ghaemiyeh.com
سرشناسه : طاهري، سيدمحمود، ۱۳۵۰ -
عنوان و نام پديدآور : نسيم معرفت حج: سيره و سخن اخلاقي و عرفاني بزرگان در مناسك حج/ سيدمحمود طاهري.
مشخصات نشر : تهران: نشر مشعر، ۱۳۹۱.
مشخصات ظاهري : ۵۱۱ص.
شابك : ۶۶۰۰۰ ريال: 978-964-540-386-5
وضعيت فهرست نويسي : فاپا
يادداشت : كتابنامه: ص. [۴۹۷]-۵۱۱؛ همچنين به صورت زيرنويس.
موضوع : حج
موضوع : حج -- فلسفه
موضوع : حج -- كلمات قصار
رده بندي كنگره : BP۱۸۸/۸/ط۱۸ن۵ ۱۳۹۱
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۳۵۷
شماره كتابشناسي ملي : ۲۷۶۴۳۹۲
حج، يعنى آهنگ، قصد، حركت، هجرت از خانه خود به خانۀ خدا. حج نشانهاى از رجعت بهسوى خداست. حج، در يك نگرش كلى، سير وجودى انسان بهسوى خدا و نمايش رمزى و تجسم عينى فلسفه خلقت بنىآدم است.
حج، تنها عبادتى است كه تمام عبادتها را در برمىگيرد. در حج، نماز، استغفار و توبه معنا پيدا مىكند. فلسفه اشك در حج نمودار مىگردد. راز و نياز با خدا، نجوا و همنشينى با او در كنار خانهاش به اوج مىرسد و زائر چون ستارهاى درخشان در آسمان تاريكىها مىدرخشد و نامش در دفتر ضيوفالرحمان ثبت مىشود.
مناسك حج و عمره، راز و رمزى دارد كه آشنايى و عمل به آنها دنيايى از معرفت را فراروى سالك مىگشايد و او را به قرب الهى پرواز مىدهد. بعضى از اين راز و رمزها در سخنان و رفتار عالمان، عارفان و بزرگان علم و ادب نمود پيدا كرده است كه دلهاى آماده مشتاقان عرفان و اخلاق را صفا مىبخشد.
اثر پيش روى را، با عنوان «نسيم معرفت حج» محقق محترم جناب آقاى سيدمحمود طاهرى نگاشته است.
نگارنده محترم كوشيده است بخشى از اسرار و رموز و ظرافتهاى مناسك حج را با مراجعه به آثار، سخنان و سيره عملى بزرگان و انديشمندان اسلامى بررسى كند.
بهرهگيرى از رهنمودهاى بزرگان مسلمان و اهل علم و ادب تنها به منظور توجه به مناسك عظيم حج و راز و رمزهاى اين عمل عبادى بزرگ و انسانساز است و به معناى تأييد همۀ ديدگاههاى آنها نيست. اميد است براى زائران محترم، مفيد و كارگشا باشد.
انه ولى التوفيق
مركز تحقيقات حج
گروه اخلاق و اسرار
حج، چشمه جوشانى است كه كمترين ثمره آن براى آنان كه خود را به اين چشمه برسانند، پيراستگى دل از زنگارها و آراستگى به پاكىها و فضيلتهاست.
حج، قلهاى است كه گنجايش رساندن انسان به بلندترين چشماندازهاى معنوى و اوج تعالى روحى را دارد، و براى دامنهنشينان نيز دستمايههايى درخور و چشماندازهايى دلكش تعبيه نموده است.
حج، «شجره طيبه» اى است كه تُؤْتِي أُكُلَها كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّها ؛ «ميوهاش را هر دم به اذن پروردگارش مىدهد» . (ابراهيم: ٢۵)
كافى است حاجى دست خود را بهسوى اين «شجره طيبه» پيش كشد تا از ميوههاى آن سرشار شود. هرچه حاجى در اين سفر معنوى، بيشتر قد كشيده باشد، ميوههاى بيشترى در دسترس او قرار خواهد گرفت.
حج، ظاهرى دارد و باطنى. نه باطن آن بىظاهرش شكل درستى مىگيرد، نه ظاهر آن بىباطنش به كمال مىرسد. همانا حاجى كامل، كسى است كه ميان «ظاهر» و «باطن» جمع نموده، حج او، هم از دلكشى صورت برخوردار باشد و هم از زيبايى سيرت. اگر
ظاهر حج، با فتاواى فقها سامان مىيابد، باطن آن با تأمل در سيره و سخن عارفان و عالمان اخلاق فرا چنگ مىآيد.
اين مجموعه به بازتاب نكتههاى اخلاقى و ظرايف عرفانى در سيره و سخن عارفان و عالمان و بزرگان دينى روى دارد؛ بدان اميد كه گامى باشد براى ژرفا بخشيدن هرچه بيشتر به اين سفر آسمانى.
ما بدان مقصد عالى نتوانيم رسيد
هم مگر پيش نهد لطف شما گامى چند (1)
1) ديوان حافظ، تصحيح: غنى - قزوينى، ص ١٨۶، غزل ١٨٢.
حج در فرهنگ اسلام صحنه آموزش و فراگيرى آموزههاى ناب مكتب نبوى است. شاگردى درست در اين مكتب، مىتواند به زودى شخص را در جايگاه استادى بنشاند و از او انسانى كارآمد در زمينههاى گوناگون فرهنگى، اجتماعى، اقتصادى و سياسى بسازد. به تعبير شهيد مرتضى مطهرى:
درسهايى است كه بايد از حج و براى حج ياد بگيريم. اينكه مىگوييم درس است، مقصود اين است كه غير از اعمال ظاهر و مناسك معروف، يك سلسله درسهاى ديگر هم هست كه بايد از حج ياد بگيريم؛ زيرا اسلام به اعتراف همه علماى اسلام، در همه دستورهاى خود، منظورهاى عالى و مقدّسى را در نظر گرفته است.
حج بايد معلم و ما بايد متعلم باشيم. آن درسهايى كه ما بايد از حج بياموزيم، مقدماتى است براى رسيدن به منظورهاى عالى اسلام از اجتماع عظيم حج، و ما خود آن منظورها را از قرآن و سنت آموختهايم. فقط بايد مراقبت كنيم كه اين منظورها واقعاً تأمين شود. اسلام ما را يعنى ملل مختلف
غير مرتبط با يكديگر را كه نه يك نژاد دارند و نه يك زبان و نه يك حكومت و نه يك مليت، در يك سرزمين با آمادگى روحى فوق العادهاى جمع كرده است. اجتماع قطعاً بىنظيرى است؛ اجتماعى كه از لحاظ كميت، كم نظير و شايد بىنظير است. و اما از لحاظ كيفيت قطعاً بىنظير است؛ زيرا اولاً طبيعى است كه هيچ زورى پشت سر آن نيست، اجتماعى كه براساس مطامع نيست، بلكه مطامع را پشت سر گذاشتهاند، اجتماعى كه در آن انگيزه جنسى يا تفريح و تفنن وجود ندارد، حداكثر اين است كه اخيراً از رنج آن كاستهاند، اجتماعى كه لااقل موقتاً تفاخرات و منيتها را كنار گذاشتهاند، همه با يك نوع فكر و يك نوع لباس و يك نوع عمل و در يك راه، قدم برمىدارند. تا اينجا را اسلام و حج انجام داده است، از آن به بعد، يعنى استفاده از اين اجتماع عظيم خالص، با ماست. (1)
سيره و سخن عارفان و عالمان، از مؤلفههاى فرهنگى اثرگذار در جامعه اسلامى است كه توجه به آن، در مسير رشد و بالندگى و تعالى معنوى و علمى كشور گرهگشاست و نقش مهمى در دميدهشدن حيات طيبه در كالبد جامعه دارد. قرآن كريم به اين مؤلفه فرهنگى اثربخش اهتمام ويژهاى ورزيده و در بسيارى از آيات، با بازگويى سخن و سيره انسانهاى بزرگ، يكى از اصلهاى كليدى تربيت و پرورش را كه همان الگوگرفتن از اين بزرگان است به دست انسان سپرده است. از اين رهگذر، يكى از شيوههاى تعالى بخشيدن به سفر ملكوتى حج، اهتمام به شيوه دينورزى عارفان و عالمان دراينباره و پرداختن و عمل به آنهاست.
1) حج، مرتضى مطهرى، صص ٧٨ و ٧٩.
عبدالرحمان جامى مىنويسد:
خداى تعالى با رسول خود (ص) خطاب مىكند: وَ كُلّاً نَقُصُّ عليكَ مِنْ أَنْباءِ الرُّسُلِ ما نُثَبِّتُ بِهِ فُؤادَكَ ؛ «ما از سرگذشتهاى همۀ پيامبران براى تو شرح مىدهيم، تا به وسيلۀ آن، قلبت را آرامش بخشيم [و ارادهات قوى گردد]» . (هود:١٢٠)
چو صورتى به دلت سازى از ارادت راست
ز نفخِِ صورِِ دمِِ عارفان حياتش ده
و گر شود متزلزل دلت ز جنبش طبع
به شرح قصۀ صاحبدلان ثباتش ده
و پير هرات، خواجه عبدالله انصارى، اصحاب خود را وصيت كرده است: «از هر پيرى و بزرگى سخنى و حكايتى ياد بگيريد و اگر نتوانيد، نام ايشان را به ياد آوريد تا بهرهاى يابيد» . (1)
مولوى در ديباچۀ دفتر سوم مثنوى، در بيان تأثير فراوان سخنان حكيمانه بر دل و جان ديگران مىگويد:
حكمتها [و سخنان حكيمانه] سپاهيان خدايند. خداوند به يارى آنها بر جانهاى مريدان نيرو مىبخشد، دانش، آنان را از عيبِ نادانى، و دادگرى، آنان را از بدى ستم پيراسته مىسازد و بخشندگى، آنان را از نقص خودنمايى، و بردبارى، آنان را از شائبه بىخردى دور مىدارد و مسايل مربوط به آخرت را كه از دريافت آنان به دور مانده است به وسيله آن حكمتها و سخنان حكيمانه به فهم آنان نزديك مىسازد، و انجام بندگى و كوشش را كه بر آنان دشوار جلوه مىكند، آسان مىگرداند. خداوند بندگان خود را با اين حكمتها برخوردارى دهد، و بر قدرت دريافت آنان بيفزايد. و اما تشنهاى در بيابان در جستوجوى آب است، اگر از آب دريا باخبر هم باشد، اين
1) بهارستان، عبدالرحمان جامى، صص ١٢ و ١٣.
آگاهى، او را از طلب آب باز نمىدارد. جوينده اين آب حيات نيز پيش از آنكه تأمين معاش، او را از اين طلب باز دارد، و سببها و نيازها خللى در كار او ايجاد كند، و غرضها ميان او و آنچه در طلبش مىشتابد مانعى به وجود آورد، بايد در طلب بكوشد. (1)
خداوند، به برخى زمانها عنايت ويژه داشته و بندگانش را به استفاده از آن توصيه نموده است؛ همچون: ماه مبارك رمضان، ماه رجب، ماه شعبان، شب جمعه، سحرگاه و. . .
علامه حسنزاده آملى مىگويد:
اوقات را در تأثير دعا و احوال دعاكننده، تأثيرى به سزاست. شك نيست كه مناسبات زمانيه از تمامترين مناسبات است؛ چنانكه نفسِ بودن در شهرالله مبارك رمضان براى نفوس مستعدّه اثرى تكوينى [و طبيعى] دارد، و در آمدن ماه رجب براى رجبيون، شهود خاصّى است؛ چنانكه در «فتوحات مكيه» در وصف رجبيون آمده است. و سيد بن طاوس در كتاب اقبال گفته است:
اِنَّ لِاَوقاتِ القَبولِ اَسراراً لِلّهِ جَلَّ جَلالُهُ ما تُعْرَفُ اِلّا بِالمَنقُولِ. (2)
[همانا خداوند را براى اوقات قبول، اسرارى است كه جز طريق وحى، راهى براى شناخت آنها نيست].
و برخى [از اين اسرار اوقات] با معقول نيز شناخته مىشود و با شعورى مرموز ادراك مىشود. (3)
ذىالقعدۀ الحرام و ذىالحجۀ الحرام (1)نيز از ماههايى است كه قداست و حرمتى ويژه دارد و خداوند با واجب نمودن حج در ماه ذىالحجه، بهطور ضمنى بركات اين ماه را به بندگانش يادآور شده است.
علامه شيخ محمود شلتوت مىنويسد:
خداوند از دوگونه «حرمت» در حج براى تربيت و عادت دادن انسانها به نيكى استفاده فرموده است:
١. حرمت مكانى؛ كه به بيتالله الحرام و مكّه محدود مىشود و دامنه حرمت و مراعات آن شامل جانداران نيز مىگردد: لا تَقْتُلُوا الصَّيدَ وَ أَنْتُمْ حُرُمٌ ؛ «در حال احرام شكار نكنيد» . (مائده:٩۵)
و درختان را نيز شامل مىشود؛ زيرا رسول خدا (ص) مىفرمايد: «درختان آن قطع نگردند و گياهانش كنده نشوند» .
٢. حرمت زمانى؛ كه اوقات آن شامل ماههاى حرام مىشوند. خداوند در ماههاى ذىالقعده، ذىالحجه، محرم و رجب، به حرمت نهادن به حريمهاى خدايى يادآورى مىنمايد كه اهل ايمان نبايد از آن غافل شوند. روش تربيت انسان از طريق حرمت زمانى و مكانى، از ديرباز جزو شريعت الهى بوده و اسلام نيز بر آن تأكيد دارد. قرآن كريم مىفرمايد:
إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَ اللَّهِ اثْنا عَشَ-رَ شَهْراً فِي كِتابِ اللَّهِ يوْمَ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ مِنْها أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيّمُ فَلا تَظْلِمُوا فِيهِنَّ أَنْفُسَكُمْ (توبه:٣۶)
1) به عنوان مثال، در حديث نبوى ميخوانيم: «ما مِنْ اَيّامٍ اَزْكى عِندَ اللهِ سُبحانَهُ وَ تَعالى وَ لااَعظَمَ اَجْراً مِنْ خَيرٍ في عَشْرِ الاَضْحى» ؛ «هيچ زمانى نزد خداوند سبحان، پاكيزهتر و بزرگتر در پاداش خير، همانند دهۀ [اول] ذيحجّه نميباشد» . وسائل الشيعه، شيخ حرّ عاملى، ج١۴، ص٢٧٣. همچنين از آن حضرت آمده است: «ما مِن ايّامٍ العملُ الصّالِحُ فيها أحَبُّ إلَى اللهِ عَزَّوَجَلَّ مِنْ اَيّامِ العَشْرِ» ؛ «هيچ زمانى، انجام كارهاى شايسته نزد خدا محبوبتر از ايّام دَهۀ [اوّل] ذيحجّه نميباشد» . اقبال الاعمال، ص٣١٧.
تعداد ماهها نزد خداوند در كتاب [آفرينش] الهى، از آن روز كه آسمانها و زمين را آفريده، دوازده ماه است، كه چهار ماه از آن، ماه حرام است [و جنگ در آن ممنوع مىباشد] اين، آيين هميشگى و استوار [الهى] است. بنابراين در اين ماهها به خود ستم نكنيد [و از هرگونه خونريزى بپرهيزيد].
قرآن در بسيارى موارد، به قداست ماههاى حرام اشاره نموده و پرهيز از جنگ و خونريزى و ساير مظالم و خيانتها را جزو شعاير خدايى دانسته و فراگير و همه جانبه و در همه زمانها و رسالتها توجه مردم را به آنها جلب نموده است. اين ماهها از گذشتههاى دور براى ايجاد امنيت مسير حاجيان و مسافران از هرگونه راهزنى و جنگ و جدال حرام بوده است و در عين حال، امنيت و آرامش را در دلها تقويت مىبخشد.
بىگمان هرگاه انسان به اين آتشبس و آسايش الهى ايمان داشته باشد و در برابر شريعت و احكام خداوند فروتن و مطيع گردد و در طول اين چهار ماه به محاسبه نفس و بازرسى اعمال خويش بپردازد، فراروى او عرصه گستردهترى براى آرامش خاطر و تصميمگيرى حسابشده و عاقلانه فراهم مىآيد. در اين صورت، انسانها براساس تعاون و محبت، به بهترين صورت به آبادانى زمين و زندگى خواهند پرداخت و از دشمنى و نزاع دست برخواهند داشت. (1)
خداوند برخى مكانها را بر بعضى ديگر برترى بخشيد و به آنها قداستى ويژه عطا فرمود. بر اين پايه، برخى مكانها آثار تربيتى خاصى بر روح و جان مىنهد و جاذبههاى معنوى آنها، بهطور طبيعى، بر يادكرد انسان از خدا و روز رستاخيز و نيز در فروتنى و
&
1) اسلام آيين زندگى، شيخ محمود شلتوت، ترجمه: عبدالعزيز سليمى، برگرفته از صص١٨۶-١٨٩.
رقّت قلب آنها تأثير بهسزايى دارد.
علامه حسنزاده آملى مىگويد:
بدانكه مكانها را هم، چون وقتها تأثيرى خاص است و روايات در اينباره بسيار است. مثلاً در جوامع روائيه آمده است كه فرايض را در يك محل مخصوص و معين منزل بخوانيد؛ يعنى براى خود مصلاّى خاصّى براى اداى فرائض قرار دهيد، و در وقت احتضار، شما را آنجا گذارند كه موجب تخفيف شدايد و سختىهاى جاندادن مىشود، ولى نوافل را در مكانهاى متعدّد بخوانيد كه براى شما شاهد باشند. (1)
بىترديد، بهترين مكانها، حرم پروردگار و سرزمين وحى است كه حاجيان بخشى از كمال معنوى و تعالى روحى خويش را -تنها- وامدار پا نهادن به اين سرزمين مقدساند. حضور در سرزمين وحى و در كنار آن همه نشانه آشكار و گوياى خداپرستى و توحيد، بىاختيار دل را نرم و فروتن مىكند و جان را به ياد خدا سوق مىدهد و زمينه پاكيزگى روح انسان را فراهم مىآورد.
«ابن ميثم بحرانى» مىنويسد:
اولين مقصود از عبادات، توجه دادن خلق به وسيله تذكّر و يادآورى مداوم به خداوند تعالى است تا به همراه تذكّر، اسرار حق متجلّى شود، و آن را كه عنايت حق دستش را بگيرد به مقام مخلصين برسد.
از جمله اسرارى كه خداوند بر زبان پيامبر جارى كرده، تعيين مكان معينى از سرزمينهاست كه بهترين جايگاه براى عبادت خدا و مختص اوست. چنين مكانى، ناگزير بايد داراى خصوصيات و رموزى باشد كه به مقصد حقيقى توجه دهد، و آن را كه توفيق، مهار عقلش را گرفته باشد به آنسو بكشاند.
1) رساله نور على نور در ذكر و ذاكر و مذكور، صص ۵٨ و ۵٩.
و لازم است افعالى معين شده باشد كه در آن مكان تنها براى رضاى خدا انجام گيرد؛ و سودمندترين جايى كه در اينباره تعيين شده است مأوا و مسكن شارع مقدّس بوده است؛ زيرا انجام حج در آن مكان، مستلزم ياد شارع مقدس، و ياد شارع، مستلزم ياد خداوند و فرشتگان و روز قيامت است. و چون ممكن نبوده است كه پيامبر در محل زندگى هر فردى از امت، مكان حج را قرار دهد، واجب شده است كه همگان بهسوى كعبه سفر كنند، هرچند در اين مهاجرت رنج و سختى و دورى از زن و فرزند و وطن و ديار وجود داشته باشد. (1)
با نگاهى به آيات و روايات و سخنان بزرگان، دستاوردهاى حج را شگفتانگيز مىيابيم. حج در آيينه اين سخنان، همانند منشورى است كه جنبههاى متعدد دارد. همانگونه كه براى شناخت يك منشور بايد در همه پهلوهاى آن نگريست، براى شناخت حج نيز بايد در همه ابعاد آن تأمل كرد. حج را مىتوان در ابعاد «فردى» ، «اجتماعى-فرهنگى» ، «سياسى» و «اقتصادى» مورد كاوش قرار داد، و دستاوردهاى فراوان آن را در هر يك از اين زمينهها بررسى نمود:
بخشى از رهاوردهاى حج، «فردى» است و بر دل و جان شخص حجگزار اثر مىبخشد. پيداست كه برخوردارى از اين موهبتها و اصلاح زمينههاى درونى، سبب دگرگونى و سامانيافتن ساختارهاى فرهنگى، اجتماعى، سياسى و اقتصادى شخص نيز مىشود. بخشى از دستاوردهاى فردى حج، از اين قرار است:
1) شرح نهج البلاغه، كمالالدين ميثم بن على بن ميثم بحرانى، ترجمه: يحييزاده و ديگران، ج ١، ص ۴۴٨.
يك - آمرزش گناهان و رهايى از دوزخ (1)
از دستاوردهاى ارزشمند حج، پالايش جان از زنگار گناه و پاكى روح و جان است.
مقام معظم رهبرى دراينباره مىفرمايد:
براى فراهم شدن زندگى سعادتمندانه، تزكيه اخلاقى فرد كه او را از زشتىها و آلودگىها برهاند، ضرورى و حتمى است. همين مراسم جاودانهاى كه حجگزاران انجام مىدهند، خود مجموعۀ گويا و پرنكتهاى است از پاكى روح و ذكر و شور و حال معنوى و درونى. فرا رسيدن ايام حج، همه ساله، همراه با شوق و حنينِ دلهاى شيفته و جانهاى آرزومندى از سراسر جهان اسلام است كه در جوار خانۀ معبود و ديار محبوب، سر بر آستان عشق و تقديس مىگذارند و جبههى تعبد و تقرّب بر خاك آن مقام بسايند، و ايام حج در سايهى ذكر و نيايش بگذرانند و در پناه رحمت و مغفرت حق بيارمند. (2)
در حقيقت «يكى از اسرار عرفانى خانه خدا اين است كه كعبه جايگاه مغفرت است. اگر شهوت بر انسان غالب شد و گناه يا خطايى رخ داد، خداوند براى آمرزش آن، مقدمه فراهم نموده است؛ مقدمه، خانه خداست؛ چنانكه اين امر را نخستين بار به آدم (ع) نشان داد و توبه آدم در جوار خانه خدا پذيرفته شد.
1) دراينباره حضرت رسول (ص) ميفرمايد : «مَن حَجَّ فَلَم يَرْفَثْ و لَمْ يَفْسِقْ غُفِرَ لَهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِِهِ» ؛ «هركس حج انجام دهد پس كار زشت و فسقى انجام ندهد، همه گناهان گذشته او آمرزيده ميشود» . كنز العمال، ابوالحسن علاءالدّين متقى هندى، ج١، ص۵٧٠. همچنين از آن حضرت آمده است: « اَلْحَجُّ المَبْرُورُ ليَسَ لَهُ ثَوابٌ اِلّا الجَنّة » ؛ «حج مبرور، پاداشى جز بهشت ندارد» . همان. از حضرت على (ع) نيز روايت شده است : «حَجُّ البَيْتِ وَالعُمْرَةُ فَاِنَّهُما يَنْفِيانِ الفَقْرَ، و يُكَفِّرانِ الذَّنْبَ و يُوجِبانِ الجَنَّةَ» ؛ «بهجا آوردن حج و عمره تهيدستى را از بين ميبرد، گناهان را پاك ميكند، و موجب رفتن به بهشت ميشود» . ميزان الحكمه، محمد محمدى ريشهرى، ج ٣، ص ١٠٠۶.
2) صحيفه حج (مجموعه سخنان و پيامهاى مقام معظم رهبرى) ، ج ٢، صص ۴٢ و ٢۴٠.
وقتى حضرت آدم (ع) مرتكب خطا شد و خداوند او را به زمين فرستاد، حضرت آدم (ع) بهسوى خانه كعبه رفت، و همانطور كه ديده بود ملائكه دور عرش طواف مىكنند، او نيز هفت مرتبه پيرامون خانه كعبه طواف نمود. سپس نزد مستجار توقف كرد و فرياد زد: «پروردگارا مرا هم بيامرز!» در پاسخ ندا آمد: «اى آدم! خدا تو را آمرزيد» و حضرت آدم عرض كرد: «پروردگارا ذريۀ مرا هم بيامرز» . در پاسخ ندا آمد: «اى آدم! هر فردى از فرزندانت كه مانند تو در خانه كعبه با اعتراف به گناهش بهسوى خدا برگردد، خداوند او را مىبخشد» . (1)
دو - فروتنى (2)
ويژگى زيباى «فروتنى» با فراگرفتن چند دستورالعمل اخلاقى، بهدست نمىآيد؛ چرا كه در انسانها همواره بهانه براى سركشى و تكبّر وجود دارد؛ همانند برخوردارى از جمال، ثروت، مقام، قدرت، علم كه هر يك از اينها مىتواند مايه غرور و خودپسندى و مانع تواضع و فروتنى گردد. چاره اصلى و بهترين شيوه پيدايش و افزايش فروتنى، آويختن به كارهايى است كه به شكستن غرور و تكبّر بينجامد و فروتنى را در شخص پديد آورد. در دستيابى به اين هدف، فريضه حج مىتواند برجستهترين نقش را داشته باشد. درآوردن لباس مورد علاقه و پوشيدن لباس احرام، ممنوعيت جدال و دروغ و دشنام، راه رفتن هرولهگونه، تراشيدن موى سر و. . . همه و همه، با شكستن «خودِ» دروغين انسان و نشاندن «خود راستين» به جاى آن، به حاجى درس تواضع مىآموزد.
رهبر معظم انقلاب مىفرمايد:
حج در آيينى پر راز و رمز و در آميزهاى شگفتآور از شكوه و خاكسارى،
1) اسرار عرفانى حج، محمدتقى فعالى، صص ١٧٩ و ١٨٠.
2) حضرت على (ع) دراينباره ميفرمايد: «جَعَلَهُ سُبحانَهُ عَلامَةً لِتَواضُعِهِم لِعَظَمتِهِ و اِذْعانِهِم لِعِزَّتِهِ» ؛ «خداى سبحان، كعبه را مظهر تواضع بندگان در برابر عظمت خويش و نشانۀ اعتراف آنان به بزرگى و قدرت خود قرار داد» . نهجالبلاغه، خطبه اول.
و اقتدار و فروتنى، نمادى از مبارزه و جهاد نفسانى را در راه تحقق حيات طيبه انسانى، در برابر چشم آدمى مىگذارد. (1)
آيت الله جوادى آملى نيز مىفرمايد:
خداوند، بار يافتن به حرم امن خود را نشانه فروتنى بندگان خود قرار داد، و از بين بندگان، انسانهاى شنوا، متواضع و مطيع را انتخاب كرد كه بهجاى انبيا مىايستند، و همانند فرشتگان، دور عرش خدا طواف مىكنند. همانطورى كه فرشتگان حول عرش خدا طواف مىكنند زايران بيتالله نيز طايفان حول كعبه و بيت خدا هستند، و همانطورى كه انبيا مناديان حقاند و فرشتگان، مناديان رحمت، زايران و مهمانان بيتالله نيز كارى كه انبيا و فرشتگان مىكنند، در حج انجام مىدهند. (2)
در انسان، ضعفها و عيبهايى است كه هرگز در شرايط عادى بر او آشكار نمىشود، و آنگاه كه وى در زمانهايى ويژه قرار مىگيرد، آن زمانها، آينهدار عيبها و كاستىهاى او مىشود و ضعف او را به وى مىنمايانند. سفركردن، به خصوص سفرهاى زيارتى مانند حج كه با انبوه همسفرانى كه سليقههاى گوناگون دارند، از شرايط ويژهاى است كه در شناساندن عيبها و كاستىها به انسان نقش فراوانى ايفا مىكند.
امام محمد غزالى مىگويد:
شخص تا در خانه خويش باشد، و كارها به مرادش باشد، به خويشتن گمان نيكو برد و پندارد كه نيكو اخلاق است. و در سفر، پرده آن اخلاق باطن
برخيزد و احوالى پيش آيد كه ضعف و بدخويى و عاجزى خويش را بشناسد، و چون علت، باز يابد به علاج مشغول تواند شد. (1)
دامنهنشينان حج، از دستاوردهاى حج، به «در آمدن به بهشت» بسنده مىكنند، و از خدا تنها بهشت او را مىخواهند، اما قلّهنشينان حج، پاى از بهشت، فراتر مىبرند و دل بر قرب و وصال بهشتآفرين مىنهند و از خدا، جمال و ديدارش را تمنا مىكنند.
گل عذارى ز گلستان جهان ما را بس
زين چمن سايه آن سرو روان ما را بس
از در خويش خدايا به بهشتم مفرست
كه سر كوى تو از كون و مكان ما را بس (2)
آيت الله جوادى آملى مىگويد:
همانگونه كه حج براى خدا و وجوب آن از طرف اوست، انجام آن نيز بايد «لله» باشد. اگر كسى به قصد سياحت، تجارت و مانند آن حج كرد، چنين حجى از آنجا كه سير الى الله نيست، سرّى ندارد؛ چرا كه مهمترين حج، سير الى الله است. چنانكه در بعضى از روايات، آيه كريمه فَفِرُّوا إِلَى اللَّهِ ؛ [پس بهسوى خدا فرار كنيد]. (ذاريات:۵٠) بر حج تطبيق شده است.
سفر حج، فرار از غير خدا بهسوى خداست. و فرار بهسوى خدا بدين معناست كه انسان، ماسوى الله را ترك كرده، خدا را طلب كند. خلاصه اينكه يكى از اسرار حج آن است كه انسان از غير خدا بريده، بهسوى خدا هجرت كند تا به لقاى او برسد. (3)
امروزه روانشناسى و رواندرمانى به عنوان يكى از دانشهاى بشرى، گسترش بسيار
يافته و در كانون توجّه فراوان قرار گرفته است. بىترديد در اين مسير، هرگز نمىتوان از نقش دين و آموزههاى آن، در پالايش روان از آسيبها و آفتها غافل بود. خوشبختانه در روزگار ما، به دين و كاركردهاى روانشناسانه آن، اهتمام ويژهاى شده و در اينباره كتابها و مقالههاى بسيارى نوشته شده است. در اين ميان، فريضه حج به عنوان بخشى از آموزههاى دينى، از منظر روانشناسى آن و نيز تأثير آن از حيث رواندرمانى بررسى شده است.
«حج از نظر روانى داراى فوايد مهمى است؛ زيرا زيارت خانه خدا در مكه مكرمه و زيارت مسجد و قبر رسول خدا (ص) در مدينه منوره و نيز زيارت منازل وحى و اماكنى كه يادآور فداكارىهاى مسلمانان صدر اسلام است، به مسلمانان، چنان نيروى روحى عظيمى مىبخشد كه گرفتارىها و ناخوشىهاى زندگى را از يادشان مىبرد و آنان را از احساس خوشبختى و آرامش و امنيت سرشار مىسازد.
همانا، حج پذيرفته شده، موجب آمرزش گناهان است و حجگزار، با دلى شاد و لبريز از احساس امنيت و آرامش و خاطرى آسوده از حج بازمىگردد» . (1)
«در اين اماكن آكنده از روحانيت و معنويت و احساسات سرشار عاطفى، رابطه انسان با پروردگارش نزديكتر مىشود و در نتيجه، انسان از حالتهاى عرفانى و نفحات روحانى لبريز مىشود و اين حالات، وجود او را از شادى و خوشبختى مىآكند. در حج، انسان از نفرت يا كينه يا حسادت رهايى مىيابد و روان او درمان مىپذيرد. حجگزار اميدوار است كه خداوند حج او را بپذيرد و دعايش را مستجاب كند، بنابراين؛ در حالى از حج باز مىگردد كه از احساس گناه و رنجهاى اضطراب، خلاصى يافته و به آرامش و سلامت روان دست يافته است» . (2)
&
انسان موجودى اجتماعى است و بيشتر نيازهاى او در تعامل با جامعه برمىآيد. بريدن او از اجتماع، وى را با كمبودها و مشكلات جدّى روبهرو مىكند. همچنين بسيارى از فضيلتهاى والاى اخلاقى - همانند ايثار، انفاق، خيرخواهى، گذشت و. . . - تنها در اجتماعىزيستن و ارتباط با مردم بهدست مىآيد. در اين ميان، حج فرصت خوبى است براى تمرين و تقويت اجتماعى بودن و زمينه مناسبى براى شكل دادن به يك زيست اجتماعى آميخته با اخلاق دينى و دگرگرايى و مهرورزى. اين زيست اجتماعى در حج، دستاوردهاى سودبخشى دارد كه برخى از آنها را در ادامه مرور مىكنيم:
به موجب احكام قرآنى، تمام مسلمانان با هم برادرند و چنانكه علماى اسلام بيان مىكنند، حج بيتالله براى استحكام مبانى اخوّت مقرّر گرديده است. آرى همه حجّاج يك جا جمع مىآيند و از حال هم باخبر مىشوند و تبادل افكار مىكنند. در نتيجۀ اين ملاقات و تبادل فكر است كه احدى از غربيان از خوف، نمىتواند به آنجا گام بگذارد. نظرياتى كه در اثر تبادل افكار پيدا مىشود، به وسيله خود حجّاج منتشر مىگردد. (1)
شهيد مطهرى مىنويسد:
يكى از كارهاى پسنديدهاى كه در دنياى امروز معمول است، اين است كه افرادى كه در يك محفل و يا كنگره براى اولين بار با هم آشنا مىشوند كارتهاى خود را مبادله مىكنند، اسم و آدرس يكديگر را ياد مىگيرند. اين كار وسيله مىشود كه بعدها با هم نامه مبادله كنند، از كارهاى يكديگر آگاه شوند، آثار و تأليفات خود يا آثار و تأليفات مورد علاقه خود را براى
1) تاريخ تمدن اسلام و عرب، گوستاو لوبون، صص۵٢۶ و ۵٢٧.
يكديگر بفرستند. بديهى است كه اين كارها پيوندها را محكم مىكند.
اكنون مىبينيم اسلام در چهارده قرن پيش، اين زمينه را به وجود آورده است و توصيه كرده است كه از اجتماع عظيم حج براى اين منظور بايد استفاده بشود. امام صادق (ع) فرمود: «اسلام چنين اجتماعى را مقرر كرده است تا از شرق و غرب عالم جمع شوند و با يكديگر در آنجا آشنا و دوست بشوند» .
لازم است هر كدام از ما كارتهاى معرفى از خود چاپ كنيم و به چند زبان - كه يكى از آنها عربى است - آدرس و شغل خود را بنويسيم. در مواقع متعددى كه با افرادى از كشورهاى ديگر برخورد مىكنيم كارت خودمان را به آنها بدهيم و از آنها كارت بگيريم و اين را وسيله آشنايى قرار داده، بعدها نامه مبادله كنيم. كتاب مبادله كنيم. آنها را از اوضاع دينى كشور خود آگاه كنيم و از اوضاع دينى و احوال مسلمانان كشور آنها باخبر شويم. از تحولات و نهضتهايى كه له يا عليه اسلام مىشود آگاه بشويم و با تحولات و نهضتهاى سودمند اسلامى هماهنگى كنيم. (1)
ارتباط و تعامل دلچسب و گوارا با مردم، بدون محبت قلبى به آنان ممكن نيست. دوستى با مردم، شخص را با جامعه پيوند مىدهد و او را از همه مزايايى كه در يك ارتباط دوستانه با انسانها وجود دارد، برخوردار مىسازد.
دين مقدس اسلام، براى ايجاد و افزايش محبت قلبى مسلمانان به يكديگر، راهكارهايى ارائه كرده و مسلمانان را به پاىبندى به اين راهكارها توصيه نموده است. يكى از اين راهكارها، توصيه به حضور مسلمانان در جمع، بهويژه در اجتماعى همانند حج مىباشد. خواجه نصيرالدين طوسى دراينباره مىگويد:
1) حج، صص ٢٢و ٢٣.
به اين سبب بر اجتماع مردم در عبادتها و ضيافتها تحريض فرمودهاند [و تشويق كردهاند] كه به وسيله اجتماع، آن حال انس از حالت بالقوه به حالت بالفعل درمىآيد، و چه بسا كه شريعت اسلام كه نماز جماعت را بر نماز فرادى فضيلت داده است، بدين علت باشد كه تا در شبانهروز پنج بار مردمان در يك مكان مجتمع شوند و با يكديگر انس حاصل نمايند و از درجه انس به درجه محبت رسند و مصداق اين سخن آن است كه چون اهل هر كوى و محلّه مىتوانند در هر شبانهروز پنج بار در مسجد اجتماع كنند، اما اجتماع همه اهل شهر در مسجد دشوار است، [پس] عبادتى ديگر مقرّر فرمود تا در هر هفته يك نوبت اهل كوىها و محلهها و اهل شهر در يك مسجد جمع آيند تا از فضيلت اجتماع برخوردار شوند. آنگاه عموم اهل عالم را به اجتماع در يك موقف، و در همه عمر يك دفعه تكليف كرد و آن را به وقت معينى از عمر كه موجب افتادن به تنگنا و مشقت شود، اختصاص نداد، بلكه موكول به استطاعت و فراهم آمدن شرايط نمود تا در اثر اين اجتماع عظيم، مردمان يكديگر را ببينند و انس شدت يابد و در اثر انس، محبت قلبى پديد آيد. (1)
بىگمان دگرگرايى و دستگيرى از ديگران و نيز شريكدانستن تهىدستان در دارايىهاى خويش، از نشانههاى وجود محبت در قلب حاجى است.
از بزرگترين فلسفههاى اجتماع عظيم حج، توجّه مسلمانان به وضع اجتماعى و سياسى كشورهاى اسلامى و باخبر شدن از گرفتارىهاى برادران ايمانى و كوشش در
1) اخلاق ناصرى، خواجه نصيرالدين طوسى، تصحيح: مجتبى مينوى و عليرضا حيدرى، صص٢۶۴ و ٢۶۵ (با اندكى تغيير) .
رفع اين گرفتارىهاست.
«اهتمام به امر مسلمانان، از فرايض مهم اسلام است. بايد توجه داشت كه اين اجتماع بزرگ كه به امر خداوند تعالى در هر سال در اين سرزمين مقدس فراهم مىشود، ملتهاى مسلمان را مكلف مىسازد كه در اهداف مقدس اسلام، مقاصد عالى شريعت مطهر و در راه ترقّى و تعالى مسلمانان بكوشند.
گرفتارىهاى ملل مسلمان را از زبان اهالى هر مملكت شنيده، و براى حلّ مشكلات آنان از هيچ اقدامى فروگذار نكنند، براى فقرا و مستمندان كشورهاى اسلامى فكرى كنند. بايد در اين اجتماع عظيم الهى كه هيچ قدرتى جز قدرت لايزال خداوند نمىتواند آن را فراهم كند، مسلمانان به بررسى مشكلات عمومى يكديگر بپردازند و با مشورت همگانى، براى رفع آنها بكوشند.» (1)
«حج كنگره طبيعى بينالمللى اسلامى است؛ سمينارى كه با ديگر سمينارها تفاوت دارد. در سمينارهاى بينالمللى اشخاص زبده مشخص را از لحاظ طبقاتى يا تحصيلى انتخاب مىكنند، ولى در اينجا هيچ كس را انتخاب نكردهاند؛ يعنى همه آدمها از هر سطحى و نژادى و ملتى به اين كنگره دعوت شدهاند. اين تنها كنگرهاى است كه هم مردم كوچه و بازار كه در جامعه و زندگى خودشان شايد هيچ فخرى و مقامى و مسئوليتى ندارند، به آن دعوت شدهاند و هم مردانى كه مسئوليتهاى سنگين اجتماعى دارند.
ملتهايى كه عادت دارند در زندگى اجتماعى يا ملّى يا قومى، دور خود حصارى بكشند و از ديگران غافل بمانند و از هم روز به روز جداتر شوند، به اينجا مىآيند تا آن خودگرايى قومى و قبيلهاى و نژادى را به بينش جهانى، به جهانبينى
1) ر. ك: صحيفه حج، ج ١، صص ١١، ١۶، ٢۶ و ٧۴. (امام خميني١)
بزرگتر بدل كنند. اينكه كعبه به عنوان قبله انتخاب شده، به خاطر بين المللى بودن آن است» . (1)
شهيد مرتضى مطهرى دراينباره مىفرمايد:
هر جامعهاى نيازمند مركزى است كه فروغ كليه فعاليتهاى فرهنگى و اجتماعى آن بايد از آنجا ساطع گردد. اين فعاليتها، براى جامعه، خونى را كه مايه حيات است تهيه مىكنند، و مركز بهمنزله قلب است و وظيفه قلب را انجام مىدهد؛ به اين معنى كه خون تازه را حتى به جوارح دور مىرساند. مادامى كه چنين مركزى وجود داشته باشد و اين خون حياتبخش را تهيه كند، تمام بدن بدون وقفه و معطلى وظيفهاش را انجام خواهد داد. براى مسلمين، اين مركز مكه است، و ساير مراكز فرعى، از اين نقطه نيرو مىگيرد. به هر حال، كعبه و حريم آن بايد جنبه بينالمللى اسلامى داشته باشد و بهمنزله سازمان ملل اسلامى باشد. و از اين خانه مىتوان مقرّ سازمان ملل اسلامى، نظير آنچه بلوكهاى مختلف جهان، سازمان ملل متفق بهپا كردهاند، داشته باشيم. و اين سازمان بايد، قسمتهاى مختلف از قبيل شوراى امنيت، سازمان فرهنگى، سازمان بهداشتى و غيره داشته باشد. (2)
زيارت بيتالله كه بر هر مسلمانى در مدت عمر لااقل يك مرتبه (با بودن استطاعت) واجب است كه آن را درك كند، يكى از اركان مهم اسلام شمرده مىشود، و آن از جمله اركانى است كه داراى نتايج و فوايد سياسى خيلى زياد مىباشد. لازم به تذكار
نيست كه در يك وقت معينى، اجتماع تمام مسلمين روى زمين در يكجا، از نظر سياسى چقدر داراى نتايج مهمى خواهد بود. (1)
حج، مسلمانان را درباره سرنوشت ديگر همكيشان حسّاس مىسازد و براى اصلاح جامعه اسلامى و خوشبختى مادى و معنوى مسلمانان راهكارهايى مىدهد كه نتيجه آن، دستيابى به دستاوردهاى درخور توجهى است. در ادامه به برخى دستاوردهاى سياسى حج اشاره مىنماييم:
حج، اجتماع جهانى مسلمانان و نشاندهنده عظمت و قدرت و وحدت انسانهاست. همين اجتماع مسلمانان و وحدتشان، نوعى جهاد با كافران و شكست براى آنهاست. اگر مسلمانان در ايام حج، دست يارى به هم دهند، در ضعيفترين حالات مىتوانند قوىترين دشمنان را از پاى درآورند. (2)
مورچگان را چو بود اتفاق
شير ژيان را بدرانند پوست
پشه چو پُر شد، بزند پيل را
با همه تندى و صلابت كه اوست (3)
نبينى كه چون با هم آيند مور
ز شيران جنگى برآرند شور؟ !
نه مورى كه مويى كزان كمترست
t چو پُر شد ز زنجير محكمتر است؟ ! (4)
و چه زيبا مىگويد سعدى شيرازى: «اندك اندك خيلى شود، و قطره قطره سيلى گردد؛ يعنى آنان كه دست قوت ندارند، سنگ خورده نگهدارند، تا به وقت فرصت دمار از دماغ ظالم برآرند.
و قَطرٌ عَلى قَطْرٍٍٍٍ إذا اتَّفَقَتْ نَهْرٌ
وَ نَهرٌ عَلى نَهرٍٍٍٍ اِذا اجْتَمَعَتْ بَحرٌ» (1)
كسى كه كوچكترين آشنايى با تعليمات اسلامى داشته باشد، در اين جهت ترديد نمىكند كه اسلام به عناوين مختلف دستور داده كه مسلمانان دور هم جمع شوند و يكديگر را از نزديك ببينند و از احوال يكديگر مطلع شوند تا دلهايشان به يكديگر نزديك شود و ديوارها از ميان برده شود و شكافها پر گردد و از همه اجتماعات اسلامى مهمتر و عمومىتر و طولانىتر و متنوعتر، برنامه حج است كه بهحق آن را كنگره عمومى اسلامى نام نهادهاند. همه مسلمانان بايد در زمان معين و روزهاى معين، اعمال معينى را انجام دهند. همه بايد يك نوع لباس در آن ايام بپوشند، و يك نوع سخن به زبان آورند. آيا سرزمين حج، جز براى اين است كه ميعادگاه اهل توحيد باشد؟ آيا جز براى اين است كه اهل توحيد بايد در آنجا رنگ توحيد و وحدت بهخود بگيرند. چه خوب گفته است علامه فقيد كاشف الغطاء:
بُنِي الاسلامُ عَلى كَلِمَتَينِ: كَلِمَةُ التَّوحيدِ وَتَوْحِيد الكَلِمَة.
اسلام بر روى دو اصل و دو فكر بنا شده است. يكى پرستش خداى يگانه و توحيد، ديگر، اصل اتفاق و اتحاد جامعه اسلامى.
تقويت اسلام به اين است كه مسلمانان قوىتر باشند، و قوىتر بودن آنها به اين است كه پيوند اتحاد آنها محكمتر باشد. (2)
اعلان برائت از مشركان، از اركان توحيد و واجبات سياسى حج است. تحقق ديانت، جز به اعلام محبت و وفادارى نسبت به حق و اظهار خشم و برائت نسبت به باطل نمىباشد. حاشا كه خلوص عشق موحدين جز به ظهور كامل نفرت از مشركين و
منافقين ميسّر شود. كدام خانه سزاوارتر از كعبه و خانه امن و طهارت كه در آن به هرچه تجاوز و ستم يا دون صفتى و نامردمى، عملاً و قولاً پشت شود. سنت پيامبر (ص) و اعلان برائت، كهنهشدنى نيست و نه تنها اعلان برائت به ايام و مراسم حج نبايد منحصر شود كه بايد مسلمانان فضاى سراسر عالم را از محبت و عشق نسبت به ذات حق و نفرت و بغض عملى نسبت به دشمنان خدا لبريز كنند. (1)
«بارى در جريان حج، دو اعلان و دو فرياد، مطرح است؛ اول اعلانى كه ابراهيم خليل (ع) از طرف خداى سبحان داد:
وَ أَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ يأْتُوكَ رِجالاً وَ عَلى كُلِّ ضامِرٍ يأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ (حج:٢٧)
و مردم را به حج دعوت كن، تا پياده و سواره بر مركبهاى لاغر [چابك و ورزيده] از هر راه دورى بهسوى تو بيايند.
خداوند به ابراهيم خليل (ع) فرمود: تو بعد از ساختن كعبه كه مطاف زايران و قبله مسلمين است، اعلان حج كن، آنگاه مردم، خود مىآيند؛ از طرف تو اعلان كردن و از طرف مردم لبيك گفتن. اين اعلان، همان است كه هركس مستطيع است بايد به مكّه برود. اكنون كه با اين اعلان، مردم از نقاط دور و نزديك دنيا به حرم امن اله بار يافته، به مكه رسيدند و «حج اكبر» تشكيل شد، فرياد و اعلان دوم مطرح است و آن اعلان برائت است:
وَ أَذانٌ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ إِلَى النَّاسِ يوْمَ الْحَجِّ الْأَكْبَرِ أَنَّ اللَّهَ بَرِيءٌ مِنَ الْمُ-شْرِكِينَ وَ رَسُولُهُ (توبه: ٣)
و اين، اعلامى است از ناحيۀ خدا و پيامبرش به [عموم] مردم در روز حج اكبر [روز عيد قربان] كه: خداوند و پيامبرش از مشركان بيزارند.
&
1) صحيفه حج، ج ١، صص ١٩٧ و ١٩٨. (امام خميني١)
طواف، سهل است، سعى بين صفا و مروه از هركسى نيز ساخته است، و همچنين نماز پشت مقام ابراهيم كار دشوارى نيست. عمده، فرياد بيزارى از شرك و مشركين در جايى مىباشد كه بيگانه نفوذ كرده است. سخن تا از كنار كعبه بلند نشود، جهانى نخواهد شد؛ چه اينكه اولين سخنِ وجود مبارك پيامبر اكرم (ص) از كنار كعبه بود. و همچنين وقتى كه وجود مبارك ولى عصر (ارواحنا فداه) ظهور مىكند، پشت به ديوار كعبه داده و از همانجا جهانيان را دعوت مىكند؛ چون تنها خانهاى كه مطاف و قبله جهانيان است، «كعبه» است. لذا حرف بايد از آنجا به جهان برسد.
امام خمينى (رحمة الله) مسئله تولّى و تبرّاى حج را شناخت و تبيين كرد و حج ابراهيمى را تشريح كرد و حج منهاى برائت را «حج جاهلى» دانست و حج همراه با برائت از شرك و مشركين را «حج ابراهيمى» معرفى نمود. (1)
بىگمان روشن است كه در ايام حج، مسلمانان باشكوهترين و پرقدرتترين اجتماع را تشكيل مىدهند، و چنين اجتماع عظيمى از مسلمانان در هيچ يك از فرايض ديگر به وجود نمىآيد. بنابراين بهترين استفاده از اين اجتماع بىمانند، بسيج مسلمانان براى اعلان برائت از مشركان، يعنى دشمن دينشان و پيامبرشان و خودشان است. (2)
خداوند تبارك و تعالى آنجا كه فرمود: وَ لا تَهِنُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ ؛ «هرگز سست نشويد و غمگين نگرديد و شما برتريد اگر ايمان داشته باشيد» . (آلعمران: ١٣٩) به شكلدهى باور مسلمانان به اقتدار بالقوّهشان پرداخت و جامعه اسلامى را به دليل برخوردارى از جوهر ايمان، سزاوارترين جامعهها به اقتدار دانست.
علامه طباطبايى (رحمة الله) مىفرمايد:
آيه شريفه [فوق] مىخواهد بفرمايد كه اگر داراى نيروى ايمان هستيد، شايسته نيست كه اراده شما ضعيف شود و از پيروز نشدن بر دشمن اندوهناك گرديد؛ چه اينكه ايمان شما سرانجام شما را به پيروزى نهايى مىرساند. و اگر آسيبى هم به شما رسيد، نبايد سبب اندوه و ضعف شما گردد؛ چه آنكه شما در اين آسيب، تنها نبوديد و دشمن نيز به حدّ كافى از شما آسيب ديد. بنابراين، دشمن هيچگونه مزيت و برترى بر شما پيدا نكرده تا موجب ضعف و اندوه شما شود. نكته ديگر آنكه ما مىبينيم در اين آيه شريفه بااينكه خطاب به مؤمنين است، باز هم ايمان را شرط برترى و پيروزى آنها قرار داده است؛ و اين، براى اشاره به اين مطلب است كه مخاطبين گرچه فاقد نيروى ايمان نبودهاند، در مقام عمل بر طبق مقتضيات ايمان خود عمل نكرده و صبر و تقوا را كه از لوازم ايمان است فراموش كرده بودند؛ و اگر اين دو صفت بزرگ را از دست نداده بودند، ايمان آنها اثر مىكرد و پيروزى نصيبشان مىگشت. (1)
بىترديد، مراسم شكوهمند حج، ارزشمندترين فرصت براى عروج امت اسلامى به قلّه اقتدار است؛ چرا كه بيشترين آيات و نشانهها براى افزايش ايمان، در آن سرزمين تابيده است و هم، ديدن آن اجتماع بىنظير در يك مكان، تأثير ژرفى بر ايجاد حسّ اقتدار و شكوهمندى در مسلمانان دارد.
جايگاه «اقتصاد» در حج، دستكم از دو نگاه، درخور تأمّل است:
1) تفسير الميزان، سيد محمدحسين طباطبايى، ترجمه: محمدرضا صالحى كرمانى و سيد محمد خامنه، ج ۴، صص ۴۶ و ۴٧.
وجوب حج، مشروط به استطاعت مالى شده است و - از نگاه فقهى- شخص تا وقتى به حدّ نصاب مالى نرسيده باشد، حج بر او واجب نيست و اگر با وجود عدم استطاعت حج بگزارد تكليف از او ساقط نشده است و پس از استطاعت، دوباره بايد بهجا آورد.
«در وجوب حج، داشتن توانايى عقلى كافى نيست، بلكه آنچه در حج شرط است، داشتن قدرت شرعى است؛ يعنى داشتن زاد، توشه سفر و مركب و ساير حوايجى كه مسافر بايد همراه داشته باشد كه اگر از اينها بىبهره باشد حج بر او واجب نيست و اگر در عين نداشتن آنها به حج برود، آن حج، كافى از حَجّۀالاسلام وى نخواهد بود» . (1)
در واجب شدن حج، معتبر است كه هزينه رفت و برگشت او زائد بر حوائج ضرورى زندگىاش باشد. بنابراين، واجب نيست خانه درخور شأن يا لباس فاخر يا اثاث خانه يا ابزار صنعت يا اسب و مركب سوارىاش يا چيز ديگرى كه برحسب حال و آبرو و زىاش (2)محتاج به آن است، را به خاطر حج بفروشد. (3)
در كتاب «قابوسنامه» مىخوانيم:
بدانكه خداى عزّوجلّ دو فريضه واجب كرد از بهر منعمان و متمكنان و بندگان خاص خود، و آن حج است و زكات. و فرمود تا هر كه را ساز و برگ و زاد و توشه بود، خانه او را زيارت كند، و آنان را كه چنين ساز و برگى ندارند، نفرموده و ديگر آنكه اعتماد حج بر سفر است، و بىساز و برگها را سفر فرمودن، نه از دانش بود؛ و بىساز سفركردن، اندر تهلكه افتادن است. (4)
«ابوالشعثاء» گويد:
در اعمال نيك نظر مىكردم، ديدم نماز و روزه به نيروى جسمى نياز دارند، صدقه نيز به مال و مكنت احتياج دارد، به حج نگاه كردم، ديدم هم به نيروى بدنى نياز دارد هم به مكنت و مال، پس آن را با فضيلتتر از همه چيز يافتم. (1)
نگاه ديگر به جايگاه «اقتصاد» در حج، به نقش اين سفر عبادى در رونق و شكوفايى اقتصادى حجگزاران باز مىگردد. چنانكه از آيات و روايات استفاده مىشود، ثمرههاى حج، تنها به بعد معنوى و عرفانى و اخروى منحصر نمىشود، بلكه حج، دنياى انسان را نيز سامان مىبخشد و اقتصاد او را شكوفا مىكند. در قرآن كريم مىخوانيم:
وَ أَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ يأْتُوكَ رِجالاً وَ عَلى كُلِّ ضامِرٍ يأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ * لِيشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ. . . (حج: ٢٧ و ٢٨)
و مردم را به حج دعوت كن؛ تا پياده و سواره بر مركبهاى لاغر [چابك و ورزيده] از هر راه دورى بهسوى تو بيايند، تا شاهد منافع گوناگون خويش [در اين برنامه حياتبخش] باشند. . . .
مقصود از منافع در اينجا، فقط منفعت معنوى نيست، فقط مسئلهاى شخصى نيست، فقط جنبه روحى و روانى يا جنبه عبادى نيست، و يا فقط جنبۀ دنيايى و تجارت نيست، بلكه همه چيز است؛ سياست است، اقتصاد است، معنويت نيز هست. (2)
حج، فريضۀ امت، فريضۀ وحدت، فريضۀ اقتدار مسلمين، فريضۀ اصلاح فرد و جمع و در يك جمله فريضۀ دنيا و آخرت است. (3)
بىگمان، واژه «منافع» در اين آيه شريفه، عام و مقيد به منافع دنيوى يا اخروى نيست. بنابراين آيات يادشده به صراحت بيانگر اين است كه حج، مشتمل بر منافع دنيوى و اخروى است، و مسلمانان بايد منافع خود را در اين سفر ببينند. منافع دنيوى حج، بسيار آشكار است؛ چه، هنگامى كه مسلمانان كشورهاى گوناگون گرد هم مىآيند، با يكديگر آشنا و به كمبودها و كفايتهاى هم آگاه مىشوند و زمينه تعاون و همكارى و كمك به يكديگر فراهم مىشود. كوتاه سخن اينكه حج «سياست درهاى باز» است و از رهگذر آن، مسلمانان كشورهاى گوناگون مىتوانند با يكديگر روابط سياسى و اقتصادى و فرهنگى برقرار كنند. (1)
شيخالرئيس ابوعلى سينا دراينباره مىنويسد:
در صورت امكان، اعمال و مصالح ديگرى نيز براى اين احوال [عبادات]، به منظور تقويت شريعت و گسترش آن و نيز براى تأمين منافع دنيوى مردم افزوده شود تا مردم بدانها نيز بپردازند؛ همانند حج؛ به اين معنا كه مكان ويژهاى را كه صالحترين جاى پرستش خداست تعيين كنند و مراسم خاصى را مانند قربانى كردن، به عنوان دستورهاى الهى، براى آنجا مقرّر نمايند. چنين امورى به اين هدف [بقاى شريعت] كمك بزرگى مىكند. (2)
امام سجاد (ع) مىفرمايد:
حُجُّوا وَاعتَمِرُوا تَصِحَّ اَبدانُكُم و تَتَّسِعْ اَرزاقُكُم و تُكفَونَ مَؤُوناتِ عِيالاتِكُمْ. (3)
حج و عمره بهجا آوريد تا بدنهايتان سالم بماند و روزىهايتان گسترده گردد و مخارج خانوادهتان تأمين شود.
پيامبر خدا (ص) نيز مىفرمايد:
«مَن اَرادَ دُنيا وَ آخِرَةً فَلْيَؤُمَّ هذَا البَيتَ » (4)«كسى كه دنيا و
آخرت را مىخواهد بايد آهنگ اين خانه كند» .
آن حضرت (ص) همچنين فرمود: «
حُجُّوا تَستَغْنُوا » (1)«حج بهجا آورديد تا بىنياز گرديد» .
معمولاً هرگاه كه در بحث حج، سخن از «استطاعت» مىرود، ذهنها به «استطاعت مالى» سوق مىيابد و اينكه تا «استطاعت مالى» ، حاصل نشود حجّى بر انسان واجب نمىشود؛ درحالىكه درباره حج، «استطاعت روحى و اخلاقى» نيز بسيار درخور توجّه است؛ چرا كه اگر اين استطاعت حاصل نشود، چه بسا حج يا پذيرفته نشود يا به كمترين اندازه قبول برسد و در نتيجه، كمترين ثمره و دستاورد را داشته باشد.
شهيد مرتضى مطهرى دراينباره سخن ارزشمندى دارد. وى مىگويد:
گاهى بعضى افراد مىپرسند: چطور است كه از نظر اسلام، استطاعت مالى و استطاعت بدنى و استطاعت طريقى شرط است، اما استطاعت روحى و اخلاقى شرط نيست؟ يعنى چطور است كه حاجى بايد از لحاظ مالى آنقدر ثروت داشته باشد كه بهراحتى به مكه برود و برگردد و ضربهاى به كار و كسب و وضع خانوادهاش وارد نشود، و از لحاظ بدنى بايد سالم باشد، مريض نباشد، از لحاظ راه بايد امنيت داشته باشد، اما لازم نيست كه حاجى از لحاظ روحى و اخلاقى سرمايه كافى داشته باشد؟ چرا؟ جواب اين است كه استطاعت روحى و اخلاقى هم شرط است، اما با يك تفاوت و آن اينكه ساير استطاعتها شرط وجوب است و اما استطاعت روحى و اخلاقى، شرط وجود است. توضيح مطلب اينكه شرط وجوب، يعنى شرطى كه تا پيدا نشود تكليفى در كار نيست. مثلاً رسيدن مال به حدّ نصاب، شرط وجوب زكات است؛ تا مال
1) وسائل الشيعه، ج ١١، ص ٢١۵.
به حدّ نصاب نرسد تكليفى و وجوبى در كار نيست، اما شرط وجود، يعنى شرطى كه تا آن شرط، محقق نشود، عمل انسان مقبول نيست. مثلاً حضور قلب، شرط قبولى نماز است و بايد حضور قلب باشد تا نماز مقبول واقع شود و انسان را عروج دهد و آثار خود را ببخشد. پس شرط وجود، از شرط وجوب مهمتر است.
استطاعت اخلاقى و روحى، شرط وجود است؛ يعنى تنها در صورت آمادگى روحى و اخلاقى است كه انسان از مزاياى بىپايان روحى و اجتماعى بهرهمند مىشود و اگر انسان اين آمادگى را نداشته باشد «محنت باديه خريده به سيم» . حال چه دليلى داريم كه استطاعت روحى، شرط وجود، يعنى شرط مقبوليت و مفيد بودن حج است؟ براى نمونه اين روايت امام باقر (ع) را نقل مىكنم كه مىفرمايد:
ما يُعْبَأُ بِمَنْ يَؤُمُّ هذَا البَيتَ اِذا لَمْ يَكُنْ فِيهِ ثَلاثُ خِصالٍ؛ خُلُقٌ يخالِقُ بِه مَنْ صَحِبَهُ، و حِلْمٌ يَمْلِكُ بِهِ غَضَبَهُ وَ وَرَعٌ يَحْجُزُهُ عَن مَحارِمِ اللهِ تَعالى. (1)
كسى كه قصد اين خانه [كعبه] را مىكند مورد اعتنا و عنايت [حق] قرار نمىگيرد اگر سه خصلت در او نباشد: اخلاق مناسبى كه با همراهان به خوبى رفتار كند؛ حلمى كه با آن بتواند خشم خود را مهار كند؛ پارسايى و ورعى كه او را از گناهان نگه دارد.
از اينجا مىتوان تكليف حجاجى كه بىجهت با رفقا به نزاع برمىخيزند، زود از كوره در مىروند، انواع گناهان از دروغ و غيبت و مانند اينها را مرتكب مىشوند فهميد. (2)
«شيخ محمود شلتوت» در مقام اشاره به استطاعت روحى و اخلاقى براى حج و
اينكه بايد مقدماتى در قالب تهذيب نفس و خودسازى براى رسيدن به اين منظور فراهم آيد، مىنويسد:
مسلمانان، درست يك ماه تمام از دايره اعتيادهايى كه مربوط به شكم و شهوت است بيرون مىآيند و به عالم معنا كوچ مىكنند كه اين خود، نوعى حج است بهمنظور تمرين صبر، گسستن از ماديات، تجديد خاطرات روحانى و آهنگ مقامات برتر انسانى. آنان همچنين با جدا كردن قسمتى از اموال خود به منظور دستگيرى از مستمندان و بيچارگان بهخاطر خدا، نوعى حج به جاى مىآورند؛ يعنى آهنگ مقامات روحانى مىكنند. اين عمل، علاوه بر آنكه امتثال امر پروردگار است و اموال انسان را پاكيزه مىكند، نهاد آدميان را از زنگار بخل كه رشته رابطه آدميان را از هم مىگسلد، پاك مىگرداند.
تمام اين عبادات، راههاى گوناگونى است كه مسلمانان با وجود آنكه در شهرهاى خود و نزد خانواده و دوستانشان هستند، به وسيله انجام آنها نوعى حج بهجا مىآورند. وقتى كه آنها با دل و جان و ايثار مال، بدينگونه در راه خدا گام برداشتند و وقتى كه درخت توحيد در قلوبشان ريشهاى استوار پيدا كرد و ميوههايش با آب نيايش كه از نماز به دست مىآورند نيكو شد و خاكش با مواد نيرومندى كه در اثر پرداخت زكات و پاكيزه نمودن اموال خويش تقويت گرديد و از نظر اخلاقى و روحى به استطاعت رسيدند، آنگاه است كه شوقى در نهادشان برانگيخته مىشود و براى انجام حجّ بزرگتر آماده مىشوند، و آنگاه است كه آهنگ خانه خدا مىكنند، و در آنجا به پا مىخيزند و طواف مىكنند. (1)
&
1) سيرى در تعاليم اسلام، شيخ محمود شلتوت، ص ٣٠۴.
فصل دوم: احرام (1)
«ابن اثير» پس از آوردن حديثى با مضمون «
كُلُّ مُسْلِمٍ عَن مُسْلِمٍ مُحْرِم » ؛ «هر مسلمانى نسبت به مسلمان ديگر، محرم است» ، مىگويد:
گويند: «او محرم از توست» يعنى حرام است آزار دادن تو بر او. و گويند: «مسلمان محرم» ؛ و او كسى است كه چيزى از خود را حلال نكرده تا سبب هتك او شود؛ منظور اين است كه مسلمان با اسلام آوردن، حفظ مىشود و به جهت حرمتى كه پيدا مىكند از آزار ديگران و اينكه بخواهند مال او را ببرند در امان است. و از همين معنى است اين گفته كه: «روزه احرام است» ؛ زيرا روزهدار از چيزى كه در روزهاش رخنه ايجاد كند اجتناب مىورزد. و به روزهدار، محرم گويند. . . و احرام مصدر «احرم الرّجل يحرم احراما» است
1) در احرام، سه چيز واجب است: الف) نيّت؛ ب) تلبيه؛ ج) پوشيدن دو جامه احرام براى مردان، كه يكى «لنگ» است و ديگرى «ردا» كه بايد آن را به دوش بيندازد. احتياط واجب آن است كه اين دو جامه را قبل از نيّت احرام و لبيك گفتن بپوشد و اگر بعد از لبيك پوشيد احتياط آن است كه لبيك را دوباره بگويد. زن ميتواند در لباس خودش به هر نحو هست محرم شود، چه دوخته باشد چه نباشد. منتخب مناسك حج، مطابق با فتاواى امام خميني١ با حواشى مراجع معظم تقليد، برگرفته از صص ۶٩، ٧۶ و ٧٧.
و آن، وقتى است كه حاجى صدا را به تلبيه براى حج يا عمره بلند كند و به اسباب و شروط آنها عمل كند، مانند درآوردن لباس دوخته از تن و پرهيز از چيزهايى كه شرع از آنها در حال احرام، منع نموده؛ مانند بوى خوش و ازدواج و صيد و ديگر چيزها. و اصل احرام به معنى منع است. گويا محرم، خود را از چيزهاى يادشده باز مىدارد. (1)
همواره شيوه عالمان و عارفان راستين، پرهيز از امتيازطلبى و مرزبندىهاى اعتبارى و ظاهرى ميان خويش و ديگران بوده است. آنها بر اين باور بودهاند كه امتياز و برترى حقيقى، تنها به واسطه گوهر تقوا بهدست مىآيد. هرگز ثروت و مقام و جايگاههاى زودگذر دنيوى، به ايجاد حسّ امتياز در آنان نسبت به ديگران نمىانجامد. گرچه آنان پرهيزكارى خويش را نيز به عاملى براى حسّ برترى نسبت به انسان تبديل نمىنمايند؛ چرا كه در نگاه آنان تقواى راستين به انسان فروتنى مىبخشد و مانع مرزبندىهاى ظاهرى ميان شخص و ديگران مىباشد.
حكايت
همين كه رسول اكرم (ص) و اصحاب و ياران او از مركبها فرود آمدند و باروبنه را بر زمين نهادند، تصميم جمعيت بر اين شد كه براى غذا گوسفندى را ذبح و آماده كنند. يكى از اصحاب گفت: «سربريدن گوسفند با من» . ديگرى گفت: «كندن پوست آن با من» . سومى گفت: «پختن گوشت آن با من» . به اينگونه هر كدام كارى را عهدهدار شدند. رسول اكرم (ص) نيز فرمود: «جمع كردن هيزم از صحرا نيز با من» .
جمعيت تا اين سخن را از رسولخدا (ص) شنيدند گفتند: «يا رسول الله! شما زحمت
1) نهايه، ابن اثير، ذيل ماده «حرم» .
نكشيد، و راحت بنشينيد. ما خودمان با كمال افتخار، همه اين كارها را انجام مىدهيم» . رسول اكرم (ص) فرمود:
مىدانم كه شما انجام مىدهيد، اما خداوند دوست نمىدارد كه بندهاش را ميان يارانش با وضعى متمايز از ديگران ببيند و ببيند كه بنده براى خود نسبت به ديگران امتيازى قائل شده باشد.
سپس آن حضرت به طرف صحرا رفت و به مقدار لازم خار و خاشاك از صحرا جمع كرد و آورد. (1)
احرام، با چاشنى يكرنگى، حاجى را در فضايى قرار مىدهد كه در آن، اثرى از امتيازهاى ظاهرى نيست. محرم، خود را همانند ديگران مىبيند و در آن درياى خروشان يكرنگى هيچگونه مرز و امتيازى ميان خود و ديگران مشاهده نمىكند. اين تمرين عملى، انديشه و جان او را براى نگرشى درست به انسانها آماده مىسازد.
شهيد مرتضى مطهرى مىفرمايد:
احرام، رمز دور كردن نشانها و افتخارهاى وهمى و خيالى و برگشت به مفاخر واقعى است. احرام ارجاع به اين فكر است كه ببين آيا غير از كلاه، نشان ديگرى از مردى در تو هست؟ به قول سعدى در طيبات:
ره طالبان و مردان، كرم است و لطف و احسان
تو خ-ود از نش-ان مردى، مگر اين كلاه دارى به چه خرّمى و نازان، گرو از تو برد هامان اگرت شرف همين است كه مال و جاه دارى به در خداى قربى، طلب اى ضعيف هم-ت ك-ه نمان-د اين تقرب ك-ه ب-ه پادش-اه دارى (2)حج، رمز ريختن و شكستن تعينات و غلافها و حصارهاى خيالى و اعتبارى است. همه دور يك خانه طواف كردن، رمز هدف واحد و فكر و ايده واحد است. همه با هم در يك صحرا وقوف كردن و يك نوع عمل كردن و با هم
حركت كردن، رمز حركت در مسير واحد و فرو ريختن مرزهاى اعتبارى ظاهرى مىباشد. لباس احرام كه در منتهاى سادگى و بىرنگى و بىنشانى است، محو رنگها و شكلهاى لباسها، براى دست كم يك مدت موقت استكه همه مردم از درجهدار و غير درجهدار، نشاندار و غير نشاندار، نوپوش و كهنهپوش را در يك لباس ساده جمع كرده است. و البته شكّى نيست كه لباس در روحيه هم مؤثر است. انسان لباسى پوشيده باشد كه از لباس همه مردم، بالاتر يا پايينتر باشد در روحش اثر دارد. بالا و پايين داشتن مجلس، در روحيه مؤثر است. ازاينرو، پيغمبر، گرد مىنشست و دستور مىداد گرد بنشينند. بىشك مساوات در لباس، مساوات در روح ايجاد مىكند، همانند لباس احرام.
احرام ساده اسلامى، رمز إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ
؛ [«همانا گرامىترين شما نزد خداوند، پرهيزكارترين شما مىباشد»]. (حجرات:١٣) است.
اساساً بعضى قسمتها از مختصات حج است؛ از قبيل اينكه با دو قطعه ساده از لباس ندوخته محرم شوند، سرها برهنه باشد، پاها كفش و جورابى كه پشت پا را بپوشاند نداشته باشد. اينجاست كه تمام نشانههاى اقليمى و زبان و لغت و جنس و رنگ، ذوب مىشود و همه مسلمانان حاضر در اين عبادت اجتماعى، يك لباس و يكرنگ مىشوند.
تن از آلايش هر رنگ بشو همچو مسيح
تا ببينى كه در اين خم همه همرنگ هميم (1)«اينجا، همه نشانهها، درجهها و رنگها و فاصلهها در ميقات ريخته است. بايد لباس عوض كنى، لباس، نشانه است، حجاب است، درجه است، عنوان است، امتياز است. رنگ و طرح و جنس، آن همه، يعنى من! و «من» يعنى «تو» نه، يعنى تشخّص. بنابراين،
1) ر. ك: حج، صص ۶٧، ۶٨، ٨٨، ٨٩، ٩٠ و ١٢۵.
تبعيض يعنى مرز، و مرز يعنى تفرقه. در ميقات بريز، كفن بپوش، رنگها را همه بشوى. سپيد بپوش، به رنگ همه شو. ذرهاى شو، درآميز با ذرّهها، قطرهاى گم در دريا. نه كسى باش كه به ميعاد آمدهاى، خسى شو كه به ميقات آمدهاى» . (1)
«احرام به عنوان اولين مناسك، در حقيقت به معناى فاصله گرفتن از كششهاى نارواى نفسانى و امتيازات و طبقات و منزلتهاى دنيوى است و همه ذهن و فكر و كردار و گفتار را در جهت التزام به شريعت خداوند قرار مىدهد» . (2)
«انسان، خود را نمىشناسد، خود را فراموش كرده است؛ چنانكه هر چيزى را كه به وى تعلق گرفت جزو خود مىپندارد، و با آن امتياز مىجويد. مثلاً همين كه لباس نو به تن خود مىبيند، خود را گم مىكند. انسان به قدرى ناتوان است كه حتى لباس نو او را مىفريبد! اگر لباسى را كه مواد آن از گياه و حيوان فراهم شده است و ديگران بافته و دوختهاند بر تن خود آراست، گمان مىكند بر شخصيتش افزوده شده است. يا در خانه نوساز كه مىنشيند، خود را تغييريافته مىبيند. مهمترين مقصد در حج، دستيافتن به رابطه ميان خود و خدا و خلق، و از ميان بردن آن اشتباهات و انحرافات است.
سراسر اعمال حج، تربيت است. كدام قدرت مىتواند مردم را با روحيهها و اوضاع و احوال مختلف در يك سرزمين جمع كند؛ چنانكه ميانشان برترى نماند و امتيازى بر يكديگر نداشته باشند؟ با لباس واحد و زبان واحد همه را به اعمال واحدى دعوت كند. همين كه حجگزار به حج رسيد، بايد لباس خود را در آورد تا وجه تمايز از ميان برود و يكزبان با ديگران گرد آيد. حتى دوختن لباس كه باز ممكن است اختلاف و امتيازى ايجاد كند ممنوع است» . (3)
سفيد، رنگ بىرنگى است. سفيدى احرام، نشاندهنده رنگباختن تمامى
رنگهاست. بىرنگى، نماد پاكى و سادگى است. سالك، رنگ خدايى دارد. در اين لباس، نام، نشان، شهرت، مقام و ثروت جايگاهى ندارد. محرم با انسانهايى روبهروست كه همه با او همرنگند و همه با يكديگر يكرنگند. (1)
غلام همّت آن نازنينم
كه كار خير بىروى و ريا كرد
(2) به سبب گرانبهايى چشمگير «اخلاص» و دشوارى رسيدن به آن، در حديث نبوى (ص) از اخلاص به سرّى از اسرار خدا تعبير شده است؛ سرّى كه خداوند، تنها در قلب كسانى به وديعه مىگذارد كه دوستشان دارد. چنانكه پيامبر اكرم (ص) از قول خداوند مىفرمايد:
اَلإخْلاصُ سِرٌّ مِن اَسرارِي، اسْتَودَعتُهُ قَلْبَ مَنْ اَحْبَبْتُ مِن عِبادِي. (3)
اخلاص، سرّى از اسرار من است، آن را در قلب كسانى كه دوستشان مىدارم به وديعه مىگذارم.
بارى در فضايى كه در آن، آدمى همه را چون خود مىبيند و خود را چون ديگران و همه مرزهاى اعتبارى و برترىهاى ظاهرى و جايگاههاى دنيوى در هم فروريخته است، انگيزه و زمينهاى در شخص براى برانگيختن و ستايش ديگران در برابر انجام كارهاى نيك نمىماند. اينگونه است كه احرام با از ميان برداشتن همه امتيازهاى ظاهرى زمينه را براى اخلاص در عمل و محور قرار دادن خداوند در همه كارها فراهم مىآورد.
امام خمينى (رحمة الله) درباره اخلاص در مناسك حج مىفرمايد:
از مهمات در همه عبادات، اخلاص در عمل است كه اگر خداى نخواسته
كسى عملى را براى خودنمايى و عرضه به ديگران انجام دهد و خوبى عملش را به رخ ديگرى بكشد، عمل او باطل است و حجاج محترم مواظب باشند كه رضاى غير خداوند را در اعمال خود شركت ندهند. (1)
شيخ محمود شلتوت مىگويد:
اولين چيزى كه حجاج لازم است به آن توجه داشته باشند، قصد و نيت خالصانه و صادقانه و انجام دادن عبادت حج در جهت رضايت خداوند است؛ زيرا خداوند، حج انسانى را كه اين عبادت بزرگ را پوششى براى به دست آوردن نام و شهرت و يا ثروتى بىارزش قرار دهد، نمىپذيرد. حج در واقع هجرتى است و هجرت بدون قصد قربت، مقبول واقع نمىشود. اين قصد و نيت، به «احرام» معروف است كه عبارت است از بيرون آوردن همه لباسهايى كه با فرم و شيوه خاصى دوخته شده و مورد استفاده براى پوشش قرار گرفته و همچنين خوددارى از استفاده از اشيايى است كه بيانگر مظاهر ثروتمندى و اشرافىگرى مىباشد؛ و همچنين خوددارى از استعمال بوى خوش و مانند آنها، كه زمينهساز اخلاص بوده، حاجى را بهسوى انجام كارهاى براى رضاى خدا سوق مىدهد. (2)
از دستاوردهاى احرام، ساماندهى و زيبايىبخشيدن به گفتار است. احرام بر اثر بازداشتن حاجى از جدل و دشنام گويى، به او پاكيزگى گفتار مىآموزد و اينكه همواره بايد حريم ديگران گرامى داشته شود و از درهم شكستن شخصيت ديگران به واسطه دشنام و مجادله بايد پرهيز شود. احرام، تمرين «گفتار نيك» است و آموزش فرهنگ
درست سخن گفتن با ديگران و چنين است كه در احرام هرگونه سخن لغو و هرگونه جدل، ممنوع اعلام مىشود: فَلا رَفَثَ (1)وَ لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ (2)فِي الْحَجِّ ؛ «در اثناى حج، همبسترى و گناه و جدال [روا] نيست» . (بقره:١٩٧)
حضرت رسول (ص) فرمود:
اَنَا زَعيمٌ بِبَيتٍ في رَبَضِ الجَنَّةِ، و بَيتٍ في وَسَطِ الجَنَّةِ، وَ بَيتٍ في اَعلَى الجَنَّةِ لِمَنْ تَرَكَ المِراءَ و اِنْ كانَ مُحِقّاً، وَ لِمَنْ تَرَكَ الكِذْبَ و اِنْ كان هازِلاً و لِمَنْ حَسَّنَ خُلْقَهُ. (3)
من ضامن خانهاى در اطراف بهشت، و خانهاى در وسط بهشت و خانهاى در بالاى بهشت هستم؛ براى كسى كه جدال را ترك كند اگر چه بر حق باشد و براى كسى كه دروغ را ترك كند اگرچه از روى شوخى باشد و براى كسى كه اخلاقش را نيكو كند.
شهيد مطهرى مىنويسد:
يكى از كارهايى كه نبايد در احرام انجام داد مباحثه و مجادله مذهبى است و خوشبختانه در قرآن اين مباحثهها نهى شده است: فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ فِي الْحَجِّ بعضى خوششان مىآيد كه بروند آنجا مباحثه كنند. . . ما اين را بايد بدانيم كه در اين عصر، از هر عصر ديگر، مسلمانان، بيشتر به اتحاد و رفع
&
1) راغب در مفردات، «رفث» را زيرمجموعه گونهاى از گفتار ناروا قرار داده، ميگويد: «رفث سخنى است كه ذكرش آغاز مغازله درباره آميزش و تمتّع از همسر است؛ بهگونهاى كه آشكارا و با صراحت گفتن آن زشت و شرمانگيز است و بهطور كنايه درباره همبسترى با همسران به كار ميرود. المفردات فى غريب القرآن، راغب اصفهانى، ج٢، ص٩٠.
2) راغب درباره معناى «جدال» مينويسد: جدال يعنى گفتوگوى با نزاع و ستيزه و چيرگى بر يكديگر كه اصلى از « جدلت الحبل» است؛ يعنى ريسمان و طناب را محكم تاباند گويى كه دو نفر بر هم پيچيدهاند، و هر يكى، ديگرى را با سخن و رأى خود ميپيچاند. المفردات فى غريب القرآن، ج ١، صص ٣۵٠ و ٣۵١.
3) الخصال، شيخ صدوق، ج ١، ص ٢١٨.
اختلاف احتياج دارند. ما شيعيان اين افتخار را داريم كه على (ع) بزرگترين گذشتها و فداكارىها را در زمينه خلافت انجام داد. در نهايت خلوص نيت با رقباى خود همكارى و همگامى كرد، يعنى مصلحت اسلام را بالاترين مصلحتها دانست. من خودم اثر اقدامات مثبت را در رفع سوء تفاهم ديدم. (1)
حكايت
سالى نزاعى در پيادگان «حجيج» (2)افتاده بود، و «داعى» (3)در آن سفر هم پياده بود. انصاف در سر و روى هم فتاديم، و داد و فسوق و جدال بداديم. كجاوهنشينى را شنيدم كه با عديل خود مىگفت: يا للعجب، پياده عاج، چو عرصه شطرنج به سر مىبرد فرزين مىشود. يعنى به از آن مىگردد كه بود، و پيادگان حاج، باديه به سر بردند و بتر (4)شدند.
از من بگوى حاجى مردمگَزاى را
كو پوستين خلق، به آزار مىدرد حاجى تو نيستى، شترست از براى آنك بيچاره خار مىخورد و بار مىبرد (5)«در حريم امن الهى، براى تقرّب به خدا بايد دلها را به هم نزديك كرد، از جدايىها پرهيز داشت و هر آنچه مايه تفرقه است، از بين برد. در محضر حق نبايد به زائران او توهين كرد، بايد از فسوق، جدال، مشاجره، فحاشى و تفاخر پرهيز كرد. نبايد به كسى دستور داد، سزا نيست زبان به ناسزا گشود و به مجادله برخاست. حريم حرم محدوده برادرى است، در آنجا بايد تمرين اخوّت كرد و در پيشگاه دوست، به دوستان دوست جز خير نگفت» . (6)
انس انسان با لذتهاى حسّى و مادى، او را از چشيدن لذتهاى معنوى باز مىدارد. بر اين اساس، براى درك لذتهاى متعالى و برتر، افزون بر آگاه بودن از وجود لذتهايى فراتر از خوشىهاى مادى و جسمانى، كنترل و تعديل لذتطلبى و پرهيز از غرقشدن در لذتهاى حسّى ضرورت دارد. ازاينرو، در احرام، برخى لذتهاى حلال بر حاجى ممنوع مىشود تا روزنههايى از لذتهاى معنوى و متعالى بر او گشوده شود و زمينه براى تعديل و كنترل لذتهاى مادى، فراهم آيد.
شهيد مطهرى مىگويد: «بخشى از فلسفه احرام، از قبيل ترك لذت است براى درك لذت [بالاتر و متعالى]، و ترك لذت، همان هجرت از لذات بدنى است» . (1)
اگر لذت تركِ لذت بدانى
t دگر شهوت نفس، لذت نخوانى
هزاران در از خلق بر خود ببندى
گرت باز باشد درى آسمانى
سفرهاى علوى كند مرغ جانت
t گر از چنبر آز بازش پرانى
وليكن تو را صبر عنقا نباشد
t كه در دام شهوت به گنجشك مانى
ز صورت پرستيدنت مىهراسم
t كه تا زندهاى ره به معنى ندانى (2)
«بارى در راه عشق خدا بايد از ديگر عشقها گذشت. شهوت با دلدادگى به خدا، قابل جمع نيست. هر چيزِ يادآورِ شهوت را بايد كنار گذاشت؛ نظير عقد كردن زنى براى خود يا ديگرى در حال احرام. در اينحال نبايد شاهد شهوت بود. بايد از سُكر ظاهرى گذشت تا از پيمانه شراب لم يزلى سرمست شد» . (3)
حضرت زهرا (س) فرمود:
شَغَلَنِي عَنْ مَسئَلَتِهِ لَذَّةُ خِدْمَتِهِ، لا حاجَةَ لي غَيرُ النَّظَرِ إِلى وَجهِهِ الكَرِيمِ. (1)
لذتى كه از خدمت حضرت حق مىبرم، مرا از هر خواهشى باز داشته است. حاجتى جز اين ندارم كه پيوسته ناظر جمال كريم خداوند باشم.
هركه را ذوق دين پديد آيد
شهد دنياش كى لذيذ آيد (2)
احرام هيبت و شكوه لذتهاى ظاهرى را درهم مىشكند و به حاجى مىآموزد كه شكوه جاذبههاى دنيوى چندان نيست كه نتوان از آن چشمپوشيد؛ چرا كه او در عمل مىبيند كه لذتهايى را كه همه روزه بايد بدانها دست مىيافت و از نگاه او ترك آنها برايش ناممكن بود، اكنون با كمترين فشار و تحمّل وامىنهد. بدينگونه احرام با تحريم برخى از دلپذيرترين لذتها، اين باور را در حاجى شكل مىدهد كه خوشىها و جاذبههاى مادى سستتر از آن است كه وى نتواند از آن بگذرد.
حكايت
چون «شقيق بلخى» قصد كعبه كرد و به بغداد رسيد، هارون الرشيد او را بخواند. هنگامى كه شقيق نزد هارون رفت، هارون وى را گفت: «تويى شقيق زاهد؟» شقيق بلخى پاسخ داد: «شقيق منم! اما زاهد نىام!» هارون گفت: «مرا پندى ده!» گفت: «هشدار كه تو بهجاى خلفاى پيشين نشستهاى و خداوند از تو صدق و حيا و كرم و علم و عدل خواهد» . هارون گفت: «زيادت كن!» شقيق گفت:
خداى را سرايى است كه آن را دوزخ گويند. تو را دربان آن ساخته و سه چيز به تو داده است: مال و شمشير و تازيانه؛ و گفته است كه خلق را بدين
سه چيز از دوزخ باز دار. هر حاجتمند كه پيش تو آيد مال از وى دريغ مدار و هركه فرمان حق، خلاف كند، بدين تازيانه او را ادب كن، و هركه كسى را بكشد، بدين شمشير او را قصاص كن به دستور خويشان او. و اگر نكنى، پيشرو دوزخيان، تو باشى.
هارون گفت: «زيادت كن!» شقيق گفت: «اگر تو در بيابان تشنه شوى چنانكه به هلاكت نزديك باشى، اگر آن ساعت شربتى آب يابى به چند بخرى؟» هارون گفت: «به هرچه خواهد» . شقيق بلخى از هارون پرسيد: «اگر نفروشد الّا به نيمه مُلك تو، چه خواهى كرد؟» هارون پاسخ داد: «نيمه ملك خود بدهم» . باز شقيق بلخى وى را پرسيد: «اگر آن آب كه بخورى از تو بيرون نيايد چنانكه بيم هلاكت بود و يكى گويد من تو را علاج كنم، اما نيمهاى از مُلك تو بستانم، چه كنى؟» هارون باز جواب گفت: «اين نيمه ملك نيز بدهم» . شقيق بلخى هنگامى كه اين دو جواب از هارون شنيد، وى را گفت: «اى مرد! پس به چه نازى؟ ! اين است شكوه ملك دنيايى و جاذبههاى ظاهرى كه قيمتش يك شربت آب بود كه بخورى و از تو بيرون آيد» . هارون بگريست و او را به اعزازى (1)تمام بازگردانيد. (2)
پوشش، بر روح و طبع انسان اثر مىگذارد. برخى پوششها تكبّر و غرور را برمىانگيزاند و برترىجويى پديد مىآورد. از آن سو، بعضى لباسها نيز بندگى مىآورد و در رامكردن طبع سركش آدمى و زدودن زنگار تكبر از دلش و ايجاد فروتنى در رفتارش تأثير بسزا دارد.
«عزّالدين محمود كاشانى» مىنويسد:
برخى از اصحاب عرفان، لباسهاى ساده مىپوشند تا انكسار نفس آنها زيادت شود. آنها اهل تواضع و انكسار مىباشند؛ كه با چنين پوششى، بر دفع تكبّر از نفس خود نظر دارند؛ چرا كه نفس به سبب لباسهاى فاخر و گرانبها، با خود تصوّر امتياز و رفعتى مىكند كه عبارت است از كبر. اميرالمؤمنين (ع) با يكى از صحابه گفت: هرگاه خواستى پروردگار را ملاقات كنى، لباسى ساده و به دور از آراستگى بر تن كن.
نقل است زمانى اميرالمؤمنين على (ع) پيراهنى پوشيده بود، آستينش تا سردست به دشوارى مىرسيد، خوارج او را بدان عيب كردند. در جواب فرمود: آيا مرا به لباسى سرزنش مىكنيد كه از كبر بسيار دور است؟ و شايستهتر است كه مسلمان به من اقتدا كند. (1)
در احرام، نخستين گام براى بندگى پروردگار برداشته مىشود، و آن، درآوردن جامههايى است كه بوى تَفَرعُن و خواجگى مىدهد، و پوشيدن لباسهايى كه نشان فروتنى و بندگى دارد.
«هركه به كعبه رود، اول احرام بايد گرفت. احرام چيست؟ آنكه اول غسلى برآورد و جامه خواجگى از بر بيرون كند. لباس رعنايى از سر بركشد و پوشش بندگى به تن كند؛ ازارى و ردايى در خود پيچد، و روى به كعبه آرد و فرياد لبيك بردارد؛ اين قصد حج است. اگر كسى قصد حق دارد او را نيز احرام باطن بايد گرفت از جمله اغيار؛ و اينجا ازارى از زارى بر بايد بست، و ردايى از بردبارى بر بايد افكند و در عالم صدق، لبيك بايد زد تا به كعبه توحيد رسد» . (2)
«قلب زائر بايد با كمال خشوع و تواضع پوشيده شود و جانش با اوج انقياد و فقر
درآميزد كه نجات و رستگارى، از آنِ انسان خاشع و منقاد است. اگر خداى سبحان با دو اسم «كبير» و «عظيم» بر سالك زائر تجلى كند، او كبر خويش را از دست داده، قلبش مطيع و منقاد مىشود و در اين صورت دو جامه احرام بر او برازنده مىگردد» . (1)
پوشش احرام گرچه براى حاجى، فرود است، در دل آن، فراز نهفته است؛ و گرچه او را به حضيض ظاهر مىنشاند، در نهادش اوج دلانگيز تعبيه دارد. احرام به حاجى فروتنى مىبخشد، تا او را از دل فروتنى و شكستگى به شكوه و جلال برساند، و به او بندگى مىآموزد تا وى را در اثر بندگى، آينهدار پروردگارش نمايد.
امام صادق (ع) مىفرمايد:
العُبُودِيَّةُ جَوهَرةٌ كُنْهُهَا الرُّبوبِيّة، فَما فَقَدَ مِنَ الْعُبُودِيّةِ وُجِدَ في الرُّبُوبِيّةِ، و ما خَفِي عَن الرُّبُوبِيّةِ اُصيبَ في الْعُبُودِيةِ. (2)
عبوديت و بندگى خداوند، گوهرى است كه حقيقت آن، رسيدن به ربوبيت و پروردگارى است. پس بنده هرچه در اثر عبوديت [از لذات و رفاه] از دست مىدهد، در مراحل بعدى كه بهسوى ربوبيت مىرود آنها را خواهد يافت و هرچه از ربوبيت [كه براى بنده] پنهان است، در عبوديت ظاهر مىشود.
دكتر شريعتى مىگويد:
هميشه عادت كردهايم در فراز، در صعود، در حركت بهسوى بالايى، بلندى، به عظمت برسيم؛ بهويژه وقتى عظمت، خدايى است، وقتى سخن از ملكوت الهى است كه البته اينجا برعكس، هرچه پايينتر مىروى، هرچه از بلندى فروتر مىآيى، به خدا نزديكتر مىشوى! يعنى كه در فروتنى و خشوع است كه به شكوه و جلال مىرسى؛ يعنى كه از بندگى به بلندى؛ يعنى كه خدا را
در آسمانها مجوى؛ در همين خاك، در همين زمين مىتوانى او را بيابى، ببينى و شايد نيز رمزى از سرنوشت آدمى است: خاكسارى، فرو رفتن در خاك و سر بر آوردن در برابر خدا. (1)
آنها كه پاى در ره تقوا نهادهاند
گام نخست بر سر دنيا نهادهاند
فرعون نفس را به «رياضت» بكشتهاند
و آنگاه دل بر آتش موسى نهادهاند (2)
رياضت، مصدر فعل «راض يروض» است. در برخى كتابهاى لغت آمده است: «
رَاضَ الْمُهْر أي ذَلَّلَه وَ طَوَّعَهُ و عَلَّمَه السّير » (3)«فلانى كرّه اسب را رام كرد و آن را منقاد خود نمود، و به او رهنوردى آموخت» .
كره اسب را مدتى به حال خود رها مىكنند تا خردسالى را پشت سر بگذارد، و بدنش محكم شود. هنگامىكه از آب وگل درآمد، پيش از آنكه به كارش گيرند، آن را تربيت مىكنند تا در كارهايى مانند سواركارى، پيمودن راههاى دور و دراز و گذشتن از گردنههاى سخت از آن استفاده كنند. اگر اين تربيت و تمرين وجود نداشته باشد و حيوان رام نگردد، چه بسا خود و سواركار را دچار خطرهاى جدى و جبرانناپذير كند.
اسب لاغرميان به كار آيد
روز ميدان، نه گاو پروارى (4)
درباره مفهوم اصطلاحى رياضت بايد گفت كه عارفان نفس انسان را به كرّه اسب چموشى تشبيه مىكنند كه كارهايش را از روى شهوت و غضب انجام مىدهد. همانگونه كه كرّه اسب بايد تربيت شود و رياضت ببيند تا به كار آيد، نفس انسان بايد
رياضت ببيند و تربيت شود تا راه رستگارى و كمال را بپيمايد و به مقصد برسد. (1)
شهيد مطهرى، يكى از فلسفههاى احرام را «رياضت» دانسته، مىگويد:
محرمات احرام كه فقها مجموعاً آنها را ٢۴ تا دانستهاند از نظر روح و معنى و فلسفه روحى و اخلاقى و اجتماعى چند نوعاند: . . . نوع سوم از قبيل رياضتدادن نفس است به تقوا؛ چنانكه حضرت على (ع) فرمود: «
واِنَّما هِي نَفْسي اَرُوضُها بِالتَّقوى لِتَأْتِي آمِنَةً يوْمَ الْخَوفِ الاَكْبَرِ وَ تَثْبُتَ عَلى جَوانِبِ الْمَزْلَقِ » (2)«من نفس خود را با پرهيزكارى مىپرورانم، تا در قيامت كه هراسناكترين روزهاست در امان و در لغزشگاههاى آن ثابتقدم باشد» .
امورى كه در احرام تحريم شده است، حسّ مقاومت در برابر آنها در انسان تقويت مىشود از قبيل صيد، مباشرت با زن، اذيت و آزار حيوانها بلكه تحمل اذيت آنها، بوى خوش، نگاه در آينه، لباس دوخته، زينت، دروغپردازى و ناسزاگويى و جدال. در تحريم صيد، حسّ شكارچىگرى را از انسان مىخواهد بگيرد، حسّ آزار را از انسان مىگيرد، قدرت تحمل اذيت و قدرت حلم به انسان مىدهد. احرام به انسان مقاومت در مقابل ميل جنسى را مىدهد و ترك استظلال و ترك نازپروردگى را. (3)
انسان چارهاى ندارد از اينكه در همه عمر در حال احرام بهسر برد و محرم باشد. تحمل بعضى محروميتها براى رسيدن به سعادت، لازم است. هر رژيم تربيتى را كه شما در دنيا پيدا كنيد براساس لاقيدى مطلق و بىباكى و بىارادگى نيست، بالاخره يك سلسله چيزها را تحريم مىكند. (4)
&
«بىشك سفر حج بهسوى مركز جهان اسلام در شهر مكه، بدون تمهيدات فراوان و سختىها و تحمّل مشقّات، امكانپذير نيست؛ چنانكه پيامبر (ص) مىفرمايد: «حج عالىترين نوع جهاد است» . زائر خانه معشوق مىبايست درگير مجاهدهاى معنوى شود؛ مجاهدهاى كه فرجام آن به تمام فداكارىها و مشقّتها معنا مىدهد؛ زيرا سفر حج بهسوى خانه خدا براى كسى كه جهاد درونى مىورزد، متضمّن ملاقاتى با صاحبخانه است؛ همو كه در مركز آن كعبۀ ديگر، يعنى قلب فرد نيز منزل دارد» . (1)
گرچه در جاى خود بايد به غريزهها و خواستهها اهتمام ورزيد و پاسخ داد، نبايد از نظر دور داشت كه نفس آدمى زيادهخواه و سيرىناپذير است و پاسخ دادن به خواستهها و نيازهاى آن، در كنترل و ساماندهى آن، كافى نيست، بلكه گاهى بايد او را از خواستههايش محروم داشت و به آب رياضت غسلش داد تا قلب از كدورتها صفا يابد:
اگر دل از غم دنيا جدا توانى كرد
نشاط و عيش به باغ بقا توانى كرد
اگر به آب رياضت برآورى غسلى
همه كدورت دل را صفا توانى كرد
ز منزل هوسات ار دو گام، بيش نهى
نزول در حرم كبريا توانى كرد (2)
عالمان و عارفان پيشين، موسم حج را بهترين فرصت براى رياضت نفس مىدانستند و از اين زمان بيشترين بهره را براى تهذيب نفس و پيراستن دل از زنگارها مىبردند. نمونۀ اين مطلب را در عارف بزرگى همانند ابن عربى مىبينيم كه «بارورترين ايام زندگى او در روزگارى بود كه در مكه اقامت گزيد و در همين ايام رياضت بود كه بنابر گفته او به فتوحات قلبى و شهود دست يافت و حاصل همان فتوحات، كتاب «فتوحات مكيه» او شد كه اكنون به عنوان يكى از بزرگترين كتابهاى عرفانى در اختيار ماست.
در حقيقت، مكه، مركزى بود كه مشعلداران فرهنگ اسلامى از همه سوى جهان در آن گرد مىآمدند و بسيارى از آنان، پس از اداى مراسم حج، يكى دو سال يا بيشتر در آنجا مىماندند» . (1)
مقام معظم رهبرى درباره رياضت در ايام حج مىفرمايد:
حج را بايد به طرف اهدافش نزديك كرد. اعمال حج عبارتاند از: قضيۀ برائت، مسئلۀ وحدت اسلامى، مسئلۀ اشاره به افكار عالى اسلامى و تبليغ و توجيه آن، مسئلۀ زهد و رياضت. آدم وقتى در روايات و اعمال حج نگاه مىكند مىبيند، اصلاً براى اين است كه انسان برود آنجا رياضت بكشد. اصلاً حج براى خوشگذرانى نيست. حالا اگر كسى مىخواهد خوشگذرانى كند يك جور ديگر سفر كند، يك زيارتى هم بكند. حج، جايى نيست كه انسان متنعم بشود و راحت برود و بيايد. آنجا بايد مغبّر الوجه (2)و مغبّر الشّعر (3)باشد. آفتاب، روى انسان را بسوزاند و موهايش را ژوليده كند. لباس زيبا و عطر نداشته باشد. از بوى متعفن اجتناب نكند، بلكه از بوى طيب اجتناب كند. در حج، همۀ وسايل فشار و رياضت الهى براى يك مدت محدود و كوتاه فراهم است. مجموع اعمال حج سهچهار روز بيشتر نيست. در اين مدت، انسان بايد ياد بگيرد كه چهكار بكند. به نظر من يك مقدار حج را به سمت يك رياضت انتخابى ببريد، يك مقدار در عسرت و رياضت باشد. (4)
امام محمد غزالى مىنويسد:
آدمى را چنان آفريدهاندكه به كمال سعادت خويش نرسد تا جهان باقى را
اختيار كند و متابعت هوا سبب هلاك وى است و تا به دستور شرع عمل نكند، در متابعت هوا بود و معاملت وى، بندهوار نبود و سعادت وى در بندگى است و بدين سبب بود كه در ملتهاى گذشته به رهبانيت (1)و سياحت (2)فرمودند هر امتى را تا عبّاد آنها از ميان خلق بيرون شوند و همه عمر مجاهدت و رياضت كنند. پس، از رسول (ص) پرسيدند كه چرا سياحت و رهبانيت نيست در دين ما؟ فرمود: «ما را جهاد و حج فرمودهاند بَدَلِ آن» . پس حق -سبحانه تعالى- اين امت را حج فرمود براى رياضت و بدل از رهبانيت. (3)
بدانكه در عبادت حج، رياضت هر سه نفسِ انسان است كه محتاج رياضتند، تا انسان به نفس مطمئنه برسد.
اما طبيعت نفس امّاره راحت طلبيدن است، و رياضت وى گرسنگى و بيدارى است و اين هر دو در سفر حج، بسيار است.
و طبيعت نفس لوّامه، طلبكردن جاه است و طريق رياضت وى دورى از وطن است و دورى از بستگان و آشنايان، و اين همه در سفر حج حاصل است.
و طبيعت نفس مُلهمه آن است كه بر هرچه وى را عادت دهى عادت كند و طريق رياضت وى مجالست بزرگان و اهل خير و عابدان و مواضع متبرّكه است تا ميلى كند به خير و در سفر حج، اين نيز حاصل است.
پس در عبادت حج، تزكيه هر سه نفْس آمد كه سعادت دين و دنياى بنده بدان متعلق است و رياضت، كشتن خواهشهاى نفْس است و در اين سفر اين مقصود حاصل است. پس حكمت، رياضت نفس باشد. (4)
شيخالرئيس ابوعلى سينا درباره اهميت و آثار رياضت مىگويد:
عارف، به رياضت كشيدن نيازمند است و رياضت، سه هدف را پى مىگيرد:
نخستين هدف از رياضت، آن است كه همه موانع را از سر راه خود بردارد تا هيچ چيزى را بر حق، مقدم ندارد، بلكه در همه حال، همه چيز را فداى حق نمايد؛
دوم آنكه نفس اماره را رام كند تا نفس، حالت اماره بودن را رها كند و مطمئنه شود و اوهام او نيز از امور پست مادى روى گرداند و بهسوى چيزهايى كه مناسب امر قدسى است رو كند؛
سومين هدف از رياضت، تلطيف سرّ است كه مايه تنبّه و آگاهى آدمى است. . . و درون عارف در اثر رياضت جلا مىيابد تا آنجا كه خدا را در خود بازمىتاباند و لذات عالى بر او فرو مىريزد و او به شادمانى دست مىيابد و تا آنجا پيش مىرود كه تنها خدا را مىبيند. (1)
مباش در پى آزار و هرچه خواهى كن
كه در طريقت ما غير از اين گناهى نيست (2)
اگر براى دين پوسته و هستهاى قائل شويم، بىگمان ترك آزار و اذيت ديگران، جزو هسته دين به شمار مىآيد؛ چنانكه بنابر حديث نبوى (ص) مسلمانى در ترك اذيت و آزار خلاصه مىشود: «
اَلمُسلِمُ مَنْ سَلِمَ المُسلِمُونَ مِن لِسانِهِ وَ يدِه » (3)«مسلمان كسى است كه مسلمانان از زبان و دستش ايمن باشند» .
اَلمُسلِمُ مَنْ سَلِمَ المُسْلِمُونَ مِنْ لِسانِهِ وَ يدِه وَالمُؤمِنُ مَنْ آمَنَهُ الناسُ عَلى دِمائِهِمْ وَ اَموالِهِمْ. (1)
مسلمان كسى است كه مسلمانان از زبان و دست او ايمن باشند و مؤمن كسى است كه مردم نسبت به خون و اموالشان از او در امان باشند.
انسان، بنده خدا و خداوند، آفريدگار انسان است و ميان رنجش خاطر بندگان و ناخشنودى پروردگار ارتباط نزديكى وجود دارد، همانگونه كه ميان خشنودى بنده خدا و رضاى خداوند. آزردن بندگان خدا، هميشه ممنوع است و هنگام احرام، اين تحريم، جلوه آشكارترى پيدا مىكند و تلنگر محكمترى به زائران درباره ترك آزار ديگران زده مىشود.
استاد شهيد مطهرى مىگويد:
ترك آزار و اذيت جاندارها و تحمل آزار و بالاخره سِلم بودن در مقابل جاندارها و حرب نبودن و اعلام سِلم و امن نمودن، از فلسفههاى اجتماعى و اخلاقى احرام مىباشد. (2)
«در حريم امن الهى، براى تقرب به خدا بايد دلها را به هم نزديك كرد، از آزار و اذيت پرهيز كرد و از هر آنچه مايه تفرقه است اجتناب نمود. از حمل سلاح بايد پرهيز كرد. حمل سلاح به معناى دشمنى و خصومت است. در حضور خداوند رحيم، خشونت لازم نيست. اساساً كينه و دشمنى، شأن دوزخيان است و خدا اهل رحمت و آشتى است. او اهل داد و رأفت است و نسبتى با انتقام و دشمنى ندارد. خشونت و دشمنى و آزار، ضعف و كاستى است؛ ازاينرو كشتن جانوران، اذيت و آزار ديگران و حتى زخم كردن بدن خويش حرام شده است. حريم حرم محدوده برادرى است و در آنجا بايد تمرين اخوت كرد. (3)
بىترديد، حجّى كه به بهاى رنجش خاطر و آزار ديگران بهجا آيد و آميخته با دشمنى با بندگان خدا باشد، قبول نمىافتد. ازاينروست كه حجى كه هزينه و لباس احرام آن از راه نامشروع فراهم آيد و بوى خون دل ديگران بدهد، صحيح و پذيرفته نيست. اهلبيت (عليهم السلام) دوستان و پيروانشان را - پيش از سفر حج - در خصوص مواردى كه حتى شبهه اذيت و آزار داشت، هشدار مىدادند.
حكايت
«عبدالرحمان بن سيابه» و پدرش از اهالى كوفه و دوستان امامصادق (ع) بودند. سيابه (پدر عبدالرحمان) از دنيا رفت و چيزى براى پسرش به ارث نگذاشت. يكى از دوستان سيابه نزد عبدالرحمان آمد و پس از احوالپرسى و ابراز تسليت، هزار درهم به او قرض داد تا با آن به كسب و كار بپردازد. عبدالرحمان آن پول را پذيرفت و به كار بست و كارش رونق گرفت؛ طورى كه مستطيع شد و تصميم گرفت براى انجام مراسم حج به مكه برود. نزد مادرش رفت و تصميم خود را با او در ميان نهاد. مادر به او گفت: پولى را كه از دوست پدرت قرض گرفتهاى پرداخت كن!
عبدالرحمان نزد دوست پدرش رفت و قرض خود را ادا نمود، سپس عازم مكه شد. پس از انجام مراسم حج، به مدينه رفت و خدمت امامصادق (ع) رسيد.
امام صادق (ع) پرسيد: «حال پدرت چطور است؟ !» پاسخ داد: «پدرم از دنيا رفت» . امام صادق (ع) درحالىكه اظهار تأثّر مىكرد، فرمود: «خدا او را رحمت كند» . آنگاه فرمود: «آيا براى تو مالى به ارث گذاشت؟» عرض كرد: «نه يابن رسول الله! چيزى به ارث نگذاشت» . امام صادق (ع) فرمود: «پس با چه مالى به انجام حج توفيق يافتى؟» عبدالرحمان به شرح ماجراى قرضگرفتن از دوست پدرش و تجارت و رونق كارش پرداخت. هنوز سخنش تمام نشده بود كه امام صادق (ع) به او فرمود: «با آن هزار درهم بدهى چه كردى؟ آيا آن را به صاحبش بازگرداندى؟» عبدالرحمان گفت: «آرى،
يابنرسول الله! آن را قبل از حج به صاحبش دادم» .
امام صادق (ع) فرمود: «احسن! كار خوبى كردى كه قرض ديگران را دادى و سپس به حج اقدام كردى» . (1)
سادهزيستى، زندگى زاهدانه و دور از تكلّف، شرط خداوند با پيامبران خويش بوده است:
شَرَطْتَ عليهِمُ الزُّهْدَ فِي دَرَجاتِ هذِهِ الدُّنْيا الدَّنِيَّةِ وَ زُخْرُفِها وَ زِبْرِجِها فَشَرَطُوا لَكَ ذلِكَ، وَ عَلِمْتَ مِنْهُمُ الْوَفاءَ بِهِ فَقَبِلْتَهُم و قَرَّبْتَهُمْ. (2)
با آنها درباره زهد در مقامات و زيور دنيا شرط نمودى و آنها هم بر اين شرط، متعهد شدند و تو هم دانستى كه به عهد خود وفا خواهند كرد، پس آنان را مقبول و مقرّب درگاه خود فرمودى.
سادگى لباس احرام، آموزش سادهزيستى و زندگى دور از تكلف است. چشيدن طعم شيرين زندگى ساده در دوره احرام در تجديدنظر محرم در زندگىاش و نيز برنامهريزى او براى يك زندگى بىتكلف در آينده، تأثير بهسزايى خواهد گذاشت. چه بسيار افرادى كه به حج مشرف مىشوند، ولى در زندگى روزمره آنان اثرى از سادگى ديده نمىشود.
شهيد مطهرى مىنويسد:
دستهاى از مردم هستند كه به قدرى خود را در ميان آداب و رسوم و عادات، محبوس ساختهاند، هزارها قيد براى غذاخوردن و هزارها قيد براى جامهپوشيدن و هزارها قيد ديگر براى معاشرتها و پذيرايىها و مهمانىها و
عروسى و مسافرتها ساختهاند كه زندگى را بر خود سنگين و ناگوار كردهاند.
بهطور كلّى، مقيد شدن به زندگى متكلفانه، ناشى از كوچكى روح و نداشتن شخصيت است. كار و فعاليت و مثبتبودن، با تكلف و به خودبندى و اسير عادات و رسومشدن سازگار نيست. هر يك از اين تكلفات، مقدار زيادى وقت تلف مىكند، فكر و خيال، مصرف مىكند، خستگى و ملالت مىآورد. مردمى كه مىخواهند در حال حركت و تلاش و فعاليت باشند و به مقامات و ترقيات نائل شوند، لازم است بار خود را از اين تكلفات، سبكتر كنند تا بتوانند سريع پيش بروند. (1)
دلا راهت پر از خار و خَسَك بى
گذارت بر سر چرخ فلك بى گر از دستت بر آيه، پوست از تن بر آور تا كه بارت كمترك بى ٢درباره سلمان فارسى مىخوانيم: چون سلمان(2)را اجل فرا رسيد، قومى به نزديك وى آمدند به عيادت. سلمان را ديدند دست بر زانو مىزد و مىگريست زار زار. گفتند: «چرا مىگريى؟» گفت: «نه از بهر مردن مىگريم و نه از بهر زر و دينار. وليكن رسول الله (ص) با ما عهد كرده بود كه اگر خواهيد كه مرا ببينيد و در قيامت به من رسيد، دنيا جمع مكنيد و از دنيا چنان رويد كه من مىروم و اكنون من چندين قماش گرد كردهام. نبايد كه سيدالانبياء را ببينم» . چون آن قوم به خانه وى نگاه كردند، تنها طغارى ديدند و مطهّرهاى (آفتابهاى) و گليمى و پالانى. (3)
&
شهيد مطهرى درباره درسگرفتن از سادگى لباس احرام مىنويسد:
لباس احرام، لباسى است در منتهاى سادگى و بىرنگى و بىنشانى؛ محو رنگها و شكلهاى لباسها. براى يك مدت موقت هم كه شده همه مردم از درجهدار و غير درجهدار، نشاندار و غير نشاندار كه هركدام مبلغى گزاف پرداخت نمودهاند تا يك كت و شلوار برايش دوختهاند، همه را در يك لباس ساده جمع كرده است. گاهى اتفاق مىافتد كه افرادى را در يك مجمع واحد دعوت مىكنند و آنها براى شركت در يك مجلس، بايد خرجهاى گزافى كنند همراه با تكلّف. اما خدا مردم را دعوت كرده با يك لباس رسمى به حضور بيايند و آن سادهترين و بىرنگترين آنها را انتخاب كرده است. آنچه بشر انجام مىدهد، دلِ پايينتر را به جاى دل بالاتر مىبرد و مملو از حسرت و آرزو و انتقام مىكند، اما آنچه خدا مىكند دلِ بالاتر را به جاى دل پايينتر مىبرد و در او ايجاد تواضع مىكند. واى از تشريفات، چقدر فاصلهها را همين تشريفات لباسى و نشانهها به وجود آورده است. چقدر كار غلطى است اين تشريفاتى كه اخيراً بعضى كاروانها به وجود آوردهاند. (1)
همچنانكه پرندهاى كه سنگ بر پايش بستهاند، توان پرواز ندارد، مرغ روح انسان آنگاه كه بر پايش سنگ تعلقات باشد، از پرواز در ملكوت ناتوان است. وابستگىها و دلبستگىها، ذهن را در جاذبههاى زمينى زمينگير مىنمايد و او را از پرواز در ملكوت محروم مىنمايد:
بر اوج فلك چون پرد جرّه باز (2)
كه در شهپرش بستهاى سنگ آز؟
گرش دامن از چنگ شهوت رها
كنى، رفت تا سدرۀ المنتهى
تعلّق، حجاب است و بىحاصلى
چو پيوندها بگسلى واصلى (1)
عبدالرحمان جامى مىنويسد:
تفرقه [در اصطلاح عرفان] عبارت از آن است كه دل را به واسطه تعلّق به امور متعدد پراكندهسازى؛ و جمعيت، آنكه از همه، به مشاهده واحد پردازى، [پس، جمعيت خاطر و مشاهده واحد، با ترك تعلق، حاصل مىشود]. جمعى گمان بردند كه جمعيت، در جمع اسباب [دنيوى] است، در تفرقۀ ابد ماندند. فرقهاى به يقين دانستند كه جمع اسباب [و تعلق به اشيا] از اسباب تفرقه است، دست از همه افشاندند. (2)
لباس احرام، حتى پوششى را كه حاجى يك عمر با او مأنوس بود، از تن او به درمىآورد تا تعلّق ديرينه او را به لباس، از وجود او بپيرايد تا بدينگونه، زمينه را براى وانهادن ديگر تعلقات براى او آماده سازد، و طعم شيرين رهايى از دلبستگىها را به او بچشاند.
حكايت
روزى «يحيى بن معاذ» با كسى از دهى مىگذشت. آن شخص گفت: «چه خوش و خرّم دهى است اين ده» . يحيى بن معاذ گفت: «خوش و خرّمتر از اين ده، دل آن كس است كه از اين ده فارغ است و از تعلّق بدان، آزاد است» . (3)
لباس انسان، نشان تعلقات اوست. بايد لباسى پوشيد كه رنگ تعلّق نپذيرد، لباسى كه با آن هر لحظه شاهد مرگ آرزوها و خواستههاى خويش باشيم. سفيد، رنگ بىرنگى است. سفيدى احرام، نشاندهنده رنگباختن تمام رنگها و تعلقات است. در اين لباس،
نام و نشان و شهرت و مقام و ثروت، جايگاهى ندارد. پيام لباس احرام آن است كه نبايد غريبه را به جاى دوست گرفت. بايد با اغيار، بيگانه بود و تنها با دوست نشست. زائر در ميقات، مهمان خداست. او نبايد از تار و پود تعلقات دنيوى نزد خدا ببرد، بايد لباسش ندوخته باشد. (1)
حكايت
خرقهپوشى در كاروان حجاز همراه ما بود. يكى از امراى عرب، او را صد دينار بخشيده تا قربانى كند. دزدان، ناگاه بر كاروان زدند و پاك ببردند. بازرگانان گريه و زارى كردن گرفتند و فرياد بىفايده خواندن؛ مگر آن درويش صالح كه برقرار خويش مانده بود و تغير در او نيامده. گفتم: مگر معلوم (اموال) تو را دزد نبرد؟ گفت: بلى بردند، وليكن مرا با آن، [تعلّق و] الفتى چنان نبود كه به وقت مفارقت، خستهدلى باشد. (2)
عبدالرحمان جامى در «مثنوى هفت اورنگ» نمونهاى از ترك تعلقات در هواى معشوق را در داستان «ليلى و مجنون» آورده و از عاشقان حقيقى خواسته است همچون «مجنون» باشند كه آنگاه كه با اجازه ليلى به سفر حج مىشتابد و به ديدار كعبه توفيق مىيابد، تنها خواسته او از خدا اين است كه دل او را از هرگونه تعلّق خاطرى، جز تعلق به «ليلى» بپيرايد؛ به گونهاى كه در جان او، تنها هواى «ليلى» باشد و بس.
گر بار دهد به خاطر خَوش
سوى خودم آن نگار مهوش
بر من باشد حجى پياده
يك حج چه بوَد كه صد زياده
بر من باشد كه بندم احرام
زين در به طواف حجّ اسلام
فرمان تو گر بوَد در اين كار
بندم سوى حج ز منزلت بار
ليلى ز وى اين سخن چو بشنيد
بر خويش چو زلف خويش پيچيد
گفت: اى ره صدق منهج تو
تو حجّ منى و من حج تو
مجنون كه وفا به عهد مىكرد
در رفتن كعبه جهد مىكرد
چون كعبهرُوان ز بعد ميقات
لبيك زنان شدى در اوقات
چشمش به سواد كعبه از دور
چون شد ز جمال كعبه پر نور
. . . آمد ز جمال ليلىاش ياد
برداشت ز داغ شوق فرياد
ز آنجا به طواف خانه زد گام
نگرفته ز ماه خانگى كام
زد بر در خانه حلقۀ شوق
در گردن جان ز حلقهاش طوق
آنگه ز دو ديده خون دل ريخت
در دامن سِترِِ كعبه آويخت
كاى پردهنشين حجلۀ ناز
وى عقدهگشاى پردۀ راز
يا رب ز همه بتاب رويم
وز حرف همه ورق بشويم
الاّ ز هواى روى ليلى
وز دعوى آرزوى ليلى
. . . تا او شاه است بندهام من
تا او جان است زندهام من
(1)عطار نيشابورى اين حكايت را با اندكى تفاوت، اينگونه به نظم در آورده است: برد مجنون را سوى كعبه پدر
تا دعا گويد، شفا يابد مگر
چون رسيد آن جايگه مجنون ز راه
گفت: اينجا كن دعا، اين جايگاه
گو خداوندا مرا بىدرد كن
عشق ليلى بر دل من سرد كن
تو دعا كن تا پدر آمين كند
بو كه حق اين مهربانى كين كند
دست برداشت آن زمان، مجنون مست
گفت: يا رب عشق ليلى، ز آنچه هست،
مىتوانى گر دو صد چندان كنى
هر زمانم بيش سرگردان كنى (2)
اى كه از كوچه معشوقه ما مىگذرى
برحذر باش كه سر مىشكند ديوارش (1)هر بزرگى حريمى دارد و هر حريمى قداستى؛ و در توصيه به پاسداشت آن، شرع و عقل، همداستانند. احرام، نماد پاسداشت حريم كبريايى است و ترك محرّمات در پرتو احرام، نشانه احترام و قدسيت حرم. احرام «اذن دخول» است و ادب ورود، تا حاجى بى «دقّ الباب» و بىاجازه به سراى آفريدگار گام ننهد. آيت الله جوادى آملى مىگويد:
حرم امن الهى در اين ويژگى، يگانه است كه نمىتوان بدون احرام وارد آن شد. براى ورود به حرم الهى، ميقات احرام قرار داده شده تا كرامت حرم كه به وسيله مسجدالحرام و كعبه پديد آمده، محفوظ بماند. احرام در ميقات براى ورود به حرم، مانند نماز تحيت مسجد است كه براى حفظ كرامت مسجد قرار داده شد، با اين تفاوت كه تحيت مسجد، مستحب است، ولى احرام براى ورود به حرم، واجب است. طبق بيان نورانى امامسجاد (ع) بايد حجگزار و معتمر [عمرهگزار] پيش از ورود به حرم، به حرمت غيبتكردن از اهل اسلام متذكر شود و اين قصد در او بر انگيخته شود كه خدايا! من غيبت و عيبجويى مسلمانى را نمىكنم. زائر آنگاه كه وارد مكه شد بايد بر اين نيت باشد كه «خدايا به قصد تو آمدم» ؛ نه به قصد تجارت، شهرت، سياحت، تفريح، تفّرج و مانند آن. (2)
«افراد غير مسلمان، بدانجهت كه در حالت غير اسلامى، احرامشان صحيح نيست، و از سويى ورود افراد غير محرم به حرم، ممنوع است، حق ورود به منطقه توحيد و مهبط
وحى را ندارند» . (1)
امام صادق (ع) مىفرمايد:
وَ حُرِّمَ المسجدُ لِعِلَّةِ الكَعْبَةِ وَ حُرِّمَ الحَرَمُ لِعِلَّةِ المَسْجِدِ وَ وَجَبَ الاِحرامُ لِعِلَّةِ الْحَرَم. (2)
مسجدالحرام به خاطر كعبه محترم شد و حرم به خاطر مسجدالحرام احترام يافت؛ و احرام به خاطر حرم واجب شد.
امام محمد غزالى مىنويسد:
حق تعالى خانه كعبه را به ذات مقدس خود تشريف اضافت فرمود [نسبت داد] تا مقصد همه عابدان شد و براى تفخيم و تعظيم، گرداگرد آن را حرمتى نهاد و حرمت آن موضع را به تحريم صيد و درخت آن، زيادت تأكيد فرمود و آن را نمودار حضرت پادشاهان پرداخت تا زائران از هر سمتى و طالبان از هر سوى، با روى گردآلوده قصد آن كنند و در استكانت و تواضع، خداوند خانه را مبالغت نمايند و جلال و كبريا و عزت و استغناى او را خاضع و خاشع باشند و پاس حرمت حريم او بدارند؛ با آنكه مىدانند كه او مقدستر است از آنكه خانهاى وى را در برگيرد يا شهرى به وى محيط شود؛ تا بدينگونه عبوديت ايشان بليغتر شود و انقياد و اطاعت ايشان كاملتر گردد. (3)
«بىگمان، مراقبت از اعضا و جوارح و حفظ آنها از گناهان در حال احرام، بهترين مصداق حفظ حرمت حرم مىباشد. چه بهتر كه شخص محرم، پيوسته در معناى احرام و خلع لباس و پوشيدن جامه احرام و گفتن لبيك بينديشد و دل از ياد خدا و زبان از
نام خدا فارغ نسازد، قدر فرصت بداند و فكرش را متوجه ميزبان كريمش بسازد. بر محرم است كه مواظب باشد تمام رفتار و گفتار و حركات و سكناتش بر وفق ميل و رضاى حضرت ميزبان باشد. بىپروا بودن در حال احرام، و چشم و گوش و زبان را آزاد گذاشتن و از فحش و ناسزا و سخنچينى و بدگويى و نگاه ناروا پرهيز نكردن، همه، هتك حرمت ميزبان است، آن هم بر سر سفره او و آنكه در حالت احرام، اينگونه است هرگز حرمت حرم را نگاه نداشته است.
محرم بايد در حال احرام، مراقب زبان خود باشد؛ زيرا عمده گناهان، از ناحيه زبان، دامن آدمى را مىگيرد» . (1)
امام صادق (ع) در بيان مصاديق پاسداشت حرمت حرم در حال احرام مىفرمايد:
وقتى احرام نمودى، بر تو باد به تقواى الهى و زياد ياد خدا كردن و كم سخن گفتن، مگر خيرى در آن باشد. همانا كمال حج و عمره آن است كه انسان زبانش را از گفتارى كه خيرى در آن نيست باز دارد؛ چنانكه خداوند عزّوجلّ فرمود: از فخر فروشى پرهيز كن و تقوايى پيشه كن كه تو را از معاصى باز دارد. (2)
از ويژگىهاى برجسته مؤمنان «عزتمندى» است؛ همانگونه كه خداوند مىفرمايد: وَ لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ ؛ «درحالىكه عزت و اقتدار براى خدا و پيامبر او و مؤمنان است» . (منافقون:٨)
اهميت اين ويژگى نزد خداوند تا آنجاست كه بر پايه روايتى از امام صادق (ع) خداوند اختيار همه كارها را به مؤمن داده، اما اين اختيار را به او نداده است كه ذليل
باشد. (1)بخشى از حكمت دستور خداوند به بندگان مؤمنش درباره پرهيز از گناهان و اجتناب از سرسپردن به خواهشهاى نفسانى، به نقش آنها در خوارى انسان بازمىگردد. براى برخوردار شدن از گوهر كرامت، پيش از هر چيز بايد از گناهان پرهيز نمود و خواهشهاى نفس را كنترل و تعديل نمود.
امام صادق (ع) مىفرمايد:
مَنْ اَرادَ عِزّاً بِلا عَشيرَةٍ، وَ غِنىً بِلا مالٍ، وَ هَيبَةً بِلا سُلطانٍ، فَلْيَنْقَلْ مِنْ ذُلِّ مَعْصِيةِ اللهِ إلى عِزِّ طاعَتِهِ. (2)
هركس مىخواهد بىآنكه ايل و تبارى داشته باشد عزتمند باشد و بىآنكه مال و ثروتى داشته باشد بىنياز باشد و بىآنكه قدرتى داشته باشد، هيبت و شكوه داشته باشد، بايد از خوارى معصيت خدا، به عزّت طاعت او درآيد.
امام سجاد (ع) در مناجات اول از مناجات خمس عشر، از خطا و گناه به عنوان عوامل ذلّت و خوارى ياد مىكند:
اِلهي اَلْبَسَتْنِي الخَطايا ثَوْبَ مَذَلَّتِي وَ جَلَّلَنِي التَّباعُدُ مِنْكَ لِباسَ مَسْكَنَتِي.
پروردگارا! خطاها و گناهان، بر اندامم لباس خوارى و ذلت پوشانيده و دورى تو جامه عجز و بينوايى بر تنم انداخته است.
اينجاست كه بر اثر تحريم بسيارى از لذتها و كارهاى روا بر انسان به وسيله احرام، زمينه عزتمندى براى زائر فراهم و دريچههاى كرامت بهسوى او گشوده مىشود.
محيىالدين عربى در كتاب «الفتوحات المكيه» مىنويسد:
وقتى خداوند انسان را دستور داده كه در احرام داخل شود، و بدينگونه آنچه كه حلال بود بر وى حرام شود، او را به صفت «عزت» آراسته نموده است. يكى از اسماى الهى «عزيز» است و آنگاه كه خداوند دستور داد تا محرم
&
در احرام درآيد و آنچه را كه حلال بود، حرام شمرد، خداوند با صفت «عزت» ظهور كرده است؛ ازاينرو محرم، مظهر اسم «عزيز» است و عزت الهى، جلوهاى در احرام محرم دارد. خداوند، اشيا را مسخّر انسان قرار داد:
وَ سَخَّرَ لَكُمْ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً (جاثيه:١٣)
و همه آنچه را در آسمانها و آنچه را در زمين است، از سوى خود براى شما مسخّر و رام كرد.
هُوَ الَّذِي خَلَقَ لَكُمْ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً (بقره: ٢٩)
او كسى است كه همۀ آنچه را در زمين وجود دارد براى شما آفريد.
اگر اشيا مسخر انسان است و براى او خلق شده، پس آنها طالب انسانند بيش از آنكه انسان طالب آنها باشد. بر اين پايه، معناى احرام، متفاوت مىشود. در احرام، اشيا بر انسان حرام نشدهاند، بلكه انسان بر اشيا حرام شده است؛ زيرا انسان براى خدا خلق شده و اشيا براى انسان، پس انسان طالب خداست و اشيا طالب او. در تورات آمده است:
يابن آدمَ خَلَقْتُ الاَشْياءَ مِنْ اَجْلِكَ وَ خَلَقْتُكَ مِنْ اَجْلي فَلا تَهتِكَ ما خَلَقْتُ مِنْ اَجْلي فيما خَلَقْتُ مِن اَجْلِك.
اى فرزند آدم! اشيا را براى تو آفريدم و تو را براى خودم آفريدم، پس در آنچه كه براى خودم آفريدم در آنچه كه براى تو آفريدم گستاخى مكن!
پس خداوند سبحان مرتبهات را روشن كرد تا موطن خواريت را از موطن عزتت بازشناسى و تو از جانب خودت بر اشيا افتخار نكردى و حرام نگرديدى، بلكه او تو را در حال احرام، بر اشيا حرام كرد تا به تو دست نيابند و دستورت داد تا محرم شوى، لذا در احرام داخل شدى و حرام گرديدى و تو را خداى سبحان فرمان بدان نداد مگر آنكه، آن، موجب قربتى بهسوى او باشد و باعث مزيد مكانت در نزد او و به سبب عزت تو؛ تا
بدينگونه عبوديتت را كه بر آن آفريده شدهاى فراموش نكنى و اين برايت دارويى سودمند است و در حقيقت، اين امر بازداشت بر تو نيست، بلكه بازداشت براى توست. آيا نمىنگرى آنكه را خداوند واگذارده چگونه بر امثال خود فخر مىفروشد: أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلى ؛ «من پروردگار برتر شما هستم» . (نازعات: ٢۴) مىگويد. (1)
احرام آنگاه صورت حقيقت به خود مىگيرد كه دل مُحرم شود و لباس، تنها به نشان احرام دل، بر تن پوشيده شود. دل، آنگاه محرم مىشود كه انسان در محضر معبود، حاضر باشد و از او غايب نگردد. آنكه دلش هميشه پيش خدا حاضر است، محرم است گرچه در ميقات حاضر نباشد و آنكه دلش از خدا غايب باشد، محرم راستين نيست گرچه در ميقات، حاضر باشد.
دوست، نزديكتر از من به من است
وينت مشكل كه من از وى دورم
چه كنم؟ با كه توان گفت كه او
در كنار من و من مهجورم (2)
*** حضورى گر همى خواهى از او غايب مشو حافظ
مَتى ما تَلْقَ مَنْ تَهْوى دَعِ الدُّنْيا وَ اَهْمِلْها (3)
«احرام دوگونه است؛ احرام غيبت و احرام حضور. كسى كه در ميقات غايب است و خود را براى انس با دوست مهيا نكرده است، گويا در خانه خويش نشسته است؛ بلكه غيبتى بالاتر. و كسى كه در خانه خود نشسته و دلش پيش معبود حاضر است، گويا محرم است و مكّى. اگر در احرام، حضور يابد، حضورش كامل گشته، در محضر
حق بار يافته است. اگر مجاهد طريق حق، هجرت كرده باشد، جهادش علت شهود او گشته، احرام حضور بسته است؛ ازاينرو غرض احرام، حضور در محضر ربوبى و باريافتن در پيشگاه مالك عالم است. سالك حاضر، به هنگام احرام محو مىشود و آنچه بهجاى مىماند پروردگار محرم است و او بهت زده، متحير در وجدها و جذبهها مىگردد. اين بهت و تحير، گاهى سبب خاموشى انسان مىشود» . (1)
احرام، تمرينى براى استمرار حضور در پيشگاه معبود هميشه حاضر است:
دلبر تو دايماً، بر در دل حاضر است
رو درِ دل برگشاى، حاضر و بيدار باش نيست كس آگه كه يار، كى بنمايد جمال ليك تو بارى به نقد، ساختۀ كار باش (2)
پيمودن راه وصال و قرب، بى «جذبه» ناممكن است:
بىكشش، كوشش عاشق به مقامى نرسد
فارغ از سعى بود، سالك اگر مجذوب است (3)تا جذبه خدا، چون كهربا، دل سالك را نربايد، وى از انانيت و خودخواهى رها نمىشود و عزم آستان معبود نمىكند. به حكم جذبه معبود در ميقات است كه لباسى از جنس سير و سلوك بر اندام حاجى پوشانده مىشود تا آماده سير در ملكوت گردد. «مردان الهى دو دستهاند: دستهاى نخست مىروند، سپس آنها را مىبرند (سالكان مجذوب) ؛ و دستهاى ديگر سالكانى هستند كه نخست آنها را مىبرند، سپس خودشان مىروند (مجذوبان سالك) . در سلوك، هم رفتن وجود دارد و هم بردن. بردن، جذبه
است و رفتن، سلوك. براين اساس، سالكان طريق حقيقت، يا سالك مجذوب هستند يا مجذوب سالك. گاهى در آغاز، سالك بايد با پاى خود برود و در ميانه راه، كششى
او را فرا مىبرد و گاهى آغاز سلوك با جذبه است.
احرام، جذبه است، كوششى بهسوى رحمان است. با احرام انسان را مىبرند، و جذب و انجذاب رحمانى شامل حالش مىشود. زائرى كه اهل سلوك باشد، هنگام ورود به مسجد و نظر به ميقات، مجذوب يار مىشود. او سالك مجذوب است و اگر پيش از اين، سلوكى نداشته، در آنجا «مجذوب سالك» مىشود؛ يعنى با جذبهاى پنهانى به راه مىافتد و سلوك آغاز مىكند.
خداى سبحان در قرآن جذبه را با واژه «ربط» مرتبط ساخته است، آنجا كه مىفرمايد: وَ رَبَطْنا عَلى قُلُوبِهِمْ إِذْ قامُوا ؛ «و به دلهايشان نيرو بخشيديم در آن هنگام كه قيام كردند» . (كهف: ١۴)
وجد و جذبه نيز سهگونه است: جذبه نفس، جذبه دل، جذبه جان.
وجد و جذبهاى كه بر نفس افتد، نهان آدمى را آشكار و سالك را مفتون مىكند. وجد و جذبهاى كه بر دل حاكم شود، مرد الهى را به حركت درمىآورد و سرمست مىكند و از او عاشقى شيدا مىسازد. اما جذبهاى كه جان آدمى را در بر مىگيرد، او را آماده دلكندن از جز خدا مىنمايد و به او انقطاع از جاذبههاى مادى مىبخشد.
زائر بيتالله با جذبه احرام، به عالم وصال نائل مىشود. احرام، سالك را بيدار و مشتاق مىكند. احرام حديقه دل دوستان، و ريحان جان عاشقان است؛ خلعتى عزيز است كه قدر وجود آن را كسى نمىداند؛ زيرا وجود انسان را از وجود دنيايى بيرون مىكند و به سراى معنوى مىبرد.
محرم، با نظر به جامه احرام، نا آرام و بىقرار مىگردد، دردش فزونى مىگيرد و با چشم گريان و جذبه الهى، به مقام يقين و شهود نائل مىشود. (1)
گرايش به عالم غيب و تمايل به راهيابى به عالم اسرار، جزء سرشت انسان است و
1) اسرار عرفانى حج، صص ٣٠۵ - ٣٠٧.
اين طينت معنوى، ريشه در جاذبه حضرت ربوبيت دارد. نخست، جذبه او شامل حال انسان مىشود و سپس انسان را به خود مىكشد. حديث «كنز مخفى» اساس هستى و آفرينش را حبّ، عشق و جذبه رحمانى مىداند: «
كُنْتُ كَنْزاً مَخفياً فَاَحْبَبْتُ اَنْ اُعْرَفَ فَخَلَقْتُ الْخَلْقَ لِكَى اُعْرَف » (1)«گنج پنهانى بودم، دوست داشتم تا شناخته شوم، آفريدم تا شناخته شوم» .
«كهرباى جان، جان جانان است، و منبع جمال و غايت كمال، ريشه جذبههاى انسانى است. اين جذبه نتيجهاى جز پاره كردن بندهاى طبيعى و رفض علقههاى نفسانى ندارد. در اين صورت، انسان بهسوى عالم تجرّد بالا مىرود و ملكوت و جبروت را درمىنوردد تا به اصل حقيقت هستى واصل مىشود كه همان اتصال به كعبه مقصود و ديدار يار است. احرام اگر به درستى صورت پذيرد، سنگ بناى همه اين مقامات خواهد شد» . (2)
لباس احرام، نمادى است كه حاجى را به بسيارى از حقيقتهاى متعالى توجه مىدهد. از جمله آنكه نمايان كفنپوش شدن انسان هنگام ورود به جهان قبر و برزخ است. بىگمان، احرام جوهر انديشيدن در مرگ را نيز نهفته دارد؛ چرا كه به رنگ و شكل كفن است، و بدينگونه، چشماندازى از هيئت انسان را در قالب مرگ در برابر ديدگان او مجسّم مىسازد. علامه سيد عبدالله شبّر مىنويسد:
به هنگام خريد لباس احرام، چه نيك است كه به ياد كفن و لباس قبر
خويش باشد. بهزودى دو جامه احرام را به تن كرده، در محضر قرب الهى در كنار خانه او حاضر مىشود و چه بسا كه سفرش به اتمام نرسيده، خداى خويش را كفنپوشيده ملاقات كند. و همچنانكه به ملاقات خانه خدا در لباسى غير از لباس دنيا و زيور آن مىرود، بعد از مرگ نيز خداوند را در لباسى جز لباس دنيوى ملاقات خواهد نمود. (1)
لباس احرام انسان را متوجه مرگ، قبر و جهان ديگر مىكند و او را براى سفر ابدى مهيا مىسازد. هنگامى كه انسان از قبر برمىخيزد، خود را با كفنى ساده و سفيد در حضور حق مىيابد. كفن، دوخت و دوزى ندارد، ساده و بىتكلف و زينت است. اينها خصوصيات لباس احرام نيز هست. پيش پاى انسان راهى جز كوچيدن نيست. بايد تنها سفر كرد:
وَ لَقَدْ جِئْتُمُونا فُرادى كَما خَلَقْناكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ (انعام: ٩۴)
[و روز قيامت به آنها گفته مىشود] همه شما، تنها [و با دست خالى] بهسوى ما بازگشت نموديد، همانگونه كه اولين بار شما را آفريديم.
تنها با رختى ساده بايد به كوچستان غربت رفت. خود را بايد براى روزى مهيا كرد كه نه پاى رفتن است و نه اختيار ماندن. زمانى كه حاجى احرام بست و به ميقات رفت و به خدا لبيك گفت، بايد با خود، تنها شود، با خويشتن خلوت كند. (2)بدينگونه، در مناسك عمره، برخى اسرار قيامت متجلى شده، سفر مرگ و حضور در صحنه قيامت در نظر افراد مجسّم مىشود. (3)همانندى لباس احرام با كفن، حاجى را در مسير پاىبندى به خريد كفن در زمان حياتش - كه سيره بزرگان و عارفان بوده و مىباشد- مىنهد.
صاحب روضات مىگويد:
از جمله مقامات سيد بن طاووس١، متبرك نمودن كفن خود در اماكن
مقدّسه است كه خود فرموده است: «در عرفات از اول وقوف تا غروب عرفه، كفن را به نحوى خاص بلند نموده و بعد از آن به خانه كعبه و حجرالاسود و قبر حضرت رسول خدا (ص) و قبر و روضه امامان بقيع (عليهم السلام) و بعد از آن به ضريح حسين (ع) در كربلا و بعد از آن به ضريح حضرت موسى بن جعفر و حضرت جواد و عسكريين (عليهم السلام) و محل غيبت امام زمان (عج) متبرك نمودم، و تمام اينها براى نيل به شفاعت ايشان و نجات از فزع اكبر بوده است؛ چون در روايت وارد شده كه كفن را قبل از مرگ مهيا كنيد و هميشه به آن نظر نماييد و من اين كار را مىنمايم و گويا مشاهده مىكنم كه آن را پوشيده و در پيشگاه خداوند متعال ايستادهام» . (1)
بىگمان، پيام بزرگِ فراهمآوردن كفن در زمان حيات، انديشيدن به مرگ و آمادهسازى خويش براى جهان قبر و قيامت مىباشد. اين پيام و ثمره ارزشمند را از لباس احرام نيز مىتوان به چنگ آورد. دستكم در آن چند روزه احرام بايد با انديشيدن درباره مرگ مأنوس بود؛ و به خاطر داشت كه ياد مرگ يكى از مؤلفههاى انسانساز، و از عوامل اصلى پرورش و تربيت روح انسان است و موجب مىشود آدمى در خواستهها و آرزوهاى بىپايانش راه ميانه برود و زيادهخواهى را كنار بگذارد و رفتار خويش را براساس عقل و شرع تنظيم كند و از ياد نبرد كه «اگر با علم به اينكه مرگ، هميشه با ما همراه است و روى شانه ما حركت مىكند، زندگى كنيم، هرچند از اين رفيق همراه مىترسيم، اما دائماً مشاورى عاقل را همراه خود داريم و با كمك اين مشاور، دائماً خواهيم دانست كه مدت زندگى محدود است و لذا بايد هميشه حداكثر استفاده را از اين فرصت زندگى و زمانى كه در اختيار داريم بكنيم» . (2)
امام صادق (ع) فرمود:
ياد مرگ، خواهشهاى نفس را مىميراند، و ريشههاى غفلت را پاره مىكند و دل را نسبت به وعدههاى خداوند، قوت مىبخشد و به انسان، طبعى نازك و رقيق مىبخشد و هواى نفس را مىشكند و آتش حرص را فرو مىنشاند و دنيا را حقير و بىارزش جلوه مىدهد و همه اين نتايج در معناى جملهاى كه حضرت رسول (ص) فرموده است نهفته است «يك ساعت تفكر و انديشه، بهتر از عبادت يكسال است» و اين «فكر بهتر از عبادت يكسال» هنگامى براى تو محقق مىشود كه به وسيله آن، طنابهاى خيمههاى دنيا را كه به دور تنت پيچيده است از خود باز كنى و به جاى آن، طنابهاى آخرت خود را ببندى. . . كسانى به مرگ، مشتاق مىشوند كه خود را آماده كرده باشند و اشخاصى از مرگ مىهراسند كه عمر خود را با گناه و غفلت سپرى كرده باشند. (1)
خداوند لباس احرام را به گونهاى طرّاحى كرده است كه بيشترين اثر را از جهت ايجاد نورانيت، صفاى نفس، افتادگى و فروتنى بر جاى مىنهد.
شهيد مرتضى مطهرى مىنويسد:
آيا لباس در روحيه مؤثر است؟ البته مؤثر است. انسان لباسى پوشيده باشد كه از همه مردم، بالاتر يا پايينتر باشد در روحش اثر دارد. بالا و پايين داشتن مجلس در روحيه مؤثر است، لهذا پيغمبراكرم (ص) گرد و دايرهوار مىنشست و دستور مىداد گرد بنشينند. مساوات در لباس، مساوات در روح ايجاد مىكند، به شرط آنكه به صورت الغاى تشريفات باشد مثل لباس احرام. لباس را اسلام خواسته واحد باشد در حالت احرام، و اين لباس واحد را
&
1) مصباح الشريعه، صص٣۶۴ و ٣۶۵.
بهصورت يك تشريفات خاص به وجود نياورده است، بلكه به صورت الغاى تشريفات به وجود آورده است، آن هم به صورت سادهترين شكل.
اساساً بعضى از امور از مختصات حج است، از قبيل اينكه با دو قطعه ساده از لباس ندوخته محرم شوند، سرها برهنه باشد، پاها كفش و جورابى كه پشت پا را بپوشاند، نداشته باشد و همه مسلمانان حاضر در اين عبادات اجتماعى يكرنگ شوند. در حقيقت احرام لباس رسمى عمومى در حضور پروردگار در يك مجمع عمومى است. چرا لباس بايد واحد باشد در اين مجمع عمومى؟ براى اينكه همرنگى و همشكلى در همدلى اثر دارد. (1)
عارفان بر اين باورند كه حتى مورچهاى را هم نمىتوان آزرد؛ چرا كه «جان دارد و جان شيرين خوش است» . از نگاه آنان، حيوانات افزون بر آنكه به تسبيح پروردگار مشغولند، حق حيات دارند. پس بىسبب و بىجهت نبايد آنها را رنجاند.
«و نخواهيم مگس از سر انگشت طبيعت بپرد
و نخواهيم پلنگ از در خلقت برود بيرون و بدانيم اگر كِرم نبود، زندگى چيزى كم داشت» . (2)خداوند با تحريم شكار حيوانات و حتى كشتن حشراتى چون پشه، ذهن محرم را درگير شناختى لطيف مىنمايد و جايگاه و شأن حيوانات را در جهان هستى به او يادآور مىشود و به او مىآموزد كه تصرف در حيوانات بايد بر پايۀ اراده الهى و مطابق حكمت و مصلحت باشد، نه براى خوشگذرانى و تفريح و زياده خواهى.
براى انسان، بسى مايه شرمندگى و سرافكندگى خواهد بود كه حيوانات، تسبيحگوى باشند و او خاموش و بىصدا.
حكايت
ياد دارم شبى در كاروانى، همه شب رفته بودم و سحر در كنار بيشهاى خفته. شوريدهاى كه در آن سفر همراه ما بود، نعرهاى برآورد و راه بيابان گرفت و يك نفس آرام نيافت. چون روز شد، گفتمش: «آن چه حالت بود؟» گفت: «بلبلان را ديدم كه به نالش و فغان درآمده بودند از درخت و كبكان از كوه و غوكان در آب و بهايم از بيشه. انديشه كردم كه مروت نباشد همه در تسبيح و من به غفلت خفته» .
دوش مرغى به صبح مىناليد
عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش
يكى از دوستان مخلص را
مگر آواز من رسيد به گوش
گفت: باور نداشتم كه تو را
بانگ مرغى چنين كند مدهوش
گفتم اين شرط آدميت نيست
مرغ تسبيح گوى و من خاموش (1)
حرمتِ شكستن درخت و يا كندن هر گياه ديگرى كه در حرم روييده است، قداست نباتات را براى حاجى مجسّم مىسازد و او را با نباتات، صلح و آشتى مىدهد و بدينگونه نباتات را از دست يازيدن هوسپرستانه وى ايمن مىدارد.
«بارى در حريم امن الهى و در حال احرام نبايد درخت يا گياهى را كند؛ زيرا اين كار از بين بردن «حرث» و «نسل» است. نابود كردن حرث و نسل، فساد است و كار مفسدان و دوزخيان. اما بهشتيان كه همواره در جهت اصلاح و احياى زمين و دل آدمىاند، گياه نمىكَنند و علفى نابود نمىكنند. اينها آثار خداست در سرزمين خدا و كسى كه عاشق اوست، به آثار او تعرض و تجاوز نمىكند» . (2)
«در حقيقت، احرام، تمرينى براى تربيت ماست تا با طبيعت كه ملك خداست
رفتارى درست داشته باشيم و محيطزيست خود و منابع طبيعى جهان و كشور خود را نابود نسازيم و همانطور كه حضرت على (ع) فرموده است، بدانيم كه «
فَاِنَّكُمْ مَسئُولُونَ حَتّى عَنِ البِقاعِ وَ البَهائِمِ » يعنى در قيامت از شما درباره همه چيز سؤال مىكنند، حتى از رفتارى كه با دامها و بناها و بقعهها داشتهايد.
عرصه توحيد، عرصه پهناور رحمت خداوندى است و آنكه موحد است و پاى در اين عرصه مىگذارد، بايد مظهر صفات الهى باشد؛ خداوندى كه «سلام» است و «مؤمن» است و «رحمان» و «رحيم» . اين است كه هر صاحب قدرت و صاحب شوكتى، ولو آنكه از پاى تا سر مسلح باشد، چون به حريم كعبه مىرسد بايد سلاح خود را بر زمين بگذارد، [تا همه از او ايمن باشند، حتى طبيعت و نباتات]» . (1)
1) حج نماز بزرگ، غلامعلى حداد عادل، صص ٣١ و ٣٢.
فصل سوم: نيت (1)
«پيش از هر چيز بايد نيت كنى. نيت يعنى قصد چيزى كردن، عزم جايى كردن. نيت يعنى انگيزش دل بهسوى آنچه با فطرت هماهنگ مىيابد. در ميقات هستى، در مرز دگرگونى بزرگ، انتقال از خود به خدا، از خانه خود به خانه مردم، از اسارت به آزادى، از نفاق و رنگ و ريا و درجه و نشان و طبقه و نژاد. . . به صدق و صميميت، از جامه روزمرّگى به جامه ابدى، و از لاابالىگرى و اباحه، به رداى ايثار و تعهد و احرام.
نيت كن! همچون خرمايى كه دانه مىبندد. بذر خودآگاهى را در ضميرت بكار، و درون خالىات را از آن پركن. همه تن مباش، دانه بند! بودنت را پوستى كن برگرد هسته ايمانت. راه تازه را، سوى تازه را، كار تازه را، بودن تازه را و خود تازه را با نيت
1) نيّت يكى از واجبات احرام است. «در نيّت، شرط است كه همزمان با شروع در احرام باشد و تعيين احرام شود كه براى عمره است يا براى حج، و تعيين حج كه تمتع است يا قِران يا اِفراد، و تعيين اينكه براى خود است يا براى ديگرى، و تعيين اينكه حجش حَجّة الاسلام است كه براى اولين بار به استطاعت بر او واجب شده يا حج نذرى است يا حجى است كه به سبب فاسد بودن حج قبل بر او واجب شده است يا حج مستحبى است. پس اگر بدون تعيين نيت، احرام نمود، احرامش باطل خواهد بود. [همچنين] عمره و حج و اجزاى آنها از عبادات است و بايد با نيت خالص براى طاعت خداوند تعالى بهجا آورد. (منتخب مناسك حج، مطابق با فتواى امام خمينى (رحمةالله) ، با حواشى مراجع معظم تقليد، صص ٧٠ و ٧1).
آغاز كن.
در ميقاتى، نيت مىكنى و حج آغاز مىكنى. يعنى آنچه را آغاز كردهاى، احساس مىكنى، بدان آگاهى، مىفهمى چه مىكنى. نيت به تو درس آگاهى از كارهايت را مىآموزد. جامهات را از تن مىريزى، خود را مىتكانى، عريان مىشوى و جامه احرام مىپوشى؛ يعنى اينك من، اى خدا، نه ديگر بَردۀ نمرود، بنده طاغوت، كه در هيئت ابراهيم (ع) ، نه در جامه زر و زور و تزوير، كه در قامت انسان، در جامهاى كه فردا بايد به ديدارت از خاك برخيزم. آگاهم به سرشت خويش كه هيچم، و بندۀ تو شدهام. به سرنوشت نهايى حيات خويش تا بدينجا آگاهى دارم، آنچه تقدير بر آدمى نوشته است. من خود، اكنون انتخاب مىكنم، آن را تمرين مىكنم.
و تو اكنون مىخواهى از فرديت و خودگرايى به درآيى و به مردم بپيوندى. بايد نيت كنى، تا خودآگاه باشى، تا بدانى چه مىكنى. براى خدا، نه خود؛ حقيقت، نه سياست! هر كارى در اينجا حساب دارد و بر اين حركت مدام، نظمى دقيق حاكم است. و تو در اينجا در سرزمين ميقات نيت مىكنى كه خود را بسازى، بپرورى، تا به آستانه ايثار برسى، تا شايستگى از خود گذشتن براى رسيدن به جمع را بيابى. تا انسان شوى؛ كه فرد، فانى است اما انسان باقى است. انسان خليفه خدا در طبيعت است، و تا خدا خدا هست، خليفهاش هست، سايهاش هست، آيهاش هست، يعنى آدم هست، و تو خود را در اين جاويد ميراندن زنده مىشوى، جاودان مىمانى، كه قطره جدا از دريا، جدا از رود، شبنم است، تنها در شب هست، عمرش يك شب است. به رود بپيوند تا جاودان شوى، تا جريان يابى، تا به دريا برسى» . (1)
«بارى نيت در همه اعمال دينداران و مؤمنين و بهويژه در همه اعمال عبادى ضرورت دارد، و شرط اصلى و ابتدايى است. بارزترين مفهوم آن، از حالى و از مكانى
1) ر. ك: تحليلى از مناسك حج، برگزيده از صص ۵٠،۵١ و ٧٠.
و از زمانى به حال و مكان و زمان ديگر رفتن است، به صورت ارادى و آگاهانه و عالمانه و هوشيارانه. اما براى چه كسى و به چه منظورى؟ براى خدا و تنها براى قرب به او.
نيت در ميقات، يك انقلاب و تحوّل و دگرگونى است؛ انقلابى درونى و روحى و معنوى كه البته جلوههاى ظاهرى نيز دارد: بركندن لباس فخر و تشخص و در بر كردن لباس احرام و تلبيه گفتن؛ يعنى انسان هم ظاهر خود را تغيير مىدهد و هم باطن خود را.
با نيت، همه امور مادى و فيزيكى معنا مىيابد، شستوشو تبديل به غسل مىشود، پارچه ندوخته، لباس احرام مىشود، حركت، طواف و سعى مىشود و ماندن، وقوف مىشود. نيت، يعنى هشيارى و آگاهى و از اين رهگذر همسويى و همنوايى با همه ذرّات هستى است كه براساس آيه قرآن، صاحب ادراك، هشيار و تسبيحگوى پروردگار مىباشند:
تُسَبِّحُ لَهُ السَّماواتُ السَّبْعُ وَ الْأَرْضُ وَ مَنْ فِيهِنَّ وَ إِنْ مِنْ شَيءٍ إِلَّا يسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ إِنَّهُ كانَ حَلِيماً غَفُوراً (اسراء:۴۴)
آسمانهاى هفتگانه و زمين و كسانى كه در آنها هستند، همه تسبيح او مىگويند و هيچ موجودى نيست جز آنكه تسبيح و حمد او مىگويد، ولى شما تسبيح آنها را نمىفهميد. او بردبار و آمرزنده است» . (1)
«روزى كه انسان در ميقات مىايستد، گذشته تباهشده خود را در نظر گرفته، دعا و استغفار بر لب جارى مىكند. زندگى انسان، نقطههاى عطفى دارد كه مىتواند تلنگرى بر وجود انسان و سرنوشتساز باشد. كسانى كه از اين نقطههاى عطف، بهره بردند، راه خود را يافتهاند، و فوز و رستگارى براى آنان است. «نيت» در ميقات، يكى از آن
1) تأملى در معناى مناسك حج، محمد نقيزاده، ص ٩۴.
نقطههاى عطف زندگى است. به گاه نيت و قصد احرام، اضطرابى عجيب وجود انسان را در بر مىگيرد، شعلههاى بىقرارى از نگاه انسان زبانه مىكشد، و شرارههاى عشق، بن مايه وجود آدمى را تكان مىدهد. ميقات، حسرت است و اميد؛ حسرت گذشته و اميد به آينده. با نيتى كه انسان در ميقات همراه با احرام مىبندد، پيمان تحول، با خدا مىبندد، و در اين پيمان تحول، آماده مىشود تا از ماسوا بگسلد» . (1)
اخلاص در كارها، از «نيت پاك» مىجوشد. تا «نيت» پاك نگردد، هيچ كارى خالصانه صورت نمىپذيرد. پس در ميقات، به منظور بروز يك حج خالصانه، پيش از هر چيز بايد، سراغ ريشه رفت، و كار را از ريشه اصلاح كرد. سامانيافتن ريشهاى كارها و عبادتها، خالص كردن نيت است. چون سرچشمه، زلال و خالص باشد، مجراهاى اين سرچشمه نيز زلال و خالص خواهد بود.
«در حقيقت سرّ نيت، اخلاص است، و حقيقت اخلاص، تصفيه نمودن عمل است از شائبه غير خدا. خلوص در نيت، صاف نمودن سرّ ضمير آدمى است. انسان اعمال مختلفى دارد؛ چه ظاهرى، چه باطنى؛ چه جوارحى چه جوانحى. اعمال حتى شامل خطورات قلبى مىشود. ريشه تمام آلودگىهاى عمل، انانيت و نفسانيت است. خلوص در نيت، خشكاندن شوائب و ناپاكىهاى عمل از ريشه است؛ يعنى بايد نفسانيت و خوديت را از ميان برداشت، كه خداوند از انسان، دين خالص طلب كرده است: أَلا لِلَّهِ الدِّينُ الْخالِصُ ؛ «آگاه باشيد كه دين خالص از آن خداست» . (زمر: ٣)
هواهاى نفسانى و شوائب شيطانى، دين را از خلوص مىاندازد، و اگر ديانت و عبادت انسان ناخالص شد، خدا آن را پذيرا نيست» . (2)
حكايت
«ابومحمد مرتعش زاهد نيشابورى» گويد: «سيزده حج كردم به توكل؛ چون نگه كردم همه بر هواى نفس بود، نه براى خدا» . او را گفتند: «از كجا دانستى؟» گفت: «از آنكه مادرم گفت: سبويى آب براى من آر! بر من گران آمد. فهميدم كه آن حج بر هواى نفس بود، نه براى خدا» . (1)
خلوص نيت است كه انسان را مهاجر مىكند، و او را از مصاديق اين آيه شريفه قرار مىدهد:
وَ مَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيتِهِ مُهاجِراً إِلَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ يُدْرِكْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ (نساء:١٠٠)
و هركس از خانه خود به عنوان مهاجرت بهسوى خدا و پيامبر او خارج شود، سپس مرگش فرا رسد پاداش او بر خداست.
«اين آيه شريفه، ممكن است متكفل جميع مراتب اخلاص باشد؛ يكى «هجرت صورى» كه به بدن [بر اثر رفتن به حج] واقع مىشود. و اين هجرت اگر خالص و براى خدا و رسول نباشد، بلكه براى حظوظ نفسانى باشد، «هجرت الى الله و الى رسوله» نيست.
ديگر، «هجرت معنوى» است كه مبدأ آن تاريكخانه نفس است، و غايتش خداى تعالى و رسول او؛ البته آن هم به حق باز مىگردد؛ زيرا رسول بما هو رسول استقلال ندارد، بلكه آيه و آينه و نماينده است. پس هجرت بهسوى او، هجرت به حق است.
بنابراين حاصل معناى آيه شريفه به حسب احتمال، آن است كه كسى كه به مهاجرت معنوى و سفر قلبى عرفانى، از خانه نفس و منزل انانيت خارج شد، مهاجرت بهسوى الله كرد، و بدون ديدن خود و نفسانيت و حيثيت خود، اجر و پاداش او با حق
&
1) تذكرة الاولياء، ص ۵١۵.
تعالى است. اگر سالك در سلوك الى الله، خواستههاى نفسانى را بجويد، سلوكش الىالله نيست، و از بيت نفس خود خارج نشده، بلكه مسافر در جوف بيت است؛ از گوشهاى به گوشهاى و از زوايهاى به زاويهاى و از نفس به نفس. (1)
آيت الله جوادى آملى مىگويد:
عبادى بودن يك وظيفه، به اعتبار قصد قربت آن است، ازاينرو در حقيقت آن، تقرّب معتبر است. عمره نيز از آن جهت كه عبادت است حتماً با تقرب آميخته است، و تقرّب و قربت بنده به ساحت مولا كه حقيقت نيت نيز همان است، بدون انبعاث روح و سير ملكوتى و مهاجرت معنوى و بدون سفر درونى حاصل نمىشود. تعيينكننده مدارج اين سير و سفر، معرفت و همت سالك و ناسك است. با توجه به نكتهاى كه درباره حقيقت نيت و قصد تقرّب بيان شد، صرف تصوّر اينكه «براى خداوند حج يا عمره انجام مىدهم» هرگز مصداق تقرّب نيست؛ بلكه تا هنگامى كه حجگزار و معتمر [عمرهگزار] در همه سنت و سيرت خود، به اخلاق الهى متخلق نباشد و هدف نهايى خود را در شئون زندگى، نيل به رضا و لقاى خدا نداند، در غفلت است و مهاجرتى نكرده است. (2)
حكايت
مردى نزد صاحبدلى آمد و ادب به جا آورد و نزد او بنشست. در خاطرش سؤالى بود كه بايد از شيخ مىپرسيد. از شيخ اجازت خواست و پرسيد: اى شيخ! آيا شود كه يكى از اينجا به روزى يا لحظهاى به كعبه رود؟ شيخ گفت: بلى، مىشود. اما اين، چندان عجب و كرامت نباشد؛ كه باد را نيز اين كرامت هست و به يك روز و به يك
لحظه هر كجا خواهد برود. مرد پرسيد: پس اى شيخ! كرامت حقيقى چه باشد؟ شيخ گفت: كرامت آن باشد كه تو را از حال دون [ و پست] به حال عالى آورد، و از جهل به عقل سير دهد و از جمادى به حيات ببرد. كرامت آن است كه روح تو از ماده به معنا مهاجرت كند» . (1)
اى دل اگر عزم ديار يار دارى
قصد حجاز و كعبه ديدار دارى
شوق شهود حضرت دلدار دارى
اول ز دل نقش سوا الله پاك گردان (2)
*** چيست اخلاص؟ دل از خود كندن
كار خود را به خدا افكندن
نقد دل از همه خالص كردن
روى چون زر به خلاص آوردن
ساختن از دو جهان، قبله يكى
تافتن روى ز هر وهم و شكى
گر برى ره به چنين اخلاصى
باشى اندر صف مردان خاصى
محرم كعبه اقبال شوى
محرم پرده اجلال شوى (3)
از نگاه عارفان، نخستين منزل سير و سلوك «يقظه» است. تا «يقظه» اتفاق نيفتد و شخص از خواب غفلت بيدار نشود، حركت و سير و سلوكى، رخ نخواهد داد. خواجه عبدالله انصارى در كتاب ارزشمند «منازل السائرين» در تبيين چيستى «يقظه» و مؤلفههاى آن مىگويد:
برخاستن براى خدا، همان يقظه و بيدارى از خواب غفلت است، و برجستن از ورطه سستى و تنبلى است. [يعنى انسان، تنپرورى و خمودى را كنار نهد
و برخيزد و جنبش و حركت و تلاش آغاز نمايد]. و اين، نخستين روشنايى قلب بنده به زندگانى [حقيقى] است كه به سبب ديدن نور، تنبيه و هوشيارى حاصل مىشود. و يقظه سه چيز است:
اول، آنكه دل، نعمت را ملاحظه كند درحالىكه از [توانايى بر] شمارش آن و آگاهى بر كرانههاى آن نااميد است [و خود را از شمارش نعمتهاى الهى عاجز مىبيند]؛ و خود را وقف شناسايى منت آن گرداند، [تلاش كند كه به اين معرفت دست يابد كه اين نعمتها همه بر سبيل امتنان و موهبت از جانب خداى متعال اعطا شده است، نه بر حكم استحقاق]؛ و اينكه بداند در [اداى] حق آن نعمتها تقصير و كوتاهى كرده است.
دوم، مطالعه گناهكارى و آگاهى از خطر آن است، و اينكه براى تدارك آن تلاش و كوشش كند، و خود را از بند آن برهاند، و نفس خود را [از زنگار گناهان] پالوده سازد، و بدينوسيله نجات و رستگارى بجويد.
سوم، آنكه از زيادت و نقصان در روزها آگاه شود. [طاعت و خيراتى را كه سبب فزونى حال و مرتبه او در ايام عمرش مىشود، و نيز آنچه را سبب كاهش و نقصان حال و مرتبه او مىگردد به خوبى بشناسد] و از ضايع ساختن ايام عمر بپرهيزد، و نسبت به آن بخل ورزد، تا روزهايى را كه از دست داده جبران كند، و ساعاتى را كه باقى مانده [با اطاعت و بندگى و عمل به وظيفه] آباد گرداند. (1)
نيت در ميقات نيز نخستين منزل حج بوده، حكمت عمده آن، روى نمودن يقظه و بيدارى براى زائر است. اگر در آن لحظه ملكوتى، و بر اثر تلنگر «نيت» دل زائر بيدار نگردد، جسم او از منزلى به منزل ديگر مىرود، و عملى پس از عمل ديگر
1) منازل السايرين، خواجه عبدالله انصارى، صص ٣٧ - ٣٩.
انجام مىدهد، درحالىكه روح او همچنان در آغاز ميقات و در خوابى خوش آرميده است.
حكايت
حسن بصرى را پرسيدند: «اى شيخ! دلهاى ما خفته است، كه سخن تو در دلهاى ما اثر نمىكند، چه كنيم؟» گفت: «كاشكى خفته بودى! كه خفته را بجنبانى، بيدار گردد. دلهاى شما مرده است كه هرچند مىجنبانى بيدار نمىگردد» . (1)
«تحقق امور عبادى، مانند نماز، حج و عمره، بدون قصد قربت و خلوص نيت از شائبه ريا، ممكن نيست. در قصد قربت همين مقدار كافى است كه مكلّف در متن عمل از آغاز تا انجام نيت كند كه «اين كار را به دستور خداوند انجام مىدهم.
فرمانبردارى از خدا بدون انگيزه و هدف نيست، و حتماً غايتى دارد. غايت اين فرمانبردارى را بايد در مقدار معروف و همت فرمانبر جست.
مؤمنان از سه گروه بيرون نيستند؛ يعنى عبادت آنها يا از سنخ پرستش بردگان يا از قبيل تعبّد سوداگران يا از نوع عبادتِ آزادگان است. انگيزه برخى از آنان رسيدن به بهشت و نعمتهاى آن است. بعضى در پى رهايى از دوزخ خدا هستند. اما عدهاى سالك صالحند و هدفى برتر از اين دو گروه دارند. آنان نه از سر شوق رسيدن به بهشت خدا را مىپرستند و او را فرمان مىبرند و نه از خوف دوزخ، بلكه چون خدا را شايسته پرستش مىدانند او را عبادت مىكنند.
انگيزه سالك صالح در عبادتها، بهويژه در حج و عمره، اين است كه خليفه خدا شود. پس از اينكه مقام برين خليفه خدا شدن پيموده شد، نوبت به سفر برتر مىرسد، و
1) تذكرة الاولياء، ص ٣٣.
آن، زمانى است كه عبد، همه شئون را به مالك اصلى و مليكت اصيل واگذارد، تا مولايش خليفه او گردد؛ يعنى خداوند، خليفۀ خليفۀ خود شود. خليفه خداوند شدن، به معناى آيت و مظهر او بودن است؛ چنانكه خدا را خليفه خود قرار دادن، به معناى قيم و ولى دانستن اوست. بندهاى كه تحت ولايت الهى قرار گرفته و خدا خليفه او شده است، با زبان الهى سخن مىگويد نه با زبان خود، و با چشم خدايى مىبيند نه با چشم خود، و با گوش الهى مىشنود نه با گوش خود» . (1)
1) عرفان عمره، صص ۵٩ - ۶١.
دومين واجب از واجبات احرام، تلبيه است. تلبيه يعنى لبيك گفتن و صورت آن بنابر اصح آن است كه بگويد: «
لَبَّيكَ، اللّهُمَّ لَبَّيكَ، لَبَّيكَ لا شَريكَ لَكَ لَبَّيكَ » . و به اين مقدار اگر اكتفا كند محرم شده و احرامش صحيح است، و احتياط مستحب آن است كه پس از آنكه چهار « لبيك» را به صورت مذكور ادا كرد، بگويد: «
اِنَّ الحَمدَ وَالنِّعمَةَ لَكَ وَالمُلكَ، لاشَريكَ لَكَ لَبَّيكَ » . (1)
لبّيك گويان آمدى در كوى يارى
كردى در آن درگاه عزت آه و زارى
گشتى ز اشك شوق چون ابر بهارى
تا خارزار دل شود باغ و گلستان
دادى در آنجا بينوايى را نوايى
يا تشنه را آبى، مريضى را دوايى
كردى رها مظلومى از رنج و بلايى
بودى به خلقان مهربان چون مهر تابان
با زير دستان همچو سلطان داد كردى
ويرانه دل را ز مهر آباد كردى
دلجويى از همسايۀ ناشاد كردى
بنواختى محزون يتيمى را به احسان
1) واجب در لبيك بيش از يك مرتبه نيست، ولى مستحب است تكرار آن و زياد گفتن آن، هرچه ميتواند، و براى هفتاد مرتبه گفتن ثواب زيادى ذكر شده است، و لازم نيست آنچه را در حال احرام بستن گفته است تكرار كند، بلكه كافى است بگويد: «لَبَّيكَ اللّهُمَّ لَبَّيكَ» يا بگويد «لَبَّيكَ» . منتخب مناسك حج، صص ٧١، ٧٢ و ٧۴.
احرام چون بستى به كوى عشق ايزد
لبّيك گفتى دعوت آن يار سرمد
گشتى چو محو جلوه آن حُسن بىحد
ديدى درون كعبۀ دل نور سبحان
. . . گفتار كوته، حج مشتاقان همين است
آداب و حكم كعبه جانان همين است (1)
«ذكر لبيك مشتمل بر چند كلمه است كه در حقيقت جملگى به «توحيد» اشاره دارند؛ چرا كه «توحيد» بنياد اسلام است. از ميان همه صفات الهى كه به توحيد نظر مىكنند، چند مورد انتخاب شده تا در اين ذكر بيان گردد. ابتدا بايد اعلام فرمانبردارى از خداوند شود: لبيك. پس از آن « حمد» كه اگر فهميدى كه در حقيقت همۀ حمدهايى كه درباره ديگران مىشود، حمد اوست، از بند عبوديت و بندگى ديگران رستهاى. ديگر آنكه بدانى «نعمت» تنها از اوست، و «مُلك» ويژه اوست. چنين معرفتى، اساس توحيد است. براى تكميل اين سه نيز بايد بپذيرى كه او بىشريك است؛ نه براى حمد او، نه در نعمترسانى او، نه در مالكيت او، شريك و همتايى وجود ندارد. اينجاست كه با طلوع توحيد، زيباترين و متعالىترين پيمانها با خداوند، بسته مىشود و با اين پيمان، همه پيمانهاى پيشين گسسته مىشود و اگر پيمانهايى باقى مىماند، همگى در قالب و قلمرو اين پيمان الهى است.
لبيك، دنيايى از عزّت، شرف، فخر، آزادگى، هويت انسانى و پيوند با ابديت و احديت را در خود نهان دارد. آنكه به ژرفاى اين لبيك رسيد، هم نعمت را از خدا مىداند، هم تنها او را حمد مىكند» . (2)
حكايت
يكى از بزرگان در موسم حج، كيسهاى پول به غلام خود داد و گفت: برو در قافله
جستوجو كن، چون مردى را ديدى كه از قافله بر كنار مىرود، كيسه را به او بده. غلام رفت و نگريست. مردى را ديد كه بر طرفى و كنارى مىرفت تنها. كيسه را بدو داد. مرد كيسه را گرفت. سپس سر بهسوى آسمان كرد و گفت: «بار خدايا! تو فراموش نمىكنى مرا، چنان كن كه تو را فراموش نكنم» . غلام نزد خواجه بازگشت. خواجه وى را گفت: «غلام! چه كردى؟» غلام ماجرا را باز گفت. خواجه گفت: «عجبا آن مرد سخنى بسيار نكو گفت. نعمت را و حمد نعمت را حواله به آن كرد كه در حقيقت او داده بود» . (1)
امام خمينى (رحمة الله) مىفرمايد:
مسئله، مسئله حضور در محضر است و مشاهده جمال محبوب. گويى گوينده در اين محضر از خود بىخود شده و جواب را تكرار مىكند، و دنباله لبيك، سلب شريك به معناى مطلق آن مىنمايد، نه شريك در الوهيت فقط؛ كه اهل الله مىدانند. گرچه سلب شريك در آن نيز شامل همه مراتب تا فناى عالم در نظر اهل معرفت است و حمد را اختصاص مىدهد به ذات مقدّس، همچنين نعمت را؛ و نفى شريك مىكند. و اين نزد اهل معرفت، غايت توحيد است. و به اين معناست كه هر حمدى و هر نعمتى كه در جهانِ هستى تحقق يابد، حمد خدا و نعمت خداست بدون شريك. (2)
لباسهاى هميشگى به لباس ساده احرام تبديل شده، و اينگونه نسيمى از سبكبارى وزيدن گرفته است. دل، آرام آرام به رنگ فروتنى درمىآيد، و حاجى كمكم آماده مىشود كه از بسيارى از لذتها چشم بپوشد، و حج آغاز كند. وجود آن جمعيت انبوه
در ميقات نيز حاجى را از خود تهى مىكند، و همه امتيازخواهىها و منيتهاى او را در امواج خروشان خويش گم مىكند. همه شرايط براى دلگسستن از دنيا و دلبستن به پروردگار آماده است.
وقت آن رسيده است كه اين سفر آسمانى آغاز گردد. اينك آن لحظه پرشور فرا رسيده است. كافى است حاجى با همه وجود بگويد «لبيك» تا شكوه ذكرى آسمانى همه وجودش را در برگيرد، و او را از خود بىخود نمايد.
«بارى تلبيه ذكر مخصوص زوّار خدا و بار بستگان بهسوى خانه معبود يكتاست. تلبيه، نغمه عاشقانهاى است كه از حنجره طاير گلشن قدسى و روح انسانى برمىخيزد و پاسخ به نداى سروش غيبى و دعوتكننده آسمانى مىدهد. تلبيه آهنگى شورانگيز و نوايى است با شكوه و پرسطوت كه از گفتن و شنيدنش، هيبتى عجيب، سراپاى انسان را فرامىگيرد. دل فرو مىريزد و بدن مىلرزد، و سيلاب اشك از ديدگان سرازير مىشود. اين آهنگ روحافزاى آسمانى، آنگاه به اوج شكوه مىرسد كه از حلقوم صدها هزار عاشق دلباخته حق و دلهاى لبريز از محبت ربّ برمىآيد و درّههاى كوهستانى مكه را پر مىكند و در سرزمين ميقات، آكنده مىگردد و روح را از تنگناى عالم ماده و خاك، بالا مىكشد، و در فضاى قدسى مكه به پرواز درمىآورد و خداوند خواسته است تا اين شكوه، اندكى هم استمرار پيدا كند، لذا تكرار «تلبيه» بعد از مقدار واجبش كه يكبار است از مستحبات در حال احرام و «شعار محرم» است. (1)
طاعت آن نيست كه بر خاك نهى پيشانى
صدق پيش آر كه اخلاص به پيشانى نيست (2)حج، مدرسه بزرگ پرورش انسانهاست، و پرورش درست و كامل زائران آنگاه &
صورت مىپذيرد كه شعار و عمل درهم آميزد و نشانههاى صدق ذكر و عبادت، در عمل آشكار شود. پس لبيكى راستين خواهد بود كه كردار حاجى را همسو با خواست و رضايت خداوند و امر و نهىهاى
او تنظيم نمايد، و به او دل و جان و عملى برابر آنچه پروردگارش مىپسندد، موهبت كند.
«زائر بايد با لبيك خويش در برابر خدا، از مخالفت او اجتناب ورزد، روزه معصيت بگيرد و شعله نافرمانى را در درون خود خاموش كند. اگر لبيك، اجابت دعوت خداست، ردّ دعوتهاى نفسانى و شيطانى هم هست. زائر با لبيك گفتن مصمم مىشود كه گناه نكند، و شهادت مىدهد كه از معصيت دورى ورزد. سزا نيست كه اين تصميم و شهادت، دروغ باشد. گناه و معصيت نيز طيف گستردهاى دارد: گناهان زبان، دست، پا، چشم و. . . . كسى كه صادقانه لبيك مىگويد، تصميمى سرنوشتساز گرفته و لبيك خود را نقطه عطف حيات خويش قرار داده است تا بر اثر آن از همه گناهان دورى ورزد.
لبيك آغاز مجاهدت است؛ شروع تحريمهايى كه او را در دورى از حرامها آبديده مىكند. احرام، نويدبخش حقيقتهايى است كه در آينده عمر، پيش روى زائر مىآيد. لبيك، شالوده مناسك حج است؛ پايۀ ورود به حرم الهى است. لبيك، روزنهاى به رحمت الهى مىگشايد، فريادى است كه عليه طغيان نفس برمىآيد. لبيك زائر، طاغوت درون را در هم مىشكند، دامان نفْس را از غبار وسوسهها و شيطنتها پاك مىكند و حريم درون را از حيلهها، نيرنگهاى نفسانى مىزدايد. لبيك، سلامت نفس، پاكى روح و آشتى با آسمان را به ارمغان مىآورد. لباس تلبيه، لباس توبه، ورع، زهد، عشق و توجه است، و زائر با لبيك خويش گامى بهسوى بهشت برمىدارد» . (1)
لبيك راستين، يعنى شخص در دوستى با خدا صادق است، و چون دوستى او
1) اسرار عرفانى حج، صص ٣٢٠ و ٣٢١.
صادقانه است، دوست، چه آسايش براى او اراده كند و چه رنج؛ چه خوشى برايش رقم زند و چه بلا، از جاده بندگى بيرون نمىرود و آستان او را رها نمىكند.
حكايت
گويند: شِبلى در بند بود. روزى جمعى پيش او رفتند براى ملاقات. شبلى گفت: شما كيستيد؟ مردى از ميان آن جمع گفت: اى شيخ! ما دوستان توييم! شيخ سنگى برداشت و در ايشان انداخت. همه بگريختند. شبلى خندهاى كرد و گفت: اى دروغزنان! دوستان به سنگى چند از دوست خود مىگريزند؟ ! معلوم شد كه دوست خود هستيد، نه دوست من و در دوستى خود صادق نمىباشيد» . (1)
عبدالرحمان جامى در كتاب «مثنوى هفت اورنگ» ، از نشانههاى لبيك راستين را صداقت با همه انسانها حتى انسانهاى ناصالح مىداند. از نگاه جامى، نشانههاى «لبيك صادقانه» حتى پيش از سفر حج نيز در زائر نمايان است. وى دراينباره در حكايتى لطيف مىگويد:
شخصى همواره در تمّناى كعبه بود، امّا مادرش او را از اين سفر باز مىداشت. در واقع در اين هنگام، كعبه او مادرش بود و بر او طواف مىكرد. تا آنكه مادرش از دار دنيا رفت. از مادرش ارثى به او رسيد و او آن را به پنجاه دينار فروخت و با آن پول راهى سفر حج شد. راهزنى بر سر راه او قرار گرفت و گفت: «در جيب چه دارى؟» پاسخ داد: «پنجاه دينار كه توشه سفر حج من است» . راهزن كه به او بدگمان بود گفت: «پولها را درآور تا بشمارم» . آن مرد پولها را در آورد و به راهزن داد. راهزن پول را شمرد و ديد كه دقيقاً با آنچه آن مرد گفت مطابق است. پس، از راستگويى آن شخص در شگفت شد و به شدّت منقلب گشت:
1) تذكرة الاولياء، ص ۶١٧.
گفت افتاد ازين راستىام
در كم و كاست، كم و كاستىام
صدقت از كذب رهانيد مرا
پايه بر چرخ رسانيد مرا
پس به الحاح و نيازى غالب
ساخت بر مركب خويشش راكب
كه به اين راحله ره را كن طى
كه منت مىرسم اينك از پى
«در صحرا [ى ميقات] عشق باريده است و زمين تر شده، و چنانكه پاى مرد به گِلزار فرو شود، پاى تو به عشق فرو مىرود. و بدينگونه تو در ميقات، احساس مىكنى كه پارۀ شوقى و ديگر هيچ. انگار كه دو دستت به دو شاهبال نيرومند بدل شدهاند، و تو در دستهاى از پرندگان سپيد در ملكوت پرواز مىكنى، و عاشقانه فرياد مىزنى: لبيك اللهم لبيك!» (2)
حكايت
گويند: روزى «ابوالفضل جوهرى» داخل حرم شد و به كعبه نظر انداخت و با عشق و شوق گفت: اينجا ديار محبوب است پس محبان كجايند؟ اينجا اسرار دلها هويداست پس مشتاقان و عاشقان كجايند؟ اينجا مكان جارى شدن اشكهاست، پس گريهكنندگان كجايند؟ سپس به طرف خانه خدا رفت و ندا سر داد: «لبيك اللهم لبيك. . .» . (3)
«بايد دانست كه يكى از اسرار باطنى حج، شوق است. بعد از آنكه سالكِ حجگزار معانى باطنى را فهميد، شوقى درونى براى ديدار خانه خدا و ديدار خدا پيدا مىكند. او قصد زيارت مىكند و بايد سخت بكوشد تا به اين رزق نايل آيد و شايسته ديدار حق گردد. اگر در قلبى شوق لقا پديد آيد، سر از پا نمىشناسد و براى ملاقات، لحظه
شمارى مىكند» . (1)
يكى از نزديكان شهيد آيتالله دستغيب مىگويد:
با آن بزرگوار در مكه معظمه و عمره مفرده همسفر بودم، يكپارچه شور و هيجان و اهل دعا بود. از نشانههاى عشق و شور و هيجان او آنكه در بيتاللهالحرام هر موقع كه سراغش را مىگرفتى، يا در حجر اسماعيل بود يا در طواف يا قرآن مىخواند و دعا مىكرد و مشغول نماز و تهجد بود. اگر گوش فرا مىداديد، آهنگ جانسوز او را مىشنيديد و چشم اشكبار او را مىديديد. آفتاب گرم عربستان، عمودى بر سرش مىتابيد، دماى هوا نزديك پنجاه درجه بود. اما او عاشقانه و آسوده و آرام همچنان طواف مىكرد و در مجاورت درب كعبه صلوات مىفرستاد و دعا مىخواند. طوافش كه پايان مىيافت، وارد حجر اسماعيل مىشد، زير ناودان طلا مىايستاد و دعاى وارده را مىخواند. سپس در پشت مقام ابراهيم به نماز طواف مىايستاد، و دانههاى اشك، چون گوهرى تابناك بر رخسار درخشانش جارى مىشد. لبيكهاى او عاشقانه بود و نيايشهايش از سر شوق و دلدادگى. (2)
«عاشقى» ، برترين و زلالترين و پاكترين نوع تعامل با آفريدگار جهان است، و «عشق» ارزندهترين كالاى «عاشق» براى ارائه به پيشگاه «معشوق» . «عشقورزى» پرشورترين و زيباترين شكل ابراز احساسات در برابر معبودى است كه سرچشمه همه زيبايىهاست، و اين كيمياى عشق چون بر مس وجود انسان زده شود، او را به رنگ معشوق درمىآورد و هستى او را زرّين مىكند. همه پيامبران و اولياى الهى، در عشق، در نقطه كمال بودند. آنان حتى با شنيدن نام معشوق از خود بىخود مىشدند، و دار و ندارشان را به پيشگاه معبود مىنهادند.
حكايت
نقل شده است كه روزى فرشتگان الهى به خداوند گفتند: «خداوندا! اينكه ابراهيم (ع) عاشق توست و دوستت مىدارد، بدان دليل است كه آن همه مال و نعمت بدو دادهاى» . خداوند به آنها فرمود: «برويد و او را دراينباره بيازماييد!» پس يكى از آن فرشتگان به شكل انسانى درآمد و بالاى تپّهاى كه ابراهيم در دامنه آن مشغول چراندن گوسفندان بود رفت و اينگونه نام خدا را بر زبان جارى ساخت: «
سُبُّوحٌ قُدُّوسٌ، رَبُّ المَلائِكَةِ والرُّوحِ » ؛ چون ابراهيم اين نغمه روحبخش را شنيد به هيجان آمد و از او خواست بار ديگر اين ذكر را بر زبان براند. فرشته براى تكرار ذكر، از ابراهيم بخشى از اموالش را درخواست نمود. ابراهيم گفت: «يك سوم اموالم را به تو بخشيدم» . آن فرشته دوباره گفت: «
سُبُّوحٌ قُدُّوسٌ، رَبُّ المَلائِكَةِ وَالرُّوحِ » . ابراهيم درخواست كرد كه او بار ديگر تكرار كند. اينبار هم او از ابراهيم مال طلبيد. ابراهيم (ع) يك سوم ديگر از اموالش را به او بخشيد. آن فرشته دوباره آن ذكر را تكرار كرد؛ و ابراهيم در شوق تكرار، باقيمانده اموالش را به او بخشيد. آن فرشته، پيش ابراهيم آمد و گفت: «من فرشته خدا هستم و تنها براى آزمودن تو اين ذكرها را بر زبان جارى كردم. اكنون بر من معلوم شد كه تو حتى با شنيدن نام دوست حاضرى همه دارايىات را تقديم نمايى» . (1)
اين مطرب از كجاست كه برگفت نام دوست
تا جان و جامه بذل كنم بر پيام دوست دل زنده مىشود به اميد وفاى يار جان رقص مىكند به سماع كلام دوست تا نفخ صور باز نيايد به خويشتن هرك (2)اوفتاد مست محبت ز جام دوست رنجور عشق، به نشود جز به بوى يار ور رفتنى است جان ندهد جز به نام دوست (3)
حكايت
منصور عمار گويد: سالى از سالها به حج خانه خداى مىرفتم. به كوفه فرود آمدم. شبى بيرون آمده، در كويى از كوىهاى كوفه مىگذشتم. از سرايى آوازى به درمىآمد كه مىگفت: «بار خدايا! به عزت و جلال تو كه من آن معصيت كه كردم مخالفت تو نخواستم و به انكار و عذاب تو جاهل نبودم ولكن خطايى عارض شد و شقاوتى دست داد، و به چشمپوشى تو مغرور شدم و از سر جهل و نادانى در تو عاصى شدم. بار خدايا! چه كسى مرا از عذابت مىرهاند جز تو؟ و اگر دستم از ريسمان رحمت تو بگسلد، بر كه تمسّك كنم؟» منصور عمار مىگويد: چون من اين سخنان را از آن جوان شنيدم، خواستم تا امتحانى كنم، دهان بر روزنه در نهادم و اين آيت خواندم:
يا أَيهَا الَّذِينَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَكُمْ وَ أَهْلِيكُمْ ناراً وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ (تحريم:۶)
اى كسانى كه ايمان آوردهايد! خود و خانواده خويش را از آتشى كه هيزم آن انسانها و سنگهاست نگه داريد.
جوان تا اين آيت بشنيد، نعرهاى بزد و ساعتى اضطرابى كرد و آنگه ساكن شد. درِ سراى نشان كردم و ديگر روز آمدم تا ببينم چه حال است؟ جنازهاى ديدم بر درِ سراى نهاده و عجوزى را ديدم كه در سراى مىشد [مىرفت] و به درمىآمد. گفتم: اين مرد كيست؟ آن پيرزن گفت: او جوانى خداىترس، از فرزندان رسول خدا بوده؛ دوش در مناجات بود، مردى از اينجا بگذشت، آيتى از قرآن خواند. وى ساعتى اضطراب كرد و جان داد» . منصور عمار گويد پس از شنيدن ماجرا گفتم: «خوشا بهحالش، چنين باشند اولياى خدا» . (1)
«براساس حديثى، مشتاق، اشتهاى طعام ندارد، مشتاق اهل لذت نيست، مشتاق با
1) تفسير ابوالفتوح رازى، ج ١، ص ١٠۶، به نقل از: در كوچه باغهاى حكايت، صص ٨١ و ٨٢.
ديگران انس واقعى نمىگيرد، مشتاق آرام و قرار ندارد، مشتاق اهل آباد كردن دنيا نيست. كسى كه داراى شوق است، لبيك عاشقانه مىگويد و شب و روز بندگى خدا مىكند. او با زبان شوق با خدا نجوا مىكند. مشتاق، خواب به ديدگانش نمىآيد، دنيا مراد او نيست، تمامى عادات را فرو گذارده است و در تمامى عمر، با زبان حال به خدا لبيك مىگويد» . (1)
به همان اندازه كه «مذكور» ، بزرگ و باهيبت است، ذكر او نيز هيبتآور است، و قلب را مرعوب عظمت خويش مىكند. مقام استغنا و هيبت بىپايان آفريدگار، همراه با ناآگاهى بنده درباره پذيرش يا عدم پذيرش او از سوى پروردگار، او را در مقام «خوف» و «رجا» قرار مىدهد، و بدينگونه «لبيك» او را ذكرى هراسآور قرار مىدهد.
«احرام و لبيك گفتن، به معناى پاسخ دادن به نداى وحى و اجابت دعوت الهى است. ازاينرو، حجگزاران راستين و زائران حقيقى كعبه، هنگام تلبيه، آنچنان به هراس عقلى بيمناك مىشدند كه رنگ آنان زرد شده، صدايشان مىگرفت؛ چنانكه گاه مدهوش مىشدند و مىگفتند: مىترسيم به ما گفته شود: به درستى به نداى حق، پاسخ ندادهايد» . (2)
«زائر هنگامى مىتواند به دعوت خدا پاسخى شايسته دهد كه كاملاً خود را آماده كند. پس بايد ميان خوف و رجا باشد؛ زيرا احتمال دارد پروردگار عالم به او بگويد: «لالبيك و لا سعديك» . حاجى بايد با اعتقاد به خدا، فضل او را در نظر گيرد، اعتماد و توكل به او ورزد، به قدر توان، خشوع و خضوع به درگاه بارى تعالى آورد، حالتش به گونهاى باشد كه در برابر سلطان عالم قرار گرفته و بداند او به اندازهاى كه سخط دارد،
كريم و رحيم است، و با اين حالت به درگاه پروردگار راز و نياز كند و از خدا بخواهد كه او را از درگاهش نراند» . (1)
حكايت
«مالك بن دينار» گويد: به جهت حج عازم مكه شدم. در طول راه، جوانى را ديدم كه به وقت شب، سر خود را به آسمان بلند كرده، چنين مىگويد: «اى خدايى كه طاعات بندگان او را مسرور نمىكند و مخالفت و عصيان بندگان به وى ضررى نمىرساند! عطا فرما به من چيزى را كه مايه خشنودى تو مىشود و عفو فرما از من گناهانى را كه ضررى به حال تو ندارد» . مالك گويد: زمانى كه حجاج، احرام بستند و لبيك مىگفتند، آن جوان ساكت بود و چيزى نمىگفت. به او گفتم: چرا لبيك نمىگويى؟ جواب داد: اى شيخ! لبيك گفتن، شخص را بىنياز نمىگرداند از گناهانى كه مقدمتاً به عمل آورده و جرايمى را كه در نامه عملش نوشته شده است. مىترسم همين كه لبيك گويم، صدا درآيد: «لالبيك و لا سعديك؛ كلام تو را نمىشنوم و به نظر رحمت به تو نمىنگرم» . اين را گفت و رفت. او را نديدم مگر در منا، درحالىكه مىگفت: «پروردگارا! مردم قربانى كرده و بر درگاهت مقرّب شدند، و مرا چيزى نيست كه به آن سبب به درگاه تو بيايم» . پس فرياد كشيد و مدهوش بر زمين افتاد. (2)
حكايت
«جعفر بن سليمان» گويد: با بيداردلى عارف، به مكه بودم. چون «لبيك اللّهم لبيك» را آغاز كرد، بيهوش شد و بيفتاد. چون به هوش آمد، از اين حال او سؤال كردم، گفت: «ترسيدم كه جواب آيد: لا لبيك و لاسعديك» . (3)
&
حكايت
شيخى به همراه جوانى به حج رفتند. همين كه شيخ احرام بست و گفت: «لبيك اللهم لبيك» . از آسمان ندايى آمد كه «لا لبيك» . جوان همراهش به شيخ گفت: آيا اين جواب را شنيدى؟ جواب داد: هفتاد سال است همه ساله به حج مىآيم و اين جواب را مىشنوم، ولى صبر از كف نداده و نااميد نشدهام.
اگر چه دوست به چيزى نمىخرد ما را
به عالمى نفروشيم مويى از سر دوست (1)جوان گفت: در اين صورت نبايستى اين مدّت متمادى به خود رنج سفر را تحميل مىكردى و به حج مىآمدى. همان لحظه از هاتفى ندا آمد: به راستى حج او را قبول كرديم. (2)گر دوست را به ديگرى از من فراغت است
من ديگرى ندارم، قائم مقام دوست بالاى بام دوست چون نتوان نهاد پاى هم چاره آنكه سر بنهى زير بام دوست درويش را كه نام برد پيش پادشاه؟ هيهات از افتقار من و احتشام دوست گر كام دوست، كشتن سعدى است باك نيست اينم حيات بس كه بميرم به كام دوست (3)غزالى مىنويسد: چون در ميقات به گفتن تلبيه آواز برآرند براى اجابت ندايى كه حق تعالى فرموده است، بايد كه نداى خلق به نفخ صور را ياد كند و برانگيختن ايشان از گور را و جمع شدن در عرصات قيامت، كه برخى در آنجا مقرّب و مقبول شوند، و برخى ممقوت و مردود، و در اول كار متردد ميان خوف و رجا باشد، و از اين امر در هراس شود. (4)
«احمد بن ابىالحوارى» حكايت مىكند كه بوسليمان در آن وقت لبيك نگفت تا اندكى برفتند و بيهوش شد، و به هوش آمد و گفت: «حق تعالى به موسى (ع) وحى كرد كه ظالمان امت خود را بگوى كه تا نام من نبرند و مرا ياد نكنند كه هر كه مرا ياد كند وى را ياد كنم، و چون ظالم باشد ايشان را به لعنت ياد كنم و گفت: شنيدهام كه هر كه نفقه حج از مال شبههدار كند، و آنگاه لبيك گويد، او را گويند: لبيك و سعديك تو پذيرفته نيست تا آنچه در دست دارى به صاحبانش رد نكنى» . (1)
«حج آغاز شده است. حركت بهسوى كعبه، در جامه احرام، در حريمى از محرمات، و شتابان بهسوى خدا. فرياد لبيك! لبيك! يعنى خدا تو را دعوت كرده است، ندا داده است كه بيا. اينك تو آمدهاى، اينك پاسخش را مىدهى: لبيك! صداى خدا در صحرا به گوش مىرسد، از هر ذرهاى اين ندا برمىآيد، تمام فضاى ميان زمين و آسمان را پر كرده است، و هركسى آن را مىشنود، هركسى آن را خطاب به خود مىشنود، مىشنود كه خدا دارد او را مىخواند و او از عمق وجود فرياد مىزند: لبيك اللهم لبيك. (2)و لبيكهاى مكرر، از كسانى حقيقت دارد كه نداى حق را به گوش جان شنيده و به دعوت الله تعالى به اسم جامع الله جواب مىدهند» . (3)
«و چون صداى مردمان به تلبيه بلند شد، متذكر شود كه اين اجابت نداى پروردگار است كه فرمود: وَ أَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ ؛ «و مردم را به حج دعوت كن» . (حج:٢٧) (4)
و آنگه كه لبيك گويد به جواب نداى حق، از نداى قيامت بر انديشد كه فردا به
گوش وى خواهد رسيد، و نداند كه آن، نداى سعادت خواهد بود يا نداى شقاوت. (1)
«هركسى در حج، از «تلبيه» شروع مىكند؛ يعنى دارد جواب خدا را مىدهد. پس دعوتى را شنيده است. وقتى مىگويى «بله» دارى پاسخ مىدهى. پس صدايى را باور كردهاى و وقتى كه با اين تأكيد - بله، بله - پاسخ مىدهى. اين تأكيد نشان مىدهد كه صداها و دعوتهاى بسيارى را شنيدهاى و داعىهايى وجود دارند. اين داعىها چه كسانى هستند؟ با توجه به آيات، خود شيطان داعى است. نفس، داعى است. خلق، داعى است، غضب، شهوت، دنيا و زينتها همه داعى هستند. از موى سر گرفته تا ساق پا، از بچهها و اسباببازىها و متاعهاى دنيا، همه دعوت مىكنند؛ «الى، الى» ؛ همه «بهسوى من، بهسوى من» مىگويند. آن يكى مىگويد: بيا به سراغ من! ديگرى مىگويد: بيا به سراغ من! همه مىخواهند ما را بهسوى خود جذب كنند. ما وقتى به دعوت خدا جواب مىدهيم، معنايش اين است كه به ديگر دعوتها و فراخوانها پشت كرده، خطهاى ديگر را كور كردهايم. چرا؟ چون حمد و نعمت و ملك را از او مىدانيم و معتقديم كه سپاسها همه از آن خداست. نعمتها و امكانات به اختيار حق است و از مالكيت حق بيرون نرفته و شريكى هم ندارد. با اين توجه است كه لبيك مىگويى. چرا كه دعوت حق را شنيدهاى، و اينگونه ادامه مىدهى: «
لَبَّيكَ ذَا المَعارِجِ » دعوتتورااجابت كردم اى خداوند بلند مرتبه «
لَبَّيكَ دَاعياً اِلَى الدّارِ السَّلامِ، غَفّارُ الذُّنوبِ لَبَّيكَ. . . » .
انسانى كه خودش و جهتش را رو به خدا قرار مىدهد؛ يعنى وجودهاى ديگر و درهاى ديگر را ديده و بنبست همگى آنها را شناخته و تجربه كرده، از همه چشم پوشيده و به سراغ حق آمده است؛ و اسلام حقيقى اين است كه شخص، خودش را با همه وجودش به حق بسپارد. پس در تلبيه، هم دعوت حق و اجابت حق نهفته است و
1) كشف الاسرار و عدة الابرار، ابوالفضل رشيدالدين ميبدى، ج ٢، ص ٢٢۶.
هم نفى اجابت دعوتهاى غير حق.
تو در اين سير و سلوك، اين دعوت را كه دعوت به اسلام و تسليم است مىشنوى و پاسخ مىدهى. وقتى اين دعوت را از انسان پذيرفت ديگر اين دعوت با دعوتهاى ديگر جمع نمىشود و جلوى همه دعوتهاى ديگر را مىبندد. نتيجۀ اين لبيك، احرام است؛ يعنى دعوتهاى ديگر و دربهاى ديگر بايد بسته شود؛ از نفس و زن و دنيا و جلوههاى آن، تا بوى خوش تا فسوق و جدال» . (1)
بارى آنگاه كه مردان الهى، لباس احرام مىپوشند و قصد حضور در درگاه بارى تعالى دارند، خداوند آنها را صدا مىزند، آنها را مىخواند، و براى آنها دعوتنامهاى ارسال مىكند. لبيك زائر، پاسخ به دعوت خداست.
«سليمان بن جعفر» از امام رضا (ع) درباره علت و حكمت تلبيه پرسيد. حضرت فرمود:
وقتى مردم احرام ببندند، خداوند متعال ندايشان مىدهد و مىگويد: اى بندگان و كنيزان من! بدن شما را بر آتش حرام خواهم كرد، آنگونه كه شما به خاطر من احرام بستيد. آنگاه مردم به عنوان اجابت خداوند متعال كه آنان را ندا داد مىگويند: لبيك، خدايا لبيك. (2)
تلبيه پاسخ زائر به دعوت خداست. زائر به ميهمانى خانه خدا آمده است، و اين ميهمانى در پاسخ به دعوت حق است. زائر هنگامى مىتواند به دعوت خدا پاسخى شايسته دهد كه خود را كاملاً آماده كند. و اينگونه لبيك شعار حج شد، و اجابت دعوت خدا رمزى براى حج ابراهيمى قرار داده شد» . (3)
«لازم است حاجيان به هنگام بيان لبيك، اين احساس را داشته باشند، كه
در مقام شنيدن اوامر خداوند و التزام فورى و بدون چون و چراى دستورهاى او قرار دارند» . (1)
گفت آن الله تو لبيك ماست
و آن نياز و درد و سوزت پيك ماست (2)
در نگاهى ظريفتر و دقيقتر، «لبّيك» بنده، تنها، پاسخ دادن به نداى حق نيست، كه فراتر از آن و رقيقتر از آن، بر آمده از كشش پنهانى معشوق است. همين بس شاهد يكرنگى معشوق با عاشق
كه بلبل عاشق است و گل گريبان پاره مىسازد (3)
*** سايه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد
ما به او محتاج بوديم او به ما مشتاق بود (4)
پس، چون خدا پيشتر «لبّيك» گفته است و اينگونه اظهار ميل نموده است، بنده نيز تحت تأثير اين كشش، لبّيك مىگويد. تا از آن سو لبيكى نباشد، از اين سو لبّيكى نخواهد بود. مولوى در مثنوى مىگويد: «مردى بود عابد، كه همواره راز و نياز مىكرد و الله الله مىگفت و از نيايش با خداى خويش لذت مىبرد. روزى شيطان بر او ظاهر شد و وى را وسوسه كرد و به او گفت: «اى بنده خدا! اين همه كه تو الله الله گفتى و سحرها از خواب خوش خويش گذشتى و بلند شدى، و با آن همه سوز و درد، «الله» گفتى و او را خواندى، آيا يكبار هم «لبيك» او را شنيدى؟ تو اگر در خانه هركس رفته بودى و اين اندازه ناله كرده بودى، دستكم يك بار هم بود، پاسخت مىداد» .
آن يكى الله مىگفتى شبى
تا كه شيرين مىشد از ذكرش لبى
گفت شيطان: آخر اى بسيار گو!
اين همه الله را لبّيك كو؟
مىنيايد يك جواب از پيش تخت
چند الله مىزنى با روى سخت
مرد كه ديد ظاهراً حرف شيطان، منطقى است، و تاكنون لبّيكى از معبود نشنيده است، تحت تأثير سخن او قرار گرفت و از آن پس لب از ذكر خدا فروبست و ديگر الله نگفت. شبى در عالم رؤيا، خضر پيامبر (ع) را ديد كه به او گفت: «چرا مناجات خودت را رها كردى؟» پاسخ داد: «چون پس از آن همه مناجات و سوز و گداز، يكبار لبّيكى نشنيدم» . او شكسته دل شد و بنهاد سر
ديد در خواب او خضر را در خُضَر (1)
گفت: هين از ذكر چون واماندهاى؟
چون پشيمانى از آن كش خواندهاى؟
گفت: لبيكم نمىآيد جواب
زان همى ترسم كه باشم ردّ باب
خضر گفت: «ولى من از طرف خدا مأمورم كه پاسخ تو را بدهم. خدا مىفرمايد: آن «الله» تو، برآمده از كشش من است. آن درد و سوز و عشق و شوقى كه ما در دل تو قرار داديم، لبيك ماست و عشق و خوف تو نشانۀ لطف ما در حق توست» . گفت آن الله تو لبيك ماست
و آن نياز و درد و سوزت پيك ماست
حيلهها و چاره جويىهاى تو
جذب ما بود و گشاد اين پاى تو
ترس و عشق تو كمند لطف ماست
زير هر يا ربّ تو لبيكهاست (2)
عبدالرحمان جامى نيز در حكايتى دلنشين در اينباره مىگويد: پور موفّق كه به توفيق حق
بُرد ز هر پير موفق سَبق
باديۀ كعبه بسى مىبريد
محنت آن راه بسى مىكشيد
روزى از آنجا كه دلى داشت تنگ
زد به درِ كعبه، سر خود به سنگ
گفت خدايا پس هر محنتى
سوى من افكن نظر رحمتى
راه حج و عمره بسى رفتهام
بهر تو، نى بهركسى رفتهام
دل به وفاى تو گرو بودهام
بى سر و پا در تك و دو بودهام
زين سفرم نيست به كف حاصلى
نى سر وقتى نه به سامان دلى
هيچ ندانم كه مرا حال چيست
بخت مرا مايه اقبال چيست
شب چو درين درد فروشد به خواب
آمدش از حضرت بىچون خطاب
كاى به رهم پاى ز سر ساخته
بر همه زين پاى سر افراخته
گر نه تو را خواستمى كى چنين
دادميت ره سوى اين سرزمين
حاصلت اين بس كه تو را خواستم
باطنت از شوق خود آراستم
ره بهسوى خانه خود دادمت
بر در هركس نفرستادمت (1)
«وقتى تو به اينجا آمدهاى يعنى خدا تو را خوانده است و تو به لبيك او لبيك گفتهاى، و حالا اين با تو است كه امر او را چگونه پاسخ دهى! به حنجرهام، به صدايم، به مغزم و به تك تك اندامهايم مىگويم: بگو! بگو! بگو پذيرفتم خدايا! پذيرفتم كه نيست شريكى براى تو. حال نخلها چه زيبايى غريبى پيدا كرده است! آسمان چه رنگ عجيبى دارد، و هوا چقدر مطبوع و قابل لمس شده است. آه خدايا! چه رقت قلبى پيدا كردهام! مىترسم راه رفتنم بر خاك، آزارش دهد و سايهام بر درختها غمگينشان كند. چه يگانگىاى با همه موجودات زنده پيدا كردهام، چه آرامشى، چه اوجى! يعنى خدا را يافتن اين همه عظمت به دنبال دارد؟ !» من» از درون من فرياد مىكند، آرى؛ زيرا خدا حقيقت و محبت است، وجدان و اخلاق است، ايمان است. ولى يافتن خدا چندان هم
1) هفت اورنگ، ج ١، ص ۵١۵.
ساده نيست. به كمال پاكيزگى نايل شدن، انديشه و گفتار را از هر شهوتى آزاد ساختن، و برتر از همۀ جريانهاى نفرتانگيز و بيزارى قرار گرفتن، و به همه مظاهر مادى پشت كردن ساده نيست؛ سهل است اما خيلى مشكل است. حالا تو بر اين مشكل، غالب شدهاى. تو از اين مشكل گذشتهاى، و دارى در جريان دلپذيرى حركت مىكنى كه تو را تا پيش خدا مىكشاند. خدا را با منطق نمىشود شناخت. خدا همان حقيقت روحنوازى است كه تنها با احساسى صادقانه و لطيف مىتوان شناخت. آنگاه كه كششى از سوى او و لبيكى از جانب او وجود بنده را فرا مىگيرد، بنده او را حس مىكند، و با لبيك خويش، بر اين حسّ زيبايش مهر تأييد مىزند» . (1)
قرآن كريم در آيه شريفۀ قَدْ كانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِي إِبْراهِيمَ ؛ «براى شما سرمشق نيكويى در زندگى ابراهيم وجود داشت» . (ممتحنه:۴) بهطور ضمنى ما را به پيروى از حضرت ابراهيم و لبيك گفتن به خواستههاى او فرا مىخواند. اجابت دعوت ابراهيم (ع) آنگاه راستين خواهد بود كه بر اثر «نيت» احرام، به «يقظه و آگاهى» برسيم و همچون ابراهيم (ع) از هرچه «افولپذير» بگريزيم و به خداى يكتاى «افولناپذير» روى آوريم؛ و همچون او، در «لبيك» ، روى خود را تنها بهسوى خداوند «فاطر السماوات و الارض» نماييم. از هر آنچه جز «وجه» او روى بگردانيم؛ و همانند او در «طواف» همه بتها را بشكنيم و تنها بر آفريدگار جهان طواف نماييم؛ و سرانجام همسان او، در «منا» سر تسليم در برابر حضرت دوست فروآريم، گرچه مشيت او «ذبح عزيزترين» يافتههاى ما و «ورود به كوهى از آتش» باشد.
«بىگمان، لبيك، زائر را شبيه ابراهيم مىكند، و مشابهتى ميان او و ابراهيم برقرار
&
1) حج در ادب فارسى، خليل الله يزدانى، صص ١٨٣ و ١٨۴.
مىكند. لبيكگو، شبيه ابراهيم مىشود. ابراهيم (ع) ، حليم و صبور و شاكر و اهل ابتهال بود: إِنَّ إِبْراهِيمَ لَحَلِيمٌ أَوَّاهٌ مُنِيبٌ ؛ «همانا ابراهيم (ع) بردبار و دلسوز و همواره رجوعكننده [بهسوى خدا] بود» . (هود: ٧۵)
ابراهيم (ع) ، صادق، بلكه صدّيق بود: وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ إِبْراهِيمَ إِنَّهُ كانَ صِدِّيقاً نَبِيّاً ؛ «در اين كتاب، ابراهيم را ياد كن، كه او پيامبرى بسيار راستگو بود» . (مريم: ۴١)
خداوند هم با ابراهيم (ع) بهگونهاى خاص معامله كرد، او را به شدّت آزمود:
وَ إِذِ ابْتَلى إِبْراهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً
(بقره:١٢۴)
(و ياد كنيد) هنگامى كه پروردگار ابراهيم، او را با دستوراتى آزمود؛ و او بهطور كامل از عهدۀ آنها برآمد. خداوند به او فرمود: من تو را امام و پيشواى مردم قرار دادم.
ابراهيم (ع) مأمور شكستن بتها شد:
وَ تَاللَّهِ لَأَكِيدَنَّ أَصْنامَكُمْ بَعْدَ أَنْ تُوَلُّوا مُدْبِرِينَ
؛ «و به خدا سوگند، در غياب شما، نقشهاى براى نابودى بتهايتان مىكشم» . (انبياء:۵٧)
ابراهيم با امداد الهى توانست ملكوت آسمانها و زمين را رؤيت كند:
وَ كَذلِكَ نُرِي إِبْراهِيمَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ
(انعام: ٧۵)
و اينگونه ملكوت آسمانها و زمين [و حكومت مطلقه خداوند بر آنها] را به ابراهيم نشان داديم. (1)
روزى كه مشركان و دشمنان حضرت ابراهيم (ع) او را در منجنيق نهادند و او را به سمت آتش پرتاب كردند، جبرئيل بر او نازل شد و پرسيد: «
هَل لَكَ مِن حاجَةٍ ؟ !» ؛ «آيا حاجتى دارى؟» ابراهيم (ع) پاسخ داد: «
امّا اِليكَ فَلا » ؛ «به تو هيچ حاجتى ندارم» . جبرئيل گفت: پس، از خدا حاجت خود را بخواه! ابراهيم (ع) گفت: «
حَسِبي عَنْ سُؤالي
1) اسرار عرفانى حج، صص ٣٢١ و ٣٢٢.
عِلْمُهُ بِحالِي » (1)«همين كه او از حالم آگاه است مرا از درخواست كردن كفايت مىكند» . آيت الله جوادى آملى مىنويسد:
همه انسانها دوبار لبيك مىگويند، و اين دو لبيك در طول هم است. اين قضيهاى تاريخى نيست تا گذشته باشد، بلكه همچنان ادامه دارد. خداى سبحان درباره صحنه نخست فرمود:
وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلى (اعراف: ١٧٢)
و [به خاطر بياور] زمانى را كه پروردگارت از صلب فرزندان آدم، ذريه آنها را برگرفت؛ و آنها را برخودشان گواه ساخت؛ [و فرمود] آيا من پروردگار شما نيستم؟ گفتند: آرى، گواهى مىدهيم.
در صحنه دوم، ابراهيم خليل (ع) از طرف خدا مأمور شد در اعلانى عمومى، همگان را به حج فراخواند:
وَ أَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ يأْتُوكَ رِجالاً وَ عَلى كُلِّ ضامِرٍ يأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ (حج:٢٧)
و مردم را به حج دعوت كن؛ تا پياده و سواره بر مركبهاى لاغر (چابك و ورزيده) از هر راه دورى بهسوى تو بيايند.
امام صادق (ع) دراينباره فرمود: «آنگاه كه ابراهيم (ع) و اسماعيل (ع) مأمور بناى كعبه شدند و اين مأموريت را به اتمام رساندند، ابراهيم (ع) بر ركن نشست و آنگاه ندا سر داد: بشتابيد بهسوى حج. پس اگر او تنها انسانهاى عصر خويش را مخاطب قرار مىداد، تنها همان انسانها موفق به حج مىشدند، و ليكن او همه انسانهاى عصر خويش و آيندگان را مورد خطاب قرار داد و گفت: بشتابيد بهسوى حج. پس آنها كه در اصلاب پدران بودند
1) كشف المحجوب، ابوالحسن على بن عثمان هجويرى، ص ١٠١.
گفتند: «
لَبَّيكَ داعِي اللهِ لَبَّيكَ داعِي اللهِ عَزَّوَجَلَّ » . پس كسى كه ده بار لبيك گفت، ده بار حج مىكند و كسى كه پنج بار لبيك گفت، پنج بار حج مىكند و كسى كه بيش از اين مقدار گفت، پس به تعداد لبّيكش حج مىكند و كسى كه يكبار لبيك گفت يكبار حج مىكند و آنكه لبيك نگفت حج نخواهد كرد» . (1)
اين صحنه لبيكگويى به دعوت خليل، مشابه لبيكگويى به دعوت خداى سبحان است در عالم ذر و همانطور كه آن صحنه نخست همچنان تداوم دارد، صحنه تلبيه دعوت خليل حق نيز ادامه دارد؛ زيرا سخن از پاسخگويى فطرت و روح است، نه ذرّات ريزى در اصلاب و ارحام در واقعهاى تاريخى. (2)
«توحيد آن نيست كه او را يگانه خوانيم، توحيد آن است كه او را يگانه دانيم. توحيد آن نيست كه او را بر سر زبان دارى، توحيد آن است كه او را در ميان جان دارى. توحيد، نه همه آن است كه يكى گويى و يگانه باشى، توحيد حقيقى آن است كه از غير او بيگانه باشى» . (3)
«حج با آن لبيك ويژه خود، چه كوتاه و آهسته و چه بلند و آشكار، طردكننده هر جاهليتى است كه بوده و هست، و درهمشكنندۀ هر بت جاهلى است كه تراشيده شده، و يا هر نشانه شركآلودۀ جاهلى كه تراشيده مىشود، و كوبنده هرگونه باطل قديم و جديد است. بنابراين، حج، شفابخش دلها از بيمارىهاى شركآلودى مانند ريا و هوى و
بخل و خودپسندى است. دليل اين امر آن است كه لبيك حج در روزگار جاهليت، نداى شرك، و بانگ وَثَنيت بود؛ زيرا مشركان چنين لبيك مىگفتند: «لبيك اللهم لبيك، لبيك لا شريك لك الّا شريك هو لك تملكه و ما ملك» و بدين سخن، وجود شريك را براى خداى سبحان اثبات مىكردند، هرچند اين شريك نيز مِلك خود او بود. اما لبيك در اسلام، زارى و لابه به درگاه واحد محض و بانگى خيرهكننده عليه هر نوع شرك جلى يا خفى است.
بنابراين، براى غير خداى سبحان، ظهورى نمىماند تا كسى بدو پناه برد و قدرتى براى غير خداى سبحان نيست تا كسى به آن چنگ زند، بلكه در آنجا ولايت مطلقه از آن خداى حق است: هُنالِكَ الْوَلايةُ لِلَّهِ الْحَقِّ ؛ «در آنجا ثابت شد كه ولايت [و قدرت] از آن خداوند بر حق است» . (كهف: ۴۴)
اين نكته براى كسى كه شاهد بلند شدن فرياد و بانگ لبيك در دشت و بيابان بوده و به هنگام برآمدن بر روى هر تپه و پشتهاى و فرود آمدن در هر دشت و صحرايى، بر گفتن آن مداومت ورزيده، به خوبى روشن و نمايان است. آنچه از نصوص اهلبيت (عليهم السلام) فهميده مىشود نيز بر اين نكته گواه است؛ از جمله اينكه: هركسى كه سنتى جاهلى را به كار بندد يا به پليدى مال حرام آلوده شود و لبيك گويد، هنگام لبيكگفتن به او گفته مىشود: «لا لبيك و لا سعديك» . علت اين امر جز اين نيست كه لبيك حج، لبيكى است كه پيامبران در زمين آن را گفتهاند، در برابر تسبيحى كه فرشتگان در طواف بر گرد عرش مىگويند.
از نكاتى كه پژوهشگر در نصوص اين عهد الهى بر آن آگاهى مىيابد و به اين امر اشاره دارد كه حج، فريادى است عليه جاهليت، اين است كه رواياتى كه در خصوص تلبيۀ ابراهيم خليل (ع) و موساى كليم (ع) و خاتم النبيين (ص) وارد شده است بيشتر و فراوانتر از رواياتى است كه درباره پيامبران و فرستادگان ديگر نقل شده است. البته ما
ميان هيچ يك از پيغمبران در اصول كلى نبوت، رسالت، خلافت و. . . تفاوت نمىگذاريم:
آمَنَ الرَّسُولُ بِما أُنْزِلَ إِلَيهِ مِنْ رَبِّهِ وَ الْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللَّهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ
كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ لا نُفَرِّقُ بَينَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ (بقره: ٢٨۵)
پيامبر، به آنچه از سوى پروردگارش بر او نازل شده ايمان آورده است، و همه مؤمنان [نيز]، به خدا و فرشتگان او و كتابها وفرستادگانش ايمان آوردهاند، [و گفتند:] ما در ميان هيچ يك از پيامبران او، فرق نمىگذرايم [و به همه ايمان داريم].
ولى خداوند برخى از آنها را بر برخى ديگر برترى داده است:
تِلْكَ الرُّسُلُ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلى بَعْضٍ مِنْهُمْ مَنْ كَلَّمَ اللَّهُ وَ رَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجاتٍ وَ آتَيْنا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ الْبَيِّناتِ وَ أَيَّدْناهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ (بقره: ٢۵٣)
ما بعضى از رسولان را بر بعضى ديگر برترى بخشيديم، برخى از آنها، خدا با او سخن مىگفت: و بعضى را درجاتى برتر داد؛ و به عيسى بن مريم نشانههاى روشن داديم و او را با روح القدس تأييد نموديم.
كه ما براساس همان تفاضل به تمايز آنان معتقديم، به خصوص در طرد طاغوتها و كوبيدن فرومايگان و دفع جاهليت درونى و بيرونى؛ چنانكه ابراهيم خليل (ع) طاغوتها را با جمله: أُفٍّ لَكُمْ وَ لِما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ
؛ «اف بر شما و بر آنچه جز خدا مىپرستيد» . (انبياء: ۶٧)
و موساى كليم (ع) فرومايگان را با جمله: يا فِرْعَوْنُ إِنِّي رَسُولٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِين ؛ «اى فرعون! من فرستادهاى از سوى پروردگار جهانيانم» . در هم كوبيد، و خاتم پيغمبران (ص) جاهليت را با كلام: أَ فَحُكْمَ الْجاهِلِيَّةِ يَبْغُونَ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ حُكْماً لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ ؛ «آيا آنها حكم جاهليت را [ از تو] مىخواهند؟ ! و چه كسى بهتر از خدا، براى قومى كه اهل ايمان و يقين هستند، حكم مىكند؟» (مائده:۵٠) دفع كرد» . (1)
1) صهباى حج، صص ٣٧۵ - ٣٧٧.
همانگونه كه مؤمنان بر پايه تفاوت مراتب ايمان، درجاتى دارند، درجات لبيكگويان نيز براساس مراتب تلبيهشان متفاوت است؛ زيرا عدهاى اعلان انبيا (عليهم السلام) را لبيك مىگويند، و گروهى دعوت خداى سبحان را. بعضى مىگويند: اى كسى كه ما را به الله دعوت كردهاى، ما اجابت كرديم و آمديم: «لبيك داعى الله، لبيك داعى الله» . اين گروه، متوسطان زائران خانه خدا هستند كه دعوت ابراهيم خليل را اجابت مىكنند:
وَ أَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ يأْتُوكَ رِجالاً وَ عَلى كُلِّ ضامِرٍ يأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ (حج:٢٧)
و مردم را به حج دعوت كن تا پياده و سواره بر مركبهاى لاغر (چابك و ورزيده) از هر راه دورى بهسوى تو بيايند.
فراتر از آنان، گروهى هستند كه دعوت «الله» را مىشنوند و به آن پاسخ مىگويند:
وَ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيهِ سَبِيلاً (آلعمران: ٩٧)
و براى خدا بر مردم (واجب) است كه آهنگ خانه [او] كنند، آنها كه توانايى رفتن بهسوى آن دارند.
كسى كه امكان سفر حج دارد، بايد دعوت خدا را لبيك بگويد. چنين زائرى كه جزء اوحدى از افراد با ايمان است، به خدا پاسخ مثبت مىدهد و مىگويد: «
لَبَّيكَ اَللّهُمَّ لَبَّيكَ. . . لَبَّيكَ ذَا المَعارِجِ لَبَّيكَ، لَبَّيكَ داعياً اِلى دَارالسَّلامِ لَبَّيكَ. . . لَبَّيكَ مَرهُوباً مَرغُوباً اِلَيكَ لَبَّيكَ . . .» . با اين تلبيهها، زائر بيتالله پاسخ فراخوان خدا را مىدهد. البته جواب خليل خدا نيز جواب خداست، و جواب خدا بدون جواب خليل نيست، ليكن تفاوت در شهود زائر عارف بيتالله است.
تلبيه يكسان نيست؛ يعنى ممكن است كسى بگويد: «
لَبَّيكَ ذَا المَعارِجِ لَبَّيكَ » ، اما در حقيقت به وَ أَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ لبيك مىگويد و دعوت خليل را اجابت مىكند نه دعوت جليل را؛ زيرا هرگونه كه در عالم ميثاق الهى، به خداى سبحان پاسخ داده باشد،
در مقام ظاهر نيز لبيك مىگويد. اين تفاوت مراتب مذكور درباره لبيكگويان، در بسيارى ديگر از مسائل دينى نيز مطرح است؛ چنانكه در تلاوت قرآن كريم، بسيارى از قاريان توجه ندارند كه اين سخنان را از چه كسى مىشنوند، اما اولياى الهى و مؤمنان صاحبدل، قرآن را به گونهاى قرائت مىكنند كه گويا آن را از وجود مبارك پيامبر (ص) تلقى مىكنند و مىشنوند. اما اوحدى از اولياى الهى نيز به گونهاى قرآن مىخوانند كه گويا از خدا مىشنوند؛ چنانكه امام صادق (ع) پس از افاقه از حالى كه در نماز به سبب تلاوت قرآن بر او عارض شده بود فرمود: «آنقدر آيات قرآن را تكرار كردم كه چنان شد كه گويا از خود خدا مىشنوم» . مراتب افراد در تلقى سلام خداوند نيز چنين است. گروهى اين سلام را از فرشتگان تلقى مىكنند:
هُوَ الَّذِي يُصَلِّي عليكُمْ وَ مَلائِكَتُهُ (احزاب: ۴٣)
او كسى است كه بر شما درود و رحمت مىفرستد، و فرشتگان او [نيز براى شما تقاضاى رحمت مىكنند].
و عدهاى از مؤمنان آن را از رسول اكرم (ص) دريافت مىكنند: وَ إِذا جاءَكَ الَّذِينَ يؤْمِنُونَ بِآياتِنا فَقُلْ سَلامٌ عليكُمْ ؛ «و هرگاه كسانى كه به آيات ما ايمان دارند نزد تو آيند، به آنها بگو: سلام بر شما» . (انعام: ۵۴)
تنها شمار اندكى از مؤمنان و برگزيدگان الهى شايسته تلقى بدون واسطه «سلام» خداوند هستند: سَلامٌ عَلى عِبادِهِ الَّذِينَ اصْطَفى ؛ «و سلام بر بندگان برگزيدهاش» . (نمل:۵٩)
همچنين مىفرمايد: سَلامٌ عَلى نُوحٍ فِي الْعالَمِينَ * إِنَّا كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ ؛ «سلام بر نوح در ميان جهانيان باد! ما اينگونه نيكوكاران را پاداش مىدهيم» . (صافات: ٧٩ و ٨٠)
از آيه شريفه إِنَّا كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ برمىآيد كه اين سلام ويژه، شامل مؤمنان نيكوكار نيز مىشود. (1)
&
1) صهباى حج، صص ٣٧٩ - ٣٨١.
خداوند هميشه حاضر است و سزاوار اين حضور، آن است كه هيچگاه نبايد حضور او را از ياد برد. امر او به پاكىها و نهى او از ناپاكىها نيز همواره رو بهسوى بندگانش دارد. پس هميشه بايد «لبيكگو» بود و سر در حلقه اطاعت معبود داشت.
عبدالرحمان جامى مىنويسد:
. . . ورزش اين نسبت شريفه مىبايد كرد بر وجهى كه در هيچ وقتى از اوقات و هيچ حالتى از حالات، از آن نسبت خالى نباشى؛ چه در آمدن و رفتن، و چه در خوردن و خفتن، و چه در شنيدن و گفتن، و بالجمله در جميع حركات و سكنات، حاضروقت مىبايد بود تا به بطالت نگذرد، بلكه واقف نفس [بايد بود] تا به غفلت برنيايد. (1)
محيىالدين عربى مىگويد:
عارفان، تلبيه را نه در دنيا و نه در آخرت، قطع نمىكنند؛ زيرا آنان پيوسته، خواندن حقتعالى را در دلهايشان مىشنوند، پس آنان از حال به حالى ديگر به حسب آنچه كه حقتعالى بدان فرا مىخواندشان، انتقال پيدا مىكنند، و همينطور راستگفتاران در دنيا بدانچه كه شرع آنان را بدان، در تمام افعالشان فرامىخواند و اجابت آنان عبارت است از باز داشتن خويش از وقوع در حرام، پس آنان از حالى به حال ديگر به سبب فرا خواندن پروردگارشان مرآنان را انتقال پيدا مىكنند، پس او سبحانه و تعالى، پيوسته خواننده بهسوى خودش است، و عارف هم گوشش باز و شنوا، و پيوسته اجابتكننده است. (2)
«بارى عارفان و سالكان، تلبيه منقطع ندارند؛ ليبك آنها دائمى است. آنها در تمام
عمر، اجابت دعوت حق مىكنند، و لبيكگويان مقام قدس ربوبىاند. خداوند دعوتى عام فرموده است:
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاكُمْ لِما يُحْيِيكُمْ (انفال:٢۴)
اى كسانى كه ايمان آوردهايد! دعوت خدا و پيامبر را اجابت كنيد هنگامى كه شما را بهسوى چيزى مىخواند كه شما را حيات مىبخشد.
اجابت و لبيك دعوت حق، حياتآور است، اما بايد دائمى باشد و شخص بايد در طول حياتش و سراسر عمرش مراقب حضور حق باشد» . (1)
1) اسرار عرفانى حج، صص ٣٢٣ و ٣٢۴.
كعبه خانه خداست، بوى خدا مىدهد. طواف بر اين كُهن معبدِ مقدس، طواف بر خدا؛ و ستايش اين خانه قدسى، ستايش خداست. نمىتوان شكوه خانه خدا را ديد و خاموش بود. چنين شكوهى، ستايش برمىانگيزد، ايجاد شور و شوق مىكند، و بىاختيار زبان را به آفرينگويى مىگشايد:
كعبه مپندار كز آب و گل است
در تن آفاق چو جان و دل است
تازهگُلى رُسته به باغ جهان
روشن ازو چشم و چراغ جهان
دير نپايد گُل اين مَرغزار
تازه شود باز به هر نوبهار
اى كه بر اين خاك، قدم مىنهى
پا به سر كوى حرم مىنهى
اول از آلايش تن پاك شو
پس به حريم درِ او خاك شو
پا به ادب بر سر اين خاك نه
هركه ادب نيست درو، خاك به
دولت اگر خواهى از اين در درآ
نيست جز اين در، درِ دولتسرا
هان نبرى زود بر اين پرده دست
پردهدرى از پس اين پرده هست
بس كه رخ زرد برآن سوده شد
از زر رخسار، زر اندوده شد
دست بر اين حلقه مبر سرسرى
كاين نبوَد حلقه انگشترى
قامت گردون شده زان، حلقهسان
تا بوَد از حلقۀ اين در نشان
مُهر سليمان كه جهان درگرفت
سكهاش از حلقۀ اين در گرفت
گردن جانها همه در طوق او
چيست قمر شق شدۀ شوق او
دست بر اين حلقه زند جبرئيل
تا شنود بانگ ز ربّ جليل
بار خدايا مكن از خود ردم
قَدْح مىاى ده به حريم خودم
دور كنم از درِ اهل ريا
بار دهم در حرم كبريا (1)
«كعبه، نور قدسِ نشانههاى «او» ست. [خداوند] آن را به صبح مشرق صفاتش، از مطالع ذاتش نورانى گرداند و آيينه زيبايى و جمالش ساخت؛ تا ناظرانِ معارفش و عاشقانِ كشفِ رداى عظمت و كبريايش نظاره كنند؛ تا رو بهسوى مشاهد قريش و مواقف قدسش خيز بردارند؛ تا از آن، خواهان ديدن برهان صفاتش باشند و بر مشرق صنع جلالش نظر كنند [. . .] كعبه را خانۀ خود و خانۀ خود را قلب عالم ساخت و از آن، به جلال خود، بر ديدۀ عارفان ظاهر گشت؛ همانطور كه بر موسى (ع) از طور سينا و بر عيسى (ع) از طور مصيصه و بر محمد (ص) و امت او از كعبه متجلى شد» . (2)«كعبه، مقدسترين و محترمترينِ خانههاى روى زمين است. خانه كعبه، نخستين و برترين نقطه خاكدان طبيعت است. كعبه در جايگاهى بسيار مقدس قرار دارد و خداوند، به آن، عنايتى ويژه داشته و دارد. خداوند از هر چيز يكى را به عنوان بهترين برمىگزيند. او از زمين، كعبه را برگزيد. هيچ منزلى روى زمين محبوبتر و عزيزتر از كعبه نيست. پس، هتك حرمت آن جايز نبوده، بيرون راندن كسى كه به آنجا پناه برده هم جايز نمىباشد» . (3)
رو به حرم كن كه در آن خوش حريم
هست سيهپوشْ نگارى مقيم
صحن حرم، روضه خُلد برين
او به چنان صحن، مربعنشين
قبله خوبان عرب، روى او
سجدۀ شوخان عجم، سوى او (1)
چشمنوازى كعبه را تنها در زيبايى معنوى آن نبايد جستوجو كرد كه هندسه ظاهرى آن نيز زيباست و بر شكوهش دامن مىزند. «هندسه ظاهرى كعبه، نماد «بيتالمعمور» و «عرش» خداست و همانند آنها، بر چهار ركن، استوار است. از امامصادق (ع) پرسيدند: «چرا كعبه به اين نام ناميده شد؟» فرمود: «چون مربع مىباشد» . پرسيدند: «چرا مربع است؟» فرمود: «چون كعبه محاذى با بيتالمعمور است و بيتالمعمور، مربّع است» . پرسيدند: «چرا بيتالمعمور مربّع است؟» فرمود: «چون محاذى با عرش خداست و عرش خدا مربّع است» . پرسيدند: «چرا عرش مربع است؟» فرمود: «چون شمار كلماتى كه عرش بر روى آنها بنا گرديده چهار است: «
سُبحانَ اللهِ والحَمدُللهِ وَ لا اِلهَ اِلَّا اللهُ واللهُ اَكبَر » . (2)
برپايه اين روايت، كعبه از بيتالمعمور كه از عرش متنزل است، فرود آمده و در اين جهانِ خاكى، تجلّى يافته است. همچنين راز «تربيع» در عوالم سهگانۀ «طبيعت» (كعبه در زمين) و «مثال» (بيتالمعمور در جهان فرشتگان) و «عقل» (عالم عرش الهى) ، تربيع كلماتى است كه بر تنزيه و تحميد و تهليل و تكبير دلالت دارد.
گرچه برخى تحليلها در بيان راز نامگذارى كعبه، به معناى لغوى آن نظر دارد؛ مانند اينكه گفتهاند: خانه خدا را به دليل شكل مكعبگونه آن، كعبه ناميدهاند؛ يا اينكه چهار ديوار دارد و از هر طرف برجسته است، آن برآمدگىها را «كعب» مىگويند؛
چنانكه برآمدگى پا را «كعب» مىگويند. با اين همه، مفاد كلام بلند و نورانى امامصادق (ع) اين است كه تسبيحات اربعه كه نظام هستى مبتنى بر آن است، سبب تحقق عرش مىشود و آن، موجب تحقق بيتالمعمور كه چهار ضلع دارد مىشود و بالاخره، بيتالمعمور باعث تحقق موجودى طبيعى در عالم طبيعت مىشود كه كعبه است و چهار ديوار دارد. آنچه در عالم طبيعت است الگويى در عالم مثال دارد و عالم مثال، خود الگويى در عالم مجرّدات دارد و عالم مجرّدات الگويى از اسماى حسناى الهى است.
برابر اسما و اوصاف الهى، «عرش» محقق شده و برابر عرش، «بيتالمعمور» و برابر بيتالمعمور، «كعبه» تحقق يافته است. آنگاه كسى كه اين مراحل چهارگانه را پيمود و به حقيقت و اسرار «
سُبحانَ الله » و «
الحَمدُلِلّه » و «
لا اِلَه إِلَّا الله » و «
اَللهُ اَكبَر » معرفت يافت، قلب او عرش خداوند رحمان خواهد بود (
قَلبُ المُؤمِنِ عَرشُ الرَّحمانِ ) . (1)
در كتابهاى معرفتى، بعضى از مطالب بلند را «حكمت عرشى» مىگويند. اين، بدينمعناست كه اين مطلب به درون كسى راه يافته كه قلبش عرش رحمان است. با توجه به روايتى كه بيانگر راز تربيع كعبه بود، معناى حديث «
اِنَّها قِبلَةٌ مِنْ مَوضِعِها اِلَى السَّماء » ؛ (2)«كعبه از جايگاه خويش تا اعماق آسمان، قبله است» نيز آشكار مىشود. اگرچه ظاهر اين حديث بر وجوب توجه به اين بُعد عمودى، به عنوان تشريع، دلالت دارد، باطن آن، بر ارتباط وجودى ميان عوالم طبيعت و مثال و عقل نظر مىكند. راهى كه پيمودن آن، براى نيل به اين حقايق ممكن است، تأمل و تدبر در معارفِ مستفاد از تسبيح و تحميد و تهليل و تكبير است» . (3)
«نگريستن به كعبه را ثوابى عظيم است. يكى از نتايج مترتب بر ثواب و همچنين
يكى از ادله گرايش انسان به پديدهها، زيبايى آنهاست و اين، اتفاقِ نظر همه كسانى است كه كعبه را ملاقات كردهاند. به تعبير ابن بطوطه: «كعبه را ديديم كه چون عروسى زيبا و دلربا برتخت حشمت و جلال تكيه زده است و مهمانان خدا، از هر سوى آن را در ميان گرفته بودند» و اين زيبايى ظاهرى و صورى، بصرى و حسّى است كه از تماس كعبه، ادراك مىشود. از هر منظر و ديدگاه و در هر قلمرو و ساحتى از وجود كه كعبه معظمه، مورد توجه و مطالعه قرار گيرد و با هر معيارى كه ارزيابى شود، اين خانه، در اوج زيبايى خواهد بود» . (1)
از زيباترين ويژگى وجودى كعبه، جنبه نمادين آن است. با توجه به آيه شريفه:
(وَ إِنْ مِنْ شَيءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ) (حجر: ٢١)
و هيچ چيز نيست مگر آنكه خزاين آن نزد ماست ولى ما جز به اندازه معينى، آن را نازل نمىكنيم.
مىتوان كعبه را نمادى دانست كه از عرش بر زمين فرود آمده است. (2)
شهيد مرتضى مطهرى با استناد به آيه شريفه يادشده مىفرمايد:
اين جهان، انعكاسى از آن جهان [جهان غيب] است. از قرآن كريم چنين استنباط مىشود كه هرچه در اين جهان است «وجود تنزليافته» موجودات
1) تأملى در معناى مناسك حج، محمد تقىزاده، ص٧٢.
2) نمونهاى از نمادين بودن برخى امور را در سخنان علامه طباطبايى (رحمةالله) مىيابيم. «ايشان ضمن مباحث عميقى كه پيرامون تمثيل و تأويل در تفسير گرانسنگ الميزان مطرح مىكند، معتقد است كه تمام آيات قرآن، به يك اعتبار جنبه تمثيلى و نمادين دارد. اين بدين معنى نيست كه ظاهر قرآن حجيت ندارد، بلكه بدين معنى است كه در پسِ ظاهر، مراتب حقيقى معنا براى آيه وجود دارد كه ظاهر آيه، از آن معنى تنزل پيدا نمود و شخص با حفظ ظاهر آيه مىتواند به درك مراتب بالاتر نيز نائل آيد» . به نقل از: دفاتر ملكوتى، على تاجدينى، ص٣٣.
جهان ديگر است. با اين حساب است كه قرآن، همهچيز، حتى اشيايى نظير سنگ و آهن را «نازلشده» تلقى مىكند. ( وَ أَنْزَلْنَا الْحَدِيد ) [و آهن را نازل نموديم (حديد: ٢۵)]. بديهى است كه منظور، اين نيست كه همه اشيا و از جمله، آهن را از مكانى به مكانى ديگر انتقال دادهايم، بلكه مقصود اين است كه آنچه در اين جهان است «حقيقت» و «اصل» و «كُنه» آن، در جهانى ديگر است كه غيب است و «رقيقه» اش، «ظلّ» و «سايه» اش، مرتبۀ تنزليافتهاش، در اين جهان است. (1)
چرخ با اين اختران، نغز و خوش و زيباستى
صورتى در زير دارد آنچه در بالاستى صورت زيرين اگر با نردبان معرفت بر رود بالا، همان با اصل خود يكتاستى اين سخن را در نيابد هيچ فهم ظاهرى . گر ابو نصرستى و گر بوعلى سيناستى (2)علامه طباطبايى (رحمة الله) مىگويد: امورى كه در اين عالم و در چهارديوارى زمان قرار دارند، قبل از اينكه موجود شوند، نزد خدا ثابت بوده و در خزينههاى غيب او، داراى نوعى ثبوت مبهم و غير مقدَّر [اندازهگيرىنشده] بودهاند؛ اگرچه ما نتوانيم به كيفيت ثبوت آنها احاطه پيدا كنيم. ممكن هم هست چيزهاى ديگرى نيز در آن عالَم ذخيره و نهفته باشد كه از جنس موجودات زمانى نبوده باشند. بنابراين، بايد گفت: خزينههاى غيب خدا مشتمل است بر دو نوع غيب: يكى غيبهايى كه پا به عرصه شهود هم گذاشتهاند [و در اين جهان ظاهر شدهاند]؛ و ديگرى غيبهايى كه از مرحله شهادت خارجند و ما آنها را غيب مطلق مىناميم. البته آن غيبهايى هم كه پا به عرصه وجود و شهود و عالم
&
حدّ و قدر [اندازه] نهادهاند، در حقيقت و صرف نظر از حد و اندازهاى كه به خود گرفتهاند، باز به غيب مطلق برمىگردند. (1)
«بنابراين، آيات محكم قرآنى به صراحت مىگويد: اولاً همه اشيا نزد خداوند، خزاينى پايدار و فناناپذير دارد: ( وَ إِنْ مِنْ شَيءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ ) ؛ [«و هيچ چيز نيست مگر آنكه خزائن آن نزد ماست» . (حجر:٢١)]؛ ثانياً، همه اشيا، از آن خزاين غيبى نازل مىشود: ( وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ ) ؛ [«ولى ما جز به اندازه معينى آن را نازل نمىكنيم» . (حجر:٢١)]؛ آن هم بهگونه تجلّى. چنانكه امام على (ع) مىفرمايد: «
اَلحمدُ لِلّهِ الْمُتجَلّي لِخَلْقِهِ بِخَلْقِهِ » (2)[«سپاس خداى را كه با خلقت خويش بر خلق خود، متجلّى است»].
آيه شريفه ( وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ ) حاكى است كه وجود اين اشيا در آن خزاين، به شكل «لفّ و جمع» است و به هنگام تنزّل، صورت «نشر و قدر و هندسه» به خود مىگيرد. با اين بيان، مفهوم آياتى همچون:
(قَدْ أَنْزَلْنا عليكُمْ لِباساً يُوارِي سَوْآتِكُمْ وَ رِيشاً) ؛ [«لباسى براى شما آفريديم كه اندام شما را مىپوشاند و مايه زينت شماست» . (اعراف:٢۶)
(وَ أَنْزَلَ لَكُمْ مِنَ الْأَنْعامِ ثَمانِيةَ أَزْواجٍ) ؛ [«و براى شما هشت زوج از چهارپايان آفريد» . (زمر:۶)]
(وَ فِي السَّماءِ رِزْقُكُمْ وَ ما تُوعَدُونَ) ؛ «روزى شما در آسمان است و نيز آنچه شما وعده داده مىشويد» . (ذاريات:٢٢)
(وَ أَنْزَلْنَا الْحَدِيدَ فِيهِ بَأْسٌ شَدِيدٌ) ؛ «و آهن را آفريديم كه در آن، نيروى شديد است» . (حديد:٢۵)
آشكار مىشود؛ زيرا انزال، در اينگونه موارد، به معناى تنزل و تجلّى است نه تجافى، همانند فرو فرستادن باران از آسمان به زمين؛ زيرا هر قطره باران كه بر زمين فرو مىبارد، جايگاه آسمانى خود را ترك كرده و به جايى ديگر منتقل مىشود. بنابراين، هر آنچه در جهان مادّه موجود است، اصلى دارد كه نزد خداوند محفوظ است و از آن اصل فرو فرستاده مىشود و آنچه فرو فرستاده شده، نشانه و آينه خداست [. . .] بر اين اساس و به عقيدۀ برخى، كعبه، از بيتالمعمور تنزل يافته و بيتالمعمور نيز از عرش متنزل شده است» . (1)
«علاوه بر آن، با عنايت به روايتى كه نماز را معراج مؤمن مىخواند، مىتوان گفت كه نمازگزارى كه كعبه را قبله قرار مىدهد، با نماد عرش در زمين، رابطه برقرار نموده است؛ چنانكه اصولاً اگر انسان به ايمانى دست يابد كه بتوان او را مؤمن خواند، به مقامى رسيده است كه قلب او، خود، «عرش الهى» است: «
قَلْبُ المُؤْمِنِ عَرْشُ الرَّحْمن » . (2)
امام سجاد (ع) مىفرمايد:
اِنَّ فِي الْعَرْشِ تِمثالُ جَميعِ ما خَلَقَ اللهُ مِنَ البَرِّ وَالْبَحْرِ وَ هذا تَأْويلُ قَولِه: (وَ إِنْ مِنْ شَيءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ) (3). (4)
صورت مثالى هر آنچه مخلوق خداست در خشكى و دريا، در عرش وجود دارد و اين است تأويل قول خداوند: «و هيچ چيز نيست مگر آنكه خزائن آن نزد ماست» .
بنابراين، كعبه، نماد و وجه تنزليافته عرش در زمين خواهد بود. (5)
«كعبه، نخستين عبادتگاه توده انسانهاى روى زمين است:
(إِنَّ أَوَّلَ بَيتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ) (آل عمران: ٩۶)
نخستين خانهاى كه براى مردم [و نيايش خداوند] قرار داده شد، همان است كه در سرزمين مكه است.
تعيين محل و نقشه ساختن اين خانه، به رهنمود و فرمان خداى سبحان بود:
( وَ إِذْ بَوَّأْنا لِإِبْراهِيمَ مَكانَ الْبَيتِ . . .) (حج: ٢۶)
[و به خاطر بياور] زمانى را كه جاى خانه [كعبه] را براى ابراهيم آماده ساختيم [تا خانه را بنا كند].
حضرت ابراهيم (ع) آنگاه كه همسرش هاجر و فرزندش اسماعيل (ع) را به سرزمين مكه آورد و در آن ساكن كرد، به خدا عرض كرد:
(رَبَّنا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوادٍ غَيرِ ذِي زَرْعٍ عِنْدَ بَيتِكَ الْمُحَرَّمِ) (ابراهيم:٣٧)
پروردگارا! من بعضى از فرزندانم را در سرزمين بىآب و علفى، در كنار خانهاى كه حرم توست، ساكن ساختم.
هاجر، هنگام توديع، به حضرت ابراهيم (ع) عرض كرد: ما را به كه مىسپارى؟ فرمود: به پروردگار اين بنا» . از عبارت عِنْدَ بَيتِكَ الْمُحَرَّمِ) برمىآيد كه قبل از ابراهيم (ع) نيز كعبه به عنوان بيت حرام شهرت داشته و جايگاه آن مشخص بوده است، گرچه بر اثر حوادث گوناگون، ساختمان آن بارها تخريب و آنگاه تجديد بنا شده است» . (1)
شيخ طبرسى در تفسير «مجمعالبيان» دراينباره مىنويسد:
1) صهباى حج، صص ٢۶١ و ٢۶٢ (با تغيير و تلخيص) .
برخى گفتهاند: نخستين خانهاى كه براى مردم ساخته شد - و پيش از آن خانهاى ساخته نشده بود - و زمين از زير همان خانه گسترش يافت، كعبه
بوده است و يا اولين خانهاى كه به هنگام آفرينش آسمان و زمين، بر روى آب پديدار شده و خدا آن را هزار سال، پيش از آفرينش زمين، بسان كفى سپيد و درخشان بر روى آب پديد آورد، زمين مقدسى بود كه خانه كعبه روى آن بنا نهاده شده است.
از اميرمؤمنان و امام حسن (عليها السلام) آوردهاند: نخستين خانهاى كه براى پرستش، بنياد شد و پيش از آن، خانهاى براى عبادت و طواف در زمين نبود، خانه كعبه است و آن، اولين خانه مبارك و مايه هدايت براى جهانيان است. برخى نيز برآنند كه نخستين خانهاى كه مردم بدان توجّه و رغبت داشتند، و از آن بركت طلب مىكردند، خانه كعبه است.
دانشوران شيعه، با الهام از بيانات امامان نور گفتهاند: نخستين بخش از زمين كه خدا آن را آفريده، جايگاه كعبه بود و آنگاه زمين، از زير آن، گسترش يافت. از پيامبر گرامى (ص) است كه در پاسخ پرسش ابوذر در اين مورد فرمود: نخستين مسجدى كه براى مردم بنا شد، مسجدالحرام بود، و پس از آن بيتالمقدس. (1)
شهيد مطهرى مىنويسد:
از آيات قرآن بر مىآيد كه كعبه، قديمىترين معبد جهان است. بهطورىكه نوشتهاند، از زمانهاى قديم هفت معبد بزرگ و عمومى وجود داشته كه در چين و هند و بلخ و صنعا و در قسمتهاى شمالى و مركزى ايران فعلى بودهاند و از همه قديمىتر، همان كعبه است. (2)
همچنين به تعبير علامه طباطبايى:
در دعاى حضرت ابراهيم (ع) قسمتهاى زيادى است كه مىرساند: خانه كعبه،
هميشه به عبادت الهى، معمور و نشانه هدايت و راهنماى مردم بوده است. اين خانه، در زمان شعيب پيغمبر (ع) نيز معروفيت كامل داشته است و پا برجا و مستقر بوده است؛ زيرا در آيه شريفه:
(إِنِّي أُرِيدُ أَنْ أُنْكِحَكَ إِحْدَي ابْنَتَي هاتَينِ عَلى أَنْ تَأْجُرَنِي ثَمانِي حِجَجٍ) (قصص:٢٧)
من مىخواهم يكى از اين دو دخترم را به همسرى تو در آورم به اين شرط كه هشت سال براى من كار كنى.
شعيب، از لفظ «حج» ، سال را اراده كرده است و روشن مىشود كه در آن اوان، شماره سالها را با تكرار شدن عمل حج، حساب مىكردند. [اين، مىرساند كه پيش از شعيب نيز حج، داير بوده است]. (1)
تمام فطرتهاى سالم و خداجو و وجدانهاى بيدار، به «جاذبههاى معنوى» گرايش دارند و براى آن حرمت و تقدس، قائلند. كعبه مصداقى والا از اين جاذبههاست، ازاينرو، همواره مورد احترام انسانهاى خداجو و پاكيزه فطرت است و در جانهاى آنها محترم و مقدس مىباشد. علامه طباطبايى (رحمة الله) مىنويسد:
خانه كعبه، نزد تمام مردم و طوايف مختلف، بزرگ و مقدس بوده است: هندىها آن را با ديده عظمت نگريسته، معتقد بودند كه روح «سيوا» [كه پيش آنان سومين «اقنوم» شمرده مىشود] هنگامى كه با زنش، بلاد حجاز را مىگشت، در حجرالاسود حلول كرد. ستارهپرستان فرس و كلدانىها خانه كعبه را يكى از بيوت هفتگانه معظّم مىدانستند [بيوت هفتگانه عبارتند از:
1) ترجمه تفسير الميزان، ج٣، ص ۵٧۶.
كعبه، مارس در كوههاى اصفهان، مندوسان در هند، نوبهار در بلخ، بيت غمدان در صنعا، كاوسان در فرغانه، و خانهاى در بالاترين قسمتهاى چين]. بعضى به واسطه قدمت و طول بقاى آن، مىگفتند: خانه كعبه «زحل» است. فارسيان نيز كعبه را احترام مىنمودند؛ زيرا عقيده داشتند كه روح هرمز در آن حلول كرده [است و] بسا مىشد كه به عزم زيارت، به آنجا مسافرت مىكردند. يهوديان هم، خانه كعبه را بزرگ مىشمردند و در آنجا، خدا را مطابق دين ابراهيم (ع) پرستش مىكردند. همچنين دو صورت از مريم (س) و مسيح (ع) در آنجا بود كه از آن استفاده مىشود [كه] نصارا نيز آنجا را مقدس مىدانستند. از طرفى، عربها بالاترين تعظيم و كرنش را درباره آن انجام مىدادند [و] آن را «خانه خدا» حساب مىكردند و از هر سوى، به عنوان حج، به آنجا روى مىآوردند؛ خانه را بناى ابراهيم دانسته، موضوع «حج» را نيز از دين ابراهيم مىشمردند كه بهطور توارث بينشان باقى مانده است. (1)
امام خمينى (رحمة الله) مىفرمايد:
كعبه احترامش پيش ما تنها نيست، پيش مسلمين تنها نيست، كعبه را همه ملل محترم مىشمرند؛ همه مللى كه به دين اعتقاد دارند. كعبه خانهاى است كه از زمان اول خلقت بوده است و همه انسانها خدمتگزار او بودهاند. (2)
نه كعبه عرب را گرامى بُدست
به نزد عجم نيز نامى بُدست
يكى از خديوان ايران زمين
كه بوده است شُهره، به داد و به دين
دو آهو بره، از چه از زرّ ناب
ابا پنج شمشير دارنده آب
به هديه فرستاد سوى حرم
پرستارگان حرم را درم. . . (1)
دل مؤمن، چو كعبه دان به درست
زمزم و ركن او مبارك و چست
ليك حرص و غرور و شهوت و كين
حسد و بغض و آنچه هست و چنين
پر يكى آفت از درون نهاد
هست يك بت به صورت و بنياد
اى شهنشاه و عادل غازى (2)
تيغ در نه، چو احمد تازى
كعبه را از بتان مطهر كن
شمع توحيد را منوّر كن (3)
«بنيانگذارى و تعيين ابعاد و شكل كعبه، به هدايت خداوند بود. قرآن در اينباره مىفرمايد: (وَ إِذْ بَوَّأْنا لِإِبْراهِيمَ مَكانَ الْبَيْتِ أَنْ لا تُشْ-رِكْ بِي شَيْئاً وَ طَهِّرْ بَيْتِيَ لِلطَّائِفِينَ وَ الْقائِمِينَ وَ الرُّكَّعِ السُّجُودِ) (حج: ٢۶)
و [به خاطر بياور] زمانى را كه محلّ خانه [كعبه] را براى ابراهيم آماده ساختيم [تا آن را بنا كند و به او گفتيم:] چيزى را همتاى من قرار مده! و خانهام را براى طوافكنندگان و قيامكنندگان و ركوعكنندگان و سجودكنندگان [از آلودگى بتها و از هرگونه آلودگى] پاك ساز.
اين آيه، بدين معناست كه جايگاه كعبه و تعيين مكان و هندسه آن، بر مبناى توحيدِ صرف است كه هيچ شركى، اعم از شرك جلى، مانند وثنيت و بتپرستى و شرك خفى، مانند ريا، آن را آلوده نمىسازد. اين توحيد محض كه كعبه برآن پايه گذارده شده، جز درباره شمار اندكى از مؤمنان تحقق نمىيابد. ازاينرو، بسيارى از آنان از لوث
شرك جلى، مانند تواضع در برابر توانگر به خاطر ثروت او و خوارى در مقابل طاغوت به خاطر طغيانگرى و گردن فرازى او يا شرك خفى، مانند ترك دنيا به خاطر هدفى دنيوى يا زهد و پارسايى پيشهكردن براى دستيابى به جاه و مقام، مصون نيستند. بنابراين، بناى كعبه، بر توحيد ناب - منزه از هرگونه شرك - بوده و كعبه با اين هندسه الهى، موضوع و متعلق احكام بسيار، از جمله حج شده است. همچنين، كعبه با اين ويژگى، مثالى براى عرش است كه جز ملائك گِرد آن را نگرفتهاند؛ فرشتگانى كه آفريدگان خداى رحمانند و از فرمان او سر نمىتابند و به امر او كار مىكنند و از حضرتش پيشى نمىگيرند و آنچه را امر مىشوند به جا مىآورند. (1)
در مكه به امام سجاد (ع) خبر رسيد كه موقوفات ويژهاى كه در مدينه، تحت سرپرستى ايشان بوده غصب شده است. برخى از همراهان، به آن حضرت پيشنهاد كردند كه در اينباره، نزد وليد بن عبدالملك، خليفه وقت كه در آن سال به مكه آمده بود، شكايت ببرد. امام سجاد (ع) فرمود: من در كنار كعبه، از صاحب اين خانه دنيا نمىخواهم، چه رسد كه درباره دنيا به غير او پناه ببرم. (2)
مقام معظم رهبرى مىفرمايد:
حج، مظهر توحيد و كعبه، خانۀ توحيد است. اينكه در آيات كريمۀ مربوط به حج، بارها از «ذكر الله» سخن رفته، نشانه آن است كه در اين خانه و به بركت آن، بايد هر عامل غير خدا، از صحنه ذهن و عمل مسلمين زدوده شود و بساط انواع شرك، از زندگى آنان برچيده شود. در اين محيط، محور و مركز هر حركتى خداست و طواف و سعى و رمى و وقوف و ديگر شعائرالله حج، هر يك به نحوى نمايش انجذاب به «الله» و طرد و نفى «انداد الله»
&
است. اين است آن «ملت حنيف» ابراهيم (ع) ، بتشكن بزرگ و منادى توحيد بر فراز قلۀ تاريخ. شرك، همواره به يك گونه نيست؛ و بت، هميشه به شكل هياكل چوب و سنگ و فلز ظاهر نمىشود. خانۀ خدا و حج، بايد در همۀ زمانها شرك را در لباس خاص آن زمان و بت شريك خدا را با جلوۀ مخصوص آن بشناساند و نفى و طرد كند. امروز البته از «لات» و «منات» و «عزّى» خبرى نيست، اما به جاى آن و خطرناكتر از آن، بتهاى زر و زور و استكبار و نظامهاى جاهلى و استكبارى است كه همۀ فضاى زندگى مسلمين را در كشورهاى اسلامى فرا گرفته است. بتى كه بسيارى از مردم جهان و از جمله بسيارى از مسلمين، امروز به جبر و تحميل، به عبادت و اطاعت از آن وادار مىشوند؛ بت قدرت آمريكاست كه همۀ شئون فرهنگى و سياسى و اقتصادى مسلمين را در قبضه گرفته و ملتها را خواه و ناخواه، در جهت منافع و اغراض خود كه نقطۀ مقابل مصالح مسلمين است حركت مىدهد. فرهنگ فساد و فحشا كه به وسيلۀ دستهاى استعمارى در ميان ملتها ترويج مىشود، فرهنگ مصرفزدگى كه روز به روز زندگى ملتهاى ما را بيشتر در لجنزار خود فرومىبرد، سلطۀ سياسى غرب استكبارى كه پايههاى آن به وسيلۀ حكومتهاى دستنشانده و ضد مردمى كار گذاشته شده است، حضور نظامى كه با هر بهانهاى شكل آشكارترى به خود مىگيرد، اينها و امثال آن، همه، مظاهر همان شرك و بتپرستى است كه در ضديت كامل با نظام توحيدى و حيات توحيدى است كه اسلام براى مسلمانان مقرر داشته است. حج و اجتماع عظيم برگرد خانۀ توحيد، بايد آن مظاهر شرك را نفى كند و مسلمانان را از آن برحذر دارد. (1)
1) صحيفه حج (مجموعه سخنان و پيامهاى مقام معظم رهبرى) ، ج٢، صص ۵٨ و ۵٩.
مقام معظم رهبرى در جاى ديگر مىفرمايد:
توحيد، روح اساسى حج و مضمون بسيارى از اعمال و مناسكِ آن است.
توحيد، با مفهوم عميق قرآنى آن، به معناى توجه و حركت به «ما سوى الله» و ردّ و نفى بتها و قدرتهاى شيطانى است. خطرناكترين اين قدرتها در درون وجود آدمى، نفس اماره و هواها و هوسهاى گمراهكننده و پستكننده است و در سطح جامعه و جهان، همان قدرتهاى استكبارى و فتنهانگيز و فسادانگيزند كه امروزه بر زندگى مسلمانان چنگ انداخته و با روشهاى شيطانى، جسم و روح بسيارى از ملتهاى مسلمان را دستخوش سياستهاى خود ساختهاند. وظيفهاى كه حج و اعمال و شعائر توحيدى آن بر مسلمان حجگزار لازم مىسازد، ابراز برائت و بيزارى از اين همه است.
و اين، اولين قدم، در راه تجسّم ارادۀ اسلامى در نفى اين پديدههاى شيطانى و استقرار حاكميت اسلام و توحيد، بر همۀ جوامع اسلامى است. (1)
همچنين مىفرمايد:
قرآن، اعمال حج را «شعائر» مىنامد. اين بدان معناست كه اينها، فقط عملى فردى و براى اداى تكليفى شخصى نيست، بلكه نشانهاى است تا برانگيزانندۀ شعور و معرفت انسان به چيزى باشد كه اين عمل، علامت و نشانۀ آن است. در وراى اين نشانهها، توحيد قرار دارد؛ يعنى نفى همۀ قدرتهايى كه به نحوى جسم و جان آدمى را در قبضۀ اقتدار خويش گرفتهاند و اثبات حاكميت مطلق الهى بر همۀ وجود و به عبارت روشن و آشنا، حاكميت نظام اسلامى و مقررات اسلامى بر زندگى فردى و اجتماعى مسلمين. (2)
و نيز مىفرمايد:
البته عمق جنبههاى توحيدى عمل حج را جز انبياى عظام و اولياى كرام
-عليهم الصلاۀ و السلام- و بندگان خاص خدا، كس ديگرى نمىتواند ادراك كند. اين پدر توحيد و بتشكن جهان، حضرت ابراهيم (ع) ، به ما و همه انسانها آموخت كه در راه خدا، عزيزترين ثمره حيات خود را بدهيد و عيد بگيريد. خود و عزيزان خود را فدا كنيد و دين خدا و عدل الهى را برپا نماييد. او به همه ما، ذريه آدم فهماند كه «مكه» و «منا» قربانگاه عشق است و اينجا محل نشر توحيد و نفى شرك است كه دلبستگى به جان و عزيزان نيز شرك است. اين بتشكن، و فرزند عزيزش، بتشكن ديگر، سيد انبيا، محمد مصطفى (ص) به بشريت آموختند كه بتها هرچه هست بايد شكسته شود و كعبه كه «اُمّ القرى» است و آنچه از آن بسط پيدا كرده، تا آخرين نقطه زمين، تا آخرين روز جهان، بايد از لوث بتها تطهير شود. كعبۀ معظمه، يكتا مركزِ شكستن اين بتهاست. ابراهيم خليل، در اول زمان و حبيب خدا و فرزند عزيزش مهدى موعود (عج) در آخر زمان، از كعبه، نداى توحيد سر دادند و مىدهند. مهدى منتظر، به اتفاق مسلمين، از كعبه ندا سر مىدهد و بشريت را به توحيد مىخواند. همه فريادها را از كعبه و مكه سر مىدهند؛ و ما بايد از آنها پيروى كنيم و نداى توحيد را از آن مكان مقدس سر دهيم. (1)
شهيد مطهرى مىفرمايد:
اِشكالى شده است به اينكه طواف، گرد يك خانه سنگى و استلام و تبرك به حجرالاسود، بقايايى از شرك است كه در اسلام باقى مانده است. بنابراين اسلام هم نتوانست توحيد خالص بياورد.
1) صحيفه حج، ج١، صص١٢٠ و ١٢١.
در پاسخ بايد گفت: اتفاقاً قضيه برعكس است. قرآن كريم حج را يادگار ابراهيم و ابراهيم را پدر حج و دشمن بتپرستى مىداند: ( وَ اجْنُبْنِي وَ بَنِيَّ أَنْ )
( نَعْبُدَ الْأَصْنامَ ) ؛ «و من و فرزندانم را از پرستش بتها دور نگهدار!» . (ابراهيم:٣۵)
قرآن، مخصوصاً مراسم حج را به عنوان شعائر الهى ياد مىكند: ( ذلِكَ وَ مَنْ يعَظِّمْ شَعائِرَ اللَّهِ فَإِنَّها مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ ) ؛ «اين است [مناسك حج]؛ و هركس شعائر الهى را بزرگ دارد، اين كار، نشانه تقواى دلهاست» . (حج:٣٢)
اساساً فرق است ميان تعظيم و پرستش. اسلام تعظيم و تواضع را جايز مىداند و پرستش را منع مىكند. فرق ميان پرستش و تعظيم، اين است كه پرستش، نوعى تقديس و تنزيه و تسبيح و تحميد است و تسبيح و تحميد و تنزيه از جميع نقايص و همچنين تكبير، مختص خداست. سجود و ركوع، از لحاظ هيئت جسمانى، عبادت نيست، از آن لحاظ عبادت است كه حالتى است كه اختصاص داده شد براى تسبيح و تكبير. لهذا در سجود مىگوييم: «
سُبحانَ رَبِّيَ الاَعلى وَ بِحَمدِه » و در ركوع مىگوييم: «
سُبحانَ رَبِّيَ العَظيمِ وَ بِحَمدِه » ، و در موقع رفع رأس مىگوييم: «اَللهُ اَكبَر» . تقديس بايد منحصراً براى خدا باشد يا به خاطر امر خدا.
اگر چيزى را به خاطر يك شعار و عنوان يك شعار تقديس كرديم [نه تسبيح كه براى غير خدا جايز نيست] مثل احترامى كه به پرچم و علامتهاى ملّى مىگزارند، در واقع احترام به او نيست، احترام به آن فكر و عقيدهاى است كه اين پرچم نماينده اوست. اين، جنبه شعاريت پيدا مىكند. پس در اينجا دو مطلب گفته شده است: يكى اينكه ملاك پرستش، تسبيح و تكبير و تحميد است كه جز درباره كمال مطلق جايز نيست و امكان ندارد
خدا اجازه بدهد غير او تسبيح و تكبير و تحميد شود.
مطلب ديگر اينكه در ميان همه ملل، معمول است كه شعائرى را تقديس و
تعظيم مىكنند و از اين كار، هدفى دارند. اسلام هم شعائرى دارد و به نص قرآن، كعبه و حج، از شعائر است. (1)
«بارى تفكر توحيدى كه حضرت احديت را از هرگونه تجسّد و تجسّم، مبرّا و منزه مىداند، در آثار و باورهاى مسلمانان و جلوههاى مسلمانى، تأثير غير قابل انكار و يگانه داشته است. اين باور در ظرف نمايش آثار مسلمانان، نقش شايان توجهى ايفا كرده است كه سبب تمايز جدّى آثار و عرصههاى فعاليت مسلمانان و از جمله، هنرهاى مورد اقبال آنان بوده است. براى نمونه، هنرهايى مثل مجسّمهسازى و نقاشى، در ميان مسلمانان رشد چندانى نداشته و در عوض خوشنويسى و استفاده از فرمهاى هندسى و انتزاعى، در هنرهايى چون كاشىكارى، گچبرى، معرّق، منبّت و مانند آنها، رواج داشته و به اوج رسيده است. بارزترين جلوه تنزيه را در فضاى تهى كعبۀ معظمه مىتوان ديد كه به عكس همه معابد عالم است كه غالباً مملوّ از نقش و نگار و تنديس و جهتگيرى مىباشند. اين فضاى مقدس، از هر اثر مادى و فيزيكى و جسمانى، كاملاً تهى و بهترين شيوهنمايش تنزيه الهى و توحيد است» . (2)
حكايت عرفانى
«. . . چهار هزار سال آن كعبۀ معظم را بتخانه آزرى ساخته بودند تا [آنكه] از غيرت نظر اغيار، به خداوند خود بناليد كه «پادشاها! مرا شريفترين بقاع گردانيدى و رفيعترين مواضع ساختى، بيتالحرام نام من نهادى و امن و امان خلق، در من بستى! پس به بلاى اين اصنام مبتلا كردى! از بارگاه جبروت به او خطاب رسيد كه «آرى!
چون خواهى كه معشوق ١٢۴٠٠٠ نقطه طهارت باشى و خواهى كه همه اوليا و صديقان و طالبان را در راهجُستِ خود بينى و آن را كه خواهى به ناز در كنار گيرى، و صد هزار ولى و صفى را جان و دل در راه خود به تاراج دهى، كم از آن نباشد كه روزى چند، در بلاى اين اصنام بسازى و صفات صفا و مروه را در بطش قهر غيرت فروگذارى! سنت ما چنين است: كسى را كه روزى دولتى خواهد بود، نخست او را از جام قهر، شربت محنت چشانيم» . (1)
«بىگمان اعلام مراسم حج توسط حضرت ابراهيم (ع) ، و طنينانداز شدن نداى توحيد توسط آن حضرت در كنار خانه خدا، در حالى بود كه ساير ملتها و قبايل در ساير نقاط جهان، از دين پيامبران خدا منحرف شده بودند و خانههايى براى پرستش بتان، ماه و خورشيد و ستارگان و مجسمهها ساخته بودند و هر ساله، مراسمى شبيه حج، پيرامون آن اجرا مىكردند. مصرىها، خدايان متعددى را مىپرستيدند؛ از پرستش خورشيد گرفته تا پرستش گاو و عبادت خدايان سهگانه «ازوريس» ، «ايزس» و پسر آن دو «حوريس» ؛ و آنها را رمز صفات الهى مىپنداشتند و نيز مجسمههايى براى اين منظور ساخته بودند. آشورىها «اله شمس» را مىپرستيدند و برايش بتى به صورت مجسمه «ابوالهول» ساخته بودند، داراى سر انسان و بدن شير و بال پرندگان. كنعانيان نيز «بعل» را مانند «اله شمس» عبادت مىكردند، اما بدون بال، كه آثار آن در معبد «بعلبك لبنان» به «قلعه بعلبك» معروف است. عمانىها و اهل ياشان نيز «بعقل فقور» را مىپرستيدند. بعضى از ملتها نيز «عشتارون» يعنى ماه را در قالب بتى با هيئت زنانه پرستش مىكردند» . (2)
شيخ محمود شلتوت مىنويسد:
حج به معناى زيارت مكانهايى خاص، در راستاى تقرب به خداوند معبود، شكلى از اشكال عبادات قديمى است كه ملتها و قبيلهها براى بزرگداشت و تقديس معبودهاى خويش، همچون سمبلى، از آن استفاده مىكردند و مصريان، يونانىها، مردم ژاپن و ديگر ملتهاى قديم، به زيارت و طواف مجسمهها و بتهاى مقدس خود مىپرداختند. هر يك از ملتها، بنا بر تخيل و ذهنيتى كه از عظمت خداى خويش داشتند، اقدام به ساختن مجسمه و يادبود او كردند. اين وضع، ادامه داشت تا اينكه خداوند، حضرت ابراهيم (ع) را مبعوث كرد و او فرمان پروردگارش را لبيك گفت و آن را از بت و مظاهر شرك پاك گردانيد. اما پس از قرنها و در روزگار جاهليت، باز، مردمان اين عصر، بسيارى از مناسك و شعائر حج را تغيير دادند و آن حج ابراهيمى، چهره ديگرى پيدا كرد. آنان بر در و ديوار كعبه، بتان بسيارى قرار دادند و در مقابل آنها به تعظيم پرداختند؛ همچنين در ارتباط با اداى مراسم حج، فرهنگ و عادات برخاسته از هواهاى نادرستشان را اضافه كردند. براى مثال، به صورت عريان به طواف آن اقدام مىكردند؛ برخى سران قبايل و اشراف، از روى تكبر از حضور در عرفات همراه با ديگر مردم خوددارى مىكردند و خود را برتر از اين مىدانستند كه در كنار مردم عادى و همراه با آنها لباس احرام بر تن كنند. بدين ترتيب، مردم عرب، بسيارى از شعائر و مظاهر حج را تغيير داده بودند. تا آنكه اسلام ظهور كرد و طولى نكشيد كه در اثر مجاهدت حضرت محمد (ص) و پيروان او، كعبه، از وجود بتها پاك گرديد و بدينگونه، دوباره توحيد در آن سرزمين حاكم شد و آنچه از شعائر حج كه دستخوش انحراف شده بود، اصلاح گرديد. (1)
1) اسلام آيين زندگى، گزيده صص ١٧٩ - ١٨٣.
از شكستن بتِ «نفْس» تا مرز توحيد
نفس، بزرگترينِ بتها و به تعبير مولوى «مادر بتهاست» . بر اين پايه، بزرگترين مانع شكلگيرى توحيد در جان و دل آدمى، نفسپرستى است.
مادر بُتها بتِ نفس شماست
زانكه آن بُت مار و اين بت اژدهاست
بت شكستن سهل باشد نيك سهل
سهل ديدن نفْس را، جهل است جهل (1)
حكايت يكى ديوانۀ گريانِ دلسوز
شبى در پيش كعبه بود تا روز
خوشى مىگفت اگر نگشايىام در
بدين در همچو حلقه مىزنم سر
كه تا آخر سرم بشكسته گردد
دلم زين سوز دايم رَسته گردد
يكى هاتف، زبان بگشاد آنگاه
كه پُر بود از بت اين كعبه دو سه راه
شكسته گشت اين بت در درونش
شكستهگير يك بت از برونش
اگر مىبشكنى سر از برون تو
بتى باشى كه باشى سرنگون تو
درين راه از چنين سر كم نباشد
كه درياييش يك شبنم نباشد
بزرگى چون شنيد آواز هاتف
بدان اسرار شد دزديده واقف
به خاك افتاد و چشمش خون روان كرد
بسى جان از چنين غم خون توان كرد (2)
«بت سنگين [سنگى] شكستن، نيك آسان است؛ و بت نفْس شكستن، سخت دشوار. خُنُك آن كه از امت خليل، بتشكن است، و هر دو را بشكست» . (3)«بنابراين آن كه صدها بت در آستين دارد، مهمان بيت توحيد نيست و آن كه بندۀ هوا و برده هوس &
است، مهمان بيت عتيق و خانه آزاد و آزادگى نخواهد بود و آن كه امتيازطلب و برترىخواه است، مهمان بيت مساوات و مواسات نيست» . (1)
«ساختن كعبه، عبادت خالصانهاى بود كه ابراهيم خليلالله و اسماعيل ذبيحالله (عليها السلام) بدان شرف يافتند؛ اين كار را تنها براى خداوند انجام دادند و از هيچكس پاداش و سپاسى نخواستند. اين خلوص، تنها بر سر زبان آنان نبود، بلكه پاك نيتى در دل آنان نهفته و بر زبانشان آشكار بود؛ زيرا كسى كه با قلب سليم به پيشگاه پروردگارش رفت (2)، قلب مبارك و گرامىاش را هيچ نيتى جز خدا نخواهد بود و آن كه گفت: اى پدر! آنچه را بدان مأمور شدى به انجام رسان كه مرا از شكيبايان خواهى يافت. ( يا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِي إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِينَ ) (صافات: ١٠٢) پاكى ضميرش را با ناخالصى، نخواهد آلود.
اين دو پيامبر، با كمال توحيد و خلوص، پروردگارشان را خواندند و خداى سبحان، به بندگان مخلصى يادشان كرد كه شيطنت و وسوسه در آنان راه ندارد.
پايههاى كعبه بر خلوص نهاده شد و به سبب تقوا، مورد پذيرش خداوند قرار گرفت. چون هندسۀ كعبه بر توحيد و آبادى آن، بر تقوا و خلوص استوار شده است با خداى سبحان (بيتالله) نسبت يافته و خانه خدايى شده است؛ شجره طوبايى شده كه به اذن خداوند، ميوههايش، در سراسر گيتى، به صورت خانههايى بر آمده است.
هر مؤثرى، در اثر خاص خويش تجلى دارد و هر اثرى، واجد مزاياى ويژه مؤثر خود خواهد بود. از اين رهگذر، مىتوان همه آثار خليل و ذبيح (عليها السلام) را در مهندسى و
معمارى و بنّايى كعبه جستوجو كرد. و هر وصف ممتازى كه در قرآن كريم يا سخنان عترت طاهرين (عليهم السلام) درباره شخصيت برجسته اين دو پيامآور بزرگ وحى الهى آمده است، براى ترسيم خطوط چهره معنوى كعبه، سند گويايى خواهد بود. بنابراين، همانطور كه حضرت ابراهيم (ع) يهودى يا نصرانى نبوده، بلكه حنيف و ميانهرو و مسلم و منقاد محض و معصوم از گزند هرگونه شرك بوده است، مىتوان اوصاف اعتدال و توحيد و انقياد را هندسه كعبه دانست. به همين گونه، در بناى كعبه، خلوص و صفاى معماران، ظهور خاص داشت و هندسه آن با قداست «خلوص» آميخته بود؛ زيرا نيت، روح عمل است و كعبه جز براى خدا ساخته نشد و پاداش اين ساختن نيز جز رضاى پروردگار نمىتوانست باشد.
هنگامى كه آن دو شخصيت عظيم آسمانى، كعبه را بنا نهاده، پايههاى آن را بالا مىبردند، از نهاد پاك و ضمير صافشان حقيقتى بدين صورت متمثّل مىشد.
(وَ إِذْ يرْفَعُ إِبْراهِيمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَيتِ وَ إِسْماعِيلُ رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِيعُ الْعليمُ) (بقره: ١٢٧)
و [به ياد آوريد] هنگامى را كه ابراهيم و اسماعيل، پايههاى خانه [كعبه] را بالا مىبردند [و مىگفتند:] پروردگارا! از ما بپذير، كه تو شنوا و دانايى.
بنابراين، بنيانگذاران كعبه، جز رضاى خدا، خواهان چيز ديگرى نبودند.
اهميت درخواست پذيرش عمل از درگاه خداوند ( رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنَّا ) از آن روست كه حُسن فعلى و فاعلى، دو ركن مهم پذيرش اعمال است؛ يعنى اولاً بايد اصل عمل، نيكو بوده، قابليت تقرب به مولا را داشته باشد و ثانياً از روح با ايمانى صادر شده باشد و دعاى مذكور، اشاره به تحقق اين دو شرط دارد» . (1)
1) صهباى حج، برگزيده صص ٢١١ - ٢١٣ (با تغيير و تلخيص) .
غسل كنم ز آب چشم، پاك شوم ز آز و خشم
چون به حرم نهم قدم تا نكنم طهارتى (1)
«همانطور كه تأسيس كعبه، به دستور وحى آسمانى بود، پيراستن آن از هر شرك و آلودگى و تنزيه آن از غبار طغيان و تمرّد نيز به فرمان الهى بود كه آن خانه، از لوث عصيان پاك بماند و پارسايانى كه از گَرد شرك و طغيان منزّهاند، در حريم آن راه يابند. (وَ طَهِّرْ بَيتِي لِلطَّائِفِينَ وَ الْقائِمِينَ وَ الرُّكَّعِ السُّجُودِ) (حج: ٢۶)
و خانهام را براى طوافكنندگان و قيامكنندگان و ركوعكنندگان و سجودكنندگان، [از آلودگى بتها و از هرگونه آلودگى] پاك ساز!
حضرت ابراهيم و فرزندش اسماعيل (عليها السلام) مأمور شدند تا كعبه را از هر پليدى و آلودگى پالوده ساخته و از هر شرك و زشتى پاك كنند:
(وَ عَهِدْنا إِلى إِبْراهِيمَ وَ إِسْماعِيلَ أَنْ طَهِّرا بَيْتِيَ لِلطَّائِفِينَ وَ الْعاكِفِينَ وَ الرُّكَّعِ السُّجُودِ) (بقره: ١٢۵)
و از ابراهيم و اسماعيل پيمان گرفتيم كه خانه مرا براى طوافكنندگان و مجاوران و ركوعكنندگان سجدهگزار (نمازگزاران) پاكيزه سازيد.
با اين ميثاق الهى بر طهارت، هيچ مجالى براى پليدى و آلودگى شرك و مشرك و زشتى و لوث بت و بتپرستى باقى نمىماند. اين تطهير، پيمانى است كه به ظالم نمىرسد؛ چنانكه ظالم هم بدان نايل نمىشود، بلكه اين خليل و ذبيح و كليم و مسيح و حبيب و ساير پيامبران و رسولان: هستند كه بدين پيمان نايل مىآيند.
اين خانه پاك، به خاطر حجرالاسودى كه در آن است، به منزله دستِ راستِ خدايى است كه هر دو دست او، راست است. بنابراين دستهاى آلوده، آن را لمس نكنند؛
1) كليات اشعار مولانا فيض كاشانى، ص ۴٠۴.
چنانكه قرآن كريم نيز در كتابى است مكنون كه جز پاكان بر آن دست نسايند. كعبۀ پاك نيز چنين است كه جز پاكان، ديگرى بر گرد آن طواف نمىكند، و در شئون گوناگون زندگى خود، آن را فراروى خويش قرار نمىدهد.
كعبه آيينه بىغبارى است كه بيننده، چهره زيبا يا زشت خود را در آن مىنگرد. هر كه را خواهد هدايت و هر كه را خواهد گمراه مىكند و اين گمراهان همان كسانى هستند كه آيۀ: ( وَ ما كانَ صَلاتُهُمْ عِنْدَ الْبَيتِ إِلَّا مُكاءً وَ تَصْدِيةً ) ؛ «نمازشان نزد خانه كعبه چيزى جز سوت كشيدن و كف زدن نبود» . (انفال: ٣۵)
درباره آنها نازل شده است. ناپاكانى كه به رجسِ شرك، آلوده شده و به لوث طغيان و تمرّد، تن داده بودند، هرگز نمىتوانستند كعبه را ادراك كنند و در حريم آن به نماز، توفيق يابند.
اينان، توفيق طواف بر گرد كعبه و گزاردن نماز به طرف آن و ديگر امور عبادى نظير آنها را ندارند؛ زيرا كعبه به عنوان بيت خدايى كه منزه از حلول در مكان و مبرّاى از حصر در زمان و مقدس از نياز به چيزى يا كسى است معرفى شده است و به عنوان مهمانسراى ضيوف الرحمان، به دست خليلالله و ذبيحالله (عليها السلام) از لوث هر شركى تطهير شد.
طواف بر گرد كعبه، به عنوان خانهاى كه از هرگونه آلودگى پاك است، درس طهارت و دستور پاكى مىدهد و كسانى به زيارت واقعى آن نائل مىگردند كه از هر شرك و عيبى و هر رجس و رجزى، رهايى يافته و هجرت كرده باشند. كعبه، خانهاى است پاك كه به دست بهترين پاكان ساخته شده است و جز پاكان را نمىپذيرد و دستورى جز فرمان طهارت روح نمىدهد و سنتى جز سنت پاك توحيد را روا نمىدارد. از اينكه خداوند فرمود: «اين خانه را براى نمازگزاران و طوافكنندگان پاك كنيد» (1)استفاده مىشود كه نمازگزار ناپاك، به كعبه رو نكرده
1) وَ إِذْ جَعَلْنَا الْبَيْتَ مَثابَةً لِلنَّاسِ وَ أَمْناً وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِيمَ مُصَلًّى وَ عَهِدْنا إِلى إِبْراهِيمَ وَ إِسْماعِيلَ أَنْ طَهِّرا بَيْتِيَ لِلطَّائِفِينَ وَ الْعاكِفِينَ وَ الرُّكَّعِ السُّجُودِ (بقره: ١٢5)
است و اگر طوافكنندهاى، ناپاك برگردد معلوم مىشود به دور كعبه طواف نكرده است» . (1)
ما به ابراهيم و اسماعيل هين
در طهارت عهد كرديم اينچنين
پاك تا دارند و نيك آن خانه را
راه ندْهند اندر آن بيگانه را
بهر طوف طائفين و عاكفين
راكعان و ساجدان، ز اهل يقين
چون در آن ساكن شوند اندر وصول
ايمنند از شرّ نفس بوالفضول
وز فريب قوههاى طبع پست
وز فساد و كيدِ وَهْم تيزدست
عهد يزدان با خليل و با ذبيح
بود بر تطهير قلب، اى مُستريح! (2)
وز صفات نفس و ادناس (5)قُوا
پاك دارند از براى طائفين
يعنى اهل اشتياق و سالكين
كه به دور آن سراى پاك صاف
دايماً باشند در حول و طواف (6)
علامه طباطبايى (رحمة الله) مىنويسد: معناى جملۀ ( وَ طَهِّرْ بَيتِي . . .) اين است كه وحى كرديم كه خانه مرا براى طوافكنندگان و نمازگزاران و راكعان و ساجدان تطهير كن و تطهير هر چيز، به معناى اين است كه آن را از كثافات و پليدىها پاك كنند و به حالتى برگردانند كه طبع اولى آن، اقتضاى آن حالت را دارد و تطهير معبد، به همان جهت كه معبد است، اين است كه آن را از اعمال زشت و پليدىها كه مايۀ فسادِ عبادت است پاك كنند و چنين پليدى، همان شرك و مظاهر
شرك، يعنى بتهاست.
پس، تطهير خانه خدا يا منزه داشتن آن، از خصوص پليدىهاى معنوى است و ابراهيم (ع) مأمور شد كه طريقه عبادت را به نحوى كه خالى از قذارت شرك باشد به مردم تعليم دهد؛ همانطور كه خودش مأمور به چنين عبادتى شده بود و يا تطهير آن، از مطلق نجاسات و پليدىها، چه مادى و چه معنوى است. لكن از اين دو احتمال، آنكه با سياق آيه مساس بيشترى دارد، همان احتمال اول است و حاصل تطهير معبد از ارجاس و پليدىهاى معنوى، براى پرستندگان كه از دور و نزديك قصد آن مىكنند، اين است كه عبادتى براى آنان وضع كند كه خالص براى خدا باشد و منسوب به شائبه شرك نباشد و در آنجا، تنها خدا را بپرستند و چيزى را شريك او نكنند. (1)
فيض كاشانى از امام صادق (ع) روايت مىكند:
همينكه ابراهيم كعبه را بنا نمود و مردم حج به جاى آوردند، كعبه به خداى تعالى شكايت كرد از آنچه كه از آنان به او برخورد مىكند. پس خداى تعالى به او فرمود: اى خانۀ من، چشمت روشن؛ چراكه من در آخرالزمان گروهى را برمىانگيزانم كه با شاخههاى درخت، نظافت و خلال دندان مىكنند. (2)
از امام صادق (ع) پرسيدند: «آيا زنان زمانى كه به خانه كعبه مىآيند بايد غسلى كنند؟» حضرت فرمود: «بله، چراكه خداى تعالى مىفرمايد: «خانه مرا براى طوافكنندگان و نمازگزاران پاك سازيد» ، پس سزاوار است كه بنده داخل حرم و مسجدالحرام نشود، مگر اينكه پاك باشد؛ هم از عرق و كثافات، و هم از حدث» . (3)
ياد كن كرديم تعيين چون كه ما
مر مكان بيت ابراهيم را
پس به او گفتيم كاى كامل تميز
شرك بر ما مىمياور هيچ چيز
پاك كن بيتم ز بهر طائفين
هم ز بهر قائمينِ اين زمين
و آن كسان كه راكعند و ساجدند
در عبوديت نشان واحدند (1)
«در دعاى حضرت ابراهيم (ع) قسمتهاى زيادى است كه مىرساند: خانه كعبه هميشه به عبادت الهى، معمور و نشانه هدايت و راهنماى مردم بوده است: ( هُدىً لِلْعالَمِينَ ) ؛ [«مايۀ هدايت جهانيان است» . (آل عمران: ٩۶)]
در واقع، موضوع راهنما بودن كعبه و [نيز] هدايت بودن آن براى جهانيان، به واسطۀ نشان دادن سعادت آخرتى آنان و رساندنشان به كرامت و قرب الهى است؛ زيرا خداى متعال آن را براى عبادت و پرستش حق قرار داده و در نزد آن، انواع و اقسام عبادات را تشريح كرده است. آرى از وقتى حضرت ابراهيم (ع) خانه كعبه را بنا كرد، هميشه مقصد مردم و محل عبادتكنندگان بوده است. البته در سعادت دنيوى نيز مؤثر مىباشد؛ بدينگونه كه ذكرش شرق و غرب را پر كرده و در جميع عبادات و طاعات و نشست و برخاست مردم مسلمان دخيل و در جميع شئون آنان سهيم مىباشد. آرى! كعبه، در حقيقت، مسلمانان را به سعادت دنيوى نيز كه همان وحدت كلمه و يگانگى امت باشد رهبرى نموده، غير مسلمانان را هم بيدار مىكند تا به نتايج وحدت اسلامى و هماهنگى قواى مختلف و تشتت آن پى برده از خواب غفلت بيدار شوند.
از اينجا فهميده مىشود كه اولاً، هدايت و راهنمايىاش هم راجع به سعادت دنيوى و هم اخروى است؛ چنانكه نحوه هدايتش عموميت دارد و جميع مراتب هدايت را
&
1) شرح جامع تفسير عرفانى و منظوم قرآن، ج ۶، ص ٢٧٧٨.
شامل مىباشد؛ ثانياً، هدايتش مربوط به عالَم خاص و دسته مخصوصى -چون فرزندان ابراهيم يا عرب يا مسلمانان- نيست، بلكه تمام جهانيان را در برمىگيرد. (1)
مكه در ارض است اول خانهاى
كه بنا شد بهر هر فرزانهاى
اهل عالم راست هادى در صلات
هست يعنى قبله بهر كاينات
هست آيتها در آن بر مردمان
جاى ابراهيم و پيدا زاو نشان (2)
كعبه، از عوامل مهم تقويت و پايايى دين و از رموز اصلى جاودانگى اسلام به شمار مىآيد. كهرباى كعبه، همه ساله هزاران مسلمان را در كنار خويش جمع مىآورد و آنان را گِرد خود، به طواف وامىدارد و بدينگونه، در آنها حسّ معنوى نيرومند پديد مىآورد، ياد خدا را در جانهاىشان زنده مىدارد، ديندارى آنان را تقويت مىكند، غيرت دينىشان را بر مىافروزد و دين و ديندارى را در اولويت كارهايشان قرار مىدهد.
«بديهى است، هر بنيه و سازمانى كه به اقتضاى طبيعت اين عالَم، بر اثر عوامل مُضعِف، رو به ضعف و سستى برود، احتياج به عامل تقويت دارد تا ضعف آن را جبران كند و به حال اولش برگرداند. دين هم كه سرمايه سعادت دو جهان است، بر اثر تبليغات سوء بيگانگان از خارج و طغيان تمايلات و شهوات از داخل و فراهم بودن زمينه براى اجراى هوسها و تمنيات نفس، از طريق مؤسسات دعوتكننده به گناه، قهراً قدرت معنوىاش در وجود انسان و جامعه مسلمانان، رو به ضعف و كاهش مىگذارد و زير پردههايى از غفلت در دنيا، مشرف به زوال و نابودى مىشود و نزديك مىگردد كه به كلى، سرمايه حيات از دست مسلمين برود و به هلاك ابدى مبتلا شوند. اما ناگهان،
نسيم لطف و عنايت مىوزد، و نداى ( لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيتِ ) ؛ «و براى خدا بر مردم [واجب] است كه آهنگ خانه [او] كنند» . (آل عمران: ٩٧) پرده گوشها را مىنوازد و تكان در دلها مىافكند و كاروانهاى حج، با جنبوجوشى چشمگير و فراگير، از تمام سرزمينهاى مسلمين به راه مىافتند.
بار ديگر امّ القرى، همچون مادرى مهربان، فرزندان دورافتاده خود را به دامن مىگيرد و در آغوش پرمهر خود مىفشارد و ظرف چند روز محدود، خاطرات روحافزاى عبوديت و بندگى و خدادوستى را با نشان دادن صحنههاى زنده و حساس آن، در دلها تجديد مىكند و سفر پرخطر مرگ و بىاعتبارى دنيا و جدايى از مال و عيال و مراحل هولناك برزخ و محشر را بهطور مجسم، مقابل چشمها مىآورد و زحمات طاقتفرساى انبيا و اولياى خدا را در راه تأسيس و تحكيم مبانى دين متذكر مىشود و پردههاى ضخيم غفلت را از قلوب انسانها برمىدارد و نور ايمان و توجه به خدا و آخرت را در فضاى جانها آشكار و عيان مىسازد، و مسلمانها را از غذاهاى معنوى و روحى اشباع مىكند و با دينى محكم و ايمانى قوى، به وطنهايشان برمىگرداند تا براى مبارزه با ايادى و سازمانهاى ضدّ خدا و مروّجان فساد و نيز براى حفظ گوهر ايمان و سرمايه حياتى دين، كاملاً آماده و نيرومند و بانشاط شوند. بنابراين، بايد تصديق كرد كه بقاى دين در اجتماع مسلمين، بسته به بقاى كعبه و احياى مناسك حج است. ازاينروست كه امام صادق (ع) مىفرمايد: «
لا يزالُ الدّينُ قائِماً ما قامَتِ الْكَعْبَة » (1)«همواره دين بر پاست مادام كه كعبه سرپاست» .
معروف است كه يكى از رؤساى ممالك مسيحى، روزى در مجلس مهمى بيان كرد كه تا وقتى سه چيز در ميان مسلمانها محكم و برقرار است نمىتوان در مسلمانها نفوذ كرد يا بسيار مشكل است نفوذ در آنها و از جمله، مسئله حج را نام برد.
1) وسائل الشيعه، ج ٢١، ص ٢١.
لسان روايات نيز كعبه را در رديف قرآن و عترت (عليهم السلام) ، از حُرُمات خدا به حساب آوردهاند؛ يعنى كعبه، ركن اصيلى است كه حرمت و قداست آن، فوق ساير موضوعات دينى و شعائر الهى است. در واقع، كعبه مصونيت خاصّ آسمانى دارد و حريم مقدس خدا و ضامن بقاى دين خدا و مورد تقديس و احترام از نظر عموم مسلمانان جهان است. (1)
آيتالله جوادى آملى مىفرمايد:
آنچه ما از تبار بنيانگذار بيتالله الحرام، حضرت ابراهيم (ع) به ميراث بردهايم، اين است كه عامل قيام مردم و مقاومت آنها در برابر جباران فرومايه، قوام كعبه و حيات و ادامه امر آن است. امام صادق (ع) مىفرمايد: «
لا يزالُ الدّينُ قائِماً ما قامَتِ الكَعبَة » . (2)
ازاينرو، امام زمان، قائم آلمحمد (عج) نيز در آغاز قيام جهانى خود، بر محور قيام و قوام جوامع انسانى، يعنى كعبه، تكيه زده، ياران آن حضرت به حضورش مىشتابند. بنابراين، حيات كعبه، حيات دين است و با حيات دين، مردم زندهاند و با خراب شدن و انهدام و ترك كعبه، دين مىميرد و با مرگ دين، مردم نيز خواهند مرد. مبناى اين همه سخنان، آيه شريفۀ: ( جَعَلَ اللَّهُ الْكَعْبَةَ الْبَيتَ الْحَرامَ قِياماً لِلنَّاسِ ) ؛ [«خداوند، كعبه (بيت الحرام) را وسيلهاى براى استوارى و سامان بخشيدن به كار مردم قرار داده» (مائده: ٩٧)] مىباشد؛ زيرا مفادش اين است كه رونق و عمران كعبه - با طواف بر گرد آن و خواندن نماز به سمت آن و گزاردن حج با مناسك آن و قبله قرار دادن آن در امور عبادى و مانند آنها- عاملى مهم براى قيام مردم است. از طرفى، بر اين نكته نيز دلالت دارد كه ويرانى و مهجور نهادن كعبه - با ترك طواف بر گرد آن و نخواندن نماز به سمت آن و ترك ديگر امورى كه بايد رو به
قبله انجام پذيرد - موجب قعود مردم و ناتوانى آنها در دفع هواها و دشمنان است. خير دنيا و آخرت در پرتو كعبه است و قيام آن، قيام دين است و قيام دين نيز مايه بهرهمندى در دنيا و آخرت خواهد بود. (1)
آنگاه كه اراده خداوند، كعبه را قبلهگاه و مطاف همه مسلمانان قرار داد و از همگان خواست بهسوى كعبه نماز بگزارند و در موسم حج با پوششى يكنواخت و همگون، بر آن طواف كنند، يكدلى و اتحاد مسلمانان را نيز در نظر داشته است. اينكه همه مسلمانان تنها كعبه را محور و قبله و مطاف خويش قرار دهند و همه، با هر مقام و جنس و رنگ و زبان، فقط بهسوى آن به نماز ايستند و برگرد آن به طواف برخيزند، ناخودآگاه بر همدلى و اتحاد آنان اثر مىگذارد و آنها را بهسوى هدفى واحد متمركز مىكند.
شهيد مطهرى درباره نقش كعبه در آفرينش و تقويت انسجام ميان مسلمانان مىگويد:
از سخنان حضرت على (ع) است كه «
جَعَله سُبْحانَه وَ تَعالى عَلَماً » (2)«خداوند كعبه را پرچم اسلام قرار داده است» . از قديم معمول بوده است كه گروههايى كه با يكديگر به جنگ مىپرداختهاند، هركدام پرچم مخصوص به خود داشتهاند و در زير آن گرد مىآمدهاند. پرچم، رمز بقا و استقلال و مقاومت آنها به شمار مىآمده است. برافراشته بودن آن، دليل حيات جمعى آنها بوده است و افتادن و خوابيدن آن، علامت شكست آنها بوده است. دلير و دلاورترين آنها، نامزدِ به دست گرفتن پرچم بوده است و گُردان و دلاوران دور او را مىگرفتند كه برافراشته بماند. برعكس، دشمن كوشش مىكرد كه پرچم را بخواباند. پرچم، مقدس و محترم بود. امروز نيز پرچم،
رمز استقلال و وحدت و شخصيت مستقل ملتها و كشورهاست. هر كشورى، از خود پرچم و علامتى دارد و احياناً به آن سوگند مىخورد. اميرالمؤمنين (ع) مىفرمايد: «كعبه، پرچم اسلام است» ؛ يعنى همانطورى كه پرچمها رمز اتحاد و يگانگى جمعيتها و نشانه همبستگى آنهاست و برپا بودن آن، علامت حيات آنهاست، كعبه براى اسلام اين چنين است. كعبه پرچم مقدس اسلام است، رمز وحدت و استقلال مسلمين است. از اينجا مىتوانيم بفهميم كه منظور اسلام اين نبوده كه مردم ندانسته و نفهميده بروند به مكه و فقط يك سلسله مناسك كه براى خود آنها نامفهوم است بهجا آورند. منظور اصلى اين است كه تحت لواى كعبه، يعنى همان خانهاى كه اولين بار در ميان بشر براى پرستش خداى يگانه بنا شد، به صورت يك قوم واحد و ملت واحد و هم عزم و همرزم گرد آيند. (1)
«كعبه، همچون پرچم احترام و تقدس دارد؛ همگان بايد مثل يك پرچم در ميدان جنگ، گِرد كعبه جمع شوند، مثل يك پرچم تا او برپاست، لشكر، ايستاده و برپاست و مقاومت مىكند، و اگر خوابيد، پشت سپاه و اردو مىشكند» . (2)
آيتالله جوادى آملى دراينباره مىگويد:
كعبه به دست تواناى پيامبرى عظيم الشأن بنا شد تا مركز نشر توحيد باشد و هنگامى كه در زمان خاتم انبيا (ص) نياز به تجديد بنا داشت و بعد از چيدن مقدارى از ديوار، در نصب حجرالاسود، بين قبايل عرب اختلاف شد كه اين افتخار نصيب چه قبيلهاى شود.
همگان حضرت محمد امين (ص) را به عنوان خردمندى بىطرف و صاحبنظرى بىغرض پذيرفتند تا هر تصميمى كهآن حضرت گرفت اجرا شود. آن
حضرت دستور داد تا ردايى بگسترانند و حجرالاسود را به جايگاه ويژه آن آورده و آن حضرت با دست مبارك خود، در محل كنونى آن نصب كرد. رسول اكرم (ص) با اين ابتكار خود، مردم را به اتحاد عمومى فراخوانده است. بنابراين، در تجديد بناى كعبه و نصب حجرالاسود در پرتو راهنمايى خاتم انبيا (ص) ، زمينه اختلاف قومى و فخرفروشى نژادى و مباهات قبيلهاى و باليدنهاى جاهلى، تاحدودى برطرف شد. همين ابتكار تاريخى، كعبه را منادى اتحاد و كانون يگانگى معرفى كرد و اين وصف ممتاز [عامل اتحاد] نيز در رديف ديگر اوصاف برجسته آن - همانند مساوات، آزادى و آزادىخواهى، پاكى و پاكيزگى و ايستادگى - مىدرخشد و آن را مدرسه توحيد، اتحاد و وحدت مىكند؛ زيرا حجرالاسود كه دست راست خدا در زمين است، با دست كسى نصب شد كه بيعت با او، بيعت با خداست. ابتكار رسول اكرم (ص) در نصب حجرالاسود، خصوصيتهاى قبيلهاى را كه همان خصومتهاى قومى است، به اتحاد و برابرى و برادرى كه همان محبت ايمانى است تبديل كرد؛ نظير تبديل «سيئات» به «حسنات» . از اين جهت، از آن بناى الهى، نداى هماهنگى به گوش مىرسد، همانگونه كه تأمل در آن بيت خدايى، نشان مىدهد كه كعبه ستون استقامت و مقاومت در برابر شرك و الحاد و زبانآزادى در مقابل هرگونه بردگى و استكبار جهانى است. (1)
كعبه را كرده ست حق «بيتالحرام»
امر مردم تا بر آن يابد قيام
در قرآن كريم مىخوانيم: (لا يَسْتَوِي الْقاعِدُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ غَيرُ أُولِي ال-ضَّرَرِ وَ الْمُجاهِدُونَ فِي سَبِيلِ
1) صهباى حج، صص ٢٣٢ و ٢٣٣ (با تغيير و تلخيص) .
اللَّهِ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجاهِدِينَ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ عَلَى الْقاعِدِينَ دَرَجَةً وَ كُلاًّ وَعَدَ اللَّهُ الْحُسْنى وَ فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجاهِدِينَ عَلَى الْقاعِدِينَ أَجْراً عَظِيماً) (نساء: ٩۵)
[هرگز] افراد با ايمانى كه بدون بيمارى و ناراحتى، از جهاد خوددارى مىكنند، با مجاهدانى كه در راه خدا با مال و جان خود جهاد كردند يكسان نيستند. خداوند، مجاهدانى را كه با مال و جان خود جهاد نمودند، بر كسانى كه از جهاد خوددارى كردهاند مقام برترى بخشيده و به هر يك از اين دو گروه [به نسبت اعمال نيكشان]، خداوند وعده پاداش نيك داده و مجاهدان را بر كسانى كه از جهاد خوددارى كردهاند، با پاداش مهمّى برترى بخشيده است.
بر پايه اين آيه شريفه، رمز برترى مجاهدان بر قاعدان، آن است كه اهل برخاستناند نه بر جاى نشستن؛ اهل قيام نيز اهل كعبه است؛ چراكه كعبه درس به پاخاستن و جهاد مىدهد. پس، اين كعبه است كه مجاهد مىپرورد و او را در مقامى بس فراتر از «قاعدين» قرار مىدهد. كعبه، با رقم زدن قيام در راه خدا براى طائفان خود، همواره انسانهاى برگزيده مىپرورد.
امام خمينى (رحمة الله) دراينباره مىفرمايد:
خداوند در آيه شريفه: ( جَعَلَ اللَّهُ الْكَعْبَةَ الْبَيتَ الْحَرامَ قِياماً لِلنَّاسِ ) ؛ [«خداوند، كعبه - بيتالحرام - را وسيلهاى براى استوارى و سامان بخشيدن به كار مردم قرار داده است» (مائده: ٩٧)]. سرّ و انگيزه حج و غايت قراردادِ كعبه و بيتالحرام را نهضت و قيام مسلمانان براى مصالح ناس و تودههاى مستضعف جهان ذكر مىفرمايد. (1)
«اين بيت معظم، براى ناس بنا شده و براى قيام ناس و نهضت همگانى و براى
&
1) صحيفه حج، ج ١، ص ٧۴.
منافع مردمى و چه نفعى بالاتر و والاتر از آنكه دست جبّاران جهان و ستمگران عالم، از سلطه بر كشورهاى مظلوم كوتاه شود و مخازن عظيم كشورها، براى مردم خود آن كشورها باشد. بيتى كه براى قيام تأسيس شده است، آن هم قيام ناس ( لِلنَّاسِ ) ، پس بايد براى همين مقصد بزرگ در آن اجتماع نموده، منافع ناس را در آن مواقف شريف، تأمين كرده و رمى شياطين بزرگ و كوچك را در همين مواقف انجام داد. ساده بودن بيت و مسجد، همچون زمان ابراهيم و صدر اسلام و به هم پيوستن مسلمين در آن مكان بىآلايش و وافدين بىپيرايش، هزاران مرتبه بالاتر است از تزيين كعبه و بناهاى مرتفع عظيم و غافل شدن از مقصد اصلى كه قيام ناس و شهود منافع ناس است:
(أَ جَعَلْتُمْ سِقايَةَ الْحاجِّ وَ عِمارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ جاهَدَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ لا يَسْتَوُونَ عِنْدَ اللَّهِ وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ) (توبه:١٩)
[آيا آبدادن به حاجيان و آباد ساختن مسجدالحرام را، همانند [عمل] كسى قرار داديد كه به خدا و روز بازپسين ايمان آورده و در راه او جهاد كرده است؟ ! [ايندو] نزد خدا يكسان نيستند و خداوند گروه ستمكاران را هدايت نمىكند].
گويى آيه شريفه در عصر ما نازل شده و گوياى حال ماست. در عصر حاضر، سرگرمى به سقايت و معيشت حجاج و به عمارت و تزيين مسجدالحرام و غفلت از ايمان به خدا و روز جزا و كنارهگيرى از قيام و جهاد فى سبيل الله را ظلم [شمرده] و كسانى را كه چنين كنند ظالم محسوب داشته است. ايمان به خداى تعالى و روز جزا، انسانها را به جهاد فى سبيل الله و قيام براى حق و عدل سوق مىدهد» . (1)
«در حقيقت، مجتمعى كه به بركت زيارت خانه خدا از سران ملل و ممالك اسلامى
1) صحيفه حج، صص ١٣٧ و ١٣٨.
به وجود مىآيد و اساس آن، وحدت فكر و اعتقاد و عمل و تشديد مهر و محبت و صفا و صميميت و تصميم بر اجراى قانون حق و تثبيت عدل اجتماعى و حفظ حقوق بشر مىباشد و اعضاى آن، از اين اجتماع و هماهنگى، هدفى جز امتثال امر خدا و تحصيل رضاى پروردگار و تقرب به درگاه حضرت حق ندارند، طبيعى است كه عنايت ربّانى، شامل حالشان مىشود و با به دست آوردن شركت و سيادت جهانى كه مولود اتحاد حقيقى ملل اسلامى است، روابط حسنه تجارى و فرهنگى توأم با حفظ قدرت و عزت ايمانى با ساير ملل برقرار مىسازند و تدريجاً معارف آسمانى خود را به ديگران عرضه مىدارند، برنامه متين و سعادتآفرين قرآن را در زندگى آنان تنفيذ مىكنند و بالمآل، آثار درخشان تبعيت از قرآن، همه جا را فرامىگيرد و شرق و غرب و برّ و بحر را غرق در خير و صلاح و سعادت مىكند و از اينجاست كه قرآن كريم مىفرمايد: ( جَعَلَ اللَّهُ الْكَعْبَةَ الْبَيتَ الْحَرامَ قِياماً لِلنَّاسِ ) ؛ (مائده: ٩٧)» . (1)
«بارى، كعبه محور قيام و مقاومت و پايدارى توده انسانها براى امتثال دستور حق و پرهيز از باطل است؛ همانگونه كه قرآن كريم فرموده است: ( جَعَلَ اللَّهُ الْكَعْبَةَ الْبَيتَ الْحَرامَ قِياماً لِلنَّاسِ ) . «قيام» در اين آيه شريفه، به معناى مقاومت و استقامت است، نه برپاخاستن و راست نمودن بدن. در برابر آن، «قعود» است به معناى درماندگى و خوارى و ستمپذيرى. و از همين روست كه در آيه شريفه ( فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجاهِدِينَ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ عَلَى الْقاعِدِينَ دَرَجَةً ) ؛ [«خداوند، مجاهدانى را كه با مال و جان خود جهاد نمودند، بر كسانى كه از جهاد خوددارى كردهاند مقام برترى بخشيده است» . (نساء:٩۵)] جهاد و قعود در برابر هم نهاده شده است. پس، مجاهدى كه با دشمنان و نيز هواهاى خود به ستيزه برمىخيزد، قائم است؛ و آن كه با دشمنان بيرونى و هواهاى درونى خويش به مصالحه مىپردازد، قاعد است.
1) حج برنامه تكامل، ص ۵٩.
دين خدا در اين سخن پروردگار خلاصه مىشود: ( إِنَّما أَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ أَنْ تَقُومُوا لِلَّهِ ) ؛ [«شما را تنها به يك چيز اندرز مىدهم و آن اينكه براى خدا قيام كنيد» . (سبا: ۴۶)]. اين سخن مفيد حصر است؛ بدين معنا كه موعظتى نيست مگر با يك ويژگى و آن، قيام براى خداست؛ يعنى مقاومت براى احياى امر خدا و استقامت در امتثال حكم او. اين، همان است كه از آن به جهاد تعبير مىشود. بنابراين، دين الهى، فقط در مجاهدت متبلور مىشود. ازاينرو، جهاد با هواها و دشمنان، قيام به شمار آمده و دست ذلت به دشمن دادن و خود را تسليم آنان كردن و از آنها گريختن، قعود و درماندگى است.
شايد سرّ تعبير از مجاهده به «قيام» اين باشد كه در بين همه احوال انسان، قيام از ديگر حالات و شئون او قوىتر و حالت دفاع، در آن شديدتر و عوامل دفاع و يورش، در آن آمادهتر است. بنابراين، محور اصلى دين، قيام و جهاد است؛ آنگونه كه هيچگاه قعود و درماندگى گِرد آن را نمىگيرد.
آنچه ما از تبار بنيانگذار بيتالله الحرام، حضرت ابراهيم (ع) به ميراث بردهايم اين است كه عامل قيام مردم و مقاومت آنها در برابر جباران فرومايه، قوام كعبه و حيات و ادامه آن است. ازاينرو امام زمان قائم آلمحمد (عج) نيز در آغاز قيام جهانى خود، بر محور قيام و قوام جوامع انسانى، يعنى كعبه، تكيه زده، ياران آن حضرت به حضورش مىشتابند.
در واقع، كعبه براى دين خدا، به مثابه استخوان ستون فقرات انسان است كه اگر راست و نيرومند و سالم باشد، مقاومت و ايستادن و رفتن و شتابگرفتن در رسيدن به مغفرت و پيشىگرفتن در خير و امور ديگرى از اين قبيل كه حصول آنها متوقف بر سلامت استخوان ستون فقرات است، امكانپذير خواهد بود. اما اگر اين استخوان ناتوان و سست باشد، ايستادن ناممكن و استقامت ناشدنى و سرعت و پيشىگرفتن و ديگر امورِ متوقف بر قيام، محال است. بر اين اساس، اگر خانه خدا مهجور واقع شد، ارتباط
با مركز قدرت بريده مىشود و با قطع اين ارتباط، قيام به «قِسط» و مقاومت در برابر «قَسط» [ستم و بيداد] ناممكن مىگردد و در اين صورت، خير دنيا و آخرت، باز داشته مىشود؛ چراكه كعبه، به فرمودۀ امام صادق (ع) ، عامل قيام مردم براى دين و معاششان است «
جَعَلَ اللهُ لِدينِهِمْ وَمَعاشِهِمْ » . (1)از همين رو رسول خدا (ص) فرمود: هركس خواهان دنيا و آخرت است، بايد اين خانه [كعبه] را قصد كند «
مَنْ اَراد دنيا و آخِرَةً فَلْيَؤُمَّ هذَا البَيتَ » . (2)پس، خير دنيا و آخرت، در پرتو كعبه -كه قيام آن، قيام دين؛ و قيام دين، مايه بهرمندى در دنيا و آخرت است- خواهد بود» . (3)
علامه طباطبايى (رحمة الله) مىنويسد:
قيام و قوام، چيزى است كه انسان يا هر چيز ديگرى، به وسيله آن برمىخيزد و كعبه نيز مايه قيام و موجب برخاستن انسانهاست. خداى تعالى كعبه را احترام كرده و آن را بيتالحرام قرار داده و به همين منظور، برخى از ماهها را هم حرام كرده، به وسيله حكم به وجوب حج در آن ماهها، بين ماههاى حرام و بيتالحرام ارتباط برقرار كرد. و غرض از همه اينها، اين بود كه كعبه را پايۀ حيات اجتماعى سديدى براى مردم قرار دهد و آن را قبلهگاه مردم كند تا در نماز، دل و روى خود را متوجه آن كنند، اموات خود و ذبيحههاى خود را بهسوى آن توجه دهند و در هر حال احترامش نمايند و در نتيجه، جمعيت واحدهاى را تشكيل داده، جمعشان جمع و دينشان زنده و پايدار گردد؛ از اقطار مختلف گيتى و نقاط دور در آنجا گرد هم آيند؛ همه قسم طريق عبادت را پيموده و منافعى را كه خصوص اين قسم عبادت براى آنان دارد، به چشم خود ديده، استيفا كنند. اين است معناى قيام در
بيتالحرام و نظير آن هم در معناى قيام در شهرالحرام مىآيد؛ چه، شهر حرام نيز مايه قوام مردم است، و خداوند، در آن ايام، جنگ را تحريم نموده و جان و مال و عِرض آنان را از دستبرد دشمن ايمن كرده، در نتيجه، به آنها فرصتى داده تا امور خود را اصلاح كنند. سخن كوتاه آنكه بيتالحرام و شهرالحرام و هرچه كه متعلق به آن است، از جهت باعثبودن بر قوام معاد و معاش مردم و منافعى كه براى مردم دارد، هر متفكرى را به شگفت درمىآورد. (1)
قرآن كريم، كعبه را نخستين خانهاى مىداند كه براى مردم بنا نهاده شده است:
(إِنَّ أَوَّلَ بَيتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ) (آل عمران: ٩۶)
نخستين خانهاى كه براى مردم (و نيايش خداوند) بنا نهاده شد، همان است كه در سرزمين مكه است.
پس، جهتگيرى كعبه، بهسوى مردم است و نيز سعادت دنيا و آخرتشان. كعبه سر در آسمان دارد و پاى در ميان مردم و حلقه ارتباط ميان ملك و ملكوت و مردمان و خداى مردمان است. كعبه در عين حال كه خانه خداست، خانه مردم نيز هست و فرود آمد تا ملك و ملكوت و معاش و معاد انسانها را سامان بخشد.
آيتالله طالقانى (رحمة الله) مىگويد:
پس از دوران صحراگردى و انتقال مردم به ده و شهر، هر خانهاى كه ساخته شد، و ديوارى كه بالا آمد، بخشى از زمين در ملك افراد و انحصار زورمندان درآمد و حصار فاصله و جدايى و امتياز پديد آمد، سپس كاخها و كوخها و خوى سركش و تجاوز و زيان خلق خدا. [امّا] اين خانه [كعبه]، نخستين
1) ترجمه تفسير الميزان، ج ۶، صص ٢٢٣ و ٢٢۴.
خانهاى بود كه براى به هم پيوستن و يكرنگ و يكخوى و يكآهنگ شدن مردم و از ميان برداشتن فاصله، مالكيتها و امتيازها برنهاده و برپا شد تا كاخنشينى و زورمندى نباشد و بدينگونه، خواست، خودسرى و دست تصرف و دم آتشافروز سركشان را مهار كند و راه تنفس خلقى را كه دستشان بسته و نفسشان تنگ و صدايشان خفه شده است باز كند تا بتوانند همه با هم و هماهنگ، بانگ تكبير خدا و تدمير طاغيان و بتان را هرچه بيشتر و رساتر بلند سازند و دستهايشان را براى محو بتها هرچه بيشتر بگشايند و خوىهاى سركش و خودخواهى و سرهاى سركشان كوبيده گردد و چون كعبه، خانه مردم است و از آنِ كسى نيست، خانۀ خداست و اراده و حكم خداى رحمان بر آن حاكم است نه اراده فرد و طبقه و چون خانه مردم است، موانع جوشش استعدادها و خيرات همگانى را از ميان برمىدارد. (1)
امام خمينى (رحمة الله) دراينباره مىفرمايد:
خداوند، كعبه را براى ناس قرار داده است. و اول بيتى است كه خداوند براى همه مردم قرار داده است و فرموده است كه ( إِنَّ أَوَّلَ بَيتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ ) (آلعمران: ٩6) اين، دليل بر اين است كه يكى از ادلّه، اين است كه خداى تبارك و تعالى همه عالم را دعوت فرموده است به اسلام و اين خانه را براى تمام عالم و براى همه قرار داده است. اين، خانۀ ناس است. شخصى يا اشخاصى يا گروهى يا طوايف خاصى اينطور نيست كه اولى باشد به خانۀ خدا از ديگر ناس. همه مردم، آنهايى كه در سراسر دنيا هستند، در مشارق ارض و مغارب ارض، مكلّف هستند كه مسلِم بشوند و در اين خانه كه قرار داده شده است از براى ناس، مجتمع شوند و زيارت كنند آن بيت مقدس را. (2)
اين بيت همگانى است. هيچ شخصيتى و هيچ رژيمى و هيچ طايفهاى حق تقدم در آن را ندارد. اهل باديه و صحرانشينان و خانه به دوشان، با عاكفان كعبه و شهرنشينان و دولتمردان در آن يكسان هستند. (1)
كدام خانهاى سزاوارتر از كعبه و خانه امن و خانه مردم كه در آن، به هرچه تجاوز و ستم و استثمار و بردگى و يا دون صفتى است، عملاً و قولاً پشت شود. (2)
شناخت عظمت و رحمت خداوند در حج، به معنى تأمل در پايهگذارى اين خانه است كه در عين حال، هم خانه خداست و هم خانه مردم. هم جايى است كه انسانِ نيازمند، بدان روى مىكند و هم نقطهاى است كه عظمت آيين الهى در آن جلوهگر مىشود، آميزهاى از شكوه و عظمت و صفا و سادگى، يادگارى از نخستين نداى توحيد، و جايگاهى براى تحقق وحدت كلمه. هم نشاندارِ جاى پاى مجاهدان صدر اسلام كه غريبانه در آن مبارزه كردند و مظلومانه از آن هجرت نمودند و فاتحانه و مقتدرانه بدان بازگشتند و آن را از نشانههاى جاهليت عرب پيراستند و هم معطر به نفَس نيايشگران و جاى سجده متعبدان و دست نيازِ ثناگويان. هم مَطلع خورشيد اسلام در آغاز و هم مشرق طلوع موعود در انجام؛ هم پناهگاه دلهاى رميده و هم اميدبخش جانهاى به ستوه آمده! اينجاست كه كعبه خانه مردم مىشود در عين حال كه خانه خداست. تشريع فريضه حج و ترتيب مناسك آن، هم نشانه عظمت است و هم آيت رحمت. با اين شناخت است كه دلها به مشاهده كعبه شريف در مسجدالحرام منقلب مىشود و بيراههها به صراط مستقيم مىپيوندند و انسانها دگرگونه مىشوند. (3)
&
شهيد مطهرى مىگويد:
حرم بايد متعلق به همه مسلمين باشد نه به دسته مخصوص. اين خانه و بلكه حرم، نبايد مالك خصوصى داشته باشد، مال خداست؛ يعنى مال همه است. مطابق حديث، كسى حق ندارد مردم را از ورود به مكه مانع شود به عنوان اينكه اينجا شهر ما و وطن ما و مملكت ماست. على (ع) در نامهاى به قثم بن عباس، عامل مكه مىنويسد:
اما بعد، مراسم حج را براى مردم بهپا دار، و ايامالله را به يادشان آر و هر صبح و شام براى مراجعه آنان در مجلس عمومى نشين. . . و به ساكنان مكه دستور ده كه از كسانى كه در خانههايشان سكونت مىكنند كرايه نگيرند؛ زيرا خداى سبحان مىفرمايد: عاكف و بادى در اين سرزمين يكسانند [و كعبه خانه همه مردم است]. عاكف كسى است كه مقيم مكه است و بادى كسى است كه اهل مكه نيست و به قصد حج آنجا مىآيد. (1)
«كعبه خانه مردم است و اين است كه هرگاه چهار فرسنگ از شهرت، دهت، خانهات دور مىشوى، مسافرى؛ نمازت را شكسته مىخوانى، نماز مسافر! امّا اينجا از هر گوشۀ جهان آمده باشى، تمام مىخوانى؛ [چرا] كه به خانه خود آمدى، مسافر نيستى؛ به ميهنت، ديارت، حريم امنت، خانهات بازگشتى. در كشور خودت غريب بودى، مسافر بودى، اينجا اى تبعيدى غربت زمين! اى انسان! به زادگاه راستين خويش رجعت كردهاى» . (2)
آن كسان كه بر خدا كافر شدند
از ره حق مردمان را ره زدند
باز مىدارندشان هم در كلام
از طواف مسجد و بيتالحرام
مسجدى كز بهر مردم ساختيم
هست يكسان اندر آن باد و مقيم
يعنى از صحرانشينان و اهل شهر
جمله دارند از طواف كعبه بهر
ره ندادن حاج را در خانهها
هست خود مكروه، اهل مكه را
بلكه باشد نزد عامه آن حرام
كه شود كس مانعِ حاج از مُقام (1)
آنگاه كه خداوند، كعبه را خانه انسانها معرفى مىكند و از آنان مىخواهد كه كعبه را خانه خود بدانند، به آدمى «احساس امنيتِ» در خانه خويش بودن دست مىدهد. همانگونه كه هر شخصى، خانه خويش را مكانى امن براى برآمدن حوايج خويش، رفع خستگى، تجديد قوا و كسب نشاط و شادابى مىداند، خداوند نيز با اتخاذ تدابيرى، كعبه را مكانى امن براى انسانها اعلام فرمود تا در پرتو امنيت آن فضاى ملكوتى، نيازهاى مادى و معنوى فراچنگشان آيد.
هر كه داخل گشت در وى، ايمن است
از حوادث، در پناه ذوالمن است
يعنى آمد هركه در وى ز اعتقاد
هست ناچار او به ترك هر فساد
پس ز شرّ نفس و وسواس عدو
گردد ايمن و آن هواهاى دو تو
ايمن آمد از خلاف ما فَرَض
نى كه نَبْوَد بهر او موت و مرض
در سراى شه، مصونى از عَسَس
نى كه آنجا بر تو ننشيند مگس
پس چو از ظاهر به باطن رو كنى
روى بر امنيت از هر سو كنى (2)
«قرآن آنجا [كعبه] را محل صلح و صفا و امن و بست قرار داده است: (وَ إِذْ جَعَلْنَا الْبَيتَ مَثابَةً لِلنَّاسِ وَ أَمْناً) (بقره: ١٢۵)
و [به خاطر بياوريد] هنگامى كه خانه كعبه را محل بازگشت [و اجتماع] مردم و مركز امن قرار داديم.
اين محل را محل حرام [مانند ماههاى حرام در جاهليت] قرار داده كه در اينجا بايد اسلحه را به زمين بگذارند، حسّ اذيت و آزار را كنار بگذارند، صيد حرم نكنند، گياه حرم را نكنند، تا چه رسد به اينكه خون انسانى را در حرم بريزند. اسلام خواسته، به اين وسيله، محيط صلح و امنيت و صفا به وجود آورد» . (1)
«اين فضيلتِ امنيت را جز كعبه، جاى ديگرى در زمين ندارد. آنجا پناهگاهى امن براى هر ترسان و هراسانى است. چنين ويژگى و فضيلتى را اين خانه از زمانى داراست كه ابراهيم و اسماعيل آن را بنا كردند و ستونهايش را برافراشتند. حتى در روزگاران جاهليت عرب و در دورهاى كه از دين ابراهيم منحرف گشتند و از توحيد خالص و يگانهپرستىاى كه اين دين نمايانگر آن است به دور ماندند، باز هم كعبه چنين بود. و در آن روزگاران نيز حركت كعبه شهرت داشت و آوازه فضيلتش طنينانداز بود. همانگونه كه حكايت شده است: شخصى كسى را مىكشت و پشمى به گردن خويش مىانداخت و وارد حرم بيتالله مىشد. چه بسا فرزند مقتول، او را مىديد و با وى روبهرو مىگرديد، ولى ديدار قاتل، او را برنمىانگيخت و به هيجانش نمىانداخت و او تا از آنجا بيرون نمىرفت، در امن و امان بود. اين، تكريمِ خداى سبحان، نسبت به اين خانه خويشتن است و چنين امن و امانى، حتى در آن روزگارانى كه مردمانِ پيرامون آن، غرق جاهليت بودند، مشهود است.
همچنين، از جمله تكريم كعبه و از مصاديق امنيت، تحريم شكارِ آنجا و تاراندن آنها از لانه و آشيانه و تحريم قطع درختان و گياهانِ آنجاست. رسول خدا (ص) در روز فتح مكه فرمود:
اين شهر را خداوند در آن روزى كه آسمانها و زمين را آفريده، حرام كرده است. لذا اين شهر با تحريم خداوندى، تا روز رستاخيز حرام گشته است. پيش از من، جنگ در آن بر كسى حلال نشده است و براى من هم، جز در
1) حج، صص ٨٠ و ٨١.
مدتى از يك روز حلال نگشت. اين شهر، با تحريم خداوندى تا روز رستاخيز حرام گشته است. خارِ آن نبايد قطع گردد و شكارِ آن نبايد تارانده شود و گمشدۀ آن را نبايد كسى بردارد، مگر آنكه آن را بشناسد؛ و گياهِ آن نبايد كنده و بريده شود. بارى، از جمله فضايل اين خانه، اين است كه هر كس داخل آن شود در امان خواهد بود. (1)
«خداوند از دو طريق حرمت، براى تربيت و عادت دادن انسانها به خير و نيكى استفاده فرموده است:
١. حرمت مكانى كه به بيتالحرام و مكه محدود مىشود و دامنه حرمت آن شامل جانداران نيز مىگردد: ( لا تَقْتُلُوا الصَّيدَ وَ أَنْتُمْ حُرُمٌ ) ؛ [«در حال احرام شكار نكنيد» . (مائده:٩۵)] و همچنين درختان را نيز شامل مىشود؛ زيرا رسول خدا (ص) مىفرمايد: «درختان آن قطع نگردند و گياهانش كنده نشوند» .
٢. حرمت زمانى كه اوقات آن، شامل ماههاى حرام مىشود. روش تربيت انسان از طريق حرمت زمانى و مكانى، از ديرباز جزو شريعت الهى بوده است كه اسلام آن را مورد تأكيد قرار داده و از طريق آن، ميان مؤمنين قبلى و ديگر اهل ايمان، ايجاد ارتباط نموده است و در واقع، براى مردم هر عصرى - اگر راه ايمان را در پيش گيرند و به مقتضاى آن عمل كنند و از شريعت خداوند تبعيت نمايند - زمينه حسن تفاهم و تلاش و اقدام براى قطع اسباب اختلاف و دشمنى و ايجاد صلح و امنيت و آسايش را فراهم مىسازد و همچون اعلان آتشبس الهى است تا در ضمن آن، مردم به بررسى وضع خود بپردازند و به مسئوليتهاى اساسى در زندگى خويش توجه كنند و براساس تعاون و محبت به بهترين صورت به آبادسازى زمين و زندگى بپردازند و از اين طريق، از دشمنى و اسباب زمينهساز جنگ و خونريزى كه نابودكننده آرامش و آسايش و
1) فى ظلال القرآن، سيد قطب، ج١، صص ۶۴٨ و ۶۴٩.
تباهكننده مسئوليت خلافت انسان است، دست بردارند» . (1)
از امور حرام در شهر مقدس مكه و در كنار خانه خدا، نقض امنيت است. حرمت مكه، هديهاى الهى و آسمانى است و خداوند از آن زمان كه آسمانها و زمين را آفريد، بر مكه حرمت نهاد. ازاينرو، قداست مكه قدمتى بسيار دارد و همزاد آفرينش است.
«بىترديد، جامعه بشرى، هنگام بروز اختلاف و نيز براى فرار از چنگ ستمكاران، نياز به يك پناهگاه بينالمللى دارد كه همه، خود را موظف به تسليم در برابر آن بدانند. در اين صورت است كه اگر فرد يا ملت ستمديدهاى به آنجا پناهنده شد، تمام ملتها به حمايت او برمىخيزند و داد او را از ظالم باز مىستانند. اسلام، به اين نياز انسان، عنايت داشته است. حضرت حق عزوجل، خانه كعبه را پناهگاهى جسمانى ساخته و آن را خانه امن مردم معرفى فرموده است. پس به قطع مىتوان گفت كه كعبه، عامل ايجاد و ضامن بقاى صلح و امان جهانى است» . (2)
امام خمينى (رحمة الله) پس از فاجعه كشتار اسفبار حجاج در مكه، با يادآورى اين نكته كه حرم الهى سرزمين امن و امنيت است و هيچگاه نبايد حرمتش شكسته شود، فرمود:
مسئله حجاز، ابعاد مختلف دارد؛ منشأ بُعد بزرگترش همين است كه احترام يك محل مقدسى از بين رفت. اگر اين كشتار كه در حرم واقع شده است در طائف واقع مىشد، خوب، باز قابل تحمل بود؛ براى اينكه طايف بود، كشتار بود فقط. اما در حرم واقع شده است؛ حرمى كه خدا از اول امنش قرار داده است. من واقعاً در مسائل، خيلى تحمل داشتم، در مسائل جنگ، در همه اينها تحمل داشتم، اما اين، بىتحمل كرده من را. (3)
عارف بزرگ شيخ روزبهان بقلى شيرازى درباره امنيتبخشى خانه كعبه مىگويد:
( وَ إِذْ جَعَلْنَا الْبَيتَ مَثابَةً لِلنَّاسِ وَ أَمْناً ) ؛ آنگاه كه مأواى اُنس بر اهل رجا، و مأواى امن، بر اهل خوف قرار داديم؛ زيرا اثر خداوند در آن [خانه كعبه] است و از آن، با لطايف كرم بر اهل خوف تجلى مىكند. در نتيجه، آنان را از هيجان خوف، آرامش مىبخشد و از آنجا بر اهل رجا، با لطايف حُسن قِدم تجلى مىكند. ازاينرو آنان را از غليان شوق، آرامش مىدهد. (1)
شيخ روزبهان در ادامه از قول امام صادق (ع) مىآورد: «بيت در اينجا محمد (ص) است. هركس ايمان آورد و رسالتش را تصديق كند، در ميادين امن وارد مىگردد» . (2)
حكايت
كعبه، خانه امن است و آن كه در آستانش درآيد، از آسيب ايمن است و هيچكس در آن اجازه تجاوز به ديگران ندارد. امّا ايمنى بالاترى كه كعبه براى زائران خويش به ارمغان مىآورد، آرامش قلبى و روحى است. دل و جان انسان به بركت زيارت خانه خدا و راهيابى به مقام توحيد، از زيادهخواهىهاى نفس اماره ايمن خواهد بود.
مؤمنى به شخصى گفت: آن كس كه زيارت كعبه را قصد كند، در امان خواهد بود. آن مرد سختىهاى راه را به جان خريد و عازم مكه گرديد. به خانه خدا رفته بود تا الطاف الهى را ببيند و در مكان امنى مستقر گردد و به آرامش خاطر دست يابد. اما عربى نادان، حرمت حرم را نگه نداشت و دستار از سر او ربود و گريخت.
هنوز از كعبه پاى او به در بود
كه بِِِرْبودند دستارش ز سر زود
يكى اعرابىاى را ديد بىنور
كه دستارش به تنگ مىبرد از دور
مرد زبان به گله گشود و گفت: ايمنى اين مكان برايم آشكار شد! وقتى در اينجا
دستار از سرم بدزدند، در درون خانه سرم را خواهند بريد:
زبان بگشاد آن مجنون به گفتار
كه اينك ايمنى آمد پديدار
چو دستارم ز سر بردند بر در
ميان خانه، خود كى مانَدَم سر
نشان ايمنى بر سر پديد است
به خانه چون روم بر در پديد است
آن مرد در اين انديشهها بود كه ناگاه الهامى قدسى جانش را فرا گرفت و به او يادآورد كه در چنين مكانى، به فكر دستار و سر بودن خطاست و انسان، آنگاه به ايمنى مىرسد كه از پوست پيشين خود به در آيد و از انانيت سرِ مويى در او نماند: هزاران سر، برين در ذرهاى نيست
هزاران بحر، اينجا قطرهاى نيست
هزاران جان، نثار افتد بر آن سر
كه بربايند دستارش بر آن در
تو تا بيرون نيايى از سر و پوست
نيابى ايمنى بر درگه دوست
ز تو تا هست باقى يك سر موى
يقين مىدان كه نبوَد ايمنى روى
نشان امنِِِ اين ره، بىشك اين است
شب معراج «وَاتْرُكْ نفسك» اين است (1)
حكايت عارفى گفت: شبى از شبها در طواف كعبه بودم. به دلم گذشت كه از خداوند بپرسم: خدايا! فرمودهاى هركس داخل حرم من شود ايمن است؛ پروردگارا! از چه چيز در امان خواهد بود؟ هاتفى آواز داد: «از آتش جهنم او را ايمن گردانيم و دل او را از آتش دورى، در امان خواهيم داشت» . (2)
خانۀ آزاد از طوفان و غرق
يا كسان را از تملّك نزد فرق
يعنى از تفريق بين مردمان
تا شود مالك به خشتى كس بدان (1)
كعبه، بنايى كهن و ارزشمند است كه هيچگاه در تملك كسى نبوده و در گسترۀ تاريخ، از دست اندازى طاغوتيان در امان مانده و از اختصاص به شخص يا گروه آزاد بوده است. امام باقر (ع) درباره راز وصف كعبه به «عتيق» (2)فرمود: «
هُوَ بَيتٌ حُرٌّ عَتيقٌ مِنَالناسِ لَمْ يَمْلِكْهُ اَحَدٌ » (3)«كعبه خانهاى است آزاد از ميان مردم، هيچ كس مالك آن نيست» . همچنين فرمود:
اِنَّهُ لَيسَ مِنْ بَيتٍ وَضَعَهُ اللهُ عَلى وَجْهِ الاَرْضِ اِلّا لَهُ رَبٌّ وَ سُكّانٌ يَسْكُنُونَهُ غَيرَ هذا الْبَيتِ فَاِنَّهُ لا رَبَّ لَهُ اِلّا اللهُ عَزَّوجَلَّ، وَ هُوَ الْحُرُّ. . . (4)
هيچ خانهاى نيست كه خدا بر روى زمين قرار داد مگر آنكه صاحب و ساكنى دارد، جز اين خانه كه جز خداى متعال، صاحبى ندارد و آزاد است.
«كعبه، همانطور كه كهنترين جايگاه نيايش است، خانهاى عتيق و آزاد از بند سلطه و مالكيت بشرى است. طواف بر گرد چنين بنايى، درس آزادى و آزادگى مىدهد. كسانى به زيارت اين خانه نائل مىشوند كه نه بنده آز خود باشند نه برده ديگران؛ زيرا بردگى، با طواف آزادمنشانه سازگار نيست. بنابراين، جز كسانى كه خود را از چنگ قدرت زورمداران گردنفراز رهانيدهاند، بر اين خانه طواف نمىكنند و آن را قبله خويش قرار نمىدهند و جز آزادگانِ رسته از بند هواهاى سركش، بدان روى نمىآورند.
از آنجا كه بنده شهوت و هوا، خوارتر از بنده زرخريد است، تا زمانى كه انسان دست از ته مانده دنيا برندارد، آزاد نمىشود و تا زمانى كه به آزادى نرسيده است،
&
1) شرح جامع تفسير عرفانى و منظوم قرآن، ج ۶، ص ٢٧٨۴. مفهوم اين دو بيت اين است كه: «عتيق» را آزاد شده از طوفان و غرق و نيز آزاد شده از قيد مالكيت بندگان دانستهاند.
2) (وَ لْيَطَّوَّفُوا بِالْبَيْتِ الْعَتِيقِ) ؛ «و بر گرد خانه گرامى كعبه طواف كنند» . (حج: ٢٩)
3) كافى، ج ۴، ص ١٨٩.
4) كافى، ج ۴، ص ١٨٩.
شايستگى طواف خانه «آزاد» و رو كردن به كعبه «عتيق» را ندارد. همچنان كه نماز مانع زشتى و بدى مىشود، طواف بر كعبه، از ستمپذيرى جلوگيرى مىكند. آن كه بر خانه «آزاد» طواف مىبندد، كسى را به بندگى نمىگيرد، همانگونه كه خود، بنده كسى جز خداوند نيست.
قربانى كردن در «بيت عتيق» و ذبح آن، درس آزادى از تعلقات مىدهد و سبب رهايى از هرگونه بندگى جز خداى سبحان مىشود. بر انسان است كه خدا را مخلصانه عبادت كند تا طواف و روى آوردن به كعبه، او را فرشتهمنش كند و از شهوت و غضب و رذايل اخلاقى آزادش گرداند» . (1)
«خانه خدا، مدار آزادى است. ازاينرو، مُحرمى كه آهنگ زيارت آن را دارد، نمىتواند صيد حرم را اسير كند يا در اسير شدنش كمك كند يا آن را برهاند يا صياد را به آن راهنمايى كند؛ زيرا همه اينها، با آزادىخواهى مخالف است و تا انسان آزاد نشود، به صلاحيت طواف كوى آزادى نمىرسد» . (2)
حكايت
سال ١٢٨٧ هجرى قمرى به پايان نزديك مىشد. آنان كه آهنگ زيارت بيتاللهالحرام داشتند به سرعت آماده مىشدند تا، خويش را به موقع به ديار دوست برسانند و در حريم حرمش احرام ببندند و به ياد ابراهيم (ع) و همسان ملائك، طواف كعبه كنند. در آن سال، رهبر شيعيان جهان، «ميرزاى شيرازى» نيز آهنگ سفر داشت تا در گردهمايى بزرگ مسلمانان جهان (حج) شركت جويد و ضمن آشنايى با ديگر مسلمانان، تا حدّ امكان، مسلمانان را در حل مشكلاتشان يارى دهد. خبر تشرّف او، به گوش همه حاجيان مسافر و ديگر مسلمانان حجاز رسيد. پادشاه حجاز، «شريف عبدالله
الحسنى» منتظر بود تا ميرازى شيرازى به محض ورود به مكه، به كاخ سلطنتى شرفياب شود. ولى بر خلاف انتظار او، پيشواى شيعيان وارد مكه شد، اعمالش را انجام داد و كوچكترين اعتنايى به پادشاه نكرد. شريف عبدالله الحسنى فردى را خدمت ميرزاى شيرازى فرستاد تا ضمن ابلاغ سلام وى، به ايشان گوشزد كند كه شاه منتظر ديدار اوست؛ همانگونه كه بسيارى ديگر از علماى فرقههاى مسلمانان، به ديدار شاه شتافتهاند يا انتظار اجازه ملاقات وى را مىكشند. ميرزاى شيرازى به فرستاده شاه حجاز فرمود: سلام گرم ايشان را «عليك السلام» مىگويم، ولى نبايد انتظار داشته باشد به ديدارش بيايم. او بداند كه «بدترين دانشمندان اين امت، آنانند كه به دربار سلاطين رفتوآمد كنند و بهترين حكمرانان كسانىاند كه به محضر علما بروند» . پيغامرسان، سخن ميرزاى شيرازى را به پادشاه حجاز رساند. پادشاه كه سخن ميرزا را در اوج متانت و اتقان يافت، خود به محضر او شتافت. (1)
شيخ طبرسى در تفسير مجمع البيان مىنويسد:
١. منظور از «بيت عتيق» خانه كهن كعبه است و به باور پارهاى، اين نامگذارى، بدان دليل است كه به ملكيت كسى در نمىآيد و آزاد است.
٢. به باور پارهاى ديگر، كعبه را «بيت العتيق» گفتهاند، ازآنرو كه از دستبرد و تسلط زورمداران و خودكامگان آزاد است و هر بيدادگرى كه آهنگ ويران ساختن آن كند، پيش از رسيدن به خواسته پليد خود، نابود مىگردد و اگر «حَجّاج» آنجا را ويران كرد و دگربار ساخت و نابود نشد، بدان دليل است كه خدا، اين امت را به بركت پيامبرش، از عذاب استيصال در امان داشت.
1) داستانها و حكايتهاى حج، رحيم كارگر، صص ٧۶ و ٧٧.
٣. برخى ديگر مىگويند: هنگام طوفان نوح كه آب همه جا را فرا گرفت، اين مكان مقدس از طوفان آزاد بود، و آب به آن نزديك نشد.
۴. برخى ديگر بر اين باورند كه اين نام، به سبب ديرينگى كعبه است؛ چراكه نخستين خانهاى است كه «آدم» به فرمان خدا بنياد كرد و «ابراهيم» از نو ساخت. (1)
اى كه از كوچه معشوقه ما مىگذرى
بر حذر باش كه سر مىشكند ديوارش (2)
كعبه، خانه خداست، تجلى مقدس پروردگار بر زمين، و حرم ويژه حضرت كبريا؛ پس، حريمى خاص دارد و حرمتى ويژه. رسم ادب، پاسداشت حرمت كعبه است و طريق بندگى، مراقبت از حريم حرم. «خداى سبحان، به احترام كعبه، محدوده آن را حرم و انسانهايى را كه قصد ورود به آن دارند، مُحرم نام داد. پس هم حرمت مكه و هم تحريم احرام، به حرمت بيتالله باز مىگردد. هركس هر زمان بخواهد وارد مكه شود، بايد نخست به ميقات در آيد، آنجا احرام بندد و سپس به مكه پاى نهد. اين حكم، اختصاصى مكه است و علت آن نيز حرمت انحصارى كعبه است» . (3)به دليل حرمت كعبه و حريم حرم است كه اگر كسى آگاهانه و از سر دشمنى، كعبه را آلوده و نجس كند، اعدام خواهد شد و كسى كه مسجدالحرام را به عمد نجس كند، به ضرب شديد محكوم مىشود. ابىصباح كنانى مىگويد: از امام صادق (ع) پرسيدم: «نظر شما درباره كسى كه مسجدالحرام را از سر عمد نجس كند چيست؟» امام (ع) فرمود: «شديداً زده مىشود» . پرسيدم:
«كسى كه كعبه را آگاهانه نجس كند چگونه است؟» فرمود: «كشته مىشود» . (1)
اين حكم فقهى، در هيچ جاى ديگر نظير ندارد؛ حكمى كه نمايانتر شكوه و عظمت و جلال الهى است و در كعبه به ظهور رسيده است.
به دليل حرمت كعبه است كه مشرك - از آنجا كه نجس است - حق نزديك شدن به آن را ندارد. همچنين به سبب همين حرمت، طواف خانه خدا، به صورت برهنه حرام است» . (2)
برخى نشانههاى طبيعى حرمت حرم الهى چنين است:
الف) پرندگان بر فراز كعبه پرواز نمىكنند و هنگام پرواز، از فضاى بالاى كعبه منحرف مىشوند؛
ب) پرندگان كعبه را نمىآلايند؛
ج) انواع حيوانات در حرم همزيستى دارند و درندگان به ديگر حيوانات؛ تعرض نمىكنند؛
د) ظالمانى كه قصد سوئى درباره كعبه دارند به قهر الهى گرفتار مىآيند؛ مانند اصحاب فيل؛
ه) حجگزاران، خسته و آزرده نمىشوند. (3)
«منظور از اين حريمگرفتن و حرمت نگهداشتن، فاصله زمانى يا مكانى نيست؛ زيرا خدا با همه افراد و در همه شرايط، حضور و ظهور دارد. اگرچه درباره انسانها، مثلاً مىتوان گفت: استاد را احترام كنيد، يعنى حريم بگيريد، كنار استاد يا بالاتر از او ننشينيد، بلكه مقدارى پايينتر بنشينيد، ليكن اينگونه اداى احترام درباره خداوندِ كعبه
متصور نيست. پس احترام خداوند، به معناى حريمگيرى اعتقادى نسبت به اوست؛ يعنى انسان بايد آنگونه در پيشگاه حق كُرنش كند كه غير او را نبيند و به غير او تكيه نكند و دل نبندد و حفظ واقعى حريم كعبه و حرمت حرم نيز بدين معناست» . (1)
آنكه پس از سالها انتظار و از پسِ آنهمه دورى از كعبه، نخستين بار به ديدار كعبه توفيق مىيابد و چشمانش به نور خانه خدا روشن مىشود، از حسى ناگفتنى و اشتياقى بيان ناپذير، سرشار مىشود، طعم شيرين خرمى و شادى معنوى را مىچشد و لذتى ژرف و بىسابقه، وجودش را فرامىگيرد؛ لذتى كه هرگز از ياد نخواهد رفت و شادىاى كه هيچگاه فراموش نخواهد شد.
«حاجى چون در لباس احرام مىرود و به مسجدالحرام پاى مىنهد، «نخستين ديدار» او با «كعبه» روى مىدهد. كسى كه دهها سال هنگام نماز رو به كعبه مىايستاده و آن خانه را گهگاه در خيال خود مجسم مىكرده است، اكنون با سپردن راهى طولانى، به مكه مىرسد و با عبور از خيابانها و راههايى كه به مسجدالحرام منتهى مىشود، ناگهان چشمش به خانه كعبه مىافتد. در اين نخستين ديدار، به حاجى حالتى دست مىدهد كه به بيان نمىآيد. اين تويى كه من سالها از پس هزاران فرسنگ، رو به تو ايستادهام و خدا را عبادت كردهام؟ ! آيا تو همانى كه براى رسيدن به آن، از خانه و شهر و ديار، دست شستهام و سرما و گرما و خطرهاى سفر را به جان خريدم تا در كنار تو باشم؟ ! اينك پس از عمرى به ياد كعبه بودن و مدتها در راه كعبه گام شمردن، كعبه پيش چشم من است؟ !
حاجى در همان نخستين بار كه به خانه كعبه نظر مىافكند، يك دل نه صد دل،
1) صهباى حج، صص ٣٧١ و ٣٧٢.
عاشق اين خانه مىشود، قلبش از شوق مىتپد، چشمانش پر از اشك مىشود؛ همچون كودك گمشدهاى كه پس از ساعتها سرگردانى و نااميدى، به مادر رسيده باشد، بغضش مىتركد. (1)بانويى اصفهانى در «سفرنامه منظوم حج» ، لذت نخستين ديدار كعبه را چنين وصف مىكند:
ز بعد چار فرسخ، پنجم ماه
نمايان گشت چون مه، كعبۀ الله
به ابطح خيمهها برپا نمودند
به شكر ايزدى لبها گشودند
چو بر مقصود خود آخر رسيدم
چنين روزى به چشم خويش ديدم
به ياد آمد مرا اين بيت نامى
كه باشد گوهر درج نظامى:
چه خوش باشد كه بعد از انتظارى
به اميدى رسد اميدوارى
چنان دولت به من چون شد ميسّر
ز شوق وصل هوشم رفت از سر
نه نطقى تا كنم شكر خداوند
نه عقلى تا شوم خندان و خرسند
نه از بهر طواف كعبه قدرت
نه بر سعى صفا و مروه قدرت
بسان صورت ديوار، خاموش
فتاده بىمقال و گشته مدهوش
چو صورت لال بودم تا زمانى
بدين منوال بودم تا زمانى
ز بعدِ ساعتى بازآمدم هوش
ولى گرديده بُد نطقم فراموش
كه تا آخر سخن آمد به يادم
گره را از زبان خود گشادم
نمودم سجده گفتم: يا الها
تويى معبود بىهمتاى دانا
ز لطف بيكرانت شرمسارم
چگونه شكر اين نعمت گزارم
در توفيق بر رويم گشادى
به من هم مال و هم جان، هر دو دادى
به مقصود و به مطلوبم رساندى
از اين درگاه، نوميدم نراندى
چو كردم لطف، شكر بيكرانش
نهادم رو بهسوى آستانش
1) حج نماز بزرگ، صص ١٨ و ١٩ (با تغيير و تلخيص) .
درى كو نام او «بابالسلام» است
نخستين درگه «بيتالحرام» است
چو چشم من به بيتالله افتاد
سرشك ديدهام بر راه افتاد
ز وصف خانه يزدان چه گويم
كه بالاتر بوَد از آنچه گويم
بِلاتشبيه گويا نوجوانى
به قامت بود چون سروِ روانى
قباى مخملِ مشكين به بر داشت
كمر را بسته از زرين كمر داشت
حجَر در آستانش پاسبان بود
رخ او بوسهگاه حاجيان بود
به دل كردم خطاب اى دل كجايى
نظر كن در حريم كبريايى
بگفتا اين به بيدارى است يا خواب
چنين دولت بوَد بسيار ناياب
بگفتم اين به بيدارى است اى دل!
مباش از رحمت يزدان تو غافل
به زير بار صد من جُرم و عصيان
نهادم رو به طوف كوى يزدان
چو كردم هفت شوط قبلۀ جان
سبك شد پشتم از ثقل گناهان.
(1)شاعر توانا «احمد مسكين» دراينباره چنين سروده است: بحمدالله كه از فضل خداداد
به طوف كعبه گشتم خرّم و شاد
دو چشمم گشت روشن از جمالش
به كام دل رسيدم از وصالش
چه محنتها كه در راهش كشيدم
چه زهر غم كه از بهرش چشيدم
مرا چون آمد آن پيكر در آغوش
ز شادى كردم از غمها فراموش
خداوندا چهسان شكرت گزارم
كدامين نعمتت را بر شمارم
به حُسن اعتقاد اندر ره دين
ثَباتى دادىام از روى تمكين
ز دست ظالمانم وارهاندى
به امنآباد شهر خود رساندى
حريم كعبه كردى منزل من
برآوردى مرادات دل من
بدادى در حرم، عيش و حضورم
فزودى دم به دم اندر سرودم
1) سفرنامه منظوم حج، بانويى اصفهانى از دوره صفويه، به كوشش: رسول جعفريان، صص ٧۴ - ٧۶.
طمع دارم كه از روى عنايت
ز بنده وانگيرى اين هدايت
بدارى دايمم ثابت بر اين حال
فزون سازى از آنم عزّ و اقبال
تو از لطفم بدين درگاه خواندى
ز راه مكرمت اينجا رساندى
حريم كعبه جاى دلگشايى است
محل حاصل هر دو سرايى است (1)
حكايت عطار نيشابورى در «الهىنامه» داستانى مىآورد از جوانى كه خرامان و غرق ناز و بىخبر از جاذبه كعبه، بهسوى زيارت خانه خدا شتافت و در نخستين ديدار با كعبه، اتفاق افتاد آنچه بايد مىافتاد. و آن داستان به اين قرار است:
روزى شبلى به راه بيابان مىرفت. جوانى را ديد همچون شمع مجلس، قامت برافراشته و چند شاخه گل نرگس به دست گرفته و قَصَبى (2)بر سر بسته و نعلين به پا كرده و خرامان، با لباس فاخر و با ناز و تكبر، همانند كبكى گام برمىداشت كه خود را از گزند باز ايمن بداند.
شبلى از سر مِهر و شفقت نزد او رفت و پرسيد: اى جوان! اين چنين گرم و خرامان، از كجا مىآيى و عزم كجا دارى؟ گفت: از بغداد مىآيم، صبحگاه از آنجا حركت كردهام و اكنون راه دراز و دشوارى براى زيارت خانه خدا در پيش دارم.
شبلى گويد: پنج روز در اين راه بودم و بهسوى خانه خدا حركت مىكردم. وقتى به حرم رسيدم، ديدم يكى مست افتاده و چهرهاش زرد و ناتوان شده و دل از دست داده است. ديدم همان جوان است كه در بيابان ديده بودم. همچنان كه مرا از دور ديد، آهسته و نالان از پيش كعبه آواز داد: شبلى! مرا مىشناسى؟ من همان جوان زيباروى و زيباپوشم. ببين ديدار كعبه با من چه كرده است!
&
مرا با صد هزاران ناز و اعزاز
به پيش خويش خواند و كرد در باز به هر ساعت مرا گنجى دگر داد به هر دم آنچه جستم بيشتر داد دلم خون كرد و آتش در من انداخت ز صحن گلشنم در گلخُن انداخت نه دل مانده، نه دنيا و نه دينم چنين كِامروز مىبينى چنينم (1)بارى هركس در اين مكان قدسى پاى نهد، رازها بياموزد. اينجا مهبط ملائك و مشهد عارفان است. آنكه با چشمان باز و دل بيدار، كعبه را زيارت كند، بىخويشتن مىشود و با ديدنش دل در گرو جمال ديگرى نخواهد نهاد. عبدالرحمان جامى شوق ديدار كعبه را اينگونه در دلها برمىانگيزاند:
اى ز گلت نازَده سر حُبّ دل
مانده ز حبّ وطنت پا به گِل خيز كه شد پردهكش و پردهساز مُطرب عشاق ز راه حجاز يكدم ازين پرده سماعى بكن هرچه نه زين پرده، وداعى بكن دين تو را تا شود اركان تمام روى نِه از خانه به ركن و مقام گر نبوَد راحلۀ بادپاى راحله از پاى كَن و در ره آى واله و حيرتزده و مُستَهام خندهزنان گريهكنان مىخَرام راه وفا مىسپر و مىگذر بر خَسَك خُشك چو ريحانِ تر بار به ميعادِ تعبّد رسان رخت به ميقاتِ تجرّد رسان گر نه ز مرگ است فراموشىات بِه كه بوَد كار، كفنپوشىات لب بگشا يافتن كام را نعره لبّيك زن احرام را رو به حرم كن كه در آن خوش حريم هست سيهپوش نگارى مقيم صحن حرم روضۀ خُلد برين او به چنان صحن، مربعنشين قبله خوبانِ عرب روى او سجدۀ شوخانِ عجم سوى او
1) الهى نامه، عطار نيشابورى، صص ٢۵٩ و ٢۶٠.
باد چو در دامنش آويخته
غاليه در جِيب جهان ريخته بر سر گردون زنى از فخر كوس گر رسدت دولت اين دستبوس از لب زمزم شنو اين زمزمه كز نم ما زندهدلند اين همه شكر خدا گوى كه توفيق داد رو بهسوى خانه خويشت گشاد ور نه، كه يارد كه به آن ره برَد ور چه شود مرغ، به آن ره پرد (1)
كعبه بنا گشت كه روى نياز
سوى وى آرند و بدن در نماز هيچ نبى هيچ ولىاى نبود كاو رخ ِامّيد بر اين در نسود اى دل از آنجا كه كَرمهاى اوست خانه او منزل و مأواى توست بر رخ مقصود فتادت نظر ديدۀ سر شد ز رخش بهرهور ديدۀ سر نور ده از روى او طوف نما گِرِد سر كوى او (2)كدام مكان، آمادهتر از كنار كعبه براى مناجات و راز و نياز، و كدام فرصت، بهتر از فرصت بودن با كعبه براى دعا و عرضِ نياز؟ مكانى كه پناهگاه مشتاقان و دردمندان است، و مطافى كه اميد حاجتمندان و مسكينان است. بيداردلان در اينجا با چشم اميد و دست نياز حاضر مىشوند و عاشقان با دلى دردمند به طواف مىپردازند. خدا در اينجا حضور مجسّم و محسوس دارد، و تو گويى خود را به ميان زائرانش رسانده تا در گوش دلشان نجوا كند كه آنچه دلشان مىخواهد و آرزو دارند، از خدا بخواهند، و حتى لحظهاى اين فرصت طلايى را از كف ندهند. اينجا مكانى است كه پيامبران الهى و امامان معصوم (عليهم السلام) نماز مىگزاردند و دست دعا بهسوى معبود برمىداشتند و با محبوب خويش عاشقانه سخن مىگفتند. در اينجا قرار است همه با دستانى پر برگردند، و
هيچكس محروم نماند. تنها اندكى توجه و كمى سوز نياز است تا تو در درياى رحمت صاحب اين خانه غرق شوى و فقط چند قطره اشك و اندكى دلشكستگى مىخواهد، تا تو را نيز در صف پاكان و برگزيدگان قرار دهند. خداوند در اينجا در كنار خانه خود، بىبهانه مىبخشد. او را بهانۀ «حضور» بس است و اگر اين حضور، با دعا و ناله و اشك و آه در آميزد، مهرورزىاش از اندازه بيرون مىشود، و با زائر بيت خويش، آن مىكند كه خود سزاوارش است، نه آن دهد كه بنده لايق اوست.
حكايت
به پيش كعبه ابراهيمِ اَدهم
به حق مىگفت كاى داراى عالَم مرا معصوم دار و بىگنه دار گناهى كان رَوَد، زانم نگهدار يكى هاتف خطابش كرد آنگاه كه اين عصمت كه مىخواهى تو در راه همى بودهست از من خلق را خواست اگر كار تو و ايشان كنم راست كه تا جمله، به هم، معصوم مانند همه از رحمتم محروم مانند هزاران بحر رحمت بىقياس است و ليكن بنده را بيم و هراس است نمىدانم كه تا حرمان من چيست طريق عقلِ سرگردان من چيست ندارم از جهان جز نيم جان، من نكردم سود و بودم بر زيان، من چو من از عمر، بهبودى نديدم زيان ديدم بسى، سودى نديدم به مردن راضىام زين زندگانى اگر بازم رهانى، مىتوانى ز سر تا پاى من جاى نظر نيست كه بر وى هر زمان زخمى دگر نيست (1)حكايت درويشى را ديدم سر بر آستان كعبه همى ماليد و مىگفت: يا غفور! يا رحيم! تو
1) الهى نامه، عطار، ص ۴٠٩.
دانى كه از «ظَلومِ جهول» چه آيد!
عذر تقصير خدمت آوردم
كه ندارم به طاعت استظهار
عاصيان از گناه توبه كنند
عارفان از عبادت استغفار
عابدان جزاى طاعت خواهند و بازرگانان بهاى بضاعت. من بنده، اميد آوردهام نه طاعت؛ و به دريوزه (1)آمدهام نه به تجارت: اِصْنَعْ بى ما أَنْتَ أَهلُهُ. (2)بر در كعبه سائلى ديدم
كه همىگفت و مىگرستى خوش
مىنگويم كه طاعتم بپذير
قلم عفو بر گناهم كش
حكايت عارفى را ديدند كه حلقۀ درِ كعبه را گرفته بود و مىگفت: بندۀ تو بر درگاه تو ايستاده است. روزگارش بگذشته، گناهانش مانده، شهواتش بگسسته و آثار آن مانده است. از او خشنود شو يا عفوش كن؛ چه، گاه شود كه سرورى بىآنكه از بردهاش راضى باشد، او را عفو مىكند. (3)
حكايت
جوانى اهل دل را ديدند پرده كعبه را گرفته، گريه مىكرد و مىگفت:
اِلهي لَيسَ لَكَ شَرِيكٌ فَيُؤتى وَ لا وَزِيرٌ فَيُرْشى وَلا حاجِبٌ فَيُنادى، إنْ اَطَعْتُكَ فَلَكَ الحَمدُ وَالفَضلُ وَ إِنْ عَصَيتُكَ فَلَكَ الْحُجَّةُ على وَ قَطَعَ حُجَّتِي إِغْفِرْلي.
پروردگارا! شريكى براى تو نيست كه خواسته شود و براى تو وزيرى نيست كه رشوه داده شود و دربانى نيست كه صدا كرده شود. اگر توفيق اطاعت
دادى، پس تو را حمد و ستايش مىگويم و اگر گناهى مرتكب شدم، تو بر من حجت دارى؛ خدايا مرا ببخش! (1)
بود از آن اعرابىاى شوريده رنگ
كرد روزى حلقۀ كعبه به چنگ
گفت: يارب بندۀ تو برهنهست
و اى عجب برهنگىام نه يك تنهست
كودكانم نيز عريان آمدند
لاجرم پيوسته گريان آمدند
من ز مردم شرم مىدارم بسى
تو نمىدارى، چه گويم با كسى
چند دارى برهنه آخر مرا
جامهاى ده اين زمان، فاخر مرا
مردمان چون آن سخن كردند گوش
برزدندش بانگ، كِاى جاهل خموش
از طواف، آن قوم چون گشتند باز
مرد اَعرابى همى آمد به ناز
از قَصَب (2)دستار و از خَز جامه داشت
گوئيا ملك جهان را نامه داشت
باز پرسيدند ازو كاى بىنوا
اين كه دادت گفت: اين كه دْهد خدا
چون من آن گفتم مرا اين داد او
جوين فروبسته دَرَم بگشاد او
آنچه گفتم، بود آن ساعت روا
زآنكه بِه دانم من او را از شما
(3)حكايت «ابوعمرو واسطى» ، از راه دريا به مكه مىرفت. ناگاه كشتى شكست و مالش تمامى به دريا ريخته شد. با زنش بر تختهپارهاى نشستند و خود را به جزيرهاى رسانيدند و در بيابان بىآب و نان، جاى گرفتند. از قضا در آن وقت، وضع حمل همسرش در رسيد و تشنه گرديد. ابوعمرو سر بهسوى آسمان بلند كرد و از خداوند، يارى خواست. خداوند بر او گشايشى آورد، ابوعمرو، نجات يافت و به سفر حج ادامه داد. ابوعمرو گويد:
چون به مكۀ معظم رسيدم، در طواف، مرد نابينايى را ديدم كه به درد دل مىناليد و مىگفت: الهى! خطا كردم و عصيان ورزيدم، اكنون با توبه كنار خانهات آمدم، مرا ببخش و به كَرم خود بيامرز كه پيروى نفس كردم.
از حال او جويا شدم، گفت: پيش از اين، كار من دزدى بود و زندگى، از راهزنى به سر مىكردم. روزى در صحرا مردى را ديدم كه لباس كتانى پوشيده و در دست، خاتم عقيق و فيروزه داشت. قصد او كردم. مرا گفت: به راه خود برو و نزديك ميا كه كارى از پيش نخواهى برد، اهميتى ندادم و او چندين بار حرفش را تكرار كرد. وقتى خواستم نزديكش شوم با دستانش به چشم من اشاره كرد و نورى ساطع گرديد و نابينا شدم. اكنون در اين مكان مقدس آمدم تا هم از گذشتههاى سياه خويش توبه كنم و هم از خدا بخواهم كه بينايى مرا به من برگرداند. (1)
حكايت
«مالك بن دينار» گويد: سفر حج كردم. جماعتى را در عرفات ديدم. با خود گفتم: كاش مىدانستم حج كدام يك از اينها قبول است تا او را تهنيت گويم و حج كدام رد است تا او را تعزيت دهم. در خواب ديدم: گويندهاى مىگويد: خداوند همه اين جماعت را به بركت كعبه به نعمت مغفرت معزّز فرموده، مگر «محمد بن هارون بلخى» را كه حج او مردود است. زمانى كه صبح شد، نزد اهالى خراسان آمدم و از ايشان احوال محمد بن هارون بلخى را پرسيدم. گفتند: او مردى عابد و زاهد است. او را در خرابههاى مكه بايد پيدا كنى. بعد از جستوجوى بسيار، او را در خرابهاى يافتم؛ دست در گردن بسته و زنجير بر پاهايش بود و در حال نماز بود. چون مرا ديد، پرسيد: كيستى؟ گفتم: مالك بن دينار. گفت: خواب ديدهاى؟ گفتم: آرى. گفت: هر سال مردى صالح مثل تو درباره من خواب مىبيند. گفتم: سبب چيست؟ گفت: شراب مىخوردم،
1) داستانها و حكايتهاى حج، صص ١۶٨ و ١۶٩.
مادرم مانع مىشد، روزى با حالت مستى او را آزردم و. . . پس از آنكه از مستى به در آمدم، زنم مرا خبر كرد كه كارى بسيار زشت از تو رفته است. به شدت پشيمان شده بودم، يك دست خود را بريدم و پايم را به زنجير بستم و هر سال، به حج مىآيم و كنار خانه خدا به دعا و توبه مىنشينم و مىگويم: «اى برطرفكننده همّ و غمّ! مرا از اين همّ و غمّ نجات ده! و دل مادرم را به رحم آور تا از من درگذرد. اينقدر بدانكه پس از آن، از همه كارهاى زشت دست برداشتم و ٢۶ غلام و كنيز را آزاد كردم و اكنون به اين حال هستم كه مىبينى. مالك گويد: گفتم: اى مرد! نزديك بود با اين عملت تمام روى زمين را بسوزانى. مالك گويد: همان شب حضرت رسول (ص) را در خواب ديدم، فرمود: اى مالك! مردم را از رحمت خداى تعالى محروم نگردان! دانسته باش كه خداىتعالى به حال محمد بن هارون بلخى توجه فرمود و دعاى او را در كنار خانه خدا برآورد و از گناهانش در گذشت. او را خبر كن كه خداوند دل مادرش را به وى مايل مىكند و به رحم مىآورد تا اينكه مادرش او را حلال مىكند و مادر و فرزند، هر دو در بهشت مىشوند. مالك گويد: آمدم و خواب را براى او گفتم. همينكه اين مژده را شنيد، روح از بدنش جدا شد. او را غسل دادم و كفن كردم. سپس بر وى نماز خواندم و دفنش نمودم. (1)
هركس در اين جهان، قبلهاى براى خود برگزيده است؛ قبله برخى پول است (2)بعضى، مقام و شهرت؛ برخى شهوت و شكم. عدهاى نيز كعبه را قبله خود كردهاند. اما اندكى از آدميان، خداى كعبه را قبله خود ساختهاند. آنان سير روح خويش را در حدّ كعبه متوقف نساختهاند و روح بىنهايتطلب خويش را به خداى جاودان، راه نمودهاند.
كعبۀ جبريل و جانها، سدرهاى
قبله عبدالبطون (1)شد سفرهاى
قبله عارف بوَد نور وصال
قبله عقلِ مُفَلسف، (2)شد خيال
قبله زاهد بوَد يزدانِ بِِرّ (3)
قبله مُطمِع (4)بوَد هميان زر
قبله معنىوران، صبر و درنگ
قبله صورتپرستان، نقش سنگ
قبله باطننشينان ذوالمنن
قبله ظاهرپرستان روى زن
١٩. حجر الاسود (6)
باز شكن دامن شبرنگ او
ديدۀ جان، سرمهكِش از سنگ او
سنگ سياهش كه از آن كوته است
دست تمنّاش يمينالله است
چون تو از آن سنگ شوى بوسهچين
بوسهزنِ دستِ كه باشى، ببين
بر سر گردون زنى از فخر كوس
گر رسدت دولت اين دستبوس
كعبه معظم، چهار ركن دارد كه ترتيب آنها برحسب طواف چنين است: حجرالاسود، عراقى، شامى، يمانى.
امام صادق (ع) فرمود: «حجرالاسود، تكيهگاه [حضرت] مهدى [(عج)] به هنگام بيعت مردم با آن امام، در آغازِ قيامِ جهانى عدالتگسترِ آن حضرت است» . (8)
&
«براساس برخى روايات، حجرالاسود از بهشت آمده و در آغاز رنگ آن سفيد بوده و به تدريج بر اثر استلام گنهكاران سياه شده و به حالت كنونى درآمده است. (1)در برخى تفاسير، اينگونه روايات، اسرائيليات، ضعيف السند، مخالف با قرآن و عقل، و معارض با يكديگر و در نتيجه، مردود پنداشته شده است و حتى بر فرض صحت سند و اعتبار اخبار، قابل اعتماد دانسته نشده است و گفته شده: نزول سنگ از آسمان يا بهشت، معنا ندارد.
استاد علامه طباطبايى (رحمة الله) اينگونه برخورد با روايات را متأثر از تعصبات برخى مذاهب كه اينگونه حقايق را نفى مىكنند و يا ناشى از مرعوبشدن در مقابل علوم طبيعى و پيشرفت آن - كه در هر پديدهاى در پى يافتن توجيه و تعليل مادى است - دانسته، مطالب سودمندى در پاسخ و نقد آن بيان فرموده است. نكات مستفاد از آن مباحث و آنچه در اينباره بايد بدان توجه داشت، عبارت است از:
يك - در اثبات مسائل اعتقادى و معارف دينى، يا بايد برهان عقلى قاطع اقامه شود، يا نصى از قرآن كريم بر آن دلالت كند يا خبر متواتر يا خبر واحد محفوف و توأم با قرينه علمآور، در ميان باشد؛ زيرا در اينگونه معارف، ظن و گمان حجت نيست. اعتقاد، امرى قلبى است كه حتى با وجود خبر واحد معتبر درباره آن، شك و ترديد از دل انسان رخت برنمىبندد. البته در فروع فقهى مىتوان به خبر واحدى كه سندش معتبر و دلالتش تمام است، استناد كرد و بر طبق آن فتوا داد. غرض آنكه گرچه در ميان احاديث مزبور، روايات صحيح و معتبر السند وجود دارد و ادعاى ضعف تمامى آنها دليل ندارد، ليكن در مسائل اعتقادى و معارف دينى، مىتوان به آنها استناد كرد. البته نفى آن روايات نيز صحيح نيست.
1) من لايحضره الفقيه، ج ٢، ص ١٩٢ (حديث از رسول خدا (ص)) .
دو - تعارض ميان اخبار آحاد، امرى معهود است كه در بيشتر موارد مىتوان آن را با جمع دلالى، برطرف كرد؛ همان گونه كه در فروع فقهى مرسوم است.
سه - ادعاى مخالفت با عقل يا قرآن يا سنت قطعى، بدون دليل و واهى است.
چهار - مؤيد رواياتى كه مورد اشكال قرار گرفته، آياتى است كه در آنها اِنزال نعمتهاى الهى از خزاين غيب مورد تصريح قرار گرفته است؛ همچون:
(وَ إِنْ مِنْ شَيءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ) (حجر: ٢١)
[و هيچ چيز نيست مگر آنكه خزائن آن نزد ماست، ولى ما جز به اندازۀ معينى، آن را نازل نمىكنيم].
(خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ ثُمَّ جَعَلَ مِنْها زَوْجَها وَ أَنْزَلَ لَكُمْ مِنَ الْأَنْعامِ ثَمانِيةَ أَزْواجٍ) (زمر: ۶)
[او (همه) شما را از يك انسان آفريد و همسرش را از جنس او خلق كرد و براى شما هشت زوج از چهارپايان فرستاد].
(وَ أَنْزَلْنَا الْحَدِيدَ فِيهِ بَأْسٌ شَدِيدٌ) ؛ [«و آهن را نازل كرديم كه در آن نيرويي شديد است» .] (حديد: ٢۵)
كلمه «انزال» ، به معناى خلقت و آفرينش نيست، بلكه به معناى فروفرستادن است. برپايه آيات يادشده، همه موجودات، مخزن و ريشهاى نزد خداى سبحان دارند و از عالم بالا تنزل يافته و به صورت اجسام خارجى، براى انسانها قابل استفاده شده است. از آنجا كه درجات خزاين الهى متفاوت است، حرمت و كرامت موجودات تنزليافته از آنها نيز يكسان نخواهد بود؛ چنانكه حجرالاسود را امتيازى ويژه است.
پس، اگر در روايتى نقل شد كه حجرالاسود، سنگى است فرودآمده از بهشت و داراى احترام ويژهاى است، موافق با اصول كلى قرآنى است نه مخالف آن. بنابراين، مجرّد استبعاد علمى، ارزشى ندارد؛ زيرا در علوم طبيعى، سير افقى موجودات و پيشينه
و حال و آينده آنها مورد بحث قرار مىگيرد، اما سير عمودى اشيا و موجودات و بحث از علت فاعلى و غايى آنها، از حوزه علوم طبيعى بيرون است» . (1)
حكايت
«عمر بن خطاب» بوسه بر حجرالاسود را بىتأثير مىدانست و مىگفت: تو سنگى هستى كه نه زيانى دارى و نه سودى. اگر نبود كه ديدم رسول خدا (ص) بر تو بوسه زد، تو را نمىبوسيدم.
در اين هنگام حضرت على (ع) كه آنجا حاضر بود، فرمود: «
مَهْلاً! بَلْ هُوَ يَضُرُّ وَ يَنْفَعُ » (2)«آهسته! [چنين نيست كه تو مىگويى] بلكه او هم مىتواند زيان برساند و هم نفع بخشد» .
«و در لمس حجرالاسود، بيعت با خدا بنديد كه با دشمنان او و دشمنان رسولانش و دشمنان صالحان و آزادگان، دشمن باشيد و به اطاعت و بندگى آنان، هر كه باشد و هر جا باشد، سر ننهيد و خوف و زبونى را از دل بزداييد كه دشمنان خدا و در رأس آنان، شيطان بزرگ، زبونند، هرچند در ابزار آدمكشى و سركوبى و جنايتشان برترى داشته باشند» . (3)
حجرالاسود، دست خدا بر زمين است؛ و مسح آن، به منزله بيعت با خداوند. حضرت رسول (ص) فرمود: «اَلحَجَرُ يمينُ اللهِ فِى الاَرْضِ يُصافِحُ بِهِ عِبادَه» (4)«حجرالاسود دست خدا در زمين است كه با آن با بندگانش دست مىدهد» .
همچنين فرمود:
اَلحَجَرُ يمينُ اللهِ فِي الاَرْضِ، فَمَنْ مَسَحَ يدَهُ عَلَى الحَجَرفَقَدْ بايعَ اللهَ اَنْ لايَعْصِيَهُ. (1)
حجرالاسود دست خدا در زمين است. هركس دست خود را بر آن بكشد، با خدا بيعت كرده است كه معصيت خدا را انجام ندهد.
از امام باقر (ع) روايت شده است: «
الحَجَرُ كَالْميثاقِ وَاسْتِلامُهُ كَالبَيعَةِ » (2)«حجرالاسود مانند پيمان است و دست كشيدن بر آن مثل بيعت است» .
«حجرالاسود را پيامبر (ص) دست خداوند در زمين براى ميثاق و مصافحه ناميده است. به اين ترتيب، حجرالاسود وسيله مصافحه انسان و بيعت او با حضرت حق مىباشد. فراتر از آن اينكه مطابق سخن اميرالمؤمنين على (ع) ، اين سنگ، به مثابه انسانى با حواس بشرى تلقى مىگردد. در مورد بيعت و مفهوم آن، قابل ذكر است كه نكته بسيار مهم، در توضيح بيعت و مفهوم رايج آن در گذشته، آن است كه «چون دستت به بيعت در دست كسى قرار مىگرفت، از بيعتهاى پيشين آزاد مىشد» . طواف بيت كه با بيعت با خداوند آغاز مىشود، اگر آگاهانه باشد مقدمۀ تحولى بزرگ در زندگى انسان خواهد شد؛ چرا كه موجى از انسانها، امت اسلامى، در اثر بيعت با خدا از طريق حجرالاسود، از ساير پيمانها و به خصوص از پيمانهايى كه با شيطان بستهاند، از پيمانهايى با دنيا كه به آنها تحميل شده است و از پيمانهايى كه با سران زور و زر بسته، آزاد مىشوند. با حق پيمان مىبندند و آزاد و رها مىگردند، به عبوديت حق مىرسند كه هم پاسخگويى به هدف خلقت است و هم اوج آزادى.
روزگارى آدميان براى بقا و براى آسوده زيستن و براى آسودگى از تجاوز ديگران و
در امان بودن از گزند آنان، خود را در حمايت قبيلهاى و بزرگى قرار مىدادند. امروزه، گمان عدهاى بر اين است كه اين رسوم منسوخ شده است، اما اندكى دقت در اوضاع جوامع و جهان، نشان مىدهد كه اين رسم و رسوم نه تنها منسوخ نشده كه به اشكال ديگر ظاهر شده و گسترش و شدت يافته است. اينك آدمها نيستند كه با حمايت ديگران مىزيند كه فراتر از آن، كشورها و جوامع، خود را تحتالحمايه قدرتها قرار مىدهند؛ آن هم با ميل و نه با حفظ عزت و كرامت انسان، كه به زور و با تحقير و استثمار. اما در اينجا انسانها با بيعت با حضرت حق و با استلام حجرالاسود، خود را در كنف حمايت او قرار مىدهند: ( حَسْبُنَا اللهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ ) ؛ [«خدا ما را بس است و او بهترين حامى ما است» . (1)(آلعمران:١٧٣)].
حكايت
«بُكَير ِبن اعين» مىگويد:
از امام صادق (ع) درباره حجرالاسود پرسيدم، فرمود: «حجرالاسود، فرشتهاى از فرشتگان عظيم خدا بود. وقتى خدا از ملائكه پيمان گرفت، اولين فرشتهاى بود كه ايمان آورد و اقرار كرد و لذا خدا او را «امين» تمام خلقش گردانيد و پيمانى را كه از ديگر مخلوقات گرفت، نزد او به «امانت» سپرد و بندگان را موظف فرمود كه همه ساله نزد او حاضر شوند و نسبت به ميثاق و پيمانى كه خدا از آنان گرفته است اقرار مجدّد كنند و تجديد عهد بنمايند. سپس خدا آن فرشته را در بهشت، انيس آدم (ع) قرار داد تا او را پيوسته متذكر ميثاق ساخته و به اقرار مجدّد وادارد. تا آنكه حادثه «ترك اولى» براى آدم (ع) پيش آمد و از بهشت اخراج شد و در زمين، حيران و سرگردان و بىمونس بود.
1) تأمّلى در معناى مناسك حج، صص ۵٧ و ۵٨.
آنگاه كه توبهاش پذيرفته شد، خدا آن فرشته را كه انيس آدم (ع) در بهشت بود به صورت «دُرّى سفيد» بر آن حضرت فرود آورد. آدم (ع) از ديدن او
خوشحال شد، اما او را بيش از آنكه گوهر سفيدى است، به عنوان ديگرى نمىشناخت. پس، به امر خدا به صورت اوليهاش برگشت و خود را به آدم (ع) معرفى كرد و او را به ياد ميثاق معهود افكند. آدم (ع) بعد از اينكه او را شناخت، گريهكنان بهسوى او رفت و او را بوسيد و تجديد عهد كرد. بار دگر خدا او را به صورت درّى سفيد و جوهرى درخشان متحوّل ساخت و از اين پس، آدم (ع) او را - تعظيماً - بر دوش خود حمل مىكرد و با او اُنس مىگرفت و هر سال نزد آن گوهر آسمانى اقرار به پيمان معهود مىكرد و آن را مىبوسيد تا وقتى كه «كعبه» بنا شد. به امر خدا، آن «درّه بيضاء» در همان مكان كه اكنون هست [ركن شرقى كعبه] نصب شد؛ زيرا محلى كه خدا از اولاد آدم (ع) پيمان گرفت، همين محل بود و در همين مكان بود كه ميثاق متّخذ از آدميان به آن فرشته و امين خدا سپرده شد و از همين ركن است كه جبرئيل، بر حضرت قائم (عج) فرود مىآيد و با آن حضرت بيعت مىكند و همين مقام است كه قائم (عج) هنگام ظهور به آن تكيه مىدهد و سخن مىگويد» . (1)
1) حج برنامه تكامل، صص ٢٠٧ و ٢٠٨؛ به نقل از: كافى، ج ۴، صص ١٨۵ و ١٨۶.
كعبه جانها تويى، گِرد تو آرم طواف
جغد نىام، بر خراب، هيچ ندارم طواف
پيشه ندارم جزين، كار ندارم جزين
چون فلكم، روز و شب، پيشه و كارم طواف
بهتر ازين يار كيست خوشتر ازين كار چيست
پيش بت من سجود، گرد نگارم طواف
رَخت كشيدم به حج، تا كنم آنجا قرار
برد عرب رخت من، برد قرارم طواف
تشنه چه بيند به خواب چشمه و حوض و سبو
تشنه وصل توأم، كى بگزارم طواف
چون كه برآرم سجود، باز رهم از وجود
كعبه شفيعم شود، چون كه گزارم طواف
حاجى عاقل طواف، چند كند هفت هفت
حاجى ديوانهام، من نشمارم طواف
گفتم گُل را كه خار، كيست، ز پيشش بران
گفت بسى كرد او، گِرد عِذارم (1)طواف
گفت به آتش هوا دود نه در خورد توست
گفت بهل تا كند، گرد شرارم طواف
عشق مرا مىستود، كو همه شب همچو ماه
بر سر و رو مىكند، گرد غبارم طواف
همچو فلك مىكند، بر سر خاكم سجود
همچو قدح مىكند، گرد خمارم طواف
خواجه عجب نيست اينك، من بدوَم پيش صيد
طُرفه كه برگرد من، كرد شكارم طواف
هست اثرهاى يار، در دَمن (2)اين ديار
ورنه نبودى بر اين، تيره ديارم طواف
عاشق مات وىام، تا ببرد رخت من
ورنه نبودى چنين، گِرد قمارم طواف
بس كن و چون ماهيان، باش خموش اندر آب
تا نه چو تابه شود، بر سر نارم طواف (1)
با حضور در كنار كعبه، مناسك آغاز مىشود؛ هنگام اتصال قطره به دريا، زمان پيوستن مسلمان به درياى امت اسلام. اولين گام مناسك حج، طواف است. طواف، يعنى هفت بار از راست به چپ، دور كعبه چرخيدن. طواف، نمادى است از آنچه حول عرش الهى و بيتالمعمور مىگذرد؛ جلوهاى است از «انّا لِلّه» و «اِنّا اِليه» ؛ خلاصهاى است از تاريخ بشريت. چه چيزى را طواف مىكنى؟ كعبه را؟ حجرالاسود را كه دست خداست در زمين براى بيعت آدميان؟ قبر هاجر (س) و اسماعيل (ع) را؟ مولد على (ع) را؟ خانه خدا را؟ نماد و جلوه عرش الهى در زمين را؟ كدام را؟ همه را و هيچكدام را. همه را چون همگى درون مطافاند؛ هيچكدام را چون جملگى نشانهاند. جسمت گِرد نشانهها مىگردد و جانت عروج كرده و با كرّوبيان به طواف عرش مشغول است. مراقب باش، طواف عرش و عظمت آن، خانه و زيبايىاش، تو را از صاحبخانه غافل نكند.
گر شبى در خانۀ جانانه مهمانت كنند
گول نعمت را مخور، مشغول صاحبخانه باش (2)اينجا هرچه بخواهى، همانت مىدهند؛ همچون بهشت، اگر شير و عسل و ميوه و سايه و تخت بخواهى مىدهندت و اگر «سلام» و «رفاقت» و «منّت» و «بهشتآفرين» بخواهى، عطايت مىكنند. (3)
گر يار را غنى ز نياز آفريدهاند
ما را نيازمند به ناز آفريدهاند
&
قدّ تو را ز جلوۀ ناز آفريدهاند
روى مرا ز خاك نياز آفريدهاند
خورشيدطلعتان، دل عشاق را چو ماه
صد ره به هم شكسته و باز آفريدهاند
«صائب» ز دلشكستگى خود غمين مباش
كان زلف را شكستهنواز آفريدهاند
(1)كعبه، نماد «معشوقى» خداست و طواف، نماد «عاشقى» بنده. كعبه در «ناز» است و حاجى در «نياز» . نيازمند بر بىنياز مىگردد و اينچنين، نيازش را عرضه مىدارد. اينجاست كه هركس بر جايگاهى كه برازنده اوست مىنشيند؛ خداوند در مقام ناز، چرا كه بىنياز از همه هستى و داراى همه خوبىها و كمال است و بنده در مقام نياز، چرا كه نيازمند پروردگار است و آنچه دارد، از اوست. به تعبير امام خمينى (رحمة الله) : اولياى الهى، عارفند به عظمت حقتعالى؛ و نسبت ميان «ممكنالوجود» و «واجب الوجود» را مىدانند. آنها مىدانند كه اگر تمام عمرِ دنيا را به عبادت و طاعت و تحميد و تسبيح بگذرانند، شكر نعمت حق نكردهاند، تا چه رسد به آنكه حق ثناى ذات و صفات را به جا آورده باشند. آنها مىدانند كه هيچ موجودى چيزى ندارد. حيات و قدرت و علم و قوت و ساير كمالات، ظلّ كمال اوست و ممكنالوجود، فقير، بلكه فقر محض است. او از خود چه كمالى دارد تا كمالفروشى كند؟ چه قدرتى دارد تا عملفروشى كند؟ اولياى الهى از روى شهود و عيان، نقص و عجز و نياز خود و كمال پروردگار را مشاهده كردهاند. (2) احمد غزالى مىنويسد:
هرچه عزّ و جبّارى و استغنا و كبرياست، صفات معشوق آمد و هرچه مذلّت و ضعف و خوارى و اِفتقار و نياز و بيچارگى بوَد، نصيب عاشق آمد. معشوق، خود به همه حال، معشوق است، پس استغنا صفت اوست و عاشق به همه حالى عاشق است و افتقار، هميشه صفت او. عاشق را هميشه معشوق
دريابد، لاجرم افتقار، صفت او بوَد و معشوق را هيچچيز در نيابد، كه خود را دارد، لاجرم، استغنا، صفت او بود. (1)
حكايت
«بايزيد بسطامى» گفت: شبى به خواب ديدم كه قيامت برپا شده است و مرا حاضر كردهاند. حقتعالى گفت: اى بايزيد! چه آوردهاى در اين روز؟ گفتم: بار خدايا! هفتاد حج و عمره. گفت: خزينه من پر از حج و عمره است. گفتم: هفتاد مرتبه جهاد. گفت: خزينه من پر از جهاد است. گفتم: خدايا! هفتاد هزار ختم قرآن. گفت: خزينه من پر است از اين. گفتم: نمازها به جماعت. گفت: خزانه من پر است. گفتم: الهى! به فقر و فاقه آمدهام و اميد عفو و رحمت و كرَم دارم. گفت: اكنون راستى مىگويى، در خزينه ما جز رحمت نيست و ما فقر و فاقه خريداريم. در بهشت رو و در رحمت من درآى. (2)
حكايت
آوردهاند كه «ابراهيم اَدْهم» در طوافگاه، يكى را ديد از توانگران مشهور كه بر اسبى نشسته و طواف مىكند و مىپندارد كه در مقام ناز است. ابراهيم ادهم را آن حالت وى بسى ناپسند آمد. چون حاجيان از مكه بازگشتند، آن مرد از قافله در بيابان جدا ماند. اشرار و عربان، اسب او بستدند و او را بيچاره و برهنه رها كردند. پياده در باديه مىرفت. ابراهيم ادهم به وى رسيد، او را بدان حال ديد، گفت: هر كه بىادبى كند و در جايى چنان، كه همه در مقام نيازند و پياده روند، او سوار باشد، او را در بيابان، پياده بايد رفت. (3)
حكايت
عارفى به حضور صاحبمنصبى رسيد. از او پرسيدند: چه آوردهاى؟ گفت: از كسى كه به حضور بزرگى بار يافته است، سؤال نمىكنند چه آوردى، بلكه مىپرسند چه مىخواهى؟ زيرا اگر چيزى داشت كه بدينجا نمىآمد. احدى با دست پُر به درگاه خداوند نمىرود؛ چراكه همه در مقام نياز هستند. ازاينرو در زيارت بيتالله الحرام كه ضيافت و مهماندارى خداست، از كسى نمىپرسند چه آوردهاى؟ بلكه به همه مىگويند چه مىخواهيد؟ و اگر هم بگويند چه آوردى؟ مقصود آن است كه ظرف نياز تو چقدر است و چه اندازه حاجت دارى تا مطابق همان نياز، عطا دريافت كنى. (1)
حكايت
«افلح» ، آزاد شدۀ امام باقر (ع) مىگويد كه در سفر حج، شرف همراهى حضرتش را داشتم. وقتى وارد مسجدالحرام شد و چشمش به كعبه افتاد، گريه بر او غلبه كرد و صداى گريهاش بلند شد. گفتم: پدر و مادرم به قربانت، مردم متوجه شما هستند. اگر مىشود اندكى صداى خود را آرامتر سازيد.
فرمود: «اى افلح! اينجا خانه خداست چرا گريان نباشم؟ شايد نظر رحمتى بهسويم بيفكند كه موجب رستگارى فرداى قيامتم شود» . پس طواف كرد و نماز طواف در نزد مقام به جا آورد و آنگاه سر به سجده نهاد. وقتى سر از سجده برداشت، ديدم محل سجده از اشك ديدهاش تر شده است. (2)
حكايت
آن يكى اعرابىاى از عشق مست
حلقۀ كعبه درآورده به دست
زار مىگفت اى خداى ذوالْعُلُو
كردم آنِ خويش من، آنِ تو كو
گر به حج فرمودىام، حج كرده شد
آنچه فرمودى به جاى آورده شد
ور مرا در عَرْفه بايد ايستاد
ايستادم، دادم از احرام داد
سعى آوردم، به قربان آمدم
رَمى را حالى به فرمان آمدم
ور طواف و عمره گويى، شد تمام
خود دگر از من چه آيد والسلام
از درِ خود بىنصيبم مىمدار
آنِ من بگذشت، آنِ خود بيار
«گردش به دور خانه خدا، نشاندهنده اين است كه به غير خدا گرد ديگرى نگرديد» . (2)
خداوند «غيور» است، پس نمىپسندد كه عاشقِ او، جز او معشوق ديگرى اختيار كند. او عاشقى مىخواهد كه تنها بر يك قبله باشد و هرگز روا نمىدارد كه آن كه او را قبله خويش كرد قبلۀ دومى هم برگزيند.
با دو قبله در ره توحيد نتوان رفت راست
يا رضاى دوست بايد يا هواى خويشتن (3)
عبدالرحمان جامى مىنويسد: «حضرتِ بىچون كه تو را نعمت هستى داده است، در درون تو جز يك دل ننهاده است، تا در محبت او يكروى باشى و يكدل و از غير او روى برگردانى و به او روى آورى و تنها او قبله تو باشد، نه آنكه دل را به صد پاره كنى و هر پارهاى را در پى مقصدى آواره» . (4)حكايت
عارف بزرگ، روزبهان بَقْلى شيرازى، با لباس شيوخ و خرقهپوش، به زيارت كعبه
مكرّم آمد. در حال گردش در بازار، از حكمت الهى، به كنيزكى زيبا برخورد. در حال، به عشق آن كنيزك دچار شد و ذكر و فكر آن زن زيبا در قلبش جاى گرفت. پس در كعبه مكرّم از عزيزان و اولياى الهى نيز كسى بود. روزبهان به مجلس او آمد و او را گفت: اى مقتدا و مرشد اهل شريعت و طريقت، اين خرقه و كسوت من در حضور تو امانت بماند كه اين كسوتِ رجال و اصحاب كمال است. اينك در من حالى پيدا آمده كه شايسته اين لباس نيست، بلكه مناسب اهل هوى و اصحاب شهوت است. پس اكنون با حال كنونى من، پوشيدن لباس اهل شهوت مناسبتر و بهتر است؛ تا بدينگونه، در زمره اهل نفاق و ريا نشوم و در لباس صلح، با هواى اهل نفاق و با خُلق آنان خو نگيرم كه تنها يك قبله را بايد برگزيد و بهسوى يك قبله تعظيم نمود. لباس را پيش آن عزيز گذاشت و رفت و چند روزى به درگاه حضرت حق تضرع كرد. حقتعالى آن هوى و هوس را از قلب شيخ به كلى بيرون كرد و شيخ، مرتبه و صفاى اول بازيافت. آنگاه پيش آن عزيز آمد و گفت: اكنون من در خور اين خرقه اهل كمال شدم، امانتم را به من بازگردان. آن عزيز خرقه روزبهان را به او باز پس داد. (1)عبدالرحمان جامى اين حكايت را چنين به نظم درآورده است:
كعبهروى از سر وجد عظيم
در صف پيران حرم شد مقيم
مرغ دلِ او چو زدى پرّ و بال
رستى از اين دامگهِ پُر وَبال
وجد الهيش رهاندى ز خويش
جذب حقش باز ستادى ز خويش
آمدى، از هستى خود گشته صاف
رقصكنان گِرد حرم در طواف
روزى از آنجا كه قضا ره زدش
زخم بلا بر دل آگه زدش
مُطربهاى رونق كارش ببرد
وز دل و جان، صبر و قرارش ببرد
ذوق مى و عشوه و نازش چشيد
دل ز حقيقت به مجازش كشيد
1) شرح كبير انقروى بر مثنوى معنوى مولوى، ترجمه: دكتر عصمت ستّارزاده، ج ١۴، ص ۵٩۵.
بود همان حالت وجدش به جاى
ليك از آن شاهد دستانسراى
خرقه به پيران حرم داد و گفت
سرّ خود از خلق چه دارم نهفت
در دل من و جد الهى نماند
جنبش من جز به ملاهى نماند
ز آتش اغيار درونم به جوش
خرقۀ اصحاب، چه دارم به دوش
خوش نبود بتكده دل زان نگار
خلعت اسلام به بر، كعبهوار
تا به حقيقت نكشيد آن مجاز (1)
باز نيامد به سر خرقه باز
(2)حكايت سالكى عزم حج كرد و بدين شوق، راهى بيابان شد. روزها را سپرى مىكرد و بيابانها را پشتسر مىنهاد تا به خانه خدا برسد. روزى از دور شخصى را ديد كه بهسوى او مىآيد. از ديدن او هراسان شد كه مبادا آن شخص به وى آسيبى برساند. وقتى آن شخص، نزديك شد، از او پرسيد: كيستى كه مايه ترس من شدهاى و ايمنى را از من ربودهاى؟ آن مرد پرسيد: تو كه هستى كه از من چنين مىپرسى؟ گفت: من عزم كعبهاى دارم و رو بهسوى آن دارم، و از آنان كه دو قبله دارند، بيزارم. آن مرد گفت: اگر راست مىگويى كه خداى تو و كعبه تو يكى است و تنها او قبله توست، چرا از غير او مىترسى؟ آنكه تنها، كعبه، قبله اوست و تنها از خدا مىترسد، هيچگاه از غير او هراسى به دل راه نمىدهد. گفت من سوى يكى رو دارم
از دوگويان جهان بيزارم
گفت اگر زانكه خداى تو يكى است
در دلت از يكى او نه شكى است
شرم بادت كه جز از وى ترسى
پاى بگذاشته، از پى ترسى
چون خدادان ز خدا ترسد و بس
ترسد از وى همه چيز و همه كس
ليك ترسد چو نترسد ز خداى
همه وقت از همه كس در همه جاى
(1)و (2)«هجويرى» در «كشف المحجوب» حكايت مىكند كه يكى از بزرگان در برابر كعبه نشسته بود و مىگريست و اين ابيات را مىخواند: وَ اَصْبَحْتُ يَوْمَ الْنَّفْرِ وَالعيسُ تَرْحَلُ وَ كانَ حُدَى الحادى بِنا وَ هُوَ مُعْجَلُ
اُسائِلُ عَنْ سَلْمى فَهَلْ مِنْ مُخْبِِرٍٍٍ
بِاَنَّ لَه علماً بها اَينَ تُنْزِلُ
لَقَدْ اَفْسَدَتْ حَجّى وَ نُسُكى وَ عُمْرَتى
وَ فِى الْبَينِ لى شُغْلٌ عَنِ الْحَجِّ مُشغِلُ
سَاَرْجِعُ مِنْ عامى لِحَجَّۀ قابِلٍ
فَاِنَّ الَّذى قَد كانَ لايتَقَبَّلُ
و صبح «يوم النّفر» [روزى كه حاجيان از منا به طرف مكه حركت مىكنند] برآمد درحالىكه كاروان حركت مىكند و شتربان ما شترها را مىراند و شتاب دارد. من خبر سَلْمى [معشوق] را از اين و آن مىپرسم، اما آيا كسى هست كه بداند او در كجا منزل دارد؟
حج و عبادت و عمره من ضايع شد و [چه مىتوان كرد؟] در اينجا گرفتارىاى دارم كه مرا از حج باز مىدارد. [دل در بند معشوقى غير معشوق حقيقى است و از قبله معشوق حقيقى منحرف شده است؛ پس، حج و عمره و عبادت من ضايع شد.]
سال ديگر به گزاردن حج بازخواهم گشت، كه اين حجى كه به جا آوردهام مقبول واقع نشد. (3)
يا مسلمان باش يا كافر، دورنگى تا به كى
يا مقيم كعبه شو يا ساكن بتخانه باش
حكايت
ابرهيم ادهم گويد: خرم و دلشاد عازم حج بودم. در مسير حج، به مكانى به نام «ذاتُ العِرْق» (ناحيهاى در حجاز، حدّ ميان نجد و تهامه كه حاجيان عراق از اين محل، احرام مىبستهاند) رسيدم. در آنجا با افرادى روبهرو شدم كه از تجلى قهر خدا جان خويش از كف داده بودند و در اين ميان، تنها يك نفر زنده مانده بود و اندك رمقى در تن داشت. پيش او رفتم و جريان را از او پرسيدم؛ پس:
زبان بگشاد و گفتا اى براهيم
بترس از دوستى كز تيغ تعظيم
به زارى جان ما را كشت بىباك
به سان كافران روم در خاك
غزاى او همه با حاجيان است
كه با او جان اينها در ميان است
بدان شيخا كه ما بوديم هفتاد
كه عزم ما بهسوى كعبه افتاد
همه پيش از سفر با هم نشسته
به خاموشى گُزيدن، عهد بسته
دگر گفتيم يك ساعت درين راه
نه انديشيم يك ذرّه جز الله
به غيرى ننگريم و سمع باشيم
همه در استقامت جمع باشيم
به آخر، پاى چون در ره نهاديم
به «ذات العرق» با خضر اوفتاديم
سلامى گفت خضر پاك ما را
جوابى گشت از ما آشكارا
همه از ديدن او شاد گشتيم
به دل گفتيم ما آزاد گشتيم
چو ما از خضر استقبال ديديم
ازين نيكو سفر اقبال ديديم
به جان ما چو آن خاطر درآمد
ز پس در، هاتفى ديگر درآمد (1)
كه هان اى كژروانِ بىخور و خواب
همه هم مدّعى، هم جمله كذّاب
شما را نيست عهد و قول مقبول
كه غير ما شما را كرد مشغول
&
1) عطار در اين ابيات در مقام بيان اين نكته است كه آن صوفيان حاجى كه مدّعى بودند ما جز خدا به كسى ديگر نمينگريم، در اين ادعا صادق نبودند؛ چرا كه ديدار خضر (ع) ، دل از آنها ربود و آنها را به خود مشغول كرد و از خدا بازداشت. در نتيجه گرفتار تجلى قهر خدا شدند. آنها بايد تنها يك قبله را برميگزيدند.
چو از ميثاق ما يك ذرّه گشتيد
ز بدعهدى، به غيرى غرّه گشتيد شما را تا نريزم خون به زارى نخواهد بود روى صلح و زارى (1)حكايت زنى هنگام طواف، دريافت كه مردى هوسباز در وى مىنگرد:
زنش گفتا گر اهل رازىاى تو
چنين دم كى به من پردازىاى تو
ولى آگه نهاى تو بىسر و پاى
كه از كه باز ماندهستى چنين جاى
گر از مردى خود بودى نشانيت
سرِِِ زن نيستى اينجا زمانيت
تو اينجا از پى سود آمده ستى
نه از بهر زيانبود آمده ستى
تو خود را روز و بازارى چنين گرم
زيان خواهى ندارى از خدا شرم
خداوند جهان پيوسته ناظر
تو از وى غايب و او بر تو حاضر
چو يك يكدم خدا از توست آگاه
چرا چون مار مىپيچى سر راه
چو حق با تو بوَد در هر مقامى
مزن جز در حضورش هيچ گامى
اگر بى او زنى يك گام در راه
بسى تشوير (2)بايد خورد ناگاه
(3)حكايت يكى از بزرگان در خواب ديد كه بهسوى كعبه مىرود. فرشتهاى به پيش او مىآيد و از او مىپرسد: عزم كجا دارى؟ مىگويد: عزم خانه خدا و آستان او. فرشته مىگويد: از خدا شرم كن! آنهمه ثروت و باغ و ملك دارى و دل در تعلق آنها بستهاى، آنگاه عزم كعبه دارى؟ ! چگونه مىتوانى با آن همه قبله، بهسوى كعبه رو كنى؟ آن بزرگ چون اين سخنان شنيد، از خواب بيدار شد و همه اموال و دارايى خويش را به تهىدستان بخشيد
و تنها نمد پارهاى براى خود باقى گذاشت. شب بعد، دوباره آن فرشته به خوابش آمد:
گفت هان قصد كجا دارى چنين
گفت قصد قرب ربّ العالمين
گفت آخر، بىخرد آنجا روى
با چنين ژنده نمد آنجا روى
با نمد آنجا مرو اى حقشناس
با خداوند جهان، آخر، پلاس
بدينگونه، آن مرد به سبب اعتراض فرشته، آن تكه نمد را نيز سوزاند و خود را از مال دنيا تهىدست ساخت. شب ديگر، باز همان فرشته را به خواب ديد كه از وى مىپرسد: عزمِ كجا دارى اى مرد بزرگ و نامآور؟ مىگويد: عزم ديدار خانه خدا. فرشته مىگويد: حال كه در راه عشق او و به شوق ديدار او، از همه هستىات چشم پوشيدى، اكنون منتظر باش كه حقتعالى به ديدنت آيد و با تو ديدار كند: آن فرشته گفت اى بس پاكباز
چون تو كردى هرچه بود از خويش باز
تو كنون بنشين، مرو زين جايگاه
چون تو بنشستى، بيايد پادشاه
چون همه سوى حق آمد بوى تو
حق خود آيد بىشك اكنون سوى تو
پاك شو از هرچه دارى و بباز
تا حقت در پاكى آيد پيشباز (1)
در پيشگاه خدا بار عام است. آستان او دربان ندارد و هركه شوق ديدار او دارد، راه را به روى خويش باز مىبيند. راه يافتگان به ديدار و طواف خانه را نرسد كه اين آستان را تنها از آنِ خود دانند و تنها خود را سزاوار ورود به اين بارگاه و گفتوگو با يار بدانند. اينجا اذن عام مىدهند به هر كه خواهان ورود به سراى اوست. كافى است بهانهاى ناچيز به دست او آيد، آنگاه خواهى ديد كه درها چگونه به آسانى گشوده و راهها چگونه براى راهيابى به حضور، هموار مىشود.
1) مصيبتنامه، صص ٣٩٩ و ۴٠٠.
حكايت
«اصمعى» گويد: در بصره بودم. نماز جمعه گزاردم و از مسجد جامع بيرون آمدم. عربى را ديدم بر شترى نشسته و نيزه در دست گرفته. چون مرا ديد، پرسيد: از كجايى و از كدام قبيلهاى؟ گفتم: از قبيله اَصمع. پرسيد: تو آنى كه تو را اصمعى گويند؟ گفتم: آرى، من آنم، گفت: از كجا مىآيى؟ گفتم: از خانه خداى عزوجل، گفت: «
أَوَ للهِ بَيتٌ في الأرضِ » آيا خداى را در زمين خانهاى هست؟ گفتم: آرى خانه مقدس مُعظَم بيتُالله الحرام.
پرسيد: آنجا چه مىكردى؟ گفتم: كلام خدا مىخواندم. پرسيد: آيا خداى را كلامى است؟ گفتم: آرى. گفت: چيزى از آن بر من بخوان! بر خواندم كه «بسم الله الرحمن الرحيم» و چند آيت از سوره «ذاريات» .
پرسيد: اين كلام خداست؟ گفتم: آرى، سخن اوست كه به حبيبش محمد (ص) فرو فرستاده است.
اصمعى گويد: ديدم كه گويى از غيب آتشى در او زدند، سوزى در وى پديد آمد، دردى عجيب از درون وى سر زد. نيزه و شمشير داشت، هر دو بشكست و شتر قربان كرد و به درويشان داد و جامه لشكريان از تن بيرون كرد و گفت: يا اصمعى! چگونه كسى كه در جوانى خدمت او ناكرده است، امروز او را بپذيرد؟ گفتم: چرا نپذيرد؟ پيغامبران را فرستاد تا ناآمده را بيارند، آمده را چون رد كنند؟ هركه بخواهد بدين درگاه آيد، راه بر او باز است، بىهيچ حاجب و دربانى. (1)
بابُكَ مَفْتُوحٌ لِلرّاغِبينَ وَ خَيرُكَ مَبْذولٌ لِلطّالِبينَ وَ فَضْلُكَ مُباحٌ للِسّائِلينَ وَ نَيلُكَ مُتاحٌ لِلآمِلينَ. (2)
درگاه لطف تو به روى مشتاقان باز است و خير و احسانت براى طالبان،
مبذول است و فضل و كرمت براى سائلان، مباح است و عطايت براى اميدواران مهيا.
طواف، بىحضور قلب، در پوسته مىماند و حاجى را از رسيدن به مغز طواف محروم مىسازد. انسان غايب، از فيض، بىبهره مىماند؛ چرا كه موهبت را به حاضران مىدهند و مائدههاى آسمانى را تنها به كسانى عطا مىكنند كه بر سر سفره اين مائدهها حاضر مىآيند. دلهايى كه هنگام طواف، غايبند؛ از دريافتن اسرار طواف و لطايف نهفته آن، باز مىمانند؛ چرا كه اين اسرار و لطايف، از سنخِ معنا و مربوط به دل و جانِ آماده است، نه جسمهاى گردنده و طوافكننده. پس، در طوافِ بىحضور، تنها سهم جسم ادا مىشود و بدينگونه، طواف، نه ژرفايى درخور مىيابد و نه مفهومى بايسته. طواف ژرف و برخوردار از مفهوم متعالى و عرفانى، تنها از آنِ كسانى است كه هم جسمشان به طواف مىپردازد و هم روحشان؛ جسمشان در كنار كعبه حاضر است و روحشان در جوار كعبهآفرين و اسرار نهانى طواف.
«ابنميثم بحرانى» در شرح نهج البلاغه مىنويسد:
اما طواف كعبه؛ حاجى بايد قلباً متوجه عظمت، هيبت و محبت خدا باشد و بداند كه با اين طواف، شبيه فرشتگان مقرّبى است كه بر عرش طواف مىكنند. نبايد چنين بپندارى كه هدف، طواف فيزيكى و مادى خانه است؛ بلكه دلت بايد به ذكر صاحبخانه مشغول باشد تا آنجا كه جز به ياد او كلام را آغاز نكنى و جز به ياد او ختم نكنى؛ چنانكه طواف كعبه نيز چنين است.
و بايد آگاه باشى كه طواف مطلوب، همان طواف قلبى با حضرت ربوبى
است و خانه مثال، در عالم شهادت، براى حضور در عالم غيب است؛
چنانكه انسان مادى، تصويرى آشكار براى انسان حقيقى است كه با چشم ديده نمىشود و در عالم غيب است و عالم دنيا براى كسى كه درِ رحمت حق به رويش گشوده شود و عنايت الهى در پيمودن راه او را دستگير و مددكار باشد، نردبانى براى رفتن به عالم غيب است. (1)
بايزيد بسطامى آورده است: «حاجيان به قالب، گِرد خانه طوافكنند و بقا خواهند و اهل محبت به قلوب، گِرد عرش طواف كنند و لقا خواهند» . (2)
هجويرى نيز مىنويسد:
بدانكه حجها بر دو گونه بوَد: يكى اندر غيبت و ديگر اندر حضور. آنكه اندر مكه در غيبت باشد، چنان بوَد كه اندر خانه خود؛ از آنكه غيبتى از غيبتى اولىتر نيست. و آنكه اندر خانه خود حاضر بوَد، چنان بوَد كه به مكه حاضر بود؛ از آنكه حضورى از حضورى اولىتر نيست. (3)
حكايت
يكى از علما آورده است: در اوقات تشرف به مكه معظمه، روزى به عزم تشرف به مسجدالحرام و خواندن نماز، از خانه خارج شدم. در ميان راه، خطرى پيش آمد و خداوند مرا از مرگ نجات داد، و با سلامت رو به مسجد آمدم. نزديكِ درِ مسجد، خربزه زيادى بر زمين ريخته بود و صاحبش مشغول فروش آنها بود. قيمت آن را پرسيدم، گفت: آن خربزهها فلان قيمت و اين خربزهها ارزانتر و فلان قيمت است. با خود گفتم: در بازگشت از مسجدالحرام مىخرم و به منزل مىبرم. پس به مسجدالحرام رفتم و به طواف مشغول شدم. در حال طواف، در اين خيال غرق شدم كه از آن خربزه گرانقيمت بخرم يا از آن ارزانقيمت و اينكه چه مقدار بخرم. خلاصه تا
آخر طواف، در اين خيال بودم. چون از طواف فارغ شدم، خواستم از مسجد بيرون روم، شخصى از مسجدالحرام وارد شد و نزديك من آمد و در گوشم گفت: خدايى كه تو را از مرگ امروز رهايى بخشيد، آيا سزاوار است كه در خانه او، طوافِ خربزهاى انجام دهى؟ (1)
اوج تعالى روحى انسان، در بريدن از غير خدا صورت مىپذيرد، و اوج بريدن از غير خدا نيز آن است كه حتى نعمتهاى بهشت، شخص را از ياد خدا و لذت ديدار او باز ندارد. «حقاً كه اگر انسان، قلبش به نور معرفت، منوّر باشد و مانند ما، اسير سلسلههاى شهوات و زندان طبيعت نباشد، هرگز مخاطبه با حقتعالى و توجه و ذكر او را وسيله چيز ديگر قرار نمىدهد.
اولياى خدا، نظرشان به دعا، انقطاع به حقتعالى است و او و مذاكره و خلوت با او را وسيله خودپرستى و خودخواهى نمىكنند، بلكه هرچه بخواهند براى آن است كه باب مراوده با دوست را مفتوح كنند:
در دل دوست به هر حيله رهى بايد كرد
ما اسيران نفس و شهوت، خدا را براى خرما مىخواهيم و دوست را فداى لذات نفسانيه مىكنيم و اين از بزرگترين خطاهاست. . . [اولياى الهى] اگر چيزى بخواهند، چون كرامت دوست است، مىخواهند. ببين محب حقيقى و مجذوب مطلق، على بن ابىطالب (ع) در دعاى كميل چه مىگويد:
فَهَبْنِي يا اِلهي وَ سَيدي وَ مَوْلاي وَ رَبِّي، صَبَرْتُ عَلَى عَذابِكَ فَكَيفَ اَصْبِرُ
عَلى فِرَاقِكَ، وَ هَبْنِى يا اِلهى، صَبَرْتُ عَلى حَرِّ نارِكَ فَكَيفَ اَصْبِرُ عَنِ النَّظَرِ
1) داستانها و حكايتهاى حج، صص ٨٢ و ٨٣.
إلى كَرامَتِكَ.
اى خدا و مولى و پروردگارم، گيرم كه بر عذاب تو صبر كنم، چگونه بر فراق تو صبر نمايم. اى خداى من، گيرم كه بر گرماى آتش تو صبر كنم، چگونه بر نظر نمودن به كرامت تو صبر كنم.
اين دوست حقيقى، از فراق، خوفناك است و روزگار وصال را مىخواهد و مىجويد. على بن ابىطالب (ع) ، سرحلقۀ عشاق خدا، بهشت را براى بهشت نمىخواهد؛ چون دار كرامت است مىخواهد. ما بيچارهها هرچه مىخواهيم براى خود مىخواهيم؛ خدا را هم براى خود مىخواهيم. درحالىكه عشاق جمال ازل، هرچه مىخواهند، براى دوست مىخواهند؛ بهشت را هم، چون دار كرامت است مىخواهند، نه چون جاى خورد و خوراك حيوانى است. (1)
عبدالرحمان جامى مىنويسد:
ما سواى حق -عزّ و علا- در معرض زوال است و فنا؛ حقيقتش معلومى است معدوم؛ و صورتش موجودى است موهوم. ديروز، نه «بود» داشت و نه «نمود» و امروز نمودى بى «بود» است و پيداست كه فردا از وى چه خواهد گشود. زمام انقياد به دست آمال و امانى چه دهى؟ و پشت اعتماد بر اين مزخرفات فانى چه نهى؟ دل از همه بركن و در خداى بند و از همه بگسل و با خداى پيوند. اوست كه هميشه بود و هميشه باشد و چهره بقايش را خار هيچ حادثه نخراشد. (2)
«بارى از مقدمات اين سفر كه سير بهسوى خداست، انقطاع تام و تمام از ماسواى خداست. بايد چنين فرض كند كه به سفر مرگ مىرود و ديگر برنمىگردد. رو به حرمِ خاصِ حضرت ربالعالمين كرده است و به ديدار ملكالعرش مىرود. با چنان مقصد اعلى، دل به مغازه و خانه و زن و فرزند بستن، به راستى كه حاكى از نبود شناخت
و فقدان معرفت است. آن طوافى كامل و متعالى است كه همراه با انقطاع تام از ماسوىالله بوده، دل از غير خدا منقطع شده باشد. آرى سزاوار است با استعانت از حول و قوه پروردگار و ايجاد اشتياق به سعادتها و مثوبات عالم آخرت در دل و در مسيرِ گام برداشتن بهسوى انقطاع، دل از تمام علايق و دوستداشتنىها بركند؛ و براى امتثال امر خدا و تسهيل كار بازماندگان، وصيتى جامع و قاطع بنويسد. امر صِغار و ثلث اموال و ديگر مطالب را واضح و روشن كند كه اگر از روى مشيت حضرت حق، در اثناى سفر، به رحمت ايزدى پيوست، كارها رو به راه باشد و كسى به زحمت نيفتد. چه بجا و مناسب است كه آدمى، از اين انقطاع و قطع علايق اختيارى حج، به لحظه قطع علايق اضطرارى به هنگام مرگ، منتقل شود كه عاقبت، لحظهاى فراخواهد رسيد كه خواه ناخواه از همه آنچه كه مورد علاقه و دلبستگى او بود، جدا خواهد شد» . (1)
كاملى گفتهست از پيران راه
هر كه عزم حج كند از جايگاه
كرد بايد خانومانش را وداع
فارغش بايد شد از باغ و ضياع
خصم را بايد، خوشى، خشنود كرد
گر زيانى كرده باشى سود كرد
بعد از آن، ره رفت روز و شب مدام
تا شوى از مُحرم بيتالحرام
چون رسيدى كعبه ديدى، چيست كار؟
آنكه نه روزت بوَد نه شب قرار
جز طوافت كار نبوَد بر دوام
كار سرگردانىات باشد مدام
تا بدانى تو كه در پايان كار
نيست كس الّا كه سرگردان كار (2)
حكايت «ابوشعيب» گويد: به ابراهيم ادهم گفتم: با من مصاحبت نما تا به مكه برويم. گفت:
قبول است، به آن شرط كه جز به خدا و براى خدا نظر نكنى. من هم قبول كردم. هنگام
&
طواف، جوانى زيبا و خوشصورت را ديدم كه جمال او مردم را متحير كرده بود. ابراهيم نيز متحيرانه به او نظر مىنمود. من پيش او رفتم و گفتم: آيا شرط نكرديم كه نظر نكنيم مگر براى خدا؟ گفت: بلى. گفتم: چرا به دقت به اين جوان نظر مىكنى؟ گفت: اين فرزند من است و اينها كه گرد اويند غلامهاى منند. برو با او ديدار كن و سلام مرا به او برسان. سپس اين شعر را خواند (1):
در راه رضاى تو، از خلق، هجرت كردم و فرزندانم را يتيم گذاشتم تا تو را ببينم.
پس اگر در دوستىات مرا قطعهقطعه كنى، قلبم به غير تو متمايل نخواهد شد.
به هرچه بخواهى، در راه عشق خودت، مرا آزمايش كن كه اختيار من در آن چيزى است كه رضاى تو در آن است.
به هر حال، تو براى من برتر از خود من هستى؛ زيرا اگر تو نباشى من نيستم. (2)
حكايت
«شيخ فتح موصلى» روايت مىكند: در صحرا نوجوانى را ديدم كه هنوز به حد بلوغ نرسيده بود. ذكر خدا مىگفت. به او سلام كردم، پاسخ داد. پرسيدم: كجا مىروى؟ گفت: به زيارت بيتالله الحرام و طواف خانه خدا. پرسيدم: چه ذكر مىگويى؟ گفت:
قرآن مىخوانم. گفتم: تو هنوز مكلف نشدى، چرا به خودت زحمت مىدهى؟ پاسخ
1) هجَرْتُ الْخَلْقَ طُرّاً رضاكا وَ ايْتَمْتُ الْبَنينَ لِكَى اَراكا فَلَوْ قَطَعْتَنِى فِى الْحُبِّ اِرباً لَما لَحِقَ الفؤاد اِلى سواكا وَ بِما شِئْتَ فى هَواكَ اخْتَبِرْنِى فَاخْتِيارى ما كان فِيه رِضا كا فَعَلى كُلِّ حالَة أَنْتَ مِنّى بى اَوْلى اِذْ لم أكُنْ لَولا كا
2) رنگارنگ، ج ١، صص ٣٩۶ و ٣٩٧.
داد: من به چشم خويش مىبينم كه مرگ، از من كوچكتران را در كام خود كشيده است. گفتم: گامهاى تو خيلى كوتاه است و منزل و مقصودت بس دراز! پاسخ داد: بر من رفتن است و بر خدا به مقصد رساندن. گفتم: زاد و مركبى براى تو نمىبينم! گفت: توشه من يقين و مركب پاهايم مىباشد. گفتم: از نان و آبت مىپرسم؟ پاسخ داد: آيا ديدهاى كه كسى تو را ميهمان كند و طعامت را همراه ببرى؟ مولاى من مرا به زيارت خانه خود دعوت كرده است و خود عهدهدار طعامم خواهد شد. آيا پروردگارم مرا گرسنه خواهد گذاشت؟ گفتم: هرگز. از نظر من غايب شد. در مكه او را ديدم كه طواف مىكند. گفت: اى شيخ! آيا شك تو برطرف شد؟ (1)
حكايت
«حسن بصرى» گفت: در مكه، مشغول طواف بودم. ديدم پيرزن عابدى مشغول طواف است. پرسيدم: كيستى؟ پاسخ داد: از دخترهاى پادشاهان مىباشم. پرسيدم: خوراك تو از كجا مىرسد؟ گفت: همينكه روز به آخر مىرسد، زنى مىآيد و دو گِردۀ نان و كوزهاى پر از آب پيش من مىگذارد و مىرود. گفتم: آن زنِ آراستهشده، دنياست؛ چون تو خدمت پروردگار اختيار كردى و دل از غير او كَندى، در مقابل، خداوند دنيا را خادم تو قرار داد. (2)
دكتر على شريعتى مىگويد:
من در سفر حج، وقتى مىخواستم طواف بكنم، ديدم يك عدهاى خشونت به خرج مىدهند و اصلاً ملاحظۀ مرا نمىكنند و با بازو و دستشان مرا كنار مىزنند و با فشار مرا مىبرند و اذيت مىكنند. چند مرتبه خيلى عصبانى شدم
و عكسالعمل تند نشان دادم و بعد چقدر متأثر شدم كه چرا اصلاً طواف
مىكردم، هيچى نفهميدم؛ زيرا آدم بايد همچون فرو برود و بخورد و فشار ببيند تا اصلاً يادش نيايد كه من در اينجا ناراحت شدم و همينقدر كه يادت آمده كه آنجا ناراحت شدى و آنجا تحت فشار قرار گرفتى و عقب رانده شدى، يعنى هنوز «من» هست [و به انقطاع نرسيدى]. (1)
عشق، هر جا رو كند، آنجا خوش است
گر به دريا افكند، دريا خوش است
گر بسوزاند در آتش، دلكش است
اى خوشا آن دل كه در اين آتش است
تا ببينى عشق را آيينهوار
آتشى از جان خاموشت بر آر
عشق پيروزت كند بر خويشتن
عشق آتش مىزند در ما و من
عشق را درياب و خود را واگذار
تا بيابى جان نو، خورشيدوار
(2) مىتوان با هفت دور طواف كعبه، تكليفى را ادا كرد، يكى ديگر از مناسك حج را گزارد و گامى ديگر براى حاجى شدن برداشت و خرسند بود كه طواف، درست صورت گرفته است؛ آنگونه كه در رساله عمليه آمده. اما چه بسا همين طوافِ درستِ هماهنگ با رساله عمليه، كالبدى بىروح و صورتى تهى از معنا و اندامى بىطراوت باشد. آرى! طوافى كه از كيمياى «عشق» بىبهره باشد، در حدّ «اداى تكليف» مىماند. عشق و پرهيز از طواف تكلّفبار و تكليف مدار، به طواف حاجى ژرفا و شادابى مىبخشد. حاجى عاشق، به طواف، دل مىدهد، طوافش پرشور است و فراتر از توجه به شمار طواف و درستى آن و چگونگى آغاز و پايان آن، به معشوقى مىانديشد كه روحش، برگِرد او، در طواف است.
رخت كشيدم به حج تا كنم آنجا قرار
برد عرب رخت من، برد قرارم طواف
تشنه چه بيند به خواب چشمه و حوض و سبو
تشنه وصل توام، كى بگزارم طواف (1)
حاجى عاقل طواف، چند كند هفت هفت
حاجى ديوانهام، من نشمارم طواف
عشق، مرا مىستود كه همه شب همچو ماه
بر سر و رو مىكند، گرد غبارم طواف
عاشق و مات وىام تا ببَرد رخت من
ورنه نبودى چنين، گرد قمارم طواف
خشت وجود مرا خُرد كن اى غم چو گرَد
تا كه كنم همچو گرَد، گِرد سوارم طواف
از مناسك مهم و اساسى حج كه به واسطه حضرت ابراهيم (ع) به بشر رسيد، طواف خانه خدا است. طواف، يعنى دور چيزى چرخيدن، نشانۀ كمال علاقه و محبت است. شخص خود را فداى محبوب مىكند، بلاگردان او مىشود؛ همچنانكه پروانه آنقدر دور شمع مىگردد تا بالوپرسوخته، به پاى شمع مىافتد.
خانۀ كعبه، خانه دلهاست
ساحت قدس و جلوهگاهِ خداست
نيكبخت آن كه همچو پروانه
در طواف است گرد آن خانه
شايد يكى از حكمتهاى طواف، پرورش روحِ اطاعتِ توأم با اشتياق خدا، همگام با گردش و اطاعت مشتاقانه زمين و آسمانهاى هفتگانه از پروردگار است:
(فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ ائْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قالَتا أَتَينا طائِعِينَ) (فصلت: ١١)
پس به او [آسمان] و به زمين گفت: به وجود آييد [و شكل گيريد]، خواه از روى اطاعت [و شوق و رغبت] و خواه اكراه! آنها گفتند: ما از روى طاعت [و رغبت] مىآييم [و شكل مىگيريم].
«ابراهيم خليل (ع) دعا كرد و از خدا خواست تا دلهاى مردم چنان باشد كه هواى سرزمين مكه كند: ( فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيهِمْ ) ؛ [«دلهاى مردم را چنان كن كه هواى آن را كنند» (ابراهيم: ٣٧)]. «هوى» در اين آيه، بدين معناست كه دلهاى مردم به
آن سمت و سو تمايل يابد.
1) كليات شمس تبريزى، صص ٣٩٧ و ٣٩٨، غزل ١٣٠۵.
نكته ظريفى در آيه شريفه وجود دارد. . . [و آن اينكه] از دل، با تعبير «فؤاد» ياد شده است. فؤاد همان قلبى است كه در آن آتشى افتد. اگر قلبى سخت بسوزد و شعله كشد و دود آن به هوا رود، به آن فؤاد گويند. شوقى كه خداوند نسبت به فرزندان ابراهيم (ع) و نيز سرزمين نور و وحى در دلها قرار داده است، اشتياقى معمولى نيست، بلكه شوق و حبّى از نوع سوختن و آتش گرفتن است. قلبها در اين سرزمين به هيجان مىآيند، مملو از حرارت عشق و شوق مىشوند و در كنار خانه يار و طواف خانه يار، عاشقانه مىسوزند» . (1)
شيخ محمود شلتوت مىنويسد:
طواف به معناى روى آوردن به خداوند و چرخش جسم و روح، بر گِرد كعبه دلها و منبع پاكىهاست، كارى است كه عاشق شيدا در آستان معشوق و محبوب خويش انجام مىدهد؛ محبوبى كه نعمتها و آثار عظمت و حكمتش را مىبيند و به شوق درمىآيد. (2)
«بارى، فهميدن اين حقيقت كه خانه، خانه خداست و آن را به منزله پيشگاه سلاطين قرار داده است، اشتياقبرانگيز است. پس هركس قصد خانه خدا كند، قصد خدا را كرده است و هركس به وسيله خانۀ محسوس [كعبه] آهنگ حضرت بارى تعالى كند، شايسته است از سر شوق و عاشقانه به محضر حق و كعبه حقيقى كه در آسمان است و اين كعبه در زمين كه به منظور توجه به كعبه حقيقى بنا شده است، حركت كند و به طواف درآيد» . (3)
«ما دو نوع حركت داريم: حركت مستقيم و حركت دَورانى. حركت دورانى، علامت و نماينده جاذبه و عشق است» . (4)
«اميرالمؤمنين (ع) در توصيف ازدحام پراشتياق حجاج در حال طواف، مىفرمايد:
يَرِدُونَهُ وُرودَ الاَنْعامِ، وَ يَأْلَهُونَ اِلَيهِ وُلُوهَ الْحَمام . (1)ديدهايد، حيوانات تشنه وقتى به آب مىرسند، چهسان با عجله مىروند و يكديگر را عقب مىزنند؛ همچنين حجاج و زائران بيت مكرّم، آنچنان آتشِ شوق كعبه در دلهايشان مشتعل مىشود كه گويى عقل و هوش از سرشان مىپرد و همچون شتران تشنۀ به آب رسيده، با بىتابى و التهابى عجيب پيش مىروند و يكديگر را عقب مىزنند و مانند كبوترانى كه بهسوى بچه و آشيانه، بال و پر زنان و شتابان مىروند، اين دلباختگان نيز با قلبى مشتاق و روحى مواج از شور و هيجان، بهسوى خانه معبود مىدوند» . (2)
حكايت
شخصى به نام «عطاف» مىگويد: روزى گرد كعبه معظم طواف مىكردم و با هواى نفس مصاف مىنمودم كه آواز بانويى به گوشم آمد كه مىگفت:
يا مالِكَ يَومِ الدِّينِ وَالْقَضاءِ وَ خالِقَ الأَرْضِ وَالسَّماءِ اِرْحَمْ اَهْلَ الْهَوى وَاستَقِلَّهُم مِنْ عَظيمِ الْبَلاء اِنَّكَ سَمِيعُ الدُّعاء.
اى مالك روز قيامت و قضا و [اى] آفريننده زمين و آسمان، رحم كن بر اهل هوا [ى نفس] و بلا را از آنان بازدار كه تو شنوندۀ دعايى.
عطاف مىگويد: در وى نگريستم، او را ديدم در حُسن بر صفتى كه چشم جادوش جگر اصفيا را خستى و دام بر پاى اوليا بستى. به او گفتم: اى لطيفه يزدانى! نيايشهاى تو جانسوز و روح تو بىقرار است. سبب چيست كه اينگونه گريانى كه در ما اثرى از اين احوال نيست؟ گفت: از من دور شو اى عطاف! تو را آتش بلا نسوخته است، و حتى اين آتش در كانون دلت نيفروخته است، از اين سِرّ چه خبر و از اين معنا چه اثر
دارى؟ ! پرسيدم: عشق چيست؟ گفت: عشق از آن عيانتر است كه به بيان آيد. درد عشق، بىدرمان است و بيابان عشق، بىپايان (1)
آوردهاند كه عابدان چهار طبقهاند: يكى آنان كه به اميد بهشت، خداى را عبادت كنند، اين طريقۀ تاجران است؛ دوم آنان كه او را از خوفِ دوزخ مىپرستند، اين وظيفۀ چاكران است؛ سوم آنان كه او را از روى حيا و تعظيم بندگى مىكنند، اين آداب صادقان است؛ چهارم آنان كه از خلوص محبت در مقام عبادت باشند، اين خاصه عاشقان است. (2)
عشق، گوهرى بس گرانبهاست، پس همهكس سزاوار آن نباشد. آنان كه خود را به قله عشق مىرسانند، اندكاند؛ چرا كه جاده عشق، سرشار از ناهموارى و ناملايمت است، تنها آنان كه استقامت ورزيدند و دل از جز خدا بريدند، به عشق دست مىيابند. بلندى جايگاه عشق، سبب شده است كه خداوند هركسى را بدان آستان راه ندهد.
حكايت
بايزيد بسطامى شبى به حرم درآمد و در اطراف آن طواف كرد. تعداد عاشقان و طوافهاى عاشقانه را بسى اندك ديد. جانش از آتشِ افسوس به جوش آمد، پس به خروش آمد و به خدا عرض كرد:
با چنين درگه كه در رفعت، تو راست
اين چنين خالى ز مشتاقان چراست
هاتفى گفتش كه اى حيرانِ راه
هركسى را راه نَدْهد پادشاه
عزت اين در چنين كرد اقتضا
كز درِ ما دور باشد هر گدا
چون حريم عزّ ما نور افكند
غافلان خفته را دور افكند
سالها بودند مردان انتظار
تا يكى را بار بود از صد هزار (1)
طواف عاشقانه، با طواف خائفانه، آميخته است. آن كه در طواف عاشقانه طعم قرب را مىچشد، هراسِ زوالِ قرب، قلبش را فرا مىگيرد و همواره در خوف هجران است. بدينگونه، طوافش آميزهاى از «اميد به قرب» و «خوف از هجر» مىشود؛ «اميدى» كه او را دلگرمِ تماشاى جمال معبود مىسازد و خوفى كه مانع از غرور و خودپسندى وى در مقام قرب پروردگار مىشود.
حكايت
والى مصر ولايت ذوالنون
آن به اسرار حقيقت مشحون
گفت در مكه مجاور بودم
در حرم حاضر و ناظر بودم
ناگه آشفته جوانى ديدم
نه جوان، سوخته جانى ديدم
لاغر و زرد شده همچون هلال
كردم از وى ز سر مهر سؤال
كه مگر عاشقى اى شيفته مرد
كه بدين گونه شدى لاغر و زرد
گفت آرى به سرم شور كسى است
كِش چو من عاشق و رنجور بسى است
گفتمش يار به تو نزديك است
يا چو شب روزت از او تاريك است
گفت در خانه اويم همه عمر
خاك كاشانه اويم همه عمر
گفتمش يارِ تو اى فرزانه
با تو همواره بوَد همخانه
سازگارِ تو بوَد در همه كار
بر مراد تو بوَد كارگزار
&
1) مقدمه منطق الطير، فريدالدين عطار، صص ٣٠٣ و ٣٠۴.
لاغر و زرد شده بهرچه يى
سر به سر درد شده بهرچه يى
گفت رو رو كه عجب بىخبرى
بِه كزين گونه سخن در گذرى
محنت قُرب، ز بُعد، افزون است
جگر از هيبت قربم خون است
هست در قرب، همه بيم زوال
نيست در بُعد جز اميد وصال
(1) سمنانى مىنويسد: «بىتو كس را شكيبايى نه، با تو كس را آرام نه؛ نه بى تو مىتوان بود، نه از تو مىتوان گريخت. نه طاقتى است با تو بودن، و نه راحتى است با غير تو بودن» . (2)
«كعبه مغناطيس نيرومندى است كه انسانها را مانند برادههاى آهن بهسوى خود جذب مىكند و به گرد خود به چرخش درمىآورد. كعبه، قطب جغرافياى قدسى و معنوى همه مسلمانان جهان است. در جغرافياى طبيعى، حركت وضعى زمين به دور خودش، حول محورى صورت مىگيرد كه آن محور، كره زمين را در دو نقطه (قطب شمال و قطب جنوب) قطع مىكند. همه نصفالنهارها از قطب مىگذرند و همه مدارها حلقههايى هستند گرداگرد قطب. كعبه هم همينطور است. همه نمازگزارانى كه در هر جاى جهان پشت سر يكديگر مىايستند، نصفالنهارى مىسازند كه از كعبه مىگذرد و همه آنها كه در كنار يكديگر به صف مىايستند مدارى مىسازند كه كعبه مركز آن است. اكنون، اينجا، در مسجدالحرام، اين مدارها و نصفالنهارها در كنار قطب، فشردهتر و منظمتر از همهجا، كعبه را اين مغناطيس جانها در ميان گرفتهاند. كعبه، سرچشمه جوشان توحيد است. گويى هرجا جرعه آبى به دست تشنه كامى مىرسد، از اين سرچشمه جوشيده است و حاجى اينك خود را به اين سرچشمه و در كنار اين
مغناطيس دلربا رسانده و در همان نگاه اول، دلباخته اين خانه كوچك سادهاى شده است كه مردم آن را خانۀ خدا مىنامند و خدا، آن را خانۀ مردم» . (1)
«بارى اينجا صداى خدا در صحرا به گوش مىرسد. از هر ذرهاى اين ندا برمىآيد و تمام فضاى آسمان و زمين را پر كرده است و هركس آن را مىشنود و هركسى آن را خطاب به خود مىشنود و تو همچون ذرۀ حقيرِ براده آهنى كه به مغناطيس قوى جذب مىشود، احساس مىكنى كه ديگر اين پاهايت نيست كه تو را مىبرد؛ تو را مىبرند و پاهايت از پى تو كشيده مىشود» . (2)
«آيا تعجبآور نيست؟ اين همه بناهاى مجلل و باشكوه و ساختمانهاى مزين به انواع زينتهاى جالب و اعجابانگيز، در مناطق خوشآب و هوا، همراه با مناظر زيبا و دلربا، هرگز در قلوب و ارواح آدميان، اين جذبه و كشش و مغناطيس را ندارد كه از نقاط دور دست دنيا، مرد و زن، عالم و عامى، فقير و ثروتمند را ديوانه خود سازد و به بيابانها بكشاند و پروانهصفت دور خود بچرخاند؛ در صورتى كه كعبه و اطرافش، نه براى تفريح و تفرج آمادگى دارد و نه وسايل ارضاى شهوات در آنجا فراهم است تا مورد توجه مردم عياش و هوسباز باشد. آنجا جز هواى گرم و سوزان و بيابانهاى پر از رمل و كوهستان، چيزى ديده نمىشود. پس سرّ اين مغناطيس و محبوبيت و جذابيت كه در اين خانۀ سنگى و گِلى ديده مىشود، چيست؟ آرى، علت، يك امر خارقالعاده و فوق علل و اسباب طبيعى است؛ نشانهاى از نفوذ اراده مطلقه مبدأ غيبى -حضرت حق جلّ و علا- است كه از طريق دعوت پيغمبر بزرگوارش حضرت ابراهيم خليل (ع) ، اين اثر جذب و توجه را در ميان كعبه و دلهاى مردم قرار داده است و در اثر اين مغناطيس است كه آتش اشتياق در دل زائر شعلهور شده، بار سفر بسته و از وطن مألوف و خانه
و كاشانه و فرزند و زن، بريده و لبيكگويان، خود را به پاى ديوار خانه محبوب مىرساند و پروانهوار، گرد شمع فروزان خانۀ توحيد مىچرخد. او در واقع از چنگال عوامل جذاب مشتهيات دنيايى، رها شده و جز جذبه و كشش حضرت معبود، چيزى او را به سمت خود نمىكشد. همه چيز دنيا را در اثر جذبۀ حاصل از اين مغناطيس، ريخته و سر و پا برهنه و كفنپوشيده، با حركت دايرهاى، بر گرد خانه حق نشان مىدهد كه جز حق، چيزى نمىخواهم و جز حق، چيزى نمىجويم و جز حق، چيزى نمىبينم و تنها مجذوب مغناطيس حق هستم. خانه حق، هسته مركزى و هدف اصلى زندگى من است. اين خانه، شمع است و من پروانهام» . (1)
كاشفى سبزوارى مىنويسد: «اى عزيز! هر كجا شمعى برفروزند، پروانه، از هر طرف، خويشتن را به وى رساند؛ كعبه شمعى است در حرم افروخته و صد هزار پروانه در او بال و پر سوخته.
دل وصل تو را جويد، و آنگاه ز جان ترسد
پروانه و نور شمع، آن گه ز پَر انديشد
روزى كه سراندازد، آن شمع پرى رويان
عاشق نبوَد آن كو، آنجا ز سر انديشد
حاجيان پروانگانند، گِرد شمع حرم در طواف آمده كه به پرتوِ انوارِ فيضِ آثارِ او، از قيد هستى برهند و پر و بال حيات فانى را در شعاع شعلۀ محبت او بسوزند تا جناحِ نجاح، و بالِ اقبال يابند. هر كه در راه طلب، بال و پر خويش بسوخت
به پر و بال تو زين پس طَيران خواهد كرد
هر كه بىكام و زبان گشت در اوصاف رُخت
به زبانت صفت حال بيان خواهد كرد (2)
«زائر، نقطه پرگار كعبه را كانون عشق قرار مىدهد تا چرخشى گرداگرد آن كُنَد و چونان ستاره، حول محور وجود حق بچرخد. او با طواف، جذب مغناطيس وجود حق
مىشود و شعاع محبت حق، او را بر مدار عشق مىچرخاند. طواف، آن است كه عارف، پروانهوار بر گرد شمع او بچرخد تا عاقبت با بال و پر سوخته، خويش را به پاى شمع افكند. طواف، حركت معنوى است. زائر در مطاف، به جنبش درآمده، خود را در درياى عشق الهى، غرق مىكند؛ گرد شمع دوست، چرخيده، هستى خويش را به پاى او ذوب مىكند تا آنكه ذرهاى بىمقدار گشته، چونان مولود كعبه فرياد سردهد: «
هَبْني صَبَرْتُ عَلى عَذابِكَ فَكَيفَ اَصبِرُ عَلى فِراقِكَ » ؛ [گيرم كه بتوانم بر عذاب تو صبر كنم، چگونه مىتوانم بر دورى تو صبر كنم].
به شمع كعبه بس پروانه ديدم
هزاران عاشق ديوانه ديدم
چه شمعى اين همه پروانه دارد
چه دلبر اين همه ديوانه دارد
همه افسردهخاطر، دلشكسته
به روى گونهشان اشكى نشسته
زن و كودك، هزاران در هزاران
همه گريند چون ابر بهاران
بسى مجنون كه در صحرا دويده
به شادى در بر ليلى رسيده (1)
جهان هستى، جهان طواف و چرخش است. هر جا محور و مغناطيسى پيدا شده كه از جاذبه و فيضبخشى برخوردار بوده است، موجوداتى نيز يافت شدهاند كه به طوافش دل دادهاند. هرجا كه مىنگرى، محورى و مغناطيسى است و طواف كنندهاى. اگر انسان از اين قاعدۀ عام پيروى نكند و متناسب با جايگاه خويش، به دور آن محور و مغناطيس پيدا و پنهان معنوى به طواف نپردازد، در ميان اين مجموعۀ هماهنگ هستى، ساز مخالف نواخته است؛ سازى كه چون مخالف است، به موسيقى زيباى حاكم بر همه هستى آسيب مىرساند، و آن را از زيبايى مىاندازد.
1) اسرار عرفانى حج، صص ٣۶٣ و ٣۶۴.
«اين كرات معلّقه در فضا، بر گرد خورشيد در حال طوافاند؛ چون نور و حرارت خود را از او مىگيرند و محورى جز او ندارند. در داخل «اتم» ، «الكترونها» بر گرد «پروتونها» در حال طوافاند؛ درست مانند سياراتى كه دور خورشيد مىگردند. خورشيد، با سيارات خود و اقمار آنها كه مجموعاً منظومه شمسى را تشكيل مىدهند در مدت ٢٢٠ ميليون سال، يك مرتبه، به دور مركز كهكشان مىچرخند. سراسر عالم، از ذره نامرئى گرفته تا كرات منظومههاى شمسى و كهكشانهاى عظيم، همه در حال طوافاند. آيا انسان كه خود، جزئى از اجزاى اين دستگاه خلقت است، نبايد با اين مجموعه هستى، هماهنگ بوده، به پيروى از اين قانون عمومى، در حال طواف باشد.
آرى، انسان هم موظف به طواف است. منتها آنها طوافشان، طواف تكوينى و اضطرارى است، اما انسان كه عقل و اراده و اختيار دارد، بايد با عقل و اراده و اختيار خود، دور مبدأ و معبود خود، در حال طواف باشد، به گرد او بچرخد. خانهاى را كه خدا از باب تشريف و تكريم آدميان، به نام خود تعيين كرده و در دسترس انسان قرار داده است، قبله خود بسازد و هنگام نماز و عرض بندگى به سمت آن بايستد، وقت تلاوت قرآن، رو به سمت آن باشد، موقع خوابيدن و نشستن به جانب آن بخوابد و بنشيند، در حال احتضار به سمت آن قرار گيرد و در ميان قبر نيز بهسوى آن دفن شود و خلاصه، حتى از دور، همواره در حال طواف بهسوى كعبه باشد و تمام حركات و سكنات و جنب و جوش و مرگ و حياتش، بهسوى خانه معبود
باشد.
چون نصيب تو نيست فيض حضور
باش اندر طواف خانه ز دور
در ركوع و سجود، سويش باش
تو هم از زائران كويش باش (1)
1) حج برنامه تكامل، صص ١١٢ و ١١٣.
به كعبه رفتم و زانجا، هواى كوى تو كردم
جمال كعبه تماشا، به ياد روى تو كردم
شعار كعبه چو ديدم، سياه دست تمنّا
دراز جانب شَعرِ سياه موى تو كردم
چو حلقۀ درِ كعبه، به صد نياز گرفتم
دعاى حلقه گيسوى مشكبوى تو كردم
نهاده خلق حرم، سوى كعبه، روى عبادت
من از ميان همه، روى دل، بهسوى تو كردم
مرا به هيچ مقامى نبود غير تو گامى
طواف و سعى كه كردم، به جستوجوى تو كردم
به موقف عرفات، ايستاده خلقْ دعاخوان
من از دعا لب خود بسته گفتوگوى تو كردم
فتاده اهل مِنا در پى مُنى (1)و مقاصد
چو جامى از همه فارغ من آرزوى تو كردم
(2) «خانه كجا و صاحبخانه كجا؟ طائفِ آن كجا و عارفِ اين كجا؟ آن سفر جسمانى است و اين روحانى. آن براى دولتمند است و اين براى درويش. آن اهل و عيال را وداع مىكند و اين ماسوا را. آن ترك مال كند و اين ترك جان. سفر آن در ماه مخصوص است و اين را همه ماه و آن را يكبار است و اين را همه عمر. آن سفر آفاق كند و اين سير انفس. راه آن را پايان است و اين را نهايت نبوَد. آن مىرود كه برگردد و اين مىرود كه از او نام و نشانى نباشد. آن، فرش پيمايد و اين عرش. آن مُحرِم مىشود و اين مَحرَم. آن لباس احرامى پوشد و اين از خود عارى مىشود. آن لبيك مىگويد و اين لبيك مىشنود. آن تا به مسجدالحرام رسد و اين از مسجداقصى بگذرد. آن استلام حجر كند و اين انشقاق قمر. آن را كوه صفاست و اين را روح صفا. سعى آن چند «مرّه» بين صفا و مروه است و سعى اين يك مره در كشور هستى. آن هروله مىكند و اين پرواز. آن مُقام ابراهيم طلب مىكند و اين مَقام ابراهيم. آن، آب زمزم نوشد و اين آب حيات. آن عرفات بيند و اين عرصات. آن را يك روز وقوف است و اين را همه
روز. آن از عرفات به مشعر كوچ مىكند و اين از دنيا به محشر. آن درك منا آرزو كند و اين ترك تمنّا را. آن بهيمه قربانى كند و اين خويشتن را. آن رمى جمرات كند و اين رجم همزات. آن حلقِ رأس كند و اين تركِ سر. آن را لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ فِي الْحَجِّ (بقره: ١٩٧) است و اين را لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ در همه عمر. آن بهشت طلبد و اين بهشتآفرين. لاجرم آن حاجى شود و اين ناجى. خنك آن حاجى كه ناجى است» . (1)
«دل بهسوى كعبه داشتن چه سودى دهد آن را كه دل بهسوى خداوند كعبه ندارد» . (2)
«الهى! توانگران را به ديدن خانه خواندهاى و درويشان را به ديدار خداوند خانه. آنان سنگ و گِل دارند و اينان جان و دل. آنان سرگرم در صورتند و اينان محو در معنى. خوشا آن توانگرى كه درويش است. (3)
تا از ديار هستى، در نيستى خزيديم
از هرچه غير دلبر، از جان و دل بريديم
با كاروان بگوييد، از راه كعبه برگرد
ما يار را به مستى، بيرون خانه ديديم
لبّيك از چه گوييد، اى رهروان غافل
لبّيك او به خلوت، از جام مى شنيديم
اى پردهدار كعبه بردار پرده از پيش
كز روى كعبۀ دل، ما پرده را كشيديم
ساقى بريز باده، در ساغر حريفان
ما طعم باده عشق، از دست او چشيديم
(امام خمينى (رحمةالله) (4)
روزى كه برفتند حريفان پى هر كار
زاهد سوى مسجد شد و من جانب خمّار
من يار طلب كردم و او جلوهگه يار
حاجى به ره كعبه و من طالب ديدار
او خانه همىجويد و من صاحبخانه
هر در كه زنم صاحب آن خانه تويى تو
هرجا كه روم پرتو كاشانه تويى تو
&
در ميكده و دير كه جانانه تويى تو t مقصود من از كعبه و بتخانه تويى تو
مقصود تويى كعبه و بتخانه بهانه (1)
«آنان كه قصد حج كردهاند سه دستهاند:
دسته نخست به دنبال حَجَّۀ الاسلاماند، قصدشان اين است كه حجّشان درست برگزار شود. آنها با خود توشه مىبرند تا حجى درخور و شايسته داشته باشند. آنها همچنين به حفظ وقت و رعايت احوال و طلبِ سلامت مىپردازند و از خدا دورى بلاها را مىجويند. «ابن سالم» مىگفت: «سهل بن عبدالله» جز به حج واجب [حَجَّۀ الاسلام] نرفت و در آن هنگام، بيش از شانزده سال نداشت و زاد و توشهاش جز مقدارى جگر سرخكرده كه در گرسنگىهاى سخت مىخورد نبود.
دسته دوم حاجيانى هستند كه سعى در قطع علاقهها دارند. آنها واقعاً از وطن، اهل، عيال و دوستان مهاجرت مىكنند و قصد حقيقىشان، زيارت بيتالله و قبر نبوى است. بيابانها را طى مىكنند، با مشكلات رويارو مىشوند و با سختى، خود را به ميقات مىرسانند. اين دسته از زائران، آداب حج را به جاى مىآورند و ذخيرهاى براى آخرت خود فراهم مىكنند. آنها نفْس را زندانى آنجا مىسازند؛ زيرا مىدانند كه خداوند اين بقاع و مشاهد را به فضل و شرف، تخصيص داده است. از ديگر سو، بىميلى نفس را به زندگى در مكه و عجز از اقامت در آنجا درمىيابند. پس نفسشان را به رياضتها خو مىدهند تا از نگرانى برهند و آرامش يابند. «حسن قزّاز دينورى» دوازده بار پياده و سربرهنه حج كرد و وقتى كه خارى به پايش مىخليد، پا را به زمين مىساييد و راهش را ادامه مىداد. «ابوعبدالله بن جلا» هجده سال در مكه ماند و هرگز از خوردنىهايى كه از مصر برايش مىآوردند، نخورد؛ چون مصر را شبهه مانندى بود كه گذشتگان، از خوردنىهاى آن پرهيز مىكردند. آب زمزم را وقتى مىنوشيد كه با ريسمان و دلوِ خود
1) كليات اشعار شيخ بهايى، به اهتمام: سيد جواد معصومى، ص ١٩١.
كشيده باشد و از دلوِ آويخته بر آن، نمىنوشيد؛ چون ريسمان و دلوِ زمزم، از اموال شاهان بود.
بارى دو گروه يادشده، با همه تلاش، همچنان در ميانه راه هستند.
دسته سوم مجاوران حقّاند كه با ياد خدا و ديدار او اُنس گرفتهاند. اينان سلوكى معنوى و سفرى ملكوتى دارند. چشمشان تنها در انتظار رؤيت ماه است و نفسشان بىقرار ديدار. به دل اعتراف مىكنند كه قدرتى جز خدا در هستى نيست. با چشم سر به خانه نگاه مىكنند و چشم دل را بر صاحبخانه مىدوزند. طواف خانه، آنان را از طواف صاحبخانه بازنمىدارد. (1)
دوش خوابى ديدهام، خود عاشقان را خواب كو
كاندرون كعبه مىجستم كه آن محراب كو
كعبه جانها، نه آن كعبه كه چون آنجا رسى
در شب تاريك گويى شمع يا مهتاب كو
بلكه بنيادش ز نورى كز شعاع جان تو
نور گيرد جمله عالم، ليك جان را تاب كو
خانقاهش جمله از نور است فرشش علم و عقل
عارفانش بىسر و پا غلبۀ قبقاب كو
در ميان باغ حُسنش مىپر اى مرغ ضمير
كايمنآباد است آنجا، دام يا مضراب كو
چون ز شورستانِِ تن رفتى سوى بستانِ جان
جز گُل و ريحان و لاله و چشمههاى آب كو
چون هزاران حُسن ديدى كان نبُد از كالبد
پس چرا گويى جمال فاتحالابواب كو
باش تا موج وصالش در ربايد مر تو را
غيب گردى پس بگويى عالم اسباب كو
(2) حكايت
هندويى شوريدهحال، در مقام عشق، صاحب بصيرت بود. هنگامى كه موسم حج فرا رسيد و كاروان حاجيان به راه افتاد، قومى را مشغول بار بستن و كوچ كردن ديد. گفت: اى آشفتگان و اى دلربايان! به چه كار مشغوليد و راهى چه ديارى هستيد كه
اينگونه با شور و شوق، بار مىبنديد؟ يكى از آن ميان پاسخ داد: اين مردان، عزم سفر حج دارند. هندو پرسيد: حج چيست؟ مرا راهنمايى كن! گفت: جايى است كه در آن، خداوند، خانهاى دارد و هر كه به ديدار آن بشتابد و توفيق زيارت يابد، از عذاب جاودانى خدا ايمن خواهد بود.
هر كه آنجا يك نفس ساكن شود
از عذاب جاودان ايمن شود وقتى هندو اين سخن را شنيد، شورشى در جانش افتاد. در آرزوى كعبه بر خاك نشست و گفت: شب و روز از پاى ننشينم تا حج به جا آورم. مست و بىقرار همچنان مىرفت تا آنجا رسيد كه مقصودش بود. هنگامى كه خانه را ديد، گفت: پس خداى خانه كو؟ او را اينجا نمىبينم! حاجيان گفتند: اى مرد پريشان! شرم دار! او كى در خانه باشد، خانه مال اوست، ولى هيچوقت در آن ساكن نيست. شورشى در جان هندوى اوفتاد
ز آرزوى كعبه در روى اوفتاد
گفت: ننشينم به روز و شب ز پاى
تا نيارم عاشقآسا حج به جاى
همچنان مىرفت مست و بىقرار
تا رسيد آنجا كه آنجا بود كار
چون بديد او خانه، گفتا كو خداى
زان كه او را مىنبينم هيچ جاى
حاجيان گفتند اى آشفته كار
او كجا در خانه باشد شرمدار
هندو از اين سخن سخت برآشفت. خود را به زمين مىزد و به زارى مىگفت: اى مسلمانان! براى چه مرا بدين مكان آورده و سرگردان كرديد؟ من خانه بدون خدا را مىخواهم چه كنم؟ آن خانهاى كه در آن خدا نباشد، براى من از گورستان بدتر است. يا مرا به خانه خود بازگردانيد يا خداى كعبه را نشانم دهيد.
زين سخن هندو چنان فرتوت شد
كز تحير عقل او مبهوت شد
هر نفس مىكرد و هر ساعت، فغان
خويشتن بر سنگ مىزد هر زمان
زار مىگفت اى مسلمانان مرا
از چه آورديد سرگردان مرا
من چه خواهم كرد بى او خانه را
خانه گور آمد كنون ديوانه را
يا مرا با خانه بايد زين مقام
يا خداى خانه بايد، والسلام
هرچه او در چشم، جز صانع بوَد
گر همه صنعت بوَد ضايع بوَد
تا كه جان دارى ز صانع روز و شب
جان خود را چشمِ صانعبين طلب. (1)
حكايت
آن يكى پرسيد از مجنون مگر
كز كدامين سوى، قبلهست اى پسر
گفت اگر هستى كلوخى بىخبر
اينكَت (2)كعبهست، در سنگى نگر
كعبه عشّاق، مولا آمده است
آنِِِ مجنون روى ليلا آمده است
چون تو، نه اينى نه آن، هستى كلوخ
قبلهت از سنگ است اى بىشرم و شوخ
گرچه كعبه قبله جهانْست
ليك دايم قبله جاى كعبه، جانْست
در حرمگاهى كه قرب جان بود
صد هزاران كعبه سرگردان بود (3)
حكايت
بايزيد بسطامى، عزم حج كرد. منزلى چند برفت و بازآمد. گفتند: تو هرگز، عزم، فسخ نكردهاى، اين چون افتاد؟ گفت: در راه، هاتفى را ديدم، تيغى كشيده، مرا گفت: اگر باز نگردى، با همين تيغ، كشته خواهى شد. تو، خداى را در «بسطام» گذاشتى و روى به كعبه آوردى! (4)
آيتالله جوادى آملى مىنويسد:
اگر حاجى و معتمر، زمينىانديش باشد، بر گرد همين كعبه طواف مىكند،
تنها به اين فكر است كه از محدوده فقهى مطاف (۵/٢۶ ذراع يا ١٣ متر و اندى) نگذرد. اما كسى كه همت و انديشه والاترى دارد، بر گِرد كعبه و بيتالمعمور مىگردد. و طوافكننده ژرفنگرى كه برتر از ديگران مىانديشد، بر گِرد كعبه و بيتالمعمور و عرش مىگردد و چنين حاجى و معتمرى، قلب او عرش رحمان مىشود و تنها اوحدى از معتمران و حاجيان، بر گرد تسبيحات اربعه [كه چهار ركن كعبه نمادى از آن است] مىگردند. [يعنى تنها اوحدى از معتمران و حاجيان، بر گرد يار و به دور معبود طواف مىكنند. (1)]
گذشتم از هوس كعبه و طواف حرم
همين بس است مرا حج كه بگذرم سويت
ز تاب هجر تو مىسوختم بحمدالله
كه سايه بر سرم انداخت سرو دلجويت (2)
عبدالرحمان جامى دكتر على شريعتى مىنويسد:
ما عادت داريم كه هرجا به يك مزار، به يك معبد، به يك مسجد و يك
جايگاه مقدس مىرفتيم، كسى آنجا باشد. وقتى آدم وارد حرم يك امام مىشود، شخصيتى آنجا هست كه همه آن اشيا و منظره به خاطر آن شخصيت معنى پيدا مىكند. آن شخصيت، شخصيت مشخصى است كه ما مىشناسيمش و در حد تصور عقلى ما مىگنجد. خوب، احساس ما به يك كسى و شخصيتى منتقل مىشود، به نقطهاى پيوند پيدا مىكند و احساس آدم جهت دارد. اما وقتى كه انسان به كنار كعبه مىآيد، مىبيند كه اين، به خودش هيچ نيست، تنها چند تا سنگ است كه روى هم گذاشتهاند. در آنجاست كه اين «هيچكس نيست» ، «هيچچيز نيست» ، احساس را كه
هميشه عادت داشته كسپرست و چيزپرست باشد، متزلزل مىكند: هيچچيز نيست! اما در همين حال، دلى را كه تا بدانجا رسيده است كه مىتواند [فراتر از كعبهاى كه در آن هيچكس نيست] مطلق را دريابد، سيراب كند كه چه خوب كه «هيچكس» نيست! چه خوب كه مطلق در اينجا به وسيله يك شخصيت بزرگ، محدود نمىشود، خدشهدار نمىشود. من اينجا هيچكس را نمىبينم؛ در جايى كه هميشه خيال مىكردم خدا آنجاست! نيست! اينجاست كه يك «بىجهتى» يعنى «همهجهتى» به احساس آدم دست مىدهد و در طواف خانه محصور نمىماند و به جستوجوى خداى كعبه برمىآيد تا در حقيقت، او را طواف كند. (1)
كعبه من جمال او، مىكنمش به دل طواف
اهل صفا كنند سعى، بهر چنين زيارتى
در عرفاتِ عشق او، هست متاعِ جان بسى
نيست براى عاشقان، بهتر از اين تجارتى
دوست در آيد از درم، در قدمش رود سرم
بهر چنين شهادتى، مىكنم استخارتى (2)
حكايت
گويند: عارفى از اولياءالله، اراده حج نمود. پسرى داشت، پرسيد: پدر جان، عزم كجا دارى؟ گفت: به زيارت بيتالله مىروم. پسر خيال كرد كه هركس خانه خدا را ببيند، خدا را هم خواهد ديد. گفت: پدر جان! مرا نيز با خود ببر. پدر گفت: صلاح نيست تو را ببرم. پسر اصرار كرد. پدر ناچار او را با خود همراه كرد. به ميقات رسيدند. احرام بستند و لبيك گويان داخل حرم شدند. هنگام ورود، پسر چنان متحير و دلداده شد كه بىدرنگ بر زمين افتاد و روح از بدنش جدا شد. عارف را وحشت احاطه كرد، گفت: فرزند من چه شد؟ كجا رفت پاره جگر من؟ از گوشه خانه خدا صدايى بلند شد: تو
خانه را مىطلبيدى و آن را يافتى و پسر تو پروردگار و خداوند اين خانه را طلبيد و او هم به مراد خود رسيد. (1)
يك دمى اى ساربان عاشقان
در چرا آور زمانى اشتران
تا در آنجا جمع گردد قافله
سوى حج رانيم ما بىمشغله
كعبۀ مقصود را حاصل كنيم
در تجلى، خويش را واصل كنيم
باز سرگردان اين صحرا شويم
در درونِِ كعبه ناپروا شويم
بر قطارِ اشتران، عاشق شوى
در درونِِ كعبۀ صادق شوى
در محبت تا كه غيرى باشدت
در درون كعبه دِيرى باشدت
تا مگر در كعبۀ جانان روى
در مقام ايمنى خوش بغنوى
كعبۀ جانها مكانى ديگر است
اين زمان آنجا زمانى ديگر است
كعبۀ عشّاق را درياب زود
جملۀ ذرّاتشان اين راه بود
كعبه عشّاق يزدان است آن
ره نداند برد جسم الله به جان (2)
حكايت
بايزيد بسطامى گفت: يكبار به مكه شدم، تنها خانه را ديدم. گفتم: حج مقبول نيست كه من سنگها از اين جنس، بسيار ديدهام. بار ديگر برفتم، خانه ديدم و خداوند خانه ديدم. گفتم: اين هنوز حقيقت توحيد نيست. بار سوم برفتم، همه خداوند خانه ديدم و خانه، نه. (3)
حاجيان خاص، مستان شراب دولتند
ما به بوى جرعهاى مولاى اين مستان شويم (4)(سنايى)
حكايت
شبى «جنيد بغدادى» خانه خدا را طواف مىكرد، پس صداى بانويى را شنيد كه مىگفت: چگونه مىتوان حبّ و عشق او را پنهان نمود. چه بسا كه بارها در صدد كتمان حب برآمدم و به اين كار، توفيق نيافتم. آنگاه كه آتش شوق من شعلهور مىشود، قلب من به هيجان و التهاب درمىآيد. جنيد به او گفت: آيا به خداوند يقين ندارى كه در اين مكان، چنين با او سخن مىگويى؟ زن به او نگاه كرد و گفت: حبّ او بىقرارم ساخته است و من در اثر عشق به اوست كه چنين سخن مىگويم. آنگاه افزود:
اى جنيد! آيا بيت را طواف مىكنى يا صاحب بيت را؟ جنيد گفت: من بيت را طواف مىكنم. آن زن سرش را بالا برد و گفت: منزه است خداى من، منزه است خداى من! چه بزرگ است مشيت تو در آفرينشت! خلقى پيدا مىشوند كه مانند سنگ، به گرد سنگها طواف مىكنند. (1)
حكايت
شنيدم عاشقى، مشتاقِ يارى
به بوسى از لبش در انتظارى
نه جرئت تا به يارش راز گويد
نه دولت تا وصالش باز جويد
ز دورادور، گاهى با نگاهى
به رخسارش فشاندى اشك و آهى
چو شمعى از فراق يار مهوش
نشسته در ميان آب و آتش
بدين حالت دل اميدوارش
پريشان بود تا بشنيد يارش
به راه كعبه بارى كرد آهنگ
در آن ره، عشق پيش آورد نيرنگ
كُمِيت عزم در راه حرم تاخت
نويد وصل را زاد سفر ساخت
ز عشق نازنينيارِ نكوچهر
روان گرديد چون ماه از پى مِهر
&
1) داستانها و حكايتهاى حج، ص ٢٠١.
نداى عشق را «لبيك» مىگفت
سعادت بر لبش «سعديك» مىگفت
گر از خار مغيلان بودش آزار
ز لطف يار مىديد آن دلافكار
ز بس در عشق جانان بود سرمست
به پايش خار چون گُل بود در دست
شب و روزان به راه عشق بشتافت
كه تا در كعبه شد، آن ماه را يافت
مناسك را به جاى آورد آنگاه
پى طوف حرم چون بر فلك ماه
ز طواف آمد كه بوسد سنگ را يار
كه حاج آن سنگ را بوسند رخسار
هزاران سر فرود آمد بر آن سنگ
كه بوسد روى آن سنگ سيه رنگ
مراقب تا كه يارش سنگ بوسد
مگر رويش بدين نيرنگ بوسد
خلاصه، عاشق، آن رخسار بوسيد
به جاى سنگ، لعل يار بوسيد
چو بوسيد آن لبِِ لعلِِ شكرخند
شدش مقبول حج، گرديد خرسند
ز بعدِ بوسه، آهنگ وطن كرد
ز گلگون اشك، صحرا را چمن كرد
نكرده موقف و سعى و صفا را
t طواف خانه و حكم خدا را
مسلمانان بدو گفتند؛ چون است
بهجا ناورده حج، رفتن، جنون است
به پاسخ گفت كعبه روى يار است
قبول حج، مرا بوس نگار است
مراد از كعبه، اى مرد نكوكار
جز اين نبوَد كه ياد آريم از آن يار
خوشا احرام مشتاقان «الهى»
كه جز كويش نمىدانند راهى
(1) حكيم آيتالله الهى قمشهاى
ملاحسين كاشفى مىنويسد:
حج دو نوع است: يكى قصد كوى دوست، و آن حج عوام است و يكى ميل روى دوست، و آن حج خواص است. اى درويش! حجّ خانه خليل،
1) ديوان حكيم الهى قمشهاى، به اهتمام: حسين الهى قمشهاى، صص ۴٩۴ و ۴٩۵.
آسان است، اما حج حرم جليل، كار شير مردان است. اى عزيز! هركس را قبلهاى است كه آن، كعبه اوست، و توجهِ دل بدان دارد: ( وَ لِكُلٍّ وِجْهَةٌ هُوَ مُوَلِّيها ) ؛ [«هر امتى قبلهاى دارد كه خداوند آن را تعيين كرده است» . (بقره: ١۴٨)] (1)
هجويرى مىنويسد:
محمد بن فضيل گويد: عجب از آن دارم كه اندر دنيا خانۀ وى طلبد، چرا اندر دل، مشاهدت وى نطلبد؟ خانه را باشد كه يابد و باشد كه نيابد، اما مشاهده او، همواره ممكن است. اگر زيارت سنگى كه اندر سالى بدو نظر مىباشد، فريضه است، دلى كه بدو روزى سيصد و شصت نظر باشد، به زيارت او اولىتر است. (2)
جلوه بر من مفروش اى ملكالحاج كه تو
خانه مىبينى و من خانهخدا مىبينم
«بارى بايد دانست كه طواف، دو گونه است: طواف صورى و طواف معنوى. در طواف صورى، زائر با ظاهرش به مطاف مىرود و كعبۀ صورى را طواف مىكند. اما طواف حقيقى، طواف معنوى است. در اين طواف، ضمير عارف به حركت درمىآيد و زائر، كعبه حقيقى را در ملكوت ملاقات مىكند. اين طواف، نيازمند شوق، اراده، طلب و صفاى باطن است. چنين زائرى در مطاف به رؤيت مىرسد؛ به مقام شهود بار مىيابد و با چشم دل انوار الهى را ديده، با گوش، نغمههاى آسمانى را مىشنود؛ از طريق استنشاق و ذائقه، بوها و مزههاى جبروتى دريافت مىكند و با لامسه خويش، دست غيبى خدا را بر شانه خود احساس مىكند و اگر عروجش ارتقا يابد، مظهر اسم «عليم» مىشود و معانى غيبيه را شهود مىكند» . (3)
دارم اميد عاطفتى از جناب دوست
كردم جنايتى و اميدم به عفو اوست
دانم كه بگذرد ز سر جرم من كه او
گرچه پرىوَش است وليكن فرشتهخوست
چندان گريستم كه هركس كه برگذشت
در اشك ما چو ديد روان گفت كاين چه خوست (1)
آمرزيده شدن، خواسته همه اولياى الهى و عارفان است. آنها از اينكه غبار گناه، بر صفحه جانشان بنشيند، احساس وحشت و نگرانى دارند. در باور آنان، گناه، براى روح تيرگى مىآورد، تيرگى روح، افزون بر آنكه از موانع اصلى ورود به بهشت است، پردهاى تاريك ميان بنده و ديدار پروردگار است. در نگاه اوليا و عارفان، لقاءالله در صورتى به دست مىآيد كه انسان سالك پيش از هرچيز، از گناهانش بازگردد. پس توبه و آمرزشخواهى، از ويژگىهاى اخلاقى اولياى الهى و عارفان و عالمان راستين به شمار مىآيد.
بىگمان براى آنها كه ارزش توبه و استغفار را دريافتهاند، هيچ مكانى ملكوتىتر و اثرگذارتر از كعبه نيست؛ چرا كه هيچ مكانى، به اندازه آن، سبب فرود آمدن رحمت و غفران الهى نمىشود. قرآن كريم از آمرزشخواهى حضرت ابراهيم اينگونه ياد مىكند:
( رَبَّنَا اغْفِرْ لِي وَ لِوالِدَيّ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ يوْمَ يقُومُ الْحِسابُ ) (ابراهيم:۴١)
پروردگارا! من و پدر و مادرم و همه مؤمنان را در آن روز كه حساب برپا مىشود، بيامرز.
ملا احمد نراقى مىنويسد:
چون چنگ در دامن خانه كعبه زند، نيت آن كند كه دست در دامن خدا آويخته و طلب مغفرت و امان مىكند، مثل تقصيركارى كه دست در دامن بزرگى زند و چنان قصد كند كه ديگر مرا ملجأ و پناهى نيست، و به جز
1) ديوان حافظ، غزل ١٢٩.
عفو و كرم تو، راه به جايى ندارم و دست از دامن خانه تو برنمىدارم تا مرا ببخشى و مرا امان عطا فرمايى. (1)
رسول اكرم (ص) فرمود:
آدم، هنگامى كه فرودآمد، هفت بار كعبه را طواف كرد. سپس در مقابل در كعبه دو ركعت نماز خواند. آنگاه به ملتزم آمد و چنين گفت: خدايا! تو نهان و آشكارم را مىدانى، پس پوزشم را بپذير! و آنچه را كه در دل و نزد من است مىدانى، پس گناهانم را ببخشاى! نيازم را مىدانى، پس خواستهام را عطا كن! خداوندا! از تو ايمانى مىخواهم كه همنشين دلم باشد و يقين راستى تا بدانم جز آنچه برايم نوشتهاى به من نخواهد رسيد و رضا به آنچه بر من حكم كردهاى.
خداوند به او وحى كرد: «اى آدم! دعاهايى كردى و من اجابت كردم.
اينگونه دعا را هيچيك از فرزندانت نخواهد كرد، مگر آنكه اندوهها و گرفتارىهايش را برطرف سازم و آنچه را از دست داده، كفاف كنم و تهىدستى را از قلبش بيرون كنم و توانگرى را ميان دو چشمش قرار دهم و در پى تجارت هر تاجرى براى او تجارت كنم [و سود دهم] و دنيا به حالت خوار سراغ او آيد، هرچند خودش نخواهد» . (2)
بنابراين لازم است كه نيت طوافكننده، هنگام دستآويختن به پرده خانه كعبه، اصرار بر آمرزش و امانخواهى از خدا باشد؛ زيرا پناهى و فريادرسى جز او وجود ندارد و پرده خانه كعبه را رها نكند تا عفو الهى و امان از عذاب اخروى را به دست آورد. (3)
غزالى مىنويسد:
و اما طواف، بدان ماند كه بيچارگان به درگاه پادشاهان شوند و گِرد قصر پادشاه مىگردند تا فرصت يابند كه حاجت خويش عرضه كنند و در ميدانِ سراى مىشوند و مىآيند، و كسى را مىجويند كه ايشان را شفاعت كند و از گناهشان درگذرد و اميد مىدارند كه مگر ناگاه چشم مَلِك بر ايشان افتد و به ايشان نظرى كند. (1)
«چون گناهان انباشته شود و زنگار و پردهاى بر گنهكار شود، هريك از مناسك حج، موجب كاستن ضخامت اين پردهها و كنار رفتن اين پوششها از دلها مىشود تا آنجا كه حجگزار، با دلى پاك كه نه بر آن زنگارى نشسته و نه حجابى بر آن كشيده شده است به ديدار پروردگارش نايل مىشود» . (2)
«آن زمان كه آدم طواف بيت كرد و در حين گردش به دور كعبه، به «ملتزم» رسيد، جبرئيل امين به او گفت: در اين مكان بايست و به گناهت اعتراف كن. آدم آنجا ايستاد و به خدا گفت: هر عملى اجرى دارد، اجر من چيست؟ خداوند به او گفت: گناهانت را بخشيدم. آدم به خدا عرض كرد: ذريه مرا هم ببخش! خداوند به آدم چنين وحى كرد: اى آدم! هر كدام از فرزندان تو به اين مكان بيايد و به گناه خود اعتراف كند و توبه نمايد، قطعاً گناهانش را مىبخشم» . (3)
يكى از اصحاب امام صادق (ع) به ايشان گفت: «در مسجدالحرام كسى هست كه گناهان بسيار دارد، چه بايد انجام دهد؟» امام (ع) فرمود: «كسى كه در موقف حج، عرفات و «مزدلفه» قرار گيرد، سعى ميان دو كوه انجام دهد، طواف اين خانه كند، پشت مقام ابراهيم نماز گزارد و بپندارد كه خدا [هنوز] او را نبخشيده است، اين بزرگترين
گناه است» . (1)
«پاك شدن از گناهان، يكى از آثار معنوى بىشمار حج است. حج همانند آب زلال، گناهان را مىشويد و چرك و معاصى را برطرف مىكند. در اين نبايد شك روا داشت كه خداوند بدون استثنا غفران و بخشش را شامل حاجى، طوافكننده و سعىكننده خواهد كرد، بلكه خداى سبحان مقرر داشته است كه اهل بيت، خاندان و هركس را كه حاجى براى او درخواست مغفرت كرد بيامرزد. از سوى ديگر، مىدانيم كه چون گناهان انسان بخشيده شود، خداوند بهشت را به او تقديم مىكند و او را از آتش جهنم نجات مىدهد. (2)براين اساس امام على بن الحسين (ع) فرمود: «حجگزار، بخشيده شده، بهشت بر او واجب مىشود» . (3)البته بهشتى كه خدا گفته، بدون منت است و حتى براساس فرمايش رسول خاتم (ص) ، بهشت بىحساب به حاجى ارزانى مىشود و به او گفته مىشود: «به بهشت وارد شو» . (4)
حكايت
ابراهيم ادهم حكايت مىكند: در ايام حضور در مكه، شبها فرصت مىجستم تا طواف خالى يابم و حاجتى بخواهم، ولى فرصتى دست نمىداد تا اينكه شبى باران تندى گرفت. فرصت را غنيمت شمردم. به طواف كعبه رفتم، آنجا را خلوت يافتم. طواف كردم و دست در حلقه زدم و عصمت از گناه خواستم. ندايى شنيدم كه گفت: تو عصمت از گناه مىخواهى و همه خلق اين را از من مىخواهند. اگر به همه عصمت دهم، درياهاى غفورى و غفارى و رحيمى و رحمانى من كجا رود و به چه كار آيد؟
پس گفتم: «
اَللّهُمَّ اغفِرلي ذُنوبي » (1)«خدايا گناهم را ببخش» .
اى كه گناه كردهاى، نامه سياه كردهاى
دامن زندهاى بگير تا كنى استجارتى (2)
در سخنان عارفان و بزرگان، «كعبه دل» و طواف بر اين كعبه، بسيار سخن رفته است. اين، به معناى وانهادن حج واجب و صرف هزينه آن براى گرهگشايى از كار تهىدستان و گرفتاران نيست، بلكه تنها اشاره به اين دارد كه «كعبه دل» را نيز طوافكنندهاى بايد. گاهى بايسته است كه انسان، هزينه حج مستحب خويش را در اين راهها خرج نمايد و خلاصه اينكه طواف كعبه گِل، انسان را از دغدغه دلهاى شكسته و
نيازمند، غافل نسازد.
طواف كعبه دل كن اگر دلى دارى
دل است كعبه معنى، تو گِل چه پندارى
طواف كعبه صورت، حقت بدان فرمود
كه تا به واسطه آن، دلى به دست آرى
هزار بار پياده طواف كعبه كنى
قبول حق نشود گر دلى بيازارى
بده تو ملكت و مال و دلى به دست آور
كه دل ضياء دهدت، در لحد، شب تارى
هزار بدرۀ زر گر برى به حضرت حق
حقت بگويد دل آر، اگر به ما آرى
كه سيم و زر برِ ما لاشَئْ است بىمقدار
دل است مطلب ما، گر مرا طلبكارى
ز عرش و كرسى و لوح و قلم فزون باشد
دل خراب كه آن را كهى بنشمارى
مدار خوار دلى را، اگرچه خوار بوَد
كه بس عزيز عزيز است دل در آن خوارى
دل خراب چو منظرگه اله بوَد
زهى سعادت جانى كه كرد معمارى
عمارت دل بيچارۀ دو صد پاره
ز حج و عمره به آيد به حضرت بارى
كنوز گنج الهى دل خراب بوَد
كه در خرابه بوَد دفن، گنجِ بسيارى
كمر به خدمت دلها ببند چاكروار
كه بر گشايد در تو طريق اسرارى
گرت سعادت و اقبال گشت مطلوبت
شوى تو طالب دلها و كبر بگذارى
چو همعنان تو گردد عنايت دلها
شود ينابيع حكمت ز قلب تو جارى
روان شود ز لسانت چو سيل، آب حيات
دمت بوَد چو مسيحا دواى بيمارى
براى يك دل، موجود گشت هر دو جهان
شنو تو نكته «لولاك» از لب قارى
وگرنه كَون و مكان را وجود كى بودى
ز مهر و ماه و ز ارض و سماى زنگارى
خموش! وصف دل اندر بيان نمىگنجد
اگر به هر سر مويى دو صد زبان دارى (1)
حكايت
«عبدالله بن مبارك» ، عارف مشهور، يكسال مجاورِ حرم شده بود. چون از حج فارغ شد، در خواب ديد كه دو فرشته از آسمان فرود آمدند. يكى از دو فرشته، از ديگرى پرسيد: امسال چه تعداد خلق به حج آمدهاند؟ فرشته ديگر پاسخ داد: ششصد هزار كس. گفت: حجّ چند كس قبول كردند؟ گفت: از آنِ هيچكس قبول نكردند.
عبدالله بن مبارك گفت: چون اين بشنيدم، اضطرابى در من پيدا آمد. گفتم: اين همه خلايق از اطراف و اكناف جهان با چندين رنج و سختى، ( مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ ) (حج: ٢٧) از راههاى دور آمده، بيابانها پيمودهاند، آيا همه اينها ضايع گرديد؟ پس آن فرشته گفت: در دمشق، كفشگرى است، نام او «علىبن موفق» . او به حج نيامده است، اما حج او قبول شد و همه را بدو بخشيدند و حجّ همه، به سبب او قبول كردند.
عبدالله گويد: چون اين بشنيدم، از خواب بيدار شدم و گفتم: بايد به دمشق درآمد و آن شخص را زيارت كرد. چون به دمشق رفتم و خانه او طلبيدم و آواز دادم، شخصى پيش آمد. گفتم: نام تو چيست؟ گفت: على بن موفق. گفتم: مرا با تو سخنى است. گفت: بگو!
&
1) كليات شمس تبريزى، ص ٩۴١، غزل ٣١٠۴.
گفتم: تو چه كار مىكنى؟ گفت: پارهدوزى مىكنم، كفشدوز هستم. پس واقعه را به او بگفتم. گفت: نام تو چيست؟ گفتم: عبدالله بن مبارك. نعرهاى بزد و بيفتاد و از هوش برفت.
چون به هوش آمد، گفتم: مرا از كار خود خبرى ده. گفت: سى سال بود كه مرا آرزوى حج بود و از پارهدوزى، سيصد درهم جمع كردم و امسال عزم حج كردم. همسرم حامله بود. از همسايهاى بوى طعام مىآمد و مرا گفت: برو و اندكى از آن طعام برايم بياور. من رفتم و خواسته همسرم را به همسايه بازگفتم. گفت: اى علىبن موفق! هفت شبانه روز بود كه اطفال من هيچ نخورده بودند. امروز خرى مرده بود. من رفتم و پارهاى از آن جدا كردم و طعام ساختم. اين بويى كه به خانه شما آمد، بوى طعامى است كه از خر مرده تدارك ديدهام و اين طعام، بر شما حلال نباشد. عبدالله گويد: چون سخن بشنيدم آتشى در جان من افتاد. آن سيصد درهم را برداشتم و بدو دادم و گفتم:
اين پول را نفقه اطفال كن كه حج ما اين است. عبدالله گفت: آن فرشته كه به خوابم آمده بود، راست گفته بود. (1)
حكايت
بزرگى گفت: عزم حج كردم، چون به بغداد رسيدم، نزد ابوحازم رفتم. در خواب بود، صبر كردم تا بيدار شد. گفت: در خواب پيغمبر (ص) را ديدم كه مرا درباره تو پيغامى داد و فرمود: حقِ مادر نگه دار كه تو را بهتر از حج كردن است. باز گرد و رضاى او طلب كن. من از سفر حج منصرف شدم و به نزد مادر رفتم. (2)
حكايت
شخصى با «بشر حافى» مشورت كرد كه دو هزار درهم حلال دارم، مىخواهم به حج بروم. بشر گفت: تو به سياحت و تماشا مىروى و اگر براى رضاى خدا مىروى،
قرض درويشان را با اين پول ادا كن. گفت: بيشتر، به حج رغبت دارم تا به اين كه مىگويى. بشر گفت: پس مال از وجه حلال به دست نياوردهاى و تا نابجا خرج نكنى آرام نگيرى. (1)و (2)
اى به راه طوافِ «كعبۀ گِل»
از دل زارِ خستگان غافل
كعبه جان، تو را طواف كند
ره بيابى اگر به كعبه دل (3)
در راه خدا دو كعبه آمد حاصل
يك كعبه صورت است و يك كعبه دل
تا بتوانى زيارت دلها كن
كافزون ز هزار كعبه آمد، يك دل (4)
نگاه ديگر به «كعبه دل» آن است كه: برپايه آموزههاى دينى، «دل» مؤمن، فزونتر از «كعبه گل» و همسنگ عرش است: «
قَلبُ المُؤمِنِ عَرشُ الرَّحمن » (5)«قلب مؤمن، عرش رحمان است» . پس مبادا كه كعبه گِل، حاجى را از «كعبه دل» باز دارد. در جان آدمى، كعبهاى است كه چون پردهها و حجابها از آن برداشته شود و به واسطه دورى از گناهان و اطاعت پروردگار، درخشش و صفا يابد و در جايگاه شايسته خود قرار گيرد، شأنى فراتر و والاتر از «كعبه گل» خواهد داشت. بىگمان اگر حاجى، به سبب كعبه گِل از كعبه دل باز ماند، گوهرى گرانبها را به سنگى فروخته است.
محيىالدين عربى مىگويد:
1) تذكرة الاولياء، ص ١٣٠
2) چنانكه پيشتر نيز يادآورى شد، اين حكايات در مقام كمرنگ ساختن اصل سفر حج نيست، بلكه عارفان با بيان اينگونه حكايات، در پى توجه دادن سالكان و حاجيان به همنوعان گرفتار خويش هستند، و نيز بيان اينكه شأن گرهگشايى از كار فرو بسته ديگران، كمتر از حج نيست. در اينباره روايات فراوانى نيز از ائمه معصومين: وارد شده است.
3) گلچين شعر حج، سعيد سمنانيان و الهه منفرد، ص ٢٧٢.
4) رسائل جامع، خواجه عبدالله انصارى، ص ٢٠١.
5) بحارالانوار، ج ۵۵، ص ٣٩.
«از آنجا كه خداوند متعال، قلب بندهاش را خانهاى كريم و حرمى عظيم قرار داده و فرمود كه: «آن قلب خدا را فرا گيرد، درحالىكه آسمان و زمين نتوانند او را فراگيرند» ، پس قطعاً قلب مؤمن از كعبه، اشرف و برتر است. در ميان طوافكنندگان، كسى هم هست كه آن را نمىداند، لذا به گرد آن خانه با دلى غافل و بىخبر مىگردد. پس به پاس خداى، بر همۀ مردم است كه دلهايشان را مانند «بيت» قرار دهند و بخواهند كه حق تعالى در آن ساكن باشد، چنانكه فرمود: «
اُطْلُبُوني فِي قُلُوبِ الْعارِفين » ؛ «مرا در دلهاى عارفانم طلب كنيد» . (1)
خواجه عبدالله انصارى مىنويسد:
كعبۀ گِل، ساخته ابراهيم خليل است و كعبه دل، پرداخته ربّ جليل. آن كعبه، منظور نظر مؤمنان است و اين كعبه، نظرگاه خداوند رحمان. آن، كعبۀ حجاز است و اين، كعبه راز. آن، كعبۀ اصناف خلايق است و اين، كعبۀ عطاى حضرت خالق است. آنجا چاه زمزم است و اينجا آه دمادم است. آنجا مروه و عرفات است و اينجا محل نور ذات است. حضرت محمد مصطفى (ص) آن كعبه را از بتان پاك كرد، تو نيز اين كعبه را از بتهاى هوى و هوس، پاك گردان. (2)
اى قوم به حج رفته كجاييد كجاييد
معشوق، همين جاست بياييد بياييد
معشوقِ تو همسايه و ديوار به ديوار
در باديه سرگشته شما در چه هواييد
گر صورت بىصورت معشوق ببينيد
هم خواجه و هم خانه و هم كعبه شماييد
دهبار از آن راه بدان خانه برفتيد
يك بار ازين خانه برين بام برآييد
آن خانه لطيف است نشانهاش بپرسيد
از خواجۀ آن خانه نشانى بنماييد
يك دستۀ گُل كو اگر آن باغ بديديت
يك گوهر جان كو اگر از بحر خداييد
با اين همه، آن رنج شما، گنج شما باد
افسوس كه بر گنج شما پرده شماييد (1)
كعبه دل را كه ساق عرش تا زانوى اوست
از شكافِ سينۀ صد چاك مىبينيم ما (2)
ابن ميثم بحرانى گفته است: . . . در بسيارى از موارد، تشبّه طوافكننده و شخص حاجى به فرشتگان مقرّب تا آنجا شدّت مىيابد كه شخص در حكم مشبَّهبه [فرشتگان مقرب] قرار مىگيرد و در مقام آنان مىايستد و كسى كه به اين مرتبه از كمال و مقام
دست يابد، كسى خواهد بود كه در حق او گفته شده است: «كعبه او را زيارت مىكند و بر او طواف مىنمايد، و اين معنى از بعضى اولياء الله كه داراى قدرت مكاشفه بودهاند روايت شده است. (3)
حكايت
عارف بزرگ «شيخ نصرآبادى» ، در كنار كعبه نشسته و به تماشاى خانه خدا مشغول بود. باد مىوزيد و او جنبيدن پرده كعبه را در اثر وزش باد، نظاره مىكرد. اين منظره به مزاج شيخ، خوش آمد، برخاست، پرده كعبه را گرفت و خطاب به كعبه گفت: اى رعنا عروس سرفراز كه در اين مكان، خرامان و غرق ناز نشستهاى و همانند عروس، به جلوه آمدهاى! هزاران هزار از مردمان، حيران و سرگردان تو هستند و كشتگان راه تو نيز فراوانند. با اين همه ناز و تفاخر، اين را بدان كه اگر خداوند در خطاب به تو، تنها يكبار فرمود: بَيتى خانه من، در خطاب به من هفتاد بار فرمود: يا عبدى، (اى بنده من) !
گر تو را يك بار «بيتى» گفت يار
گفت «يا عبدى» مرا هفتاد بار (1)
ملاحسين كاشفى مىنويسد:
چنانكه در ظاهر، كعبهاى است قبلۀ حق و آن از آب و گل است، در باطن نيز كعبهاى است كه منظور نظر حق است، و آن، دل صاحبدل است. اگر كعبۀ گل، محل طواف خلايق است، كعبه دل، مطاف الطاف خالق است. آن مقصد زوّار است و اين مهبط انوار. آنجا خانه است و اينجا خداوند خانه. (2)
عين القضاۀ همدانى مىنويسد:
اى عزيز! بدانكه راه خدا نه از جهتِ راست است و نه از جهتِ چپ، نه بالا
و نه زير، نه دور و نه نزديك. راه خدا در دل است و يك قدم است: «
دَعْ نَفسَكَ وَ تَعالِ » ؛ [نفست را رها كن و بالا بيا]. مگر از مصطفى (ص) نشنيدهاى كه او را پرسيدند: «
أينَ اللهُ » ؛ [خدا كجاست؟] فرمود: «
في قُلوبِ عِبادِهِ الْمُؤْمِنين » ؛ «در دل بندگان مؤمنش» . «
قَلْبُ الْمُؤْمِنِ بَيتُ الله » اين باشد. دل طلب كن كه حج، حج دل است. (3)
«اى عزيز! هنوز قالبها نبود و كعبه نبود كه روحها، به كعبه زيارت مىكردند. دريغا كه بشريت [بشر بودن ما] نمىگذارد به كعبه ربوبيت برسيم. و بشريت نمىگذارد كه ربوبيت، رخت بر صحراى صورت نهد. هر كه نزد كعبۀ گِل رود، خود را بيند و هر كه به كعبۀ دل رود، خدا را بيند» . (4)
«اى عزيز! حرم دو است: حرم ظاهر و حرم باطن. گِرد بر گِرد مكه، حرم ظاهر است و گرد بر گرد دل مؤمن، حرم باطن است. در ميان حرم ظاهر، كعبهاى است قبلۀ
مؤمنان، و در ميان حرم باطن، خانهاى است نشانه نظر رحمت رحمان كه «
قَلْبُ الْمُؤْمِنِ بَيتُ الله » ؛ كعبۀ ظاهر، مقصد زوار است، و كعبۀ باطن، محل انوار كه «
فَهُوَ عَلى نورٍ مِنْ رَبِّه » ؛ احرام آن كعبه، لبيك زبان است، احرام اين كعبه، بيزارى از دو جهان؛ آن كعبه، قبله معامله است، و اين كعبه، قبله مشاهده؛ آنجا روند، همه در و ديوار بينند، و اينجا كه رسند، همه، انوارِ ديدار بينند» . (1)
حج، زيارت كردن خانه بوَد
حج ربّ البيت، مردانه بوَد
كعبه مردان، نه از آب و گِل است
طالب دل شو كه بيتالله، دل است
صورتى كان فاضل و عالى بود
او ز بيتالله، كى خالى بوَد
كعبه، بنياد خليل آذر است
دل، نظرگاه خليل اكبر است (2)
حكايت
گه احرام، روز عيد قربان
سخن مىگفت با خود كعبه زينسان
كه من مرآت نور ذوالجلالم
عروسِ پردۀ بزم وصالم
مرا دست خليل الله برافراشت
خداوندم عزيز و نامور داشت
نباشد هيچ اندر خطّه خاك
مكانى همچو من، فرخنده و پاك
چو بزم من، بساط روشنى نيست
چو ملك من، سراى ايمنى نيست
بسى سرگشتۀ اخلاص داريم
بسى قربانيانِ خاص داريم
اساس كشور ارشاد، از ماست
بناى شوق را بنياد، از ماست
چراغ اين همه پروانه ماييم
خداوند جهان را خانه ماييم
پرستشگاه ماه و اختر اينجاست
حقيقت را كتاب و دفتر اينجاست
در اينجا بس شهان افسر نهادند
بسى گردن فرازان سر نهادند
بسى گوهر ز بام آويختندم
بسى گنجينه، در پا ريختندم
به صورت، قبلۀ آزادگانيم
به معنى، حامى افتادگانيم
كتاب عشق را جز يك ورق نيست
در آن هم، نكتهاى جز نام حق نيست
مقدس همتى كاين بارگه ساخت
مبارك نيتى كاين كار پرداخت
در اين درگاه، هر سنگ و گِل و كاه
خدا را سجده آرد، گاه و بىگاه
«انا الحق» مىزند اينجا در و بام
ستايش مىكنند، اجسام و اجرام
در اينجا عرشيان تسبيح خوانند
سخنگويانِ معنى، بىزبانند
بلندى را كمال از درگهِ ماست
پر روح الامين، فرش ره ماست
در اينجا رخصت تيغ آختن نيست
كسى را دستِ بر كس تاختن نيست
نه دام است اندرين جانب، نه صياد
شكار آسوده است و طاير آزاد
خوش آن استاد، كاين آب و گِل آميخت
خوش آن معمار كاين طرح نكو ريخت
مرا زين حال، بس نامآورىهاست
به گردونِ بلندم، برترىهاست
بدو خنديد دل آهسته، كاى دوست
ز نيكان، خود پسنديدن نه نيكوست
چنان رانى سخن زين تودۀ گِل
كه گويى فارغى از «كعبه دل»
تو را چيزى برون از آب و گِل نيست
مبارك كعبهاى مانند دل نيست
تو را گر ساخت ابراهيمِ آذر
مرا بفراشت دستِ حى داور
تو را گر گوهر و گنجينه دادند
مرا آرامگاه از سينه دادند
تو را گر بندهاى بنهاد بنياد
مرا معمار هستى، كرد آباد
ز ديباگر تو را نقش و نگارى است
مرا در هر رگ، از خون، جويبارى است
تو جسم تيرهاى، ما تابناكيم
تو از خاكى و ما از جان پاكيم
تو را گر مروهاى هست و صفايى
مرا هم هست تدبيرى و رايى
تو را گر دوست دارند اختر و ماه
مرا يارند عشق و حسرت و آه
تو را گر غرق در پيرايه كردند
مرا با عقل و جان همسايه كردند
به ظاهر، ملك تن را پادشاهيم
به معنى، خانۀ خاصِ خداييم
تو، خونِ كشتگانِ دل نديدى
ازين دريا، به جز ساحل نديدى
كسى كاو كعبۀ دل پاك دارد
كجا ز آلودگىها باك دارد
چه محرابى است از دل باصفاتر
چه قنديلى است از جان روشناتر
خوش آنكس كز سر صدق و نيازى
كند در سجدگاه دل، نمازى
كسى بر مهتران، «پروين» ، مهى داشت
كه دل چون كعبه، ز آلايش تهى داشت (1)
هفت بار طواف، چنانكه تا پايان هر كدام، روى بهسوى كعبه باشد، مشق اُنس با خدا و تمرين اُلفت و همنشينى با پروردگار است.
حكايت
سفيان ثورى مىگويد: «من سه سال تمام در مكه معظمه اقامت داشتم. شخصى از اهل مكه هر روز وقت ظهر به كعبه مىآمد و طواف به عمل مىآورد و دو ركعت نماز مىخواند، سپس نزد من مىآمد. تا اينكه او را مرضى عارض شد و مرا دعوت نمود. وقتى حاضر شدم، گفت: تو را وصيت مىكنم همينكه مُردم، خود مرا غسل دهى و بر من نماز كنى و مرا دفن نمايى و همان شب، مرا در قبر تنها مگذارى و در وقت آمدن نكير و منكر مرا تلقين دهى.
من تمام وصيت او را قبول كردم. چند روزى نگذشت كه از دنيا رفت. من گفتههاى او را به عمل آوردم و در نزد قبر او بيتوته كردم. ميان خواب و بيدارى بودم كه شنيدم از بالاى سر من هاتفى ندا داد: اى سفيان! حاجتى به مراقبت و تلقين و اُنس تو نيست؛
&
1) ديوان پروين اعتصامى، صص ۴٧٢ - ۴٧۴.
چرا كه ما خودمان مأنوسش هستيم و خودمان او را تلقين مىدهيم. او با طوافهايش، با ما مأنوس شده بود و الفت پيدا كرده بود.
پس، از خواب بيدار شدم ولى كسى را نديدم، وضو ساختم و نماز گزاردم تا دوباره به خواب رفتم. او را در خواب ديدم، چنانكه ديده بودم. دانستم كه خواب من رحمانى است، نه شيطانى. پس دست به دعا برداشتم و عرض كردم: پروردگارا! مرا در پند گرفتن از اين ماجرا يارى فرما! (1)
«بارى اُنس، لذت باطنى است كه بر اثر طلوع جمال محبوب حاصل مىآيد. صاحب
انس، از غير محبوب به وحشت مىافتد و تنها به ذكر او، دل خوش دارد. وى ديگران را غايب و خدا را هميشه حاضر مىبيند. طواف، قرب به خداست، دلها را صيقل مىدهد و جان آدمى را با خدا مأنوس مىكند. طواف انس، آدم را به معراج مىبرد و آتش عشق به خدا را در دل، شعلهور مىكند. لذت باطنى، طلوع صاحبخانه كه محبوب حقيقى است را در دل زائر موجب مىشود، وحشت را از دل برده، انس و عشق را به جاى آن مىنشاند» . (2)
گاه براى عاشق شوريده و دلباخته، حتى وصال معشوق، در نظر نيست. براى او، گرماى عشق، دلپذير و روحپرور است و عطر دلانگيزى كه عشق در جان او مىپراكند، او را از هرچه جز عشق، بىنياز مىسازد و فراق و وصال معشوق را برايش يكسان مىسازد. در اين هنگام، همۀ دلخوشى عاشق اين است كه در زمره مشتريان معشوق است و به او عشق مىورزد، گرچه «دوست به چيزى نمىخرد او را» . (3)
حكايت
آنگاه كه يوسف (ع) را براى فروش به مصر آوردند، مصريان براى خريد او گردآمدند، و هر كدام قيمتى بر يوسف (ع) نهادند. در آن ميان پيرزنى گفت: من حاضرم به ازاى خريد يوسف ده كلاف ريسمان بپردازم. فروشندۀ يوسف، از سخن او به خنده آمد و گفت: اى پيرزن! براى خريد او، گنجها عرضه كردهاند، اما هنوز موفق به خريد او نشدهاند، تو چگونه با اين بهاى ناچيز مشترى يوسف شدهاى! پيرزن در پاسخ گفت: من يقين دارم كه با اين بهاى اندك، يوسف را به من نمىفروشند، مىخواهم من هم از خريداران او باشم.
گفت يوسف را چو مىبفروختند
مصريان از شوق او مىسوختند
چون خريداران بسى برخاستند
پنج ره همسنگ مُشكش خواستند
زان زنى پيرى به خاك آغشته بود
ريسمانى چند در هم رشته بود
در ميان جمع آمد در خروش
گفت اى دلّال كنعانى فروش
ز آرزوى اين پسر سرگشتهام
دَه كلاوه ريسمانش رشتهام
اين ز من بستان و با من بيع كن
دست در دست منش نِه، بىسُخُن
خنده آمد مرد را گفت اى سليم
نيست در خورد تو اين دُرّ يتيم
هست صد گنجش بها در انجمن
مه تو و مه ريسمانْت اى پيرزن (1)
پيرزن گفتا كه دانستم يقين
كاين پسر را كس بنفروشد بدين
ليك اينم بس كه چه دشمن، چه دوست
گويد اين زن از خريداران اوست
پى بردن به اينكه مهر و محبت معبود به ما چه اندازه است، دشوار نيست. كافى
است سرى به دلمان بزنيم و آن را جاى محبت حضرت دوست ببينم، آنگاه است كه معلوممان مىشود كه او نيز به ما مهر مىورزد و دوستمان دارد.
چون در اين دل، برقِ مِهر دوست جَست
اندر آن دل، دوستى مىدان كه هست
هيچ عاشق، خود نباشد وصلجو
كه نه معشوقش بوَد جوياى او
در دل تو مهر حق چون گشته نو
هست حق را بىگمان مهرى به تو (1)
پس آن كه با قلبى سرشار از محبت به پروردگار و دلى پر از اميد رحمت او، به
طواف خانه او توفيق مىيابد، نبايد ترديدى در محبت پروردگار به خويش در دل راه دهد.
حكايت
على بن موفق، به توفيق حق، به كعبه شرفياب شد. يكى از روزها از سر تنگدلى سر خود را به كعبه زد و به خدا عرض كرد: خدايا! پس از اين همه محنت و رنج سفر كه به ديدار تو شتافتم، نظر رحمتى به من بنما! خدايا تو خود مىدانى كه اين راه را تنها به عشق تو آمدم و هدفى جز رضاى تو نداشتم. دل به وفاى تو محكم كردم تا به اين مكان آمدم. ولى، با اين همه عشق و شور و علاقه، چيزى حاصلم نشد و محبت تو را به خود درنيافتم. آنگاه از كنار كعبه به محل سكونت خويش آمد و اندكى بعد، به خواب فرو رفت. چون به خواب شد، از پروردگار به او خطاب شد كه:
اى پسر موفق! اگر تو را نمىخواستيم و محبت تو به دل نداشتيم، كِى تو را به اين سرزمين، راه مىداديم. آمدنت به كنار خانه من، نشانه مهر من به توست.
شب چو درين درد فروشد به خواب
آمدش از حضرت بىچون خطاب
كاى به رهم پاى ز سر ساخته
بر همه زين پاى سرافراخته
گرنه تو را خواستمى، كى چنين
دادمىات ره سوى اين سرزمين
1) مثنوى معنوى، دفتر سوم، بيتهاى ۴٣٩٣، ۴٣٩۵ و ۴٣٩۶.
هر كه نه مايل بهسوى وى شوى
سوى خودش راهنما كى شوى
حاصلت اين بس كه تو را خواستم
باطنت از شوق خود آراستم
ره بهسوى خانه خود دادمت
بر در هركس نفرستادمت (1)
حكايت
ذوالنون مصرى مىگويد: طواف كعبه مىكردم. ناگهان ديدم نورى برجست و به
آسمان رفت. بعد از طواف، درباره آن نور، در انديشه فرو رفته بودم. ناگهان صداى حزينى شنيدم. بانويى پرده كعبه را گرفته بود و اينگونه مناجات مىكرد: اى محبوب من! تو مىدانى كه من محبت تو را در قلب خويش پنهان داشتهام، و اكنون سينه من از اين مسئله در تنگناست.
ذوالنون گويد: از شنيدن اين سخنان حالم دگرگون شد. ديدم آن بانو افزود: «
اِلهي وَ سَيِّدي بِحُبِّكَ لي اِلّا ما غفرتَ لي » ؛ «پروردگارا! به دوستى تو با من كه مرا بيامرز» . من اين سخن او را بزرگ شمردم و گفتم: اى بانو! بايد مىگفتى: «بهحق دوستى من با تو» نه «بهحق دوستى تو با من» . بانو چون اين سخن را شنيد، گفت: «دور شو از من اى ذوالنون! آيا نمىدانى كه همانا جماعتى وجود دارند كه خداوند، آنها را دوست مىدارد و آنان نيز او را دوست مىدارند. آيا در اين آيه توجه نكردهاى كه خدا محبت خويش به آن جماعت را پيش از محبت آنان به خدا قرار داده و مىفرمايد:
( فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ ) (مائده: ۵۴)
پس خداوند گروهى را مىآورد كه آنها را دوست دارد و آنان [نيز] او را دوست دارند.
در اين آيه، نخست محبت خدا به بندهاش آمده است و در پى آن، محبت بندهاش به او.
1) مثنوى هفت اورنگ، ج ١، ص ۵١۵.
پرسيدم: از كجا دانستى كه من ذوالنون هستم؟ گفت: اى ذوالنون! قلبهاى جماعتى كه در ميدان اسرار الهى جولان مىكنند، از غيب آگاه مىشوند، من به تعليم پروردگار، تو را شناختم. آنگاه گفت: اى ذوالنون! به پشت سرت نگاه كن! وقتى روبرگرداندم و دوباره به جلو برگشتم، هيچ زنى را نديدم. (1)
آن كه خدا را شناخت و دانست كه گرهها، تنها به دست او گشوده مىشود، و پى برد كه جز خدا، سببهايى بيش نيستند كه تنها به اجازه خدا كارى از دست آنها ساخته است، هرگز از غير خدا چيزى نخواهد خواست و هيچ درگاهى را بر آستان او برترى نخواهد داد.
دست حاجت كه برى پيش خداوندى بر
كه كريم است و رحيم است و غفور است و ودود
از ثَرى (2)تا به ثريا به عبوديت او
همه در ذكر و مناجات و قيامند و قعود
كرمش نامتناهى، نِعَمش بىپايان
هيچ خواهنده ازين در نرود بىمقصود (3)
حكايت
موسم حج بود. «عبدالملك» خليفه هم به قصد حج در مكه بود. روزى در مجلس خود بر تخت نشسته بود و اشراف از هر قبيله حضور داشتند. «عطاء بن ابىرباح» كه از بزرگان بود، وارد مجلس شد. خليفه، همينكه او را ديد، برخاست و او را در كنار خود جاى داد و پرسيد: اى عطاء! حاجتت چيست؟ عطاء جواب داد: «
اِتَّقِ اللهَ في حَرَمِ اللهِ وَ رَسولِهِ » ؛ «در حرم خداوند و رسولش، تقواى الهى را رعايت كن!» آنگاه افزود تقواى الهى را در خصوص اولاد مهاجران و انصار كه با كمك آنها به خلافت رسيدهاى رعايت كن
و از وضع مسلمانان غافل مشو! كه خداوند، دربارۀ آنها از تو بازخواست خواهد كرد. عبدالملك گفت: همه اينها را كه گفتى قبول دارم؛ تو حوايج مردمان را گفتى، حاجت خودت را هم بيان كن. گفت: من بهسوى مخلوق هيچ حاجتى ندارم و خواسته خود را تنها به صاحب اين خانه (بيتالله) مىگويم. عبدالملك گفت: شرافت و بزرگوارى همين است. (1)
براى اثرپذيرى از الگو، همانندى با او، حتى در رفتار ظاهرى، كارساز است؛ همانندى با او در نشستن، سخن گفتن، غذا خوردن، لباس پوشيدن، راه رفتن و. . . . همانندى در ظاهر، موجب مىشود، شخص رفته رفته و به آرامى و پنهانى، در باطن نيز همانند الگو شود. همينطور، شخص طوافكننده در اثر طواف، همانند فرشتگانى مىشود كه دور «بيتالمعمور» و «عرش الهى» به طواف سرگرمند. اين همانندى ظاهرى سبب مىشود شخص به رنگ فرشتگان درآيد و به خوى آنان آراسته شود. به همينگونه، شخص طوافكننده كه همانند ابراهيم و هاجر و اولياى الهى، به گرد خانه خدا طواف مىكند، بستر اثرپذيرى از ويژگىهاى روحى و اخلاقى آنها را در خود ايجاد مىكند.
آيتالله جوادى آملى مىگويد:
يكى از اركان مهم عمره و از نشانههاى تجسّم خداوند، طواف است. كعبه، تنزّل و تمثّل عرش و در محاذات بيت معمور و عرش خدا واقع است؛ پس اگر كسى به گونهاى شايسته، كعبه را طواف كند، به بيت معمور در عالم مثال صعود مىكند و چنانچه وظايف آن مرحله را هم ايفا كرد، به مقام
1) رنگارنگ، ج ١، صص ٢٩۵ و ٢٩۶.
عرش اِله بار مىيابد. خداى سبحان براى اينكه انسان، فرشتهخو شده و آثار فرشتگان در او ظاهر شود، همانطور كه با دستور به روزه گرفتن، از انسانها مىخواهد تا مانند فرشتگان از كارهاى حيوانى حذَر كنند، امر كرده بر گِرد كعبه كه محاذى بيت معمور يعنى مطاف ملائكه است، طواف كرده و نام حقتعالى را زمزمه كنند و براى خود و ديگران از خدا آمرزش بخواهند و اينگونه به ملائكه الهى كه بر گرد عرش و بيت معمور، حق را تسبيح و براى مؤمنان طلب آمرزش مىكنند اقتدا كرده و بدانان شباهت پيدا كنند. (1)
دكتر على شريعتى مىگويد:
خيلى از اين هنرپيشههاى ماهرى كه يك نقش را در يك داستان، خوب بازى مىكنند، به قدرى هنرمندانه اداى آن شخصيتى را كه نقش او را بازى مىكنند درمىآورند كه روح و خصوصيات آن شخصيت را در خودشان حلول مىدهند و پس از تمام شدن اين بازى، تا آخر عمر، تحت تأثير آن شخصيتند. چه مىشود اگر ما در كنار كعبه و در قالب طواف، نقش خودمان را خيلى خوب و ماهرانه انجام دهيم؟ وقتى كه ما در مكه دور خانه خدا طواف مىكنيم، به واسطه شباهت به ابراهيم و هاجر، با آنها تجديد عهد مىكنيم. اساساً مراسم حج عبارت است از يك نمايشى كه هر فردى در اين مراسم و مناسك، خودش را به عنوان يك بازيگر و نمايشگر جدى در قالب اين شخصيتهاى بزرگ حلول مىدهد و در تاريخ، پا در جاى پاى آنها مىگذارد و كارى را كه آنها عملاً و واقعاً در تاريخ انجام دادند، او در يك دوره تمرين نمايشى و اشارهاى از زندگىاش، از لباس درونى و بيرونى خودش در روزمرگى، بيرون مىآيد و در سرزمينى كه از زندگى، از دردها
1) عرفان عمره، صص ٩١ و ٩٢.
و عقدهها و نفرتها و خاطرات و لذتها و هوسهايش اثرى نيست، نشانهاى نيست، عريان شده از خويشتن و بريده از هرچه او را به خودش چسبانده و به زمين ميخكوب كرده، در اين صحرا و در اين كوهستان كه مملو از خاطره بشريت و خاطره ابراهيم و خاطره پيغمبر اسلام است، مىآيد و خودش اين حوادث عظيم و عميق تاريخ را كه انسان امروز را ساخته، به صورت نمايشى انجام مىدهد و چنانكه اشاره شد، در يك فيلم و يا در بسيارى از نمايشنامهها، بعضى از نمايشگران و بازيگران اصلى فيلم كه سخت هنرمندانه و با ايمان دقيق و قاطع، نقش خودشان را بازى مىكنند، نقش اين شخصيت را و متن آن تاريخ را چنان خوب نمايش دادند و بازى كردند كه بعد از آنكه نمايشنامه پايان پذيرفته، آثار شخصيت آن شخص حقيقى كه آنها نقش او را بازى كردند، در زندگى اين هنرپيشهاى كه چند روزى نقش او را بازى كرد، تا آخر عمر بر جاى ماند، و حتى بر همان حال و بر همان شخصيت مردند. ما كه نقش بزرگترين شخصيتهاى تاريخ را و نقش بزرگترين حوادث بشرى را و عالىترين درسهاى آموزنده معنويت و سازنده روح انسانى را در اين نمايشگاه بزرگ جهان براى تماشاى خودمان بازى مىكنيم، اگر تمرين داشته باشيم و آگاهى داشته باشيم، و به اين شخصيتها عشق بورزيم و بدانيم كه نقش آنها چه بوده است، نقشى را كه به اين شكل بازى مىكنيم تا زمان مرگ بازى خواهيم كرد، و آنچه را كه امروز به شكل نمايش انجام داديم، در زندگى، به شكل واقعى و حقيقى دنبال خواهيم كرد. (1)
«به راستى كه اگر انسان، حواسش جمع باشد و در كار خود، دقيق و عميق شود و
&
1) ميعاد با ابراهيم، گزيده صص ٢١۵ و ٢۴٧.
خوب بداند و بفهمد كه در كجاست و با چه كسى هست و در چه موقعيتى قرار دارد، حتماًً دلش تكان مىخورد و حال عجيبى به او دست مىدهد. خود را در آسمان عزّ و شرف، محفوف فرشتگان و همپاى پيغمبران و شبيه چرخندگان به دور عرش خدا مىبيند و در اثر اين همانندى، دنيا و مافيها، در نظرش بىارزشترين چيزها مىآيد -همانگونه كه دنيا در نظر آن بزرگان و اولياى الهى اينگونه بوده است- و يك نوع حال صفا و رقّت و روحانيت مخصوص در خودش مىيابد و لذتى غير قابل توصيف در اعماق روح و روان خويشتن احساس مىكند كه آن حال و آن لذت، در هيچجاى دنيا و در هيچ حالى از حالات زندگى يافت نمىشود و همان حال صفا و رقّت روحى، بهره عظيمى است كه بايد در اين سفر سعادتبخش نصيب انسان شود و جا دارد كه آدمى، هرچه مال و جاه و مقام دنيا را به پيروى از اولياى الهى رها كند، تا آن، حالِ بسيار گرامى را كه رمز تحول روح و سرمايه عزت و سعادت جاودانى است، به دست آورد» . (1)
ابن ميثم بحرانى مىنويسد:
اما طواف كعبه؛ حاجى بايد قلباً متوجه عظمت، خوف و خشيت و محبت خدا باشد و بداند كه با اين طواف، شبيه فرشتگان مقرّبى است كه بر اطراف عرش طواف مىكنند. خانه مثال در عالم شهادت براى حضور در عالم غيب است و عالم دنيا، براى كسى كه درِ رحمت حق به رويش گشوده شود و عنايت الهى در پيمودن راه، او را دستگير و مددكار باشد، نردبانى براى رفتن به عالم غيب است و اشاره الهى به اينكه بيت معمور در آسمان در مقابل كعبه قرار گرفته است، براى بيان همين موازنه است و اينكه طواف انسانها بر كعبه، همانند طواف فرشتگان بر بيت معمور است، ولى چون
1) حج، برنامه تكامل، ص ١١٧.
بيشتر مردم به اين مرتبه از طواف نمىرسند، مأمورند كه تا اندازه امكان به آن تشبّه كنند تا مشمول اين مضمون شوند كه هركس به قومى شباهت پيدا كند، از آنها شمرده مىشود. در بسيارى از موارد، تشبّه، شدّت مىيابد تا آنجا كه در حكم و جايگاه همان كسى قرار مىگيرد كه به او شباهت پيدانمود. (1)
امام صادق (ع) مىفرمايد:
همراه پدرم در حجره نشسته بودم. ايشان به نماز برخاست. در اين لحظه مردى وارد شد. پدرم نمازش را تمام كرد و سلام داد. آن مرد از پدرم پرسيد: «سؤالى دارم كه كسى جز شما جواب آن را نمىداند: راز و علت طواف خانه خدا چيست؟ چرا مسلمانان بايد گرداگرد كعبه بچرخند؟» پدرم فرمود: «آنگاه كه خداوند عزّوجل ملائك را به سجده فرمان داد، آنان ابتدا اين امر را رد كردند و گفتند: ( أَ تَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ ) ؛ «آيا كسى را در آن قرار مىدهى كه فساد و خونريزى كند؟ حال آنكه ما تسبيح و حمد تو را به جا مىآوريم و تو را تقديس مىكنيم [و براى جانشينى شايستهتريم]» . (بقره:٣٠) خداى تعالى در پاسخ فرمود: ( إِنِّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ ) ؛ «من حقايقى را مىدانم كه شما نمىدانيد» . (بقره: 30) خداوند بر آنها خشم گرفت، و فرشتگان الهى درخواست توبه كردند. خداوند آنها را به طواف بيت معمور فرمان داد. آنها هفت سال طواف كردند، استغفار نمودند و توبه كردند. خداوند توبه آنها را پذيرفت و سپس كعبه را روى زمين مستقر كرد و طواف آن را توبه و طهارت بنىآدم قرار داد. خداوند، توبه را دوست دارد، پشيمانى بندگان را
1) شرح نهج البلاغه، ج ١، صص ۴۶١ و ۴۶٢.
دوست دارد، از استغفار بندگان استقبال مىكند. خداوند مىخواهد كه آدميان مانند فرشتگان دور خانهاش در زمين بگردند تا از اين طريق، گناهان آنها بريزد» . (1)
بنابراين سرّ طواف، تشبّه به فرشتگان و همانندى با توبه ملائكه و دريافت رحمت و مغفرت الهى است. (2)
ريشه بسيارى از شرارتها، ستمها، بدخواهىها و تجاوزها، در وجود «منِ» در انسان است. آنكه تنها «من» را مىبيند، فقط منافع خويش را لحاظ مىكند و چون همواره در جستوجوى منافع خويش است، باكى از ضايع شدن حقوق ديگران ندارد. چنين كسى در پى يافتن منافع خويش است، گرچه به بهاى ظلم و تجاوز به ديگران. چنين شخصى، تنها هنگامى از اين لغزشها و ناهنجارىهاى اخلاقى و رفتارى رها مىشود كه «منِ» او به «ما» تبديل شود و در كنار خواستههاى خويش، منافع ديگران را نيز ببيند. در اين صورت است كه آدمى از هرگونه ستم به ديگران و بدخواهى درباره همنوعان خويش ايمن مىشود.
طواف كعبه، آن هم به شكل دسته جمعى و با آن جمعيت انبوه و فشرده، از بهترين معيارها براى سنجش رهايى از «من» و پيوستن به «ما» است. برخورد تند با طوافكنندگانى كه ناخواسته موجب رنجيدگى مىشوند، همچنان از حضور «من» در وجود اين شخص، حكايت مىكند.
«حقيقت اين است كه حج، يك واجب استثنايى و يك مراسم عجيب و پر رمز و
راز است. اگرچه در باب حج، بسيار گفتهاند و همه گفتهاند و مطالب شيوا و زيبايى هم بيان كردهاند، اما مسئله حج، خيلى عميقتر از چيزى است كه ما تا امروز شنيدهايم. حج، يك حركت عبادى خالص عميق - خضوع، خشوع، ذكر، عبادت، تضرع و توسل - و با حالت اجتماع است. در كنار هم قرار دادن اين دو چيز، مسئله را خيلى پرمعنا مىكند. اگرچه در اسلام عبادات اجتماعى، مثل نماز جماعت و نماز جمعه و نماز عيد وجود دارد، اما اين اجتماع عظيم و اين مركزيت دادن به ذكر و توحيد و كشاندن همه مسلمانان از آفاق عالَم اسلامى به يك نقطه واحد، خيلى معنا دارد. اينكه همه ملت مسلمان و امت اسلامى با وجود اختلاف لهجهها و نژادها و عادات و سنن و سليقهها و اختلاف مذاهب، موظفند در يك نقطه جمع شوند و اعمال ويژهاى را با هم انجام دهند، خيلى پرمعناست. معلوم مىشود بنابر نظر اسلام و ديد اسلامى، اتحاد دلها و جانها و تبديل «من» ها به «ما» ، فقط در ميدان سياست و در جهاد نيست؛ حتى رفتن به در خانه خدا و كنار هم قرار گرفتن دلها و با هم بودن منها و جانها نيز داراى اهميت است. لذا در قرآن كريم مىفرمايد: ( وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً وَ لا تَفَرَّقُوا ) ؛ «و همگى به ريسمان خدا [قرآن و هرگونه وسيلۀ وحدت الهى] چنگ زنيد و پراكنده نشويد» . (آلعمران:١٠٣) اعتصام به حبل الله تنها، فايدهاى ندارد، «جميعاً» مهم است. با هم اعتصام به حبلالله كنيد تا «من» ها به «ما» تبديل شود. با هم به نقطه اطمينانبخش تعليم و تربيت و هدايت الهى چنگ بزنيد. با هم بودن مهم است. دلها با هم، جانها با هم، فكرها با هم، تنها در كنار هم؛ اينگونه طواف بشود» . (1)
دكتر على شريعتى مىگويد:
زيربنا و اساس وحدت بشرى، از ميان بردن «من» پست و وادار كردن اين فرد است براى حل شدن در «ما» . براى اين كار، هر سال بايد تمرين كند،
1) صحيفه حج، ج ٢، ص ٢٩٣. (مقام معظم رهبرى)
بايد به ذوالحليفه بيايد و تمام آن درجهها، لباسها، آرايهها، پيرايهها، رنگها و نشانهها و علائمى را كه در جامعه و زندگى به خودش بسته بود و به وسيله لباس و آرايش و انگشتر و طرز زدن مو و طرز زدن ريش و طرز لباس و مد لباس و رنگ لباس و بعد اتومبيل و بعد خانه و بعد دكوراسيون و بعد طرز راه رفتن - با همه اين وسائل - مىخواسته بگويد «من» غير از همه هستم، مىريزد، همه ريخته مىشود. در آنجا آدم براى اولين بار مىبيند «من» را كه مىريزد. «من» عبارت است از مجموعه خصوصياتى كه من را از ديگران ممتاز مىكند، جدا مىكند. همه اين خصوصيات را در ذوالحليفه ريختيم و همه در يك لباس حركت مىكنيم. در اينجا «من» ها همه تراشيده شده، همه يكرنگ شده و همه درجهها از آدم گرفته شده [است و] به هيچ وجه نمىتواند نشان بدهد كه «من» غير از همه هستم، بلكه «خود» ش را گم مىكند و بعد، از همان اول، وقتى اين فرد - اين جويبار ريز و كوچك - درست مثل جويبارى كه وارد گرداب مىشود و مىچرخد، به دور كعبه مىچرخد، ديگر فرد وجود ندارد. و هرچه هست «ما» هست. (1)
«بارى بىگمان حج، تربيتى است الهى، حداقل يكبار در همه عمر؛ براى همه عمر، تا ما دائم در نماز باشيم و همواره و هميشه در حال احرام حقيقى بمانيم؛ يعنى مرتكب حرام نشويم و حريم محرمات الهى را رعايت كنيم و خود را به اعتبار نام و عنوانى كه پيدا كردهايم و خانهاى كه ساختهايم و جامه گرانبهايى كه پوشيدهايم و قدرتى كه يافتهايم، از بندگان ديگر خداوند، جدا نمانيم و احساس فخر و غرور و تكبر نكنيم و بدانيم كه هريك از ما، قطرهاى هستيم مانند ديگر قطرهها كه بنده خداونديم و بايد به آن قطرهها بپيونديم تا اقيانوس شويم» . (2)
شكوهميرزادگى مىنويسد:
. . . و از همين خانمهاست كه در جدّه، از روحانى كاروان مىپرسد: مىشود با دستكش پلاستيكى و قاشق، سنگريزه [براى رمى جمرات] جمع كرد؟ و
روحانى كاروان كه مىبيند او همسر يكى از متنفذين و ثروتمندان تهران است، باز هم رُكگويىاش را اِعمال مىكند و با صداى بلند مىگويد: خانم! يك طرف فلسفۀ همۀ اين اعمال، شكستن اين احساسات خودپسندانه ماست. شكستن بت غرورهاى بىجاى ما و رسيدن به موجوديت خالص انسانى ماست. اگر قرار باشد اينجا هم تافته جدابافته از ديگران باشيم و دلمان براى ناخن و پوست نازكمان بلرزد و دستمان را جدا از دست ديگران بدانيم، پس براى چه مىآييم اينجا؟ در خانۀ راحتمان نشستهايم و فكرهاى ترگل و ورگل خودمان را مىكنيم. (1)
گرچه دعا كردن فضيلت است و خداوند به بندگانش توصيه مىكند كه همواره لبان خويش را به دعا مترنم بدارند و لحظههاى دعا را بهويژه در مكانهايى چون مسجدالحرام و كنار خانه خدا قدر بدانند، عارفانى هستند كه چون در سلوك معنوى، مقامى فراتر از دعا را تجربه مىكنند، لب از دعا فرومىبندند. براى آنان در اين مرتبه روحى، خواهشى مطرح نيست تا به دعا بنشينند؛ چرا كه آنها در برابر آنچه از دوست بدانان مىرسد، سر فرود مىآورند و هرچه او برايشان رقم بزند مىپسندند و آن را حكمت و مصلحت مىبينند. پس در مقام رضا بهسر مىبرند و لطف مقام رضا را با جاذبه مقام دعا برابرى نمىدهند و رضا را بر
1) به نقل از: حج در ادب فارسى، صص ١٨۶ و ١٨٧.
دعا ترجيح مىدهند.
ملاحسين كاشفى مىگويد:
رضا، ثمره محبت است و هركه در مقام رضا ساكن شد، از دغدغه حسد
برست؛ چه، عارف در اين مرتبه و مقام، بدين حال بينا مىشود كه حضرت حقتعالى در قسمت، خطا و اشتباه نكرده است و هركه را هرچه بايد، عطا فرموده است. پس، از روى رغبت، نسبت به قسمت الهى راضى شود و بر داده و فرستادۀ حق، اعتراض نكند و از اينجاست كه جمعى از اوليا، زبان از دعا بسته دارند و استدعاى دفع قضا نكنند. (1)
ز اوليا، اهل دعا خود ديگرند
كه همى دوزند و گاهى مىدرند
گر نظر بر گور صد بنده كنند
طرفۀالعينى جهان بر هم زنند
چون دعايى از سر جان كردهاند
عالَمى را غرق طوفان كردهاند
قوم ديگر مىشناسم ز اوليا
كه زبانشان بسته باشد از دعا
از رضا كه هست دأب آن كِرام
جستن دفع قضاشان شد حرام
كفرشان آيد طلب كردن خلاص
در قضا ذوقى همى بينند خاص
هرچه مىآيد برون از مِلك غيب
خاص خود دانند بى از شك و ريب
از قضا تيرى اگر آيد دمى
جان خود را او نشان سازد همى
هرچه تقدير و قضا شد از خدا
او نخواهد هيچ تغيير قضا (2)
ابن عربى مىنويسد:
اينان [گروهى از اولياى الهى كه لب از دعا فرو بستهاند] از آن جهت از سؤال و درخواست باز ايستادند كه دانستند خداوند را در ايشان حكم و قضاى پيشين
است؛ پس قلبشان را براى قبول آنچه از جانب خدا وارد مىشود، آماده كردند و از نفوس و اغراض و اهداف خويش غايب و پنهان گرديدند. (1)
قيصرى در شرح اين عبارت مىنويسد:
يعنى چون اينان دانستند كه خداى دربارۀ ايشان حكمى دارد كه در قضا، بر وجودشان پيشى دارد و ناگزير بايد آنچه از خير و شرّ و كمال و نقصان و آنچه را كه خداوند در ازل برايشان مقدر كرده، به آنان برسد، از طلب، آرامش پيدا مىكنند و اين عملشان آنان را باز مىدارد كه از خداوند چيزى درخواست كنند. لذا مشغول پاك كردن محل، از چرك تعلقات به امور فانى و قطع علاقهها و وابستگى مىشوند تا آينه دلهاشان پاك و جلا داده شود؛ بهطورىكه در آنها اعيان حقايق آشكار گردد و آنچه از تجليات را كه از جانب حق تعالى بر آنها وارد مىشود، بپذيرند. (2)
دراينباره از هجويرى مىخوانيم:
گروه ديگرى هستند كه در طواف، نه بخواهند و نه دعا كنند. آنها در مقام تسليم هستند؛ چنانكه ابراهيم (ع) در اين مقام بود. چون ابراهيم (ع) به مقام خلّت رسيد، از علايق رها شد و دل از غير بگسست و آنگاه كه قرار شد وى را در آتش افكنند، جبرئيل بيامد و گفت: «
هَل لَكَ مِن حاجَةٍ؟ » ابراهيم (ع) گفت: «
أَمّا اِلَيكَ فَلا » . پس گفت: به خداى عزّوجل هم حاجتى ندارى؟ گفت: «
حَسْبي مِنْ سُؤالِي عِلْمُهُ بِحالي » ؛ «مرا آن بسنده است كه او مىداند كه مرا از براى او در آتش مىاندازند» . علم او به من، زبان مرا از سؤال و درخواست منقطع گردانيده است» . (3)
&
حكايت
آوردهاند كه ابراهيم ادهم غلامى بخريد. چون غلام را به خانه آورد، گفت: «اى غلام
چه خورى؟» گفت: «آنچه تو دهى» . گفت: «چه پوشى؟» گفت: «آنچه تو پوشانى» . گفت: «نامت چيست؟» گفت: «آنچه تو خوانى» . گفت: «چه درخواست دارى؟» گفت: «مرا با درخواست چه كار» . (1)
خداوند با بندگانش مهربان است و گره از كارهاى فروبسته آنان، گشاده، و از آنان خواسته است با يكديگر مهربان و در گرفتارىها، پشت همديگر باشند. آن كه در مهرورزى و حل مشكلات، توفيق بيشترى دارد، به خداى خويش، مانندتر است و آن كه به خدا همانندتر است به او نزديكتر. خداوند در لحظههاى عبادت و خلوت روحى نيز مهرورزى و دستگيرى را در برابر ديدگان بندگان مجسّم مىدارد و گاهى، حق بندهاش را بر خويش مقدم مىدارد.
حكايت
«ابان بن تغلب» گويد: با امام صادق (ع) مشغول طواف كعبه بودم. هنگام طواف، يكى از دوستانم از من خواست كنارش بروم و به خواسته او گوش بدهم. دلم نمىخواست از حضرت صادق (ع) جدا شوم و بهسوى دوستم بروم، ازاينرو توجهى نكردم. در دور بعد نيز آن شخص به من اشاره كرد كه بهسوى او بروم. اينبار امامصادق (ع) اشاره او را ديد. به من فرمود: اى ابان! آيا با تو كار دارد؟ گفتم: آرى. فرمود: او كيست؟ گفتم: از دوستان من است. فرمود: او هم مؤمن و شيعه است؟ گفتم: آرى. فرمود: بهسوى او برو و خواستهاش را برآور. عرض كردم: آيا طواف را قطع كنم؟
1) جوامع الحكايات و لوامع الروايات، سديدالدين محمد عوفى، ص ١٩٨.
فرمود: آرى. گفتم: آيا اگر طواف واجب هم باشد، مىتوان آن را براى برآوردن حاجت مؤمنى قطع كرد؟ فرمود: آرى. ابان گويد: طواف را رها كردم و براى اداى خواسته دوستم، نزد وى شتافتم. (1)
حكايت
صفوان در محضر امام صادق (ع) نشسته بود. ناگهان مردى از اهل مكه وارد مجلس شد، و گرفتارىاى را كه برايش رخ نموده بود، شرح داد. معلوم شد كرايهاى در كار است و آن شخص نتوانسته از عهده آن برآيد. امام (ع) به صفوان دستور داد: فوراً حركت كن و برادر ايمانى خودت را در كارش يارى ده. صفوان حركت كرد و رفت و پس از توفيق در اصلاح كار و حل مشكل، بازگشت. امام پرسيد: چطور شد؟ صفوان پاسخ داد: خداوند اصلاح كرد. امام فرمود: بدان كه همينكار به ظاهر كوچك كه حاجتى از كسى برآوردى و وقت كمى از تو گرفت، از هفت شوط طواف دور كعبه، محبوبتر و فاضلتر است.
آنگاه امام صادق (ع) افزود: «مردى گرفتارىاى داشت، خدمت امام حسن (ع) رسيد، و از آن حضرت يارى خواست. امام حسن (ع) بلافاصله كفشهايش را پوشيد و راه افتاد. در ميان راه به حسين بن على (ع) رسيدند درحالىكه مشغول نماز بود. امام حسن (ع) به آن مرد گفت: تو چطور از حسين غفلت كردى و پيش او نرفتى؟ گفت: در آغاز خواستم نزد او بروم و از او در كارم كمك بخواهم، ولى چون گفتند ايشان اعتكاف كردهاند و معذورند، خدمتشان نرفتم. امام حسن (ع) فرمود: اما اگر توفيق برآوردن حاجت تو به او دست داده بود، از يك ماه اعتكاف برايش بهتر بود» . (2)
هستى بر نظم استوار است. پايايى آفرينش نيز در گرو نظم است. نظم به هستى زيبايى مىبخشد و موجب مىشود هر پديدهاى در جاى خود باشد و با پاى بيرون ننهادن از جايگاه خويش، سبب آشفتگى در روند آفرينش نشود. خداوند از بندگانش نيز خواسته است با هستى، همسو و همنوا شوند و آينهدار آفرينش در نظم و انضباط باشند. بر اين پايه، خداوند، به بهانههاى گوناگون، آنان را به فراگرفتن نظم واداشته است نمونه اين آموزش نظم، شيوه تشريع مناسك حج براى زائران است.
استاد شهيد مرتضى مطهرى (رحمة الله) مىفرمايد:
طواف مثل نماز است، مانند نماز درس نظم و انضباط است، لذا متوجه اطراف شدن و تمايل به اين طرف و آن طرف در آن ممنوع است. به علاوه، مطابق فقه شيعه، به نحو خاصى بايد شانۀ چپ هميشه متوجه كعبه باشد. حتى پيرمردترين افراد بايد مقيد به اين نظم و انضباط باشد. (1)
همچنين ما مىبينيم كه روح احرام، تمرين به ترك محلّلات است، كه بعضى از آنها مستحباتند، براى اينكه آمادگى كامل براى انضباط پيدا شود. (2)
دكتر على شريعتى در اينباره مىنويسد:
عبادت در حج، يك حالت خاص دارد؛ چنانكه اين حالت در تمام صور ديگر عبادات اسلامى هم هست، اما در حج، واقعىتر و متجلىتر است. حالت عبادى كه در اسلام هست و عباداتى كه به عنوان اصول و وظيفه، به مسلمان اعلام مىشود، اولاً داراى نظم و نظام و ترتيب خاصى است؛ يعنى فقط يك وابستگى و تجلى احساسِ فرد نسبت به خداوند نيست؛ بىشكل و بىنظم و
بىترتيب و آزاد و رها شده نيست، بلكه نظام دارد و اين نظام، نظامى منطقى است و فرم و شكل دارد. اين خيلى مهم است.
نويسنده كتاب «فضيلتهاى فراموش شده» درباره پدرش «آخوند ملاعباس تربتى» مىنويسد كه در سال ١٣٠۶ه. ش پدرم عازم مكه معظمه گرديد. چون معلوم نبود كه گذرنامه خواهند داد يا نه، بعضى مىگفتند قاچاق مىرويم.
مرحوم آخوند گفت: من چنين كارى نمىكنم. با آنكه بىنهايت اشتياق زيارت مكه را دارم، ولى برخلاف معمول و قانون عمل نمىكنم. او در همه كارها همينطور بود؛ مثلاً، در زمانىكه خودش به كشاورزى اشتغال داشت، مالياتى مىگرفتند به نام «عشريه» . بعضى از مردم نمىدادند و مىگفتند: چون دولت، ظالم است نبايد به او عشريه داد. ولى مرحوم آخوند، هم عشريه را از گندمهايش مىداد و هم زكات شرعى آنها را. بارى بالأخره گذرنامه دادند و مشرّف شدند.
يكى از دوستان آن مرحوم كه در سفر همراهش بود، مىگفت: در مكه در دست مرحوم حاج آخوند، بين مچ تا مرفق، دانههايى بيرون زد و در نتيجه، دست او از پنجه تا بازو ورم كرد و دچار درد شديد شد. با اين حال، ايشان طوافهاى متعددى انجام مىداد و براى آنچه از خويشان و دوستان زنده و مرده كه يادش مىآمد، طواف نيابتى انجام مىداد. آنچه موجب تعجب گشت اين بود كه ايشان با آن دست دردمند، به نيابت از هشتاد نفر نماز طواف نساء خواند. حتى براى كسانى كه اصلاً آنها را نمىشناخت، طواف نيابتى و نماز طواف نساء نيابتى انجام مىداد. تا آنجا كه هركس مىآمد و مىگفت: به نيابت من هم دو ركعت نماز بخوانيد، ايشان بدون هيچ امتناعى برايش نماز مىخواند. (1)
1) داستانها و حكايتهاى حج، صص ٨٠ و ٨١.
طواف، بدون توفيق خداوند ميسر نيست. حاجى به سبب موهبت بزرگ طواف، بايد از صميم دل خدا را شكر كند، و لب به ستايش او بگشايد.
«احمد مسكين» ، در برابر اين رحمت بزرگ، خدايش را اينگونه مىستايد:
بحمدالله كه از فضل خداداد
به طوف كعبه گشتم خرّم و شاد
دو چشمم گشت روشن از جمالش
به كام دل رسيدم از وصالش
چه محنتها كه در راهش كشيدم
چه زهر غم كه از بهرش چشيدم
مرا چون آمد آن پيكر در آغوش
ز شادى كردم از غمها فراموش
خداوندا چهسان شكرت گزارم
كدامين نعمتت را برشمارم
حريم كعبه كردى منزل من
برآوردى مرادات دل من
بدادى در حرم عيش و حضورم
فزودى دم به دم اندر سرورم
طمع دارم كه از روى عنايت
ز بنده وانگيرى اين هدايت
بدارى دايمم ثابت بر اين حال
فزونسازى از آنم عزّ و اقبال
نرانى از درِ لطف و كرامت
بدارى در كرامت تا قيامت
كريمانى كه در ملك جهانند
ز درگاه كرم كس را نرانند
تو از لطفم بدين درگاه خواندى
ز راه مكرمت اينجا رساندى (1)
1) سفرنامه منظوم حج، صص ٩٧ و ٩٨.
پس آنگه جانب خلف مقام آ t توقف اندر آنجا نيز بنما
دو ركعت نيز در آنجا ادا كن t برآور دست خويش و پس دعا كن
توقف اندر آنجا هم ثواب است t دعاها نيز آنجا مستجاب است (1)
سوى قدمگاه خليل الله آى t پا چو نيابى، به پىاش ديده ساى (2)
جاى ابراهيم اگر دانى مقام
شد مقام روح و خِلّت (3)بر كرام و آن «مصلّى» موطن ذكر اندر است بالحقيقه آن صلات اكبر است در مقام ذكر اكبر، شرح آن با تو گويم گر بوَد توفيق و جان (4)«واجب است، بعد از تمام شدن طواف عمره، دو ركعت نماز بخواند مثل نماز صبح. مىتواند نماز طواف را با هر سورهاى كه خواست بخواند، مگر سورههاى سجده [دار].
مستحب است در ركعت اول، بعد از حمد، سوره «
قُل هُوَ اللهُ اَحَد » و در ركعت دوم، سوره «
قُل يا اَيُّهَا الكافِروُنَ » را بخواند.
جايز است نماز طواف را بلند بخواند، مثل نماز صبح، يا آهسته بخواند مثل نماز ظهر.
احوط آن است كه بعد از طواف، مبادرت به نماز كند و زود به جا آورد.
واجب است كه اين نماز، نزد مقام ابراهيم خوانده شود و احتياط واجب آن است كه پشت مقام به جا آورد كه سنگى كه مقام است بين او و خانه كعبه واقع شود و بهتر است كه هرچه ممكن باشد نزديكتر بايستد، لكن نه بهطورى كه مزاحمت با سايرين كند» . (1)
«مقام ابراهيم، آنجا كه جاى پاى ابراهيم، بر سنگ را در ميان محفظهاى شيشهاى حفظ كردهاند، روبهروى من است. خودم را از ميان جمعيت مىكشم جلو و با چشمهايى كنجكاو برجاى پاى ابراهيم نگاه مىكنم. بر همين سنگ بود كه هاجر، پاى ابراهيم خليل را با آب زمزم - اشك چشمان مشتاقش - شستوشو داد. وقتى كه ابراهيم پس از سالها به ديدن هاجر و پسرش آمده بود و با همه عشقى كه به هاجر داشت، به خاطر تعهدى كه به ساره داشت، حاضر نشد از شتر پياده شود و هاجر سنگى بزرگ را زير پاى ابراهيم كشاند تا همچنانكه او بر شتر سوار است، پاى او را شستوشو دهد» . (2)
«درباره شكلگيرى مقام ابراهيم، چند وجه گفتهاند:
الف) هنگام ساختن كعبه، حضرت ابراهيم روى آن مىايستاد كه اثر پا بر روى آن مانده است؛ يعنى سنگ، نظير جسمى نرم، اثرپذير شده [است]؛
ب) وقتى كه حضرت ابراهيم (ع) براى بار دوم به مكه برگشت و همسر اسماعيل
گفت: پياده شويد تا من سر شما را شستوشو دهم، حضرت، هنگام پياده شدن، پا روى سنگ گذاشت و در آن سنگ، اثر كرد؛
ج) هنگام امتثال فرمان ( وَ أَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ ) ؛ «و مردم را به حج دعوت كن» (حج:٢٧) بالاى آن سنگ رفته، اعلان كرد كه مردم به طرف كعبه آمده، حج بهجا آورند. در اين حال، اثر پا در سنگ پديد آمد.
مشابه اين ويژگى، درباره حضرت داود (ع) نيز آمده است، كه خداوند آهن سرد و سخت را در دستان او نرم كرد:
(وَ لَقَدْ آتَينا داوُدَ مِنَّا فَضْلاً يا جِبالُ أَوِّبِي مَعَهُ وَ الطَّيرَ وَ أَلَنَّا لَهُ الْحَدِيدَ) (سباء:١٠)
و ما به داود از سوى خود فضيلتى بزرگ بخشيديم. [ما به كوهها و پرندگان گفتيم:] اى كوهها و اى پرندگان! با او [در تسبيح خدا] همآواز شويد و آهن را براى او نرم كرديم.
مطلب مزبور درباره مقام ابراهيم نيز صادق است؛ با اين تفاوت كه در اينجا سخن از «
وَ اَلنّا لَهُ الْحَجَر » [و سنگ را بر او نرم كرديم] است؛ يعنى سنگ سخت، به اعجاز الهى، چنان نرم شد كه پاهاى مبارك حضرت ابراهيم (ع) در آن فرو رفت؛ آنگونه كه اثر آن به جا ماند.
با توجه به مطالب ياد شده، سستى سخن صاحب تفسير المنار (1)كه «آيات بينات» را بر امور عادى، تطبيق كردهاند، روشن مىشود. وى مىگويد: منظور از مقام ابراهيم، عبادتگاه حضرت ابراهيم (ع) است كه زائران كعبه نيز بايد در آن نماز بگزارند: ( وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِيمَ مُصَلًّى ) ؛ [«از مقام ابراهيم عبادتگاهى براى خود انتخاب كنيد» . (بقره:١٢۵)]، نه سنگى كه حضرت روى آن قدم گذاشته و اثر آن مانده باشد. و اگر چنين باشد،
1) تفسير المنار، محمد رشيد رضا، ج ١، صص ۴۶١ و ۴۶٢.
احتمالاً پيش از اينكه به صورت سنگ درآيد، ماده گِل مانندى بوده كه اثر پاهاى حضرت خليل بر روى آن مانده است. آن گِل، به تدريج، چسبندگى پيدا كرده، سخت شده و به صورت فعلى نمايان شده است» . (1)
«يكى از نشانهها و آيات روشن خداوند در مكه، مقام ابراهيم است؛ چنانكه امامصادق (ع) در پاسخ به اين سؤال كه مراد از «بينات» در آيه شريفه: ( فِيهِ آياتٌ بَيِّناتٌ مَقامُ إِبْراهِيمَ ) (2)، فرمود: «
حَيثُ قامَ عَلَى الحَجَر فَاَثَّرَت فيهِ قَدَماه » مقصود، مقام ابراهيم است كه بر روى سنگ ايستاد و نشانههاى پايش در آن باقى ماند. (3)اين سنگ، در آغاز بهطور آزاد در كنار كعبه بر روى زمين قرار داشت. آنگاه آن را در «ملتزم» نصب كردند تا جابهجا نشود، و اكنون نيز موضع «مقام» برجسته است و درون محفظهاى فلزى قرار دارد. شايان ذكر است كه امام باقر (ع) فرمود: سالى كه سيل مسجدالحرام را فراگرفت و امام حسين (ع) در مكه بود، به مردمى كه نگران از بين رفتن «مقام ابراهيم» بودند، فرمود: «مطمئن باشيد كه هرگز سيل، مقام ابراهيم را نمىبرد؛ چون خداوند آن را علَم و نشانه قرار داد» . (4)آيت، گاهى به معناى علامت تكوينى، گاهى به معناى نشانه تشريعى در مقابل علامت تكوينى و گاهى نيز در معنايى اعم از تكوين و تشريع، به كار مىرود. بنابراين، منظور از آيت، تنها معجزهاى همچون ناقه صالح، شقّ القمر و مانند آن نيست، بلكه آيت، به معناى نشانهاى است كه نمايانگر حق است و مردم را بدان يادآور مىشود، چنانكه در آيه: ( أَ تَبْنُونَ بِكُلِّ رِيعٍ آيةً تَعْبَثُونَ ) ؛ «آيا شما بر هر مكان مرتفعى نشانهاى از
&
روى هوى و هوس مىسازيد؟» (شعراء: ١٢٨)
و همچنين در آيۀ: ( ما نَنْسَخْ مِنْ آيةٍ أَوْ نُنْسِها نَأْتِ بِخَيرٍ مِنْها أَوْ مِثْلِها ) ؛ «هر (حكم و) آيهاى را نسخ كنيم و يا (نسخ) آن را به تأخير اندازيم، بهتر از آن، يا همانند آن را مىآوريم» . (بقره:١٠۶) به معناى نشانه آمده است. بنابراين نمىتوان گفت: براساس آيه شريفه ( فِيهِ آياتٌ بَيِّناتٌ ) همه آياتى كه درباره مكه آمده - و اين آيه ناظر بر آنهاست - بايد معجزه و خلاف عادت و طبيعت باشد. بلكه به هر چيزى كه حق را به ياد انسان آورد، آيت اطلاق مىشود. نكته ديگر آنكه شايد راز اينكه «آيات» به صورت جمع آمد، نه مفرد (
آية ) اين باشد كه:
الف) سنگ سخت، مانند خمير، شكلپذير شد؛
ب) جاى مشخص آن به صورت خمير درآمد نه همه آن؛
ج) به اندازه عمق و گودى معينى اثرپذير شد و بقيه به حالت سنگ باقى ماند؛
د) از دستبرد همه طاغيان كه خواستند اين اثر را محو سازند محفوظ ماند؛
ه) از دستبرد سارقان آثار هنرى و باستانى محفوظ باقى ماند» . (1)
حكايت
در سفر آيتالله جوادى آملى به مكه معظمه (در ١٣۵١ه. ش) ، ماجرايى روى داد كه از زبان ايشان بدان اشاره مىكنيم: در آن سفر دستمان به حجرالاسود نرسيد و نتوانستيم استلامى بكنيم، ولى در كنار مقام، بالأخره فرصت مختصرى دست مىدهد. مقام ابراهيم سنگى است كه در قفسهاى قرار دارد و اثر دو قدم بر آن است و چند سانتى ضخامت دارد و معروف است كه اثر دوپاى حضرت ابراهيم (ع) است و حضرت روى اين سنگ، پا مىگذاشتهاند و بناى كعبه را مىچيدهاند. وقتى خوب به اين سنگ مبارك نگاه كردم، ديدم سمت چپ آن - اگر كسى پشت به خانه كعبه بايستد - روى آن نوار با خط
1) صهباى حج، گزيده صص ٢٧۵ - ٢٧٨ (با تغيير و تلخيص) .
زيبايى نوشته بودند: ( وَ لا يَؤُدُهُ حِفْظُهُما ) . اين جمله مبارك، از آيۀ الكرسى است كه خدا مىفرمايد: حفظ آسمان و زمين بر ما دشوار نيست و ما را خسته نمىكند. پس اگر بخواهيم، اثر دو پا را نيز حفظ مىكنيم و براى ما خستگى ندارد. وقتى اين نوشته را روى نوار اين سنگ ديدم، خيلى خوشحال شدم و براى دوستان نقل كردم.
آقايان و دوستانى كه در سالهاى بعد به مكه مشرف شدند، خواستند اين خط را با اين خصوصيات ببينند، اما هرچه گشتند آن را نيافتند. من خودم باز كه اخيراً مشرف شدم، رفتم كه ببينم، هرچه گشتم نبود. آن كسى كه مسئول آن قسمت است، گفت: دنبال چه مىگردى؟ گفتم: دنبال چنين چيزى. گفت: مگر اينكه در كتاب خوانده باشى، اينجا نيست. آرى آنجا واقعاً بينات است. (1)
«اكنون كه با «جمع» همراه شدى و خود را با ورود در «جمع» تطهير كردى؛ اكنون كه خود را و منيت خود را نفى كردى؛ اكنون كه همراه با كرّوبيان، طوافِ نماد زمينى «ضراح» و «بيتالمعمور» عرش الهى گزاردى؛ اكنون كه گامى بزرگ در راه اعلام عبوديت برداشتى، شايستگى آن را يافتهاى كه به «تنهايى» با او سخن بگويى. آن هم در كجا؟ در كنار جاى پاى ابراهيم (ع) ، در كنار سنگى كه ابراهيم با ايستادن بر آن، خانه خدا را بالا برد، حجرالاسود را نصب كرد و جهانيان را به توحيد فراخواند. شايستگى آن را يافتهاى كه پا جاى پاى ابراهيم (ع) بگذارى:
(وَ إِذْ جَعَلْنَا الْبَيتَ مَثابَةً لِلنَّاسِ وَ أَمْناً وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِيمَ مُصَلًّى) (بقره:١٢۵)
و [به ياد آوريد] هنگامى كه خانه كعبه را محلّ بازگشت ( و اجتماع) مردم
1) داستانها و حكايتهاى حج، صص ٧٨ و ٧٩.
و مركز امن قرار داديم و (به مردم گفتيم) ، از مقام ابراهيم، عبادتگاهى براى خود انتخاب كنيد.
پشت مقام ابراهيم رو به كعبه، و رو به اجزائى از كعبه: حجر الاسود، ملتزم، مقام ابراهيم، حجر اسماعيل، ناودان رحمت و. . . ، همه را مىبينى، و بالأخره كعبه را كه الگو است و نماد؛ الگوى هر چيزى كه بايد به خدا تعلق داشته باشد. دو ركعت نماز؛ نمازى كه آرزو مىكنى هرگز به پايان نرسد. مقام ابراهيم را مصلى ساختن، در عين حال كه از نظر مادى و فيزيكى واجب است، ضرورتى است كه بايد از بُعد معنوى نيز مدّنظر قرار گيرد و حاجى خود را در جايگاه ابراهيم (ع) ببيند و بيابد و آرزو كند كه چون او نماز بخواند و در طى مناسك حج، به خصوص لحظه ديدار كعبه، طول طواف، نماز در پشت مقام، وقوفها و بيتوته در منا، زمان بسيار سريعتر از هميشه مىگذرد. اى كاش مىشد زمان را متوقف كرد تا سجده را طولانىتر، ركوعها را طولانىتر نمود.
در طول تمامى مناسك حج و در جاى جاى مكه مكرمه و مدينه منوره، احساس قرابت و همراهى و گام نهادن در جاى پاى پيامبران و رسول خدا (ص) و ائمه معصوم (عليهم السلام) رهايت نمىكنند. گرچه برخىها، به هر حال، از تغييرات كالبدى و ساختمانها سخن مىگويند و اينكه اين فضاها و حال و كالبد، فضاها و حال و كالبد و مصالح آن دوران نيستند. از اين سخنان دلتنگ مىشوى. اما وقتى در نماز طواف، پشت مقام ابراهيم، سر به سجده مىگذارى، آرامشى ژرف وجودت را فرامىگيرد كه حتى اگر آن حرفها راست هم باشد، اينجا همانجايى است كه حجت زنده و بر حق خداوند [حضرت مهدى (عج)] در آن گام برمىدارد و بر زمينش به نماز و سجده مىنشيند و تو اينجا در نماز طواف، بىشك با حجت حق و امام زمانت (عج) همراه شدى» . (1)
«بارى نماز در مقام ابراهيم اعتراف به عبوديت است، قرار گرفتن در مقام بندگى
1) تأملى در معناى مناسك حج، صص ١١١ و ١١٢.
است، و بندگى نيز واقف شدن به «مقام فقر» خويش در برابر خداى بىنياز است: يا أَيُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَى اللَّهِ وَ اللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ ؛ «اى مردم! شما (همگى) نيازمند به خداييد؛ تنها خداوند است كه بىنياز و ستوده است» . (فاطر:١۵) معناى اصلى فقر نيز، مكسور، به معناى شكسته است، و گاهى به معناى حفره و جاى خالى هم آمده است. ازاينروست كه فقير به معناى محتاج آمده؛ زيرا حاجت يا نياز، كمبود يا نبود است و مشابهتى با حفره دارد و پيداست كه اگر چنين وضعى براى كسى پيش آيد، شكننده مىشود و نماز در مقام ابراهيم اظهار نياز و فقر است در پيشگاه خداى غنى و بىنياز. در نماز طواف بايد خدا را به چيزى بندگى كرد كه در او نيست. خدا خواسته است كه بندهاش او را به چيزى بندگى كند كه در او وجود ندارد. امتياز بنده از خدا به فقر اوست و امتياز خدا از بنده به غناى اوست. فقر، جامهاى زيبا براى بنده، و غِنى ديباى دلانگيز براى خداست. خدا مىخواهد كه انسان او را با فقر، ضعف، ذلت و انقطاع، بندگى كند و اينها امورى است كه در ذات حق يافت نمىشوند. به بيان ديگر، بندگى با تكبر، و نماز با بىنيازى سازگار نيست.
امام حسين (ع) را در حال طواف خانه خدا ديدند. نزد مقام ابراهيم آمد و نماز گزارد. آنگاه صورت بر مقام نهاد و شروع به گريه كرد و گفت: «بنده كوچك تو در آستان توست؛ خواهنده تو و بينواى تو در پيشگاه توست. . .» و اين جملات را پيوسته تكرار مىكرد» . (1)
نماز پشت مقام ابراهيم، نماز در جايگاه ولايت است. مقام ابراهيم جاى پاى مردى است كه در تاريخ بشريت حماسههاى جاويد آفريد؛ او كه خانه توحيد را بنا كرد و در
1) اسرار عرفانى حج، گزيده صص ۴٠٣، ۴٠۴ و ۴٠٧.
اين هنگام، پاى خود را بر روى اين سنگ تاريخى گذارد. آن كه پا در جاى پاى ابراهيم مىگذارد، بايسته است بداند كه اين ابراهيم (ع) بود كه با قلبى سرشار از ايمان به خدا، خدايان دروغين را شكست و با ارادهاى پولادين، از آزمونهاى سخت، سربلند بيرون آمد. او براى توحيد، جان خويش را تقديم كرد و به درون آتش رفت؛ آتشى كه به امر خدا سرد و خاموش گرديد.
نماز را بايد پشتسر سنگى بهجا آورد كه جاى پاى توحيد و شهود است؛ تكهسنگى كه از روزگاران كار و تلاش، از صحراى بىآب و علف، از توكل هاجر و سعى او و از جوشش آب زمزم خاطرهها دارد. در اين نماز، بايد شهوت، مقام، منصب، نام، نشان، شهرت و دنيا را داد و به جاى آن، عرفان و معرفت را برگزيد. آنها كه مىخواهند، پا جاى پاى ابراهيم بگذارند، بايد چون ابراهيم باشند» . (1)
«پا جاى پاى ابراهيم نهادن، يعنى كوشش براى بازگشت انديشهها به سنت ابراهيم و همچنين احياى داستان و خاطره و فرهنگ ابراهيم كه در گذشته بوده است تا در دلها و افكار و روحها، نهضت جريان دارد، بايد در توالى نسلها و دورانهاى متوالى تاريخى به وسيله هر نسلى كه مىآيد و به وسيله روشنفكران مسئولى كه در هر دوره و هر جامعهاى هستند، جريان داده شود؛ چرا كه در برابر، نهضت ضد ابراهيمى و نمرودى و شرك وجود دارد.
بنابراين، وفادار ماندن به سنت ابراهيم، يعنى وفادار ماندن به نهضتى كه هر روشنفكر آگاهى، مسئوليت و تعهد وابستگى به اين نهضت دارد. نهضت، در گذشته نيست، ادامه دارد. بنابراين مسئوليت روشنفكران هر نسل و عصرى اين نيست كه قصه ابراهيم را تكرار كنند و آنچه را كه به نام ابراهيم، در گذشته، گذشته است، مكرراً سينه به سينه نقل كنند، بلكه مقصود اين است كه روح و مسير اين نهضت در طول تاريخ
1) اسرار عرفانى حج، ص ۴١٣.
ادامه يابد و بالأخص، اين روح و معنا، در هر دورهاى و نسلى در قالب نيازها و مشكلات و دردها و مسائلى كه در هر جريان و زمانى مطرح است، تجلى كند. بايد در روح اين فرهنگ، بسته به نيازهاى زمان و قالبهاى فكرى هر دورهاى دميد و دانست كه بازگشت به خاطره ابراهيم و احياى فرهنگ ابراهيم، اتصال به روح ابراهيم و اعلام وفادارى به نهضتى است كه همواره هست و خواهد بود» . (1)
«اساساً ملاك در دوستدارى و نزديكى به بنيانگذار توحيد و آزادى و معيارِ پا جاى پاى ابراهيم نهادن، به جز پيروى از او چه مىباشد؟ ابراهيم به جز خداى يكتا معبودى برنگزيد و از بتها يكسره روى گردانيد. ازاينرو نمىتوان خود را به ابراهيم منسوب نمود يا ابراهيم را در كيش خود درآورد درحالىكه همخوانى اعتقادى و رفتارى با او به چشم نمىخورد.
قرآن كريم از آنجا كه به عمل بها مىدهد و شخصيت هر فرد را برآيند رفتارهاى وى مىداند، در ارتباط امتها و پيامبرها مقوله تبعيت را طرح مىكند. ملاك معقول، اين است كه چه كسى به راه ابراهيم كه همانا توحيد و اخلاص در عبادت مىباشد، مىرود. هرگونه انتساب، به جز از رهگذر عمل صالح و تبعيت از قدمهاى پيامبر، خودخواهانه و فريبكارانه است؛ زيرا واقعيتى نداشته و عرصه را چنان تيره و تار مىسازد كه نمىتوان حق و باطل را از هم تمييز داد» . (2)
نماز در مقام ابراهيم، افزون بر آثار معنوى آن، عملى نمادين به شمار مىآيد؛ به اين معنا كه اين نماز، بايد در مكانى و در مقامى گزارده شود تا نمادى باشد براى حقيقتى مهم و آن، دستيابى به مقامات حضرت ابراهيم (ع) و آراستهشدن به ويژگىهاى او مىباشد.
آرى نماز در مقام ابراهيم، عملى نمادين به منظور توجه كردن به خُلق و خوى ابراهيمى و تلاش در ابراهيمى شدن است. از ما خواسته شد كه اين نماز را حتماً در مقام ابراهيم به جاى آوريم تا به حكمت اين «دستور الزامى» پى برده، در نتيجۀ آن، در سيره حضرت ابراهيم تأمل كرده، در سر، سوداى همانندى با ابراهيم خليل بپروريم؛ يعنى آنكه از اين پس به جاى «ابراهيم ستايى» ، يك چند ابراهيم شويم.
اگر حاتم سخى بوده، چه سودت دارد اى خواجه
تو حاتم گرد يك چندى مكن حاتم ستايى را (1)محيىالدين عربى دراينباره سخنانى شنيدنى دارد: «بدان! كه خداوند توفيقت دهد! در آن دم كه مطلب درباره مقام ابراهيم مىنگاشتم. و مقام او همان است كه خداوند فرموده: ( وَ إِبْراهِيمَ الَّذِي وَفَّى ) ؛ «و ابراهيم همان كسى كه وظيفۀ خود را بهطور كامل ادا كرد» . (نجم: ٣٧)
يعنى ابراهيم (ع) به عهد خويش با خدا وفا كرده، هرگز اهل پيمانشكنى نبوده است.
و از مقام ابراهيم اين است: إِنَّ إِبْراهِيمَ لَأَوَّاهٌ حَلِيمٌ ؛ «به يقين ابراهيم، دلسوزى بردبار بود» (توبه: ١١۴) و ما آنگاه به مقام ابراهيم مىرسيم كه دلسوز و بردبار باشيم و از مقامات ابراهيم اينكه: إِنَّ إِبْراهِيمَ كانَ أُمَّةً قانِتاً لِلَّهِ حَنِيفاً وَ لَمْ يَكُ مِنَ الْمُشْ-رِكِينَ * شاكِراً لِأَنْعُمِهِ اجْتَباهُ وَ هَداهُ إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ ؛ «بهراستى ابراهيم، پيشوايى مطيع خدا [و] حقگراى بود و از مشركان نبود، [و] نعمتهاى او را شكر گزار بود. [خدا] او را برگزيد و به راهى راست هدايتش كرد» . (نحل: ١٢٠ و ١٢١) و آن كه نماز در مقام ابراهيم مىگزارد يعنى در خود زمينه بروز اين صفات را فراهم مىآورد و از مقامهاى ابراهيم اينكه او معتدل بود، و در همه احوالش به خدا، از روى مشاهده و عيان تمايل داشت، و از نفْسش و هر آنچه كه بايد به فرمان خدا از آن دورى مىكرد، روى گردان بود و از مقام
&
1) ديوان حكيم سنايى غزنوى، به اهتمام مدرس رضوى، ص٣٣.
ابراهيم (ع) «صلاح» بود وَ إِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ ؛ «و او در آخرت از صالحان است» . (نحل: ١٢٢) و «صلاح» نزد ما برترين مقام است كه بنده بدان مىرسد، و در دنيا و آخرت بدان متصف مىگردد؛ زيرا «صلاح» صفتى است كه خداوند بدان، هركس را كه موصوف به آن است و بدان آراسته شده است، منّت گذارده است، و آن صفتى است كه رسيدن بدان را هر پيغمبر و رسولى از خدا درخواست كرده است و «صلاح» صفتى مَلَكى و روحانى مىباشد؛ زيرا رسول خدا (ص) درباره آن فرمود:
اِذا قالَ الْعَبْدُ فِي التَّشَهُّدِ: «اَلسَّلامُ علينا وَ عَلى عِبادِ اللهِ الصّالِحينَ» اَصابَتْ كُلَّ عَبْدٍ صالِحٍ فِي السَّماءِ وَ الأَرْض.
وقتى بنده در تشهد مىگويد: «سلام بر ما و بر بندگان صالح خدا» [آن سلام و درود] به هر بنده صالح خدا كه در آسمان و زمين است مىرسد.
تمام اينها از مقام ابراهيم است كه خداوند، ما را دستور داده آنجا را محل دعا و نماز كنيم و فرمود: ( وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِيمَ مُصَلًّى ) ؛ «از مقام ابراهيم، عبادتگاهى براى خود انتخاب كنيد» . (بقره: ١٢۵)
يعنى وقتى در آنجا نماز گزارديد، براى رسيدن به اين مقاماتى كه براى ابراهيم خليل (ع) حاصل گشت، دعا كنيد» . (1)
هجويرى در «كشف المحجوب» مىنويسد:
و حرم را بدان جهت حرم خوانند كه اندر او مقام ابراهيم است و محل امن. و ابراهيم (ع) را دو مقام بوده است: يكى مقام تن، و ديگر، از آن دل. مقام تن، مكه و مقام دل، خُلّت. هركه قصد مقامِ تنِ وى كند، از همۀ شهوات و لذات، اعراض بايد كرد تا مُحرم شود، و كفن اندر پوشد و دست از صيد حلال بدارد، طواف كعبه كند و به عرفات حاضر شود و از آنجا به مزدلفه و
1) فتوحات مكيّه، ج ١، صص ٨۵٨ و ٨۵٩. (با تغيير)
مشعرالحرام درآيد، رمى كند و به منا آيد و قربانى كند و تقصير و جامهها درپوشد تا حاجى شود.
و اما چون كسى قصد مقامِ دلِ وى كند، از مألوفات، اعراض بايد كرد و ترك لذّات و راحات بايد گفت، و از ذكر غير او، مُحرم بايد شد. آنگاه به عرفات «معرفت» قيام كرد و از آنچه قصد مزدلفۀ «اُلفت» كرد و از آنجا «سير» را به طوافِ حرمِ «تنزيه حق» فرستاد و سنگِ «هواها و خواطر فاسد» را به مناى «امان» بينداخت و نفس را اندر «منحرگاه مجاهدت» قربان كرد تا به مقام خلّت رسيد. (1)
خواجه عبدالله انصارى مىنويسد:
«مقام ابراهيم، از روى ظاهر، اثر قَدَم ابراهيم خليل است بر سنگ خاره كه روزى به وفا، مخلوقى، آن قدم برداشت. لاجرم رب العالمين، اثر آن قدم را قبله جهانيان ساخت. [و اين،] اشارتى عظيم است به اين نكته كه كسى را كه يك قدم به وفاى حق از بهر حق بردارد چه عجب، اگر باطن وى قبله نظر حق شود!
اما از روى باطن، گفتهاند: مقام ابراهيم، ايستادنگاه اوست در مقام خلّت و آنكه قدم وى در راه خلّت، چنان بود كه هرچه داشت، همه را در راه دوست داد. گفتند: يا ابراهيم! دل از همه برگرفتى، چيست دليل آنكه دل از غير خدا درباختى؟ گفت: سلطان خُلّت، يعنى پروردگار عالم، سلطانى قاهر است، نپسندد كه در دل، دو دوست باشد و آن پسندد كه در دل، تنها او باشد. بارى چون ابراهيم، دل از غير او پاكيزه نمود، بر منشور خلّت او اين توقيع زدند كه وَ اتَّخَذَ اللَّهُ إِبْراهِيمَ خَلِيلاً ) ؛ «و خدا ابراهيم را به دوستى انتخاب كرد» . (نساء: ١٢۵)
عزت قرآن، در نواختش بيفزود كه وَ آتَيناهُ فِي الدُّنْيا حَسَنَةً وَ إِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ
1) كشف المحجوب، صص ۴٧٩ و ۴٨٠.
الصَّالِحِينَ ؛ «ما در دنيا به او پاداش نيكويى داديم، و در آخرت از صالحان است» . (نحل:١٢٢)
و باز با اين همه، و با آن مقام، اعتقادش در حق خويش، به قهر بود و همواره با خود [و نفس خويش] جنگى برآورده بود كه هيچ صلح نمىكرد» . (1)به تعبير مولوى: «مقام و مصلاّى ابراهيم در حوالى كعبه، جايى است كه اهل ظاهر مىگويند، آنجا دو ركعت نماز مىبايد كردن و اين خوب است. اما مقام ابراهيم پيش محققان آن است كه چون ابراهيم شوى و به مقامات او رسى و ابراهيموار خود را در آتشاندازى جهت حق، و خود را بدين مقام رسانى به جهد و سعى در راه حق، كه او خود را جهت حق فدا كرد.
يعنى خواسته نفس را پيش او شأنى نبود، و بر خود نلرزيد. در مقام ابراهيم دو ركعت نماز خوب است، اما نمازى كه قيامش در اين عالَم باشد و ركوعش در آن عالم.
انبياء و اولياء، به كلّى مراد خود ترك كردهاند و تابع مراد حقاند، تا هرچه او فرمايد آن كنند، و با هر كه او را عنايت نباشد، حتى اگر پدر و مادر باشد، از او بيزار شوند و فاصله گيرند. (2)
«مقام ابراهيم، رمز قيام مىباشد. قيامى كه حضرت ابراهيم (ع) با همه قواى فكرى و عملىاش، براى شناخت توحيد و كوشش در انجام آن برپا نمود و در اين بيت و مناسك آن، به اجرا و نمايش درآورد. قيام ابراهيم (ع) ، در گردش فكرى و روحى، براى شناخت محوريت حق در هستى و افولناپذيرى او و «سعى» و كوشش براى پيوستن به حق و نجات دادن خلق و تغيير محورها از بتپرستى به خداپرستى و شناختها و
قربان و تسليم، تجسّم و تمثّل و ابديت يافته است. هركس در حدّ نگاهش، چشمش باز و چشماندازش وسيع مىشود و اين آيات و مقام ابراهيم را مىنگرد و با او همرنگ و هماهنگ مىشود و فاصلهها و امتيازها، از بين مىرود، و عقدهها گشوده مىشود و سِلم و امنيت برقرار مىشود.
نظر نهايى بانى و طراح خانه كعبه، گسترده شدن آهنگ و بانگ عرفان و شعور و شعار آن، در سراسر گردونه زمين بود تا همه جا شعبه و شعاعى از آن، برپا و تابان شود و همه در خانه خدا و خلق و هر جا كه هستند در سِلم و امنيت به سر برند، در يك صف باشند و در يك جهت روى آورند و فاصلهها و امتيازها از ميان برداشته شود.
براى گستردن چنين پايگاه توحيدى در همه جا، فرزندان و وارثان ابراهيم (ع) سزاوارترند. آنان كه سالها پس از ابراهيم، معبد و هيكل اورشليم را پايهگذارى كردند و بالا آوردند، پس از لشكركشىها و جنگها و آتشسوزىها و ويرانى شهرها و كشتار مرد و زن و خُرد و كلان و هرچه جاندار بود از سوى دشمنان» . (1)
«بارى ابراهيم انتظار كسانى را مىكشد كه او را مىشناسند و معناى اسرار عمل او را مىفهمند؛ كسانى كه در مىيابند كه ابراهيم، يك تنه در برابر همه بينالنهرين [. . .] ايستاد. ابراهيم مىدانست كه در برابرش قدرت و آتش است و نيز مىدانست كه داستان ابراهيم و آتش نمرود، درس بزرگى است براى انسان امروز كه هيچ وقت در برابر آگاهى عقيدهاش نسبت به يك حقيقت، مسئوليت از او سلب نمىشود، هرچند همه شرايط عليه حقيقت و عليه اعتقاد او باشد.
و اينگونه بود كه براى سوختن نهضت ابراهيم و ابراهيم، آتش برافروختند و آتش، گلِ سرخ شد؛ يعنى اگر همه ستمكاران و همه روزگارى كه بر ستم استوار است، در برابر يك ندا برخيزد، نه تنها ابراهيم و ابراهيميان شكست نخواهند خورد، كه آتش نيز
1) پرتوى از قرآن، سيد محمود طالقانى، ج ٣، صص ٢۴٢ و ٢۴٣.
در خدمت آنان درخواهد آمد» . (1)
«پس قيام ابراهيم، تنها يك قيام فلسفى يا اعتقادى نيست كه در ذهن و انديشه محبوس باشد. بلكه قيامى است كه دامنه قيام و نهضت او، در عين حال، به متن جامعۀ محروم و تودههاى بشر و همچنين در توالى نسلهاى هميشه و پياپى انسان در طول تاريخ كشيده مىشود. از اينجاست كه در همه اديان بزرگ پس از ابراهيم، داستان ابراهيم، زير بنا و اساس، تلقى شده است. از اين نظر و با چنين تلقىاى از توحيد و بتپرستى است كه قيام ابراهيم، همواره زنده و پوياست» . (2)
ولايت با حج، ارتباط تنگاتنگى دارد. براساس آموزههاى دينى، حج بدون ولايت تمام نيست و در درگاه پروردگار پذيرفته نمىشود؛ زيرا چنين حجى همانند صدفى است كه گوهر ندارد؛ از اينرو پيوند حج با ولايت گسستنى نيست و بدون آن چنين حجى رنگ مىبازد. در اينجا به برخى از ابعاد پيوند حج با ولايت مىپردازيم.
حج بدون «ولايت» يعنى آهنگ كعبه بدون «امامت» ، حضور در عرفات بدون «معرفت امام» ، قربانى در منا بدون «فداكارى در راه امامت» ، رمى جمره بدون «دورى كردن از شيطان درونى و بيرونى» و سعى بين صفا و مروه بدون «كوشش در شناخت و اطاعت امام» . چنين حجى هيچ سودى ندارد. اگرچه حج يكى از اركان اسلام است «
بُنِي الاسلام عَلى خَمسٍ: عَلَى الصلاة و الزكاة و الصوم و الحج و الولاية » ؛ «اسلام بر پنج چيز بنا شده: بر نماز، زكات، روزه، حج و ولايت» ، ولى هيچ يك از آنها، همانند ولايت، ركن استوار اسلام نيست. از اينرو در ادامه اين روايت آمده است «
وَ لَم يناد بِشَيءٍ كَما نودِي بِالولاية » ؛ (1)«هيچ دعوتى از طرف خداوند به اندازه دعوت به ولايت و امامت نيست» ؛
1) كافى، ج٢، ص١٨.
زيرا انسان كامل، و ولى الهى خود اسلام ممثل است و مىتواند مردم را به روح توحيد، كه همان فرياد و قيام عليه طاغوت است، رهنمون كند. (1)
امام حسين (ع) در آخرين سفر خود به مكه نشان داد كه اگرچه كعبه، محور همه اديان و سنگ بناى اسلام است و اعمال آن يادآور اعمال ابراهيم، هاجر و اسماعيل است ولى بدون درك معناى حقيقى آن ارزشى ندارد؛ ازاينرو خود حضرت نيز در چنين شرايطى به اعمال حج ادامه نداد؛ زيرا وظيفه فورىتر و حياتىتر داشت.
اعتقاد شيعه به ولايت، معناى ژرفى دارد اگر جامعه، رهبرى درست نداشته باشد، نه تنها اعمال مردم به نتيجه نمىرسد، بلكه به زيان آنها منجر مىشود. (2)
در واقع حج دورنمايى فشرده از برنامههاى اسلام است كه در آن ايمان، هجرت، انفاق، امساك، نماز، عبادت، نظافت، وحدت، معاد، امامت و توحيد نهفته است. همانطور كه اگر امامت نباشد، تمام زحمتهاى پيامبر اكرم (ص) بىاثر مىشود: «
وَ إِنْ لَمْتَفْعَلْ فَما بَلّغْتَ رِسالَتَهُ » (3)يعنى اگر پيام رهبرى امام را به مردم نرسانى، رسالت خدا را انجام ندادهاى و زحمات ٢٣ ساله تو از بين مىرود، اگر چنانچه در حج به امامت و رهبرى امت اسلامى توجه نشود، اعمال حجاج بىاثر مىشود. به همين دليل است كه نمازهاى ميليونى در مسجد الحرام بىاثر است، مردم را از فحشا و منكر باز نمىدارد و مسلمانان را از سلطه ابرقدرتها نمىرهاند.
در اهميت مقام امامت همين بس كه اين نقطه حساس در روى زمين بايد زادگاه و گهواره امام شود، و ديوار آن براى ورود مادر امام شكافته شود و حضرت على (ع) در آن متولد گردد. ارزش هر چيزى به پايهها و اركان آن است. امامان، در زيارت جامعه «اركان البِلاد» معرفى شدهاند. ركن كعبه، امام است و ركن عالم وجود حضرت مهدى (عج) است. امام
سجاد (ع) ، بالاى منبر مسجد شام، حضور يزيد، با معرفى خود، جنايات بنىاميه محكوم مىكند و مىفرمايد: «
أنا ابن مكة و منى، أنا ابن زمزم و صفا » من فرزند مكه هستم، [والى خانه توحيد.] من فرزند منا هستم. [خون عزيزانمان را در اين راه توحيد مىدهيم و ابراهيموار عيد مىگيريم.] من فرزند زمزم هستم، [آبى كه براى هر دردى دواست]. من فرزند صفا هستم. در عرفاتى كه امام نباشد معرفتى نيست. در مشعرى كه امام نباشد، شعورى نيست. در منا اگر امام نباشد، شيطان واقعى رمى نمىشود و اگر كنار آب زمزم، امام نباشد، نشانه حيات واقعى نيست، بلكه سراب است. (1)
اكنون كه به نقش امام در حج اشاره شد، ديگر جاى سؤال نيست كه چرا در طواف نبايد از مقام ابراهيم (ع) فاصله گرفت؟ چرا بايد نماز طواف را پشت سر مقام ابراهيم (ع) خواند؟ همه اينها رمز است و به ما مىآموزد كه در عبادت و طواف خانه خدا هم مراعات مقام رهبر آسمانى لازم است. نه تنها در مكه بلكه در حرم امامان هم به ما دستور دادهاند كه نبايد، جلوى قبر مطهر امام نماز خواند.
آنچه روح حج را تشكيل مىدهد، همانا تسليم، تذلل و عبوديت خالص حق است، كه بارزترين نمونه آن معرفت امام و اطاعت ولى امر است؛ اطاعتش، اطاعت خداست و خدا بدان فرمان داده است. زمانى كعبه براى رهپويان راه خدا نشانى است كه ولايت و زعامت آن در دست صالحان و متقين باشد. اگر كسى به طواف اين خانه بيايد و از تسليم و تعبد مطلق در برابر اساسىترين عامل انسانساز، كه همانا محبت و ولايت امام و اطاعت ولى امر است، رخ بتابد يا در شناخت آن كوتاهى كند، از طواف و مناسك نيز بهرهاى نبرده و از معرفت كامل بىنصيب مانده است. روشن است كه چنين حجى در تكامل انسان نقشى ندارد. اين است كه با قاطعيت مىتوان گفت كه حج بىولايت حج نيست و بدون زيارت كعبه دل، طواف كعبه گِل بىحاصل است. عارف و فقيه متاله،
&
1) حج، محسن قرائتى، صص٧۴ - ٧٧.
مرحوم فيض مىفرمايد:
يك طوافِ سر كوى ولى حق كردن
به ز صد حج قبول است به ديوان بردن ايستادن نفسى نزد مسيحا بودن به ز صد سال نماز است به پايان بردن در حقيقت، ولايت، متمم و مكمل حج و بلكه روح و حقيقت آن است. همانگونه كه از امام باقر (ع) مىخوانيم:
اذا حَجَّ اَحَدُكُمْ فَلْيَخْتِمْ حَجَّهُ بِزيارَتِنا لاَنَّ ذلِكَ مِن تَمامِ الْحَجّ. (1)
هرگاه يكى از شما حج گزارد، بايد حج خود را به زيارت ما ختم كند؛ زيرا اين يكى از عوامل تماميت حج است.
عبدالله بن مسكان از «ابوحمزه ثمالى» نقل مىكند كه گفت:
محضر امام باقر (ع) شرفياب شدم درحالىكه آن حضرت بر در ورودى مسجدالحرام نشسته بود و به مردمى كه در حال طواف بودند مىنگريست. آنگاه خطاب به من فرمود: «اى ابوحمزه! مىدانى اين مردم بر چه چيزى مأمور شدهاند؟» ابوحمزه مىگويد كه من ندانستم در پاسخ آن حضرت چه بگويم. سپس امام چنين فرمود: «همانا اين مردم مأمورند بر گِردِ اين سنگها (اشاره به كعبه معظمه) طواف كنند. سپس نزد ما بيايند و ولايت (محبت و اطاعت) خود را به ما اعلام دارند» . (2)
كسى كه امام مفترض الطاعه خود را نشناسد يا منكر شود، نسبت به يكى از اصولىترين مبانى اعتقادى و عملى اسلام جاهل مانده و از فرمان خدا سرپيچى كرده است؛ از حقيقت عبوديت و تسليم، دور افتاده و از نور معرفت محروم گشته است؛ از اينرو از اعمال خود بهرهاى نمىبرد. روى برتافتن از رهبران هدايت به معناى افتادن در
دام سردمداران ضلالت است. با پذيرش رهبرى آنان از اسلام جز شعارى بىروح باقى نمىماند و حج ابزارى مىشود براى فريب مردم و به بند كشيدن آنها.
از همينجا مىتوان دريافت كه چرا روايات اهلبيت (عليهم السلام) كمال حج را به لقاى امام (ع) مىداند؟ پاسخ به اين پرسش، با توجه به جايگاه امامت و ولايت در دين، دشوار نيست و نيازى به توضيح ندارد. در حقيقت ديدار امام (ع) پس از حج، مهر تأييدى بر مناسك و قبولى آن است. (1)
علامه طباطبايى (رحمة الله) دراينباره مىنويسند:
بارى، چنانكه ظاهر شريعت، حامى و مبينى دارد، باطن شريعت نيز، كه مرحله حيات معنوى انسان و مقامات قرب و ولايت است، حامل، حافظ و قافلهسالارى لازم دارد، و چنانكه در محاذات سازمان ظاهرى شريعت، سازمانى باطنى وجود دارد، در محاذات مقام پيشوايى ظاهر نيز، مقام پيشوايى باطن قرار دارد. خداوند [عزّ اسمه] در هر عصرى، يك فرد از افراد را با يك تأييد مخصوصى، برمىگزيند و بر اين مقام كه مقام كمال انسانى است، هدايت فرموده و به واسطه وى ديگران را به درجات مختلف اين مقام، راهبرى مىنمايد. امام است كه حقيقت پس پرده غيبت براى وى بدون واسطه و تنها با تأييد الهى مكشوف است، و درجات قرب ولايت را خود، سير نموده است و ديگران را با استعدادهاى مختلفى كه به دست آوردهاند، به مقامات مختلف كمالى خود هدايت مىكند. (2)
از سخنان بزرگان استفاده مىشود كه كعبه مكان امنى براى همه انسانهاست، اما اگر انسانى دشمن ولايت باشد، كعبه براى او را امانى نخواهد داشت و زمينه را براى
نابودى او فراهم مىآورد؛ اگرچه منجر به تخريب كعبه شود.
به تعبير آيت الله جوادى آملى:
درباره اهميت و جايگاه ولايت، نكته اساسى كه نبايد از آن غفلت شود اين است كه گرچه كعبه از قداستى ويژه برخوردار است و از دير زمان از گزند تهاجم اصحاب فيل و مانند آن مصون مانده است، وليكن آنگاه كه «ابن زبير» در آن، متحصن شد و به آن خانه منزّه و پاك پناهنده شد، حكومت جبار وقت به دست منحوس «حجاج بن يوسف» ، كعبه را با منجنيق ويران كرد و پناهگاه ابن زبير را منهدم ساخت و او را دستگير كرد، اما فرمان حمايت كعبه از سوى صاحبخانه داده نشد و هرگز طير ابابيلى به سراغ حجاج نيامد. خلاصه اينكه، دستى از غيب بيرون نيامد و كارى نكرد، و مدعى، همچنان با تاخت و تاز، جايگاه قبله را ويران كرد و مطاف را منهدم ساخت، و حجرالاسود را چون سنگهاى عادى به دور انداخت و اركان چهارگانه كعبه را در هم فروريخت. اينجاست كه بلنداى مقام ولايت و فروغ اختر امامت و رهبرى امت و قله رفيع سياستِ عارفانى مكتب و خلاصه ارزش «اركان البلاد و ساسۀ العباد» معلوم مىشود. سخن فقيه و محدث نامدار شيعه، شيخ صدوق در اين مورد چنين است: آنچه درباره اصحاب فيل جارى شد بر سر حجاج نيامد؛ زيرا هدف مستقيم حجاج، ويرانى كعبه نبود، بلكه منظورش دستگيرى ابن زبير بود و اين مرد، ضد حق، يعنى مخالف على ابنالحسين (ع) بود وقتى اين مرد ضد حق، در كعبه متحصن شد، خداوند اراده فرمود براى مردم بيان كند كه به اين ضد حق پناه نخواهد داد؛ ازاينرو مهلت داد تا كعبه را بر سر او ويران كنند. (1)
1) من لا يحضره الفقيه، ج٢، ص٢۴٩.
از اين واقعه به خوبى روشن مىشود كه ضديت با ولايت و امامت آنچنان مطرود است كه هركس با مقام رهبرى امام معصوم (ع) مخالف است و او را تنها مىگذارد و يارى نمىكند، بلكه در برابر او موضع مىگيرد و خود داعيه خام رهبرى را در سر مىپروراند، اگر به كعبه هم پناه ببرد، از امان خاص الهى برخوردار نخواهد بود. كسى كه در كعبه، متحصن شود و بدان پناه برد و به پردههاى آن بياويزد درحالىكه حق را يارى نكرده، باطل را بىياور نگذاشته، به فرياد حقخواهى نرسيده و به نداى منادى آزادى پاسخ نگفته، خروش استقامت را جواب نداده و به دعوت دادجويى گوش نسپرده است و او را گوشهايى نبوده است تا حق را آشكارا در خود جاى دهد و دستانى توانا نداشته است كه با باطل در ستيزه درآيد و خلاصه اينكه امام زمان خويش را نمىشناسد، و زندگىاش چون مرگش جاهليتگونه است، اگر چنين كسى به كعبه پناه بَرَد، كعبه براى او نَه پناه است و نَه امان، بلكه خداوند كسى را بر وى مىگمارد كه به وى رحم نمىكند، هرچند اين كار در گرو ويرانى و تخريب كعبه باشد، چنانكه ابنزبير بدين مصيبت دچار آمد؛ زيرا او امام زمان خويش، يعنى حسين بن على و فرزندان او (عليهم السلام) را نشناخت و حقى را كه امام حسين (ع) بدان قيام فرمود، يارى نكرد و باطلى كه آن حضرت را ميان دو راه سله و ذله (جهاد و گناه سكوت و بيعت با يزيد) متمركز ساخته بود، خوار و بىياور نگذاشت، و آنگاه كه به كعبه پناه برد و پردههاى آن را گرفت! خداوند او را با امداد غيبى يارى نفرمود، بلكه ظالمى را بر او مسلط ساخت تا كعبه را ويران سازد و او را دستگير كند و به دار آويزد. از اين حادثه، قدر امام و حرمت ولايت و عزت ولايت الهى بهخوبى دانسته مىشود؛ چنانكه با تحليل عقلى، قدر حق و نورانيت و جمال و جلال و كبريا و مشيت او كه مستولى بر همه موجودات است و قدرت او
كه بر همه چيز پرتو افكنده است، به نيكى شناخته مىشود. حرمتهايى كه براى حرم و بلد امين به كعبه و از كعبه به امامى كه خداوند او را به ولايت برگزيده منتهى مىشود. (1)
به استناد بعضى از روايات و با توجه به پيوند حج و عمره با ولايت و امامت، آيه شريفه وَ مَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً ؛ «و هركسى داخل آن [خانه خدا] شود در امان خواهد بود» . (آل عمران:٩٧) به اين معناست كه هركس به حوزه اعتقاد و التزام به ولايت و امامت، داخل شود، در امان است. بر پايه اينگونه روايات، اطلاق اين آيه شريفه مراد نيست؛ زيرا ممكن است گاهى ملحدان و صاحبان عقايد باطل نيز درون كعبه روند، درحاليكه در امان نيستند، بلكه آنگونه كه امام صادق (ع) فرمود مراد، كسانى هستند كه هم به حق امامان معصوم (عليهم السلام) عارف باشند و هم جايگاه والاى كعبه را بشناسند، چنين افرادى اگر داخل كعبه شوند؛ از گناهان خود پاك مىشوند و دنيا و آخرت آنان كفايت خواهد شد «
وَ مَنْ دَخَلَهُ وَ هُوَ عارِفٌ بِحَقّنا كَما هُوَ عارِفٌ لَه خَرَجَ مِنْ ذُنُوبهِ وَ كُفِيَ هَمَّ الدنْيا و الآخِرَة » . (2)از اينرو امنيت حقيقى، تنها در سايه پذيرش ولايت امام معصوم (ع) به دست مىآيد.
در حقيقت خداوند ولايت مردم را به كسى سپرده است كه به او منصب امامت داده است. ولى خدا از آنرو كه از سرچشمه وحى مدد مىگيرد و به مصالح خلق آگاه است و به خصلت «علم و عدل» آراسته است، نسبت به مردم، از خودشان اولويت دارد. ولايت، امانت بزرگ الهى است كه آسمان و زمين و كوهها از پذيرش آن سرباز زدند، اما انسان، اين موجود شگفتانگيز آفرينش، آن را پذيرفت و هرچند گروهى از انسانها كه قرآن از آنها به «ظلوم» و «جهول» تعبير مىكند، حق چنين امانتى را ادا نكردند. بنا
به روايات معصومين (عليهم السلام) ، منظور از «ولايت الهيه، امانت ربوبى، هدايت واقعى طريق حق، صراط مستقيم، عبوديت و تسليم و مواعظ خداوندى و. . .» در قرآن كريم ولايت ائمه طاهرين (عليهم السلام) است و منظور از «استكبار، كفر، ضلالت، نفاق، انكار، همگامى با شيطان و. . .» (1)اين ولايت انكار است؛ زيرا كسانى كه از حريم ولايت اهلبيت (عليهم السلام) ، گامى فروتر يا فراتر مىگذارند، گرفتار ضلالت، فسق و فساد مىشوند. واقعه غدير خم، در عصر نبى اكرم (ص) ، اهميت مسئله رهبرى و زعامت دينى و سياسى مسلمانان را نشان مىدهد. حضرت محمد (ص) در حضور حاجيان و زائران به مهمترين ركن معنوى اسلام پس از توحيد و نبوت، يعنى امامت و ولايت پرداخت.
امامت و ولايت، سرپرستى بىقيد و شرط (ظاهرى و باطنى) مسلمانان است. خداوند اين منصب را به افراد واجد شرايط رهبرى سپرد تا حيات معنوى و مادى امت قوام گيرد. اين جايگاه علاوه بر جنبه معنوى، عرفانى، اخلاقى و فرهنگى، بعد سياسى و اجتماعى نيز دارد. شيخ صدوق روايتى را از پيشوايان معصوم آورده است كه براساس آن، خرج كردن يك درهم در راه حج، پاداشى معادل خرج كردن هزارهزار درهم در ساير امور خير را دارد، اما اگر يك درهم به دست امام برسد، گويا هزارهزار درهم در حج خرج شده است «
رُوي اَنّ دِرهماً في الْحَجّ خَيرٌ مِن اَلْفِ اَلْفٍ في غَيرِه و دِرهَمٌ يَصِلُ اِلَى الاِمام مِثْلُ اَلفِ اَلفِ دِرهمٍ في حَجّ » . (2)چنين فضيلتى بدون حكمت نيست؛ زيرا زمانى كه حاكمان غاصب به بيتالمال دسترسى دارند، آن را صرف امورى مىكنند كه خلاف مصالح اسلام و مسلمانان است؛ از اينرو بايد بيتالمال در اختيار امام حق باشد تا خرج كردن آن در امور شرعى و الهى باعث تقويت اساس دين و رفع نياز مسلمانان شود.
روح حج، تسليم، تذلل و عبوديت خالص حق است. بارزترين نمونه تسليم،
معرفت امام و اطاعت از ولىامر است. (1)عطار نيشابورى نيز در «تذكرۀ الاولياء» درباره اهميت و جايگاه ولايت مىنويسد:
هركس به محمد (ص) ايمان دارد و به فرزندان و جانشينان او ايمان ندارد، به محمد (ص) ، نيز ايمان ندارد. دوستى امام اعظم شافعى با اهلبيت (عليهم السلام) به اندازهاى بوده است كه او را رافضى دانستند و زندانى كردند. او در اينباره شعرى سروده است و يك بيت از آن اين است:
لَوْ كانَ رَفْضاً حُبّ آلِ محَمدٍ
فَلْيشْهَدِ الْثقَلانِ أنى رافضُ يعنى اگر دوستى آلمحمد، رفض است، پس جن و انس گواهى دهند كه من رافضى هستم. (2)صدر المتألهين شيرازى نيز دراينباره گفته است:
بدانكه براى گروه حق و سپاه رحمانى، دو راه در سلوك به منزلها و درجات خويش در آخرت به اندازه توان پوييدن و كوشش آنها بهسوى خداى تعالى است. نخستين راه، تقليد از امام معصوم (ع) و گردن نهادن به حكم اوست؛ همانند تسليم بودن كور به دست آن كس كه او را عصاكش است، و يا زمينگير و فلج نسبت به آنكه او را جابهجا مىكند، و دوم راه، تصفيه و رياضت (تمرين) است. . . . (3)
گوهر امامت، هميشه درخشان، و راه امامت، ابدى است. از آنجا كه زمين هيچگاه از وجود امام خالى نخواهد بود، پس امامت، جاودانه است و زمين و مردمان، هيچگاه از
&
آن، بىنياز نخواهند بود. «امامت، ولايت و مسئله رهبرى صالحان در فرهنگ اسلامى، يك اصل پايدار و جاويد است. امامت ريشه در آيين حنيف ابراهيم دارد و خاتمالانبياء، كه وارث امامت ابراهيم است، به امر خدا آن را در نسل پاك و مطهر خويش به وديعه نهاده است.
از اينرو در عصر غيبت نيز، اين رابطه ميان امت و امام زمان وجود دارد. براساس اين باور، امام عصر (عج) همه ساله در موسم حج حضور دارند، اگرچه نوع حجاج حضرت را نمىشناسند، اما مشتاقان كويش، قلب خود را به آستانه پاكش پيوند مىزنند و روح خويش را به ولايت و محبتش مىآرايند. چه بسيار مؤمنان صالح و شيفتگان مخلص كه به ديدارش نائل آمدند و با آن حضرت همسخن شدند.
منابع روايى ما از حضور امام عصر (عج) در موسم حج حكايت دارد. «زراره» مىگويد:
از امام صادق (ع) شنيدم كه مىفرمود: «
يفْقِدُ الناسُ اِمامَهُمْ يشْهَدُ المَوسِمَ فَيراهُمْ وَلا يرَوْنَهُ » ؛ «مردم به امام خود دسترسى ندارند، او در موسم مىآيد و آنان را مىبيند، اما آنان وى را نمىبينند» . (1)
«محمد بن عثمان العمرى» ، كه يكى از نواب خاص امام غايب است، مىگويد:
وَ الله اِنَّ صاحِبَ الاَمْرِ لَيحْضُرُ الْموسِمَ كُل سَنَةٍ يَرى النّاسَ وَ يَعرِفُهُمْ وَ يرَوْنَهُ وَ لا يَعْرِفُونَهُ. (2)
به خدا قسم، حضرت صاحب الامر همه ساله در موسم حج حضور دارد و حجاج را مىبيند و مىشناسد و آنها نيز او را مىبينند، اما نمىشناسند.
همچنين «عبدالله بن جعفر الحميدى» از ثقات محدثين شيعه قم و از اصحاب امام هادى و امام عسكرى (عليهم السلام) مىگويد:
از محمد بن عثمان العمرى، نائب خاص امام عصر (عج) ، پرسيدم: «آيا حضرت
صاحب الامر را زيارت كردهاى؟» گفت: «آرى، و آخرين ملاقات من با وى، كنار خانه خدا بود، آنگاه كه مىگفت: «
اَللّهُمَّ اَنْجِزْلي ما وَعَدْتَني » ؛ «بار خدايا آنچه را كه به من وعده دادى، تحقق ببخش» و نيز ديدم كه در مستجار، پرده خانه كعبه را گرفته و مىگويد: «
اَللّهُمَّ انْتَقِمْ لي مِنْ اَعْدائِك » ؛ «خداوندا انتقام مرا از دشمنانت بگير» . (1)
ظهور حضرت مهدى (عج) نيز از مكه و جوار كعبه معظمه خواهد بود. او وارث پيامبران و وصى امامان مظلوم (عليهم السلام) است. حضرت مهدى (عج) با رهبرى و هدايت بشر عدل را، در سراسر گيتى مستقر مىكند.
ولايت پاسبان حريم كعبه است، پس كعبه بدون ولايت از گوهر عزت بىبهره مىشود.
آيت الله جوادى آملى دراينباره مىگويند:
هر آنچه «ما بالعرض» است، به «ما بالذات» منتهى مىشود. از همين روست كه قرآن كريم، اگرچه به عنوان مثال، درباره عزتمىفرمايد: وَ لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ ؛ «درحالىكه عزت مخصوص خدا و رسول او و مؤمنان است» . (منافقون: ٨) ، ولى تصريح مىكند كه عزت غير خدا به عزت خدا منتهى مىشود فَلِلَّهِ الْعِزَّةُ جَمِيعاً ؛ «تمام عزتها براى خداست» . (فاطر: 10)
در مورد «قوت» نيز همين نكته صادق است؛ يعنى اگر خداوند مىفرمايد: خُذُوا ما آتَيْناكُمْ بِقُوَّةٍ ؛ «آنچه را (از آيات و دستورهاى خداوند) به شما دادهايم با قدرت بگيريد» . (بقره: ۶٣) و يا يَحْيى خُذِ الْكِتابَ بِقُوَّةٍ ؛ «اى يحيى كتاب (خدا) را با قوت بگير» . (مريم: 12) و آيات ديگرى از اين
1) بحارالانوار، ج۵٢، ص٣٠.
قبيل، اما در جاى ديگرى مىفرمايد: أَنَّ الْقُوَّةَ لِلَّهِ جَمِيعاً ؛ «تمام قدرت از آن خداست» . (بقره: ١۶۵) و بدينگونه اعلام مىدارد كه همه قوتها (ما بالعرض) به خداوند (ما بالذات) ، منتهى مىشود. نكته مزبور در مورد شفاعت و ساير امور وجودى ديگر نيز صادق است؛ زيرا اين امور، همگى به ذات اقدس حق كه اسماى حُسنى ويژه است، منتهى مىگردد؛ يعنى حرمت براى خداوند سبحان، بالذات و براى غير او بالعرض است، و عزت براى خداى متعال، بالذات و براى ديگران بالعرض است، و همچنين است قوت و قدرت و. . . . حال، از جمله امورى كه بر اصل مزبور -كه برهان و قرآن بر آن توافق دارد- متفرع مىشود، اين است كه هر حرمت و عزتى كه براى كعبه است بايد به حرمت حق و عزت او منتهى شود، آنگونه كه اگر امر داير شود بين هدم و تخريب كعبه، يا هدم حق، بايد كعبه را قربانى و فداى حق كرد؛ زيرا قربانى كردنِ ما بالعرض براى حفظ ما بالذات لازم است، براى شرح اين نكته بايد گفت حرم احكامى دارد كه بيانگر عزت و فضيلت آن است؛ احكامى همچون:
الف) عدم جواز ورود به حرم بدون احرام؛
ب) عدم جواز ورود افراد غير موحد به آن؛
ج) عدم جواز بر گرفتن و تصرف و تصاحب نقطه حرم، بنابر نظر برخى فقها؛
د) عدم جواز صيد در آن؛
ه) عدم جواز اقامه حد، جز بر كسانى كه حرمت حرم را پاس نداشته و در آن مرتكب فحشا شدهاند؛
و) عدم جواز قطع درختان و رستنىهاى آن و ساير آثار خاصى كه دلالت بر شرف آن دارد.
همه احكام مزبور، بر اثر حرمت و عزت كعبه است. به هر تقدير، حرمت سرزمينى كه خداوند هر چيزى را در آن محترم شمرده، بر اثر حرمت كعبه است، ولى گرچه كعبه يگانه قبله و مطاف جهانيان است و همه مسلمانان زندگى و مرگشان به سمت آن مىباشد و آهنگ بهسوى آن همان هجرت بهسوى خداست، و نيز گرچه براى مكه ويژگىهاى فقهى و سياسى ثابتى است كه ديگر مكانها و شهرها فاقد آن [هستند] و همچنين گرچه براى حج و مواقف آن، ابعاد خاص سياسى عبادى مطرح است كه ديگر عبادتها اين خصوصيات را ندارد، ولى همه اين مزايا و ويژگىها مرهون ولايت و امامت است. راز اين نكته اين است كه هم رهبرىهاى ملكوتى اعمال و نيات و ادعيه و مشاهده آيات بينات و پىبردن به اسرار معنوى حج و مانند آن در پرتو ولايت تكوينى امام معصوم (ع) است كه حج او امام حجها بوده، پيشاپيش اعمال امت بهسوى بارگاه قبول الهى صعود مىكند و آنگاه اعمال ديگران به دنبال آن صاعد مىشود، و هم رهبرىهاى سياسى حج و مواقف آن و جهت دادن به اجتماع انبوه جهانيان بر محور بنايى پاك و آزاد و بهرهبردارى از افكار اقطار عالم و سيراب كردن تشنگان استقلال و نجات از استكبار جهانى، بالاصاله در پرتو امامت امام معصوم (ع) ، و بالنيابه در غيبت او در شعاع نايبان آن حضرت است. راز گردهمايى مردم هر منطقه در همه نيازهاى شبانه روز به عنوان «نماز جماعت» و در همه هفتهها به نام «نماز جمعه» آن است كه از اجتماعهاى كوچك موضعى، جماعت به اجتماع متوسطِ مقطعى جمعه برسد و از آنجا به اجتماع جهانى حج در محدوده حرم نائل شود تا با وحدت رهبرى و اتحاد خط فكرى، اركان توحيد، مستحكم شده و بناى شرك و استكبار، از جهان زدوده شود. شايان ذكر است كه ولايت تكوينى معصومين (عليهم السلام) و هدايت اعمال و مشاهده همه رفتارهاى
درونى و بيرونى امت، و گواهى به همه آنها در قيامت، مقامى واقعى است كه نه نيازى به نصب اعتبارى دارد و نه قابل غصب است، بلكه فيض خاص الهى است. (1)
ولايت در همه مناسك حج حضور دارد. در اينجا شرحى از كيفيت ارتباط كعبه با ولايت و نحوه پيوند عرفات، مشعر، منا، زمزم، صفا و. . . با امام بيان مىشود.
الف) همانطور كه در قرآن سوگند به زمان حساس و تاريخى نظير «عصر وحى و رسالت» آمده است: وَ الْعَصْرِ * إِنَّ الْإِنْسانَ لَفِي خُسْرٍ ؛ «به عصر سوگند، كه انسانها همه در زياناند» (عصر:١و٢) ، سوگند به سرزمينهاى مهم و تاريخى نيز مطرح است؛ مانند آيه كريمه لا أُقْسِمُ بِهذَا الْبَلَدِ * وَ أَنْتَ حِلٌّ بِهذَا الْبَلَدِ ؛ «قسم به اين شهر مقدس (مكه) ، شهرى كه تو در آن ساكنى» . (بلد:١و٢)
خداوند به مكهاى سوگند ياد مىكند كه پيامبر اسلام (ص) در آن باشد وگرنه كعبه بدون رهبر آسمانى، سرزمينى معمولى و خانهاى عادى است كه رفته رفته به صورت بتكده كامل درمىآيد و مركز بتپرستى مىشود، تاجايى كه «ابوغُبْشان» كليددار كعبه، سرقفلى توليت كعبه را در شبنشينى مستانه طايف، به دو مشك شراب مىفروشد و سرپرستى كعبه بين مستان با بهاى شراب سرمستان طايف، خريد و فروش مىشود.
ب) فهم قيام سرور آزادگان جهان، در برابر استكبار و طغيانگرى براى جوامع انسانى مشكل است شهادت امام حسين (ع) و يارانش در سرزمين كربلا و اين قيام با پيامرسانى حضرت سجاد (ع) و زينب كبرى (س) كامل مىشود وقتى كاروان اسراى كربلا به شام رسيد، و در مسجد جامع دمشق، مقر فرمانروايى اموى، مجلسى تشكيل شد.
1) صهباى حج، صص٩٣ - ٩٨.
خون پاك شهداى كربلا، حكومت وقت را مجبور كرد كه به حضرت سجاد (ع) اجازه سخنرانى بدهند. حضرت فرمودند: «أَنا ابنُ مَكۀ وَ مِنى، أَنا ابنُ زَمزمَ وَ صفا» ؛ معناى اين كلام نورانى آن است كه فرزند راستين مكه كسى است كه پاسدار روح قبله و مرزبان مطاف باشد. فرزند واقعى منا كسى است كه براى حفظ رهآورد وحى، از جان دريغ نكند و با فداكارى و قربانى كردن، پيوند خود را با سرزمين قربانى محكم كند. مولود واقعى زمزم كسى است كه با نثار خون خود نهال اسلام را، بارور مىكند. فرزند راستين صفا كسى است كه در حرم قلب او هيچ رجسى راه ندارد. اين انسان كامل همان اماممعصوم (ع) است كه بدون او حرمتى براى حرم و مواقف نيست؛ زيرا بدون امام معصوم نه در عرفات، معرفتى است و نه در مشعر، شعورى؛ نه در منا ذبح عظيمى است و نه در زمزم نشانه حياتى؛ نه در صفا علامت نزهت و صافى است و نه در رمى جمرات، رمى شيطان و رجم طاغوتى. در چنين حج و زيارتى، آيات الهى ظهور نمىكند. بدون امامت، هيچ يك از آن مواقف، «شعائر الله» نيست.
ج) قرآن كريم با صراحت اعلام مىكند كه هركس قصد سوء، نسبت به كعبه داشته باشد و بخواهد با تخريب آن، دين را از ميان بردارد و با ويران كردن كعبه، پرستش خدا را از بين ببرد، خداوند او را گرفتار عذاب دردناكى مىكند. بر اين اساس، حادثه عامالفيل كه در آن سپاه ابرهه به عذاب الهى گرفتار شدند، اتفاقى منحصر به فرد يا تصادفى تاريخى نبود، بلكه سنت تغييرناپذير الهى بود و اين است حكم جاودانه الهى كه مَنْ يُرِدْ فِيهِ بِإِلْحادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذابٍ أَلِيمٍ ؛ «هركس بخواهد در اين سرزمين از راه حق منحرف گردد و دست به ستم بزند عذابى دردناك به او مىچشانيم» . (حج: ٢۵) اما نبايد از اين نكته غفلت كرد كه حرمت كعبه نيز در گرو حرمت ولايت است، و در حقيقت، با مقام ولايت و امامت پيوندى ناگسستنى دارد. (1)
1) صهباى حج، صص٩٨ - ١٠٢.
كعبه حقيقى، ولايت است. جايگاه چنين كعبهاى در دل آدمى است. كسى كه از اين كعبه خبر ندارد و فقط دور كعبه گل طواف مىكند، پوسته را گرفته و از مغز غافل شده است. حاجى، كسى است كه بين «گِل» و «دل» جمع مىكند و حقيقت كعبه را در «ولايت» جستوجو مىكند.
امام باقر (ع) كه مظهر علم خداوند و شكافنده علوم اولين و آخرين است با مشاهده طوافكنندگان كعبه فرمود:
اِنَّما اُمِرَ الناسُ اَنْ يَأتُوا هذِهِ الاَحْجارَ فَيَطُوفُوا ثُمَّ يَأْتُوا فَيَخْبِرُونا بِوِلايَتِهِمْ وَ يَعْرِضُوا علينا نَصْرَهُم. (1)
مردم مأمور شدهاند بهسوى اين خانه كه از سنگها ساخته شده است، بيايند و بر آن طواف كنند. سپس نزد ما بيايند و ولايت و محبت خود و آمادگىشان را براى يارى ما به ما عرضه كنند.
اين دو تعبير كه «امر به طواف بر گِرد اين سنگها، مقدمه حضور نزد امام است» و «سنگهاى كعبه سود و زيانى نمىرسانند» (2)در كلام اهلبيت (عليهم السلام) بسيار آمده است تا زائران خانه خدا بدانند كه روح اين خانه اصل ولايت و رهبرى است. بنابراين مردمى كه از نقاط دور يا نزديك به خانه خدا مشرف مىشوند، به دو كار موظف هستند: يكى طواف دور آن سنگهايى كه «
لا تَضُرُّ وَ لا تَنْفَع » (3)است، و ديگر اينكه با جان خويش، دور حرم ولاى اهلبيت عصمت و طهارت (عليهم السلام) طواف كنند. خداى سبحان اعلان تكليف نخست را بر عهده ابراهيم خليل گذاشت و فرمود:
وَ أَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجالاً وَ عَلى كُلِّ ضامِرٍ يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ (حج:٢٧)
و مردم را دعوت عمومى به حج كن، تا پياده و سوار بر مركبهاى لاغر از هر راه دورى بهسوى تو بيايند.
ابراهيم نيز از خداوند خواست كه مردم را براى انجام دادن وظيفه دوم آماده كند.
فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ ؛ «تو دلهاى گروهى از مردم را متوجه آنها ساز» . (ابراهيم: ٣٧)
حاجيان بايد با اعلام برائت از مشركان، تأسى به ولايت معصومين (عليهم السلام) را نيز اعلام كنند. امام باقر (ع) مىفرمايد: «همانا مردم امر شدهاند كه بر اين سنگها طواف كنند، سپس نزد ما آيند تا ولايتشان را به ما اعلام كنند» . (1)در اين روايت، بايد موقعيت زمانى -مكانى را در نظر گرفت. حضرت در خانه خدا و هنگام اداى فريضه حج اين كلام را فرمودهاند؛ يعنى در بهترين زمان و مكان. در اوايل حكومت بنىعباس، كسانى به نام آلعلى، مسلمانان را به بيعت با امام (ع) دعوت مىكردند. در چنين اوضاع اجتماعى، امامباقر (ع) از شلوغى مسجدالحرام استفاده مىكند و به اين نكته نغز اشاره مىكند. نكتهاى كه مغز اعمال حج و روح عبادت است. حضرت مىفرمايند كه معرفت امام، شناخت پيشوا و راهنما است، و اعلام دوستى با او و پيروى از او.
چه بسا تبليغات عوام فريب طاغوتهاى هر زمان و ظاهرپرستى مردم دور مانده از عالِم ربانى و رهبر الهى، رفتهرفته طواف گرد خانه سنگى و حركات بدنى خاص را تمام هدف معرفى كند، و مردم را دلخوش كنند كه عبادت كردهاند. درحالىكه اعمال
&
1) كافى، ج۴، ص۵۴٩.
بدنى -حتى در نماز- نشانىها، و رمزوارههايى از معارف و واقعياتى چند است؛ مانند اظهار كوچكى در پيشگاه معبود، بيان عظمت آفريدگار، دورى از تكبر و خودبزرگبينى، تهذيب نفس، اتحاد و پيوستگى مسلمين جهان، ايجاد اخوت و همكارى و مشكلگشايى از يكديگر، اعانت به «بر و تقوى» ، دفع ظلم ظالم و در يك كلمه عبارت است از اِعلاى كلمه توحيد و توحيد كلمه. حال جاى اين پرسش است كه اين معارف والا را چه كسى نيكو مىداند؟ چه كسى درست مىشناسد و صحيح مىتواند معرفى كند؟ جز راهنمايى بصير كه رسول خدا، و حضرت على و فرزندان معصومش (عليهم السلام) هستند. اينجاست كه امام باقر (ع) حقيقت «اعلام ولايت» را بيان مىفرمايد و مسلمين حجگزار مأمور به آنند. همين اعلام ولايت در حج است كه به عبادات اسلامى -به خصوص عباداتى كه جنبه اجتماعى و سياسى قوىترى دارد- جهت صحيح مىبخشد. (1)
پذيرش يا انكار ولايت معصومين (عليهم السلام) در سيرت انسان، نقش بسزايى دارد. سيرت كسى كه ولايت معصومين (عليهم السلام) را مىپذيرد با كسى كه ولايت اين بزرگواران را انكار مىكند، متفاوت است. «سَدير صيرفى» مىگويد:
در سرزمين عرفات، در محضر امام صادق (ع) بودم. مشاهده مردمى كه در حال نيايش و دعا بودند، مرا در اين انديشه فرو برد كه آيا همه اينان گمراه و اهل عذاباند؟ در اين حال امام صادق (ع) فرمودند: «سدير! تأمل و دقت كن» . با تصرف آن حضرت، باطن بسيارى از آن جمعيت حجگزار را ديدم كه، انسانى نبود. (2)
راز اين مطلب اين است كه كسى كه نص صريح پيامبر اكرم (ص) درباره جانشينى اماممعصوم (ع) را از روى علم و عمد ناديده بگيرد و انكار كند و به ولايت آنان معتقد نباشد، حقيقت او حقيقت انسان نيست. آنان كه از روى علم و عمد، احكامشان را از غير اهلبيت عصمت و طهارت (عليهم السلام) فراگرفتهاند، گرچه ممكن است براى خدا و نيز با مال حلال به مكه بروند و مناسك حج و زيارت را هم به ظاهر انجام دهند، ولى چون به ولايت تكوينى و تشريعى عترت طاهرين ايمان ندارند، باطنشان حيوانى است. در نتيجه عبادات آنها پذيرفته نمىشود. نكته درخور توجه در اينجا اين است كه كسانى كه اخلاقى را در حد ملكات فاضله يا رذيله تبيين مىكردند، توان تحليل مسئله تجسم و تجسد انسان به صورت ملكات نفسانى و حشر برخى انسانها به صورت حيوان را نداشتند. آنان گرچه اينگونه حقايق را از روى تعبد مىپذيرفتند و نقل هم مىكردند، ولى راهى علمى براى اثبات آن نمىيافتند. اما براساس مبانى حكمت متعاليه، به خوبى مىتوان مضمون اينگونه روايات را از راههاى علمى تحليل و اثبات كرد كه چگونه يك شخص به صورت انسان، اما به سيرت حيوان است؟ يعنى در عين حال كه انسان بوده، حيوان شده است. از آن جهت كه اعمال او فاقد سرّ است، قهراً انسانيت را هم از دست داده است؛ زيرا سرّ عبادات، تربيتكننده و انسانساز است، و اگر كسى به سرّ عبادات راه نيافت سيرت او انسانى نخواهد بود» . (1)
آرى بدون آگاهى به مقام ولايت و پيروى از او و سرسپردن به اين آستان، كار انسان به آنجا خواهد كشيد كه امام باقر (ع) ترسيم فرمود:
اَتَرى هؤلاءِ الَّذينَ يُلَبُّون، وَ اللهِ لاَصْواتُهُمْ اَبْغَضُ اِلَى اللهِ مِنْ اَصْواتِ الْحَمير. (2)
آيا مىبينيد اينهايى را كه تلبيه مىگويند؟ به خدا صداى اينان نزد خداوند، ناپسندتر از صداى چهارپايان است.
مولوى دراينباره زيبا سروده است:
ابلهان تعظيمِ مسجد مىكنند
در جفاى اهل دل جد مىكنند
مسجدى كآن اندرون اولياست
سجدهگاه جمله است، آنجا خداست
تا دل مرد خدا نآمد به درد
هيچ قومى را خدا رسوا نكرد (1)
گفتنى است اينكه برخى از انسانها سيرتى حيوانى دارند، ريشه قرآنى دارد؛ در قرآن كريم به اين حقيقت اينگونه اشاره شده است:
وَ لَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ كَثِيراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لَا يَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لَا يُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذانٌ لَا يَسْمَعُونَ بِها أُولئِكَ كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِكَ هُمُ الْغافِلُونَ (اعراف: ١٧٩)
به يقين بسيارى از جن و انس را براى دوزخ آفريديم. آنها دلهايى دارند كه با آن [انديشه نمىكنند و] نمىفهمند و چشمانى كه با آن نمىبينند و گوشهايى كه با آن نمىشنوند. آنها همچون چهارپاياناند بلكه گمراهتر. اينان همان غافلاناند.
كسانى كه از گوهر ولايت بهرهاى نبردند كرامتى هم ندارند. بنابراين طبيعى است كه ديگران آنها را تكريم نكنند حتى اگر زائر بيتالله الحرام باشند. در حقيقت چنين زائرانى كه به امامت و ولايت شناخت ندارند هرگز «وَفْد» و مهمان الهى نيستند، از چنين ضيافت معنوى محروم مىشوند، از اينرو نه زيارتشان ارج و حرمتى دارد
1) مثنوى، مولوى، تصحيح: نيكلسون، دفتر دوم، بيتهاى ٣١٠٣ و ٣١١١ و٣١١٣.
و نه بر ديگران لازم است كه پس از بازگشت آنان از حج، به ديدارشان بروند و از آنها بهره بگيرند؛ زيرا آن دستورى كه مىگويد: «
بادِرُوا بالسَّلامِ عَلى الحَاجِّ وَ المُعتَمِر و مُصافَحَتِهم مِن قَبلِ اَنْ تُخالِطَهُمُ الذُّنُوبُ » ؛ «هرچه زودتر به ديدار حاجى و مصافحه آنان برويد، پيش از آنكه به گناهى آلوده شوند» . (1)و «
مَنْ عانَقَ حاجاً بِغُبارِهِ كانَ كأَنَّما اسْتلَمَ الْحَجَرالاَسودَ » ؛ «هركس با زائرى كه گرد و غبار سفر حج به همراه دارد، معانقه كند مانند آن است كه حجرالاسود را استلام كرده است» (2)، تكريم نكردن اينگونه زائران مستحب است؛ زيرا زائرى كه امام معصوم (ع) را نمىشناسد و با جدا پنداشتن رهبرى جامعه مسلمانان از حج و ديگر عبادات آن را امرى عادى مىداند، در حقيقت انسان را نشناخته و به حريم ارزشمند انسانيت قدم نگذاشته است. چنين زائرى كه با اين نگاه به زيارت كعبه مىرود با همان ديد بازمىگردد، پس چگونه در مدار توحيد طواف كرده و هرگونه شرك و طغيان را زدوده است، درحالىكه واسطه فيض خدا را نشناخته و مهمترين عامل تكامل انسانى را ناديده گرفته است. چنين انسانى از بهترين سرچشمه زلال و حياتبخش محروم شده و تشنهكام مانده است.
رسول اكرم (ص) مىفرمايند: «
مَنْ ماتَ وَ لَمْ يَعْرِفْ اِمامَ زَمانِهِ ماتَ ميتَةً جاهِليةً » (3)«هر كه بميرد و امام زمانش را نشناسد، به مرگ جاهليت مرده است» .
بنابراين اگر مرگ چنين انسانى، مرگ جاهلى باشد، زندگى و تمام سنن حياتى او همانند جاهليت سپرى شده است؛ بهطور قطع حج و زيارات او نيز شايستگى تكريم ندارند. (4)
اهلبيت (عليهم السلام) واسطههاى فيض هستند و محروم بودن از اين واسطهها، محروم بودن از فيضهاى ربانى است. به تعبير امام خمينى (رحمة الله) :
طى سفر روحانى و سير و سلوك معنوى را با پاى شكسته و عنان گسسته و چشم كور و قلب بىنور نتوان نمود. وَ مَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُوراً فَما لَهُ مِنْ نُورٍ ؛ «كسىكه خدا نورى براى او قرار نداده، نورى براى او نيست» . (نور:۴٠) پس در سلوك اين طريق روحانى، تمسك به مقام روحانيت اديان طرق معرفت و انوار راه هدايت - كه واصلان الى الله و عاكفان على اللهاند - حتم و لازم است و اگر كسى با قدم انانيت خود، بىتمسك به ولايت آنان بخواهد اين راه را طى كند، سلوك او اِلَى الشيطان و الهاويه است. . . بالجمله تمسك به اولياى نعم كه خود راه عروج به معارج را يافته و سير الى الله را به اتمام رساندهاند، از لوازم سير الى الله است. چنانكه در احاديث شريفه به آن، بسيار اشاره شده و احاديث فراوانى درباره بطلان عبادت بدون ولايت ائمه و اعتقاد به امامت آنان وارد شده است. در حديثى از امام باقر (ع) آمده است كه اگر كسى شبها را به عبادت قيام كند و روزها را روزه بگيرد و تمام مالش را تصدق دهد و در تمام عمر، حج بهجا آورد و نشناسد ولايت ولى الله را تا موالات او كند و جميع اعمالش به دلالت او باشد، براى او پيش خداوند ثوابى نيست و او اهل ايمان نمىباشد. (1)
اهلبيت (عليهم السلام) صراط مستقيم و نزديكترين راه رسيدن به خدا هستند. امام خمينى (رحمة الله) دراينباره مىفرمايد:
1) آداب الصلاة، امام خمينى (رحمةالله) ، صص ١٣۵ - ١٣٧.
حقيقت صراط، صورت باطن ولايت است، چنانچه در احاديث وارد شده است كه «اميرالمؤمنين صراط است» (1)و در حديث ديگر است كه «ماييم صراط مستقيم» (2)و در زيارت جامعه كبيره مىخوانيم: «
اَنتُمُ السَّبيلُ الاَعظَمُ وَ الصِّراطُ الاَقوَم » (3)«شماييد راه بزرگ و صراط استوار» . صراط مستقيم نزديكترين راه وصول الى الله است كه آن راه رسول الله و اهلبيت اوست. (4)
خداوند در قرآن كريم مىفرمايد: إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى أَهْلِها ؛ «خداوند به شما فرمان مىدهد كه امانتها را به صاحبانش بدهيد» . (نساء: ۵٨) عدهاى معتقدند كه منظور از «امانت» ، مطلق امانتِ خلقى، يعنى مال مردم، و خالقى، يعنى احكام شرعيه است؛ و مقصود از «رد امانت الهى» اين است كه احكام اسلام را آنطور كه هست اجرا كنند. گروه ديگر معتقدند كه مراد از «امانت» ، امامت است. در روايت آمده است كه مقصود از اين آيه، ما -يعنى ائمه (عليهم السلام) - هستيم كه خداوند تعالى به ولايت رسول اكرم (ص) و ائمه (عليهم السلام) امر كرد ولايت و امامت را به اهلش رد كنيد، يعنى رسول اكرم (ص) ولايت را به اميرالمؤمنين (ع) و آن حضرت هم به ولى بعد از خود واگذار كند و همينطور ادامه يابد. (5)به هر حال، امانت به حسب باطن، «حقيقت ولايت» و به حسب ظاهر، شريعت يا دين اسلام يا قرآن و يا نماز است. (6)
همانطور كه از روايات استفاده مىشود، هيچگاه موسم حج بدون حضور امام زمان (عج) نخواهد بود. سرزمين حج، هنگام مناسك حج آكنده از عطر امام عصر (عج) است و حاجيان اين افتخار بزرگ را دارند كه همنفس با آن حضرت و در كنار ايشان حج مىگذارند. گرچه حضورش را حس نكنند و شرف ديدارش را به دست نياورند.
«وجود مبارك حضرت بقيۀ الله» حجۀ بن الحسن (عج) هر سال در مراسم حج و بهويژه در عرفات و منا حضور دارند. همچنين بسيارى از تربيتيافتگان و شاگردان خاص آن حضرت در ميان حجگزاران هستند و به مدد عنايت خاص حضرتش از ملكوت افراد ديگر آگاهى مىيابند. اگرچه ممكن است مشكلات برخى زائران، ناخودآگاه به بركت امام زمان (عج) حل شود، ولى چنين نيست كه هر عمل خارق عادت و كرامتى كه در ايام حج و در سرزمين منا و عرفات روى داد، بهطور مستقيم به دست وجود مبارك آن حضرت انجام گيرد. ممكن است شخصى كه به اماكن آشنا نيست يا سالمندى راه خيمه و چادر خود را گم كند يا در بين راه بدون زاد و راحله بماند و وليى از اولياى الهى كه تربيت شده مكتب ولايت ولىعصر (ارواحنا فداه) است، او را راهنمايى كند. پس اين شخص گرفتار، با واسطه خدمت آن حضرت رسيده است تشرف مستقيم و به محضر نورانى امام زمان (ارواحنا فداه) لياقت و شايستگىهاى ويژهاى مىطلبد. ازاينرو اَوحَدى از موحدان توفيق مىيابند كه وجود مبارك آن حضرت را زيارت كند. البته عنايت ايشان شامل اوليا و صالحان و شهيدانى كه تربيت كرده است، مىشود و آنان به دستور آن حضرت، مشكلات ديگران را حل مىكنند. (1)حجى كه بدون ولايت انجام گيرد، همانند نامهاى است كه به مقصد نرسيده و برگشت مىخورد؛ زيرا خدا آن را نپذيرفته است. يكى از نتايجى كه از اين مطلب به دست
&
1) صهباى حج، صص۴٣٣ و ۴۴۴.
مىآيد، حضور صاحب الامر در حج است. اگر حج مشروط به ولايت است، پس ولى خدا بايد در موسم حاضر باشد تا افرادى كه لايق هستند خدمت ايشان تشرف يابند، و آنها كه به او ايمان دارند، از ايشان بىبهره نمانند. (1)
شخصى به نام «ابومحمد حسن بن وجناء» گويد:
پس از عمره چهارمين حج، از پنجاه و چهار حجى كه بجا آوردم، زير ناودان در حال سجده مشغول تضرع و دعا بودم كه كسى مرا تكان داد و به من گفت: «اى حسن بن وجناء برخيز» . من لرزيدم، سپس ايستادم. زنى لاغر و چهرهاى زد ديدم. به نظرم چهل ساله و يا بيشتر مىآمد. جلوتر راه مىرفت و من چيزى از او نمىپرسيدم تا اينكه به خانه حضرت خديجه (س) در آمد. در آنجا اتاقى بود كه در وسط آن، ديوار قرار داشت، با پلههايى چوبى كه از آن بالا مىرفتند. آن زن بالا رفت. صدايى به گوشم آمد كه «حسن! بالا بيا!» . بالا رفتم و دمِ در ايستادم. اجازه خواستم و داخل شدم. چشمانم به جمال حضرت ولى عصر (عج) روشن شده بود. به من فرمود: «اى حسن! خيال كردى از چشم من پنهانى؟ ! به خدا قسم هيچ وقتى از حج تو نبود، مگر اينكه همراه تو بودم» و شروع كرد به شمردن آن اوقات براى من. پس با صورت بر زمين افتادم. سپس احساس كردم دستى بر سر من قرار گرفت و برخاستم. به من فرمود: «اى حسن! در مدينه ملازم خانه جعفربنمحمد (ع) باش و فكر آب و غذا و لباس مباش» . سپس نوشتهاى به من داد كه در آن دعاى فرج و صلوات بر آن حضرت بود و فرمود: «با اين دعا مرا بخوان و اينگونه بر من صلوات بفرست و جز به دوستان خاص من به كسى مده. همانا خداوند توفيقت خواهد داد» . (2)
و نيز محمد بن احمد انصارى نيز مىگويد:
كنار مستجار بودم. گروهى از مردان، حدود سى نفر، نيز بودند. هيچ يك از آنان جز محمدبن قاسم علوى مخلص (شيعه) نبودند. درحالىكه ما در اين شرايط در روز ششم ذيحجه سال ٢٩٣ بوديم، جوانى از طواف بيرون آمد كه دو جامه احرام بر تن داشت و كفشهايش در دستش بود. چون او را ديديم از هيبت او همه ما بدون استثنا برخاستيم. او بر ما سلام كرد و ميان ما نشست و ما اطراف او بوديم. سپس به راست و چپ نگاه كرد و گفت: «آيا مىدانيد امام صادق (ع) در دعاى الحاح چه مىگفت؟» گفتيم: «نه، چه مىگفت؟» فرمود: مىگفت: «
اللهم إنّي أسألك باسمك الذي به تقوم السماء و الارض. . . » . سپس برخاست و وارد طواف شد. با برخاستن او ما نيز برخاستيم تا آنكه برگشت. يادمان رفت كه بپرسيم او كيست. تا فردا همان وقت كه باز از طواف بيرون آمد و به طرف ما آمد. مثل ديروز براى او برخاستيم و در جاى خود ميان ما نشست. نگاهى به راست و چپ كرد و گفت: «آيا مىدانيد اميرالمؤمنين (ع) پس از نماز واجب چه مىگفت؟» گفتيم: «نه، چه مىگفت» . فرمود: «چنين مىگفت: «
اِلَيكَ رُفِعَتِ الاَصواتُ وَ دُعِيَتِ الدَّعَواتُ وَ لَكَ عَنَتِ الوُجُوه. . .» . آنگاه پس از اين دعا به راست و چپ نگريست گفت: «آيا مىدانيد اميرالمؤمنين در سجده شكر چه مىگفت؟» گفتيم: «نه، چه مىگفت؟» فرمود: «چنين مىگفت: «
يا مَنْ لايزيدُهُ كَثْرَةُ العَطاءِ اِلا سَعَةً وَ عَطاءً. . . » و برخاست و وارد طواف شد. با برخاستن او ما نيز برخاستيم. فردا در همان وقت باز آمد. ما مثل گذشته براى آمدنش برخاستيم. ميان ما نشست و نگاهى به راست و چپ افكند و فرمود: «امام زينالعابدين (ع) در سجدهاش در همينجا -و با دستش اشاره به حجر، زير ناودان كرد و فرمود- مىگفت: «
عُبَيدُكَ بِفِنائِكَ، مِسكينُكَ بفِنائِكَ، فَقيرُكَ بِفِنائِكَ، سائِلُكَ بِفِنائِكَ، يَسأَلُكَ ما لا يَقدِرُ عليهِ غَيرُكَ » . سپس به راست و چپ نگاه كرد و از ميان ما
نگاهى به محمد بن قاسم افكند و گفت: «اى محمد بن قاسم! تو اگر خدا بخواهد بر خير هستى» . محمد بن قاسم معتقد به ولايت بود. سپس برخاست و وارد طواف شد.
همه ما دعايى را كه او خواند به خاطر سپرديم و فراموش كرديم كه درباره او صحبت كنيم. سرانجام روزى ابوعلى محمودى گفت: «اى گروه! آيا او را مىشناسيد؟ او به خدا سوگند صاحبالزمان شماست» . گفتيم: «اى ابوعلى از كجا دانستى؟» گفت: «سالها قبل، يك روز غروب عرفه همان مرد را ديدم كه همان دعايى را كه اكنون براى ما خوانده بود، مىخواند. از مردمى كه اطراف او بودند، پرسيدم: آيا اين علوى را مىشناسيد؟ گفتند: آرى، همه ساله با ما پياده به حج مىآيد. گفتم: سبحان الله؛ به خدا سوگند، نشان پيادهروى را در او نمىبينيم. سپس او را در برابر خود گم كردم و نفهميدم كجا رفت. غمگين و دلگرفته از فراق او به مزدلفه آمدم و آن شب را خوابيدم. در خواب رسولخدا (ص) را ديدم كه فرمود: اى احمد! خواستهات را ديدى؟ گفتم: او كيست سرور من؟ فرمود: آن را كه ديشب ديدى، صاحبالزمان تو بود» .
ما چون اين سخن را از ابوعلى محمودى شنيديم او را سرزنش كرديم كه چرا زودتر ما را آگاه نكرد! گفت: «تا زمانى كه آقا كنار ما مىآمد، اين مسئله را فراموش كرده بودم» . (1)
الهى الهى به حق پيمبر
الهى الهى به ساقى كوثر الهى الهى به صدق خديجه الهى الهى به زهراى اطهر
1) دعائم الاسلام، نعمان بن محمد ابيحنيفه، ج١، ص٢٩۴.
الهى الهى به سبطين احمد
الهى به شُبير الهى به شُبر
الهى به عابد الهى به باقر
الهى به موسى الهى به جعفر
الهى الهى به شاه خراسان
خراسان چه باشد به آن شاه كشور
شنيدم كه مىگفت زارى غريبى
طواف رضا چون شد او را ميسر
من اينجا غريب و تو شاه غريبان
به حال غريب خود از لطف بنگر
الهى به حق تقى و به علمش
الهى به حق نقى و به عسكر
الهى الهى به مهدى هادى
كه او مؤمنان راست هادى و رهبر
كه بر حال زار «بهايى» نظر كن
بحق امامان معصوم، يكسر (1)
«شيخ بهايى»
زين رنج عظيم خلاصىجو
دستى به دعا بردار و بگو
يا رب يا رب به كريمى تو
به صفات كمال رحيمى تو
يا رب به نبى و وصى و بتول
يا رب به تقرب سبطين و رسول
يارب به عبادت زين عباد
به زهادت باقر علم و رشاد
يا رب يا رب به حق صادق
به حق موسى به حق ناطق
يا رب يا رب به رضا شه دين
آن ثامن از اهل يقين
يا رب به تقى و به مقاماتش
يا رب به نقى و به كراماتش
يا رب به حسن شه بحر و بر
به هدايت مهدى دينپرور
كاين بنده مجرم عاصى را
وين غرقه بحر معاصى را
از قيد علايق جسمانى
از بند وساوس شيطانى
1) كليات ديوان شيخ بهايى، به اهتمام: سيد جواد معصومى، به نقل از طوباى محبت، محمد اسماعيل دولابى، ص١٧٩.
لطفى بنما و خلاصش كن
محرم به حريم خواصش كن
يا رب يا رب كه «بهايى» را
اين بيهده گرد هوايى را
كه به لهو و لعب شده عمرش صرف
ناخوانده ز لوح وفا يك حرف
زين غم برهان كه گرفتارست
در دست هوى و هوس زارست
در شغل زخارف دينى دون
مانده به هزار امل مفتون
رحمى بنما به دل زارش
بگشا به كرم گره از كارش
زين بيش مران ز در احسان
به سعادت ساحت قرب رسان (1)
1) كليات ديوان شيخ بهايى، صص١٧٩ - ١٨١.
فصل نهم: زمزم (1)
يكى از نشانههاى خداوند و اعجاز الهى، چشمه زمزم است. چشمهاى كه قرنهاست مىجوشد و به جان و دل حاجيان، طراوت و شادابى مىبخشد. پيامبران، اهلبيت (عليهم السلام) و اولياى الهى به آب زمزم توجه كردهاند. آب زمزم هم درمان جسم است و هم شفاى جان. ازاينرو بركت و حرمت ويژهاى دارد.
زمزم نامهاى مختلفى دارد؛ نظير:
«ركضۀ جبرئيل» به معناى قدمگاه جبرئيل؛
«حفيرۀ عبدالمطلب» به معناى چاه عبدالمطلب؛
«مضنونه» به معناى نفيس؛
«شفاء سقم» به معناى شفاى بيمار؛
«زمزم» به آن زمزم گويند، زيرا بعد از آنكه زير پاى اسماعيل آب جوشيد،
1) مستحب است بعد از فراغ از نماز طواف و پيش از سعى به نزد چاه زمزم رفته و مقدارى آب بياشامد و به سر و پشت و شكم خود بريزد. (منتخب مناسك حج، ص١٩٢)
هاجر دور آن را با ريگ گرفت تا آب جمع شود. (زم يعنى جلو چيزى را گرفتن يا جمع كردن) (1)
زمانىكه ابراهيم (ع) ، اسماعيل (ع) ، را در مكه گذاشت، كودك تشنه بود. مادرش بر صفا ايستاد و گفت: «آيا در اين وادى همدمى هست؟» پاسخى نشنيد و هفت بار مسير صفا و مروه را رفت و برگشت. جبرئيل نزد هاجر آمد و پرسيد: «كيستى؟» گفت: «كنيز ابراهيم» . گفت: «به اميد چه كسى شما را اينجا واگذاشته است؟» گفت: «هنگامى كه خواست برود به او گفتم اى ابراهيم! ما را به كه سپردى؟ گفت به خداى متعال» . جبرئيل گفت: «شما را به كسى سپرده است كه شما را بس است» . در اين هنگام كودك پاى خود را به زمين زد و زمزم جوشيد. حضرت هاجر از مروه بهسوى كودك بازگشت. درحالىكه آب جوشيده بود. خاك و ريگ اطراف آن جمع كرد تا آب جارى نشود و اگر آن را واگذاشته بود، جارى مىشد. چون پرندگان آب را ديدند، برگِردِ آن جمع شدند. كاروانى از يمَن از آن منطقه عبور مىكرد. چون كاروانيان پرندگان را ديدند، گفتند: «پرندگان جز پيرامون آب جمع نمىشوند» . نزد آنان آمدند. به آنان آب و غذا دادند و خداوند به اين وسيله روزى ايشان را جارى ساخت. مردم از مكه عبور مىكردند و از طعام به آنان مىخوراندند و از آب سيرابشان مىكردند. (2)
تبرك و استشفا جستن از آب زمزم، براى دردهاى جسمى و روحى، از سنتهاى حسنهاى است كه از ديرباز به آن توجه شده و تجربه شده است. از
برخى روايات تاريخى استفاده مىشود كه به آثار و بركات زمزم، قبل از اسلام و در ميان ساير ملل نيز توجه و عنايت شده است. فاكهى در «اخبار مكه» از مجاهد نقل مىكند كه گفت:
به سرزمين روم رفتيم. در آنجا راهبى بود كه در شب ما را منزل داد. او از ما پرسيد: آيا در ميان شما كسى هست كه از شهر مكه آمده باشد؟ در پاسخ گفتم: آرى. گفت: آيا مىدانى ميان زمزم و حجر چقدر فاصله است؟ گفتم: نمىدانم، مگر اينكه از روى حدس و تخمين بگويم. گفت: اما من مىدانم؛ آب زمزم از زير حجر جارى است و اگر نزد من يك طشت از آن آب باشد، دوستتر دارم تا اينكه طشتى پر از طلا داشته باشم. (1)
فاكهى همچنين از قول يكى از اسراى مسلمان كه در سرزمين روم اسير شده بود نقل مىكند كه گفت:
مرا نزد پادشاه بردند. او از من پرسيد: از كدام شهرى؟ پاسخ دادم: از شهر مكه هستم! گفت: آيا «هزمه جبريل» را مىشناسى؟ گفتم: آرى. پرسيد: آيا «بره» را مىشناسى؟ پاسخ دادم: آرى. گفت: آيا نام ديگرى براى آن به ياد دارى؟ گفتم: آرى، امروزه به «زمزم» مشهور است. اين اسير مسلمان مىافزايد: آنگاه پادشاه از بركات زمزم سخن گفت و افزود: حال كه چنين مىگويى، ما در كتابهايمان خواندهايم كه اگر كسى به مقدار سه كف از آن آب بر سر ريزد، هرگز خوار و ذليل نگردد. (2)
«دعوات راوندى» از ابنعباس چنين آورده است:
خداوند آبهاى خوشگوار را قبل از روز قيامت بالا مىبرد، مگر زمزم را. آب زمزم تب و سردرد را بهبود مىبخشد و نگريستن به آن، چشم را شفاف
مىكند و هركس آن را به قصد بنوشد، خدايش شفا دهد و هركس براى رفع تشنگى بنوشد، خدايش سير گرداند. (1)
همچنين فاكهى از قول ابوذر آورده است كه گفت:
براى نخستين بار در كنار كعبه و زير پرده بيت، خدمت پيامبر (ص) رسيدم و بر آن حضرت سلام كردم، آن حضرت پرسيدند: كيستى؟ گفتم: مردى از بنى غفار. آنگاه حضرت دست بر سر نهاد، فرمود: چندى است در اينجا هستى؟ گفتم: بيش از ده روز. پرسيدند: خوراك تو چيست؟ عرض كردم: به جز آب زمزم خوراكى نداشتهام و چنانكه ملاحظه مىكنيد شكم من فربه شده است. پيامبر (ص) فرمود: آب زمزم، طعامى گوارا و شفاى دردهاست. (2)
فاكهى از قول حبيب آورده است كه گفت:
به عطا گفتم: من از آب زمزم برمىدارم، به نظر تو چطور است؟ پاسخ داد: بله، مانعى ندارد. همانا پيامبر (ص) اين آب را در شيشه مىكرد و با آن آب كه به عجوه (نوعى خرما) آميخته بود، كام حسن و حسين (عليهم السلام) را مىگشود و تبرك مىجست. (3)
يكى از نويسندگان در كتاب خود موسوم به «معجزات الشفاء بماء زمزم» به بيان مواردى پرداخته است كه بيمارانى به بركت زمزم از بيمارىهاى صعبالعلاج شفا يافتهاند و آنگاه اين مطلب را تحليل مىكند و مىافزايد:
نبايد اينگونه موارد را از ديد علمى رد كرد؛ زيرا كه خداوند كه در داروها شفا قرار داده، همو قادر است در آب زمزم اثر شفابخش قرار دهد. نكته مهم ديگر آنكه بيمار نيز كم و بيش در شفا و درمان، بىتأثير نيست و پزشكان
&
بدان معترفاند و بسيارى از آنها از نقش ايمان و اعتقاد و قدرت روحى و معنوى در بهبودى بيماران سخن گفتهاند. حال با توجه به ويژگى زمزم و جوشش آن از فضل الهى كه براى بندگان برگزيده خود پديد آورده است، اين آب يكى از آيات و بينات الهى است و تأثير معنوى آن را نمىتوان انكار كرد، و آنگاه كه زائر با ذكر خدا و اعتقاد و اعتماد به لطف او و با خلوص و ايمان و اميد روحى به اين اثربخشى، به زمزم روآورد و نام خدا را بر زبان جارى سازد و دعا كند و بنوشد، اميد اجابت خواسته او بسيار مقرون به واقعيت است. (1)
از آثار معنوى نوشيدن آب زمزم، تأثيرگذارى آن در آمرزيدهشدن گناهان است. رسول خدا (ص) دراينباره مىفرمايد:
مَن طافَ بِالبَيتِ سَبعاً وَ صَلَّى خَلفَ المَقامِ رَكعَتينِ وَ شَرِبَ مِن ماءِ زَمزَم غُفِرَتْ ذُنُوبُه كُلُّها بالِغةً ما بَلَغتْ. (2)
كسى كه هفت بار طواف كعبه كند و دو ركعت پشت مقام، نماز بخواند و از آب زمزم بنوشد، تمام گن-اهان او -ه-ر مق-دار كه باش-د- آمرزيده مىشود.
سر اين تأثير شگرف آن است كه نهر زمزم از نهرهاى بهشتى است كه در روى زمين جارى است. هرگاه آبى از بهشت به درون و بيرون آدمى ريخته شود، او را از هر جهت پاك خواهد كرد. ازاينرو آب زمزم، بهترين آبهاى روى زمين است. (3)
نشستم در كنار چاه زمزم
بنوشيدم از آن سرچشمه نمنم
درونم روشن از نور خدا گشت
روانم شد رها از آتش غم (1)
آب زمزم براى كسى كه آن را بنوشد، شفاست. دردهاى او را درمان مىكند، و امراض روحى، روانى و جسمى را علاج مىكند. (2)
رسول خدا (ص) مىفرمايند: «
ماءُ زَمزمَ شِفاءٌ لِما شُربَ لَه » (3)«آب زمزم، شفا است براى آنچه كه براى آن نوشيده شد» .
امام صادق (ع) درباره آب زمزم مىفرمايد: «
زَمزَمُ شِفاءٌ مِن كُلِّ داءٍ » (4)«آب زمزم شفاى همه دردهاست» .
آب زمزم، بيمها و اندوهها را از جان آدمى مىزدايد، همانگونه كه رسول خدا (ص) فرمودهاند: «
ماءُ زَمزَمَ شِفاءٌ مِن كُلِّ داءٍ وَ سُقمٍ وَ اَمانٌ مِن كُلِّ خَوفٍ وَ حُزنٍ » (5)«آب زمزم، هر دردى را شفا مىدهد و از هر بيم و اندوهى ايمن مىدارد» .
«ابنقيمجوزى» شفابخشى زمزم را اينگونه تحليل مىكند:
توحيد، كامل نمىشود مگر با مباشرت اسبابى كه خداوند آنها را مقتضى براى مسببات آن -با همان قدر و منزلت- قرار داده است و تعطيل اين اسباب، مخل توكل است؛ همانطور كه در اراده و حكمت خللآفرين است
و شايد برخى تصور كنند كه در پى اسباب و عوامل نرفتن، بر قدرت توكل مىافزايد، درحالىكه چنين نيست و ترك اسباب از روى عجز، منافى توكل است. . .
برخى داروهاست كه دردها را درمان مىكند، ولى عقل بزرگان اطبا به آنها نرسيده و دانش آنها و تجربه ايشان ومعيارهاى آنان بدان دست نيافته است. اينها عبارتند از: داروهاى قلبى، روانى، قوت قلب، اعتماد بر خدا، توكل بر او، تضرع به آستانه حق، التماس و التجا به محضر او، دعا، توبه و استغفار، صدقه و كمك به دردمندان و گرفتاران و. . . داروهايى هستند كه امتها با وجود اختلاف در دين و ملت، آنها را تجربه كردهاند و اثر آن را در بهبودى از بيمارىها ديدهاند، درحالىكه دانش و تجربه و مقياسهاى داناترين پزشكان به آن دسترسى ندارد. اين داروهاى معنوى كارى از پيش مىبرد كه از داروهاى طبيعى ساخته نيست و داروهاى طبيعى در برابر آنها مانند داروهاى سنتى در نظر اطباست. چيزى كه هست در نظام علتها، علل و اسباب، متنوعاند كه بايد شناخته شوند. هنگامى كه قلب با آفريدگار جهان رابطه برقرار مىكند، آفريدگارى كه خالق داروها و مدبر طبيعت و هدايتگر آن در جهت اراده و خواسته خود است، همان آفريدگار را داروهاى ديگرى است كه دلهاى مهجور و بريده از حق، بدان دسترسى ندارند. از نظر علمى به اثبات رسيده كه هرگاه روحها نيرومند گردند و نفس و طبع قوى باشند مىتوانند با درد مقابله كنند و بر آن پيروز آيند. حال چگونه مىتوان انكار كرد كه نفس و طبع، توانمند باشند و با تقرب به خداوند و انس با او و محبت او و لذت ذكرش شادمان گردند و با تمام قوا به او روآورند و با تمركز از او يارى جويند و بر او توكل كنند و اين سرمايههاى معنوى، كارآيى بيشترى از داروهاى طبيعى نداشته باشند، بهگونهاى كه درد را به
كلى برطرف سازند؟ ! اين حقيقت را كسى جز مردم جاهل و محجوب از نور حقيقت و تيرهدل و دورافتاده از خداوند و حقيقت انسانيت، منكر نمىشوند. . .
اما درباره آب زمزم بايد گفت: موارد بسيارى است كه دانش پزشكى حيرتزده و درمانده است و گاه نااميد از درك رمز و راز آن؛ مواردى كه شفاى بيمار جز با آب زمزم نبوده است. (1)
آيت الله جوادى آملى درباره زمزم مىنويسد:
درباره زمزم، نكات زير گفتنى است:
الف) كلمه زمزم در ادبيات پارسى، چون تازى، در قداست شهرتى بسزا دارد. نمونههايى از سرودههاى شاعران پارسىگو درباره زمزم چنين است:
از بركت تو دولت تو گشت پديدار
از پاى سماعيل پديد آمده زمزم (2)كعبۀ ما طرف خم، زمزم ما دُرد خام مُصحف ما خط جام، سُبحۀ ما نام صبح (3)ب) شاه سليمان عثمانى اطراف چاه زمزم، ديوارى به ارتفاع يك متر و نيم از سنگ معروف رُخام بنا كرد و در كنار آن حوضى قرار داد كه خادمان حرم، آن حوض را از آب زمزم براى زائران پر مىكردند و اگر يكى از خواص آب مىخواست، از خود چاه استفاده مىشد. ج) استبعاد برخى از ناباوران و حُسن ظن برخى از علاقهمندان باعث شد تا درباره آب زمزم، نقاط منفى و نكات مثبت رايج شود، ولى نه در امكان عقلى آن ترديد است و نه در قداست اجمالى آن.
د) فضيلت آب زمزم از يك سو و اعتقاد ويژه مردم در بركت آن از سوى ديگر، زمينه جرأت برخى از خادمان مساجد مصر را فراهم كرد تا چنين ادعا كنند كه
چشمه آبى كه در مسجد اوست، منفذى به چاه زمزم دارد، چنانكه درباره چشمه مسجد حنفى در قاهره چنين شهرتى وجود دارد. براى آن ادعا، نيرنگ بدتر از اصل افسانه مىسازند و آن اينكه، مردى از مصر براى انجام حج به مكه رفت و طاس دست او به چاه زمزم افتاد، وقتى به قاهره بازگشت، آن ظرف را در چشمه مزبور كه خادم يادشده ادعا مىكرد، يافت. ازاينرو مردم بسيارى بدان تبرك جسته از آب آن شفا مىطلبند.
ه) برخى از زائران كعبه، پارچه بزرگى را در چشمه زمزم فرو مىبرند و آنگاه آن را در صحن حرم پهن مىكنند تا خشك شود و در حفظ آن مىكوشند و وصيت مىكنند تا ايشان را در آن پارچه كفن كنند.
و) اعتقاد برخى به قداست چاه زمزم و اينكه اگر كسى در آن دفن شود بركت اخروى بهره او خواهد شد باعث شد تا يكى از هندىها در سال ١٣۶۶ هجرى، از غفلت خادمان حرم بهره گيرد و خود را در چاه زمزم اندازد. با كمك غواصان جده، بعد از رنج شديد، جثه او را يافتند و درآوردند و مقدار زيادى از آب چاه را بيرون كشيدند تا از جهت بهداشتى سالم شود. اينكه سرنوشت آن مرد، به رحمت خدا ختم شد يا به نقمت او، معلوم نيست.
ز) اعراب براى زمزم، قداست ويژهاى قائل بودهاند و آنرا همتاى ساير اركان حج مىدانستند و در مراسم سوگند، زمزم را قبل از مقام ابراهيم ياد مىكردند و چنين مىگفتند: سوگند به كعبه و زمزم و مقام، من آن كار را نكردم.
ح) تكريم بعضى از چشمهها، چاهها و آبها اختصاصى به مسلمانان ندارد؛ زيرا هندىها اعتقاد فراوانى درباره نهر كج و درياچه مادن داشته، ترسايان درباره آب اردن كه در بيست كيلومترى شرق بيتالمقدس واقع است اعتقاد ويژهاى دارند و آن را نهر شريعت مىنامند و زائران آنان به آنجا مىروند، با استحمام در آن تبرك مىجويند و مقدارى از آن آب را براى ديگران هديه مىبرند. عقيده مسيحيان روسى و قبطى
دراينباره بيش از مسيحىهاى ديگر است. (1)
پروفسور «آنه مارى اشميل» نيز دراينباره مىنويسد:
چشمهها و حوضچههاى مقدس متعددى در سرتاسر عالم اسلام وجود دارند. در منابع اسلامى آمده است كه چاه زمزم در نزديكى خانه كعبه هنگامى جوشيدن گرفت كه هاجر همسر حضرت ابراهيم (ع) به همراه فرزند خردسال خويش اسماعيل (ع) در آن مكان، تشنه واگذاشته بود. اين چاه، چهل و دو متر عمق دارد و طعم آن كمى شور است. اكثر حاجيان در ظرفهاى مخصوص، قدرى از آب زمزم را به خانه مىبرند تا اقوام و دوستان خويش را از بركت آن منتفع سازند، بعضى نيز كفن آينده خود را در آب زمزم خيس مىكنند، به اميد آنكه تبرك و تيمن آن آب در قبر شامل حال آنان شود. بنابر افسانههاى مردمى، در خلال ماه محرم، آب چاه زمزم تمام چشمهساران جهان را پر مىكند؛ و در استانبول نيز گفته مىشود كه در ساختن گنبد مسجد اياصوفيه، مقدارى از آب زمزم را مصرف كردهاند و الا اين گنبد تاكنون فروريخته بود. (2)
همى بر جهان فضل است فرزندان آدم را
چو بر هر چشمهاى، حيوان بر هر چاه، زمزم را (3)تا چنان كعبه، نقش ديده جان ديدهاند ديده را از شوقِ كعبه، زمزمافشان ديدهاند (4)اى كعبه جهان گرد، اى زمزم رسنور زرين رسن نمايى و چون زمزم آبى از بر (5)بحر ارنه غوطهخوردى در بحر كف خسرو كى عذب (6)و صاف بودى چون زمزم مطهر
او كعبه علوم و كف و كِلك (1)و مجلسش
بودند زمزم و حجر الاسود و مقام (2)
از ما سلام بادا بر ركن و بر حطيم
اى شوق ما به زمزم و آن منزل وفا (3)
اگر دريا شود آتش بنوشيم
وگر زخمى رسد، مرهم بسازم
به پيش كعبه رويش بميريم
بدان چاه و بدان زمزم بسازيم (4)
كى بوَد يا رب كه رو در يثرب و بطحا كنم
گه به مكه منزل و گه در مدينه جا كنم
بر كنار زمزم از دل بركشم يك زمزمه
كز دو چشم خونفشان آن چشمه را دريا كنم (5)
زمزم از اشك اولياست، شورى او بدين گواست
بر در حق بريز اشك تا ببرى نظارتى (6)
ما را ز خاك كعبۀ عشق آفريدهاند
طفل سرشك ما خَلَفالصدق زمزم است (7)
مىرسم محترم ز طوف حرم
پاك چو كعبه، صاف چون زمزم (8)
صفاى كعبه و پاكى زمزم ارخواهى
مقيم باش دلا اندرين خجسته مقام (9)
از زمزم عشق آن يار آب ار نزند بر دل
ترسم كه جگر سوز شود از شعله حرمانها (10)
از زمزم چاه زنخدان جام گيرى
از روزن دل تافت مهتاب محبت
كز وعده ديدار جانان كام گيرى (11)
روشنروان گشتى به نور عشق و ايمان
1) قلم.
2) گلچين شعر حج، ص۶٩. (خاقانى)
3) گلچين شعر حج، ص ١٠۴. (خاقانى)
4) گلچين شعر حج، ص١٢۴. (مولوى)
5) گلچين شعر حج، ص١٧٧. (جامى)
6) گلچين شعر حج، ص٢٠٢. (فيض كاشانى)
7) گلچين شعر حج، ص٢٠۴. (ناظم هروى)
8) گلچين شعر حج، ص٢١۵. (هماى شيرازى)
9) گلچين شعر حج، ص٢٢٢. (هماى شيرازى)
10) گلچين شعر حج، ص٢۴٧. (الهى قمشهاى)
11) گلچين شعر حج، صص٢۵١ و ٢۵٢. (الهى قمشهاى)
يكى از خواستههاى خداوند از مسلمانان، «تعظيم و بزرگداشت شعائر الهى» است. خداوند، بزرگداشت شعائر الهى را نشانه تقواى قلبى دانسته است و مىفرمايد: ذلِكَ وَ مَنْ يُعَظِّمْ شَعائِرَ اللَّهِ فَإِنَّها مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ ؛ اين است (مناسك حج) «و هركس شعائر الهى را بزرگ دارد، اين كار نشانه تقواى دلهاست» . (حج: ٣٢)
استاد شهيد مرتضى مطهرى درباره شعائر الهى مىگويد:
يكى از دستورها و مقررات اسلامى كه شامل همه مسلمانان است، مسئله لزوم تعظيم شعائر اسلامى، يعنى بزرگ شمردن شعارهاى اسلامى است. اسلام، يك
&
1) واجب است بعد از بهجا آوردن نماز طواف، بين صفا و مروه - كه دو كوه معروفاند - سعى كند. مراد از سعى، آن است كه از كوه صفا برود به مروه و از مروه برگردد صفا. واجب است سعى بين صفا و مروه هفت مرتبه باشد كه به هر مرتبه شوط گويند. واجب است اول از صفا شروع كند و بايد در دور هفتم به مروه ختم شود. (منتخب مناسك حج، مطابق با فتاواى حضرت آيت الله العظمى امام خمينى (رحمةالله) - با حواشى مراجع معظم تقليد، ص١٨۶.
2) مثنوى هفت اورنگ، ج١، ص۵١۴.
دين اجتماعى است. اسلام، هم دين است و هم دنيا؛ هم آخرت است و هم زندگى؛ هم مقررات معنوى و الهى و روحى دارد و هم مقررات اجتماعى. در جميع شئون زندگى بشر مقررات دارد و ايدئولوژى اسلام همه چيز دارد. قانون اقتصادى دارد. قانون سياست دارد. قانون اجتماعى دارد. فرهنگ دارد. اخلاق دارد. خداشناسى دارد. اسلام به حكم اينكه يك دين اجتماعى است به اين مسئله قانع نيست كه من و شما مسلمان باشيم براى خودمان. من خودم كه زندگى مىكنم، شخصاً يك آدم مسلمان هستم. يعنى معتقدات من معتقدات اسلامى است و به مقررات اسلامى عمل مىكنم. عبادت اسلامى را، نماز و روزه را در موقع خودش بهجا مىآورم. قوانين به اصطلاح خانوادگى، ازدواج و طلاقم براساس موازين اسلام است. قوانين تجارى من براساس موازين اسلام است. قوانين اخلاقى من براساس اسلام است. پس مسلمانم؟ نَه، اسلام، گذشته از اين مسائل، به حكم اينكه محتواى اجتماعى دارد و مىخواهد هميشه به صورت يك واحد اجتماعى زندگى كند. از اين نوع دستورها هم دارد؛ يعنى يك سلسله شعائر هم دارد. شعائرى كه يك مسلمان بايد با آنها زندگى كند، يعنى بايد زندگى خودش را با اين شعائر توأم كند و هميشه با اين شعائر اعلام كند من مسلمانم، نَه به زبان بگويد من مسلمانم. شما اگر در يك كشور خارجى حركت كنيد و روى اتومبيل خودتان پرچم سه رنگ زدهايد، به زبان نمىگوييد من ايرانى هستم، ولى با عملتان مىخواهيد به همه اعلام كنيد من ايرانىام، من وابسته به ايرانم. همان پرچم را كه شما نصب مىكنيد، وابستگى خودتان را به ايران اعلام مىكنيد. ما علاوه بر همه مقررات و دستورهايى كه داريم بايد تهذيب نفس كنيم، بايد خداشناس باشيم، بايد نماز بخوانيم و روزه بگيريم، بايد حج كنيم، بايد ربا نخوريم، بايد شراب نخوريم، بايد دروغ نگوييم و راست بگوييم، بايد امين
باشيم، و. . . علاوه بر همه اين دستورها، ما بايد وقتى كه زندگى مىكنيم يك نوع برداشتهاى ديگرى هم در زندگى داشته باشيم كه در آن برداشتها عملاً داريم مىگوييم من مسلمانم. اين برداشتها در لباس بايد ظاهر باشد، در قيافه بايد ظاهر باشد، در مجالس ما بايد ظاهر باشد، در شروع ما به كارها بايد ظاهر باشد در نامگذارىهاى ما براى بچههاى خود بايد ظاهر باشد. در استيل ساختمانهاى ما و در شهر ما بايد ظاهر باشد. در حج و در سعى ميان صفا و مروه -كه اين صفا و مروه از شعائر الهى است -بايد ظاهر باشد و در همه شئون زندگى ما بايد ظاهر باشد. يعنى خانه ما بايد بگويد من خانه يك مسلمانم. در پوشيدن ما لااقل يك نشانه بايد وجود داشته باشد كه بگويد به اين نشانه من مسلمانم. جميع حركات و سكنات ما بايد اعلام كند. ما اگر اين شعائر را حفظ كنيم مىتوانيم روح اسلامى خودمان را در شعائر اسلامى و روح ملى خودمان را در شعائر ملى حفظ كنيم و اِلا اگر شعارهاى خودمان را از دست بدهيم، مخصوصاً اگر شعارهاى ديگران و رنگ ديگران را بگيريم -كه در شعار هر قومى رنگ آن قوم است- بگوييم ما مسلمانيم، ما ايرانى هستيم اما شعار فرنگىها را بگيريم. معنايش اين است كه بنده يك لقمه آمادهاى هستم براى حلق فرنگىها، كه ما را ببلعند و هضم كنند. من مثالهاى ساده نسبتاً كوچكى عرض مىكنم، ولى كوچك نيست؛ از نظر معنا بزرگ است، از نظر ظاهر كوچك است. ما موحديم. خدا پرستيم. خداپرستى يك حقيقت است. خداپرستى شعار نيست، حقيقت است. خداشناسى حقيقت است. ما خدا را مىشناسيم، به خدا ايمان داريم، و در عمل هم تكيهمان به خداست و خدا را پرستش مىكنيم. اما اين توحيد، يك شعارهايى هم دارد؛ يعنى يك مسائلى هم در اسلام وجود دارد كه شعار توحيد است، و ما با اين شعارها و شعائر مىخواهيم عملاً اعلام بكنيم من موحدم، من خداپرستم، من
خداشناسم. نبوت به نوبه خودش حقيقتى است. نبوت يعنى من جميع پيغمبران خدا تا وجود مقدس خاتم الانبياء را اذعان و به همه اعتراف دارم و به وجود مقدس محمد (ص) به عنوان آخرينِ پيامبران و به قرآن به عنوان آخرين كتاب آسمانى ايمان دارم. اين يك حقيقتى است، ولى يك شعارهايى هم دارد كه با آن شعارها اعلام مىكنيم كه ما به نبوت ايمان و اعتقاد داريم. امامت و ولايت هم همينجور است. ما به امامت اعتقاد داريم. ما شيعه هستيم و يك چيزهايى هم شعار تشيع است. به هر حال شعائر الهى همواره مورد تأكيد اسلام است و ما نشانه مسلمان بودن و شيعه بودن خود را بايد در بزرگداشت اين شعائر الهى بيابيم. (1)
ابنعربى نيز درباره چيستى شعائر الهى و لزوم بزرگداشت آن از نگاه عرفانى آن، مىنويسد:
شعائر خدا، همان نشانههاى او هستند و نشانههاى او نيز راههاى رسيدن به پروردگار. هر شعيرهاى (2)از اين شعائر، دليل و راهنمايى بهسوى خدا هستند. اما شعائر، گاهى دقيق و لطيف هستند، بهگونهاى كه گاهى تنها اهل نظر و دقت آن را درمىيابند، و در نتيجه بر ديگران برترى مىيابند. بنابراين هرگاه چيزى را ديدى كه در حقيقت شعيره است، اما تو نسبت به آن باخبر نشدى و از شعيرهبودنش آگاه نشدى، پس بدانكه اين شعيره - در واقع - تو را مخاطب خويش قرار نداده و براى تو وضع نشده است، بلكه براى آن صاحبنظرى و اهلدلى وضع شده است كه قادر به ادراك و فهم آن است و اما براى تو، شعيرهاى ديگر، غير از اين شعيره خواهد بود. بنابراين و با توجه به گستردگى شعائر در هستى - در نگاه عرفانى آن - پس در جهان، هيچ
چيزى وجود ندارد كه شعائر الهى باشد؛ زيرا هستى نشانه خدا و دليل بر پروردگار است و چون موجوداتِ هستى، از اين حديث كه نشانه خدا بوده و دليل وجود او هستند، شرف يافتند، پس تعظيم آنها نيز لازم است. پس تعظيم اين شعائر، گونهاى از علمِ به خداست كه آن، از تقواى قلبى حكايت مىكند. پس همه نشانههاى خداوند در هستى، از آنجا كه شعائر الهى هستند، سزاوار بزرگداشت و تعظيم هستند؛ زيرا دليل (جهان) ، در اثر شرافت مدلول (خداوند) ، شرف مىيابد و عالَم نيز دليل وجود خداست، پس همه عالَم شريف است، پس چيزى را كوچك مشمار و نسبت به چيزى اهانت مكن كه خداوند آنچه را كه براساس قدرت خويش آفريد، تحقير نمىكند. پس در هستى، چيز حقيرى وجود ندارد. پس -از نگاه عرفانى- همه هستى از شعائر الهى است، بنابراين قلب پرهيزكار، چيزى از اين هستى را تحقير نمىكند و كوچك نمىشمارد و شعائر، شعائر نيست، مگر براى كسى كه نسبت به آن آگاهى يابد، و كسى كه از آن آگاهى نيابد -و اكثر مردم اين چنين هستند- آن را گرامى نخواهد داشت. نتيجه آنكه شعائر را گرامى نخواهد داشت مگر كسى كه در جميع حالات، قصدِ آن را كند و متوجه آن باشد و به همين دليل است كه خدوند آيه شعائر را در حج آورد؛ زيرا در حج، همواره مناسكى روى مىدهد كه نياز به قصد و نيت و آگاهى دارد، و به هنگام قصد و آگاهى است كه انسان، شعائر را درمىيابد. بنابراين هر چيزى كه خداوند آن را در جهان پديد آورد، در وجود خود به حقيقتى الهى استناد دارد. پس هر كه آن را حقير و سبك بشمارد، در حقيقت خالق آن را حقير شمرده و به او اهانت كرده است؛ زيرا عالَم هستى، صنعتِ خداى حكيم است و خداوند آن را براساس حكمت پديد آورده است، پس هر كه نسبت به حكمت اشياء نابينا شود، در حقيقت نسبت به آن جاهل و نادان شده است
و كسى كه نسبت به حكمت چيزى جاهل شود، در واقع نسبت به حكيمى كه اين حكمت را در اشياء نهاده است، جاهل شده است و چيزى زشتتر از نادانى نيست و هيچگاه آدم نادانى نيز تقواى قلبى نخواهد داشت. فَإِنَّها مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ شعائر اگرچه فى نفسه به دليل آنكه بر خدا دلالت مىكنند، بزرگ هستند و نيز به دليل آنكه خداوند دستور به تعظيم و بزرگداشت آنها داده است، عظيم و بزرگ هستند، اما آنكه آنها را به وجود آورده است بزرگتر از آنهاست؛ بنابراين بزرگداشت ما در برابر خدا بايد بسى بيشتر و بالاتر از بزرگداشت ما در برابر شعائر الهى باشد. (1)
امينالاسلام طبرسى نيز در تفسير مجمع البيان ذيل آيه شريفه: مَنْ يُعَظِّمْ شَعائِرَ اللَّهِ فَإِنَّها مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ مىنويسد:
منظور اين آيه شريفه اين است كه هركس دين خدا و مقررات او را گرامى و بزرگ دارد، اين نشانه تقواى قلبى و پرواپيشگى اوست، زيرا اصل پروا و تقوى و احساس مسئوليت در برابر خدا حقيقتى است كه از اعماق دل و كانون جان و كران تا كران قلب برمىخيزد و انسان را در گذر زندگى بهگونهاى جهت مىدهد كه اعضا، اندامها، حركات، سكنات، نفى، اثبات، گفتار، عملكرد، نوشتار خود را خداپسندانه سازد و مقررات خدا را گرامى دارد و از ديدگاه برخى ديگر منظور، پاكى نيت و خلوص در كار است كه انسان خالصانه و بدون هيچ شرك و ريايى، حج و ديگر كارهاى عبادى را براى خدا انجام دهد و اين كار، كارى بزرگ و از نشانههاى روشن تقواى قلب است. (2)
حق امر اين بود در نزد خِرَد
و آن كه تعظيم شعارالله كند
پس خو آن باشد به تقواى قلب
كه بوَد پاكيزه از نقص و عيوب
يا مزكّى از فساد اعتقاد
يا مبرى از ضلال و ارتداد (1)
صفا و مروه از نگاه قرآن كريم از شعائر الهى است و تعظيم و تكريم آن واجب است. خداوند دراينباره مىفرمايد: إِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ ؛ «همانا صفا و مروه از شعائر (و نشانههاى) خدا است» . (بقره: ١۵٨) صفا و مروه نام دو كوه كوچك در مكه است كه به فاصله تقريباً ۴٢٠ متر در مقابل يكديگر قرار دارند. شعائر، جمع شعيره و به معنى علامت است. شعائر الله علامتهايى است كه انسان را به ياد خدا مىاندازد و خاطرهاى از خاطرات مقدس را در نظرها تجديد مىكند. خداوند، دو كوه صفا و مروه را از شعائر الهى قرار داده است؛ زيرا حضور در آن مكان و سعى ميان اين دو كوه، دهها اثر تربيتى و اخلاقى دارد. درست است كه خواندن و شنيدن تاريخ زندگى انسانهاى بزرگ، آدمى را بهسوى آنها سوق مىدهد، ولى راه صحيحتر و عميقترى نيز وجود دارد و آن مشاهده صحنههايى است كه انسانهاى بزرگ در آنجا به مبارزه برخاستهاند و وقايع اصلى در آنجا اتفاق افتاده است. در واقع، اين تاريخ، زنده است، نه مانند كتابهاى تاريخ كه خاموش است. در اينگونه مراكز انسان با برداشتن فاصلههاى زمانى و با توجه به حضور در مكان اصلى، خود را در متن حادثه احساس مىكند و گويا همه چيز را با چشم خود مىبيند. اثر تربيتى اين موضوع هزگر قابل مقايسه با اثرات تربيتى سخنرانى به مطالعه كتب و مانند اينها نيست. از طرفى مىدانيم در ميان پيامبران بزرگ، كمتر كسى همانند ابراهيم (ع) در صحنههاى گوناگون مبارزه در برابر آزمايشهاى سخت قرار گرفته است تا آنجا كه قرآن درباره او مىفرمايد: إِنَّ هذا لَهُوَ الْبَلاءُ الْمُبِينُ ؛ «اين مسلماً همان امتحان آشكار است» . (صافات: 106) همين مجاهدهها و مبارزهها و آزمايشهاى سخت و سنگين بود كه
1) شرح جامع تفسير عرفانى و منظوم قرآن، صفى عليشاه، ج۶، ص٢٧٨۵.
ابراهيم را آنچنان پرورش داد كه تاج افتخار «امامت» بر سر او نهاده شد. مراسم حج در حقيقت يك دوره كامل از صحنههاى مبارزههاى ابراهيم (ع) و منزلگاههاى توحيد و بندگى را در خاطرهها مجسم مىسازد. حال اگر مسلمانان هنگام انجام دادن اين مناسك به شعائر آن و اسرار آن توجه كنند و در جنبههاى مختلف آن بينديشند، يك كلاس بزرگ تربيتى و يك دوره كامل خداشناسى، پيامبر شناسى و انسانشناسى را پشت سر گذاشتهاند. با توجه به اين مطالب و برخى از حكمتهاى نامگذارى صفا و مروه به «شعائر الهى» آشكار شد.
با اينكه ابراهيم (ع) به سن پيرى رسيده بود، فرزندى نداشت. از خدا درخواست اولاد نمود، در همان سن پيرى از كنيزش هاجر، فرزندى به او عطا شد كه نام وى را «اسماعيل» گذارد. همسر اول او، «ساره» ، نتوانست تحمل كند كه ابراهيم از غير او فرزند داشته باشد. خداوند به ابراهيم دستور داد تا مادر و فرزند را به مكه كه در آن زمان وادى بىآب و علفى بود ببرد و در آنجا سكنى دهد. ابراهيم فرمان خدا را امتثال كرد و آنها را به سرزمين مكه برد، همين كه خواست تنها از آنجا برگردد، همسرش شروع به گريه كرد كه يك زن و يك كودك شيرخوار در اين بيابان بىآب و گياه چه كنند؟ اشكهاى سوزان او كه با اشك كودك شيرخوار آميخته شد، قلب ابراهيم را تكان داد. دست به دعا برداشت و گفت: «خداوندا! من بهخاطر فرمان تو همسر و كودكم را در بيابان سوزان تنها مىگذارم تا نام تو بلند و خانه تو آباد گردد» .
اين را گفت و در ميان اندوه و عشقى عميق با آنان وداع كرد. طولى نكشيد كه غذا و آبِ ذخيره مادر تمام شد و شير در پستان او خشكيد. بىتابى كودك شيرخوار و نگاه تضرعآميز او مادر را آنچنان مضطرب ساخت كه تشنگى خود را فراموش كرد و براى به دست آوردن آب، به تلاش و كوشش برخاست. نخست به كنار كوه «صفا» آمد، اثرى از آب در آنجا نديد، سرابى از طرف كوه «مروه» نظر او را جلب كرد و به گمان آب بهسوى آن شتافت و در آنجا نيز خبرى از آب نبود. از آنجا همين برق را بر كوه صفا
&
ديد و بهسوى آن بازگشت. هفت بار اين تلاش و كوشش براى ادامه حيات و مبارزه با مرگ تكرار شد و در آخرين لحظات كه طفل شيرخوار شايد آخرين دقايق عمرش را سپرى مىكرد، از نزديك پاى او چشمه زمزم جوشيد! مادر و كودك از آن نوشيدند و از مرگ حتمى، نجات يافتند. از آنجا كه آب، رمز حيات است، پرندگان از هر سو به سمت چشمه آمدند و قافلهها با مشاهده پرواز پرندگان مسير خود را بهسوى آن نقطه تغيير دادند و سرانجام از بركت فداكارى يك خانواده به ظاهر كوچك، مركزى بزرگ و با عظمت به وجود آمد. امروز در كنار خانه خدا حريمى براى «هاجر» و فرزندش «اسماعيل» باز شده است به نام «حجر اسماعيل» كه هر سال صدها هزار نفر از اطراف عالَم به آنجا مىآيند و موظفند در طواف خانه خدا، آن حريم را كه مدفن آن زن و فرزند است، همچون قسمتى از كعبه قرار دهند. بارى صفا و مروه [و سعى ميان آن] از شعائر الهى است؛ زيرا به ما مىآموزد كه براى احياى نام حق و به دست آوردن عظمت آيين آن، همه، حتى كودك شيرخوار نيز تا پايان جان بايستد.
هاجر، مادر اسماعيل، در جايى كه آبى به چشم نمىخورد، تلاش كرد و خدا هم از راهى كه تصور نمىكرد او را سيراب نمود. اين نشان مىدهد كه توكل بر خدا به همراه سعى و تلاش همواره ثمربخش است. صفا و مروه از شعائر الهى است و به همين دليل خداوند بر هر فردى از زائران خانهاش واجب كرد با لباس و وضع مخصوص و عارى از هرگونه امتياز و تشخص، هفت مرتبه براى تجديد آن خاطرهها، ميان اين دو كوه را بپيمايند. كسانى كه در اثر كبر و غرور حاضر نبودند در معابر عمومى، حتى قدم بردارند، و ممكن نبود در خيابانها به سرعت راه بروند، در آنجا بايد براى امتثال فرمان خدا، گاهى آهسته و زمانى «هرولهكنان» پيش روند. بنابر روايات متعدد، اينجا مكانى است كه دستورهايش براى بيدار كردن متكبران است» . (1)
1) تفسير نمونه، جمعى از نويسندگان، زير نظر آيت الله مكارم شيرازى، ج١، صص۵٣٨ -۵۴٣.
علامه طباطبايى درباره شعائر بودن «مروه و صفا» مىفرمايد:
خداوند در آيه شريفه إِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ مىفرمايد كه صفا و مروه از نشانههاى خدايند كه از مشاهده آنها انسان به ياد او مىافتد و اينكه در اينجا فقط اين دو را از نشانههاى خود معرفى فرمود، با اينكه تمام موجودات اين جهان، نشانههايى از وجود مقدس اويند، براى اين است كه منظور، علامت تكوينى نيست، بلكه مقصود، شعائر مذهبى تشريعى است؛ زيرا خداوند، صفا و مروه را محل عبادت خود قرار داده است و به اين وسيله مردم از مشاهده آنها به ياد او مىافتند. (1)
آيت الله جوادى آملى نيز دراينباره مىگويند:
سعى بين صفا و مروه از سعى هاجر (س) بين اين دو كوه الگو گرفته است كه براى فرزند خود، اسماعيل (ع) در طلب آب بود. در اين آيه عاقبت صبر و تسليم و طاعت بيان شده است و لحظات سختى يادآورى مىشود كه در راه طاعت خداوند و پيروى از ابراهيم (ع) بر هاجر گذشت. خداى سبحان آلابراهيم را اينگونه گرامى داشت كه رفت و آمد هاجر بين صفا و مروه را تا روز قيامت، از شعائر خود قرار داد. سبب اصلى اين علامت الهى، صبر است و حضرت هاجر جز با صبر، به اين مقام نائل نشد. بر اين اساس، ذكر سعى بين صفا و مروه كه از آثار هاجر و اسماعيل است، يادآور ابتلا و حسن عاقبت آن دو بزرگوار است، از اينرو خداوند سبحان تشريعاً دو كوه صفا و مروه را همچون كعبه، صحراى عرفات و مانند آن، جزو شعائر و علائم عبادى معرفى كرد تا نشانه عبادت خدا باشند. بعضى را مانند پيرامون مكه، «مطاف» ؛ برخى را مانند فاصله بين صفا و مروه، «سعى» ؛ بعضى را مانند عرفات و مشعر، «موقف» ؛ و برخى را مانند منا، «مَبيت» و «مَذبح» و
1) تفسير الميزان، ج١، ص۵۴۴.
«مَنحر» قرار داد. اين امور، شعائر و علائم قراردادى تشريعى است كه خداوند آنها را نشان عبادت قرار داده است وگرنه همه موجودات، آيات و نشانههاى تكوينى پروردگار است و در سراسر جهان آفرينش، چيزى نيست جز اينكه شعيره الله و شعائر الهى، علامت تكوينى آفرينش است. به هرحال، شعائر الهى، يعنى آنچه را خداوند، علامت عبادت قرار داده است، بايد گرامى داشت؛ چنانكه خطاب به مؤمنان مىفرمايد كه هرچه را علامت الهى است، احلال، رها و باز نكنيد و شكستن حرمتش را روا مداريد، بلكه آن را محترم شماريد، هرچند اين علامت، قلادهاى باشد كه به نشان قربانى بودن، بر گردن گوسفند يا شترى مىآويزند.
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُحِلُّوا شَعائِرَ اللَّهِ وَ لاَ الشَّهْرَ الْحَرامَ وَ لاَ الْهَدْيَ وَ لاَ الْقَلائِدَ وَ لاَ آمِّينَ الْبَيْتَ الْحَرامَ يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنْ رَبِّهِمْ وَ رِضْواناً (مائده: ٢)
اى كسانى كه ايمان آوردهايد، و حدود الهى (و مراسم حج را محترم بشمريد و مخالفت با آنها را حلال ندانيد و نه ماه حرام را، و نه قربانىهاى بىنشان و نشاندار را و نه آنها را كه به قصد خانه خدا براى به دست آوردن فضل پروردگار و خشنودى او مىآيند.
گرامى داشتن شعائر و علامتهاى الهى و عظيم شمردن و بزرگداشت آن، نشانه برخوردارى تعظيم كننده از تقواى قلب است و تعظيم شعائر كه از تقواى قلب، نشأت مىگيرد، فضيلتى است دينى و به شعائر اختصاص ندارد، هرچند قسمت مهم آن درباره حج و عمره وارد شده است. هرچه به نام خدا و نشان اوست از شعائر الهى محسوب مىشود و همه عبادات و مراكز عبادى مانند مساجد و مشاهد مشرفه پيامبران و اولياى معصوم (عليهم السلام) چنين است. (1)
1) تفسير تسنيم، عبدالله جوادى آملى، ج٨، صص ٢۵، ٢۶، ٢٩، ٣٠ و ٣٨.
خداوند فرمود: فَاسْتَبِقُوا الْخَيْراتِ ؛ «پس در نيكىها بر يكديگر سبقت جوييد» . (مائده:۴٨) همچنين مىفرمايد: وَ سارِعُوا إِلى مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ ؛ «و شتاب كنيد براى رسيدن به آمرزش پروردگارتان» . (آلعمران: ١٣٣)
در اين دو آيه شريفه، هم سخن از سعى در انجام دادن كارهاى نيك است؛ زيرا بدون سعى، سبقت و شتاب، معنى ندارد و هم سخن از پيشىگرفتن در كارهاى شايسته؛ چنانچه مىفرمايد: فَاسْتَبِقُوا و سارِعُوا . سعى بين صفا و مروه، تمرينى است براى عملى نمودن مفهوم اين دو آيه شريفه در زندگى؛ يعنى تمرين تلاش در زندگى و تمرين سعى همراه با پيشىگرفتن از ديگران.
بارى آنكه در سر هواى يافتن محبوب و گسستن همه دلبستگىهاى مادى را دارد، در اين راه سعى مىكند، و در اين سعى شتاب مىورزد. در اين سعى خود توجه دارد كه پروردگار تنها سعىاى را مىپذيرد كه براى او و از سر اخلاص باشد.
امام خمينى (رحمة الله) مىفرمايد:
در سعى بين صفا و مروه با صدق و صفا، سعى در يافتن محبوب كنيد كه با يافتن او همه يافتههاى دنيوى گسسته شود و همه شكها و ترديدها فرو ريزد و همه خوف و رجاهاى حيوانى، زايل شود و همه دلبستگىهاى مادى، گسسته شود و آزادگىها شكفته گردد و قيد و بند شيطان و طاغوت كه بندگان خدا را به اسارت و اطاعت كشند، در هم مىريزد. (1)
بارى اسلام، حتى اگر اسلام ابراهيم و اسماعيل باشد، بدون سعى نيست؛ آن هم سعى خالصانه، و همراه با شتاب در اجابت دعوت خدا زمانى كه هاجر با فرزند خردسالش در بيابان ماندند و ابراهيم آنها را رها كرد، اسلام او پذيرفته مىشود و عظمت اسلام او زمانى
1) صحيفه حج، مجموعه سخنان و پيامهاى امام خمينى (رحمةالله) ، ج١، ص١٨۵.
بيشتر به چشم مىآيد كه با كسانىكه در اوج رفاه، زندگى خود را با گلايه، سپرى مىكنند، مقايسه شود. هاجر با وجود اين اسلام و تسليمى كه دارد، براى رسيدن به امر حق با اينكه در منطقهاى قرار مىگيرد كه حتى احتمال يافتن آب و آمدن باران هم نمىرود، براى رسيدن به آب سعى مىكند و هرگز از هدفش رو برنمىگرداند. مهمتر اينكه در اين سعىاش هرگز جفا نمىكند و از مروت هم خارج نمىشود و خداوند را فراموش نمىكند. هاجر براى رسيدن به هدف، به هر كارى دست نمىزند و از سنت و حدود الهى تجاوز نمىكند. سعى او در اجابت دعوت پروردگار و رسيدن به وصال آفريدگار است.
آنچه در سعى مهم است اين است:
آيا من در اين حركت و رفت و برگشت، واثق هستم؟
آيا براى امر حق و انجام دادن تكليفى كه به عهده من گذاشتند، ساعى هستم؟
آيا در سعيم بين صفا و مروه شتاب دارم؟ هروله دارم يا نه؟
اين مهم است كه ما محاسبه كنيم و به اين نكته برسيم كه ما در امور خودمان چقدر ساعى هستيم؟
در امرى كه به اسلام ما، به دين ما و به ملت ما مربوط است، سعى و كوشش داريم؟
آيا در سعىمان مخلص هستيم؟
آيا اخلاص داريم و در سعى خود از سنت بيرون نمىرويم؟
اينها نكتههاى دقيقى است كه بايد به آنها توجه شود. (1)
حضرت على (ع) مىفرمايند: «
اِقتَضَت حِكمَتُه البالِغَةُ اَن يَجريَ الاَشياءَ باَسبابِها » ؛ «حكمت رساى او اقتضا كرد كه اشياء و امور را براساس اسباب آن جارى سازد» . (2)اين
سنت فراگير بر هستى، حاكم است، و هيچ پيامبر و امامى از اين قاعده مستثنا نيست، و آنها نيز پيرو اين قانون بودهاند و مسبب را از راه اسباب مىجستند. در حقيقت سبب، همان دستان ناپيداى پروردگار در جهان هستى است و خداوند آنها را مسيرهاى درست براى رسيدن به مسببها معرفى كرده است. خداوند دوست دارد كه بندگانش براى اسباب نيز حرمت قائل شوند و اينگونه بود كه هاجر در عين دلبستگى و توكل به مسبب الاسباب، او را از راه سعى جويا شد.
گويند يكى از صالحان از غايت زهد، از خلق، كناره گرفت، و بر سر كوهى مقيم شد. عهدى با خود كرد كه رزق او بىواسطه بدو رسد. مدت هفت روز برآمد و از طعام هيچ نيافت. اضطرار به كمال خود رسيد. در اين حال در مناجات با پروردگار گفت: «خدايا! كريما! اگر عمرم باقى است آن رزق كه در ازل به نام من قسمت كردهاى به من برسان و اگر عمرم به آخر رسيده، مرا به حضرتت برسان!» پس از لحظاتى به گوش هوش شنيد كه او را گفتند: «اى بنده ما! تقدير چنان رفته است كه به واسطه و سبب، رزق به تو رسد. برخيز و به ميان شهر رو تا رزق را با واسطه به تو برسانيم» . مرد صالح چون به ميان شهر رسيد، حاضران بدو تبرك نمودند و طعامهايى نيكو به نزد او آوردند. چون شب هنگام به خواب رفت، در عالَم خواب ديد كه به گوشش چنين خواندند: «اى بنده ما! بدان سبب كه مىخواهى زاهد باشى، در دنيا حكمت ما باطل خواهى كرد. نمىدانى كه منزلت و قربت آن جماعت كه رزق ايشان به واسطه بندگان بديشان رسد، زيادتر از آن جماعتى است كه ارزاق ايشان بىواسطه به آنها مىرسد» . (1)
خواجه عبدالله انصارى دراينباره سخن مىگويد: «دستى مىجنبان تا كاهل نشوى، روزى از خدا مىدان، تا غافل نشوى» . (2)
«بزرگى گفته است كه حرفهاى داشتم كه از آن راضى بودم. در ترك اين حرفه ترديد داشتم و در صدد بودم آن را وانهم و با توكل بر خدا روزى خويش بجويم. روزى در گوش خود نجوايى شنيدم كه گفت: «من رزق را از طريق بندگانم به تو مىرسانم و بىحرفه و تنها با توكل، منتظر رزق مباش» . (1)
بارى هاجر، مادر اسماعيل، مادر پيامبر خدا و همسر پيامبر خداست. همچنين زنى كه خداوند به او توجه كرده است؛ بنابراين مىتوانست به خدا توكل كند و با دعا كردن از خدا آب طلب كند، اما او دعا و توكل را جانشين سعى نكرد، و بارها با رفت و برگشت بين دو كوه سعى نمود تا سرانجام چشمهاى گوارا به پاداش سعى او از دل كوير جوشيد و طعم شيرين «سعى» را به كامش چشانيد.
هاجر (س) به فرمان او، دست روى دست نمىگذارد، با توكل و پيروى از عقلى كه هديه اوست در جستوجوى آب سعى مىكند. اگر توكل و عشق و ايمانش نبود، اگر تنها عقل و حسابگرى بود، در اين بيابان تنها مىماند، اما بىشك، ايمان و توكل داشت كه آب را خواهد يافت. شايد اگر دعا مىكرد، همچون مريم (س) مائده و آبى از بهشت برايش مىرسيد، اما چنين نكرد؛ زيرا به مقامى بالا و دركى عميق رسيده بود. در عين احساس فقر مطلق در برابر حضرت احديت، حتى از او هم چيزى نخواست، و مصلحت خويش را به او واگذارد. با اين باور كه او، بهتر مصلحت بندهاش را مىداند. در واقع هاجر به خود و فرزندش نمىانديشد، بلكه به انسانهايى مىانديشد كه بايد از چنين آبى سيراب شوند. او به زمزم مىانديشيد كه نشانه لطف الهى به او و فرزندش و هديهاى براى بشريت است. (2)
به تعبير استاد صفايى حائرى:
&
بعد از طواف و تسليم و نماز در مقام و جاى پاى ابراهيم و ايستادگى و استوارى در مسئوليت، نوبت سعى است. در حج، سه نمونه از سلوك داريم: اسلام ابراهيم و اسلام هاجر و اسلام اسماعيل؛ كه اينها مظهرى از مظاهر اسلامند و مظهرى از تسليم در برابر حقند و با تمامى اين مراحل اسلام و با اين سلوكى كه دارند، و با تسليمى كه دارند، ساعى هستند و تازه سعيشان در اسلامشان بيشتر شده است، و چه بسا ما در مرحلهاى، اين اسلام و اين وثوق به فضل حق را نداشته باشيم و تنها در مظان آب است كه دنبال آب مىگرديم، اما در آن سنگها در جستوجوى آب نيستيم، ولى هاجر در آن كوهستان به خاطر وثوقش به فضل حق، به دنبال آب رفت و سعى كرد و به نتيجه رسيد. اين ابراهيم و هاجر و اسماعيل هستند كه بر خدا تكيه زدهاند و واثق به امر حق و مطمئن به عنايات او هستند، اما در عين حال، ساعى نيز مىباشند و توكل و وثوق آنها حجاب و مانع سعى آنها نشده است. اين چنين نيست كه هاجر نااميدانه بگويد: حالا كه در وسط اين بيابان مرا گذاشتهاند، بيفتم و بميرم، بلكه امر حق را به جا مىآورم، واثق به فضل حق هستم، سعى هم مىكنم و وقتى كه تو سعيت را نمودى، از همانجا كه اميدى ندارى، خداوند، چشمهها را جارى مىكند و زمزم را بيرون مىآورد. (1)
بىگمان هاجر به اثبات رساند كه مىتوان با گوهر «اميد» و پاى «سعى» در دل كوير، چشمه جوشان را تسليم اراده خويش كند.
سعى با همه اعجاز و گرهگشايىهايش بدون عنايت و خواست حق، نتيجهاى ندارد و به همين دليل است كه عارفان بيداردل و نازكانديش، ادب «سعى» را از ياد نمىبرند،
1) حقيقت حج، صص٣٠ و ٣١.
و در عين سعى، توكلى ژرف نيز به پروردگار خويش دارند. جمع كردن بين «سعى» و «توكل» بهگونهاى كه نه «توكل» مانع از «سعى» شود و نه «سعى» حجاب توكل شود تنها از عهده اندكى از بندگان خدا ساخته است.
به تعبير امام محمد غزالى:
بدانكه تنها توكل از جمله مقامات مقربان است و درجه وى بزرگ، وليكن علم وى در نفس خويش باريك و مشكل است و عمل وى دشوار است. نكته اين است كه هر كه هيچ چيز را جز حق تعالى در كارها مؤثر بيند، در توحيد وى نقصان است [و از آن سو نيز] اگر جمله اسباب نيز از ميان برگيرد، در شريعت طعن كرده است و اگر براى اسباب نيز مسببى نبيند، با عقل خويش مكابره (1)كرده باشد و چون ببيند كه به چيزى از اسباب توكل كند، در توحيد نقصان افتد. پس شرح توكل، چنانكه عقل و توحيد و شرع درهم بگويد و ميان همه جمع كند، علمى غامض است، و هركسى بدان مرتبه دست نيابد. (2)
بنابراين به نظر غزالى، تلفيق توحيد (خدا را در جهان هستى، يگانه علت و سببْ شمردن) با شرع پيغمبر (ص) و جستوجوى فعالانه اسباب، براى رسيدن به مقصودى كه از جانب پيغمبر (ص) توصيه شده است، يكى از باريكترين مسائل انديشه و عمل است. تنها آنان كه نور حق بر جانشان تابيده، بر حقيقت آن آگاهند. همين مسئله غامض را از زبان سهل تُسترى مىشنويم: «هركه طعن كند در كسب، در سنت، طعن كرده و هر كه در توكل، طعن كند، در ايمان طعن كرده است» . (3)
هاجر الگويى بزرگ براى همه انسانهاى خداجو است. او بين «سعى» و «توكل»
سعى كرد و در عين سعى، توكلى عميق بر خداوند خود داشت و به اين نكته آگاه بود كه سعى او آنگاه به بار خواهد نشست كه معبود اراده كند؛ ازاينرو چشمى به سعى داشت و چشمى به عنايت پروردگار.
اين صحنه اعجابانگيز، از آن زن با ايمان كه نمونهاى از تربيت آسمانى خاندان ابراهيم (ع) است و مظهر عالى توحيد و توكل است، چنان در پيشگاه حضرت حق، تحسين شد كه عمل وى به صورت يكى از اركان حج در آمد، و تا روز قيامت، يك وظيفه براى زوار خانه خدا گرديد و او به همه مسلمانان درس توحيد، صبر، تسليم و توكل داد و به آنها آموخت كه هنگام نبودن اسباب طبيعى، هرگز خود را نبازند و به كابوس وحشتناك يأس و حرمان مبتلا نشوند، بلكه بايد در فشار حوادث، با قوت ايمان در مسير اميد به حضرت حق «سعى» كنند و توكل را از ياد نبرند. ازاينرو ممكن است، بار اول و دوم و حتى در دفعات متعدد، در راه خداجويى و حقيقتطلبى، قدم بردارند و فرياد «
هَل بِالوادي مِن اَنيس » (1)از دل بركشند، و جوابى نشنوند، اما نبايد مأيوس شوند. اينجاست كه شيطان به سراغ گوهر ايمان انسان مىآيد و در تضعيف نيروى توكل و اخلاص آدمى مىكوشد. بايد از شيطان پرهيز كرد و به خدا پناه برد تا نتواند سرمايه سعادت انسان را به يغما برد. بايد با توكل و استمداد از حول و قوه الهى، آنقدر در مسير ايمان و عمل ثابت ماند و بين دو كوه خوف و رجا «سعى» كرد، تا زمانى كه خدا مصلحت داند و آب حيات و سعادت را، از ميان صخرههاى سخت و صُلب بجوشاند و شادى و طراوت را به زندگى انسان عطا فرمايد. (2)
به تعبير دكتر على شريعتى:
به هاجر فرمان مىرسد كه «بچه كوچكت از بينالنهرينِ آباد به درون يك گودى كه در آن گياه نمىرويد و قطرهاى باران نمىريزد و يك
جويبار رد نمىشود و محل سكونت هيچ انسانى نيست، ببر و آنجا بگذار» و او بر خلاف همه موازين علمى و مادى براى شرايط زيست انسان، بچهاش را آنجا مىگذارد، يعنى مظهر توكل مطلق؛ هيچ چيز ديگرى نيست. بنابراين اينكه به ابراهيم فرمان مىرسد كه «هاجر را ببر و بچهات را در اين وادى غير ذىذرع بگذار» و او همين كار را مىكند و هاجر هم مىپذيرد و بچهاش را مىگذارد، درحالىكه نه آب است و نه غذا و نه آدم، يعنى تن به مرگ دادن؛ با اعتقاد به اينكه زندگى هست. اين توكل مطلق است. اما در زندگى هاجر مىبينيم كه هاجر طبق توكل مطلق كه بلند مىشود و اين فرمان را قبول مىكند و بدون تكيه به هيچيك از عوامل اقتصادى، مادى و طبيعى و جغرافيايى، بچهاش را مىگذارد، نمىنشيند كه خدا مائدهاى از آسمان برايش بفرستد و بلافاصله برمىخيزد و در بين اين دو كوه مىكوشد تا آب بياورد. طواف مظهر توكل مطلق به يك نقطه هستى است و سعى، دويدن و كوشيدن، يعنى تلاش براى زندگى مادى، براساس قوانين حاكم بر طبيعت. با توكل مطلق، مطلقاً بايد كوشش كرد. اين زبان تازهاى است كه اسلام آورده. زبان تازهاى است كه از دو چيزى كه هميشه با هم متضاد بوده، مونتاژ كرده. اين حركت «سعى» بين صفا و مروه، رفتن و كوشيدن است، اما با اين تلاش كه مىكند - معذلك - براساس توكلش آب به دست مىآورد و مىبينيم كه زمزم را در مروه يا صفا پيدا نكرده و بعد از كوشش كه كرد و همه كوششهايش را كه كرد، برگشت و ديد كه كوششهايش به نتيجه رسيده و آب به دست آمده، اما نه به كوشش، بلكه به توكلش، اما پس از كوشش. (1)
1) ميعاد با ابراهيم، صص۴١٣ و ۴١۴.
اسلام، هم دين آخرت است و هم دين دنيا، و از پيروانش نيز خواسته است كه نَه آخرتگرايى، آنها را از طلب دنيا باز دارد، و نَه دنياطلبى آنان را از آخرت، غافل كند. «سعى» هاجر به همراه توكلش، نمادى از پيوند دنيا و آخرت و نهاد خداخواهى به همراه تلاش براى سامان بخشيدن به دنياست. «اين بينش اسلامى ابراهيم كه در اينجا مىخواهد نمونهاى از توكل مطلق و عاشقانه انسان را در برابر اراده خدا نشان دهد نيز، مىخواهد بينش ديگرى را نشان دهد به بينشى كه كوشش در زمين و در زندگى مادى براى به دستآوردن قدرت، رفاه، ثروت، نعمت مادى را وظيفه انسان مىداند و نشان مىدهد كه با عشق و توكل، منافات ندارد. ازاينرو هاجرى كه مىپذيرد بچهاش را وسط اين گودى بگذارد، هاجرى كه مظهر توكل عاشقانه به خداوند است، منتظر نمىنشيند تا مائده زمينى و آسمانى از طرف خداوند برسد، بلكه به جستوجوى آب مىرود تا بقاى خود و فرزندش را تضمين كند، يعنى به دنياى خويش سامان بخشد» . (3)
خداوند از آدميان مىخواهد كه در زندگى مسئوليتپذير باشند و زندگى را به صحنهاى از تلاش تبديل نمايند و دنيا را از وجود تمام عناصر و گروههاى طغيانگر، كافر و مستكبر، پاك و منزه گرداند. (4)
سعى ميان صفا و مروه را به تردد بين خوف و رجا تأويل كردهاند. از اين رهگذر، بنده راستين خداوند هم خوف از دوزخ دارد و هم اميد به بهشت. چنين انسانى نَه يكسره در اميد است تا در دام غرور و خودبينى گرفتار شود و نه يكسره غرق در خوف و هراس است تا از رحمت خدا نااميد شود و انگيزه سعى و تلاش در او از بين برود. اعتدال آن است كه خوف و رجا باهم باشد؛ يعنى بنده معتدل به همان اندازه كه از خدا خوف دارد، به همان ميزان نيز به او اميدوار است.
امام سجّاد (ع) در بيان نورانى خويش به شبلى فرمود:
اَسَعَيت بَينَ الصَّفا وَ المَروَةِ وَ مَشَيتَ وَ تَرَدَّدتَ بَينَهما؟ قالَ: نَعَم. قال لَه: نَوَيْتَ أَنَّكَ بَينَ الرَّجاءِ وَ الْخَوفِ؟ قالَ: لا. قالَ: فَما سَعَيْتَ وَ لا مَشَيْتَ وَ لا تَرَدَّدْتَ بَينَ الصَّفا وَ الْمَروَةِ. (1)
آيا ميان صفا و مروه، سعى كردى و بين آن دو گام برداشتى؟ گفت: آرى. پرسيد: آيا توجه داشتى كه ميان بيم و اميد هستى؟ گفت: نه. پس، نه سعى كردهاى، نه راه رفتهاى و نه ميان صفا و مروه رفت و آمد كردهاى.
خداى سبحان، كسانى را كه از پايان كار خود هراسان و به لطف حق اميدوارند، اين چنين مىستايد:
أَمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّيْلِ ساجِداً وَ قائِماً يَحْذَرُ الْآخِرَةَ وَ يَرْجُوا رَحْمَةَ رَبِّهِ قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ (زمر: ٩)
[آيا چنين كسى باارزش است] يا كسى كه در ساعات شب به عبادت مشغول است و در حال سجده و قيام، از عذاب آخرت مىترسد و به رحمت
1) مستدرك الوسائل، محدث نورى، ج ١٠، ص ١۶۶.
پروردگارش اميدوار است؟ بگو، آيا كسانى كه مىدانند با كسانى كه نمىدانند، يكساناند؟
عزالدين محمود كاشانى مىنويسد:
و خوف و رجا به مثابت دو قدمند. سالكان طريق را كه بدان، قطع منازل و مراحل كنند، گاهى به قدم خوف، از مهالك وقوف و سكون فترت مىگذرند، و گاهى به قدم رجا از ورطات (1)مصباح الهداية و مفتاح اللغاية، عزالدين محمود بن على كاشانى، ص٣٩۵.
(2)يأس و قنوط، راه بدر مىبرند. (3) حاتم اصم نيز گفته است:
سزاوار است كه انسان، فريفتۀ وضع خوب و مكان نيك و شايستهاى نشود؛ زيرا مكانى برتر و صالحتر از بهشت نيست. بهشتى كه آدم در آن دچار آن چيزى شده كه ديد [و از آن به بيرون رانده شد] و نبايد آدمى به فراوانى عبادت فريفته گردد، چون هيچ عبادتى بيشتر از عبادت ابليس نبود، و او ديد آنچه را كه ديد و سزاوار نيست كه به زيادى دانش فريفته گردد؛ چراكه هيچ دانشى بيشتر از دانش بلعم بن باعورا نيست؛ او اسم اعظم را نيك مىدانست و او نيز دچار آن چيزى شده كه شد و شايسته نيست كه با ديدن افراد نيك، مغرور شود؛ چرا كه هيچكس صالحتر از حضرت مصطفى (ص) نبود، با اين حال، نزديكان و دشمنانش از ديدار او طرفى نبستند، و نتيجهاى به حالشان نداشت. پس بپرهيز! بپرهيز! كه كار بسى دشوار است و خداوند بسى بينا است. (4)
همچنين سعى ميان صفا و مروه، تردد ميان دو كفه ميزان در عرصه قيامت است. صفا تمثل كفه حسنات و مروه تمثل كفه سيئات است. تردد به اين معنا كه انسان نمىداند در قيامت چه عاقبتى در انتظار اوست و كدام كفه
براى او ترجيح پيدا مىكند. در واقع سعى ميان صفا و مروه، تردد ميان مغفرت و عذاب است. (1)
رشيدالدين ميبدى مىنويسد:
چون سعى كند، قصد وى به قومى بيچارگان ماند كه به درگاه ملوك شوند، نيازى را و حاجتى را كه دارند و گرد سراى مَلِك مىگردند و اندر درِ سراى، تردد مىكنند و كسى را مىجويند كه از بهر ايشان شفاعت كند و اميد مىدارند كه مگر ناگاه خود چشم مَلِك بر ايشان افتد و ببخشايد و كار ايشان يكسره شود. (2)
در تفسير بيان السعادۀ آمده است:
سعى، كنايه از لزوم تردد و رفت و آمد انسان در حالت اضطراب بين صفاى نفس انسانى و مروه نفس حيوانى است. زيرا انسان به وسيله تردد بين آن دو و گذراندن حاجت و نياز آن دو قوه، در اين بنيان باقى مىماند و با اين بقاء، كامل مىشود در ذرات و صفات و پيروى از خدا و با اين كاملشدن استحقاق حضور در نزد رحمان و دوستى و امامت را پيدا مىكند. پس چنانچه صفا و مروه و سعى بين آن دو از مناسك حج است، صفا و مروه نفسانى و تردد مضطربانه بين آن دو نيز به جهت اصلاحى حال آن دو و برآوردن حاجت آنان است. (3)
بدون سعى و تلاش نمىتوان نفس را تهذيب كرد و جان را تصفيه نمود. سعى بين صفا و مروه اين حقيقت را به ياد مىآورد كه تا سعى و تلاش نباشد، نمىتوان جانى
&
مهذب داشت. سعى، انسان را در آستانه رهايى قرار مىدهد؛ گسستن زنجيرها، عقدهها و حجابهايى كه باعث رهايى آدمى مىشود. صفا از انسان، مصطفى مىسازد. سعى با ماندن، ركود و خمودى مناسبتى ندارد. انسان آمده است تا برود نه اينكه بماند، پس بايد عزم رفتن، قصد رهايى و آهنگ پالودن غبارها كند. سالك در سعى خويش، فرياد هاجر را مىشنود و به دنبال «انيس» و «جليس» مىگردد. اسماعيلِ وجودِ آدمى، تشنه است؟ بايد با هجرت خويش، از منيت تا خدا، آن را سيراب كرد. در سعى مىتوان بيم و اميد، ظاهر و باطن، جمال و جلال، دنيا و آخرت را تجربه كرد. از صفا بايد صفاى درون و از مروه، مروت آموخت. بايد با حالت خشوع، تكبير و مناجات، مسير مَسعى را پيمود. داستان هاجر و اسماعيل يعنى حكايت سراب و آب. اين داستان هميشگى زندگى است. از سرابها بايد گريخت و به زلال عشق و معرفت روى آورد. در سعى، انسان خدا را با تمامى عظمتش احساس مىكند، كودك تشنه درون با آه و ناله از خدا رحمت مىطلبد و از خدا مىخواهد شيرينى گناه را از او بستاند و حلاوت بندگى به جاى آن بنشاند. سعى يعنى بريدن از زمين تا آسمان، يعنى پرواز از خاك تا افلاك؛ يعنى دورى از زمين و نزديكى به خدا، يعنى رهايى از حيرت و نيل به معرفت، يعنى ارتحال از تن بهسوى روح و دويدن در پى آواز حقيقت. (1)
شيخ روزبهان بقلى در تفسير «عرايس البيان» دراينباره مىنويسد:
صفا و مروه به صفاى اشراق شمس عزت، متلبساند. با صعود بدانها، هركس مىتواند نور جامه توانايى را در حال استغراق در نور مشاهده، نظاره كند و با نظر به آن دو، از كدورت بشرى تقدس يابد و اخلاق نيكو به نعت صفاى معرفت در وجودش ظاهر گردد. نيز كوه صفا صعودگاه عارفان براى تصفيه روح به نور معرفت براى طلب مشاهده است و كوه مروه مدارج
1) اسرار عرفانى حج، صص۴٣٨ و ۴٣٩.
زاهدان براى تزكيه درون با سرشك ندامت. براى سعى در طلب معامله آخرت و طمع جزا و ثواب است.
شيخ ابوعبدالرحمان سلمى (رحمهاللهعليه) مىگويد:
از منصور بن عبدالله شنيدم كه او نيز از ابالقاسم و او نيز از اباجعفر و او نيز از على بن موسى الرضا (ع) و او نيز از قول پدرش از [حضرت] جعفر [صادق (ع)] نقل مىكند كه: «صفا، روح است به دليل صفاى از پستى مخالفتها، و مروه، نفس است به دليل استعمال بنده در قيام به خدمت مولاى خود» .
همچنين گفتهاند كه چيزى از شعائر حج، بر آن كسى كه با صعود به صفا، درون خود را براى خداوند پاك نسازد و به صفات او تخلق نيابد، آشكار نمىگردد و صفا موضع ارتباط با حق است. هركس در اين موضع ارتباط، تجرد نيابد، بر تضييع وقت و سعىاش در حج، يقين داشته باشد. (1)
بر وجود قلب، اشارت آن صفاست
نفس را هم «مروه» گر دانى بجاست
از «شعائر» يعنى از اعلام دين
وز مناسكهاى قلبى كاليقين
يا توكل يا كه اخلاص و رضا
رفتهرفته تا شود حاصل فنا
و آن شعارالله بوَد بهر بدن
چون صلات و صوم از طاعات تن
حج بيت آمد وصول مستدام
بر مقام وحدت ذاتى تمام
يعنى اندر ذات حق فانى شدن
رَستن از امكان و ربانى شدن
عُمره يعنى در زيارت گشت مات
حضرت او را به توحيد صفات
و اندر انوار جمال و هم جلال
فانى آمد سالك اندر اشتغال
پس حَرَج نَبوَد مر او را كز خضوع
سوى قلب و نفس فرمايد رجوع
1) تفسير عرايسالبيان، شيخ روزبهان بقلى شيرازى، صص١١٣ و ١١۴.
در تردد بين آن دو آيد او
نز ره تلوين كه آن نبوَد نكو
گر به تلويناند، آن باشد جُناح
نيست نزد اهلِ ره، فوز و فلاح
ور ز تمكين است كان بعد از فناست
از جُناح و ذنب، بالكلى جداست
ريخت از وى زان تردد هرچه بود
از گناه و جُرم و نقصان وجود
پس خدا شاكر شود زو از كَرَم
يعنى از شكرش فزايد بر نِعَم
باشد او دانا به افعال عباد
اجر عامل را كند هر دم زياد
شكر حق چون كرد سالك در فنا
حق تصرف داد او را در بقا (1)
ابنعربى نيز در تحليل عرفانى خويش درباره سعى بين صفا و مروه، به دو بتِ «اساف» و «نائله» كه در زمان جاهليت بر بالاى دو كوه «صفا» و «مروه» نصب شده بود، اشاره مىكند. از دل اين دو بت و با توجه به اسم آنها، نقبى به عالم معنا مىزند و در نگاهى عرفانى دراينباره مىگويد: بر صفا [بت] اِساف و بر مروه [بت] نائله نصب شده بود و شخص سعىكننده نبايد از اين قضيه غافل باشد. پس آنگاه كه از صفا بالا مىرود، با يادآورى اساف، به اَسَف خوردن افتد از آنچه از حقوق الهى، تضييع كرده است و به دليل همين حزن و اسف، بعد از بالا رفتن از صفا، رو به كعبه كند و دعا و ذكر گويد تا اين دعا و ذكر، او را به آنچه كه از حقوق الهى ضايع كرده است، متذكر شود و اما آنگاه كه به مروه رسيد به اجر و پاداش اسف و حزنى كه در صفا داشته است، نائل مىگردد و او اين حالات را در همه سعىهاى هفتگانه حفظ كند. ديگر آنكه در سعى بين صفا و مروه، جمعِ بين سه حالت اتفاق مىافتد و آن سه حالت: ترقى (بالا رفتن از كوه) ، انحدار (پايين آمدن از كوه) و استواء (راه رفتن بين دو كوه) در اينجا حالت
1) شرح جامع عرفانى و منظوم قرآن، صفى عليشاه، صص٣٨٧ و ٣٨٨.
چهارمى وجود ندارد. پس شخص ساعى در اين سه حالت به درجه كمال در عبادت مىرسد. پس انحدار او بهسوى خداست و ترقى و صعود او بهسوى خداست و استواى او نيز با خداست. پس او در اين هنگام، در تمامى احوال، با خدا و براى خداست. پس هركه «سعى» كند، و حقيقت اين دو سنگ - صفا و مروه را - كه عبادت است - از خشيت و حيات و علم به خدا و پايدارى در مقام خويش دريابد، پس سعى او حقيقى خواهد بود و سعى چنين كسى، نتيجهبخش خواهد بود. [و بايسته نيست كه او كمتر از سنگى باشد كه براساس آيات قرآن و آموزههاى دينى، خشيت و حيات و علم به خدا و پايدارى در مقام خويش دارند] پس چنين كسى كه به حقايق ياد شده، دست يافت، از مسعى برمىگردد، درحالىكه داراى قلبى زنده است، و از خشيت پروردگار برخوردار است و به قدر خداوند و به آنچه براى خداست آگاه شده است. (1)
امام خمينى (رحمة الله) مىفرمايد:
در سعى بين صفا و مروه، با صدق و صفا، سعى در يافتن محبوب كنيد كه با يافتن او، همه بافتههاى دنيوى گسسته شود و همه شكها و ترديدها فرومىريزد. در سعى بين صفا و مروه، سعى در يافتن محبوب كنيد كه با يافتن او همه دلبستگىهاى مادى، گسسته شود و آزادگىها شكفته گردد و قيد و بند شيطان و طاغوت در هم ريزد. (2)
به تعبير مقام معظم رهبرى: «ميان صفا و مروه، سعى ابدى مؤمن از منشأ صفا را
مجسم سازيد» . (1)
سعى زائر آنگاه كه رو به جانب صفا دارد اين است كه خود را تصفيه كند و از صفاى الهى بهرهمند شود. زمانىكه بهسوى مروه مىرود، سعى در كسب مروت و مردانگى به دست آورد؛ زيرا «مروه» رمز مروت و مردانگى و «صفا» نشان تصفيه و تهذيب روح است. گرچه در اصلِ اين تردد، هاجر (س) براى رسيدن به آب، هفت بار از كوه صفا به مروه و از مروه به صفا آمد و ذكر «
هَل بِالوادي مِن اَنيس » بر لب داشت تا آبى براى نوزادش بيابد، تا آنكه بر اثر دعاى حضرت ابراهيم (ص) هنگام اسكان و ترك همسر و فرزندش در اين سرزمين، رَبَّنا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي
. . . (ابراهيم: ٣٧) و نيز سوز و نيايش مادرانه هاجر، از زير پاى مبارك حضرت اسماعيل چشمه زمزم جوشيد، ولى سر اين كار، آن است كه انسان به صفا برسد و مروت و مردانگى بيايد. جوانمرد، هرگز ذلت را نمىپذيرد سرور آزادگان، امام حسين (ع) مىفرمايد: «نه چون بندگان مىگريزم و نه دست تسليم و ذلت به كسى خواهم داد، بلكه در ميدان مبارزه و مردانگى، شجاعانه خواهم ايستاد» . (2)سعى راستين رسيدن به عزت، مروت و مردانگى است. (3)
براساس روايات و فتاواى علما، آغاز سعى، بايد از صفا باشد و اگر سعى خود را از مروه شروع كند، بايد آن را اعاده نمايد. (4)
ابنعربى دراينباره مىنويسد:
سعى بايد از «صفا» آغاز شود. چون خداوند در آيه شريفه إِنَّ الصَّفا وَ
الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ ، نخست، نام صفا را آورد و رسول خدا (ص) نيز در حجۀالوداع نيز فرمود: «من سعى خود را از صفا آغاز مىكنم؛ چون خداوند در آيه شريفه از صفا آغاز كرد» ، پس بنده خدا بايد آنچه را كه خدا مقدم داست، مقدم بدارد و آنچه را كه خدا مؤخر داشت، مؤخر بدارد. همانا كه از اسامى خدا، «
المقدم » و «
المؤخر » است. پس اگر تو آنچه را كه خدا مقدم داشت، مؤخر نمايى و آنچه را كه مؤخر داشت، مقدم نمايى، اين كار تو در حقيقت، نزاعى خفيف و پنهانى با خداوند است كه حرمان و محروميت تو را در پى دارد. پس در مشاعر الهى همانگونه كه براى شما بيان شد، عمل نماييد، و پا را از آن، فراتر ننهيد و رسول خدا (ص) اين دستورِ رعايت ترتيب در سعى را به سبب تعليم ما و رعايت ادب الهى فرمود، و اگر شروع سعى از مروه جايز بود، آن حضرت چنين دستور نمىدادند. پس هر كه سعى خود را از صفا شروع نكند، از فوايد نهفته در شروع سعى از صفا محروم مىشود و همانا كه رسول خدا (ص) فرمود: «مناسك خود را از من فراگيريد و مقدم داشتن صفا در سعى از مناسك است» . (1)
آنجا كه تنها هفت بار «سعى» ، آن همه دستاورد به همراه دارد، دستاوردهاى «سعى» در همه عمر، اعجابآور خواهد بود. هفت بار سعى بين صفا و مروه، تنها، مشق و تمرينى است به منظور آماده شدن براى سعى در همه عمر. تلاش و تكاپوى در حج نيز به تمرين براى تلاش در زندگى است. از آنجا كه حاجى براى رفتن به حج آماده مىشود، در حال حركت است. تا هنگام بازگشت از اعمال حج علاوه بر
1) رحمة من الرحمان، ج١، ص٢٣١.
عبادىبودنشان، عملهاى نمادين نيز هستند؛ يعنى نماد سعى و حركت و آموزش سعى و حركت در همه عمر و براى هميشه. (1)
در مناسك حج، چند بار عدد هفت به كار رفته است: طواف هفتگانه، رمى هفتگانه و سعى هفتگانه. دستور شرع به انجام دادن اين اعمال با اين تعداد، همانند ديگر دستورهاى خداوند حكمتى دارد: هفت، عددى متبرك است. عدد هفت در فرهنگ و تعاليم اسلامى، معانى نمادين ارزشمندى دارد؛ مثل طبقات آسمانها و زمين. (2)عدد هفت كه نشانه روز هفتم و روز پس از خلقت عالم (به مدت شش روز) است. يادآور استواى خداوند تبارك و تعالى بر عرش است. (3)عدد هفت، عدد بركت است. (4)علاوه بر آن، رمى شيطان با «هفت» سنگ و همچنين طوافهاى هفتگانه، حاكى از ارزش اين عدد است. حكماى اسلام عقيده دارند كه اين عدد، به هفت عضو باطنى و همچنين به هفت اندام و همينطور به مجموعه حواس پنجگانه به اضافه روح حيوانى و خيال، اشاره دارد. در مكتوبات سهروردى، عدد هفت، يادآور هفت فلك و هفت رونده (سيارات) و نيز تحت عنوان هفت پير گوشهنشين است. بارزترين مصداق عدد هفت در خصوص كعبه را در تعداد طواف و همچنين در مراكز هفتگانه آن مىتوان مشاهده كرد؛ به اين ترتيب كه هركدام از وجوه ششگانه كعبه را مركزى است كه به اضافه مركز كعبه، هفت مركز مىشود. (5)
آيت الله جوادى آملى دراينباره مىنويسد:
هر اسمى از اسماى حسناى الهى به تنهايى ظهورى خاص دارد و با تناكح اسماى ديگر، واجد اثرى مخصوص مىشود. عدد، رقم و بالاخره كميتِ تجلى شده در ركعات نماز، تلبيه احرام، اشواط طواف و سعى و رمى جمرات، هر يك مىتواند مظهر تناكح اسماى الهى باشد كه با هندسهاى مخصوص، اثربخش است. اعداد و ارقامى كه در متون دينى براى آنها شواهدى ويژه و علائمى مخصوص است، حتماً راز و رمزى دارد كه براى همگان آشكار نيست. (1)
به تعبير دكتر على شريعتى:
باز در اينجا چه عددى را مىبينيم؟ هفت را؛ همان عددى را كه در «طواف» ديديم و همان عددى را كه در «سعى» ديديم. عدد هفت دو معنى دارد: يكى، عددى است كه آفرينش جهان را به ذهن ما مىآورد، كه طواف ما، سعى ما و حمله ما با آن اتصال پيدا مىكند، يعنى عمل ما با آفرينش جهان اتصال پيدا مىكند، و انسان با خلقت، اتصال پيدا مىكند. دوم، عدد هفت، تنها عددى است كه در تاريخ بشر و در فرهنگ بشرى به معناى كثرت است، به معناى بىنهايت است؛ اصلاً كتابى به نام «عدد هفت» هست و مىبينيم كه در ادبيات ما، در ضربالمثلهاى ما و در سنتهاى ما، عدد هفت خيلى تكرار مىشود. در اين معناى دوم عدد هفت، ما بىنهايت طواف مىكنيم؛ يعنى همواره در طواف دور اين شمع جهانى هستيم و «سعى» كه مىكنيم، يعنى همواره در حال كوشش هستيم و بعد اين سه بت بزرگ را هفت بار مىزنيم، يعنى همواره و غيرقابل توقف، اين حمله ما تا مرگ عليه اين سه مظهر ادامه دارد. (2)
&
به هر حال عدد هفت، در اكثر اعتقادات دينى، عدد مهمى است. عدد هفت همچنين نزد ساميان (از روزگار حساب نجومى بابل، كه مفهوم هفت سپهر را مديون آن هستيم) و ايرانيان، مقدس بوده است. علوم و روانشناسى اسلامى، افكار و انديشههاى زيادى را از اين دو منبع وام گرفتهاند و خود نيز چيزهايى بر آن افزودهاند. هفت گام يا وادى طريقت نيز در خصوص بيشتر تفكرات عرفانى در سرتاسر جهان يكسان هستند. در ايران نيز اين رسم منحصر به فرد وجود دارد كه هنگام تحويل سال نو، سفره هفت سين مىچينند. قرآن داراى هفت بطن يا معناى درونى است و براى تلاوت آن نيز هفت صورت شرعى (علم تجويد) وجود دارد؛ ركعات نماز نيز هركدام از هفت جزء تشكيل شدهاند. (1)
١٣. هروله (2)و شكستن تكبر و رويش فروتنى
خرامان راه رفتن، بهطور معمول به نشانه تكبر است. براى شكستن تكبر، بايد چگونگى راه رفتن نيز توجه شود. هروله در سعى، از عوامل نابودى تكبر در انسان است. بارى، تكبر، تنها با خواست آدمى از بين نمىرود، بلكه بايد اعمالى را انجام داد كه موجب فروتنى و تواضع مىشوند. هروله يكى از اين اعمال است كه نقش فراوانى در زدودن زنگار تكبر از دل و جان آدمى دارد.
خداوند مىفرمايد:
وَ لا تَمْشِ فِي الْأَرْضِ مَرَحاً إِنَّكَ لَنْ تَخْرِقَ الْأَرْضَ وَ لَنْ تَبْلُغَ الْجِبالَ طُولاً (اسراء:٣٧)
1) رمزگشايى از آيات الهى، آزمارى شيمل، ترجمه: عبدالرحيم گواهى، صص٢١٣ و ٢١۴.
2) مستحب است پياده سعى نمايد و از صفا تا به مناره، ميانه راه رود و از آنجا تا جايى كه محل بازار عطاران است، مانند شتر، تند رود (هروله كند) و اگر سوار باشد، اين حد را فيالجمله تند نمايد و از آنجا تا به مروه نيز ميانه رود و در وقت برگشتن نيز به همان ترتيب مراجعت نمايد. (منتخب مناسك حج، ص١٩۵)
و روى زمين باتكبر راه مرو تو نمىتوانى زمين را بشكافى، و طول قامتت هرگز به كوهها نمىرسد. (1)
عمرو بن شيبه مىگويد:
من بين صفا و مروه، مردى را ديدم كه سوار بر اسبى شده است و اطراف او را غلامانى گرفتهاند و مردم را كنار مىزنند تا او سعى بين صفا و مروه را انجام دهد. مدتها از اين واقعه گذشت و من به شهر بغداد رفتم. در يكى از روزهاى اقامتم در بغداد، بر روى پل معروف شهر، راه مىرفتم كه مردى را ديدم كه لباسهاى مندرس پوشيده و پابرهنه است و موهاى آشفته و بلندى دارد. به او نگاه كردم و در صورت او خيره شدم. او به من گفت: چرا به من نگاه مىكنى؟ گفتم: تو را شبيه مردى ديدم كه در مكه بين صفا و مروه او را ديدم كه با تفاخر و سوار بر مركب حركت مىكرد و. . . . آن شخص ژوليده گفت: من همان مردى هستم كه در مكه او را ديدهاى! گفتم: چرا به اين وضع درآمدى؟ گفت: در آنجا كه همه مردم در برابر خدا متواضع هستند (در مسعى) ، من تكبر ورزيدم و تفاخر كردم. در اينجا كه مردم رفعت مقام دارند و هركس براى خود شخصيت و شغل و زندگى آبرومندى دارد، خداوند مرا ذليل كرد و بر زمين زد. (2)
«يكى از صاحبمنصبان شاه عباس، در سالى، سفر مكه نمود و در سعى، هروله [را] كه مستحب بود به عمل نياورد. چون به اصفهان بازگشت، كيفيت هروله كردن او به شاه عباس رسيد. او را احضار نموده و گفت: در كار خانه خدايى تأنف (3)و استنكاف و استكبار مىورزى و هروله نمىكنى؟ پس امر كرد كه تَبَرزين (4)بر دوشش گذاشتند و
حكم كرد كه در حضور پادشاه و اعيان دولت، در ميدان شاه اصفهان هروله نمايد. پس آن شخص ناچار شد به آن حالت هروله نموده [باقيمانده عمل حج را در اصفهان به عمل آورد]، از هر طرف صداى تقبلالله به آسمان بلند شد» . (1)
معلوم مىشود كه اين حاجى بيچاره، مثل بعضى معاصرين ما، به حساب خود، پيروى عقل كرده و تصور نموده است كه هروله چه معنايى دارد و با عقل درست نمىآيد و ملاحظه اين را نمىكند كه كداميك از فروعات و مسائل شرعيه، با عقل قاصر، مطابقت دارد؛ مگر راهنمايى، نشان از معناى آن دهد. به جهت اينكه مصالح و مفاسد دستورات دين از عقل بشر پوشيده است و از اسرار آن اشخاصى آگاهند كه وجود ايشان، با علوم و انوار الهيه عجين شده است و عقل بعد از اثبات اصول دين، به تصديق دستورات دينى حكم مىكند. (2)
در كوى ما شكستهدلى مىخرند و بس
بازار خودفروشى از آن سوى ديگر است مكه، سرزمين فروتنى به تضرع و استغاثه است. پس كبر و خودبينى در اين وادى جايى ندارد. كسانى كه كبر مىورزند، به زودى به پيامد آن گرفتار مىشوند. وقتى ابراهيم ادهم هنگام طواف، يكى از توانگران مشهور را ديد كه بر اسبى نشسته بود و طواف مىكرد حالتِ آن توانگر، موجب كراهت ابراهيم گرديد. زمانىكه حاجيان از مكه بازگشتند، آن مرد از قافله در باديه (3)جاماند، اسب او را، دزديدند و او را برهنه كردند. بيچاره و برهنه در باديه مىرفت كه ابراهيم ادهم به وى رسيد و او را در اين حالت ديد؛ گفت: هر كه بىادبى كند و تفاخر نمايد و در چنان جايگاهى، كه همه پياده روند،
سوار باشد، او را در بيابان، پياده كنند. (1)
سعى صفا و مروه مشتاقانه كردى
با هروله ذكر و دعا مستانه كردى
جدى ز شوق روى صاحبخانه كردى
با دوست دستافشان به عالَم پاىكوبان (2)
اگر هروله -در نگاه عرفانى- به معناى شتاب در اجابت دعوت خداست، براساس آموزههاى دينى اگر بنده يك قدم بهسوى خدايش بردارد، خداوند، ده قدم بهسوى او برمىدارد؛ به عبارت ديگر، روىآوردن خداوند به بنده خويش، بيش از روىآوردن بنده به خداى خويش است. به تعبير زيباى حكيم نظامى گنجهاى:
شيفتۀ شيفتۀ خويش بود
رغبتى از من، صد از او بيش بود
ابنعربى دراينباره مىنويسد: اما سعى و هروله درباره بنده به جهت افتقار و نيازش به آفريدگار، معلوم است. اما هروله در سعى كه منسوب به خداست، صفتى است كه در شدت طلب، بيش از طلب سعىكننده است. اين دلالت دارد كه طلب در مرتبۀ الهى، شديدتر است، به جهت عدم تعطيل شدن اسماء الهى. توضيح آنكه: حقتعالى در تجلى خويش مىگويد:
آيا توبهكنندهاى هست كه توبهاش را بپذيرم؟ كه در اينجا با اسم «
التواب » به طلب و جستوجوى بندهاش برخاست و نيز وقتى مىگويد: آيا درخواست كنندهاى هست كه حاجتش را برآورم؟ كه در اينجا با اسم «
المجيب » به بندهاش رو نموده است. همچنين آنگاه كه مىگويد: آيا آمرزشخواهى هست كه وى را بيامرزم؟ با اسم «
الغفور » به بنده خويش تجلى كرده است.
زيرا اگر در جهان هستى، كسى نباشد كه درخواست اين اسم را كند، حكم آن اسم، معطل و بيهوده خواهد بود. از اينرو سعى او تعالى، هروله است و طلبش شديدتر است؛ زيرا نقص در شأن او نيست، درحالىكه بنده، تمامش نقص و ضعف است. بنابراين او را به سبب ضعفش، شدت سرعت سعى -آنگونه كه در خداوند است - نمىباشد، چون نيازمند يارىكنندهاى دارد كه او را يارى كند. (1)
1) الفتوحات المكية، ج١، ص٨٩۶.
حلق و تقصير، يكى از واجبات حج است و حاجى، چون در مناسك حج به «حلق و تقصير» ١رسيد، بايد موى سر را بتراشد و يا قدرى از ناخن و يا موى سر و صورت را كوتاه كند. اين عمل نمادى از اين است كه حاجى بايد گستره نگاه خود را فراتر از ظواهر قرار دهد و در زندگى خويش معنويتمحور شود. حلق و تقصير به حاجى مىآموزد كه از توجه به ظاهر خويش بكاهد، تا دريچههايى از جلوههاى معنوى، به روى تو گشوده شود. حلق و تقصير، آموزههاى درخور توجهى براى حاجى دارد. برخى از اين آموزهها را در اينجا مرور مىكنيم:
عمل ديگرى كه بر حاجى در منا واجب است، تراشيدن موى سر يا حلق است. حاجى كه از آغاز احرام جامه فاخر، عطر، زر و زيور و كفش و كلاه را كه مايه تعين و تشخص او بود، كنار نهاده است، هنوز يك چيز دارد كه به او زيبايى و امتياز مىبخشد و آن زلفى است كه بدان مىنازد و نصف زيبايى خود را به آن مديون است. اينك در
منا خداوند، تيشه ديگرى به دست او مىدهد تا ضربه ديگرى بر بناى خودپرستى وارد آورد و از دام آخرين جاذبههاى مادى رها گردد.
به مىپرستى از آن نقش خود بر آب زدم
كه تا خراب كنم نقش خود پرستيدن (1)«آيا نمىتوان گفت مقصود از اين اعمال اين است كه ما براى قطع تعلق به دنيا و امتيازات و شئون آن تمرينى كرده باشيم؟ آيا همين زلف و زينت و سلاح و تاج و ديهيم نيست كه ما را هم از خدا و هم از بندگان خدا جدا كرده و به خود مشغول داشته است؟ ما گرفتاران دام خويشتنيم و خداوند مىخواهد در نماز بزرگ حج، بندهاى اين دام را يك به يك ببرد و بگسلد تا آزاد شويم و بتوانيم براى اداى نماز بزرگ حج، حضور قلب پيدا كنيم» . (2)«حاجى، پس از آنكه سعى خويش را انجام داد، همانند انسانى است كه به ديار معشوق بازگشته، نورانى شده و از تمامى گناهان، پاك و مبرا شده است. او به ميهمانى خدا رفته و با كولهبارى از خوبىها، نيكىها و زيبايىها بازگشته است. او تولدى دوباره يافته و حياتى مجدد پيدا كرد و اينك انسانى ديگر شده است. خداوند مىخواهد اين تغيير و تحول را با علامتى در بدن او نشان دهد از اينرو امر كرده است كه بخشى از اجزاء بدن خويش را جدا كند. مو نشانه زيبايى است. خدا خواسته است انسان از زيبايى ظاهرى بكاهد و سيرتى زيبا بيابد، درونش نورانى شود و از نعمتهاى الهى بهرهمند گردد. خدا خواسته كه انسان جمال خويش را به پاى جمال او قربانى كند. از درون خود روزنهاى بهسوى نور معرفت پيدا كند، در پايان اين راه و در آخرين مرحله اين هجرت طولانى، به نشانه بازگشت به زندگى نورانى، دستى به سر و روى خويش كشد و اوج خشوع و تواضع را در ظاهر خود هم نشان دهد» . (3)
سعى كه تمام مىشود، تنها تقصير باقى مىماند كه پس از تقيصر، عمره تمتع هم به پايان مىرسد. در اين هنگام حاجى، اجازه تقصير و بازگشت به زندگى عادى را مىيابد. اما با كولهبارى از معرفت به ميان خلق برمىگردد. حاجى نبايد به غفلت و فراموشى گرفتار شود و اين زندگى را در ادامۀ زندگى قبل از «مُحرم شدن» بداند. نبايد اين آزادى را چون آزادى پنداشت كه امام هفتم (ع) آن را به بُشر حافى نسبت داد. گويند هنگامى كه امام (ع) صداى بزم بُشر را شنيد از كنيز او پرسيد: اينجا خانه «آزاد» است يا «بنده» ؟ عرض كرد: خانه «آزاد» است. امام (ع) فرمود: معلوم است! بُشر پس از بازگشت كنيز، در جريان اين گفتوگو قرار گرفت و سراسيمه و پابرهنه به دنبال امام (ع) دويد و به دست مبارك وى توبه كرد و شد «بُشر حافى» و تا زنده بود، كفش به پا نكرد. ازاينرو به «حافى» (پابرهنه) معروف شد.
مقصود امام (ع) آزادى از «بندگى خدا» بود كه كنيز اين كنايه لطيف را درنيافت. ولى بُشر به فراست آن را درك كرد و رستگار شد. (1)
نازكانديشان نكتهسنج با توجه به آموزههاى دينى، سخنى لطيف و عرفانى درباره تقصير گفتهاند و آن اينكه، تقصير يعنى آنكه شخص، با همه سعى و تلاش كه درباره اطاعت خدا دارد و با همه عبادتى كه بهجا آورده است، باز خود را مقصر بداند و گمان نكند كه از همه كاستىها پاكيزه است. كمترين ثمره چنين نگرشى، ايمن ماندن از عجب و خودبينى خواهد بود.
در دعا مىخوانيم: «
اللَّهُمَّ لا تَجعَلني مِنَ المُعَارِينَ وَ لا تُخرِجْني عَنِ التَّقصيرِ » (2)«بارالها!
&
مرا از عاريهگيران ايمان قرار مده! و مرا از حد تقصير بيرون نبر» . حد تقصير اين است كه انسان با تمام سعى و كوشش، خود را مقصر بداند و خيال نكند كه تكليفش را تمام انجام دادهاست با چنين تقصيرى انسان از حال احرام خارج مىشود. (1)
امام باقر (ع) به جابر گفت: «
لا أخْرَجَكَ اللهُ مِنَ النَّقْصِ وَ [لا] التَّقْصِيرِ » (2)«خدا تو را از كاستى و تقصير، بيرون نبرد» .
فضل بن يونس از ابوالحسن (ع) مىگويد:
ايشان فرمودند: «بسيار بگو كه: بارخدايا مرا از عاريهگيران (ايمان) قرار مده و از مقصرشناسان خود بيرون ميار. گويد: گفتم: عاريهگيران ايمان را دانستم، آن مردى است كه دين را به عاريه داد و سپس از آن بيرون مىرود و آن را واگذارد؛ معنى اينكه مرا از حد تقصير بيرون مبر و از مقصرشناسان خود خارج مكن چيست؟ فرمود: هركارى را كه براى خداى عزوجل كنى، خود را در انجام آن، مقصر دان؛ زيرا همه مردم در كردار ميان خودشان و خدا مقصرند جز كسى كه خداى عزوجل او را نگه دارد. (3)
امام كاظم (ع) به يكى از فرزندانش فرمود:
يا بُنيَّ! عليكَ بِالجِدِّ، لا تُخرِجَنَّ نَفسَكَ مِن حَدِّ التَّقصيرِ في عِبادَةِ اللهِ عَزَّوَجَلَّ وَ طاعَتِه، فَاِنَّ اللهَ لا يُعبَدُ حَقَّ عِبادَته. (4)
پسرم، بر تو باد به كوشش كردن، مبادا خود را در عبادت و طاعت خدا بىتقصير دانى؛ زيرا خداوند چنانچه شايسته اوست، پرستش نشود.
در حكايت است كه مردى در بنىاسرائيل چهل سال خدا را عبادت كرد و سپس يك
قربانى تقديم داشت و از او پذيرفته نشد. با خود گفت: اين نالايقى را از خود دارى و گناه جز از تو نيست. خداوند تبارك و تعالى به او وحى كرد كه: اين نكوهشى كه از خود كردى بهتر از پرستش چهل ساله بود. (1)
از [امام] جعفر صادق [(ع)] پرسيدند:
كدام معصيت است كه بنده را به حق، نزديك گرداند و كدام طاعت است كه بنده را از حق دور گرداند؟ فرمود: «هر طاعتى كه اولش اَمن بوَد و آخرش عُجب، آن طاعت، بنده را از حق - جلجلاله - دور گرداند، و هر آن معصيتى كه اولش خوف بوَد و آخرش عذر، آن معصيت، بنده را به حق، نزديك گرداند. مطيع با عُجب، عاصى است و عاصى با عذر، مطيع است. ابليس به طاعت خود مُعجب گشت، گفت: طاعت كردم. ندا آمد كه لعنت كردم. چون آمدم زلت (2)كرد، گفت: بارخدايا، بد كردم. ندا آمد كه عفو كردم. به جهانيان نمودند كه معصيتِ با عذر، به از اطاعت با عجب. (3)
باز گو كاين همه مغرورى چيست
وز ره اهل خِرد، دورى چيست
گر غرور تو به كاخ است و سراى
خوشى منزل و آرايش جاى
بين كه آدم ز چنان حور آباد
به يكى وسوسه چون دور افتاد
ور غرور تو به علم است و كمال
يا به گنج زر و بسيارى مال
خيز و مُصحف بگشا وز قرآن
قصه بلعم و قارون برخوان
ور غرور تو به اصل است و نسب
شرف جد و كرمورزى اَب
بشنو افسانه نوح و پسرش
كه چو طوفان غم آمد به سرش
ور به طاعتورى و تقديس است
مايه عبرت تو ابليس است
ور به ديدار نكوكاران است
كه نظرگاه وفاداران است
هر كه را روى به بهبود نداشت
ديدن روى نبى سودى نداشت
پاى همت بكش از دام غرور
مى غفلت مخور از جام غرور
نيست كارى ز خدا ترسى بِه
جهد كن داد خدا ترسى دِه
هر كه در كشتى اين ترس نشست
ترسِ كس، كشتى او را نشكست
1) هفت اورنگ، ج١، ص۶١٩.
فصل دوازدهم: وقوف در عرفات (1)
روان گشتم از آنجا بر عرفات
كه فردا بگذرد با طاعت اوقات
رسيدم چاشتگاهى بر عرفات
بخود باليدم و كردم مباهات
به من چون شد ميسر اين سعادت
به قدر حال خود كردم عبادت
از اين يك مشت خاك بىبضاعت
نيايد لايق درگاه طاعت
ولى ابرام (2)بر درگاه يزدان
تزلزل افكند بر كوه يزدان (3)
تا نشود در عرفاتت وقوف
كى شود از راه نجاتت وقوف
عرفات، منطقه وسيعى در شرق مكه - اندكى متمايل به جنوب - ميان راه طايف و
1) وقوف در عرفات - كه محلى معروف و محدود به حدود معروفه است - با قصد قربت - مثل ساير عبادات - واجب است. احتياط واجب آن است كه بعد از پايان روز نهم تا غروب شرعى - كه وقت نماز مغرب است - در عرفات باشد و تأخير جايز نيست؛ يعنى اينكه عصر بيايد و توقف كند. مراد از وقوف، بودن در آن مكان است، چه سواره و چه پياده؛ نشسته يا خوابيده يا در حال راه رفتن، به هر حال كه باشد كافى است. منتخب مناسك حج، مطابق با فتاواى امام خمينى (رحمةالله) ، با حواشى مراجع معظم تقليد، صص٢١٢ و ٢١٣.
2) ابرام: اصرار.
3) سفرنامه منظوم حج از بانوى اصفهانى (دوره صفوى) ، به كوشش رسول جعفريان، ص٧٧.
4) هفت اورنگ، ج١، ص۵١۵.
مكه است كه مساحت آن حدود ١٨ كيلومتر مربع است. اين منطقه با كوههايى كه به شكل نيم دايره در اطرافش قرار دارد، مشخص شده است.
حجاج بيتالله الحرام در روز عرفه (نهم ذىحجه) از ظهر تا مغرب شرعى، در اين منطقه حاضر مىشوند كه اين حضور در اصطلاح فقهى، «وقوف» ناميده مىشود.
حضور در عرفات بهگونهاى اهميت دارد كه درباره آن گفتهاند: «
اَلْحجُّ عرفَةٌ » . (1)
اين وقوف، يكى از اركان حج تمتع است و بدون آن، حج محقق نمىشود. البته اين تأكيد، قدرى هم به دليل پرهيز قريش از وقوف در عرفات بود؛ زيرا آنان خود را طايفه برگزيده مىدانستند و به اصطلاح «اهل حُمس» و اهل حرم معرفى مىكردند؛ ازاينرو خود را از وقوف در عرفات بىنياز مىديدند. رسول خدا (ص) رفتار آنان را نادرست دانست و در حجۀالوداع، در عرفات وقوف كرد. درباره نامگذارى اين منطقه به عرفات، چهار نكته گفتهاند:
وقتى جبرئيل مراسم حج را به آدم (ع) - يا به ابراهيم خليل (ع) - آموزش داد، در پايان به او گفت: «عرَفتَ؟ آيا شناختى؟»
آدم و حوا، در اين منطقه با يكديگر آشنا شدند (تعارفا) .
مردم در آنجا به گناهان خود اعتراف مىكنند. در روايتى از امام صادق (ع) نقل شده است كه درباره نامگذارى عرفات فرمودند:
جبرئيل در ظهر عرفه از ابراهيم پرسيد: «اى ابراهيم، به گناهان خود اعتراف كن و اعمالت را بشناس» . عرفات به دليل سخن جبرئيل كه گفت: «إعترف» ، عرفات ناميده شد.
1) عوالى اللآلى، ابن ابيجمهور الاحسائى، ج٢، ص٩٣.
هجرى، «جمالالدين اصفهانى» وزير موصل و شام، از پايين تا بالاى كوه را پله ساخت تا بالا رفتن از آن آسان شود. البته در فقه شيعه، هنگام وقوف - از ظهر شرعى تا مغرب شرعى روز نهم ذىالحجۀ - بالا رفتن از كوه عرفه كراهت دارد.
روايت شده است كه رسول خدا (ص) خطبه حجۀالوداع را بالاى اين كوه ايراد كردند. اين خطبه اهميت بسيارى دارد. در اينجا به برخى از نكتههاى آن اشاره مىشود:
الف) رعايت حرمت مال و جان يكديگر لازم است.
ب) رعايت حرمت ماههاى حرام لازم است، بايد تغييراتى كه در ماههاى سال براى جابجايى ماههاى حرام انجام مىشود، از بين برود.
ج) امانت مردم بايد در نزد هركسى كه هست، برگردانده شود.
د) ربا و طلبهاى ربوى بايد از بين برود.
ه) بايد از حقوق مربوط به خونهايى كه در جاهليت ريخته شده است، صرفنظر شود.
و) رعايت حقوق متقابل همسران، بهويژه رعايت حقوق زنان لازم است. (1)
«عرفات، يعنى شناسايىها: شناسايى خدا، خود و حق كه نتيجه آن، درك يكديگر است. حجگزاران، همه آرايشها و پيرايهها را كنار گذاشتهاند تا خود، آفريننده خود و حقوق همديگر را بشناسند. دعاى عرفه حضرت سيدالشهدا (ع) بيان كاملى از صفات خداوند است. دعايى كه در آن آدمى به شناخت عميقى از پروردگار مىرسد.
قرنهاست كه خداپرستان، از علاقههاى خود مىگذرند و با تحمل خرجها و زحمتها، در آن بيابان خشك، جمع مىشوند. اين قدرت ايمان و جاذبه حق است كه
1) آثار اسلامى مكه و مدينه، رسول جعفريان، صص١٢٩ - ١٣١.
آنان را به آنجا مىكشاند. بايد از اين فرصت براى شناختن يكديگر استفاده كنيم. آيا سزاوار نيست براى چنين فكر و اجتماعى جشن بگيريم؛ خدا را ياد كنيم و چنين روزى را عيد بناميم؟ بهراستى براى انسان عيدى، مهمتر ازاينروز نيست؛ زيرا فطرت انسانى همراه با شناخت در اجتماع ظاهر مىشود و بر همه شئون حيات انسانى اثر مىگذارد» . (1)
«اگر انسان به حال خود رها شود، مانند بچهاى است كه تا چشمش به اسباببازىهاى رنگارنگ مىافتد و ذائقهاش با خوردنىهاى ترش و شيرين آشنا مىشود، خود را مىبازد، هرچه دارد زمين مىگذارد و با حرص و ولعى فراوان به سمت آن اسباببازىها و خوردنىها مىدود. انسان با ديدن كالاهاى خوش آب و رنگ دنيا و كاميابى موقت از شهوات، آنچنان از خود بىخود مىشود كه موقعيت انسانى خود را از ياد مىبرد و از كمالات عالى، كه بايد در عالم ويژه انسانى به دست آورد، بهطور كامل غافل مىشود.
آرى تا انسان خود را در ميان كالاهاى پرزرق و برق دنيا مىبيند و به خانههاى پرنقش و نگار، فرشهاى عالى، پردههاى زيبا، غذاهاى رنگارنگ و دلربايىهاى اهل و عيال و خويشان و دوستان مشغول است، نمىتواند به اين سادگى با خدا خلوت كند و با آن «محبوب اصلى» راز و نياز كند؛ مجلس معارفهاى بين خود و خدا تشكيل دهد و بر درجه معرفت و محبتش نسبت به خدا بيفزايد؛ در نتيجه نمىتواند كمال حقيقى و سعادت انسانى خود را به دست آورد.
ازاينرو خداوند مهربان براى نجات دادن انسان از گرداب هولناك «حبّ دنيا» و رهانيدن او از لجنزار شهوات و هواى نفس - به قيد وجوب و الزام - او را از خانه و كاشانهاش بيرون مىآورد و از تمام تجملات دنيايى، حتى لباس، كفش و كلاهش جدا مىسازد و در سرزمينى دور افتاده، از تمام ظواهر فريبنده مادى، جدايش مىكند؛ در
1) درسهاى قرآنى، سيد محمود طالقانى، صص ١۶٨ و ١۶٩.
آنجا نه كاخ و قصرى مىبيند و نه پرده و فرشى؛ نه لباس زيبايى دارد و نه آرايش چهرهاى. در آن سرزمين جز يك خيمه ساده و بىآلايش و خاك و سنگ بيابان خشك حجاز چيزى نمىبيند. از همه جا و همه كس جدا مىشود و خيمه در دامن «جبلالرحمه» و «دارالضيافه» حضرت حق مىزند و بر خاك بيابان مىنشيند. با كسى حسابى ندارد جز خدا؛ در عالم، پناه و آشنايى ندارد جز خدا؛ مانند مردهاى مىشود كه از همه چيز زندگى جدا شده و با يك كفن، به رحمت خدا پيوسته است. آرى در اين موقع است و با اين شرايط است كه مىتواند با خدا خلوت كند و به شناسايى خود و خدا بپردازد. در اين هنگام خود را عاجز، بيچاره و فقير مىيابد و خدا را با علم، قدرت، قيموميت و قهاريت همراه با لطف، كرم و رحمت بىمنتهى مىشناسد» . (1)
«براى اين وقوف - وقوف در عرفات - معانى بلند و قابل تأملى، مىتوان بيان كرد. وقوف، از سويى با «واقف» شدن و آگاه شدن ارتباط دارد؛ آگاه شدن از طريق وقوف (ماندن) در بيابان عرفات؛ آگاه شدن از اصول بنيادين اسلام كه سرسلسله آنها توحيد است؛ آگاه شدن از جايگاه خويش در هستى؛ شناخت ارتباط انسان با خالق هستى، با هدف زندگى، و با راههاى رسيدن به اين هدف؛ آگاه شدن از گناه خويش و اعتراف به آنها و از سوى ديگر طلب بخشش الهى، از كلمه وقوف، درنگ، تأمّل و ماندن استفاده مىشود؛ بدون هيچ عملى!
وقوف، يعنى ماندن در يك محدوده جغرافيايى خاص براى زمانى معين، با نيت قرب به خداوند تبارك و تعالى. چه چيزى موجب اين نزديكى مىشود؟ «نيت» فرد و فرصتى كه طى اين وقوف و ماندن براى تفكّر و انديشه به دست مىآيد، موجب قرب الهى مىشود؛ زيرا هرگاه انسان در مكان و فضايى بماند، بدون اينكه لازم باشد عملى انجام دهد، بهطور طبيعى به انديشه فرو مىرود.
1) حج برنامه تكامل، صص١٢۶- ١٢٨.
وقوف، با عرفان و معرفت (كه برگرفته و هم ريشه با عرفات هستند) ارتباط ناگسستنى دارد. در عرفات بمان تا عارف شوى؛ به چه چيز؟ به خدايت، به راهت، به باورهايت و به اينكه براى به دست آوردن بخشش الهى بايد توبه كنى و از او بخواهى؛ همچون پدرت آدم (ع) كه پس از توبه و اعتراف به خطاى خويش، مشمول رحمت و بخشش الهى گرديد.
معرفت به گناه و اعتراف به آن براى بخشش و رحمت الهى، اصلى اساسى است.
هنگام وقوف در عرفات، سعادت همراهى با امام زمان نصيب انسان مىشود؛ زيرا او نيز بىشك، در آن زمان، خود را به عرفات مىرساند.
بايد توجه كرد كه اين «وقوف» ، با سكونت و آرامش خانه و شهر تفاوت بسيارى دارد. به صورت ظاهر، هر دو «ماندن» است، اما يكى ماندن جسم است و (شايد) به همراه آرامش روح، و اين يكى، ماندن جسم است، ولى با پروازكردن روح. آگاهى براى عروج روح و رسيدن به قرب الهى. جسم از درگيرىهاى دنياى مادى آسوده است تا روح فرصت انديشه بيايد، طلب عفو كند و شايستگى بندگى بيابد.
وقوف در عرفات سكون نيست، بىخيالى نيست، بلكه نگرانى است، آغاز حركت و پرواز است؛ دلهره و اضطراب براى اينكه چه اتفاقى خواهد افتاد و مرحله بعد چيست؟ چه زمانى بايد حركت كرد؟ هنگام وقوف، زير باران رحمت الهى تا چه ميزان و چگونه مشمول غفران و رحمت مىشويم؟ البته شرمنده و آزرمگين، از اين همه مهربانى و لطف پروردگار. اين دعوت به بيابان، صفا و لذتى دارد كه نمىتوان آن را توصيف كرد.
در سلسله مراتب مناسك حج، وقوف در عرفات، نقش اساسى ايفا مىكند. در عرفات بايد براى ورود به حرم الهى صلاحيت داشت. قرار است حاجى با گذركردن از مراحلى به «خانه» برسد؛ به خانهاى پاك. بنابراين بايد پاك شود تا شايستگى ورود بيابد. اين پاكى با توبه، انابه و به دست آوردن بخشش الهى در عرفات، ممكن مىگردد. . . در
&
عرفات، تكرار سخن معرفتيافتگان حقيقى و درك آنها، موجب معرفت مىشود. چه كسى عارفتر از حسين بن على (ع) است؟ زمزمه دعاى عرفهاش، انسان را به هويت خود و به رابطه خود با خدايش آگاه مىكند. انسان با اين دعا خداوند، خالق و محبوب خود و صفاتش را مىشناسد؛ نسبت به دنيا و آخرت معرفت پيدا مىكند؛ با شناخت صفات و كمالات الهى و پيامبران خدا، پرورش و اصلاح خويش آغاز مىشود و راه توبه و بازگشت هموار مىگردد» . (1)
به تعبير امام خمينى (رحمةالله) : «با حال شعور و عرفان به مشعرالحرام و عرفات رويد و در هر موقف به اطمينان قلب بر وعدههاى حق و حكومت مستضعفان بيفزاييد، و با سكوت و سكون، تفكر در آيات حق كنيد» . (2)
همچنين مقام معظم رهبرى نيز مىفرمايند: «در عرفات، معرفت به حقارت خويش و عزت حق تعالى را بياموزيد» . (3)
شكوه ميرزادگى مىنويسد:
وقتى فلسفه اجتماعى را با فلسفه مذهبى بياميزيم، نتيجه آن است كه در عرفات مىتوان حق را شناخت؛ حق را با همه حقانيت و حقيقتى كه در آن مىتوان يافت. . . و در همين جا است كه مىتوان حق و حقانيتى پيدا كرد. فكر مىكنم چه خوب است كه دوباره در احرام هستم، در اين چند متر پارچه ساده نخى و دور از همه انديشههايى كه يك عمر گرفتارشان بودهام، و چه خوب است كه مىروم تا در يك صحرا بدون آلودگىهاى ماشين و صنعت، با خويشتن خويش تنها باشم. (4)
الف) وقوف در عرفات براى آن است كه انسان به معارف و علوم دينى واقف شود و از اسرار الهى نظام آفرينش باخبر گردد. بداند كه خداوند به همه نيازهاى او واقف و بر رفع همه آنها تواناست. خود را به خدا بسپارد و فقط او را اطاعت كند، طاعت او سرمايه و وسيله هر بىنيازى است «وطاعته غِنى» . ازاينرو امام سجاد (ع) به سائلى كه در روز عرفه گدايى مىكرد، فرمودند: «واى بر تو! آيا در چنين روزى، دست نياز بهسوى غير خدا دراز مىكنى؟ ! در چنين روزى براى كودكان در رحم اميد سعادت مىرود» . (1)
كسى كه در اينجا از غيرخدا طلب كند زيان كرده است.
امام سجاد (ع) كسانى را كه در چنين زمان و مكانى دست نياز بهسوى ديگران دراز مىكنند، بدترين انسانها معرفى فرمود.
ب) حاجى بايد توجه كند كه خداى سبحان به نهان و آشكار قلب او، حتى آنچه براى خود او روشن نيست و بهطور ناخودآگاه بر روح او اثر مىگذارد، آگاه است؛ يعنى سرزمين عرفات، محل ادراك و شهود است: وَ إِنْ تَجْهَرْ بِالْقَوْلِ فَإِنَّهُ يَعْلَمُ السِّرَّ وَ أَخْفى ؛ «و اگر سخن آشكارا بگويى، او اسرار - و حتى پنهانتر از آن - را مىداند» . (طه: ٧)
انسان اگر بداند كه قلبش در مشهد و محضر حق است، همانطوركه خود را به گناهان جوارحى آلوده نمىكند، گناه جوانحى نيز انجام نمىدهد، و قلبش را از خاطرات آلوده تنزيه مىكند.
امام سجاد (ع) مىفرمايند:
عصر روز عرفه و ظهر دهم كه حاجيان در منا حضور دارند، خداى سبحان بر ملائكه افتخار مىكند و مىفرمايد: «اينان بندگان من هستند كه از راههاى دور و نزديك با مشكلات بسيار به اينجا آمده و بسيارى از لذتها را بر خود
1) وسايل الشيعه، ج١٣، ص۵۵۵.
حرام كرده و بر شنهاى بيابانهاى عرفات و منا خوابيدهاند و اين چنين با چهرههاى غبارآلود در پيشگاه من اظهار عجز و ذلّت مىكنند. اينك به شما اجازه دادم تا سراير آنان را ببينيد.» آنگاه ملائكه حق به اذن خداوند بر دلها و اسرار نهان آنها آگاه مىشوند. (1)
گرچه فرشتگان تا حدودى از غيب باخبر هستند و نسبت به بسيارى از مسائل ماوراى طبيعت آگاهند، اما پردهپوشى، رحمت و لطف حق اجازه نمىدهد كه حتى آنان نيز بسيارى از اسرار ما را بفهمند؛ با اينكه آنها مأمور ثبت اعمال و خاطرات ما هستند. اما برابر اين حديث، در روز عرفه و عيد قربان، ملائكه به اذن خداوند به نهان دلهاى زائران نظر مىكنند و مىبينند كه قلب عدهاى، بسيار سياه است. . . و در مقابل، فرشتگان گروه ديگرى را مىبينند كه دلهايشان بسيار نورانى است. خداوند در معرفى اين گروه مىفرمايد:
اينان مطيع خداوند و پيامبر او هستند. پيامبر را امين وحى مىدانند و معتقدند كه او از نزد خود هيچ نگفته است و در همه مسايل و احكام الهى، كه از آن جمله امامت و رهبرى است، سخنان و اقدامهاى او، مخالف وحى خداوند نبوده است.
ج) شايسته است در روز عرفه، حاجى از «جبلالرحمۀ» كه در سرزمين عرفات واقع است بالا برود و دعايى را كه سالار شهيدان حسين بن على (ع) در جانب چپ آن كوه، رو به كعبه ايستاد و خواند، بخواند. امام سجاد (ع) فرمود: «راز بالاى كوه رحمت رفتن اين است كه انسان بداند خداوند نسبت به هر زن و مرد مسلمان، مهربان است و متولى هر زن و مرد مسلمان است» (2)اگرچه خداى سبحان نسبت به همگان ولايت تكوينى دارد و او ولى همه است؛ هُنالِكَ الْوَلايَةُ لِلَّهِ الْحَقِّ ؛ «در آنجا ثابت شد كه ولايت از آن خداوند
بر حق است» . (كهف: ۴۴) و اگرچه رحمت عام خدا فراگير و شامل همه موجودات است: رَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْءٍ ؛ «رحمتم همه چيز را فرا گرفته» (اعراف: ١۵۶) و كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ ؛ «پروردگارتان رحمت را بر خود فرض كرده» (انعام: ۵۴) ، ليكن رحمت خاص او ويژه پرهيزكاران است: رَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْءٍ فَسَأَكْتُبُها لِلَّذِينَ يَتَّقُونَ (اعراف: 156)
آنچه از مجموع دو آيه اخير استفاده مىشود اين است كه خداوند بر خودش لازم كرده است كه رحمت خاص را به پرهيزكاران عطا كند.
بالا رفتن از جبلالرحمۀ، بايد انسان را به اين راز آگاه كند كه خداوند نسبت به مرد و زن «مؤمن» رحمت خاص و ولايت مخصوص دارد. نيل حجگزاران به چنين معرفتى، در نحوه نگرش و ارتباط آنان با ساير افراد و جوامع تأثيرگزار خواهد بود.
د) «نَمره» بخشى از سرزمين عرفات است. مسجدى نيز به اين نام در آنجا قرار دارد. امام سجاد (ع) در بيان راز اين محدوده فرمود:
معناى حضور در «نمره» اين است كه خدايا! من به چيزى امر نمىكنم؛ مگر اينكه بيشتر خود مؤتمر باشم و از چيزى بر حذر نمىدارم مگر اينكه خود پيشتر پرهيز كرده باشم. (1)
در توضيح اين روايت بايد بگوييم كه هر مسلمانى، مكلف به امر به معروف و نهى از منكر است. ظاهر اين حكم و بُعد فقهىاش آن است كه كسىكه عالِم به حكم شرعى است، بايد شخصى را كه عاملاً عامداً آن حكم را رعايت نمىكند، از باب امر به معروف و نهى از منكر راهنمايى كند. البته امر به معروف و نهى از منكر غير از تعليم، موعظه و ارشاد است، اگرچه ممكن است در بعضى موارد از مصاديق آنها باشد؛ زيرا امر به معروف و نهى از منكر، حتى اگر به نرمى بيان شود، جنبه ولايت و آمريت دارد.
1) مستدرك الوسايل، ج١٠، ص١٧٠.
در وجوب امر به معروف و نهى از منكر، عدالت و طهارت نفس آمر و ناهى، از شرايط آن نيست، بلكه علم و آگاهى فرد از آن معروف يا منكر و احتمال تأثير جزو شرايط آن است. اما باطن آن براساس رازى كه درباره «نمره» بيان شد، به عدالت برمىگردد؛ يعنى آمر به معروف، بايد خود مؤتمر به آن باشد و ناهى از منكر نيز، منزجر از آن باشد.
ه) وادى «نمره» نام منطقهاى وسيع در سرزمين عرفات است كه تقريباً در سمت مماس عرفات با حرم است. امام سجاد (ع) مىفرمايند: «هنگام ورود به اين منطقه بايد آگاه باشيد كه اين سرزمين، سرزمين شهادت، معرفت و عرفان است» (1)يعنى همانگونه كه خدا و ملائكه شاهدند، اين سرزمين وسيع نيز، شاهد اعمال زائران خانه خداست و بهطور كامل آگاه است كه حاجى با چه نيتى آمده است و با چه انگيزهاى برمىگردد و به آن شهادت مىدهد» . (2)
زمانى كه جمعيت حاجيان، در شطهايى گسترده، خروشان و جارى، در عرفات به دريايى تبديل مىشوند و همه با هم پيوند مىخورند، زمينه هرگونه خودبينى و امتيازطلبى از ميان مىرود؛ زيرا در اين درياى گسترده، تنها يك چيز ديده مىشود كه آن «انسان» است. در اين درياى «انسان» ، كسى نمىتواند «خود» را ببيند، و براى خود امتيازى قائل شود. چنانچه در دريا نيز، هيچ قطرهاى را مجال اين نيست كه در برابر دريا امتياز ويژهاى داشته باشد؛ زيرا اگر دريا امتيازى دارد، اين امتياز، از آنِ همه قطرههاست.
در قرآن كريم آمده است:
فَإِذا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفاتٍ فَاذْكُرُوا اللَّهَ عِنْدَ الْمَشْعَرِ الْحَرامِ وَ اذْكُرُوهُ كَما هَداكُمْ وَ إِنْ كُنْتُمْ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الضَّالِّينَ * ثُمَّ أَفِيضُوا مِنْ حَيْثُ أَفاضَ النَّاسُ وَ اسْتَغْفِرُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ (بقره: ١٩٨ و ١٩٩)
هنگامى كه از عرفات، كوچ كرديد، خدا را نزد مشعرالحرام ياد كنيد، او را ياد كنيد همانطور كه شما را هدايت نمود و قطعاً شما پيش از اين از گمراهان بوديد. سپس، از همانجا كه مردم كوچ مىكنند، كوچ كنيد و از خداوند آمرزش بطلبيد كه خدا آمرزنده مهربان است.
در اين دو آيه سه بار واژه «افاضه» ذكر شده است:
يك بار در فَإِذا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفاتٍ .
دو بار در ثُمَّ أَفِيضُوا مِنْ حَيْثُ أَفاضَ النَّاسُ . كلمه «فيضان» مصدر و ريشه است؛ به معناى سرازير شدن آب و سيل بسيار. براى مثال، خداوند مىفرمايد: «مانند سيل و آب بسيار از عرفات به حركت درآمديد» ، گويى با اجتماع حاجيان در عرفات و از ميان رفتن امتيازات و جدايىها، همه آنها به صورت يك جريان درمىآيند؛ زيرا فطرت بشر؛ فطرت حقپرستى است. آنچه انسانها را از هم جدا مىكند، محيط ويژگىهاى شخصى است، ازاينرو با كنار رفتن تفاوتها، وحدتى به دست مىآيد كه حاصل يك فكر، يك هدف و يك قدرت است: فَإِذا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفاتٍ .
امتيازجويى، از آثار محيطهاى منحط بشرى است؛ ازاينرو ويژگى برخى از مردم شده است. گاهى در عرفات نيز، عرصه ظهور توحيد فكرى و عملى است، مىتوان چنين ويژگىهايى را مشاهده كرد. همانطور كه در كتابهاى تاريخى آمده است، قريش خود را طبقه ممتاز مىدانست و همراه مردم بهسوى مشعرالحرام نمىرفت. ازاينرو دراين آيه شريفه، به همراهى و هماهنگى با مردم حكم شده است: ثُمَّ أَفِيضُوا
مِنْ حَيْثُ أَفاضَ النَّاسُ . (1)
شيخ محمود شلتوت در اينباره مىنويسد:
وقوف در عرفات، از مهمترين مناسك حج است. تا آنجا كه از رسولخدا (ص) روايت شده است كه فرمودند: «حج يعنى وقوف در عرفات» ؛ زيرا حضور در عرفات، از روى خشوع و صداقت است و انسان در آنجا منزلت، قدرت و موقعيت خود را فراموش مىكند، به همه مظاهر مادى پشت مىكند و از امتيازجويى فاصله مىگيرد. (2). . . وقوف در عرفات به معناى كنار نهادن نام و نشان، همراه با قلبى خاشع، دستانى برافراشته و پر از اميد، زبانى دعاگو و آرزويى صادقانه براى كسب مغفرت خداوند رحمان و رحيم است. (3)
عارف بزرگ «ابوالقاسم قشيرى» مىگويد:
آيه شريفه به اين مطلب اشاره دارد كه خود را به امتيازاتى چون شكل ظاهر، لباس و صبغه (رنگ) نشناس! همانند يكى از مردم باش. هرگاه به گمان، كردارى مرتكب شدى، يا با تو، يا بر تو، يا از تو عملى سر زد، بر خداى عزوجل، استغفار كن و ايمان خود را تجديد نما؛ زيرا شرك خفى با قلب تو درآميخته است. (4)
اشك نشانه فروتنى و بىكسى انسان است؛ پشيمانى او را، نسبت به گناهان و لغزشها نشان مىدهد، حالت زارى و درماندگى در برابر پروردگار، درياى رحمت او
&
را خروشان مىكند و بنده را از بيچارگى و افسردگى نجات مىدهد. گاهى آه كشيدن، تنها راه نجات است. چه بسيار گرههايى كه تنها به دست «آه و زارى» باز مىشوند؛ و چه درهاى بستهاى كه فقط، با كليد «اشك» گشوده مىشوند.
اگر در عمر، آهى بركشيدى
يقين امروز كاندر ظلّ (1)آنى
وگر با آه راهى نيز رفتى
شهنشاهى و شمع رهرُوانى (2)
سمعانى مىنويسد: إِنَّ إِبْراهِيمَ لَأَوَّاهٌ حَلِيمٌ ؛ «به يقين ابراهيم مهربان و بردبار بود» . (توبه:١١۴) در خبر است كه حق - جلّ جلاله - سه نام از نامهاى خود به ابراهيم فرستاد: يكى از آنها «آه» بود، كه بر دوام ابراهيم مىگفتى «آه» . و اوّاهش نام دادند. اگر تندرستان و اهل سلامت را نود و نه نام ببايد، اهل بلا را يك نام ببايد. نود و نه نام همه بر زبان برآيد، اما «آه» از ميان جان برآيد، كه زبان و كام را به آه راه نيست. (3)
«آرى خداى مهربان، به روى بندگانش درهاى بسيارى گشوده و وسايل گوناگون در اختيارشان گذاشته است. يكى، در عمل است. جمعيتى كه از اين در وارد مىشوند، وسايل و اسباب كار، به تقدير پروردگار، براى آنها فراهم است. بدن سالم، بنيه كار، قدرت مالى، آبرو و اعتبار دارند. با همين وسايل خدادادى به عمل و كار مىپردازند و توفيق الهى هم شامل حالشان مىشود. انواع و اقسام عبادات مالى و بدنى انجام مىدهند؛ روزهها و نمازهاى مستحبّى بهجا مىآورند، حج و عمره بهجا مىآورند، انفاقهاى گوناگون خداپسندانه انجام مىدهند، مؤسسات خيريه تأسيس مىكنند؛ به خدمات ارزنده و عامّ المنفعه و ساير اعمال عبادى موفق مىشوند؛ و خلاصه از راه
عمل، وارد بهشت خدا مىشوند. جَزاءً بِما كانُوا يَعْمَلُونَ (واقعه: ٢۴)
راه ديگر راه راز و نياز است. راه گدايى اشك است. اين راه نيز، افراد خودش را دارد. زارى و گدايىكردن هم راه و رسم مخصوصى دارد، و از عهده همه كس بر نمىآيد. همچنان كه اهل عمل بودن، كار هركسى نيست و ابزار خودش را مىخواهد، گدايى كردن از خدا هم، كار هركسى نيست، دلى زنده، چشمى گريان و قلبى سوزان مىخواهد.
آدمى در سرزمين عرفات، به خود مىآيد و اندكى مىانديشد كه جمعى از بندگان خدا، راستى موفق هستند و آثار موفقيت در تمامى جنبههاى زندگى آنها پيداست. مشاغل دنيايىشان كم، همّ خدا و آخرت بر قلبشان غالب، و راههاى عبادت، بندگى و راههاى تأمين حيات اخروى به رويشان باز است. بعد از اينكه به خود نگاه مىكند، تأسف مىخورد كه محروميتها و كاستىهايى در اين وادى دارد. آثار بىتوفيقى در تمام زندگيش نمايان مىشود. مشاغل دنيايى و گرفتارىهاى زندگى مانند تارهاى عنكبوت بر اطراف جسم و روحش تنيده است. فراغت قلبى - اين نعمت بزرگ خدا - از دستش رفته و همّ و غمّ دنيا بر وجودش چيره شده است. وقتى اينگونه مىانديشد، و فاصله زيادى بين خود و بندگان اهل عمل مىبيند، تكان مىخورد، و طوفانى از غصه فضاى جانش را فرا مىگيرد. فقر و بيچارگى خود را درك مىكند، و با بىتابى و شوقى تمام مىخواهد خود را از اين گرداب هولناك نجات دهد. احساس مىكند كه تمام راهها به روى او بسته شده است. دوران جوانى، با اعمال زشت، تباه شد و آلودگى گناهان فضاى قلبش را تيره كرد. عبادتهايش ناقص و معيوب است. نه روزهاى كامل، نه حجى قابل، نه نمازى بىعيب و نه خمس و زكاتى بىنقص! مرگ هم كه بىخبر مىرسد. خدايا چه كنم؟ به كجا پناه برم؟ آيا راهى هست كه به آن روى بياورم؟ آيا ريسمانى هست كه به آن چنگ بزنم و خود را از اين جهنم سوزان نجات بدهم.
در اين هنگام نسيم رحمت مىوزد و نواى لطف و عنايت به گوش مىرسد كه: بله!
اى بنده بينواى من، راه ديگرى هست؛ راه اشك و ناله. سر بر آستان الهى بگذار و صورت بر خاك بنه و با دلى سوزان و چشمى گريان، آهى از جان بكش و بگو: يا كريمَ العفو، يا حسن التجاوز، يا قديم الاحسان.
جمعى در خانه سلطان مهربان كار مىكنند و مزد مىگيرند؛ مسكين بينوايى از راه مىرسد، سر به ديوار خانه مىگذارد و ناله مىكند كه من اگرچه لياقت خدمت به تو را نداشتم، ولى با چشمى گريان و دلى سوزان به تو پناه مىآورم. چه بسا سلطان كريم، به اين گداى مسكين، عطيهاى بدهد كه بالاتر از عطيه خدمتكاران آستانش باشد» . (1)
مىببايد تاب و آبى توبه را
شرط شد برق و سحابى توبه را
آتش و آبى ببايد ميوه را
واجب آيد ابر و برق اين شيوه را
تا نباشد برق دل و ابر دو چشم
كى نشيند آتش تهديد و خشم؟
كى برويد سبزه ذوق وصال
كى بجوشد چشمها ز آب زلال؟
كى گلستان راز گويد با چمن
كى بنفشه عهد بندد با سمن؟
كى چنارى كف گشايد در دعا
كى درختى سرفشاند در هوا؟
كى شكوفه آستين پرنثار
برفشاند گيرد ايام بهار؟
كى فروزد لاله رُخ همچو خون
كى گل از كيسه بر آرد زر برون؟
كى بيايد بلبل و گُل بو كند
كى چو طالب فاخته كوكو كند؟ (2)
هر كجا آب روان، سبزه بود
هر كجا اشكى دوان، رحمت شود
باش چون دولاب، نالان، چشمتر
تا زصحن جانت بر رويد خُضر (3)
چون خدا خواهد كه مان يارى كند
ميل ما را جانب زارى كند
اى خُنك چشمى كه آن گريان اوست
وى همايون دل كه آن بريان اوست
آخر هر گريه آخر خندهاى است
مرد آخر بين مبارك بندهاى است (1)
زارى و گريه، قوى سرمايهاى است
رحمت كلى، قوىتر دايهاى است
دايه و مادر، بهانه جو بوَد
تا كه كى آن طفل او گريان شود
طفل حاجات شما را آفريد
تا بناليد و شود شيرش پديد
گفت: «اُدعُوالله» ، بىزارى مباش
تا بجوشد شيرهاى مهرهاش (2)
تا نگريد ابر، كى خندد چمن؟
تا نگريد طفل، كى جوشد لبن؟
طفل يك روزه همىداند طريق
كه بگريم تا رسد دايه شفيق
تو نمىدانى كه دايه دايگان
كم دهد بىگريه شير، او رايگان؟
گفت: «فَليبكُوا كثيراً» گوش دار
تا بريزد شير فضل كردگار (3)
«انسان و خداوند با هم ارتباطى دو سويه دارند. خداوند از راه وحى، الهام، اشراق و افاضات ديگر با انسان رابطه برقرار مىكند؛ انسان نيز؛ از راه نيايش و دعا، به او، نزديك مىشود. دعا نتيجه وجه رحمانيت خداوند است و تنها از اين وجه است كه بنده مىتواند به او تقرب جويد، وگرنه ميان خالق و مخلوق، هيچگونه سنخيتى نيست كه بنده به او نزديك شود. وجه فاطريت، خالقيت، قهاريت و ديگر وجوه جلاليه خداوندى، امكان قرب به ساحت اقدس او را نمىدهد. فقط از وجه رحمانيت است كه خداوند عروۀالوثقاى نيايش و دعا را به دست بشر مىسپارد تا به آن متصل شود و به بارگاه
قدس او راه يابد» . (1)
اى اخى! دست از دعا كردن مدار
با اجابت يا رد اويت چه كار؟ (2)
ديده را ناديده خود انگاشتم
باز زنبيل دعا برداشتم (3)
اين دعا تو امر كردى ز ابتدا
ور نه خاكى را چه زهره اين بُدى
چون دعامان امر كردى اى عجاب
اين دعاى خويش را كن مستجاب (4)
هم ز اول تو دهى ميل دعا
تو دهى آخر دعاها را جزا (5)
اين دعا هم بخشش و تعليم توست
گر نه در گُلخن، گلستان از چه رُست (6)
هم دعا از من روان كردى چو آب
هم نباتش بخش و دارش مستجاب
هم تو بودى اول آرنده دعا
هم تو باش آخر، اجابت را رجا (7)
«نقش دعا و نيايش، در رسيدن به رحمت بيكران الهى، با بيان امام صادق (ع) به خوبى روشن مىشود. ايشان مىفرمايند: «
الدُّعاءُ كَهفُ الاِجابةِ كَما اَنَّ السَّحابَ كَهفُ المَطرِ » (8)«دعا قرارگاه اجابت است همانگونه كه ابر، قرارگاه باران است» . بنابراين اگر كسى با حسن ظنّ دعا كند و خالصانه از او بخواهد خدا هم اجابت مىكند. دعا در پيروزى انبياى بزرگ: نقش بسزايى ايفا كرده است؛ زيرا عمليات، «جسم» پيروزى است و دعا و نيايش «روح» آن. امام علىبنموسىالرضا (ع) همواره به اطرافيان خويش مىفرمود: «
عليكُم بِسِلاحِ الاَنبياءِ » ؛ «بر شما باد به سلاح پيامبران!» و در پاسخ به
اينكه سلاح آنان چه بود؟ مىفرمود: دعا. (1)
دعا، تنها چيزى است كه خداوند آن را به انسان تمليك كرده است. انسان جز دعا و تضرع در پيشگاه خداوند، مالك چيزى نيست، «
يا سريع الرضا اغفر لمن لا يملك الّا الدعاء » . ازاينرو در برابر دشمن درون، سلاحى جز ناله ندارد: «
وسلاحه البكاء » دشمن بيرون را مىتوان با سلاح سبك و سنگين از پا درآورد، ولى با شيطان و دشمن سرسخت درون، تنها با سلاح اشك مىتوان مقاومت كرد. بنابراين كسى كه اهل ناله و اشك نيست، مسلح نيست و اگر كسى مسلح نباشد پيروز نمىشود؛ زيرا انسان تا زمانىكه خود را مىبيند، خدا را نمىبيند و اظهار عجز نمىكند؛ هنگامى كه ناله نمىكند، در نبرد با دشمن درون و بيرون شكست مىخورد» . (2)
علامه طباطبايى (رحمةالله) در تفسير شريف الميزان ذيل آيه شريفه وَ إِذا سَأَلَكَ عِبادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذا دَعانِ فَلْيَسْتَجِيبُوا لِي وَ لْيُؤْمِنُوا بِي لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ ؛ «و هنگامى كه بندگان من از تو درباره من سؤال مىكنند [بگو] من نزديكم، دعاى دعاكننده را به هنگامىكه مرا مىخواند پاسخ مىگويم، پس بايد دعوت مرا بپذيرند و به من ايمان بياورند، تا راه يابند» . (بقره: ١٨۶) مىفرمايد:
اين آيه موضوع دعا را با شيواترين بيان و دقيقترين اسلوب و زيباترين شكلى مطرح كرده است. در اين آيه، اولاً اساس سخن بر گويندگى ذات اقدس الهى، به صورت متكلم وحده، گذارده شده است، نه [ضمير] غيبت و مانند آن، و اين امر، خود نشاندهنده كمال عنايت به اين موضوع است. ثانياً به جاى اينكه مثلاً گفته شود: «اِذا سألك الناس» فرمود: اِذا سألك عبادى، يعنى به جاى عبارت «الناس» ، واژه «عبادى» را به كار برده كه اين خود از عنايت بيشترى حكايت دارد. ثالثاً واسطه در جواب حذف شده و بدون
واسطه آمده است: «انّى قريبٌ» و نفرموده: «فَقُل اِنّى قريب» يا «اِنّه قريب» رابعاً اين جمله با حرف «اِنّ» مورد تأكيد قرار گرفته است. خامساً قرب خدا با صفت «قريبٌ» وصف شده نه با فعلى كه دلالت بر قرب داشته باشد و در حقيقت بدين ترتيب بر ثبوت و دوام قرب تأكيد شده است. سادساً اجابت با فعل مضارع «اُجيب» ذكر شده تا برتجدد و استمرار اجابت دلالت كند. سابعاً اجابت دعا با جمله شرطى «اذا دعانِ» مقيد شده است، يعنى چنانچه مرا بخواند، و اين قيد، مطلب زايدى بر عبارت «دعوۀ الداع» ندارد، بلكه عين همان است و فايده چنين قيدى اين است كه اجابت دعا، مقيد و مشروط به هيچ قيد و شرطى نيست، چنانكه در آيه شريفه اُدْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ ) (غافر: ۶٠) آمده است. اين هفت نكته در آيه ياد شده، گواه بر شدت عنايت خداوند به امر دعا، تأثير آن، سرعت و قاطعيت اجابت آن است و از خصوصيات اين آيه شريفه اين است كه با همه ايجازى كه دارد، هفت مرتبه ياد خداى سبحان به گونه ضمير متكلم در آن تكرار شده است و اين تنها آيهاى است در قرآن كه از چنين مزيتى برخوردار است. (1)
علامه طباطبايى (رحمةالله) همچنين دراينباره مىافزايد:
مقتضاى اينكه خداوند، تنها مالك حقيقى در جهان آفرينش است، و بندگان از پيش خود مالك هيچ چيز نيستند، و مقتضاى چنين ملكى كه هرگونه تصرفى را بدون هيچ مانعى تجويز مىكند اين است كه هر دعايى را كه بنده بكند اجابت نمايد و هر حاجتى را كه از او بخواهد برآورد؛ زيرا ملك او عام است و تسلط و احاطهاش مقيد به هيچ قيد و شرطى نيست. . . (2)و از اين بيان روشن مىشود كه آيه شريفه علاوه بر اينكه موضوع اجابت دعا را بيان
&
كرده، به علل آن نيز اشاره نموده است، مثلاً علت نزديكى خدا به ايشان اين است كه بندگان او هستند و همه چيزشان قائم به اوست و چون به ايشان نزديك است، دعاهايشان را مستجاب مىكند و چون اجابت را قيد و شرطى نيست هر دعايى كنند، آن را مستجاب خواهد كرد، تنها شرط اجابت اين است كه دعاكننده خدا را بخواند و اين قيد دلالت دارد بر اينكه صاحب دعا بايد حقيقتاً بخواهد و البته از خدا بخواهد. بنابراين منظور از جمله أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذا دَعانِ اين است كه دعاكننده حقيقتاً در مقام دعا برآيد و برحسب علم فطرى و غريزى خودش خواستار شود و زبانش با دلش همراه و همگام باشد؛ چه، دعا و سؤال حقيقى را دل مىكند و زبان فطرت مىگويد، نه زبانى كه هرطور آن را بچرخانى مىچرخد، خواه راست باشد خواه دروغ، جدى باشد يا شوخى، حقيقت باشد يا مجاز. (1)
گاهى شرط استجابت دعا، حضور در مكانى ويژه و مقدس است. سرزمين عرفات، يكى از آن مكانهاى ويژه و مقدس است. خداوند در اين مكان، بدونبهانه، دعا را مستجاب مىكند، و آنگونه كه دعا در مكانهاى ديگر به سختى مستجاب مىشد، در اينجا به راحتى، مستجاب مىشود. در حقيقت حضور در عرفات و درك عرفه، فرصتى طلايى براى دعا كردن و خواستن است، بنابراين بايد از اين فرصت استفاده كرد، و به دعاها، رنگ استجابت بخشيد.
به تعبير آيتالله جوادى آملى:
روز عرفه روز دعا و نيايش است و اگرچه روزه آن روز مستحب است، ليكن اگر روزه گرفتن آن روز موجب ضعف شود، آنگونه كه انسان نتواند
1) تفسير الميزان، ج٢، ص۴٢.
دعاهاى اين روز را بخواند، خواندن دعا بر روزه گرفتن مقدم است (1). . . گرچه همه حالات زندگى براى نيايش مناسب است، ولى دوران پربار حج و حضور در مواقف آن، شكوه بيشترى براى دعا و تأثير فراوانترى براى نيايش به درگاه پروردگار جهان دارد و چون دعا از ضمير صاف، مورد قبول است و احرام و آهنگ كعبه آزاد و پاك، در تصفيه ضمير، تأثير بسزايى دارد، نيايش در حج و دعا در مواقف آن، بهترين اثرها را به همراه خواهد داشت. ازاينرو براى هر برنامه از مناسك حج، دستور ويژهاى در مورد نيايش داده شده است و عمده آن دعاى عرفه در صحراى عرفات و همراه توده مردم گردآمده از سراسر جهان و عشاق مشعر و مشتاقان كوى مناست. (2)
به خود بياييم و خوب بينديشيم، جايگاه دعا با كمال رفعت و جلالتش؛ روز عرفه با موقعيت خاص و ممتازش و عرفات با تمام شرافت و كرامتش، بايد استفاده كرد. راستىكه چه فرصت حسّاس و گرانمايهاى براى حجاج فراهم شده است. اندكى غفلت كه موجب از دست رفتن اين فرصت گرانبها شود، ندامت و حسرتى به دنبال دارد كه جز خدا كسى نمىداند. پيش از شروع به دعا، بايد لحظاتى سر به گريبان فرو برد و انديشيد. اينجا صحراى عرفات است. نمونهاى از صحراى محشر و رستاخير عظيم است. چه هنگامه عجيبى برپاست. بيش از يك ميليون جمعيت، از ملل مختلف عالم، در اين بيابان جمع شدهاند و با سرهايى برهنه و بدنهايى كفن پوش روى خاكهاى گرم اين صحراى سوزان دست به دعا برداشتهاند.
عرفات، موقف حساسى است. بايد بيدار و هوشيار بود، كه اين روز، روز عطيه و احسان است و بناى ربالعالمين بر بخشش و انعام است. بايد از كسالت پرهيز كرد
بايد مواظب بود كه وقت بسيار عزيز و پرارج خود را با تماشاى ديگران و صحبتهاى بيهوده با ديگران ضايع و تباه نشود؛ كه اين توفيق، هميشه و آسان شامل هركسى نمىشود. چه بسا بعد از ٣٠ سال، ۴٠ سال و يا ٧٠ سال، اولين بار است كه يك نفر در عرفات حاضر مىشود و شايد هم ديگر تا آخر عمر چنين فرصتى به دست نيايد؛ يعنى در تمام عمر، تنها يك نيم روز چنين توفيقى حاصل شود.
اين نيم روز مىگذرد و آفتاب روز عرفه، دامن خود را از صحراى عرفات و اهل عرفات برمىچيند و هنگام كوچكردن فرا مىرسد.
خدايا عنايتى فرما كه در همين مدت كم، فضل عظيمت نصيب ميهمانانت شود و با معرفت و قلبى مطهر و تائب، از موقف حركت كنند.
پروردگارا! اين بقعه، همان بقعهاى است كه حضرت آدم ابوالبشر (ع) اينجا به تقصير خود اعتراف كرد و عفو و مغفرتت شامل حال او شد؛ به همين دليل هم آن را عرفات ناميدند. اين مكان، همان مكانى است كه ابراهيم خليل (ع) آنجا اظهار تذلّل به درگاهت كرد و مشمول عنايت خاصهات گشت. تمام انبيا و پيامبران، اينجا به خاك بندگى نشستهاند و تو را به دعا خواندهاند.
خدايا! اينجا مكانى است كه حسين عزيزت (ع) در ميان آفتاب سوزان با سر برهنه به درگاهت ايستاد و مانند مسكينى دستهاى مقدسش را بهسوى تو دراز كرد و قطرات اشك از چشمان مباركش بر رخسارش ريخت و با قلبى پر از سوز و گداز و پر از محبتت، با تو سخن گفت و دعا و مناجات شورانگيزش، انقلابى عجيب در دلها افكند و روحانيتى غريب به صحراى عرفات بخشيد. آفتاب روز عرفه در ميان ناله و اشك سيدالشهدا غروب كرد.
خدايا به حرمت آن عزيز به ما بيچارگان ترحم فرما!
ميزبان كريم، در اين روز، سفره كرم خود را گسترده است. بندگان فقير با ذلّ عبوديت، از همه جا و همه كس دل بريده، خيمه به درگاهش زده، در آستان قدسش
برخاك نشستهاند. گردنها بهسوى او كشيده و چشمها به دست مرحمتش دوختهاند. دلها لرزان است و ديدهها گريان. آيا ممكن است درياى موّاج كرم و فضل ربوبى، از افاضه و بخشش، در چنين روزى و اين چنين جايى دريغ كند؟ ! «
حاشا و كلاّ، ما هكذا الظنُّ بِك وَ لَا المَعروفُ مِن فَضلِك. . .» . (1)
از عارفى پرسيدند: «بدين درگه آمدهاى، چه آوردهاى؟» گفت: «گدايى كه بر در خانه سلطان آيد، از او نمىپرسند چه آوردهاى؟ بلكه مىگويند: چه مىخواهى» ؟ (2)
حكايت
يكى از عرفا پادشاه ستمگرى را ديد كه در عرفات پاى برهنه روى سنگريزههاى گرم ايستاده بود و دست به دعا برداشته و مىگفت: «بار خدايا! تو، تويى و من، منم. كار من آن است كه هر زمان گناهى كردم، بهسوى تو بيايم و اكنون غرق گناهم، و كار تو آن است كه غفارالذنوبى؛ بر من رحمت كن و مرا ببخش!»
آن عارف گفت: «بنگريد كه جبّار زمين، در برابر جبار آسمان چگونه راز و نياز و اظهار كوچكى مىكند» . (3)
حكايت
«روزبهان بقلى شيرازى» در عرفات ايستاده بود. وقت دعا، خلق دست به دعا برداشته بودند و دعا مىكردند و حاجت مىطلبيدند؛ جوانى را ديد كه خاموش بود. شخصى پيش او رفت و گفت: اى جوان! زمان اجابت دعاهاست، مكانى مكرّم است و زمانى معظّم. چرا دعايى نمىكنى و حاجتى نمىطلبى و دستى بر نمىدارى؟
گفت: اى عزيز! چه كنم، كه زبانم به غيبت و دستم به معصيت آلوده است. دست و
زبانى ندارم كه شايسته دعا باشد تا حاجتى طلبم و دعايى كنم. مرا روى خواستن و طلب كردن و گفتن نيست. اگر تو را هست، تو بگو و بخواه. (1)
«اى حسين! تو در اين دشت چه خواندى كه هنوز، سنگهاى «جبلالرحمه» از گريه تو نالانند؟
عشق را هم ز تو بايد آموخت
و مناجات و صميميت را و عبوديت را
و خدا را هم بايد ز كلام تو شناخت،
در دعاى عرفه، تو چه گفتى؟ تو چه خواندى كه هنوز،
تب عرفان تو در پهنه اين دشت بجاست؟
پهندشت عرفات، وادى «معرفت» است
و به مشعر وصل است
وادى شور و شعور،
دشت از نام تو عرفان دارد
و شب، از ياد تو عطرآگين است.
آسمان، رنگ خدايى دارد
و تو گويى به زمين نزديك است
اى حسين! اى زلال ايمان! مرد عرفان و سلاح
در دعاى عرفه، تو چه خواندى، تو چه گفتى، كامروز
زير هر خيمه گرم
يا كه در سايه هر سنگ بزرگ
1) داستانها و حكايتهاى حج، ص۵٧؛ به نقل از: داستان عارفان، حسين حيدرخوانى، ص۵٧.
يا كه در دامن كوه
حاجيان گريانند
با تو در نغمه و در زمزمهاند. (1)
عرفات، عرفه و نيايش، سه واژه در هم تنيده و آشنا براى همه، بهويژه براى حاجيان است. سه نام آسمانى كه بوى بهشت مىدهند و به دلهاى افسرده، آرامشى ژرف مىبخشند. عرفات، همچنان عطرانگيز از بوى حسين (ع) است، و هنوز هم دعاى عرفه او در غروب سرخ فام روز عرفه، در پهندشت با صفاى صحراى عرفات، طنين انداز است؛ نيايشى ژرف و شكوهمند كه پيش از آنكه خواهش تن را ادا كند، و گره از كار فروبسته دنيوى بگشايد، خواسته دل را روا مىكند و آخرت را سامان مىبخشد. فراتر از آنكه سفره نان را فراخى بخشد، گوهر جان را فربهى مىدهد، نيايش زيباست؛ چه زيباتر مىشد اگر نيايش، عرفه باشد، و دعاى عرفه هر جا خوانده شود جان فزاست؛ چه با شكوهتر مىشد اگر در سرزمين عرفات بر دامن «جبل الرحمه» زمزمه مىشد.
«آه! كه دقايق حساس و بسيار پرارزش عمر ما كمكم به پايان مىرسد، آفتاب روز عرفه آرامآرام از صحراى عرفات و عرفاتيان، دامن خود را برمىچيند. محفل لذتبخش انس و معارفه با خدا و مجلس ضيافت خالق مهربان تمام مىشود و شايد هم ديگر تا آخر عمر، چنين لحظات گران قدرى تكرار نشود.
اى معبود مهربان من! ساعتهاى عمر عزيزم گذشت، و من امروز در سرزمين عرفات مهمان تو هستم. چه بهتر اى خدا كه اين لحظات آخر وقوفم در عرفات را، با مناجات پرسوز حسين عزيزت به پايان برسانم. مىدانم كه او برايت بسيار عزيز بود. اين را هم مىدانم، كه چون حسين محبوب تو است، دعاى عرفه او نيز محبوب تو است؛ پس هركه هم دعاى عرفه او را بخواند، از رحمت و لطفت بىبهره نخواهد ماند.
1) فرهنگ زيارت، صص ١٢٠ و ١٢١.
نور ديده صديقه كبرى، سيد الشهداء در حالتى كه سر بهسوى آسمان داشت و آب از ديدگان مباركش مىريخت، مكرّر مىگفت: يا ربّ، ياربّ ياربّ. . . تا آنكه صداى گريه از جمعيتى كه در اطراف امام (ع) ايستاده و گوش به دعاى حضرتش مىدادند، بلند شد و در ميان نالههاى پرسوز و گداز امام (ع) آفتاب عرفات غروب كرد و بار بستند و روانه مشعر شدند» . (1)
در حقيقت دعاهاى خاص حج، آكنده از بركات زمانى، مكانى و. . . است. بهترين نيايشى كه جنبه سياسى - عبادى حج و زيارت را به خوبى تبيين مىكند دعاى عرفه عارف معروف در بين اهل معرفت و سيد شاهدان كوى شهود و شهادت، سرور پاكان و آزادگان، حسين بن على (ع) است؛ زيرا حضرتش در اين دعا هم دستور كفرستيزى و طاغوتزدايى مىدهد و رسم سلحشورى و سنّت سركوبى جنايتكاران را نشان مىدهد و هم ستايش حكومت اسلامى مىكند، از دولت مكتبى تقدير مىنمايد و ظهور ولايت الهى را نشان مىدهد. از سوى ديگر، تجلى هستى ذات اقدس خداوند و ظهور گسترده و همه جانبه او را بيان مىكند و نشان مىدهد كه هرچه غير اوست، در پرتو نور اوست. همچنين روشن مىكند كه بايد از خود او به غير او پى برد.
در بخشى از آن دعا مطرح شده است كه قدرت لايزال الهى را در كوبيدن جباران و اينكه خداوند هر كفرپيشه و ستمگرى را ريشه كن مىكند، آنجا كه مىفرمايد:
وَ هُوَ لِلدَّعَواتِ سامِعٌ وَ لِلكُرُباتِ دافِعٌ وَ لِلدَّرَجاتِ رافِعٌ وَ لِلجبابِرَةِ قامِعٌ، فَلا اِلهَ غَيرُهُ وَ لاشَيءَ يَعدِلُهُ وَ لَيسَ كَمِثلِهِ شَيءٌ.
و او (خداى سبحان) شنواى دعاها و دوركننده بدىها و بالابرنده درجات و كوبنده ستمگران است. پس معبودى جز او نباشد و چيزى عديل او نيست، و او مثل و مانند ندارد.
1) حج برنامه تكامل، صص ١۵٢و ١۵٣.
در بخش ديگرى از دعا، عنايت خداوند نسبت به دولت الهى مطرح شده است و تولد در زمان حكومت اسلام، و نجات از پيشتازان كفر و الحاد و حكمرانان خودسر و خون آشام بيان شده است؛ آنجا كه به خداوند سبحان عرض مىكند:
لَم تُخرِجني لِرَأفَتِكَ بِي وَ لُطفِكَ لِي وَ اِحسانِكَ اِلَيَّ في دَولَةِ اَئِمَّةِ الكُفرِ الَّذينَ نَقَضُوا عَهدَكَ وَ كَذَّبوا رُسُلَكَ لكنَِّكَ اَخرَجتَني لِلَّذي سَبَقَ لي مِنَ الهُدى الَّذي لَهُ يَسَّرتَني وَ فِيه اَنشَأتَني.
معبودا! به خاطر رأفت و مهربانى و لطف و احسانى كه به من داشتى، مرا در روزگار دولت پيشوايان كفر كه پيمان تو را شكستند و پيامبرانت را تكذيب كردند، به دنيا نياوردى، بلكه در روزگارى به وجودم آوردى كه هدايتى كه تو آن را براى من ميسر گردانيدى و مرا در آن پديد آوردى، بر وجود من پيشى گرفته بود.
در بخشهايى از اين دعاى شريفه نيز، عالىترين مراحل توحيد بيان شده است. در بخشى از دعا اين نكته به خوبى تبيين و بر آن تصريح شده است كه پى بردن به خداوند از راه آثار و آيات او همانند پى بردن به آفتاب در فضاى روشن روز به وسيله شمع كم نور است؛ زيرا ذات اقدس خداوند از هر ظاهرى، آشكارتر و از هر نورى، نورانىتر است. هرگز غايب نشده و نمىشود تا نيازى به استظهار داشته باشد و هر عارفى قبل از هر چيز، اول او را مشاهده مىكند و بعد آثار او را. آن كه خدا را رقيب و ناظر نمىبيند نابيناست.
در بخشى از قسمت پايان دعاى عرفه كه بدان اشاره شد چنين آمده است:
معبودا! تردّد من در آثار، موجب دورى وصول و شهود مىشود. پس مرا خدمتى فرماى تا به تو رسانَدم. چگونه با چيزهايى كه در وجود خويش نيازمند تو هستند بر تو استدلال مىشود؟ آيا مگر غير تو را هم ظهورى است كه تو را نباشد و او سبب پيدايى تو شود؟ چه وقت از نظر پنهان شدى تا به
&
دليلى كه به تو رهنمون شود، نيازمند گردى؟ و كى از ما دور شدى تا آثار، ما را به تو برساند؟ كور است ديدهاى كه تو را مراقب خود نمىبيند! و در زيان است سوداگرى بندهاى كه بهرهاى از عشق تو در آن نيست! خدايا فرمان رجوع و توجه به آثار را دادى، تو خود به پوشش نورها و به راهنمايى مشاهده و استبصار مرا بهسوى خويش بازگردان تا از طريق آنها به تو بازگردم، چنانكه از طريق آنها به كوى تو داخل شدم، درحالىكه ضميرم از نظر به آثار مصون، و همتم از اتكاى بر اين آثار، بالاتر شد كه تو بر هر چيز توانايى.
امام حسين (ع) در اين فرازها به خداوند عرض مىكند:
خدايا! گرچه در قرآن فرمودى كه سراسر عالم نشانههاى توحيد است، ولى مرا به نشانهها ارجاع نده؛ زيرا اگر مرا به نشانهها و آثار آفاقى يا انفسى ارجاع دهى، تا از نشانهها به صاحب نشان برسيم، مسير، بس طولانى مىشود. من از تو مىخواهم كه خودت را به من نشان دهى، كه اين نشانهها توان آنكه تو را بهطور كامل نشان دهند، ندارند. خدايا! تو كه نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ ؛ (نور: ٣۵) ، هستى و از هر نشانهاى آشكارتر و به من نزديكترى، چرا مرا به نشانهها ارجاع مىدهى، پروردگارا! كى غايب شدى تا من براى اثبات وجود تو استدلال كنم؟ استدلال براى پى بردن از نشانه به غايب است. تو كه خود فرمودى: أَ وَ لَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ (فصلت:53) ، پس نيازى به دليل و برهان ندارى تا من از آيات و نشانهها به تو پى ببرم. پس خودت را آنچنان به من بنما كه بىواسطه و با شهود قلبى، تو را ببينم.
اين بيانات نورانى و عميق، سخن كسى است كه پروردگارش شراب طهور به او نوشانيده و ضميرش از نظر به غيرساقى، پاك گشته، و قلب او چنان شيفته حب ساقى
شده است كه جايگاهى براى عشق به ديگرى در آن يافت نمىشود.
چنين دعايى، سزاست كه مغز همه عبادات باشد؛ زيرا خود عبادتى صرف است كه هيچ مجالى براى ظهور غيرمعبود در آن نيست و جز معبود در آن طلب نمىشود و مقصودى جز شناخت معبود به خود معبود - و نه با چيز ديگرى همچون آيات آفاقى يا انفسى - در آن نيست. امام حسين (ع) در اين فرازها بهوسيله خدا بر خدا استدلال مىكند و او را از ذات آشكارش مىشناسد و حكم مىكند به اينكه ظهورى براى غير حق تعالى نيست تا آشكاركننده خداوند باشد.
خلاصه آنكه اين دعا برهان صديقين را به حكماى متألّه اسلامى تعليم مىدهد و عرفا را به شهود تشويق مىكند، متعبدان را هشدار مىدهد و سالكان را بيدار مىكند تا در وادى ايمن دوست قدم بگذارند و راهى را بپيمايند كه عين هدف است؛ زيرا از خدا به خدا رسيدن، يعنى از مقصد به مقصود نائل آمدن.
بىگمان به چنين وصال و شهودى، ديگران نيز همانند اهل بيت: مىتوانند راه يابند، گرچه هركسى راهى ويژه براى رسيدن به او دارد كه متفاوت از ديگران است» . (1)
در اين سرزمين، قرار است بدون حساب عطا كنند، به آسانى دعاها را مستجاب كنند. تنها كافى است، دريچه دلت را بهسوى آن همه موهبت سيلآسا بگشايى تا دلت را در خود غرق كند. اما چگونه دريچه دل در اين روز گشوده مىشود؟ با اميد و گمان نيك به خدا.
بايد در اين روز و در اين سرزمين، به خدا گمان نيك داشت، و باور نمود كه او
1) ر. ك: صهباى حج، صص ۴٢٨ - ۴٣٢.
آنگاه كه بندگانش را به صورت سيلآسا به بهانه «وقوف» در اين دشت گسترده مىكشاند، به قصد پذيرايى از آنان است. چگونه مىتوان باور كرد كه ميزبانى چون او، آن همه مهمان را بر سر سفره گسترده و بىپايانش فرا مىخواند، و بدون پذيرايى، آنها را به سرزمينى ديگر مىراند؟ تنها بهانهاى كافى است؛ دلى اميدوار به كرم او و قلبى سرشار از خوشگمانى به لطف او.
رسول گرامى اسلام (ص) فرمود:
خداوند در روز قيامت، دستور مىدهد بندهاى را به دوزخ برند. اما اين بنده پيش از ورود به دوزخ، اندكى توقف مىكند و مىايستد. خداوند به او مىفرمايد: «چرا به دوزخ نمىروى؟» بنده مىگويد: «پروردگارا من درباره تو چنين گمانى نداشتم» . خداوند مىفرمايد: «تو چه گمانى درباره من داشتى؟» عرض مىكند: «گمان من به تو اين بود كه گناهانم را مىبخشى و مرا به بهشت مىبرى» . پس خداوند مىفرمايد: «اى فرشتگان من به عزت و جلال و بزرگى خودم سوگند مىخورم كه گرچه بنده من هرگز [در دلش] در اين لحظه گمان نيك به من نداشت، اين دروغ او را [درباره خوشگمانى به من] بپذيريد و او را داخل بهشت كنيد» . آنگاه رسول خدا (ص) افزود: «هيچ بندهاى به خدايش گمان نيك نمىورزد، مگر آنكه خداوند براساس گمان نيكش با او رفتار مىكند» . (1)
در روايتى ديگر از رسول خدا (ص) مىخوانيم:
اَعظَمُ النّاسِ جُرماً مِن اَهلِ عَرفاتٍ الَّذِي يَنصَرِفُ مِن عَرفاتٍ وَ هُوَ يَظُنُّ اَنَّهُ لَم يُغفَرْ لَهُ يَعنِي الَّذِي يَقنَطُ مِن رَحمَةِ اللهِ عَزَّوَجَلَّ. (2)
بزرگترين گناه شخصى كه در عرفات حاضر شد اين است، كه او از
عرفات برگردد، درحالىكه گمانش اين باشد كه آمرزيده نشده است، يعنى كسى كه از رحمت خدا نااميد است.
مردى در مسجدالحرام از امام صادق (ع) پرسيد: «چه كسى گناهانش از گناه همه كس، بزرگتر است؟» فرمودند:
مَن يَقِفُ بِهذَينِ المَوقِفَينِ عَرَفةَ وَ المُزدَلِفةِ وَ سَعى بَينَ هَذَينِ الجَبَلَينِ ثُمَّ طافَ بِهذَا البَيتِ وَ صَلّى خَلفَ مَقامِ ابراهيمَ ثُمَّ قالَ فِي نَفسِهِ اَو ظَنَّ اَنَّ اللهَ لَم يَغفِر لَهُ فَهُوَ مِن اَعظمِ النّاسِ وِزراً. (1)
كسى كه در اين دو موقف: عرفه و مشعر، وقوف كند و بين اين دو كوه (صفا و مروه) سعى نمايد و گرد اين خانه (كعبه) طواف انجام دهد و پشت مقام ابراهيم، نماز بهجا آورد، در عين حال بعد از تمام اين اعمال، پيش خود بگويد، يا گمان كند كه خدا او را نيامرزيده است، اين آدم از همه كس گناهش بزرگتر است.
همچنين امام باقر (ع) مىفرمايند:
ما يَقِفُ اَحَدٌ عَلى تِلكَ الجِبالِ بَرٌّ و لا فاجِرٌ اِلّا استَجابَ اللهُ لَهُ فَامَّا البَرُّ فَيُستَجابُ لَهُ فِي آخِرَتِهِ وَ دُنياهُ وَ اَمّا الفاجِرُ فَيُستَجابُ لَهُ في دُنياهُ. (2)
كسى از نيكان و بدان نيست كه بر اين كوهها [ى عرفات و مشعر] وقوف كند، مگر اينكه خداوند دعاى او را به اجابت مىرساند. اما دعاى نيكوكار نسبت به امور دنيا و آخرتش مستجاب مىشود، اما دعاى آدم بدكار، درباره دنيايش مستجاب مىشود.
محيىالدين عربى مىنويسد:
خداوند، آنان (حاجيان) را به اين موطن براى وقوف [در عرفات] در
حضورش فرا نخوانده، مگر براى يادآورى مردمان، برانگيختن در روز رستاخيز را در برابر پروردگار عالميان، و نيز به آنان بفهماند كه خداوند در اين روز (عرفه) مىآيد [و ظهور پيدا مىكند]، برخلاف آمدن و ظهورش در روز رستاخيز؛ زيرا آمدن خداوند در روز رستاخيز براى جدا كردن و حكم كردن و تمييز بعضى از گروهها از گروه ديگر به سبب چهرهشان است، و اما آمدن پروردگار در اين روز براى واقفان در اين موطن، آمدن به مغفرت و رحمت و فضل و انعام است. در اين روز فضل الهى، به آن كس كه اهلش است مىرسد، و اما آن كس كه اهلش نيست، حكمشان مانند همنشينى با قومى است كه در اثر همنشينى با آنان شقى نمىگردد و خداوند درباره اهل مجالس ذكر به فرشتگان فرمود: «
اِنّهُم قَومٌ لا يشقَى جَليسُهُم » ؛ «اينان قومى هستند كه همنشين آنها شقى نمىگردد» ؛ پس مغفرت الهى و رضوانش آنان را نيز فرا مىگيرد. (1)
و باز از امام صادق (ع) روايت شده است كه فرمودند:
ما مِن رَجُلٍ مِنْ اَهلِ كُورَةٍ وَقَفَ بِعَرَفةَ مِنَ المؤمِنينَ اِلّا غَفَرَ اللهُ لِاَهلِ تِلكَ الكورَةِ مِنَ المؤمِنينَ وَ ما مِن رَجُلٍ وَقَفَ بِعَرَفةَ مِنْ أهلِ بَيتٍ مِنَ المؤمِنينَ اِلّا غَفَرَ اللهُ لِاَهلِ ذَلِكَ البَيتِ مِنَ المؤمِنينَ. (2)
هيچ مرد با ايمانى از اهل يك قريه و آبادى، وقوف در عرفات نمىكند، مگر اينكه خدا تمام اهل آن آبادى را كه داراى ايمانند مىآمرزد و هيچ مردى از خانواده با ايمانى در عرفات وقوف نمىكند مگر اينكه تمام افراد مؤمن آن خانواده مشمول مغفرت خدا قرار مىگيرند.
حكايت
مالك بن دينار مىگويد: سفر حج كردم، جماعتى را در عرفات ديدم. با خود گفتم: كاش مىدانستم حج كدام يك از اينها مقبول است تا او را تهنيت بگويم و حج كدام يك مردود است تا او را تعزيت بدهم. در خواب ديدم گويندهاى مىگويد: خداوند همه اين جماعت را به نعمت مغفرت، معزّز فرموده، مگر «محمد بنهارون بلخى» را كه حج او مردود است. زمانى كه صبح شد، به نزد اهالى خراسان آمدم و از ايشان احوال محمد ابنهارون بلخى را پرسيدم. گفتند: آن مردى عابد و زاهد است. او را در خرابههاى مكه بايد پيدا كنى. بعد از گردش زياد او را در خرابهاى ديدم كه دست او در گردنش بسته و زنجير در پاهايش بود و او در حالت نماز است. همين كه مرا ديد پرسيد: تو كيستى؟ گفتم: مالك بن دينار. گفت: خواب ديدهاى؟ گفتم: آرى. گفت: هر سال مردى صالح مثل تو در خصوص من خواب مىبيند. گفتم: سبب اين امر چيست؟ گفت: من شراب مىخوردم، مادرم هم مانع مىشد، روزى من با حالت مستى، او را اذيت فراوان كردم. . .
پس از آنكه از مستى بيرون آمدم، زنم مرا خبردار كرد كه به چنين كار بدى دست زدهام. آن دست خودم را بريدم و پايم را به زنجير بستم و هر سال حج مىكنم و دعا و استغاثه مىنمايم و مىگويم: اى كاشف همّ و غمّ! همّ و غمّ مرا شفا ببخش و مادر مرا راضى فرما تا از جرم و تقصير من درگذرد و مرا عفو كند. اينقدر بدان كه بعداً از عمل خود دست كشيدم و ٢۶ غلام و كنيز آزاد كردم و. . . مالك گويد: گفتم اى مرد! نزديك بود با اين عملت تمام روى زمين را بسوزانى. مالك گويد: همان شب حضرت رسول (ص) را در خواب ديدم، فرمود: اى مالك! مردم را از رحمت خداى تعالى محروم نگردان! و اين را بدان كه خداى تعالى به حال محمد بن هارون توجه فرموده و دعاى او را مستجاب كرد و گناهانش را عفو نمود. او را خبردار نما كه خداوند دل مادر او را به وى مايل مىكند و به ترحّم مىآورد، و تا مادرش او را حلال مىكند، مادر و فرزند
هر دو با هم داخل بهشت مىشوند. مالك گويد: من آمدم و خواب خود را براى او نقل كردم. همينكه اين مژده را شنيد، روح او از بدنش مفارقت كرد. من او را غسل دادم و كفن كردم. سپس بر او نماز خواندم و دفنش كردم. (1)
حكايت
گويند درويشى ژندهپوش، اراده رفتن به دربار پادشاه داشت. او را گفتند: اين لباس كهنه و چركين، از تن بركن و لباس نو بپوش كه اين، مناسب مجلس سلطان نيست. درويش گفت: چه كنم كه لباسى غير از اين ندارم! با لباس پاره و چركين به دربار شاهان رفتن، عيب نيست. اما عيب و ننگ آن است كه با همان لباس پاره و چركين، از خانه سلطان بيرون آيى كه اين عمل، سزاوار شأن شاهان نيست. (2)
حكايت
نقل است كه چون «مالك دينار» از دنيا رفت، بزرگى او را به خواب ديد به او گفت: خداى عزوجل با تو چه كرد؟ گفت: در حالى با خدا روبهرو شدم كه غرق گناه بودم، اما به سبب گمان نيك كه به خدا داشتم، همه را محو كرد. (3)
هر اندازه شخص نسبت به رحمت و كرَم پروردگار شناخت بيشترى داشته باشد، و از مهربانى و گذشت آفريدگار نسبت به بندگان گنهكارش آگاهى بيشترى داشته باشد، خوشگمانى او درباره خداوند بيشتر، و اميدش نسبت به پروردگار افزونتر خواهد شد. دراينباره حكايتهايى كه در آن، مهرورزى و عفو پروردگار نسبت به بنده گنهكارش
بازتاب يافته و شرمندگى بنده را در پى داشته است، شنيدنى است. نمونهاى از آن را «عطار» در «تذكرۀ الاولياء» چنين آورده است:
نقل است كه جوانى، مفسد در همسايگى مالك دينار بود و مالك، پيوسته از او مىرنجيد، و صبر مىكرد تا ديگرى گويد. تا اينكه روزى جمعى از دست او شكايت به پيش مالك بردند. مالك برخاست و پيش او رفت. و جوان سخت جبّار بود، مالك را گفت: «من از نزديكان سلطان هستم. هيچ كس را زهره آن نبوَد مرا دفع كند» . مالك گفت: «مىرويم پيش سلطان، و به سلطان مىگوييم» . جوان گفت: «سلطان، رضاى مرا فرو نگذارد، و به هرچه من كنم و گويم، راضى باشد» . مالك گفت: «اگر با سلطان نتوان گفت با [خداوند] رحمان توان گفت» . جوان گفت: «او كريمتر از آن است كه مرا بگيرد» . مالك گفت: «از پاسخ او درماندم و از پيش او برفتم» . روزى چند برآمد. فساد او از حد بگذشت. ديگر بار مردمان به شكايت برخاستند و پيش من آمدند. عزم كردم تا او را ادب كنم. در راه آوازى شنيدم: «دست از دوست ما باز دار!» . تعجب كردم و پيش جوان رفتم. گفت: «باز اينجا آمدى؟ !» گفتم: «اين بار آمدهام تا خبر كنم كه آوازى چنين شنيدهام» . جوان چون اين را بشنيد گفت: «چون چنين است، هرچه دارم براى او بدهم و هرچه رضاى دوست است، آن را طلب كنم و مىدانم كه رضاى دوست در طاعت اوست. توبه كردم كه دگر در وى عاصى نشوم» .
پس هرچه داشت - از مال و مِلك - بداد و روى به راه نهاد و هرگز كسى او را باز نديد. مالك گفت: بعد از مدتى او را به مكّه ديدم، چون خلالى شده و جان به لب رسيده، مىگفت: «او گفته است كه دوست ماست، رفتم بر در دوست» . اين بگفت و جان بداد. (1)
&
1) تذكرة الاولياء، صص ۵١ و ۵٢.
يكى از فرصتهاى استجابت دعا، دعاى دستهجمعى است. حضور در ميان جمع و دعا به همراه جمعيت، آن هم در مكانى به نام عرفات و در زمانى به نام عرفه، يكى از فرصتهاى استثنايى براى دعا و رسيدن به خواستهها است. به تعبير آيتالله ميرزا ملكى تبريزى:
بدان كه اجتماع حجاج در دعا در يك ميدان و صحنه واحد، آن هم در حضور صلحا و اهل باطن و ابدال و اوتاد و غير آنها از انسانهاى بزرگ و كامل كه هيچ وقت حج از آنها خالى نيست، به همراه آن همه خواستن و طلب نزول رحمت و جود و كرم الهى كه گردنها كشيده و ديدهها خيره شده و همه در حال تضرّع و زارى هستند، يكى از علتهاى تامه جهت استجابت و رسيدن به خواستههاست، و براى اجتماع دلها و همتها تأثير ويژهاى براى رسيدن به مقصود و دستيابى به آرزوهاست. (1)
استاد شهيد مرتضى مطهرى نيز دراينباره فرمود:
يكى از آثار حج، جنبه اجتماعى و هماهنگى آن است. فرق است كه كسى به تنهايى برود، مثلاً به عرفات براى دعا و يا با يك ميليون جمعيت باشد. در روح بشر خاصيت هماهنگى با جمع است كه از آن به «محاكات» تعبير مىكنند. اسلام از جنبه روانى به محيطهاى مذهبى و معنوى كه موجب برانگيختهشدن احساسات مكتوم است، اهميت مىدهد. مسئله محاكات از نظر علماى اجتماع تنها جنبه فيزيكى دارد، نوعى عكسالعمل است در طبيعت، اما بايد به آن، جنبه روحى را اضافه كرد كه استعدادى در روح هست و احتياج دارد به بيدارى. در آن وقت است كه گاهى قوت اين عكسالعمل صدها برابر اصل عمل مىشود. (2)
گاهى دعا، از روى خودخواهى است؛ به اين معنا كه شخص، تنها براى خود دعا مىكند، و به ديگران دعا نمىكند. توصيه اهل بيت: مبنى بر دعاى به ديگران، افزون بر آنكه راهكارى عملى براى رفع خودخواهى در انسان و ايجاد خيرخواهى نسبت به ديگران است، يكى از عوامل استجابت دعا و يكى از شيوههاى دستيابى به بيش از خواستههاى خود است، امام باقر (ع) مىفرمايند:
اَسرَعُ الدُّعاءِ نُجْحاً لِلاِجابةِ دُعاءُ الاَخِ لاَخيهِ بِظَهرِ الغَيبِ يَبدَءُ بِالدُّعاءِ لاَخيهِ فَيقولُ مَلَكٌ مَوكَّلٌ بِهِ: آمينَ وَ لَكَ مِثلاهُ. (1)
دعايى كه در اجابت كاميابتر است، دعاى برادر است براى برادر دينى خود در پشت سر او؛ او براى برادرش دعا مىكند، و فرشتهاى كه بر او گمارده شده است، مىگويد: آمين و براى تو باد دو برابر آن.
حكايت
على بن ابراهيم به نقل از پدرش مىگويد: «عبدالله بن جندب» را در عرفات ديدم كه زمانى طولانى دست بهسوى آسمان بلند كرد. سيلاب اشك از گونههايش بر زمين سرازير بود، بهگونهاى كه من شخص ديگرى را اين چنين در حال مناجات نديدم. پس از فراغت از مناجات به او گفتم: «كسى را بهتر از تو در حال نيايش نديدم» گفت: به خدا سوگند در آن حال، فقط برادرانم را دعا مىكردم؛ زيرا از امام موسى بن جعفر (ع) شنيدم كه فرمود: «كسى كه در غياب برادر [ايمانى] خود در حق او دعا كند، از جانب عرش ندا داده مىشود كه صد هزار برابرش براى تو خواهد بود» . پس سزاوار نبود كه من صد هزار برابر، دعاى مستجاب را به خاطر يك دعا كه برآورده شدنش معلوم نيست، واگذارم. (2)
حكايت
«زيد نرسى» مىگويد: با «معاويۀ بن وهب» در عرفات بودم و او دعا مىكرد. در موقع دعا كردن دقت كردم، ديدم كه او حتى يك كلمه هم براى خودش دعا نكرد. مردم شهرهاى دوردست را با ذكر نام و نام پدرانشان دعا مىكرد، تا اينكه مردم از عرفات بازگشتند. به او گفتم: «اى عمو! از تو امر عجيبى ديدم» . گفت: «چيست آنچه تو را به تعجب در آورده است؟» گفتم: «اينكه در چنين موضعى، مردم را بر نفس خود اختيار كردى و اين كه يكيك آنها را در اينجا ياد كردى!» پس به من گفت: «جاى تعجب ندارد اى پسر برادر من! بهدرستى كه از مولايم [امام جعفر صادق (ع)] شنيدم كه فرمود: «هر كه از براى برادر مؤمن خود در غياب او دعا كند، فرشتهاى از آسمان دنيا ندا كند كه اى بنده خدا! صد هزار برابر آنچه طلب كردى تو راست؛ و او را فرشتهاى از آسمان دوم ندا كند كه بنده خدا دويست هزار برابر آنچه طلب كردى تو راست، و او را فرشتهاى از آسمان سوم ندا كند كه اى بنده خدا سيصد هزار برابر آنچه طلب كردى تو راست و او را فرشتهاى از آسمان چهارم ندا مىكند كه اى بنده خدا! چهارصد هزار برابر آنچه طلب كردى تو راست، و او را فرشتهاى از آسمان پنجم ندا مىكند كه اى بنده خدا! پانصد هزار برابر آنچه طلب كردى تو راست، و او را فرشتهاى از آسمان ششم ندا مىكند كه اى بنده خدا! ششصد هزار برابر آنچه طلب كردهاى تو راست و او را فرشتهاى از آسمان هفتم ندا مىكند كه اى بنده خدا! هفتصد هزار برابر آنچه طلب كردهاى تو راست. آنگاه خداوند ندا مىدهد او را كه من بىنيازى هستم كه هيچگاه تهى دست نمىشوم، اى بنده من! هزار هزار برابر آنچه طلب كردهاى تو راست» .
پس كدام يك از اين دو امر، بزرگتر است اى پسر برادر من؟ كارى كه من انجام دادم و آن دعا درباره ديگران بود، و كارى كه تو مرا بدان مىخوانى و آن دعا در حق خودم مىباشد. (1)
1) حج برنامه تكامل، صص ١۴٩ و ١۵٠، به نقل از: عدة الداعى، ص١٣۶.
حكايت
امام حسن مجتبى (ع) مىفرمايند: «شبى مادرم را ديدم كه در محراب عبادت است، و تا صبح سرگرم به دعا و نماز مشغول است. دقت كردم ديدم كه مادرم، تنها براى ديگران دعا كرد و درباره خود هيچ دعايى نكرد. گفتم: مادر جان! چرا همانگونه كه براى ديگران دعا كردى براى خودت هم دعا نكردى؟ فرمود: پسرم! «الجار ثمّ الدار» . اول همسايه و بعد خود انسان» . (1)
«بارى اينك كه توفيق الهى، چنين سعادت بزرگى نصيب ما كرده و ما را به عرفاتش راه داده است و در موقفى ايستادهايم كه خواستههاى ما را با لطف گسترده خود مىپذيرد و دعاهاى ما را به اجابت مىرساند و كسى را محروم از كنار اين خوان نعمت برنمىگرداند، به حكم وظيفه احسان كه درباره والدين و ارحام و بستگان و همسايگان و ديگر مؤمنان داريم، مقتضى است كه در همين ساعت پرارزش، به ياد دورماندگان از اين سرزمين نزول رحمت و مغفرت بيفتيم. از خداوند بزرگ، براى يكايك آنها، طلب رحمت و مغفرت كنيم و برآورده شدن حوايج، رفع گرفتارىها، حل مشكلات و خير و سعادت دنيا و آخرتشان را از خالق مهربان بخواهيم و بهويژه گذشتگان و خفتگان در دل خاك را كه چشم به راه دعا و استغفار ما هستند، از نظر دور نداريم» . (2)
از ويژگىهاى رستاخيز، ازدحام انبوه جمعيت است كه براى حساب و كتاب و رسيدگى به پرونده اعمالشان برانگيخته مىشوند. به جهت جمعيت انبوه، بايد رنج انتظار را تحمل كنند، برخى نيز فارغ از هرگونه رنجِ انتظار و به دور از هرگونه حسابرسى در اعمال، در سايه رحمت خدا در انتظار ورود به بهشت هستند. بىگمان
آنها كسانى هستند كه خود به حساب خود در همين دنيا رسيده و همه رفتار خود را به دقت بررسى كرده و آن را از هرگونه گناه و لغزشى پيراستهاند. عرفات با آن جمعيت انبوهش مىتواند تذكرى براى جمعيت روز رستاخيز باشد، تا حاجى در اثر اين تذكر، در همين دنيا به محاسبه دقيق عملكردهاى خود بپردازد و آنچه از كژىها و ناپاكىهاست، از دامن خويش بپيرايد، تا در روز رستاخيز از دغدغه حساب و كتاب و از رنج معطلى در دل آن همه جمعيت رها باشد. «غزالى» مىنويسد:
و اما وقوف به عرفه و اجتماع خلق از اطراف و دعا كردن ايشان به زبانهاى مختلف، به صحراى قيامت ماند كه همه خلايق جمع شدهاند و هركسى به خويشتن مشغول است و متردّد ميان ردّ و قبول. (1)
گرچه خداوند، همه جا در حال تجلى و ظهور است، و جلوههاى او را همه جا مىتوان يافت، گاهى در برخى مكانها و زمانها تجلّى و ظهور او محسوستر است و آدمى بهتر مىتواند جلوههاى او را دريابد. يكى از اين مكانها و زمانها عرفات و عرفه است. در عرفات، حاجى، خدا را مىيابد، او را حس مىكند و بهتر و بيشتر از مكانها و زمانهاى ديگر مىتواند تجلّى او را بر بندگان خويش شاهد باشد. البته اندكى نياز به بصيرت و بيدارى قلب است تا بتوان گونههاى تجلّى خدا در عرفات را دريافت. نمونهاى از اين تجلى را در حكايت زير مىخوانيم:
روزى جناب آقاى ميرزا مهدى آشتيانى در منزل مرحوم آيتالله حجت بودند. ايشان در آنجا چنين تعريف كردند: اينجانب دچار يك بيمارى سختى شدم كه براى معالجه آن، هم در كشور، بسيار تلاش كردم و هم به خارج از كشور سفر كردم، اما معالجه
1) كيمياى سعادت، ج١، ص٢٣٨.
حاصل نشد و از باز يافتن سلامتى خويش نوميد شدم. در سال ١٣۶۵ه. ق اينجانب با اتوبوس عازم مشهد بودم كه در ميان راه حالم به هم خورد، به گونهاى كه راننده و مسافران اتوبوس فكر كردند دچار سكته قلبى شدهام. به همين جهت ماشين را متوقف كردند و مرا بيرون آوردند تا براى نجات من كارى بكنند. اما در همان حال در عالم ديگرى بودم. ديدم كه در صحراى عرفات هستم و انوار بسيارى در آنجا به آسمان پرتو افكن است و انبوه مردم بدان سو چشم دوختهاند. پرسيدم: چه خبر است؟ گفتند: پيامبر گرامى حضور دارند. بهسوى آن حضرت رفتم كه ديدم چهارده خيمه در كنار هم به يكديگر نصب شده كه بزرگترين آنها از آن پيامبر (ص) است. وارد شدم و ضمن عرض سلام خواستم بيمارى خود را بازگو نمايم كه پيامبر (ص) با مهر و محبت بسيار فرمودند: «از آنجا كه شما زائر پسرم رضا هستى، برو به خودِ او بگو» .
به خميه حضرت رضا (ع) رفتم و پس از عرض سلام سه حاجتى كه داشتم بازگو كردم. آن حضرت نيز بزرگوارى كرده و جواب مرا دادند. در اين حال بود كه به خود آمدم و ديدم در ميان بيابان و در حلقه مسافران اتوبوس هستم و حال من نيز كاملاً خوب است.
در آن محفل آيتالله حجت مىگويند: «من مدتها درباره اين روايت كه مىفرمايد:
«اِنَّ اللهَ يَتَجَلّى لأهلِ العَرَفاتِ» (1)«خداوند بر اهل عرفات تجلّى مىكند» فكر مىكردم و اكنون بر من روشن شد كه، تجلى خدا در عرفات عبارت است از تجلّى خدا بر پيامبر گرامى و خاندان وحى و رسالت، و در اين مورد نيز تجلّى حضرت رسول و امامرضا (ع) بر شما» . (2)
اگر حاجى، هيچگاه طعم شيرين زهد را نچشيده باشد، و هنوز موفق نشده باشد، كه صفاى يك زندگى ساده و به دور از تكلّف را دريابد، عرفات فرصت بسيار خوبى براى درك اين تجربه شيرين است. آن كه حضور پروردگار را در عرفات درك مىكند، و از زودگذر بودن اين فرصت باخبر است، نه تنها از آسايش و رفاه سخنى نمىگويد كه در بالاترين اندازه زهد و سادگى، عرفه را به غروب مىرساند. زهد و بىتكلفى نيز براى خود عالمى دارد. آن كه از زير بار تعلّق و جاذبههاى فريبنده دنيا آزاد است، به لذتهايى رسيده است كه ديگران از آن محرومند.
اگر لذتِ ترك لذت بدانى
دگر لذت نفس، لذت ندانى حكايت خواهر شهيد آيتالله محمدباقر صدر، شهيد بنت الهدى صدر در خاطرات خود در حج، از عرفات ياد مىكند و اينكه برخىها به خاطر نبودن فرش و زيرانداز در چادر در آن سرزمين مقدس سر و صدا كرده بودند، ضمن ناراحتى چنين مىنويسد:
ماشين كنار يكى از خيابانها ايستاد. پياده شديم. در يك دست، ساكى كه درونش جامههاى احتياطى احرام، سجاده، قرآن و كتاب دعا بود. در دست ديگر آفتابهاى خالى براى تهيه آب، پشت سر راهنما راه افتاديم، از پيچ و خم چادرها گذشتيم تا به چادر خودمان رسيديم. چادر فرشى نداشت، به همين دليل سر و صداها پيرامون ما برخاست كه: اين چيست؟ چگونه بنشينيم، چگونه بخوابيم و. . . وضع عجيبى بود. واقعاً رنج آور بود كه به دليل نبودن وسايل راحتى، اين بگو مگو شنيده شود! وسايلى كه در پاكى آن سرزمين و قداست آن، هيچ تأثيرى نداشت. البته چيزى نگذشت كه با زيرانداز، چادر ما فرش شد. گرچه زيراندازها سبب راحتى جسم بود، ولى
&
احساس كردم كه به خاطر واقعيت زندگى، مورد علاقه است؛ چراكه يادآور حرص انسان به زندگى آسوده و استفاده از وسايل مادى است. (1)
«بزرگترين امرى كه موجب سعادت و اميد به مغفرت اهل موقف مىشود، آن است كه وجود مقدس حضرت حجۀ بن الحسن (عج) ، همه ساله در موسم حج، در موقف عرفات، تشريف فرما هستند، و بديهى است كه سرزمين عرفات، از اين جهت نيز شرافت و جلالت فوق العادهاى به خود مىگيرد و مهبط فرشتگان سماوات مىگردد و بركات خاص الهى، به پاس احترام آن حضرت، شامل اهل موقف مىشود.
اين مطلب، براى ارباب معرفت و بصيرت و متنعمين به نعمت ولايت، مطلبى بىنهايت بزرگ و روشنى بخش دلها و ديدههاى اهل ايمان است. اهل ايمان با قلبى سرشار از اميد به رحمت، دست به دعا بر مىدارند كه:
پروردگارا! اگرچه گناهان روى ما را سياه و اعمال ما را تباه كرده است و آبرويى براى ما، در پيشگاه مقدّست باقى نگذاشته است، ولى ما به اتّكاى آبرومندى حضرت حجت و ولى اعظمت كه هم اكنون در جمع ما حاضر است و موقف، به يمن وجود مباركش، مبارك گشته و پيشاپيش اهل موقف، دستهاى مقدسش را به دعا بهسوى تو برداشته است رو به تو آوردهايم و دست گدايى بهسوى تو دراز كردهايم. به يقين مىدانيم كه حرمت آن حضرت در ساحت اقدست آنچنان عظيم است كه هر كه در پناه او به تو رو آورد و در سايه دست او دست سؤال و تضرّع بهسوى تو دراز كند، محروم برنمىگردد. (2)
امام صادق (ع) مىفرمايند:
يَفقِدُ الناسُ امامَهُم، يَشهَدُ المَوسِمَ فَيَراهُم وَ لاَ يَرَونَهُ. (1)
مردم امام خود را نمىيابند، آن حضرت در موسم [عرفات] حضور مىيابد، پس آنها را مىبيند، اما آنها او را نمىبينند.
همچنين نايب خاص امام زمان (عج) ، «محمد بن عثمان عمرى» مىگويد:
وَاللهِ اِنّ صاحبَ الامرِ لَيَحضُرُ المَوْسِمَ كُلَّ سَنَةٍ، يَرَى النّاسَ وَ يَعرِفُهُم وَ يَرَونَهُ وَ لا يَعرِفونَه. (2)
به خدا سوگند كه صاحب الامر، هر سال در موسم حضور مىيابد، مردم را مىبيند و آنها را مىشناسند [اما] مردم او را مىبينند ولى نمىشناسند.
«همچنين بسيارى از تريبتيافتگان و شاگردان خاص آن حضرت در ميان حجگزاران حضور دارند و به مدد عنايت خاص حضرتش از ملكوت افراد آگاهى مىيابند.
شايان ذكر است كه اگرچه ممكن است مشكلات زائران، ناخودآگاه به بركت امام زمان (عج) حل شود، ولى چنين نيست كه هر عمل خارق عادت و كرامتى كه در ايام حج و در سرزمين منا و عرفات روى داد، بهطور مستقيم به دست وجود مبارك آن حضرت انجام گيرد. ممكن است ناآشنا يا سالمندى، راه خيمه و چادر خود را گم كند يا در بين راه بدون زاد و راحله بماند و وليى از اولياى الهى كه تربيتشده مكتب ولايت ولىعصر (ارواحنا فداه) است، او را راهنمايى كند. پس اين شخص گرفتار، باواسطه به خدمت آن حضرت رسيده است، نه بدون واسطه.
تشرّف مستقيم و بىواسطه به محضر نورانى امام زمان (ارواحناه فداه) لياقت و
شايستگىهاى ويژهاى مىطلبد؛ ازاينرو تنها اوحدى از موحّدان توفيق مىيابند كه وجود مبارك آن حضرت، شخصاً به حضور او بيايد. البته عنايت ايشان شامل اوليا و صالحان و شهيدانى كه تربيت كرده است، مىشود و آنان به دستور آن حضرت، مشكلات ديگران را حل مىكنند» . (1)
1) صهباى حج، صص۴٣٣ و ۴٣۴.
فصل سيزدهم: وقوف در مشعر (1)
«انس و عشق به حضرت احديت و درك نور تابان آن بىهمتا را در صحراى ظلمانى وجود خود، در مشعر بياموزيد» . (2)
چو كردى ميل زردى مهر خاور
روان گشتم از آنجا سوى مشعر
گذشته ساعتى از شب رسيدم
در آنجا خميه طاعت تكيدم
پس آن گه چيدم اول سنگريزه
زنم بر فرق جمره از ستيزه
چو فارق گشتم از برچيدن سنگ
بهسوى خيمه خود كردم آهنگ
در آن شب كرد خوابم سازگارى
كه جستم نشئه شبزندهدارى
شدم واصل به درگاه خداوند
به دامان جلالش چنگ را بند
نمودم از ره اميدوارى
كه بخشد جرم من شايد به زارى
1) بعد از آنكه از وقوف در مغرب شب دهم فراغت حاصل شد، بايد به مشعرالحرام كوچ كرد كه محل معروفى است و حدود معينى دارد: احتياط واجب آن است كه شب دهم را تا طلوع صبح در مشعرالحرام بهسر ببرد و نيت كند اطاعت خدا را در اين بهسر بردن. چون صبح طلوع كرد، نيت وقوف به مشعرالحرام كند تا طلوع آفتاب، و چون اين وقوف، عبادت خداوند است بايد با نيت خالص از ريا و خودنمايى وقوف كند، و الّا حج او در صورت ريا كردن با عمد و علم، باطل خواهد شد. (منتخب مناسك حج، صص ٢٢١ - ٢٢٣)
2) صحيفه حج، ج٢، ص١۶٣. (مقام معظم رهبرى)
زبان بر عذر جرم خود گشودم
بسان سائلان زارى نمودم
كه يا رب بنده زار و ذليلم
بهسوى خانهات گشتى دليلم
سزاوار خداونديت اى شاه
نكردم بندگى، فرياد و صد آه
تلف عمرم به غفلت شد چه گويم
به درگاهت نمانده آبرويم
منم آن ريزه خوار خوان احسان
نكرده شكر نعمتهاى الوان
بدين درگه سيه رو آمدستم
ز بهر توبه اين سو آمدستم
اگر جرمم نبخشى واى بر من
كه دوزخ باشدم مأوا و مسكن
(1)و (2)روز عرفه و وقوف در عرفات به پايان رسيده و شب «عيد اضحى» داخل مىشود. ميهمانان خدا، آماده حركت و «افاضه» بهسوى مشعرالحرام مىشوند. اميد آنكه نور معرفت خدا در اين وادى عرفان و شناسايى، بر دلهاى باصفا تابيده باشد و الطاف و عنايات خاصّ حضرت حق شامل حال همگى شده باشد. اميدست با قلبى منوّر و روحى تائب و اندوختههاى معنوى فراوان از دامن «جبل الرحمۀ» كوچ كنيم تا شب عيد قربان را در مشعر بيتوته كنيم و كنار سفره ديگر خدا بنشينيم. در آن ساعات اول شب، غوغاى عجيبى برپا مىشود. تاريكى اول شب و برچيدن خيمهها و همشكل بودن افراد و رفت و آمدهاى توأم با شتاب براى بار بستن و سوار شدن، مشكلاتى ايجاد مىكند و خطراتى چون گمشدن و بازماندن از كاروان، براى بسيارى از مردان و زنان پيش مىآورد. بنابراين بايد مراقب بود تا موجبات پريشانى و دل نگرانى به وجود نيايد. حال دعا و فراغت قلبى براى مناجات با خدا در مشعرالحرام از دست نرود. شيطان مطرود، در اينگونه از لحظههاى حساس كه لحظههاى تحصيل سعادت ابدى براى آدميان است، بيش
از هميشه مىكوشد كه انسان را به نحوى پريشانخاطر كند تا حال دعا و توجه به خدا از او سلب شود. گاهى ديده مىشود كه با كوچكترين بهانهاى، اشخاص به دليل بعضى امور جزيى بىارزش، به يكديگر پرخاش مىكنند. انسان عاقل، وقت و فكر و نفس خود را گرانقدرتر از آن مىداند كه در آن ساعت عزيز، و در آن مكان شريف، درباره اين امور ناچيز بينديشد و حرفى بزند.
او براى لحظه لحظه اين ساعات شريف ارزش قائل است. او مىخواهد در هر نفسى كه مىكشد و هر سخنى كه مىگويد، ذكرى بگويد، دعايى كند و عباداتى انجام دهد تا درجات معنوى و اخروى به دست آورد؛ البته، چه عبادتى نزد خدا، در آن موقع، محبوبتر از احسان و نيكى به زوّار و كمك كردن به آنها؟ تحمل اذيت و آزار آنها و خوشرويى در مقابل تندى و خشونت آنها نيز عبادت است و به حساب حضرت ميزبان كريم خواهد بود. (1)
اينك همه با هم با قلوبى سرشار از محبت نسبت به يكديگر وارد مشعر مىشويم. اين وادى را شايد از آن نظر كه به مكه نزديكتر است «مُزدَلِفه» هم مىگويند: مزدلفه مشتق از «زَلَف» به معناى نزديك شدن است. در لسان روايات، به معناى «جمع» نيز آمده است؛ زيرا در اينجا با سقوط اذان از نماز عشا، جمع بين صلوتين مىشود.
«شعار» يعنى: علامت و نشان.
«مشعر» يعنى: محلى كه شعار خدا و نشان خداجويى و خداخواهى، در آن كاملاً پيداست.
آنجا هيچ مظهرى از مظاهر دنياطلبى و خودخواهى ديده نمىشود. بيابانى است پر از سنگ و خاك كه بيش از يك ميليون انسان سفيدپوش را - كه جز دو تكه پارچه سفيد احرام و يك پتو براى مصونيت از سرما، چيز ديگرى همراه ندارند - در آغوش
1) حج برنامه تكامل، صص ١۵۵ و ١۵۶.
گرفته است. آنها در زير نور كمرنگ ستارگان اسرارآميز آسمان، پناه به دعا و مناجات با خدا مىبرند.
راستى كه آنجا مشعر است و جز «شعارهاى الهى» و نغمههاى روح بخش آسمانى، صدا و آهنگ ديگرى به گوش نمىرسد. زمزمههاى دعا و مناجاتهاى شورانگيز از همه جاى آن وادى به زبانهاى مختلف به گوش مىرسد و لطافت روحانى خاصّى به روح انسان مىبخشد. برخى از دعاها آنچنان عميق است و از دل پرسوز بر مىخيزد كه هر شنونده دلزندهاى را تكان مىدهد و شورى در وجودش بر مىانگيزد و اشك از ديدگانش سرازير مىكند. (1)
«وقوف در مشعرالحرام مستحباتى هم دارد:
با دلى آرام از عرفات بهسوى مشعر حركت كردن؛
در راه رفتن ميانهروى كردن؛
كسى را آزار ندادن؛
نماز شام و خفتن را تا مزدلفه به تأخير انداختن؛
از طرف راست نزول كردن؛
عبادت و استغفار به مقدار ممكن؛
همچنين شايسته است سنگريزههاى رمى در منى را از اين منطقه بردارد» . (2)
«اذان مغرب روز عرفه، همچون آهنگ كوچ است. گويا در صور دميدهاند. همه اولاد آدم مضطرب و نگران به سمت مشعرالحرام در حركتاند. اينجا جلوه بسيار كوچكى از محشر است. اين وقوف در مشعرالحرام است؛ مزدلفه، وادى محشر؛ چرا محشر؟ يادآورى ابابيل، آن مجريان امر الهى و محل هلاكت سپاه ابرهه.
در اينجا چادرى، فرشى و زيراندازى نيست. اگر خواستى استراحت كنى و نماز بخوانى، بايستى روى زمين، خاك بيابان، يا حداكثر آسفالت جاده آرام بگيرى و عبادت كنى. جالب است كه كسى (بهويژه از گروههاى پزشكى) به ياد ندارد كه در مشعر، گزِشى گزارش شده باشد. مىگويند همه حشرات در اين چند روز به فرمان خداوند، به لانههاى خود مىخزند، تا ميهمانان او را نيازارند. در اين وقوف بايد (اگر پيشتر سلاح بر نگرفتهاى) به دنبال جمعآورى سلاح، سنگريزه، براى مبارزه با شيطان باشى. شيطان نيز براى مبارزه با اولاد آدم سلاح جمع مىكند. نبايد سادهلوحانه گرفتار عجب شد و خود را هشيار و شيطان را غافل و در خواب پنداشت. بايد توجه كرد كه حتى اگر آدميزاد از شيطان غافل شود (كه در بسيارى موارد چنين است) ، شيطان از انسان غافل نمىشود. شيطان سلاحهاى بسيار شيرين براى جسم دارد، درحالىكه براى روح انسان، بسيار كشنده و مهلكند. سلاح او اميال نفسانى است، شهوات، مال، مقام، جاه، غرور، نخوت، خودستايى و در يك كلام، دنياست» . (1)
شب آمد شب رفيق دردمندان
شب آمد شب حريف مستمندان
شب آمد شب كه نالد عاشق زار
گهى از دست دل گاهى ز دلدار
شب است انجم فروز كاخ نه طاق
شب است آتش زن دلهاى مشتاق
شب از فرياد مرغ حق شود مست
به تار طرّه جانان زند دست
شب است اختر شناسان را دل افروز
شب است آتش بجانان را جگرسوز
شب آمد كاروان عشق را مير
شب آمد ملتزم پرموج تقدير
شب آمد كشتى درياى توحيد
شب آمد شهپر عنقاى تجريد
1) تأملى در معناى مناسك حج، صص ١٢۶ و ١٢٧.
شب آمد حكمتآموزِ دلِ پاك
شب آمد گوهرافروز نُه افلاك
شب آمد دلفريب آسمانى
چراغافروز صبح شادمانى
شب آمد منظر زيباى افكار
شب آمد صفحه پرنقش اسرار
شب آمد پرده پوش مست و هوشيار
فروغ ديده و دلهاى بيدار
به شب مردان كه در ره تيزگامند
بسان شمع سوزان در قيامند
به شب مرغان حق را سوز و ساز است
بخاك عشق شب روى نياز است
شب آن معراجى عرش آشيانه (1)
«فسبحان الذى اسرا» ترانه
فراز بارگاه عرش بنشست
زجام «لى مع الله» گشت سرمست
شب ار چشم طبيعت رفت در خواب
دل بيدار گشت از شوق بىتاب
شب ار بىدانشان آرام يابند
به شب ارباب دانش كام يابند
شب تار آينه صنع الهى است
به ظلمت آب حيوان را گواهى است
هزاران چلچراغ روشن از خود
شب افروزد بر اين سقف زمرد
زرافشان كرد روز ار دامن خاك
پر از دُر كرد شب دامان افلاك
اگر خورشيد باشد خسرو روز
سپاه انجم شب باد فيروز (2)
عارفان بيداردل و عاشقان دردمند، با شب و سكوت آن و ستارههاى اسرارآميزش، اُنسى ديرينه دارند. با آمدن شب، همه غوغاها و تكاپوهاى روزانه آدميان فرو مىخوابد و تمام صداها و فريادهاى روزانه به خاموشى مىگرايد. سكوتى مرموز پهنه تاريكى آن را فرا مىگيرد شب براى آنها بهترين زمان براى خلوت با آفريدگار مهربان است، تا در آن لحظههاى اُنس و دلدادگى، از شراب طهور آرامش بنوشند، و شادكام و طربناك گره از كار فرو بسته خود بگشايند. &
به تعبير زيباى خواجه عبدالله انصارى:
گُلبن باغ بلاغت، شب است، و خزاين دفاين رحمت حق، شب است. چنان كه سقف سما را سيارات است، هر غفلت و زلتى (1)را نيز كفّارات است؛ كفّارات گناه مؤمن، تب است وكنج عافيت مشتاقان، شب است. شب در معنا، سراپرده ظَلام (2)است. يا خود، شاهراه بلده «
والله يدعُو الي دارالسلام » است. شبى كه در او نمازگزارى، آيينه معرفت است، و چون نياز عرضه دارى گنجينه محبت است.
روزى كه به معصيت به سر مىبرى، نامه گناهى است پر ظلمت، و شبى كه به غفلت به پايان مىرسانى شَبَه (3)سياهى است بىقيمت. . . در عالم معنى بر سيلاب طوفان غفلت روز نگر كه تيره است، و چشمِ روح تو، از او مجروح و خيره است، لاجرم، كحّال (4)حكمت، سرمه سياه شب را به وسيله «
قُم اللّيل » ، در ديده دل تو مىكشد تا بيناى ازل و ابد شوى. . . روز به تواضع و خلق حسن خندان باش، چندان كه خاك شوى، شب به مسكنت و خشيت، گريان باش تا از جمله گناهان پاك شوى. (5)عارفان را در شب به گريه فرمايند، تا چون روى دل ايشان به قطرات ندامت شسته گردد، نظر كرامت يابند. يعنى گل چينند و خار نبينند، در نور نشينند و نار نبينند. . . طالبى كه روز، نامه محبت نخواند، او قدر غَلبات (6)خدمات تجلّيات شب چه داند؟ كو عاشق شبخيزى، و صادق اشكريزى، تا قدر شب بداند؟ (7). . .
هر كه عزت شب شناخت، عالِم است، و هر كه قيمت شبخيزان ندانست ظالم است. . . . (1)
شب به حضرت عزت بناليد، كه الهى! اگر روز بنده رومى درگاه است، شب نيز غلام حبشى بارگاه است. به جاه نبى قريشى، كه اين حبشى شب را به رومى روز، فيروز گردان.
بارى عزّ اسمه خطاب كرد كه اى روز، بعد از اين، بر شب شكسته دل، مفاخرت منماى، كه شب پرده عصمت است و جذبه رحمت است. شب باغ يقين است و چمن «
اِنّ المتّقين » است. شب پناه انبيا است و گريزگاه اوليا، شب، سجدهگاه عبّاد است و خلوتگاه زهّاد. شب خزينه اسرار است و سفينه (2)ابرار است. شب خوان احسان برّ است و سرمه روشنايى چشم سرّ» . (3)
بارى شب مشعر نيز، يكى از اين شبهاست، البته از جهت مكانى و زمانى نسبت به شبهاى ديگر برترى دارد.
«شبى كه در تمام عمر انسان، نظير و بديل ندارد. شبى تاريك، اما براى زندهدلان، از هر روز روشنى، روشنتر است! شبى كه در آن نسيم رحمت مىوزد و باران مغفرت مىبارد. شبى كه درهاى الطاف و عنايات بىدريغ خدا، به روى بندگان باز است. شب عيد و عفو عمومى حضرت معبود است. مشعرالحرام است و مكان پذيرايى خاص ملكالعرش. پس بايد همه لحظههاى آن را غنيمت شمرد» . (4)
از امام صادق (ع) نقل شده است:
اگر بتوانى، امشب را احيا كنى و شب زندهدارى بنمايى، چنين كن؛ زيرا به
ما رسيده است كه درهاى آسمان، در اين شب براى مؤمنين بسته نمىشود. صداهاى آنان بالا مىرود. زمزمهها دارند، مانند زمزم زنبوران عسل! خدا -جلّ ثنائه - مىفرمايد: «من پروردگار شمايم و شما بندگان من هستيد. حق مرا ادا كرديد و بر من لازم است كه دعاى شما را مستجاب كنم» . پس هركه را بخواهد، گناهان را از دوشش بر مىدارد و هركه را بخواهد مشمول مغفرتش مىسازد. (1)
حضرت على (ع) فرمود: «دوست دارم خود را در اين چهار شب، براى عبادت فارغ سازم؛ شب اول رجب، شب نيمه شعبان، شب عيد فطر و شب عيد قربان» . (2)
«آنان كه صاحبدل و ارباب بصيرتاند مىدانند كه در واقع هنگام شب، فرصت بسيار مغتنمى براى خلوت با حضرت معبود است؛ زيرا وقتى پرده ظلمت شب همه جا را فرا گرفت و ميان انسان و ساير اشياء حجابى شد، بهطور طبيعى يك حالت انقطاع قهرى براى انسان پديد مىآيد و او از چنگ اشتغالات مادى كه انسان را به خود مشغول كرده و از خدايش غافل ساخته است، رها مىگردد و بهطور طبيعى، بازگشت به فطرت و گرايش به مبدأ پيدا مىكند و با محبوب اصلى خود اُنس مىگيرد. به همين جهت خداوند حكيم در رديف نعمتهاى ارزندهاى كه در مقام امتنان بر بشر اسم مىبرد، نعمت شب را گاه به عنوان لباسى - كه ساتر است - معرفى مىكند و مىفرمايد: وَ جَعَلْنَا اللَّيْلَ لِباساً ؛ «و شب را پوششى براى شما قرار داديم» . (نبأ: ١٠) در جاى ديگر، حالت پوشاندن شب را به عظمت ياد مىكند و به آن قسم مىخورد و مىگويد: وَ اللَّيْلِ إِذا يَغْشاها ؛ «قسم به شب در آن هنگام كه (جهان را) بپوشاند» . (ليل:١) (3)
در شب وقوف در مشعر، از جهات گوناگون، مقتضيات بيدارى و هشيارى براى ما
فراهم است. شب «عيد اضحى» از چند جهت شب مباركى است كه امتياز خاصى براى احيا و شبزندهدارى دارد. اگر اندكى به خود بياييم، ارزش اين شب نورانى را در طول عمر خود مىشناسيم. در اين موقف، مانند بسيارى از مردم غافل نباشيم كه هيچگاه به عظمت و آثار آن توجه نكردهاند. گويى آنان مشعرالحرام را يكى از استراحتگاههاى بين راه تصور مىكنند كه مسافران رهگذر، موقع شب به آنجا مىرسند و مقدارى براى خواب و استراحت، توقف مىكنند و سحرگاهان مىروند. ازاينرو ديده مىشود كه برخى از حجاج، وقتى به مشعر مىرسند، با عجله از ماشين پياده مىشوند و هر يك، دنبال گوشهاى مىگردند كه لااقل سه چهار ساعتى بخوابند! در صورتى كه شب عيد اضحى و بيابان مشعرالحرام از حساسترين مواقف عبادت حجاج است كه بايد تا حدّ امكان از مقدار خواب، خوراك و آسايش هميشگى خود بكاهند و بر كمّ و كيف عبادت و بندگى بيفزايند. بايد توجه داشت كه قسمت عمده كار حجاج - حجاجى كه چند ماه متوالى براى تهيه اسباب و مقدمات حج، دوندگى كرده و زحمتها متحمل شدهاند و خود را به مراكز حساس عبادت رسانيدهاند - نيمه دوم روز عرفه است تا غروب آن روز در عرفات و نيمه دوم شب عيد اضحى در مشعرالحرام است تا طلوع آفتاب، و روز عيد قربان و شب و روز يازدهم و دوازدهم ذىحجّه در مكه و منا.
بىگمان وقتى انسان متوجه شد كه با دعوت قبلى وارد خانهاى شده و بر سر سفرهاى نشسته است، بهطور طبيعى احساس عزت و احترام مىكند و اطمينان بيشترى به اجابت دعوات و پذيرش خواستههايش پيدا مىكند. با دلگرمى كاملترى لب به تقاضا مىگشايد؛ به خصوص اگر ميزبان را به كرم بىپايان و رحمت و رأفت بىمنتها بشناسد؛ ميزبانى كه آمادگى خود را براى اجابت دعوات ميهمانان، اعلام فرموده است» . (1)
1) ر. ك: حج برنامه تكامل، صص١۶٣- ١۶۵.
«تفاوتى كه بين دو «وقوف» (وقوف در عرفات و وقوف در مشعرالحرام) وجود دارد، آن است كه اولى در روز و در روشنايى است و دومى در شب و تاريكى. وقوف در عرفات از ظهر روز عرفه است تا اذان مغرب (همه در روشنايى) ، و وقوف در مشعرالحرام، از ميانه شب است تا طلوع آفتاب (همه در تاريكى) . تفاوت در چيست؟ بايد توجه كرد تفاوت روشنايى و تاريكى يا تفاوت روز و شب در چيست؟ و از آن مهمتر، تأثير هر كدام بر انسان چگونه است؟ در مورد اول، تفاوتى بين روز و شب نيست؛ زيرا هر دو از آيات الهىاند. اما مورد دوم، بسيار مهم است؛ در روشنايى، مىبينى و فكر مىكنى و با هدايت خداوند، به شناخت و معرفت نايل مىشوى. اما در تاريكى نمىبينى (نه طبيعت را و نه حتى چند قدمى خود را) جز آسمان و ستارگان و ماه شب دهم. اما فكر كردن رهايت نمىكند، و به نور ايمان، به شعور مىرسى، كه اينجا مشعر است. در عرفات به معرفت و آگاهى رسيدى و قلبت روشن شد. و اينك، حتى در تاريكى، آن نور معرفت، تو را به شعور مىرساند. معرفت و آگاهى و عرفان كسب شده در عرفات، چراغى است براى هدايتت در شب تا به مرز شعور.
موضوع اساسى ديگر، تفاوت شب و روز است. شب از عناصر طبيعى (زمان) است كه تعاريف، خوبىها، ويژگىها و مصاديق زيبايى آن در تعاليم وحيانى آمده است. شب در كلام الهى، مايه آرامش، زمان آغاز معراج نبى مكرم اسلام (ص) ، زمان حضور حضرت موسى (ع) در كوه طور و زمان مناسبى براى نماز، دعا، نيايش و استغفار است.
شب يكى از پديدههاى مهم است، كه اگر كسى با ديده حقيقتبين و قلب روشن در آن وارد شود، زمينه و بسترى براى تعالى و رستگارىاش فراهم مىشود. اما شب (بدون آگاهى) نمادى از ظلمت، تاريكى و گمراهى است كه بدون وجود چراغ معنويت و بصيرت، چيزى جز وحشت براى انسان در پى ندارد. شب به سحر ختم مىشود و سحر نيز در تفكر قرآنى، متضمن معارف و ويژگىهاى خاص، از جمله زمان مناسب
استغفار و عبادت است. قرآن كريم «سحر» و «شب» را يكى از بارزترين زمانهاى مطلوب و مناسب براى عبادت، دعا، استغفار و ارتباط با خدا معرفى كرده است» . (1)
اى برادر تو همان انديشهاى
ما بقى تو استخوان و ريشهاى
گر گُل است انديشه تو، گلشنى
ور بوَد خارى تو هيمه گلخنى (2)
«مولوى» آدمى در شب، دست از كار و تلاش برمىدارد؛ تعامل او با انسانهاى گوناگون تعطيل مىشود، فعاليت جسمى او فرو مىخوابد و حتى كاركردهاى اعضاى درونى او مانند ضربان قلب، گردش خون و. . . كاهش مىيابد. در نتيجه قلب انسان، رقيق شده، فرصتى شايسته براى انديشيدن فراهم مىآيد. شب با فراغت و خلوتى كه براى انسان ايجاد مىكند، راه تفكر را فراهم مىنمايد، تا در اثر آن آدمى به بسيارى از حقايق نهان هستى راه يابد، به خود بيايد، و درباره خويش و رفتار خويش و چرايى آفرينش خويش، انديشه كند؛ به دنبال آن، زندگى انديشمندانهاى در پيش گيرد و همه عملكردهاى خود را براساس چنين انديشهاى تنظيم كند. از اين رهگذر شب مشعر به دليل آن حال و هوايى كه دارد، يكى از فرصتهاى انديشيدن است. انديشيدن و به خود آمدن، انديشيدن و به عبادتهاى خويش كيفيت بخشيدن؛ انديشيدن و به شيوه درست زندگى دست يافتن، و انديشيدن و خود را از صف عابدان و زاهدان بيرون كشيدن و در صف عالمان و عارفان قرار دادن.
«در شب مشعر به تناسب حال هركسى، اقسام گوناگون عبادت، از نماز، تلاوت
قرآن، دعاهاى وارده از اهلبيت: ، توبه، استغفار، تضرّع و مناجات با پروردگار؛ همه فضيلت و ارزش بسيار زيادى دارد. اما در ميان همه اين عبادات، بايد ساعتى را به تفكر در اسرار مناسك حج - بهويژه موضوع بيتوته در مشعرالحرام - و جمعآورى سنگريزه از آن وادى (وظيفه استحبابى) ، و سپس حركت و كوچ از مشعر به منى و اعمال اسرارآميز منا اختصاص داد كه از افضل عبادات است. عالمِ خلقت و احكام پر از اسرار شريعت، هر دو مجالى براى تفكر انسان باايمان است و موجب بالا رفتن درجه يقين او مىشود. تفكر در راه خدا، اشرف عبادات است. عبادتى كه به ساير عبادات ما روح مىبخشد، به نماز، روزه، حج و جهاد ما كيفيت مىبخشد و از آنها عبادتى زنده و آميخته با عرفان مىسازد، و از نظر سير تكاملى و ارتقاى روحى انسان، يكى را برابر با هزار مىكند و كمش را بسيار و بىشمار مىگرداند.
راستى كه شب مشعر، فرصت بسيار مناسبى براى عبادت «تفكر» است؛ زيرا شب از نيمه گذشته است و غوغا و هياهوى جمعيت خاموش شده است. آنها كه بايد بخوابند، خوابيدهاند و آنها كه اهل دعا و مناجات و نمازند، هر يك گوشهاى رفته و دل به خدا داده و با ادبى تمام به زمزمهاى عميق و آرام پرداختهاند. اهل تفكر نيز در انديشه فرو رفتهاند، و در گوشهاى خلوت، فرصت تفكر را غنيمت مىشمارند (1). . . اينك كه زمينه تفكر فراهم است، بايد درباره اسرار شب براى وقوف در مشعر بينديشيم. شايد درى از اسرار الهى به روى ما گشوده شود و بر معارف ما بيفزايد. به اين بينديشيم كه روح عارف و محبّ خدا - به شرط صدق در ادعا - به درجهاى از درك و شعور عالى انسانى مىرسد كه به چشم دل، جز خدا چيزى نمىبيند و در عمق جان، جز به خدا به چيزى دل نمىبندد. دراينباره انديشه كنيم كه بيابان مشعر، محل ظهور شعائر و علايم خداجويى و خداخواهى است، پس نبايد جز نداهاى روحانى و نغمههاى آسمانى، ندا
&
1) حج برنامه تكامل، صص١۶٨ و ١۶٩.
و نغمهاى از آن برخيزد. به اين بينديشيم كه مشعرالحرام تاريك است و چيزى جز خدا در آن فضا حكومت ندارد و صدايى جز صداى خداجويى از اطراف و جوانب آن وادى به گوش نمىرسد. موضوع ديگرى نيز كه شايسته است در شب مشعر به آن فكر كنيم اين است كه از جمله وظايف مستحب حجاج در مشعرالحرام جمع كردن تعداد معينى سنگ از لابهلاى خاكها و زير ماسههاى آن بيابان است (٧٠ عدد، اگر بيشتر باشد، بهتر است) ، سنگريزههايى كه تقريباً به اندازه يك بند انگشت است. اين سنگها را بايد همراه خود به منى ببرند و براى رمى جمرات، آماده شوند. مىدانيم كه انسان در آن ساعت شب و آن بيابان تاريك بهطور طبيعى به اين كار تمايل ندارد. با وجود اينكه احتمال آلودگى به كثافات، هنگام جمعآورى سنگريزه وجود دارد. همين احتمال بر تنفّر طبع انسان مىافزايد، كه اگر امر خدا نبود هرگز آن موقع شب به اين كار اقدام نمىكرد. ازاينرو فقط براى امتثال فرمان خدا و رسول مكرّمش دنبال سنگريزه مىگردد و سنگريزهها را در ميان كيسهاى مىريزد و با خود همراه مىكند. اين برنامه، روشنگر اين حقيقت است كه انسان خداشناس، بعد از وقوف در موقف عرفات به درجهاى از درك و شعور مىرسد كه تمام دنيا در نظرش مانند خاك و سنگريزه، بىارزش مىشود و هيچ تمايلى به جمعآورى آن ندارد، مگر به انگيزه امتثال فرمان خدا، آن هم به مقدار معينى كه رضايت داده و دستور فرموده است. اينها امورى است كه انديشه در آنها انسان را به درك و شعورى والا مىرساند و زمينه تعالى روحى را براى او فراهم مىآورد» . (1)
حضرت رسول (ص) مىفرمايند: «
فِكرَةُ ساعَةٍ خَيرٌ مِن عِبادَةِ سَنَةٍ » (2)«يك ساعت انديشه، از يك سال عبادت بهتر است» .
اَفضَلُ العِبادَةِ اِدمانُ التَّفكُّر في الله و في قُدرَتِه » (1)«برترين عبادت، همواره انديشيدن درباره خدا و قدرتش است» .
التّفكُّرُ يَدعُو اِلَى البِرِّ وَالعَمَل به » (2)«تفكر [انسان را] بهسوى نيكى و عمل به آن فرا مىخواند» .
حكايت
«محمد بن واسع» مىگويد كه مردى از اهل بصره، بعد از فوت ابوذر، نزد مادرش رفت و از او درباره عبادت ابوذر پرسيد. مادرش در پاسخ گفت: «عبادت خاصى از او نمىديدم، بلكه او را همواره مىديدم كه در گوشهاى از اطاق مشغول تفكر است» . (3)
«عرفات سرزمينى است كه در آنجا آدم و حوّا همديگر را ديده و شناختهاند. جايى كه معرفت، كامل مىشود و توجهاتى براى انسان پيش مىآيد. در عرفه و در آن فضا بايد به چند چيز توجه شود:
الف) به نعمتها و امكاناتى كه حق داده است؛
ب) به كارهايى كه انجام داده است، توجه كند كه با انسان چه كرده و انسان با او چه كرده است.
به همين دليل است كه حضرت اباعبدالله (ع) در چند فراز، ستايش اَنعام و عنايتهاى حق مىكند و بعد از آن به خود انسان توجه مىكند و به آنچه بايد انجام مىداده است؛ يعنى تو، هم خودت را ديدهاى و هم پروردگارت را و هم تقصير خودت را در برابر او. وقتى اين معارف و آگاهى حاصل شد، موجب مىشود كه انسان براى
حق، حريم قائل شود و در نتيجه به آن، شعور پيدا كند. اين است كه بعد از عرفات، انسان به حُرمات شعور پيدا مىكند و به مشعرالحرام مىرسد. مشعر، تنها نيست تا بگوييم مگر شعور بعد از عرفات است، بلكه مشعرالحرام است و در روايات آمده است: «همه اعضاء و جوارح انسان، هر كدام شعور به حرام پيدا مىكنند» . دست مىداند چه كرده، چشم مىفهمد چه كرده، و همچنين گوش و ساير اعضا مىفهمند چه كردهاند. يعنى انسان در آن فضا به گناهان و تقصيرهاى خودش و به شكستن حريمها واقف مىشود و با معرفت يافتن به حق، حق براى او حريم پيدا مىكند.
قبل از اين معرفت، خدا براى ما حريم نداشت. حمى و قرقگاه نداشت. اين است كه ما همه جا مىرويم و هر كارى مىكنيم و حريمى و حرمتى قائل نيستيم و هيچ محاسبهاى نمىكنيم. آنگاه كه به خودمان، اعمال و حالاتمان معرفت پيدا مىكنيم، حريم را مىفهميم. اين تعظيم حريم موجب مىشود شعور به حرمات در انسان زنده شود» . (1)
به تعبير مرحوم آيتالله طالقانى:
اينجا مشعرالحرام است. اين جمعيت كه به اسم و رسم يكديگر آشنا نيستند، در اينجا بايد شعور به احترام و مسئوليت عمومى در آنها بيدار شود. چنانكه شعور به حفظ بدن و جلب لذات و منافع فردى، پيوسته بر انسان حاكم است، نوعى شعور فطرى براى حفظ منافع و مصالح اجتماع و از ميان بردن ضررها و مفاسد عمومى نيز در ذات انسان است. زمانىكه اين شعور در افراد و مللى بيدار مىگردد، از تمام مصالح و منافع شخصى بلكه از جان خود مىگذرند! و همين موجب نجات ملتى مىشود كه در مسير سقوط است. پيدا شدن اين شعور در افرادى اگرچه اندك باشند، موانع را از سر راه اجتماع بر مىدارد و آن اجتماع را براى پشت سر نهادن مشكلات و رسيدن به هدف، به راه
1) حقيقت حج، على صفايى حائرى، صص٢٠ و ٢١.
مىاندازد و زندگى نوينى به جامعه مىدهد. اگر محيطهاى مساعدى براى تربيت و بيدارى اين غريزه اجتماعى فراهم نشود كم كم شعور به حفظ منافع و لذات فردى، آن غريزه اجتماعى را خاموش مىكند و يكسره از كار مىاندازد.
مردمى كه از نژادها و طبقات مختلف، در اين فضاى محدود با هم آميخته و مخلوط شدهاند، همان بيدارى شعور به مسئوليت و حفظ حريم است كه آنها را كنترل كرده است كه نه تنها اجتماعات ديگر دنيا نسبت به هم نيت بد و زبان زشت ندارند، بلكه حسّ تعاون و گذشت در آنها محسوس است. اين همان شعور به وحدت مسئوليت اجتماعى است كه بايد از اينجا (مشعرالحرام) شروع شود. . . . (1)
نكته ديگر در اينباره اوهام مختلف شيطانى است كه مردم را به عقب مىكشند. بتهايى كه به صورتهاى گوناگون در سر راه كمال انسان قرار مىگيرند و موانع رسيدن به حق هستند. در مبارزه با اين موانع، پيروزى و يا شهادت، هر دو براى كمال فردى و اجتماعى، فتح است. اگر تمام همتها و قدرتهاى مردمان همفكر و خداپرستى كه به معارف حقه (عرفات) آشنا شدهاند و داراى شعور و مسئوليت اجتماعى (مشعرالحرام) گرديدهاند، براى طرد شيطانها و از ميان بردن بتها متمركز شوند - گرچه با انداختن چند سنگريزه باشد - همه شيطانها عقبنشينى مىكنند و همه بتها از جبروت خود فرو مىافتند. (2). . .
«بارى جستوجو در خاكهاى مشعر براى پر كردن يك كيسه از سنگريزههايى كه مىخواهد به شيطان بزند، نماز، دعا، مناجات شبانه و ياد خدا، در انسان نوعى آگاهى و خودآگاهى ايجاد مىكند تا دوست و دشمن خود را بشناسد. همچنين بايد دانست كه
در اين ميهمانى در مشعرالحرام، برخلاف ميهمانىهاى ديگر كه صاحبخانه انتظار دارد ميهمان جامههاى گرانقيمت و فاخر بپوشد، خداوند - كه ميزبان است - ميهمانان خود را تنها با سادهترين جامه مىپذيرد و آنان را در دامن طبيعت و روى زمين مىنشاند. چنين است كه انسان از تعلقات و دلبستگىها گرچه براى مدتى كوتاه دور مىشود و مجالى پيدا مىكند تا به دور از همه آنچه حجاب و مزاحم است، دقايق و ساعاتى در خود فرو رود و از خود بپرسد: «من كيستم؟» ، «از كجا آمدهام؟» ، «به كجا خواهم رفت؟» ، «آن كه مرا به اينجا آورده و از اينجا مىبرد، كيست؟» ، «چه بايد بكنم؟» ، «چه اميدى مىتوانم داشته باشم؟» اينها همان سؤالات اساسى است كه گريبان هيچ كس را رها نمىكند و رسيدن به پاسخ آنها به درك و شعور والاى انسان مىانجامد» . (1)
حاجى براى ورود به سرزمين مشعر، از عرفات، گذر كرده است. در آنجا پاك شده، تمام هستى خويش را در زلال بخشش الهى، شستوشو داده است. او اينك از آلودگىها رسته و به وصال حق پيوسته است. قلب حاجى گواهى مىدهد خداوند به او رو كرده است؛ بعد از آنكه شايد در گذشته به او پشت كرده بود. او با ورود به مشعر اذن دخول به حرم مىخواهد. او هم اينك در برابر درهاى رحمت الهى ايستاده است و شميم رحمت و عطوفت الهى را بر گونه خويش احساس مىكند. زائر بايد تمامى گناهان خويش را - چه كوچك و چه بزرگ - در سرزمين عرفات بگذارد و قلب آلوده خويش را پاك كند. او در مشعر به قصد تقرب آمده است، او آمده تا خود را در اقيانوس بيكران الهى غرق كند.
حاجى در مشعر فروغ تابنده برق رحمت را در مىيابد، آنگونه كه موسى (ع) در راه
1) حج نماز بزرگ، صص۵١ و ۵٢.
مدين در شب تاريك، ناگاه در فضاى مبهم شب، شعله آتشى ديد و بهسوى آن روانه شد و از همين جا نبوت و رسالت او شكل گرفت.
برق رحمت، درخششى از آسمان ربوبيت است كه به چشم سالك مىزند تا او را به درون خانه آورد و نجات دهد. رحمت الهى، پرتو تجلى اوست كه به بركت ولايت در قلب سالك مىتابد، او را بىقرار كرده و موجب بعثت درونى مىشود. شميم رحمت، اميد بخش و روح افزاست؛ رنجها را به راحتى و آسودگى تبديل مىكند، اضطرابها، نگرانىها و آلام را مىبرد و با پرتوافشانى خويش، جمال الهى را به سالك نزديك مىكند.
آسمان مشعر سرشار از باران رحمت است، ابرهاى بركات آنجا را فراگرفته است. كافى است كه زائر با دلى پاك و ضميرى آرام بر اين سرزمين گام نهد، آنگاه است كه ابرهاى رحمت او را فرا گرفته، آنچه با خود همراه دارند، به او تقديم مىكنند. رحمت خدا در اين سرزمين، از ساحت لطف او مىبارد و آسمان شادمانه به روى زائر خدا لبخند مىزند. جوى سرفرازى و عزت در اين دره جارى است و سنگريزهها با رمى شيطان در اين سرزمين، اميد رحمت مىدهد. (1)
شب مشعر در آستانه «قربانى كردن» قرار دارد. خداوند، قربانى را تنها از متّقين مىپذيرد. پس بايد در شب مشعر توشه تقوا اندوخت تا در عيد قربان به فيض قبولى قربانى دست يافت. در قرآن كريم در داستان قربانى هابيل و قابيل مىخوانيم:
وَ اتْلُ عليهِمْ نَبَأَ ابْنَيْ آدَمَ بِالْحَقِّ إِذْ قَرَّبا قُرْباناً فَتُقُبِّلَ مِنْ أَحَدِهِما وَ لَمْ يُتَقَبَّلْ مِنَ الْآخَرِ قالَ لَأَقْتُلَنَّكَ قالَ إِنَّما يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ (مائده: ٢٧)
و داستان دو فرزند آدم را به حق بر آنها بخوان، هنگامى كه هر كدام كارى
1) اسرار عرفانى حج، صص۴٧۴ و ۴٧۵.
براى تقرب [به پروردگار] انجام دادند اما از يكى پذيرفته شد و از ديگرى پذيرفته نشد. [برادرى كه عملش مردود شده بود به برادر ديگر] گفت: به خدا قسم تو را خواهم كشت. [برادر ديگر] گفت: خدا تنها از پرهيزكاران مىپذيرد.
«تقوا و اخلاص، دو محل براى پذيرش اعمال جوارح است» . (1)روزبهان بقلى مىنويسد:
هر آن كه در سابق ازل، عنايت خداوند بر او پيشى نگيرد، نيكويىاش به بدى تبديل مىشود و طاعتش به گناه. هابيل با قربانى كردن نفس خود به خداوند نزديكى جست، و قابيل براى بهره نفساش از روى خواهش نفس و حسد بر آن كس كه به تأييد الهى رسيده است [خواست به خداوند، نزديكى جويد.] ازاينرو، ناگزير، حالش به «ظلم اكبر» تحوّل مىيابد با اين گفتهاش كه لَأَقْتُلَنَّكَ . (2)
حال كه خداوند، قربانى را تنها از متقين مىپذيرد، شب مشعر بايد تمرين پرهيزكارى باشد، تا در اثر اين پرهيز - كه در اين شب به دست مىآيد - قربانى فرداى حاجى، به هدر نرود و پروردگار از او قبول كند. تقوا توشهاى است كه دست كم براى پذيرش قربانى فردا، لازم است. امام سجاد (ع) در حديث شبلى، تقوا را دستاورد بزرگ وقوف در مشعر دانسته است و مىفرمايد:
وقتى به مزدلفه رفتى و از آنجا سنگريزه جمع كردى، نيت كردى كه هر معصيت و نادانى را از خويش بزدايى و هر علم و عمل صالحى را در خود ملكه سازى؟ گفت: نه. پرسيد: وقتى بر مشعرالحرام گذر كردى، نيت كردى كه دلت را با بينش اهل تقوى و خوف از خدا بيارايى؟ گفت: نه. فرمود:
پس، نه به مزدلفه رفتهاى، نه از آن، سنگريزه برداشتهاى و نه از مشعرالحرام عبور كردهاى. (1)
«از اسرار مزدلفه، برگرفتن توشه تقوا براى فرداى تنهايى است. در آغاز ورود مجدد به حريم حرم، بايد تصميم جدى گرفت تا معاصى را ترك كرد، از نادانى دور شد و بهسوى علم و بصيرت رفت. قصد تقوا نمود و دل خويش را با خوف الهى آراست. در مشعر بايد خود را براى مبارزه با شيطان درون و بيرون آماده كرد. شب مشعر، شب اشك و شعور است، شب مناجات و بازگشت به خداست. مشعر، نشانه شعور انسان گسسته از هوا و راه يافته به وادى تقواست. . .
رمز مشعر، خود نگهدارى و تقواست. تقوا، جهاد با نفس است كه مراتب سهگانهاى دارد:
الف) تقواى از محرمات؛
ب) تقواى از شبهات؛
ج) پرهيز از ماسوا.
تقوا آدمى را پاك مىكند، و پاكى از گناه نيز ضمير انسان را روشن مىسازد. در نتيجه حالت تضرع و خشوع در قلب انسان، پايدار مىشود» . (2)
به اميرالمؤمنين (ع) گفتند: «چرا مشعرالحرام از حرم قرار داده شده است؟ ايشان فرمودند:
چون خداوند اجازه ورود به زائران را در آستانه در دوم نگه داشته است و چون ناله و دعايشان طول بكشد، به آنان اجازه مىدهد كه قربانى خود را پيش آورند و چون آلودگى خود را رها كنند و از گناهانى كه ميان خدا و آنان حجاب بود، پاك شوند به آنان اجازه مىدهد كه با پاكى به زيارت آيند. (3)
&
«مشعر براى صعود است، براى اعتلاى روح به عالم بالا، چنانكه انسان از كوه بالا مىرود، بايد منازل و پلكان صعود، كمال، توحيد و فنا را يك به يك بپيمايد. در اين مرحله، حاجى بايد به مشاعر صعودى و معنوى، وقوف پيدا كند تا حكمت آنها را بداند. مشاعر، مدارك انسانى است. قواى ادراكى بايد در اختيار انسان باشد، كه اگر چنين شد، سالك به مقام نفى خواطر نايل مىشود و در اين صورت، قادر است خلع بدن كند. خلع بدن يا موت اختيارى، از شرايط حكمت است. بارى شب مشعر، شب تهجد و راز و نياز است. در اين شب بايد تصميم به تقوا گرفت و رويه پرهيزكارى پيشه كرد» . (1)
1) اسرار عرفانى حج، ص۴٧٨ و ۴٧٩.
فصل چهاردهم: رمى جمرات (1)
«يكى از وظايف واجب در منا رمى جمرات است؛ يعنى پرتاب تعداد معينى سنگريزه به ستونهاى مشخصى در منا كه به نام جمره اولى، جمره وسطى و جمره عقبى ناميده مىشوند. روز عيد، موظف به رمى جمره عقبى هستيم و دو روز بعد آن (روز يازدهم و دوازدهم) هر سه جمره را به ترتيب بايد رمى كنيم.
از بعضى روايات استفاده مىشود كه حضرت آدم (ع) وقتى به امر خدا و همراهى جبرئيل (ع) به مناسك حج پرداخت، و از منا بهسوى بيت عازم شد، در موضع جمرات سه بار، شيطان بر او ممثّل گشت و خواست آن حضرت را با وسوسه از انجام دادن وظيفه باز دارد. آن جناب به اشاره جبرئيل (ع) در هر موضعى از مواضع سهگانه با پرتاب هفت سنگ، او را از خود طرد كرد؛ از اينرو سنت طرد ابليس در آن مواضع سهگانه، در ميان فرزندان آدم (ع) باقى ماند.
1) يكى از واجبات منا، رمى جمرات است؛ يعنى هفت عدد سنگ را به جمره زدن. واجب است كه عدد سنگ ريزهها، هفت باشد. واجب است نيت، با قصد خالص بدون ريا و نمايش دادن عمل به غير باشد كه موجب بطلان عمل ميشود. [همچنين واجب است] سنگريزهها را بيندازد، پس اگر برود نزديك و با دست بگذارد به جمره، كافى نيست. (منتخب مناسك حج، ص٢٣۴، با اندكى تغيير)
همچنين مىگويند كه اين سه محل، محلّ رجم و سنگسار سه نفر خائن است كه براى رسيدن به اغراض و منافع شخصى، با دشمن ملت خود، تبانى كرده بودند. در سال ولادت پيغمبر اكرم (ص) (۵٧٠م) حكومت مسيحى يمن، به كعبه مكرمه سوء قصد كرد و لشكرى عظيم از ناحيه يمن براى ويران كردن خانه خدا بهسوى مكه اعزام گرديد، درحالىكه فرمانده لشكر به نام ابرهه بر فيل بزرگى سوار بود و به همين جهت، داستان آنان در قرآن، به نام سوره فيل آمده است. مىگويند كه سه نفر از اهالى مكّه، مخفيانه با آنها تبانى كرده بودند كه وسايل ورود آنها را به شهر فراهم سازند و كار تخريب كعبه را تسهيل كنند؛ ولى دشمن به هدفش نرسيد و به چنگال عذاب خدا افتاد. پرندگان مخصوصى آنها را سنگباران كردند. آن سه نفر خائن نيز نقشه خائنانهشان كشف شد و اهالى مكّه، آنها را به جرم خيانت به كشور و تبانى با دشمن در محل جمرات ثلاث، سنگسار كردند. در دين مقدس اسلام، عمل پرتاب سنگريزه به ستونهاى سنگى كه در محل رجم خائنين بنا شده است، به عنوان اظهار تنفر و انزجار از خيانتكاران، جزء مناسك حج قرار داده شد، تا براى هميشه، بيزارى جستن از ستمكاران و خيانتپيشگان، برنامه جدى و عملى اسلام شناخته شود و امت اسلامى به دنيا بفهماند كه ما با صف واحد در برابر خائنان به اسلام و قرآن، قيام مىكنيم و آنها را با تمام قوا از اجتماع خود مىرانيم و در دل خروارها سنگ و گِل مدفونشان مىكنيم.
البته بايد توجه داشت، وجوه سهگانهاى كه در حكمت رمى جمرات گفته شده است، با يكديگر قابل جمعاند؛ يعنى هيچگونه منافاتى با هم ندارند؛ زيرا ممكن است موضوع پرتاب سنگريزه در محل ستونهاى منا به عنوان سنّت طرد ابليس در زمان حضرت آدم (ع) تأسيس شده و در زمان حضرت ابراهيم (ع) تجديد گرديده است و بعد از ظهور دين حنيف اسلام، هم براى ابقاى سنت آدم (ع) و ابراهيم (ع) و هم به منظور امضاى برنامه رجم خائنين تأكيد و تثبيت شده باشد.
به هر تقدير، آنچه منظور است، دور ساختن و طرد شيطان و شيطانصفتان از محيط زندگى انسانها، و زايل كردن اوهام و وساوس شيطانى از داخل وجود آدمى است، تا آنچه مانع انجام دادن وظيفه بندگى و عبوديت در پيشگاه خداست، از سر راه مسلمانان برداشته شود و جامعه مسلمين در يك محيط پاك و با طهارت، در مسير عبادت و بندگى خدا حركت كنند.
بنابراين رمى جمرات در واقع يك تمرين عملى همگانى براى زنده نگهداشتن روح مبارزه با صفات شيطانى و مجسم ساختن حسّ تنفر از اغواگران و خيانتكاران اجتماعى است كه همه ساله بايد در زمان معلوم و مكان معين، به صورت يك مانور عمومى و به طرزى جالب و چشمگير برگزار شود» . (1)
سنگ به دست آر ز رمى جمار
ديو هوا را كن از آن سنگسار (2)شيطان را نبايد همواره در بيرون از خود و در جلوه ابليس جستوجو كرد. آن شيطان بزرگ، كه خيلى وقتها، استاد ابليس نيز مىشود، در نهاد خود انسان، پنهان است. گاهى انسان، ابليس مجسّم مىشود، و گاهى حتى از ابليس نيز پيشى مىگيرد. شيطان درون همان هواهاى نفسانى و خواهشهاى نارواست كه اگر در وجود آدمى، فعّال باشد، دست شيطان را باز مىگذارد، و اگر كنترل شده باشد، از دست شيطان، كارى ساخته نخواهد بود. «عطار نيشابورى» دراينباره در ضمن حكايتى، چنين مىگويد:
ديگرى گفتش كه «ابليس از غرور
راه بر من مىزند وقت حضور
من چو با او بر نمىآيم به زور
در دلم از غبن آن افتاد شور
چون كنم كز وى نجاتى باشدم
وز مى معنى حياتى باشدم؟»
گفت: «تا پيش تو است اين نفس سگ
از برت ابليس بگريزد به تگ
عشوه ابليس از تلبيس توست
در تو، يك يك آرزو، ابليس توست
گر كنى يك آرزوى خود تمام
در تو صد ابليس زايد والسلام»
(1)پس در رمى جمرات، هم نفس انسان رمى مىشود و هم ابليس؛ بنابراين، بايد اهتمام حاجى، بيشتر به رمى هواهاى نفسانى خويش باشد تا ابليس؛ زيرا اگر هواهاى نفسانى به درستى رمى شود، رمى ابليس، بسيار آسان خواهد بود. «شيخ محمود شلتوت» مىنويسد: رجم شيطان، اقدامى سمبليك و عملى است كه از خلال آن، حجاج، اراده خويش را براى كنار نهادن عوامل ناروا و نفسانى و شرارتآميز اعلان مىنمايند و تكرار آن، تأكيدى بر اين اراده و تصميم است. (2)
وى در جاى ديگر مىگويد:
سنگ انداختن به سر و روى سمبل ابليس، گوياى اظهار نفرت از همه پليدىها و حقير شمردن همه پلشتىها و كششهاى نارواست و حركتى سمبليك براى تبلور عزمى صادقانه در مقابله با هواپرستى و تباهىگرى افراد و جامعههاست. (3)
به تعبير امام خمينى (رحمةالله) :
اين سفر الهى را شما مىرويد، رجم شيطان مىكنيد، اگر چنانچه خداى نخواسته خودتان از جنود شيطان باشيد، خودتان را هم رجم مىكنيد! شما
بايد رحمانى بشويد تا رجمتان رجم رحمان و جنود رحمان نسبت به شيطان باشد. (1)
«چرا ما به اين ستونهاى سنگى - كه همه ساله آنها را تعمير هم مىكنند تا فرو نريزد - شيطان مىگوييم و چرا به آنها سنگ مىزنيم؟
پاسخ اين است كه اين ستونهاى سنگى تمثيل، نماد و نشانه شيطان است، نه خود شيطان. خداوند از ما خواسته است در دل و انديشه، از شيطان بيزارى بجوييم و اين نيت قلبى را، كه محسوس نيست، با يك عمل محسوس، كه همين سنگ زدن است، به يك ستون، در خارج از قلب و ذهن خود، مجسم و آشكار كنيم (2). . . اما بايد پرسيد كه اين شيطان كه همه از دست او مىنالند و او را لعن و نفرين مىكنند، كيست و چيست؟ اگر همه گرفتارىها و بدبختىهاى انسان ناشى از وجود شيطان لعين و رجيم است، چرا خداوند او را آفريد تا ما را گمراه كند و در دنيا اين همه سياهدلى و تيرهروزى و گناه و گرفتارى ايجاد كند؟
چرا خداوند شيطان را در همان روز خلقت آدم، به جرم نافرمانى به جهنم نفرستاد؟
چرا به او تا قيامت مهلت داد؟
چرا به او اجازه و امكان داد تا بندگان خدا را وسوسه كند و آنها را به دنبال خود بكشاند؟
آيا فلسفه خلقت شيطان و رابطه او با انسان و خدا، امرى قابل فهم است يا اينكه عقل و خرد اين مسئله را بر نمىتابد و درك نمىكند؟
آيا مسئله شيطان، از دايره عقل و عقلانيت بيرون است؟
حقيقت اين است كه شيطان هرچه باشد و هر سرشت و سرگذشتى داشته باشد، در
عالم آفرينش، يك واقعيت است و وجود او هم قابل فهم است و هم ضرورى. بودن شيطان در عالم هستى، به معناى مجبور بودن انسان به گناه نيست. البته شيطان ما را وسوسه مىكند، اما اين ما هستيم كه وسوسه را مىپذيريم و به دل راه مىدهيم و گناه مىكنيم.
وجود شيطان به معناى وجود وسوسه و جاذبه در بدىها و زشتكارىهاست، اما به معناى آن نيست كه ما در اطاعت از او، اختيارى نداريم؛ براى مثال در استفاده از راديو و تلويزيون حداقل دو چيز لازم است، يكى دستگاه فرستنده و ديگرى دستگاه گيرنده. اگر دستگاه فرستندهاى وجود نداشته باشد و امواج صوت يا تصوير از بالاى يك برج بلند يا ماهواره در فضا منتشر نشود، دستگاه گيرندهاى كه در دست ما يا در خانه ماست، يعنى همين راديو و تلويزيون، هرچند سالم باشد، حرفى نخواهد زد و چيزى نشان نخواهد داد. چون چيزى در فضا پخش نشده تا آن را بگيرد و به ما بدهد. همين طور اگر فرستندهاى باشد و امواجى ارسال كند، اما گيرندهاى نباشد يا اينكه باشد، ولى روشن نباشد يا حتى روشن باشد، اما موج و كانالش با فرستنده هماهنگ نباشد، باز هم كار به نتيجه نمىرسد.
وجود شيطان به معناى وجود يك برج فرستنده فعال امواج وسوسه گناه در عالم است. دل ما به منزله همان دستگاههاى گيرنده، كه آن را تا روشن نكنيم و موج و كانال آن را با موج و كانال فرستنده هماهنگ و ميزان نكنيم و جهت آنتن آن را با موجى كه از فرستنده مىآيد، تنظيم نكنيم، چيزى دريافت نخواهيم كرد.
اين ما هستيم كه امواج وسوسه شيطان را در گيرندههاى دل خود مىگيريم و اين ما هستيم كه گيرنده خود را روشن مىكنيم. آيا وجود فرستنده در جهان و وجود امواج در فضا، به خودى خود كسى را مجبور مىكند كه آن امواج را، على رغم ميل و اراده خود، بشنود و ببيند؟ وجود شيطان هم در عالم به معناى مجبور بودن ما در ارتكاب گناه نيست. در برقرارى رابطه با شيطان، گيرنده، دل ماست و اين ما هستيم كه دل خود را
به اراده و اختيار خود به روى امواج وسوسه شيطان مىگشاييم، پس با آنكه شيطان در عالم هست، ما مختاريم و مجبور نيستيم، و چون مختاريم، مسئوليم» . (1)
اين آيه شريفه دراينباره كه اين انسان است كه دست شيطان را براى وسوسه خود مىگشايد، و شيطان، در واقع هيچ تسلطى بر او ندارد، شنيدنى است:
وَ قالَ الشَّيْطانُ لَمَّا قُ-ضِيَ الْأَمْرُ إِنَّ اللَّهَ وَعَدَكُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَ وَعَدْتُكُمْ فَأَخْلَفْتُكُمْ وَ ما كانَ لِي عليكُمْ مِنْ سُلْطانٍ إِلَّا أَنْ دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِي فَلا تَلُومُونِي وَ لُومُوا أَنْفُسَكُمْ ما أَنَا بِمُصْرِخِكُمْ وَ ما أَنْتُمْ بِمُصْرِخِيَّ إِنِّي كَفَرْتُ بِما أَشْرَكْتُمُونِ مِنْ قَبْلُ إِنَّ الظَّالِمِينَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ (ابراهيم: ٢٢)
و هنگامى كه كار تمام مىشود، شيطان مىگويد: خداوند به شما وعده حق داد و من به شما وعده [باطل] دادم و تخلف كردم. من بر شما تسلطى نداشتم، جز اينكه دعوتتان كردم و شما دعوت مرا پذيرفتيد. بنابراين، مرا سرزنش نكنيد و خود را سرزنش كنيد. نه من فريادرس شما هستم و نه شما فريادرس من. من نسبت به شرك شما درباره خود، كه قبل داشتيد [و اطاعت مرا همرديف اطاعت خدا قرار داديد] بيزار و كافرم به يقين ستمكاران عذاب دردناكى دارند!
در جايى ديگر نيز، اين حقيقت به بيانى ديگر آمده است، آنجا كه خداوند خطاب به شيطان مىگويد:
إِنَّ عِبادِي لَيْسَ لَكَ عليهِمْ سُلْطانٌ إِلَّا مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغاوِينَ (حجر: ۴٢)
به راستى كه تو را بر بندگان من تسلطى نيست، مگر آن گمراهانى كه خود به دنبال تو مىآيند.
«بنابراين بايد هشيار بود و خود شيطان نبود تا بتوان شيطان را با موفقيت رمى كرد. در غير اين صورت، رمى، تنها نمايشى ظاهرى و عملى فيزيكى خواهد بود. بايد شيطان را
&
1) حج نماز بزرگ، صص۵٧ - ۶٠.
شناخته باشى كه بتوانى او را رمى كنى، وگرنه چه چيز را رمى مىكنى؟ ستون سنگى را؟ بايد از شيطان گسسته باشى و خود شيطان نباشى تا بتوانى شيطان را رمى كنى. تنها كسانى كه از شيطانيت و از شيطان رستهاند، مىتوانند او را رمى كنند كه اگر چنين نباشد، شيطان به خنده خواهد افتاد و رمىكننده اسير در دام شيطان، خود مضحكه مىشود» . (1)
به تعبير آيتالله جوادى آملى:
در مورد رمى جمرات بايد توجه كنيم كه نه آن جمره، شيطان است و نه اين سنگ زدن رمى شيطان؛ زيرا رمى جمرات در زمان جاهليت نيز مرسوم بود؛ چنانكه در اين زمان هم گاه برخى از افراد كه خود شيطان انسىاند، اين رمى را انجام مىدهند. بديهى است كه شيطان هرگز با هفت سنگ طرد نمىشود. تنها راه طرد و در امان ماندن از آسيبهاى او استعاذه و پناهنده شدن به حصن الهى است. حقيقت اين است كه تا انسان فرشتهمنش نشود، شيطان از حريم او بيرون نمىرود و او از گزند شيطنت مصون نيست. حج زمينه مناسبى براى فرشتهخو شدن است؛ بهويژه رمى جمرات كه تذكر به هرگونه پليدى مىدهد. خلاصه اينكه، سنگ زدن به جمرهها رمز و نشانهاى از رمى ديو درون و بيرون راندن شيطان انس و جن است. پس اگر كسى خود جزو شياطين انسى بود، هرگز قدرت و لياقت تبرّى و رمى حقيقى را ندارد؛ چنانكه اگر شيطان همنشين كسى شد، او نمىتواند همراه خود را رمى كند. كيفر كسى كه از نام و ياد حق غافل است، آن است كه خداوند شيطان را قرين و همنشين او مىكند و كسى كه شيطان قرين او شد، به همسفرى بد مبتلاست و او ديگر همراه و قرين خود را رمى نمىكند، و چنين كسى به سرّ رمى جمرات نرسيده و حج او ناقص است. (2)
«پرتاب سنگريزه به يك ستون سنگى در آستانه طواف به دور كعبه، يك عمل تمثيلى و نمادين است، و معناى آن اين است كه حاجى كه شب قبل خواب را در مشعرالحرام بر خود حرام كرده و با دست خود از لابهلاى خاكهاى آن بيابان سنگريزه جمع كرده است، اينك با پرتاب آنها بهسوى ستونى كه آن را شيطان فرض مىكند، نيت و تصميم خود را براى دست شستن از گناه و زشتكارى و تسليم نشدن به جاذبهها و وسوسههاى شيطان، به صورت محسوس و ملموس اعلام مىكند و با اين عمل ظاهرى، نيت باطنى خود را نشان مىدهد و آن را تقويت و تثبيت مىكند. او در حقيقت اين سنگها را به خود مىزند، اما نه به خود خدايى خود، بلكه به خود شيطانى و شيطانپسند خود، به همان بخشى از وجود خود كه قرآن كريم آن را نفس اماره ناميده است» . (1)
به تعبير زيباى سعدى:
همه از دست غير مىنالند
سعدى از دست خويشتن فرياد
«اكنون، اين سه بت را در منى شناختى؟ اين سه مظهر ابليس، در وسوسه ابراهيم! جمره اولى ضد عرفات، جمره وسطى، ضدّ مشعر، جمره عُقبى ضدّ منا. اين سه بت، سه عامل اصلى و نيرومند ابليسىاند كه بر سر راه ابراهيم شدن، در كمين انسان نشستهاند و او را از انجام دادن رسالت خدايىاش مانع مىشوند. آنها بهطور دقيق چه مىكنند؟ پيام حق را مسخ مىكنند و آدمى را با تكيه بر قوىترين دلبستگىاش - كه بزرگترين نقطه ضعف و لغزشگاه سقوط اوست - از رفتن بهسوى كمال و انجام دادن مسئوليت حق باز مىدارند و او را فلج مىكنند. نشانى ديگرى كه دارند و ما را در يافتن
1) حج نماز بزرگ، صص۶٣ و ۶۴.
مصداقهاى عينىشان - كه به آنها اشاره دارند - يارى مىكنند، اين است كه اين سه بت، سه بت مستقل هستند، هر كدام نامى دارند و پايگاهى، اما هر سه همدستاند و هر سه در يك خط سيرند، هر سه بر سر راه انسان مسئولاند و انسان در راه (1). . . . اين سه همان زور و زر و تزويرند. جامعه رشد كرد، نهادها و نظامها پيچيده شد، تقسيمبندى، تخصص و طبقات پيش آمد؛ قابيل، قدرت حاكم، قدرت تعيينكننده، غاصب حق و صاحب همه چيز، در سه چهره نمودار شد، بر هر يك از اين سه پايگاه جداگانه تكيه زد و سه قدرت زور و زر و تزوير را پديد آورد. اين سه، تو را از بندگى خدا به بندگى خويش مىخوانند. اى پيرو آن بتشكن بزرگ! سرباز توحيد! هر سه بت را بشكن!» (2)
جهان هستى، جهان جذب و دفع است، و هر چيزى در آن - از جماد تا نبات و حيوان - همواره امورى را جذب و امورى را دفع مىكنند. بىگمان انسانها نيز نبايد از اين قاعده مستثنا باشند، و براى همسويى با اين قانون عام آفرينش، و به جهت حفظ موجوديت و بقاى مادى و معنوى خويش، ناگزير از پيروى از اين قانون هستند. به تعبير استاد شهيد مرتضى مطهرى:
انسان موجودى نيازمند است و ذاتاً محتاج، آفريده شده است. با فعاليتهاى پيگير خويش مىكوشد تا خلأهاى خود را پر كند و حوائجش را برآورد و اين نيز امكانپذير نيست به جز اينكه به دستهاى بپيوندد و از جمعيتى رشته پيوند را بگسلد تا بدين وسيله از دستهاى بهره گيرد و از زيان دستهاى ديگر خود را برهاند. ما هيچ گرايش و يا انزجارى را در وى نمىبينيم، مگر اينكه
از شعور استخدامى او نُضج مىگيرد. روى اين حساب، مصالح حياتى و ساختمان فطرى، انسان را جاذب و دافع پرورده است تا با آنچه در آن خيرى احساس مىكند بجوشد و آنچه را با اهداف خويش منافر مىبيند از خود دور كند، و در مقابل آنچه غير از اينهاست كه نه منشأ بهرهاى هستند و نه زيانبارند، بىاحساس باشد. در حقيقت، جذب و دفع، دو ركن اساسى زندگى بشرند و به همان مقدارى كه از آنها كاسته شود در نظام زندگىاش خلل جايگزين مىگردد. (1)
از اين رهگذر، رمى جمرات، نماد دافعه و تبرّى خواهد بود. دافعه و تبرّى از همه كسانى كه ابليس هستند و در خط شيطانند، و وجود آنها براى انسان، بسى مايه زيان است. شهيد مطهرى مىگويد:
رمى جمرات رمز اظهار تنفر است. گفته شده است آنجا مقبره سه نفر از خائنين است كه در داستان فيل با دشمنان تبانى كرده و به دوستان خيانت كردند. چه مانعى دارد كه اين اظهار تنفر، هر سال به صورت زندهترى اجرا شود و خائنين روز، مجسمه يا تمثالشان نصب شود و مسلمين تمثال آنها را سنگباران كنند. (2)
آيتالله طالقانى نيز دراينباره مىگويند:
يكى از وظايف مهم حاجيان «رمى جمرات» ، يعنى سنگباران كردن جمرات است كه محل بتها يا وسوسههاى اضطراب انگيز شيطانى بوده است. هر حاجى با زدن هفت سنگ به آن پايه سنگى، نسبت به شرك و شيطنت تبرّى و بيزارى، مىجويد و آن را از خود دفع مىكند. اما راستى مگر جز با همدستى و همفكرى مىشود اين بيزارى را به كمال خود رساند و طاغوتها
و سركشها و شيطانها را از سر راه تكامل بشرى برداشت؟ و تا باقىمانده آثار فكرى و عملى اينان پابرجاست، ممكن نيست فكر و اراده مردم پيش برود و استعدادها بيدار و فعال گردد. اگر همدستى و همفكرى در ميان مردم باشد. گرچه هيچ سلامى هم نداشته باشند، مىتوانند با «ريگ و سنگ» ، سركشانى را كه مردم را به عبوديت و بندگى خود مىخوانند، از سر راه بردارند و دفن كنند. (1)
گرچه رسالت اصلى پيامبرانى چون حضرت ابراهيم (ع) الهى كردن آدميان است، براى آنها كه گنجايش روحى آنها در اين اندازه نيست، راه تشبه به پيامبران الهى هموار است. براى هر انسانى كه سر در سوداى تعالى معنوى و عروج روحانى دارد، اين امكان فراهم است كه اگر توان خدايى شدن ندارند، پيامبرگونه شود و پا در جاى پاى پيامبران بنهد. در حقيقت كسى كه رمى جمرات مىكند و از ابليس و وسوسههايش و از نفس و خواستههايش، بيزارى مىجويد و آنها را هدف سنگ برائت خويش قرار مىدهد، شبيه ابراهيم شده است و از ابراهيم (ع) آموخته است كه هر آنچه مانعى بر سر راه تسليم در برابر خواست پروردگار هست، بايد رمى شود. چنين كسى شبيه پيامبران مىشود، و از او بوى نبوت به مشام مىرسد. امام محمد غزالى در اينباره مىنويسد:
و اما انداختن سنگ، مقصود وى اظهار بندگى است بر سبيل تعبد محض، و ديگر تشبّه با ابراهيم - صلوات الله عليه - كه بدان جايگاه، ابليس پيش وى آمده است تا وى را در شبهتى افكند، سنگ بر وى انداخته است، پس اگر در خاطر تو آيد كه شيطان، وى را پيدا آمد و مرا پيدا نيامده است، بيهوده سنگ چه اندازم، بدان كه به همين خاطر، شيطان براى تو پيدا آمد، سنگ
1) درسهاى قرآنى، ص١٧٠.
بينداز تا پشت وى بشكنى، كه پشت وى بدان شكسته شود كه تو بنده فرمانبردار پروردگار باشى، و هرچه تو را گويد كه چنان كن، همچنان كنى، و تصرف خويش در باقى كنى، و به حقيقت بدانى كه بدين انداختن سنگ، شيطان را مقهور مىكنى. (1)
«احتمال دارد كه اين عمل (پرتاب سنگريزه) ، رمز فداكارى و نشان گذشت از مال در راه خدا، براى دفاع از حريم دين و مبارزه با دشمنان حق و حقيقت باشد. بىگمان، تربيت اسلامى، از يك طرف با رساندن انسان به قلّه كوه «عرفات و معرفت الله» دنيا را در نظرش كوچك و بىمقدار مىسازد و در «مشعر عالى انسانى» تمام جمالهاى دنيايى از مال و جاه و مقام را در جنب جمال اعلاى الهى، مانند سنگ و خاك، بىمقدار جلوه مىدهد، ولى از طرف ديگر براى حفظ استقلال و موجوديت امت اسلامى در برابر دنياداران، دستور جمعآورى ثروت و تحصيل قدرت مىدهد، تا وقتى ميدان مبارزه و نبرد با دشمن پيش آمد، بىمضايقه، در راه دفاع از حريم ايمان و كوبيدن دشمنان، فداكارى كند و از مال و جاه خود بگذرد و حبّ دنيا مانع راهش نگردد.
ما هم كه به عرفات رفتهايم و در موقف مشعر به عالىترين درك و شعور انسانى رسيدهايم، هرچه را كه جز خداست، در كنار خدا، همانند سنگريزههاى بيابان ديدهايم، و براى اطاعت امر خدا مقدار معينى از آنها را جمع كرده و همراه خود آوردهايم، اينك كه به وادى منا آمديم، بايد آماده فداكارى شويم و آنچه از مال و جاه دنيا در دست داريم، طبق امر خدا به مصرف برسانيم، و بهطور كامل نشان دهيم كه ما همچنان نسبت به امر خدا وفا داريم و سنگريزههاى رنگين مال دنيا، همچنان در نظر ما سنگريزه و
1) كيمياى سعادت، ج١، ص٢٣٨.
بىارزشند و هرگز نمىتوانند مانع از فداكارى ما بشوند، و به جاى خدا در دل ما بنشينند و بر قلبهاى ما حاكم گردند» . (1)
«انداختن سنگ، اظهار بندگى است. بايد سنگ انداخت تا پشت شيطان را شكست و اعلام نمود كه من فقط از خداوند فرمانبرى مىكنم. سنگ انداختن، تمرين انقياد و بندگى است، اظهار امتثال و عبوديت است. شيطان زمانى خوار و ذليل مىشود كه انسان را بنده منقاد خدا ببيند. حاجى با رمى، فرشتهخو شده و از دام ابليس مىرهد. شيطان، مظهر اسم البعيد است و سالك كوى دوست، مظهر اسم القريب او بايد با رمى خويش از شيطانى كه دور است، دورى كند و به قرب خويش به محضر ربوبى بيفزايد، و بداند كه چيزى همانند بندگى، او را به خداوند، نزديك نمىكند» . (2)
نكته: مستحب است سنگريزهها را يكى بعد از ديگرى روى انگشت ابهام (انگشت بزرگ دست) بگذارد و با سرانگشت سبابه، بهسوى جمره پرتاب كند. شايد سر اين دستور آن باشد كه اى مسلمانان! متوجه باشيد اگر شما از خود، قدرت ايمان و اتحاد نشان بدهيد و صابر و ثابت قدم باشيد، دشمنان دين و ايمان شما آنچنان ضعيف و زبون مىشوند كه با يك اشاره اندك از جانب شما، منكوب مىشوند و از پاى در مىآيند. (3)
فصل پانزدهم: قربانى (1)
كبش مُنى را به منا، ريز خون
نفس دنى را به فنا كن زبون (2)
گر نباشد حج و عمره و رمى و قربان گو مباش
اين شرف ما را نه بس كز تيغ او قربان شويم (3)
خاك منا زگوهر ترموج زن چو آب
از چشم هر كه خاكى و آبى است گوهرش
آورده هر خليل دلى، نفس پاك را
خون ريخته موافقت پور هاجرش
استاده سعد ذابح و مريخ زير دست
حلق جمل بريده بدان تيغ احمرش (4)
هر خون كه رانده از تن قربان خواص تو
گلگونه عذار خواص جنان شده
خون بهيمه ريخته هر ميزبان به شرط
تو خون نفس ريخته و ميزبان شده
(5)عشق، تشنه مىشود، خون بايدش داد. سرد مىشود، آتش بايدش زد. گرسنه مىشود، قربانى بايدش كرد.
&
1) واجب است بر كسى كه حج تمتع بهجا ميآورد، ذبح يك هدى؛ يعنى يك شتر يا يك گاو و يا يك گوسفند، البته شتر افضل است و پس از آن، گاو بهتر است. (منتخب مناسك حج، ص٢٣٩)
2) هفت اورنگ، ج١، ص۵١۵.
3) ديوان حكيم سنايى غزنوى، به سعى و اهتمام: مدرس رضوى، ص۴١٨.
4) ديوان خاقانى، به كوشش: ضياءالدين سجادى، ص٢١٨.
5) ديوان خاقانى، به كوشش: ضياءالدين سجادى، ص۴٠٢.
عشق با قربانى، با خون، نيرو مىگيرد، زلال مىشود، رشد مىكند، پاك و بى لك مىشود، گرم و نورانى مىشود. . .
از هرچه جز خود زدوده مىگردد.
مجرّد، بىغشى، صافى، ناب!
و اكنون عيد قربان است. . . (1)
تا پياده نمانم، سوارم نخواهى كرد.
تا بى پناه نگردم، پناهم نخواهى داد.
تا نيفتم، دستم را نخواهى گرفت. . .
و مىدانم
مرا از رنج «داشتن» برهان!
چقدر تماشاى جان خراش دست و پا زدن
و تلاش جان دادن و مردن اين ذبيح عزيز
برايم لذت بخش است!
اسماعيل من، آرام و صبور جان بسپار! (2)
«خداوند در سوره بقره آيه ٢۶٧ مىفرمايد:
وَ الْبُدْنَ جَعَلْناها لَكُمْ مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ لَكُمْ فِيها خَيْرٌ
و شترهاى چاق و فربه را [در مراسم حج] براى شما از شعائر الهى قرار داديم، در آنها براى شما، خير و بركت است.
خداوند در اين آيه شريفه از مسلمانان خواسته است كه نسبت به قربانى، اقدام
نمايند و اخلاص را فراموش نكنند و آن را شعائرى بدانند كه محافظت بر آن ضرورت دارد، و اهمال از آن، حرام و نامشروع است» . (1)
آن شعائر شد مناسك بالتّمام
خاص يا باشد به بُدن اندر كلام
اشتران كآرند يعنى بهر نَحر
خوب و فربه از هر آن وادى و شهر
مرشما را اندر آنها سودهاست
تا به وقت نام برده كآن هدى است (2)
«آنه مارى شيمل» مىنويسد: جايگزين يك قربانى حيوانى به جاى قربانى انسانى در مركز داستان آمادگى و ميل [حضرت] ابراهيم (ع) به قربانى ساختن پسر خود قرار داشت. . . اين، سرآغاز عصر جديد كنار گذاشتن قربانى از نوع انسان را مسلمانان در روز عيد اضحى، در دهم ماه ذىحجه، در خلال سفر به مكه و يا در موطن خويش، جشن مىگيرند.
منتقدين جديد و نيز برخى از مسلمانها همواره پرسيدهاند كه چرا اين همه اتلاف گوشت حيوانات در مراسم حج اتفاق مىافتد. . . آيا در عصر ما منطقىتر نيست كه به عوض توزيع گوشت و چرم و پوست، پول آن را به فقراى محتاج بدهند؟ اما فقهاى الهى بر قربانى كردن به عنوان يكى از شعائر الهى، تأكيد مىكنند و اصرار مىورزند؛ زيرا به اعتقاد ايشان، تنها در اين صورت است كه نيت واقعى شخص قربانىكننده در يادآورى خاطره جايگزينى يك حيوان به جاى يك قربانى از جنس انسان، توسط مؤمنين، از نو به نمايش در مىآيد. گوسفند و يا قوچى كه قربانى شده - به اعتقاد بعضى از مؤمنين - در روز قيامت ظاهر خواهد شد تا صاحب خود را از روى پل صراط به بهشت راهنمايى كند. (3)
استاد شهيد مرتضى مطهرى دراينباره مىنويسد:
قطع نظر از آزار و اذيت [حيوان قربانى] چه رابطهاى ميان رضاى خدا و ريختن خون يك حيوان است؟ مگر خداوند - العياذ بالله - خونخوار است و از اينكه خون حيوانى ريخته مىشود، مسرور و خوشحال مىشود؟ ايراد ديگر به قربانى اين است كه يادگار توحش است. در قديم در اديان وثنى و بتپرستى، مذبحهايى بوده است و مردم براى رضاى بتها قربانى مىكردهاند و خيال مىنمودند آن بتها از آن گوشتها استفاده مىكنند. . . اما جواب:
راجع به اين قسمت كه چه فايدهاى بر ريختن خون مترتب مىشود، اين در صورتى صحيح است كه هدف از قربانى و كفارات (كه بهطور اختصاصى در باب حج، همه از نوع گوسفند يا شتر كشتن است، مگر به صورت نادر) فقط ريختن خون باشد. دليلى ندارد صرف ريختن خون، مقرّب باشد؛ زيرا عملى مقرّب است كه رضاى خدا در آن باشد و رضاى خدا در اين است كه انسان به كمال فردى و اجتماعى خود برسد.
صرف ريختن خون، نه به كمال فردى انسان كمك مىكند و نه به كمال اجتماعى او. ولى اگر هدف اصلى، اطعام و انفاق باشد. . . آن ايراد وارد نيست. البته يك نكته هست و آن اينكه منافات ندارد كه اين عمل دستهجمعى، احياء و زنده كردن خاطرهاى از قهرمان توحيد، حضرت ابراهيم (ع) باشد. به او امر شد عزيز و نور چشم خود را در راه خدا قربانى كند و او حاضر شد. بعد به او گفته شد: مقصود، فقط تسليم بود، گوسفندى به جاى فرزند، قربانى كن. اين گوسفند فدا كردن، تجديد آن خاطره و تعظيم آن قهرمانى است. (1)
1) حج، صص١٠٢ و ١٠٣.
ايثار و فداكارى، ويژگى انسانهاى بزرگ و يكى از عوامل امتياز و برترى آنها بر ديگران است. برخى از مقامهاى والاى معنوى جز با ايثار آنچه محبوب انسان است، به دست نمىآيد. دستاورد بزرگ ايثار آن است كه هم، راه خوشبختى و پيشرفت را براى شخص ايثارگر هموار مىكند، و هم براى مردمان جامعه. براى مثال، آنكه در موقعيت جهاد قرار مىگيرد و بدن يا جان خويش را ايثار مىكند، هم در صفِ پيشرو مجاهدان در راه خدا قرار مىگيرد، و هم جامعه را از گزند متجاوزان و ستمكاران ايمن مىدارد. در اهميت ايثار همين بس كه تا انجام نشود، دست شيطانهاى جنى و انسى بهطور كامل كوتاه نخواهد شد. حاجى در عيد اضحى با قربانى كردن، درس بزرگ ايثار را فرا مىگيرد و مىآموزد كه تا گاهى عزيزترين چيزهاى خود را قربانى نكند، رضايت خدا را به دست نخواهد آورد و سير معنوى او تمام نخواهد شد؛ همانگونه كه حج بدون قربانى، حجى ناتمام است.
آيتالله طالقانى مىگويد:
. . . حجگزاران، حيواناتى را كه به آنها علاقه دارد براى قربانى ذبح مىكنند. بزرگترين مرحله فداكارى، كشته شدن است، اما از آن بالاتر اين است كه انسان فرزند خود را فدا كند! باز از آن بالاتر اين است كه انسان فرزند دلبندش را به دست خود قربانى كند. اين همان كار ابراهيم (ع) در سرزمين وحى بود كه خود و فرزندش براى چنين فداكارى آماده شدند و از آزمايش الهى پيروز و سربلند بيرون آمدند. ابراهيم خليل نداى توحيد را - كه نداى آزادى بشر از بندهاى بندگى غير خداست - از كنار همين خانه سر داد و دعوت به حج و قربانى را اعلام كرد و پرچم حق و جهاد در راه او را برافراشت.
قرنها گذشت و ملل و اقوام مختلف آمدند و گذشتند و شرك و بتپرستى
و ظلم و طغيان باز جهان را تاريك كرد، تا اينكه در كنار همين خانه و مكان و مناسك الهام بخش آن، خاتم پيامبران (ص) برخاست و پيام توحيد، جهاد با شرك، پرستش غيرخدا، مبارزه با طغيان و دعوت به اسلام را با همه احكام و قوانينش به جهان واژگون بشر رساند. پس از آن حضرت، بار ديگر جاهليت با كفر و شرك و طغيانش، اما اين بار در زير نقاب اسلام، سر برآورد!
فرزند عزيز او حسين بن على (ع) كه وارث جدّ اعلايش، ابراهيم خليل (ع) و جهاد جدش رسول خدا (ص) و پدرش حضرت على (ع) بود، براى به ثمر رساندن اهداف نياكانش، در كنار همين خانه خدا و در همين روزهاى حج، در سال شصت هجرى، قيام كرد تا حج و قربانى را در صورت حقيقى خود بنماياند و بدل را به اصل و تمرين را به عمل بينجاماند و سنگ را به سلاح جنگ و قربانى كردن گوسفند را به ايثارى بزرگ يعنى قربانى كردن عزيزان و فرزندان مبدل گرداند.
خطبه امام (ع) كه در همان شب حركت بهسوى عراق ايراد فرمود و در حكم بيانيه آن حضرت است و بيانات ديگر آن حضرت در آغاز حركت از مكه و ميانه راه و نزديك قربانگاه كربلا و سخنان ديگرى كه در شب و روز عاشورا بيان فرمود و همچنين عمل و حركتش در ايام حج، همه بيان و اعلام همين حقيقت است كه چون همه چيز مردم و مسلمانان در معرض هجوم قرار گرفته و سرنوشت مسلمانان به دست كسى چون يزيد افتاده است، وظيفه همه اين است كه حج را بدل به عمره و جامه احرام را بدل به لباس جنگ كنند و به جاى مِنا، در صحنه كارزار قربانى دهند! و دست به ايثار و فداكارى عملى و بزرگ بزنند. (1)
1) درسهاى قرآنى، ص١٧٠.
شيخ محمود شلتوت نيز مىنويسد:
قربانى كردن نيز گام نهادن در پلكان رشد، مقام ايمان، ايثار و اوج گرفتن بهسوى صفا، پاكى و ريختن خون رذالت با دستان فضيلت است و رمزى است در راستاى ايثار و فداكارى. (1)
«پس به منا رويد و آرزوهاى حقانى را در آنجا دريابيد كه آن قربانى نمودن محبوبترين چيز خويش، در راه محبوب مطلق است. بدانيد تا از اين محبوبها كه بالاترينش حب نفس است - و حب دنيا تابع آن است - نگذريد به محبوب مطلق نمىرسيد» . (2)
كار را بايد ريشهاى انجام داد. براى دفع آفات بايد سراغ ريشه رفت و از ريشه آن را خشكاند. برخى براى رهايى از آسيب كرمهاى برآمده از لجنزار، آنها را نابود مىكنند، برخى نيز به سراغ ريشه توليد كرم مىروند و لجنزار را مىخشكانند؛ زيرا تا لجنزار است، همواره كِرم از دل آن مىجوشد. پس بايد لجنزار را از ميان برد تا از آزار كرمها در امان ماند. مثال انسان و نفس اماره او و صفات رذيله نيز اين چنين است. ويژگىهاى ناپسند، هر اندازه هم از ميان بروند، چون نفس اماره - كه همان لجنزار و سرچشمه است - در وجود انسان باقى است، همچنان از دل آن صفات ناشايست مىرويد. نفس اماره، همان «خواهش» و «خواستن» است و تا زمانى كه اين خواهش و خواستن در آدمى از بين نرود، - و به خواستن مشروع و معقول و آميخته به قناعت تبديل نشود - همواره زمينه رويش انواع لغزشها و صفات رذيله در انسان وجود خواهد داشت. بنابراين چاره كار در ذبح نفس اماره و قربانى اين «خواهش» و «خواستن» است. قربانى كردن، نماد ذبح اين نفس اماره است. به تعبير دكتر على شريعتى:
اكنون در منا هستى، ابراهيمى، و اسماعيلت را به قربانگاه آوردهاى؛ اسماعيل كيست؟ چيست؟ مقامت؟ آبرويت؟ موقعيت و شغلت؟ پولت؟ خانهات؟ باغت؟ اتومبيلت؟ معشوقت؟ خانوادهات؟ علمت؟ درجهات؟ هنرت؟ روحانيتت؟ لباست؟ نامت؟ نشانت؟ جانت؟ جوانيت؟ زيبايىات. . . ؟
من چه مىدانم؟ اين را تو خود مىدانى، تو خود آن را، او را. . . ، هرچه هست و هر كه هست، بايد به منا آورى و براى قربانى انتخاب كنى؛ من فقط مىتوانم نشانىهايش را به تو بدهم، آنچه تو را در راه ايمان، ضعيف مىكند، آنچه تو را در رفتن، به ماندن مىخواند؛ آنچه تو را در راه مسئوليت به ترديد مىافكند، آنچه تو را به خود بسته است و نگه داشته است، آنچه دلبستگىاش نمىگذارد تا پيام را بشنوى، تا حقيقت را اعتراف كنى. آنچه تو را به فرار مىخواند، آنچه تو را به توجيه و تأويلهاى مصلحتجويانه مىكشاند و عشق به او كور و كرت مىكند و تو اگر به سراغ نفس امارهات بروى و آن را قربانى كنى، همه آنچه كه گفتهام از صفات ناپسند، يكجا از ميان خواهد رفت. (1)
خيز و بيا به نزد من، كن تهيم ز خويشتن دشمن جان من منم، هست عدو كنايتى
رو بنماى يك نفس تا برهم زخويش من
كشت مرا «من» و ز تو هيچ نشد حمايتى
نيست عجب اگر كنم شِكوه ز دشمنى چو خود
دوست زدوست مىكند بيگه و گه شكايتى (2)
وقت ذبح، الله اكبر مىكنى
همچنين در ذبح نفس كشتنى
تن چو اسماعيل و جان همچو خليل
كرد جان تكبير بر جسم نبيل
گشت كشته تن ز شهوتها و آز
بزرگترين مقامى كه بنده در پيشگاه پروردگار به دست مىآورد، در اثر تسليم و رضا در برابر خواست پروردگار است. برجستهترين و درخشانترين ويژگى اولياى الهى، تسليم در برابر دادههاى حضرت دوست است. براى آنها كه به اين مقام رسيدند، هرچه از دوست رسد، نيكوست؛ پس اگر آسايش است، زيباست و اگر رنج است نيز، زيباست. اين روحيه تسليم در آنها موجب گوارا شدن بلاها مىشود؛ زيرا از جانب دوست است. عطار نيشابورى در داستانى نمادين، دراينباره زيبا سروده است:
عاشقى مىرفت سوى حج مگر
شد بر معشوق بر عزم سفر
گفت: اينك در سفر افتادهام
هرچه فرمايى، به جان، استادهام
در زمان، معشوق آن مردِ نژند
نيم خشتى، سخت، در عاشق فكند
همچو درّيش از زمين برداشت مرد
بوسه بر داد و درو سوراخ كرد
پس به گردن درفكند آن را به ناز
مىنكرد از خويشتن يك لحظه باز
هر كِ از او پرسيد كاين چيست اى عزيز؟
گفت: زين بيشم چه خواهد بود نيز؟
در همه عالم بدين گيرم قرار
كاينم از معشوق آمد يادگار (1)
«هجويرى» در «كشف المحجوب» مىنويسد: موسى (ع) دختر شعيب (ع) را بر حالى هرچه صعبتر بگذاشت و به خداوند تسليم كرد. ابراهيم هاجر و اسماعيل: را برداشت و به «وادى غير ذىزرع» برد و به خداوند جلّ جلاله تسليم كرد. و مر ايشان را دل مشغولى بزرگ خود نساختند و همه، دل در حق تعالى بستند تا مراد دو جهان برآمد اندر حال بىمرادى، به تسليم امور به خداوند عزّوجلّ. (2)
&
از آنجا كه پيشينه قربانى، به قربانى كردن حضرت اسماعيل (ع) به دست حضرت ابراهيم (ع) برمىگردد و اينكه عمل قربانى كردن او، از تسليم و رضاى وى در برابر خواسته پروردگار خبر مىدهد، هر قربانىاى نيز كه حاجى در سرزمين مِنا انجام مىدهد، در دل خود آموزه، «تسليم و رضا در برابر رنجها و بلاهاى حضرت دوست» را دارد. حاجى با اين عمل مىآموزد كه بايد در برابر آنچه خداوند براى او مىپسندد، تسليم و راضى باشد. به تعبير دكتر على شريعتى:
سه مرحل پشت سر هم است: [اول] عرفات (شناختن) ، [دوم] مشعرالحرام (شعور در حرم و حريم انسانيت و [سوم] منا و قربانى. . . روز عيد، عيد قربانى كردن، عجب عيد متضادى است! هميشه عيدها، عيد متولد شدن است، و اينجا عيد، عيد قربانى كردن است؛ خيلى فرق دارد. هميشه جشن تولد بچه را مىگيرند، و در اينجا هركسى جشن قربانى كردن بچهاش را مىگيرد! اينجا دو كار مىكنيم: يكى حمله، دوم تسليم، حمله به اين سه مظهر شيطانى، سه جمره؛ و تسليم مطلق، تا حدى كه هركسى بايد «اسماعيل» ش را به فرمان ايمان و عشق قربانى كند. (1)
باز در آن كوش كه قربان كنى
هرچه كنى كوش كه با جان كنى
تيغ وفا بر گلوى جان بنه
گردن تسليم به فرمان بنه
دست چه باشد كه از آن خون چكد
خوش بود آن كز دل محزون چكد
جان كه نه قربانى جانان شود
جيفه تن بهتر از آن جان شود
ساحت اين عرصه كه ارض مناست
سر به سر اين دشت فنا بر فناست
كشته درين بىحد و قربان بسى
تشنه به خون تيغ به كف هركسى
هر كه نشد كشته شمشير دوست
لاشه مردار به از جان اوست
1) ميعاد با ابراهيم، على شريعتى، ص۴۴٨.
سرخى خون آيت صنع الله است
كشته شو آنجاى كه قربانگه است
آن همه جوينده كه اينجا درند
جان بفروشند و غم دل خورند
هركسى و همت والاى خويش
سود برد در خور كالاى خويش
سربكش از تيغ و فرود آر سر
كرده ز سر قيد علايق بدر
گر سر موييست علايق ترا
نيست يكى خدمت لايق ترا
رو سر تسليم و رضا پيش گير
در ره دين ترك سر خويش گير. (1)
اگرچه پروردگار، بندگانش را به «تعبّد» همراه با فهم چرايى آن و عبوديت با آگاهى از حكمت آن، دعوت مىكند، گاهى نيز به منظور امتحان آنها و آشكار كردن ميزان بندگى آنان و افزودن مقدار تعبد، از آنها مىخواهد كه تعبّد محض و بىچون و چرا اختيار كنند، بدون آنكه حكمت آن عمل را دريابند. شهيد مطهرى مىگويد:
اين مسئله را بايد طرح كرد كه درست است كه هر دستورى مصلحتى دارد كه عقل، احياناً آن را در مىيابد، ولى آيا اگر انسان، دستورى را فقط به حكم تعبد و تسليم به جا آورد اقرب به عبوديت است يا اگر حكمت آن را بفهمد؟ البته اگر به حكم تعبد و تسليم بجا آورد و حكمت آن را حواله كند به امر او، قطعاً اقرب به تعبد و تسليم است (2). . . مسئله فدا كردن فرزند به دست ابراهيم (ع) به دو شكل مىتواند باشد. او شك ندارد كه قربانى كردن فرزند يعنى فرزند را در راه خدا دادن، اوج گذشت است و اى بسا انسانهايى كه حاضرند جان خودشان را بدهند، ولى حاضر نيستند كه زنده بمانند و جوان عزيزشان كشته بشود. اما در اين كار اين قهرمان توحيد در داستان ذبح
فرزندش اسماعيل، يك نكتهاى وجود دارد كه قرآن نقل كرده است و اين نكته جالب توجه است. ببينيد، يك وقت هست به انسان دستورى مىدهند كه فلسفه آن روشن است؛ يعنى عقل آدم آن را درك مىكند و مىفهمد. خوب، آدم يك كارى مىكند كه هم دستور خداست و هم چيزى است كه عقل خودش هم فلسفهاش را درك مىكند. البته اين يك انگيزه ضرورى براى ما مسلمانهاست كه همه دستورهايى كه خدا در قرآن و سنت به ما داده، يك فلسفهاى دارد، منتها ما بسيارى از اين فلسفهها را درك مىكنيم و بسيارى را هنوز درك نكردهايم. اسلام ما را تشويق مىكند كه به فلسفههاى احكام پى ببريم؛ يعنى اگر فلسفههاى احكام را بفهميم، اعتقاد ما به اسلام، بيشتر مىشود. اما يك نكته هست و آن اينكه اگر يك مرد بزرگى به انسان دستورى بدهد، يك وقت انسان فلسفه آن دستور را مىداند و يك وقت نمىداند. كسى كه حاضر است امر كسى را اطاعت كند، مىآيد به او مىگويد آقا! من يك گرفتارى دارم، اين گرفتارى را چطور حل كنم؟ مىگويد: برو فلان كار را بكن!
حال، اگر او فلسفه اين دستور او را نفهميده و صرفاً روى اعتماد كامل به فرمان فرماندهنده عمل كند، اين از نظر اطاعت و عبادت، مقام بالاترى دارد. او به قدرى به دستورهاى اين آقا يا به دستورهاى اين طبيب مطمئن است كه با اينكه يك ذرّه از فلسفه آن، چيزى نمىداند، ولى مىگويد من آن را مىدانم. مثل اينكه شما خودتان گاهى اوقات به يك طبيبى آنقدر اعتماد پيدا مىكنيد، كه هرچه بگويد و لو آنكه يك ذرهاش را نفهميد، عمل مىكنيد. يك كسى مىگويد آقا! اين كارها چيست كه مىكنى؟ مىگويى آن كسى كه من حرفش را گوش مىكنم، آنقدر به او اطمينان و اعتماد دارم كه مىدانم بيهوده حرف نمىزند و يك حسابى در كار است.
اين را من مخصوصاً به جوانان عرض مىكنم كه از نظر مقام عبوديت، با اينكه انسان خوب است كوشش كند فلسفههاى احكام را بفهمد، اما اين مسئله سبب نشود كه شخص بگويد كه من هر دستورى را كه فلسفهاش را بفهمم، به كار مىبندم، اما اگر فلسفهاش را نفهمم به كار نمىبندم. اين معنايش اين است كه من به اسلام اعتماد كامل ندارم، او دستورش را بدهد، من اگر خودم فلسفهاش را فهميدم، عمل مىكنم، اگر نفهميدم، نه. نه، شما بايد اين جور باشيد كه بگوييد من به دستور اسلام اعتماد دارم، هرچه اسلام بگويد، مىگويم: «آمَنّا و سَلّّمنا» ، من عمل مىكنم، ولى براى اينكه معرفتم زياد بشود، مىخواهم فلسفهاش را بفهمم؛ نه اينكه براى اين عمل بكنم كه مىخواهم فلسفهاش را بفهمم؛ نه، من به هر حال به اسلام اعتماد دارم. (1)
. . . اگر خداوند به ابراهيم، قهرمان توحيد، مىگفت: ابراهيم! پسرت را بفرست در فلان جنگ كه بايد با كفار بجنگد و در آنجا در راه جهاد كشته بشود و ابراهيم فرمان را عمل مىكرد، آنقدرها مهم نبود. به ابراهيم در عالم رؤيا امر مىشود: ابراهيم! فرزند جوانت اسماعيل را به دست خود به منا ببر. . . ابراهيم اعتمادش به امر خدا و تسليمش در مقابل امر خدا تا آنجاست كه يك امرى كه از نظر عقل و فكر او هيچ فلسفهاى نمىتوانست داشته باشد، چون اعتماد داشت، گفت: خدا گفته است و من بايد در برابر دستور او تعبّد محض و بىچون و چرا داشته باشم، چون به او اعتماد و اطمينان كامل دارم اگر ما تنها، زمانى كه فلسفه احكام را فهميديم، عمل كنيم و در غير اين صورت، عمل نكنيم، اخلاصمان كم است. (2)
. . . در داستان حضرت ابراهيم، موضوع، قربانى دادن است، از نظر اسماعيل، جان
خود را فدا كردن و از نظر ابراهيم، فرزند را در راه خدا دادن، و از نظر مقام تعبّد و تسليم، يك موضوعى است كه اصلاً براى ابراهيم هيچ توجيحى نداشت. (1). . . و بعد كه ابراهيم اقدام به اين كار مىكند، خداوند مىفرمايد:
فَلَمَّا أَسْلَما وَ تَلَّهُ لِلْجَبِينِ * وَ نادَيْناهُ أَنْ يا إِبْراهِيمُ * قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيا إِنَّا كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ * إِنَّ هذا لَهُوَ الْبَلاءُ الْمُبِينُ * وَ فَدَيْناهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ (صافات:١٠٣-١٠۵)
هنگامى كه هر دو تسليم [فرمان الهى] شدند و ابراهيم پيشانى او را برخاك نهاد، او را ندا داديم كه اى ابراهيم! آن رويا را تحقق بخشيدى [و آماده قربانى فرزند شدى]. ما اينگونه، نيكوكاران را پاداش مىدهيم. به يقين اين همان امتحان آشكار است. ما قربانى عظيمى را فداى او كرديم.
همينكه پدر و پسر تا اين اندازه نشان دادند كه به دستور خدا اعتماد دارند، تسليم بىچون و چراى امر خدا هستند و در مقابل موضوعى كه از طرفى يقين دارند دستور خداست، ولى از طرفى هيچ فلسفهاى و توجيهى برايش نمىفهمند؛ تعبد محض دارند، دستور رسيد كه كافى است. . . ما از بندگان اين را مىخواهيم، ما از بندگان، فداكارى در راه حق را مىخواهيم، ما از بندگان تعبد محض و تسليم در راه حق را مىخواهيم. (2)
كسى كاو با خدا چون و چرا گفت
چو مشرك حضرتش را ناسزا گفت
ورا زيبد كه پرسد از چه و چون
نباشد اعتراض از بنده موزون
خداوندى همه در كبريايى است
نه علت لايق فعل خدايى است. (3)
امام محمد غزالى نيز دراينباره زيبا و لطيف گفته است: اهل اسلام در اين شوق [به حج]، اهل و مال و وطن خود گذاشتند و خطر
سفر تحمل كردند و بندهوار قصد حركت كردند؛ و در اين عبادت، ايشان را كارها فرمود كه هيچ عقل بدان راه نيابد، چون سنگ انداختن، و ميان صفا و مروه دويدن؛ براى آنكه هرچه عقل بدان راه يابد، نفس را بدان اُنسى باشد، كه داند كه هرچه مىكند براى چه مىكند. او چون بداند كه در زكات، رفق درويشان است، و در نماز، تواضع خداى جهان است و در روزه به خاك ماليدن لشكر شيطان است، باشد كه طبع وى بر موافقت عقل حركت كند و كمال بندگى آن بود كه به محض فرمان كار كند كه هيچ متقاضى از باطن وى پيدا نيايد. . . و آنگه گروهى عجب دارند كه مقصود و مراد از اين اعمال چيست؟ و آن از غفلت ايشان بود از حقيقت كارها كه غرض اين است تا بندگى بدين پيدا شود، و نظر وى جز به محض فرمان نباشد، و هيچ نصيب ديگر - عقل را و طبع را - بدان راه نباشد، تا از وى جز حق و فرمان حق هيچ چيز نماند. (1)
غزالى در جاى ديگرى مىنويسد:
. . . و زائران را به كارهايى غيرطبيعى و غريب، مكلف كرده و به اعمالى، به ظاهر دور از طريق عقل، واداشته است تا ثابت شود كه اعمال ايشان فقط به قصد امتثال امر و محض عبوديت است و سبب ديگرى ندارد و بدينجهت بود كه حضرت رسول خدا (ص) فرمود: «پروردگارا به جهت اظهار بندگى و عبوديت و از روى حقيقت، در انجام دادن حج، تو را اطاعت مىكنم» . (2)
حكايت
آوردهاند كه «ابراهيم ادهم (رحمةالله)» ، غلامى بخريد و چون غلام را به خانه آورد، گفت: «اى غلام چه مىخورى؟» گفت: «آنچه تو دهى» . گفت: «چه مىپوشى؟» گفت: «آنچه تو
پوشانى» . گفت: «چه نامى؟» گفت: «آنچه تو خوانى» . گفت: «چه درخواست دارى؟» گفت: «مرا با درخواست چهكار؟» (1)
محيىالدين عربى نيز مىنويسد:
آنان (حج و عمرهگزاران) ميهمان خدايند كه خداوند ايشان را به خانهاش دعوت كرده است و خداوند سبحان آنان را به مفارقت وطن و رهايى از خوشى و آسايش نخوانده و مبتلاى به پراكندگى نكرده است، مگر آنكه نشان دهد چه كسى بر عبوديت او استوار است و چه كسى ناپايدار؛ ازاينرو بيشتر اعمال حج، تعبّدات محض است و علتبردار نيست، گرچه گاهى مىتوان از راه كشف و هشدار الهى كه بر دلهاى عارفان وارد مىشود، بدانها دست يافت. (2)
ابنعربى در جاى ديگر مىگويد:
بيشتر اعمال حج، تعبّد محض است و نزد فقيهان، براى آنها تعقل نمىشود، پس به ذات خود، عين حكمت است، و براى حكمت، موجبى وضع نشده است، و در آن، اجر و پاداشى است كه در غير آن از عبادات نيست، و در آن، تجلى الهى است كه در غير آن از اعمال نيست. (3)
برخى شخصيتها، كاذب و بدلى هستند. اين شخصيت نيست، بلكه توهم شخصيت است؛ يعنى آدمى، خودش نيست، بلكه ديگرى است و آميخته با انواع رياكارىها، غصهها، غرورها، و كژىهاست. قربانى كردن، يعنى تخريب و نابودى اين
شخصيت پندارآميز و وهمآلود، و رسيدن به شخصيتى راستين و حقيقى. اين شخصيت كاذب، همان وجودى است كه شاعران و عارفان بزرگ، از آن به خار و خاشاك تعبير مىكنند، و مىخواهند كه از اين «خود» بىخود گردند، تا «خود» راستين - كه آيينه تمام نماى پروردگار است - آشكار شود.
به تعبير زيباى مولوى:
آن نفسى كه با خودى، بسته ابر غصهاى
وان نفسى كه بىخودى مه به كنار آيدت
آن نفسى كه با خودى، يار كناره مىكند
وان نفسى كه بىخودى باده يار آيدت
آن نفسى كه با خودى، همچو خزان فسردهاى
وان نفسى كه بىخودى دِى چو بهار آيدت (1)
شيخ محمود شبسترى نيز گفته است: وجود تو همه خار است و خاشاك
برون انداز از خود جمله را پاك
برو تو خانه دل را فرو روب
مهيا كن مقام و جاى محبوب
چو تو بيرون شدى او اندر آيد
به تو بى تو جمال خود نمايد (2)
محيىالدين عربى، منا را سرزمين دستيابى به آرزوها مىداند و مىنويسد:
منا محل رسيدن به آرزوهاست؛ زيرا روزهاى خوردن و آشاميدن و بهرهورى و نعمت است، و آن همان بهشت [نقد و] نزديك است و [نيز] در آن، ريختن چرك و زوايد و ازاله پراكندگى از حاج است، و از نيروى تمناست كه «منا» ناميده شده است، و آن اينكه صاحبش را به آنچه آرزويش را دارد [اما اكنون آن را] حاضر ندارد، به كسى كه آنچه را آرزومند است و به تمام وجوه، نزدش حاضر است مىرساند، مانند صاحب
&
مالى كه بدان مال، انواع خير را انجام مىدهد و در راههاى خير براى به دست آوردن فضل و كرم الهى انفاق مىكند، و آن كه مال ندارد آرزو مىكند، كه اگر او را هم مانند وى مالى بود، همانندش عمل مىكرد، پس هر دو در اجر و پاداش برابرند، بلكه او (بدون مال) كاملتر است؛ زيرا برايش اجر كامل بر تمامترين وجهى - بدون درخواست غيرى از او - حاصل مىگردد؛ زيرا از اولى، پرسش مىشود كه آن مال را از كجا آوردهاى؟ و آيا در دادنش اخلاص داشتهاى؟ و پس از اين رنج و مشقت، اجر آن برايش حاصل مىگردد، ولى آرزو كننده تمام آن اجر - بدون درخواستكردن و رنج و مشقتى - وى را حاصل است. (1)
دل بيدار و جان هوشيار، همه هستى را زنده و با شعور مىبيند؛ ازاينرو تصرفش در هستى، همراه با ياد خدا و اجازه از پروردگار است. چنين كسى آنگاه كه در سرزمين منا براى قربانى آماده مىشود، هرگز نگاه او به حيوانى كه قصد قربانى او را دارد، نگاه كسى كه آن را حيوانى بىشعور، ناآگاه و فناپذير مىداند نيست. او با احترام، اين گوسفند را ذبح مىكند، و بر اين باور است كه اين حيوان نيز مانند همه هستى و همه موجودات ديگر، نابود نخواهد شد، بلكه تنها تغيير شكل خواهد داد. سخنان محيىالدين عربى شنيدنى است:
. . . سپس حاج، قربانىاش را سر مىبرد و بدان وسيله، روح اين حيوان را از زندان اين كالبد طبيعى تاريك، به عالم اعلا و عالم فراخى و خير روانه مىكند؛ زيرا تمام حيوانات - از نگاه ما - داراى ارواح و عقولى هستند كه از جانب خداوند، تعقل مىكنند، و از همين روى است كه خداوند متعال
1) الفتوحات المكيه، ج١، ص٨۵٧.
دربارهشان فرموده: كُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلاتَهُ وَ تَسْبِيحَهُ ؛ «همگى نيايش و ستايش خود را مىدانند» . (نور: ۴١) پس ما در اين روز، ارواح اين حيوانات را - براى سپاس به درگاه الهى - آزاد مىكنيم. . . سپس از آنها (يعنى گوشتشان) مىخوريم تا بخشى از آنها نزد ما باشد، و آن ذكر مخصوصى را كه دارد از روى ذوق مشاهده كرده، آن را مانند يارىگر خويش - در آنچه از حركت كه در طاعت الهى لازم او بوده - قرار دهيم. (1)
«جبران خليل جبران» مىنويسد:
بگذاريد تخته كشتارگاهتان، محرابى باشد كه آنجا پاكان و معصومان دشت و جنگل را به خاطر گوهرى در آدمى كه از آنها پاكتر و معصومتر است قربانى مىكنيد.
وقتى حيوانى را ذبح مىكنى در دل با او بگو، همان نيرو كه تو را مىكشد، من نيز با همان نيرو كشته مىشوم. من نيز فنا خواهم شد؛ زيرا قانونى كه تو را در دست من نهاده است، مرا نيز در دست نيرومندترى خواهد نهاد. (2)
دو مردن بود آدميزاد را
گرفتار اين محنت آباد را
يكى مردن از شهوت حرص و آز
ز بايستها داشتن دست باز
دوم رشته جان بريدن ز تن
گسستن كششهاى روح از بدن
كسى كو به مرگ نخستين شتافت
ز مرگ دوم عمر جاويد يافت (3)
«كسانىكه ريشهاى ندارند، مىخشكند و كسانىكه مانده باشند، گند مىگيرند و
مىميرند. ما خواه ناخواه مردار زمين هستيم و مرده زمان. زمانه، ما را به مرگ مىسپرد و از ما مردارى مىماند، مگر قبل از اينكه زمانه نيروى ما را بگيرد و ما را به خاك تبديل كند، خودمان را ذبح كنيم و به مرگ اختيارى برسيم. . . آنهايى كه گوسفندهايى دارند و اين گوسفندها در معرض خطرى قرار مىگيرند، زودتر كاردها را تيز مىكنند تا ذبح كنند، تا از مرگ آنها و ضايع شدن و از دست رفتن آنها جلوگيرى كنند. ما در اين هستى، خواه ناخواه، مرداريم، مگر اينكه كاردى را به گلوها بگذاريم و خود را ذبح كنيم. گذشت زمانه ما را به خاك برمىگرداند، مگر اينكه بيشتر، با ذبح كردن خود بمانيم. (1). . . آنهايى كه قصد ذبح دارند و مىخواهند ذبيح شوند، بايد ذبيح الله باشند. اسماعيلهايى كه ذبيح حقند، پايدار مىمانند. يكى از بزرگان كه به او گفته بودند كه به من درسى بده، گفته بود به تو درسى مىدهم كه اگر تو، همهاش را در كتاب جمع كنى، كتابها آن را نمىتواند در خود بگيرند و اگر بخواهى خلاصهاش كنى، پشت يك ناخن مىتوانى بنويسى. آنچه در همه كتابها هست، اگر در يك خط خلاصه شود و آن خط در دو كلمه خلاصه شود و آن كلمه را بتوان در پشت ناخن نوشت، چيزى نيست جز ذبح النفس (مرگ اختيارى) . . . هنگامى ذبح، شرعى است كه از مرده بخواهيم بهرهبردارى كنيم؛ بخواهيم زندگى او را با بهرههاى بعدى مرتبط كنيم و از مردار شدن او جلوگيرى كنيم.
ذبح نفس، از بين بردن و هدر دادن نفس نيست. ذبح نفس، معنايش اين نيست كه انسان خودش را رها كند، تن بهرههاى آن را واگذارد. نه، مهم اين است تزكيه كند» . (2)
بمير اى دوست پيش از مرگ اگر مى زندگى خواهى
كه ادريس از چنين مردن، بهشتى گشت پيش از ما
به تيغ عشق، شو كشته كه تا عمر ابد يابى
در راه رضاى تو قربان شده جان وانگه
در پرده قرب تو زنده شده قربانها (1)
خواجه نصيرالدين طوسى درباره «مرگ اختيارى» مىنويسد: . . . و حكما بدين سبب گفتهاند كه مرگ، دو نوع است: يكى ارادى و يكى طبيعى؛ و همچنين حيات. و به «موت ارادى» اماتت (2)شهوات خواستهاند و ترك تعرّض آن، و به «موت طبيعى» مفارقت نفس از بدن خواستهاند و به «حيات ارادى» حيات فانى دنياوى مشروط به اكل و شرب را اراده كردهاند و به «حيات طبيعى» بقاى جاودانى در غبطت و سرور و افلاطون حكيم گفته است: «
مُتْ بالإرادة تَحيى بالطَّبيعةِ » ؛ «از روى اختيار بمير تا زنده شوى به حيات طبيعى» و حكماى متصوفه گفتهاند: «
موتوا قبلَ اَن تَموتُوا » ؛ «پيش از آن كه بميريد، بميريد» . (3)
عارف بزرگ «نجمالدين كبرى» درباره چيستى مرگ اختيارى مىنويسد:
يعنى پيش از موت طبيعى كه مفارقت روح است، از كالبد، جدا شويد، از مرادات و مأنوسات كه از ابتداى خلقت تا غايت، در شما متمكن گشتهاند، و مراد حق را بر مراد خود اختيار كنيد كه نتيجه اين مردن، حيات حقيقى است. (4)
حكايت
شخصى متمكن و دولتمرد، به مكه رفت و مجاورت اختيار نمود و مدت متمادى در آنجا مسكن گرفت. سالى همشهريان او به حج آمدند. در ملاقات به او گفتند: «هيچ آرزو نمىكنى كه به وطن خود برگردى و املاك خود را ببينى» . در جواب گفت: «چه
اميد باز آمدن است به دنيا، كشتهاى را كه او را رمقى اندك مانده باشد» . (1)
فيلسوف بزرگ جهان اسلام، «ميرداماد» در كتاب گرانبهاى «القبسات» درباره مرگ اختيارى، سخنى شنيدنى دارد. ايشان مىگويند:
. . . بدانكه حيات حسّى مزاجى در اين عالم، [در حقيقت] پوسته حيات است، و چيزى جز حيات ظاهرى نيست، [و حيات حقيقى] حيات عقلى الهى در عالم قدس است كه اين حيات عقلانى، لبّ بهجت روحانى و مغز سعادت ابدى و حيات حقيقى است. پس همانگونه كه گورها، قبور جسمها هستند، جسمها نيز گورهاى نفسها هستند و چه بسا منظور خداوند در آيه شريفه وَ ما أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِي الْقُبُورِ ؛ «و تو كسانى را كه در گورهايند نمىتوانى شنوا سازى» . (فاطر:٢٢) ، همان بدنها باشد كه قبور نفسهاى آنها شده است. پس انسانهاى سفيه و نادان، حيات آنها مطلقا، ممات و مرگ است، و بدنهاى آنها قبور نفوس آنهاست، جسدهاى آنها - چه در اين دنيا و چه در جهان ديگر - قبور ارواح آنهاست و اينكه در حديث قدسى آمده است كه «
اَنَا عندَ المنكسرة قُلُوبُهُم » ؛ «من در كنار قلبهاى شكسته هستم» ، مقصود از چنين قلبهايى، نفوس مجرّد و الهى است و منظور از انكسار در اين آيه شريفه، همان مرگ اختيارى و دل كندن ارادى از بدنها پيش از مرگ طبيعى است. (2)
«بارى در اعتقاد عرفانى، فردى كه خويش را قربانى مىكند، حياتش روحانى خواهد بود. . . در اين حال، نفس آدمى با مردن قبل از موت در يك سلسله از ايثارگرىها و نفسكشىها، به تدريج از حالت جمادى به گياهى و سپس حيوانى و انسانى تبديل مىشود تا اينكه سرانجام بهسوى خداوند، برمىگردد» . (3)
حكايت
سالى چون حجاج، به منا رسيدند و هر يك بهيمهاى ذبيحه نمودند. عارفى از اهل دل در آن سر منزل بود، ولى تهىدست و دوستپرست، آمد و به قربانگاه خفت رو به قبله و گفت: «الهى من ذبيحه ندارم كه قربانى نمايم، لاجرم نفس خود را فدا كنم و بر وعده خود وفا كنم» و آنگاه سر بر زمين نهاد و از روى اخلاص جان داد. (1)
«در عرفات، مشعرالحرام، بيتوته در منا، رمى جمرات، اقامه نماز عيد و استماع خطبه نماز، در تمام اينها، اجتماع و تراكم انبوه جمعيت، در زمان و مكان واحد ملحوظ است تا شوكت چشمگير جامعه مسلمين، دنيا را متوجه خود سازد و با نشان دادن وحدت، اتحاد اعتقادى و عملى خود، پشت استعمارگران را بلرزاند و هرگونه فكر خائنانهاى را كه درباره مسلمانان دارند از مغزهاى آنان بيرون ببرد و نقشههاى شيطانى آنها را به هم بريزد. البته روشن است كه اين چنين آثار بزرگ جهانى، هرگز از اعمال فردى و پراكنده و دور از هم، به دست نمىآيد.
به همين جهت، وظيفه سوق هَدى (آوردن قربانى به منا و كشتن آن) نيز، بايد مانند ساير مناسك حج، در زمان و مكان واحد، به صورتى كه جلب توجه جهانيان كند، انجام پذيرد تا جنبه اجتماعى حيثيت مانور سياسى اسلامى آن آشكار شود. در حقيقت در مسئله قربانى، هم موضوع «احياى سنت ابراهيم (ع)» و تجليل از خاطره توحيدى آن حضرت و نمايش يك نمونه عالى از انسان تكامليافته در مكتب وحى و نبوت، به شكلى تنبّهآور و الهام بخش، مطرح است و هم روز دهم
1) اسرار الصلاة، شيخ عبدالحسين طهرانى، ص١٠٨.
ذىحجّه، روز تمرين جانبازى امت اسلام در راه دفاع از حريم قرآن و تجسّم دادن به روح مبارزه با ايادى ابليس و مبارزه با دنياى كفر و نفاق و استعمار، به جهانيان معرفى مىشود» . (1)
«دين مقدس اسلام، كه دين حق و آيين حيات است، بايد تابعين و پيروان خود را، به تمام جهازات حياتى مجهز كند؛ هم براى آنان مسجد بسازد و هم مسلخ؛ هم سجدهگاه داشته باشند و هم كشتارگاه؛ هم قلم به دست آنان بدهد و هم شمشير، تا آن مسلخ و كشتارگاه، ضامن بقاى مسجد و معبدشان باشد، و آن شمشير، از حريم قلم، دفاع كند و آزادى و حريت آن را در امان نگه دارد. آرى كعبه و مسلخ هر دو، ضامن بقاى عزت و استقلال مسلمانها و برپادارنده كاخ سعادت انسانهاست. يكى مظهر حبّ و ديگرى نماينده خشم. در عين حال كه دست در دست هم، با كمال عطوفت و رحمت، دور يك مركز مىچرخند و از هم جدا نمىشوند، همينكه در برابر كفّار و دشمنان سعادت انسان ايستادند، در نهايت درجه سختدلى و شدّت بر آنها مىتازند و كوچكترين مهر و رأفتى درباره آنها روا نمىدارند. همين، نشاندهنده زنده بودن يك دين و حيات ملتى است كه مىخواهد تا قيامت باقى بماند؛ وگرنه روشن است كه ملت بدون مسلخ و شمشير، در اندك مدتى، طعمه ديگران مىشود و از بين مىرود و نام و نشانى از مسجد و محراب و منبر، قلم و كتاب و. . . باقى نمىماند. ازاينرو دين حنيف اسلام هم مسجدالحرام دارد و هم قربانگاه منا، هم محراب عبادت دارد و هم ميدان شهادت» . (2)
هركسى كه با احكام و مقررات اسلامى اندكى آشنايى دارد، به خوبى مىداند كه موضوع انفاق مال و دستگيرى از مستمندان و رسيدگى به حال فقيران و مسكينان از موضوعات مسلم در متن دين و از وظايف حتمى مسلمين است. مسلمانان بايد قسمت معينى از اموال خود را در قالب خمس، زكات و كفارات، با شرايط ويژهاى از اموال خود جدا كنند و به طبقات خاصى از افراد اختصاص دهند. علاوه بر انفاقات واجب كه تعطيل شدنى نيست، تأكيدهاى فراوانى نيز نسبت به انفاقات مستحب در شرع مقدس رسيده است كه به روشنى، اين حقيقت را نشان مىدهد كه شارع حكيم، از هر فرصت و پيشامدى مىخواهد نهايت استفاده را براى نزديك شدن طبقات و ايجاد اتحاد و الفت در ميان تمام افراد اجتماع كند؛ فاصلههاى طبقاتى را از ميان ببرد، و انسانها را از نظر سطح اقتصادى به هم نزديك نمايد.
ازاينرو در روزهاى عيد (عيد فطر و عيد قربان) هم به نماز دستور داده است و هم به انفاق. در روز عيد فطر به پرداخت زكات فطره دستور داده است و در روز عيد قربان، بر حاجيانى كه در سرزمين منا هستند، قربانى را واجب كرده است. همچنين براى كسانىكه در سرزمينهاى ديگر هستند، قربانى كردن را مستحب مؤكد قرار داده است، تا بدينگونه در اثر انفاق گوشت اين قربانىها به مستمندان و نيازمندان، به امور اقتصادى جامعه اسلامى، سامان بخشد. ازاينرو در روز عيد اضحى در وادى منا، درباره مصرف گوشت قربانىها احكامى خاص مقرر كرده است تا اين عبادت علاوه بر آثار درخشان روحى، اجتماعى و سياسى، آثار اقتصادى و منافع مادى نيز داشته باشد. لذا مىفرمايد:
وَ الْبُدْنَ جَعَلْناها لَكُمْ مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ لَكُمْ فِيها خَيْرٌ فَاذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ عليها صَوافَّ فَإِذا وَجَبَتْ جُنُوبُها فَكُلُوا مِنْها وَ أَطْعِمُوا الْقانِعَ وَ الْمُعْتَرَّ كَذلِكَ سَخَّرْناها
&
لَكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ (حج: ٣۶)
و شتران فربه (در مراسم حج) را براى شما از شعائر الهى قرار داديم؛ در آنها براى شما خير است. نام خدا را درحالىكه بر پاى ايستادهاند بر آنها ببريد و هنگامى كه پهلوهايشان به زمين رسيد (و جان دادند) ، از گوشت آنها بخوريد، و مستمندان قانع و سائلان را نيز از آن اطعام كنيد. اينگونه ما آنها را مسخرتان ساختيم، تا شكر خدا بهجا آوريد. (1)
«ابىالصباح كنانى» مىگويد كه از امام صادق (ع) درباره گوشت قربانىها پرسيدم، فرمود: «على بن الحسين (ع) و ابوجعفر (امام باقر) (ع) يك سوم آن را به همسايگان و يك سوم آن را به فقرا مىدادند و يك سوم ديگر آن را براى اهل خانه خود نگه مىداشتند» . (2)
«بر اين اساس بر رؤساى دولتهاى اسلامى است كه براى حفظ حيثيت جهانى اسلام و تحقق بخشيدن به آرمان مقدس قرآن كه مىفرمايد: وَ أَطْعِمُوا الْبائِسَ الْفَقِيرَ (حج: ٢٨) با در نظر گرفتن كثرت كشتار در مدت سه روز در منا، آبرومندانه هدف عالى اسلام را - كه انفاق به محتاجان و رفع نياز نيازمندان است - در سطح جهانى، عملى سازند، تا با كمكى كه به طبقه مستمند و فقير انجام مىدهند، نمونه درخشانى از تعاليم عالى اسلام را نيز به جهانيان نشان دهند» .(3)
قربان شدن به تيغ جفاى تو عيد ماست
جان مىدهيم بهر چنين عيد عمرهاست
آن را كه ديد شكل خوشت بامداد عيد
پرواى عيد و ذوق تماشاى او كجاست
صد جان فداى كرّ تو كز جويبار حسن
هرگز يكى نهال بدين نازكى نخاست (1)
صبّحَكَ الله صباح السعيد
بر همه ميمون بود اين صبح عيد
بيشتر از صبح سعادت اثر
داده ز فرخندگى او خبر
قرب دو صد گام ز سوق (2)منا
مسجد خيف است صفا در صفا
خشت به خشتش همه عنبر سرشت
وسعت آن فصحت صحن بهشت (3)
يكى از عيدهاى بزرگ و باشكوه مسلمانان، عيد قربان است. درباره اينكه چرا چنين روزى عيد مسلمين است، شهيد مطهرى مىنويسد: يك ركن عيد قربان كه ما مسلمين بايد آن را عيد بگيريم براى اين است كه يك يادگار و خاطره بزرگى از توحيد دارد كه نه تنها توحيد فكرى، بلكه توحيد عملى است. قسمت دوم اين عيد اين است كه حجگزاران اجتماع بسيار بزرگى را در مكه تشكيل دادهاند، مناسك حج را انجام دادهاند. روزى است كه مىتوان گفت صدى نود، دستور خدا را عمل كردهاند. اركان حج را كه وقوف عيد، وقوف در عرفات و وقوف در مشعر است انجام دادهاند، رمى جمرات كردهاند، قربانى كردهاند، و بعد از قربانى، ديگر از لباس احرام خارج شدهاند. آنها موفقيتى بزرگ به دست آوردهاند، انجام وظيفه كردهاند و عيد قربان، عيد انجام وظيفه است.(4)
خداوند، كوچكردن از عرفات و وقوف در مشعر را همراه با ذكر خود بيان مىكند: فَإِذا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفاتٍ فَاذْكُرُوا اللَّهَ عِنْدَ الْمَشْعَرِ الْحَرامِ ؛ «و هنگامى كه از عرفات كوچ
كرديد، خدا را نزد مشعرالحرام ياد كنيد» . (بقره: ١٩٨)
سپس افاضه از مشعر به سمت مِنا را با استغفار همراه كرده است:
ثُمَّ أَفِيضُوا مِنْ حَيْثُ أَفاضَ النَّاسُ وَ اسْتَغْفِرُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ (بقره:١٩٩)
سپس از همانجا كه مردم كوچ مىكنند؛ [بهسوى سرزمين منا] كوچ كنيد و از خداوند طلب آمرزش كنيد، زيرا خدا آمرزنده و مهربان است.
خداى سبحان در پايان مناسك منا هم بر ذكر خود، دوباره تأكيد مىكند و مىفرمايد:
فَإِذا قَضَيْتُمْ مَناسِكَكُمْ فَاذْكُرُوا اللَّهَ كَذِكْرِكُمْ آباءَكُمْ أَوْ أَشَدَّ ذِكْراً (بقره:٢٠٠)
و هنگامى كه مناسك [حج] خود را انجام داديد، خدا را ياد كنيد، همانند يادآورى شما از پدرانتان [آنگونه كه رسم آن زمان بود]، بلكه از آن هم بيشتر.
«آنچه در اين آيات مشترك است، ياد خداست. منا در عصر جاهليت، محل مناسبى بود؛ زيرا مشركان در آنجا بتكدهاى براى خويش بنا كرده بودند و بتهاى خويش را مىپرستيدند. از سوى ديگر رسم جاهليت اين بود كه پس از انجام دادن مناسك منا، گرد هم مىآمدند و به ذكر نياكان و تبار خويش با نظم و نثر مىپرداختند؛ ارزشهاى قبيلهاى خود را مىستودند و از قدرت آنها در جنگاورى ياد مىكردند. قرآن كريم اين رسم جاهلى را سرزنش كرد و بر اين نكته تأكيد كرد كه اين سرزمين محلى براى ياد نياكان نيست، بلكه جايگاه ياد خداست و در اين بيابان بايد ذكر او گفت و از او طلب مغفرت و رحمت كرد و به درگاه او پناه برد. بنابراين سرزمين منا محل ياد خدا، اخلاص دين براى او، توجه به معارف توحيدى و ارج گزاردن نعمتها و بركات است. حج، سرشار از نام خداست، اما در اين سرزمين، محبت و مباهات به او بيشتر تأكيد شده است» . (1)
1) اسرار عرفانى حج، صص۴٨٣ و ۴٨۴.
هر نفس از جناب دوست مىرسدم بشارتى
سوى وصال خويشتن مىكندم اشارتى
كعبه من جمال او، مىكنمش به دل طواف
اهل صفا كنند سعى بهر چنين زيارتى
در عرفات عشق او هست متاع جان بسى
از عرب ملاحتش منتظرند غارتى
ذبح منا كنيم ما تا ببريم از او لقا
نيست براى عاشقان بهتر از اين تجارتى
سنگ به ديو مىزنم حلق هواش مىبُرم
در حرم مشاعرم تا نكند جسارتى
غسل كنم زآب چشم پاك شوم زآز و خشم
چون به حرم نهم قدم تا نكنم طهارتى
سنگ، سياه شد ز آه در غم حضرت اله
برد به درگهش پناه منتظر زيارتى
زمزم از اشك اولياست، شورى او بدين گواست
بر در حق بريز اشك تا ببرى تضارتى (1)
اى كه گناه كردهاى نامه سياه كردهاى
دامن زندهاى بگير تا كند استجارتى
كعبه دل طواف كن، سينه به مهر صاف كن
نيست دل خراب را خوشتر از اين عمارتى
كرد خليل حق مقام بر در كعبه، منتظر
ج تا رسد از ولادت شير خدا بشارتى
دوست درآيد از درم در قدمش رود سرم
بهر چنين شهادتى، كى كنم استخارتى؟
در ره كعبه دلى زخمى اگر رسد به تن
سود روان بُود، چه غم تن كشد ار خسارتى (2)
«فيض كاشانى»
قرآن كريم
نهج البلاغه
١. آداب الصلاة، امام خمينى (رحمة الله) ، چاپ چهارم، تهران، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى (رحمة الله) ، ١٣٧٣ه. ش.
٢. آموزههاى اخلاقى - رفتارى امامان شيعه، محمدتقى عبدوس و محمد محمدى اشتهاردى، چاپ سوم، قم، بوستان كتاب، ١٣٨۶ه. ش.
٣. ابعاد سياسى و اجتماعى حج، محمدتقى رهبر، چاپ دوم، تهران، مشعر، ١٣٨١ه. ش.
۴. احاديث و قصص مثنوى، بديعالزمان فروزانفر، ترجمه كامل و تنظيم مجدّد، حسين داودى، چاپ اول، تهران، اميركبير، ١٣٧۶ه. ش.
۵. احياء علوم الدين، محمد غزالى، ترجمه: مؤيدالدين محمد خوارزمى، به كوشش: حسين خديو جم، چاپ پنجم، تهران، شركت انتشارات علمى و فرهنگى، ١٣٨۴ه. ش.
۶. اخبار مكه، محمد بن اسحاق فاكهى، بيروت، دار خضر، ١۴١۴ه. ق.
٧. اخلاق زيست محيطى، لويى پ - پويمان، مترجمان: محسن ثلاثى، مژده دقيقى، هادى عنبرانى و. . . ، تهران، توسعه، ١٣٨٢ه. ش.
٨. اخلاق ناصرى، خواجه نصيرالدين طوسى، تصحيح و تنقيح: مجتبى مينوى و عليرضا حيدرى، چاپ ششم، تهران، خوارزمى، ١٣٨٧ه. ش.
٩. الاخلاق، علامه سيد عبدالله شبّر، مهدى حائرى تهرانى، ترجمه: حسين بهجو - على، مشتاق عسكرى، چاپ سوم، تهران، انتشارات كتابخانه صدر، ١٣٧٣ه. ش.
١٠. اسرار عرفانى حج، محمدتقى فعالى، چاپ دوم، تهران، مشعر، ١٣٨٣ه. ش.
١١. اسرارنامه، فريدالدين عطار نيشابورى، تصحيح: محمدرضا شفيعى كدكنى، چاپ اول، تهران، سخن، ١٣٨٧ه. ش.
١٢. اسلام آيين زندگى، شيخ محمود شلتوت، ترجمه: عبدالعزيز سليمى، چاپ اول، تهران، احسان، ١٣٨٢ه. ش.
١٣. اسلام سنتى در دنياى متجدد، سيد حسين نصر، ترجمه: محمد صالحى، چاپ اول، تهران، دفتر پژوهش و نشر سهروردى، ١٣٨۶ه. ش.
١۴. الاشارات والتنبيهات، ابن سينا، شرح: خواجه نصيرالدين طوسى و قطبالدين رازى، چاپ اول، قم، نشر البلاغه، ١٣٧۵ه. ش.
١۵. اشترنامه، فريدالدين عطار نيشابورى، به كوشش: مهدى محقق، تهران، زوار، ١٣٣٩ه. ش.
١۶. الاصول العشرة، نجم الدين كبرى، ترجمه و شرح: عبدالغفور لارى، به اهتمام: نجيب مايل هروى، چاپ دوم، تهران، مولى، ١٣٨۴ه. ش.
١٧. اقبال الاعمال، سيد بن طاووس، چاپ دوم، تهران، دار الكتب الاسلاميه، ١٣۶٧ه. ش.
١٨. المفردات فى غريب القرآن، راغب اصفهانى، ترجمه و تحقيق: دكتر سيد غلامرضا خسروى حسينى، چاپ دوم، تهران، مرتضوى، ١٣٧۴ه. ش.
١٩. امامان شيعه و وحدت اسلامى، على آقانورى، قم، انتشارات اديان و مذاهب، ١٣٨٧ه. ش.
٢٠. اين برگهاى پير، ابومنصور اوزجندى، چاپ دوم، تهران، نشر نى، ١٣٨٣ه. ش.
٢١. بازتاب نفس صبحدمان (كليات اشعار) ، فريدون مشيرى، چاپ ششم، تهران، نشر چشمه، ١٣٨٧ه. ش.
٢٢. باستانشناسى و جغرافياى تاريخى قصص قرآن، عبدالكريم بىآزار شيرازى، چاپ پنجم، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، ١٣٨۶ه. ش.
٢٣. بحارالانوار، محمدباقر مجلسى، بيروت، مؤسسه الوفاء، ١۴٠۴ه ق.
٢۴. بنيان مرصوص، عبدالله جوادى آملى، چاپ اول، قم، اسراء، ١٣٧۵ه. ش.
٢۵. بهسوى خدا مىرويم، سيدمحمود طالقانى، چاپ دوم، تهران، مشعر، ١٣٨١ه. ش.
٢۶. پارساى پارسى، محمدرضا تركى، چاپ نخست، تهران، شركت انتشارات علمى و فرهنگى، ١٣٨٧ه. ش.
٢٧. پانزده گفتار، مرتضى مطهرى، چاپ ششم، تهران، صدرا، ١٣٨۵ه. ش.
٢٨. پدر! مادر! ما متهميم، على شريعتى، چاپ نهم، تهران، قلم، ١٣٨٣ه. ش.
٢٩. پرتوى از قرآن، سيدمحمود طالقانى، تهران، شركت سهامى انتشار، ١٣۵٨ه. ش.
٣٠. پرواز در ملكوت، امام خميني١، تأليف: سيد احمد فهرى، چاپ ششم، تهران، فيض كاشانى، ١٣٧٢ه. ش.
٣١. پيامبر، جبران خليل جبران، ترجمه: دكتر حسين الهى قمشهاى، چاپ هيجدهم، تهران، روزنه، ١٣٨٧ه. ش.
٣٢. تاريخ تمدن اسلام و عرب، گوستاو لوبون، ترجمه سيد محمدتقى فخر - دايى گيلانى، چاپ دوم، تهران، دنياى كتاب، ١٣٨٠ه. ش.
٣٣. تاريخ فلسفه در جهان اسلامى، حنا فاخورى و خليل جر، ترجمه: عبدالمحمد آيتى، چاپ نخست، تهران، شركت انتشارات علمى و فرهنگى، ١٣٨۶ه. ش.
٣۴. تأملى در معناى مناسك حج، محمدتقى تقىزاده، چاپ دوم، تهران، مشعر، ١٣٨٧ه. ش.
٣۵. تحرير الوسيله، امام خميني١، ترجمه: سيد محمدباقر موسوى همدانى، چاپ چهارم، قم، انتشارات دار العلم، ١٣٧۴ه. ش.
٣۶. تحفة المراد (شرح قصيده ميرفندرسكى) ، حكيم عباس شريف دارابى، تهران، انتشارات الزهرا، بىتا.
٣٧. تحليلى از مناسك حج، على شريعتى، چاپ يازدهم، تهران، الهام، ١٣٧٨ه. ش.
٣٨.
تحليلى از مناسك حج، على شريعتى، چاپ يازدهم، تهران، الهام، ١٣٧٨ه. ش.
٣٩. تذكرة الاولياء، فريدالدين عطار نيشابورى، چاپ سيزدهم، تهران، زوار، ١٣٨٢ه. ش.
۴٠. تعليم و تربيت در اسلام، مرتضى مطهرى، چاپ بيست و ششم، تهران، صدرا، ١٣٧۴ه. ش.
۴١. تفسير ادبى قرآن، مهدى اسلامى پناه، قم، سرور،١٣٨١ه. ش.
۴٢. تفسير السلمى، ابىعبدالرحمان محمد بن الحسين بن موسى الازدى السّلمى، تحقيق: سيدعمران، چاپ اول، بيروت، دارالكتب العلميه، ١۴٢١ه. ق.
۴٣. التفسير الكبير، محمد بن عمر فخر رازى، بيروت، داراحياء التراث العربى، بىتا.
۴۴. تفسير الميزان، سيد محمدحسين طباطبايى، ترجمه: استاد محمدتقى مصباح يزدى، چاپ سوم، تهران، بنياد علمى و فكرى علامه طباطبايى، ١٣۶۶ه. ش.
۴۵. تفسير بيان السعادة فى مقامات العبادة، سلطان محمد (ملقب به سلطانعلى شاه) گنابادى، چاپ اول، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، ١٣٧۶ه. ش.
۴۶. تفسير تسنيم، عبدالله جوادى آملى، چاپ اول، قم، اسراء، ١٣٨۵ه. ش.
۴٧. تفسير صافى، ملامحسن فيض كاشانى، تحقيق: سيدمحسن حسينى امينى، چاپ اول، تهران، دارالكتب الاسلاميه، ١٣٧٧ه. ش.
۴٨. تفسير عرايس البيان فى حقايق القرآن، روزبهان بقلى شيرازى، ترجمه و تحقيق: على بابايى، چاپ اول، تهران، مولى، ١٣٨٨ه. ش.
۴٩. تفسير فاتحةالكتاب، تصحيح: سيد جلالالدين آشتيانى، تهران، انجمن اسلامى حكمت و فلسفه ايران، ١٣۶٠ه. ش.
۵٠. تفسير كشف الاسرار و عدة الابرار، رشيد الدين ميبدى، به كوشش: على اصغر حكمت، چاپ چهارم، تهران، اميركبير، ١٣٧۶ه. ش.
۵١. تفسير مجمع البيان، ابوعلى فضل بن حسن طبرسى، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، سازمان چاپ ١٣٨٠ه. ش.
۵٢. تفسير نمونه، جمعى از نويسندگان زير نظر آيت الله مكارم شيرازى، چاپ چهلم، تهران، دارالكتب الاسلاميه، ١٣٨٠ه. ش.
&
۵٣. تفسير نورالثقلين، عبد على بن جمعه حويزى، تصحيح و تعليق: سيدهاشم رسولى محلاتى، قم، دارالكتب العلميه، [بىتا].
۵۴. تمهيدات، عين القضاة همدانى، تصحيح: عفيف عسيران، چاپ پنجم، تهران، منوچهرى، ١٣٧٧ه. ش.
۵۵. تهذيب الاحكام، محمد بن حسن طوسى، تهران، دارالكتب الاسلاميه، ١٣۶۵ه. ش.
۵۶. جاذبه و دافعه على٧، مرتضى مطهرى، چاپ هفتم، تهران، صدرا، ١٣۶٧ه. ش.
۵٧. جامع السعادات، ملا مهدى نراقى، ترجمه: كريم فيضى، چاپ اول، ١٣٨۵ه. ش.
۵٨. جوامع الحكايات و لوامع الروايات، سديدالدين محمد عوفى، چاپ هفتم، تهران، شركت انتشارات علمى و فرهنگى، ١٣٨٢ه. ش.
۵٩. جوامع الحكايات و لوامع الروايات، سديدالدين محمد، عوفى، چاپ دوم، تهران، پژوهشگاه علوم انسانى و مطالعات فرهنگى، ١٣٨۶ه. ش.
۶٠. چهل حديث، امام خمينى (رحمة الله) ، چاپ چهارم، تهران، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى (رحمة الله) ، ١٣٧٣ه. ش.
۶١. حج برنامه تكامل، سيد محمد ضياءآبادى، چاپ سوم، تهران، مشعر، ١٣٧٨ه. ش.
۶٢. حج خوبان، بهاءالدين قهرمانىنژاد شائق، چاپ اول، تهران، سبوح، ١٣٨٣ه. ش.
۶٣. حج در ادب فارسى، خليل الله يزدانى، چاپ اول، تهران، مشعر، ١٣٧٩ه. ش.
۶۴. حج نماز بزرگ، غلامعلى حداد عادل، چاپ نهم، تهران، مشعر، ١٣٨٧ه. ش.
۶۵. حج و عمره در قرآن و حديث، محمد محمدى رى شهرى، ترجمه: جواد محدثى، چاپ دوم، قم، دارالحديث، ١٣٨٢ه. ش.
۶۶. حج، محسن قرائتى، چاپ پنجم، تهران، مركز فرهنگى درسهايى از قرآن، ١٣٨۶ه. ش.
۶٧. حج، محسن قرائتى، چاپ پنجم، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، سازمان چاپ و انتشارات، ١٣٨۶ه. ش.
۶٨. حج، مرتضى مطهرى، چاپ سوم، تهران، صدرا، ١٣٨۴ه. ش.
۶٩. حديث و روانشناسى، محمدعثمان نجاتى، ترجمه حميدرضا شيخى، چاپ اول، مشهد، بنياد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى، ١٣٨٧ه. ش.
٧٠. حديقة الحقيقة و شريعة الطريقة، ابوالمجمد مجدود بن آدم سنايى غزنوى، چاپ هفتم، تهران، انتشارات دانشگاه تهران، ١٣٨٧ه. ش.
٧١. حقيقت حج، على صفايى حائرى، چاپ دوم، قم، ليلة القدر، ١٣٨۶ه. ش.
٧٢. حكمتها و اندرزها، مرتضى مطهرى، چاپ بيست و يكم، تهران، صدرا، ١٣٨۶ه. ش.
٧٣. حلية الاولياء و طبقات الاصفياء، ابىنعيم احمد بن عبدالله الاصفهانى، تحقيق سعيد بن سعدالدين خليل الاسكندرانى، چاپ اول، بيروت، دار احياء التراث العربى، ١۴٢١ه. ق.
٧۴. حياة الحيوان الكبرى، كمالالدين محمد بن موسى الدّميرى، چاپ دوم، قم، منشورات الرّضى، ١٣۶۶ه. ش.
٧۵. خسى در ميقات، جلال آل احمد، چاپ هفتم، تهران، مجيد، ١٣٨٢ه. ش.
٧۶. الخصال، ابوجعفر محمد بن على ابن بابويه (شيخ صدوق) ، ترجمه و توضيحات: يعقوب جعفرى، چاپ اول، قم، انديشه هادى، ١٣٨۵ه. ش.
٧٧. خط سوم، ناصرالدين صاحب الزمانى، چاپ هجدهم، تهران، عطائى، ١٣٨٢ه. ش.
٧٨. داستان راستان، مرتضى مطهرى، چاپ بيست و هفتم، تهران، صدرا، ١٣٧٧ه. ش.
٧٩. داستانها و حكايتهاى حج، رحيم كارگر، چاپ هفدهم، تهران، مشعر، ١٣٨٧ه. ش.
٨٠. داستانهاى شگفت، عبدالحسين دستغيب، چاپ هفتم، قم، دفتر انتشارات اسلامى، ١٣٨٠ه. ش.
٨١. در آسمان معرفت، حسن حسنزاده آملى، چاپ چهارم، قم، تشيع، ١٣٧۶ه. ش.
٨٢. الدر المنثور، عبدالرحمان بن ابىبكر السيوطى، بيروت، دارالفكر، ١۴١۴ه. ق.
٨٣. در كوچه باغهاى حكايات، ناصر عابدينى، چاپ اول، تهران، پيام آزادى، ١٣٧٩ه. ش.
٨۴. درسهاى قرآنى، سيد محمود طالقانى، چاپ دوم، شركت سهامى انتشار، ١٣٨٧ه. ش.
٨۵. دعائم الاسلام، ابىحنيفه نعمان بن حمد، قاهره، ١٣٨٣ه. ق.
٨۶. دفاتر ملكوتى، (شرح و نقد استاد مطهرى بر اشعار شعراى پارسىگو) ، على تاجدينى، چاپ اول، تهران، دفتر مطالعات دينى هنر، ١٣٧۶ه. ش.
٨٧. دفترهاى سبز، على شريعتى، تهران، نگاه، ١٣٨٠ه. ش.
٨٨. ديوان امام خمينى (رحمة الله) ، چاپ اول، تهران، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى،١٣٧٢ه. ش.
٨٩. ديوان پروين اعتصامى، به كوشش احمد دانشگر، چاپ اول، تهران، حافظ نوين، بىتا.
٩٠. ديوان جامى، مقدمه و تصحيح: اعلاخان افصحزاد، چاپ اول، تهران، دفتر نشر ميراث مكتوب، ١٣٧٨ه. ش.
٩١. ديوان حافظ، تصحيح: غنى - قزوينى، چاپ اول، تهران، ققنوس، ١٣٧٧ه. ش.
٩٢. ديوان حكيم الهى قمشهاى، به اهتمام حسين الهى قمشهاى، چاپ سوم، تهران روزنه، ١٣٧٨ه. ش.
٩٣. ديوان حكيم سنايى غزنوى، به سعى و اهتمام: مدرس رضوى، چاپ پنجم، تهران، سنايى، ١٣٨٠ه. ش.
٩۴. ديوان خاقانى شروانى، به كوشش: ضياءالدين سجادى، چاپ ششم، تهران، زوار، ١٣٧٨ه. ش.
٩۵. ديوان صائب تبريزى، به اهتمام جهانگير منصور، چاپ دوم، تهران، سيماى دانش، ١٣٧٨ه. ش.
٩۶. ديوان عطار، مقدمه: بديعالزمان فروزانفر، چاپ سوم، تهران، مؤسسه انتشارات نگاه، ١٣٧٩ه. ش.
٩٧. ديوان فروغى بسطامى، به كوشش قوامالدين خرمشاهى، چاپ اول، قزوين، سايه گستر، ١٣٨۶ه. ش.
٩٨. رباعيات ابوسعيد ابوالخير، خيام، باباطاهر، تصحيح و مقدمه: جهانگير منصور، چاپ دوم، تهران، ناهيد،١٣٨١ه. ش.
٩٩.
رحمة من الرحمان فى تفسير و اشارات القرآن، ابنعربى، جمع و تأليف: محمود محمد الغراب، قم، آيت اشراق، ١٣٨٨ه. ش.
١٠٠. رسائل جامع، عبدالله انصارى هروى، چاپ اول، تهران، خيام، ١٣٨٨ه. ش.
١٠١. الرسالة العلية فى احاديث النبويه، كمالالدين حسين كاشفى سبزوارى، به كوشش: محدث ارموى، چاپ دوم، تهران، انتشارات علمى و فرهنگى،١٣۶٢ه. ش.
١٠٢. رسالت تشيع در دنياى امروز، سيد محمدحسين طباطبايى، به كوشش: سيد هادى
خسروشاهى، چاپ اول، قم، بوستان كتاب، ١٣٨٧ه. ش.
١٠٣. رساله لبّ اللباب در سير سلوك اولى الالباب، سيد محمدحسين حسينى طهرانى، چاپ نهم، مشهد، علامه طباطبايى، ١۴١٩ه. ق.
١٠۴. رساله نورٌ على نور در ذكر و ذاكر و مذكور، حسن حسنزاده آملى، تهيه و تنظيم: محمد بديعى، چاپ نهم، قم، تشيّع، ١٣٨٠ه. ش.
١٠۵. رمزگشايى از آيات الهى، آنه مارى اشميل، چاپ دوم، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، ١٣٨٢ه. ش.
١٠۶. رنگارنگ، على اكبر عماد، [بىنا]، [بىتا].
١٠٧. روح الارواح فى شرح اسماء الملك الفتّاح، شهابالدين احمد سمعانى، تصحيح و توضيح: نجيب مايل هروى، چاپ دوم، تهران، شركت انتشارات علمى و فرهنگى، ١٣٨۴ه. ش.
١٠٨. رياحين الشريعه، ذبيح الله محلاتى، چاپ هفتم، تهران، دار الكتب الاسلاميه، ١٣٨۵ه. ش.
١٠٩. رياضت در عرف عرفان، حسن رمضانى خراسانى، چاپ اول، قم، آيت اشراق، ١٣٨٨ه. ش.
١١٠. سفرنامه منظوم حج، بانويى اصفهانى از دوره صفوى، به كوشش: رسول جعفريان، تهران، مشعر، ١٣٧۴ه. ش.
١١١. سيرى در تعاليم اسلام، شيخ محمود شلتوت، ترجمه دكتر سيد خليل خليليان، چاپ پنجم، تهران، شركت سهامى انتشار، ١٣۵٩ه. ش.
١١٢. شرح جامع تفسير عرفانى و منظوم قرآن صفى عليشاه، به اهتمام: دكتر عليرضا منجّمى، چاپ اول، تهران، اباصالح حيان، ١٣٨۵ه. ش.
١١٣. شرح حديث جنود عقل و جهل، امام خمينى (رحمة الله) ، چاپ يازدهم، تهران، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى،
١٣٨۶ه. ش.
١١۴. شرح فصوص الحكم، تاجالدين حسين خوارزمى، تحقيق: حسن حسنزاده آملى، چاپ دوم، قم، دفتر تبليغات اسلامى، ١٣٧٩ه. ش.
١١۵. شرح قيصرى بر فصوص الحكم ابن عربى، گزارش: داوود قيصرى، ترجمه: محمد خواجوى، چاپ اول، تهران، مولى، ١٣٨٧ه. ش.
١١۶. شرح كبير انقروى بر مثنوى معنوى مولوى، ترجمه: دكتر عصمت ستارزاده، چاپ دوم، تهران، برگ زرين، ١٣٨٠ه. ش.
١١٧. شرح مقدمه قيصرى بر فصوص الحكم ابن عربى، تأليف: سيد جلالالدين آشتيانى، چاپ پنجم، قم، بوستان كتاب، ١٣٨٠ه. ش.
١١٨. شرح مناجات شعبانيه، محمد محمدى گيلانى، به اهتمام: زين العابدين لاهيجى، چاپ اول، تهران، سايه، ١٣٧٣ه. ش.
١١٩. شرح نهج البلاغه، كمالالدين ميثم بن على بن ميثم بحرانى، مترجمان: قربانعلى محمدى مقدم - على اصغر نوايى يحيىزاده، چاپ اول، مشهد، بنياد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى، ١٣٧۵ه. ش.
١٢٠. شكوفههاى عرفان، مهدى الهى قمشهاى، تهران، كوروش كبير [بىتا].
١٢١. شوق ديدار، محمدمهدى ركنى، چاپ پنجم، مشهد، بنياد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى، ١٣٨۶ه. ش.
١٢٢. صحيفه حج (مجموعه سخنان و پيامهاى رهبر كبير انقلاب اسلامى، امام خمينى (رحمةالله)) ، چاپ اول، تهران، مشعر، ١٣٨٢ه. ش.
١٢٣. صحيفه حج (مجموعه سخنان و پيامهاى مقام معظم رهبرى) ، چاپ اول، تهران، مشعر، ١٣٨٢ه. ش.
١٢۴. صهباى حج، عبدالله جوادى آملى، چاپ سوم، قم، اسراء، ١٣٨١ه. ش.
١٢۵. عدّة الداعى، ابن فهد حلى، تهران، دارالكتاب الاسلامى، ١۴٠٧ه. ق.
١٢۶. عرايس البيان فى حقايق القرآن، روزبهان بقلى شيرازى، ترجمه و تحقيق: على بابايى، چاپ اول، تهران، مولى، ١٣٨٨ه. ش.
١٢٧. عرفان عمره، عبدالله جوادى آملى، چاپ پنجم، تهران، مشعر، ١٣٨٨ه. ش.
١٢٨. عرفان مولوى، عبدالحكيم خليفه، چاپ چهارم، تهران، شركت انتشارات علمى و فرهنگى، ١٣٧۵ه. ش.
١٢٩. عشق راه كمگذر، اسكات پك، ترجمه: مهدى مجرد زاده كرمانى، چاپ اول، تهران، مؤسسه فرهنگى راه بين، ١٣٧۶ه. ش.
١٣٠. علل الشرايع، محمد بن على صدوق، نجف، بىنا، ١٣٨۵ه. ق.
١٣١. عوارف المعارف، شهابالدين سهروردى، چاپ چهارم، تهران، شركت انتشارات علمى و فرهنگى، ١٣٨۶ه. ش.
١٣٢. عوالى اللئالى، ابن ابىجمهور احسايى، قم، سيدالشهداء، ١۴٠۵ه. ق.
١٣٣. الغيبة، محمد بن ابراهيم نعمانى، تهران، مكتبة الصدوق، [بىتا].
١٣۴. فتوح الحرمين، محىالدين لارى، به كوشش: على محدث، چاپ اول، تهران، انتشارات اطلاعات، ١٣۶۶ه. ش.
١٣۵. الفتوحات المكيه، ابن عربى، چاپ اول، بيروت، داراحياء التراث العربى، [بىتا].
١٣۶. الفردوس بمأثور الخطاب، ابى شجاع شيرويه بن شهردار الديلمى الهمدانى، تحقيق: السعيد بن بسيونى زغلول، چاپ اول، بيروت، دارالكتب العلمية، ١۴٠۶ه. ق.
١٣٧.
فصلنامه ميقات حج، شماره ٢٩، پاييز ١٣٧٨ه. ش.
١٣٨. فصوص الحكم، ابن عربى، درآمد برگردان متن، توضيح و تحليل: محمدعلى موحد، صمد موحد، چاپ اول، تهران، نشر كارنامه، ١٣٨۵ه. ش.
١٣٩. فى ظلال القرآن، سيد قطب، ترجمه: دكتر مصطفى خرّمدل، چاپ دوم، تهران، احسان، ١٣٨٧ه. ش.
١۴٠. فيه ما فيه، مولوى، تصحيح: بديع الزمان فروزانفر، چاپ اول، تهران، عطار: فردوس، ١٣٧٨ه. ش.
١۴١. قابوسنامه، عنصر المعالى كيكاوس بن اسكندر بن قابوس بن وشمگير، به اهتمام و
تصحيح: غلامحسين يوسفى، چاپ چهاردهم، تهران، شركت انتشارات علمى و فرهنگى، ١٣٨۵ه. ش.
١۴٢. القبسات، محمد بن محمد داماد حسينى (ميرداماد) ، به اهتمام: دكتر مهدى محقق، چاپ دوم، تهران، انتشارات دانشگاه تهران، ١٣٧۴ه. ش.
١۴٣. قرآن و روانشناسى، محمد عثمان نجاتى، ترجمه: عباس عرب، چاپ چهارم، مشهد، بنياد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى، ١٣٧٧ه. ش.
١۴۴. الكافى، ثقة الاسلام كلينى، تهران، دارالكتب الاسلاميه، ١٣۶٣ه. ش.
١۴۵. كتاب الاربعين، محمد غزالى، ترجمه: برهانالدين حمدى، چاپ دهم، تهران، اطلاعات، ١٣٨۵ه. ش.
١۴۶. كتاب التفسير (تفسير عياشى) ، محمد بن مسعود عياش سمرقندى، تهران، المكتبة العلمية الاسلامية، ١٣٨٠ه. ق.
١۴٧. كشف الاسرار و عدّة الابرار، ابوالفضل رشيدالدين ميبدى، به كوشش: على اصغر حكمت، چاپ چهارم، تهران، اميركبير، ١٣٧۶ه. ش.
١۴٨. كشف المحجوب، ابوالحسن على بن عثمان هجويرى، مقدمه، تصحيح و تعليقات: دكتر محمود عابدى، چاپ سوم، تهران، سروش، ١٣٨۶ه. ش.
١۴٩. كليات اشعار مولانا فيض كاشانى، تهران، سنايى، [بىتا].
١۵٠. كليات خمسه، نظامى گنجهاى، چاپ هفتم، تهران، اميركبير، ١٣٧٧ه. ش.
١۵١. كليات ديوان شيخ بهايى، چاپ اول، قم، طوباى محبت، ١٣٨۴ه. ش.
١۵٢. كليات رهى معيرى، به كوشش رضا سجادى، چاپ سوم، تهران، زوّار، ١٣٨٢ه. ش.
١۵٣. كليات سعدى، تصحيح: محمدعلى فروغى، مقدمه، تعليقات و فهارس: بهاء الدين خرمشاهى، چاپ اول، تهران، ناهيد، ١٣٧۵ه. ش.
١۵۴. كليات شمس تبريزى، مولانا جلالالدين محمد بلخى، تصحيح: بديعالزمان فروزانفر، چاپ سوم، تهران، دوستان، ١٣٨۴ه. ش.
١۵۵. كليات عبيد زاكانى، تصحيح و تحقيق و شرح و ترجمه حكايات عربى: پرويز اتابكى، چاپ چهارم، تهران، زوار، ١٣٨۴ه. ش.
١۵۶. كنز العمال، ابوالحسن علاءالدين متقى هندى، عمان، بيت الافكار الدوليه، بىتا.
١۵٧. كيمياى سعادت، احمد غزالى، تصحيح: احمد آرام، چاپ پنجم، تهران، گنجينه، ١٣٧٩ه. ش.
١۵٨. گلچين شعر حج، سعيد سمنانيان و الهه منفرد، چاپ اول، تهران، مشعر، ١٣٨١ه. ش.
١۵٩. گلشن راز، شيخ محمود شبسترى، چاپ اول، تهران، صفى عليشاه، ١٣٧٢ه. ش.
١۶٠. لُبّ لباب مثنوى، مولانا ملاحسين كاشفى، به اهتمام سيدنصرالله تقوى، چاپ اول، تهران، اساطير، ١٣٧۵ه. ش.
١۶١. اللمع، ابونصر سراج طوسى، ترجمه: مهدى محبتى، چاپ اول، تهران، اساطير، ١٣٨٢ه. ش.
١۶٢. لوايح، نورالدين عبدالرحمن جامى، تصحيح، مقدمه و توضيحات: يان ريشار، چاپ دوم، تهران، اساطير، ١٣٨٣ه. ش.
١۶٣. مثنوى معنوى، مولوى، تصحيح: نيكلسون، چاپ پنجم، تهران، پژوهش، ١٣٧٨ه. ش.
١۶۴. مثنوى هفت اورنگ، نورالدين عبدالرحمان جامى، چاپ اول، تهران، دفتر نشر ميراث مكتوب، ١٣٧٨ه. ش.
&
١۶۵. مجموعه آثار احمد غزالى، به اهتمام احمد مجاهد، چاپ سوم، انتشارات دانشگاه تهران، ١٣٧۶ه. ش.
١۶۶. المحجة البيضاء، ملامحسن فيض كاشانى، تصحيح و تعليق: علىاكبر غفارى، قم، دفتر انتشارات اسلامى.
١۶٧. مراقبات، ميرزا جواد ملكى تبريزى، ترجمه: عليرضا ميرزا حكيم خسروانى، چاپ اول، تهران، نور فاطمه، ١٣۶٣ه. ش.
١۶٨. مردان علم در ميدان عمل، سيد نعمتالله حسينى، قم، سيدالشهداء، ١٣٧٢ه. ش.
١۶٩. مستدرك الوسايل، محدث نورى، قم، مؤسسة آل البيت، ١۴٠٨ه. ق.
١٧٠. مصباح الشريعه، امام صادق (ع) ، ترجمه: زينالعابدين كاظمى خلخالى، چاپ اول، تهران،
حجر، ١٣۶١ه. ش.
١٧١. مصباح الهداية و مفتاح الكفاية، عزالدين محمود بن على كاشانى، تصحيح مقدمه و تعليقات: جلالالدين همايى، چاپ نهم، تهران، مؤسسه نشر هما، ١٣٨٨ه. ش.
١٧٢. مصيبتنامه، فريدالدين عطار نيشابورى، مقدمه تصحيح و تعليقات: محمدرضا شفيعى كدكنى، تهران، سخن، ١٣٨۶ه. ش.
١٧٣. معادشناسى، سيدمحمدحسين حسينى طهرانى، چاپ دوم، تهران، حكمت، ١۴٠۶ه. ق.
١٧۴. معانى الاخبار، محمد بن على بن بابويه قمى (شيخ صدوق) ، قم، انتشارات اسلامى، ١٣۶١ه. ش.
١٧۵. معراج السعاده، ملا احمد نراقى، چاپ اول، تهران، هجرت، ١٣٧١ه. ش.
١٧۶. مفاتيح الاعجاز فى شرح گلشن راز، شمسالدين محمد لاهيجى، مقدمه، تصحيح و تعليقات: محمدرضا برزگر خالقى و عفت كرباسى، چاپ سوم، تهران، زوّار، ١٣٧٨ه. ش.
١٧٧. مفاتيح الغيب، صدرالمتألهين شيرازى، چاپ چهارم، تهران، مولى، ١٣٨۴ه. ش.
١٧٨. مقدمهاى بر جهانبينى اسلامى، مرتضى مطهرى، چاپ بيست و پنجم، تهران، صدرا، ١٣٨٧ه. ش.
١٧٩.
مكارم الاخلاق، رضىالدين حسن بن فضل طبرسى، ترجمه: سيد ابراهيم ميرباقرى، تهران، فراهانى، ١٣٨١ه. ش.
١٨٠. من لايحضره الفقيه، ابوجعفر محمد بن على بن بابويه قمى (شيخ صدوق) ، قم، انتشارات جامعه مدرسين، ١۴١٣ه. ق.
١٨١. منازل السائرين، خواجه عبدالله انصارى، نگارش: على شيروانى، چاپ اول، تهران، انتشارات الزهراء، ١٣٨٣ه. ش.
١٨٢. مناقب آل ابىطالب، رشيدالدين محمد بن على بن شهرآشوب، قم، مطبعة العلميه، (بىتا) .
١٨٣. منتخب مناسك حج مطابق فتاواى حضرت آيت الله العظمى امام خمينى (رحمة الله) ، با حواشى مراجع معظم تقليد، چاپ اول، تهران، مشعر، ١٣٨٠ه. ش.
١٨۴. منطق الطير، فريدالدين عطار نيشابورى، مقدمه تصحيح و تعليقات: محمدرضا شفيعى كدكنى، تهران، سخن، ١٣٨۴ه. ش.
١٨۵. منية المريد فى آدب المفيد و المستفيد، الشيخ زينالدين بن على العاملى (المعروف بالشهيد الثانى) ، تحقيق: رضا مختارى، چاپ پنجم، قم، بوستان كتاب، ١٣٨٠ه. ش.
١٨۶. ميزان الحكمه، محمد محمدى رى شهرى، ترجمه: حميدرضا شيخى، چاپ دوم، قم، دار الحديث، ١٣٧٩ه. ش.
١٨٧. ميعاد با ابراهيم، على شريعتى، تهران، آگاه، ١٣٧٨ه. ش.
١٨٨. ميقات، شماره ۵١، بهار ١٣٨۴.
١٨٩. نامههاى عين القضات همدانى، به اهتمام علينقى منزوى و عفيف عسيران، چاپ دوم، تهران، اساطير، ١٣٨٧ه. ش.
١٩٠. النجاة، ابن سينا، ويرايش و ديباچه: محمدتقى دانش پژوه، چاپ سوم، تهران، دانشگاه تهران، مؤسسه انتشارات و چاپ، ١٣٨٧ه. ش.
١٩١. نقد النصوص فى شرح نقش الفصوص، نورالدين عبدالرحمن جامى، مقدمه: تصحيح و تعليقات: ويليام چيتك، چاپ اول، تهران، مؤسسه پژوهشى حكمت و فلسفه ايران، ١٣٧٠ه. ش.
١٩٢. وسايل الشيعه، شيخ حر عاملى، چاپ اول، مؤسسه آلالبيت لاحياء التراث، ١۴١۶ه. ق.
١٩٣. ولايت فقيه، امام خمينى (رحمة الله) ، چاپ اول، تهران، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى (رحمة الله) ، ١٣٧٣ه. ش.
١٩۴. هشت كتاب، سهراب سپهرى، چاپ سى و هشتم، تهران، طهورى، ١٣٨٣ه. ش.
١٩۵. الهى نامه، حسن حسنزاده آملى، چاپ سوم، تهران، دفتر نشر فرهنگى رجا، ١٣۶٧ه. ش.
١٩۶. الهى نامه، فريدالدين عطار نيشابورى، تصحيح: محمدرضا شفيعى كدكنى، چاپ اول، تهران، سخن، ١٣٨٧ه. ش.
&