ghaemiyeh.com
سرشناسه : نجفي يزدي، سيدمحمد، ۱۳۳۷ -
عنوان و نام پديدآور : نور هدايت : در نقد كتاب آنگاه كه صحابه را شناختم/ سيدمحمد نجفييزدي.
مشخصات نشر : تهران: نشر مشعر، ۱۳۹۱.
مشخصات ظاهري : ۳۱۱ص.
شابك : 978-964-540-376-6
وضعيت فهرست نويسي : فيپا
يادداشت : كتابنامه : ص. ۳۰۵ - ۳۱۱ ؛ همچنين به صورت زيرنويس.
موضوع : شيعه -- دفاعيهها و رديهها
موضوع : اسلام -- دفاعيهها و رديهها
شناسه افزوده : قصيبي، علي
رده بندي كنگره : BP۲۱۲/۵/ن۳۵ن۹ ۱۳۹۱
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۴۱۷
شماره كتابشناسي ملي : ۲۷۴۶۷۸۹
الحمد لله ربالعالمين و صلّى الله على محمد و آله الطاهرين و لعنةالله على اعدائهم اجمعين
بعد از پيروزى شكوهمند انقلاب اسلامى ايران و تحول عظيم فكرى و فرهنگى در جهان، مكتب اسلام، مكتبى نجاتبخش در دنياى مادى مطرح گرديد. همانگونه كه انتظار مىرفت، دشمنان اسلام براى نابودى اين انقلاب و مهار نمودن نفوذ آن، به انواع توطئهها پرداختند؛ زيرا انقلاب اسلامى ايران به همه مسلمانان جهان - كه بخش عمده نيروهاى انسانى، اقتصادى و فرهنگى جهان را تشكيل مىدهند - نويد پيروزى و سرفرازى اسلام را مىداد.
در اين ميان بعضى از گروههاى مسلمان كه سران آنها از ديرباز با دشمنان اسلام همكارى مىكردند، فريب نقشه و توطئههاى سرانشان را خورده، لبه تيز فعاليت خود را به سمت انقلاب اسلامى ايران و مكتب اهلبيت (عليهمالسلام) نشانه رفتهاند و با عنوانهايى چون وهابيت و بهائيت، همه امكانات وسيع خود را در اين راه به كار گرفتهاند.
از آنجا كه مكتب اهلبيت (عليهمالسلام) ، مكتب تعقل و استدلال است و در طول تاريخ در رويارويى با تهاجمهاى بسيار سخت، سربلند بيرون آمده
است، نه تنها با تهاجمهاى نظامى، اقتصادى و فرهنگى، از عقايد خويش عقبنشينى نمىكند، بلكه از مواجهه با شبهات اعتقادى و فرهنگى استقبال مىكند؛ زيرا اين امر سبب بيدارى جامعه علمى شيعيان، توجه نمودن به دشمنان، دقت بيشتر در چگونگى نشر مطالب، توجه نمودن به برخى ابهامها يا نقاط ضعف احتمالى، تحريك براى تحليل مسائل و سرانجام استوارى بيشتر مكتب اهل بيت (عليهمالسلام) خواهد شد. همچنانكه اين تهاجمهاى فرهنگى به حكم طبيعت خود، مهاجم را با مكتب اهلبيت (عليهمالسلام) آشنا مىكند و او در اين تعامل يا رقابت علمى، به حقايق مكتب اهلبيت (عليهمالسلام) و موهوم بودن بسيارى از شبهات پى خواهد برد و تحت تأثير حقانيت مكتب اهلبيت (عليهمالسلام) قرار خواهد گرفت. اين ويژگى تعامل و تهاجم علمى است كه دو طرف را به مواضع يكديگر نزديك مىكند؛ همچنانكه جنگهاى صليبى باعث آشنايى جهان اسلام از غرب و نفوذ اسلام در جهان غرب شد.
به همين منظور و با پيشنهاد برخى از استادان بزرگوار، بنا شد به شبهات مطرح شده در كتاب «آنگاه كه صحابه را شناختم» ، منسوب به «ابوخليفه على بن محمد قصيبى» پاسخى مناسب داده شود.
با مطالعه اين كتاب متوجه شدم كه اين كتاب از نظر علمى پايينتر از آن است كه به آن پاسخ داده شود؛ زيرا انباشته از مطالبى ناهماهنگ، بىارتباط، احساسى و موهون است؛ گويى نويسنده هدفى جز نوشتن ضد شيعه را نداشته است. به نظر مىرسد داستانهاى غير مستند و اعتقادات نادرست مطرح شده، مربوط به برخى عوام و برخوردهاى جاهلانه و عاطفى باشد، بهگونهاى كه خواننده كتاب با اندكى دقت،
متوجه غير علمى بودن مطالب كتاب مىشود. البته بعضى از شبهات به شكل علمى مطرح شده، ولى بيشتر مطالب آن، غير علمى و عوامفريبانه است؛ بهگونهاى كه برخورد علمى با آن منطقى نيست؛ ولى از آنجا كه كتاب مذكور در سطح وسيعى ميان اقشار گوناگون مردم، از جمله دانشگاهيان توزيع شده است و احتمال تأثير منفى آن مىرود و همچنين فرصت مناسبى براى طرح برخى حقايق مكتب اهلبيت (عليهمالسلام) و بيان كردن ضعف ديدگاههاى دشمنان است، در حد نياز پاسخ دادهايم.
در اين كتاب به ۵٠ شبهه، اتهام و ادعاى نويسنده كتاب مذكور پاسخ داده شده است؛ شبهاتى همانند عزادارى، عبادت و شرك، ارتداد برخى صحابه، عدالت صحابه، ازدواج موقت، امامت ائمه اطهار (عليهمالسلام) ، علم ائمه به جانشين خويش بهويژه حضرت مهدى (عج) و اجراى احكام جديد در زمان آن حضرت، علم غيب، تهاجم به خانه اميرالمؤمنين و امور ديگر.
روش بررسى مطالب در كتاب حاضر به اين صورت است كه ابتدا، شبهه يا ادعا، بيان مىشود و آنگاه تحليل مىگردد.
به اميد آنكه اين نوشتار براى هدايت و آگاهى عموم مسلمانان، مفيد بوده و در پيشگاه الهى مقبول افتد.
سيد محمد نجفى يزدى
نويسنده در صفحه ٧ كتابش، ضمن بيان خاطرات كودكى خويش و چگونگى علاقه و شركت در مراسم عزادارى امام حسين (ع) و اينكه به اين بهانه از مدرسه غيبت مىكرده، مىگويد:
متأسفانه بايد بگويم كه بسيارى از جوانان از فرا رسيدن چنين موقعيتهايى به شدت خوشحال مىشدند؛ زيرا آنها مىديدند كه اين مراسم و مناسبتها، فرصتى طلايى براى دختربازى و چشمچرانى است. . . .
اولاً : اين مطلب، پذيرفتنى نيست؛ زيرا با وجود دسترسى آسان و راحت در برقرارى ارتباط دوستانه نامشروع با نامحرم و چشمچرانى و. . . در مكانها و زمانهاى مختلف، نيازى نيست كه جوانان منتظر چنين فرصت هايى باشند و از وجود اين مجلسهاى مقدس براى انجام دادن گناه، اظهار خوشحالى نمايند.
بيشتر شركتكنندگان در مراسمهاى عزادارى امام حسين (ع) را جوانان تشكيل مىدهند؛ جوانانى كه پيش از عاشورا با اخلاص تمام،
خود را براى برگزارى هر چه بهتر و باشكوهتر اين مراسم آماده مىكنند.
جوانانى كه با پوشيدن پيراهن مشكى و شركت در هيئتهاى سينهزنى و زنجيرزنى و مجالس سخنرانى و روضهخوانى، عشق خود را به پيامبر و اهل بيتش نشان مىدهند. جوانانى كه در حد توان، عزاداران امامحسين (ع) را اطعام مىكنند. جوانانى كه براى تبرك، از غذايى كه براى پذيرايى عزاداران تهيه شده است، استفاده مىكنند؛ بنابراين انصاف نيست كه درباره چنين جوانانى پاك، اينگونه قضاوت شود.
ثانياً: مطلب مذكور، اشكال علمى نيست، بلكه از عوارض نامطلوب هر حركت اجتماعى و گستردهاى است كه در سراسر جهان اتفاق مىافتد؛ زيرا وقتى مراسمى به طور گسترده و ميليونى برگزار مىگردد، وقوع چنين حوادثى، طبيعى است و هرگز به اهميت و ضرورت آن خدشه وارد نمىكند، بلكه ضمن تأكيد بر برگزارى هر چه باشكوهتر مراسم، بايد با برنامهريزى دقيق از وقوع اين عوارض پيشگيرى كرد.
اينگونه اتفاقات، ويژه ايام عزادارى نيست. بلكه حتى در مكه و مدينه، در ايام برپايى نماز جمعه و اعياد و هر محفل پرجمعيت ديگرى نيز رخ مىدهد. آيا به سبب آنكه ايام حج و به راه افتادن كاروانهاى حج در گذشته، فرصت مناسبى براى راهزنان بود و با فرا رسيدن اين ايام، آنها خوشحال مىشدند، مىتوان فريضه حج را مخدوش دانست؟ امروزه نيز فروشندگان فراوانى را در مكه و مدينه مىتوان يافت كه ايام حج را فرصت مناسبى براى چپاول اموال زائران مىدانند و از رسيدن موسم حج خوشحال مىشوند. آيا اينها به معناى مخدوش بودن اين فريضه است؟ ! هرگز!
چگونه مىتوان آن همه فوايد و نتايج ارزنده دينى و عزادارى را كه سرشار از دعوت به تقوا، تهذيب نفس و پيروى از عقل و دين است را به سبب اينگونه عوارض ناخواسته، ناديده گرفت؟
از اعمالى كه مسلمانان در مناسبتهاى مختلف براى بزرگداشت پيامبر (ص) و ائمه معصوم (عليهمالسلام) انجام مىدهند، برپايى مراسمهاى جشن و سوگوارى آنهاست كه مسلمانان براى استفاده معنوى در چنين مجالسى شركت كرده و با بزرگداشت آن به بركات عظيمى دست مىيابند.
اهل بيت رسول خدا (ص) از جمله كسانىاند كه محبت به آنها واجب است؛ همانگونه كه خداوند متعال در قرآن خطاب به پيامبر (ص) مىفرمايد:
(قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِى الْقُرْبى) (شورى: ٢٣)
بگو، من هيچگونه اجر و پاداشى از شما بر اين دعوت درخواست نمىكنم جز دوست داشتن نزديكانم [اهل بيتم].
از «ابن عباس» نقل شده است چون آيه قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِى الْقُرْبى نازل شد به پيامبر (ص) عرض كردند: «اى رسول خدا! نزديكان تو كيانند كه محبت آنها بر ما واجب است؟» حضرت در جواب
فرمود: «على و فاطمه و فرزندانشان» . (1)
1) المعجم الكبير، طبرانى، ج٣، ص۴٧.
و نيز از ابن عباس نقل شده كه رسول خدا (ص) فرمود:
أحبّوُا اللهَ لِما يَغذُوكم مِن نِعَمِه، وَ أحِبّوني بِحُبِّ اللهِ وَ أحِبُّوا أهلَ بَيتي لِحُبّي. (1)
خداوند را براى نعمتهايى كه شما را از آنها برخوردار نموده دوست بداريد و مرا براى محبت خدا دوست بداريد و اهل بيتم را براى محبت من دوست بداريد.
همچنين فرمود:
حُسَينٌ مِنّي وَأنا مِن حُسَينٍ، أحَبَّ اللهُ مَن أحَبَّ حُسَيناً. . . (2)
حسين از من و من از حسينم، خداوند دوست دارد كسى را كه حسين را دوست داشته باشد. . . .
و نيز فرموده است: «
اَلحَسَنُ وَ الحُسَينُ سَيِّدا شَبابِ أهلِ الْجَنَّةِ » (3)«حسن و حسين دو آقاى جوانان اهل بهشتند» .
«حذيفه» مىگويد:
در يكى از روزها، پيامبر [(ص) ] را شادمان ديديم و به او عرض كرديم: «اى رسول خدا! در صورت شما بشارت و خوشحالى را مىبينيم» . رسول خدا [(ص) ] فرمود: چگونه مسرور و خوشحال نباشم درحالىكه جبرئيل (ع) نزد من آمد و بشارت داد كه:
«أنّ حَسَناً و حُسَيناً سَيّدا شَبابِ أهلِ الجَنَّةِ و أبوُهُما أفضَلُ مِنْهُما» (4)«حسن و
حسين دو آقا و سرور جوانان اهل بهشتند و پدرشان (على (ع) ) از آن دو برتر است» .
«ابوهريره» از رسول خدا (ص) نقل مىكند:
مَن أحَبَّ الحَسَنَ وَ الحُسَينَ فَقَد أحَبَّني، وَ مَن أبغَضَهُما فَقَد أبغَضَني. (1)
كسى كه حسن و حسين را دوست بدارد، مرا دوست داشته و كسى كه نسبت به آنها بغض و دشمنى داشته باشد، نسبت به من بغض و دشمنى دارد.
از اين نمونه احاديث و روايات دركتب شيعه و اهل سنت فراوان به چشم مىخورد كه علاقهمندان مىتوانند مراجعه كنند.
طبق آيات و روايات وارد شده در اين زمينه، بر مسلمانان واجب است كه پيامبر و اهل بيت او را دوست داشته باشند و نسبت به آنها محبت بورزند. از راههاى ابراز محبت به پيامبر و فرزندان واهلبيتش، برگزارى مجالس بزرگداشت و شركت در آن مجالس است. شركت در چنين مجالسى كه براى انسانهايى الهى و معنوى بر پا مىگردد، روح معنويت را در وجود انسان ايجاد كرده و او را به سوى خدا و بندگى او رهنمون مىكند و به زندگى، هدف و اميد مىبخشد. انسان با اهداف بلند الهى آنان آشنا و راه رسيدن به سعادت دنيا و آخرت را پيدا مىكند.
مجالس سوگوارى امام حسين (ع) اخلاق، عزت، شجاعت، مردانگى، تقوا، فداكارى، توحيد، بندگى، ظلمستيزى، دشمنشناسى، پايدارى،
1) المعجم الكبير، ج ٣، ص۴٨.
ايستادگى و تن به ذلت ندادن را مىآموزد.
نويسنده كتاب با ناديدهگرفتن نكات مثبت و سازنده مجالس سوگوارى امامحسين (ع) ، با طرح مسائل انحرافى، بىانصافى كرده است. اين تنها شيعيان نيستند كه براى امام حسين (ع) سوگوارند، بلكه همه انسانها و حتى جهان هستى در غم شهادت آن حضرت سوگوارند.
نمونهاى از روايات اهل سنت درباره سوگوارى جهان هستى براى امام حسين (ع) را در اينجا بيان مىكنيم:
الف) «سيوطى» نقل مىكند:
چون حسينبنعلى [(ع) ] كشته شد تا هفت روز نور خورشيد بر ديوار به رنگ زرد بود و بعضى از ستارگان با بعضى ديگر برخورد كردند. روز عاشورا كه آن حضرت به شهادت رسيد، خورشيد گرفت و آفاق آسمان تا شش ماه سرخگونه بود. (1)
ب) «ابوقبيل» مىگويد:
چون حسين [(ع) ] كشته شد، خورشيد آنچنان گرفت كه ستارگان، نيمه روز ظاهر گرديدند تا اينكه ما گمان كرديم قيامت برپاشده است. (2)
ج) «مسعودى» مىنويسد:
روايت شده است كه آسمان چهارده روز بر حسين [(ع) ] گريست.
سؤال شد: «علامت گريه آسمان چه بوده است» ؟ در پاسخ گفتند: «خورشيد در ميان سرخى، طلوع و غروب مىكرد» . (1)
در كتب اهل سنت، روايات فراوانى درباره عزادارى و گريه پيامبر (ص) بر امام حسين (ع) وجود دارد كه به بيان يك نمونه از آنها بسنده مىكنيم؛ «عايشه» مىگويد:
روزى جبرئيل بر رسول خدا [(ص) ]، نازل شد، درحالىكه حسين [(ع) ] نزد پيامبر [(ص) ] وارد شد و از شانه و پشت آن حضرت بالا مىرفت و بازى مىكرد. جبرئيل گفت: «اى محمد به زودى امت تو فتنه مىكنند و اين فرزندت را بعد از تو مىكشند» . آنگاه جبرئيل دست برد و خاكى آورد و گفت: «فرزندت در اين سرزمين كشته مىشود، نام آن سرزمين «طف» است» . پس از رفتن جبرئيل از نزد رسولخدا [(ص) ]، درحالىكه خاك در دست آن حضرت [(ص) ] بود و گريه مىكرد، بر گروهى از يارانش وارد شد كه ابوبكر، عمر، على [(ع) ]، حذيفه، عمار و ابوذر در بين آنها حضور داشتند. پيامبر (ص) فرمود: «أخبَرَني جَبَرئيلُ أنَّ ابني الحُسينَ يُقتلُ بَعدي بِأرض الطَّفِّ و جائَني بِهذهِ التُّربَةِ فَأخبَرَني أنَّ فيها مَضجَعَه»(2)«جبرئيل به من خبر داده است كه فرزندم حسين پس از من در زمين طف كشته مىشود و اين خاك را برايم آورد و به من خبر داد كه محل شهادت و مرقد او در آن سرزمين است» .
نويسنده در صفحه ٨ به بيان نذر عمهاش مىپردازد و مىگويد كه تمامى فرزندان عمهاش در همان دوران باردارى از دنيا مىرفتند بهگونهاى كه ديگران از بچهدار شدنش نااميد شدند. خانواده ايشان براى امام على (ع) نذر كردند كه اگر او بچهدار شود و از هر آسيبى محفوظ ماند، هر سال در روز عاشورا، كودك را در كفنى بپيچند و او را از خون عزادارانى كه با زنجير و چماق به سر و سينه خود مىزنند آغشته كنند. سپس او را بر اسبى كه شبيه اسب امام حسين (ع) است سوار كنند. سرانجام، ايشان صاحب فرزند شد. نام او را عقيل نهادند؛ و خانوادۀ عقيل به نذر خود نيز عمل كردند، تا اينكه عقيل بعد از سالها متوجه شد كه فقط بايد براى خدا نذر كرد. امام نيز يك انسان است و هيچ انسانى سزاوار پرستش نيست. نذر كردن و يارى خواستن از هيچ انسانى جايز نيست؛ بنابراين پدرش را قانع كرد كه چنين نذرى حرام و نامشروع است.
همچنين نويسنده در پاورقى همان صفحه اظهار مىدارد كه برآورده شدن اتفاقى نذر، دليل بر مشروع بودن نذر براى غير خداوند نيست؛ زيرا گاهى فرد مسيحى به كليسا مىرود و از حضرت مريم، شفا و روزى
مىطلبد و خداوند نيز براى آنكه او دچار فتنه شود، خواستهاش را برآورده مىكند.
او در ادامه مىگويد كه مسلمان، باور و يقين دارد كه دعا و يارى خواستن، عبادت است و عبادت بايد فقط براى خدا انجام شود همانگونه كه در قرآن آمده است: وَ أَنَّ الْمَساجِدَ لِلَّهِ فَلا تَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَداً (جن: ١٨) . نذر هم عبادتى است كه بايد فقط براى خدا انجام شود و در روايت است كه امام صادق (ع) از نذر كردن براى غير خدا نهى كرده است.
نويسنده در فراز مذكور، مطالب مختلفى را به گونهاى نامرتب و غيرمنطقى ذكر كرده است كه تحليل آن نياز به دستهبندى دارد:
بين فقها اجماعى است كه در نذر بايد «نام خدا» ذكر شود وگرنه صحيح نخواهد بود؛ يعنى نذركننده بايد خود را مديون خداوند بداند و لفظ «الله» را بگويد. اما اگر خود را مديون خدا نداند و لفظ «الله» را ذكر نكند و قصد قربت ننمايد يا نام ديگرى را ذكر كند، نذر او صحيح نيست.
با اين حال، دليلى وجود ندارد كه نذر، عبادتى همانند قرائت قرآن باشد كه گوينده به قصد قربت، آن را انجام دهد؛ بنابراين اگر براى
سلامتى و بهداشت يا تقويت اراده خود، نذر كند كه فلان عمل را انجام ندهد، مثلاً سيگار نكشد، نذر او صحيح است. نذر از اين جهت، مثل خريد و فروش است كه مىتواند انگيزههاى مختلف داشته باشد.
در واقع نذركردن، عمل استحبابى نيست كه نياز به قصد قربت داشته باشد.
آيا عملى كه مورد نذر قرار مىگيرد، بايد با قصد قربت انجام شود، مثلاً اگر شخصى چنين نذر كند كه براى خدا بر عهده من است خانهاى براى زيد تهيه كنم؛ آيا هنگام تهيه خانه، بايد قصد قربت داشته باشد؟
اين شخص بايد نيت كند براى وجوب عمل به نذر، خانه را تهيه مىكنم كه اين نيز ميان فقها محل ترديد است؛ زيرا همگى قبول ندارند كه مورد نذر بايد يك عمل عبادى باشد، بلكه مىتواند از امور دنيوى باشد. ازاينرو بسيارى معتقدند كه در نذر به ترك سيگار، همينكه سيگار را ترك كند، هرچند به نيت غير الهى، مثل رعايت مسائل بهداشتى يا حياى از ديگران و. . . به نذرش عمل كرده است. پس مورد نذر و عمل به آن در واقع عمل عبادى نيست كه انجامدادنش با نيت غير الهى، حرام يا شرك باشد. بر فرض اينكه قصد قربت هم لازم باشد، عمل چنين شخصى فقط باطل است، نه حرام و شركآلود. ما بايد ميان بطلان عمل و حرمت آنفرق بگذاريم؛ مثل اينكه كسى به نيت رعايت مسائل بهداشتى روزه بگيرد كه در اين صورت روزه او باطل است، نه حرام.
از «ابنتيميه» نقل شده است:
هر كه براى پيامبر يا ديگرى، چيزى را نذر يا قربانى كند، مثل مشركان است كه براى بتها قربانى يا نذر مىكردهاند. پس او غير خدا را مىپرستد و با اين كار، كافر مىگردد. (1)
اگر مقصود آن است كه نذر كردن براى خداوند در قالب خدمت به ديگرى شرك است، سخنى باطل و دور از حقيقت است؛ زيرا شرك آن است كه براى خدا شريكى گرفته شود؛ چنانچه شخصى بگويد براى خدا بهعهده من است كه براى فلان فقير خانهاى تهيه كنم، آيا خدمت به خلق، كه امرى پسنديده نزد خدا است، شرك است؟
و اگر مقصود آن است كه در نذر تبديل لفظ «الله» به لفظ ديگرى و گفتن اينكه فلان چيز را نذر فلان امام كردم، شرك است، بايد گفت: اگر به قصد پرستش نام امامى را به زبان آورد، قطعاً حرام و شرك است ولى اگر مىخواهد مورد نذر را معين كند، يعنى بفهماند كه مثلاً بايد گوسفند در عزادارى سيدالشهدا (ع) مصرف شود، نه جاى ديگر، مورد نذر منظور است نه نيت نذر و اين عمل نه شرك است و نه حرام.
ممكن است گفته شود نذر براى اولياى الهى، مشابه نذر مشركان براى بتهاست. پس بهتر است از آن اجتناب شود، ما مىگوييم كه اين تشابه ظاهرى، هرگز منشأ كراهت نيست؛ زيرا اعمال بسيارى از مسلمانان صدر اسلام مشابه اعمال مردم زمان جاهليت و بتپرستى بوده است؛ اما
1) فرقان القرآن، غرامى شافعى، ص ٣١٢.
چون نيت آنها الهى بود، نه تنها مانعى نداشت، بلكه مستحب يا واجب شمرده شد؛ مثل طواف خانه خدا، قربانى در مِنا و بوسيدن حجرالاسود و. . . درحالىكه مشركان، آن اعمال را براى بتها انجام مىدادند. بنابراين، مهم نيت و انگيزه انجام عمل است.
نذر شيعيان براى ائمه (عليهمالسلام) براى تقرب به خداوند، و ذكر كردن نامشان براى مشخص شدن مورد نذر است. منظور از نذركردن براى امامعلى (ع) ، هديه كردن ثواب اين عمل، براى آنجناب است. اگر كسى به طور صريح بگويد كه من براى خدا به عهده مىگيرم كه صد هزار تومان به فقرا بدهم و ثواب آن براى حضرت امير (ع) باشد، آيا اين كار، شرك است؟
ذكر محافل ائمه (عليهمالسلام) در نذر هم براى آن است كه بدانند در كجا مصرف شود؛ مثلاً براى عزادارى سيدالشهدا (ع) نذر مىكند تا در اينگونه محافل خرج شود، نه آنكه براى پرستش سيدالشهدا (ع) باشد. همانگونه كه خواندن نماز جعفر طيّار، تسبيحات حضرت فاطمه (عليهاالسلام) و نماز امامزمان (عج) براى پرستش اينان نيست. اين را هر كسى كه با شيعيان و عقايدشان آشنا باشد، درك مىكند. حداقل به حكم وظيفه اسلامى كه پرهيز از بدگمانى است، حمل به صحت كند.
مطلب پايانى در مورد نذر آن است كه به فرموده فقها مورد نذر بايد داراى رجحانى هرچند دنيوى باشد. نذر كردن كارى كه رجحان و امتيازى ندارد، صحيح نيست. بنابراين برخى نذرهاى جاهلانه كه در
زيارتگاهها يا عزادارىها انجام مىشود، مثل بستن نخ يا قفل و امورى شبيه اين، باطل است. اما اين نذر كه بچهاى را در كفن خونين بپوشانند و روى اسب بنشانند، نياز به تأمل دارد؛ زيرا اگر اين عمل، سبب ترويج و تحريك عزاداران و توجه دادن به مظلوميت اهل بيت (عليهمالسلام) و ايجاد حُزن و رقّت قلب شود، صحيح است؛ وگرنه دليل شرعى ندارد.
از ديگر اقدامات نويسنده تمسخر عزاداران است كه مىگويد:
كودكى را در كفن پيچيده، از خون عزادارانى كه با زنجير و چماق به سر و سينه خود مىزنند آغشته كرده و او را بر اسبى كه شبيه اسب امام حسين (ع) است مىنشانند.
امروزه يكى از روشهاى مؤثر براى تبليغ، تحريك يا تشويق مردم، استفاده از هنر، به معناى عام آن در قالب نمايشو رفتار نمادين است.
كشورهاى بسيارى هستند كه آداب و رسوم گذشته خويش را همهساله بازسازى كرده و طى مراسمى اجرا مىكنند تا موجب تقويت هويّتِ ملّى و همبستگى مردم خود گردند؛ مثلاً براى نشان دادن ظلم دولت مستكبرِ آمريكا و مظلوميت زندانيان گوانتانامو، افرادى با لباس همرنگ زندانيان، درحالىكه دست و پاى خود را با زنجير بستهاند به حركت درمىآيند يا تابوتى را به نشانه مرگ بر دوش مىگيرند يا دست و پا و پيراهن خويش را خونين رنگ مىكنند تا بتوانند توجه مردم را به اين جنايات، جلب و انزجارشان را از جنايتكاران اعلام و مجسّم نمايند.
مسلماً انجام دادن اينگونه اعمال، از نظر عقل و منطق، كارى پسنديده و مؤثر است؛ گرچه ممكن است در نگاهى ساده، نامعقول و ناهنجار باشد.
ما در شرع اسلام نيز همانند چنين نمادهايى را مىبينيم؛ مثلاً اعمالى مانند طواف، قربانى، سعى صفا و مروه، رمى جمره، احرام، تراشيدن سر و. . . درحج ديده مىشود. اگر بنا باشد كه با نگاه سطحى به اينگونه اعمال نگريسته شود، بايد همه اينها را نامعقول و جاهلانه دانست؛ همانگونه كه برخى از گستاخان بىدين همان عصر، طوافكننده خانه خدا را الاغى مىدانستند كه دور آسياب مىگردد يا سنگ زدن به ستون را ابلهانه مىپنداشتند. امروزه نيز كسانى هستند كه شهادتطلبى را جنون مرگ مىنامند و آن را زشت مىدانند. زهد و مخالفت با هوى و هوس را حماقت و انفاق را جهل در اقتصاد مىشمارند. جهاد را خشونت و رزمندگان را تروريست مىخوانند.
مهم آن است كه اعمال انجام شده بتوانند با رعايت شرع، اهداف بلندى را تحقق بخشند، هرچند در ظاهر و در نظر برخى افراد كوتهبين، نامعقول جلوهكنند.
بيان جريان آموزندهاى در اين مورد بىمناسبت نيست؛ يكى از استادان بزرگوار قم مىفرمود:
در گذشته سفرى به آلمان داشتم و مدتى در آنجا اقامت كردم.
روزى يكى از رانندههاى آنجا به من گفت: «در شركتى به همراه
فرد ديگرى، راننده يك اتوبوس بوديم در يكى از سفرها كه نوبت رانندگى همكارم بود هنگام توقف در گوشهاى مشغول نماز شدم. پس از سوار شدن و هنگام تعويض راننده، همين كه خواستم حركت كنم، خانمى آمد و اعتراض كرد كه من نبايد رانندگى كنم» . گفتم: «چرا؟ !» گفت: «شما از اعتدال روحى برخودار نيستى؛ زيرا ديدم در گوشهاى حركات نامعقولى انجام مىدادى» . هر چه خواستم او را قانع كنم كه اين حركات، وظيفه عبادى مسلمانان است نه يك حركت بيهوده، قانع نشد و گفت: «من شكايت خواهم كرد» .
به هر حال، معيار در عاقلانه بودن عمل، پندار و برداشت افراد خام و سطحىنگر نيست، بلكه اهداف و آثار عمل است كه به آن ارزش مىدهد.
عزادارى سيدالشهدا (ع) به همراه شيون، سينهزنى و اندوه از بهترين ابزار براى زنده نگهدارى مكتب اهلبيت (عليهمالسلام) بوده و خواهد بود؛ زيرا همواره ديدن اين صحنهها، تأثير عجيبى در اجتماع مىگذارد و سبب توجه به حقيقت مكتب اهلبيت (عليهمالسلام) و مظلوميت آنها و تنفر از ظالمان مىگردد.
چه اشكالى دارد كه ملتى براى حفظ، تقويت و ترويج مكتب خويش، صحنههايى از پرشورترين رويدادهاى حماسى دنيا را به نمايش بگذارد و ميليونها نفر در سراسر جهان در آن شركت كنند و عدهزيادى از آنها نيز با تماشاى آن صحنهها تحت تأثير قرار گيرند. آيا پوشاندن لباس سفيد به
كودك و خونين رنگ كردن آن به نشانه احترام به خون شهدا و نفرت از ستمگران كه نشان از عمق اهداف زيباى آنان است، كارى غير منطقى است؟ !
بله، ما هرگز كارهاى غير منطقى بعضى را كه در اين مراسمها مرتكب مىشوند، توجيه نخواهيم كرد؛ ولى به سبب اين موارد اندك كه لازمه طبيعى گستردگى شركت عمومى مردم و عشق و شور والاى آنهاست، هرگز نمىتوان اصل منطقى آن را ناديده گرفت. از استهزاى امثال نويسنده كه براى زشت جلوه دادن مسئله، سينهزنى و زنجيرزنى را به چماقزنى تعبير كرده است، نبايد هراسى داشت؛ زيرا كم نبودهاند كوتهفكرانى كه حركات حكيمانه الهى را همچون مناسك حج، مسخره مىكردند.
البته ناگفته نماند كه مقصود از تشبيه اين محافل به حركتهاى نمادين، تنها بيان بُعد بيرونى اين امور است، نه آنكه اهداف عزاداران را در آن خلاصه كنيم؛ زيرا پديدآورندگان آن صحنههاى پرشور، خود داراى شور و هيجان و ارادت و عشق هستند و خود بيشترين سود معنوى را از آن كارها مىبرند و تنها براى جلب توجه ديگران، نمايشى را اجرا نمىكنند.
نويسنده مىگويد كه برآورده شدن نذر، دليل بر جايز بودن آن نيست.
نويسنده بعد از مشاهده برآورده شدن حاجت عمهاش، براى آنكه
اينگونه نذرها را باطل جلوه دهد به فكر چاره افتاده و مدعى شده است كه گاهى اينگونه مسائل براى مسيحىها، هندوها و بتپرستان نيز رخ مىدهد و خداوند نه براى درستى كارشان، بلكه براى فرو بردن آنها در فتنه، دعاىشان را مستجاب مىكند.
گفتنى است، هرچند براى اثبات صحت نذر، نمىتوان به برآوردهشدن آن استدلال كرد، ولى مىتواند تأييد خوبى براى توجه الهى به آن باشد؛ يعنى اينگونه حوادث، مىتواند مؤيد خوبى براى كسانى باشد كه راه حق را شناختهاند و در مسير حق گام برمىدارند؛ همچنانكه خوابها چنيناند.
اما حكمت اينكه خداوند متعال گاهى دعاى غيرمسلمانان را مىپذيرد، لزوماً مسئله استدراج و فتنه نيست، بلكه چه بسا ميان آنان، افرادى ناتوان از شناخت اسلام هستند كه لطف الهى اقتضا مىكند آنها را به طرف خويش بخواند و چه بسا در اثر همين عنايات، كمكم به حقايق اسلام نزديك شوند يا دستكم با تقويت حس خداجويى در آنها، دين و معنويت در جامعهشان ترويج گردد و از رشد مادىگرى در عقيده و عملشان جلوگيرى كنند. در افعال خداوند حكمتهاى فراوان و پيچيدهاى است كه منحصر در استدراج نيست.
نويسنده مىگويد كه دعا و يارىخواستن، عبادت است و عبادت بايد فقط براى خداوند باشد و آيه مباركه وَ أَنَّ الْمَساجِدَ لِلَّهِ فَلا تَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَداً (جن: ١٨) را شاهد آورده است.
اما اينكه دعا و يارىخواستن غير خداوند، عبادت است، اگر منظور آن است كه هرگونه صدا زدن ديگران عبادت است، بطلان اين حرف، روشن است. و اگر مقصود آن است كه هرگونه درخواست از ديگرى با صداى بلند، عبادت است، اين هم با طبيعت بشر كه به يكديگر نيازمندند و چه بسا از ديگران با صداى بلند كمك مىخواهند و هرگز اين كار را عبادت نمىدانند، مخالف است. اگر مقصود، كمك خواستن از مردگان است و اين عمل، عبادت است، چرا دليلى بر آن ذكر نشده است؟ آيا اگر عملى عبادت باشد، ميان زنده و مرده فرق است؟ صدا زدن افراد چه ارتباطى با عبادت آنها دارد؟ اينكه گفته شود: مردگان قدرت پاسخگويى ندارند، اگر صحيح هم باشد كه نيست، دليل بر بيهوده بودن عمل است؛ نه آنكه عبادت كردن آنها حساب شده و شرك باشد و اگر مقصود، حرمت كمك خواستن از مردگان است، بايد دليل شرعى، مطرح كرد و اين ربطى به عبادت و شرك ندارد.
اما معناى آيه مباركه به قرينه كلمه مَعَ كه به معناى «با» است، اين است كه محل سجده براى خداست؛ بنابراين «هيچكس را با خداوند نخوانيد» ؛ يعنى در معابد و مساجد يا هنگام سجده، جز خدا را پرستش نكنيد؛ آنگونه كه مشركان عرب و اهل كتاب، بُتها و ديگران را همراه خداوند مىپرستيدند.
معناى آيه، نفى عبادت غيرخداوند در مساجد است، نه نهى از صدا زدن غيرخداوند و اينكه كمك خواستن از هركس در مسجد شرك باشد.
اگر صدا زدن جز خداوند، شرك باشد، اختصاصى به مسجد و غيرمسجد ندارد.
آيا صدا زدن كسى براى كمك خواستن، بدون اعتقاد به الوهيت و پرستش او، عبادت است؟ مسلم است كه روش قرآن، احاديث، تاريخ و سيره مؤمنان خلاف چنين امرى است.
در پاورقى صفحه ٩، آمده است: «مسلمان به يقين مىداند كه سود و زيان و شفا تنها به دست خداست و هيچ كس به غير او نمىتواند به كسى سود و زيان برساند يا به او روزى و شفا بدهد» . سپس آيه قُلْ إِنِّي لا أَمْلِكُ لَكُمْ ضَرًّا وَ لا رَشَداً (جن: ٢١) را متذكر مىشود.
اگر مقصود از آنكه تمامى سود و زيانها از خداست و هيچكس نمىتواند سود و زيانى برساند، اين است كه هيچ موجودى يا انسانى در عالم مؤثر نيست و از خود اختيارى ندارد، همه كارها را خداوند مستقيم و بدون واسطه انجام مىدهد، تمامى شرور عالم اعم از قتل، شكنجه، زنا، دزدى و. . . همه كار خداست و مردم تنها مثل عروسك خيمهشببازى هستند، چنين اعتقادى، خلاف قرآن و عقل است. قرآن، مردم را مسئول اعمال خويش مىداند، به آنها امر و نهى مىكند، از عقاب مىترساند و هرگونه ظلم را از جانب خداوند دور مىكند.
اگر مقصود آن است كه هر عملى در عالم، زير نظر خداوند و با نيرو و ابزارى است كه او در اختيار افراد قرار داده است و آنها از فكر و ذهن
و اختيار خدادادى در راه خير و شر استفاده مىكنند، سخن حقى است؛ ولى منافاتى با سود و زيان رساندن ديگران ندارد. ادعاى اينكه مردم به يكديگر سود و زيان نمىرسانند يا نمىتوانند برسانند، تكذيب عقل، قرآن، وجدان و واقعيتهاى خارجى است؛ پس اينهمه ضرر كه دشمنان اسلام به جامعه اسلامى و مسلمانان مىزنند يا سرقت، قتل و جنايتى كه افراد انجام مىدهند، چيست؟ اگر آنها نمىتوانند سود و زيان برسانند، چرا سود رساندن به مردم، مستحب و ضرر زدن به آنها حرام شده است؟
عقيده صحيح آن است كه همگان در حكومت الهى، به اذن و قدرتش مىتوانند آزادانه از امكانات خدادادىاش بهرهمند گردند؛ بنابراين مسئول اعمال خويش هستند. عقيده انحرافى آن است كه انسان، خدا را ظالم و ستمها را از جانب او بداند يا مخلوقات را مستقل و بىنياز از او بداند؛ اما اگر بزرگترين كارها را به شخصى نسبت دهد، ولى انجام دادن آن را وابسته به اذن و قدرت الهى بداند، هرگز از حريم توحيد خارج نشده است. مثل آنكه شخصى از حضرت عيسى (ع) بخواهد و بگويد: شما كه مرده را به اذن خداوند زنده مىكنى، اين پدر مرا هم زنده كن؛ ازاينرو قرآن مجيد، زنده كردن مرده و شفاى بيماران را با اينكه به عيسى (ع) نسبت مىدهد، به اذن خداوند مىداند. خداوند مىفرمايد:
أَنِّي أَخْلُقُ لَكُمْ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ فَأَنْفُخُ فِيهِ فَيَكُونُ طَيْراً بِإِذْنِ اللَّهِ وَ أُبْرِئُ الْأَكْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ وَ أُحْيِ الْمَوْتى بِإِذْنِ اللَّهِ وَ أُنَبِّئُكُمْ بِما تَأْكُلُونَ وَ ما تَدَّخِرُونَ فِي بُيُوتِكُمْ (آل عمران: ۴٩)
من از گِل، چيزى به شكل پرنده مىسازم، سپس در آن مىدمم و
به اذن خدا پرندهاى مىگردد و به اذن خدا، كور مادرزاد و مبتلا به
بيمارى پيسى را بهبودى مىبخشم و مردگان را به اذن خدا زنده مىكنم و به شما خبر مىدهم از آنچه مىخوريد و آنچه را در خانههاى خود ذخيره مىكنيد.
مواردى را در قرآن مىيابيم كه سود و زيان را به مردم نسبت داده است؛ مثلاً در مورد يادگيرى سحر از دو فرشته بابل (هاروت و ماروت) مىفرمايد: وَ يَتَعَلَّمُونَ ما يَضُ-رُّهُمْ وَ لا يَنْفَعُهُمْ ؛ «آنها مطالبى را فرا مىگرفتند كه به آنان زيان مىرسانيد و نفعى نمىداد» . (بقره: ١٠٢)
اين آيه مىفهماند كه سحر، زيان مىرساند؛ ازاينرو در اندكى قبل از اين فراز مىفرمايد:
فَيَتَعَلَّمُونَ مِنْهُما ما يُفَرِّقُونَ بِهِ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ زَوْجِهِ
ولى آنها از آن دو فرشته، مطالبى را مىآموختند كه بتوانند به وسيله آن، ميان مرد و همسرش جدايى بيفكنند.
آنها را به سبب زيان رساندن به مردم ملامت مىكند؛ ولى براى اينكه مشخص گردد اين ستمكاران از محدودهقدرت و حكومت حق بيرون نيستند و اگر خداوند مانعشان نمىشود از عجز نيست، بلافاصله مىفرمايد: وَ ما هُمْ بِضارِّينَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ ؛ «درحالىكه هيچگاه نمىتوانند بدون اجازه خداوند به كسى زيان برسانند» . (بقره: ١٠٢)
پس گرچه آنها آسيب مىرسانند، ولى از محدوده قدرت و حكومت حق خارج نيستند؛ بلكه براى اين كار از قدرت، اختيار و علم الهى
استفاده مىكنند و خداوند نيز مىخواهد كه مدتى آنها را آزاد بگذارد.
همچنين آياتى در قرآن هست كه از زيان رساندن نهى مىكند؛ مثل: وَ لا تُمْسِكُوهُنَّ ضِراراً ؛ «و آنها را به خاطر زيان رساندن، نگاه نداريد» . (بقره: ٢٣١)
يا آيه:
وَ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مَسْجِداً ضِراراً وَ كُفْراً وَ تَفْرِيقاً بَيْنَ الْمُؤْمِنِينَ (توبه: ١٠٧)
[گروهى ديگر از منافقان] كسانى هستند كه مسجدى ساختند براى زيان رساندن [به اسلام] و [تقويت] كفر و تفرقه افكنى ميان مؤمنان.
يا آيه: مِنْ بَعْدِ وَصِيَّةٍ يُوصى بِها أَوْ دَيْنٍ غَيْرَ مُضَارٍّ ؛ «پس از انجام وصيتى كه به آن سفارش شده و اداى دين به شرط آنكه، [از طريق وصيت و اقرار به دين] به ورثه ضرر نزند» . (نساء: ١٢)
يا آيه:
لا تُضَارَّ والِدَةٌ بِوَلَدِها وَ لا مَوْلُودٌ لَهُ بِوَلَدِهِ (بقره: ٢٣٣)
[بنابراين] نبايد بر مادر و فرزندش بهخاطر يكديگر زيانى وارد شود و نه بر پدر و فرزندش [از ناحيه يكديگر ضررى وارد آيد].
يا آيه:
وَ لا تُضآرُّوهُنَّ لِتُضَيِّقُوا عَلَيْهِنَّ
وبه آنها (زنان) زيان نرسانيد تا آنها را در تنگنا قرار دهيد [و مجبور به ترك منزل شوند].
ياآيه: وَ لا يُضَارَّ كاتِبٌ وَ لا شَهِيدٌ ؛ «و نبايد به نويسنده و شاهد [به
سبب حقگويى] زيانى برسد» . (بقره: ٢٨٢)
قرآن نفع را نيز به غير خدا نسبت مىدهد؛ همچنانكه مىفرمايد:
وَ الْفُلْكِ الَّتِي تَجْرِي فِي الْبَحْرِ بِما يَنْفَعُ النَّاسَ ؛ «و كشتىهايى كه در دريا به نفع مردم در حركتند» . (بقره:١۶۴)
يا مىفرمايد: وَ أَمَّا ما يَنْفَعُ النَّاسَ فَيَمْكُثُ فِي الْأَرْضِ ؛ «ولى آنچه به مردم سود مىرساند [آب يا فلز خالص] در زمين مىماند» . (رعد: ١٧)
و اگر موارد نفع و زيان را بدون ذكر اين دو عنوان جستجو كنيم، تعداد بيشترى از آن را در قرآنمجيد خواهيم يافت.
نويسنده در صفحه ١١، از نذر مادرش مىگويد كه براى شفاى او -نويسنده - نذر كرد به زيارتگاه «منامه» برود و براى امام على (ع) نذر ويژهاى بكند؛ زيرا مادرش همانند همه شيعيان معتقد بود عتبات و مقبرهها سود مىرسانند و زيان را دور مىكنند؛ اما از آنجا كه مادرش نتوانسته بود نذرش را انجام دهد از فرزندش (نويسنده كه سنّى شده بود) خواست تا نذر را انجام دهد؛ اما وى نپذيرفت. او مىگويد: «خندهآور اين بود كه بعد از سالها كه مردم به زيارتگاه مىرفتند و نذر مىكردند، معلوم شد كه زيارتگاه دروغ بوده و سپس آن را تخريب كردند» .
اگر مقصود وى از سودرسانى مقبرهها آن است كه ساختمانشان سود مىرساند، سخنى مغرضانه و بهتان بر شيعه است و اين مثل آن است كه گفته شود: همه مسلمانان معتقدند مسجد و كعبه سود مىرساند؛ زيرا در آنجا اجتماع مىكنند!
اگر مقصود آن است كه اين مكانها به سبب وجود ائمه معصوم (عليهمالسلام) و دفن اولياى الهى مورد توجه خداوند متعال است و خداوند دعاى مردم
را در آنجا بهتر اجابت مىكند، همچنانكه در مسجد و كنار بيتالله، بيشتر عنايت دارد، مطلب حقى است و ما معتقديم كه مشاهد مشرفه از مصاديق بارز اين آيه مباركه است:
فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ (نور: ٣۶)
[اين چراغ پرفروغ] در خانههايى قراردارد كه خداوند اذن فرموده [ديوارههاى] آن را بالا برند [تا از دستبرد شياطين در امان باشد] و در آنها نام خدا برده شود.
چگونه چنين نباشد درحالىكه خداوند شهر مكه را به سبب وجود پيامبر اكرم (ص) ، بزرگ شمرده و فرموده است: لا أُقْسِمُ بِهذَا الْبَلَدِ * وَ أَنْتَ حِلٌّ بِهذَا الْبَلَدِ؛ «قسم به اين شهر مقدس (مكه) . شهرى كه تو در آن ساكنى» . (بلد: ١ و٢)
يا خداوند به «طور سينا» - محل مناجات حضرت موسى (ع) - و «شهر مكه» قَسَم خورده است و مىگويد: وَ طُورِ سِينِينَ * وَ هذَا الْبَلَدِ الْأَمِينِ؛ «و سوگند به طور سينا و سوگند به اين شهر اَمن (مكه) » . (تين: ٢ و٣)
براى همين است كه شيعيان از اين فرصت الهى استفاده كرده و در آنجا دعا مىكنند تا خداوند به بركت آن ولى خدا كه آنجا آرميده است خير دنيا و آخرت را به آنها عطا و شر دنيا و آخرت را از آنها دفع كند.
اگر مقصود نويسنده آن است كه شيعيان در اين مكانها، اولياى خدا و ائمه معصوم را در درگاه الهى شفيع قرار مىدهند و از آنان مىخواهند كه به اذن و قدرتى كه خداوند در اختيارشان قرار داده، حاجات آنها را برآورده كنند، اين نيز مطلب حق و صحيحى است كه هيچ دليل عقلى و نقلى برخلاف آن وجود ندارد، بلكه به آيات قرآن و روايات فراوانى
تأييد شده است و با ادّعا و تمسخر نمىتوان حقى را باطل كرد يا باطلى را اثبات نمود.
اما درباره زيارتگاه منامه اگر چنين باشد كه وى مىگويد [زيرا اين داستان براى ما مشكوك است؛ بهويژه وقتى فردى مثل نويسنده با ديده دشمنى به آن مىنگرد] مگر سوء استفاده برخى مغرضان از عواطف پاك مردم يا اشتباه برخى مؤمنان به سبب زيادى علاقه به مسائل مذهبى در تاريخ، تازگى دارد كه اينگونه موارد، سرزنش به حساب آيد؟ ! اشتباه در تشخيص موضوع و بهويژه قبور اوليا كه قرنها از آن مىگذرد، فراوان رخ مىدهد. اينگونه موارد با توجه به عشق و علاقه ميليونها نفر در سراسر جهان به خاندان پيامبر (ص) طبيعى است؛ همانگونه كه هر كالاى ارزشمندى به سبب مشترى زياد، ممكن است مورد سوءاستفاده بَدانديشان قرار گيرد و هرگز به تقدس اين مرقدها صدمه نمىزند. هرچند گاهى در تشخيص موضوع اشتباه كنند؛ همانند كسى كه سالها در جايى به خيال آنكه معبد است نماز خوانده، بعد معلوم شده كه معبد نبوده است.
البته مسئولان فرهنگى و دينى، بايد دقت و تلاش بيشترى در شناسايى اينگونه مرقدهاى غير مشهور داشته باشند تا عدهاى مغرض از احساسات پاك مردم سوء استفاده نكنند و بهانه به دست مغرضان ندهند.
البته اگر كسى به تاريخ گذشته و معاصر اهل سنت مراجعه كند، چه بسا به موارد بسيارى از اينگونه خطاهاى در تشخيص برخورد كند؛ زيرا آنان نيز مزارهاى فراوانى دارند و به دورترين نقاط براى زيارت قبور
بزرگانشان مىروند.
نويسنده در صفحه ١٢ با تمسخر اشاره به شايعهاى در ميان عوام مىكند كه آنان تصوير «آيت الله خويى» را منعكس در ماه مىدانند.
واضح است كه تمسك به اينگونه امور بىپايه، دليل عجز علمى افرادى است كه آن را وسيلهاى براى محكوم كردن يك مكتب قرار مىدهند؛ زيرا هر كسى مىداند كه اينگونه شايعات، مسئلهاى جاهلانه يا مغرضانه است و ربطى به عقايد شيعه ندارد. بعد از رحلت ابراهيم فرزند رسول الله (ص) وقتى خورشيد گرفت، مردم آن را با مرگ ابراهيم مرتبط دانسته و گفتند بر اثر رحلت وى چنين شده است؛ اما پيامبر اكرم (ص) اشتباه آنها را تصحيح كرد. آيا مىتوان به اين سبب اسلام و صحابه را به استهزا گرفت؟ ! در اين دنياى پرفريب و با وجود تبليغات گسترده دشمنان اسلام، بهويژه وهابىها، بعيد نيست مطرح كردن اينگونه مسائل براى بدنام كردن شيعه باشد تا بتوانند خوراك تبليغاتى براى خود و ديگران فراهم سازند. تعجب از آن نيست كه عدهاى مردم سادهلوح، شايعه عكس مرجع خود را در ماه باور كنند؛ تعجب از آن
است كه يك عالم اهل سنت بنويسد كه «شيخ عبدالقادر جيلانى» گفته است:
در شب معراج وقتى جبرئيل از همراهى پيامبر باز ماند، خداوند «روح» مرا فرستاد و من چون بُراق - حيوان سوارى - شدم و پيامبر بر من سوار شد. درحالىكه افسارم به دست حضرت بود و به مقام قاب قوسين رسيد و به من فرمود: اى فرزندم، پاى من بر گردن توست و پاى تو بر گردن همه اولياى خداوند» . (1)
همچنين مىگويد:
٢۵ سال در صحراى عراق تنها سير مىكردم، طوائفى از جن و رجال غيب نزد من مىآمدند و به آنها راه خدا را نشان مىدادم. در اول ورودم به عراق، خضر (ع) نزد من آمد و من او را نشناختم. شرط كرد با او مخالفت نكنم و به من گفت: «اينجا بنشين» من سه سال آنجا نشستم. سالى يكبار مىآمد و مىگفت: همينجا باش تا برگردم. يكسال در خرابههاى مدائن مجاهدت مىكردم و از پسماندهها مىخوردم؛ ولى آب ننوشيدم. يكسال فقط آب خوردم و پسمانده نخوردم. يكسال نه آب خوردم و نه پسمانده و نه خوابيدم. يكبار در شبى سرد در ايوان كسرا خوابيدم و جنب شدم. به نهر رفتم و غسل كردم. دوباره خوابيدم. باز جنب شدم و به نهر رفتم و غسل كردم. در آن شب، چهل بار جنب شدم و غسل كردم، سرانجام از ترس خواب به بالاى ايوان رفتم. (2)
علامه امينى (قدسسره) مىگويد:
عجب است از انسانى كه يكسال نخورد و يك سال نياشاميد و يك سال هر دو را ترك كرد؛ ولى ضعيف نشده و در يك شب سرد، چهل بار جنب شده و شيطان اين همه با او - كه فانى در خدا بوده - بازى كرده است. . . چه شب طولانى كه گنجايش چهل بار خواب و جنابت و چهل بار رفت و آمد به نهر براى غسل را داشته است و بعد از اين همه، هنوز از ترس خواب به ايوان رفته است. شايد اگر بقيه شب را مىخوابيد عدد به چهارصد يا بيشتر مىرسيد و شيطان از آن هيكل قدسى جدا نمىشد. (1)
1) الغدير، ج ١١، ص ١٧٢ به نقل از شعرانى در الطبقات الكبرى.
نويسنده در صفحه ١۴ مىگويد كه سه موضوع در مذهب شيعه بيش از همه، او را ناراحت مىكرده است:
الف) ناسزا گفتن به اصحاب؛
ب) متعه (ازدواج موقت) ؛
ج) با فرياد خواندن غير خداوند و يارى خواستن از انسانها.
و ادامه مىدهد:
من آنها را (صحابه را) ناسزا نمىگفتم و نفرين نمىكردم؛ زيرا نظرم اين بود كه از نظر اخلاقى، ناسزا و نفرين كار درستى نيست. فكر مىكردم هيچ دينى، پيروانش را به اين فرا نخوانده است كه مردگان را ناسزا گويند.
هيچكدام از اين سه عمل از واجبات مكتب شيعه نيست؛ يعنى اگر كسى در تمام عمر به هيچ فردى ناسزا نگويد يا ازدواج موقت ننمايد يا غيرخداوند را با صداى بلند يا آهسته نخواند، معصيتى مرتكب نشده است. البته اعتقاد به جواز آن امور با شرايط خاصش، نزد شيعيان وجود دارد كه توضيح خواهيم داد.
اما در مسئله ناسزاگويى به صحابه، اگر مقصود نويسنده، جميع صحابه باشد، حرفى نادرست است و پناه به خدا مىبريم كه شيعه چنين اعتقادى داشته باشد يا در عمل چنين كارى را بكند. شيعه همواره از اصحابى، مثل سلمان، ابوذر، مقداد، عمار، ابنعباس، حذيفه، سهل بن حنيف، عبادة بن صامت، ابو ايوب انصارى، خزيمةبن ثابت و ابوسعيد خدرى و همچنين از جميع شهداى غزوات پيامبر (ص) به نيكى ياد مىكند، «سيد شرف الدين» در «الفصول المهمة» (1)نام بسيارى از صحابه را ذكر كرده است. البته كسانى كه صحابه را در امثال معاويه، عمرو بن عاص، ابوموسى اشعرى و ابوهريره و اندكى ديگر خلاصه مىكنند، حق دارند چنين بينديشند.
قرآن مجيد در آيات زيادى مانند آيه ۶١ توبه منافقان و اذيتكنندگان پيامبر اكرم (ص) را رسوا و مذمت كرده است. آنهايى كه پيامبر اكرم (ص) از ارتدادشان خبر داد، مثل «وليدبنعقبه» كه قرآن او را فاسق ناميد و در زمان «عثمان» شراب نوشيد و در حال مستى امام جماعت شد (2)يا «مغيرةبن شعبه» كه سه نفر بر زناى او شهادت دادند و «عُمر» مانع از
شهادت چهارمى شد و او را از جارى شدن حد رهانيد (3)يا «سمرة بن جُندب» كه در زمان پيامبر (ص) در برابر حضرت جسارت كرد و حاضر
نشد حتى در عوض درختى در بهشت، از آزار آن صحابى دست بردارد و درخت خود را واگذارد؛ همان كسى كه در تاريخ جنايتهاى بسيارى را براى خدمت به معاويه مرتكب شد (1)يا «بُسر بن ارطاة» جنايتكار معروف و سنگدل كه به فرمان معاويه به مردم ظلم مىكرد يا «عمرو بن عاص» فتنهجوى فاسد يا «خالد بن وليد» كه بر قبيله «مالك بن نويره» حمله كرد و مالك را كشت و همانجا با همسر وى همبستر شد و رسوايىاش چنان شد كه حتى عُمر تصميم به قتل وى گرفت. يا «مروانبن حكم» و «ابوسفيان» كه جاى سخن گفتن از حالات و كارهاى ناهنجار آنها نيست و بعد از واضح بودن اين مسئله حتى نزد اهل سنت، ديگر نيازى به ذكر آنها نيست.
آيا وقتى اينها دچار اينهمه ظلم و فساد شدهاند و قرآن مجيد همه ظالمان را به صراحت لعنت كرده است، مىتوان گفت كه لعنتشان نارواست. خداوند مىفرمايد: أَلا لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الظَّالِمِينَ؛ «اينك لعنت خدا بر ستمكاران باد!» . (هود: ١٨)
يا مىفرمايد:
يَوْمَ لا يَنْفَعُ الظَّالِمِينَ مَعْذِرَتُهُمْ وَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدَّارِ (غافر:۵٢)
روزى كه عذرخواهى ستمكاران سودى به حالشان نمىبخشد و لعنت [و دورى از رحمت الهى] و جايگاه بد براى آنان است.
شگفتا! كه خود صحابه يكديگر را ضرب و شتم، سب و لعن و
1) تاريخ الطبرى، الطبرى، ج ۶، ص ١٢٢.
متهم به نفاق مىكردند و حتى يكديگر را مىكشتند؛ مثل قتل عثمان يا قتل صحابه در جنگ جمل و صفين يا آنهمه سبّ و لعن كه معاويه عليه اميرالمؤمنين (ع) و خاندان و طرفداران آن حضرت سنت كرده بود. (1)
چگونه است كه اين اعمال براى صحابه جايز است؛ اما ما نمىتوانيم به آنها اقتدا كنيم؟ ! با اينكه اهلسنت مدعىاند كه پيامبر اكرم (ص) فرمود: «اصحاب من مثل ستارهها هستند؛ به هر كدام اقتدا كنيد نجات يافتهايد» . چگونه است كه عايشه (ام المؤمنين) مىتواند عثمان را در هنگام خلافت، ناسزا بگويد و او را نعثل (پير خرفت و نادان) بنامد و به مردم بگويد: «
اقتلوا نعثلاً فقد كفر » (2)«اين پير خرفت و نادان - عثمان - را بكشيد كه كافر شده است» . ولى مردم نمىتوانند از امالمؤمنين پيروى كنند؟ !
به هر حال، نظر ما در مورد صحابه، نظر قرآن كريم است و همه كسانى كه ستمكارند به حكم خداوند درخور لعن هستند: أَلا لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الظَّالِمِينَ؛ (هود:١٨)
همه كسانى كه پيامبر (ص) را اذيت كردهاند، خواه در زمان حيات آن حضرت يا بعد از آن يا اهل بيت او را اذيت كردهاند - كه پيامبر (ص) اذيت اهل بيت خود را اذيت خويش شمرده است - ملعوناند؛ زيرا خداوند
فرموده است:
إِنَّ الَّذِينَ يُؤْذُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ (احزاب:۵٧)
آنان كه خدا و پيامبرش را آزار مىدهند، خداوند آنها را از رحمت خود در دنيا و آخرت دور ساخته است.
ما با دشمنان اميرالمؤمنين دشمن هستيم؛ زيرا پيامبر اكرم (ص) گفته است: «
اَللّهُمَّ عادِ مَنْ عاداهُ » (1)«خدايا هر كه با على دشمن است، او را دشمن باش» .
آيا لعن كسانى كه خداوند آنها را لعنت كرده، نويسنده را ناراحت كرده است؟ !
اما اينكه هيچ دينى پيروانش را به ناسزاگويى به مردگان فرانخوانده است، اگر منظور از ناسزا، كلمات ركيك و به دور از ادب است، ما نيز چنين مىگوييم و هرگز بر زبان آوردن كلمات ركيك را نمىپسنديم. حضرت امير (ع) به «حجر بن عدى» و «عمرو بن حمق» كه اصحاب ناآگاه و فريبخورده معاويه را ناسزا مىگفتند، فرمود:
براى شما دوست ندارم كه لعنتگر و پرخاشگر باشيد، اگر اعمال زشت آنها را بگوييد. . . سخنى بهتر و رساتر در عذر خواهد بود و به جاى لعن ايشان و بيزارى از آنان بگوييد: خدايا خونهاى ايشان و
ما را حفظ كن و ميان ما اصلاح فرما. (2)
اما اگر منظور آن است كه لعن و نفرين بر مردگان كار ناسزايى است، هرچند از جنايتكاران و ستمكاران باشند و هيچ دينى به لعن و نفرين و اظهار انزجار از سران كفر و نفاق و جنايت دستور يا اجازه نداده است، سخنى است كه فكر نمىكنم مسلمانى به آن ملتزم باشد. در قرآن آمده است:
إِنَّ اللَّهَ لَعَنَ الْكافِرِينَ وَ أَعَدَّ لَهُمْ سَعِيراً (احزاب: ۶۴)
خداوند، كافران را از رحمت خود دور داشته و براى آنان آتش سوزانندهاى آماده نموده است.
و همچنين آيه:
لُعِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ بَنِي إِسْرائِيلَ عَلى لِسانِ داوُدَ وَ عِيس-َى ابْنِ مَرْيَمَ (مائده:٧٨)
كافران بنىاسرائيل، بر زبان داود و عيسى بن مريم، لعن [و نفرين] شدند.
آيا اين آيات شامل اموات آنها نيست؟
قرآن مجيد در مورد قوم «عاد» مىگويد: وَ أُتْبِعُوا فِي هذِهِ الدُّنْيا لَعْنَةً وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ ؛ «آنان در اين دنيا و روز قيامت، لعنت [و نام ننگينى] به دنبال دارند» . (هود: ۶٠)
همچنين بعد از غرق كردن فرعون و لشكريانش مىفرمايد:
وَ أَتْبَعْناهُمْ فِي هذِهِ الدُّنْيا لَعْنَةً وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ هُمْ مِنَ الْمَقْبُوحِينَ (قصص: ۴٢)
ودر اين دنيا نيز لعنت [و دورى از رحمت را] به دنبال آنان قرار
داديم و روز قيامت از زشت رويانند.
به هر حال، لعن و برائت از مردگانى كه سردمدار يك مكتب انحرافى بودهاند و هنوز نيز پيروانشان مردم را منحرف مىكنند، بهترين ابزار براى مقابله با مكتب و روش آنها و تقويت راه حق و صحيح است. به همين سبب در روايات، از ستمكاران به دين و اهل بيت (عليهمالسلام) اظهار بيزارى شده است؛ مثلاً در روايتى از امام جواد (ع) آمده است: «هر كه از لعن بر كسانى كه خداوند آنها را لعن كرده است ناراحت باشد، لعنت خداوند بر او باد»
. (1)
در حقيقت مسلمان واقعى كسى است كه به حكم خداوند و رسول او تسليم باشد و خواسته ايشان را بر خواسته خويش ترجيح دهد.
اما آنچه از مرحوم تويسركانى - كه نويسنده به منظور خاصى او را عمدةالمحققين نام برده است - مربوط به لعن برخى از ظالمان به اهلبيت (عليهمالسلام) در دستشويى نقل كرده است و احساسات نويسنده را نيز برانگيخته است، هرگز ميان شيعه مرسوم نيست و اگر كسى هم آن را بگويد يا اقدام كند، نبايد آن را روش شيعه دانست و اصولاً در همه جوامع افرادى هستند كه از اعتدال، خارج و مرتكب برخى زيادهروىها مىشوند. مگر در صدر اسلام برخى از صحابه نبودند كه دست به توهين، سب، جرح و قتل يكديگر زدند؟ ! مگر به خانه اميرالمؤمنين (ع)
يورش نبردند و حداقل به آتش زدن تهديد نكردند؟ مگر صحابه و تابعان
1) بحارالانوار، محمدباقر مجلسى، ج ٢۵، ص ٣١٩.
كمر به قتل عثمان نبستند؟ ! مگر اصحاب جمل، معاويه و خوارج - كه عده فراوانى از صحابه هم در ميان آنها بودند - به جرح و قتل سپاه اميرالمؤمنين (ع) نپرداختند؟ ! مگر معاويه و ياران او سالها به سب، لعن، هتك حرمت و كشتار وسيع شيعيان اقدام نكردند؟ !
علامه امينى به نقل از «معجم البلدان» مىنويسد:
على بن ابىطالب را بر منبرهاى شرق و غرب لعنت كردند جز در سيستان كه يكبار بيشتر لعن نكردند و با بنىاميه عهد كردند كه هيچكس بر منبر ايشان لعن نشود و چهل سال اين كار ادامه داشت و در هفتاد هزار منبر، حضرت را لعن مىكردند تا آنكه زمان عمربن عبدالعزيز ممنوع شد. (1)
چگونه اين امور سبب انزجار شما از مذهب معاويه نشده است؛ اما گفتار يك عالم شيعه، شما را از مذهب اهل بيت (عليهمالسلام) منزجر كرده است؟ !
آيا كسانى در ميان علماى اهل سنت نبودهاند كه به اميرالمؤمنين (ع) ناسزا مىگفتهاند؟ و با كمال تأسف مورد احترام نيز قرار مىگرفتهاند؛ مثلاً «حريز بن عثمان» ناصبى از مسجد بيرون نمىآمد، مگر آنكه هفتاد بار حضرت امير (ع) را لعن مىكرد.
«اسماعيل بن عياش» گويد:
با او از مصر تا مكه همراه بودم. او على [(ع) ] را سب و لعن مىكرد
ومىگفت اينكه پيامبر [(ص) ] به على [(ع) ] فرموده است: «تو نسبت به من، مثل هارون هستى نسبت به موسى» ، حق است. ولى شنونده
1) ر. ك: الغدير، ج ١٠، ص ٢۶۶ و ج ٢، ص ١٠٢.
اشتباه كرده و صحيحش اين است كه مِثل قارون به موسى هستى. اسماعيل بن عياش پرسيد: «از كجا مىگويى؟» گفت: «اين را از وليد بن عبدالملك شنيدم كه روى منبر مىگفت» .
با اين همه، «بخارى» در صحيح خود به حديث او احتجاج كرده (1)و «ذهبى» آن عالم بزرگ اهل سنت، حريز را توثيق كرده است! (2)
يا «ابراهيم بن يعقوب جوزجانى» صاحب كتاب «احوال الرجال» - با اعتراف به اينكه وى به شدت ناصبى و منحرف است - او را از ائمه جرح و تعديل شمرده و توثيق كردهاست، بلكه «امام احمد بن حنبل» به او نامه مىنوشت و او را به شدت احترام مىكرد با آنكه امام احمد از «عبيدالله بن موسى عبسى» به سبب بدگويى از معاويه حديث نقل نمىكرد. يا «ابوبكر خلاّل» در مورد جوزجانى ناصبى گويد: «جليل جداً» . (3)
و مگر برخى علماى اهل سنت، مردگان مخالف خود را سب نمىكردند؟ مثل ذهبى كه «ابنخِراش عبدالرحمن بن يوسف» (متوفاى ٢٨٣) را بعد از آنكه به حفظ و معرفت مىستايد، به شيعه بودن و روايت مطاعن شيخين متهم مىكند و مىگويد: «
فَاَنْتَ زِنديقٌ مُعانِدٌ
لِلْحَقِّ فَلا رَضِيَ اللهُ عَنْكَ » (4)«پس تو زنديق و معاند حق هستى. خداوند از
تو راضى مباد» .
اصولاً آيا شيعه و پيروان اهل بيت (عليهمالسلام) بنيانگذار اين سنت بودند يا گروههاى حاكم؟ ! آبرو، جان، مال و نواميس ائمه شيعه و پيروانشان در طول تاريخ، همواره مورد تعرض مخالفان قرار مىگرفته است تاريخ اسلام از اين جنايتها پرشده است با اين حال شيعه را - كه از خود دفاع مىكند - متهم مىكنند!
مگر «بسر بن ارطاة» صحابى به فرمان معاويه صحابى اموال مردم يمن را كه از دوستداران اميرالمؤمنين (ع) بودند، غارت نكرد؟ او با كشتن مردان، نواميس آنان را هتك كرد و در بازار بردگان در معرض فروش قرار دادو دو پسر «عبيدالله بن عباس» (حاكم يمن) را در مقابل مادرشان سر بريد. (1)آيا اينگونه اعمال سبب انزجار از مكتب معاويه نمىشود؛ اما افراط يك عالم در مورد سب برخى صحابه، شما را از مذهب اهلبيت (عليهمالسلام) منحرف كرده است؟ !
اصولاً در ميان دانشمندان اهل سنت كسانى هستند كه بر ظالمان به اهل بيت (عليهمالسلام) لعن و نفرين مىكنند و هرگز به اين عقيده موهوم - كه هيچ دينى به لعن اموات سفارش نكرده است - اعتنايى نكردهاند. «تفتازانى» عالم بزرگ اهل سنت مىگويد: «ما راجع به يزيد و بىايمانى او ترديد
نداريم. لعنت خدا بر او و بر ياران و كمككاران او » . (2)و در «شرح مقاصد» گويد:
اما آنچه از ظلم كه بر اهل بيت پيامبر مىرفت، آنقدر روشن است كه مجالى براى مخفىكارى نيست و آنقدر فجيع و ناهنجار است كه جايى براى شبهه نيست؛ زيرا نزديك است جمادات و حيوانات به آن شهادت دهند، ساكنان آسمان و زمين بگريند، كوهها فرو ريزند و بدى آن كردار تا ابدالدهر خواهد ماند. پس لعنت خدا بر آنكه مباشرت كرد يا راضى بود يا تلاش كرد و البته عذاب آخرت شديدتر و دائمىتر است. (1)
1) تتمة المنتهى، صص ۴۵ و ۴۶.
نويسنده در صفحه ١٧به دعاى «دو بت قريش» و دعاهايى اشاره مىكند كه آكنده از لعن بر شيخين است و آنها را به بت و طاغوت تشبيه كردهاند كه نتيجهاش تكفير اصحاب پيامبر (ص) است.
اولاً: آن دعا در جامعه شيعه مرسوم نيست و در كتابهاى رايج شيعه، مثل مفاتيحالجنان، ذكر نشده است و بيشتر شيعيان، نه آن را مىشناسند و نه مىخوانند.
ثانياً: ترديدى نيست كه از نظر اهل بيت (عليهمالسلام) كسانى كه مانع خلافت اميرالمؤمنين (ع) شدند، ستمكارند؛ زيرا از اعتقادات ضرورى شيعه اين است كه خلافت، حق منصوص حضرت امير (ع) بوده كه غصب شده است و اين اعتقاد به اهلبيت (عليهمالسلام) مسئلهاى نيست كه مخالف يا موافق در آن ترديد داشته باشد و قرآن نيز، ظالمان را لعن كرده و فرموده است: ألا لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الظَّالِمِينَ (هود: ١٨) .
براساس اين برهان، لَعن و اظهار بيزارى از غاصبان خلافت، بهويژه
سردمداران آنها جايز است و حساسيت مخالفان روى برخى صحابه - كه به نظر شيعه ظالم هستند - سبب نمىشود شيعيان از عقايد خويش دست بردارند. هرچند در عمل بايد از تحريك احساسات و ايجاد تفرقه دورى كرد.
وقتى اجتهاد در نظر اهل سنت، چنان گسترده است كه تمامى جنايات امثال معاويه و ديگر صحابه ناديده گرفته مىشود، چرا اجتهاد اهل بيت (عليهمالسلام) و پيروانشان ناديده گرفته نشود؟ حتى به نظر برخى، كشتار مالك بن نويره و هتك حرمت همسرش به دست خالد بن وليد با عنوان اجتهاد ابوبكر، ناديده گرفته شد.
البته هر زمانى كه اظهار بيزارى، سبب بروز درگيرى و تفرقه ميان مسلمانان شود، چنين اظهارى حرام خواهد بود؛ خواه از جانب شيعه باشد يا اهل سنت بهويژه در اين دوران كه مستكبران جهان، قصد نابودى اسلام و مسلمانان را دارند. متأسفانه امروز شاهد تهاجم برخى گستاخان به ويژه وهابيونى هستيم كه با تكفير و كشتار شيعيان و مخالفان خود -هرچند از اهل سنت - آتش كينه و اختلاف را شعلهور مىكنند.
اهلبيت (عليهمالسلام) پيروان خود را همواره به آرامش و مدارا با ديگر مسلمانان دعوت مىكردند. بسيارى از احكام دينى، مانند تقيه براى هماهنگى با اهل سنت و پرهيز از ايجاد كدورت و نزاع صادر شده است.
نسبت دادن «تكفير اصحاب پيامبر (ص) » به شيعه تهمتى بيش نيست. بله، بسيارى از صحابه از اعتقاد به امامت اميرالمؤمنين (ع) منحرف شدهاند و اين به معناى گمراه شدن از ولايت است نه بازگشت از اسلام. بسيارى از روى ناآگاهى اين اشتباه را مرتكب شدند و عدهاى نيز به اشتباه خود
پى بردند و از اين راه برگشتند. هر كس از روى عمد و آگاهى، خلافت اميرالمؤمنين را كه پيامبر (ص) در مواضع مختلف بهويژه در «غديرخم» اعلام كرد، ناديده گرفته باشد، منحرف و مستحق عقوبت خداوند متعال است. خداوند مىفرمايد:
مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَض-ى نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِيلاً (احزاب: ٢٣)
در ميان مؤمنان، مردانى هستند كه بر سرعهدى كه با خدا بستند، صادقانه ايستادهاند؛ بعضى پيمان خود را به آخر بردند [و در راه او شربت شهادت نوشيدند] و بعضى ديگر در انتظارند و هيچگونه تغييرى در پيمان خود ندادند.
در اين آيات خداوند كسانى را مؤمن واقعى مىداند كه در راه دين استقامت داشته باشند. بنابراين، كسانى كه بر عهد ولايت با علم به آن استقامت نكردند مؤمن واقعى نيستند.
آرى، مخالفان شيعه، تمام ارادت و اعتقاد خود را بر محور كسانى متمركز كردهاند كه به نظر شيعه بيشترين ستم را به رهبران شيعه، يعنى حضرت على (ع) و همسرش فاطمه زهرا (عليهاالسلام) كردهاند. مخالفان شيعه، از دشمنان سرسخت اهلبيت، همچون مروان و معاويه و جنايتهايشان دفاع مىكنند و امثال اينها را تحت عنوان
«عدالة الصحابة» محترم مىشمارند. اين كارها شيعه را تحريك مىكند تا از مخالفان اهلبيت به شدت بيزار شوند. مخالفان از حساسيت و دفاع همهجانبه از دشمنان اهلبيت (عليهمالسلام) دست نمىكشند، درحالىكه انتظار دارند شيعيان از اظهار بيزارى از آنها صرفنظر نمايند.
نويسنده در صفحه ١۵ و ١۶ رواياتى را از امام باقر و امام صادق (عليهماالسلام) بدين مضمون ذكر مىكند كه همه مردم بعد از پيامبر اكرم (ص) مرتد شدند مگر سه نفر.
اوّلاً: در روايات اهل سنت مكرر آمده است كه بعد از پيامبر (ص) به غير از اعراب مدينه و برخى قبايل اطراف آن، همگى از اسلام برگشتند و جنگ با اين مرتدان را از افتخارات ابوبكر مىدانند!
آيا اعتقاد به اينهمه مرتد، كه اكثريت قاطع مسلمانان را بعد از پيامبر (ص) شامل مىشود، مشكلى ندارد؟
سيوطى در «تاريخ الخلفاء» از قول عايشه آورده است كه وقتى رسولالله (ص) از دنيا رفت:
«اشرأب النفاق وارتدّت العرب» ؛ «نفاق گردن كشيد و عرب مرتد شد» .
و از ابوهريره نقل مىكند:
«ارتَدَّتِ العَرَب حَول المَدينه. . .» (1)«عرب
در اطراف مدينه مرتد شد. . .» .
1) تذكرة الحفاظ، ج١، ص٣٨۵.
و از ذهبى آورده است: «چون خبر وفات پيامبر (ص) منتشر شد، طوايف بسيارى از عرب مرتد شدند و زكات نپرداختند. . .» و در ادامه هم نام گروههايى را از جمله مردم بحرين و عمان و. . . مىبرد. (1)
«طبرى» در حوادث سال ١١ هجرى مىگويد: «وقتى اسامه رفت، زمين كافر گشت، و همه يا افرادى از هر قبيله مرتد شدند، مگر قريش و ثقيف» . در جاى ديگر مىگويد: «بعد از پيامبر اكرم [(ص) ]:
«ارتَدَّتِ العَرَبُ عَوامٌ أو خَواصٌ» (2)«عرب به طور عام يا خاص مرتد شد» . همچنين آورده است كه ابوبكر به عدهاى از صحابه گفت:
«أنَّ الأرضَ كافِرَة» (3)«زمين كافر گرديده است» .
اين تعابير، نشاندهنده گستردگى ارتداد به معناى حقيقى آن، يعنى بازگشت به كفر و جاهليت است، بهويژه آنكه جمعيت مدينه بسيار اندك بوده است.
ثانياً: در نظر اهل بيت (عليهمالسلام) و پيروانآنها، امامت از اركان دين و اصول ايمان است. آنها معتقدند ايمان غير از اسلام است. اسلام همان شهادتين است كه با اقرار به آن، شخص، مسلمان مىشود و احكام اسلامى بر او مترتب مىگردد. ولى ايمان مرحله بالاترى از اسلام است؛ يعنى با شهادتين لفظى و قلبى به امامت اميرمؤمنان (ع) نيز معتقد باشد و كسى كه به امامت حضرت معتقد نباشد، اگرچه مسلمان است، مؤمن
نيست.
بنابراين، مسئله ارتداد مردم بعد از پيامبر (ص) كه در روايات آمده، همان انحراف از ايمان (اسلام حقيقى) است، نه انحراف و ارتداد رسمى از اسلام كه موجب كفر شود بله، هر كس عمداً از ولايت منحرف شده باشد، در آخرت مستحق عقوبت است و حتى اسلام دنيوى او نيز پذيرفته نخواهد شد.
عملكرد اهل بيت (عليهمالسلام) و پيروان آنها، از صدر اسلام تاكنون، نشاندهنده آن است كه مخالفان خود را مسلمان دانسته و احكام اسلام را بر آنها جارى كردهاند.
شگفتا كه به ادعاى شيعه، مبنى بر انحراف اصحاب از مسئله ولايت و ايمان، اعتراض مىشود اما ادعاى ارتداد همه مسلمانان و كافر دانستن آنان، به جز گروهى اندك اشكالى ندارد. ما رواياتى را از اهل سنت مىآوريم كه بيانگر ارتداد بيشتر صحابه است:
«حميدى» در «الجمع بين الصحيحين» (1)از «مسند ابوهريره» به چند طريق از پيامبر اكرم (ص) روايت كرده است كه حضرت فرمود:
من [در محشر] ايستادهام كه گروهى ظاهر مىشوند، وقتى آنها را شناختم، ميان من و ايشان مردى مىآيد و به آنها مىگويد: «بشتابيد» . مىگويم: «به كجا؟» مىگويد: «سوگند به خدا به سوى آتش» . مىگويم: «چرا؟» گويد: «اِنَّهُمْ اِرْتَدُّوا بَعْدَكَ عَلى أَدبارِهِمُ الْقَهْقَرى» ؛ «اينان بعد از تو مرتد شدند و به گذشته خود برگشتند» .
سپس گروه ديگر و گروه ديگر و همين سؤال و جواب صورت
1) الجمع بين الصحيحين، حميدى، ح ٢۶٧.
مىگيرد تا آنكه رسول خدا (ص) فرمود:
«فَلا اَراهُ يَخْلُصُ مِنْهُمْ اِلّا مِثلُ هَمَلِ النَّعَمِ» (1)«نمىبينم كسى از آنها نجات يابد، مگر اندكى» .
اما چطور ممكن است بيشتر اصحاب از فرمان پيامبر (ص) سرپيچى كنند و از ولايت اميرمؤمنان منحرف شوند؟
پاسخ آن را بايد در مجموعهاى از عوامل جستوجو كرد، از جمله حب دنيا و جاه و مقام، نفاق، سستى ايمان، تسامح و تساهل، فرار از مناقشههاى سياسى، تسليم شدن در برابر وضع حاكم، فريب خوردن عدهاى به سبب ادعاى بحران و حساسيت شرايط، سياسى تلقىكردن مسئله حكومت در مقابل مسائل دين. البته مهمترين عامل، حسد و كينه قريش از اميرمؤمنان (ع) بود كه بهسبب اجراى دستور الهى و كشته شدن بسيارى از بزرگان آنها به دست حضرت، ايجاد شده بود.
از جمله عوامل انحراف مردم اين بود كه بسيارى از صحابه، آن تعبدى كه در احكام ديگر، همچون نماز و روزه داشتند، در مسائل سياسى و حكومتى نداشتند. بنابراين پيوسته در اينگونه موارد بر پيامبر اعتراض مىكردند؛ مثل اعتراض «عُمر» در صلح حديبيه (2)يا جريان روز پنجشنبه و مقاومت وى در نگاشتن وصيت پيامبر (ص) (3)يا اعتراض
بسيارى
از صحابه در مورد فرماندهى اسامه (1)، مخالفت وى در غزوه بدر درباره گرفتن مدينه، جريان عباس و موارد بسيارى ديگر. ازاينرو طبق عادت، به روايات و سخنان پيامبر در اين مورد نيز اعتنايى نكردند.
از ديگر عوامل انحراف، حديث جعلى ديگر به اين مضمون است كه پيامبر (ص) فرمود: «خلافت و نبوت در يك بيت جمع نمىشود» (2)و به اين ترتيب مردم را فريب دادند. خليفه دوم به ابنعباس گفت: «قريش از اين ناراحت بود كه در ميان شما -خاندان پيامبر - نبوت و خلافت جمع شود» .
از ديگر عوامل انحراف، شايعهاى بود كه بعد از رحلت پيامبر (ص) پخش كردند: زمانى كه اميرالمؤمنين (ع) مشغول غسل، كفن و دفن پيامبر بود و ديگران سرگرم توطئه براى حكومت بودند، شايعه كردند كه على (ع) به سبب شدت مصيبت پيامبر (ص) از تصدى منصب خلافت خوددارى كرده و در خانهاش به اندوه و ماتم نشستهاست. (3)
اين عوامل هر كدام به تنهايى براى انحراف كافى بود، تا چه رسد به مجموعه عوامل كه صحابه را با همه ارادتشان به پيامبر، در وادى مسائل سياسى و تعصبات قومى انداخته تا سخنان پيامبر (ص) را ناديده بگيرند. كارى كه امروز، حتى نزد مؤمنان در مسائل سياسى مشاهده مىكنيم.
پيروان موسى (ع) نيز در زمان وى منحرف شدند و بعد از عبور از نيل
گفتند: اجْعَلْ لَنا إِلهاً كَما لَهُمْ آلِهَةٌ؛ «تو هم براى ما معبودى قرار ده همانگونه كه آنها معبودان [و خدايانى] دارند» . (اعراف: ١٣٨)
طرفداران «طالوت» نيز فرمان او را نشنيدند و عده بسيارى آب نوشيدند: فَشَ-رِبُوا مِنْهُ إِلَّا قَلِيلاً (بقره: ٢۴٩)
مگر امت عيسى با اعتقاد به الوهيت او هلاك نشدند؟ مگر پيامبراكرم (ص) نفرمود: «امت من بر ٧٣ فرقه مىشوند و تنها يكى اهل نجات است» . (1)مگر در حجةالوداع نفرمود: «بعد از من به كفر برنگرديد و به جان يكديگر نيفتيد» . (2)مگر قرآنمكرر به صحابه درباره ارتداد، هشدار نداده است؟ خداوند مىفرمايد:
إِنَّ الَّذِينَ ارْتَدُّوا عَلى أَدْبارِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمُ الْهُدَى الشَّيْطانُ سَوَّلَ لَهُمْ وَ أَمْلى لَهُمْ (محمد: ٢۵)
به يقين كسانى كه بعد از روشن شدن راه هدايت براى آنها، پشت به آن كردند شيطان اعمال زشتشان را در نظرشان زينت داده و آنان را با آرزوهاى طولانى فريفته است.
آيا شبهه ارتداد، فقط در زمان پيامبر (ص) بود و با رفتن او منتفى گرديد؟ خداوند مىفرمايد:
وَ مَنْ يَرْتَدِدْ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَيَمُتْ وَ هُوَ كافِرٌ فَأُولئِكَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ وَ أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ (بقره: ٢١٧)
وهر كس از شما كه از آيينش برگردد و در حال كفر بميرد، تمام اعمال [نيك گذشته] او در دنيا و آخرت بر باد مىرود و چنين كسانى اهل دوزخند و جاودانه در آن خواهند بود.
يا مىفرمايد:
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكافِرِينَ (مائده: ۵۴)
اى كسانىكه ايمان آوردهايد! هر كس از شما، از آيين خود باز گردد [به خدا زيانى نمىرساند] خداوند گروهى را مىآورد كه آنها را دوست دارد و آنان [نيز] او را دوست دارند؛ در برابر مؤمنان، متواضع و در برابر كافران، سرسخت و نيرومندند.
در روايات بسيارى از شيعه و اهل سنت آمده است كه اين آيه درباره على (ع) در فتح خيبر يا مبارزه او با ناكثان، قاسطان و مارقان نازل شده است. (1)
جالب است بلافاصله بعد از هشدار ارتداد، آيه «امامت اميرالمؤمنين (ع) » آمده است كه مىفرمايد:
إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ (مائده: ۵۵)
سرپرست و ولى شما، تنها خداست و پيامبر او و كسانى كه ايمان آوردهاند؛ آنها كه نماز را برپا مىدارند و در حال ركوع زكات
مىدهند.
1) تفسير نمونه، مكارم شيرازى، ج ۴، ص ۴١٧.
نويسنده در صفحه ١٧ مطالبى را آورده است كه ابتدا به آنها اشاره مىشود:
الف) خداوند در قرآن مىفرمايد: وَ السَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرِينَ وَ الْأَنْصارِ؛ «پيشگامان نخستين از مهاجرين و انصار» . (توبه:١٠٠)
ب) ابوبكر، عمر، عثمان، طلحه، زبير، سعد بن ابى وقاص، عبداللهبن مسعود، سعد بن معاذ و همه كسانى كه شيعه بر آنها لعنت مىفرستند از مهاجران، انصار و پيشگامانند كه خداوند از آنان اعلام رضايت كرده است.
ج) چگونه عاقلى مىتواند بگويد كه اصحاب بر على (ع) ستم كرده و غصب خلافت كردهاند با آنكه خداوند در اين آيه مىگويد از اصحاب راضى است؟
د) پيامبر اكرم (ص) هنگام وفات از اصحاب و در رأس آنها خلفاى ثلاثه -ابوبكر، عمر و عثمان - راضى بود و آياتى را خواند كه اصحاب را ستوده است.
ه) مگر خداوند نمىدانست كه اينها - آنگونه كه شيعه مىگويد -
بعد از وفات پيامبر (ص) منحرف مىشوند، قرآن را تحريف مىكنند
واحكام دين را تغيير مىدهند؟ اگر مىدانست پس آياتى كه اصحاب را ستوده است، چگونه بايد توجيه كرد؟ قرآن آنها را مىستايد، اما شيعه آنها را منافق و مرتد مىداند. آيا خداوند مىخواست پيامبرش را فريب دهد و اصحاب را به ناحق ستايش كند تا پيامبر به آنها اعتماد كند و با آنان فاميل شود و بعد از وفات او از دين برگردند؟
و) چرا خداوند صفات واقعى آنها را و وضعيتى كه بعد از وفات پيامبر بدان درخواهند آمد را بيان نكرده است؟
ز) آيه مباركه لَقَدْ رَضِي اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ؛ «خداوند از مؤمنان - هنگامى كه در زير آن درخت با تو بيعت كردند - خشنود شد» . (فتح:١٨) شاهد بر پاىبندى اصحاب است.
مطالب اول درباره آيه مباركه:
وَ السَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرِينَ وَ الْأَنْصارِ وَ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسانٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي تَحْتَهَا الْأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها أَبَداً ذلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ (توبه: ١٠٠)
پيشگامانِ نخستين از مهاجران و انصار و كسانى كه به نيكى از آنها پيروى كردند، خداوند از آنها خشنود گشت و آنها [نيز] از او خشنود شدند، و باغهاى بهشتى براى آنان آماده ساخته كه نهرها از پاى درختانش جارى است. جاودانه در آن خواهند ماند و اين است رستگارى و پيروزى بزرگ.
اوّلاً : آيه در مورد همه اصحاب نيست؛ زيرا پيشگامان نخستين در آن ستايش شدهاند، نه همه و حتى معلوم نيست تمامى مهاجر و انصار را هم شامل شود؛ زيرا كلمه
مِنَ به معناى «تبعيض» است؛ يعنى پيشگامان از مهاجر و انصار.
ثانياً : ستايش اين پيشگامان، مشروط به استقامت در دين و عدم انحراف است نه مطلق؛ زيرا اگر آيه مطلق باشد، يا به معناى آن است كه پيشگامان از مهاجر و انصار همواره بهشتى و مورد رضاى خدا هستند اگرچه گناه كرده باشند و حتى مرتد شده باشند يا به اين معناست كه آنها تا آخر عمر منحرف نشدند و در دين پايدار بودند. معلوم است كه احتمال اول درست نيست و خداوند هرگز از افراد فاسق و منحرف راضى نيست. احتمال دوّم نيز درست نيست؛ زيرا به طور قطع مىيابيم كه بسيارى از اين پيشگامان، يكديگر را تفسيق يا تكفير كردند و به قتل و غارت و هتك يكديگر پرداختند و هرگز نمىتوان گفت كه خداوند از همه آنها راضى است.
آيات قرآن، روايات و حقايق تاريخ، نه تنها مصون بودن صحابه را رد مىكند، بلكه برخى از آن پيشگامان را مردود مىشمارد. خداوند متعال «ثعلبة بن حاطب» - كه از اصحاب بدر و از پيشگامان است و از پرداخت
زكات امتناع ورزيد - را مذمت كرده و مىفرمايد:
وَ مِنْهُمْ مَنْ عاهَدَ اللَّهَ لَئِنْ آتانا مِنْ فَضْلِهِ لَنَصَّدَّقَنَّ وَ لَنَكُونَنَّ
مِنَ الصَّالِحِينَ * فَلَمَّا آتاهُمْ مِنْ فَضْلِهِ بَخِلُوا بِهِ وَ تَوَلَّوْا وَ هُمْ مُعْرِضُونَ * فَأَعْقَبَهُمْ نِفاقاً فِي قُلُوبِهِمْ إِلى يَوْمِ يَلْقَوْنَهُ بِما أَخْلَفُوا اللَّهَ ما وَعَدُوهُ وَ بِما كانُوا يَكْذِبُونَ (توبه:٧۵- ٧٧)
از آنها كسانى هستند كه با خدا پيمان بسته بودند: «اگر خداوند ما را از فضل خود روزى دهد، قطعاً صدقه و زكات خواهيم داد و از صالحان [و شاكران] خواهيم بود» . اما هنگامى كه خدا از فضل خود به آنها بخشيد، نسبت به آن بُخل ورزيدند و سرپيچى كردند و روى برتافتند. اين عمل [روح] نفاق را تا روزى كه خدا را ملاقات كنند در دلهايشان برقرار ساخت. اين سزاى شكستن پيمانى است كه با خدا بسته بودند و سزاى دروغهايى است كه مىگفتند.
قرآن در اين آيات، امثال ثعلبه را تا زمان مرگ يا قيامت محكوم به نفاق كرده است با آنكه از پيشگامان انصار و از شركتكنندگان بدر است. (1)
يا آيه مباركه: وَ عَلَى الثَّلاثَةِ الَّذِينَ خُلِّفُوا حَتَّى إِذا ضاقَتْ عَلَيْهِمُ الْأَرْضُ بِما رَحُبَتْ (توبه: ١١٨) كه در مورد پذيرش توبه سه نفر از كسانى است كه از همراهى با پيامبر (ص) و شركت در جنگ تبوك خوددارى كردند و بعد از بازگشت، پيامبر (ص) با آنان سخن نگفت و دستور داد كه هيچكس
1) اسدالغابة، ابن الاثير، ج ١، ص ٢٢٧؛ و در آنجا ذكر گرديده كه ثعلبه بعداً پشيمان شد و زكات خود را آورد، اما پيامبر (ص) تا زنده بود از گرفتن آن خوددارى كرد. بعد از وفات پيامبر، ابوبكر، عمر و عثمان نيز با وجود اصرار ثعلبه از گرفتن آن خوددارى كردند تا اينكه وى در زمان عثمان از دنيا رفت. شگفت آنكه برخى از اهل سنت، مثل ابن حجر كه اين جريان را با مسئله عدالت صحابه و حديث بهشتى بودن اهل بدر، منافى ديدهاند به فكر چارهجويى افتاده و در اينكه اين ثعلبه همان باشد، ترديدكردهاند. الاصابة، ج ١، ص ۵١٧.
با آنها سخن نگويد و آنها تحت فشار عجيبى قرار گرفتند به گونهاى كه زنانشان، از پيامبر (ص) اجازه خواستند تا از آنها جدا شوند؛ ولى حضرت اجازه نداد. اين سه نفر عبارتند از: «كعب بن مالك» ، «مرارةبن ربيع» و «هلالبن اميةالرافعى» . هلال را از شركتكنندگان بدر، احد و قديمالاسلام و مرارة را از شركتكنندگان بدر شمردهاند. (1)درباره حضور كعب بن مالك در جنگ بدر نيز اختلاف كردهاند. به هر حال، هر سه نفر از مسلمانان پيشگام هستند. (2)
يا آيه مباركه نجوا: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا ناجَيْتُمُ الرَّسُولَ فَقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَىْ نَجْواكُمْ صَدَقَةً (مجادله: ١٢) كه به مؤمنان دستور مىدهد قبل از نجواى با پيامبر (ص) صدقهاى بدهند؛ ولى كسى جز اميرالمؤمنين (ع) به آن عمل نكرد. حضرت امير (ع) فرمود:
در كتاب خدا آيهاى است كه هيچكس جز من به آن عمل نكرده و بعد از من نيز عمل نخواهد كرد و آن آيه نجواست. من يك دينار داشتم به ده درهم فروختم و با پيامبر نجوا مىكردم و هر بار يك درهم دادم سپس آيه نسخ شد و كسى به آن عمل نكرد و اين آيه نازل شد: أَ أَشْفَقْتُمْ أَنْ تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْواكُمْ صَدَقاتٍ (3)«آيا ترسيديد [فقير شويد] كه از دادن صدقات قبل از نجوا، خوددارى كرديد؟ !» (مجادله:١٣)
ذهبى هم با همه دشمنىاش چيزى به آن نيفزوده و حتى ابن تيميه
هم به آن اعتراف كرده است. (1)در اين آيه مباركه، خداوند همه صحابهاى كه قدرت پرداخت صدقه داشتند و امتناع كردند، بهويژه ابوبكر كه گويند ثروتمند بوده است را مذمت كرده است. آيا خداوند از اين افراد و اعمالشان راضى بوده است؟ !
«مغيرة بن شعبه» از صحابه و بيعتكنندگان شجره است و مشمول اين آيه است كه خدا مىفرمايد:
لَقَدْ رَضِيَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ (فتح:١٨)
خداوند از مؤمنان، هنگامى كه در زير آن درخت با تو بيعت كردند، خشنود شد.
او همان كسى است كه در زمان رياستش بر بصره، با زن شوهردار معروف به نام «امجميل» ارتباط داشت و چهار شاهد هنگام زنا او را ديدند. مغيره و شهود را نزد عمر آوردند، سه نفر از آنها شهادت به زناى صريح دادند؛ اما چهارمى با اشاره عمر فقط همبستر شدن او به صورت عريان و مقدمات كار را شهادت داد و اينگونه مغيره از سنگسار شدن رهايى يافت. (2)جريان مذكور، هرگونه كه توجيه شود، باز همبستر شدن و استمتاع در آن قطعى است؛ همچنانكه در روايات اهلسنت به وضوح آمده است. پس چگونه چنين فردى مورد رضايت مطلق خداوند است؟ !
يا «نعمان» كه در همه جنگها شركت داشته است، سه بار شرب
خمر
كرد به گونهاى كه در مرتبه چهارم، عُمر از رسول الله (ص) تقاضاى قتل او را كرد. (1)آيا مىتوان اينها را داخل در «پيشگامان نخستين» دانست؟
يا در جنگ اُحد، نافرمانى و فرار مسلمانان را داريم كه قرآن كريم آنها را به شدت مذمت كرده است؛ مذمت به سبب ترديد در حقانيت اسلام، فرار ننگين و رها كردن پيامبر، دنياطلبى و. . . . آيات ١۴١ تا ١۵٨ سوره آلعمران به اين واقعه پرداخته است بهويژه آيه ١۴٢ كه شرط ورود به بهشت را جهاد و صبر در راه دين مىداند.
يا در جنگ حنين، سپاه ده هزار نفرى مسلمانان كه به جز اميرالمؤمنين و ده نفر ديگر، بقيه فرار كردند. خداوند، فراركنندگان از جنگ را مشمول غضب دانسته و فرموده است:
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا لَقِيتُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا زَحْفاً فَلا تُوَلُّوهُمُ الْأَدْبارَ * وَ مَنْ يُوَلِّهِمْ يَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ إِلَّا مُتَحَرِّفاً لِقِتالٍ أَوْ مُتَحَيِّزاً إِلى فِئَةٍ فَقَدْ باءَ بِغَضَبٍ مِنَ اللَّهِ وَ مَأْواهُ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ (انفال: ١۵ و ١۶)
اى كسانى كه ايمان آوردهايد! هنگامى كه با كافران در ميدان نبرد روبرو شويد، به آنها پشت نكنيد [و فرار ننماييد]، و هر كس در آن هنگام به آنها پشت كند مگر آنكه هدفش از كنارهگيرى، تجديد نيرو براى حمله [مجدد] يا پيوستن به گروهى [از مجاهدان] باشد، به غضب خدا گرفتار خواهد شد و جايگاه او جهنم است و چه
بدجايگاهى است.
و در جاى ديگر درباره اين واقعه مىفرمايد:
1) صحيح البخارى، ج ٨، ص ١٩۶.
وَ يَوْمَ حُنَيْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْكُمْ شَيْئاً وَ ضاقَتْ عَلَيْكُمُ الْأَرْضُ بِما رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّيْتُمْ مُدْبِرِينَ (توبه: ٢۵)
ودر روز حنين [نيز يارى نمود] در آن هنگام كه فزونى جمعيتتان، شما را مغرور ساخت؛ ولى [اين فزونى جمعيت] مشكلى را از شما حل نكرد و زمين با همه وسعتش بر شما تنگ شد سپس پشت [به دشمن] كرده و فرار كرديد.
بخارى در كتاب «مغازى» و مسلم در كتاب «زكات» گفتهاند: «در اين جنگ ده هزار نفر با پيامبر بودند به اضافه گروهى از «طلقاء» كه همه گريختند» . (1)و ابن عبدالبر در «استيعاب» در ترجمه عباس گويد: «اختلافى نيست كه عثمان و ابوبكر از فراركنندهها بودند؛ اختلاف در عمر است» كه از كلام وى معلوم مىشود فرار آنها را درست مىداند. (2)
خود صحابه چنين فضيلت و حريم امنى را براى خود قائل نبودند و خود را به سبب صحابى يا پيشگام بودن به طور قطع بهشتى نمىدانستند.
در صحيح بخارى آمده است:
وقتى شخصى به «براء بن عازب» گفت: خوشا به حال تو كه با پيامبر (ص) مصاحبت داشتى و با او در زير شجره، بيعت
رضوان نمودى [يعنى همانها كه آيه از آنها اعلام رضايت نموده است] او در جواب گفت: «تو نمىدانى ما بعد از پيامبر (ص) چه كرديم؟» (1)
همچنين در «صحيح بخارى» آمده است كه پيامبر (ص) فرمود:
من در كنار حوض [كوثر] منتظر شما هستم، در اين هنگام مردانى از شما را نزد من مىآورند؛ همينكه مىخواهم به آنها نزديك شوم، مانع مىشوند. مىگويم: «پروردگارا! اينها اصحاب من هستند» . خداوند مىفرمايد: «اى پيامبر تو نمىدانى بعد از تو چه كردند» . (2)
از همين رو خليفه دوم عمر بن خطاب نزد حذيفه يمانى كه به نامهاى منافقان آگاه بود، رفت و از او پرسيد كه آيا او از منافقان است و پيامبر (ص) نام او را در ميان آنها برده است؟ (3)آيا كسى كه مصداق آيه مذكور است، در بهشتى بودن و ايمان خود ترديد دارد؟ ! و آيا كسى كه جزءده نفرى است كه وعده بهشت به او داده شده (همچنانكه گويند) در ايمان خود ترديد دارد؟ ! بلكه صحيح همان است كه عُمر به مردى كه
ادعاى ايمان داشت، گفته است: «آيا شما با پيامبر بر سه گروه نبوديد:
مشرك، منافق و مؤمن؟ (4)
از همه آنچه گفته شد و بسيارى ديگر كه مجال گفتن آن نبود، استفاده مىشود كه رضايت خداوند از پيشگامان از مهاجر و انصار و از بيعتكنندگان زير شجره مشروط به استقامت در دين و عمل صالح است نه آنكه ايجاد كننده حريم اَمن براى فسق و اعطاى عصمت بهآنها باشد.
ازاينرو خداوند به پيامبرش مىفرمايد:
وَ بَشِّ-رِ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ أَنَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ. . . (بقره: ٢۵)
به كسانى كه ايمان آورده و كارهاى شايسته انجام دادهاند بشارت ده باغهاى بهشتى براى آنهاست كه نهرها از پاى درختانش جارى است. . .
مسلماً اين وعده، مشروط به استقامت در دين است. در آيات بسيارى وعده بهشت مشروط به عمل صالح و استقامت در دين است و در صورت انحراف از دين اعمال او نيز باطل خواهد شد.
قرآن آشكارا مىگويد:
وَ مَنْ يَرْتَدِدْ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَيَمُتْ وَ هُوَ كافِرٌ فَأُولئِكَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ فِى الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ وَ أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ (بقره: ٢١٧)
هر كس از شما كه از آيينش برگردد و در حال كفر بميرد، تمام
اعمال [نيك گذشته] او در دنيا و آخرت بر باد مىرود و چنين كسانى اهل دوزخند و جاودانه در آن خواهند بود.
همچنانكه وعده جهنم و عذاب براى فاسقان و كافران، مشروط به
توبهنكردن و نداشتن اسلام است، وعده بهشت نيز چنين است. در قرآن چنين مىخوانيم:
قالَ اللَّهُ هذا يَوْمُ يَنْفَعُ الصَّادِقِينَ صِدْقُهُمْ لَهُمْ جَنَّاتٌ تَجْرِى مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها أَبَداً رَضِىَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ ذلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ (مائده:١١٩)
خداوند مىگويد: اين [همان] روزى است كه راستى راستگويان به آنها سود مىبخشد. براى آنها باغهاى بهشتى است كه نهرها از پاى درختان آن مىگذرد و تا ابد جاودانه در آن مىمانند. خداوند از آنها خشنود است و آنها نيزاز او خشنودند. اين [همان] رستگارى بزرگ است.
از اين آيه فهميده مىشود كه رضايت خداوند بر اثر صداقت است؛ يعنى استقامت بر پيمان.
همچنين خداوند در آيههاى ٧ و ٨ سورهبينه مىفرمايد:
إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ أُولئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ * جَزاؤُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ جَنَّاتُ عَدْنٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها أَبَداً رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ ذلِكَ لِمَنْ خَشِيَ رَبَّهُ
كسانى كه ايمان آوردند و اعمال صالح انجام دادند بهترين خلق [خدا] هستند. پاداشِ آنها نزد پروردگارشان باغهاى جاويدان
بهشتى است كه نهرها از پاى درختانش جارى است، هميشه در آن مىمانند؛ [هم] خدا از آنان خشنود است و [ هم ] آنها از او و اين [ مقام والا ] براى كسى است كه از [مخالفت] پروردگارش بترسد.
پس بهشت و رضايت خداوند بر اثر ايمان و عمل صالح است و
خداوند هرگز از فاسقان راضى نيست؛ ازاينرو مىفرمايد: فَإِنْ تَرْضَوْا عَنْهُمْ فَإِنَّ اللَّهَ لا يَرْضى عَنِ الْقَوْمِ الْفاسِقِينَ ؛ «اگر شما از آنها راضى شويد، خداوند [هرگز] از گروه فاسقان، راضى نخواهد شد» . (توبه: ٩۶)
در نتيجه، كسانى از صحابه مورد تأييد قرآن هستند كه در ايمان، صادق و در عقيده، ثابت باشند و گرفتار هوا و هوس و دنياطلبى نيز نشده باشند. خداوند مىفرمايد:
مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَض-ى نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِيلاً (احزاب: ٢٣)
در ميان مؤمنان مردانى هستند كه بر سر عهدى كه با خدا بستند، صادقانه ايستادهاند؛ بعضى پيمان خود را به آخر بردند [و در راه او شربت شهادت نوشيدند] و بعضى ديگر در انتظارند و هيچگونه تغييرى در پيمان خود ندادند.
طبق اين آيه، تنها برخى از مؤمنانِ زمان نزول آيه، صادق هستند و آنها كسانىاند كه يا شهيد شدند - كه بهترين گواه صداقت آنهاست - يا منتظرند؛ ولى تغيير روش ندادند.
بنابراين ما بايد كسانى از صحابه يا پيشگامان را تعظيم كنيم كه بر سر پيمانشان باقى ماندند. از نظر اهل بيت (عليهمالسلام) ، ستمكاران بر اهل بيت (عليهمالسلام) ، همانها كه به قصد آتش زدن حريم اهل بيت (عليهمالسلام) به آن خانه هجوم بردند
و با شمشير برهنه، حضرت امير (ع) را به قتل تهديد كردند تا از او بيعت بگيرند، صادق نبوده و داخل در آن آيات نيستند. همانها كه حرمت دختر پيامبر (ص) را رعايت نكردند، كسى كه پيامبر (ص) دربارهاش فرمود: «خداوند با رضاى او راضى و با خشم او خشمگين مىشود» و سرانجام،
بر اثر ظلم و ستمى كه به او شد با خشم فراوان بر حاكمان زمان خويش، در جوانى به شهادت رسيد و حتى راضى نشد آنها در مراسم دفن او حاضر شوند و قبر او را بشناسند.
اما مطلب دوم: نويسنده نام نُه نفر را برده و آنان را پيشگامان دانسته است و اضافه كرده همه كسانى كه شيعه آنها را لعنت مىكند از مهاجر، انصار و پيشگامان هستند كه خداوند از آنان اعلام رضايت كرده است.
اولاً: همه كسانى كه شيعه آنها را لعنت مىكند از پيشگامان نيستند و مورد رضايت خداوند هم قرار ندارند. شيعه، افرادى مثل معاويه، عمروبن عاص، مروان، بُسر بن ارطاة، ابوسفيان، مغيرة و ديگر پيروان ستمكاران را لعنت مىكند و اينها جزء پيشگامان نيستند.
ثانياً: شيعه هرگز به افرادى مثل عبدالله بن مسعود و سعد بن معاذ متعرض نمىشود.
ثالثاً: آيه مباركه در مورد پيشگامان، به استقامت در دين و انحراف نيافتن بعد از پيامبر اكرم (ص) مشروط است و صحابهاى كه قطعاً با ستم
به اهل بيت (عليهمالسلام) و مخالفت با ايشان منحرف شدهاند، مشمول آيه نيستند.
چگونه خداوند از طلحه و زبير راضى باشد كه سبب اختلاف ميان مسلمانان شدند و بر امام مسلمانان خروج كردند و هزاران نفر را به كشتن دادند. مگر پيامبر اكرم (ص) نفرمود: «هر كه با على (ع) جنگ كند با
من جنگ كرده است» . مگر نفرمود: «خدايا! دشمن على (ع) را دشمن دار» . آيا دشمن خدا و كسى كه با پيامبر (ص) مىجنگد مورد رضايت خداوند است؟
گفتنى است كه در روايات اهل سنت آمده است كه عُمربنخطاب وقتى خلافت را بعد از خود در ميان شوراى شش نفره، يعنى اميرالمؤمنين، عثمان، طلحه، زبير، سعد بن ابىوقاص و عبدالرحمن بن عوف قرار داد، خودش به شرح حال اينها پرداخت و در مورد طلحه گفت: «پيامبر (ص) از دنيا رفت، درحالىكه تو را سرزنش مىكرد» و به زبير گفت: «تو در هنگام خشم، كافرى و در هنگام رضايت، مؤمن؛ روزى شيطانى و روزى انسان» . (1)در روايت ديگر است كه به طلحه گفت:
آيا تو نيستى كه گفتى: «اگر پيامبر از دنيا برود ما همسران او را نكاح مىكنيم. خداوند، محمد را نسبت به دخترعموهاى ما شايستهتر قرار نداده است» و خداوند در مورد تو اين آيه را فرستاد: وَ ما كانَ لَكُمْ أَنْ تُؤْذُوا رَسُولَ اللَّهِ وَ لا أَنْ تَنْكِحُوا أَزْواجَهُ مِنْ بَعْدِهِ أَبَداً؛ «و شما حق نداريد پيامبر خدا را آزار دهيد، و نه
هرگز همسران او را بعد از او به همسرى خود درآوريد» .
(احزاب:۵٣) (2)
در تفسير آيه مذكور آمده است، طلحه آن كسى است كه پيامبر را اذيت كرده و گفته است: «اگر رسول الله (ص) بميرد با عايشه ازدواج مىكنم؛ او دختر عموى من است» . وقتى پيامبر (ص) اين سخن را شنيد،
ناراحت شد و اين آيه نازل شد. (1)
مگر قرآن نمىگويد:
إِنَّ الَّذِينَ يُؤْذُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِى الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ وَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذاباً مُهِيناً (احزاب: ۵٧)
آنها كه خدا و پيامبرش را آزار مىدهند، خداوند آنان را از رحمت خود در دنيا و آخرت دور ساخته و براى آنها عذاب خوار كنندهاى آماده كرده است.
آيا كسى كه به عذاب اليم تهديد شده و در دنيا و آخرت مورد لعن قرار گرفته، مورد رضايت خداوند است؟
اهل سنت روايت كردهاند:
عُمر آنگاه كه مورد ضربه قرار گرفت به طلحه گفت: «بگويم يا ساكت شوم؟» طلحه گفت: «بگو كه هرگز سخن نيك نمىگويى!» عمر گفت: «لَقَدْ ماتَ رَسُولُ الله [(ص) ] ساخِطاً عَلَيكَ بِالْكَلِمَةِ الَّتي قُلتَها يَوْم نَزَلَتْ آيَة الحِجاب» (2)«پيامبر [(ص) ] در حالى از
دنيا رفت كه بر تو به سبب سخنى كه در روز نزول آيه حجاب گفتى، خشمگين بود» .
آيا سعد بن ابىوقاص همان كسى نيست كه از بيعت با اميرالمؤمنين (ع) تخلف كرد و حضرت را يارى ننمود با آنكه همه امت از بدريّون، مهاجر
1) تفسير ابن ابىحاتم، ج ١٠، ص ٣١۵؛ الدرالمنثور، ج ۵، ص ٢١۴؛ لباب النقول، سيوطى، ص١٧٩؛ فتح القدير، ج ۴، ص ٢٩٩.
2) الجامع لاحكام القرآن، قرطبى، ج ١۴، ص ٢٢٨؛ فيض القدير، مناوى، ج ۴، ص ٢٩؛ تفسير ابنكثير، ج ٣، ص۵٠۶؛ تفسيرالخازن، ج ۵، ص ٢٢۵؛ روح المعانى، آلوسى، ج ٢٢، ص ٧۴؛ شرح نهجالبلاغه، ابنابىالحديد، ج١، ص۶٢ و ج ٣، ص ١٧٠؛ ر. ك: الغدير، ج ١٠، ص ١٢٧.
و انصار با او بيعت كردند؟ آيا او مورد رضايت خدا و رسولش است؟
اما حديث «عشره مبشّره» ، حديثى ساختگى است و حكايت ديگرى دارد كه اكنون مجال بيان آن نيست.
اما مطلب سوم: نويسنده با استناد به آيه صد سوره توبه: وَ السَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ گفته است: چگونه ممكن است عاقلى بگويد: «بر على (ع) ستم شده است و خلافتش را غصب كردهاند.
گفتيم كه آيه مباركه، نه بر طهارت همه اصحاب دلالت مىكند و نه بر طهارت همه پيشگامان، مگر به صورت مشروط.
در اين زمينه مناسب است خطبه شقشقيه و آنچه حضرت امير (ع) در آن از مظلوميت خويش - در مورد خلفا و غصب خلافت - گفته است را مطالعه كرد؛ خطبهاى كه بزرگان شيعه و اهل سنت از محدثان و مورخان
آن را ذكر كردهاند. (1)ابن ابىالحديد معتزلى مدعى است كه دادخواهى حضرت امير (ع) از خلفاى ثلاثه، به شكل متواتر رسيده است. (2)
1) معانى الاخبار، حسن بن عبدالله عسكرى، م ٣٨٢. همه خطبه و ابن اثير در نهاية، ماده خضم و فيروزآبادى در قاموس ماده شقّ نظراتى از آن را آوردهاند و ابن ابىالحديد در شرح نهجالبلاغه، ج ١، ص ٢٠۵ از استاد استاد خود نقل مىكند كه من اين خطبه را در كتابهايى ديدم كه دويست سال قبل از تولد سيد رضى با خط علمايى كه آنها را مىشناسم نوشته شده و خود ابن ابىالحديد نيز مىگويد: من بسيارى از اين خطبه را در تصانيف شيخ خود ابوالقاسم بلخى كه در دولت مقتدر مىزيسته مدتها قبل از آفريده شدن رضى ديدم.
2) شرح نهج البلاغه، ج ٣، ص ۴٩٣؛ ر. ك: دلائل الصدق، ج ٣، ص ۴۴.
آيا اين ظلم نيست كه براى گرفتن بيعت به خانه على (ع) هجوم برند و آن حوادث دردناك را به وجود آورند؟ ! آيا اين ظلم نيست كه فدك را با دسيسه از دختر پيامبر (ص) بگيرند؟ ! آيا اين ظلم نيست كه خلافت را بدون مشورت با اميرالمؤمنين (ع) حل و فصل كنند؟ ! آيا اين ظلم نيست كه طلحه، زبير، عايشه و برخى ديگر از اصحاب، جنگ جمل را عليه اميرمؤمنان (ع) راه اندازند؟ ! آيا اين ظلم نيست كه امثال معاويه، عمرو عاص، مروان، بُسر و ديگر صحابه به سب و لعن حضرت امير (ع) و خاندان مطهر وى و كشتار شيعيان در زمان حضرت و بعد از آن بپردازند؟ ! و. . . .
و اما مطلب چهارم، يعنى رضايت پيامبر اكرم (ص) از اصحاب خود و در رأس آنها خلفاى ثلاثه!
اگر مقصود كسانى است كه در دو آيه گذشته از آنها سخن گفته شد، جوابش را داديم. افزون بر افافاينكه آن دو آيه مربوط به همه اصحاب نيست. اگر مقصود، دليل ديگرى است كه پيامبر (ص) از همه اصحاب بهويژه آن سه نفر راضى بود، بايد دليلى از عقل يا قرآن يا روايت كه از دو طرف پذيرفتنى باشد، ذكر شود؛ ولى استدلال به روايات مخصوص اهل سنت براى پاسخ به شيعه منطقى نيست.
چگونه پيامبر (ص) از همگى اصحاب راضى باشد، درحالىكه بسيارى از آنها به حكم قرآن، منافق يا به حكم روايات، مرتد بودهاند. چگونه
پيامبر (ص) راضى باشد از كسانى كه دخترش را چنان آزردند كه با حالت خشم بر آنها از دنيا رفت و وصيت كرد كه آنها بر او نماز نخوانند و بر جنازهاش حاضر نشوند؟ (1)مگر پيامبراكرم (ص) نفرموده بود: «رضاى فاطمه رضاى من است و خشم فاطمه، خشم من است؛ هر كه او را خشمگين كند مرا خشمگين كرده است» . آيا پيامبر (ص) از كسانى كه فاطمه را خشمگين كردند راضى است؟ ! (2)آيا پيامبر از ابوبكر راضى است كه دختر پيامبر به او گفت: «
وَاللهِ لَادْعُوَنَّ عَلَيْكَ فى كُلِّ صَلاةٍ اُصَلّيها. . . » (3)«به خدا سوگند در هر نمازى كه مىخوانم، بر تو نفرين مىكنم» .
آيا پيامبر از امثال ابوسفيان، معاويه، حكم و مروان راضى بود كه آنها را لعنت كرد؟ ! آيا از بنىاميه راضى بود درحالىكه قرآن آنها را شجره
ملعونه ناميد؟ ! آيا از منافقان و فاسقان راضى بود درحالىكه خداوند از آنها راضى نبود؟ ! آيا از آنهايى كه خود پيامبراكرم (ص) از مرتد شدنشان بعد وفاتش خبر داد، راضى بود؟ !
اما مطلب پنجم: نويسنده مىگويد:
چرا خداوند با علم به انحراف اينان بعد از پيامبر باز هم آنها را ستود؟ آيا مىخواست پيامبرش را فريب دهد تا به آنها اعتماد كند و بعد از وفات وى از دين برگردند؟
خداوند متعال، افراد را به سبب كار نيكشان ستوده است و هرگز به بقاى آنها بر ايمان و عمل صالح در هر شرايطى تعهدى نداده است. هر كس اگر حال فعلى او نيكو باشد، در خور ستايش است؛ و اين بدان معنا نيست كه تا آخر بر همين حال مىماند. آينده افراد به اعمال آينده آنها بستگى دارد.
پيامبر اكرم (ص) نيز هرگز از آن آيات، چنين برداشتى را نكرد كه اينها تا آخر ثابتقدم باقى خواهند بود تا موجب فريب وى گردد. اين همه آيات كه درباره كفر بعد از ايمان و ارتداد آنها هشدار مىدهد به روشنى مىفهماند كه آينده افراد در گرو استقامت آنهاست. حضرت رسول (ص) نيز به انحراف برخى از اصحاب خويش خبر داد؛ همچنانكه گذشت. بلكه قرآن مجيد و پيامبر اكرم (ص) معيارها را بيان فرمودند تا مردم، افراد
را بر اساس آن، در حال و آينده ارزشگذارى نمايند. از جمله اين معيارها، تقوا و اطاعت از پيامبر (ص) در همه امور است. پذيرش خلافت اميرالمؤمنين على (ع) و پيروى از وى و اهل بيت پيامبر (ص) - كه در احاديث فراوانى مثل غديرخم، حديث ثقلين و مانند اينها و در كتابهاى فريقين آمده است - همچنين محبت به اميرالمؤمنين (ع) و رضايت دخترش فاطمه (عليهاالسلام) است.
اما اشارهاى كه نويسنده كرده است كه شيعه آنها را به تحريف قرآن متهم مىكند، ما در مباحث آخر همين كتاب كه اين اتهام آشكارتر مطرح مىشود، به آن خواهيم پرداخت.
اما ادعاى شيعه در مورد تغيير احكام دين به دست خلفا، مسئله حقى است كه در كتابهاى مفصل درباره آن سخن گفته شده است و ما به برخى از آنها اشاره مىكنيم: تعطيلى حد زنا بر مغيرة بن شعبه، تحريم عقد موقت، بدعتگذارى نماز تراويح (جماعت خواندن نوافل ماه رمضان) ، قرار دادن ماليات بر اموال مسلمانان، قرار دادن زكات بر اسب، حذف سهم بنىهاشم از خُمس، حذف سهم «مؤلفة قلوبهم» ، حذف يك تكبير از نماز ميت با آنكه سنت بر پنج تكبير بود، تحريم گريه بر ميت، تغيير مقام ابراهيم، حذف «حى على خيرالعمل» از اذان و اقامه، تجويز سه طلاق در يك مجلس و امور ديگرى كه خليفه دوم انجام داد.
مشروح اين امور و ديگر بدعتهاى خلفا و غير ايشان در كتاب
«النص والاجتهاد» تأليف «سيد عبدالحسين شرفالدين» و كتاب «الغدير» و «دلائل الصدق» و ديگر كتابها آمده است.
اما مطلب ششم: نويسنده گفته است: «چرا خداوند صفات واقعى و وضعيتآنها را بعد از پيامبر بيان نكرده است» ؟
خداوند به طور كلّى ويژگىهاى منافقان و ديگر منحرفان را در قرآن بيان كرده است؛ ولى تطبيق آن را به عهده خود افراد گذارده است و از آنها خواسته كه با توجه به عقل، قرآن و روايات پيامبر اكرم (ص) راه
صحيح را انتخاب كنند. حكمت الهى در هدايت مردم، بيان كليات و صفات عمومى است نه تطبيق جزئى آنها تا زمينه امتحان مردم فراهم شود. اگر بنا بود همه چيز در قرآن به صورت شفاف و ريز بيان شود، ديگر مجالى براى انتخاب و امتحان باقى نمىماند. براى همين است كه در قرآن، آيات متشابه در كنار محكمات آمده است:
فَأَمَّا الَّذِينَ فِى قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ (آلعمران:٧)
اما آنها كه در قلوبشان انحراف است به دنبال آيات متشابهاند تا فتنهانگيزى كنند.
مگر همه احكام الهى در قرآن به صورت واضح بيان شده كه انتظار معرفى منافقان و منحرفان را داريم؟ ! آيا اين همه تأكيد و سفارش در
مورد اهل بيت و امامت آنها كه در قرآن و احاديث نبوى به صورت متواتر آمده است، كافى نيست؟ ! بهتر از جريان غدير خم و حديث متواتر ثقلين چه مىخواهيم؟ ! آيا اگر در قرآن به طور آشكار نام منافقان برده مىشد با آنكه تعدادشان نيز بسيار بود و چه بسا از اصحاب مشهور نيز بودند، جامعه نوپاى اسلامى را دچار تزلزل و توطئه نمىكرد؟ ! آيا احتمال شورش عليه اسلام و پيامبر (ص) نمىرفت، همچنان كه عليه حضرت امير (ع) شد؟ ! مسلماً معرفى آنها حتى از سوى پيامبر اكرم (ص) برخلاف مصلحتجامعه اسلامى بود. ازاينرو بعد از جنگ تبوك كه منافقان قصد ترور حضرت را كردند و حذيفه و عمار نيز آنها را ديدند، حضرت رسول (ص) به آنها اجازه بازگو كردن نداد و فرمود: «مخفى دار» .
آيا اعلان نفاق برخى سبب نمىشد تا مقابلهاى شديدتر از جريان
دوات و قلم رخ دهد كه وقتى فهميدند حضرت مىخواهد خلافت اميرالمؤمنين (ع) را مكتوب كند، ايشان را به هذيان نسبت دادند؛ بهگونهاى كه در كنار بستر پيامبر (ص) درگيرى رخ داد. عمر گفت: «بيمارى بر پيامبر غلبه كرده، هذيان مىگويد. قرآن براى ما كافى است» . عدهاى عمل به دستور پيامبر را خواستار شدند و عدهاى حق را با عمر دانستند و چون اختلاف و سروصدا شدت يافت، حضرت فرمود: «برخيزيد» . ابن عباس مىگفت: «تمام مصيبت آن بود كه ميان رسولالله و نوشتن مانع شدند» . (1)
اما مطلب هفتم، يعنى آيه بيعت رضوان؛
در بحث آيه ١٠٠سوره توبه: وَ السَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مفصّل در اين مورد سخن گفتهايم و نيازى به تكرار نيست. چگونه شركت در بيعت رضوان دليل بر بهشتى بودن چهار هزار نفر باشد، بدون توجه به اعمال آنها درحالىكه يكى از آنها مغيرة بن شعبه است با آن وضع اسفبار. گفتنى است كه استدلال كنندگان به آيه از فردى مثل معاويه طرفدارى مىكنند كه به نقل از «الاستيعاب» ، ۶٣ نفر از بيعتكنندگان رضوان را به قتل رسانده است. (2)
بهترين نظريه درباره صحابه آن است كه حضرت رضا (ع) بيان كرده است. ايشان در حديث مفصلى فرمود:
ولايت اميرالمؤمنين و صحابهاى كه دنبالهرو پيامبر بودند و تغييرى نكردند، واجب است، مثل سلمان فارسى، ابوذر غفارى، مقداد بن اسود، عمار بن ياسر، حذيفه يمانى، ابوالهيثم بن التيهان، سهل بن حنيف، عثمان بن حنيف و دو برادر او، عبادةبن صامت، ابوايوب انصارى، خزيمة بن ثابت ذوالشهادتين و ابوسعيد خدرى و امثال
اينها - رضى الله عنهم و رحمة الله عليهم -، همچنين ولايت پيروان
اينها و كسانى كه به هدايت اينان رهنمون شدند و در راهشان گام برداشتند. (1)
برخى از علماى باانصاف اهل سنت نيز درباره صحابه، نظريهاى معتدل بيان كردهاند؛ مانند «دكتر طه حسين» كه در كتاب «عثمان» مىگويد:
ما در مورد اصحاب پيامبر (ص) آنچه را خودشان درباره خود معتقد نبودند، معتقد نيستيم. آنها خود را بشرى مىدانستند كه همچون ديگران دچار خطا و گناه مىشوند. آنها به يكديگر تهمتهاى بزرگ زدهاند و يكديگر را تفسيق و تكفير كردهاند. در روايتى، عمار، عثمان را تكفير كرده و خون او را مباح دانسته است و او را نَعثَل (پير خرفت و نادان) مىخواند و عبدالله بن مسعود زمانى كه در كوفه بود، خون عثمان را مباح مىدانست. . . . (2)
چند نكته درباره ازدواج موقت در صفحه ٢٠ آمده است:
الف) نويسنده وقتى شيعه بوده است، همواره از بحث جواز آن شرم داشته و از مناقشهگر مىپرسيده است: «آيا حاضرى فردى با خواهرت ازدواج موقت كند» ؟ او با خجالت و گاهى خشم جواب منفى مىداده است.
ب) نويسنده مدعى است كه ازدواج موقت براى مدت كوتاهى جايز شد، سپس پيامبر (ص) براى هميشه آن را حرام كرد.
ج) برخى روايات شيعه نيز ازدواج موقت را حرام و زشت مىداند و شيعه پاسخى براى آن ندارد.
نمىدانم خجالت كشيدن نويسنده و امثال او از يك حكم الهى چه نقصى به حكم خداوند وارد مىكند! بنده مىپرسم آيا شما حاضريد دختر يا خواهرت را به عقد مردى كه چند زن دارد، درآوريد؟ آيا حاضريد خواهر جوانت را به عقد مردى كه دهها سال از او بزرگتر است، درآوريد؟ با آنكه هر دو حكم در اسلام جايز است و در ازدواج
پيامبر اكرم (ص) با عايشه اتفاق افتاده است.
آيا شما حاضريد ملخ بخوريد؟ با آنكه غذاى افراد زيادى است و اسلام نيز آن را جايز دانسته است. حقيقت آن است كه حكم الهى غير از خواستههاى نفسانى و پذيرش آداب و رسوم است؛ همچنان كه جواز غير از وجوب است. ازدواج موقت واجب نيست تا اگر كسى با آن موافق نبود، مشكلى برايش پيش آيد و از نظر عقل و عقلا هيچ محذورى براى آن وجود ندارد. شارع مقدس اين اجازه را براى جلوگيرى از فحشا داده است تا كسانى كه در وضع خاصى به سر مىبرند و نمىتوانند زندگى مشترك هميشگى تشكيل دهند، از فشار مسائل شهوانى و كشيده شدن به فساد دور شوند.
امروزه وجود همين ضرورت در مواقع بسيار، سبب شده است كه عدهاى از فقهاى اهل سنت به فكر ازدواج «مسيار» بيفتند. «عرفان بن سليم» و «يوسف قرضاوى» از علماى اهل سنت مىگويند:
نكاح مسيار با عقد شرعى و مهريه شكل مىگيرد؛ ولى دو امر اساسى - كه اساس خانواده بر آن است - از آن حذف مىشود: يكى معاف بودن مرد از پرداخت حق نفقه زن و ديگرى حاضر نبودن زن نزد مرد كه مرد اين حق را واگذار مىكند. (1)
بله، در جوامعى كه بر اثر تبليغات و ناآگاهى، مسئلهاى زشت جلوه داده شود، آن را نمىپذيرند؛ همانند بسيارى از احكام اسلام در جوامع غربى. آيا زشتى حجاب يا حكم اعدام براى مرتد در جوامع غرب، نقص
قانون اسلام است؟ ! آيا نپذيرفتن كنترل روابط آزاد پسر و دختر در
1) نكاح المسيار واحكام النكحةالمحرمة، عرفان بن سليم، ص ٣؛ زواج المسيار، يوسف قرضاوى، ص ٩.
جوامع غرب، نقص قانون اسلام است؟ !
بههرحال، معيار در احكام الهى، خواسته مردم، هوا و هوس، عادات و تربيت غلط نيست، بلكه حكمت و مصلحتى است كه خداوند در نظر مىگيرد؛ همانند حكمت تفاوت ديه زن و مرد و تفاوت ارث آن دو.
يكى از اساتيد نقل مىكرد كه: شخصى در زمان طاغوت، فرد ارجمندى را در راهرو دادگاه ديد و علت حضور او را جويا شد. معلوم شد به جرم ازدواج موقت مىخواهند او را محاكمه كنند. آن مرد به وى سفارش كرد كه در دادگاه منكر ازدواج موقت شود و فقط بگويد با اين زن رابطه بدون عقد داشتم؛ زيرا نزد قانون آنها، ارتباط نامشروع جايز است؛ اما ازدواج موقت ممنوع است.
آرى، در اينگونه محافل غير دينى، هميشه مسائل نامشروع، پسنديده است و امور دينى ناپسند است.
اما اينكه گفته است ازدواج موقت براى مدت كوتاهى مباح شد و سپس پيامبر (ص) آن را براى هميشه حرام كرده، ادعايى است كه بدون مدرك آن را رها كرده است. بله، اگر به جاى پيامبر (ص) اسم خليفه دوم را مىگذاشت، جمله صحيح بود؛ زيرا در روايات اهل سنت و شيعه است كه عُمربنخطاب آن را براى نخستين بار حرام كرد. سيوطى در «اوليات عُمَر» گويد: «او نخستين كسى است كه اميرالمؤمنين ناميده شد. . . و
نخستين شخصى است كه متعه را حرام كرد» . (1)
1) تاريخ الخلفاء، ص ١٢۴.
مشهور است كه خليفه دوم گفت: «دو متعه است كه در زمان پيامبر [(ص) ] رايج بود و من از آن نهى و بر آن مجازات مىكنم؛ متعه حج و متعه زنها» . (1)و حضرت على (ع) فرمود: «اگر عُمر از متعه نهى نمىكرد كسى جز شخص پست زنا نمىكرد» . (2)
قرآن مجيد نيز بر حليت اين ازدواج، دلالت دارد و مىفرمايد:
فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِيضَةً وَ لَا جُناحَ عَلَيْكُمْ فِيما تَراضَيْتُمْ بِهِ مِنْ بَعْدِ الْفَرِيضَةِ إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلِيماً حَكِيماً (نساء: ٢۴)
وزنانى را كه متعه (ازدواج موقت) مىكنيد، واجب است مهر آنها را بپردازيد و گناهى بر شما نيست در آنچه بعد از تعيين مهر با يكديگر توافق كردهايد [بعداً مىتوانيد با توافق، آن را كم يا زياد كنيد] خداوند دانا و حكيم است.
«ابن عباس» و «اُبى بن كعب» و «سعيد بن جبير» در قرائت خود كلمه
«إلى أجل مسمّى» را مىآوردند و ابن عباس سوگند ياد مىكرد كه آيه اينگونه نازل شده است؛ يعنى
«فما استمتعتم به منهن إلى أجل مسمّى» كه به معناى تا زمان موقت است و مدعى بود كه ديگران نيز اينگونه قرائت كردهاند. (3)
در صحيح بخارى (4)و صحيح مسلم (5)، «ابن مسعود» از پيامبر اكرم (ص)
جواز متعه را نقل كرده است. عدهاى از صحابه نيز تصريح كردهاند كه ازدواج موقت هرگز فسخ نشده است. «جابر بن عبدالله» گويد: «ما زمان پيامبر اكرم [(ص) ] و ابوبكر با يك مشت خرما و آرد استمتاع مىنموديم تا آنكه عمر در جريان «عمرو بن حريث» از آن نهى كرد» . (1)
صحابى ديگر، «عمران بن حصين» مىگفت:
آيه متعه در كتاب خدا آمد و آيهاى هم آن را نسخ نكرد و پيامبر [(ص) ] به ما امر كرد و ما نيز انجام داديم. پيامبر [(ص) ] از دنيا رفت و از آن نهى نكرد تا آنكه مردى به نظر خودش هر چه خواست گفت. (2)
ابوسعيد خدرى و جابر بن عبدالله نيز مىگفتند: «ما تا نصف زمان خلافت عمر متعه مىكرديم تا آنكه او مردم را در جريان عمرو بن حريث منع كرد» . (3)
روايات اهل بيت (عليهمالسلام) نيز بيانكننده آن است كه عُمر به رأى خود، حكم خدا را تغيير داده است. در روايت آمده است كه شخصى به نام عبدالله بن عُمير به امام باقر (ع) عرض كرد: «در مورد متعه زنها چه
مىگويى» ؟ حضرت فرمود: «خداوند آن را در كتاب خود و بر زبان
پيامبرش حلال كرد و تا قيامت نيز حلال است» . آن مرد گفت: «آيا مثل شما چنين مىگويد با آنكه عمر آن را حرام و از آن نهى كرده است؟» حضرت فرمود: «هر چند او چنين كرده باشد» . آن مرد گفت: «پناه بر خدا
از اينكه چيزى را حلال بدانى كه عمر حرام كرده است» . حضرت فرمود: «تو بر سخن صاحبت باش و من بر سخن رسولالله (ص) » . (1)
روايات فراوان ديگرى است كه در جواز، حدود، شرايط، استحباب و ثواب آن سخن گفته است كه دليل بر بقاى حكم جواز متعه نزد اهلبيت (عليهمالسلام) است.
عده زيادى از صحابه و تابعان نيز به نظر خليفه دوم توجه نكرده و آن را همچنان حلال مىدانستند. «ابن حزم» عالم اهل سنت گويد:
عدهاى از گذشتگان، متعه را همچنان حلال مىدانستند. از ميان صحابه، اسماء دختر ابوبكر، جابربنعبدالله، ابنمسعود، ابنعباس، معاوية بن ابىسفيان، عمرو بن حريث، ابوسعيد خُدرى، سلمة و معبد دو پسر امية بن خلف و از تابعان، طاووس، عطاء، سعيد بن جبير و ديگر فقهاى مكّه اعزهم الله. (2)
«ابنقدامه» در «المغنى» (3)گويد:
جواز متعه از ابنعباس حكايت شده است. بيشتر اصحاب او نيز بر
همين رأى بودند سپس اضافه مىكند: از ديگر شواهد بر جواز حليت متعه نزد ابن عباس آن است كه عروة بن زبير به ابنعباس گفت: «از خدا نمىترسى كه متعه را جايز مىدانى» ؟ وى پاسخ داد: «از مادرت بپرس» . عروة گفت: «ابوبكر و عمر انجام ندادند» .
ابنعباس گفت: «به خدا سوگند نمىبينم كه دست برداريد مگر آنكه خداوند شما را عذاب كند. من از پيامبر مىگويم و شما از ابوبكر و عمر!» . (1)
در «خلاصة الايجاز» (2)آمده است:
جماعتى از تابعان به جواز متعه قائل بودند، ازجمله امام زينالعابدين و الباقر و الصادق، مجاهد، عطاء بن ابىرباح، طاووس، ابوزبيربن مطرف، محمد بن سدى، حسن بصرى، ابراهيم نخعى، جابر بن يزيد جعفى، ابنجريح، حسن بن محمد بن على و عمرو بن دينار. همچنين از سعيد بن جبير نقل كرده كه گفته است: «اِنَّها اَحَلَّ مِنْ ماءِ الْفُِرات» ؛ «ازدواج موقت از آب فرات حلالتر است» .
حتى عدهاى نيز مانند زبير به اين كار عملاً اقدام كرده بودند. در روايت اهلسنت آمده است: وقتى عبدالله بن زبير در سخنرانى خود به ابنعباس در جواز متعه كنايه مىزد و او را مذمت مىكرد، ابنعباس گفت: «اگر راست مىگويد از مادرش بپرسد» وقتى از مادرش پرسيد، وى گفت: «ابن عباس راست مىگويد» . ابن عباس گفت: «اگر بخواهم،
مردانى از قريش را نام مىبرم كه از متعه متولد شدهاند» . (3)سلمة بن اميه در زمان خليفه دوم با زنى عقد موقت بست و او باردار شد و عمر او را تهديد كرد. (4)نام اين زن را برخى «اُمّ اَراكه» و فرزندش را «معبد» و زمان
متعه را دوران حكومت عُمر يا ابوبكر گفتهاند. (1)حتى معاويه نيز زنى را در طائف متعه كرد و «عبدالرحمان» از او متولد شد. (2)سعيد بن جبير آن تابعى عظيمالشأن، زنى زيبا را در مكه متعه كرد و اِبايى از اعلام آن نداشت.(3)از همه مشهورتر، فقيه مكه از اهل سنت، عبدالملك بن عبدالعزيز معروف به ابنجريج (متولد سال ٨٠ و متوفاى سال ١۵٠ه. ق) نه تنها متعه را جايز، بلكه با شصت تا هفتاد زن متعه كرده بود! (4)
جواز متعه در شهرهاى مكه و يمن كه پيرو ابن عباس بودند مشهور بوده است و به آن اقدام مىكردند. (5)حتى ذهبى اين قول را به اهل حجاز نسبت مىدهد. (6)«ابنعاشور محمدبنطاهر» از مفسّران اهل سنت، متعه را در حال ضرورت، مثل عزوبت در سفر و جنگ، كه همسر مردى همراهش نباشد، جايز دانسته است. (7)
با اينهمه، آيا هنوز مىتوان به صورت قاطع ادعا كرد كه متعه امرى زشت است و پيامبر (ص) آن را تا قيامت نهى كرده است؟ !
نويسنده ادعا كرده است كه چند روايت از متعه نهى مىكند و پس از
1) جمهرةانساب العرب، ابن حزم اندلسى، ص ١۵٩.
2) امثال العرب، مفضل بن محمد بن يعلى، ص ١١٨.
3) المصنف، صنعانى، ج ٧، ص ۴٩۶.
4) سير اعلام النبلاء، ذهبى، ج ۶، ص ٣٣٣؛ تذكرةالحفاظ، ج ١، ص ١٧٠.
5) الجامع لاحكام القرآن، ج ۵، ص ١٣٣؛ فتح البارى، ابن حجر عسقلانى، ج ٩، ص ١۴٢.
6) تاريخ الاسلام، ذهبى، ج ٩، ص ۴٩٨.
7) التحرير والتنوير، ابن عاشور، ج ۴، ص ٨٨.
ذكر آنها مىنويسد: چون شيخ طوسى براى اين روايات توجيهى نيافته، گفته است: «اينها را بر تقيه حمل مىكنيم؛ زيرا با مذهب عامه موافق است» .
اولاً: دهها روايت از اهل بيت (عليهمالسلام) بر جواز متعه و احكام و شرايط آن دلالت مىكند. جواز متعه از ضروريات مكتب اهلبيت (عليهمالسلام) است و حتى اهل سنت نيز به آن اعتراف كردهاند؛ مثل «شوكانى» در «نيل الاوطار» . ١در اينگونه موارد، ترديد در مسئله به سبب چند روايت - اگر صحيح و صريح هم باشند - صحيح نيست.
آنچه شيخ طوسى (رحمهالله) انجام داده براساس قاعدهاى است كه اهلبيت (عليهمالسلام) بيان كردهاند كه در روايات گوناگون در يك مسئله، ابتدا بايد روايت موافق قرآن و سپس روايت مخالف عامه گرفته شود و روايت موافق اهل سنت نيز كنار نهاده شود. اگر شيخ طوسى برخى
از آن روايات را تقيه دانسته است به سبب اين دستور اهل بيت (عليهمالسلام) است نه به سبب عجز از جواب. براى همين است كه شيخ طوسي(1)بعد از تقيه دانستن برخى روايات موافق عامه مىگويد: «اخبار پيشين، موافق ظاهر قرآن و اجماع اماميه است و به آنها بايد عمل كرد؛ نه اين روايت شاذ» . (2)
معلوم است وقتى گروه حاكم، تحمل مخالفت علمى در مسائلى
بسيار سبكتر از اين مسئله را ندارند، گاهى ائمه (عليهمالسلام) به ناچار براى حفظ مصالح شيعه و اتحاد مسلمانان، پيروان خود را از انجام دادن اين عمل كه واجب هم نيست، منع مىكردند. حضرتصادق (ع) به عمار و سليمانبن خالد فرمود:
من متعه را بر شما ممنوع كردم تا زمانى كه در مدينه هستيد؛ زيرا شما نزد من زياد رفت و آمد مىكنيد و مىترسم شما را مؤاخذه [يا دستگير] كنند و بگويند: اصحاب جعفر اينانند. (1)
اهل سنت كه اكثريت قاطع آنها اكنون به حرمت متعه فتوا مىدهند با روايات حلّيت متعه كه از اصحاب پيامبر (ع) نقل شده است، چه مىكنند؟ آيا جز اين است كه آن را توجيه مىكنند و از نظريه اصلى خود كه پيروى از خليفه دوم است، برنمىگردند؟
بههرحال توضيح بيشتر را در اين بحث به مجالى ديگر كه مناسب با بحثهاى فقهى است واگذار مىكنيم.
اكنون درباره چهار روايت مورد ادعاى نويسنده توضيح مختصرى مىدهيم:
اما روايت هشام بنحكم از امام صادق (ع) كه فرمود: «فقط افراد فاسد، متعه مىكنند» . ظاهراً بر نويسنده مشتبه شده است؛ زيرا آنچه در وسائلالشيعه از نوادر احمدبن محمد بن يحيى از ابنابىعمير از هشام بن حكم از امام صادق (ع) آورده اين است كه حضرت در مورد متعه فرمود:
1) وسائل الشيعه، ج ١۴، ص ۴۵٠.
«
ما يَفْعَلُها عِندَنا اِلَّا الفَواجِر » . (1)كلمه «فواجر» جمع زن فاجره است و مقصود حضرت اين است كه چون زنهايى كه در مدينه صيغه مىشوند به زنا آلوده هستند با آنها ازدواج موقت نكنيد. ازاينرو با كلمه عندنا يعنى نزد ما، مسئله را مقيد كرد؛ نه اينكه مردانى كه ازدواج موقت مىكنند، آلوده هستند. در روايات متعدد نيز آمده است كه ازدواج دائم و متعه با زنهاى عفيف باشد (2)، نه زنهايى كه به فساد معروف هستند.
اما روايت «علىبنيقطين» آنگونه كه نويسنده در نوشتهاش آورده است كه وى گفت: «از ابوالحسن درباره ازدواج موقت پرسيدم، فرمود: تو با آن چه كار دارى؟ خداوند ما را از آن بىنياز كرده است» .
در اين روايت دو نكته ذكر شده است كه هر دو به ضرر نويسنده است:
نكته اول: در روايت آمده است: «
اغناك الله » ، يعنى خداوند تو را بىنياز
كرده است، نه آنطور كه در نوشته آمده كه امام گويد: «خداوند ما را
بىنياز كرده است» . منظور حضرت آن است كه چون على بن يقطين فردى سرشناس (وزير هارونالرشيد) ، ثروتمند و داراى همسران و كنيزان بوده است، انجام دادن اين عمل براى او صلاح نيست؛ زيرا شيعه و طرفدار سرسخت حضرت است و اهل سنت نيز به اين مسئله خيلى حساسند و او نيز نياز جنسى به آن ندارد؛ ازاينرو حضرت او را از متعه منع كرد.
نكته دوم: ادامه حديث است كه على بن يقطين به حضرت گفت:
«فقط مىخواهم بدانم» ؛ يعنى براى آگاهى است نه اقدام عملى. حضرت فرمود: «اين نكاح در كتاب على (ع) است. پرسيد: «مىتوان [مدّت را] زياد كرد؟» حضرت فرمود: «مگر صفاى آن جز به اين است» ؟ ! (1)مىبينيم كه حديث مذكور در جواز متعه صراحت دارد؛ ولى نويسنده از آن غفلت كرده است.
اما حديث شيخ طوسى در «استبصار» كه از على (ع) نقل كرده است كه فرمود: «پيامبر (ص) گوشت الاغهاى اهلى و ازدواج موقت را حرام كرد» . اولاً: اين حديث همچنانكه شيخ طوسى (رحمهالله) فرموده است با ظاهر قرآن و اجماع اماميه و انبوه روايات صحيح و متواتر مخالف است.
ثانياً: چگونه مىشود كه حضرت على (ع) كه خود از مخالفان سرسخت تحريم متعه است، اين حديث را بيان كرده باشد. چگونه چنين باشد درحالىكه عامه و خاصه، حديث اباحه متعه را از حضرت على (ع)
روايت كردهاند كه فرمود: «اگر عمر از متعه منع نمىكرد جز بدبخت
كسى زنا نمىكرد» .
ثالثاً: راويان اين حديث برخى از عامه و برخى از زيديهاند كه از اهلبيت (عليهمالسلام) منحرف گشتند و در عقايد و بسيارى از فروع به اهل سنت نزديك شدهاند. بنابراين در اين مسئله مهم، هرگز شايسته اعتماد نيستند؛ بهويژه كه اين روايت را عامه نيز از حضرت على (ع) از رسول الله (ص) روايت كردهاند و مستمسك خويش نمودهاند. (2)گذشته از اينها، - طبق
نقل صحيح بخارى و مسلم - اين نهى پيامبر (ص) در جنگ خيبر بوده است و ممكن است اين نهى به سبب مصالحى در آن مقطع باشد. و مؤيد اين مسئله، نهى پيامبر از خوردن گوشت الاغهاى اهلى است؛ زيرا در جنگ خيبر، برخى براى رفع گرسنگى از گوشت الاغ استفاده كردند و پيامبر (ص) از آن نهى كرد.
در روايتى از امام باقر (ع) در مورد نهى پيامبر (ص) از گوشت الاغ پرسيدند، ايشان فرمود: «رسول خدا براى اين سبب از خوردن آن نهى كرد چون مركب و وسيله باربرى مردم بود» . (1)همچنين كلمه «اهلى» اين نكته را تأييد مىكند. با اين حال، احتمال اشتباه يا تحريف در اين روايت بعيد نيست؛ زيرا اولاً: اين روايت مخالف ديدگاه قطعى اميرالمؤمنين است. ثانياً: مخالف انبوه روايات اهل بيت (عليهمالسلام) است. ثالثاً: راويان اهل سنت در محل نهى به شدت ترديد كردهاند؛ برخى نهى را در
فتح مكه (2)،
برخى در جنگ تبوك (3)، برخى در حجةالوداع (4)، برخى در جنگ حنين (5)و برخى در جنگ خيبر (6)دانستهاند و اين اختلاف نشان از ضعف مسئله دارد.
گذشته از آنكه ابن حجر به نقل از «بيهقى» گويد: «نهى از متعه در
خيبر را هيچكس از اهل سير و راويان نمىشناسند» (1)و از «سفيان بن عيينه» نقل مىكند: پيامبر (ص) از گوشت الاغهاى اهلى در خيبر نهى كرد نه نكاح متعه» . (2)و «ابنقيم» گويد: «در جنگ خيبر سخنى از متعه - نه انجام دادن آن و نه تحريم آن - نشده است» . (3)
نويسنده در صفحه ٢١ با عنوان «تناقضات مذهب شيعه» مىگويد: «علماى مذهب بر سر و سينه زدن در عزادارى عاشورا را كار درستى دانستهاند؛ ولى از كتاب و سنت، نصى براى مشروعيت آن وجود ندارد» .
اولاً: براى جواز هر عملى به نص و روايت خاص نياز نيست، بلكه بنابر حكم عقل و عموم آيات و روايات هر عملى كه مورد نهى شارع نباشد، جايز است و علما از آن به برائت عقلى يا نقلى يا قاعده حلّيت تعبير مىكنند. براى همين است كه موضوعات جديدى كه در دوران ما واقع مىشود، مثل استفاده از كامپيوتر و هواپيما و يا مسائل پزشكى و حتى جشن تولد و مانند اينها با آنكه روايت خاص ندارد، جايز است. عزادارى و شيوه آن نيز تا وقتى دليلى بر منع آن نباشد، جايز است. همچنين چاپ اطلاعيه، عكس، اعلام تسليت، گرفتن مجلس ختم و آوردن گل با روبان مشكى و مانند اينها تا نهى شرعى نداشته باشد، جايز است.
ثانياً: انبوه روايات اهل بيت (عليهمالسلام) دلالت بر جواز و استحباب بىتابى و
عزادارى بر سيدالشهدا (ع) مىكند كه جز افراد غافل نمىتوانند آنها را ناديده بگيرند. امام صادق (ع) فرمود: «گريه و بىتابى در هر موردى براى انسان مكروه است مگر گريه و بىتابى بر حسين بن على (ع) كه در اين كار، پاداش مىبرد» . (1)
همچنين حضرت صادق (ع) به «مسمع بن عبدالملك» فرمود: «آيا آنچه را بر حسين (ع) وارد شد، ياد مىكنى؟» عرض كردم: «آرى» . فرمود: «بىتابى مىكنى؟» عرض كردم: «به خدا قسم آرى و مىگريم چنانكه خانوادهام اثر آن را در من مىبينند و از غذا خوردن مىافتم به گونهاى كه در صورتم [اثر اضطراب] نمايان مىشود» . حضرت فرمود: «رحمت خدا بر اشك تو. بدان كه تو از كسانى هستى كه اهل بىتابى بر ما به حساب مىآيند» . (2)
آيا بر سر و سينه زدن از مصاديق بىتابى نيست كه در اين روايات به آن تأكيد شده است؟ حضرت باقر (ع) فرمود: «سختترين بىتابى، فرياد به آه و ناله و بر صورت و سينهزدن و كندن موى است» . (3)
اين حديث دلالت مىكند براينكه، همچنان كه اين كارها در مصائب عادى روا نيست، در عزاى سيدالشهدا (ع) همين كارها از مصاديق جزع بوده و مستحب است.
نويسنده در صفحه ٢٣ به رواياتى اشاره مىكند كه نوحهسرايى را منع كرده است و از قرآننيز براى حرمت آن دليل مىآورد: . نويسنده به روايات زير تمسك كرده است:
الف) روايتى از «من لايحضره الفقيه» كه پيامبر اكرم (ص) مىگويد: «نوحهسرايى از كارهاى جاهليت است» .
ب) نورى طبرسى در «مستدرك الوسائل» از على (ع) روايت مىكند كه گفت: «سه چيز از اعمال جاهليت است كه مردم تا قيامت به آن مىپردازند: طلب باران از ستارگان، طعنه زدن به نسبها و نوحهسرايى براى مردگان» .
ج) روايتى از «بحارالانوار» است كه بعد از رحلت ابراهيم پسر رسول الله (ص) مردم به شدت و با صداى بلند مىگريستند و پيامبر (ص) آنها را به شدت نهىكرد.
د) امام باقر (ع) مىگويد: «سختترين بىتابى، فرياد و نوحه سردادن و زدن بر سروسينه و كندن موى پيشانى است و هركه نوحهسرايى كند، صبر و شكيبايى را رها كرده و راهى غير از راه صبر در پيش گرفته است» .
ه) سيدالشهدا (ع) به خواهرش زينب گفت: «خواهرم، تو را قسم
مىدهم اگر من كشته شدم گريبانت را پاره مكن و براى از دست دادن من، چهرهات را خونين مكن و فرياد واويلا سر مده» .
تشخيص احكام شريعت، نياز به قوهاجتهاد و تخصص دارد كه فقهاى اسلام عهدهدار آنند. با آوردن چند روايت كه فقهاى شيعه همگى از آنها آگاه بودهاند، نمىتوان نتيجه نهايى را گرفت. بلكه بايد مجموعه روايات و ديگر امور مربوط به يك مسئله را ملاحظه كرد.
اوّلاً: ما بنا مىگذاريم كه روايات مذكور به جز روايت اخير، همگى از نظر سند و دلالت صحيح باشند و معارضى نيز نداشته باشند، در نتيجه نوحهسرايى هم مثل ديگر اعمال هنگام مصيبت ديدن، نهى مىشود؛ ولى همين عمل در مورد سيدالشهدا (ع) و مصائب اهلبيت (عليهمالسلام) براى تعظيم شعائر و حفظ دين جايز است؛ زيرا هركه اندك اطلاعى از فقه داشته باشد، مىداند كه كمتر مطلقى است كه مقيد نشده باشد. آيا حرمت نوحهسرايى از حرمت ربا شديدتر است كه در قرآن آمده است: وَ حَرَّمَ الرِّبا و تهديد به آتش شده است؟ با آنكه همين ربا در شرايطى جايز شمرده شده است؛ مثل گرفتن ربا از كافر يا ميان زن و شوهر يا پدر و فرزند. بنابراين به حكم انبوه رواياتى كه از اهل بيت (عليهمالسلام) وارده شده، هيچ مانعى ندارد كه نوحهسرايى - بنابر فرض - همهجا حرام باشد؛ اما در مصائب اهل بيت (عليهمالسلام) جايز باشد.
حضرت رضا (ع) فرمود:
هر كه مصائب ما را ياد كند، بگريد و بگرياند، چشمش نگريد روزى كه چشمها گريان است و هر كه در جلسهاى شركت كند كه امر ما در آن زنده مىشود، نميرد دلش روزى كه دلها مىميرد. (1)
همچنين امام رضا (ع) فرمود:
جريان و روز حسين (ع) ، پلكهاى ما را زخمى و اشكهاى ما را جارى كرد و عزيز ما را در سرزمين غم و بلا خوار كرد و براى ما تا قيامت، غم و بلا به ارث نهاد. بايد گريهكنندگان بر مثل حسين (ع) گريه كنند، كه گريه بر او گناهان بزرگ را فرو مىريزد. سپس فرمود: «چون ماه محرم مىشد، كسى پدرم را خندان نمىديد. غم بر او غلبه مىكرد تا روز دهم كه روز مصيبت و غم و گريه بود و مىگفت: اين همان روزى است كه حسين (ع) در آن كشته شد» . (2)
امام صادق (ع) بارها در مجلس خويش از برخى شعرا خواسته بود تا شعر بخوانند و نوحهسرايى كنند و آنها را با بيان فضيلت اين كار، به شدت تشويق مىكرد و گاهى مىفرمود: «همانگونه كه نزد خودتان مىخوانيد، برايم بخوانيد» . (3)قبلاً گذشت رواياتى كه حضرت صادق (ع)
شيعيان را به بىتابى كردن در مصائب اهل بيت (عليهمالسلام) فرا خواند.
در روايتى ابوبصير گويد:
نزد حضرت صادق (ع) بودم كه پسرى نزد ايشان آمد. حضرت به او فرمود: خوشآمدى و او را در آغوش گرفت و بوسيد و فرمود: خداوند خوار كند آن كه شما را خوار كرد و انتقام گيرد از آن كه شما را تنها گذارد و واگذارد آن كه شما را يارى نكرد و لعنت خدا بر آن كه شما را كشت. خداوند سرپرست و حافظ و ياور شماست. همانا گريه زنان، پيامبران، صديقان، شهدا و ملائكه آسمان طولانى شد. سپس حضرت گريست و فرمود: اى ابوبصير! چون به فرزندان حسين مىنگرم به سبب آنچه به پدرشان و خود ايشان رسيد حالتى به من دست مىدهد كه اختيار از كف مىدهم. اى ابوبصير! فاطمه (عليهاالسلام) بر او مىگريد و فرياد مىكشد به گونهاى كه جهنم شعله مىكشد. . .
ابوبصير گويد:
عرض كردم فدايت شوم اين امر عظيمى است. فرمود: غير آن عظيمتر است كه آن را نشنيدى. سپس فرمود: اى ابوبصير! آيا نمىخواهى از كسانى باشى كه فاطمه (عليهاالسلام) را يارى مىدهد؟ من با شنيدن اين جمله، گريهام گرفت بهگونهاى كه نه من توان سخن داشتم و نه حضرت از شدت گريه توان سخن داشت. سپس حضرت برخاست و به محل نماز رفت و من بيرون رفتم درحالىكه نه از غذا سودى مىبردم و نه خواب داشتم. فردا از ترس، روزه گرفتم و نزد
حضرت آمدم. وقتى آرامش حضرت را ديدم، آرام شدم. . . . (1)
1) كامل الزيارات، ص ٨۵.
در روايت است كه امام صادق (ع) فرمود:
تا يك سال بعد از شهادت سيدالشهدا (ع) در هر روز و شب بر حضرت نوحهسرايى شد و سپس تا سه سال در روز شهادت آن حضرت عدهاى از اصحاب پيامبر (ص) ، از جمله مسوّر بن مخرمه، مخفيانه مىآمدند و نوحه را گوش مىدادند و مىگريستند. (1)
از اهل سنت نيز افرادى مانند «ابن جرير» و «ابن اثير» و صاحب «العقد الفريد» جريان گريه بانوان انصار بر حمزه را بعد از جمله پيامبر:
«وَلكِن حَمْزَةَلا بَواكِىَ لَهُ» نقل كردهاند. (2)
«ابن عبدالبر» در ترجمه جعفر در كتاب «استيعاب» آورده است:
وقتى خبر مرگ جعفر آمد، پيامبر [(ص) ] نزد همسر جعفر، اسماء رفت و او را تسليت داد. فاطمه [(عليهاالسلام) ] وارد شد و گريست و گفت: واعمّاه! پيامبر [(ص) ] فرمود: بر مثل جعفر، بايد كه زنان گريهكننده بگريند. (3)
خود پيامبر اكرم (ص) نيز بر «جعفر» و «زيد» گريست. همچنانكه در صحيح بخارى (4)، ابواب جنائز آمده است. همچنين در «استيعاب» در احوالات جناب حمزه (ع) آمده است: «وقتى پيامبر [(ص) ] حمزه را ديد، كه كشته شده است گريست و چون ديد كه او را مُثله كردهاند، فرياد زد و
هقهق كنان گريست» . (5)
از «واقدى» نقل شده است:
هرگاه صفيّه، خواهر حمزه، در شهادت برادرش مىگريست، پيامبر اكرم (ص) نيز مىگريست و هرگاه او هقهق مىگريست، پيامبر نيز هقهق مىگريست. فاطمه هم شروع مىكرد به گريستن و حضرت رسول (ص) با گريستن او نيز مىگريست. (1)
در صحيح بخارى و مسلم است كه پيامبر (ص) بر بچهاى كه از يكى از دخترانش فوت كرد، گريست، سعد گفت: «اين گريه چيست يا رسولالله؟» حضرت فرمود: «اين ترحم است كه خدا در دل بندگان خود قرار داده است و خداوند تنها به بندگان دلسوز خود، ترحم مىكند» . (2)
ما پيرو پيامبر (ص) و اهل بيت او هستيم كه مردم را به رحمت دعوت مىكنند نه پيرو خليفه دوم - عمر بن خطاب - كه حتى بر مصيبتديدگان نيز رحم نمىكرد. او حتى به دستور پيامبر (ص) نيز در اين مورد توجهى نداشت. امام احمد بن حنبل آورده است كه پيامبر (ص) از جنازهاى مىگذشت كه بانوانى بر آن مىگريستند، عمر با تندى آنها را نهى كرد. پيامبر (ص) فرمود: «ايشان را رها كن كه جان، عزادار است و چشم،
گريان» . (3)ولى خليفه دوم همچنان بر اين نهى اصرار مىكرد.
در جريان مرگ رقيه - دختر رسول الله (ص) - كه زنها بر او مىگريستند، عمر زنها را با تازيانه مىزد. پيامبر (ص) فرمود: «آنها را رها كن تا گريهكنند» . حضرت بر لبه قبر نشست و فاطمه (عليهاالسلام) در كنار وى مىگريست و پيامبر (ص) با گوشه لباس خويش از روى دلسوزى اشك چشم او را پاك مىكرد. (1)
ولى اين همه، مانع خشونت عمر نشد؛ بهگونهاى كه اهل سنت نوشتهاند:
بعد از فوت ابوبكر، عايشه براى پدرش نوحه برپا كرد. عُمر به در خانه وى آمد و زنها را از گريه بر ابوبكر نهىكرد و آنها گوش ندادند. عمر به هشام بن وليد گفت: «برو دختر ابىقحافه - خواهر مصيبت زده ابوبكر - را بياور» . عايشه كه اين را شنيد به هشام گفت: «من نمىگذارم وارد اتاق من شوى» . ولى عمر به هشام گفت: «برو داخل. من به تو اجازه دادم» . هشام رفت و امّفروه - خواهر ابوبكر - را نزد عمر آورد. وى بدون كوچكترين ترحمى به حالت عزا و وضع او و بدون توجه به فرمايش پيامبر (ص) آن بانوى مصيبتديده را با تازيانه زد تا آنكه نوحهگران پراكنده شدند. (2)
آرى، ما پيرو عمر بن خطاب نيستيم. بلكه پيرو پيامبر خدا (ص) و اهلبيت او (عليهمالسلام) هستيم كه مىگريستند و مردم را نيز در گريستن، آزاد مىگذاردند؛ اما سخنى و عملى كه خدا را ناخشنود كند، انجام
نمىدادند.
ثانياً: نوحهسرايى، صرفنظر از مصائب اهل بيت (عليهمالسلام) ، به طور مطلق ممنوع نيست؛ ازاينرو حضرت فاطمه (عليهاالسلام) تا زنده بود در مصيبت پدر گريست و بىتابى كرد بهگونهاى كه مردم مدينه گلايه كردند و ايشان مجبور شد به مقابر شهدا برود و در آنجا نوحهسرايى كند. (1)
حضرت رسول (ص) بعد از جريان اُحد و شهادت دهها نفر از مسلمانان، وقتى شنيد از هر خانهاى كه شهيد داده، صداى نوحه و گريه بلند است، مگر خانه حمزه، فرمود: «ولى حمزه گريهكننده ندارد» . مردم مدينه سوگند خوردند كه بر هيچ مردهاى نوحهسرايى نكنند و نگريند تا اول بر حمزه (ع) بگريند و بر او نوحه كنند. (2)
در روايت است كه حضرت صادق (ع) تا يكسال بر دختر خود كه از دنيا رفته بود، نوحهسرايى مىكرد و اين كار را براى فرزند ديگرش نيز انجام داد. شخصى گفت: «آيا در خانه شما نوحهسرايى مىشود؟» حضرت فرمود: «وقتى حمزه (ع) از دنيا رفت، پيامبر (ص) فرمود: ولى حمزه گريهكن ندارد» . (3)
صدوق (رحمهالله) از امام صادق (ع) روايت كرده است كه وقتى خبر مرگ
جعفربن ابىطالب و زيد بن حارثه را به حضرت دادند، حضرت چون به خانه آمد: «
كَثُرَ بُكاؤُهُ عَلَيهِمَا جِدّاً » ؛ «گريه حضرت بر آن دو بسيار شد» . و
مىفرمود: «آن دو همدم و همسخن من بودند، هر دو رفتند» . (1)
از اين روايات و امثال آن معلوم مىشود كه نوحهسرايى به طور مطلق ممنوع نيست. بلكه در مواردى كه شخص به خود آسيب زند يا نشانه عدم رضايت به قضا و حكم الهى باشد يا سخنان ناهنجار بر زبان آورد - اعم از ناشكرى يا دروغ گفتن در رثاى ميت يا خراش دادن بر صورت و پاره كردن يقه و مانند اينها - مكروه يا حرام است. مقصود از نهى از نوحهسرايى در روايات يا كلام فقها، نوحه همراه با كلمات باطل يا اعمال ناهنجار است.
صاحب جواهر (قدسسره) گويد: «نوحهزن نوحهگر به باطل، حرام است» و دليل تقييد حكم به باطل را اقتضاى جمع ميان نهى از نوحه و رواياتى كه دلالت بر جواز مىكند، مىشمرد و در ادامه مىگويد:
اما جواز نوحه به حق، در كلام بسيارى، بلكه در كلام مشهور به آن تصريح شده است. بله، بعيد نيست حكم به كراهت مطلق نوحه به ويژه در شب، مگر بر حسين (ع) و شهداى همراه ايشان و همچنين پيامبر و ائمه (عليهمالسلام) ، بلكه ممكن است الحاق علما به ايشان. (2)
در روايت است كه حضرت على (ع) بعد از جنگ صفين كه هزاران شهيد برجاى گذارد از محله «ثوريين» عبور كرد و صداى گريه شنيد. فرمود: «اين صداها چيست؟» گفتند: «گريه بر شهداى صفين است» .
حضرت فرمود: «من بر هر كشته آنان كه صابر باشد و براى خداوند شهيد شده باشد، گواهم» . سپس به محله ديگرى عبور كرد و صداها را شنيد و مانند آن را فرمود تا آنكه در محله «شبامى» صداى بسيار بلند و نالههاى شديد شنيد. [يكى از بزرگان ايشان به نام] حرببنشرحبيل نزد حضرت آمد. حضرت فرمود: «آيا زنهاىتان شما را مغلوب كردهاند؟ ! چرا آنها را از اين فرياد و ناله نهى نمىكنيد؟» عرض كرد: «
يا اميرالمؤمنين! اگر يك يا دو يا سه خانه بود، مىتوانستيم. از اين طائفه صدوهشتاد نفر كشته شده است. هيچ خانهاى نيست مگر آنكه در آن گريه است. ولى ما مردان نمىگرييم، بلكه از شهادت ايشان خوشحاليم.
حضرت فرمود: «رحمت خدا بر كشتهها و اموات شما» . (1)
«ابوعماره» گويد:
امام صادق (ع) به من فرمود: «اى ابوعماره! درباره حسين بن على برايم بخوان» . من خواندم و حضرت گريست. دوباره خواندم و حضرت گريست. به خدا پىدرپى مىخواندم و او مىگريست تا آنكه صداى گريه از خانه شنيدم. (2)
در روايت ديگرى «عبدالله بن غالب» گويد: «نزد امام صادق (ع) رفتم
و مرثيه حسين بن على (ع) را خواندم تا به اين شعر رسيدم. . . صيحه و فرياد بانويى را از پشت پرده شنيدم كه گفت: يا ابتاه!» . (1)
در روايت «ابوهارون مكفوف» آمده است:
نزد حضرت صادق (ع) رفتم، فرمود: «برايم بخوان» . خواندم. فرمود: «نه، همانگونه كه خودتان مىخوانيد. آنگونه كه نزد قبر او مرثيهسرايى مىكنيد» و من شروع كردم به خواندن. . . حضرت گريست و من خوددارى كردم. فرمود: «ادامه بده» و من ادامه دادم سپس فرمود: «بيشتر! بيشتر!» و من اين شعر را خواندم كه مضمونش آن است: «اى مريم برخيز و بر مولاى خودت ناله كن، بر حسين و با گريه همراه شو» . حضرت صادق (ع) گريست و صداى زنها بلند شد. وقتى آرام شدند حضرت فرمود: «اى ابوهارون هركه درباره حسين (ع) بخواند و ده نفر را بگرياند، بهشت براى اوست» . سپس يك به يك كم كرد تا به يك نفر رسيد و فرمود: «هر كه درباره حسين (ع) بخواند و يك نفر را بگرياند، بهشت براى اوست. سپس فرمود: هر كه حسين (ع) را ياد كند و بگريد بهشت براى اوست» . (2)
«معاويةبن وهب» گويد:
اجازه گرفتم و نزد حضرت صادق (ع) رفتم. حضرت مشغول نماز بود. نشستم تا نماز حضرت تمام شد. شنيدم در مناجات با خداوند مىگفت: «خدايا! اى كه ما را به كرامت، مخصوصگردانيدى و به ما
وعده شفاعت دادهاى. وصايت و جانشينى را به ما اختصاص دادى و
علم گذشته و باقىمانده را به ما عطا كرده و دلهايى از مردم را به سوى ما متمايل نمودهاى؛ بيامرز مرا و برادرانم و زائران قبر پدرم حسين را. آنانكه اموال خود را هزينه مىكنند و بدنهاى خويش را سختى و اذيت مىدهند براى نيكى به ما. . . . خدايا! دشمنان ما بر ايشان در اين سفر خرده مىگيرند و سرزنش مىكنند؛ اما اينان از آمدن نزد ما منصرف نمىشوند تا به اين وسيله با مخالفان ما مخالفت كرده باشند. پس [خدايا] رحمت فرست بر آن صورتى كه خورشيد آن را دگرگون كرده و رحمت فرست بر آن صورتها كه اطراف قبر ابوعبدالله مىگردد و رحمت فرست بر آن چشمها كه اشك آن براى دلسوزى ما جارى شد و رحمت فرست بر آندلها كه بىتاب شد و براى ما سوخت:
«وَارحَمْ تِلْكَ الصَّرخَةالّتي كانَت لَنا» و رحمت فرست بر آن فريادها كه براى ماست. خدايا! من آنجانها و آن بدنها را به تو مىسپارم تا كنار حوض كوثر هنگام عطش به آنها وفا كنى و سيرابشان گردانى. . . . (1)
قبلاً نيز در حديث ابوبصير ديديم كه حضرت صادق (ع) فرمود: «حضرت فاطمه (عليهاالسلام) بر سيدالشهدا مىگريد و ناله و صيحه مىزند» . در احاديث «كراهت جزع» آمده بود كه از مصاديق جزع، فرياد كردن است؛ اما همين جزع در مورد سيدالشهدا (ع) سفارش شده است؛ همچنانكه پيشتر گذشت.
در جريان حوادث دردناك وقايع كربلا هم مواردى يافت مىشود كه
1) كامل الزيارات، ص ١٢۵.
سيدالشهدا (ع) با صداى بلند بر عزيزان خود گريسته است؛ مثلاً در جريان شهادت علىاكبر (ع) نوشتهاند:
رَفَعَ الْحُسَينُ (ع) صَوْتَهُ بِالْبُكاءِ وَلَمْ يَسْمَعْ اَحَدٌ اِلى ذلِكَ الزَّمان صَوْتَهُ بِالْبُكاء. (1)
سيدالشهدا (ع) صدايش را به گريه بلند كرد و تا آن زمان كسى صداى گريۀ حسين را نشنيده بود.
همچنين بعد از شهادت سيدالشهدا (ع) وقتى اسب برگشت، خاندان عصمت با صداى بلند مىگريستند و ناله مىكردند:
فَلَمَّا نَظَرَتْ اَخَواتُ الْحُسَينِ (ع) وَ بَناتُهُ وَ اَهْلُهُ اِلَى الْفَرَسِ لَيْسَ عَلَيْهِ اَحَدٌ، رَفَعْنَ اَصْواتَهُنَّ بِالْبُكاءِ وَالْعَويل. (2)
وقتى خواهران و دختران و خانواده سيدالشهدا به اسب بىسوار نگاه كردند، صداها را به گريه و ناله بلند نمودند.
در مورد عقيله بنىهاشم، حضرت زينب (عليهاالسلام) آمده است، هنگامىكه زنها را از كنار كشتهها عبور دادند، فرياد مىكشيدند و بر صورت مىزدند. راوى مىگويد: «به خدا سوگند فراموش نمىكنم زينب دختر على (ع) را كه بر حسين ناله مىكرد و با صداى غمگين و دل داغدار صدا مىزد: يا محمداه. . . !» . (3)
بنابراين، رواياتى كه نوحهسرايى باطل را ممنوع يا مكروه مىداند، مشمول نوحهسرايى بر مصائب سيدالشهدا و اهل بيت (عليهمالسلام) نمىشود.
اما در جريان منع حضرت رسول (ص) از گريه بلند اصحاب بر فرزندش ابراهيم، بايد گفت كه در برخى از نقلها منعى در اين باره ذكر نشده، بلكه حضرت فرمود: «چشم مىگريد و دل غمگين مىشود؛ ولى چيزى كه خدا را خشمگين كند، نمىگوييم» . (1)در نقل ديگرى فرمود: «چيزى كه خدا را خشنود كند، بگوييد و بيهودهگويى نكنيد و باطل نگوييد» . (2)
به هر حال، اگر نهى حضرت در آن مورد ثابت باشد، احتمال دارد براى تناسب نداشتن آن همه ناله شديد با مصيبت باشد؛ زيرا طبق آن نقل، اصحاب چنان ناله و فرياد مىكردند كه صداى مردان بر زنان غلبه داشت و پيامبر (ص) يا به سبب همين بىتناسبى يا به سبب كراهت اينگونه ناله كردن، از آن منع كرد؛ ولى اين مسئله ارتباطى با فرياد و شيون در مصائب سيدالشهدا (ع) ندارد كه مصيبت ايشان قابل مقايسه با آن مصيبت نيست؛ زيرا عزادارى بر سيدالشهدا (ع) افزون بر نشان از عظمت مصيبت، سبب بقاى دين و ارزشهاى الهى است و همواره دين، شهادت، آزادگى و حقانيت را ترويج مىكند.
اما اينكه حضرت سيدالشهدا (ع) خواهرش را از چاك دادن يقه و خونين كردن چهره و واويلا سردادن منع كرده است با فرض صحت
حديث از نظر سند و اعتبار- مىتواند ناظر به شرايط خاص كربلا باشد و قابل سرايت به ديگر شرايط نيست؛ زيرا از طرفى بعد از شهادت سيدالشهدا (ع) مسئوليت حفظ كاروان اُسرا و ادامه رسالت كربلا عملاً به عهده زينب كبرى (عليهاالسلام) بود و معلوم است كه بىتابى ايشان، اثر نامطلوبى در روحيه ديگر مصيبتديدهها مىگذارد. از طرف ديگر ممكن است بىتابى ايشان در نظر دشمن نشانه ضعف تلقى گردد و شماتت دشمن را موجب شود. سيدالشهدا (ع) هرگز نمىخواهد كوچكترين عملى كه نشانه ضعف باشد از خاندانش ظاهر شود؛ براى همين از گريه با صداى بلند در مواقعى از جريان كربلا منع كردند.
اما عزادارى و ناله كردن پيروان حضرت بعد از جريان كربلا، ديگر جنبه ضعف يا نشانه ناشكرى نيست. بلكه برعكس، علامت هوشيارى، دفاع از اسلام و مكتب اهلبيت (عليهمالسلام) ، احترام به مقام شهادت و سيدالشهدا و آرمانهاى بلند آن حضرت و سبب تقويت دين و ارزشهاى دينى است.
نويسنده در صفحه ٢۶ ضمن نقل روايتى از امام على (ع) كه مىگويد: «لباس سياه نپوشيد، زيرا لباس فرعون است» . آن را دليل بر حرمت پوشيدن لباس سياه قرار مىدهد.
نويسنده كه علاقه زيادى به خورده گرفتن از شيعه دارد، فراموش كرده است كه هر روايتى در خور استناد نيست و بايد از نظر سند، دلالت و مقايسه با ادلّه ديگر بررسى گردد.
سؤال اين است كه آيا تا به حال، كسى پوشيدن لباس مشكى را حرام دانسته است؟ ! آنچه بسيارى گفتهاند، كراهت است نه حرمت؛ اگرچه كراهت آن نيز نزد عدهاى ثابت نيست. تعليل موجود در روايت نيز كراهت را اقتضا مىكند. ديگر آنكه كراهت پوشيدن لباس سياه، ذاتى نيست، بلكه به علت تشابه به لباس دشمنان دين، مثل فرعون، مكروه دانسته شده است. البته اين مانع از آننيست كه بعضى دلايل و عنوانهاى خاص و راجح، ملاك كراهت را تغيير دهد و كار مكروه، مستحب گردد يا بر عكس، كارى در واقع مستحب، به سبب عنوان ثانوى
مكروه گردد.
همين لباس سياه - بر فرض كه مكروه باشد - اگر نپوشيدن آن سبب اتهام شود، مثلاً در وضعى كه همه لباس مشكى پوشيده و آن را لازم مىدانند، اگر نپوشيدن آن تأمل برانگيز باشد يا به شخص آزار رساند چه بسا پوشيدن آن مستحب باشد.
در روايتى آمده است وقتى فرستاده ابوالعباس (نخستين خليفه عباسى) نزد حضرت صادق (ع) آمد تا ايشان را دعوت كند، حضرت بارانى مشكى پوشيد كه يك طرف آن سياه و طرف ديگرش سفيد بود [زيرا شعار بنىعباس، لباس مشكى بود]. (1)
به همين سبب، يعنى مورد اتهام و اذيت قرار نگرفتن شيعه در مقابل حاكمان بنىعباس - كه شعار سياهجامگان را داشتند - وقتى از امام صادق (ع) در مورد پوشيدن لباس سياه پرسيدند، حضرت را ديدند كه با بالاپوش بلند مشكى و كلاه و كفش مشكى ظاهر شد و حضرت نشان داد كه درون آن هم مشكى است. سپس فرمود: «دلت را سفيد كن، هر چه مىخواهى بپوش» . (2)از اين روايت فهميده مىشود كه حكم كراهت بر اثر برخى عنوانهاى ثانوى و راجح تغيير مىكند.
به همين دليل بسيارى از فقها پوشيدن لباس مشكى را در عزاى ائمه (عليهمالسلام) مكروه نمىدانند؛ زيرا نشان از اظهار حزن بر مصائب اهلبيت (عليهمالسلام) و مظلوميت ايشان و بزرگداشت و احترام به مقام ايشان
دارد كه در روايات نيز بر اين امور تأكيد شده است. كسى كه اندكى
در فقه كار كرده باشد به خوبى با اينگونه احكام آشنايى دارد. در روايتى فرزند امام سجاد (ع) گويد: «زنان بنىهاشم بعد از شهادت امام حسن (ع) لباس سياه و خشن پوشيدند. . . و حضرت سجاد (ع) براى برپايى ماتم براى آنها غذا تهيه مىنمود» . (1)
اهل سنت نيز در مواردى از اين روش فقهى هرچند نابجا استفاده كردهاند؛ مثلاً در مورد فرستادن صلوات بر آل محمد، ابن قيم جوزيّه گويد: «صلوات بر پيامبر حق ايشان و حق آل اوست، نه ديگرى از امّت» . (2)با اينكه از «نووى» نقل مىكند كه صلوات فرستادن بر آل پيامبر، شعار اهل بدعت شده است و پيامبر، ما را از شعار اهل بدعت نهى كرده است. آنگاه ابنقيم جوزيه ادامه مىدهد و مىگويد:
معناى اين كلام آن است كه رافضيان وقتى نام ائمهشان را مىبرند بر آنها صلوات مىفرستند و بر ديگر كسانى كه بهتر از ائمه و محبوبتر از آنها نزد رسول الله (ص) هستند، صلوات نمىفرستند. پس بايد در اين شعار صلوات، با آنها مخالفت كرد. (3)
نويسنده در صفحه ٢۶ با عنوان «جادوگر موفق نمىشود» جريانى را نقل مىكند كه بعد از سنّى شدن وى، يك عالم شيعه سعى داشته است تا از راه جادو وى را از مذهبش منحرف كند؛ اما آن عالم شيعه رسوا شده و موفق نگرديده است.
ذكر اين داستانها كه عالم و نويسندهاش ناشناخته و كيفيت آن مبهم و مشكوك است، هيچ سودى براى نويسنده در ترويج مكتب باطل وى يا تضعيف مكتب حق ندارد؛ زيرا بر فرض صحت اين جريان، اشتباهى است كه يكنفر - از راه دلسوزى - مرتكب شده است. تمامى علماى شيعه، سحر و جادو را حرام و جادوگر را مستحق اعدام مىدانند. (1)اگر بنا به بيان چنين حركات جاهلانهاى باشد، مسلماً در ميان اهل سنت نيز اين كارها ديده مىشود. با شعار دادن، بزرگنمايى، كلّىگويى، تظاهر به خيرخواهى و برشمردن ادله حرمت سحر - كه حرمت آن نزد همه واضح است - نمىتوان انديشمندان را فريفت و اشتباه يك نفر را - بر فرض
صحت آن گزارش - به يك مكتب نسبت داد.
1) ر. ك: جواهرالكلام، ج ۴١، ص ۴۴٢.
نويسنده كتاب در صفحه ٣١ با عنوان «تعصب وحشيانه» دو جريان را نقل مىكند؛ در جريان اول از برخورد ناهنجار و اهانتآميز پيرزنى با او پس از سنّى شدن، سخن مىگويد و در جريان دوم از برخورد تند زنى با كودكى مىگويد كه نامش عمر بوده است و به كودك گفته است: «لعنت خدا بر تو، بر عمر، بر كسى كه تو را عُمر ناميده و بر كسى كه نام پسرش را عُمر مىنهد» .
سپس نويسنده در پاورقى مىنويسد: «اين زن ناآگاهانه اهل بيت را لعنت كرده است؛ زيرا طبق روايت شيعه نام يكى از فرزندان امام حسن، امام زين العابدين و امام موسى كاظم (عليهمالسلام) ، عمر بوده است» .
پاسخ اجمالى اين دو جريان نيز روشن است؛ زيرا بر فرض صحت دليل بر چيزى نيست جز رفتار ناهنجار پيرزنى با برخى از مخالفان كه گاهى در مناطقى كه شيعه و سنى با هم زندگى مىكنند، از دو طرف بروز مىكند. آيا انتظار اين است كه همه شيعيان در يك سطح از علم،
ايمان و اخلاق باشند؟ ! مگر شيعيان در طول تاريخ از اهلسنت، بهويژه
وهابىها ضربههاى سهمگينتر از اين بر جان و مال و نواميسشان نخوردهاند؟
تعصب وحشيانه، يعنى حمله به خانه وحى، سوزاندن آن، ضربه زدن به دختر پيامبر (ص) و ناسزا گفتن به او و اميرالمؤمنان (ع) .
تعصب وحشيانه، يعنى كشتن مالك بن نويره و مسلمانانِ قبيلهاش بعد از تسليم شدن آنان و آميزش خالد بن وليد با همسر مالك و تبرئه او به دست خليفه وقت و طرفدارى شما از اين گروه.
تعصب وحشيانه، يعنى قتلعام پيروان على (ع) در يمن، كشتن دو طفل بىگناه عبيدالله بن عباس به دست بسر بن ارطاة (صحابى و نماينده و عامل معاويةبن ابىسفيان) و اسير كردن زنان مسلمان و فروختن آنها در بازار بردهفروشان و طرفدارى از معاويه و جنايتهاى او به نام عدالت و اجتهاد صحابه.
تعصب وحشيانه، يعنى قتل «حجر بن عدى» و ياران او به دستور معاوية بن ابىسفيان در «مرج عذراء» به جُرم خوددارى از بدگويى به اميرالمؤمنان (ع) و دفاع امثال نويسنده از معاويه.
تعصب وحشيانه، يعنى اعتراض به پيامبر اكرم (ص) و نسبت دادن هذيان به وى و طرفدارى عدهاى در همان وقت از سخن آن گوينده.
تعصب وحشيانه، يعنى فتوا دادن به كفر شيعه و كشتن چهل هزار نفر از آنها. (1)
تعصب وحشيانه، يعنى رها كردن دشمن كينهتوز اسلام (امريكا و
1) الامام الصادق (ع) ، اسد حيدر، ج ١ و ٢، ص ٢۴٢.
اسرائيل) براى تهاجم گسترده به شيعه، هزينه كردن امكانات مسلمانان براى برادركشى و كشتار مردم مظلوم عراق و تكفير آنها.
اگر بخواهيم نمونه بارزى از تعصب وحشيانه را مثال بزنيم، بايد از برخورد شاميان با عالم بزرگ اهل سنت، يعنى نسائى سخن گفت كه وقتى در «شام» ، مناقب حضرت على (ع) را بيان كرد و گفت كه از معاويه فضيلتى نمىشناسد، جز اينكه پيامبر درباره او فرمود: «خداوند شكمش را پر نكند» ، جمعيت حاضر، به اين عالم بزرگ خودشان حملهور شدند و چنان او را لگدكوب كردندكه اندكى بعد جان داد! (1)
يا برخورد اهل سنت با «علامه شيخ محمد مرعى الامين الانطاكى» بعد از آنكه به مذهب اهلبيت (عليهمالسلام) گرويد، بهگونهاى كه وى مىگويد:
وقتى ما اعلام تشيع كرديم و اين خبر منتشر شد، گروههايى از روى نادانى، كارهاى ناپسندى كردند كه ما از ذكر آن حيا مىكنيم. بسيارى از ايشان، ما را به كفر و ارتداد محكوم مىكردند. بچههايشان را تحريك مىكردند تا با سخن، ما را اذيت كنند و با سنگ هدف قرار دهند. به ما مىگفتند: «اى بندگان قِرميدة، يعنى اى بندگان تربت امام حسين (ع) » . بر سر منابر، مردم را از معامله با ما به سبب كفر و ارتداد منع مىكردند بهگونهاى كه اگر مىخواستيم خانهاى اجاره كنيم، صاحب خانه را تهديد
مىكردند و مىگفتند: «اينان رافضى و مشرك هستند، صحابه
1) طبقات الشافعية الكبرى، ج٣، ص١۴؛ معرفة علوم الحديث، حاكم نيشابورى، ص٨٣؛ تذكرةالحفاظ، ج٢، ص٧٠٠؛ وفيات الاعيان، ابن خلكان، ج١، ص٧٧.
را بدگويى مىكنند. اگر به آنها اجاره دهى، تو را اذيت خواهيم كرد» . (1)
اما درباره اينكه گفتار آن زن بهطور ناخواسته، لعن بر اهل بيت (عليهمالسلام) است؛ زيرا بعضى از ائمه، نام فرزندانشان را عُمر نهادهاند، بايد گفت: مقصود وى بهطور قطع كسانى هستند كه با اعتقاد به صاحب اين نام، آن را براى فرزندان خود انتخاب مىكنند؛ نه هر كه از روى مصلحت يا ضرورت، تن به اين كار مىدهد. نامگذارى برخى از فرزندان اهلبيت (عليهمالسلام) به اسم مخالفان - در موارد بسيار اندكى كه ثابت است- برپايه مصلحتانديشى بوده است؛ بهويژه گاهى اطرافيان آن فرزند، مثل مادر و همچنين شرايط محيط، اقتضاى اين امور را داشته است؛ وگرنه، مسئله مخالفت و بىاعتقادى موسى بن جعفر (ع) به خليفه دوم و مسئله رجحان انتخاب نامهاى ارزشى و مناسب و بىتناسبى نام مخالفان با ارزشهاى مكتبى، هيچكدام محل شك نيست.
در روايتى نيز مىخوانيم كه «يعقوب سراج» گويد:
نزد امام صادق (ع) رفتم و ديدم ايشان بالاى سر موسى بن جعفر (ع) كه در گهواره بود، مدتى طولانى به طور آهسته چيزى مىگفت.
سپس به من فرمود: «بيا بر مولاى خودت سلام كن» . رفتم جلو و سلام كردم. با كلام فصيح به من فرمود: «برو نام دخترت را كه
1) لما ذا اخترت مذهب الشيعه، صص ٣٠ و ٣١.
ديروز نامگذارى كردى تغيير ده كه آن اسم را خدا دوست ندارد» . وى گويد: «دخترى برايم متولد شده بودكه نامش را حُميراء (لقب عايشه) نهادم حضرت صادق (ع) به من فرمود كه دستور موسى را رعايت كن تا هدايت شوى؛ من نيز نام او را تغيير دادم» . (1)
امام باقر (ع) فرمود: «شيطان وقتى مىشنود كسى به نام دشمنى از دشمنان ما صدا مىكند، خوشحال مىشود و به خود مىبالد» . (2)
اينها همگى مىفهماند كه اهل بيت (عليهمالسلام) بدون مصلحت هرگز نام مخالفان را انتخاب نمىكردند. آمار اسامى شيعيان نيز كه در نامهاى راويان آنها جلوهگر است، نشان از اندك بودن استفاده از نامهاى مخالفان دارد؛ مثلاً در «رجال نجاشى» كه مشتمل بر ١٢٣٨ نام است، دو نام عثمان و چهارده نام عُمر وجود دارد و چه بسا چون پدران آنها از شيعيان نبودند، اين نام را برگزيدهاند.
شاهد بر مصلحتانديشى و تقيه ائمه (عليهمالسلام) در انتخاب نام مخالفان آن است كه شخصى به امام رضا (ع) عرض كرد: «وقتى از كوفه آمدم همسرم باردار بود، از خداوند بخواهيد فرزندش پسر باشد» . حضرت فرمود: «پسر است، نامش را عُمر بگذار» . وقتى به كوفه آمدم، ديدم برايم پسرى متولد شده است و نامش را على گذاردند. من به سخن حضرت رضا (ع) : عمل كردم و نامش را عُمر نهادم. همسايهام گفت: «من ديگر سخن كسى
را در مورد رافضىبودن تو قبول نمىكنم» . (3)
به هر حال، ما گرچه توهين آن زن را به آن كودك و شخصيتهاى مورد احترام مسلمانان هرگز تأييد نمىكنيم؛ ولى يادآورى مىكنيم كه زمانى نيز شيعه را به جُرم داشتن نام على مىكشتند.
ابن حجر از دانشمندان اهلسنت در «تهذيب التهذيب» آورده است:
بنىاميه اگر مىشنيدند نوزادى نامش على است او را مىكشتند. شخصى به نام رباح كه نام پسرش را على نهاده بود، وقتى متوجه خطر شد، گفت: نام او عُلى است» . پسرش نيز مىگفت: حلال نمىكنم كسى را كه به من عَلى بگويد؛ من عُلى هستم. (1)
همچنين شخصى به حجاجبنيوسف گفت:
خانوادهام مرا عاق كردهاند و نامم را على گذاردند. نامم را تغيير ده و مقدارى نيز به من كمك كن كه نيازمندم. حجاج گفت: «براى واسطه زيبايى (بىزارى از اسم على) كه آوردى، نامت را فلان نهادم» . سپس منصبى به او داد و گفت: «برو آنجا مشغول باش» . (2)
نويسنده از صفحه ٣۴ به بعد، مطالبى درباره اختلاف شيعه در مسئله امامت را بيان مىكند:
الف) بيشتر شيعيان عصر ائمه آگاهى زيادى از امامان خود نداشتند و با هر حركتى، هماهنگ مىشدند؛ چنانكه با زيدبنعلى و نفس زكيه همراه شدند.
ب) امام زين العابدين از حيات سياسى شيعه كنارهگيرى كرده بود و رهبرى را به كسانى ديگر از ائمه سپرد و مشغول عبادت بود و در هر شبانهروز هزار ركعت نماز مىخواند. آنچه از ايشان نقل شده است فقط مواعظ، دعا و بعضى از احكام شرعى است.
ج) احترام شيعه در آن وقت به زين العابدين به سبب علم و فضلش بود نه براى امامت ايشان. چون شيعيان نيز نتوانستند امامت او را ثابت كنند، اين خلأ را با چند معجزه و ستايش از او، جبران كردند.
اما اينكه بيشتر شيعيان، از ائمه خود آگاهى نداشتند و با هر حركتى هماهنگ مىشدند، سخنى بدون دليل است. در دوران سختى مثل دوران
بنىاميه، نشناختن امام امرى طبيعى است؛ زيرا بنىاميه در اوج قدرت و شقاوت نسبت به شيعه بوده، جنايتهاى حجاج، هشام بن عبدالملك، خالد قسرى و. . . بىداد مىكرده، وسايل ارتباط جمعى، اندك و تقيه شديد بوده است. چگونه شيعه مسائل خود را در آن دوران هولناك سامان دهد، درحالىكه كانون شيعه كوفه بود و اين مركز چنان بر اثر بخشنامهها و جنايتهاى معاويه و حاكمان آن، زير فشار قرار داشت كه اگر كسى متهم به دوستى با خاندان پيامبر بود، شكنجه مىشد و خانهاش را ويران مىكردند. شيعيان كوفه حتى در مخفىگاهها از خدمتكار خانه واهمه داشتند و در هنگام صحبت، از يكديگر پيمانهاى سخت مىگرفتند؛ بهويژه هنگامىكه معاويه، زيادبنابيه را- جنايتكار سنگدلى كه به خوبى شيعيان را مىشناخت - به امارت كوفه منصوب كرد، دست و پاهاى شيعيان را بريد، چشمهاىشان را كور كرد و بدنهاىشان را بر درختها به دار آويخت و چنان به نابودى شيعيان دست زد كه شيعيان از عراق گريختند و به اطراف پناه بردند تا جايى كه حتى يك عراقى در ميان آنها نماند. (1)آيا با وجود اينهمه فشار و سختى، شيعيان مىتوانستند حركت طبيعى خويش را داشته باشند؟
امام باقر (ع) مىفرمود: «در زمان حجاج آن قدر وضع شيعه خطرناك بود كه اگر به كسى مىگفتند تو كافر هستى، بهتر بود تا بگويند شيعه على (ع) هستى» . (2)
در حديثى آمده است كه از حال امام سجاد (ع) پرسيدند، ايشان فرمود:
روزگار ما همچون بنىاسرائيل در ميان آلفرعون است؛ مردان ما را مىكُشند و زنان ما را به كنيزى مىبرند. مردم با دشنام دادن به بزرگ و سرور ما، به دشمنان ما تقرب مىجويند. . . آنها حق ما را گرفتهاند و هيچ حقى براى ما نمىشناسند. (1)
اصولاً شيعه تا زمان امام باقر (ع) ، يعنى تا زمان ضعف و زوال حكومت بنىاميه، مجال تبليغ نداشت و تمام عنايت ائمه اطهار (عليهمالسلام) در حفظ موجوديت شيعيان - يعنى پيروان خاندان عصمت و معتقدان به امامت حضرت على (ع) - بود. ازاينرو بيشتر آنها از بيشتر احكام دينى خود آگاه نبودند تا اينكه در زمان امام باقر و امام صادق (عليهماالسلام) ميان بنىاميه و بنىعباس درگيرى شد و فرصتى پيش آمد تا اين دو امام بزرگ، به تبليغ مذهب اهل بيت (عليهمالسلام) بپردازند.
بنابراين، حالات و اعتقادات و شرايط آن زمانهاى سخت، هرگز بيانگر حقيقت مكتب اهل بيت (عليهمالسلام) نيست؛ زيرا در آن زمان افراد زيادى مستضعف بودند. در روايتى امام سجاد (ع) مىفرمايد: «در مكه و مدينه بيست نفر نيست كه ما را دوست بدارد» . (2)
در نتيجه، اگر برخى از روى ضعف آگاهى، با برخى حركتها
هماهنگ بودند به سبب شرايط سخت و ظلم فراوان بوده است.
در ضمن قرائنى وجود دارد كه بر درستى قيام زيد، از نظر امامصادق (ع) دلالت مىكند، زيرا او براى احقاق حق اهل بيت (عليهمالسلام) و سپردن امامت به ايشان قيام كرده بود. در روايتى امام رضا (ع) به نقل از جدش حضرت صادق (ع) فرمود:
خدا رحمت كند عمويم زيد را، او مردم را به شخص مورد رضايت از آلمحمد (ص) دعوت مىكرد؛ اگر پيروز مىشد حتماً به آنچه دعوت كرده بود وفا مىكرد. او در قيام خود با من مشورت كرد و من به او گفتم: «اى عمو! اگر مىپسندى كه كشته بهدار آويخته در محلّه كُناسه كوفه باشى، خود دانى» . وقتى رفت، حضرت فرمود: «واى به كسى كه صداى او را بشنود و به او پاسخ ندهد» . (1)
در ادامه روايت آمده است كه مأمون از امام رضا (ع) پرسيد: «مگر در مورد مدعى ناحق امامت، نرسيد آنچه رسيده است؟» امام رضا (ع) فرمود:
زيد بن على ادعاى ناحق نكرد. او پرهيزگارتر از اين بود. او گفت: من شما را به رضاى از آلمحمد دعوت مىكنم. آنچه وارد شده در مورد كسى است كه ادعا كند خداوند او را منصوب كرده است و مردم را به غير دين خدا دعوت كند و با نادانى، آنها را از راه خدا گمراه كند. به خدا سوگند كه زيد از كسانى بود كه مخاطب اين آيه بود: وَ جاهِدُوا فِى اللَّهِ حَقَّ جِهادِهِ هُوَ اجْتَباكُمْ؛ «و در راه خدا آنگونه
كه سزاوار اوست جهاد كنيد، او شما را برگزيد» . (حج:٧٨) (2)
همچنين حضرت صادق (ع) به «فضيل» فرمود: «اى فضيل، عمويم زيد چه كرد؟» فضيل گويد: «گريه راه گلويم را گرفت» . حضرت فرمود: «او را كشتند؟ « عرض كردم: «آرى، به خدا سوگند او را كشتند» . فرمود: «بعد او را به دار آويختند؟» عرض كردم: «آرى، به خدا سوگند كه او را به دار آويختند» . حضرت صادق (ع) شروع كرد به گريستن و اشكهاى حضرت بر دو طرف صورت مثل دانههاى مرواريد سرازير بود. سپس فرمود: «اى فضيل، آيا با عمويم در جنگ با اهل شام حضور داشتى؟» عرض كردم: «آرى» . فرمود: «چند نفر از آنها را كشتى؟» گفتم: «شش نفر» . فرمود: «در خون اينان ترديد دارى؟» عرض كردم: «اگر ترديد داشتم كه نمىكشتم» . فرمود:
خداوند مرا در آن خونها شريك گرداند. به خدا سوگند عمويم زيد و اصحاب او از شهيدان بودند و با شهادت رفتند؛ همانگونه كه على بن ابىطالب و اصحاب او رفتند. (1)
بنابراين امام صادق (ع) قيام زيد را تأييد كرد. البته حضرت، قيام را واجب نمىدانست؛ زيرا مىدانست كه موفق نخواهد شد.
اما اينكه نويسنده گفته است: حضرت زينالعابدين خود را از امامت كنار كشيده بود، سخنى بسيار ضعيف و سست است و هيچ شاهدى نه در كلام نويسنده و نه ديگران بر اين ادعاى واهى اقامه نشده است.
شگفتآور آنكه نويسنده از كثرت عبادت حضرت، مىخواهد كنارهگيرى
1) بحارالانوار، ج ۴۶، ص ١٧١.
حضرت را از امامت و سياست نتيجه بگيرد؟ ! مگر كثرت عبادت و دعا با امامت تنافى دارد؟ مگر آنهمه ادعيه، مواعظ و عبادتهاى سنگين از اميرالمؤمنين (ع) روايت نشده است؟ مگر دعاهاى حضرت سجاد، چه مقدار از دوران امامت ٣۵ ساله را به خود اختصاص داده بود؟ اگر چنين باشد بايد امام باقر و امام صادق (عليهماالسلام) كه انبوه احاديث و حكمتها از ايشان روايت شده نيز از مسائل سياسى و امامت كناره گرفته باشند؛ زيرا فرصتى براى اينكارها نداشتند! آيا در دوران سخت بنىاميه كه مصلحت مكتب و فرمان الهى بر اقدام مخفيانه سياسى بوده است، تلاش براى حفظ شيعيان و آماده كردن شرايط علمى و معنوى براى تداوم مكتب به معناى كنارهگيرى از امامت است؟ ! از اين رو برخى از پژوهشگران اهلسنت، آن امام را حافظ تماميت تفكر شيعى با سپر تقيه مىدانند. (1)
اينكه انتظار داشته باشيم روايات فراوانى از آن امام بزرگوار در آن عصر خفقان بنىاميه بهدست ما برسد، انتظارى واهى است و همين مقدار نيز كه بهدست ما رسيده است، جاى شگفتى دارد؛ بهويژه صحيفه سجاديه كه سرشار از معارف اهل بيت (عليهمالسلام) است.
اكنون نمونهاى از فعاليت سياسى حضرت سجاد (ع) را در تذكر به يكى از علماى بزرگ دربارى بنىاميه مىآوريم:
وى از عوامل بنىاميه، معلم فرزندان هشام بن عبدالملك و مورد احترام اهلسنت بوده است. امام سجاد (ع) او را به شدت از كمك به
1) ر. ك: خاستگاه تشيع، ص ١۶٨.
ستمكاران و توجيه اعمال زشت آنها برحذر داشت و فرمود:
خداوند ما و تو را از فتنهها كفايت كند و بر تو از آتش رحم كند. تو در حالى هستى كه هر كس آن را بداند، سزاوار است بر تو رحم كند. همانا نعمتهاى خداوند بر تو بسيار است؛ سلامتى و عُمر طولانى به تو داده و حجتها و آنچه از كتابش بوده را به تو داده است، در دين خود، تو را فقيه و از سنت پيامبرش محمد (ص) تو را آگاه كرد. . . بنگر چگونهاى آن هنگام كه در برابر خداوند قرار مىگيرى؛ از نعمتهايش بر تو مىپرسد كه چگونه رعايت كردى، از حجتهايش بر تو مىپرسد كه چگونه محقق گردانيدى. نپندار كه خداوند عذرت را بپذيرد و از تو با كوتاهى در اعمال، راضى شود. هرگز! هرگز! خداوند در كتاب خود از علما پيمان گرفته است كه آن را براى مردم بيان كنند و كتمان نكنند. بدان! كمترين كتمان و سبكترين چيزى كه به عهده گرفتى اين است كه انيس وحشت ستمگر شدى و با نزديك شدنت به او راه گمراهى را هموار كردى و به دعوتش پاسخ دادى. مىترسم فردا همراه خيانتكاران باشى و سؤال شوى از آنچه با كمك به ظلم از ستمكاران گرفتى؛ چيزى را گرفتى كه حق تو نيست و به كسى نزديك شدى كه حق را به صاحبش برنگردانده و باطلى را دور نكرده است. كسى را دوست دانستى كه با خداوند معارضه كرده است. آيا با دعوت از تو، تو را مركز گردش آسياب ستمهاى خود نكردند؟ ! تو را پلى براى عبور از مشكلات خويش و نردبانى براى گمراهى خويش قرار دادند. به وسيله تو شك را بر علما وارد كرده
ودلهاى نادانان را به دنبال خود مىكشند. خصوصىترين وزيران و قوىترين كمككارانشان كمتر از تو در توجيه فسادشان مؤثر بودهاند. چه اندك است آنچه به تو دادند در مقابل آنچه از تو گرفتند! چه اندك است آنچه براى تو آباد كردند در مقابل آنچه از تو خراب كردند! به خود بينديش؛ ديگرى به تو نمىانديشد و از نفس خودت حساب بكش همانند محاسبه كسى كه بازخواست خواهد شد. . . . (1)
اين ادعاى نويسنده كه شيعه معتقد به امامت حضرت سجاد (ع) نبوده است و دليلى بر امامت حضرت جز چند معجزه ندارد، از جهالت نويسنده است؛ زيرا شيعه در زمان امام سجاد (ع) كمترين اختلاف درباره امامت ايشان نداشته است؛ بهگونهاى كه ابوحاتم رازى (متوفاي٣٢٢ه. ق) مؤلف كتاب «الزينة» مىگويد: «شيعه پيش از ظهور زيد بن على (سال ١٢١ه. ق) در زمان امام صادق (ع) يكسخن بودند و چون زيد كشته شد، بخشى به جعفربنمحمد و به امامت او متمايل شدند. . .» . (2)
عمدهترين انشقاق در زمان حضرت سجاد (ع) را «كيسانيه» به وجود آوردند كه پيرو محمدبنحنفيه شدند، وگرنه همگى حتى جناب زيد بن على به امامت حضرت سجاد (ع) معتقد بودند؛ زيرا انشقاق زيديّه بعد از خروج او (زيد) و در زمان امامصادق (ع) است همچنانكه در كلام
ابوحاتم رازى بود.
اما دلايل امامت امام سجاد (ع) برخلاف آنچه نويسنده مدعى است، بسيار فراوان است و شيخ مفيد (قدسسره) در «الارشاد» به پارهاى از آنها اشاره كرده است؛ از جمله: نص رسول الله (ص) به امامت ايشان در حديث «لوح» كه جابر از پيامبر (ص) و امام باقر (ع) از پدرش و ايشان از جدش و ايشان نيز از حضرت فاطمه (عليهاالسلام) روايت كرده است و در آن خبر، نامهاى ائمه دوازدهگانه به ترتيب ذكر شده است. (1)همچنانكه نام حضرت سجاد (ع) در وصيت مكتوب از جانب خداوند آمده است. (2)
همچنين اميرالمؤمنين (ع) به امام حسين پدر امام سجاد (عليهماالسلام) خبر امامت وى را داد؛ آنجا كه چون مادر امام سجاد (ع) را كه بنابر مشهور از اسراى ايران و از دربار يزدگرد بود، به حضرت حسين (ع) بخشيد و به او فرمود: «او را حفظ كن و به او نيكى نما كه براى تو بهترينِ اهل زمين را بعد تو خواهد آورد و اوست مادر اوصيا كه ذريه طاهرهاند» . (3)
پدر بزرگوارش حضرت سيدالشهدا (ع) نيز وقتى به طرف عراق حركت كرد، وصيّت وكتابها و امور ديگر را به امسلمه همسر رسولالله (ص) داد و فرمود: «هرگاه بزرگترين فرزندم نزد شما آمد، اينها را به او بده» . بعد از شهادت حضرت، امام سجاد (ع) نزد امسلمه
آمد و او نيز همه آنچه را سيدالشهدا (ع) به وى داده بود، به ايشان داد. (1)
كلينى (قدسسره) نيز مانند همان روايت را از حضرت صادق (ع) روايت كرده است. (2)از طرف ديگر در روايات فراوانى، ائمه اطهار (عليهمالسلام) در ضمن دعاها و به ويژه آنگاه كه راويان، خود را بر ائمه عرضه كردهاند، يكيك ائمه از جمله حضرت سجاد (ع) را برشمردهاند كه اگر بنا بر تفصيل بود آن را ذكر مىكرديم؛ در روايتى حضرت سجاد (ع) فرمود:
ما پيشواى مسلمانان، حجت خداوند بر جهانيان، سرور مؤمنان، رهبر سفيدرويان و مولاى مؤمنانيم. ما براى اهل زمين، امان هستيم آنگونه كه ستارهها امان اهل آسمان هستند. . . اگر از ما كسى در زمين نبود، زمين اهلش را فرو مىبرد و از زمانى كه خداوند زمين را خلق كرده، خالى از حجت خدا نبوده است؛ يا ظاهر و مشهور است يا پنهان و غايب و تا روز قيامت هم زمين از حجت خدا خالى نخواهد بود وگرنه خداوند عبادت نمىشد. (3)
در روايت ابوخالد كابلى است كه او از حضرت سجاد (ع) در رابطه با پيشوايان بعد از رسول الله (ص) پرسيد و حضرت فرمود: «اولوالامر كه خداوند آنها را پيشوايان مردم قرار داده و اطاعت آنها را بر مردم واجب كرده، اميرالمؤمنين على بن ابىطالب است، سپس به ما رسيده است» . در
ادامه راوى پرسيد: «امام و حجت بعد از شما كيست؟» حضرت سجاد (ع)
نام يك يك ائمه را تا امام دوازدهم برشمرد. (1)
در روايت ديگرى وقتى ابوخالد از حضرت پرسيد: «پيشوايان بعد از شما چند نفرند» ؟ فرمود: «هشت نفر؛ زيرا ائمه بعد از پيامبر (ص) دوازده امام هستند به عدد اسباط، سه نفر از گذشتهها و منم چهارمين و هشت نفر از فرزندان من» . (2)
و از جملهاين ادلّه، اشعار بلند فرزدق است كه در جريان معروفِ برخورد با هشام و تجاهل هشام از شناسايى علىبنالحسين (ع) در هنگام طواف و احترام مردم از امام، روى داده است. در اين جريان، فرزدق اشعارى بالبداهه سرود كه در تاريخ ثبت است. (3)در آن اشعار به پيشوايى و برترى امام سجاد (ع) و خاندان وى تصريح شده است.
از جمله روايات شيعه بر امامت حضرت سجاد (ع) ، جريان «حبابه والبيه» و مهر كردن سنگريزههاست كه اميرالمؤمنين (ع) آن را علامت امامت قرار داد كه وى تا زمان حضرت رضا (ع) زنده بود و اين علامت را دريافت كرد. (4)
از ديگر روايات، احتجاج امام سجاد (ع) با عموى خويش محمدبن حنفيه است كه مدعى امامت بود و به پيشنهاد حضرت سجاد (ع) داورى به نزد حجرالاسود بردند تا آن سنگ شهادت دهد. محمد حنفيه تعجب
كرد و گفت: «چگونه سنگى را كه جماد است داور قرار دهيم» ؟ حضرت فرمود: «آن امامى كه جماد با او سخن نگويد امام نيست» . سپس نزد حجرالاسود رفتند و از آن سنگ خواستند كه شهادت دهد؛ آن سنگ نيز به كلام فصيح بر امامت حضرت سجاد (ع) شهادت داد؛ محمد حنفيه نيز پذيرفت. (1)موارد بسيار ديگرى وجود دارد كه ذكر همه آنها سبب طولانى شدن بحث خواهد شد.
آيا با اينهمه روايات، باز مىتوان گفت كه شيعه بر اثبات امامت حضرت سجاد (ع) دليلى جز ادعاى چند معجزه ندارد؟ !
گذشته از همه اينها، برترى علمى، دينى، اخلاقى و عرفانى حضرت سجاد (ع) دليل محكمى بر امامت آن حضرت است؛ زيرا به حكم عقل و بنابر نظر علماى شيعه، امام (ع) بايد از همه مردم برتر باشد و مسلم است كه هيچكس در زمان آن حضرت در رتبه ايشان نبوده است. اكنون به پارهاى از سخنان عالمانى اشاره مىكنيم كه مورد اعتماد اهل سنت هستند:
١. «محمد بن مسلم زهرى» ، عالم حجاز و شام كه از مكتب حضرت (ع) نيز منحرف بوده است، مىگويد: «من هيچ كس را فقيهتر از او نديدم» و گاهى مىگفت: «در ميان اهل بيت افضل از على بن الحسين نيافتم» . (2)
٢. «سعيد بن مسيّب» از فقهاى مدينه مىگفت: «در ميان تابعان، عالمتر از زينالعابدين نيست» . (1)همچنين مىگفت: «من هرگز كسى را برتر از على بن الحسين (ع) نديدم. هيچگاه او را نديدم مگر آنكه خودم را دشمن داشتم» . (2)
٣. «زيد بن اسلم» از بزرگان فقهاى مدينه مىگفت: «در ميان اهل قبله هرگز با مثل على بن الحسين ننشستم» و گاهى مىگفت: «مانند على بن الحسين در فهم و حفظ نديدم» . (3)
۴. «حمّاد بن زيد» از فقهاى بصره و بزرگان مسلمانان مىگفت: «علىبن الحسين برترين هاشمى است كه ملاقات كردهام» . (4)
۵. «يحيى بن سعيد» از بزرگان تابعان و مورد اعتماد اهل سنت گويد: «من از علىبن الحسين شنيدم و او برترين هاشمى است كه ديدهام» . (5)
عظمت حضرت به گونهاى بود كه حتى «عبدالملك بن مروان» به حضرت گفت: «به شما از فضل، علم، دين و ورع آنقدر دادهاند كه به هيچكس ندادهاند، مگر به گذشتگان از شما» . (6)
و سرانجام، ذهبى (عالم متعصب اهل سنت) گويد: «او داراى جلالتى
عجيب بود و به خدا سوگند كه شايسته آن نيز بود. او براى آن سيادت،
علم، معنويت و عقل كاملى كه داشت شايسته امامت عُظما بود. (1)
آيا هنوز هم دليل امامت حضرت سجاد (ع) منحصر به ذكر چند معجزه ادعايى است؟ !
اما معجزه و امور خارقالعادهاى كه از امام سجاد (ع) صادر شده است نيز خود در كنار نصوص و ادله امامت ايشان، دليل قاطع بر امامت ايشان است؛ امرى كه ذكر موارد آن، بحث را طولانى مىگرداند و براى اطلاع از آنها، بهتر است به كتب شيعه، مثل «كافى» ، «بصائرالدرجات» ، «ارشاد» شيخ مفيد و «بحارالانوار» (2)مراجعه شود. تنها در كتاب بحارالانوار نزديك به پنجاه جريان حكايت شده است.
شايسته توجه است چون معجزه يا كرامت از ويژگىهاى اهلبيت (عليهمالسلام) بوده است، برخى از مخالفان نيز سعى در تضعيف اينگونه امور كردهاند تا ضعف خود را جبران كنند. وگرنه آوردن معجزه و كرامت، بهترين دليل براى اثبات امامت ائمه اطهار (عليهمالسلام) است؛ همچنانكه بهترين دليل بر نبوت انبيا بوده است.
اما علت نپرداختن حضرت به قيام يا سخنرانى عليه حاكمان بنىاميه صرفنظر از اجراى دستور خداوند وضعيت آن زمان اقتضاى چنين اقدامى را نمىداد. حضرت از راه جهاد علمى و عملى به ترويج دين پرداخت و هنگام ضرورت اقدام لازم را هم مىكرد؛ قيام مختار، نمونه
تاريخى آن است. وقتى مختار درباره قيامش به محمدبن حنفيه و حضرت سجاد (ع) نامه نوشت و كسب تكليف كرد، حضرت سجاد (ع) به طور صريح تأييد نكرد؛ ولى محمدبنحنفيه به اصحاب خود گفت: «برخيزيد تا نزد امام من و شما (على بن الحسين) برويم؛ چون نزد حضرت آمدند و جريان را گفتند، حضرت به عموى خود جمله عجيبى گفت:
لَوْ اَنَّ عَبْداً زَنَجيّاً تَعَصَّبَ لَنَا اَهْلَ الْبَيْتِ لَوَجَبَ عَلَى النّاسِ مُؤازِرَته.
اى عمو! اگر بندهاى از زَنج براى ما اهل بيت حركت كند، بر مردم واجب است او را كمك كنند.
سپس فرمود: «من تو را متولّى آن قرار دادم، هر چه خواهى كن» . جمعيت حاضر از نزد ايشان بيرون آمدند و گفتند: «زينالعابدين و محمدبنحنفيه به ما اجازه دادند» . (1)همين مسئله سبب شركت شيعه در قيام مختار و پيروزى وى شد. حضرت نيز از ديدن دو سر بريده ابن زياد و عمربنسعد خوشحال شد و سجده شكر بهجا آورد و فرمود: «شكر خدا را كه انتقام مرا از دشمنانم گرفت؛ خدا به مختار جزاى خير دهد» . (2)
نويسنده در صفحه ٣۵ و ٣۶ مدعى است كه زيدبنعلىبنحسين (فرزند امام سجاد (ع) ) از امامت پدر خويش بىاطلاع بوده است.
نويسنده جريان مكالمه «مؤمن طاق» با وى را نقل مىكند كه زيد گفت:
پدرم آنقدر با من مهربان بود كه لقمه داغ را سرد مىكرد و در دهانم مىگذاشت. پس چگونه به فكر نيفتاد مرا از جهنم نجات دهد و از امامت خودش باخبر سازد، ولى تو را آگاه كرده است. مؤمن طاق در جواب با ذكر خواب يوسف و نهى حضرت يعقوب از گفتن خواب به برادران به سبب حسادت آنها، به زيد گفت: «مىترسيد اگر بگويد و قبول نكنى، جهنمى شوى و از سر دلسوزى به تو نگفت. . .» .
قضاوت گزارشهاى تاريخى، نياز به بررسى همهجانبه دارد و با مشاهده يك نقل، نمىتوان قضاوت دقيقى كرد. روايات گوناگونى درباره جناب زيد بن على وجود دارد كه روايت فوق يكى از آنهاست. اين روايت افزون بر ضعف سند، يك راوى ضعيف و دو نفر مجهول
دارد (1)و با روايات ديگرى معارض است كه به اعتقاد او به امامت پدرش و حتى امامت حضرت صادق (ع) تصريح دارد. در روايتى امام صادق (ع) فرمود: «رحمت خدا بر عمويم زيد، اگر پيروز مىشد وفا مىكرد. او تنها به رضاى آل محمد دعوت مىكرد و منم آن رضا» . (2)
فرزندش يحيى نيز به همين امر تصريح مىكرد كه پدرم امام نبود و او عاقلتر از آن بود كه چيزى را ادعا كند كه حق او نيست. او مىگفت: «من شما را به رضاى آل محمد (عليهمالسلام) دعوت مىكنم و مقصودش پسرعمويم جعفر بود» . راوى پرسيد: «پس اوست صاحب الامر» ؟ گفت: «آرى او داناترين بنىهاشم است» . (3)و در روايتى ديگر، جناب زيد فرمود: «
جَعْفَر اِمامُنَا فى الْحَلالِ وَالْحَرامِ » . (4)
و در روايتى فرمود:
خداوند در هر زمانى، به مردى از ما اهلبيت، بر خلق احتجاج مىكند و حجت زمان ما، برادرزادهام جعفربنمحمد (عليهماالسلام) است. گمراه نشود هر كه از او پيروى كند و هدايت نيابد هر كه با او مخالفت كند. (5)
فرزندش يحيى گويد: «از پدرم درباره ائمه (عليهمالسلام) پرسيدم، گفت: «ائمه، دوازده نفرند؛ چهار نفر از گذشتگان و هشت نفر از باقيماندهها» . گفتم: «نام ببر» . گفت:
اما آنها كه گذشتهاند: على بن ابىطالب و حسن و حسين و على بن حسين (عليهمالسلام) و اما باقيماندهها: برادرم باقر و بعد از او جعفرصادق و بعد از او پسرش موسى و سپس پسرش على و بعد از او پسرش محمد و بعد از او پسرش على و بعد از او پسرش حسن و بعد از او پسرش مهدى.
گفتم: «اى پدر، آيا تو از آنها نيستى؟» گفت: «نه، ولى من از عترت هستم» . پرسيدم: «نامهاى ايشان را از كجا دانستى؟» گفت: «عهدى است كه از جانب رسول الله (ص) به ما شده است» . (1)
آيا با وجود اين همه تصريح به اعتقاد ايشان به حق امامت ائمه (عليهمالسلام) و از جمله حضرت سجاد (ع) ، مىتوان به آن روايت قبلى اعتماد كرد؟ ! بله، اگر روايت ادعا شده صحيح باشد، ممكن است آن را به سبب مصالحى بيان كرده باشد؛ از جمله حفظ موقعيت حضرت صادق (ع) و اينكه مبادا ديگران قيام را منسوب به ايشان نموده و در نتيجه براى ايشان مشكلاتى ايجاد كنند.
بههرحال عظمت جناب زيدبنعلى در علم، عمل و تقوا كه روايات فراوانى بر آن دلالت دارد و تجليل از وى و قيامش و اينكه شهداى همراه او مثل شهداى همراه رسول الله (ص) بودهاند كه در روايات امامصادق (ع) و حضرت رضا (ع) آمده است، همگى از عقيده و شناخت وى از امام زمان خويش نشان دارد؛ بنابراين وجود برخى روايات، اگر
ثابت باشد، مىتواند به سبب موقعيت خاص او در قيام ضد حكومت
1) قاموس الرجال، ج ۴، ص ۵٧۵.
اموى صادر شده باشد كه هرگز دليلى بر نشناختن امام زمان خويش نيست.
كسانى هم كه همراه او قيام كردند، گرچه عدهاى وى را امام مىپنداشتند، ولى همگى چنين نبودند. ازاينرو وقتى مردى در حضور زيد از سليمان بن خالد پرسيد كه درباره زيد چه مىگويى، او برتر است يا جعفر (ع) » سليمان گفت: «به خدا سوگند كه يك روز جعفر، برتر است از تمام دنياى زيد» . (1)
1) قاموس الرجال، ج ۴، ص ۵٧١.
نويسنده در صفحه ٣٧ مىنويسد كه احاديث زيادى به صراحت مىگويد: «ممكن است شيعه امام را نشناسد» . اين احاديث، موضعى را بيان مىكند كه شيعه بايد در آن شرايط اتخاذ كند. چنين بيانى با عقيده شيعه در مسئله امامت مغاير است؛ زيرا شيعه امامت را منصب الهى دانسته و شناخت دوازده امام را لازم مىداند. سپس نويسنده چهار روايت در اين زمينه نقل مىكند.
اگر منظور اين است كه شيعه معتقد است، هر مسلمانى بايد به امامان دوازدهگانه معتقد باشد، هرچند هنوز امامتشان آغاز نشده باشد، ادعاى ناصحيحى است؛ زيرا آنچه واجب است شناخت امام زمان خويش است. مثلاً كسىكه در عصر امام سجاد (ع) است، شناخت امام باقر (ع) و ديگر ائمه بعد از ايشان بر او واجب نيست. ولى اگر از امام سجاد (ع) نام دوازده امام را تفصيلاً يا اجمالاً شنيد، بايد ملتزم شود.
شيعه در مسئله امامت معتقد است كه مسلمانان بايد امام زمان خود را بشناسند و هر كس كه امام زمان خود را نشناسد و از دنيا برود به مرگ
جاهليت از دنيا رفته و گمراه است. اين مطلب در احاديث فراوانى آمده است كه اهل سنت نيز آن را روايت كردهاند.
اما براساس روايت اگر در شرايطى شناخت امام براى او ممكن نباشد، مثل زمانى كه امام قبلى از دنيا برود و شناخت امام بعدى به هجرت كردن به مدينه و بررسى نياز داشته باشد، همچنانكه در دوران سخت بنىاميه و بنىعباس، معمولاً معرفى آشكار امام بعدى پرخطر بوده است و شيعيان با فرستادن نماينده، از راه پرسش و پاسخ، ديدن دلايل و معجزات و گرفتن اخبار و نصوص از امام بعدى آگاهى يافته و معتقد مىشدند. روايت در اين موارد ضمن تأكيد بر شناخت امام (ع) ، شيعه را در زمان تحقيق، معذور دانسته و همينكه اجمالاً به امامت كسى معتقد باشد كه امام قبلى او را معرفى كرده، كافى دانسته است. حكم عقل و شرع نيز همين است و رواياتى را كه نويسنده آورده است نيز دلالت بر همين مىكند.
امام صادق (ع) در جواب اين سؤال كه اگر براى امام اتفاقى افتاد، مردم چه كنند، مىفرمايد: «آنگونه باشند كه خداوند فرموده است» سپس «آيه نَفْر» را قرائت كردند كه مفاد آن، لزوم كوچ كردن عدهاى براى فهم دين است تا مردم را آگاه كنند.
خداوند در آيه نفر مىفرمايد:
فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَ لِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ) (توبه: ١٢٢)
چرا از هر گروهى از آنان، طايفهاى كوچ نمىكند [تا طايفهاى در مدينه بماند] كه در دين [و معارف و احكام اسلامى] آگاهى يابند
وبه هنگام بازگشت به سوى قوم خود، آنها را بيم دهند؟ شايد [از مخالفت فرمان پروردگار] بترسند و خوددارى كنند.
در ادامه حضرت صادق (ع) اين جويندگانى كه در ايام تحقيق منتظر خبر هستند را معذور و كسانى را كه در ميان راه بميرند مصداق آيه صد سوره نساء دانسته است كه مىفرمايد:
وَ مَنْ يُهاجِرْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ يَجِدْ فِي الْأَرْضِ مُراغَماً كَثِيراً وَ سَعَةً وَ مَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ مُهاجِراً إِلَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ يُدْرِكْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِيماً (نساء: ١٠٠)
وهر كسى كه در راه خدا هجرت كند، مناطق امن فراوان و امكانات وسيعى در زمين مىيابد و هر كس از خانه خود به عنوان مهاجرت به سوى خدا و پيامبر او، خارج شود سپس مرگش فرا رسد، پاداش او بر خداست و خدا آمرزنده و مهربان است.
اينها همه به مقتضاى حكم عقل و شرع است كه با اعتقادات شيعه منافات ندارد.
نويسنده در صفحه ۴٠ مىگويد، روايات زيادى به اين مطب اشاره مىكند كه خود امامان از امامت خود يا امام بعدى خبر نداشتند، مگر زمانى كه مرگشان نزديك مىشد؛ چه رسد به شيعه كه بعد از وفات هر امامى دچار حيرت و اختلاف مىشد. سپس روايتى از «بصائرالدرجات» نقل مىكند به اين مضمون كه هيچ امامى نمىميرد مگر آنكه خداوند به او خبر مىدهد، چه كسى را جانشين خود كند.
اى كاش يك روايت نقل مىشد كه مضمونش اين باشد كه امامى فرموده است: من امام بعد از خود را نمىشناسم يا بگويد: من نمىدانم كه امامت به من مىرسد تا تأكيدى بر ادعاى نويسنده باشد.
به هر حال، مسئله از دو جهت درخور بررسى است:
الف) علم امام به جانشين خود.
ب) علم جانشين امام به جانشينى خود.
درباره علم امام به جانشين خود اولاً، دليل عقلى نداريم كه امام بايد از ابتداى امامتش جانشين خود را بشناسد. اين ندانستن هم هيچ ضربهاى
به امامت وى نمىزند در صورتىكه خداوند اراده كرده باشد در وقت معينى او را از جانشينش آگاه كند.
ثانياً، روايات فراوانى دلالت مىكند كه امام (ع) سالها قبل از رحلت يا از ابتداى امامت يا حتى قبل از امامتش جانشين خود را مىشناسد؛ مثلاً در «بصائرالدرجات» از امام صادق (ع) روايت است كه فرمود: «امام، نطفهاى را كه امام بعدى از آن خواهد بود، مىشناسد» . (1)مىدانيم گاهى تولد امام بعدى حتى قبل از امامت امام قبل است، يعنى امام، قبل از امامت، نه تنها امامت خود، بلكه امامت جانشين خود را نيز مىشناسد. شاهد بر مطلب رواياتى است كه درباره تولد مهدى موعود در روايات اهل بيت (عليهمالسلام) آمده است.
در روايات فراوانى از ائمۀ اطهار (عليهمالسلام) ، است كه وقتى راوى از امام (ع) در مورد جانشينش مىپرسد، خود امام (ع) امام بعدى را معرفى مىكرد. يكى از ادله امامت، همين تصريح امام قبلى است كه پيشتر نمونههايى را ذكر كرديم؛ از جمله روايتى از امامصادق (ع) كه موسى بن جعفر را كه در گهواره بود، امام بعد از خود معرفى كرد. چگونه امام به جانشين خود جاهل باشد، درحالىكه نام تمام جانشينان در نوشتهاى از جانب خداوند به اميرالمؤمنين (ع) داده شده است و هر امام اين نوشته را به جانشين خود مىدهد. همچنين روايات ديگرى هستند كه نامائمه دوازدهگانه يا بعضى از ايشان در آنها آمده است؛ مثل خبر «لوح» كه «جابر» آن را روايت كرده
است. پس چگونه امام معصوم كه تمامى علوم امام قبلى را به ارث مىبرد
1) بصائر الدرجات، محمد صفار قمى، ص ۴٧٧.
از آن بىخبر است؟ ! هر كس به رواياتى كه بيانگر كيفيت انعقاد نطفه امام و ولادت ايشان است در كتاب اصول كافى و ديگر كتابها توجه كند، يقين مىكند كه امام از جانشين خويش اطلاع كامل دارد.
در روايات آمده است كه نزد ائمه ديوانى است كه نام شيعيان در آن ثبت است. راوى در يكى از آن روايات مىگويد:
با عمويم بودم كه وى نزد امام سجاد (ع) رفت و ديد حضرت به نوشتههايى نگاه مىكند. پرسيد: «اين نوشتهها چيست؟» حضرت فرمود: «ديوان شيعيان ماست» . گفت: «اجازه مىدهيد نامم را پيدا كنم؟» فرمود: «آرى» . گفت: «من نمىتوانم بخوانم. برادرزادهام جلوى در خانه است؛ اجازه مىدهيد بيايد بخواند؟» فرمود: «آرى. من آمدم و نگاه كردم. ابتدا نام خودم را ديدم و گفتم به خداى كعبه كه اين نام من است» . عمويم گفت: «واى بر تو پس من چه؟ پنج يا شش اسم كه گذشتم نام او را ديدم. . .» . (1)
آيا مىشود امام نام شيعيان خود را بداند، ولى نام امام بعد از خود را نداند؟ !
در روايات متعدد آمده است كه امام صادق (ع) فرمود:
نام هيچ پيامبر يا وصى يا فرمانروايى نيست مگر اينكه در كتابى نزد من است. به خدا سوگند كه نام محمدبنعبدالله [بن حسن از فرزندان امام مجتبى (ع) كه مدّعى امامت و قيام عليه منصور بود] در آن نيست. (2)
در روايت ديگرى آمده است:
محمد بن عبدالله بن حسن نزد حضرت صادق (ع) آمد، سلام كرد و رفت. حضرت دلش به حال او سوخت و اشكش جارى شد. راوى گويد: «به حضرت عرض كردم كه به گونهاى خاص با او رفتار كرديد» . فرمود: «دلم به حالش سوخت؛ زيرا ادعايى دارد كه براى او نيست. من در كتاب على (ع) او را از خلفاى اين امت يا از فرمانروايان نديدم» . (1)
همچنين روايات فراوان ديگرى وجود دارد كه بر شناخت ائمه اطهار (عليهمالسلام) از جانشين خود دلالت مىكند.
گويا مقصود نويسنده از رواياتى كه بر بىخبرى امام از جانشين خود تا هنگام مرگ دلالت مىكند، رواياتى است كه مىگويند: «هيچ عالمى از ما از دنيا نمىرود تا اينكه خداوند او را آگاه مىكند كه به چه كسى وصيت كند» . نويسنده از اين روايات، چنين استنباط كرده كه معرفت امام به جانشين خود در اواخر عمر و هنگام رحلت است، درحالىكه جمله مذكور جز اين را نمىرساند كه امام، قبل از مرگ قطعاً جانشين خود را مىشناسد. به عبارت ديگر، حديث به زمانِ آگاهى دلالت ندارد درست مثل آنكه گفته شود: «فلانى از دنيا نرفت مگر اينكه وصيتنامهاش را نوشت» . اين جمله زمان نوشتن وصيتنامه را نشان نمىدهد.
بله، لَحن روايت مىرساند كه اين آگاهى مىتواند تا اواخر عُمر تأخير افتد؛ ولى هرگز ظهور در اين ندارد كه حتماً تا آخر عُمر ناآگاه خواهد بود.
1) بصائر الدرجات، ص ١۶٨.
شايد علت مبهم بودن روايت اين باشد كه امام مىخواهد هرگونه ناآگاهى به جانشين خود را نفى كند نه آنكه زمان آگاهى را بيان كند؛ به سبب ملاحظه ظرفيت راوى يا كسانى كه از او خواهند شنيد؛ زيرا اگر امام (ع) تصريح مىكرد كه از ابتدا جانشين خود را مىشناسد، به حضرت در معرفى امام اصرار مىكردند و چه بسا گفتن نام او صلاح نبوده است؛ خواه براى حفظ جان جانشين خويش باشد يا جلوگيرى از ايجاد كدورت ميان فرزندان امام (ع) يا مصالح ديگر. به هر حال، يك شخص فهميده و منصف، هرگز از آن همه ادلّه محكم به سبب يك عبارت مبهم دست برنمىدارد.
اما حديثى كه نويسنده به آن تمسك كرده، از لحاظ سندى ضعيف است؛ زيرا در آن حسن بن على بن منصور از كلثوم از عبدالرحمان خزار از امام صادق (ع) و در نسخه بحارالانوار، حسن از على بن منصور روايت كرده است. گفتنى است كه حسن يا حسنبن على بن منصور و على بن منصور و كلثوم و عبدالرحمان خزار راويانى ناشناسند؛ بنابراين سند روايت به شدت ضعيف است. افزون بر ضعف سند، متن روايت هم اين است:
حضرت اسماعيل بنابراهيم (عليهماالسلام) پسر كوچكى داشت كه به او علاقهمند بود و مىخواست كه او جانشينش باشد؛ اما خداوند فرمود: «اى اسماعيل وصى تو فلانى است» چون هنگام رحلت اسماعيل فرارسيد، وصى او نيز آمد» . اسماعيل گفت: «فرزندم!
وقتى مرگ تو فرا رسيد چنان كن كه من كردم» . (1)
پس هيچ امامى نمىميرد، مگر آنكه خداوند به او خبر مىدهد چه كسى
1) بصائر الدرجات، ص ۴٧٣.
را جانشين خود كند. متن اين روايت هم جز اين نيست كه تعيين امام به دست امام نيست، بلكه خداوند هر كس را كه خواهد معين مىكند و قبل از رحلت هر امامى به او خبر مىدهد كه به چه كسى وصيت كند. ازاينرو در روايات فراوان آمده است: «فكر مىكنيد امر امامت به دست ماست كه هر كجا خواهيم قرار دهيم. نه به خدا قسم! اين عهدى است از رسولالله (ص) نفر به نفر تا به صاحبش برسد» . (1)در برخى روايات نيز آمده كه نام امامان از عهد رسولالله (ص) يك به يك بيان شده است. (2)
اين احاديث نيز شاهدى است كه هر يك از ائمه (عليهمالسلام) قبلاً تعيين شدهاند و هر امام با عهد پيامبر (ص) ، آن را به امام بعد از خود مىرساند و احاديث بر زمان آگاهى امام نيز هيچ دلالتى ندارد.
اما درباره علم جانشين امام به جانشينى خود و اينكه امام، قبل از امامتش نداند كه امام خواهد شد هر چند از نظر عقلى محال نيست، امّا به دلايل نقلى منتفى است؛ زيرا بنابر روايات نيز، ائمه (عليهمالسلام) امامت خود را قبل از امام شدن مىدانستهاند؛ مثل روايت
«اَلْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ اِمامانِ قامَا اَوْ قَعَدَا» كه ميان مسلمانان مشهور است. همچنين روايات فراوانى وجود دارد كه در آنها ائمه (عليهمالسلام) جانشين خود را به اصحاب معرفى مىكردند.
پذيرفتنى نيست كه راويان متعددى، احاديثى مثل حديث لوح و ديگر احاديثى كه نام ائمه (عليهمالسلام) در آن آمده است را ديده باشند، اما جانشين امام آنها را نشنيده باشد. بله، زمان اين علم مىتواند متفاوت باشد.
نويسنده در صفحه ۴٠ ادعا مىكند كه شيعيان بعد از هر امامى دچار سرگردانى و اختلاف مىشدند.
شايد در مورد برخى از ائمه (عليهمالسلام) چنين باشد؛ زيرا احاديثى كه ائمه دوازدهگانه را با نامشان معرفى مىكند، نزد شيعيان مشهور نبوده و علت آن هم شدت تقيه و شرايط نامناسب آن دوران بوده است كه انتشار نام ائمه (عليهمالسلام) سبب به خطر افتادن آنها مىشده است. ازاينرو برخى راويان به كنيه يا تعبيرهاى ديگرى، مثل «الرجل» يا «الشيخ» اكتفا مىكردند و حتى «حسن بصرى» كه از شيعيان على (ع) نيز نيست در زمان بنىاميه از حضرت على (ع) به «ابوزينب» تعبير مىكرده است. در روايت است كه دو نفر از زيديه نزد حضرت صادق (ع) آمدند و به حضرت گفتند: «آيا ميان شما امامى هست كه اطاعتش واجب باشد؟» حضرت فرمود: «نه» . آنها گفتند: «مردان مورد اعتماد از جانب شما به ما خبر دادند كه شما چنين مىگويى و نام عدهاى را بردند و گفتند كه اينان مردانى پارسا و خردمندند و دروغ نمىگويند» . حضرت صادق (ع) ناراحت شد و فرمود: «من چنين
دستورى به آنها ندادهام و آن دو چون خشم حضرت را ديدند رفتند. . .» . (1)
مىبينيم شرايط چنان ناهنجار بوده است كه حضرت صادق (ع) حتى دستور معرفى خود را نداده است.
شاهد ديگر جريان شك و حيرت «هشام بن سالم» و «محمد بن نعمان» بعد از رحلت حضرت صادق (ع) است. هشام مىگويد:
در كوچه بوديم كه ناگهان مردى كه او را نمىشناختم به من اشاره كرد. ترسيدم از جاسوسهاى منصور باشد؛ زيرا او در مدينه جاسوسهايى گماشته بود كه ببينند مردم بعد از امام صادق (ع) چه كسى را مىپذيرند، تا او را گردن بزنند. ترسيدم اين مرد از آنها باشد. به اَحول (محمد بن نعمان) گفتم: «از من دور شو كه من بر خود و بر تو بيمناكم. اين مرد با من كار دارد. از من دور شو تا هلاك نشوى» . وى از من فاصله زيادى گرفت و من دنبال آن مرد رفتم و فكر مىكردم كه نمىتوانم از دست او رها شوم و تن به مرگ داده بودم تا مرا به در خانه موسى بن جعفر (ع) راهنمايى كرد و رفت. خادم خانه گفت: «رحمت خدا بر تو! داخل شو» . وارد شدم و حضرت موسى بن جعفر (ع) را ديدم. حضرت بدون آنكه سؤالى كرده باشم، فرمود: «به سوى من، به سوى من، نه مرجئه، نه قدريه، نه معتزله، نه خوارج و نه زيديه. . .» در ادامه با آنكه امام (ع) با آن جمله، خود را به اشاره معرفى
كرده بود، هشام پرسيد: «بعد از امامصادق (ع) امام كيست؟» فرمود:
1) الارشاد، مفيد، ج ٢، ص ١٨٧.
«اگر خدا بخواهد تو را هدايت مىكند» . هشام مىگويد، پرسيدم: «فدايت شوم، شماييد؟ !» فرمود: «من اين را نمىگويم» . با خودم گفتم درست نپرسيدم. سپس گفتم: «فدايت شوم آيا بر شما امامى هست؟» فرمود: «نه» در اين هنگام هيبت و عظمتى از وى در دلم افتاد كه جز خدا نمىداند. عرض كردم: «از شما بپرسم همچنانكه از پدرت مىپرسيدم؟» فرمود: «بپرس تا با خبر شوى. ولى فاش مكن وگرنه سر بريدن است!» از او سؤالى پرسيدم و ديدم دريايى بىكران است. گفتم: «فدايت شوم! شيعيان پدرت، حيران و سرگردانند. آيا جريان امامت شما را با وجود اين پيمان رازدارى به آنها بگويم و بهسوى شما دعوت كنم؟» فرمود: «به هر كدام كه فهميده است برسان و از او پيمان رازدارى بگير. اگر فاش كند سر بريدن است» و حضرت با دست به حلق خويش اشاره كرد. . . . (1)
در ادامه روايت است كه مردم همگى حضرت را رفته رفته شناختند مگر گروه عمار. . .
مىبينيم كه حضرت كاظم (ع) براى رعايت جان شيعيان، صلاح نمىداند خود را معرفى كند؛ هر چند شيعيان براى مدتى از شناخت امام خويش محروم شوند كه البته معذورند.
همچنين در دوران امامت حضرت عسكرى (ع) ، اوضاع بهگونهاى بود كه حضرت به اصحابش فرمود: «هيچكس به من سلام نكند و با دست و
1) الارشاد، ج ٢، ص ٢٢١.
چشم اشاره نكند. شما بر جان خودتان در امان نيستيد» . (1)
در اين وضعيت سخت، طبيعى است كه ائمه (عليهمالسلام) نامهاى دوازدهگانه و بهويژه نام جانشين خود را بيان نكنند تا به شيعيان هجوم نياورند و امام (ع) هم در فشار و سختى نباشد.
بله، همچنانكه گذشت، وظيفه مردم تحقيق است، بهگونهاى كه موجب صدمه به شيعه يا امام (ع) نشود وگرنه با وجود مانع، معذورند. خود ائمه (عليهمالسلام) نيز با پيشبينى شرايط، احكام آن را بيان كردند؛ يعنى حكم زمانى كه امام (ع) را نمىشناسند، ضمن آنكه تلاش براى شناخت امام، ضرورى است، راه شناخت امام، نص، كرامات، علم و امور ديگر است و اگر در اين فاصله بميرند، معذورند.
در روايتى آمده است كه شخصى از حضرت صادق (ع) پرسيد: «اگر عالم (امام (ع) ) از دنيا برود آيا مىشود كه مردم، امام بعدى را نشناسند؟ حضرت فرمود: «اما مردم اين شهر (مدينه) نه، اما ديگر شهرها هر كدام به مقدار توان آنها» . (2)
به هر حال، اگرچه از روايات و تاريخ استفاده مىشود كه بسيارى از شيعيان در برخى از دورانها، جانشين امام را به اسم نمىشناختند و بعد از رحلت امام قبلى، مدتى به تحقيق مىپرداختند، ولى اين به معناى اعتقاد نداشتن همه شيعيان به ائمه دوازدهگانه نيست. بلكه به معناى وجود موانع از انتشار نام ائمه است كه البته به هيچ يك از اصول شيعه صدمهاى نمىزند.
نويسنده در صفحه ۴٢ گفته است كه زراره - از ياران بزرگ امام باقر و امام صادق (عليهماالسلام) - نمىدانست امام بعد از امام صادق (ع) كيست و پسرش را براى تحقيق به كوفه فرستاد؛ اما مرگش فرا رسيد و قرآن را بر سينه گذارد و گفت: «خدايا! گواه باش من از كسى پيروى مىكنم كه اين قرآن امامت او را ثابت كرده است» .
اوّلاً: ناآگاهى زراره و امثال او از امام بعدى كه اهل كوفه بودند و به مدينه رفت و آمد داشتند، مشكلى را ايجاد نمىكند؛ زيرا امام صادق (ع) در آن شرايط سخت، صلاح نمىدانست اين مسئله را بازگو كند؛ همچنانكه در روايت هشام آمد، و ديديم كه حضرت صادق (ع) مردم شهرهاى دور را به تناسب مسيرشان از شناخت امام معذور دانست. اين هرگز به معناى اعتقاد نداشتن به امامت امام معرفى شده از جانب خداوند نيست، بلكه به معناى امكان نشناختن شخص امام حاضر است.
ثانياً: روايات درباره زراره مختلف است. ظاهر برخى روايات اين است كه زراره، خدمت موسى بن جعفر (ع) رسيده و به امامت حضرت
معتقد بوده است. در همان حديث هشام بن سالم كه بيان كرديم، هشام گويد:
ما زراره و ابوبصير را ملاقات كرديم. آنها نزد حضرت موسى بن جعفر (ع) آمدند، سخنش را شنيدند، سؤال كردند و به امامت او يقين كردند و سپس مردم، گروهگروه محضر حضرت آمدند. هر كس محضرش آمد به امامت او يقين كرد، مگر گروه عمار ساباطى. . . (1)
مؤيد اين مسئله اين است كه شيخ طوسى (رحمهالله) زراره را از اصحاب امامكاظم (ع) شمرده است كه در روايت كردن او از حضرت ظهور دارد. همچنين نجاشى و شيخ طوسى وفات زراره را دو سال بعد از رحلت امام صادق (ع) (١۴٨ه. ق) ذكر كردهاند بنابراين، اين شبهه بسيار بعيد است؛ زيرا عبدالله افطح كه مدعى امامت بود، هفتاد روز بعد از رحلت امام صادق (ع) از دنيا رفت و شيعيان [جز اندكى] به امامت موسى بن جعفر (ع) اتفاق كردند. با اين حال، چگونه ممكن است زراره به امامت حضرت معتقد نباشد و فرزندش كه براى تحقيق رفته است در اين مدت برنگشته باشد؟ !
گذشته از اين امور، حتى فرستادن فرزندش براى تحقيق نيز دلالت نمىكند كه وى امامت امام كاظم (ع) را نمىدانسته است؛ زيرا «صدوق (رحمهالله) » از «ابراهيم بن محمد همدانى» روايت كرده كه او گويد:
به امام رضا (ع) گفتم: «آيا زراره حق پدرت را مىشناخت؟» فرمود:
1) الارشاد، ج ٢، ص ٢٢٣.
«آرى» . گفتم: «پس چرا پسرش را براى بررسى جانشين امامصادق (ع) فرستاد؟» حضرت فرمود: «زراره امر (امامت) پدرم را مىشناخت و مىدانست كه حضرت صادق (ع) به (امامت) پدرم تصريح كرده است. ولى پسرش را به اين سبب فرستاد تا از پدرم بپرسد كه آيا جايز است تقيه را بردارد و امر او را اظهار كند؟ چون تأخير كرد و از زراره خواستند كه نظر خود را در مورد پدرم بگويد، او نمىخواست بدون دستور پدرم اقدام كرده باشد. ازاينرو قرآن را برداشت و گفت: خدايا! امام من كسى است كه اين قرآن، امامت او را از فرزندان جعفربنمحمد (ع) ثابت كند» . (1)
مىبينيم كه اين روايات با گزارشهايى كه ديگران دادهاند، متفاوت است؛ بنابراين مسئله زراره به گونهاى نيست كه به طور قطع گفته شود او از جانشينى امام كاظم (ع) بىخبر بوده است. اگر او بدون شناختن امامت موسى بن جعفر (ع) هم از دنيا رفته باشد، موجب نقص زراره نيست؛ زيرا او تلاش خود را كرده بود.
آيتالله العظمى خويى (قدسسره) مىگويد:
اين روايات كه دلالت بر معرفت نداشتن زراره نسبت به امام كاظم (ع) مىكند، دليل بر نقص زراره نيست؛ زيرا بر هر مكلفى واجب است كه امام زمان خود را بشناسد و شناخت امام بعدى، در زمان امام فعلى، واجب نيست و چون امام زمانش از دنيا رفت، بايد از امام موجود تحقيق كند و اگر در زمان تحقيق از دنيا برود،
1) كمال الدين و تمام النعمه، ابن بابويه، ص ٧۵؛ ر. ك: معجم رجال الحديث، سيدابوالقاسم خويى، ج ٧، ص ٢٣۴.
معذور است و كافى است كه قبول كند امامت هر كسى را كه خداوند امام قرار داده است؛ هر چند شخص امام را نشناسد و زراره چنين بود. (1)
مىبينيم كه اگر معرفى و انتشار نام امام سبب زحمت براى شيعه و امام حاضر و جانشين او شود، نيازى به معرفى او در سطح عمومى نيست، بلكه بهترين روش آن است كه براى افراد خاص بيان شود تا هنگام نياز مسئله را براى ديگران روشن كنند.
بعيد نيست كه شيعه در قرن اول و دوم به سبب شرايط خاص، مانند پراكندگى، نداشتن امكان تبليغ گسترده و مشكل ارتباطات، نتواند به برخى از مسائلى كه امروزه جزء واضحات شده است، آگاهى يابد. امروزه بسيارى از روايات و ادله در كتابها جمعآورى شده و مورد بحث و تحقيق قرار گرفته است و چه بسا در يك مسئله دهها روايت وجود دارد كه آن را واضح مىكند؛ اما در زمان ائمهاطهار (عليهمالسلام) اين روايات در هر عصرى به طور محدود و در دست عدهاى از راويان و در شهرهاى مختلف بوده است و مردم عصر امام صادق (ع) يا هر امامى، تنها روايات آن امام را به نحو پراكنده داشتهاند. در نتيجه انتظار نمىرود آنها مثل ما باشند كه روايات بسيارى را در دسترس داريم. به اين سبب، واضح نبودن مسئلهاى از مسائل عقيدتى در زمان برخى ائمه (عليهمالسلام) ، دليل بر نادرستى آن نيست.
1) معجم رجال الحديث، ج ٧، ص ٢٣٢.
اهل بيت (عليهمالسلام) نيز اصرارى بر انتشار نام ائمه دوازدهگانه نداشتند و حتى در مقابل اصرار برخى بر معرفى جانشين خويش آن را بيان نمىكردند، بلكه كارى را انجام مىدادند كه براى حفظ امام و شيعه مناسب باشد. هر چند گاهى سبب حيرت نيز مىشد؛ مثلاً حضرتكاظم (ع) به ابوعمار كه بر معرفى امام بعد از حضرت اصرار داشت، فرمود: «من به فلان پسرم وصيت كردم و پسران ديگرم را با او شريك گرداندم؛ ولى در باطن تنها به او وصيت كردم و حضرت به امامرضا (ع) اشاره نمود» . (1)
حضرت صادق (ع) نيز وصى خود را اين چند نفر قرار داد: موسى بن جعفر (عليهماالسلام) ، منصور دوانيقى (خليفه ستمگر) ، محمد بن سليمان (والى مدينه) ، حميده (همسر ايشان) و عبدالله افطح (پسر ديگرشان) و اين كار براى حفاظت از جان موسى بن جعفر (ع) انجام گرفت؛ زيرا منصور به والى مدينه نامه نوشت كه اگر حضرت به شخص خاصى وصيت كرده است، او را گردن بزن. والى مدينه در جواب نوشت كه ايشان به پنج نفر وصيت كرده است و نام آن پنج نفر را بُرد. منصور با ديدن جواب گفت: «اينها را نمىتوان كشت» . (2)
نويسنده در صفحه ۴۵ به انحراف عدهاى از شيعيان، بعد از شهادت موسى بن جعفر (ع) اشاره مىكند كه آنان در آنزمان مىگفتند كه امام از زندان فرار كرده و غايب شده است. همه اين بحرانها نزديك بود مسئله امامت را به خطر بيندازد. وفات امامكاظم (ع) پيچيده و مبهم بود به طورى كه بسيارى از شاگردان و فرزندان و يارانش قضيه را دقيق نمىدانستند. سپس نويسنده عدهاى را به صورت كلماتى درهم و نامفهوم كه ممكن است غلطچاپى باشد، از اصحاب حضرت كاظم (ع) نام مىبرد.
ترديد و اشتباه عدهاى از شيعيان، بعد از شهادت موسى بن جعفر (عليهماالسلام) امرى طبيعى است؛ زيرا با تبعيد حضرت از مدينه به بغداد و با سالها پنهان نگهداشتن ايشان، مردم به وكلاى حضرت مراجعه مىكردند. از طرفى برخى از اين وكلا، مثل «بطائنى» و ديگران فريب شيطان را خوردند و به سبب اموال فراوانى كه در دست آنها بود، خيانت كردند؛ زيرا اگر به امامت حضرت رضا (ع) اقرار مىكردند، بايد آن اموال را به
حضرت مىدادند؛ در نتيجه مدعى شدند كه حضرت كاظم (ع) زنده است و او همان امام موعود است و عدهاى از شيعه و حتى خواص را با جعل احاديثى فريب دادند. آنها از فضاى خفقان دوران هارونالرشيد سوءاستفاده كردند و حضرت رضا (ع) نيز تا پنج سال، يعنى تا زمان برافتادن برامكه نتوانست امامت خويش را براى عموم بيان كند؛ ولى سرانجام با تلاش حضرت رضا (ع) و ياران حضرت كاظم (ع) حق ظاهر و واقفيه روز به روز ضعيفتر شد تا اينكه در مدت زمان اندكى نابود گرديد.
اينگونه دگرگونىها در مكتبى كه حاكمان زمان، پيوسته به معتقدانش هجوم مىآوردند و رهبرانش هم به شديدترين سختىها، مانند تبعيد و زندان دچار مىگشته، امرى طبيعى است، بلكه اين سنت الهى براى امتحان مردم است تا پيروان حق از باطل جدا شوند؛ ازاينرو گاهى اينگونه شبهات، زمينهاى است تا همه مردم امتحان گردند؛ مانند اختلاف امت موسى (ع) در غيبت ايشان يا اختلاف امت عيسى (ع) بعد از عروج وى يا اختلاف امت اسلامى در امامت و خلافت بعد از پيامبر اكرم (ص) كه حتى منجر به هجوم به خانه اميرالمؤمنين و تهديد به آتش و سوزاندن آن خانه شد. همچنين اختلافاتى كه در زمان عثمان رخ داد و به كشته شدن او و دو دستگى شديد ميان مسلمانان انجاميد. همينطور اختلاف امت بعد از خلافت ظاهرى اميرالمؤمنين (ع) و جنگها و كدورتهاى پيش آمده در آن دوران.
بنابراين مسئله اختلاف ميان اصحاب، مسئله جديدى نيست تا در
مورد ائمه (عليهمالسلام) موجب نقص در امر امامت گردد يا اصل امامت را زير سؤال برد. همواره عدهاى جاهطلب و دنيادوست با سوءاستفاده از موقعيت خويش و با بيان ادعاهاى فريبنده، مردم را به گمراهى مىكشانند. تأثير اينگونه افراد نيز بنا به شرايط خاص، متفاوت بوده است.
نويسنده در صفحه ۴۶ به اختلاف شيعه، بعد از شهادت موسى بن جعفر (عليهماالسلام) اشاره مىكند و علت اين امر را چند چيز ذكر مىنمايد:
الف) روايات زيادى كه از مهدويت امام كاظم (ع) حكايت دارد.
ب) حديثى نزد شيعه شايع است كه امام را جز امام غسل نمىدهد؛ چگونه امامرضا (ع) كه در مدينه بود، پدرش را در بغداد غُسل داد؟
ج) امام رضا (ع) چگونه از مرگ پدرش باخبر شد؟ آيا فاصلهاى افتاده است يا نه؟
امورى كه نويسنده ذكر كرد از شبهاتى است كه واقفيه و مخالفان، هزار سال پيش مطرح كردند و در كتابهاى شيعه به آن پرداخته شده و پاسخ آن نيز داده شده است. اين شبهات تنها ممكن است براى عدهاى ناآگاه، جذاب باشد. اما درباره رواياتى كه از مهدويت امام كاظم (ع) حكايت دارد، بايد گفت كه شيخ طوسى (رحمهالله) در كتاب «الغيبه» به برخى از
آنها اشاره كرده و پاسخ داده است. اين روايات، ساختگى يا مبهم و همراه با سوءتفسير است كه سران واقفيه براى توجيه مكتب خود به آنها تمسك كردهاند. چگونه مىشود كه امام كاظم (ع) مهدى موعود باشد با آنكه روايات فراوانى در كتب شيعه دلالت مىكنند كه ائمه دين دوازده نفرند؟ ! هر كدام از ائمه قبل از امام كاظم (ع) نيز همين را تأييد كردهاند؛ حتى پيامبر اكرم (ص) به امام حسين (ع) فرمود كه نُه نفر از اولاد وى امامند و نهمين آنها مهدى موعود است. بسيارى از اين روايات در كتابهاى اهل سنت نيز موجود است.
اما شبهه واقفيه و اينكه امام رضا (ع) اگر امام بود بايد پدر را غُسل مىداد با آنكه پدر بزرگوارش در بغداد به شهادت رسيد و حضرت در مدينه بود. پاسخ اين شبهه را امام رضا (ع) براى واقفيه در همان زمان بيان كرد. ولى امروز نيز امثال نويسنده، همان را شبهه مطرح كردهاند!
حضرت رضا (ع) به عدهاى از آنها كه براى بحث نزد حضرت آمدند و همين شبهه را مطرح كردند، چنين فرمود: «بگوييد: حسين بن على (ع) امام بود يا نه» ؟ گفتند: «آرى» . فرمود: «ولى امر بعد از او كه بود» ؟ گفتند: «على بن الحسين (ع) » . فرمود: «علىبن الحسين (عليهماالسلام) كجا بود؟ ! او در دست عبيداللهبنزياد زندانى بود» . بطائنى گفت: «بهگونهاى كه آنها نفهميدند خارج شد و متولى كار پدر گرديد و برگشت» . حضرترضا (ع) فرمود:
هركه به علىبنالحسين قدرت داد كه به كربلا رود و متولى امر
پدر شود، صاحب اين امر را نيز كه در حبس و اسارت نبود، توان مىدهد كه به بغداد رود و متولى امر پدر شود و برگردد. . . . (1)
در روايتى كه خواهد آمد حضرت رضا (ع) شب وفات حضرت كاظم (ع) برخلاف انتظار خانواده به منزل نيامد و فردايش به منزل برگشت و از همسر امام كاظم (ع) اماحمد، امانتى را كه نشان از رحلت حضرت داشت مطالبه كرد. (2)
اين روايت مىفهماند كه حضرت (ع) در آن شب براى انجام كارهاى پدر به بغداد رفته و ايشان را غسل داده است. اين كارها از امام عجيب نيست؛ همچنانكه در برخى روايات آمده است كه حضرت جواد (ع) نيز براى خداحافظى با پدر و انجام غُسل ايشان از مدينه به طوس آمد. (3)اما اينكه شيعيان از اين مسئله بىاطلاع بودند، امرى عادى است و نيازى به آگاهى از آن نبوده است. بله، عدهاى از شيعيان، مثل عدهاى از مسلمانان امروز كه به جاى تسليم در مورد احكام الهى، تحت تأثير شبهات قرار مىگيرند، تحت تأثير شبهه چگونگى غسل امام كاظم (ع) به دست امامرضا (ع) با آن فاصله بسيار، قرار گرفتند كه بعداً هدايت شدند.
و اما اينكه امام رضا (ع) چگونه از مرگ پدر باخبر شد و آيا فاصلهاى افتاده است يا نه؟
كسانى كه معناى امامت را آنگونه مىدانند كه شيعه معتقد است، هرگز برايشان اين سؤال مطرح نيست؛ زيرا امام (ع) با علم الهى مىتواند از حوادث جهان آگاه گردد. بنابراين خداوند متعال ايشان را از رحلت پدر آگاه مىسازد. واقفيه و بعضى شيعيان اين مسئله را در همان زمان حضرت كاظم (ع) در مورد چند امام مطرح كردند؛ زيرا امام رضا، امام جواد و حضرت هادى (عليهمالسلام) هنگام شهادت پدران خود از ايشان دور بودند. ائمه (عليهمالسلام) نيز پاسخ زيبايى دادند. در روايت است كه حضرتجواد (ع) مشغول خواندن نوشتهاى بود كه ناگاه آن را انداخت و پريشانحال برخاست و فرمود: « (إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ) به خدا سوگند پدرم از دنيا رفت» . راوى پرسيد: «از كجا دانستيد؟» فرمود: «جلال و عظمتى بىسابقه بر من رخ داد» . (1)
همچنين روزى حضرت جواد (ع) در مدينه به خدمتكارش فرمود: «به فاميل بگوييد آماده عزا و ماتم باشند» . پرسيدند: «براى چه كسى» ؟ فرمود: «براى بهترين اهل زمين» و پس از مدتى خبر شهادت حضرت رضا (ع) به مدينه رسيد. (2)
در روايت است كه حضرت هادى (ع) همان روز كه امام جواد (ع) از
دنيا رفت، فرمود: « (إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ) ابوجعفر (ع) از دنيا رفت» . پرسيدند: «از كجا فهميديد» ؟ فرمود: «حالت تواضع و ذلتى براى خدا در
من حاصل شد كه سابقه نداشته است» . (1)
گويا آنچه در روايات آمده اشاره به همين حالت است كه امام بعدى از علم امام قبلى در آخرين دقيقهاى كه از حيات وى باقى است، آگاه مىشود؛ (2)ازاينرو وقتى «صفوانبن يحيى» از حضرت رضا (ع) پرسيد:
امام چه وقت مىفهمد كه امام شده است؟ آيا همان وقتى كه امام قبلى از دنيا مىرود يا [منتظر مىماند تا] خبر رحلت او برسد؟ مثل زمانى كه حضرت كاظم (ع) در بغداد از دنيا رفت و شما اينجا بوديد؟
حضرت فرمود: «هنگام رحلت امام قبل، آن را مىفهمد» . پرسيد: «چگونه» ؟ فرمود: «خداوند به او الهام مىكند» . (3)
در روايت ديگرى «وشّاء» به حضرت عرض كرد: «از شما روايت كردهاند كه شما خبر رحلت امام كاظم (ع) را از سخن سعيد فهميدهايد» . فرمود: «من قبل از آمدن وى مىدانستم» . (4)
در صفحه ۴٧ كتاب آمده است: «منصوص بودن امامت على بن موسى الرضا (ع) نه تنها براى عموم شيعيان نامعلوم بود، بلكه براساس تاريخ براى فرزندان امام كاظم و همسرش اماحمد نيز نامشخص بود» .
سپس براى بيان بىاطلاعى همسر امام كاظم (ع) از امامت امام رضا (ع) ، فقط به دادن آدرس از كافى (جلد ١، صفحات ٣٨١ و ٣٨٢) بسنده مىكند و در مورد فرزندان حضرت اظهار مىكند كه يكى از روايات مىگويد: «شيعيان در مدينه با شنيدن خبر رحلت امام كاظم، جلوى خانه اماحمد جمع شدند و با احمد پسر امام كاظم بيعت كردند و او را امام دانستند و او نيز از آنها بيعت گرفت» . (1)
آنچه در روايت مربوط به همسر امام كاظم (ع) آمده، اين است:
امام كاظم (ع) هنگام تبعيد به امام رضا (ع) سفارش كرد كه هر شب كنار در بخوابد. يكى از شبها امام رضا (ع) به منزل نيامد كه باعث نگرانى خانواده ايشان نيز شد؛ روز بعد، حضرت آمد و به اماحمد
1) حياة الامام موسى بن جعفر (عليهماالسلام) ، باقر شريف قرشى، صص ۴١٠ و ۴١١.
(همسر حضرت كاظم (ع) ) فرمود: «آن امانتى را كه پدرم به شما سپرده بود، بياور» . وى فريادى زد و بر صورت خويش كوبيد و گريبان چاك كرد و گفت: به خدا كه سرورم از دنيا رفت. . . سپس امانتها را كه مقدارى پول و يك زنبيل بود به حضرت داد و گفت: «امام كاظم (ع) ميان من و خودش اينگونه قرار گذارد كه اين امانت نزد تو باشد و كسى را بر آن آگاه نكن. هرگاه يكى از فرزندانم آن را از تو مطالبه كرد، به او بده و بدان كه از دنيا رفتهام. . .» . (1)
در اين روايت جملهاى نيست كه بر معرفت نداشتن اماحمد بر امامت امام رضا (ع) دلالت كند، فقط به وقت رحلت امام كاظم (ع) و برگرداندن امانت، نه وصاياى امامت، به حضرت رضا (ع) اشاره دارد. اماحمد نيز با مطالبه اين امانت از رحلت حضرت كاظم (ع) آگاه شد.
اما درباره بيعت شيعيان با يكى از فرزندان امام كاظم (ع) به نام احمد، بايد گفت هرچند اين جمله در برخى كتب آمده است؛ (2)ولى با توجه به جلالت اين بزرگوار بسيار بعيد است و اگر هم باشد، مثل ديگر موارد است كه عدهاى از روى ناآگاهى به اين كار اقدام كردهاند؛ همچون «عبدالله افطح» بعد از امام صادق (ع) . اصولاًانحراف فرزندان اولياى خدا، دليل بر شبهه در امامت جانشين ايشان يا حتى آگاهى نداشتن آنها از سخن پدر در مورد جانشين او نيست.
نويسنده در صفحه ۴٨ مىگويد كه خردسال بودن امام جواد (ع) در هنگام رحلت پدر، بحران تازهاى بين اماميه ايجاد كرد و مسئله رسيدن مقام امامت از پدر به پسر را زير سؤال برد؛ زيرا معقول نبود كه خداوند خردسالى را براى رهبرى مسلمانان تعيين كند كه حتى حق تصرف در اموال خودش را ندارد و از نظر شرعى مكلف نيست و فرصت آموختن علم از پدرش را نداشته است؛ زيرا پدرش از او در سن چهار سالگى در مدينه جدا شد. اين مسئله سبب شد كه شيعه بعد از امام رضا (ع) چند گروه شدند:
الف) گروهى به عقيده واقفيه گرايش پيدا كردند.
ب) گروهى برادر حضرت رضا، يعنى احمد بن موسى را جانشين امام رضا دانستند. او زيدى مذهب بود و به همراه ابوالسرايا در كوفه قيام كرد. مفيد (رحمهالله) درباره او مىگويد: «بسيار عالم و پرهيزكار بود» .
ج) گروهى محمد بن قاسم از نوادگان امام سجاد (ع) را كه در كوفه بود، انتخاب كردند.
د) گروهى امام جواد (ع) را پذيرفتند.
طبيعى است كه خردسال بودن امام جواد (ع) موجب بروز مشكلات و اختلافات در جامعه شيعه گردد؛ زيرا امرى كمسابقه در ميان مردم اتفاق افتاده بود.
اما تعبيرهاى سبك نويسنده در اينكه حضرت، حق تصرف در اموال خود را نداشت و پدرش او را در سن چهار سالگى در مدينه رها كرد، نشان از بىادبى نويسنده دارد. با آنكه بزرگانى از اهل سنت به حضرترضا و امام جواد (عليهماالسلام) با ديده احترام مىنگرند و از عظمت و شخصيت ايشان سخن گفتهاند.
گذشته از آن، حق تصرف نداشتن طفل هفت يا نُه ساله در صورتى است كه امام نباشد، وگرنه كسىكه امام جامعه است و بر همه اموال و نفوس ولايت دارد، چگونه حق تصرف در اموال خودش را ندارد؟ !
اينكه گفته است: فرصت آموختن علم را از پدرش نداشته، جهالتى مضاعف بر نادانىهاى نويسنده است؛ زيرا اگر اين جمله را براى مخالفان شيعه مىگويد كه براى شيعه مفيد نيست و مخالفان نيز اعتقادى به امامت حضرت ندارند و اگر براى شيعه و در ردّ عقيده آنها مىگويد، بايد گفت كه شيعه معتقد است: علم امام (ع) به يادگيرى متعارف از جانب پدر نيست، بلكه قسمتى از طريق الهام و قسمتى نيز از طريق اشارات و تعليم
غيرعادى از جانب پدر است كه هيچ كدام نياز به فرصت زمانى ندارد و در لحظهاى مىتواند محقق شود.
حتى مأمون عباسى نيز به اين مسئله اعتراف كرده است! در روايتى چنين آمده است كه وى هنگام تزويج دخترش به امام جواد (ع) گفت: «من محمد بن على را انتخاب كردم؛ زيرا با اين سن كم بر همه اهل فضل و علم برترى دارد و از اين جهت اعجوبه است» . اطرافيان گفتند: «او سنّش كم است و دانش كافى ندارد. بگذار تا دانشمند شود، سپس هر چه خواهى انجام ده» . مأمون گفت:
واى بر شما! من او را از شما بهتر مىشناسم. او از خاندانى است كه خداوند آنها را تعليم داده و همواره پدران او در علم دين و ادب از مردم بىنياز بودهاند. اگر مىخواهيد، او را امتحان كنيد تا برايتان واضح شود.
آنها پذيرفتند و همگى از «يحيى بن اكثم» كه قاضىالقضاة بود، خواستند تا از آن نوجوان سؤالى كند كه از جواب عاجز باشد و جوايز نفيسى نيز به او وعده دادند.
مأمون جلسهاى تشكيل داد. يحيىبناكثم به حضرت گفت: «اجازه مىدهى از شما سؤالى كنم» ؟ فرمود: «بپرس» . عرض كرد: «چه مىگويى درباره شخصى كه در حال احرام شكار كرده است؟» حضرت فرمود:
در حَرم كشته است يا بيرون آن؟ مىدانسته يا جاهل بوده است؟ عمداً كشته است يا از روى خطا؟ اين شخص آزاد است يا عبد؟ بچه است يا بزرگ؟ بار اول اوست يا تكرار كرده است؟ آن حيوانى كه كشته، پرنده است يا غير آن؟ شكار كوچك است يا بزرگ؟ اصرار دارد بر اين كار يا پشيمان است؟ شب كشته است
يا روز؟ اِحرامش در عمره بوده يا در حج؟
يحيى بن اكثم متحير شد و درماندگى در صورتش آشكار گشت و زبانش به لكنت افتاد، بهگونهاى كه اهل مجلس فهميدند!
مأمون گفت: «الحمدلله بر اين نعمت و توفيقى كه من در درستى انتخاب داشتم» . سپس به آنها روى كرد و گفت: «آيا الآن پى برديد به آنچه انكار مىكرديد» ؟ سپس مراسم ازدواج را برگزار كرد.
وقتى همه رفتند و عدهاى از خواص ماندند، مأمون به امام جواد (ع) عرض كرد: «فدايت شوم، اگر صلاح مىدانيد احكام هر يك از آنچه در مورد شكار در حال احرام را شرح داديد، بيان كنيد تا ما نيز بدانيم و بهرهمند شويم» . حضرت احكام هر نوع را بيان كرد. سپس مأمون از حضرت جواد (ع) خواست تا مسئلهاى را از يحيىبناكثم بپرسد. حضرت به يحيى فرمود: «بپرسم» ؟ گفت: «هرگونه كه ميل شماست. اگر جواب را بدانم مىگويم، وگرنه از شما استفاده مىكنم» . حضرت فرمود:
بگو بدانم در مورد مردى كه اول روز به زنى نگاه كرد، درحالىكه بر او حرام بود. وقتى روز بالا آمد بر او حلال شد. هنگام ظهر حرام شد. هنگام عصر حلال شد. هنگام غروب حرام شد. هنگام عشا حلال شد. در نصف شب حرام و در طلوع فجر حلال شد. اين چه زنى است و براى چه بر آن مرد حلال و دوباره حرام مىشد؟
يحيى بن اكثم گفت: «به خدا سوگند! جواب اين سؤال را نمىدانم. اگر صلاح مىدانيد پاسخ آن را بفرما» . حضرت جواد (ع) نيز پاسخ دادند
[پاسخ حضرت را شيخمفيد (رحمهالله) در «الارشاد» آورده است]. (1)مأمون كه
1) الارشاد، ج ٢، ص ٢٨٧.
شگفتزده شده بود به حاضران گفت: «آيا در ميان شما كسى هست اينچنين به اين مسئله جواب دهد؟ يا مسئله پيشين را بداند؟» گفتند: «نه، به خدا سوگند، اميرالمؤمنين (مأمون) بهتر مىداند در آنچه مىانديشد» . مأمون گفت:
واى بر شما! اين خانواده در ميان مردم همچنانكه مىبينيد به علم و فضل و كمال برگزيده شدهاند و كودكى ايشان، مانع از كمالشان نيست. آيا نمىدانيد كه رسولالله (ص) دعوت خود را از على بن ابىطالب شروع كرد و هيچكس را در سن او دعوت نكرد درحالىكه او ده ساله بود كه اسلام را پذيرفت. و حسن و حسين (عليهماالسلام) نيز كه كمتر از شش سال داشتند با حضرت بيعت كردند و با كودكى جز اين دو بيعت نكرد؟ آيا اكنون نفهميديد آنچه را خداوند به اين گروه اختصاص داده است؟ اينان نسلىاند كه برخى همانند برخى ديگرند و درباره آخرين آنها جارى است آنچه درباره نخستين آنهاست. . . . (1)
به هر حال، شبهه واقفيه در مورد كودكى حضرت جواد (ع) از گذشته در كتابهاى شيعه آمده است؛ مثلاً سعد بن عبدالله اشعرى (متوفاى ٣٠١ه. ق) در كتاب «المقالات والفرق» آن را ذكر كرده و خودش هم به خوبى جواب داده است كه امر پيامبران و امامان (عليهمالسلام) با ديگران فرق دارد و براى ايشان سن مطرح نيست. ازاينرو حضرت نوح در پانصد سالگى و حضرت عيسى در گهواره پيامبر شد. (2)
اما درباره گرايش شيعه به محمد بن قاسم از نوادگان حضرت سجاد (ع) بايد گفت كه در تاريخ از قيام او، پيوستن بسيارى از شيعيان مَرو به او، قيام ديگرش در طالقان، زندانى شدنش در بغداد نزد معتصم و اختلاف در سرانجام وى سخن گفتهاند كه مشروح آن را ابوالفرج اصفهانى در «مقاتل الطالبين» با عنوان «محمد بن قاسم بن علىبن عمر بن على بن حسين بن على بن ابى طالب» آورده و گفته است كه محمد بن قاسم با «زيديه جاروديه» همعقيده بود. در طول داستان نيز سخنى از بيعت شيعه با وى بعد از امام رضا (ع) نمىگويد. تنها سخن از قيام و بيعت مردم با وى است، بلكه در آنجا آمده است كه وقتى مردم از وى سخنانى شنيدند كه موافق مذهب معتزله بود، اهل كوفه از وى كناره گرفتند.
آرى، در جريان قيام وى آمده است كه شيعيان مرو، او را در قلعهاى نفوذ ناپذير پناه دادند. ولى مىدانيم كه شيعه در آن زمان داراى معناى عامى بوده است كه بر زيديه، اسماعيليه و ديگر فرقههاى پيرو اهلبيت (عليهمالسلام) نيز اطلاق مىشده است. ما دليلى نيافتيم كه بيعتكنندگان با محمدبنقاسم، همان پيروان حضرت رضا (ع) باشند كه با وى براى جانشينى بيعت كردهاند تا اينان را يكى از فرقههاى انشعابى بعد از حضرت رضا (ع) به حساب آوريم. ازاينرو در «المقالات و الفرق» از چنين فرقهاى نام برده نشده است. كتاب مذكور از كهنترين كتابهاى فرقهنگارى شيعه و مؤلف آن سعد بن عبدالله اشعرى (متوفاى ٣٠١ه. ق) است.
ماهيت چنين قيامهايى نيز بيشتر با عقيده زيديه هماهنگ است كه بيعت و خروج را با هر كسى كه قيام كند، واجب مىدانستند.
نويسنده در صفحه ۴٨ كتاب آورده است گروهى كه دوباره به وقف برگشتند، گروهى مجهولاند كه تعدادشان معلوم نيست و از آنها جز نامشان اثرى نمانده است. صاحب «المقالات» آنها را «مؤلّفه» مىنامد و در جريانها و حوادث تاريخى از آنها اثرى نيست.
اما نويسنده سبب بيعت عدهاى با «احمد بن موسى» برادر حضرترضا (ع) را توجيه نشدن آنان از سن كم امام جواد (ع) مىداند و همچنين مدعى است كه شيخ مفيد (رحمهالله) علت را گمان او در وصيت كردن حضرت رضا (ع) درباره امامت دانسته است. (1)
اين بيان نويسنده بسيار مشكوك است؛ زيرا او در يك صفحه قبل مىنويسد: «در يكى از روايات شيعيان آمده است كه بعد از انتشار خبر رحلت امام كاظم (ع) در مدينه، شيعيان با احمدبنموسى بيعت كردند» . چطور مىشودكه دوباره شيعيان بعد از رحلت امام رضا (ع) با وى بيعت كنند؟ ! مگر آنكه گروه دوم، از عقيده به امام رضا (ع) نيز برگشته باشند و
1) الفصول المختاره، شيخ مفيد، ص ٣١۵.
به گروه اول ملحق شده باشند كه با توجيه ذكر شده در كلام مفيد (رحمهالله) ناسازگار است. گفتنى است با توجه به بزرگى مقام احمد بن موسى بعيد است كه پس از دعوت براى برادرش، باز مردم را به سوى خويش فرابخواند.
از طرفى، مطابق آنچه نويسنده آورده، احمد بن موسى، زيدى مسلك است. بنابراين بسيار بعيد است كه اماميه، چنين شخصى را امام بداند، مگر آنكه برخى، همراه شدن عدهاى از شيعيان را با وى در خروج ابوالسرايا، علامت رهبرى وى دانسته و آنان را يك فرقه شناخته باشند.
به هر حال، جريان خروج وى همراه ابوالسرايا كه از زيديه بوده است، اين احتمال را ضعيف مىسازد كه اماميه او را جانشين امام انتخاب كرده باشند. بر فرض اثبات اين نَقلها، فقط بر انحراف برخى شيعيان دلالت مىكند كه به علت شرايط ويژه آن زمان، دورى از امام خود و فشارهاى وارد شده بر آنها به برخى قيامها ملحق مىشدند.
مهم آن است كه روايت مربوط به خروج احمد بن موسى با ابوالسرايا و زيدى بودن وى و اعتقاد به امامت ايشان از نظر سندى مجهول است. در اين روايت آمده است كه دو نفر به نام ابراهيم و اسماعيل (فرزندان ابوسمال) بعد از رحلت حضرت كاظم (ع) مدتى نزد احمدبن موسى رفتوآمد مىكردند. چون ابوالسرايا، سرى بن منصور شيبانى، در سال ١٩٩ه. ق، خروج كرد، احمدبن موسى نيز با او همراه شد. آن دو نفر به اين سبب از عقيده به او برگشتند و مدعى شدند
كه امام كاظم (ع) زنده است. (1)در حقيقت اين روايت ضعيف، منشأ درست شدن اين فرقه و ادعاى زيدى بودن و خروج وى با ابوالسرايا - كه زيدى بوده است - شده است. درحالىكه شيخ مفيد (رحمهالله) از اين بزرگوار تجليل كرده است و با يك روايت ضعيف نمىتوان بزرگان را متهم كرد.
1) رجال الكشى، ترجمه ابراهيم بن ابى سمال؛ ر. ك: تنقيح المقال، ج ٨، ص ١۶٨.
نويسنده در صفحه ۴٩ مىنويسد كه امام هادى (ع) در زمان وفات پدرش كودكى هفت ساله بوده است. پدرش وصيت مىكند «عبدالله بن سوار» از اموال و بردگان حفاظت كند و هرگاه حضرت هادى به سن بلوغ رسيد، آنها را به او تحويل دهد؛ «احمد بن ابىخالد» را نيز بر آن گواه گرفت. (1)همين امر موجب سؤال شيعه شد كه وقتى حضرتهادى (ع) از نظر پدرش، چون كودك است، نمىتواند از اموال و املاك پدر حفاظت كند، چه كسى در اين مدت امام خواهد بود و چگونه خردسالى مىتواند امام باشد؟ !
نويسنده در ادامه مىنويسد كه بزرگان شيعه، امام جديد را نمىشناختند. بنابراين نزد «محمدبن فرج» آمدند تا درباره امامت گفتوگو كنند. آنگاه فردى آمد و گفت: «امامجواد (ع) به صورت پنهانى وصيت كرده كه بعد از او پسرش هادى امام است» . (2)همين امر سبب شد تا پيروان امام جواد (ع) دو گروه شوند؛ گروهى «امام هادى» را و گروهى برادرش «موسى مبرقع» را امام دانستند. (3)
شيخ مفيد (رحمهالله) در زمينه امامت امام هادى (ع) مىگويد:
اماميه بر امامت حضرت هادى (ع) اتفاقنظر داشتند و هيچكس جز ايشان ادعاى امامت نكرد تا مسئله مشتبه شود و همين سبب مىشودكه نيازى به ذكر تفصيلى نصوص نباشد. (1)
سعد بن عبدالله اشعرى (متوفاى ٣٠١ه. ق) نيز مىگويد:
اصحاب حضرت جواد (ع) كه بر امامت ايشان ثابت مانده بودند، همگى به امامت پسر و وصى ايشان على بن محمد (حضرتهادى (ع) ) معتقد شدند، مگر چند نفر اندك كه به امامت برادرش موسى بن محمد گرايش پيدا كردند. ولى اينان نيز اندكى بعد به امامت على بن محمد برگشتند؛ زيرا موسى آنها را تكذيب كرد و از هر كه به امامت وى معتقد شد، بيزارى جست. (2)
مىبينيم كلمات شيخ مفيد و اشعرى، مخالف آن چيزى است كه نويسنده ادعا كرده است كه شيعه در مورد امامت حضرت هادى (ع) متحير شدهو اختلاف كردهاند.
آنچه در روايت كلينى آمده اين است كه «خيرانى» از پدرش نقل مىكند:
نماينده حضرت جواد (ع) پيغام داد كه حضرت مىفرمايد: «من از دنيا مىروم و امر امامت به فرزندم هادى (ع) مىرسد و او بعد از من همان حقى را دارد كه من بعد از پدرم بر شما داشتم» . اتفاقاً «احمدبن محمد بنعيسى» هم اين سخنان را شنيد. پدرم صبح فردا، موضوع گفته شده را در ده ورقه نوشت، مُهر كرد و به ده نفر از بزرگان قوم [شيعه] داد و گفت: «اگر قبل از آنكه آن را از شما مطالبه كنم از دنيا رفتم، آن را باز كنيد و از مضمون آن آگاه شويد» . وقتى حضرت جواد (ع) از دنيا رفت، پدرم گفت: «از منزل بيرون نرفته بوديم كه چهارصد نفر به وسيله من به امامت حضرت هادى (ع) يقين كردند» . بزرگان طايفه اماميه نزد «محمد بن فرج» كه مورد اعتماد امام رضا، امامجواد و امامهادى (عليهمالسلام) بود، جمع شدند و در مورد اين امر با هم سخن گفتند. سپس محمدبن فرج به پدرم نامه نوشت و او را از آن جلسه آگاه ساخت و نوشت كه اگر بيم انتشار خبر نبود با ديگران نزد وى مىآمد و درخواست كرد كه پدرم نزد ايشان برود. وقتى پدرم نزد آنها رفت، به او گفتند: «نظرت در اين امر چيست» ؟ [و در روايت مفيد (رحمهالله) آمده است: ديدم بيشتر آنان شك دارند.] من به كسانى كه نامهها دستشان بود گفتم: «نامهها را بياوريد» . نامهها را آوردند و من نيز گفتم: «اين است آنچه من به آن مأمور شدهام و احمد بن محمد بن عيسى نيز به آن شهادت داد؛ البته بعد از اظهار يك تعصب نابجا. تا
آنكه همگى به امامت حضرت هادى (ع) اعتراف كردند. (1)
1) كافى، ج ١، ص ٣٢۴؛ الارشاد، ج ٢، ص ٣٩٨.
مىبينيم كه در اينجا هرگز سخن از گرايش به موسى مبرقع نيست و شيعيان به آسانى به امامت حضرت هادى (ع) پى بردند. البته روايات فراوانى به امامت آن حضرت گواهى مىدهد. ولى به سبب اوضاع سخت بعد از شهادت امام جواد (ع) و پراكندگى شيعه و شدت تقيه، طبيعى است كه امامت حضرت هادى (ع) بر همه شيعيان واضح نباشد؛ همچنانكه امامت حضرت كاظم (ع) بر بسيارى از اصحاب حضرت صادق (ع) مخفى بود. اما بعد از رسيدن گزارشهاى پىدرپى، دلايل، كرامات و فضايل امام كاظم و امام هادى (عليهماالسلام) مسئله روشن شد.
در ضمن گفتيم كه انتشار نيافتن نام ائمه دوازدهگانه براى حفظ جان امام و شيعيان و ديگر مصالح الهى بوده است. البته آگاهى نيافتن بر نام ائمه مشكلى را در مباحث امامت ايجاد نمىكرده جز ترديد براى نزد برخى كه آن هم با تحقيق برطرف مىشده است.
اما جريان وصيت امام جواد (ع) به «عبدالله بن سوار» در مورد حفاظت از اموال تا هنگام بلوغ امام هادى (ع) ، يك تدبير سياسى براى انحراف دشمنان از توجه به حضرتهادى (ع) است؛ همچنانكه حضرت صادق (ع) به پنج نفر وصيت كرد و يكى از آنها را امام كاظم (ع) قرار داد تا جان وى محفوظ بماند. (1)در واقع آنچه نويسنده نوشته است كه
همين امر باعث سؤال و ترديد شيعه شد، برداشت شخصى نويسنده است.
1) بحارالانوار، ج ۴٧، ص٣؛ كافى، ج ١، ص ٣١٠.
وگرنه در هيچ روايتى نيامده كه شيعه از اين وصيت، چنين ترديدى كرده باشد.
چگونه بزرگان شيعه ترديد كنند درحالىكه تاريخ ائمه (عليهمالسلام) و سيره امامان، بهويژه حضرت جواد (ع) نشان از تقيه و رعايت ظاهر دارد و شيعه با اين روش به خوبى آشنا بوده است. همه بزرگان شيعه به عظمت امام (ع) كه از جانب خداوند منصوب است، آگاه بودهاند؛ بهويژه ياران امام جواد (ع) كه امامت حضرت را در كودكى با چشم خود ديده بودند. بنابراين هرگز با اينگونه امور به ترديد نمىافتادند، مگر گروههاى غافل و ناآگاه كه در هر زمان و در هر طايفهاى هستند.
نويسنده در صفحه ۵١ اشاره مىكند كه امام هادى (ع) براى جانشينىاش، ابتدا پسرش محمد را معرفى كرد. اما چون او در زمان حضرت وفات كرد، پسر ديگرش حسن عسكرى را امام بعد از خود تعيين كرد و به او گفت: «پسرم! شكر خدا كن كه درباره تو امر تازهاى پديد آمده است» . (1)
نويسنده سپس روايتى را نقل مىكند به همان مضمون كه امامهادى (ع) به ابوهاشم فرمود:
در مورد ابوجعفر امرى براى خدا آشكار شد و ابومحمد را به جاى او قرار داد؛ چنانكه اسماعيل را ابوعبدالله تعيين كرد. اما براى خدا امرى در مورد اسماعيل آشكار شد. . . . (2)
سپس نويسنده اضافه مىكند:
گروهى از پيروان امام هادى (ع) وفات پسرش را نپذيرفتند و گفتند كه او زنده و غايب است؛ همچنانكه اسماعيليه وفات اسماعيل پسر امام صادق (ع) را نپذيرفتند.
آنچه نويسنده به آن پرداخته مسئلهاى است كه قرنها پيش، شيخ مفيد، شيخ طوسى و بزرگان شيعه پاسخ آن را دادهاند. نويسنده ادعا كرده است كه امام هادى (ع) براى جانشينى خود، ابتدا پسرش محمد را معرفى كرد. اما چون او در زمان حضرت وفات كرد، حضرت عسكرى را معرفى كرد. شيخ مفيد (قدسسره) در پاسخ اينگونهادعاها مىگويد:
از اين مدعيان مىخواهيم كه روايتى را دراينباره بياورند كه حضرتهادى (ع) ، فرزندش محمد را نصب كرده باشد. آنها هرگز نمىتوانند نه روايتى بياورند و نه تواترى كه به آن اعتماد كنند؛ زيرا اين گروه از راويان آنقدر اندك هستند كه اگر همه آنها هم خبر دهند، به تواتر نمىرسد و همين در باطل بودن ادعاى آنها كافى است. (1)
آنها نه تنها بر مدّعاى خود دليلى ندارند، بلكه به خلاف ادعايشان حضرت هادى (ع) تصريح كرده است كه محمد امام نيست و فرزندش حسن، امام است. در كافى آمده است كه «على بن عمر نوفلى» گويد:
با امام هادى (ع) در حياط منزلشان بودم كه محمد پسر حضرت از كنار ما گذشت. عرض كردم: «فدايت شوم، او صاحب ما بعد از شماست؟» فرمود: «نه، صاحب شما بعد از من، حسن
است» . (2)
اما جملهاى كه نويسنده به آن تمسك كرده از متشابهات است؛
همچون متشابهات قرآنى كه افراد بيماردل به آنها تمسك مىكنند تا به خواسته نارواى خويش برسند. نويسنده برخلاف تصريح بزرگان شيعه و اعتقاد اهل بيت (عليهمالسلام) در بحث بدا، اصرار دارد آن را بدون توضيح، بهگونهاى ترجمه كند كه نزد شيعه ناهنجار جلوه كند.
اصل مسئله اين است كه حضرت هادى (ع) داراى چهار پسر بودند كه گويا بزرگترين آنها محمد بوده و سپس حضرت حسن عسكرى (ع) است. از آنجا كه محمد فرزند بزرگتر و فردى جليلالقدر و مورد احترام پدر بود، شيعيان فكر كردند وى جانشين حضرت خواهد بود؛ بهويژه كه برخى حتى از ديگر فرزندان حضرت هادى (ع) نيز به سبب تبعيد و محاصره حضرت آگاهى نداشتند.
در روايت است كه وقتى ١۵٠ نفر از خاندان بنىهاشم، ابوطالب و قريش و عده ديگرى از مردم در روز وفات محمد پسر امام هادى (ع) براى تعزيت نزد حضرت آمده بودند، حضرت حسن (ع) (فرزند امامهادى) را ديدند كه با گريبانى چاكداده آمد و در سمت راست پدر ايستاد. راوى گويد: «ما او را نمىشناختيم» . حضرت بعد از ساعتى به او فرمود: «پسرم! خداى عزوجل را شكر كن كه درباره تو امرى پديد آورد» . آن جوان گريست و (إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ) گفت و فرمود: «الحمدلله رب العالمين. . .» ما پرسيديم: «او كيست؟» گفتند: «او حسن پسر امام هادى است» . او در آن وقت به نظر ما جواني٢٠ ساله مىنمود. آن وقت وى را شناختيم و فهميديم كه حضرت او را به امامت معرفى كرده و
جاى خود قرار داده است. (1)
اين امور سبب شد كه مردم، بدون آنكه حضرت هادى (ع) تصريحى به امامت پسرش محمد بكند، فكر كنند امام است و چون محمد در زمان پدر از دنيا رفت، معلوم شد كه آن فكر اشتباه بوده است. شيعه از اين جريان، يعنى ظاهر شدن حقيقتى كه مردم خلاف آن را مىدانستهاند به «بَدا لله» تعبير مىكند؛ ولى مخالفان همانند نويسنده، «بَدالله» را «براى خدا آشكار شد
» معنا مىكنند كه لازمهاش جهل خداوند است.
مانند همين شبهه و با همين تعبير و بلكه پررنگتر از آن در مورد «اسماعيل» فرزند حضرت صادق (ع) نيز مطرح شد. اين همان مسئله حقى است كه امام هادى (ع) در روايتى كه نويسنده نخواسته است آن را بفهمد، مطرح كردهاست. اصل روايت اين است كه «ابوهاشم جعفرى» مىگويد:
بعد از فوت پسر امام هادى (ع) (ابوجعفر) نزد حضرت هادى بودم و با خود فكر مىكردم كه گويا ابوجعفر (محمد) و ابومحمد (حضرت عسكرى (ع) ) در اين زمان، مثل حضرت موسى بنجعفر و اسماعيل فرزندان جعفر بن محمد (ع) بوده و قصه هر دو يكى است؛ زيرا اميد بود ابومحمد بعد از ابوجعفر به امامت برسد. در اين هنگام قبل از آنكه من حرفى بزنم، حضرت هادى (ع) فرمود: «بله، اى ابوهاشم! خداوند بعد از ابوجعفر، براى ابومحمد چيزى را ظاهر
كرد كه قبلاً آشكار و شناخته شده نبود؛ همچنانكه بعد از موت
1) كافى، ج ١، ص ٣٢۵.
اسماعيل، براى موسى بن جعفر (ع) ظاهر كرد، آنچه حال او را روشن كرد و اين همانگونه است كه در خاطر تو گذشت. هر چند اهل باطل را خوش نيايد. ولى پسرم ابومحمد جانشين من است، هر چه مردم نياز دارند نزد او و ابزار امامت با اوست. (1)
شيخ طوسى (رحمهالله) هزار سال پيش گفته است:
اينكه گفته شده است: «بدا لله فى محمد. . .» ؛ «براى خدا درباره محمد ظاهر شد» همانگونه كه در باره اسماعيل ظاهر شد، معنايش اين است كه بعد از مرگ محمد، ظاهر شد كه خداوند او را امام قرار نداده بود؛ همچنانكه در مورد اسماعيل چنان شد، نه آنكه خداوند بر امامت وى تصريح كرده باشد، سپس منصرف شود و ديگرى را امام كند؛ زيرا اين كار براى خداوند كه عالم به عواقب امور است، صحيح نيست. (2)
گذشته از اينها، از برخى روايات بهدست مىآيد كه حضرت عسكرى (ع) فرزند بزرگ امام هادى (ع) بوده است.
«ابوبكر فهفكى» مىگويد:
حضرت هادى (ع) در نامهاى به من نوشت كه پسرم ابومحمد (حضرت امام حسن عسكرى (ع) ) از نظر غريزه خيرخواهترين
افراد آلمحمد و از نظر برهان، معتبرترين ايشان است. او پسر
بزرگتر و جانشين من است. رشته امامت و احكام آن به او مىرسد. هر چه از من مىپرسيدى، از او بپرس كه تمام آنچه مردم به آن نيازمندند نزد اوست. (1)
يا در روايت ديگرى «على بن عمرو عطار» مىگويد:
نزد حضرت هادى (ع) رفتم. پسرش ابوجعفر (محمد) هنوز زنده بود و من گمان داشتم كه او [جانشين] امام است. گفتم: «فدايت شوم! كداميك از فرزندانت را امام بدانم؟» فرمود: «هيچكس را تا دستور من برسد» . راوى گويد: «بعداً از حضرت پرسيدم كه اين امر در كيست؟» در پاسخ نوشت: «اين امر در فرزند بزرگمن است» . رواى گويد: «ابومحمد (حضرت عسكرى (ع) ) از ابوجعفر (محمد) بزرگتر بود» . (2)
در حديث ديگرى است كه «على بن مهزيار» مىگويد كه به امامهادى (ع) گفتم: «اگر پيش آمدى شد به چه كسى رجوع كنم؟» فرمود: «عهد من براى بزرگترين فرزند من است» . (3)
با توجه به ذيل دو روايت فوق اين فرزند بزرگتر همان امام حسن عسكرى (ع) بوده است.
بنابراين گرايش عدهاى به امامت محمد، فرزند حضرت هادى (ع) مثل
ديگر حوادث جزئى است كه عدهاى نادان، حتى در برابر سخن امام (ع) ايستادگى مىكردند و معلوم نيست كه تعدادشان به عدد انگشتان دست
برسد تا در خور ذكر باشند. بله، فرقهنويسانكه غرضشان نوشتن فرقههاست، معمولاً از اين افراد نام مىبرند تا كتابشان كامل باشد. وگرنه نام بردن فرقهاى دلالت بر بسيار بودن آنها نمىكند؛ همچنانكه در زمان ما گاهى از حزب و فرقهاى اسم مىبرند كه بعد از تحقيق معلوم مىشود از سرنشينان يك ماشين نيز كمترند.
نويسنده در صفحه ۵٢ مىنويسد: «وفات حسن عسكرى در سامرا (٢۶٠ه. ق) بدون آنكه جانشينى داشته باشد، بحران سختى را ميان اماميه كه به ضرورت استمرار امامت اعتقاد دارند، ايجاد كرد.
اگر ادعا بدون دليل پذيرفتنى باشد، حق با نويسنده است؛ زيرا او بدون هيچ دليلى ادعا مىكند كه حضرت عسكرى (ع) جانشينى نداشته است. سپس براساس اين ادعاى باطل، بحران ميان اماميه را مطرح مىكند!
چگونه حضرت عسكرى (ع) جانشين نداشته باشد، درحالىكه روايات فراوانى برخلاف آن دلالت دارد؟ ! از جمله روايت «محمد بن على بن بلال» است كه مىگويد: «دو سال قبل از رحلت حضرت عسكرى، نامهاى درباره تعيين جانشين ايشان به من رسيد. سه روز قبل از شهادت نيز پيامى رسيد كه از جانشين حضرت خبر مىداد» . (1)راوى ديگرى مىگويد: «امام عسكرى (ع) پسرش را به من نشان داد و فرمود كه
1) كافى، ج ١، ص ٣٢٨.
اين صاحب شما بعد از من است» . (1)
در روايت است كه حضرت هادى (ع) فرمود: «جانشين من حسن است. حال شما نسبت به جانشين بعد از اين جانشين چگونه خواهد بود؟» راوى مىگويد: عرض كردم: «براى چه» ؟ فرمود: «زيرا او را نمىبينيد و براى شما بردن نام او روا نيست» . عرض كردم: «پس چگونه او را ياد كنيم؟» فرمود كه بگوييد: «حجّت از آل محمد (عليهمالسلام) » . (2)
دهها مورد ديگر، اعم از روايات رسيده از امامان قبلى، گفتههاى نوّاب و آنهايى كه در زمان حيات پدر يا بعد از آن خدمت حضرت رسيدهاند، همگى گواه بر جانشينى آن حضرت است.
با اينهمه، نويسنده ناآگاه و بىپروا، ادعا مىكند كه حضرت عسكرى (ع) بدون جانشين از دنيا رفته است! مثل اينكه نويسنده پيرو جعفر كذاب است كه همين ادعا را داشت!
نويسنده در صفحه ۵٢ از برخى از قدماى اماميه، مثل قمى، نوبختى و ديگران نقل مىكند كه شيعه بعد از حضرت عسكرى (ع) به چهارده گروه تقسيم شدهاند.
اگر بر فرض بپذيريم كه چنين گروههايى وجود داشتهاند، تعداد پيروانشان بسيار كم بوده است. البته اثبات اين فرقهها معمولاً مستند به سعد بن عبدالله قمى (متوفاى ٣٠١ه. ق) و نوبختى است كه شيخ مفيد (رحمهالله) نيز از نوبختى نقل كرده است (1)و گزارش نوبختى مثل بسيارى از فرقهنويسان، سندهاى قابل اعتمادى ندارد.
شيخ مفيد (رحمهالله) مىگويد:
در سال ٣٧٣ه. ق، يعنى ١١٣ سال بعد از رحلت حضرت عسكرى (ع) هيچكدام از اين گروهها جز فرقه اماميه اثناعشريه باقى نماندهاند و از نظر جمعيت، علم و همچنين تعداد متكلمان، صالحان و عابدان، فقها، اُدبا و شعرا، فرقه اماميه در ميان فرقههاى شيعه،
1) الفصول المختاره، ص ٣١٨.
بيشتر و برترند؛ ولى ديگر فرقهها منقرض شدند و كسى يا سخنى از آنها باقى نمانده است؛ جز اخبار و سخنان بيهودهاى كه ثابت نيست. (1)
اگر به تعداد شيعيان و پراكندگى آنان در سراسر سرزمينهاى اسلامى آن روز، از مصر، آفريقا، حجاز، يمن، كوفه، خراسان، رى، قم و ديگر شهرها همچنين به نابودشدن اين چهارده گروه در فاصله حدود صد سال توجه كنيم به اندك بودن و ضعف منطق آنان مقابل اكثريت شيعه پىمىبريم.
در اوايل پيروزى انقلاب اسلامى نيز گروههاى بسيارى با نامهاى گوناگون تشكيل شدند، درحالىكه نيروى اندكى داشتند و بعد از مدتى، همه آنها نابود شدند.
بنابراين، زياد بودن گروهها و فرقهها هرگز دليل بر اختلاف عميق در يك مكتب يا كشور نيست. گاهى طرفداران يك فكر انحرافى، به سبب در دست داشتن امكانات، از سر و صداى فراوانى برخوردارند؛ اما در واقع، اندكى بيش نيستند. زياد بودن گروهها گاهى مثل زياد بودن برخى كشورهاى كوچك است كه گرچه در شمارش بسيارند، اما گاهى مقدار جمعيت آنها روىهم به مقدار يك استان كشور بزرگ نمىشود.
ازاينرو زياد بودن گروهها و فرقهها در طول تاريخ تشيع، نتوانست به پيشرفت شيعه صدمهاى جدى وارد كند و به اذن خداوند، مذهب اهلبيت (عليهمالسلام) با وجود همه مشكلات و كارشكنىها، پرصلابت به پيش
1) الفصول المختاره، ص ٣٢١.
رفت؛ تا اكنون كه چون خورشيد در آسمان اسلام مىدرخشد و صدها ميليون نفر در سراسر عالم به آن معتقدند. شيعيان امروز، احياى معنويت و ارزشهاى دينى را مديون انقلاب اسلامى ايران به رهبرى بزرگمرد تاريخ اسلام، حضرت امام خمينى (قدسسره) مىدانند.
اگر اهل سنت، توسعه اسلام را مرهون خليفه دوم مىدانند، امروز نيز نفوذ معنوى اسلام مرهون نايب حجة بن الحسن العسكرى (ع) ابرمردى از فرزندان پيامبر اكرم (ص) است كه جهان را هوشيار و بيدار كرده است.
نويسنده در صفحه ۵٣ ايمان به ظهور حضرت مهدى در آخرالزمان و اينكه او از اهل بيت پيامبر (ص) و از فرزندان فاطمه است را از اعتقادات شيعه و سنى مىداند. ولى نويسنده وجود حضرت را در اين زمان انكار كرده و مىگويد: «او شخصيتى خيالى و غير واقعى است» .
نويسنده اين بار نيز تنها به شايعهپراكنى و ادعاى بدون دليل پرداخته و هيچگونه سندى بر انكار خود ارائه نكرده است. ما با وجود احاديث قطعى و متواتر از اهل بيت (عليهمالسلام) ، همچنين تصريح به نام حضرت در رواياتى كه نام ائمه دوازدهگانه آمده است و رواياتى كه در مورد شخص حضرت و جانشينى ايشان وارد شده است كه برخى را قبلاً ذكر كرديم، نيازى به اثبات وجود حضرت نداريم. اما براى توضيح بيشتر مىگوييم كه شيخ صدوق (رحمهالله) ١٧٧ حديث نقل كرده كه ٣٧ حديث از پيامبر (ص) ، ۵٧ حديث از امام صادق (ع) و بقيه از ساير ائمه (عليهمالسلام) است. مضمون روايات اين است كه ائمه (عليهمالسلام) دوازده نفرند و دوازدهمين آنها، قائم آنهاست. از جمله پيامبر اكرم (ص) فرمود:
يا على! پيشوايان راشد و هدايت شده و معصوم از فرزندان تو يازده نفرند؛ تو اولين آنهايى و آخرين آنها همنام من است كه خروج مىكند و زمين را از عدالت پُر مىكند؛ همچنانكه از ظلم و ستم پر شده است. . . . (1)
علماى اهل سنت نيز بر ولادت حضرت مهدى (ع) اعتراف دارند. «محدث بحرانى» در كتاب «الانصاف فى النص على الائمه الاثني عشر الاشراف» متجاوز از ٣۴٠ حديث از شيعه و سنى در مورد ائمه دوازدهگانه ذكر كرده كه نام دوازده امام در بسيارى از آنها ذكر شده است. (2)
«محمد بن طلحه شافعى» (متوفاى ۵۶٢ه. ق) در مورد نَسب حضرت مهدى (ع) گفته است: «محمد بن الحسن الخالص بن على المتوكل. . . همه امامان شيعه را مىشمرد تا اميرالمؤمنين (ع) سپس مىگويد: المهدى الحجة الخلف الصالح المنتظر (عليهمالسلام) » . (3)همچنين «سبط ابن جوزى» (متوفاى ۶۵۴ه. ق) بعد از گفتن نَسَب حضرت مهدى، محمد بن الحسن بن على (ع) تا اميرالمؤمنين، مىگويد: «كنيه ايشان ابوعبدالله و ابوالقاسم، اوست همان جانشين حجت، صاحبالزمان القائم و المنتظر و التالى و اوست آخرين امامان» . (4)
«ابن خلكان» (متوفاى ۶٨١ه. ق) نيز نسب حضرت حجت را
ابوالقاسم محمد بن الحسن العسكرى بن على الهادى. . . ذكر مىكند كه ولادتش در روز جمعه، نيمه شعبان سال ٢۵۵ه. ق واقع شد. (1)ذهبى، عالم علم رجال اهل سنت (متوفاى 748ه. ق) مىگويد:
در اين سال، يعنى سال ٢۵۶ه. ق محمد بن الحسن بن على الهادى. . . متولد شد كه رافضه او را خلف حجت دانسته و به مهدى منتظر و صاحب الزمان ملقب كردهاند و او آخرين دوازده نفر است. (2)
همچنين شعرانى نقل مىكند كه محى الدين بن عربى (متوفاى ۶٣٨ه. ق) از عرفاى اهلسنت در «فتوحات» گفته است: «آن مهدى كه زمين را از عدل و داد پر مىكند از عترت رسولالله و از فرزندان فاطمه و جدش حسين بن على ابن ابىطالب و پدرش حسن عسكرى، پسر امام على نقى است» . (3)
همچنين «عبدالله بن على شافعى يافعى» (متوفاى ٧۶٨ه. ق) مىگويد: «در اين سال (٢۶٠ه. ق) آن مرد شريف، ابومحمد الحسن بن على بن محمد. . . فوت كرد. او به اعتقاد شيعه يكى از ائمه اثنا عشريه و پدر آن منتظر در نزد ايشان است. . .» . (4)«احمد بن حجر» (متوفاى 974ه. ق) نيز
مىگويد: «حضرت عسكرى غير از پسرش ابوالقاسم محمد الحجة
فرزندى نداشت و عمر او هنگام وفات پدرش پنج سال بود. ولى خداوند
حكمت را به او داد و قائم منتظر ناميده مىشود. . .» . (1)
«آيتالله صافى» تعداد ۶۶ نفر از علماى اهل سنت را مىشمارد كه همگى به ولادت امام مهدى فرزند امام حسن عسكرى (عج) اعتراف كردهاند. در ميان اين علما، عدهاى از علماى انساب نيز هستند، مثل «سهل بن عبدالله بخارى» معاصر غيبت صغرى، «فخر رازى شافعى» در قرن پنجم، «سيد عُمرى» نسّابه معروف در قرن پنجم، «جمالالدين احمد» معروف به ابن عنبه و ديگران. (2)
انبوه قرائن در مورد ولادت حضرت حجت (ع) هر منصفى را به اعتراف وادار مىكند؛ قرائنى مثل روايت ائمه دوازدهگانه، روايات حضرت عسكرى (ع) ، شاهدان ولادت پنج بانويى كه در امر زايمان كمك كردند و همچنين آنهايى كه او را نزد پدر مشاهده كردند يا آنهايى كه در عصر غيبت صغرا و كبرا خدمت حضرت رسيدند، علماى انساب و ديگر علماى اهل سنت و شيعه كه به اين امر اعتراف كردهاند.
نويسنده در صفحه ۵٣ از قول «علامه نورى طبرسى» در «النجم الثاقب» نقل مىكند كه از القاب امام زمان «خسرو مجوس» است. سپس نويسنده با آه و ناله مىگويد: «چه مصيبت بزرگى! چگونه ممكن است كه امام ما، خسرو مجوس ناميده شود؟ ! مجوسىها چه ربطى با صاحبالزمان دارند؟ !» .
حاجى نورى (قدسسره) در «النجم الثاقب» ضمن بيان اسامى آن حضرت مىگويد: «چهل و هفتم: خسرو، در كتاب «ذخيره» و «تذكره» مذكور است كه اين نام آن حضرت در كتاب جاويدان خسرو مجوس است. انتهى» .
اولاً: حاجى نورى درصدد جمع كردن همه القاب حضرت در كتابهاى گوناگون است، نه آنكه خودش به آنها معتقد باشد.
ثانياً: وى ابتدا لقب خسرو را از آن دو كتاب و بعد خسرو مجوس را از كتاب جاويدان نقل مىكند. عبارت وى نيز مبهم است؛ زيرا احتمال دارد خسرو مجوس پسوند نام كتاب باشد؛ يعنى كتابى كه نام آن
«جاويدان خسرو مجوس» است.
ثالثاً: اين نام هرگز در ميان شيعه معروف نبوده است؛ نه در عرب و نه در عجم. حتى ايرانيان حضرت را با كلمه خسرو نمىشناسند تا چه رسد به خسرو مجوس. ذكر اين نام در كتابى آن هم بدون سند، بر عقيده شيعه دلالت نمىكند. وگرنه در كتب اهلسنت، از مطاعن و امور زشت منسوب به خلفاى راشد يا فقهاى اربعه مطالب بسيارى ذكر شده است؛ اما اهل سنت به آنملتزم نيستند.
رابعاً: اگر اين اسم صحت داشته باشد، احتمال دارد كه مجوسىها حضرت را با اين نام، منجى خود دانسته و معرفى كردهاند؛ يعنى اين نام حضرت در كتابهاى مجوس و زرتشت بوده است همچنانكه در ديگر اديان نيز به حضرت مهدى (عج) بشارت داده شده است. خسرو در زبان فارسى به «خوشرو» يا صاحب مملكت وسيع (1)، معنا مىشود كه حضرت مهدى نيز داراى چنين اوصافى است. حاجى نورى (قدسسره) در شمارههاى ۵٩،۶٠، ۶٧ و ١٣٣ به ترتيب نامهاى «زندافريس» ، «سروش ايزد» ، «شماطيل» و «مسيح الزمان» را ذكر مىكند. با اين احتمال، ديگر براى بدگمانى دليلى وجود ندارد، مگر براى دلهاى منحرف.
1) تاج العروس، زبيدى، ج٧، ص۴۴۶.
نويسنده در صفحه ۵۴ و در ادامه مطلب قبل مىگويد:
صاحبالزمان مىآيد تا از دشمنان اهل بيت و در رأس آنها از ابوبكر و عمر انتقام بگيرد. . . . اينگونه ياد گرفته بوديم كه عمر بن خطاب همان خليفهاى است كه ايران در دوران او فتح شد و اسلام وارد ايران شد. . . . من اين قضيه (انتقام از دشمنان اهلبيت) را با لقب «صاحب الزمان» ربط مىدادم.
انتقام حضرت مهدى (عج) از دشمنان اهلبيت (عليهمالسلام) ، امرى مقبول و معقول است؛ زيرا او براى ايجاد عدالت و انتقام از خونمظلومان آمده است كه در روايات هم به آن اشاره شده است.
اما ارتباط دادن اين مسئله به لقب صاحب الزمان كه حتماً مقصود همان لقب خسرو مجوس است، اتهامى بيش نيست و ناشى از غرضورزى نويسنده است؛ زيرا شيعه نه از آنلقب (خسرو مجوس) آگاهى دارد و نه ارتباطى بين آن لقب با جريان انتقام حضرت از ظالمان، برقرار كرده است.
فتح ايران به دست خليفه دوم نيز با انتقام مذكور ارتباطى ندارد؛ مگر
نزد برخى نژادپرستان. شيعيان به اسلام معتقدند و هرگز آن را با مسئله ملىگرايى درهم نمىآميزند. آنها تمام حب و بغض خويش را متوجه ارزشهاى دينى مىكنند.
شگفتا كه مخالفت شيعه با شيخين، مخالفت با اسلام و امرى نژاد پرستانه تلقى مىگردد، اما طرفدارى شيعه در طول تاريخ از خاندان پيامبر (ص) و آنهمه قيام و تحمل سختى در راه عقيده، طرفدارى از اسلام تلقى نمىگردد! آيا شيخين، مظهر اسلامند، ولى حضرت على و فاطمه (عليهماالسلام) و حضرت رسول (ص) مظهر اسلام نيستند؟ ! (ما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ) ؛ «شما را چه مىشود؟ چگونه داورى مىكنيد؟» . (قلم: ٣۶)
نويسنده در صفحه ۵۵ جريانى را از بحارالانوار، جلد ۵١، صفحۀ ١۶٣ نقل مىكند كه يزدگرد هنگام شكست از سپاه اسلام و فرار از مدائن، كنار ايوان ايستاد و گفت: «سلام بر تو اى ايوان. من از تو جدا مىشوم و با مردى از فرزندانم كه زمانش نرسيده به تو باز خواهم گشت» . راوى «سليمان ديلمى» از امام صادق (ع) در مورد مقصود وى پرسيد، حضرت فرمود: «صاحب الزمان فرزند ششم من از نوادگان يزدگرد است و فرزند او به شمار مىرود» .
اين حديث را علامه مجلسى در بحارالانوار از «ابن عياش» در «المقتضب» با اين سلسله سند ذكر كرده است: «عن احمد بن محمد بن عبدالله بن عياش جوهرى عن الحسين بن على بن سفيان البزوفرى عن محمد بن على بن الحسن البوشنجانى عن ابيه عن محمد بن سليمان عن ابيه عن النوشجان بن البودمردان» كه وى جريان را حكايت كرده. . . و در آن روايت، عبارت «من يا مردى از فرزندانم» آورده شده است.
اولاً: اين حديث ضعيف است. نجاشى (رحمهالله) درباره مؤلف كتاب
مقتضبالاثر مىگويد: «من او را ديدم و دوست من و پدرم بود و از او بسيار شنيدم و ديدم كه شيوخ ما وى را تضعيف مىكردند. ازاينرو از وى چيزى روايت نكردم و از او اجتناب كردم» . (1)به هر حال امر او مضطرب است و نجاشى او را به اختلال در آخر عُمر متهم مىكند. «محمد بن على بن حسن بوشنجانى» و پدرش، هر دو مجهولند. نجاشى درباره «محمد بن سليمان ديلمى» مىگويد: «وى جداً ضعيف است و در هيچ امرى درخور اعتماد نيست» . شيخ (رحمهالله) نيز مىگويد: «وى در حديث ضعيف است و از نظر مذهب نيز غلوّ دارد. او شايسته توجه نيست» . (2)اما نجاشى درباره پدرش «سليمان بن عبدالله الديلمى» نيز مىگويد: «بر او طعن زده شده و گفته شده است كه غالى و كذّاب است و همچنين پسرش محمد. روايتى كه آن دو به تنهايى نقل كنند شايسته عمل نيست» . (3)
فكر مىكنم هر خوانندهاى تصديق مىكند كه روايتى با اين سند، هرگز درخور استناد در هيچ مسئلهاى نيست. چگونه نويسنده مذكور به اينگونه روايات تمسك مىكند كه نه سند دارد، نه در ميان شيعه معروف است و نه كسى به آن ملتزم است. نويسنده با چنين روايتى به شيعه اعتراض مىكند و آن را مبناى اتهام و سوءظن خويش قرار مىدهد و بدتر از همه آن را انحراف از مكتب اهل بيت (عليهمالسلام) مىشمارد.
ثانياً: بر فرض صحت حديث، احتمال دارد كه يزدگرد خودش يا از
طريق علماى كشورش از آمدن منجى در آخرالزمان و اينكه وى از نسل اوست باخبر شده باشد. ولى از چگونگى آن و اينكه وى از امت اسلامى است بىخبر باشد. بنابراين آن خبر را بر جريان خويش تطبيق كرده است. ممكن است مقصود حضرت صادق (ع) ، بر فرض صدور خبر، اين باشد كه وى از اصل جريان به صورت مبهم اطلاع داشته است. ولى اشتباه كرده كه آن را با شكست خودش از مسلمانان مرتبط دانسته است.
بنابراين نه شيعه و نه هيچ منصفى از لقب ناشناخته «خسرو مجوس» و يك روايت ضعيف، نتيجه نمىگيرد كه شيعه معتقد باشد، صاحبالزمان فرزند يزگرد، انتقام پدران فارس خود را از مسلمانانى كه فارس را فتح كردهاند، خواهد گرفت؛ همچنانكه نويسنده مغرض نوشته است!
نويسنده در صفحه ۵۶ روايتى را از امام صادق (ع) نقل مىكند كه حضرت فرمود: «هرگاه امام زمان ظهور كند با عرب و قريش، جز با شمشير رفتار نخواهد كرد و عرب و قريش نيز جز شمشير از او چيزى دريافت نمىكنند» . سپس نويسنده مىگويد: «چرا اين همه كينه با عرب و بهويژه قريش؟ ! روايات به صراحت مىگويند كه امام زمان هفتاد قبيله از قبايل عرب را از بين مىبرد» . سپس تذكر مىدهد كه اين روايات را بايد با لقب خسرو مجوس و شكست يزدگرد جدّ صاحب الزمان مرتبط دانست. نويسنده مىافزايد: «اينها حقايقى در مذهب شيعه هستند كه چون صاعقه بر سر هر عاقلى فرود مىآيند» .
از واضحات نزد همهمسلمانان و بلكه همهجهانيان است كه هر گروهى داراى افراد نيك و بد است. مىدانيم كه در عرب و عجم نيز مسلمان و كافر، منافق و فاسق وجود دارد و عرب بودن يا عجم بودن، هرگز در درگاه الهى امتياز نيست. خداوند مىفرمايد: (إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ) ؛ «گرامىترين شما نزد خداوند، باتقواترين شماست» . (حجرات:١٣) از نظر تاريخى
نيز، هر كدام از دو طايفه داراى خصلتهاى منفى و مثبت، خواه قبل از اسلام يا بعد از آن بودهاند. در ميان اهل سنت بزرگانى از عجم هستند كه عظمت آنها نزد اهل سنت جزء مسلّمات است، مثل «ابوحنيفه» يا «بخارى» (صاحب صحيح) كه اهل «بخارا» است، «احمد بن حنبل» كه از خراسان است، «مسلم بن حجاج» (صاحب صحيح) كه نيشابورى است، «ابوداود» (صاحب سنن) كه اهل سجستان است، «نسايى» (صاحب سنن) - از شهر «نساء» از شهرهاى قديم ايران است -، «ابن ماجه قزوينى» (صاحب سنن) ، «طبرى» (صاحب تاريخ و اهل مازندران) ، «زمخشرى» و «فخر رازى» از شمال ايران و بسيارى از علماى درجه اول اهل سنت كه از عجمند.
از طرفى امام زمان (عج) براى اجراى عدالت مىآيد و جهان را از عدل پُر مىكند، همچنانكه از ستم پر شده است. بنابراين، اگر در زمان ظهور حضرت (عج) ، برخورد عرب و قريش با حضرت، همانند برخوردى باشد كه عرب و قريش با پدران او انجام دادند، امام زمان بايد با اين معاندان چه كند؟ ! همين اعراب، عترت طاهره و پيروان آنها را كشتند و خاندانشان را اسير و تبعيد كردند و زندانها را از اولاد پيامبر و پيروان آنها پُركردند و چه جنايتها و شكنجههايى كه بر آنها وارد نكردند.
شما فكر مىكنيد كه امام زمان (عج) با اين گروه تكفيرى از وهابيون چه بايد بكند؟ ! گروهى كه دستشان به جنايت عليه مسلمانان، اعم از شيعه و سنى و تخريب مقدسات آنها آلوده است و تسليم حكم الهى نمىشوند. آيا جز همان كارى كه جدش رسولالله (ص) در صدر اسلام كرد و معاندان را با شمشير سركوب كرد؟ ! اصولاً چه نسبتى ميان عرب و اهل سنت است؟ مگر
اهل سنت در عرب خلاصه مىشود؟ ! اگر امام زمان (عج) معاندان عرب را سركوب مىكند آيا عرب شيعه، كافر و مستضعف ندارد؟ چرا سركوب معاندان عرب را بر مسئله نژادپرستى حمل مىكنند؟ ! امام زمان هر كه را معاند حق باشد سركوب مىكند؛ خواه عرب باشد يا عجم، شيعه يا غير شيعه، مسلمان يا غير مسلمان. امامصادق (ع) فرمود:
. . . در اين هنگام قائم (عج) ظهور مىكند و سبب عقوبت خدا و غضب او بر بندگان مىگردد؛ زيرا خداوند از بندگانش انتقام نمىگيرد، مگر بعد از آنكه حجتش را انكار كنند. (1)
اين احتمال بعيد نيست كه گروههاى فراوانى از عرب، به سبب انحرافهاى عقيدتى يا سياسى، همچنانكه امروز نيز شاهد هستيم، با حضرت به مخالفت برخيزند و حضرت نيز با آنها مقابله كند. اگر عرب در زمان ظهور، همان سخنى را تكرار كند كه خليفه دوم در انكار خلافت اميرالمؤمنين اظهار كرد و گفت: «عرب كراهت داشت كه نبوت و خلافت در يك خاندان باشد»(2)امام زمان (عج) بايد چگونه برخورد كند؟ !
در روايت است كه حضرت صادق (ع) فرمود: «وقتى قائم ظهور مىكند، گروهى بر او خروج مىكنند و كتاب خدا را عليه حضرت تأويل مىكنند و با او مىجنگند» . (3)
بنابراين چون ظهور حضرت مهدى (عج) از مكه است و كوفه نيز محل
حكومتش خواهد بود، با مخالفت اهالى اين مناطق كه بيشتر عرب
هستند
روبهرو مىشود كه حضرت نيز با آنان مقابله مىكند. اين مقابله حضرت، به سبب عرب بودن نيست، بلكه به سبب دشمنى و مخالفت با دين خدا بعد از اتمام حجت است. ازاينرو در روايت آمده است كه امامصادق (ع) فرمود: «اگر قائم ما قيام كند، از دروغگويان شيعه شروع مىكند و آنها را مىكشد» . (1)
به هر حال، مقابله حضرت حجت (عج) با معاندان است و نام اعراب در روايات نيز به سبب دشمنى بسيارى از آنها در گذشته و آينده با اهلبيت (عليهمالسلام) بوده است؛ همچنانكه حضرت اميرالمؤمنين (ع) مىفرمايد:
اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْتَعْدِيكَ عَلَى قُرَيْشٍ وَ مَنْ أَعَانَهُم. . . . (2)
بار خدايا از قريش و از تمامى آنها كه ياريشان كردند به پيشگاه تو شكايت مىكنم؛ زيرا قريش پيوند خويشاوندى مرا قطع كردند و مقام و منزلت بزرگ مرا كوچك شمردند و در غصب حق من با يكديگر هم داستان شدند. . . .
و يا فرمود:
مرا با قريش چه كار. به خدا سوگند! آن روز كه كافر بودند با آنها جنگيدم و هماكنون كه فريب خوردهاند با آنها مبارزه مىكنم. ديروز با آنها زندگى مىكردم و امروز نيز گرفتار آنهايم. به خدا سوگند! قريش از ما انتقام نمىگيرد جز به آن علت كه خداوند ما
را از ميان آنان برگزيد و گرامى داشت. . . . (3)
از همه اين امور كه بگذريم، آيا مقابله حضرت با اعراب، لقب خسرومجوس و جريان يزدگرد از حقايق مذهب شيعه است؟ ! يا از مسائل مهجورى است كه كمتر شيعهاى آن را شنيده تا چه رسد به آن ملتزم باشد. اگر هم گويندهاى آن را نقل كند، هر شيعه به حكم اعتقاد راسخ اسلامى خويش مىداند كه مراد از عرب، معاندان از آنهاست نه اينكه خصوصيت نژادى مطرح باشد. ولى نويسنده به علت ضعف بينش، هر چه را شنيده يا دشمنان به او تلقين كرده، جزء اصول مكتب اهلبيت (عليهمالسلام) دانسته است و با ارتباط آن مطالب ضعيف به يكديگر، به نظر خودش از سرى مهم پرده برداشته است!
با مطالعه تاريخ اسلام و مقايسه مردم عرب و عجم مىتوان گفت كه تواضع عجم و تعصب نژادى بسيارى از اعراب، انكارناپذير است. محبت و دوستى عجم به اهلبيت (عليهمالسلام) و خونخواهى كردن آنها از دشمنان اهلبيت (عليهمالسلام) نشانگر همت والاى عجم در پذيرش حقايق دين و ترويج آن است.
حضرت صادق (ع) درباره آيه ١٩٨ و ١٩٩ سوره شعراء: وَ لَوْ نَزَّلْناهُ عَلى بَعْضِ الْأَعْجَمِينَ * فَقَرَأَهُ عَلَيْهِمْ ما كانُوا بِهِ مُؤْمِنِينَ فرمود: «اگر قرآنبر عجم نازل مىشد، عرب به آن ايمان نمىآورد. ولى بر عرب نازل شد و عجم به آن ايمان آورد. . .» (1)پيامبر (ص) فرمود: «اگر دين [چنان از دسترس
دور شود كه] در ستاره ثريا باشد، مردانى از فارس به آن دست پيدا مىكنند» . (2)
نويسنده در صفحه ۵٧ داستان مادر حضرت حجت، جناب نرجس خاتون را تعريف مىكند كه او كنيز بوده است و مأمور امام عسكرى (ع) به دستور ايشان او را خريده است. او خودش را اينگونه معرفى كرده است كه ملكه، دختر «يشوعا» پسر قيصر، پادشاه روم و مادرم از فرزندان جانشين مسيح «شمعون بن حمّون بن صفارات» است. سپس جناب نرجس تعريف كرده است كه پدربزرگش (قيصر) مىخواسته او را به ازدواج برادرزادهاش دربياورد. ولى او محمد (ص) را در خواب ديده است كه همراه حضرت عيسى (ع) ، فاطمه زهرا، مريم عمران و هزاران زن بهشتى براى خواستگارى او آمدهاند. امام حسن عسكرى (ع) نيز در خواب به او گفته است كه در جنگ قيصر با مسلمانان اسير مىشوى.
نويسنده مىگويد: «اين داستان مادر صاحب الزمان است. . . داستانى كه براى فيلم سينمايى خوب است؛ نه براى مسلمانى كه قرآن برايش آمده است تا عقل او را از خرافات رها نمايد» .
اولاً: مشكل نويسنده آن است كه آنچه در كودكى شنيده، مسئلهاى قطعى و عقيدتى تلقى كرده است. درحالىكه نقل جريانها و احاديث،
يك مسئلهو تحقيق درباره درستى آن، مسئله ديگرى است. بسيارى از احاديث و حكايات همانند مواد خامند كه نياز به دقت و بررسى همه جانبه دارند. اما نويسنده به صرف شنيدن، آن را جزء اصول عقايد مىپندارد و بدون هيچ دليلى و فقط به سبب استبعاد يا ادعاى خرافه، آن را رد مىكند؛ يعنى نه اعتقاد او بر پايه صحيح است و نه انكار او!
اگر حادثهاى نامتعارف بهخواست خداوند اتفاق افتد، آيا بايد آن را خرافه دانست؟ ! اگر چنين است، داستان حضرت عيسى و تولد او از حضرت مريم و اينكه وى بدون شوهر باردار شد و حضرت عيسى در گهواره به نبوت خويش و پاكى مادر شهادت داد را بايد خرافه بدانيم؛ زيرا جريان حضرت مريم به مراتب شگفتانگيزتر از جريان مادر امام زمان است. آيا آنهمه معجزات و جريانهاى عجيب قرآن، از جمله، داستانهاى شگفتانگيز حضرت سليمان، اعم از خدمت جن، سخن با حيواناتى مثل مورچه، پيغامبرى هدهد، آوردن تخت ملكه سبا، سوار شدن خود و اطرافيان بر باد و. . . را مىتوان به فيلم سينمايى تشبيه كرد و باطل نمود؟ !
ثانياً: اين داستان ربطى به اعتقادات اصولى مذهب شيعه ندارد؟ آيا كسى گفته است كه اعتقاد به كيفيت انتخاب مادر حضرت حجت و چگونگى ولادت ايشان، واجب است و انكار آن، انكار حضرت است؟ اگر مسلمانى، مرتد شود و دليل كفر خود را برخى داستانهاى شگفتانگيز درباره ولادت حضرت رسول (ص) در كتب مسلمانان بداند، آيا عُذرش پذيرفتنى است؟ ! مگر انبوه روايات ضعيف درباره انبيا در كتابهاى تفسيرى و تاريخى ذكر نشده است؟ !
حقيقت آن است كه اينها بهانهاى براى توجيه انديشه بيمار است.
ثالثاً: جريان مذكور در كتاب «غيبت» شيخ طوسى (رحمهالله) با اين سند آمده است كه جماعة عن ابىالمفضل الشيبانى عن محمد بن بحر بن سهل الشيبانى از بشر بن سليمان بردهفروش كه از اولاد ابوايوب انصارى و طرفدار امام هادى و امام عسكرى (عليهماالسلام) و همسايه آن دو در سامراء است.
«ابوالمفضل شيبانى» همان «محمد بن عبدالله بن محمد بن عبيدالله» است كه نجاشى و شيخ (رحمهالله) تضعيف او را از جماعتى از اصحاب نقل كردهاند. اما «محمدبن بحر بن سهل شيبانى» اگر «ابوالحسين شيبانى دهنى» باشد، كه توثيق ندارد، بلكه «كشى» او را غالى دانسته است؛ هرچند شيخ (رحمهالله) وى را از متكلمان و عالم به اخبار و فقيه شمرده، ولى فرموده متهم به غلوّ است. (1)اگر هم او نباشد كه مجهول است. اما «بشربن سليمان» مجهول است و گويا فقط در همين روايت از او ياد شده است. صاحب معجمالرجال مىگويد: «در روايتى كه صدوق از وى درباره مادر حضرت قائم (ع) دارد، امامعسكرى (ع) به او فرموده است كه شما مورد اعتماد ما هستيد» . ولى در سند روايت عدهاى افراد مجهول هستند، گذشته از آنكه روايت از خود اوست و وثاقت شخص را با روايت خود او نمىتوان ثابت كرد. (2)
شيخ صدوق (رحمهالله) نيز اين روايت را در «اكمالالدين» به اين سند آورده
است: «محمد بن على بن محمد بن حاتم عن احمد بن عيسى الوشاء عن
احمد بن طاهر القمى عن ابىالحسين محمد بن يحيى الشيبانى عن بشربن سليمان النحاس» اما درباره محمد بن على بن محمد بن حاتم، توثيقى نرسيده است و شيخ و نجاشى و ديگر رجال نيز درباره او سخنى نگفتهاند. فقط صدوق (رحمهالله) چند حديث از او دارد و او را «نوفلى» ملقب به «ابوبكر» معرفى كرده است و گفته كه معروف به «كرمانى» است و در موردى نيز بر او «ترضّى» كرده است، يعنى گفته است «رضىاللهعنه» . (1)اما چهار نفر بعدى همگى مجهول و ناشناختهاند. در نتيجه، اين داستان ضعيف است و در هيچ حكمى در خور استناد نيست.
بله، بازگو كردن اينگونه اخبار مانعى ندارد؛ اخبار كه با هيچ مسئله عقيدتى، اخلاقى و فقهى تنافى ندارد و احتمال صحت آن هم چندان دور از ذهن هم نيست اما نبايد اين جريان را از مسائل قطعى شيعه دانست.
1) معجم رجال الحديث، ج ١۶، ص ٢۴.
نويسنده در صفحه ٩۵ آورده است:
در روايت است كه ما اوصيا در شكم مادر قرار نمىگيريم، بلكه در پهلوى مادران خود هستيم و از رحم مادر بيرون نمىآييم، بلكه از ران راست مادرانمان بيرون مىآييم؛ چون ما نور خداييم كه چرك و آلودگى به آن نمىرسد.
سپس نويسنده مىگويد: «پيامبران از رحم مادرانشان متولد مىشوند، ولى اوصيا چنين نيستند؛ چون پاك و منزهاند. كدام دين چنين سخنى را مىپسندد.
روايت مذكور را علامه مجلسى (رحمهالله) (1)نقل كرده است. وى در ابتداى روايت مىگويد: «در برخى از نوشتههاى اصحاب، روايتى را به اين صورت ديدم» . سپس در ادامه آورده است: «الحسين بن حمدان مىگويد كه يكى از مشايخ مورد اعتماد به من خبر داد از حكيمه دختر امامجواد (ع) . . .» . سپس جريان ولادت حضرت حجت (عج) را نقل مىكند
1) بحارالانوار، ج ۵١، ص ٢۶.
تا آنجا كه حكيمه خاتون مىگويد: «من در نرجس دقت كردم؛ ولى اثرى از باردارى نديدم. اين را به حضرت عسكرى (ع) گفتم» و حضرت آن مضمون را فرمود.
اوّلاً: اين روايت از نظر سند به شدت ضعيف است؛ زيرا علامه مجلسى (رحمهالله) نام كتاب و نويسندهاش را نقل نمىكند. بنابراين فهميده مىشود كه از كتابهاى شناخته شده نيست.
ثانياً: در سند روايت ولادت حضرت حجت (عج) از حسينبنحمدان شروع شده است كه معلوم نيست آيا صاحب كتاب مستقيماً از او روايت مىكند يا با واسطه؟
ثالثاً: حسين بن حمدان ظاهراً همان «خصيبى» است كه نجاشى درباره وى مىگويد: «فاسد المذهب بود» . (1)
رابعاً: راوى بعدى نيز - كه حسين بن حمدان او را ثقه مىداند - به علت معتبر نبودن حسين بن حمدان، معتبر نيست.
خامساً: اين نكته تنها در اين روايت ديده مىشود، درحالىكهصدوق در كمالالدين با دو سند و دو متن كوتاه و مفصل، جريان ولادت حضرت حجت (عج) را از زبان حكيمه خاتون نقل مىكند و حتى در آن آمده است:
به حضرت عسكرى گفتم: «من در نرجس اثر باردارى نمىبينم» . حضرت فرمود: «از نرجس است نه از ديگرى» . من برخاستم و نرجس را بررسى كردم. هيچ اثر باردارى در او نديدم. دوباره نزد حضرت عسكرى رفتم و قضيه را گفتم. حضرت تبسم كرد و فرمود: «چون
1) رجال نجاشى، رقم ١۵٩.
هنگام طلوع فجر شود، اثر باردارى برايت ظاهر مىشود؛ زيرا مَثَل او مَثَل مادر موسى است كه اثر باردارى او ظاهر نشد و هيچكس تا هنگام ولادت نفهميد؛ زيرا فرعون، شكم زنهاى باردار را پاره مىكرد تا موسى را پيدا كند و اين [نوزاد] مثل موسى (ع) است. . .» . (1)
مىبينيم كه در اين روايت سخن از مخفى بودن باردارى است نه آنچه در روايت حسين بن حمدان آمده بود. شيخ (رحمهالله) در كتاب «الغيبة» جريان ولادت حضرت حجت (ع) را مفصل و به چند سند از حكيمه خاتون نقل كرده است؛ اما از آن مسئله خرافى خبرى نيست و ما اين مسئله را در هيچ روايت ديگرى از روايات متعددى كه علامه مجلسى (رحمهالله) (2)در احوال ولادت و انعقاد نطفه آورده است، نيافتيم.
به نظر مىرسد كه روايت مذكور از تصحيفات برخى غاليان باشد؛ همچنانكه بررسى كتاب حسين بن حمدان خصيبى، يعنى كتاب «الهداية الكبرى» نشان مىدهد كه بيشتر رويدادهايى كه در آننقل شده داراى اصل است. ولى با تصرفهاى بسيار نادر و تحريفكننده همراه است.
به هر حال، كسى به اين روايت ضعيف ملتزم نيست و درصورت پذيرفتن آن، بايد توجيه شود؛ مثل برخى روايات ديگر كه در كتابهاى فريقين آمده است. اينگونه روايتها تنها در كتابهايى ذكر مىشود كه غرضشان جمعآورى روايات است تا از نظر محققان دور نماند. در نتيجه اينگونه روايات نمىتواند سبب اعتراض به حقيقتى روشن و بزرگ،
همچون ولادت صاحب الزمان (عج) قرار گيرد.
نويسنده در صفحه ۵٩ آورده است كه روايات در مورد ولادت صاحبالزمان مىگويند:
وقتى سيّد (ع) به دنيا آمد، نور درخشانى از او خارج شد كه تمام افق آسمان را دربرگرفت. پرندگان سفيدى از آسمان پايين مىآمدند و بالهاى خود را بر سر و صورت و بدن او مىكشيدند و آنگاه ابومحمد الحسن (ع) فرياد برآورد: «عمه! او را بياور» وقتى او را آورد، وى را در آغوش گرفت و ديد كه همه كارهاى او انجام شده [ختنه شده و نافش بريده] و پاكيزه است و بر بازوى راست او نوشته شده است: جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقاً (اسراء: ٨1)
معلوم نيست كجاى اين جريان مورد اشكال و اعتراض نويسنده است؟ آيا او فكر كرده است كه از ولادت امثال خودش سخن مىگويد كه با شنيدن وقايع ولادت امام معصوم تعجب مىكند؟ بله، مشكل امثال نويسنده آن است كه نگاه آنها به امام معصوم همانند نگاه به يك
رييسجمهور يا پادشاه يا افراد عادى است. بنابراين از فضايل و مناقب
ائمه اطهار (عليهمالسلام) تعجب مىكنند. البته برخى به سبب جهل يا حسادت بهجاى اعتراف و تعظيم در مقابل عظمت خاندان معصوم پيامبر (ص) به انكار و اعتراض روى آوردهاند.
بسيارى از اينگونه عجايب را محدثان، مفسران، سيرهنويسان و مورخان درباره ولادت حضرت رسول (ص) نيز ذكر كردهاند.
نويسنده در صفحه۶٠ مىگويد: «دينى كه صاحبالزمان با آنفرمانروايى مىكند دينى غير از دين اسلام است» . سپس از صدوق در «اعتقادات» نقل مىكند: «مهدى چون ظهور كند احكام ارث را منسوخ مىكند» و براى تأييد كلام خود روايتى از امام صادق (ع) ذكر مىكند كه اگر قائم ما ظهور كند برادران روحى را وارث يكديگر قرار مىدهد و برادران تنى و نسبى از همديگر ارث نمىبرند.
نويسندهروايات ديگرى را نيز ذكر مىكند، از جمله: «حضرت مهدى هر كه را به سن بيست سالگى برسد و در دين آگاهى نداشته باشد، به قتل مىرساند» . (1)همچنين در روايت است: «هرگاه قائم آل محمد ظهور كند به حكم داود و سليمان حكم كند و براى اثبات مدعا، گواه نمىطلبد» . (2)
امام باقر (ع) نيز فرمود: «حضرت قائم كار تازهاى مىكند و كتاب و قضاوت تازهاى مىآورد و گويا مىبينم كه ميان ركن و مقام ابراهيم با مردم بر كتاب جديد بيعت مىكند» . (3)
سپس نويسنده مىافزايد كه اماكن مقدس هم از دست صاحب الزمان در امان نخواهند بود؛ زيرا روايات به صراحت مىگويند كه امام قائم، مسجدالحرام و مسجد پيامبر (ص) را خراب مىكند تا به صورت اصلى آنها برگرداند و كعبه را نيز به جاى اصلى آنمىبرد و به صورت اصلى آن مىسازد. (1)
هيچيك از پيروان اهل بيت (عليهمالسلام) معتقد نيستند كه حضرت مهدى (عج) به حكمى غير از اسلام و يا كتابى غير از قرآن حكم مىكند؛ و اين را هر كس كه اطلاع كمى از عقايد اماميه داشته باشد، مىداند. اما آنچه در روايت صدوق (رحمهالله) آمده است:
اولاً: روايت بايد از نظر سند، قطعى باشد تا بتوان آن را پذيرفت؛ مثلاً روايت كشتن جوان بيست سالهاى كه از دين آگاهى ندارد، در «اعلامالورى» بدون سند آمده است و مرحوم طبرسى نويسنده اين كتاب گفته است كه آن خبر قطعى و حجت نيست؛ همچنانكه بر هم زدن ارث نيز كه در برخى روايات آمده است، داراى سند قطعى نيست.
ثانياً: اين روايت، مخالف كتاب خداوند است و روايات اهلبيت (عليهمالسلام) تصريح مىكنند كه حديث مخالف كتاب خدا باطل است. هنر آن نيست كه حديثى را پيدا كنيم و آن را بهانه قرار دهيم، بلكه مهم آن است كه
بدانيم آيا اماميه به اينگونه امور معتقدند يا خير؟ سخن صدوق (رحمهالله) نيز در
1) بحارالانوار، ج ۵٢، ص ٣٣٨.
اين مورد مستند به برخى روايات است كه پذيرفتنى نيست و بايد در فهم آن به اهلبيت (عليهمالسلام) رجوع كرد.
بايد توجه داشت كه شرايط عصر ظهور حضرت مهدى (عج) با ديگر دورانها فرق دارد و از اين نظر به برنامهريزى ديگرى متفاوت با شرايط قبلى نياز دارد. از طرفى امام معصوم (ع) افزون بر دانش گسترده الهى كه در اختيار اوست، داراى اختيارات گستردهاى همانند اختيارات پيامبراكرم (ص) از جانب خداوند است. بنابراين باطن شريعت براى او، برخلاف مدعيان دروغين عرفان، آشكار است و چه بسا به كارهايى مأمور شود كه به ظاهر سابقه نداشته است؛ ولى چون به فرمان خداست، صحيح است.
آيا به نظر شما اگر حضرت حجت (عج) از جانب خداوند مأمور شود مانند حضرت خضر (ع) كارى غير عادى، مثل كشتن طفل بىگناه را انجام دهد، بايد بدان اعتراض شود؟ چرا اين احتمال را ندهيم كه خداوند برخى احكام را بنا به مصالحى براى عصر حضور كه شرايط آماده است، قرار داده باشد؛ همچنانكه امروزه اجراى برخى از قوانين اساسى بعضى كشورها به سبب نبود شرايطش متروك مانده و به زمان مناسب آن واگذاز شده است.
در روايتى از حضرت صادق (ع) نقل شده است كه حضرت على (ع) فرمود:
من حق داشتم فراريان [ جَمَل ] و مجروحان را بكشم؛ ولى اين كار
را براى سرانجام يارانم رها كردم كه اگر مجروح شدند كشته نشوند. ولى قائم حق دارد فرارى و مجروح را بكشد. (1)
اما قضاوت براساس علم و بدون درخواست شاهد، يك مسئله فقهى است كه ميان فقها مطرح است. بسيارى از فقها براى قاضى جايز مىدانند كه اگر واقعهاى را مىداند، بدون شاهد و به علم خود قضاوت كند و حتى مىتواند شاهد را مردود اعلام كند. بلكه اگر قاضى علم داشته باشد، بايد به آن عمل كند، وگرنه قضاوت براساس شهادت شاهدى كه برخلاف علم قاضى شهادت داده، خلاف واقع و ظلم خواهد بود. اينها در مورد قاضى متعارف است تا چه رسد به امام معصوم (ع) .
اما تخريب مسجدالحرام و مسجدالنبى كه در روايت كلينى و شيخ طوسى آمده است، به اين مضمون است كه چون حضرت قائم قيام كند، مسجدالحرام و مسجدالنبى را به اصل خويش برمىگرداند. (2)اين روايت از نظر سند ضعيف است؛ زيرا روايت «كافى» مرسله و در سند روايت شيخ طوسى نيز «بطائنى» وجود دارد كه از دشمنان امامرضا (ع) است.
ولى در عين حال، «اصلاحات» و نه تخريب اين دو مسجد شريف، حقّ مصلح جهانى است. او كه براى اصلاح جهان آمده است چگونه نتواند به فرمان الهى آن دو محل شريف را اصلاح گرداند؟ !
كدام دليل و برهان گفته است كه حجت خدا نمىتواند چنين
اصلاحاتى را انجام دهد؟ ! مورخان، مثل سيوطى در «تاريخ الخلفاء» ، ابن ابىالحديد در «شرح نهجالبلاغه» (1)و نيز محمد بن سعد در «طبقات» (2)آوردهاند كه [ عمر ] در سال ١٧ هجرى براى توسعه مسجدالحرام، خانههاى افرادى را كه از فروش خوددارى كردند، بدون اجازه آنها خراب كرد و به مسجد ملحق كرد و پول آن را در بيتالمال گذاشت تا اينكه بعداً آمدند و گرفتند. (3)
اما اتهام بزرگ نويسنده كه صاحبالزمان دينى مىآورد كه غير از اسلام است و براى اثبات آن به تغيير در قانون ارث، قضاوت از روى علم، كشتن جوانى كه احكام نداند و آوردن كتاب جديد تمسك كرده است، بسيار عجيب است. گفتيم كه جز مسئله قضاوت، بقيه امور اصلاً ثابت نيست و اگر هم باشد توجيه پذير است. مسئله قضاوت هم اصلاً ربطى به مخالفت با قانون اسلام ندارد. اگر بنا باشد با اينگونه امور، شخصى را متهم به آوردن دين جديد كنند، خليفه اول و دوم به سبب انحراف بسيار از قوانين اسلامى به آن سزاوارترند. انحرافهايى مثل: مخالفت با دستور پيامبر در امر خلافت، مخالفت در امر فدك، مخالفت با قانون ارث در مورد ارث حضرت زهرا (عليهاالسلام) ، كنار گذاردن سهم «ذوىالقربى» در خمس، تعطيلكردن حد خالد بن وليد، تحريم متعه حج و نساء، تغيير قانون طلاق، خواندن نماز نافله به جماعت، تغيير نماز ميت، تغيير شرايط ارث، جابهجا كردن مقام ابراهيم و ديگر موارد.
شگفتا كه مهدى موعود، در قرآن و احاديث وصى پيامبر، معرفى شده و ظاهركننده دين اسلام، عدالتگستر و امام بر خلق است و با اين حال متهم به اعمالى برخلاف اسلام شود! در روايات اسلامى، فراوان آمده است كه حضرت مهدى (عج) اسلام حقيقى را برقرار مىكند. در روايتى، حضرت صادق (ع) فرمود:
چون قائم خروج كند به يهود و نصارى و همه كفّار در شرق و غرب زمين، اسلام را عرضه مىكند. هر كه پذيرفت، او را به نماز و زكات و ديگر دستوراتى كه مسلمان دارد، فرمان مىدهد و هر كه مسلمان نشد، گردن مىزند. (1)
در روايت امام باقر (ع) آمده است كه حضرت قائم با مردم سخن مىگويد درحالىكه به «حجرالاسود» تكيه كرده است؛ از جمله مىگويد: «هر كه در مورد كتاب خدا با من بحث كند، من شايستهترم به كتاب خداوند» . (2)
آنچه مهم است، فهم كلماتى است كه در روايات آمده است؛ گرچه بيشتر يا شايد همه آنها از نظر سند ناتمام است. مقصود از كتاب جديد، كتابى مقابل قرآننيست، بلكه آوردن احكام و قوانينى است كه تاكنون بر اثر عوامل گوناگون، از جمله انحراف مسلمانان از مكتب حقيقى
اهلبيت (عليهمالسلام) ، ناشناخته مانده است و به همين سبب برخى از مسلمانان و علما با حضرت مخالفت مىكنند. امام (ع) بسيارى از اين احكام را از
قرآن استخراج مىكند. ولى مردم آن را مقابل قرآن كتابى جديد مىپندارند. در حالىكه آنچه حضرت مىآورد همان دين حقيقى است كه پيامبر اكرم (ص) آورده است و همان قرآن است كه خداوند نازل كرده است. اما اين دين حقيقى چنان تغيير كرده است كه تعاليم حضرت را كتاب، سنت و امر جديد مىيابند.
مگر نبودند امثال «ابنخلدون» كه مذهب اهلبيت (عليهمالسلام) را انحرافى و بدعت معرفى كردند؟ ! مگر نيستند كسانى كه اسلام محمدى (ص) را كفر مىنامند و اسلام آمريكايى را اسلام مىدانند؟ ! اينگونه افراد حق دارند در زمان ظهور حضرت مهدى بگويند كه اين قرآن جديد است؛ زيرا حضرت قرآن را مخالف برداشت آنها معنا مىكند.
آرى، اسلام حقيقى چنان به غربت مىافتد كه مردم آنرا به فراموشى مىسپارند و اقامه اسلام حقيقى را، دين جديد مىپندارند! امام صادق (ع) فرمود: «اسلام با غربت شروع شد و دوباره مثل اول غريب مىشود. پس خوشا به حال غريبان» . راوى به حضرت عرض كرد: «برايم شرح دهيد» . حضرت فرمود: «دعوتكننده ما، دعوت جديدى مىكند؛ همچنانكه رسول الله (ص) دعوت كرد» . (1)
يعنى مردم مسلمان، همانند زمان جاهليت چنان از اسلام دور مىشوند كه دعوت امام زمان به اسلام همانند دعوت رسول الله (ص)
مىشود، وگرنه كتاب جديدى در كار نيست. حضرت رضا (ع) فرمود: «
مَنْ اَتى بَعْدَ الْقُرْآنِ بِكتابٍ فَدَمُهُ مُباح » (2)« هر كه بعد از قرآن، كتاب
ديگرى بياورد، خونش حلال است » .
اين احتمال نيز هست كه مقصود از آن كتاب جديد كتابى باشد كه اميرالمؤمنين (ع) با املاى پيامبر (ص) نوشته است و در روايات فراوانى به نام «كتاب على» آمده است. (1)تمامى احكام در آن كتاب بيان شده است و چون براى مردم ناآشناست و حضرت حجت از روى آن، فروعات احكام را بيان و اجرا مىكند، كتاب جديد شمرده شده است.
احتمال نيز دارد كه مقصود از كتاب جديد، «قرآن اميرالمؤمنين (ع) » باشد كه داراى توضيح، تأويل، شأن نزول، بيان ناسخ و منسوخ و خصوصيات تازهاى، مثل ترتيب نزول، قرائت صحيح و مانند اينهاست بدون آنكه از نظر متن قرآن با قرآن كنونى تفاوت داشته باشد.
اينها گذشته از بررسى صحت اسناد اين روايات است؛ مثلاً اين مضمون در بحارالانوار (2)آمده است و در سند آن ابنبطائنى و پدر هستند كه هر دو ملعون و ضعيفاند. روايت ديگر نيز از ارشاد مفيد (رحمهالله) است كه مرسل است. (3)روايت ديگر نيز كه از غيبت نعمانى است با اين سند آمده است: «على بن الحسين عن محمد العطار عن محمد بن الحسن عن محمد بن على الكوفى عن البزنطى عن عاصم بن حميد الحناط عن ابىبصير. . .» (4)كه محمد بن على الكوفى مجهول است.
به هر حال، هر سه روايت، ضعيف است و شخصيت معروفى از
شيعيان را نمىشناسيم كه به مضمون اين روايات پاىبند باشد. بنابراين با اين روايات نمىتوان چيزى را ثابت كرد تا چه رسد كه آن را به شيعه نسبت داد. صرف وجود آن در كتب، هرگز دليل اعتقاد به آن يا صحت آن نيست؛ همچنانكه نزد هر عالمى كه از روش محدثان - اعم از شيعه يا اهل سنت - خبر داشته باشد، واضح است، وگرنه احاديث بسيارى هستند كه اهل سنت در كتب خود آوردهاند، ولى به علت ضعف سند يا دلايل ديگر به آن ملتزم نيستند.
۴٠
نويسنده در صفحه ۶٢ مىگويد كه مدعيان وجود صاحبالزمان مىگويند: «تنها علتى كه مانع ظهور او شده، ترس امام از كشته شدن است. وگرنه خود را پنهان نمىكرد و مثل پيامبران و ائمه (عليهمالسلام) اذيت مردم را در راه خدا تحمل مىكرد» . سپس مىافزايد كه مؤمنانِ به صاحبالزمان، غيبت او را با پنهان شدن پيامبر (ص) به مدت پنج سال در آغاز بعثت مقايسه مىكنند تا آنكه خداوند دستور علنى كردن دعوت را داد. اين قياس به چند دليل ناصحيح است:
الف) پيامبر (ص) از نظر مردم پنهان نشد، بلكه دعوت را پنهانى كرد؛
ب) خديجه و على (عليهماالسلام) و غير از اين دو همراه پيامبر (ص) بودند. اما مهدى به ادعاى شما كسى همراه او نيست؛
ج) پيامبر (ص) بعد از مدتى ظاهر شد و در همان مدت پنهانى، افرادى را آماده كرد تا او را در امرِ دعوت يارى كنند. اما مهدى پنهان است و پيروانى ندارد، گرچه اماميه پيرو اويند. شيعه از همان روز غيبت، پيروان او بودهاند و اكنون به ميليونها نفر مىرسند. آيا چنين تعداد زيادى براى ايجاد امنيت و ظهور ايشان كافى نيست تا به همراه آنان جهاد نمايد؟
ترس از كشتهشدن، يكى از عوامل غيبت حضرت حجت است. عوامل ديگرى، مثل امتحان مردم، جداسازى افراد نيك از بد، رهايى از بيعت با طاغوتيان و امور ديگرى كه بر ما مخفى است نيز جزء دلايل غيبت حضرت است. پيامبر اكرم (ص) در مورد غيبت حضرت حجت فرمود: «اى جابر! اين امر از امور الهى و سرّى از اسرار خداوند است كه از بندگان پوشيده است. مبادا در آن شك كنى كه كفر است» . (1)
امام صادق (ع) در حديثى به «عبدالله بن فضل هاشمى» فرمود:
حكمت غيبت او جز بعد از ظهور وى ظاهر نمىشود؛ همچنانكه حكمت كارهاى خضر (سوراخ كردن كشتى، كشتن پسر بچه و برپا داشتن ديوار) براى موسى (ع) روشن نگشت جز هنگام جدايى آن دو. اى پسر فضل! اين كار از كارهاى الهى و سرّى از اسرار الهى و غيبى از غيبهاى اوست و ما چون خداوند را به حكمت قبول كرديم، پذيرفتيم كه همه افعال او حكيمانه است؛ هر چند علت آن بر ما معلوم نباشد. (2)
بنابراين، اين اعتراض كه چرا نمىآيد يا مىبايد مثل اجداد خود اذيت و آزار را تحمل كند، بىمورد است. اصولاً اگر خداوند با اعجاز، او را نگه دارد، با حكمت «آزمايش الهى» منافات دارد و اگر او را مثل
اجداد بزرگوارش شهيد كند، با فلسفه امامت، ظهور و قيام ايشان منافات دارد.
اما در مسئله مقايسه غيبت امام زمان (عج) با پنهان شدن پيامبر اكرم (ص) بهتر بود نويسنده قبل از اعتراض، علت مقايسه را بيان مىكرد؛ زيرا شيعه مدعى همانندى كامل غيبت امام زمان با غيبت پيامبر (ص) نيست، بلكه شيعه در پاسخ به اين سؤال كه چگونه مىشود كسى امام و حجت خدا باشد، اما مردم به او دسترسى نداشته باشند، مىگويد كه عدم دسترسى مردم به امام، مانع امامت نيست؛ زيرا در ميان انبياى گذشته، مثل ادريس، صالح، ابراهيم، موسى، شعيب، الياس و دانيال هم غيبت سابقه داشته است كه سالهايى از دسترس مردم دور بودهاند. حضرت رسول اكرم (ص) نيز پيامبر بود؛ ولى دعوت را جز براى خديجه و حضرت على (ع) آشكار نكرد. اگر دسترسى نداشتن مردم به امام، مانع باشد، بايد دسترسى نداشتن به پيامبر (ص) هم مانع پيامبرى ايشان مىبود؛ زيرا در اين جهت فرقى ميان حضور پيامبر و نشناختن پيامبرى وى با در دسترس نبودن او نيست؛ چون در هر حالت، مردم از وى استفاده نمىكردند. امروز نيز اگر بزرگترين پزشك جهان ميان جمعى باشد، اما او را به پزشك بودن نشناسند با نبود او در آن جمع از نظر استفاده مردم يكسان است.
اگر مصلحت اقتضا مىكند كه نبوت پيامبر (ص) سه سال در ميان مردم آشكار نشود مىتواند اين مصلحت، براى ساليان طولانىترى هم باشد. بنابراين، پنهان شدن از مردم با پنهان كردن دعوت، از لحاظ استفاده نكردن مردم فرقى ندارد. همراه بودن حضرت خديجه و على (عليهماالسلام) ربطى به اين مسئله ندارد؛ زيرا سخن از عموم مردم است نه دو نفر. وگرنه همراه حضرت حجت (عج) نيز افرادى هستند، حتى بيش از دو نفر.
در مقايسه دو امر، اشتراك در همه ويژگىها لازم نيست، بلكه مىبايست در نكته اصلى مشترك باشند. بنابراين مسئله آمادهسازى پيامبر (ص) ربطى به مسئله ح-ضرت حجت ندارد؛ زيرا اين امر برمىگردد به حكمت كتمان نبوّت و لازم نيست حكمت اختفاى حضرت حجت نيز همان باشد كه در نبى مكرم (ص) بود، بلكه براى پاسخ اين شبهه كه امام ناشناس چه فايدهاى دارد همين مقدار كافى است كه بگوييم هر دو از مردم مخفى بودند؛ يعنى گرچه مردم هر دو را مىبينند؛ اما آنها را امام يا پيامبر نمىدانند تا از ايشان بهرهمند شوند. حكمت غيبت پيامبر (ص) ممكن است با حكمت غيبت حضرت حجت فرق داشته باشد. افزون بر اين، چرا نتوان گفت كه حضرت حجت نيز براى آمادهسازى مردم و جهان، در پشت پرده غيبت قرار دارد؟
از آنجا كه اين قيام مصالح ديگرى نيز دارد و ماهيت آن نيز جهانى است، نبايد انتظار داشت كه مدت آن نيز مثل بعثت ٢٣ سال و دعوت مخفيانهاش سه سال باشد. يك قيام جهانى، به زمان و مقدمات فراوانى نياز دارد كه به تدريج هموار مىشود؛ از جمله بلوغ فكرى و آمادگى روحى مردم جهان كه به تدريج محقق مىشود. از همينجا معلوم مىشود كه پرسش نويسنده درباره علت قيام نكردن حضرت با وجود ميليونها پيرو، سخن نادرستى است؛ زيرا ظهور حضرت به آمادگى جهانى نياز دارد كه محقق نشده است.
نمونه كوچك آن، انقلاب اسلامى ايران است كه با وجود هزاران طرفدار قيام مسلحانه، رهبر عظيمالشأن آن، دستور قيام مسلحانه را نداد؛
زيرا مىخواست، شرايط به گونهاى آماده شود كه مردم و از جملهنيروهاى مسلح بيدار شوند تا بتواند با كمترين تلفات و خسارات، بزرگترين موفقيت را به دست آورد.
براى تحقق اين آرمان (ظهور حضرت) گاهى بايد سالها منتظر ماند. خداوند متعال اراده كرده است تا حكمتها و اسرار غيبت به تدريج محقق شود تا زمينه ظهور فراهم گردد.
نويسنده در صفحه ۶۴ ضمن نقل محاورهاى مىگويد كه علت غيبت حضرت مهدى (عج) طبق روايات، ترس از قتل است. بنابراين چرا امروز بر صفحات تلويزيون ظاهر نمىشود؟ ! يا دستكم با نوار ويديويى، صدا و تصويرش را پخش كنند تا ثابت شود كه او شخصيتى خيالى نيست.
پيشتر گفتيم كه از روايات اينگونه استفاده مىشود كه غيبت حضرت حكمتهاى زيادى دارد و برخى از آنها جز با ظهور حضرت آشكار نمىشود. يكى از حكمتها، نداشتن امنيت جانى است. در ضمن، حكمت الهى بر حفظ حضرت بهگونهاى نيست كه ديده شود، ولى صدمه نبيند.
اما اينكه چرا بر صفحه تلويزيون، ظاهر نمىشود؟
اولاً: بعد از آوردن دليل قاطع بر وجود آن حضرت، نيازى به وضوح بيشتر نيست؛ زيرا حكمت الهى بر اين نيست كه از هر راهى براى هدايت بشر استفاده كند، بلكه بشر نيز بايد با بهرهگيرى از عقل خود مطالب را بررسى و انتخاب كند. وگرنه آيا بهتر نبود مثلاً براى آنكه مردم
به خدا ايمان آورند، هر از گاهى، يكى از علماى اسلام، معجزهاى مىكرد تا همه به دين اسلام معتقد شوند. بهتر نبود كه خداوند در زمان ما هم پيامبرى مىفرستاد تا با اعجاز واضح، همه را قانع كند. اصلاً بهتر نيست خودش را به صورتى بر همه منكران نشان دهد تا همه ايمان آورند؟ ! زيرا اهل سنت طبق رواياتشان معتقدند خداوند ديده مىشود و مردم خداوند را در آخرت مىبينند. چرا خداوند برخى مردگان را زنده نمىكند تا باعث ايمان آوردن منكران شوند؟ ! چرا فرشتهها را مجسم نمىكند؟ ! و. . .
بنابراين سنت الهى بر اين نيست كه راه حق با هر روشى چنان واضح باشد كه راه باطل، مجالى براى عرضه نداشته باشد، بلكه بايد هر دو راه باشند. ازاينرو خداوند، شيطان را آفريد و هوا و هوس را هم در درون افراد قرار داد تا معلوم شود چه كسى دنبال عقل و خداوند است و چه كسى به دنبال شيطان يا هواى نفس.
به اين سبب بود كه پيامبر اكرم (ص) و ائمۀ اطهار (عليهمالسلام) كه مظهر قدرت خداوند بودند تقاضاى اعجاز را جز در موارد معدود، نمىپذيرفتند؛ زيرا شيوع آن با حكمت و سنت خداوند تناسب ندارد؛ همچنانكه مستجاب نشدن دعا از همه و در هر وضعيتى، چنين است.
بر فرض كه حضرت مهدى (عج) در صفحه تلويزيون و نوار ويديويى ديده شد، آيا همه منكران باور مىكنند؟ ! واقعاً اگر تلويزيون تصوير مردى را نشان دهد كه مدعى امام زمان بودن است، شما كه منكر
حضرت هستيد، باور مىكنيد؟ ! اگر باور كنيد كه خيلى ساده خواهيد بود؛ زيرا امروزه از سادهترين مسائل، تهيه يك نوار ويديويى و پخش آن است. آيا نمىگوييد شايد شخص ديگرى باشد؟ ! اگر هم باور نمىكنيد، ساخت و نمايش اين نوار چه ارزشى خواهد داشت؟ آيا در صورت نمايش چنان شخصى، آتش اختلافها افروختهتر نمىشود و به دنبال آن تقاضاهاى ديگرى مبنى بر معجزه، وعده ديدار و. . . داده نمىشود؟ !
گذشته از آن، حضرت مهدى (عج) مثل رهبران مخفى ديگر نيست كه نشان دادن تصوير او به اهداف ايشان صدمه نزند؛ زيرا حضرت مهدى (عج) در ميان مردم حاضر مىشود و آنها او را مىبينند، همچنانكه در روايات آمده است. ولى او را نمىشناسند. اگر بنا باشد حضرت را در نوار ويديويى ببينند، حضور ايشان در اجتماع مردم با فلسفه غيبت ايشان تنافى خواهد داشت.
عصر غيبت، عصر امتحان الهى است تا افراد ثابتقدم از ديگران جدا شوند. آنهايى كه دين و معنويت برايشان اصل است از آنهايى كه دينشان لقلقه زبان است، متمايز گردند. ازاينرو در روايات آمده است كه ثابتقدمهاى آخرالزمان از همه برترند. همانها كه حجت خدا را نمىبينند، ولى ايمانى محكمتر از بينندگان دارند.
امام زينالعابدين (ع) فرمود:
غيبت ولىالله، دوازدهمين وصى رسول الله (ص) و ائمه بعد از او طولانى مىشود. اى اباخالد! (راوى حديث) همانا اهل زمان غيبت
او كه معتقد به امامت او و منتظر ظهور اويند از اهل هر زمان برترند؛ زيرا خداوند به آنها چنان عقل و فهم و معرفتى داده است كه غيبت نزد آنها مثل مشاهده است. . . . (1)
پيامبر اكرم (ص) فرمود:
يا على! بدان كه شگفتانگيزترين ايمان و عظيمترين يقين را گروهى دارند كه در آخرالزمان خواهند بود. آنها پيامبر را درك نكردهاند و حجت نيز از آنها پوشيده است و براساس سياهى (نوشته) روى سفيدى (كاغذ) ايمان آوردهاند. (2)
حضرت كاظم (ع) فرمود:
خوشا به حال شيعيان ما كه در غيبت قائم ما به ريسمان ما چنگ مىزنند. بر دوستى ما و بيزارى از دشمنان ما ثابت قدمند. آنان از مايند و ما از آنان. آنان به امامت ما راضىاند و ما به پيرو بودن آنان. پس خوشا به حال آنان و خوشا به حال آنان. به خدا سوگند كه ايشان در روز قيامت در درجه ما با ما هستند. (3)
نويسنده در صفحه ۶۵ به نام افرادى اشاره مىكند كه به پيرايش غلوّ موجود در مذهب شيعه پرداختهاند. نويسنده اعتراض مىكند كه چرا با مرجعيت برخى از اينان مخالفند؟
نويسنده گمان كرده است كه شيعه بايد هر اعتراضى را بپذيرد و هر عقيدهاى كه مخالف پيدا مىكند، باطل مىشود غافل از آنكه مكتب شيعه، مكتب حق و داراى آزادى علمى است و عقايد خويش را با دليل در معرض انديشمندان قرار مىدهد. ولى اين به معناى پذيرش سخن نادرست هر مدّعى نيست.
نويسنده در صفحه ۶۶ از برخى علماى معاصر شيعه نقل مىكند كه ايشان با ضرب و شتم و تعدى به [حضرت] زهرا [(عليهاالسلام) ] و سقطكردن جنين ايشان، مخالفند. نويسنده مىگويد كه اگر كسى به زن شما حمله كند و بخواهد او را بزند، آيا در خانه مىنشينى و مىگويى: «لا حول و لا قوة إلا بالله» يا به او حملهور مىشوى؟ ! آيا على بن ابىطالب آن مردى كه قهرمانان را مقهور مىكرد، اجازه مىدهد كه به زهرا حمله كنند؟ ! كدام يك از شما چنين چيزى را براى خود مىپسندد؟ !
همچنين مىگويد كه چرا زهرا در را باز مىكند؟ اگر كسى در خانه شما را بزند، بهويژه اگر نيروهاى امنيتى باشند كه براى دستگيرى آمده باشند، آيا انسان زن خودش را جلوى در مىفرستد؟ ! آيا امام على ترسو بوده و غيرت نداشته است؟ ! پيامبر به او سفارش كرده بود براى خلافت، جنگ و اختلاف به راه نيندازد، نه اينكه از زنش هم دفاع نكند.
مسئله تعدّى به حضرت زهرا (عليهاالسلام) ، ضرب و جرح و سقط جنين ايشان، از مسائلى است كه در روايات شيعه به خوبى و در روايات
اهلسنت نيز به صورت خلاصه بيان شده است و هرگز از اهل سنت انتظار نقل جزئيات اين امور نيست. ما در جواب فقط به اشاره مىگوييم كه آتش زدن درِ خانه حضرت، شكستن پهلوى ايشان بر اثر ضربه و شهادت جنين او به نام محسن، در انبوه گزارشهاى علما از صدر اسلام تاكنون آمده است و بسيارى از اين امور را برخى از علماى اهل سنت نيز اشاره كردهاند.
در كتاب «سليم بن قيس» (متوفاى قرن اول) مىخوانيم:
قنفذ - لعنة الله - فاطمه را وادار كرد كه به پشت در پناه برد و او را به داخل راند. در نتيجه پهلوى زهرا (عليهاالسلام) شكست و فرزندش را سقط كرد و همواره بسترى بود تا اينكه بر اثر همان ضربه به شهادت رسيد. (1)
كلينى (متوفاى ٣٩٢ه. ق) به سند صحيح از امام كاظم (ع) روايت كرده است كه حضرت فاطمه (عليهاالسلام) « صديقه شهيده » است. (2)همچنين طبرسى (رحمهالله) مىگويد:
فاطمه ميان شوهرش و مهاجمان قرار گرفت. . . قنفذ، زهرا (عليهاالسلام) را وادار كرد كه به لنگه در خانهاش پناه برد. آنگاه آن را به درون هُل داد و يكى از دندههاى پهلوى زهرا (عليهاالسلام) شكست و فرزندش را سقط كرد. (3)
مسعودى مورخ مشهور (متوفاى ٣۴۶ه. ق) مىنويسد: «به خانه
على (ع) هجوم بردند و در آن را آتش زدند و وى را با زور از خانه بيرون برده و سرور زنان را با در فشار دادند، بهگونهاى كه محسن را سقط كرد» . (1)
شيخ مفيد (قدسسره) (متوفاى ۴١٣ه. ق) نيز مىنويسد:
فلانى با لگد بر حضرت فاطمه زد و فرزندش را سقط كرد و آنگاه به حضرت سيلى زد و حضرت صادق (ع) فرمود: گويا مىبينم گوشواره حضرت را كه متلاشى شده است. (2)
«نظّام» از علماى اهل سنت مىگويد:
خليفه دوم در روز بيعت بر شكم فاطمه زد، بهگونهاى كه محسن را سقط كرد. او فرياد مىزد كه خانه را با هر كه در آن است آتش زنيد و در خانه كسى نبود، جز على، فاطمه، حسن و حسين. (3)
ذهبى و ابن حجر از علماى اهل سنت مىگويند: «خليفه دوم با لگد بر فاطمه زد بهگونهاى كه محسن را سقط كرد» . (4)
هرچند صلاح جامعه مسلمانان نيست كه در وضعيت كنونى به اينگونه مسائل دامن زده شود، ولى انكار حقايق و تحريف آن نيز كار نادرستى است كه بايد با آن مقابله شود. دانشمندان شيعه به ويژه در اين اواخر، به اثبات اين موضوع و پاسخ به شبهات آن به طور مفصل پرداختهاند؛ از جمله: علامه معاصر «سيد جعفر مرتضىعاملى» در كتاب
«مأساة الزهراء (عليهاالسلام) » و «عبدالزهرا مهدى» در كتاب «الهجوم على بيت فاطمه (عليهاالسلام) » .
علت سكوت آن بود كه ورود اميرالمؤمنين در آن درگيرى، مدينه را به آشوب مىكشاند و اين آرزوى منافقان بود تا با ايجاد اغتشاش در آن اوضاع سخت كه بسيارى در فكر نابود كردن اسلام بودند، به اهدافشان برسند. حضرت امير (ع) خود مىفرمايد: «به خدا سوگند! اگر ترس از تفرقه مسلمانان، بازگشت كُفر و از بين رفتن دين نبود ما روش ديگرى مىداشتيم» . (1)
نكته بسيار مهم آن است كه اين اقدام صديقه طاهره بهترين عامل رسوايى آنان و باعث بطلان مكتب و توطئهشان گرديد، بهگونهاى كه نهايت جنايت و سنگدلى و بىاعتقادى آنها را به پيامبر و خاندان ايشان و علاقه شديد آنها را به رياست و دنياطلبى مىرساند. چرا اين مسئله را يك تدبير حكيمانه از جانب اميرالمؤمنين (ع) و صديقه طاهره (عليهاالسلام) ندانيم كه به فرمان خداوند انجام شده است تا صديقه طاهره در راه دفاع از ولايت، مصدوم و سرانجام شهيد شود، مخفيانه به خاك سپرده شده و قبر مطهرش نيز پنهان بماند تا اين لكه ننگ براى هميشه آنها را رسوا كند؛ همچنانكه آنها را رسوا كرده است و اين در كتب اهل سنت به خوبى بيان شده است. شايد به همين سبب بود كه سيدالشهدا (ع) با آنكه
1) شرح نهج البلاغه، ج ١، ص ٣٠٧؛ الارشاد، ج ١، ص ٢۴۵.
از شهادت خويش آگاه بود، زنان و كودكان را همراه خود آورد و در جواب اعتراض «محمد بن حنفيه» فرمود: «خدا مىخواهد اينها را اسير ببيند» . (1)
آيا جز اين است كه حكمت الهى در رسوا كردن ظالمان از طريق جنايات خودشان است؟ !
گذشته از همه اين امور، آيا احتمال ندارد كه صديقه طاهره داوطلبانه اين كار را كرده باشد؟ ! زيرا وقتى حضرت، اوضاع را نامناسب مىداند و حضور اميرالمؤمنين (ع) را نه تنها غير لازم، بلكه سبب تحريك دشمنان مىبيند خود داوطلبانه به پشت در مىآيد تا شايد آنان با شنيدن صداى وى و احساس حضور وى در پشت در از هجوم منصرف شوند؛ زيرا او از طرفى، زن است و در اسلام و جاهليت حمله به زنان شرمآور بوده و از طرفى دختر پيامبر (ص) است و مردم، بارها شاهد آنهمه احترام رسولالله (ص) به وى بودند و اكنون نيز در عزاى پدر به سر مىبرد. در نتيجه خود به پشت در آمد و فرمود: «آيا مىخواهى خانه مرا آتش بزنى؟ ! چرا ما را در عزاى پدرم رها نمىكنى؟ !» و ازاينرو بار اول، مهاجمان به جز قنفذ برگشتند. (2)
انجام دادن اين تدبير حكيمانه از دو حالت خارج نبود: يا آنها برمىگشتند كه باعث حفظ حريم خاندان پيامبر مىشد يا برنمىگشتند و هجوم مىبردند كه سبب رسوايى آنها و عقيم ماندن اهدافشان مىشد. آيا
اين تدبير حكيمانه جاى اعتراض دارد؟ !
بنابراين، پرسش اعتراض گونه نويسنده برخاسته از يك نگاه سطحى است. اگر پاسخ حضرت فاطمه در رسوا كردن مهاجمان به ظاهر ديندار تأثير به سزايى دارد، چرا حضرتش اقدام نكند؟ ! مگر صديقه طاهره نبود كه در مسجد پيامبر (ص) با اعتراض بر ابوبكر در جمع مهاجر و انصار آن خطبه كوبنده را ايراد كرد؟ ! ولى از على (ع) در آن موقعيت، چنين پاسخى سراغ نداريم. آرى، اگر همسر كسى شرايطى دارد كه مىتواند در افشاى منافقان از اقدام شوهرش مؤثرتر باشد، بايد اقدام كند.
مقايسه حضرت امير (ع) و صديقه طاهره با افراد عادى شايستۀ يك محقق هوشيار نيست! آن دو بزرگوار از عاقلترين و هوشيارترين افراد روزگارانند و بزرگترين هدفشان حفظ دين اسلام از آسيب منافقان است؛ ولى در افراد معمولى مسائل عاطفى و احساسى، آنها را به هيجان مىآورد و از اهداف دور مىكند.
از همينجا معلوم مىشود كه مسئله، مسئله غيرت يا شجاعت نيست، بلكه مسئله وظيفه و عقل است كه هر مؤمن حكيمى بايد در شرايط سخت به دستور الهى پاىبند باشد؛ هرچند مخالف خواستههاى احساسى و عاطفى او باشد.
اينجا جاى غيرت و شجاعت نيست؛ جاى صبر و تحمل است تا خون بر شمشير پيروز شود و دشمنان با جنايات خود، خويش را رسوا كنند.
سكوت اميرالمؤمنين (ع) در آن شرايط حساس كه انسانهاى ديگر را
به هيجان و اقدام شتابزده وادار مىكند، بزرگترين دليل بر ايمان و شجاعت اوست. ازاينرو مىفرمود: «پس صبر كردم درحالىكه در گويا خار چشم و استخوان در گلوى من مانده بود و با ديدگان خود مىنگريستم كه ميراث مرا به غارت مىبرند» . (1)
از قرائن مشخص مىشود كه تهاجم، غير منتظره بوده است و اهل خانه، احتمال اين عمل ناجوانمردانه را نمىدادند؛ به همين سبب است كه حتى فرصت پوشش كامل به حضرت فاطمه (عليهاالسلام) را ندادند (2)و مهاجمان ميان على (ع) و شمشير مانع شدند و عده زيادى بر سر او ريختند قبل از آنكه او شمشير را بردارد. (3)خود حضرت امير (ع) فرمود: «به خدا قسم! اگر شمشيرم در دستم بود مىدانستيد كه هرگز به اين كار دست نمىيابيد» . (4)با اين حال، حضرت امير (ع) با همان دست خالى نيز به دفاع پرداخت و گريبان آن مرد را گرفت و بر زمين كوبيد و خواست او را بكشد كه به ياد وصيت پيامبر (ص) افتاد و فرمود: «سوگند به آنكه محمد (ص) را به پيامبرى مبعوث كرد، اگر نبود تقدير الهى و عهدى كه پيامبر با من نموده است، مىدانستى كه تو نمىتوانى به خانه من داخل شوى» . (5)
اين وصيت پيامبر (ص) همان است كه معترض [ نويسنده كتاب ] نيز به
آن اقرار كرده است و گفته است: «برادر اميرالمؤمنين (رسول الله (ص) ) او را ملزم كرده بود تا از زور و شمشير در امر خلافت استفاده نكند» .
اينكه نويسنده مىگويد: «على (ع) مأمور بود در مورد خلافت، جنگ به راه نيندازد، نه اينكه از همسرش دفاع نكند» صحيح نيست؛ زيرا در آن شرايط، دفاع از همسرش با جنگ تفاوتى نداشت؛ زيرا مهاجمان براى گرفتن بيعت آمده بودند و همسرش نيز مانع آنها شده بود و دفاع مسلحانه اميرالمؤمنين، خواه ناخواه جنگ را به راه مىانداخت. در برخى روايات نيز تصريح شده است كه حضرت امير (ع) مكلف بود كه حتى در دفاع از همسرش هم اقدام تندى نكند. اين حديث را مرحوم كلينى (قدسسره) روايت كرده است كه خلاصه مضمون آن اين است كه امام صادق (ع) مىفرمايد:
جبرئيل امر وصيت را از جانب خداوند به صورت نوشتهاى به همراه امنايى از ملائكه نازل كرد و گفت تا رسول الله (ص) اتاق را خلوت كند و جز على و فاطمه كسى نماند. جبرئيل گفت: «خداوند به شما سلام مىرساند و مىگويد كه اين نوشته، عهد من است به تو كه بر تو گواهم و ملائكه را هم گواه گرفتهام بر تو. . .» . در اين هنگام بدن پيامبر (ص) لرزيد. . . و نوشته را گرفت. جبرئيل به پيامبر (ص) گفت: «آن را به اميرالمؤمنين بده و براى او بخوان» . حضرت رسول (ص) حرف به حرف آن را خواند و فرمود: «يا على! اين عهد پروردگار به من و امانت اوست كه رساندم و ادا كردم» .
على (ع) عرض كرد: «من نيز گواهم و گوش، چشم، گوشت و خونم براى شما گواهى مىدهد» . جبرئيل گفت: «من نيز با شما دو نفر گواهم» . پيامبر (ص) فرمود: «يا على! آيا وصيت مرا گرفتى و آگاه شدى و براى خداوند و من، ضمانت كردى كه به مضمون آن عمل كنى» ؟ حضرت على (ع) عرض كرد: «آرى، پدر و مادرم به فدايت. تعهد دادم و بر خداوند است كمك به من و توفيق انجام دادن آن» . سپس پيامبر (ص) فرمود: «مىخواهم شاهد بگيرم بر تو كه حتماً به آن عمل مىكنى» . حضرت على (ع) عرض كرد: «قبول دارم» . پيامبر (ص) فرمود: «جبرئيل و ميكائيل الآن ميان من و تو هستند. اينان حاضرند و همراه اينها ملائكه مقرب الهى هستند كه آنها را بر تو گواه مىگيرم» . حضرت على (ع) عرض كرد: «باشد. گواهى دهند» .
سپس حضرت صادق (ع) فرمود كه از جمله امورى كه پيامبر (ص) به فرمان خداوند بر حضرت على (ع) شرط كرد اين بود:
دوستى كن با دوستان خدا و رسولش. دشمن باش با دشمنان خدا و رسولش و از آنها بيزار باش و براى از بين رفتن حق خودت، غصب خمس و هتك حرمتت صبر كن! حضرت امير (ع) عرض كرد: «چشم يا رسول الله» ! سپس حضرت امير (ع) افزود: «به خدايى كه دانه را شكافت و مردم را آفريد، شنيدم كه جبرئيل به پيامبر (ص) گفت كه يا محمد! على را آگاه كن كه حرمتت هتك مىشود و آن حرمت خدا و حرمت رسول خداست و صبر كن بر رنگين شدن محاسنت با خون تازه سَرَت» . حضرت امير (ع) مىفرمايد:
«چون [عمق] سخن را از جبرئيل امين فهميدم به صورت بر زمين افتادم و گفتم: قبول كردم و راضى شدم، هر چند حرمتم هتك شود و سنتها معطل ماند. . .» . (1)
همانگونه كه در اين حديث آمده است، حضرت على (ع) مأمور بود براى حفظ اسلام، امتحان مردم و افشاى منافقان به هر آنچه پيش آيد صبر كند، حتى در مورد جنايات بر همسرش كه حرمت خداست.
1) اصول كافى، ج ١، ص ٢٨١؛ بحارالانوار، ج ٢٢، ص ۴٧٩.
نويسنده در صفحه ۶٧ از قول يكى از عالمان معاصر شيعه نقل مىكند كه گفته است:
براى صحت اسلام يا پذيرفته شدن اعمال بندگان، اعتقاد به امامت شرط نيست، بلكه فقط نظريهاى است كه بعضى از مسلمانان آن را قبول دارند. امامت از موارد اجتهادى و متغيرات است كه مىتوان آن را ضعيف يا صحيح دانست.
براى تحقيق بيشتر مقاصد آن عالم شيعه بايد به اصل كلمات ايشان مراجعه شود و با اعتماد بر نقل مذكور نمىتوان نسبتى را به ايشان داد. به هر حال، در كلامى كه از ايشان نقل شده دو نكته است:
الف) امامت شرط صحت اسلام نيست؛
ب) امامت شرط قبولى اعمال نيست.
اما اينكه امامت شرط صحت اسلام نيست؛ اگر مقصود از مسلمان، كسى است كه داراى احكام خاصى در دنياست، خواه در آخرت اهل
نجات باشد يا نباشد، امامت شرط اين اسلام نيست؛ زيرا براساس روايات هر كسى كه شهادتين بگويد مسلمان است؛ هر چند در باطن معترف نباشد؛ همچون منافقان كه در ظاهر مسلمانند؛ يعنى احكام يك فرد مسلمان در دنيا بر آنها مترتب است؛ مانند طهارت بدن او، جواز نكاح با او، وجوب غسل، كفن و دفن، احترام جان، مال و نواميس او و. . . ، همچنانكه رسولالله (ص) در زمان خويش حتى با منافقان نيز چنين تعامل داشت.
اما اگر مقصود از اسلام، اعتقاد به امورى باشد كه اساس دين را تشكيل مىدهند و بىاعتقادى به آنهابه سبب دشمنى يا تقصير، انسان را جهنمى مىكند، عقيده به امامت قطعاً جزء اسلام و ركن اساسى آن است كه بدون آن توحيد نيز سودمند نيست و از آن به «ايمان» تعبير مىشود و از ضروريات اماميه است؛ بنابراين منكران امامت اهل بيت (عليهمالسلام) اهل نجات نخواهند بود مگر آنكه از مستضعفان باشند. انبوه روايات، بلكه آيه قرآن نيز بر آن دلالت دارد. خداوند مىفرمايد:
الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِيناً (مائده: ٣)
امروز، دين شما را برايتان كامل كردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را بهعنوان آيين [جاودان] شما پذيرفتم.
از اين آيه فهميده مىشود كه خداوند بدون ولايت، دين اسلام را از كسى نمىپذيرد.
روايات بسيارى نيز بر آن دلالت دارد، از جمله روايت معروف و مورد قبول شيعه و اهلسنت است كه پيامبر (ص) فرمود:
مَنْ ماتَ وَ لا يَعْرِفُ اِمامَه ماتَ ميتَةً جاهليَّةً. (1)
هر كه بميرد و امام خويش را نشناسد، به مرگ جاهليت از دنيا رفته است.
اما اينكه پذيرش اعمال در درگاه الهى مشروط به اعتقاد به امامت است، اين نيز در انبوه روايات اهل بيت (عليهمالسلام) آمده است.
علامه مجلسى (رحمهالله) مىفرمايد:
بدانكه اماميه اجماع دارند كه صحت و قبولى اعمال، مشروط است به ايمان كه از جمله آن اقرار به ولايت و امامت همه ائمه (عليهمالسلام) است و روايات در اين مورد، ميان خاصه و عامه متواتر است (2)از جمله همان حديث معروف كه مىفرمايد: «هر كه بميرد و امام زمان خود را نشناسد، به مرگ جاهلى مرده است» .
حضرت صادق (ع) فرمود:
هنگامى كه بندهاى مقابل خداوند قرار گيرد نخستين پرسش، از نمازهاى واجب، زكات واجب، روزه واجب، حج واجب و از ولايت ما اهل بيت است. اگر به ولايت ما معترف باشد و با ولايت مرده باشد، نماز، روزه، زكات و حج او قبول مىشود. ولى اگر در مقابل خداوند جلجلاله به ولايت ما اقرار نكند، خداوند عزوجل
هيچ يك از كارهاى او را نمىپذيرد. (3)
حضرت سجاد (ع) از پيامبر اكرم (ص) روايت مىكند كه پيامبر فرمود:
سوگند به آن كه جان محمد (ص) به دست اوست! اگر بندهاى روز قيامت، عمل هفتاد پيامبر را بياورد، خداوند از او نخواهد پذيرفت تا آنكه خدا را با ولايت من و ولايت اهل من ملاقات كند» . (1)
مردى به نام «ميسر» مىگويد:
[از كوفه] خدمت حضرت صادق (ع) آمدم و عرض كردم: «فدايت شوم، [در كوفه] همسايهاى دارم كه از خواب برنمىخيزم مگر با صداى او؛ يا مشغول خواندن قرآن است كه مىخواند و مىگريد يا دعا مىكند. از حالات مخفى و آشكار او تحقيق كردم، گفتند از همه حرامها اجتناب مىكند» . حضرت فرمود: «آيا اعتقاد شما را دارد (شيعه هست) » ؟ عرض كردم: «خداوند داناتر است» . وقتى [به وطن رفتم] تحقيق كردم معلوم شد كه شيعه نيست. سال بعد كه نزد حضرت صادق (ع) آمدم و درباره همان مرد پرسيدم، حضرت مثل سال قبل فرمود: «آيا اعتقاد شما را دارد» ؟ عرض كردم: «نه» . فرمود: «اى ميسّر! كدام مكان از همه مكانها احترامش بيشتر است» ؟ عرض كردم: «خدا و رسول خدا و پسر رسول خدا داناترند» . فرمود: «ميان ركن [كعبه] و مقام [حضرت ابراهيم (ع) در مسجدالحرام] گلستانى از گلستانهاى بهشت است و ميان قبر [رسول الله (ص) در مدينه] و منبر [حضرت] گلستانى از گلستانهاى بهشت است. اگر خداوند به بندهاى چنان عمر طولانى دهد كه هزار سال ميان ركن و مقام و ميان قبر و منبر، خدا را عبادت كند
1) بحارالانوار، ج ٢٧، ص ١٧٢.
سپس در بسترش مظلومانه سر بريده شود؛ همچنانكه گوسفند فربه را ذبح مىكنند، ولى خداوند عزوجل را بدون ولايت ما ملاقات كند، بر خداوند عزوجل حق است كه او را با بينى در آتش افكند» . (1)
اما آنچه در ذيل كلام آن عالم آمده است كه امامت از امور اجتماعى و متغيرات است كه مىتوان آن را ضعيف قرار داد يا صحيح شمرد، كلام مبهمى است؛ زيرا اگر مقصود آن است كه امامت، شرط اسلام در احكام دنيوى نيست، كلام صحيحى است؛ همچنانكه گذشت و اگر مقصود آن است كه امامت شرط اسلام نجاتبخش نيست يا ادله آن ضعيف است، كلام باطلى است. بله، امامت از مباحث نظرى است، مثل مباحث توحيد و نبوت. اما عنوان متغير در آن نتيجهاى ندارد.
1) بحارالانوار، ج ٢٧، ص ١٧٩.
نويسنده در صفحه ۶٨ از قول آن عالم معاصر نقل مىكند كه آيه مباركه ۵٠ سوره انعام به وضوح دلالت مىكند كه پيامبر علم غيب نداشته است. در اين آيه خداوند مىفرمايد:
قُلْ لا أَقُولُ لَكُمْ عِنْدِى خَزائِنُ اللَّهِ وَ لا أَعْلَمُ الْغَيْبَ وَ لَا أَقُولُ لَكُمْ إِنِّى مَلَكٌ إِنْ أَتَّبِعُ إِلَّا ما يُوحى إِلَىَّ قُلْ هَلْ يَسْتَوِى الْأَعْمى وَ الْبَصِيرُ أَفَلا تَتَفَكَّرُونَ
بگو: من به شما نمىگويم گنجينههاى الهى نزد من است و من [جز آنچه خدا به من بياموزد] از غيب آگاه نيستم و به شما نمىگويم من فرشتهام. تنها از آنچه به من وحى مىشود پيروى مىكنم. بگو: آيا نابينا و بينا مساويند؟ پس چرا نمىانديشيد؟
بنابراين خداوند از پيامبر (ص) نخواسته است كه راز دل مردم را بگويد يا از رخدادهاى آينده آنها خبر دهد. برخلاف تصور بسيارى كه پيامبر (ص) را به يك كاهن داناى به غيب تشبيه مىكنند.
ما نيز چيزى جز مفاد آن آيه نمىگوييم. ما مىگوييم پيامبر (ص) جز آنچه خدا در اختيارش قرار دهد چيزى ندارد. او فرشته نيست و فقط
پيرو وحى است. سخن در اين است كه آيا خداوند هيچ يك از مسائل غيبى را به پيامبر ياد نداده است؟ ! اگر آيه مىگويد پيامبر (ص) هيچ امرى از امور غيب را نمىداند پس اينهمه آيات چيست كه از كارهاى مخفى منافقان پرده برمىدارد. آيا اين آگاهى پيامبر از غيب نيست؟ ! خداوند مىفرمايد:
يَحْذَرُ الْمُنافِقُونَ أَنْ تُنَزَّلَ عَلَيْهِمْ سُورَةٌ تُنَبِّئُهُمْ بِما فِي قُلُوبِهِمْ. . . (التوبه: ۶۴)
منافقان از آن بيم دارند كه سورهاى بر ضد آنان نازل گردد و به آنها از [اسرار] درون قلبشان خبر دهد. . .
صريح اين آيه نيز مىفرمايد:
عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِهِ أَحَداً * إِلَّا مَنِ ارْتَض-ى مِنْ رَسُولٍ فَإِنَّهُ يَسْلُكُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَداً (جن:٢۶و٢٧)
داناى غيب اوست و هيچكس را بر اسرار غيبش آگاه نمىسازد، مگر پيامبرانى كه [آنان را برگزيده و] از آنها راضى است و مراقبينى از پيش رو و پشت سر براى آنها قرار مىدهد.
همچنين مىفرمايد:
(ما كانَ اللَّهُ لِيَذَرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلى ما أَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتَّى يَمِيزَ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ وَ لكِنَّ اللَّهَ يَجْتَبِى مِنْ رُسُلِهِ مَنْ يَشاءُ فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ وَ إِنْ تُؤْمِنُوا وَ تَتَّقُوا فَلَكُمْ أَجْرٌ عَظِيمٌ) (آل عمران: ١٧٩)
ممكن نبود كه خداوند مؤمنان را به همينگونه كه شما هستيد
واگذارد، مگر آنكه ناپاك را از پاك جدا سازد. و ممكن نبود كه خداوند شما را از اسرار غيب، آگاه كند [تا مؤمنان و منافقان را از اين راه بشناسيد]؛ ولى خداوند از ميان پيامبران خود هر كس را بخواهد برمىگزيند. [و براى رهبرى مردم از غيب آگاهش مىكند]. پس به خدا و پيامبران او ايمان بياوريد و اگر ايمان بياوريد و تقوا پيشه كنيد، پاداش بزرگى براى شماست.
آيا رواياتى كه در كتابهاى معتبر شيعه و اهل سنت از اخبار غيبى پيامبر (ص) آمده است، با اين آيات منافات دارد؟ ! مگر آيه مباركه نمىفرمايد كه پيامبر فقط تابع وحى است. اگر وحى بر تعليم غيب باشد چرا پيامبر (ص) نداند؟ مگر رسول الله (ص) نفرمود كه برخى از اصحاب من در قيامت مىآيند و آنها را به طرف جهنم مىبرند و من مىگويم: «خدايا! اينها اصحاب منند» . خطاب مىرسد تو نمىدانى بعد از تو چه كردند؟ اينها بعد از تو مرتد شدند و به عقب بازگشتند. اين حديث در صحيح بخارى، صحيح مسلم و ديگر كتب با سندهاى متعدد آمده است. آيا اين علم غيب نيست؟
اگر بخواهيم اخبار غيبى پيامبر (ص) را از كتب اهل سنت ذكر كنيم، خود كتاب مفصلى مىشود تا چه رسد به احاديث شيعه. آرى، اگر كسى ادعا كند كه پيامبر (ص) بدون وحى الهى علم غيب داشته است، اين آيه آن ادعا را نفى مىكند. ادعاى ما اين است كه پيامبر (ص) به مقدارى كه خداوند به ايشان و خاندانش آگاهى داده است از علوم غيب آگاهند.
در مورد حضرت عيسى (ع) - كه يكى از معجزات ايشان آگاهى از غيب بوده است- خداوند در قرآن از قول ايشان فرموده است:
وَ أُنَبِّئُكُمْ بِما تَأْكُلُونَ وَ ما تَدَّخِرُونَ فِى بُيُوتِكُمْ (آلعمران:۴٩)
وبه شما خبر مىدهم از آنچه مىخوريد و آنچه را در خانههاى خود ذخيره مىكنيد.
همچنين به نقل از اهل سنت «حذيفه بن يمان» مىگويد: «به خدا سوگند! من داناترين مردم به فتنههايى هستم كه از اين زمان تا روز قيامت رخ مىدهد» . (1)پس چگونه رسول خدا (ص) و اهل بيت (عليهمالسلام) از اين علوم بىبهرهاند.
آنچه در ذيل كلام نويسنده آمده است كه خداوند از پيامبر نخواسته است راز دل مردم را بگويد. . . ، مغالطهاى بيش نيست و كسى هم مدعى آن نيست و ربطى هم به علم غيب ندارد.
1) صحيح مسلم، ج٨، ص١٧٢.
نويسنده در صفحه ۶٩ مىگويد كه براى آنچه تاكنون بيان شد و حقايق ديگرى كه فرصت ذكر آن نيست بايد از حق پيروى مىكردم. اندكى فكر كردم كه اگر عقيدهاى را بپذيرم كه دلايل، فطرت و اخلاق آن را تأييد مىكند چه ضررى مىكنم و چه چيزى را از دست مىدهم؟ ! آرى، انتخاب كردم، و ضررى نكردم بلكه سود بردم! آرى، صحابه را به دست آوردم و اهل بيت را هم از دست ندادم.
نمىدانم آنچه تاكنون ذكر شد چه ارتباطى با بطلان مذهب شيعه و صحت عقائد اهل سنت دارد. نويسنده يكبار به اعتراضات خود مراجعه كند تا ببيند كدام مسئله، دليل بطلان مكتب شيعه است؟ ! اساس اختلاف مذهب شيعه و اهل سنت بر محور مسئله خلافت و عدل است و بقيه مسائل از امور فرعى است. آيا نذر براى غير خدا، ناسزا به صحابه، ازدواج موقت، عزادارى سيدالشهدا (ع) ، لباس سياه پوشيدن، ناآگاهى بسيارى از شيعيان در دوران معصوم (عليهمالسلام) از نام ائمه دوازدهگانه يا امام بعدى، وجود چند روايت ضعيف در امورى، مثل جريان يزدگرد يا
خسرو مجوس يا كيفيت ولادت ائمه اطهار يا شبهه آوردن كتاب جديد يا حكم جديد ارث، برخى مخالفتهاى عالم معاصر در مسئله مظلوميت حضرت زهرا (عليهاالسلام) ، علم غيب و فرعى بودن مسئله امامت در نظر او دليل بطلان مكتب شيعه است؟ ! شما چرا پيرو آن عالم معاصر - كه به شدت از او دفاع مىكنيد - نشديد تا با حفظ مذهب تشيع خود، مسائل فرعى را تعديل كنيد؟ !
چرا به آنهمه روايات كه درباره خلافت حضرت امير (ع) است توجه نمىكنيد تا مسئله امامت را حل كنيد كه اساس دين است بعد به مباحت فرعى بپردازيد؟ !
كدام دلايل، مذهب اهل سنت را اثبات كرد؟ ! چرا چيزى نگفتهايد و فقط به حواشى پرداختهايد؟ ! كدام اخلاق، كدام فطرت و كدام صحابه؟
آيا تبرئه خالد بن وليد با وجود آنهمه قتل و جنايت و زناى محصنه، مطابق فطرت است؟ ! آيا به دست آوردن او افتخار دارد؟ ! آيا به دست آوردن معاوية بن ابىسفيان كه آنهمه قتل و جنايت و فساد در اسلام بهپا كرد، افتخار است؟ ! آيا دفاع از كسانى كه به پيامبر (ص) جسارت كردند و او را به هذيان گفتن نسبت دادند، افتخار است؟ ! آيا دفاع از كسانىكه به خاندان وحى حمله كردند افتخار است؟ آيا دفاع از امثال ابوسفيان، حكم، مروان، عمرو بن عاص و بسر بن ارطاة كه از منافقان و جنايتكاران بودند، افتخار و مطابق عقل و فطرت است؟ !
آيا دفاع از آنها كه مورد لعن پيامبر قرار گرفتند، پيامبر را اذيت كردند، براى ترور رسول الله (ص) در تبوك اقدام كردند و آنهايى كه پيامبر (ص) خبر
از ارتداد و جهنمى شدنشان را داده است، مطابق عقل و فطرت است؟ ! آيا اعتقاد به جبر، تبرئه جنايتكاران و گنهكاران و منسوب كردن ظلم و جهل به خداوند، آنگونه كه مذهب اشعرى مىگويد، مطابق دليل و فطرت است؟ آيا دفاع از مذهب ابنتيميه و وهابيان كه مسلمانان را تكفير مىكنند و خون و مال و نواميس آنها را حلال مىشمارند و همت خود را در كشتن آنها قرار مىدهند و با كفر جهانى و صهيونيست عليه مسلمانان هماهنگ شدهاند، افتخار است؟ !
آيا ملتزمشدن به مذهبى كه بزرگان آن، از سويى يكديگر را تا حد تكفير مذمت مىكنند و از سوى ديگر در مباحث كلامى، صحابه را عادل مىپندارند هرچند شراب خورده و زنا كرده باشند مطابق فطرت و عقل است؟ !
خداوند توبهكنندگان را مىپذيرد و اميد است اگر نويسنده در گفتار و نيّت خود صادق باشد، نه يك شخصيت خيالى منافق، به زودى با ديدن آنهمه تناقضهاى فكرى و عملى در مذهب مجعول وهابيت، دوباره به آغوش اهل بيت (عليهمالسلام) ، يعنى اسلام برگردد. خداوند مىفرمايد:
وَ إِنِّى لَغَفَّارٌ لِمَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً ثُمَّ اهْتَدى (طه:٨٢)
و من هر كه را توبه كند و ايمان آورد و عمل صالح انجام دهد سپس هدايت شود، مىآمرزم.
مناسب مىدانم در مورد همين آيه كه نويسنده مذكور نيز آن را بيان
كرده است، روايتى را از حضرت باقر (ع) ذكر كنم كه فرمود:
آيا نمىبينى چگونه خداوند شرط گذارد كه توبه شخص هرچند با عمل صالح باشد براى او فايده ندارد تا اينكه هدايت شود. به خدا سوگند! اعمال او قبول نمىشود تا هدايت يابد.
راوى گويد كه عرض كردم: «به سوى چه كسى هدايت شود» ؟ فرمود: «به سوى ما» .
در روايت ديگرى نيز فرمود: «اين هدايت، شناخت ائمه است، امامى بعد از امامى» . (1)
1) بحارالانوار، ج ٢٧، صص ١۶٨، ١٨٢، ١٩٧ و ١٩٨.
نويسنده در صفحه ٧٠ جريان فردى به نام صلاح كاظمى را مطرح مىكند كه وى دلهره مرگ داشته و اختلال روحى پيدا كرده است. در مسجد اهل سنت با شنيدن قرائت قرآن امام مسجد، احساس آرامش مىكند و متوجه مىشود كه اهل سنت خيلى به قرآن نزديكترند و آن را معتبر مىدانند، خدا و حرمات او را تعظيم مىكنند و نماز را سر وقت با جماعت مىخوانند و. . . . اما در سخنرانىهاى شيعه، اهل بيت را تعظيم مىكنند، ولى به قرآن اعتنايى نمىشود. . . . سرانجام، صلاح كاظمى شيفته آن مسجد و تلاوت قرآن اهل سنت شد. دوستان شيعه او هر چه خواستند او را منصرف كنند قبول نكرد و با آنها مباحثه كرد تا اينكه سخن از تحريف قرآن به ميان آمد و او گفت كه شيعه به قرآن و علوم آن اهميت نمىدهد و براى آنها ثابت كرد كه آنان اصحاب را متهم مىكنند كه قرآن را تحريف كردهاند.
و در پاورقى صفحه ٧٣ به نقل حديثى از علامه مجلسى (رحمهالله) مىپردازد كه علامه مجلسى (رحمهالله) مىگويد:
اين حديث موثق و معتبر است و در بعضى نسخهها به جاى «هارونبن سالم» ، «هشام بن سالم» ذكر شده است. پس حديث
صحيح است و اين حديث و بسيارى ديگر از احاديث صحيح به صراحت مىگويند كه قرآن كم شده و تغيير يافته است.
در اين فراز چند نكته به طور نامنظم ذكر شده است:
پاسخ اين مسئله روشن است. هر فرد عرب خوشلحن اگر قرآن را به زيبايى تلاوت كند براى شنونده آرامش دهنده است. اين خاصيت قرآناست و ربطى به اعتقاد خواننده ندارد. وگرنه بسيارى از خوارج نهروان از قاريان بزرگ بودهاند. حتى «حجاج بن يوسف ثقفى» ، آن جنايتكار كمنظير تاريخ اسلام ، حافظ قرآن بوده است.
اين مسئله از نظر حفظ ظواهر دينى در مرحله تلاوت، حفظ، كتب تفسير و برخى آداب خاص درست است. البته بيشتر در محافل دينى، حوزهها و مساجد. بنابراين شايسته است پيروان مكتب اهل بيت (عليهمالسلام) نيز به اين مسئله بيشتر اهميت دهند و همچنانكه در عمل و عقيده از قرآن بهرهمىگيرند، در حفظ احترام ظاهرى، يعنى در قرائت، حفظ و تفسير نيز نهايت تلاش خود را به كار گيرند؛ اما نه مثل برخى از اهل سنت كه روى زمين مىخوابند و قرآن تلاوت مىكنند و اين را با احترام قرآن منافى نمىبينند؛ ولى گذاردن آن روى زمين يا با دست چپ گرفتن را منافى با احترام مىدانند!
گفتنى است كه اين مسئله ربطى به مكتب اهل بيت (عليهمالسلام) ندارد تا بهانهاى براى انحراف از آن مكتب شود؛ زيرا انبوه روايات اهل بيت (عليهمالسلام) همگى بر تلاوت، حفظ، احترام، تعليم، تعلّم و تفسير و مراجعه علمى و عملى و حتى استشفا به برخى از آيات تأكيد كرده است؛ به گونهاى كه اهل تحقيق مىدانند كه اهلبيت (عليهمالسلام) در سخنان نورانى خود در تمام زمينههاى احكام، اخلاق، عقايد، تاريخ و. . . بيشتر از كلام الهى استفاده و به آن تمسك كردهاند. اگر ضعفى هست در رفتار ماست نه در مكتب اهل بيت (عليهمالسلام) . پس از نظر علمى وجهى ندارد كسى به علت كوتاهى كردن ما، از آن مكتب منحرف شود. وگرنه امروز بايد بسيارى به سبب روىگردانى مسلمانان از تعاليم آزادىبخش اسلام و تن دادن به ذلت وابستگى به كفار و دولتهاى آنان، از اسلام برگردند.
بعد از پيروزى انقلاب شكوهمند اسلامى ايران، توجه شيعيان به قرآن بيشتر شده است. وجود جلسات تلاوت، حفظ و تفسير قرآن در منازل، مساجد، مدارس همچنين گسترش مباحث قرآن در رسانههاى عمومى، تشكيل رشتههاى قرآنى متعدد و تعليم و پرورش دهها هزار نفر قارى، حافظ، مفسّر و دانشمند متخصص در علوم قرآنى نشان از اهميت فوقالعاده جامعه شيعه به اين نكته حياتى دارد؛ همچنانكه رهبر معظم انقلاب، «حضرت آيتالله العظمى خامنهاى (دامتبركاته) » به آن تأكيد كردهاند.
ولى متأسفانه اهل سنت هرگز نقيصه بزرگ خود را جبران نكردهاند و
در «تمسك به عترت پيامبر اكرم (ص) » كه بارها در حديث ثقلين و احاديث ديگر به آن تأكيد شده است كوتاهى كردهاند، حتى بخارى صاحب «صحيح» كه معاصر با حضرت عسكرى (ع) است و از ناصبىها حديث اخذ مىكرده، حاضر نشده است از طريق ائمه اهلبيت (عليهمالسلام) ، مثل امام صادق، امام كاظم، امام رضا، امام جواد، امام هادى و امام عسكرى (عليهمالسلام) حديثى را هر چند با واسطه اخذ كند! به اميد آنكه برادران اهل سنت نيز در رفع اين نقيصه بزرگ، قدمى بردارند.
اما اينكه اهل سنت، خدا و حرمات او را تعظيم مىكنند، بايد اين چنين باشد و همه مسلمانان، اعم از شيعه و اهل سنت چنيناند؛ ولى احترام خداوند متعال فقط به نماز و قرآن نيست، بلكه عمل به تمام دستورات الهى، از جمله اجراى احكام الهى است. آيا آنهمه اذيت و آزار زائران مسلمان در مكه مكرمه و مسجدالحرام و كنار قبر پيامبر (ص) كه همه روزه شاهد آن هستيم، احترام خدا و تعظيم حرمت اوست؟ ! آيا كشتار زائران خانه خدا، احترام خداوند است؟ ! آيا آن وضع ناهنجار در مطبوعات و تلويزيون عربستان، احترام خدا و تعظيم حرمات اوست؟ !
اما نماز اوّل وقت نيز مسئلهاى است كه مسلمانان بايد به آن پاىبند باشند. تأكيد اهل بيت (عليهمالسلام) بر آن بوده و شيعه نيز به آن ملتزم است. ولى اين مسئله معيار حق و باطل نيست. اگر التزام به شركت در نماز در دو شهر مكه و مدينه وجود دارد - كه گاهى نيز با اجبار صورت مىگيرد - دليل بر التزام همه اهل سنت در عربستان و ديگر كشورهاى اسلامى نيست. اصولاً عادت كردن به نماز اول وقت، گرچه فضيلت بزرگى
است، نبايد ما را از ديگر واجبات بزرگ الهى، از جمله حكومت اسلامى و دفاع از اسلام و قوانين آن، غافل كند.
اما درباره اتهام تحريف قرآن به شيعه بايد گفت كه اگر مقصود اين است كه برخى از شيعيان قائل به تحريفند، اين چنين اعتقادى مخصوص شيعه نيست؛ زيرا از اهل سنت نيز كسانى به آن معتقد بودهاند و حتى اهل سنت آن را به بزرگان صحابه نيز نسبت دادهاند؛ مثلاً علامه طبرسى (قدسسره) مىگويد: «حشويه از عامه به تحريف قرآن قائلند» . (1)
گفتنى است مفهوم كلام بيشتر علماى اهل سنت كه نسخ در تلاوت را جايز شمردهاند، وقوع تحريف است. اما اگر مقصود اين است كه مشهور شيعه قائل به تحريفند، اين افترايى بيش نيست. بزرگان شيعه همواره بر تحريف نشدن قرآن تأكيد كردهاند و درباره آن كتابهاى بسيارى نوشتهاند؛ مثل «صيانة القرآن من التحريف» و «البيان فى تفسير القرآن» نوشته محقق خويى (قدسسره) ، «مجمع البيان» مرحوم طبرسى، «رساله اعتقاديه» شيخ صدوق، «الفصول المهمة» امام شرف الدين و. . .
شاهد اين مسئله، كلام «ابوالحسن على بن اسماعيل اشعرى» (متوفاى ٣٢۴ه. ق) رهبر مكتب اشعرى است كه مىگويد:
شيعه اماميه دو دستهاند، دسته اول: ظاهربينانى كه در مسائل دينى داراى آراى عميق نيستند. اينان قائل به تحريف در جهت نقص در كلمات بودهاند و دليل آنها رواياتى است كه نزد محققان طائفه،
1) ر. ك: البيان فى تفسير القرآن، ص ٢٠١.
فاقد اعتبار است. ولى همين دسته، نسبت زيادتى در قرآن را به كلى منكرند و مىگويند: «هرگز در قرآن زيادتى رخ نداده است» . دسته دوم: محققان و صاحبان نظر و اجتهادند كه زيادت و نقص را در قرآن منكرند و مىگويند: «قرآن همچنانكه بر پيامبر اكرم (ص) نازل شده است تاكنون دست نخورده و از گزند تحريف به طور مطلق در امان بوده و هيچگونه تبديل و تغييرى در آن حاصل نشده است» . (1)
برخى ديگر از علماى اهل سنت، همچون «شيخ محمد محمد مدنى» و «محمد عبدالله درّاز» نسبت تحريف قرآن را به شيعه، ظالمانه دانستهاند. (2)
اگر مقصود از نسبت تحريف به شيعه، وجود رواياتى به اين مضمون در كتب شيعه است، همچنانكه از علامه مجلسى (رحمهالله) نقل گرديد، بايد دانست كه وجود چند روايت براى منسوبكردن يك نظر به شيعه كافى نيست، بلكه بايد توجه كرد كه علماى مذهب در مورد آن چه نظرى دارند. وگرنه در ميان روايات اهل سنت نيز روايات فراوانى يافت مىشود كه بر تحريف دلالت مىكند؛ مثلاً سيوطى در «الاتقان» آورده است كه عُمر «آية الرجم» را آورد. ولى چون تنها بود، پذيرفته نشد و ننوشتند. (3)
همچنين عمر روى منبر ادعا كرد كه آيه رجم و آيه
«ان لا ترغبوا عن آبائكم فانه كفر بكم. . .» از قرآن است! (1)طبرانى نيز به سند موثّق از عمر روايت كرده است كه قرآن مشتمل بر ٠٠٠/٠٢٧/١ حرف است (2)درحالىكه قرآن موجود به يك سوم آن هم نمىرسد و اين يعنى ساقط شدن بيش از دو سوم قرآن. (3)
ابنعمر مىگفت:
برخى از شما مىگويد كه همه قرآن را گرفتهام. او چه مىداند همه آن چقدر است. بسيارى از قرآن حذف شده است. مىتواند بگويد كه آنچه ظاهر است گرفتهام. (4)
يا عايشه (امالمؤمنين) مىگفت: «سوره احزاب در زمان پيامبر (ص) دويست آيه بود، ولى هنگامى كه عثمان قرآنها را نوشت، فقط به همين مقدار كنونى دسترسى داشتيم» . (5)يعنى نزديك به دو سوم سورهاحزاب حذف شده است؛ زيرا سوره احزاب فعلى هفتاد و سه آيه است. از «ابىبنكعب» هم روايت كردهاند كه سوره احزاب به اندازه بقره (٢٨۶ آيه) يا بيشتر از آن بوده است (6)يعنى نزديك به سه چهارم آن حذف
شده است.
در صحيح مسلم (1)آمده است كه ابوموسى اشعرى به قاريان بصره مىگفت:
ما سورهاى را مىخوانديم كه در مقدار و شدت، آن را شبيه سورهبرائت مىدانستيم و آن را فراموش كردم؛ ولى اين آيه را ياد دارم: «لو كان لابن آدم واديان من مال لابتغى وادياً ثالثاً و لا يملأ جوف ابن آدم إلا التراب» و همچنين گفت كه سورهديگرى را مىخوانديم كه شبيه يكى از مسبّحات بود و من فراموش كردم؛ ولى يك آيه آن را ياد دارم: «يا ايها الذين آمنوا. . .» . (2)
عايشه مىگفت:
آيه «رضاع الكبير عشراً» ؛ «يعنى اگر مرد بزرگ از زنى ده مرتبه شير بخورد مَحرم مىشود» ، بر پيامبر (ص) نازل شده بود، آن آيه در ورقهاى بود كه زير تخت من قرار داشت. ولى در ايامى كه پيامبر (ص) مريض گرديد و من سرگرم پرستارى وى بودم، حيوان خانگى آن ورقهاى را كه آيه در آن نوشته شده بود، خورد. (3)
در روايت «صحيح مسلم» آمده است كه عايشه مىگفت:
در قرآن آيهاى به اين صورت: «عشر رضعات معلومات يحرّمن»
وجود داشت؛ يعنى ده بار معيّن شيرخوردن محرميّت مىآورد. سپس با آيه «خمس معلومات» به پنج بار تقليل يافت و آيه قبلى
منسوخ گرديد و بعد از وفات پيامبر (ص) در قرآن آيه «خمس معلومات» بود و خوانده مىشد. (1)
ولى معلوم نيست آيه «خمس رضعات» چه سرنوشتى داشته كه اكنون در قرآن نيست! شايد حيوان خانگى ديگرى يا همان حيوان بد عادت، دوباره آن را خورده باشد!
ابن عباس - آنگونه كه اهل سنت آوردهاند - آيه «متعه» (نساء: ٢۴) را اينگونه تلاوت مىكرد:
«فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ إلى أجل مسمّى فَآتُوهُنَّ اُجُورَهُنَّ» ؛ يعنى كلمه
«إلى أجل مسمّى» در قرآن بوده است با آنكه امروز نيست . (2)
گفتنى است كه ذكر كردهاند «عبدالله بن مسعود» معتقد بود كه دو سوره «معوّذتين» جزء قرآن نيست و آن را در قرآن خود قرار نمىداد. «ابنحجر» در «شرح بخارى» مىگويد: «ثابت است كه ابنمسعود معوّذتين را از قرآن نمىدانست و «احمد» و «ابنحبان» روايت كردهاند كه وى آن دو سوره را در قرآن خود نمىنوشت» سپس رواياتى را ذكر مىكند كه دلالت مىكند بر اينكه ابن مسعود «معوّذتين» را از قرآنهايى كه داشت، پاك مىكرد و مىگفت: «پس سخن كسى كه مىگويد: «اين نسبت به ابنمسعود دروغ است» صحيح نيست و اشكال گرفتن در روايات صحيح بدون دليل، پذيرفتنى نيست» . (3)
«ابن نديم» در «فهرست» از «ابن سيرين» نقل مىكند كه ابن مسعود «معوّذتين» و سوره «فاتحة الكتاب» را در قرآنش نمىنوشت (1)با اينكه شيعه هرگز چنين عقايدى در مورد قرآن ندارد و حضرت باقر (ع) تصريح مىكند كه «معوّذتين» جزء قرآن است. (2)
عجيب آن است كه اهل سنت، اين موارد را نسخ تلاوت مىدانند نه تحريف و اسقاط؛ يعنى درست است كه در قرآن بوده، ولى تلاوت آن منسوخ شده است! در واقع اين همان تحريف قرآن است؛ زيرا اگر اين نسخ را پيامبر (ص) انجام داده است، دليلش كدام آيه يا روايت است با آنكه همه علما قبول دارند كه نسخ قرآن با خبر واحد ثابت نمىشود. (3)چگونه اينان مدعى نسخند بدون آنكه دليل قطعى براى آن داشته باشند. (4)چگونه چنين سخنانى دارند؛ سخنانى همچون سخن ابنعمر درباره حذفشدن بسيارى از قرآن و حذفشدن بيشتر سوره احزاب در زمان نوشتن آن به دست عثمان يا سخن عايشه درباره آيه «خمس رضعات» كه زمان پيامبر (ص) و بعد از وفات حضرت خوانده مىشد يا سخن درباره ابنعباس كه كلمه
«إلى أجل مسمّى» را همچنان قرائت مىكرده است و مهمتر از همه چگونه عبدالله بن مسعود معتقد بود كه در قرآن كنونى دو سوره اضافه شده است؟ !
به هر حال، با وجود اعتقاد بيشتر اهل سنت به نسخ تلاوت، مىتوان
گفت كه بيشتر علماى اهل سنت به تحريف قرآن معتقدند؛ زيرا آنها به جواز نسخ تلاوت معتقدند كه همان تحريف قرآن است؛ همچنانكه آيتالله العظمى خويى (قدسسره) فرموده است. (1)
با وجود اين، آيا علماى شيعه متهم به اعتقاد تحريف قرآنند و اصحاب را متهم به تحريف مىكننديا اين دانشمندان اهل سنتند كه زياد شدن دو سوره را به صحابى جليلالقدر «عبدالله بن مسعود» نسبت مىدهند؟
از اين گذشته، اگرچه تحريف قرآن امر باطلى است؛ اما اگر شخص يا اشخاصى، به سبب شبههاى كه براى آنها حاصل شده، به آن ملتزم شدهاند، آيا اين دليل انحراف اصل مذهب آنهاست؟ آيا مسئله تحريف نيافتن قرآن از ضروريات دين است؟ ! ضرورى دين، مثل وجوب نماز، روزه و حج و. . . است كه منكر آن كافر ناميده مىشود؟ هرگز چنين نيست. با وجود مخالفتهاى مسلمانان در اين مسئله و روايات بسيارى از صحابه و غير صحابه كه دلالت بر مخالفت ايشان در برخى موارد جزئى دارد، چرا يك مسئله اجتهادى را تبديل به يك مسئله ضرورى كنيم و آن را محور شناخت يك مذهب قرار دهيم؟ !
شگفتآور، كلام «نووى» در «شرح مهذب» است كه مىگويد: «مسلمانان اجماع دارند كه دو سوره معوّذتين و سوره فاتحه از قرآن
1) البيان، ص ٢٠۶.
است و هر كه جزئى از آن را انكار كند كافر است و آنچه از ابن مسعود نقل شده باطل و ناصحيح است» . (1)
شگفتانگيزتر آنكه «نووى» مخالف اين اجماع را كافر مىداند و بر اين كفر نيز ادعاى اجماع مىكند! و گفتيم كه ابنحجر تصريح كرده است كه ابنمسعود معوّذتين از قرآن نمىدانسته است و روايات صحيح نيز بر آن دلالت دارد.
اصولاً چگونه ممكن است در غير ضرورياتى كه انكار آن انكار توحيد و رسالت نيست، ادعاى كفر نمود. مگر هر مخالف اجماعى، كافر است؟ ! آنهم اجماعى كه ابنمسعود باآن مخالف است. آيا ابنمسعود كافر است؟ ! آيا اختلاف در اينكه بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ جزء سوره است يا نه، موجب كُفر يكى از طرفين است؟
1) ر. ك: اضواء على السنة المحمديه، ص ٢۵٣.
نويسنده در صفحه ٧۴ از سبزىفروشى در منامه مىگويد كه رفقاى سنى او به وى گفتند: «شيعه به عايشه همسر رسول خدا (ص) طعنه مىزند» . آن سبزىفروش گفت: «ما شيعيان عايشه را دوست نداريم و بر او لعنت مىفرستيم. او ناصبى و از اهل دوزخ است» . در اين هنگام يكى از دوستان سنى به او گفت كه آيا نشنيدهاى خداوند متعال مىفرمايد:
النَّبِيُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ أَزْواجُهُ أُمَّهاتُهُمْ (احزاب:۶)
پيامبر نسبت به مؤمنان از خودشان اولى و سزاوارتر است و همسران او مادران آنها [مؤمنان] محسوب مىشوند.
در اين هنگام آن مرد شيعه حيران شد و پرسيد:
آيا اين آيه در قرآن وجود دارد؟ من براى اولين بار آن را مىشنوم. الآن دانستم كه عايشه و همه همسران پيامبر، مادر من و مادر همه مؤمنانند.
امالمؤمنين بودن عايشه، داراى دو جنبه است كه بايد به هر دو جنبه آن توجه شود:
الف) جنبه انتساب به پيامبر (ص) ؛
ب) جنبه شخصى.
از جهت انتساب به پيامبر (ص) بايد احترام او كه احترام پيامبر (ص) است، حفظ شود و بايد از هرگونه سخن و رفتارى كه موجب بىحرمتى به حريم نبوى مىگردد اجتناب كرد. ازاينرو اميرالمؤمنين (ع) بعد از جنگ جمل با وى به تندى و بدى رفتار نكرد و او را محترمانه به مدينه برگرداند. ما حتى براى زنان كافرنوح و لوط نيز چنين احترامى قائليم؛ يعنى نبايد با آنها بهگونهاى برخورد شود كه سبب هتك حرمت آن دو پيامبر الهى گردد.
اما از جهت شخصى، بايد مثل ديگر مسلمانان مسئول رفتار خويش باشد. عنوان امالمؤمنين، يك عنوان حقوقى است كه تنها براى ممنوعيت ازدواج با همسران پيامبر (ص) بعد از رحلت ايشان آمده است. ازاينرو در آيه ۵٣ همان سوره احزاب از ازدواج با زنهاى پيامبر (ص) بعد از رحلت حضرت، نهى شده است. اگر اين عنوان را يك عنوان اعتبارى براى احترام هم بدانيم - كه بعيد نيست - اين عنوان مثل ديگر عناوين خواهد بود كه هرگز براى شخص، مصونيت نمىآورد. چگونه چنين نباشد با اينكه حتى مادر حقيقى مؤمنان اگر مرتكب خطايى شود، مسئول اعمال خويش است.
به نظر شما اگر امّالمؤمنين، مرتكب قتل مردم، ناسزاگويى و شورش عليه برادر رسول الله (ص) يا خليفه سوم شود، آيا مستحق مذمت نيست؟ !
آيا آيات لعن بر ظالمان و دروغگويان را بايد تخصيص زد؟ ! ممكن است
گفته شود كه او يا معاويه يا افراد ديگر اجتهاد كردهاند، هر چند به خطا رفتهاند. بنابراين مستحق مذمت نيستند.
اگر دايره اجتهاد اينقدر گسترده است كه حتى مىتواند شخص را حتى از مذمت در مقابل قتل مردم، شورش و ناسزاگويى برادر رسولخدا (ص) و خليفه زمان مصون دارد، چرا ديگران نتوانند در مذمت عايشه اجتهاد كنند؟ ! آيا مذمت وى در اين گونه امور سختتر از فتنهانگيزى در قتل عثمان، توطئه و شورش بر امام زمان و كُشتن دهها هزار نفر است؟ ! آيا اجتهاد در كشف استحقاق مذمت عايشه، پيچيدهتر از اجتهاد در حرمت شورش بر خليفه است؟ ! چرا ما نتوانيم به اصحاب رسولالله (ص) اقتدا كنيم كه با آنكه مىدانستند عايشه، امالمؤمنين است، ولى او را براى كارهايش مذمت كردند.
مگر اين امالمؤمنين (امسلمه) همسر رسول خدا (ص) نيست كه عايشه را در خروج و قيام عليه اميرالمؤمنين مذمت كرد؟ ! وى به عايشه گفت:
اى عايشه! پروردگارت تو را محدود ساخته است. از فرمان وى پا فراتر نگذار. خداوند به احترام پيامبر خود، ميان تو و مردم حجاب و پردهاى افكنده است. با دريدن آن پرده، احترام رسول خدا را در هم مشكن. خداوند گوشه خانه را براى تو پسنديده است، آن را به بيابانگردى مبدّل منما. اى عايشه! رسول خدا تو را بهتر مىشناخت. . . اى عايشه! اگر رسول خدا تو را در اين مسير ببيند در جواب وى چه مىگويى؟ ! از خدا بترس و از پيامبر خدا حيا كن. . .
اى عايشه! روشى كه تو انتخاب كردهاى، آنچنان مخالف شئون انسانى و زننده است كه اگر من به جاى تو بودم و به من دستور داده مىشد به بهشت بروم، حيا مىكردم كه در آنجا با رسولخدا (ص) ملاقات كنم. تو نيز شرم و حيا را از دست مده. . . .
و بنا به نقل برخى مورخان، امسلمه اين جمله را نيز در پايان اضافه كرد: «اى عايشه! اگر آنچه دراينباره از رسول خدا شنيدم براى تو بازگو كنم، مانند مار گزيده از ناراحتى به خود مىپيچى و فريادت بلند مىگردد!» . (1)
شديدتر از آن، جريان «امحبيبه» خواهر معاويه با عايشه است. وقتى كه امّالمؤمنين عايشه از قتل برادرش محمد باخبر شد، به شدت گريست و معاويه و عمرو بن عاص را كه عاملان اين قتل بودند، در نماز نفرين مىكرد. وقتى خبر قتل محمد و آتش زدن او، به امحبيبه خواهر معاويه رسيد، او گوسفندى را كباب كرد و نزد عايشه فرستاد و از اين طريق كينه خود را از محمد بن ابىبكر برادر عايشه كه متهم به قتل عثمان بود ابراز كرد. عايشه گفت: «خدا بكشد آن دختر زن بدكاره را، به خدا سوگند من هرگز گوشت بريان نمىخورم. . .» . (2)
«جارية بن قدامه» به عايشه گفت:
گناه ريختن خون عثمان كمتر از اين بود كه بر اين شتر نفرين شده سوار شوى و از خانهات بيرون آمده، همچون مردان به ميدان جنگ بروى. اى عايشه! تو در جامعه اسلامى احترام داشتى؛ اما با اين عمل ارزش خود را بر باد دادى و عظمت خود را در هم شكستى. . . . (1)
حضرت على (ع) فرمود:
و اما عايشه آن زن شتر سوار، به خدا سوگند او در اين سفر هيچ كوه و دشتى را زير پاى نمىگذارد و هيچ قدمى در بيابانها برنمىدارد، مگر اينكه معصيت خدا را مىكند. . . . (2)
امّالمؤمنين عايشه كسى است كه مردم را عليه عثمان شوراند و به او لقب «نعثل» داد كه به معناى پيرخرفت و نادان است و مىگفت: «
اُقْتُلُوا نَعْثَلاً فَقَدْ كَفَر » (3)«اين پير خرفت و نادان را بكشيد كه كافر شده است» .
همچنين در جلسه سخنرانى عثمان، وقتى عايشه به سختى بر او اعتراض كرد، عثمان اين آيه را خواند (1):
(ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً لِلَّذِينَ كَفَرُوا امْرَأَتَ نُوحٍ وَ امْرَأَتَ لُوطٍ كانَتا تَحْتَ عَبْدَيْنِ مِنْ عِبادِنا صالِحَيْنِ فَخانَتاهُما فَلَمْ يُغْنِيا عَنْهُما مِنَ اللَّهِ شَيْئاً وَ قِيلَ ادْخُلاَ النَّارَ مَعَ الدَّاخِلِينَ) (تحريم: ١٠)
خداوند براي كساني كه كافر شدهاند به همسر نوح و همسر لوط مثل زده است. آن دو تحت سرپرستي دو بنده صالح از بندگان ما بودند؛ ولي به آن دو خيانت كردند و ارتباط با اين دو [پيامبر] سودي به حالشان نداشت و به آنها گفته شد همراه كساني كه وارد آتش ميشوند، وارد شويد.
آرى، عثمان اين آيه از سوره تحريم را خواند كه شأن نزول آن در مورد اذيت عايشه و حفصه نسبت به پيامبر (ص) بود. (2)
آرى، عايشه از عنوان «امالمؤمنين» بيشترين سوء استفاده را كرد و لشكرى را بسيج نمود و دهها هزار نفر از مؤمنان را به كشتن داد. وقتى «عثمان بن حنيف» فرماندار بصره را اسير كردند و نزد او آوردند، به فرزند عثمان (خليفه مقتول) دستور داد تا به انتقام پدرش، او را بكشد و
در توجيه اين فرمان چنين گفت: «عثمان بن حنيف گرچه از كشندگان
عثمان نيست، ولى از انصار است و انصار در قتل «عثمان بن عفان» شركت داشتهاند. بنابراين، قتل انصار به قصاص از عثمان جايز است» . (1)
افزون بر اين، وقتى طلحه و زبير با مكر و پيمانشكنى بر بصره و بيتالمال آن دست يافتند، نگهبانان اسير را كه تعدادشان هفتاد نفر بود، براى كسب تكليف نزد عايشه بردند. عايشه به زبير دستور داد تا سر اينان را از تن جدا كند. زبير نيز با بىرحمى تمام به يارى فرزندش همه آنان را چون گوسفند سر بريد و بدن بىجان آنها را كنار هم قرار داد. سپس پنجاه نفر ديگر كه به دفاع از بيتالمال پرداخته بودند در نوبت بعد اسير كردند و آنها را نيز سر بريدند و بدن بىجان آنها را كنار آن هفتاد نفر قرار دادند. «ابومخنف» مىگويد: «بنابر نقل «صقعب بن زهير» تعداد نگهبانان كشته شده در آن روز به چهارصد نفر رسيد» . (2)
اينها غير از بيست هزار نفرى بود كه بعداً در جنگ جمل كشته شدند. آيا خون مسلمانان نزد عايشه و ياران او ارزش نداشت؟ !
«ابن عبدربه» در «عقدالفريد» مىگويد:
پس از جنگ جمل، روزى بانويى به نام «امّاَوفى» كه صدها نفر از قبيله او در نبرد با لشكر عايشه كشته شده بودند، نزد عايشه رفت و به وى گفت: «اى مادر مؤمنين! چه مىگويى در مورد مادرى كه فرزند خردسال خود را به قتل برساند؟» عايشه گفت: «جهنم بر او
واجب مىشود» . پرسيد: «درباره مادرى كه بيست هزار نفر از
فرزندان بزرگسال خود را به خاك و خون بكشاند چه مىگويى؟» عايشه فرياد زد: «اين دشمن خدا را بيرون كنيد» .
خطا و لغزشهاى امالمؤمنين عايشه به اين مقدار تمام نمىشود. او كارنامه تاريكى از خطا دارد؛ مثل اذيت رسول الله (ص) و پرخاش به حضرت، دشمنى و كدورت شديد با امالمؤمنين خديجه و حضرت فاطمه و حضرت اميرالمؤمنين (عليهمالسلام) ، صدور فتواهاى ناصواب و بيان احاديث باطل و. . . . (1)
به هر حال، اگرچه امالمؤمنين عايشه دچار خطاهاى فراوانى گشت كه تأثير سوء آن تا امروز در جامعه اسلامى مشاهده مىشود و نخستين جنگ داخلى و رسمى ميان مسلمانان را به راه انداخت، اما شيعه براى رعايت حرمت رسولالله (ص) از هرگونه اهانت به وى اجتناب مىكند تا افزون بر حفظ احترام رسول الله (ص) بهانه به دست غرضورزان نيفتد.
1) ر. ك: نقش عايشه در تاريخ اسلام.
در صفحه ٧۵ در ادامه سخنانِ دوستان سنّى آن سبزىفروش آمده است كه خداوند درباره همسران پيامبر (ص) مىفرمايد:
يا أَيُّهَا النَّبِىُّ قُلْ لِأَزْواجِكَ إِنْ كُنْتُنَّ تُرِدْنَ الْحَياةَ الدُّنْيا وَ زِينَتَها فَتَعالَيْنَ أُمَتِّعْكُنَّ وَ أُسَرِّحْكُنَّ سَراحاً جَمِيلاً * وَ إِنْ كُنْتُنَّ تُرِدْنَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ الدَّارَ الْآخِرَةَ فَإِنَّ اللَّهَ أَعَدَّ لِلْمُحْسِناتِ مِنْكُنَّ أَجْراً عَظِيماً (احزاب: ٢٨ و ٢٩)
اى پيامبر! به همسرانت بگو: اگر شما زندگى دنيا و زرق و برق آن را مىخواهيد، بياييد با هديهاى شما را بهرهمند ساخته و به نيكويى رها سازم. و اگر شما خدا و پيامبرش و سراى آخرت را مىخواهيد، خداوند براى نيكوكاران شما، پاداش عظيمى آماده ساخته است.
نويسنده مىگويد كه شيعه و سنى بر اين اتفاق دارند كه پيامبر (ص) هيچكدام از زنان نُهگانهاش را طلاق نداد و اين آيه به پيامبر (ص) مىگويد كه اگر زنان او زينت دنيا را انتخاب مىكنند، آنها را طلاق بدهد و اگر خدا و رسول او و جهان آخرت را انتخاب كردند، آنها را براى همسرى خود نگاه دارد. آيا كافر و منافق زندگى آخرت را بر زندگى دنيا ترجيح مىدهد؟ ! جواب را به عقلا واگذار مىكنيم.
اولاً: در همين آيه، خداوند متعال همه همسرانى كه نزد پيامبر (ص) مىمانند را وعده «اجر عظيم» نداد، بلكه فرمود: لِلْمُحْسِناتِ مِنْكُنَّ يعنى به نيكوكاران شما، نه آنهايى كه به راه خطا روند. بنابراين امثال امّالمؤمنين عايشه از آيه مذكور خارج است. شايد علت اين قيد آن است كه كسانى كه خدا و رسول را انتخاب مىكنند ممكن است بعداً دچار لغزش و فريب شيطان شوند و بخواهند از موقعيت خود سوءاستفاده كنند. از نظر احتمال نيز بعيد نيست كه برخى از بانوان يك شخصيت بزرگ براى كسب وجاهت و محبوبيت از مسائل مادى تا مدتى چشمپوشى كنند تا به اهداف خود برسند.
ثانياً: بهتر است ادامه آيات را نيز بخوانيم تا آگاهى بيشترى از مقصود الهى و استدلال آن افراد پيدا كنيم. خداوند در ادامه همان آيات قبلى مىفرمايد:
يا نِساءَ النَّبِيِّ مَنْ يَأْتِ مِنْكُنَّ بِفاحِشَةٍ مُبَيِّنَةٍ يُضاعَفْ لَهَا الْعَذابُ ضِعْفَيْنِ وَ كانَ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيراً. . . (احزاب: ٣٠ - ٣٣)
اى همسران پيامبر! هر كس از شما گناه آشكار و فاحشى مرتكب شود عذاب او دو چندان خواهد بود و اين براى خدا آسان است. و هر كس از شما براى خدا و پيامبرش خضوع كند و عمل صالح
انجام دهد، دو برابر به او پاداش خواهيم داد و روزى پرارزشى براى او آماده كردهايم. اى همسران پيامبر! شما همچون يكى از
زنان [عادى] نيستيد اگر تقوا پيشه كنيد. پس بهگونهاى هوس انگيز سخن نگوييد كه بيمار دلان در شما طمع كنند و سخن شايسته بگوييد و در خانههاى خود بمانيد و همچون دوران جاهليت نخستين [در ميان مردم] ظاهر نشويد و. . . .
مىبينيم كه در اين آيات، همه وعدهها و تأكيدات به سوى تقوا، عمل صالح و اطاعت خداست و زنان پيامبر (ص) هرگز از خطا مصون نشدهاند، بلكه در صورت انجام دادن گناه بزرگ، به دو چندان شدن مجازات نيز تهديد شدهاند.
امالمؤمنين عايشه همان كسى است كه آن خطاى بزرگ، يعنى «خروج بر اميرالمؤمنين (ع) » ، همچنين مشاركت در قتل مسلمانان و ديگر اعمال نادرست را مرتكب شده است كه خروج از خانه - كه در همين آيات از آن نهى شده است- كوچكترين آن است. چگونه ايشان داخل در مدح اين آيات باشد، درحالىكه سوره تحريم به مذمت ايشان پرداخته است؟ ! شايد به همين سبب بود كه امالمؤمنين عايشه هنگام مرگ بسيار بىتابى مىكرد. به او گفته شد: «آيا شما بىتابى مىكنى با آنكه همسر رسولالله (ص) و امالمؤمنين و دختر ابوبكر صديق هستى؟ !» وى گفت: «واقعه جمل در گلويم مانده است. اى كاش قبل از آن مرده يا فراموش شده بودم» . (1)
بار ديگرى نيز گفته بود:
به خدا سوگند دوست داشتم درختى بودم. به خدا سوگند دوست
1) بلاغات النساء، ص ٨.
داشتم پاره سنگى بودم. به خدا سوگند، دوست داشتم خداوند مرا خلق نكرده بود. (1)
و هنگام وفات، با تأسف، چنين گفت: «من پس از رسول خدا (ص) حوادثى به وجود آوردم. اكنون كه از جهان رفتم مرا با ساير زنان پيامبر دفن كنيد» . ذهبى از اهل سنت مىگويد: «مقصودش نقش بزرگ وى در حادثه جنگ جمل است» . (2)
نويسنده در صفحه ٧۶ آورده است كه شيعه مىگويد: «پيامبر (ص) از همه گناهان كوچك و بزرگ و از اشتباه و فراموشى معصوم است» . پس آيا ازدواج او با عايشه را اشتباه مىدانند؟ در ادامه نيز مىگويد كه آن مرد سبزىفروش نزد برخى علماى شيعه رفت و در مورد آيه النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ أَزْواجُهُ أُمَّهاتُهُمْ (احزاب: ۶) پرسيد؛ ولى، برخى از آنان پاسخ مناسب ندادند و برخى اعتراف كردند كه همسران پيامبر (ص) مادر مؤمنانند و خداوند آنها را تأييد كرده است.
سرانجام، آن سبزىفروش به حج رفت و چون بازگشت، سُنّى شد.
اولاً: اين افتخار شيعه است كه پيامبر اكرم (ص) را چنان پاك و مطهر مىداند كه از هر خطا و اشتباهى مصون است. گويا از كلام نويسنده برمىآيد كه اهل سنت، پيامبراكرم (ص) را معصوم نمىدانند. البته همينگونه نيز است؛ زيرا بسيارى از آنها فقط در جنبه تبليغ احكام، پيامبر (ص) را معصوم مىدانند نه در ديگر اقوال و افعال و براى همين است كه اقوال و افعال فراوانى را به حضرت نسبت داده كه به خطاى آن
اعتقاد داشتهاند.
ولى ازدواج با عايشه مربوط به بحث گناه و خطا نيست، بلكه مربوط به شناخت پيامبر (ص) از عواقب امور است. با اين حال، ما معتقديم همه انبيا از خطا و گناه معصومند. بنابراين، همچنانكه حضرت نوح و لوط (عليهماالسلام) با كسانى ازدواج كردند كه ناصالح بودند، پيامبر اكرم (ص) نيز به همان دليل اين كار را كرد. آيا اهل سنت معتقدند كه آن دو پيامبر الهى اشتباه كردهاند؟ !
ثانياً: دنيا محل امتحان است و امتحان از سنتهاى الهى است و خداوند هرگونه بخواهد مردم را امتحان مىكند. يكى از راههاى امتحان آن است كه ميان همسران پيامبر (ص) و نزديكان آنها كسانى باشند، همچون معاويه و ابوسفيان كه بهانه براى افراد بيمار دل شوند و راه حق و باطل هر دو جاذبه داشته باشد.
اگر بنا بود كه راه حق و باطل كاملاً روشن و مشخص باشد كه امتحانى صورت نمىگرفت. بايد سامرى باشد و گوساله او صدا كند تا مردم سستعنصر، بهانه پيدا كنند.
خداوند متعال درباره قرآن مىفرمايد:
مِنْهُ آياتٌ مُحْكَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ (آل عمران: ٧)
بخشى از آن، آيات محكم [صريح و روشن] است كه اساس اين كتاب است [و پيچيدگى آيات ديگر را برطرف مىكند] و بخشى
ديگر متشابه [و يا پيچده] است. اما آنها كه در قلوبشان انحراف است، به دنبال آيات متشابهاند.
امت رسول الله (ص) نيز بايد امتحان شوند و براى اين امتحان، يكى از ابزارها همسران پيامبرند؛ همانها كه نام امالمؤمنين براى آنها انتخاب شدهاست تا مشخص شود آيا مردم، به دنبال عقل و دين و دستورات آن حركت مىكنند كه حكم به پيروى از امام بر حق، اميرالمؤمنين دارد يا به دنبال هوا و هوس و احساسات و تعصب كور مىروند و فريب عنوان همسر پيامبر بودن و عنوان امالمؤمنين يا صحابى بودن را مىخورند.
افراد قبيله «ازد» در جنگ جمل مدفوع شتر عايشه را جمع مىكردند و با دست مىشكافتند و مىبوييدند و مىگفتند: «بنازيم بر مدفوع شتر مادرمان عايشه كه بوى مشك از آن به مشام مىرسد! وه كه چه بوى عطر جانفزايى از آن برمىخيزد!» . (1)آرى، بايد عايشه با همين عنوان (ام المؤمنين) باشد كه مردِ اَزْدى در جَمَل شعار دهد:
«يا اُمَّنا يا خَيْرَ امٍّ نَعْلَمُ» (2)«اى مادر ما، اى بهترين مادرى كه مىشناسيم» . آن ديگرى از سپاه عايشه، در آخرين رمق كه مجروح افتاده بود شعرى به اين مضمون مىخواند: «مادر ما عايشه، ما را به مرگ كشانيد و ما از فرمان وى روگردان نبوديم. . .» . گفتنى است كه راوى مىگويد: «به او گفتم كه حالا چه وقت شعر خواندن است، لا اله الاّ الله بگو، شهادتين بگو» . گفت: «اى
پسر زن گنديده! چه مىگويى؟ ! مىخواهى هنگام مرگ، اظهار عجز كنم؟ ! سپس از من خواست تا شهادتين را به او تلقين كنم. نزديكش رفتم. گفت: «نزديكتر بيا» . نزديك او كه شدم ناگهان برجست و لاله گوشم را با دندان گرفت و از بيخ كند و گفت: «اگر پيش مادرت (عايشه ام المؤمنين) رفتى و از تو پرسيد: «چه كسى تو را به اين روز سياه انداخت» بگو: «عمير بن اهلب ضبى» ؛ همانكه از عايشه، آن زن رياستطلب گول خورد» . (1)
اينگونه بود كه عايشه توانست در بصره «كعب بن سور» آن مرد سرشناس را كه اعلام بىطرفى كرده و در خانه نشسته بود، به پشتيبانى خود بياورد. عايشه وقتى با او سخن گفت و از پاسخ مثبت وى مأيوس گرديد، به او گفت: «اى كعب! آيا من مادر تو نيستم كه بر تو حق دارم؟ !» اين سخن چنان طوفانى درون كعب ايجاد كرد كه با عايشه هماهنگ شد و به دنبال او، قبيله ازد كه مهمترين قبيله بصره بود با او همراه شدند. (2)
آرى، عايشه بهترين فرصت براى مخالفان بود تا با آن سابقه و عنوان و كينهاى كه با على (ع) داشت، سبب انحراف مردم گردد.
گفتنى است كه نوشتهاند روزى عمرو بن عاص به عايشه گفت: «چقدر دوست داشتم كه تو در جنگ جمل كشته مىشدى!» عايشه گفت: «چرا اى بىپدر؟» عمرو گفت:
[در اين هنگام] تو با اجل خود مرده بودى و به بهشت مىرفتى. ما هم مىتوانستيم قتل تو را بزرگترين بهانه براى كوبيدن جبهه علوى قرار دهيم. (1)
در پايان عرض مىكنم كه ادعاى انحراف يك فرد عادى سبزىفروش از شيعه با وسوسههاى برخى از مخالفان، بر هيچ مسئلهاى دلالت نمىكند. مهم آن است كه كسى بتواند با علماى بزرگ مذهبى به بحث بنشيند و آنها را قانع كند. مهم آن است كه عدّه زيادى از تحصيلكردگان اهل سنت، همچون «تيجانى» ، «صالح الوردانى» ، «احمد حسين يعقوب» و. . . راه اهل بيت را با تحقيق و بررسى پذيرفتند يا شخصى، مانند علامه كبير «شيخ محمد مرعى الأمين انطاكى» بعد از عمرى تحقيق و گرفتن مدارك از انديشمندان الأزهر و حجاز و. . . با تأمل در ادله شيعه اماميه و به ويژه كتاب «المراجعات» شيفته دلايل قاطع پيروان اهل بيت (عليهمالسلام) مىشود و به مذهب حق مىگرود.
وى در كتابى كه به همين سبب نگاشته است مىگويد:
فرداى آن روز كه كتاب را خواندم، آن را به برادرم علامه يگانه، شيخ احمد امين دادم. گفت: «اين چيست؟» گفتم: «كتابى از شيعه، از نويسنده شيعه» . سه بار گفت: «از من دورش كن كه از
كتابهاى ضلال است. من از شيعه و عقايد آنان خوشم نمىآيد» .
1) سير اعلام النبلاء، ج ٢، ص ١۴١؛ المستدرك، ج ۴، ص ١٢؛ تفسير ابن كثير، ج ٨، ص٣٠٣؛ ر. ك: نقش عايشه در تاريخ اسلام، ج ٣، ص ٢۴٨.
گفتم: «بگير و بخوان؛ ولى عمل نكن» ! گرفت و با دقت خواند و مثل من به حقانيت مذهب شيعه اعتراف كرد و شيعه شد.
و به دنبال آن، عده فراوانى از برادران اهل سنت، از سوريه، لبنان، تركيه و جاهاى ديگر شيعه شدند. (1)
والحمدلله اولاً و آخراً
سوم جمادى ١۴٢٩
شهادت حضرت زهرا (عليهاالسلام)
1) لماذا اخترت مذهب الشيعه، محمد امين انطاكى، ص ٢۵.
١. الاتقان فى علوم القرآن، جلال الدين عبدالرحمان السيوطى، بيروت، دارالكتب العلميه، ١٩٨٧م.
٢. اثبات الوصية للامام على بن ابىطالب، على بن الحسين المسعودى، چاپ دوم، بيروت، دارالاضواء، ه. ق.
٣. اجتهاد در مقابل نص، عبدالحسين شرف الدين، ترجمه: على دوانى، قم، جامعه مدرسين، ه. ش.
۴. الاحتجاج على اهل اللجاج، ابومنصور احمد بن على بن ابىطالب الطبرسى، مشهد، نشر المرتضى، ه. ق.
۵. الاختصاص، ابوعبدالله محمد بن النعمان البغدادى (شيخ مفيد) ، تصحيح: على اكبر الغفارى، قم، منشورات جامعة المدرسين.
۶. اختيار معرفة الرجال، ابوجعفر محمد بن الحسن الطوسى، تصحيح: حسن المصطفوى، مشهد، انتشارات دانشگاه مشهد، ١٣۴٨ه. ش.
٧. الارشاد فى معرفة حجج الله على العباد، ابوعبدالله محمد بن النعمان البغدادى (شيخ مفيد) ، بيروت، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، ه. ق.
٨. الاستبصار ابوجعفر محمد بن الحسن الطوسى، بيروت، دارالتعارف، ١٣٩٠ه. ق.
٩. اسد الغابة فى معرفة الصحابة، ابوالحسن على بن محمد بن الاثير الجزرى، بيروت، دارالفكر، ١۴٠٩ه. ق.
١٠. الاصابة فى تمييز الصحابه، شهاب الدين احمد بن على بن حجر العسقلانى، بيروت، دارالفكر العربى، بىتا.
١١. اضواء على السنة المحمدية، محمد ابو ريه، القاهر، دارالكتاب الاسلامى، بىتا.
١٢. اعلام الهدايه، جمع من المؤلفين، قم، المجمع العالمى لاهل البيت (عليهمالسلام) ، ١۴٢٧ه. ق.
١٣. الكافى، ابوجعفر محمد بن يعقوب الكلينى، تحقيق: على اكبر غفارى، تهران، دارالكتب الاسلاميه، ١٣۶٢ه. ق.
١۴. المعجم الكبير، سليمان بن احمد الطبرانى، چاپ دوم، بيروت، دار احياء التراث العربى، ه. ق.
١۵. الامام الصادق و المذاهب الاربعه، اسد حيدر، بيروت، دارالتعارف للمطبوعات، ه. ق.
١۶. بحارالانوار الجامعة العلوم الائمه الاطهار، محمد باقر مجلسى، چاپ سوم، بيروت، داراحياء التراث العربى، ١۴٠٣ه. ق.
١٧. بصائر الدرجات الكبرى فى فضائل آل محمد (عليهمالسلام) ، ابوجعفر محمد بن الحسن الصفار القمى، تهران، مؤسسة الاعلمى، ١۴٠۴ه. ق.
١٨. البيان فى تفسير القرآن، سيد ابوالقاسم الخويى، تهران، انوارالهدى، ١۴١٠ه. ق.
١٩. تاج العروس من جواهر القاموس، محمد مرتضى الزبيدى، بيروت، دار مكتبة احياء، بىتا.
٢٠. تاريخ الخلفاء، جلال الدين عبدالرحمان السيوطى، بيروت، دارالقلم، ١۴٠١ه. ق.
٢١. تاريخ الطبرى، ابوجعفر محمد بن جرير الطبرى، تحقيق: محمد ابوالفضل ابراهيم، قاهره، دارالمعارف، ١٩٧٩م.
٢٢. تذكرة الخواص، شمس الدين ابوالمظفر بن جذرى، بيروت، مؤسسة اهلالبيت (عليهمالسلام) ، ه. ق.
٢٣. تفسير نمونه، مكارم شيرازى و همكاران، تطهران، دارالكتب الاسلاميه، ١٣۶٧ه. ق.
٢۴. تنقيح المقال، عبدالله المامقانى.
٢۵. تهذيب التهذيب، شهاب الدين احمد بن على بن حجر، بيروت، دارالفكر، ١۴٠۴ه. ق.
٢۶. تهذيب الكمال فى اسماء الرجال، جمال الدين يوسف المزى، بيروت، موسسة الرساله، ١۴٠۶ه. ق.
٢٧. الدرالمنثور فى التفسير المأثور، جلال الدين عبدالرحمان السيوطى، قم، مكتبة المرعشى النجفى، ه. ق.
٢٨. دلائل الامامه، ابوجعفر محمد بن جرير الطبرى، مشهد، انتشارات آستان
قدس رضوى.
٢٩. دلائل الصدق، محمد حسن المظفر، تهران، مكتبة النجاة، بىتا.
٣٠. سير اعلام النبلاء، شمس الدين ابوعبدالله محمد بن احمد بن عثمان الذهبى، بيروت، مؤسسة الرساله، ١۴٠٢ه. ق.
٣١. شرح عقائد النسفيه، سعدالدين تفتازانى، مصر، مكتبة الكليات الازهرية.
٣٢. شرح نهج البلاغه، عز الدين عبدالحميد بن هبة الله بن ابىالحديد، مصر، داراحياء الكتب العربيه، ١٣٧٨ه. ق.
٣٣. صحيح البخارى، محمد بن اسماعيل البخارى، بيروت، دارالقلم، ١۴٠٧ه. ق.
٣۴. صحيح مسلم شرح النووى، ابوالحسين مسلم بن الحجّاج النيشابورى، بيروت، دارالكتاب العربى، ه. ق.
٣۵. الصواعق المحرقة فى الرد على اهل البدعة والزنادقه، شهاب الدين احمدبن على بن حجر، مصر مكتبة القاهره، ١٣٨۵ه. ق.
٣۶. طبقات، محمد بن سعد كاتب واقدى، چاپ دوم، بيروت، دارالكتب العلميه، ١۴١٨ه. ق.
٣٧. عمدة القارى، محمود بن احمد بدرالدين، بيروت، داراحياء التراث العربى.
٣٨. عوالم العلوم و المعارف و الاحوال، الشيخ عبدالله البحرانى، قم، مؤسسة الامام المهدى (ع) ، ه. ق.
٣٩. عيون اخبار الرضا، ابوجعفر محمد بن على بن الحسين بن بابويه، تهران،
منشورات جهان، بىتا.
۴٠. الغدير فى الكتاب و السنة و الادب، عبدالحسين بن احمد الامينى، چاپ سوم، بيروت، دارالكتب العربى، ه. ق.
۴١. الغيبة، ابوجعفر محمد بن الحسن الطوسى، تهران، مكتبة نينوى، ه. ق.
۴٢. الفصول المختارة من العيون و المحاسن، ابوعبدالله محمد بن النعمان البغدادى (شيخ مفيد) ، بيروت، دارالاضواء، ١۴٠۵ه. ق.
۴٣. الفصول المهمه فى تأليف الامه، السيد عبدالحسين شرف الدين، قسم الإعلام الخارجى لمؤسسة البعثه، بىتا.
۴۴. قاموس الرجال، محمد تقى التسترى، قم، مؤسسة النشر الاسلامى، ١۴١٠ه. ق.
۴۵. كتاب سليم بن قيس، سليم بن قيس هلالى، قم، انتشارات الهادى، ١۴١۵ه. ق.
۴۶. كامل الزيارات، ابوالقاسم جعفر بن محمد بن قولويه، النجف الاشرف، المطبعة المرتضويه، ١٣۵۶ه. ق.
۴٧. الكامل فى التاريخ، ابوالحسن على بن محمد بن الاثير الجزرى، بيروت، دارصادر، ١٣۵٨ه. ق.
۴٨. كمال الدين و تمام النعمه، ابوجعفر محمد بن على بن الحسين بن بابويه (شيخ صدوق) ، تحقيق: على اكبر غفارى، قم، مؤسسة النشر الاسلامى، ١۴١۵ه. ق.
۴٩. لسان الميزان، شهاب الدين احمد بن على بن حجر، بيروت، دارالفكر،
١۴٠٧ه. ق.
۵٠. مجمع الزوائد و منبع الفوائد، على بن ابى بكر الهيثمى، چاپ اول، بيروت، دارالفكر، ه. ق.
۵١. المحلّى، ابو محمد على بن احمد بن سعيد بن حزم.
۵٢. مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ميرزار حسين النورى، بيروت، موسسة آل البيت لاحياء التراث، ١۴٠٨ه. ق.
۵٣. المسند، احمد بن محمد بن حنبل، بيروت، داراحياء التراث العربى، بىتا.
۵۴. مطالب السئول فى مناقب آل الرسول، ابوسالم محمد بن طلحة كمال الدين النصيبى الشافعى، تهران، طبع حجرى، ١٣٨٧ه. ق.
۵۵. معجم رجال الحديث و تفصيل طبقات الرواة، سيد ابوالقاسم الخويى، بيروت، دارالزهراء، ١۴٠٢ه. ق.
۵۶. المغنى، ابو محمد عبدالله بن احمد بن محمد بن قدامه، القاهره، داراحياء الكتب العربيه.
۵٧. مناقب آل ابى طالب (عليهمالسلام) ، ابوجعفر محمد بن على بن شهر آشوب، بيروت، دارالاضواء، ١۴٠۵ه. ق.
۵٨. ميزان الاعتدال فى نقد الرجال، شمس الدين ابوعبدالله محمد بن احمد بن عثمان الذهبى، بيروت، دارالفكر، بىتا.
۵٩. نفس المهموم، شيخ عباس قمى، قم، مكتبة بصيرتى.
۶٠. نقش عايشه در تاريخ اسلام، سيد مرتضى عسكرى، تهران، انتشارات منير، بىتا.
۶١. نكاح الميسار، عرفان بن سليم، بيروت، المكتبة العصريه.
۶٢. نهج البلاغه، الشريف الرضى، جمع آورى: دكتر صبحى صالح، بيروت، دارالكتب اللبنانى، ١٣٨٧ه. ق.
۶٣. وسائل الشيعه، ابومحمد الحسن بن على الحرانى، تحقيق: على اكبر الغفارى، قم، مؤسسة النشر الاسلامى، ١۴٠۴ه. ق.