ghaemiyeh.com
سرشناسه : قريشي، عبدالامير
عنوان قراردادي : المراقد و المقامات في كربلا .فارسي
عنوان و نام پديدآور : مرقدها و مكانهاي تاريخي كربلا/ تاليف عبدالامير قريشي؛ ترجمه احسان مقدس.
مشخصات نشر : تهران: نشر مشعر، ۱۳۹۱.
مشخصات ظاهري : ۲۹۵ص.
شابك : 978-964-540-369-8
موضوع : زيارتگاههاي اسلامي -- عراق -- كربلا
شناسه افزوده : مقدس، احسان، ۱۳۴۱ -، مترجم
رده بندي كنگره : BP۲۶۳/۲/ق۴۴م۴۰۴۱ ۱۳۹۱
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۷۶۴۵
شماره كتابشناسي ملي : ۲۷۳۳۶۱۹
جريان عاشورا، فقط بيانگر حوادث تلخ تاريخى نيست، بلكه هويت، هستى و تبارنامه خونين شيعه است.
كربلا احياگر اسلام نابى است كه نخستين سنگ پايه آن را بهترين عالميان از اولين و آخرين به فرمان خداى متعال و منطبق بر فطرت پاك آدميان بنيان نهاد و اگر نبود قيام تمام قد خاندان رسالت، شيرازه توحيدى تعاليم نبوى از امت گسسته مىشد و تعاليم آسمانى او با تفسيرها و تأويلهاى دروغين بنىاميه درمىآميخت.
عظمت نهضت عاشورا و آثار و پىآمدهاى آن بر مسير گذر هر انسان آزادهاى چنان سايه افكنده است كه سخن گفتن پيرامون آن را بسى دشوار يا به عبارت ديگر سهل و ممتنع مىنمايد.
در اين راستا، نويسندگان بسيارى فراخور فرهنگ خويش تلاش زيادى براى آشنايى با نهضت عظيم كربلا كردهاند كه از جمله اين آثار، كتابى است كه پيشرو داريد. تلاش آغازين آن در قالب نگارش كتابى با عنوان «المراقد و المقامات فى كربلاء» صورت گرفته كه جناب آقاى دكتر احسان مقدس آن را ترجمه كرده و به زيور طبع آراسته شده است.
از آنجا كه موضوع كتاب، پيرامون مراقد زيارتى كربلا است، اما پيرامون دو مرقد يعنى مرقد مطهر امام حسين عليه السلام و حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام كه اساس زيارت كربلا است، سخنى به ميان نيامده، دو مبحث تحت عنوان «امام حسين و حرم حسينى» و «شخصيت و آرامگاه حضرت عباس عليه السلام» توسط محقق گرانقدر جناب حجت الاسلام و المسلمين آقاى رحمت الله بانشى گردآورى و به ابتداى مطالب كتاب افزوده شد.
اميد است كه نشر اين اثر بتواند در ترويج ارزشهاى الهى و انسانى و پويايى و گسترش آيين حق و اسلام ناب محمدى مؤثر باشد و رضايت حق را به بار بياورد.
در پايان پژوهشكده حج و زيارت بر خود لازم مىداند كه از تلاش پژوهشگر محترم جناب آقاى دكتر احسان مقدس كه ترجمه اين اثر را عهدهدار شده و همه كسانى كه در به ثمر رسيدن اين اثر تلاش كردهاند، سپاسگزارى نمايد.
انه ولى التوفيق
پژوهشكده حج و زيارت
گروه تاريخ و سيره
كربلا به دليل جايگاه ويژه آن در قلب مسلمانان و ارتباط معنوى آنان با حادثه كربلا از اهميت زيادى برخوردار است. در اين شهر، جسم پاك امامحسين عليه السلام و اهلبيت و ياران پاكيزه وى مدفون مىباشد كه پس از شهادت امامحسين عليه السلام مورد توجه ميليونها نفر از مسلمانان و غير مسلمان قرار گرفت و به چنان جايگاه ارجمندى دست يافت كه لازم است تاريخنگاران، توجه همهجانبهاى را به اين شهر و تاريخچه آن كنند؛ زيرا تاريخ و هويت تشيع را نشان مىدهد.
با اين وجود، متأسفانه مورخان توجه چندانى به تاريخ اين شهر ننمودند و توجه آنان فقط به مكانهاى برجسته زيارتى در اين شهر بوده و فقط به شرح و توصيف حرم مطهر امامحسين عليه السلام بسنده كردهاند و ساير مكانهاى مهم را كه ارزش دينى فراوانى دارند، رها كردهاند. آرى! جاى جاى اين شهر، شواهد زندهاى از سير تاريخ اسلامى و انسانى به شمار مىرود. با اندكى تأمل درمىيابيم كه كوتاهى تا آن مقدار بوده كه در تدوين تاريخچه حرم مطهر حضرت ابوالفضل عليه السلام نيز دقت شايستهاى صورت نگرفته است. از اين رو، مورخان به دليل كمبود اطلاعات، مجبور شدهاند هر جا كه صحبت از بازسازى حرم امامحسين عليه السلام شده، به ناچار بگويند در همان زمان حرم حضرت
ابوالفضل عليه السلام نيز تجديد بنا شده است.
در مورد تاريخچه ساير مكانهاى زيارتى، همچون «تل زينبيه» و «خيمهگاه حسينى» و اماكن و شواهد تاريخى كه بخشى از نهضت حسينى بوده نيز وضعيت به همين منوال بوده است. اين، در حالى است كه خيمهگاه حسينى به راستى شاهدى جاودانه بر ستم و سركشى گردنكشان روزگار است. از سويى نشاندهنده آتشسوزى و غارت و چپاول خاندان رسالت و از سوى ديگر نشانگر پستى و زبونى لشكريان ابنزياد است. اين خيمهگاه راوى لحظات زندهاى از هجوم پليدان و نامردان بر خيمهگاه و سوزاندن آن پس از كشته شدن امامحسين عليه السلام و يارانش بوده، آن هم زمانى كه از اهلبيت عليهم السلام مردى به جز امام سجاد عليه السلام باقى نمانده بود.
از اين رو، معتقديم كه زنده نگهداشتن تاريخ اين مكانهاى متبركه كه با آه و ناله سوزان خود فريادگر ستمى جاودانه و فاجعهاى بشرى است، مىتواند باعث زنده ماندن اين واقعه گردد؛ چرا كه بزرگداشت اين نمادها در حقيقت بزرگداشت مرقد مطهر سيدالشهدا عليه السلام است و علاوه بر اينكه جايگاههايى مقدساند، آثار تاريخى نيز به شمار مىرود و بايد تأثير آن در جان و دل تكتك افراد جامعه رسوخ نمايد. مورخان مسلمان در تدوين تاريخچه اين اماكن و مقامهاى زيارتى كوتاهى زيادى نمودهاند، ولى برخى از جهانگردان خارجى توصيفى از تمام اماكن متبركه كه با واقعه كربلا مرتبط است، ثبت نمودهاند.
اين، سبب شد كتابى مستقل براى آشنايى با مرقدها و مكانهاى زيارتى در شهر كربلا تهيه گردد تا شايد بتواند سهمى هر چند اندك در خدمت به مذهب شيعه و دين مقدس اسلام داشته باشد. اميد است باعث رضايت و خشنودى خداوند و خواننده گرامى شود.
پيش از ورد امام حسين عليه السلام به شهر كربلا، نام اين شهر در متون تاريخ وجود داشته است. پيشينه اين شهر، به دوران «بابل» و «آشور» و پس از آن، به دوره «تنوخيان» و «لخميان» (حكمرانان «بنىمنذر» و ساكنان خيره) باز مىگردد.
در اين روزگار، اين سرزمين اهميت ويژهاى يافت و به تابعيت دولت «ايران» (ساسانيان) درآمد. . . .
شهر كربلا، بر سر شاهراههاى تجارى «حيره» ، «انبار» ، «شام» و «حجاز» واقع شده بود و به همين دليل، اهميت بسيارى داشت اين منطقه در سال 14ه. ق، به دست
مسلمانان فتح و جزو سرزمينهاى اسلامى شد. (1)
بر اساس آنچه «ابن سعد» و «نصر بن مزاحم منقرى» نقل كردهاند، در سال ((2)6ه. ق) ، هنگامى كه حضرت على عليه السلام، به سوى «صفين» حركت مىكرد، به كربلا رسيد و چون نام آن را دانست، فرود آمد، وضو ساخت و نماز گزارد. سپس، مشتى از خاك آن را برداشت، و بوييد و فرمود:
يُقْتَل هاهُنا قَومٌ اَفْضلُ شُهداء عَلى وَجهِ الاَرْضِ. واهاً لَكِ أَيَّتُهَا التُّربَةُ لَيُحْشَرَنَّ مِنكِ قَومٌ يَدخُلونَ الجَنَّةَ بِغَيرِ حِسابٍ. (3)
در اينجا كسانى كشته مىشوند كه بهترين شهيدان روى زمين هستند. اى خاك! خوشا به حالت! زيرا گروهى از درون تو برمىخيزند كه بدون حساب وارد بهشت مىشوند.
امروزه، كربلا از شهرهاى مقدس اسلامى و از مراكز تاريخى جهان است و خواست خداوند بر اين بوده كه اين سرزمين، جايگاهى بس والا يابد و قبلهگاه ميليونها مسلمان عاشقى شود كه از سرتاسر جهان آهنگ آن مىكنند و يا حتى آرزوى ديدار آن را در دل مىپرورانند. بارگاه باشكوه و ملكوتى سومين پيشواى شيعيان جهان و نواده گرامى رسول خدا (ص) ، به اين شهر قداستى آسمانى بخشيده و خاكش به خون مطهر حسين بن على عليه السلام و ياران فداكارش طهارت يافته «
وطابَتِ الاَرْضُ الَّتِي فِيها دُفنتُم » و شفاى دردها شده است. (4)
اين سرزمين را با نامهاى گوناگونى مانند: «كربلا» ، «طف» ، «غاضريه» ، «نينوا» ، «عقر» ، «نواويس» و «حائر» خواندهاند كه وجه تسميه آن بهطور مفصل در كتابها بيان شده است. (5)
1) كربلا و حرمهاى مطهر، آل طعمه، ص 22.
2) مصباح المتهجد، شيخ طوسى، ص 723؛ بحارالانوار، محمدباقر مجلسى، ج 98، ص 2٠1.
3) الطبقات الكبرى، ابن سعد، ج 1، ص 431؛ وقعه صفين، منقرى، ص 14٠.
4) مصباح المتهجد، شيخ طوسى، ص 723؛ بحارالانوار، محمدباقر مجلسى، ج 98، ص 2٠1.
5) ر. ك: كربلا و حرمهاى مطهر، ص 27؛ عتبات عاليات عراق، اصغر قائدان، ص 97.
حضرت اباعبدالله الحسين عليه السلام، بنابر آنچه مشهور است، در سوم شعبان سال سوم يا چهارم هجرى در «مدينه منوره» متولد شد.
نام مباركش «حسين» و كنيه معروف ايشان «ابوعبدالله» و ملقب به «سيدالشهداء» است. ايشان سبط رسول خدا (ص) و فرزند على بن ابىطالب عليه السلام و حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام است. هنگامى كه پيامبر اسلام (ص) رحلت فرمود، پسر بچهاى شش يا هفت ساله بود، مادر گرامى ايشان نيز اندكى پس از رحلت رسولخدا (ص) ، در اثر ظلم و اذيت دشمنان به شهادت رسيد.
امام حسين عليه السلام سى سال پس از پيامبر (ص) ، در سايه امامت پدر بزرگوارش بهسر برد. سپس به مدت ده سال، در دوران امامت امام حسن مجتبى عليه السلام با آن حضرت زندگى كرد و پس از شهادت امام مجتبى عليه السلام، در حالى كه 47 ساله بود، امامت شيعيان را به مدت ده سال برعهده داشت. در اين مدت، به صلحنامه برادرش با «معاويه» ، پاىبند بود. سرانجام پس از مرگ معاويه، در نيمه رجب سال 6٠ه. ق به امرالهى عليه دستگاه ظلم و فساد «بنىاميه» كه اساس اسلام را در معرض نابودى قرار داده بود، قيام كرد و در 28 رجب سال 6٠ه. ق راهى «مكه» شد و از آنجا به دعوت مردم عراق در روز چهارشنبه نهم ذىحجه، حج يا عمره تمتع خود را به عمره مفرده تبديل كرد و با اهل و خانواده به سوى عراق رهسپار شد و سرانجام، در سرزمين كربلا با هدف احياى اسلام و افشاى نفاق، با تعدادى از خاندان و اصحاب با وفايش، روز عاشوراى سال 61ه. ق، به دستور «يزيد بن معاويه» و مأموريت «عبيدالله بن زياد» و فرماندهى «عمربن سعد» با مظلوميت تمام به شهادت رسيد و سر مطهرش و ديگر شهيدان خاك كربلا، بالاى نيزهها رفت تا بدينترتيب، چراغ راه رهروان حق و آزادگى باشد. (1)
1) برگرفته از كتاب عزيز زهرا سيدالشهداء عليه السلام، نجفى يزدى.
امام حسين عليه السلام، بزرگمرد تاريخ، كه در راستاى تحقق رسالت جد بزرگوارش رسولاكرم (ص) ، با مبارزه و پيكار با مظاهر فساد و بيدادگرى و نيز با اقامه مكتب ايمان و عدل، درسهاى آموزنده و سرنوشتسازى را به انسانها آموخت. پيشواى سوم شيعيان در قيام تاريخى خود، درپى رسيدن به موقعيتهاى سياسى و يا كسب منافع مادى خود نبود، بلكه هدف والاى ايشان، نجات گمراهان از گرداب گمراهى و فراخواندن آنها به صراط مستقيم بود (1)چنانكه به برادرش «محمد بن حنفيه» فرمود:
إِنِّي لَمْ أَخْرُج أَشَراً ولا بَطَراً وَ لامُفسداً وَ لا ظالِماً وَ إِنَّما خَرَجْتُ لِطَلَبِ الإصْلاحِ فِي أُمّةِ جَدّي (ص) ، أُرِيدُ أَنْ آمُرَ بِالمَعْرُوفِ وَ أَنهى عَنِ الْمُنْكَر. (2)
من از سرشادى و سرمستى و تباهكارى و ستمگرى قيام نكردم، بلكه به جهت اصلاح در امت جدم به پاخاستم و اكنون مىخواهم امر به معروف و نهى از منكر كنم.
هنگامى كه به پيامبر اكرم (ص) ولادت امام حسين عليه السلام مژده داده شد، شتابان به خانه فاطمه عليهاالسلام رفت و نوزاد را در آغوش گرفت و در گوش راست و چپ او اذان و اقامه گفت و او را حسين نام نهاد. در روايتى چنين آمده كه رسول خدا (ص) ، هنگامى كه نوزاد را در آغوش مىگرفت، او را مىبوسيد و مىگريست. وقتى سبب گريه را پرسيدند، فرمود:
تَقْتُلُه الفِئَةُ الباغية مِن بَعدي لا اَنالَهُم اللهُ شَفاعَتي. (3)
او را گروهى ستمكار خواهند كشت. خدا آنها را از شفاعت من بىنصيب گرداند.
در قرآن مجيد، آيههاى فراوانى تصريحاً يا تلويحاً يا تأويلاً به خاندان و عترت رسول خدا (ص) مربوط است؛ از جمله:
«ابن عباس» مىگويد: «هنگامى كه اين آيه نازل گرديد، به رسول خدا (ص) گفتند: اى رسول خدا! نزديكان شما چه كسانى هستند كه محبت آنان بر ما واجب شده است؟ فرمود: على، فاطمه و دو فرزند آنان صلوات الله عليهم اجمعين» . (1)
روايت شده كه روزى فاطمه عليهاالسلام بر پيامبر اكرم (ص) وارد شد. رسول خدا (ص) فرمود: «دخترم! همسر و دو فرزندت را هم بياور» . حضرت فاطمه عليهاالسلام بيرون رفت و طولى نكشيد كه همراه همسرش على و دو فرزندش به خانه پدر وارد شدند. «امسلمه» با اشاره رسول الله (ص) برخاست و مشغول نماز شد. در اين هنگام، رسول خدا (ص) با على عليه السلام، فاطمه عليهاالسلام و حسن و حسين عليهماالسلام كنار سفره نشستند. آنگاه پيامبر (ص) ، كساى خيبرى را كه بر خود انداخته بود، بر سر على عليه السلام و فاطمه عليهاالسلام و حسن و حسين عليهماالسلام كشيده و دست به سوى آسمان بلند نمود و چنين دعا كرد:
أَللَّهُمَّ هَؤُلاءِ أَهْلُ بَيْتِي أَللّهُمَّ اَذْهِبْ عَنْهُمُ الرِّجْسَ وَ طَهِّرْهُمْ تَطْهِيراً.
خدايا! اينان اهل بيت من هستند. پس هرگونه پليدى را از آنها دور كن و كاملاً پاكشان گردان.
1) دعائم الاسلام، قاضى نعمان، ج 1، ص 7٠؛ الميزان، طباطبايى، ج 18، ص 52.
در اين هنگام، جبرئيل نازل شد و اين آيه را خواند: إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً. امسلمه كه شاهد اين ماجرا بود، خواست وارد كسا شود كه رسول خدا (ص) مانع شد. ام سلمه عرض كرد: «يا رسول الله! آيا من از شما نيستم؟» . حضرت فرمود: «تو زن خوبى هستى. تو از زنان پيامبرى. ولى من، على، فاطمه و حسن وحسين اهل بيت هستيم» . (1)
از جمله آيههايى كه مفسران بر فضيلت و موقعيت حضرت سيدالشهدا عليه السلام بر آن اتفاق نظر دارند، آيه «مباهله» است. همراهان رسول خدا (ص) را در مباهله، با نصاراى «نجران» حضرت على عليه السلام و حضرت فاطمه عليهاالسلام و امام حسن و امام حسين عليهماالسلام برشمردهاند و اين خود دليل روشنى است بر اينكه آنها، گرامىترين افراد نزد خدا و پيامبر او بودهاند.
علاوه بر آيههاى قرآن، در كتابهاى حديث نيز روايتها و حديثهاى مسند و معتبر بسيارى وجود دارد كه از فضيلتهاى اهل بيت عليهم السلام و امام حسين عليه السلام خبر مىدهند. براى نمونه، به برخى از آنها اشاره مىكنيم:
پيامبر خدا (ص) فرمودهاند: «
الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ سَيِّدَيْ شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ » (2)«حسن و
حسين، دو سرور جوانان اهل بهشت هستند» .
ايشان در جاى ديگرى هم مىفرمايند:
حُسَيْنٌ مِنِّي وَ أَنَا مِنْهُ أَحَبَّ اللهُ مَنْ أَحَبَّ حُسَيْناً. (1)
حسين از من است و من از اويم. خداوند دوست دارد كسى را كه حسين را دوست داشته باشد.
همچنين در روايتى آمده كه روزى پيامبر (ص) ، امام حسين عليه السلام را در دامن گرفته بود و با او بازى مىكرد و او را مىخنداند. عايشه گفت: «شما چقدر به اين طفل دل بستهايد و به او توجه مىكنيد؟» حضرت فرمود: «واى بر تو! چگونه او را دوست نداشته باشم و به او دل نبندم، در حالى كه او ميوه دل من و روشنى چشم من است. . .» . سپس حضرت، ثواب زيارت سيدالشهداء را بعد از شهادت ايشان به نود حج با عمره از حجها و عمرههاى خودش رساند. (2)
امام حسين عليه السلام در عرصه سخنورى بسيار توانا بود؛ تا جايى كه از رهگذر بلاغت اصيل و فصاحت ژرف و بيان ناب خود بود كه توانست گوشها را به حقيقت بنوازد و دلها را به دست آورد. برترين گواه اين مطلب، خطبههاى نغز و بىنظير ايشان است كه آكنده از معانى ژرف انسانيت و فرهمندى است و به روشنى از توانمندى شگفت آن حضرت خبر مىدهد. (3)اينك به چند نمونه از آنها اشاره مىكنيم:
فَإِذَا مُحِّصُوا بِالْبَلاءِ قَلَّ الدَّيَّانُونَ. (1)
مردم بندگان دنيايند؛ تا نانشان برقرار است، بر گرد دين هستند و چون به گرفتارى آزموده شوند، آنگاه دينداران اندكاند.
مرگ بر گردن آدمىزاد آويخته شده؛ چنانكه گردبندى بر گردن دخترى. (3)
همانا گشادهدستترين مردم كسى است كه بدان كس كه در او اميدى نبسته است، عطا دهد. پرگذشتترين مردم كسى است كه با داشتن قدرت از انتقام درگذرد و پايبندترين مردم با كسان و مردمان، كسى است كه پيوند خود را با آنها كه از او بريدهاند، پاس بدارد.
بناى حرم سيدالشهداء، تاريخى به درازاى چهارده سده دارد. پس از شهادت اباعبدالله عليه السلام و ياران با وفايش، طايفهاى از «بنىاسد» كه در آن نزديكى زندگى مىكردند، پيكر آن امام همام و ياران گرامىاش را در همانجايى كه به شهادت رسيده بودند، به خاك سپردند. نخستين بنايى كه آرامگاه امام شيعيان عليه السلام را به مردم مىنماياند، برآمدگىهايى از خاك بود كه زائران را بدان سو رهنمون مىشد. (5)
در برخى گزارشها، چنين آمده كه امام حسين عليه السلام هنگام ورود به «طف» ، زمين قبر خود و يارانش را به شصت هزار درهم خريد و آن را صدقه قرار داد، البته به اين شرط كه آنها قبر ايشان را آباد كرده و از زائران او سه روز پذيرايى كنند.
گواه ديگر بر اين مطلب، روايت حضور توابين به فرماندهى «سليمان صرد خزاعى» ، بر آرامگاه امام در ربيع الاول سال 65ه. ق است. البته در آن زمان، قبرها روباز بودند و سايبانى نداشتند. (1)
بناى بقعه بر آرامگاه امام حسين عليه السلام و بازسازى آن از آغاز تا پايان خلافت عباسيان
هنگامى كه «مختار بن ابىعبيده ثقفى» در شعبان سال 65ه. ق در قيام خونخواهى امام حسين عليه السلام به پيروزى رسيد و قاتلان سرور شهيدان عليه السلام و يارانش را در هم كوبيد، بر مزار آن حضرت حاضر شد و شالوده نخستين بقعه و آرامگاه را بر فراز آن قبرهاى مطهر بنا نهاد و بر آن، گنبدى از آجر و گچ قرار داد. اين آرامگاه شامل يك بناى سرپوشيده و يك مسجد بود. مسجد دو در داشت. يك در آن به سمت مشرق و در ديگر، به سمت مغرب باز مىشد.
اين بنا، بهظاهر به همان صورت تا آغاز خلافت عباسيان باقى بوده است؛ زيرا روايتى كه از امامصادق عليه السلام -درباره چگونگى زيارت سيدالشهداء عليه السلام - نقل شده، گوياى اين است كه امام ششم شيعيان، آن بارگاه را ديده و به دربهاى آن اشاره كرده است. (2)اين مسير شرق - غرب، هماكنون نيز وجود دارد. (3)
در آغاز عصر عباسى و هنگام خلافت سفاح، كنار مرقد امام حسين عليه السلام بناى سرپوشيده
ديگرى ساخته شد و در سال 158ه. ق دوران «مهدى عباسى» بناى پيشين از نو بازسازى شد و مادر مهدى براى خادمان قبر سرور شهيدان، حقوق ماهيانه مقرر كرد. اما اين بناى ساده، در زمان «هارون الرشيد» تخريب شد؛ او به كارگزار خود در كوفه، مأموريت داد تا با سربازان خود به كربلا روند و قبه و بناى ياد شده را خراب كنند و درخت سدرى كه در آن مكان قرار داشت را قطع سازند و در كل، هرگونه اثرى را از بين ببرند.
پس از هارون، فرزندش «مأمون» با غلبه بر برادرش «امين» به حكومت رسيد. وى از «معتزله» بود و به «علويان» گرايش داشت. به همين دليل، در چهارچوب سياستهاى خود، براى جذب علويان و خرسندى خراسانيان كه از دوستداران اهل بيت عليهم السلام بودند، دستور داد تا قبر امام حسين عليه السلام را بازسازى كنند و به شيعيان اجازه زيارت مرقد امامان شيعه را بدهند. از اين رو، در سال 193ه. ق بنايى زيبا بر مضجع شريف امام حسين عليه السلام ساخته شد و اين بنا تا سال 232ه. ق كه «متوكل عباسى» به حكومت رسيد، همچنان پابرجا بود.
متوكل عباسى، نخستين خليفهاى است كه با جسارت تمام و بىشرمانه براى محو آثار شهيدان كربلا تلاش كرد. او در سال 236ه. ق قبر امام و خانههاى اطراف آن را ويران كرد و دستور داد تا زمين آن را شخم بزنند و بذر بپاشند و بر قبر آب ببندند و مردم را از زيارت آن مقام باز دارند. (1)«شيخ طوسى» در روايتى از «عبدالله بن دانيه» چنين نقل مىكند:
در سال 247، پس از حج پنهانى به زيارت قبر امير مؤمنان على عليه السلام رفتم. سپس، به زيارت امام حسين عليه السلام روانه شدم. اما آنجا ديدم زمين شخم زده شده و نهرها جارى ساختهاند و گاوها بر اين زمين رانده و كشاورزى مىكنند. من به چشم خود ديدم كه چگونه گاوها اين زمين را شخم مىزنند و گاوها چون به قبر
1) تاريخ طبرى، ج 9، ص 185.
مىرسند، از سمت چپ و راست آن مىگذرند و هر چه بر آنها تازيانه مىزنند، سود نمىافتد و بر قبر پيش نمىروند. (1)
فعاليتهاى ستمكارانه و ضد شيعى متوكل، سبب بروز شورش در جامعه شد و تعدادى از درباريان به رهبرى فرزندش «منتصر» بر او شوريدند و او را به قتل رساندند. منتصر پس از قتل پدر، به خلافت رسيد و به جبران اقدامهاى نادرست متوكل پرداخت. او در سال 247ه. ق» بناى حرم را بازسازى و بناى باعظمتى بر فراز قبر مطهر استوار كرد و مسجد و صحن و منارهاى را براى راهنمايى زائران و نشان دادن آن مكان مقدس، بنانمود و شيعيان را به زيارت آن حضرت، تشويق كرد. (2)
بنايى كه منتصر ساخت، تا سال 273ه. ق و به عبارتى دوره خلافت «معتضد عباسى» ، بر جاى ماند. در نهم ذىالحجه سال 273ه. ق، در حالى كه زائران در مرقد امام گرد آمده بودند، سقف آن فروريخت و در اثر اين حادثه، بسيارى از زائران كشته شدند. بدينترتيب، اين مكان به مدت ده سال همچنان بدون بنا باقى ماند تا اينكه در سال 283ه. ق «محمد بن زيد علوى» ملقب به «داعى صغير» و از حاكمان شيعى «طبرستان» ، دستور به بر پا كردن بنايى براى مرقد امام حسين عليه السلام داد. بنابراين، قبه باشكوهى بر فراز قبر ساختند و در مجاورت آن، دو ساختمان با سقف چوبى بنا كردند تا زائران بتوانند بالاى سر امام، به زيارت بپردازند.
در دوران خلافت «طائع عباسى» ، «عضد الدوله ديلمى» حكمرانى «بغداد» را در دست گرفت. وى توجه و اهتمام بسيارى به مرقد امامان و عتبات عاليات داشت. در اين دوره، تلاش و فعاليتهاى گستردهاى در توسعه، بازسازى و تزيين مقبرهها و زيارتگاههاى امامان در سرزمينهاى گوناگون اسلامى انجام مىگرفت. عضد الدوله در
سال 371ه. ق بنا و حرم باشكوهى براى سالار شهيدان ساخت و بسيارى از قسمتهاى بنا را تجديد كرد. او براى نخستين بار، رواقهايى بر اطراف ضريح امام ساخت و ضريح مطهر را با ساج ديبا تزيين كرد و روكشى از چوب برايش ساخت و چراغدانها و شمعدانهايى براى روشنكردن حرم تهيه كرد. اين توجه عضد الدوله، سبب رونق و شكوفايى و پيشرفت كربلا در زمينههاى دينى، اجتماعى و تجارى شد. (1)
حرم مطهر در سال 4٠7ه. ق دوران حكمرانى «قادر بالله عباسى» ، دچار آتشسوزى شد و به شدت آسيب ديد. وزير شيعى قادر بالله عباسى به نام «حسن بن مفضل سهلان» معروف به «ابومحمد رامهرمزى» به تعمير آن اقدام كرد. او در سال 4٠7- 412ه. ق به بازسازى و نوسازى حرم، رواقها و گنبد آن پرداخت. از آنجا كه اين بناى زيبا، با مواد عالى و با كيفيت ساخته شده بود، توانست نزديك به سه و نيم قرن پس از ساخت، پا برجا بماند و زيبايى و جاذبه خود را همچنان حفظ كند. «ابن بطوطه» در سال 727ه. ق اين بنا را به چشم خود ديده و در سفرنامهاش آن را توصيف كرده است. (2)
در سالهاى 479ه. ق و 62٠ه. ق نيز «مجدالملك براوستانى» وزير شيعى سلطان «ملكشاه سلجوقى» و «مؤيد الدين محمد قمى» وزير شيعى «الناصر الدين الله عباسى» ، دستور دادند تا حرم حسينى را تعمير و اصلاح كنند. (3)
بناى بقعه و نوسازى آن از عصر مغول تا پايان عصر صفويه
بناى ابن سهلان تا سال 757ه. ق پابرجا بود. در اين زمان كه «معزالدين اويس بن شيخ حسن جلايرى» از نوادگان «هلاكو خان» حكومت مىكرد، بناى مسجد و حرم را
نوسازى كرد. او بر فراز ضريح مطهر، گنبد نيم دايرهاى بنا نهاد كه به لحاظ شكل هندسى، بسيار زيبا و به حق، تجلى هنر اسلامى بود. اين بنا به وسيله يكى از فرزندان اويس به نام «احمد» ، در سال 786ه. ق با ساخت دو گل دسته و تزيينهاى ديگر تكميل شد. در اين بنا، چگونگى قرار گرفتن گنبد و رواقها به گونهاى بود كه گردش زائران به دور ضريح و مزار شهيدان را ممكن مىكرد. درست برعكس وضع موجود كه چنين امكانى وجود ندارد. پس از اين نيز ديگر حكمرانان «مغول» كه مسلمان شده و برخى گرايش شيعى پيدا كردهبودند، به حرم امام حسين عليه السلام خدماتى كردند و در تعمير، تزيين و توسعه حرم و نيز آبادانى شهر كربلا فعاليتهاى مؤثرى انجام دادند. (1)
با روى كار آمدن پادشاهان «صفوى» كه مروج مذهب تشيع بودند، در بسيارى از سرزمينهاى زير سلطه خويش، به تعمير و ساخت بناهاى مربوط به امامان شيعه و امامزادهها و تكريم آنها پرداختند. شاه «اسماعيل صفوى» ، مؤسس «سلسله صفويه» از جمله كسانى بود كه در اين راه تلاش فراوانى كرد. او در سال 914ه. ق بغداد را گشود و در دومين روز حكومتش، به زيارت سيدالشهدا عليه السلام رفت و به تزيين حرم امام حسين عليه السلام پرداخت و دوازده چراغدان طلا به حرم هديه كرد. پس از او نيز، پادشاهان ديگرى كه روى كار آمدند، در تعمير، توسعه، تزيين و آبادانى حرم مطهر اقدامهايى انجام دادند؛ از جمله:
در سال 92٠ه. ق شاه اسماعيل، بار ديگر به زيارت امام عليه السلام آمد و دستور داد صندوقى از چوب ساج بر ضريح بسازند.
در سال 932ه. ق «شاه اسماعيل دوم» ، ضريح مشبك زيبايى كه از نقره ساخته شده بود را به مرقد امام هديه كرد.
1) كربلا و حرمهاى مطهر، ص 104؛ عتبات عاليات عراق، ص 107.
در سال 983ه. ق «على پاشا» ملقب به «وند زاده» بناى گنبد را نوسازى كرد.
در سال 1032ه. ق «شاه عباس صفوى» ضريحى مسى براى صندوق ضريح ساخت و گنبد را نيز به سنگهاى كاشانى تزيين كرد.
در سال 1048ه. ق «شاه سليمان صفوى» به توسعه مسجد پشت سر و صحن از سمت شمال و احداث رواق شمالى پرداخت.
پادشاهان عثمانى نيز با آنكه مذهب تسنن داشتند، به مقبره امام و آبادانى شهر كربلا توجه كردند؛ از جمله: «سلطان سليمان قانونى» و «سلطان مراد سوم و چهارم» كه پس از زيارت بقعه امام حسين عليه السلام، فرمان به تزيين و مرمت حرم دادند.
«نادرشاه افشار» در سال 1135ه. ق با همكارى همسرش، بودجه فراوانى به نوسازى و تزيين حرم اختصاص داد و خود نيز كربلا را زيارت كرد.
بازسازى حرم و بقعه در عصر «قاجار»
عمدهترين بازسازىها و توسعه و تزيين حرم سرور شهيدان، در عصر قاجار صورت گرفت كه آثار آن همچنان باقى است. در سال 1211ه. ق «آقا محمدخان قاجار» دستور داد گنبد را به طلا آراستند. پس از دو سال «سيد محمد مهدى طباطبايى» حرم را از سمت شمال توسعه داد. در سال 1216ه. ق «وهابىها» پس از تخريب بقعههاى متبركه مدينه، با دوازده هزار نيروى نظامى به كربلا يورش آوردند و ضريح و رواق را ويران كردند و همه نفايس موجود در گنجينه حرم را ربودند.
در سال 1227ه. ق ساختمان حرم در حال فرسودگى بود. از اين رو، مردم كربلا براى «فتحعلىشاه قاجار» نامه نوشته و فرسودگى گنبد را به وى اطلاع دادند. او نيز دستور داد بنا را نوسازى و ورقهاى طلاى گنبد را تعويض كنند. نماينده او در اين كار، «ابراهيم خان شيرازى» بود. او همچنين در سال 1232ه. ق فرمان داد تا روى ضريح مسى مرقد، ضريح نقرهاى بسازند و ايوان گنبد را به طلا آراست و همه آنچه وهابىها
ويران كرده بودند را بازسازى كرد. «ناصرالدين شاه» نيز در سالهاى 1273 و 1285ه. ق به توسعه و ترميم و تزيين بقعه همت گمارد.
در سال 13٠٠ه. ق، ساخت صحن امام حسين عليه السلام و نيز كاشىكارى رواقهاى سهگانه، به دست «عبدالله بن قوام» و با حمايتهاى مالى «محمدصادق شيرازى اصفهانى الاصل» انجام شد. از آن زمان تا سال 136٠ه. ق، توسعه و بازسازى چندانى در حرم صورت نگرفت. ولى پس از آن تا عصر حاضر، همواره تلاشها و اقدامهاى فردى و گوناگونى براى تزيين، توسعه و بازسازى حرم انجام شده است؛ از جمله: در سال 1358 و 136٠ه. ق «سيف الدين طاهر داعى اسماعيلى» و از متمولان هند، ضريح را نو سازى كرد و يكى از گلدستههاى ويران شده را از نو ساخت و سپس هر دو را طلاكارى كرد. در سال 137٠ه. ق مرحوم «صبرى هلالى» به خطاطى و كتابت سوره «دهر» در حرم امام حسين عليه السلام و حضرت عباس عليه السلام پرداخت. و در همين سال، ضلع شرقى حرم ساخته و بدان افزوده شد و ايوانها و طاقها را با كاشىهاى نفيس زينت دادند و يك سال بعد، گنبد تجديد بنا و به خشتهاى طلا آذين شد. سال 1373ه. ق سقف و رواقهاى حرم به طور كامل بازسازى و كاشىهاى معرقى از اصفهان براى آراستن حرم به كربلا آورده شد و قسمتهاى بالاى «ايوان ناصرى» (ايوانقبله) طلاكارى شد. ده سال بعد، هيئت نوسازى حرم، نماى ديوارهاى بيرونى حرم را با سنگهاى ايتاليايى و ايوانها را با كاشى تزيين كردند.
سال 1388ه. ق، ستونهايى سنگى از ايران وارد كردند و به برداشتن سقف قديمى ايوان پرداختند. اين كار، دو سال زمان برد و پس از آن، در سال 1392ه. ق كلنگ احداث بناى جديد ايوان طلا بر زمين زده شد. طرح نوسازى و هماهنگسازى صحن شريف، در سال 1394ه. ق تدوين شد كه شامل احداث مجدد ايوان، خرابكردن ضلع غربى صحن و تزيين ديوارها با كاشى بود كه اجراى آن تا سال
1396ه. ق طول كشيد. هماكنون نيز توسعه و بازسازى حرم و ضريح شريف امام سوم ادامه دارد. (1)
يكى از عوامل بسيار مهم در حفظ قيام عاشورا و اهداف مقدس آن، مسئله زيارت سرور شهيدان است. در روايتهاى اهل بيت عليهم السلام، آنقدر به آن تأكيد شده كه براى زيارت هيچ معصومى سابقه ندارد؛ بهگونهاى كه در برخى روايتها، زيارت امام حسين عليه السلام واجب دانسته شده است. (2)
در روايتى، از امام باقر عليه السلام چنين نقل شده كه: «اگر مردم مىدانستند در زيارت حسين عليه السلام چه فضيلتى است، از شوق جان مىباختند» . سپس فرمودند: «هركس حسين عليه السلام را به خاطر شوق او زيارت كند، براى او هزار حج مقبول و هزار عمره مبرور و اجر هزار شهيد از شهداى بدر و هزار روزه دار و ثواب هزار صدقه مقبوله و ثواب هزار آزاد كردن بنده در راه خدا نوشته مىشود» . (3)
امام صادق عليه السلام فرمودند: «جاى قبر حسين عليه السلام، از آن روزى كه وى در آن دفن شد، باغى از باغهاى بهشت است» . (4)امام سجاد عليه السلام نيز از عمه خود حضرت زينب عليهاالسلام، روايت كرده كه وى از جد خود رسول خدا (ص) نقل كرده كه فرموده است: «در اين سرزمين طف و بر قبر سرور شهيدان، پرچمى مىافرازند كه در گذر روزگاران نه نام آن از يادها مىرود و نه نشانش نابود شود» . (5)
يك - ضريح مطهر
در عصر «آل بويه» «عضدالدوله» براى نخستين بار در سال 371ه. ق ضريحى از جنس چوب ساج و تزيينشده با عاج را روى قبر امام حسين عليه السلام نصب كرد و قبر را با پارچههاى گرانبهاى ديباج پوشاند. پس از او پادشاهان، حاكمان و عالمان ديگرى به بازسازى، تعمير و تزيين ضريح مطهر پرداختند كه به برخى از آنها اشاره كرديم.
امروزه، ضريح مطهر در زير گنبد طلا قرار دارد و طول آن به پنج دهنه (پنجره) و عرض آن به چهار دهنه تقسيم مىشود و هر قسمت هشتاد سانتى متر عرض دارد. اما بخشى كه مرقد مطهر حضرت على اكبر عليه السلام در آن واقع شده، از ضريح يك بخش و از طول، دو بخش را در برگرفته است. بنابراين، طول مجموع آن قسمت از ضريح كه مرقد امام عليه السلام را در بردارد، 5/5 و عرض آن 5/4 متر است. ولى طول آن قسمت كه قبر حضرت على اكبر عليه السلام را در ميان مىگيرد، 6/2 متر و عرض آن 4/1 متر است. ارتفاع ضريح 5/3 متر است.
مزار شهيدان «بنىهاشم» در كنار مزار حضرت على اكبر عليه السلام قرار دارد و كمى پايينتر در زاويه جنوبى ضريح و به فاصله 5/1 متر تا ضريح حضرت على اكبر عليه السلام، ضريح ديگر شهيدان كربلا به جز حضرت عباس عليه السلام، «حربن يزيد رياحى» و «حبيب بن مظاهر» واقع شده است. بر بالاى اين پنجره، اسامى حدود 12٠ تن از آنها همراه با زيارتنامهاى مخصوص، بر روى كتيبهاى از كاشىهاى آبى رنگ نقش بسته است.
دو -رواقها و شبستانهاى حرم مطهر
چهار رواق در چهار سمت گنبدخانه حرم امام حسين عليه السلام را دربر گرفته است. عرض هر يك از رواقها، پنج متر و طول رواقهاى شمالى و جنوبى تقريباً چهل متر و
طول رواقهاى شرقى و غربى حدوداً 45 متر است و ارتفاع هر رواق نيز به دوازده متر مىرسد. رواق غربى را به سبب دفن «سيد ابراهيم مجاب» (نواده امام كاظم عليه السلام) ، امروزه رواق «سيد ابراهيم مجاب» مىخوانند. رواق جنوبى به سبب وجود مرقد حبيب بن مظاهر، به «رواق حبيب بن مظاهر» مشهور است. رواق شرقى را نيز از آنجا كه فقيهان و دانشمندان در آن دفن هستند، «رواق فقيهان» مىنامند. چهارمين رواق، رواق شمالى است كه آن را «شاهصفى» ساخته و چون پادشاهان قاجار در آن دفن هستند، به «رواق پادشاهان» معروف است.
سه - گنجينه حرم
گنجينه حرم، اتاق كوچكى است كه در نزديكى حرم و در سمت شرق قرار گرفته و درى كوچك از چوب ساج دارد. در اين گنجينه، به خوبى از اشياى موجود در آن نگهدارى نمىشود. اين خزانه، اشياى اهدايى پادشاهان و بزرگان ايران، هند و. . . را در بردارد.
چهار - گنبد مطهر
بر فراز مرقد امام حسين عليه السلام ، گنبد بلندى است كه هر ديدهاى را به سوى خود جلب مىكند. اين گنبد كه به دست تواناى مهندسان و معماران مسلمان ساخته شده، سرتاسر پوششى از طلاى ناب دارد و ارتفاع آن به حدود 37 متر مىرسد. اين گنبد، از بيرون كروى و پيازى شكل است كه در بالاى آن ميلهاى از طلا نصب شده و بر فراز آن نيز چراغى نورانى قرار گرفته است. در قسمت ازاره گنبد، دوازده پنجره، نور و هوا را به داخل حرم منتقل مىكنند. بنا بر اسناد موجود در مديريت اوقاف كربلا، تعداد خشت طلاهاى بهكار رفته 7526 خشت و مجموع سطح طلاكارى شده، 3٠1 متر مربع است.
پنج - منارهها و مأذنهها
همانطور كه گفتيم، نخستين مناره مرقد امام حسين عليه السلام را «منتصر عباسى» در سال 247ه. ق ساخت و در سال 747ه. ق، به هنگام بازسازى و توسعه حرم، «سلطان احمد جلايرى» (از كارگزاران مغول) ، دو مناره براى حرم ساخت كه عبارت است از:
اول - منارة العبد
اين مناره در سال 793ه. ق با تلاش «اويس جلايرى» تكميل و با آجرهاى زرد كاشان تزيين شد. «منارة العبد» در بيست مترى زاويه شرقى صحن امام حسين عليه السلام واقع شده و در سمت كسى است كه راهى زيارت حضرت عباس عليه السلام مىشود. قطر اين مناره كه بزرگترين مناره در مجموعه حرم است، بيست متر و ارتفاع آن به چهل متر رسيده است. اين مناره در سالهاى 982 و 13٠8ه. ق به وسيله «شاه طهماسب» و «پادشاه عثمانى» تعمير و نوسازى شد. ولى در سال 1354ه. ق «ياسين هاشمى» ، نخست وزير وقت عراق، اين مناره زيبا را به بهانه انحراف و كجى خراب كرد.
دوم - منارههاى جنوبى و غربى
در فاصله ده مترى جنوب حرم امام عليه السلام، دو مناره بزرگ با پوشش طلا وجود دارد كه ارتفاع هريك حدود 25 متر و قطر آن به چهار متر مىرسد. اين دو گلدسته، در سال 786 ه. ق به دستور سلطان اويس جلايرى و فرزندش احمد ساخته و به كاشىهاى زرد طلايى آراسته شدند. در سال 1356ه. ق، بخشى از گلدسته غربى، به علت كجى مرمت شد. مناره جنوبى در سال 1373ه. ق به هنر «محمود هادى» طلاكارى شد. ولى
مناره غربى از ديرباز تاكنون به همين شكل باقى مانده است. اكنون اين دو مناره طلايى، زينت بخش حرماند.
شش - ايوانهاى حرم امام حسين عليه السلام
از زمانى كه توسعه صحن حرم در دوره قاجار آغاز شد، ايوانهايى را در چهار ضلع صحن تعبيه كردند كه راههاى ورودى به داخل روضه مقدس را تشكيل مىدهند و عبارتاند از:
اول - ايوان وزير (شمالى)
در وسط ضلع شمالى صحن، ايوانى بزرگ وجود دارد كه در گذشته، پنجرهاى آهنى داشت كه به صحن مشرف بود. اين ايوان به يكى از وزيران قاجار كه قبرش در پشت همين ايوان واقع شده، منسوب است و «ايوان وزير» نام دارد. پيشتر نامش را «ايوان ليلو» مىگفتند؛ زيرا آنجا درويشان تكيه داشتند و مراسم عزاى امام حسين عليه السلام را برپا مىكردند. عالمان بزرگى در اين ايوان مدفوناند.
دوم - ايوان طلا (جنوبى)
طول اين ايوان كه از ساير ايوانها بزرگتر است، به 36 متر مىرسد و سراسر حرم را از سمت قبله پوشانده و به وسيله سه باب به داخل روضه راه دارد. ديوارهاى اين ايوان به دستور يكى از همسران فتحعلى شاه قاجار در سال 1232ه. ق با طلاى خالص زراندود شد.
سوم - ايوان ناصرى (غربى)
«ايوان ناصرى» در ضلع غربى صحن قرار دارد و چون ناصرالدين شاه آن را ساخته
بود، به نام او معروف شد. بعدها «سلطان حميد» پادشاه عثمانى آن را بازسازى كرد و بدين ترتيب به «ايوان حميدى» تغيير نام يافت.
هفت - صحن حرم
گرداگرد حرم را صحنى وسيع احاطه كرده كه به آن «صحن جامع» و «مشهد» مىگويند. اين صحن از داخل به شكل مستطيل و دو طبقه و از نماى بيرون، بيضى شكل است و ارتفاع ديوارهاى آن به دوازده متر مىرسد كه تا دو متر آن با سنگ و بقيه با كاشى تزيين شده و كتيبهها و آيههاى قرآنى، زينت بخش آن است. در سمت شرقى صحن اصلى حرم، صحن كوچكى واقع شده كه پيش از اين، به «صحن صغير» معروف بوده، ولى اكنون به صحن اصلى پيوسته است.
هشت - درهاى صحن
صحن شريف امام، درهايى دارد كه هر كدام به يكى از محلههاى كربلا گشوده مىشد. در گذشته، تعداد درها هفت عدد بود، ولى اكنون به ده عدد رسيده كه زائران از آنها به داخل صحن و مرقد مطهر راه مىيابند. اين درها عبارتاند از:
اول - باب القبله
در اصلى و قديمىترين در صحن است كه به ايوان طلا باز مىشود و چون سمت قبله قرار دارد، آن را «باب القبله» ناميدهاند.
دوم - باب الرجا
اين در، ميان باب القبله و «باب قاضى الحاجات» قرار گرفته است.
سوم - باب قاضى الحاجات
اين دروازه، در مقابل «سوق العرب» است و به ياد حضرت مهدى (عج) آن را به اين نام مىخوانند.
چهارم - باب الشهداء
اين دروازه، در ميانه ضلع شرقى و در مسير زائرانى كه به سوى مرقد حضرت ابوالفضل عليه السلام راه مىسپرند، قرار دارد و به ياد شهداى كربلا به «باب الشهداء» معروف شده است.
پنجم - باب الكرامه
«باب الكرامه» در دورترين نقطه ضلع شمال شرقى صحن و كنار باب الشهدا قرار دارد و به ياد كرامت و بزرگوارى امام حسين عليه السلام، آن را چنين ناميدهاند.
ششم - باب السلام
اين باب، در وسط ضلع شمالى واقع شده و چون از آنجا به امام سلام داده مىشود، به «باب السلام» معروف است.
هفتم - باب السدره
اين در، به ياد درخت سدرى كه نشانگر قبر امام عليه السلام بود - كه البته به وسيله «هارون الرشيد عباسى» از بيخ كنده شد - به «باب السدره» معروف شد. اين باب، در دورترين نقطه ضلع شمال غربى صحن قرار دارد.
هشتم - باب السلطانيه
در سمت غربى صحن، دروازهاى به دست يكى از پادشاهان عثمانى ساخته شد كه آن را «باب السلطانيه» نام نهادند.
نهم - باب رأس الحسين عليه السلام
اين دروازه، در ميانه ضلع غربى قرار دارد و بدين دليل كه روبهروى سر مقدس (بالاسر) آن حضرت واقع شده، بدين نام شهرت يافته است.
دهم - باب الزينبيه
اين دروازه، در جنوب غربى صحن و نزديك «تل زينبيه» ساخته شده است.
نه - قتلگاه
«قتلگاه، مكانى است كه سر مبارك امام عليه السلام را از تن جدا كردند. اين محل كه حجرهاى است ويژه، با درى نقرهاى و پنجرهاى رو به صحن، در جنوب غربى رواق حبيب بن مظاهر قرار دارد. كف اين مكان، با سنگ مرمر روشن فرش شده و سردابى با در نقرهاى در آن وجود دارد. اين مكان اندكى گود است و ديوارهاى آن آينهكارى و نقاشى شده است.
حضرت عباس عليه السلام در سال 26ه. ق متولد شد. مادر بزرگوار آن حضرت، «امالبنين عليهاالسلام» (فاطمه) دختر «حزام بن خالد» است. كنيهاش «ابوالفضل» و به سبب زيبايى سيما به او لقب «قمر بنىهاشم» دادهاند. پس از درگذشت حضرت زهرا عليهاالسلام، حضرت على عليه السلام تصميم گرفت با زن ديگرى ازدواج كند تا از او فرزندانى داشته باشد كه در راه خدا جهاد كنند. اميرمؤمنان عليه السلام در اين باره با برادرش «عقيل» كه علم انساب داشت و قبايل و خاندانها را خوب مىشناخت، مشورت كرد و فرمود:
«براى من زنى كه فرزندانى شجاع بياورد را انتخاب كن» . عقيل، فاطمه دختر حزام را معرفى كرد و گفت: «در عرب، شجاعتر از پدران او كسى را نمىشناسم» . اميرمومنان عليه السلام با فاطمه ازدواج كرد و اولين ثمره اين پيوند مبارك، حضرت عباس عليه السلام بود و پس از او، برادران ديگرش «عبدالله» ، «عثمان» و «جعفر» متولد شدند. (1)حضرت ابوالفضل عليه السلام، چهارده سال با پدرش اميرمومنان عليه السلام و بقيه عمر خود را در كنار دو برادر گرامىاش امام حسن و امام حسين عليهماالسلام زندگى كرد و هنگام شهادت نيز 34 سال از عمر شريفشانگذشته بود. (2)
عباس بن على عليه السلام، سنبل شجاعت، ادب، وفادارى، اطاعت از خدا و رسول و امامش است. او علمدار، سپهسالار و سقاى لشكر امام حسين عليه السلام در سرزمين كربلا بود. در روايتى از امام صادق عليه السلام نقل شده كه فرمودند: «عمويم عباس بن على عليه السلام داراى بصيرتى نافذ و ايمانى محكم و پايدار و در ركاب امام حسين عليه السلام جهاد نمود و نيكو آزمايش شد و مبارزه كرد تا به شهادت رسيد» . (3)
حضرت عباس عليه السلام روز عاشورا، چون تنهايى امام حسين عليه السلام را ديد، نزد ايشان آمد و اجازه ميدان رزم گرفت. امام عليه السلام گريست و فرمود: «اى برادر! تو علمدار من هستى» . عباس گفت: «برادرم، سينهام تنگ شده و از زندگى خسته شدهام. مىخواهم از اين منافقان خونخواهى كنم» .
امام فرمود: «پس مقدارى آب براى اين كودكان تهيه كن» . سپهسالار به ميدان رفت، رجزى خواند و دشمنان را كنار زد تا به كنار شريعه رسيد. مشك خود پر از آب كرد. آنگاه دستى در آب برد تا مقدارى بنوشد. اما ياد عطش حسين عليه السلام و اهل بيت
و كودكان، او را از نوشيدن بازداشت. در هنگام بازگشت، دشمنان دور او را احاطه كردند.
قمر بنىهاشم مبارزه سختى كرد. اما ظالمان بىرحم، پس از آنكه ناجوانمردانه دو دست مبارك ايشان را از تن جدا كردند، تيرى به مشك او زدند و بدينترتيب، اميد عباس نااميد شد. سپس، تيرهاى ديگرى به سينه و چشم او اصابت كرد و سرانجام عمودى آهنين، شيرمرد كربلا را از اسب بر زمين انداخت. گفتهاند در اين هنگام، امام عليه السلام با شنيدن صداى برادر به سوى حضرت عباس عليه السلام دويد و بر بالينش نشست و به شدت گريست تا عباس عليه السلام، جان به جان آفرين تسليم كرد. آرى! اينجا بود كه آثار شكستگى در چهره امام حسين عليه السلام ظاهر شد. (1)
اگرچه در بعضى خبرها آمده كه امام عليه السلام بدن برادرش را به خيمهها برد (2)، اما نقل ديگرى مىگويد: «چون پيكر عباس عليه السلام پارهپاره بود و بردنش به سوى جايگاه اجساد شهيدان، دشوار مىنمود، در كنار «نهر علقمه» واگذاشته شد» . (3)حضرت عباس عليه السلام كنار نهر علقمه كه تا مرقد امامحسين عليه السلام حدود سيصد متر در سمت شرق فاصله دارد، به خاك سپرده شد. امروزه، اين مكان حرمى جداگانه است كه زائران آهنگ آن مىكنند و حاجتخواهان، آنجا حاجت مىطلبند و هر ستمديده و ترسانى آنجا پنا جويد. (4)
حضرت عباس بن على عليه السلام، چند پسر به نامهاى «فضل» ، «عبيدالله» ، «حسن» ، «محمد» و به روايتى «قاسم» و نيز يك دختر داشت. «ابن شهر آشوب» نام فرزندش
«محمد» را در شمار شهيدان كربلا مىآورد. (1)نسل او از طريق «عبيدالله» كه در روزگار خود عالمى بزرگ و خوشسيرت و خوشصورت بود، ادامه يافت. (2)
ب) بارگاه و مرقد مطهر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام (3)
حرم حضرت ابوالفضل عليه السلام، در فاصله تقريبى سيصد مترى در شرق حرم امامحسين عليه السلام و به عبارتى، همان مكانى كه به شهادت رسيد، واقع شده است. اين بنا، شامل يك صحن، بارگاه و گنبدى پوشيده از كاشى و دو گلدسته با سر گلدستههاى طلاكارى شده است.
همواره كسانى كه به بنا، نوسازى و توسعه حرم سيدالشهدا عليه السلام توجه داشتهاند، به بنا و نوسازى حرم حضرت عباس عليه السلام نيز همت گماردهاند. اگرچه از جزئيات نخستين بنايى كه بر مرقد آن بزرگوار ساخته شده، اطلاعات روشنى در دست نيست، ولى گفته شده در قرن پنجم، نخستين بقعه و بنا و گنبد را عضدالدوله ديلمى بر فراز مرقد ايشان ساخت. پس از عضدالدوله، پادشاهان صفوى توجه ويژهاى به اين مكان مقدس داشتند؛ تا جايى كه در دوره آنها دگرگونىهاى چشمگيرى در بنا و نوسازى حرم روى داد. «شاه طهماسب صفوى» به سال 1032ه. ق با كاشىهاى زيبا به تزيين گنبد همت گمارد و ضريحى بر صندوق خاتم نصب كرد. وى رواق و صحن را نظم و سامان بخشيد و نخستين ايوان حرم را ساخت و فرشهاى گرانبهايى از ايران براى مفروشكردن حرم فرستاد.
«نادرشاه افشار» در سال 1153ه. ق هديه و جواهر نفيسى به حرم هديه داد و
برخى از بناهاى حرم را نيز آينهكارى كرد. همچنين، چهل چراغى را هم براى نهادن شمعها به منظور روشنكردن حرم اهدا كرد. در دوران او، صندوق روى قبر نيز نوسازى شد.
پادشاهان دوره قاجار نيز به حرم حضرت عباس عليه السلام توجه بسيارى داشتند. بهويژه پس از تخريب و غارت «وهابيان» در سال 1216ه. ق، فتحعلىشاه براى بازسازى و جبران خسارتهاى وارده بر اثر تهاجم وهابيان اقدامهاى مهمى انجام داد و به نوسازى حرم پرداخت و گنبد را كاشىكارى كرد؛ چنانكه پيش از او، «محمدشاه» ، ضريحى نقرهاى بر روى مرقد مطهر نصب كرده بود.
پادشاهان سنىمذهب عثمانى نيز در سالهاى 1263 و 1266ه. ق با دادن هدايا و نوسازى بناى حرم، به بارگاه حضرت عباس عليه السلام و توسعه آن توجه مىكردند.
در سال 1366ه. ق كار سنگفرش كف و ديوارههاى صحن و حرم به وسيله افراد نيكوكار ايرانى و زير نظر «آيت الله شهرستانى» آغاز شد و بدين ترتيب، سنگهاى ايرانى كه افراد نيكوكارى چون «حاج محمد حسين حجارباشى زنجانى» و تعدادى از بازرگانان و تجار ايرانى تهيه كرده بودند، در بازسازى حرم به كار رفت.
حرم مطهر در مجموع، 437٠ مترمربع مساحت دارد و به لحاظ فضا و مساحت و بنا از ساير مشاهد مشرفه عراق جز حرم مطهر عسكريين عليهماالسلام، بزرگتر و شباهت بسيارى به حرم مطهر امام حسين عليه السلام دارد.
يك - ضريح جديد
در سال 1385ه. ق ضريح حضرت عباس عليه السلام با ضريحى نو كه هنرمندان اصفهانى در ايران ساخته بودند، جايگزين شد. اين ضريح از جنس نقره و طلاى ناب و با
سنگهاى قيمتى مينا ساخته شد و از لحاظ زيبايى منحصر به فرد بود. اين ضريح با حمايت و پشتيبانى حضرت «آيت الله سيد محسن حكيم» ساخته و نصب شد. هنگام انتقال اين ضريح به عراق، جشن بزرگى ترتيب دادند و مردم و علماى عراق نيز استقبال باشكوهى از اين ضريح كردند. به گفته «سيد بدرالدين آل ضياء» توليت حرم مطهر، هزينه ساخت اين ضريح به 25٠ هزار دينار رسيده و در ساخت آن از چهارصد هزار مثقال نقره و هشتصد مثقال طلا استفاده شده و عمليات ساخت آن نيز سه سال به طول انجاميده است. (1)
دو - گنجينه
در اين گنجينه، از اشياى ارزشمندى كه پادشاهان، حاكمان، بزرگان دين و سياست، هديه دادهاند، نگهدارى مىشود؛ مانند تصويرى از سر مبارك امام حسين عليه السلام و قرآنى كه منسوب به امام على عليه السلام است.
سه - رواقها
گنبدخانه حضرت عباس عليه السلام را چهار رواق در بر گرفته كه سقف و ديوارهاى هريك از آنها از داخل با كاشى و آينهكارى تزيين شده است. اين رواقها عبارتاند از:
اول - رواق شمالى: همان رواقى است كه در ضلع شمالى ضريح مطهر، براى ورود به زيرزمين و قبر حضرت تعبيه شده و به گفته برخى، اين رواق بر «نهر علقمه» مشرف بوده است.
دوم - رواق غربى: در دو سوى اين رواق، دو در قرار دارد كه يكى از آنها در سمت
1) كربلا و حرمهاى مطهر، ص 28٠.
جلو به نام «باب الرواق» و ديگرى در ضلع شمال غرب و به نام «باب المراد» است.
سوم - رواق شرقى: در اين رواق، پنج مقبره از «آل طعمه» وجود دارد.
چهارم - رواق جنوبى: اين رواق با سه در، به ايوان طلا وصل مىشود. كف همه اين رواقها را «حاج حسين حجارباشى» سنگ فرش كرده است.
چهار - گنبد و منارهها
بر فراز حرم حضرت عباس عليه السلام، گنبدى به قطر دوازده متر و حدوداً نيمكروى شكل با نوكى تيز و ساقهاى نسبتاً بلند نصب شده است. پنجرههاى اين گنبد، با قوسهاى كمانى به بيرون گشوده مىشوند. ارتفاع گنبد، به 39 متر مىرسد و نماى داخلى آن در قسمت ساقه كمربندى با زمينهاى به رنگ بنفش تيره است كه آيههايى از قرآن كريم بر آن نقش بسته است. تاريخ كاشىكارى گنبد كه به دست «امين الدوله صدر اصفهانى» انجام گرفته، براساس كتيبه آن، 13٠5ه. ق است. در سال 1375ه. ق اين گنبد با 6418 خشت طلا، تزيين و طلاكارى شد.
در گوشه ايوان طلا و در مجاورت ديوار حرم، دو گلدسته با ارتفاع 44 متر نصب كردهاند كه نيمه بالاى هر يك از اين گلدستهها، با طلاى خالص روكش شده است. نيمه پايين گلدستهها نيز تركيب آجر و صفحههاى كاشى است. مجموعه خشتهاى طلاى به كار رفته در دو مأذنه، 2٠16 عدد است.
پنج - صحن و ايوانها
مساحت صحن جامع حرم حضرت ابوالفضل عليه السلام، 93٠٠ متر مربع و مساحت بناى حرم اعم از رواقها، گنبدخانه و ايوان، 437٠ متر مربع است.
صحن بزرگ چهار ايوان به نامهاى «ايوان بالاسر» ، «ايوان شرقى» ، «ايوان شمالى» و «ايوان قبله» دارد. سقف ايوانها، مقرنس كارى شده و داراى طاق و قوسهاى هندسى
زيباست و در هر كدام نيز حجرهاى وجود دارد كه براى مباحثه يا تدريس علوم دينى از آن استفاده مىشود.
ايوان طلا
مقابل حرم، ايوانى به مساحت 32٠ متر مربع قرار دارد كه در نماى آن، از آجرهاى مسى رنگ و طلاكارى استفاده شده و اشعارى هم به زبان تركى بر بالاى آن ديده مىشود و همين امر گوياى اين است كه ايوان، در عصر پادشاهان عثمانى تجديد بنا شده است. طلاكارى ايوان را «احترام الدوله» همسر «ناصرالدين شاه» به سال 13٠9ه. ق انجام داده و باقى بنا را «آصف محمد على شاه لكهنوى» به پوشش طلا آراسته است.
شش - درهاى صحن
در قديم صحن حرم حضرت عباس عليه السلام، داراى شش در بوده و هر يك از اين درها، برحسب جايى كه در آن قرار گرفته، نام مشخصى داشته است. جنس اين درها از چوب مرغوب بوده و عبارتاند از: «باب القبله» ، «باب القبله الصغير» ، «باب البركه» ، «باب السدره» ، «باب صاحب الزمان» و «باب السوق» .
درهاى جديد صحن مطهر در سال 1394ه. ق ساخته شده و عبارتاند از:
اول - باب القبله: اين در به طول چهار متر و عرض 5/3 متر در جنوب صحن واقع شده است؛
دوم - باب الامام الحسن: در غرب صحن و در مسير زائران به سمت حرم امام حسين عليه السلام قرار دارد. طول آن چهار متر و عرضش سه متر است؛
سوم - باب الامام الحسين: در كنار باب امام حسن عليه السلام و هماندازه آن است؛
چهارم - باب صاحب الزمان: در كنار باب امام حسين عليه السلام است و طول آن چهار متر و عرضش 5/3 متر است؛
پنجم - باب الامام موسى بن جعفر: در زاويه غربى صحن قرار دارد و طول آن چهار متر
و عرض آن 5/3 متر است؛
ششم - باب الامام محمد الجواد: با طول چهار متر و عرض سه متر در شمال صحن قرار دارد؛
هفتم - باب الامام الهادى: اين درگاه در شمال شرقى صحن واقع شده و طول آن چهار متر و عرضش 5/3 متر است؛
هشتم- باب الفرات: در شرق صحن قرار دارد و طولش چهار متر و عرض آن 5/3متر است؛
نهم - باب اميرالمؤمنين عليه السلام: در شرق صحن قرار دارد و طول آن به چهار متر و عرضش به 5/3 متر مىرسد.
نام كامل وى حبيب بن مظاهر (يا مظهر) بن رئاب بن اشتر بن جخوان بن فقعسبن طريف بن عمرو بن قيس بن حرث بن ثعلبة بن دودان بن اسد و كنيهاش ابوالقاسم فقعسى اسدى است و به او سرور قاريان قرآن مىگفتند. او شخصى زيبارو، باكمال، حافظ قرآن (1)و از شخصيتهاى برجسته شهر كوفه و از سرداران شجاع و دلير آن شهر محسوب مىشد كه در زمان شهادت 75 سال داشت.
حبيب بن مظاهر، صحابى مشهور و فقيه معروفى بود كه موفق گرديد به حضور پيامبر خدا (ص) برسد و احاديثى را از آن حضرت روايت كند. وى در دوران خلافت
1) انصار الحسين، محمد بن شيخ طاهر السماوى، ص 76.
حضرت على عليه السلام در كنار آن حضرت از بزرگان تابعين بود(1)و از عزت و احترام زياد برخوردار بود.
سيرهنويسان گفتهاند حبيب در شهر كوفه سكونت و در تمامى جنگهاى حضرت على عليه السلام حضور داشته و از ياران نزديك و برگزيده و رازدار آن حضرت بوده است. (2)او يكى از اصحاب «شرطة الخميس» بود.(3)
حبيببن مظاهر مورد عنايت و توجه و تكريم رسولاكرم (ص) بود. در روايات آمده است كه آن حضرت (ص) در دوران كودكى حبيب، بين دو چشم او را بوسيده است. حبيب مورد توجه و عنايت امام حسن مجتبى عليه السلام نيز بود و آن حضرت در نامهاى به او چنين مىفرمايد: «به درستى كه تو مردى با غيرت و جوانمردى» .
«شيخ مظفر» به نقل از «كشى» به نقل از «فضيل بن زبير» روايت مىكند كه روزى «ميثم تمار» سوار بر اسب از جايى مىگذشت. به حبيب بن مظاهر رسيد كه سواره از محله بنىاسد عبور مىكرد.
حبيب گفت:
پيرمردى كم مو با شكمى بزرگ مىبينم كه در محله دارالرزق خربزهفروشى مىكند و عاقبت به خاطر عشق به اهل بيت پيامبر (ص) شكمش دريده شده و به دار آويخته مىشود.
1) حبيب به جهت اينكه از صغار صحابه بوده بعدها از صغار صحابه تعبير به تابعين هم شده است.
2) انصار الحسين، ص 76.
3) «شرطة الخميس» به كسانى مىگويند كه با حضرت على عليه السلام پيمان بستند تا پاى مرگ در ركابش باشند. اين افراد مورد اعتماد اميرمؤمنان عليه السلام بودند، بزرگانى چون: سلمان فارسى، ابوذر، مقداد، عمار، سهلبن حنيف، ميثمتمار، اصبغ بن نباته و اويس قرنى از اين افراد بودند. (مترجم)
ميثم گفت:
من هم مردى را مىشناسم سرخ چهره با دو گيسوى بلند كه براى يارى پسر دختر پيامبر (ص) خروج مىكند. عاقبت كشته مىشود و سرش را بر نيزه مىگذارند و در شهر كوفه مىگردانند!
آن دو از هم جدا شدند و كسانى كه سخنان آن دو را شنيده بودند، گفتند: «دروغگوتر از اين دو نديده بوديم!»
ساعتى نگذشت كه «رشيد الهجرى» نيز از راه رسيد و سراغ آن دو را گرفت. مردم گفتند: «آنان رفتند و شنيديم كه چنين و چنان گفتند!» رشيد گفت: «خداى ميثم را بيامرزد!» فراموش كرد بگويد كه به آورنده سر حبيب يك صد درهم بيشتر جايزه داده خواهد شد. (1)
سپس راه خود را گرفت و رفت. مردم چون اين را شنيدند، گفتند: «به خدا سوگند كه اين يكى، از آن دو نفر نيز دروغگوتر است!» طولى نكشيد كه ديديم ميثم در كنار در خانه «عمرو بن حريث» به دار آويخته شد و سر حبيب را كه همراه امامحسين عليه السلام كشته شده بود، بالاى نيزه كردند و به كوفه آوردند و اين رخدادها همانطور كه آنها گفته بودند، اتفاق افتاد. (2)
روايت شده كه روزى حبيب جلوى مغازه عطارى در بازار كوفه ايستاده بود تا براى محاسن خود رنگ بخرد. «مسلم بن عوسجه» از آنجا مىگذشت. رو به سوى حبيب
كرد و گفت: «اى برادر! اى حبيب! مىبينم كه اهالى كوفه مصمماند به جنگ نوه پيامبر (ص) بروند» . چشمان حبيب اشكآلود شد و رنگ را بر زمين ريخت و گفت: «به خدا سوگند كه در راه حسين عليه السلام اين محاسن را به خون گلوى خود رنگين خواهم كرد» . (1)
هنگامى كه امامحسين عليه السلام از مكه به سوى كوفه رهسپار بود، نامهاى به حبيب بن مظاهر نوشت كه مضمون آن، اين است:
به نام خداوندگار بخشاينده و مهربان
از حسينبن على به مرد فقيه حبيببن مظاهر. اى حبيب! به درستى كه تو خويشاوندى ما را به رسول خدا (ص) مىدانى و از ديگران به جايگاه ما آگاهترى و مردى غيرتمند هستى. پس با جان خود در راه يارى ما كوتاهى مكن تا در روز قيامت جدم پاداش تو را بدهد.
حبيب با همسرش مشغول غذا خوردن بود. لقمه در گلوى همسرش گير كرد.
رو به شوهرش كرد و گفت: «الله اكبر! اى حبيب! هم اكنون نامهاى مهم از مردى بزرگوار به دستت خواهد رسيد» . هنوز سخنش به پايان نرسيده بود كه صداى در به گوش رسيد. حبيب كنار در رفت و پرسيد: «كيستى؟» گفت: «فرستاده و پيامآور حسينم» .
حبيب گفت: «به راستى كه همسرم راست گفت» . پيك، نامه را به او داد و حبيب نامه را گشود و خواند. همسرش از او درباره نامه پرسيد و حبيب مضمون نامه را به او گفت. زن گريست و گفت: «اى حبيب! تو را به خدا سوگند مىدهم كه در يارى نوه
1) البطل الاسدى، ص 43.
پيامبر (ص) كوتاهى نكنى!» حبيب گفت: «آرى چنين خواهد بود تا آنگاه كه در كنار او كشته شوم و محاسنم با خون گلويم رنگين شود» .
حبيب نمىخواست عموزادگانش از نيت او آگاه شوند و خبر وى به ابن زياد برسد.
آنگاه كه مشغول رسيدگى به كارها و پيوستن به امامحسين عليه السلام بود، عموزادگانش باخبر شدند و به نزد او رفتند و گفتند: «اى حبيب! ما را با پادشاهان و فرمانروايان چه كار؟» حبيب آنچه در دل داشت، مخفى نمود و انكار كرد. همسرش سخنان وى را شنيد و به او گفت: «اى حبيب! گمان مىكنم كه علاقهاى به يارى امامحسين عليه السلام ندارى!» حبيب چون اين سخن را از همسرش شنيد، خواست كه او را بيازمايد. به او گفت «: آرى چنين است» . زن گريه كرد و گفت:
آيا فراموش كردى اين سخن پيامبر خدا را كه در حق او و برادرش حسن عليه السلام فرمود: «اين دو فرزند من سرور جوانان بهشتاند و چه قيام كنند و چه بنشينند، امام و پيشوايند» . حال كه فرستاده حسين عليه السلام با نامهاش به نزد تو آمده و از تو يارى مىطلبد، تو او را بىجواب مىگذارى؟ !
حبيب گفت: «از يتيمى فرزندانم و بيوه شدن تو هراسانم» . همسرش پاسخ داد: «ما از زنان بنىهاشم و يتيمان خاندان پيامبر (ص) پيروى خواهيم كرد و سرپرستى ما بر عهده خداوند خواهد بود كه او بهترين سرپرست و وكيل است» . چون حبيب اين سخنان را از همسرش شنيد و از نيت وى آگاه شد، براى او دعا كرد و درخواست پاداشى نيكو نمود. (1)
سپس او را از هدف خود آگاه كرد و به او گفت كه مىخواهد به سوى آن حضرت
1) البطل الاسدى، ص 43.
حركت كند. همسرش گفت: «از تو خواهشى دارم» . حبيب گفت: «چيست؟» گفت: «اى حبيب! تو را به خدا سوگند مىدهم چون نزد امامحسين عليه السلام رسيدى، سلام مرا به او برسان و از طرف من دست آن حضرت را ببوس» . حبيب گفت: «چنين خواهم كرد» .
مظفر گويد: حبيب اسب خود را براى سفر آماده كرد و به غلامش گفت: «اسب مرا بگير و به فلان جا برو و بدون آنكه كسى متوجه شود، در آنجا منتظر من بمان» . غلام، اسب را برداشت و بدان مكان رفت و به انتظار ارباب خود ايستاد. حبيب با همسر و فرزندانش وداع كرد و مخفيانه از كوفه خارج شد، گويى كه مىخواهد به روستاى خود برود. غلام چون ديد اربابش دير كرد، رو به اسب حبيب كه در حال خوردن علف بود، كرد و گفت: «اى اسب! اگر صاحبت نيايد، سوار تو خواهم شد و به يارى حسين عليه السلام خواهم رفت» . حبيب از راه رسيد و سخنان غلام را شنيد. اشك از چشمانش جارى شد و گفت: «اى فرزند رسول خدا پدر و مادرم به فدايت. . . غلامان نيز در آرزوى يارى تو هستند، پس آزادگان چگونه خواهند بود؟» سپس به غلام خود گفت: «اى غلام! تو در راه خدا آزادى» . غلام گريست و گفت: «اى سرورم! به خدا سوگند كه تو را رها نخواهم كرد تا با تو به يارى حسين عليه السلام پسر دختر پيامبر بشتابم و در ركاب وى شهيد شوم» . حبيب براى او دعا كرد تا خداوند به او جزاى خير دهد.
امامحسين عليه السلام در راه كوفه دوازده پرچم انتخاب و آن را بين ياران خود تقسيم كرد. يك پرچم باقى ماند. برخى از اصحاب به آن حضرت عرض كردند كه بر ما منت گذاريد و آن پرچم را به ما بدهيد. اما امامحسين عليه السلام فرمود: «به زودى صاحب آن خواهد آمد» .
ياران به آن حضرت عرض كردند: «اى پسر پيامبر (ص) ، اجازه بده كه از اين منزل رخت بربنديم» . حضرت فرمود: «كمى صبر كنيد تا حامل اين پرچم از راه برسد» . امام عليه السلام با يارانش مشغول صحبت بود، گرد و غبارى از طرف كوفه برخاست و حبيب
با غلامش از راه رسيدند. امامحسين عليه السلام و ياران به استقبال وى رفتند. چون حبيب به نزديكى امامحسين عليه السلام رسيد، از اسب پياده شد و با چشمان گريان زمين را بوسيد و بر آن حضرت و يارانش سلام كرد و آنان نيز پاسخ سلام او را دادند. (1)
زينب كبرى عليهاالسلام صداى آنان را شنيد و پرسيد: «اين مرد كيست كه به نزد ما آمده است؟» گفتند: «حبيب بن مظاهر است» . حضرت زينب فرمود: «سلام من را نيز به او برسانيد» . چون سلام آن حضرت را به حبيب رساندند، سيلى به صورتش زد و خاك بر سر خود پاشيد و گفت: «من كه باشم كه دختر اميرالمومنين عليه السلام بر من سلام كند» . (2)
تاريخنگاران مىنويسند: حبيب يكى از كسانى بود كه امامحسين عليه السلام را به كوفه دعوت نمود. وقتى مسلمبن عقيل وارد كوفه شد و در منزل مختار اقامت گزيد، طرفداران امامحسين عليه السلام گرداگرد او را گرفتند و گروهى از خطبا كه «عابس شاكرى» در پيشاپيش آنان بود، برخاستند و خطبه خواندند، حبيب چون خطبه عابس را شنيد، او را مدح كرد و گفت:
خداى تو را رحمت كند كه هر آنچه در دل داشتى با سخنانى موجز بر زبان راندى. به خداوند - تبارك و تعالى - كه خدايى جز او نيست، سوگند مىخورم كه من نيز اعتقادى همانند اعتقاد تو دارم.
سپس حبيب و مسلمبن عوسجه در كوفه شروع به بيعت گرفتن براى امامحسين عليه السلام
1) البطل الاسدى، ص 43.
2) البطل الاسدى، ص 45؛ معالى السبطين، حائرى مازندرانى، ج 1، ص 371؛ به نقل از دربندى در اسرار الشهادة. مرحوم مظفر مىگويد به نظر من اين روايت اعتبارى ندارد و غير معقول مىباشد. چگونه است كه حبيب در كوفه بدون پنهانكارى آشكار مىگردد درحالىكه او يكى از كسانى بود كه براى امامحسين عليه السلام نامه نوشت و او را به كوفه دعوت كرد و يكى از كسانى بود كه در ركاب مسلمبن عقيل جنگيد؟ چگونه است كه مسلمبن عوسجه آشكارا در كوفه ظاهر مىشود، درحالىكه او يكى از فرماندهان مسلمبن عقيل بود؟ اين علاوه بر سخنان ركيك و متناقض روايت است. البته ما خطبا را به دروغگويى متهم نمىكنيم ولى پس از اين توضيح معتقديم كه اين روايت صحت ندارد و اين به دلايلى است كه ذكر شد.
كردند. زمانى كه عبيداللهبن زياد وارد كوفه شد و كوفيان حضرت مسلم را رها كردند و ياران مسلم فرار نمودند، نزديكان حبيب و مسلم بن عوسجه آنها را پنهان كردند.
هنگامى كه خبر رسيد امامحسين عليه السلام به كربلا رسيده است، آنان مخفيانه به سوى او راهى شدند، به گونهاى كه شبها راه مىرفتند و روزها مخفى مىشدند تا خود را به امامحسين عليه السلام رساندند. (1)
هنگامى كه حبيببن مظاهر به امامحسين عليه السلام رسيد و ياران كم و دشمنان فراوان وى را ديد، به آن حضرت عرض كرد:
در اين نزديكى تيرهاى از بنىاسد زندگى مىكنند. اگر به من اجازه دهيد آنها را براى يارى شما فراخوانم. چه بسا كه خداوند آنان را هدايت كند و به كمك آنها اين بلا از شما دفع شود!
امامحسين عليه السلام به او اجازه داد. حبيب به سوى آنان رفت و در مجلس آنان نشست و شروع به نصيحت آنان نمود و گفت:
اى بنىاسد! به راستى امروز بهترين ارمغان را براى شما آوردهام. بدانيد و آگاه باشيد كه امامحسين عليه السلام فرزند اميرالمومنين على عليه السلام و فاطمه عليهاالسلام دختر رسولالله (ص) همراه با گروهى از مؤمنان در نزديكى شما فرود آمدهاند و دشمنان گرداگرد آنها را فرا گرفتهاند و مىخواهند با آنها بجنگند. من به نزد شما آمدم تا از شما بخواهم كه به حمايت او برخيزيد و حرمت رسول الله (ص) را درباره امامحسين عليه السلام نگاه داريد. به خدا سوگند، اگر به يارى او برخيزيد، خداوند شرفدنيا و آخرت را به شما ارزانى خواهد كرد و من شما را به اين
1) الابصار، السماوى، ص76.
كرامت فرامىخوانم؛ زيرا شما از خويشان من و از بستگان پدرى و نزديكترين افراد به من هستيد.
عبداللهبن بشير اسدى از جاى برخاست و گفت:
اى ابوالقاسم، خداوند از سعى و تلاش تو خشنود باد. به خدا سوگند تو كرامتى را براى ما ارمغان آوردهاى كه به محبوبترين افراد نزديكش عطا مىكند. من اولين كسى هستم كه تو را اجابت مىكنم.
سپس گروهى ديگر از بنىاسد نداى وى را اجابت كردند و همراه حبيب به سوى كربلا حركت كردند، ولى فردى مخفيانه خود را به ابنسعد رساند و اين موضوع را به او اطلاع داد. ابنسعد شخصى به نام «ازرق» را به همراه پانصد سوار براى جلوگيرى از حركت آنان فرستاد. آنان شبانه خود را رساندند و مانع حركت اين گروه شدند، اما همراهان حبيب زير بار نرفتند و ازرق با آنان به نبرد برخاست. چون دريافتند كه قدرت مقابله با سواران ازرق را ندارند، در تاريكى شب عقبنشينى كردند و از منازل خود دورى گزيدند. حبيب ناچار شد كه نزد امامحسين عليه السلام برگردد و ماجرا را براى آن حضرت بيان نمايد. (1)آن حضرت فرمود: (وَ مَا تَشَاءُونَ إِلاَّ أَنْ يَشَاءَ اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ) (التكوير:29)
يك - از روايات چنين برمىآيد كه حبيببن مظاهر در روز ششم محرم به امامحسين عليه السلام ملحق گرديد. اين موضوع به روشنى در نوشتههاى خوارزمى اينچنين آمده است:
در روز ششم محرم لشكريان پيرامون عمربن سعد گرد آمدند و چون حبيببن
1) ذخيرة الدارين، عبدالمجيد حسينى شيرازى؛ معالى السبطين، ج 1، ص 371، به نقل از بحارالانوار.
مظاهر اسدى چنين ديد، به نزد امامحسين عليه السلام آمد و به ايشان فرمود: اى فرزند رسول خدا (ص) در نزديكى ما قومى از بنىاسد زندگى مىكنند. . . .
دو - هنگامى كه «قرة بن قيس حنظلى» ، فرستاده عمر سعد به نزد امامحسين عليه السلام آمد و نامه عمر سعد را به امام رساند و امام نيز پاسخ او را داد، حبيب به قره گفت: «اى قرةبن قيس، واى بر تو! آيا مىخواهى به نزد قوم ستمكار بازگردى؟ به يارى اين مرد بشتاب كه خداوند به وسيله پدرانش به ما و شما كرامت داد!» قره گفت: «. . . بگذار من پاسخ نامه را برسانم و سپس در اينباره تصميم مىگيرم» . (1)
سه - عصر روز تاسوعا، حبيببن مظاهر با دشمن چنين گفت:
به خدا سوگند فرداى قيامت بدترين قومى كه به محضر الهى مىرسند آن قوماند كه فرزندان پيامبر (ص) و عترت و اهلبيت وى عليهم السلام و عابدترين مردم و شبزندهداران و ذكرگويان را به قتل رسانند.
چهار - در روز عاشورا هنگامى كه شمر در پاسخ موعظه امامحسين عليه السلام گفت: «كسى كه سخنان تو را دريابد، خداوند را زبانى مىپرستد» ، حبيبدر پاسخ وى گفت:
به خدا سوگند، مىبينم كه تو خداوند را بر اساس هفتاد حرف مىپرستى و من گواهى مىدهم كه تو راست مىگويى كه چيزى از سخنان او را نمىفهمى؛ زيرا خداوند بر دل تو مُهر زده است. (2)
پنج - «طبرى» و ساير تاريخنويسان آوردهاند كه حبيب در سمت راست سپاه امامحسين عليه السلام و زهيربن قين در سمت چپ سپاه بود و چون مبارزى از لشكر ابنسعد به ميدان مىآمد و مبارز مىطلبيد، به سرعت جواب او را مىداد.
شش - گويند كه چون مسلمبن عوسجه در ميدان از پاى افتاد، امامحسين عليه السلام و
حبيب به سوى او رفتند. حبيب به او گفت: «اى مسلم، شهادت تو بر من گران است. تو را به بهشت بشارت مىدهم» . مسلم با صداى ضعيفى جواب داد: «خداوند تو را نيز به بهشت بشارت دهد!» حبيب گفت:
هر چند مىدانم من نيز در پى تو روان خواهم بود و تا لحظاتى ديگر به تو ملحق خواهم شد، ولى دوست دارم كه وصيت خود را به من كنى تا به آنچه كه از بستگان و يا امور دينى بدان علاقمند هستى، توجه كنم.
مسلم گفت: «خداى تو را رحمت كند!» و سپس به امامحسين عليه السلام اشاره كرد و ادامه داد: «من تو را به حمايت اين شخص وصيت مىكنم. مبادا كه جان خود را نثارش نكنى!» حبيب گفت: «به خداوند كعبه چنين خواهم كرد» . (1)
چون امام عليه السلام از يارانش خواست كه از لشكريان بنىاميه بخواهند براى اداى نماز، به آنها فرصت دهند، «حصينبن تميم» از لشكريان بنىاميه گفت: «اين نماز پذيرفته نخواهد شد» . حبيببن مظاهر در جواب او گفت: «پذيرفته نشود! گمان مىكنى اين نماز از خاندان رسول خدا (ص) پذيرفته نمىشود و از تو پذيرفته خواهد شد اى الاغ!» (2)
حصينبن تميم از اين سخن خشمگين شد و به سوى لشكر امامحسين عليه السلام يورش آورد. حبيببن مظاهر نيز به سوى او آمد و با شمشير بر صورت اسب او نواخت و اسبش را از پاى درآورد و حصين را بر زمين زد. يارانش حمله كرده و او را نجات دادند. سپس حبيب اين رجز را خواند:
1) تاريخ الامم و الملوك (معروف به تاريخ الطبرى) ، محمدبن جرير طبرى، ج 4، ص 633.
2) تاريخ الامم و الملوك (معروف به تاريخ الطبرى) ، محمدبن جرير طبرى، ج 4، ص 636. به نظر ما همانطور كه در برخى از منابع آمده است، كلمه خمار به معنى مست صحيحتر است تا كلمه حمار كه به معنى الاغ؛ چرا كه گفتن اين كلمات از صحابه پيامبر (ص) و حضرت على عليه السلام پذيرفتنى نيست و اينكه به حيوان بىآزارى ستم روا دارد و او را با اين شخص مسخ شده مساوى قرار دهد.
أقسم لو كنا لكم أعداداً
أو شطركم وليتم اكتاداً يا شر قوم حسباً و أدا
سوگند مىخورم كه اگر تعداد ما بيشتر و يا نصف تعداد شما بود، شما را شكست مىداديم، اى قومى كه از حيث حسب و نسب بدترين اقوام هستيد. و گويند: حبيب بن مظاهر در روز عاشورا اين رجز را مىخواند:
أنا حبيب و أبي مظاهر
فارس هيجاء و حرب تسعر
أنتم أعد عدة و أكثر
ونحن أوفى منكم و أصبر
و نحن أعلى حجة و أظهر
حقاً و أتقى منكم و أعذر
من حبيبم و پدرم مظاهر است و جنگجوى جنگها و نبردهاى دشوارم. تعداد شما بيشتر است و لوازم جنگى بيشترى داريد، ولى ما وفادارتر از شما و بردبارتر از شماييم.
همچنين دليل و حجت ما برتر و حق ما واضحتر است و ما از شما پاكتر و پرهيزگارتريم.
سپس جنگى سخت كرد و عاقبت «بديل» ، يكى از افراد قبيله بنىتميم و از طايفه «بنىعقفان» بر او حمله كرد و با شمشير سر او را شكافت و به شهادت رساند. آنگاه شخص ديگرى از قبيله بنىتميم به او يورش برد و با نيزه به او زد و بدينگونه حبيب از اسب افتاد و تلاش كرد از جاى برخيزد كه ناگهان حصينبن تميم با شمشير بر سر او زد و حبيب دوباره بر زمين افتاد. شخصى تميمى از اسب پياده شد و سر حبيب را از بدن جدا ساخت. حصين بن تميم به او گفت: «من در كشتن حبيب با تو شريك بودهام» . تميمى گفت: «به خدا سوگند كه كسى غير از من او را به قتل نرساند» . حصين گفت:
سر او را به من بده تا بر گردن اسب خود بياويزم كه مردم ببينند و بدانند من در قتل او شريك بودهام. سپس آن را به تو مىدهم تا به نزد عبيدالله بن زياد ببرى؛ زيرا نيازى به جايزه قتل او ندارم و مىتوانى آن جايزه را بگيرى.
ولى تميمى از اين كار خوددارى كرد. نزديكان او بين اين دو نفر ميانجيگرى كردند و عاقبت تميمى سر حبيببن مظاهر را به حصين سپرد. حصين سر حبيب را بر گردن اسب خود آويخت و در لشكرگاه ابنزياد جولان داد و سپس سر را به او پس داد. چون به كوفه بازگشتند، تميمى سر حبيب را بر سينه اسبش آويخت و رهسپار قصر ابنزياد شد.
قاسم پسر حبيببن مظاهركه نوجوانى بيش نبود، چون سر پدر را با سواركار ديد، به دنبال او راه افتاد و با او وارد قصر ابنزياد شد و به دنبال او بيرون آمد. تميمى از اين كار شگفتزده شد و رو به سوى پسر كرد و گفت: «اى فرزند، چرا مرا تعقيب مىكنى؟» قاسم گفت: «چيزى نيست» . تميمى گفت: «بايد به من بگويى» . قاسم گفت: «اين سرى كه همراه توست، سر پدر من است. آن را به من مىدهى تا به خاك بسپارم» ؟ تميمى گفت: «اى فرزند، امير راضى بدين كار نمىشود. من هم مىخواهم پاداش خوبى براى كشتن او بگيرم» .
قاسم گفت: «ولى خداوند براى اين كار بدترين عذاب را به تو خواهد داد؛ زيرا تو كسى را كشتهاى كه از تو بهتر بود» . و بعد گريست.
پس از آن نيز قاسم هميشه در كمين بود تا فرصتى به دست آورد و قاتل پدر خود را بكشد. چون دوره حكمرانى مصعببن زبير فرا رسيد و مصعب، منطقه «باجميرا» (1)را
1) «باجميرا» بنا به نقل «ياقوت حموى» در كتاب معجم البلدان نام منطقهاى در نزديكى شهر تكريت عراق است و تاريخنويسان آوردهاند كه عبدالملك بن مروان چون قصد مقابله با «مصعببن زبير» را مىكرد، هر ساله به منطقه «بطنان حبيب» مىرفت و در آنجا اردو مىزد. منطقه بطنان در حد فاصل «قنسرين» و «جزيره» قرار داشت و مصعب بن زبير نيز به منطقه باجميرا مىرفت و آنجا اردو مىزد و منطقه باجميرا در نزديكى شهر موصل قرار داشت. هر كدام از آنها انتظار داشت كه طرف مقابل جنگ را آغاز كند ولى هيچ كدام جنگ را آغاز نمىكردند. چون زمستان فرا مىرسيد و برف مىباريد، عبدالملك به دمشق باز مىگشت و مصعب نيز به كوفه برمىگشت، و عبدالملك مىگفت: مصعب از جنگ خوددارى كرد و به گرماى آتش پناه برد. به درستى كه خداوند آتش را براى او برخواهد افروخت. «ابوالجهم كنانى» در اينباره چنين سروده است: أكل عام لك يا جميرا t t تغزو بنا و لاتفيد خيراً هر ساله به قصد جنگ به جميرا مىروى، ولى هيچ خيرى از اين كار به ما نمىرسد.
تصرف كرد، قاسم خود را به لشكريان مصعب رساند و دانست كه قاتل پدرش در يكى از خيمهها استراحت مىكند. به دنبال او خيمهگاه را جستوجو كرد. او را در خيمهاش در حال استراحت نيمروزى يافت و با شمشير به قتل رساند. (1)
ابومخنف گويد: «محمد بن قيس براى من روايت كرد و گفت: شهادت حبيببن مظاهر بر امامحسين عليه السلام ناگوار آمد و فرمود: خود و اصحابم را به خدا مىسپارم» . (2)مرحوم شيخ محمد سماوى (3)در مورد شهادت حبيب، اين بيتها را سروده است:
إن يهدّ الحسين قتل حبيب
فلقد هدّ قتله كلّ ركن
بطل قد لقي جبال الأعادي
من حديد فردّها كالعهن
لا يبالي بالجمع حيث توخّي
فهو ينصب كانصباب المزن
أخذ الثأر قبل أن يقتلوه
سلفاً من منية دون من
قتلوا منه للحسين حبيباً
جامعاً في فعاله كلّ حسن
اينكه شهادت حبيب، امامحسين عليه السلام را از پاى انداخت چيز عجيبى نيست؛ چرا كه شهادت وى هر ركن و اساسى را از پاى فكند. او دلاورى بود كه به مصاف كوههاى آهنپوش دشمنان رفت و آنان را همانند پشم حلاجى شده از هم پاشيد.
او در جنگ ترسى از دشمنان و گروه آنان نداشت و همانند باران بر آنان فرود مىآمد.
قبل از آنكه او را به قتل برسانند، خود انتقام خويش را از دشمنان گرفت، آنان شخصى را كشتند كه حبيب و دلبند امامحسين عليه السلام بود و در رفتار خود تمامى صفات نيكو را داشت.
در كتاب «ارشاد» آمده است: چون لشكريان ابنسعد از كربلا دور شدند، قومى از بنىاسد كه در نزديكى كربلا زندگى مىكردند، به سوى جنازه امامحسين عليه السلام و يارانش رفتند و بر آنها نماز خواندند. ابتدا امامحسين عليه السلام را در محل كنونى و فرزندش علىبنالحسين اصغر را در پايين پاى آن حضرت دفن كردند. سپس براى ساير شهداى اهلبيت عليهم السلام و ياران امام قبرى در طرف پايين پاى آن حضرت عليه السلام كندند و تمامى آنها را در آنجا به خاك سپردند. حضرت ابوالفضل عليه السلام را نيز در محل شهادتش يعنى در راه «غاضريه» كه اكنون محل قبر آن حضرت است، دفن كردند. (1)
در صفحه 361 كتاب، بعد از آوردن نام شهداى بنىهاشم روايت ديگرى مىآورد و چنين مىگويد:
و آنان هفده نفر بودند. . . و همگى از شهداى بنىهاشم بودند و تمامى آنان در طرف پايين پاى امامحسين عليه السلام در حرم وى دفن شدهاند. براى آنان قبرى كنده شد و اجساد پاكشان را در آن نهادند و بر روى آن خاك ريختند، البته به جز عباسبن على عليه السلام كه در محل شهادتش در مسير غاضريه دفن شده است و امروزه مرقد آن حضرت آشكار است، ولى از قبور ساير برادران و اهل بيت او كه نام برديم، اثرى نيست و زيارتكنندگان معمولاً در كنار قبر امامحسين عليه السلام و پايين پاى آن حضرت به قبرشان اشاره كرده و تمامى آنان و از جمله علىاكبر عليه السلام را زيارت مىكنند. نقل است كه حضرت علىاكبر عليه السلام نزديكترين شهدا به امامحسين عليه السلام است. ياران و اصحاب امام عليه السلام - رحمت خدا بر ايشان باد - كه همگى در ركاب آن حضرت به شهادت رسيدند، گرداگرد آن حضرت به خاك سپرده شدهاند و محل دفن هر كدام به درستى مشخص
1) الارشاد، محمد بن محمد نعمان (شيخ مفيد) ، ص 352.
نيست، ولى بدون شك تمامى آنان در كنار قبر امامحسين عليه السلام به خاك سپرده شدهاند و حائر حسينى آنها را در برگرفته است. خداى از آنان راضى باشد و آنان را راضى نمايد و در بهشت وسيع خود جاى دهد. (1)
در كتاب كبريت احمر آمده است كه:
چون امام زينالعابدين عليه السلام دفن جسد مطهر امامحسين عليه السلام را به پايان رساند، قبرى براى اجساد مطهر ياران آن حضرت كند و همه آنان را در آن قبر به خاك سپرد و فقط جسد مطهر حبيببن مظاهر را به اصرار برخى از عموزادگانش جداى از قبور شهدا به خاك سپرد. (2)
شيخ محمد باقر قائنى بيرجندى درباره اين روايت چنين مىگويد:
نمىتوان به تمامى روايت اطمينان كرد و اين، به علت اختلاف زياد بين راويان در هر باب است. هر چند كه ابواب آن فراوان است و بايد به اخبار به دنياآمدگان و درگذشتگان و شرح حالات و معجزات و همچنين رزمندگان زن و مرد دقت شود، ولى با شرح و تفصيلى كه «سيد نعمتالله جزائرى» در كتاب خويش، مدينة العلم درباره دفن شهدا آورده است - بايد يادآور شد كه سيد جزائرى از شاگردان علامه مجلسى است - اين روايت را در اكسير العباده به نقل از برخى افراد مورد اعتماد از كتاب فوق آورده است. هر چند روش سيد جليل و دانشمند، تسامح در نقل اخبار و روايات ضعيف است، من مانعى در نقل و روايت آنها نمىبينم؛ زيرا بين اين روايات و مطالب ديگر و نيز روايات معتبر منافاتى وجود ندارد. (3)
آنچه نوشتههاى صاحب «كبريت احمر» را تأييد مىكند، مطالبى است كه «ابنقولويه» در كتاب «كامل الزيارات» خود نقل مىكند و قبر امامحسين عليه السلام و علىبنالحسين عليه السلام و ساير شهدا را نام مىبرد و از قبور ديگر يادى نمىكند، «شيخ محمد مهدى شمسالدين» در اينباره مىگويد:
گفته مىشود كه بنىاسد قبر حبيببن مظاهر را به تنهايى و در محلى در سمت سر امامحسين عليه السلام به خاك سپردند و اين، به خاطر توجهى بود كه آنان به وى داشتند؛ زيرا او هم از بنىاسد بود. بنىتميم نيز جسد مطهر حربن يزيد رياحى را حدود يك ميل دورتر از قبر امامحسين عليه السلام به خاك سپردند و قبر او امروزه مورد توجه همگان است، و اين موضوع را شيخ مفيد نياورده است. (1)
در كتاب «المزار» آمده است زيارت ياران امامحسين عليه السلام كه كنار او دفن شدهاند و همچنين آنان كه مانند حضرت عباس عليه السلام و حبيب و حر در حرم مطهر كنار آن حضرت نيستند، مستحب و سزاوار است. (2)
مرحوم «شيخ مظفر» پدر علامه شيخ مظفر به استناد روايت مذكور در صفحه 126 كتاب «كبريت احمر» ، صحت قبر صحابى بزرگوار، حبيب بن مظاهر را تأييد مىكند و گفتنى است كه شيخ مظفر اين روايت را از «اسرار الشهادة» دربندى صفحه 469 و كتاب «ايقاد» سيد محمد شاه عبدالعظيمى صفحه 144 نقل كرده و در كتاب خود «البطلالاسدى» (3)چنين مىگويد:
روزى درباره شهداى كربلا و آرامگاههايشان و چگونگى دفن آنان صحبت مىكرديم و سخن به مرقد مطهر منسوب به حبيببن مظاهر كه نزديكى سر
مطهر است، رسيد. «علامه سماوى» رحمة الله گفت: اين مرقد صحت ندارد و ساختگى است و مدعى شد كه اين موضوع را از جماعتى شنيده است. همچنين در جمع ما شخصى بود كه مدعى شد يكى از فقهاى بزرگ و مراجع شيعه - كه نامش را برد - معقتد است كه اين قبر را خادمين حرم مطهر ساختهاند تا با روشهاى مختلف افراد سادهلوح را فريفته و اموالشان را از آنان بگيرند.
شيخ مظفر ادامه مىدهد كه فرصتى دست نداد تا از آن علامه مشهور درباره درستى و يا نادرستى اين ادعا سؤال كنم، ولى من معتقد به درستى اين مرقد هستم و دليلى بر ادعاى مذكور نمىيابم به ويژه كه اين قصه در دوران علما و دانشمندانى بوده است كه نفوذ دينى زيادى داشتند و از هرگونه بدعت جلوگيرى مىكردند. اگر حقيقت چنين بود، آن را انكار مىكردند و به مقابله با آن مىپرداختند و آنچه كه درباره دفن شهدا آمده روشن و آشكار است و درستى وجود اين مرقد را مىرساند. (1)مشهور بودن اين مرقد و زيارت مردم و اقرار مراجع و مجتهدين و بزرگان شيعه كه معاصر با آن علامه بودند و مخالفت نكردن آنان با زيارت اين مرقد، دليل ديگرى در درستى انتساب اين مرقد مبارك به حبيببن مظاهر مىباشد.
برخى از اهالى كوفه در نامههايى به يزيدبن معاويه، از خطرى كه او را تهديد مىكرد، آگاهش ساختند. از مهمترين اين نامهها، نامه «عبدالله الحضرمى» است كه در آن چنين آمده بود:
اما بعد، بدان كه مسلمبن عقيل وارد كوفه شد و شيعيان با حسينبن على عليه السلام بيعت
1) البطل الاسدى، ص 73.
كردند. اگر به كوفه توجه و عنايتى دارى، بايد مردى نيرومند را بدينجا بفرستى تا دستورهاى تو را اجرا كند و همانند تو با دشمنانت برخورد كند؛ زيرا كه حكمران كنونى كوفه «نعمان بن بشير» مردى ضعيف است يا خود را به ضعف و ناتوانى زده است.
يزيد با مشاور خود «سرجون رومى» مشورت كرد، وى پيشنهاد كرد «عبيداللهبن زياد» را به حكمرانى كوفه انتخاب كند. به او گفت:
معاويه در زمان حيات خويش، حكم فرماندارى كوفه را براى ابنزياد صادر كرده بود و وى هنوز آن حكم را در دست دارد، ولى اين حكم به اجرا درنيامده است؛ زيرا ابن زياد به خشونت و ستمكارى معروف است. با توجه به اوضاع پيش آمده، او تنها كسى است كه مىتواند با رعب و وحشت، قيام مردم را سركوب نمايد.
ابنزياد پس از قبول حكمرانى كوفه، براى رفتن به اين شهر از مسير بصره استفاده كرد و لباس يمانى بر تن كرد. عمامهاى سياه بر سر گذاشت و چهره خود را پوشاند و به گونهاى وارد كوفه شد كه مردم كوفه گمان كردند كه وى امامحسين عليه السلام است و شادى و پاىكوبى كردند. ابنزياد پس از ورود به كوفه و مشاهده شادى و استقبال مردم، خشمگين شد و به سرعت به قصر الاماره رفت و همان جا بود كه نقشه مهار همهجانبه شهر را كشيد و تلاش كرد تا ترس و وحشت را در شهر بپراكند. از اين رو دستور داد تا تعدادى از شيعيان كوفه را دستگير كرده، فوراً بكشند. (1)
هدف وى از اين كار ترساندن مردم و دور كردن آنان از قيام حسينى بود. او همچنين دستور داد بسيارى از ياران امامحسين عليه السلام نظير سليمانبن صُرد خزاعى و مختار بن ابىعبيده ثقفى و چهارصد تن ديگر از بزرگان و اعيان و اشراف كوفه را
1) حياة الامام الحسين عليه السلام، باقر شريف القرشى، ج 2، ص 375.
دستگير كرده و به زندان اندازند. او با اين كارهاى خشن، كاملاً بر شهر كوفه مسلط شد و اهالى كوفه را به فرمانبردارى كامل خود درآورد و شعار معروف خود «هركس دستورات مرا اجرا نكند و با من پيمان نبندد، بايد در انتظار تازيانه و شمشير من باشد» (1)را بر سر زبانها انداخت.
سپس تلاشهاى خود را براى در دست گرفتن ورودىها و خروجىهاى شهر كوفه زياد كرد تا هر تحركى را براى يارى امامحسين عليه السلام سركوب نمايد. از اين رو، به رئيس پليس خود «حصين بن تميم» دستور داد تا ابتدا به «قادسيه» و سپس به «خفان» -منطقهاى نزديك كوفه - برود و بعد راهى منطقه «قطقطانه» شود. اين منطقه در نزديكى كوفه و رو به سرزمين كربلا بوده و در گذشته زندان «نعمان بن منذر» در آن قرار داشته است. پس از آن، حصين راهى كوه لعلع و نجم شد. همزمان با اين كارها لشكريان ابنزياد موفق شدند فرستاده امامحسين عليه السلام به كوفه «قيس بن مسهر صيداوى» را دستگير كنند. كنترل صحرا و نگهبانى از آن و پيگيرى مسير حركت امامحسين عليه السلام نيز به «حربن يزيد رياحى» كه فرمانده هزار سوار بود، سپرده شد.
حربن يزيد رياحى فرزند «ناجية بن قعنب بن عتاب بن هرمى بن رياح بن يربوع بن حنظلة بن مالك بن زيد بن مناة بن تميم التميمى يربوعى رياحى» است. (2)وى از اشراف و بزرگان كوفه بود و جايگاهى رفيع در جامعه كوفه آن زمان داشت و فرماندهى سواران و لشكريان بدو سپرده شده بود. جد اعلاى وى «عتاب» (3)رتبه و مقامى نظير
نعمان بن منذر داشت. (1)
«ابو مخنف» به نقل از «ابىجناب» به نقل از «عدىبن حرمله» به نقل از «عبداللهبن حرمله» به نقل از «عبداللهبن سليم اسدى» و «بذرىبن مشعل اسدى» گويد: هنگامى كه امامحسين عليه السلام در هنگام سحر به منزلگاه «شراف» رسيد، به جوانان قافله فرمود: «همةةة مشكها را از آب پر كنيد» . و چون ساعتى از روز راه سپردند، امامحسين عليه السلام تكبير مردى را شنيد و در پاسخ او تكبير گفت. از او پرسيد: «براى چه تكبير گفتى؟» مرد پاسخ داد «: نخلستانى مىبينم!» عبدالله و بذرى اسدى گفتند كه در اين صحرا نخلستانى نمىشناسيم. امام فرمود: «پس به نظر شما چيست؟» گفتند: «سوارانى هستند كه به سوى ما مىآيند» . امام عليه السلام فرمود: «آيا در اين اطراف پناهگاهى نيست كه در پشت خود قرار دهيم و از يك سمت با آنان مقابله نماييم؟» گفتند: «بله، كوه ذو حسم» .
امامحسين عليه السلام و قافلهاش به طرف چپ حركت كردند و در كنار ذوحسم ايستادند و چادر زدند. سواران ابنزياد به فرماندهى حر بن يزيد كه پيشقراولان لشكر ابنزياد بودند، كمكم از راه رسيدند و ظهر هنگام در برابر او صف كشيدند. امامحسين عليه السلام و يارانش نيز عمامه بر سر نهاده و شمشيرهاى خود را بستند. امام عليه السلام به يارانش دستور داد كه آب بنوشند و به اسبهاى خود و اسبهاى دشمنان آب دهند. (2)
«علىبن طعان محاربى» گويد: «آن روز همراه حر بودم و از آخرين افرادى بودم كه بدان منطقه رسيدم. امامحسين عليه السلام كه تشنگى من و شترم را ديد، فرمود تا به من آب بدهند. سپس روى به سوى من كرد و فرمود: «اى برادر عرب! شتر خود را بخوابان» . من نيز شتر خود را خواباندم. سپس فرمود كه از مشك آب بخورم. من مشك را گرفتم و تلاش كردم كه از آن آب بنوشم، ولى هرچه كردم، آب از اطراف دهانم سرازير
مىشد. امام عليه السلام فرمود: «دهانه مشك را بپيچان» . من نمىدانستم كه اين كار را چگونه انجام دهم! آن حضرت از جاى برخاست و دهانه مشك را پيچاند و من سيراب شدم و اسب خود را نيز سيراب كردم» . (1)
امامحسين عليه السلام با اين لطف و محبت بىنهايت خويش به دشمنان، در حقيقت درس بزرگ و جاودانهاى از اخلاق اسلامى و اخلاق پيامبر و امامان به جهانيان داد كه يادآور رفتار بزرگ منشانه جد بزرگوارش، پيامبر اكرم (ص) با مشركان در روز فتح مكه و رفتار پدرش علىبن ابى طالب عليه السلام در جنگ صفين بود. اينگونه آنان را مشمول رفتار انسانى و بزرگوارانه خويش نمود و روحيه محبت و دلسوزى را كه با آن بزرگ شده بود، به آنان نشان داد. علامه «شيخ احمد نحوى» ابيات زير را درباره آن حضرت سرود:
احشاشة الزهراء بل يا مهجة
الكرار يا روح النبي الهادي
عجباً لهذا الخلق هلا أقبلوا
كل إليك بروحه لك فادي
لكنهم ما وازنوك نفاسة
أني يقاس الذر بالاطواد
عجباً لحلم الله جل جلاله
هتكوا حجابك و هو بالمرصاد
عجباً لآل الله صاروا مغنماً
لبني يزيد هدية و زياد (2)
از اين مردم در تعجبم كه شايسته بود به سوى تو، اى پاره تن زهرا عليه السلام و جگر گوشه حضرت على عليه السلام و روح و روان پيامبر اكرم (ص) ، بيايند و روح خود را فداى تو سازند، ولى آنان قدر تو را نشناختند؛ زيرا هرگز نمىتوان ذره را با كوه مقايسه كرد. در تعجبم از صبر و بردبارى خداوند - تبارك وتعالى - كه پاره شدن حجاب تو را ديد، در حالى كه هميشه در كمين كافران است. در تعجبم كه چگونه خاندان وحى، غنيمتى در دستان فرزندان يزيد و ابنزياد شدند.
«سيد محمد كشميرى» نيز چنين سروده است:
سقيت عداك الماء منك تحنناً
بأرض الفلاة حيث لا يوجد الماء
فكيف إذا تلقي محبيك في غد
عطاشي من الاجداث في دهشة جاؤوا (1)
بر دشمنان خود محبت كردى و آنان را در بيابان بىآب و علف سيراب كردى. پس چگونه فرداى قيامت كه دوستدارانت با ترس و وحشت از راه مىرسند، از آنان پذيرايى خواهى كرد؟ !
ظهر فرارسيد. امامحسين عليه السلام دستور داد كه اذان بگويند. شيخ صدوق در كتاب «الامالى» روايت مىكند كه حر گفت:
آن هنگام كه از خانهام به قصد برخورد با امامحسين عليه السلام بيرون مىآمدم، سه بار نداى هاتفى را شنيدم كه مىگفت: تو را به بهشت بشارت مىدهم! پس چون به اطراف نگريستم، كسى را نديدم. به خود گفتم اى حر، مادرت به عزايت بنشيند! چگونه است كه من به جنگ با زاده رسول خدا مىروم و به من بشارت بهشت داده مىشود؟ ! چون ظهر شد، امامحسين عليه السلام به فرزندش دستور داد تا اذان و اقامه بگويد. (2)
سپس آماده اقامه نماز شدند. امامحسين عليه السلام به حر فرمود: «آيا مىخواهى با يارانت نماز بخوانى؟» گفت: «نه! شما نماز بخوانيد و ما به شما اقتدا مىكنيم» . سپس امامحسين عليه السلام امامت جماعت را برعهده گرفت. پس از نماز، امام عليه السلام به خيمه خويش
رفت و يارانش گرداگرد او جمع شدند و حر به سوى لشكر خويش كه در كمال آمادگى بودند، بازگشت.
عصر هنگام، امام عليه السلام باز امامت نماز را بر عهده گرفت و پس از نماز براى آنان خطبه خواند. در آغاز خطبه، خداى را سپاس گفت و بر پيامبر برگزيدهاش درود فرستاد و فرمود:
اما بعد، اى مردم، اگر از خدا بپرهيزيد و حق را به اهل آن بسپاريد، چه بسا كه خداوند از شما راضى و خشنود گردد و ما اهلبيت پيامبر (ص) به اين امر از ديگران شايستهتريم. ديگران مدعى چيزى شدند كه به آنان تعلق ندارد و در ميان شما به جور و دشمنى رفتار مىكنند. حال كه از يارى ما خوددارى مىكنيد و كراهت خود را از ما نشان مىدهيد و حق ما را ناديده مىانگاريد، اگر من بدانم و مطمئن شوم كه ديدگاه شما با آنچه كه در نامههايتان نوشتهايد و فرستادههاى شما برايم گفتهاند متفاوت است، از شما روى برخواهم گرداند. (1)
سپس آنان را به فرمانبردارى خواند و از آنان خواست تا از اطاعت مدعيان زورگو و ستمكار روى برگردانند. حر چون اين سخنان را شنيد، با تعجب گفت: «به خدا سوگند كه ما درباره اين نامهها و نويسندگان آنها هيچ اطلاعى نداريم» .
امامحسين عليه السلام دستور داد «عقبة بن سمعان» نامهها را بياورد. وى نيز دو خورجين پر از نامه آورد و در برابر حر نهاد. حر برخى از اين نامهها را خواند و رو به امام كرد و گفت: «ما هيچ ارتباطى با نويسندگان اين نامهها نداريم» .
امامحسين عليه السلام تصميم به بازگشت گرفت و حر او را از رفتن منع كرد و گفت: «ما دستور داريم كه چون شما را ملاقات كنيم، در كنار شما بمانيم و از شما جدا نشويم تا بر
1) القول السديد بشأن الحر الشهيد، ص 39.
عبيداللهبن زياد وارد شويد» . امامحسين عليه السلام فرمود: «مرگ، از اين آرزو به تو نزديكتر است» .
سپس به يارانش دستور داد كه سوار اسبهايشان شوند و آنان سوار شدند. سپس اهلبيت خود را سوار كرد و چون قصد بازگشت به مدينه را نمودند، لشكريان حر راه را بر آنان بستند و آنان را از رفتن بازداشتند.
امام به حر فرمود: «مادرت به عزايت بنشيند، از ما چه مىخواهى» ؟
حر گفت:
به خدا سوگند، اگر كسى غير از تو اين جمله را بر زبان مىراند، از او انتقام مىگرفتم و نمىگذاشتم كه نام مادرش به خوبى آورده شود. ولى چارهاى جز سكوت ندارم؛ زيرا نام مادرت را بايد به بهترين وجه و به بهترين صفات ببرم. (1)
امام فرمود: «از ما چه مىخواهى» ؟ حر گفت: «مىخواهم شما را نزد عبيداللهبن زياد ببرم» . امام فرمود: «من به دنبال تو نمىآيم!» حر گفت: «به خدا سوگند من نيز تو را رها نخواهم كرد» . سپس دو گروه، جدال لفظى كردند و عقب نشستند. حر به امامحسين عليه السلام گفت:
به من دستور جنگ داده نشده و دستور دارم كه از شما جدا نشوم تا شما را به كوفه و به نزد عبيداللهبن زياد ببرم. پس راهى را پيش بگير كه نه به كوفه برود و نه به مدينه. اگر هم مىخواهى نامهاى براى يزيد بنويس. من نيز نامهاى براى ابن زياد مىنويسم. باشد كه خداوند گشايشى قرار دهد كه عافيت و سعادت من باشد تا دستم به خون شما آغشته نگردد. (2)
امام، چون اين سخن را شنيد، رهسپار جاده سمت چپ - عذيب و قادسيه - شد. حربن يزيد نيز در كنار او حركت مىكرد و به دقت آن حضرت و يارانش را تحت نظر
داشت تا كاروان امام در منطقه «البيضه» (1)ايستاد. آنجا امام عليه السلام خطبهاى براى حر و لشكريانش خواند و انگيزه قيام خود عليه يزيد را بيان كرد. از آنان خواست به يارى او بشتابند و چنين فرمود:
اى مردم، رسولاكرم (ص) فرمود: هركس پادشاه ستمگرى را ببيند كه حرام خدا را حلال مىشمارد و پيمان الهى را زير پا مىنهد و با سنت رسول خدا (ص) مخالفت مىنمايد و در بين مردم به ظلم و گناه روى آورده و با كردار و گفتار با او مخالفت نكند، بر خداى واجب است كه او را وارد دوزخ نمايد. حال شما مىبينيد كه اينان (بنىاميه) از شيطان اطاعت مىكنند و اطاعت خداوند - تبارك و تعالى - را رها كردهاند. فساد و تباهى را آشكار نمودهاند، اجراى حدود الهى را تعطيل كردهاند، بيتالمال مسلمين را به خود اختصاص دادهاند، حرام خداوند را حلال نموده و حلال او را حرام نمودهاند و من به نهى كردن و باز داشتن آنها از اين كارهاى زشت و نكوهيده، سزاوارترين مردمم.
شما به من نامهها نوشتيد و فرستادگان خود را نزد من فرستاديد و گفتيد كه با من بيعت كردهايد و مرا در اين قيام تنها نمىگذاريد! اكنون اگر بر بيعت خود استواريد به راه راست هدايت يافتهايد و بدانيد كه من حسينبن على عليه السلام و فرزند فاطمه عليهاالسلام دختر رسول خدا (ص) هستم. با شمايم و خاندان من با خاندان شما خواهد بود و من براى شما اسوهام، ولى اگر نمىخواهيد مرا يارى كنيد و عهد و پيمان خود را با من گسستهايد و بيعت مرا شكستهايد، به جان خودم قسم كه از شما عجيب نيست؛ چرا كه با پدر و برادر و پسر عمويم، مسلم نيز همينگونه رفتار كرديد . هر كس فريب شما را بخورد، ناآزموده است. شما از بخت خود
1) البيضه نام محلى بين «واقصه» و «عذيب الهجانات» و سرزمين گستردهاى بوده كه متعلق به «بنىيربوع بن حنظله» بوده است.
روىگردان شديد و بهره خود را از دست داديد. هر كس كه پيمان بشكند، عليه خود پيمان شكسته است (1)و خداوند مرا از شما بىنياز خواهد كرد والسلام.
حر پس از شنيدن خطبه امامحسين عليه السلام چنين گفت:
اى حسين، در مورد آنچه گفتى خدا را به يادت مىآورم و گواهى مىدهم آن طور كه من مىبينم اگر جنگ كنى كشته خواهى شد و اگر كشته شوى هلاك خواهى شد.
امام به او فرمود:
مرا از مرگ مىترسانى؟ كار شما بدانجا خواهد رسيد كه مرا بكشيد؟ مىخواهم همان چيزى را به شما بگويم كه آن مرد عرب از قبيله اوس به پسر عمويش گفت كه قصد يارى رسولاكرم (ص) را داشت، به او گفت: اگر به همراه رسولاكرم (ص) بروى كشته خواهى شد. (2)
او پاسخ داد:
سأمضي و ما بالموت عار على الفتى
اذا ما نوى حقاً و جاهد مسلماً
و آسى الرجال الصالحين بنفسه
و فارق مثبوراً و خالف مجرماً
فان عشت لم أندم و إن مت لم ألم
كفى بك ذلاً أن تعيش و ترغما (3)
من خواهم رفت و مرگ برجوانمرد عيب و ننگ نيست، به شرطى كه نيت انجام كار حق كند و در راه اسلام جهاد كند، و با جان خود مردان نيكوكار را يارى دهد و از پليدى دور شود و با ستمكار جنايتپيشه مخالفت كند. در چنين حالتى اگر زنده ماندم، پشيمان نخواهم شد و اگر بميرم ملامت نمىشوم، بلكه ذلت در اين است كه زنده بمانى و مجبور به كارى باشى كه بدان تمايل ندارى.
حر چون اين سخنان را از حضرت شنيد، از او دور شد و همراه با يارانش از دور، آن حضرت و يارانش را زير نظر گرفت. همراه آنان حركت مىكرد تا به منزلگاهى به نام «عذيب الهجانات» رسيدند. در اين هنگام چهار سوار به سرعت از سوى كوفه به آنان نزديك شدند. اين چهار نفر نافعبن هلال مرادى بجلى، عمروبن خالد صيداوى، سعد همپيمان عمروبن خالد و مجمعبن عبدالله عائذى بودند كه اسبى به نام «كامل» را به همراه خود مىكشيدند كه متعلق به نافع بن هلال بود. راهنمايى به نام «طرماح بن عدى» نيز آنان را راهنمايى مىكرد.
هنگامى كه به امامحسين عليه السلام رسيدند، بر او سلام كردند. (1)ابتدا حر سعى كرد بين آنان و امامحسين عليه السلام فاصله اندازد. امام او را از اين كار بازداشت و سر او فرياد كشيد:
اگر متعرض آنان شوى از ايشان به مانند جانم دفاع مىكنم. آنان ياران و ياوران من هستند و تو به من قول دادهاى كه متعرض من و يارانم نشوى تا نامه ابنزياد به تو برسد.
حر آنان را به حال خود رها كرد و آنان به ياران حسين عليه السلام پيوستند. چون نزد آن حضرت حاضر شدند، امام به ايشان فرمود: «مرا از مردم كوفه خبر دهيد» مجمعبن عبدالله عائذى - يكى از آن چهار نفر - گفت:
بزرگان كوفه همگى عليه شما همدست و همداستان شدهاند و رشوه كلانى گرفتهاند و خورجينهاى خود را پر كردهاند. اين گونه ابنزياد توانسته دوستى آنها را به دست آورد و آنها را عليه تو برانگيزاند. بقيه مردم، قلبهايشان با شماست ولى فردا شمشيرهايشان عليه شما خواهد بود.
امام عليه السلام پرسيد: «از فرستاده من خبرى داريد؟» گفتند: «چه كسى فرستاده شما بود؟» فرمود: «قيس بن مسهر صيداوى» . گفتند:
1) حياة الامام الحسين عليه السلام، ج 3، ص 88.
آرى خبر او را شنيديم و دانستيم كه «حصين بن نمير» او را دستگير نمود و به نزد ابنزياد فرستاد و ابنزياد از او خواست كه در برابر مردم، تو و پدرت را لعن كند، ولى او در برابر مردم ايستاد و بر تو و پدرت درود فرستاد و ابنزياد و پدرش را لعن كرد و از مردم خواست كه به يارى تو بشتابند و به آنها خبر داد كه شما در راه كوفهايد. ابنزياد نيز دستور داد او را از بالاى قصر به زير اندازند و بكشند.
چشمان امام با شنيدن اين خبر پر از اشك شد و اين آيه را تلاوت فرمود: (فَمِنْهُمْ مَنْ قَضَى نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ) (احزاب:23)
سپس فرمود: «بارخدايا، آنها را در بهشت جاى ده و ما و آنان را در زير سايه رحمت خويش گرد آور و پاداشى از آنچه ذخيره كردهاى به آنان عطا فرما» . (1)
راهنماى آن چهار نفر كه «طرماح بن عدى» نام داشت، به امامحسين عليه السلام گفت: «يا ابن رسول الله، من مسير را مىشناسم» . امامحسين عليه السلام به او فرمود: «تو راهنماى ما باش» . طرماح در حالى كه ابيات زير را مىخواند، به راه افتاد و قافله امامحسين عليه السلام در پى او روان شدند:
يا ناقتي لا تذعري من زجري
و شمري قبل طلوع الفجر
بخير ركبان و خير سفر
آل رسول الله أهل الفخر
بماجد الجد رحيب الصدر
t أتي به الله لخير أمر (2)
1) تاريخ الطبرى، ج 4، ص 6٠7.
2) در بقيه ابيات كه مؤلف نياورده است چنين ادامه مىدهد: آنان بزرگانى درخشندهروىاند؛ نيزهدارانى با نيزههاى گندمگون، تيغزنانى با شمشيرهاى برنده. اى خداوند كه مالك نفع و زيانى، حسين، سالار مرا، بر گمراهان و بازماندگان كفر، بر آن دو ملعون، فرزند ابوسفيان، يزيدكه پيوسته همدم شراب است و ابن زياد، آن نابكار فرزند نابكار، پيروز گردان. (مترجم)
اى شتر من، از فشار و زجرى كه بر تو وارد مىكنم نترس و قبل از سپيده دم مرا به مقصد برسان، چرا كه بهترين سواران و بهترين مسافران در كنار مناند. آنان خاندان رسول خدا (ص) و اهل فخر و بزرگوارىاند و جد آنان بزرگوارى سينهگشاده بود كه خداوند او را براى بهترين امر - رسالت - به نزد ما فرستاده است. (1)
طرماح به امامحسين عليه السلام پيشنهاد كرد كه همراه وى به سوى يكى از دو كوه متعلق به قبيله «طى» بروند. امام به او فرمود: «بنگر چه كسى همراه توست» ؟
طرماح گفت:
من همراه شما كسى نمىبينم، مگر اين تعداد اندك. همين لشكريان حر بر شما پيروز مىشوند. بيرون كوفه نيز پر از سواركاران و لشكريانى است كه قصد دارند به جنگ شما بيايند. تو را به خدا سوگند مىدهم تا آنجا كه مىتوانى يك قدم به سوى آنان گام برندارى. اگر مىخواهى به سرزمينى وارد شوى كه خداوند تو را از گزند پادشاهان غسان و حمير و افرادى چون نعمان بن منذر و هر سرخچهره و سياهچهرهاى محافظت كند، به خدا سوگند هيچگاه ذلت و خوارى بر ما وارد نشده است با تو همراهى خواهم كرد تا به سرزمين ما برسى و سپس به دنبال مردانى از عشيره أجأ و سلمى از قبيله طى خواهيم فرستاد و ده روز نخواهد گذشت كه تمامى مردان و سواركاران قبيله طى گرد تو جمع خواهند شد و بعد از آن تا هر زمان كه بخواهى مىتوانى نزد ما بمانى، و اگر دشمن بخواهد به تو آزار برساند، من قول مىدهم كه بيست هزار نفر از قبيله طى در كنار تو شمشير بزنند و تا وقتى كه رمق در بدن دارند آسيبى به تو نرسد.
امامحسين عليه السلام پاسخ داد: «خداوند به تو و قوم تو جزاى خير دهد» .
سپس طرماح از امام اجازه خواست تا به نزد خانواده و اهل خود برود و آذوقهاى
1) تاريخ الطبرى، ج 5، ص4٠5.
كه از كوفه براى آنها تهيه كرده بود، تحويل دهد و سپس براى يارى امام بازگردد. امامحسين عليه السلام به او اجازه داد. طرماح به سوى خانواده خود رفت و چند روزى نزد آنان ماند و سپس به سوى قافله امام رهسپار شد. هنگامى كه به منزلگاه «عذيبالهجانات» رسيد، خبر شهادت امامحسين عليه السلام را شنيد وگريه و ناله سر داد و بر از دست دادن شرف شهادت در ركاب آن حضرت، افسوس خورد. (1)
امامحسين عليه السلام به سمت چپ رهسپار شد تا به منزلگاه عذيب الهجانات رسيد. در همين هنگام سوارهاى كه كمان خود را بر روى شانه انداخته بود، از سوى كوفه رسيد. بر حر سلام كرد و بر امامحسين عليه السلام سلام نكرد و نامهاى از ابن زياد به حر داد كه در آن چنين آمده بود:
اما بعد، وقتى نامه من به دست تو رسيد، حسين عليه السلام را نگاه دار؛ كار را بر او سخت گير و او را در بيابانى خشك و بىآب و علف و بدون پناهگاه و دژ نگهدار! من به قاصد گفتهام از تو جدا نگردد تا خبر بياورد فرمان مرا اطاعت كردهاى. والسلام .
هنگامى كه حر نامه را خواند، رو سوى امامحسين و يارانش نمود و گفت:
اين نامه امير عبيداللهبن زياد است كه در آن به من دستور مىدهد در هنگام رسيدن نامه، بر شما سخت گيرم و در همين محل نگاه دارم. اين پيك اوست كه به او دستور داده از من جدا نگردد تا خبر بياورد فرمان او را اطاعت كردهام.
«يزيد بن زياد بن مهاصر» مكنّى به «ابوالشعثاء الكندى» كه يكى از ياران امام بود،
1) حياة الامام الحسين عليه السلام، ج 3، ص 92.
نگاهى به پيك ابن زياد كه يكى از افراد قبيله كنده بود، انداخت و او را شناخت. به او گفت: «آيا تو مالك بن نسر البدى نيستى؟» گفت: «آرى» . ابوالشعثاء گفت: مادرت به عزايت بنشيند، اين چه پيغامى است كه با خود آوردهاى؟ مالك گفت: «چه پيغامى آوردهام؟ من از امام خود پيروى كردهام و به بيعت خود وفادارم» . ابوالشعثاء گفت:
از خداى خود سرپيچى كردهاى و از امامى اطاعت مىكنى كه باعث زيان و هلاك تو مىشود. تو آتش و بدنامى را براى خود به ارمغان آوردهاى؛ چرا كه خداوند - تبارك و تعالى - مىفرمايد: (وَ جَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ وَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ لاَ يُنْصَرُونَ) «و آنان را رهبران و اماماني قرار داديم كه مردم را به سوي آتش فرا مىخوانند و در روز قيامت ياري نخواهند شد» . (قصص: 41) آري حق با توست، او امام توست.
سيد بن طاووس مىنويسد: سپس امام برخاست و براى ياران خود خطبه خواند و پس از حمد و ثناى الهى و درود بر پيامبر فرمود:
امرى پيش آمده است كه به خوبى مىبينيد؛ بهراستى دنيا دگرگون شده است؛ زشتىهاى خود را آشكار كرده است، از نيكىهايش روى گردانده و پيوسته بر خلاف مراد انسان رفتار مىكند و از آن نمانده مگر تهماندهاى همانند آبى كه ته ظرفى بماند و آن را دور بريزند و يا چراگاه نامناسبى كه مرتع خشكيده است. مگر نمىبينيد كه به حق عمل نمىشود و از باطل پرهيز نمىگردد؟ در چنين حالتى اگر مؤمن آرزوى مرگ كند، محق خواهد بود و به راستى كه من مرگ را سعادت و زندگى با ستمگران را غير از ننگ و خفت نمىدانم.
سپس از جاى خود برخاست و سوار اسب شد و خواست با يارانش به سويى برود، ولى به هر سويى كه مىرفت، لشكريان حر او را از راه باز مىداشتند، تا به كربلا رسيدند و اين واقعه در روز دوم محرم اتفاق افتاد. چون آن حضرت به كربلا رسيد،
پرسيد: «نام اين منطقه چيست؟» گفتند: «كربلا» . آن حضرت فرمود:
همين جا فرود آييد. به خدا سوگند كه اين محل، جاى فرود آمدن ما و جاى ريخته شدن خون ماست. به خدا سوگند كه اينجا، مدفن و آرامگاه ماست، جايگاه اسير شدن اهل بيت و حرم ماست و جدم اين سخن را به من گفته است. (1)
«شيخ محمد مهدى شمس الدين» در كتاب خود «انصار الحسين عليه السلام» (2)مىنويسد:
نوعگفتار برخى از ارباب مقاتل و نويسندگان به خواننده چنين القا مىكند كه حر از هنگام ملاقات با امامحسين عليه السلام تحت تأثير ايشان بوده و اين در حالى است كه ما در اين مورد شك داريم و معتقديم كه اين گونه سخن گفتن، به علت تأثيرپذيرى ارباب مقاتل از ديدگاه روحى - روانى حر و همچنين از تحول و روىگردانىحر از لشكر ابن زياد به سوى امامحسين عليه السلام در پايان كار سرچشمه مىگيرد.
ديدگاه ما در اين كتاب با احترام به ديدگاه علامه شيخ محمد شمسالدين، برخلاف آن است؛ زيرا دلايل و شواهد موجود، بر خلاف نظر ايشان گواهى مىدهد و اين دلايل عبارت است از:
يك - خواندن نماز جماعت به امامت امامحسين عليه السلام كه پيشتر شرح داده شد.
دو - پاسخ محترمانه حر به اين سخن امام كه به او فرمود: «مادرت به عزايت بنشيند» .
سه - اين پيشنهاد حر به امامحسين عليه السلام كه: «راهى را در پيش بگير كه نه به كوفه برود و نه به سوى مدينه بازگردد» .
چهار - ابن زياد پيك خود را فرستاد تا جاسوس حر باشد و او را تحت نظر بگيرد و شاهد اجراى دستورهاى او باشد.
اين شواهد نشان مىدهد كه حر از همان لحظه نخست به امامحسين عليه السلام گرايش داشت.
يكى از مزاياى واقعه كربلا، تنوعى است كه همه صفات و ويژگىهاى انسانى را دربرگرفت تا از اين حادثه، واقعهاى منحصر به فرد بسازد كه بتواند به تمامى اهداف ارزشمند، جامه عمل بپوشاند. از اين رو، مىبينيم كه در اين واقعه، بالاترين ويژگى، رهبرى حكيمانه و شجاعانه و همچنين ارزشهاى بشرى نظير جانبازى و ايثار در امامحسين عليه السلام متجلى بوده و از وى نمادى گرانبها و جاودانه براى شهادت مىسازد تا آنجا كه در جامعه مسلمانان به «سيد و سرور شهيدان» معروف مىگردد. از ميان جوانان نيز مىتوان جوانمرد هاشمى علىاكبر عليه السلام را نام برد كه توانست به خوبى رسالت محمدى را زنده نمايد.
از نوجوانان نيز مىتوان به قاسمبن الحسن عليه السلام اشاره كرد كه الگويى است در راه جانبازى كه خون رگهايش به دستانش رنگى حناگونه داد. همانند جوانان، در بين اين شهدا، مىتوان پيران كهنسال و موقر را نيز ديد كه از افرادى چون حبيب بن مظاهر اسوهاى براى پيرمردان مجاهد مىسازد. مىتوان نوزادى به خون نشسته را در على اصغر شيرخوار متجلى ديد. مبارزه و اسارت زنان و دفاع خالصانه آنان در تمام مراحل نبرد به چشم مىخورد. در كربلا صفات برجسته بشرى مانند علاقه فراوان عابس، حكمت و
خردمندى زهير و پرهيزكارى و عبادت برير تجلى مىيابد.
نيز توبه حربن يزيد رياحى كه گوياى بارز جهاد در مقابل نفس اماره، پشيمانى واقعى، توبه حقيقى و بيدارى وجدان در انتخاب موقعيت برتر مىباشد، در زيباترين شكل قابل مشاهده است؛ چرا كه اين موضع شجاعانه و شرافتمندانه در پى درگيرى بزرگى بود كه در درون حر اتفاق افتاد و آن هنگامى بود كه خطبه امامحسين عليه السلام را شنيد، اينجا بود كه وجدان را مىشد لمس كرد؛ وجدانى كه در حقيقت جوهره اين واقعه بود.
حر در اين مرحله با نفس آزمند و علاقهمند به مظاهر دنيوى و جلوههاى رنگارنگ آن درگير بود و اين پرسش بزرگ را در ذهن داشت كه در مقابل امامحسين عليه السلام بماند و جايگاه اجتماعى خود را نگه دارد يا به ياران امام بپيوندد و از آن جايگاه برجسته اجتماعى، نزديكى به نظام حاكم و فرماندهى هزار سواركار، هديههاى گرانبهايى كه قرار بود به شركتكنندگان در جنگ با امامحسين عليه السلام داده شود محروم گردد؟ او يقين داشت كه يارى نكردن امام تباهى و زيانى آشكار است و در قلب خود محبت حسين عليه السلام را مىپروراند. از ابتدا هم رغبتى به اين جنگ نداشت و در دل آرزو داشت كه برخوردى با امام نداشته باشد. دليل اين هم آن بود كه نمىخواست خود را در وضعيتى نامناسب قرار دهد؛ زيرا به خوبى مىدانست امام كيست و چه رسالتى دارد. در مدتى كه با آن حضرت بود، به بزرگمنشى او آگاه شده بود و اينها همه باعث شد تا آخرين كشمكشها در او شكل گيرد و صداى هاتفى كه پيش از خروج از كوفه به او ندا داده بود (اى حر، تو را به بهشت بشارت باد) برايش روشن گردد. بدينگونه حر به نداى وجدان خود پاسخ داد و مسيرى سرشار از خير و بركت در پيش گرفت و اين انتخاب در اثر انقلاب شديد درونى روى داد و لرزههاى آن بر اندام وى نيز آشكار گرديد. از اين رو قبل از آغاز جنگ، رو به عمربن سعد نمود و گفت: خداوند تو را
اصلاح نمايد، آيا مىخواهى با اين مرد بجنگى؟
ابن سعد پاسخ داد: «آرى به خدا؛ چنان جنگى كه در كمترين حالتش سرها قطع گردد و دستها بريده شود» . حر گفت: «آيا با آنچه كه مىگويد، موافق نيستيد؟»
ابنسعد گفت: «اگر كارها در دست من بود، با پيشنهاد وى موافقت مىكردم، ولى امير تو از اين كار خوددارى مىكند» .
حر مطمئن شد كه آنان در كار خود جدىاند و با جنگ با امامحسين عليه السلام مصمم مىباشند. حر از او جدا شد و در حالى كه لرزه بر اندامش افتاده بود، از لشكر كناره گرفت. مهاجر بن اوس، يكى از لشكريان ابن زياد او را در اين حالت ديد و با تعجب از او پرسيد:
به خدا سوگند كه رفتار تو عجيب است، قبلاً رفتارى اينگونه از تو نديده بودم. اگر از من مىپرسيدند كه شجاعترين فرد كوفه كيست، تو را نام مىبردم. حال بگو اين چه رفتارى است كه از تو مىبينم؟
حر گفت: «به خدا سوگند، خود را بين بهشت و جهنم مىبينم و به خدا سوگند كه بر بهشت چيزى برنخواهم گزيد، حتى اگر تكهتكه و سپس سوزانده شوم» .
اسب خود را به سوى خيمهگاه امامحسين عليه السلام راند. با خجالت سر به زير انداخت و همچنان كه نزديك مىشد، مىگفت: «بارخدايا، به سوى تو توبه مىكنم كه دل دوستان تو و فرزندان پيامبرت را لرزاندم. اى اباعبدالله، من توبه مىكنم، آيا توبه من پذيرفته مىشود؟» سپس از اسب فرود آمد و با چشمانى گريان در برابر امام ايستاد و ادامه داد:
يابن رسول الله (ص) من همانم كه از بازگشت شما به مدينه جلوگيرى كردم و شما را مجبور كردم كه در اين مكان فرود آييد، به خدا سوگند كه پروردگارى جز او نيست، گمان نمىكردم كه جسارت اين قوم به اندازهاى برسد كه پيشنهاد شما را نپذيرند و در تجاوز به اينجا برسند. به خود گفتم: در برخى از كارهاى اين
قوم، از آنان پيروى مىكنم تا گمان نكنند كه از آنان سرپيچى مىكنم، به اين اميد كه آنان برخى از پيشنهادهاى شما را بپذيرند. به خدا سوگند اگر مىدانستم كه آنان سخنان شما را نخواهند پذيرفت، در كنار آنان نمىماندم. اكنون به نزد تو آمدهام و به درگاه خدا توبه مىكنم و با جان خود از تو پيروى خواهم كرد تا آن لحظه كه در برابر شما به شهادت برسم. آيا توبه من پذيرفته خواهد شد؟
امام در پاسخ او فرمود: «بله، خداوند توبه تو را خواهد پذيرفت» . (1)
حر گفت:
اگر سواره باشم بهتر از پياده مىتوانم ياريت كنم. اجازه دهيد كه سوار اسبم شوم و به جنگ آنها بروم و ساعتى با آنان بجنگم. سپس پياده مىشوم و تا لحظه شهادت با آنان مىجنگم.
امامحسين عليه السلام فرمود: «خداى تو را رحمت كند، هر جور كه مىخواهى رفتار كن» . (2)
برخى از تاريخنويسان گفتهاند كه سى سوار همراه حر به لشكر امامحسين عليه السلام پيوستند. از جمله اين تاريخنويسان ابن كثير دمشقى است كه اين موضوع را در كتاب «البداية و النهاية» آورده است، ولى با پيگيرى و دقت در ساير منابع تاريخى معتبر، اثرى كه اين موضوع را تأييد كند، نيافتم و علاوه بر آن، «شيخ محمد مهدى شمسالدين» در كتاب خود «انصار الحسين عليه السلام» (3)مىگويد:
به تحقيق در نزد ما ثابت نشده است كه كسى به همراه حر به لشكر امامحسين عليه السلام ملحق شده باشد حتى على فرزند حر، مصعب بن يزيد برادر حر و غلامش عروه نيز با او نبودند.
سپس حر از امام اجازه خواست تا لشكر دشمن را نصيحت كند كه به صلاح و كار نيك بازگردند و از كار خود توبه كنند. امام به او اجازه داد. حر به ميدان آمد و با صداى بلند گفت:
اى مردم كوفه، مادرتان در سوگتان بگريد! اين بنده صالح خدا را فرا خوانديد و هنگامى كه به سوى شما آمد، دست از يارى او برداشتيد؟ شما كه مىگفتيد در يارى او با دشمنانش خواهيد جنگيد. اكنون گرداگرد او جمع شدهايد و مىخواهيد او را بكشيد؟ راه نفس كشيدن را بر او بستهايد و از هر سو محاصرهاش كردهايد و از رفتنش به شهرها و سرزمينهاى الهى كه خود و اهلبيتش در امان باشند، جلوگيرى مىكنيد. اكنون او همچون اسيرى است كه در دستان شما گرفتار شده؛ نه مىتواند سودى به خود برساند و نه زيانى را از خود دور كند. آب فرات را كه يهود و نصارى و مجوس از آن مىآشامند و سگان و خوكهاى عراق در آن مىغلتند، بر روى او و زنان و كودكان و يارانش بستهايد، تا جايى كه تشنگى آنان را از پاى درآورده است. چه بد رعايت محمد (ص) را درباره فرزندانش كرديد! خدا در تشنگى محشر، شما را سيراب نكند، اگر از اين كار خود توبه نكنيد و دست نكشيد. (1)
«علامه شيخ باقر شريف قرشى» آورده كه برخى لشكريان يزيد چون سخنان حر را شنيدند، دچار كشمكشى درونى شدند و يقين كردند كه كار آنان باطل است، ولى شيطان بر دلهاى آنان چيره شده بود و تسليم هواهاى نفسانى خود بودند و به دنيا طمع ورزيدند. از اينرو، در پاسخ حر، به سوى او تيراندازى كردند. حر به سوى امام رفت و از او اجازه جنگ گرفت. امام نيز اجازه جنگ داد. (2)
در مقام و عظمت حربن يزيد رياحى در نزد شيعيان، همين بس كه آيت الله ميرزا محمد تقى شيرازى (1)هنگام زيارت حر، خم مىشد و آستانةةة در حرم مطهر حر را مىبوسيد. (2)
«ابى مخنف» روايت مىكند كه يكى از لشكريان ابن زياد به نام «يزيد بن سفيان الثغرى» با حر اختلاف داشت. به همين علت گفت: «به خدا سوگند اگر ببينم كه حر به ميدان آمده است، به مصاف او خواهم رفت» . (3)
زمانى كه مردم مشغول جنگ بودند، حر بن يزيد به آنان يورش مىبرد و اين شعر «عنترة بن شداد» را مىخواند:
ما زلت أرميهم بثغرة نحره
و لبانه حتي تسربل بالدم (4)
همچنان به سويشان تيراندازى مىكردم تا از خون لبريز گرديد.
حربن يزيد رياحى و يزيد بن سفيان دشمنى ديرينه و ريشهدارى داشتند. حصين بن تميم تميمى از فرصت استفاده كرد به او گفت: «اين همان حر است كه در آرزوى كشتن او بودى» . يزيد بن سفيان با اين سخن تحريك شد و به حر حمله كرد. حر نيز پاسخ حمله او را داد و او را به قتل رساند. در همين هنگام ايوب بن مشرح خيوانى تيرى به اسب حر زد و اسب حر از پاى افتاد. حر شمشير به دست از اسب چون شيرى به پايين پريد. ابومخنف مىگويد: «هيچ دلاورى را نديدم كه در ميدان جنگ اينگونه جولان دهد» . سپس ادامه
1) شيخ محمد تقى فرزند ميرزا على شيرازى حائرى معروف به ميرزاى شيرازى، از رهبران برجسته شيعيان در روزگار خويش بود كه در سال 192٠ ميلادى قيام شيعيان عراق را در مقابل انگليسىها رهبرى كرد.
2) أدب الزائر لمن أم الحائر، عبدالحسين امينى، ص 5٠.
3) إبصار العين فى انصار الحسين عليه السلام، ص16٠.
4) تاريخ الطبرى، ج5، ص 434.
مىدهد و مىگويد: «هنگامى كه حبيببن مظاهر به شهادت رسيد، حر پياده مشغول جنگ بود و از همه طرف آنان را قلع و قمع مىنمود و اين رجز را مىخواند:
اني أنا الحر ومأوى الضيف
اضرب في أعناقكم بالسيف
عن خير من حل بلاد الخيف
اضربكم و لا أرى من حيف (1)
من حُرّم، پناهگاه و ميزبان ميهمانهايم هستم. گردن شما را با شمشير مىزنم و از بهترين كسى كه به سرزمين كربلا وارد شده حمايت مىكنم. شما را با شمشير مىزنم و هيچ افسوس و باكى از شما ندارم.
سپس جنگى دليرانه و شهادتطلبانه آغاز كرد و همچون كسى كه عاشق ديدار پروردگار خويش است و از مرگ هراسى ندارد، مىجنگيد. در كنار او زهير بن قين نيز مىجنگيد و هرگاه يكى از آنها در محاصره دشمن قرار مىگرفت، ديگرى او را از محاصره بيرون مىآورد. مدتى بدينگونه پيكار كردند تا عاقبت گروهى از لشكريان ابنزياد دسته جمعى با شمشير و نيزه به آنان يورش بردند و حر را به شهادت رساندند. پس از شهادت حر، امامحسين عليه السلام بر بالين او حاضر شد و خون را از چهره او پاك كرد و فرمود: «تو آزادهاى، همانطور كه مادرت تو را ناميد، تو در دنيا و آخرت آزادهاى» . (2)
يكى از اصحاب امام و بنا به قولى علىاكبر عليه السلام در سوگ حر اين ابيات را سرود:
لنعم الحر حر بنيرياح
صبور عند مشتبك الرماح
ونعم الحر إذ فادى حسيناً
و جاد بنفسه عند الصباح (3)
چه نيكو آزادهاى است حر كه از قبيله بنىرياح است. او در هنگام درگيرى با
نيزهها بردبار بود و چه نيكو آزادهاى است حر كه جان خود را صبح هنگام فداى امامحسين عليه السلام كرد.
در كتاب «اللهوف» (1)آمده است: حر هنگامى كه امامحسين عليه السلام فرياد برآورد:
«آيا كسى هست كه ما را به خاطر خدا يارى دهد؟ آيا كسى هست كه از حرم رسولخدا (ص) دفاع كند؟» به ياران آن حضرت پيوست. «خوارزمى» نيز در كتاب «مقتل» خود از اين نظر پيروى مىكند.
در مورد اين سخن راوى كه مىگويند حر به امامحسين عليه السلام گفت:
من اولين كسى بودم كه راه را بر شما بستم، پس به من اجازه بدهيد اولين كسى باشم كه به خاطر شما كشته مىشوم تا شايد بتوانم از كسانى باشم كه فرداى قيامت با جدت رسول خدا (ص) مصافحه كنم.
سيد ابن طاووس مىگويد: «منظور وى اين بوده كه پس از اين بگذار من اولين شهيد باشم، زيرا كه پيش از او گروهى به شهادت رسيده بودند» .
در «بحارالانوار» (2)نيز چنين آمده است، ولى محقق در همان منبع صفحه 137 آورده كه حر قبل از شروع جنگ و دقيقاً در زمانى كه لشكريان ابن زياد از كوفه به قصد كشتن امامحسين عليه السلام و يارانش رسيدند، توبه كرد و از همراهى با آنان روى گرداند و به لشكريان امامحسين عليه السلام پيوست.
اگر دقيقتر به روايت سيدبن طاوس و خوارزمى توجه كنيم، درمىيابيم كه از نظر پيوستگى اختلاف آشكارى بين اين روايت و واقعيتهاى تاريخى وجود دارد. بر فرض
كه حر پس از آغاز جنگ به امام پيوسته است، پس چرا بايد از عمربن سعد بپرسد: «آيا تو قصد دارى با اين مرد بجنگى؟» پرسيدن اين پرسش پس از آغاز جنگ، چندان منطقى به نظر نمىرسد.
پس مىتوان نتيجه گرفت:
اوّلاً: زمان پيوستن حر به امامحسين عليه السلام با توجه به روايت «طبرى» در «تاريخ طبرى» (1)، «ابن اثير» در «تاريخ كامل» (2)و «علامه مجلسى» در «بحارالانوار» (3)، پيش از شروع جنگ بوده است و جنگ پس از اجازه گرفتن حر از امامحسين عليه السلام و پس از تمام شدن خطبه حر در برابر لشكر ابن سعد آغاز شده است؛ چرا كه ابن سعد پس از خطبه حر ترسيد تا مبادا لشكريان تحت تأثير سخنان حر قرار گيرند. به همين دليل با پرچم خود پيش آمد و تيرى در كمان گذاشت و به سوى خيمهگاه امام عليه السلام پرتاب كرد و گفت: در نزد يزيد شهادت دهيد من اولين كسى بود كه تير انداختم.
ثانياً: آرزوى حر اين بود كه اولين شهيد ياران امامحسين عليه السلام باشد، ولى بنا به گفته مورخان كه پيشتر نام آنان آورده شد، اين آرزو تحقق نيافت و همانگونه كه آنان گفتهاند، حر پس از شهادت حبيببن مظاهر وارد ميدان شد و پس از آنكه لشكريان ابنزياد اسب او را هدف قرار دادند، از اسب فرود آمد و پياده به جنگ ادامه داد و به گفته «علامه مجلسى» در «بحارالانوار» (4)، اين رجز را مىخواند:
أني أنا الحر و نجل الحر
أشجع من ذي لبد هزبر
ولست بالجبان عندالكر
لكنني الوقاف عند الفر
من آزاده و فرزند آزادهام. در ميدان جنگ از شير ژيان دليرتر و شجاعترم و
هيچگاه در هنگام حمله ترسو و زبون نبودهام، و در هنگام فرار ديگران، در جاى خود استوار مانده و مقاومت مىكنم.
به نظر من اولين شهيد، پس از درخواست كمك امامحسين عليه السلام در حمله اول، «يزيدبن زياد بن مهاصر كندى» مكنّى به «ابوالشعثاء» است كه پيشتر از ياران ابن سعد بود (1)زيرا «سيد محسن امين» در كتاب «اعيان الشيعه» (2)ذكر مىكند كه پس از آنكه لشكريان يزيد درخواست كمك امام عليه السلام را رد كردند، يزيدبن زياد به اين درخواست پاسخ مثبت داد و به ياران امام پيوست و پس از اخذ اجازه از او به ميدان جنگ رفت و اين رجز را خواند:
أنا يزيد و أبي مهاصر
أشجع من ليث بغيل خادر
يا رب إني للحسين ناصر
ولأبن سعد تارك و هاجر
من يزيدم و پدرم مهاصر است و از شير درنده شجاعترم. بار خدايا من به يارى امامحسين عليه السلام شتافتهام و از ابن سعد روىگردان شدهام.
وى كه تيرانداز ماهرى بود، جلوى امامحسين عليه السلام زانو زد و يك صد تير به سوى لشكريان ابن زياد پرتاب كرد كه فقط پنج تير به هدف اصابت نكرد. چون تير مىانداخت، امام مىفرمود: «خداوندا، تيرهاى او را به هدف بنشان و در ازاى اين كار بهشت را به او ارزانى دار» و اينگونه با تير، گروهى از ياران ابن سعد را كشت و اولين شهيد از ياران امامحسين عليه السلام بود. پس از وى، ديگر ياران امام يكى پس از ديگرى به ميدان مىرفتند و مىجنگيدند. اين مطلب را ابن اثير نيز در كتاب «الكامل فى التاريخ» (3)آورده است. از اين رو، نمىتوان در مورد زمان پيوستن حر قبل از بروز جنگ و يا
همزمان با آن به اين نكته (اولين شهيد) استناد كرد.
ثالثاً: دقت در اين سخن «قرة بن قيس» ، كه مىگويد: «گمان كردم كه حر مىخواهد كناره گرفته و شاهد جنگ نباشد» و «علامه مجلسى» آن را در «بحارالانوار» (1)آورده است؛ چه اگر جنگ شروع شده بود، قره نمىتوانست بگويد «كناره گيرد و شاهد جنگ نباشد» .
برخى بر اين گماناند كه امام عليه السلام چون در وضعيت دشوار و شرايط نامساعدى قرار داشت، به ظاهر توبه حر را پذيرفت؛ زيرا هرگز نمىتوان توبه حر را پذيرفت و رفتار وى را با امام در راه رسيدن به كربلا و تا هنگام استقرار آن حضرت در كربلا فراموش كرد. به نظر اين گروه توبه او مقبول است، ولى درجه وى درجه رفيعى نيست.
اين ديدگاه پذيرفتنى و متناسب با جايگاه امام نيست؛ زيرا اخلاق اهلبيت عليهم السلام بخشش گنهكار است و آنان دعوتگران به سوى خدا و درهاى رحمت پروردگارند. از طريق آنان رحمت و لطف الهى به بندگان مىرسد، و يكى از مهمترين اخلاق پسنديده آنان، بخشش گنهكاران و پذيرش توبه كسانى است كه در حق آنان ستم روا داشتند، بهويژه حر كه نه فقط توبه كرد، بلكه در يارى امامحسين عليه السلام و در كنار آن حضرت جنگيد و جان خود را براى پيروزى دين خدا و رسالت پيامبر بزرگوار اسلام از دست داد. امامحسين عليه السلام نيز نه فقط توبه او را پذيرفت، بلكه هنگام شهادت، بر جنازه پاكش حاضر شد و به سوگوارى پرداخت و فرمود: «تو آزادهاى، همانطور كه مادرت تو را ناميد. تو در دنيا آزاده و در آخرت خوشبخت خواهى بود» و «شيخ عبدالحسين الأعسم» درباره حر چنين سروده است:
1) بحارالانوار، ج 18، ص 511.
ألا يا زائر بالطف قبراً
لقد ربحت لزائره التجاره
أشر للحر من بعد و سلم
فإن الحر تكفيه الاشاره
اى كسى كه به زيارت كربلا مىروى، بدان كه تجارت اين زيارت پر سود است و پس از آنكه زيارت كردى، رو به قبر حر كن و او را از دور زيارت كن كه زيارت حر با يك اشاره و از راه دور كافى است.
«شيخ جواد الهر كربلائى» جواب او را با اين ابيات داده است:
زر الحر الشهيد و لا تؤخر
زيارته علي الشهداء و قدم
ولا تسمع مقالة أعسمي
أشر للحر من بعد و سلم
حر شهيد را زيارت كن و زيارت اورا به تاخير نينداز، بلكه زيارت او را بر ساير ياران شهيد امامحسين عليه السلام مقدم دار، و به گفته أعسمى شاعر توجه نكن كه مىگويد از دور به سوى حر اشاره كن و او را زيارت كن.
«علامه سيد محمد باقر طباطبايى» نيز درباره حر اين ابيات را سروده است:
زر الحر الشهيد فدته نفسي
فأن الحر أهل للزيارة
فقد و الله نال الأجر من قد
تعني نحو مرقده و زاره
و لا تك منه في شك و ريب
فإن السبط قد قبل اعتزاره
و لما ان اتاه مستجيراً
منيباً من تجعجعه اجاره
و بشر أنه حر سعيد
فزال الشك من تلك البشارة
فلطف السبط كفر ما جناه
واطفأ ناره و أزال عاره
أشك فيه بعد اللطف يا من
يدور اللطف في العقبي مداره؟
أمير ساوم الدنيا بدين
فباع بنصرة الدين الإمارة
و تاجر ربه بالنفس طوع
وكل الربح في تلك التجارة
به أضحي حوارياً و أمسي
بنصرته لثأر الله ثأره
و ليس الحر عند الحر إلا
مزارُ مفرد عظم شعاره
فزره و استجر بالله فيه
فأن الحر باب للاجارة
به زيارت حر شهيد برو كه جان من فداى او باد و به درستى كه او مستحق زيارت است.
به خدا سوگند، هر كس در راه زيارت او به سختى راه و دشوارى مسير دچار گردد، به اجر زيارت دست يافته است.
درباره حر هيچ شك و ترديدى به خود راه نده؛ زيرا امامحسين عليه السلام عذر وى را پذيرفت.
هنگامى كه حر از كرده خود پشيمان شد و به سوى امامحسين عليه السلام پناه برد، امام او را پناه داد.
و به او مژده داد كه آزاده و خوشبخت است و با اين مژده امام عليه السلام، هر دودلى و ترديدى از بين رفت.
لطف و محبت امامحسين عليه السلام، گناهان او را پاك كرد و ننگ را از دامن حر زدود.
آيا نسبت به لطف و محبت امامحسين عليه السلام به او شك مىكنى، و حال آنكه در روز قيامت لطف و محبت همه در پيرامون وى خواهد بود؟
حر، امير و فرماندهاى بود كه دنيا را با دين عوض كرد. و براى يارى دين، فرماندهى خود را فروخت.
او در داد و ستدى نفس خويش را به خدا فروخت و دانست كه تمامى سود در اين داد و ستد است،
و بدينگونه از ياران مخصوص امامحسين عليه السلام گرديد و با يارى ثارالله، خود به خونبهاى الهى تبديل گرديد.
آرامگاه حر، آرامگاهى يگانه و منحصر به فرد است، از اين رو شايسته است كه
او را گرامى دارى،
پس به زيارت او برو و در آنجا به خدا پناه بر، به درستى كه آرامگاه حر محلى براى پناه بردن است.
پس از رفتن ابن سعد و لشكريانش از كربلا، گروهى از بنىاسد كه در آن نزديكى بودند، به سوى كربلا آمدند و هنگامى كه بدانجا رسيدند و امامحسين عليه السلام و يارانش را در آن وضعيت مشاهده كردند، اقدام به خاكسپارى اجساد پاك آنان نمودند. آنان امام عليه السلام را جداگانه دفن كردند و حضرت علىاكبر عليه السلام را پايين پاى پدر به خاك سپردند. حضرت عباس عليه السلام را در ساحل فرات و بقيه شهدا را در يك قبر دفن كردند. بستگان حر نيز او را همان جا كه به شهادت رسيد، دفن كردند. البته قبر تكتك شهدا به تفكيك مشخص نيست ولى بدون شك تمامى آنها در پايين قبر امامحسين عليه السلام واقع شده و حائر شريف به قبرستان احاطه دارد و قبر على اصغر عليه السلام نزديكترين قبرها به امامحسين عليه السلام است. بنىاسد بر قبايل عرب افتخار مىكردند كه آنان بر امام و يارانش نماز خواندند و آنان را به خاك سپردند. (1)
«شيخ مفيد» در كتاب «الارشاد» مىگويد:
هنگامى كه ابن سعد از كربلا بيرون رفت، قومى از بنىاسد كه در نزديكى كربلا زندگى مىكردند به قتلگاه امامحسين عليه السلام و يارانش رفتند و بر آنان نماز خواندند، امام را در محل كنونى به خاك سپردند و سپس پسرش على بن الحسين عليه السلام ملقب به على اصغر (2)را در زير پاى امام و اجساد پاك ساير
شهداى كربلا - اهلبيت عليهم السلام و اصحاب - را زير پاى آن حضرت به خاك سپردند.
«شيخ مفيد» سپس به بيان قبر حضرت عباس عليه السلام پرداخته و پس از چند صفحه دوباره به موضوع برمىگردد و مىگويد:
و اما در خصوص ياران امامحسين عليه السلام كه با وى شهيد شدند بايد گفت كه آنها را پيرامون او به خاك سپردهاند و نمىتوان تكتك قبر هر كدام از آنها را مشخص كرد، ولى شك نداريم كه حائر شريف به اجساد آنان احاطه دارد.
«شيخ نورى» گويد:
همه علما اين سخن را پذيرفتهاند. همچنين درستى آن از معناى زيارتنامهها نيز به دست مىآيد. پس بايد گفت همه شهداى كربلا به غير از حضرت ابوالفضل عليه السلام در پايين پاى آن حضرت به خاك سپرده شدهاند. درباره حر در ميان علماى شيعه نظرى وجود ندارد، مگر اينكه حر نيز به همراه ساير شهداى كربلا به خاك سپرده شده است و از مقتلها و زيارتنامهها چنين برمىآيد كه وى در كنار ديگر اصحاب امام مدفون است. البته شهيد اول در الدروس بعد از ذكر فضيلت زيارت امامحسين عليه السلام مىگويد: «هر كس كه به زيارت امامحسين عليه السلام مشرف شد، بايد پسرش علىبن الحسين عليه السلام و ساير شهدا و برادرش حضرت عباس عليه السلام و حر بن يزيد را زيارت كند. . . الى آخره» و اين به روشنى نشان مىدهد كه قبر حر در آن زمان معروف و نزد شهيد اول معتبر بوده است و اين دليل براى تعيين مرقد وى بسنده است، ولى آنچه كه درباره سبب بيرون آوردن حر از ميان شهدا و دفن وى در محل فعلى مىگويند، ساخته و پرداخته جاعلان است. (1)
1) اللؤلؤ والمرجان، شيخ نورى، ص 136.
«شيخ عباس قمى» دراينباره مىگويد:
در مورد آرامگاه حر و عون در كتابهاى معتبر زيارات چيزى نديدهام، ولى سرور عالمان و فقيهان، سيد مهدى قزوينى در كتاب خود، فلك النجات به مستحب بودن زيارت كسانى تاكيد مىكند كه همراه با امام به شهادت رسيدند، خواه آنان كه با آن حضرت در حرم حسينى به خاك سپرده شدهاند و خواه آنان كه مانند حضرت عباس عليه السلام و حبيب و حر و مسلمبن عقيل و هانىبن عروه در كوفه و عونبن عبداللهبن جعفر كه در بيرون از حرم حسينى به خاك سپرده شدهاند. اين سخن، به صراحت نشان مىدهد كه عون نيز همراه شهداى كربلا بوده است.
همچنين دليل ديگرى مبنى بر اينكه حر در بيرون شهر كربلا دفن شده است؛ مطلبى مىباشد كه صاحب كتاب حجة السعادة فى حجة الشهادة در فصل مربوط به پس از شهادت امامحسين عليه السلام مىنويسد: عمربن سعد در روز عاشورا و تا پايان روز بعد در كربلا بوده است و از گروهى افراد مورد اعتماد خود خواسته بود كه به نگهبانى از امام زينالعابدين عليه السلام و دختران اميرالمؤمنين عليه السلام و باقيمانده زنان اسير كه تعدادشان بيست زن بود، بپردازند. در آن زمان امام زينالعابدين عليه السلام 22 سال و امام محمد باقر عليه السلام چهار سال داشتند و هر دو در كربلا حضور داشتند و خداوند جان آنان را در اين واقعه حفظ فرمود. چون كاروان اسيران از كربلا بيرون رفت، قبيله بنىاسد كه در كنار رودخانه فرات سكونت داشتند، جنازه شهدا را ديدند كه بر روى خاك افتاده است. پس اقدام به دفن امامحسين عليه السلام كردند. حضرت على بن الحسين عليه السلام را در پايين پاى پدر و حضرت ابوالفضل عليه السلام را در محل شهادتش در كنار رودخانه فرات به خاك سپردند. سپس قبرى بزرگ كندند و ساير شهدا را در آن به خاك سپردند. (1)
1) اكثر علماى شيعه معتقدند كه امام سجاد عليه السلام پس از حضور و شناسايى شهدا و نماز خواندن بر آنان، اقدام به دفن شهدا كردند. (مترجم)
بستگان حر نيز وى را در محلى كه در آنجا به شهادت رسيد، دفن كردند و قبرى جداگانه براى وى ساختند. سند اين موضوع در كتاب كامل بهايى از تأليفات عالم جليل «حسن بن على طبرى» آمده است. با توجه به اينكه نتوانستم تمام بخشهاى كتاب كامل بهايى را به دست آورم و فقط بخشهايى از كتاب را خواندم، اين عبارت را در كتاب كامل بهايى پيدا نكردم، ولى هنگامى كه به دنبال معنى «نواويس» (1)در خطبه امامحسين بودم، يكى از منبرىهاى دانشمند مرا به آن، راهنمايى كرد و پس از مراجعه به شرح يكى از فرهنگ لغتهاى تركى براى يافتن معنى آن كلمه در اين خطبه امام كه در هنگام سفر به عراق فرموده: «كأنى بأوصالى تقطعها عسلان الفلوات بين النواويس و كربلاء» ؛ «گويى مىبينم كه گرگهاى بيابان در منطقهاى بين نواويس و كربلا اندام مرا پاره پاره مىكنند» ، ديدم نويسنده محل دفن و سبب دفن حر را نوشته است و متن آن اكنون از خاطرم رفته است.
درباره تعيين مقام حر كافى است بگوييم كه شيخ شهيد در كتاب الدروس بعد از ذكر فضيلت زيارت امامحسين عليه السلام، در ادامه زيارت مىگويد كه زيارت مىكنم فرزندش علىبن الحسين عليه السلام و سپس ساير شهدا و سپس حضرت عباس عليه السلام و سپس حر بن يزيد رياحى و الى آخره. اين كلام، سخنى صريح و آشكارا نشان مىدهد قبر حربن يزيد رياحى در دوره شيخ شهيد معروف و شناخته شده بود و مكان قبر از ديدگاه شيخ شهيد معتبر و قابل قبول بوده است، و ما نمىخواهيم بيش از اين چيزى ذكر كنيم. (2)
«اعلمى» در «دائرة المعارف» گويد:
چون بنىاسد از دفن بدنها در كربلا فارغ شدند، امام زين العابدين عليه السلام فرمود:
«همراه من بياييد تا جسد حربن يزيد رياحى را دفن كنيم» ، سپس به سوى جسد حر رفته و ديگران نيز به دنبال وى به راه افتادند تا به نزد جسد رسيدند. امام زين العابدين عليه السلام فرمود: و اما تو! خداوند توبه تو را پذيرفت و آن هنگام كه جان خود را در راه فرزند رسول خدا دادى بر سعادت و خوشبختى تو بيفزود. (1)
در كتابخانه آستانه مقدسه حضرت ابوالفضل عليه السلام در كتابى خطى به نام «غاية المرام فى تاريخ محاسن بغداد دار السلام» ، نوشته علامه «ياسين بن خيرالله العمرى الخطيب الموصلى» درگذشته به سال 1233 ه. ق چنين آمده است: «مرقد حر شهيد در بيرون شهر كربلا واقع شده و مقام مشهورى بوده و داراى گنبد است و مردم به زيارت آن مىروند» . (2)
مرقد حر در زمينى مربعى شكل ساخته شده و از اتاق ضريح و رواق تشكيل شده است. اتاق ضريح حر در وسط قرار گرفته و چهارگوشه است و مساحت آن در حدود 58٠ متر مربع است. در وسط آن آرامگاه حر قرار دارد كه بر روى آن صندوقى مشبك و نقرهاى قرار دارد. بالاى اتاق ضريح، گنبدى به قطر هفت متر بنا شده، كه ارتفاع آن تا كف اتاق حدود ده متر و از بيرون با كاشى پوشيده شده است. اين اتاق از سه طرف با رواقى ارتباط دارد كه ارتفاع سقف آن پنج متر است. قسمت جلويى ضريح، ايوان بزرگى وجود دارد كه طول آن 26 متر و عرض آن سه متر است و در جلوى آن طاقهاى متعددى وجود دارد و طاق وسطى آن بزرگتر است. اين طاقها بر روى ستونهايى
دايره شكل استوار است كه با كاشى پوشيده شدهاند. پيرامون ضريح و ايوانهاى مرقد، صحنى وسيع وجود دارد كه از چهار طرف آن را احاطه نموده است و داراى اتاقهاى متعدد با ايوانهاى كوچك طاقدار است. اين اتاقها و ايوانها براى استراحت زايران مورد استفاده قرار مىگيرد.
صحن حر دو در براى رفت و آمد دارد كه يكى در ديوار جلو آرامگاه و ديگرى در ديوار چپ آرامگاه باز شدهاند.
مرقد حر از حرم مطهر امامحسين عليه السلام حدود 5/6 كيلومتر فاصله دارد و مساحت كلى آن در حدود 75٠٠ متر مربع است.
«حمد الله مستوفى» در «نزهة القلوب» گويد: «در بيرون شهر كربلا قبر حر بن يزيد رياحى قرار دارد و حكايت وى مشهور است» . (1)
نخستين قبر از قبور اصحاب امامحسين عليه السلام در كربلا، قبر حربن يزيد رياحى است كه در سال 7٠2 ه. ق (13٠3م) توسط حمد الله مستوفى ساخته شد. (2)
دومين ساختمان در سال 914ه. ق توسط شاه اسماعيل صفوى بناشد. شاه اسماعيل پس از آن كه در سال 914ه. ق شهر بغداد را فتح كرد، فرداى آن روز به قصد زيارت حرم مطهر امامحسين عليه السلام به كربلا رفت كه شنيد برخى از شيعيان در مورد حر بدگماناند. به سوى قبر حر رفت و دستور داد تا قبر وى را باز كنند. جنازه تازه حر را در قبر ديد و گويى هماكنون كشته شده است. بر سر او دستمالى بسته شده بود كه امامحسين عليه السلام با دست مباركش بر روى پيشانى حر بسته بود. خواست تا آن را براى
تبرك بردارد. دستور داد آن دستمال را باز كردند؛ خون از زخم پيشانى حر سرازير شد. زخم را با دستمال ديگرى بستند، ولى نتوانستند جلوى خونريزى را بگيرند. آنان دريافتند كه خونريزى را فقط با دستمال قبلى مىتوان متوقف كرد. پس شاه اسماعيل براى تبرك و تيمن، تكهاى از آن را برداشت و باقى آن را بر روى زخم پيشانى حر بستند و خونريزى متوقف شد. با اين حادثه اعتقاد شاه اسماعيل و آنها كه اين ماجرا را ديدند، درباره حر فزونى گرفت. جسد مطهر حر را به قبر بازگرداندند و شاه اسماعيل دستور داد كه قبر او را بازسازى كنند و خادمى براى آن تعيين نمود و موقوفاتى را نيز به آن اختصاص داد. (1)
آن تكه دستمال مبارك، اكنون در شهر اصفهان در خانه فرزندان و بازماندگان سلسله صفوى وجود دارد و به ارث دست به دست مىگردد. چون به دست كسى از وارثان برسد، به بركت آن، بر مقام وى افزوده مىگردد و ثروت و نعمت به وى رو مىكند. اين موضوع مشهور است و براى به دست آوردن آن رقابتى شديد وجود دارد. (2)
عارف ربانى «حاج محمد حسن اصفهانى» از علماى اصفهان گويد:
چندى قبل به زيارت تارهايى از اين پارچه مشرف شدم. اين پارچه بافته شده از خز و به رنگ سبز مغز پستهاى بود. از بركت آن عزت و ثروت به سوى من سرازير شد تا اينكه روزى در حمام از من دزديدند. من ناراحت شدم و از آن روز به بعد حال و روز من رو به تباهى رفت. (3)
ساختمان سوم مرقد توسط «آقا حسين خان شجاع سلطانى همدانى» در سال 133٠ه. ق ساخته شد. اين موضوع را «سيد ابراهيم زنجانى» در كتاب «جولة فى
الاماكن المقدسة» (1)آورده است.
در سال 1382 ه. ق شخصى به نام «حسن على الوكيل» اقدام به بهبود شبكه برق مرقد نمود.
در سال 1389 ه. ق «حاج خضير» و «حاج حسن نجار» با تعدادى از بازرگانان بازار شورجه بغداد اقدام به بازسازى رواقها و ايوان جلوى مرقد نمودند.
در سال 139٠ ه. ق ورودى اصلى مرقد توسط «محمد على الاشيقر» كاشىكارى شد.
در سال 1399 ه. ق برخى از بازرگانان اصفهان مرقد را آيينهكارى نمودند.
در سال 14٠1 ه. ق وزارت اوقاف عراق بخشهايى از مرقد را بازسازى كرد.
در سال 1417 ه. ق ورودى مرقد گسترش يافت و ديوارها مرمركارى شد. هزينه اين كار را خادمان مرقد پرداختند.
در سال 1418 ه. ق «سيد زهير هاشم احمد شبر» دستشويىهاى مرقد را توسعه داد و بازسازى كرد.
در سال 1426 ه. ق آستانه مقدسه امامحسين و آستانه مقدسه ابوالفضل عليه السلام اقدام به ساختن موتورخانه مرقد نمود و موتور برقى به قدرت 16٠٠ كيلووات و چهار دستگاه خنككننده به وزن حدودى بيست تن و تعداد زيادى پروژكتور و پنكه سقفى و ساير لوزام برقى و فرش به مرقد اهدا نمودند.
در سال 1427 ه. ق در برنامهاى حساب نشده و بدون توجه به افكار عمومى و حفظ آثار فرهنگى، پس از سقوط صدام و با سركار آمدن حكومت جديد، ديوان وقف شيعى اقدام به تخريب كامل بنا نمود تا ساختمان جديدى براى آرامگاه حر بنا نمايد كه اين امر باعث اندوه بسيارى گرديد.
1) جولة فى الاماكن المقدسة، سيد ابراهيم زنجانى، ص 89.
«سيد ابراهيم بن محمد عابد بن امام موسى بن جعفر صادق بن امام محمد الباقر بن امام على السجاد بن امامحسين بن اميرالمؤمنين علىبن ابىطالب عليهم السلام» و ملقّب به «مجاب» است.
پدرش «محمد عابد» چهارمين فرزند امام موسىبن جعفر عليه السلام است. «اربلى» در كشف الغمه گويد:
روايت شده كه محمدبن موسى اهل نماز و وضو بود و در آغاز شب وضو مىگرفت و تا پاسى از شب نماز مىخواند. سپس اندكى مىخوابيد و از جاى برمىخاست. وضو مىگرفت و باز به نماز مىايستاد و كار وى تا صبح چنين بود. (1)
راوى ادامه داده مىگويد:
هرگاه وى را مىديدم، اين آيه خداوند - تبارك و تعالى - از ذهنم مىگذشت: (كَانُوا قَلِيلاً مِنَ اللَّيْلِ مَا يَهْجَعُونَ) ؛ «آنان تنها اندكى از شب را به استراحت مىپرداختند» . (الذاريات:17)
در كتاب «الايمان» نوشته «سيد محسن امين عاملى» آمده است كه سلطان الواعظين «سيد محمد موسوى شيرازى» نقل كرده است كه:
محمد عابد با دو برادرش «سيد احمد» و «سيد علاء الدين» وارد شيراز شد و سپس از آنها جدا گرديد و به يكى از محلههاى شيراز رفته و در آنجا پنهان و به عبادت خداوند - تبارك و تعالى - مشغول شد تا عاقبت به مرگ طبيعى
1) كشف الغمة، الاربلى، ج 2، ص 765.
درگذشت. در محله سردزك كه محل سكونت تعدادى از شيعيان و دوستداران اهل بيت بود، سكونت اختيار كرد و فرزندانى از خود بر جاى گذاشت كه عالمترين و پرهيزگارترين آنها، سيد ابراهيم مجاب بود. (1)
همانطور كه گفتيم محمد عابد به همراه برادرش سيد احمد (كه بعدها به شاهچراغ معروف شد) در دوران ولايتعهدى امام علىبن موسى الرضا عليه السلام رهسپار ايران شد و قصد داشت كه خود را به شهر مرو در خراسان برساند، ولى مأمون عباسى در ماه صفر سال 2٠3 ه. ق امام رضا عليه السلام را در شهر طوس با خوراندن سم به شهادت رساند و دستور داد تا بنىهاشم را در تمامى سرزمينهاى اسلامى پيدا كنند و به قتل برسانند. به همين علت، بنىهاشم و از جمله سيد ابراهيم كه نابينا شده بود، فرارى شدند و وضعيت دشوارى را پشت سر گذاشته در سرزمينهاى مختلف پراكنده شدند. آنان هميشه خطر قتل و تبعيد را احساس مىكردند تا سرانجام سيد ابراهيم به شهركوفه رسيد و در آن ساكن شد. (2)
«سيد عبدالحسين آل طعمه» آورده است كه در نجف اشرف در ميان كتابهاى خطى انساب، كتابى ديدم و فكر مىكنم كتاب «النفحات العنبرية فى انساب آل خيرالبرية» نوشته «سيد ابوالفضل محمد كاظم بن ابى الفتوح حسينى» ، از كتابهاى خطى سال 891 ه. ق بود (3)در آن شرح حال سيد ابراهيم مجاب آمده بود و گفته بود كه او اولين كسى بوده كه از كوفه بيرون رفته و در كربلا سكونت اختيار كرده است.
پس از كشته شدن متوكل عباسى به دست پسرش المنتصر در سال 247ه. ق، ممنوع بودن زيارت امامحسين عليه السلام از طرف حكومت بنىعباس برداشته شد و سيد ابراهيم مجاب از كوفه به كربلا مهاجرت نمود و در كنار قبر مطهر امامحسين عليه السلام سكونت گزيد. وى اولين علوى بود كه بعد از واقعه عاشورا در كربلا ساكن شد.
«سيد حسين صدر» در كتاب «نزهة أهل الحرمين فى عمارة المشهدين» (1)آورده:
تا آنجا كه من مىدانم خاندان ابراهيم مجاب ملقب به ابراهيم كوفى نابينا فرزند محمد عابد فرزند امام موسى عليه السلام، نخستين كسانى بودند كه در كربلا سكونت كردند و تا كنون كسى را نيافتهام كه پيش از آنان در كربلا ساكن شده باشد. (2)
برخى از منابع تاريخى گفتهاند كه وقتى سيد ابراهيم به زيارت قبر جدش حضرت على عليه السلام مشرف گرديد، بر او سلام كرد و جواب سلام از داخل قبر شريف به گوش رسيد. علاوه بر سيد ابراهيم، تمامى اطرافيانش نيز آن را شنيدند و در پى اين اتفاق، مردم به او احترام گذاشتند و او را بزرگ داشته به او لقب «مجاب» به معنى اجابت شده دادند. البته مشهورتر از اين روايت، روايت ديگرى است كه سيد محسن امين آن را بيان كرده و معتقد است سبب ملقب شدن وى به مجاب اين است كه گويند وى بر امامحسين عليه السلام سلام كرده و امام از داخل قبر مطهر پاسخش را داده است. خداوند به درستى اين روايتها داناتر است.
«ابن زهره» نسّابه مشهور كه نقيب اشراف در شهر «حلب» بود، در كتاب خود «غايةالاختصار» (3)، آنجا كه از فرزندان سيد ابراهيم مجاب ياد مىكند، مىگويد:
گويند بدين علت به مجاب معروف شده است كه جواب سلام خود را دريافت كرده است و گويند روزى كه به زيارت امامحسين عليه السلام آمد، عرض كرد: «السلام عليك اى پدر» و صدايى شنيد كه جواب داد: «و عليك السلام اى فرزند!» (1)
از اين رو «شيخ شرفالدين العبيدلى» نسابه مشهور در كتاب خود «تذكرة الانساب» گويد:
من أين للناس مثل جدي
موسي أو إبنه المجاب
اذ خاطب السبط و هو رمس
جاء به اكرم الجواب
مردم كجا مىتوانند فردى همانند جد من موسىبن جعفر عليه السلام يا فرزندش سيدابراهيم مجاب بيابند؟ ! او كسى است كه امامحسين عليه السلام را در قبر مورد خطاب قرار داد و امام بهترين جواب را به او داد.
«سيد حسين صدر» در كتاب «نزهة أهل الحرمين فى عمارة المشهدين» (2)چنين مىگويد:
سيد بحر العلوم در كتاب فوائد رجاليه در انتساب مستقيم سيد ابراهيم مجاب به امام موسىبن جعفر عليه السلام اشتباه كرده و مىگويد كه او ابراهيم صاحب ابى السرايا است و اين اشتباهى آشكار است. (3)
«مامقانى» نيز همين اشتباه را تكرار نموده و مىگويد:
بنا به تصريح علماى انساب، امام موسى كاظم عليه السلام دو پسر به نام ابراهيم داشته كه
يكى ابراهيم اكبر و دومى ابراهيم اصغر بودهاند. در عمدة الطالب براى آن حضرت، 23 پسر ذكر شده است. پنج نفر از آنان را نام مىبرد كه فرزند نداشتهاند و اختلافى در اين مورد نيست. سه نفر را نيز نام برده كه فرزند دختر از خود بر جاى گذاشتهاند و پنج تن ديگر فرزندانى داشتهاند كه در مورد آنان اختلاف است و از جمله آنان ابراهيم اكبر است. ده نفر از آنان نيز فرزندانى داشتهاند كه در مورد آنان اختلافى نيست و از جمله آنان يكى ابراهيم اصغر است كه لقب او مرتضى و مادرش كنيزكى اهل نوبه به نام نجيبه و ملقب به ام ولد بوده است. اين ابراهيم فرزندان بسيارى داشته و قبر وى در رواق سيدالشهدا عليه السلام است و سيد رضى و سيد مرتضى از نسل وىاند. (1)
«مامقانى» در صفحه 49 كتاب نيز به اين موضوع اشاره نموده و اشتباه خود را اينگونه تصحيح مىكند:
برخى بر اين اعتقادند قبرى كه در گوشه شمال غربى رواق حرم مطهر امامحسين عليه السلام است، قبر ابراهيم اصغر، جد سيد رضى و سيد مرتضى است و من نيز پيشتر بر اين اعتقاد بودهام، ولى با بررسى دقيق دريافتم كه ضريح مذكور متعلق به ابراهيم مجاب فرزند محمد عابد فرزند امام موسى كاظم عليه السلام است و افراد زيادى به اين موضوع اشاره كردهاند.
از جمله كسانى كه در حرم مطهر امامحسين عليه السلام به خاك سپرده شدهاند «ابو احمد حسين بن موسى بن محمد بن موسى بن ابراهيم بن موسى الكاظم عليه السلام» ، پدر «سيدرضى» و «سيد مرتضى» است. «ابن عنبه» در كتاب «العمدة» نقل مىكند كه او در سال 4٠٠ه. ق در سن نود و اندى در بغداد درگذشت و ابتدا در خانه خود به خاك سپرده شد. سپس جنازه وى به حرم مطهر امامحسين عليه السلام منتقل و در نزديكى قبر
1) تنقيح المقال فى علم الرجال، عبدالله مامقانى، ج 4، ص 412.
امامحسين عليه السلام دفن شد و قبر وى آشكار و معروف است. قبر وى به فاصله شش ذرع در پشت سر امامحسين عليه السلام قرار گرفته و در كنار جدش ابراهيم مرتضى فرزند موسىكاظم عليه السلام به خاك سپرده شده است.
از سوى ديگر، «سيد حسين صدر» در كتاب «نزهة الحرمين» (1)و «سيد بحر العلوم» در كتاب «رجال» مىگويند كه قبر سيد مرتضى و سيد رضى و پدرشان در محل معروف به ابراهيم مجاب است و اين ابراهيم جد سيد مرتضى و فرزند امام موسى كاظم عليه السلام است، ولى صاحب «ابوالسرايا» در حقيقت ابراهيم اكبر فرزند موسى بن جعفر عليه السلام است كه در بغداد درگذشته و در مقابر قريش در «كاظمين» به خاك سپرده شده است و جد سيدمرتضى، ابراهيم اصغر معروف به مرتضى فرزند امام موسى كاظم عليه السلام است. «ابنمهنا» در «تذكرة الانساب» آورده كه قبر وى در پشت سر امامحسين عليه السلام و در فاصله شش ذرعى وى قرار دارد.
همچنين سيد رضى «ابوالحسن محمد بن ابى احمد الحسين» در حرم امامحسين عليه السلام به خاك سپرده شده و ابن عنبه در كتاب «العمدة» گويد كه سيد رضى در روز ششم محرم سال 4٠6 ه. ق فوت كرد. او ابتدا در خانهاش دفن گرديد و سپس جسدش به حرم مطهر امامحسين در كربلا منتقل و در كنار قبر پدرش به خاك سپرده شد و قبر وى ظاهر و آشكار است.
همچنين سيد مرتضى «على بن ابىاحمد الحسين» در حرم مطهر امامحسين عليه السلام به خاك سپرده شده است. ابن عنبه در كتاب «العمدة» گويد كه سيد مرتضى در سال 353ه. ق به دنيا آمد و در روز پانزدهم ربيعالاول سال 436 ه. ق در 84 سالگى در بغداد درگذشت و ابتدا در خانهاش دفن گرديد. سپس جسد مطهرش به كربلا منتقل و در كنار پدر و برادرش به خاك سپرده شد و قبور ايشان آشكار و ظاهر است.
1) نزهة الحرمين فى عمارة المشهدين، ص 22.
سيد مهدى قزوينى در كتاب «فلك النجاة» آورده كه جسد مطهر سيد مرتضى و سيدرضى به كربلا منتقل شده است. (1)
«ابوالفضل محمد كاظم بن ابىالفتوح حسينى» نويسنده كتاب «النفحات العنبرية» ، و «جمالالدين عبدالله جرجانى» در «التقلية» تصريح كردهاند كه سيد ابراهيم مجاب در حرم مطهر امامحسين عليه السلام مدفون است.
«شيخ مهدى فتونى» در «كشكول» گويد:
قبر او در حرم مطهر امامحسين عليه السلام است و اين امر در سال دويست هجرى قمرى به وقوع پيوست و اين همان سالى است كه در آن ظاهر گرديد و بر منطقه جزيره مستولى شد و سپس در حرم مطهر امامحسين عليه السلام به خاك سپرده شد. (2)
قبر وى در قسمت شمال غربى در رواقى به نام خود وى در آستان مقدس حسينى معروف است. بر روى قبر او ضريحى كوچك و زيبا وجود دارد و مردم براى طلب حاجات خود به زيارت او مىروند.
نام وى «ابو ايوب نوح بن دراج ابىالصبيح بن ابى على عبدالله نخعى كوفى» است كه در سال 182ه. ق درگذشته است. در كتاب تاريخ بغداد آمده است كه «ابوحسان بغدادى» روايت نمود و گفت: «ابومحمد نوح بن دراج نخعى در سال182ه. ق درگذشت. او
قاضى بخش شرقى بغداد بود» . (1)وى در ميان اعراب روستاهاى اطراف كربلا به «امام نوح» معروف بوده و به غير آن شناخته نمىشود. (2)«آل دراج» قبيلهاى عراقى بود كه در كوفه مستقر بود و برخى از آنان در كربلا سكونت داشتند كه از جمله آنان مىتوان نوح بن دراج را نام برد. وى در اواخر زندگى و پس از نابينايى در كربلا اقامت گزيد. برادر وى، راوى مورد اعتماد و جليل القدر، «جميل بن دراج» است كه در سرزمين «دجيل» ساكن بود و در همان جا درگذشت. آرامگاه وى در روستاى «طارميه» در نزديكى رودخانه دجله بين بغداد و سامرا قرار دارد و به قبر «شيخ جميل» معروف است. نوحبن دراج يكى از بزرگان شيعه در كوفه بود و از سوى هارون الرشيد عباسى به قضاوت «كوفه» منصوب شد. (3)پس از مدتى كه به قضاوت در كوفه اشتغال داشت، قاضى در بخش شرقى «بغداد» شد. سپس بركنار گرديد و «حفص بن غياث» جاى او را گرفت. (4)
«ابو زيد عمر بن شبه» روايت كرده كه: روزى «ابن ابىليلى قاضى» حكمى صادر كرد و نوح بن دراج كه در مجلس حاضر بود به او هشدار داد. «ابن ابىليلى» نيز در حكم خود انديشيد و از آن برگشت. «ابن شبرمه» در اين باره چنين سروده است:
كادت تزل بها من حالق قدم
لولا تداركها نوح بن دراج
لما رأى هفوه القاضي أخرجها
من معدن الحكم نوح أي إخراج
1) تاريخ بغداد، خطيب بغدادى، ج 13، ص 318.
2) مراقد المعارف، محمد حرزالدين، ج 2، ص 35٠.
3) مراقد المعارف، محمد حرزالدين، ج 2، ص 352؛ و گويد: نوح بن دراج كوفى ملقب به ابو محمد نخعى، از مواليان قبيله نخعى، فقيه و قاضى كوفه و سپس قاضى بخش شرقى بغداد بود كه نزد ابى حنيفه و ابن شبرمه و ابن ابى ليلى فقه آموخت و از آنان و أعمش و سعيدبن منصور و علىبن حجر و گروهى ديگر روايت كرد. نابينا بود و به مدت سه سال به كار قضاوت مشغول بود. سپس تشيع او آشكار و از كار بركنار گرديد. همچنين صاحب سفينة البحار در ج 2، ص615، درباره او چنين گويد: وى از طرف هارون الرشيد قاضى كوفه و بصره شد و در قضاوت بر اساس قضاوتهاى حضرت على عليه السلام عمل مىكرد.
4) تاريخ بغداد، ج 13، ص 315.
نزديك بود كه پاى قاضى بلغزد، ولى نوح بن دراج از اين كار جلوگيرى كرد، نوح هنگامى كه لغزش قاضى را مشاهده كرد، توانست از معدن حكمت خويش، آن را تصحيح نمايد.
گويند كه قاضى «ابن شبرمه» بوده و نه «ابن أبى ليلى» و موضوع اينگونه بوده كه مردى ادعا كرد نخلستانى از آن وى است و شهودى آورد و آنان گواهى دادند كه نخلستان از آن اوست. ابن شبرمه از آنان پرسيد: «چند نخل در آن نخلستان وجود دارد؟» آنان گفتند: «نمىدانيم» . پس ابن شبرمه شهادت آن را نپذيرفت. نوح رو به او كرد و گفت: «تو در اين مسجد سى سال است كه قضاوت مىكنى و هنوز نمىدانى كه در آن چند ستون است!» قاضى چون اين را شنيد به مدعى گفت: «شهود خود را دوباره فراخوان» . سپس حكم كرد كه آن نخلستان به او بازگردد. (1)
«محمد بن قاسم بن خلاد» روايت مىكند كه: شريك، پسران زيادى داشت كه نوجوان و سركش بودند. روزى «وكيع بن جراح» به او گفت: «اى كاش آنها را ادب مىكردى» . شريك پاسخ داد:
آيا دراج، نوح را ادب كرده است؟ دراج، بافندهاى از قوم نبط (در مصر) بود كه چهار پسر داشت و تمامى آنها به مسند قضا رسيدند و نوح بن دراج به مسند قضا در كوفه رسيد. (2)
«ابوبكر حميدى» از «سفيان» روايت مىكند كه گفت: شخصى مسألهاى از ابن شبرمه پرسيد و وى پاسخ او را نادرست داد. نوحبن دراج گفت: «بيشتر در آن دقت و تفحص كن اى ابن شبرمه» . ابن شبرمه دريافت كه خطا كرده است. رو به اطرافيان خود كرد و به آنان گفت: آن مرد را به نزد من برگردانيد. سپس اين ابيات را خواند:
كادت تزل بها من حالق قدم
لولا تداركها نوح بن دراج (1)
نزديك بود كه پاى در اثر لغزش بلغزد ولى نوحبن دراج از اين كار جلوگيرى كرد.
«شيخ كشى» در كتاب «رجال» از «محمد بن مسعود» روايت مىكند كه گويد: از «ابوجعفر حمدان بن احمد كوفى» در مورد نوحبن دراج پرسيدم. گفت:
وى شيعه و قاضى كوفه بود. روزى از او پرسيدند: چرا در اين حكومت كارى را قبول كردى؟ گفت: نمىخواستم وارد كار دولتى شوم تا اينكه روزى از برادرم جميل پرسيدم كه چرا براى نماز به مسجد نمىآيد؟ گفت: لباس ندارم.
حمدانبن احمد كوفى در ادامه گويد: «دراج بقال بود و نوح حسابدار وى و از نويسندگان حديث بود. پدرش درباره او مىگفت: اگر نوح كار قضا را رها مىكرد، فردى مورد اعتماد بود» .
«شيخ كشى» او را از اصحاب امام صادق عليه السلام شمرده است. (2)«اردبيلى» در مورد فرزندش «ايوب بن نوح بن دراج» ، چنين مىگويد:
ايوب بن نوح بن دراج راوى مورد اعتماد، از اهالى كوفه و از مواليان قبيله نخعى و ملقب به ابوالحسن بوده و داراى كتابها و روايات بوده و مسائل مهمى را از امام هادى عليه السلام نقل كرده است. او وكيل امام هادى عليه السلام و امام حسن عسكرى عليه السلام بوده و نزد آنان منزلت و جايگاهى والا داشته و مورد اعتماد آن حضرات بوده است. پرهيزگارى كامل با عبادت فراوان، در نقل روايات مورد اعتماد بود. پدرش نوح بن دراج در كوفه قاضى بود و ايمانى صحيح داشت و برادرش جميلبن دراج يكى از علماى بزرگ شيعه است و شيخ طوسى در كتاب غيبت
پس از آنكه وى را از نيكان آن روزگار شمرده، از «عمروبن سعيد مدائنى» از امام هادى عليه السلام نقل مىكند كه فرمود: اگر مىخواهى به يكى از بهشتيان نگاه كنى، به او نگاه كن و منظور آن حضرت ايوببن نوح بوده است. ايوب كتابى به نام نوادر داشته است و احمدبن محمدبن خالد از وى روايت كرده و داراى كتاب و روايات و مسائلى از امام هادى عليه السلام است و سعدبن عبدالله و حميرى از وى روايت كردهاند. (1)
مرقد امام نوح بن دراج در اطراف شهر كربلا و در قبيله آل مسعود و نخلستانهاى اطراف يكى از شاخههاى رودخانه حسينيه در منطقه ابيتر - كه تصغير واژه ابتر است - در ناحيه «الطف الجريه» در محدوده استان كربلا مىباشد. مرقد او از «خان العطيشى» سه كيلومتر و از مركز شهر كربلا پانزده كيلومتر فاصله دارد و در نزديكى آن، قبر سيد اخرس فرزند امام كاظم عليه السلام قرار دارد كه نياى سادات خاندان آل خرسان است. مرقد امام نوح ضريح چوبى مشبكى است كه آثار كهنگى و فرسودگى در آن ديده مىشود. اندازه آن 5/2 متر است و در داخل آن اتاقكى مربع شكل است كه با پارچهاى سياه رنگ پوشانده شده و در اطراف قبر او حرمى ساختهاند. جلوى آن صحنى است كه درازاى آن به طول چهار ستون و در حدود هفده متر و عرض آن به درازاى سه ستون و در حدود سيزده متر است. بناى صحن، قديمى بوده و بالاى آن گنبدى قرار دارد. امروزه براى گسترش حرم آن بزرگوار با استفاده از بتون آرمه كارهايى انجام شده و هزينه آن را خادم مرقد «نصر مهدى النشمى مسعودى» پذيرفته است. در نقشه ساختمان، مرقد، ساختمانى مربع شكل
1) جامع الرواة، محمدبن على اردبيلى، ج 1، ص 112؛ سفينة البحار، شيخ عباس قمى، ج 1، ص 132؛ ج 4، ص571.
دارد كه طول هر ضلع آن در حدود 17 متر است و ارتفاع آن در حدود 6٠/3 متر و داراى يك صحن روباز داخلى است.
ورودى مرقد درى است و بر بالاى آن طاقى با ارتفاع 4٠/2 متر و عرض 4٠/1 متر بنا شده است.
ورودى مرقد به اتاقى دايره شكل مىرسد كه قطر آن چهار متر است و ضريح امام نوح در وسط آن قرار دارد. بر بالاى اين اتاق گنبدى به قطر 5٠/5 متر ساخته شده كه ارتفاع آن از سطح زمين در حدود شش متر است.
شيخ فقيه متكلم ابوجعفر چهارم «عماد الدين محمدبن علىبن محمد طوسى مشهدى» معروف به «عماد الدين طوسى مشهدى» كه نزد علماى شيعه به «ابن حمزه» مشهور است. او نويسنده كتاب «الوسيلة» و «الواسطة» ، يكى از متون فقهى معروف است كه تا روزگار ما برجاى مانده است و در كتابهاى بزرگان علمى ما به فتواها و نظريات ناب وى اشاره شده است. «شيخ حسنبن علىبن محمد طبرسى» در فصل «الحسن على سبيل التفضيل» در دو كتاب «مناقب الطاهرين» و «الكامل البهائى» از او به بزرگى نام برده و اينگونه معرفى مىكند:
شيخ امام علامه فقيه، ناصر شريعت و حجت الاسلام و عماد الدين ابوجعفر محمدبن علىبن محمد طوسى مشهدى كه كتاب «الثاقب فى المناقب» به او منتسب است. (1)
شايد وى با شاگردان «شيخ الطائفه» يا با شاگردان فرزندش، «شيخ ابو على» هم طبقه
1) روضات الجنات، ميرزا محمد باقر خوانسارى، ج 6، ص 262.
باشد. (1)«شيخ منتجب الدين قمى» به نقل صاحب «الامل» در كتاب خود «الفهرست» در مورد علماى متأخر شيعه، از او با عنوان «شيخ امام عماد الدين ابوجعفر محمدبن علىبن حمزه طوسى مشهدى» نام برده و مىگويد كه وى فقيهى عالم و واعظ بوده و داراى تأليفات مىباشد كه از آن جمله مىتوان كتابهاى «الوسيلة» ، «الواسطة» و «الرائع فى الشرائع» را نام برد. «حمزه» در سلسله نسب ايشان نيز يكى از اجداد برجسته وى بوده و گمان مىرود كه افراد ديگرى نيز به اين سلسله منتسب باشند كه از جمله مىتوان «شيخ نصير الملة و الدين على بن حمزة بن حسن طوسى» را - كه با همين نام در كتاب الكامل ذكر شده - نام برد. مؤلف «الامل» در وصف وى گويد: «فاضل بزرگوار داراى تأليفاتى است كه «على بن يحيى الحناط» آنها را روايت مىكند» . (2)
شايد «شيخ نصيرالدين ابوطالب عبداللهبن حمزه طوسى مشهدى» كه تأليفها و تصنيفهاى زيادى دارد از نياكان وى باشد. (3)صاحب «رياضالعلماء» درباره وى مىگويد:
شرح حال شيخ جليل فقيه عمادالدين ابوجعفر محمدبن علىبن حمزة بن محمد بن على طوسى مشهدى مشهور به ابن حمزه و معروف به ابوجعفر دوم و گاهى معروف به ابوجعفر متأخر، صاحب كتاب الوسيله فى الفقه را خواهيم آورد و ممكن است «نصير الدين على» مذكور، پدر ابن حمزه باشد. (4)
تصحيح اشتباه
اين نام و نسب براى بيشتر علما و پژوهشگران به اثبات رسيده است، البته كمى اختلاف در مورد نام ابن حمزه مشاهده مىشود. در زمان مطالعه دريافتم
«سيد صدرالدين عاملى اصفهانى» گفته كه نام صاحب «الوسيلة» ، «حسن بن محمد بن حمزه» است. در كتاب «رجال ابى على» آمده است كه در كلام برخى از متأخرين نام وى «حسن» آمده و اين اشتباه است و منظور از بعض متأخرين، «صدر الدين» است. در كتاب «الكنى و الالقاب» به نقل از «أمل الآمل» آمده است كه نام ابن حمزه، حسن است، ولى در كتاب «الاسماء» نام درست او را به همانگونه كه ما آورديم، ذكر نموده است. (1)«آيت الله خويى» در كتاب «معجم رجال الحديث» به نقل از «تذكرة المتبحرين» او را «شيخ نصير الدين على بن حمزة بن حسن طوسى» معرفى مىكند.
الف) ولادت
تاريخ ولادت ابن حمزه نيز همانند بسيارى از علماى بزرگ ناشناخته است كه دلايل مختلفى دارد و در اين مجال مختصر نمىتوان به آن دلايل پرداخت. در بررسى كتابهاى تراجم و سير، تاريخ ولادت ابن حمزه را نيافتم، ولى مىتوان گفت كه ابنحمزه از علماى نيمه دوم قرن ششم هجرى قمرى است. دليل اين سخن اين است كه در كتاب «الثاقب فى المناقب» كه از معجزهها و كرامتهاى پيامبر اسلام (ص) و ائمه اطهار عليهم السلام سخن مىگويد، در بيان يكى از معجزههاى حضرت على عليه السلام، اين حديث را از شيخ فاضل مورد اعتماد، «ابوعبدالله جعفربن محمد دوريستى» (2)نقل مىكند و در پايان، ابن حمزه مىگويد:
اين موضوع را از نسخه خطى كتاب كه دوريستى به خط خويش نوشته و در سال 473ه. ق از عربى به فارسى نقل كرده، آوردهام. من آن را در سال 56٠ه. ق در كاشان، مجدداً از فارسى به عربى ترجمه كردم. (3)
اين جمله دلالت مىكند كه ابن حمزه در سال 56٠ ه. ق زنده بوده است. (1)علامه «آقا بزرگ طهرانى» در كتاب «الذريعه» در ذكر كتاب «ثاقب المناقب» مىگويد:
و از تلميحات شيخ منتجبالدين كه در سال 585 ه. ق درگذشته است، درمىيابيم كه وى معاصر او بوده است؛ زيرا كه تأليفات او را آورده، ولى حديثى از وى نياورده است.
سپس مىگويد: «از قصه اين دو چنين برمىآيد كه تاريخ تأليف كتاب در سال 56٠ه. ق بوده است» .
در كتاب «الطبقات» آنجا كه از كتاب «الثاقب فى المناقب» نام مىبرد چنين مىگويد:
مؤلف در سال 56٠ ه. ق تأليف كتاب را به پايان برد و از گفتههاى منتجبالدين چنين برمىآيد كه وى در زمان تأليف كتاب الفهرس منتجبالدين زنده بوده است. (2)
صاحب «منتخب التواريخ» نيز در اينباره مىگويد: «تاريخ دقيق ولادت و وفات او مشخص نيست و فقط مىتوان گفت، وى از بزرگان علماى اماميه در قرن پنجم هجرى قمرى بوده است» . (3)
ب) زندگى
متأسفانه، علاوه بر تاريخ ولادت ابن حمزه، شرح حال و زندگى وى نيز ناشناخته مانده است. برخى اختلافها در نام و نسب او نيز وجود دارد كه پيشتر اشاره شد. همچنين در نسبت دادن برخى از كتابها به او اختلاف است و در اين ميان كسى
نيست كه از شرح حال، محل تحصيل، و سفرهاى وى سخنى به ميان آورد. آگاهى چندانى نيز در مورد اساتيد و شاگردان و روايتكنندگان از وى نداريم. او نيز همانند بسيارى از علماى بزرگ شيعه نام و خاطرهاش فراموش شده و كتابهايش از بين رفته است. آرى، امروزه ما فقط نامى از آن علماى بزرگ و كتابهاى آنان مىشنويم. اين وضعيت تاريخ است كه شرح حال بزرگانى چون ابن حمزه را سربسته گذاشته و يا ناقص و مبهم و دستكارى شده و دگرگونه آورده است و بايد پرسيد كه مسئوليت اين امر بر عهده چه كسانى بوده است؟
ج) استادان
درباره استادان ابن حمزه سه نظريه وجود دارد:
يك - وى از شاگردان شيخ الطائفه محمدبن حسن طوسى است. در «رياض العلماء» چنين آمده است كه برخى از علما گويند: «ابوجعفر دوم مذكور، مؤلف «الوسيلة» شاگرد شيخ طوسى بوده است و اين موضوع قابل تأمل است» . در جاى ديگر مىگويد:
گويند كه وى بدون واسطه و يا با يك واسطه از شيخ روايت مىكند. او است كه قول وى در حرمت نماز جمعه را نقل مىكند. و در جاى ديگرى از كتاب روضات چنين آمده است: با توجه به آنچه در كتابهاى فتاوى و استدلال فقهى درباره عماد طوسى آمده است، چنين به نظر مىرسد كه وى از شاگردان شيخ طوسى بوده است، ولى اين ادعا درست نيست؛ زيرا شيخ طوسى در سال 46٠ ه. ق درگذشته است، ولى ابن حمزه از علماى نيمه دوم قرن ششم هجرى قمرى بوده است. (1)
1) الوسيله الى نيل الفضيله، ص 25.
دو - وى از شاگردان ابوعلى پسر شيخ طوسى بوده است. اين نظريه را خوانسارى در بحثى، در كتاب «روضات الجنات» آورده و مىگويد: «ابن حمزه از شاگردان شيخالطائفه شيخ طوسى، يا از شاگردان پسرش ابوعلى بوده است» .
اين ادعا مىتواند صحيح باشد؛ زيرا ابوعلى تا سال 515 ه. ق زنده بوده است، ولى من كسى جز خوانسارى را نديدهام كه به اين مطلب تصريح كرده باشد.
نام كامل ابوعلى، حسن بن محمد بن حسن طوسى است. وى عالمى فاضل و فقيه و محدثى بزرگ و مورد اعتماد بود. شيخ «منتجبالدين» درباره او مىگويد:
فقيه مورد اعتماد و دانشمند كه نزد پدرش تمامى كتابهاى پدر را قرائت نمود و در كتاب اعيان الشيعه درباره او چنين آمده است: وى ملقب به مفيد دوم است؛ چرا كه مفيد اول شيخ محمدبن محمدبن نعمان است. (1)
«ابن حجر» در كتاب «لسان الميزان» درباره او چنين گويد:
حسنبن محمدبن حسنبن على طوسى، مكنّى به ابوعلىبن ابى جعفر، از پدرش و ابىالطيب طبرى و خلال و تنوخى روايت مىكرد. سپس فقيه شيعه و امام آنان در حرم مطهر حضرت على عليه السلام شد و كسانى چون ابوالفضلبن عطاف و هبة الله سقطى و محمدبن محمد نسفى از او روايت مىكنند. او راستگو است و نزديك به سال پانصد هجرى قمرى درگذشت. شخص ديندارى بود و كتابهايى دارد كه از آن جمله مىتوان: الامالى، شرح النهايه شيخ طوسى و المرشد الى سبيل المتعبد را نام برد.
سه - وى شاگرد «محمد بن حسين شوهانى» است. اين نظر صحيحترين نظر است؛ زيرا ابن حمزه در كتاب خود «الثاقب فى المناقب» از وى روايت كرده است.
«خوانسارى» در «روضات الجنات» مىگويد: «آخرين چيزى كه ما به آن رسيديم،
1) الوسيله الى نيل الفضيله، ص 25.
اين است كه ابن حمزه از شيخ ابوجعفر شوهانى روايت مىكند» . (1)
نام كامل شوهانى، شيخ وارسته ابوجعفر محمدبن الحسين، ساكن مشهد الرضا عليه السلام است و شيخ منتجبالدين نيز همينگونه از وى نام مىبرد. «سيد محسن امين» در «اعيان الشيعه» درباره او گويد:
شيخ وارسته محمد بن حسين شوهانى از علماى اواخر قرن ششم هجرى قمرى، دانشمندى بزرگوار و فاضل و ارجمند و از بزرگترين علما و فقهاى قديمى شيعه و بزرگان اهل حديث است. وى از گروهى از مشايخ روايت مىكند كه از جمله آنان مىتوان استادش فقيه علىبن محمد قمى شاگرد شيخ مفيد، عبدالجبار الراوى، شيخ ابوالفتوح رازى، سيد ابوالرضا الراوندى ومحمدبن ابىالقاسم طبرى را نام برد. كسانى چون عبداللهبن حمزةبن عبداللهبن حمزه طوسى و شيخ حسينبن حسن بيهقى الكيدرى، شارح نهج البلاغه از وى روايت مىكنند. (2)
د) تأليفات
يك - « كتاب الوسيلة الي نيل الفضيلة » . در اينجا نسخههاى خطى اين كتاب - كه موفق به شناسايى آن شدم - و محل نگهدارى آنها را از پژوهشگر كتاب «الوسيلة» يعنى علامه «شيخ محمد حسون» نقل مىنمايم:
اول - نسخه خطى متعلق به كتابخانه مركزى دانشگاه تهران كه توسط حسين بن على بن سعيد در سال 631 ه. ق در دمشق نوشته شده و در فهرست نسخ خطى كتابخانه، ج 5، ص 2101 به شماره ٠7٠٠ ثبت شده است.
دوم - نسخه خطى متعلق به كتابخانه آيت الله مرعشى در قم كه تاريخ نگارش آن، سال 894 ه. ق بوده و در فهرست نسخ خطى كتابخانه، ج 2، ص 336 به شماره ٠291 ثبت شده است.
سوم - همچنين نسخه ديگر كتاب در كتابخانه آيت الله مرعشى كه در سال 1247ه. ق نوشته شده و در فهرست نسخ خطى كتابخانه، ج 2، ص 2٠9 در مجموعه شماره ٠2219 ثبت شده است.
چهارم - نسخه خطى متعلق به كتابخانه ملى ايران در تهران كه در قرن دهم هجرى نگارش شده و در فهرست نسخ خطى كتابخانه، ج 10، ص 336، به شماره ٠1799 ثبت شده است.
پنجم - نسخه خطى متعلق به كتابخانه مجلس سناى سابق در تهران كه در سال 1101 ه. ق نوشته شده و در فهرست نسخ خطى كتابخانه، ج 1، ص 64 ثبت شده است. ميكرو فيلم آن در كتابخانه دانشگاه تهران، در فهرست ميكرو فيلمهاى دانشگاه، ج 2، ص ٠133 ذكر شده است.
ششم - نسخه خطى كتابخانه امام اميرالمؤمنين عليه السلام در نجف اشرف كه تاريخ نگارش آن سال 1033 ه. ق مىباشد.
هفتم - نسخه خطى كتابخانه مدرسه نواب صفوى در مشهد مقدس.
دو - «كتاب الواسطه» ؛ آقا بزرگ طهرانى در كتاب «الذريعه» درباره اين كتاب چنين گويد: «كتاب واسطه در متون فقهى همانند كتاب ديگر مؤلف يعنى الوسيله يكى از كتب معتبر فقهى به شمار مىرود» .
سه - كتاب «الرائع فى الشرائع» ؛ كتابى فقهى است و «شيخ منتجبالدين» در «الفهرس» و «آقا بزرگ طهرانى» در «الذريعه» از آن نام بردهاند.
چهار - كتاب «الثاقب فى المناقب» ؛ كتاب مفيدى در زمينه مناقب است و در مقايسه
با ساير كتابهاى مناقب امتياز بيشترى دارد. اين كتاب دربرگيرنده فضيلتها و معجزههاى بىشمار و شگفتانگيز پيامبر (ص) و حضرت فاطمه عليهاالسلام و امامان هدى عليهم السلام است.
«طبرسى» در دو كتاب خود «مناقب الطاهرين» و «الكامل البهائى» آن را به «ابن حمزه حسن بن على بن محمد» نسبت داده و بيشتر احاديث آن را كه درباره معجزات نادر اهل بيت عليهم السلام است، به فارسى ترجمه و در كتاب خود نقل كرده است. اين مطلب را «خوانسارى» در كتاب «روضات الجنات» آورده و در ادامه مىگويد: «گويا اين كتاب در دسترس سه عالم محدث متأخر نبوده است؛ زيرا در كتابهاى الوافى و الوسائل و البحار نامى از اين كتاب نيامده است» .
آنگاه خوانسارى سه معجزه از اين كتاب نقل مىكند: يكى قصه «ابو الصمصام» صحابى و هشتاد شتر ماده است كه آن را از استادش ابوجعفر محمدبن حسينبن جعفر شوهانى، ساكن در مشهد مقدس نقل مىكند. ديگرى قصه «ابىعبدالله محدث» است كه به نفرين اميرالمؤمنين عليه السلام نابينا شد و سوم داستان شفا يافتن «انوشيروان مجوسى اصفهانى» است كه يكى از ملازمان خوارزم شاه بود و به بيمارى برص يا پيسى مبتلا بود. او پس از توسل به قبر امام هشتم عليه السلام شفا يافت.
سپس در ادامه مىگويد:
مؤلف و تعداد زيادى از مردم خراسان اين شخص را پس از شفا گرفتن ديدهاند. او بعدها مسلمان شد و اعتقادى راسخ يافت و براى حرم مطهر امام رضا عليه السلام صندوقى از نقره ساخت. (1)
«شيخ منتجبالدين» در كتاب «الفهرست» ، از اين كتاب با نام «المعجزات» ياد كرده و «آقا بزرگ طهرانى» نيز در كتاب «الطبقات» ، آن را به همين نام ناميده است و در ادامه
1) روضات الجنات، ج 6، ص 267.
مىگويد: «نام كتاب المعجزات، ثاقب المناقب است كه در سال 56٠ ه. ق نوشتن آن پايان يافته است» .
همچنين در كتاب «الذريعه» مىگويد:
ثاقب المناقب فى المعجزات الباهرات للنبى و الائمه الاطهار عليهم السلام نوشته عمادالدين ابو جعفر محمدبن علىبن حمزه مشهدى طوسى معروف به ابن حمزه، مؤلف الوسيلة و الواسطة است كه به او لقب ابوجعفر دوم و ابوجعفر متأخر نيز دادهاند؛ زيرا پس از ابىجعفر طوسى، همنام و همنسب و همكنيه وى آمده است. (1)
مؤلف «رياض العلماء» نتوانسته نويسنده آن را شناسايى كند. از اين رو، آن را در فصل مربوط به كتابهاى شيعه كه نام نويسنده آنها ناشناخته است، آورده و مىگويد:
از آن جمله است كتاب الثاقب فى المناقب كه نسخهاى از آن نزد ماست و يكى از بهترين و گزيدهترين كتابها در زمينه مناقب است. نام مؤلف آن را نمىدانم ولى به نظر مىرسد كه دوره او نزديك به دوران شيخ طوسى باشد؛ زيرا در اين كتاب از استادش ابوجعفر محمدبن حسين بن جعفر شوهانى در حرم مطهر امامرضا عليه السلام در مشهد روايتهايى نقل مىكند و بر اين اساس، ممكن است نويسنده اين كتاب «ابن شهر آشوب» باشد؛ زيرا از وى روايت مىكند و يا نوشته يكى از علماى معاصر ابن شهر آشوب مانند شيخ منتجبالدين باشد. به هرحال اين كتاب نوشته يكى از شاگردان محمد بن حسين شوهانى معروف است. (2)
از اين كتاب چندين نسخه خطى وجود دارد و ما اينجا برخى از نسخههاى شناخته شده آن را معرفى مىكنيم:
اول - نسخه خطى كتابخانه آيت الله مرعشى كه در 272 ورقه و به خط «شيخ على زاهد قمى» بوده و در فهرست كتابهاى خطى، ج 8، ص 27 آمده است.
دوم - نسخه خطى كتابخانه ملك در تهران كه در 244 ورق بوده و به خط «محمدبن قسط» در قرن دوازدهم هجرى نگارش شده و نامش در فهرست نسخ خطى كتابخانه، جلد 1 آمده است.
سوم - نسخه خطى كتابخانه مسجد گوهرشاد در مشهد.
پنج - كتاب « قضاء الصلاة» ؛ كه «خوانسارى» در «روضات الجنات» درباره آن مىگويد:
سيد رضىالدين بن طاوس حسينى بنا به آنچه كه از كتابش معروف به غياث سلطان الورى در باب قضاى نماز ميت نقل شده است، گويد: ابن حمزه در كتاب خود قضاء الصلاة از استادش شيخ ابوجعفر محمدبن حسين شوهانى نقل مىكند كه مىتوان براى خواندن نماز قضاى شخص متوفى، فردى را اجير كرد. اين نشان مىدهد كه وى كتابى در باب قضاى نماز نوشته است.
شش - كتاب «مسائل فى الفقه» ؛ كه «شيخ منتجبالدين» اين كتاب را از كتابهاى «ابن حمزه» مىداند. (1)«خوانسارى» گويد: «وى رسالهها و كتابهاى ديگرى در باب فقه و ساير علوم دارد» . (2)
ه) شاگردان و راويان
يكى از راويان ابن حمزه «عبدالحميدبن فخار» است. علامه مجلسى اين موضوع را در «بحارالانوار» در اجازه «محقق كركى» به «قاضى صفى الدين» آورده و نام ابن حمزه را مىبرد و مىگويد:
تمامى تأليفها و روايات وى با اسناد فراوان و راههاى مختلف روايت شده است و از اين راههاى فراوان مىتوان به شيخ جمالالدين احمد بن فهد به نقل از عالم نسابه حسينى، به نقل از پدرش عبدالحميد، به نقل از ابن حمزه اشاره كرد. (1)
در «روضات الجنات» آمده است كه راوى ابن حمزه، «سيد عبدالحميد بن فخار موسوى» است كه از شاگردان «ابن ادريس حلى» بوده و در طبقه ابن حمزه بوده است. (2)«افندى» در كتاب «رياض العلماء» در شرح حال «عبدالحميد بن فخار» مىگويد: «وى سرور علماى نسبشناس و سرور نقيبان سادات، جلالالدين عبدالحميد بن احمد علوى حسينى موسوى حائرى حلى و از بزرگان علماى شيعه بود» . (3)
«شيخ عاملى» در «أمل الآمل» درباره او مىگويد:
سيد جلال الدين عبدالحميد بن فخار بن معد بن فخار موسوى، دانشمندى برجسته و محدثى راوى بود كه از شاگردان ابن شهرآشوب روايت مىكرد و كتابى داشته كه حسن بن سليمان بن خالد حلى در كتاب مختصر البصائر از آن مطالبى نقل كرده است. (4)
و) تمجيد علما از ابن حمزه
«منتجب الدين» در كتاب «الفهرست» مىگويد: «شيخ امام عمادالدين ابوجعفر محمدبن علىبن حمزه طوسى مشهدى، فقيه و عالم و واعظى است كه تأليفات فراوان دارد» .
«يحيىبن سعيد الهذلى» در كتاب خود «نزهة الناظر فى الجمع بين الاشباه و النظائر» درباره او چنين گويد:
استاد ما ابو جعفر محمدبن حسن طوسى گويد كه عبادات شرع پنج تا است. . . و سپس مىگويد شيخ ابوجعفر محمدبن على طوسى متأخر در كتاب الوسيله گويد: عبادات شرع ده تا است. . . و شيخ ابويعلىسلار مىگويد كه عبادات شش تا است. . . و شيخ ابوصلاح مىگويد: عبادات ده تا است. . . .
«خوانسارى» در «روضات الجنات» بر اين موضوع حاشيه زده و مىگويد:
از اين جمله، مىتوان منزلت و جايگاه ابن حمزه را دريافت، زيرا وى را بر بزرگانى نظير سلار و ابىالصلاح كه از بزرگترينفقهاى زمان شيخ طوسى بودهاند برترى دادهاند. (1)
«شيخ حسنبن علىبن محمد طبرسى» در دو كتاب خود «مناقب الطاهرين» و «الكامل البهائى» درباره او چنين مىگويد: «شيخ امام، علامه و فقيه، ناصر شريعت و حجتالاسلام عمادالدين ابوجعفر محمد بن على طوسى مشهدى كه كتاب الثاقب فى المناقب به او منسوب است» .
«خوانسارى» در «روضات» گويد:
محدث نيشابورى در كتاب رجال خود از او به محمدبن علىبن حمزه، امام جمالالدين ابوجعفر طوسى مشهدى نام برده و در توصيف وى گويد: او شيخ و امام فقيه، واعظ و عالم شيعه بود كه داراى تأليفاتى است و از آنها مىتوان كتابالوسيله را نام برد. (2)
«شيخ عباس قمى» او را ابن حمزه طوسى، ابوجعفر محمد بن على، فقيه، عالم و واعظ فاضل مىخواند (3)و «طهرانى» در «الطبقات» نيز درباره وى چنين مىگويد:
«محمدبن علىبن حمزه طوسى مشهدى، شيخ امام عمادالدين معروف به ابن حمزه دوم و يا ابن حمزه طوسى مشهدى، فقيه عالم و واعظ كه داراى تأليفاتى است» .
«شيخ حر عاملى» در كتاب «أمل الآمل» درباره او گويد: «شيخ امام عمادالدين أبوجعفر محمدبن علىبن حمزه طوسى مشهدى، فقيه عالم و واعظ كه تأليفاتى دارد كه كتاب الوسيله و كتاب الواسطه از آنها است» . (1)
همانگونه كه ديديم بسيارى از علما و تاريخنويسان و سيرهنويسان او را فقيه، عالم و واعظ مىدانستند كه تأليفاتى دارد.
ز) وفات و آرامگاه
«خوانسارى» در «روضات الجنات» گويد:
با جستوجوى فراوان در شرح حال اين دانشمند، متأسفانه تاكنون نتوانستهام تاريخ ولادت و تاريخ مرگ وى را بيابم. از تأليفات وى نيز جز آنچه كه ذكر شد، چيز ديگرى نيافتم.
«آقا بزرگ طهرانى» در «الذريعه» آنجا كه از كتاب «الرائع فى الشرائع» و «ثاقب المناقب» نام مىبرد، مىگويد: «ابن حمزه در كربلا درگذشته و در بقعهاى كه بيرون دروازه نجف قرار دارد، دفن شده و مردم او را در آنجا زيارت مىكنند» .
«سيد صدر» در كتاب «تأسيس الشيعه لعلوم الاسلام» گويد: «تاريخ وفات وى را نمىدانم، ولى مىدانم كه در كربلا در گذشت و در باغى خارج شهر به خاك سپرده شد. امروزه آرامگاه وى در بيرون دروازه نجف زبانزد است» .
آرامگاه وى در محله العباسيه (دروازه طويريج) - از محلههاى شهر كربلا - قرار دارد و فاصله آن تا حرم مطهر حضرت ابوالفضل عليه السلام در حدود 75٠ متر است.
1) الوسيله الى نيل الفضيله، ص 21.
سلام و درود خدا بر تو باد اى ابن حمزه كه ولادت و شرح حال و وفات تو ناشناخته است، ولى خودت به دليل آن مؤلفات و نظريات فقهى ارزنده كه همچنان علما از آنها بهره مىبرند، زنده و جاويدى.
يك - تصحيح و بررسى
شيخ حرزالدين گويد:
از شگفتىهاى اين مزار اين است كه مورخين آن را متعلق به علامه عماد الدين طوسى مشهور به ابن حمزه مىدانند، در حالى كه بيشتر مردم معتقدند كه مزار «عبيد اللهبن حمزةبن قاسمبن علىبن حمزةبن حسنبن عبيد اللهبن عباسبن على عليه السلام» است. اين نسب در تابلوى زيارتنامهاى كه بر روى قبر، نصب است، پيداست. با اين وجود تمامى علماى انساب اتفاق نظر دارند كه حمزه ملقب به ابويعلى كه در نزديكى شهر حله مدفون است و اين مزار منسوب به فرزندش مىباشد، فرزندى نداشته است.
نگارنده در روز عيد قربان سال 1386ه. ق به زيارت اين آرامگاه رفته و تابلوى زيارتنامه آويخته شده بر روى مزار را ديده كه بدين شرح بوده است: «علىبن حمزةبن حسنبن عبداللهبن عباسبن علىبن ابى طالب عليه السلام» . اين نسب را نجاشى در كتاب رجال خويش آورده است، ولى آنچنان كه شيخ حرزالدين در كتاب «مدينةالحسين» ادعا نموده كه بر اساس تابلوى زيارتنامه، وى فرزند ابويعلى است و ابويعلى فرزندى نداشته است، بايد گفت كه او در حقيقت جد حمزةبن ابويعلى است.
دور تا دور آرامگاه، ضريحى آهنى قرار دارد و بر روى آن نوشته شده «وقف زهره مرتضى الكسائى» . اندازه آن سه متر در سه متر است و در درون آن اتاقكى بر روى قبر ساخته شده كه با پارچهاى سبز پوشيده شده است. در كنار قبر رواقى قرار دارد.
بر تابلوى زيارتنامه دو بيت شعر، سروده شيخ مرتضى كيشوان نقش بسته كه بدين شرح است:
يا أبا الحرب علي وابن من
دار في الحرب رحاها حيدر
جدك العباس ليث في الوغى
وابوك حمزه قد كان يزهر
اى ابوالحرب على، اى كسى كه فرزند حيدر عليه السلام، آن جنگاور ميدانهاى جنگى، جد تو حضرت عباس عليه السلام شير ميدان رزم بود و پدرت حمزه همچون ماه درخشنده بود. نگارنده بر اين باور است كه گفتههاى «شيخ محمد حرزالدين» در كتاب «مراقدالمعارف» (1)نادرست است و اين آرامگاه بنا به اجماع مورخين و نسبشناسان، متعلق به شيخ عمادالدين طوسى مشهدى است و زيارتنامهاى كه بر روى قبر قرار دارد نادرست و غير قابل اعتماد است؛ زيرا بيشتر علمايى كه شرح حال شيخ طوسى را نوشتهاند، تأكيد كردهاند كه وى در همين محل به خاك سپرده شده است.
دو - در مورد آرامگاه ابن حمزه
نوشتهاند كه اين مرقد در سال 133٠ ه. ق (1912م) ساخته شده است. (2)ساختمان آرامگاه مستطيل شكل است به درازى 58/7 متر و پهناى 6٠/6 متر. روى آن گنبدى قرار دارد كه قطر آن در حدود دو متر، بلندى آن از سطح بنا دو متر و از بيرون به رنگ سبز است. جلوى مرقد، ايوان سقفدار كوچك و مستطيل شكلى قرار دارد كه درازى آن 25/9 متر و پهناى آن5٠/3 متر است. بر بالاى ديوارهاى آن آياتى از قرآن كريم به رنگ سفيد بر روى زمينه فيروزهاى رنگ كاشى نقش بسته است. در اطراف آرامگاه
صحنى رو باز با ضلعهاى غير منظم وجود دارد و در كنار آن خانهاى است كه متعلق به مرقد است.
«عون بن عبدالله بن جعفر بن مرعى بن على بن حسن بنفسج بن ادريس بن داود بن أحمد المسود بن عبدالله بن موسى الجون بن عبدالله محض بن حسن مثنى بن حسن ابن على بن ابىطالب عليه السلام» (1)معروف به «عون حسنى» ، يكى از سادات جليلالقدر كربلا بود و مزرعهاى در چند فرسخى كربلا داشت. به آنجا رفته بود، اجلش رسيد پس، در همان مزرعه به خاك سپرده شد. (2)
برخى از پژوهشگران در نسبت دادن اين آرامگاه به عون حسنى ترديد نموده و آن را آرامگاه «عون بن عبدالله بن جعفر طيار» ، فرزند حضرت زينب عليهاالسلام دانستهاند و در اين مورد به نقل «سيد مهدى قزوينى» در كتاب «المزار» و «سيد عبدالرزاق حسنى» و «سيد عبدالرزاق كمونه» اعتماد كردهاند. «سيد عبدالرزاق حسنى» در اين باره چنين مىگويد: «اين آرامگاه، مرقد عون بن عبدالله بن جعفر است كه مادرش حضرت زينب عليهاالسلام بود» و ادامه مىدهد كه اين آرامگاه در فاصله يازده كيلومترى شرق كربلا و در مسير كربلا به شهر مسيب قرار دارد و بر بالاى آن گنبدى كاشىكارى شده ديده مىشود. اين، گنبد عونبن عبداللهبن جعفر طيار است كه مادرش حضرت زينب عليهاالسلام است. دليل دفن وى در اين مكان دورافتاده اين بوده كه دايىاش امامحسين عليه السلام او را براى كمكخواهى نزد
«نجبه فزارى» و گروهى از «بنىاسد» فرستاد.
«اسحاقبن خويه» ، از فرماندهان لشكر يزيد كه نگهبانى از رودخانه به او سپرده شده بود تا نگذارد كسى از ياران امامحسين عليه السلام از آنجا آب ببرد، راه را بر وى بست و او را كشت و در همان محل دفن شد. (1)
نگارنده بر اين باور است كه اين نظر، صحيح نيست و باور مردم كه مىگويند آرامگاه عونبن عبداللهبن جعفر طيار است، نادرست است.
دكتر «جوده قزوينى» پژوهشگر كتاب «المزار» نظر «عبدالستار حسنى» را تحت عنوان: تحقيقى درباره آرامگاه عون در نزديكى شهر كربلا بدين شرح نقل مىكند:
برخى گمان مىكنند مرقدى كه در نزديكى شهر كربلا و در فاصله هفت مايلى شرق كربلا قرار دارد، از آن عون بن عبدالله بن جعفر است كه مادرش حضرت زينب عليهاالسلام بود، ولى عون مورد نظر با ساير شهداى كربلا در يك قبر گروهى در پايين پاى امامحسين عليه السلام به خاك سپرده شده است و اين آرامگاه، متعلق به عونبن عبداللهبن جعفربن مرعىبن علىبن حسن بنفسج است. (2)
آرامگاه عون در حومه شهر كربلا و در سمت شمال غربى اين شهر قرار دارد و فاصله آن تا مركز شهر در حدود يازده كيلومتر است. امروزه بر بالاى قبر وى گنبدى فيروزه فام قرار دارد و داراى حرمى كوچك است كه بسيارى از زوار به آن توجه مىكنند. در مناسبتها و اعياد اسلامى اعراب و اهالى روستاهاى مجاور براى زيارت به
آرامگاه وى مىآيند و براى او نذر مىكنند. مردم معتقدند كه خداوند نيازهاى آنان را به واسطةةة او برآورده خواهد كرد.
مرقد عونبن عبدالله در زمينى مستطيلى شكل به طول تقريبى 55 متر و عرض پنجاه متر قرار دارد. در جلوى آن رواقى دراز به طول 55 متر و عرض 5٠/2 متر ساخته شده و ورودى مرقد در وسط اين رواق قرار دارد كه به ضريح مطهر مىرسد. قسمت جلويى اين رواق دهنههايى دارد كه بر بالاى آن طاقهايى تعبيه شده و تمامى به وسيله سراميك مشبك فيروزهاى پوشانده شده است. نماى كلى رواق با آجر و كاشى پوشانده شده است. بناى حرم كه در ميانه ساختمان قرار دارد، مربعى شكل بوده و طول هر ضلع آن 5٠/10 متر است و در وسط آن اتاق ضريح قرار دارد كه آن هم به شكل مربع و هر ضلع آن 5٠/5 متر است. در وسط اتاق، قبر عونبن عبدالله قرار دارد كه در صندوقى چوبى به طول 5٠/2 متر و عرض دو متر پوشانده شده است. اين صندوق قهوهاى رنگ است و مشبكى به رنگ طلايى دارد. روى اتاق ضريح، گنبدى به قطر 5٠/5 متر و بلندى هفت متر تا سطح زمين قرار دارد كه از بيرون كاشىكارى شده و روى آن آيات قرآنى نوشته شده است. بالاى گنبد هلال فلزى تذهيبشدهاى نصب شده است. در وسط ديوارهاى ضريح، چهار خروجى وجود دارد كه عرض هر كدام دو متر و ارتفاع آنها 5٠/2 متر است كه با مرمر پوشيده شدهاند. خروجىهاى سمت راست به مسجد آقايان و خروجىهاى سمت چپ به مسجد بانوان مىرسند. در اطراف ساختمان حرم، صحن قرار دارد كه رو باز است. در طرف راست و چپ صحن، اتاقهايى در كنار ديوار بيرونى مرقد قرار دارد.
مرقد دو در فرعى ديگر دارد كه يكى در وسط ديوار سمت راست و ديگرى در آخر ديوار سمت چپ قرار دارد.
نام وى «احمد بن محمد بن شمس الدين محمدبن فهد اسدى حلى» (1)و لقب وى «جمالالدين ابوالعباس» و از ساكنان شهر «حله» بوده است كه در اواخر عمر در شهر كربلا سكونت گزيد و در همان شهر درگذشت. (2)وى در سال 757 ه. ق متولد شده است. (3)
«مامقانى» در اينباره مىگويد: «ولادت وى را در سال 757 ه. ق گفتهاند و در هنگام فوت در سال 841ه. ق، 84 سال داشته است» . (4)شايد سال ولادت وى اشتباه و از آن عالم همنام و همعصر و همشاگردى وى، «احمد بن فهد احسائى» باشد؛ چرا كه هر دو آنان نزد «علىبن متوج بحرانى» درس خوانده و هر دو از وى روايت مىكنند و هر دو شرحى بر كتاب ارشاد نوشتهاند. (5)البته مامقانى از «سيد بحرالعلوم» در كتاب «رجال» نقل مىكند:
در پشت كتاب عدة الداعى و نجاح الساعى مرحوم ابن فهد ديدم كه چنين نوشته
1) روضات الجنات، ج 1، ص 71.
2) عظماء الشيعة، محمد رضا حكيمى، ج 5، ص 31.
3) عظماء الشيعة، محمد رضا حكيمى، ج 5، صص 7-31؛ مصفى المقال، آقا بزرگ تهرانى، ص 64؛ أمل الآمل، ج2، ص 21.
4) تنقيح المقال، مامقانى، ج 8، ص 49.
5) تنقيح المقال، مامقانى، ج 8، حاشيه ص؛ خوانسارى در كتاب روضات الجنات، ج 1، ص 74 گويد: «ابن فهد مذكور در سال 841ه. ق، در سن 58 سالگى درگذشت» . نواده خوانسارى يعنى، سيد محمد على روضاتى در يادداشتى بر چاپ روضات الجنات در اصفهان، ص 176 دراينباره چنين توضيح مىدهد: «اينكه مؤلف ذكر كرده است كه عمر وى58 سال بوده است، اين در تمامى نسخهها مشاهده مىشود و من ترديد دارم كه مؤلف اين را از نويسنده لؤلؤة البحرين، ص 157 نقل كرده باشد؛ زيرا در آنجا آمده است كه وى در سال 841ه. ق و در سن 85 سالگى درگذشته است و اين موضوع در دستنويس اصلى نوشته شده بود و چون مؤلف آن را به برادرش كه كاتب قسمت اول از باب همزه بود واگذار كرد تا آن را پاكنويس كند، وى به اشتباه 85 را 58 نوشت، و مدتى بر اين كار گذشت و دستنويسهاى اصلى كنار گذاشته شد، سپس مؤلف وقتى به بحرالعلوم رسيد، آن را در حاشيه نوشت و اختلاف مذكور را ذكر نمود و نوشت كه (در اين حالت سن او. . . . خواهد بود) نتيجه اينكه سن وى كه در متن 58 سال ذكر شده صحت ندارد و به علت اشتباه كاتب روى داده است.
بود: تاريخ تولد ابن فهد، سال 757 ه. ق، تاريخ تأليف اين كتاب سال 8٠1 ه. ق، تاريخ فوت ابن فهد سال 841 ه. ق و مدت عمر وى 84 سال. (1)
الف) شرح حال و القاب
ابن فهد در فضل و ذوق و عرفان و زهد و تقوا و پرهيزگارى و مهربانى و اخلاق نيكو زبانزد بود و نيازى به توصيف ندارد. وى به بهترين شكل جامع معقول و منقول، فروع و اصول، لفظ و معنى، حديث و فقه، ظاهر و باطن و علم و عمل بود. (2)
محمد رضا حكيمى درباره وى چنين مىگويد:
ابن فهد جمعكننده فقاهت دقيق و زهد شديد و جهاد در راه خدا بود. شاهد فقاهت دقيق وى، كتاب المهذب البارع و شاهد زهد شديد وى التزام و پايبندى وى بر آلوده نكردن تربت پاك كربلا است، بدينگونه كه بر خاك مقدس كربلا قضاى حاجت نمىكرد و دستور مىداد كه مدفوع وى را به خارج كربلا برده و تخليه نمايند. شاهد جهاد وى در راه خدا، تلاشهاى پيگير وى براى تشويق حاكم آن روز عراق به مذهب تشيع بود كه در اين كار موفق شد و حاكم سكه به نام ائمه دوازدهگانه ضرب نمود. (3)
ب) استادان ابن فهد
اساتيد وى عبارتند از:
1) تنقيح المقال، حاشيه ص 5٠، به نقل از كتاب رجال بحرالعلوم، ج 2، ص 11؛ نخبه المقال، ص 12 درباره ابن فهد گويد: وأحمد بن فهد الحلى أجل t مقبضه الخير وعمره نهل احمد بن فهد حلى بزرگترين رساننده خير است و زندگىاش سرچشمه علم بود.
2) تنقيح المقال، ج 8، ص 47؛ عظماء الشيعة، ج 5، ص 31.
3) عظماء الشيعة، ج 5، ص 32.
يك - شيخ فقيه على بن محمد بن مكى فرزند شهيد اول
در «رياض العلماء» آمده است:
در پايان برخى از نسخههاى كتاب الأربعين شهيد اول ديدم كه به خط ابن فهد نوشته بود: اين احاديث را از شيخ فقيه «ضياءالدين أبوالحسن علىبن شيخ شهيد ابىعبدالله شمسالدين محمدبن مكى» ، جمعكننده اين احاديث در روستاى جزين در روز يازدهم محرم سال 824 ه. ق شنيدم و وى به من اجازه روايت اين احاديث با اسناد مذكوره و روايت ساير روايات مندرج در تأليفات پدرش را داد. اين نوشته احمدبن محمدبن فهد است كه خداوند از او درگذرد و سپاس پروردگار جهانيان را باد و درود بر سرور ما محمد (ص) و آل بيت طاهرين و ياران برجستهاش باد. (1)
دو - سيد مرتضى بهاءالدين علىبن عبدالحميد نسابه حسينى نجفى
ابن فهد در بحث نوروز در كتاب «المهذب» (2)مىگويد:
از آنچه كه در فضل نوروز آمده و گفتههاى ما را تأييد مىكند، حديثى است كه مولى سيد مرتضى علامه بهاءالدين على بن عبدالحميد نسابه، براى من روايت كرده است.
«محقق افندى» در حاشيههاى «أمل الآمل» مىگويد:
ظاهر اين است كه اين سيد مرتضى با سيد مرتضى علمالدين على بن عبدالحميد ابن فخار بن معد حسينى موسوى كه پس از اين در موردش سخن خواهيم گفت، تفاوت دارد.
سه - شيخ نظامالدين علىبن عبدالحميد نيلى حائرى
به نقل از «بحارالانوار» ، ابن فهد اجازهاى از اين استاد دارد كه به شرح زير است: (1)
به نام خداوند بخشنده و مهربان
سپاس از آن خداوند جهانيان و درود بر سرور ما محمد و اهلبيت طاهرينش باد، و اما بعد، پس از طلب خير از خداوند - تبارك و تعالى - به شيخ اجل و يگانه روزگار، عالم عامل و فاضل كامل، پرهيزگار محقق، افتخار علما و مرجع فضلا، بقيه سلف صالح، جمال الملة و الحق و الدين، احمدبن شمسالدين محمدبن فهد كه فضلش پايدار باد و مانند وى در ميان علما فزونى يابد، اجازه دادم كه كتاب شرائع الاسلام فى معرفة الحلال و الحرام از تأليفات امام نجمالدين ابوالقاسمبن سعيد را از اول تا آخر روايت كند. او اين كتاب را نزد من خواند و با ذهن روشنگر خود بسيارى از مطالب آن را روشن ساخت، به گونهاى كه استفاده از وى بيش از ياد دادن به او بوده است. . . اين اجازه را علىبن محمدبن عبدالحميد نيلى در دهه سوم جمادى الاولى سال 791 ه. ق نوشته است.
برخى از علماى معاصر به اشتباه نوشتهاند كه شيخ عبدالحميد نيلى از استادان ابن فهد بوده است. سرآغاز اين اشتباه سخن علامه «حر عاملى» در «أمل الآمل» است كه مىگويد: «شيخ عبدالحميد نيلى، دانشمند فاضل و فقيه و پرهيزگار كه ابن فهد از وى روايت مىكند» . (2)
در كتاب «رياض العلماء» آمده است:
و مىگويم كه قبل از اين در شرح حال پدر شيخ على يعنى عبدالحميد نيلى گفته شد كه ابن فهد از شيخ عبدالحميد روايت مىكند و در آنجا گفتيم كه اين سهو
است، بلكه ابن فهد نه از شيخ عبدالحميد كه از پسرش على روايت مىكند. شايد دليل اين اشتباه اين است كه واسطهاى بين ابن فهد و عبدالحميد حذف شده و از اين رو همگان بر اين گماناند كه ابن فهد از عبدالحميد روايت مىكند و اينكه شيخ علىبن عبدالحميد از شيخ فخرالدين روايت مىكند، ولى در ترجمه پدرش، تصريح نكرده است كه وى پدر اوست. حقيقيت اين است كه اين دور از ذهن نيست؛ چرا كه شيخ على كركى در اجازه نامه خود به «شيخ على ميسى» مىگويد كه شيخ ابن فهد از دو طريق از شيخ فخرالدين عبدالحميد روايت مىكند كه يكى از آن راهها عالى است و آن اينكه ابن فهد از علىبن عبدالحميد نيلى از شيخ فخرالدين عبدالحميد روايت مىكند، و راه دوم غيرعالى است و آن اينكه ابن فهد از شيخ زينالدين علىبن خازن، از شهيد از شيخ فخرالدين عبدالحميد روايت مىكند كه اين اشكالى ندارد. (1)
چهار - شيخ ظهيرالدين على بن يوسف بن عبدالجليل نيلى
در كتاب «رياض العلماء» آمده: «ابن فهد از وى روايت مىكند» (2)، و اين در آغاز «عوالى اللئالى» ذكر شده است و به كتاب «رياض العلماء» (3)مراجعه شود.
پنج - شيخ زين الدين على بن خازن حائرى
ابن فهد از اين استاد اجازهنامهاى دريافت كرده كه اين اجازهنامه در كتاب بحارالانوار ثبت شده است (4):
به نام خداوند بخشنده و مهربان
خداوندى كه به نعمت وى كارهاى نيك صورت پذيرد و درود خدا بر سرور كائنات، محمد (ص) و اهل بيت وى باد و اما بعد، چنين گويد بنده فقير به لطف الهى و پناهنده به عفو و گذشت پروردگار، علىبن حسن بن محمد خازن در حرم مطهر امامحسين عليه السلام كه چون جناب شيخ فقيه و عالم پرهيزگار مخلص و كامل و جامع فضايل و مجمع افاضل و علاقمند به فراگيرى علوم عقليه و نقليه و تلاشگر در تحصيل كمالات نفسيه و بهترين در بين اقران، امام حجاج، جمالالملة و نظام الفرقة، احمد بن مرحوم شمسالدين محمدبن فهد حلى از من درخواست كرد و مرا شايسته دانست - در حالى كه شايسته آن نيستم - تا به او اجازه دهم هر آنچه را كه استادم فقيه مذهب اهلبيت و رئيس طايفه شيعه، شهيد مظلوم شيخ ابوعبدالله محمدبن مكى به من اجازه داده بود، روايت كند. . . . (1)
شش - شيخ احمد بن عبدالله بن المتوج البحرانى
اين موضوع در كتاب «اعيان الشيعه» (2)، و «طبقات اعلام الشيعه» (3)آمده است و برخى از پژوهشگران معاصر نيز از آنان پيروى كردهاند. اين در حالى است كه ابن فهد احسائى از ابن المتوج روايت كرده است نه ابن فهد حلى، هرچند كه امكان روايت ابنفهد حلى نيز از وى وجود دارد.
در كتاب «رياض العلماء» (4)پس از شرح حال «ابن المتوج» و ستودن وى مىگويد:
و از او شيخ شهابالدين احمد بن فهد بن ادريس مقرى احسائى معروف به
ابن فهد روايت كرد و اين امر نيز از آغاز كتاب عوالى اللئالى ابن ابىجمهور فهميده مىشود، كه چنين مىگويد: او از احمدبن فهد احسائى و ابن فهد نيز از شيخ خود، فخرالدين احمدبن متوج بن عبدالله روايت مىكند.
هفت - شيخ مقداد بن عبدالله السيورى
اين موضوع در كتابهاى «اعيان الشيعه» (1)، و «طبقات اعلام الشيعه» (2)آمده است.
هشت - شيخ جلالالدين عبدالله بن شرفشاه
اين موضوع در «طبقات اعلام الشيعه» آمده است. (3)
ج) شاگردان ابن فهد
شاگردان وى عبارتند از:
يك - شيخ رضى الدين حسين مشهور به ابن راشد قطيفى
در «رياض العلماء» آمده است: «اين امر از آغاز كتاب عوالى اللئالى فهميده مىشود» (4)آنجا كه مىگويد:
به نقل از استاد دانشمند رضىالدين حسين مشهور به ابن راشد قطيفى به نقل از تعدادى از استادان كه مشهورترين آنان شيخ جمالالدين ابوالعباس أحمدبن فهد حلى است. (5)
دو - شيخ على بن هلال جزايرى
در كتابهاى «أمل الآمل» (1)، «اللؤلؤة» (2)، «روضات الجنات» (3)و «رياض العلماء» (4)آمده است كه وى از ابن فهد حلى روايت مىكرده است.
سه - شيخ على بن هلال طايى
در «مقابس الأنوار» (5)و «اعيان الشيعه» (6)آمده است كه وى از شاگردان ابن فهد حلى بوده است، ولى در كتاب «رياض العلماء» (7)در شرح حال وى گويد كه او از معاصرين ابن فهد حلى بوده و كتاب وى المهذب را ستوده و در سوگ او قصيدهاى گفته است، ولى از كلماتش استفاده نمىشود كه نامبرده شاگرد ابن فهد بوده است.
چهار - سيد محمد بن فلاح موسوى حويزى
در كتاب روضات چنين آمده است:
از جمله شاگردان ابن فهد حلى، سيد محمدبن فلاحبن محمد موسوى است كه از نياكان سيد خلف بن عبدالمطلب حويزى مشعشعى است. ابن فهد حلى رسالهاى دارد كه در آن وصاياى خود را نوشته است. او در آن رساله پيشگويى كرده كه شاه اسماعيل صفوى سلطنت خواهد كرد، همانگونه كه اميرالمؤمنين در جنگ صفين بعد از شهادت عمار ياسر برخى از حوادث آينده را پيشگويى كرد و خبر آمدن چنگيز خان و شاه اسماعيل صفوى را داد. به همين علت، ابنفهد در آن
رساله بر فرمانبردارى فرمانداران حويزه از شاه اسماعيل - كه او را درك خواهند كرد - تأكيد نموده، ادامه مىدهد كه او بر همه پيروز خواهد شد. اين سيد محمد به مهدى مشهور و به علوم غريبه آشنا بوده و گويند كه آن را از استادش ابنفهد حلى فراگرفته است. (1)
در كتاب «اعيان الشيعه» نيز آمده است:
سيد محمدبن فلاح موسوى حويزى، اولين پادشاه از سلسله پادشاهان محلى آلمشعشع در سرزمين خوزستان است. اين سيد محمد سخنان گزاف و فراوان داشته كه باعث گرديد ابن فهد او را از خود رانده و دستور قتل او را صادر نمايد. گويند كتابى مربوط به علوم غريبه به دست ابن فهد رسيد - يا از تأليفات خود ابن فهد بوده - ابن فهد در زمان شدت گرفتن بيمارى، آن كتاب را به يكى از ياران خاص خود سپرد تا به رودخانه فرات اندازد، ولى سيد محمد به دنبال او رفت و با خواهش و تمنا كتاب را از او گرفت و جادوگردى را از آن آموخت. ابن فهد او را از خود راند و از او برائت جست و دستور قتل او را صادر كرد. سيد محمد به خوزستان رفت و ادعاهاى كفرآميزى كرد و در عقيده او اختلال روى داد. برخى گويند كه ادعاى الوهيت كرد. (2)
پنج - سيد محمد نوربخش
اين موضوع در «اعيان الشيعه» (3)آمده است و همچنين در «المقابس» گويد: «وى شاگرد ابن فهد حلى بوده و سلسله «عليه همدانى» به وى مىرسد» . (4)
شش - شيخ حسن بن حسين جزايرى
در «كتاب العوالى» پس از برشمردن روش پنجم نقل روايت، مىگويد: «از استادش علامه جمالالدين بن حسنبن حسين بن مطهر جزايرى، از استادش علامه ابوالعباس احمدبن فهد حلى روايت مىكرد» . (1)
هفت - سيد رضىالدين عبدالملك بن شمسالدين اسحاق قمى
اين موضوع در «كتاب العوالى» (2)در باب روش هفتم نقل روايت آمده است.
هشت - شيخ عبدالسميع بن فياض اسدى حلى
در كتاب «رياض العلماء» آمده است كه ابن فياض اسدى از بزرگترينشاگردان ابن فهد حلى بوده است (3)و اين موضوع در «روضات الجنات» (4)و «اعيان الشيعه» (5)نيز آمده است.
نُه - شيخ عزالدين حسنبن علىبن احمدبن يوسف مشهور به ابن عشره كروانى عاملى
در «روضات الجنات» آمده كه وى از شاگردان ابن فهد بوده است. (6)در كتاب «اللؤلؤة» نيز بعد از نقل مطالبى از «أمل الآمل» كه وى از ابن فهد روايت مىكند، ادامه داده، مىگويد:
اجازهنامه شيخ ابن فهد به شيخ حسنبن على را ديدم كه بعد از خطبه مىگويد:
«و جناب فقيه و عالم و علامه محقق و مستخرج دقائق، زين الاسلام و المسلمين ابوعلى حسنبن يوسف معروف به ابن العشره، از كسانى بود كه سود فراوان از ما برد و از ما خواست تا اجازه دهيم آنچه را كه از استادان خود روايت مىكنيم، روايت كند. . .» . (1)
من در اينجا اشكالى دارم و آن اينكه اين شيخ حسن در سند قبلى، روايت خود را از شيخ شهيد نقل مىكند و اين موضوع در طريق ابن ابى جمهور مىآيد و همزمان از ابن فهد روايت مىكند و اين در حالى است كه ابن فهد همانطور كه در ساير اجازات ديده مىشود با يك واسطه از شيخ شهيد روايت مىكند. احتمال زنده بودن وى تا شيخ شهيد بعدى نيز وجود دارد. به هر حال اين موضوع همچنان جاى دقت دارد.
در «رياض العلماء» آمده:
ولى آنچه كه از اول كتاب عوالى اللئالى برمىآيد كه ابن أبىجمهور احسائى گويد كه شيخ جمالالدين حسن علامه، مشهور به ابنالعشره از استادش شيخ شمسالدين محمدبن مكى شهيد بدون واسطه روايت مىكند، امرى غريب است و شايد علت آن، وجود چند نفر به نام ابنالعشره باشد كه در اين مورد بايد دقت شود. براى بررسى بيشتر مىتوان به گفته ابن مؤذن اشاره كرد كه در اجازهاش به شيخ علىبن عبدالعالى ميسى مىگويد: «و به طريقى ديگر از استادم عزالدين حسنبن العشره از شيخ احمدبن فهد و از شيخ زينالدين علىبن خازن حائرى از پسرعموى شهيدم نقل مىكنم. بدينگونه روايت ابن العشره از شيخ شهيد بدون واسطه باطل است و دليل آن، اجازه صهيونى و ابن المؤذن جزينى است. (2)
ده - شيخ على بن فضل بن هيكل
اين موضوع در «اعيان الشيعه» (1)آمده است.
يازده - شيخ مفلح بن حسن صيمرى
اين موضوع در روضات الجنات (2)آمده است.
دوازده - شيخ فخرالدين احمدبن محمد سبعى
وى فتواهاى استادش را جمعآورى كرد. مؤلف كتاب «سديد الافهام فى شرح القواعد» و كتاب «الانوار العليه فى شرح الألفيه» اوست.
د) تأليفات ابن فهد حلى
تأليفات ابن فهد حلى عبارتند از:
يك - الادعية والختوم
مؤلف «اعيان الشيعه» درباره اين كتاب گويد كه نسخهاى از اين كتاب به خط شاگردش «شيخ على بن فضل بن هيكل حلى» در كتابخانه «سيد حسن صدر» در «كاظمين» است. براى آگاهى بيشتر به كتاب «الذريعه» (3)رجوع شود.
دو - استخراج الحوادث
نام اين كتاب به همين شكل در «الذريعه» آمده است. (4)در «اعيان الشيعه» نيز آمده:
رساله استخراج الحوادث برخى از پيشگويىهاى برگرفته از خطبه امير مؤمنان عليه السلام در جنگ صفين است كه آن حضرت پس از شهادت عمار ياسر بر زبان آورده و شامل حمله چنگيز و برپايى سلطنت صفوى است. گويند كه ابنفهد در اين رساله بخشى از اسرار علوم غريبه را گرد آورده و آن را براى شاگردش سيدمحمدبن فلاح واسطى مشعشعى، اولين حكمران خاندان آل مشعشع در حويزه نوشته است. سيد حسن با استفاده از اسرار موجود در اين رساله كه استادش ابنفهد نوشته بود، توانست دلهاى مردم را با خود همراه نمايد. اين موضوع در نامه دانشوران آمده است. برخى گويند: شاگرد وى بر اين كتاب دست يافت و با به كار بستن معلومات آن گمراه شد. برخى ديگر گويند: اين كتاب، سحر و جادو بود كه به دست ابن فهد افتاد و ابنفهد آن را به دست كسى سپرد تا به رودخانه اندازد. ابن فلاح آن را از وى گرفت و به كار بست و گمراه شد. نگارنده بر اين گمان است كه ابن فهد فقط رسالهاى در مورد برخى از پيشگويىهاى اميرالمؤمنين داشته است و اين معقول است، ولى اينكه در اين رساله بسيارى از اسرار علوم غريبه بوده، سخنى بيهوده و شايعهاى است كه در اينباره ساخته شده است. اين گفته كه كتاب سحرى در اختيار ابنفهد بوده و او دستور از بين بردن آن را داده و آن كتاب به دست ابن فلاح افتاده نيز شايعه است. بايد دانست كه ابن فلاح در هنگام شاگردى ابن فهد، برخى سخنان خلاف شرع و گمراهكننده را مطرح مىكرده كه ابن فهد از او تبرى جسته و دستور قتل وى را داده است. اين موضوع زمينهساز اين سخنان بىاساس شد كه ابن فهد رسالهاى در مورد اسرار علوم غريبه براى ابن فلاح تأليف كرده و اين رساله باعث شده كه ابن فلاح بتواند دلهاى مردم را به سوى خود بكشاند و يا اينكه كتاب جادوگرى در اختيار داشته است و تمامى اين سخنان بدون اصل و سند است. البته ممكن است كه ابن فلاح كتاب جادو داشته باشد، ولى عاقلانه نيست
كه ابن فهد رسالهاى در باب اسرار علوم غريبه براى او نوشته باشد. و انجام اين كار به دست عالمى چون ابن فهد و يا علماى بزرگ ديگر صورت نگرفته است، ولى مردم در مورد كسانى كه به زهد و عبادت مشهور شدهاند، داستانهايى مىسازند كه شنونده آنها را راست مىانگارد.
سه - تاريخ الائمة
«آقا بزرگ طهرانى» در «الذريعه» چنين مىگويد:
كتابى مختصر است به خط شيخ علىبن فضلبن هيكل حلى، شاگرد ابن فهد و در آن تصريح شده است كه از وى روايت شده است، و من اين كتاب را در كتابخانه سيد حسن صدر ديدهام. (1)
چهار - التحصين فى صفات العارفين من العزلة و الخمول
«آقا بزرگ طهرانى» در «الذريعه» به آن اشاره كرده است، مؤلف اين كتاب مىگويد: «اين كتاب را به تازگى مدرسه امام مهدى (عج) با پژوهشهايى منتشر كرده است» . (2)
پنج - التواريخ الشرعية عن الائمة المهدية
«آقا بزرگ طهرانى» در «الذريعه» گويد: «اين كتاب به خط شيخ على بن فضل بن هيكل حلى، شاگرد ابن فهد در كتابخانه سيد حسن صدر در كاظمين است» . (3)
شش - جوابات المسائل البحرانية
يكى از رسالههاى دهگانه ابن فهد است.
هفت - جوابات المسائل الشامية الاولى
يكى ديگر از رسالههاى دهگانه ابن فهد است.
هشت - جوابات المسائل الشامية الثانية
«آقا بزرگ طهرانى» در «الذريعه» گويد:
اين جوابها را ابن هيكل به دستور وى جمعآورى كرد و بر اساس كتابهاى فقهى مرتب كرد. در آغاز آن آمده است: «اللهم بنعمتك تتم الصالحات» و در پايان كتاب نوشته شده است: در روز شنبه هفدهم ربيعالثانى سال 837 ه. ق نگارش آن به پايان رسيد.
اين نسخه نيز به خط ابن هيكل است و در كتابخانه سيد حسن صدر در كاظمين نگهدارى مىشود. (1)
نُه - الخلل فى الصلاة
«آقا بزرگ طهرانى» در «الذريعه» گويد: اين رساله به نام «السهو فى الصلاة» آمده است. اول آن بدين شرح است: «الحمد لله المنزه عن الاباء و الأولاد، المتقدس عن الصاحبة و الأضداد و الأنداد» .
نسخهاى از اين كتاب به خط شاگردش «ابن هيكل» در كتابخانه سيد حسن صدر در «كاظمين» است و در روز دوشنبه دهم ربيعالاول سال 837 ه. ق نگارش آن را به پايان برده است. (2)
ده - الدر الفريد فى التوحيد
اين كتاب به همين نام در كتاب «اللؤلؤة» (1)و «رياض العلماء» (2)آمده است. شاگرد ابنفهد نيز كتابى بدين نام دارد براى آگاهى بيشتر به «الذريعه» (3)رجوع نماييد.
يازده - الدر النضيد فى فقه الصلاة
از اين كتاب در «روضات الجنات» (4)و «الذريعه» (5)نام برده شده است.
دوازده - رسالة فى تعقيبات الصلاة من الادعية وآدابها
نام اين كتاب در «رياض العلماء» (6)آمده است.
سيزده - رسالة فى معانى افعال الصلاة وترجمة أذكارها
مؤلف «رياض العلماء» دراينباره گويد (7): «كتابى نيكو است كه آن را در مازندران ديدم» . نگارنده گمان مىكند كه اين رساله همان رساله «اسرار الصلاة» است كه در روضات و برخى ديگر از كتابهاى تراجم آمده است.
چهارده - رسالة وجيزة فى واجبات الحج
اين رساله نيز يكى از رسالههاى دهگانه ابن فهد است.
پانزده - رسالة فى منافيات نية الحج
از اين رساله در كتاب «روضات الجنات» نام برده شده است. (1)
شانزده - رسالة مختصرة فى واجبات الصلاة
از اين رساله در كتاب «رياض العلماء» نام برده شده است. (2)
هفده - رسالة إلى أهل الجزائر
«طهرانى» در «الذريعه» از اين كتاب نام برده و گويد:
كتابى است درباره تعجيل در اجير گرفتن براى عبادت. اين كتاب به شعر نوشته شده و شامل يكصد بيت است. بيت اول، اين است:
ان أولى ما سنح به الخاطر tو صدرت به الكتب و الدفاتر
و آن را در كتابخانه ميرزاى شيرازى در سامرا ديدم. (3)
هجده - رسالة فى تحميل العبادة عن الغير من الصلاة والصيام و غيرها و بيان آداب العمل و كيفية الاستنابة
اين رساله به همين نام در «الذريعه» (4)آمده است.
نوزده - رسالة السهو فى الصلاة
«آقا بزرگ طهرانى» در «الذريعه» از اين كتاب نام برده و مىگويد كه در اول كتاب چنين آمده است: «الحمد لله المنزه عن الاباء و الأولاد، المتقدس عن الصحابة والأضداد
و الانداد» . (1)اين نسخه به خط شاگردش «شيخ علىبن فضلبن هيكل حلى» نوشته شده و تاريخ پايان نگارش آن، روز دوشنبه دهم ربيعالاول سال 837ه. ق بوده و همان كتابى است كه در بند نهم گفته شده است.
بيست - رسالة فى العبادات الخمسة
نام اين كتاب در «روضات الجنات» (2)آمده است و گويد كه شامل اصول و فروع است.
بيست و يك - رسالة فى كثير الشك
«طهرانى» در «الذريعه» مىگويد كه اين كتاب به خط شاگردش «زينالدين علىبن فضل الله بن هيكل حلى» نوشته شده كه حواشى دقيق و خوبى نيز بر آن نوشته است. نسخه خطى كتاب در كتابخانه سيد حسن صدر در كاظمين است و گويا نام ديگر كتاب، «بغية الراغبين فيما اشتملت عليه مسألة الكثرة فى سهو المصلين
» است» . (3)
بيست و دو - رسالة فى فضل الجماعة
«طهرانى» در «الذريعه» از اين كتاب نام برده است. (4)
بيست و سه - السؤال والجواب فى الفقه
«طهرانى» در كتاب «الذريعه» درباره اين كتاب گويد: «اين كتاب را در مدرسه محقق سبزوارى در شهر مقدس مشهد ديدم» . (5)
بيست و چهار - شرح الارشاد
نام آن در كتاب رجال «بحر العلوم» (1)و «روضات الجنات» (2)آمده است.
بيست و پنج - شرح الالفية للشهيد
نام اين كتاب در «روضات الجنات» (3)آمده است.
بيست و شش - عدة الداعى و نجاح الساعى
اين كتاب چاپ شده است. در كتاب «رياض العلماء» (4)آمده كه ابن فهد در روز دوشنبه شانزدهم جمادىالاول تأليف آن را به پايان برده است.
بيست و هفت - غاية الايجاز لخائف الاعواز
اين كتاب يكى از رسالههاى ده گانه ابن فهد است.
بيست و هشت - فتاوى الشيخ أبى العباس
«طهرانى» در «الذريعه» گويد:
اين كتاب، رساله عمليه ابن فهد است كه براى مقلدين نوشته و ابواب آن بر اساس ابواب فقه تدوين شده است. از باب طهارت تا ديات را شامل مىشود و به خط شاگردش شيخ فخرالدين احمدبن محمد سبعى نوشته شده است. (5)
در كتاب «رياض العلماء» آمده است (1)كه ابن فهد فتواهاى متفرقهاى در جواب استفتائات و غيره دارد و ممكن است كه اين فتواهاى متفرقه، همان كتاب مسائل ابنفهد باشد كه در برخى از تراجم از آن نام برده شده است. (2)
بيست و نه - الفصول فى التعقيبات و الدعوات
در كتاب «روضات الجنات» (3)از اين كتاب نام برده شده و مؤلف «الذريعه» دراينباره گويد: آغاز اين كتاب با اين عبارت شروع مىشود: «الحمد لله تعالى ملهم الدعاء» . (4)گويا اين رساله يا كتاب همان رساله «فى تعقيبات الصلاة من الادعيه و آدابها» است كه در بند شماره دوازده از آن سخن رفت.
سى - كفاية المحتاج فى مناسك الحاج
اين كتاب يكى از رسالههاى دهگانه ابن فهد است.
سى و يك - اللمعة الجلية فى معرفة النية
اين كتاب يكى از رسالههاى دهگانه ابن فهد است.
سى و دو - اللوامع
مؤلف «الذريعه» درباره اين كتاب گويد:
مسايل متفرقهاى در فقه است كه آن را برخى از شاگردان ابن فهد براى اداى حقوق وى، جمعآورى كردند. ابن فهد مقدمهاى براى آن نوشت كه بدينگونه
آغاز مىشود: «الحمد لله الذى طهر أنبياءه بماء عين عظمته، و نزه أولياءه عن التلويث» . (1)
اين نسخه ناقص است و نسخه ديگرى از آن در كتابخانه رضوى و يا جاى ديگرى وجود ندارد.
محقق كتاب «الرسائل العشر» گويد كه: «اين كتاب را در مجموعه رسايل ابن فهد و همراه با نسخه ديگرى در كتابخانه رضوى مشهد ديدهام» . (2)
سى و سه - المحرر فى الفتوى
اين كتاب يكى از رسالههاى دهگانه ابن فهد است.
سى و چهار - مصباح المبتدى و هداية المقتدى
اين كتاب يكى از رسالههاى دهگانه ابن فهد است.
سى و پنج - المقتصر فى شرح المختصر
نام اين كتاب در «الذريعه» (3)آمده است. مؤلف «رياض العلماء» بر اين باور است كه اين كتاب شرح «الارشاد» علامه است، ولى برخلاف ديدگاه وى، اين كتاب گزيده كتاب «المهذب البارع» است كه كتاب «المهذب شرح مختصر كتاب النافع» محقق حلى است. (4)
سى و شش - المقدمات
نام اين كتاب در «الذريعه» آمده است. (5)
سى و هفت - المهذب البارع فى شرح المختصر النافع
نام اين كتاب در «رياض العلماء» آمده است. (1)جلد اول اين كتاب به خوبى چاپ شده و به تازگى در دسترس همگان قرار گرفته است.
سى و هشت - الموجز الحاوى لتحرير الفتاوى
اين كتاب يكى از رسالههاى دهگانه ابن فهد است.
سى و نه - نبذة الباغى فيما لابد منه من آداب الداعى
اين كتاب يكى از رسالههاى دهگانه ابن فهد است.
چهل - الهداية فى فقه الصلاة
نام اين كتاب در «الذريعه» آمده است. (2)البته ابن فهد كتابهاى ديگرى نيز دارد كه نگارنده نتوانست از آنها آگاهى يابد.
ه) مناظرات ابن فهد
«خوانسارى» گويد:
در نوشتههاى برخى از معاصرين ديدم كه در سال 836 ه. ق و بعد از سقوط حكومت جلايريان و به قدرت رسيدن ميرزا اسپند تركمان، والى عراق، ابن فهد مناظرهاى با علماى اهل سنت كرد كه توانست دلايل حقانيت مذهب تشيع را ثابت كند و دلايل مذاهب اهل سنت را رد نمايد. پس از آنكه بر علماى عامه
غلبه كرد و آنان را درمانده ساخت، والى عراق به مذهب تشيع گرويد و خطبه به نام امامان شيعه خواند و سكه را به نام ائمه دوازدهگانه عليهم السلام زد. (1)
و) ابن فهد در نظر علما
«محقق احسائى» در «عوالى اللئالى» (2)ابن فهد را شيخ كامل و خاتم مجتهدين و محدث «حر عاملى» در «أمل الآمل» (3)فاضل عالم مورد اعتماد، صالح و پرهيزگار و عابد و زاهد جليلالقدر خطاب كرده است.
«علامه مجلسى» در «بحارالانوار» (4)درباره او مىگويد: «شيخ زاهد عارف. . . كتابهاى دو بزرگوار گرانقدر يعنى علامه و ابن فهد در اشتهار و اعتبار همانند مؤلفين آنها مىباشد» .
«ميرزا عبدالله افندى» در «رياض العلماء» (5)از ابن فهد به فاضل، عالم، علامه فهيم و مورد اعتماد، بزرگوار و زاهد، عابد پرهيزگار و عالىقدر نام برده است.
«محدث بحرانى» در «اللؤلؤة» (6)ابن فهد را فاضل فقيه و مجتهد پرهيزگار و زاهد تقى و نقى مىداند. «محقق شوشترى» در مقابس «الانوار» (7)او را اينگونه ستوده:
شيخ افخر و بزرگوار و يگانه روزگار، كامل و سعيد، ضياءالمسلمين و برهان المؤمنين و قدوة الموحدين، دلاور عرصه مناظره با مخالفان و معاندان، اسوه عابدين و نادره عارفان و زاهدان. (8)
«محقق خوانسارى» در «روضات الجنات» ، ابن فهد را شيخ عالم و عارف عامل و كاشف اسرار فضايل با دركى روشن مىداند و مىگويد:
وى در فضل و اتقان، ذوق و عرفان، زهد و اخلاق و خوف و اشفاق چنان شهرتى دارد كه نياز به تعريف ندارد و سختى توصيف را از دوش ما برمىدارد. وى جامع علوم معقول و منقول، فرع و اصول، لفظ و معنى، پوسته و مغز، ظاهر و باطن و علم و عمل به بهترين نحو بوده است.
«محدث نورى» در «المستدرك» ابن فهد را صاحب مقامات عاليه در علم و عمل و صفات نفسى برجسته مىداند كه فقط در كمتر كسى ديده مىشود. (1)
«محدث قمى» در «الكنى و الالقاب» ابن فهد را اينگونه مىستايد: «شيخ بزرگوار، مورد اعتماد، فقيه زاهد و عالم عابد، پرهيزگار وارسته، صاحب مقامات عاليه و تأليفات فراوان» . (2)
ز) كرامات ابن فهد
«شيخ مامقانى» گويد:
ابن فهد روايت مىكند كه در خواب حضرت على عليه السلام را ديدم كه در روضه مطهر در نجف اشرف دست سيد مرتضى را در دست گرفته است و با هم راه مىرفتند و بر تن لباسى از حرير سبز داشت. به سوى آنها رفتم و بر آنها سلام كردم و آنان جواب او را دادند. سپس سيد مرتضى رو به سوى او كرد و گفت: «خوش آمدى پشتيبان ما اهلبيت عليهم السلام» ، سپس از ابن فهد خواست تا تأليفاتش را برشمرد. چون ابن فهد آنها را برشمرد، سيد مرتضى به او گفت: كتابى درباره تحرير مسايل و تسهيل روشها و دلايل بنويس و مقدمه آن را با
اين جمله شروع كن: «بسم الله الرحمن الرحيم، الحمد لله المنزه بكماله عن مشابهة المخلوقات. . .» ابن فهد چون از خواب بيدار شد، تأليف كتاب التحرير را آغاز نمود و مقدمه آن را با همان جملهاى كه سيد مرتضى گفته بود، شروع كرد. (1)
«سيد مهدى رجايى» گويد: (2)
«ميرزا عبدالله افندى» در «رياض العلماء» در اين باره مىگويد: «برخى، كتاب التحرير را نيز به وى نسبت دادهاند و شايد همان كتابى باشد كه نام آن در أمل الآمل آمده و ما آن را نقل كرديم» .
«ميرزا على تبريزى» نيز در كتاب «مرآة الكتب» ، پس از نقل خواب ابن فهد از كتاب «المستدرك» ، مىگويد: چه بسا اين كتاب همان كتاب «المحرر» باشد كه در شرح حال ابن فهد آن را ذكر نمودهاند، «آقا بزرگ طهرانى» در «الذريعه» گويد:
از ابن فهد حكايت شده است كه سيد مرتضى در خواب از او خواسته است كه كتابى درباره مسايل فقهى بنويسد و دلايل آن را آسان گرداند و در مقدمه آن پس از بسم الله بنويسد «الحمد لله المتقدس بكماله من مشابهة المخلوقات» و ابنفهد پس از بيدارى كتاب المحرر را نوشته است. اين حكايت در كشف الحجب آمده و در آن به خواب اشاره شده است.
در تكملةالنقد نيز از حاشيه علامه مجلسى بر اين نقد مطالبى آمده است.
گويا منبع تمامى كتابها در حكايت خواب، كتاب «مجالس المؤمنين» است كه در آن نام كتاب «التحرير» ذكر شده است، ولى در «أمل الآمل» نام كتاب «المحرر» آمده است و «ميرزا عبدالله افندى» نيز نام كتاب «المحرر» را نقل
كرده است. (1)
نگارنده بر اين باور است كه بنا به دلايل ذيل، يكى بودن اين دو كتاب بعيد به نظر مىرسد:
يك - يكى نبودن مقدمه در دو كتاب: مقدمه كتاب التحرير كه ابن فهد در خواب مأمور به نوشتن آن شده است بدين شرح است: «بسم الله الرحمن الرحيم، الحمد لله المتقدس بكماله عن مشابهة المخلوقات. . .» و مقدمه كتاب المحرر بدينگونه است: «بسم الله الرحمن الرحيم، الحمد لله مسبب الاسباب و مسهل الصعاب. . .» .
دو - كتابى كه در خواب مأمور به تأليف آن شده است، كتابى فقهى همراه با دلايل استنباطى مثل كتاب «المهذب و المقتصر» است، ولى كتاب «المحرر» كه ناقص مانده است، رسالهاى گزيده در مورد مسايل اصلى است كه هرگز متعرض دلايل نشده است و شبيه رسالهاى عملى است كه مراجع براى مقلدين خود مىنويسند و اين موضوع از عنوان كتاب كه «المحرر فى الفتوى» مىباشد نيز روشن است.
سه - تصريح مؤلف كتاب «أمل الآمل» به وجود كتابى به نام «المحرر» ، وجود كتاب ديگرى به عنوان «التحرير» را نفى نمىكند (به ويژه اينكه نويسنده، همه تأليفات ابنفهد نام را نبرده، بلكه برخى از كتابهاى وى را ذكر كرده كه المحرر نيز يكى از اين كتابها بوده است) .
علاوه بر آن، مؤلف «رياض العلماء» تأكيد نمىكند كه كتاب «التحرير» همان كتاب «المحرر» است، بلكه احتمال مىدهد كه چنين باشد و اين موضوع از عبارت شهيد تبريزى نيز به دست مىآيد. شگفتى در اين است كه آقا بزرگ طهرانى با وجود اصرارى كه بر يكى دانستن دو كتاب داشته است، دليل قانعكنندهاى در اين زمينه ندارد و با توجه به اينكه وى نسخهاى از كتاب
1) الذريعه الى تصانيف الشيعه، ج 2٠، ص 148.
«المحرر» را ديده، متوجه اختلاف دو مقدمه كتاب نشده است.
چهار - مؤلف «اعيان الشيعه» نيز بر وجود دو عنوان «المحرر» و «التحرير» در مؤلفات ابنفهد تصريح كرده است:
ولى دليل اصلى در تمايز دو كتاب، خوابى است كه از ابن فهد نقل شده است، ولى از كجا مىتوان ثابت كرد كه وى پس از بيدار شدن موفق به تأليف كتاب جامعى در زمينه تحرير مسايل فقهى شده و دلايل آن را گرد آورده باشد؟ شايد وى به دو كتاب بزرگ خود يعنى المهذب و المفتخر بسنده كرده باشد و رساله مختصرى در فتوا نوشته و آن را المحرر نام نهاده باشد. علاوه بر آن، تاكنون كه بسيارى از كتابهاى وى شناخته شده كتابى به نام التحرير براى ابن فهد پيدا نشده است. در غير اين صورت، چگونه اين كتاب از ديدگان محققانى آگاه و متتبع چون مؤلف رياض العلماء و يا مؤلف الذريعه مخفى مانده است؟ مگر اينكه گفته شود اين كتاب پس از تأليف همانند بسيارى از آثار ديگر شيعه، از بين رفته است. ولى اين احتمال بسيار بعيد است و بنا به اعتقاد من اين دو كتاب يكىاند.
«سيد مهدى رجايى» در ادامه مىگويد: (1)
رساله را با دو نسخه مقابله كردم. يكى از آنها نسخه كتابخانه آيت الله العظمى مرعشى است كه به شماره 56٠1 ثبت شده است و در آخر رساله اين اجازهنامه به شرح زير نقل شده است: «اين كتاب را در نزد ما خوانده و بحث نموده و از مسايل مشكل آن پرسش نموده كه مشكلات آن را براى وى روشن كردم و به او اجازه روايت اين كتاب را كه كتاب المحرر فى الفتوى مىباشد، به موجب اجازه صادره از استادم سيد شمسالدين فرزند سيد عزالدينبن سيد ابوالقاسم حسينى از طرف شيخ امام عالم فاضل مؤلف كتاب، ابوالعباس ابن فهد -رحمهالله- بر حسب
1) الرسائل العشر، ص24.
آنچه كه روايت كرده بودم، دادم و به او اجازه مىدهم كه آن را براى هر كه مىخواهد و دوست دارد، با احتياط روايت كند. اين سطور را كمترين بندگان الهى محمد بن احمد مشهور به مشعشعانى در روز بيست و دوم ماه ربيعالثانى سال 853ه. ق نوشت. حمد و سپاس باد بر خداوند تبارك و تعالى و درود بر سرور ما محمد و خاندان او باد، انك حميد مجيد فعال لما تريد» . (1)
«محمد رضا حكيمى» مىگويد:
از برخى علما نقل شده كه شيخ احمد بن فهد حلى را در خواب ديد كه با انبياء محشور شده است و اين داستانى جالب و خواندنى دارد. حكيمى گويد كه حديثى از رسولاكرم (ص) در مورد علماى اسلام وارد شده است كه مىفرمايد: علماى امت من از انبياى بنىاسرائيل برترند. منظور از علما در اين حديث اوصياى دوازدهگانه رسولاكرماند و ايناناند كه از انبياى بنىاسرائيل برترند. احاديث ديگرى نيز بر اين امر دلالت دارند و از جمله آنها اين حديث است كه مىگويد: «تعلموا منهم و لا تعلموهم فإنهم علماء؛ از آنها بياموزيد و به آنها آموزش ندهيد، زيرا آنها علمايند» .
حقيقت حديث، اين است، ولى آنچه از اين حديث برداشت مىشود، اطلاق واژه علما بر تمامى فقيهان است و به همين خاطر روزى از ابن فهد پرسيدند: «شما كه معتقديد علماى اسلام از انبياى بنىاسرائيل برترند، چگونه مىتوانى اين برترى را اثبات كنى؟» ابن فهد گفت: «حال شما چه مىخواهيد» ؟ گفتند: «حضرت موسى عليه السلام از بزرگترين پيامبران بنىاسرائيل است و مهمترين معجزه وى عصا بود. هنگامى كه عصا را انداخت، به امر الهى به مار تبديل شد. آيا شما هم مىتوانى چنين كارى بكنى؟» ابنفهد گفت: «آرى» ! سپس بيلى را كه در دست
1) الرسائل العشر، ص24.
داشت و با آن زمين را شخم مىزد، بر زمين انداخت. بيل تبديل به مار شد و به سوى آنان حمله كرد. آنان تسليم او شده و به وى پناه بردند. شيخ مار را در دست گرفت و مار در دستانش دوباره به بيل تبديل شد. همه بدين كار وى اعتراف كردند و گفتند: «آرى اين معجزه موسى عليه السلام بود، ولى به ما بگو كه چگونه شما بر آنان برترى داريد؟» ابن فهد گفت:
موسى عصا را به دست نگرفت، مگر پس از اينكه از آسمان به وى وحى شد و خداوند به او فرمود: (قَالَ خُذْهَا وَ لاَ تَخَفْ سَنُعِيدُهَا سِيرَتَهَا الْأُولَى) ؛ «آن را در دست بگير و نترس كه ما آن را به حالت اوليهاش باز مىگردانيم» . (طه:21) ولى من بدون وحى آسمانى بيل را دوباره در دست گرفتم.
پس همگان بر حقانيت وى اعتراف كردند و به تفسير عملى حديث ايمان آوردند. گويند كه در آن جمع، گروهى مسلمان نبودند و چون اين واقعه را ديدند به دين اسلام گرويدند و برخى ديگر نيز از شيعيان اهل بيت عليهم السلام نبودند و به بركت شيخ به مذهب شيعه گرويدند.
«حكيمى» گويد:
اين حكايت را چندين بار، از خطباى مختلف و از پيران با ايمان شنيدم و اين امر از لطف الهى دور نيست؛ چرا كه خداوند - تبارك و تعالى - مىفرمايد: (ذلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشَاءُ وَ اللَّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ) ؛ «اين فضل الهى است، به هركه بخواهد مىدهد و خداوند گسترشدهنده و دانا است» . (مائده:54) به هرحال خداوند به حقايق امور آگاهتر است.
ح) ابن فهد و شبهه تصوف
«كاظمى» در كتاب «تكمله» آورده كه علامه مجلسى در حاشيهاى كه به خط خود بر كتاب شيخ ابوالعباس احمد بن فهد حلى نوشته، مىگويد كه وى از شيخ ابوالحسن
علىبن خازن شاگرد شهيد محمدبن مكى (شهيد اول) روايت مىكند و وى زاهدى مرتاض و عابد بود كه به تصوف گرايش داشت. (1)
نويسنده «لؤلؤة البحرين» گويد: «فاضل فقيه، مجتهد زاهد و عابد پرهيزگار كه به مذهب صوفيه گرايش داشت در برخى از تأليفات خود بدان تصريح نموده است» . (2)اين موضوع در «مستدرك الوسايل» نيز آمده است. (3)
«شيخ ابوعلى حائرى» در «منتهى المقال» (4)در ذكر شرح حال احمد بن محمد بن نوح سيرافى، به نقل از وحيد در كتاب «التعليقه» (5)گويد:
سيدبن طاووس، خواجه نصيرالدين طوسى، ابن فهد، شهيد اول، شيخ بهايى و جدم وحيد و بسيارى ديگر از بزرگان علماى شيعه متهم به تصوف شدهاند. . . و پنهان نماند كه تباهى تصوف در فساد اعتقاد همانند باور داشتن به حلول و يا وحدت وجود و يا اتحاد و يا فساد در اعمال، اعمال مخالف شرع است كه بسيارى از صوفيان در رياضت و عبادت مرتكب آن مىشوند. . . و بر كسى پنهان نيست كه اين عالمان بزرگ از اين فساد عقيده به دورند. . . . (6)
سپس در ادامه مىگويد:
بيشتر بزرگان دين از اين كارها پاكاند و از اين جهت بايد براى اثبات غلو و فساد مذهب افراد دقت كرد و نبايد بدون ژرفنگرى در احوال افراد، آنها را
1) تكمله، كاظمى، ج 1، ص 144.
2) لؤلؤة البحرين، ص156.
3) مستدرك الوسائل (چاپ قديم) ، ج 3، ص 435؛ مستدرك الوسائل (چاپ جديد تصحيح شده) ، ج 2٠، صص292-293.
4) منتهى المقال (چاپ قديم) ، ابوعلى حائرى، ص45؛ منتهى المقال (چاپ جديد تصحيح شده) ، ج 1، ص 347.
5) حاشيه منهج المقال، صص 47 و 48.
6) روضات الجنات، ج 1، ص 73.
متهم كرد. . . . (1)و اما در مورد اين سخن علامه مجلسى درباره ابن فهد كه مىگويد: «وى به تصوف تمايل داشت» ، بايد گفت ابن فهد از دنيا و زخارف دنيوى بسيار دورى مىكرد و به عبادت و رياضت نفس مىپرداخت و براى رسيدن به كمال معنوى تلاش مىكرد. او به اوصاف كريمه آراسته بود و از اخلاق ناپسند دورى مىكرد. او به معنى مشهور و متداول آن متمايل به تصوف نبود، و آثار و نظريات علمى او بهترين دليل و شاهد است. شبهه تصوف كه برخى وى را بدان متهم مىكنند درست نيست. (2)
در كتاب «الرسائل العشر» آمده است:
علامه مجلسى در آخر رساله اعتقادات آورده است: مبادا گمان كنى پدر دانشمندم، كه خداوند قبر او را پرنور گرداند، از صوفيه و معتقد به آيين و روش آنان بوده است! حاشا كه چنين باشد! چگونه اين موضوع را درست بدانيم در حالى كه او از تمامىافراد همعصر خود به اخبار اهلبيت عليهم السلام علاقهمندتر و بدان آگاهتر بوده است. او راه و روش زهد و پرهيزگارى را در پيش گرفته بود و در آغاز كار، خود تظاهر به تصوف مىكرد تا افراد اين طايفه به سوى او بيايند و از وى هراسى به دل راه ندهند تا بتواند آنان را از سخنهاى بيهوده و كارهاى بدعتانگيز بازدارد. با اين روش نيكو توانست بسيارى از آنان را به راه راست هدايت نمايد و در آخر عمر چون ديد كه اين مصلحت از بين رفته و پرچم گمراهى و طغيان برافراشته شده و گروههاى شيطانى چيره شدهاند و دانست كه آنان دشمنان خدايند، از آنان دورى جست و عقايد گمراهكننده آنان را رد كرد. من به راه و روش او در اين مورد آگاهترم و يادداشتهاى خطى از او دارم. (3)
ط) باورى نادرست
«مامقانى» مىگويد:
برخى از بزرگان درباره وجود ابن فهد حلى و ابن فهد احسائى اشتباه نموده و آنها را يك نفر دانستهاند. برخى نيز به اشتباه نوشتهاند كه كتاب خلاصة التنقيح از تأليفات ابن فهد حلى است و سپس تاريخ پايان نگارش آن را ذكر نمودهاند، در حالى كه اين كتاب از آن ابن فهد احسائى است، نه ابن فهد حلى. اين اشتباه تا آنجا پيش رفت كه ابن فهد حلى را از نوادگان ادريس دانستهاند و در اين ترديد بودند كه فهد، نام پدر اوست و يا نام جد او؟
با دقت نظر در شرح حال آنان، تمايز اين دو از يكديگر روشن مىشود. آنان هرچند نقاط مشتركى دارند، ولى فهد نام پدر ابن فهد احسائى و نام جد ابن فهد حلى است. لقب احسائى، شهابالدين و لقب حلى، جمالالدين است. ابن فهد احسائى كنيه ندارد، ولى كنيه ابنفهد حلى ابوالعباس است. ابن فهد احسائى از اهالى احساء است و ابن فهد حلى از اهالى حله بوده كه در كربلا ساكن شده است. از اتفاقات شگفتانگيز اينكه ابن فهد حلى در شهر كربلا و ابن فهد احسائى در حله به خاك سپرده شد (1)و قبر اين دو در اين دو شهر، زبانزد است. (2)
در «لؤلؤة البحرين» (3)به نقل از ابن ابىجمهور احسائى به طرق روايى مذكور در مقدمه كتابش «عوالى اللئالى» نام علامه شهابالدين احمد بن فهد بن ادريس احسائى آمده و سپس در ادامه مىگويد: «شگفت اينكه برخى از علماى ما (ميرزا عبدالله افندى) پس از ذكر ابن فهد احسائى مىگويند: بدان كه اين ابن فهد و ابن فهد حلى اسدى
مشهور، معاصر بودند» . (1)
نگارنده «انوار البدرين» در بخش «علماء الاحساء» (2)گويد:
برخى از علما گفتهاند كه شيخ ابن فهد احسائى نيز همانند همنامش شيخ ابنفهد حلى، كتابى درباره دعا دارد كه نام آن عدة الداعى است. همچنين باخبر شدم كه هر دوى آنان شاگرد علامه شيخ احمد بن متوج بحرانى بوده و هر دو شرحى بر الارشاد نوشتهاند و نام آنها و نام پدرانشان نيز يكى است و اين از شگفتىها است. برخى از دوستان بر اين باورند كه قبر نزديك خيمهگاه در كربلا كه به قبر ابن فهد معروف است، قبر ابن فهد احسائى است و برخى ديگر گفتهاند كه قبر ابن فهد حلى است.
«خوانسارى» در «روضات الجنات» گويد:
قبر ابن فهد حلى در كربلا معروف است و در وسط باغى قرار دارد كه كنار خيمهگاه قرار دارد. من در آن محل به زيارت قبر وى مشرف شدم و سيد على طباطبايى صاحب رياض بدان مزار بسيار تبرك مىجست و زياد به زيارت آن مىرفت. (3)
«زنجانى» گويد:
در اواسط قرن نهم هجرى و در زمانى كه حوزه علميه حله در اوج شكوه و اقتدار خود بود، حركت و جوشش علمى حوزه حله به علت مهاجرت رهبر اين حوزه شيخ احمدبن فهد حلى از حله به كربلا منتقل شد و شيخ احمد تا هنگام فوت در آن شهر اقامت داشت و در باغى كه به باغ نقيب معروف بود، به خاك سپرده شد. امروزه مرقد وى زيارتگاه علاقهمندان است. (4)
«سيد مهدى قزوينى» در كتاب «المزار» خود برخلاف ديدگاه امروزى بر اين باور است كه قبر ابن فهد حلى در شهر حله قرار دارد و قبر ابن فهد احسائى در كربلا قرار گرفته است. (1)
«آقا بزرگ طهرانى» در كتاب خود «نقباء البشر» در شرح حال سيد حسين بن سيدمهدى قزوينى متوفى در سال 1325ه. ق (19٠7م) چنين مىگويد:
شيخ آقا رضا اصفهانى در نامهاى به من نوشت كه نظر سيد حسين قزوينى اين است كه قبر معروف در كربلا به مقبره ابن فهد حلى، آرامگاه ابنفهد احسائى است و ابن فهد حلى در شهر حله مدفون است. شايد اين موضوع را از پدرش شنيده باشد. (2)
نگارنده معتقد است كه اين موضوع برخلاف مشهور و برخلاف سيره و روش علماى پيشين ما و متأخرين است. با توجه به شهرت موجود، بايد گفت كه آرامگاه ابنفهد حلى در شهر مقدس كربلا است و آنچه كه غير آن گفته مىشود، بر خلاف پژوهش علمى و حقيقت است و خداوند به امور داناتر است.
ى) آرامگاه ابن فهد
مرقد ابن فهد حلى در خيابان قبله امامحسين عليه السلام و در فاصله تقريبى 235 مترى حرم مطهر امامحسين عليه السلام قرار دارد. ابن فهد در سال 841 ه. ق در 85 سالگى در آنجا به خاك سپرده شد. آرامگاه وى باغى بود كه خود آن را خريده بود و در آن كار مىكرد و به بستان ابن فهد معروف بود.
در «فوائد الرضويه» آمده است:
پرهيزگاران چون از مرقد وى مىگذشتند، او را گرامى مىداشتند و از روح وى مدد مىجستند. از راويان مورد اعتماد نقل شده كه سيد بزرگوار مؤلف رياض العلماء، بارها به زيارت وى مشرف شده بود و به او تبرك مىجست و آوردهاند كه كرامات متعددى درباره آن مزار شريف روايت شده است. (1)
ك) تاريخ بنا
تاريخ دقيق بناى نخستين ساختمان مشخص نيست، ولى سيد سلمان آل طعمه مىگويد: «شاه عباس صفوى در سال 1032ه. ق اين بنا را ساخته است» . (2)
شيخ حرزالدين مىگويد: «در سال 1329ه. ق بر حسب عادت به آرامگاه وى براى خواندن فاتحه رفتيم» و سپس بناى آن را چنين توصيف مىكند:
قبرى باشكوه دارد كه بر روى آن گنبدى قديمى است و در اطراف آن صحنى است كه با ستونهايى احاطه شده و اتاقهايى دارد كه محل استقرار زوار حرم مطهر امامحسين عليه السلام مىباشد. (3)
تجديد بناى دوم آرامگاه در سال 1384ه. ق صورت گرفته و دراينباره گفتهاند: امروزه، آرامگاه دوباره بازسازى شده و بر روى آن گنبدى بزرگ با كاشىكارى ساخته شده است. در نيمه شمالى صحن روبازى قرار دارد و نيمه جنوبى صحن را «مسجديه» مىنامند كه همچنان طبقه پايين آن، محل اسكان زوار امامحسين است. طبقه بالاى بنا مدرسه طلاب علوم دينى است و «مدرسه شيخ احمد بن فهد اسدى حلى» ناميده
مىشود. هزينه ساختن اين بنا را آيتاللهالعظمى حكيم و سه نفر از اهالى نيكوكار پرداخت كردهاند و نام بنيانگذاران بر روى كاشىهاى در اصلى بنا از طرف خيابان اصلى نقش بسته است كه متن آن به شرح زير است:
تجديد بناى اين مسجد شريف و مرقد طاهر كه مرقد عالم عابد زاهد و عارف كامل جامع معقول و منقول، حاوى فروع و اصول و حائز ظاهر و باطن و علم و عمل، اسوه فقها و محققان و نخبه علما، جناب شيخ جمال الدين ابوالعباس احمدبن فهد حلى اسدى، متولد سال 757ه. ق است كه راهاندازى مدرسه مبارك وى بر عهده مرجع بزرگ شيعه، سيد محسن طباطبايى حكيم و سيد عبدالحسين بهبهانى موسوى معروف به ابولحيه و حاج صاحب الهر و حاج على كهربايى در سال 1384ه. ق بوده است.
ل) ساختمان آرامگاه
آرامگاه، ساختمانى چند ضلعى است كه مساحت آن 66/22 متر مربع است و بر بالاى آن گنبدى مخروطى شكل روى گردنى چند ضلعى ساخته شده و زير آن پنجرههايى تعبيه شده است. قطر گنبد در حدود چهار متر و ارتفاع آن از سطح زمين در حدود نه متر است. گنبد از بيرون كاشىكارى شده است.
دورتادور مرقد، صحنى روباز قرار دارد كه در فصل زيارت محل اسكان زوار حرم مطهر امامحسين عليه السلام است. در اطراف صحن ساختمانى دو طبقه قرار دارد كه در آن اتاقهايى براى سكونت طلاب مدرسه علوم دينى كه نام آن مدرسه شيخ احمد بن فهد حلى است، ساخته شده است. طبقه همكف پنج حجره در كنار ايوان و مسجد دارد. طبقه بالا ده حجره دارد و ساختمان مدرسه در حال حاضر حوزه علميه كربلا است.
بر روى قبر شريف ضريحى مسين به درازاى 5/1 متر و پهناى يك متر و ارتفاع سه متر قرار دارد. در درون ضريح صندوقى خاتمكارى شده قرار دارد. ايوانى سقفدار به طول شش متر و عرض 5/3 متر به مرقد متصل است و اين مساحت كه بيش از 51 متر مربع است به عنوان مصلى از آن استفاده مىشود. اخيراً محل مرقد به اندازه 25 متر بزرگتر شده و آن را مرمركارى نمودهاند. سقف مرقد از درون آيينهكارى شده است و داخل حرم با كاشى كربلايى كاشىكارى شده كه بر روى آن آياتى از قرآن كريم نقش بسته است. ساختمان مرقد داراى پنج پنجره آهنى است كه رو به خيابان اصلى باز مىشوند.
نام كامل وى «محمد بن ابى الفتح الأخرس بن أبى محمد بن إبراهيم بن ابىالغنائم ابن عبدالله ابىعلى بن الحسن بركة بن معصوم ابوالحسن بن ابىالطيب احمد الاكبر بن ابى على الحسن بن محمد الحائرى ابن ابراهيم بن محمد العابد بن موسى بن جعفر عليه السلام است» . (1)
محمد بن ابىالفتح الاخرس از سادات بزرگوار بود كه در حومه شهر كربلا سكونت داشت و خاندان سادات آلخرسان كه در «نجف» و ساير سرزمينها سكونت دارند، از نوادگان وىاند.
حسين بركة بن ابىالطيب، جد خاندان اخرس در شهر «حله» مدفون است و نام الأخرس (2)، ابوالفتح بن ابىابراهيم بن ابى الفتيان بن عبدالله بن حسن بركه است. (3)
مرقد اخرس در حومه شهر كربلا و در منطقه معروف به «الابيتر» قرار دارد. اين منطقه يكى از مناطق تابع «غاضريات» است كه در جاده كشاورزى روستايى واقع شده و تا مركز استان كربلا، دوازده كيلومتر فاصله دارد.
بناى اين امامزاده پيشتر به شكل حرمى آباد و پر از زائر بوده و دور آن صحن كوچكى است كه رو به ويرانى است. روى قبر گنبدى متوسط ساخته شده است. اين حرم قبلاً باغى بوده كه جزو املاك خاندان كمونه بود و در گذشته به نام «شكارة الامام» معروف بوده و به معنى اين است كه باغ از موقوفات قبر بوده است. (1)
مرقد ساده است و تجديد بناى آن به هزينه خادم مرقد، حمزه سلطان و برخى از ساكنين اطراف صورت گرفته است.
بنا ساختمانى مربع شكل است به طول يازده متر و عرض يازده متر و ارتفاع چهار متر كه در وسط آن، آرامگاه اخرسبن كاظم عليه السلام قرار دارد كه با ضريحى فلزى به رنگ سفيد و طول سه متر و عرض 65/1 متر و ارتفاع دو متر پوشانده شده است. بر بالاى مرقد گنبدى كوچك و مخروطى شكل قرار دارد.
1) مراقد المعارف، ج 1، ص 132.
در كتاب المنجد واژه «مقام» به معنى جاى پا مىباشد و جمع اين واژه «مقامات» است. معناى ديگر آن «محل قيام و نشستن» است. همچنين بر گروهى از مردم نيز اطلاق مىگردد. (1)
خداوند - تبارك و تعالى - در قرآن مىفرمايد: ( اتَّخِذُوا مِنْ مَقَامِ إِبْرَاهِيمَ مُصَلًّى) ؛ «و از مقام ابراهيم عبادتگاهى براى خود انتخاب كنيد» . (البقره: 125) مقام به ضم ميم به معناى اقامت مكانى و يا زمانى و محل اقامت است. مسلمانان و پيروان ساير اديان توجه زيادى به اماكن و مقامهاى متبركه داشتهاند و بسيارى، علاقه دارند براى بهرهبردارى معنوى به زيارت اين اماكن متبركه بروند و در آنجا به نماز و مناجات و زيارت مشغول شوند و براى بركت و روزى به درگاه الهى دعا كنند. اين مقامها در حقيقت ميراث و ثروت بزرگ كربلا به شمار مىروند.
1) المنجد، ص1062.
در درستى تعيين خيمهگاه حسينى، به سبب روايات مختلف، اختلاف نظر وجود دارد.
جهانگرد آلمانى «كارستن نيپور» كه در سال 1765م از كربلا ديدن كرده است، درباره خيمهگاه چنين مىگويد: «در بيرون شهر كربلا و در جادهاى كه به شهر نجف مىرسيد، زيارتگاهى ديدم كه محل از پاى افتادن اسب امامحسين عليه السلام و افتادن او از اسب به زير بوده است» .
سپس به خيمهگاه پرداخته و به طور مفصل آنچه را كه ديده، شرح مىدهد و مىگويد كه اين محل هماكنون باغى بزرگ است كه در انتهاى شهر واقع شده و در آن بركه آب بزرگى وجود دارد. اين بركه همان جايى است كه حضرت ابوالفضل عليه السلام به اميد يافتن آب، زمين را كند، ولى به آب دست نيافت.
نيپور مىافزايد: مردم كربلا معتقدند كه پيدا شدن آب اين بركه پس از واقعه عاشورا معجزه است. همچنين جهانگرد پرتغالى «تكسيرا» كه در سال 16٠4م، يعنى 16٠ سال پيش از سفر نيپور موفق شد از كربلا ديدن كند، از اين بركه بزرگ ياد مىكند وى همچنين مىگويد، در كنار خيمهگاه مرقد نه چندان بزرگى وجود دارد كه در آن قاسمبن الحسن عليه السلام دفن شده بود. (1)به علت تغيير چهره شهر در اين مدت و نبودن گزارشهاى پى در پى، اكنون نمىتوان محل دقيقى را كه دو جهانگرد غربى گفتهاند، مشخص كرد. محمد باقر مدرس مىگويد:
خيمهگاه در منطقهاى قرار دارد كه به آن محله آل عيسى مىگفتند و اواخر سال 1272 ه. ق (1886م) اين محله به نام خيمهگاه شناخته شد. در برخى از منابع
1) موسوعة العتبات المقدسه، جعفر خليلى، ج 8، ص 288.
تاريخى آمده كه خيمهگاه فعلى تا سال 1217 ه. ق (18٠2م) به نام مقام امام زينالعابدين عليه السلام شناخته مىشده است. (1)
علامه سيد محمد تقى طباطبايى از مرحوم علامه سيد حسن صدر نقل مىكند: «خيمهگاه امامحسين عليه السلام نزديك بيمارستان امامحسين عليه السلام قرار دارد» (2)و اين محل امروزه مقابل اتاق بازرگانى كربلا قرار گرفته و مركز اورژانس است. سيد محمد حسن كليددار نيز مىگويد: «اين محل به حقيقت نزديكتر است و ما براى يادآورى آن را ذكر كردهايم» . استاد سيد سلمان آل طعمه نيز اين سخن را تأييد مىكند و آورده كه محل فعلى خيمهگاه از ساختمانهايى است كه «مدحت پاشا» براى پذيرايى از سلطان ناصرالدين شاه و لشكريان و درباريانش در هنگام زيارت كربلا و در سال 1285ه. ق (1868م) تدارك ديده بود. (3)
جهانگردى به نام «ابوطالب خان» در سفرى كه در سال 1217 ه. ق (18٠2م) به كربلا داشته دراينباره مىگويد:
در فاصله ربع ميل بيرون شهر، روستايى به نام روستاى خيمهگاه است كه مقام امام زينالعابدين عليه السلام نيز در آن قرار دارد و همسر آصفالدوله بر آن ساختمانى شايسته بنا كرد و در كنار آن كاروانسرايى ساخت كه بناى آن به علت مرگ آصف الدوله به اتمام نرسيد. (4)
پژوهشگر ديگرى نيز به نام «لبيب بيضون» در مورد محل فعلى خيمهگاه با ترديد نگريسته و مىگويد:
به هر حال شواهد موجود به خوبى نشان مىدهد رهبر بكتاشى «عبدالمؤمن دده»
در تعيين محل خيمهگاه اجتهاد كرده و توجهى به روايات تاريخى نداشته است. بنابراين هر پژوهشگر روشنبينى از نزديك بودن خيمهگاه به حرم مطهر به شك مىافتد. از ديدگاه تاريخى بايد خيمهگاه دورتر از محل فعلى باشد و كمترين فاصله بين خيمهگاه تا حرم مطهر بايد دو ميل يا بيشتر باشد. (1)
سيد عبدالحسين كليددار آل طعمه دراينباره مىگويد: «من به علت نبودن اطلاعات معتبر در مورد محل واقعى خيمهگاه، از ذكر محل آن خوددارى مىكنم» . (2)
«باقر شريف قرشى» مىگويد:
گمان اين است كه خيمهگاه در محل فعلى آن و يا در فاصله كمى از آن قرار داشته است؛ زيرا در برابر لشكريان انبوه بنىاميه كه به جنگ امامحسين عليه السلام آمده بودند، لشكر كوچكى از ياران امام قرار داشت كه امام از آنها با لفظ «خانواده» تعبير كرده است. پس نبايد انتظار داشت كه دو لشكر از نظر تعداد و قدرت همسان و همگون باشند تا فاصلهاى معادل دو ميل و يا بيشتر آنها را از هم جدا نمايد. (3)
از شواهد تاريخى چنين برمىآيد كه امامحسين عليه السلام در ابتدا خيمههاى خود را جايى غير از محل فعلى نصب كرده است و سپس خيمهها را به محل فعلى آنها منتقل نمود. به همين دليل «سيد هبة الدين شهرستانى» دراينباره مىگويد:
پس از اينكه امامحسين عليه السلام مطمئن شد كه دشمنانش از انجام هر كار ناروا و جنايتى براى صدمه زدن به او خوددارى نمىكنند، خود را براى دفاعاز اهل و خانواده و شهادت آماده كرد. ولى ديد كه خيمهگاه او از مزاياى دفاع طبيعى برخوردار نيست. امام مىدانست كه در بين لشكريان دشمن، اوباش و چپاولگرانى
از كوفه بودند كه به طمع جايزه از شمر ضبابى پيروى و تلاش مىكردند كه خود را به خوان گسترده امراى بنىاميه برسانند و در آرزوى به دست آوردن غنايم بادآورده لحظهشمارى مىكردند. از اينرو، بر خيمهگاه و اهلبيت خود مىترسيد؛ زيرا اين گرگها برخلاف رؤساى قبايل عرب كه به برخى از آداب و رسوم پايبند بودند، به هيچ چيز پايبند نبودند.
امامحسين عليه السلام از خيمه بيرون آمد تا جاى مناسبى را براى استقرار خيمهگاه انتخاب كند. پس از وارسى دشتها و تپههاى اطراف، سرانجام بلندىها و تپههايى را كه به شكل هلال بود، انتخاب كرد كه تا حدودى مىتوانست از همه سو خاندان و اهلبيت او را محافظت نمايد. اين منطقه به نام «حائر» يا «الحير» شناخته مىشد، اين مكان براى كسانى كه به آب و ذخيره و آذوقه نيازى ندارند، جاى مناسبى بود، ولى براى كسانى مثل امامحسين عليه السلام و يارانش كه به اينها نياز داشتند، مناسب نبود، پس استقرار در چنين مكانى به معنى به هلاكت انداختن اهل و خاندان بود؛ زيرا دشمن مىتوانست از فضاى باز ناحيه شرقى با تعداد اندكى سرباز آنها را محاصره كند و آنها را در زمان كوتاهى در اثر گرسنگى و تشنگى هلاك كند.
امامحسين عليه السلام در بخش جنوبى آن تپهاى مستطيلى شكل ديد كه براى پناه گرفتن بهتر از مكان قبلى بود؛ زيرا تپههاى شمالى و غربى آن مىتوانست با چند تيرانداز كه در پشت آنها مستقر مىشدند، كاروان را از حمله دشمنان در امان نگه دارد. در شرق و جنوب، دشت وسيع و هموارى قرار داشت كه ياران امام مىتوانستد در آن پاسدارى دهند و از همان جا به ميدان بروند و حملات سوارههاى دشمن را دفع كنند. ازاينرو، امامحسين عليه السلام كاروان و اهل بيت خود را بدين مكان منتقل كرد و امروزه اين مكان به خيمهگاه يا «مخيم» معروف شده است. (1)
1) نهضة الحسين عليه السلام، صص 95 و96.
در اين حالت، محوطه «حائر حسينى» بهترين فاصله بين امام و لشكريان دشمن بود. امام عليه السلام نيز دستور داد كه يارانش خيمهها را نزديك هم بر پا كنند و پشت خيمهها خندقى حفر كنند و در آن آتش روشن كنند تا از حمله احتمالى دشمن جلوگيرى كنند. امام سعى كرد در خيمهگاه خود از تمام مزاياى دفاعى موجود استفاده نمايد و هرگاه كار به دشوارى كشيد، راهى براى گشايش وجود داشته باشد. به احتمال زياد خيمهگاه به دستور امام در قطعه زمين پاكيزهاى بنا شد كه آثار آن تا روزگار ما باقى است. اين قطعه زمين از آب دور بود و در اطراف آن تپههاى متصل به هم و متعددى وجود داشت كه از شمال شرقى از «باب السدره» آغاز شده و به «باب الزينبيه» حرم در غرب مىرسيد و سپس به «باب القبله» مىرسيد. تپههاى مجاور هم نيمدايره بود و در همين هلال، امامحسين عليه السلام محاصره شد.
در ميانه خيمهگاه، خيمه امام و فرزندانش برپا شد و دورتادور آن خيمههاى بنىهاشم و در اطراف آنان، خيمه بقيه ياران وى زده شد. (1)
بر اين اساس موارد زير قابل ذكر است: (2)
نخست اينكه در مورد محل احتمالى خيمهگاه در نزديكى بيمارستان سابق حسينى، اگر بپذيريم كه نظر سيد محمد حسن كليددار و سيد سلمان آل طعمه درست باشد، اين محل يك كيلومتر با ميدان نبرد فاصله دارد و از اين فاصله دور چشم نمىتواند به وضوح صحنه جنگ را ببيند و بتواند حوادث را تشخيص دهد، اين در صورتى است كه زمين صاف و بدون درخت و پستى و بلندى طبيعى (مانند تپه و پشته) باشد. علاوه بر آن، شنيدن صدا به طور طبيعى از اين فاصله طولانى مقدور نيست. اين همه در حالى است كه زمين اين منطقه صاف و بدون پستى و بلندى نبوده است. ممكن است
استدلال معتقدين به اين نظريه به خاطر تشابه مكانى باشد؛ زيرا پيران كربلا براى من گفتهاند كه هيئت عزادارى كربلايىها پيشتر از اين مكان، عزاى خود را به سمت حرم مطهر امامحسين عليه السلام آغاز مىكردند.
دوم اينكه معتقديم مكان فعلى به دلايل زير محتملترينمكان براى خيمهگاه امامحسين عليه السلام بوده است:
هنگامى كه «عبدالله بن عمير كلبى» ملقب به «ابووهب» براى جنگ وارد ميدان شد، همسرش «ام وهب» دختر عبدالله جلوى در خيمه ايستاده بود و به وى نگاه مىكرد و سپس عمود خيمه را كند و به سوى شوهرش رفت. (1)
هنگامى كه امامحسين عليه السلام ندا داد: «آيا يارىكنندهاى هست كه ما را يارى كند! آيا كسى هست كه از حرم رسول خدا دفاع كند!» زنان گريستند و صداى نالهشان بلند شد. دو نفر از لشكريان ابن سعد به نامهاى «سعدبن حارث انصارى» و برادرش «ابوالحتوف» ، هنگامى كه يارىخواهى امامحسين عليه السلام و گريه زنان بنىهاشم را شنيدند، به يارى امام شمشير از نيام كشيدند و در دفاع از او وارد جنگ شدند و به شهادت رسيدند. (2)
«ضحاك بن عبدالله مشرقى» گويد:
هنگامى كه ديدم اسبهاى ياران ما كشته و نابود مىشوند، اسب خود را در خيمه يكى از ياران گذاشتم. البته مىدانيم كه خيمه بنىهاشم و خيمه ياران در كنار هم بود؛ زيرا امام دستور داده بود كه خيمهها را در كنار هم برپا كنند تا بتوانند از يك طرف به جنگ دشمن بروند و نيز دستور داد كه در پشت خيمهها خندقى كنده شود و در آن هيزم بريزند و آتش روشن كنند تا اسبهاى دشمن نتوانند به خيمهها يورش برند و نبرد فقط از روبهرو باشد.
هنگامى كه علىاكبر عليه السلام به شهادت رسيد، بانويى را ديدم كه نالهكنان از خيمه بيرون آمد و فرياد مىزد: «واى! برادرزادهام» و خود را بر روى جنازه علىاكبر عليه السلام انداخت. امامحسين عليه السلام دست او را گرفت و به خيمه بازگرداند. در مورد اين بانو پرسيدم. گفتند كه اين بانو زينب دختر فاطمه عليهاالسلام دختر رسولالله (ص) است. (1)
واى بر شما! هماكنون كه حسين عليه السلام به خود و خانوادهاش مشغول است؛ به او حمله كنيد؛ به خدا سوگند اگر براى جنگ با شما آسوده بيايد، چپ و راست لشكر را آنگونه به هم خواهد ريخت كه از هم قابل تشخيص نباشند.
لشكريان ابن سعد بر امام يورش بردند و او را تيرباران كردند و تيرها بر خيمهها فرود آمد. (2)
از آنچه گفته شد روشن مىشود كه خيمهگاه در محلى نزديك به ميدان نبرد بود و هر دو گروه آن را مىديدند. نزديكى تا آنجا بوده كه دشمنان صداى امامحسين عليه السلام را در خيمهگاه مىشنيدند و اين بهترين دليل است كه نشان مىدهد خيمهگاه به ميدان
جنگ نزديك بوده است. پس بايد بپذيريم كه محل فعلى خيمهگاه، نزديكترين مكان به محل واقعى آن است.
خيمهگاه اكنون به صورت ساختمانى درآمده است. اين محله يكى از محلههاى معروف شهر كربلا است و علت نامگذارى اين محل قرار داشتن خيمهگاه امامحسين عليه السلام در اين محل است. ساختمان خيمهگاه 258 متر تا جنوب غربى آستان مقدس امامحسين عليه السلام فاصله دارد. ساختمان قبلى آن كه فرسوده بود و امكان ريزش آن وجود داشت، به دست گروهى از نيكوكاران كربلا به نامهاى سيد يوسف حبوبى، حاجحسن معمار، حاج عبدالكريم صالح انبارى، حاج مجيد ابوالنواعير و سيد حبيب الحلو بازسازى شد، و فشارهاى رژيم بعث، آنان را از كار باز نداشت و پس از تلاشهاى فراوان موفق شدند تا مجوز بازسازى و تجديد بناى آن را از اداره اوقاف بگيرند. اين اداره فقط اجازه بازسازى بنا را داد و نه فقط كمكى به اين كار نكرد، بلكه سدى براى بازسازى بنا بود. اداره اوقاف گزارش شرح حال اين افراد را به سازمان امنيت عراق فرستاد و سازمان امنيت نيز در زمينه منبع تأمين هزينهها از آنان بازجويى مىكرد و از آنها خواست تا تعهدات مالى سنگينى به دولت بسپارند. در همين رابطه حاج حسن معمار سه بار به سازمان امنيت فراخوانده شد و مورد بازجويى قرار گرفت، ولى كمككنندگان مالى به اين پروژه تمايلى به ذكر نام نداشتند. سرانجام با تمامى اين مشكلات، اجراى طرح در سال 2٠٠2م آغاز شد و اكنون حاج رسول معمار بر مراحل بازسازى نظارت مىكند.
در كنار بناى خيمهگاه بارويى آجرى به ارتفاع شش متر ساخته خواهد شد كه با آيات قرآنى؛ كاشىكارى مىشود.
ورودى خيمهگاه از چوپ ساج ساخته شده و پس از آن، ساختمان خيمه حضرتعباس عليه السلام است كه بر بالاى آن گنبدى با كاشى و مقرنس قرار دارد و دو ايوان دارد كه بالاى طاق عبارت «خيمه عباس» نوشته شده است. البته اين بنا هماكنون از بين رفته، ولى قرار است كه همانند آن و با ارتفاع بيشترى ساخته شود.
ورودى خيمه علىاكبر عليه السلام از بيرون به شكل طاقى است كه بر روى آن كاشىكارى شده و تصميم اين است كه سقف ورودى از خيمه عباس تا خيمه علىاكبر عليه السلام سقفگذارى شود و بخش كجاوهها نيز با سقف پوشانده شود.
كسى كه وارد خيمهگاه مىشود، در دو سو بناهايى مىبيند كه از داخل با مرمر سفيد پوشانده شدهاند؛ شانزده طاق نماد كجاوههاى كاروان امامحسين عليه السلام است و در هر طرف هشت طاق قرار گرفته كه از ورودى تا خيمه اصلى ادامه دارد و در دو سوى خيمه قرار دارد.
ورودى اصلى سه پله به طول 56 متر دارد. پس از آن ورودى خيمه علىاكبر عليه السلام قرار دارد كه در برابر در اصلى (در طلايى) است و مساحت آن 5/36 متر است و به ارتفاع سه متر با مرمر سبز پوشانده شده است. بر بالاى آن كتيبهاى كاشىكارى شده به ارتفاع هشتاد سانتى متر است كه بر روى آن آياتى از سوره آل عمران نوشته شده است. بالاى كتيبه كاشىكارى، مقرنسى هست كه «نقش رسمى» نام دارد و به شكل چهار گنبد وارونه است. بر روى سقف گنبدى به قطر دو متر و ارتفاع پانزده متر قرار دارد. در
سمت راست، اتاق كوچكى ديده مىشود كه مسير پشت بام است و در آن لوازم نگهدارى مىشود.
درِ دو لنگهاى است كه ارتفاع و عرض آن سه متر است و با نقش و نگارهاى اسلامى آراسته شده و در دو سوى آن سوره ياسين نوشتهشده است. روكش در، آبطلا است و ميناكارى شده و از طرف حاج مجيد ابوالنواعير در نجف اشرف ساخته شده است. بالاى در، طاقى چشمهاى پوشيده از طلا و ميناكارى شده وجود دارد كه در دو سمت آن نام چهارده معصوم عليه السلام نقش بسته است. در وسط هر لنگه در صحنه شهادت امامحسين عليه السلام و خيمهها نقاشى شده است.
در ميانه حرم، بناى بزرگى به شكل خيمه قرار دارد و گنبدى روى آن ساختهاند. اين گنبد روى هشت ستون سيمانى با مرمر سبز قرار گرفته است. بلندى گنبد 5/3 متر، قطر داخل آن 6٠/9 متر و قطر بيرون آن يازده متر است. ارتفاع گنبد از بالاترين نقطه تا كف حرم هجده متر است و بر روى ستونها طاقى دايره شكل و آينهكارى شده وجود دارد كه آن را به خيمه متصل مىسازد. بالاى آينهكارى نيز كتيبهاى دايرهاى و كاشىكارى شده ديده مىشود كه عرض آن نود سانتىمتر و روى آن سوره نور نوشته شده است. بالاى كتيبه شانزده پنجره براى تهويه نصب شده و در بين پنجرهها ستونهايى آينهكارى شده به ارتفاع چهار متر وجود دارد. كتيبه كاشىكارى ديگرى نيز با عرض نود سانتىمتر وجود دارد كه روى آن سوره «يس» نوشته شده است.
گنبد از داخل آيينهكارى شده و نقشهاى اسلامى دارد و بر روى آن لفظ جلاله و
نامهاى چهارده معصوم به صورت هشت ترنج ديده مىشود. از وسط خيمه لوستر شيشهاى بزرگى آويزان شده است.
اين ساختمان، «خيمه جنگ» بود و امامحسين عليه السلام جسد مطهر شهدا را در آن مىگذاشته است. در انتهاى خيمه جنگ، محرابى به مساحت شش متر مربع ساخته شده كه ديوارهاى آن با سنگ مرمر پوشيده شده است. بر بالاى محراب نيز مرمرى زرد رنگ نصب شده و بر روى آن نوشته شده است «بسم الله الرحمن الرحيم. محراب امامحسين عليه السلام» و بر دو طرف آن نقش گلبوته و لفظ جلاله آبطلا شده و نامهاى چهارده معصوم عليه السلام، ميناكارى شده است. در وسط آن گلبوتهاى قرار دارد كه در وسط آن نوشته (سَلاَمٌ عَلَيْكُمْ بِمَا صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدَّارِ) (1)و بر روى چارچوب نوشته شده (وَ مَا مِنَّا إِلاَّ لَهُ مَقَامٌ مَعْلُومٌ) (2)در وسط محراب، ضريحى از نقره است كه در دو طرف آن، دو ستون به صورت مناره و طلاكارى شده قرار دارد و در وسط محراب، اين آيه كريمه نقش بسته است: (إِنَّمَا يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ ) (3)و در داخل آن تابلويى هنرى و گچى به صورت طاق ديده مىشود كه بر روى آن آيه كريمه (إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَى آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْرَاهِيمَ وَ آلَ عِمْرَانَ عَلَى الْعَالَمِينَ) (4)و در زير آن آيه (إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاَةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَ هُمْ رَاكِعُونَ) (5)نقش بسته است. روى چارچوب بيرونى آن آيه (فَإِل هُكُمْ إِل هٌ وَاحِدٌ فَلَهُ أَسْلِمُوا وَ بَشِّرِ الْمُخْبِتِينَ*
الَّذِينَ إِذَا ذُكِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَ الصَّابِرِينَ عَلَى مَا أَصَابَهُمْ وَ الْمُقِيمِي الصَّلاَةِ وَ مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنْفِقُونَ) (6)نوشته شده است. تاريخ ساخت
اين تابلو به ماه محرم سال 105٠ ه. ق بازمىگردد.
دور حرم اصلى، راهرويى به عرض سه متر قرار دارد كه تا ارتفاع 2٠/4 متر با مرمر پوشانده شده و بالاى آن كتيبهاى كاشىكارى و بالاى آن، آيينهكارى شده است. در لابهلاى آينهكارىها، هشت پنجره براى تهويه گذاشته شده كه به صورت طاق ساخته شده است. بر اين كتيبه، آيه ششم سوره احزاب نوشته شده است. بالاى اين راهرو دوازده گنبد كوچك به نام دوازده امام ساخته شده كه قطر هر يك از آنها 2 متر و ارتفاع آنها 5/3 متر مىباشد كه از درون آينهكارى و از بيرون كاشىكارى شده است.
اين خيمه در سمت چپ ورودى حرم واقع شده و ديوارهاى آن تا ارتفاع 2٠/4 متر با مرمر پوشانده شده و سقف آن آيينهكارى شده است.
پشت محراب امامحسين عليه السلام قرار دارد و راهرويى كه از آن ياد شد، بدانجا منتهى مىشود. قطعه سنگى مرمرى در پشت محراب قرار دارد كه بر روى آن نوشته شده است: «خيمه حضرت زينب عليهاالسلام» .
اين مقام، نمايانگر خيمه امام زينالعابدين عليه السلام است و مساحت آن سى متر مىباشد. در وسط آن، طاق محرابى با آبكارى طلا وجود دارد كه دو طرف آن برخى از آيات سوره يس با ميناى آبى رنگ نوشته شده و پنجرهاى از استيل با درى از نقره بر روى آن قرار دارد. پنجره مشبك نقش و نگارهاى اسلامى دارد و در وسط آن به شكل طاقى
طلاكارى شده وجود دارد. در داخل آن ترنجى ديده مىشود كه درون آن لفظ جلاله ومحمد و على و در اطراف آن برخى از نامهاى خداوند نوشته شده است. بر روى در مشبك، كتيبهاى طلاكارى شده قرار دارد كه بر روى آن نوشته شده «مقام امام علىبن الحسين زينالعابدين عليه السلام» . در حرم پنجرههاى بزرگى براى تهويه گذاشته شده كه از جنس چوب ساج مىباشند.
سمت راست ورودى از طرف خيمه حضرت عباس عليه السلام صحنى به چشم مىخورد كه مساحت آن در حدود چهارصد متر مربع است. پس از آن خيمه حضرت قاسم عليه السلام قرار دارد و در سمت راست صحن ده طاق ديده مىشود. در قسمت جلو نيز سه طاق ديگر قرار دارد كه اين طاقها نمايانگر خيمههاى اصحاب و ياران امامحسين عليه السلام است. ديوار تمامى اين طاقها به ارتفاع 5/2 متر با مرمر سبز پوشانده شده و بالاى آن با كاشىكارى و نقش و نگارهاى اسلامى آراسته شده است.
روبروى آن صحنى روباز به مساحت پنجاه متر مربع قرار دارد كه روى سه ستون سيمانى پوشيده از مرمر سبز بنا شده و ارتفاع مرمر، دو متر است. سقف و ديوارهاى آن آيينهكارى و با نقش و نگارهاى اسلامى پوشيده شده است. در اين مقام در چوبى دو لنگهاى هست. در وسط ساختمان، محرابى مرمرين است كه در وسط آن كتيبه مرمرى سفيد رنگى است و بر روى آن نام مقام و تاريخ ساختن بنا (1427 ه. ق و 2٠٠6م) نوشته شده است. ديوار سرتاسر مقام به ارتفاع 5/2 متر با مرمر پوشانده شده و بالاى سنگ مرمر، كاشىكارى شده و در آن كتيبهاى به عرض نود سانتى متر وجود دارد كه بر روى آن سوره حديد نوشته شده است. بالاى كتيبه و سقف آينهكارى شده است. در وسط مقام گنبدى ساخته شده كه از داخل آينهكارى شده و ارتفاع آن تا سطح زمين ده
متر است. در چهار طرف گنبد، چهار پنجره براى روشنايى نصب شده است.
در سمت چپ ورودى اصلى، صحنى به مساحت چهارصد متر است كه درِ آن به خيابانى فرعى باز مىشود و عرض آن 8٠/2 متر است. اين صحن، يازده طاق اسلامى از سمت چپ و دو طاق از سمت جلو دارد و همانطور كه گفته شد، اين طاقها نمايانگر خيمه اصحاب است. دو صحن از طرف پشت خيمه امام سجاد عليه السلام با راهرويى به هم متصل مىشوند كه صحن خلفى است و در برابر خيمه حضرت قاسم عليه السلام قرار دارد. طول آن سى و عرض آن پنج متر است و داراى طاقهايى به سبك اسلامى است.
ساختار هندسى بناى خيمهگاه از بيرون هشت ضلعى است و تا ارتفاع دو متر با مرمر پوشيده شده است و در بالاى آن كاشىكارى شده و در بالاى كاشىكارى كتيبهاى از آيات قرانى قرار دارد.
ارتفاع بيرونى گنبد 24 متر، قطر آن يازده متر و محيط آن 35 متر است. دورتادور آن آيه كريمه (هل اتى على الانسان حين من الدهر لم يكن شيا مذكورا) (انسان: 1) با كاشى سبز رنگ نوشته شده و بر روى آن نام چهارده معصوم عليهم السلام با نقش و نگارهاى اسلامى نقش بسته است.
اين مقام در نيمه انتهايى بازار بزرگ در محله «باب السلالمه» ، يكى از محلههاى شهر كربلا قرار دارد و تا حرم مطهر امامحسين عليه السلام 241 متر فاصله دارد. اين مقام
در جلوى يكى از خانههاى منطقه كه پلاك آن «322/75 سلالمه» است برپا شده است. (1)
اينجا مكانى است كه امامحسين عليه السلام قبل از شروع جنگ با فرمانده لشكر اموى، عمربن سعد ديدار كرد. هدف امام از اين ديدار، اتمام حجت با عمربن سعد بود تا پس از آن بهانهاى براى رفتارهاى خود نداشته باشد.
محل ملاقات در نزديكى محل استقرار لشكر ابن سعد بود. اين مقام در سال 1113ه. ق ساخته و در سال 1352 ه. ق تجديد بنا شده است و در سال 1378ه. ق مجدداً بازسازى گرديد. پس از سقوط رژيم بعث عراق، اين بنا در سال 2٠٠3 م بار ديگر بازسازى شد؛ كف ساختمان با سراميك پوشانده شد و پنجرهاى از كُرُم سفيد به عرض 25/2 متر و ارتفاع 5/2 متر روى آن نصب گرديد و نقش و نگارى سيمانى به صورت گيسوى به هم بافته سبز رنگى دور آن ساخته شد. بر بالاى پنجره تابلويى قرار دارد كه ابيات زير بر روى آن نوشته شده كه نام شاعر و تاريخ نوشتن شعر مشخص نيست:
إن الحسين ههنا مع ابن سعد أعلنا
في قوله مستفسراً لم القتال بيننا
ماجئت من تلقاء نفسي مذ تركت الوطنا
لقد اتتنا كتبٌ من هولاء اللعنا
يا بن النبي المصطفى ان الفضا ضاق بنا
غيرك لا نهوي ولا سواك نرضى مأمنا
لما أتيت نقضوا العهد وراموا الفتنا
وضيعوا دين النبي المصطفى والسننا
والآن إني يابن سعد قد أتيت معلنا
فان كرهتم موطني ذروني حتّى أظعنا
إلي الحجاز أو إلى يثرب إما اليمنا
أو اين ما شاء الاله اتخذه موطنا
1) در اينكه امام حسين عليه السلام در مكانى با عمر سعد گفتوگو كرده است ترديدى نيست، اما اينكه محل فعلى نيز همان محل گفتوگو باشد دليلى يا شاهدى بر آن نيست. لذا انتساب محل فعلى به محل گفتوگوى آن حضرت با عمرسعد محل شك و ترديد است. (مترجم)
فكلما أرشدهم ما زادوا إلا ضغنا
وبقيت أنواره دوماً تنير الأزمنا
امامحسين عليه السلام در اين مكان با ابن سعد ملاقات كرد و به او گفت: چرا بايد بين ما جنگ بر پا شود؟ من به خواسته شخصىام، خانه و كاشانه خود را رها نكردهام تا به اينجا بيايم، بلكه نامههاى اهالى كوفه ما را بدينجا كشانده است.
آنان در نامههاي خود نوشته بودند كه اي پسر رسول خدا (ص) ما از حكومت ستمگر به تنگ آمدهايم و غير از شما پشت وپناهى نداريم.
چون بدينجا رسيدم، نقض پيمان كردند و فتنه برانگيختند و دين و سنت پيامبر خدا را ضايع كردند.
اكنون اى ابن سعد، آمدهام تا بگويم اگر به ماندن من در اينجا راضى نيستيد، بگذاريد از اينجا بروم.
و به سوى سرزمين حجاز و شهر مدينه يا يمن و يا هرجايى كه خداوند صلاح بداند بروم.
ولى هرچه امامحسين عليه السلام آنان را ارشاد فرمود، بر دشمنى آنان افزوده شد، ولى نور امامحسين عليه السلام براى روشن كردن راه نسلها در قرون آينده روشن و جاويد ماند.
ابو مخنف گويد: «ابوخباب» به نقل از «هانىبن ثبيت حضرمى» كه شاهد قتل امامحسين عليه السلام بود، روايت مىكند كه گفت: امامحسين عليه السلام «عمرو بن قرظة بن كعب انصارى» را با پيامى نزد عمربن سعد فرستاد تا به او بگويد: امشب در بين دو لشكر به ديدار من بيا.
عمربن سعد چون اين پيام را شنيد با بيست سوار به سوى محل ديدار رفت. امامحسين عليه السلام نيز با تعدادى از ياران خود بدانجا شتافت. چون به هم رسيدند، امام از يارانش خواست كه همانجا بمانند و عمر بن سعد نيز همين درخواست را از همراهان
خود كرد. برخى از منابع آوردهاند كه امام همراه با برادرش حضرت ابوالفضل عليه السلام و پسرش علىاكبر عليه السلام جلو آمد و ابن سعد نيز به همراهى پسرش حفص و غلامش لاحق جلو آمد. آنان چنان به هم نزديك شدند كه صدايشان به گوش كسى نمىرسيد و مدت درازى با هم سخن گفتند تا پاسى از شب گذشت. سپس از هم جدا شدند و هركدام با يارانش به سوى لشكر خود رهسپار شد. پس از آن، مردم درباره اين ديدار با حدس و گمان چيزهايى گفتند. (1)
امامحسين عليه السلام فرمود: هراس نداشته باش كه من خانهات را آباد خواهم كرد. عمربن سعد گفت: املاك مرا خواهند گرفت. امام فرمود: من تضمين مىكنم كه املاكى بهتر از آنچه دارى در حجاز به تو مىدهم.
عمر اين پيشنهاد را رد كرد و در برخى ديگر از منابع آمده است كه وى جوابى به امام نداد و بر كار خود اصرار كرد.
امامحسين عليه السلام چون چنين ديد به او فرمود:
تو را چه مىشود؟ خداوند به مرگى زودرس در بستر تو را بكشد! و در قيامت تو را نبخشايد. به خدا سوگند مىبينم كه از نعمتها و نان گندم عراق چندان بهرهمند نخواهى شد.
ابن سعد چون اين نفرين را شنيد با تمسخر روى برگرداند و گفت: نان جو مرا از گندم بىنياز خواهد كرد. (2)
ابومخنف گويد: «مجالدبن سعيد همدانى» و «صعقب بن زهير» روايت مىكنند كه ديدار امامحسين عليه السلام و عمربن سعد چند بار تكرار شد. عمربن سعد نامهاى به شرح زير براى عبيداللهبن زياد نوشت:
اما بعد، به درستى كه خداوند - تبارك و تعالى - دشمنى را از بين برد و اتحاد كلمه و اصلاح امر امت را فراهم كرد و اكنون حسين سه راه پيشنهاد كرده است: اول آنكه به همان جايى باز گردد كه از آن آمده است، دوم اينكه اجازه دهيم به هر سرزمينى از سرزمين اسلام كه مىخواهد برود و مانند مسلمانان عادى زندگى كند، سوم اينكه به نزد اميرالمؤمنين يزيد برود و دست در دست او نهد و با هم گفتوگو كنند و رفع اختلاف نمايند و در اين امر رضا و صلاح امت اسلامى خواهد بود.
براى بررسى اين موضوع بايد تمامى جوانب امور را سنجيد تا خواننده در نامه ابنسعد به ابن زياد كه طبرى و ابن اثير بازگو كردهاند، دقت نمايد و واقعيت مطلب را دريابد.
انسانهاى مسخ شده و پليدى چون ابن سعد حاضرند براى رسيدن به اهداف خود، دست به هر كارى بزنند. او از جمله كسانى بود كه هواى نفس بر او چيره شد و براى به دست آوردن مال دنيا و جاه و مقام و منزلت آن حاضر به انجام هر كارى بود. او از منزلت و جايگاه والاى امامحسين عليه السلام آگاهى كامل داشت و هيچ شكى نداشت كه راه و روش يزيد و يارانش نادرست است. اين رفتار از نفس پليد و بيمار و بدخواه او سرچشمه مىگيرد. به همين علت شگفتآور نيست كه او از خدعه و نيرنگ براى رسيدن به اهداف خود بهره ببرد و حقايق تاريخى را واژگونه نمايد. ازاينرو، نامه ابنسعد به ابن مرجانه و نسبت دادن اين سخن به امام عليه السلام (به نزد يزيد برود و دست در دست او نهد) چيزى جز دروغ محض نيست و اين دروغ چنان بزرگ است كه خود ابن سعد هم آن را باور نمىكند؛ زيرا هنگامى كه فرستاده ابن زياد پاسخ نامه را آورد،
اعتراف نمود و مىگويد: «به خدا سوگندكه حسين عليه السلام تسليم نمىشود؛ زيرا كه نفسى ستمناپذير و بزرگ منش دارد» .
آرى، ابن سعد اين افترا را براى ارضاى نفس بيمار خود زد، بدين گمان كه شايد بتواند از وبال ريختن خون امامحسين عليه السلام رها شود. زيرا به خوبى مىداند كه امامحسين عليه السلام تن به سازش و تسليم نمىدهد. ابن سعد تلاش مىكند تا از مهارتهاى سياسى و نظامى خود با نيرنگ و خدعه استفاده نمايد و حقيقت را واژگونه نشان دهد تا بتواند به جايزهاى كه به او وعده داده شده، برسد. شواهد زيادى در دست است كه ابنسعد اين موضوع را بهتر از ديگران مىداند و به خوبى مىداند كه امامحسين عليه السلام اصلاً خلافت يزيد را قبول ندارد تا با وى گفتوگو كند. اگر يزيد فكر مىكرد كه امام حاضر به گفتوگو و كنار آمدن مىباشد، با دادن مال و پست و مقام او را راضى مىكرد؛ ولى يزيد به خوبى از عقيده امامحسين عليه السلام آگاه بود. شواهدى اين مطلب را تأييد مىكند:
يك - مهمترين خواسته يزيد، گرفتن بيعت از امام بود، از اين رو به حكمران خود در مدينه نوشت تا آن حضرت را به بيعت مجبور كند.
دو - اين سخن امام به برادرش محمد بن حنفيه كه فرمود: «اى برادر، به خدا سوگند اگر در لانه جانوران پنهان شوم، مرا بيرون آورده و به قتل خواهند رساند» .
سه - سخن امام عليه السلام به والى شهر مدينه «وليد بن عتبه» كه فرمود:
ما خاندان نبوت و معدن وحى و رسالت و گذرگاه فرشتگان و محل نزول رحمت خداونديم. خداوند به وسيله ما اسلام را آغاز كرد و به وسيله ما به پايان مىبرد و بدان كه يزيد مردى شرابخوار و آدمكش است؛ وى به فسق و فجور تظاهر مىكند و شخصى همانند من با شخصى همانند وى بيعت نخواهد كرد.
چهار - جواب امام به فرستاده عمربن سعد كه نامه ابن مرجانه را آورده بود كه مىفرمايد: «هيچگاه به خواسته ابن زياد تن نخواهم داد. . . و اگر چيزى بيشتر از مرگ
وجود دارد، پس خوشا به مرگ. . .» .
قرشى در كتاب زندگى امامحسين عليه السلام اين جمله را نيز مىافزايد كه حضرت فرمود: «به خدا سوگند كه دست خود را در دست ابن مرجانه نخواهم گذاشت» .
پنج - مخالفت امام عليه السلام با نامه ابن زياد كه نوشته بود:
اما بعد، اى حسين، خبر رسيدنت به سرزمين كربلا به من رسيده است و اميرالمؤمنين يزيد به من نامه نوشته و از من خواسته است كه بر فرشى آرام نگيرم و از خوردن نان سير نشوم تا آنگاه كه در برابر حكم من و حكم يزيد سر فرود آورى، يا تو را به سوى خدا رهسپار كنم. والسلام.
امامحسين عليه السلام وقتى اين نامه را خواند، آن را بر زمين انداخت و فرمود: «قومى كه رضاى مخلوق را با نافرمانى خالق فراهم كنند، رستگار نخواهند شد» . فرستاده ابن زياد از او خواست كه جواب نامه را بدهد. امام فرمود: «من جوابى براى او ندارم؛ زيرا بىشك دچار عذاب خواهد شد» و آيا امامحسين عليه السلام هميشه نمىفرمود: «هرگز خود را به پستى وادار نخواهم كرد» .
اين مطالب دلالت مىكند بر اينكه آنچه در نامه ابن سعد خطاب به ابن مرجانه آمده مبنى بر اينكه امام گفته: «دست در دست يزيدبن معاويه مىنهم» ، ساخته و پرداخته بنىاميه و يارانشان مىباشد. آنان تلاش مىكردند كه بگويند امام در برابر يزيد تسليم شده است و بدين وسيله ايستادگى قهرمانانه ايشان و يارانش را در صحراى كربلا در سايه دروغپردازىهاى خود قرار دهند. گفتنى است بنىاميه تلاش زيادى كردند تا بسيارى از مظاهر قيام حسينى و پيامدهاى آن را پنهان كنند و براى اين كار بسيارى از اخبار و احاديث دروغين و ساختگى را وارد كردند تا جلوى تأثير قيام بيدارگر امامحسين عليه السلام را بگيرند، ولى در اين كار توفيقى نيافتند. (1)
1) ثورة الامام الحسين، محمد مهدى شمس الدين.
«عقبة بن سمعان» به تمام اين دروغپردازىهاى نقل شده در تاريخ طبرى و تاريخ ابن اثير پاسخ مىدهد. ابومخنف مىگويد: «عبدالرحمن بن جندب» از عقبه بن سمعان روايت مىكند كه گفت:
همراه امامحسين عليه السلام از مدينه به مكه و از مكه به عراق رفتم و تا لحظه شهادت با وى بودم. خطبهاى نيست كه وى در مدينه يا مكه يا در بين لشكريان يزيد تا روز شهادتش گفته باشد، مگر آنكه شنيدهام. به خدا سوگند چيزى از سخنپراكنىهاى مردم درباره اينكه دست در دست يزيدبن معاويه قرار دهد و يا به مرزهاى كشور اسلامى برود، نشنيدم، ولى اين سخن را شنيدم كه فرمود: اجازه بدهيد در اين سرزمين پهناور به جاى ديگرى بروم و منتظر شوم ببينم وضعيت مردم چه خواهد شد. (1)
اين نخستين بار نيست كه ابن سعد خود را مىفريبد، وگرنه چگونه مىتوان اعزام فرستادهاش را به سوى امامحسين عليه السلام توجيه كرد تا از او بپرسد: «براى چه به اينجا آمدهاى؟» او همان است كه از ابن زياد خواست تا او را از مأموريت فرماندهى لشكر معاف دارد و هنگامى كه ابن زياد از او خواست تا عهد و پيمان خود را با وى تجديد كند، به ابن زياد گفت: «به من فرصت بده تا كمى فكر كنم» .
ابن سعد نظر خواهى و مشورت كرد و با هركه مشورت كرد، او را از رفتن به سوى حسين عليه السلام بازمىداشت. خواهرزادهاش حمزة بن مغيرة بن شعبه نيز به او گفت:
مبادا به سوى حسين عليه السلام رهسپار شوى كه اگر چنين كنى خداى خود را سرپيچى كردى و صله رحم خود را بريدهاى. به خدا سوگند كه اگر تمامى نعمتهاى دنيا را از دست بدهى، بهتر است از اينكه خداوند را با خون حسين عليه السلام ملاقات كنى.
عاقبت خبر غيبى امير مؤمنان عليه السلام دربارةةة اين ملعون جامةةة حقيقت پوشيد، در دوران
1) تاريخ الطبرى، ج 4، ص 614.
جوانىاش با امام على عليه السلام برخورد كرد؛ امام به او گفت: «واى برتو اى پسر سعد! چگونهاى در آن روزى كه درجايگاهى واقع شوى كه بين انتخاب بهشت و دوزخ مختار شوى و تو آتش جهنم را ترجيح دهى؟ !» . (1)
پژوهندگان تاريخ به روشنى دريافتهاند كه پس از رحلت رسولاكرم (ص) و شهادت اميرالمؤمنين عليه السلام و پايان خلافت ايشان، جامعه اسلامى به انحطاط و پستى كشيده شد، بهگونهاى كه برخى گمان كردند اين كارها و برخوردها و سخنان، طبيعى است و هيچ ننگ و بدنامى در برندارد. از اين رو، رهبران و رؤساى قبايل در پى به دست آوردن قدرت و سلطه بودند و مردم نيز سعى مىكردند به هر نحوى شده، رضايت رهبران خود را به دست آورند. عمربن سعد مىتوانست اين مأموريت را نپذيرد و اگر چنين مىكرد، ابن زياد او را از اين مأموريت معاف و به حال خود رها مىكرد و آسيبى به او نمىرساند، ولى مىديد كه اگر چنين كند، بقيه كه مانند او در پى مال و منال دنيوىاند و به دريوزهگى بر در خانه امرا و سلاطين مشغولند، به راحتى و با افتخار حاضرند اين كار را بر عهده بگيرند. او نمىخواست اين شانس را از دست بدهد. براى اثبات اين موضوع مىتوان مناظره «يزيدبن حصين همدانى» يا بنا به روايت برخى ديگر از منابع، مناظره «برير بن خضير» را با او ياد آور شد. وى به ابن سعد گفت: «آيا گمان مىكنى كه خدا و رسولش را مىشناسى در حالى كه بر خاندان رسول خدا (ص) خروج كردهاى و مىخواهى آنان را بكشى؟» عمربن سعد سر به زير افكند و گفت: به خدا سوگند اى برادر همدانى، (2)من حرام بودن آزار آنان را مىدانم ولى:
دعاني عبيد الله من دون قومه
إلى خطة فيها خرجت لحيني
فو الله ما ادري وإني لحائر
افكر في أمري علي خطرين
أأترك ملك الري والري منيتي
أم أرجع مأثوماً بقتل حسين
حسين ابن عمي والحوادث جمة
لعمري و لي في الري قرة عين
يقولون: ان الله خالق جنة
ونار وتعذيب وغل يدين
فان صدقوا فيما يقولون انني
أتوب إلى الرحمن من سنتين
وان كذبوا فزنا بدنيا عظيمة
وملك عقيم دائم الحجلين
عبيداللهبن زياد مرا از ميان قوم خود دعوت كرد تا نقشهاى را اجرا كند و من به سرعت او را اجابت كردم.
به خدا سوگند كه من در كار خود سرگشته و حيران ماندهام و درباره دو راهى كه در پيش دارم انديشه مىكنم؛
آيا حكمرانى ولايت رى را ترك كنم، درحالىكه حكمرانى بر ولايت رى آرزوى من بوده است، يا با خون امامحسين عليه السلام به خانه و كاشانه خود برگردم،
حسين عموزاده من است و ولايت رى هم چشم و چراغ من است.
مىگويند كه خداوند بهشتى آفريده و در كنار آن دوزخى با عذاب و غل و زنجير نيز آفريده است.
اگر آنچه مىگويند راست باشد، من هم دو سال پيش از مرگ توبه خواهم كرد.
و اگر دروغ بگويند، باز نعمت دنيا و پادشاهى خوبى نصيب ما شده است.
هنگامى كه نامه ابن سعد رسيد، عبيدالله بن زياد نامه را خواند و گفت: «اين نامه مردى دلسوز براى امير خويش است و ديدگاه مردى دوستدار مردم است» . سپس گفت: «آرى اين نصايح را مىپذيرم» .
راوى گويد: شمربن ذىالجوشن از جاى برخاست و گفت:
اكنون كه حسين [ عليه السلام ] در محدوده حكومت تو فرود آمده است به اين رفتار او
راضى مىشوى؟ به خدا سوگند اگر از سرزمين تو برود، هرگز دست در دست تو نخواهد گذاشت و چه بسا كه به قدرت و عزت دست يابد و تو به ناتوانى دچار شوى. پس شايسته نيست كه چنين فرصتى به او بدهى و اين كار از سستى تو خواهد بود. او و يارانش بايد تسليم حكم تو شوند تا اگر خواستى، او را مجازات كنى كه تو شايسته مجازات كردن اويى و اگر خواستى ببخشى، بتوانى او را ببخشى.
ابن زياد چون اين سخنان را شنيد، گفت:
الان إذا علقت مخالبنا به
يرجوا النجاة و لات حين مناص
چنگال ما به او گير كرد، او در پى نجات خود است ولى راه نجاتى نخواهد داشت.
شمر ادامه داد و گفت: «به خدا سوگند به من خبر دادهاند كه حسين و عمربن سعد در بين دو لشكر مىنشينند و تا پاسى از شب گفتوگو مىكنند» . ابن زياد گفت: «آرى حق با توست و نظر، نظر تو باشد» . (1)
ابو مخنف گويد: «سليمان بن ابىرشاد» به نقل از «حميدبن مسلم» گفت:
سپس عبيداللهبن زياد، شمربن ذىالجوشن را نزد خود خواند و به او گفت: با اين نامه نزد عمربن سعد برو و به او بگو كه به حسين [ عليه السلام ] و يارانش پيشنهاد كند كه سر به فرمان من فرود آورند. اگر چنين كردند، آن را با صلح و دوستى نزد من آور و اگر خوددارى كردند، با آنان بجنگد. اگر عمربن سعد چنين كرد، از او اطاعت كن و اگر از جنگيدن با آنان خوددارى كرد، تو فرمانده لشكرى. بر حسين [ عليه السلام ] حمله كن و سر او را از بدن جدا كن و براى من بفرست. (2)
ابو مخنف گويد: «ابو جناب الكلبى» مرا روايت كرد و گفت: عبيداللهبن زياد به عمربن سعد چنين نوشت:
اما بعد، من تو را به نزد حسين [ عليه السلام ] مىفرستم تا ما را از او ايمن دارى. نه به او فرصت دهى و تمناى سلامتى و بقا را در او فزون سازى و نه نزد ما شفاعت او را كنى. . . پس دقت كن و اگر ديدى كه حسين [ عليه السلام ] و يارانش تسليم شدند و سر فرود آوردند، آنان را به سلامت نزد من بياور. اگر مقاومت كردند، به آنان يورش بر و به قتل برسان كه آنها مستحق چنين عقوبتى مىباشند. چون حسين [ عليه السلام ] كشته شود، سينه و پشت او را با سم اسبها لگدمال كن كه او نافرمان و سركش قاطع رحم و ستمكار است و مىدانم كه دوانيدن اسب بر بدنش پس از مرگ به او زيانى نمىرساند ولى سوگند خوردهام كه اگر به او دست يابم با او چنين كنم.
اگر از فرمان ما اطاعت كنى، به تو پاداش فرمانبردارى و اطاعتت را خواهيم داد و اگر خوددارى كنى، از فرماندهى لشكر بركنارى و لشكر را به شمربن ذىالجوشن بسپار كه ما او را به فرماندهى لشكر برگزيدهايم. والسلام. (1)
شمر نامه را براى ابن سعد برد. عمر بن سعد نامه را خواند و رو به شمر كرد و گفت:
واى بر تو! تو را چه مىشود؟ خداوند خانهات را خراب كند و ننگ خدا بر قصد و نيت تو باد! به خدا سوگند مىدانم تو نگذاشتى پيشنهاد مرا بپذيرد. چيزى را كه آرزو داشتيم به صلح و صفا بگذرد از بين بردى. به خدا سوگند كه حسين [ عليه السلام ] تسليم نخواهد شد، چرا كه بزرگمنش و خوددار است.
شمر گفت: «حال چه خواهى كرد؟ آيا از امير خود عبيداللهبن زياد فرمان خواهى برد
1) تاريخ الطبرى، ج 4، ص 615.
و دشمنش را خواهى كشت؟ اگر چنين نمىكنى، لشكر را به من بسپار و كنارهگيرى كن» . ابن سعد گفت: «نه چنين نيست و هيچ كرامتى بر تو ارزانى مباد. بدان كه من فرماندهى لشكر را بر عهده خواهم داشت» . شمر گفت: «بسيار خوب، تو فرماندهى را بر عهده گير» . سپس از نزد او برخاست. اين واقعه در شامگاه نهم محرم اتفاق افتاد. (1)
بدون شك سرانجام خيانتپيشگان و ستمكاران چيزى جز شكست و زيان نخواهد بود و اين سزاى كارهاى زشت و ننگين آنان است. براى كسى كه به جنگ سرور جوانان اهل بهشت و گل خوشبوى بوستان رسالت مىرود، جز آن چه چيزى مىتوان انتظار داشت؟ جنگ با كسى كه پيامبر در حق او فرمود: «حسين عليه السلام از من است و من از حسينم» ، چه نتيجهاى دارد؟ اگر با دقت به عاقبت كار ابن سعد بنگريم، خواهيم ديد كه او به جز ننگ و بدنامى چيزى نيافت و خداوند - تبارك وتعالى - در دنيا او را بدنام و ذليل كرد كه در قرآن مىفرمايد:
(وَ لاَ تَحْسَبَنَّ اللَّهَ غَافِلاً عَمَّا يَعْمَلُ الظَّالِمُونَ إِنَّمَا يُؤَخِّرُهُمْ لِيَوْمٍ تَشْخَصُ فِيهِ الْأَبْصَارُ) (ابراهيم:42)
و هرگز مپندار كه خداوند از كردار ستمكاران غافل است بلكه كيفر ظالمان را به تأخير مىاندازد تا روزى كه چشمها در آن خيره و از غيب حيران خواهد بود.
يك - روايت شده است كه روزى ابن سعد از جلوى پيامبر مىگذشت. چون چشم پيامبر به او افتاد، از او روى برگرداند و او را از عاقبت زشتش آگاه كرد و فرمود: «او با
1) تاريخ الطبرى، ج 4، ص 616.
قومى همراه خواهد بود كه زمين را با زبانشان مىخورند، همانطور كه گاو، زمين را مىليسد» . (1)
اين حديث از نظر ما قابل قبول نيست؛ زيرا بر اساس بيشتر روايات عمربن سعد در كربلا 38 سال داشت. بر اين اساس وى در روزگار پيامبر (ص) به دنيا نيامده بود. احتمال دارد كه اين حديث خطاب به پدرش سعد بوده كه او را به احوال و رفتار پسرش آگاه مىكرد.
دو - «عبداللهبن شريك عامرى» روايت مىكند:
هر وقت كه عمربن سعد درون مسجد مىآمد، مىشنيدم كه اصحاب حضرت على عليه السلام مىگفتند: اين قاتل حسينبن على عليه السلام است. اين واقعه سالها قبل از كشته شدن حسين عليه السلام بود. (2)
سه - امامحسين عليه السلام روزى به عمربن سعد گفت: «به زودى خداوند تو را در بسترت به قتل خواهد رساند و در روز قيامت تو را نمىبخشد» .
«سالم بن ابى حفصه» آورده، روزى عمربن سعد به حسين عليه السلام گفت: «اى ابا عبدالله، مردم نادانى دور مرا گرفتهاند و گمان مىكنند من تو را خواهم كشت» ! امامحسين عليه السلام به او فرمود: «آنان نادان نيستند، قومى بردبارند و من خوشحالم كه تو پس از من، مدت كوتاهى حكومت و از نعمتها و نان گندم عراق برخوردار خواهى بود» . (3)
يك - پس از آنكه اين تبهكار دستورات ابن مرجانه را مبنى بر كشتن امامحسين عليه السلام و لگدكوب كردن سينه آن حضرت با سم اسبان اجرا نمود، به اميد گرفتن حكومت رى
بر عبيداللهبن زياد وارد شد و از او خواست تا ولايت رى را به او بدهد. ابن زياد به او گفت: «نامهاى را كه برايت نوشته بودم بياور» . عمر بن سعد گفت: آن را گم كردهام. ابنزياد چون از اين قضيه آگاه شد، اصرار كرد تا نامه را بياورد. ابن سعد گفت: «آن را به پيرزنان قريش دادم تا بخوانند و عذر مرا بپذيرند» . ابن زياد چون اين سخن را شنيد، گفت: «من به تو جايزهاى نخواهم داد؛ زيرا در كار خود ترديد كردى. آيا اين تو نبودى كه اين ابيات را سرودهاى:
فوالله ما ادري و إني لحائر
افكر في أمري علي خطرين
أأترك ملك الري والري منيتي
أم أرجع مأثوماً بقتل حسين
به خدا سوگند كه من در كار خود سرگشته و حيران ماندهام و درباره دو راهى كه در پيش دارم انديشه مىكنم؛
حكمرانى ولايت رى را ترك كنم كه آرزوى من بوده يا با خون امامحسين [ عليه السلام ] به خانه و كاشانه خود برگردم» .
دو - سپس ابن سعد به ابن زياد گفت: «به خدا سوگند كه درباره حسين [ عليه السلام ] تو را نصيحتى كردم كه اگر مشابه آن را به پدرم سعد كرده بودم، حق پدرى وى را ادا كرده بودم» . عثمان بن زياد، برادر عبيدالله كه در مجلس بود، گفت: «راست مىگويد! اى كاش در بينى مردان قبيله بنىزياد تا روز قيامت حلقه بردگى بود و حسين [ عليه السلام ] بدينگونه كشته نمىشد» . (1)
سه - ابن سعد از قصر ابن زياد به سوى منزل رهسپار شد و با خود مىگفت:
هيچ كس مثل من با دست خالى به خانه بازنگشته است؛ از فاسقى چون ابن زياد و ستمكارى كه پسر تبهكارى بيش نيست، اطاعت كردم و از فرمان حكمران عادلى چون امامحسين [ عليه السلام ] سرپيچى كردم و رحم خود را بريدم!
1) المقتل، ص 2٠6.
چهار - مردم پس از حادثه كربلا از ابن سعد روى برگرداندند و هرگاه بر گروهى از مردم وارد مىشد، پراكنده مىشدند و هنگامى كه وارد مسجد مىشد، مردم از مسجد بيرون مىرفتند. هر كس كه او را مىديد، دشنامش مىداد. به همين دليل تا روزى كه كشته شد، خانهنشين بود. (1)
خداوند - تبارك و تعالى - در قرآن مىفرمايد:
(وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرَى عَلَى اللَّهِ كَذِباً أَوْ كَذَّبَ بِآيَاتِهِ إِنَّهُ لاَ يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ) (انعام:21)
چه كسى ستمكارتر است از كسى كه به دروغ بر خدا افترا بسته و يا آيات وى را دروغ انگاشته است؟ به راستى كه ستمكاران رستگار نمىشوند.
ابن سعد هميشه از بدشانسى خود گلهمند بود. روزى نزد ابن زياد رفت و گفت: «اى ابن زياد، به خدا سوگند كه كسى پس از كشتن حسين [ عليه السلام ]، با پاداشى بدتر از پاداش من به خانه بازنگشته است! ابن زياد گفت: «چرا چنين مىگويى» ؟
ابن سعد گفت:
من نافرمانى خدا را كردم و از تو اطاعت كردم. حسين [ عليه السلام ] را كه پسر دختر پيامبر خدا [ (ص) ] بود، يارى نكردم و دشمنان رسول خدا [ (ص) ] را يارى كردم و علاوه بر آن، صله رحم خود را بريدم. واى كه گناه من چه بزرگ است و اندوه من در دنيا و آخرت زياد است. سپس با چهرهاى خشمگين و غمگين از مجلس ابن زياد برخاست، درحالىكه اين آيه را تكرار مىكرد: (ذلِكَ هُوَ الْخُسْرَانُ الْمُبِينُ) ؛ «به درستى كه اين تباهى آشكار است» . (حج:11)
1) المجموعة الموضوعيه، ج 4، ص 85.
هارونالرشيد نيز عمر سعد را نفرين كرد و او را به كفر و خروج از دين محكوم نمود. در اين مورد داستان جالبى نقل شده است كه ذكر آن خالى از لطف نيست. راويان نقل مىكنند كه روزى اسحاقبن ابراهيم را دستگير كردند و او را به جرم الحاد و بد دينى نزد هارونالرشيد آوردند. وى رو به هارون كرد و گفت: «اى اميرالمؤمنين، من به خدا و تمامى پيامبران و رسولان الهى ايمان دارم. اين گناه من نيست. گناه من چيز ديگرى است» !
هارون الرشيد شگفتزده شد و پرسيد: «آن گناه چيست» ؟
گفت: «ولايت شما اهلبيت را دارم و اگر كسى به شما عشق ورزد و محبت شما را بر خود واجب داند، بايد به الحاد متهم گردد» ؟ هارون لبخندى زد و دستور داد كه شمشير از گردن او بردارند. اسحاق چون چنين ديد، ادامه داد: «اى اميرالمؤمنين، نظر شما درباره عمربن سعد، قاتل حسين عليه السلام چيست آنجا كه مىگويد:
يقولون: ان الله خالق جنة
ونار و تعذيب و غل يدين
مىگويند كه خداوند بهشتى آفريده و در كنار آن دوزخى با عذاب و غل و زنجير نيز آفريده است.
هارون لحظهاى سر فرو برد و مدتى تأمل كرد و گفت:
خداوند لعنت كند عمربن سعد را كه به وجود آفريدگار و پيامبرى و برانگيخته شدن پيامبران اعتقادى نداشت. اى اسحاق! آيا مىدانى كه اين سخن خود را از چه كسى گرفته است؟
اسحاق گفت: «آرى اى اميرالمؤمنين. او آن را از شعر يزيدبن معاويه گرفته است» .
هارون گفت: «يزيد چه گفته است» ؟
اسحاق گفت: يزيد گفته است:
علية هاتي و أعلني و ترنمي
بذلك إني لا احب التناجيا
حديث أبي سفيان لما سجا به
إلى أحد حتّى أقام البواكيا
ألا هات فاسقيني على ذاك قهوة
تخيرها العنسى كرما شئآميا
اذا ما نظرنا في أمور قديمة
وجدنا حلالاً شربها متواليا
فرام به عمر علياً ففاته
وأدركه الشيخ اللعين معاويا
فان مت يا ام الاحيمر فانكحي
و لا تأملي بعد الممات تلاقيا
فان الذي حدثت في يوم بعثنا
أحاديث زور تترك القلب ساهيا
ولولا فضول الناس زرت محمدا
بمشمولة صفراء تروي عظاميا
ولا خلف بين الناس ان محمداً
تبوأ قبراً بالمدينة ثاويا
فقد ينبت المرعى على دمن الثرى
له غصن من تحته السر باديا
ونفنى و لا تبقى على الأرض دمنة
و تبقى حزازات النفوس كما هيا
اى عليّه، جام را به دست من بده و آواز بخوان و شادباش و بدان كه من پنهانكارى را دوست ندارم.
اين سخن ابوسفيان است هنگامى كه آرام گرفت و پس از آرام گرفتنش، بر او گريه و زارى نمودند.
بيا و در پى شراب به من قهوه بنوشان، آن هم در پى شرابى كه از تاكستانهاى شام گرفته شده باشد.
اگر به گذشته بنگريم، مىبينيم كه نوشيدن پى در پى آن حلال است.
عمر به سوى على عليه السلام تيرى پرتاب كرد كه به او اصابت نكرد، ولى پيرمرد نفرين شده يعنى معاويه موفق به اصابت وى شد.
اى ام احيمر، اگر من مُردم، پس از من ازدواج كن و بيهوده به اين اميدوار نباش كه پس از مرگ ملاقاتى باشد. . .
و چيزى كه به ما درباره روز برانگيخته شدن گفتهاند، سخنان نادرستى است كه
قلب را بىخبر نگه مىدارد.
اگر ترس از مردم نبود حضرت محمد (ص) را با جام زردى زيارت مىكردم كه استخوانهاى تشنهام را سيراب مىكند. . .
و بين مردم هيچ اختلافى در اين نيست كه حضرت محمد (ص) قبرى در مدينه دارد.
به درستى كه گياهان بر روى دشت مىرويند و داراى شاخ و برگى مىشوند كه راز حيات از زير آن پديدار است.
ما از بين مىرويم و نابود مىشويم و بر روى زمين هيچ گياهى نخواهد ماند، ولى خواهشهاى نفسانى همانطور كه بود باقى مىماند.
هارون چون اين ابيات را شنيد، اندوهگين شد و تكرار كرد: «خداوند يزيد را لعنت كند كه وجود آفريدگار و برانگيخته شدن پيامبران و پيامبرى را باور نداشت. اى اسحاق! آيا مىدانى كه اين سخن خود را از چه كسى گرفته است» ؟
گفت: «آرى اى اميرالمؤمنين! آن را از شعر پدرش معاويه گرفته است» .
هارون گفت: «معاويه چه گفته است» ؟
اسحاق گفت: او چنين مىگويد:
سائلو الدير من بصري صبابات
فلا تلمني و لا تغني الملامات
قم نجلو في الظلماء شمس ضحى
نجومها الزهر طاسات و كاسات
لعلنا ان يدع داعي الفراق بنا
نمضي و أنفسنا منها رويات
خذ ما تعجل و اترك ما وعدت به
فعل اللبيب فللتاخير آفات
قبل ارتجاع الليالي كل عارية
فإنما خلع الدنيا استعارات
از ساكنان دير شهر بصرى دربارةةة زيبا رويان بپرس و مرا ملامت مكن و آوازهاى ملامتآميز مخوان.
برخيز و در تاريكى شب، آفتاب صبحدم را كه در جام مىجلوهگر است تهيه كن.
باشد كه چون لحظه مرگ و فراق برسد، از مىسيراب شده باشيم.
آنچه را كه در دنيا به تو داده شده بگير و وعدههاى آخرت را رها كن كه اين، كار عاقلان است و در تأخير آن آفتى نهفته است.
قبل از اينكه اشياى امانتى را از تو بگيرند (بهره ببر) كه تمامى زر و زيور دنيا استعاره است.
هارون چون اين را شنيد، معاويه را لعن كرد و درباره او همان چيزى را گفت كه درباره يزيد گفته بود. (1)
عمربن سعد فرزند سعدبن ابىوقاص، يكى از صحابه رسولاكرم (ص) بود. طبرى در تاريخ خود مىگويد: حارث مرا روايت كرد و گفت: ابن سعد از ابوبكر اسماعيلبن محمدبن سعدبن ابىوقاص روايت كرد كه گفت: «هنگامى كه مردم در مدينه با على عليه السلام بيعت كردند، هفت نفر از بيعت با آن حضرت خوددارى كردند و يكى از آنان سعدبن ابىوقاص بود» . (2)سيد المقرم مىگويد:
سعدبن ابىوقاص عذرى غير قابل قبول نزد خدا و رسولش آورد و گفت: از كسى پيروى نخواهم كرد مگر آنكه خداوند به او شمشيرى عطا فرمايد تا با آن بتوان مؤمن را از كافر بازشناخت. (3)
«مسعودى» در «مروج الذهب» مىگويد: روزى معاويه و سعدبن ابىوقاص به حج رفتند. هنگامى كه مراسم حج به پايان رسيد، به «دارالندوه» رفتند. معاويه سعد را روى تخت خود نشاند و شروع به دشنام دادن به اميرالمؤمنين علىبن ابىطالب عليه السلام كرد.
سعد گفت: «مرا بر تخت خود نشاندى و دشنام على عليه السلام مىگويى؟ به خدا سوگند كه اگر يكى از خصلتهاى على عليه السلام در من بود، آن را از تمام دارايىهاى دنيا برتر مىدانستم» . سپس شروع به ذكر فضايل حضرت على عليه السلام نمود و گفت: «به خدا سوگند تا زمانى كه زندهام، وارد خانه تو نخواهم شد» . سپس از جاى خود برخاست.
مسعودى مىگويد: هنگامى كه سعد اين سخن را بر زبان آورد، از جاى برخاست تا برود؛ معاويه گفت:
بنشين تا جواب آنچه كه گفتى بشنوى. هيچگاه تا اين حد در نظر من پست و بدذات نبودهاى. حال كه چنين مىگويى، پس چرا او را يارى نكردى و از بيعت با او خوددارى كردى؟
در كتاب الاستيعاب در شرح حال سعد آمده است كه معاويه شعرى براى سعد فرستاد و در آن، وى را به طرفدارى از خود ترغيب كرد. سعد در جواب او ابيات زير را فرستاد:
أتطمع في الذي اعطي علياً
علي ما قد طمعت به العفا
ليوم منه خير منك حياً
وميتاً أنت للمرء الفداء
فأما أمر عثمان فدعه
فأن الرأي أذهبه البلاء
آيا در چيزى كه به على عليه السلام داده شده طمع مىورزى. پس بدان كه بر آنچه طمع ورزيدهاى، دست نخواهى يافت.
يك روز از زندگى على عليه السلام از زنده و مرده تو بهتر است و تو بايد فداى او شوى.
و اما در مورد موضوع عثمان، به درستى كه اين بلا نظر مرا از بين برده است.
اين در مورد پدرش. حال در مورد خودش بدانيد؛ عمر شخصى فرومايه بود كه فرماندهى لشكر ابن زياد براى جنگ با امامحسين عليه السلام را بر عهده داشت. پيش از آن در منطقهاى به نام «حمام اعين» با چهار هزار سرباز اردو زده بود و تصميم داشت تا به
منطقه مرزى «دستبى» برود و با اهالى ديلم بجنگد. ابن زياد به وى وعده فرماندارى ولايت رى را داد.
او در واقعه كربلا 38 سال داشت و چون مختار ثقفى براى مجازات قاتلان امامحسين عليه السلام قيام كرد، ابتدا به او اماننامه داد. سپس براى اينكه او را از چشم مردم بيندازد، گروهى از زنان را اجير كرد تا هر روز در كنار خانهاش بنشينند و براى امامحسين عليه السلام گريه كنند. اين كار سبب شد كه رهگذران مىفهميدند صاحب اين خانه قاتل سيد الشهدا عليه السلام است. پس از مدتى عمر سعد به ستوه آمد و از مختار خواست تا آنها را از منزل او پراكنده كند. مختار گفت: «آيا امامحسين عليه السلام مستحق گريه و زارى نيست» ؟ (1)
خبر زنده بودن ابن سعد چون به محمد حنفيه رسيد، ناخشنودى خود را از اين كار مختار اعلام كرد.
ابو مخنف مىگويد: «موسى بن عامر» مرا روايت كرد و گفت: يكى از كسانى كه مختار را براى قتل عمربن سعد تحريك كرد، شخصى به نام «يزيد بن شراحيل انصارى» بود. وى نزد محمد حنفيه (برادر امامحسين عليه السلام) آمد و بر او سلام كرد. سپس سخن را به موضوع مختار كشاند و درباره قيام و خونخواهى او و كشتن قاتلان اهلبيت عليهم السلام سخن گفت. محمد حنفيه گفت: «مختار ادعا مىكند كه شيعه ماست، ولى قاتلان امامحسين عليه السلام همنشينان وىاند و در كنار وى نشسته و با وى هم سخناند» . يزيدبن شراحيل اين جمله را به خاطر سپرد و چون به كوفه برگشت، نزد مختار رفت و بر او سلام كرد. مختار پرسيد: آيا مهدى (محمدبن حنفيه) را ديدى؟ گفت: آرى. گفت: به تو چه گفت؟ يزيدبن شراحيل آنچه را كه شنيده بود براى او گفت. (2)
ابومخنف گويد: «ابوالاشعر موسى بن عامر» براى من روايت كرد كه روزى مختار
رو به همنشينان خود كرد و گفت: به خدا سوگند، فردا مردى را با گامهاى بزرگ و چشمان فرورفته و ابروان به هم پيوسته خواهم كشت كه از قاتلان امامحسين عليه السلام است و كشتن او باعث خوشحالى مؤمنان و فرشتگان مقرب الهى خواهد شد.
«هيثم بن اسود نخعى» نزد مختار بود و اين سخن را شنيد. با خود انديشيد كه مختار قصد دارد عمربن سعدبن ابىوقاص را بكشد. چون به منزل بازگشت، پسرش، عريان را فراخواند و به او گفت: امشب نزد ابن سعد برو و اين خبر را به او برسان و بگو: «بر حذر باش كه مختار قصد كشتن تو را دارد و غير از تو در ذهن او نيست» . پسرش نزد ابن سعد رفت و با او خلوت كرد و پيام پدر را رساند. عمر گفت: «خداوند به پدرت به خاطر اين كار برادرانه جزاى خير دهد! مختار چگونه مىخواهد چنين كارى با من بكند؟ ! او كه به من امان نامه داده است» . (1)
مختار در آغاز قيام سعى كرد با مردم به خوبى رفتار نمايد و محبت آنان را به خود جلب كند. در اين ميان «عبداللهبن جعدةبن هبيره» به سبب نزديكىاش به على عليه السلام از نزديكترين افراد به مختار بود. عمر بن سعد به نزد عبداللهبن جعده رفت و به او گفت: «من خود را از مختار در امان نمىبينم. از تو مىخواهم كه نزد او بروى و براى من اماننامهاى بگيرى» . وى نيز چنين كرد. ابومخنف گويد: من اين امان را ديدم و خواندم. آن اماننامه به شرح زير بود:
به نام خداوند بخشنده و مهربان
اين، اماننامهاى است از طرف مختاربن ابىعبيده به عمربن سعدبن ابىوقاص مبنى بر اينكه تو و مال و خانواده و خاندان و فرزندانت در امانيد و براى كارى
1) تاريخ الطبرى، ج 5، ص 176.
كه در گذشته كردهاى بازخواست نخواهى شد تا زمانى كه گوش فرادارى و اطاعت كنى و در خانه و خانواده و ديار خود بمانى و هر كدام از مأموران و شيعه آل محمد و ساير مردم كه عمربن سعد را ببينند، نبايد متعرض وى شوند.
شاهدان بر اين اماننامه سائببن مالك و احمربن شميط و عبداللهبن شداد و عبداللهبن كامل مىباشند. مختار خداى را گواه مىگيرد كه به اماننامه داده شده به عمربن سعد پايبند باشد، تا آنگاه كه كارى يا حدثى از وى سر نزند، و خداوند براى شاهد و گواه، كافى است. (1)
ابومخنف مىگويد: ابوجعفر محمدبن على مىگويد: «در اماننامه مختار به عمر بن سعد كه آمده بود كارى يا حدثى از وى سر نزند» ، منظورش از حدث، رفتن به مستراح بوده است.
ابومخنف مىگويد: هنگامى كه عريان، سخنان مختار را براى عمربن سعد بازگو و او را از نيت وى آگاه كرد، عمر شبانه به حمام رفت. سپس با خود انديشيد: بايد به خانه برگردم. پس بازگشت و از روستاى روحاء (2)عبور كرد و بامداد، خود را به خانه رساند. موضوع را به غلام خود گفت و با او در مورد اماننامه و مضمون آن مشورت كرد. غلام گفت: چه كارى از آنچه كردى بزرگتر است! تو خانه و كاشانه خود را رها كردى، بهتر بود كه در خانه مىماندى تا بهانهاى به دست اين مرد ندهى. پس ابن سعد پشيمان شد و به خانه برگشت. خبر فرار وى به مختار رسيد. مختار گفت: در گردن او زنجيرى است كه هرچه تلاش كند كه فرار نمايد، نخواهد توانست. منظور مختار از اين
سخن، دعاى امامحسين عليه السلام در حق ابن سعد است كه فرمود: «پس از من، خداوند كسى را بر تو چيره خواهد كرد كه تو را در بسترت به قتل خواهد رساند» . (1)
ابومخنف مىگويد: چون بامداد شد، مختار رئيس نگهبانان خود، ابو عمرو را نزد عمربن سعد فرستاد و دستور داد كه او را نزد وى بياورد. ابوعمرو نزد ابن سعد رفت و گفت: برخيز و امير را اجابت كن. عمر از جاى برخاست و ناگهان پايش در جبه گير كرد و افتاد. ابو عمرو از فرصت استفاده كرد و او را با شمشير زد و به قتل رساند سر او را در پايين قبايش گذاشت و آن را برداشت و نزد مختار آورد.
مختار به فرزند عمر، حفص گفت: «او را مىشناسى» ؟
گفت: «آرى و پس از او خيرى در زندگى وجود ندارد» .
مختار گفت: «راست گفتى، بدان كه بعد از وى زندگى نخواهى كرد» .
قرشى در كتاب المختار الثقفى گويد: مختار دستور اعدام وى را صادر كرد و رو به اطرافيان كرد و گفت:
عمربن سعد به جزاى شهادت امامحسين عليه السلام و فرزندش حفص به جزاى شهادت علىبن حسين عليه السلام. به خدا سوگند اگر سه چهارم قريش را بكشم جزاى انگشتى از انگشتان آن حضرت نخواهد بود. (2)
آنگاه مختار دستور داد تا جنازه عمربن سعد و فرزندش را به صلابه بكشند و سر ابن سعد را بر روى نى در شهر كوفه قرار دهند تا اين دعاى امامحسين عليه السلام در مورد او تحقق يابد كه حضرت به او فرمود: «گويا مىبينم كه سر تو را بر روى نى
در كوفه نصب كردهاند و كودكان كوفه به سوى آن سنگ پرتاب مىكنند و آن را به بازى گرفتهاند» .
حميده دختر عمربن سعد در مرگ پدرش شيون كرد و اين ابيات را سرود:
لوكان غير أخي قسيّ غرّة
أو غير ذي يمن و غير الاعجم
سخى بنفسي ذاك شيئاً فاعلموا
عنه و ما البطريق مثل الألأمِ
أعطى ابن سعد في الصحيفة و ابنه
عهداً يلين له جناح الأرقم
اگر شخص ستمكار، غير از برادرم را فريب مىداد و يا شخص خوش طالعى را مىفريفت اين امر بر نفس من ناگوار نمىآمد و بدانيد كه هيچگاه فرد مغرور و خودپسند همانند فرد متواضع نيست. به ابن سعد و پسرش اماننامه داده شد اما توجهى به اين اماننامه نشد.
اين واقعه بر دل و جان من گران آمده است.
هنگامى كه مختار، عمر و پسرش را كشت، سرهاى آنان را همراه نامهاى با «مسافربن سعيد بن نمران ناعطى» و «ظبيان بن عماره تميمى» به نزد محمد بن حنفيه فرستاد. متن نامه بدين شرح بود:
به نام خداوند بخشنده مهربان
به (مهدى) محمدبن على عليه السلام از مختاربن ابىعبيده ثقفى
سلام بر تو باد اى مهدى و من خداى را كه خدايى جز او نيست، سپاس مىگويم، اما بعد، به درستى كه خداوند - تبارك و تعالى - مرا نعمتى بر دوستان شما و نقمتى بر قاتلان و دشمنان شما قرار داده است و آنان به لطف و فضل الهى، كشته و اسير و فرارىاند و خداى را شكر مىكنم كه قاتلان شما را به جزايشان رساند و طرفداران شما را يارى داد. اكنون سر عمربن سعد و پسرش را برايت مىفرستم و به تو اطلاع مىدهم كه من تا آنجا كه توانستم، كسانى را كه در ريختن خون امامحسين عليه السلام و خاندانش شركت داشتند، كشتم و خداوند از
تعقيب باقيمانده آنان ناتوان نيست. من نيز تا زمانى كه بشنوم يكى از آنها بر روى زمين راه مىرود، دست نخواهم برداشت. پس اى مهدى، نظرت را براى من بنويس تا از آن پيروى كنم و بر اساس آن عمل نمايم. سلام بر تو باد اى مهدى و رحمة الله و بركاته. (1)
اين نامه بازگوكننده شادى و سرور مختار در قتل عمربن سعد است و همچنين از تصميم جدى وى براى ريشهكن كردن تمامى كسانى كه در ريختن خون امامحسين عليه السلام و اهل بيت و يارانش سهيم بودهاند، حكايت دارد و اينكه آرام نخواهد نشست تا ريشه اين تبهكاران را بخشكاند.
اين هديه گرانبها چون به محمدبن حنفيه رسيد، بسيار خوشحال شد و رو به قبله نمود و سجده شكر به جاى آورد و براى مختار دعا كرد و گفت: «بارخدايا! اين عمل مختار را فراموش مكن و او را از طرف اهلبيت پيامبرش بهترين جزا و پاداش بده» . (2)
هر كس كه حضور قوى و سرشار از كرامت داشته باشد و به شهادت، مفتخر گردد، منبع صفا و جاودانگى است و دربرگيرنده تمام ريشههاى پاكى و وجدان است. علىاكبر عليه السلام در حقيقت نمايانگر چنين شخصيتى است. او ادامه دهنده راه رسولاكرم (ص) و ريشههاى علوى است و نشان از كسى دارد كه براى رشد اسلام و تثبيت ريشههاى آن وارد جنگهاى بزرگى گرديد و با وجود فاصله زمانى بين صدر اسلام و واقعه كربلا، كربلا شاهد بردبارى، جهاد و دلاورى او تا لحظه شهادت بود.
روايتهاى وارده در اين مورد، مرسل است كه ميزان اعتماد به آنها از هر راوى به
راوى ديگر با توجه به گرايشهاى مختلف راويان، متفاوت است. از اين رو، برخى از روايتها متفاوتند كه اين به علت توجه نكردن تاريخنگاران وابسته به نظام دولتى بوده است، ولى با اين وجود، به جوهره و اصل موضوع آسيب نرسيده است.
يكى از اختلافهاى آنان، سال تولد علىاكبر عليه السلام است. برخى معتقدند كه ايشان در يازدهم شعبان و در اوايل خلافت عثمان بن عفان به دنيا آمده است. ديگرى مىگويد او دو سال قبل از كشته شدن عثمان يعنى، در سال 33ه. ق به دنيا آمده است. مرحوم سيد عبدالرزاق مقرم (1)به نقل از ابن ادريس حلى در كتاب مزار السرائر و سيد محسن امين در كتاب اعيان الشيعه (2)گفتهاند او در سال41 و يا 35ه. ق به دنيا آمده است. اين سخن با واقعيت منطبق نيست؛ زيرا بيشتر تاريخنگاران بر اين باورند كه علىاكبر عليه السلام در دوره خلافت عثمان به دنيا آمده است و عثمان در سال 35ه. ق كشته شد. آنچه اين نظر را تأييد مىكند، اين است كه حضرت علىاكبر عليه السلام از جد بزرگوارش حضرت علىبن ابىطالب عليه السلام بدون واسطه حديث نقل مىنمود و خداوند به موضوع آگاهتر است. (3)
لقب «اكبر» بدين علت است كه آن حضرت از امام سجاد بزرگتر است. گفتهاند كه امامحسين عليه السلام شش پسر داشت كه سه پسر ايشان به نام على بودهاند و كنيه آنها به ترتيب اكبر، اوسط و اصغر بود تا بتوان آنها را از يكديگر تمييز داد. (4)سيد عبدالرزاق مقرم معتقد است كه امام سجاد عليه السلام از حضرت علىاكبر عليه السلام كوچكتر است و در اين مورد دلايلى به شرح زير مىآورد:
يك - «ابن جرير طبرى» در كتاب «تاريخ الامم و الملوك» سخنان حميد بن مسلم را نقل مىكند كه گفت: «به نزد علىبن الحسين عليه السلام اصغر رسيدم و او بيمار بود» . در «المنتخب» ذيل پيوست فصل دوازده از تاريخ صفحه نوزده مىگويد: «امامحسين فرزندى به نام علىاكبر داشت كه فرزندى از او نمانده است و فرزندى به نام علىاصغر (امام سجاد) داشت كه مادرش «ام ولد» (1)(شهربانو) بوده است» .
در صفحه 88 نيز مىگويد: «علىبن الحسين همراه پدرش در كربلا به شهادت رسيد و فرزندى از وى نماند. على اصغر نيز كه 23 سال داشت، در كربلا همراه پدرش بود، وى آن هنگام در بستر بيمارى بود» .
دو - «ابن قتيبه» در كتاب «المعارف» (2)مىگويد: «امامحسين عليه السلام فرزندى به نام علىاكبر داشت كه مادرش دختر «ابى مره» بود و فرزندى ديگر به نام على اصغر (امام سجاد) داشت كه مادرش ام ولد (شهربانو) بود» . در صفحه 94 نيز مىگويد: «نوادگان امامحسين عليه السلام همه از نسل علىبن الحسين اصغر مىباشند» .
سه - «دينورى» در «اخبار الطوال» (3)آورده است: «پيش از اين على بن الحسين اكبر را ذكر كرديم.» در صفحه 256 گويد: «از بين ياران امامحسين عليه السلام و فرزندانش و فرزندان برادرانش به غير از علىاصغر هيچ كس نجات نيافت و ايشان نوجوان بودند» .
اين تعبير با واقعيتهاى تاريخى تناقض دارد؛ زيرا در تاريخ آمده است كه امام سجاد در كربلا متأهل بود و برخى از مورخان و نويسندگان مقاتل ذكر مىكنند كه فرزندشان امام باقر عليه السلام نيز كه سه يا چهار سال داشته، با ايشان در كربلا بوده است. استفاده از واژه «نوجوان» با لفظ مراهق از دينورى در شأن امام سجاد عليه السلام شايسته نيست.
چهار - «يعقوبى» در كتاب «التاريخ» (1)گويد: «نوادگان امامحسين عليه السلام همه از نسل على بن حسين عليه السلام اصغر مىباشند» .
پنج - «القرمانى» در «التاريخ» (2)مىگويد: «شمر تصميم گرفت كه على بن حسين اصغر عليه السلام (امام سجاد) را به شهادت برساند و ايشان بيمار بودند» .
شش - «الدميرى» در كتاب «حياة الحيوان» در ماده «البغل» گويد: «على بن حسين اصغر، ملقب به «زين العابدين» است و برادر بزرگترى داشت كه على ناميده مىشد و با پدرش در كربلا به شهادت رسيد» .
هفت - «السهيلى» در كتاب «الروض الآنف» مىگويد: «همراه با امامحسين عليه السلام در كربلا علىاكبر به شهادت رسيد، اما على اصغر (امام سجاد) با او به شهادت نرسيد و مادرش «ام ولد» بود. وى «سلافه، دختر يزدگرد» بود» . (3)
هشت - «الشعرانى» در «لواقح الأنوار» مىگويد: «فرزندان امامحسين عليه السلام علىاكبر و على اصغر بودند كه نوادگان امامحسين عليه السلام از نسل وى هستند» . (4)
نُه - «سبط بن الجوزى» در «تذكرة الخواص» مىگويد: «على اكبر عليه السلام همراه پدرش به شهادت رسيد و على اصغر، زين العابدين، كه نسل امامحسين عليه السلام از او مىباشد» . (5)
ده - «ابن كثير» در «البداية والنهاية» (6)گويد: «على بن حسين عليه السلام مشهور به زينالعابدين است و برادر بزرگترى داشته است كه به او نيز على مىگفتند و همراه پدرش به شهادت رسيد» .
يازده - «الديار بكرى» در «تاريخ الخميس» (1)گويد: «زين العابدين عليه السلام 23 سال سن داشت كه همو على اصغر است و اما حضرت علىاكبر عليه السلام همراه پدرش به شهادت رسيد» .
دوازده - «ابن خلكان» در «وفيات الاعيان» (2)در شرح حال حضرت سجاد عليه السلام گويد: «به زينالعابدين عليه السلام، على اصغر گفته مىشود و نسل امامحسين عليه السلام از او مىباشند» .
سيزده - «الصبان» در كتاب «اسعاف الراغبين» (3)گويد: «از فرزندان امامحسين عليه السلام يكى علىاكبر عليه السلام و ديگرى على اصغر عليه السلام است كه نسل امامحسين عليه السلام از اوست» .
چهارده - «حافظ على بن محمد بن على الخراز الرازى القمى» در «كفاية الاثر» (4)، از نسخه پيوستى به «اربعين» مجلسى و «خرايج» راوندى در باب احاديث وارده از امامحسين عليه السلام گويد: «عبيد الله بن عبدالله بن عتبه» مىگويد:
در نزد امامحسين عليه السلام بودم كه ديدم على بن حسين اصغر بر ايشان وارد شد، و امامحسين عليه السلام او را نزد خود فراخواند و بين دو چشمان او را بوسيد و بر امامت وى و امامت حضرت باقر عليه السلام بعد از وى تصريح كرد.
پانزده - «شيخ صدوق» در كتاب «المجالس» ، مجلس 3٠ از امام صادق عليه السلام روايت مىكند كه فرمود: «امامحسين عليه السلام همراه فرزندانش علىاكبر و على اصغر به كربلا رفتند» . (5)
شانزده - «الشبلنجى» در «نورالابصار» گويد: «از فرزندان امامحسين عليه السلام يكى علىاكبر عليه السلام است كه همراه پدرش به شهادت رسيد و ديگرى على اصغر
زينالعابدين عليه السلام است» . (1)
هفده - «الشيخ فخر الدين الطريحى» در كتاب «المنتخب» (2)، امام سجاد عليه السلام را به اصغر توصيف نموده و معتقد است، علىاكبر عليه السلام به شهادت رسيد.
تمامى تاريخنگارانى كه نام برده شدند، امام سجاد عليه السلام را على اصغر عليه السلام ناميدهاند و برخى ديگر فقط به اين موضوع اشاره كردهاند كه فرزند بزرگتر علىاكبر عليه السلام بود كه همراه پدرش به شهادت رسيد و درباره امام زين العابدين عليه السلام چيزى نگفتهاند و او را به نام اصغر، توصيف نكردهاند.
از جمله آنان مىتوان افراد زير را نام برد:
يك - «ابن اثير» در «الكامل» (3)گويد: «اولين كسى كه از خاندان ابىطالب به شهادت رسيد، علىاكبر عليه السلام بود كه مادرش ليلى نام داشت» .
دو - «مسعودى» در «مروج الذهب» (4)و در «التنبيه و الاشراف» (5)گويد: «آن كه با پدرش به شهادت رسيد علىاكبر عليه السلام بود» .
سه - «ابن الصباغ» در «الفصول المهمه» (6)گويد: «علىاكبر عليه السلام با امامحسين عليه السلام به شهادت رسيد» .
چهار - «ابن العماد» ، در «شذرات الذهب» (7)گويد: «دو پسر امامحسين، علىاكبر عليه السلام و عبدالله عليه السلام، همراه وى به شهادت رسيدند» .
پنج - «المحب الطبرى» در «ذخائر العقبى» گويد: «علىاكبر عليه السلام همراه پدرش به
شهادت رسيد» . (1)
شش - «الوطواط» در «غرر الخصائص» (2)گويد: «اولين كسى كه از اهل بيت به شهادت رسيد، علىاكبر عليه السلام بود» .
هفت - «الشبراوى» در «الاتحاف بحب الاشراف» (3)گويد: «علىاكبر عليه السلام همراه پدرش در كربلا به شهادت رسيد» .
هشت - «كفعمى» در «المصباح» (4)گويد: «سپس زيارت كن على بن حسين عليه السلام را كه بنا بر روايات علىاكبر بوده است» .
نُه - «ميرزا ابوالقاسم تهرانى» در «شرح زيارت عاشورا» (5)گويد: «آنچه كه در بين تاريخنويسان صحيحتر است، اين است كه علىاكبر عليه السلام در كربلا به شهادت رسيد» .
ده - «ابن ادريس حلى» در «مزار السرائر» بيان مىكند كه علىاكبر عليه السلام به شهادت رسيد و علماى تاريخ و نسبشناس همه بر اين عقيدهاند. از جمله آنان مىتوان «البلاذرى» ، «العمرى» و «ابن ابىالازهر» در كتاب «الفاخر» و «ابو على بن همام» در «الانوار» و غيره را نام برد.
يازده - «ميرزا محمد على اردوبادى نجفى» مىگويد كه اين ديدگاه در «النفحة العنبرية فى النسب و مفتاح النجا فى مناقب اهل العبا» نوشته «حارثى البدخشى» و «تذكرةالائمه» تأليف «مولى محمد باقر لاهيجى» و گروهى ديگر آمده است. (6)
نام مادر حضرت علىاكبر عليه السلام «ليلى» دختر «أبى مُرة بن عروة بن مسعود ثقفى» كه مادرش ميمونه دختر «ابىسفيان بن حرب بن اميه» است، مىباشد. كنيهاش «أم شيبه» فرزند «صفوان» است. (1)
در روايات آمده است: روزى معاويه از يارانش پرسيد: «سزاوارترين افراد به خلافت كيست؟» گفتند: «تو» . گفت:
نه؛ سزاوارترين انسان به امر خلافت على بن حسين بن على عليهم السلام است؛ زيرا رسولالله (ص) جد اوست و در او شجاعت بنىهاشم و سخاوت بنىاميه و بزرگى قبيله ثقيف مىباشد.
از اين گفتار نتيجه مىگيريم كه معاويه مىخواسته نظرها را از مشروع بودن خلافت امامحسين بگرداند و زمينه را براى ولايت عهدى پسرش يزيد فراهم كند. مادر حضرت علىاكبر عليه السلام ليلى، بنت أبىمُره، از خاندانى بزرگوار و شريفى است. پدرش، أبىمُره، در دوره رسولاكرم (ص) به دنيا آمد كه از ياران آن حضرت نيز بود. هنگامى كه عروه، پدر ابىمره، به قتل رسيد، او و برادرش، ابوالمليح، نزد پيامبر (ص) آمدند، ايشان را از كشته شدن پدرشان مطلع ساختند و ايمان آورده، به شهر طائف برگشتند. عروه يكى از آن دو شخصيت بزرگوار از نظر قريش بودند كه قرآن درباره آنها به نقلقول از قريش مىفرمايد: (وَ قَالُوا لَوْ لاَ نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلَى رَجُلٍ مِنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظِيمٍ) ؛ «و گفتند چرا اين قرآن بر بزرگ مردى از دو قريه نازل نگرديد» . (الزخرف: 31)
و منظور از دو قريه (روستا) مكه و طائف است. در آن هنگام عروة بن مسعود ثقفى، بزرگ طائف و وليد بن مغيره مخزومى، ملقب به وحيد، بزرگ مكه بود كه بين اهالى مكه جايگاهى ويژه و ثروت فراوانى داشت و به تنهايى هزينه تهيه پرده خانه
1) على الاكبر، ص 16. به نقل از: الاصابه فى تمييز الصحابه، ج 3، ص 249.
كعبه را مىداد.
سيد عبدالرزاق مقرم گويد:
بعد از درگذشت عبدالمطلب، زيراندازى براى وليد درمسجد الحرام در برابر كعبه و همسوى با خانهاش انداخته مىشد. در آن دوره براى ابن جدعان نيز در همسوى با خانهاش و براى ابىطالب نيز در جايگاهى كه پدرش مىنشست، زير انداز مىانداختند.
وليد بن مغيره مخزومى، همان كسى است كه مراد اين آيه مىباشد:
(ذَرْنِي وَ مَنْ خَلَقْتُ وَحِيداً * وَ جَعَلْتُ لَهُ مَالاً مَمْدُوداً * وَ بَنِينَ شُهُوداً) (المدثر:11-13)
[اى پيامبر] به من واگذار كسى را كه تنها آفريدم، كسى كه به او مال و ثروت فراوان دادم و پسران بسيارى كه حاضر به خدمت اويند.
به علت جايگاه ويژه عروة بن مسعود، قريش در روز صلح حديبيه او را براى بستن قرار داد صلح نزد پيامبر (ص) فرستاد. او در سال نهم هجرى قمرى ايمان آورد و به سوى قوم خويش بازگشت و آنان را به اسلام دعوت كرد، ولى آنان به او تيراندازى كردند و او را به شهادت رساندند. قبل از شهادت از او درباره شهادتش در راه خدا پرسيدند. گفت:
اين كرامتى است كه خداوند به من ارزانى داشته و شهادت را نصيب من كرده است، و بدانيد كه من بر همان عقيده و نظرى هستم كه شهدا همراه با رسولاكرم (ص) بودند، پس مرا با آنان دفن كنيد.
پس از شهادت، او را با شهدا دفن كردند و رسولاكرم (ص) در حق وى فرمود: «او در بين قومش همانند مؤمن سوره ياسين در بين قومش مىباشد» .
مسعود ثقفى جد بزرگ ليلى و مختار بن ابىعبيدة ثقفى مىباشد؛ زيرا ليلى دختر
ابىمُرة بن عروة بن مسعود ثقفى، و مختار پسر ابىعبيدة بن مسعود ثقفى است. بنابراين، ابومُره پدر ليلى، پسرعموى مختار است. (1)
تاريخنگاران كسى را جز علىاكبر عليه السلام ذكر نمىكنند كه در همه صفات شبيه رسولاكرم (ص) باشد. (2)بهترين دليل اين موضوع، سخن امامحسين عليه السلام درباره وى است، هنگامى كه علىاكبر عليه السلام به ميدان مىرفت. ايشان فرمود:
بار خدايا شاهد باش كه اكنون جوانى به مصاف آنان مىرود كه شبيهترين مردم از نظر چهره، اخلاق و سخن گفتن به رسول خدا (ص) مىباشد و هرگاه كه مشتاق ديدار پيامبر (ص) مىشديم، به او نگاه مىكرديم. (3)
«شيخ مفيد» در «الارشاد» روايت مىكند: «علىاكبر عليه السلام خوشچهرهترين مردم و شخصى كريم و بخشنده بود و گفتهاند كه در روستاها آتش روشن مىكرد تا ميهمانان به سوى آن روى آورند» .
«سيد امين» نيز در كتاب «الايمان» (4)مىگويد: «شعرا به مدح و ثناى او مىپرداختند» . و در ادامه مىگويد كه ابوالفرج اصفهانى در المقاتل از احمد بن سعيد، از عبيدالله بن حمزه، از حجاج بن معتمر هلالى از عبيده و خلف الاحمر روايت مىكند كه ابيات زير در مدح علىاكبر عليه السلام سروده شده است:
لم تر عين نظرت مثله
من محتف يمشي و من ناعل
يغلى نهي ء اللحم حتي اذا
انضج لم يغل على الآكل
كان إذا شبت له ناره
يوقدها بالشرف القابل
كيما يراها بائس مرمل
أو فرد حي ليس بالآهل
لا يؤثر الدنيا على دينه
ولا يبيع الحق بالباطل
اعني ابن ليلي ذا السدى والندى
اعني ابن بنت الحسب الفاضل
چشمها تاكنون در بين انسانها همانند او نديده است؛
او چنان بخشنده است كه بهترين گوشت را مىپزد و هنگامى كه گوشت پخته شد، خود از آن نمىخورد.
و براى راهنمايى ميهمانان، آتشى بر مىافروزد كه از دور ديده مىشود؛
تا انسانهاى درمانده و بيچاره يا كسانى كه غريب هستند آن را ببينند.
دنيا را بر دين ترجيح نمىدهد و حق را به باطل نمىفروشد؛
منظور من علىاكبر عليه السلام، فرزند ليلى، است كه سرورى از آن اوست؛
منظور من فرزند دختر رسول خدا (ص) با حسب و نسب فاضل است.
حضرت علىاكبر عليه السلام با كنيزى ازدواج كرد و از او صاحب فرزند شد، اين موضوع را سيد عبدالرزاق مقرم ذكر نموده، اظهار مىكند كه روايت احمد بن ابىنصر البزنطى نشان مىدهد كه حضرت علىاكبر عليه السلام با كنيزى ازدواج كرده بود و از او فرزندى داشت. (1)
همچنين نقل شده است كه از امام رضا عليه السلام پرسيدند: «آيا مردى مىتواند با كنيز ازدواج كند؟» فرمود: «اشكالى ندارد» .
سپس ادامه مىدهد تا زمانى كه كنيز از ارباب خود صاحب فرزندى نشده باشد به
1) على الاكبر، ص 19.
او «ام ولد» نمىگويند. با توجه به اين حديث علىاكبر عليه السلام كنيزى داشته است و از او صاحب فرزندى نيز شده بود. (1)
نقل است كه امامحسين عليه السلام در كربلا لحظهاى به خواب رفت، سپس بيدار شد و پس از حمد و ثناى الهى، آيه استرجاع را بر زبان جارى كرد. در اين هنگام علىاكبر عليه السلام كه سوار بر اسب بود، به سوى ايشان آمد و عرض كرد: «پدر جان! فدايت شوم، چرا خدا را حمد كردى و كلمةةة استرجاع بر زبان راندى؟»
امامحسين عليه السلام فرمود:
اى فرزندم! براى لحظهاى خوابم برد و ديدم كه اسب در پى اسب مىآيد، آرى به درستى كه مردم به راه خود مىروند و آرزوها به سوى ايشان رهسپار است، پس دانستم كه منظور اين خواب، واقعيت كشته شدن ماست.
علىاكبر عليه السلام عرض كرد: «پدر جان! خداوند تو را ناخوشى ندهد، آيا ما برحق نيستيم» ؟
حضرت فرمود: «بله، سوگند به خداوندى كه بندگان به سويش برمىگردند، كه ما بر حقيم» .
علىاكبر عليه السلام عرض كرد: «پس پدرجان! حال كه ما بر حقيم، از مرگ نمىهراسيم» .
امامحسين عليه السلام فرمود: «خداوند به تو جزاى خير [دهد]، به بهترين جزايى كه پسرى از پدرش يافته است» .
از كارهاى ننگين و ظالمانهاى كه عمر بن سعد انجام داد، جلوگيرى از دسترسى
1) انصار الحسين عليه السلام، ص 129.
امامحسين عليه السلام و اهل بيت وى به آب فرات بود. ابن سعد گمان مىكرد با اين كار امامحسين عليه السلام را مجبور به تسليم مىكند. اين كارهاى ناجوانمردانه كه ناشى از نيت بد دشمنان بود، دور از تصور امامحسين عليه السلام نبود؛ زيرا پيش از اين، معاويه در جنگ صفين، آب را بر حضرت على عليه السلام و لشكريانش بسته بود، ولى حضرت على عليه السلام وقتى به آب دست يافت، آن را در اختيار دشمنانش قرار داد. امامحسين عليه السلام نيز لشكر حر بن يزيد رياحى را كه هزار سوار بودند، سيراب نمود.
امامحسين عليه السلام هرگز حاضر نشد در برابر اين گروه تبهكار و ظالم كه به كار خود افتخار مىكردند، سر تسليم فرود آورد. از اين رو، مهاجر بن اوس، يكى از لشكريان ابن سعد، به امام مىگويد: «اى حسين! نمىبينى كه آب همانند شكمهاى اژدها در جريان است، به خدا سوگند تا لحظه مرگ از آن نخواهى چشيد» .
امام به او جواب داد: «من از خداوند مىخواهم كه مرا به آب برساند و آن را بر شما ببندد» .
روايت شده است، هنگامى كه امامحسين عليه السلام چارهاى جز تهيه آب نديد و گريه و زارى كودكان تشنه را شنيد، تيشهاى در دست گرفت و در كنار خيمه زنان شروع به كندن زمين كرد، ناگهان چشمه آب شيرينى پديدار شد كه همگى از آن نوشيدند و مشكهاى خود را از آن پر كردند، سپس آن چشمه ناپديد شد و اثرى از آن برجاى نماند.
سيد عبدالرزاق مقرم از امام صادق عليه السلام روايت مىكند:
در روز هشتم محرم، امامحسين عليه السلام پسرش، علىاكبر عليه السلام، را با سى سوار فرستاد تا آب بياورند. آنان به لشكر انبوه دشمن يورش برده و بعد از درگيرىهاى شديد، عاقبت خود را به آب فرات رسانده و مشكهاى خود را پركرده و به خيمهگاه برگشتند. (1)
1) على الاكبر، ص 66.
تمامى مورخان معتقدند كه اولين كسى كه از بنىهاشم به جنگ دشمن رفت، علىاكبر عليه السلام بود. وقتى وى عزم ميدان كرد، زنان همچون نگين او را حلقه كردند و به او گفتند كه بر غربت و بىكسى ما رحم كن و براى جنگ شتاب مكن، چرا كه ما طاقت فراق تو را نداريم. (1)سپس امامحسين عليه السلام نگاهى نااميدانه به او انداخت و چشم فرونهاد و گريست و فرمود:
بار خدايا! شاهد باش كه شبيهترين مردم در خلق، رفتار و سخنگويى به رسولخدا، به جنگ آنان مىرود و هرگاه كه براى رسول خدا (ص) دل تنگ مىشديم، به او نگاه مىكرديم.
برخى از منابع نقل مىكنند كه در ادامه فرمود:
خداوندا! بركت زمين را از اين قوم بازدار، و پس از دور داشتن بركات زمين، آنان را دچار تفرقه ساز، و آنها را پاره پاره كن و دچار گروههاى متعدد ساز، و هيچگاه حمكرانان را از آنان خشنود مساز، به درستى كه آنان ما را دعوت كردند تا يارى كنند، و سپس رو برگردانده، به جنگ ما آمدند.
سپس امامحسين عليه السلام رو به ابن سعد كرد و فرياد كشيد: «اى ابن سعد! خداوند نسل تو را بركند، همان طور كه نسل مرا بركندى» .
«شيخ قريشى» به نقل از «بحارالانوار» و «الفتوح» خوارزمى نقل مىكند كه امامحسين عليه السلام فرمود:
خداوند به تو بركتى در كار ندهد و بعد از من كسى را بر تو مسلط كند كه تو را در بسترت بكشد، همانطور كه رحم مرا قطع كردى و قرابت و فاميلى مرا از رسولاكرم (ص) رعايت نكردى.
1) موسوعة كربلاء، ج 1، ص 117.
سپس اين آيه را تلاوت فرمود:
(إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَى آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْرَاهِيمَ وَ آلَ عِمْرَانَ عَلَى الْعَالَمِينَ*ذُرِّيَّةً بَعْضُهَا مِنْ بَعْضٍ وَ اللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ) (آل عمران:33 - 34)
به راستى كه خداوند آدم، نوح، خاندان ابراهيم و خاندان عمران را بر جهانيان برگزيد، و فرزندانى هستند كه برخى از نسل برخى ديگرند و خداوند شنوا و دانا است.
سپس علىاكبر وارد ميدان معركه شد در حالى كه در سينهاش روح اسلام، هيبت جدش پيامبر (ص) و شجاعت اميرالمؤمنين عليه السلام را داشت و اين ابيات را به رجز مىخواند:
أنا علي بن الحسين بن علي
نحن ورب البيت أولي بالنبي
تالله لايحكم فينا ابن الدعي
من على بن حسين بن على هستم. به خداوند كعبه كه ما به پيامبر نزديكتر و اولىتر هستيم.
به خداوند قسم مىخوريم كه اجازه ندهيم زنا زادهاى بر ما حكومت كند.
در اين هنگام در ميدان كارزار زير پاى لشكريان ابن سعد به لرزه در آمد، و عبدالحسين صادق چه خوش سروده است:
ورث الصفات الغر وهي تراثه
من كل غطريف و شهم اصيد
في بأس حمزة و في شجاعة حيدر
بإبا الحسين و في مهابة أحمد
و تراه في خلق و طيب خلائق
وبليغ نطقٍ كالنبي محمد
صفات بزرگى و جوانمردى را از دليرانى بزرگ و شجاع به ارث برده بود؛ در سختى و شدت همچون حمزه و در شجاعت همچون حيدر و در بزرگمنشى و عزت نفس همچون حسين و در مهابت و عظمت همچون پيامبر (ص) بود.
و در خلقت و مشخصات ظاهرى و همچنين در سخنورى و منطق همچون پيامبرخدا (ص) بود.
شاعر ديگرى درباره او مىگويد:
يرمي الكتائب والفلا غصت بها
في مثلها من بأسه المتوقد
فيردها قسراً علي أعقابها
في بأس عريس العرينة ملبد
به سوى گروههاى دشمن حمله مىكند و با خشم شعلهور خود آنها را عقب مىراند؛ و همانند شيرى كه از كنام خود دفاع مىكند، دشمنان را مجبور به عقب نشينى مىكند.
حضرت علىاكبر عليه السلام در كربلا آن قدر از دشمنان كشت كه اهالى كوفه از زيادى كشتههاى خود به ستوه آمدند. وى با وجود تشنگى، 12٠ نفر از دشمنان را كشت و سپس به سوى پدرش آمد و گفت: «اى پدر! تشنگى مرا از پاى در آورد، و سنگينى زره مرا خسته كرده است، آيا اندكى آب دارى تا مرا سيراب گردانى» ؟ امامحسين عليه السلام گريست و فرمود:
واى اى فرزند! از كجا برايت آب بياورم، كمى ديگر بجنگ و باشد كه به زودى جدت محمد مصطفى (ص) را ملاقات كنى و او تو را با جام لبريز خود سيراب كند، به گونهاى كه بعد از آن هرگز تشنه نشوى.
گويند زبانش را در دهان علىاكبر عليه السلام گذاشت و علىاكبر عليه السلام ديد كه زبان آن حضرت مانند سوهانى نيز خشك است و سپس انگشتر خود را به او داد تا در دهانش بگذارد. در اين باره سيد عبدالرزاق مقرم مىگويد:
و يؤوب للتوديع و هو مكابد
لظما الفؤاد و للحديد المجهد
صادى الحشا و حسامه ريان من
ماء الطلا و غليله لم يبرد
يشكو لخير أب ظماه و ما اشتكى
ظمأ الحشا إلا إلى الظامى الصدى
فانصاع يؤثره عليه بريقه
لو كان ثم ريقه لم يجمد
كل حشاشته كصالية الغضى
ولسانه ظمأ كشقة مبرد
براى وداع آمد در حالى كه تشنگى او را از پاى درآورده و سنگينى زره خستهاش كرده بود. اندرونش تشنه آب بود، اما شمشيرش از خون دشمنان سيراب.
براى شكايت نزد پدرش آمد كه بهترين پدران بود و از تشنگى شكايت كند نزد كسى كه از او تشنهتر بود؛
پدر سعى كرد تا از آب دهان شريفش او را سيراب كند، آب دهانى كه خشك شده بود. . . .
و اندرونى كه از تشنگى در رنج بود و زبانى كه از شدت تشنگى خشك و خشن همانند سوهان بود.
سپس علىاكبر عليه السلام به ميدان جنگ برگشت و به دشمن حملهور شد و اين ابيات را مىخواند:
الحرب قد بانت لها حقائق
وظهرت من بعدها مصادق
والله رب العرش، لا نفارق
جموعكم أو تغمد البوارق
حقايقى درباره جنگ روشن شد و مصاديقى از آن ظاهر شد؛ به خدايى كه پروردگار عرش است سوگند مىخورم كه هيچگاه از روبرو شدن با شما خوددارى نخواهيم كرد.
سپس جنگى شديد و دلاورانه كرد تا آنجا كه دويست تن از لشكريان دشمن را به هلاكت رساند، و به گونهاى شد كه دشمنان از مقابله با وى خوددارى مىكردند و او با افتخار و عزت و بزرگى در ميدان جولان مىداد. در اين هنگام مُرة بن مُنقذ عبدى كه از جولان دادن علىاكبر عليه السلام خشمگين شده بود، گفت: «تمامى گناهان عرب بر دوش من باد، اگر كه اين جوان از روبروى من با افتخار بگذرد، پدرش را به عزايش خواهم نشاند» . پس علىاكبر با شمشير آخته از روبروى آنان گذشت و در اين هنگام مُرة بن مُنقذ راه را
بر او گرفت و از پشت با شمشير بر كمر وى زد، علىاكبر عليه السلام از شدت ضربه گردن اسب خود را گرفت و اسب او را به سوى لشكر دشمن برد و آنان او را با شمشيرهاى خود پاره پاره كردند، و هنگامى كه روح او از تن خارج مىشد با صداى بلند فرياد زد:
اى پدر! اين جدم رسول خدا (ص) است كه با جام لبريز خود مرا سيراب كرد آنگونه كه تا ابد تشنه نخواهم شد، و او مىگويد زود باش؛ زيرا كه براى تو نيز جام ديگرى آماده كرده است.
در اين لحظه امامحسين عليه السلام نتوانست خوددارى كند و پاره جگر خود را در بين دشمنان رها كند، پس به سوى دشمن حمله كرد و بالاى سر فرزندش كه از زخم شمشيرها پاره پاره شده بود، ايستاد و فرمود: «اى فرزندم! خداوند بكشد قومى كه تو را كشتند، چگونه در مقابله با خدا جرأت كردند و پرده حرمت رسول خدا (ص) را دريدند» . سپس اشك از چشمان مباركش سرازير شد و فرمود: «بعد از تو دنيا ارزشى ندارد» . آنگاه سر فرزندش علىاكبر عليه السلام را در دامن گذاشت و خون را از چهرهاش پاك كرد و مشتى از خون او را به آسمان پاشيد كه قطرهاى از آن بر زمين فرود نيامد، سپس او را بوسيد و فرمود: اى فرزندم! خداوند لعنت كند قومى كه تو را كشتند، و آنان را چه جرأتى بود كه عليه خدا و رسولش قيام كردند» . آنگاه امامحسين عليه السلام صداى خود را به گريه بلند كرد، گويند تا آن لحظه، كسى صداى گريه او را نشنيده بود. (1)
شهادت علىاكبر عليه السلام آنچنان توان امامحسين عليه السلام را برده بود كه در خود قدرتى نيافت او را به سوى خيمهگاه ببرد. از اين رو، دستور داد جوانان بنىهاشم، علىاكبر عليه السلام را به خيمهاى كه براى شهداى اهل بيت عليهم السلام و ياران خود برگزيده بود ببرند.
حميد بن مسلم گويد:
هنگامى كه علىاكبر عليه السلام به شهادت رسيد، بانويى را ديدم كه از چادر بيرون آمد
1) المجموعة الموضوعيه، ج 4، ص361.
و فرياد مىزد واى برادر زادهام! سپس جلو آمد و خود را روى جنازه علىاكبر عليه السلام انداخت. امامحسين عليه السلام دست او را گرفت و به خيمه فرستاد. درباره او پرسيدم، گفتند او زينب دختر فاطمه بنت رسول الله (ص) است. (1)
عبدالرزاق مقرم مىگويد: «حضرت زينب عليهاالسلام گريان و نالان از خيمه بيرون آمد و خود را بر جنازه علىاكبر عليه السلام انداخت و او را كه ستون خيمهها و حامى حرمش بود، در برگرفت» .
آيت الله شيخ محمد حسين اصفهانى (2)در اينباره چنين مىسرايد:
لهفي علي عقائل الرسالة
لما رأينه بتلك الحالة
علا نحيبهن و الصباح
فأندهش العقول والارواح
ناحت علي كفيلها العقائل
والمكرمات الغر والفضائل
لهفي لها إذ تندب الرسولا
فكادت الجبال أن تزولا
لهفي لها مذ فقدت عميدها
وهل يوازي أحد فقيدها
و من يوازي شرفاً و جاهاً
مثال ياسين شبيه طه
يا ساعد الله اباه مذ خبا
نيره (الاكبر) في ظل الظبا
رأى الخليل في منى الطفوف
ذبيحة ضريبة السيوف
افسوس من، بر بانوان خاندان وحى است. هنگامى كه علىاكبر عليه السلام را در آن حالت ديدند. آنچنان شيون و نالهاى سردادند كه روح و روان همگان را شگفت زده كردند.
بانوان ارجمند و خردمند بنىهاشم بر حامى و كفيل خود گريستند.
افسوس و صد افسوس بر آنان كه شكايت خود را به رسولاكرم (ص) عرضه مىكردند! و از شدت اندوه آنان نزديك بود كه كوهها از جاى كنده شوند.
آهِ من بر آنان كه ستون و تكيهگاه خود را از دست دادند! تكيهگاهى كه همانندى براى او نبود!
چه كسى مىتواند در مقام و عزت و شرف به جايگاه كسى برسد كه شبيه حضرت رسولاكرم (ص) است؟
خدا به فرياد پدرش برسد آن لحظهاى كه اين نور درخشان، در گَرد و خاك دشمنى و جنگ خاموش شد.
امامحسين عليه السلام مانند حضرت ابراهيم عليه السلام فرزندش را به كشتارگاه منا برد و او را در راه خدا قربانى كرد.
درباره حضور ليلا در واقعه كربلا، اغلب مورخين معتقدند كه ايشان در كربلا حضور نداشت و حتى برخى مىگويند ايشان قبل از واقعه كربلا درگذشته است. فقط، «دربندى» در «اسرار الشهاده» خلاف آن را مىگويد كه برخى در اين مورد به او ايراد گرفتهاند. از جمله «علامه سيد محمد تقى بحرالعلوم» در «مقتل» (1)مىگويد كه دربندى، به برخى تأليفات نامعتبر اعتماد نموده است و برخى نويسندگان مقاتل متأخر نيز همين اشتباه را كردهاند؛ مرحوم سيد عبدالرزاق مقرم در كتاب على الاكبر عليه السلام نيز همين عقيده را دارد.
عبدالرزاق مقرم در مقتل خود اظهار مىكند:
وقتى كه امام سجاد عليه السلام به سوى جنازه شهدا بازگشت، ديد بنىاسد گرداگرد شهدا جمع شدهاند، نمىدانند چه بايد بكنند، ونمىتوانند شهدا را از هم تشخيص بدهند؛ چرا كه دشمنان، سرهاى شهدا را از بدن جدا كرده بودند و اين سبب شده بود اهل و عشيره آنان شناخته نشوند.
1) مقتل الامام الحسين عليه السلام، ص 34٠.
[در اين هنگام] امام زين العابدين عليه السلام شهداى كربلا را شناسايى نمود و ابتدا پدرش امامحسين عليه السلام را به خاك سپرد. سپس دو محل را براى بنىاسد مشخص كرد و به آنان دستور داد تا در آنجا دو قبر بزرگ كنده، در قبر اول شهداى بنىهاشم و در قبر دوم اصحاب و ياران امامحسين عليه السلام را دفن كنند. نزديكترين فرد از شهدا به قبر امامحسين عليه السلام، پسرش علىاكبر عليه السلام بود. (1)
زيارتنامه منقول از ائمه معصومين عليهم السلام، از جايگاه بلند و مقام ارجمند علىاكبر عليه السلام حكايت مىكند، در كامل الزيارات درباره او چنين آمده است:
سلام الله و سلام ملائكته المقربين و أنبيائه المرسلين و عباده الصالحين، عليك يا مولاي و ابن مولاي و رحمة الله و بركاته، صلّى الله عليك و على عترتك و أهل بيتك و آبائك و أبنائك و أمهاتك الأخيار الأبرار، الذين اذهب الله عنهم الرجس و طهرهم تطهيراً. ألسلام عليك يابن رسول الله و ابن اميرالمؤمنين و ابنالحسين بن علي و رحمة الله و بركاته، لعن الله قاتلك، و لعن الله من استخف بحقكم و قتلكم، لعن الله من بقي منهم و من مضى، نفسي فداؤكم و لمضجعكم صلّى الله عليكم و سلم تسليما. (2)
درود خدا و درود فرشتگان مقرب و پيامبران مرسل و بندگان صالح خدا بر توباد اى مولاى من و فرزند مولاى من و رحمت خدا و بركاتش بر تو باد. صلوات خدا بر تو و خاندان و اهل بيت و پدران و فرزندان و مادران نيكوكار تو باد، كسانى كه خداوند پليدى را از آنان زدود و پاكيزه و مطهر ساخت. سلام بر تو اى زاده رسول الله (ص) و اى زاده اميرالمومنين عليه السلام و اى فرزند حسين بن على عليه السلام و رحمت و بركات خدا بر تو باد. خداوند قاتل تو را نفرين كند و خداوند كسى را
كه در حق شما كوتاهى كرد و شما را به قتل رساند، نفرين كند. خداوند كسانى از آنان را كه برجاى ماندند و يا درگذشتند، لعنت كند، جانم فداى شما و مدفن شما باد، خداوند بر شما صلوات و درود فرستد.
ط) مقام علىاكبر عليه السلام (1)
اين مقام در محله «باب السلالمه» از محلههاى شهر كربلا، كوچه «الجيه» و در بخشى از خانه كاظم پدر همسر عبدالحسناوى، ابو بسامير، قرار گرفته است. تاريخ ساختن مقام مشخص نيست، ولى طبق گفته اهالى منطقه، تاريخ بناى آن به 15٠ سال قبل باز مىگردد. اين مقام عبارت است از پنجرهاى كه بالاى آن دو مناره كوچك قرار دارد و اطراف آن كاشىكارى شده و نام چهارده معصوم عليهم السلام بر آن نقش بسته است. پشت پنجره اتاق كوچكى قرار دارد كه گويند محل فروافتادن علىاكبر عليه السلام از اسب بر زمين بوده است؛ چرا كه اسب حضرت علىاكبر عليه السلام پس از زخمى شدن آن حضرت، به سوى لشكر دشمن رفت؛ دشمنان بر آن حضرت حمله كردند و او را با شمشيرهاى خود تكه تكه كردند.
شاعر درباره او چنين گفته است:
ومحا الردى يا قاتل الله الردى
منه هلال دجى وغرة فرقد
يا نجعة الحيين هاشم والندى
وحمى الذمارين العلا والسؤدد
كيف ارتقت همم الردى لك صعدة
مطرورة الكعبين لم تتأود
آفديه من ريحانة ريانة
جفت بحر ظما وجر مهند
بكر الذبول على نضارة غصنه
ان الذبول لافة الغصن الندى
1) چنانكه مؤلف نيز گفته است سابقه اين مقام تنها به 15٠ سال قبل مىرسد. لذا هيچ سند معتبر تاريخى در اثبات اسناد اين مكان به حضرت على اكبر عليه السلام وجود ندارد.
لله بدر من مراق نجيعه
مزج الحسام لجينه بالعسجد
ماء الصبا ودم الوريد تجاريا
فيه ولاهب قلبه لم يخمد
لم انسه متعمماً بشبا الظبا
بين الكماة و بالأسنة مرتدى (1)
تباهى جنگ را كنار زد، واى كاش كه اين جنگ را ريشهكن مىكرد، صورتش همانند ماه چهارده و پيشانىاش چون ستاره بامداد درخشان بود. اى تنها اميد قوم بنىهاشم! و اى حامى سرورى و بزرگمنشى!
چگونه همتهاى پست توانست از قامت رشيد و استوار تو بالا رود.
جانم فداى اين گياه تازه روييده شده كه در اثر گرماى تشنگى خشكيده شد.
پژمردگى بر شاخسار تر و تازه او چيرگى يافت، چرا كه پژمردگى هميشه به سوى شاخسار تازه روى مىآورد.
تو را به خدا بنگر كه چگونه خون او سرازير شد و دسته شمشيرش را خونآلود كرد.
شادابى و خون رگهاى گردن وى در كنار يكديگر جارى شدند ولى قلب او خاموش نگرديد.
او را هيچگاه فراموش نمىكنم كه در لابهلاى سرنيزهها عمامه جوانمردى را بر سر نهاده است.
۴. مقام دست راست حضرت ابوالفضل عليه السلام (2)
اين مقام يادآور اثرى ديگر از قمر بنىهاشم عليه السلام است. اين اثر، شاهدى است بر دلاورى، ايثار و جوانمردى انسانى كه فخر قبيله عدنان و قمر بنىهاشم بود. همچنين
دليلى آشكار بر پليدى و پلشتى بنىاميه مىباشد.
نقل است كه حضرت ابوالفضل عليه السلام پس از پر كردن مشك از آب فرات، رهسپار خيمهگاه شد. در مسير بازگشت، پليدانى به نامهاى «حكيم بن الطفيل» و «يزيد بن الرقاد» پشت نخلها پنهان شدند تا به ايشان حمله كنند. هنگامى كه ابوالفضل العباس از كنار آنان مىگذشت يزيد بن الرقاد از كمينگاه خود بيرون آمد و از پشت بر دست راست آن حضرت زد و آن را قطع كرد. دست حضرت در اين محل افتاد، البته بعدها اين دست همراه با جسد مطهر ايشان دفن شد، ولى محل افتادن آن با عنوان مقام، جاودانه گرديد.
مقام دست راست در شمال شرقى حرم مطهر ابوالفضل عليه السلام و در محله باب بغداد، نزديك حرم مطهر آن حضرت قرار دارد. اين مقام، داخل كوچه، سمت راست قرار دارد و داراى سه پنجره است كه اطراف آن كاشىكارى شده و بر روى آن كتيبهاى قرار دارد كه بر آن نوشته شده است: بسم الله الرحمن الرحيم، (وَ فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجَاهِدِينَ عَلَى الْقَاعِدِينَ أَجْراً عَظِيماً) (النساء:95)
در سمت ديگر مقام، دو پنجره كوچك از جنس مس وجود دارد كه روى آن شعر زير نوشته شده است:
ذا العباس العلى الطهر مقام
كفه اليمنى بدت يوم الطفوف
تاريخ ساخت پنجره، زير آن، سال 1394 ه. ق (1974م) بيان شده است، در سمت چپ نام سازنده، جعفر داود السباك نوشته شده است. بالاى پنجره نيز لوحى از كاشى قرار دارد كه برروى آن كف دست بريده شدهاى در كنار نخلستان كه نماد دست حضرت ابوالفضل عليه السلام است نقاشى شده و بالاى آن اين ابيات از حضرت ابوالفضل عليه السلام ديده مىشود:
والله لو قطعتم يميني
إني أحامي أبداً عن ديني
وعن إمام صادق اليقين
نجل النبي الطاهر الأمين
به خدا سوگند اگر دست راست مرا هم قطع كنيد، من هميشه از دين خود حمايت خواهم كرد. . .
و از امام داراى يقين راستين كه زاده پيامبر پاكيزه و امين است، دست برنخواهم داشت.
در بالاى اين شعر تصويرى از دو دست بريده شده ابوالفضل عليه السلام در كنار هم ديده مىشود كه سمت راست آن «مقام» و سمت چپ آن عبارت «دست حضرت عباس عليه السلام» نوشته شده است. بالاى اين تصاوير كتيبهاى از كاشى نصب شده كه بر آن ابياتى را كه حضرت ابوالفضل عليه السلام در هنگام ايستادن در كنار فرات سروده بود، نوشتهاند كه به اين شرح است:
يا نفس من بعد الحسين هوني
وبعده ماكنت أو تكوني
هذا حسين وارد المنون
وتشربين بارد المعين
والله ما هذا فعال ديني
ولا فعال صادق اليقين
اى نفس بعد از امامحسين، خوار و زبون باش، بعد از او زندگى، شايسته ادامه دادن نيست. اين حسين در حال جان دادن است و تو در حال نوشيدن آب خنك هستى.
به خدا سوگند! اين رفتار، رفتار دين و آيين من نيست و همچنين رفتار شخصى كه يقين او كامل است نمىباشد.
اين مقام در جنوب شرقى حرم مطهر ابوالفضل عليه السلام در منطقه «باب الخان» است. مقام فعلى، جايگزين مقام قبلى است كه آثار آن به علت گسترش منطقه در سال 1411ه. ق (1991م) از بين رفت و مقام فعلى جايگزين آن شد. اين مقام با كمكهاى
شخص نيكوكارى به نام «عباس عبدالرسول عبدالحسين» ساخته شد كه نام وى نيز روى مقام نوشته شده است. مقام، هشت گوشه كه چهار پنجره و درى مسى به ارتفاع دو متر دارد. مقام، با مرمر سنگكارى شده و بالاى آن كتيبهاى از كاشى وجود دارد كه اين ابيات از حضرت ابوالفضل عليه السلام بر آن نقش بسته است:
يا نفس لاتخشي من الفجار
وأبشري برحمة الجبار
قد قطعوا ببغيهم يساري
فاصلهم يا رب حر النار
اى نفس از تبهكاران مترس و بشارت باد تو را به رحمت لايزال الهى آنان به ستم دست چپ مرا بريدند، بارخدايا! آنان را به آتش دوزخ بسوزان. در جلوى مقام نيز اين آيه شريفه نقش بسته است: (الَّذِينَ إِنْ مَكَّنَّاهُمْ فِي الْأَرْضِ أَقَامُوا الصَّلاَةَ وَ آتَوُا الزَّكَاةَ وَ أَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ وَ لِلَّهِ عَاقِبَةُ الْأُمُورِ) (الحج:41)
در جاى ديگرى در جلوى مقام، روى سنگ مرمر نوشته شده است: «السلام عليك يا حامل لواء الطف» ؛ «سلام بر تو اى پرچمدار واقعه كربلا» .
بر سقف مقام مذكور گنبدى كاشىكارى شده وجود دارد كه بر آن آيات كريمه زير نقش بسته است: (إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوَالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَيَقْتُلُونَ وَ يُقْتَلُونَ وَعْداً عَلَيْهِ حَقّاً فِي التَّوْرَاةِ وَ الْإِنْجِيلِ وَ الْقُرْآنِ وَ مَنْ أَوْفَى بِعَهْدِهِ مِنَ اللَّهِ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَيْعِكُمُ الَّذِي بَايَعْتُمْ بِهِ وَ ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ) (التوبه:111)
مقام قبلى، در ابتداى بازار «باب الخان» قرار داشت و عبارت بود از پنجرهاى كوچك و برنزى كه در ديوار خانه شماره 52/51 محله باب الخان كار گذاشته شده بود. داخل آن آيينه كارى شده و بالاى پنجره كتيبههايى از ادعيه قرار داشت، همچنين ابياتى از شيخ محمد سراج بر آن كاشىكارى شده بود:
سل إذا ما شئت واسمع واعلم
ثم خذ مني جواب المفهم
ان في هذا المقام انقطعت
يسرة العباس بحر الكرم
ههنا يا صاح طاحت بعدما
طاحت اليمني بجنب العلقمي
أجر دمع العين و ابكيه أسي
حق ان تبكي بدمع من دم
اگر مىخواهى بپرس، جواب آن را از من بشنو و به خاطر بسپار. . . در اين مقام، دست چپ حضرت عباس عليه السلام كه درياى جود وكرم است قطع شد.
اى بيدار دل! در اينجا دست چپ قطع شد و بر زمين افتاد، پس از آنكه دست راست در نزديك علقمه افتاده بود.
شايسته است كه براى او گريه كنى، و شايسته است، اگر خون گريه كنى.
در بالاى اين پنجره كتيبهاى وجود داشت كه نشان مىداد مقام مذكور را شخصى به نام محمد على آل شنوط در سال 1327ه. ق ساخته بود. علت ساختن مقام، خوابى بوده كه وى ديده است او در خواب ديده بود كه دست چپ حضرت ابوالفضل عليه السلام در اين مكان قطع شده است. اين رؤيا سبب شد كه وى بر ديوار خانه خود براى زنده نگه داشتن واقعه قطع شدن دست حضرت ابوالفضل عليه السلام، اين مقام را بسازد. (1)
خداوند تبارك و تعالى زمين كربلا را بر ساير مناطق عزت و بزرگى بخشيد و اين به خاطر نقش اين سرزمين در احياى دين پيامبر (ص) است؛ آن هم زمانى كه ستمكاران بنىاميه و پيروانشان تلاشهاى خود را به كار بستند تا آن را از ريشه بخشكانند.
از امام صادق عليه السلام روايت شده است: «سرزمين كربلا بر كعبه برترى دارد» ، روشن است
1) كربلا فى الذاكرة، ص 163.
كه اين قداست و منزلت به خاطر خونهاى پاك و مطهرى مثل خون سيد الشهداء عليه السلام و اهل بيت و يارانش مىباشد كه در اين سرزمين ريخته شد. كسانى كه درباره اين واقعه به پژوهش مىپردازند، به روشنى درمىيابند كه خداوند تبارك و تعالى پيش از اين واقعه آن را مقدر كرده بود. زيرا [در روايتى] محمد بن حنفيه به اصرار از برادرش، امامحسين عليه السلام، مىخواهد كه به عراق نرود، امامحسين عليه السلام وقتى اصرار بيش از حد وى را مىبيند، به ايشان جواب مىدهد كه در اين مورد فكر خواهم كرد و هنگامى كه بامداد فرا مىرسد، امامحسين عليه السلام از مدينه بيرون مىرود. وقتى اين خبر به محمد بن حنفيه مىرسد به سرعت خود را به وى مىرساند و زمام ناقه او را مىگيرد و عرض مىكند: «اى برادر! مگر به من قول ندادى كه در اين مورد فكر كنى» ؟
امام پاسخ مىدهد: «آرى» .
محمد بن حنفيه عرض مىكند: «پس چه چيزى باعث شد كه با عجله از مدينه خارج شوى» ؟
امام فرمود (بدين مضمون) : «در خواب ديدم كه ندايى مرا فرا مىخواند و مىگفت: اى حسين! بيرون شو. . . سپس جدم رسول الله (ص) را ديدم كه به من فرمود: و خدا مقدر كرده است كه تو را كشته ببيند،» . (1)
محمد بن حنفيه گفت: «انا لله و انا اليه راجعون، حال كه چنين است چرا زن و بچهها را همراه خود مىبرى» ؟
امام فرمود: «خداوند مقدر كرده است كه آنان را در جامه اسارت ببيند. (2)بر اين اساس، از آنجايى كه امامحسين عليه السلام در كربلا بايد به شهادت مىرسيد، دستاورد اين شهادت، زوال و سقوط حكومت بنىاميه خواهد بود و اين چيزى است كه مىتواند
مسلمانان را از ظلم و جور خلاص كند، همچنين باعث كاملشدن انقلابى عليه حكومت ظالمانه آنان باشد.
كشته شدن كودكان، اسارت زنان و گرداندن آنها از شهرى به شهر ديگر، نمايانگر زشتى رفتار بنىاميه است؛ رفتارهايى كه به اسلام و انسانيت هيچ ربطى ندارد و توانست چهره حقيقى دولت ستمگر بنىاميه را آشكار نمايد. همچنين باعث آگاهى و بيدارى جامعه اسلامى آن زمان گرديد و نيز منجر به ظهور قيامها و فريادهاى عليه ظلم و ستم شود. در حقيقت به يكى از ابزارهاى ظهور انقلابى تبديل شود كه توانست دولت ستمكار اموى را بلرزاند.
خونهاى پاكى كه در كربلا ريخته شد، نيازمند استمرار در حركت بود تا بتواند راه را براى آيندگان روشن كند. اين همان رسالتى بود كه حضرت زينب عليهاالسلام به دوش گرفت. زنى فداكار كه شعله شهادت را برافروخته نگه داشت، وجدان زندهاى كه همه جانها را با نداى خود همراه ساخت و راه را براى رهپويان حقيقت تا رسيدن به آزادى روشن نمود. ايشان در برابر تبليغات مسموم اموى كه سعى مىكردند قيام كربلا را در چارچوب خارجين از اسلام، معرفى كنند، مقاومت كرد و سعى نمود تا با توضيح زواياى مختلف قيام كربلا، دين و اصول اوليه آن را زنده نگهدارد. آرى براى ايفاى اين نقش خطير به شيرزنى نيازمند بود كه بتواند آتش انقلاب را دوباره برافروزد و تلاشهاى بنىاميه را براى خاموش كردن نور «حسينى» بىاثر گذارد. اين زن كسى جز زينب كبرى عليهاالسلام نبود.
حكومت بنىاميه با گذشت زمان تلاش مىكرد واقعه كربلا را به فراموشى بسپارد و اثرات اين قيام را از بين ببرد. آنان تلاش مىكردند علاوه بر كشتن امامحسين عليه السلام و جدا كردن سر مطهر آن حضرت، اسلام حقيقى را از ريشه بركنند. در همين مرحله بود كه قيام امامحسين عليه السلام و استقامت حضرت زينب عليهاالسلام توانست اسلام را جاودانه سازد. از اين رو، حضرت زينب عليهاالسلام در يكى از خطبههايش، خطاب به امام زين العابدين عليه السلام مىفرمايد:
در پى واقعه كربلا، براى پدرت سيد الشهداء عليه السلام پرچمى برافراشته خواهد شد كه در طى زمان وگذشت شبها و روزها، هيچگاه مندرس و كهنه و محو و نابود نخواهد شد، سران كفر و پيروان گمراهى تلاش خواهند كرد تا اثر آن را از بين ببرند، ولى روز به روز بر تأثير آن افزوده خواهد شد. (1)
بدينگونه با تلاش اين بانوى بزرگوار، ويژگىها و اهداف انقلاب كربلا دوباره روشن و آشكار گرديد.
وضعيت جغرافيايى كربلا نشان مىدهد كه ميدان جنگ امامحسين عليه السلام دشت وسيعى بود كه تپههاى كم ارتفاعى آن را احاطه كرده بود. اين تپهها از منطقه شمال شرقى تا سمت شمال بناى فعلى مقام، گسترده شده بود و تا غرب تل زينبيه ادامه داشت، سپس به طرف جنوب كه اكنون «باب القبله» است سرازير مىشد كه اين تپهها در مجاورت هم نيمدايرهاى تشكيل مىداد. «سيد هبة الدين شهرستانى» نقل مىكند:
امروزه نيز كسانى كه خانههاى اطراف حرم مطهر امامحسين عليه السلام را حفارى مىكنند، شاهد وجود زمينهاى مرتفع در منطقه شمال و غرب حرم مىباشند، در حالى كه زمينهاى شرقى حرم پست با خاكى نرم است. اين ويژگىها نشان مىدهد كه جغرافياى اين مكان در گذشتههاى دور، به صورت زمينهاى پست و دشت از سوى شرق و مرتفع و تپه ماهور از سمت شمال و غرب بود و به شكل هلال بوده است. لشكر امامحسين عليه السلام درون هلال مذكور بوده و جنگ در همين مكان اتفاق افتاده است. (2)
اين سند، نمايانگر صحت تاريخى جايگاه است و ما را با عمق جنايت و ستم و زشتى واقعه آشنا مىكند و از ذات افراد تبهكارى كه به جنگ امامحسين عليه السلام رفتند، پرده برمىدارد. همانطور كه شيخ باقر شريف قرشى آنان را توصيف مىكند، آنان گروهى فرصتطلب و جيرهخوار بودند كه هدف اصلى آنان به دست آوردن غنايم جنگى و ثروت بود. اغلب آنان به جنايتهايى مثل كشتار و دزدى اموال معروف بودند، از جمله آنان مىتوان شمر و حرمله و گروهى ديگر از كينه توزان خوارج را نام برد. (1)
سيد هبة الدين شهرستانى نقل مىكند:
گروههاى تبهكار، به سوى محل قتلگاه حضرت روى آوردند، و شمر با پياده نظامش در محلى بين امامحسين عليه السلام و خيمهگاه قرار گرفت، افراد پليد لشكر ابنسعد از كشته شدن امامحسين عليه السلام سوءاستفاده كردند و براى غارت به خيمهگاه امام يورش بردند. زنان حرم حسينى در آن لحظه كه حامى و پشتيبان خود را از دست داده بودند، راهى جز ضجه و فرياد نداشتند. هنگامى كه اين فريادها به گوش جسد بىرمق امامحسين عليه السلام رسيد، چشم خود را گشود و سر خود را بلند كرد و ديد كه تبهكاران به سوى دامنه تپههاى خيمهگاه مىروند تا آنان را غارت كنند. (2)
حضرت زينب عليهاالسلام چون چنين ديد، به سوى جنازه برادر شتافت و ديد كه جناره مطهر امامحسين عليه السلام با شمشير و نيزه دشمنان پاره پاره شده است. در اين هنگام در مقابل آن بدن مجروح با جلال و عظمت ايستاد و در حالى كه دشمنان او را احاطه كرده بودند،
نگاهى به سوى آسمان انداخت، سپس رو به فرمانده لشكر گمراهى و ظلالت، عمر بن سعد، كرد و گفت: «امامحسين عليه السلام در چنين حالتى كشته مىشود و تو ايستادهاى و نگاه مىكنى» ؟ ابن سعد در حالى كه اشك از چشمانش سرازير بود، از آنجا دور شد! (1)او در آن لحظه بر چه چيز مىگريست؟ ! سيد حيدر حلى در اين مورد چنين سروده است:
فأن التي لم تبرح الخدر ابرزت
عشية لاكهف فتأوى إلى كهف
وهاتفة ناحت على فقد الفها
كما هتفت بالدوح فاقدة الالف
لقد فزعت من هجمة الخيل و لها
إلى ابن ابيها و هو فوق الثرى معف
فنادت عليه حين ألفته عاريا
تسفي صبا الريح ما تسفى
كسى كه هيچگاه از پرده عفاف و حجاب خود بيرون نيامده بود، اكنون بيرون آمده است در حالى كه هيچ پناهگاهى ندارد. و شروع به نوحه و زارى بر فراق همدم خود مىكند، همانطور كه در باغ بلبلى براى فقدان همدم خود ناله مىكند.
از ترس هجوم اسب سواران به سوى برادرش پناه آورده در حالى كه او بر روى خاك كشته افتاده است.
او را صدا مىكند، در حالى كه او با بدنى برهنه كشته بر روى خاك افتاده و باد، خاك بر بدن او مىپاشد.
و شاعر ديگرى مىگويد:
لم أنس زينب و هي تدعو بينهم
يا قوم ما في جمعكم من مسلم
إنّا بنات المصطفى و وصيه
ومخدرات بنيالحطيم و زمزم
هيچگاه حضرت زينب عليهاالسلام را فراموش نمىكنم، در آن لحظه كه در بين دشمنان ايستاد و فرمود: «آيا در ميان شما مسلمانى نيست؟»
1) تاريخ الطبرى، ج 4، ص 647.
پس بدانيد كه ما دختران رسولاكرم (ص) و جانشين وى على مرتضى عليه السلام هستيم و حرم خاندان حطيم و زمزم هستيم.
عقيله بنىهاشم و سرور بانوان از خيمهگاه بيرون آمد در حالى كه مىگفت: «اى برادرم حسين! اى نور چشم مادر! اى حسين جان! اگر هنوز زنده هستى به فرياد ما برس و اگر به شهادت رسيدى، پس ما تو را و خود را به خدا مىسپاريم، اين سوار دشمن است كه بر ما يورش مىبرد. . . .» . اين ايستادگى و مقاومت معنى ايثار، از خود گذشتگى، بردبارى و جانبازى در راه احياى دين الهى را به بهترين شكل نشان مىدهد.
حضرت زينب عليهاالسلام با نوحه و زارى از خيمه بيرون آمد و با صداى بلند، دلى شكسته و اندوه فراوان فرياد زد:
وا محمدا! بار خدايا! اين حسين است كه در خون خود غلتيده، و پاره پاره شده، يا رسول الله (ص) بنگر كه دخترانت اسير شدهاند، به خدا شكايت مىبرم، و به رسول خدا (ص) شكايت مىبرم و به على مرتضى عليه السلام و حمزه سيدالشهدا عليه السلام شكايت مىبرم. وا محمدا! اين حسين توست كه در بيابان، برهنه و عريان فتاده است و اولاد او را به قتل رساندهاند، واى بر اين اندوه! واى بر اين مصيبت! امروز جدم رسول خدا درگذشت، اى اصحاب محمد (ص) كجاييد كه ببينيد، اين خاندان مصطفى است كه به اسارت مىروند.
راوى گويد به خدا سوگند كه اين سخنان هر دوست و دشمنى را به گريه واداشت، سيد رضا، فرزند آيت الله سيد محمد هندى، در اين مورد سروده است:
حر قلبي لزينب إذ رأته
ترب الجسم مثخناً بالجراح
أخرس الخطب نطقها فدعته
بدموع بما تجن فصاح
يا منار الضلال و الليل داج
وظلال الرميض و اليوم ضاحي
كنت لي يوم كنت كهفاً منيعاً
سجسج الظل خافق الأرواح
أترى القوم إذ عليك مررنا
منعونا من البكا و النياح
إن يكن هيناً عليك هواني
واغترابي مع العدى و انتزاحي
ومسيري أسيرة للاَعادي
وركوبي علي النياق الطلاح
فبرغمي أني أراك مقيماً
بين سمر القنا و بيض الصفاح
لك جسم على الرمال و رأس
رفعوه على رؤوي الرماح
بأبي الواردون حوض المنايا
يوم ذيدوا عن الفرات المباح
بأبي اللابسون حمر الثياب
طرزتهن سافيات الرياح (1)
دل مىسوزد از آن لحظهاى كه حضرت زينب عليهاالسلام، بدن خاكآلود و لبريز از زخم امامحسين عليه السلام را مشاهده كرد. آن وضعيت زبانش را بند آورد. از اين رو، با اشكهاى گرم خود كه هر هشيارى را بىخود مىكند، او را مورد خطاب قرار داد. . .
اى نور هدايت در شبهاى تيره! و اى سايهسار شنزارهاى تفتيده!
روزى از روزها سنگر استوارى براى من بودى و سايه دلنوازت بر بالاى سر من بود؛
امروز وقتى كه از كنار جسد مطهرت مىگذشتيم، لشكريان ابن سعد ما را از گريه و ناله منع كردند.
آبا براى تو آسان است كه ذلت و بىكسى و غربت ما را ببينى. . .
و به اسيرى رفتن ما توسط دشمن، و سوار شدن بر روى شتران بى زين را ببينى.
من به ناچار مىروم و تو را در اينجا بين نيزهها و شمشيرها رها مىكنم.
جسد تو بر خاك افتاده و سرت را بر سر نيزهها بر داشتهاند. . .
بنگريد به كسانى كه به آغوش مرگ رفتهاند و على رغم تشنگى از رودخانه
1) المقتل، ص 195.
مباح فرات دور نگه داشته شدند.
بنگريد به كسانى كه تن خود را با خون خويش پوشاندند كه خاكهاى برجاى مانده از باد، آن را گلدوزى كردهاند.
مقام تل زينبيه در سمت غربى حرم مطهر و بر بلندى معروف به «تل» قرار دارد. اين تپه يا تل نام خود را از لحظه تاريخى ايستادن حضرت زينب عليهاالسلام بر روى آن در واقعه كربلا گرفته است. چه نيكو سروده است مرحوم حسين كربلايى منظره ايستادن حضرت زينب را در دو بيتى زير:
روحي من الصبر ملت و صاحت
ومثلها ما انسبت حره وصاحت
علي التل اوكفت زينب و صاحت
نادت يا أخوتي يا أهل الحمية
روحم از بردبارى خسته شد و فرياد كشيد. هيچ شير زنى همانند زينب به اسارت برده نشد. زينب بر روى تل ايستاد و فرياد كشيد: اى برادران غيور من كجاييد!
مراحل ساخت تل زينبيه از زبان حاج محمد على حلاق شامل سه مرحله به شرح زير است:
يك - مرحله اول
در آغاز اين مقام، بخشى از ديوار يكى از خانههاى قديمى بالاى تپه بود. داخل اين ديوار پنجرهاى مستطيلى شكل از جنس برنز قرار داشت كه پشت آن چراغ لاله گذاشته شده بود؛ زيرا در آن هنگام هنوز برق نداشت. پايين پنجره، طاقچهاى ساخته شده بود
كه روى آن شمعدانى مسى قديمى و بالاى پنجره، قطعه كاشىكارى قرار داشت كه بر آن تصاويرى از واقعه كربلا، لشكريان ابن زياد و جنازه شهدا رسم كرده بودند و بر روى پنجره نام سازنده آن، محمد جعفر، فرزند عبدالحسين، سال 1339ه. ق نقش بسته بود.
خادم تل زينبيه در آن دوره «سيد ابوالقاسم يزدى» بود و پس از ايشان نيز «شيخ صالح اسدى آل كيشوان» تا زمان فوت (سال 1957م) متولى آنجا بود. پس از ايشان نيز فرزندانش به ترتيب حاج سعد، حاج عبدالحسين، حاج صادق و در انتها شهيد فاضل كه در قيام ماه شعبان سال 1411ه. ق (1991م) به شهادت رسيد، توليت اين مقام را بر عهده داشتند.
تاريخ دقيق تأسيس اين مقام مشخص نيست. اداره اين مقام در دست افراد مذكور بود تا اينكه در سال 1997م، وزارت اوقاف رژيم بعث بر آن سيطره يافت و شيخ هاشمالزيدى را به توليت آن برگزيد. بعد از سقوط رژيم بعث در سال 2٠٠3م، مرجعيت، اداره عتبات عاليه در كربلا را برعهده گرفت و اداره مقام تل زينبيه نيز به آستان مقدس حضرت امامحسين عليه السلام سپرده شد، اين مقام در حال حاضر زير نظر آستانه اداره مىشود.
دو - مرحله دوم
در سال 14٠٠ه. ق حاج عباس وكيل، خانه خود را كه در جوار مقام بود، به آن اهدا كرد و اين خانه به مقام افزوده شد. به دنبال اين كار مقام، توسعه يافت و اصلاحات و تعميراتى به هزينه شهيد حاج عبدالحسين جيتا، كه توسط رژيم بعث اعدام گرديد، انجام گرفت. بناى مذكور در آن دوره شامل يك حرم و يك نمازخانه بود كه داخل مقام، ابيات زير كه سروده شيخ هادى كربلايى است كاشىكارى شده بود:
هذا المقام لزينب الكبرى العقيلة
بنت النبي و من له أضحت سليلة
بنت الوصي المرتضي أخت الحسين
ومهجة الزهراء فاطمة البتولة
وقفت هنا في يوم عاشوراء
والهة لعظم مصاب أخوتها ذهولة
حرما هنا قد شيدوه لأجلها
وكذا مصلى يرجو بانيه قبوله
اينجا مقام زينب كبرى دختر پيامبر خدا (ص) و زاده و نواده اوست. و نيز دختر وصى او على مرتضى و خواهر حسين، و ميوه دل زهراى بتول است.
او در روز عاشورا در اين محل ايستاد، در حالى كه از كشته شدن برادرانش واله و سرگردان بود.
در اين محل، حرم و نمازگاهى به ياد بود او برپا نمودند و بانى آن درخواست قبول آن را از درگاه خداوندى دارد.
سه - مرحله سوم
در سال 1419 ه. ق، با وجود فشارهاى رژيم بعث، قائم مقام مركز كربلا، جناب سيد يوسف حبوبى، كه به علت خدمات ارجمندش به مراقد مقدس اهل بيت عليهم السلام معروف بود، اجازه توسعه مقام و تجديد بناى آن را توسط شخصى خيرخواه به نام سيدناصر شبر گرفت. اين كار در سال 142٠ه. ق صورت گرفت. در حال حاضر موقعيت بناى مذكور به شرح زير است:
از طرف جلو، گرداگرد مقام با حفاظى فلزى به ارتفاع دو متر احاطه شده كه اين حفاظ بر روى ديوار آجرى كه با مرمر به ارتفاع پنجاه سانتىمتر پوشانده شده، قرار گرفته است و در لابلاى آن ستون سيمانى با روكش سنگ مرمر قرار دارد. حفاظ مذكور داراى سه در است، در اصلى، مقابل در زينبيه حرم مطهر امامحسين عليه السلام مىباشد، در دوم از سمت شمال در كنار بازار زينبيه و در سوم نيز در داخل سمت راست بازار مىباشد
مقام از بيرون تا ارتفاع سه متر با سنگ مرمر پوشانده شده است، جلوى مقام كاشىكارى شده و بر روى آن كتيبهاى از قرآن قرار دارد كه بر روى آن اين آيه شريفه نوشته شده است: (إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاَةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَ هُمْ رَاكِعُونَ) (مائده:55) در بالاترين قسمت جلوى مقام دو تابلوى نئون قرار دارد كه روى يكى از آنها عبارت «
ألسلام عليك يا زينب الكبرى » و بر ديگرى عبارت «
ألسلام عليك يا بنت علي المرتضى » نقش بسته است.
كف صحن از سنگ مرمر پوشيده شده كه پلههاى آن به حرم زنانه منتهى مىشود. اين صحن پس از سقوط رژيم بعث ساخته شد وكميته عمرانى آستانه مقدسه حضرت امامحسين عليه السلام بر ساخت آن نظارت داشته است. مساحت صحن حدود 18٠ متر مربع مىباشد.
قبل از در ورودى، ايوانى در جلوى مقام قرار دارد كه بر روى دو ستون استوار شده و داراى پلهاى از سنگ مرمر است. در ورودى از چوب ساج بوده كه عرض آن دو متر و ارتفاع آن چهار متر است. اين در دو لنگه است و بر آن نقش و نگارهاى اسلامى وجود دارد، همچنين بر روى آن كتيبهاى است كه اين آيه شريفه بر آن نوشته است: (إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً) (احزاب:33) سپس قوسى از كاشىكارى سبز رنگ ديده مىشود كه بر آن نوشته شده است: «مقام تل زينبيه» و در ذيل آن تاريخ 1425 ه. ق كتابت شده است. سمت راست در ورودى، پنجرهاى قوسى شكل با
كاشىكارى سبز رنگ ديده مىشود كه به سوى بازار زينبيه باز مىشود، در كنار آن اتاق كوچكى است كه در آن نردبانى قرار دارد كه به پشت بام مقام منتهى مىگردد.
مساحت حرم تقريباً صد متر مربع است كه با ديوارى شيشهاى از وسط به دو بخش ويژه بانوان و آقايان تقسيم مىشود. ديوار دورتادور حرم تا ارتفاع دو متر با مرمر سفيد پوشانده شده و در بالاى آن كتيبهاى كاشىكارى شده وجود دارد كه بر روى آن آياتى از قران كريم نوشته شده است: (إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ إِنَّمَا. . . . رَسُولَهُ يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ. . . . . و الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ درجات. . . . . قُلْ لاَ أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى)
. در بخش مربوط به زنان نيز آيه شريفه زير نقش بسته است: (إِنَّ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ. . . .)
، بالاى كتيبه، آينهكارى شده و داراى نقش و نگارهاى اسلامى مىباشد. در وسط حرم دو ستون ديده مىشود كه گنبد بر روى آنها قرار گرفته است.
ارتفاع محراب حدود 5/4 متر است و با سنگ مرمر سبز پوشيده شده است. در مقدمه آن آيه شريفه: (إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَى آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْرَاهِيمَ وَ آلَ عِمْرَانَ عَلَى الْعَالَمِينَ) (آلعمران:33) نگاشته شده است. اين محراب داراى پنجرهاى قوسى شكل به طول 5/2 متر است كه در وسط آن لفظ جلاله و اسامى امامان معصوم عليهم السلام به صورت نيم دايره نقش بسته است.
گنبد مقام از بيرون با كاشى سبز معرق، كاشىكارى و از داخل، آينهكارى شده است. اين گنبد داراى سه منفذ براى تهويه مىباشد كه در سال 142٠ه. ق تعمير شده و
توسعه يافته است. شاعران زيادى براى جاودان ماندن اين بناى عظيم شعر سرودهاند كه مىتوان به قصيده زير كه حاج محمد على الحلاق در سال 142٠ه. ق سروده، اشاره كرد:
الله يا يوم الطفوف و ما بدا
ظلما علي الاطهار اركان الهدى
فيه الحسين و زينب صدقا بما
قد عاهدا الله التصبر و الفدا
تالله لا أنسى الحسين على الثرى
يقضى وحيدأ ظاميا مستشهدا
ولزينب الحوراء أعظم وقفة
فالدين لولاها لكان مبددا
عظمت رزيتها و جل مصابها
لكنها تخفى الشجون تجلدا
من للعقيلة و الفواطم حولها
عطشي لواذا من هجوم ذوي الردى
وقفت على عليائها مذهولة
تنخي اخاها سبط طه المقتدى
من فوق هذا التل نادت زينب
ادرك حريمك يا حسين من العدى
قم للخيام فما لنا من ناصر
هل يغتدي مني لمسمعك الندا
نظرت إلى شمر الخنا يرقى على
صدر ابن بنت المصطفى متوعدا
بكت السماء و فاضت مثلها
أرض الطفوف علي الشهيد المفتدى
رمقت إلى جنب الشريعة طرفها
نادت اخي عباس ضاق بنا المدى
قم يا أبا الفضل العضيد مدافعا
أو لمتكن كفل العيال مسهدا
فأنهض فان القوم قد هجموا على
آل الرسالة حيث امسوا شردا
والهاشميات الحياري من لها
والنار في احشائها لن تخمدا
مالي أناديكم فما من سامع
منكم و لا من يستجيب توددا
صمت فهم قد ضرجوا بدمائهم
صرعى على وجه البسيطة سجدا
وترى اخاها قد توسد بالشرى
افديه مسلوب العمامة والردى
نادت بهذا اليوم مات محمد (ص)
جدي وفيه أبي شهيدا الحدا
اليوم ماتت فاطم أمي اسى
محنية الاضلاع بل مات الهدى
وكانمأ سمعت انينا خافتا
تتصدع الاكوان من هول الصدى
قضى القضاء دخي زينب فاصبري
لاتجزعي فالصبر فيك تجسدا
فتجلدت بالصبر لبوة حيدر
روحي و أرواح الأنام لها الفدا
وبمصرع السبط الشهيد و صحبه
وبسبي زينب إذ نعزى أحمدا
سيخلد التاريخ في صفحاته
تلك الفجيعة راويا ومرددا
لهفي علي ام المصائب ارخوا
(روض المقام بلطف زينب جددا)
واى از روز عاشورا و از ستمى كه بر خاندان پاك رسالت و ستونهاى استوار هدايت رسيد. ستمى كه بر امامحسين عليه السلام و حضرت زينب عليهاالسلام رفت و اينكه آنان در عهد و پيمانى كه با خدا داشتند بردبارى ورزيدند و جان خود را فدا كردند.
به خدا سوگند كه هيچگاه جسد مطهر امامحسين عليه السلام را فراموش نمىكنم كه تنها و تشنه به شهادت رسيد.
و به راستى كه حضرت زينب عليهاالسلام بزرگترين ايستادگى را انجام داد و بدون او، دين خدا بر باد مىرفت.
مصيبت او بسيار بزرگ و عظيم بود، ولى او با استوارى غم و اندوه خود را پنهان كرد.
چه كسى مىتواند جلوى هجوم دشمنان را به حضرت زينب عليهاالسلام و ساير بانوان اسير و تشنه بنىهاشم بگيرد.
حضرت با بزرگوارى و بزرگمنشى و علىرغم اندوه بسيار، بر پاى ايستاد و در فراق برادرش كه نواده پاك پيامبر (ص) است نوحه و زارى كرد.
حضرت زينب عليهاالسلام بر بالاى تل ايستاد و خطاب به امامحسين عليه السلام عرض كرد: اى حسين حريم خود را از دشمنان مصون دار.
اى برادر! برخيز و به سوى خيمه بيا كه ما ياور و پشتيبانى نداريم و نمىدانم آيا صداى من به گوش تو مىرسد؟
سپس نگاهش به شمر حرامزاده افتاد كه بر بالاى سينه فرزند دختر پيامبر (ص) نشسته است و درصدد انجام كارى است.
در همين هنگام آسمان و خاك سرزمين كربلا نيز بر حال حسين عليه السلام شهيد گريست.
حضرت زينب عليهاالسلام سپس نگاهى به سوى نهر فرات انداخت و فرياد زد: اى برادرم عباس! برخيز كه كار بر ما سخت تنگ شده است.
اى ابالفضل شجاع و ياور! براى دفاع از ما برخيز، مگر تو كفالت ما را برعهده نداشتى؟
برخيز! زيرا كه دشمنان به سوى خاندان رسالت هجوم كردند و آنان را به هر سو پراكنده كردند.
بانوان بنىهاشم سرگردان هستند و كسى براى يارى آنان برنمىخيزد و آتش غم و اندوه در اندرون آنان شعلهور است.
چه شده است كه شما را صدا مىكنم و پاسخى از شما دريافت نمىكنم؟
آرى خاموش شدهاند، زيرا كه بدن خونآلود آنان بر زمين افتاده است.
و عاقبت مىبيند كه برادر بر خاك افتاده در حالى كه عمامه و رداى او به غارت رفته است.
فرياد مىزند، آرى امروز جدم محمد درگذشت و پدرم على به شهادت رسيد.
آرى! امروز مادرم فاطمه عليهاالسلام با غم و اندوه و دنده شكسته درگذشت، بلكه هدايت نيز از بين رفت.
و گويى صداى ضعيفى به گوشش رسيد كه كون و مكان را به لرزه انداخت.
اى خواهرم زينب! قضاى الهى چنين است، پس صبر و بردبارى پيشه كن و به
راستى كه تو تجسّم بردبارى هستى.
و چنين بود كه شير زن كربلا و زاده حيدر كه روح من و ارواح عالمين فداى او باد، آرام شد و صبر پيشه كرد.
و اكنون به مناسبت شهادت نواده پيامبر (ص) و اصحابش و اسارت زينب، تسليت خود را تقديم پيشگاه پيامبر (ص) مىكنيم.
به راستى كه تاريخ در صفحات خود، اين فاجعه را روايت كرده و جاودانه خواهد ساخت.
افسوس من بر زنى كه ام المصائب لقب گرفت و براى تاريخ ساختن اين مقام مصراع زير را به ابجد حساب كنيد «روض المقام بلطف زينب جددا» .
همچنين على عبدالحسين الصفار در سال 142٠ه. ق نيز ابيات زير را سروده است:
أيا موقف الحوراء يزهو بك الفكر
وينشدك التاريخ و الآي و الشعرُ
دماء تخط النصر فيك من الهدى
ومن فيض نحر الجود يذكو لنا عطرُ
هدير جراح المجد احرز نصره
لتنطقه الحوراء كي يسفر النصرُ
فذي زينب يلوي الطغاة مسيرها
وموقفها للدين يظهرهُ الحشرُ
تكابد اهوال المنايا لوحدها
ومن أمها الزهراء يستلهمُ الصبرُ
لوت كل جيد وارتقت سلم العلا
كأم ابيها اذ هما الشفع و الوترُ
فيا عرة في الدهر قد بلت الصدا
ويا دمعة للحق فجرها الجمرُ
ويا تل زعزعت الجبال ولم تهن
وصرت منارا يستنير بك البدر
تقصر اقلام الملا و مدادها
لتكتب عن صرح به شيد الدهرُ
أجدد عهدي و البناء مجددٌ
فأرخ: بناه شاده الدين و الفكر
از ايستادگى حضرت زينب عليهاالسلام فكر و ذهن آدمى روشن مىشود و تاريخ و شعر او را تمجيد مىكند. خونهايى كه پيروزى هدايت را رقم مىزنند و از گلوى پاكبازى و كرم و جود
جهان را خوشبو كرده است.
آواى زخم جاودانه توانسته است كه پيروزى را به ارمغان آورد و حضرت زينب عليهاالسلام پيامآور اين پيروزى است.
اين چنين است زينب عليهاالسلام كه سركشان تلاش مىكنند تا بر سر راه او بايستند، در حالى كه ايستادگى او در دين خدا بر همگان آشكار شده است.
به تنهايى به مقابله با بزرگترين مشكلات برخاسته و از مادرش حضرت زهرا عليهاالسلام بردبارى آموخته است.
او مانند مادرش زهرا عليهاالسلام گردنكشان را پايين كشيد و از نردبان بزرگمنشى بالا رفت، و از نظر شباهت با مادرش در حقيقت همانند شفع و وتر در نماز شب مىباشند.
و چه شير زنى است كه در روزگار ما نيكو درخشيد و اشكى بود كه در راه حق ريخته شد و آتش سينهها آن را جارى كرده بود.
و اى تل زينبيه تو توانستى كه كوهها را به لرزه درآورى و هيچگاه از پا نيفتادى و اكنون به مناره روشنىبخشى تبديل شدهاى كه راه را روشن نگه داشته است.
قلم نويسندگان قاصر است تا بتواند درباره اين بنايى كه دهر برافراشته است مطلبى بنويسند.
بدينگونه عهد و پيمان خود را تجديد مىكنم در وقتى كه بناى آن نيز تجديد بنا شده است و اين مصرع را به عنوان تاريخ تجديد بنا ذكر مىكنم «بناه شادهالدين و الفكر» .
از جمله كرامات مقام، خوابى است كه حاج سعد، به نقل از پدرش، حاج عبدالامير اسدى، توليت مقام تل زينبيه، نقل مىكند:
شبى خواب ديدم كه مثل عادت گذشته در كنار پنجره مقام نشستهام كه در كنار من شمعدان مقام قرار دارد. در همين حال سيد با وقار و باهيبتى را ديدم كه همراه تعدادى از بانوان مجلله به مقام نزديك و سپس با دستش به پنجره اشاره
كرد و به آن بانوان فرمود: «اين مقام عمه ام زينب عليه السلام است» . سپس با حالى زار وگريان شروع به خواندن زيارت نمود و پس از پايان زيارت از پلهها پايين آمد و به سوى مرقد مطهر امامحسين عليه السلام رفت.
گويد پس از خواب بيدار شدم و دريافتم كه ايشان حضرت ولى عصر عليه السلام بودهاند چون فرمودند: «اين مقام عمهام زينب است» .
نقل شده است كه زيارتنامه قبلى مقام بر لوحى نوشته شده بود كه بر بالاى پنجره قديمى مقام - قبل از تجديد بنا و توسعه آن - قرار داشت و زيارتنامهاى سوزناك بوده كه با متن فعلى زيارت تفاوت داشته است. حاج سعد، از پدرش، حاج عبدالامير اسدى، نقل مىكند:
زيارت نامه مذكور از ديرباز وجود داشته، ولى مؤلف و نگارنده آن مجهول بوده است. در نزديكى مقام، يكى از مراجع بزرگ شيعه به نام «شيخ العراقين» زندگى مىكرد كه مردى زاهد، پرهيزكار و كثيرالاحتياط بود. روزى كه از كنار مقام مىگذشت زيارتنامه را خواند و اظهار كرد اين زيارتنامه سنديت ندارد؛ زيرا از امام معصوم عليه السلام روايت نشده است. دستور داد كه آن را پايين آوردند و از نصب مجدد آن خوددارى نمايند، در وقت متأخرى از همان شب، پس از نيمه شب، ديدند كه آن مرجع با حالت اضطراب و ناراحتى سراغ خانه يكى از مجاوران مقام كه مردى گلاب فروش بود، و لوح زيارتنامه در آنجا قرار داشت را مىزند. آن مرد از آمدن شيخ در آن وقت تعجب نمود و موضوع را جويا شد. شيخ خواهش كرد كه لوح زيارتنامه را به او بدهد تا با دستان خود آن را جاى قبلى نصب كند. پس از نصب زيارتنامه، مقابل آن ايستاد و با صداى بلند و گريان آن را خواند. سپس رو به حاضران كرد وگفت: «امشب در خواب ديدم
كه بانويى مجلل و با وقار به سوى من آمد كه گمان مىكنم حضرت زينب كبرى عليهاالسلام بود، با عتاب به من گفت: «اى شيخ چرا زيارت نامه را از بالاى مقامى كه منسوب به من است پايين آوردى و دستور دادى آن را دوباره نصب نكنند» . هراسان از خواب بيدار شدم و به سرعت خود را اينجا رساندم كه آن را به دست خود بر جايش بگذارم، باشد كه مورد رضاى خاطر آن حضرت شوم.
زيارتنامه سابق مقام با زيارتنامه فعلى كه بعد از تجديد بناى مقام نوشته و نصب شده است تفاوت دارد. زيارتنامه قديمى به شرح زير است:
بِسْمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحيمِ، السَّلامُ عليكِيا بِنتَ رَسولِ اللهِ، خاتمِ الأنبياءِ وَ الْمُرسلينَ، السَّلامُ عَليكِ يا بِنتَ عَليٍّ الْمُرتضَى سَيّدِ الاَوصياءِ و الصِّدّيقينَ، السَّلامُ عَليكِ يا بِنتَ فاطِمَةَ الزَّهراءِ سَيّدةَ نِساءِ الْعالمينَ، السَّلامُ عَليكِ يا اُختَ الْحَسَنِ وَ الْحُسينِ سَيِّدَيْ شَبابِ أَهلِ الْجَنَّةِ، السَّلامُ عَليكِ اَيَّتُها الصِّدّيقَةُ الْمَرضَّية، السَّلامُ عَليكِ اََيَّتُها الْفَهِمَةُ غَيرُ الْمُفهِّمة، السَّلامُ عَليكِ اَيَّتُها الْعالِمَةُ غَيرُ الْمُعلِّمةِ، السَّلامُ عَليكِ اَيَّتُها الْمَظْلومةُ، السَّلامُ عَليكِ اَيَّتُها الْمَضروبَةُ، السَّلامُ عَليكِ اَيَّتُها الْمأسورَةُ، السَّلامُ عَليكِيا صاحِبةَ الْمُصيبةِ الْعُظمى، السَّلامُ عَليكِ يا زينبُ الْكُبرى، السَّلامُ عَليكِ يا مَنْ كَفلَتْ و أجْمَعتْ بَناتِ رَسولِالله (ص) وَ اَطفالِ الْحُسينِ في عَصرِ عاشوراء، أشْهَدُ اَنَّكِ كنُتِ صابرةً شاكرةً في جَميعِ حالاتِكِ وَ مَصائِبكِ حَتَّى في أَشدِّها و أمُرِّها وَ هِيَ وَ اللهِ وُقوفُكِ في هَذَا الْمَكانِ وَ أخوكِ الْحُسينُ عَطشانٌ مَصروعٌ في عُمقِ الْحائرِ اضْطَهَدَتْه كثَرةُ الْجراحاتِ بِالسَّيْفِ وَ السَّنانِ وَ الشِّمرُ اللَّعينُ جالِسٌ عَلى صَدْرِه، وا حُزْناه عَليهِ وَ عَليكِ يا بِنتَ الزَّهراءِ وَ بِنتَ خَديجةِ الْكُبرى، أشْهَدُ أنّكِ قَدْ نَصَحتِ لِلّهِ وَ نَصَرْتِ آلَ بَيتِ رَسولِ اللهِ بِقَلبِكِ وَ جاهَدْتِ بِلسانِكِ حَقَّ جِهادِه فَنِعمَ الاُختُ أنتِ
لِلْحُسينِ عليه السلام وَ نِعمَ الاَخُ لَكِ أبو عَبدِاللهِ صَلواتُ اللهِ وَ سَلامُه عَليكُما وَ عَلى مَنْ أحَبَّكُما و نَصَرَكُما فَلَعَنَ اللهُ أمّةً ضَربَتْ بِكِعابِ الرِّماحِ عَلَى اَعضائِكِ وَ أحرقَتْ خيامَكِ وَ أسرَّتْ عيالَكِ يا سَيّدتي أَنَا زائرُ أخاكِ الْحُسينِ عليه السلام وَ زائرُكِ و مُحبُّكُما وَ مُعينُكُما وَالسَّلامُ عَليكُمْ يا أهلَ بَيتِ النُّبوّةِ جَميعاً وَ رَحْمةُ اللهِ و بَركاتُه.
اين دلايل روشن براى اثبات قداست اين مكان مبارك كافى است، هرچند كه برخى از شكاكان، تاريخنگاران و جيرهخواران و منافقين واقعيت اين مكان را در نوشتههاى خود، و همچنين ايستادن حضرت زينب عليهاالسلام را بر تل زينبيه و نيز موقعيت خيمهگاه حسينى را انكار مىكنند.
پس از قيام ماه شعبان 1411 ه. ق (1991م) ، بسيارى از پليدان اقدام به ويران كردن آثار دينى، حسينيهها و مقامهاى كربلا از جمله مقام صاحبالزمان نمودند. حتى حرم مطهر امامحسين و ابوالفضل عليهماالسلام نيز از ويرانى و تخريب در امان نبود و آسيبهاى فراوانى به آنها وارد شد. گنبد حرم مطهر امامحسين عليه السلام به علت برخورد موشك آسيب ديد و در داخل روضه شريف نيز ديوار، سقف و ضريح به خاطر تيراندازى آسيب ديد و برخى از درهاى صحن شريف سوخت، ولى مشيت الهى بر آن بود كه حرم مذكور از تخريب در امان بمانند، فقط برخى از آثار آن به سرقت رفت، كه بعدها آثارى بهتر جايگزين آنها شد.
٧. مقام بانو فضه (1)
اين مقام در محله «باب النجف» يكى از محلههاى شهر مقدس كربلا و در كوچهاى به نام «شير فضه» (2)قرار گرفته است. فاصله مقام تا حرم مطهر امامحسين عليه السلام 315 متر
1) در اينكه فضه داراى مقام بلند و ارجمندى نزد اهلبيت عليهم السلام مىباشد شكى نيست، اما حضور فضه در كربلا محل ترديد است و داستانى نيز كه سبب به وجود آمدن اين مقام شده است در منابع معتبر يافت نمىشود، و اصولاً نمىتواند واقعيت داشته باشد، بنابراين اين مقام نيز از مكانهايى است كه در سدههاى اخير درست شده است.
2) نام كوچه فارسى است و اعراب آن را به همينگونه تلفظ مىكنند.
است. در روايت نادرستى آمده است شيرى در اين مكان مىنشست. فضه، خادم حضرت زهرا عليهاالسلام به اين مكان رسيد و با او دربارةةة خصوصيات اجساد شهداى كربلا سخن گفت. (1)
با وجود تلاشهاى پيگير، تاريخ دقيق بناى اين مقام شناخته نشد. آنچه بين مردم مشهور است، اين مىباشد كه عمر اين مقام، بيش از 15٠ سال است. مقام مذكور در وسط كوچه و در ديوار خانه حاج مهدى قلى ساخته شده است كه پس از سقوط رژيم بعث در سال 2٠٠3م صاحبخانه آن را تجديد بنا كرد. اين موضوع بر ديوار مقام نوشته شده است.
قسمت پايين مقام به ارتفاع 2٠/1 متر با مرمر سفيد پوشيده شده و در بالاى آن لوحى از تصوير شيرى نشسته، كه پشت سر آن خيمهگاهى ديده مىشود، نصب شده است. در سمت چپ اين تابلو كتيبهاى كاشىكارى شده ديده مىشود كه بر روى آن نوشته شده: «
حسين مني و أنا من حسين » . در سمت راست مقام، گوشه كوچه، گنبدى با كاشى سبز بر روى ستونى استوانهاى كه با سنگ مرمر سبز پوشيده شده است، قرار دارد و كتيبهاى وجود دارد كه آياتى از قرآن كريم بر آن نوشته شده. در وسط ستون پنجرهاى از جنس كُرُم نصب شده كه زوار، نذرها و هداياى خود را در آن مىگذارند، همچنين نمازخانهاى كوچك نيز در اينجا قرار دارد.
الف) اسم و لقب فضه
تاريخنويسان درباره نام و نسب او اختلاف نظر دارند. برخى معتقدند نام وى «ميمونه» است كه رسولاكرم (ص) او را «فضه» ناميد (2)، و اصالت وى هندى و دختر يكى
از پادشاهان هند بود. «علامه مجلسى» در «بحارالانوار» و «حافظ البرسى» در «مشارق انوار اليقين» ذكر مىكنند كه او از اسراى جنگها و فتوحات اسلامى در خيبر، بنىقريظه، بنىالنضير و. . . بوده است، ولى «علامه نقدى» و «سابقى» مىگويند كه وى دختر يكى از ملوك «حبشه» بوده و در اين مورد به سخنان صحابى، ابن عباس و همچنين روايت ثعلبى در تفسير قرآن استناد مىكنند.
برخى نيز مىگويند:
وقتى مسلمانان به رهبرى جعفر طيار به حبشه مهاجرت كردند و نزد نجاشى اقامت گزيدند، پس از مدتى تصميم گرفتند به سرزمين خود برگردند؛ اين هنگام نجاشى هدايايى براى پيامبر (ص) فرستاد، از جمله اين هدايا، اين بانوى فاضله بود كه به حسن رفتار و علم و هوش زياد مشهور بود و لياقت داشت خادم رسولاكرم (ص) باشد. گويند كه وى از جمله غنايمى بود كه نجاشى در جنگ با پادشاه هند به دست آورده بود. وى در منزل رسولاكرم (ص) اقامت كرد و زمانى كه حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام با اميرالمومنين عليه السلام ازدواج كرد، پيامبر او را براى خدمت به حضرت زهرا عليهاالسلام، همراه ايشان روانه كرد. (1)
ب) ازدواج فضه
«حافظ» از «نظام» روايت مىكند:
اميرالمومنين عليه السلام فضه را به همسرى أبى ثعلبه حبشى درآورد. او برايش پسرى زاييد، پس از وفات أبوثعلبه امام على عليه السلام وى را به همسرى سليك الغطفانى در آورد كه برخى گفتهاند نام وى أبو مليك الغطفانى بود و فضه از وى داراى چند فرزند شد. (2)
ج) منزلت و جايگاه فضه
فضه در خاندان نبوت و دامان رسالت پرورش يافت و از چشمهسار آداب و فضل اهل بيت عليهم السلام و اخلاق و علوم آنان سيراب شد. همراهى و همدمى وى با سرور بانوان جهان حضرت زهرا عليه السلام باعث شد كمال، معرفت و فضيلت در جان اين بانوى پرهيزگار ريشه دواند و به درجاتى رفيع از ايمان، تقوا، زهد، پرهيزگارى، بلاغت و سخنورى دست يابد.
«زينب الفوازيه» درباره ايشان مىنويسد: «فضه از زنان خردمند و راستگو بوده كه به فضيلت و تقوا معروف شده است» . (1)
در كتاب «الدرّ المنثور» آمده است كه وى نيز از جمله كسانى بود كه آيه «هل أتى» در شأن آنان نازل شد. فضه با پيروى از بانوى خود، حضرت زهرا عليهاالسلام به فخر و بزرگى و عظمتى دست يافت كه ساير زنان عرب بدان دست نيازيده بودند، ايمان استوار و وفاى اين بانوى بزرگوار باعث شد تا وى در عشق به پيامبر (ص) و اهل بيت بزرگوار ايشان ذوب گردد.
تاريخنويسان ذكر مىكنند كه اين بانو زندگى خود را وقف خدمت به اهل بيت عليهم السلام نمود و متصف به صفات حلم، بردبارى و تحمل سختىها و بلايا بوده است. در الاصابه آمده است:
امام صادق عليه السلام از پدرانش، از حضرت على عليه السلام روايت كرده كه فرمود:
رسولخدا كنيزى به نام فضه نوبيه را در خدمت حضرت فاطمه عليهاالسلام گماشت. نوبيه منسوب به سرزمين نوبه است كه محل سكونت فضه بود و منطقهاى گرم و سوزان است.
فضه در كارهاى خانه به حضرت زهرا عليهاالسلام كمك مىكرد و رسولاكرم (ص) به او دعايى آموخته بود كه هنگام سختى آن را مىخواند. روزى حضرت فاطمه عليهاالسلام به او
1) فضه خادمة الزهرا، ص 29.
فرمود: «كه آيا آرد را خمير مىكنى و نان مىپزى» ؟ فضه پاسخ داد: «آرى بانوى من! من مىتوانم خمير تهيه كرده و هيزم بياورم» .
فضه از خانه بيرون رفت و هيزم جمعآورى كرد، پشتهاى بزرگ فراهم نمود، اما وقتى خواست آن را بردارد، توانى در خود نيافت، پس همان دعايى كه رسول خدا (ص) به او آموخته بود را خواند كه آن دعا چنين بود: «
يا واحد ليس كمثله أحد، تميت كل أحد و أنت على عرشك واحد، لا تأخذه سنة ولا نوم» ، در اين هنگام عربى بدوى را ديد كه گويى از قبيله أزد بود، پشته را برداشت و تا در خانه فاطمه الزهرا عليهاالسلام رساند.
د) علم و دانش فضه
روايت شده است، وقتى فضه به خانه حضرت زهرا عليهاالسلام آمد و در خانه نبوت، معدن رحمت، منبع عصمت و منزلگاه حكمت استقرار يافت، به اطراف خود نگريست و جز يك دست زره وشمشير و آسياب چيزى نديد. فضه دختر يكى از ملوك هند بود و از (علم كيميا) آگاهى داشت. از اين رو، قطعهاى مسى تهيه كرد، آن را نرم نمود و به صورت ماه در آورد، سپس اندكى اكسير بر روى آن ريخت تا به صورت طلا شد. و هنگامى كه اميرالمؤمنين عليه السلام آمد، آن را جلوى آن حضرت گذاشت. حضرت چون آن را ديد فرمود: «آفرين بر تو اى فضه! ولى اگر آن را ذوب كرده بودى، تأثير رنگ بيشتر و ارزش آن بالاتر بود» .
فضه گفت: «اى سرورم! آيا شما به اين علم آگاهيد؟ !»
حضرت فرمود: «آرى» ، سپس به امام حسن عليه السلام اشاره كرد و فرمود كه او نيز از آن آگاه است، پس امام حسن عليه السلام جلو آمد و همان را گفت كه حضرت على عليه السلام فرموده بود. سپس اميرالمومنين عليه السلام به فضه فرمود: «ما از اين كار، عظيمتر نيز مىدانيم» . پس با
دست اشارهاى كرد و گنجينهاى از طلا نمايان شد، لذا به فضه رو كرد و گفت: «آن را كنار ساير طلاها بگذار» ، وى چنين كرد، سپس همه آنها پنهان شد. (1)
ه) فضايل فضه
«علامه مجلسى» در «بحارالانوار» (2)از «ابوالقاسم القسرى» روايت مىكند كه گفت: «روزى در باديه از قافله عقب ماندم، پس به زنى رسيدم و از او پرسيدم كه تو كيستى؟»
پاسخ داد: (قُلْ سَلاَمٌ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ) ؛ «سلام كنيد و به زودى خواهيد دانست» . (الزخرف:89)
پس بر او سلام كردم و پرسيدم: «در اينجا چه كار مىكنى؟» پاسخ داد: (وَ مَنْ يَهْدِ اللَّهُ فَمَا لَهُ مِنْ مُضِلٍّ) ؛ «هر كس را كه خدا هدايت كند، كسى گمراه نتواند كرد» . (الزمر:37)
پرسيدم: «آيا تو از جن هستى و يا از انس» ؟ گفت: (يَا بَنِي آدَمَ خُذُوا زِينَتَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِدٍ) ؛ «اى بنىآدم بهترين زينت خود را در مسجد بر تن كنيد» . (الاعراف:31)
پرسيدم: «از كجا مىآيى» ؟ گفت: (يُنَادَوْنَ مِنْ مَكَانٍ بَعِيدٍ) ؛ «از جايى دور فراخوانده مىشوند» . (فصلت: 44)
پرسيدم: «به كجا مىروى» ؟ گفت: (وَ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ) ؛ « و حج را بر مردم واجب كرديم» . (آل عمران:97)
پرسيدم: «چه مدت است كه از قافله عقب ماندهاى» ؟ گفت: (وَ لَقَدْ خَلَقْنَا السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ وَ مَا بَيْنَهُمَا فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ) ؛ «زمين و آسمان و مابين آن را در شش روز آفريديم» . (ق:38)
پرسيدم: «آيا اشتهاى غذا دارى» ؟ گفت: (وَ مَا جَعَلْنَاهُمْ جَسَداً لاَ يَأْكُلُونَ الطَّعَامَ) ؛ «و آنان را جسدى نساختيم كه غذا نخورند» . (الانبياء: 8)
پس به او غذا دادم و گفتم: «بهتر است تند باشى و كمى عجله كنى» ؟ گفت: (لاَ يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَهَا) ؛ « خداوند بر هر نفسى به اندازه توانايىاش تكليف معين مىكند» . (البقرة: 286)
پرسيدم: «آيا مىخواهى تو را پشت سرم سوار كنم» ؟ گفت: (لَوْ كَانَ فِيهِمَا آلِهَةٌ إِلاَّ اللَّهُ لَفَسَدَتَا) ؛ « اگر خدايان ديگرى در جهان بودند، دنيا به فساد و تباهى مىرفت» . (انبياء:22)
پس فرود آمدم و او را سوار كردم و او گفت: (سُبْحَانَ الَّذِي سَخَّرَ لَنَا هذَا وَ مَا كُنَّا لَهُ مُقْرِنِينَ) ؛ « منزه باد خدايى كه اين را براى ما مسخر گردانيد و ما بدان معترف نبوديم» . (الزخرف: 13)
پس چون به قافله رسيديم، از او پرسيدم: «آيا در اين قافله كسى دارى» ؟ گفت: (يَا دَاوُدُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِيفَةً) (ص:26) (وَ مَا مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ) (آل عمران:144) (يَا يَحْيَى خُذِ الْكِتَابَ) (مريم:12) (يَا مُوسَى لاَ تَخَفْ) (النمل: 10) ، پس نام فرزندان او را دانستم و آنها را صدا كردم و ديدم كه چهار جوان به سوى من مىآيند.
پرسيدم: «اينان با تو چه نسبتى دارند» ؟ گفت: (الْمَالُ وَ الْبَنُونَ زِينَةُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا) ؛ «مال و فرزندان زينت زندگى دنيوى هستند» . (الكهف: 46)
و هنگامى كه پسران به نزدش رسيدند به آنان گفت: (يَا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَيْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِيُّ الْأَمِينُ) ؛
« اى پدر! او را به كارمزدى گير؛ زيرا بهترين كسى كه به كار مىگيرى شخصى نيرومند و امين است» . (القصص: 26)
فرزندانش به من چيزهايى براى پاداش دادند، او گفت: (وَ اللَّهُ يُضَاعِفُ لِمَنْ يَشَاءُ) ؛ «و خداوند به هركه بخواهد پاداش بيشترى مىدهد» . (البقره: 261)
پس پسرانش پاداش مرا دو برابر كردند، و من از آنان درباره وى پرسيدم، گفتند كه اين، مادر ما، فضه، خادمه حضرت زهرا عليهاالسلام، است و اكنون بيست سال است كه فقط با آيات قرآن سخن مىگويد.
و) فضه و محبت اهل بيت عليهم السلام
«ورقة بن عبدالله الأزدى» گويد: به منظور حج عازم مكه شدم و در حالى كه طواف مىكردم، كنيزى سبزه و خوشسخن ديدم كه رو به كعبه نموده و با فصاحت كامل چنين مىگفت:
اى خداوند بيت الحرام! و اى خداوند فرشتگان كرام! و اى خداوند زمزم و مقام! و اى خداوند مشاعر عظام! و اى خداوند محمد خير الانام! و اى خداوند نيكوكاران كرام! از تو مىخواهم كه مرا با سروران پاكم و فرزندان مطهرشان محشور فرما.
سپس ادامه داده و گفت:
اى جماعت حجاج و عمرهگزاران! گواه باشيد، كه سروران من بهترين برگزيدگان الهى و نخبه نيكوكاران هستند كه ارزش و منزلت آنان از همگان بيشتر است و ذكر و يادشان در ساير كشورها بلند است و فخر و عزت به آنان باز مىگردد.
به او گفتم: «اى كنيز، گمان مىكنم كه تو يكى از مواليان اهل بيت عليهم السلام هستى» گفت:
«آرى» ، به او گفتم: «تو كيستى» ؟ گفت: «من فضه، كنيز فاطمه زهراء عليهاالسلام، دختر پيامبر خدا، محمد مصطفى (ص) هستم» . به او گفتم:
مرحبا به تو! كه من مشتاق سخنان تو هستم، و از تو مىخواهم كه ساعتى را به پرسشهاى من پاسخ گويى، پس چون از طواف فارغ شدى در بازار غذافروشان دمى بايست تا به نزد تو بيايم، و خداوند به تو اجر و پاداش دهد.
در طواف از هم جدا شديم، چون از كار طواف فارغ شدم و تصميم گرفتم كه به منزل بازگردم، از راه بازار غذافروشان گذشتم. او را ديدم كه در گوشهاى به دور از مردم نشسته است، نزد او رفتم و او را به گوشهاى بردم و هديهاى به او دادم و به او گفتم: «اى فضه! مرا از حال و روز بانويت فاطمه زهرا عليهاالسلام با خبر كن و بگو كه آن حضرت وقتى كه پدرش فوت كرد، چه حال و روزى داشت» ؟ چون اين سخن مرا شنيد، چشمانش از اشك لبريز شد و با آه و ناله، گريان گفت: «اى ورقه! تو غم و اندوه فراموش شدهاى را در اندرون من روشن كردى و آتشى را كه در دلم خاموش شده بود، دوباره بر افروختى» .
ز) فضه و شهادت حضرت على عليه السلام
هنگامى كه حضرت على عليه السلام در محراب مسجد كوفه ضربت خورد و او را از مسجد به خانه آوردند، مردم و مواليان آن حضرت نالان و گريان اطراف منزل او جمع شدند و ابنملجم را نيز با دست بسته به آنجا آوردند. در اين هنگام فضه، در حالى كه نيزهاى در دست داشت جلو آمد و گفت:
به من اجازه بدهيد كه اين دشمن خدا را با اين نيزه بزنم و داغ دلم را خاموش كنم. به راستى كه دلم را آتش زد و آرامشم را برهم ريخت، و اندوه مرا زياد كرد، ستون خانه مرا ويران ساخت، اشك را از چشمان من جارى كرد، پرده حجب و حياى مرا دريد و ريشه مرا سوزاند.
سپس به سرعت به سوى ابن ملجم حمله كرد. امام حسن عليه السلام به او فرمود: «صبر كن! اى زن» . سپس او را به خانه بازگرداند. فضه چون چنين ديد، رو سوى ابن ملجم كرد و گفت: «واى بر تو اى دشمن خدا! براى ما و تمامى مسلمانان فاجعه آفريدى، پس بدان كه عاقبت تو آتش است» .
ح) وفات فضه
فضه، خادمه حضرت زهرا عليهاالسلام، پس از ايشان در محضر حضرت زينب كبرى عليهاالسلام بود و از آن حضرت بسيارى از علوم اسلامى را آموخت و تا پس از شهادت امامحسين عليه السلام نيز همراه خاندان وحى و رسالت بود. نقل است كه چون حضرت زينب عليهاالسلام به دستور يزيدبن معاويه ناچار شد از مدينه به دمشق مهاجرت كند، وى نيز همراه آن حضرت به شام رفت و تا لحظه وفات حضرت زينب، در سال 62 ه. ق در معيت ايشان بود. پس از وفات حضرت زينب عليهاالسلام، ديرى نپاييد كه او نيز در همان جا درگذشت و در قبرستان شام به خاك سپرده شد. استاد «سعيد رشيد زميزم» (1)نقل مىكند كه فضه قبر باشكوهى نزديك قبر حضرت سكينه، دختر امامحسين عليه السلام، دارد كه مردم براى طلب حاجات خود بدان روى مىآورند. (2)
ط) داستان سفينه غلام رسولاكرم (ص)
«سفينه» لقب غلام رسولاكرم (ص) است، «الجزرى» گويد:
درباره اين نام اختلاف وجود دارد، برخى گويند كه نام وى مهران، برخى ديگر رومان و برخى ديگر گويند نام وى عبس است. كنيه او ابو عبدالرحمن است و برخى ديگر گويند ابوالبخترى، كنيه اول او معروفتر است. و اشخاصى نظير حشرج بن نباته و سعيد بن جهمان (3)از وى روايت كردهاند. وى در محلى به نام بطن نخله زندگى مىكرد كه اصلش از سرزمين فارس بود، ولى بين اعراب به
1) به نقل از: مقاله منتشره در مجله المنار، شماره 2، شعبان 1434ه. ق، ص 4٠.
2) مترجم در زمانى كه در شام اقامت داشت بارها و بارها به زيارت مقام فضه در قبرستان باب الصغير در شهر دمشق مشرف شده بود. قبر اين بانوى بزرگوار كمى بالاتر از قبر عبدالله بن جعفر صادق و رو به جنوب قبرستان قرار دارد و بالاى آن گنبدى سبز رنگ ديده مىشود.
3) اسد الغابه، ج 2، ص 342.
دنيا آمده بود. گويند كه از اسيران جنگ بوده و نام وى «سقيت بن مارفنه» (1)بود، امسلمه، همسر رسولاكرم (ص) ، او را خريد و آزاد كرد و شرط نمود كه پيامبر خدا را خدمت كند. (2)
وى در سال 7٠ ه. ق در مدينه درگذشت. علت نامگذارى وى به سفينه اين بود كه روزى در يكى از جنگها، براى دوستان خود آذوقه زيادى آورد و پيامبر (ص) به او فرمود: «تو سفينه هستى» ! پس از آن هركس از او مىپرسيد كه نامت چيست؟ مىگفت: «پيامبر خدا (ص) مرا سفينه ناميد و من نام ديگرى غير از آن نمىخواهم» . به او گفتند: «چرا پيامبر (ص) تو را سفينه ناميد» ؟ گفت:
روزى پيامبر خدا و يارانش به جنگ مىرفتند، پس بارها برايشان سنگين شد، پيامبر (ص) به من فرمود: «عباى خود را بگستران» ، من نيز چنين كردم و آنان بارهاى خود را در آن گذاشتند و من آن را بر دوش كشيدم. رسولاكرم (ص) چون چنين ديد به من فرمود: «بردار تو سفينهاى» ! از آن روز، هر بارى كه برمىدارم، خواه به اندازه بار يك شتر يا حتى هفت شتر باشد، سنگينى آن را احساس نمىكنم و براى من سبك به نظر مىرسد. (3)
سفينه نيز داستانى شبيه فضه داشت. در «شرح السنه» آمده است:
سفينه، خادم رسولاكرم (ص) ، در يكى از جنگهاى مسلمانان با روميان، به اسارت درآمد، سپس توانست از دست آنان بگريزد و به سوى لشكر اسلام بيايد. هنگامى كه قصد رسيدن به لشكر اسلام را داشت به شيرى رسيد، پس به او گفت: «اى شير! من خادم رسول الله (ص) هستم و داستان من چنين و چنان است» ، شير چون اين سخنان را شنيد، كنار او آمد و در طول راه همراه وى بود، هرگاه
صدايى مىشنيد، به سوى صدا مىرفت و سپس باز مىگشت و كنار سفينه راه مىپيمود تا عاقبت وى به لشكريان اسلام رسيد و شير بازگشت.
«راوندى» گويد: از ابن الاعرابى شنيدم كه گفت: سفينه خادم رسول الله (ص) گفت:
براى جنگ خارج شدم و كشتى درهم شكست و غرق شد و من ناچار شدم كه بر تخته پارهاى سوار شوم، آن تخته پاره مرا به سوى ساحل مىراند، هرگاه احساس مىكردم نجات يافتهام، موجى مىآمد و مرا به سويى پرتاب مىكرد تا اينكه عاقبت مرا به ساحل افكند و من شكر خدا را به جا آوردم و به راه افتادم. ناگهان ديدم كه شيرى در كنار من ايستاده و غرش مىكند و مىخواهد به من حمله كند. پس دست خود را به سوى آسمان بلند كردم و گفتم: بارخدايا! من خادم رسول تو هستم، مرا از غرق شدن نجات دادى، آيا مىخواهى مرا طعمه درندگان قرار دهى؟ پس به من الهام شد، رو سوى شير كردم و گفتم: اى شير درنده! من سفينه خادم رسولاكرم (ص) هستم، پس به خاطر رسول اكرم (ص) به من كارى نداشته باش. گويد به خدا سوگند چون اين جملات را بر زبان راندم، شير دست از غرش كشيد و همچون گربه آرام شد و شروع به ماليدن گونههايش به پاهاى من كرد و سپس به چهرهام نگريست و كمر خود را خم كرد و به من اشاره كرد تا روى كمر او سوار شوم، سپس به راه افتاد تا به جزيرهاى رسيد كه در آن درختان ميوه و چشمه آب شيرين بود. پس ايستاد و به من اشاره كرد كه فرود آى، پس فرود آمدم و او در كنار من ايستاد و به من نگاه مىكرد. من نيز از ميوهها كنده و شروع به خوردن كردم، سپس از چشمه آب شيرين نوشيدم، و دو برگ بزرگ پيدا كردم و خود را با آنها پوشاندم، سپس با برگ درختان ظرفى درست كردم و كمى ميوه براى ذخيره برداشتم و پارچهاى را كه همراهم بود خيس كردم تا در صورت نياز به آب شيرين از آن استفاده كنم، وقتى از اين كارها فارغ شدم، شير دوباره پشت خود را خم كرد و به من اشاره كرد تا
سوار شوم، من نيز سوار شدم، او به سوى دريا راه افتاد، هنگامى كه به ساحل رسيد، ديدم كه كشتىاى در درياست، پس به آنان اشاره كردم و آنان متوجه من شده و ديدند كه مردى سوار شيرى نشسته است. با تعجب از من پرسيدند: اى جوان! تو كيستى؟ آيا انسان هستى و يا از طايفه جنى؟
گفتم: من سفينه خادم رسولاكرم (ص) هستم و اين شير به خاطر رسول اكرم (ص) به من محبت مىكند. وقتى آنان نام رسولاكرم (ص) را شنيدند بادبان را پايين كشيدند، دو نفر را همراه با پيراهنى سوار بر قايق به سوى من فرستادند، من نيز چون چنين ديدم از پشت شير پياده شدم، شير كنارى ايستاد و به من نگاه مىكرد، من پيراهن را از آنها گرفتم و پوشيدم، پس يكى از آن دو گفت: بر دوش من سوار شو تا تو را به سوى كشتى ببرم، من كه از اين شير كمتر نيستم و من به رعايت حق و حقوق رسولاكرم (ص) شايستهترم. به سوى شير رفتم و به او گفتم: خداوند به خاطر رسولش به تو جزاى خير دهد، به خدا سوگند! ديدم كه اشك از چشمانش سرازير شد و در جاى خود بدون حركت ايستاد تا من درون كشتى رفتم و همچنان به ما مىنگريست تا از ديدهها پنهان شديم. (1)
اين داستان را تعداد زيادى از تاريخنويسان از جمله «طبرانى» در كتاب «المعجمالكبير» ، «الهيثمى» در «مجمع الزوائد» ، «بزاز» در «الزوائد» ، «ابن كثير» در «جامع المسانيد السنن» و «امام احمد» در «مسند» و «حاكم» آن را نقل كرده و اظهار مىكنند كه به شرط مسلم اين حديث صحيحى است. همچنين «ذهبى» ، صاحب «المصنف» و «بيهقى» در «دلايل النبوه» آن را آوردهاند. (2)
ى) لگدمال كردن جسد مطهر با سم اسبان
تاريخنويسان دراينباره اختلافنظر دارند كه آيا لشكريان تبهكار ابن زياد با اسبان خود جسد مطهر امامحسين عليه السلام را لگدمال كردند، يا خير؟ سيد بن طاووس نقل مىكند كه راوى مىگويد: سپس عمر بن سعد در بين لشكريانش ندا كرد كه آيا كسى هست كه بتواند با اسب جسد مطهر امامحسين عليه السلام را لگد مال كند؟ پس ده نفر نامزد اين كار شدند و آنان عبارت بودند از: اسحاق بن حوبه كه پيراهن امامحسين عليه السلام را به غارت برد؛ اخنس بن مرثد و حكيم بن طفيل السبيعى يا السنبسى؛ عمر بن صبيح الصيداوى؛ رجاء بن منقذ العبدى؛ سالم بن خثيمه الجعفى؛ صالح بن وهب الجعفى؛ واحظ بن غانم يا ناعم؛ هانى بن ثبيت الحضرمى، و اسيد بن مالك كه لعنت خدا بر آنان باد.
اين ده نفر با سم اسبهاى خود جسد مطهر را لگدمال كردند و استخوانهاى سينه و پشت او را شكستند. (1)
سپس نزد ابن زياد آمدند، يكى از آنان كه اسيد بن مالك نام داشت چنين سرود:
نحن رضضنا الصدر بعد الظهر
بكل يعبوب شديد الاسر
ما سينه امامحسين عليه السلام و پشت او را لگد مال اسبان كرديم. ابن زياد گفت: «شما چه كسى هستيد» ؟ گفتند: «ما كسانى هستيم كه سينه و پشت امامحسين عليه السلام را با سم اسبهاى خود لگدمال كرديم» . ابنزياد دستور داد تا جايزه مختصرى به آنان داده شود.
ابو عمر زاهد گويد كه در حسب و نسب اين ده نفر نگريستيم و ديديم كه همگى آنان زنازاده هستند، بعدها مختار همه آنان را دستگير كرد و دستها و پاهاى آنان را با غل و زنجير بست و دستور داد كه اسبها پشت آنان را آنقدر لگدمال كنند تا كشته شوند. (2)
برخى از تاريخنويسان با سيد بن طاووس همنظرند و معتقدند كه جسد مطهر امامحسين عليه السلام با سم اسبان لگدمال شده است. از جمله آنان «طبرى» در «تاريخ طبرى» (1)، «ابن اثير» در «الكامل فى التاريخ» (2)، «طبرسى» در «اعلام الورى» (3)، «مسعودى» در «مروج الذهب» (4)، «اصفهانى» در «مقاتل الطالبيين» (5)و «شيخ عباس قمى» در «نفس المهموم» . (6)
«باقر شريف قرشى» در كتاب «زندگى امامحسين عليه السلام» (7)به نقل از «انساب الاشراف» ، «مناقب» نوشته «ابن شهر آشوب» (8)، «مقتل الحسين» نوشته «خوارزمى» (9)، «تاريخ دول الاسلام» ، «الارشاد» نوشته «شيخ مفيد» (10)، «عوالم» نوشته «عبدالله بحرانى اصفهانى» (11)، «مقتل الحسين» نوشته «عبدالرزاق مقرم» (12)و ساير منابع تاريخى ديگر، تأكيد مىكند كه عمر بن سعد به اين خواسته ابن زياد تن داد و اقدام به لگدمال كردن جسد مطهر امامحسين عليه السلام بعد از شهادت نمود. در بسيارى از اشعار سروده شده درباره واقعه كربلا نيز به اين موضوع اشاره شده است، از جمله سيد مرتضى علم الهدى در اينباره مىگويد:
لهفى على الصدر المعظم يشتكي
من بعد رش النبل رضَّ جياد
افسوس من بر سينه بزرگوارى است كه بعد از تيرباران شدن از لگدمال شدن با سم اسبها شكايت مىكند.
1) تاريخ الطبرى، ج 4، ص 649.
2) الكامل فى التاريخ، ج 1، ص 266.
3) اعلام الورى، ج 1، ص 27٠.
4) مروج الذهب، ج 3، ص 74.
5) مقاتل الطالبيين، الاصفهانى، ص118.
6) النفس المهموم، شيخ عباس قمى، ص347.
7) حياة الامام الحسين عليه السلام، ج 3، ص 3٠3.
8) المناقب، ابن شهرآشوب، ج 4، ص 121.
9) مقتل الحسين عليه السلام، ج 2، ص 44.
10) الارشاد، ص242.
11) العوالم، ج 17، ص3٠3.
12) مقتل الحسين عليه السلام، ص3٠2.
«سيد حلى» نيز مىگويد:
حيث الحسين على الثرى
خيل العدى طحنت ضلوعه
حسين بر روى خاك افتاده است و اسبهاى دشمن دندههاى سينه او را لگدمال كردهاند. ديگران در اينباره مىگويند:
وغدت تدوس الخيل منه اضلاعا
سر الإله بطيها مستور
اسبها شروع به لگدمال كردن دندههايى كردند كه راز الهى در لابهلاى آنها مخفى شده بود. وجرت خيول الشرك فوق ضلوعة
عدوا تجول عليه في حلباتها
اسبهاى مشركان بر روى دندههاى سينه او به تاخت و تاز مشغول شدند. وان أنس لا أنس العوادى جواريا
ترض القرى من مصدر العلم والصدرا
چگونه فراموش كنم، كه آن لحظه فراموش كردنى نيست، وقتى كه سينهاى كه مصدر علم بود، لگدمال اسبان گرديد. همچنين «سيد صالح» ، فرزند «سيد مهدى بحر العلوم» در اينباره مىگويد:
وأي شهيد اصلت الشمس جسمه
ومشهدها من اصله متولد
وأي ذبيح داست الخيل صدره
وفرسانها من ذكره تتجمد
الم تك تدري ان روح محمد
كقرآنه في سبطه متجسد
فلو علمت تلك الخيول كأهلها
بأن الذي تحت السنابك أحمد
لثارت علي فرسانها و تمردت
كما انهم ثاروا بها و تمردوا
كدام شهيد است كه خورشيد سوزان، جسد اورا سوزانده است. در حالى كه خورشيد هدايت از اصل وى پديدار شده است. و كدام قربانى است كه اسبها سينه او را لگدمال كردند، در حالى كه سواران از ذكر نام او به لرزه مىافتادند.
آيا نمىدانى كه روح محمد (ص) ، همان قرآنش در نوادهاش نمايانگر است؟
اگر آن اسبها همانند اهل آن مىدانستند كه شخصى كه زير باران تيرها است، حضرت محمد است!
بر ضد سواركاران خود شورش و از دستور آنان سرپيچى مىكردند.
«شيخ يوسف قطيفى» نيز در اينباره مىگويد:
فليت أكفاً حاربتك تقطعت
وأرجل بغي جاولتك جذام
وخيل غدت تردى عليك جواريا
عقرن فلا يلوى لهن لجام
ورضت قراك الخيل من بعد ما غدت
اولو الخيل صرعي منك فهي مرام
اصبت فلا يوم المسرات نير
ولا قمر في ليلهن تمام
اى كاش دستانى كه با تو جنگيدند، قطع مىشدند! و اى كاش پاهايى كه به سوى تو يورش بردند جذام مىگرفتند!
و اسبهايى كه گروه گروه به سوى تو يورش بردند، لجام مىگسيختند به گونهاى كه افسارى نمىتوانست آنان را نگاه دارد!
و اين مرام و صفت ستمكاران است كه پس از شهادت و به خاك افتادن با سم اسبها سينه تو را لگدمال كنند!
تو موفق شدى، چرا كه روز آنان را تار كردى و شبهاى آنان را تاريك كردى به گونهاى كه قمرى در آن پديدار نشود.
يك) شير فضه بنا به روايت كافى
«علامه كلينى» (1)از «حسين بن محمد» به نقل از «ابو كريب» و «ابوسعيد اشج» به نقل از «عبدالله بن ادريس» به نقل از «ادريس بن عبدالله اودى» روايت مىكند:
1) الكافى، الكلينى، ج 1، ص 465.
هنگامى كه امامحسين عليه السلام به شهادت رسيد، لشكريان خواستند جسد مطهر او را با اسب لگدمال كنند، فضه به حضرت زينب عليهاالسلام عرض كرد: اى بانوى من! سفينه خادم رسولاكرم (ص) وقتى كه طوفان كشتى او را درهم شكست و امواج دريا او را به جزيرهاى برد، به شيرى برخورد كرد و به او گفت: اى شير! من خادم رسول خدا (ص) هستم. پس شير در خدمت او ايستاد و او را به سوى جاده راهنمايى كرد. اكنون شيرى در اين نزديكى است، اجازه دهيد نزد او بروم و او را از رفتار اين قوم در فردا باخبر سازم. پس فضه نزد شير رفت و به او گفت: اى شير! شير نگاهى به او كرد و سر خود را بلند كرد، سپس فضه ادامه داد: آيا مىدانى كه اين قوم، فردا با جسد مطهر اباعبدالله چه خواهند كرد؟ آنان مىخواهند فردا جسد مطهر را با سم اسبهاى خود لگدمال كنند، گويند [فردا، پس از شهادت امامحسين عليه السلام ] شير به سوى قتلگاه آمد و دست خود را روى جسد امامحسين عليه السلام گذاشت و هنگامى كه سواركاران لشكر به آن سو رسيدند و با آن شير مواجه شدند، عمر بن سعد به آنان گفت: اين فتنه است، او را تحريك نكنيد و دور شويد، آنان نيز دور شدند.
«علامه مجلسى» نيز اين نظر را تأييد نموده و مىگويد: «روايت كافى نزد من معتبر است، من معتقدم كه آنان موفق نشدند با سم اسبان جسد مطهر را لگدمال كنند» . (1)در «مرآة العقول» ، درباره روايت سيد بن طاووس در مورد ده نفرى كه جسد مطهر را لگدمال كردند، چنين نظر مىدهد:
به نظر من روايت كلينى معتبر است و ممكن است آنچه كه سيد بن طاووس روايت كرد، ادعاى آن تبهكاران باشد كه سعى مىكنند با ذكر اين موضوع كه آنان جسد مطهر را لگدمال كردهاند، اين معجزه را مخفى كنند. به همين علت
1) بحارالانوار، ج 18، ص 546.
عبيدالله بن زياد جايزه ناچيزى به آنان داد؛ زيرا مىدانست كه آنان دروغ مىگويند، اما مجازات آنان از طرف مختار ثقفى به خاطر ادعايى بوده كه كردهاند، هر چند كه آن ادعا باطل بوده است، آنچه قبل از شهادت با آن حضرت كرده بودند شنيعتر و فاجعه بارتر بوده است. (1)
«ابنكثير» نيز بعد از نقل حادثه لگدمال كردن جسد شريف مىگويد كه اين موضوع صحت ندارد و خداوند داناتر است. (2)
دو) نقد و تحليل روايت
با دقت در روايت قبل مشاهده مىگردد كه راوى، روايت خود را با اين جمله آغاز مىكند: «هنگامى كه امامحسين عليه السلام به شهادت رسيد» . در اين مورد شكى وجود ندارد كه جسد مطهر، با سم اسبان لگدمال شده است؛ زيرا همانطور كه سيرهنويسان و ارباب مقاتل ذكر مىكنند، اسبها بلافاصله بعد از شهادت امامحسين عليه السلام جسد مطهر او را لگدمال كردند، در حالى كه روايت «حسين بن محمد» كه «كلينى» نقل مىكند، اشاره به واقعهاى دارد كه قرار بود روز بعد يعنى، يازدهم محرم اتفاق افتد؛ زيرا فضه مىگويد: «بگذار بروم و به او بگويم كه آنها فردا چه قصدى دارند» ، سپس نزد او رفته، مىگويد: «اى شير! آيا مىدانى كه آنان با اباعبدالله چه خواهند كرد؟» و اين يعنى، قتل صورت پذيرفته است. چه بسا بعداً دستورى جديد از سوى عمر بن سعد صادر شده باشد تا بتواند با آن كار خشنودى سرورش ابن زياد را به دست آورد و به حكومت «رى» دست يابد، و اسبان دوباره جسد طاهر را لگدمال كنند و جنايت خود را تكميل نمايند تا هيچ اثرى از جسد مطهر بر جاى نگذارند. اين موضوع باعث شده است كه فضه از شير
يارى بجويد.
آنچه برخى از افراد نقل مىكنند كه حضرت على عليه السلام به صورت شيرى در كربلا حاضر شده است، جعل و تزوير و وارونه جلوه دادن حقايق است و بايد از آن به خدا پناه برد. عالم بزرگوار، «سيد محمد على قاضى طباطبايى» ، حاشيهنويس «انوار نعمانيه» ، نقدى طولانى در اينباره نوشته كه خلاصه آن چنين است:
اين سخن گناهى بزرگ و اشتباه است و خارج از جعل و تزوير نيست، اهل علم نبايد هيچ اعتنايى به آن بكنند؛ زيرا ظهور اميرالمؤمنين عليه السلام به صورت شير محال و غير ممكن است و اين موضوع از احاديث جعلى غلوكنندگان است. چگونه ممكن است افضل خلق بعد از رسولخدا (ص) ، از صورت انسان به صورت شير كه حيوانى درنده است، تغيير شكل دهد، در حالىكه صورت انسان صورت اشرف مخلوقات است و هيچ چيزى برتر از آن نتواند بود. خداوند تبارك و تعالى مىفرمايد: (لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ) (التين:4) يا در جاى ديگر مىفرمايد: (فَأَحْسَنَ صُوَرَكُمْ) (غافر:64) . (1)
سه) نظر فاضل برغانى
«فاضل برغانى» دراينباره مىگويد:
گويى كه آنان - كه لعنت خدا برآنان باد - تصميم داشتند در فرداى آن روز جسد مطهر را با سم اسبان به گونهاى لگدمال كنند كه ديگر اثرى از جسد مطهر برجاى نماند و شير مذكور آنان را از انجام اين كار بازداشت وگرنه ده نفر ذكر شده بنا به دستور عبيداللهبن زياد، قبلاً سينه و پشت جسد مطهر را با اسب لگدمال كرده بودند، دستور ديگرى به آنان رسيد كه هيچ
1) اسرار الشهاده، دربندى، ج 3، ص 123.
اثرى از جسد مطهر برجاى نگذارند، در اين هنگام بود كه شير آنان را از اين كار بازداشت. (1)
«شيخ حبيبالله كاشانى» در كتاب «تذكرة الشهداء» گويد:
و از مقتضاى اخبار چنين برمىآيد كه عمر بن سعد دستور داد تا ده نفر از سواران لشكر در روز عاشورا جسد مطهر را لگدمال كنند و تصميم داشت در روز يازدهم دستور دهد كه تمامى لشكر با اسبان خود جسد مطهر را لگدمال كنند تا هيچ اثرى از جسد شريف برجاى نماند و كسى نتواند قبرى براى او بسازد، ولى در اين كار موفق نشد.
آنان مىخواستند نور حسين عليه السلام را خاموش كنند، ولى خداوند مىخواست كه نور او هميشه تابان باشد و قبر وى راهنماى گمگشتگان باشد و شيعيان با زيارت قبر آن حضرت به درجات عالى برسند، به همين علت شير به سرعت خود را رسانده و به نگهبانى از جسد مطهر پرداخت و نگذاشت دشمنان آن را نابود كنند. (2)
ك) بررسى و تحليل واقعه عاشورا
حادثه عاشورا با ساير وقايع تاريخى تفاوت دارد. در اين حادثه، معجزات آشكار زيادى واقع شده است. از جمله اينكه در روز تولد امامحسين عليه السلام جبرئيل اندكى از خاك كربلا را نزد پيامبر (ص) آورد و ايشان را از اين حادثه باخبر كرد. همچنين روايت شده است كه روزى حضرت ابراهيم عليه السلام از زمين كربلا مىگذشت كه ناگهان از اسب فرو افتاد و سرش شكست و خون از آن جارى شد. پس ابراهيم شروع به استغفار كرد و گفت: «بارخدايا! چه گناهى از من سر زده است كه به اين بلا مبتلا شدم؟» جبرئيل بر وى نازل شد و گفت:
اى ابراهيم! هيچ گناهى از تو سر نزده است، ولى در اين محل نواده خاتم پيامبران (ص) و فرزند خاتم الاوصياء به شهادت مىرسد و خون تو به خاطر همراهى با خون او ريخته شده است. (1)
منابع فراوان ديگرى، پيشگويىهاى پيامبر اكرم (ص) را در مورد واقعه كربلا نقل كردهاند و برخى نيز مىگويند كه اين موضوع در لوح فاطمه زهرا عليهاالسلام، ذكر شده است و در آن جزييات حوادث كربلا و نام شهداى كربلا آمده است. همچنين پيشگويىهاى فراوانى به نقل از حضرت على عليه السلام هنگام بازگشت از صفين روايت شده است و يا به پيشگويى امام حسن عليه السلام كه به برادرش امامحسين عليه السلام مىفرمايد: «اى اباعبدالله! در روز عاشورا، روز سخت و بى همانندى خواهى داشت» و پيشگويى امامحسين عليه السلام درباره واقعه كربلا، اشاره كردهاند كه مىفرمايد:
مسير مرگ براى بنىآدم، همانند اثر گردن بند بر روى سينه دختران جوان است، اشتياق من به ديدن پيشينيانم، بيشتر از اشتياق يعقوب به ديدن فرزندش يوسف است و مرگى كه من به ملاقات آن مىروم، بهترين نوع مرگ است، گويا مىبينم كه اندامهاى مرا گرگهاى دشت بين منطقه نواويس وكربلا پاره پاره مىكنند و از بدن من شكمبههاى خالى و رودههاى گرسنه خود را پر خواهند كرد و راه فرارى از سرنوشت مقدر شده نخواهيم داشت.
اگر معجزات و پيشگويىهاى اين حادثه را برشماريم، درمىيابيم كه اين معجزات را رسولاكرم (ص) در اين سخن خويش نمايانگر ساخته است آنجا كه مىفرمايد: «براى كشته شدن حسين عليه السلام، سوزى در دلها مىافتد كه هيچگاه خاموش نخواهد شد» . (2)
پس معقول و منطقى نيست كه از اين حوادث به راحتى بگذريم. اين وقايع استثنايى
كه برخى از علما آن را «احكام استثنايى» مىنامند و برخى دانشمندان جديد آن را «حوادث خارقالعاده» نام نهادند، بسيار زياد است. از جمله آنها اين است كه در «كفايةالطالب و احقاق الحق» روايت شده: «امامحسين عليه السلام خون خود را به سوى آسمان پرتاب كرد و قطرهاى از آن به سوى زمين بازنگشت» ، همچنين مىتوان به روايت قرآن خواندن سر مطهر امامحسين عليه السلام بر بالاى نيزه كه آن را از كتاب «مفتاح النجاح فى مناقب آل العبا» نقل مىكند، اشاره كرد. اين روايت در «الخصائص الكبرى» ، «الكواكب الدريه» ، «اسعاف الراغبين» ، «نور الابصار» ، «احقاق الحق» و. . . نيز آمده است. حوادث باريدن خون از آسمان در روز شهادت امامحسين عليه السلام، و اينكه در آن روز هر سنگى را كه برمىداشتند، زير آن خون لخته شده مىديدند، سيلان خون از ديوارهاى دارالاماره، سرخ شدن آسمان در روز شهادت و مطلبى كه سايت اينترنتى بريتانيا از اسناد انگلوساكسون نقل مىكند كه در سال 685م، آسمان بريتانيا خون باريد و شير و كره به خون تبديل شد - و اين تاريخ مصادف است با سال 61ه. ق و روز شهادت امامحسين عليه السلام - از معجزات اين واقعهاند.
به معجزات ديگرى در حادثه كربلا مىتوان اشاره كرد كه هدف از نقل آنها اثبات قصه فضه و ماجراى وى در واقعه كربلا است، اين معجزه چندان بزرگ نيست كه باوركردن و يا اقامه دليل براى آن دشوار باشد.
نام برخى از اماكن و مناطق در طول تاريخ، منبع بسيارى از مصادر تاريخى است، از جمله اين اماكن، مقام امام جعفر صادق عليه السلام در روستاى «غاضريه» (1)است. مقام مذكور
1) ياقوت حموى در معجم البلدان، ج 3، ص 373 نقل مىكند: «غاضريه نام روستايى منسوب به شخصى به نام غاضره بوده است» . و ديگرى دراينباره مىگويد: «نام روستايى زراعى است كه نزديكى مركز كربلا قرار دارد و قبل از اسلام نيز به همين نام ناميده مىشد و بعد از آن نيز به همان نام ماند، در اين سخن بايد تأمل كرد؛ زيرا اصل تسميه از بنىاسد است و مىتوان اين طور استدلال كرد كه اين نامگذارى بعد از سكونت بنىاسد در اين ناحيه صورت گرفته است.
از حرم مطهر امامحسين عليه السلام در حدود نهصد متر فاصله دارد و گويند وقتى كه امام صادق عليه السلام به كربلا آمد و در آن ناحيه مستقر شد آن منطقه به جعفريات معروف گشت. اين مكان بر ساحل رودخانه فرات قرار دارد و امام صادق عليه السلام در اين رودخانه غسل كرد.
در گذشتههاى دور، قبيله بنىاسد بر اين منطقه سيطره يافتند و آن را از «آرامىها» گرفتند. در حال حاضر دو منطقه «الهيابى» و «فدان الساده» در منطقه «الجعفريات» قرار دارد. اين منطقه كه تا مرز «الودى» [كه مخفف كلمه «الوادى» است] امتداد مىيابد، بر روى تپههاى باستانى نزديك روستاى «عقر» ، قرار گرفته است.
در سال 144ه. ق، امام صادق عليه السلام براى زيارت جدش اميرالمؤمنين عازم عراق شد و پس از زيارت حضرت على عليه السلام به كربلا آمد. ايشان در رودخانه فرات غسل كرد، لباسهاى پاكيزه پوشيد و پياده به سوى قبر جدش روانه شد. هنگامى كه به قبر مطهر رسيد، خود را بر روى قبر انداخت و فرمود: «السلام عليك يا وارث آدم صفوة الله الى آخره» ؛ «سلام بر تو اى وارث حضرت آدم، برگزيده الهى» ، سپس به غاضريه بازگشت و در آنجا چند روزى توقف كرد. از اين رو، اين زمينها به جعفريات معروف شد. امروزه اين منطقه در شمال كربلا و در فاصله سى مترى رودخانه فرات قرار گرفته است. (1)
سيد محمد حسين كليددار آل طعمه مىگويد: «مقام مذكور بخشى از زمين و املاك متعلق به شيخ امين الدين بود كه آن را وقف حرم مطهر امامحسين عليه السلام نمود و تاريخ
1) موسوعة دائرة المعارف الشيعية العامه، محمد حسين اعلمى، ج 15، ص 110.
وقف آن به سال 9٠4 ه. ق مىرسد» . (1)
اين در حالى است كه استاد جعفر خليلى معتقد است كه تاريخ وقف اين موقوفات به سال 9٠7 ه. ق باز مىگردد. (2)وقفنامهاى كه بر قطعه سنگى نگاشته شده و به دنبال تعميرات اخير در حرم مطهر امامحسين عليه السلام و ضريح شهداى كربلا يافت شده است، تاريخ نگارش آن به بيش از پانصد سال قبل مىرسد. بنا به نقل قول استاد خليلى، در اين وقفنامه قسمتى از زمينهاى اطراف شهر كربلا وقف شده است و نام واقف آن نيز ذكر گرديده است كه متن كامل آن چنين است:
بسم الله الرحمن الرحيم
(مَا تُقَدِّمُوا لِأَنْفُسِكُمْ مِنْ خَيْرٍ تَجِدُوهُ عِنْدَ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ) (بقره:110)
سپاس خدايى را كه بندگان نيكوكار خود را موفق به كارهايى كرد كه آنان را در دنيا و دين به او نزديك مىگرداند و سلام و درود بر سرور پيامبران محمد (ص) و بر خاندان پاك و پاكيزهاش باد، اما بعد عامل نوشتن اين مطالب بر روى اين استوانه سنگى، شيخ امينالدين فرزند مرحوم علىجعفر است كه اقدام به وقف منطقه معروف به نام روستاى «جعفريه بائره» مىنمايد و اين روستا در حقيقت ملك جد ايشان، حاج ناصر، فرزند. . . موسى، است كه از طريق ارث شرعى به ايشان رسيده است. محدوده آن از سمت فرات غربى و از جانب مرقد امام اباعبدالله الحسين عليه السلام است كه آن را با مال و رجال موجود در آن وقف مىكند. اين كار در دوره زمامدارى امير اعظم، افتخار الامرا و الخوانين و الامم «باريك بيك برناك» صورت گرفت، پس از اتمام آن به حضور امير مذكور
مشرف شده و از ايشان درخواست كردم كه به لطف خويش نسبت به تأييد مندرجات آن درباره وقف مال اعيانى، بركهها، ساحل رودخانه، قايقها، نخلهاى خرما، درختان ميوه و. . . بر اساس حدود و ثغور مندرج در وصف ملك وقفى كه در نزد شيخ على موجود است، را در راستاى مخارج و هزينههاى حرم مطهر امامحسين عليه السلام خواه در زمينه خريد شمع روشنايى حرم، لولهها، حصير، ساختمانسازى و آنچه نياز شرعى و ضرورى است و زير نظر توليت حرم و ناظر بر منافع شرعى است، خرج نمايد. جناب امير دادگستر نيز اين موارد را تأييد كرد و فرمانى در اينباره صادر نمود كه مطاع و اجرايى مىباشد. هركس متن اين وقفنامه را تغيير دهد و يا تلاش در ابطال آن نمايد، پس بداند كه خداوند دشمن او خواهد بود و كار او را به خدا موكول مىنمايم و لعنت خدا و فرشتگان و تمامى مردم بر او باد، (فَمَنْ بَدَّلَهُ بَعْدَ مَا سَمِعَهُ فَإِنَّمَا إِثْمُهُ عَلَى الَّذِينَ يُبَدِّلُونَهُ إِنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ) (بقره:181) اين وقفنامه در ماه جمادى الاول سنه 9٠7 ه. ق تحرير شده است. (1)
مقام امام صادق عليه السلام براى يادبود زيارت امام صادق عليه السلام از جد بزرگوارش را يكى از رهبران فرقه صوفيه بكتاشى به نام «جهان دده» ملقب به «كلامى شاعر» كه تا سال 97٠ه. ق زنده بود، ساخت. (2)در گذشته، بالاى اين مقام گنبدى كاشىكارى شده وجود داشت و اطراف آن را باغهاى ميوه فرا گرفته بود و به نام «شريعه امام جعفر صادق عليه السلام» شناخته مىشد. زوار از مناطق مختلف عراق و ساير كشورهاى اسلامى به ويژه هند، پاكستان و ايران به زيارت آن مىآمدند. اين مقام توانست در مدت كوتاهى شهرت و قداست خاصى يافته و صحت محل آن مورد توجه همگان قرار گيرد، اما متأسفانه
تاريخنويسان به دلايل نامعلومى در توصيف اين مقام كوتاهى نمودند. اين سبب شد كه ساختمان اوليه و مساحت آن نامشخص بماند، اين مقام، بارها و بارها تجديد بنا شده است.
«سيد عبدالحسين كليددار آل طعمه» مىگويد:
در سال 1293 ه. ق شورشى در كربلا روى داد كه به شورش «على هدله» معروف شد. علت آن اين بود كه دولت عثمانى سياست سربازگيرى وسيعى را به اجرا در آورد و به جمعآورى افراد فرارى از خدمت سربازى اقدام نمود. حسين قاسم حمادى كه كلانتر محله بابالطاق كربلا بود، براى دولت عثمانى جاسوسى مىكرد. به علت گزارشهاى وى، تعداد زيادى از جوانان دستگير و روانه خدمت اجبارى شدند. از اين رو، تعدادى از اهالى كربلا كه از جاسوسىهاى او به ستوه آمده بودند او را در قهوهخانه «المستوفى» (1)در محله بابالطاق به قتل رساندند. دولت عثمانى در پاسخ اين شورش تلاش كرد متهمان را دستگير نمايد، به همين علت تعدادى از آنان فرار كرده و بيرون شهر كربلا در باغهاى معروف به «باغ جعفر الصادق عليه السلام» خيمه زدند، دولت عثمانى نيز به آنجا يورش برد و آنان را كشت. (2)
بعد از قيام ماه شعبان سال 1411 ه. ق (1991م) ، مقام امام صادق عليه السلام مورد تعرض قرار گرفت و دولت بعث در پى تخريب بسيارى از اماكن مذهبى در كربلا، اين مقام را بطور كامل ويران نمود. ساختمان مقام قبل از ويرانى، مساحت كمى داشت كه در آن محرابى به طول بيست متر وجود داشت و بر بالاى آن گنبدى كاشىكارى شده بود.
در سال 1994م يكى از صاحبان زمين كه مقام در آن واقع شده است، پايههاى مقام فعلى را بنا نمود. اين پايه تا زمان سقوط رژيم بعث به همان صورت باقى ماند و رژيم بعث زوار را از نزديك شدن به مقام منع مىكرد. بهانه آنان [براى اين كار] نزديكى مقام به مقر سازمان امنيتى بود؛ زيرا مقام پشت اداره امنيت و اطلاعات واقع شده بود.
اكنون، مقام امام صادق عليه السلام توسعه يافته و بازسازى شده است كه مساحت كنونى آن حدود ششصد متر مربع مىباشد. ورودى آن به صورت طاقى با معمارى اسلامى است كه ارتفاع آن حدود شش متر مىباشد و درى از چوپ ساج دارد. حياتى براى استراحت زائرين وجود دارد كه مساحت آن حدود 35٠ متر مىباشد. سمت چپ ورودى، وضوخانه ساخته شده است و راهرويى پوشيده با صفحههاى آلومينيومى كه به مصلايى بزرگ منتهى مىشود، قرار دارد. مصلى به بخش زنانه و مردانه تقسيم مىشود، وسط آن محرابى به مساحت تقريبى پنجاه متر مربع است كه قسمت جلوى آن كاشىكارى شده و در آن كتيبهاى ديده مىشود كه بر آن آيه تطهير نوشته شده است (بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِإِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً) (احزاب: 33) و در دو طرف آن نام امامان معصوم عليهم السلام و برخى از اسماءحسناى الهى نوشته شده است. در همين قسمت پنجرهاى برنزى وجود دارد كه ميان آن لفظ جلاله به صورت گرد نقش بسته و دورتا دور آن نام امامان عليهم السلام نوشته شده است. هم اكنون توليت مقام بر عهده سيد محمد جعفر بحرالعلوم است.
اين مقام در منطقه «باب السلالمه» ، يكى از محلات شهر مقدس كربلا، سمت چپ رودخانه حسينيه و در ورودى شهر از طرف بغداد قرار دارد. از سمت جلو نيز بر
خيابان سدره واقع شده كه اين خيابان به شمال حرم مطهر امامحسين منتهى مىگردد. مقام حضرت مهدى (عج) حدود 65٠ متر با حرم مطهر امامحسين عليه السلام فاصله دارد. در كتابهاى تاريخى به ويژه كتابهايى كه به تاريخ شهر كربلا پرداختهاند، هيچ سندى براى آن وجود ندارد. در كتابهاى جديد نيز توضيحاتى مختصر درباره اين مقام ديده مىشود. عمر اين مقام بيش از 15٠ سال نيست و بهترين سند آن سخن «شيخ عباس قمى» است كه مىگويد: «من نتوانستم اطلاعاتى درباره مقام صاحب الزمان عليه السلام به دست آورم» . (1)
همچنين «سيد محمد باقر مرتضى حسينى» مىگويد: «تاريخ نقش بسته شده بر مقام، سنه 1315 ه. ق است» . (2)
«شيخ محمد سماوى» در سال 1357 ه. ق ارجوزهاى [هزار بيتى] به نظم كشيده كه مطلع آن با اين بيت شروع مىشود:
أحمدك اللّهم يا من ميزا
من البقاع حيزا فحيزا
وى در اين هزار بيت، بيست مقام و زيارتگاه مقدس شهر كربلا را نام برده و توضيح داده است، ولى از مقام حضرت مهدى (عج) سخنى نگفته است، با اينكه از مقام امام صادق عليه السلام كه در كنار مقام صاحب الزمان (عج) است ياد كرده است. اين بهترين دليل است كه مقام صاحب الزمان (عج) در آن زمان محلى ساده بوده كه توجه كافى به آن نشده است. دو ديدگاه درباره منشأ اين مقام وجود دارد كه عبارتند از:
ديدگاه اول
«نزار غنى قيصر» از اهالى منطقه به نقل از ديگران مىگويد:
علت تأسيس مقام اين است كه يكى از علماى كربلا بسيار به اينجا مىآمد و در آنجا نماز مىخواند و مناجات مىكرد، وقتى سبب آن را پرسيدند، جواب داد، ايشان حضرت امام الزمان (عج) را در اين مكان ديده است. اين روايت ضعيف است و نمىتوان به آن اعتماد كرد؛ زيرا كه ناقل اسم عالِمْ را ذكر نمىكند، ولى تأكيد مىكند كه عمر مقام 15٠ سال است.
استاد «سلمان هادى آل طعمه» نيز ذكر مىكند كه امام زمان (عج) در اين مكان نماز خوانده است و اين مكان، بعدها به صورت مقام درآمده است. (1)براى اين سخن سندى معتبر وجود ندارد، فقط مىتوان به اين نكته اكتفا كرد كه اغلب مقامهاى موجود در كربلا محل اقامت اوليا بوده است.
ديدگاه دوم
طبق اعتقاد شيعه، امام زمان (عج) ، انتقام گيرنده خون جدش مىباشد و هميشه يكى از شعارهاى شيعيان در طول تاريخ «أين الطالب بدم المقتول بكربلاء» ؛ «كجاست انتقامگيرنده خون شهيد كربلا» ، بوده است، از اينرو، شايد ساختن مقام در كنار رودخانه فرات با اين ديدگاه صورت گرفته باشد، خداوند به حقيقت آشنا است.
در ابتدا ساختمان مقام، به صورت اتاقى كوچك و گِلى بود. سپس نيكوكارى به نام جعفر در سال 1347 ه. ق (1924م) آن را بازسازى نمود و در ساخت آن از آجر استفاده كرد. «سيد عبدالمهدى اعرجى» (1327 - 1358ه. ق) در ديوان شعر خود ابياتى درباره بازسازى مقام حضرت مهدى (عج) در كربلا آورده كه به شرح زير مىباشد:
1) كربلا فى الذاكره، ص 16٠.
سعي جعفر في بناء المقام
فسامي السماء بأقطابها
مقام غدا للورى كعبةَ
فما يهبط الروح الا بها
فإن جئته فاستلم بابه
وخديك عفر بأعتابها (1)
تمسك بها فهي باب الرجاء
وباب النجاة لطلابها
ولإذن قف أرخوا (طالباَ
فجبريل من بعض بوابها)
جعفر در ساختن اين مقام تلاش كرد و باعث اعتلاى آن در آسمانها گرديد. . . و باعث شد كه اين مقام كعبه اهل دل شود، به گونهاى كه روحالامين فقط در آن فرود مىآيد.
اگر به اين مقام روى مىآورى، بايد كه در آن را ببوسى و گونه خود را به درگاه آن بسايى.
براى خواستههاى خود به آن تمسك جو و بدانكه مايه نجات گرفتاران مىباشد.
براى ورود به آن اجازه بگير و تاريخ بازسازى آن جمله «طالبا فجبريل من بعض بوابها» است.
در مرحلهاى ديگر اين مقام در سال 1378 ه. ق توسط حاج حمزه خليل بازسازى شد. مرتضى وهاب از شاعران كربلا در ابيات زير تاريخ بناى مقام را ذكر مىكند:
شاد للقائم إذ أضحى خليل
بيت قدس فيه برد و سلام
واعتني الحمزة في تجديده
فاستوى منه عماد ورخام
مذ تجلي نوره أرخته
(ضاء للمهدي ركن و مقام) (2)
براى حضرت امام زمان عليه السلام خانه مقدسى برپا شده كه در آن سلامت و عافيت است.
حمزه در تجديد بناى آن اهتمام ورزيد و آن را با سنگ مرمر بازسازى نمود.
و از هنگامى كه نور آن تجلى كرد، تاريخ بازسازى آن جمله «ضاء للمهدى ركن و مقام» است.
در سال 1391 ه. ق (197٠م) نيز حاج محسن حميد ملا مهدى وزنى، بخشى از مقام را تخريب كرد و آن را بازسازى نمود. (1)
آخرين بار در قيام ماه شعبان 1411 ه. ق، رژيم تبهكار بعثى موفق گرديد كه با كمك اربابان آمريكايى خود بسيارى از مساجد، حسينيهها و اماكن زيارتى نظير مقامها و مراقد معروف در كربلا را تخريب كند. اين تخريب شامل مقام امام زمان عليه السلام نيز گرديد، ولى تقدير الهى بر اين قرار گرفته كه اين اماكن پابرجا باقى بماند. از اينرو، در سال 1994م (1414ه. ق) «حاج عباس آل بحر يسارى» از تجار و بزرگان شهر كربلا اين مقام را بازسازى نمود و بناى فعلى از آن زمان تاكنون، پابرجا مانده است.
مقام فعلى در زمينى به مساحت تقريبى 13٠٠ متر مربع ساخته شده است. قسمت مشرف بر خيابان آن به صورت ديوار بلندى به ارتفاع 5/5 متر مىباشد كه سنگى است و در لابهلاى آن طاقهاى اسلامى كاشىكارى شده قرار دارد. بالاى ديوار كتيبهاى از كاشى ديده مىشود كه بر آن آياتى از قرآن نوشته شده است. مقام داراى سه در ورودى مىباشد:
ورودى اول عبارت است از در چوبى دو لنگه به طول 5/4 متر كه بالاى آن كتيبهاى از كاشى ديده مىشود كه بر آن آيات قرآنى نوشته شده و بالاى كتيبه تابلوى نئون قرار دارد كه بر آن عبارت «السلام عليك يا صاحب الزمان (عج)» نوشته شده است. اين در به
1) كربلا فى الذاكرة، ص 16٠.
«بابالفرات» معروف است. زائران، هنگام ورود از اين در، وارد مصلاى بزرگى مىشوند كه بر روى شش ستون از سمت راست و چهار ستون از سمت چپ استوار شده است و در ورودى آن زيارت امام زمان عليه السلام نوشته شده است. در بالاى ديوار كتيبهاى از جنس كاشى ديده مىشود كه بر آن سوره ياسين نوشته شده است. در اين سالن اتاقى براى اداره مقام و سالنى كوچك براى استراحت خدام مقام وجود دارد. اين ورودى داراى تعدادى سالن است كه از سالن اصلى جدا مىشود كه يكى براى مصلى و ديگرى كه سه در دارد و به سالنهاى ديگر نيز متصل است محل استقرار بانوان مىباشد.
درِ ورودى دوم درى دو لنگه و از چوب ساج مىباشد كه پنج متر طول دارد و با نقش و نگارهاى اسلامى مزين شده است. اين در به سالنى باز مىگردد كه داراى كتيبهاى از كاشى است و بر آن سوره ياسين نقش بسته است. اين سالن داراى سه بخش خروجى است كه داراى طاق اسلامى بوده و با چوب ساج پوشيده شده است و به راهرويى راه دارد. كه داراى دو در است كه يكى ورودى اصلى مقام و در خيابان قرار گرفته و ديگرى به ساحل رودخانه منتهى مىشود ايوان نيز از چوب ساج است. ديوارهاى بالاى راهرو آيينه كارى شده، داراى كتيبهاى از كاشى است كه بر آن آياتى از قرآن نوشته شده است. كتيبه ديگرى از جنس كاشى نيز وجود دارد كه در فاصله دو مترى از زمين قرار دارد و بر آن حديثى از رسولاكرم (ص) نگاشته شده است كه به اين شرح است:
نحن سبعة من ولد عبدالمطلب سادة اهل الجنة أنا و علي و جعفر و حمزة والحسن والحسين والمهدي .
ما هفت تن از فرزندان عبدالمطلب سروران اهل بهشت هستيم، من، على، جعفر، حمزه، حسن، حسين و مهدى.
همچنين در ديوار اين راهرو كتابخانهاى از چوب ساج وجود دارد.
خروجى اين راهرو به حيات مقام مىرسد، در آن پنجرهاى نيز وجود دارد كه گمان مىرود محل نماز خواندن امام زمان (عج) است، ولى همانطور كه اشاره شد، سندى براى اين موضوع وجود ندارد.
ديوار حيات مقام به ارتفاع 6٠/1 متر است كه با سنگ مرمر پوشيده شده و بالاى آن كتيبهاى از جنس كاشى ديده مىشود كه بر آن آياتى از قرآن مجيد نوشته شده است. بالاى اين كتيبه مقرنس وآيينهكارى شده و در گوشههاى آن گنبدهاى نيم هلالى
آيينه كارى و مقرنسكارى شده ديده مىشود. از بالاى كتيبه مذكور تا انتهاى گنبد، آيينهكارى و مقرنسكارى شده است و چهار پنجره دارد كه به بيرون باز مىشود كه براى تهويه اين مكان مورد استفاده قرار مىگيرد، داخل گنبد نام دوازده امام نوشته شده است.
پنجره برنزى مقام به طول 5/2 و عرض 5/1 متر و درِ آن از نقره است كه بعد از سقوط رژيم بعث از طرف اداره آستانههاى مطهر در كربلا نصب شده است. اين پنجره بر روى محرابى كه از سنگ مرمر سفيد ساخته شده، نصب شده است. محراب حدود چهار متر ارتفاع دارد و بالاى آن صفحهاى دايرهاى از برنز قرار دارد كه بر آن آيه قرآنى زير نوشته شده است: (بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِوَ لَقَدْ سَبَقَتْ كَلِمَتُنَا لِعِبَادِنَا الْمُرْسَلِينَ*إِنَّهُمْ لَهُمُ الْمَنْصُورُونَ) (الصافات:171و 172) .
در حيات، راهرويى منتهى به ساحل رودخانه وجود دارد كه براى زيارت بانوان ساخته شده است. باقيمانده حيات مقام، به آقايان اختصاص دارد.
درِ ورودى سوم از آهن ساخته شده كه به راهروى منتهى به رودخانه باز مىشود و به آن «باب السلام» مىگويند. بالاى اين در طاقى با معمارى اسلامى و كاشىكارى شده ديده مىشود كه بر آن «باب السلام» نوشته شده است. اين در نزديك پلى است كه
روى رودخانه فرات (حسينيه) قرار دارد و به مقام امام صادق عليه السلام منتهى مىشود. منظره مقام از ناحيه پشتى كه به ساحل رودخانه فرات (حسينيه) مشرف است، به صورت دوازده طاق بزرگ با نقش و نگارهاى اسلامى است و در كنار آن طاقهاى كوچكترى وجود دارد كه با كاشىهاى سبز پوشيده شده است.
ارتفاع اين گنبد از سطح زمين هفده متر است وتمامى آن با كاشى پوشيده شده و بر قاعدهاى به قطر 2٠/19 متر و ارتفاع 5/2 متر قرار دارد كه بر آن كتيبه، آية الكرسى نوشته شده است.
إبصار العين فى أنصار الحسين عليه السلام، محمد بن شيخ طاهر سماوى، قم، انتشارات مكتبة الحيدرية.
احياء عاشوراء، صادق شيرازى، چاپ اول، قم، انتشارات سلسله، 1427ه. ق.
الأخبار الطوال، احمد بن داوود دينورى، تحقيق: عبدالمنعم عامر، قم، منشورات الراضى، 1368ه. ش.
أدب الزائر لمن أمّ الحائر، عبدالحسين امينى، بيروت، مؤسسة البلاغ.
الإرشاد فى معرفة حجج الله على العباد، محمد بن محمد نعمان (شيخ مفيد) ، قم، مؤسسه آلالبيت لإحياء التراث.
أسد الغابة فى معرفة الصحابة، عزالدين أبى الحسين على بن محمد الجرزى، بيروت، دارالمعرفة.
اعيان الشيعه، سيد محسن امين، به كوشش: سيد حسن امين، بيروت، دارالتعارف للمطبوعات، 14٠3ه. ق.
اكسير العبادات فى أسرار الشهادات، فاضل دربندى، قم، دار ذوى القربى.
امالى، ابوجعفر محمد بن حسن طوسى، قم، دارالثقافه، 1394ه. ق.
أمل الآمل، محمد بن الحسن الحر العاملى، چاپ اول، قم، انتشارات نمونه.
أنصار الحسين عليه السلام دراسة عن شهداء ثورة الحسين الرجال والدلالات، محمد مهدى شمسالدين، بيروت، المؤسسة الدولية.
الأنوار النعمانية، نعمة الله الجزائرى، بيروت، منشورات الاعلمى.
بحارالانوار، محمدباقر مجلسى، بيروت، دارالتعارف.
بحارالانوار، محمد باقر مجلسى، بيروت، مؤسسة الوفاء، 14٠3ه. ق.
البداية والنهاية، الحافظ أبى الفداء اسماعيل بن كثير القرشى الدمشقى، بيروت، دار المعرفة.
البطل الأسدى حبيب بن مظاهر، عبدالواحد مظفر، قم، انتشارات انصار.
بغية النبلاء فى تاريخ كربلاء، سيد عبدالحسين الكليددار آل طعمه، بىنا، بىتا.
تاريخ أبى الفداء، أبى الفداء عماد الدين إسماعيل بن على بن ايوبى، بيروت، دار الكتب.
تاريخ الطبرى المعروف بتاريخ الأمم والملوك، ابوجعفر محمد بن جرير الطبرى، بيروت، مؤسسة الأعلمى.
2٠. تاريخ بغداد، الحافط ابوبكر أحمد بن على الخطيب البغدادى، بيروت، دار الكتاب العربى.
تحف العقول، ابن شعبه حرانى، تحقيق: على اكبر غفارى، قم، مؤسسه نشر اسلامى وابسته به جامعه مدرسين، 14٠4ه. ق.
تذكرة الخواص من الأمة بذكر خصائص الائمة، سبط ابن الجوزى، بيروت، المجمع العلمى لأهل البيت.
تراث كربلاء، سلمان هادى آل طعمه، چاپ دوم، بيروت، مطبعة الاعلمى.
تنقيح المقال فى علم الرجال، عبدالله مامقانى، مؤسسه آل البيت لإحياء التراث.
ثورة الامام الحسين ظروفها الاجتماعية وآثارها الانسانية، محمد مهدى شمس الدين، بيروت، مؤسسة الصديقة الطاهرة للاعلام الاسلامى.
جامع الرواة، محمد بن على اردبيلى غروى حائرى، قم، انتشارات كتابخانه مرعشى نجفى، 14٠3ه. ق.
جولة فى الأماكن المقدسة، ابراهيم موسوى زنجانى، بيروت، منشورات الاعلمى.
حياة الإمام الحسين بن على عليه السلام، باقر شريف قرشى، قم، مؤسسة الإسلامية للبحوث.
حياة الامام الحسين عليه السلام، باقر شريف قرشى، نجف، مطبعة الآداب، 1394ه. ق.
3٠. الخرائج والجرائح، قطب الدين راوندى، چاپ اول، قم، مؤسسه امام مهدى عليه السلام، 14٠9ه. ق.
الدر النظيم، يوسف بن حاتم عاملى، قم، مؤسسه نشر اسلامى وابسته به جامعه مدرسين حوزه علميه قم، بىتا.
دراسات حول كربلاء و دورها الحضارى، الندوة العلمية فى لندن، الكويت، طباعة موسسة الزهراء الخيرية.
دعائم الاسلام، قاضى نعمان بن محمد تميمى مغربى، تحقيق: آصف بن على اصغر فيضى، قاهره، دارالمعارف، 1383ه. ق.
ذخيرة الدارين فيما يتعلق بمصائب الحسين و أصحابه، عبدالمجيد بن محمد رضا حسينى شيرازى، قم، انتشارات تحسين.
رحله ابن بطوطه، ابن بطوطه، اكاديميه الممالك المغربيه، 1417ه. ق.
الرسائل العشر، أحمد بن محمد بن فهد حلى، چاپ اول، قم، انتشارات كتابخانه مرعشى نجفى، 14٠9ه. ق.
روضات الجنات، ميرزا محمدباقر موسوى خوانسارى اصبهانى، قم، 139٠ه. ق.
رياض العلماء، ميرزا عبدالله افندى، قم، انتشارات كتابخانه مرعشى نجفى، 14٠3ه. ق.
شبهاى پيشاور، سلطان الواعظين، چاپ اول، قم، 1422ه. ق.
4٠. شرح الأخبار فى فضائل الأئمة الأطهار عليهم السلام، قاضى نعمان بن محمد تميمى مغربى، تحقيق: سيد محمدرضا حسينى جلالى، قم، مؤسسه نشر اسلامى، 14٠9ه. ق.
عاشورا حماسه جاويدان، سيد محمد مازندرانى، بىجا، بىتا.
عتبات عاليات عراق، اصغر قائدان، تهران، مشعر، 1382ه. ش.
العراق قديماً و حديثاً، عبدالرزاق الحسنى، چاپ ششم، بيروت، مطبعة دار الكتب.
عزيز زهرا حسين عليه السلام، سيد محمد حسن نجفى يزدى، قم، كوثر كوير، 1382ه. ش.
عظماء الشيعة، محمد رضا الحكيمى، چاپ اول، بيروت، مؤسسة الاعلمى، 14٠8ه. ق.
على الأكبر عليه السلام، عبدالرزاق مقرم، بيروت، دار الأضواء.
عمارة كربلاء، رؤوف محمد على الانصارى، چاپ اول، دمشق، مؤسسة الصالحى للطباعة، 1427ه. ق.
عمدة الطالب، احمد بن على بن عنبه، تصحيح: محمد حسن آل الطالقانى، نجف، منشورات مطبعة الحيدريه، 138٠ه. ق.
5٠. عوالم العلوم والمعارف والاقوال، عبدالله بحرانى اصفهانى، قم، مؤسسه امام مهدى عليه السلام.
عيون أخبار الرضا عليه السلام، محمد بن على (شيخ صدوق) ، با تحقيق و تعليق و مقدمه حسين اعلمى، بيروت، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، 14٠4ه. ق.
غاية المرام فى تاريخ محاسن بغداد دار السلام، ياسين بن خير الله العمرى الخطيب الموصلى، مخطوط.
الفتوح، ابو محمد احمد بن اعثم، تحقيق: على شيرى، بيروت، دارالاضواء، 1411ه. ق.
الفصول المهمة فى معرفة الائمة، على بن احمد مالكى مكى، قم، دارالحديث.
فضة خادمة الزهراء، كريم جهاد حسانى، چاپ اول، قم، انتشارات طليعه نور، 1427ه. ق.
القول السديد بشأن الحر الشهيد، سيد محمد هادى حسينى خراسانى حائرى، قم، انتشارات مكتبة الحيدرية.
الكافى، ابوجعفر محمد بن يعقوب كلينى، چاپ پنجم، تهران، دار الكتب الاسلامية، 1386ه. ق.
كامل البهائى، حسن بن على بن محمد طبرى، قم، انتشارات مكتبة الحيدرية.
6٠. الكامل فى التاريخ، ابوالحسن علىبن محمد بناثير جزرى، بيروت، دار صادر، 1385ه. ق.
الكامل فى التاريخ، عز الدين أبى الحسين على بن محمد الجزرى، بيروت، دار المعرفة.
الكبريت الأحمر فى شرائط المنبر، محمدباقر قانى بيرجندى، قم، انتشارات مكتبة الحيدرية.
كربلا و حرمهاى مطهر، سلمان هادى آل طعمه، مترجم: حسين صابرى، تهران، مشعر، 1378ه. ش.
كربلاء فى الذاكرة، سلمان آل طعمه، بغداد، مطبعة العانى، 1988م.
كشف الغمّة فى معرفة الأئمة، ابوالحسن علىبن عيسى اربلى، بيروت، دارالأضواء، 14٠5ه. ق.
كشف الغمة فى معرفة الأئمه، ابوالحسن على بن عيسى بن أبى الفتح اربلى، قم، انتشارات مكتبة الحيدريه.
اللؤلؤ والمرجان، حسين نورى.
اللهوف على قتلى الطفوف، رضى الدين ابىالقاسم على بن طاووس، تهران، دار الأسوة.
مثير الاحزان، ابن نما حلى، نجف، مطبعة الحيدريه، 1369ه. ق.
7٠. مجلة الانتظار، تاريخ 5 ربيع الثانى 1427ه. ق.
مجلة المنار الكربلائية، العدد الثانى، 1424ه. ق.
مجلة تراثنا، العدد الثانى، مؤسسة آل البيت عليهم السلام لإحياء التراث.
مجلة ينابيع، العدد 15، 1427ه. ق.
مجلة ينابيع، العدد 17، 1428ه. ق.
المجموعة الموضوعية مع الركب الحسينى، محمد امين الامينى، مركز الدراسات الاسلامية، ممثلية ولى الفقيه فى حرس الثورة الاسلامية.
المجموعة الموضوعية مع الركب الحسينى، محمد جعفر الطبسى، مركز الدراسات
الاسلامية، ممثلية ولى الفقيه فى حرس الثورة الاسلامية.
المختار الثقفى، باقر شريف القرشى، چاپ اول، دار الذخائر الاسلامية.
مرآة العقول، محمدباقر مجلسى، تهران، انتشارات دار الكتب الاسلامية.
8٠. مراقد المعارف، محمد حرز الدين، چاپ اول، 1389ه. ق.
مروج الذهب و معادن الجوهر، ابى الحسن على بن الحسين بن على المسعودى، بيروت، موسسة الأعلمى.
المزار، شهيد اول، تحقيق: مدرسه الام المهدى (عج) ، قم، مؤسسة الامام المهدى (عج) ، 1410ه. ق.
المزار، مهدى القزوينى، بيروت، دار الرافدين.
مسند زيد بن على، زيد بن على بن الحسين عليه السلام، بيروت، دارالمكتبة الحياة، بىتا.
مشارق انوار اليقين فى أسرار أميرالمؤمنين، الحافظ رجب البرسى، چاپ اول، بيروت، منشورات الاعلمى، 1422ه. ق.
مشاهد العترة الطاهرة وأعيان الصحابة والتابعين، عبدالرزاق كمونه الحسينى، بيروت، موسسة البلاغ.
مصباح المتهجّد، ابوجعفر محمد بن حسن طوسى، بيروت، مؤسسة فقه الشيعة، 1411ه. ق.
معالى السبطين فى أحوال الحسن والحسين عليهماالسلام، محمد مهدى حائرى مازندرانى، قم، انتشارات شريف رضى.
المعجم الكبير، سليمان بن احمد طبرانى، تحقيق: حمدى عبدالمجيد السلفى، بيروت، داراحياء التراث العربى، بىتا.
9٠. معجم رجال الحديث، ابوالقاسم موسوى خويى، نجف اشرف، مطبعة الاداب.
مقاتل الطالبيين، ابىالفرج اصفهانى، قم، انتشارات مكتبة الحيدرية.
مقتل الإمام الحسين عليه السلام، عبد الرزاق مقرم، قم، انتشارات مكتبة الحيدرية.
مقتل الحسين الخوارزمى، قم، انوار الهدى.
مناقب آل أبىطالب، ابوجعفر محمد بن على بن شهر آشوب سورى مازندرانى، قم، ذوىالقربى.
مناقب آل ابىطالب عليهم السلام، أبوجعفر محمد بن على بن شهر آشوب مازندرانى، به كوشش تعدادى از استادان نجف اشرف، نجف اشرف، مكتبة الحيدريه، 1376ه. ق.
المنجد، شهاب الدين أبوعمرو، بيروت، مطبعة دار الفكر.
موسوعة العتبات المقدسة، جعفر الخليلى، چاپ دوم، بيروت، موسسة الاعلمى، 14٠7ه. ق.
موسوعة دائرة المعارف الشيعية، محمد حسين الاعلمى، بيروت، منشورات الاعلمى.
موسوعة كربلاء، لبيب بيضون، قم، طليعة نور.
الميزان فى تفسير القرآن، سيد محمد حسين طباطبايى، قم، جامعة المدرسين فى حوزة العلميه قم، بىتا.
10٠. ناسخ التواريخ، ميرزا محمد تقى سپهر لسان الملك، قم، انتشارات مدين.
نفس المهموم فى مصيبة سيدنا الحسين المظلوم، شيخ عباس قمى، قم، انتشارات مكتبة الحيدرية.
نهضة الحسين عليه السلام، هبة الدين الحسينى الشهرستانى، بيروت، مؤسسة البلاغ.
هدية الزائرين و بهجة الناظرين، شيخ عباس قمى، قم، مؤسسه جهانى.
واقعه كربلا، على نظرى منفرد، قم، جلوه كمال، 1382ه. ش.
وسائل الشيعه، محمدبن حسن حر عاملى، تهران، مكتبة الاسلاميه، 1383 ه. ق.
الوسيلة إلى نيل الفضيلة، عماد الدين طوسى، چاپ اول، قم، انتشارات كتابخانه مرعشى نجفى، 14٠8ه. ق.
وقعة صفين، نصر بن مزاحم منقرى، تحقيق: عبدالسلام محمد هارون، قم، مكتبة آيتاللهالمرعشى النجفى، 1376ه. ش.