحيح به طرق متعدد روايت كرده و در آخر آن نيز، اضافه كرده است:
آيا اينطور نيست كه مالك شهادت به يگانگى خدا و نبوت من مىدهد؟ گفتند: چنين مىگويد، اما در قلب او اين معنى نيست!
رسول خدا (ص) فرمود: كسى كه شهادت بدهد به يگانگى خدا و نبوت پيغمبر، داخل آتش نمىشود! (1)
انس مىگويد: «اين حديث مرا به شگفتى واداشت و به فرزندم گفتم آن را يادداشت كن و او اين كار را كرد» . (2)
اما با وجود اين، تعجب من از كسانى است كه در صحّت اين نوع روايتها هيچگونه شك و ترديدى به خود راه نمىدهند، اما در عين حال، به نقض و ابطال آن، قضاوت مىنمايند!
فَلْيَحْذَرِ الَّذِينَ يُخَالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ أَنْ تُصِيبَهُمْ فِتْنَةٌ أَوْ يُصِيبَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ
(نور: ۶٣)
آنهايى كه از فرمان پيغمبر مخالفت مىكنند، بايد بيمناك باشند از اينكه، گرفتار محنت و گرفتارى شوند يا دستخوش عذاب دردناك الهى گردند!
١٠. بخارى در كتاب صحيح خود از انس بن مالك روايت مىكند كه:
پيغمبر (ص) فرمود: خداى متعال به كسانى از اهل دوزخ كه عذاب آنها آسانتر است مىفرمايد: آيا اگر آنچه روى زمين وجود داشت مال تو بود، حاضر بودى آن را بپردازى تا از عذاب نجات يابى؟
آن شخص پاسخ مىدهد: آرى.
خدا مىفرمايد: آنگاه كه در صلب آدم بودى، من چيزى سادهتر از اين از تو خواستم و آن اين بود كه به هيچ وجه خود را به شرك آلوده نسازى!
از ظاهر اين عبارت به دست مىآيد كه آن شخص به جرم شرك، گرفتار عذاب
بوده و اگر مشرك نبود، چنين عذابى را نداشت. پس، بر اين اساس، اهل توحيد، اهل نجات هستند.
و ديگر اينكه سادهترين عذاب جهنم از آن مشرك است و مشخص مىشود كه در دوزخ، موحد وجود ندارد؛ زيرا اگر موحد وجود داشت، بايد عذاب او از اين مشرك، سادهتر مىبود و اين معنى خلاف صراحت حديث است.
١١. در كتاب صحاح ششگانه و مسند احمدبن حنبل و كتب طبرانى و ديگران، به ويژه در احاديث مربوط به شفاعت و همچنين طبق آنچه در صحيح مسلم و بخارى آمده، پيامبر (ص) فرموده است: «كسى كه به اندازه دانه خردلى ايمان در قلب او باشد، از آتش دوزخ نجات مىيابد» . (1)
١٢. مسلم و بخارى هر دو در كتاب صحيح خود از عثمان بن عفان روايت مىكنند كه وى گفت: «پيغمبر (ص) فرمود: هر كس بميرد و بداند خدايى جز خداى يگانه نيست، داخل بهشت مىشود» . (2)
از ظاهر اين مطلب مشخص مىشود كه تنها علم داشتن به وحدانيت خدا، سبب وارد شدن به بهشت مىگردد و مانند همين حديث را طبرانى در الكبير از عمرانبن حصين روايت مىكند كه: «پيامبر (ص) فرمود: هر كس خدا را خداى خود و مرا از روى صدق دل و نيت، نبى خود بداند، خداوند گوشت بدن او را از آتش دوزخ محفوظ مىدارد!» (3)
در اين باره روايتها و احاديث فراوانى وجود دارد. به همين دليل مىتوان گفت كه آشكارى آن مطالب از خورشيد نيمهروز نيز، تابانتر و صحت آنها هم از آتش
سر پرچم مبرهنتر است. در اين عبارتها، بشارتهايى وجود دارد كه حتى برخى سوء استفاده كرده و مجازات گناهان كبيره را براى خود آسانتر و سبكتر جلوه دادهاند.
براى به دست آوردن اطلاعات بيشتر مىتوانيد به كتابهاى اهل سنت، مراجعه كنيد و به حكم و نتيجه آنها كه شيعه و سنى هر دو اهل بهشت هستند دست يابيد.
بنابراين، هر دو طايفه، ايمان به خدا و تصديق به نبوت پيامبر (ص) دارند، نماز مىخوانند، روزه مىگيرند، زكات مىدهند، حج مىروند، ايمان به قيامت دارند، حلال خدا را حلال و حرام خدا را حرام مىدانند، آنچنان كه گفتار و رفتار آنها به نحوه عملكردشان گواهى مىدهد و اين معنى از كتابهاى قديم و جديد و كتابهاى مختصر و مفصل آنها به دست مىآيد.
آنچه ذكر كرديم، تنها قطرهاى بود از درياى عميق از اينگونه روايتها، زيرا روايتهايى كه بخارى در كتاب صحيح خود نقل كرده براى ما كافى است و روايتهاى ديگر صحاح را نقل نمىكنيم. گرچه روايتهاى صحيح ديگرى نيز، داريم كه از طريق امامان معصوم (عليهمالسلام) به دست ما رسيده است كه بيان آنها عين هدايت است.
آنها اين روايتها را از جد خود و او از جبرئيل (1)و او از خداوند روايت مىكند و روايتهاى آنها نيز، سنتى است كه از قرآن گرفته شده و شما مىتوانيد بسيارى از روايتهاى بشارتآميز آنها را در كتاب شريف اصول كافى (2)بيابيد.
اين دسته از روايتها هم، بشارت مىدهد، اهل ايمان به خدا و رسول و روز
قيامت، اهل بهشتاند، اما اين روايتها كه به اصطلاح فنى روايت «عامى» است بهشت را به ولايت آل پيامبر (ص) و عترت پاك او متعلق مىدانند.
اهلبيت (عليهمالسلام) طبق حديث ثقلين (1)در رديف كتاب خدا قرار دارند و نمونه اولىالالباب و خردمندان جامعه بشر هستند و روايتهاى ديگر مىگويند، هرگاه آتش فتنهها برافروخته شد، به دامن آنها پناه ببريد كه آنها كشتىهاى نجات و پناهگاه امت از خطرها هستند و ستارگان درخشان در فضاى تاريك و باب «حطه» اى كه هركس از آن داخل شد، آمرزيده مىشود. (2)آرى! آنها عروة الوثقايى هستند كه قطعشدنى نخواهند بود (3). (4)
از آنچه گفته شد تعجب نكنيد؛ زيرا ولايت آنها از اصول دين است، كه ما با دلايل قاطع و براهين ساطع عقلى و نقلى آن را در كتاب ديگرى به نام سبيلالمؤمنين آوردهايم و با دلايل روشن به بررسى آن پرداختيم.
افراد بايد نصوص مورد اتفاق و فتواهاى صريح علماى بزرگوار را بدانند؛ زيرا اين آگاهى، سبب مىشود تا اختلاف مسلمانان به همبستگى و جدايى و كشمكش آنها به صفا و صميميت گرايد. به يقين وقتى انسان عاقل نصوص صحيح را مشاهده كند و فتواهاى علما را ببيند، به ايمان مطلق اهل توحيد، حكم مىكند و به نجات و رستگارى اهل قبله معتقد مىشود، و ديگر دليلى وجود ندارد كه به اختلاف و تفرقه دعوت نمايند؛ قرآن در اين باره مىفرمايد: «مردان و زنان مؤمن بعضى دوستدار و همپيوند يكديگر هستند» . (1)
پس با اين وجود، چگونه كسانى كه در دين برادر يكديگرند شق عصاى مسلمانان مىكنند و اختلاف مذاهب به وجود مىآورند؟ در صورتى كه اگر به آنچه علماى اهل منطق و انصاف فتوا دادهاند، مراجعه كنند، ديگر به گمراهى نخواهند رفت.
عارف شعرانى در مبحث ۵٨ كتاب يواقيت و جواهر آورده است كه وى نوشته
1) توبه: ٧١.
شيخ شهابالدين اذرعى صاحب كتاب قوت را ديده كه وى، از شيخ الاسلام تقىالدين سبكى چنين سؤالى را پرسيده است: «سيد ما و مولاى ما، شيخ الاسلام! در مورد تكفير اهل هوى و بدعت، چه فتوايى مىدهيد؟»
شيخ الاسلام نيز، در جواب نوشته است:
بدان اى برادر، اقدام و اظهارنظر درباره تكفير اهل ايمان، (1)كار سخت و مشكلى است و هر كسى در قلب خود ايمان داشته باشد، براى او كار بزرگ و خطرناكى است كه اهل هوى و بدعت را تكفير نمايد، با وجود اينكه آنها لاالهالاالله و محمد رسول الله (ص) مىگويند و تكفير كردن ديگران، كارى هولناك است و خطر عظيمى دارد. . . (2)
سپس، ايشان سخنان خود را به طور مشروح و مفصل، درباره خطر و ضرر تكفير نمودن ادامه مىدهد!
در پايان نيز گفته است:
ادب انسانى هر مؤمنى، اقتضا مىكند احدى از افراد، اهل هوى و بدعت را محكوم به كفر ننمايد، مگر اينكه كسى بتواند نصوص صريح را تأويل كند، و توان چنين مخالفتى را داشته باشد! (3)
كسى با صراحت اقدام به تكفير ديگران مىكند كه با صراحت با متون و نصوص آشكار مخالفت كرده باشد و اين اقدام نيز جز عناد و مخالفت با خدا و ناديده گرفتن ضروريات اسلامى نمىتواند معناى ديگرى داشته باشد و چنين روشى جز
بازيچه دست دشمنان شدن و پذيرفتن ادعاهاى ساختگى و دامن زدن به اختلاف امت، نتيجه ديگرى نخواهد داشت!
در صفحه ١٠ طبقات شعرانى، چنين مطلبى آمده است:
از سيد و مولاى ما، شيخ الاسلام تقىالدين سبكى، در مورد حكم غلات و بدعتگذاران و اهل هوى و متكلمين و فلاسفه (كه در ذات مقدس خدا بحث مىكنند) سؤال شد، او در جواب گفت: بدان هركس از خداوند عزوجل بترسد، هرگز جرأت نمىكند، به تكفير كسى كه لاالهالاالله و محمد رسول الله مىگويد، زبان بگشايد. (1)
سپس، مطالب مفصل سبكى را مىآورد و در پايان آن ادامه مىدهد:
هرگز كسى حكم به تكفير كسى نمىكند، مگر اينكه خود از اصول دين بيرون رود و منكر شهادتين باشد و بالاخره از دين اسلام خارج شود. (2)
از ظاهر اختلاف به دو عبارت و دو جواب، مىرسيم كه اين موضوع، دو دفعه از شيخ الاسلام سؤال شده است، زيرا همانطور كه ملاحظه مىكنيد، ادامه جواب در كتاب يواقيت غير از چيزى است كه در كتاب طبقات آمده است، آن كلام با صراحت مىگويد: كافر كسى است كه منكر شهادتين و اهل بدعت باشد و كسانى كه در ذات مقدس خدا بحث مىكنند، اهل قبلهاند، پس نمىتوان آنها را كافر خواند.
شيخ بزرگ ابن عربى در كتاب فتوحات در باب وصايا مىگويد:
بپرهيزيد از عداوت و دشمنى با كسانى كه لاالهالاالله مىگويند، چه اينكه آنها داراى ولايت عامه هستند و آنها اولياى خداىاند، اگرچه سنگينى گناهان آنها
به اندازه وزن زمين باشد، آنها هيچگونه شركى نسبت به خدا ندارند (1)و خدا آنها را مىآمرزد و به هر حال كسى كه ولايت او ثابت باشد، جنگ و محاربه با او حرام است.
ابنعربى كلام خود را ادامه مىدهد تا آنجا كه مىگويد:
اگر كسى از شما مرتكب گناهى شد كه خداوند در قرآن بدان خاطر به او وعده آتش داده است، مىتوان به بركت توحيد آن گناه را محو و نابود كرد، چه اينكه توحيد دست صاحب خود را مىگيرد و [او را] نجات مىدهد و اين طبيعت توحيد است. (2)
همانطور كه مشاهده كرديد، ابن عربى به موحد بودن همه اهل ولايت حكم مىكند و گناهكاران را مژده مغفرت و آمرزش مىدهد و با قاطعيت مىگويد: «توحيد، گناهان كبيره را محو مىكند و موجب نجات صاحب خود مىگردد و حمد براى خداست» .
دانشمند گرامى رشيد رضا، صاحب تفسير المنار مىنويسد:
بزرگترين گناهى كه دامنگير فرق اسلامى گرديده اين است كه يكديگر را
1) اين مطلب از حديث ترمذي در كتاب صحيح كه از انس روايت كرده گرفته شده است، كه او مىگويد: «از پيغمبر شنيدم كه مىگفت: خداوند فرموده اي فرزند آدم، بر هر چه مرا بخواني و اميدوار باشي، با همه گناهان تو را مىآمرزم و باكي ندارم؛ اگرچه گناهان تو به اندازه آسمان باشد، اگرچه هموزن زمين گناه داشته باشي تا مادامىكه مشرك نشده باشي» ، اشاره به آيه: () (نساء: ۴٨(.
2) الجامع الصغير، ج ۵، ص ۵۴٨، ح ٣۵۴٠، اين مطلب از حديث نبوي (ص) گرفته شده و مىتوان رجوع كرد به الطبقات الكبري، ص ٢٢، و شرح الاربعين حديثاً النوريّه، ص ١۶٣، ح ۴٢.
متهم به فسق و كفر مىنمايند، با وجود اينكه همه قصد وصول به حق را دارند و تلاش خود را براى تأييد اين معنى و اعتقاد و دعوت به حق به كار مىبرند و مجتهد هم اگر خطا كند، معذور است. (1)
عالم معاصر نبهانى بيروتى در اوايل كتاب خود شواهد الحق مىنويسد:
بدان كه من نه عقيده دارم و اقرار مىكنم به اينكه، كسى از اهل قبله كافر باشد. وهابيان و ديگران را هم كافر نمىدانم، همه آنها مسلماناند، و با همه مسلمين در سايه كلمه توحيد گرد آمدهاند، و به سيد ما محمد (ص) كه سلام و صلوات خدا بر او باد و به آنچه دين اسلام آورده، ايمان دارند. . . (2)
عارف شعرانى در جلد دوم كتاب يواقيت و جواهر بحث جالبى را براى ثبوت ايمان هر موحدى كه به سوى قبله نماز مىخواند طرح كرد و آن بحث (۵٨) است كه در پايان آن مىگويد:
اى برادر! از آنچه در اين بحث تقرير كردم، ثابت مىشود كه همه علماى متدين، از بيان و اقدام به تكفير هر يك از اهل قبله خوددارى مىكنند، شما هم به اين شيوه اقتدا كنيد. (3)
بسيارى علما از جمله شعرانى از ابى محاسن رويانى و علماى ديگر بغداد روايت كرده كه همگى مىگويند: اهل هيچ يك از مذاهب اسلامى كافر نيستند، زيرا
رسول خدا (ص) فرمود:
مَنْ صَلَّي صَلاتَنا وَ اسْتَقْبَلَ قِبْلَتَنا وَاَكَلَ ذَبيحَتَنا فَلَهُ ما لَنا وَ عَلَيْهِ ما عَلَيْنا. (1)
هر كس نماز ما را بخواند و به سوى قبله روى آورد، و ذبيحه ما را بخورد، براى اوست آنچه براى ماست، و بر اوست، آنچه بر ماست و احكام اسلام بر او بار مىشود.
ما در مباحث گذشته به برخى از نصوص در اين زمينه از كتابهاى صحاح اشاره كرديم.
شيخ ابوطاهر قزوينى هم در سراج العقول مطالبى آورده است كه در آن ثابت مىكند «همه اهل قبله مسلماناند و همه فرق اسلامى، اهل نجات و رستگارى خواهند بود» و در مورد حديث معروف «امت من هفتاد و سه فرقه مىشوند، كه يك فرقه اهل نجات و رستگارى و بقيه اهل دوزخ خواهند بود!» مىگويد: «اين حديث از طرق ديگر نقل شده كه نص آن چنين است: «
كُلُّها فِي الْجَنَّةِ اِلاّ واحِدَة » (2)«همه آنها اهل بهشتاند، جز يك فرقه!»
اين حديث را ابن نجار آورده و شعرانى آن را در مبحث (۵٨) يواقيت از علما نقل كرده است كه منظور از «فرقه اهل آتش» زنديقها هستند. (3)
به هر حال شيخ ابوطاهر قزوينى بحث خود را در اين زمينه ادامه مىدهد و ثابت مىكند كه هر كس تصديق به شهادتين داشته باشد حتى اگر اهل اهوا و بدعت هم باشد، مانند: معتزله، نجاريه، رافضيان، (4)خوارج، مشبّهه و. . . ، همه در روز قيامت اهل
نجات خواهند بود. آنگاه وى نظريه همه علما و خلفا را در اين زمينه از زمان صحابه تا زمان خود يادآور مىشود و مىگويد: «همه آنها اهل نجات و اسلامند و هركس آنها را كافر بداند، ظلم و تجاوز نموده است» .
وى در اين باره بحث مفصلى دارد كه قسمتى از آن را از استادان خود شنيدهام و مابقى را نيز، در همان مبحث (۵٨) يواقيت شعرانى، مطالعه نمودم، بدانجا مراجعه كنيد. (1)
ابنتيميه نيز، در اوايل رساله استغاثه كه دوازدهمين رساله از مجموعه رسايل كبرى است، مىگويد:
اهل سنت و جماعت اتفاقنظر دارند كه پيغمبر (ص) اهل گناهان كبيره را شفاعت مىكند و وضع چنين است كه هيچ كس از اهل توحيد، در آتش دوزخ جاويدان نخواهد ماند. (2)
بر اين اساس، همه اهل سنت معتقدند كه مسير «شيعه» به بهشت پايان مىپذيرد؛ زيرا آنها به يقين اهل توحيد و مؤمن به آنچه پيامبر (ص) آورده است، هستند!
ابنحزم در قسمتى كه بحث مىكند «چه كسى كافر نمىشود؟» مىگويد:
طايفهاى بر اين عقيدهاند كه شخص مسلمان را به خاطر گفتار او در اعتقاد و فتوى، نمىتوان كافر و فاسق دانست، چه اينكه كسى كه در موضوعى تلاش و
اجتهاد مىكند، اگر به چيزى دست يافت كه حق است، به هر حال مأجور است و اگر به حق رسيد، دو پاداش خواهد داشت و اگر خطا و اشتباه كرد، داراى يك اجر مىباشد و بر اين عقيده هستند، افرادى مانند: ابن ابىليلى، ابوحنيفه، شافعى، سفيان ثورى و داودبن على و اين نظريه همه كسانى است كه در اين مسئله اظهار عقيده كردهاند و كسى را از صحابه (رضىاللهعنه) اصولاً مخالف اين مطلب نمىشناسم. (1)
فتواى صريح اين بزرگان، فتنهجويان و دشمنان اسلام را ريشهكن مىكند؛ زيرا دشمنان همه آنها، اهل قبله و اهل توحيد هستند كه هيچ مطلبى و عقيدهاى را، بدون تحقيق و بررسى كامل و اجتهاد تام نمىپذيرند و مبناى اجتهاد و استنباط آنها هم كتاب خدا و سنت رسول (ص) و سخنان امامان هدايت از آلمحمد (ص) است و به هيچ مرامى نمىگرايند، مگر آنكه آن را حق بدانند و اعتقاد به صواب بودن آن داشته باشند و به حكم علماى اعلام سلف و خلف آنها مأجور خواهند بود، خواه به حق دست يابند و يا اشتباه كنند؛ و اين برخلاف كسانى است كه تلاش مىكنند مؤمنان را تكفير كنند؛ كسانى كه تمام توان خود را به كار مىگيرند تا بين مسلمانان تفرقه و اختلاف ايجاد كنند.
احمدبن زاهر سرخسى، از شاگردان بزرگ امام ابىالحسن اشعرى (بنابر آنچه شعرانى از اشعرى در اواخر مبحث (۵٨) يواقيت نقل كرده) ، مىگويد:
وقتى وفات شيخ ابوالحسن اشعرى در منزل من در بغداد نزديك شد، به من
1) الفِصَل في الملل و الاهواء و النحل، ج ٣، ص ٢۴٧.
دستور داد كه همه ياران و شاگردان او را در كنار وى جمع كنم. وقتى آنها كنار او اجتماع كردند، آنان را مورد خطاب قرار داد و گفت: شما گواه من باشيد كه من احدى از اهل قبله را به خاطر گناهى تكفير نكردم، چه اينكه همه آنها را مىديدم كه خداى واحد را مىپرستند و اسلاميت شامل حال آنان مىشود. (1)
اين كلام صريح امام اهل سنت، گوياترين دليلى است كه مىتواند تمام ياوهسرايىها و اباطيل دشمن را نقش بر آب سازد.
از امام شافعى نيز، روايتهاى متعدد و متواترى نقل شده كه نشان مىدهد او اهل اهوا و بدعتها و اهل قبله را هرگز تكفير نكرده است، تا جايى كه در خاتمه كتاب الصواعق مىگويد: «من شهادت اهل بدعتها را قبول مىكنم، مگر شهادت خطابيه را» . (2)
شيخ الاسلام مخزومى، در روايتى كه شعرانى از وى نقل مىكند، مىگويد: «امام شافعى به طور صريح، اقرار به عدم تكفير اهل اهوا در رساله خود مىنمايد و
1) اليواقيت و الجواهر، ص ۵٣٢، مبحث ۵٨.
2) خطابيه از ياران و طرفداران ابي خطاب محمدبن مِقلاص اَجدع - عليهم لعنة الله و الملائكة و الناس اجمعين - هستند. خدا روي او را سياه كند كه درباره امام صادق (ع) غلو مىكرد و فاسد العقيده و مذهب بود. در كفر او و ياران وي هيچ شكي وجود ندارد. امام صادق (ع) از او تبرّي جسته و او را لعنت نموده و به شيعيان خود نيز، دستور داده است از وي تبري بجويند و او را لعنت كنند. شرح زندگي او را در كتاب رجال كشي و ساير كتب رجالي مىتوانيد بيابيد، مثل (اختيار معرفة الرجال، ص ٢٩٠ تا ٣٠٨، شماره ۵٠٩ - ۵۵6) يكي از بدعتهاي او اين است كه زماني كه ستاره در آسمان پديدار شد مىتوان نماز مغرب خواند و افراد ناآگاه اين نسبت را به شيعه دادهاند. در صورتي كه از نظر شيعه وقت نماز مغرب، غروب كامل خورشيد و ذهاب حمره مشرقيه است. رجوع كنيد به: مفتاح الكرامة، ج ۵، ص ٧٧ - ٨۴.
مىگويد: من هرگز اهل اهوا را به خاطر گناهى تكفير نمىكنم» .
و در روايت ديگرى از او نقل شده است كه: «من اهل قبله را هرگز به خاطر گناهى محكوم به كفر نمىنمايم» و در روايت ديگرى نيز، آمده است: «اهل تأويل و اجتهادى كه برخلاف ظاهر فتوى مىدهند، تكفير نمىكنم» . (1)حتى علماى شافعى اجماع نظر دارند بر اينكه خوارج هم كافر نيستند و از جانب آنها عذر آوردهاند!
در خاتمه كتاب صواعق مىگويد: «آنان مطلب را تأويل كردهاند و عمل آنان شبههاى است كه بطلان آن قطعيت ندارد» . (2)
علامه ابن عابدين در باب مرتد در حاشيه معروف رد مختار مىگويد:
در كتاب فتح القدير آمده است كه خوارج، كسانى هستند كه ريختن خون مسلمان را حلال و خوردن اموال آنها را مباح دانسته، صحابه پيغمبر (ص) را
1) اليواقيت و الجواهر، ص ۵٣٢.
2) خاتمة الصواعق، ص ٢۵۴، باب التخيير و الخلافة، و بخاري روايتي از ابوسعيد خدري نقل كرده و در بحث «خوارج» از پيامبر (ص) روايت نموده: «گروهي از دين خارج مىشوند، همانطوري كه تير از بدن شكار خارج مىشود. . .» . بخاري مىگويد ابوسعيد گفت: «خدا را شاهد مىگيرم كه من خود از پيغمبر (ص) شنيدم و علي (ع) آنان را كشت و من در خدمت او بودم كه مردي را آوردند و همان نشانههايي كه پيامبر درباره او فرموده بود، در او وجود داشت. صحيح بخاري، ج ۶، ص ٢۵۴١، ح ۶۵٣۴. مسلم نيز، در كتاب زكات «صحيح» از ابوذر نقل مىكند كه پيامبر (ص) فرمود: «اِنَّ بَعْدي مِنْ اُمَّتِي قوماً يَقْرَأونَ القُرآنَ لايُجاوزُ حَلاقِيمَهم، يَخرُجُونَ مِنَ الدّينِ كَما يَخْرُجُ السَّهْمُ مِنْ رميةِ، ثُمَّ لايَؤُدُونَ فيه، هُم شَرُّ الْخَلْقِ وَ الخَليقَةِ» . صحيح مسلم، ج ٢، ص ۴۴۵، كتاب الزكاة، باب ۴٩، ح ١۵٨. احمدبن حنبل نيز، در ج ۴، ص ۴۴۶، ح ١٣٣٧٧، مسند از انس و سعيد نقل مىكند كه پيامبر (ص) فرمود: «در آينده نزديكي در امت من، اختلاف به وجود مىآيد و جمعيتي به وجود مىآيند كه خوب حرف مىزنند اما بد عمل مىكنند و از دين خارج مىشوند، مانند تير از بدن صيد و ديگر بازنمىگردند؛ آنان بدترين مخلوق هستند! !» .
تكفير نموده و احكام آنها نزد جمهور فقها و اهل حديث حكم بغات و شورشگران است. (1)
وى مىگويد: «بعضى از اهل حديث هم بر اين عقيدهاند كه آنها مرتد و كافر هستند» . (2)
ابنمنذر مىگويد: «كسى را سراغ ندارم كه در تكفير خوارج، با اهل حديث موافقت داشته باشد!» سپس مىگويد: «اين مطلب بر نقل اجماع فقها در مورد كافر نبودن خوارج، دلالت دارد!» . (3)
پيامبر (ص) با نص صريح خود اينگونه بيان مىكند:
خوارج از دين خارج مىشوند، همانطور كه تير از پيكر شكار عبور كند و آنها بدترين افراد خلق و پستترين مخلوق هستند و آنها از دين خدا بهرهاى نبردهاند و خوشا به حال كسى كه آنها را به قتل برساند يا آنها او را بكشند.
اگر اينان به اجماع مسلمانان، مسلمان مىباشند. درباره كسى كه از در آمرزش و رحمت خدا عبور مىكند و بر كشتى نجات سوار مىشود و به ريسمان دين خداوند چنگ مىزند و به دو يادگار گرانمايه پيامبر (ص) تمسك مىجويد و از اختلاف امت به خدا پناه مىبرد، چه نظرى داريد؟
اگر خوارج مسلمان باشند، اهل قبله غير از آنها كيست كه كافر باشد و چه كسى است كه از عهده تأويلى كه خوارج براى خود انجام دادهاند، برنيايد؟ !
سخنى به همين مناسبت از يكى از مشايخ بزرگوار حنفى، به نام محمد امين معروف به ابن عابدين درباره مرتد در كتاب جهاد (1)از كتاب رد مختار ديدم كه در آن، به اسلاميت كسى كه از روى اجتهاد و تأويل، صحابه را لعن مىنمايد، حكم قاطع مىكند و با صراحت مىگويد:
اقرار به تكفير اين افراد، مخالف اجماع فقها بوده و با آنچه در متون و شروح آنها آمده، مغاير است و آنچه به عنوان اظهار نظر اهل مذهب، درباره تكفير آنها آمده، نظر فقهاى مجتهد نيست، بلكه نظر ديگران است! و آنچه هم از جانب غير فقها يا فقهاى ديگر رسيده، مورد اعتماد نيست! (2)
در همين زمينه كلام مفصلترى نيز، از ايشان به جاى مانده است كه پژوهشگران براى دستيابى به اطلاعات بيشتر مىتوانند به كتاب تنبيهالولاة و الحكام مراجعه كنند.
علامه گرامى ملاعلى قادرى حنفى نيز، رسالهاى بر رد كسانى كه تأويلگران و مجتهدان را كافر دانستهاند، نوشته است.
ابن حزم نيز در اين باره نوشته است:
اما كسى كه يكى از صحابه (رضىالله عنه) را لعن كند، اگر جاهل به حكم باشد، عذر او پذيرفته است و اگر پس از آگاهى همچنان به لعن خود ادامه دهد و عناد ورزد، او فاسق است، مانند كسى كه زنا و سرقت كرده باشد و اگر در اين كار با خدا و رسول عناد و لجاج بورزد، او كافر است.
وى مىگويد:
عمر نيز، در حضور رسول خدا (ص) درباره حاطب كه مردى از مهاجرين و اصحاب بود، گفت: بگذاريد گردن اين منافق را بزنم، اما با وجود اينكه عمر يك صحابى را به كفر نسبت داده بود، كافر نشد و بلكه در اجتهاد و استنباط خود، خطا كرده بود. (1)
بر اين اساس، عناد و لجاج داشتن با خدا و رسول نشاندهنده كفر افراد است؛ در صورتى كه چنين كسى در بين مسلمانان پيدا نمىشود، بلكه ممكن است، دشنامدهنده ناآگاه يا طبق آنچه ابن حزم مىگويد، دچار لغزش شده باشد كه در هر دو صورت، عذر او پذيرفته است!
قاضى عياض در باب اول قسمت چهارم كتاب شفا، از قاضى اسماعيل نقل مىكند كه:
مردى در حضور ابوبكر او را دشنام داد. ابو برزه اسلمى گفت: اى خليفه رسول الله! بگذار گردن او را بزنم؟ خليفه گفت: بنشين؛ اين كار فقط در عهده رسول الله است. (2)
همچنين در همان باب از كتاب شفا آمده است كه:
فرماندار عمربن عبدالعزيز در كوفه با وى درباره قتل مردى كه عمر را لعن كرده بود مشورت نمود. عمر بن عبدالعزيز براى او نوشت: كشتن مرد مسلمانى
كه يكى از افراد مردم را لعنت كند، حلال نيست، مگر اينكه كسى پيغمبر (ص) را سب كند كه در اين صورت، خون او هدر است و كشتن او حلال خواهد بود. (1)
سب و دشنام به فرد مسلمان موجب فسق مىشود و كشتن او در رديف كفر است. پيامبر گرامى اسلام (ص) نيز، در اين باره فرموده است: «
سِبابُ المُسلِمِ فُسُوقٌ وَ قِتالُهُ كُفرٌ » . (2)
اكنون به محور اصلى بحث بازمىگرديم. علىبن حزم ظاهرى از اشاعره روايت مىكند كه با تكفير احدى توافق ندارد و عبارتى كه از او در كتاب الفِصَل نقل شده اين است كه:
اما اشعريه مىگويند: اگر كسى، به كسى كه اظهار اسلام مىكند و تسليم پيغمبر (ص) است، به بدترين وجه دشنام بدهد، اين كار موجب كفر او نمىشود! (3)
در همين كتاب آمده است:
به امام ابى الحسن اشعرى و همه پيروان او نسبت داده شده به اينكه ايمان، پيمان قلبى است و كسى كه بدون تقيه اعلان كفر كند و بت بپرستد و در دارالاسلام ملازم يهودى و نصرانى باشد و صليب را بپرستد و اعلان تثليث در دارالاسلام كند و بر اين روش و عملكرد بميرد، او مؤمن و كامل الايمان است نزد خداوند متعال و از اهل بهشت خواهد بود! (4)
همانطور كه مشاهده مىكنيد، مطلب روشن است و اگر اين مطلب از امام اشعرى و پيروان وى كه از برادران اهل سنت هستند ثابت باشد، كار در مكتب ما آسان مىشود، زيرا امكان ندارد برادران اهل سنت، كسانى كه علنى اظهار كفر مىكنند را تكفير نمايند، چه رسد به كسانى كه ايمان به خداى متعال با جسم و جان آنها سرشته شده است و در همه حركات و سكنات و قيام و قعود خود، اقرار و اعتراف به بندگى خدا مىكنند و به پيامبر (ص) ايمان آوردهاند و به آنچه از جانب خدا آمده يقين دارند.
با وجود اين، در برابر كسانى كه چنين افرادى را مورد حمله قرار مىدهند و هدف آنها ايجاد تفرقه بين مسلمانان و گسترش عداوت و نفاق بين موحدين است، بايد چه كرد؟
قرآن در اين باره مىفرمايد: وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً؛ «و آنان مىپندارند كه عمل خوبى انجام مىدهند.» (كهف: ١٠۴) و أَلاَ إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَ لكِنْ لاَ يَشْعُرُونَ؛ «آگاه باشيد كه آنان مفسدند، اما خود آنها هم نمىدانند!» (بقره: ١٢)
اوزاعى مىگويد: «به خدا سوگند، اگر پاره پاره شوم، زبان به تكفير احدى از اهل شهادتين نمىگشايم» .
ابن سيرين مىگويد: «همه اهل قبله، اهل نجات و رستگارى هستند» .
از حسن بصرى درباره اهل اهوا (پيروان مكتبهاى فلسفى) سؤال شد، وى گفت: «همه اهل توحيد، از امت پيغمبر ما هستند و حتماً داخل بهشت خواهند شد» .
از زهرى درباره كسى كه به فتنه و آشوب و قتل دامن مىزند، سؤال شد، جواب داد: «قاتل و مقتول به بهشت مىروند، زيرا آنها از اهل لاالهالاالله هستند!»
سفيان ثورى مىگويد: «با هيچ موحدى دشمنى مكن، اگرچه از مسير حق منحرف شود، زيرا وى بدين خاطر هلاك نمىشود!»
سعيدبن مسيب مىگويد: «با هيچ مسلمانى عداوت به خرج مده، اگرچه خطاكار باشد، چه اينكه هر مسلمانى مورد مغفرت و آمرزش قرار مىگيرد!»
از ابنتيميه روايت شده است:
اگر درندگان گوشت مرا بخورند، براى من محبوبتر است از اينكه خداوند را ملاقات كنم، در حالى كه عداوت و دشمنى فرد موحد و مؤمن به نبوت را داشته باشم! (1)
گاهى پيش مىآيد كه به برخى از مسايل فروع دين با شلاق ادله قاطع و مشعلهاى روشن برهانها هجوم مىبرند؛ اما به فرض اينكه آنها هم دچار خطا و اشتباه شده باشند، چون از كتاب و سنت كمك مىگيرند، قهراً معذور خواهند بود و اگر حكمى را هم كشف كرده باشند دو پاداش نصيبشان خواهد شد و اگر اشتباه هم كرده باشند عذرشان پذيرفته است؛ زيرا علماى اسلام اجماعنظر دارند كه اگر كسى در غير اصول دين به لغزش و اشتباه افتاده باشد، عذر او پذيرفته خواهد بود و اخبار و اقوال و اعمال آنها هم، اين معنى را تأييد كرده است.
1) اين مطالب، در منابع مختلف اهل سنّت آمده است.
در اين فصل، برخى از روايتهايى كه به شيعه، بشارت دادهاند را از نظر مىگذرانيم. اين روايتها از جمله روايتهاى صحيح و فراوانى هستند كه از طريق عترت پاك پيامبر (ص) به وسيله محدثان و عالمان بزرگوار اهل سنت و از منابع خود آنها نقل شده است.
ابنحجر عسقلانى در صواعق المحرقه، (1)از حافظ جمالالدين زرندى از ابنعباس روايت كرده است كه: «چون خداوند نازل فرمود: به راستى آنهايى كه ايمان آوردهاند و عمل صالح انجام دادهاند، بهترين افراد هستند و پاداش آنها نزد خداوند، بهشت جاويدان است، كه از زير آن نهرها روان است و آنان براى هميشه در آنجا خواهند ماند و خدا از آنها خشنود است و آنها نيز، از خدا خرسندند و اين پاداش كسى است كه خداترس باشد! (2)، پيغمبر (ص) خطاب به علي (ع) نمود و فرمود:
اى على! منظور آيه، تو و شيعيان تو هستيد. در روز قيامت تو و شيعيان تو به محضر الهى مىآييد در حالى كه از خدا خشنود و خدا هم از شما خشنود است و اين در حالى است كه دشمنان تو به صحراى محشر وارد مىشوند و نگراناند و دستهاى آنها به گردن آنها بسته است!
حاكم در كتاب شواهد التنزيل نيز، از ابنعباس روايت مىكند كه، «آيه ٨ سوره «بينه» درباره علي (ع) و اهلبيت (عليهمالسلام) نازل شده است. (1)ابنحجر نيز، اين آيه را در فصل اول باب 11، صفحه 96 صواعق المحرقه از جمله آيههايى دانسته كه در شأن اهلبيت (عليهمالسلام) نازل شده است. (2)
حاكم نيشابورى، بار ديگر در كتاب شواهد التنزيل از بيان علي (ع) روايت مىكند كه آن حضرت مىگويد: «در حال وفات پيغمبر (ص) سر آن حضرت روى سينه من بود، كه فرمود: اى على! آيا قول خداى متعال إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ أُولئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ را شنيدهاى؟
آنان شيعيان تو هستند و وعدهگاه من و شما، حوض كوثر خواهد بود و آن روز همه شما را مىخوانند، در حالىكه با چهرههاى نورانى هستيد» . (3)
ديلمى مىگويد: همانطور كه در صواعق المحرقه آمده است، پيغمبر (ص) فرمود:
اى على! خداوند تو را، فرزندان تو را، نوادههاى تو را و شيعيان و دوستان شيعيان تو را آمرزيده است، مژده باد تو را كه پاكدامن هستى. (4)
طبرانى و محدثان ديگر روايت كردهاند كه:
در روز فتح بصره طلاها و نقرههايى براى آن حضرت آوردند، [امام] على اشاره به آن جواهرات كرد و فرمود: اى طلاهاى زرد و نقرههاى سفيد، برويد ديگرى را فريب دهيد، برويد مردم شام را فريب بدهيد كه فردا به شما پيروز خواهند شد!
اين بيان حضرت، براى حضار نگرانكننده شد و نگرانى آنها هم به گوش حضرت رسيد. بدين جهت اذن داد كه در جلسهاى حضور يابند. آنگاه حضرت آنان را مورد خطاب قرار داد و گفت: دوستم پيامبر به من فرمود: اى على! به زودى تو و شيعيان تو به پيشگاه خداوند وارد مىشويد، در حالىكه هم شما خرسنديد و هم خدا از شما خشنود خواهد بود و دشمنان تو به صحراى محشر وارد مىشوند در حالىكه قيافه آنها غضبناك و دستهاى آنها به گردن بسته خواهد بود! سپس نحوه با دست بسته وارد شدن را، آن حضرت با دست خود نشان داد! (1)
همانطور كه در صواعق آمده است، طبرانى مىگويد:
پيغمبر (ص) به علي (ع) گفت: اى على! اولين چهار نفرى كه وارد بهشت مىشوند من و تو و حسن و حسين خواهيم بود. سپس فرزندان و نوادههاى ما، از پشت سر ما و آنگاه شيعيان ما از جانب چپ و راست ما وارد خواهند شد. (2)
در صواعق، از احمدبن حنبل روايت كرده است كه:
رسول خدا (ص) به علي (ع) فرمود: آيا خشنود نيستى كه در بهشت با من باشى؟ و حسن و حسين (عليهماالسلام) و شيعيان ما در طرف چپ و راست ما قرار داشته باشند؟ (1)
حاكم در تفسير آيه الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى به اسناد خود از ابى باهلى روايتى را آورده كه در كتاب مجمعالبيان نيز آمده است:
رسول خدا فرمود: خداوند پيامبران را از درختان متعددى خلق كرده و من و علي (ع) را از يك درخت آفريده، من ريشه آن درختم و على شاخه آن و فاطمه شكوفه آن و حسن و حسين ميوههاى آن هستند و شيعيان ما، برگهاى آن درخت مىباشند و هر كس به شاخهاى از شاخههاى ما چنگ زند، نجات يافته و هر دسته از آن روىگردان باشد، گمراه و هلاك مىگردد.
اگر بندهاى هزار سال خدا را عبادت كند، تا در اثر شدت ضعف مانند پوست و استخوان شود و آنطور كه خدا را دوست دارد، ما را دوست نداشته باشد، خداوند او را از صورت به داخل آتش دوزخ سرنگون مىكند. سپس تلاوت فرمود: قُلْ لاَ أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى؛ «اى پيامبر! به امت بگو، من از شما اجر و پاداشى، جز مودت خاندانم چيزى نمىخواهم. (2)(شورى:٢٣)
طبق بيان پيامبر (ص) ، شيعه على و اهلبيت (عليهمالسلام) همان كسانى هستند كه در معارف دين از اهلبيت (عليهمالسلام) پيروى مىكنند. بدين ترتيب، ما نيز، معارف خود اعم از؛ عقايد،
فروع دين، اصول فقه، قواعد علوم كتاب و سنت، فنون و اخلاق و سلوك و آداب را منتهى به آنها مىدانيم و از آنها هدايت مىجوييم؛ زيرا اهلبيت (عليهمالسلام) پيشوايان ما هستند.
علاوه بر اين، به ولايت اهلبيت (عليهمالسلام) ، معترفيم، دوستان آنها را دوست مىداريم و از دشمنان آنها بيزاريم، تا بدين وسيله به مقررات و شرايط دوستى آنها عمل كرده باشيم. به همين دليل شيعه آنها هستيم و آنها را وسيله تقرب به خدا مىدانيم.
ما همواره خداى مهربان را به خاطر رحمت و لطف بىپايانش حمد و ستايش مىكنيم كه ما را به دين خود هدايت فرمود و ما به كتاب و سنت او چنگ زديم و ريسمان دين الهى را گرفتيم و از در شهر علم او وارد شديم و مىتوانيم به باب مغفرت او نيز وارد شويم. اهلبيت (عليهمالسلام) پناهگاه اهل زمين و كشتى نجات امت هستند.
حمد خداى را، كه ما را به اين راه هدايت فرمود؛ زيرا اگر هدايت خداوندى شامل حال ما نمىشد، به اين صراط، راه نمىيافتيم. (1)
ابن حجر هيتمى در صواعق المحرقه از ابن سعد روايت مىكند كه حضرت علي (ع) فرمود:
رسول خدا به من خبر داد، اولين كسى كه داخل بهشت مىشود، من و فاطمه و حسن و حسين (ع) خواهيم بود. سؤال كردم يا رسول الله! تكليف دوستان و پيروان ما چه مىشود؟ فرمود: آنان پس از شما وارد بهشت مىشوند. (2)
ديلمى به طور مرفوع نقل مىكند كه:
فاطمه (عليهاالسلام) بدين جهت به اين نام، ناميده شده كه خداوند او را و دوستان او را از آتش دوزخ نگهدارى مىكند. (1)
همچنين صواعق المحرقه از احمدبن حنبل و ترمذى روايت مىكند كه:
پيغمبر (ص) دست حسن و حسين (عليهماالسلام) را گرفت و فرمود: هر كس مرا و اين دو نفر و پدر و مادر آنها را دوست بدارد، در روز قيامت، با من هممقام خواهد بود. (2)
ثعالبى در تفسير كبير خود، به اسناد جريربن عبدالله بجلى روايت مىكند كه رسول خدا (ص) فرمود:
كسى كه بر محبت آلمحمد (ص) بميرد، (3)شهيد از دنيا رفته است. آگاه باشيد،
1) در الصواعق المحرقه، ص ١۵٣، از نسائي نيز به همين مضمون روايت آمده است؛ مسند احمدبن حنبل، ج ١، ص، ح ۵۶٧.
2) همانگونه كه در ص ١٧٠ صواعق آمده، ابو داود مطلب را روايت كرده و اضافه مىكند: «كسي كه بميرد و بر سنت من باشد» از اين قسمت استفاده مىشود كه متابعت از سنت صورت نمىگيرد، مگر به وسيله محبّت خاندان پيامبر (ص) .
3) در اين حديث و مانند آن منظور از آل محمد (ص) ، من حيث المجموع باعتبار، اين است كه امامان معصوم (عليهمالسلام) ، خلفاي رسول الله (ص) و اوصيا و وارثان حكمت و اولياي او هستند و خواهند بود. آنها آن اندازه گرامي هستند كه هموزن و همسنگ قرآن قرار گرفتهاند و همانطور كه پيامبر مىفرمايد: «از قرآن جدا نمىشوند و هر كس بدانان بپيوندد، گمراه نمىشود و هر كس از آنان جدا شود هدايت نمىيابد» . بنابراين، منظور از آل محمد (ص) همه افراد نخواهند بود و اين مقام بلند، شامل اوليا و متابعان امر پيامبر (ص) مىشود، چنانكه در احاديث صحيح از سوي عترت پاك آن حضرت رسيده است؛ (كافي، ج ١، ص ٢٢٣ - ٢٢۴، باب انّ الائمه (عليهمالسلام) حدثوا علم النبي (ص) ، ح ١) ؛ بدين جهت من به فرزندانم وصيت كردهام كه بر كفن و عمامهام پس از شهادتين، اين حديث را بنويسند.
هر كس بر محبت آلمحمد (ص) بميرد، آمرزيده و تائب است، هر كس بر محبت آل محمد (ص) بميرد، با ايمان كامل از دنيا رفته، هر كس بر محبت آل محمد (ص) بميرد، ملك الموت و نكير و منكر او را مژده بهشت مىدهند، هر كس با حب آل محمد (ص) بميرد، آنگونه به سوى بهشت مىرود كه نوعروس به سوى حجله همسر شتاب مىگيرد، آنكه بر حب آل محمد (ص) بميرد، قبر او زيارتگاه فرشتگان رحمت قرار مىگيرد، هر كس با حب آل محمد (ص) بميرد، به شيوه سنت پيامبر و جماعت مسلمين از دنيا رفته، و هر كس با بغض و عداوت آل محمد (ص) بميرد، روز قيامت بر پيشانى وى نوشته شده: اين از رحمت خدا نااميد است! (1)
زمخشرى نيز، اين حديث را در تفسير آيه «مودت» از سوره «شورى» ، به صورت حديث «مرسل» ، از مسلّمات گرفته است و نويسندگان فضيلتها و منقبتها هم، گاهى اين را به صورت «مرسل» و بارها به صورت «مستند» در كتابهاى خود آوردهاند. (2)
بنابراين، روشن است كه اين مقام بلند، براى كسانى ثابت است كه حجتهاى بالغ الهى، سرچشمه زلال شريعت و امينان وحى پس از پيامبر (ص) هستند و در اجراى اوامر و نواهى از پيامبر (ص) نيابت مىكنند. بر اين اساس، كسى كه آنها را دوست بدارد، دوستدار خداست و هر كس كينه و دشمنى آنها را در درون خود بپرورد، به يقين دشمن و مخالف خدا خواهد بود!
همام بن غالب (فرزدق) ، در اين باره، اينگونه مىسرايد:
من معشر حبهم دين و بغضهم كفر و قربهم منجى و معتصم
ان عد اهل التقى، كانوا ائمتهم أو قيل من خير اهل الارض، قيل لهم (1)
آنها از جماعتى هستند كه محبتشان، روح ديانت، دشمنى با آنها عين كفر و تقرب و پيوند با آنها، پناهگاه و موجب رستگارى خواهد بود.
اهل تقوا، كسانى هستند كه امامان آنها، از اهلبيت پيامبراند؛ زيرا اهلبيت (عليهمالسلام) بهترين بندگان خدا روى زميناند.
در كتاب صواعق المحرقه، (2)از احمد بن حنبل روايت مىكند كه علي (ع) فرمود:
پيغمبر (ص) مرا نزد خود خواست و در حالىكه آن حضرت كنار ديوارى نشسته بود، فرمود بايست، به خدا سوگند، من از تو راضى هستم. تو برادر من و پدر فرزندان من هستى و بر سنت من جنگ و قتال مىكنى. هر كس به پيمان با من بميرد، به بهشت مىرود و هر كس به پيمان با تو بميرد، رسالت دينى خود را انجام داده و هر كس پس از وفات تو با محبت تو بميرد، خداوند كار او را، به امن و ايمان خاتمه مىدهد، تا آنجايى كه خورشيد بر آن مىتابد و غروب مىكند. (3)
ابنحجر در ذيل آيه «مودت» مىنويسد:
پيغمبر (ص) يك روز نزد اصحاب خود وارد شد، در حالىكه خوشحال بود و چهره او مانند ماه مىدرخشيد. عبدالرحمنبن عوف علت آن خوشحالى را جويا
شد، پيغمبر (ص) فرمود: از جانب خداوند، درباره برادرم، پسر عمويم و دخترم بشارتى رسيده كه خداوند ميان على و فاطمه پيوند ازدواج برقرار كرده و به رضوان، خازن بهشت فرموده: درخت طوبى را به حركت درآورد و آن درخت به شمارۀ دوستان اهل بيت من، داراى برگ گردد. در زير آن درخت فرشتگانى آفريده كه به دست هر كدام آنان، ضمانتنامهاى است و آنگاه كه قيامت برقرار مىگردد، آن فرشتگان دوستان اهلبيت (عليهمالسلام) را فرا مىخوانند و به هر يك برگهاى اماننامه از آتش مىدهند.
آنگاه برادرم و پسر عمويم و دخترم، آزادىبخش مردان و زنان امتم، از آتش دوزخ، خواهند بود. (1)
به هر حال، روايتهايى كه در اين باره وجود دارد آنقدر فراوان است كه نمىتوان همه آنها را جمعآورى كرد، اما همين مقدار نيز، براى كسانى كه مورد عنايت خداوند قرار گيرند، كفايت مىكند.
بر اساس اين روايتها، اميد است شيعيان دريابند كه اهل سنت، در اينگونه موارد انصاف به خرج دادهاند و نيز اهل سنت هم بدانند كه پس از اين بشارتها، ديگر جايى براى كينه و كدورت باقى نمىماند.
درود خدا بر كسانى كه از روش پيامبر (ص) اطاعت كنند و از فتنه و آشوب، بپرهيزند.
1) الصواعق المحرقه، فصل سوم، باب ٩، ص ١٢۶.
در اين فصل، بخشى از ماجراها و سرگذشت تعدادى از علما و مجتهدانى كه اجتهاد و استنباط آنها، مخالف آراى بيشتر مجتهدان بوده و در عين حال، اين عمل آنها موجب سلب عدالت از آنها نگرديده است را بررسى مىكنيم.
برخى از علماى صالح گذشته، همان كسانى كه معارف دين خود را از آنها گرفتهايد و واسطه بين پيامبر (ص) و شما هستند، استنباط و نظريهاى مخالف همه صحابه و تابعين و پيروان آنها دارند، و در حالى كه اين عمل آنها جرم نيست و آنها معذوراند. پس به ناچار شما بايد عذر مجتهدان معاصر، كه استنباط آنها مخالف عقيده شماست را بپذيريد.
اما برادران اهل سنت، آيا بين خداى متعال و احدى از مردم، رابطه قوم و خويشى وجود دارد كه خداوند از او حمايت و جانبدارى كند؟
هرگز چنين نيست؛ خداوند حكم گذشتگان و معاصران را يكسان صادر مىنمايد و با كسى هم رابطه خاصى ندارد، تا چيزى را كه براى ديگران حرام نموده، براى آن يكى حلال نمايد!
مجتهدانى كه نظريهاى مخالف با همه صحابه و تابعين و پيروان دادهاند، فراوانند، كه نمىتوان همه آنان را جمعآورى نمود، ما در ادامه به ذكر نظريههاى تعدادى از اين مجتهدان بسنده مىكنيم، تا بحث به درازا نكشد:
ابوثابت سعدبن عباده بدرى، رئيس قبيله خزرج از نيكان و بزرگان ياران و انصار رسول خدا (ص) بود و در جنگ بدر نيز شركت داشته است. وى از بيعت «دو خليفه» سر باز زد و خشمناك از مدينه به شام هجرت نمود و گروهى در سال ١۵ هجرى او را به شيوهاى مرموز ترور كردند. وى درباره روز «سقيفه» و ماجراى بعد از آن، نظريهاى دارد كه علاقهمندان مىتوانند در كتابهاى الامامة والسياسة (1)از ابنقتيبه دينورى، تاريخ طبرى (2)و كامل ابن اثير (3)و ساير كتابهاى اخبار و آثار آن را مطالعه كنند. اما در مورد سعد بايد گفت كه او مسلمانى پرفضيلت و مؤمنى عادل بوده است و با اينكه يك مجتهد خطاكار است، عذر او نزد همه پذيرفته شده است.
خُباب بن منذر بن جموح انصارى، نيز كه از صحابه پيامبر (ص) بوده و در جنگ بدر و احد هم شركت داشته است، از بيعت با خليفه تخلّف نموده و اين مطلب از مطالب مسلّم تاريخ گذشتگان است (4)و اما هيچ كس اين عمل او را نتيجه بىعدالتى
او ندانسته و از فضيلت و عظمت وى هم چيزى كاسته نشده است، در صورتى كه او مىگفت:
من شخصيتى هستم كه از قدرت فكر من، كمك مىگيرند و با انديشه و تدبير من مشكلات را حل مىكنند. من شير غرانى مىباشم، كه به خدا سوگند اگر شما مايل بوديد، مقام خلافت را به جايگاه خود عودت مىدادم. (1)
آرى! اگر عذر مجتهدان پذيرفته نبود، برادران اهل سنت شكى نداشتند كه خباب از افاضل اهل بهشت است، با اين وجود، در كتابهاى اهل سنت و تشيع نيز آمده كه وى عليه «دو خليفه» افشاگرى نموده است!
امير مؤمنان (ع) و عموى ايشان عباس و فرزندانشان و عتبة بن ابىلهب و ساير بنىهاشم، سلمان فارسى، (2)ابوذر، مقداد، عمار ياسر، زبير، خزيمة بن ثابت، ابىبن كعب، فروة بن عمرو بن دقة انصارى، خالدبن سعدبن عاص، براء بن عاذب و افراد ديگر نيز، از جمله كسانى هستند كه از بيعت سر باز زدند (3)و آنگونه كه روايتهاى متواتر بيان كردهاند، مطلب از خورشيد نيمه روز نيز روشن و آشكارتر است. دو نويسنده مشهور، بخارى و مسلم هم در كتابهاى صحيح خود آوردهاند (4)كه: «علي (ع) از بيعت سرپيچى نمود، تا بالاخره سيده زنان وفات نمود و به پدر خود
1) الاستيعاب، ج ١، ص ٣١۶، شماره ۴۵٨.
2) رجوع كنيد به كتاب «سلمان فارسي» ، استاندار مداين، نوشته مترجم.
3) شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحديد، ج ٢، ص ٢١؛ بحارالانوار، ج ٢٨، ص ٣١٠، كتاب الفتن، باب ۴، ذيل ح ۵.
4) صحيح بخاري، مصر، ١٣٠٩، ج ٣، باب غزوه خيبر، ص ٣۶؛ صحيح مسلم مصر، ١٣٢٧، ج ۴، ص٣٠، ح ۵٢، كتاب الجهاد و السّير، موضوع تخلف از بيعت را به طور صريح از عايشه نقل كردهاند.
پيوست» .
موضوع تخلف علي (ع) از بيعت را مورخان ديگرى هم نوشتهاند. به عنوان نمونه، ابن جرير طبرى آن را در دو جاى حوادث سال يازدهم، در تاريخ مشهور خود آورده است. (1)
ابن عبدربه مالكى در جلد دوم عقد الفريد، در داستان «سقيفه» اين مطلب را نقل كرده است. (2)
ابن قتيبه در اوايل كتاب الامامة و السياسه (3)و ابن شحنه در كتاب روضة المناظر (4)و ابى الفداء در كتاب تاريخ خود المختصر فى اخبار البشر، آنجا كه از مكر ابوبكر و بيعت او روايت مىكند، و مسعودى در مروج الذهب از عروة بن زبير، در مقام عذرخواهى از برادر خود عبدالله، (5)كه تصميم گرفته بود خانههاى بنىهاشم كه از بيعت سرپيچى كرده بودند را آتش بزند، همه و همه موضوع تخلف علي (ع) را از بيعت ذكر كردهاند.
همچنين شهرستانى در ملل و نحل (6)و ابن ابى الحديد حنفى معتزلى در شرح نهجالبلاغه (7)و علامه در كتاب نهج الحق (8)از كتاب محاسن و انفاس الجواهر و غرر ابن خزابه و. . . اين مطلب را آوردهاند.
1) تاريخ الامم و الملوك، ج ٣، ص ٣٠٣- ٣٠٢، حوادث سال ١١ هجري، ص ١٩٧، سال ١٣٠۵ه.
2) عقد الفريد، مصر، ١٣٠۵، ج ٢، ص ٨۶- ٨۴ در حاشيه زهر الادب.
3) الامامة و السياسة، ج ١، ص ٩ و ١٠.
4) اين كتاب و مروج الذهب در حاشيه كامل ابن اثير چاپ شده است، اما مروج الذهب ۵ جلدي با كامل در حاشيه جلد آخر است كه مشتمل بر ١١ جلد است. ج ١١، ص ١١٢.
5) مروج الذهب، ج ۶، ص ٢۵٩.
6) ملل و نحل، ج ١، ص ۵٧.
7) نهجالبلاغه، ج ١٨، ص ٧٢؛ بحارالانوار، ج ٢٨، ص ٣۶٨.
8) نهج الحق و كشف الصدق، ص ٢٧١ و ٢٧٢.
ابومخنف درباره بيعت «سقيفه» كتاب جداگانهاى نوشته و در مورد تخلف از بيعت به صورت گسترده بحث كرده است.
آنچه در بالا گذشت، استوارترين دليل براى پذيرفته شدن عذر مجتهدان و اهل استنباط است.
با وجود اين، ديگر كسى جرأت مىكند، برادر رسول خدا (ص) ، ولى و وارث و وصى او را تخطئه كند و بگويد: «او در برابر خدا عصيان كرده است؟» در حالىكه قرآن كريم درباره او مىفرمايد: «البته آن در لوح محفوظ، نزد ما بلندمرتبه و محكم شده است» . (1)
علي (ع) اولين كسى است كه به محمد مصطفي (ص) ايمان آورده و از آن حضرت، اطاعت نموده است.
آيا - نعوذ بالله - مىتوان گفت كه علي (ع) مخالف سنت رسول اكرم (ص) عمل كرده است در حالى كه او استواركننده و وارث سنت است و كسى است كه مدرك و مأخذ سنت، به او منتهى مىگردد و او مؤيد سنت است؟ !
و آيا مىتوان گمان برد كه علي (ع) با قرآن فاصله داشته است، با وجود اينكه پيامبر (ص) با صراحت فرموده است: «على و قرآن، هرگز از هم جدا نمىشوند تا در كنار حوض كوثر بر من وارد شوند» . (2)
آيا مىتوان گفت كه خداى ناكرده، علي (ع) از راه حق جدا شده است در
صورتى كه نص صريح قرآن، آلودگى را از وجود او زدوده است؟ (1)
پيامبر (ص) مىفرمايد: «على با حق است و حق با على است و على هر جا باشد حق هم با وى خواهد بود (2)» . در اين صورت - نعوذ بالله - مىتوان گفت كه علي (ع) پشت به حق كرده است؟
و آيا مىتوان ادعا كرد كه خداى ناكرده، وى نسبت به حكم بيعت ناآگاه بوده است؟ در حالى كه علي (ع) نسبت به مسائل قضايى، از همه افراد امت، داناتر بوده و او «دروازه شهر علم» است و «كسى است كه علم كتاب نزد اوست؟» .
ابوسفيان، صخر بن حرب نيز، از جمله كسانى است كه با بيعت مخالفت كرده است. او در روز بيعت مىگفت: «وضع غبارآلود خطرناكى را پيشبينى مىكنم كه آن را جز قتل و خونريزى نمىتواند فرو نشاند» . آنگاه در كوچههاى مدينه مىگشت و مىگفت:
بنىهاشم لا تطمعوا الناس فيكم و لاسيما «تيمبن مُرّة» أو «عَدى»
فما الامر إلا فيكم و إليكُم و ليس لها إلا ابُو حسنٍ على
اى بنىهاشم! مبادا ديگران در حق شما طمع كنند به ويژه فرزندان قبيله تيم بن مرّه يا از قبيله عدى حق شما را غصب نمايند!
خلافت جز در خانواده شما و از آن شما، نخواهد بود و فقط علي (ع) شايسته اين مقام است.
پس چه شده كه اين پست بزرگ را بايد، پستترين افراد قريش احراز كنند؟ !
سپس به علي (ع) گفت: «دست خود را بگشاى تا من با تو بيعت كنم، به خدا سوگند اگر بخواهى به حمايت تو، مدينه را از سپاه سواره و پياده پر مىكنم» .
اما امير مؤمنان (ع) اين پيشنهاد را نپذيرفت و او را از خود طرد نمود!
آنگاه ابوسفيان، كه از اين برخورد ناراحت شده بود، به شعر مُتلمّس تمسك جست و گفت:
ولنيقيم على خَسف يُراد بِهِ إلا الاُذّلان غَير الحَى و الوَتِدُ
هذا على الخَسفِ مربوط بِرُمّتِهِ و ذا يَشُجّ فَلا يَبكى له احد (1)
هرگز زير بار ستم نمىروند، مگر دو چيز: چهارپاى باديهنشين و ميخ چوبين طويله! كه يكى را پيوسته با ريسمان ستم، مهار مىكنند و بر سر ديگرى مىكوبند و كسى هم براى آن گريه نمىكند!
اين بخشى از برخوردها و عملكردهاى ابوسفيان با مسئله بيعت و خلافت است كه البته ما شيعيان رفتار او را نوعى فتنهانگيزى و آشوبطلبى و دامن زدن به اختلاف امت اسلامى مىدانيم و به همين دليل بود كه علي (ع) او را از خود طرد كرد و فرمود: «تو با حركات خود، جز فتنهانگيزى منظورى ندارى، چه اينكه در گذشته نيز، براى اسلام شر و بدخواه بودهاى» . (2)
البته، اگر ما نام ابوسفيان را در رديف مجتهدان و تأويلگران آورديم، فقط به اين خاطر است كه شيوهاى را كه در بحث داريم رعايت نموده باشيم، علاوه بر اين، اهل
سنت هم، چنين اجتهادهايى را حمل بر صحّت مىكنند، تا موضوع معذور بودن مجتهد روشن شده باشد؛ زيرا در نظر برادران اهل سنت، ابوسفيان را، جز از راه اجتهاد و استنباط نمىتوان از خلافى كه مرتكب شده، تبرئه نمود.
به يقين، داستان سيده زنان عالم و پاره تن خاتم پيامبران (ص) و آنچه بين ايشان و ابوبكر گذشته است را شنيدهايد كه موجب شد تا هنگام وفات، از ابوبكر دورى كند، تا اينكه سرانجام علي (ع) او را شبانه دفن نمود و جز تعدادى از پيروان خود، به هيچ كس اجازه نداد كه در نماز بر فاطمه (عليهاالسلام) و دفن او شركت كنند.
اين مطلب از جمله مطالب مسلّم تاريخى است كه بخارى، (1)مسلم، (2)احمدبن حنبل (3)و ابن قتيبه در كتاب الامامة و السياسة (4)و علامه معتزلى در شرح نهجالبلاغه (5)و همچنين مورخان معتبر ديگر نيز آن را بيان كردهاند.
حضرت فاطمه (عليهاالسلام) دو خطبه ايراد كردهاند كه گويى از زبان پيامبر (ص) گفته شده است. يكى از خطبهها راجع به «ميراث» و ديگرى درباره «خلافت» است. هر دو خطبه را احمدبن عبدالعزيز جوهرى در كتاب خود و ابن ابى الحديد معتزلى در شرح نهجالبلاغهاش (6)آوردهاند، در كتابهاى بلاغات النساء (7)و احتجاج طبرسى و
1) صحيح بخاري، ج ٣، كتاب غزوه خيبر و فرائض، ص ٣۶ و ١٠۵.
2) صحيح مسلم، ج ۴، كتاب الجهاد، باب ١۶، ص ٣٠، ح ۵٢.
3) مسند احمدبن حنبل، ج ١، ص ٢۵، ح ٢۵.
4) الامامة و السياسه، ج ١، ص ١۴ و ١٣.
5) ابن ابي الحديد، شرح نهجالبلاغه، ج ١۶، ص ٢١٨.
6) شرح نهجالبلاغه، ج ١۶، ص ٢١۶ تا ٢٢٠.
7) احمدبن ابىطاهر متوفي (٢٨٠ هجري) بلاغات النساء، صص ٢٣- ٣٣.
بحارالانوار (1)مجلسى و كتابهاى شيعه و سنى نيز، اين روايت آمده است. بر اين اساس، به ناچار بايد مجتهدان و اهل تأويل را، معذور دانست! (2)
ابوسليمان خالدبن وليد مخزومى، مالكبن نويره را به شهادت رسانيد و با همسر او، ام تميم، دختر «منهال» كه زن زيبايى بود، همبستر شد. سپس به مدينه بازگشت، در حالىكه به نشانه پيروزى چند چوبه تير به عمامه خود آويزان كرده بود! عمر با ديدن آن منظره و اطلاع از عمل خالد، به او پرخاش كرد و تيرها را از عمامه او كند و شكست و به دور پرتاب كرد و گفت: «مرد مسلمان را كشتهاى و با همسر وى عمل منافى عفت انجام دادهاى و خود را پيروز مىدانى؟ (3)به خدا تو را سنگسار مىكنم» . پس به ابوبكر گفت: «خالد عمل زنا مرتكب شده، او را سنگسار كنيد» . اما ابوبكر در جواب گفت: «خالد اجتهاد كرده و خطا نموده و او معذور است!» .
اما عمر براى اجراى حكم خداوند، اصرار كرد و خواستار رجم خالد شد!
ابوبكر جواب داد: «نمىتوانم شمشيرى را كه خدا غلاف كرده، بيرون بكشم و خالد را به قتل برسانم!» .
سپس خونبهاى مالك را از بيتالمال پرداخت كردند و افراد قبيله و بستگان او را، كه اسير كرده بودند، آزاد نمودند!
اين يك قضيه واقعى و ثابتى است كه وقوع اصل آن را كسى از سوى خالد، انكار نكرده و مورخانى همچون: ابن جرير طبرى در تاريخ خود، ابن اثير در كامل،
وثيمه بن موسى و واقدى هر كدام در كتابهاى خود، (1)سيف بن عمر در كتاب ردة الفتوح و زبير بن بكار در موفقيات و ثابتبن قاسم در كتاب دلائل و ابنحجر عسقلانى در الاصابه (2)و ابن شحنه در روضة المناظر و ابو الفداء در مختصر و بسيارى از مورخان متقدم و متأخر اين مطلب را ذكر كردهاند، (3)و جملگى آنها عذرخواهى ابوبكر براى خالد - كه او در اجتهاد و استنباط خطا كرده - را ثبت نمودهاند!
خالد از سوى رسول خدا (ص) مأموريت يافت تا قبيلۀ بنىخزيمه را بدون قتل و خونريزى به دين اسلام دعوت كند، اما چون بنىخزيمه در زمان جاهليت، عموى او فاكة بن مغيره را كشته بودند، خالد از آنها كينه به دل داشت. به همين دليل، تصميم گرفت نقشهاى بكشد تا آن قبيله چارهاى جز تسليم نداشته باشند و سلاح خود را به زمين گذارند. بدين ترتيب با يك حمله ناگهانى به آنها يورش كرد و دست تعداد زيادى را بست و آنها را به قتل رسانيد! وقتى خبر به رسول خدا (ص) رسيد، دست خود را به سوى آسمان بلند كرد و دو مرتبه گفت: «خدايا! من از اين عمل خالد بيزارم» . (4)
آنگاه رسول خدا (ص) ، علي (ع) را با مال فراوانى فرستاد تا طبق حكم الهى،
خونبها و خسارتهاى جانى و مالى آنها را جبران كند. علي (ع) نيز، آنها را راضى كرد و حتى مقدارى مال هم زياد آمد كه از باب احتياط و از جانب رسول خدا (ص) آن را بين آنها تقسيم نمود و به حضور پيامبر (ص) بازگشت و عملكرد خود را گزارش داد و آن حضرت نيز، از او ستايش نمود. (1)
به هر حال، وقتى ابوبكر اولين كسى باشد كه خطاى تأويلگران را عفو و معذور بداند، ديگر كدام مسلمان است كه عمل ابوبكر را قبول داشته باشد و ديگر مسلمانان را در خطاى خود، معذور نداند!
در گذشته بسيارى از مجتهدان به خاطر صلاح و مصلحتى كه براى مسلمانان تشخيص مىدادند، مسائل اسلامى را با سليقه شخصى خود تأويل و تفسير مىكردند و مسلمانان هم به پيروى از آنها، نهتنها اجتهاد آنها را مىپذيرفتند، بلكه تمام احكام دينى خود را نيز، از آنها دريافت مىكردند؛ زيرا مقام اجتهاد و تأويل را، مقدس و مطابق خواستههاى مشروع خود مىدانستند.
اكنون مىپردازيم به نمونههاى ديگرى از تأويلها و اجتهادها:
طبق آنچه تاريخ نشان مىدهد، مسئله «سه طلاقه شدن زنان» و حكم آن، برخلاف آنچه در عصر پيامبر (ص) و ابوبكر واقع شده، تغيير كرده است.
ابنعباس مىگويد:
سه طلاق در يك جلسه، در زمان رسول خدا و عصر خلافت ابوبكر و دو سال خلافت عمر «يك طلاق» محسوب مىگرديد، اما عمربن خطاب در
1) اين مطلب را تمامي مورخان نقل كردهاند، حتي ابن عبدالبر در كتاب الاستيعاب في حاشية الاصابه لابن حجر، ج ١، ص ۴٠٧، مىگويد: «و خبره في ذلك من صحيح الاثر» .
اواخر خلافت خود گفت: مردم عجله دارند و متحمّل زحمت مىشوند و سه طلاق آنان را در يك جلسه سه طلاق حساب مىكنم و اين كار را انجام داد! (1)
رشيد رضا در تفسير المنار به عنوان قضاوت علمى پيامبر (ص) مىنويسد:
ركانه، همسر خويش را در يك مجلس، سه طلاقه كرده بود و پس از آن شديداً ناراحت شده بود. بدين جهت به حضور رسول خدا آمد و موضوع را مطرح نمود. حضرت فرمود: همسر خود را چگونه طلاق دادى؟ ركانه گفت: او را سه طلاقه كردم. حضرت فرمود: سه طلاق در يك مجلس واقع شد؟ «ركانه» پاسخ مثبت داد.
حضرت فرمود: سه طلاق در يك مجلس، يك طلاق حساب مىشود و اگر مايل باشى مىتوانى به همسر خود رجوع كرده و پيوند زناشويى را برقرار كنى. (2)
در بيان ديگرى آمده است: «پيغمبر (ص) مطلع شد، مردى همسر خود را در يك جلسه سه طلاقه كرده است. حضرت از اين عمل خشمناك شد و فرمود: «
أتَلْعبُونَ بِكتابِ اللهِ وَ أنَا بَيْنَ أظهَرِكُم؟ » (3)«با وجود اينكه، من زنده و در ميان شما هستم، با احكام كتاب خدا بازى مىكنيد؟ !»
سعيدبن مسيب در تفسير سوره «طلاق» از كشاف و تفاسير ديگر، نقل مىكند كه: «اصولاً اصل چنين طلاقى باطل است و يك طلاق هم حساب نمىشود!»
علاوه بر مطالبى كه در حديث تفسير المنار گذشت و مقتضاى «اصل» نيز، هست، خداى متعال هم در قرآن كريم مىفرمايد: الطَّلاَقُ مَرَّتَانِ. . . . (1)
به معناى طلاقى كه پس از آن، بار ديگر زن حلال مىشود و قابل رجوع است، دو مرتبه است و پس از دو طلاق جداگانه واجب مىشود كه آنها به طور متعارف و يا آزاد امساك و خوددارى كنند. همانگونه كه در ادامه آيه آمده است، اگر باز طلاق صورت گيرد، طلاق سوم است و حليت به وجود نمىآيد، تا زن شوهر ديگرى انتخاب كند. (2)
بنابراين اگر مردى به زن خود بگويد تو را سه طلاقه كردم؛ در حالىكه پيش از اين طلاقى صورت گرفته و يا يك طلاق واقع شده، مىتواند به همسر خود رجوع نمايد، بدون اينكه با كس ديگرى ازدواج كند، تا او را طلاق دهد.
اما ابا حفص در اين آيه و ساير ادله، اجتهاد و تأويل كرده (3)تا افراد عجلهكننده را، با اين عمل تنبيه و مجازات كرده باشد و همين مطلب هم مىتواند براى معذور دانستن مجتهدان كافى باشد.
برخلاف اصولى كه در عصر رسول خدا (ص) در مورد متعه حج و متعه زنان رايج بوده، امروزه، شيوههاى ديگرى اعمال گرديده است. در ادامه براى روشن شدن مسئله، مباحث زير را مطرح مىكنيم.
در متعه زنان - كه مورد اختلاف شيعه و اهل تسنن است - مرد مسلمان مىتواند با زنى كه به خاطر حسب و نسب و شيرخوارگى و مدت عده و جهات ديگر، مانع شرعى نداشته باشد، مثلاً زن پدر و خواهرزن نباشد، با مهر معين و مدت مشخّص، ازدواج كند و در اين صورت عقد او عقد جامع الشرايط اسلامى خواهد بود.
بدين ترتيب، زن با عبارات «
زَوّجتك » يا «
أنكحتك » و يا «
متّعك نَفسي » با مقدار معينى مهريه، براى يك روز، يا يك ماه، يا يك سال، يا هر مدت معينى كه بخواهد، با قصد انشاء مطلب را بيان مىكند و مرد هم بدون تأخير مىگويد: «قبول كردم» (قبلت) .
در اين عقد نيز، همچون ساير عقدها، مىتوان وكالت گرفت. به هر حال، با جارى شدن صيغه عقد، زن به همسرى مرد درمىآيد و مرد نيز، تا پايان مدتى كه در عقد معين شده، شوهر زن خواهد بود و با پايان يافتن مدت، زوجيت قطع مىگردد؛ مانند طلاق و اجاره.
در اين زوجيت، مرد مىتواند پيش از پايان يافتن مدت معين، مدّت خود را بدون طلاق، به زن ببخشد.
در اين عقد چنانكه آميزش انجام شود و يا زن، به سن يائسگى نرسيده باشد، زن بايد عده نگه دارد، كه مدت آن نيز، دو دوره قاعدهگى است و اگر عادت ماهيانه نمىشود بايد چهل و پنج روز عده نگه دارد. اما اگر مرد، مدت را ببخشد و يا اصلاً با وى آميزش ننمايد، زن عده نخواهد داشت.
فرزند به وجود آمده از چنين ازدواجى - چه پسر، چه دختر - همچون ساير فرزندان از آن پدر است، و چون پدر اشرف ابوين است به نام پدر خوانده مىشود؛ همانگونه كه قرآن مىفرمايد: ادْعُوهُمْ لِآبَائِهِمْ (احزاب: ۵) همچنين از پدر خود ارث هم مىبرند: يُوصِيكُمُ اللَّهُ فِي أَوْلاَدِكُمْ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ؛ «خداوند درباره
فرزندانتان به شما سفارش مىكند كه سهم پسر، به اندازه سهم دو دختر باشد.» (نساء: ١١)
از نظر فرقه امامى كه متعه زنان را مباح مىدانند، هيچ فرقى بين فرزندانى كه از ازدواج موقت و ازدواج دايم به وجود مىآيد، نيست و حتى نسبتهاى فاميلى نيز، براى هر دوى آنها يك جور لحاظ مىشود، وَ أُولُوا الْأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلَى بِبَعْضٍ؛ «و خويشاوندان نسبت به يكديگر در احكامى كه خداوند مقرر داشته، از ديگران سزاوارترند.» (انفال: ٧۵)
اما با وجود اين، تفاوتهايى نيز بين اين دو ازدواج وجود دارد:
اول آنكه در ازدواج موقت، زن و شوهر از يكديگر ارث نمىبرند.
دوم اينكه براى زن حق همخوابگى واجب، وجود ندارد.
سوم آنكه بر مرد حق نفقهاى نيست، و چهارم اينكه مرد مىتواند از ريختن نطفه در رحم خوددارى نمايد. در اين مورد، روايتهاى فراوانى هم وجود دارد.
متعه حج، به اين معنا است كه زائر حج، پس از انجام عمل عمره و محلّ شدن و قبل از حج، مىتواند از محرمات احرام كه پيش از اين از آنها منع شده بود، تمتّع بجويد و بهرهمند شود.
حال به سراغ اصل بحث، يعنى مشروعيت دو متعه، به استناد اجماع كتاب و سنت مىرويم:
همه اهل توحيد معتقدند كه در دين اسلام، مشروعيت اجماع ثابت است و نهتنها در آن ترديدى ندارند بلكه در نظر آنها اصل موضوع، از سوى پيامبر (ص) از
ضروريات ثابت است. اما هيچ يك از فرق اسلامى، به طور مطلق منكر اين مطلب نيستند.
در قرآن كريم، در مورد تشريع متعۀ حج تنها اين آيه آمده است: فَمَنْ تَمَتَّعَ بِالْعُمْرَةِ إِلَى الْحَجِّ فَمَا اسْتَيْسَرَ مِنَ الْهَدْيِ؛ «هر كس با ختم عمره، حج را آغاز كند آنچه از قربانى براى او ميسّر است.» تا آنجا كه مىفرمايد: ذلِكَ لِمَنْ لَمْ يَكُنْ أَهْلُهُ حَاضِرِي الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ؛ «اين براى كسى است كه خانواده او نزد مسجدالحرام نباشد.» (بقره: ١٩۶) ، كه البته در مورد اين آيه ميان مسلمانان اختلاف نظرى وجود ندارد.
فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ؛ «و زنانى را كه متعه [ازدواج موقت] مىكنيد واجب است مهر آنها را بپردازيد.» (نساء: ٢۴) اين آيه نيز، تنها آيهاى است كه در مورد متعه زنان نازل شده كه ابى بن كعب، ابن عباس، (1)سعيدبن جبير و سدى و ديگران، آن را اينگونه خواندهاند: «
فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ اِلي أَجَلٍ مُسَمَّي » .
امام طبرى هم، در تفسير اين آيه، همين مطلب را در اوايل جلد پنجم تفسير كبير خود ذكر كرده و نيز افرادى همچون ابن مسعود و جماعت زيادى از موثقان امت -كه پاسداران احكام هستند - آن را روايت كردهاند.
از ديدگاه اهل سنت نيز، مشروعيت دو متعه به طور متواتر رسيده است، به خصوص از طريق شيعيان و از سوى عترت پاك پيامبر (ص) ، (2)اما براى اثبات مشروعيت «متعه حج» و استمرار آن، آنچه بخارى و مسلم، درباره «تمتع و اِفراد و قِران» در كتاب حج خود ذكر كردهاند، كفايت مىكند و مىتوان به آن منابع رجوع نمود.
بنابراين، متعه حج مورد اجماع است و حتى پس از خليفه دوم هم، استمرار داشته و كسى آن را نهى نكرده است و در استمرار آن نيز، بحثى نيست. اما در مورد «متعه زنان» ، مسلم و بخارى در صحيح خود بسيارى از سلمة بن اكوع، جابربن عبدالله، عبدالله بن مسعود، ابنعباس و عبدالله اسلمى اصل مشروعيت آن را نقل كردهاند و احمدبن حنبل نيز، اين مطلب را به نقل از همه آنها آورده است. مسلم در باب «نكاح متعه» جلد اول كتاب خود از جابر بن عبدالله و سلمة بن أكوع روايت مىكند كه آنها مىگويند: «منادى رسول خدا پيش ما آمد و گفت: رسول خدا اذن فرمود، متعه زنان را انجام دهيد» . (1)
امامان دوازدهگانه از اهلبيت به دوام مشروع بودن و استمرار اين مطلب معتقدند و چون از آنچه در بيت وحى رخ داده است آگاهترند، اين مطلب مورد پذيرش پيروان و شيعيانشان قرار گرفته است. اما براى مباح و مشروع بودن آن، همان اجماع و آيههاى قرآن كريم كفايت مىكند، چنانكه مؤذن رسول خدا (ص) هم از جانب آن حضرت موضوع را اعلام نمود. (2)
از طرف ديگر، نسخ اين حكم، از جانب خدا و رسول (ص) ثابت نشده، تا اينكه
1) صحيح مسلم، ج ٣، ص ١٩٣، باب ٣ كتاب النكاح، ح ١٣، اما محمود شكري آلوسي در رسالهاي، با دروغ و افترا اتهام بزرگي به شيعه وارد آورده كه قسمتي از مطالب او در ج ۶، ص ٢۶٩ تفسير المنار اينگونه نقل شده است: «شيعه يك متعه دسته جمعي هم دارد كه بر فضيلت آن مطالب فراواني قايل است و روش آن بدين ترتيب است كه چند مرد مىتوانند، در مدت يك شبانهروز، يك زن را به نوبت در اختيار خود بگيرند و. . . !» . راجع به «تمتع در حج» نيز، رجوع كنيد به صحيح مسلم، ج ٣، باب ١٧ و ١٨ و ٢٣، كتاب الحج، ص ۶٨-۴٢.
2) صحيح مسلم، ج ٣، باب نكاح متعه، ص ۶٨ - ۴٢.
وحى به اختيار الهى در خانه پيامبر (ص) قطع گرديده بلكه طبق روايتهاى صحيحى كه از طريق عترت پاك پيامبر (ص) رسيده، عدم نسخ آن ثابت شده است. (1)
با اين وجود، محدثان سنّى، سند و مداركى را نقل كردهاند كه در ذيل آمده است:
عطا مىگويد: جابر بن عبدالله، از عمره برگشته بود، ما به همراه گروهى به ديدن او رفته بوديم، افراد حاضر از هر درى سخنى به ميان مىآوردند، تا اينكه «مسئله متعه» مورد سؤال قرار گرفت، او در جواب گفت: من و ابوبكر و عمر در زمان رسول خدا متعه انجام داديم. (2)
ابن نضره مىگويد:
در حضور جابربن عبدالله بوديم. كسى آمد و گفت: ابنعباس و ابن زبير، در مورد متعه حج و زنان اختلاف داشتند. جابر گفت: ما در زمان پيغمبر (ص) به هر دو متعه عمل كرديم، اما پس از آنكه عمر آن را نهى كرد، خوددارى نموديم. (3)
جابر بن عبدالله مىگويد:
ما در زمان رسول خدا (ص) و ابوبكر، با يك مشت خرما و آرد، متعه انجام مىداديم، تا اينكه عمر به خاطر مسئله عمروبن حريث ما را از اين كار منع نمود! (4)
از اينكه جابر بن عبدالله در اين حديث مىگويد: «متعه را در زمان رسول خدا بارها انجام مىداديم و آن حضرت مطلع بود و گاهى هم در همان زمان حتى با يك
مشت خرما و آرد متعه مىكرديم» ، مشخص مىشود كه پيامبر (ص) از آن وضع مطلع بوده و آن را تأييد كرده است. در نتيجه، اين بهترين دليل بر استمرار و اباحه و مشروعيت متعه است.
جابر مىگويد: «متعه مىكرديم، بارها چنين مىكرديم و پيامبر (ص) نيز، از اين كار مطلع بود» ، اگر دقت كنيد متوجه مىشويد كه نهتنها جابر عمل «متعه» را در زمان رسول خدا (ص) و ابوبكر انجام مىداده بلكه عموم اصحاب نيز به آن عمل مىكردند، و اگر نهى و ناسخى هم از زمان پيامبر (ص) به بعد وجود داشته، هرگز براى آنها جايز نبوده كه نهى و ناسخ را براى ديگرى پوشيده و مستور دارند، در حالىكه آنها پيوسته شب و روز، در سفر و حضر، همراه پيامبر (ص) بودند. پس، آنها چگونه توانستهاند مطلب را آن روز مخفى كرده و پس از آن براى ديگران آشكار كرده باشند؟ در صورتى كه جابر مىگويد: «تا اينكه عمر به خاطر ماجراى عمرو بن حريث ما را از آن نهى كرد» و معلوم است كه اين نهى، از جانب خدا و رسول (ص) نبوده بلكه، از سوى عمر آن هم به خاطر حادثهاى بوده است و اينكه جابر مىگويد: عمر «ما را» نهى كرد. اين، نهى متوجه همه اصحاب است نه شخص معينى. در انتهاى مطلب جابر مىگويد: «ما ديگر مرتكب آن دو متعه نشديم» ، مشخص مىشود خوددارى آنها به دليل تقيه و ترس از مجازات بوده است!»
متأخران، پس از زمان خلفاى چهارگانه سعى كردند تا با احاديثى ساختگى نظر عمر را اصلاح كنند و حرمت متعه زنان را ثابت نمايند، اما ما در رسالهاى به نام النجعة فى احكام المتعه، اين احاديث را جرح و تعديل كرديم و ضعيف بودن اين احاديث را - كه اگرچه در كتابهاى صحاح هم آمده بود - ثابت نموديم. علاوه بر
اين، روايتهايى كه از طريق امامان معصوم (عليهمالسلام) نقل شدهاند، در مقام تجزيه و تحليل، با آن احاديث، منافات و مغايرت آشكار داشت. (1)
و نيز، آنچه از نص صريحى كه جابر بن عبدالله، دال بر نهى و تحريم آورده بود، اضافه بر اينكه، به خاطر واقعه «عمرو بن حريث» (2)بوده، در اين باره، در بحثهاى بعدى نظريههاى: عمران بن حصين، عبدالله بن مسعود، عبدالله بن عمر، عبدالله بن عباس و امير مؤمنان (ع) آورده مىشود و خواهيد ديد كه تحريم عمر شرعى نيست و امكان ندارد براى آن، حكم ناسخى وجود داشته باشد كه آنها از آن بىخبر بوده باشند و اين در حالى است كه آنها در كنار رسول خدا (ص) مقام و منزلت والايى داشتند و همواره همراه آن حضرت بودند و پيوسته مىكوشيدند كه معارف خود را، از وى دريافت كنند!
بنابراين، اگر در مورد حكم سابق، ناسخى وجود داشت، بىترديد، افراد مطلع، آن را اطلاع مىدادند، در حالىكه اينگونه نيست و همه صحابه، معترفاند كه ناسخى از جانب خدا و رسول (ص) نيامده است.
علاوه بر اين، خود عمر نيز، صراحتاً مأخذ تحريم و نهى خويش را خدا و رسول (ص) ندانسته است.
«آنان كه عورت خود را حفظ مىكنند، مگر نسبت به همسران خود، يا كنيزانى را كه به ملكيت درآوردهاند» . (3)عدهاى اين آيه را به عنوان ناسخ مطرح كرده و پنداشتهاند
متعه نه زوجه است و نه ملك يمين و معتقدند اينكه «متعه» ملك يمين نيست، مسلّم است، اما در مورد زوجه چون نفقه و ارث و حق همخوابگى ندارد، (1)روشن است! در صورتى كه جواب اين است كه «متعه» با عقد شرعى، همسر شرعى است، اما اينكه حق نفقه و ارث و همخوابگى ندارد، به دلايل خاصهاى است كه عمومهاى وارده را در احكام زوجات اختصاص داده است، چنانكه در گذشته شرح آن آمد.
علاوه بر اين، اين آيه به اتفاق نظر علما، در مكه نازل شده است و نمىتواند ناسخ آيه ٢۴ سوره نساء كه مشروعيت متعه را در مدينه بعد از هجرت بيان مىكند، باشد.
آنها مىخواهند هر طور شده ثابت كنند كه آيه پنجم و ششم سوره مؤمنون، ناسخ حكم متعه است، چون نه زوجه است و نه ملك يمين؛ اما وقتى به آنها مىگوييم كه چرا آيه ناسخ حكم نكاح كنيزانى نباشد كه بدون نكاح به ملكيت درمىآيند، در صورتى كه براى ناكح، آنها نه زوجات هستند و نه ملك يمين؟ اينگونه جواب مىدهند كه آيه سوره مؤمنون كه نكاح كنيزان مذكور را بيان كرده، در مكه نازل شده، در حالىكه آيه «كسانى كه نمىتوانند با زنان آزاد مؤمن، ازدواج كنند، با كنيزان مؤمن، با اجازه صاحبان آنها ازدواج نمايند» (2)، در مدينه نازل شده است. بدين ترتيب، آيه «مكّى» نمىتواند ناسخ آيه «مدنى» باشد، چون واجب است منسوخ، مقدّم بر ناسخ باشد! اما حقيقت اين است كه «متعه» در مدينه تشريع شده و حكم ناسخ آن نمىتواند در مكه نازل شده باشد. به خدا پناه مىبريم، از مردمى كه تدبر و انديشه ندارند!
فإنّا لله و إنّا إليه راجعون . (3)
ابى نضره مىگويد:
ابن عباس دستور متعه مىداد و ابن زبير از آن جلوگيرى مىكرد! اين مطلب را براى جابر بن عبدالله نقل كردم، وى گفت: اصل حديث در دست من است، ما در زمان پيغمبر (ص) متعه را انجام مىداديم، اما عمر سركار آمد و گفت: خداوند براى رسول خدا هر چه را مىخواست، حلال مىكرد، شما حج و عمره را انجام دهيد و از متعه زنان خوددارى كنيد! از اين پس هرگاه مردى را بياورند كه متعه كرده باشد، كار او زنا محسوب مىشود و او را سنگسار مىكنم. (1)
اين حديث، گفته ما (تحريم خود عمر) را ثابت مىكند چنانكه از حديث جابر نيز، كه در بحث دوم گذشت، مطلب به طور صريح به دست مىآيد.
عمر همواره بالاى منبر مىگفت:
دو متعه در زمان رسول خدا حلال بود و من آن را منع مىكنم و هر كس مرتكب آن شود، او را مجازات مىنمايم! متعه حج و متعه زنان! (2)
قوشچى متكلم و حكيم اشعرى مذهب مىگويد:
عمر بالاى منبر بود و مىگفت: سه چيز در زمان رسول خدا (ص) حلال بود و من آنها را نهى و حرام مىكنم! و هر كس مرتكب آن شود او را مجازات خواهم كرد! متعه زنان، متعه حج و حى على خير العمل. (3)
در ادامه قوشچى از قول عمر، عذرخواهى و توجيه مىكند كه وى تأويل و
اجتهاد كرده است.
به هر حال در اين زمينه روايتهاى فراوانى وجود دارد كه فرصت جمعآورى و ذكر همه آنها نيست.
خوله دختر حكيم سَلميه مىگويد:
به مجلس عمر وارد شدم و گفتم: ربيعه بن اميه، كه از قبيله صفوان مىباشد، زنى را به متعه گرفته و از او آبستن شده، عمر در حالىكه شديداً خشمناك بود و عباى او به زمين كشيده مىشد، از خانه خارج شد و گفت: اين متعهكننده را اگر بر او پيشى گرفته بودم، سنگسار مىكردم! (1)
به هر حال، ظاهر كلام عمر اين است كه خود او در حكم، تصرف كرده است نه ديگرى و خطبهاى هم كه بر منبر خوانده، نص صريحى است در اين معنى، زيرا او مىگويد: «دو متعه در زمان پيغمبر بود» و كسى منع آن را از جانب پيامبر (ص) نديده بود. پس، عمر نهى را به خود نسبت داده و گفته است: «من از آنها جلوگيرى مىكنم» پس اگر نهى و تحريم ديگرى وجود داشت، بىشك عمر به آن استناد مىكرد!
برخى از كسانى كه تحريم (متعه زنان) را انكار كردهاند عبارتاند از:
١. جابر بن عبدالله انصارى كه انكار صريح او را، در مباحث گذشته مطالعه كرديم.
٢. امير مؤمنان (ع) كه فرمود: «اگر عمر از متعه نهى نمىكرد، كسى جز انسانى
1) امام مالك در كتاب الموطأ، ج ٢، ص ۵۴٢، در باب نكاح متعه ح ۴٢ اين مطلب را آورده است.
شقى مرتكب زنا نمىشد» . (1)
٣. ابنعباس نيز، مىگويد: «متعه از جانب خداوند، بر امت محمد (ص) رحمتى بود و اگر [عمر] آن را نهى نمىكرد هيچ كس جز افراد شقاوتمند به زنا احتياج پيدا نمىكردند!» . (2)
ابنعباس در اين باره، و با انكار اين موضوع، بحثهاى مختلفى را عنوان كرده كه البته آوردن آن، مطلب را به درازا مىكشاند! (3)
۴. عبدالله بن عمر نيز، اين تحريم را انكار نموده و در پاسخ كسى كه درباره آن سؤال كرده، گفته است: «به خدا سوگند! از رسول خدا (ص) شنيدم كه مىفرمود: قبل از قيامت، سى نفر مسيح و دجال و دروغگو خواهند آمد!» . (4)
۵. مردى از اهل شام از عبدالله بن عمر درباره «متعه زنان» سؤال كرد، وى در جواب گفت: «حلال است» . آن مرد گفت: «پدر تو از آن نهى كرد» . عبدالله گفت: «آيا مىتوان گفت پدر من آن را ممنوع كرد، در حالىكه پيغمبر (ص) آن را انجام مىداد؟ آيا پدر من مىتواند سنت را ترك كند و نظر خود را متابعت نمايد؟ !» . (5)
۶. عبدالله بن مسعود مىگويد:
با پيغمبر (ص) در حال جنگ بوديم و وسيله ارضاى غريزه جنسى براى ما فراهم نبود. به آن حضرت عرض كرديم: مىتوانيم با خود، كارى كنيم كه احتياج به زنان نداشته باشيم؟ پيغمبر (ص) ما را از اين كار نهى كرد. سپس اذن داد كه حتى
براى اين كار، لباس خود را مىتوانيد مهر قرار دهيد. سپس اين آيه را قرائت كرد: «اى اهل ايمان! چرا طيبات و چيزى را كه خدا براى شما حلال كرده، بر خود حرام كرده و از حد، تجاوز مىكنيد؟ خداوند تجاوزكاران را دوست نمىدارد. (1)
همانطور كه مىدانيد در سخن پيامبر (ص) ، استشهاد به آيه دليل بر اباحه و مشروعيت متعه و انكار كسى است كه آن را حرام كرده است، اين روايت را بخارى نيز، در صحيح خود آورده است.
٧. عمران بن حصين مىگويد:
خداوند حكم «متعه» را در آيهاى نازل فرمود و نسخ آن را در آيه ديگرى بيان نكرده است و پيامبر، ما را به انجام متعه دستور داد و از آن نهى نكرد، اما كسى به نظر خود در اين باره چيزى گفت. رازى مىگويد: منظور او عمر بود. (2)
٨. عمران بن حصين همچنين مىگويد:
آيهاى از كتاب خدا درباره متعه نازل شد و ما در زمان پيغمبر (ص) به آن عمل مىكرديم، و آيه ديگرى براى حرمت آن نازل نشده و پيغمبر (ص) از آن نهى به عمل نياورد، تا اينكه وفات يافت، اما كسى از روى ميل خود، در اين باره چيزى گفت! (3)
٩. عمران در جاى ديگرى مىگويد: «آيهاى از كتاب خدا درباره متعه زنان، نازل
شده و تا رسول خدا حيات داشت آيه ديگرى آن را نسخ و ممنوع نكرد» . (1)
١٠. مأمونالرشيد در عصر خلافت خود، حلال بودن متعه را اعلام كرد، زمانى «محمدبن منصور» و «ابو العيناء» بر او وارد شدند و او را در حالىكه خشمناك بود و مسواك مىزد يافتند كه زمزمه مىكرد: «دو متعه در زمان رسول خدا و ابوبكر حلال بود و من آنها را نهى كردم!» .
در آن حال، محمدبن منصور تصميم گرفت با وى صحبت كند، اما ابو العيناء گفت: «كسى كه درباره عمر اينگونه اظهارنظر مىكند، ما به او چه بگوييم» . پس صرفنظر كردند!
طولى نكشيد كه يحيى بن اكثم وارد مجلس شد و مأمون را بيم داد كه اين دستور، موجب اختلاف و فتنه خواهد شد و از نظر مردم، خلاف بزرگى انجام دادهاى كه نه قشر خاصى از آن راضى خواهند بود و نه عامه مردم مىتوانند آن را تحمل كنند، زيرا از نظر آنها بين حلال شدن متعه و عمل منافى عفت فرقى نيست!
بنابراين، مأمون از ترس به وجود آمدن اخلال در نظام حكومت و احساس خطرى كه براى موقعيت خود داشت از آن تصميم صرفنظر كرد! (2)
١١. عسكرى مىگويد:
عمر اولين كسى است كه اميرالمؤمنين ناميده شد و اولين كسى است كه تاريخ هجرى را نوشت و اولين كسى است كه بيتالمال را دريافت كرد و اولين كسى است كه نماز «تراويح» را در ماه رمضان قرار داد و اولين كسى است كه شب به
نگهبانى پرداخت و اولين كسى است كه به خاطر ناسزاگويى، مجازات نمود و اولين كسى است كه به خاطر مىگسارى، هشتاد ضربه شلاق، زد و اولين كسى است كه متعه را حرام نمود. (1)
عالمان گذشته و ديگر افراد، با صراحت گفتهاند كه تحريم متعه، اجتهاد محض و تأويل صرف است و آن را نيز، پذيرفتهاند و منظور ما هم در اين رساله، ثابت كردن اين بود كه مجتهدان و تأويلگران مسلمان، معذوراند و اهل نجات خواهند بود!
1) الاوائل للعسكري، ص ١٠٣؛ تاريخ الخلفاء للسيوطي، ص ١٣٧- ١٣۶.
در فصل هشتم، نمونهها و شواهد فراوانى از مصاديق تأويل و اجتهاد در فروع دين را از نظر گذرانديم، اكنون همان مطالب را راجع به شواهد و مصاديق تأويلها و استنباطهاى ديگر ادامه مىدهيم:
از جمله تأويلهاى ديگرى كه در احكام واقع شده، اضافه كردن اين جمله «نماز از خواب بهتر است» ، به اذان صبح است. اين جمله در زمان رسول خدا (ص) و ابوبكر نبوده و آن را خليفه دوم به اذان اضافه كرده است و احاديث متواترى كه از سوى عترت پاك پيامبر (ص) رسيده، خود، مؤيد آن است. (1)ديگران نيز، همچون امام مالك در باب «اذان نماز» كتاب موطأ آورده و مىگويد: «مؤذن نزد عمربن خطاب رفت كه براى اذان صبح اذان بگويد، او را خفته ديد و گفت: «
اَلصَّلاةُ خَيْرٌ مِنَ النَّوْمِ » ،
1) وسائل الشيعه، ج ۵، كتاب الصلاة، ابواب الاذان و الاقامة، باب ٢٢، ص ۴٢٨- ۴٢۵.
آنگاه عمر به او دستور داد كه اين جمله را در اذان صبح قرار دهد» . (1)
علامه زرقانى وقتى در شرح موطا به اين حديث مىرسد مىگويد: «عمر به مؤذن خود دستور داد، وقتى در اذان رسيد به «
حي علي الفلاح » ، بگويد: «
الصلاة خير من النوم، الصلاة خير من النوم » . (2)
ابن شيبه نيز، در حديث هشام بن عروة آن را نقل كرده است. (3)
همانطور كه مىدانيد در كيفيت اذانى كه از جانب رسول الله (ص) رسيده است (4)اثرى از اين جمله نيست!
براى مشروعيت چنين اذانى هم، داستانى را نقل مىكنند كه شيعه امامى، آن را قبول ندارد و اما داستان از اين قرار است كه شبى عبدالله بن زيد ثعلبه انصارى، خواب ديد كه شخصى اذان و اقامه به او تعليم مىدهد. قبل از اذان، از خواب بيدار شد و ماجراى خواب خود را براى رسول خدا (ص) بازگو كرد، پيامبر (ص) به او دستور داد چيزى را كه در خواب ديده است به بلال بياموزد. سپس به بلال دستور داد كه اول فجر صبح، اذان بگويد و آنها اينگونه اذان گفتند و بدين ترتيب اذان تشريع شد. (5)
با كمى دقت درمىيابيم در اذانى كه عبدالله به بلال آموخته، جمله «نماز از خواب بهتر است» نيامده و طبق مدارك فراوانى كه وجود دارد، معلوم مىشود چنين دستورى نه از جانب خداوند است و نه از سوى رسول خدا (ص) .
1) الموطأ، ج ١، ص ٧٢، كتاب الصلاة، ح ٨.
2) شرح الزرقاني علي الموطأ، ج ١، ص ٢١١.
3) المصنف لعبد الرزاق، ج ١، ص ۴٧۴، ح ١٨٢٩.
4) ر. ك: صحيح مسلم، ج ١، ص ٣۶۵، باب ٣ «صفت اذان» ، كتاب الصلاة، ح ۶؛ صحيح بخاري، ج ١، ص ٢٣٠ -.
5) المصنف لابن شيبة، ج ١، ص ١٨٩، ح ٢١۵٩؛ ابن عبدالبر، الاستيعاب، ج ٣، ص ٩١٢، شماره ١۵٣٩.
آنها مىخواستند مردم را به جهاد علاقهمند كنند، در حالىكه «
حي علي خير العمل » ، نماز را بهترين عمل معرفى مىكرد و اين معنى، با شوق داشتن به جهاد در راه خدا منافات داشت، به همين دليل، اين جمله را از اذان و اقامه حذف كردند! (1)
آنها گمان مىكردند حذف اين جمله از اذان و اقامه، جهاد را تثبيت مىكند، در صورتى كه نماز خواندن هم به انسان آرامش مىدهد و هم پاداش فراوانى به همراه دارد و همين امر موجب مىشود كه مردم، از جهاد كه خطرها و مشكلهاى بسيارى در پى دارد، منصرف شوند و به نماز خواندن قناعت كنند!
هدف آنهايى كه در رأس حكومت بودند (عمر بن خطاب) ، كشورگشايى و توسعه جغرافيايى بود و در اين راستا جز تشويق بيش از اندازه مردم به جهاد راه ديگرى نداشتند و به همين دليل «جهاد» را بهترين عمل براى روز قيامت معرفى مىكردند و با حذف جمله: «
حي علي خير العمل » ، آن را يك مصلحت متعبدانه مىدانستند، بىآنكه از جانب شارع مقدس، دليلى بر آن وجود داشته باشد.
بر همين اساس بود كه عمر بر بالاى منبر مىگفت:
سه چيز در زمان رسول خدا مباح بود و من آنها را نهى و حرام مىكنم و هر كس آنها را مرتكب شود، مجازات مىنمايم، آنها متعه زنان، متعه حج و حى على خير العمل است! (2)
اين مطلب را قوشچى (از امامان متكلم اشاعره) در مباحث امامت «شرح تجريد»
خود، نقل مىكند و بابت اين اجتهاد، از جانب عمر، عذرخواهى مىنمايد!
از آن زمان به بعد، همه مسلمانان از اين روش پيروى كردند، جز اهلبيت پيامبر (ص) و پيروانشان كه نهتنها «
حي علي خير العمل » را شعار خود قرار دادند، بلكه اين اصل، از جمله مسائل ضرورى مذهب آنها به حساب مىآمد، تا جايى كه وقتى شهيد فخ حسينبن علىبن الحسنبن حسنبن علي (ع) در روزگار هادى (1)خليفه عباسى در مدينه قيام كرد، به مؤذن دستور داد در اذان، دو مرتبه اين جمله گفته شود. (2)
امام زينالعابدين (ع) و عبدالله بن عمر نيز، پس از «
حي علي الفلاح » ، «
حي علي خير العمل » را در اذان مىگفتند. (3)
اما طبق روايتهاى متواتر و متعددى كه در كتاب معروف وسائل الشيعه الى احكام الشريعه آمده است، مطلب ثابت و بديهى است. (4)
مقصود از تراويح، نمازهاى مستحبى است كه در ماه رمضان به جماعت خوانده مىشود.
علت نامگذارى اين نماز به تراويح اين است كه آنها پس از خواندن هر چهار ركعت، اندكى استراحت را لازم مىدانند. اما شيعه به همان شيوهاى كه در زمان رسول خدا (ص) عملى مىگشت، آن را به عنوان نافله رمضان و به صورت فرادا
مىخواند. اين نماز، در زمان رسول خدا (ص) و ابوبكر وجود نداشت و خليفه دوم در سال ١۴ هجرى آن را به صورت نماز جماعت وضع كرد. (1)
ابن عبدالبرّ، در كتاب استيعاب مىنويسد: «عمر كسى است كه ماه رمضان را با خواندن نماز اشفاع (تراويح) نورانى ساخت» . (2)
محمد بن شحنه مىگويد:
عمر اولين كسى است كه فروختن كنيزان فرزنددار را نهى كرد و مردم را به نماز ميت با چهار تكبير دستور داد و اولين كسى است كه مردم را به نماز تراويح به صورت جماعت فرا خواند. (3)
محمدبن سعد نيز مىگويد:
عمر اولين كسى است كه نافله ماه رمضان را، به عنوان تراويح و به صورت جماعت قرار داد و در ماه رمضان سال ١۴ هجرى، اين مطلب را به شهرها اعلام كرد و در مدينه، يك پيشنماز براى مردان و يك پيشنماز براى بانوان قرار داد. (4)
عسكرى در اين باره مىنويسد: «اولين كسى كه اميرالمؤمنين ناميده شد، عمر بود» و مىگويد: «اولين كسى كه نافله رمضان را تراويح قرار داد و متعه را حرام كرد و نماز ميت را با چهار تكبير دانست عمر بود» . (5)
بخارى مىنويسد: «رسول خدا فرمود: هر كس در ماه رمضان از روى ايمان به
خدا نماز گزارد، خداوند گناهان گذشته او را مىآمرزد» ، سپس ادامه مىدهد: «تا رسول خدا (ص) وفات كرد و حتى زمان خلافت ابوبكر و اوايل خلافت عمر، اين شيوه ادامه داشت» . (1)
مسلم نيز مىنويسد:
رسول خدا پيوسته مردم را به نافله ماه رمضان تشويق مىكرد، بدون اينكه آنان را به اين كار مجبور نمايد، و مىفرمود: هر كس در ماه رمضان، براى خدا و از روى ايمان نماز نافله بخواند، خداوند گناهان گذشته او را مىبخشد و اين شيوه تا زمان حيات رسول خدا و عصر خلافت ابوبكر و اوايل خلافت عمر، همچنان ادامه داشت. (2)
عبدالرحمن بن عبدالقارى مىگويد:
يك شب، ماه رمضان با عمر به مسجد رفتيم، ديديم مردم متفرق و فرادا نماز مىخوانند. عمر گفت: من فكر مىكنم اگر همه به صورت جماعت نماز را بخوانند بهتر باشد. سپس دستور داد كه ابى بن كعب امامت جماعت را به عهده گيرد و شب ديگرى كه با عمر به مسجد رفتيم، مشاهده كرديم نماز نافله را به جماعت مىخوانند. عمر گفت: چه بدعت خوبى گذاشتيم! (3)
قسطلانى و نويسنده كتاب تحفة البارى وقتى مىخواهند كلام عمر (
نعمت البدعة هذه ) را توجيه كنند مىنويسند:
عمر بدين خاطر موضوع را بدعت ناميده كه رسول خدا نافله را به جماعت قرار
نداد، در زمان ابوبكر و حتى اوايل خلافت عمر، نماز نافله هر شب به اين ترتيب خوانده نمىشد! (1)
كتاب تحفة البارى نيز، همين مطلب را نقل كرده است و هيچ يك از مسلمانان در آن اختلافنظر ندارند و همين دليل، براى معذور بودن تأويلگران كافى است.
از جمله آيههايى كه مورد تأويل و اجتهاد واقع شده آيه زكات و سهم «مؤلّفة قلوبهم» است كه با توجه به نص صريح قرآن و سنت بر ثبوت آن، آن را ساقط كردهاند و معلوم مىشود كه مسئله «مؤلّفة قلوبهم» از ضروريات اسلام است. همه مسلمانان اتفاق نظر دارند كه رسول خدا (ص) تا زمان حيات خود، حق آنها را مىپرداخت و به كسى هم دستور نمىداد تا حق آنها را قطع كند. (2)
صاحب كتاب جوهرة النيّره - كه مختصر كتاب القدورى در فقه حنفى است - مىنويسد:
پس از وفات پيامبر (ص) مؤلّفة قلوبهم، نزد ابوبكر (رضىالله عنه) آمدند كه حق آنان را امضا كند. ابوبكر امضا كرد و بعد، نزد عمر رفتند كه آن نوشته را امضا كند. عمر نوشته را پاره كرد و گفت: به اين كارها احتياج نيست، اسلام داراى عزت و قدرت است و از آنان بىنياز است، اگر مسلمان شدند چه بهتر وگرنه، با شمشير با آنان برخورد خواهيم كرد!
آنگاه آنان نزد ابوبكر برگشتند و گفتند: تو خليفه هستى يا عمر؟ ابوبكر گفت: اگر خدا بخواهد عمر و عملى را كه عمر انجام داده بود، امضا كرد و از آن روز
حق مؤلّفة قلوبهم قطع شد، به طورى كه ذمه مسلمانان در مورد پرداخت حق مؤلّفة قلوبهم برى نشد و اين واجب، بر عهده آنان باقى ماند. (1)
ماجراى ديگرى شبيه همين داستان در مورد قطعه زمينى است كه ميان ابوبكر و عمر اختلاف ايجاد كرد؛ ابوبكر گفت: «من به عمر گفتم: تو براى خلافت نيرومندترى و تو مرا وادار كردى كه خلافت را بپذيرم» . (2)
در قرآن كريم آمده است:
بدانيد آنچه بهره به دست آوريد، يك پنجم از آن خدا، رسول، خويشاوندان [پيغمبر (ص)] يتيمان، مساكين و در راه سفر ماندههاست، اگر به خدا و بر آنچه بر بنده خود [محمد] در روز فرقان [جنگ بدر] نازل فرموده، ايمان داريد و خداوند بر هر چيز تواناست. (3)
امام مالك مىگويد:
خمس به طور دربست، بايد در اختيار حاكم و سلطان قرار گيرد، تا وى هر طور صلاح مىداند، مصرف كند و احدى هم حق مطالبه و مؤاخذه او را ندارد! (4)
امام ابوحنيفه نيز، در اين باره مىگويد:
خمس سه قسمت تقسيم مىشود، يك سهم براى عموم يتيمان مسلمان، يك
سهم براى عموم مساكين آنها و يك سهم نيز، متعلق به عموم در راه سفر ماندگان خواهد بود.
در نظر ابوحنيفه، بين خويشاوندان پيامبر (ص) و ديگران فرقى وجود ندارد. (1)
همانطور كه مىدانيد «ذى القربى» از خمس حق مشخصى دارند و سنت پاك پيامبر (ص) هم براى آنها سهمى قرار داده كه بدون پرداخت آن، خمسدهنده برى الذمه نمىگردد. نيز همه اهل قبله، از هر فرقه و مذهبى كه باشند مىدانند رسول خدا (ص) ، سهمى از خمس را خود برمىداشت، و سهمى را مخصوص قوم و خويشان خود قرار مىداد و تا مادامى هم كه حيات داشت در آن حكم تغييرى رخ نداد. اما وقتى ابوبكر عهدهدار پست خلافت گرديد، سهم پيامبر (ص) و سهم ذىالقربى از بنىهاشم را قطع نمود، چنانكه در تفسير كشاف و ديگران، اين مطلب را در ذيل آيه «خمس» آوردهاند. (2)
در شرح ماجراى «غزوه خيبر» آمده است:
فاطمه (عليهاالسلام) كسى را نزد ابوبكر فرستاد و ميراث خود از پيغمبر (ص) و فدك و مابقى خمس درآمد خيبر را درخواست نمود و ابوبكر از اينكه چيزى پرداخت نمايد، خوددارى كرد. فاطمه هم بدين مناسبت قهر كرد و در مدت شش ماهى كه پس از وفات پيامبر زنده بود، با ابوبكر هيچگونه تكلمى نكرد تا اينكه وفات يافت و همسر او علي (ع) وى را شبانه غسل داد و ابوبكر را اطلاع نداد و خود بر دختر پيامبر (ص) نماز خواند و او را به خاك سپرد. (3)
يزيد بن هرمز مىگويد:
نجدة بن عامر حرورى خارجى، نامهاى به ابنعباس نوشته بود و من مشاهده كردم ابنعباس مىگفت: به خدا سوگند اگر ناراحت نمىشد، جواب او را نمىدادم، زيرا يزيدبن هرمز، از سهم «ذى القربى» كه در قرآن امده است، سؤال كرده بود، آنها كيستند؟
ابنعباس نوشت: ذىالقربى و خويشاوندان پيغمبر (ص) ما هستيم كه اين قوم از پرداخت حق ما خوددارى كردند! (1)
اين مطلب را امام احمدبن حنبل از ابنعباس، در مسندخود ذكر نموده و ديگر محدثان صحيح آن را آوردهاند و مذهب اهلبيت (عليهمالسلام) كه به شكل متواتر رسيده، همين است. (2)
تأويل ديگر اهل سنت، نحوه خواندن نماز ميت است، اهل سنت نماز ميت را با چهار تكبير مىخوانند، و فقه مذاهب چهارگانه و سيره آنها دليل مطلب است. همانگونه كه بسيارى از محدثان نقل كردهاند اولين كسى كه مردم را به اين شيوه دعوت كرد عمربن خطاب بود.
سيوطى در كتاب تاريخ الخلفاء، (3)آنجا كه اوليات عمر را بيان مىكند اين مطلب را آورده است. ابن شحنه نيز، در كتاب تاريخ خود، روضةالمناظر ضمن تعريف
قصه وفات عمر كه در سال ٢٣ هجرى رخ داد، اين مطلب را آورده است، (1)ديگران هم، مطلب را روايت كردهاند.
اما از جمله اسنادى كه تأويل و اجتهاد اهل سنت را در اين موضوع ثابت مىكند، روايت احمدبن حنبل است كه در حديث زيد بن ارقم در مسند از عبدالاعلى آمده است. او مىگويد:
پشت سر زيد بن ارقم بر جنازهاى نماز خواندم و او پنج تكبير گفت كه عبدالرحمن ابى ليلى حركت كرد و دست او را گرفت و گفت: مگر فراموش كردى كه پنج تكبير گفتى؟ زيد گفت: نه، من عقب سر دوستم، ابوالقاسم (ص) نماز خواندم و آن حضرت پنج تكبير گفت و اين روش را من هرگز ترك نمىكنم. (2)
تأويل و استنباط ديگرى كه واقع شده، اين است كه «خليفه دوم» ، گريه بر ميت را حرام نموده است!
سعيد بن مسيب مىگويد:
وقتى ابوبكر وفات نمود، عايشه براى وى، مجلس عزا و نوحه به پا كرد، اما عمر آمد و از مجلس گريه و عزادارى جلوگيرى كرد و عايشه و ديگران، زير بار نرفتند و با ديگران به گريه ادامه دادند. عمر به هشام بن وليد گفت: داخل خانه شو و دختر ابىقحافه را نزد من بياور، هشام خواست وارد شود كه عايشه نگذاشت.
عمر گفت: من اذن دادم، وارد شو. آنوقت هشام داخل خانه شد و ام فروه خواهر ابوبكر را، نزد عمر آورد و عمر با شلاق ام فروه را مورد ضرب و تأديب قرار داد. آنگاه ساير نوحهكنندگان و عزاداران كه اين منظره را ديدند پراكنده شدند. (1)
ابنعباس مىگويد:
چون رقيه دختر رسول الله فوت نمود، زنان براى او گريه و عزادارى به راه انداختند. عمر آنان را با شلاق مورد ضرب قرار داد. پيغمبر (ص) فرمود: آنان را آزاد بگذار تا گريه كنند، آنگاه رسول خدا، خود كنار قبر نشست و براى دختر خود گريه كرد و نيز، فاطمه (عليهاالسلام) كنار پدر قرار گرفت و براى خواهر خود گريه كردند و سپس پيغمبر (ص) به دلدارى فاطمه پرداخت و با لباس خود، اشك چشم او را پاك مىنمود. (2)
احمدبن حنبل مىگويد:
جنازهاى را از كنار رسول خدا عبور مىدادند، كه بازماندگان وى براى او گريه مىكردند، عمر آنان را مورد نهى و حمله قرار داد. پيغمبر (ص) فرمود: آنها را به حال خود واگذار تا گريه كنند، زيرا براى مصيبت دل مىسوزد و چشم هم اشك مىريزد. (3)
احمدبن حنبل در جاى ديگرى مىنويسد:
در حالىكه پيامبر اكرم (ص) از جنگ احد برمىگشت، بانوانى را مشاهده كرد كه بر همسران شهيد خود گريه مىكردند؛ اما حمزه عموى آن حضرت گريه
كن و سوگوار نداشت، پيغمبر (ص) به خانه وارد شد و اندكى خوابيد و آنگاه كه بيدار شد، مشاهده كرد كه عدهاى از بانوان براى حمزه نيز گريه مىكنند. حضرت فرمود: آنان اگرچه گريه مىكنند، اما مناسب است كه براى حمزه گريه كنند. (1)
اين حديث بين مسلمانان آنقدر شايع است كه ابن جوير، ابن اثير و صاحب عقد الفريد و همه اهل اخبار و سيرهنويسان، آن را نقل كردهاند. (2)
واقدى در اين باره مىگويد:
پس از اين بيان پيغمبر (ص) تا امروز هيچ يك از بانوان «انصار» بر ميت خود گريه نمىكرد، مگر اينكه نخست براى مصيبت حمزه گريه مىكرد، چه اينكه پيغمبر (ص) فرموده بود: حمزه گريهكن ندارد. (3)
ابن عبدالبرّ مىنويسد:
وقتى رسول خدا كنار جنازه جعفربن ابىطالب آمد، همسر وى اسماء بنت عميس مشغول عزادارى بود، فاطمه (عليهاالسلام) هم وارد شد و در حالىكه گريه مىكرد، مىگفت: واعماه! پيغمبر (ص) فرمود: براى مثل جعفر، حتماً بايد گريهكنندگان گريه كنند. (4)
بخارى مىگويد: «پيامبر براى زيد و جعفر گريه مىكرد» .
و بنابر عبارت استيعاب مىفرمود:
اى برادرانم، اى يارانم، اى همسخنانم! چنانكه رسول خدا بر فرزند خود ابراهيم هم گريه كرد و آنگاه هم كه عبدالرحمن بن عوف اين عمل پيغمبر (ص) را مورد اعتراض قرار داد كه اى رسول خدا شما چرا؟ آن حضرت فرمود: اى پسر عوف! اشك ريختن از روى رحمت است، و به بيان ديگر فرمود: چشم اشك مىريزد، و دل از روى عطوفت مىسوزد و ما چيزى را كه خلاف رضايت خداوند باشد نمىگوييم، چنانكه از فراق و دورى ابراهيم هم، غمناك و ناراحت هستيم. (1)
همه مسلمانان از گريه رسول خدا (ص) بر حمزه آگاهاند تا جايى كه ابن عبدالبر در استيعاب مىنويسد: «وقتى رسول خدا ديد حمزه شهيد شده، گريه كرد و آنگاه كه متوجه شد او را مثله كردهاند ناله زد!» (2)
واقدى مىگويد:
رسول خدا در روز جنگ احد، وقتى مشاهده كرد «صفيه» براى حمزه گريه مىكند، او نيز، اشك ريخت و با «صفيه» همناله شد و فاطمه هم با گريستن آن دو به گريه افتاد. (3)
همچنين رسول خدا (ص) بر مرگ يكى از دخترزادههاى خود گريه كرد و سعد به ايشان اعتراض كرد كه اين چه وضعى است اى رسول خدا! رسول خدا (ص) فرمود:
اشك ريختن رحمتى است كه خداوند، منشأ آن را در دل بندگان خود قرار داده است و خداوند به بندگان رحيم و مهربان خود رحم مىكند. (4)
در اين زمينه، احاديث و روايتهاى بسيارى وجود دارد كه ما به اين تعداد بسنده مىكنيم.
در كتابهاى صحيح مسلم و بخارى با تعابير گوناگون چنين آمده است: «
اِنَّ المَيِّتَ يُعَذَّبُ بِبُكاءِ اَهْلِه عَلَيْه » ؛ «
بِبَعضِ بُكاءِ اَهْلِه عَلَيْه » ؛ «
بِبُكاءِ الْحَيِّ » ؛ «
يُعَذَّبُ فِي قَبْرِه بِما نيح عَلَيْهِ » و نيز، «
من يُبكَ عَلَيه يُعذَّب » (1)كه همه اين روايتها، حاكى از خطاهايى است كه راوى آن را مرتكب شده و دليل عقلى و نقلى خطا بودن آن را ثابت مىكند.
فاضل نووى در شرح صحيح مسلم ضمن نقل اين روايتها مىگويد:
همه اين روايات از عمربن خطاب و فرزند او عبدالله، روايت شده و عايشه، همه آنها را رد كرده و گفته است: آنان دچار نسيان و فراموشى شده و به همين جهت به خطا رفتهاند و در جواب آنها بايد گفت، قرآن مىفرمايد: سنگينى عمل كسى را ديگرى به عهده نمىگيرد و مسئوليت ندارد. (2)
ابنعباس نيز، منكر اين روايتها شده و راويان آن را خطاكار شمرده است. تفصيل سخن ابنعباس در دو كتاب صحيح و شرح آنها آمده است. (3)
عايشه و عمر نيز، پيوسته در اين مسئله، اختلافنظر داشتند. عايشه تا زنده بود بر سوگ پدر، نوحهسرايى و عزادارى مىنمود. به هر حال، تفصيل مسئله را در
كتابى تحت عنوان الاساليب البدعية فى رجحان مآتم الشيعه و در مقدمه كتاب مجالس الفاخرة فى مآتم العترة الطاهرة نگاشتهايم.
تأويل و اجتهادهاى ديگرى نيز، وجود دارد كه به اختصار آنها را مىآوريم:
١. عمربن خطاب «مقام ابراهيم» ، كه به خانه خدا چسبيده بود را عقب برد و در مكان كنونى قرار داد. بسيارى از راويان، اين مطلب را نقل كردهاند از جمله، ابن سعد كه در طبقات، در شرح حال عمر، مىنويسد: «
هُوَ الَّذي اَخَّرَ مَقامَ ابراهيمَ اِلي مَوْضِعِهِ وَ كانَ مُلْصَقاً بِالبَيتِ » . (1)
٢. عمر در سال ١٧ هجرى نيز مسجدالحرام را از هر طرف توسعه داد اما صاحبان خانههاى اطراف بر اين كار توافق نداشتند و عمر خانهها را به اجبار خراب كرد، چنانكه ابن اثير هم نوشته است. آنگاه قيمت خانهها را از بيتالمال به صاحبان آنها پرداخت نمود. (2)
٣. عمر درباره تعدادى مرد يمنى كه ميهمان ابى فراش شاعر بودند مىنويسد:
ميزبان آنها براى آب آوردن رفت و در راه مارى او را گزيد و جان خود را از دست داد، دستور داد خونبها و ديه او را ميهمانان پرداخت نمايند! (3)
۴. خليفه دوم نصر بن حجاج را به خاطر اينكه، زن زيبايى را به خانه آورده بود تا براى او آواز بخواند، به بصره تبعيد نمود. (4)
۵. ضييع تميمى را به خاطر اينكه از تفسير آيه قرآنى سؤال كرده بود، به بصره
تبعيد كرد. (1)
۶. او در مورد ميراث جد و برادران خود مسايل و قضايايى دارد كه به ناچار به نظر و رأى زيد بن ثابت انصارى عمل كرده است. (2)
هرگاه خليفه دوم، آيه «تجسس» را به صلاح مملكت و نفع رعيت مىديد، آن را تأويل مىكرد و شب و روز به بررسى و مطالعه مىپرداخت!
غزالى مىنويسد:
عمر يك شب كه در مدينه مشغول گشت و تفتيش بود، از خانهاى، آوازهخوانى مردى را شنيد و از ديوار به داخل خانه وى سر كشيد و متوجه شد در كنار آن مرد خمره شرابى وجود دارد و نيز، زنى آنجاست! عمر او را مخاطب قرار داد كه اى دشمن خدا! مىپندارى كه گناه تو از نظر خدا پوشيده است؟
مرد در پاسخ خليفه گفت: اگر من در خلوت يك گناه كردهام، تو مرتكب سه گناه آشكار شدهاى!
زيرا خدا مىفرمايد: «در اسرار مخفى ديگران، تجسس نكنيد» (3)و تو اكنون تجسس كردهاى!
خدا مىفرمايد: «شايسته نيست از ديوار خانهها درآييد» (4)و تو مرتكب اين
خلاف شدهاى!
و خدا مىفرمايد: «به خانههاى ديگران وارد نشويد، تا اينكه اذن بگيريد و انس برقرار كنيد» (1)و تو بدون اذن من، داخل خانه من شدهاى، بدون اينكه سلام و اطلاع داده باشى!
عمر گفت: آيا داراى روح خير و نيكى هستى، تا از تو گذشت كنم؟ مرد جواب مثبت داد و عمر هم او را رها كرد و از خانه خارج شد. (2)
علاوه بر اينها، عمر مصاديق فراوانى تأويل و اجتهاد دارد كه براى استوار نمودن پايههاى سياست و تقويت نظام حكومت و مصلحت مملكت از ظواهر ادله، عدول و اعراض نموده است.
او براى تقويت حكومت، ماليات براى مردم قرار مىداد و جزيه خاصى از اقليتها دريافت مىكرد و وصيت به اجراى شورى به آن ترتيبى كه مىدانيد مىنمود! (3)
همچنين مىگفت: اگر سالم بن ابىمعقل كه غلام ابى حذيفه بود، حيات داشت، او را خليفه خود قرار مىدادم! (4)در صورتى كه براى چنين اشخاصى اجماع و نص و فتوى، بر عدم جواز پيمان امامت وجود دارد. (5)علاوه بر آن، سالم اهل فارس، يا اصطخر يا از كرمد بود و زن ابوحذيفه كه از انصار بود، وى را به بردگى خود گرفته بود.
آنچه از سيره و شيوه برخى از صحابه به دست مىآيد اين است كه آنها نصوص و متون دينى، كه بيشتر جنبه معنوى و اخروى داشت را مىپذيرفتند و آن را ستايش مىكردند، مانند فرمان رسول خدا (ص) در مورد روزه ماه رمضان، در جهت قبله نماز خواندن، بدون توجه به مسايل ديگر و. . . كه تنها جنبه معنوى و اخروى داشت و آنها بىچون و چرا از آن استقبال مىكردند، اما نسبت به سلسله مسايلى كه جنبه سياسى داشت مانند: ولايت و حكومت، نظام و تنظيم قوانين دولت، تشكيل شئون سياست مملكت و برنامه ارتش، اطاعت صرف نداشتند و آن را مورد بررسى و اجتهاد و اظهارنظر قرار مىدادند و اگر در آن متوجه مسايلى مىشدند كه موجب عظمت خلافت و تقويت حكومت مىشد، حاضر بودند از نصوص و ادله، عدول و اعراض كنند و تأويل و اجتهاد خود را ملاك عمل قرار دهند؟ !
به هر حال، خلفاى سهگانه، يكى پس از ديگرى، پيمانى را كه پيامبر (ص) با برادر، ولى، وارث، و وصى خود امير مؤمنان علىبن ابىطالب (ع) بسته بود را ناديده انگاشتند!
در صورتى كه هيچ يك از آنها از عهد و پيمان پيامبر (ص) بىخبر نبودند و از آغاز تثبيت تا پايان عمر آن حضرت از تمام نصوص متواترى كه درباره علي (ع) بود اطلاع داشتند. (1)
شايد آنها گمان مىكردند كه عربها در برابر علي (ع) تسليم نمىشوند و زمامدارى او را نمىپذيرند. در حالىكه آن حضرت در راه خدا شمشير زده بود و در راه رسيدن به هدف والاى توحيد، خونها ريخته بود، تا بتواند حق را يارى كند و
1) همه آن نصوص را در كتاب المراجعات الازهريه آوردهايم.
امر خدا را، علىرغم مخالفت و كارشكنى دشمنان حاكم سازد.
بنابراين، مردم جز با قهر و غلبه در برابر علي (ع) مطيع نمىشوند، زيرا آنها نسبت به خونهايى كه در زمان رسول خدا (ص) ريخته شده بود، تعصب داشتند، علاوه بر آن، پس از رسول خدا (ص) در قوم و قبيله او، جز علي (ع) كس ديگرى نبود كه مورد خشم و انتقام دشمنان قرار گيرد؛ زيرا او سمبل عشيره و افضل افراد قبيله خود بود، بدين جهت، دشمنان در پى فرصتى بودند تا زحمتهاى او را به هدر دهند.
قريش و اعراب از شدت عدالت و صلابت علي (ع) نسبت به متجاوزين حدود الهى، سخت بيمناك و از امر به معروف و نهى از منكر و از اجراى عدالت و مساوات علي (ع) همواره گريزان بودند و كسى نمىتواند در پيشگاه او، راه طمع و نفوذى داشته باشد!
زيرا شخص قوى و قدرتمند نزد او، ضعيف و خوار است، تا اينكه حق را از او بگيرد و ضعيف و حقير نزد او عزيز و قوى خواهد بود، تا اينكه بتواند حق را براى او بستاند. (1)با اين اوصاف عربها در برابر چنين شخصيتى چارهاى جز تسليم نداشتند، در حالىكه قرآن كريم مىفرمايد: «اعراب باديهنشين در كفر و نفاق سختتر و خشنتر و به جهل و نادانى، نسبت به احكام و حدودى كه خدا بر رسولش نازل فرموده، شايستهترند!» (2)
و «بعضى از مردم مدينه هم در نفاق و دورويى مهارت و استقامت دارند، كه شما بر نفاق درونى آنان آگاه نيستى و ما، سيرت آنان را مىدانيم!» (3)
و نيز، مىفرمايد: «در ميان آنها دوستان فاسد و اخلالگرى بودند كه قابل اعتماد و اطمينان نبودند» . (1)
حضرت علي (ع) از نظر علم و عمل و سوابق و خصايص عالى و پسنديده، در پيشگاه خدا و رسول (ص) داراى چنان مقامى بود كه همواره مورد رشك و عداوت دشمنان واقع مىشد.
به هر حال، ناكثين و قاسطين و مارقين همواره پيمانها و نصوص رسول خدا (ص) را درباره علي (ع) ناديده مىگيرند.
وَ كانَ ما كانَ مِمّا لَسْتُ أذْكُرُه فَظنَّ خَيْراً وَ لا تَسأل عَنِ الْخَير (2)
شد آنچه شد، و من از آن چيزى به ياد نمىآورم، تو نيز گمان خير داشته باش و از آنچه گذشت سؤال مكن.
قريش و ساير قبايل عرب، به اختلاف و كشمكش علاقهمند بودند و با اين خوى زشت، آنچنان دستخوش اهداف و غرايض قومى شده بودند كه براى به فراموشى سپردن نص و عهد پيامبر (ص) بر يكديگر پيشى نيز، مىگرفتند.
به همين دليل، از همان ابتدا، موضوع مهم خلافت را از مجراى منصوص نبوي (ص) خارج كردند و به اختيار و انتخاب گذاشتند، تا هر كسى، حتى اگر لايق احراز چنين پستى هم نباشد، بتواند در انتخابات، شركت كند.
در صورتى كه اگر آنها به نص عمل مىكردند، علي (ع) را مقدم مىداشتند و خلافت، از عترت طاهرهاى كه پيامبر (ص) آن را همقرين آيههاى محكم خدا و اسوه اولىالالباب تا روز قيامت قرار داده بود، خارج نمىگشت و عرب ناچار نمىشد كه
خلافت را به يك خانواده منحصر كند كه چشمهاى همه قبايل به آن دوخته شده و دلها براى آن در ضربان باشد!
وقد هزلت حتّى بدا من هزالها كلاها و حتّى استامها كل مفلس (1)
آن شتر، آنقدر لاغر شده بود كه كليههايش از زير پوست، نمايان مىشد و كار آن به جايى رسيده بود كه هر مفلس و بىپولى هم مىرسيد، از قيمت آن سؤال مىكرد!
قريش و اعراب هرگز در برابر نبوت «بنىهاشم» خضوع نكردند، مگر وقتى كه قدرت آنها درهم شكست و رمقى از روحيه عناد و ستيزهجويى آنها نماند. با اين حال، اين گردنكشان چگونه راضى مىشوند كه نبوت و خلافت در خانواده بنىهاشم جمع شود، در صورتى كه «خليفه دوم» در يك مشاجرهاى به ابنعباس گفته بود: «قريش هرگز دوست ندارد كه نبوت و خلافت، در خانواده شما جمع شود و آنوقت به مردم تعدى و اجحاف كنيد!» (2)
سلف صالح مىكوشيدند تا سنت تعبد به نص را انجام دهند و از عواقب نافرجام اختلاف در امت بيم داشتند. در حالىكه پيامبر (ص) وفات يافته بود، قدرت منافقان و سركشى كافران اوج گرفته بود و اركان دين و دلهاى مسلمانان سست شده بود و آنها مانند گوسفندان سرگردان بدون چوپان، در چنگال گرگان درنده گرفتار بودند و قبايل ديگر نيز، هر كدام به نوعى آشوب مىكردند.
سلف صالح نيز، براى حفظ نص، در برابر مخالفتها همچون كسى كه «خار در چشم او و استخوان در گلوى او گير كرده باشد» (1)مقاومت مىكردند، تا بلكه اسلام باقى بماند.
در چنين شرايط سخت و فرسايندهاى، علي (ع) از يك سو، شاهد ناتوانى مسلمانان در مقابل قدرت منافقان بود و از سوى ديگر، «اهل رده» هر كدام به نحوى جنجال به پا مىكردند. با وجود اين، ايشان با مشكل اختلاف «مهاجر» و «انصار» روبهرو گرديد كه هر كدام مدعى اين بودند كه هر قبيلهاى بايد امير و رهبر جداگانهاى داشته باشد. در چنين وضعيت بحرانى، حضرت علي (ع) به اين نتيجه رسيد كه اگر براى اقامه حق مسلّم خويش، قيام كند، اساس دين دچار فساد و تباهى مىشود. بدين ترتيب، سكوت را بر قيام ترجيح داد و با برگزيدن پاداش معنوى و اخروى، از رياستى كه حق او بود، اما موجب اختلاف امت مىگرديد، صرفنظر نمود.
آن حضرت در خانه نشست و سكوت اختيار كرد و بيعت نكرد، تا اينكه آنها به اجبار، ايشان را وادار به بيعت كردند. اما اگر آن حضرت، خود اقدام به بيعت مىكرد، اتمام حجت صورت نمىگرفت. ازاينرو، با خوددارى از بيعت و در نظر گرفتن حفظ دين و حفظ حق خود، براى ديگران نيز، اتمام حجت و بيان دليل كرد؛ زيرا آن حضرت داراى اصالت رأى، گسترش علم، سعه صدر، شدت زهد و جوانمردى چشمگيرى بود، آنچنان كه به امور مادى و دنيوى به هيچ وجه دلبسته نبود و بر اين اساس، توانست به اوج و عظمت بلندى دست يابد.
1) اشاره دارد به بيان علي (ع) : «فصبرت و في العين قذي و في الحلق شجي» ؛ نهجالبلاغه، دكتر صبحي صالح، خطبه سوم.
اما خليفه اول و پيروان وى، نص در خلافت را، به همان دلايلى كه بيان شد و با توجه به روحيه سياستطلبى كه داشتند، تأويل كردند.
اكنون نمونهاى از تأويلهاى خليفه اول، كه اثبات مىكند كه اجتهادكننده معذور است را از نظر مىگذرانيم:
اين ماجرا در صفر سال (١١ هجرى) رخ داد. سريه «اسامة بن زيد بن حارثه» ، براى جنگ با روميان آخرين سريه زمان رسول خدا (ص) بود كه آن حضرت براى انجام آن سريه اهتمام و ارزش فراوانى قايل بود و اصرار داشت كه چهرههاى معروف مهاجر و انصار، همچون ابوبكر، عمر، ابوعبيده جراح و سعد در آن شركت داشته باشند. (1)
پيامبر (ص) اسامه را فراخواند و دستور داد:
تو را فرمانده ارتش قرار دادم. حركت كن و در همان مكانى كه پدر تو شهيد شد، كار جنگ با اهل اُبْنَى (2)را خاتمه بده. در اين جنگ بايد بكوشى كه بر دشمن پيشى گيرى. براى اين منظور ديدهبانان و كارشناسان را مقدم بدار و خود عقبتر از آنها حركت كن. اگر خداوند پيروزى نصيب تو كرد، آنجا توقف مكن و زود مراجعت كن.
اما روز ٢٨ صفر، بيمارى بر آن حضرت غلبه كرد و چون روز ٢٩ فرا رسيد و حضرت متوجه شد كه سپاه سستى مىكند، از خانه خارج شد و ارتش را تشويق
كرد و پرچم اسامه را خود تنظيم نمود، تا آنها بيشتر تحريك و تشويق شوند. سپس فرمود: به نام خدا، براى جنگ در راه خدا حركت كنيد و با كفار بجنگيد. آنگاه فرمود: حركت كن و در جرف كه در يك فرسخى مدينه است، توقف كن تا لشگر به تو برسند و جمع شوند.
پيامبر (ص) بر لزوم اين جنگ، بيانات صريحى دارد مانند: «
اسرع السير لتسبق الاخبار، اغزو صباحاً علي اهل ابني » و. . . اما افراد اين فرامين صريح را ناديده گرفتند و حتى بهانهجويى كردند كه اسامه جوان است و همانطور كه پيش از اين درباره فرماندهى پدر وى زيد بن حارثه، طعن و كارشكنىهايى داشتند، در حق فرماندهى زيد نيز، همانها را اعمال كردند.
به هر حال، پيامبر (ص) فرموده بود: «تو را امير لشكر قرار دادم» . و همه آنها به عينه مشاهده كرده بودند كه آن حضرت خود پرچم اسامه را بسته بود، اما باز هم متابعت نكردند، تا اينكه پيامبر (ص) در حالىكه در تب شديدى مىسوخت و دستمالى به سر بسته و حولهاى به خود پيچيده بود، خشمناك از خانه خارج شد و به مسجد رفت و بالاى منبر قرار گرفت، در حالىكه دو روز از عمر وى بيشتر نمانده بود!
آنگاه پس از حمد و ثناى الهى فرمود:
مردم! شما را چه شده كه درباره فرماندهى اسامه سرپيچى مىكنيد؟ شما قبلاً درباره امارت پدر وى كه من انجام داده بودم، طعن و ايراد مىكرديد! به خدا سوگند هم او شايستگى فرماندهى را داشت و هم فرزند او، با سرعت همراه او حركت كنيد. (1)
1) شرح نهجالبلاغه، ابن ابي الحديد، ج ١، ص ١۵٩.
آن حضرت پيوسته دعوت خود را تكرار مىكرد و افراد هم، سستى به خرج مىدادند و به سوى اردوگاه نمىرفتند!
كمكم بيمارى آن حضرت شدت گرفت، بسيارى از افراد با آن حضرت وداع كردند و در جُرف به ارتش پيوستند، و آن حضرت به افراد باقىمانده، پيوسته تأكيد و سفارش مىكرد كه حركت كنند. اما آنان ده روز مانده به آخر ربيعالاول، براى اردوگاه حركت كردند و روز دوشنبه ٢٨ ربيعالاول، وقتى اسامه از لشگرگاه خود، به مدينه مراجعت نمود، تا دستور بگيرد و وداع كند، عمر و ابوعبيده نيز با وى به مدينه برگشتند و در همان روز روح آسمانى پيامبر گرامى اسلام (ص) به ملكوت اعلا پيوست. (1)
خبر وفات پيامبر (ص) به لشكر رسيد و آنها به مدينه برگشتند و تصميم گرفتند كه از جنگ منصرف شوند. آنگاه پيش ابوبكر رفتند و طبق اصرار و تأكيدى كه پيامبر (ص) بر اين رسالت داشت، نظرخواهى كردند. خليفه اول تلاش كرد كه سپاه براى جنگ برگردد. آنگاه نزد عمربن خطاب رفتند تا او سخن انصار را به زبان آورد كه بايد اسامه از فرماندهى عزل گردد و ديگرى به جاى وى نصب شود! در حالىكه هنوز مدت زيادى نگذشته بود كه پيامبر (ص) به اصل سريه و فرماندهى اسامه، اصرار و تأكيد داشت تا جايى كه با تن تبدار به مسجد آمده بود و سخنرانى نموده بود و اسامه را لايق و شايسته اين مأموريت دانسته و فرموده بود: «
وَ اَيْمُ اللهِ ان كان لَخَلِيقاً بِالامارَةِ وَ اِنَّ اِبْنَهُ مِن بَعْدِهِ لَخَلِيقٌ بِهِ » . (2)
اما خليفه اول، با عزل اسامه مخالفت كرد، چنانكه با ترك جنگ مخالفت كرده بود. سپس از روى خشم، ريش عمر را به دست گرفت (1)و با ناراحتى گفت: «اى پسر خطاب! مادر به عزايت بنشيند، پيغمبر (ص) اسامه را به فرماندهى برگزيده و تو دستور مىدهى وى عزل گردد؟ !»
سرانجام لشگر اسامه، با سه هزار نفر كه هزار نفر آنها را اسب سواران تشكيل مىدادند حركت كردند و جماعتى كه پيامبر (ص) اصرار داشت كه حتماً در سپاه شركت كنند، تخلف نمودند، با وجود اينكه آن حضرت فرموده بود: «
جَهِّزُوا جَيشَ اُسامَةَ لَعَنَ اللهُ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْه. » (2)«با سپاه اسامه همراه شويد، خدا لعنت كند كسى را كه با او همراه نشود» .
همانطور كه مىدانيد سستى و عدم شركت آنها در جبهه و لشگر اسامه به اين دليل بود كه پايههاى حكومت خود را تحكيم نمايند و اين كار را لازمتر از اطاعت از نص و دستور پيامبر (ص) مىدانستند؛ زيرا اگر در جبهه شركت مىكردند، فرصت احراز مقام خلافت، قبل از وفات رسول الله (ص) از دست مىرفت و خواسته پيامبر (ص) نيز، همين بود كه مركز حكومت اسلام از آنها خالى بماند و در آرامش و اطمينان، ولايت و خلافت امير مؤمنان (ع) استوار گردد و پس از بازگشت آنها در برابر عمل انجام شده قرار گيرند، تا زمينه دشمنى و كارشكنى برايشان كمتر فراهم
1) سيره حلبي، سيره ابي دحلان و تاريخ طبري، حوادث سال ١١ هجري.
2) اسامه با نيروهاي خود جنگ را آغاز كرد، دشمن را سركوب نمود. خانههاي آنها را آتش زد و تعدادي را كشت و عدهاي را نيز، به اسارت گرفت و قاتل پدر خود را به قتل رسانيد و در آن جنگ هيچ كشتهاي نداد. سپس سهم غنيمت را بين سواران و پيادگان تقسيم نمود و سهم خود را برداشت و جنگ با شعار «يا منصور امت» پايان يافت؛ كافي، ج ۵، ص ۴٧؛ بحارالانوار، ج ١٩، ص ١۶۴. جمله «جهزوا جيش اسامه» را شهرستاني در مقدمه چهارم، ملل و نحل، ج ١، ص ٢٣؛ و ابن ابىالحديد در ج ۶ شرح نهجالبلاغه، ص ۵٢؛ كافي، ج ۵، ص ۴٧ و جوهري در السقيفه و ديگران نيز آوردهاند.
باشد.
پيامبر (ص) به اين علت اسامه هيجده ساله را به فرماندهى برگزيده بود (1)تا شخصى عهدهدار اين مسئوليت شود كه مورد قبول و اطمينان مردم باشد و در آينده، كار او كمتر با مخالفت مواجه شود و حربه آشوبگران براى تضعيف نظام حكومت كمتر مؤثر افتد. اما آنها به موضوع پى بردند و در زمان پيامبر (ص) بناى مخالفت را گذاشتند و با فرماندهى اسامه درافتادند! و از فرمان او تخلف نمودند و در نهايت، تلاش مىكردند كه او را بركنار كنند.
اما در حقيقت، آنها با اين تخلف، مرتكب پنج خطاى بزرگ شدند:
١. با ناديده گرفتن نص و دستور پيامبر (ص) به فرماندهى اسامه اعتراض كردند.
٢. از اردوگاه به مدينه برگشتند، تا اينكه پيامبر (ص) وفات يافت.
٣. براى برهم زدن جنگ، كارشكنى كردند.
۴. براى عزل اسامه از فرماندهى، اقداماتى انجام دادند.
۵. و نيز، با اين تخلف، هدف پيامبر (ص) را نقض كردند و مشمول حديث: «من تخلف عنه. . .» شدند.
از قضاياى جانكاه و دردناك تاريخ اسلام، داستان «يوم الخميس» است. سيرهنويسان و راويان و همه محدثان به طرق مختلف اين ماجرا را در كتابهاى خود ذكر كرده و صحت آن را مورد تأييد قرار دادهاند:
بخارى در كتاب صحيح خود، در باب «سخن مريض، از پيش من برويد» از
1) الاستيعاب، ج ١، ص ٧۵، شماره ٢١.
عبيدالله بن عبدالله، و او از عبدالله بن عباس روايت مىكند كه:
وقتى پيغمبر (ص) در حالت احتضار قرار گرفت، در خانه وى افرادى حضور داشتند كه از جمله آنان عمربن خطاب بود، در آن حالت پيغمبر (ص) فرمود: بياييد براى شما بنويسم تا پس از من هرگز گمراه نشويد. (1)
در آن بين، عمر گفت: بيمارى بر پيغمبر (ص) غلبه كرده است، شما قرآن داريد و كتاب خدا ما را كفايت مىكند كه در آن حال ميان افرادى كه در كنار پيامبر حضور داشتند، اختلاف واقع شده، عدهاى گفتند: نزديك حضرت مىرويم تا چيزى بنويسد كه پس از وى گمراه نشويم. عدهاى هم گفتند: عمر درست مىگويد، قرآن در ميان ما هست و ما را كفايت مىكند و بالاخره سروصدا و اختلاف اوج گرفت و مطالب ناروايى هم بيان شد كه پيغمبر از آن وضع ناراحت شد و فرمود: برخيزيد و از پيش من برويد!
عبيدالله مىگويد: ابنعباس گفت:
بزرگترين مصيبت براى اسلام، آن روزى بود كه پيغمبر مىخواست براى پيشگيرى از گمراهى امت، چيزى بنويسد و آنان با اختلاف و سروصدا مانع اين كار شدند! (2)
به هر حال، اين حديث از جمله احاديثى است كه در صحت آن هيچگونه ترديدى نيست. بخارى اين حديث را در صحيح، كتاب علم آورده است. (3)
مسلم هم در صحيح خود، آن را نقل كرده است (4)و احمدبن حنبل و سايرين نيز،
اين مطلب را در آثار خود ذكر نمودهاند و همه اين جمله «ان النبى يهجر» را نقل به معنى كردهاند، از جمله ابوبكر احمدبن عبدالعزيز جوهرى در كتاب السقيفه چنين آورده است:
عبدالله بن عباس روايت مىكند كه: هنگامى كه وفات پيامبر فرارسيد، در حالى كه عدهاى از جمله عمر بن خطاب در منزل ايشان بودند، پيامبر (ص) فرمود: دوات و كاغذ بياوريد، تا چيزى بنويسم كه پس از آن هرگز گمراه نشويد. در اين هنگام عمر جملهاى گفت كه معنايش اين بود كه تب بر پيامبر غلبه كرده است. قرآن، كتاب خدا ما را كفايت مىكند و. . . (1)
همانطور كه ملاحظه مىكنيد مورخان با صراحت معارضه اعتراضكننده را نقل به معنى كرده و از آوردن عين لفظ خوددارى كردهاند زيرا مورخانى كه اسم معترض را به طور صريح نياوردهاند، عين عبارت او را آوردهاند. (2)
قبيصه از ابن عينيه و او از سلمان احول و او از سعيد بن جبير روايت مىكند كه ابنعباس گفت: «روز پنجشنبه و نمىدانى چه روز پنجشنبهاى بود؟ ! آنگاه آنقدر اشك ريخت كه شنهاى روى زمين را خيس كرد. سپس گفت: وقتى روز پنجشنبه بيمارى پيغمبر (ص) شدت گرفت، فرمود: كاغذى بياوريد تا براى شما چيزى بنويسم كه هرگز گمراه نشويد. در حضور آن حضرت اختلاف و سروصدا به راه انداختند، كه چنين حركتى شايسته محضر آن حضرت نبود.
آنها گفتند: پيامبر هذيان مىگويد! (هجر رسول الله!) . آنگاه پيغمبر (ص) فرمود:
مرا رها كنيد و برويد. در آن حالى كه هستم، بهتر است، از آنچه شما مرا به آن
وادار مىكنيد!
آنگاه هنگام وفات خود، سه جمله وصيت نمود و فرمود:
مشركان را از جزيرةالعرب اخراج كنيد.
رؤساى قبايل كه بر شما وارد مىشدند را همانگونه كه من انجام مىدادم، شما هم جايزه بدهيد.
راوى مىگويد: جمله سوم را فراموش كردم! (1)
مسلم اين حديث را در صحيح، آخر كتاب وصيت و نيز، احمدبن حنبل و همه محدثان نقل كردهاند.
همچنين مسلم در صحيح، كتاب وصيت، از سعيدبن جبير از طريق ديگر از ابنعباس روايت كرده كه او مىگفت: «
يَوْمُ الخَميسِ و ما يَومُ الخَميسِ » ، (2)آنگاه سيل اشك روى گونه او سرازير شد و همچون دانههاى مرواريد فرو مىغلطيد. سپس ماجراى طلبيدن كاغذ و دوات پيامبر (ص) را نقل مىكرد. (3)
در مجموع تأسفى كه در مصيبت اينگونه احاديث وجود دارد، اين است كه روشن مىگردد اولين كسى كه گفت «
هجر الرسول (ص) » ، خليفه دوم بود كه به دنبال آن، مسلمانان را دچار اين مصائب دردناك كرده است.
به هر حال، آنها در برابر نص پيامبر (ص) تسليم نشدند. در حالىكه اگر از نص متابعت مىكردند، از گمراهى مصون مىماندند. اما آنها راه نافرمانى را پيش گرفتند و
1) در واقع سياست اقتضا مىكرده كه جمله سوم را فراموش كند، وگرنه معلوم است كه پيامبر (ص) مىخواسته پيمان و منشور خلافت را بنويسد.
2) صحيح مسلم، ج ٣، ص ۴۵۴، باب وقف كتاب وصيت، ح ۵.
3) صحيح مسلم، ج ٣، ص ۴۵۵، كتاب وصيت، باب ۵، ح ٢١ اين حديث را با همين عبارت، احمدبن حنبل در ج ١ مسند، ص٣۵۵ روايت كرده است.
با جمله «
حَسْبُنا كِتابُ اللهِ » سخن پيامبر را رد كردند. (به همانگونه كه ما در برابر ديدگاه ديگران چنين كارى مىكنيم) ، مثل اينكه خداى ناكرده پيامبر گرامى اسلام موقعيت كتاب خدا را نمىدانست، يا اينكه آنها به ويژگىها و قواعد كتاب خدا بيشتر دانا بودند؟ !
اى كاش به همين اندازه قناعت كرده بودند و در حال احتضار پيامبر (ص) آن جمله ناپسند را به آن وجود نازنين نگفته بودند.
مگر آنهايى كه نص صريح پيامبر (ص) را ناديده گرفتند و به كتاب خدا قناعت كردند، هر ساعت و شب و روز اين آيه قرآن را تلاوت نمىكردند كه مىفرمود: «آنچه را رسول خدا براى شما آورده، دريافت كنيد و از آنچه شما را نهى كرده، خوددارى نماييد!» (1)
و مگر آنهايى كه چنين جملهاى را به زبان راندند، بيان خدا را قرائت نكرده بودند كه فرموده است:
اين گفتار پيامبر بزرگوارست كه نزد خداى مقتدر با جاه و منزلت، با قوت و قدرت است، فرمانده فرشتگان و امين وحى خداست، او داراى عقل كامل است و هرگز مجنون نيست! (2)
و «اين سخن رسول بزرگوار است، نه قول شاعر و خيالبافى. اندكى از شما ايمان مىآوريد و همچنين سخن كاهن و جادوگر نيست، افراد كمى از شما به اين مطلب توجه داريد؟ اين قرآن از جانب پروردگار جهانيان نزول يافته است!» (3)
آنها مگر اين آيهها را نخوانده بودند كه مىفرمايد: «پيامبر شما نه هرگز گمراه شده و نه به باطل گراييده است و نه از روى هوى و هوس سخن مىگويد، بلكه سخن او وحى الهى است كه فرشته توانمند الهى (جبرئيل) به او آموخته است!» . (1)در قرآن كريم چنين آيههايى كه پيامبر (ص) را از هجر و هذيان و هرگونه لغزشى مصون مىداند، فراوان وجود دارد. علاوه بر اينكه دليل عقل نيز، مسئله عصمت پيامبر (ص) را اثبات مىكند و مطلب بر اولىالالباب پوشيده نيست.
البته آنها هم مىدانستند كه پيامبر (ص) تصميم دارد عهدنامه خلافت را استوار سازد و با تأكيد بر نص، خلافت و امامت امامان معصوم از عترت خويش را كتبى تثبيت نمايد، تا تكليف امت مشخص شود، به همين دليل از انجام اين كار مهم او را بازداشتند و آن سخن ناروا را به زبان جارى ساختند، در حالىكه خليفه دوم از هدف پيامبر (ص) باخبر بود و در مشاجرهاى كه بين او و ابنعباس واقع شده بود، به آن اعتراف كرده بود. (2)
پيامبر (ص) مىفرمايد: «كاغذ بياوريد، تا چيزى بنويسم كه پس از آن هرگز گمراه نشويد» و «من دو چيز در ميان شما به يادگار مىگذارم كه اگر بدان تمسك جوييد، هرگز گمراه نمىشويد، كتاب خدا و عترت من كه اهلبيتم هستند» . هر انسان هدايتشدهاى كه در اين عبارتها تفكر كند، متوجه مىشود كه هر دو بيان، يك مطلب را بازگو مىكند و آن حضرت در بيمارى خود - كه پدر و مادرم به قربان او باد - اراده كرده بود، تفصيل آنچه را در حديث «ثقلين» آمده بود، بيان كند، اما زمانى كه
ايشان آن سخن ناروا را شنيد، از تصميم خود منصرف شد؛ زيرا اگر پس از آن سخن ناروا (هجر) ، حضرت چيزى مىنوشت، ديگر اثرى براى آن كتابت و نوشتههاى ديگر آن حضرت، باقى نمىماند و امت، به هر كتابتى از پيامبر (ص) مىرسيد، روى آن بحث و اختلاف مىكرد كه آيا پيامبر (ص) وقتى اين سخن را مىگفته، - العياذ بالله - مهجور نبوده است؟ ! و اين در جايى است كه همان روز در حضور پيامبر (ص) اختلاف به راه انداختند و جنجال كردند و آن حضرت فرمود: «
قوموا عني » .
در نتيجه، اگر آن حضرت بر كتابت خويش اصرار مىورزيد، آنها روى سخن خود، لجاجت بيشترى مىكردند و - العياذ بالله - مىكوشيدند كه با دلايل و برهانهاى متعدد، موضوع هجر را ثابت كنند، و بر پيكره مقام مقدس نبوت، لطمهاى وارد آورند. پس با اين اوصاف ديگر براى علي (ع) و شيعيان او و در كل براى اسلام و كتاب، جايى باقى نمىماند. به همين جهت، حكمت بالغه الهى، اقتضا كرد كه پيامبر (ص) از تصميم خود صرفنظر نمايد، تا ديگر راه معارضه و طعن آنها و پيروانشان نسبت به ساحت مقدس نبوت، بسته شود. علاوه بر اين، آن حضرت مىدانست كه دوستداران علي (ع) در هر صورت، در برابر او خاضع و تسليم خواهند بود، خواه چيزى نوشته شود يا نه؟ و ديگران هم سركشى خواهند نمود، اگرچه چيزى هم مكتوب گردد!
بنابراين، صلاح بر اين بود كه حضرت، آن روز از اقدام خود منصرف شود، زيرا اگر فتنهاى به پا شود ديگر براى نوشته، اثرى باقى نخواهد ماند!
در جنگ تبوك، وقتى ارتشيان اسلام، دچار گرسنگى شدند، پيامبر (ص) به افراد اذن داد كه شترهاى خود را بكشند و گوشت آن را بخورند. عمر با اين كار، مخالفت
كرد و گفت: «اگر شترها را بكشيد، خود نيز، نابود مىشويد!» .
اين داستان آنچنان معروف است كه بخارى در كتاب حمل توشه براى جنگ از كتاب جهاد و سير در صحيح خود آورده و ساير محدثان نيز، آن را نقل كردهاند. (1)
در مورد صلح حديبيه نيز، مطالب ناروايى عليه پيامبر (ص) بيان شده، در صورتى كه آن حضرت، مأمور به آن كار بود و سياست و حكمت بالغه نيز، چنين اقتضا مىكرد؛ زيرا به خاطر آن صلح، افراد زيادى به اسلام گراييدند كه پيش از آن، چنين موفقيتى به دست نيامده بود، به همين دليل، قرآن كريم آن صلح را «فتح نمايان و پيروزى بزرگ» ناميده است.
تفسير كشاف از شعبى روايت كرده است: «به مناسبت همين صلح بود كه خداوند آيه: إِنَّا فَتَحْنَا لَكَ فَتْحاً مُبِيناً (فتح: ١) را نازل فرمود» . همچنين در همان تفسير آمده كه موسى بن عقبه مىگويد:
وقتى رسول خدا، به مدينه بازگشت مردى از اصحاب گفت: اين چه فتحى است كه ما را از زيارت خانه خدا و هدايت جلوگيرى كردند؟ ! وقتى پيامبر (ص) اين مطلب را شنيد فرمود: اين بدترين سخن است، بلكه اين صلح، بزرگترين پيروزىهاست!
در صورتى كه ابوحفص فلسفه عميق آن صلح را، درست درك نكرده بود و به همين جهت، آشكارا به پيامبر (ص) اعتراض مىكرد.
در مورد اين داستان معروف، مسلم، در كتاب صحيح خود مىنويسد:
آن روز عمربن خطاب پيامبر (ص) را مورد خطاب قرار داد و گفت: آيا ما بر حق و آنان بر باطل نيستند؟ پيامبر فرمود: آرى.
1) صحيح بخاري، ج ٣، ص ١٠٨٨، ح ٢٨٢٠.
عمر گفت: آيا كشتههاى ما به بهشت و كشتههاى آنها به دوزخ نمىروند؟
پيامبر (ص) فرمود: چنين است.
عمر گفت: پس ما چگونه ذلت را بپذيريم و از ميدان برگرديم، در صورتى كه خداوند، چنين دستورى نداده است؟
پيغمبر فرمود: اى پسر خطاب! من پيغمبر خدا هستم، خداوند هيچگاه مرا به حال خود نمىگذارد كه تباه گردم!
عمر كه باز هم قانع نشده بود، از محضر رسول خدا خارج شد و نزد ابوبكر رفت و همان مسايل را آنجا نيز، تكرار كرد و ابوبكر هم جواب داد: اى پسر خطاب! او پيغمبر (ص) است و خداوند هيچگاه او را وانمىگذارد. (1)
اين قضيه را ديگر محدثان، با لحنى شديدتر از آنچه در بالا آمد، نقل كردهاند! به عنوان نمونه، بخارى مىنويسد:
عمر به پيغمبر (ص) گفت: آيا واقعاً تو پيامبر خدا نيستى؟ !
پيغمبر (ص) فرمود: آرى.
عمر گفت: آيا ما بر حق و دشمنان ما بر باطل نيستند؟ !
پيغمبر (ص) فرمود: چنين است.
عمر ادامه داد: پس چگونه ما ذلت و خوارى را در دين خود بپذيريم؟ !
پيغمبر (ص) فرمود: من پيامبر خدا هستم و هرگز نافرمانى خدا را نمىكنم و او ياور من است.
عمر گفت: مگر نمىگفتى، به زودى خانه خدا را زيارت و طواف مىكنيم؟ !
1) صحيح مسلم، ج ۴، ص ٩٠، ح ٩۴، كتاب الجهاد و السير، باب صلح حديبيه.
پيغمبر (ص) فرمود: من چنين گفتم، اما گفتم: همين امسال زيارت مىكنيم؟ !
عمر گفت: نه.
آنگاه پيامبر فرمود: حتماً به زيارت و طواف خانه خدا خواهيم رفت.
سپس عمر نزد ابوبكر رفت و همان مطالب را تكرار كرد و ابوبكر هم پاسخ داد: اى مرد! او رسول خداست و هرگز معصيت خدا را نمىكند و خدا، پشتيبان او خواهد بود. تو نيز، ملازم و مطيع او باش. به خدا سوگند او بر حق است.
عمر باز اعتراض كرد: مگر پيغمبر (ص) نمىگفت كه به زودى خانه خدا را زيارت و طواف مىكنيم؟
ابوبكر پاسخ داد: آرى، اما قول امسال را داد؟ !
عمر گفت: نه.
ابوبكر ادامه داد: او فرموده است، زيارت و طواف خواهى كرد و اين امسال انجام مىشود. (1)
عمر مىگويد:
من براى صلح، كارهايى (اخلال) انجام دادم و آنگاه كه پيغمبر (ص) از نوشتن صلحنامه فارغ شد، به اصحاب خود فرمود: برخيزيد و شتر قربانى كنيد و سر خود را نيز بتراشيد! عمر گفت: به خدا سوگند! هيچ يك از افراد برنخاست، تا اينكه آن حضرت، فرمان خود را سه بار تكرار كرد. . . (2)
حلبى مىنويسد:
عمر در ماجراى حديبيه به پيغمبر (ص) اعتراض كرد و ابو عبيده جراح به او
گفت: اى پسر خطاب، مگر نمىشنوى، پيغمبر (ص) پيوسته مىگويد، از شر شيطان به خدا پناه مىبرم؟
حلبى مىگويد: «پيغمبر (ص) آن روز فرمود: اى عمر! من كه به صلح رضايت دارم، تو مخالفت مىكنى؟» .
حلبى و ديگران، باز اضافه مىكنند:
پس از آن ماجرا، عمر پيوسته مىگفت: من پس از كلامى كه گفتم، بيمناكم و پيوسته روزه مىگيرم، صدقه مىدهم، نماز مىخوانم و بنده آزاد مىكنم. (1)
خليفه در جنگ بدر نيز، به جزيه گرفتن از اسيران و آزادى آنها اعتراض كرد و گفت كه:
عباس عموى پيامبر و عقيل برادر علي (ع) را بايد تحويل حمزه و على نمايند، تا آنها را به قتل برسانند. (2)همچنين اگر هر مسلمانى در ميان مشركان قوم و خويش اسيرى داشته باشد، خود او را به قتل برساند، تا يك نفر از آنها زنده نماند!
اما پيامبر (ص) به دليل اطاعت از وحى و به اقتضاى حكمت و عطوفت اسلامى، اين نظر را رد كرد؛ زيرا قرآن درباره پيامبر (ص) مىفرمايد:
هرگز او از روى هوى و هوس، چيزى نمىگويد، و گفتار او چيزى نيست جز آنچه به او وحى مىشود، و آن را فرشته نيرومند جبرئيل به او آموخته است. (3)
اما ناآگاهان به عصمت و حكمت پيامبر (ص) برنمىخيزند، جز مانند افرادى كه،
شيطان آنها را به ديوانگى، پريشان حال ساخته و اين بدان جهت است كه آنان گفتند. . . (1)
در اين واقعه، به استناد احاديثى كه منافقان و دشمنان خدا ساخته و پرداختهاند، برخى از افراد حق را به عمر دادهاند. اما بايد دانست: «خداوند بدان مطلب دستورى نفرستاده است» (2)، و «آنان حق خدا را نشناختهاند!» . (3)
به هر حال، آنها خود را در بيابانهاى خطرناكى سرگردان كرده و در جاده ناآگاهى قدم گذاشتهاند و به تفسير فرمان خداوند راه نيافتهاند كه مىفرمايد:
براى پيامبرى صلاح نيست، اسيرانى گرفته، پيش از آنكه در زمين، كشتار فراوان كنند. شما متاع زندگى دنيا را در نظر گرفتهايد و خداوند اجر معنوى و اخروى را اراده فرموده و او قدرتمند و حكيم است و اگر نبود كه كتاب خدا بر شما پيشى گرفته بود، يقيناً درباره اسيرانى كه گرفتيد دچار عذاب بزرگى مىشديد. (4)
اما تفسير اين آيه، براى آنها مشتبه شده و نشانه رشد و هدف بلند آن را ناديده گرفتهاند و مىگويند كه اين آيه، در مقام انتقاد از رسول خدا (ص) و اصحاب اوست كه متاع دنيا را بر اجر اخروى مقدم داشته و كسانى را اسير كرده و قبل از اينكه زمين را از خون ناپاك آنها رنگين سازند فديه گرفتهاند. اينان مىپندارند كه در آن روز كسى جز عمر از خطا مصون نمانده است و اگر عذاب نازل مىشد، كسى جز او، از عذاب نجات نمىيافت. و آنها در اين مورد روايتهاى فراوانى را به طبع و
ميل خود و به اقتضاى خواست منافقان و دشمنان اسلام آوردهاند! (1)
در صورتى كه هر كس كه مىگويد: پيامبر (ص) اسير گرفته و از آنها جزيه دريافت داشته است، قبل از آنكه زمين را از خون ناپاك آنها رنگين كند، دروغ مىگويد!
مگر آن حضرت، سران و بزرگان و طاغوتهاى قريش همچون ابوجهل، عتبه، شيبه، وليد و حنظله و خلاصه هفتاد نفر از زعما و چهرههاى كفر و ضلالت را به قتل نرسانده است؟ اين مدعا يك واقعيت و ضرورت تاريخى است.
پس چگونه ممكن است كه خداوند آن وجود بزرگوار را ملامت كند؟ در حالىكه «خداوند، از آنچه ظالمان مىگويند، منزه و متعالى و بلند مرتبهتر خواهد بود» . (2)
اين آيه در مورد ملامت كسانى است كه كاروان و متاع آن را در نظر گرفته بودند، چنانكه آيه ديگرى نيز اين مطلب را بيان كرده و مىفرمايد:
آنگاه كه خداوند يكى از طايفه كاروان تجارت و ارتش جنگى را به شما وعده داد كه به عهده شما باشد، شما مىخواستيد طايفهاى را كه قدرت نداشت [كاروان] نصيب شما شود، اما خدا اراده كرد كه با كلمات خويش، حق را احقاق و باطل را ابطال نمايد و ريشه كافران را قطع نمايد. (3)
پيامبر (ص) مشورت كرد و فرمود:
اين جمعيت از مكه آمدهاند با سازوبرگ و تجهيزات كامل جنگى، چه مىگوييد؟ كاروان را بيشتر دوست مىدارد يا هجوم به سپاه دشمن را؟
آنها پاسخ دادند:
دست يافتن به كاروان، پيش ما از روبهرو شدن با دشمن بهتر است، عدهاى هم وقتى اصرار پيامبر (ص) را بر جنگ ديدند، اعتراض كردند كه چرا موضوع جنگ را پيش از اين با ما مطرح نكردى تا خود را آماده كنيم، اكنون ما براى دست يافتن به كاروان آمدهايم» . با شنيدن اين مطلب، چهره پيامبر (ص) از ناراحتى برافروخته شد و بدين مناسبت آيه قرآن نازل شد كه: «وضع چنين است كه خداوند تو را از خانه، از روى حق بيرون آورد، اما گروهى از اهل ايمان از اين كار كراهت داشتند و پس از آنكه حق براى آنان روشن گشت، باز هم كراهت داشتند و درباره حق، بحث و جدل مىكردند، مثل اينكه آنها به سوى مرگ سوق داده مىشوند و خود نيز، مرگ را با چشم خود مىنگرند!» . (1)
آنگاه كه خداوند متعال، عذر پيامبر (ص) را در مورد اصرار به جنگ و عدم توجه آنها را به كاروان و همراهان آن بيان كند، تا آنها قانع و توجيه شوند مىفرمايد: «هيچ پيامبرى از انبيا مرسلين، قبل از پيامبر شما اسير نمىگرفته تا در زمين كشتار بسيار كند» و پيامبر شما هم، همچون پيامبران ديگر نمىتواند پيش از كشتار، در زمين اسير داشته باشد، بدين جهت آن حضرت از فرار ابوسفيان و ياران او به مكه نگران نبود و بىاعتنايى نشان داد، اما شما «تصميم داشتيد» با اسارت كاروان «خواستههاى دنيايى را مقدم داريد» چون در برابر دشمن توانايى كامل نداشتيد، اما «خداوند خواستار تأمين آخرت شما بود، چه اينكه او عزيز و حكيم است» (2)و همين
عزت و شوكت اقتضا مىكند، شوكت و هيمنه دشمن درهم شكسته شود و آتش او خاموش گردد.
آنگاه قرآن كريم، در مقام ملامت و تهديد آنها مىفرمايد: «اگر قضاى الهى، تقدير نيافته بود و در علم ازلى او نگذشته بود به اينكه از اسارت شما جلوگيرى كند، كاروان را مىگرفتيد و افراد آن را اسير مىكرديد و اگر مرتكب اين كار مىشديد، پيش از اينكه كشتار كنيد، عذاب بزرگ الهى به شما مىرسيد!»
اين معنى آيه است و خدا منزه است از آنچه ناآگاهان مىگويند، او اراده كرده باشد. (1)
مطلب و مدرك ديگرى كه معذور بودن تأويلگران را مشخص مىكند اين است كه پيامبر (ص) روز برخورد دو گروه، (2)به اصحاب خود، فرمود:
من مىدانم كه تعدادى از افراد بنىهاشم را از روى اكراه و اجبار از مكه خارج كرده و به صحنه آوردهاند، كسى از شما اگر با آنها برخورد نمود آنها را نكشد، چنانكه اگر كسى با عباس بن عبدالمطلب نيز، ملاقات كرد او را نكشد، چه اينكه وى را نيز از روى اجبار به همراه خود آوردهاند.
بنابراين، پيامبر اسلام (ص) مردم را از قتل بنىهاشم، به ويژه عباس نهى فرموده است. با وجود اين، آنها با اكراه در صحنه جنگ بودند. اما شگفتى اين مطلب
اينجاست كه پس از اين دستور، به آن حضرت اعتراض شد و به او پيشنهاد گرديد كه عباس و عقيل به دست دو برادر خود حمزه و علي (ع) به قتل برسند. اين پيشنهاد را مىتوان نوعى مصاحبت با پيامبر (ص) و اهلبيت (ع) دانست، يا از موارد تعبد و تسليم در برابر نصوص و فرامين مقدس پيامبر (ص) به حساب آورد؟ يا اينكه اين خود از جمله شواهدى است كه افراد رأى خود را بر تعبد و اطاعت از پيامبر (ص) برمىگزيدند؟ ! (1)
ابوحذيفة بن عتبة بن ربيعه از منع پيامبر در مورد قتل عباس و ساير افراد بنىهاشم چنان ناراحت شد كه گفت:
آيا ما پدران و فرزندان و برادران خود را بكشيم و از عباس دست برداريم؟ به خدا سوگند، اگر دست به او پيدا كنم او را با شمشير دهانه مىزنم!
وقتى اين خبر به گوش پيامبر (ص) رسيد، به عمر فرمود: «اى ابا حفص! سخن حذيفه را مىشنوى؟ آيا با شمشير به رخ عموى رسول خدا زده مىشود؟» (2)
اينجا پيامبر (ص) براى دفاع از عموى خود طلب كمك مىكند، در حالىكه پس از جنگ، آن حضرت را تحت فشار مىگذارند كه عباس بايد كشته شود؟ !
در اين باره، همه مورخان چنين نوشتهاند:
شبى كه عباس در دست مسلمانان اسير بود، متوجه شدند كه رسول خدا (ص) نمىخوابد، صحابه از آن حضرت سؤال كردند، اى رسول خدا! علت چيست كه به خواب نمىرويد؟
آن حضرت فرمود: ناله عباس را كه در بند بسته بود، شنيدم و خواب از چشمم
رفت! آن وقت اصحاب رفتند و دست و پاى عباس را باز كردند و بعد خيال پيامبر (ص) راحت شد و خوابيد. (1)
آرى، رحمت پيامبر (ص) نسبت به جهانيان و رأفت او نسبت به اهل ايمان و دلسوزى وى نسبت به قوم و خويشان، به ويژه نسبت به عباس و خانواده او، به اندازهاى است كه از حد تعريف و توصيف، خارج است، به همين دليل، اصرار داشت كه وى سالم بماند و در آينده در خدمت پيامبر (ص) و اسلام رستگار و سعادتمند گردد؛ در واقع آنها نيز، مؤمن بودند، اما توانايى هجرت از مكه را نداشتند و پس از آن به اجبار آنها را به صحنه جنگ آورده بودند، چنانكه پيامبر (ص) با صراحت اين مطلب را بيان فرموده است.
با وجود اين، آنها باز هم به كشتن عباس و ديگران اصرار مىكردند و حاكى از اين بود كه برخى مىخواستند نظريه خود را بر اطاعت از پيامبر (ص) مقدم بدارند!
شرايط و موقعيت جنگ احد نيز، همچون جنگ بدر بود. به عبارت ديگر، رسول خدا (ص) در اين جنگ نيز، صفوف لشگر را طورى تنظيم كرد كه روى آنها به جانب مدينه بود و سرزمين احد پشت سر آنها قرار داشت. سپس به يك ستون پنجاه نفرى از سپاه، كه تيرانداز بودند و عبدالله بن جبير فرمانده آنها بود، دستور داد، ارتش اسلام را با تيراندازى از پشت سر، حراست كند، تا دشمن متعرض سپاه اسلام نشود. سپس به عبدالله فرمود: «خواه ما پيروز شويم، يا اينكه جنگ به زيان ما تمام شود، تو
1) الكامل في التاريخ، ج ٢، ص ١٢٨؛ بحارالانوار، ج ١٩، ص ٢۴٠ و ٢۴٢، باب ١٠.
بايد در جاى خود استوار بمانى» . (1)
آنگاه پيامبر (ص) درباره مقاومت عبدالله و افراد تحت فرماندهى او، سفارش فراوان كرد و به ياران عبدالله با تأكيد بسيار فرمود كه از فرمانده خود اطاعت كنند.
اما با تأسف آنها اوامر و نواهى رسول خدا (ص) را ناديده گرفتند و عقيده و نظر خود را بر اطاعت پيامبر (ص) مقدم داشتند كه در نهايت، زيان بزرگى به سپاه اسلام وارد شد. با اين حال، جنگ عجيبى به پا شد و حيدر كرار، علي (ع) ، با شجاعت و صولت چشمگيرى، فرماندهان نيرومند سپاه كفر را كه هشت نفر از خاندان بنى عبدالدار و از شيران جنگى بودند و نهمى آنها صواب كه غلام و همرزم آنها بود، همه را يكى پس از ديگرى به خاك و خون كشيد و به هلاكت رسانيد. (2)پرچمهاى آنها به زمين سقوط كرد و كسى جرأت نمىكرد به آن حضرت نزديك شود. آنگاه سپاه كفر پا به فرار گذاشتند و مسلمانان مشغول جمعآورى غنايم جنگى شدند.
هنگامى كه تيراندازان محافظ دره متوجه شدند كه مسلمانان پيروز، مشغول جمعآورى غنايم هستند، طمع در امور مادى و به دست آوردن متاع جنگى موجب شد كه آنها نيز، موضع حفاظتى و عملياتى خود را ترك كنند، (3)در صورتى كه پيامبر (ص) فرموده بود، در هر شرايطى آنها هرگز موضع خود را ترك نكنند و عبدالله فرمانده آنها نيز، پيوسته دستور مقاومت مىداد، اما آنها مىگفتند: ما براى چه اينجا بمانيم؟ دشمنان ما كه شكست خوردهاند؟
هنگامى كه عبدالله آن وضع را مشاهده كرد، گفت: «به خدا سوگند از دستور رسول خدا (ص) تجاوز نمىكنم» ، و آنگاه با وجود ياران كمى كه داشت (حدوداً ده
نفر) در همان مكانى كه مأمور شده بود، ماند. وقتى خالدبن وليد مخزومى متوجه عبدالله و ياران اندك او شد كه در دهانه كوه قرار داشتند و با تير و كمان نگهبانى مىدادند، دانست كه فرصت مناسبى پيش آمده، بدين ترتيب با يك ستون سواره به آنها هجوم برد و در حالى كه عكرمة بن ابوجهل نيز، همراه او بود، ياران عبدالله را از پاى درآورد و به شهادت رسانيد و سپس خود عبدالله را نيز، مثله و شكم او را پاره كردند و آنگاه در حالىكه سپاه اسلام با خيال راحت سرگرم جمعآورى غنايم بودند، با شعار «يا عزى» و «يا هبل» به مسلمانان هجوم آوردند و حمزه سيدالشهداء و هفتاد نفر ديگر از شخصيتهاى بزرگ و سران مهاجر و انصار را به شهادت رسانيدند. به پيامبر (ص) نيز، جراحتهاى فراوانى وارد شد، كه حتى بيان آن نيز، قلب انسان را به درد مىآورد. (1)
در اين داستان، واقعه دلخراش ديگرى، پيش آمد كه برخى از صحابه، نظر خود را بر نظر پيامبر (ص) مقدم داشتند كه بزرگى و نگرانى آن حتى بيشتر از واقعه اول بود! و اما شرح واقعه:
هنگامى كه خالد به مسلمانان هجوم آورد، رسول خدا (ص) در وضعيت سختى قرار گرفت، ياران، سيد الانبيا را ميان دشمن تنها گذاشتند و فرار را بر قرار ترجيح دادند و آن حضرت را تسليم دشمنانى كردند كه در دل، كينه شكست جنگ بدر و ضربه خوردن بر پيكر كفر را داشتند.
پيامبر (ص) از هر سو مردم را به يارى مىطلبيد، اما كسى جواب او را نمىداد،
1) كامل ابن اثير و ساير كتب تاريخي.
چنانكه قرآن كريم مىفرمايد:
به ياد آوريد آن وقتى را كه پا به فرار گذاشتيد و به هيچ كس توجه نمىكرديد، و پيغمبر (ص) نيز، ديگران را به يارى دعوت مىكرد و به خاطر اين بىثباتى، غمى بر غمهاى شما افزوده شد! (1)
به هر حال، در آن شرايط سخت و وصفناپذيرى كه بر وجود مقدس پيامبر (ص) مىگذشت، جز چند نفرى كه تعداد آنها از چهارده نفر هم، تجاوز نمىكرد، و پرچم آنها را نيز علىبن ابىطالب (ع) حمل مىكرد، كس ديگرى نماند. (2)
مقاومت و پاسدارى علي (ع) در اين قلمرو حساس و خطرناك، گذشت و ايثارى است كه مورد ستايش خدا و رسول (ص) و جبرئيل و اهل ايمان است؛ زيرا او بود كه پيامبر (ص) را نصرت و حراست مىنمود و حمله سخت و كوبندهاى به سپاه دشمن وارد آورد و تنها او بود كه پيامبر (ص) را مجروح و خونآلود، از چنگال دشمن نجات داد!
علي (ع) در آن شرايط بحرانى گاهى دشمن را از رسول خدا (ص) دفع مىكرد و گاهى آب براى آن حضرت مىآورد و جراحتهاى ايشان را شستشو مىداد. (3)
هرگاه دشمن به رسول اكرم (ص) نزديك مىشد، آن حضرت مىفرمود: «اى على مرا از چنگال آنان نجات بده» . (4)
آنگاه علي (ع) با يك حمله برقآساى ويرانگر بر آنها مىتاخت و آنها را متفرق و تارومار مىكرد. از خودگذشتگى علي (ع) به حدى بود كه فرشتگان آسمان را به
شگفتى وامىداشت، تا جايى كه جبرئيل (ع) گفت: «اى رسول خدا، اين فداكارى بزرگى است» ، پيامبر (ص) نيز فرمود: «على از من است و من از على هستم» . جبرئيل فرمود: «من هم از شما هستم، آنگاه شنيده شد كه منادى ندا مىكند: «
لاسَيفَ اِلاّ ذُوالْفَقارِ (1)وَ لافَتي اِلاّ عَليٌّ (ع) » (2)«شمشيرى چون ذوالفقار نيست و جوانمردى چون علي (ع) وجود ندارد» .
همانطور كه گفته شد، ياران، رسول خدا (ص) را در ميدان تنها گذاشتند و آن حضرت، در ميان هياهوى دشمن سرگردان مانده بود. در اين باره، مورخان و محدثانى همچون ابن اثير مىنويسند: «همه مسلمانان فرار كردند. عثمان بن عفان هم، در ميان آنها بود و افرادى كه در كنار رسول خدا مانده بودند، از چند نفر تجاوز نمىكردند» .
البته اين وضع با توجه به دستورهاى صريح پيامبر مبنى بر تحريم فرار بود. علاوه بر اين، قرآن هم مىفرمايد: «اى اهل ايمان هرگاه در ميدان جنگ، در برابر كفار قرار گرفتيد، هرگز به آنان پشت نكنيد [فرار نكنيد]» . (3)
نص ديگرى نيز، وجود دارد كه برخى به آن عمل نكردند و ماجراى آن به اين شرح است كه چون مسلمانان از صحنه پيكار فرار كردند، اوضاع دردناكى به وجود آمد و سردمداران مشرك، تصميم جدى به قتل پيامبر (ص) گرفتند. بدين ترتيب، پنج نفر از افراد جسور و شيطانصفت، با كمال وقاحت پيمان بستند و براى اين منظور
كمين كردند. آنها عبارت بودند از: عبدالله بن شهاب زهرى، عتبة بن ابىوقاص، ابن قمأة الليثى، ابى بن خلف و عبدالله بن حميد اسدى كه لعنت خداوند بر آنها باد.
ابن شهاب ضربه سختى به پيشانى مقدس پيامبر (ص) وارد آورد. عتبه - كه دو دست او قطع باد - با پرتاب چهار سنگ دندانهاى رباعى آن حضرت را شكاند و لبهاى ايشان را شكافت.
ابن قمأة - كه خدا او را بكشد - با شمشير از زير حلقههاى مغفر چنان جراحتى به صورت آن حضرت وارد آورد كه آن نازنين، بىتاب شد و نقش بر زمين گرديد. اما ابن خلف وقتى به آن حضرت حملهور شد، پيامبر (ص) شمشير را از دست او گرفت و با همان شمشير، او را به قتل رسانيد. عبدالله بن حميد را هم ابودجانه انصارى هلاك كرد.
سپس ابن قمأة به مصعب بن عمير كه مىپنداشت او پيامبر (ص) است، حملهور شد و او را به شهادت رسانيد و به سوى سپاه كفر برگشت و گفت: «مژده كه محمد (ص) را كشتهام» ، آنوقت افراد دشمن شعار مىدادند «محمد كشته شد، محمد كشته شد!» . (1)
در آن اوضاع بحرانى، دلهاى مسلمانان به تپش و تزلزل سختى افتاده بود و هيچ كس در كشته شدن محمد (ص) ترديدى نداشت. اما يكى از مسلمانان به نام كعب بن مالك كه متوجه زنده بودن پيامبر (ص) شد، فرياد زد: «اى مسلمانان! شما را بشارت باد كه محمد زنده است و شهيد نشده است» . هنگامى كه پيامبر (ص) صداى كعب را شنيد، اشاره كرد: «ساكت باش، تا دشمن متوجه من نشود» ، آنوقت كعب ساكت شد. (2)
سپس ابوسفيان كه روى تپهاى مشرف به مسلمانان قرار داشت، فرياد زد: «آيا محمد (ص) هنوز زنده است؟» . پيامبر (ص) براى اينكه دشمن متوجه زنده بودن وى نشوند فرمود: «كسى جواب او را ندهد» .
سپس ابوسفيان، عمر را مورد خطاب و سوگند قرار داد و فرياد زد: «آيا محمد را كشتهايم؟» . عمر گفت: «خدا را شاهد مىگيرم كه او زنده است و اكنون سخن تو را مىشنود!» . سپس ابوسفيان گفت: «تو از ابن قمأة راستگوتر هستى!» (1)
با وجود اينكه پيامبر (ص) آنها را از اينكه جواب ابوسفيان را بدهند، نهى كرد، عمر جواب ابوسفيان را داد. شما اين خطا را تأويل و توجيه مىكنيد، و همين معنى هم براى معذور بودن اهل تأويل و اجتهاد، براى شما كفايت مىكند.
پيرمرد منافقى به نام عبدالله بن اُبى، از دنيا رفت و فرزند او، نزد رسول خدا (ص) آمد و گفت: «پيراهن خود را بده تا پدرم را با آن كفن كنم و نيز، نماز بر جنازه او بخوان و براى وى طلب مغفرت كن» .
پيامبر (ص) پيراهن خود را داد و فرمود: «هرگاه كار غسل او انجام شد، به من اطلاع بده» .
البته تا آن تاريخ، خداوند، پيامبر اسلام (ص) را از نماز خواندن بر جنازه منافقان نهى نكرده بود (2)و نماز خواندن بر آن پيرمرد منافق را مىتوان از حكمت بالغه و روش پسنديده و سازنده آن حضرت دانست. با وجود اين عمر به
پيامبر (ص) اعتراض كرد كه «چرا پيراهن خود را براى كفن آن مرد منافق دادى؟» . (1)
پيامبر (ص) فرمود: «اولاً پيراهن من موجب رفع عذاب از او نمىگردد و ثانياً، اميدوارم بدين وسيله جمعيت زيادى به اسلام روى آورند» .
اين برخورد حكيمانه پيامبر (ص) موجب شد كه هزار نفر از قبيله خزرج مسلمان شوند. (2)
اما عمر، متوجه اين فلسفه نبود و حكمتى كه رسول خدا (ص) به كار مىبرد را ناديده مىگرفت تا جايى كه به آن حضرت اعتراض كرد و هنگامى كه حضرت مىخواست به جنازه آن مرد نماز بخواند، عباى ايشان را گرفت و كشيد.
اين داستان هم يك ماجراى معروف و ثابت شده تاريخى است كه بخارى و ساير مورخان شيعى و سنّى، آن را در كتب خود آوردهاند. (3)البته مطالب زننده ديگرى نيز، بيان شده است كه چون بيان آن در شأن يك فرد ديندار نيست و عفت قلم اجازه نمىدهد، از آوردن آن صرفنظر مىكنم.
ابوهريره از جانب رسول خدا (ص) مأموريت يافت كه با هر كس از اهل توحيد برخورد كرد، او را به بهشت بشارت دهد. اين دستور رسول خدا (ص) بر اساس حكمتى بود كه آن حضرت اجراى آن را جهت جذب نيرو و تشويق افراد به اسلام و اينكه شريعت اسلام، آسان است، لازم مىدانست و ضرورت شديد آن نيز،
احساس مىشد. اما، وقتى ابوهريره اين دستور پيامبر (ص) را به عنوان مجرى ايشان اجرا كرد، عمر او را آنچنان كتك زد كه از صورت، نقش زمين شد! (1)
در ماجراى ديگر ابوبكر و عمر، از كشتن فرد منافقى كه پيامبر (ص) فرمان داده بود، خوددارى كردند. پيامبر (ص) به آنها فرموده بود: «اگر آن منافق كشته شود، پس از من حتى دو نفر هم با هم اختلاف نخواهند داشت!» .
امام احمدبن حنبل، از ابو سعيد خدرى روايت مىكند:
ابوبكر، به حضور رسول خدا آمد و گفت: در فلان وادى عبور مىكردم، مرد خوش اندامى را ديدم كه با هيبت و خشوع خاصى، مشغول نماز بود!
رسول خدا (ص) فرمود: ابوبكر! برو و او را به قتل برسان!
ابوبكر، براى انجام مأموريت، در آن محل حضور يافت و چون مرد را در همان حال خشوع نماز مشاهده نمود، از قتل او صرفنظر كرد و به محضر پيامبر مراجعت نمود.
آنگاه پيامبر (ص) به عمر دستور داد كه آن مرد را به قتل برساند. وى هم وقتى رفت و آن مرد را با آن وضع ديد، از كشتن او خوددارى كرد و به حضور پيامبر (ص) بازگشت و گفت: من، مردى كه با آن وضع در حال نماز بود را نمىكشم!
سپس پيغمبر (ص) فرمود: علي (ع) حركت كن و مرد منافق را به قتل برسان. علي (ع) وقتى در آن محل حضور يافت، مرد منافق را نديد و بىنتيجه برگشت!
1) صحيح مسلم، ج ١، ص ٩٠، باب ١٠، من لقي الله بالايمان، ح ۵٢.
آنگاه پيغمبر (ص) فرمود: آن مرد و ياران او قرآن مىخوانند، اما قرآن از گفتار آنان تجاوز نمىكند. آنان آنگونه از دين خارج مىشوند كه تير از كمان خارج مىشود و ديگر برنمىگردد، آنان هم ديگر به دين برنمىگردند، آنها را بكشيد. (1)
انس بن مالك مىگويد:
در روزگار پيامبر (ص) مردى بود كه عبادت و اطاعت او، ما را به شگفتى وامىداشت. وضع او را با نام و نشان براى آن حضرت بيان كرديم ولى او را نشناخت. يك روز آن مرد به طور ناگهانى، از كنار جمع ما عبور مىكرد كه او را به پيامبر نشان داديم. پيغمبر (ص) با مشاهده او فرمود: شما از مردى به من اطلاع مىدهيد كه در چهره او آثار شيطنت نمايان است! تا اينكه آن مرد به جمع ما نزديك شد و بدون اينكه سلام كند، كنار ما قرار گرفت.
پيغمبر (ص) او را مورد خطاب قرار داد و فرمود: اى مرد! تو را به خدا سوگند، وقتى ما را ديدى، پيش خود نگفتى در اين جمع كسى از من افضل و بهتر نيست؟ !
مرد گفت: آرى! من چنين فكر مىكنم! آنگاه راه مسجد را پيش گرفت و در آنجا مشغول نماز شد!
سپس پيغمبر (ص) فرمود: چه كسى حاضر است اين مرد را به قتل برساند؟ ابوبكر گفت: من حاضرم، اما وقتى وارد مسجد شد و او را در حال نماز ديد، گفت: سبحان الله، من كسى را بكشم كه در حال نماز است؟ بعد از مسجد خارج شد و
1) احمدبن حنبل، مسند، ج ۴، ص ٣٣، ح ١١١١٨.
نزد رسول خدا رفت و گفت: اى پيامبر! من كسى را بكشم كه در حال نماز است؟ مگر خود از كشتن نمازگزاران نهى نكردى؟ !
پس از آن پيغمبر (ص) فرمود: كيست كه برود آن مرد را به قتل برساند؟
عمر گفت: من حاضرم، اما عمر نيز، وقتى وارد مسجد شد و مرد منافق را در حال سجده و چهره بر خاك ديد، با خود گفت: ابوبكر كه از من افضل بود، او را نكشت، من چگونه او را به قتل برسانم؟ آن وقت به حضور رسول خدا برگشت و آن حضرت فرمود: چه شد؟
عمر گفت: او را در حال سجده ديدم و كشتن او را ناپسند دانستم!
در نهايت، پيغمبر (ص) فرمود: ديگر چه كسى حاضر است، آن مرد را به قتل برساند؟
علي (ع) اعلام آمادگى كرد و پيامبر نيز، تأكيد نمود كه حتماً اقدام شود، اما وقتى علي (ع) در مسجد حضور يافت، متأسفانه مرد منافق رفته بود و آن حضرت بدون نتيجه به حضور رسول اكرم (ص) مراجعت نمود!
بعد پيغمبر (ص) فرمود: اگر اين مرد كشته شده بود، در امت من حتى دو نفر هم، گرفتار اختلاف نمىشدند. (1)
اين مطلب را حافظ، محمدبن موسى شيرازى در كتاب خود از تفسيرهاى يعقوب بن سفيان، مقاتل بن سليمان، يوسف قطان، قاسم بن سلام، مقاتل بن حيان، على بن حرب، سدى، مجاهد، قتاده، وكيع و ابن جريح و به صورت مرسل ابن عبدربه اندلسى روايت كردهاند، اما ابن عبدربه در پايان، داستان اضافه مىكند:
پيغمبر (ص) فرمود: اين مرد اولين منشأ اختلافى است كه در امت من به وجود
1) مسند، ج ١، ص ۶٠ و ۶١، ح ٩٠؛ الاصابة، ابن حجر، ج ١، ص ۴٨۴، ح ٢۴۴۶ در شرح حال «ذو الثديّة» .
مىآيد و اگر اين مرد كشته مىشد، در امت من حتى دو نفر هم با هم، اختلاف نمىكردند!
آرى! بنىاسرائيل هفتاد و دو فرقه شدند و امت من هفتاد و سه فرقه خواهند شد كه به غير از يك فرقه، بقيه اهل آتش دوزخ خواهند بود! (1)
شبيه اين داستان، ماجرايى است كه احمد روايت كرده و مىگويد:
افرادى از قريش به حضور پيغمبر (ص) آمدند و عرض كردند: اى محمد! ما همسايگان و همپيمانان شما هستيم، اما تعدادى از غلامان و كارگران ما، با توجه به اينكه ميل و رغبتى به دين و احكام اسلام ندارند، مزرعه و كشاورزى ما را رها كردهاند و كنار تو گرد آمدهاند. تقاضاى ما اين است كه آنها را طرد نمايى تا به كار و كسب خود برسند!
پيغمبر (ص) ابوبكر را مورد خطاب قرار داد و فرمود: در اين باره چه مىگويى؟
ابوبكر گفت: اينان همسايگان تو هستند، راست مىگويند و ادعاى آنها به حق است.
پيغمبر (ص) از شنيدن آن جواب، ناراحت شد و با چهره برافروخته، عمر را مورد سؤال قرار داد و نظر او را درخواست كرد، كه عمر نيز، مانند ابوبكر جواب داد و پيغمبر نيز، از آن جواب، ناراحت و متغير گشت. (2)
در مورد تقسيم صدقهها نيز، برخى به پيامبر گرامى اسلام (ص) اعتراض و اشكال وارد كردهاند.
قرآن كريم، داستان آنها را چنين بيان مىفرمايد:
بعضى تو را درباره صدقات مورد اعتراض و ملامت قرار مىدهند، اگر به آنان عطا كنى راضى و خرسند مىشوند و اگر چيزى به آنان نپردازى، ناراحت و خشمناك مىگردند! (1)
عبدالله بن مسعود مىگويد:
پيغمبر (ص) يك بار صدقات را به شيوه گذشته، ميان افراد تقسيم نمود. اما يك مرد انصارى او را مورد اعتراض قرار داد كه به خدا اين نوع تقسيمى كه او انجام داد، مورد رضايت خدا نبود! من تصميم گرفتم، اعتراض او را به اطلاع رسول خدا برسانم. براى اين منظور، به حضور آن حضرت شرفياب شدم و در حالىكه وى در جمع اصحاب خود نشسته بود، مطلب را گزارش دادم. پيغمبر (ص) با شنيدن آن مطلب، به قدرى ناراحت شد كه چهره او متغير و برافروخته شد، تا جايى كه من پشيمان شدم و آرزو كردم اى كاش اين خبر را نداده بودم!
بعد پيغمبر (ص) فرمود: موسى پيامبر (ع) را، بيش از اين اذيت كردند و آن حضرت استقامت نمود. (2)
عبدالله بن مسعود همچنين روايت مىكند:
رسول خدا در ماجراى جنگ حنين نيز، در مورد تقسيم اموال، به خاطر تأليف قلوب آنان و قبايل آنها و تشويق آنها به اسلام، به افرادى مانند اقرع بن حابس صد شتر، به عيينه صد شتر و به تعدادى از اشراف عرب، سهمى بيشتر از
ديگران، اعطا كرد.
مردى اين عمل را مورد اعتراض قرار داد و گفت: به خدا سوگند، اين تقسيم عادلانه نيست!
من اين خبر را به اطلاع پيغمبر (ص) رساندم و آن حضرت ناراحت شد و فرمود: اگر خدا و رسول او، عدالت را رعايت نمىكنند، ديگر چه كسى لايق اجراى عدالت است؟ خداى رحمت كند موسي (ع) را كه بيش از اين آزار و اذيت ديد و آن را در راه خدا تحمل نمود. (1)
سلمان بن ربيعه مىگويد:
از عمر شنيدم كه مىگفت: رسول خدا تقسيمى انجام داد. به او گفتم: اى رسول خدا! براى دريافت اموال از اينان شايستهتر، اهل صفه هستند!
رسول خدا (ص) فرمود: چيزى مىگويند كه فحش و نارواست! (2)
بعضى از آنها نيز، گاهى از كارى كه پيامبر (ص) اذن مىداد و خود نيز، آن را انجام مىداد، خوددارى مىكردند! !
عايشه مىگويد:
پيغمبر (ص) عملى را انجام داد و به ديگران نيز، اجازه داد كه انجام دهند، اما عدهاى از آن كار، خوددارى كردند و وقتى اين خبر به گوش آن حضرت رسيد، خطابهاى ايراد كرد و فرمود: بعضى را چه شده است كه كارى را كه من
1) صحيح بخاري، ج ٣، ص ١١۴٨، ح ٢٩٨١ - ٢١۴٩؛ احاديث ديگري هم، به همين معني نقل كرده است و از جمله اينكه آن حضرت مىفرمايد: «اذا لميعدل الله و رسوله. . .» ، اين روايت نص صريح است به اينكه آن حضرت، از جانب خدا مأمور به آنگونه تقسيم بوده و كار بر اساس حكمت بالغه انجام شده است، اما در عين حال، مورد اعتراض قرار گرفته و در آنچه مىگويد چيزي جز وحي، كه بر او نازل شده، نيست.
2) امام احمدبن حنبل، مسند، ج ١، ص ۵٣ و ۵۴، ح ١٢٧.
انجام مىدهم، از آن طفره مىروند؟ به خدا سوگند، من از ديگران به احكام خدا داناتر، و از ترس به خدا بيمناكترم. (1)
حاطب، نامهرسان رسول خدا (ص) روزى نامه آن حضرت را براى مشركان برد و هنگام تحويل نامه، سياستى به خرج داد. هنگام برگشت، رسول خدا (ص) سؤال كرد چرا چنين كردى؟
حاطب پاسخ داد: «خواستم از اين طريق، رابطه خود را با قوم و قبيلهام حفظ كنم، تا از مال و خانوادهام حراست كنند! علاوه بر اين، صحابه ديگر نيز، در آنجا مال و زندگى دارند كه خداوند بدين وسيله مال و زندگى آنها را حفظ مىكند» .
رسول خدا (ص) با شنيدن اين سخن، فرمود: «راست مىگويد و درباره او، جز خير و خوبى نبايد گفت» .
اما عمر گفت: «اين مرد به خدا و رسول (ص) و مؤمنان، خيانت كرده است، بگذاريد گردن او را بزنم!» .
بخارى، اين مطلب را در آخر كتاب استتابه مرتدين و جاهاى ديگر صحيح، آورده است. (2)
با بيان اين مطلب، دليل ما مبنى بر اجتهاد و تأويل روشن شد و همين مقدار كافى است كه بدانيم، افراد در برابر نص، تأويل و اجتهاد داشتهاند و عذر آنها هم، پذيرفته شده است.
علاوه بر آنچه گذشت، دليل و مدرك ديگرى كه تأويل و استنباط و معذور بودن مجتهدان را ثابت مىكند، نظريه عمومى خلافت عثمان، از روزى كه با او بيعت كردند تا روزى كه كشته شد، است، زيرا اگر حوادثى را كه در عصر او اتفاق افتاده، بر تأويل حمل نكنيم، خلافت او باطل مىشود!
در اينجا به عنوان نمونه، از كتاب ملل و نحل شهرستانى، عين برخى از آن حوادثى كه به تواتر رسيده و از ضروريات تاريخ است را آوردهايم:
ايشان، حَكم بن اميه را به مدينه برگردانيد، در حالى كه پيامبر (ص) او را از مدينه تبعيد كرده بود و تبعيدى رسول الله (ص) ناميده مىشد و خود نيز، در عصر خلافت ابوبكر و عمر براى «حكم» ، نزد آنها وساطت كرده بود و عمر حتّى جاى تبعيد او را عوض كرد و به جايى كه چهل فرسخ دورتر بود، تبعيد نمود. (1)
عثمان، ابوذر صحابى معروف رسول الله (ص) را از مدينه به ربذه تبعيد كرد. (2)
همچنين دختر خويش را به ازدواج مروان بن حكم درآورد و خمس غنايم آفريقا كه دويست هزار درهم مىشد را به او تسليم كرد! (3)
عبدالله بن سعيد بن سرح، كه پيامبر (ص) او را مهدورالدم نموده بود را پناه داد و او را والى مصر گردانيد و از وى خلافهاى فراوانى سر زد!
استاندارى بصره را به عبدالله بن عامر كه فرد نالايقى بود، واگذار كرد و او در آن سمت، آنچه توانست خلاف انجام داد. (1)
علاوه بر اين، براى هماهنگ كردن قرائتهاى قرآن، دستور داد همه قرآنها را بسوزانند. (2)
عثمان، از قوم و خويشان خود طرفدارى و حمايت مىكرد، صدقه را در راه جنگ مصرف مىنمود و در بخشش اموال، خانواده خود را بر ديگران مقدم مىداشت. او عمار ياسر و عبدالله بن مسعود را مورد ضرب و شتم قرار داد و بر عبيدالله بن عمر، قاتل هرمزان حد را جارى نكرد. همچنين از جمله مطالب ثابت و مشخص تاريخى نامهاى است كه درباره قتل محمدبن ابىبكر و گروه ديگرى از مسلمانان برگزيده، به مصر نوشت.
از جمله تأويل و استنباطهاى عثمان اين است كه هرگاه از مكه به عرفات و منى مىرفت، نماز ظهر و عشا را تمام مىخواند، در حالىكه پيامبر (ص) و ابوبكر و عمر، هرگاه به آنجا مىرفتند، نمازشان را شكسته مىخواندند، همانگونه كه خود عثمان نيز، در اول خلافت خود، نمازش را شكسته مىخواند. (3)
اما چون عثمان تأويلگر و مجتهد و صاحبنظر بود، عذر او پذيرفته شده است، به همين دليل عدالت و امامت وى از خطا محفوظ مىماند، پس چرا عذر مجتهدان و تأويلگران ديگر، نبايد پذيرفته شده باشد؟
1) الملل و النحل للشهرستاني، مقدمه چهارم از مقدمات پنجگانه، ج ١، ص ٢۶.
2) الكامل في التاريخ، ج ٣، ص ١١٢، حوادث سال ٣٠ هجري.
3) صحيح بخاري باب «الصلاة بمني از كتاب حج» ؛ صحيح مسلم، ج ٢، ص ١۴٢، باب «قصر الصلاة بمني از كتاب صلاة المسافر» ، ح ١۶ و ١٧؛ شرح نهجالبلاغه ابن ابي الحديد، ج ٣، ص ١١- ۶٩؛ بحارالانوار، ج ٣١، ص ١۴٩، باب ٢۵.
روشنترين دليل براى معذور بودن مجتهدان، اجماع نظرى است كه درباره بسيارى از قيامكنندگان بر حكومت عثمان وجود دارد و افرادى همچون عايشه، طلحه، زبير، عمار ياسر و عمرو بن حمق خزاعى و. . . به آن عمل كردهاند. بديهى است، در اين ماجرا شما نيز، مقتول را امام مىدانيد و به عدالت قاتل، نظر مىدهيد، در حالىكه درباره مقتول گفته مىشد: «اين پيرمرد را بكشيد، خدا او را بكشد، به يقين او كافر شده!» (1)با وجود اين ديگر نمىتوان هر دو نظر را پذيرفت، مگر اينكه در اينجا، استنباط را هم، جايز و معذور بدانيم.
در اين باره، براى آگاهى بيشتر، مىتوان ماجرايى كه ميان طلحه و عايشه گذشت و تحريكى كه آنها درباره قتل عثمان نمودهاند را بررسى كرد. در اين ماجرا، پس از قتل عثمان، مردم با علي (ع) بيعت كردند. سپس آنان به بصره رفتند و به خونخواهى عثمان، عليه علي (ع) قيام كردند. حال بايد گفت كه آنها يا در تحريك مردم بر قتل عثمان، در اشتباه بودند، يا در خونخواهى وى و يا در هر دو حالت؟ اما همه علما از آغاز تاكنون، عذر ايشان را پذيرفتهاند، زيرا آنها در اصل مجتهد را معذور مىدانند!
با اين حال، اگر هنوز در اين مورد ترديدى به دل داريد، واقعهاى را كه در بصره بين طلحه و زبير و عايشه از يك سو و عثمان بن حنيف انصارى و حكيم بن جبله عبدى و ديگر شيعيان علي (ع) از سوى ديگر، رخ داده، ملاحظه كنيد. اين واقعه در همه كتابهاى اخبار و تاريخ نقل شده است و كاملاً روشن است كه قتل و غارت از سوى آنها انجام شده است و عثمان بن حنيف را نيز، در حال زنده بودن مثله و قطعه قطعه كردهاند. (2)همه اين وقايع، قبل از آمدن امير مؤمنان (ع) به بصره رخ داده است!
فَكانَ ما كانَ، ممّا لستُ أذكُرُهُ فظنَّ خَيراً و لا تَسأَلْ عن الخَيرِِ (1)
حال، پس از بيان اين مطالب و بررسى ماجراها و خطاهايى كه آمد، آيا ديگر راهى براى اثبات عادل بودن آنها و يقين به معذور بودنشان - كه همه علما بر جواز تأويل و استنباط نظر دادهاند - مىتوان داشت؟ اين خود به اين دليل است كه، عذر تأويلگران پذيرفته مىشود!
با صرفنظر از مطالب گذشته، و در نظر گرفتن آرا و نظر علما درباره معاويه، موجه و معذور بودن تأويلگران به خوبى آشكار مىشود. توضيح مطلب آنكه، وقتى در نظر آنها، معاويه اهل اجتهاد و استنباط باشد، در مورد الحاق زياد به ابوسفيان، عدالت او محرز است، با وجود اينكه زياد از زن بدنامى به نام سميه به دنيا آمده بود و مشهور بود كه وى فرزند فراش عبيد است، اما معاويه به شهادت فرمانده قوادى كه مىگسار نيز بود، دريافت كه ابوسفيان با سميه زنا كرده است. به همين دليل وى را فرزند پدر و برادر خود ناميد. در صورتىكه اين عمل مغاير دستور رسول خدا (ص) بود كه مىفرمايد: «
الولدُ لِلفَراشِ و لِلعاهِرِ الحَجَرُ. » (2)«بچه از راه زنا، به فراش و مادر ملحق مىشود و شخص زناكار هم بايد سنگسار گردد» .
1) از اشعار «المعتزّ» ، شرح نهجالبلاغه ابن ابىالحديد، ج ۵، ص ۴۵.
2) اين حديث متواتري است كه پيامبر (ص) به هنگام نزاع سعدبن ابىوقاص و عبدبن زمعة، درباره غلامي كه عتبة بن ابىوقاص براي برادر خود سعد پيمان بسته بود، در حالىكه او را فرزند زناي زمان جاهليت خود مىدانست! سعد در اين باره به رسول خدا عرض كرد: «اين غلام، فرزند برادر من است كه آن را به من بخشيد و درباره آن ترديد دارم» . ابن زمعه نيز، گفت: «اي رسول خدا، اين غلام برادر من و فرزند پدر من است كه از فراش كنيز او به دنيا آمده است. پيامبر در چهره غلام دقت نمود و او را شبيه عتبه يافت ولي او را به زمعه ملحق نمود و فرمود: «الولد للفراش. . .» . بخاري، اين مطلب را در سه جاي كتاب خود، و از جمله در جلد ٢، ص ٧۵٣ صحيح، آورده است. مسلم هم، در صحيح خود، ج ٣، ص ٢۵۶، كتاب الرضاع، باب ١٠، ح ٣۶، نقل كرده است.
همچنين، با بيان ديگر پيامبر (ص) نيز مغاير بود كه فرموده بود: «
مَنْ عَمِلَ عَمَلاً لَيْسَ عَلَيْهِ أَمْرُنا فَهُوَ رادٌّ » (1)«كسى كه عملى را بدون دستور ما انجام دهد، كار باطل انجام داده و عصيانگر خواهد بود» .
قرآن هم مىفرمايد:
ادْعُوهُمْ لِآبَائِهِمْ هُوَ أَقْسَطُ عِنْدَ اللَّهِ (احزاب: ۵)
شما فرزند خواندهها را، به پدران خود منسوب كنيد و به نام پدران بخوانيد كه اين كار نزد خدا به عدالت و راستى نزديكتر است.
اين عمل معاويه، اولين عمل جاهلى است كه آشكارا در اسلام واقع شده است. با اين وجود، علماى اهل سنت به عدالت وى خدشهاى وارد نكردهاند. (2)همچنين بيعت گرفتن معاويه براى يزيد خللى در عدالت وى ايجاد نكرد، در حالىكه يزيد، جوان مىگسارى بود كه شناخت كاملى از دين نداشت. در مقابل او، شخصيت والايى همچون حسينبن على (ع) كه مورد تأييد خدا و رسول (ص) و مؤمنان بود، قرار داشت، اما معاويه با آگاهى از اين شخصيت و خصلتهاى مثبت و ارزندهاى كه در وجود حسينبن على (ع) بود، براى يزيد بيعت گرفت!
علاوه بر اين، براى احراز پست خلافت، غير از حسينبن على (ع) از مهاجر و انصار، بدرىها و افراد بيعت رضوان، افراد فراوانى وجود داشتند كه قارى قرآن و عارف به احكام و خبره در سياست بودند و به عقيده همه افراد صالح، شايستگى امر خلافت و زعامت را داشتند، اما با اين اوصاف، معاويه، سابقه آنها را در اسلام،
ناديده گرفت و به آنها اعتنا نكرد و به جاى آنها فرد نالايق و شرورى چون يزيد را بر گرده امت مسلط ساخت. يزيد با جناياتى كه انجام داد در نهايت، موجب به شهادت رسيدن سيد جوانان اهل بهشت و خامس آل عبا (ع) شد و همه را به سوگ اين مصيبت نشاند.
يزيد، مسلمبن عُقبه را بر مردم مدينه مسلط كرد و اين كارى بود كه معاويه با او عهد كرده بود كه انجام دهد (1)و اين چيزى است كه همه با صراحت به آن معترفاند. (2)
ابن عقبه در مدينه جناياتى انجام داد كه جا داشت آسمان بشكافد! او جان و مال و ناموس مردم مدينه را، سه روز براى كارگزاران جلاد و بىرحم خود مباح كرد. آثار دردناك و فجايع شومى كه آن حادثه به بار آورد، عبارت بودند از:
١. هزار نفر از دختران پاكدامن مهاجر و انصار، مورد تجاوز ناموسى سپاه ابن عقبه، واقع شدند! (3)
٢. از افراد مهاجر و انصار و فرزندان آنها و ساير مسلمانانى كه به حرم پيامبر (ص) پناهنده شده بودند، ده هزار و هشتصد و هفتاد نفر به شهادت رسيدند، تا جايى كه در مدينه، پس از آن حادثه، از كسانى كه در جنگ بدر در ركاب رسول خدا (ص)
1) اين عمل بدون توجه به دعاي رسول خدا (ص) بود، كه درباره اهل مدينه بيمناك بود، و مىفرمود: «هر كس اهل مدينه را بترساند؛ خدا او را بترساند و لعنت خدا و ملائكه و همه مردم بر او باد و در روز قيامت، هيچ عملى از او پذيرفته نخواهد بود» . امام احمدبن حنبل، مسند، ج ۵، ص ۴٩۵.
2) تاريخ طبري، ج ۵، ص ٣، حوادث سال ۶٣ هجري؛ ابن عبدربه مالكى، عقد الفريد، در واقعه حره.
3) سيوطى در تاريخ الخلفاء، ص ٢٠٩، و فخري در تاريخ خود، ص ١٠٧ مىنويسد: «از آن پس هر كس دختر خود را شوهر مىداد، نمىتوانست بكارت او را تضمين نمايد و مىگفت: شايد در واقعه حره مورد تجاوز قرار گرفته باشد» .فاضل شيرازي در ص ۴۴ اتحاف مىنويسد: «هزار باكره مورد تجاوز قرار گرفت، حدود هزار نفر زنانى كه شوهر نداشتند، آبستن شده بودند و به هر حال پس از آن حادثه، بيش از هزار نفر باكره، به خاطر آن جنايت، فرزند زائيدند!» .
شمشير زده بودند، حتى يك نفر هم باقى نماند. (1)
٣. در جريان آن هجوم و غارت وحشيانه، بسيارى از زنان و كودكان كشته شدند. سربازان مسلم بن عقبه پاى كودك شيرخوارى كه در آغوش مادر بود را مىگرفتند و او را آنچنان به ديوار مىكوبيدند كه مغزش متلاشى و خون او در هوا پخش مىشد، در حالىكه مادر كودك نيز، شاهد آن صحنه دلخراش و كوبنده بود.
سپس با اعمال زور و تهديد، از مردم مدينه براى يزيد بيعت مىگرفتند تا آنها برده و غلام يزيد باشند، كه اگر او خواست آنها را آزاد كند و اگر نه، آنها را در بردگى نگه دارد!
مردم غارتزدهاى كه جان و مال و ناموس آنها، به يغما رفته بود به ناچار تن به اين ظلم دادند و پس از آن، مسلم بن عقبه سرهاى شهداى مدينه را براى يزيد به شام فرستاد. وقتى سرها را مقابل يزيد گذاشتند، شروع كرد به خواندن اشعار ابن زبعرى كه: «اى كاش ياران بزرگ من كه در بدر حضور داشتند، اكنون مىبودند و پيروزى مرا مىديدند. . . !» . (2)
يزيد، براى سركوبى عبدالله بن زبير، ابن عقبه مجرم را روانه مكه كرد. اما در راه مكه مرگ گريبان او را گرفت و پس از او حصين بن نُمَير، فرماندهى ارتش يزيد را عهدهدار شد، او به مكه حمله برد و با نصب عرابهها و منجنيقها، به سپاه خود دستور داد كه روزى ده هزار سنگ، به سوى خانه خدا پرتاب كنند تا جايى كه
قسمتى از خانه خدا، آتش گرفت و خراب شد. حصين بن نُمَير، مردم مكه را در ماههاى محرم و صفر و ربيعالاول در محاصره قرار داد، تا اينكه خبر مرگ يزيد رسيد (1)و مردم راحت شدند.
بىشرمىهاى يزيد در طول سالهاى عمر او به قدرى است كه قلم و دفتر از نوشتن آن ناتوان است. پدر او نيز، اوضاع او را مىديد و مىدانست كه در وجود او كوچكترين لياقت و شايستگى براى امارت مسلمانان وجود ندارد، پس، چگونه او را به پست خلافت و امامت نشانيد و او را بر دنيا و دين مردم مسلط كرد و به آنها ستم و خيانت كرد؟
در صورتى كه پيامبر (ص) فرموده است:
ما مِن والٍ يَلِيَ رَعيّةً مِنَ المُسلمينَ فَيَمُوتُ وَ هُوَ غاشٍ لَهُم، اِلاّ حَرَّمَ اللهُ عَلَيهِ الْجَنَّةَ. (2)
هر كس بر مسلمانان حكومت كند، و به آنها حيله و خيانت نمايد و بميرد، خداوند بهشت را بر او حرام كرده است!
و نيز، مىفرمايد:
مَنْ وَلِيَ مِنْ اُمُورِ الْمُسْلمينَ شَيْئاً، فَأَمَّرَ عَلَيهم اَحَداً مَحاباةً، فَعَليهِ لَعنةُ اللهِ، لايَقبَلُ اللهُ مِنْهُ صَرْفاً وَ لا عَدْلاً حَتّي يَدْخُلَ جَهَنَّم. (3)
هر كس عهدهدار مسئوليت كارى از كارهاى مسلمانان شود، شخص نالايق و بىپروايى را بر گرده آنها سوار نمايد، لعنت خدا بر او باد و خداوند هيچ عملى را از او قبول نمىكند، تا اينكه او را داخل جهنم نمايد!
همچنين پيامبر (ص) فرمود:
ما مِنْ عَبدٍ اسْتَرعاهُ اللهُ رَعْيَةً فَلَمْ يَحظها بِنَصيحَةٍ لا يَجِدُ رائِحَةَ الْجَنّة. (1)
هر بندهاى كه به عنوان مسئوليت الهى، عهدهدار رهبرى امت گردد و به نفع و نصيحت آن ملت اقدام نكند، بوى بهشت به مشام او نمىرسد.
با اين اوصاف، تمامى علما، معاويه را بر اين اساس كه مجتهد و صاحبنظر بوده، معذور و بىگناه دانستهاند، همانگونه كه در ماجراى «واقعه طف» و «حادثه غارت و آتش زدن مدينه» فرزندش يزيد را نيز، معذور شمردهاند. (2)
حتى بسيارى از علما، معتقدند كه يزيد از اولياء الله و اهل بهشت است و هر كس درباره او ترديد داشته باشد، خداوند او را بر آتش جهنم نگه مىدارد! (3)
معاويه، عمروبن حمق خزاعى را كه از ياران صالح رسول خدا (ص) بود و در اثر عبادت و اطاعت فرسوده شده بود، به علت محبتى كه از على (ع) بر دل داشت، به شهادت رسانيد و سر او را بالاى نيزه برد و آن اولين سرى بود كه در اسلام، بالاى نيزه مىرفت، اما با وجود اين، عدهاى كار او را توجيه و او را معذور دانستهاند! (4)
معاويه، حجربن عدى كندى، از ياران دانشمند و فداكار على (ع) را به همراه ياران پرهيزكارش كه حاضر نشدند على (ع) را لعنت كنند، به قتل رسانيد، همانگونه
1) صحيح بخاري، ج ۶، ص ٢۶١۴، ح ۶٧٣٢.
2) مجموعه رسايل كبري، ج ٧، رساله ٧، ص ٣٠٠؛ ارشاد الساري، شرح صحيح البخاري، ج ۶، ص ٢٣٠؛ تاريخ ابن خلدون، ص ٢۴١؛ تاريخ ابن اثير، ج ١١، حوادث سال ۵٨٣؛ غزالى، احياء العلوم، ج ٣، ص ١١٢.
3) غزالى، احياء العلوم، ج ٣، ص ١١٢.
4) شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحديد، ج ٢، ص ٢٩٠.
كه حسنبن على (ع) را به دست دختر اشعث مسموم و شهيد كرد. همه اهلبيت (عليهمالسلام) و شيعيان آنها و بسيارى از مورخان اهل سنت نيز به اين مطلب اقرار كردهاند. ابوالحسن مداينى مىگويد:
وفات حسنبن على (ع) در سال ۴٩ هجرى واقع شد. وى مدت چهل روز مريض شد و در سن ۴٧ سالگى، به خاطر سمى كه معاويه به وسيله جعده بنت اشعث به او خورانيد، وفات يافت. معاويه هم به او وعده داده بود، اگر حسنبن على (ع) را به قتل رساندى، صد هزار درهم به تو مىدهم، و پس از آن هم تو را به ازدواج فرزندم يزيد درمىآورم. اما وقتى حسنبن على (ع) وفات كرد، معاويه، اموال را به جعده پرداخت نمود، ولى درباره ازدواج او با يزيد خوددارى كرد و گفت: مىترسم، آنچه را به سر فرزند رسول الله آوردى، به سر فرزند من هم درآورى! (1)
مداينى در جاى ديگرى مىنويسد:
به خدا سوگند! معاويه به قرارداد صلح با حسنبن على (ع) وفا نكرد، چون حجربن عدى و ياران او را به قتل رسانيد و بيعت را نيز، براى فرزند خود يزيد گرفت و خود حسنبن على (ع) را با زهر مسموم و شهيد نمود. (2)
ابوالفرج اصفهانى درباره علت قتل حسنبن على (ع) مىنويسد:
معاويه تصميم گرفت براى فرزند خود يزيد بيعت بگيرد و براى اين كار، مانعى سختتر از حسنبن على (ع) و سعد وقاص وجود نداشت، بدين خاطر، سم فرستاد و آنان را شهيد كرد. (3)
ابن عبدالبر نيز مىنويسد:
دختر اشعث، حسنبن على (ع) را زهر خورانيد و بعضى گفتند كه اين كار، نقشه معاويه بود كه با بذل مال اين كار را انجام داد. (1)
در اين زمينه، روايتهاى فراوانى آمده است كه ما به همين مقدار بسنده مىكنيم.
خلاصه اگر بخواهيم داستان همه افراد صالح و اولياى خدا، كه به دست معاويه به قتل رسيدهاند را بياوريم، مطلب به درازا مىكشد و فرصت زيادى لازم است. (2)
معاويه بسيارى از افراد را با حيله كشت، با تجاوز به قتل رسانيد، در جنگها نابود كرد، چشمهايشان را درآورد، دستها و پاها و زبانهاى حقگوى آنها را قطع نمود، تهمت و افترا به آنها زد، زنهاى آنها را از روى مكر و حيله طلاق داد، اموالشان را غارت نمود، خانههاى آنها را تصرف و گاهى خراب كرد، آنها را به جاهاى دوردست تبعيد كرد، با ذلت به زندانها انداخت، افراد را زنده در گور نمود و بالاى منبر لعنت كرد و. . . .
معاويه بسيارى از احكام را تغيير داد و حدودى را تعطيل كرد و زشتىها و گناهان و منكرات بسيارى انجام داد. او ستمگران بىشرمى را همچون: ابن شعبه،
1) ابن عبدالبر، الاستيعاب، ج ١، ص ٣٧۵، شرح زندگى امام حسن (ع) .
2) معاويه به كشتن اولياي خدا، قناعت نمىكرد، بلكه دوستان خصوصى و نزديك خود كه پيوسته ملازم او بودند، مانند عبدالرحمن بن خالدبن وليد كه در جنگ صفين در ركاب او بود، و از مخالفان على (ع) به شمار مىآمد را به قتل رسانيد تا يزيد رقيب نداشته باشد. الاستيعاب، ج ٢، ص ۴٠٩ شرح حال عبدالرحمن بن خالدبن وليد.
ابن عاص، ابن سعيد، ابن ارطاة، ابن جندب، مروان، ابن سحط، زياد، ابن مرجانه و وليد را در حكومت شريك خود قرار داد، كه هر كدام در ابتدا از روى ظاهر بر مردم حكومت كردند و در مراحل بعدى تا توانستند مرتكب بدترين نوع عذابها بر مردم شدند؛ زنان را به اسارت گرفتند و كودكان را به خاك و خون كشيدند!
نمونه ديگرى از ظلم و ستمهايى كه معاويه به مردم روا داشت، فرستادن بسر بن ارطاة به يمن براى كشتن بندگان شايسته خدا بود كه در سال ۴٠ هجرى رخ داد.
بسر در يمن، پيرمردان قد خميده و كودكان شيرخوار را به خاك و خون كشيد و زنان را به اسارت گرفت و اموالشان را غارت كرد. بسر در همدان نيز، زنان را به اسارت گرفت و سر برهنه به بازار برد و آنها را به ميزان بلندى پا و قد فروخت، صاحب كتاب استيعاب در اين باره مىنويسد: «آنان اولين دسته زنانى بودند كه در اسلام، اسير شدند!» . (1)
فاجعه دردناك ديگرى كه در كتب تاريخى به چشم مىخورد، سرنوشت دو كودك بىگناه عبيدالله بن عباس است. عبيدالله بن عباس، از سوى حضرت على (ع) فرماندار يمن بود. وى از شر بسر فرار كرد و عبدالله بن مدان حادثى - كه جد مادرى كودكان او بود - را به جاى خود گذاشت. اما او به همراه هزاران نفر از نيكان، به دست بسر به شهادت رسيد. كودكان عبيدالله نيز، به بيابان فرار كردند و به پيرمردى به نام كنانى پناه بردند. اما بسر آنها را پيدا كرد. كنانى از بسر خواست كه از كشتن اين كودكان بىگناه، صرفنظر كند و يا اگر مىخواهد آنها را به قتل برساند او را نيز با آنها بكشد. بسر نيز، اول پيرمرد را كشت پس از او، آن دو كودك را جلوى
1) الاستيعاب، ج ١، ص ١۵٧.
چشم مادر سر بريد. (1)مادر آن دو كودك، با مشاهده آن عمل فجيع، گرفتار جنون و ديوانگى شد و در كوچهها مىگذشت و در مرثيه فرزندان خود، اشعار دردناكى را مىخواند. (2)
زنى از قبيله كنانه، با خطاب به قاتل آن كودكان بىگناه، گفت:
مردان را كشتى، به چه گناهى اين دو كودك را به قتل رساندى؟ به خدا سوگند! در زمان جاهليت چنين كودكانى را نمىكشتند. به خدا سوگند! ابن ارطاة حاكم ستمگرى است كه به صغير و كبير رحم نكرد و در او عاطفه وجود ندارد و چنين كسى، سلطان بدى خواهد بود. (3)
ابن اثير مىنويسد:
وقتى خبر شهادت آن دو كودك، به گوش اميرالمؤمنين (ع) رسيد، آن حضرت به قدرى ناراحت شد كه درباره بسر نفرين كرد و گفت: خدايا دين و عقل او را نابود كن. دعاى آن حضرت مستجاب شد و عقل و دين بسر زايل گرديد و پيوسته به جاى شمشير، چوب به دست مىگرفت و به افراد حمله مىكرد و هذيان مىگفت تا با آن وضع ذلتبار، مرگ او فرا رسيد. (4)
ساير ياران و معاونان و وزيران معاويه نيز، همچون بسر براى تحكيم پايههاى حكومت خود، مرتكب چنين خطاهاى هولناكى مىشدند. هر كدام از آنها هزاران نفر از نيكان و مردان برگزيده را به قتل مىرساندند و اعمالى مرتكب مىشدند كه
1) الاستيعاب، ج ١، ص ١۵۶، در شرح زندگى بسربن ارطاة اين مطلب را آورده است.
2) الكامل في التاريخ، ج ٣، ص ٣٨٣ - ٣٨۵، حوادث سال ۵٠ هجري، ابن عبدالبر در الاستيعاب، ج ١، ص ١۵۶ و ابي الفداء اين مطلب را نقل كردهاند.
3) الكامل في التاريخ، ج ٣، ص ٣٨٣ - ٣٨۵
4) الكامل في التاريخ، ج ٣، ص ٣٨۵، حوادث سال ۵٠ هجري.
عرش الهى را به لرزه درمىآورد و اين در حالى بود كه خود آنها كوچكترين احساس گناهى در برابر اعمالشان نداشتند.
محمدبن سليم مىگويد:
از انس بن سيرين سؤال كردم، آيا سمره كسى را هم كشت؟ جواب داد: مگر مىشود افرادى را كه سمرة بن جندب به قتل رسانيد، شماره كرد؟ ! (1)
وقتى زياد بن ابيه از سوى معاويه، حاكم كوفه و بصره بود، خود به كوفه رفت و به مدت شش ماه، سمره را در بصره جانشين خود قرار داد. وى هشتاد هزار نفر از مردم بىگناه بصره را به خاك و خون كشيد و آنگاه هم كه زياد از او سؤال كرد، بيم نداشتى كه بىگناهى را كشته باشى؟
سمره گفت: «اگر دو برابر آنها را هم كشته بودم، چنين ترس و نگرانى را نداشتم!» . (2)
ابى سوار عدوى مىگويد:
سمره در يك صبحگاه از قوم و قبيله من، چهلوهفت نفر از افراد شايسته را كه همه از جمعآورىكنندگان قرآن بودند، به شهادت رسانيد! (3)
عوف روايت مىكند:
وقتى سمره با سپاه خود وارد مدينه شد و از محله بنىاسد عبور مىكرد، مردى به طور ناگهانى، از يك كوچه خارج شد و با جلوداران سپاه سمره برخورد نمود. يكى از افراد او، به آن مرد حمله كرد و نيزه خود را در دهان او فرو برد! وقتى سمره خود بر آن جريان گذشت و مرد را غرقه در خون ديد، پرسيد،
اين چيست؟
گفتند: اين وضع را سپاهيان امير، به سر اين مرد آوردهاند! سمره با حالت غرور و استكبار گفت: هرگاه شنيديد، سپاه ما از راهى حركت مىكند، از نيزههاى ما بترسيد و خود را پنهان نماييد. (1)
همه مورخان همچون ابن جرير طبرى و ابن اثير و. . . ، در حوادث سال ۵٠هجرى درباره اين قضايا و جنايتهايى كه سمره مرتكب آن شده است، مطالبى را آوردهاند. خيانت و جنايتهاى سمره تنها در مدت شش ماه انجام شد. با اين حال، بخارى در كتاب صحيح خود، او را توثيق نموده و براى احياى دين خدا، به روايت او استدلال كرده (2)و او را با صراحت عادل معرفى نموده است! (3)
طبق نظر همگان، زيادبن سميه مرد فاسقى بود. معاويه او را والى كوفه و بصره و سراسر مشرق زمين مانند: سيستان، فارس، سند و هند كرد. او در اين سرزمينها هتك حرمتهاى بسيارى انجام داد و با بىحرمتى احكام الهى را تغيير داد و بسيارى از قوانين الهى را نيز تعطيل كرد. همچنين بدعتهاى جديدى تأسيس كرد و افراد
1) تاريخ الطبري، ج ۶، ص ١٣٣.
2) صحيح بخاري، ج ٣، ص ١١٨٢، ح ٣٠۴۶؛ امام محمدبن قيسرانى در كتاب خود در جمع بين كتاب ابىنصر كلابازي و ابىبكر اصفهانى به طور صريح درباره سمرة بن جندب استدلال مىكند و او را موثق مىشمارد. در شرح نهجالبلاغه ابن ابى الحديد، ج ۴، ص ٧٣ - ٧٨، مشروح اين روايت آمده است، چنانكه بخاري به روايت سمره استناد مىكند و روايت افرادي همچون: ابن عاص، مغيره، مروان و ابى هريره و ديگر ياران معاويه را موثق و معتبر دانسته است.
3) طبق گفته احمدبن حنبل در مسند، ج ١، ص ١۵، سمره شرابفروشى مىكرده است. او از عمربن خطاب روايت مىكند كه: «او درباره خمرفروشى سمره گفت: خدا او را بكشد، رسول خدا يهوديانى را كه پى بر آنها حرام شده بود را لعنت كرد» با اين وجود، باز هم سمره را موثق دانستهاند.
بىگناه فراوانى را به قتل رسانيد و. . . (1)
با وجود چنين خطاهايى كه از جانب معاويه و اطرافيان او سر زده است، باز هم بسيارى از علماى اهل سنت، او را مجتهد و تأويلگر مىدانند و اعمال او و ياران او را توجيه مىكنند و عذر آنها را پذيرفته شده مىدانند و در عدالت و وثاقت آنها به خود ترديدى راه نمىدهند!
اهل سنت معاويه را در مورد جنگ با علىبن ابىطالب (ع) نيز، مجتهدى معذور و بىگناه مىدانند، در حالىكه على (ع) برادر، وصى و جانشين پيامبر (ص) بود و چنانكه در آيه مباهله (2)آمده است، ايشان پس از بيعت، ولى مسلمانان بود. با وجود اين، معاويه هنگام جنگ با او، هزاران مسلمان را به قتل رسانيد، در صورتى كه آن حضرت فرموده بود: « سِبابُ المُسلِم فُسُوقٌ و قِتالُهُ كُفرٌ » (3)«دشنام به مسلمان موجب فسق و جنگ با وى، موجب كفر مىگردد!»
1) تاريخ طبري، ج ۶، ص ١٣١، حوادث سال ۵٠ هجري.
2) (آلعمران: ۶1)
3) صحيح بخاري، ج ۴، كتاب فتن؛ صحيح مسلم ج ١، ص ۶١١۴، ح ١١۶، كتاب ايمان. اما اگر كسى بگويد، حال كه جنگ و قتل مسلمان موجب كفر است، پس چگونه على (ع) سپاه شام و بصره و نهروان جنگيد؟ مگر آنها مسلمان نبودند؟ در جواب مىگوييم: على (ع) بر اساس قرآن قتال كرد، آنجا كه مىفرمايد: «با تجاوزگران بجنگيد، تا حاكميت الله استوار گردد. (حجرات: ٩) و در حالى كه در متجاوز بودن معاويه كه افرادي مانند عمارياسر را به قتل رسانيد و. . . شك و ترديدي نداريم. «عرفجه» روايت مىكند كه رسول خدا (ص) فرمود: «ما اتاكم و امركم مجمع على رجل واحده، يريدان يشق عصاكم و يفرق جماعتكم فاقتلوه» ، صحيح مسلم ج ۴، ص ١٢٧، باب ١۴، ح ۶٠، كتاب امارات. ابن مسعود از ابو ايوب انصاري روايت مىكند كه: على (ع) به كشتن ناكثين (اهل جمل) ، و قاسطين (روز صفين) و مارقين (روز نهروان) دستور داد و فرمود: «ما وجدت إلا لقتال أو الكفر بما أنزل الله» ، الاستيعاب، ج ٣، ص ۵٣.
ابن حجر عسقلانى مىنويسد: رسول خدا (ص) به مناسبت داستان كسا، على و فاطمه و حسن و حسين (عليهمالسلام) را تجليل و تكريم كرد و فرمود:
اَنَا حَربٌ لِمَنْ حارَبَهُم وَ سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَهُمْ وَ عَدُوٌّ لِمَنْ عاداهُمْ. (1)
من مىجنگم با كسى كه با اهلبيت (عليهمالسلام) بجنگد و سلم و صلح دارم با كسى كه با آنان از در صلح و سلامت درآيد، دشمن خواهم بود با كسانى كه با آنان عداوت و دشمنى داشته باشد.
همچنين پيامبر اكرم (ص) فرمود:
حَرْبُ عَليٍّ (ع) حَرْبِي وَ سِلْمُهُ سِلْمِي. (2)
جنگ با على (ع) جنگ و درگيرى با من است و تسليم شدن در برابر او، تسليم شدن در برابر من خواهد بود.
بر اين منوال مطالب ديگرى نيز، در كتابهاى صحيح و ساير كتب حديث و تاريخ به طور متواتر ميان مسلمانان رسيده است كه نيارى به آوردن همه آنها احساس نمىشود.
با اين اوصاف، آنها، كسى كه در برابر اين همه گفتههاى صريح، اقدام به اجتهاد و تأويل مىنمايد را، معذور و بىگناه و حتى عادل مىشمارند!
در واقع، آنها كسى را معذور و توجيه مىكنند كه در قنوت نماز، به مردانى لعنت و دشنام مىدهد كه خداوند در قرآن آنها را از رجس و ناپاكى، پاك و مبرّا شمرده (3)و
1) صواعق المحرقه، ص ١۴۴، فصل اول، باب ١١؛ احمدبن حنبل، مسند، ج ٣، ص ۴۴۶. مسند پس از آن اضافه مىكند: «إنَّ رَسُولَ اللهِ نَظَرَ إلي عَليٍّ و فاطِمَةَ وَ الْحَسَنِ وَ الحُسَينِ فَقال: اَنَا حَرْبٌ لِمَنْ حارَبَكُمْ وَ سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَكُم» ، كتاب الجمل للشيخ المفيد، ص ٧٩؛ بحارالانوار، ج ٣٢، ص ٣٣١، باب ٨.
2) بحارالانوار، ج ٣٢، ص ٣٣١، باب ٨.
3) اشاره به آيه: ( انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس أهل البيت و يطهركم تطهيرا) (احزاب: ٣3)
براى تطهيرشان جبرئيل (ع) را فرستاده است. پيامبر (ص) به دستور خداوند به وسيله آنها با دشمنان مباهله كرده و آنها كسانى هستند كه خداى متعال، مودت آنها را واجب كرده و رسول اكرم (ص) ولايت و دوستى آنها را واجب نموده است. آنها يكى از دو «ثقلينى» هستند كه هر كس به آنها تمسك جويد، گمراه نمىگردد و هر كس از آنها اطاعت كند، راه هدايت به سوى خداوند را يافته است.
يكى از آنها امير مؤمنان (ع) است كه برادر، ولى، پرچمدار تأسيس دين و وصى حضرت محمد (ص) است و كسى است كه پيامبر (ص) راجع به او شهادت داده است كه: «او خدا و رسول را دوست دارد و موقعيت او نسبت به پيامبر، مانند موقعيت هارون نسبت به موسى است» و فرزندان او هم [حسن و حسين]، نوادههاى رسول خدا (ص) و سيد جوانان اهل بهشت خواهند بود» .
گذشته از آن معاويه، عبدالله بن عباس كه عالم بزرگوار امت بود را در قنوت نماز لعن و نفرين مىكرد، در حالىكه از مقام و منزلت او آگاه بود و مىدانست كه ضرورت دين، احترام به او را اقتضا مىكند.
به هر حال، خاندان پيامبر (ص) داراى مقامى بس رفيع هستند؛ زيرا آنها اهلبيت نبوت، معدن رسالت، محل نزول فرشتگان، مهبط وحى و معدن رحمت الهى هستند، گرچه معاويه درباره آنها به لعنت در قنوت نماز، قناعت نكرد و به همه سرزمينها اعلام كرد كه در نمازهاى عيد و جمعه نيز، امير مؤمنان (ع) را لعنت كنند. خطبا هم، در اجراى اين بدعت كفرآميز كوتاهى نكردند تا جايى كه ناسزا به على (ع) جزيى از خطبه بود و خطبهاى خوانده نمىشد مگر اينكه ياران و انصار معاويه، على (ع) را لعنت مىكردند. اين عمل خائنانه و جاهلانه تا سال ٩٩ هجرى ادامه داشت تا اينكه بهترين خليفه بنىمروان عمربن عبدالعزيز، دستور داد
آن را ترك كنند! (1)
اين حوادث و رويدادها از جمله وقايع تلخى هستند كه همه مورخان به آن اعتراف دارند و تمامى كتابهاى تاريخى هم آن را بيان كردهاند و موضوع كاملاً آشكار است.
امام حسن (ع) در صلحنامهاى كه با معاويه داشت، با او شرط كرد كه به على (ع) ناسزا نگويند. اما معاويه آن شرط را نپذيرفت، سپس امام حسن (ع) از او خواست كه دستكم در حضور آن حضرت به ايشان ناسزا نگويد. معاويه، اين شرط را پذيرفت، اما به آن عمل نكرد. (2)
روزى كه امام حسن (ع) در مسجد كوفه بالاى منبر بود، معاويه على (ع) را ناسزا گفت، امام حسين (ع) كه در آنجا حضور داشت، برخاست تا جلوى او را بگيرد. امام حسن (ع) او را به آرامش و سكوت دستور داد.
باز هم معاويه موضوع را تعقيب مىكرد و سماجت مىنمود كه امام حسين (ع) از جا حركت نمود و معاويه را رسوا و ساكت كرد. (3)
اما معاويه دستبردار نبود و پيوسته پيش هر فاسق و فاجرى، به ناسزاگويى على (ع) زبان مىگشود و تا مىتوانست ديگران را نيز، به اين كار وادار مىنمود!
معاويه به سعدبن ابىوقاص گفت:
1) شرح نهجالبلاغه، ابن ابي الحديد، ج ۴، ص ۵٩.
2) ابن اثير، ابن جرير و ابو الفداء و ابن شحنه، همه مطلب را در كتب خود، در ماجراي صلح معاويه و امام حسن (ع) آوردهاند، و نيز شرح نهجالبلاغه، ج ١۶، ص ١٧؛ بحارالانوار، ج ۴۴، ص ٣، باب ١، ذيل ح ٢.
3) ابوالفرج اصفهانى نيز، اين مطلب را در مقاتل الطالبيين آورده است.
چرا على (ع) را ناسزا و دشنام نمىدهى؟ سعد پاسخ داد: «به خاطر مزايا و امتيازاتى كه رسول خدا (ص) براى على (ع) قايل بود، كه اگر يكى از آنها را من داشتم، برايم از داشتن شتران سرخ مو محبوبتر بود. (1)
به احنف بن قيس دستور داد كه بايد منبر بروى و خواه و ناخواه به على (ع) لعنت كنى، اما ميان آنها كار به مشاجره و رسوايى كشيد و چون معاويه ترسيد كه اگر احنف بالاى منبر برود، كار رسوايى، بيشتر مىشود، بدين جهت از منبر فرستادن او صرفنظر كرد. (2)
علاوه بر اين، همه مىدانند كه معاويه، حجربن عدى و ياران او را به اين دليل كشت كه آنها حاضر نشدند، از او اطاعت كنند و به على (ع) ناسزا بگويند، در صورتى كه اگر از او متابعت مىكردند، جان آنها محفوظ مىماند. (3)
معاويه به عبدالرحمن بن حسان غفرى دستور داد كه على (ع) را لعن كند، اما او زير بار نرفت، آنگاه او را دستگير كرد و پيش زيادبن ابيه فرستاد و دستور داد او را به بدترين شكلى به قتل برساند! زياد هم، عبدالرحمن را، زنده زير خاك كرد!
به هر حال، معاويه هم خود در مجامع عمومى به على (ع) ناسزا مىگفت و هم ديگران را در همهجا براى انجام اين گناه، تهديد و تشويق مىنمود، در حالىكه پيامبر (ص) فرموده بود: «
مَن سَبَّ عَلِيّاً فَقَدْ سَبَّنِي .» (4)«هر كس على (ع) را دشنام و ناسزا بگويد، به من ناسزا گفته است» .
1) نسايي، خصايص العلويه، ص٣۴، ح ١١، ترمذي هم آن را نقل كرده است؛ صحيح، مسلم، ج ۵، ص ٢٣، باب فضايل على (ع) ، ح ٣٢؛ الاصابة، ج ٢، ص ۵٠٩.
2) تاريخ ابو الفداء، در حوادث سال ۶٧ هجري.
3) المستدرك علي الصحيحين، ج ۴، ص ٨٨؛ ابو الفرج اصفهانى، الاغاني، ج ١٧، ص ١٣٣، ابن جرير و ابن اثير هم در حوادث سال ۵١ هجري آن را آوردهاند.
4) حديث متواتري است و حاكم هم آن را نقل كرده است.
امّ سلمه نيز، مىگويد: «
سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ (ص) يَقُولُ: مَنْ سَبَّ عَلِيّاً فَقَد سَبَّنِي !» (1)«از پيامبر (ص) شنيدم كه فرمود: هر كس على (ع) را دشنام دهد به من دشنام داده است» .
ابن عبدالبر مىنويسد: پيغمبر (ص) فرمود:
مَن أَحَبَّ عليّاً فَقَد أَحَبَّني وَ مَن أَبغَضَ عَليّاً فَقَد أبْغَضَني، وَ مَن آذَي عليّاً فَقَد آذانِي وَ مَن آذانِي فَقَد آذَي الله. (2)
هر كس على (ع) را دوست بدارد، مرا دوست داشته و هر كس با على عداوت و دشمنى كند، با من دشمنى نموده و هر كس على (ع) را آزار رساند، به من آزار رسانده و هر كس مرا آزار رساند، به خدا اذيت و آزار رسانده است!
همچنين آن حضرت فرمود:
ما بالَ اَقْوامٌ يُبْغِضُونَ عليّاً وَ مَنْ اَبْغَضَ عَليّاً فَقَد اَبْغَضَنِي، وَ مَنْ فارَقَ عَليّاً فَقَدْ فارَقَنِي، اِنَّ عَليّاً مِنِّي وَ اَنَا مِنْهُ، خُلِقَ مِن طِينَتِي وَ خُلِقْتُ مِنْ طِينَةِ اِبْراهيمَ، ذُرِّيَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ وَاللهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ. (3)
چه شده است، افرادى كه با على (ع) دشمنى مىكنند؟ در صورتى كه هر كس با على، عداوت و دشمنى كند، با من دشمنى نموده و هركس از على جدا شود
1) نسايى، خصايص، ص ١٧؛ احمدبن حنبل، مسند، ج ۶، ص ٣٢٣.
2) ابن خالويه در كتاب المال از ابنعباس آن را روايت كرده است، چنانكه ابويعلى و بزاز از سعدبن ابىوقاص و طبرانى از امسلمه روايت كردهاند و ابن عبدالبر در الاستيعاب در شرح حال على (ع) ، ج ٣، ص ٣٧ آن را آورده است.
3) طبرانى نيز آن را روايت كرده است؛ الجامع الصغير، ج ٢، ص ۵۴٢، ح ٩۵٠ و ٩۵١.
از من جدا شده، زيرا على از من است و من از على هستم، وى از طينت و خميرمايه من آفريده شده و من از طينت ابراهيم خلق شدهام و ذريهها و نسلها بعضى از ديگرى هستند (1)و خدا هم بر اين معنى، بينا و آگاه است.
سپس رسول خدا (ص) بريد كه آنجا حضور داشت را مورد خطاب قرار داد و فرمود: «اى بريد! مگر نمىدانى بهترين زنان در خانه على است و او ولى پس از من است؟» . (2)
عمران بن حصين مىگويد: رسول خدا (ص) فرمود:
ماذا تُريدُونَ مِن عَليٍّ؟ ماذا تُريدُونَ مِن عليٍّ؟ ماذا تُريدُونَ مِن عَليٍّ؟ اِنَّ عَليّاً مِنّي وَ اَنَا مِنْه، وَ هُوَ وَليُّ كُلِّ مُؤمنٍ مِِنْ بَعدِي. (3)
از جان على (ع) چه مىخواهيد؟ از جان على چه مىخواهيد؟ از جان على چه مىخواهيد؟ [چرا به او آزار مىرسانيد؟] على از من است و من از على هستم و او پس از من سرپرست هر مؤمنى خواهد بود.
در اين باره، ابن عبدالبر مىنويسد: طايفهاى از صحابه روايت كردهاند، كه رسول خدا (ص) به على (ع) فرمود:
لايُحِبُّكَ اِلاّ مُؤمنٌ وَ لايُبْغِضُكَ اِلاّ مُنافِقٌ وَ كان عَليٌّ رَضِيَ اللهُ عَنهُ يَقُولُ: وَاللهِ اِنَّهُ لَعَهِدَ النَّبِيُّ الاُمِّيُّ اَنَّه لايُحِبُّنِي اِلاّ مُؤمِنٌ وَ لايُبْغِضُنِي اِلاّ مُنافِقٌ. (4)
تو را دوست نمىدارد، مگر شخصى كه مؤمن باشد و با تو دشمنى نمىكند، مگر كسى كه منافق باشد و خود على (ع) نيز، پيوسته تكرار مىكرد: به خدا
سوگند پيامبر با من عهد كرده است، كه دوست نمىدارد مرا، مگر شخص مؤمن و دشمنى نمىكند با من، مگر شخص منافق!
اين حديث نيز، به طور متواتر روايت شده كه پيامبر (ص) فرمود:
مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلِيٌّ مَولاهُ (1)اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَاخْذُلْ مَنْ خَذَلَه وَ اَدْرِ الْحَقَّ مَعَهُ حَيْثُ دار. (2)
هر كس من مولاى او هستم، على (ع) نيز، مولاى اوست، خدايا دوست بدار كسى كه على (ع) را دوست بدارد و دشمن بدار كسى كه على (ع) را دشمن بدارد، يارى كن كسى كه على (ع) را يارى كند و خوار گردان كسى كه على (ع) را خوار كند و بچرخان حق را هر جا كه على (ع) مىچرخد.
متونى كه در جهت لزوم محبت على (ع) و حرمت دشمنى با او نوشته شده، بسيار فراوان است و جمعآورى و بررسى همه آنها در اين بحث ميسر نيست، اما خوانندگان منصف و علاقهمندى كه خواهان تحقيق و دست يافتن به حق مىباشند را، به كتاب ديگر خود، به نام سبيل المؤمنين كه در اين زمينه تأليف نمودهام، ارجاع مىدهم.
اين اثر، براى كسانى كه در برابر دليل و برهان و منطق، تعهد و بصيرت دارند، راهگشاى مفيدى خواهد بود.
به هر حال، اگر اجتهاد و استنباط معاويه در برابر نصوص و متون صحيح، جايز باشد، استدلال و تأويل كسانى كه با ادله صحيح و صريح شرعى، اجتهاد و استنباط
مىكنند و محور كار آنها احكام و قوانين شرعى است نيز، صحيح خواهد بود.
علاوه بر اين، آنها براى احياى دين خداوند و اجراى سنت نبى اكرم (ص) استدلال و استنباط مىكنند، در حالىكه معاويه براى دست يافتن به حكومت و رياست و سلطنت (1)چنين تأويلهايى را انجام مىداد و خلافت را از مسير خود تحريف مىكرد و با على (ع) مىجنگيد و تمام اين اعمال و رفتارهاى او بخاطر عقدههايى كه از شكست جنگ بدر و انديشههايى كه از كينههاى جاهلى به وجود آمده بود، ناشى مىشد!
اما مسلمانان مظلوم و مساكين دين اسلام، به حكومت و سلطنت طمعى ندارند و در پى انتقامجويى و اهداف و اغراض ديگرى هم نيستند، بلكه آنها تنها تأويل و استدلال را پيروى مىكردند، كه اگر به حق رسيده باشند، مأجورند و اگر خطا هم كرده باشند، معذور خواهند بود.
1) معاويه، در روز «نخليه» در ضمن خطبهاي به اين مطلب اعتراف كرد و گفت: «وَاللهِ اِنِّي ما اُقاتِلكُمُ لِتُصَلُّوا وَ لا تَصُومُوا وَ لا لِتَحُجُّوا وَ لا لِيَذُكُّوا، وَ إنَّما قاتَلْتُكُمْ لِتَأمُرَ عَلَيْكُمْ وَ قَد اعطاني اللهُ ذلك و انتم كارِهُونَ» . اين مطلب را اعمش از عمرو بن مره از سعيد بن سويد آورده و اهل اخبار نيز، آن را روايت كردهاند. عبدالله بن شريك مىگفت: «هذا والله التهنك» . ر. ك: شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحديد، ج ١۶، ص ۴۶ و مقاتل الطالبيين، ص ۴۵ و ۴۶.
در اين فصل، به بررسى قسمتى از فتواها و نظريههاى كسانى كه «شيعه» را كافر دانستهاند، به همراه ادلهاى كه در اين زمينه اقامه مىكنند، مىپردازيم.
شيخ نوح حنفى در كتاب خود، «فتاوى حامديه» ، در پاسخ دليل لزوم جنگ با شيعه و كشتن آنها، چنين مىگويد:
خدا تو را سعادتمند گرداند، بدانكه آنان كافر، ياغى و فاجرند و به همهگونه كفر و تجاوزگرى و عناد عقيده دارند، مرتكب انواع فسق و زندقه و الحاد مىشوند، و هر كس در كفر و الحاد و وجوب قتل آنان شك و ترديدى داشته باشد، خود نيز، مانند آنان كافر خواهد بود!
شيخ نوح حنفى، علت وجوب و جواز قتل شيعه را، كفر و تجاوزگرى آنها مىداند و مىگويد: «اما تجاوزگرى آنان بدين جهت است كه از اطاعت و فرمان امام (كه خداوند متعال، ملك او را تا قيامت پايدار بدارد) ، خارج شدهاند و خداوند هم مىفرمايد: «با ستمگران تجاوزكار بجنگيد، تا به فرمان خدا درآيند!» (1)و امر هم دلالت
1) (حجرات: ٩) .
بر وجوب مىكند و بر مسلمانان واجب است دعوت امام را، در مورد جنگ با اين عصيانگران كه در زبان رسول خدا ملعون واقع شدهاند، اطاعت كنند و تأخير هم در اين كار جايز نيست، بلكه بايد امام را براى قتل آنان حمايت كنند!
اما كفر آنان به خاطر اين است كه آنان، احكام دين را سبك مىشمارند، مسايل شرع را به استهزاء مىگيرند، به علم و دانشمندان اهانت مىكنند، محرمات را حلال دانسته و نسبت به مقدسات، پردهدرى مىنمايند. اضافه بر اين، آنان خلافت شيخين را قبول ندارند، موازين دينى را سبك مىانگارند، نسبت به عايشه صديقه بدزبانى دارند و در مورد «قصه افك» در حق او مطالب ناروايى به زبان مىآورند كه در شأن او نيست، با وجود اينكه خداوند متعال، ضمن آيات متعددى او را تبرئه نموده است. (1)
بنابراين، چون آنان قرآن كريم را تكذيب كرده و بدين وسيله به پيغمبر (ص) و خانواده وى، دشنام مىدهند، چنين گناه بزرگى را مرتكب شدهاند.
و بالاخره آنان، به شيخين ناروا مىگويند كه خدا روى آنان را در دو جهان، سياه گرداند!» تا اينكه مىگويد: «بنابراين، قتل اين كفار اشرار، واجب است، خواه توبه كنند يا نه؟ چنانكه مىتوان زنان و كودكان آنان را به اسارت و بردگى گرفت! !» (2)
به قطع، هيچ انسان غيرتمند و جوانمردى توان شنيدن اين تهمتهاى ناروا را ندارد. خدا و رسول خدا نيز اين مطالب زشت و ناحق را نمىپسندند. اين ادعاها و تهمتها، تنها دامنه اختلاف را مىگسترد و اميد ائتلاف و اتحاد را كم مىكند و راه صلح و آشتى را مسدود مىنمايد.
و اما كسى كه چنين فتوايى را داده است، آيا مىداند كه به خاطر اين فتوى، تاكنون چه تعداد مسلمان بىگناه كشته شدهاند و چه تعداد از زنان آزاده اهل نماز و فتوت، مورد هتك حرمت قرار گرفتهاند و چه تعداد از كودكان و فرزندان اسلام، به اسارت و آوارگى درآمدهاند؟ و تا چه حد به احكام الهى بىحرمتى شده است؟ آيا او مىداند كه به موجب اين عمل چقدر مال و ثروت تاراج شده، چه تعداد شهرها و آبادىهايى كه مردم آن، اهل نماز و قرآن بودهاند را خراب و ويران كرده است؟
آيا او مىداند كه در اثر اين عمل ناحق، چه اندازه قلب رسول اكرم (ص) را جريحهدار كرده و چشم آل محمد (ص) را گريان نموده است و تا چه اندازه موجب به وجود آمدن فتنه و آشوب در جوامع اسلامى شده كه به خاطر آن، شوكت و عظمت مسلمانان درهم شكسته و در نتيجه، دشمنان اسلام به عزت و قدرت رسيدهاند؟
و آيا او مىداند كه چه مخالفت بزرگ و جبرانناپذيرى با احكام الهى كرده و به خاطر تكفير مسلمانان، چه بار سنگينى را عهدهدار شده است؟ قرآن در اين باره مىفرمايد: «آنان كه به آنچه خدا نازل فرمود، حكم و قضاوت نكنند، به يقين به كفر آلوده شدهاند» . (1)
اى كاش او مىدانست كه «شيعه» همواره در جهت حفظ احكام الهى و نواميس شريعت، نهايت سعى و كوشش خود را مىكند و براى اوج دادن به احكام قرآن، تمام دقت و احتياطش را به كار مىبرد.
شيعه كوشيده است تا بتواند تمسك به دو يادگار پيامبر (ص) را استحكام ببخشد و سنت را بر آن شيوهاى كه خاندان پاك پيامبر (ص) استوار ساختند، متابعت و استمرار دهد.
شايد اين فتوىدهنده گمان كرده، به خاطر عداوت و كينهاى كه با شيعه دارد،
1) مائده: ۴٩.
مىتواند آنها را با اين تهمتهاى دردناك به سقوط و نابودى بكشاند! در صورتى كه تير او به خطا رفته و مركب او، در راه مانده و او در سنگلاخهاى شب تاريك، خود را به زحمت و مشقت و سرانجام گمراهى انداخته است!
به خدا سوگند كه او با بيان اين تهمتها و دروغها تنها به امانت علم و دانش خود، خيانت نموده و خود را در ميان دانشمندان جهان اسلام، رسوا كرده و بدين ترتيب، در رديف دشمنان پيامبران قرار گرفته است؛ اگرچه اين مفتى، اهانتهاى بزرگى را به تشيع نسبت داده است اما در واقع، نتيجه آن چيزى جز عظمت و اعتلاى تشيع نبوده است؛ زيرا روش تشيع «سنت الهى» است، كه از قبل امضا و تثبيت شده و هرگز سنت خداوندى، تغييرپذير، نخواهد بود. (1)
خداوند، بارها پاسخ اين ناآگاهان گنهكار را داده است و در جايى نيز، مىفرمايد:
يهود گفتند دست خدا بسته است، در حالىكه دست خود آنها بسته است و به خاطر آنچه گفتند، مورد لعنت خدا واقع شدند، بلكه دستهاى خدا باز است و به هرگونه بخواهد انفاق مىكند. (2)
آن مرد مفتى، جواز قتل و كشتار شيعه را، دو علت تجاوزگرى و كفر، عنوان كرده بود، در صورتى كه خدا و رسول (ص) و هر صاحب فضيلتى از بندگان خدا، مىداند كه او با اين فتوى، ظلم و تجاوز بزرگى را به شيعه روا داشته است، همانگونه كه دشمنان پيامبران نيز، به آنها نسبت جنون و جادوگرى مىدادند. اما
شما عزيزان، قضاوت كنيد كه چه زمان شيعه در برابر حكومت حق خود، تسليم نشده و چگونه عليه حكومت خود تجاوز نموده است؟ آيا زمانى بوده كه آنها در پرداخت ماليات، خراج و. . . تأخير كرده باشند؟ آيا آنها تا به حال از جهاد با دشمنان، طفره رفتهاند؟ يا در جلودارى سپاه، كوتاهى داشتهاند؟ آيا در ارتش، تعلل و عقبروى كردهاند و در خدمت خود به حكومت، خيانت نمودهاند؟
خدا را گواه مىگيريم كه چنين نبوده است و آن را هم جايز نمىدانستهاند، و كسى هم كه چنين نسبتهاى ناحق و ناروايى را مىدهد، مىداند (1)كه آنها از او متنفراند و نيز، در باطن مىداند كه شيعه، از آنچه به او نسبت مىدهند، فاصله زيادى دارد. او با عنوان كردن اين فتوا قصد داشته فرمانروايان را نسبت به شيعه بدبين كند، تا از منزلت آنها كم كند و از بهره و منفعتى كه ممكن است از سوى دولتها نصيبشان شود، محرومشان كند و ارتباط آنها نيز، با برادران اهل سنت خود، قطع گردد. در حالىكه آنها «نبايد گمان كنند، از آنچه ستمگران انجام مىدهند، خدا غافل است و چشمپوشى مىكند» . (2)
درباره كفر شيعه، مطالبى را ادعا مىكند كه هيچ خداشناسِ خداترسى جرأت عنوان آن را ندارد و كسى كه سند دينى و متون متواتر از سوى پيامبر (ص) نداشته باشد، هرگز چنين اقرارى نخواهد داشت كه نسبت به افراد نماز و حجگزار و زكاتپرداز و روزهگير و بالاخره اهل شهادت و مؤمن به قيامت، زبان به تهمت و
1) تهمتزننده و ديگران مىدانند كه شيعه و سنّى در مورد اطاعت و عدم اطاعت از حاكم، مساوىاند و هر كدام در مملكت به طور روشن، پيرو حكومت خودشان هستند، اما اگر هر يك از اين دو فرقه، در مملكت ديگري باشند، اطاعت آنها ممنوع است وگرنه شيعه در ايران، مانند سنّى در مراكش و افغانستان است و در اين مورد، با هم فرقى ندارند.
2) ابراهيم: ۴٢.
افترا باز كند!
در اوايل اين كتاب، فصل دوم را براى معرفى و بيان «اسلام و ايمان» آورديم، در فصل سوم نيز، تعدادى از روايتهايى كه اثباتكننده عظمت آنها است را بيان كرديم كه با مطالعه و بررسى آنها مشخص مىشود كه قوانين اسلام، با ايمان شيعه ثابت و استوار است و همين روايتهاى صحيح متواتر، بيانكننده عظمت و احترام شيعه در دنيا و آخرت است. بدين ترتيب، به خوبى روشن مىشود كه آنچه صاحب فتوا به آن استناد كرده است، از بارزترين مصداقهاى تهمت و افترا و تزوير است كه هيچ انسان با شعور و حتى هيچ كودك عاقلى نيز، حاضر نيست آن را باور كند!
روى هم رفته، دلايل و مدارك او حاوى شش مطلب است كه ما با رعايت حفظ امانت، آن را نقل مىكنيم و به تحليل و پاسخ آن مىپردازيم:
آنها گمان كردهاند، كه شيعه، دين را سبك شمرده و احكام شرع را به استهزاء گرفته است. اما، دروغ و بىاساس بودن اين ادعا، كاملاً آشكار است؛ زيرا شيعه دقيقترين و احتياطكارترين افراد مسلمان هستند. كتابهاى اصول و فروع و تفسير و حديث شيعه نيز، انباشته شده از احكام و دستورهاى دقيق است كه هر انسان با وجدانى، با مراجعه به آنها حقيقت را درك مىكند و احتياجى به دليل و برهان ندارد.
وإذا استطال الشَّيء، قام بنفسه و صفات ضوء الشَّمس تذهب باطلاً (1)
هرگاه چيزى استمرار داشته باشد و تكرار شود، استوار مىگردد و شعاع نور خورشيد، تاريكى باطل را از بين مىبرد.
1) ظاهراً شعر از متنبّى است، ولى در ديوان او يافت نشد، شايد در يادداشت ديگري باشد، كنزالفوائد، كراجكى، ج١، ص ٢٨١.
اى كاش آنچه مدعى شدهاند را به ما نشان مىدادند و روى مسايل شريعت مقدس كه در نظر آنها مورد استهزاء شيعه قرار گرفته است انگشت اشاره مىگذاشتند!
آيا شيعه مقام عظيم خداى متعال را سبك انگاشته و گاهى او را به مخلوق تشبيه نموده و يا سخن قبيح ديگرى را درباره خداوند به زبان رانده است؟
آيا شيعه، انبيا و اوصياى گرامى را دشنام داده و درباره آنها چيزى گفته كه در شأن آنها نبوده است؟ مگر خداى ناكرده به ساحت مقدس «خير البشر» نسبت «هجر» و هذيان داده است؟
به يقين هرگز چنين نيست؛ آنها بزرگترين تقديس را براى خدا و عميقترين تنزيه را براى انبيا و بيشترين تعظيم را براى خلفاى آنها مبذول داشته و نيز، درباره قوانين اصولى، با محكمترين دليل، و در مورد فروع، با شديدترين احتياط و درباره پذيرش حديث، بهترين روش را به كار بردهاند تا حقايق برايشان محرز شود.
از كسانى كه خواستار تحقيق و تفحص هستند، مىخواهيم كه به اصول و فروع شيعه مراجعه كنند (1)تا حقيقت را بيابند؛ زيرا اگر كسى به سرزمينهاى شيعهنشين برود و با آنها معاشرت داشته باشد، مشاهده مىكند كه زن و مرد و كوچك و بزرگ آنها در اداى نماز، زكات، روزه، حج و ساير احكام واجب كوتاهى نمىكند و جز تعداد كمى از افرادى كه به خاطر معاشرتهاى نامناسب، بىبندوبار شدهاند، كسى را نمىتوان يافت كه نمازهاى پنجگانه را ترك كند و از روزه گرفتن خوددارى نمايد، مگر اينكه عذرى داشته باشد؛ زيرا اگر كسى به عمد روزه خود را بخورد، به بيستوپنج ضربه شلاق محكوم مىشود و اگر اين كار را دو مرتبه تكرار كرد و
1) ر. ك: اصل الشيعه و اصولها كه به فارسى نيز ترجمه شده است، و ساير منابع فقهى شيعى، مانند جواهر الكلام، محمدحسن نجفى، ۴٣ مجلد، و وسايل الشيعه از شيخ حر عاملى، ٢٠ جلد.
مجازات شد و از كار خود دست برنداشت و براى بار سوم و چهارم آن را تكرار كرد، حكم اعدام در حق او جارى مىگردد و اين نظر، مورد اتفاق علماى شيعه است.
البته، اين حكم درباره افراد بىبندوبار اجرا مىشود. اما اگر منكر باشد و وجوب نماز و روزه و زكات و حج و خمس و ساير ضروريات اسلام مانند: حرام بودن زنا، لواط، سرقت، شرب خمر، غيبت و افساد در زمين و اين نوع جرايم را مرتكب شود، يا درباره چيزى از اينگونه احكام شك و ترديد داشته باشد، به مجرد شك و انكار، محكوم به قتل مىگردد.
در حقيقت، شيعه در احكام، داراى يك سلسله امتيازاتى است به عنوان مثال، اگر نماز و روزه و حج بر گردن كسى باشد كه فوت شده است، از ميت براى جبران آن عمل عبادى، نايب مىگيرند، چنان كه اگر در ذمه ميت، زكات يا خمس يا مظالم ديگرى وجود داشته باشد، مانند ساير ديون، ولى او، اين بدهىها را از اصل دارايى او پرداخت مىنمايد، اگرچه وصيت نكرده باشد.
همچنين شيعه، در همه عبادتها و معاملهها و ايقاعها و ساير مسايل شرعى، نهايت احتياط و دقت را مىنمايد. بر اساس اين توصيفات و توضيحات، چگونه آن فتوىدهنده، جرأت مىكند كه آن همه افترا و تهمت را به ساحت شيعه وارد آورد، و او را در امر دين و شرع مطهر، بىاعتنا و استهزاكننده معرفى نمايد؟
مستمسك ديگر آنها اين است كه شيعيان را اهانتكننده به علم و دانشمندان معرفى مىكنند.
در اين باره بايد گفت كه اى اهل انصافى كه انصاف شما را ماجراجويان فتنهانگيز، به
تاراج بردهاند، آيا بهتانى از اين سبكتر و توجيهى از اين پستتر سراغ داريد؟
آنها درباره شيعه اين چنين مىگويند! در حالى كه خود شيعه مؤسس علوم بودهاند و رشتههاى حكمت و تأليف را خود تحكيم بخشيدهاند و در اين رهگذر نيز، به مقام والا و باارزشى دست يافتهاند و همچنين در علوم اصول و فروع هم، گوى سبقت را از ديگران ربودهاند؟ (1)
شيعه چگونه و از چه طريقى توانسته است به مقام علم و دانش اهانت كند؟ آيا به وسيله مدارسى كه خود، آنها را تعمير كردهاند؟ و يا به وسيله مراكز و شهرهايى كه براى آموختن و گسترش علم به آن هجرت كردهاند و شايد تا صرف وقت و عمر و اموال خود كه در راه علم و آموختن و ياد دادن آن صرف كردهاند؟ به هر حال بايد گفت كه برخلاف تهمتهايى كه به شيعه وارد كردهاند، اهل تشيع نهتنها توانستهاند قواعد و اصول علم را با دلايل و براهين استوار استحكام ببخشند، بلكه راه علم و دانش را براى جهانيان نيز هموار كردهاند.
حال اين سؤال مطرح مىشود كه آنها بر اساس چه مبنا و مدركى شيعه را متهم به اهانت به علم و عالم كردهاند، در صورتى كه هر شخص اهل و نااهلى، مىداند كه دانشمندان بالاترين و بهترين تعظيم و تجليل را از شيعه سراغ دارند تا جايى كه در تبيين وقايع و حوادث علمى دنيا و دين، شيعه تنها به آنها مراجعه مىكند.
در اين بين، گاهى علما و قاضىهاى رشوهخوار عالمنمايى نيز، بودهاند كه به خاطر پست و مقام و جلب منافع مادى، دست به اعمال ناشايستى مىزدند، البته اين افراد نه تنها مورد احترام نيستند، بلكه بر مسلمانان واجب است، آنها را از خود و
1) ر. ك: تأسيس شيعه، سيد حسن صدر موسوي؛ الشيعه و فنون الاسلام، عاملى كاظمى و الذريعة الى تصانيف الشيعة، از حاج آقا بزرگ تهرانى در ٢۵ جلد.
جامعه خود طرد نمايند و از آنها دورى كنند؛ زيرا آنها مايه ننگ دين و آبروى مسلمانان هستند!
اما با اين اوصاف، تكليف خود صاحب فتوى كه به دانشمندان بزرگ شيعه و حافظان شريعت اهانت نموده است، چه خواهد بود؟ مگر او نگفته بود: «هر كس در كفر و الحاد و وجوب قتل و جواز قتل (علماى شيعه) ترديد كند، او خود مانند آنان كافر است؟ !» .
مگر نه اين است كه بسيارى از علماى بزرگوار اهل سنت، در تكفير شيعه توقف و ترديد كردهاند؟ طيف وسيعى از آنها به مسلمان بودن شيعه فتوا دادهاند؟ (1)
با اين فتوا نهتنها علماى شيعه تكفير شدهاند، بلكه نامبرده به تكفير عالمان بزرگ اهل سنت، مانند: ابوحنيفه امام اشعرى، امام شافعى، سفيان ثورى، ابن ابىليلى، داودبن على، حسن بصرى، سعيدبن مسيب، ابن عُييْنه، ابن سيرين، زهرى، ابوطاهر قزوينى، امام سبكى، ابومحاسن رويانى و علماى سابق بغداد، اقرار نموده است! (2)
همچنين اين مفتى، بزرگانى همچون، ابن حزم ظاهرى، شيخ بزرگ ابن عربى، عارف شعرانى، صاحب فتح القدير، ملاعلى حنفى، ابن تيميه، ابن عابدين، نبهانى و عالمان ديگر اهل سنت را تكفير كرده؛ زيرا اين عالمان به اسلامِ معتقدان به اركان خمسه، اعم از شيعه و ديگران حكم كردهاند!
بنابراين، اگر اهانت به علم و دانشمندان، موجب و ملاك كفر افراد باشد، صاحب فتواى فوق، كافرترين كفار خواهد بود؛ زيرا وى با فتواى خود، به همه ائمه مسلمانان و علماى موحد، تهمت و اهانت روا داشته است.
آنها مدعىاند كه شيعه، محرمات را حلال كرده و احكام محترم را، سبك شمرده است!
با بررسى و مطالعه كتابهاى شيعه امامى، اعم از متن و شرح قديم و جديد، پى خواهيد برد كه اهلبيت (عليهمالسلام) - كه از آنچه در بيت مىگذرد نسبت به سايرين آگاهتراند - دورترين افراد، از اعمال حرام و دقيقترين افراد، در حفظ احكام الهى هستند.
آيا آنها در كتب فقهى خود، فتوا ندادهاند كه مرد عاقل و بالغ محصنى، كه مرتكب زنا و عمل منافى عفت شده را بايد هم شلاق زد و هم سنگسار نمود؟
آيا آنها، درباره كسى كه، تجاوز به عنف كند و با محارم خود همبستر شود و راجع به مرد «ذمى» كه با زن مسلمانى مرتكب زنا شود، حكم قتل و اعدام نمىدهند؟ !
آيا آنها فتوا نمىدهند كه، اگر مرد زندار با دختر بچهاى، يا با زن ديوانهاى و يا با زن بىشوهرى زنا بكند و يا زن شوهردارى با بچهاى مرتكب زنا شود، بايد آنها را صد ضربه شلاق زد؟
آيا فقه شيعه نمىگويدكه اگر مرد آزاد بدون زنى، مرتكب زنا شود، بايد او را صد ضربه شلاق زد و سر او را تراشيد و به مدت يك سال او را تبعيد نمود؟
آيا فقه تشيع تصريح نمىكند كه اگر، غلام و كنيز بالغ و عاقل، با يكديگر زنا كنند، بايد به هر كدام پنجاه تازيانه زد؟
آيا درباره كسى كه نصف او آزاد شده و نصف ديگر وى، در قيد بردگى است، فتوا نمىدهند كه به همان حدى كه آزاد شده، بايد مجازات آزاد و در آن حدى كه برده است، بايد مجازات برده را اعمال نمود؟
آيا به كسانى كه در زمان محترم و مكان مقدسى، مرتكب زنا مىشوند، به خاطر هتك حرمت زمان و مكان، مجازات بيشترى را منظور نمىدارند؟
آيا در مورد مرد آزاد بالغى كه مرتكب «لواط» مىگردد، فتوا نمىدهند كه بايد به وسيله شمشير، يا سنگسار نمودن، يا پرتاب از بالاى بلندى، يا خراب كردن ديوار روى او، او را به قتل برسانند؟ !
آيا مىدانيد گاهى چنين افرادى را مىسوزانند؟ و اين حكم براى محصن و غير محصن، يكسان و ثابت است؟
آيا مىدانيد كه آنها درباره مفعول لواط، اگر بالغ و عاقل باشد و با ميل خود مرتكب اين عمل شنيع شده باشد، فتواى قتل او را مىدهند؟
آيا چنين نيست كه حتى اگر كودك و مجنونى، خواه فاعل باشند يا مفعول و مرتكب عمل منافى عفت شوند تأديب و تعزيرشان مىنمايند؟
آيا ملاحظه كردهايد، شيعه درباره عاقل و بالغ و مختار، خواه محصن باشند يا غير محصن و تن به «تفخيذ» بدهند، به هر يك از فاعل و مفعول، حكم صد ضربه شلاق را صادر مىنمايد؟
آيا آنها درباره هر يك از «مساحقه» كنندگان، حكم صد ضربه شلاق را اعمال نمىكردند؟
آيا فقهاى شيعى، درباره مجازات «قيادت» و دلالى عمل منافى عفت، هفتادوپنج ضربه شلاق و درباره كسانى كه «قذف» و تهمت مىزنند، يا مىگسارى مىكنند، حكم هشتاد ضربه شلاق را صادر نمىكنند؟
آيا مىدانيد در فقه شيعى، اگر كسى دزدى كرد براى بار اول، چهار انگشت دست راست او را قطع مىكنند و اگر بار دوم مرتكب سرقت شد، پاى چپ او را از مفصل مچ مىبرند و در مرتبه سوم، به حبس ابد محكوم مىنمايند و چنانچه براى
بار چهارم دست به دزدى زد، او را اعدام مىكنند؟ !
در اين باره احكام فراوان ديگرى نيز، وجود دارد (1)كه ما به همين مقدار بسنده مىكنيم.
اما كسانى كه تفصيل و تحقيق اين احكام را مىخواهند، مىتوانند به ابواب كتب فقهى شيعه امامى و احاديثى كه در اين زمينهها مورد استناد قرار مىگيرند مراجعه كنند. (2)
با مطالعه و بررسى اين كتابها درمىيابيد كه شيعه در انكار منكرات و تعظيم حرمات و مجازات مجرمان نسبت به تمام فرق اسلامى امتياز و حق تقدم خاصى دارند، تا جايى كه نسبت به مجرمان برخى از گناهان، دو مرتبه حد جارى مىكنند و در مرتبه سوم، متخلف را به قتل مىرسانند و گاهى هم كه جانب احتياط را پيش مىگيرند، براى مرتبه چهارم گنهكار را اعدام مىنمايند و هيچ كس فتوا نمىدهد براى مرتكب مرتبه پنجم، مجازات اعدام را تأخير بيندازند. البته اين نوع مجازات، براى كسانى است كه گناه را بدون اينكه حلال بدانند، انجام مىدهند. اما كسانى كه نخست حرام را حلال مىدانند و سپس مرتكب آن مىشوند، به مجرد اثبات آن، اعدام مىشوند.
بدين ترتيب، آيا دين و مروت، اجازه مىدهد كه با اين توصيفات شيعه، به استحلال محرمات و هتك حرمات متهم شود؟
به خدا سوگند كه شيعه از آنچه به او نسبت مىدهند، بيزار است و مقام و منزلت او بالاتر از اين است كه در قاموس او اين خصلتها وجود داشته باشد. بلكه آن شخص ناصبى، صفات و گناهانى كه در خود وجود داشته را به ديگران نسبت داده است! زيرا او با آن فتوايى كه داده، انواع و اقسام محرمات را حلال شمرده است، به
عنوان نمونه دروغ و بهتان و ظلم و دشمنى و تكفير مؤمنان و ايجاد جنگ و آشوب ميان مسلمانان را حلال دانسته است و بدتر از همه قتل و غارت اموال شيعه كه ركن مهم و اساسى اسلامى هستند، و اسارت زنان نمازگزار و كودكان بىگناه آنها را نيز، تجويز نموده است!
همين فتوا موجب شد كه، حدود چهل هزار نفر از مسلمانان حلب، از سرزمين خود آواره شوند و اموالشان به غارت رود و مابقى نيز، از وطن خود اخراج و به نيل و نغاوله و امالصمد و دلبوز و فوعة و ديگر جاها كشانده شوند.
و به موجب همين فتوا، امير ملجم پسر امير حيدر، در سال ١١۴٧ه به جبل عامل هجوم برد و تا جايى كه مىتوانست بىناموسى و قتل و غارت و خرابى از خود به جاى گذاشت. او روز «واقعه انصار» را به وجود آورد، سرانجام يك هزاروچهارصد نفر از مؤمنان را اسير كرد و به بيروت برد و در خرابهها و مزبلهها زندانى كرد كه همه آنها با نهايت ذلت و فضاحت جان خود را از دست دادند!
و همين فتوا بود كه باعث شد در طول تاريخ، آنقدر وقايع تلخ و حوادث شوم به وجود آيد كه روى تاريخ را سياه كند.
آنها بر اين باورند كه شيعه، منكر خلافت خليفه اول و دوم است و با زدن اين اتهامها مىخواهند، در ميان ملت اسلام، اختلاف و آشوب به وجود آورند. در صورتى كه شيعه و هر انسان باشعور و با وجدانى، مىداند و معترف است كه پس از پيامبر (ص) ، اين دو خليفه از سال ١١ تا ٢٣ هجرى خلافت كردند و فتوحاتى نيز، انجام دادند، تا اينكه به تدريج خلافت به صورت يك نظام سياسى درآمد و به دليل اقتضاى زمان، از محل ابتلا خارج گرديد!
اما اكنون چه لزومى دارد كه مسايل گذشته كه تكرار آن موجب اختلاف بين مسلمانان مىشود و چندان هم آثار و نتايج عملى بر آن مترتب نيست را، مورد بحث و گفتوگوى بيهوده قرار دهيم؟
پس، بهتر است به سياست و شرايط امروز توجه كنيم و خود را از آن سياست گذشته وارهانيم؛ زيرا شرايط زمان اجازه نمىدهد كه دفينههاى تاريخى را نبش و كينههاى گذشته را برانگيخته سازيم.
امروزه، مسلمانان بايد هوشيار باشند كه دشمنان بزرگ و خطرناكى در كمينشان هستند و اين مشاجرهها و اختلافها، تنها موجب نابودى مسلمانان مىشود.
علاوه بر اين، چه دليلى وجود دارد كه ما امروز، مسلمانان را به خاطر سياست و خلافت گذشته تكفير كنيم. در حالىكه همه مسلمانان معتقدند كه اين دست از مسايل، نه اصول دين است و نه اساس اسلام و ما نيز، مشاهده كرديم كه به استناد روايتهايى كه از رسول خدا (ص) رسيده بود و معنى اسلام و ايمان را بيان مىكرد، در نظر اهل سنت، سخنى از اينكه خلافت جزو آن باشد، نبود. (1)
در ميان مسايلى هم كه موجب احترام خون و عرض و اموال مسلمانان بود، موضوع خلافت قرار نداشت و همچنين از جمله وظايف و شرايط داخل شدن به بهشت نيز، به حساب نيامده بود! (2)
بنابراين، امكان دارد افرادى هم با ادله شرعى و عقلى، در اين مسئله اجتهاد و استنباط كرده و منكر خلافت شده باشند. در اين صورت، با چه دليل و مدركى مىتوان آنها را به خاطر تأويل و اجتهادى كه كردهاند، تكفير نمود و از اسلام خارج دانست؟ در
حالىكه آنها هرگز با حقيقت و درستى كينه و دشمنى ندارند، بلكه از دلايل شرعى و شرايطى پيروى مىكنند كه خليفه پيامبر (ص) بايد داراى آن باشد، از جمله:
ايشان نبايد سابقه كفر داشته باشد، معصوم باشد، عهد و پيمان رسول خدا (ص) را تثبيت كند و ديگران نيز، بر او فضيلت و برترى نداشته باشند!
دلايل آنها نيز، براى اثبات اين مطلب، چيزى است كه در كتاب و سنت و عقل، فراوان موجود است اما در اين بحث، مجال آوردن آن نيست. (1)
حال، اگر همانگونه كه شما مىگوييد، شبهه را قوىتر فرض كنيم، باز هم چون مطلب خود را از كتاب و سنت استنباط كردهايم و به قطع و يقين رسيدهايم، به طبع ما مصيب به حق خواهيم بود (2)و اگر خطا هم كرده باشيم، علما اجماع نظر دارند كه مجتهد خطاكار، معذور است، اگر اجتهاد او در غير اصول دين باشد. (3)
گذشته از آن، حتى اگر مسئله خلافت را بر اساس نظر آنها از اصول دين فرض كنيم، انكار آن باز هم موجب كفر نمىگردد؛ زيرا آنها خلافت را از ضرورياتى نمىدانند كه انكار آن، به انكار و تكذيب پيامبر (ص) برگردد، همچنانكه به نظر منكران، موضوع از مسايلى نيست كه بر آن اتفاقنظر وجود داشته باشد، تا مخالفان با اجماع علما مخالفت كرده باشند. آنها از كتاب و سنت نيز، شبهه وارد كردهاند كه آنها را از اعتقاد به آن منع مىكند! همانطور كه مىدانيد، شيعه به اينكه امامت را از اصول دين مىداند هرگز اهل سنت را به خاطر انكار امامت اهلبيت (عليهمالسلام) تكفير نمىكند. همچنين فرقه «عدليه» از شيعه و معتزله، تنها اشاعره كه منكر «عدل خدا» هستند را تكفير نمىكنند، با وجود اينكه به اعتقاد شيعه و معتزله اين اصل، از اصول
دين به شمار مىرود؟
البته، انكار خلافت بحث تازهاى نيست. در همان زمان، افرادى همچون: سعدبن عباده و خباب بن منذر و گروه ديگرى نيز، با خلافت، مخالفت مىكردند و افرادى هم، آنها را به بيعت و همگامى با خلافت اجبار مىكردند، در حالىكه آنها زير بار نمىرفتند، اما احدى هم آنها را تكفير نمىكرد و آن طور كه تواتر قولى و فعلى ثابت مىكند، آنها حتى به عنوان فاسق هم، معرفى نشدهاند.
پس، آنها چگونه شيعه را به خاطر اين مخالفت، تكفير مىكنند؟ مگر حكم خدا، براى همه و در همه جا يكسان نيست؟
با توجه به اينكه طبق احاديث متواترى كه از عترت پاك و روايتهاى صحيحى كه از طريق اهل سنت رسيده است، شيعيان مجبور نيستند به عهد و سفارش پيامبر (ص) كه درباره على (ع) و امامان بعد از او رسيده است، اعتقاد داشته باشند و آنها هم موضوع را حقيقتى از دين اسلام دانستهاند. ازاينرو، آنها معذور و بلكه، مأجور خواهند بود، خواه از اين طريق به حق رسيده، يا به خطا رفته باشند؟ !
ابن حزم مىگويد:
جماعتى بر اين عقيدهاند كه اگر مسلمانى در مسايل اعتقادى چيزى بگويد يا فتوايى بدهد، كافر و فاسق نمىشود؛ زيرا اگر كسى چيزى را اجتهاد كند و بدان وسيله به حق برسد، دو پاداش خواهد داشت، و اگر پس از اجتهاد به خطا هم رفته باشد، داراى يك پاداش خواهد بود! (1)
1) الفِصل في الملل و الاهواء و النحل، ج ٣، ص ٢٩١.
سپس ادامه مىدهد:
دانشمندانى مانند: ابن ابىليلى، ابو حنيفه، شافعى، سفيان ثورى و داودبن على، بر اين عقيدهاند چنانكه نظر هر صاحب نظرى از صحابه (رضىالله عنه) چنين است و من هم، در اين اصل، نظر مخالفى نيافتم. (1)
اجماع و اتفاقنظر در فتوا، ريشه ياوهگويان را قطع مىكند؛ زيرا معتقدان به خلافت على (ع) و منكران آن هرگز چنين سخن و اعتقادى را برنگزيدهاند، مگر پس از اينكه، از كتاب و سنت، نهايت سعى و كوشش خود را جهت اجتهاد و استنباط، مبذول داشتهاند و اين بسيار سخت و گران است كه برادران اهل سنت، در اين مسئله راه افتراق و اختلاف را پيش گرفتند و گرفتار سختىها و مشكلات فراوانى شدند و تنها كارى كه انجام دادهاند اين بود كه وقتى به حقيقت رسيدند و آن را عين صواب يافتند، تصريح به عذرخواهى نمودند. به همين جهت هم علمايى چون علامه قاسمى دمشقى گفتهاند: «بنا به نص حديث نبوي (ص) مجتهدين هر فرقهاى از فرق اسلامى، مأجور خواهند بود، خواه به حق رسيده يا خطا كرده باشند» . (2)اگر، فصلهاى «تأويلگران» و «فتاوى اهل سنت» اين كتاب را مطالعه كرده باشيد، اجماع نظر آنها را در اين مسئله خواهيد يافت.
در جاى ديگرى آنها مدعىاند كه شيعه درباره عايشه صديقه (رضى الله عنها) بدزبانى كرده و چيزى كه در شأن او نيست را به او نسبت داده است و. . . اما حقيقت مطلب اين است كه عايشه، نزد اماميه زن پاكدامنى بوده كه از روحيه عالى و آبرو و
حرمت و مرتبه و مقام بالايى برخوردار بوده است. شأن و منزلت عايشه، بالاتر از اين است كه بتوان درباره او خلاف عفت كلامى را به زبان آورد.
براى اثبات اين ادعا نيز، كتابهاى اماميه اعم از قديم و جديد، شاهد صادق ما خواهند بود. (1)علاوه بر اين، اصول اعتقاديمان درباره معصوم بودن انبيا (عليهمالسلام) ، تهمتهاى ناروايى كه به عايشه دادهاند را محال و غيرممكن مىداند و قواعد و دلايل عقلى نيز اقتضا مىكند كه اين انحرافها را از ساحت انبيا و همسران آنها، بىاساس تلقى كنيم.
در اين باره، فقيه بزرگ و معتبر شيعه، استاد شيخ محمد طه نجفى در اين باره همواره با صراحت مىگفت:
حكمت و دليل عقل، اقتضا مىكند كه به پاكدامنى عايشه عقيدهمند باشيم؛ زيرا واجب است ناموس پيامبران، از هرگونه عيب و نقص ناموسى مبرا باشند و ما به خدا سوگند، براى اثبات پاكدامنى عايشه به دليل و برهان احتياج نداريم، چنانكه درباره ساير زنان انبيا و اوصيا بر اين عقيده هستيم.
امام بزرگوار شريف مرتضى علم الهدى در رد تهمت از همسر نوح مىگويد:
پيامبران (عليهمالسلام) عقلاً واجب است از هرگونه عيب و نقصى به دور باشند و خداى متعال هم، همه انبياى خود را، از عيوب جزيى هم، منزه فرموده، تا بدين وسيله، نسبت به آنان تعظيم و توقير كامل را مبذول داشته و از هرگونه عيبى كه موجب نفرت و انزجار مردم گردد، آنان را مصون داشته است. (2)
سخن ايشان تا پايان به وجوب عصمت و طهارت همسر نوح و لوط دلالت دارد و آنها را از هرگونه ناپاكى، منزه مىشمارد و اين حقيقتى است كه مفسران و متكلمان و ساير دانشمندان گرامى و والامقام شيعه نيز، بر آن اجماع نظر دارند.
اما با صراحت مىگوييم كه نظرمان درباره برخى از رفتارهاى عايشه به گونه ديگرى است: عايشه با وجود نزول آيه «در خانههاى خود بنشينيد» (1)، از خانه خارج شد و با وجود اعلام خطر از اين عمل، سوار «جمل» گرديد و ارتش را فرماندهى كرد و براى خونخواهى عثمان به بصره رفت و جنگ به راه انداخت. در صورتى كه پيش از آن، اين خود او بود كه نخست، از عثمان پيروى نمىكرد و او را لايق خلافت نمىدانست و درباره او، هر چه مىخواست مىگفت. الله عنها) بدزبانى كرده و چيزى كه در شأن او نيست را به او نسبت داده است و. . . ته باشد، داراى
همچنين عمل او را در بصره درباره «جمل اصغر» با عثمان بن حنيف و حكيم بن جبله و نيز عملكرد او را در «جمل اكبر» با حضرت امير مؤمنان (ع) مذموم مىدانيم. عايشه روز تشييع جنازه امام حسن مجتبى (ع) متوجه شد بنىهاشم مىخواهند، جسد امام حسن مجتبى (ع) را كنار جدش پيامبر (ص) دفن كنند، به همين دليل، با همكارى مروان حكم از دفن آن حضرت جلوگيرى كرد. ما اين عمل عايشه را نيز، سرزنش مىنماييم و همانطور طرز برخورد او با ساير خاندان پيامبر (ص) را مورد ملامت قرار مىدهيم! (2)
آنگاه آن ناصب دروغگو، در دشمنى خود با شيعه، به حدى پيش مىرود كه
نهتنها همه شيعيان بلكه به همه مسلمانان اهانت و تهمت روا مىدارد، كه البته با اين عمل خود، چشم دشمنان اسلام را روشن مىگرداند! و نهتنها به ام المؤمنين بلكه به جميع مسلمانان ظلم و خيانت مىكند.
آنها مىگويند شيعه به دو خليفه دشنام مىدهند! در اين باره بايد در دو مرحله صغرى و كبرى به بررسى بپردازيم؛ در مرحله اول بايد بدانيم كه آيا آنها دشنام مىدهند يا نه؟ و در مرحله دوم نيز بايد دريابيم كه آيا دشنام آنها، موجب كفر مىگردد يا نه؟
در مرحله اول به نتيجهاى نخواهيم رسيد؛ زيرا آنها به هيچ وجه حاضر نيستند، برائت اين امر را از شيعه بپذيرند، گرچه ما به خداى كعبه سوگند بخوريم و با آيههاى قرآن هم، دليل و برهان بياوريم! چنانكه اماميه تاكنون، هر چه نفى اين كار را اعلام كرده، گوش شنوايى نديده است.
بنابراين، بهتر است اين باب را مسدود نماييم و به تحليل مرحله دوم بپردازيم. درواقع، دشنام موجب كفر نمىشود. ما براى اين ادعا، دلايل و براهين روشنى داريم كه در شش مرحله مىآوريم و قضاوت را به عهده افراد منصف، مىگذاريم:
ما از قاعده «اصل استصحاب» استفاده مىكنيم و مىگوييم، به مسلمان بودن دشنامدهندگان يقين داريم، سپس شك مىكنيم كه آيا آنها با اين عمل كافر شدهاند يا نه. اصل يقين خود را حفظ مىكنيم؛ زيرا براى كافر بودن آنها دليل عقلى و نقلى و اجماعى هم نداريم. پس آنها كافر نيستند.
ما شيعيان از سيره رسول اكرم (ص) متابعت مىكنيم. آن حضرت هرگز كسى را به خاطر دشنام دادن يكى از صحابه به ديگرى، تكفير نكرده است. در حالىكه در زمان آن حضرت، برخى از صحابه با هم نزاع مىكردند و به هم دشنام مىدادند و آن حضرت، حتى يك نفر از آنها را هم به اين دليل تكفير نكرده است و حتى بالاتر از اين، گاهى برخى از صحابه در حضور او با هم كتككارى مىكردند و با لنگه كفش، به جان هم مىافتادند! (1)
مگر نه اين بود كه طايفه اوس و خزرج يكبار در زمان پيامبر (ص) اسلحه به دست گرفتند و با هم جنگيدند و آنگاه پيامبر (ص) آنها را صلح داد، (2)در حالىكه هيچ كدام از آن دو طايفه را، تكفير نكرد؟
اين مطلب در كتابهاى تاريخى نيز، آمده است. آيا شما ديده يا شنيدهايد، كه پيامبر (ص) و يا يكى از صحابه بدين جهت، آنها را تكفير نموده باشد؟ اگر حضرت رسول (ص) و اصحاب چنين بودند، پس افراد هرزهگويى كه خود را از پيروان آنها مىدانند، چه مىگويند؟ !
روايتهاى صحيح و متواترى كه در فصل دوم و سوم و چهارم اين كتاب، در بيان معنى ايمان و احترام موحدان و نجات و رستگارى آنها آمد را ملاحظه كرديد. آن روايتها در مورد مطلق اهل ايمان، حكم مىكند و اركان ايمان را هم، پنج چيز مىداند، كه براى آنها احترام قايل است و به آنها وعده بهشت مىدهد و هر كس با
دقت موضوع را مطالعه كند، مىيابد كه آن روايتها، هيچگونه تقييد و تخصيصى ندارند و مسلمانان نيز، بر عدم تخصيص آن اجماع نظر دارند. (1)
بر اساس ظاهر احاديث صحيح، به دست مىآيد كه افرادى مانند: مسلمانان بىنماز، كسانى كه با مسلمان مىجنگند، بردگان فرارى از مولاى خود، زنان نوحهگر بر ميت و كسانىكه طعن نسب مىكنند و كسى را بدون دليل به كسى يا به پدر ديگرى، متهم مىنمايند كافر مىشوند. (2)درباره اين نوع كفر هم، طورىكه از ظاهر احاديث استفاده مىشود، منظور شدت حرمت و بزرگى گناه است، نه كفر حقيقى، بنابراين، روايتهايى كه سب و دشنام را موجب كفر مىداند، به فرض اينكه صحيح هم باشند، منظور اين نوع كفر است! و دليل روشنتر اينكه همه برادران اهل سنت از گذشته تاكنون، مىگويند: «هر كس موحد بميرد، داخل بهشت مىشود، اگرچه گناهانى هم از او سر زده باشد» .
فاضل نووى نيز، در اين باره نظرهايى دارد كه در بحثهاى آينده مطرح خواهيم كرد.
قاضى عياض مىگويد:
مردى در حضور ابوبكر وى را دشنام و ناسزا گفت. ابو برزه اسلمى گفت: اى خليفه رسول خدا! اجازه بده گردن او را بزنم!
ابوبكر گفت: آرام باش، چنين كارى جز از عهده رسول خدا (ص) ساخته نيست. (3)
وقتى ابوبكر صديق، اينگونه با دشنامدهنده برخورد مىكند و اين چنين فتوا مىدهد، ديگر ما طبق چه ملاك و مدركى، حكم به تكفير و قتل و تعزير افراد مىكنيم؟ آيا ما به احكام از او بيشتر شناخت داريم؟ يا براى اجراى حدود، مىخواهيم جديت بيشترى به خرج دهيم؟
به يقين، اگر آن مرد دشنامدهنده كافر شده بود، ابوبكر حد مرتد را بر او جارى مىكرد و آثار كفر را بر وى مترتب مىداشت و حاشا كه ابوبكر، حدود الهى را تعطيل، يا احكام خدا را تبديل نموده باشد!
به همين دليل است كه افراد صالحى همچون عمربن عبدالعزيز، به او اقتدا كردند. زمانى كه فرماندار وى در كوفه، راجع به دشنام مردى به عمربن خطاب نامه نوشت و درخواست قتل دشنامدهنده را نمود، در جواب او نوشت:
كشتن مرد مسلمانى به خاطر دشنام ديگران جايز نيست، مگر اينكه كسى پيغمبر (ص) را سب و ناسزا گفته باشد، كه در اين صورت، ريختن خون او حلال مىشود. (1)
محمدبن سعد مىگويد كه عمربن عبدالعزيز گفت: «هيچ كس را نمىتوان به خاطر سب و دشنام به قتل رسانيد، مگر اينكه به پيامبر (ص) دشنام و ناسزا بگويد!» (2)
احمدبن حنبل مىگويد: «مردى در حضور پيغمبر (ص) به ابوبكر ناسزا گفت و پيغمبر (ص) از اين كار، تعجب نمود و تبسم كرد!» (3)
فقهاى اهل سنت، اجماع نظر دارند بر اينكه دشنام، موجب كفر كسى نمىشود. اين مطلب از بسيارى از علماى اهل سنت روايت شده است از جمله فقيه بزرگ حنفى امين بن عابدين كه در دو كتاب خود رد المختار و تنبيه الولاة با قاطعيت در اين مسئله به عدم كفر تأويلگران فتوا مىدهد و در آن دو اثر، تصريح مىكند: «فتوى به كفر دشنامدهندگان، خلاف اجماع فقها است و با آنچه در متون و شرحهاى آنان آمده، مغاير خواهد بود» . (1)
صاحب كتاب الاختيار پس از بيان فتواى ابن عابدين، اضافه مىكند كه:
پيشوايان دين اتفاقنظر دارند بر اينكه بدعتگزاران همگى گمراه و خطاكار مىباشند و دشنام دادن به يكى از صحابه يا عداوت داشتن با وى، موجب كفر نمىشود، بلكه سبب گمراهى است. (2)
در كتاب رد المختار از ابن منذر آمده است كه: «فقها بر عدم كفر خوارج اتفاق نظر دارند، اگرچه آنان خون و مال مردم را حلال بدانند و صحابه (رضىالله عنعهم) را نيز، تكفير نمايند!» (3)
صاحب كتاب فتح القدير مىنويسد:
به طور قطع هيچ يك از افراد بدعتگزار را نمىشود تكفير كرد، اگرچه براى بدعت خود دليل قطعى داشته باشند! مانند خوارج، كه صحابه پيغمبر (ص) را تكفير مىكنند و دشنام مىدهند و آنچه از كلام اهل مذهب درباره تكفير آنان
وارد شده، نمىتوان آن را فتواى فقهاى مجتهد دانست، بلكه اين كلام ديگران است.
سپس ادامه مىدهد: «به فتواى غير فقها، نمىتوان اعتماد نمود و فتواى فقها، همان چيزى است كه ما ذكر كرديم» . (1)
ابن حجر در خاتمه صواعق المحرقه مىگويد: «مذهب و فتواى ما درباره كسى كه سب مىكند، اين است كه او كافر نمىشود» .
شيخ ابوطاهر قزوينى، در كتاب خود سراج العقول فتوا (2)به عدم كفر احدى از اهل اركان پنجگانه، از رافضيان و ديگران از جمهور علما و خلفا و صحابه تا زمان خود را نقل مىكند. (3)
عارف شعرانى مىنويسد: «اى برادر! به يقين دانستى كه همه علماى متدين، از تكفير همه اهل قبله، خوددارى مىكنند!» (4)
ابن حزم مىنويسد:
كسى كه شخصى از صحابه را دشنام و ناسزا گويد، اگر جاهل باشد، معذور است و اگر جواب او با دليل براى او روشن شد و باز هم به عداوت خود اصرار كرد، فاسق است، مانند كسى كه سرقت و زنا كرده باشد، اما اگر با خدا و رسول، عناد و كينه بورزد، آن وقت كافر خواهد شد» . سپس ماجراى عمر كه در حضور رسول خدا (ص) نسبت به حاطب مهاجرى بدوى واقع شد را بيان مىكند كه عمر گفت: «بگذار گردن اين منافق را بزنم» ، در اين عبارتها
مشاهده مىكنيم كه عمر حاطب را تكفير نكرده، بلكه او را خطاكار و تأويلگر شمرده است. (1)
به هر حال، بهترين دليل بر عدم كفر موحدان اين است كه مطلب با بداهت اوليه، از اجماع اهل سنت به دست مىآيد؛ زيرا آنها مىگويند: «عموم موحدين در هر شرايطى كه باشند، داخل بهشت مىشوند» .
فاضل نووى در شرح كتاب صحيح مسلم در باب دليل اينكه اگر كسى به اعتقاد توحيد بميرد به قطع داخل بهشت مىشود، مىگويد:
بدانكه فتواى اهل سنت و آنچه را اهل حق از گذشته و پس از آنان بدان اعتقاد دارند، اين است كه كسى كه با عقيده توحيد بميرد، قطعاً داخل بهشت مىشود. . . .
تا جايى كه مىگويد: «كسى كه با اعتقاد توحيد بميرد، به طور جاويدان در آتش نخواهد ماند، اگرچه هر گناه بزرگى را مرتكب شده باشد!» (2)
اهل سنت حكم به تكفير كسى نمىكنند، مگر اينكه بر وجوب كفر كسى، اتفاقنظر و اجماع وجود داشته باشد. به همين جهت، در شرح تنوير الابصار آمده است:
بدانكه تا مادامىكه بتوان كلام كسى را حمل به خير نمود، نبايد به تكفير مسلمانى فتوى داد، اگرچه براى تكفير كسى، روايت ضعيفى هم وجود داشته باشد. (3)
خير رملى مىگويد: «اگرچه آن روايت ضعيف، براى مخالفين حجت باشد و به آن استدلال كنند» .
وى در ادامه مىگويد: «آنچه موجب تكفير مىشود، اين است كه اجماع نظر بر موضوع، وجود داشته باشد» .
با توجه به اين سخن، اگر كسى با داشتن اين شرايط كافر مىشود، پس چگونه در مسئلهاى كه موضوع بحث ماست، فتوا به كفر داده مىشود؟ در صورتى كه آن طرف قضيه، روشن است و ملاحظه كرديد كه اجماع نظر، بر عدم كفر مورد نزاع وجود دارد. اگر اجماعى هم در كار نباشد، آيا كلام يك نفر كه قايل به عدم تكفير است، كفايت نمىكند؟ علاوه بر آن، اجماع هم وجود دارد و كسى نمىتواند آن را انكار كند، چنانكه مطلب روشن است. اما عجيبتر از همه اين مسائل اينكه آن ناصب، حتى حكم مىكند كه توبه ناسزاگو هم قبول نيست. در حالىكه اجماع نظر بر اين است كه توبه كسى كه دشنام به خدا بدهد، پذيرفته خواهد شد. (1)
آيا براى اين نوع برخورد، جز سوءظن و ظلم صريح و آشكار، نام ديگرى مىتوان گذاشت؟ آيا اين چنين فتوا دادن، جرأت و جسارت بر خداوند، در تبديل احكام و سبك شمردن قوانين حلال و حرام شرع مقدس نيست؟ شايد با اين فتوا ناصب مىخواهد اعمال سلاطين ستمگر و حكام فاسد را توجيه و تصحيح نمايد! زيرا علماى فاسد، قاضىهاى رشوهخوارى بودهاند كه احكام خدا را تبديل و تغيير مىدادند و شخصيت امت اسلامى را به بهاى اندكى مىفروختند!
1) الفِصل في الملل و الاهواء و النحل، ج ١، ص ٣٢۵؛ اينگونه فتوا به هم بافتن شبيه فتوا دادن يهود است كه احبار و روحانيون آنها اجماع نظر داشتند كه: «كسانى كه به خدا دشنام مىدهند، بايد تأديب و تعزير شوند، و آنهايى كه به احبار ناسزا مىگويند، بايد به قتل برسند!» به هر حال، ابن حزم منكر چنين فتواهايى شده است.
اميد است خداوند، ريشه حرص و طمع آنها را قطع كند و چهره طمعكاران را سياه گرداند. زيرا، آنها بر اساس اين خصلت، چه خطرها و ضررهايى به وجود آوردند و چگونه احكام الهى را زير پا گذاشتند تا به اقتضاى سياست حكام رفتار و به پست و مقامى دست يابند، اگرچه مسلمانان را خوار و ذليل و همبستگى و انسجام آنها را به اختلاف و تفرقه مبدل سازند!
اگر چنين عناصر نامطلوبى وجود نداشتند، ارواح مؤمنان با هم پيوسته بود، دلهاى ايشان با هم الفت داشت و نفوس و تصميمهاى آنها با هم آميخته بود و ديگر دشمنان نمىتوانستند در آنها طمع كنند تا رمق حيات و مقاومت را از آنها بگيرند!
اما افسوس كه مفسدان، بر افكار چنين صاحبان فتوادهندهاى تسلط يافتند و دين خدا را براى دست يافتن به اهداف شوم خود، به قربانگاه بردند و بندگان خدا را به منظور دست يافتن به جيوههاى مادى به نابودى كشاندند. آنها با اينگونه فتواها و اراجيف، ميان مسلمانان و موحدان اختلاف و جدايى ايجاد كردند و اساس وحدت و برادرى امت اسلامى را، در هم ريختند و بدين خاطر، چه قلبهايى جريحهدار و غمگين شد و چه چشمهايى گريان و اشكآلود گرديد! «
ولاحول و لاقوة الا بالله العلى العظيم » .
در اين فصل، به اختصار برخى از نسبتهاى بىاساس و ناروايى كه به ساحت شيعه وارد آوردهاند را مطرح مىكنيم و به بررسى دلايل و برهانهاى برائت آنها از اين اتهامها مىپردازيم.
با طرح اين بحث، مىخواهيم كه به يارى خداوند، ريشههاى اختلاف و تفرقه را نابود و درّهها و گردنهها و سرانجام، موانع راه صلح و همبستگى را، برطرف نموده باشيم.
اما پيش از وارد شدن به بحث اصلى بايد بگوييم كه امروزه، به بركت چاپخانهها و مؤسسههاى انتشاراتى، بسيارى از آن كينهها و تهمتهاى ناروايى كه اهل سنت به شيعه روا داشتهاند، ريشهكن شده است و به آنها ثابت شده كه ساحت شيعه از اين نسبتها، پاك است.
افرادى كه در گذشته، زبان به ناسزا و تهمت مىگشودند چهار دسته بودند كه عبارتاند از:
دسته اول، از عالمانى بودند كه براى جلب توجه و برقرارى يك ارتباط نزديك با سلاطين بنىاميه و بنىعباس و پيروى از سياست آنها به چنين اعمالى خود را آلوده مىكردند؛ زيرا شيعه، پس از ماجراى جنگ صفّين و واقعه طفّ براى سركوبى خلفاى ستمگر بنىاميه و بنىعبد شمس، بهترين فرصتها را به دست آوردند و در اين راه، تلاش و فعاليتهاى بسيارى هم انجام دادند. به همين دليل، حكام ستمگر و فاسق، اقدام به دستگيرى و حبس و تبعيد و آواره كردن آنها كردند و در بعضى از مواقع، هر كجا كه آنها را مىيافتند، به شهادت مىرساندند! در چنين اوضاعى، قاريان رياكار و علماى دجال صفت، از اين فرصت استفاده كردند و براى كسب وجهه نزد ستمگران، ورق پارههايى را نوشتند و در آن نسبتهاى ناروا و بىاساسى را به ساحت شيعه وارد آوردند، تا از اين طريق، اعمال تجاوزگرانه حكام جور را توجيه و آنها را تبرئه كنند.
عالمان براى سرپوش گذاشتن بر قتل و آدمكشىهاى حكام ستمگر، مذهب شيعه را تقبيح مىكردند و شيعيان هم، در حالىكه فرزندان آنها به قتل مىرسيدند، پيوسته در انتظار سقوط حكومت بنىاميه بودند، تا اينكه پس از سقوط آنها، بنىعباس روى كار آمدند. آنها هم روش بىرحمانه بنىاميه را در پيش گرفتند و نسبت به ائمه اهلبيت (عليهمالسلام) فضيحترين اعمال را روا داشتند تا جايى كه امام كاظم (ع) را زندانى كردند و امام رضا (ع) هم به دست مأمون مسموم و شهيد گرديد. آنها قبر امام حسين (ع) را نيز، محاصره و خاندان آل محمد (عليهمالسلام) را آواره كردند. در ظلم و ستم به شيعه نيز، كوتاهى نكردند و با نيزه و شمشير، پيكرهاى شيعيان را هدف قرار مىدادند و عالمان دربارى هم، با قدمهاى خود، به توجيه و ترميم آن جنايتها مىپرداختند. ظلم با شمشير چندان دوامى ندارد، اما در سينه تاريخ آثار ظلمِ قلم، به
شكل كتابها و مطالب گمراهكننده، ثبت و ماندگار مىگردد.
اما خوشبختانه، افراد عاقل و محقق، در تحقيقها و نظريههاى خود، اراجيف و اباطيل علماى دربارى بنىاميه و بنىعباس را سند و ملاك تحقيق خود قرار ندادهاند؛ زيرا آنها مىدانستند كه اينگونه اسناد و مدارك تنها مطالبى است كه سياست حكام ستمگر، آن را پرورانده و از خود، به يادگار گذاشتهاند.
دسته دوم، دانشمندانى بودند كه از ترس اينكه مبادا، افراد به شيعه گرايش پيدا كنند و راه اطاعت آنها را پيش گيرند، حقايق را ناديده مىگرفتند. آنها به هر وسيلهاى مىتوانستند مردم را از شيعه متنفر كنند و در اين راه، هر چه مىخواستند، مىگفتند و به هدف خود هم مىرسيدند!
آنها آگاه بودند از اينكه اماميه از آن افتراها و تهمتها منزه است و فقط يك مسئله مورد نزاع است و آن مسئله خلافت و سياست است، كه در اين مورد، شيعه نظر ديگرى دارد و آن نيز، با توجه به نظر اهل سنت، كه خلافت را از اصول دين نمىدانند، احتياجى به اينگونه سر و صداها و تهمتزدنها ندارد.
دسته سوم، از علمايى هستند كه امر بر آنها مشتبه شده است؛ زيرا اسم شيعه عنوان مخصوص فرقه اماميه نيست، بلكه اين نام بين فرقه اماميه و ديگران مشترك است و شامل فرقههاى آغاخانى، كيسانى، ناووسى، خطابى، فطحى، واقفى و. . . نيز، مىشود.
گاهى برخى از علماى اهل تسنن، گفتار و كردار ناروا و گمراهكنندهاى از
فرقههايى كه نام شيعه بر آنها اطلاق مىشود، مشاهده كردهاند، ازاينرو، پنداشتهاند، مذهب و مرام شيعه امامى هم، اينگونه است و به همين دليل، تهمتها و نسبتهاى ناروايى به فرقه اماميه وارد آوردهاند و در اين بين، غيظ و كينهاى كه در سينه داشتهاند، به حساسيت موضوع افزوده است.
به هر حال، آنها بدون تحقيق و بررسى كامل اينگونه قضاوت كردهاند و مرتكب اتهامهاى اعتقادى و عملى بسيارى شدهاند! در مقابل، فرقه اماميه نيز، در ميان اهل تسنن، طايفه كراميه را در نظر مىگيرد. كراميه بر اين عقيدهاند كه: «همانطور كه انسان روى زمين قرار دارد، خداوند هم روى عرش قرار دارد!» . (1)
عده ديگرى از آنها مىگويند: «خداوند به خاطر ماجراى طوفان نوح (ع) آنقدر گريه كرد كه چشمهاى او مجروح شد و فرشتگان آسمان از او عيادت كردند!» (2)
دو فرقه معتزلى به نام حائطيه و حديثيه نيز، معتقدند كه خداوند متعال در بعضى از پيامبران (ع) حلول كرده و همان را مىگويند كه نصارى درباره عيسىبن مريم (ع) قائلاند! (3)
اما با وجود اين، فرقه اماميه اين مطالب را به طور كلى به همه اهل سنت و همه فرقه معتزله نسبت نمىدهد، بلكه سخن و عمل هر فرقهاى را به خود آن فرقه نسبت مىدهد. با اين اوصاف آنها چگونه مىتوانند عمل خلافى كه مثلاً از خطابيه و ناووسيه مشاهده مىكنند را، به تمام اماميه و همه شيعه نسبت بدهند؟ آيا اين انصاف است؟
دسته چهارم از علمايى هستند كه در ايراد تهمت و افترا به شيعه، از گذشتگان خود پيروى نموده و بدون اينكه تحقيق و مطالعهاى داشته باشند، هر چه را ديگران گفتهاند، آنها نيز قبول دارند و تكرار مىكنند. در صورتى كه اگر آنها عقايد و آراى اماميه را در اصول و فروع دين مىدانستند، كار به اينجا نمىكشيد. مگر امروزه، انسان هر مطلب ناسزا و ناروايى را مىتواند بدون دليل و مدرك بپذيرد. پس، چرا آنها با قبول كمى زحمت، به سراغ منابع و مآخذ فقهى، حديث، كلام، عقايد، تفسير، اصول، اذكار، سلوك و اخلاق كه در همه اماكن، با هزاران جلد كتاب به چاپ رسيده و فراوان است، مراجعه نمىكنند، تا حقايق را دريابند؟ و در مقابل، سخنان كينهتوزان را مىپذيرند و از آن پيروى مىكنند و به ساحت پاك شيعه، هرگونه تهمت و افترايى را روا مىدارند؟
اكنون به بررسى نمونههايى از اينگونه تهمتها مىپردازيم:
ابن حزم ظاهرى مىگويد:
بعضى از فرقه اماميه، ازدواج يك مرد با نه زن را جايز مىدانند و برخى از آنان، خوردن چغندر را حرام مىدانند، چون از خون حسين (ع) روييده است، در صورتى كه قبل از اين، آن را حرام نمىدانستند! (1)
در پاسخ به او بايد بگوييم: شيعه امامى، هرگز ازدواج يك مرد را با بيشتر از چهار زن، جايز نمىدانند و براى اين مطلب نصّ (2)و فتوا هم دارند (3)و اين حكم، از
ضروريات مذهب آنهاست كه حتى يك نفر هم؛ در آن اختلافنظر ندارد.
در كلام اماميه، درباره چغندر عنوان و حكم خاصى وجود ندارد و همانطور كه كاهو و كلم و ترب و شلغم، حلال است، چغندر هم حلال خواهد بود.
ابن حزم در كتاب خود «الفصل» تهمت و افتراهاى بسيارى به ساحت شيعه زده است، در حالى كه اين عمل شايسته انسان ديندارى كه به معاد يقين دارد، نيست مگر اينكه از خدا نترسد و از خلق هم، شرم نكند!
ابن حزم، با اين روش ظالمانه خود، نهتنها به شيعه ظلم و ستم كرده، بلكه به همه ائمه اهل سنت و علماى معتزله نيز تهمت و افترا زده و بسيارى از آنها را تكفير نموده است و كمتر كسى توانسته از تيغ زبان وى در امان مانده باشد.
ابن عريف در اين باره مىگويد:
كانَ لِسانُ ابنِ حَزمٍ وَ سَيفُ الحَجّاجِ الشَّقِيقَين! (1)
زبان ابن حزم و شمشير حجاج بن يوسف، از يك پدر و مادرند و مانند دو برادر هستند!
در ادامه به بررسى چند نمونه از تهمتهاى ابن حزم كه به اهل سنت نسبت داده است، مىپردازيم:
ابن حزم در جهت ناپسندى و بىمايگى مذهب مرجئه از امام شافعى و اصحاب او روايت مىكند: «اعلان كفر با زبان و پرستش اصنام و اوثان بدون عذر و تقيه، با مقام ولايت خداوند منافات ندارد! !» (2)
از باقلانى روايت مىكند: «هر نوع فسق و كفرى براى پيغمبران (ع) جايز است! مگر دروغ گفتن در تبليغ و بيان احكام خدا!» (1)
در جاى ديگر كتاب «الفصل» از برخى از اشاعره روايت مىكند كه: «حتى دروغ گفتن براى تبليغ و احكام خداوند هم، بر پيغمبران جايز خواهد بود!» (2)
ابن حزم به يكى از پيشوايان اشاعره به نام سمنانى، اينگونه نسبت مىدهد كه او مىگويد: «كفر نسبت به پيغمبر (ص) نيز، جايز است!» (3)
او همچنين به محمدبن حسن بن فورك و سليمان بن خلف باجى كه از پيشوايان اشعريه هستند، نسبتهايى مىدهد، كه جاى ذكر آنها نيست! (4)
همانطور كه مشاهده كرديد ابن حزم، هيچ ابايى از دروغ گفتن و تهمت زدن ندارد. همه فقهاى عصر او، وى را گمراه دانستهاند. ابن خلدون كه خود نيز، از علماى بزرگ اهل سنت است، درباره وى مىگويد:
مردم از دست او ناراحتاند، مرام او را مستهجن مىشمارند، مطالب او را انكار مىكنند، كتابهاى او را به بوته فراموشى سپردهاند، در بازار مسلمانان فروش آن ممنوع و حرام است و گاهى هم، اگر دسترسى به آن پيدا كنند، آن را پاره پاره مىكنند! (5)
با اين اوصاف، ديگر چه كسى فريب ابن حزم را مىخورد و به اعترافات او درباره اماميه و ديگران اعتماد مىكند؟ با وجود اين كه قرآن مىفرمايد:
اى مؤمنين [عالم] هرگاه فاسقى براى شما خبرى بياورد، پيرامون آن تحقيق كنيد، چه اينكه اگر از روى نادانى به قومى زيانى رسد، به خاطر اين عمل، سخت پشيمان خواهيد شد! (1)
همانگونه كه در وفيات الاعيان آمده است ابن حزم، از مواليان يزيدبن معاويه است. به همين دليل، ام حبيبه، دختر ابوسفيان را بر ابوبكر و عمر و عثمان، برتر دانسته است و نيز، هنگامى كه مىخواهد از چهرههاى برتر صحابه سخنى بگويد، مىگويد: «زنان پيامبر از همه مردم، به غير پيغمبران بالاترند!» و براى اثبات اين معنى، به دلايل مضحك و بىاساس متوسل شده است! (2)
كينه و دشمنى ابن حزم، نسبت به امير مؤمنان (ع) و اهلبيت پيامبر (ص) به اندازهاى است كه مىگويد: «صهيب بن عباس، و فرزندان او، بر على (ع) و عقيل و بر دو سيد جوانان اهل بهشت، حسن و حسين (ع) بالاتر است» . او با اين گفتار، تمام فضيلت اهلبيت (عليهمالسلام) را انكار نموده است! (3)
شهرستانى نيز، همچون ابن حزم، تهمتها و دروغهاى بسيارى را به شيعه نسبت داده است. در جايى مىنويسد: «اماميه بعد از امام حسن عسگرى، به يازده فرقه تقسيم شدند!» . (4)
در صورتىكه آنها در اصول و مسايل و عقايد، هيچ اختلافى ندارند اما اى كاش
شهرستانى، گفتههاى خود را دستكم به سند و كتابى مستند كرده بود و يا حتى به مخلوقى كه وجود خارجى داشت، نسبت مىداد! و اىكاش نام و نشانى از شهر و مكان و يا زمان آنها را داده بود! او فقط مىگويد: «آن فرقهها، داراى القاب و عناوين مشهورى نيستند، ولى ما مطالب و گفتههاى آنان را نقل مىكنيم!» .
مگر مىشود كه در روى زمين فرقههايى با آرا و عقايد مختلفى باشند اما اثرى از زندگان و مردگان و از مرد و زنشان وجود نداشته باشد.
شهرستانى درباره اماميه مطالبى را از زرارة بن اعين و هشام بن حكم (1)و مؤمن طاق و هشام بن سالم، نقل كرده است كه هر انسان آگاهى را منقلب مىكند. آنها گمان مىكنند كه با اين مطالب مىتوانند به مقام و منزلت والاى آنها خدشهاى وارد كنند، در حالىكه مرتبه رفيع آنها، روزبهروز در پيشگاه خدا و رسول (ص) و مؤمنان افزون مىگردد.
ما نمىدانيم، شهرستانى و ياران او، اين مطالب را بر اساس چه مدرك و سندى نقل مىكنند؟ ما كه هممذهب آن اسلاف هستيم و معارف دينى خود را از آنها آموختهايم، آنها را نمىشناسيم؟ با توجه به اينكه كتب فقه و اصول و كلام آنها در اختيار ماست، مىبايست به گفتار آنها آگاهتر از ديگران باشيم؛ در صورتى كه اينگونه نيست.
اگر مدعاى شهرستانى را از راويان و عالمان اماميه شنيده بوديم، نخست خود ما از آنها بيزار مىشديم، چنانكه در طول تاريخ همواره اين سنت و شيوه ما بوده است. هرگاه برخى از فرزندان امامان (عليهمالسلام) از مسير حق منحرف و گمراه مىشدند، با وجود آن همه ارادت و علاقهاى كه به ساحت مقدس اهلبيت (عليهمالسلام) داشتهايم،
1) مختصر الكلام في مؤلفي الشيعه من صدر الاسلام، احمد صادقى اردستانى، ج ٢، صص ١٨٩ و ٢٣١.
جماعتى را تكفير، عدهاى را تفسيق و برخى را تضعيف مىكرديم، تا ديگران از آنها اطاعت نكنند. اما اگر علت بيان مطالب نارواى شهرستانى، وجود افرادى همچون ابى الخطاب محمد بن مقلاص، مغيرة بن سعيد، عبدالله بن سبا، مختار بن ابوعبيده و. . . باشد، بايد بگوييم كه ما آنها را از حريم مقدس تشيع، طرد كردهايم. اما افسوس كه دشمنان اهلبيت (عليهمالسلام) ، از روى كينه و حسد، اين مطالب بىاساس را عنوان كرده و ديگران هم، آن اراجيف را تقليد نمودهاند تا بزرگى و والامقامى آنها را از چشم مردم بيندازند و شهرستانى هم آن ياوهها را شنيده و از آنها پيروى كرده است.
برخى از متعصبان، مطالب شگفتانگيزى را به برخى از شيعيان نسبت مىدهند. از آن جمله مىگويند: «آنان روزه و نماز و حج و زكات و ساير واجبات را انكار مىكنند!» . (1)
برخى از آنها نيز، مىگويند كه شيعيان گوشت «شتر» نمىخورند و اين در حالى است كه خود آنها بارها مشاهده كردهاند كه در مشاهد ائمه و شهرهاى شيعهنشين، به ويژه در نجف، كه مركز پرورش فقهاى آنهاست، شتر نحر مىگردد. گذشته از آن، در باب «اطعمه و اشربه» كتب فقهى در حالىكه خوردن گوشت اسب و قاطر و الاغ، مكروه شمرده شده است، گوشت شتر نهتنها مكروه قلمداد نشده (2)بلكه در باب غير مكروهات اول گوشت شتر و پس از آن به ترتيب، گوشت
گاو، گوسفند، و بز آمده است. در باب «ذبح حيوانات» نيز، به موضوع نحر شتر و تذكيه آن تصريح شده و اين از مطالب مهم و ضرورى است كه هيچكس نمىتواند منكر آن باشد. (1)
اتهام ديگرى كه به شيعه وارد كردهاند، اين است كه مىگويند: «شيعه عده را براى زنان، واجب نمىداند!» در صورتىكه، احتياط و دقت شيعه، در اين مسئله، بيشتر از ساير فرق اسلامى است. شيعه، براى زنى كه شوهر او مرده، عده چهار ماه و ده شب را واجب مىداند كه زمان شروع آن، از لحظهاى است كه زن از فوت شوهر مطلع مىشود.
اما اهل سنت معتقدند كه مبدأ عده، زمان وفات شوهر است. طبق نظريه شيعه، اگر شوهر چهار ماه و ده شب پيش، فوت كرده باشد و زن از فوت وى مطلع شود، بايد چهار ماه و ده شب ديگر صبر كند و شوهر انتخاب نمايد. اما طبق نظر اهل سنت، در همان ساعت مىتواند همسر انتخاب كند!
اگر زن آبستن باشد و از فوت شوهر مطلع شود، بايد «
ابعد الاجلين. . .» عده نگه دارد. به عبارت ديگر، چنانچه چهار ماه و ده شب شد و وضع حمل نكرد، بايد صبر كند تا وضع حمل صورت گيرد و اگر زودتر از چهار ماه و ده شب، فرزند متولد شد، بايد صبر كند تا چهار ماه و ده شب پايان يابد.
جهت تشريح تفصيل اين مسئله فقهى و ساير آرا فقهى شيعه، مىتوانيد به
1) شرايع الاسلام، ج ٣، ص ١۶٠.
كتابهاى شرايع الاسلام، جواهر الكلام، مسالك الافهام، مدارك الاحكام، كشف الّلثام، مفتاح الكرامه، تذكره علامه، برهان القاطع، مختصر النافع، روضة البهيّة، جامع المقاصد و از كتب حديثى به وسائل الشيعه و از كتب تفسيرى به مجمع البيان كه در سرزمينهاى هند، ايران، سوريه، عراق و. . . به دفعات به چاپ رسيده است، مراجعه كنيد.
گمان ما بر اين بود كه تعصبهاى كوركورانه، از ديگر جوامع اسلامى رخت بربستهاند و روزگار توحشى، سپرى شده و در اين عصر، ديگر مسلمانان گرد اختلافات خانمانسوز نمىگردند. . . !
اما به ناچار براى اظهار تأثر، نسبت به كسانى كه به اختلافات دامن مىزنند، در چاپ دوم، اين فصل را اضافه كرديم؛ تا پيش از آنكه به خدا شكايت بريم، براى همه، تنبيه و هوشيارى به وجود آيد.
امروزه، مسلمانان جهان به مشكل و گرفتارىهاى ناشى از اختلافها و تفرقهگرايىها كاملاً آگاهاند.
به همين جهت ما انتظار داشتيم كه، به بركت كتابهاى شيعه، حقايق روشن شده باشد و ديگر كسى به شيعه دروغ و افترا نبندد و آنها را منحرف، معرفى ننمايد.
اما با تأسف ناصبيان مىخواهند، فتنههاى خفته را بيدار و شعله جنگ مشكلآفرين و خانمانسوز را دوباره برافروزند! و «ميان مؤمنان تفرقهافكنى كنند و زمينهساز ضربههاى دشمنان ديرينه خدا و رسول (ص) شوند. در حالىكه، سوگند ياد
مىكنند كه جز خير و خدمت، منظورى ندارند. اما خداوند گواهى مىدهد كه آنها قطعاً دروغ مىگويند!» (1)
گروهى از پسماندههاى امويان كه شيوه و سابقه آنها عمل منافى عفت و مىگسارى است، در سوريه به پا خاستهاند و افراد را به روش سلف فاسد و فاجر خود، دعوت مىكنند.
آنها مىخواهند رسوم و شيوههاى اموى يزيدى، كه در گورستان تاريخ دفن شده بود را زنده كنند و مسلمانان را به گمراهى بكشانند! براى اين منظور، نيش قلم خود را رها كرده و هرگونه دروغ و ناروايى را به شيعه نسبت دادهاند و «مىپندارند كه عمل خوبى انجام مىدهند، (2)در حالىكه بايد بدانند، آنان مفسداند و خود هم توجه ندارند!» (3)
آرى! بوزينههاى يزيدى، در كوى و برزن خود، اقدام به نشر ورق پارههايى نموده بودند كه با ديدن آنها، موى بر بدن راست مىشد، اما جوانمردان مؤمن، با آن جرايم مبارزه نموده و آن افسارگسيختگى را مهار كردهاند.
به هر حال، با دادن جواب آن نارواها و ناسزاها، مشت قدرتمند ايمان، دهان دشمن را شكست و دشمن، آنچنان عاجز شد كه تن به سكوتى مرگبار داد و رسوا گرديد و تيرهاى زهرآگين تهمت و افتراهايى كه به سوى مقام بلند امام (ع) نشانه رفته بود، به هدف نخورد و به سوى خود او برگشت و آن بىعقل سبكسر، با اين عمل، خود از اسلام خارج گرديد!
زيرا نوشتههاى او را ديدند و ميزان عقل و فهم او را سنجيدند، كه چگونه هدف
او آتشافروزى و اختلاف بود و به همين جهت، «ياوهسرايان ناحق، خسران ديدند!» (1)و بديهى است كه «پس از اتمام حجت، خداوند هركس را گمراه كند، براى او راه هدايتى نيست!» . (2)اما اين افراد نادان، چه منظورى از بهم بافتن اين اباطيل و اراجيف دارند و با چه هدفى، مسايل باطل و پوسيده را زنده مىكنند تا آتش فتنه و اختلاف را برافروزند و بتوانند بين مسلمانان جدايى بيندازند؟ ! از كسى كه از ننگ و عار و دامن زدن به اختلاف و خونريزى به ناحق پروايى ندارد و از اينكه نماز، ضايع گردد و شهوات پيروى شوند، بيمناك نباشد، جز اين انتظار نمىرود!
وَلَوْ أنّى بُليتُ بِهاشمى خؤولَتُهَ بَنُو عَبدِالْمَدانِ
لَهانَ عَلَى ما أُلقِى وَ لكِنْ تَعالَوْا وَ انْظُرُوا بِِمَنِ ابْتلانى (3)
اگر من با خواهرزادههاى عبدالمدان هاشمى، درگير شده و گرفتار آنها بودم، آن مشكل براى من، كار آسانى بود، اما بياييد و ببينيد كه من گرفتار چه كسانى هستم!
صاحب تفسير المنار در ساختن و پرداختن اراجيف و بهتان به شيعه به اندازهاى پيش رفته كه هر انسان منصف و باوجدانى از شنيدن و ديدن آن منقلب مىشود.
قرآن كريم، درباره چنين افرادى مىفرمايد:
كسى كه مرتكب خطا و گناهى شود و آن را به فرد بىگناهى نسبت مىدهد، عهدهدار بهتانى بزرگ و گناه آشكارى شده است! (4)
اين نويسنده در جلد دوم تفسير خويش، نسبت به ساحت شيعه، مرتكب گناهان
بزرگى شده است. او با آوردن مطالب ناحق و نادرستى كه در اين اثر خود آورده، موجب برافروخته شدن آتش فتنهها و گسترش دامنه اختلافات شده است، و با تمسك به شيطان، براى كسب متاع زودگذر دنيايى، تقرب خود را به خوارج قرن چهاردهم، ريشهدارتر كرده است!
قرآن كريم در اين باره مىفرمايد:
واى به حال كسانى كه، با دست خود چيزى مىنويسند و آنگاه مىگويند، اينها معارف دين است و از جانب خدا آمده، تا بدين وسيله، قيمت اندكى از متاع دنيا را كسب نمايند! پس واى به حال آنان، به خاطر آنچه با دست خود مىنويسند، واى به حال آنان با اين نوع كسب و درآمد! (1)
مرگ بر كسانى كه هر روز، در بحرانهاى سياست، به هر قيافهاى كه بخواهند و شرايط اقتضا كند درمىآيند و هر روز به حزب و گروه جديدى متصل مىشوند!
صاحب تفسير المنار با اينگونه ياوهسرايىها و ايجاد شبههها، امت اسلامى را به خرافات و اختلاف دعوت نموده و براى ادعاهاى بىاساس و افتراآميز آن ناصبى، رسالهاى با آب و تاب نوشته است، اما تكليف آن نهضتى كه وى براى ايجاد «وحدت اسلامى» ادعا نموده است چه مىشود؟ و آيا او با اين روش به مبارزه با بدعتها و خرافهها پرداخته است؟ ! (2)
افسوس كه او، با نقل مطالب بىاساس ديگران، «چشم و گوش بسته، به ميدان آمده، در حالىكه، تيرهاى عاريتى او، به جانب خود او برگشته و او را هدف قرار
داده است، تا اهل مروت و انصاف چگونه به قضاوت بنشينند!» . (1)
البته دانشمندانى هم هستند كه به شيعه نسبتهاى ناروايى زدهاند و به آنها عنوان رافضى دادهاند، اما ما عمل آنها را حمل به صحت مىكنيم؛ زيرا آنها در محيطى رشد يافته و با كسانى همنشين بودهاند كه بيش از اينها، به شيعه، ناسزا و بهتانهايى روا داشتهاند. پس، طبيعى است كه آنها در برخى از مسايل به اينگونه افراد اعتماد داشته و كجىهاى منحرفان را متابعت مىكردند!
اين افراد، از اشخاصى همچون مصطفى صادق رافعى پيروى كردهاند كه مىگويد: «رافضيان در متن و نص قرآن، گرفتار شك و ترديد شدهاند و مىگويند، در نص قرآن كم و زياد و تغيير و تبديل، واقع شده است!» (2)
ازاينرو، بر ما ايرادى نيست كه سؤال كنيم منظور شما از رافضيان چه كسانى هستند؟ آيا شيعه امامى را مىگوييد؟ يا منظور شما افراد ديگرى است؟
اگر تغيير قرآن را به شيعه نسبت مىدهيد، آن كس كه به شما چنين مطلبى را اطلاع داده، در واقع، به شما دروغ گفته و شما را فريب داده است، زيرا شيعه، به تحريف قرآن قايل نيست و چنين نسبتى به شيعه، چيزى جز تهمت و افترا نخواهد بود. قداست قرآن كريم، از ضروريات اسلام و مذهب شيعه است و هركس در اين موضوع، شك و ترديد كند، به اجماع نظر اماميه، «مرتد» است و اگر اين خطا؛ از كسى سر بزند، او بايد كشته شود و بدون غسل و كفن و بدون اينكه نماز بر جنازه او خوانده شود، بايد در قبرستان غيرمسلمانان دفن گردد!
به نظر اماميه، غير از نصوص قرآن، ظواهر آن نيز، از رساترين حجتهاى الهى و
قوىترين دليل براى پيروان حق است و اين از بديهيات اوليه است. به همين جهت است كه مىبينيد، احاديثى كه با ظواهر قرآن منافات دارند را، به ديوار مىزنند و طرد مىكنند و به آن اعتنايى ندارند، اگرچه آن احاديث صحيحه هم باشند.
از ديدگاه شيعه، قرآن كريم كتابى است كه به هيچ وجه، باطل و انحرافى در آن راه نيافته است قرآن همان كتابى است كه اكنون، بين همين دو جلد قرار دارد، نه چيزى بر آن افزوده شده و نه حرفى از آن كم شده و نه كلمه و حرفى از آن تغيير يافته و همه حرف حرف آن، در طول تاريخ و تمام زمانها، تا زمان نزول و نبوت و زمان حيات رسول الله (ص) قطعى و متواتر است و به همانگونه كه آن روز جمعآورى شده، هماكنون در اختيار ما قرار دارد. جبرئيل (ع) قرآن را سالى يك بار و در سال آخر عمر رسول اكرم (ص) ، دو بار آن را بر آن حضرت، نازل كرده است.
ياران و صحابه پيامبر (ص) ، قرآن را نزد آن حضرت عرضه مىكردند و تمام آن را نزد وى مىخواندند و بارها در حضور پيامبر (ص) ختم مىنمودند. اين مطلب نزد علماى بزرگوار اماميه، به قدرى روشن و آشكار است كه براى ياوهسرايى ديگران هم، احتياجى به دليل و سند نيست؛ زيرا آنها مطلب را درست متوجه نمىشوند!
اما عالمان محقق و منصف اهل سنت، مىدانند كه نظريه شيعه درباره قرآن، همين است كه گفتيم و حتى اين مطلب را در كتابهاى خود نيز، تصريح كردهاند.
امام همام محقق هندى در اين باره مىنويسد:
قرآن كريم نزد همه علماى شيعه اثنىعشرى، از هرگونه تبديل و تغييرى محفوظ مانده و كسى از آنان اگر ادعاى نقصانى نسبت به قرآن داشته باشد، نظر او از نظر جمهور شيعه، مردود و بىاساس است. (1)
1) اظهار الحق، نيمه دوم، ص ٨٩.
ابوجعفر، محمدبن علىبن بابويه، مشهور به «شيخ صدوق» كه از علماى بزرگ اماميه است، در رساله اعتقادى خود، درباره قرآن مىگويد:
اعتقاد ما درباره قرآن اين است كه قرآنى كه خداوند بر پيامبر خود نازل فرموده، همين است كه بين دو جلد قرار دارد و هماكنون در دست مردم است. بيش از آن چيزى نيست، تعداد سورههاى آن نزد اهل سنت يكصدو چهارده سوره است و ما سوره «الضحى» و «الانشراح» را يك سوره و نيز، سوره «قريش» و «الفيل» را يك سوره مىدانيم، هر كس به ما نسبت دهد كه قرآن را چيزى بيش از اين مىدانيم، او دروغگو خواهد بود! (1)
امام هندى مىگويد: در تفسير مجمع البيان كه از تفاسير معتبر نزد اماميه است، سيد بزرگوار، علم الهدى، سيد مرتضى مىنويسد:
قرآنى كه هماكنون در اختيار ماست، همان مجموعهاى است كه در زمان رسول خدا جمعآورى شده و دليل آن هم اين است كه قرآن، در آن زمان تدريس مىشد، همه آن را حفظ مىكردند، حتى تعدادى از صحابه براى حفظ قرآن تعيين شده بودند و آن را به حضور پيامبر (ص) عرضه مىكردند و نزد آن حضرت تلاوت مىنمودند و افرادى هم مانند: عبدالله بن مسعود و ابىبن كعب، قرآن را نزد رسول خدا خوانده و بارها نزد آن حضرت ختم كرده بودند و همه اين مراحل با كمى دقت دلالت مىكند بر اينكه قرآن، در آن زمان جمعآورى و مرتب شده و ديگر پراكنده نگشته است. (2)
سپس امام هندى از سيد مرتضى نقل مىكند كه:
كسانى كه از اماميه و حشويه، چيزى غير اين بگويند كه گذشت، آنان به احاديث ضعيفى تمسك جستهاند كه پنداشتهاند آن احاديث، صحيح است و نظر آنان اعتبار ندارد و با اينگونه نظرات نمىتوان از يك مطلب كلى و اصولى قطعى، دست برداشت.
همچنين محقق هندى از قول سيد مرتضى نقل مىكند كه:
علم به صحت قرآن، مانند علم به وجود شهرها و وقايع بزرگ مشهور و ديوان اشعار عرب است؛ زيرا اولاً اهميت دادن به حفظ قرآن، به قدرى زياد بود كه در ساير مكتوبات چنين دقت و مراقبتى اعمال نمىشد و ثانياً قرآن معجزه نبوت و مأخذ علوم شرعى و احكام دينى است و دانشمندان مسلمان، در حفظ و نگهدارى آن، آنقدر دقت و مواظبت به خرج دادهاند كه حتى، تمام جزئيات آن را، مانند: اعراب و قرائت و حروف و آيات آن را تنظيم نمودهاند، آنوقت با اين همه دقت و توجه، چگونه ممكن است در آن، زياده و نقصانى، رخ داده باشد؟ !
امام هندى در اين باره مىگويد: قاضى نور الله شوشترى كه از علماى مشهور اماميه است، مىنويسد:
آنچه درباره وقوع تغيير در قرآن، به شيعه اماميه نسبت داده شده، نظر اجماعى آنان نيست، بلكه اين مطلب را گروه اندكى بيان داشتهاند كه براى نظر آنان، نمىتوان اعتبارى در نظر گرفت! (1)
1) مصائب النواصب.
همچنين مىگويد: ملا صالح مازندرانى در شرح كافى شيخ كلينى مىنويسد:
قرآن به همين شكل و ترتيبى كه موجود است، در زمان ظهور امام دوازدهم ظاهر مىشود و مشهود مىگردد.
امام هندى باز مىافزايد:
محمدبن حسن حر عاملى، كه از محدثين بزرگ اماميه است، در رسالهاى كه بر رد برخى از معاصران خود نوشته، مىنويسد: كسى كه در اخبار و آثار و تواريخ تتبع و تفحص نموده باشد، به علم يقينى مىداند كه قرآن، در غايت و اعلى درجه تواتر بوده و هزاران نفر از صحابه، آن را حفظ و نقل مىكردهاند و بالاخره قرآن در زمان رسول خدا (ص) جمعآورى و تأليف شده است.
در ادامه امام هندى مىنويسد:
بنابراين، روشن شد كه نظر تحقيقى علماى امامى اثنى عشرى اين است كه: قرآنى كه خداوند بر پيامبر خود نازل فرموده، همان چيزى است كه ميان دو جلد قرار دارد و در اختيار مردم است و چيزى اضافه بر اين نيست و اين قرآن، همان مجموعهاى است كه در زمان رسول الله جمعآورى شده و هزاران نفر از صحابه آن را حفظ و نقل مىكردهاند و جماعتى هم مانند: عبدالله بن مسعود و ديگران، قرآن را براى پيامبر (ص) مىخواندند و آن را در حضور آن حضرت بارها ختم مىنمودند و همين قرآن، با تمام خصوصيات در زمان ظهور امام دوازدهم (ع) ظاهر و آشكار مىگردد و چيزى را هم كه افراد معدودى متعرض آن شدهاند، مطلب قابل اعتبارى نيست، بلكه از نظر عامه علماى شيعه مردود است.
سپس مىگويد:
اما اخبار ضعيفى كه از طريق شيعه نقل شده، چيزى نيست كه كسى به اينگونه مطالب استناد كند و از مدارك و مطالب مسلّم و قطعى صحيح، دست بردارد و
اين يك واقعيتى است كه اگر خبر واحدى، دليل مطلبى باشد و در ادله قطعى دليلى بر آن مطلب وجود نداشته باشد، مدلول آن خبر واحد، مردود و مطرود است،(1)چنانكه ابن مطهر حلى در كتاب مبادى الوصول الى علم الاصول، به اين مطلب تصريح كرده است و خداوند هم مىفرمايد: «ما قرآن را نازل كرديم و خود نيز، نگهبان آن خواهيم بود» . (2)
در تفسير صراط المستقيم نيز، كه نزد علماى شيعه، تفسير معتبرى است، در تفسير اين آيه آمده است: «
اَي: اِنّا لَحافِظُونَ له، مِنَ التَّحرِيفِ وَ التَّبديلِ وَ الزِّيادَةِ وَ النُّقصانِ. » ؛ «ما قرآن را از تحريف و تبديل و زياد و نقصان، حفظ خواهيم كرد» .
كسى كه مىخواهد درباره مذهب و مرامى تحقيق كند و چيزى را در ارتباط با عقايد و افكار قوم و دستهاى بيان دارد، بايد از روش عالم بزرگوار امام هندى، پيروى كند. به عبارت ديگر، به كتابها و اسناد و مدارك معتبر آن طايفه مراجعه نمايد، تا بتواند به يقين برسد و به حقيقت دست يابد، نه اينكه به گفتار دشمنان و افراد كينهتوز و ماجراجو، اكتفا كند و در نهايت، عمل او، موجب ايجاد تفرقه و اختلاف امت گردد.
ضمن تقدير از مصطفى صادق، مؤلف كتاب «تحت رأية القرآن» بايد بگوييم كه او چون اين كتاب را براى همه مسلمانان نوشته است، عواطف شيعيان، كه بخش وسيعى از امت اسلامى هستند را جريحهدار نموده است!
اين مؤلفان، از ميان شيعه، فرمانروايان، عالمان، اديبان، شاعران، متفكران و شخصيتهاى گرانقدرى برخاستهاند و خدمات ارزندهاى هم به اسلام نموده و جانفشانىها و جوانمردىهاى فراوانى از خود نشان داده و با نور علم و دانش خود، سرزمينهاى عالم را از تاريكى و گمراهى نجات دادهاند. با اين اوصاف، آيا روش و برخوردشان صحيح بوده است؟
همانطور كه مىدانيد چنين برخوردهايى از حكمت و خرد فاصله بسيارى دارد و اين انصاف نيست كه به قشر عظيمى از مسلمانان تا اين اندازه، كممهرى و اهانت شود. در حالىكه، آنها از قوت و قدرت و ثروت فراوانى برخورداراند و آنها از سويى، اموال خود را در راه تبليغ و تقويت دين، به كار گرفتهاند و از سويى ديگر با شهادتها و رشادتهاى خود، جانشان را فداى ديگر مسلمانان مىكنند.
بدين ترتيب، از روش تحقيق و قاعده انصاف، به دور است كه انسان، در مورد نقل مطالب اعتقادى و عملى اين چنين انسانهايى، به گفتار دروغپردازان و ماجراجويان كينهتوز، اعتماد كند. قرآن در اين باره مىفرمايد:
اى مؤمنين! اگر فاسقى براى شما خبرى بياورد، درباره آن تحقيق كنيد، چه اينكه اگر بدين وسيله، به گفتار و كردار جاهلانهاى مبتلا شديد، پس از آن، از كرده بد خود پشيمان مىشويد! (1)
1) حجرات: ۶.
در اين بحث علل جدايى و فاصله گرفتن دو فرقه بزرگ مسلمانان و عوامل پنهانى كه به آن فاصله و اختلاف، دامن مىزده است را مشروحتر از آنچه در فصلهاى گذشته مطرح شد، مورد بررسى قرار مىدهيم و اميد است با توجه دقيق به ريشه مسايل و موانع، همه در راه چارهجويى برآييم و برادرى و همبستگى اسلامى را، جايگزين خصومت و اختلاف گردانيم.
همواره تحليل و تشخيص درد، نيمى از درمان است، ازاينرو، اين فصل را در دو مرحله علت كدورت شيعه و علت ناراحتى اهل سنت، دنبال مىكنيم:
شيعه به طور كلى به دو علت از اهل سنّت، كدورت به دل گرفته و از آنها فاصله مىگيرد:
اولين علت، تكفيرها، تحقيرها، دشنامها و حيلههايى است كه شيعه از سوى اهل سنّت، نسبت به خود مشاهده كرده است.
علت دوم نيز، خوددارى برادران اهل سنّت، از پذيرش مذهب امامان اهلبيت (عليهمالسلام) و به طور كلى بىتوجهى آنها نسبت به اقوال اهلبيت (عليهمالسلام) در اصول و فروع دين و عدم رجوع آنها به تفسير ائمه (عليهمالسلام) از قرآن كريم است. با وجود اينكه، اهلبيت (عليهمالسلام) هموزن و همسنگ قرآن قرار گرفتهاند. (1)
آيا مقام و اعتبار اهلبيت (عليهمالسلام) از مقام مقاتل بن سليمان مرجئه و مجسّمه، كمتر است كه اهل سنت احاديث او را معتبر مىدانند و به آن اعتماد مىكنند؟
اگر تمام احاديثى كه بخارى در كتاب صحيح خود از همه ذريه پيامبر (ص) روايت كرده را ملاحظه كنيد، خواهيد گفت كه آيا تعداد همه آنها حتى به اندازه احاديث عِكرمة بَربَرى خارجى و دروغپرداز نيست!
آيا اين فاجعهاى بس دردناك نيست كه بخارى در كتاب صحيح خود به احاديث هيچ يك از اهلبيت نبوي (عليهمالسلام) استدلال نكرده است و در هيچ كجاى كتاب او حديثى از امام صادق، امام كاظم، امام رضا، امام جواد، امام هادى و امام عسكري (عليهمالسلام) به چشم نمىخورد، در حالىكه امام عسكري (ع) همعصر بخارى بوده است؟ !
به چه علت بخارى از حسن بن حسن، (2)از زيدبن علىبن الحسين، از يحيىبن زيد، از نفس زكيه محمدبن عبدالله كاملبن رضا، از برادر او ابراهيم بن عبدالله، از حسينبن علىبن حسنبن حسن (شهيد فخ) ، از يحيى بن عبدالله بن حسن، از برادر او ادريس بن عبدالله، از محمدبن جعفر صادق، از محمدبن ابراهيمبن اسماعيل (ابن طباطبا) ، از برادر
1) احمدبن حنبل، مسند، ج ۴، ص ٣۶۶؛ سنن بيهقي، ج ٢، ص ١۴٨؛ كنزالعمال، ج ١، ص ۴۵؛ ترمذي، صحيح، ج ٢، ص ٣٠٨؛ اسد الغابه، ج ٢، ص ١٢؛ نسايى، خصايص، ص ٢١؛ ابن سعد، طبقات، ج ٢، قسمت ٢، ص ٢؛ حلية الاولياء، ج ١، ص ٣۵۵؛ صواعق المحرقه، ص ٧۵ و فضائل الخمسة من الصّحاح السّتّه، السيد مرتضى الحسيني الفيروزآبادي، ج ٢، ص ۴٣-۵٣.
2) حسنبن حسن بعد از عموي خويش حسينبن على (ع) به نظر شيعه «زيديه» پيشواي آنان بوده، و بدين لحاظ او را جلوتر از «زيد» آورديم.
او قاسم رسى و از محمدبن محمدبن زيد، حديثى نقل نكرده است؟ !
و چرا بخارى از محمدبن قاسم بن علىبن اشرفبن زينالعابدين (ع) صاحب طالقان كه همعصر وى بوده و در سال ٢۵٠ه در عراق، شش سال قبل از وفات بخارى كشته شده، حديثى نياورده است؟
و همچنين چرا از ساير افراد بزرگوار خاندان پيامبر (ص) و عترت پاك او و شاخههاى درخت نبوتش همچون؛ عبداللهبن حسن، علىبن جعفر عريضى و ساير بازماندگان محترم پيامبر (ص) در ميان امت مطلبى را روايت نكرده است؟ !
از اين بالاتر، چرا بخارى حتى يك حديث از سبط اكبر و ريحانه پيامبر (ص) ، ابىمحمد، امام حسن مجتبى (ع) ، سيد جوانان اهل بهشت، (1)نياورده و در مقابل، به ادعاهاى بىاساس سرسختترين دشمن اهلبيت (عليهمالسلام) عمرانبن خطان، اعتماد كرده است؟ در حالىكه عمران، كسى است كه در مدح و ثناى ابن ملجم ضارب و قاتل امير مؤمنان (ع) اينگونه سروده است:
يا ضَربَةً مِن تقى، ما أرادَ بِها إلاّ لِيبلُغَ مِن ذِى العَرشِ رِِضْواناً
إنّى لأذكُرُهُ يَوماً، فأحْسِبُه أو فى البَريّةِ عِندَ اللهِِ مِيزاناً (2)
اى ضربتى كه از شخص پرهيزگارى صادر شد و تنها هدف آن خدا بود تا به بهشت رضوان راه يابد! ! من هرگاه او را ياد مىكنم، فكر مىكنم كه ميزان عمل او، از همه بندگان نزد خدا سنگينتر است!
به نظر شما آيا مىتوان به احاديث چنين افرادى اعتماد كرد، اما روايتهاى عترت پاك پيامبر (ص) را موثق ندانست؟
وقتى گفته علامه ابن خلدون را در كتاب «سرّ مكنون» در فصلى كه براى علم فقه و مسائل آن در مقدمه معروف خود، گشوده است، مطالعه كردم، باورم نمىشد كه اين عبارات از او و اين سخن را او گفته باشد.
ابن خلدون پس از بيان مذاهب اهل سنت، با اين عبارت مىنويسد:
اهلبيت (عليهمالسلام) مذاهبى را ايجاد كردند و فقه منحصر به خود، پديد آوردند و مذهب خود را، بر اساس ناسزا گفتن به برخى از صحابه، بنا كردند (1)و مىگويند امامان معصوم هستند و كلام اشكال و ايرادى ندارد، اما همه اين اصول بر پايه سست استوار است! (2)
سپس اضافه مىكند:
خوارج همچنين مطالبى دارند، (3)اما جمهور مسلمانان به روشهاى آنان اعتنايى نمىكنند، بلكه آنها را تقبيح و انكار مىنمايند و ما مذاهب آنان را نمىشناسيم (4)و از
1) چگونه مىشود كه مذاهب فقهى بر اساس ناسزا گفتن به بعضى از صحابه بنا شود و چگونه مىشود احكام فرعى شرعى بر پاية بدگويى شخصى، استوار گردد؟ در صورتى كه ابن خلدون، از فلاسفه است و اين عمل از وي انتظار نمىرود و شايسته او نيست.
2) ياران امامى ما، عصمت امامان (عليهمالسلام) را در كتابهاي كلامى خود، با دلايل عقلى و نقلى ثابت كردهاند. براي اثبات عصمت آنها نيز، همين اندازه كه همسنگ و هموزن قرآن معرفى شدهاند، كفايت مىكند. طبق روايتها اگر قبيلهاي از عرب با آنها مخالفت كرد، حزب شيطان شناخته مىشود؛ زيرا آنها سفينه نجات و باب حطة امت هستند و تحريف باطلگرايان و تأويل گمراهان را از ساحت دين دفع مىكنند، درود خداوند بر آنها باد؛ ر. ك: بحارالانوار، ج ٢٣، ص ١٠۴ - ١٠۶، كتاب الامامة.
3) ملاحظه مىكنيد كه در اين عبارت، اهلبيت پيامبر (ص) كه خداوند در قرآن رجس و پليدي را از آنها زدوده و پاك و منزه معرفى كرده است را چگونه در رديف خوارج قرار مىدهند؟ به خدا پناه مىبريم!
4) ابن خلدون با اين عبارت، در واقع خود را تكذيب نموده است؛ زيرا اگر هيچ يك از كتابهاي آنها را نمىشناسد و از آنها روايت نمىكند و اثري از آنها نزد او نيست، پس از كجا مىداند آنها گمراه و بدعتگزار هستند؟ و از كجا مىداند اصول آنها واهى و بىاساس است؟
كتابهاى آنان روايت نمىكنيم، و از كتابهاى آنها، جز در بلادى كه زندگى مىكنند، در جاى ديگرى چيزى وجود ندارد!
آرى، كتابهاى شيعه، فقط در سرزمينهاى خود آنها، و سرزمينهاى مشرق و مغرب و يمن و جاهايى كه حكومت داشتند، يافت مىشود و مانند كتابهاى خوارج نيز داراى چنين كتابها و آرا و عقايد فقهى عجيب و غريبى هستند! يافت مىشود.
ابن خلدون پس از بيان اين مطالب، باز به سراغ مذاهب اهل سنت مىرود و ادامه مىدهد: «مذهب ابو حنيفه در عراق، مذهب مالك در حجاز، مذهب احمدبن حنبل در شام و بغداد و مذهب شافعى در مصر انتشار يافته» .
آنگاه كه به اينجا مىرسد، مىگويد: «سپس با ظهور دولت رافضىها در مصر، فقه اهل سنت منقرض شد و فقه اهلبيت (عليهمالسلام) احيا و مرسوم گرديد» . (1)
آرى! فقه ديگران نابود و متلاشى بود تا اينكه بردگان رافضى به دست صلاحالدين ايوبى نابود شدند و باز، فقه شافعى به آن ملت بازگشت!
1) ملاحظه مىكنيد «ابن خلدون» چگونه «رافضيان» را پيروان مذهب اهلبيت (عليهمالسلام) معرفى مىكند؟ ! لَكُم ذُخرُكُم إنّ النَّبي وَ رَهطَه وَ جيلِهُم ذُخري، إذا التَمَس الذُخرِ جُعِلتُ هَواي، الفاطميّين زُلْفةً إلي خالِقي، مادُمتُ أو دامَ لي عُمري وَ كُوفِني دِيني، علي أنّ مَنصَبي شِئامٌ و نَجرى، آية ذِكر النَّجري (تكمله امل الامل، ص ١٣٢، شماره ٨2) آنچه را شما اندوختهايد براي شما، به يقين، پيامبر (ص) و گروه و نسل وي هم، ذخيره و اندوخته من خواهند بود، آنگاه كه به اندوختهاي نيازمند شوم؛ من آرمان خويش را خاندان فاطمه (عليهاالسلام) قرار دادم، تا آنان وسيله تقرّب من به آفريدگار شوند، تا مادامى كه هستم و حيات دارم؛ دين من، مرا كفايت مىكند و هرگاه براي اين موقعيت؛ مورد سرزنش قرار گيرم، آيه «مباهله» را كه پيامبر هنگام برخورد با «عالمان نجران» مطرح كرد، ورد و ذكر زبان خويش قرار دادهام.
ابن خلدون و امثال او مدعىاند كه ما اهل هدايت و سنت هستيم، اما اهلبيت، گمراه و بدعتگزار و رافضى هستند!
إذا وَصَفَ الطّائى بِالبُخلِ مادِرٌ و عَيَّرقُساً بِالفَهامةِ باقِلٌ
وقالَ السُّهى لِلشَّمسِ أنتِ ضَئِيلَةُ و قالَ الدُّجى لِلصُّبحِ لَونُك حائلٌ
وطاوَلتِ الأرضُ السَّماءِ سِفاهةً و كاثرتِ الشَّهبُ الحِصى و الجَنادِلُ
فيا موتُ زُر إنَّ الحيَاةَ ذَميمَةٌ و يا نَفْسُ جِِدّى إنَّ دَهْرَك هازِِلٌ (1)
وقتى كارگرى، حاتم طايى را بخيل مىخواند و سبزىفروشى، عالمى را به نافهمى نسبت مىدهد؛ و ستاره سهيل، خورشيد را كوچك و ضعيف مىشمارد، و تاريكى به صبح مىگويد رنگ تو تار است.
و زمين از روى سفاهت، با آسمان مناقشه مىكند و فخر مىفروشد و سنگهاى شهاب زيادى خود را به رخ ريگهاى فراوان و تخته سنگهاى عظيم مىكشند، معلوم است چه خواهد شد!
در چنين شرايطى است كه بايد گفت كه اى مرگ بيا كه زندگى پست و تنفربار است و اى جان! خود را بده كه حيات تو مسخره و بيهوده است.
حال شما را به خدا سوگند، اگر مسلمانى اينگونه كلماتى را بشنود و سكوت كند جاى تأسف نيست؟ و اگر براى مصائبى كه بدينگونه به اسلام و اهل آن واقع مىشود بميرد، شما تعجب مىكنيد؟
گذشته از اين، ابن خلدون معتقد است كه اهلبيت (عليهمالسلام) اهل گمراهى و بدعت هستند؟
مگر آنها كسانى نيستند كه خداوند، به نص صريح قرآن، پليدى را از آنها دور
1) شعر از ابوالعلاي مَعرّي، يسقط الزند، ص ۵٣٣؛ شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحديد، ج ١۶، ص ١٣۶.
گردانيده (1)و جبرئيل براى تطهير آنها فرود آمده و پيامبر (ص) به دستور خداوند، به وسيله آنها با نصارى نجران مباهله نموده است؟ (2)و قرآن مودت آنها را واجب كرده (3)و خداوند نيز ولايتشان را فرض نموده است؟ (4)
مگر اهلبيت (عليهمالسلام) طبق احاديث نبوي (ص) كشتى نجات خوانده نشدهاند كه به هنگام طغيان امواج نفاق، بايد بدانها پناه برد؟ (5)
مگر آنها در بحران تند بادهاى اختلاف، امان و سنگرگاه امت شمرده نشدهاند؟ (6)و مگر آنها «باب حطّه» معرفى نگرديدهاند (7)كه هر كس به آستانشان درآيد، درامان خواهد بود؟ و مگر آنها «عروة الوثقى» و يكى از دو «ثقل اكبر» نيستند كه هر كس به آنها چنگ زند، جدايى و سقوط نخواهد داشت؟ (8)و پيوسته در راه مستقيم و
1) اشاره به آيه: ( انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت ويطهركم تطهيرا) (احزاب: ٣٣) ، ر. ك: الكلمة الغرّاء، فصل اول؛ سنن بيهقى، ج ٢، ص ١۴٩؛ تفسير طبري، ج ٢٢، ص ۵؛ ترمذي، صحيح، ج ٢، ص ٢٠٩ و. . . .
2) اشاره به آيه: ( فقل تعالوا ندع أبنائنا. . . ثُم نَبتَهِل. . .) (آلعمران: ۶١) ، ر. ك: الكلمة الغراء، حاشيه فصل اول.
3) اشاره به آيه: ( قل لا اسئلكم عليه أجرا إلا المودة فى القربى) (شوري: ٢٣) ، ر. ك: تفسير طبري، ج ٢۵، ص ١۶.
4) در تفسير آيه: ( وقفوهم إنهم مسئولون) (صافات: ٢۴) ، ابى سعيد خدري و امام واحدي و ديگران گفتهاند: «مسؤولون عن ولاية على و اهلبيت (عليهمالسلام)» . ر. ك: الصواعق المحرقه، ص ٨٩؛ فضائل الخمسة من الصحاح الستة، ج١، ص ٢٨١.
5) اشاره به حديث نبوي (ص) : «إنّما مَثَلُ أهل بَيتي فيكم كمثل سَفينة نوح مَن ركبها نجا» ، صحيح مسلم ج ۵، ص ٣٧؛ كنزالعمال، ج ١١، ص ۶٣٨-۶٧١؛ حلية الاولياء، ج ۴، ص ٣٠۶؛ تاريخ بغداد، ج ١٢، ص ١٩؛ الصواعق المحرقه، ص٩٣.
6) اشاره به حديث نبوي (ص) : «النّجوم أمان لاهل الارض من الغرق و أهل بيتي امان لامّتي من الاختلاف، فاذا خالفتهم قبيلة من العرب، اختلفوا و صاروا حزب ابليس!» . الصواعق المحرقه، ص ٩٣، به نقل از شرح صحيح مسلم و بخاري و مستدرك صحيحين، ج ٣، صص ١۴۶ و ۴۵٨؛ كنزالعمال، ج ۶، ص ١١۶؛ ذخائر العقبي، ص ١٧.
7) اشاره به حديث نبوي (ص) : «مثل اهل بيتي فيكم، مثل سفينة نوح من ركبها نجا و من تخلف عنها غرق و مثل باب حِطَّة في بنىاسرائيل» ، ذخائر العقبي، ص ٢٠؛ كنزالعمال، ج ١١، ص ۶۴١؛ فيض القدير، ج ۴، ص ٣۵۶؛ صواعق المحرقه، ص ٧۵؛ سيوطي، در المنثور.
8) اشاره به حديث: «إني تارك فيكم ما ان تمسكتم به لن تضلوا بعدي الثقلين، كتاب الله و عترتي اهل بيتي و لن يفترقا حتي يردا علي الحوض، فانظروا كيف تخلفوني فيهما» . الصواعق المحرقه، ص ٩٢؛ مستدرك صحيحين، ج ٣، ص ١۴٨؛ ابن سعد، طبقات، ج ٢، قسمت ٢، ص ٢؛ فضائل الخمسه، ج ٢، صص ۴٣ -۵٣.
هدايت الهى خواهد بود؟ !
مگر پيامبر اسلام (ص) به ما دستور ندادهاند كه آنها را نهتنها مانند نسبت سر به بدن (1)بخوانيم؟ بلكه آنها را بهعنوان دو چشم يك سر حساب كنيم و مگر پيامبر (ص) ما را نهى نكرده كه از آنها جلو نيفتيم (2)و نسبت به آنها كوتاهى نكنيم؟
پيامبر (ص) تصريح فرمودهاند به اينكه آنها در هر دورهاى، نگهدارنده دين از انحراف گمراهان خواهند بود؟ (3)و اعلان فرمودهاند كه معرفت به اهلبيت (عليهمالسلام) موجب نجات از آتش خواهد شد؟ (4)
و محبت آنها جواز عبور از صراط و ولايت آنها نيز، امان و پناه از آتش دوزخ است، (5)و اينكه اعمال صالحه، به حال صاحب آن نفعى نخواهد داشت، مگر اينكه با معرفت اهلبيت (عليهمالسلام) همراه باشد، (6)همچنين روز قيامت، احدى از افراد اين امت، قدم از قدم برنمىدارد، تا اينكه درباره محبت اهلبيت (عليهمالسلام) از وى سؤال كنند (7)و اگر كسى تمام
1) اشاره به حديث معروف «سقيفه» كه به روايت ابوذر در ادامه آن آمده است: «اجعلوا اهل بيتي منكم مكان الرأس من الجسد و مكان العينين من الرأس» . اسعاف الراغبين، ص ١١۴.
2) اشاره به حديث «تمسك به ثقلين» كه در ذيل آن مىفرمايد: «فلا تقدموهما فتهلكوا و لاتقصروا عنهما فتهتكوا و لاتعلموهم فانهم اعلم منكم» . الصواعق المحرقه، باب ١١؛ رشقة الساري، باب ۵؛ كنزالعمال، ج ١، ص ۴٧.
3) اشاره به حديث نبوي (ص) : «في كل خلف من امتي عدول من اهل بيتي نيفون عن هذا الدين تحريف الضالين و انتجال المبطلين و تأويل الجاهلين» . صواعق المحرقه، ص ٩٢.
4) اشاره به حديث نبوي (ص) : «معرفة آل محمد (ص) برائة من النّار و حبّ آل محمد جواز علي الصراط و الولاية لآل محمد أمان من العذاب» . شفا، آستانه، ١٣٣٨، قسمت ١٢، ص ۴١.
5) شفا، آستانه، ١٣٣٨، قسمت ١٢، ص ۴١.
6) اشاره به حديث نبوي (ص) : «ألزموا مودّتنا أهلِ البيت فانَّهُ مَن لقي الله و هو يودّنا دخل الجنّة بشفاعتنا، والذي نفسي بيده لاينفع عبد عمله إلا بمعرفة حقّنا» . طبراني، اوسط؛ سيوطي، احياء الميت، ص ٣٩، ح ١٨؛ بنهاني، اربعين؛ هيثمي، مجمع الزوائد، ج ٩، ص ١٧٧.
7) اشاره به حديث: «لا تزول قدما عبد حتي يسئل عن اربع: عن عمره فيما أفناه؛ و عن جَسده فيما أبلاه؛ و عن ماله فيما أنفقه؛ و من اين إكتسبه و عن محبّتنا أهل البيت (عليهمالسلام)» ، طبراني؛ سيوطي؛ بنهاني؛ المعجم الكبير، ج ١١، ص ٨۴، ح ١١٧٧.
عمر خود را، بين ركن و مقام، بين ركوع و سجود و قيام و قعود گذرانده باشد در حالىكه، ولايت اهلبيت (عليهمالسلام) را قبول نداشته باشد به يقين داخل آتش دوزخ مىشود. (1)
با اين اوصاف، آيا شايسته است امت اسلامى، به راهى غير از راه آنها بروند؟ و آيا براى كسانى كه ايمان به خدا و رسول (ص) دارند، رواست كه روش و سنتى غير از سنت آنها را بپذيرند؟ !
ابن خلدون چگونه و با چه جرأتى، اهلبيت (عليهمالسلام) را با كمال صراحت و وقاحت و بىشرمى، اهل بدعت و گمراهى مىخواند؟
شايد آيه «ذى القربى» (2)و آيه «تطهير» (3)و يا «اولى الامر» (4)و آيه وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ (5)و وَ كُونُوا مَعَ الصَّادِقِينَ (6)وى را به اين روش مأمور كرده است؟
و شايد قصد داشته به آن همه دستورهاى صريح و صحيحى كه از پيامبر (ص) رسيده است، عمل كند؟ !
ما از طريق مدارك معتبر و روايتهاى عالمان اسلامى، احاديث صريح و صحيح پيامبر (ص) را در مورد اهلبيت در كتاب «سبيل المؤمنين» ، جمعآورى نمودهايم و اهل
1) اشاره به حديث: «ولو ان رجلاً صف بين الركن و المقام، فَصلّي و صام و هو مُبغض لآل محمد دَخَل النّار» . ينابيع المودّة، ج ٢، ص ٣٧۶، باب ۵٧، ح ۶٧؛ مستدرك صحيحين، ج ٣، ص ١۴٨.
2) شوري: ٢٣.
3) احزاب: ٣٣.
4) نساء: ۵٩.
5) آلعمران: ١٠٣.
6) توبه: ١١٩. سيوطي در تفسير خود و ابن عساكر در تاريخ خود «صادقين» را علىبن ابىطالب (ع) معرفي كردهاند.
تحقيق و انصاف را براى شناخت مقام و منزلت اهلبيت (عليهمالسلام) در اسلام، به آن كتاب ارجاع مىدهيم.
اى كاش اهل مذاهب چهارگانه نيز، همچون ساير مذاهب، مطالب مذهب اهلبيت (عليهمالسلام) را در قلمرو اختلاف، نقل مىكردند و درباره آن به قضاوت مىنشستند. در صورتى كه ما نديدهايم، نسبت به اهلبيت (عليهمالسلام) اينگونه كه در اين عصر عمل شده، در اعصار ديگر نيز رفتار شده باشد؛ زيرا با آنها به گونهاى برخورد كردهاند كه گويى خداوند هرگز آنها را نيافريده! يا اينكه آنها هرگز از علم و حكمت، فيض و بهرهاى نداشتهاند!
و همانگونه كه مشاهده كرديد گاهى هم، متعرض شيعيان آنها شده و با دادن لقب رافضى، تهمتها و افتراهاى بسيارى را به آنها روا داشتهاند.
اما اكنون روزگار خصومت و دشمنى سپرى شده و عصر برادرى و همبستگى رسيده است و همه مسلمانان بايد از در شهر علم نبوي (ص) وارد و به «باب حطه» (1)و امان، پناهنده شوند و بر «سفينه نجات» سوار گردند و با تقرب و همگامى با برادران شيعه خود، به ساحل هدايت و نجات دست يابند؛ زيرا ديگر كدورت و كينهها برطرف شده و صبح روشن اميدبخش پديدار گشته و راه سعادت و اعتلاى اسلام، گشوده شده است.
عواملى كه موجب ايجاد تنفّر و فاصله گرفتن اهل سنّت از شيعه مىشود، تهمتها و دروغهاى بىاساس و ناروايى است كه برخى از باطلگرايان و كينهتوزان به شيعه
1) منظور از «باب حطّه» كه در برخي از روايات آمده، يعني طلب مغفرت از لغزشهاي گذشته، كه در سوره بقره، آيه ۵٨ و آلعمران، آيه ١۶١ مطرح گرديده است، مىباشد.
نسبت دادهاند، كه ما قسمتى از آنها را در فصلهاى گذشته مطالعه و بررسى كرديم و پاسخهاى قانعكننده و آرامشبخشى نيز، به آنها داديم و اما مسئله صحابه (رضىالله عنعهم) ، تنها جاى مشكل و پيچيده اين مسئله است؛ برخى از غلاتى كه نام شيعه بر آنها اطلاق شده مانند كامليه به تمام اصحاب پيامبر (ص) حمله مىكنند و به آنها ناسزا مىگويند، به همين دليل، افراد ناآگاه مىپندارند كه اين عقيده و روش همه فرقههاى شيعه است و در نتيجه بىگناهان را به مجازات خلافكاران مجازات مىنمايند! و طبيعى است كه اين روش شيوهاى منافقانه و از منطق نيز، به دور است!
در صورتى كه اگر كسى آگاهانه با باور و اعتقاد شيعه در اين مسئله آشنا شود، نظر آنها را نظر متوسطى خواهد يافت؛ زيرا آنها نه مانند «غلات» به افراط و تندروى مايلاند كه خود را به گناه و معصيت آلوده كنند و نه مانند اهل سنت به تفريط معتقدند كه حتى بعضى از واجبات را ترك نمايند!
شيعه چگونه مىتواند به آنچه نادانان و نااهلان به او نسبت دادهاند، آلوده باشد، درحالىكه در تشيّع خويش، به اصحاب بزرگوار پيامبر (ص) اقتدا مىكنند.
به اين مطلب حتى آگاهان بزرگى از اهل سنت، مانند نويسندگان كتابهاى الاستيعاب، الاصابة و اسدالغابة به خوبى واقف و معترفاند.
به يقين براى اداى كامل اين بحث، بايستى كتاب جداگانهاى تأليف كرد كه البته در آينده به آن جامه عمل خواهم پوشاند و به طور كامل به بررسى هويت تشيع با شئون همه جانبه آن خواهم پرداخت.
در ادامه براى اينكه بحث خود را به كمال رسانده و در جهت هدف خود، بهرهاى به دست آورده باشيم، نام برخى از شيعيان اصحاب رسول خدا (ص) كه ما به آنها اقتدا كردهايم و از آنها هدايت يافتهايم را از نظر مىگذرانيم:
(1). ابورافع قِبطى؛ ١غلام رسول خدا (ص) كه نام او را، اسلم، ابراهيم، هرمز و يا ثابت هم گفتهاند، فرزندان و نوادههايى داشت كه همه آنها از ارادتمندان خاص و شيفتگان اهلبيت (عليهمالسلام) بودند. نام فرزندان او: رافع، حسن، مغيره، عبيدالله و على بود. عبيدالله كه در ركاب علي (ع) در جنگ صفين شركت داشت، درباره اصحاب رسول خدا (ص) كتابى تأليف نموده است، على نيز، يك كتاب فقهى از نظر اهلبيت (عليهمالسلام) تأليف كرده است كه پس از صحيفه علي (ع) اولين كتاب فقهى اسلام، به شمار مىرود.
امّا نوادههاى ابو رافع از فرزند او: على، حسن و صالح و عبيدالله بودند. چنانكه فرزند ديگر وى عبيدالله نيز، فرزندى به نام فضل داشته كه هر كدام، داراى فرزندان صالح و شايستهاى بودند.
٢. ابومُنذر اُبّى بن كَعب؛ از قرّاى بزرگ بود، او به همراه علي (ع) از بيعت «سقيفه» خوددارى نمود. (2)
٣. ابان بن سعيد بن عاص اموى.
۴. انس بن حرث يا ابن حارث كه در الاصابه درباره او نوشته شده است: «او از پيامبر (ص) روايت كرده كه آن حضرت فرمود:
إنّ إبنِي هذا حُسينٌ (ع) يُقتَلُ بِأرضٍ يُقالُ لَها كَرْبلاء، فَمَنْ شَهِدَ ذلك مِنكُم فَلْيَنصُرهُ.
اين پسرم حسين است كه در زمين كربلا كشته مىشود. هر كس آن زمان را درك كرد، بايد او را يارى كند.
پس از اين عبارت، هم، آمده: «انس به كربلا رفت و در ركاب حسين (ع) شهيد شد» . در الاستيعاب نيز، همين جمله آورده شده است. (1)
۵. اسيد بن ثعلبه انصارى «بدرى» ؛
۶. اسلم بن حارث عبدالمطلّب هاشمى اَخُو نوفَل؛
٧. اسلم بن يجرة ساعدى؛
٨. اسود بن عبس بن اسماء تميمى؛
٩. اعين بن ضبيعة بن ناجيه دارمى تميمى؛
١٠. اَنس بن مُدرك خثعمى أكلبى؛
١١. امرؤ القيس بن عابس كِندى؛
١٢. اويس بن عامر قرنى؛ كه از افضل تابعين است و رسول خدا (ص) بشارت او را به اصحاب خود داده بود. او در عهد رسول خدا (ص) اسلام آورد و رسول خدا (ص) او را از نزديك نديد. داستان او در بخش سوم الاصابه در رديف شيعيان آمده است. (2)
١٣. ابو لَيلى غفّارى؛ كه من از او نامى نيافتم، اما به اعتراف الاصابه، افرادى به نام ابو احمد و ابن منده از او روايت كردهاند كه او مىگفت:
رسول خدا (ص) فرمود: به زودى پس از من فتنهاى رخ مىدهد، در چنان وضعى بايد بكوشيد كه در ركاب علي (ع) باشيد، چه اينكه او اولين كسى است كه به من ايمان آورده و اولين كسى است كه در روز قيامت با من ملاقات مىكند. او صديق اكبر (3)فاروق امت و پيشواى مؤمنين است. (4)
١۴. ابوفضاله انصارى؛ كه مانند ابو ليلى از او نامى نيافتم. اما صاحب الاصابة (1)و الاستيعاب، در شرح زندگى وى، از فرزند او روايت مىكنند كه مىگويد: «از على شنيدم كه مىگفت: رسول خدا به من فرموده، تا من به خلافت نرسم، نمىميرم، بلكه محاسن من به خون سرم رنگين شود!» .
ابوفضاله در جنگ بدر شركت داشته است. (2)
١۵. ابوسفيان بن حارث بن عبدالمطلّب؛ پسر عموى رسول خدا (ص) و برادر رضاعى او بود كه با رسول خدا (ص) از حليمه سعديه، شير خورده بودند.
١۶. بُريده اَسلمى؛ كه يكى از افرادى است، كه امير مؤمنان (ع) در سوگ او سروده است: «خداوند قبيله اسلم را جزاى خير دهد، آنها چهرههاى درخشانى بودند، كه در راه هاشم به خاك و خون افتادند» . (3)
بَريده، عبدالله، منقذ، عروة و دو فرزند مالك، از آن قبيله بودند كه با بزرگوارى، فداكارى نمودند.
١٧. بريدبن حصيب اسلمى؛
١٨. بلال بن رياح حبشى مؤذن رسول خدا (ص) ؛
١٩. براء بن عازب بن حارث انصارى؛ كه به همراه علي (ع) از بيعت «سقيفه» خوددارى كرد؛
٢٠. براء بن مالك، برادر انس بن مالك؛
٢١. بشير، برادر وداعة بن ابىزيد انصارى؛ كه از بهترين آگاهشدگان بودند و در
جنگ صفّين در ركاب علي (ع) بودند. پدر آنها نيز، در جنگ احد در ركاب پيامبر (ص) شربت شهادت نوشيد.
٢٢. تَمّام بن عبّاس بن عبدالمطلّب؛
٢٣. ثابت بن عُبَيد انصارى؛
٢۴. ثابت بن قيس بن خطيم ظُفرى؛
٢۵. ثَعلبة بن قِيظى بن صَخر انصارى؛
٢۶. جُندَب بن جُناده (ابوذر غفّارى) ؛
٢٧. جارية بن قُدامه سَعدى؛
٢٨. جارية بن زيد؛
٢٩. جابربن عبدالله انصارى؛
٣٠. جَبَلة بن عمرو بن أوس ساعدى؛
٣١. جُبير بن حُباب انصارى؛
٣٢. جَعدة بن هُييره مَخزومى؛ كه مادر او امهانى خواهر امير مؤمنان (ع) بود؛
٣٣. جعفربن أبىسفيان بن حارث بن عبدالمطلّب هاشمى؛
٣۴. جَهجاه بن سعيد غِفارى؛
٣۵. جَراد بن مالك بن نويره تميمى؛ كه به همراه پدر خود در روز «بِطاع» شهيد شد؛
٣۶. جَراد بن طهية وحيدى، پدر شبيب بن جراد؛ كه در كربلا در ركاب امام حسين (ع) شهيد شد.
٣٧. حُجر بن عدى كِندى؛
٣٨. حُذيفة بن يمان عبَسى؛
٣٩. حارث بن عبّاس بن عبدالمطلّب هاشمى؛
۴٠. ابوالورد بن قيس؛ كه نام او را ابو عمرو حرب مازنى گفتهاند؛ (1)
۴١. حارث بن نوفَل بن حارث بن عبدالمطلّب؛
۴٢. حارث بن رِبعى بن بلدهه انصارى (ابو قُتاده) ؛
۴٣. حارث بن زُهير اَزُدى؛
۴۴. حارث بن خاطب بن عمرو انصارى؛
۴۵. حارث بن عمرو بن خرام خزرجى؛
۴۶. حارث بن نعمان بن اُميه اُوسى؛
۴٧. حازم بن اَبى حازم اَحمسى؛
۴٨. حجّاج بن عمرو بن غَزِيه انصارى؛
۴٩. حسّان خَوط بن مِسعَر شيبانى؛ كه همه خانواده او از ياران برگزيده علي (ع) بودند و در جنگ جمل در ركاب آن حضرت شركت داشتند.
حسّان و دو فرزند او، حارث بشر، برادر وى، بشربن خوط و هيب بن عمرو بن خَوط و يكى ديگر از برادران او، اسودبن بشربن خوط، نوه پسرى حسّان، عنبس بن حارث، و دو فرزند برادر او، حسين و حذيفه، پسران مخدوج بن بشربن خَوط نيز، در آن جنگ شركت داشتند.
در جنگ جمل پرچم سپاه علي (ع) در دست حسين بن مخدوج بود و آنگاه كه او به شهادت رسيد، برادر وى پرچم را به دست گرفت و پس از شهادت او، عموى آنها اسود، پرچمدار شد و پس از شهادت او، عنبس بن حارث علمدار گشت و پس از شهادت او وُهَيب بن عمرو پرچم را به دست گرفت و جنگيد تا به شهادت رسيد؛
1) الاصابة، ج ١، ص ٣١٩.
۵٠. حنظلة بن نُعمان بن عامر انصارى؛
۵١. حَكيم بن جَبَلة عبدى؛ كه در جنگ جمل اصغر شهيد شد. علاوه بر اين، فرزند وى اشرف و برادر او رِعل بن جَبَله و هفتاد نفر از قبيله و خويشان او در همين جنگ شهيد شدند. اين واقعه در ٢۵ ربيعالثانى سال (٣۶ هجرى) قبل از ورود امير مؤمنان (ع) به بصره اتفاق افتاد و زمانى كه حضرت به بصره آمد، جنگ جمل اكبر شروع شد؛ (1)
۵٢. حبيب بن مظاهر بن رعاب بن اَشتر حجون بن فَقعَس؛ كه از تابعين بود. او زمان رسول خدا (ص) را درك كرد و آن حضرت را نديد و در كربلا در ركاب حسين (ع) شهيد شد. (2)
«ابن حجر عسقلانى» داستان او را در قسمت سوم «الاصابة» آورده است.
۵٣. حكيم بن مَغفل بن عوف غامدى؛ كه در روز «نهروان» به فيض شهادت رسيد؛
۵۴. خالدبن سعيدبن عاص اُموى؛ كه به همراه علي (ع) از بيعت سقيفه خوددارى نمود؛
۵۵. خالدبن زيد انصارى (ابو ايوب) ؛
۵۶. خالد بن ربيعه جدلى؛
۵٧. خالد بن وليد انصارى؛
۵٨. خالدبن مُعمّر سَدُوسى؛
۵٩. خويلد بن عمرو انصارى؛
۶٠. خَبّاب بن اَرَت تَميمى يا خُزاعى؛
۶١. خُزيمة بن ثابت (ذو شهادتين) ؛
۶٢. خَرشه بن مالك اَودى؛
۶٣. خليفة بن عدى بياضى؛
۶۴. داودبن هلال؛ معروف به ابو ليلى، پدر عبدالرحمن انصارى، كه بزرگان در نام او اختلافنظر دارند؛
۶۵. ربيعة بن قيس عدوانى؛
۶۶. رَفاعة بن رافع بن مالك انصارى؛
۶٧. رافع بن ابى رافع قِبطى؛
۶٨. زيد بن اَرقم خَزرجى؛
۶٩. زيد بن صَوحان عبدى؛
٧٠. زيد بن اَسلَم بَلَوى؛
٧١. زيد بن حارثه انصارى؛
٧٢. زيد بن حُبَيش اسدى؛
٧٣. زياد بن مُطرّف؛ كه در الاصابة در شرح زندگى او آمده است: «او از پيغمبر (ص) روايت مىكند كه هر كس دوست مىدارد مانند من زندگى كند و مانند من بميرد و با من داخل بهشت شود، پس از من علي (ع) و ذريه او را بايد دوست بدارد» . (1)
٧۴. زُهير بن حارث بن عوف (ابو زينب) ؛
٧۵. زيد بن وهب جُهَنى حسلى؛
1) الاصابة، ج ١، ص ۵۵٩، ح ٢٨۶۵؛ از علماي اهل سنّت، ابن جرير طبري و ابن شاهين اين مطلب را نقل كردهاند.
٧۶. سلمان فارسى (ابو عبدالله) (1)
٧٧. سلمان بن ثُمامه جُعفى؛
٧٨. سليمان بن صُرد خُزاعى؛ كه از خونخواهان امام حسين (ع) بود كه در اين راه نيز به شهادت رسيد.
٧٩. سليمان بن هاشم مِرقال زُهرى؛
٨٠. سهل بن حُنيف انصارى؛
٨١. سُهيل بن عمرو انصارى؛
٨٢. سَلَمة بن اَبىسَلَمه، پرورش يافته پيامبر اكرم (ص) ؛
٨٣. سُويد بن غَفَله جُعفى؛
٨۴. سمّاك بن خَرشَه؛ كه در ظاهر وى غير از ابودجانه انصارى است.
٨۵. سَنان بن شَفعله اُوسى؛ كسى كه از پيامبر (ص) روايت كرده كه آن حضرت فرمود:
جبرئيل به من خبر داد، كه وقتى فاطمه را به ازدواج علي (ع) درآوردم، خداوند به نگهبانان بهشت فرمود، به درخت طوبى دستور دهند به شماره دوستان اهلبيت، برگ درآورند. (2)
٨۶. سَعنة بن عُريض تيماوى؛ كه ضمن مشاجرهاى كه در مدينه با معاويه داشت نام علي (ع) به ميان آمد و آنگاه سعنه سكوت كرد و روى خود را از معاويه برگردانيد، و معاويه گفت: «فكر مىكنم سعنه در اثر كهولت خرفت شده باشد، او را در سخن گفتن كمك كنيد!»
سعنه گفت: «من خرفت نشدهام، معاويه تو را به خدا سوگند، به ياد دارى كه در حضور پيغمبر (ص) بوديم و علي (ع) وارد شد و پيغمبر (ص) از وى استقبال نمود، به او فرمود: خدا قاتل تو را بكشد، و دشمن دشمنان تو باشد؟» . آن گاه معاويه سخن خود را قطع كرد؟ ! (1)
٨٧. سعيد بن حارث بن عبدالمطلّب؛
٨٨. سعيد بن نُوفَل بن حارث بن عبدالمطلّب؛
٨٩. سعيد بن نِمران همدانى؛
٩٠. سعيد بن وَهب خُوبانى؛
٩١. سعيد بن سعد بن عُباده انصارى؛ كه پدر او سعد، از مقام رفيعى در اسلام برخوردار بود؛
٩٢. سعد بن حارث صَمِّه انصارى؛
٩٣. سعد بن مسعود ثقفى، عموى مختار؛
٩۴. سفيان بن هانى بن جُبير جَيشانى؛
٩۵. شَراجيل بن مُرّة هَمدانى؛ كه روايت مىكند از پيامبر (ص) شنيدم كه به علي (ع) مىفرمود: «
أبشِرْ يا علي حَياتُك و مَوتُكَ مَعِي » . (2)
٩۶. شُريح بن هانى بن يزيد حارثى (قاضى معروف نيست) ؛
٩٧. شِيبان بن محرّث؛
٩٨. صَعصعة بن صَوحان؛
٩٩. صَحيان بن صَوحان؛
١٠٠. صالح انصارى سالمى؛
١٠١. صَبيح غلام امّ سَلَمة؛
١٠٢. صِيفى بن رِبعى اُوسى؛
١٠٣. ضَحّاك بن قَيس تَميمى (اَخنَف) ؛ كسى كه در حلم و بردبارى نمونه و الگو بود. او زمان رسول خدا (ص) را درك كرد، اما به حضور آن حضرت نرسيد و پيامبر (ص) براى او دعاى خير كرد. (1)
١٠۴. طاهربن اَبى هاله تميمى؛
١٠۵. طريف بن اَبان أنمارى؛
١٠۶. ظالم بن عمرو دوئلى (ابو الاسود) ؛ كه عصر جاهليت و اسلام را درك كرده است. ابن حجر داستان او را در قسمت سوم الاصابة به نام «مخضرم» آورده است. (2)
١٠٧. عمّار ياسر (ابو يقطان) ؛
١٠٨. عمّاربن اَبى سَلَمه دالانى؛ كه طبق روايتى كه در الاصابة آمده است روز عاشورا در ركاب حسين (ع) شهيد شده است؛ (3)
١٠٩. عبّاس بن عبدالمطلّب؛
١١٠. عقيل بن ابىطالب؛
١١١. عمّارة بن حمزة بن عبدالمطلّب؛
١١٢. عون بن جعفربن ابىطالب؛
١١٣. عُتبة بن أبىلهب؛
١١۴. عبدالله بن عبّاس؛
١١۵. عبدالله بن جعفر؛
١١۶. عبدالله بن حُنين بن اسد بن هاشم؛
١١٧. عبدالله بن زبير بن عبدالمطلّب؛
١١٨. عبدالله بن ربيعة بن حارث بن عبدالمطلّب؛
١١٩. عبدالله بن أبىسفيان بن حارث بن عبدالمطلّب؛
١٢٠. عبدالله بن نُوفَل بن حرث بن عبدالمطلُب؛
١٢١. عبدالله بن حارث بن نُوفَل بن حارث بن عبدالمطلّب؛
١٢٢. عبيدالله بن عبّاس بن عبدالمطلّب؛
١٢٣. عبيدالله بن نُوفَل بن حرث بن عبدالمطلّب؛
١٢۴. عبدالله بن يقطُر؛ كه نام او در الاصابة ابن يقطه ضبط شده است. او برادر رضاعى امام حسين (ع) بود و در كربلا در راه آن حضرت شهيد گرديد. (1)
١٢۵. عبدالله بن رباب مذحجى؛
١٢۶. عبدالله بن سلمه كِندى؛
١٢٧. عبدالله بن طُفَيل عامرى؛
١٢٨. عبدالله بن بُدَيل خُزاعى؛
١٢٩. عبدالله بن مسعود هُذلى؛
١٣٠. عبدالله بن خبّاب بن اَرت تميمى؛
١٣١. عبدالله بن عبدالمدان حارثى؛
١٣٢. عبدالله بن كعب حارثى؛
١٣٣. عبدالله بن حواله ازدى؛ كه در جلد اول، صفحه ١١٣ كتاب الأمَلُ الآمِلْ،
1) الاصابة، ج ٣، ص ۵٨، ح ۶١۶۵.
شرح زندگى او آمده است؛
١٣۴. عبدالله بن سُهيل بن حنيف؛
١٣۵. عبدالله بن وَرقاء سَلولى؛
١٣۶. عبيدالله بن سُهيل انصارى نبيتى؛
١٣٧. عُبيدالله بن اَبى رافع؛
١٣٨. عُبيد بن تيهان؛ كه وى عتيكاى انصارى نيز، ناميده شده است؛
١٣٩. عبيد بن عازب؛
١۴٠. عبيدة بن عمرو سلمانى؛
١۴١. عُمّارة بن شهاب ثورى؛
١۴٢. عمرو بن اَبى سَلَمه؛ پرورش يافته پبامبر (ص) ؛
١۴٣. عمرو بن حِمَق خُزاعى؛
١۴۴. عمرو بن انس انصارى؛
١۴۵. عمرو بن شراحيل؛
١۴۶. عمرو بن عُميس بن مسعود؛
١۴٧. عمرو بن قَروة بن عَوف انصارى؛
١۴٨. عمرو بن مِحصَن؛
١۴٩. عمرو بن هُيبر مَخزومى؛
١۵٠. عمرو بن سَلَمة مرادى؛ كه طبق گفته ابن حجر او به همراه حجربن عدى كشته شده است، اين مطلب او نياز به تأويل دارد.
١۵١. عمرو بن عُريب همدانى؛
١۵٢. عمرو بن مُرّة نَهدى؛
١۵٣. عبدالرحمن بن عباس بن عبدالمطّلب؛
١۵۴. عبدالرحمن بن بُدَيل خزاعى؛
١۵۵. عبدالرحمن بن اَبزى خُزاعى؛
١۵۶. عبدالله بن حِسل جُمَحِى؛
١۵٧. عبدالرحمن خَراش انصارى؛
١۵٨. عبدالرحمن سائب مخزومى؛
١۵٩. عبدالرحمن بن عبد ربّ انصارى؛ كه ابن عقده در كتاب المولاة درباره او مىنويسد: «او كسى است كه نصّ صريح حديث «غدير» را از پيامبر (ص) و در همان روز، به خلافت علي (ع) گواهى داده است» . (1)
١۶٠. عدى بن حاتم طائى؛
١۶١. عثمان بن حُنيف انصارى؛
١۶٢. عروة بن نِمران بن فَضفاض بن عمرو بن قِعاس بن عبد يغوث؛ كه لقب او نخست «مرادى» بود و بعد به «عطيفى» معروف گشت. او پدر «هانى بن عروة» است كه در راه امام حسين (ع) و دفاع از مسلم بن عقيل، به فيض شهادت نايل گرديد. (2)
١۶٣. عروة بن زيد خيل؛
١۶۴. عروة شفاف بن شريح بن سعد بن حارثه طائى؛ كه به همراه اميرمؤمنان (ع) با خوارج جنگيد. حضرت به او فرمود: «از خوارج در اين جنگ ده نفر رهايى نمىيابند و از ما هم بيش از ده نفر كشته نمىشوند» و همينطور هم شد و عروة از كسانى بود كه در آن جنگ شهيد شد. (3)
١۶۵. عمروة بن مالك سلمى؛ او كسى است كه امير مؤمنان (ع) در رثاى او سروده است.
بُريدٌ و عَبدالله مِنهم و مُنقِذٌ و عروةٌ و ابنا مالكٍ فى الأكارم (1)
١۶۶. عطيه؛ كه اسماعيلى او را از ياران پيامبر (ص) شمرده است؛
١۶٧. عتبة بن دغل ثعلبى؛
١۶٨. عِلياء بن هيثم بن جَرير؛
١۶٩. عَوف (مِسطَح بن اُثاثه مطلّبى) ؛
١٧٠. عَنترة سُلَمى ذَكوانى؛
١٧١. عَلاء بن عمرو انصارى؛
١٧٢. عُقبة بن عمرو بن ثَعلبه انصارى؛
١٧٣. عامر بن وائله كِنانى (أبو طفيل) ؛
١٧۴. عبادة بن صامت بن قيس انصارى؛
١٧۵. على بن ابى رافع قِبطى؛
١٧۶. فضل بن عباس بن عبدالمطّلب؛
١٧٧. فَروة بن عمرو بن ودقه أنصارى؛
١٧٨. فاكة بن سعد بن جُبير أنصارى؛
١٧٩. قيس بن سعد بن عُباده انصارى؛
١٨٠. قيس بن مَكشوح بَجلى؛
١٨١. قيس بن خَرَشه قَيسى؛
١٨٢. قيس بن أبى قَيس؛
1) الاصابة، ج ١، ص ١۴۶، ح ۶٣٣، ترجمه شعر در حرف «باء» شماره (١۶) گذشت.
١٨٣. قُثَم بن عبّاس بن عبدالمطّلب؛
١٨۴. قرضة بن كعب انصارى؛
١٨۵. كعب بن عمرو بن عُباد أنصارى (أبى يسر) ؛
١٨۶. مقداد بن عمرو كِندى؛
١٨٧. مغيرة بن نوقَل بن حارث بن عبدالمطّلب؛
١٨٨. مالك بن نُويره؛
١٨٩. متمّم بن نويره، برادر مالك؛
١٩٠. مالك بن تَيهان؛
١٩١. مهاجر بن خالد بن وليد مخزومى؛ او محبت علي (ع) را از كودكى با شير مادر چشيده بود؛ زيرا مادر او، دختر اَنس بن مُدرك و از شيعيان صحابه بود؛
١٩٢. مِخنف بن سُليم، جدّ أبى مِخنف غامدى؛
١٩٣. محمد بن أبىبكر أبى قُحافه تميمى؛
١٩۴. مِسوَر بن شَدّاد بن عُمَير قُرشى؛
١٩۵. مِرداس بن مالك أسلمى؛
١٩۶. مُسيب بن نَجِيّة بن رَبيعة فَزارى؛ او به همراه سليمان بن صُرد خُزاعى، در راه خونخواهى حسين بن علي (ع) شربت شهادت نوشيد.
١٩٧. نُعيم بن مسعود بن عامر أشجعى؛
١٩٨. نَضلة بن عُبيد أسلمى؛
١٩٩. هاشم مِرقال بن عُتبة بن أبى وقّاص زُهَرى؛
٢٠٠. هالة بن أبى هاله تميمى؛
٢٠١. پسر هاله (هند) ؛
٢٠٢. هانى بن عُروة بن فَضفاض بن نِمران؛ كه در راه دفاع از مسلم بن عقيل به
شهادت رسيد؛ (1)
٢٠٣. هانى بن نِيار؛ معروف به «همپيمان انصار» ؛
٢٠۴. وليد بن جابر بن ظالم طائى؛
٢٠۵. وَداعة بن أبى زيد انصارى؛
٢٠۶. وَهب بن عبدالله سِوائى (أبو جُحَيفة) ؛
٢٠٧. يعلى بن حمزة بن عبدالمطّلب هاشمى؛
٢٠٨. يعلى بن عُمير نَهدى؛
٢٠٩. يزيد بن طُعمه انصارى؛
٢١٠. يزيد بن نُويره انصارى؛
٢١١. يزيد بن حوثره انصارى؛
علاوه بر كسانى كه ذكر آنها در بالا گذشت، شيعيان، حتى بسيارى از صحابه، كه به ناچار و جهت رعايت احتياط در دين به سوى برخى از حكام روى آوردهاند، را نيز، دوست مىدارد و محترم مىشمارد. پس با اين اوصاف چگونه شيعه را به دشمنى همه صحابه متهم مىكنند؟
پس از وفات پيامبر گرامى اسلام (ص) برخى از صحابه، نفاق سابقهدار خود را آشكار كردند و حوادث تلخ و دردناكى را پس از آن حضرت به وجود آوردند و نسبت به على و اهلبيت (عليهمالسلام) كينه و دشمنى ورزيدند.
قرآن درباره آنها مىفرمايد:
1) الاصابة، ج ٣، ص ۶١۶، ح ٩٠٣١.
لا مِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ مَرَدُوا عَلَى النِّفَاقِ لاَ تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ (توبه: ١٠١)
[اى پيامبر!] برخى از اهل مدينه به سوى نفاق بازگشتند، تو آنها را نمىشناسى، امّا آنها را ما خوب مىشناسيم.
از سوى امامان بزرگوار ما، روايتهاى متواتر قطعى در «رد» آنها وارد شده است، (1)ما در اينجا به چند روايتى كه بخارى در باب «حوض» جلد چهارم كتاب صحيح خود از ابوهريره و انس و ديگران نقل كرده است بسنده مىكنيم:
پيامبر (ص) مىفرمايد:
وقتى من كنار حوض كوثر قرار گرفتم، با جمعيتى برخورد مىكنم كه آنها را مىشناسم، آنگاه مردى حضور مىيابد و بين من و آن جمعيت قرار مىگيرد و آنها را خطاب مىكند كه بياييد، من سؤال مىكنم، آنها كجا بيايند؟ آن مرد پاسخ مىدهد: به خدا سوگند، اينان اهل دوزخاند! مىگويم: آنها چه كسانى هستند؟ آن مرد پاسخ مىدهد، اينان پس از تو، مرتد شدند و به قهقرا بازگشتند!
سپس دسته ديگرى مىآيند و آن مرد آنها را نيز، به سوى آتش، امر مىكند، باز علت آن را مىپرسم و او پاسخ مىدهد، اينان از اسلام جدا شدند و به شرايط عصر جاهليت تن دردادند! آن وقت از آنان جز افراد معدودى از عذاب، رهايى نخواهند داشت. (2)
ابوهريره روايت مىكند كه:
پيغمبر (ص) به من فرمود: روز قيامت گروهى بر من وارد مىشوند و مىخواهند، از آب حوض كوثر بنوشند، اما آنان را از كنار حوض دور مىكنند، من مىگويم: خدايا اينان اصحاب من هستند.
خداوند مىفرمايد: تو نمىدانى كه اينان پس از تو، چه حوادثى به وجود آوردند و چگونه مرتد شدند و به روزگار جاهليت بازگشتند. (1)
انس نيز، از پيامبر (ص) روايت مىكند:
لَيَرِدَنَّ عليَّ ناسٌ مِن أصحابي الحَوضَ، حتّي عَرَفتُهُم اختُلجُوا دُوني فَأقُول: أصحابي فيقول لا تَدرِي مَا أحدثوا بعدَكَ؟ ! (2)
سهل بن سعد از پيامبر (ص) روايت مىكند كه فرمود:
من پيش از شما كنار حوض كوثر حاضر مىشوم، هر كس از آن آب نوشيد، هرگز تشنه نمىشود. آنوقت جمعيتهايى بر من وارد مىشوند كه آنها را مىشناسم و آنها نيز، مرا مىشناسند، امّا خداوند ميان من و آنها، جدايى مىاندازد. (3)
ابو سعيد خُدرى مىگويد:
گواهى مىدهم كه اين قطعه هم، از اين حديث است كه پيغمبر (ص) فرمود: براى اينكه آنها از من جدا نشوند، مىگويم اينان اصحاب مناند، جواب داده مىشود كه از اعمال آنان پس از خود، مطّلع نيستى. بعد من مىگويم، از رحمت خدا دور باد، از رحمت دور باد، كسانى كه پس از من، در اسلام تغيير ايجاد كردند! (4)
بخارى از اسماء دختر ابوبكر روايت مىكند كه آن حضرت (ص) فرمود:
من روز قيامت وارد بر حوض مىشوم، تا كسانى را كه بر من وارد مىشوند
مشاهده كنم، اما در آنجا دستهاى را از من مىگيرند و جدا مىكنند، عرضه مىدارم، خدايا! اينان از من و از امت من هستند! گفته مىشود: نمىدانى اينان پس از تو چه كردند؟ اينان پس از تو به قهقرا و عصر جاهليت برگشتند.
سپس بخارى اضافه مىكند كه:
ابن ابى مليكه گفت: خدايا پناه مىبريم به تو، از اينكه به اعقاب و گذشته خود برگرديم و از دين خود خارج شويم. (1)
همچنين در باب غزوه حديبيه در جلد سوم صحيح از علا بن مسيب، از پدر او روايت مىكند كه گفت:
به براء بن عازب گفتم: خوشا به حال تو كه مصاحبت پيغمبر (ص) را درك كردى و زير درخت، با او بيعت نمودى. (2)براء بن عازب پاسخ داد: اى پسر برادرم! نمىدانى پس از آن حضرت، ما چه كرديم و چه حوادثى به وجود آورديم؟ ! (3)
بخارى در باب آيه: «خداوند ابراهيم را، خيل خليل خود گرفت» (4)، از ابنعباس روايت مىكند كه رسول خدا (ص) فرمود:
شما پا برهنه و عريان، وارد صحراى محشر مىشويد و آنگاه آيه «همانطور كه در آغاز خلق كرديم، آفريده خود را باز مىگردانيم و اين كار را وعده حتمى دادهايم» (5)را، تلاوت فرمود و اولين كسى كه روز قيامت لباس مىپوشد «ابراهيم
خليل» خواهد بود. آنوقت گروهى از اصحاب من، به جانب چپ و به سوى جهنم برده خواهند شد.
من مىگويم: اينها اصحاب من هستند، اينها اصحاب من هستند! پاسخ داده مىشود، اينها پس از وفات تو از دين، جدا و مرتد شدند، سپس درباره آنها همان را خواهم گفت كه بنده صالح خدا عيسي (ع) مىفرمود: خدايا! تا من ميان امت خود بودم، شاهد و گواه آنان بودم، اما وقتى مرا بميراندى، خود نگهبان آنان بودى، زيرا تو بر هر چيز شاهد و گواه خواهى بود. (1)
طبق آنچه در جلد پنجم مسند امام احمدبن حنبل در حديث «ابىطفيل» آمده است، در شب عقبه، در ميان اصحاب، افرادى بودند كه در مسير رسول خدا (ص) ظرفهاى فلزى را روى زمين مىغلطاندند تا شتران حضرت رم كنند و به آن نازنين، صدمه وارد شود، و احياناً او را به قتل برسانند! (2)
قرآن در اين باره مىفرمايد: «آنان تلاش براى كارى كردند كه بدان نرسيدند و كينه او را به دل نگرفتند، جز اينكه خداوند از فضل خود، او را بىنياز گردانيد» . (3)
بر اساس سوره توبه نيز، مشخص مىشود كه آنها پيش از جنگ حنين چه فتنهانگيزىهايى كردند و چگونه در كار رسول خدا (ص) اخلال نمودند، تا اينكه حق آمد و اسلام پيروز شد و آنها از اين جهت، ناراحت بودند! (4)
و «به خدا سوگند مىخوردند كه مسلماناند و از ياران پيامبر اسلام (ص) ، در صورتى كه از آنان نبودند، بلكه طايفهاى تفرقهگر بودند و اگر پناهگاهى و غارهايى يا سوراخى مىيافتند، از صحنه جنگ با شتاب به داخل آن مىخزيدند!» . (1)
«برخى از آنان هم، پيامبر را اذيت مىكردند و مىگفتند: او گوش محض است و حرف همه را قبول مىكند! پيامبر! به آنان بگو: پيامبر گوش خير است كه به خدا ايمان آورده، و به اهل ايمان اطمينان پيدا مىكند و نيز، براى اهل ايمان رئوف و مهربان است و آنها هم كه او را اذيت مىكنند، عذاب دردناكى خواهند داشت! آنان براى شما سوگند مىخورند، كه شما را خرسند كنند. اما رسول خدا شايستهتر است كه او را راضى نمايند اگر واقعاً مؤمن هستند. مگر نمىدانند هركس با خدا و رسول، مخالفت ورزد براى او آتش دوزخ خواهد بود كه براى هميشه در آن خواهد ماند و اين براى او ذلت بزرگى خواهد بود!» . (2)
«و اگر از آنان بپرسى، اين چگونه عملكردى است؟ مىگويند تفريح و مزاح مىكرديم! بگو آيا خدا و آيات و رسول او را، به استهزاء مىگيريد؟» . (3)
«و برخى از آنان هستند كه با خدا عهد مىكنند كه اگر از فضل خداوند دارا شوند، صدقه و زكات را مىپردازند و از صالحان مىگردند، اما همينكه از فضل خود به آنان كرامت كرديم، گرفتار بخل مىشوند و به احكام الهى پشت مىنمايند و در نتيجه، نفاق تا روز قيامت در دلهاى آنان مىماند؛ زيرا آنان درباره وعدهاى كه دادند، با خدا مخالفت كردند و دروغ گفتند!» . (4)
«عدهاى از منافقان هم، اهل ايمانى را كه صدقه افزون مىپرداختند و نيز، آنهايى كه در حد توان خويش، صدقه مىدادند را به استهزا مىگرفتند و مسخره مىكردند، خدا هم آنها را مسخره مىكند و براى آنان عذاب دردناكى خواهد بود، خواه براى آنان استغفار كنى يا نه، يكسان است و حتى اگر هفتاد بار هم براى آنان طلب آمرزش نمايى، هرگز خداوند آنان را نخواهد آمرزيد!» . (1)
اگر كسى از آنان مرد، هرگز بر احدى از آنان، نماز مخوان و بر قبر آنها هم توقف مكن، زيرا آنان نسبت به خدا و رسول، كافر شده و در حال فسق مردهاند! و هرگز از اموال و اولاد آنان، تعجب مكن، چه اينكه خداوند اراده فرموده است، بدين وسيله آنان را در دنيا عذاب كند و در حال كفر، از دنيا بروند و هرگاه سورهاى نازل شود كه به خدا ايمان آورند و به همراه پيامبر جهاد كنند، منافقين ثروتمند از پيامبر اذن مىگيرند كه به همراه از كار افتادگان در شهر بمانند و خوشحالاند كه در كنار بازماندگان باشند، بر دلهاى آنها مهر قساوت خورده و شعور و فهم ندارند!» . (2)
«وقتى شما از جنگ برگشتيد و به آنها اعتراض نموديد، به زودى مىآيند و قسم مىخورند و عذر مىآورند، اما شما از آنان كنارهگيرى كنيد، چه اينكه آنان، پست و پليد هستند و سزاى اعمال آنها، جايگاه دوزخ خواهد بود! آنان براى شما سوگند مىخورند كه راضى و خرسند گرديد. اگر شما هم از آنها راضى شويد، خداوند از فاسقان هرگز راضى نخواهد شد» . (3)
تا پايان سوره، تمام آيهها بر نفاق آشكار ياران منافق دلالت دارد.
آيا صحابى پيامبر (ص) بودن، به تنهايى موجب وثاقت و عدالت مىگردد؟ قرآن كريم، درباره موقعيت و شرايط پس از وفات آن حضرت مىفرمايد:
محمد (ص) پيامبرى بيش نبود، قبل از او هم پيامبرانى بودند و درگذشتند، آيا اگر پيغمبر بميرد يا كشته شود، شما به شرايط گذشته جاهلى بازمىگرديد؟ هر كس به عقب برگردد، به خدا زيانى نخواهد رسيد و خداوند به زودى جزاى شاكران را خواهد داد. (1)
به يقين، كسانى كه شكر نعمت رسالت را ادا كردند و تغيير ماهيت ندادند و پس از آن حضرت، حادثه خلافى نيافريدند و دين را تبديل نكردند و در جهت دستورهاى خدا و رسول خدا (ص) استقامت ورزيدند، «براى آنان خيرات و خوبىهاست و آنها رستگار خواهند بود و خداوند به آنان بهشتهايى را وعده فرموده كه نهرها، از زير آن روان است و آنان در آنجا، جاويدان خواهند بود و اين است فوز عظيم» . (2)
چنين افرادى، با وجود اين خصلتها، از مدح و توصيف ديگران بىنياز خواهند بود، زيرا آنها ياوران دين و ناشران حق مبين هستند و دوستى با آنها و دعا براى آنها واجب خواهد بود.
«بار خدايا! ما را و برادران ما را، كه در ايمان بر ما سبقت داشتند را بيامرز و در دلهاى ما، نسبت به اهل ايمان، كينه و كدورتى قرار مده، چه اينكه اى پروردگار ما، رئوف و مهربان هستى» . (3)
در اينجا، كتاب به قلم مؤلف، پايان پذيرفت. مؤلف كوچكترين خدمتگزار
دين اسلام و دربان مذهب شيعه، عبدالحسين بن شريف يوسف بن شريف جواد بن شريف اسماعيل بن شريف محمد بن شريف ابراهيم ملقب به شرفالدّين، ابن شريف زينالعابدين بن شريف على بن على بن الحسين معروف به ابن ابىالحسن الموسوى العاملى، كه خداوند با الطاف خفيه خود، او را اهل عمل قرار دهد.
اين كتاب در شهر صور از منطقه جبل عامل در سال ١٣٢٧ هجرى تأليف شده است، كه در اين نوبت چاپ، دو فصل هفتم و يازدهم را، به طور كامل به آن افزوديم. در فصلهاى ديگر نيز به ويژه در فصل هشتم مطالبى را اضافه كرديم.
الحمدلله اوّلاً و آخراً و صلّى الله على خيرته من عباده، محمد و آله الميامين من رجاله و سلّم تسليماً كثيراً.
ترجمۀ اين كتاب، در ماه رمضان المبارك ١۴٠٣ هجرى قمرى، مطابق با ٢٠/۴/١٣۶٢ه. ش در شهر نطنز، از استان اصفهان كه براى تبليغ معارف اسلامى حضور داشتم، انجام گرفت.
قم - احمد صادقى اردستانى