ghaemiyeh.com
سرشناسه : كيانوري، نورالدين، ۱۲۹۴ - ۱۳۷۸.
عنوان و نام پديدآور : گفتگو با تاريخ/نورالدين كيانوري.
مشخصات نشر : تهران: موسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي، ۱۳۸۶.
مشخصات ظاهري : 837 ص.
شابك : ۷۰۰۰۰ ريال:978-964-5645-77-7
وضعيت فهرست نويسي : فيپا
موضوع : كيانوري، نورالدين، ۱۲۹۴ - ۱۳۷۸ -- مصاحبهها.
شناسه افزوده : موسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي.
رده بندي كنگره : ۵۱۳۸۶ آDSR۱۵۲۸/۵/ك۸۷
رده بندي ديويي : ۹۵۵/۰۸۲۴۰۴۵۲
شماره كتابشناسي ملي : ۱۰۲۶۸۲۷
توضيح5
مقدمه7
تاريخ و تاريخنويسي25
قضاياي حزب ايران125
نقش بريتانيا در روي كار آوردن رضاخان143
دوران پادشاهي محمدرضا149
تدارك كودتا261
غرب، غربشناسي و آمريكا419
نفوذ فرهنگي، سياسي بيگانگان و جريان روشنفكري487
اتحاد جماهير شوروي، كمونيسم و سوسياليسم507
تاريخ و ضرورت مطالعه آن؛ تاريخ معاصر ايران533
فهرست اعلام797
عكسها823
كتاب «گفتگو با تاريخ» متن كامل مصاحبه با «نورالدين كيانوري»(1)دبيراول حزب توده است. نيمه اول اين كتاب، پيش از اين با همين عنوان در سال 1376 توسط انتشارات نگره چاپ شده بود و با درگذشت كيانوري در سال 1378 دستاندركاران مصاحبه موفق به اصلاح و رفع ابهام متن افزوده، نشدند.
اينك مؤسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي ضمن بازيابي نيمه دوم مصاحبه، آن را به همراه بخش پيشين در يك كتاب مستقل با همان عنوان تقديم ميدارد. در ويرايش كتاب حاضر تغيير و اصلاح اندكي به شرح زير به عمل آمده است:
در بخش پيشين تنها به اصلاح اغلاط چاپي بسنده شده است.
در بخش جديد توضيحات مختصري در پاي بعضي صفحهها افزوده شده است.
1) ـ نورالدين كيانوري: فرزند حاج شيخ مهدي نوري، در تابستان 1294 شمسي در بخش «بلده» از توابع شهرستان «نور» چشم به جهان گشود. در سن نوزده سالگي تحصيلات متوسطه خود را در مدرسه دارالفنون تهران به پايان ميرساند و در سال 1314 براي ادامه تحصيل راهي آلمان ميشود. كيانوري پس از گذراندن تحصيلات عاليه خود در رشته ساختمان و معماري، سرانجام در سال 1319 پس از پنج سال اقامت در آلمان به ايران مراجعت ميكند. وي پس از پايان دوران نظاموظيفه، در سال 1321 رسماً به حزب توده ايران ميپيوندد و در سال 1326 پس از برگزاري دومين كنگره حزب به سمت عضو كميته مركزي و عضو هيئت اجرائيه انتخاب ميگردد. در سال 1327 به دنبال ترور نافرجام شاه در دانشگاه تهران، به همراه جمعي از اعضاي حزب توده دستگير و زنداني ميشود و در سال 1329 پس از فرار از زندان به زندگي مخفي روي ميآورد و سرانجام در سال 1334 به شوروي ميرود و پس از دو سال اقامت در شوروي راهي جمهوري دمكراتيك آلمان ميشود و از سال 1351 تا اواخر 1357 تفكرات سياسي خود را عملاً در رهبري حزب اعمال ميكند. پس از برگزاري «شانزدهمين پلنوم» كميته مركزي حزب توده در اسفندماه 1357 كيانوري با اكثريت آراء به مقام دبيراولي حزب منصوب و در ارديبهشت ماه 1358 به ايران بازميگردد و تا زمان بازداشت و انحلال حزب در همين سمت باقي ميماند. او در سال 1378 در تهران درگذشت.
آدمي در «حال» ميزيد و چشم به «آينده» دارد. تاريخ به «گذشته» مينگرد. امّا انسان و جوامع انساني را از تاريخگريزي نيست چرا كه شناخت هويت و آگاهي از موقعيت و شرايطي كه در آن زندگي ميكنيم و ساختن آينده، بدانسان كه از خطاها و اشتباهات گذشته پرهيز شود، بدون شناخت درست گذشته ناممكن است. هم از اين روي، از ديرباز و در تمامي تمدنهاي بشري، انسانها و جوامع گوناگون براي شناخت و آگاهي بر هويت و درك موقعيت خويش و نيز براي تعيين مسير و راه آينده خود در تاريخ نگريستهاند تا از حكمتي كه در سينه تاريخ و تجربههاي بشري نهفته است، در حد بصيرت خود، بهره گيرند. تاريخ، انباشت تجربهها و آزمونهاي بشري بر عرصة گيتي و راوي تلاش آدمي در قلمرو فرهنگ و زندگي است و براي آنان كه چشم بينا و گوش شنوا و خرد و آگاهي و توانايي نقد و نقادي دارند، معلمي حكمتآموز است. حكمتآموزي تاريخ و روايت گذشتگان چندان است كه در كتب آسماني براي آموزش و تذكر و تربيت و تنبه صاحبان بصيرت از مثالها و شواهد تاريخي بهره گرفته شده است. در قرآن مجيد اشارات بسياري به تاريخ گذشته اقوام وجود دارد و بر ويژگي حكمتآموزي تاريخ تأكيد شده است «و پيش از شما سنتها و راه و رسمهايي بوده است. پس در زمين گردش كنيد و ببينيد كه پايان كار تكذيبكنندگان چگونه بوده است». (آلعمران، 137)
ابوالفضل بيهقي، مؤلف تاريخ بيهقي در همين معنا مينويسد« تاريخ خزائن اسرار امور است ... و هر كه از علائم تاريخ اعراض كند دست زمانه بر وي دراز شود. هر كه در تاريخ تأمل كند در هر واقعه كه او را پيش آيد نتيجة عقل جمله عقلاي عالم به وي رسيده باشد». مؤلف مفتاحالسعاده و مصباحالسياده هدف تاريخ را «آشنايي بر حالات گذشتگان» ميداند و
مينويسد «عبرت گرفتن از اين حالات و پند پذيرفتن از آنها و دستيابي به ملكه تجربهاي كه انسان را بر دگرگونيهاي زمان آگاه كند و از زيانهائي كه گذشتگان بدان مبتلا گشتهاند بركنار دارد بر سودهايي كه بر گذشتگان حاصل شده است به سوي انسان طيبه كند.»(1)
حافظة هر فرد بخش مهمي از هويت او و حاوي تجربهها و دانستههاي اوست و از اينرو حافظة هر كس بر خرد و آگاهي و بينش او و از اين رهگذر بر زندگي و آيندة او نقشي پررنگ برجاي ميگذارد. تاريخ، حافظة جمعي جوامع بشري است و هر جامعه با خودآگاهي و وقوف بر تاريخ خود ـ كه حافظة جمعي و مشترك اوست ـ هويت خويش باز ميشناسد و بر ابعاد و ويژگيهاي آن آگاهي مييابد. جوامع بشري در پرتو بصيرت تاريخي كه راه بر تكرار خطاها و اشتباهات مي بندد، توانها و قابليتهاي خويش را باز ميشناسد و اين روند به ويژه براي نسل جوان اهميتي مضاعف دارد. گذر زمان و زمانه، گذر نسلها و تجربهها است و با هر گردشي در تاريخ، نسل جوانتري پديد ميآيد كه در تجربههاي نسلهاي پيش از خود حضور ندارد و تنها بانگريستن در تاريخ و خودآگاهي تاريخي است كه برگذشتة خود وقوف يافته و هويت خود را درمييابد.
تاريخ، روايتكننده گذشتة مشترك و تجربههاي واحد ملتها است و آگاهي بر گذشتة مشترك، زمينهساز وحدت ملي و فرهنگي است و از اينرو ست كه گذشتة مشترك و آگاهي بر تاريخ مشترك را يكي از مؤلفههاي اصلي هويت و وحدت ملتها و جوامع ميدانند. حذف تاريخ از آگاهي جمعي و فرهنگ ملي بدان ميماند كه حافظة فردي انساني را از ميان برداريم كه در هر دو مورد كار به انحلال هويت و شخصيت ميانجامد. تحريف تاريخ يك ملت يا جامعه نيز آسيبپذيري آن ملت و جامعه را به دنبال دارد و چه بسا كه بياعتنايي به تاريخ يا تحريف آن نتايج دردباري را بر ملتها تحميل كرده است.
نگريستن در تاريخ، نگريستن در خويشتن جمعي است و آدمي از آغاز شكلگيري تمدن بشري ناگزير از نگريستن در خويشتن و حافظة جمعي خود بوده است. بر اين زمينه، تاريخنويسي به شيوههاي گوناگون و در قالبها و سطوح مختلف از اساطير و قصه و روايت و خاطرة فردي تا متنهاي عمومي و تخصصي و آكادميك، در تمدن بشري پيشينهاي ديرينه دارد. امّا پيشينة «تاريخ» همچون علمي روشمند و استوار بر متدولوژي تعريف شدة تحقيق
1) ـ صادق آئينهوند، علم تاريخ در اسلام، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، 1364.
و بررسي، همچون علمي كه فراتر از روايتها و خاطرات و اسناد و مدارك، دادهها را گرد آورده، طبقهبندي كرده، در بوته نقد و بررسي علمي و روشمند، سنجيده و بر مبناي روش علمي، تصويري، منقّح و پيراسته و نزديك به اصل و تحليلي جامع و درست به دست دهد بيش از يك قرن و نيم نيست. سابقة «فلسفه تاريخ» را در آثار فلاسفه يونان باستان، رشد و ارتقاء آن را در آثار مورخان و فلاسفه اسلامي، شكلگيري آن را در دورة رنسانس و اوجگيري آن را در آثار فلاسفة خردگراي اروپا در قرون 17 و 18 ميتوان ديد امّا تاريخ، همچون علم روشمند و عيني و مشخص در قرن نوزدهم به قلمرو علوم انساني پيوست و از اين دوران بود كه تاريخنويسي علمي رو به تكامل نهاد.
تاريخنويسي براي رسيدن به علم تاريخ موانع بسياري را در راه داشته است كه از مهم ترين آنها ميتوان به تأثيرگذاري ذهنيت راوي در روايت و ذهنيت و ديدگاه مورخ در اثر او اشاره كرد. آدميان از ديرباز تاريخ نوشتهاند و ادعاي آن را داشتهاند كه تصويري عيني و واقعي و بيطرفانه از رويدادها و واقعيتها به دست ميدهند. امّا جامعهشناسي تاريخي، كه خود محصول تكامل مرحلهاي از تاريخنويسي است، در اين ادعا به ترديد نگريست و نقد و بررسيها نشان داد كه هر كس از ديدگاه خاص خود و از منظر خويش به جهان و به رويدادها و تاريخ مينگرد و جهان و تاريخ را چنان كه با منظر ذهني او ميخواند، در مييابد و تحليل و تفسير ميكند و ارائه ميدهد. شناخت آدمي به ويژه در قلمرو علوم انساني، حاصل و برآيند ذهن و عين است و به ذهنيت فاعل شناسايي كه آدمي است، مشروط است. ذهنيت،منظر و ديدگاه آدمي كه ديدگاه راوي تاريخ است، همواره محدود، مشروط و نسبي است. آدمي از ديدگاه خود و متناسب با شرايط و موقعيت اجتماعي و فرهنگي و روانشناختي و متناسب با منافع و علائق فردي و جمعي خود و در حد دانش خود به تاريخ مينگرد و از منظر حال خود،گذشته را در مييابد و از اينروست كه تحريف تاريخ، گرچه گاه آگاهانه و عامدانه و در پي مقاصد خاص است، امّا اغلب ريشه در تأثيرگذاري منظر و ديدگاه نگرنده، راوي و مورخ دارد. در اين ميان خاطرات شخصيتهايي كه در حوادث تاريخي يك دوران نقش داشتهاند، گرچه براي مورخان و علاقمندان به تاريخ، اسنادي با ارزش بشمار ميروند امّا بيش از ديگر اسناد و دادهها و مدارك تاريخي از ديدگاه و منظر و ذهنيت و موقعيت و منافع و علائق فردي و اجتماعي راويان تأثير ميپذيرند و نقش ذهن و روانشناسي و ساختار شخصيتي راوي در آن چه روايت ميكند، بسيار پررنگ است. در چنين متوني راويان عامدانه يا ناآگاه تنها بخشها و
ابعادي از رخدادها و واقعيتها را، بدانسان كه خود دريافتهاند و يا بدانسان كه به سود خود ميپندارند بيان ميكنند، چشم بر رويدادهايي ميبندند و واقعيتهايي را كتمان ميكنند. هم از اين روست كه در اينگونه متنها، علاوه بر تاريخ، منظر و ديدگاه راويان را نيز ميتوان ديد و به همين دليل بدون شناخت و نقد منظر و ديدگاه و نقش و موقعيت راويان نميتوان دربارة روايت آنان داوري درست و جامعي به دست داد.
اما به رغم موانعي كه در راه رشد و تعالي تاريخنويسي وجود داشته است، همانگونه كه اشاره شد تاريخنويسي در تمامي تمدنهاي بشري از دلمشغوليهاي اصلي آدميان بوده است و در تمدن اسلامي نيز پيشينهاي پربار و ديرينه دارد تا آنجا كه برخي برآنند كه در تمدن اسلامي «ظهور علم تاريخ با ظهور اسلام ملازمت تام داشته»(1)است و « اشاره به ماهيت و هدف و شيوة علم تاريخ در اسلام مسبوق به همان آغاز ظهور اسلام است و آن را ميتوانيم در قرآن كريم و در ميان احاديث پيامبر بيابيم».(2)
تاريخنويسي در تمدن اسلامي همپاي گسترش دين اسلام از شبه جزيرة عربستان به ديگر نقاط دنيا رشد و ارتقاء يافت. از «عبيداللهبن ابيراقع» كاتب امام علي (ع) و عوانةبن حكم (متوفا به سال 147 هجري)كه اثري به نام«كتابالتاريخ» را تأليف كرد و محمدبن اسحاق (متوفا به سال 151 هجري)، تا آثاري كه در سدة 14 هجري تأليف شد، مورخان مسلمان بر بستر تمدن اسلامي آثار پرباري در تاريخنويسي پديد آوردهاند كه از متون ارزشمند تمدن بشري بشمار ميروند. مسلمانان در رشتهها و شعب مختلف تاريخنويسي از مغازي و سيره و رجال و مقاتل و تراجم و طبقات و فتوح و خراج و انساب گرفته تا تاريخ بلاد و شهرها و جنگها و حرفهها و تاريخ فرقهها و اديان و مذاهب و نيز در نگارش تاريخ عمومي و سياسي صدها اثر باارزش به زبانهاي فارسي و عربي تأليف كردهاند كه برخي از آنها به عنوان گنجينههاي علوم انساني و فلسفه در جهان شناخته شدهاند. تنوع و كثرت و كيفيت متعالي متون تاريخي مسلمانان نشانة اهميت و توجهي است كه در تمدن اسلامي براي تاريخ و تاريخ نگاري قائل بودهاند. آثار مسلمانان و بهويژه ايرانيان در زمينة تاريخ عمومي و تخصصي و فلسفة تاريخ در پيشرفت علوم انساني در تمدن بشري نقش و تأثير مهمي داشته
و تاريخنويسي و تحقيق در ملل و نحل و فرق و مذاهب در تمدن اسلامي و ايران بعد از اسلام از شعبههاي مهم دانش بشري به شمار ميرفته است.
در بستر تمدن اسلامي آثار برجستهاي چون تاريخ يعقوبي (احمدبن ابييعقوب ـ قرن سوم ﻫ) ـ تاريخ طبري ـ تاريخ الامم و الرسل (محمدبن جريربن كثير طبري، 224 ـ 310 ﻫ) ـ مروج الذهب، (عليبن الحسين مسعودي، 287 ـ 345 ﻫ) ـ مقدمه ابنخلدون، الملل و النحل (عبدالكريم شهرستاني ـ 548 ﻫ) ـ الكامل فيالتاريخ (ابن اثير، 630 ﻫ) ـغرر اخبار ملوك (ثعلبي، 429 ﻫ) ـ تاريخ بلعمي (ابوعلي بلعمي، 366 ﻫ) تاريخ بيهقي (ابوالفضل بيهقي، 470 ﻫ) ـ تاريخ جهانگشا (عطا ملكجويني، 681 ﻫ) ـ روضة الصفا (ميرخواند، 903 ﻫ) ـ جامعالتواريخ (رشيدالدين فضلالله، 718 ﻫ) ـجهانگشاي نادري (مهديخان استرآبادي) ـ زبدةالتواريخ (حافظ ابرو، 834 ﻫ) ـ ناسخالتواريخ (محمدتقي سپهر) ـ عالمآراي عباسي (اسكندر بيكمنشي، 1043) ـ عالمآراي اميني (فضلالله روزبهان، 927 ﻫ) و صدها اثر برجستة ديگر در رشتههاي گوناگون تاريخ تأليف شد. تنوع و كثرت آثار مورخان مسلمان و به ويژه آثار مسلمانان ايراني، به زبان فارسي و به نظم و نثر، دامنهاي چنان گسترده دارد كه حتي تدوين فهرست و محتواي اين آثار ميتواند موضوع رسالههاي تحقيقي باشد. در تمدن اسلامي ايران، تاريخنويسي به شرح و توصيف و گزارش و تحليل تاريخ گذشته محدود نشده و كتب تاريخي اغلب علاوه بر تاريخ، حاوي حكمت و فلسفه و جامعهشناسي و آموزشهاي ديني واخلاقي بودهاند. بسياري از مورخان ايراني از زمان نگارش «تاريخ سيستان» در عصر ساماني و «تاريخ بيهقي» در عصر غزنوي به بعد همراه با نقل و روايت تاريخ، اعتقادات و باورهاي ديني و اخلاقي و فلسفي و خرد و حكمت اسلامي را در آثار پربار خود آوردهاند و از اين زاويه است كه برخي متون تاريخي مسلمانان و به ويژه ايرانيان ارزشي چند جانبه دارد و حتي برخي از آنها در نظم و نثر فارسي از نظر ادبي آثاري برجستهاند و به عنوان مثال اثري چون تاريخ بيهقي از زمان نگارش خود در قرن پنجم هجري تاكنون بر قلّه ادبيات منثور فارسي ميدرخشد.
اما به رغم اين در بسياري از آثار و به ويژه در آثاري كه مورخان درباري به دستور پادشاهان يا قدرتمندان محلي تأليف كردهاند، نقش مردمان و نهضتهاي مردمي در تاريخ يا ناديده گرفته شده و يا تحريف شده است. اينگونه مورخان در آثار خود هويت و سنتهاي مردمي و مذهبي مردم را ناديده گرفته و بر زندگي مردمان چشم بستهاند. سعدي گفته بود:
«اين كه در شهنامهها آوردهاند ـ رستم رويينتن و اسفنديار ـ تا بدانند اين خداوندان ملك ـ كز بسي خلق است دنيا يادگار» امّا مورخاني كه به دستور «خداوندان ملك» تاريخ مينوشتند و از منظر حاكمان به تاريخ مينگريستند از خلق غفلت داشتند و هر جا كه به ناچار از مردم و حركتهاي مردمي مينوشتند تصويري گژديسه و تحريف شده به دست ميدادند. تاريخ را شرح فتوحات شاهان ميدانستند و تذكره اربابان قدرت و نه بستر حركت مردمان و از اين روي بود كه در اينگونه آثار نشاني از مردم و هويت ملي و مذهبي آنان ديده نميشود.
در عصر مشروطه در جهاننگري ايرانيان به دلايل گوناگون تحولاتي رخ داد و هم در اين زمان بود كه اولين تأثيرات خردگرايي، ليبراليسم و ناسيوناليسم از فرهنگ اروپاي غربي به ايران راه يافت و اين نگرش تأثير خود را بر تاريخنويسي ايران نيز برجاي گذاشت. آشنايي با فرهنگ غربي توجه تاريخنويسان ما را به مطالعة زندگي مردمان برانگيخت و آنان را با شيوههاي علمي و عيني تحقيق و بررسي در تاريخ آشنا كرد، اما تقليد از الگوها و قالبها انديشة غربي را نيز رواج داد و قوالبي را پديد آورد كه مورخان ما را از ديدن بسياري از واقعيتهاي جامعة ما بازداشت. برخي از غربيان به تاريخ معاصر ايران پرداختند و دراين زمينه آثاري نوشتند. اينان به دو گروه مأموران مستقيم استعمار و محققان مستقل تقسيم ميشوند، امّا هر دو گروه قالبها ليبراليسم غربي را بر تاريخ ايران تحميل كردند و از آن منظر به تحليل و بررسي و داوري برخاستند. از ايرانياني كه به نگارش تاريخ معاصر در اين دوره پرداختند گروهي از اعضاء فراماسونري بودند و گروهي مستقل و داراي گرايشات مليگرايانه. فراماسونرها ايران را در وابستگي به قدرتهاي سلطهگر غربي ميخواستند و هواخواه تقليد مطلق از الگوهاي غربي بودند. مورخان مستقل گرچه آرزوي استقلال كشور را در سر داشتند امّا از نظر فكري و فرهنگي از ليبراليسم و خردگرايي غربي متأثر بوده و در همان قالبها و از همان منظر به جامعه خودي و تاريخ ما مينگريستند. اينان را ميتوان اسلاف مليوني دانست كه در دهههاي بعدي در صحنة سياسي ايران فعال شدند. چند اثر مهم تاريخي اين دوره از آن جمله تاريخ مشروطه و تاريخ 18 ساله آذربايجان، تاريخ بيداري ايرانيان، تاريح احزاب سياسي، زندگي احمدشاه و تاريخ مشروطه و تاريخ 25 ساله ايران حسين مكّي را اين گروه نوشتند. در آثار اينان نيز نقش مردم و هويت مذهبي آنان اغلب ناديده گرفته ميشد.
با كودتاي 1299رضاخان و استقرار ديكتاتوري او از 1304 به بعد دستاوردهاي انقلاب مشروطه در عرصه آزاديهاي مدني و اجتماعي و سياسي بر باد رفت. ديكتاتوري رضاخاني با
تكيه بر انگلستان و در اواخر آلمان ميكوشيد تا با اعمال سركوب فيزيكي و خشونت و زور جامعة ايراني را به تقليد از جوامع غربي وادار كند. ديكتاتوري رضاخاني كه در قالب سلطاني مستبد جلوه ميكرد، توجيه ايدئولوژيك و فرهنگي خود را در وطنپرستي و ناسيوناليسم افراطي و شوونيسم ميجست و براي مشروعيت بخشيدن به نظام ستمشاهي و ديكتاتوري و برانگيختن احساسات شوونيستي، ايران قبل از اسلام و نظام شاهنشاهي را تبليغ كرده و به عنوان الگوي مطلوب و متناسب با جامعة ايراني معرفي ميكرد. بر بستر اين تفكر بود كه موجي تازه در تاريخنويسي ايراني پديد آمد كه به تاريخ ايران قبل از اسلام ميپرداخت و آن را چون «عصر طلايي» و دوران عزت و اقتدار و پيشرفت ايرانيان در پرتو نظام شاهنشاهي معرفي ميكرد. توجه به تاريخ ايران قبل از اسلام در اين دوره زمينهاي براي ترجمه و تأليف كتابهايي دربارة ايران قبل از اسلام فراهم كرد كه از آن ميان ميتوان به كتاب مشيرالدوله پيرنيا، آثار ابراهيم پورداود، ذبيحالله سپهري، دكتر محمد معيني، دكتر زرينكوب، رضا زادهشفق، پيرنيا و ... اشاره كرد.
جنگ جهاني دوم و ورود قواي متفقين به ايران در شهريور 1320 به ديكتاتوري رضاخاني پايان داد و از شهريور 20 تا كودتاي 28 مرداد 1332 فرصتي پديد آمد كه احزاب و سازمانهاي سياسي در عرصه جامعه ايراني فعال شوند. نهضت ملي براي ملي كردن صنعت نفت زمينهساز رشد مليون و تفكر ملي شد و از اين رهگذر دو سازمان مهم سياسي ايران آن روزگار «جبهه ملي و احزاب آن» و «حزب توده» پا گرفتند. جبهه ملّي توسعة ايران را در نظامي ميجست كه با حفظ استقلال كشور و دموكراسي غربي از الگوهاي فكري و فرهنگي اروپايي تبعيت كند و حزب توده انديشهها و برنامههاي خود را از اتحاد شوروي آن زمان ميگرفت. اين دو ديدگاه در تاريخنويسي و نگارش تاريخ نيز تأثير گذاشتند. گرايش اول، مورخان مليگرا را پديد آورد و گرايش دوم به تأليف و انتشار آثاري منجر شد كه قالبها و چارچوبهاي ماركسيسم روسي بر آن حاكم بود. مليگرايان همچنان كه اسلافشان در عصر انقلاب مشروطه از منظر ليبراليسم و خردگرايي و ناسيوناليسم به تاريخ مينگريستند و هويت ديني مردم و نقش مردم را در تاريخ ناديده ميگرفتند و گرايش چپ كه در آن زمان در حزب توده تجلي مييافت، تاريخ را از منظر منافع حزب و شوروي و ماترياليسم تاريخي به روايت استالين، تحليل و بازسازي ميكرد. از ويژگيهاي مهم و برجستة ماركسيسم روسي در آن روزگار را دگماتيسم و تحميل مفاهيم و قالبها از پيش تعيين شده بر واقعيتها ميدانند. در
اين شيوه انديشه مفاهيم و قالبها و نتايج از پيش تعيين شده است و كار مورخ تنها آن است كه واقعيتها و دادههاي تاريخي را چنان تحريف كند كه به قالب آن مفاهيم و قالبهاي تنگ و خشك درآيند. الگوبرداري از اين شيوه از سويي و نگارش كتابهايي كه در آنها منافع حزب، تبليغ اهداف حزبي و بزرگ كردن شخصيتهاي حزبي بر بيان واقعيتها مرجح بود، را ميتوان از سوي ديگر مهمترين مشخصه آثاري دانست كه حزب توده درباره تاريخ معاصر ايران، تدوين و منتشر كرده است.
كودتاي 28 مرداد 1332 به آزاديهاي اجتماعي و سياسي پايان داد. حكومت شاه از سال 1341 به بعد پايگاههاي قدرت و ديكتاتوري خود را استحكام بخشيد. در داخل كشور جز در يكي دو مورد، هيچ اثر با ارزشي از هيچ زاويهاي در زمينه تاريخ معاصر نوشته نشد. احزاب و سازمانهاي سياسي به بنبست رسيدند و در اين ميان بودكه طليعههاي انقلاب اسلامي شكل گرفت. در اين دوره بود كه در زمينة تاريخنويسي انديشههاي تازهاي مطرح شد. جلال آلاحمد در كتاب غربزدگي كوشيد تا نگاهي تازه را در تاريخنويسي مطرح كند. هرچند كه كتاب او مسايل ديگري را دنبال ميكرد. تحقيقاتي نيز دربارة نهضت مشروطه مانند ايدئولوژي مشروطيت از فريدون آدميّت به چاپ رسيد كه دنباله همان تفكرات ليبراليستي بود.
از چند اثر كه بگذريم يكي از ويژگيهاي تاريخنويسي ايران از مشروطه تا انقلاب اسلامي را ميتوان در اين ديدگاه ديد كه مورخان ملي و درباري و چپي نقش مذهب و هويت مذهبي فرهنگ ايراني را ناديده ميگرفتند و از اينرو نميتوانستند حركتهاي مردم ما را در تاريخ بررسي كنند و چنين بود كه بخش مهمي از گرايشهاي عامل در تاريخ ايران از نظر اين مورخان پنهان ميماند و قالبهاي ماركسيستي يا غربي آنان قادر به درك نقش مذهب و هويت ديني فرهنگ ما نبود.
از پيروزي انقلاب اسلامي تا امروز توجه و اقبال ايرانيان و به ويژه جوانان به مطالعه و شناخت و بررسي تاريخ معاصر به نحو چشمگيري رو به افزايش و گسترش داشته است تا حدي كه ميتوان گفت توجه به تاريخ و تاريخنويسي و به ويژه اقبال به مطالعه و شناخت تاريخ معاصر در ايران هرگز تا اين حد نبوده است. كساني كه در حوادث تاريخ معاصر نقش داشتهاند، به نگارش و انتشار خاطرات خويش در داخل و خارج از كشور همت گماشتند. آثار بسياري از مورخان، گزارشگران و خاطرهنويسان غربي دربارة تاريخ معاصر ترجمه و چاپ شده است. از ايرانيان و خارجيان بسياري به تأليف آثاري در زمينه تاريخ معاصر ايران به صورت
عمومي يا تخصصي برخاستهاند و آثارشان را در دسترس مشتاقان گذاشتهاند. متون تاريخ معاصر با اقبال و استقبال وسيع و گستردة كتابخوانان روبهرو شده است. تيراژ بالا و تنوع چشمگير عناوين و منظر و ديدگاهها، كثرت ديدگاهها و بحثهائي كه دربارة كتابهاي تاريخي در ميان مردم و در مطبوعات مطرح ميشود جملگي نشانههايي هستند از اقبال و توجه مردم و كتابخوانان و به ويژه نسل جوان به شناخت تاريخ معاصر كه گستره و دامنه و كميت و كيفيت آن در ايران بيسابقه است.
اقبال گسترده به شناخت و مطالعه تاريخ معاصر در دوران انقلاب اسلامي و تا امروز را زمينههاي گوناگوني است كه از آن جمله ميتوان به دلايل زير اشاره كرد:
با پيروزي انقلاب اسلامي و شكلگيري جمهوري اسلامي، دوراني تازه در تاريخ معاصر ايران آغاز شد و دوراني كه از انقلاب مشروطه آغاز شده بود در بهمن ماه 1357 به پايان خود رسيد. نظام ستمشاهي و سلسلة پهلوي براي هميشه فروريخت و نظامي پديد آمد كه بر بسياري از ارزشهاي نظام پيشين خط بطلان كشيد و ارزشهاي جديدي را جايگزين آن كرد. انقلاب اسلامي، جامعة ايراني را در ابعاد گوناگون سياسي، اقتصادي و فرهنگي دگرگون كرد و در اين نقطة عطف بزرگ، دوراني تازه در سرنوشت ملي و ديني جامعة ما آغاز شد.
همواره گفتهاند كه تاريخ واقعي يك دوران را نميتوان در همان دوران نوشت و آن كس كه به كنكاش تاريخ دورهاي در همان دوران برميخيزد با موانعي عبورناپذير مواجه است. چنين كسي اسناد و مدارك لازم را در اختيار نخواهد داشت، بسياري از حقايق ناگفته و در پرده است و بسياري از حقايق را به دلايل و مصلحتهاي گوناگون نمي توان گفت. حكومتها در جهت حفظ اقتدار خود بسياري از مدارك را از دسترس مورخ دور نگه ميدارند و از او ميخواهند كه تاريخ را چنان روايت كند كه آنان ميپسندند. شاهدان، راويان و مورخان هر دوره، خود در حوادث جاري و روزمره درگيرند و بناگزير از موضعگيريها و درگيريهاي خويش تأثير ميپذيرند و... امّا هنگامي كه دوراني به پايان ميرسد فرصتي فراهم ميآيد كه راويان و مورخان از موضعگيريها و منافع و درگيريها رها شوند و به تاريخ فراتر از شرايط روز چون گذشتة سپري شده و نه چون حال نظر كنند، اسناد و مدارك بسياري در دسترس مورخان قرار ميگيرد، ناگفتههايي گفته ميشود، فشار حاكمان براي تحريف تاريخ از بين ميرود، شخصيتهايي كه درگير حوادث دوران سپري شده، بودهاند اغلب به پايان راه خود ميرسند و مجال و فرصت مييابند تا فارغ از شرايط و مصلحتانديشيهاي روزمره و گذرا
خاطرات خويش را بيان كنند. مورخ نيز از درگيري و موضعگيري روزمره رها ميشود و امكان آن را مييابد كه در دوران گذشته، چون دوراني سپري شده با بيطرفي بيشتري بنگرد و... اين همه فرصتي بود كه با انقلاب اسلامي فراهم شد. اسناد و مدارك بسياري در دسترس محققان قرار گرفت، بسياري از شخصيتهايي كه در حوادث دوران گذشته نقش داشتند، چه آنان كه در ايران ماندند و چه آنان كه به غرب پناه بردند، خاطرات خويش را نوشتند، آثار گوناگوني ترجمه و چاپ شد و جمهوري اسلامي بر پاية ارزشهاي ديني خود كه به طرح آراء و افكار و ديدگاههاي گوناگون معتقد است مجال آن را فراهم آورد كه كتابهاي تاريخ معاصر با ديدگاههاي گوناگون و حتي معارض با انقلاب اسلامي مانند پاسخ به تاريخ، محمدرضا پهلوي، خاطرات سياسي ايرج اسكندري، خاطرات ثريا اسفندياري، تخت طاووس، فريدون هويدا و... درايران چاپ و منتشر شود و اين همه اشتياق شناخت تاريخ معاصر را افزايش داد.
انقلاب اسلامي تحولات عظيمي را در جامعه ما پديد آورد. حضور و مشاركت گسترده مردمان در عرصههاي سياسي و اجتماعي و فرهنگي و در تعيين سرنوشت ملي از ابعاد مهم اين تحول عظيم بود. مشاركت مردمان زمينة عيني و مهمترين انگيزة ارتقاء آگاهي و شعور اجتماعي است و شناخت تاريخي و كنكاش در تاريخ معاصر را ميتوان از نتايج حضور وسيع و گسترده مردم در صحنههاي سياسي و اجتماعي و فرهنگي تلقي كرد كه به نوبة خود يكي از دلايل اقبال وسيع به مطالعه تاريخ معاصر در ميان كتابخوانان ايراني است.
با انقلاب اسلامي توجه جهانيان به ايران و جمهوري اسلامي افزايش يافت. جمهوري اسلامي مدعي ارائة فرهنگي است كه گرچه در دين اسلام ريشه دارد امّا براي جهانيان تازه و ناشناخته است و در عصر ما كه مقابله فرهنگهايي بزرگ يكي از روندهاي اصلي آن است، عرضة فرهنگي تازه و نو توجه افكار عمومي و جهانيان را برميانگيزد. از سوي ديگر با انقلاب اسلامي ميهن ما از كشوري وابسته به آمريكا و غرب به كشوري مستقل و مقتدر تبديل شد كه سياستهاي آن بر جهان امروز تأثيري كارساز دارد. در رژيم ستمشاهي كشور ما به رغم موقعيت مهم استراتژيك و اقتصادي خود در سياست جهاني توجهي را برنميانگيخت، چرا كه مواضع آن در سياست جهاني تابعي از سياستهاي آمريكا بود، امّا پس از انقلاب اسلامي آرزوي ديرينة ايرانيان تحقق يافت و ايران به كشوري مستقل تبديل شد كه با بزرگترين قدرت سلطهگر جهان يعني آمريكا به مبارزه برخاست و در سياست جهاني به
كشوري مطرح بدل شد.
از طليعه پيروزي انقلاب تاكنون، كشور ما حوادث بزرگي چون جنگ تحميلي را از سر گذرانده است. طرح فرهنگي نو، موضعگيريهاي مستقل و زيستن در حوادث و بحرانها كشور ما را به كشوري خبرساز در دنيا بدل كرد و توجه جهانيان را به ايران برانگيخت. شناختن ايران به عنوان يك ضرورت در جهان مطرح شد و از آنجا كه هيچ جامعهاي را بدون شناختن تاريخ آن نميتوان شناخت اين امر سبب شد كه محققان بسياري در جهان به مطالعه تاريخ معاصر و فرهنگ اسلامي ايران همت گماشتند و كتب تاريخي در مورد ايران با اقبال جهانيان روبهرو شد. در ايران نيز بسياري از نوشتههاي محققان و گزارشگران غربي حتي آنها كه با انقلاب اسلامي در تضاد بودند، ترجمه و چاپ شد.
سپري شدن يك دوره و آغاز دوراني نو، مشاركت مردم ايران در صحنههاي سياسي، اقتصادي و اجتماعي و فرهنگي و در تعيين سرنوشت ملي، توجه روزافزون جهانيان به شناخت فرهنگ و تاريخ ايران، سعة صدر جمهوري اسلامي در چاپ و ترجمه آثاري كه با ديدگاههاي گوناگون به تاريخ معاصر ايران ميپردازند را ميتوان از دلايل و عوامل مهم گسترش روزافزون توجه و اقبال ايرانيان به مطالعة تاريخ معاصر دانست. نظام جمهوري اسلامي به دليل ارزشهاي اعتقادي خود زمينة برخورد آراء و طرح نظريات گوناگون را فراهم آورد. ديدگاههاي گوناگون از فراماسونها و سلطنتطلبان و مدافعان رژيم ستمشاهي تا چپها و مليون، فرصت و مجال آن را يافتند كه خاطرات خود را منتشر كنند و يا به تأليف و انتشار كتابهاي تاريخي بپردازند. دهها كتاب در اين زمينه ترجمه و چاپ شد و حتي آثار شاه و ديگر افراد خاندان پهلوي امكان انتشار يافت. امّا به رغم اين همه، در تاريخنويسي و به ويژه در نگارش تاريخ معاصر ايران هنوز در آغاز راهيم و تا دستيابي به تاريخ نويسي مبتني بر ارزشهاي اسلامي راه درازي در پيش داريم.
بررسي كتابهايي كه در زمينه تاريخ معاصر ايران در 18 سال گذشته منتشر شده است كاري گسترده است و مجالي ديگر ميطلبد. در يك نگاه اجمالي اين آثار را از چند زاويه ميتوان طبقهبندي كرد:
1ـ از نظر ارزشهاي كيفي و ساختاري و محتواييـ از اين زاويه اين آثار را ميتوان به آثاري بيارزش يا كمارزش و پاورقيگونه و آثار باارزش و تحقيقي تقسيمبندي كرد. در گروه اوّل ساختار پاورقيگونه داستاني بر روش علمي غالب است. از متدولوژي علمي و نقد و
سنجش و تحليل نشان چنداني نيست، حوادث چون روايتي قصهگونه و بدون معيارهاي تعريف شده بازسازي ميشوند و از اسناد و مدارك و نقد منابع و مأخذ و ديگر ويژگيهاي آثار علمي كمتر ميتوان نشاني ديد. اينگونه آثار در قالب خاطره يا تأليف ارائه ميشوند امّا بيشتر گذران سادة اوقات فراغت را در نظر دارند. از اين دست آثار ميتوان به آثار مسعود بهنود، ابراهيم صفايي، محمود طلوعي، احمد سميعي و.. اشاره كرد.
در گروه دوم يعني آثار تحقيقي يا خاطرات منقّح شده سعي مؤلفان بر آن بوده است كه از روش علمي، معيارهاي تعريف شده نقد و بررسي، سنجش و تحليل مدارك و اسناد و... بهره گرفته شده و در نگارش اثر روشهاي آكادميك را به كار ببرند. از اين دست آثار ميتوان به تاريخ 25 ساله اثر غلامرضا نجاتي اشاره كرد.
2ـ از نظر قالبـ از اين زاويه، اين آثار به دو گروه خاطرات و مصاحبهها و تأليفها تقسيم ميشوند كه ايرانيان يا خارجيان به انتشار آنها همت گماشتهاند. در بخش اوّل يعني خاطرات ايرانيان و خارجياني كه در تاريخ معاصر ايران نقش داشتهاند آثار بسياري تأليف و در داخل يا خارج از ايران به چاپ رسيده است و اين گروه در آثار منتشر شده در زمينة تاريخ معاصر ايران بيشترين سهم را دارد. دربارة خاطرات بايد به چند نكتة اساسي توجه داشت كه مهمترين آن روند تأثيرگذاري ذهنيت و ديدگاهها و منظر راويان بر روايت آنان است. پيش از اين دربارة اين عامل سخن رفت و اشاره شد كه ذهنيت راويان همواره مشروط و محدود و نسبي است و هر راوي از ديدگاه خود و متناسب با موقعيت اجتماعي و فرهنگي و روانشناختي و متناسب با منافع و علائق فردي و جمعي خود به تاريخ مينگرد و خاطرات شخصيتهايي كه در حوادث يك دوران نقش داشتهاند از ديدگاه و منظر و موقعيت و منافع و علائق فردي و اجتماعي راويان به شدت رنگ ميپذيرد. علاوه بر اين، كساني كه خاطرات خودرا مينويسند گاه عامدانه و گاه ناآگاه بخشهايي از تاريخ را آنسان كه دريافتهاند يا آنسان كه به سود خود ميپندارند روايت ميكنند. در اينگونه خاطرات راويان به دلايل گوناگونـ ازجمله علائق سياسي و يا به قصد تبرئه خودـ بسياري از واقعيتها را پوشيده ميدارند و گاه حتي انكار يا تحريف ميكنند. كتمان يا تحريف عامدانه واقعيتها به قصد تبرئه خود را بيشتر ميتوان در خاطرات عاملان و سردمداران رژيم ستمشاهي ديد و كتمان يا تحريف عامدانة واقعيتها به قصد پوشيده نگهداشتن نقش دولتهاي خارجي در حوادث تاريخ معاصر بيشتر در آثار خارجياني ديده ميشود كه عاملان دولت خود بودهاند و در تاريخ معاصر ايران نقش داشتهاند.
امّا به هر رو خاطرات ايرانيان و خارجياني كه نقشي در تاريخ معاصر داشتهاند براي مورخان و علاقمندان به تاريخ، اسنادي باارزش به شمار ميروند و اگر با نقد و سنجش در آنها نگريسته شود گوشههايي از گذشته را باز مينمايند.
آثار تأليف شده از گزارشهاي ژورناليستي و گزارشهاي علمي و مستند تا متون آكادميك را دربرميگيرند كه دربارة هر يك بايد نقد و بررسي جداگانهاي انجام داد.
3ـ از نظر ديدگاهـ از اين زاويه خاطرات و تأليفاتي را كه در زمينة تاريخ معاصر ايران نوشته شده است ميتوان به چند گروه تقسيم كرد:
1ـ خاطرات و تأليفات مدافعان يا سردمداران رژيم گذشته.
2ـ خاطرات و تأليفات مليون و ناسيوناليستها و ليبرالها.
3ـ خاطرات و تأليفات چپها به ويژه فعالان و رهبران حزب توده.
4ـ خاطرات و تأليفات طرفداران انقلاب اسلامي.
5ـ خاطرات و تأليفات و گزارشهاي غيرايرانيان كه تنوع بسيار داشته و از زاويههاي گوناگون و ديدگاههاي متنوع نگارش يافتهاند.
در گروه اوّل يعني در طيف مدافعان يا سردمداران رژيم گذشته برخي از كتابها در داخل كشور به چاپ رسيدهاند و برخي را كساني نوشتهاند كه پس از پيروزي انقلاب اسلامي به كشورهاي ديگر پناه بردهاند. خاطرات اين گروه را بيشتر شخصيتهاي مؤثر و مهم رژيم گذشته نوشتهاند و اغلب كوشيدهاند تا با تحريف تاريخ و كتمان و پوشيده نگه داشتن بسياري از واقعيتها، خود و رژيم ستمشاهي را تبرئه كنند. در اينگونه خاطرات گاه انتقادهايي نسبت به رژيم گذشته ديده ميشود امّا اين انتقادها بيشتر سطحي و متوجه رقباي سياسي راويان است. از اين دست آثار ميتوان به پاسخ به تاريخ ـ به قلم يا روايت شاه سابق، 5 سال در حضور شاه ـ اشرف احمد، خاطرات علي اميني، اعترافات عباس قرهباغي، از كاخ شاه تا زندان اوين ـ احسان نراقي، اشاره كرد. البته در اين ميان چند كتاب از جمله خاطرات ارتشبد حسين فردوست، يادداشتهاي علم، خاطرات سليمان بهبودي و... از ويژگيهايي برخوردارند. در خاطرات فردوست كه پس از انقلاب اسلامي نوشته شده است گوشههايي از وابستگي شاه و ويژگيهاي نظام ستمشاهي با صراحت بيشتري مطرح شده است. يادداشتهاي علم و خاطرات سليمان بهبودي در زمان حكومت شاه نگارش يافتهاند و رنگ و بوي زمانة نگارش خود را دارند. گروهي نيز از همين زاويه در داخل كشور و يا خارج از كشور
آثاري تأليف كردهاند كه از آن ميان ميتوان به آثار ابراهيم صفايي، محمود طلوعي، مصطفي الموتي و... اشاره كرد. در اين آثار نيز پوشيده نگه داشتن برخي از واقعيتها به قصد تبرئه رژيم سابق يا چهرهسازي و تبرئه بعضي از شخصيتهاي حكومت سابق به وفور ديده ميشود. در خاطرات و تأليفات اين گروه كوشش بر آن است كه «انقلاب» و آرمانگرايي از هر نوع محكوم شده و وابستگي به غرب به ويژه آمريكا به عنوان راه توسعه و صنعتي شدن كشور توجيه و تبليغ شود. در اين آثار از تسليم در برابر سلطهگران داخلي و خارجي به عنوان واقعگرايي در برابر آرمانگرايي دفاع ميشود و تلاش بر آن است كه شخصيتهاي وابستهاي چون سيدضياء، رضاخان، قوامالسلطنه، زاهدي و... به عنوان سياستمداران واقعبين و ملي و مدافع توسعه و پيشرفت وانمود شوند و در مقابل، كساني چون مدرس و مصدق به عنوان آرمانگرايان ماجراجو و واقعيتگريز معرفي شوند. اينگونه الگوسازيها در واقع برخي از مفاهيم اصلي انقلاب ازجمله استقلال را هدف گرفتهاند.
2ـ خاطرات و تأليفات مليون، ناسيوناليستها و ليبرالها و... برخي از رهبران و فعالان جبهه ملّي در داخل يا خارج از كشور خاطرات خود را منتشر كردهاند مانند شاپور بختيار،كريم سنجابي و ... در اينگونه آثار كه از ديدگاه ليبراليستي نگارش مييابند سعي بر آن است كه نقش جبهه ملّي در مبارزات دوران ستمشاهي از آنچه در واقعيت بوده است پررنگتر شده و نقش روحانيون و عامل مذهبي و مردم كمتر از آنچه در واقعيت بوده است تصوير شود. راويان از ديدگاه خويش تاريخ را روايت ميكنند و گاه واقعيتهايي را در راستاي مقاصد حزبي (دفاع از حزب و جبهه ملّي) و يا در راستاي منافع و علائق شخصي تحريف ميكنند. دشمني با چپها و شعار عدالت اجتماعي از سويي و مخالفت با نظام ديني و گرايش به ليبراليسم و ناسيوناليسم از ويژگيهاي منظر اينگونه راويان است كه بر روايت آنها تأثيري پررنگ برجاي ميگذارد. امّا با اين همه اين خاطرات در برابر خاطرات سران رژيم گذشته، بعدي ديگر از تاريخ معاصر ما را باز مينمايند كه آگاهي بر آن براي درك تاريخ معاصر ايران ضروري است.
برخي از مليون با ديدگاه ناسيوناليستي و ليبرالي خود آثاري در زمينه تاريخ معاصر ايران تأليف كردهاند كه از آن ميان ميتوان به كتاب تحقيقي و آكادميك و پرارزش غلامرضا نجاتي به نام تاريخ 25 ساله اشاره كرد كه گرچه مهر ديدگاههاي مليگرايانه را بر پيشاني دارد امّا در گردآوري اسناد و مدارك و بهرهگيري از روش علمي تحقيق و بررسي قابل توجه است.
3ـ خاطرات و تأليفات چپهاـ در طيف چپ و هواداران ماركسيسم از دوران مشروطه به بعد تلاشهايي را در زمينه نگارش تاريخ معاصر و به ويژه تاريخ فعاليتهاي چپ ايران شاهد بودهايم كه از قديميترين اين اسناد ميتوان به خاطرات حيدر عمواوغلي و كتاب عبدالصمد كامبخش در زمينة جنبشهاي كارگري ايران و ورقپارههاي زندان و 53 نفر اثر بزرگ علوي اشاره كرد. در تاريخ نويسي چپ ايران دو گرايش اصلي را ميتوان ديد: نخست خاطرات فعالان و رهبران حزب توده يا تأليفاتي كه اعضاي حزب توده با همان ديدگاه نوشتهاند و دوم خاطرات و تأليفاتي كه به طيفهاي مختلف چپ غيرتودهاي ايران تعلق دارد. از گروه اوّل ميتوان به خاطرات عبدالصمد كامبخش، اردشير آوانسيان، ايرج اسكندري، احسان طبري، انورخامهاي، مريم فيروز، فريدون كشاورز، احمد شفايي، كيانوري(كه كتاب حاضر نيز بخشي از آن است) و... اشاره كرد و از گروه دوم ميتوان خاطرات و آثار كساني چون يوسف افتخاري، خانبابا تهراني، خليل ملكي و همايون كاتوزيان نام برد. از تأليفات چپها در زمينه تاريخ معاصر ايران نيز ميتوان از انبوه كتابهايي كه در بازار كتاب موجود است ياد كرد.
در خاطرات و تأليفات فعالان و رهبران حزب توده، چه آناني كه در مقاطعي از حزب جدا شدهاند مانند كشاورز، اسكندري و... و چه آنها كه تا آخر در حزب سمت و عنواني داشتهاند مانند كيانوري و... به چند نكتة مهم ميتوان اشاره كرد. حزب توده در فلسفه و تاريخ و علوم انساني، همچنان كه در سياستها، ديدگاههاي خود را از ماركسيسم به روايت شوروي آن روزگار يعني ماركسيسم روسي وام گرفته بود همانگونه كه پيش از اين اشاره شد... ماركسيسم روسي در تاريخ نويسي تابع مفاهيم و قالبهاي از پيش تعيين شده بوده و در اين ديدگاه تاريخ نويسي نه جستوجوي واقعيتها كه تحريف واقعيتها به نفع قالبهاي از پيش تعيين شده است.
ويژگي ديگر خاطرات و تأليفات فعالان و رهبران حزب توده روش توجيهگرانة اين آثار است. در اين آثار كوشش بر آن است كه با تحريف واقعيتها و يا ارائه تحليلهاي قالبي، خطاها و اشتباهات حزب توده توجيه شده و حتي در موارد مهمي چون تبعيت از شوروي سابق، نقش حزب توده در مقابله با مصدق در نهضت ملي كردن نفت و... به نحوي توجيه و حزب تبرئه شود. رهبران و فعالان حزب توده در خاطرات خود تلاش دارند كه حزب را تا زماني كه عضو رهبري آن بودهاند مبرا از خطا و اشتباه نشان دهند و اگر به خطا و اشتباهي نيز اشاره ميكنند، يا درصدد توجيه آن برميآيند و يا آن را به رقباي حزبي خود نسبت
ميدهند. اين ويژگيها را به خوبي ميتوان در خاطرات كيانوري و خاطرات رقباي او چون اسكندري و كشاورز ديد.
در طيف چپ كساني نيز از منظر غيرتودهاي خاطرات و تأليفاتي در زمينة تاريخ معاصر ايران در داخل و يا خارج از كشور منتشر كردهاند. خاطرات خليل ملكي، آثار همايون كاتوزيان، خاطرات مهدي خانبابا تهراني، انورخامهاي، دكتر جهانشاهلو از اين دست است. در خاطرات ملكي و تأليفات همايون كاتوزيان تلاش گستردهاي براي محكوم كردن حزب توده و ديگر نيروهاي سياسي به سود سوسياليستهاي طرفدار خليل ملكي ديده ميشود و چهرهسازي از ملكي از مشخصههاي اين آثار است و در آثار ديگري مانند خاطرات خانبابا تهراني، كاتوزيان، آشوري و... اين امر به وضوح ديده ميشود.
4ـ خاطرات و تأليفات طرفداران انقلاب اسلامي ـ تاريخ نويسي ما تا دستيابي به شيوهاي مبتني بر ارزشهاي فرهنگي انقلاب اسلامي راه درازي را در پيش دارد. امّا طرفداران انقلاب اسلامي و يا برخي از فعالان اين انقلاب تأليفات و خاطراتي نوشتهاند كه گوشههايي از تاريخ معاصر ايران را تصوير ميكند. در اين زمينه ميتوان به تاريخ سياسيـ حسن آيت، نهضت امام خميني(ره) ـ سيدحميد روحاني، نهضت روحانيت ـ حجتالاسلام علي دواني و... اشاره كرد. در زمينة تأليفات و خاطرات مرحوم آيتالله سيدمرتضي پسنديده، شهيد حاج مهدي عراقي، حجتالاسلام هادي غفاري، شهيد حجتالاسلام محلاتي و ... و نيز هفت جلد خاطرات زندگي امام خميني (ره)، خاطرات 15 خرداد،خاطرههايي از شهيد رجايي، خاطرههايي از شهيد نواب صفوي و... در خاطرهنويسي اشاره كرد.
5ـ تأليفات و خاطرات و گزارشهاي غيرايرانيان دربارة تاريخ معاصر ايران از نظر قالب و ديدگاه، تنوع بسيار دارد. برخي از اين خاطرات را مأموران و ديپلماتهاي غربي مانند سفراي آمريكا و انگليس و... نوشتهاند و برخي حاصل كار روزنامهنويسان و محققان غربي يا محققان مسلمان است. بررسي اين آثار به دليل تنوع قالب و ديدگاه، خود ميتوانند موضوع يك تحقيق جداگانه باشد.
با آنچه آمد، جايگاه كتاب حاضر و انگيزة انتشار آن را ميتوان دريافت. انتشار كتاب خاطرات كيانوري در سال 1370 با استقبال وسيع علاقمندان به شناخت تاريخ معاصر ايران روبهرو شد و بحثهاي بسياري را در محافل سياسي و فرهنگي و در مطبوعات برانگيخت و نقدها و انتقادهاي گوناگوني بر آن كتاب نوشته شد. كتاب حاضر در واقع ادامة همان خاطرات است
. كيانوري در اين كتاب كه جلد اوّل آن را در دست داريد، گوشههايي از خاطرات ساليان فعاليت خود را با آزادي باز گفته و از ديدگاه خود نقش برخي از شخصيتهاي سياسي تاريخ معاصر ايران را بررسي و برخي از ديدگاههاي رايج در تاريخ نويسي ايران را نقد و تحليل كرده است. جلد دوم اين كتاب نيز به زودي منتشر خواهد شد.
پيش از اين دربارة تأثير ديدگاه و موقعيت و منافع و علائق اجتماعي و سياسي و فردي و جمعي راويان خاطرات بر روايت آنها مباحثي مطرح شد و نيز به برخي از ويژگيهاي خاطرات رهبران حزب توده از جمله توجيهگري، تبرئه حزب و خود، تبعيت از الگوهاي از پيش ساخته شدة ذهني اشاره شد. خاطرات كيانوري و روايت او نيز از اين ويژگي مبرا نيست. نظريات و برداشتها در روايت كيانوري را بايد با توجه به ديدگاه و منظر و بينش او و نيز با توجه به موقعيت و جايگاه او در تاريخ معاصر ايران نقد و بررسي كرد.
كيانوري از دوران جواني كه با گروه 53 نفر به زندان افتاد تا زماني كه عنوان دبير اول حزب توده ايران را داشت از فعالان و رهبران برجسته حزب توده بوده است. كيانوري در سال 1322 به عضويت كميته مركزي انتخاب شد. در سال 1333 به شوروي گريخت و در سال 1357 به عنوان دبيراول حزب توده ايران برگزيده شد و در زندگي سياسي خود افت و خيزهاي بسياري را از سرگذارنده است امّا چنان كه از نظريات او پيدا است، فروپاشي شوروي و شكست حزب توده و نيز تحولات فكري و فرهنگي جهان در چند دهة اخير تأثير چنداني بر ديدگاههاي او نگذاشته است و كيانوري هنوز هم با همان نگرش از همان منظري به تاريخ مينگرد كه ميتوان از آن به عنوان نگرش سنتي ـ روسي چپ ايران و حزب توده در چند دهة گذشته ياد كرد. امّا به هر حال از آن روي كه كيانوري در تاريخ چپ ايران يكي از برجستهترين، ديرسالترين و پرسابقهترين رهبران فعال است، در خاطرات و نظريات او بسياري از حوادث و واقعيتها بازگفته ميشود و بر خواننده است تا با ديدة انتقادي، طلا از مس بازشناسد. كيانوري تاريخ را از منظر خود روايت ميكند و روايت او را بايد با توجه به ديدگاه او نقد و بررسي كرد.
انتشار اين كتاب همچون كتاب خاطرات كيانوري، بحثها و انتقادهايي را در پي خواهد داشت و در اين بحثها بسياري از مسايل روشن خواهد شد. ناشر با بسياري از نظريان كيانوري و نيز با ديدگاه او مخالف است امّا با توجه به ارزشهاي مكتبي اسلام و انقلاب اسلامي كه برخورد آراء را زمينة مناسبي براي رشد و تعالي فرهنگي ميداند و با توجه به
نقش كيانوري در تاريخ معاصر و جايگاه او در حوادث سياسي و بحثهايي كه انتشار كتاب او به دنبال خواهد داشت و براي پاسخگويي به نياز و اشتياق نسل جوان در شناخت تاريخ معاصر ايران به انتشار اين كتاب برخاسته است؛ چرا كه به عنوان ناشر اعتقاد دارد كه كيانوري نيز حق اظهارنظر دارد و حق دارد كه نظريات خود را در جامعه مطرح كند. ناشر اميدوار است كه صاحبنظران و كساني كه نامي از آنها در كتاب كيانوري آمده است و يا در حوادث نقش و سهمي داشتهاند و محققان و علاقمندان به شناخت تاريخ معاصر به نقد و بررسي اين كتاب بپردازند تا با طرح ديدگاههاي گوناگون فضايي بوجود آيد كه همگان نظرات خويش بازگويند و خوانندة علاقمند امكان آن را بيابد كه با مقايسه و سنجش آراء گوناگون دريافت درستتر و جامعتري از تاريخ معاصر ايران به دست آورد. به گمان ما اينگونه بحثها به نسل جوان ايران ياري ميرساند تا تاريخ معاصر كشور خود را بشناسد و از آن بياموزد. ناشر اميدوار است كه كتاب حاضر و جلد دوم آن كه به زودي منتشر خواهد شد سرآغازي باشد براي طرح بحثها و ديدگاههاي گوناگون و به فضايي ياري رساند كه انقلاب اسلامي در زمينه برخورد آزاد آراء و افكار به آن اعتقاد دارد.
بهار 1376
س: تاريخ و تاريخنويسي در دو دهه اخير، به مراتب بيشتر از دهههاي گذشته، محلّ توجه بوده است و حاصل چنين توجهي، كثرت كتابهاي تاريخي است كه جريانها و شخصيتهاي مختلف، منتشر كردهاند. در آغاز اين بحث نظر شما در اينباره چيست؟
ج: قبل از هر چيز اجازه بدهيد عرض كنم كه شايد شما براي طرح اين سؤال، به نشاني درستي نيامدهايد. چون من، نه تاريخنويس هستم و نه تاريخشناس. فقط ميتوانم با توجه به كتابهايي كه در دورة معاصر نوشته شده، و من خواندهام، استنباط خودم را بگويم.
به نظر من تاريخنگاري، كار دشواري است و نويسنده راستين و بيغرض هم بسيار اندك، تحريف در تاريخ هم بسيار زياد. تحريف در تاريخ، بر 2 نوع است: دانسته و ندانسته. تحريف دانسته و آگاهانه، يعني جعل تاريخ و تاريخ سازي براي رسيدن به نتيجهگيري و هدف معين، كه نمونههاي بسياري را سراغ دارم. به اعتقاد بنده، بيشتر نوشتههاي دورههاي اخير، كه در داخل كشور و خارج، منتشر شدهاند، تاريخ سازي است.
ابوالحسن بيهقي،(1)جمله زيبايي درباره تاريخ دارد، او مينويسد: تاريخ، راه راست، رود، كه روا نيست در تاريخ، تبذير و تحريف كردن.
و در واقع هم، همين است. تحريف آگاهانه در تاريخ، ميشود همان تحريف دانسته. يك تحريف هم، تحريف نادانسته است كه ناشي از بياطلاعي است و نه عمد و قصد. امّا تاريخ نويسان واقعگرا هم داريم كه به 2 شكل عمل ميكنند: يا تاريخ دوران معيني را
1) ـ ابوالحسن بيهقي؛ حكيم، اديب و رياضيدان معروف قرن ششم و نويسنده تاريخ بيهق و لبابالانساب، فوت: 565ه .ق.
مينويسند و به رويدادها ميپردازند كه همان وقايعنگاري است و ميتواند خيلي صادقانه هم باشد، مثل احمد كسروي كه تاريخ مشروطه را به همين روال نوشته است. و يا، نوعي تاريخ نگاري علمي.
تاريخ نگاري علمي عبارت است از مطالعه وضعيّت سياسي، اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي يك دورة خاص، دقيقاً براساس رويدادههاي علمي.
در اين تاريخ ها، تاريخ نويس، دلايل رخدادها و حوادث سياسي را با توجه به شرايط ذكر شده بررسي ميكند.
اگر مبناي كار، اين باشد، بقيه تاريخ ها و تاريخ نگاريها به شرح وقايع و رويدادها، آنهم بدون ريشهيابي علل و عوامل ايجابي آنها خلاصه ميشود. البته قصدم اين نيست كه بگويم تاريخ نگاري و يا شرح خالص رويدادها، كار خوبي نيست. نه،اگر واقعگرايانه و صادقانه باشد، خوب است. و ما، در كشورهاي اروپايي و پيشرفته هم، تاريخ نگاري داريم، مثل: تاريخ ويل دورانت و يا تاريخ آلبر ماله، كه در برگيرندة وقايع تاريخي تمام جهان است. امّا كتابهايي هم هستند كه بر پايه تحليلهاي دقيق اجتماعي، نوشته شدهاند. همين مطلب در مورد ايران هم مصداق دارد، دانشمنداني كه تاريخ ايران را نوشتهاند، هم، دو گونهاند: آنها كه بيغرض، دربارة تاريخ ايران، اظهارنظر كردهاند، مثل تاريخ ماد نوشته دياكونوف، و يا مناسبات ارضي ايران در عهد مغول نوشته پطروشفسكي، و ناصر خسرو و اسماعيليان نوشته برتلس كه هر سه جالب هستند!
نوع ديگر، تاريخ نگاران يا مستشرقيني هستند كه مثل ماسينيون فرانسوي، در مورد دوران اسلام تاريخ نوشته و نظريات سياسي و مذهبي خود را هم در آن دخالت دادهاند.
درباره نوع نگاه ادوارد براون هم، داوريهاي مختلفي وجود دارد. من كتاب او را نخواندهام و قضاوت نميكنم. امّا در ميان آثار منتشر شده از سوي نويسندگان كشورهاي امپرياليستي هم، تحقيقاتي ديده ميشود كه در عين وابستگي كامل به سازمانهاي امنيتي آنان، جالب توجه هستند. مثل تحقيق خانم لمبتون دربارة عشاير ايران به نام مالك و زارع در ايران.
س: به نظر شما قصد امثال ادوارد براون و مستشرقيني از اين دست بيشتر اطلاع از ايران و ايرانشناسي بوده يا در نهايت به دنبال اهداف استعماري و منافع خاص كشورهاي خود بودهاند؟
ج: جواهر لعل نهرو، از ميان تاريخ نويسان انگليسي، تنها از 2 نفر به عنوان تاريخ نويس
مترقي انگليسي نام ميبرد: يكي، جرج ولز و ديگري كارلايل. و اين بدان معنا است كه از نظر نهرو ديگر شرقشناسان، مترقي و بينظر نيستند. ادوارد براون هم با اين تعريف، جزء مترقّيها و بينظرها نيست. نميدانم نوشتههاي نهرو را خواندهايد يا نه؟
كتاب كشف هندوستان او، بسيار جالب و حتي از نگاهي به تاريخ جهان، به مراتب پختهتر است. تمام وقايع چين و هندوستان و ايران را با توجه به تأثير هر يك، به طرز جالب توجهي تحليل كرده است.
از مسائل بسيار مهمي كه در تاريخنگاري بايد به آن توجه كرد، نقش شخصيت در تاريخ است. درك درست از نقش شخصيت در تاريخنويسي علمي، عبارت است از اين كه بدانيم يك شخصيت، يك مرتبه از زمين نميرويد، شخصيت در زمين آماده، شخم زده و كاشته شده ميرويد، پلخانف، متفكر روسي، كتاب معروفي دارد به نام: نقش شخصيت در تاريخ و تحليل جالبي به دست ميدهد از اين كه چگونه، جريانهاي اجتماعي ريشهدار، شخصيتهاي برجسته خود را پديد ميآورند و آنها را برجسته ميكنند.
لنين، از آسمان نيامده است. او از جنبش انقلابي روسيه و از دل نارضايي مردم در عصر روسيه تزاري، بيرون آمد. اين، نارضايتي تودههاي محروم و فشار آنهاست كه شخصيتها را ميروياند. ده پانزده شخصيت قبل از لنين بودند از پلخانف تا چرني چفسكي و بعد از آن،تا اين كه بالاخره لنين رشد ميكند. يا فرض كنيد در كشور خودمان، امام، محصول زمان خود بود و عكسالعملي كه در جامعه، عليه فرهنگ پهلوي و جنايات و فساد آن، به وجود آمده بود زمينة مناسبي را براي گسترش نظريات امام، به وجود آورد.
به اين ترتيب، ما بايستي، به اين نكته توجه كافي داشته باشيم و بفهميم كه تاريخنويس، برخورد علمي دارد و يا تنها به تاريخنگاري روي آورده است؟
س: در دوران اخير شاهد نوع جديدي از تاريخنويسي يعني تاريخ رجال سياسي، هستيم. به نظر شما، زندگينامه رجال سياسي و يا خاطرات آنها، در رشد سياسي جامعه و ارائه تاريخ صحيح، چه نقشي ميتواند داشته باشد؟
ج: اگر واقعگرايانه باشد، تأثير خوبي دارد. ولي اگر غير از اين باشد، گمراهكننده است. به ويژه براي نسل جوان. چون جوانان، با توجه به سن و سالشان در متن حوادث نبودهاند و فقط با مطالعه و خواندن كتاب است كه از گذشته اطلاع مييابند. يك تاريخنويس مشهور اروپا در شوروي، نظري داده است كه بد نيست آن را در اينجا، مطرح كنم، او معتقد است كه تاريخ
هر دوران را بايد محققين 2 يا 3 نسل بعد بنگارند. چرا كه تاريخي كه مورخين همان دوران بنويسند، به دليل تأثير جريانهاي سياسي بر تاريخنگار بيشتر غيرواقعي است. دو يا سه نسل بايد بگذرد تا كساني كه كمترين وابستگي يا دغدغه را نسبت به آن دوران دارند، بيطرفانه و براساس مدارك مستند و صحيح موجود، تاريخ آن دوره را بنويسند.
شما به تاريخ انقلاب كبير فرانسه نگاه كنيد. تاريخهايي كه در پنجاه سال اوّل نوشته شده، انقلابي را كه نظام اجتماعي اروپا را زير و رو كرد، به صورت يك آدمكشي وحشيانه، نشان دادهاند. امّا بعد كه زمان سپري شد و تحقيقاتي صورت گرفت، روشن شد كه گرچه زيادهرويهايي در دوران انقلاب، رخ داده، امّا اين نهضت، مردمي، ضدّاشرافي و ضدّارتجاع حاكم بوده و دستاوردهاي گرانبهايي داشته است.
رومن رولان، نويسنده نامدار فرانسوي كه كتابهاي جان شيفته و ژان كريستف از او به فارسي برگردانيده شده است، زندگينامه بزرگاني مانند: بتهوون، تولستوي، ميكل آنژ، گاندي و روبسپير، بزرگمرد انقلاب كبير فرانسه را نوشته و روبسپير را در رديف بزرگان فرهنگ و سياست و تاريخ جهان قرار داده است. در پي اين بررسيهاي بيغرضانه است كه قيافههاي راستين شخصيّتهاي آن دوران، چهرة رهبران انقلابي و چهرة سازشكاران، براساس اسناد واقعي، نشان داده ميشود.
در اين صورت است كه ميشود برداشت صحيحي داشت.
س: با اين تعريف شما مشكلي به وجود ميآيد؛ ما درباره مقاطع بسياري، مانند دوران مشروطه و يا رضاخان، با كمبود منابع روبهرو هستيم دربارة بسياري از شخصيّتهايي كه در متن مبارزات بودهاند، نه تاريخي نوشته شده است و نه آنها خود خاطراتي نوشتهاند. بخشي از آنچه كه موجود است، يا تخيّلات و اظهارات بيمبناست و يا آميخته به مسائل صنفي و جرياني و گروهي است و يا اساس استعماري دارد مثل آنچه كه براساس اسناد وزارت خارجه انگليس، كه هنوز بخشي از آن دربارة مشروطيت منتشر نشده، در دست است. با در نظر گرفتن اين واقعيت كه مطبوعات ما در گذشته، در قياس با مطبوعات امروز توجهي به تاريخ نداشتند. به نظر شما، آيا ننوشتن و نگفتن، باعث ابهام در تاريخ، نميشود؟
ج: عيب كار همين است كه ما ميگوئيم: درباره دوران مشروطيّت و يا دوران پهلوي، ابهام زياد است. ما براساس معلوماتي كه داريم، مينويسيم. پس اين نوشتهها را نميتوان
بيعيب دانست. ممكن است معلومات بعدي، معلومات فعلي را نفي كند. پس بايد اين نوشتهها را، بطور نسبي و واقعگرايانه، ارزيابي كرد. در كشور ما، نفوذ خارجي تأثير زيادي داشته است. ما بايد يك سنگ محك داشته باشيم. اين سنگ محك در موارد مختلف، فرق ميكند.
مثلاً دربارة جريانات نفت و مصدّق، بايد ببينيم كه نويسنده با آمريكا و انگليس، چگونه برخورد ميكند؟ چون دشمن اصلي ما در آن دوره، آمريكا و انگليس بودهاند. اگر نويسنده، عامل اصلي، يعني امپرياليسم را، اصل قرارداد، معلوم ميشود كه صادقانه برخورد كرده امّا اگر عوامل تعيينكننده را پشت پرده نگهداشت، معلوم ميشود كه كار او قلّابي است.
به همين دليل، من در تمام قضاوتهايم، اين سنگ محك را هميشه به كار ميبرم. ميگويم: آقا، معين بكنيد اگر نوشته، دربارة رضاخان است، نقش انگليسيها را در روي كار آوردن رضاخان معيّن كرده يا نه؟ اگر در اينباره چيزي نگفته، قلّابي است. ممكن است چهار تا واقعيّت هم در حرفهايش باشد. امّا اين رضاخان، چه سياستي را اجرا كرده است؟
يك مقاولهنامة بدون ارزش «دارسي» را به قرارداد 1933 تبديل كرد و دهها سال هم بر اعتبار آن افزود و آنرا به تصويب مجلس دستنشاندة خود هم رساند. بايد بررسي كرد كه چرا اين كار را كرده؟ بعضيها اين خيانت را به حساب ميهنپرستي او ميگذارند و زياد هم بر آن اصرار ميكنند. در حالي كه اين اقدام، مأموريّتي بوده كه بايد انجام ميداده. همينطور دربارة تقيزاده، فروغي و امثال اينها، در همة اين موارد بايد آن سنگ محك را به كار برد.
س: روند تاريخنگاري فعلي را چگونه ارزيابي ميكنيد؟
ج: همانطور كه گفتم، اكنون نيز در تاريخنگاري كشور ما و يا دربارة كشور ما، دو جريان، ديده ميشود: يكي تاريخنگاري نسبتاً صادقانه، مثل يك عكاسي نسبتاً صادقانه از وقايع، و ديگر، تحريف واقعيّتها. يعني موّرخ، از ميان واقعيّتهاي موجود، آنچه را كه به نفع خود و در راستاي هدف خود ميبيند، بزرگ ميكند و به آن شاخ و برگ ميدهد و آنچه را كه عليه نظريه خود ميبيند، مسكوت ميگذارد. اين پديده، به ويژه در آثار كساني كه در خارج از كشور و در دنياي امپرياليسم، براي كشور ما، تاريخ مينويسند، به وضوح ديده ميشود.
به عنوان نمونه، دو نفر را مثال ميزنم: گازيوروسكي(1)و ريچارد كاتم.(2)
گازيوروسكي، تلاش ميكند تا با بهرهگيري از اسناد معتبر، اقدامات خرابكارانه امپرياليسم آمريكا را نشان بدهد، و در اثر خود، اشاره دارد كه چگونه، امريكائيها در روز 27 مرداد 1332، تظاهرات قلّابي با شعارهاي تودهاي راه انداختهاند. چگونه با پرداخت پول، اوباش را اجير كردهاند و... امّا در نقطه مقابل، ريچارد كاتم، كه سالهاي زيادي به عنوان كارمند سفارت آمريكا در ايران كار ميكرده، در چاپ اوّل كتابش، از اساس، منكر دخالت آمريكا در كودتاي 28 مرداد ميشود و حتي اظهارات هموطنان آمريكايي خود را دربارة دخالت آمريكا، دروغپردازي ميخواند. به هرحال، هر دو جريان در تاريخنگاري فعلي ايران، وجود دارد.
س: به طور كلي تاريخنگاري فعلي ايران، چه نقاط قوت و ضعفي دارد؟
ج: تقريباً همين مسائلي كه قبلاً گفتم. قوّت آن در طرح يك رشته واقعيّتهاي گذشته است. مثل تاريخ مشروطه و يا تاريخ 18 ساله آذربايجان، كه گرچه باز،همة واقعيّتها در آن نيامده، امّا براي روشن شدن جنبههايي از تاريخ، مفيد است. امّا ضعف تاريخنويسي كنوني در اين است كه در بسياري از موارد، تمام واقعيّتها نوشته نشده و يا پنهان نگه داشته شده و يا تحريف شده است.
جداي از آنچه كه گفتم با چيزي به نام «تاريخسازي» هم، روبهرو هستيم كه به كلي، بيارزش است. به اين معنا كه بعضي از نويسندگان، كوشيدهاند از ميان مطالب روزنامهها و يا نوشتههاي ديگران، سلسله مطالب طويلي دربارة حوادث و رويدادها گرد آورند. مثل: تاريخ بيست ساله حسين مكّي، و يا چندين كتاب پرحجم محمود طلوعي و نظاير اينها.
س: دو نكته منفي ديگر هم در تاريخنگاري ما وجود دارد، يكي اينكه موّرخين ما ديد سياسي براي شناخت دشمن ندارند و ديگر آنكه برخي از آنها در پي تبرئه جريان يا موضوعي هستند، مثلاً مكّي، در پي تبرئه موضوعي است و ايرج افشار در پي تبرئه تقيزاده و امثال اينها، اين مسايل را هم ميشود از عوامل منفي تاريخنويسي دانست.
ج: به نظر من، اينگونه افراد، تاريخسازي ميكنند و هدف معيني هم دارند. به دنبال واقعيّت نيستند. در بسياري از نوشتههايي كه بعداً خواهيم ديد، هدف نويسنده، اين بوده است كه از فرد يا جريان سياسي خاص، دفاع كند و اشتباهات و حتي خيانتهاي فرد مورد نظرش
را كتمان كند و يا حتي در مواردي، جريان مهمي را تحريف كند تا نقش منفي خود را بپوشاند. نمونة مشخص اينگونه افراد، حسين مكّي است.
عده ديگري هم هستند كه حسننيّت دارند امّا ديدشان محدود است. اين افراد، رويدادها را از «كل به جزء» مورد بررسي قرار نميدهند، بلكه به دنبال اجزاي رويدادها ميروند. چهار يا پنج جزء را كنار يكديگر ميگذارند و نتيجه ميگيرند در حالي كه عامل اصلي، فراموش شده است. در ديالكتيك منطقي ميگوئيم: هميشه حوادث و رويدادها بايد از كل به جزء، تحليل شوند. چرا كه كل است كه تعيينكننده است و اجزاء، همه تابع كل هستند.
س: ويژگيهاي تاريخ معاصر ايران را در چه ميبينيد؟
ج: ويژگيهاي تاريخ معاصر ما، اين است كه، بعد از دوران مشروطه كشور ما چهار دوران مهم را از زمان رضاخان تا حال داشته است:
1ـ 1300 تا 1320
2ـ 1320 تا 1332
3ـ 1332 تا 1357
4 ـ 1357 تا زمان حال
تاريخنويس معاصر بايستي بر اين چهار دوران اشراف داشته باشد كه ما، چنين اشرافي را نميبينيم. كسي كه، تا اين حد وسعت آگاهي و ديد داشته باشد، نيست، مگر اينكه در آينده پيدا بشود كه باعث خوشحالي است. تازه دربارة هر يك از اين دورانها هم، باز تاريخ كاملي در دست نداريم. مثلاً در دورة 1300 تا 1320، تاريخ ما تكهتكه است. كسي نيامده است بطور كامل آنرا تحليل كند. يكي از دلايل، شايد اين باشد كه، بسياري از اسناد مربوط به دخالت انگلستان در سياست ايران، هنوز بعد از گذشت اين همه سال، از بايگانيهاي سري انگليس، بيرون نيامده است. اما دربارة دوران 1320 تا 1332، نوشته، زياد داريم كه البته با تحريفهاي بسيار، همراه است. در مورد دورة 1332 تا 1357، يك نوشته جالب توجه داريم كه تاريخ «سرهنگ غلامرضا نجاتي» است. كه، در مجموع، ميهنپرستانه نوشته شده و با وجود كاستيهايي، قابل قبول است. دربارة دورة 1357 تا به حال هم، هنوز هيچ اثر جامع و فراگيري، تهيه نشده است.
البته خاطرات، برخي پاورقيها و كتابها هم نوشته شدهاند كه برخي از آنان حتي متكي به اسناد معتبرند. امّا بسياري از آنها، جهتدار و براي برآوردن منظور خاصي نوشته شدهاند. در
كنار اين نوشتهها، يك رشته تحقيقات كارشناسان اروپايي و آمريكايي هم وجود دارد كه بعضاً مطالب جالبي در آن ميتوان يافت، ازجمله:
ـ خاطرات آنتوني ايدن، وزير خارجه انگليس در دوران كودتاي 28 مرداد 1332.
ـ عمليّات چكمه، نوشته وودهاوس، مأمور سازمان امنيّت «امـآيـ6» انگليس در ايران و مأمور براندازي دكتر مصدّق.
ـ خاطرات كرميت روزولت، مأمور سيا و رئيس عمليّات كودتاي 25 و 28 مرداد 1332 به رغم گزافهگوئيها و دروغهايش.
ـ خاطرات لوئي هندرسن، سفير آمريكا در ايران در دوران دكتر مصدّق.
همچنين، در رابطه با انقلاب ايران، نوشتههاي زير كه به فارسي هم، ترجمه شدهاند، مطالب جالبي دارند.
ـ خاطرات جيمي كارتر، رئيس جمهور وقت آمريكا.
ـ خاطرات ژنرال هايزر، مأمور آمريكا براي انجام كودتا.
ـ خاطرات برژينسكي، مشاور امنيّت ملّي آمريكا.
ـ خاطرات سايروس ونس، وزير خارجه وقت ايالات متّحده.
ـ خاطرات سوليوان، سفير وقت آمريكا در تهران.
كه البته هر يك از نويسندگان، بسياري از مسائل را نگفتهاند، و يا واقعيتي را وارونه جلوه دادهاند.
علاوه بر اينها، عدهاي هم هستند كه در غالب تاريخنگاري، درصدد تبرئه اشخاص و يا جريانهائي هستند. از جمله تبرئه رژيم پهلوي.
س: به نظر شما، چرا عدهاي در تلاش هستند تا رژيم پهلوي را تبرئه كنند؟
ج: به نظر من، دو گروه نيرومند ايراني، به شدّت، درصدد تبرئه رژيم پهلوي (پدر و پسر) هستند. دسته اول، بازماندگان رژيم پهلوي كه به 2 گروه داخلي و خارجي تقسيم ميشوند.
گروه اول، بازماندگان رژيم در داخل كشور، كه نيروي قابل توجهي هستند. اگر بخواهيم، نشانههايي هم ميتوان پيدا كرد. در اولين دورة انتخابات رياست جمهوري، در برابر آقاي خامنهاي، مصطفي كاشاني، پسر آيتالله كاشاني، عضو حزب زحمتكشان مظفر بقايي، يعني جرياني كه آنهمه خيانت كرد، كانديدا شد و رأي بالاي يك ميليون آورد كه كم هم نيست. كساني كه به او رأي دادند چه كساني بودند؟ گروهي از اينها همان بازماندگان رژيم
پهلوياند. اينها به انحاء مختلف، علاقمندند كه هم خود را تبرئه كنند و هم رژيم پهلوي را و خريدار كتابهايي هستند كه در تبرئه رژيم پهلوي نوشته ميشود و مدافع آمريكا و انگليس است.
گروه دوم، بازماندگان رژيم پهلوي در خارج از كشور هستند. شمار اين دسته هم بسيار زياد است. بسياري از آنها كه از كشور فرار كرده و به خارج رفتهاند، از وابستگان سياسي رژيم پهلوي بودهاند.
نمونه دوم، سلسله كتابهايي است با عنوان: نخستوزيران ايران، نوشته جعفر مهدينيا.
جلد پنجم اين كتابها را كه نميدانم تا چند جلد ديگر ادامه خواهد يافت، ديدم كه نامش زندگي سياسي محمدعلي فروغي است. در كل اين كتاب، تنها دو يا سه صفحه درباره محمدعلي فروغي است و بقيه كتاب پر است از تعريف رضاخان واقدامات و خدمات او. مثلاً اينكه رضاخان، ارتش شاهنشاهي را درست كرد. امّا به هدف ايجاد اين ارتش كه تقريباً تمام درآمد نفت، صرف خريد سازوبرگ آن شد، آنهم دراين منطقه مهم جهاني و در جنوب شوروي، اشارهاي نميشود. قدرت اين ارتش در سوم شهريور 1320 برملا شد كه در ظرف دو سه روز، مثل برف، آب شد.
مثلاً يكي از شاهكارهاي رضاخان را كشيدن راهآهن از شمال تا جنوب ميدانند. درست است كه رضاخان، با بهرهگيري از «قوت لايموت» تودههاي مردم از راه مالياتهاي غيرمستقيم، هزينه ساختن راهآهن را سرهم كرد ولي از اين مهمتر، اين است كه يكي از خواستههاي درجه اوّل انگليس، به هنگام گرفتن امتياز نفت، امتياز احداث راهآهن از بحر خزر تا خليج فارس بوده است.
در سال 1874 ميلادي، 1253 هجري شمسي، انگليسيها امتياز كشيدن «خط تلگراف» را از ايران گرفتند. در همان سال، رويتر، رئيس اين سازمان، امتياز احداث خطآهن از درياي خزر تا خليجفارس را با حق استفاده 70 ساله از همه ثروتهاي كاني ايران به دست آورد. اين امتياز در سال 1901 ميلادي، 1280 هجري شمسي، به امتياز جستجو و استخراج و بهرهبرداري از نفت در 6/5 قسمت خاك ايران تبديل شد كه به پيمان دارسي معروف است. بر پايه همين امتياز «شركت نفت ايران و انگليس»، تشكيل شد. محمّدرضا هم همان سياست را دنبال كرد و به صورت ژاندارم براي اجراي سياست آمريكا درآمد.
اين نويسنده و همقطارانش، اين واقعيّت را نميگويند كه چهطور در دوران محمّدرضا هم
بخش اعظم درآمد نفت، صرف خريد جنگافزار از آمريكا و انگليس شد و شاه از هر معاملهاي براي خودش درصد معيني برميداشت!
نمونه سوم كه از همه اينها، گوياتراست، كتابي است باعنوان: تقيزاده و روشنفكري در مشروطيت ايران نوشته مجتهدي، كه در آستانه انقلاب، به چاپ رسيد. اين نمونه، از نمونههاي ديگر جالبتر است. نويسنده براي اين كه ثابت كند، رضاخان و نوكر بيارادة او، تقيزاده، آدمهاي خيلي وطنپرستي بودهاند، گفتهها و نوشتههاي چند نفر از همفكران خود را گواه ميآورد. اولين شاهدش، آقاي جمالزاده است. او مقدمهاي بر اين كتاب نوشته كه واقعاً جالب و خندهآور است از جمله اين كه: تقيزاده، «آدم وطنپرست بزرگي است و هر چه دربارة او نوشته شود، كم است.»
نويسنده بعد از جمالزاده، شاهد ديگري ميآورد: عبدالحسين بهنيا. اين يكي در كتاب خود به نام پردههاي سياست، نفت، نهضت مصدق، ادعا كرده است كه: «در جريان تبديل عهدنامة دارسي به قرارداد نفت سال 1933، هيچگونه تباني از طرف رضاشاه كبير و تقيزاده وجود نداشته است! و آن دو مرد وطنپرست، قدمي بر ضد مملكت برنداشتهاند. اگر پادشاه بزرگ به قرارداد رژي رضايت ميداد، پس از شهريور 1320 بيشتر مورد انتقاد قرار ميگرفت!»
نويسنده، دست به دامن گواه سومي ميشود كه اين شاهد بسيار معتبر، مصطفي فاتح، كارمند عاليرتبه شركت نفت و مشاور «كدمن» رئيس شركت نفت ايران و انگليس است كه به پاس خدماتش پادشاه انگلستان به او لقب «سر»، اعطاء كرد. او ادعا كرده است:
هنگام مذاكرات، اصلاً تباني قبلي دركار نبود. پنج سال مذاكره، به جايي نرسيده بود و نقصان عايدات، اعليحضرت فقيد را عصباني كرده بود، در مذاكرات تهران هم، صحبت از تمديد، اصلاً نبود. كدمن، به من گفت تا صحبت از تمديد كردم، اعليحضرت، بسيار ناراحت شدند...(1)
شاهد چهارم، ميرزا عبدالله مستوفي است كه در جلد سوم كتاب زندگي من نوشته است:
اگر قرارداد دارسي را لغو نميكرديم و منتظر انقضاي آن مينشستيم، از 90 ميليون ليره تفاوت 2 قرارداد، محروم ميمانديم. رضاشاه، قاطبة مردم ايران را در نظر داشت، ما كه هنوز
1) ـ مصطفي فاتح، پنجاه سال نفت ايران، ص 932.
«تنشماري» نفت خود را بلد نبوديم چطور ميتوانستيم در آن ايام، نفت را استخراج كنيم، بازاريابي كنيم و بفروشيم؟!...(1)
اينها، نمونههايي بود از تلاش وابستگان و سرسپردگان رژيم براي تبرئه رضاخان كه در اشكال گوناگون، امّا با هدف واحد، همگي به «تاريخسازي» روي آوردهاند.
س: علاوه بر آنچه كه اشاره كرديد، با توجه با مطالعات خود در تاريخ معاصر، در آثار امثال مكّي، شجاعالدين شفا ـ كه البته اين يكي ضدانقلاب است و حسابش جداست، محمود طلوعي، ابراهيم صفايي و نظاير اينها چه نشانههايي وجود دارد كه نشان ميدهد اينها مدافع رژيم شاه هستند و يا فرهنگ شاهنشاهي را تقويت ميكنند؟
ج: ببينيد، برخي از كساني كه شما نام برديد، آدمهاي زرنگي هستند. ساده نيستند. حسين مكّي همه را فريب داده، با حزب قوام بوده، بعد به جبهه ملّي آمد و خودش را به عنوان يكي از گردانندگان جبهه ملّي مطرح كرد و با انگليس و آمريكا هم تماس گرفت، بعد با زاهدي در كودتا شركت كرد. اين آدم همه كاري كرده، بعد از كودتا هم چون كاري به او ندادند، به تاريخ روي آورد. با مطالعة دقيق نوشتههاي اين به اصطلاح تاريخنويسان بايد مچ اين نويسندهها را گرفت و بعد ديد كه سوابقشان در طي 25 سال حكومت بعد از كودتا، چه بوده؟ چطور زندگي كردند؟ چه ارتباطاتي داشتهاند؟ و...
س: در آثارشان چطور؟ مثلاً در آثار طلوعي و يا صفايي چه نشانههايي را ميتوان يافت؟
ج: تكليف ابراهيم صفايي روشن است. از همان سالهاي 30 در رديف شاهپرستان و كودتاچيان بود و هنوز هم در همان خط است. او در مجلس هفدهم، نماينده مجلس بود و در صف شاهپرستان. به يك نمونه از اظهاراتش در مجلس شاه، توجه كنيد:
...دو عامل عمده، وسيله پيروزي ايرانيان در مبارزة با اجانب بوده است. يكي عامل مهم روحانيت و ديگري حسنتدبير و كارداني زمامداران سياسي اين مملكت. اين دو عامل، مانند ـ روح و جسم ـ وابسته به يكديگرند. همانطور كه براي سياست، يك مركز ثابت لازم است و آن، مقام سلطنت ميباشد و ما به آن احترام ميگذاريم، براي ديانت هم بايد يك مركز ثابت باشد و همه به آن احترام بگذارند و آن مقام، مرجعيّت شيعه است، مانند مقام
1) ـ عبدالله مستوفي، شرح زندگاني من، ج 3، زوار، تهران، 1371، ص 327.
حضرت آيتالله العظمي بروجردي.(1)
از اين جناب صفايي، چندي پيش، جزوهاي ديدم به نام اشتباه بزرگ. در اين كتاب، او، ملي كردن صنعت نفت را، اشتباهي بزرگ دانسته و ادعا كرده كه اگر همان قرارداد 1933 با اصلاحاتي، ادامه مييافت، آمريكاييها كودتاي 28 مرداد را انجام نميدادند و مدت 25 سال بر كشورمان، حكومت نميكردند! بايد در اسناد پيدا كرد كه اين جناب ابراهيم صفايي، در دوران بيست و پنج ساله، چه ميكرده؟ بايد اسناد كافي به دست آورد و او را با اين اسناد، افشاء كرد.
دربارة محمود طلوعي هم، چند نكته جالب در پايان بحث، خواهم گفت كه در آثارش مطالب زيادي در تجليل از رضاخان، ديده ميشود ولي در كنار اين تجليلها، يكي دو نكته منفي هم ديده ميشود كه روي خواننده ناآگاه، اثر خودش را ميگذارد.
س: ولي موارد منفي، خيلي پيش پا افتاده است!
ج: ميدانم. امّا بايد نوشتهها را با حوصله خواند و نكتههاي اساسي آنها را پيدا كرد و نشان داد كه نويسنده، هدف عمدهاش چه بوده است؟ از چه كسي ميخواهد تعريف كند و چه جرياني را تبرئه كند.
س: در حال حاضر، كتابهاي زيادي از طرف طيف راست، تحت عنوان «زندگي رجال پهلوي»، با هدف تبرئه و بازسازي شخصيت آنها منتشر ميشود. براي تقيزاده، رزمآرا، جلال عبده، متين دفتري، مهندس فروغي و امثالهم، با توجه به اينكه نسل جوان كنوني ما، در آن دوران حضور نداشته و اطلاعي از آن ندارد، براي اطلاع اين نسل، به نقد شخصيت اينها نياز داريم نقدي كه بدون غرض و بيطرفانه، عملكرد و جايگاه و موقعيّت اين افراد را، چه در رابطه با استعمار و چه در رابطه با استبداد، روشن كند، شما چه نظري در اينباره داريد؟
ج: براي معرفي اين شخصيتها و افراد به نسل جوان كشورمان بايد يك روش منطقي و درست، به كار گرفته شود. به شكلي كه مدافعين رژيم پهلوي نتوانند آنرا ساختگي و تحريف واقعيت، معرفي كنند. ازجمله اين كه در ميان اسناد منتشر شده توسط خود امپرياليستها، و كتابهاي زيادي كه خودشان نوشتهاند، اسناد وابستگي اين گروه به محافل امپرياليستي و
1) ـ روزنامه اطلاعات، 18 دي 1330، نقل از: «ريچارد كاتم، نفت، مصدق و ناسيوناليسم در ايران»، ص 176.
عواملي كه آنها را به قدرت رسانده و منافعي كه در سايه تبعيّت از رژيم داشتهاند را پيدا كرد و در اختيار نسل جوان قرار داد. البته در اين راه بايد با انصاف عمل كرد و جنبههاي مثبت شخصيّتها را هم گفت. به نحوي كه در صداقت و سلامت اين تحقيقها نتوان ترديد كرد.
س: در ميان كتب تاريخي كه اخيراً در اروپا و آمريكا توسط رجال سياسي عصر پهلوي نوشته شده، چه ويژگيهاي مثبت يا منفي ميبينيد؟ مثل خاطرات اسدالله علم، محمدرضا، مصطفي الموتي، متين دفتري، و ديگران كه نوعي نگرش شاهنشاهي دارند و زندگي سياسي آنها با سلطنت گره خورده است. اساساً چه تفاوتي بين آنها وجود دارد؟ مثلاً بين علياكبر سياسي و اسدالله علم و يا متين دفتري؟ ويا مصطفي الموتي؟
ج: من در بين كتابهائي كه منتشر شده است بعضي آثار را ديدهام. مثل يادداشتهاي روزانه اسدالله علم و خاطرات ابوالحسن ابتهاج و يا دكتر سياسي. در همة اين آثار، دو خط قرمز، كاملاً پيداست. يكي تبرئه خود است. يعني بدون اشتباه قلمداد كردن عمكرد خود، و ديگري به طورمستقيم، تبرئه رژيم پهلوي و مآلاً تبرئه انگلستان و آمريكا.
اين نوشتهها را ميتوان به دو دسته تقسيم كرد: بعضي از آنها به اعتبار نويسندهشان، تكليفي معين دارند. مثل احمد آرامش، اميراسدالله علم، دكتر متين دفتري، دكتر سجادي و... دربارة اين افراد، مدارك مستند و محكمي دال بر وابستگي آنان به امپرياليستها وجود دارد. مثلاً در مورد احمد آرامش، گازيوروسكي، خيلي صريح نوشته است: «... صبح روز چهارشنبه، 19 اوت، 28 مرداد 1332، دو تن از مأمورين سيا، با آرامش ملاقات كردند و مبلغ ده هزار دلار، در اختيار او گذاشتند تا به كاشاني برساند و چنين به نظر ميرسد كه كاشاني بتواند از آن در جهت روانه كردن يك گروه ضد مصدّقي به ناحيه بازار تهران، استفاده كند...» آنچه كه مسلم است اين كه، آرامش، مأمور «سيا» بوده و ده هزار دلار از سيا پول گرفته است. در مورد وابستگي اسدالله علم به انگليس هم، نياز به توضيح نيست. در ميان آنها كه شما اسم برديد، به نظر من، دكتر سياسي با ديگران تفاوتهايي دارد و با ابوالحسن ابتهاج، دكتر غني، نصرالله انتظام و دكتر عبده، قابل مقايسه نيست.
دربارة نصرالله انتظام، كيم روزولت، نوشته است كه در بازگشت از ايران، به لندن رفته و با انتظام كه در آن زمان، سفير ايران در انگليس بوده صحبت كرده و او هم با نظر روزولت دربارة دكتر مصدّق، موافق بوده است.
اما ابوالحسن ابتهاج، يك تكنوكرات بسيار خودسر و متكبّر بود. در خاطراتش آنقدر «من»
«من» گفته، كه انگار، همه سياستهاي مالي اين مملكت را، او طراحي كرده است امّا برخي از اظهاراتش درست است. يعني بانك ملي ايران را، او سازمان داد و در آن نظمي، برقرار كرد. عدهاي دانشجو را هم براي تحصيل امور بانكداري، به انگلستان فرستاد كه اتفاقاً اكثرشان وقتي برگشتند، تودهاي بودند و اعتصاب كاركنان بانك را همين دانشجويان، به راه انداختند. دربارة وابستگياش به انگليس هم، زياد گفته ميشود، ولي من، تاكنون به سندي برخورد نكردهام. برادرش مهندس ابتهاج هم، از وابستگان نزديك محمدرضا پهلوي بود.
ميرسيم به متين دفتري كه در دوران رضاخان، وزير دادگستري و بعد هم نخستوزير بود و چهرهاش مشخص است.
دوراني از چاكران هيتلر شد و پس از شهريور 1320، انگليسيها او را بازداشت و پس از سرسپردنش آزاد كردند. دكتر جلال عبده هم، در دوران محمدرضا، چند دوره وكيل مجلس بود و بعد هم نماينده ايران در سازمان ملل شد. دكتر قاسم غني هم، همپالكي فروغي و تقيزادهاست. او تا پايان عمر از نزديكترين افراد مورد اعتماد محمدرضا پهلوي بود. او در زمان رضاخان، مأمور خواستگاري فوزيه، و پس از طلاق، مأمور برگردان فوزيه به مصر بود. يعني حلقه رابط انگليس بين مصر و ايران.
اما دكتر سياسي، به استثناي يكبار، كه چند ماهي وزير خارجه شد، بيشتر در زمينههاي فرهنگي كار ميكرد. در دوران رضاخان مدتها رئيس دانشگاه بود. در دوران محمدرضا هم اين پست را داشت. چندبار هم، وزير فرهنگ شد. به هرحال گرچه او يكي از مهرههاي رژيم پهلوي است امّا برخي ويژگيهائي كه داشت، او را از بقيه متمايز ميكرد. يك نمونه آن را من شاهد بودم: پس از 15 بهمن 1327 كه حزب توده ايران، غيرقانوني اعلام شد، شاه، با اصرار از او خواست كه اساتيد تودهاي را از دانشگاه تهران اخراج بكند، ولي او مقاومت كرد و وزير فرهنگ، بدون موافقت او، مستقيماًدست به اين كار زد. به دليل همين مخالفت، مدتي بعد، از رياست دانشگاه، بركنار شد. ما در دانشگاه، شاهد برخورد متين او با تودهايها بوديم. دربارة اينكه آيا او هم مانند متين دفتري، عبده و انتظام، رابطه مستقيمي با انگليس يا آمريكا داشته يا نه؟ تاكنون، سندي نديدم.
از رجال دوران رضاخان كه همراه ارباب، از انگليسيها بريده و به خدمت آلمان هيتلري درآمدند، بجز متين دفتري از 160 شخصيت و چهرة لشكري و كشوري اعم از وزير و معاون و... ميتوان نام برد كه مشهورترين آنها، دكتر سجادي، سرلشكر زاهدي، سرلشكر بقائي،
سپهبد آقاولي، سرلشكر كوپال، سپهبد باتمانقليچ، خسرو اقبال، جعفر شريف امامي و جواد بوشهري بودهاند كه ارتش انگلستان 160 نفر را به اتهام داشتن رابطه با عوامل آلمان نازي به دنبال كشف كودتايي كه قرار بود به رهبري سرلشكر زاهدي، فرمانده لشكر اصفهان، و حبيبالله نوبخت، عملي شود، بازداشت كرد.
اكثر اين افراد، بعدها و بهويژه، پس از شكست ارتش هيتلري در جنگ دوم، به خدمت انگليسيها درآمدند و گردانندگان كودتاي 28 مرداد شدند. البته در ميان كسانيكه به آلمان گرايش نشان دادند، افرادي هم بودند كه عميقاً احساسات ضدانگليسي داشتند و تا پايان هم اين روحيه را حفظ كردند. مانند آيتالله كاشاني، احمد شاملو و معدود مهندسان جوان. احتمالاً آشنايي آيتالله كاشاني با سرلشكر زاهدي هم از همين دوران آغاز شد و احتمالاً آقاي كاشاني تا پايان عمر، زاهدي را فردي ضدانگليسي، تصور ميكرده است.
س: گروهي از تاريخنگاران، تاريخ معاصر را با پيشداوري مينويسند.يعني اوّل يك برداشت را اصل قرار ميدهند و بر آن مبنا،تاريخ مينگارند.
دسته دوم نوع جهانبيني و نگرششان، محدود است. يعني نوع نگاهشان، منحصر به يك نكته و يا يك وجه است. دسته سوم نوعي خودسانسوري ميكنند مثلاً فرض كنيد، طرف، عضو جبهه ملّي است، براي تبرئه جبهه ملّي، عيوب جبهه را نميگويد. مثل ابوالفضل قاسمي يا خليلالله مقدم.
عدهاي هم براي اينكه حزب توده را تبرئه كنند بخشي از اشتباهاتش را نميگويند و فقط به يكي دو نكته، بطور كمرنگ، بسنده ميكنند، هر كدام از اينها، به نوعي، خودسانسوري ميكنند و در اينجا، باز، تاريخ واقعي گفته نميشود.
گروهي عكسالعملي برخورد ميكنند. مثلاً آقاي كيانوري آمده يك چيزي گفته، طرف ميآيد عليه آن چيزي مينويسد، بابك خسروي چيزي ميگويد، يكي ديگر عليه او جوابيهاي صادر ميكند و قس عليهذا. به نظر بنده، اين تاريخنگاري نيست، درست نميگويم؟
ج: همه تاريخنويسان معاصر ما به نوعي وابستگيهاي سياسي، اجتماعي دارند. افرادي هستند مانند شجاعالدين شفا، كه موضعگيري كاملاًروشني دارند. دفاع از سلطنت پهلويها با همان ويژگيهايش. حتي نه به عنوان سلطنت مشروطه، بلكه با همه ديكتاتوري آن. از مدتي قبل شجاعالدين شفا هم، به جرگة مخالفين سرسخت رضا پهلوي پسر محمدرضا، پيوسته
است. انتقاد او به پسر محمدرضا اين است كه ميگويد او خيلي «دموكرات بازي»! درآورده و با چنين روشي، ناخواسته، رژيم پدر و پدربزرگش را زير سؤال ميبرد!؟
تكليف چنين آدمي، روشن است و براي شناختن او، مشكلي وجود ندارد. امّا افرادي هستند كه وابستگي به دستگاه حاكم نداشتهاند، امّا حامل يك فكرند. مثل خود من تودهاي. با چنين ديدي، وقتي من نوعي ميخواهم به تشريح عملكرد حزب و نقش خودم بپردازم، اگر باانصاف باشم، به نوشتن نقاط مثبت، بيشتر تمايل نشان ميدهم و نقاط ضعف را، كمرنگتر ميبينم و اگر بيانصاف باشم، مثل برخي ديگر از مورخين، تنها به نوشتن نقاط مثبت ميپردازم و روي نقاط ضعف، سرپوش ميگذارم. دو نمونه از اين باانصافها و بيانصافها، يكي سرهنگ نجاتي است. و نمونه دوم، رهبران جبهه ملّي. سرهنگ نجاتي دربارة آنان، چنين اظهارنظر كرده است:
... اكنون سي و نه سال از كودتاي 28 مرداد ميگذرد، طي اين مدت، از سوي رهبران جبهه ملّي، دربارة علل شكست نهضت، هيچگونه بررسي و تحقيق مناسبي صورت نگرفته و اين موضوع، همچنان مورد سؤال است كه آيا شكست نهضت، آنقدر اهميت نداشت كه رهبران جبهه ملّي، به بررسي آن بپردازند و نتيجه كار خود را به آگاهي مردم برسانند؟ حقيقت اين است كه در فرهنگ سياسي ما، انتقاد از خود، معمول نشده است، و از ميان نخبگان سياسي كشورمان، به ندرت كسي را ميشناسيم كه به اشتباهات خود در دوراني كه عهدهدار مسئوليت بوده، اعتراف كرده باشد. به واسطه اين سياست است كه افراد، همواره سعي كردهاند موفقيّتهاي گذشته را به حساب خود بگذارند و اشتباهات و كجرويها را به گردن ديگران بيندازند.(1)
اكنون ببينيم كه خود اين با انصاف، وقتي تاريخ مينويسد چقدر بيانصافي ميكند. او در مقالهاي به نام كودتاي 28 مرداد، چنين مينويسد:(2)
بحث پيرامون اين موضوع كه آيا دستگاه رهبري نهضت، ميتوانست در سياست خارجي خود، از اتحاد دولتهاي انگلستان و آمريكا و نيز تحريم خريد نفت جلوگيري كند و يا در برابر توطئههاي دربار و مخالفين، مقابله كند، در حوصلة اين مقاله نيست. امّا بهرحال
جمعبندي ما حاكي از اين است كه دو عامل اساسي، يعني عملكرد دستگاه رهبري نهضت و جبهه ملّي و نيز اخلالگريهاي برنامهريزي شده حزب توده ايران، براي ايجاد آشوب و نگران ساختن مردم، در راستاي سقوط دولت مصدّق، نقش تعيين كننده داشت. كرميت روزولت، كارگردان كودتا، از آشوبگريهاي حزب توده در روزهاي 26 و 27 مرداد، ابراز خرسندي ميكند و كوشش افراد حزب را در برپايي تظاهرات و ايجاد بينظمي، مفيدترين اقدام براي اجراي كودتاي 28 مرداد ميداند و ميگويد:
... تودهايها، با تشويق و حمايت شورويها، به خيابانها ريختند و با آنكه تعدادشان از چند هزار تن تجاوز نميكرد، بدون اغراق، خيابانها را به تصرّف خود درآوردند...
ـ آنچه را كه ميتوانستند غارت كردند و به هر ساختماني كه ممكن بود، هجوم بردند...
ـ اين بهترين واقعهاي بودكه بايد، انتظار آنرا ميكشيديم. هر چه بيشتر بر عليه شاه، فرياد ميزدند، ارتش و مردم، بهتر و بيشتر، متوجه دشمني آنها نسبت به خود ميشدند، و هر قدر بيشتر شهر را غارت ميكردند، گروههاي بيشتري عصباني ميشدند. هيچ عاملي بهتر و سريعتر ازاين اعمال نميتوانست، اوضاع را به سود ما برگرداند...
ـ بايد به آنها فرصت ميداديم تا اهالي تهران، آمادة قيام گردند و آنها را سرجايشان بنشانند...»(1)
اين جناب نجاتي، كه اين دروغهاي شاخدار را از قول كرميت روزولت، براي متهم كردن حزب تودة ايران، تكرار كرده است، خود، در پائين اين نقلقول، ماهيّت اهالي تهران را كه قيام كردند و تودهايها را سرجايشان نشاندند! چنين توصيف ميكند:
... طي سه روز، پس از شكست كودتاي شب 25 مرداد، كودتاچيان، با استفاده از فرصت، بخش ديگري را در سازمانهاي انتظامي و ديگر نهادهاي دولتي و سياسي به سوي خود كشاندند. شماري نيز دودوزه بازي كردند و از بعدازظهر 28 مرداد، همراه با پيمانشكنهاي خائن، به دشمن پيوستند و شرافت و مردانگي را به زنجير كشيدند و بدينسان، شبكهاي وسيع به سركردگي جاسوسان انگليسي و امريكائي با شركت فاسدترين عناصر درباري، شماري از ژنرالها و افسران بدنام ارتش و شهرباني كه بعلت فساد اخلاق به رأي اكثريت جامعه افسران ارتش رانده شده بودند هر ماه با گروهي از
1) ـ روزولت، ضدكودتا، صص 179ـ180.
چاقوكشان حرفهاي، قدارهبندان حزب سومكا به رهبري دكتر منشيزاده، افراد حزب مظفر بقائي و دارو دسته حسن عرب، شعبان بيمخ و نيز گروهي روسپي به سردستگي ملكة اعتضادي و آژدانقزي، مزدوري دشمن را پذيرفتند تا جنبش ضداستعماري مردم ايران را سركوب كنند. و دولتي را كه طي دو قرن تاريخ سياسي ايران، به منزله اميد و آرزوهاي ملّي بود، از ميان بردارند و ساليان دراز، سلطة استبداد و ارتجاع را بر مردم ايران تحميل كنند...
سرهنگ نجاتي، دسته چاقوكشان گروه حسن عرب و شعبان بيمخ، و روسپيهاي دارودسته ملكه اعتضادي و آژدانقزي را از قول روزولت، قيام مردم تهران مينامد!
حيرتآور اين است كه اين جناب سرهنگ نجاتي كه از قول كرميت روزولت، رذيلانهترين اتهامات را به حزب توده ايران وارد ميكند. خودش، مترجم اثر گازيوروسكي محقّق آمريكايي است كه در آن، با صراحت كامل، نوشته است:
... در خلال اين رويدادها، نرن وسيلي(1)گروههاي متعددي را اجير كرده و 17 اوت (26 مرداد) با سردادن شعارهاي حزب توده و حمل آرمهايي كه در آنها، شاه، تقبيح و سرزنش شده بود، در خيابانهاي تهران به راهپيمايي پرداختند. اين جمعيت «تودهاي قلابي» كه عصر روز قبل، 50 هزار دلار دستمزد آنها، بوسيله يكي از مأمورين سيا به نرن وسيلي پرداخت شده بود، وظيفه داشتند با ايجاد بيم و هراس از خطر به قدرت رسيدن تودهايها موقعيت زاهدي را تقويت كنند...(2)
من، براي سرهنگ نجاتي، احترام قائل بودم. ولي با اين نوشته، اين احترام به ميزان زيادي از دست رفت. اميدوارم ايشان درفرصتي ديگر، اين اشتباه خود را تصحيح كنند. به هرحال، در گفتار پيشين گفتم كه تاريخ هر رويداد، معمولاً بايستي، صد يا صد و پنجاه سال بعد از آن، نوشته شود. يعني افرادي كه هيچ وابستگي به آن رويدادها نداشته و محقق واقعي باشند، بيايند از روي مجموعه اطلاعاتي كه در دست است، يك تحقيق واقعي انجام بدهند.
در تاريخنويسي كنوني دنيا هم، همين مطرح است. البته شمار دانشمنداني هم كه نسبت به گذشتهها، تاريخ دقيق مينويسند، مثل پتروشفسكي و دياكوف و هربرت ولز، بسيار كم است. بهرحال كساني كه در متن ماجرا بودهاند، تأثيرپذيرند و هر كس مطابق نظر خود، طرز
فكرش را در تحليل تاريخ، دخالت ميدهد.
س: هرقدر حجم تشتّتآرا در تاريخ وسيع بشود، پيدا كردن حقايق هم، به همان نسبت دشوارتر ميشود. مثلاً يكي «ماسون» است، ديگري طرفدار رضاخان، يكي تحت تأثير مستشرقين و نظاير اينها. مملكت ما هم بخاطر پائين بودن فرهنگ سياسي و ناآشنايي با تاريخ گذشته خود، مرتكب اشتباهات تاريخي مشابه ميشود. امّا با توجه به لزوم تاريخنگاري درست و ضرورت توجه به آن، فكر نميكنيد بايد كاري كرد؟ اگر ما بعد از مشروطه توانسته بوديم تاريخ را خوب بنويسيم، در انقلاب اسلامي، بهتر حركت نميكرديم؟
ج: متأسفانه اين يك واقعيتي است كه مشكل عمده برداشتهاي تاريخي، يك جانبه بودن آنهاست. من نميدانم در دانشگاههاي ما كه تاريخ تدريس ميشود، تا چه حد دانشجويان را در جهت همين بينش همهجانبه و واقعگرايانه به تاريخ، تربيت ميكنند. آيا در ميان اين نسل تازه، افرادي كه بتوانند مستقل فكر كنند و ديواري را كه بوجود آمده، بشكنند، پيدا خواهد شد؟ آينده نشان ميدهد. امّا من در حال حاضر، چنين پديدهاي را نميبينم. در ماهنامههايي كه به دستم ميرسد، مقالاتي كه بيطرفانه نوشته شده باشد، خيلي كم است.
س: فكر نميكنيد، براي گذار از اين وضعيت، اگر كسي پيدا بشود و به عنوان كسي كه خود شاهد و ناظر تاريخ بوده، به طرح موضوع، حتي اگر عليه خودش باشد، بپردازد، مؤثر باشد؟ در ميان روشنفكران، جلال تنها كسي بوده كه صادقانه حرف ميزد و بعضي از اين حرفها، حتي عليه خودش بود. يعني به تبرئه نسل و تيپ خودش، نميپرداخت. حالا اگر سنتشكني شود و بجاي آنكه هر كس در قالب تاريخ، به تبرئه خود بپردازد، بيطرفانه حتي به نقد اشتباهات خودش يا حزبش بپردازد،به جايي نميرسيم؟ به عنوان نمونه، خود شما، جداي تبرئه شوروي و يا حزب توده و يا ديگران، جداي تبرئه خود و طرز تفكّرشان، به مسائل نگاه كنند. مثلاً به جاي پاسخگويي به اين و آن، با جسارت به طرح مسئله بپردازند.
ج: به عقيده من، چنين چيزي وجود ندارد. يعني افراد نميتوانند مسخ شوند. هر اندازه هم كه تلاش كنند، باز نميتوانند. چرا، به علت اينكه طرف مقابل اينها نيرومند است. بطور مثال حزب توده ايران هيچگونه امكاناتي براي دفاع از خود ندارد. شوروي هم كه ديگر وجود ندارد تا در برابر اينهمه ناسزاگويي، واكنش نشان بدهد. پس نميشود در برابر دشمنان سكوت كرد
و به نقد خود، پرداخت. چون نويسندگان گستره وسيعي دارند. و دشمنان هم امكانات فراواني دارند شما ببينيد كتابهاي محسن طلوعي با چه كاغذي چاپ ميشود؟ و با چه كيفيت چاپي؟ هزينهاش از كجا ميرسد؟
مدافعين طرز فكر او زياد هستند و كساني كه بتوانند به آنها جواب بدهند، حتي انگشتشمار هم نيستند. شما اگر خاطرات كيانوري را حذف كنيد كسي را نميبينيد كه آماده باشد و امكان داشته باشد از اتهامات دفاع كند. مثلاً دربارة موفقيت كمونيستها در يكي دو سال اخير در كشورهايي كه قبلاً نظام سوسياليستي داشتهاند و به دامان غرب افتادهاند و مردم مجدداً چيزهايي فهميدهاند، چه چيزي چاپ ميشود؟ در هر موردي هم همين است. در اينجا يك عدم تعادل وسيعي ديده ميشود. در مورد رژيم گذشته هم ميبينيم كه چقدر كتاب مختلف، براي تبرئه رضاخان چاپ ميشود؟ و يا در جهت تبرئه رژيم شاه. از خاطرات خود شاه گرفته تا فرح و ثريا و فوزيه و ديگران. كاري به كتابهايي كه در خارج چاپ ميشوند ندارم. امّا چه كسي به همين كتبي كه در ايران بطور مرتب چاپ ميشوند جواب مناسب داده است؟ چه كسي تا به حال به اينها جواب داده؟ چه كسي ادعاي آنان را رد كرده؟ كدام نشريه به اينها جواب داده؟
من، هيچ نشريهاي را نميبينم كه اين مسايل را مطرح كند. حتي از طرف جمهوري اسلامي هم نميبينم.
اصلاً شما كوچكترين فعاليتي عليه اين جريان، آنهم با اين وسعت، نميكنيد. شما يك مجله نداريد كه اين نوشتههاي تبرئهكننده رژيم شاه را، با تحليل رد كند! شما ميآئيد با كيانوري كه دسترسي خيلي اندكي به اين انتشارات دارد و دامنه اظهارنظرش هم بالطبع، محدود است، مصاحبه ميكنيد.
بايستي يك گروه، معين بشوند كه با تحليل منطقي، جريان تبرئه مخفيانه امپرياليسم و ارتجاع پهلويها، را خنثي كنند.
من با آزادي مطبوعات، صددرصد موافق هستم و نميگويم حالا اينها كه در ايران آزادانه منتشر ميشوند، منتشر نشوند. امّا بايستي ميدان داده شود كه نظرات مخالف هم مطرح شود.
روزنامههايي مثل اطلاعات و كيهان، كه هر كدام صدها هزار شماره، چاپ و منتشر ميشوند، ميتوانند بخش معيني از صفحات خود را به اين كار اختصاص بدهند تا اين تبليغات وسيع دشمن، خنثي شود.
شما امكاناتي داريد كه اين امكانات را هيچكس ندارد مثلاً مجموعه اسناد ملّي كه بسيار غني است. شما بايد از اين گنج بزرگ استفاده كنيد. اگر اين كار را نكنيد، روند تبرئه رژيم ديكتاتوري 50 ساله پهلوي و تبرئه امپرياليسم، با شدت هر چه بيشتر، ادامه پيدا خواهد كرد. من نميگويم مانع انتشار اين نوشتهها شويد. برعكس، اجازه بدهيد اينها همه نظرات خود را بنويسند و خود را بشناسانند. آنوقت با مدرك و سند و با پاسخ مستدل به مقابله با آنها برويد.
س: شايد در پاسخ اين دغدغه شما، عدهاي بگويند اصلاً براي چه تاريخ بخوانيم؟ مگر تاريخ چه ارزشي دارد؟ جايگاه تاريخ در فرهنگ و حكومت كجاست؟ چه نفعي براي ما ميتواند داشته باشد؟ نوعي بدبيني نسبت به تاريخ در جامعه وجود دارد، عدهاي به تاريخ به چشم دروغ نگاه ميكنند، عدهاي مورخين را تحريفگرا و در خدمت اين و آن ميدانند، بهرحال اينها باعث كمعنايتي به تاريخ شده است و دانشجوي رشته تاريخ كه بخواهد از مسائل تاريخي صحبت كند، شنونده به او توجه كافي نشان نميدهد.
ج: به نظر من اين كاملاً طبيعي است. اين نتيجة منطقي آن مصالح تاريخي است كه تاكنون از طرف تاريخنويسان غيرواقعگرا، تحويل جامعه ايران داده شده است. از سوي ديگر، حتي عده زيادي از مسئولين كشور ما، ارزشي در خور شأن تاريخ، براي مطالعه تاريخ قائل نيستد!
حتي دانشگاهيان، چه استادان و چه دانشجويان، آنقدر در گرفتاريهاي شخصي خود، چه از لحاظ كار و چه از لحاظ وظايف اجتماعي كه دارند و چه از لحاظ زندگي شخصي، غرق شدهاند كه احتمالاً، حتي به خواندن روزنامه هم نميرسند، چه برسد به اين كه تاريخ بخوانند.
اگر هم كسي بخواهد تاريخ بخواند چه تاريخي را بخواند؟ نوشتههاي خامهاي و همايون كاتوزيان و محمود طلوعي را بخواند؟
شما كتابهاي تاريخ كلاسهاي ابتدائي و متوسطه را برداريد، ورق بزنيد و ببينيد كه چهقدر تاريخ واقعيتها در آن تحريف شده است. همين الان اين كتابهائي كه از طرف وزارت ارشاد و آموزش و پرورش منتشر ميشود، كتابهاي 15 سال اخير پهلوي را هم بگذاريد ببينيد از اولش چطور شروع ميشود؟ در دوران اوّل انقلاب، تاريخنويسان ما چه كساني بودند؟ آقاي آيت و آقاي دكتر مدني بودند كه نظريات مظفر بقائي را به عنوان تاريخ تحويل مردم ميدادند! اينها، تاريخ را از واقعيتها منحرف كردند. همين مطالب، در كتابهاي درسي بازتاب يافته است. آنوقت شما ميخواهيد كه افراد، علاقهمند بشوند؟! در جامعه ما، آن قشري كه تا
حدود ديپلم متوسطه درس خوانده است، ممكن است به خواندن تاريخ علاقهمند باشد. آيا اين افراد، كتابهاي بدردبخوري در كتابخانهها دارند؟ برنامههاي راديو و تلويزيون را نگاه كنيد! من در تمام اين دوران چند ساله، يكبار، فقط يك برنامه تلويزيوني دربارة نقش تاريخي دكتر مصدق و جريان 28 مرداد را كه واقعاً جالب و باارزش و درست بود، ديدم فقط همين يك برنامه را.
همين راديو تلويزيون، يكبار در روز ملي كردن صنعت نفت، از حسين مكي، همكار كودتاچيان، دعوت كرد كه درباره ملي كردن نفت اظهارنظر كند! به جاي اين كه از مهندس بازرگان يا دكتر اميرعلائي كه از ياران صديق دكتر مصدق بودند دعوت كند!
يكبار هم چند مقاله در روزنامة سلام درباره نقش دكتر مصدّق منتشر شد. سالروزهاي 28 مرداد ميآيند و ميگذرند و رسانههاي گروهي دولتي و غيردولتي، دربارة اين مهمترين رويداد تاريخي پيش از انقلاب 1357، سكوت مطلق اختيار ميكنند! من پيشنهادي مطرح ميكنم كه با اهميت است و براي ترويج واقعيات ميتواند مؤثر باشد و آن اين كه، يك ساعت معين و ثابت در هفته، نه در زماني كه اكثريت آن را نشنوند، بلكه مثلاً روز جمعه كه روز استراحت است و مردم ميتوانند گوش بكنند، در ساعت معيني يعني ساعتي باشد كه راديو شنونده داشته باشد، يك رشته بهم پيوسته و درعين حال، در هر گفتار، يك موضوع خاص درمورد اسناد معتبر تاريخي پخش شود. چنين برنامهاي ميتواند به ميزان زيادي به ترويج و تربيت و علاقهمندي به تاريخ كمك كند.
كوتاه سخن اين كه: به نظر من، اولين كار ضروري، انتشار يك ماهنامة واقعاً علمي ـ تاريخي، براي پاسخ دادن به تحريفهائي است كه به طور سازمان يافته و متشكل از جهات مختلف در زمينه تحريف تاريخ گذشته ايران انجام ميگيرد و اين كار، ضرورت فوري دارد. دوم، استفاده وسيع از رسانههاي گروهي چه مطبوعات مثل اطلاعات و كيهان و چه صدا و سيما كه اهميت بيشتري دارد.
س: با توجه به انبوه كتب تاريخي كه در چند سال اخير، نوشته شدهاند، چه تحليلي از روند تاريخنگاري معاصر داريد؟ كتابهاي اين دوره را به چند دسته ميتوان تقسيم كرد؟
ج: به چهار دسته، يكي تاريخ ها، يكي خاطرات، يكي مقالات و يكي هم تحليلها. هر كدام از اينها، دامنه وسيعي دارد.
دربارة اين كتابها هم، در مجلات داخلي و يا خارجي، به صورت مقاله و يا تحليل دربارة
هر كدام، اظهارنظرهاي فراواني صورت گرفته است.
بايد نقاط قوت و ضعف هر كدام را با منطق و انصاف، نشان داد. بايد با اسناد درست نشان داد كه كتابها چه نقاط ضعفي دارند و چه تقلبهايي در حوادث تاريخي صورت دادهاند. نقد هم بايد منطقي باشد و پاسخگوييها، به هيچوجه، ناشي از احساسات شخصي و عاطفي و اجتماعي نباشد. مسئله، جدي است. نسل حال و آينده، بايد از واقعيتهاي تاريخ گذشته، به درستي آگاه شوند.
س: اخيراً گروهي از غربيها و به خصوص آمريكائيها هم، دست به كار تاريخنويسي شدهاند. قوت و ضعف اينگونه آثار را در چه ميبينيد؟
ج: به نظر من، اين گروه را ميتوان به سه دسته تقسيم كرد:
ـ دسته اول، تاريخنويسان حرفهاي. كه دربارةآنها صحبت كرديم.
ـ دسته دوم، تاريخنويسان سياستمدار. همانند برژينسكي، كارتر، كيسينجر، نيكسون و... كه خودشان دستاندركار بودند و به صورت صريح و روشن، جانبدار دخالت و تأمين سياستهاي امپرياليسم هستند.
ـ دسته سوم، محقّقين. كه بعضي از آنها، واقعگرايانه برخورد ميكنند و بعضيها هم گرايش هدفدار به سوي امپرياليسم دارند.
از نوشتههاي تحقيقي آنهايي كه نظر واقعگرايانه دارند، بايستي جنبههاي مثبت و درست را استخراج كرد و تعميم وگسترش داد.
س: برگرديم به بحث نقش شخصيتها. در اسناد لانه جاسوسي، بخشي وجود دارد كه دربارة شخصيتهاست. حتي شخصيتهاي موجه مثل دكتر غلامحسين صديقي. اينها درمورد تكتك چهرهها، چه خوب و چه بد، بحث و صحبت كردهاند.
ج: بله، من يادم هست كه يكي از اسناد، دربارة شواردنادزه بود. اين سند را وزارت امور خارجه آمريكا به تمام سفارتخانهها فرستاد. سند مربوط به وقتي است كه شواردنادزده، وزير كشاورزي گرجستان بود. آمريكائيها دربارة او در آن تاريخ، نظر داده بودند كه آدم جالبي است و كارهاي جالبتوجهي در كشاورزي كرده و نظاير اينها. شما ببينيد، در چه تاريخي در مورد يك نفر، نظر داده و چقدر اين دستگاه سياسي آمريكا، وسيع و پردامنه، عمل ميكرده كه به تمام سفارتخانههاي خودش و از جمله ايران، بنويسد كه بايد او را تحتنظر داشت و دربارة او دقت كرد. و ما، در آينده ميبينيم كه عاقبت شواردنادزه چه ميشود و تا چه پلهاي
بالا ميورد و چه جور آدمي از كار درميآيد و چگونه به امپرياليسم آمريكا خدمت ميكند. تا جايي كه گورباچف كه دست كمي از او نداشت، او را از وزارت خارجه، بركنار ميكند. اين نوع اسناد، بسيار با ارزش هستند و بيرون كشيدن و مرتب كردن اينها، تحليل ميخواهد و لازم است. براي اينكه نشان ميدهد سياست آمريكا دربارة اشخاص و اهدافي كه در توجه به چهرهها دارد، چيست.
س: در طي چند ساله اخير، جريان نهضت سوسياليستها، گامهايي در جهت تبرئه و توجيه سابقه گذشته خود، برداشتهاند. شايد هم قصدشان احياي شخصيت خليل ملكي باشد! باتوجه به گذشته اين جريان و همسوئي آنان با مظفر بقائي، و ارتباط با محافل اسرائيلي و آمريكايي، اين روند را چطور ميتوان ارزيابي كرد؟ حتماًميدانيد كه اخيراًعدهاي از اعضاي نهضت سوسياليستها، امثال داريوش آشوري، مهشيد اميرشاهي، همايون كاتوزيان و عبدالله برهان مصاحبههايي داشتهاند و كتابي را هم تحت عنوان «يادنامه خليل ملكي» منتشر كردهاند.
ج: متأسفانه اين يك واقعيت است كه اينها در برخي از مطبوعات داخلي ما حضور دارند. از ميان آنها كه اسم برديد، دربارة داريوش آشوري و يا مهشيد اميرشاهي، زياد نميتوانم اظهارنظر كنم. اما، همايون كاتوزيان در همان مقدمهاي كه بر كتاب خليل ملكي نوشته، نشان داده كه يك بتساز است. همينطور هم عبدالله برهان و اخيراً هم، دكتر مصطفي رحيمي، كه از سوابقش اطلاعي ندارم.
س: مصطفي رحيمي، روند فكري متفاوتي داشت. ابتدا تودهاي بود، البته در سطح پائين. بعد به نهضت سوسياليستها پيوست. يك مدت هم به طرف اگزيستانسياليسم رفت و مدتي هم ايران قبل از اسلام (آناهيتا) و احياي فرهنگ زرتشتيگري و... به هرحال مقالاتي عليه ماركسيسم مينويسد. بگذريم. در رابطه با دفاع از سوسياليستها اخيراً دو مجله در ايران فعّال هستند. يكي،«نگاه نو» و يكي هم «آدينه». نگاه نو، ميخواهد خود را بيطرف نشان بدهد امّا آدينه كاملاً جانبدار است و از خليل ملكي دفاع ميكند. فكر ميكنيد ريشه اين بتسازي از «خليل ملكي» چيست؟
ج: به نظر من، اين مدافعان ملكي، ميكوشند زير چتر بتسازي از ملكي، بسياري از واقعيّات را كتمان كنند. نمونه روشن آن، مظفر بقايي است كه ملكي با او همكاري داشته. خود خليل، سابقه سياسي و چهره مبارزي داشت. به حزب توده هم كه آمد، به قول آلاحمد
نظريهپرداز حزب بود و معلم همة ما. امّا بعد از شكست نهضت آذربايجان و كردستان، از حزب انشعاب كرد و بعد از مدتي، از دانشگاه مظفر بقايي سردرآورد و به كمك او و گروهي از انشعابيها، حزب زحمتكشان ملت ايران را تشكيل داد و اين درست در زماني بود كه بقايي، شديدترين موضع را عليه حزب توده داشت. قبل از آن هم، به شهادت نوشته احمد ملكي، از مؤسسين جبهه ملّي، با آمريكا رابطه برقرار كرد و از آنان كمك و پول گرفت براي تشكيل حزبش كه مأموريتش مبارزه با حزب توده ايران و اتحاد شوروي بود. اين گروهها تلاش دارند ثابت كنند مظفر بقايي تا واقعه سيام تير 31، فردي ملّي و وطنپرست و طرفدار نهضت ملّي بوده و تنها پس از سيام تير است كه شب ميخوابد و صبح كه بلند ميشود خائن از آب درميآيد!
عبدالله برهان دريكي از مقالاتش، از مظفر بقايي تا مقطع 30 تير، يك قهرمان ميسازد! امّا حقيقت ماجرا اين است كه بقايي، از سالها پيش از سيام تير، با شاه رابطه نزديك داشته و از سال 1330، با سفارت آمريكا، تماس گرفته است. بد نيست كه دربارة مقالات انتقادي و دفاعي كه ماهنامه «نگاه نو» دربارة خليل ملكي، منتشر كرده، مطالبي را يادآور شوم:
يكي از اين مقالات، مقالهاي است به نام كشتگاه خشك ملكي. نويسنده مقاله، جواني است به نام آرمان تهچيري.
نويسنده نه فقط تودهاي نيست، بلكه در موضع مقابل توده و شوروي قرار دارد. اين فرد، دربارة عملكرد خليل ملكي، تحليل دقيق و جالبي ارائه داده و ادعا كرده كه براي ملكي، غير از مبارزه با حزب توده، چيز ديگري مطرح نبوده است.
نويسنده، ضمن اينكه از فعّاليتهاي سياسي گذشته خليل ملكي تجليل ميكند، عاقبت كار او را هم برملا ميسازد.
مصطفي رحيمي، در شماره بعدي «نگاه نو»، مقالهاي فوقالعاده تحقيرآميز، كه هدفش تمسخر و تحقير نويسنده مقاله قبلي است، نوشته و ضمن آن پاسخهايي ميدهد كه همان حرفهاي قالبي اين گروه است. او حتي ادعا ميكند كه وقتي بقايي به خيانت كشيده ميشود، ملكي از او فاصله ميگيرد كه اين همه خود، نادرست و دروغ است.
باعث تعجب است كه رحيمي حتي قبول نميكند كه ملكي، حتي با وجود روشن شدن خيانت بقايي در سي تير، و تشكيل جلسه محاكمهاي كه طي آن ارتباط بقايي با قوامالسلطنه در روز 29 تير معلوم ميشود، و با وجود ادامه رابطه او با انگليسيها و آمريكائيها پس از سي
تير، نه فقط از او جدا نميشود، بلكه با خواهش و تمنا و التماس از بقايي ميخواهد كه به همكاري خود با انشعابيها ـ ملكي ويارانش ـ ادامه بدهد.
جلال آلاحمد، جريان محاكمه و قهر بقايي را مينويسد. رحيمي حتي فراموش ميكند كه ملكي و يارانش، هيچگاه از بقايي جدا نشدند. بلكه اين بقايي بود كه سه ماه پس از ماجراي سيتير با كمك «چاقوكشانش» با اردنگي و پسگردني ملكي و يارانش را، از دفتر حزب بيرون مياندازد.
عبدالله برهان مينويسد:
وقتي پس از محاكمه، بقايي قهر كرد و رفت، حزب مال ما بود. معلوم بود كه ما برايش زحمت كشيده بوديم، حزب را نگه داشته بوديم. حزب كه مال چاقوكشها و خائنها نبود! آن روز كه خواستيم، خودمان كنار رفتيم.
اما آلاحمد چيز ديگري ميگويد و مينويسد: ما نميخواستيم كنارهگيري كنيم. امّا مظفر بقايي، چاقوكشان را فرستاد كه با پسگردني و كتك، آقايان را بيرون بريزند! عبدالله برهان در توجيه گريه و زاري ملكي براي نگهداشتن مظفر بقايي، آنهم بعد از ماجراي افشاي خيانت او در سيام تير مينويسد:
اگر هم ملكي شب استعفاي دكتر بقايي، گريه و زاري و تضرّع كرده، بخاطر حفظ تداوم و يكپارچگي نهضت ملّي ايران بود.
بايد از اين آقايان پرسيد: شما كه ميگوئيد بقايي از سيام تير خيانت كرده، چگونه ميخواستيد خائن وحدت نهضت ملّي را نگهداريد؟!
اينگونه دليلتراشي، واقعاً نشانه ضعف در پاسخگويي به انتقادات كوبندة «آرمان تهچيري» است.
تمام تلاش آقايان هم اين است كه از ملكي، يك بت بسازند و در سايه اين «بت بزرگ» خودشان رابه عنوان نگهبانان اين بت، به جوانان ناآگاه قالب كنند وهمه آنها هم در اين بتتراشي سهيم هستند. مثلاً همايون كاتوزيان در مقدمهاي كه برخاطرات ملكي مينويسد ميگويد:
او در تمام مسائل عمده سياسي، از روابط خارجي و داخلي حزب توده گرفته تا مسايل نهضت ملّي، از تراژدي دولت ملّي دكتر مصدّق گرفته تا كمدي جبهه ملّي دوم، يكبار هم به خطا نرفت و در يك مورد هم اشتباه نكرد. در تاريخ معاصر ايران، يك متفكر و مبارز
سياسي ديگري نميتوان يافت كه تا اين حد، پاية تشخيصهايش درست و پيشبينيهايش راست باشد!
ببينيد اين جناب، چه بتي از ملكي ميسازد. در حاليكه خود ملكي اذعان دارد كه بارها اشتباه كرده امّا كاتوزيان حتي اعتراف خود ملكي را قبول ندارد!
آرمان تهچيري، در مقالة خود نوشته است كه نسل جوان ايران، هيچ چيزي از ملكي ياد نگرفته است. امّا عبدالله برهان كه خود عضو حزب زحمتكشان ملكي ـ بقايي است در پاسخ مينويسد: «ما جواناني از اقشار مختلف دانشگاهي، كارگري و علمي را ميشناسيم كه در اثر مطالعه در تاريخ معاصر ايران، ملكي را به عنوان الگوي اصلي استقلالطلبي و آزاديخواهي و الگوي استقرار عدالت اجتماعي، برگزيدهاند. عدهاي از آنان بر اين باورند كه اگر در جبهه ملّي، دو نفر مثل ملكي وجود داشت كه دستكم، يكي از آنها در عالم سياست و قدرت، نفوذ داشت، نهضت مردم ايران دچار آن پايان غمانگيز نميشد!...» با اين حساب، از ديد آقايان، خليل ملكي، رستمي بوده كه يكتنه آمريكا و انگليس و ارتجاع ايران را، با يك اشاره انگشت، از مرزهاي ايران به بيرون ميريخت. من از اين آقايان ميپرسم كه اگر خليل ملكي تا اين حد در بين جوانان و دانشگاهيان اعتبار و محبوبّيت دارد، پس چرا كتاب بيراهه جناب برهان، كه در سال 68 چاپ شده، آنهم در 5 هزار نسخه، پنج سال تمام است كه در قفسههاي كتابفروشيها خاك ميخورد!
آيا اين واقعيت، گوياي اين نيست كه شمار معتقدان به خليل ملكي بسيار كم است؟ آيا بهتر نيست بگوئيم اگر دو تا ملكي ديگر هم وجود داشت يكي به ملاقات آمريكا ميرفت و برادرش را هم به اسرائيل ميفرستاد تا از اين كشور به عنوان يك جامعة سوسياليستي دفاع كند؟!
اين نمونهها نشان ميدهد كه اين «بتسازان» و «بتپرستان» با توجيه تمامي اشتباهات و كجرويهاي سياسي خليل ملكي چند هدف را با يك تير نشان ميكنند:
يكي تبرئه خليل ملكي از اشتباهات نابخشودنياش. دوم، تبرئه خود كه دستپروردة اين بت هستند. سوم، انداختن تمام گناه شكست نهضت ملّي ايران به گردن حزب توده، و چهارم كوچك جلوه دادن ـ تا حد پنهان كردن ـ دستاندكاران اصلي كودتا، امپرياليسم و ارتجاع ايران. چون وقتي اين آقايان، تقصير پيروزي كودتا را به گردن حسين و حسن و تقي و نقي و دستآخر گردن كيانوري بيندازند، ديگر جايي براي اعلام جرم عليه امپرياليسم آمريكا و شاه
باقي نميماند!
عبدالله برهان براي تبرئه ارتباط بقايي با سفارت آمريكا «كه از همان اوايل تشكيل جبهه ملّي اين ارتباط وجود داشته است»، مسئله را توضيح نميدهد بلكه احمد ملكي را كه در اينباره مطالبي نوشته، آدم پستي معرفي ميكند و دو صفحه تمام پيرامون اين آدم، بدوبيراه ميگويد در حاليكه خود احمد ملكي، از افراد جبهه ملّي بود. عضو 19 نفر جبهه ملّي هم بود. گذشته از آن، تمام آنچه را كه او در مورد تاريخچه جبهه ملّي نوشته، آنقدر مستند هست كه كسي نميتواند آن را رد كند. حتي خود بقايي هم اظهارات او را تكذيب نكرده است، حتي حسين مكي، عبدالقدير آزاد، ميراشرافي، بقايي نزديك به چهل سال پس از انتشار كتاب احمد ملكي، فرصت داشتند تا آنرا تكذيب كنند. براي شناخت بيشتر چهرهاي مثل دكتر بقايي، توجه شما را به چند سند دربارة بقايي و ارتباطش با سفارت آمريكا، جلب ميكنم.
اولين سند «USMAVSI»، تاريخ 18 اكتبر 1951 را دارد كه ميشود 26 مهر 1330. براساس اين سند، آقاي آرتور ريچاردز از سفارت آمريكا گزارش داد كه بقايي با فينچ وابستة امور كارگري سفارت آمريكا، تماس داشته و مسايل حزب زحمتكشان را با او در ميان گذاشته است. دومين سند مربوط با 4 اكتبر 1952 است. هندرسون، سفير آمريكا، طي تلگرافي، وزارت خارجه آمريكا را مطلع ميكند كه هواداران ملكي با سفارت در تماس بودهاند و خود ملكي هم با يكي از مأمورين سفارت به نام برناردكمو تماس ميگيرد و انشعاب بقايي از حزب زحمتكشان را، توطئهاي براي سرنگوني دولت مصدّق، مينامد.
از اين اسناد، برميآيد كه مظفر بقايي، از مدّتها قبل از سي تير 1331 با سفارت آمريكا تماس داشته و حتي گزارش عملكرد حزب آمريكايي خودش را به ارباب ميداده البته ارتباط بقايي و ملكي با محافل انگليسي و آمريكايي، به اينجا ختم نميشود. سند U.SMA.788008-2325، وزارت امور خارجه آمريكا، حكايت دارد كه: «آقاي ملبورن، دبير اوّل سفارت در گزارشي ميآورد: كه وابستة امور كارگري سفارت بريتانيا، آقاي «دي ـ آي ـ توماس»، ترجمه دو مقاله را كه در روزنامه شهباز، منتشر شده، در اختيار ما گذاشته است. محتواي اين مقالات، دراصل درست است و انتشار اين مقاله و جزئيات ملاقاتهاي ملكي با توماس كه به آنها اشاره شده است موجب آشفتگي خاطر و اسباب شرمندگي سفارت بريتانيا در تهران را فراهم آورده بود.»(1)در اين مقالات، به
1) ـ ماهنامه كتاب جمعه، شماره 6، 1364، ص 104.
ملاقاتهايي اشاره شده بود كه يكي از اعضاي حزب زحمتكشان به نام ديوشلي در جلسه محاكمهاي كه مورد توجه آلاحمد بود گفته است كه خليل ملكي و ناصر وثوقي، با توماس، جاسوس معروف، در تماس بودهاند.
ناصر وثوقي در آن جلسه محاكمه اعلام ميكند كه ملكي از او خواسته بود كه همراه او به ديدن توماس برود. وثوقي، اصل ملاقات را پذيرفت امّا گناه آن را به گردن دكتر بقايي انداخت. در همان جلسه، ديوشلي اعلام داشت كه قصد ملكي تأسيس حزب نبود، بلكه مبارزه با حزب توده بود زيرا ملكي گفته بود كه در جنگ گذشته، روسها با بريتانيا همكاري كردند، تا فاشيسم را شكست دهند، بنابراين چرا من همينطور فكر نكنم، يعني، براي شكست تودهايها، با مأمورين سفارت بريتانيا، نظير توماس، همكاري نكنم. در جلسه دومي كه در گزارش تأييد شده توماس، از روزنامه شهباز آمده است، ملكي در جواب ديوشلي چنين گفت:
آنچه واقعاً روي داد اين بود كه تحت هدايت دكتر بقايي، من با حبيب نفيسي بودم. ناصر وثوقي يادداشتي به نفيسي داد، نفيسي گفت كه يادداشت از توماس است و شما و ملكي بايد او را ببينيد. بعد توماس وارد شد و وثوقي با او انگليسي صحبت كرد.
ميخواهم به شما بگويم كه تنها در ايران است كه برقراري تماس با خارجيها، گناه به حساب ميآيد، اين در واقع گناه نيست. بلكه براي معرفي كشورمان به آنان، ضروري است. من نه فقط با خارجيها در تماس بودهام، بلكه با آنها شام هم خوردهام... سپس در جواب ديوشلي، ملكي اعتراف كرد كه به توصيه بقايي با سرتيپ مزيّني تماس گرفت زيرا، اعليحضرت همايوني، به خصوص در آن اواخر، نهضت ملّي و آقاي دكتر مصدّق را تأييد ميكردند.(1)
جلال آلاحمد دربارة اين ديدار خليل ملكي با شاه، چنين نوشته است: «ملكي، گاهي، به اجبار، گذشتهايي از ايدهآل كرده است، به قصد قابل تحمل شدن براي آن قسمت از دستگاه حاكم كه ابديتر مينمود و حاصل اين كار، دستكم، رعايت شرم حضور و ناچار آلوده شدن به واقعيت حكومت. به بيان ديگر، ملكي به خاطر ترس از آن كينهتوزيها كه گذشت، در آخرين روزهاي حكومت دكتر مصدّق و بخاطر ترس از آنچه همه را به ياد «دموكرات فرقه ملي» انداخته بود، مجبور شد به آن جناح بخصوص دستگاه حاكم، در مكالمه دري بگشايد كه ابتر ماند. و به اين علت
1) ـ روزنامه كيهان، 19 اسفند 1344.
دهن آلوده شد كه يوسف ندريده بود.»(1)
در روزهاي پيش از كودتا، خليل ملكي چندبار با آمريكاييها تماس گرفته بود. جلال آلاحمد در اينباره ميگويد:
بله، من شنيدهام كه خنجي مدعي است ملكي از دربار پول ميگرفته يا وثوقي مدعي است هم او با آمريكاييها ملاقات كرده و حال آنكه من نميدانم خود او مترجم آن ملاقاتهايي بود كه من هم يكي دوبار در آن شركت داشتم، آخر اگر سياستهاي ما اين حرفها نباشد، پس چيست؟
يارو حق داشت كه بداند آنهايي كه فردا محتملاً به قدرت خواهند رسيد چه كساني هستند و نكند همان تودهايهاي سابق باشند كه حالا پوست انداخته و كلك تازهاي سوار كردهاند.(2)
حالا ببينيد ملكي، حتي نسبت به رفقاي خود چطور خائنانه رفتار ميكند و قبل از 25 مرداد دو نفر از اعضاي هيئت اجرائيه نيروي سوم، يعني نزديكان صميمي خودش را كه در تمام دوران شاه با او بودند، به دست ساواك ميسپارد.
ملكي در دفاعيات خود، در سال 1344 چنين ميگويد:
دو هفته قبل از 25 مرداد، دو نفر از اعضاي هيئت اجرائيه نيروي سوم، مبارزه ما را كه در حدود قانون اساسي بود و دربار را در حدود گزارش هيئت هشت نفره، محدود ميكرد، غيركافي دانسته و ميگفتند: «دولت ملي، بايد، شاه و دربار را از ميان بردارد. براي هيئت اجرائيه، چنين چيزي قابل قبول نبود، اكثريت هيئت اجرائيه معتقد بودند كه با جلب نظر آمريكا از لحاظ سياست خارجي، و بدون اينكه نيازي به تغيير رژيم باشد، ميتوان بر مشكلات غلبه كرد.»(3)
ملكي در اينباره در همان دفاع، پا را فراتر ميگذارد و ميگويد:
آن دو نفر ماجراجو، كه گويا مأمور مخفي حزب توده ايران در رهبري نيروي سوم بودند، به خصوص پس از عزيمت اعليحضرت، اختيارات را به دست گرفتند.
روز 27 مرداد، تلفن پشت تلفن، به من ميگفتند كه: چرا آقاي ملكي اجازه نميدهد شعار
ضدّدربار بدهيم! بالاخره هم دادند. من شاهنشاه را مظهر استقلال كشور ميدانستم، به مصدّق هم توصيه ميكردم: ما هزاران كيلومتر سرحد داريم. مقام سلطنت حافظ تماميّت و استقلال ايران است. (1)احتمالاً اين دو نفر دكتر خنجي و دكتر حجازي بودند كه از آغاز انشعاب از مريدان خليل ملكي بودند و در آستانه 28 مرداد از او بريدند.
همانطور كه ميبينيد، ملكي براي توجيه دفاع از خود از سلطنت، مخالفين خود را به تودهاي بودن متهم ميكند تا ساواك را فوراً به سراغ آقايان بفرستد، آنها كه از ملكي و ديگران بت ميسازند، كلمهاي دربارة اين سقوط اخلاقي و ناجوانمردي ملكي، نميگويند. اين در حالي است كه براساس نوشته خود همايون كاتوزيان كه سرگروه «بتسازان» است، اكثريت رهبري سازماني نيروي سوم، در اين جريان دخالت داشتهاند. او مينويسد: «... روز 26 مرداد نيز، تظاهرات و ميتينگها، بيوقفه ادامه يافت و در روز 27 مرداد، تهران د ستخوش بينظمي و آشوب بود. حزب توده با تمام نيرو به ميدان آمد و در صفوف تظاهركنندگان، همراه با مزدوران اجير شده، با پول آمريكائيها، فعاليت خود را آغاز كردند. فعاليت عادي زندگي در شهر را، دستخوش نابساماني نمودند. در ميدانهاي عمومي شهر، به مجسمههاي رضاشاه حمله بردند. وقتي جريان را به مصدّق گزارش دادند، از احزاب جبهه ملّي خواست تا خود، مجسمههاي مزبور را از ميدانها بردارند.
غلامرضا تختي، كشتيگير نامي، در رأس افراد نيروي سوم، مجسمه رضاشاه را از ميدان توپخانه كند...»(2)اين اسناد نشان ميدهد كه ملكي، چه ارتباط وسيعي با آمريكا و انگلستان، از قبل از سي تير تا 28 مرداد، داشته است.
حال ببينيم عبدالله برهان در پاسخ آرمان تهچيري چه نوشته است؟ «برخلاف ادعاي نويسنده، در مقطع زماني اواخر 1329، كه حزب زحمتكشان تشكيل شد، كمترين نشانهاي از حركت علني، حتي شبهخيانتآميز بقايي، به دست نميآمد.
بنده كه سهل است، حتي بزرگترهاي ما هرگز نميتوانستد گمان ببرند در آن لحظات روز سي تير، كه ما از پليس شاه و قوام، كتك ميخوريم، بقايي مسئول بندوبست مخفيانه است...»
درباره سابقه آدمكشي بقايي هم ميتوانم بگويم كه او حداقل در 3 ترور، گرداننده اصلي
بوده است. قتل سپهبد رزمآرا، قتل سرتيپ افشار طوس و قتل سرهنگ سخايي رئيس پليس كرمان كه پس از انقلاب، نام او را بر خيابان سوم اسفند نهادند. درباره علاقه ملكي به انگلستان هم، سند ديگري موجود است كه مربوط ميشود به زمان حضور ملكي در حزب توده و زماني كه ملكي به دعوت مقامات انگليسي به اين كشور سفر كرد و با دبيركل حزب كارگر اين كشور، مورگان فيليپس، گفتگويي داشته است. روزنامه رهبر، در شماره 30/6/1324، اين گفتوگو را درج كرده است كه متن آن چنين است:
من، تصور ميكنم كه براي حفظ منافع بريتانيا در شرق، هيچ لزومي ندارد كه عمال و شاگردان مكاتب ديكتاتوري و ظالمان جباران را بر جان توده مردم انداخت، بريتانيا ميتواند منافع خود را بدون آنها هم حفظ كند و اجازه چنين بيآبروييهائي را كه به نام او مرتكب ميشوند، ندهد، زيرا ملل مشرق زمين، حتي آزاديخواهترين آنها (حتماً نهرو و گاندي هم جزو آنان به حساب ميآيند!) حاضرند براساس پيمانهاي موجود، منافع بريتانيا را ملحوظ داشته ولي از ثمره يك حكومت مستقل دموكراسي كه زيرنظر نفوذ مستقيم و غيرمسقيم بيگانگان نباشد، برخوردار گردند.
يعني ما حاضريم شركت نفت را قبول بكنيم. منافع بريتانيا را قبول بكنيم ولي به هيچوجه زير نفوذ بريتانيا نخواهيم رفت!
البته اين دعوت مقامات انگليسي از خليل ملكي، با وجود اين كه او عضو كميته مركزي حزب هم نبود و در فعاليتهاي سياسي و اظهارنظرها، شديداً از اتحاد شوروي دفاع ميكرد،(1)
ايمان قلبي ما اين است كه مقصود دولت شوروي، نه كشورگشايي است و نه نفت، بلكه هدف اصلي آن دولت، مخالفت با سياست ضدشوروي است. چون اين عمل، درعين حال، ضداستعماري است و با شعار مبارزه با هرگونه استعمار و كشور ايران، كاملاً موازي است.
بسيار پرمعناست.اين مصاحبه، مورد اعتراض شديد كميته مركزي و حتي اعضاي حزب قرار گرفت. واقعيت اين بود كه خليل ملكي، از همان زمان مسافرت به انگلستان، شيفتة تمدن و سطح زندگي و نيز دموكراسي انگلستان شده بود. گرچه در گفتوگو با وزير خارجه وقت انگلستان، سياست انگليس در ايران را، مورد انتقاد شديد قرار داده بود.
1) ـ خليل ملكي در همان دوران، خود را طرفدار سرسخت شوروي نشان ميداد، از جمله در مقالهاي به مناسبت پيشنهاد كافتارادزه و اقدام دكتر مصدق، نوشته بود:
س: به نظر شما اين نبش قبر كردنها، در اين شرايط كه آمريكا درصدد احياي دوباره فرهنگ و تفكر خود در ايران است، اتفاقي است يا حساب شده؟ آيا نقشه اين نيست، حال كه نسل جوان به دنبال الگو ميگردد و افرادي مثل عبدالله برهان، علياصغر حاجسيّد جوادي، داريوش آشوري، مهشيد اميرشاهي و حسين ملك (كه با بختيار كار ميكردند) و همايون كاتوزيان (كه مرتب در انگليس است) كارآيي و جاذبه ندارند و در نهضت سيوسياليستها هم چهرة برجستهاي باقي نمانده است، به فكر مطرح كردن خليل ملكي افتادهاند تا او را الگوي نسل جوان قرار دهند.
ج: بله، همين مسأله را ميخواهند. برهان ادعا كرده است كه كارگران، دانشگاهيان، اساتيد و متخصصان، ملكي را الگوي خودشان ميدانند. الگوي وطنپرستي، آزاديخواهي، عدالت اجتماعي و... ميخواهند او را براي جوانان الگو كنند. و در كنار آن به توجيه وضعيت خود بپردازند. آنها تلاش ميكنند از ملكي يك «بت» بسازند و در اطراف آن سينه بزنند و سرود: «من آنم كه رستم جوانمرد بود» بخوانند.
امپرياليسم آمريكا، و به پيروي از آن، امپرياليستهاي اروپا و ژاپن، به رغم رقابتها و تضادهاي جدّي كه در ميدان غارتگري دنياي در حال رشد با هم دارند، در يك چيز با هم تفاهم دارند و آن، يافتن يك الگوي پاسخدهنده به خواستهاي اردوگاه امپرياليستي و پياده كردن اين الگو و جاانداختن آن است.
اين الگو داراي 3 عنصر است: اقتصادي، سياسي و فرهنگي.
از لحاظ اقتصادي، خواست امپرياليسم، تحميل اقتصاد بازار آزاد سرمايهداري، بدون هر مانع است كه در سايه آن سرمايههاي امپرياليستي بتوانند آزادانه به بهرهبرداري از ثروتهاي طبيعي و بهرهكشي از نيروي كار ارزان كشورهاي در حال رشد بپردازند.
از لحاظ سياسي، برخلاف ادعاي پر سروصداي امپرياليستها دربارة برقراري دموكراسي و حقوق بشر، امپرياليستها خواهان وابستگي سياسي كشور به دنياي امپرياليستي و تبعيت كوركورانه از سياستهاي آن هستند. چه حكومت استبدادي ابنسعود در عربستان باشد يا ژنرال سوهارتو در اندونزي، و يا به اصطلاح شبهدموكراسيهايي كه در آمريكاي لاتين يا اسرائيل پياده شده است. از لحاظ فرهنگي هم، خواست امپرياليستها، از بين بردن فرهنگهاي اصيل ملّي و جانشين كردن فرهنگ مهاجم است كه هدف عمدة آن از بين بردن احساسات ميهندوستانه و علاقه به فرهنگ خودي و ترويج روحيه جهان وطني و
شيفتگي به دنياي امپرياليستي است.
در چنين شرايطي، اين سؤال را بايد از اين آقايان «الگوساز» مطرح كرد كه آيا اين تلاش امپرياليسم از نگاه اين آقايان پنهان مانده است؟ مسلماً اينطور نيست، پس چرا كم ترين و كوچكترين واكنشي در برابر آن نشان نميدهند و مقالهاي دربارة آن نمينويسند؟
مسلّم است كه در كشورهاي در حال رشد، كه به استقلال سياسي و اقتصادي و فرهنگي خود، پايبندند، كمبودهاي بسياري در زمينههاي سياسي،اقتصادي و فرهنگي، وجود دارد كه بايد در جهت رفع آن، كوشش همهجانبه كرد امّا در روند اين كوشش، بايد با تمام نيرو، هوشيار بود كه راه بر نفوذ استعمار و خواستهايش، بسته بماند.
اين كار، تنها در صورتي ممكن است كه انديشمندان ترقيخواه جامعه، به تودههاي مردم، راههاي نفوذ امپرياليسم را به روشني نشان دهند درست همانطور كه راههاي برطرف كردن كمبودها را نشان ميدهند.
دربارة مظفر بقايي و ملكي، هنوز مطالب مهم ديگري وجود دارد.
يك نكتة بسيار جالب شركت بقايي در قتل رزمآراست كه سرسپردگي او به امپرياليسم آمريكا را نشان ميدهد. اين جريان در كتاب افول يك مبارز، نوشته ا ـ ع ـ محمدآقا و مـ صديقي نوشته شده. نكته جالبتر، ابهام در مورد نحوه قتل رزمآراست كه قاتل او چه كسي بوده؟ خليل طهماسبي يا اين كه او قاتل رزمآرا نبوده است.
اين داستان، داستان بسيار جالبي است. سرهنگ منصور رحماني، يكي از چهار نفر اعضاي ستاد فرماندهي افسران ناسيوناليست ايراني و طرفدار دكتر مصدّق بود و بعد از 28 مرداد، زنداني و سپس آزاد شد. او كتاب خاطراتي دارد به نام كهنه سرباز. در اين كتاب در مورد قتل رزمآرا مطالب جالبي وجود دارد كه آن را نقل ميكنم:
... وقتي شاه، از طريق امام جمعه تهران و يا فرد ديگري از اطرافيان آيتالله كاشاني شنيد كه خليل طهماسبي، خيال ترور رزمآرا را دارد، بسيار خشنود شد. چرا كه به خوبي ميديد كه منظور دفع شر رزمآرا، به دست فرد ديگري، در شرف انجام است. آنهم بدون آنكه مشكلي براي او به وجود بياورد. شاه بهتر ديد فقط منتظر بماند، تا كار به خودي خود، صورت بگيرد.
اطرافيان شاه، او را متوجه اين مطلب كردند كه انتظار كشيدن و همه چيز را به طبيعت واگذار كردن، غلط است. چرا كه اگر خليل طهماسبي، صددرصد، در كار خود موفق نشود، و
رزمآرا، با وجود تيراندازي، زنده بماند، بهترين بهانه به دست او خواهد افتاد كه با توجيه حفظ انتظامات، به سرعت مخالفان خودش، حتي طرفداران شاه و حتي خود شاه را از بين ببرد.
شاه فهميد كه ترور رزمآرا، حكم شمشير دو لبه را دارد. اگر بر اثر آن رزمآرا از ميان برود، خودش ميماند امّا اگر از بين نرود، خودش به خطر خواهد افتاد. بر همين اساس، درصدد برآمد تا مأموري بگمارد كه اگر خليل طهماسبي در كارش ناموفّق بود، او كارش را تمام كند. يكي از گروهبانهاي ارتش مأمور شد در لباس غيرنظامي، همراه با علم وزير دارائي، بيدرنگ، از پشت سر رزمآرا را مورد اصابت قرار بدهد و اين طرح دقيقاً به مرحله اجرا درآمد.
آنها كه اثر گلوله را در بدن رزمآرا مورد معاينه قرار دادند، شك نداشتند كه او با گلوله كلت كشته شده، و نه با گلوله اسلحه خفيف خليل طهماسبي. طهماسبي، با قبول مسئوليت ترور رزمآرا، در واقع پردة ساتري شد بر نيت ديگران. البته آن مبارز، نميدانست كه شاه از ترور رزمآرا، خوشحال ميشود و در پوستش نميگنجد. وقتي اين ماجرا را در دژباني كل، آنهم با آبوتاب، شنيدم، ياد گفتوگويي افتادم كه به فاصله كوتاهي پس از تير خوردن رزمآرا، از ديهيمي، سرهنگ توپخانه، شنيده بودم. سرهنگ ديهيمي، در بيمارستان شماره يك بستري بود. او در دانشگاه جنگ سمت استادي و در ركن 2 ستاد ارتش و دادرسي ارتش، سمت رياست داشت و چون حالش نگران كننده بود همان موقع به ديدارش رفتم. او قبلاً، در دفتر نظامي كه در واقع ستاد شخص شاه، محسوب ميشد، رئيس بود و در آنجا با اقتدار كامل كار ميكرد امّا در وقت ترور، مصدر كار مهمي نبود و به همين علت كه كسي به سراغش نميرفت، از ديدن من خوشحال شد. از حالش پرسيدم، او گفت: اساس بيماري من، فرسودگي عصبي است. گفتم: اين روزها كه شما هر فعاليت فكري و يا بدني شديد نداريد كه از فرسودگي عصبي صحبت ميكنيد؟ او، از داخل كيف دستياش، دو سه برگ كاغذ كه روي آنها مطالبي نوشته شده بود، بيرون آورد و يكي از آنها را به دستم داد. نامهاي بود روي كاغذ ماركدار ادارة بيتوتات سلطنتي خطاب به سرهنگ ديهيمي، مضمون تقريبي آن نوشته، اين بود:
1ـ به لحاظ رعايت خاطري كه اعليحضرت همايوني از خدمات شما دارند، اجازه فرمودند از روي عنايت به شما، ويلاي شماره ... در دربند، در فصل تابستان مورد استفاده شما قرار
گيرد.
نامه را خواندم. در آن مطلب فوقالعادهاي كه باعث ناراحتي عصبي بشود نديدم. گفتم اين كه چيز مهمي نيست؟ گفت: كلمه عنايت را نميبيني؟ حالا من در نظر اين بيهمهچيز، واجبالعنايه و واجبالرعايه شدم.
گفتم: مگر با امضاءكننده نامه، خرده حسابي داشتي؟
و اشاره كردم به نام امضاءكننده آن، يعني رئيس بيتوتات سلطنتي، گفت: او كه داخل آدم نيست، خودش را ميگويم كه با طنابش، هيچكس به هيچ چاهي نميتواند برود.
گفتارش طوري بود كه جاي شك باقي نميگذاشت. مقصودش از كلمة خودش، شخص شاه بود.
بعد ادامه داد: حالا، اين نامه را براي او نوشتهام، برايت ميخوانم تا خودت قبول كني اين اظهار عنايت آقا، اعصاب و روح آدم را ميخورد...
بعد شروع كرد به خواندن نامه كه قريب به دو صفحه بود. خطاب به شاه، در نامه به خدمات طولاني گذشته خود به كشور و ارتش و شخص شاه اشاره كرده و از جمله رفع غائله افسران تودهاي كه در سال 1326 به فرماندهي سرگرد توپخانه، اسكندراني در خراسان، به مراغه تپه رفته بود، همچنين از چگونگي مسلح كردن هواداران شاه در اردبيل عليه حكومت پيشهوري، از مسلّح كردن ذوالفقاريها و... نكته جالب، مطلب انتهاي ليست بود، او در انتهاي ليست خدماتش، اشارهاي كرده بود به ترور رزمآرا كه مضمون آن اين بود:
چنانكه اعليحضرت به خوبي ميدانند، براي از بين بردن سپهبد رزمآرا، غير از آقاي علم، هيچكس به اندازة چاكر، سهم نداشته است.
س: به نظر شما، شاه چرا رزمآرا را كشت؟
ج: از او ميترسيد.
س: مگر رزمآرا، خودش وابسته نبود؟
ج: از رزمآرا ميترسيد چون كه رزمآرا محبوبترين امير ارتش بود و ميترسيد كه رزمآرا كودتا كند و او را بردارد و خودش رئيس جمهور شود.
س: حركت رزمآرا، يك حركت مستقل بود يا جرياني در پشت پرده داشت؟
ج: اين را خود رزمآرا ميداند.
س: رزمآرا با شناختي كه از تسلط انگلستان بر دربار داشت و وارد شدن آمريكا به
عنوان نيروي تازه نفس و رقيب انگلستان در جنگ قدرت، صحنه را هم ميديد، چگونه ميتوانست به فكر برداشتن شاه بيفتند؟
ج: اين امكان وجود دارد كه آمريكائيها، در اين اواخر زياد از رزمآرا راضي نبودند. چون رزمآرا، مناسبات تجاري با شوروي را زنده كرد و به مناسبات با آنها بهبود بخشيد و طبيعي است كه آمريكا و انگليس با آن موافق نبودند. البته، اين يك حدس است امّا چيزي كه مسلم است اينكه شاه از رزمآرا ميترسيد.
س: اين احتمال هم هست كه رزمآرا، از قدرت شوروي و انگلستان، استفاده مي كرده، البته انورخامهاي در كتابش به قرارداد رزمآرا با شورويها اشاره ميكند مقالهاي در «كراسنايازوزدا» يا روزنامه ستاره سرخ، سخنگوي ارتش سرخ شوروي نوشته شد كه رزمآرا را شخصيت مهمي معرفي ميكرد كه مناسباتش با شوروي خيلي خوب بود و از او تعريف هم كرده است. براساس نوشته خامهاي، در مقاله آمده بود كه رزمآرا آماده بود تا امتياز نفت شمال را به شورويها بدهد، حالا راست و دروغش معلوم نيست.
ج: خوب، رزمآرا، نخستوزير قدرتمندي بود. در ارتش هم نفوذ زيادي داشت. اكثريت مطلق افسران هوادار او بودند. سرهنگ نجاتي دربارة رزمآرا، شرح خيلي مثتبي مينويسد و ميگويد: «تمام افسران جوان، او را قبول داشتند، چون آدم يگانهاي در ارتش ايران بود و او بود كه بعد از شهريور 1320، ارتش را ارتش كرد.»
س: فدائيان اسلام چه نقشي در قتل رزمآرا داشتند؟
ج: نويسندگان كتاب افول يك مبارز دربارة رابطه بقايي و فدائيان اسلام براي كشتن رزمآرا چنين نوشتهاند: «آيتالله كاشاني به شهيد نواب صفوي ميگويد كه چند نفر از دوستان، در جبهه ملّي ميخواهند پيش شما بيايند؟ اين چند نفر پيش نواب صفوي ميروند و به او پيشنهاد ترور رزمآرا را ميدهند. يكي از اين افراد دكتر بقايي بود كه اصرار زيادي در اين كار داشت.»
نقل از كتاب شهيد نواب صفوي. فدائيان اسلام.
فدائيان اسلام كه رزمآرا را با تير زدند، او را يك عنصر انگليسي و وابسته به دربار ميشناختند. شاه، با توجه به خطر قدرت رقيبش، او را از بين ميبرد و خودش هم از عواقب آن در امان ميماند، چون ترور به اسم آيتالله كاشاني تمام ميشود، شركت شاه و اطرافيانش در قتل رزمآرا، پس از انقلاب با افشاگري سرهنگ مصور رحماني، علني شد. افرادي از همان آغاز، آن را ميدانستند امّا كسي جرأت علني كردن آن را نداشت. اين موضوع تا به حال،
جايي درز نكرده بود. در حقيقت، به حرف رحماني ميشود استناد كرد. چرا كه علم، صبح تا ظهر، به دنبال رزمآرا، اين در و آن در ميزده كه با او به مسجد برود. همان لحظهاي كه رزمآرا وارد مسجد ميشود، علم هم پشت سرش بوده، در يك لحظه، هم خليل طهماسبي و هم گروهبان 2 ارتش، تيرخالي ميكنند.
س: حال، تيپهائي هستند مثل بهنود يا مهدينيا، كه در نگارش زندگينامه رزمآرا تلاش ميكنند تا او را تبرئه كنند. شايد قصد دارند كه از او يك چهره بسازند.
ج: من، نوشته مهدينيا و بهنود را نخواندهام. ولي آنچه كه از رزمآرا ميدانم اين است كه او، از نظر نظامي و شخصي و اخلاقي، آدم منظمي بود. مثل ژنرال فرانكو، ديكتاتور اسپانيا، كه از لحاظ شخصي، انسان آراستهاي بود، طوري كه حتي مخالفينش نميتوانستند كوچكترين ايرادي به او بگيرند.
س: ولي رزمآرا، وابسته به انگليسيها بود و ميخواست مسئله نفت را حل كند.اين كه ميخواست قدرت مسلط ايران شود و اين كه چه نقشهاي داشته و ميخواسته چه بكند، معلوم نيست. چون زنده نماند تا خاطراتش را بنويسد. به كسي هم اعتماد نكرد تا اسرارش را بگويد.
ج: حد و حدود ارتباط رزمآرا با انگليسيها و آمريكائيها معلوم نيست، امّا آنچه كه معلوم است اين كه، به شورويها نزديك شده بود، خودش هم، شوروي تحصيل كرده بود و روسي ميدانست. فرانسه هم ميدانست، آدم باسوادي بود. جغرافياي سياسي ايران را تنظيم كرده بود، نقشه بزرگ ايران را هم، او درست كرد. در مجله اطّلاعات سياسي، اقتصادي، نقشة جزيرة ابوموسي را ديدم كه زيرش نوشته بود: تهيه كننده: رزمآرا.
رزمآرا، باسوادترين و فعالترين امير ارتش بود. از لحاظ نظامي هم، علاقه فراواني به انضباط داشت.
خود او مدتي رئيس دانشكده افسري بود. دوست ما، آقاي عمويي هم، آنجا افسر بود و ميگفت: ما تعّجب ميكرديم كه او كي ميخوابد؟ چون تا ساعت 11 كه در دانشكده بود، صبح هم از همه زودتر در آنجا حاضر بود. اين از خصوصيّات او بود.
اما اين كه چه سياستي داشته، چه نقشهاي در رسيدن به قدرت داشته و قصد اجراي چه نقشي را در سر ميپرورانده معلوم نيست. مسلم اين است كه دربارة نخستوزير شدن او، انگلستان و آمريكا، به يك اندازه اشتياق و اصرار داشتهاند.
در كتاب بحران دموكراسي در ايران، مطلبي آمده كه بد نيست، عنوان كنم: «... وايلي، سفير آمريكا در ايران، قبل از آنكه در 28 مرداد 1329، ايران را ترك كند به شاه اطلاع داد كه رزمآرا، بايد بدون تأخير بيشتر، به نخستوزيري، منصوب گردد. شپرد(1)، نيز به شاه اظهار داشت كه دولت اعليحضرت پادشاه انگلستان، خوشحال خواهد شد كه سپهبد رزمآرا را، در مسند نخستوزيري ببيند.
به موضوع اصلي برگرديم كه درباره بقايي و ملكي بود.
هماهنگي سياسي خليل ملكي با مظفر بقايي،پس از جدايي هم، جلب توجه ميكند. در اينباره، من دو اعلاميه كوتاه، از اين دو نفر و در آستانه كودتاي 28 مرداد در اختيار دارم كه درست در زماني منتشر ميشود كه مقامات انگليسي و كودتاچيان، تبليغات گستردهاي را درباره همكاري دكتر مصدّق با حزب توده و نيز خطر كمونيسم، به راه انداختهاند. خليل ملكي، در خرداد 32، در روزنامه خود مينويسد: «مقامات بالاي حكومت مصدّق با حزب توده، در بند و بست هستند.» (2)
مظفر بقايي، در روزنامه شاهد، پانزدهم خرداد 1332 نوشته است: «جناب آقاي دكتر مصدّق، نخستوزير ملّي ايران، مجري تصميمهاي مركزي حزب توده بوده، اگر بلشويكها مسلط شوند آنها كه امروز جاده صافكن بلشويكها هستند، به سرنوشت دكتر بنش، مازاريك و كرنسكي، خواهند پيوست.»
س: نظر شما در مورد طرح مسئله خطر حزب توده چيست؟ يك نظر اين است كه خطر حزب توده را بيشتر آمريكائيها و انگليسيها مطرح ميكردند. نظر ديگر هم اين است كه شيوههاي حزب توده، خود مؤيّد اين خطر بوده است، خيليها هم مثل تيپ بازرگان از ترس حزب توده يا شوروي، در دامان آمريكا و انگليس ميافتند نظر خود شما در مورد اين خطر چيست؟
ج: اين افسانه را انگليسي ها مطرح ميكردند و آمريكاييها هم با همين افسانة خطر كمونيسم، ديگران را ميترساندند. راديوي انگلستان، پس از تظاهرات 30 تير گفته است كه: «اين نيروي عظيم هر لحظه كه بخواهد ميتواند قدرت را به دست بگيرد.» در اينباره اسناد زيادي
وجود دارد كه برخي از آنها، بسيار معتبر هستند. به عنوان مثال:
1ـ فؤاد روحاني در كتاب خود، زندگي مصدّق در متن نهضت ملّي ايران، صفحات 418 تا 420 مينويسد:
ترديدي نيست كه موفقيّت دولت انگليس در جلب موافقت دولت آمريكا، با برانداختن دكتر مصدق، مديون تلقين اين فكر به ذهن آمريكائيها بود كه اگر او بركنار نشود، ايران، طعمه كمونيسم خواهد شد.
2ـ ريچارد كاتم، نويسندة كتاب ناسيوناليسم در ايران كه در فيلم «پايان امپراطوري» هم بازي كرد، نظر خود را چنين بيان ميكند:
احساس من، در آن موقع اين بود و هنوز هم، همين است كه انگليسيها ميدانستند كه آمريكاييها تا چه حد در موضوع كمونيسم، دچار پارانويا (بيماري رواني) هستند. آن روزها زماني بود كه سناتور مك كارتي، كميته فعاليّتهاي ضدآمريكايي را زيرنظر داشت. انگليسيها، به عمد، از حالات روحي آمريكائيها استفاده كردند تا ما را به كودتا آلوده كنند...
وودهاوس، سرجاسوس انگلستان در ايران و طرّاح نقشه براندازي دكتر مصدّق، در خاطراتش چنين مينويسد:
اين يك نمونه از طرز تفكّر پوچ ولي زيركنماي مخصوص آمريكاييها بود كه هنوز تصوّر ميكردند ميتوان مصدّق را نگه داشت و اداره كرد.
آنها از عواقب سقوط او ميترسيدند. من اواسط نوامبر 1952 (اواخر آبان 1332) وارد واشنگتن شدم. در آن موقع، متصديان سازمان سيا، پيشبيني ميكردند با به قدرت رسيدن حزب جمهوريخواه، وضع سازمان آنها بهتر خواهد شد، به همين جهت، به اظهاراتم با دقّت گوش فرا ميدادند. من نميخواستم متهم شوم كه قصد دارم آمريكائيها را وسيله بيرون كشيدن بلوط از آتش قرار دهم. و بنابراين تصميم گرفتم كه به جاي اينكه بگويم قصدم بازگرداندان تسلط بر نفت است، بر روي خطر كمونيسم در ايران، تكيه كنم. استدلالم اين بود كه اگر حتي مسئله نفت به وسيله مذاكره با مصدّق، حل ميشد (كه امكانش بعيد بود) باز هم مصدّق، نميتوانست در برابر يك كودتاي حزب توده و با حمايت شوروي، مقاومت كند. بنابراين لازم بود كه او بركنار شود.
من براي اين منظور، نقشهاي همراه داشتم كه محصول مذاكره با همة كارشناسان مورد
اعتماد امور سياست ايران در لندن بود...(1)
از دستاندركاران سياست در آن دوره هم، كساني هستند كه همين افسانه را تكرار كردهاند. نمونه روشن آن، نوشته سرهنگ غلامرضا نجاتي است. او در مقالهاي كه در روزنامه «ايران فردا» با عنوان كودتاي 28 مرداد 32، آيا پيروزي كودتا اجتنابناپذير بود؟ بحث مفصّلي مطرح ميكند و در پايان، چنين نتيجه ميگيرد كه:
... بحث، پيرامون اين موضوع كه آيا دستگاه رهبري نهضت، ميتوانست طوري عمل كند كه از اتحاد دولتهاي انگليس و آمريكا دربارة ايران و نيز از تحريم نفت ملّي شدة ايران از سوي كارتلها و تراستهاي نفتي، جلوگيري كند، در چهارچوب اين مقاله نميگنجد، با اين حال، نتيجة بررسي و جمعبندي ما، حاكي از اين است كه دو عامل اساسي، يعني عملكرد دستگاه رهبري نهضت و جبهه ملّي و همچنين اخلالگريهاي برنامهريزي شدة حزب تودة ايران كه عبارت از ايجاد آشوب و ناامني و نگران ساختن مردم بود و در راستاي اهداف تبليغاتي لندن و واشنگتن براي سقوط دولت مصدّق و شكست نهضت ملّي مردم صورت ميگرفت، در شكست نهضت، نقش تعيينكنندهاي داشت...
اين نوشته سرهنگ نجاتي، گرچه نقلقول كرميت روزولت است امّا تأئيد آن توسط نجاتي، حيرتآور است، آنهم كسي كه خود، مترجم جزوة بسيار افشاگرانه مارك گازيوروسكي است كه در آن، جريان غارتگريهاي مأمورين كيم روزولت، در روز 26 و 27 مرداد را شرح داده است.
گازيوروسكي نوشته است: « تداركات 8 گانه آمريكا در ايران، بر عليه شوروي و حزب توده، در سال 1948 يعني از سال 1327، آغاز ميشود. كه يكي از مهمّترين آنها، اجراي يك سلسله عمليّات با رمز «به دامن» بوده كه از سال 1327 آغاز شده و هدف اصلي آن هم مقابله با نفوذ شوروي و حزب توده در ايران بوده است. كه اين عمليات به سرپرستي واسيلي و گيزون انجام ميشده و ظاهراً، يك ميليون دلار هم، بودجه داشتهاند. اين شبكه، مقالات و كاريكاتورهاي ضدكمونيستي تهيه كرده و در اختيار جرايد و روزنامههاي ايران ميگذاشتند، چاپ و پخش كتب ضدكمونيستها و حزب توده، و شايعه پراكني عليه آنها هم از جمله ديگر اقدامات آنها بود.
بخش عمليات سياسي آنها، حمله مستقيم به هواداران و وابستگان شوروي در ايران بود. اين
1) ـ وودهاووس، عمليات چكمه، ترجمه فرحناز شكوري، تهران، نشر نو، 1364، صص 54ـ55.
عمليات كه به آن «عمليات سيا» ميگفتند، اجيركردن گروهها و عواملي براي تشكيل گروههاي مزدور خياباني و برهم زدن تظاهرات تودهايها بود. اينها، همچنين به سازمانهاي راستگراي ضدكمونيست مثل احزاب سومكا و پان ايرانيسم كه پيوسته در خيابانها باگروههاي تودهاي زد و خورد ميكردند، كمكهاي مالي ميكردند.
جداي آنچه كه گفته شد، از ديگر روشهاي اين شبكه، اعمال روشهاي خشن و خلاف اصول اخلاق، و پرداخت پول به چهرههاي سرشناس مذهبي براي متهّم ساختن حزب توده به ملحد بودن، ترتيب دادن حمله به مساجد و شخصيّتهاي مملكتي و خرابكاريهايي از اين دست بود كه همه را به اسم حزب توده و براي خراب كردن حزب توده، انجام ميدادند، كه اين تلاشها با اقدامات ديگري كه به وسيله اعضاي سفارت آمريكا و سازمان سيا، با شيوة ملايمتري ولي آشكارا در جهت اهداف مشترك انجام ميگرفت، تكميل ميشد.»
س: در محافل اوّل انقلاب بحثي مطرح بود در اينباره با دو تحليل، يكي اين كه، اين اتّهام، ساخته و پرداخته سازمانهايي مثل «سيا» است، و تحليل ديگر اين بود كه حزب توده خود به اين توّهم دامن ميزد، شايد به خاطر نمايش قدرت، البته غارت نبود، من هم ميدانم. امّا حزب هم از اين كه گروههايي مثل نهضت آزادي، جبهه ملّي، سازمان مجاهدين (منافقين) و جريانهاي راست، چنين القا ميكردند كه حكومت در دست كمونيستها يا تودهايهاست. بدش نميآمد.
ج: نه، اين طور نبود. واقعيت اين بود كه ما به همه جواب ميداديم. اگر بدمان نميآمد،سكوت ميكرديم. ما به همه جواب ميداديم و ميگفتيم كه دروغ ميگوئيد. بگذاريد توضيح بدهم، اصل ماجرا اين است كه در حوادث روزهاي قبل از 28 مرداد و حركت حزب توده اصلاً مسأله غارت نبود. ماجرا را گازيوروسكي هم توضيح ميدهد كه بلوا را چه كساني ايجاد كردند. آنها كه در تظاهرات، بلوا ايجاد كردند، نفوذي بودند. نمونهاش را خدمت شما عرض ميكنم كه گزارش آيتالله طالقاني و آيتالله منتظري است كه با آيتالله بروجردي در اشنويه بودند. يك بخش از گزارش آقاي طالقاني را در خاطراتم نوشتهام. بخش ديگري از آنرا كه مربوط ميشود به منزل آقاي بهبهاني، ننوشتم ولي گزارش آيتالله منتظري، در مصاحبه با روزنامه اطلاعات(1)چنين است:
1) ـ روزنامه اطلاعات، 10 دي 1358.
من يادم هست كه مرحوم آيتالله بروجردي، قبل از 28 مرداد، در اشنويه بودند، من هم بودم. آنجا يك مهره را فرستاده بودند كه آمده بود و ميتينگ ميدادند به عنوان اينكه، ما كمونيست هستيم. عين همين كار را در قم هم كردند و براي اينكه آقاي بروجردي را ناراحت كنند و بگويند حالاكه مصدّق دارد ايران را كمونيست ميكند، پس چه بهتر كه شاه را برگردانند. اينها، كمونيستهايي بودند كه خود سفارت آمريكا و آقاي لوئي هندرسون و دارودستهاش، درست كرده بودند، بعضي وقتها امپرياليستها و از جمله آمريكا، چپنماهايي به همين منظور درست ميكنند.
در كتاب طالقاني و تاريخ از قول آيتالله طالقاني نوشته شده است: «در منزل آيتالله بهبهاني كه از علماي درباري بود، تني چند از نويسندگان نشسته بودند كه به آنها «محرّر» ميگفتند، عده ديگري هم نشسته بودند. زمان، قبل از 28 مرداد بود. نويسندگان با جوهر قرمز، به امضاي جعلي حزب تودة ايران، براي ائمه جماعات ايران نامههايي نوشته و به آدرس آنان پست ميكردند. خلاصه محتواي نامهها اين بود كه به زودي شما را با شالهاي سرتان، بالاي تيرهاي چراغهاي برق به دار خواهيم زد. آنها، اين مطالب را در منزل آقا، مينوشتند و پست ميكردند. يكي از اين «محرّرها» كه با من، آشنايي داشت، بعد از 28 مرداد به من گفت: آنقدر نشستيم و نوشتيم كه تا مدتي بعد از 28 مرداد، دستهايمان درد ميكرد.»
گازيوروسكي نوسته است كه در همين روزها، از طرف سيا چه پولهايي به آقاي بهبهاني داده شد. در اين جريان، يك نقشه تمام عيار، از طرف امپرياليسم آمريكا، تدارك ديده شده بود. منتهي، متأسفانه آن روي سكه را نميديديدم كه بايد از اين دريچه هم به مسأله نگاه كرد. بعضي چيزها را ميديديم مثلاً چاقوكشان مظفر بقايي را ميديديم كه چماق و قمه داشتند. ولي به فكرمان نميرسيد كه اين كار آمريكائيهاست.
من از برهان و ديگران گلهاي ندارم، چرا كه آنها خودشان در جريان كارها، دخيل بودند،ولي از سرهنگ نجاتي واقعاً تعجب ميكنم كه چهطور در دام كرميت روزولت، افتاده است.
س: فكر نميكنيد امثال نجاتي، ديد سياسي و اطلاعاتي لازم را درباره عملكرد امپرياليسم ندارند و اين موضعگيريها از اين امر ناشي شده است؟ البته حساب امثال نجاتي، با حساب حسين مكي جدا است. آنها تاريخنويس هستند و ديد لازم را در مورد شناخت سازمانهاي جاسوسي ندارند.
ج: درست است، اينها واقعاً ديد سياسي نداشتهاند، شيوههاي سازمان جاسوسي امپرياليستي، بسيار پيچيده است. و 8 شاخهاي كه گازيوروسكي، مطرح ميكند، در عين اينكه با هم، كار ميكردند هركدام بودجه و سازمان مستقلي داشتند. وودهاوس هم، در نوشتههاي خود، اقداماتي را كه در شهر تهران و ميان ارتشيها، عشاير، سياستمداران و روحانيّون رخ ميداد، شرح داده است، امّا روزولت، حقهبازي كرده و فقط دروغ نوشته است. او به خيلي از مسايل، از جمله تداركات نظامي، اشارهاي نميكند و مدعي ميشود كه اين حركات و اوباشگري در 28 مرداد، قيام مردمي بوده است. امّا بعدها تحقيقات ديگران، مسايل را آشكار كرده و روزولت هم از «سيا» كنارهگيري كرد، و در مصاحبههايي كه محققان بيطرفي مانند مصطفي علم با او كردند، بخشي از حقايق را بازگو كرده است.
س: فكر ميكنيد، خود آمريكائيها، در تاريخنويسي كه تحت عنوان «خاطرات»، يا «تحليل سياسي از تاريخ»مطرح ميكنند، چالههايي در برابر مورّخين قرار ميدهند؟
ج: البته ما، تا مرز معيني ميتوانيم به آنها اعتماد كنيم. حتي آنجا كه «سند» ارائه ميدهند، بايد ديد چند درصدش درست است؟ چون ما ميدانيم كه سيا و اينتليجنت سرويس، بخش قابل توجهي از اسنادشان را منتشر نميكنند. مثلاً من نديدم كه انگليسيها دربارة كودتاي سيدضياءالدّين و رضاخان، و نيز نقش خود در اين ماجراها، سندي منتشر كرده باشند.
هنوز اسناد مربوط به انقلاب مشروطه يا دوران رضاخان، با وجود گذشت چندين دهه از حوادث، منتشر نشده است. طبق گفتههاي خودشان، اسناد وزارت خارجه، هر 30 سال يكبار منتشر ميشود امّا با اين قانون و رويه بخشي از اسناد بايگاني سرّي انگليس، همچنان در بايگاني ميماند و اصلاً منتشر نميشود، و آنها كه به قول معروف گندش درآمده و نميشود آنرا منتشر نكرد، به بيرون درز ميكند.
س: به نظر ميرسد يك اشكال ديگر كار اين باشد كه كساني كه به اسناد وزارت خارجه انگليس،استناد ميكنند، مثل دكتر شيخالاسلامي، نميتوانند تحليل مناسبي از مجموعه اسناد ارائه بدهند يا اينكه به عمد، نميخواهند كه تحليل درستي ارائه بدهند. به عنوان مثال مسئله تقيزاده را عرض ميكنم. آنها به عمد، جريان تقيزاده را يك امر عادي جلوه ميدهند تا او را تبرئه كنند. به همين دليل است كه گمان ميكنم بايد در مورد شيخالاسلامي و مطالبش، دقت كرد، و فهميد، آنچه را كه تهيه ميكند چه ماهيّتي دارد. از كجا كه اين فرد هم مثل اسماعيل رائين نباشد؟ اوّل بايد ديد خود اينها
چهكارهاند!
ج: من، دكتر شيخالاسلامي را نميشناسم. فقط اخيراً، اسمش را شنيدهام و از نوشتههاي بابك اميرخسروي كه از او، در مورد فرمانفرما و ناصرالدوله، نقلقول كرده، مطالبي خواندهام، نه كتابي از او خواندهام و نه تحقيقي از او ديدهام. شايد شما بيشتر اطلاع داشته باشيد.
س: عرض كنم كه اين فرد، در طيف تقيزاده بود، در جشنهاي 2500ساله شاه هم، در مركز بررسي بوده و بيشتر هم دو دوزه بازي تاريخي،ميكند. اخيراً بچّههاي كيهان(1)، مطلبي نوشته بودند كه: خود انگليسيها، داد ميزنند كه رضاخان را ما در كار آورديم. چه طور اين آقا ميگويد، سندي در اين رابطه نديده است؟... و بعد خودش در مقدمة جلد دوم كتاب احمدشاه مينويسد: تا به حال، من چنين اسنادي نديده و نشنيده بودم، لذا اگر اين اسناد درست باشد، بايد در نقطهنظرهاي خودم تجديدنظر كنم!
ج: حالا كه گندش درآمده، ميخواهد آبروي خودش را نگه دارد. خوب،يك مسئله، اين است، نكته ديگر آنكه بعضي از اسناد، صحت و سقم روشني ندارند. چرا كه فتوكپي تايپ شده سند، ارائه ميشود و اصل گزارش و سند، نشان داده نميشود. همانطور كه گفتم، درباره تاريخ، بايستي تمام جوانب را ديد و از كل به جزء آمد. مثلاً شما به همين جريان 28 مرداد نگاه كنيد. آيزنهاور، رئيس جمهوري آمريكا، تلويحاً ميگويد كه از همة امكانات خود، براي نگهداشتن منابع گرانبهاي آسيا و سرنگوني مصدق استفاده خواهيم كرد. گفتة صريح او چنين است: «مصاحبه مطبوعاتي آيزنهاور رئيس جمهور آمريكا منابع خام آسيا از جمله هند و چين و اندونزي و بيرماني و غيره براي حفظ دنياي آزاد ضرورت دارد و ايران از اين لحاظ با ساير كشورهاي آسيا در يك رديف و داراي همان وضعيت ميباشد. ما گمان ميكنيم و امروز صبح در روزنامه، خواندهايد كه مصدق توانست بر پارلمان فائق آيد و خود را از آن خلاص كند. البته مصدق در اين اقدام از حزب كمونيست ايران استفاده برد تمام اوضاع آن صفحات براي امريكا شوم و نحس است زيرا اگر اين نقاط را از دست دهد چگونه ميتواند امپراطوري بزرگ اندونزي را نگاه دارد؟ در اين صورت ملاحظه ميكنيد كه اين راه در جائي بايد مسدود گردد و آنرا زود بايد مسدود كرد و ما مصمم به اين كار هستيم.» روزنامههاي اطلاعات، كيهان، باختر امروز 15 مرداد 1332
لذا بايد تمام اطلاعاتي را كه دربارة رويدادها، وجود دارد جمع كرد و بعد ديد كه عامل
1) ـ روزنامه كيهان.
عمده و تعيينكننده، كدام است. تنها در آن صورت است كه در چنين چالههايي كه غرب، بر سرراه ميگذارد، نخواهيم افتاد.
از بقايي و ملكي و امثال آنها انتظاري نيست، امّا امثال نجاتي، چرا بايد دراين چاله بيفتند؟
س: امروز با يكي از اعضاي جبهه ملّي بحثي داشتم، مطلبي را مطرح كرد كه هم خندهام گرفت و هم در عين حال، افسوس خوردم. او ميگفت: چرا شما مرتب مرگ بر آمريكا ميگوئيد! اشتباه شما اين بود كه دشمن را گم كرديد، شما بايستي انگليس را ميكوبيديد. خطايتان اين بود كه آمريكا را كوبيديد.
حتي در رابطه با ماجراي كودتاي سال 32، خيلي جدي مطرح ميكرد كه در آن جريان، آمريكا، مسئلهاي نساخته است و همه چيز زير سر انگليسيها بود. حالا به فرض كه آدم صادقي باشد، گرچه خيلي خوشبين نيستم، با اين تفكّر موجود، فكر نميكنيد تاريخنويسان ما هم چنين تفكّري داشته باشند؟ بخصوص پيرمردها كه هميشه با اين تصوّر خو گرفتهاند؟
ج: اين مسئله انگليس و ايران، خيلي پرسابقه است. چرا كه تا 28 مرداد، آمريكا هيچ اثر استعماري در ايران نداشت و به عكس، همه فكر ميكردند كشوري است كه اصلاً مستعمرهاي ندارد. نتيجه اين تبليغات به نفع خود آمريكاييها بود. پيرمردهايي كه مينشستند و درباره سياست صحبت ميكردند چيزي جز انگليس نميديدند. حتي استالين را هم نوكر انگليس ميدانستند و ميگفتند: اين بابا خودش عامل انگليسيهاست و انگليسيها او را سر كار آوردهاند... اصلاً همه چيز را از جانب انگلستان ميديدند. براي اين كه در تمام عمر، فقط سلطه انگلستان و سابقه استعماري و دخالتهاي او را ديده بودند. اين تفكّر، به نسلهاي بعد هم رسوخ كرد.
س: كسي كه شما با او مشورت ميكرديد، چه سني داشت؟
ج: 70 ساله بود. خوب، اين آقا از اوّل بچگي، از انگليس، شنيده، در دوران مصدّق هم دخالت انگليسيها و شركت نفت انگليس را ديده، رضاخان را هم انگليسيها آورده بودند. براي چنين كسي، شكست امپراتوري انگلستان، از نفس افتادن آن قدرت و تغيير سياست جهاني و نقش تعيينكننده آمريكا، غيرقابل هضم است. او نميتواند بفهمد كه امروز، سياست آمريكا، تعيينكننده شده است. درست است كه اسرائيل را، انگليسيها در كشور فلسطين به وجود آوردند، امّا بعد، آمريكاييها جاي انگليس را گرفتند. حالا ديگر انگلستان نقشي در
اسرائيل ندارد و نميتواند تأثير مهمي داشته باشد.اين اتفاق، تنها در اسرائيل نيفتاده است. در همه نقاط جهان، آمريكا، جاي انگليس را گرفته است. نه فقط انگليس، بلكه، جاي همه استعمارگران را گرفته است. اندونزي زماني، مستعمره هلند بود، عربستان، بخشي از امپراتوري عثماني بود و بعد، انگليسيها جاي عثماني را گرفتند، امّا بعد از جنگ دوم، گامبهگام، آمريكاييها، جاي انگليس را گرفتند.
ما، امروز، شاهد اين هستيم كه آمريكا، ژاپن را با همه قدرت اقتصادياش، تحت سلطه قرار داده است. آلمان، بزرگترين قدرت صنعتي اروپا، هنوز نتوانسته است خود را از نفوذ آمريكا آزاد كند و همينطور در خيلي مناطق ديگر...
س: حالا بگذاريد يك نكتة مهم را مطرح كنيم و آن تحليلي است كه بعضيها درباره حاكميت آمريكا ارائه ميدهند كه آن را داراي 2 سمت و سو ميدانند، يك جريان فاشيست، كه اهل بزن و بكوب، غارتگري و استعمار است. و يك جريان دموكرات و آزاديخواه و معتقد به تعادل، اگر جدا از جنبه ابرقدرتي و استعماري سياست آمريكا كه كلي است و جاي ترديدي هم در آن نيست، بخواهيم بر تحليل اين دو جريان و اين تفكّر بپردازيم، چه نظري داريد؟
ج: به نظر من، اين سياست، ميراث سياست انگلستان است كه به آمريكا هم رسيده است. در وزارت امور خارجه آمريكا، كساني مأموريّت دارند كه خودشان را دموكرات نشان بدهند. سياست آنها، تماس با عناصر آزاديخواه و دموكرات، در كشورهاي در حال رشدي است كه زيرفشار رژيمهاي خودكامة مورد حمايت آمريكا، زندگي ميكنند. سياست اين عده، اين است كه وانمود بكنند پشتيبان مخالفين و آزاديخواهان هستند و همين سياست است كه براي بعضيها، يك اميد واهي به وجود ميآورد كه فكر ميكنند اگر اين جناح، روزي سركار بيايد، كارها درست ميشود.
اما، واقعيت اين است كه سياست آمريكا را يك مركز، تعيين ميكند و آن مركز، جلسه «راكفلرها» و همانند آنهاست. اين مركزيت است كه حتي رئيس جمهور را تعيين ميكند و تمام سياست عمومي دولت آمريكا را مشخص ميكند و در سازمان سيا، بخشهاي پرشماري دارد كه هر كدام وظايف معيني دارند و براي هر كاري هم كارشناسان ورزيده در استخدام دارد.
شما به كشور خودمان نگاه بكنيد! من خودم، يك نمونه مشخص دارم. ناصرخان قشقايي
كه شاه، او را به اروپا تبعيد كرده بود، باافرادي از وزارت خارجه آمريكا، رابطه داشت و خيال ميكرد، آنها از او در برابر شاه، دفاع ميكنند. در حالي كه آمريكاييها، شاه را صددرصد مورد حمايت قرار داده بودند.
س: تعجب اينجاست كه چرا تيپ روشنفكر ما، حتي افراد و رجال سياسي كه در فكر مبارزات ضداستعماري بودند، در اين چالهها ميافتند؟ فرض كنيم در مورد توده مردم، سياست جنگ رواني و تبليغاتي امپرياليستها مؤثّر باشد و آنها را به اشتباه بيندازد. امّا روشنفكر اهل مطالعه، كه زبان خارجي هم ميداند و از جنايات آمريكا در سومالي، ويتنام و مناطق ديگر هم، چيزهايي خوانده، چرا بايد در اين دام بيفتد؟
ج: به عقيده من، دليل اين امر، سطحي بودن اينگونه افراد است. اين عده، برخوردشان بامسايل سياسي جهاني، سطحي است. اينها، پديدهها را از كل به جزء ، مورد دقت و بررسي قرار نميدهند و هميشه از جزء به كل ميروند.
همين كه ميبينند كه يك سياستمدار آمريكايي، در ظاهر، موضع مثبتي در قبال آنها ميگيرد، همين را به كل سياستهاي آمريكا تعميم ميدهند و كاري به تمام اين پنجاه سال اخير، يعني دوران پس از جنگ دوم تا به حال، ندارند.
از جريانات سياسي جهان، حتي محقّقين آگاه ما هم، كمتر خبر دارند. ما الآن نميدانيم كه امثال گازيوروسكي و جيمز بيل چه مطالبي درباره ساير كشورها، از جمله چين، ويتنام، كوبا، عراق، عربستان يا اندونزي، تهيه و منتشر كردهاند؟ مثلاً درباره جريان سرنگون كردن دكتر سوكارنو به دست ژنرال سوهارتو در اندونزي، چه اسنادي منتشر شده است؟ ما هيچ سندي در اين موارد نداريم.
س: با اين حساب، اگر ما بيائيم و بر ماهيت حكومت آمريكا و شگردهايش و يا دستهاي پنهان استعمارگرانه آن در جهان، كار كنيم، روشنفكران ما قانع ميشوند؟
ج: بله، اگر ما با اسناد و مدارك كافي و به طور فراگير، به اين كار بپردازيم، بسياري قانع خواهند شد. اسناد لانه جاسوسي، با حسننيّت نوشته شده، گرچه كم منتشر شده امّا خوب است، حدود 96 جلد از آن منتشر شده.
س: چه كساني، آنها را خواندهاند؟
ج: به هرحال بخشي از جامعه ما، چه در مطبوعات و چه در بين كتابخوانها، اهل مطالعهاند. شما ميگوئيد، اهل مطالعه، اين كتابها را دارند، ولي آيا مطالعه كردهاند؟
س: به هرحال، تيپ روشنفكر ما، دنبال كتاب است. عدهاي هم اين اسناد را خواندهاند. امّا عدهاي هم آنرا نفي ميكنند و اين اسناد را دليل نميدانند.
ج: ببينيد، كساني هستند كه اصولاًمنفيبافاند. هرچه دليل بياوريد باز دلايل را كافي نميدانند. من نام اين افراد را «عقدهاي» گذاشتهام. اينها بر منافع اقتصادي، سياسي يا فرهنگيشان، وضع مشخص گرفتهاند، منطقي نيستند، با افراد منطقي ميشود بحث كرد، امّا بحث با اينها، فايدهاي ندارد. به نظر من، براي ارزيابي روشنفكران كشورمان، بايد در نظر بگيريم كه در چه محيطي تربيت شدهاند . تحصيلات روشنفكريشان در كجا بوده؟ چه موقعيّت اجتماعي دارند؟ كعبه آمالشان چيست؟ چه گرايش سياسي، اقتصادي و يا فرهنگي دارند؟ با بررسي اين عوامل است كه ميشود جهت فكري آنان را دانست.
در ميان روشنفكران ما، افراد كمي پيدا ميشوند كه منطقي باشند، روشنفكران ما، بيشتر به آنچه كه اعتقاد دارند پايبندي نشان ميدهند. براي همين در مواجهه با آنها نبايد بيحوصلگي نشان داد. براي هدايت روشنفكران حال و آينده بايد با حوصله زياد و در يك دورة طولاني، دست به يك كار دراز مدت زد تا آنها با واقعيّات جهان آشنا شوند.
س: نظر شما در مورد نشريّاتي كه در ايران منتشر ميشوند و بعضيها هم مخالف دولت هستند،چيست؟ چه گرايشي در آنها ديده ميشود؟
ج: درباره گرايش مطبوعات كنوني در ايران، سمتگيريهاي گوناگوني ديده ميشود. برخي از اين نشريات، كاملاً جنبه ادبي دارند و برخي ديگر، جنبه سياسي و اقتصادي و برخي هم، بيرنگ و بو هستند.
گروه اوّل و دوم، تا آنجا كه من ديدهام، نسبت به عملكرد سياسي، اقتصادي و فرهنگي دولت موضعگيري انتقادي جدّي، دارند و از فشارهاي گوناگوني كه به آنان وارد ميآيد، مينالند. نشريّاتي مانند ايران فردا و آدينه هم كه در گذشته، به صورت ماهانه منتشر ميشدند، با حجم كمتر و گاهي دو سه ماه يكبار، منتشر ميشوند.
من از گردانندگان اين نشريّات، شخصاً كسي را نميشناسم. غير از مهندس سحابي، مدير «ايران فردا»، او فرد شناخته شدهاي است. مانند پدرش دكتر يدالله سحابي و آموزگارش، مهندس بازرگان كه در نظريّاتش، پابرجاست. نظريّات مايهدار و قرص و محكمي دارد كه برايش فوقالعاده، احترام قائلم چون روراست و صادق است و هر چه را كه به آن معتقد است، با شهامت ميگويد.
در ماهنامه ايران فردا مطالب گوناگوني چاپ ميشود، اما خط معين و ثابتي در همه آنها، ديده ميشود. در شماره اخيري كه دست من رسيد، مقاله جالبي از عبدالله برهان چاپ شده است كه مقاله جالبي است.
اين نويسنده، كه مفصل دربارهاش صحبت كردهام، نامه ساختگي 27مرداد آيتالله كاشاني به دكتر مصدّق را كه با كمك مظفر بقايي و فرزند آيتالله كاشاني، در آستانه پيروزي انقلاب، ساخته و جعل شده است، بررسي كرده و جعلي بودن آن را ثابت كرده است.
س: امّا حسن سالمي، كتابي نوشته كه عكس اين نظريه را مطرح ميكند، او اشاره ميكند كه نامه چطور نوشته شده و چگونه به مصدّق رسيده، او از نزديكان آيتالله كاشاني است و اسنادي را هم در اين مورد مطرح كرده كه دال بر واقعي بودن نامه است.
ج: ولي آنچه مسلم است اين كه، اين نامه، در آستانه پيروزي انقلاب و از طرف دارودسته بقايي منتشر شد. تا پيش از پاييز 57، در هيچ جا، حرفي از چنين نامهاي در ميان نبود. اين نامه را انجمن اسلامي دانشجويان در اروپا و در پاييز 57، براي نخستينبار، چاپ كرد.
ساختگي بودن اين نامه در كتابي به نام قلم و سياست نوشته محمد سفري، خبرنگار پارلماني روزنامه باختر امروز بررسي شده است. سفري در اين نوشته، اشارهاي دارد به نمونه ديگري كه در زمان دولت دكتر مصدّق پيش آمده بود و آن عبارت از توصيهنامههايي بود كه توسط محمدآقا، فرزند آيتالله كاشاني، با خط و امضاي پدر، براي افراد ناباب به وزارتخانهها نوشته ميشد و پس از رسيدگي معلوم شد كه پسر آقاي كاشاني، ميتوانسته استادانه، خط و امضاي پدر و يا هر كس ديگر را تقليد كند. سفري بر پايه همين سابقه، نتيجهگيري ميكند كه همين آقا، سازندة اين نامة قلّابي بوده است.
البته دلايل عبدالله برهان بسيار گويا و جالب است. او، ده دليل براي ساختگي بودن اين نامه آورده، و مهمترين دليل اينكه دو نفري كه در نامه به آنها اشاره شده كه در صورت موافقت دكتر مصدّق، نماينده آيتالله كاشاني براي مذاكره باشند، اصلاً در تهران نبودهاند.
يكي از آنها، ناصر قشقايي است كه در ايل قشقايي بوده و اصلاً در تهران حضور نداشته و خيال آمدن به تهران را هم نداشته است و پسرش را هم كه نوشته، از چند روز قبل در زندان بوده است.
اصلاً خندهدار است كه چه طور، آقاي كاشاني كه يك هفته قبل از 27 مرداد، فتواي به دار آويختن دكتر مصدّق را داده است، حالا به دكتر مصدّق نامه مينويسد كه سرلشكر
زاهدي، قصد كودتا دارد!؟
س: ممكن است، آيتالله كاشاني يك مرتبه احساس خطر كرده و فهميده كه دربار و آمريكا، در فكر كودتا هستند.
ج: چه طور ممكن است كه اين را باور كرد؟ دو روز بعد از كودتا، آقاي كاشاني از زاهدي، بقايي، مكي، شمس قناتآبادي، حائريزاده و نادعلي كريمي، در شميران پذيرايي ميكند. شرح اين ديدار و عكس ديداركنندگان در روزنامه شاهد، 31/5/1332 به چاپ رسيده است.
اصل خبر روزنامه شاهد، چنين است: «به قرار اطلاع، ديروز 31 مرداد، آقاي نخستوزير، از حضرت آيتالله كاشاني تقاضاي وقت ملاقات كردند كه پذيرفته شد و در شميران با حضور آقايان شمس قناتآبادي، دكتر بقايي، نادعلي كريمي، حائريزاده، حسين مكي، با حضرت آيتالله كاشاني ملاقات نمودند. در اين ملاقات، حضرت آيتالله، از نخستوزير دربارة نفت و غرامت سؤال كردند. نخستوزير در پاسخ گفتند: به هيچوجه به انگلستان، نفت نخواهيم داد و به آنها چون هيچ حقي ندارند، غرامتي نخواهيم پرداخت.»(1)
چنانكه ميدانيم زاهدي؛ در قرارداد كنسرسيوم 54% از نفت را به انگليس داد (40 درصد به شركت نفت انگليس B.P.I و 14 درصد به شركت انگليسي «شل») كه سهامدار عمدة آن شركت نفت انگليس است و هم غرامت كلاني به انگليس پرداخت. روزنامه كيهان، در شماره 19 مهر 1332 هم، خبري از ديدار ديگر زاهدي و كاشاني، منتشر ميكند و مينويسد كه پس از 28 مرداد، هر 15 روز يكبار، بين اين دو نفر، با حضور 2 تن از نمايندگان مجلس، ملاقات انجام ميشود. اصل خبر اين است: «...از ابتداي روي كار آمدن دولت جديد، آقاي سپهبد زاهدي، تصميم گرفتهاند، هر 15 روز يكبار، با حضرت آيتالله كاشاني ملاقات كنند، ديروز ظهر اين ملاقات در منزل شخصي فرد ثالثي صورت گرفت و ناهار را نخستوزير، با آيتالله كاشاني صرف كردند. در اين جلسه، دو نفر از نمايندگان مجلس هم حضور داشتند و پيرامون امور جاري و كارهاي مملكتي، تبادلنظرهايي بين آنان، صورت گرفت...»(2)
به هر حال بگذريم و برگرديم به بحث اصلي كه درباره نشريات ايران بود، گفتم در اين مجلات، مقالات گوناگوني چاپ ميشوند امّا تحليلهاي تاريخي خيلي كم است، بيشتر آنها
مقالات ادبي و هنري چاپ ميكنند وگاهي مقالات جدي و بحث و بررسي، در آنها ديده ميشود. دربارة كتاب خاطرات من چند شماره در ماهنامه آدينه و دربارة خليل ملكي، دو يا سه شماره كه شرح آنرا دادم، مقالاتي موافق و مخالف در ماهنامه نگاه نو، چاپ شد.
همانطور كه قبلاًگفتم، نگاه نو مدتي تعطيل شد و آدينه هم، پس از جرياني كه براي مجله گردون پيش آمد، ماستها را كيسه كرده و بسيار محتاط شده است و فقط گاهي، مقاله جالبي در آن ديده ميشود. در مقالات سياسي بيشتر اين ماهنامهها در سال گذشته (آدينه، نگاه نو، دنياي سخن) كوشش ميشد كه گناه جريان 28 مرداد، به گردن حزب توده انداخته و در سايه چنين تلاشي عوامل اصلي كودتا، در سايه فراموشي قرار گيرند. اينها يا دانسته، دست به چنين كاري ميزنند و يا از روي كينه و عداوت. من نميتوانم حكم كنم كه واقعاً اينها، براي تبرئه انگليس و آمريكا، دست به چنين كاري ميزنند، اين اتهام بزرگ و ناجوانمردانهاي است، امّا حدس ميزنم كه كينه آشتيناپذير اين «جوجه ملكيها»، عامل اصلي چنين كاري باشد. بد نيست بگويم كه الآن حدود 50 يا 60 ماهنامه منتشر ميشود.
س: با توجه به مطالعات تاريخي، سياسي شما، نظرتان دربارة آثار نويسندگاني كه با مواضع مختلف به كار تاريخنگاري دربارة ماركسيسم، كمونيسم، حزب توده و در يك كلمه جناح چپ ايران پرداختهاند، مثل كاتوزيان، فريدون كشاورز، حسن نظري، الموتي، انورخامهاي و دكتر جهانشاهلو چيست؟
انورخامهاي، اخيراً باتغييراتي كتاب خاطرات خود را به چاپ مجدد رسانيده است. محمود طلوعي هم كه در طي چهار پنج سال اخير، بيش از بيست يا سي كتاب، منتشر كرده، خانبابا تهراني، ايرج اسكندري، اردشير آوانسيان، بابك اميرخسروي و باقر مومني، هم نوشتههايي دارند. اخيراً هم دو كتاب خاطرات از اعتمادزاده (بهآذين) ديديم، نظرتان دربارة اين آثار چيست!
ج: اينها را بايد به سه دسته تقسيم كرد، همه از يك سنخ نيستند.
همايون كاتوزيان، فردي بيهمتاست، آدم بااطّلاعي است. او در زمينه تحليل مسايل سياسي براي جا انداختن زمينههاي ذهني خود، از هيچ دروغسازي و تهمتزني، روي گردان نيست.
فريدون كشاورز و انورخامهاي، بسيار نزديك به هم هستند و هر دو استاد دروغسازي. حسن نظري و جهانشاهلو هم، كه هر دو ساواكي هستند. ايرج اسكندري، داراي ويژگيهاي
خاص خويش است و متمايز از ديگران، خانبابا تهراني هم تك است. اردشير آوانسيان، انسان بسيار شريفي بود ولي من درباره كمبودهاي كتاب خاطراتش، بعد صحبت خواهم كرد. فريدون كشاورز و انورخامهاي هم، براي مسابقه دروغپردازي عليه من، با همديگر مسابقه گذاشتهاند، آنها در گذشته نسبت به هم ارادت داشتند، خامهاي در خاطرات اوّل خود، از كشاورز دفاع ميكند و ميگويد كه او آدم باندبازي نيست و فرد مثبتي است. ولي بعد از اين كه كشاورز، عليه خاطرات خامهاي، با شاكري مصاحبه ميكند و به خامهاي نسبت دورغگويي و حقّهبازي ميدهد، ادعاهاي كشاورز را باطل ميشمارد و نمونهاي از دروغسازي او را دربارة متهم كردن كيانوري به دست داشتن در قتل احمد دهقان كه وقيحانهتر از همه دروغهاي ديگرش است، با سند ارائه ميدهد. امّا در چاپ دوم كتابش، پشيمان شده و نه تنها، يادي از اين نوشته نميكند بلكه آن بخش از خاطرات چاپ اوّل كتاب را كه به عدم دخالت من (كيانوري) در قتل احمد دهقان اشاره دارد، از كتاب خود، حذف ميكند كه نميدانم اين دستور از جانب چه كسي به او داده شده است!
بعد ميرسيم به همايون كاتوزيان، اين فرد را من از خلال نوشتههايش، ميشناسم. او در مقدمه بسيار طولاني كه بر خاطرات خليل ملكي نوشته، از ابتدا تا انتها، تلاش كرده است تا از خليل ملكي، يك بت، بسازد و او را به عنوان كسي معرفي كند كه كوچكترين اشتباهي در زندگياش نداشته و تمام پيشبينيهايش درست بوده است كه من قبلاً در اينباره، صحبت كردم و عين جملات او را گفتم.
بد نيست كه دربارة زندگي گذشته اين جناب، كه از جواني، يعني از 18 يا 20 سالگي، در انگلستان زندگي ميكرده، مطالعهاي به عمل بيايد و در رابطه با نوشتههايش، به ويژه كتاب مصدق و نبرد قدرت بررسي و نقد كاملي صورت گيرد، من درباره نوشتههاي او، بعداً بيشتر صحبت خواهم كرد.
دربارة كتابهاي انورخامهاي و فريدون كشاورز، بهترين ارزيابي را خود آنها، و بهتر از آنها، ايرج اسكندري، به دست داده است.
خاطرات انورخامهاي در 3 جلد، از سال 63 تا 64 توسط نشر هفته منتشر شد كه اين انتشاراتي بعد از آنكه مشخص شد آمريكاييها در پشت سر آن قرار دارند، توسط مقامات جمهوري اسلامي تعطيل شد.
در اين كتابها، او، بيش از همه، كامبخش و من را مورد حملات ناجوانمردانه خود قرار داده
است و با اطمينان از اينكه هيچكدام از ما امكان پاسخگويي به او را نداريم يكهتازي كرده است.
من در سال 64، اين كتاب را ديدم و نقد مفصلي بر آن نوشتم كه متأسفانه همراه با بسياري از نوشتههاي ديگرم، از دست رفت.
او، در اين نوشته، خودش را به عنوان برجستهترين فرد سياسي جا زده است. چه در دوراني كه عضو حزب تودة ايران بود و چه زمان پس از انشعاب تا 28 مرداد. امّا ايشان دربارة دوران پس از 28 مرداد، دچار فراموشي شدهاند! در چاپ جديد، بعضي از نوشتههاي چاپ اوّل را حذف كرده و مطالبي را به آن افزوده است.
براي نقد كتاب او بايد كتابي با همان حجم نوشت. چرا كه تقريباً به بيشتر ادعاهاي او ميتوان با تكيه بر اسناد، ايرادهاي جدّي گرفت. مثلاً او بيش از حد، بر نقش مهمي كه در حزب توده داشته تكيه ميكند. ديگراني هم دربارة كتاب او مطالبي نوشته و اين ادعاي او را تكرار كردهاند. در حالي كه او، هيچ مقامي در حزب نداشت. او، تا كنگره اوّل، اصلاً عضو حزب نبود و تنها چند ماهي پيش از انشعاب، در انتخابات كميته ايالتي به عنوان عضو اين كميته، انتخاب شد.
س: پس چرا ميگويند كه انورخامهاي در مسايل تئوري در حد طبري بود؟
ج: گردن آنهايي كه ميگويند.
خامهاي خودش را بزرگترين ماركسيست ايران و يكي از بزرگترين منتقدين ماركسيسم در جهان ميداند. براي اين كه نوشته است:
كسي كه ميخواهد از ماركس، انتقاد كند، بايد با ماركسيسم آشنايي كامل داشته باشد.
من، چون اطلاعاتم از ماركسيسم مختصر و محدود است، دربارة اين ادعا حرفي نميزنم و ميگذارم ديگران پاسخ اين ادعاي او را بدهند!
دربارة مقام حزبي او هم گفتم كه تا سال 1323 اصلاً عضو حزب نشده بود. يعني خودش را بالاتر از اين ميديد كه عضو حزب شود! البته ملكي، زودتر از او عضو حزب شد. همانطور كه در خاطراتم گفتهام، ملكي در زندان قسم خورده بود، در حزبي كه امثال ايرج اسكندري و يزدي در رهبري آن باشند، عضو نشود. امّا پس از انتخابات مجلس چهاردهم و آغاز دوران نمايندگي مجلس و وزارت، نه فقط عضو حزب شد بلكه تعزيهگردان واقعي حزب هم بود.
س: روزنامه راه نو آذربايجان، كه نيمي از آن فارسي و نيمي ديگر آذري بود، در
همان دوره پيشهوري، مطالبي نوشته است، از جمله اين كه خليل ملكي، مرتب به آذربايجان ميرفت و در تبريز سخنراني ميكرد. چون خود ملكي آذري بود، در سخنرانيهايش هم از فرقه دموكرات آذربايجان و حزب توده، دفاع ميكرد.
ج: نه، ملكي، پس از تشكيل فرقه، اصلاً به آذربايجان نرفت. او را، پيش از آغاز فعّاليت فرقه دموكرات، همراه با جودت به آذربايجان فرستادند تا كارهاي حزب را در آن منطقه كه خيلي آشفته بود، رو به راه كند. تأئيد از فرقه را، ممكن است بعداً كرده باشد.
در آستانه تشكيل فرقه، او و جودت را به تهران فرستادند. چون ملكي، قصد داشت كساني را كه زمينه تشكيل فرقه را آماده ميكردند، كنار بگذارد. يعني به عنوان تصفيه، قصد كنار گذاشتن همانهايي را داشت كه آهسته آهسته درصدد تشكيل فرقه بودند. به همين علّت هم، شوروي ها، تبعيدش كردند. در آن زمان، هنوز پيشهوري در تبريز نبود.
س: وقتي خليل ملكي در آذربايجان بود، پيشهوري در آنجا نبود؟
ج: نه، پيشهوري، بعد از آمدن خليل ملكي و حسين جودت به تهران، به آذربايجان رفت. بگذريم، موضوع ملكي و رفتن او به آذربايجان، بحث اصلي ما را به جاي ديگري كشاند، داشتيم درباره انورخامهاي صحبت ميكرديم. اجازه بدهيد برگرديم به بحث اصلي.
بله، داشتم ميگفتم كه خامهاي خودش را بالاتر از همه ميداند، بارها گفته است كه ما در دستگاه رهبري، اين طوري با هم بحث ميكرديم و از اين صحبتها، همه از موضع بالا، مثلاً يكي از ادعاهاي او اين است كه گويا پس از رد پيشنهاد شوروي براي تشكيل شركت مختلط بهرهبرداري از نفت شمال، و در مورد طرح پيشنهادي دكتر مصدّق، تنها او بوده كه مخالف حمله به دكتر مصدّق بوده است. اين ادّعا هم مثل بقيه ادّعاهاي او، يك دروغ بيشتر نيست. خامهاي، همچنين درباره اين كه در بازجويي، چه كساني را «لو» داد و چه مطالب مهمّي را به پليس گفت يك كلمه هم نمينويسد. حالا ببينيم، ايرج اسكندري در گفتوگو با بابك امير خسروي، درباره او چه گفت است:
... اسكندري: ما ميدانستيم و تحقيق و بررسي كرده بوديم كه در آن موقع، پليس و شهرباني، اطلاعاتي در مورد ماركسيسم ندارد، مثلاً جوانشير و اسفندياري و ديگران، به اندازه يك مأمور دون پايه، اطلاعات سياسي نداشتند و لذا در مطالب مجلّه دنيا، چيزي كه توجهشان را به خود جلب كند، نميديدند. در اين شرايط اگر انورخامهاي، موضوع مطالب مجلّه دنيا را به پليس لو نميداد، پليس هم متوجّه مطلب نميشد.
خامهاي در بازجوئيها توضيح داده بود كه اين مجلّه، محتوايش ماركسيستي است. بعد از آن بود كه تحقيقات درباره مجلّه، شروع شد و فهميدند كه اين مجلّه، ماركسيستي است و مطالب ماركسيستي به صورت مخفيانه در آن، مطرح ميشود.
بابك: اين، از شاهكارهاي خامهاي است كه حالا ميدان را خالي ديده و اين طور، جانماز آب ميكشد...
ميبينيد كه هم ايرج اسكندري و هم بابك، درباره خامهاي چه نظري دارند، البته ايرج اسكندري، در جاي ديگري از همين كتاب خاطراتش كه به صورت گفتوگو با بابك منتشر شده، در مورد كتاب انورخامهاي چنين نظر ميدهد:
اسكندري: راجع به كتاب خامهاي كه سنديّت دارد يا نه، معتقدم كه بايد مطالب آن را، تفكيك كرد.
قسمت اوّل آن تا حدودي، عيني است امّا قسمت دوّم آن، كه جنبه تبليغاتي ضدتودهاي دارد، داستانپردازي است. او ادّعا ميكند كه رهبر حزب توده بوده، در حاليكه طبق اعتراف خودش در همين كتاب، تا كنگره اوّل، عضو حزب نبوده و به عنوان تماشاچي، در كنگره حضور داشته است.
بر اساس همين اعتراف، ايشان از سال 1320 تا 1323 كه منتهي به تشكيل كنگره گرديد، عضو دستگاه رهبري نبود، در هيچ كجاي كتاب هم، جرأت نكرده بگويد عضو كدام ارگان رهبري حزب بوده؟
عضو هيئت اجرايي، كميته مركزي، عضو مشاور، عضو كجا؟ به همين خاطر، بايد توجه داشت كه اين خامهاي، آدم دروغگويي است كه ميخواهد خود را قالب كند و ديگران هم به عنوان سكه نقد، ميگويند كه او از رهبران درجه اوّل حزب توده بوده است...
اين آدم، با آن سابقه و با آن خودپسندي بيمارگونه، در جلد دوّم كتابش، صرفنظر از خودمحوريها، مقداري مطالب تبليغي به ويژه عليه حزب توده، رديف كرده و گويا كتاب خود را اصلاً به همين قصد نوشته است.
ولي اين كه، ايشان به عنوان يكي از اعضاي رهبري حزب قلمداد شود، واقعاً مضحك است. ما، براي اين كه زندگي او تأمين شود، با وجود آن كه عضو حزب نبود، با موافقت رفقا، او را به روزنامه رهبر آورديم تا در آنجا كار كند.
گويا ماهي يكصد تومان هم حقوق ميگرفت و كار مي كرد. حالا در كتابش، طوري حرف
ميزند كه انگار، همه روزنامه رهبر، زيرنظر او بوده! كه همهاش دروغي بيش نيست.(1)
ايرج اسكندري در جاي ديگري از همين كتاب خاطرات خودش، مطالب ديگري دربارۀ خامهاي دارد كه جالب توجه است، او ميگويد: «خامهاي كه اسم او جزء مؤسسان حزب نوشته شده، اطلاع ندارد، اصلاً خودش در جريان نبوده، كشكي نوشته، او اصلاً هيچي نبوده، بعد از كامبخش، كسي كه بيش از همه، اشخاص را «لو» داده، همين، خامهاي بود. حالا خودش را طوري نشان ميدهد كه انگار كاملاً منزه بوده است. او خودش، عده زيادي از اين جوانان و دانشجويان را لو داده. ازجمله طبري، جهانشاهلو و عده اي ديگر را، او لو داده است...»(2)
س: در تاسيس حزب توده، نماينده اي هم از طرف شورويها حضور داشت يا نه؟
ج: خامهاي ادعا كرده كه گويا من (كيانوري) هم، اين گفته خامهاي را تأييد كردهام، در صورتي كه اين ادعا درست نيست، گفته من در كتاب خاطرات، چنين است.
س: ميگويندكه دعوتكنندۀ جلسه مؤسّسان حزب، علياوف بوده است؟
ج: او، هيچ كس را دعوت نكرده بود. من نشنيدهام كه دعوتكننده، علي اوف باشد، تنها، كسي گفته است كه علي اوف در جلسه اوّل تأسيس حزب، شركت كرده است، او براي يك عده ناشناخته بود، نه اينكه دعوتكننده باشد.(3)
اميرخسروي، در پي اين ادعّا، مرا متهم به دروغگويي كرده است، ولي حيرتآور است كه در گفتوگوي مفصّل خود با اسكندري در جريان تأسيس حزب، كه بعد از انتشار چاپ اوّل خاطرات خامهاي صورت گرفته است، و در آن خامهاي شركت رستم علي اوف را در جلسه مؤسسان حزب، نوشته است، آذرنور و اميرخسروي، هرگز از اسكندري سؤال نميكنند كه آيا اين حرف خامهاي، درست است يا غلط؟ در اينباره مطلبي در كتاب خاطرات اسكندري نيامده است و من تعجب ميكنم كه چطور، دربارۀ مسئلهاي به اين مهمي كه منتشر شده، هيچكدام سؤالي از اسكندري نكردهاند. آيا نمي شود احتمال داد كه آنها، سؤال كردهاند و اسكندري هم جواب داده، امّا اينها آنرا چاپ نكردهاند؟ امّا دربارۀ دروغهاي شاخدار انورخامهاي، بد نيست بگويم كه او هر چه را كه در ايران اتفاق افتاده، به كيانوري، كامبخش و شوروي مربوط كرده
است.
س: حساسيت خامهاي و كامبخش، بيشتر بر چه موضوعي بوده است؟
ج: خودش نوشته كه در تمام موارد از كامبخش حمايت كرده است. نوشته: من، بالا و پائين ميرفتم، مدتي هم به او علاقمند بودم و به او احترام ميگذاشتم... خامهاي حتي در صفحات اوليه، از خصوصيات كامبخش، شرحي مينويسد و يك داستان هم نقل ميكند، امّا پس از جريان شكست آذربايجان، خصومت ضدشوروي آنها شروع ميشود. چون به نظر ملكي و خامهاي، كامبخش و اردشير آوانسيان، دو نفري بودند كه صددرصد به شورويها، اعتقاد داشتند و همه چيز شوروي، برايشان خوب بود. به اينجا كه ميرسند كينهتوزي آنان شروع مي شود.
خامه اي در مورد كامبخش، باز يك دروغ شاخدار سرهم ميكند و مي نويسد: گويا در پلنوم چهارم، بحث بالا ميگيرد، نمايندۀ شوروي با يك بغل پرونده به جلسه ميآيد و ميگويد: ما همه پروندههاي 53 نفر را در اختيار داريم و مأمورين ما اين پروندهها را از ايران آوردهاند و هيچگونه ايرادي به كامبخش وارد نيست. يكي دو شاهد مثال هم ميآورد كه يكي از آنها، اسماعيل رائين است. نام افراد ديگر را در چاپ اوّل كتاب نميآورد، امّا در چاپ دوم كتاب حسن نظري و عنايتالله رضا را معرفي ميكند. كه اين دو نفر آخري، هر دو به دستگاه محمدرضا و ساواك تن داده و به ايران آمده و شغل هم گرفتند. ناگفته پيداست كه اين ماجرا، از اساس، دروغ است.
اصل ماجرا اين است كه وقتي كامبخش، در سال 1321 به ايران برگشت، اسكندري و دوستانش، نميخواستند او را به عضويت حزب، بپذيرند. تا اين كه روستا و اردشير آوانسيان از طرف كمينترن، به آنها اطلاع دادند كه كامبخش با كمينترن تماس گرفته و در آنجا تبرئه شده است. بعد از آن بود كه پذيرفته شد.
عين گفته اسكندري، چنين است: «... تقريباً يكسال بعد از تشكيل حزب، كامبخش به ايران برگشت و مدعي بود كه به كمينترن رفته و مطالب لازم را به آنها توضيح داده و تبرئه شده است. وقتي كانديداتوري او را براي عضويت در حزب، مطرح كردند، من، مخالفت كردم و همراه با دكتر محمد بهرامي فشار آورديم كه اين آدم، اوّل بايد محاكمه شود و بعد، امّا دو نفر از رفقا در مورد قبولاندن كامبخش به كميته مركزي، تأثير زياد داشتند كه آنها، رضا روستا و اردشير آوانسيان بودند كه مي گفتند او در كمينترن، تبرئه شده است. يادم ميآيد كه اردشير و روستا، به اين عنوان كه
كمينترن سفارش كرده، ديگر اعضاي كميته مركزي را راضي كردند تا عضويت او را بپذيرند...»(1)
و امّا در مورد دروغهاي ديگر خامهاي ميتوان به موضوع قتل محمد مسعود اشاره كرد.
به ادعاي خامهاي، درهر قتل سياسي كه در ايران روي داده، كيانوري حتماً دخالت داشته است و چون كيانوري، هيچ كاري را بدون نظر شورويها انجام نميداده، پس حتماً با نظر شورويها كار كرده و آنها حتماً در مرگ مسعود دخالت داشتند. چرا كه احمد دهقان، در روزنامهاش نوشته بود كه در شماره آينده روزنامه ـ كه فرداي روز قتل محمد مسعود قرار بود منتشر شود ـ مسعود، يك مطلب جنجالي عليه شورويها مينويسد...
اين حرف خامهاي خيلي خنده دار است. اگر شورويها به خاطر نوشتن يك مقاله ضدشوروي، ميخواستند آدم بكشند، ميبايستي در دوران جنگ سرد، حداقل روزي هشتاد و يا نود نفر را در دنيا ميكشتند.
س: بلكه بيشتر
ج: بله، چون كمتر روزنامهاي در كشورهاي دشمن شوروي وجود داشت كه مقالات عجيب و غريب دربارۀ شوروي ننويسد.
در بي پايه و اساس بودن اين اتهام، همين بس كه حتي اميرخسروي كه در كينهتوزي نسبت به من دست كمي از ديگران ندارد، و كوشيده است از اينگونه تهمتزنيها خود را دور نگهدارد. او اين اتهام را نميپذيرد و در اين مورد مينويسد:
... من بر اين باورم كه گفته آقاي كيانوري در مورد بي اطلاعي او و حزب توده از ترور محمد مسعود، حقيقت دارد. كيانوري، واقعاً در اين ترور نقش نداشته و اين ترور، همانگونه كه خسرو روزبه، شرح داده است، توسط عبّاسي، در «كميته ترور» و تحت رهبري خسرو روزبه، آن هم در ايامي كه با حزب قطع رابطه كرده بود، صورت گرفت.
اعترافات عباسي، با وجود تناقضهايي كه دارد، در اساس، تأييد روايت خسرو روزبه است.
گواهي برخي از اشخاص «كميته ترور» كه در مهاجرت بودند و در پلنوم چهارم حضور داشتند هم، آن را تأييد ميكند. منتهي آنها نميدانستند كه آيا روزبه، شخصاً با كسي يا جايي، تماس داشته يا نه؟
اين ابهام، با توضيحاتي كه بعداً، روزبه، در جريان بازجوئيهايش ميدهد، از بين ميرود.(2)
بيشرمانهترين دروغسازي انورخامهاي، متهم كردن حزب توده ايران به دخالت در ترور احمد دهقان است. او، در چاپ اوّل كتاب خاطراتش، اتهام كشاورز را دال بر دخالت كيانوري در قتل، با دلايل محكم، رد ميكند. امّا مجموعه حزب و شوروي را در اين مورد متهم ميكند.
او بار ديگر دركتاب پاسخ به مدّعي، آشكارا، كشاورز را به پرونده سازي، متّهم كرده است، عين عبارت خامهاي در كتابش اين است: «آقاي دكتر خليلي بايد بيباك باشد كه براي تكذيب چنين واقعيت آشكاري «حيثيت و شرافت» خود را گرو ميگذارد». امّا آقاي دكتر كشاورز كه اينگونه شرافت خود را براي واقعيتهاي مسلم گرو ميگذارد خود براي نسبت دادن قتل احمد دهقان به رقيبش دكتر كيانوري ماجرائي را از قول ستوان قبادي مرحوم نقل كرده است كه من دلائل مهم و انكارناپذير دروغ بودن آنرا ثابت كردهام (از انشعاب تا كودتا ص 225 ـ 227) ليكن بايد اعتراف كنم در هنگام نگارش اين كتاب هنوز حسن ظن بيجائي نسبت به آقاي دكتر كشاورز داشتم و تصور نميكردم چنين داستاني را از قول افسر جوان تيرباران شدهاي جعل كرده باشد، لذا مبنا را بر اين گذاشتم كه اين داستان را خود آن افسر جعل كرده باشد.
اما سال گذشته ملاقاتي با پروفسور احمد شفائي (سرگرد احمد شفائي سابق) دست داد و چون دكتر كشاورز ادعا كرده بود كه قبادي اين داستان را در حضور وي شرح داده است، كنجكاوي مرا وادار كرد كه از او نيز به عنوان شاهد در اينباره تحقيق كنم.
پروفسور شفائي به كلي از اين جريان اظهار بياطلاعي كرد و گفت: به ياد ندارد در مسكو به منزل دكتر كشاورز رفته باشد.
آقاي پروفسور شفائي در خاطرات خود به نام قيام افسران خراسان و سي و هفت سال زندگي در شوروي (انتشارات كتاب سرا، 1366) نيز صريحاً نوشته است كه در تمام مدت اقامت خود در شوروي هميشه در جمهوري آذربايجان ميزيسته است.
بنابراين معلوم ميشود كه آقاي دكتر كشاورز اين داستان را از قول قبادي بيچاره و بيگناه جعل كرده است حال بايد از او پرسيد: شما اين دروغ را براي چه از قول آن افسر تيرباران
شده جعل كرديد؟ براي خوشايند رژيم پهلوي؟ يا به علت كينۀ ديرينه نسبت به دكتر كيانوري؟(1)
اما با اين وجود، در يك مقاله مفصل ده صفحهاي،(2)مينويسد كه احمد دهقان را حزب توده كشته است. آنهم حتماً با دستور شوروي!
او ميگويد كه اين قتل به دسيسه شعبه اطّلاعات حزب كه دكتر فروتن، دستنشاندة كيانوري، مسئول آن بوده، صورت گرفته است! و فروتن هم چون با شورويها رابطه داشته، از او خواستهاند كه احمد دهقان را بكشد! ... حالا چرا؟ چون در مورد قتل احمد دهقان، مقالهاي در روزنامه مخفي حزب چاپ شد كه در آن آمده، رزمآرا در قتل احمد دهقان، دست داشته است!
خامهاي دچار گيجي شده و ادّعا ميكند كه حزب توده با رزمآرا، رابطه داشته و حلقه واسط ماجرا هم،كامبخش بوده است! ... البته بدون هيچگونه سند و مدركي اين حرفها را ميزند و حتي ميگويدكه كيانوري با رزمآرا، رابطه داشته است! امّا نميتواند اين مسئله را حلّ كند كه چطور حزب تودهاي كه اين همه با رزمآرا رابطه داشته، رزمآرا را مسئول قتل احمد دهقان معرفي ميكند! پس ميگويد كه احتمالاً اين مقاله بايستي با موافقت خود رزمآرا نوشته شده باشد! به راستي، اين ادعا خندهآور نيست كه رزم آرا خودش موافقت بكند كه حزب توده، او را كه در آستانه نخستوزيري بوده، عامل عمدۀ قتل احمد دهقان معرفي بكند؟
شيوۀ استدلال خامهاي در تمام اتهامهايي كه وارد ميكند، همين است. مثلاً ميگويد: همين كه حزب توده، اين مقاله را نوشته، بهترين دليل براي آن است كه بگوئيم حزب توده احمد دهقان را كشته است!
البته دربارۀ قتل احمد دهقان، براساس سندي كه تاكنون كسي از آن خبر ندارد، اين چهرههاي «اتهام زن» يعني فريدون كشاورز و انورخامهاي را، رسوا خواهم كرد.
س: انورخامهاي، در دوران بعد از انقلاب، وارد حزب يا تشكيلاتي شد؟
ج: با چه كساني ميتوانست حزب تشكيل بدهد؟ كسي به دنبال او نميرفت. او خود را بالاتر از اين ميداند كه وارد حزب ديگري بشود. به همين دليل حاضر نشد پس از انقلاب،
زير چتر خليل ملكي هم برود.او، خود را خطدهندۀ سياست جهاني ميداند و در مسايل سياسي، اقتصادي و فرهنگي جهان! در دنياي سخن مقاله مينويسد، و هر وقت هم فرصتي پيدا كند، اتهامات هميشگياش را به حزب توده ايران، تكرار ميكند.
س: حالا گذشته از خامهاي، خود ايرج اسكندري، چه تيپ آدمي است؟
ج: دربارۀ ايرج اسكندري، گفتني، خيلي زياد است، در خاطرات او، مطالب نادرست و تهمتهاي ناجوانمردانه، به ويژه به من [كيانوري]، فراوان ديده مي شود. ايرج به رغم اين كه در حزب، خودرأي، قدرتطلب و در عين حال ولنگار بود، امّا يك ويژگي مثبت داشت. او تا آخرين لحظات زندگي خودش، اعتقادش را به ماركسيسم و اهميت و نقش تاريخي اتحاد شوروي در لگام زدن بر امپرياليسم جهاني حفظ كرد.
از اين لحاظ اسكندري برايم قابل احترام است. با وجودي كه، ناراضي از پلنوم هجدهم ـ كه اميدوار بود دبير اوّل حزب شود و نشد ـ برگشت و احتمالاً مقامات شوروي، روي خوشي به او نشان ندادند و نتوانست موفقيتي در آنجا كسب كند، امّا اعتقادات خودش را حفظ كرد.
گذشته از اين ويژگي قابل تحسين، گاهي اوقات به علت فراموشي و بيشترش هم آگاهانه، دروغهايي گفته كه واقعاً ناجوانمردانه است. امّا همانطور كه گفتم در اسكندري يك هسته شريف وجود داشت كه به رغم كينهتوزيهايش كه ناشي از جاهطلبي بود، به صورت ناخودآگاه، بروز ميكرد كه يكي از آنها وفادارياش به ماركسيسم وشوروي است و اين خصيصه در موارد ديگري هم بروز كرده است. با وجود تمام كينهاي كه نسبت به كيانوري، در تمام خاطراتش ديده ميشود، در يك جا واقعيتي را مي گويد و با وجود همۀ تلاش بابك اميرخسروي كه با او مصاحبه ميكرده تا يك دروغ را جا بيندازد، او واقعيت را ميگويد و آن در مورد پلنوم يازدهم است. پلنوم يازدهم، پلنومي بود كه قرار بود، فروتن، قاسمي و سقائي را بخاطر موضعگيري شان عليه شوروي، از كميته مركزي كنار بگذارند، در آنجا، دو جريان بروز كرد: يك جريان با كنار گذاشتن اين عده، مخالف بود و استدلال معيني هم داشت، يك جريان هم، به طور جدي خواستار بركناري اين 3 نفر بود.
ايرج اسكندري در اين پلنوم، در نظر داشت دكتر رادمنش را از دبيراولي حزب، بركناركند و خودش به اين منصب برسد و براي عملي كردن اين نقشه، با عده اي از طرفداران خود در فرقه دموكرات، نظير پيش نمازي، آذراوغلو، پرفسور آگاهي و نيز با بعضي از اطرافيانش در رهبري حزب، قرار گذاشته بود كه رادمنش را از دبيركلّي، بردارند. من هم گرچه در آن دوران
از كادر دبيرخانه كميته مركزي كناره گيري كرده بودم و در آكادمي ساختمان جمهوري دموكراتيك آلمان در برلين كار ميكردم با كنار گذاشتن دكتر رادمنش موافق بودم. حتي كامبخش هم به اسكندري روي خوش نشان داده بود. چرا كه در پلنوم دهم، موضوع جاسوسي حسين يزدي براي ساواك مطرح شد امّا به تصميمگيري نرسيد و من از ادامه مسئوليّت دكتر رادمنش به عنوان دبيركل و از بين رفتن هيئت اجرائيه، جداً وحشت داشتم كه نكند «يزدي» ديگري در كنار او سبز شود كه شد و اين يكي همان عباس شهرياري بود. بله، در پلنوم يازدهم نارضايتي از كاركرد دكتر رادمنش، زياد شده بود. چرا كه او بعد از پلنوم دهم به عراق رفته و سه سال در آنجا مانده بود و افرادي را كه در آنجا انتخاب كرده بود آدمهاي ناجوري بودند و گروههاي بسياري در ايران، لو ميرفتند.
بد نيست اين را هم بگويم كه در پلنوم دهم كه همه چيز براي بركناري دكتر رادمنش بخاطر ماجراي حسين يزدي، آماده شده بود، به دليل موضعگيري احمد قاسمي عليه سياست شوروي، وضع عوض شد و بالاخره مسئله به اين شكل حل شد كه هيأت اجرائيه منحل شود و يك هيئت دبيران سه نفري انتخاب شد و قرار شد كه در ظرف يكسال، پلنوم تشكيل شود و دربارۀ رهبري حزب تصميمگيري شود. اين پيشنهاد را بعد از پايان گفتوگوها در كميته مركزي، طبري مطرح كرد كه مسلماً نظر مقامات مركزي شوروي بود.
اما در پلنوم يازدهم، وضع به كلي شكل ديگري داشت. دانشيان، پيشنهاد بركناري دكتر فروتن، قاسمي و سقائي را مطرح كرد. به اين پيشنهاد، تنها ده نفر از بيست و يك نفر اعضاي كميته مركزي، رأي مثبت دادند. و به اين ترتيب تصويب نشد. دانشيان و طرفدارانش در فرقه و جودت از جلسه خارج شده و تهديد به انشعاب كردند. در چنين اوضاعي، معلوم شد كه حزب كمونيست اتحاد شوروي، جداً خواستار بركناري اين سه نفر از كميته مركزي حزب است، در نتيجه در ميان گروهي كه اسكندري براي ايجاد تغيير در رهبري حزب، آماده كرده بود، ترديد پيدا شد و پيش از همه خود كامبخش، پشت تريبون رفت و مخالفتش را پس گرفت و بعد از او ديگران و ازجمله اسكندري، كيانوري آخرين نفر بود.
دربارۀ موضعگيري كيانوري، ايرج اسكندري، در كتاب خاطرات خودش چنين ميگويد:
فكر كردم، خب. ممكن است اينها همه ما را از حزب كنار بگذارند. لذا گفتم كه بايد رفته و با آنها صحبت كنم، چرا كه من، تنها، تصميم نگرفته بودم به همين خاطر، رفقا، يعني همان پيشنمازي و آذراوغلو را جمع كرده و با آنها صحبت كردم و گفتم:
چنين اوضاعي است، عقيده شما در اين مورد چيست؟
پيشنمازي، محكم ايستاد و گفت: رفيق ايرج، حرفتان را پس نگيريد و مقاومت كنيد. هرچه ميشود بشود. امّا ديگران كه چنين نظري نداشتند، شل شده بودند. من هم آمدم و همانطور كه گفتم رأي خودم را پس گرفتم، پشت سر من هم، كيانوري آمد و گفت: حالا كه زور در كار است، يك چنين عبارتي بود كه از كيانوري تعجب دارد، گفت، حالا كه اجباري است، من هم خيال ميكنم كه بايد آن نظر را پس گرفت.
كيانوري چنين حرفي زد و من گفتم: عجب بارك الله كه اينطور سخن گفت.(1)
اما در جاي ديگر، اسكندري، خيلي كوشش ميكند كه خودش را از اشتباهات، دور نگه دارد و بگويد نظراتش، هميشه صحيح بوده است.
س: به بيان ديگر، شايد ميخواهد بگويد تا آن وقتي كه من در حزب بودم، خوب بود، اين خصيصه را عموم رهبران دارند.
ج: اينگونه موضعگيري در اينجا هم هست، مثلاً او گفته است كه حزب توده، يك حزب دموكراتيك بوده كه ما درست كرديم و قرار بود كه دموكرات و ملّي باشد، امّا كامبخش و كيانوري آمدند و حزب را ماركسيستي و كمونيستي كردند. روي اين نكته، خيلي تأكيد كرده است. اميرخسروي و آذرنور، در يك زيرنويسي، صفحه 433 چاپ ايران، (2)چنين اظهارنظر كرده اند:
از خود توضيحات رفيق اسكندري و دادههاي متعدد و شهادتهاي زيادي كه ميتوان به آن اضافه كرد، روشن ميگردد كه در واقع، گرايش حزب توده به كمونيسم و ماركسيسم لنينيسم، صرفاً نقشه شيطاني و برنامهريزي كامبخش يا عدهاي ديگر نبوده است.
اوضاع و احوال جهاني و نقش اتحاد شوروي در جنگ عليه نازيسم و ديناميسم مبارزه تودههاي محروم و زحمتكش و روشنفكران انقلابي، به نوبه خود، نقش تعيينكنندهاي داشته است. تحليلهاي منتشر شده رفيق ايرج از تاريخ حزب توده، دلايل ديگري را براي كمونيستي شدن حزب توده ارائه ميدهد كه به نوبه خود جانبدارانه به نظر ميرسد.
س: البته اسكندري بر اين نكته تأكيد ميكند كه ما ميخواستيم حزب را از سلطه
حزب كمونيست شوروي نجات دهيم امّا كامبخش و اطرافيانش، نميگذاشتند. ما هميشه ميخواستيم، يك رابطه متقابل برادرانه بين ما و حزب كمونيست شوروي وجود داشته باشد و ميگويد انحراف حزب از اينجا شروع شده كه از ابتدا حالت اطاعت نسبت به شوروي داشته است.
ج: باز هم اميرخسروي و آذرنور، در جاي ديگري اين گفته ايرج را نفي ميكنند. نوشته آنان، چنين است:
اگر در نظر بگيريم كه در مشي و سياست حزب توده ايران، خطا و انحراف، فراوان است. اگر به خاطر داشته باشيم كه گروه گرائي، اختلافات خصوصي و دروني، به اشكال مختلف، در سراسر زندگي حزب توده ايران و رهبري آن تسلط داشته، و از دهه چهل به بعد، نوعي انحراف و انحطاط و زوال رهبري آن را فراگرفته بود و امر و نهي نمايندگان احزاب كشورهاي مهماندار در مهاجرت، شخصيت گردانندگان حزب را خرد ميكرده است و نوعي دوروئي و دوگانه گوئي در گفتار و كردار، به طبيعت ثانوي بعضي از آنان مبدل شده بود... در آن صورت روشن است، رفيق اسكندري كه، در پستهاي رهبري و اجرائي و سياسي حزب، قرار گرفته، عملاً نميتوانست خود را از تناقضگوئي و از خطا و انحراف مصون نگه دارد.
رفيق اسكندري، به رغم سلامت نفس و استقلال انديشه و عمل، كه ذاتي او بود، نميتوانست آلوده خطاها و گناهان و انحرافات متعدد رهبري حزب نبوده باشد.(1)
ـ اسكندري، چندينبار گفته است كه من با سفارت شوروي، اصلاً رابطهاي نداشتم. در صورتي كه در آغاز خاطراتش اعتراف ميكند كه وقتي از زندان بيرون آمد، همان روزهاي اول، همراه با نوشين، با شورويها تماس ميگيرند. او گفته است:
ما نميدانستيم چكار بكنيم. چون بچهها، هنوز در زندان بودند. آزادشان نكرده بودند. ميخواستيم ببينيم شورويها، كمك ميكنند؟ نوشين، پيشنهاد كرد به نمايندگي ايشان مراجعه و صحبت كنم تا شايد آنها بتوانند كمك كنند. گفتم، خيلي خوب برويم.
محل مؤسسه تجارتي سفارت شوروي، در سرچشمه بود. با نوشين رفتيم آنجا و من خودم را معرفي كردم كه ميخواهم با آقاي رئيس نمايندگي ديدار نمايم. از ما پرسيدند: شما كي
1) ـ ايرج اسكندري، خاطرات ايرج اسكندري، چاپ پاريس، بخش سوم، پيشگفتار، صص ﻫ ـ و.
هستيد؟ گفتم: ما تازه از زندان مرخص شدهايم و وضعمان اين است و مطالبي داريم كه ميخواهيم با رياست آنجا در ميان بگذاريم. بعد از مدتي كه معطل شديم، مارا خواستند. با فردي ملاقات كرديم كه من بعداً اسمش را فهميدم. بلاچا بكين. گفت: شما كي هستيد؟ و با دقت اطلاعاتي دربارۀ هويت ما و اينكه چه كاره هستيم و از كجا آمده ايم، خواست. از او سؤال كردم: شما دوستانتان را ميشناسيد؟
او سؤال كرد: شما روستا را ميشناسيد؟
گفتم: بله، او را ميشناسم.
پرسيد: حالا او كجاست؟
گفتم: او را تبعيد كردهاند و الآن در ساوه است.
گفت: اگر بگوييد به اينجا بيايد خوب ميشود.
فوري به روستا خبر داديم اگر آب دستت هست بگذار زمين و بيا تهران. و چون در آنجا تبعيد بود، قاچاقي آمد. وقتي آمد، جريان را براي او تعريف كردم و گفتم، بلاچا بكين تو را خواسته است و بايد تماس بگيري. رفت و تماس گرفت، بعد آنها مطمئن شدند كه ما جريان سالمي هستيم و دروغ نگفتيم. آنها اطمينانشان به روستا بيشتر بود...»(1)
س: يعني، سفارت، بيشتر به روستا اطمينان داشت؟
ج: بله، چون روستا را ميشناختند. در واقع به او اعتماد داشتند. آنها چهار نفر را ميشناختند: عبدالصمد كامبخش، رضا روستا، دكتر محمد بهرامي و اردشير آوانسيان.
اسكندري، در جاي ديگر درباره مراجعهاش به سفارت شوروي ميگويد:
ـ در سفارت شوروي در تهران، شخصي بود به نام علي اوف، همان شخصي كه ميگويند در اولين جلسه حزب هم حضور داشته است. من با او بعد از وقايع آذربايجان ملاقات كردم و به او گفتم آقا، اين طور كه نميشود كه ما جدا جدا بتوانيم انقلاب انجام بدهيم. اينكه معني ندارد. نه از لحاظ نظري و نه از نظر عملي، معني ندارد، اين چه كاري است؟
استدلال او اين بود كه براي ما مسئله آذربايجان مطرح نيست. مسئله تمام ايران مطرح است. اين حالت ميتواند زمينه براي اقدامات انقلابي ديگر باشد.
آنچه من تشخيص دادم اين بود كه بين سفارت شوروي در تهران و مقامات آذربايجان
1) ـ همان، بخش دوم، ص 70.
شوروي در مورد خود اين قضيه، اختلاف نظر وجود داشت. و اين، خود، مسئله مهم و در عين حال، جالبي بود.(1)
او در جاي ديگر، وقتي از ديدارش با دكتر مصدّق صحبت ميكند و در مورد طرح پيشنهادياش به دكتر مصدّق در مورد پيشنهاد كافتارادزه مبني بر تشكيل شركت نفت ايران و شوروي و طرح آن به مجلس توضيح ميدهد، باز هم در مورد رفتنش به سفارت شوروي سخن ميگويد:
دكتر مصدّق گفت كه وضع الآن اين است كه شورويها آمدهاند و نفت ميخواهند و امتياز ميخواهند. مردم ايران، اصلاً از لغت امتياز، بدشان ميآيد. براي اينكه لغت امتياز با استعمار جوش خورده است. هر قدر هم كه بگوئيم شورويها منظور استعماري ندارند، نميتوانند قبول كنند. اگر اينها نفت ميخواهند، چرا نمي گذارند با آنها قرارداد فروش نفت ببنديم؟
گفت: من از تو ميخوام كه بروي و با شورويها صحبت كني و بگويي اگر موافق باشند، من فردا در مجلس نطق ميكنم و ضمن آن، پيشنهاد خواهم داد به جاي امتياز نفت شوروي، قرارداد فروش نفت با آنها ببنديم.
بعد كه رفت، من به سفارت شوروي تلفن كردم و گفتم: مطلب مهمي است كه بايد فوري با شما مطرح كنم، گفتند: خيلي خوب! بيا اينجا، رفتم تو قبلاً به علي اوف گفتم كه دكتر مصدّق با من صحبت كرده و مطلبي است راجع به او، بعد از مدتي سفير آمد و گفت: مطلب چه هست؟ گفتم: قضيه، اين است، ميخواهد فردا در مجلس چنين پيشنهادي بدهد.
گفت: همينجا بنشينيد، من نشستم، و او رفت و فهميدم كه حتماً ميخواهد از مسكو بپرسد. تقريباً نيم ساعت به طول كشيد و برگشت و گفت: «بگوئيد اين پيشنهاد را بكند.»
او ميگويد با شورويها رابطه نداشته امّا اين چند نمونه نشان ميدهد كه اين طور نبوده است.
س: احتمالاً، اين موارد از زبانش پريد، ولي با در نظر گرفتن اين مسايل، اينها چرا اينقدر به كامبخش حساس بودند و او را جاسوس K.G.B و مرتبط با شوروي معرفي
1) ـ ايرج اسكندري، خاطرات ايرج اسكندري، ص 101.
ميكردند؟
ج: اوّل به خاطر خصومتي كه اينها در زندان با او پيدا كردند و دوم بخاطر آنكه كامبخش، به شورويها فوق العاده نزديك بود و آنها به او اعتماد كامل داشتند، جهانشاهلو نوشته است: «نسبت اتحاد و احترام شورويها به كامبخش و دانشيان، برابر بود با نسبت احترام ژنرال با يك گروهبان.»
و سومين نكته اينكه كمينترن، مأموريت تشكيل حزب كمونيست را به كامبخش سپرد. اين عوامل خودخواهي اسكندري و دوستانش را تحريك ميكرد. حساسيت امثال خسروي و آذرنور هم كاملاً مهم است و برميگردد به بياعتقادي خودشان به شوروي و سرخوردگيشان بعد از پلنوم هيجدهم.
حالا درمورد اسكندري، يك مطلب را نيز اضافه كنم و آن عاقبت اسكندري است. اسكندري به جايي ميرسد كه به طرف همكاري با عناصري چون علي اميني هم كشيده ميشود. خان بابا تهراني، در خاطراتش، دربارۀ آخرين ديدارش با اسكندري ميگويد:
ايرج اسكندري را آخرينبار، در پائيز 1363 يعني اندكي قبل از مرگ، در هتلي در خيابان آگوست بلانكي شهر پاريس، ملاقات كردم.
پس از گفت و گوهاي معمولي، سخن از اوضاع و احوال سياسي كشور و وضع سياسي نيروهاي كشور شد. اسكندري، با حرارت از ائتلاف بزرگي صحبت ميكرد و معتقد بود كه راه نجات، جز از طريق يك ائتلاف وسيع از همه نيروهاي سياسي، وجود ندارد. و براي جلب مشاركت بيشتر نيروهاي سياسي به اين ائتلاف، نبايد صحبتي از شكل نظام بعد از پيروزي، كه سلطنتي باشد يا جمهوري، به ميان آورد. بلكه بايد اين امر را به مجلس مؤسسان سپرد.
وقتي به اينجا رسيد از او پرسيدم: رفيق اسكندري، آيا در چنين ائتلافي، افرادي نظير علي اميني هم جاي دارند؟
اسكندري در واكنش نسبت به سؤال من، به گمان اينكه قصد مجادله دارم، گفت: رفيق عزيز، شما ديگر لازم نيست آقاي علي اميني را به من معرفي كنيد. ايشان، قوم و خويش من هستند و من بهتر از شما ايشان را ميشناسم. منتهي اينجا بحث بر سر فرد معيني نيست. بلكه موضوع نجات مملكت و خلاص مردم از اين وضعيت رقّتانگيز، مطرح است.
س: البته من در يك نشريه سلطنت طلب ديدم كه ايرج، بعد از اين افشاگريها، در سفر به آلمان شرقي فوت كرده، و احتمال دادند كه بخاطر حرفهايي كه زده، عوامل او را كشته باشند.
ج: نه، اين حرف درست نيست، چرا كه اسكندري، قبل از انتشار خاطراتش، فوت كرده و خاطراتش، پس از مرگ منتشر شده است. بد نيست توضيح روشنكنندهاي را كه اميرخسروي و آذرنور، در مورد بيماري سرطان او دادهاند، نقل كنم:
... دو سه ساعت بعد از پايان گفتگوي ما با ايرج (28 اسفند 64)، ايشان پاريس را به مقصد وين(1)ترك گفت تا سال نو را همراه دخترانش كه مقيم اتريش هستند، بگذراند. قرار بود از آنجا به آلمان شرقي برود و پس از معاينات پزشكي و اداي مراسم توديع، براي اقامت قطعي به پاريس مراجعت كند. بيماري سرطان او كه در پاريس رو به وخامت گذارده بود و خودش از آن بي خبر بود، باعث شد تا در آلمان، رفيق ايرج را از پاي درآورد و خلأ بزرگي برجاي بگذارد...
خوب، حالا بگذاريد در همين جا، در مورد ايرج اسكندري به طرح 2 قضيه ديگر هم بپردازم.
همانطور كه قبلاً گفتم، ويژگي اسكندري، نسبت به ديگران، اين بود كه تا پايان عمر، نسبت به اهميت اتحاد شوروي و نقش جهاني آن كشور، نظر قاطعي داشت. اين بخش از گفته هايش در كتاب خاطرات او، مؤيّد همين مطلب است:
بايد توجه داشت كه سياست خارجي دولت شوروي، مبتني بر همزيستي مسالمتآميز بين رژيمهاي مختلف است. اين در حقيقت، براي ايجاد همكاري وسيعي در بهبود روابط دوستي بين شوروي و ساير كشورها است. كما اينكه شوروي درمورد آمريكا، موافق با اتخاذ روش قوام با سازش است. اما هر حرف كمونيستي درداخل كشور، سياست درستش، عليه حكومت بوده و براي حكومت برتر تلاش مي كند و اين دو روش، اصلاً معارض يكديگر نيستند امّا بايد توجه داشت كه از نظر عيني، اتحاد شوروي، عامل مهم و اساسي در سياست بينالمللي عليه امپرياليسم آمريكاست و در اين ترديدي نيست.(2)
اما چهرۀ ديگر ايرج اسكندري، در مورد برخوردش با سند «ساواك ساخته» عليه كيانوري و مريم فيروز و بستگانش، ديده ميشود. سندي كه در اختيار اميرخسروي و آذرنور گذاشت و آنها هم با علم به ساختگي بودن آن، درخاطراتش چاپ كردند. آن هم در زماني كه كيانوري، زير چوبۀ دار ايستاده بود و امكان پاسخ گويي نداشت. ايرج اسكندري اين كار زشت را در حالي انجام داد كه برداشت خودش در آغاز اين بود كه ساواك خواسته است از بعضي اختلافات داخلي رهبري حزب، سوء استفاده كند.
اسكندري: بله، خوب، در هر صورت، مثل اين است كه ساواك در اين جريانات، اطلاعاتي داشته است. چون همانطور كه شورويها خودشان در ساواك، مأمور داشتهاند، ساواك هم همين طور مجراي اطلاعاتي داشته است. از آن نامه چنين استنباط ميكنم كه نامه، مال ساواك است. ترديدي ندارم. مسئله جرياني كه شورويها ميخواستهاند به تدريج، كيانوري را جلو بيندازند در اينباره لابد به آنها خبري رسيده و آنها آن را بزرگ كرده و نوشتهاند.
اميرخسروي: من گفتم، همان سالها، كيانوري، صددرصد از ايرج پشتيباني ميكرد.
اسكندري: ممكن است اطلاعاتي، چيزي به ساواك رفته باشد، آن را بزرگش كردهاند و خواستهاند يك استفاده سياسي از آن به عمل بياورند.(1)
اسكندري، اين نامه را براي مقامات شوروي فرستاد و به رغم اصرار مكرر او كه ميگويد: آنها پاسخي به او ندادهاند، امّا آذرنور و خسروي، با اينكه ميدانستند شهناز اعلامي از مدتها پيش عامل ساواك بوده (ساواكي بودن او را در صفحات آينده توضيح خواهم داد) به آن كار ناجوانمردانه در مورد نامه جعلي ساواك، دست زدهاند.
«نامه فوق از جعليات ساواك براي تشديد اختلاف در رهبري حزب توده بوده است.»(2)درباره كساني از افراد نزديك به ايرج اسكندري، كه به ساواك در ساختن اين سند جعلي، كمك كردهاند، در بخش مربوط به جهانشاهلو، توضيح خواهم داد.
س: حالا اجازه بدهيد به چهرۀ ديگر اين گروه، يعني اردشير آوانسيان بپردازيم. به نظر شما، او چه جور آدمي بود؟
ج: به عقيدۀ من، و بدون ترديد، اردشير آوانسيان، يكي از چهرههاي بسيار مثبت جنبش تودهاي كمونيستي بوده است.فردي پاك سرشت، بسيار علاقمند به كمونيسم و شوروي. او در دوران زندان، يك مبارز سرسخت بود، خليل ملكي، در روزنامه رهبر، مقالهاي دربارۀ او نوشته به نام «شكستناپذير» كه چهره واقعي او را نشان ميدهد. تمام زندگي او در مبارزه با پليس، گذشت. او بعد از آزادي از زندان، انتظارش زياد بود و منتظر بود به رهبري حزب برسد امّا انتظاراتش، هرگز برآورده نشد. چون مخالف زياد داشت. بيشتر هم به اين خاطر كه حاضر نبود از نظريات كسي پيروي كند.
ملكي با وجودي كه آن شرح و بسط را دربارۀ آوانسيان ميدهد امّا به خاطر همين روحيه او، در مقالهاي بدون اينكه نامي از او ببرد، غيرمستقيم او را «شترمآب» خوانده است. و بعد هم دربارهاش گفته است: كسي كه در سابق، آن جور مبارزه كرده بود، پس از آزادي و پيدا كردن يك زندگي مرفّه و اتومبيل، حالا سازشكار شده است كه كمال بيانصافي دربارۀ اردشير است.
واقعيّت اين است كه آوانسيان، از همان دوران اوليه، يك نارضايتي نسبت به حزب داشت. چرا كه انتظار داشت نقش مهمي در حزب داشته و به دبيري حزب برسد. امّا با اين وجود در تمام دوران، من هيچ جايي نديدم كه رأيي و يا اظهارنظري مخالف اعتقادش، گفته باشد. او تقريباً هميشه، ثابت قدم بود و در آن جهتي بود كه ما بوديم.
من، براي اردشير، احترام زيادي قائلم. ولي به نظر من، به علت دوري طولاني از كار حزبي، برخي ويژگيهاي خودبزرگبيني در او پيدا شده بود، يك نمونهاش در مورد پذيرش كامبخش است. اسكندري ميگويدكه وقتي كامبخش برگشت، روستا و اردشير، سريعاً آمدند، گفتند كه از كمينترن به ما اطلاع داده شده كه كامبخش رفته و با كمينترن تماس گرفته و جريان 53 نفر را گفته و كمينترن هم او را تبرئه كرده است. اين مطلب را من قبلاً گفتهام. اما اردشير، در خاطراتش نوشته است: «كامبخش اصلاً رابطهاي با سفارت نداشت. او با يكي از آدمهاي رده پائين سفارت رابطه داشت. رابط كمينترن با من بود...»
اين خاطرات در گفتوگوئي با اميرخسروي و احتمالاً با يادداشت تهيه شده است. پاسخ اين پرسش باز ميماند كه آيا اين جمله را به من گفته و نظر اردشير بوده است.(1)
1) ـ ابهام موجود در اين سطر، مربوط به گفته خود كيانوري ميباشد كه از اصل نوار پياده شده است.
هر چه پيرتر ميشد خودبزرگبيني و كوچك كردن ديگران، بيشتر در او رشد ميكرد.
س: چرا اردشير، اين جريان را در زماني كه كامبخش، زنده بود نگفته؟ و فقط اين حرفها را دو سه ماه قبل از مرگش عنوان مي كند؟ البته نوشته ديگري هم از اردشير، در دست است، كه چند صفحه خاطرات ديگري از اوست. گويا فقط يادداشتهاي زندان اوست، ولي من شنيدم كه خاطرات خيلي قطوري هم نوشته است.
ج: يادداشتهايش را منتشر كردهاند، امّا من نديدم، در هر صورت، درباره اردشير در عين حالي كه برايش احترام قائلم، امّا بايد بگويم كه اين نقص را داشت. اصلاً چه كسي است كه نقص نداشته باشد؟ هركس كار ميكند اشتباه هم ميكند. آنهايي اصلاً اشتباه نكردهاند كه هيچ كاري نكردهاند.
س: نظرتان درباره خان بابا تهراني و تحليل هايش از جريانات چپ روشنفكري چيست؟
ج: اولاً اين را بگويم كه من در تهران، اصلاً خان بابا تهراني را نمي شناختم. چون عضو سازمان جوانان بوده است.
بعد در دوره مهاجرت، با او آشنا شدم. فردي شلوغ بود. امّا خاطراتي كه نوشته و به صورت گفت و گو و سؤال و جواب است، صرفنظر از كمبودها و تلاشهايي كه صورت داده تا در همه جا بدون نقص و محقّ، جلوه كند، از بسياري از ديگر خاطراتي كه نوشته شده، واقعگرايانهتر است.
تصاويري كه از چهره بعضي از زندانيان، به ويژه دكتر يزدي و مهندس گرمان، ارائه ميدهد، خيلي جالب است.
مهندس عباس گرمان با وجودي كه از مخالفين كيانوري (من) بود اين ويژگي مثبت را داشت كه در زندان، كوشش ميكرد به همه زندانيان، كمك بكند. امكاناتي را كه داشت در اختيار آنها قرار ميداد و بعد هم كه از زندان، بيرون آمد، به افراد ديگر، براي پيدا كردن كار، خيلي كمك ميكرد، در عين حالي كه مخالف حزب بود.
در مقابل، خانبابا تهراني، چهره مرتضي يزدي را خيلي خوب نشان ميدهد كه چقدر خودخواه بوده است. آنقدر كه همين مهندس گرمان، در يك جرياني به او ميگويد: شما شكم گندهها، بچهها را به اين روز انداختيد و حالا اينقدر خودخواه هستيد.
تهراني، انتقاداتي هم به من وارد كرده است كه منصفانه و درست است.
امّا دو مطلب از گفتههاي ديگران نقل كرده كه خيلي بيربط است.
يكي اين كه گويا، مريم،(1)كه همه او را ميشناختند. با سرهنگ مبشّري كه لباس ارتشي به تن داشت، توي خيابان هاي تهران ميگشتند و از اين دكّان به آن دكّان براي اجاره خانه ميرفتند... و بعد گفته شده است كه خانم! شما را كه تمام تهران ميشناسند، چرا چنين كاري كردي!
او اين را از قول كي نقل ميكند؟ از قول سرهنگ نوائي در پكن.
بعد، اين قدر فكر نكرده است كه مريم، بعد از بهمن 1327، هميشه با چادر سياه و كفش ساده، در شهر رفت و آمد ميكرد. اگر او را ميشناختند، شصت دفعه گرفته بودنش! يك نمونه ديگر هم از همين مسايل دارد كه بسيار جالب است، ميگويد:
... يكي از افسران تودهاي، در زندان به من گفت كه اصلاً احتياجي نبود كه روز 28مرداد، افسران تودهاي به ميدان بيايند. تنها كافي بود، از پنجره خانه خودشان، اين ششصد، هفتصد افسر كه همه هم اسلحه كمري داشتند، همان ساعت، يعني ساعت 3 بعداز ظهر، فقط يك قرار حزبي ميگذاشتند و با اسلحه به بيرون تيراندازي ميكردند. همين كافي بود تا جلوي بلوا گرفته شود...
افسري كه چنين حرف بيربطي زده، احتمالاً بيمار بوده، چرا كه اولاً 600 ، 700 نفر نبوده و كمتر از پانصد نفر بوده، و دوم آنكه از اين تعداد، تنها نزديك به 240 نفر در تهران بودند. سوم آنكه، من از خان بابا تهراني، واقعاً تعجب ميكنم كه چنين چيزي را مستند دانسته و برداشته آن را در كتاب خاطراتش آورده، بدون آنكه به بيربط بودن آن، اشارهاي داشته باشد. مگر خانۀ همه افسران در مسير چاقوكشان قرار داشت؟ در حالي كه همه ميدانند كه همۀ افسران در آن روز يا سر خدمت بودند و يا به دعوت رئيس ستاد براي شنيدن سخنراني او در دانشكده افسري منتظر او بودند. ولي در مجموع، مطالب ديگري را كه نوشته، دربارۀ سازمان انقلابي و رفتن به چين و كنفدراسيون دانشجويان و نظاير آن، همه، با واقعيت تطبيق ميكند. مثلاً هنگام تهيه خاطراتم، از من سؤال شد كه آيا با خسرو قشقايي، كه در مونيخ روزنامه باختر امروز را منتشر مي كرد، رابطهاي داشتم يا خير؟
من، پاسخ منفي دادم، در نوشتههاي تهراني، اين پاسخ من، تأئيد شده است، بد نيست به
1) ـ منظور مريم فيروز، همسر نورالدين كيانوري است.
اصل نوشته او توجه كنيم.
او در پاسخ به اين سؤال كه آيا باختر امروز با نظر حزب اداره ميشد و چنين نوشته: نه، اينطور نيست.
حزب توده، ابتدا از ماجرا بياطلاع بود و اين ايده، اصولاً ربطي به حزب نداشت. من چون نسبت به رهبري حزب، موضع انتقادي داشتم، اين ايده را با ابتكار خود با قشقائي، در ميان گذاشته و با همكاري محمد عاصمي و گودرزي، پيش برديم. حزب توده، باختر امروز را براي خود، رقيبي به شمار ميآورد. چرا كه اين نشريه، محبوبيت بسياري يافته بود و عملاً عرصه را بر حزب تنگ كرده بود. به همين دليل، حزب توده كوشش كرد تا باختر امروز را تحت كنترل بگيرد و وقتي موفق نشد، شروع به تخريب كرد.
من، در سفري به برلين شرقي، ضمن ملاقات با كيانوري، موضوع باختر امروز را پيش كشيدم و گفتم: قشقائي، در نظر دارد، با ادامه انتشار اين نشريه، فعّاليّت سياسي خود را گسترش دهد و من هم قصد دارم به او كمك كنم.
كيانوري مخالفت كرد و گفت: «آقا اين شلوغبازيها چيه؟ هر جا مي رسي فيل هوا ميكني. تو به عنوان آدم حزبي، اجازه نداري چنين كاري بكني. البته من با رفقا صحبت خواهم كرد، امّا بدان كه ما هيچ مسئوليتي راجع به اين كار نداريم. بابام از قديم گفته؛ دختري كه يك شب بيرون ماند، چه يك شب و چه صد شب. و اين محمّد عاصمي، از آنهايي است كه يك شب بيرون مانده است. ديگر به ما مربوط نيست. من و كيانوري، به دنبال اين گفتوگو، با اوقات تلخي از هم جدا شديم. قشقائي گفت:
مقالات باختر امروز، هنوز چاپ نشده و بيرون نيامده، روي ميز سازمان امنيّت است...
او در اين مورد به گودرزي مظنون بود، امّا تا آنجا كه من فهميدم عاصمي، طبق تماسي كه با ساواك داشت، قاعدتاً اطلاعات خود را منتقل مي كرد.
بعدها معلوم شد كه در دستگاه رهبري كنفدراسيون هم، ساواك، افرادي را براي همكاري، جلب كرده بود كه فولادي، يكي از آنها بود.»(1)
س: مصطفي الموتي چه طور، اين شخص چه سابقهاي دارد؟
1) ـ حميد شوكت، نگاهي از درون به جنبش چپ ايران (گفتگوي حميد شوكت با مهدي خانبابا تهراني)، تهران، ج 1، صص 99 ـ 100.
ج: ايشان، سردبير روزنامه «داد» به مديريّت عميدي نوري، پدر همسرش بود.
عميدي نوري، يكي از 19 نفر مؤسّسين جبهه ملّي بود كه چون به نمايندگي مجلس هفدهم انتخاب نشد، از جبهه ملّي كنار رفت و به ضدانقلاب پيوست.
زاهدي، بلافاصله پس از كودتا، او را به عنوان معاون سياسي و پارلماني خود انتخاب كرد. حالا درباره نقش مصطفي الموتي، كافي است چند جمله از خاطرات عميدي نوري، كه در روزنامه اطلاعات چاپ شده، نقل شود:
ظهر 27 مرداد، آقاي مصطفي الموتي به من با تلفن اطلاع داد كه در ميان محتويّات صندوق مراسلات، يك كليشه با يادداشت رسيده است، گفتم: چيست؟ گفت: كليشه، متن فرمان اعليحضرت، داير بر عزل دكتر مصدّق و نصب سرلشكر زاهدي به نخستوزيري است. يادداشت هم به دستخط آقاي اردشير زاهدي است. كه من اين كليشه را به صندوق انداخته و دستور دادم متن فرمان را با كادر درشت، در وسط صفحه اوّل بگذارند.
درباره مصطفي الموتي، بد نيست كه به چند جمله هم از خاطرات كيم روزولت، طرّاح كودتاي 28 مرداد، درباره مصاحبه مطبوعاتي قلاّّبي سرلشگر زاهدي، توجه كنيم.
روزولت در كتاب كودتا ضد كودتا ميگويد:
بيل، ميرود به سراغ دو روزنامهنگار آمريكايي كه در تهران هستند و آنها را به منزل ديك ميآورد تا در آنجا مصاحبه مطبوعاتي كوتاهي با مصطفي الموتي انجام بدهند و او در مصاحبه ميگويد كه شاه، مصدّق را عزل كرده و زاهدي را به جاي او نشانده است، بعد مصطفي را به سفارت ميبرد.
خبرنگاران آمريكايي كه معلوم هستند چه كساني هستند، ولي اردشير زاهدي، در كتاب خاطراتش، اين ماجرا را خيلي بزرگ ميكند و ميگويد: «ما مخبرين داخلي و خارجي، آنهايي را كه در دسترس بودند، در تپههاي ولنجك جمع كرديم، تيمسار زاهدي در آنجا، فرمان نخستوزيري خودش را به آنها ارائه داد و بعد عكس آن فرمان را ميان طرفداران، تقسيم كرد.»(1)به اين ترتيب، تكليف مصطفي الموتي مشخص ميشود كه با روزولت هم مربوط بوده و اين كارها را ميكرده، چندين دوره وكيل مجلس بوده و از اعضاي فعّال حزب رستاخيز بود.
1) ـ منصور اتابكي، احمد بنياحمد، پنج روز رستاخيز ملّت ايران: مرداد 1332، تهران، 1337 ، ص 172.
س: در ادامه بررسي شخصيّتها، بد نيست نظرتان را درباره فريدون كشاورز بگوئيد؟
ج: از كشاورز بايد به عنوان دروغسازترين فرد در تمام اين جريانها نام برد. همطراز با شهناز اعلامي و انورخامهاي همان كشاورز است كه واقعاً وحشتناك است. گوياترين تعريف از ويژگيهاي كشاورز را، ايرج اسكندري در گفتوگوهايش با مجله تهران مصوّر در تهران داده است.
س: نظر شما درباره دكتر كشاورز و به اصطلاح كتاب او درباره حزب چيست؟
ج: چنان كه گفتم، كتاب دكتر كشاورز، قويّا آميخته به اغراض شخصي و دروغ و جعليّات و تحريف جدّي بسياري از واقعيّات است. برخي از مسايل تاريخي نيز در اين كتاب به صورت ناقص و تحريف شده، ذكر شده است و به طور كلي، اين به اصطلاح كتاب، به منظور لطمه وارد آوردن به حزب و بدنام كردن برخي از اعضاي رهبري آن، نوشته شده است. كشاورز ميخواهد خود را از تمام اشتباهات حزب تبرئه كند يا انحرافاتي را به ديگران نسبت دهد. او فرد بيغرضي نيست، جاهطلب و خودخواه است.
انورخامهاي هم در اين مورد، مطلبي دارد: «چون يكي از تهمتهائي كه كشاورز به كيانوري زده اين است كه، گفته، كيانوري احمد دهقان را كشته است براي اين تهمت زني، يك افسانهاي ساخته از قول ستوان قبادي، يكي از افسراني كه ما را از زندان فراري داد، ادعا كرده كه ستوان قبادي در مسكو به او گفته است: «وقتي كه قاتل دهقان را گرفتند و آوردند به زندان، كيانوري به من گفت: «برو با او صحبت كن و دلداري و اطمينان بده كه ما او را نجات ميدهيم تا چيزي درباره حزب نگويد.»
حقيقت اين است كه اوّلاً، هنگام قتل احمد دهقان من در زندان يزد بودم و ثانياً هنگام قتل دهقان، ستوان قبادي، مدّتها بود كه در شوروي بود.
وقتي كه ما فرار كرديم، قبادي هم با ما فرار كرد. او افسر نگهبان در بيرون زندان قصر بود و ستوان محمدزاده افسر نگهبان بخش درون زندان و هر دو از اعضاي سازمان افسري حزب بودند. و بدون ياري آنان، فرار كردن از زندان غير ممكن بود.
تاريخ فرار ما از زندان، 24 آذر ماه 1329 بود و اين دو افسر را پيش از پايان سال 1329 از راه مرز شمال به اتّحاد شوروي فرستاديم. حسن جعفري قاتل احمد دهقان در دوران نخستوزيري دكتر مصدّق اعدام شد.
چطور ممكن است كه ستوان قبادي كه از 24 آذر ماه 1329 فراري و مخفي شده بود، به
عنوان افسر نگهبان پايدار حسن جعفري حضور داشته باشد؟
فريدون كشاورز كه در دروغ سازي رذيلانه، هر مرزي را پشت سر گذاشته است، با همه زرنگياش اين حماقت را كرده است كه چنين داستان بي سر و تهي را سر هم كند، انورخامهاي يكبار در خاطرات سه جلدي و بار دوّم در جزوهاي به نام «پاسخ به مدّعي»، اين دروغسازي فريدون كشاورز را همانگونه كه شايستهاش است، رسوا كرده است، كه قبلاً موضوع را بيان كردم.
س: ريشه اين دروغها در كجاست؟ در اينباره در جامعه ما سه نظر عموميّت دارد، يكي اين كه اين مشكل در خود حزب توده بوده و طرف تا خودش در حزب بود و در تشكيلات موقعيّتي داشت، بر همه چيز سرپوش ميگذاشته و موقعي كه بيرون ميآمده، شروع به افشاگري ميكرده. نظر دوّم اين است كه باندبازي و دستهبندي در درون حزب، زياد بوده و همين باعث ميشده كه به اين واديها بيفتند. نظر سوّم، همين غرورها، منيّتها، چيزهاي كاذب و خودخواهيهايي است كه در ميان افراد حزب وجود داشت.
ج: اين شيوه عمومي در حزب نبود، تنها برخي از افراد از حزب، از روي كينهتوزي، به اين شيوه متوسّل ميشدند. هستند كساني كه كتاب خاطرات نوشتهاند و تهمتي به كسي نزدند و دروغ نگفتند. در خاطرات اردشير آوانسيان ما چنين نمونه اي نمي بينيم. كامبخش، كتاب تاريخ مبارزات سياسي كارگري را نوشته و در آنجا صادقانه مسائل را گفته، تاريخ حزب را نوشته و هيچ وقت هم نخواسته به كسي تهمتي بزند و دروغي ببافد. شايد مطلبي را براي تعريف از خود، تا اندازهاي از واقعيّت دور كرده باشد، امّا تهمت سنگيني به كسي نزده است.
امّا كشاورز، اين دروغها را، همانطور كه اسكندري گفته است، تنها براساس غرض و كينه نوشته است. اين عقده كه ما او را از حزب اخراج كرديم و پس از آن به هر دري زد كه براي خود مقامي دست و پا كند و نتوانست و افراد او را شناخته و دورش انداختند، عاملي شده است تا به صورت مخالف كيانوري كه هميشه او را به عنوان يك فرد بي اعتقاد ارزيابي كرده است، دربيايد.
واقعيّت اين است كه كشاورز پس از اخراج ،از حزب، به عراق رفت و در آن وقت، تيمور بختيار(1)در عراق بود و خبر اين بود كه مي خواهند شاه را بيندازند. او رفت آنجا و شد گوينده
1) ـ در متن اصلي، بختيار آمده كه ظاهراً تيمور بختيار است.
صدام حسين به اميد اينكه رهبر «قيام» مردم ايران شود.
پس از اينكه بختيار را كشتند و اوضاع عوض شد. او ديد كه كارش نگرفت. بلند شد و رفت طرف چينيها و شروع كرد به اعزام گروههايي از اروپا به چين. چندين ماه در چين و در يك هتل درجه يك، زندگي ميكرد. چينيها هم در آن موقع، مخالف شورويها بودند. وقتي ديدند كه يك عضو هيئت اجرائيه حزب توده ايران، به سوي آنها آمده است، خيال كردند، «عليآباد هم شهري است.» او عدهاي از دانشجويان اروپاي غربي را كه از حزب جدا شده و به فكر جنگ پارتيزاني افتاده بودند، به چين برد تا در آنجا تعليمات نظامي فرا بگيرند. بعد هم به اروپا برگشت به اين اميد كه در كنگره «سازمان انقلابي حزب توده ايران»، به رهبري انتخاب شود. در آنجا هم، جوانان كه او را خوب ميشناختند، حتي اجازه شركت در كنگره را به او ندادند. به اين ترتيب، در آنجا هم كارش نگرفت. بعد به الجزاير رفت، چون گويا با بومدين، در فرانسه، همشاگردي بود. در الجزاير، شد استاد دانشگاه الجزيره، و بعد هم با ثروت هنگفتي كه داشت به گشت و گذار در دنيا مشغول شد.
س: چرا انورخامهاي، كه در دشمني با شما و كامبخش، با كشاورز همصدا بود، اينگونه به افشاي كشاورز و دروغسازيهاي او، دست زده است؟
ج: در اين باره، قبلاً توضيح دادم. خامهاي در چاپ اوّل خاطراتش، نسبت به كشاورز، مثبتتر از همه صحبت كرده و گفته است كه دكتر كشاورز، در هيچ يك از دستهبنديها، نبوده و شخصيّتي مستقل داشته و سوادش هم از ديگران كمتر نبوده است. خود كشاورز، در مصاحبهاش با خسرو شاكري، عين اين قسمت را نقل كرد. ولي ناراحتي كشاورز از چاپ اوّل خاطرات خامهاي، به خاطر افشاگري او در مسئله قتل احمد دهقان است كه آبروي او را برده بود. او از اين بابت فوقالعاده ناراحت بود و حرص ميخورد و به همين خاطر هم در گفتوگوي خود با خسرو شاكري، خامهاي را به دروغگويي، متّهم كرد. مسلماً كشاورز، بعد از انتشار پاسخ خامهاي، كه در جزوه «پاسخ به مدّعي» نوشته شده، ديوانه شده و تاكنون نشنيدهام كه صدايش درآمده باشد.
دروغ پردازيهاي كشاورز، يكي و دو تا نيست، يك دروغ شاخدار ديگر اين است كه در كتابش ادعا كرده:
... يكي از عللي كه مرا برآشفته كرد و در حقيقت، قطرهاي بود كه كاسه صبرم را لبريز كرد، توهين و دشنامهاي كيانوري و كامبخش، در راهروهاي پلنوم پنجم حزب، به رفيق روزبه بود،
آنهم وقتي خبر توقيف روزبه را دريافت كرديم. كامبخش، رفيق روزبه را متّهم كرد كه ميخواهد خود را قهرمان معرفي كند. و ميگفت: روزبه، قهرمان نميشود.
كيانوري هم ميگفت كه در حقيقت، روزبه، ضعيف است و از بسياري از مسايل خبر دارد و ممكن است اعتراف كند. بعدها در مسكو مطلع شدم كه هنگام فرار دسته جمعي ده نفر از افراد كميته مركزي در سال 1950 از زندان قصر، كيانوري با اصرار، پيشنهاد كرده كه رفيق روزبه، به دليلي كه در بالا گفتم، بايد جاي رفيق تفرشيان، كه از افسران گروه اسكندراني بوده، گذاشته شود. و تفرشيان،(1)با اينكه حبس طولانيتري داشت، در زندان بماند...
در اين چند سطر، چند دروغ را به هم چسبانده است. اوّل آن كه، او از حزب استعفا نداد بلكه اخراج شد. چرا كه وقتي گفت ميخواهم به عراق بروم و حزب مخالفت كرد و او گفت ميروم و حزب او را اخراج كرد. اين مطلب در پلنوم ششم و در پروندهها هم هست. در خاطرات من هم اين مطلب هست و حتي ويراستار كتاب خاطرات من هم، آنرا تأييد كرده است. و امّا در رابطه با جريان خسرو روزبه، احسان طبري اين طور مينويسد:
... بعد از انتشار اعترافات روزبه، از جمله در مجلّه خواندنيها، دو نظر در پيرامون او در حزب پيدا شد.
اكثريت هيئت اجرائيه مانند رادمنش، اسكندري، قاسمي، فروتن و ديگران، او را خائن خواندند و دليل آن را اعترافات صريح خسرو روزبه دانستند و خواستار قطع مبارزه مطبوعاتي در جهان براي دفاع از روزبه شدند. امّا كامبخش، كيانوري و من (طبري)، با اين نظر، يعني قطع مبارزه دفاعي مخالف بوديم و در مجموع، دفاعيّات او را نوعي مبارزه عليه رژيم شاه ميدانستيم. وقتي روزبه تيرباران شد، رادمنش و اسكندري نظر خود را تغيير داده و لحن ستايشگري نسبت به روزبه گرفتند و هر كدام به نوبه خود، نطقها كردند و خود را از دوستان نزديك خسرو جا زدند...
طبري كه اين قدر عليه من مطلب نوشته، درباره اين مسئله مينويسد كه من چقدر در تمام آن مدت، طرفدار روزبه بودم.
ميبينيد كه اين ادّعاي كشاورز هم در مورد نظر من درباره خسرو روزبه، چقدر دروغ از آب درآمده است.
1) ـ به نظر ميرسد تفرشيان صحيح است و نه تفريشيان، كه در اصل دست نوشته آمده است.
كشاورز به هر دري زده بود تا براي خود كسي بشود، امّا موفق نشد. بعد از آنكه من، دبير اوّل حزب شدم، كينهاش به آسمان رفت. چون من از آغاز، شديداً مخالف او بودم و ميدانستم كه چه فرد نادرست، بيحيثيّت و بياعتقادي است. از اينجاست كه او شروع ميكند به اين دروغ سازي ها، آنهم پشت سر هم، فقط 6 تا قتل به من نسبت داده!!
در كنار همه دروغهاي ديگرش، اين دروغ را كه شرح مي دهم از همه بيشرمانهتر است. او گفته است كه كيانوري رسماً در پلنوم چهارم اعتراف كرد كه در كميته مركزي در مسكو گفته است كه به وسيله همان بهبودي كه براي ديدن او به زندان آمده بود (كه اصلاً خود اين مسئله، دروغ است) براي ساقط كردن دكتر مصدّق، با شاه در ارتباط بوده است. او به كميته مركزي گفت كه به وسيله بعضي از افراد جمعيّت ضد استعمار، با كاشاني و بقايي و جمال امامي، كه از مخالفين سرسخت مصدّق بودند، تماس گرفته بوده و حتي يك مقاله در روزنامه حزب، به نفع سيد ضياءالدّين نوشته است.
اگر من چنين چيزي را در جلسه كميته مركزي گفته بودم، اگر اعدام نميشدم دست كم تا زمان جان دادن، جايم در يكي از بازداشتگاههاي سيبري بود.
جالب اين كه در همان گفتههايش با خسرو شاكري، به تفصيل از سياست حزب در قبال دولت دكتر مصدّق دفاع كرده و گفته كه حزب چه كارهايي كرده و اين اتهاماتي كه به حزب ميزنند وارد نيست.
س: حالا اختلاف دكتر كشاورز با خامهاي چه بوده كه كشاورز در گفت و گو با منتشر كننده «كتاب جمعه ها» شماره 8 و 9، بيش از چهل صفحه عليه خامهاي، حرف ميزند؟
ج: علّت اين «از جا در رفتن»، كشاورز را توضيح دادم. افشاگري خامهاي درباره نادرستي اتّهام كشاورز به كيانوري در مورد قتل احمد دهقان.
امّا تا يادم نرفته، بگذاريد مطلبي را كه كشاورز درباره مسئله فرار رهبران حزب از زندان قصر گفته و همين طور اين كه من گفتهام روزبه ضعيف است و بايد فكري برايش بكنيم، روشن كنم. درباره اين دروغ سوّم، خود روزبه اعتراف ميكند كه اصلاً پيشنهاد فرار او از جانب من نبوده است او در گفتههايش به بازپرس نظامي در اينباره چنين گفته است: «روز پيش از فرار، عبّاسي به زندان قصر آمد و به طور خصوصي به من گفت كه نقشهاي براي فرار اعضاي كميته مركزي تهيّه شده است. و همه، با فرار شما مخالف هستند. ولي چون نقش عمده فرار، به عهده
سازمان نظامي است، من و ساير اعضاي هيأت اجرائيه سازمان نظامي، پافشاري كردهايم و گفتهايم، چون روزبه، عضو كميته مركزي سازمان نظامي است، بايد جزء اين عده منظور گردد.»(1)اين است عين گفته روزبه.
حالا يك سند ديگر از روزبه كه خيلي جالب است. او در اعترافاتش نوشته است: «وقتي در بهار 1332 مجدداً تقاضاي عضويت در حزب توده ايران را كردم، اين تقاضا در كميته مركزي، مورد بحث و گفتوگو قرار گرفت و در صورت جلسات كميته مركزي منعكس گرديد، هنگامي كه خود من كه آن وقت معاون شعبه اطّلاعات و معاون يزدي بودم، اسناد كميته مركزي را به بايگاني اطّلاعات بردم، تصادفاً چشمم به دفتر صورت جلسات افتاد و موضوع خودم را به اين نحو در آن خواندم، دكتر يزدي اظهار كرده بود: فلاني، اصولاً يك فرد حزبي نيست ولي چون از حزب استعفا داده است بايد تمام سوابق گذشته او ناديده گرفته شده و مثل يك عضو ساده در حزب قبول شود. ديگران نيز نظرياتي اظهار كرده بودند كه الان درست يادم نيست و لي نظر دكتر كيانوري را خوب به خاطر دارم كه موضوع قتل حسام لنكراني را مطرح كرده بود و گفته بود: اين شخص، درجه علاقهاش به حزب آنقدر زياد است كه حتي وقتي عضو حزب نبود حاضر به انجام اين عمل شد.»(2)يعني من، در همه جا از روزبه دفاع كردهام. آن وقت اين آدم مي نويسد كه كيانوري گفته اين آدم ضعيف است و بايد فكري برايش بكنيم و من عصباني شدم. كشاورز، جزء همانهائي بود كه تصميم گرفته بودند كه دفاع از روزبه را قطع كنيم و تا مدتي پس از اعدامش هم قطع كردند. ما پيشنهاد كرديم كه دو مرتبه شروع كنيم به تجليل از او. اين هم يك دليل كه نشان ميدهد اين آدم چقدر آدم دروغگو و دروغسازي است.
س: ميتوان گفت كه حزبي بوده است با مشخصاتي امّا با اينگونه دروغسازيها، چه نفعي عايد كشاورز يا انور ميشود؟ اگر بيايند و عملكرد حزب را به صورت اصولي و زيربنايي، نقد كنند كه بهتر است؟
ج: اولاً بدنام كردن كسي كه داراي سوابق حزبي است و با آنها مخالف بوده راضي كردن عقده وازدگي است. البته همه، اينطور نيستند. خليل ملكي مانند آنها نبود. در خاطراتش نسبت به مجموعه حزب، خيلي چيزها گفته است. نسبت به كيانوري هم گفته است كه كيانوري جزء
اصلاحطلبان بود. ولي او هم رفت به طرف سازشكاران. ولي اين جور دروغ نساخته است. بهرهگيري از اين شيوه ناجوانمردانه، شخصيّت خود اين افراد را نشان ميدهد كه چقدر فرومايه هستند. اين شيوه، فقط براي ارضاي كينه شخصي است و هيچ علّت ديگري ندارد آنها مخالف خود را بدنام مي كنند براي اين كه خودشان را بيتقصير نشان دهند.
س: نكتهاي كه براي من جاي سؤال دارد اين است كه، اينها چرا تا خودشان در حزب بودند، چيزي نميگفتند؟ الآن ما با 22 كتاب خاطرات كه درباره حزب نوشته شده، روبرو هستيم، هميشه هم تا زماني كه طرف در حزب بود، مسئلهاي نبوده يعني وقتي درحزب بودند، آنقدر غرق شده بودند كه متوجّه نميشدند؟ و وقتي پاي خودشان را بيرون ميگذاشتند متوجه وضعيت داخل ميشدند؟ يا چيزهاي ديگري مطرح است؟
ج: در مورد مسئلهاي كه مطرح كرديد، بايد توجه كنيم كه چند نوع تهمتزني و دروغسازي داريم.
اوّل، كساني كه در درون حزب، نقطهنظرها و مسايل فكري گوناگون و اختلافات كاري با يكديگر دارند و يا گرفتار جاهطلبيها و خودمحوريها ميشوند. در گروه اوّل، معمولاً رسم بر اين است كه با استدلال كوشش ميكنند ديدگاههاي خود را مطرح كرده و نادرستي نظريّات گروه ديگر را ثابت كنند. امّا جاهطلبان، بدون واقعبيني گروه دوّم، از شيوههاي ناجوانمردانه تهمتزني بهره ميگيرند.
دوّم، كساني هستند كه يا در شرايط بحراني و يا بيشتر به دنبال شكستهاي سياسي، از حزب جدا ميشوند. اين افراد، دو راه در پيش ميگيرند. عدهاي از آنها به كلّي راه خود را عوض ميكنند و به راهي مخالف اعتقادات خود گام ميگذارند. روش تلاش آنها براي توجيه اين رويكرد، حمله به كساني است كه پابرجا ماندهاند. اين حملات، گاه آرام و منطقي و گاه رذيلانه و همراه با تهمت و دروغسازي است.
افرادي هم در اين گروه دوّم وجود دارند كه حاضر نيستند در شرايط دشوار و خطرناك به مبارزه ادامه دهند، بعضي از آنها به دنبال زندگي خود مي روند و بدون سر وصدا كنار ميروند و عدهاي هم اعتقادات خود را نگاه ميدارند و حتي گاهي بدون تظاهر، به جرياني كه ترك كردهاند، كمك هائي هم ميكنند.
سوّم، افراد و گروههائي هستند كه پس از عقبگرد از مواضع گذشته، به صورت دشمنان فعّال و آشتيناپذير جرياني در ميآيند كه سالها از عمر خود را در راه دفاع سرسخت از آن
گذراندهاند، افراد اين گروه، بسته به ميزان ويژگيهاي انساني و اخلاقيشان، از شيوههاي گوناگوني براي مبارزه با جرياني كه تركش كردهاند، بهرهگيري ميكنند.
خليل ملكي در يك سمت اين طيف و كساني مانند كشاورز، فريدون آذرنور و نصرتالله جهانشاهلو در سمت ديگر اين طيف قرار دارند و اميرخسروي و همانندان او هم در فاصله ميان اين دو طيف دست و پا ميزنند.
چهارم، آنهائي هستند كه از همه آنها كه در پيش گفته شد ناجوانمردترند و تنها هنگامي دست به تهمتزني و دروغسازي رذيلانه ميزنند كه مطمئن ميشوند فرد يا افراد و يا گروهي كه هدف حملات آنها است، ديگر امكان پاسخ گفتن و افشا كردن دروغهاي آنان را ندارد. انورخامهاي، چهره كاملاً مشخص اين گروه است. او دقيقاًًً، هنگامي خاطرات خود را منتشر كرد كه افرادي كه ميتوانستند دروغهاي او را برملا كنند يا از جهان رفته بودند و يا زير چوبه دار ايستاده بودند و هرگز امكان پاسخگوئي نداشته و ندارند.
در اين مجموعه، فريدون كشاورز ويژگي خاصي دارد. او در سال 1357، نوشته خود را منتشر كرد. يعني زماني كه من در سال 57 دبير اوّل حزب شدم. او ديد آن كساني كه ميتوانستند هنوز دستي به سر و رويش بكشند و نگهش دارند در دور نيستند و دارند عقب مي روند و كيانوريها، جلو ميآيند. در اينجا شروع كرده به نشان دادن كينه خودش به كيانوري. كسي كه در پلنوم چهارم، آبرويش را برد تا آنجا كه به رغم تمام گرد و خاكي كه به هوا كرد، در انتخاب هيئت اجرائيه آخر بود و كمترين رأي را آورد و براي هميشه از شركت در رهبري حزب طرد شد.
س: ما اين موضوع را درباره باقر مؤمني هم ميبينيم. تا قبل از اينكه حزب،به ايران بيايد.در هر جا، جزوه ميداد و عليه حزب توده چيزي مي گفت،حزب كه به ايران آمد، سكوت كرد تا اين كه در سال 1365، مجدداً حمله به حزب توده راشروع كرد. به نظر شما در درون حزب چه خبر بود؟ به قول معروف، در پشت پرده چه مي گذشت؟
ج: مطلب روشن است. وقتي حزب آمد ايران اگر چيزي مينوشت، ميشد جواب داد. ميشد توضيح دادكه اين حرفي كه ميزني نادرست است. وقتي كه ما محكوم به اعدام شديم، تكليفمان معلوم بود و ميگفت: اينها كه رفتهاند و مجدداً به همين خيال، يكهتاز ميدان شد.
س: باقر مؤمني منتظر نبود كه در حزب جائي يا چيزي به او بدهند؟ مدعي رهبري و
نوعي مقام در درون حزب نبود؟
ج: باقر مؤمني نيامد، مي خواست كه ما از او دعوت بكنيم و از او تجليل بكنيم. ولي چون از اوّلي كه او آمد اروپا، ما او را مي شناختيم كه چه كاره است، از او دعوت نكرديم. در حالي كه از افرادي مثل جواد معيني يا ژورژ كريم و صادق وزيري، بارها دعوت كرديم. چون به سلامت و ويژگي هاي انساني آنان اعتقاد داشتيم. بارها، از آنها خواستيم كه بيايند با هم صحبت بكنيم. افراد تميزي بودند، فوق العاده، بي آلايش. جواد معيني با ما در زندان يزد بود. يا مثلاً از صادق وزيري، خيلي خواهش كرديم كه بيايد با هم صحبت كنيم، امّا هيچ دشمني از آنان نديديم. اينها اصلاً نيامدند و حاضر به هيچ همكاري هم با ما نشدند و حتي حاضر به ملاقات با ما نشدند.
ولي عدهاي بودند كه بعد از 28 مرداد به زندان افتادند و برخي هم با نشان دادن ضعف، آزاد شده بودند و درخواست عضويت حزب را كردند. آنهايي را كه افراد بيآلايشي بودند پذيرفتيم و حتي به آنها امكان فعّاليّت هم داديم. افرادي هم بودند كه آمادگي عضويت و يا فعّاليت در حزب را نداشتند امّا در كنار حزب، با ما تماس دوستانه داشتند.
پلنوم چهارم كميته مركزي، يعني، اوّلين پلنوم در دوران مهاجرت، نقطه عطفي در تاريخ حزب توده بود. در اين پلنوم 80 نفر شركت داشتند كه نزديك به 60 نفرشان، از كادرهاي فعّال حزبي بودند كه بيشتر آنها از سال 1323 و 1324 به حزب آمده و تا سال 1332 و 1334، در شرايط دشوار، فعّاليّت كرده بودند. وقتي در پايان همه بحثها و دعواها، براي انتخاب هفت نفر اعضاي هيئت اجرائيه، رأيگيري شد، نتيجه آراي بعضي از رفقا، به كلّي غير منتظره بود. انتخابشدگان، عبارت بودند از: دكتر رادمنش، ايرج اسكندري، عبدالصمد كامبخش، احسان طبري، احمد قاسمي، نورالدين كيانوري و دكتر فروتن.
بعد، اسكندري و رادمنش، استعفا دادند و گفتند ما با اين 5 نفر كار نميكنيم. مقامات شوروي به آنها گفتند: شما قول داديد كه هر چه اكثريت كادرها گفتند، قبول كنيد. آنها مجبور شدند و قبول كردند، بعد كه آمديم لايپزيك، شروع كردند به بهانه گيري و با اصرار، شرايط همكاري خود را، منوط به پذيرش حسين جودت و بقراطي به عضويّت هيئت اجرايي كردند.
ميگفتند: تنها در اين صورت است كه تعادل برقرار ميشود و ما مي توانيم كار كنيم. بالاخره هم آنها را به اين شكل، مجدداً در پلنوم ديگري مطرح كردند.
س: اگر موافق باشيد، بپردازيم به يك چهره ديگر، نصرتالله جهانشاهلو!
ج: درباره جهانشاهلو، در آغاز يادآور شدم كه او پس از خروج از اتحاد شوروي، از آلمان فدرال، پناهندگي گرفت و در برلين غربي مستقر شد و از همان تاريخ با ساواك تماس گرفت و در سال 1355 يا 1356 به ايران برگشت و تلويزيون ايران، دوبار مصاحبه او را پخش كرد كه در آن، سرسپردگي خودش را به رژيم شاه اعلام داشته و از رضاشاه كبير! و محمد رضا شاه، شاهنشاه آريامهر! بهتر از هر متملّق ديگري، تعريف كرد.
او در سال 1367، دو جلد كتاب تحت عنوان ما و بيگانگان منتشر كرد. براي شناخت چهره او، به هيچ گواه ديگري جز همين نوشتههاي او، نيازي نيست. مسئله مهمّي كه بايد در ارتباط با سقوط او يادآور شوم، اين است كه، هم اسكندري و هم اميرخسروي، هنگام انتشار كتاب خاطرات اسكندري و پس از آن، هنگام چاپ مقاله رذيلانه آذرنور، در ماهنامه «راه آزادي» از سرسپردگي جهانشاهلو به ساواك شاه، اطلاع داشتهاند. ايرج اسكندري هم در گفتوگو با اميرخسروي و آذرنور، درباره اين جريان ميگويد:
اسكندري: جهانشاهلو، كتابي نوشته است كه يك مقدار مطالب درستي دارد، از جمله نام تمام افراد 53 نفر را نوشته كه خيلي عالي است، براي اينكه من خودم يادم نبود.
بابك: اين كتاب كجاست؟
اسكندري: دربرلين چاپ شده، در آن مقداري هم به فرقه دموكرات آذربايجان فحش داده و تمام جريان فرقه را فاش كرده است. البته به اتحاد شوروي هم، بد گفته، البته جهانشاهلو، الآن با عوامل ديگري كار ميكند.(1)
البته او ميدانسته كه اين عوامل ديگر چه كساني هستند چون ميدانست او با ساواك كار ميكند. جالب است كه سالها پس از علني شدن وضع جهانشاهلو و همكارياش با ساواك، اميرخسروي در نقدي بر خاطرات كيانوري، از اين آدم ساواكي، عليه نوشتههاي كيانوري گواه ميگيرد، كه البته من در پاسخ به اميرخسروي نوشتم كه:
اين شاهد را به شما بخشيديم.
س: جهانشاهلو، در حزب، نويسنده هم بود؟ چه موقعيّت و وضعيّتي داشت؟
ج: نه، نويسنده نبود. جز اين خاطرات، چيز ديگري از او نديدم. جهانشاهلو، اصلاً مدّتي به حزب نيامد. بعد هم كه آمد، رفت به زنجان و در آنجا، مسئول تشكيلات زنجان بود. او
1) ـ ايرج اسكندري، خاطرات ايرج اسكندري، صص 54 ـ 55.
ميگويد كه به امام جمعه زنجان، درس فلسفه ماركسيستي ميداده؟! بالأخره از ماركسيسم يك چيزهائي يادش بود و چيزهايي خوانده بود.
بعد هم رفت به فرقه. آدم متملق و چاپلوس و حقه بازي بود و بعد هم با پيشهوري به مهاجرت رفت و مدّتي در آذربايجان بود. بعد هم دانشيان، كنارش گذاشت. چون دانشيان با افراد غير آذري سازگار نبود. بعد آمد به مسكو و در مسكو بود و آنجا طبابت ميكرد و از مخلصترين افراد به مقامات شوروي بود.
س: در جلسات مشترك حزب و فرقه شركت مي كرد؟
ج: بله، درآن پلنوم وسيع، او را به عنوان اين كه مدّتي يكي از معاونين فرقه بود، در پلنوم چهارم هم شركت دادند. اكنون براي معرفي جهانشاهلو، نوشتههاي خودش را گواه ميآورم و به چند نكته جالب اشاره ميكنم:
ـ اوّل آنكه، او تاريخ كتاب خود را تاريخ شاهنشاهي 2547 عنوان كرده و تاريخ شمسي را ذكر نكرده است.
ـ ديگر اين كه، در بخشي از كتاب، براي دفاع از رژيم محمّدرضا و ساواك، چنين نوشته است:
يكي ديگر از بازماندگان جبهه ملّي، آقاي دكتر شاپور بختيار است. او تنها در دوره يك ماه و چند روز نخستوزيري خود، برخلاف مصالح ملّت و كشور، كارهاي زير را انجام داد كه هر يك به تنهايي براي سركار آوردن حكومت آخوندها و اجراي نظريات بيگانگان، كافي بود.
1ـ با اصرار از شاه خواست كه ايران را ترك كند. كيست كه باور كند كه او نميدانست، ارتش، كه يگانه ضامن استقلال و حاكميت ايران و تنها اميد ايرانيان آگاه، در روزهاي بسيار تاريك و باريك بود، به حق يا به ناحق، وابستگي و پيوند ناگسستي به شخص شاه داشت؟ آيا مي توان باور كرد با آن سر و صدا كه از راديوي بيبيسي، آقاي هايزر و نماينده رسمي آقاي كارتر به گوش ميرسيد، او نميدانست كه رفتن شاه از ايران نخستين و بزرگترين بخش نقشه و برنامه بيگانگان بود؟ او با اين كار خود، ارتش ايران را فلج كرد و همه اميدها و آرزوهاي ميهنپرستان ايران را بر باد داد و برومندترين افسران را دست بسته به دژخيمان سپرد.
(در نظر جهانشاهلو، برومندترين افسران ايران، سران ساواك، نصيري، پاك روان و مقدّم
هستند!)
2ـ او با آنكه ميديد و خوب مي دانست بيگانگان، آخوندها را گرداننده آشوب كردهاند تا به نقشه خود، رنگ مذهبي بزنند و همه جا در پيشاپيش فلسطينيها، تودهايها و گروههاي آواره افغاني، جوجه آخوندها هستند. سردمداران آخوندها، مثل آقاي طالقاني و آقاي منتظري و ديگران را از زندان آزاد كرد تا آخوندها، داراي رهبر رسمي باشند.
3ـ او، سازمان امنيّت را منحل كرد. از اينكه سازمان امنيت در پارهاي جهات، نواقصي داشت و ميبايستي در نخستين فرصت سر وسامان ديگري به آن داده شود، جاي هيچ حرفي نيست و امّا آيا در آن تنگنا، انحلال سازمان امنيّت چك سفيدي نبود كه به دشمنان ملّت ايران و آدمكشان حرفهاي و بيگانهپرستان تودهاي داده شد؟ آيا به دستاويز ندانم كاري چندين كارمند سازمان امنيّت، ميتوان از آن، به يك جا چشم پوشيد؟
4ـ او، با اينكه به خوبي از نقشههاي بيگانگان در برانگيختن خميني، آگاه بود، واپسين نقش خود را در خدمت به بيگانگان و نيز روي كار آوردن حكومت آخوندها، ايفاء كرد و فرودگاههاي كشور و از همه مهمتر، فرودگاه مهرآباد را، براي هواپيماي (امام) خميني (ره) باز كرد و ...»(1)
فكر ميكنم نيازي به توضيح اين گفتارها، نباشد، امّا شاهكار آخر جهانشاهلو عبارت از اين است كه ميگويد چرا شوروي ها، كيانوري را رهبر اوّل حزب كردند؟
جهانشاهلو مينويسد:
حزب توده، در سالهاي 1323 با پارهاي از آخوندهاي ناآرام، سر و سرّي داشت كه آقايان برقعي و سيد روحالله (امام) خميني (ره) از آن جمله بودهاند!
ابتدا رابط آنها، رضا روستا بود كه در اتحاديههاي كارگري حزب توده بود. سپس، اين مأموريت، به آقاي محمدرضا قدوه، سپرده شد. چرا كه از يك سو، آخوندزاده بود و سواد آخوندي داشت و از سوي ديگر، پاسخگوي هواداران صلح در حزب، به شمار ميرفت. كوته سخن اينكه، چون از همان زمان، از ميان آخوندها (امام) سيد روحالله خميني (ره) بيش از ديگران كباده مخالفت با شاه و دولت را ميكشيد، دستگاه شوروي، به فكر بهرهبرداري از او افتاد!
1) ـ نصرتالله جهانشاهلو افشار، ما و بيگانگان، به اهتمام علي دهباشي، انتشارات ورجاند، تهران، 1380،.
گذشته از آقايان روستا و محمدرضا قدوه، آقاي كيانوري هم از آنجا كه فرصتطلب است، توانست به دستاويز خويشاوندي، با او در تماس باشد. چرا كه گويا شيخ فضلالله نوري، پدربزرگ آقاي نورالدين كيانوري، عمو يا دائي مادر آقاي خميني به شمار ميآيد! هنگامي كه (امام)خميني (ره)، از ايران تبعيد شدند، اين تماسها، بيشتر شد. طوريكه در زمان اقامت او در پاريس، و در نوفل لوشاتو، زير درخت سيب نشسته بودند و از بيگانگاني چون رمزي كلارك الهام ميگرفتند.
آقاي كيانوري و بانو مريم فيروز، آشكارا از برلين، براي زيارت و دستبوس او، به پاريس رفتند(!!!)
به همين خاطر، روسها، با شتاب تمام، دكتر ايرج اسكندري را كه مردي دانشمند و ميهنپرست بود، از دبير اولي حزب به اصطلاح «نوين توده»، برداشتند و آقاي كيانوري، قدوه نوكر بيچون و چراي پاچه ورماليده آدمكش را به جاي او منصوب كردند. در انتصاب كيانوري، چند چيز را مدنظر داشتند:
نخست آنكه، او مرد بيبند و باري است و به قول فرنگيها، بيپرسنيپ. و هنگامي كه دم از بيخدايي و نفي واجبالوجود ميزند، باكي ندارد كه ختم «امّن يجيب» بگيرد و زير علم (امام) خميني (ره) نيز، بخزد، چنانكه گرفت و خزيد!
دوم اينكه، چون آقاي خميني، شوهر خاله او و به ديگر سخن، او، پسر خاله حجت الاسلام سيد احمد خميني است، بهتر ميتوانست و ميتواند به اعتبار خويشاوندي با امام، زبان مشتركي به سود اربابان روسي خود پيدا كند، چنانكه كرد...(1)
البته، اين نوشتههاي جهانشاهلو، نشانه جنون او نيست. او كاملاً آگاهانه و در زماني كه كيانوري زير چوبه دار بود، اين ياوه گوئي را با دهها تهمت ديگر، از جمله جاسوس بودن من و همسرم، آن هم، هم جاسوس شوروي و هم جاسوس انگليس، سرهم كرد.
ضمناً او در همين كتاب، نامهاي كه ساواك براي اسكندري فرستاده بود را چاپ كرده است.
ظاهراً ساواكيها، هر چه منتظر شدند كه اين نامه از سوي ايرج اسكندري منتشر شده و كيانوري از مسئوليت بركنار و اخراج شود، به جايي نرسيدند و لذا اين مأموريت را به مأمور
1) ـ همان، صص 195 – 196.
خودشان، جهانشاهلو، كه به احتمال نزديك به يقين، با شهناز اعلامي، در تهيه اين نامه همكاري داشتهاند، دادند تا آن را منتشر كند.
لازم به يادآوري است كه اميرخسروي و آذرنور، يكسال پس از انتشار كتاب جهانشاهلو، در سال 1367 و پاييز 1368، اين نامه را چاپ كردند.
امّا نكته خندهآور، هذيانگويي اين دو نفر درباره خويشاوندي كيانوري (من) با امام خميني (ره) است.
او در ابتدا نوشته است كه شيخ فضلالله نوري، جدّ كيانوري، عمو يا دائي مادر امام خميني به شمار ميآيد. و كمي پس از آن نوشته است كه چون، آقاي خميني، شوهر خاله او و او خودش، پسر خاله حجةالاسلام سيداحمد خميني است، ...
يعني مادر كيانوري، خواهر همسر امام خميني بوده است! حالا جالب اينجاست كه مادر من اصلاً خواهري نداشته و من هم خالهاي نداشته و ندارم تا پسرخاله داشته باشم!!
س: محمود طلوعي چه طور؟ او چه نوع آدمي بود؟
ج: محمود طلوعي، از جمله كساني است كه كتابهاي بسياري، با حجم زياد و با بهترين كاغذ و بهترين صحّافي، امّا در تيراژ محدود حداكثر 5000 نسخه، منتشر كرده است.
او در دوران شاه، مدّتي سردبير هفتهنامه خواندنيها بود كه صاحب امتياز و مدير مسئول آن، اميراني، از وابستگان نزديك دستگاه حاكم بود، مدّتي هم به مقام مدير كلّي وزارت دارايي رسيد و در يكي از دورههاي مجلس هم، از يكي از شهرهاي آذربايجان به نمايندگي مجلس رسيد. براي بررسي عملكرد او، بهتر است در يكي از گفتگوهاي آينده، صحبت كنيم.
س: پس چه طور است به بابك امير خسروي بپردازيم؟
ج: بله، او، گذشتهاي پرفراز و نشيب دارد. براي تحصيل در دانشكده فني، از تبريز به تهران آمد و احتمالاً سال 1324، عضو حزب شد. با فرج الله ميرزايي كه از تبريز با هم بودند و همشاگردي هم بودند و با هم به تهران و به دانشكده فني آمدند، دوست بود. هر دوي آنها پس از پايان تحصيل در دانشكده، بجاي اينكه دنبال كار حرفهاي خود بروند، به صورت كادر حزبي درآمدند.
بعد از 28 مرداد، او را براي نمايندگي به سازمان بينالمللي دانشجويان فرستاديم، (البته، من در خاطراتم، اشتباه كردم و فكر كردم قبل از 28 مرداد، او را فرستاديم كه بعد از 28 مرداد بود) او در آن سازمان، چندين سال به عنوان يكي از دبيران، در دبير خانه آن سازمان فعاليت
ميكرد. به عنوان دبير امور بينالملل، براي سركشي و شركت در كنگرههاي سازمانهاي ملّي وابسته به فدراسيون بينالمللي و به ويژه به آمريكاي لاتين، مسافرتهاي بسياري كرده است. در جريان كار در دبيرخانه سازمان، در آن سالها كه ميان جمهوري خلق چين و اتحاد شوروي «شكرآب» بود. در بسياري از موارد، ميان دو هيئت نمايندگي، گفتوگوهائي در ميگرفت. اميرخسروي، چندبار در اين درگيريها، طرف نمايندگان چيني را گرفته بود. از اين لحاظ، مقامات حزب كمونيست شوروي نسبت به او نظر خوبي نداشتند. پس از اين كه فعاليتش در آنجا پايان يافت، او را براي آموزش در مدرسه عالي حزب مسكو، نامزد كرديم. در آغاز، شورويها نميخواستند او را بپذيرند ولي بالاخره با اصرار رهبري حزب، پذيرفتند. او، سه سال دوره كامل مدرسه عالي حزبي را در مسكو طي كرد و همسرش كه يك بانوي اهل ونزوئلا بود نيز با او در مسكو بود و در آنجا، در رشته معماري فارغالتحصيل شد. پس از پايان تحصيل، آنها به جمهوري دموكراتيك آلمان آمدند. او علاقمند بود كه براي فعاليت حزبي، به فرانسه برود و چون حزب، بودجهاي براي پرداخت مخارج او نداشت، قرار شد كه مدتي را در جمهوري دموكراتيك آلمان بماند و تحصيلات خود را كه در رشته مهندسي ساختمان بود، دوباره دنبال كند. اين جريان مربوط ميشد به همان دورهاي كه من از فعاليت در رهبري حزب كنار رفته بودم و در آكادمي ساختمان در برلين، كار مي كردم. رفقاي آلماني به او و همسرش، كمك زيادي ميكردند. به آنها خانهاي دادند و استاد مخصوصي را مأمور كردند تا به او در ادامه تحصيلاتش در رشته مهندسي ساختمان كمك كند. در اين دوران، همسرش هم، كه بانوي بسيار با استعدادي بود، در آكادمي ساختمان، كار دكترايش را در رشته شهرسازي آغاز كرد و پايان نامهاش را با درجه ممتاز (بالاترين درجه) به پايان رساند.
پس از پايان كار همسرش و آماده شدن خودش، به فرانسه رفتند. در آغاز، مدتي بيكار بود ولي بعداً با توصيه حزب و كمك حزب كمونيست فرانسه، در يك شركت ساختماني كه احتمالاً حزب كمونيست در آن نفوذ داشت، مشغول به كار شد. ظاهراً اين شركت در الجزاير، كارهاي ساختماني بزرگي داشته و او با هواپيما براي رسيدگي به آن طرحها به الجزاير ميرفت. فعاليت حزبي ما در فرانسه به ويژه در پاريس درآن دوران بسيار محدود بود. در آن فعاليت محدود هم دو دستگي وجود داشت. رهبران اين دو دسته كوچك، يكي اميرخسروي بود و ديگري، مهندس حسين نظري، از افراد خيلي قديمي حزب كه او هم در دانشكده فني، در رشته ساختمان فارغالتحصيل شده بود و پس از 28 مرداد، مدتي زنداني بود و پس از
آزادي از زندان، به فرانسه رفته بود. اين دو نفر، يكديگر را قبول نداشتند. پس از اينكه من، دوباره در پلنوم چهاردهم، مسئول تشكيلات شدم، چندبار براي آشتي دادن اين دو به پاريس رفتم امّا موفق به آشتي دادن آنها نشدم.
س: حسين نظري در چه سطحي بود؟ بالاتر از بابك بود؟
ج: خير، او پائينتر از بابك بود و بابك عضو مشاور كميته مركزي بود. نظري خيلي زودتر از بابك به فرانسه رفته بود ولي فعال بود. كار ميكرد، چون واقعاً علاقمند به حزب بود. ازلحاظ گرايش حزبي، بابك در عين اينكه با اسكندري دوست بود ولي در جلسات پلنومها، مثلاً در آستانه آمدن به ايران، جداً از ديدگاه من در برابر اسكندري، پشتيباني ميكرد. اين مسئله در خاطرات اسكندري هم بازتاب يافته است. در گفتوگو با اسكندري، اسكندري ميگويد: «خب من اشتباهاتم را گفتم شما هم اشتباهاتان را بگوئيد.» بابك در پاسخ او ميگويد:
من راستش را بگويم. در موقع رفتن به ايران نظريه كيانوري را با آن تفكري كه در آن وقت نسبت به اوضاع ايران داشتم، انقلابيتر ميدانستم و نظريات تو را، رفرميستيتر. به همين خاطر، من نظر او را تأييد ميكردم و با اين نظريه به ايران رفتم.(1)
او نيز با علاقه به ايران آمد و در پاييز يا زمستان 59، براي معالجه به فرانسه رفت، ـ دو سال پيش از بهمن 61، ـ البته در مقالهاي كه در مجلّه آدينه نوشته، ادّعا كرده است كه خواستار اين بوده تا به ايران برگردد ولي من يادم هست كه هي امروز و فردا و اين ماه و آن ماه، ميكرد و نميخواست ديگر به ايران برگردد. حالا خودش، اين طور بيان ميكند كه علّت آن اين بود كه چون به سياست حزب توده، اعتراض كرده بود، رهبري حزب با آمدن او مخالفت ميكرد. من، هيچ به خاطر ندارم كه او به سياست حزب، اعتراض داشته باشد. اگر اعتراض داشت، چرا اصرار داشت كه به ايران برگردد؟ به هر حال، رفيق مشترك ما، زنده ياد، ميزاني، زنده نيست تا درباره اين اختلافنظرها داوري كند.
درباره تغيير سمتگيري سياسي اميرخسروي و آذرنور و ديگران، از موضع دو آتشه كمونيستي كه در اوّلين برنامه حزب دموكراتيك ايران، در ماهنامه «راه اراني» درج شده است، تا چپ دموكرات آماده براي همكاري با سلطنتطلبان دست نشانده امپرياليسم آمريكا و ائتلاف با مشروطهخواهان، بايد بگويم كه اين جريان عقبگرد، يك مرتبه اتفاق نميافتد. اين
1) ـ ايرج اسكندري، خاطرات ايرج اسكندري، ص 420.
تغيير سمتگيري، يك عقب گرد گام به گام در سراشيبي است كه تقريباً همه كساني كه روزي به سوسياليسم علمي معتقد بودند و در شرايط دشوار اجتماعي و با نااميدي نسبت به كسب پيروزي نزديك، از آن بريدند و به آن پشت كردند، داخل آن ميغلتند. راه اميرخسروي و يارانش هم، بعد از پلنوم هجدهم حزب تا به امروز در آينده، همين است.او با اسكندري و ديگران، هنوز با اعتقاد به ماركسيسيم و سوسياليسم و لزوم مبارزه براي دگرگوني سوسياليستي در جامعه ايران، به پلنوم هجدهم حزب توده ايران به مسكو رفتند و نامه تملّقآميز اسكندري مرشد اين گروه به كميته مركزي حزب كمونيست اتحاد شوروي، تلاشي بود براي به دست گرفتن رهبري حزب در مهاجرت.
به ديد من، سه عامل، مانع موفقيت آنان شد:
اول ـ مصاحبه اسكندري با هفته نامه «تهران مصور»در ايران.
دوم ـ ارزيابي اين گروه، درباره علل شكست حزب در ايران، كه با ارزيابي حزب كمونيست اتحاد شوروي، مسلماً تفاوت جدي داشت.
و سوم و شايد از همه مهمتر، اعتماد كامل مقامات شوروي به گروه دانشيان.(1)
با اين شكست، اميرخسروي و يارانش، اولين گام را در راه دور شدن از اعتقادات گذشته برداشتند. ولي در همين اولين گام، اختلاف نظر او و آذرنور و شايد، فرهاد فرجاد با اسكندري آغاز شد. در اين باره، اميرخسروي و آذرنور در پيش گفتار بخش دوم خاطرات اسكندري، چنين نوشتهاند:
به دنبال هجوم جمهوري اسلامي به حزب و شكست مفتضحانه آن، و پس از مراجعت از پلنوم كذائي هجدهم كه خلافكاريها و تخلفات گردانندگان معركه پلنوم، به اثبات رسيد، براي ما مسلم شد كه ديگر، حزب توده ايران به پايان تاريخي خود رسيده، و آن همه قهرمانيها و فداكاريها، همه بر باد رفته است.
عكسالعمل اوليه و منطقي، اين بود كه گذشته حزب را، به طور واقعي و عيني به نقد و بررسي كشيده و جمعبندي آن را در اختيار نسل جوان تودهاي و كل جنبش كمونيستي ايران قرار دهيم. تا روشن شود چه عواملي موجب شد كه بزرگترين حزب سياسي ايران اين چنين، به فلاكت كشيده شده و به بنبست برسد. برخورد با ارزيابيهاي ما از حوادث و
1) ـ ايرج اسكندري، خاطرات ايرج اسكندري، چاپ پاريس، بخش دوم، ص«ب».
شخصيتهاي حزبي با رفيق اسكندري يكسان نبود.
اين كه آيا اميرخسروي و يارانش، موضعگيريهاي كمونيستي دوران اول را از سر صداقت مطرح ميكردند و يا تنها از آن براي حفظ عناصر تودهاي معتقد كه گرداگرد آنها بودند، استفاده ميكردند، برايم روشن نيست. تنها يك مسئله، جاي ابهام ميگذارد تا نسبت به صداقت موضعگيريهاي فوق ترديد داشته باشم و آن اين كه ميان اين شماره «راه اراني» ـ آذر 1368 ـ تا انتشار آخرين شماره، يعني 23 ارديبهشت 1369 تنها چهار ماه فاصله وجود دارد. چگونه ميتوان پذيرفت كه بدون وجود مقدمات قبلي، چنين عقب گرد 180 درجهاي، در 4 ماه به وقوع بپيوندد؟
اگر بنا را بر صداقت اميرخسروي و يارانش تا زمان عقب گرد، بگذاريم، راهي كه آنان در سالهاي اخير، يعني از سال 69 تا به حال، پيمودهاند، سراشيبي بسيار تند و لغزندهاي بوده است كه پايانش، باتلاقي است كه فعلاً تا گلو در آن فرو رفته اند.
شركت در سمينارهاي گوناگون با امثال داريوش همايون، دستنشاندگان رضا پهلوي و سر سپردگان به امپرياليسم آمريكا و اعلام آمادگي براي ائتلاف با مشروطهخواهان و همكاري با سلطنتطلبان، (مقاله مفصل اميرخسروي در روزنامه نيمروز) حاكي از يك سقوط چشمگير است.
س: علّت سرخوردگي اينها از حزب و انشعاب آنها و گرايش به سمت غرب را در چه ميبينيد؟ علتش سرخوردگي از شوروي نبوده؟ يا به بنبست رسيدن ماركسيسم روسي؟
ج: چرا، به همين علّت بود، اگر اينها در پلنوم هجدهم، به رهبري حزب انتخاب ميشدند، همه آنها ميرفتند و در لايپزيك مينشستند. دست كم اسكندري چنين كاري ميكرد و بعد ميشد دبير حزب. همان كاري را كه مدتي كرد و بعد هم تا وقتي زنده بود، همان جريان را ادامه ميداد. حتماً هم راهي را انتخاب ميكرد كه شورويها در مورد ايران، انتخاب كرده بودند. امّا وقتي انتخاب نشدند، سرخورده و نااميد شدند. چرا كه ديگر تكيهگاهي نداشتند. منتهي، اسكندري، همانطور كه گفتم، اعتقادات خودش را حفظ كرد، هم به ماركسيسم وهم به شوروي.
درباره عملكرد اميرخسروي و آذرنور و يارانش در فاصله پلنوم هجدهم، آذر 1362 تا حزب دموكراتيك مردم ايران و انتشار ماهنامه «راه اراني» در سال 1367 يعني 5 سال، تنها از گفتوگو با اسكندري و تنظيم و چاپ خاطراتش، اطلاع دارم و درباره دوران پس از فروردين
67 و بعد از آن هم كه مفصل شرح دادم، امّا تنها چيزي كه مرا به فكر انداخت، اين است كه در تمام شمارههايي كه من از ماهنامه «راه اراني» ديدهام، حتي يكبار هم به ياد ندارم كه در آن، يك مقاله درباره جنايات آمريكا در سراسر جهان و به ويژه پس از فروپاشي شوروي و نيز درباره جنايات اسرائيل در فلسطين و لبنان، ديده باشم. امّا فرياد شادي آن عاليجنابان! از فروپاشي اتحاد شوروي، تا اينجا هم به گوش ميرسد!
س: اگر قبول كنم كه ايدئولوژي و عقيده اسكندري، همان بود كه اظهار كرده است، مثلاً در نشريه «راه اراني» چاپ شده است اين اظهارات با مصاحبهاي كه با تهران مصور انجام داد و يا با نزديك شدن به عناصري چون علي اميني، نميخواند؟
مثلاً نوشته «خانبابا تهراني» با اسكندري درباره سازش با اميني، درست چند ماه قبل از مرگش بوده است، اين مسايل را چگونه ميتوان ارزيابي كرد؟
ج: آن چه من گفتم، درباره اعتقادات اسكندري بود. اسكندري در ميدان سياست، يك سياست باز به تمام معني بود. عملكرد او در سالهاي 1320 تا 1325، و ديداري كه با شاه داشت و تدارك شركت در دولت قوام كه همه بدون اطلاع و تصويب كميته مركزي بود، نمونه بارزي از تكروي و سياست بازي او است.
من، نوشته بابا تهراني، درباره ديدارش با اسكندري را در پاييز 1363 و مطالبي را كه ايرج، درباره ائتلاف بزرگ و سپردن نوع رژيم آينده به نتيجه همه پرسي و درباره جمهوري يا سلطنت نوشته، خواندهام. اين دقيقاً نظر جمهوريخواهاني نظير حسن نزيه و اميرخسروي و ياران اوست.
درباره مسافرت او به آمريكا، و تماس گرفتن با سلطنتطلبان، اولين باري است كه از شما ميشنوم. همينطور درباره تماس او با علي اميني هم، چيزي نخوانده و نشنيدهام. اگر واقعاً اسكندري به آمريكا رفته باشد و با سلطنتطلبها تماس گرفته باشد، جاي بسي تأسف است.
س: در مرحله بعدي حزب دموكراتيك با اين روند به كجا مي رود؟
ج: همانطور كه گفتم سياست اين حزب، تشكيل يك جبهه فراگير از همه نيروهاي مخالف، براي سرنگون كردن نظام كنوني جمهوري اسلامي، شعار آزادي انتخابات و همهپرسي براي تعيين رژيم سياسي آينده ايران (سلطنت يا جمهوري) است.
ـ در هفته دوم بهمن ماه 1373، همايشي از نمايندگان همه گروههاي مخالف مقيم خارج كشور، به دعوت گروه پژوهشگران ايراني مقيم اروپا و امريكا، در دانشكده شرقشناسي
دانشگاه لندن برگزار شد. عنوان همايش «ايران در سال 2000» بود. اين همايش، از 12 بهمن تا شنبه 15 بهمن طول كشيد. قرار بود در روز اول، 8 سخنران، در اين همايش شركت كنند امّا تنها دو نفر حاضر شدند. كساني هم از ايران دعوت شده بودند؛ ولي كسي نرفت. روز اول، دو نفر از استادان دانشگاه، يكي از فرانسه و ديگري از آلمان، درباره وضع بحراني اقتصاد ايران و دورنماي آينده آن، صحبت كردند.
در روز دوم، نمايندگان گروههاي چپ، به اين شرح صحبت كردند:
1ـ از حزب توده ايران، دكتر محمد اميدوار صحبت كرد و پيشنهاد تشكيل جبهه فراگيري از همه گروههاي مخالف، به استثناي سلطنتطلبان و سازمان مجاهدين خلق را مطرح كرد.
2ـ از حزب دموكراتيك مردم ايران، بابك اميرخسروي صحبت كرد. پيشنهادش تشكيل يك حزب واحد از جمهوريخواهان و تشكيل جبهه واحد، از همه نيروهاي مخالف رژيم ايران (اپوزيسيون) بود.
3ـ فرخ نگهدار از سازمان فدائيان خلق (اكثريت) سخنران بعدي، پيشنهاد كرد كه جبههاي از همه نيروهاي مخالف تشكيل شود و از راه سياسي و بدون توسل به زور، دولت ايران را مجبور كند كه آزادي انتخابات را تأمين نمايد و براي تعيين رژيم آينده: جمهوري يا سلطنت، يك همهپرسي، ترتيب بدهد.
4ـ علي كشتگر از سوي ماهنامه ميهن، پيشنهاد تشكيل جبهه متّحدي از همه مخالفان را ارائه داد.
5ـ يك نفر هم از جمهوريخواهان ملّي صحبت كرد.
در روز سوم، سلطنتطلبان، مهندس مجيدي وزير دوران شاه و يكي از رهبران حزب رستاخيز، و بانو عفت داداشپور و دكتر مهرداد خوانساري، صحبت كردند و ادعا كردند كه سلطنت مشروطه، بهترين رژيم مورد پذيرش مردم ايران است. در برابر پرسش ديگران كه: چه انتقادي به عملكرد رژيم پهلويها در 50 سال سلطنت دارند؟ مجيدي پاسخ داد كه داوري درباره عملكرد رژيم سلطنتي، وظيفه تاريخ آينده است.
در روز چهارم، دكتر حائري سمناني، دكتر عباس مهاجراني، عليرضا نوريزاده و دكتر خسرو خاور درباره دين اسلام، صحبت كردند.
گفتار هر چهار نفر در زمينه بيرنگ شدن بنيادگرائي اسلامي و حاكميت ولي فقيه در ايران و جان گرفتن انديشههاي سازش دادن اسلام با ويژگيهاي جامعه مدني (دموكراسي
غربي) بود، آنها گفتند كه در ميان روحانيت حاكم، اختلاف نظر، هر روز جديتر ميشود و اكثريت مطلق روحانيون حاضر به شركت در كارهاي دولتي رژيم نيستند.
اميرخسروي، در مقالهاي كه در روزنامه نيمروز به چاپ رسانده است، درباره ائتلاف با مشروطهخواهان، چنين نوشته است: من، آگاهانه و حساب شده، روي مناسبات با نيروهاي طرفدار سلطنت انگشت گذاشتم. زيرا، ما با مشروطهخواهان، به عنوان يك گرايش و سليقه سياسي حكومتمداري، براي همكاري و حتي ائتلاف سياسي، مشكل مهمي نداريم. هم اكنون نيز آماده همكاري با اين طيف از نيروهاي سياسي، در مسائلي چون مبارزه براي آزادي و دموكراسي و حقوقبشر و حقوق اقليتها هستيم. سه سال پيش، در همين ايام، من با موافقت شوراي مركزي، با زندهياد دكتر شاپور بختيار كه همچنان مشروطهخواه بود، و آقايان حسن نزيه و احمد مدني، براي تدوين منشور ائتلافي، گرد هم آمده و تبادل نظر كرديم. متأسفانه اين تلاش، با ترور ناجوانمردانه دكتر بختيار از سوي آدمكشان جمهوري اسلامي، ناكام ماند!
ما هم اكنون نيز، با نهضت مقاومت ملّي، كه در درون آن، مشروطهخواهان نيز فعاليت دارند، آماده همكاري هستيم و نشستهاي مشتركي داريم ...» اكنون بد نيست، درباره اين جناب «مؤتلف مشروطهخواه» دار و دسته اميرخسروي، يعني دكتر شاپور بختيار دو نكته را به ياد بياوريم.
1ـ آقاي دكتر اميرعلائي، در كتابي كه در سال 1368 به نام مجاهدان و شهيدان راه آزادي، منتشر كرده است، درباره مسافرت شاپور بختيار و منوچهر آزمون (ساواكي شناخته شده) به اروپا، توضيحاتي ميدهد و از جمله اينكه شاپور بختيار و منوچهر آزمون به اروپا آمده و با دكتر امير علائي، تماس گرفتند و به او گفتند كه آمريكائيها خواستهاند كه جبهه ملّي با حزب توده ايران، تماس بگيرد و سپهبد بختيار، رئيس ساواك هم قول داده است كه اين توطئه نيست و جدي است.
سرهنگ زيبايي، ساواكي مشهور هم، در اين هنگام در سفارت ايران در وين، مأموريت داشت و در اين كار وارد بود. من در كتاب خاطرات، درپاسخ به سؤالي در همين مورد چيزي نگفتم. چون اين جريان را به خاطر نداشتم. امّا پس از خواندن كتاب دكتر امير علائي، به خاطرم آمد كه چگونه بختيار با مأموريت از طرف آمريكاييها، و با اطلاع و همكاري ساواك، براي به دام انداختن برخي از رهبران حزب توده، دام گسترده و كوشيده بود دكتر امير علايي را وسيله اين كار قرار دهد و پس از آنكه دكتر امير علائي، بازيچه او نشد، مستقيماً و بدون معرفي خود، با مركز حزب درلايپزيك تماس گرفت و به عنوان نماينده جبهه ملّي گفت كه
آقاي اللهيار صالح قرار است به ژنو بيايند و ميخواهند با رهبران حزب، براي تشكيل يك جبهه ائتلافي، گفتوگو كنند، ولي حزب كه در اينگونه موارد محتاط بود، به دام نيفتاد.
من، شرح مفصل اين جريان را كه خودم هم در آن مأموريت داشتم، در پاسخ به اميرخسروي نوشتهام.
2ـ پس از اشغال خرمشهر از سوي ارتش عراق، و نزديك شدن آنها به آبادان، صدام حسين، برادر خود را كه در آن زمان، رئيس سازمان امنيّت عراق بود، به پاريس فرستاد و از شاپور بختيار، دعوت كرد كه به عراق بيايد. او به بغداد آمد و در گفتوگو با صدام حسين به او پيشنهاد شد كه پس از فتح آبادان، او (بختيار)، با همه نيروهاي مسلح سلطنتطلبان كه در تركيه، عمان و پاكستان، در اردوگاههاي مختلف بودند، به آبادان بيايد و دولت ايران آزاد را تشكيل دهد.
صدام به او وعده داد كه بلافاصله، اين دولت را به رسميت خواهد شناخت. اين خبر مهم را در آن زمان، مقامات شوروي به دست آوردند و آن را در اختيار ما گذاشتند تا به اطلاع مقامات جمهوري اسلامي ايران برسانيم و من هم در نامهاي، اين خبر را به مسئولين اطلاع دادم، اين خبر در هيئت سياسي حزب هم، مطرح شد.
س: اخيراً نقدهايي درباره كتاب خاطرات شما، منتشر شده است، چه در نشريات داخل كشور و چه در نشريات خارج، كه انعكاس وسيعي هم داشته است. چه از سوي جريانات چپ و راست سلطنتطلب و حتي اعضاي سابق حزب توده و چه گروههاي به اصطلاح نزديك به حزب. اين نقدها را ميشود به چند دسته تقسيم كرد. نويسندگاني چون شهناز اعلامي، باقر مؤمني، بابك اميرخسروي، انورخامهاي و ديگران...
ج: همين ابتداي بحث، بگذاريد حساب شهناز اعلامي را از ديگران، به كلي جدا كنيم. تكليف شهناز اعلامي و امثال او كه با ساواك همكاري كردند، معلوم است. علّت كينه و دشمني او با كيانوري، اين است كه ساواكي بودنش را، از مدتها قبل از آن كه فهرست 2000 نفره عناصر ساواك منتشر شود، من در هيئت اجرائيه، مطرح كردم. او در يكي از مقالاتي كه در ماهنامه «روزگار نو» نوشته، ساواكي بودن خود را، تكذيب كرده است، ولي مهم ترين سند وابستگي او با ساواك را، ويراستار خاطرات من، مسلماً از پرونده او در اسناد ساواك، در زيرنويس صفحه 458 كتاب خاطرات، نوشته است، عين نوشته اين است:
طوبي (شهناز) اعلامي، از زنان فعّال تودهاي سال هاي 1320 و از خويشاوندان دكتر حسين
فاطمي است. او با محمود زندي، مدير نشريه «به سوي آينده» ازدواج كرد. و در سال 1334، همراه دختر خود، به خارج رفت و در آلمان شرقي به تحصيل پرداخت و در آنجا، دكتراي ادبيات فارسي را زير نظر پروفسور بونكر، دريافت داشت و از سال 1341، در دانشگاه برلين شرقي، به تدريس پرداخت. شهناز اعلامي، از سال 1341 تمايل شديد به بازگشت به ايران پيدا كرد و تلاشهايي در اين زمينه به خرج داد. از اواخر دهه چهل، ساواك، با استفاده از اين نقطه ضعف او، به بهرهگيري اطلاعاتي از او پرداخت. او در خرداد 1352، به عنوان همكار ساواك، استخدام شد.(ويراستار)
من، خيال ميكنم، اين سند، به اندازه كافي، از هر چيز ديگري روشنتر است.
تا آنجا كه من اطلاع دارم، در سال 1955، به وسيله شعبه روابط خارجي حزب سوسياليست متحد جمهوري دموكراتيك آلمان، به ما خبر دادند كه: «شهناز اعلامي، با ساواك رابطه دارد. او را از نمايندگي فدراسيون بينالمللي زنان دموكرات، بركنار كنيد.» با طرح اين موضوع، ايرج اسكندري، به سختي برآشفت و به دفاع از او پرداخت و به مقامات آلماني گفت كه: «او مطمئنترين فرد من است.» آلمانيها بعداً به ما گفتند: «ما، چه كار كنيم؟ دبير اوّل حزب ميگويد كه اين شخص، مطمئنترين فرد من است! ما كه نميتوانيم او را بيرون كنيم.»
اما به محض اينكه نام او در فهرست 2000 نفره درآمد، 24 ساعت به او وقت دادند كه همراه دخترش آلمان شرقي را ترك كند.
س: اسم او توسط آلمان شرقي درآمد؟
ج: اسمش، توي آن فهرستي درآمد كه در ايران و در سال 57، منتشر شد، آن هم پس از اشغال مركز ساواك از سوي نيروهاي انقلاب.
س: يعني، او به ايران ميآمد و ميرفت؟
ج: نه، همانجا، استخدام شد. رابطش هم، احتمالاً فردي در برلين غربي و يا در سوئيس بود. همين ماجرا هم در مورد حسن نظري انجام گرفت. البته ما در آن جريان، دخالتي نداشتيم. نميدانم مقامات آلماني از كجا اطلاع يافته بودند.
او را هم با دادن 24 ساعت مهلت، از جمهوري دموكراتيك آلمان، اخراج كردند. شهناز اعلامي در چند شماره از ماهنامه « روزگار نو» كه هوادار ساواكيها شده است، درباره دكتر سيد حسين فاطمي، مطالبي نوشته است كه پر از خودستائي و دروغ و اتهام است. البته او نتوانسته است انكار كند كه دكتر فاطمي پس از فرار، از ما خواستار كمك شد و ما او را به
يك خانه مخفي كه من و مريم درآن زندگي ميكرديم، برديم. او يك هفته در خانه ما بود و بعد هم به كمك سازمان افسري، خانه مطمئني، براي او تهيه كرديم. حالا، شهناز نوشته است كه كيانوري كوشش ميكرده، دكتر فاطمي را وادار بكند كه اعلاميه مشتركي با حزب توده صادر كند ... اين مطلب، دروغ مطلق است. من آنچه را در ديدارم با دكتر فاطمي و گفتوگو با او، مطرح كردم، در خاطراتم گفتهام، او، خيلي ناراحت بود از اينكه در روزهاي آخر، دكتر مصدّق، دستور جلوگيري از تظاهرات را داد. غير از آنچه كه من در خاطراتم گفتم، هر چه را كه شهناز ساواكي، نوشته، دنباله همان رويه گذشته او است. گفته كه او تحت تعقيب پليس قرار گرفته، چون رابط دكتر فاطمي با خانوادهاش بود.
وقتي كه دكتر فاطمي در خانه ما بود، كه ما شهناز را به خانه راه نميداديم، بعد كه او را نزديك دكتر محسني فرستاديم، براي مدّت كوتاهي، رابط دكتر فاطمي بود و از ترس، داستاني ساخت كه مثلاً تحت تعقيب است، ميگويد:
يك روز ديدم كه مرا تعقيب ميكنند. از آنجا رفتم منزل يك سرتيپ كه قوم و خويش ما بود و بعد از اينكه از آنجا رفتم، فردايش خانم سرتيپ به من گفت: تو كه از اينجا رفتي، ريختند اينجا و همه جا را مورد بازديد قرار دادند. معلوم شد كه من تحت تعقيب بودم. بعد بلافاصله مخفي و بعد از مدّت كمي از ايران خارج شدم...
دروغ شاخدار را در همين نوشته ببينيد، اگر او در رفت وآمد به منزل دكتر محسني، تحت تعقيب بود و بلافاصله پس از آن به خانه يك سرتيپ ارتش رفته و مأمورين فرمانداري نظامي هم به آنجا ريخته و همه جا را بازديد كردند، چرا به منزل دكتر محسني كه يك ستوان يكم ارتش بود و شهناز قبلاً در آنجا بود نرفتند كه دكتر فاطمي را بازداشت كنند؟
دروغ ديگر اين كه، در پرونده ساواكش كه نقل كردم، نوشته كه در سال 1344، از ايران، خارج شد، با توجه به اينكه دكتر فاطمي در 22 اسفند 1332 گرفتار شد. اگر او مدّتي قبل و يا حدّاكثر مدّتي بعد از دستگيري دكتر فاطمي از ايران خارج شده باشد، چه طور اين دو سال اختلاف را توجيه ميكند؟
ـ 32 و 34، يعني اينكه حدّاقل يكي دو سال بعد هم در ايران بوده و نوشته او مبني بر اينكه تحت تعقيب بوده، همهاش دروغسازي است.
س: موقعيّت او در سازمان زنان حزب توده، چه بود و چه مقامي داشت؟
ج: از سال 1325 كه به تهران آمد، هيچ مقامي در تشكيلات نداشت. او در پنج سال اوّل،
يعني تا سال 1325، اصلاً در اصفهان بود. سازمان زنان، زير نظر فداكار، كار ميكرد. او، شاعر بود و فقط، شعر ميگفت.
چندي قبل هم، در صداي اسرائيل، شعري از او خواندند كه شعري درباره ميهن و وطن بود.
س: علّت دفاع ايرج اسكندري از او چه بود؟
ج: ايرج، نسبت به كساني كه به او كرنش ميكردند و ارادت خاص داشتند، فوقالعاده خوشبين و علاقمند بود. چون اين زن، خيلي حقّه باز و چاپلوس بود، رگ خواب اسكندري را پيدا كرده بود.
س: بعد از انقلاب، به ايران آمد يا نه؟
ج: نه، او ساواكي بود و اصلاً جرأت نميكرد به ايران بيايد.
س: ابوالفضل قاسمي هم عليه خاطرات شما، نوشتهاي داده بود كه چاپ نشد.
ج: معلوم ميشود كه ساواكيها از همه طرف، به راه افتادهاند.
س: گويا ابوالفضل قاسمي، نوشتهاي داده بود كه قرار بود به شما بدهند.
ج: نه، به من ندادهاند. ابوالفضل قاسمي هم، ساواكي بودنش مسلّم است. آن وقت، همهكاره شاپور بختيار بوده، ابوالفضل قاسمي و خليلالله مقدم و دو سه نفر ديگر، كه با بختيار بودهاند.
دكتر سنجابي در خاطراتش نوشته است كه ما نميدانيم چه طور تمام مذاكرات ما، عيناً به ساواك، منتقل ميشود!...
البته، من تعجّب ميكنم، چون وقتي كه او اين خاطرات را نوشته، مسئله ساواكي بودن قاسمي، علني شده بود. چه طور نام او را ننوشته، شايد نخواسته اعتباري به اين بدهد. مسلماً او بوده، اصلاً ماهي چهارصد تومان حقوق ميگرفته و استخدام رسمي بوده.
س: نظرتان درباره حزب ايران و گرايش آن به آمريكا چيست؟ گرچه ممكن است به عنوان نمونه و مثال آدم هاي سالمي هم در اين تشكيلات بتوان يافت. مثل زيركزاده و يا حسيبي، امّا در كل چون شاپور بختيار و نظاير اين اشخاص هم در جريان حزب بودهاند كه خط گرايش به آمريكا را دنبال ميكردند الآن هم اشخاصي نظير خليلالله مقدّم يا خود ابوالفضل قاسمي هستند كه به ظاهر خود را طرفدار آزادي و ناسيوناليسم معرفي ميكنند، در هر حال با توجه به روند جريان حزب از 1320 تا 1357 و شناختي كه شما، چه در دهه بيست و چه در سالهاي بعد از اين جريان فكري داشتهايد نظرتان را بگوئيد.
ج: از رهبران حزب ايران، من دكتر سنجابي، مهندس حسيبي، مهندس زيركزاده و مهندس حقشناس را ميشناختم. اين آشنايي از اعتصاب مهندسين و استادان دانشگاه، در اوايل سال 1322 پيش آمد.
سواي اين افراد، با مهندس رضوي، دكتر شايگان و مهندس فريور هم آشنايي داشتم. آشنايي من با دكتر شايگان بيشتر بود، چون او در دادگاه 1327 و 1328، وكيل شخصي من بود، امّا بختيار را هيچوقت نديدم. در پيش، درباره نظر دكتر امير علائي درباره مأموريت مشكوك بختيار به اروپا صحبت كردم. دكتر امير علائي، در اينباره، اين طور مينويسد:
... در تاريخ 25 فوريه 1960 (16 اسفند 1338)، شخصي تلفني با من تماس گرفت و با زبان فارسي گفت: من از طرف دكتر شاپور بختيار، كه به اروپا آمده است، تلفن ميكنم. آيا ايشان با شما تماس گرفتهاند؟
گفتم: نه، شما كي هستيد؟
گفت: من منوچهر آزمون هستم.
گفتم: ايشان به من تلفن نكردند.
گفت: خواهد كرد.
پس از حدود يك ربع ساعت بعد، مجدداً زنگ تلفن به صدا درآمد و وقتي گوشي را برداشتم، ديدم كه اين بار، خود دكتر بختيار، پشت خط است. صداي او را ميشناختم.
ايشان گفتند: از طرف ماوراي بحار (مقصودشان آمريكائيها بودند) ميخواهند با تودهايها مذاكره كنيم و ببينيم چه ميخواهند، عبدالكريم قاسم(1)هم شرط موافقت با تهران را، روي كار آمدن مليّون دانسته است و علّت تغيير گرايش آمريكائيها و تمايل به تماس با نيروهاي ملّي هم همين است. من گفتم: شما با آقاي اللهيّار صالح و ديگران، صحبت كردهايد؟
گفت: با آقاي صالح نه، ولي با آقاي حقشناس مذاكره شده است. ضمناً با خود سرلشكر بختيار هم، حرف زدهام و او به من قول داد كه مقصود سوئي در بين نيست...
خود من به ياد دارم كه درست در همان تاريخ، از غرب به مركز حزب در لايپزيك، تلفن كردند كه جبهه ملّي ميخواهد با حزب توده ايران ديدار و درباره مسايل جاري كشور، گفتوگو كند. من درست به ياد ندارم كه اين پيشنهاد از طرف جبهه ملّي، چگونه به اطلاع رهبري حزب رسيد، در هر حال، رهبري به ديده ترديد و سوءظن، با اين خبر برخورد كرد و پس از چندبار تلفن، قرار شد كه ما در ژنو، يكديگر را ملاقات كنيم.
از سوي حزب، زنده ياد رحيم نامور به ژنو فرستاده شد و مرا هم براي برقراري ارتباط و راهنمايي به مأمور، به ژنو فرستادند، امّا قرار نبود من در گفتوگو شركت كنم. به هر حال گفتوگو و ديداري صورت نگرفت چرا كه چندبار مراجعهكنندگان، كه ما نشناختيم چه كساني بودند، امروز و فردا كردند و حتي يكبار گفتند: آقاي اللهيّار صالح شخصاً قرار است از تهران بيايد و لازم است كه با رهبران بالاي حزب ديدار و گفتوگو داشته باشد امّا بعد گفتند كه نميآيند و موضوع ديدار، به كلي منتفي شد. اين جريان به خوبي نشان ميدهد كه شاپور بختيار، هم با ساواك و هم با آمريكائيها كه گرداننده ساواك بودند، ارتباط داشته و درصدد بودند تا براي گرفتار كردن رهبران حزب توده دام بگذارند و بخاطر همين هم تلفنكنندگان، خود را معرفي نميكردند.
1) ـ عبدالكريم قاسم؛ رئيس جمهور سابق عراق.
به اعتقاد من، بختيار از همان ابتدا خرده شيشه داشت، من در كتاب خاطراتم(1)نيز به اين مطلب اشاره كردهام.
س: يعني از همان سال 1320، او در مأموريت بوده است؟
ج: دقيقاً نميدانم از چه وقت، ولي دلايلي هست كه نشان ميدهد، او از سال 1325، ارتباطاتي داشته است. همان زماني كه رئيس اداره كار خوزستان بود، به طوري كه از يكي از اسناد خانه سدان مشخص شده، رئيس شركت نفت خوزستان، با بختيار، مانند يك كارمند شركت برخورد ميكرد.
اين سند، كه دكتر مصدّق آنرا با خود به شوراي امنيّت برد، چنين است:
محرمانه ـ 2 ـ 21 نوامبر 1948 ـ
آقاي آي ـ دي ـ ئي ـ ج ـ ك، به طوريكه اطلاع داريد، يكي از نمايندگان شركتكننده در كنفرانس بينالمللي كار در ژنو، نطق شديداللحني عليه شركت، ايراد نموده است. ممكن است نطق مزبور را، از اداره روزنامه مردم، متعلق به حزب توده، دريافت كرده باشيد. آقاي ليندن به من پيشنهاد كرد كه رئيس شركت نفت خوزستان و نيز رئيس اداره كار خوزستان، دكتر بختيار به اين نطق جواب بدهند.
چون مطمئن نيستم متن نطق مزبور، قبل از مصطفي فاتح و دكتر بختيار، به آبادان برسد، خواهشمندم متن نطقهاي لازم را هر چه سريعتر ارسال داريد. ممكن است متن آنها براي مطبوعات شما هم، مفيد قرار گيرد. استايكل
اكنون به سند ديگري درباره ارتباط شاپور بختيار با شركت نفت، دقت كنيد:
اين سند را دكتر لاجوردي در كتاب اتحاديههاي كارگري و خودكامگي در ايران، آورده است:(2)
... شركت نفت ايران و انگليس براي اجراي رهنمود تازه وزارت خارجه انگلستان، گروهي از مشاوران روابط صنعتي را به گروه كارمندان خود افزوده كه ليندن، يكي از آنها بود.
شركت، همچنين از پيشنهاد مصطفي فاتح، كه توصيه كرده بود بهتر است، يك اتّحاديّه تازه به رهبري يوسف افتخاري، كه مخالف حزب توده باشد در شركت نفت، ايجاد شود تا از
نفوذ سرهنگ ... كاسته و روابط عمومي خود را تقويت كند، استقبال كرد.
در 30ديماه 1325، يازده نفر، از جمله يوسف افتخاري، بنيانگذار اتحاديه كارگري مشهور به هيئت مركزي، كه جبهه كارگران شاغل يا پيشين شركت نفت بودند، پس از كسب اجازه رسمي، بيانيهاي خطاب به همكاران كارگر خود صادر كردند كه امضاءكنندگان آن بيانيه، تشكيل اتحاديه كارگران نفت را به اطلاع عموم رساندند و خواستار پيوستن تمام كارگران به اين اتّحاديه شدند. از آنجا كه شركت نفت ايران و انگليس براي تحكيم موقعيّت اتحاديه، ميدانست كه نبايد نسبت به اين اتحاديه، واكنش مثبت از خود نشان بدهد تا كارگران نفهمند كه اين تشكيلات را خود دولت و يا شركت به راه انداختهاند، همه تلاش خود را به كار برد تا حمايت از اتّحاديّه پنهان بماند. امّا، رهبران اتحاديّه، نتوانستند گرايش خود را به شركت و دولت، پنهان نگه دارند.
رهبران اتحاديه چندبار تلاش ويژهاي كردند تا از «شركت نفت ايران و انگليس» و مقامات دولتي دو استان حمايت كنند و حتي اعضاي اتّحاديّه را واداشتند تا روش آشتيجويانهاي با دولت و شركت در پيش بگيرند. از جمله، در گردهمايي بهمن 1325، به كارگران گوشزد شد كه: «اتحاديه را با سياست كاري نيست. و ضمناً توصيه كردند كه دشنام دادن به دولت و شركت كه همواره براي رفاه كارگران كار ميكنند، فايدهاي ندارد و دولت حق دارد كساني را كه به آنان دشنام ميدهند، زنداني كند.»
با اين روش، معلوم بود كه بيشتر كارگران از پيوستن به اتّحاديه تازه، خودداري ميكردند. در اسفند همان سال، كنسول انگلستان در خرمشهر، گزارش داد كه با وجود نامهنويسي و ثبت نام اوّليه كارگران، شور و شوق مورد انتظار رهبران اتّحاديه، تا به حال پديدار نشده است. در بهار 1326، گزارش داده شد كه افتخاري، رفته رفته دلسرد ميشود، دو ماه بعد از اين تاريخ، او به تهران رفت و به فرمانداري نظامي آبادان اطلاع داد كه به خوزستان باز نميگردد.
در حالي كه ابتكار شركت نفت براي تأسيس اتّحاديّه ضدتودهاي، آشكارا، با شكست روبرو ميشد، دولت براي رسيدن به هدف خود پيشقدم شد.
در خرداد 1326، دكتر شاپور بختيار، كه رئيس اداره كار خوزستان بود، دست به تشكيل اتحاديّه كارگران زد و در يازدهم شهريور با انتشار اعلاميّهاي، كارگران را به تشكيل اتحاديّهاي مستقل از احزاب سياسي، تشويق كرد.
در بهمن 1326، كاركنان شركت نفت ايران و انگليس، اتحاديّه كارگران خوزستان را
تشكيل دادند كه مركّب از چهار شاخه جداگانه بود: آبادان ـ مسجد سليمان ـ هفتگل ـ لالي
اين اتحاديه در راستاي رهنمود دكتر بختيار و سياست شركت نفت ايران و انگليس، اعلام كرده بود كه صرفاً اتحاديهاي كارگري است و علاقهاي به سياست ندارد. بهرحال عملكرد اين شورا طوري بود كه همه كارگران، اين اتحاديّه را آلت دست شركت و دكتر بختيار ميدانستند. حتي مقامات شركت نفت ايران و انگليس هم، شوراي مركزي اتحاديه كارگران خوزستان را، اتحاديه دكتر بختيار ميناميدند. تا جائي كه، رئيس اداره روابط صنعتي، از مقامات «شركت نفت» خواست از اين برنامه كه به گفته او، به سود حزب توده تمام ميشود، خودداري شود. تمام اين نوشتهها، از روي اسناد معتبر شخصي شركت نفت و يا اسناد وابسته به امور كارگري سفارت آمريكا در ايران، برداشته شده است.
اين، مجموعه اطلاعاتي است كه من از شاپور بختيار و سابقه او در ارتباط با حزب ايران داشتهام، امّا درباره افراد ديگري كه نام بردم، عقيده دارم كه افراد سالمي بودند، اينها در تشكيلات حزب ايران بودند و افراد ميهنپرستي هم بودند و در ابتدا، شناخت درستي از آمريكا و اهدافش نداشتند و واقعاً گمان داشتند كه آمريكا، به علّت اين كه خود، مستعمرهاي ندارد، پشتيبان جنبشهاي ملّي است. افرادي چون دكتر مصدّق، دكتر فاطمي، اللهيّار صالح و مانند اينها، چنين تصوّري در مورد آمريكا داشتند، مثلاً ميگفتند، افسران مصري كه عليه ملك فاروق قيام كردند با همكاري آمريكا دست به اين كار زدند و بعد از آن هم، در مسئله ملّي كردن كانال سوئز، فرانسه و انگلستان عليه دولت انقلابي مصر، اقدام كردند و به مصر لشكر كشيدند، آمريكا مداخله كرد و به متجاوزين فشار آورد كه نيروهايشان را از مصر خارج كنند و تبليغات دنياي غرب، اينطور وانمود كرده بود كه آمريكا، براي دفاع از انقلاب مصر، به فرانسه و انگلستان فشار آورد، در حالي كه ماجرا، در كل، شكل ديگري داشت و اين اتّحاد شوروي بود كه بلافاصله ارتش نيرومندي را در قفقاز، به فرماندهي مارشال روكولوفسكي ـ از فرماندهان برجسته جنگ دوّم جهاني ـ آماده كرد و به انگلستان و فرانسه اخطار كرد كه در صورتي كه عقبنشيني نكنند و ارتش خود را فرا نخوانند به كمك مردم مصر خواهد شتافت. در چنين شرايطي بود كه آمريكائيها به فرانسه و انگليس، كه صاحبان عمده سهام آبراه سوئز بودند، براي تخليه اين آبراه، فشار آوردند.
اين جريانات، براي بعضي از ايرانيها، بخصوص عدهاي كه در كالج آمريكايي، تحصيل كرده بودند و اصولاً آمريكا را از لينكلن و مجسمه آزادي آن ميشناختند و با چهره ديگر
آمريكا كه در پشت اين امپرياليسم جهانخوار، پنهان شده بود، آشنا نبودند، روشن نبود و اين افراد هم تا پيش از كودتاي 28 مرداد، نوعي خوشبيني، نسبت به آمريكا داشتند و خود دكتر مصدّق هم، همين خوشبيني را داشت. خيلي ها، فكر ميكردند كه آمريكا، در برابر استعمارگران انگليسي و فرانسوي و هلندي و پرتقالي، كه هر كدام، مستعمرههاي گوناگوني داشتند، از جنبشهاي آزادي بخش ملّي اين مستعمرهها، پشتيباني و حمايت ميكند.
جنگ دوّم جهاني و نقش آمريكا در ايران هم، به تقويت اين فكر كمك كرد. دخالت آمريكا در جنگ عليه نازيسم، و حضور فردي چون فرانكلين روزولت رئيس جمهور آمريكا، كه شخصيّت برجستهاي بود و حتّي استالين، پس از درگذشت او، به او لقب آخرين دموكرات واقعي دنياي غرب را داد، باعث شد كه آمريكا، وجهه آزاديخواهي و ضد استعماري به خود بگيرد. اين ارزيابي، نسبت به آمريكا، تقريباً در ميان همه نيروهاي سياسي، در سالهاي 1324 تا 1332، تفكري عمومي بود. تنها حزب توده ايران بود كه چهره واقعي آمريكا را پس از جنگ افشا كرد.
بهترين تعريف درباره گرايش سياست جهاني و داخلي آمريكا در پايان جنگ دوّم جهاني را خود فرانكلين روزولت، چند روز پيش از درگذشتش داده است:
طبيعي است اگر كار بدين صورت پيش برود، بايد گفت كه تاريخ تكرار ميشود و بايد به روزهاي عادي خود مانند سالهاي 1920 برگرديم. چنين كاري موجب ميشود، ما كه دشمنان خود را در ميدانهاي جنگ خارج از كشورمان خرد كردهايم، در كشور خودمان زير نگين فاشيستها قرار بگيريم.(1)
واقعيّت اين بود كه پس از در گذشت فرانكلين روزولت و روي كار آمدن هاري ترومن هم در سياست خارجي و هم در سياست داخلي ايالات متحده، تغييرات بنيادي پيدا شد و نيروهايي كه در دوران روزولت با سياست او براي سركوب نازيها از راه همكاري با اتّحاد شوروي موافق نبودند، در ميدان سياسي آن كشور، قدرت واقعي را در دست گرفتند و با آغاز جنگ سرد عليه اتحاد شوروي، دوران نوين جهانگشايي امپرياليزم آمريكا را آغاز كردند.
هانري والاس كه از نزديكترين همكاران و هواداران سياست دموكراتيك فرانكلين روزولت بود، درباره اين تغيير سياست، چنين نوشته است:
1) ـ آلبرت كان، خيانت بزرگ، ج 3 ، ص 50.
وقتي رئيس جمهور، از شكاف جهان ميان غرب و شرق سخن ميگويد، معنايش اين است كه اين حرف را به گوش رهبران شوروي ميخواند كه ما براي يك جنگ احتمالي آينده خود را آماده ميكنيم.(1)
پس از پيروزي انقلاب،(2)وقتي هنوز دفتر حزب توده در تهران، تعطيل نشده بود، يك خبرنگار آمريكايي، براي مصاحبه به دفتر آمد. او گفت: چرا شما به همه آمريكائيها بد ميگوئيد؟
من گفتم: نه، ما دو آمريكا ميشناسيم، يكي، آمريكاي راكفلرها و فوردها و سرمايهداران بزرگ امپرياليستي و يكي هم، آمريكاي مارك تواينها، اشتاينبكها و هواردفاستها و جك لندنها، و خلاصه ديگر نويسندگان و آزاديخواهان واقعاً مترقّي و انقلابي آمريكا، كه شخصيّتهاي برجستهاي بودند و ما برايشان احترام فراوان قائليم.
امّا واقعيّت آن روز ايران، قبل از كودتاي سال 32، اين بود كه بسياري از ملّيون ايران و حتي خود دكتر مصدّق، تنها در آستانه كودتاي 28 مرداد، چهره واقعي آمريكا را شناختند. به همين دليل است كه من، رهبران ميهنپرست حزب ايران را، به هيچوجه، وابسته به آمريكا نميدانم.
شاپور بختيار را، با ديگر رهبران حزب ايران، همانند نميدانم. پس از كودتاي 28 مرداد، از حزب ايران، به عنوان يك حزب از هم پاشيده، تنها گروه كوچكي باقي ماندند كه فعّاليتي هم نداشتند. عدهاي از آنها هم، مانند ابوالفضل قاسمي، به خدمت ساواك درآمدند.
بعد از جبهه ملي دوم، جبهه دوم در ايران به طور كلّي، از بين رفت و حزب ايران هم، در ظاهر، باقي ماند. امّا در واقع، اعضايي نداشت كه تشكيلاتي داشته و منحل شده باشد. فقط كالبدي به عنوان كميته مركزي وجود داشت.
س: درباره رهبران حزب ايران، ابهامي وجود دارد. همان طور كه گفتيد تفكرات اينها، اين طور بوده است. امّا در مورد اللهيّار صالح ابهامهائي وجود دارد، او مدّتي سفير ايران در آمريكا بود و روابط خوبي هم با آمريكا داشت. از مدافعين سرسخت اصل چهار
ترومن بود.(1)
نكته ديگر اين كه، در جريان قضاياي آذربايجان درسال 1324،حزب ايران با حزب توده ائتلاف ميكند. قوامالسلطنه، يك آمريكايي بود. برادرش انگليسي بود و حالا برادر ديگر هم لطف كرده و طرف آمريكا رفته بود. و دو برادر، تقسيم كار كرده بودند. فكر نميكنيد خود حركت حزب ايران و قوام، دامي براي گرفتار كردن حزب توده و حتي كلاه گذاشتن سر شوروي بود؟
ج: ببينيد، به اعتقاد من، حزب ايران دراين ماجرا، دخالت آگاهانه نداشت، چرا كه از جانب حزب ايران، تنها يك نفر، اللهيّار صالح، در دولت ائتلافي شركت داشت. حزب ايران با حزب توده و فرقه دموكرات آذربايجان و حزب دموكرات كردستان، ائتلاف كرد. به عقيده من در آن تاريخ، حزب ايران در جهت مترقّي بود و سمت و سوي آمريكايي نداشت.
نمايندگان حزب توده هم كه در دولت قوام شركت كردند، فريب قوام را خوردند. آنها مسلماً آمريكايي نبودند، امّا قوام آمريكايي بود، چرا كه او يكبار درسال 1300 و بار ديگر در 1302 كه نخستوزير شد، امتياز نفت پنج ايالت شمال ايران را به آمريكائيها داد. او از همان زمان به سوي آمريكا رفت و به اعتقاد من، تمام اين بازيها را در جهت سياست آمريكا انجام داد و البته خودش هم كاملاً موافق بود. چرا كه آدمي تيزهوش و زيرك بود و سياست «مدارا با شرق» را هم رعايت ميكرد.
در پاسخ نقد اميرخسروي نوشتهام كه او چگونه سفسطه كرده است. اميرخسروي به تبعيّت از گفتههاي ايرج اسكندري، مدّعي شده است كه قوامالسلطنه، وقتي برسركار آمد كه روزولت، رئيس جمهور آمريكا بود و با شورويها، مناسبات بسيار خوبي داشت. من، نشان دادم كه اين ادّعا درست نيست.
روزولت، روز 13 فروردين 1324، تقريباً پيش از تسليم بدون قيد و شرط آلمان، فوت كرد. قوام، 6 بهمن 1324، تقريباً يك سال بعد از مرگ او، نخستوزير شد. درست زماني كه سياست ترومن، جا افتاده بود و پرتاب بمب اتمي بر شهرهاي ژاپن به دستور او، قدرت
1) ـ اصل 4 ترومن اشاره به چهارمين بند پيام ترومن به كنگره آمريكا در 30 دي 1327 است. اين بند مربوط به تبيين سياستهاي اقتصادي آمريكا در قبال كشورهاي جهان سوم پس از جنگ دوم جهاني است. اصل 4 ترومن كه ظاهراً به لزوم حمايت از دولتهاي نيازمند اشاره دارد، آغاز سلطه اقتصادي آمريكا بر كشورهاي جهان در نيمه دوم قرن بيستم است.
منحصر به فرد نظامي آمريكا را به رخ دنيا كشانده بود.
ترومن، براي راهنمايي قوام در نقشهاي كه براي انجام آن، او را به نخستوزيري گماشته بودند، در فروردين 1325، ژرژآلن را به عنوان سفير، به ايران فرستاد.
درست، 6 هفته قبل از نخستوزيري قوام، وينستون چرچيل، در چهارده اسفند1324، سخنراني مشهورش را در دانشگاه «فولتن» آمريكا، ايراد كرد كه در آن، آشكارا، دنياي غرب را به آغاز يك جنگ صليبي عليه اتّحاد شوروي فراخواند.
چرچيل، اين سياست خصمانه عليه شوروي را از همان دوران جنگ، آغاز كرده بود. او در سال 1954، در صحبتي چنين ميگويد:
«... آن وقتي كه مردم انگلستان در خيابانها، پيروزي در جنگ را جشن ميگرفتند، من به مونتگمري، دستور دادم سلاح هايي را كه از آلمانيهاي اسير ميگيرند، انبار كرده و نگه دارند . براي اين كه اگر روسها قصد داشتند بيش از حد پيشروي كنند، آن سلاحها را به آلمانها بدهيم كه با آنها عليه روسها بجنگند...» يعني چرچيل، هنوز پيش از پايان جنگ، نقشه مربوط به حمله شوروي را در سر ميپروراند آنهم با ارتش هيتلري!
قوام، بعد از اين جريانات و روشن شدن مواضع و سياستهاست كه براي حلّ مسئله آذربايجان، به نخستوزيري ميرسد. مسلّم است كه در اين هنگام، ديگر هيچ اثري از سياست روزولت باقي نمانده بود.
تعجّبآور است كه اين مدّعيان علم سياست، حتي نگاهي هم به تاريخ دقيق اين رويدادها نينداختهاند.
حتي وزراي تودهاي هم كه در دولت قوام شركت كردند، تا چند ماه پيش از وارد شدن ضربه نهايي به موجوديّت نهضت آذربايجان، مانند ديگر ملّيون، تصوّر ميكردند كه هنوز سياست دوستي آمريكا و شوروي كه در زمان روزولت وجود داشت، ادامه دارد. رهبري حزب هم با اين كه نسبت به مسائل سياست جهاني، آگاهتر از حزب ايران بود، تغيير سياست دوران روزولت به دوره ترومن را خيلي دير، يعني پس از سركوب جنبش آذربايجان، درك كرد. سليمانميرزا، قوام را خوب ميشناخت، و در سال 1321، پس از دوره اوّل نخستوزيري قوام در سال 1320، وقتي پيشنهاد شد كه ايرج اسكندري را به معاونت وزارت راه انتخاب كند، سليمان ميرزا مخالفت كرد و گفته بود: «قوام پلنگي بيش نيست كه هر كس به او نزديك بشود زودتر به چنگش ميافتد.» (از خاطرات ايرج اسكندري)
اصل چهار ترومن، مربوط ميشود به مدتها قبل از 28 مرداد، گويا ما هنوز آزاد بوديم؛ چرا كه من يادم ميآيد يكي از همين كارشناساني كه آمده بود براي اجراي اصل چهار، پروفسوري بود با ريش بلند كه مرتب به ميان عشاير ميرفت، يك مهندس كه همشاگردي من بود، معاون او بود، او ميگفت: اين پروفسور، به اندازه گاو، از آبياري و كشاورزي، اطلاع ندارد. اينقدر، بيسواد است كه اصلاً هيچ چيز نميفهمد. اصلاً پروفسور قلاّبي است. همشاگردي من، جوان تحصيلكردهاي بود كه در انگلستان درس خوانده بود ومهندس خيلي خوبي بود. تأئيد اصل چهار ترومن، براي مليّون ايران، خيلي طبيعي بود. مهندس زاهدي، پسر زاهدي، معاون اصل چهار ترومن بود و موضع مليّون ايران نسبت به آمريكا و اصل چهار، در آن زمان، موضع منفي نبود.
بلافاصله بعد از روي كار آمدن ترومن، يعني مرگ روزولت، اصل چهار ترومن شروع شد.
در ميان گروهي از مليّون ايران، بجز اين دوره، يك دورة ديگر اعتماد به آمريكا هم، در دوران جانافكندي زنده ميشود.
هنگامي كه دولت كندي، بخاطر عدم رضايت از سياست شاه و مقاومت او در برابر اصلاحات و آزاديها و اوجگيري نارضايي مردم، در ظاهر به اسم دموكراسي و توجه به خواست تودهها و در اصل براي پيشگيري از يك انفجار انقلابي، علي اميني را به عنوان نخستوزير، به شاه تحميل ميكند، شماري از مليّون ايران، به اين باور رسيدند كه دوران نويني در سياست آمريكا، آغاز شده است. افراد وابسته به جبهه ملّي، به ويژه خليل ملكي، وارد ميدان شده و معتقد شده بودند كه همه چيز براي به قدرت رسيدن دوبارة جبهه ملّي آماده شده است. ولي نه دكتر مصدّق كه در تبعيدگاه احمدآباد بود و نه گردانندگان اصلي جبهه ملّي، فريب اين بازي تازه را نخوردند. چهرة واقعي كندي هم وقتي آشكار شد كه شاه به آمريكا رفت و اعلام سرسپردگي كرد و آمريكا هم اميني را به دست شاه سپرد و شاه را يكّهتاز سياست ايران كرد. (1)
من نميدانم در اين دوران، شاپور بختيار، چه نقشي داشته است؟!
دربارة مجموعة حزب ايران، رسول مهربان كه ظاهراً از همان آغاز تشكيل حزب، عضو
1) ـ سفر شاه به آمريكا در تير 1341 صورت گرفت. پس از بازگشت از اين سفر، علي اميني از نخستوزيري بركنار و اسدالله علم فرمان نخستوزيري گرفت.
آن بوده و تا عضويّت در كميته مركزي هم، بالا رفته است، بعد از شناخت ماهيّت واقعي گردانندگان آن و كنارهگيري از حزب، كتابي نگاشته و عملكردهاي غلط آنان را افشاء كرده است. ماهيّت ابوالفضل قاسمي هم بعد از انقلاب روشن شد كه به عنوان دبيركل حزب ايران و از نزديكان شاپور بختيار، حتّي پس از فرار او از ايران، از سالها پيش از انقلاب، از ساواك حقوق ميگرفته است. دربارة احمد خليلالله مقدم، كه او هم عضو رهبري و همكار نزديك ابوالفضل قاسمي و فرد رابط ميان شاپور بختيار در مهاجرت و گروه وابسته به او در ايران بوده، شناخت كافي ندارم و دليلي هم ندارم كه ساواكي بوده باشد و يا از وابستگي قاسمي به ساواك، اطلاع داشته باشد.
امّا دربارة ديگر رهبران حزب ايران و جبهه ملّي، يعني كساني مانند اللهيّار صالح، دكتر كريم سنجابي، مهندس حسيبي، مهندس زيركزاده، مهندس خليلي و ديگر مليّون همكار دكتر مصدّق مثل دكتر فاطمي، دكتر شايگان، مهندس فريور، مهندس حقشناس، دكتر اميرعلايي و دكتر صديقي، نظرم اين است كه آنها افرادي ميهندوست بودند و وابستگي به بيگانگان نداشتند.
در مورد شخص اللهيار صالح، آنچه كه من خودم ميتوانم گواهي بدهم اين است كه پس از پيروزي انقلاب و بازگشت به ايران، به ديدن او رفتم و ساعتي با هم گفتوگو كرديم. خيلي جدي هوادار انقلاب بود و ميگفت ما از راديو پيك ايران همه بيانيهها و خبرهاي مربوط به آيتالله خميني را ميشنيديم. و ميگفت كه ما، سه نفر بوديم. من، اميرعلايي و شهاب فردوس، و قرارمان اين بود كه هر كداممان نتوانستيم اخبار پيك ايران را بشنويم، آن يكي يادداشت كند و به ما برساند. به نظر من، اين نشانه سلامت او تا آخرين لحظات زندگيش بود.
س: نظر شما دربارة تروتسكيستها و چهرههاي برجسته اين جريان، مثل بابك زهرايي و رضا براهني و ديگران چيست؟ با در نظر گرفتن اين مسئله كه تروتسكيستها در فاصله سالهاي 45 تا 54 در تلويزيون و روزنامهها و مجلاّت ايران، ميدان فعّاليت داشتند و يكي از آنها، هوشنگ وزيري در ايران بود و بابك زهرايي در خارج بود. به تعبير خودش، مبارزات داغي هم داشت. رضا براهني هم در سال 54، بعد از مصاحبهاي كه در تلويزيون ايران كرد به آمريكا ميرود و آمريكا هم براي افشاگري، يك سري امكانات به او ميدهد و بعد همه اينها به ايران برميگردند. با جمعبندي اين مسايل، نميتوان اينطور
برداشت كرد كه اينها آمريكايي و مخالف شوروي بودند؟ يا اينكه آنها قائل به يك انقلاب جهاني بودند كه مثل انجمن حجّتيه معتقد است نبايد هيچ كاري كرد تا زمينه انقلاب جهاني به وجود آيد؟
ج: به نظر من، فردي مثل بابك زهرايي، آدم ساده و سالمي بود. پدرش، دكتر زهرايي، عضو حزب توده ايران و خيلي فعّال بود. ما، بابك را در زندان ديديم و شناختيم و مدّتي با هم بوديم، در زندان به نظرم جوان سالم و سادهاي آمد. و امّا خود تروتسكي، پس از آنكه توسط استالين از اتحاد شوروي تبعيد شد، نتوانست در هيچيك از كشورهاي جهان اجازة اقامت بگيرد. تنها كشور مكزيك، به او اجازة پناهندگي داد.
تروتسكي، در جريان سالهاي جنگ داخلي، به عنوان وزير دفاع، نقش برجستهاي داشت. ولي او، پيش از انقلاب اكتبر، عضو حزب سوسيال دموكرات روسيه (بلشويكها) نبود. بلكه خود، يك گروه مستقل سوسيال دموكرات داشت به نام بوند كه تنها يهوديان سوسيال دموكرات در آن عضويت داشتند. اين سازمان، پس از بازگشت تروتسكي از مهاجرت، به حزب بلشويكها پيوست. او با نظرية امكان ساختمان سوسياليسم در يك كشور واحد (روسيه)، مخالف بود و معتقد بود كه بلشويكها نبايد پيش از انقلاب سيوسياليستي در اروپا، به فكر ساختمان سوسياليسم در روسيه باشند. لنين، در نامهاي كه به كنگره حزب كمونيست، نوشت، (چون خود به دليل بيماري نميتوانست در آن شركت كند) ضمن اشاره به ويژگيهاي اعضاء مهمّ رهبري حزب بلشويك، دربارة تروتسكي مينويسد: لئون تروتسكي، هيچوقت ماركسيست نبود و هيچوقت ماركسيست نخواهد شد.
تروتسكي، پس از استقرار در مكزيك، با كمك امپرياليسم جهاني و به ويژه امپرياليسم آمريكا، به ايجاد گروههاي ضدشوروي و ضداحزاب كمونيستي در كشورهاي جهان پرداخت. او تا آنجا سقوط كرد كه پس از تجاوز ارتشهاي نازي هيتلري به شوروي و اعلان جنگ از سوي آمريكا به آلمان پس از حملة ژاپن به بندر «مرواريد» (پرلهاربر) ضمن اعلاميّهاي، از آمريكا و اروپا خواست كه به جاي جنگ با آلمان هيتلري و كمك به شوروي، به آلمان هيتلري كمك كنند تا زودتر شوروي را در هم بشكند! تروتسكي، در اواسط جنگ دوم جهاني به وسيلة يكي از مريدان و نگهبانانش، در خانه خود، با ضربة تبر كشته شد.
گروههاي تروتسكيست، در همه كشورهائي كه سياست دشمنانه عليه شوروي داشتند، از آزادي عمل براي تبليغات ضدشوروي و ضدكمونيستي زير «پرچم هواداري از سوسياليسم
واقعي»، برخوردار بودند. من، از آزادي عمل اين گروه در سالهاي 1345 و 1355 در ايران، خبري ندارم و نميتوانم دربارة نقش و وابستگي افراد آن، داوري كنم.
بابك زهرايي، در زندان به من گفت كه: سازمان آنها، پس از مرگ استالين و افشاگري خروشچف، ديگر سياست ضدّشوروي را دنبال نميكرد. من از انتشارات تروتسكيستهاي ايراني در سالهاي پيش و پس از انقلاب 1357 چيزي نخواندهام. ولي تا آنجا كه از انتشارات احزاب كمونيست در اروپاي باختري مطلع شدهام، تروتسكيستها در آن كشورها، همان روش سياسي ضدشوروي و ضداحزاب كمونيست هوادار حزب كمونيست اتحاد شوروي را ادامه ميدادند و با مرگ استالين، تغييري در روش آنان پيدا نشده بود.
البته، من بين افراد ساده تروتسكيست و گردانندگان آنها كه در آمريكا هستند و من نميشناسم چه كساني هستند، اين تفاوت را قائل هستم كه اينها افراد سادهاي بودند كه واقعاً از آنچه كه دربارة اقدامات استالين در غرب، تبليغ ميشد و تا حدود زيادي هم درست بود، متأثر شده و تحت تأثير شديد قرار ميگرفتند. در حالي كه آنها، هدفشان نه شخص استالين، بلكه مجموعه نظام اتحاد شوروي بوده است و تقويتكنندة نيروهاي ضداتّحاد شوروي در جهان.
به اين ترتيب، احساس نميكردند كه كدام جريان از اين ماجرا سود ميبرد. وقتي به آنها اجازة سخنراني در تلويزيون ميدهند، و اجازة انتشارات در زمان شاه، خيال ميكنند كه «عليآباد هم شهري است!» در حالي كه تعداد افراد وابسته به تروتسكيستها در تمام كشورها، بسيار ناچيز و محدود بود.
س: در زمان محمدرضا شاه، كساني از آنان بدون نام گروهشان، اعترافاتي كردند، گروه شاه هم افكار تروتسكي را ترويج ميكردند.
ج: ولي ساواك ميدانست و اطلاع داشت،آنها ميخواستند در برابر موافقين شوروي، يك نيروي مخالف شوروي هم وجود داشته باشد،البته بابك زهرايي در زندان به من گفته بود كه بعد از استالين نظرشان عوض شده و ديگر مخالف شوروي نيستند.
س: به نظر من بجا است با توجه به موضوعهايي كه در گذشته گفتيم، تحليل منسجم و روشني از سيستم حكومت پهلويها، نقش انگليس، آمريكا و فراماسونها در حكومت ترسيم كنيم.
ج: حكومت رضاخان و پسرش عبارت بود از يك حكومت ديكتاتوري زورگوي وابسته به
امپرياليسم جهاني.
كودتاي اسفندماه 1299 توسط امپرياليسم انگلستان براي مقابله با كشور شوراها كه با پيروزي انقلاب اكتبر برپا شد، به وجود آمد و نقش آن، ايجاد سدّي در برابر نفوذ انقلاب اكتبر به جنوب و به ويژه به هندوستان بود.
اين وضع، ظاهراً تا سال 1318 هم به همين شكل، تحت فرماندهي انگلستان ادامه پيدا كرد. در آن سالها، مسأله آلمان هيتلري مطرح شد كه خود، چنان كه اسناد بسياري گواهي ميدهند، دستپروردة امپرياليسم جهاني براي از بين بردن اتحاد شوروي بود. اكنون به اندازة كافي اسنادي وجود دارد كه ثابت ميكند، سرمايهداران آمريكا و انگلستان و فرانسه، با هم به پيشرفت و روي كار آمدن هيتلر كمك كردند. مأموريت هيتلر هم اين بود كه ابتدا در آلمان، كه در آن زمان بزرگترين حزب كمونيست جهان پس از حزب كمونيست اتحاد شوروي را داشت، و پس از آن، انقلاب تازه پيروز شده دموكراتيك اسپانيا را، سركوب كند و آلمان را براي حمله قطعي به اتحاد شوروي آماده سازد. پيشرفتهاي آلمان، بويژه در مرحلهاي، ضعف دولت انگلستان را نشان داد. درست است كه امپراطوري انگلستان، هيتلر را پرورش داد، اما، آهسته، آهسته، اين بچّه ناخلف شروع كرد به جفتك انداختن عليه خود آنها و تصميم به جهانگشايي گرفت، به اين ترتيب، وابستگان به انگلستان در كشورهاي گوناگون، به اين فكر افتادند كه زير بيرق ارباب جديدي كه با قدرت در حال پيشروي و از بين بردن ارباب كهنه است، بروند.
رضاخان و كارگزارانش نيز، همگام با بخشي از افراد ميهنپرستي كه از سلطه انگلستان در ايران رنج ميبردند، به سوي آلمان نازي، متمايل شدند.
اين جريان تا شهريور 1320 طول كشيد. رضاخان تمايل شديدي به آلمان پيدا كرد و به پيروي از او، بسياري از سياستمداران جوان و بلندپايگان ارتش به سوي آلمانها روي آوردند و در ابراز بندگي، با هم مسابقه ميگذاشتند. در چنين دورهاي است كه حزب «نهضت ملّي» به وجود آمد كه داراي گرايشهاي شديد نازيستي بود و در رأس آن افرادي نظير سپهبد آقاولي و سرلشكر فضلالله زاهدي و ديگران قرار داشتند.
در كتابي با عنوان نخستوزير ايران، جريان تشكيل اين حزب و مرامنامه و وابستگي آن به آلمان، شرح داده شده است. اين حزب تصميم ميگيرد كودتايي را در اصفهان تدارك ببيند كه طرّاح و رهبر آن مايره نماينده و مأمور هيتلر در ايران بود. انگليسيها از قضيه باخبر
ميشوند و قبل از اقدام به كودتا، همه را بازداشت ميكنند كه جريانش را قبلاً گفتم. حتي حبيباله نوبخت كه حزب كبود را درست كرده و يك فاشيست دو آتشه بود، فرار ميكند و به قشقاييها پناه ميبرد و تمام قشقاييها هم عهد بسته و سوگند ياد كرده بودند كه در صورت وقوع كودتا با كودتاچيان، همكاري كنند. در هر صورت، اين روند حوادث تا سال 1320 بوده است.
در سال 1320 انگليسيها رضاخان را به دليل خوش خدمتي به رقيب، يعني آلمان از سلطنت بركنار ميكنند.
مسأله بركناري رضاخان از طرف انگليسيها، در همان كتابي كه نام بردم نوشته شده است. برداشتن رضاخان هم با اصرار مستقيم انگليسيها بود. امّا از آنجا كه آنها علاقمند به حفظ نظام سلطنتي بودند، براي حفظ اين نظام، پسر او را، با وجود علاقمندي شديد به آلمان، همانطور كه فردوست در كتابش نوشته، با ذلّت، بر تخت سلطنت مينشانند و او را به عنوان يك عروسك، نگه ميدارند. اين جريان تا 28 مرداد 32، ادامه پيدا ميكند در اين تاريخ، آمريكاييها به ياري انگليسيها وارد عمل شده و نقش اصلي را در سرنگوني دولت مصدّق و نگهداري شاه بر عهده ميگيرند. و در اين مقطع عامل جديدي وارد سياست ايران ميشود كه همان سياست آمريكاست. به اين ترتيب، رژيم پهلوي دوّم، به صورت دوگانه، هم سرسپرده ارباب قديم و هم ارباب جديد ميشود. زيرا از يكسو از ارباب قديم يعني انگلستان ميترسد، كه نكند در صورت مقاومت، بلاي پدرش را بر سر او هم بياورند، و از طرف ديگر از آمريكا حساب ميبرد كه ديگر به صورت حاكم درجه اوّل دنيا درميآمده و با قدرت نظامي، اقتصادي و مشاركت در منافع نفت ايران و به عنوان ارباب جديد دنيا حكومت ميكند.
از جنبه نظامي و جنگافزار و مستشاران نظامي در ارتش... آمريكايي در صف اوّل قرار دارند و از لحاظ سياست داخلي، بيشتر عوامل انگليس بر سر كار هستند يا نظاميهايي كه مانند فردوست، اسداله علم، اميرعباس هويدا و... متمايل به انگلستان هستند.
به رغم اينهمه اكنون گزافهگويي دربارة رضاخان و پسرش محمّدرضا به صورت سوداگري پرسودي درآمده است و هر از چندي، يكي از نويسندگان خودي يا بيگانه، پاي در اين مسابقه ميگذارد.
چندي پيش، كتابي به دستم رسيد كه در سال 1371، برگردان ترجمه آن به فارسي، چاپ و منتشر شده است با عنوان سلسله پهلوي و نيروهاي مذهبي به روايت تاريخ كمبريج. در
بخش پيشگفتار ناشر يا مترجم (عباس مخبر ـ نشر طرح نو) چنين نوشته شده است:
آنچه پيش روي شماست، ترجمه فصول برگزيدهاي از جلد هفتم «تاريخ ايران كمبريج» است اين مجلّه از تاريخ كمبريج، كه آخرين آنهاست، از نادرشاه تا جمهوري اسلامي را دربر ميگيرد و از بيست و چهار فصل تشكيل شده كه هيجده نفر در تأليف آن مشاركت داشتهاند. در تدوين اين اثر، گروه كثيري از ايرانشناسان برجسته انگليسي و شخصيّتهاي تاريخي و فرهنگي ايران همكاري داشتهاند.
در بخشي كه مربوط به رضاخان و پسرش محمّدرضا است، نه تنها گزافهگويي فراواني در زمينه ويژگيهاي برجسته رضاخان و ميهنپرستي و مسايلي از اين قبيل وجود دارد، بلكه اشتباهات «لپي» چندي هم ديده ميشود كه بيانگر برخورد سطحي با تاريخ راستين رويدادها در ايران است. من به يكي از اينها اشاره ميكنم:
در اكتبر 1947(1326)، مجلس، به رهبري دكتر مصدّق، توافق ايران و شوروي را در مورد آذربايجان، به خصوص چون به مذاكرات واگذاري امتياز نفت، مربوط ميشد، رد كرد.
ايرانشناس برجسته، آقاي امين سايكل، نويسنده بخش سوّم، تا آنجا از اوضاع ايران در آن زمان بيخبر بوده كه ندانسته در مجلس دورة پانزدهم كه قوام انتخابات آنرا سرهم بندي كرده بود، دكتر مصدّق در مجلس نبود، چون در اين دوره نماينده نبود.
اكنون بد نيست چند نمونه از گزافهگوييهاي نويسنده بخش اوّل و دوّم، اين كتاب را هم بياورم و به اين نكته هم اشاره كنم كه نويسنده براي رنگ و روغن زدن به آنچه دربارة شخصيّت برجسته رضاخان نوشته است، مجبور بوده، بخشي از حقايق انكارناپذيري را كه دربارة نقش انگلستان در روي كار آوردن رضاخان، وجود داشته، اعتراف كند گرچه در همين جا هم سعي كرده اين نقشآفريني را ابتكار يكي از مأموران انگليسي در ايران و نه دولت بريتانيا، قلمداد كند تا دولت انگلستان تبرئه شود.
نمونه اوّل مربوط است به قرارداد ننگين 1919
... در اين اوضاع و احوال بود كه قرارداد ايران و انگليس در سال 1919، (1298) در لندن به امضاء رسيد. به موجب اين قرارداد، افسران بريتانيائي، فرماندهي واحدهاي نظامي ايران را برعهده ميگرفتند و به بازسازي ارتش ايران، كمك ميكردند.
مشاوران بريتانيائي، تشكيلات كشوري ايران، به ويژه تشكيلات مالي را نوسازي
ميكردند، نظام ارتباطي را اصلاح ميكردند، نظام نوين ارتباطات را توسعه ميدادند و بريتانيا، دستكم، بخشي از هزينههاي اين اقدامات را به صورت وام در اختيار دولت ايران، قرار ميداد...
وزارت خارجه بريتانيا كه لردكرزن در رأس آن قرار داشت، تا آنجا از دگرگونيها در حال و هواي سياسي ايران، بعد از پيروزي انقلاب اكتبر در روسيّه، بيخبر و به نيروي تزلزلناپذير خود در كشور، مطمئن بودند كه بلافاصله دست به كار شدند.
بريتانيائيها به گونهاي عمل كردند كه گويي تصويب قرارداد، امري حتمي است. سيدني ارميتاژ اسميت و دستيارانش، تجديد تشكيلات مالي ايران را شروع كردند . ژنرال دكرمون و سرهنگ دوّم ويليام فريزر، به نوسازي نظامي كشور مشغول شدند. مسير راهآهن پيشنهادي تهران، بغداد، نقشهبرداري شد. و وزير دارايي ايران، براي مذاكره در مورد شرايط وام بريتانيا به لندن دعوت شد. به نظر ميرسد در ميان مقامات بريتانيايي، كسي پيشبيني نميكرد كه اعتراض عليه شرايط قرارداد در مطبوعات و در نزد عامة مردم و اعتراضهاي رسمي دولتهاي فرانسه، اتحاد شوروي و ايالات متحدة آمريكا را در پي داشته باشد...»
از اين نوشته، اين نكته را هم بايد به ياد سپرد كه ساختمان راهآهن سراسري ايران، درياري مازندران، خليجفارس،كه در پيمان دارسي پيشنهاد شده بود در قرارداد 1919 هم به صورت راهآهن تهران، بغداد، تكرار شده است.
پژوهندگان مسايل ايران، مدّتها درباره موفقيّت كودتاي 1921(1)در انديشه بودهاند. بسياري از ايرانيان، از همان آغاز بر اين عقيده بودند كه بريتانياييها، پشت اين كودتا بودهاند. بريتانياييها هم به نوبه خود، هرگونه مداخلهاي را انكار كردند. امّا اخيراً انتشار خاطرات روزانه فيلد مارشال سرادموند آيرونسايد نشان داده است كه بريتانياييها، به نوعي با اين قضيه ارتباط داشتهاند...
يكي از مورخان وطن هم در اين زمينه ميگويد:
وقتي به گذشته نگاه ميكنيم، آشكارا ميبينيم كه هدف كودتا، رسيدن به راهحلّ بديلي براي تحقّق روح قرارداد 1919 بود. يعني استقرار نوعي ثبات سياسي در ايران كه منافع عمدة محلّي و منطقهاي امپراتوري بريتانيا را به مخاطره نيندازد. به همين ترتيب آشكار است كه بريتانيا، به نوعي، در شكلگيري كودتا، دخيل بوده است. هرچند بعيد است كه وزارت خارجة بريتانيا، خود، اين فكر را پرورانده باشد. حقايق كامل مربوط به اين موضوع، هنوز مشخّص نيست. امّا به طور قطع، فرمانده نيروهاي محلّي بريتانيا، ژنرال آيرون سايد در شكلگيري كودتا، به طور مستقيم دخالت داشته است. براساس خاطرات مكتوب و شفاهي، در آغاز، افراد نظامي و غيرنظامي ديگري، غير از كساني كه در نهايت كودتا را رهبري كردند نامزد انجام اين كار بودند. گفته ميشود كه بسياري از آنها، اين پيشنهاد را رد كردند. به هرحال مسلّم است كه رضاخان به وسيله آيرون سايد، انتخاب شد، زيرا آيرون سايد، مجذوب شخصيّت و سياست نظامي او شده بود.(2)
به روشني ديده ميشود كه هم نويسنده مقاله، ايرانشناسي برجسته! و هم كاتوزيان، كه مسلماً خاطرات ژنرال آيرون سايد را در دست داشتهاند، از نقل بخش مربوطه، خودداري كرده و كوشيدهاند وزارت خارجه انگلستان را تبرئه كنند.
آيا خندهآور نيست كه يك فرمانده نظامي، بدون دستور و تأئيد مقامات مافوق خود، در كشوري حساس مانند ايران، تدارك يك كودتاي نظامي را ببيند و سيّدضياءالدين طباطبائي را كه مستقيماً با وزارت خارجه انگلستان در ارتباط بوده است، از فلسطين به تهران بياورد؟
آيا خندهآور نيست كه ادّعا شود سرپرسي كاكس وزير مختار بريتانيا در تهران كه تنظيمكنندة قرارداد 1919 بود از اين جريانات بيخبر بوده است؟
اين كتاب در سال 1991 (1370) از سوي انتشارت دانشگاه كمبريج، منتشر شد و سال بعد (1371) ترجمه فارسي آن در ايران انتشار يافت. آيا اين سؤال مطرح نميشود كه اين عجله در ترجمه و نشر و تعريف و تمجيد و تأكيدهاي فراواني كه ناشرين از اهميّت اين كتاب و نويسندگان آن، به عمل آوردهاند، با چنين موضعگيريها و نمونههاي ديگري كه از اين پس آورده خواهد شد، در رابطه نيست؟
ستايش از رضاخان و دشمني او با نفوذ بريتانيا، نويسندگان بخش اوّل و سوّم كتاب را به آفريدن دروغهاي شاخدار وادار كرده است. اكنون بد نيست كه به چند نمونه دقت كنيم:
او (رضاخان) در زمينه سياست خارجي، همان اهدافي را دنبال كرد كه پيشينيان مشروطهخواه او اتّخاذ كرده بودند.برقراري مناسبات حسنه با بريتانيا و روسيه، بيطرفي در سياست جهاني و برقراري روابط دوستانه و نزديك با يك قدرت ثالث تا به عنوان پارسنگي در مقابل بريتانيا و روسيّه مورد استفاده قرار گيرد. اولويّت در سياست او،كاستن از ميزان وابستگي ايران به دو قدرت و كم كردن و در نهايت از بين بردن نفوذ آنها در مسايل سياسي ايران بود. وي اين مقاصد را از طريق متعادل كردن مناسبات ايران با دو قدرت مزبور و قراردادن آنها مقابل يكديگر انجام ميداد...
گرچه همواره خطر روسيّه را بزرگتر از بريتانيا ميدانست امّا يكي از اقداماتش، تأييد پيمان دوستي ايران و شوروي (1921) بود.
سرانجام هم در سال 1301 و در پاسخ به تمايل گسترده افكار عمومي، مجلس را به رد قرارداد 1919 ايران و انگليس تشويق كرد.(1)
اين ادّعاي نويسنده، همان اندازه نادرست و بيپايه است كه ادّعاي رد شدن قرارداد ايران و شوروي در مجلس پانزدهم تحت رهبري دكتر مصدّق.
كودتاي 1299 را انگليسيها براي جلوگيري از تصويب پيشنهاد دولت شوروي و به عنوان جانشين قرارداد 1919 ايران و انگليس به راه انداختند. افكار عمومي مردم و نمايندگان مجلس شوراي ملّي ايران، چنان هوادار پيشنهاد دولت شوروي و مخالف قرارداد 1919 بودكه هيچ نيرويي حتي قزّاقهاي خونآشام رضاخان، نميتوانست سدي در برابر تصويب اوّلي و رد كردن دوّمي به وجود آورد. اولي پيشنهاد دولت شوروي براي دوستي 1921 و دومي قرارداد ننگين 1919 وثوقالدوله. نه در سال 1300 و نه در سال 1301 رضاخان جاي پاي استواري در ميدان سياست ايران پيدا نكرده بود. هنوز احمدشاه قاجار، شاه ايران بود كه از امضاي قرارداد 1919 خودداري كرده بود.
كودتاي 1299 همانگونه كه همايون كاتوزيان نوشته است، جانشيني براي قرارداد 1919 بود كه ديگر قابل نگهداري نبود.
دليل روشن ديگر وابستگي رضاخان به انگليسيها، فهرست نخستوزيران او پس از پادشاهي است. فروغي، جم، منصور... هم به استثناي آخرين آنها، دكتر متين دفتري، كه سرسپرده آلمان نازي بود، همه از سرشناسترين سرسپردگان امپراتوري انگلستان در ايران بودند.
نويسنده براي ضدانگليسي نشان دادن رضاخان تا آنجا پيش رفته كه كاري را كه اصلاً ارتباطي به رضاخان نداشته است، در شمار اقدامات او قرار ميدهد و مينويسد:
... به علاوه، او، مانند بسياري از همميهنانش، به اين عقيده بود كه ايجاد پيوندهاي نزديك با يك قدرت ثالث، اهرمي در اختيار ايران قرار خواهد داد كه براي دفاع از تماميّت ارضي و استقلال خود به آن نياز دارد. لذا پيوسته تلاش ميكرد كه با ايالات متحده، پيوندهاي نزديكي برقرار نمايد و اين كشور را نسبت به ارزش حرمتي با ايران، متقاعد كند.
و درست براساس همين سياست بود كه يك مشاور مالي آمريكايي به نام آ ـ سي ـ ميلسپو،
1) ـ همان، صص 168 ـ 169.
جهت تجديد سازمان امور اداري ايران، در سال 1301 به ايران ميآيد، رضاشاه اميدوار بود كه به اين ترتيب، مناسبات نزديكي با ايالات متحده برقرار كند.(1)
همانگونه كه در جاي ديگري هم اشاره كردم، دعوت از ميلسپو در سال 1301 و 1302 به هيچوجه به رضاخان كه در آن زمان هنوز نخستوزير هم نشده بود، ارتباط نداشت. دعوت دكتر ميلسپو و نيز واگذاري امتياز نفت پنج ايالت شمالي ايران را يكبار، در سال 1300، احمد قوام «قوامالسلطنه» مطرح كرد كه پس از بركناري سيدضياء، احمدشاه او رابه نخستوزيري منصوب كرده بود و بار ديگر خود او در سال 1302كه دوباره نخستوزير شد، اين موضوع را دنبال كرد، بار اول، امتياز نفت را به كمپاني «استاندارد اويل» و بار ديگر به شركت نفتي سينكلر، كه هر دو آمريكايي بودند واگذار كرد، هر دو قرارداد، در پي اعتراض دولت شوروي و انگليس، عملي نشد امّا ميلسپو، مدّتي در ايران ماند و چون موفقيّتي نيافت به خدمت اروپائيان درآمد. او، يكبار ديگر، در سال 1321 از سوي احمد قوام كه به نخستوزيري رسيده بود، با اختيارات گستردهتر استخدام شد و با اين استخدام كار واگذاري امتياز نفت شمال ايران به شركتهاي آمريكايي و دعوت از مستشاران نظامي آمريكا براي اداره ارتش و ژاندارمري و شهرباني دنبال شد.
رضاخان در سال 1304، شاه شد ولي تا آنجا تحت نفوذ اربابان انگليسي خود قرار داشت كه امتياز تحقيرآميز كاپيتولاسيون را كه روسيّه تزاري و بريتانيا از آن برخوردار بودند و اتّحاد شوروي با پيشنهاد قرارداد دوستي 1921 از اين امتياز صرفنظر كرده بود، تا سال 1928 لغو نكرد و در اين سال مجبور شد تحت فشار افكار عمومي آنرا ملغي كند.(2)
نويسندگان از هيچگونه تلاشي براي وارونه جلوه دادن واقعيّات تاريخي و تبرئه امپرياليسم انگلستان، دست برنداشتهاند. مثلاً انعقاد پيمان سعدآباد كه ساخته و پرداخته انگليس براي مقابله با شوروي بود و همچنين وابستگي با دربار فاروق در مصر، كه دستنشانده انگليس بود را نيز از ابتكارات سياسي مهم رضاخان دانسته و به توجيه آن پرداختهاند و نوشتهاند:
رضاشاه، در برجسته كردن حضور ايران در خاورميانه نيز تا حدود زيادي موفق بود. در دوران رونق انعقاد پيمانهاي منطقهاي، دولت او نيز براي ايجاد يك شبكه ائتلافي با
همسايگان خود به سختي تلاش كرد كه سرانجام در سال 1316 به انعقاد پيمان سعدآباد ميان ايران، تركيه، عراق و افغانستان انجاميد.
ازدواج وليعهد، محمّدرضا، با شاهزاده خانم فوزيه، خواهر ملك فاروق، پادشاه مصر در سال 1317 نيز، تأثير مشابهي داشت و خاندان پهلوي در محفل كوچك خاندانهاي سلطنتي بينالمللي، پذيرفته شد(!!)
نويسندگان، به اين نكته مهمّ عملكرد رضاخان، كمترين اشارهاي ندارند كه او تربيت وليعهد (محمّدرضا) را به انگليسيها سپرد و آنها هم از همان روز اوّل ورودش به مدرسه اشرافي در سوئيس، جاسوس خود پرون را به عنوان راهنما، به او چسباندند. همه ميدانند كه پرون، تا پايان، نزديكترين همدم و مشاور محمّدرضا بود. اين شخص هم در دربار رضاخان و هم پس از آن در دربار محمّدرضا، پس از شاه، مقام اوّل را داشت و خواهران و برادران شاه، هم از او حساب ميبردند.
در خاطرات ارتشبد فردوست، دربارة نقش اين جاسوس انگليسي، به اندازة كافي افشاگري شده است.
در اين بخش هم، در كنار بررسي انتقادي از بسياري از تصميمات محمّدرضا كه حاصل خود بزرگبيني او تلقي شده است، باز هم دربارة وابستگي پيگير او به امپرياليسم انگلستان، يك كلمه ديده نميشود حال آنكه شاه بازگشت خود را به تخت شاهي مديون انگليسيها و آمريكاييها ميدانست، در مسايل نظامي و سياست كلي از آمريكا حرفشنوي داشت، ولي پايگاه عمدة حكومت خود را انگلستان ميدانست. گوياترين نشانه براي اين ادّعا، برگزيدن نخستوزيران او، چه پيش از كودتاي 28 مرداد و چه پس از كودتا تا زمان پيروزي انقلاب است. در اين سي و هفت سال، غير از دوبار، احمد قوام و يكبار علي اميني، كه از سوي آمريكاييها و هربار براي مدّت كوتاهي، به او تحميل شدند و نيز دكتر مصدّق كه جايگاه ويژهاي در تاريخ سدة بيستم كشور ما دارد و به هيچ نيروي بيگانه، كوچكترين وابستگي نداشت، همه نخستوزيران برگزيده شده از سوي محمّدرضا، از سرسپردگان شناخته شده و بيچون و چراي امپرياليسم انگليس بودند.
سهيلي، حكيمي، صدرالاشرف، ساعد مراغهاي، زاهدي، علاء، اسدالله علم، حسنعلي منصور، منوچهر اقبال، شريفامامي، اميرعباس هويدا و...
در اين بخش در كنار انتقاداتي كه از آن ياد شد،گزافهگوييهايي دربارة شخصيّت محمّدرضا و نقش او در سياست ايران، منطقه و جهان صورت گرفته كه بحث دربارة آنها، خود فصلي طولاني خواهد شد و مطالبي است همانند آنچه كه دربارة رضاخان نقل شد.
س: به اين ترتيب، مجموعهاي از سياستهاي امپرياليسم در تحوّلات ايران نقش داشتهاند امّا با اين وجود بعضيها مطرح ميكنند كه رضاخان ايران را از دورة عقبماندگي زمان قاجار، نجات داده و تغييراتي را باعث شده، مثلاً كارخانجات احداث كرد
.ج: رشد اقتصادي و فرهنگي پديدة جهاني پس از جنگ اوّل، در كشورهاي مستعمره و نيمهمستعمره بود. با پيدايش اتّحاد جماهير شوروي و پيشرفت مناطق عقب افتاده امپراتوري روسيّه مانند جمهوريهاي آسياي مركزي و جمهوريهاي سيبري غربي و قفقاز، ممكن نبود كه بتوان ايران را در عقبماندگي دوران قاجار نگه داشت.
براي آنكه تأثير پيشرفتهاي فرهنگي و اجتماعي در كشورهاي آسياي مركزي اتّحاد شوروي را در دنياي مستعمرات و نيمهمستعمرات، ببينيم، پيام رابيندرانات تاگور، فيلسوف و شاعر و متفكّر نامدار هندي در سال 1320، (1941) كه براي مردم هند فرستاد جالب توجّه است. او در اين پيام مفصّل كه از بستر مرگ انتشار داد ميگويد: «روسيّه، با نيروهاي بيدريغ، كوشيده است با بيسوادي و بيماري، مبارزه كند و توانسته است جهل و فقر را يكسره، نابود و داغ تحقير از قارهاي پهناور را پاك كند.» تمدن شوروي، از تبعيض ميان يك طبقه با طبقه ديگر و ميان يك فرقه با فرقه ديگر آزاد است. پيشرفتهاي سريع و حيرتانگيزي كه نصيب روسيه شوروي شده، مرا از طرفي شادمان ميسازد و از طرفي به رشك ميآورد.
ميبينيم، در جاي ديگر، 200 مليت مختلف كه تا همين چند سال پيش در مراحل بسيار مقدماتي از تكامل بودند، با دوستي و ترقيخواهي صلحآميز به پيش ميروند در حاليكه وقتي به وطن خويش مينگرم و ميبينم مردمي بسياري تكامل يافته و با معنويت، به بينظمي و وحشيگري كشانده شدهاند، نميتوانم از تضاد نماياني كه ميان دو سيستم حكومتي وجود دارد، خودداري كنم كه يكي براساس همكاري، متكي است و ديگري بر استثماري كه چنين شرائط متضاد و متفاوت را ممكن و مقدور ساخته است...(1)
جواهر لعل نهرو، نويسنده كتاب كشف هندوستان، در مقدّمه و پيشدرآمدي كه درباره نقلقول تاگور دارد مينويسد: ما وقتي به بعضي از كشورهاي شرقي ميانديشيديم كه به جلو ميتاختند، پيش از همه، سرمشق اتحاد شوروي در برابرمان بود كه در دوران بسيار كوتاه دو دهه، با وجود گرفتاري در جنگها و كشمكشها، در مقابل مشكلات به پيشرفتهاي عظيم و شگرف نائل شده بود، بعضيها مجذوب كمونيسم شده بودند، بعضي ديگر به كمونيسم توجهي نداشتند، اما پيشرفتهاي سريع اتحاد شوروي در آموزش و فرهنگ و واقعيتهاي
1) ـ جواهر لعل نهرو، كشف هندوستان، ترجمه محمود تفضلي، ج 2، تهران، صص 621 ـ 622.
پزشكي و سلامتي جسمي و در حل مسئله مليتها و كوشش فوقالعادهاي كه براي بوجود آوردن دنيائي نو از بقاياي كهنه مبذول ميداشت، همه آنها را به تحسين و ستايش واميداشت.
حتي رابيندرانات تاگور كه فوقالعاده هواخواه آزادي فردي بود و بعضي جنبههاي سيستم كمونيستي را نميپسنديد، از ستايشگران اين تمدن جديد و تازه شده بود و تصادم آن را با اوضاع موجود در وطن خودش مقايسه ميكرد.(1)
نمونه ديگري كه در برابر چشم مردم و به ويژه قشر بالاي جامعه و روشنفكران ايران بود، كشور همسايه ما تركيه بود كه مسافرت به اروپا تنها از آنجا ممكن بود. در تركيه، پيش از كودتاي 1299 ايران، با تلاش افسران مترقي و ميهندوست به رهبري كمال پاشا «آتاتورك»، رژيم نظامي ترقيخواه جانشين امپراطوري پوسيده و فاسد عثماني شد و با سرعتي به مراتب بيشتر از ايران،آن هم با امكانات كمتر، در راه توسعه و پيشرفت گام گذاشت.
آنچه مهم است اين نيست كه چه كارهائي انجام گرفته، بلكه مهم اين است كه چه امكاناتي در اختيار دولت رضاخان بوده و تا چه حد از اين امكانات به سود پيشرفت جامعه بهرهگيري شده است. مهمترين منبع درآمد ملي ما نفت بود، كه رضاخان آن را دو دستي به انگليسيها تسليم كرد و تا آنجا كه من اطلاع دارم از درآمد نفت حتي يك ليره هم براي اصلاحات اجتماعي به مصرف نرسيد و تمام آن براي خريد جنگافزار تسليم كشورهاي اروپائي شد.
دربارة ساختمان «كارخانه»، تا آنجا كه من ميدانم، تنها دو كارخانه، يكي پارچهبافي نخي در قائمشهر (شاهي) و يكي كارخانه ابريشمبافي در چالوس، با بودجه دولت و در املاك غارتي رضاخان احداث شد و ديگر كارخانهها، كه مهمترين آنها پارچهبافيهاي اصفهان بودند، مربوط به بخش خصوصي بود هزينه احداث كارخانه سيمان شهرري و كارخانه قند كهريزك نيز مانند راهآهن، از درآمد قند و شكر و دخانيات (با بالابردن قيمت محصولات آن) از كيسةخالي اكثريت مردم بيرون كشيده شد. اگر پيشرفت صنعتي ايران را با هندوستان مقايسه كنيم خواهيم ديد كه از هر جهت در دوران استعمار بريتانيا در هندوستان، مؤسسات صنعتي به
1) ـ همان، صص 621 ـ 622.
مراتب بيشتري، با سرمايههاي انگليسي و مقداري با سرماية سرمايهداران هندي، ساخته شد كه به نسبت از ايران بسيار بيشتر است. از لحاظ فرهنگي هم اقدامات دوران رضاخان بسيار ناچيز بود. در زماني كه در جمهوريهاي آسياي مركزي شوروي، بيسوادي اكثريت مردم، كه به مراتب از اين لحاظ از ايران عقبافتادهتر بودند، در مدت كوتاهي ريشهكن شد، تلاش در ايران بسيار ناچيز بود.
مدافعان رژيم رضاخان، تأسيس دانشگاه و فرستادن 500 نفر دانشجو به اروپا را به رخ ما ميكشيدند. باز هم درست اين است كه در همين زمينه هم بين ايران و تركيه مقايسه شود، با توجه به آمار دقيق دربارة نفوذ امپرياليسم انگليس در دستگاه دولتي ايران، كافي است به فهرست سياستمداران و وكلاي مجلس نگاهي انداخته شود تا فراواني وابستگان به «فراماسونري» (فراموشخانه) را در فهرستهاي منتشر شده ببينيم.
فراماسونها، (تقريباً همگي آنها) به دستگاه «ماسوني» انگلستان، كه در ظاهر اعليحضرت پادشاه انگلستان و در عمل، سازمان جاسوسي خارجي (ام.آي.6) در رأس آن قرار داشت، مربوط بودند.
در دوران ديكتاتوري محمدرضا، يعني از 1328 تا 1357، وضع به مراتب از دوران پدرش بدتر و غارت و چپاول ثروت ملي چه از سوي خود محمدرضا و برادران و خواهرانش و چه از سوي خارجيها به مراتب شديدتر شد. در دوران محمدرضا بخش عمدهاي از درآمد ملي، از بين رفت و نيست و نابود شد. آنهم يا براي خريد تسليحات و يا براي استخدام كارشناسان آمريكائي كه در اينجا بودند و با حقوق گزاف، زندگي شاهانه ميكردند. هيچ معلوم هست كه در آستانه انقلاب چه ثروت عظيمي از كشور خارج و به آمريكا و اروپاي غربي منتقل شد؟
مطلب ديگري كه دربارة اين پنجاه سالة رژيم پهلويها بايد مورد توجه قرار گيرد اين است كه اين رژيم، هيچوقت يك پايگاه مردمي در درون كشور نداشت. نه در دوران رضاخان و نه در دوران محمدرضا.
پايگاه مردمي رژيم در تمام اين دوران، همان بود كه در 28 مرداد به ميدان آمد، يعني اوباش و چاقوكشان و فواحش، كه بخشي با پول و بخشي زير فشار مأموران شهرباني به خيابانها كشيده ميشدند. تظاهراتي كه به تمامي، فرمايشي بود و طي آن، مردم را مجبور به بستن دكانها و چراغاني كردن معابر و خيابانها ميكردند.
كساني كه يك طرفه برخورد ميكنند و مرتب تكرار ميكنند كه ايران در طي اين دوران
چه پيشرفتهايي كرده است در حقيقت پوشش مناسبي ميسازند براي حقايق ديگري كه گفته نميشود، مثل پايگاه اصلي سياست رژيم پهلويها، وابستگي او به امپرياليسم و اثرات آن كه چگونه باعث از بين رفتن و غارت امكانات بسيار بسيار بزرگ كشور شده است. غارت به وسيله غارتگران امپرياليستي و يا نوچهها و وابستگان و عمّال داخلي آنان.
س: در كشورهائي كه پس از هم گسيختگي اتحاد شوروي پيدا شدند چه ميگذرد؟
ج: از زماني كه در 16 آذرماه 1370 (7 دسامبر 1991) رؤساي سه جمهوري روسيه (بوريس يلتسين) و اوكراين (لئونيد كرافچوك) بلاروس (استانيسلاو شوشكويچ) با كسب موافقت جورج بوش، رئيس جمهوري آمريكا، در نشستي در شهر «برست ليتوفسك» بدون اطلاع رئيس جمهور اتحاد شوروي (گورباچف) تصميم به انحلال اتحاد شوروي و تشكيل 12 جمهوري مستقل گرفتند تاكنون، نه تنها در اين كشورها، بلكه در كشورهاي سوسياليستي مشرق اروپا نيز، تغييرات پردامنهاي به وجود آمده است و اين تغييرات همواره در حال ژرفتر شدن است.
سمتگيري اين تغييرات كه پيامد آن، بد و بدتر شدن وضع اقتصادي كشور، پاره شدن بندهاي ارتباطات صنعتي كه اقتصاد كشورهاي سوسياليستي و جمهوريهاي اتحاد شوروي را به هم پيوند ميداد، پائين رفتن سطح توليد ناخالص ملّي، افزايش وحشتناك هزينه زندگي و افزايش قيمتهاي كالاهاي مورد نياز تودههاي زحمتكش، پيدا شدن يك قشر غارتگر و چپاولگر كه اولين محصول دردناك (براي مردم) اصلاحات اقتصادي به سوي بازار آزاد و خصوصي كردن صنايع دولتي و ديگر دارائيهاي ملي متمركز در بخش دولتي بود، رشد سريع بيكاري، پائين رفتن بسيار تند ارزش پول ملي و رشد شديد تورم در همهجا موجب ناخشنودي شديد تودههاي مردم از عملكرد رژيمهاي ليبرال هوادار نظام اقتصاد سرمايهداري شد.
به عنوان مثال، در روسيه «بوريس يلتسين» در 19 آبان 1370 (10 نوامبر 1991) در يك گفتار راديو و تلويزيوني رسماً اعلام كرد كه با اصلاحات اقتصادي در جهت خصوصي سازي و آزاد كردن بازار، وضع زندگي مردم تا يك سال، كمي بدتر خواهد شد ولي پس از يكسال دوران رشد توليد و شكوفائي اقتصاد و بهتر شدن زندگي مردم آغاز خواهد شد.
اكنون ببينيم سرنوشت اين وعدة يلتسين چه شد؟
در 18 آذر 1372، يعني دو سال بعد از وعده يلتسين، وزير كار روسيه، گنادي ميكيان، در گفتوگو با روزنامة ماسكوسكي كامولتس گفت:
در سال اخير قيمت انواع كالا تا 200 برابر افزايش يافته است. در حالي كه درآمد مردم حداكثر 67 برابر شده است.
او از رشد بيكاري در روسيه و پيامدهاي آن بر روند اصلاحات، ابراز نگراني كرد و گفت:
هماكنون 35 درصد از مردم روسيه زير خط فقر زندگي ميكنند و خانوادههاي داراي دو فرزند و حقوقبگير، بيشتر از ديگران، در اعماق فقر فرورفتهاند. كاهش توليد كه از 1988 شروع شده بود در دو سال اخير و پس از فروپاشي شوروي به شدت افزايش يافت. او با اشاره به 20 درصد كاهش توليد در سال گذشته هشدار داد كه كاهش توليدات در سال جاري نيز ادامه داشته و دولت، قادر به توقف آن در آيندهاي نزديك نيست. اكنون بيش از 4 سال از اين وعده توخالي ميگذرد و زندگي مردم روزبهروز بدتر شده و هيچ دورنمائي هم براي تثبيت وضع اقتصادي ديده نميشود، چه رسد به دورنماي رشد و بهتر شدن وضع مردم. مطابق آماري كه محافل اجتماعي روسيه گرد آوردهاند بيش از 80 درصد مردم روسيه در زير خط فقر زندگي ميكنند. فساد و دزدي و غارت ثروتهاي ملي، دامنة غيرقابل تصوّري پيدا كرده است. دستههاي مافيائي بر بخش عمده بانكهاي روسيه فرمانروائي ميكنند. بانكهايي كه مانند قارچ از زمين روييدهاند. بر پايه آماري كه دولت روسيه داده است، در سه سال گذشته، بيش از 200 تا 250 ميليارد دلار پول، به وسيله سرمايهداراني كه آنها هم مانند قارچ از زمين بيرون آمدهاند، به بانكهاي اروپاي غربي و امريكا فرستاده شده است. چيزي كه به بيرون آمدن اقتصاد آن كشورها از دوران ركود چند ساله، كمك شاياني كرده است.
پيامد ناخشنودي تودههاي زحمتكش، تقريباً در همه كشورهاي اروپاي شرقي، در اولين انتخابات عمومي كه پس از سال 1991 انجام شد نمايان گرديد.
اولين شكاف، در «مغولستان» پيدا شد. پس از فروپاشي اتحاد شوروي و به قدرت رسيدن هواداران سمتگيري سرمايهداري در مغولستان، كه با جنجال، كمونيستها را از رهبري كشور كنار زده و خود قدرت را به دست گرفتند، اعلام شد كه به زودي اولين انتخابات آزاد در كشور انجام خواهد شد، اين انتخابات در تيرماه 1371 برابر ژوئن 1992 برگزار شد. در 7 تيرماه، نتيجه انتخابات اعلام شد و حيرت نه تنها راستگرايان مغولستان و روسيه، بلكه همه رسانهها و سياستمداران غرب را برانگيخت. از 76 كرسي پارلمان مغولستان، 72 كرسي را كمونيستها به دست آوردند. حزب انقلابي خلق مغولستان به پاس خدمات 70 سالهاش، مورد اعتماد اكثريت مطلق خلق آن كشور قرار گرفت.
دومين شكاف، در كشور ليتواني پيدا شد كه از خانواده كشورهاي مشتركالمنافع (كه در واقع به جاي منافع مشترك تنها تضاد و برخورد منافع داشتهاند) جدا شده بود. در انتخابات آزاد عمومي، باز هم در برابر چشمهاي حيرتزده اروپاي غربي و آمريكا، اكثريت رأيدهندگان، رهبر حزب كمونيست ليتواني را به رياست جمهوري برگزيدند. در 24 آبان 1371، با پايان شمارش بخش دوم آرا، اعلام شد كه حزب كمونيست آن كشور اكثريت مطلق كرسيهاي مجلس را به دست آورده است.
احزاب كمونيست، در همه جمهوريهاي مشتركالمنافع (در روسيه و اوكراين و بلاروس به طور غيرقانوني و در ساير جمهوريها به طور قانوني) به فعاليت خود ادامه دادند و همان رهبران گذشته در قدرت باقي ماندند.
رهبران خائن روسيه، بيلو روسي و اوكراين، حزب كمونيست را غيرقانوني اعلام كردند.
در روسيه، دادگاه رسيدگي به قانون اساسي در تاريخ 8 آذرماه 1371، تصميم يلتسين را در غيرقانوني اعلام كردن حزب كمونيست فدراسيون روسيه غيرقانوني اعلام كرد و به حزب كمونيست فدراسيون روسيه حق داد كه اموال منقول و غيرمنقول خود را بازپس بگيرد و فعاليت آزاد و قانوني خود را شروع كند.
حزب كمونيست روسيه در 11 فروردين 1372 آغاز نوين خود را با 000/600 عضو در وزارت دادگستري روسيه به ثبت رسانيد و كنگره اوّل خود را تشكيل داد.
در «بلاروس» هم، وزارت دادگستري تصميم «شوشكويچ»، خائن شماره دو را، در مورد غيرقانوني اعلام كردن حزب كمونيست، غيرقانوني اعلام كرد و فعاليت حزب كمونيست آغاز شد.
در 26 ژانويه 1993 (6 بهمن 1371) شوراي عالي بيلوروسي با 209 رأي برابر 29 رأي «الكساندر شوشكويج»، رئيس جمهور را به اتهام فساد از مقامش خلع و بركنار كرد. او اولين خائن از گروه سه نفري بود.
پس از بلاروس پارلمان اوكراين هم در 27 مهرماه 1373، فرمان لئونيد كرافچوك، خائن شماره دو را دربارة غيرقانوني دانستن حزب كمونيست، لغو كرد و حزب كمونيست اوكراين با 000/100 عضو به عنوان بزرگترين حزب اوكراين فعاليت علني خود را آغاز كرد.
در انتخابات رياست جمهوري، كرافچوك، شكست سختي خورد و در انتخابات پارلمان، حزب كمونيست، به عنوان نيرومندترين حزب، بيشترين كرسي را به دست آورد. به اين
ترتيب، دو نفر از سه نفر خائن منحل كننده اتحاد جماهير شوروي، به عاقبت [عملكرد] خود رسيدند. وضع يلتسين هم در روسيّه، به مرحلهاي رسيد كه حتي نزديكترين هوادارانش هم به انتخاب مجدّد او در سال 1996 ترديد دارند،(1)به رغم پشتيباني مادي و تبليغاتي كشورهاي اروپاي غربي، آمريكا و ژاپن از يلتسين هم او در برابر رهبر حزب كمونيست روسيه گنادي زوگانف بطور محسوس عقب مانده است.
در انتخابات دوم دوماي روسيه حزب كمونيست در روسيه با به دست آوردن 150 كرسي از 450 كرسي به بزرگترين حزب در دوما مبدل شد و توانست مقام رئيس مجلس و بيش از نيمي از مسئوليتهاي مهم مجلس را در دست گيرد. اكنون هيچ قانويي نميتواند دردوماي روسيه بدون موافقت حزب كمونيست و احزاب و گروههاي متحدش (مانند حزب كشاورزان...) به تصويب برسد.
در ديگر كشورهاي سوسياليستي هم وضع همينطور است. در دومين انتخابات مجلس در 15 سپتامبر 1993،احزاب راست و پشتيبان «لخوالسا» رئيس جمهور، با شكست سختي روبرو شدند و حزب دموكراتيك نيروهاي چپ، مقام دوّم و حزب دموكراتيك نخستوزير، هوادار لخوالسا، تنها ده درصد آراء را به دست آورد و رهبر حزب كمونيست، به رغم ناخشنودي عميق لخوالسا، مأمور تشكيل دولت شد.
همانطور كه ميدانيم در انتخابات رياست جمهوري لهستان كه در سال 1995 انجام گرفت «لخوالسا» به رغم دخالت آشكار و علني كليساي كاتوليك و رسانههاي گروهي كشورهاي غربي شكست مفتضحانهاي خورد و رهبر حزب سوسياليست لهستان كه باني حزب كمونيست است (در گذشته هم حزب كمونيست با نام حزب سوسياليست كار ميكرد) به مقام رياست جمهوري دست يافت.
پس از لهستان، نوبت به مجارستان رسيد، در انتخابات ارديبهشت 1373 كه برابر با 17 مي 1994 بود، در برابر چشمهاي حيرتزده سياستمداران غرب، حزب سوسياليست مجارستان، مقام اوّل را به دست آورد و رهبر آن، مأمور تشكيل دولت شد.
پس از مجارستان، نوبت به بلغارستان رسيد كه در آخرين انتخابات، به رغم شديدترين تبليغات نيروهاي راستگرا، كه امكانات عظيم مالي در اختيار داشتند و نيز به رغم تبليغات
1) ـ يلتسين در انتخابات سال 1996 بار ديگر به رياست جمهوري روسيه برگزيده شد.
گسترده رسانههاي گروهي غرب، حزب سوسياليست بلغارستان، يعني همان حزب جانشين حزب كمونيست بيشترين آراء را به دست آورد و رئيس جمهور مرتجع آن كشور مجبور شد رهبر آن حزب را مأمور تشكيل دولت جديد كند. در بلغارستان حزب سوسياليست در مجلس هم اكثريت مطلق را به دست آورد.
س: حالا اگر فرض كنيم كه حزب كمونيست موفق شود كه اكثريت مجلس روسيه را به دست آورد اوضاع برميگردد به همان وضع اتحاد شوروي سابق؟
ج: نه، مسلماً به آن وضع برنميگردد. زيرا، نخست اين كه روسيه، يك كشور چند حزبي است. دوم اين كه، شيوههائي كه در دوران تكحزبي گذشته در اتحاد شوروي حكمفرما بود در جامعه كنوني روسيه و ديگر جمهوريهاي شوروي، سابقة مناسبي ندارند.
سوم اين كه، اگر هم، ديگر جمهوريهاي جامعه مشتركالمنافع به هم آميختي وسيع با روسيه و يكديگر، كه تنها راه بيرون آمدن همه آنها از بحران مرگآور كنوني است، رأي دهند، باز هم، دستكم در آينده نزديك، يكپارچگي مطلقي كه در دوران اتحاد جماهير شوروي وجود داشت قابل تجديد نيست و چهارم اين كه همانطور كه در جمهوري خلق چين و جمهوري دموكراتيك ويتنام و جمهوري سوسياليستي كوبا ميبينيم در مناسبات، روسيّه با كشور خودمان در زمينه ساختمان نيروگاه اتمي بوشهر و چندين نيروگاه اتمي ديگر، هر روز از طريق راديو و رسانههاي ديگر ميخوانيم و ميشنويم كه مقامات آمريكايي با تمام نيرو، به روسيه فشار ميآورند كه دست از همكاري با ايران بردارد.
امّا روسيّه، هم به دليل سود اقتصادي اين معامله و هم تحت فشار افكار عمومي مردم كه خواهان ايستادگي در برابر زورگوييهاي آمريكا هستند، مجبور است در برابر فشار آمريكا، ايستادگي كند و به رغم آن، ايران را متحّد استراتژيك روسيّه بشناسد.
س: من اين را ميپذيرم ولي شما مسايلي چون سرخوردگي و يأس را به حساب نميآوريد.
ج: سرخوردگي و يأس گذرا است و در تحوّلات اجتماعي، به سرعت زياد گسترش مييابند. در سالهاي 1355 تا 1357 در ايران، چنين بوده است. اكنون هم باز، يك وضع بحراني نيرو ميگيرد كه محصول اشتباهات بزرگي است كه در سالهاي اخير صورت گرفته است و اگر براي رفع بحران، اقدام جدي نشود، بعيد نيست كه به يك انفجار تبديل شود و قطعاً چنين انفجاري يك انفجار كور خواهد بود. سركوب انفجار كور، براي مدّت زمان
كوتاهي، آرامش برقرار ميكند ولي ماده انفجاري را به مراتب، نيرومندتر و خطرناكتر خواهد كرد. از نظر من، نيروهاي ارتجاعي در كشور، چندان هم ضعيف نيستند. درست است كه تشكيلات ندارند ولي ميتوانند در لحظات حساس، خطرناك شوند. در حدود يك و نيم ميليون نفري كه به كاشاني، رأي دادند آن هم در برابر جناب آقاي خامنهاي، بايد به طور جدّي مورد توجه قرار گيرد.
س: فكر ميكنيد سلطنتطلبها رأي دادهاند؟
ج: حتماً همه آنها رأي دادند، من ترديد ندارم. مظفّر بقايي كه شخصاً نيرويي نداشت. ملّيگرايان هم به احتمال بسيار زياد به او رأي ندادند. حال سلطنتطلب يا غيرسلطنتطلب، مسلماً مخالفين راستگراي رژيم به او رأي دادند.
سياست تعديل اقتصادي و حركت به سوي بازار آزاد، به سرمايهداران و دلالان امكان داد كه با غارت دار و ندار تودههاي ميليوني مردم، سرمايههاي عظيمي به دست آورند. پيآمد منفي اين سياست، اثرات بسيار بدي بر اكثريت عظيمي از تودهها گذاشته است. اين ناخشنودي و نيز تبليغات رسانههاي گروهي كشورهاي امپرياليستي و فعّاليتهاي زيرزميني همان مخالفين، ميتواند پيامدهاي خطرناكي به بار آورد.
جمهوري خلق چين در سالهاي اخير، با يك برنامهريزي بسيار حساب شده، موفقيّتهاي چشمگيري در تمام جهان به دست آورد. باوجوديكه در پي نداشتن منابع مهم نفت و گاز، امكانات چين از لحاظ پشتوانه ارزي، براي توسعه، به مراتب كمتر از ايران است. بايد ديد كه چينيها، برنامه خود را چگونه تحقق ميدهند.
هر 6 ماه كليه تصميمات گرفته شده و نتايج به دست آمده را مورد بررسي قرار ميدهند و با پيدا كردن نارساييها اشتباهات را تصحيح و اصلاح ميكنند.
س: ولي رسانههاي گروهي جهان دربارة تحوّل در روسيّه، نسبت به سمتگيري مورد ادعاي شما، خيلي بدبين هستند.
ج: به نظرمن اگر ما هر پديده اي را در روند تحولاتش در نظر بگيريم، ديد روشنتري خواهيم يافت.
يكي از مجلّات چاپ خارج از كشور، دربارة تحوّلات شوروي، با افراد مختلفي، ايراني و خارجي، صحبت كرده است، يكي از اين مصاحبهشوندگان، كه گمان ميكنم پل سوئيزي، باشد، فرد سياسي و سياستشناس برجسته و كمونيست معتقدي است. تحليل جالبي ارائه
داده كه بد نيست به آن اشاره كنم، پل سوئيزي، گفته است: بسياري از حرفهائي كه درباره گذشته اتحاد شوروي ميزنند ناوارد است... و در ادامه، مطرح ميكند كه: با در نظر گرفتن شرايطي كه اتحاد شوروي پس از انقلاب اكتبر داشت و با در نظر گرفتن دشواريهائي كه جنگ جهاني دوم براي شوروي به وجود آورد، يعني، بيست و سه ميليون نفر كشته و بيست ميليون معلول از دويست ميليون جمعيت و خرابي تقريباً كامل بخشي از سرزمين اروپايي شوروي و محاصره اقتصادي پس از جنگ، بيشتر اشتباهات استالين قابل بخشيدن است. دولت شوروي، هيچ راه ديگري جز راهي كه رفته، نداشته است. هر راه ديگري به سقوط قطعي اتحاد شوروي ميانجاميد.
البته اين اظهارنظر شامل كشتار عظيم نه تنها انتقادكنندگان، بلكه گروههاي عظيم بيگناه نميشود. دولت شوروي در برابر تهديد آمريكا با بمب اتمي، مجبور بود در كوتاهترين زمان، به اين بمب دست يابد. از خاطرات ساخاروف ديده ميشود كه گروه «كورچاتف» كار خود را با ابتدائيترين وسائل آغاز كردند و هم خود او و بسياري از همكارانش به دليل نداشتن ابتدائيترين وسايل ايمني، جان باختند. آمريكا عقيده داشت كه شورويها دست كم 10 سال وقت لازم دارند تا به ساخت بمب اتمي دست يابند. ولي دانشمندان ميهندوست و انقلابي، در برابر چشمهاي حيرتزدة غرب، در چهار سال، اولين بمب اتمي شوروي را آزمايش كردند. پيروزي در جنگ و در هم شكستن ماشين هولناك جنگي آلمان نازي و اين موفقيتهاي علمي و موفقيتهاي ديگر در بازسازي خرابههاي جنگ، دستاوردهاي فراموش نشدني مردم شوروي به رهبري حزب كمونيست آن كشور است.
شوروي بمب هيدروژني را يكسال پيش از آمريكاييها ساختند. اوّلين ماهواره اسپوتينك را به فضا فرستادند. كشوري بود كه فضانورد به فضا فرستاد. اوّلين كارخانه برق اتمي را درست كردند و نيز اوّلين زيردريايي اتمي را ساختند. روسيه در 1917 چه داشت؟ بيشتر دانشمندانش به آمريكا و به غرب رفته بودند.
س: آيا اين نظر كه آلمانها به دنبال اتّحاد با شوروي بودند، درست بود؟
ج: آلمانها ميخواستند در مقابل آمريكا، با روسيّه كنار بيايند. ارتباطاتي هم در دوران بعد از انقلاب، بين آلمان و روسيّه وجود داشت، اين علاقه به همكاري، سابقة تاريخي دارد. .ولي اين تصوّر كه دانشمندان آلمان به پيشرفتها و دستاوردهاي شوروي كمك كردند افسانهاي است ساخت بنگاه تبليغاتي «وال استريت».
س: آيا آلمانيهايي هستند كه خواستار كنار آمدن با روسيّه باشند؟
ج: من خيال نميكنم. آلمانيها، الآن فقط با يلتسين، كه روسيّه را به ذلّت كشانده است، موافقند نه با كساني كه تفكّر چپ دارند. آنها نميتوانند با نيروهاي چپ و روسيّه بسازند. دشمني اصلي جبهه سرمايهداري جهاني، به رغم اختلافات دروني، افكار سوسياليستي است. آلمان امروز، خواستار يك روسيّه بيجان و بيخطر است.
س: تحوّلات مجارستان براي من، پديدة جالبي است، حزب حاكمي كه 61% آراء را در انتخابات اوّل داشت، در انتخابات سال گذشته، تنها 11% آراء را به دست آورد.
ج: همان طور كه گفتم، اين يكي از جالبترين پديدههاي دوران اخير است. حزب سوسياليست مجارستان، در گذشته هم، همين نام را داشت ولي همان حزب كمونيست بود. نه تنها در مجارستان، بلكه حتي در ايتاليا هم كمونيستها به پيروزي عظيمي دست يافتند.
تمام ارتجاع، فاشيستهاي نوپا و پاپ، دست به يكي كردند تا به موفقيّت برسند، امّا با اين همه، در انتخابات دو سال پيش توانستند 53 درصد آراء را به دست آورند و نيروهاي چپ مترقّي توانستند، 46 درصد آرا را به دست آورند. در انتخابات ماه مه 95 شهرداريها، كمونيستها موفّق شدند كه پيروزي عظيمي به دست آورند.
در بسياري از شهرهاي ايتاليا، شهرداريها در دست كمونيستها است. در انتخابات اوّل سال 1996 ايتاليا جبهة چپ ميانه كه بخش مهمي از كمونيستها در آن شركت دارند به پيروزي رسيد و مأمور تشكيل دولت جديد شد. حزب مستقل كمونيست 10 درصد نمايندگان سنا را در دست دارد و از اين جبهه كه برنامة مترقي دارد پشتيباني ميكند. اين پشتيباني براي تأمين اكثريت در پارلمان صورت گرفته است. برنامة اين جبهه بسيار جالب و نشاندهندة مطالبات اكثريت مردم ايتاليا است، دربارة اين برنامه چنين ميخوانيم:
رم ـ پيروزي چپها در انتخابات سه روز پيش ايتاليا اخبار رسانهها را در سراسر جهان به خود اختصاص داده بود و از اين تغييرها چنين برميآيد كه مردم ايتاليا با دادن آراء خود به چپگراها در حقيقت مخالفتشان را با سياست اقتصادي بازار آزاد كه از طرف آمريكا تشويق ميشود و در كشورهاي مختلف به وسيعتر شدن هرچه بيشتر شكاف ميان غني و فقير انجاميده است، نشان دادهاند...
به موجب اين تغييرها چپها كه بيش از پنج دهه با زور و پول آمريكا از دستيابي به قدرت بازداشته شده بودند از فرصتي كه به دست آوردهاند نهايت استفاده را خواهند برد تا
وحشت «خطر سرخ» را از ذهن مردم كه سالها بوسيلة دستگاههاي تبليغاتي آمريكا و غرب در آن نقش بسته است بزدايند...
چپهاي ايتاليا كه برندة انتخابات شدند اعلام كردهاند كه: دستمزدها را با درصد بالا رفتن هزينة زندگي تطبيق خواهند داد از حجم هزينهها و دستگاههاي دولت خواهند كاست و براي تأمين هزينههاي عمومي نرخ ماليات بر درآمد ثروتمندان رديف اوّل را بالا خواهند برد... برنامههاي كمك رفاهي دولت را وسعت خواهند بخشيد.
«رويتر در ارزيابي، اين نخستين پيروزي كمونيستها را در اروپاي غربي حادثهاي مهم براي تمامي اروپا خوانده است. ...» نقل از روزنامه همشهري
به اين ترتيب، من خيال ميكنم مجموعه اين جريان تأمّلبرانگيز است. اگر به مجموعه رشد جريان چپ در آمريكاي لاتين هم نگاه كنيم درمييابيم كه در همهجا، نيروهاي چپ، در حال پيشروي هستند.
س: به نظر شما، وضع كنوني كشورمان چه طور است؟
ج: ميدانيد كه من تماس زيادي با مردم ندارم، آنچه كه ميخوانم يا ميشنوم، دوگانه و متضّاد است، امّا از اظهارات مسئولين كشور، چنين فهميده ميشود كه همه چيز درست است و در روند پيشرفت، مردم هم با درك اين مطلب كه تحمّل اين سختيها و محروميّتها، براي تأمين آيندهاي شكوفا و مرفه، ضروري است، دشواريها را تحمل ميكنند. ولي آنچه از لابلاي نوشتههاي روزنامهها و مجلّات و حتي در سخنرانيهاي برخي از نمايندگان هوادار دولت در مجلس درمييابم، اين است كه وضع چنين نيست.
به نظر من، واقعيّت اين است كه اقشار گوناگون مردم از كارگر گرفته تا روشنفكر و كشاورز و بخش وسيعي از اقشار متوسط و كارمندان و بدون ترديد ارتش چند ميليوني بيكاران، از وضع اقتصادي و سياسي موجود، به شدّت ناخشنود هستند و خواهان تغييرات جدّي در زمينههاي گوناگون زندگي اجتماعياند.
كارگران و به ويژه كارگران صنعتي، مصرّانه خواستار آزادي براي تشكيل اتّحاديه صنفي خود هستند همانطور كه بازرگانان و سرمايهداران از اين امكان برخوردارند. قشر وسيعي از روشنفكران و ديگر اقشار جامعه نيز، خواستار آزاديهاي سياسي پيشبيني شده در قانون اساسي هستند. تشكيل احزاب و جمعيتهاي صنفي كه در قانون اساسي پيشبيني شده است و همچنين تشكيل انجمنهاي استاني و شهرستاني و شهري از راه انتخابات واقعاً آزاد،
خواست بخش وسيعي از اقشار گوناگون مردم است. من نميگويم كه به احزابي كه قانون اساسي جمهوري اسلامي را قبول ندارند، آزادي فعاليت داده شود. ولي دستكم، دادن آزادي فعّاليت، به گروههاي سياسي كه صادقانه، قانون اساسي را قبول دارند، ضروري به نظر ميرسد. امروز، سرمايهداري ايران، تا آن اندازه نيرومند شده است كه حتي از دولت كنوني، كه امكانات وسيعي را براي به دست آوردن سودهايي كلان در اختيار او گذاشته، راضي نيست و باز هم بر پايه قانون تغييرناپذير رژيم سرمايهداري كه در سراسر جهان، بدون تغيير، حاكم بازار است، يعني «سود حداكثر»، خواهد كوشيد كه در دورة آينده انتخابات با گمراه كردن مردم و با وعدههاي مردمفريبانه و در ظاهر انتقادي، نمايندگان مستقيم خود را در اكثريت كرسيهاي مجلس بنشاند.
اگر در زمان كوتاهي كه به انتخابات باقي مانده است،(1)آزاديهائي كه در بالا از آن نام برده شد تأمين نشود، پيروزي سرمايهداري بزرگ كشور، اجتنابناپذير خواهد بود. و اين درست همان چيزي است كه بانك جهاني، كه نماينده و «كارگزار» سرمايه بينالمللي است، خواهان آن است. در صورتي كه اين جريان رخ دهد، بايد فاتحه عدالت اجتماعي را براي آينده دور خواند.
س: درباره سياست خارجي ايران نظرتان چيست؟
ج: براي جمهوري اسلامي ايران، كه وضع كاملاً ويژه و منحصر به فردي در جهان دارد، سياست خارجي، يكي از پيچيدهترين مسائل است. با موضعگيري به شدت دشمنانه امپرياليسم آمريكا، به ويژه پس از بيرون رفتن اتحاد شوروي از ميدان سياست جهاني، و به تبعيت از او برخي ديگر از كشورهاي بزرگ و كوچك اردوگاه امپرياليستي، اين پيچيدگي چند برابر ميشود.
اين را هم بايد به عنوان يك واقعيت پذيرفت كه بيشتر كشورهاي در حال رشد جهان، يا مستقيماً به امپرياليسم غرب وابستهاند و يا در زير فشارهاي سنگين سياسي و اقتصادي امپرياليسم جهاني و به ويژه آمريكا قرار گرفتهاند. مانند: سوريه، ليبي، جمهوري خلق كره و كوبا.
مسئله ديگري كه بر سمتگيري سياست خارجي ايران، اثر جدي ميگذارد نياز اقتصاد
1) ـ مقصود، انتخابات سال 1376 است.
ايران از جنبههاي گوناگون به واردات كالا از كشورهاي اروپائي و ژاپن، و بهرهگيري از بازار آنان براي فروش محصولات غيرنفتي كشور است. ايران، حتي در امر فروش نفت و گاز هم با دشواريهاي جدي از سوي امپرياليسم خارجي روبرو است. تحريم هرگونه تجارت و در درجه اوّل تحريم خريد نفت از ايران، تازهترين يورش امپرياليسم آمريكا است.با در نظر گرفتن همه اين عوامل، به نظرمن سياست خارجي ايران بايد به موازات مناسبات «اجباري» با دنياي امپرياليستي، در درجه اوّل در گسترش مناسبات سياسي و اقتصادياش با كشورهاي مستقل از سياست امپرياليستها بكوشد. مثل جمهوري خلق چين، جمهوري سوسياليستي ويتنام، جمهوري دموكراتيك خلق كره، جمهوري سوسياليستي كوبا، جمهوريهاي آسياي ميانه و قفقاز، جمهوري هندوستان، جمهوري اوكراين و جمهوري فدراتيو روسيه، آن هم در چارچوبي كه اين كشورها، مستقل از فشار آمريكا، امكان عمل داشته باشند. همچنين ايران ميتواند با كشورهائي كه ضمن وابستگي جدي به دنياي امپرياليستي، دچار تضادهايي با اين زورگويان هستند، مانند برخي كشورهاي آمريكاي لاتين و كشورهايي از اروپاي شرقي و مركزي كه در دو سه سال گذشته نيروهاي چپگرا در آنجا به قدرت رسيدهاند، مناسبات سياسي و اقتصادي و فرهنگي خود را بيش از بيش گسترش دهد. اين است آنچه در مورد سمتگيري سياست خارجي ايران به نظرم آمد.
س: فكر نميكنيد كه اگر دولت به نيروهاي مخالف در درون ايران روي بياورد، اين، به تبعيت از نظريات آنان خواهد انجاميد؟
ج: چندي پيش راديو بيبيسي، در مورد نتايج انتخابات آفريقاي جنوبي و موفقيت كنگره ملي آفريقاي جنوبي با مهندس بازرگان مصاحبه داشت و به نظر من، مهندس بازرگان خيلي خوب صحبت كرد. او گفت: ما ميتوانيم از تحولات اخير در آفريقاي جنوبي دو درس عمده بگيريم درس اوّل، صبر و تحمّل است، قرآن كريم هم به ما گفته است كه در سختترين شرايط صبر كنيد. حوصله داشته باشيد. اوضاع تغيير پيدا ميكند و آنها هم همين كار را كردند. 27 الي 30 سال صبر كردند. 27 سالش را ماندلا و يارانش در زندان گذراندند. هيچ كس تصوّر نميكرد كسي كه 27 سال، زنداني بوده، امروز رئيس جمهوري آفريقاي جنوبي باشد.
درس دوم انقلاب، سياست نلسون ماندلا در ايجاد رفاقت و دوستي با همه، حتي با دشمنان و زندانبانان گذشته خود او است. كاري كه ما در ايران عكس آن را عمل كرديم،
يعني از اوّل انقلاب تا به حال، نه تنها با دشمنان كنار نيامديم و سعي نكرديم رفاقتي با آنها داشته باشيم و از نيروهايشان استفاده كنيم، بلكه دوستان را هم گروه، گروه كنار زديم.
س: شما خودتان هم معتقد نيستيد كه با دشمنان اتّحاد برقرار كنيم.
ج: درست است كه برخي از روشنفكران كه در كشور ما هستند با دشمنان ميهن ما همراهند و بخش كوچكي از آنها كه به خارج رفتهاند با بازماندگان رژيم گذشته همكاري ميكنند، امّا همه كه اينطوري نبودند. در اينجا و در اوّل انقلاب، بسياري از نيروهاي مختلف كه در جبهه واحدي عمل ميكردند و به قانون اساسي هم رأي دادند، طرد شدند.
كنگره ملّي آفريقا، با سفيدپوستان، يعني با همانهايي كه 30 سال با آنان جنگيدند آشتي كردند ولي چند گروه مسلمانهاي معتقد كه انتقاداتي داشتهاند، مانند نهضت آزادي، آيتالله منتظري و هواداران ايشان، جمعيّت روحانيون مبارز، اكثريت نمايندگان دورة سوم مجلس و كساني مانند مهندس موسوي كه 8 سال تمام مورد تأييد كامل امام بود، كنار گذاشته شدند. شما نگاه كنيد. آيا در ميان امام جمعههاي مساجد، بسياري از آنهائي كه در دوران شاه بودند، و به رژيم گذشته كرنش ميكردند و در انقلاب هم شركت نداشتند وجود ندارند؟
س: شما آنها را ميشناسيد؟
ج: نه! ولي ما شاهد دزديهاي برخي از آنان بوديم. وقتي كه آزاد بوديم آنها را ميديديم. حتي از يكي از آنها «رشوه» گرفتيم. يكي از رفقاي ما كه نفت فروش بود، ديد كه امام جمعه محل دارد پشت اتومبيل خودش را با جعبه هاي تخممرغ كه بايد ميان مردم پخش شود، پر ميكند. پيش او رفت و گفت. حاجيآقا هم او را ميشناخت. از آن روز به بعد، مرتب براي دوستانمان تخممرغ ميرسيد. اين مال آن وقت است. اكنون مسأله دزدي و رشوهگيري تا كجا رفته است؟ داستان بانك صادرات، داستان رئيس قسمت حفاري وزارت نفت با تمام همكارانش، دزدي كلان دار و دستهاي كه مسئوليت نوسازي آبادان را داشتند (رئيس كميته نوسازي و همكارانش). در روزنامهها هم جسته و گريخته از گسترش فساد در ادارات، گزارشهاي نگرانكنندهاي ديده ميشود. امپرياليسم آمريكا با تمام نيرو از اين موقعيت استفاده ميكند. شاه فهد چگونه با ايران رفتار كرد؟ با تمام تملقهائي كه ما از او گفتيم مانند «ايران و عربستان دو بال اسلام جهاني هستند!» فقط اعلاميه صادر كردن و فحش دادن كار را پيش نميبرد. كشورهاي عربي، يكي پس از ديگري زيرفشار، يا وعده و وعيدهاي آمريكا در جريان برقراري مناسبات با اسرائيل هستند. تركيه، «كشور مسلمان و دوست و برادر»، هر
روز مناسباتش را با اسرائيل تنگ تر ميكند. و بدون رودربايستي از ايران پيمان نظامي امضا ميكند كه تنها مادة اعلام شده آن اجازه پرواز شكاري بمبافكنهاي ارتش اسرائيل در تمام فضاي هوائي تركيه و امكان فرود آمدن در فرودگاههاي نظامي آن كشور است و به اين ترتيب هواپيماهاي نظامي اسرائيل قادر خواهند بود تمام مرزهاي شمال شرقي ايران را زير پا بگيرند و در صورت تصميم به حمله به ايران معلوم نيست كه موشكهاي دوربردشان تا كجا خواهد رسيد؟ پاكستان، مسئله كشمير را كه در آينده بسيار دور هم راهحلي ندارد، پرچم سياست خارجي خود كرده است.
تنها نتيجه اين سياست، كشته شدن پيدرپي مردم بيگناه است. در منطقه نزديك كشور ما، مسئله فلسطين به يك گره كور مبدل شده است. اكنون دهها سال است كه خلق فلسطين كه بافرهنگترين و بااستعدادترين خلقهاي عربزبان هستند، در آوارگي و دربدري و محروميت از همه حقوق انساني به سر ميبرند. فكر ميكنم شما هم ميپذيريد كه تا امپريالسيم در آمريكا و اروپا وجود دارد، از بين بردن كشور اسرائيل ممكن نيست، بلكه برعكس اسرائيل هر روز نيرومندتر و از لحاظ اقتصادي و فرهنگي پيشرفتهتر ميشود، و حتي اگر روزي سوسياليسم در دنيا پيروز شود تنها به افسار گسيختگي اسرائيل لجامزده خواهد شد. ولي كشور اسرائيل از بين نخواهد رفت. واقعبيني، مهمترين عامل در دستيافتن به سياست درست است.
من به مبارزان لبناني حق ميدهم كه تا روزي كه اسرائيل بخشي از كشورمان را اشغال كرده است با همه امكانات خود عليه اشغالگر بجنگند. ولي براي فلسطينيهاي ساكن بخش غربي رود اردن، كه از سال 1367 به اشغال اسرائيل درآمده است، هيچ اميدي حتي شايد براي چند نسل آينده نميبينم. من، موضعگيري رهبري روسيه را بهتر ميدانم.
س: يعني شما فكر ميكنيد كه براي فلسطين، راه ديگري وجود ندارد؟
ج: هيچ راه ديگري وجود ندارد. راه ديگر، ادامه همان كشتار است. هي بكشند و ترور كنند. چقدر از اينها كشته شده؟ چقدر فلسطيني كشته و آواره شده و در آوارگي جان دادهاند و به كشتن يكديگر دست زدهاند؟ گذاشتن واقعبيني در مقابل آرمانگرائي نادرست است. آرمانگرائي بدون توجه به واقعيات موجود و در حال تحول و امكانات واقعي به خيالپردازي مبدل ميشود.
س: واقعگرائي كه ميآيد آرمان را كنار ميگذارد.
ج: اين جور نيست. ما دو جور واقعگرائي داريم. يكي، تسليم به واقعيت است. يكي اين است كه ما آرمان داريم ولي سعي ميكنيم آرمانهايمان را با واقعيت كه غيرقابل تغيير است همساز كنيم. ديگر اينكه با در نظر گرفتن اين واقعيت و به رغم مشكلات تلاش خود را براي تغيير واقعيت موجود دنبال نمائيم.
س: آيا واقعگرائي ما را از شجاعت، و شهادت و شهامت دور نميكند؟
ج: نه دور نميكند. ببينيد، مثلاً فرض كنيم ما كمونيست هستيم. ولي در كجا؟ در يك جامعه عميقاً اسلامي، آرمان ما اين است كه روزي، تكامل اجتماعي و تحول اقتصادي و صنايع، همگام با رشد كمّي و كيفي طبقه كارگر و روشنفكران پيشرو و ساير زحمتكشان، تحول جامعه كنوني را به يك جامعه سوسياليستي، ممكن كند. و ما به پيروزي آرمان خود برسيم. ولي در شرايط كنوني، واقعگرا هستيم. يعني چه كار ميكنيم؟ تا حدودي كه به ما امكان ميدهد تابتوانيم به فعاليت ايدئولوژيك خودمان ادامه دهيم با وضع موجود كنار ميآئيم تا جايي كه شرايط اجتماعي اجازه ميدهد، گام به گام به كارگران آگاهي و روشنگري بدهيم و آنان را آماده كنيم تا در آغاز، براي حقوق صنفي و در گام بعدي براي حقوق سياسي خود مبارزه كنند. اين ميشود آرمانگرائي واقعبينانه. امّا اگر آغاز كنيم به پخش شبنامه و تهديد رهبران دولت به اينكه: «اگر تسليم نظريات ما نشويد، و به برقراري نظام سوسياليستي تن در ندهيد، ما شما را خواهيم كشت.» و براي نمونه هم چند بمب بسازيم و نه تنها مردم بيگناه، بلكه برخي از مهمترين افراد هيئت حاكمه كشور را بكشيم. آيا از اين راه نتيجه خواهيم گرفت؟
ما كه در كشور خودمان، تجربه مجاهدين خلق را با كشتار مركز حزب جمهوري اسلامي و آدمكشيهاي ديگر ديدهايم و پيآمدهاي دردناكش را براي جهان به اصطلاح «آرمانگرايان» شاهد هستيم! به نظر من، در همه مسائل مربوط به سياست خارجي، سياست داخلي، سياست اقتصادي و سياست فرهنگي، بايستي آرمانگرائي را با واقعبيني تركيب كرد تا به نتيجه عقلائي و درست رسيد.
س: شما فكر ميكنيد افرادي مثل فرخ نگهدار هم آرمان را كنار گذاشتهاند؟
ج: آنچه من درباره شخص فرخنگهدار ميدانم از مصاحبهاي است كه با راديو بي.بي.سي. انجام داده است و در آن گفته بود كه او اكنون هوادار رژيم اقتصادي و سياسي انگلستان است.
س: در آنجا ديگر از حزب سوسياليست طرفداري نميكنند فقط حزب كارگرش هنوز مدنظر است.
ج: احتمالاً از سياست «حزب كار» انگلستان كه در ايران نادرست آن را حزب كارگر مينامند، پشتيباني ميكند ولي واقعيت اين است كه ميان سياست حزب محافظهكار و حزب كارگر مانند ديگر كشورهاي اروپائي (در فرانسه حزب سوسياليست و احزاب گليست و در آلمان حزب سوسيال دموكرات و حزب دموكرات مسيحي) اختلاف زيادي وجود ندارد و يا اگر بخواهيم اصطلاحي را كه خليل ملكي براي موضعگيري دكتر مصدق در موضوع درخواست تشكيل شركت ملي نفت ايران و شوروي گفته بود، به كار ببرم بايد بگويم كه «اينها همه سر و ته يك كرباسند.»
س: شما به اينها هم اميد نداريد؟
ج: نه.
س: يعني آرمان را كنار گذاشتهاند؟
ج: بله، آنها همهشان كنار گذاشتهاند. تنها گروهي كه آنجا هنوز آرمانگرا است،همان گروه راه كارگر است كه گروه خيلي كوچكي است. همانطور كه گفتم، احتمالاً در كنفرانس چندي پيش در لندن، با گروههاي هممسلك ديگر «اتحاديه چپ كارگريش را پايهگذاري كرده است.»(هفته آخر 1373)
س: سؤالات، همين بود، شما خودتان چيزي آماده نداريد؟
ج: من، چيزي آماده ندارم، ولي خواهش ميكنم باز هم همديگر را ببينيم. چون ميتوانم چيزهاي جديدي را به اين مطالب، اضافه كنم. مثلاً ارتباط بقايي با شاه، برخلاف آنهايي كه مدعي هستند اين ارتباط از سي تير، شروع شده، من سند بسيار جالبي دارم كه اخيراً در اختيارم گذاشته شده، و نشان ميدهد كه بقايي از سال 1328، رابطه بسيار نزديك و صميمانه با شاه، داشته است.
س: شما هم مطلب را خواندهايد؟
ج: بله، خوانده و يادداشتبرداري كردم.
س: حالا نظرتان چيست؟
ج: نظر من اين است كه اين سند، خيلي افشاگرانه است. مظفر بقايي در اين سند، خيلي چيزها را نفي كرده، مثلاً گفته كه من در قتل افشار طوس دخالت نداشتهام و از اينكه خطيبي
كه دوست من بوده و از بچگي او را ميشناختم، در اين كار دخالت داشته، خيلي متأسفم. ولي من به هيچوجه در اين جريان، دخالت نداشتهام.
من در كتاب خاطراتم گفتهام كه ارتباط بقايي با آمريكاييها و انگليسيها، برميگردد به سالهاي قبل از سي تير.
س: بقايي و ملكي، چهطور همديگر را پيدا كردهاند؟ آيا آنها را به هم معرّفي كردهاند؟ يا نه؟
ج: اينطور به نظر ميرسد كه آلاحمد، اين دو نفر را به هم معرّفي كرده است.
ولي قدر مسلّم، ملكي با آشنايي كه با موضعگيري سياسي بقايي داشته، آمادگي لازم را براي چنين آشنايي، داشته است. گرچه بقايي، چنين چيزي را نمينويسد، خودش ميگويد:
«يك كسي مقالاتي را به يكي از پادوهايش ميداد تا براي چاپ بياورد، چون اين مقالات ضدتودهاي بود، گفتم بالاخره اين آقا را بياور تا ما هم بشناسيم. او كه آمد ديديم خليل ملكي است. اين هم در همان اوان بود.»
س: پيشنهاد اسم حزب زحمتكشان از چه كسي بود؟
ج: بقايي ميگويد خليل ملكي، پيشنهاد داد كه اين حزب را «حزب زحمتكشان ملّت ايران» بناميم تا توده مردم را جذب كند، چون اين نام، هم جنبه تودهاي دارد و هم جنبه ملّي.
س: خليل ملكي، چه نقطهقوّتي در مظفر بقايي ميبيند كه با او همكاري ميكند؟
ج: در درجه اوّل، جنبه ضدتودهاي و ضدشوروي بودن بقايي، و افزون بر اين، موقعيّت آن زمان بقايي كه از مجلس پانزدهم، شهرتي پيدا كرده بود و نيز امكانات وسيعي كه بقايي در آن موقع، با كمك مالي آمريكائيها از آن برخوردار بود. مثل كلوپي وسيع و با آبرو، و امكانات مالي وسيعي براي چاپ و نشر و...
س: آيا اين مطلب، در جايي آمده است؟
ج: بله، در سندي كه از آن ياد كردم، اين مطلب وجود دارد و جالب اين است كه در اين خاطرات، بقايي، نوشتههاي احمد ملكي را تكذيب نميكند. بلكه اسم او را ميآورد كه آدم مهمي بود. ولي نوشتههاي او را تكذيب نميكند. برعكس، ميگويد كه من با آقاي دوهرو و آمريكائيهاي ديگر، چندين ملاقات داشتم. همهچيز را تأئيد ميكند فقط ذكري از پول گرفتن براي تشكيل حزب و اجير كردن چاقوكشها، به ميان نميآورد. ولي از ساير گفتههاي او به روشني ديده ميشود كه يكباره از وضع بسيار محقر و مالي به امكانات وسيعي دست مييابد.
تنها دروغي كه ميگويد، اين است كه ميگويد يك روز دكتر فاطمي به من تلفن زد كه چند نفر از اين آمريكاييها به منزل من ميآيند و خوب است كه شما هم بيائيد آنجا. اين مطلب، دروغ است. چنين چيزي در خاطرات احمد ملكي هم نيست. فاطمي، دعوتي از آمريكاييها، نميكرد.
س: حسين مكّي، رابطهاش با مظفر بقايي چهطور بود؟
ج: حسين مكّي با بقايي، هم رقيب بود و هم در تمام جريانات، همكار. اين دو نفر با هم، همعقيده بودند.
س: ولي حسين مكّي، سعي ميكند بقايي را از خودش جدا كند!
ج: خوب، به اين خاطر كه او خودش را بالاتر از بقايي،ميدانست. او، هم مانند بقايي ميخواست، نخستوزير بشود. افزون بر اين، بقايي به مراتب بيش از مكي بيآبرو و رسوا شده است.
س: مكي ميگويد كه به دكتر مصدّق، نزديكتر بوده.
ج: اينها، از سي تير، شروع كردند به مخالفت با دكتر مصدّق. در تمام اسنادي كه در طرف آمريكاييها منتشر شده، مكّي، بقايي، حائريزاده، كاشاني و آزاد از مدتي پيش از 30 تير به صورت غيرعلني و پس از 30 تير كمكم كاملاً آشكار مخالف مصدّق بودند و تا آخرش هم همين رويّه را داشتند. بهترين دليل آن عكسي است كه اين افراد با سپهبد زاهدي در روز 31 مرداد، يعني دو روز بعد از كودتا، برداشتهاند و در روزنامه شاهد به چاپ رسيده است.
س: ولي بقايي، بازداشت هم بوده.
ج: اين ماجرا را خودش ميگويد، امّا درستي آن، از طرف هيچ مقامي و سندي تأييد نشده است، بايد روزنامههاي آن ايّام را ديد.
س: بعضيها ميگويند كه دكتر مصدّق قصد نداشته تا ديگر به مقاومت ادامه دهد، براي چه؟
ج: با چه چيزي مقاومت بكند؟ او امكاني براي مقاومت نداشته او تا لحظه آخر نميدانسته كه همه فريبش ميدهند. همه به او خيانت كردند.
س: واقعاً به اين نتيجه رسيديد؟
ج: اين حتمي است، در اين ترديدي ندارم.
س: ولي حرف كودتا از دو ماه پيش از آن سر زبانها بود!
ج: بعد از شكست كودتا در 25 مرداد و فرار شاه هم، همه نزديكانش مانند دكتر فاطمي، دكتر شايگان و خود مصدق مطمئن بودند كه كودتا با شكست قطعي روبرو شده است اين شكست به مراتب سختتر از شكست سيام تير 1331 و كودتاي نافرجام شهريور، مهر 1331 و كودتاي نافرجام 9 اسفند 1331 بود.شاه در اينباره، دخالتش در تدارك كودتا علني شد و فرار كرد.
سرهنگ نجاتي نوشته است: «ظهر روز 28 مرداد، چند تن از افراد سازمان افسران ناسيوناليست متوجه توطئه ميشوند و درصدد بر ميآيند تا ديگران را جمع كنند. سرهنگ طاهرقنبر، با اتومبيل جيپ خود، به جمعآوري افسران طرفدار دكتر مصدّق ميپردازد. امّا هيچكدام نبودهاند. او تا ساعت 3 بعدازظهر، تنها موفّق ميشود چهار نفر ديگر را از خانههايشان، جمع كند: سرهنگ علي تراب تركي، سرهنگ غلامرضا نجاتي، سرهنگ خلبان منصور به نگار، سروان خلبان حسين هاشمي. اين گروه پنج نفره، كه تنها سلاحشان، اسلحه كمري بوده، به در خانه دكتر مصدّق رفته و ازدحام جمعيّت كودتاچي را مشاهده ميكنند. ما قطرهاي، در مقابل دريا بوديم و چون تاب مشاهده آن وضع شرمآور را نداشتيم، با اندوه و احساس سرشكستگي، محل را ترك كرديم.»(1)
س: به نظر شما اين مسايل كمي دور از ذهن، به نظر نميآيد؟ يك سياستمدار كار كشته كه سنّي از او گذشته و روابط جهاني را ميشناخته، چهطور چنين جرياني را نميديد و در برابر آن دست روي دست گذاشت؟
ج: ميگويند، او به كساني اعتماد ميكرد كه با كودتاچيان رابطه داشتند.
س: علّت اعتمادش چه بود؟ مگر مشاور درست و حسابي نداشت؟
ج: گناه از مشاوران خوب او نبود، دكتر مصدّق، اعتقاد فراواني به نظرها و تصميمهاي خود داشت و در اكثر موارد، نظراتش را به نزديكان سياسياش، تحميل ميكرد و مشاوران هم با احترام ژرفي كه برايش قائل بودند، گرفتار شرم ميشدند، تنها حزب توده ايران بود كه مسايل را بدون رو دربايستي ميگفت.
حزب توده هم، خود ناپختگيهاي زيادي داشت و جداي آن با مشكلات بسياري روبهرو بود. از جمله، به علّت مخفي بودن فعّاليت، تا خبري از طريق شبكه و يا چند ديدار خياباني به ما برسد، زمان زيادي طول ميكشيد. خود من با تلفن به او پيشنهاد كردم كه افسران مورد
1) ـ مجلّه ايران فردا، سال اوّل، شماره دوّم، مرداد و شهريور 1371.
اعتماد شما، مطمئن نيستند و ما افرادي را كه بتوانند از شما دفاع كنند، در اختيار داريم و شما ميتوانيد واحدهاي نظامي را به دست آنها بسپاريد، او جواب داد كه همه اينها به من وفادار هستند.
س: اين مطلب را آقاي كاشاني هم، با او مطرح كرد و او به ايشان هم همين جواب را داد كه من به پشتيباني مردم مستظهرم.
ج: حيرتآور است كه شما باز هم به اين نامة ساختگي مظفر بقايي و حسن آيت و فرزندان كاشاني، استناد ميكنيد!
س: نه، منظورم نوع نگرشي است كه او نسبت به نزديكان خودداشته و بر اين باور بوده كه مردم، مانند 30 تير، از او حمايت خواهند كرد. امّا ديديم كه چنين نشد.
ج: خوب، شما بگوئيد قدرت شاه در سالهاي 1320 تا 1330 چه بود؟ قدرت شاه در آن سالها، اكثريت مطلق فرماندهان ارتش، گروهبانها و تمام مالكين و همه پولدارها و سرمايهداران بود. چون كادر هيئت حاكمه، قوي بود. امثال جمال امامي و همه وكلاي شهرستانها، آنجا بودند. دهقانان كه قادر به انجام كاري نبودند. ارتش هم طرفدار شاه بود، مثلاً فرمانده لشكر تبريز، سرلشكر اسماعيل رياحي، پسرعموي سرتيپ رياحي، رئيس ستاد بود. راديو تبريز هم زودتر از تهران، شعار زنده باد شاه را سر داد.
دربارة نفوذ دكتر مصدّق، بدنيست به صحبتهاي دكتر فاطمي در گفتوگو با نمايندگان جمعيّت ملّي مبارزه با استعمار پس از 30 تير توجه كنيم. اخيراً نقدي بر كتاب خاطراتم نوشته بانو «فريده خلعتبري» به دستم رسيد كه در آن ضمن تكرار همان لاطائلات و اتّهامات فريدون كشاورز، انورخامهاي و نصرتالله جهانشاهلو، نقلقول هايي هم از فردي كه با نام مستعار «مكري» آورده كه بسيار جالب است.
از نوشتههاي آقاي مكري برميآيد كه عضو هيئت مديره جمعيّت ملّي مبارزه با استعمار بوده است مطالب زير از بخش مربوط به تلاشهاي حزب براي نزديكي و گفتوگو با دكتر مصدّق و يارانش، نقل شده است:
جناح ديگر بر آن بود كه بايد از اوضاع مساعدي كه قيام مردم و بازگشت پيروزمندانه دكتر مصدّق به قدرت فراهم آورده است، بهره گرفت و تيشه را به ريشه زد و رژيم سلطنتي را برچيد. همين اعتقاد بود كه دكتر فاطمي و امثال او را با وجود آن كه تا قبل از سي تير، به شدت با حزب توده مبارزه ميكردند، بعد از سيام تير ماه به نشست و برخاستهاي
پنهاني و قرار و مدارهاي سياسي با رهبران حزب توده، ترغيب ميكرد.
ملاقاتهاي نمايندگان جمعيّت با مصدّق تكرار شد. خلاصة مذاكرات هر جلسه ملاقات را، نويسنده اين سطور، در همان روز، براي هيئت اجرائيه حزب، ارسال ميداشت.
به جز آقاي دكتر مصدّق، با ديگر سران جبهه ملّي، از جمله آقايان مهندس رضوي، دكتر شايگان، دكتر كريم سنجابي، دكتر عبدالله منظمي، خسرو قشقايي، مهندس حقشناس و مهندس حسيبي نيز ملاقاتهايي داشتيم.
براي ملاقات با دكتر فاطمي، از سوابق آشنايي آقاي احمد لنكراني با ايشان، استفاده شد، براي اوّلين بار، سه نفر از اعضاي هيئت مديره، به اتّفاق آقاي رحيم نامور و احمد لنكراني به ساختمان وزارت خارجه رفتيم و ايشان را در اتاق كارشان، ملاقات كرديم. نويسندة اين سطور بايد صادقانه اعتراف كند كه تا قبل از اين ملاقات و آشنايي،قضاوت ذهني مثبتي در مورد دكتر فاطمي نداشت ولي پس از نخستين ديدار، علامت سؤال بسيار بزرگي در ذهنش نقش بست.
دكتر فاطمي خيلي خودماني، ما را پذيرفت و به دقّت به حرفهاي ما گوش داد. محور گفتگوهاي ما، توطئههاي دربار و مخاطراتي بودكه از جانب امپرياليسم، كل جنبش و دستاوردهاي آن را تهديد ميكرد. و بهترين راه حلّ براي مقابله اين خطر، اتّحاد همه نيروهاي موجود در صحنه، اعم از نيروهاي چپ و هواداران دكتر مصدّق بود و ما براي تحقّق اين اتّحاد عمل تلاش ميكرديم.
دكتر فاطمي پس از آنكه به دقّت به حرفهاي ماگوش داد، بدون هيچگونه سياست مآبي، باكمال خلوص نظرياتش را بيان كرد و ما دريافتيم كه او از مطرح كردن آنچه كه ميانديشد، ابايي ندارد.
خلاصة نظريات او اين بود كه دستگاه حاكم در اختيار دكتر مصدّق و همكارانش نيست و هر لحظه، اين خطر هست كه تكاني رخ دهد و آقايان به بيرون از هرم، پرت شوند. با شنيدن اين حرفها و احساس جو يكرنگي در مذاكره، صحبتمان گل انداخت.
او آگاهانه و با واقعبيني، اوضاع سياسي و نيروهاي موجود در صحنه را ارزيابي ميكرد و نتيجه ميگرفت كه نقش نيروهاي چپ در برهم زدن توطئههاي امپرياليسم، نقشي اساسي و تعيينكننده است و به همين جهت گاه با انواع و اقسام كنايهها و استعارهها و گاه با صراحت، ما را به هوشياري و آگاهي روزافزون براي مقابله با توطئههاي دربار و امپرياليسم تشويق
ميكرد.
او ما را از اين توّهم برحذر ميداشت كه گويا نيروهاي عمدهاي غير از نيروهاي متشكّل خود ما در اطراف مصدّق وجود دارد.
يك مورد ديگر از تحليل درباره شكست نهضت و كودتاي 28 مرداد اظهارنظر دكتر صديقي است. حداقل او كارآيي ساير هواداران را به طور منطقي، زير سؤال ميبرد.
س: يعني شاه، متكّي به ارتش بود كه موفّق به انجام اين كار شد؟ مگر درطول اين 12 سال (20 تا 32) ارتش در جامعه منزوي نبود؟
ج: ببينيد، جامعه كه در مقابل نيرويي نداشت. در تمام ارتش گروه كوچكي از افسران ردههاي متوسط هوادار دكتر مصدق بودند. اين جريان افسران طرفدار مصدّق، بهترين توضيح براي اينهاست. در اسفند 1329 است كه مصدّق به اينها اعتماد پيدا ميكند و قبول ميكند كه به افراد شوراي فرماندهي، پستهاي مهمّ بدهد.
اين سازمان افسران ناسيوناليست هم، مدّتها پيش از 28 مرداد از هم پاشيده شد، علّت آنرا سرهنگ نجاتي توضيح داده است؛ سرهنگ نجاتي درباره اين گروه مينويسد: «گروه افسران ناسيوناليست»
اين گروه همزمان با نخستوزيري مصدق بوجود آمد، يعني اواخر سال 1330 اهداف اين گروه عبارت بودند از:
ايجاد حكومت دموكراسي براساس قانون اساسي.
گرفتن اداره و فرماندهي نيروهاي مسلح كشور(ارتش، ژاندارمري، شهرباني) از شاه و واگذار كردن اداره و مسئوليت نيروهاي مزبور به دولت قانوني.
مبارزه با فساد در ارتش وسازمانهاي انتظامي از طريق تصفيه و پاكسازي عناصر ناصالح به خصوص در درجات سرتيپي به بالا، به وسيله كميسيونهائي كه اعضاء آنها توسط افسران مختلف انتخاب شوند.
پشتيباني از نهضت ملّي و دولت دكتر مصدق.
متعاقب خنثي شدن توطئه 9 اسفند 1331، كه طراح اصلي آن محمدرضا شاه بود، تغييراتي دركادر فرماندهي ارتش و سازمانهاي انتظامي به عمل آمد، سرتيپ تقي رياحي به رياست ستاد ارتش، سرتيپ محمد اميني به فرماندهي ژاندارمري كل كشور و سرتيپ محمود افشار طوس به رياست كل شهرباني منصوب شدند.
اين سه تن، از اعضاي شوراي فرماندهي افسران ناسيوناليست بودند. فرماندهان پنج تيپ پادگان تهران را افسران قسم خورده سازمان، افسران ناسيوناليست ايران به عهده گرفتند.
انتخاب سرتيپ رياحي به رياست ستاد ارتش در سطح شوراي فرماندهي و نيز از سوي برخي از افسران عضو سازمان كه خود را براي مقامات فرماندهي و اداري نسبت به ديگران ارجح ميدانستند، مورد بحث و گفتوگو و اعتراض قرار گرفت. در دوراني كه حفظ اتحاد و همبستگي براي مقابله با دشمن بيش از هر زمان ديگري ضرورت داشت، رقابت همين افسران، به خصومت و دشمني انجاميد.
در اين ميان دشمن با استفاده از امكانات خود از طريق تبليغ و تطميع، به پراكندگي افسران و تضعيف سازمان دامن زد. از اول فروردين 1332 اختلافات بين اعضاي شوراي فرماندهي تا آنجا بالا گرفت كه عملاً فعاليت شورا متوقف شد. ربودن و قتل سرتيپ محمود افشار طوس رئيس شهرباني در ارديبهشت 1332، به اعتبار سازمان و روحية افسران لطمه وارد ساخت. از اواسط تيرماه، سازمان افسران ناسيوناليست در سراشيبي فروپاشي افتاد و در روزهاي بحراني نيمه مرداد و نزديك شدن كودتا، سازمان عملاً متلاشي شده بود و افسران در روزهاي 28 و 27 مرداد، نظارهگر سركوب نهضت ملّي ايران بودند.
يك نمونة ديگر اظهارنظر دكتر صديقي است كه تا آخرين دقيقة 28 مرداد با دكتر مصدق بود.
او در گفتوگو با سرهنگ نجاتي چنين گفته است:
به نظر من خميرماية حركت 28 مرداد (منظور كودتاي 28 مرداد است) در سيام تيرماه 1331 آماده شده بود، زيرا همة مردم از كلية طبقات طرفدار دكتر مصدق بودند و از جان و دل او را ميستودند ولي خليل ملكي و عدهاي ديگر اصرار كردند كه عناصر وابسته به حزب توده در يك تظاهر ديگر شركت كنند و مليون در يك زماني ديگر، در نتيجه يك نيمروز چپها با نظم و ترتيب خاص و قدرت تشكيلاتي فراوان و يك نيمروز عناصري با صنف تشكيلاتي دست به تظاهر زدند.
اين تقسيم قوا نشانهاي به وجود آورد كه دولتهاي غربي در ارزيابي قدرت دكتر مصدّق به تضعيف پايگاه دولت معتقد شدند زيرا تظاهرات تودهاي ظاهراً چند برابر طرفداران نهضت ملي بود. به اين ترتيب، دولت انگليس توانست نظر موافق دولت آمريكا را براي آغاز يك حركت ضد ملي در ايران آماده سازد.
به نظر من پيام «آيزنهاور» كه با آن شدت دكتر مصدق را مورد تهديد قرار داده بود، متأثر از همين برداشت رئيس جمهور آمريكا از تظاهرات در سيام تير در ميدان بهارستان بود.
اين هم يك شاهكار ديگر «خليل ملكي»، پس از اين تظاهرات است كه «خليل ملكي» در ديدار با دكتر مصدق ميخواهد كه همه تودهايها را به زندان بفرستد. در اينباره دكتر سنجابي نوشته است.
نقل از سرهنگ نجاتي: جنبش ملي شدن صنعت نفت ايران
تهران 1364، ص 288 ـ 289
به نظر من براي دستيابي به اطلاعات كافي دربارة كودتاي 28 مرداد 32 و حقايق مربوط به آن، پيشنهاد ميكنم كه نوشتههاي گازيوروسكي، جيمزبيل، دومولانس لورن، بخشهاي مربوط به تدارك كودتا از كتاب بحران دموكراسي در ايران، نوشته فخرالدين عظيمي، و كتاب نفت قدرت و اصول، نوشته مصطفي علم و نيز سرهنگ نجاتي و سرهنگ مصور رحماني با هم در يك مجموعه چاپ شود.
يكي از رفقاي ما كه اعدام شد، هوشنگ قرباننژاد، فرماندة چهار تانك از لشكر اقدسيه بود. او در خاطراتش نوشته كه لشكر اقدسيه، به طور كلي در دست كودتاچيان بود و چون به او اعتماد نداشتند بازياش ميدادند و او را از اين طرف به آن طرف ميفرستادند تا اينكه بالاخره او را با دو تانك پيش رياحي ميفرستند. رياحي به او دستور ميدهد كه با تانكهايش به محوطه دژبان لشكر مركز كه كودتاچيهاي 28 مرداد در آنجا زنداني بودند، برود، در آنجا او به رياحي ميگويد: تيمسار، اگر تانكها را به محوطه در بسته دژبان بدهم، امكان اينكه مورد استفاده قرار گيرد، از بين ميرود. رياحي پاسخ ميدهد: دستور همين است، او هم دستور را اجرا ميكند. مدّتي نميگذرد كه درب ديگر محوطه دژبان، با هجوم تانكهاي كودتاچيان در هم شكسته ميشود و آنها، زندانيان را كه سرلشكر باتمانقليچ و نصيري هم جزو آنان بودند، آزاد كرده و به طرف خانه دكتر مصدق، به راه ميافتند. سرهنگ امير رحيمي به قرباننژاد دستور ميدهد كه به طرف خانه مصدّق حركت كند و قرباننژاد ميگويد به دستور رئيس ستاد، حق خروج از محوطه دژبان را ندارد. خود رحيمي پشت تانك مينشيند و به طرف خانه دكتر مصدّق حركت ميكند.(1)
1) ـ ن، م، جوانشير، تجربه 28 مرداد، انتشارات حزب توده ايران، تهران، 1359، صص 308 ـ 309.
به هرحال نكته مهم خواست آمريكاست، اعلاميه آيزنهاور نشان ميدهد كه آنها به هر قيمتي ميخواستند اين كار را بكنند.
س: من ترديد ندارم كه ميخواستهاند دست به اين كار بزنند، امّا چرا جلويشان را نگرفتند؟
ج: شما مرا مجبور ميكنيد تمام مدارك و اسناد مربوط به تدارك كودتا توسط آمريكا كه در پاسخ به ادّعاهاي فريدون آذرنور و بابك اميرخسروي نوشته و براي ماهنامه راه آزادي فرستادم و آنها جرأت نكردند اين اظهارات را كه پاسخي بود به اتهامات رذيلانه آنها به من و همسرم، چاپ كنند، براي شما بازگو كنم، حرفي نيست، بسيار خوب.
توسعه نفوذ كمونيسم در كشورهاي آسيا و از جمله ايران، عاقبت شومي براي آمريكا در برخواهد داشت.
دكتر مصدق توانست سرانجام با كمك كمونيستها، مجلس ايران را منحل كند و آمريكا مصمم است از توسعه نفوذ كمونيسم در كشورهاي آسيا جلوگيري كند.(1)
منابع خام آسيا از جمله هند و چين و اندونزي و بيرماني و غيره براي حفظ امنيت دنياي آزاد كمال ضرورت را دارد و ايران از اين لحاظ با ساير كشورهاي آسيا در يك رديف است و داراي همان وضعيت ميباشد.
ما گمان ميكنيم امروز صبح در روزنامهها خواندهايد كه مصدق توانست بر پارلمان فائق آيد و خود را از آن خلاص كند البته مصدق در اين اقدام از حزب كمونيست ايران استفاده برده است. تمام اوضاع آن مناطق براي آمريكا شوم و نحس است زيرا اگر اين نقاط را از دست دهد چگونه ميتواند امپراطوري ثروتمند اندونزي را نگاه دارد؟
در اين صورت ملاحظه ميكنيد كه اين راه، در جائي بايد مسدود گردد و آن را زود بايد مسدود كرد و ما مصمم به اين كار هستيم.(2)
اين تهديد دولت آمريكا و رئيس جمهور آن كشور تنها يك تهديد بيپشتوانه نبود.
براي مسدود كردن راهي كه دكتر مصدق در پيش گرفته بود، از ماهها پيش، تدارك پردامنهاي از سوي آمريكا و انگلستان صورت گرفته بود. چه از نظر تبليغاتي در داخل و خارج كشور، چه از نظر تدارك عملي آماده كردن نيروهاي نظامي و غيرنظامي براي كودتا. از لحاظ تدارك تبليغات داخلي كافي است كه تنها به يكي از چندين بيانية آيتالله كاشاني در جهت لزوم سرنگوني دكتر مصدق و حتي دار زدن او توجه كنيم:
من از پشت نقاب تزوير و آزاديخواهي و عوامفريبي شخص جاهطلب و مدعي خدمتگزاري، ناگهان دريافتم كه به زودي، فكر ناپاك و ديكتاتوري و سيل خودخواهي را از دامنه هوي و هوس خويش سرازير نموده و قصد دارد كه نهال آزادي و مشروطيت ايران را از بن بركند.
صياد آزادي ايران كه پنجاه سال شب و روز اين خيال شوم اسارت مردم را در مغز خويش پرورش داده بود و در سر راه خويش مانعي را ديد كه نه تنها به هيچ عنوان در مقابل افكار ماليخوليائي او تسليم نشد، بلكه او را تهديد و تقبيح نمود و يادآور گرديد كه اجراي اين فكر ناپسند «مشروطيت در حصار ديكتاتوري» كمك به استعمار بيگانگان است. بر احدي پوشيده نيست كه رئيس دولت با تمام وسايل ممكنه درصدد است كه برخلاف اصول مسلم، قانون اساسي ايران را به حال قبل از مشروطيت و حكومت استبدادي برگرداند و بالاخره دامنه كار به جايي كشيده شد كه از مجلس شوراي ملي سلب اختيار گرديد...
ولي من به شما مردم به خلاف آن ياغي طاغي كه در كشور مشروطة ايران به خيال خداوندگاري افتاده است ميگويم مشروطيت ايران هرگز نخواهد مرد و هر خودسر مطلقالعناني كه پاي خود را در راه بدكاري و خيال ايجاد ديكتاتوري و اصول قانون اساسي بگذارد محكوم به شكست است و برطبق قوانين مملكتي مقدم بر عليه مشروطيت ايران بوده و تسليم چوبه دار خواهد شد. (1)
اكنون برگرديم به آخرين تصميمات دولت آمريكا براي اجراي كودتاي 28 مرداد .
4ـ 1ـ روز 25 ژوئن در جلسهاي با حضور جمعي از رهبران آمريكا در وزارت خارجه از جمله برادران «دالس»، چارلز ويلسون وزير دفاع، بيدل اسميت و كرميت روزولت، تصميم
1) ـ سيدابوالقاسم كاشاني، 15 تيرماه 1332.
گرفته شد كه عمليات آژاكس اجرا شود.
هندرسون و بايرود، كه در جلسه حضور داشتند، عليه اين تصميم موضعي اتخاذ نكردند، محرك اصلي در درجه اول در مورد اين تصميم جان فاستر دالس وزير خارجه بود كه عقيده داشت كه بيطرفي مصدق نشانة ضعف او در مقابل كمونيسم است به اين ترتيب آيزنهاور نيز كه عمدتاً بر قضاوت دالس و اسميت تكيه ميكرد با اجراي نقشه موافقت كرد.(1)
از مصاحبه جداگانه نويسنده كتاب با كرميت روزولت و لوئي هندرسون در تاريخ 26 آوريل 1984 و هانري بايرود در 30 سپتامبر 1985.
4ـ 2ـ در مقابل عكسالعمل احتمالي شورويها در برابر كودتا، احساس عمومي در جلسه چنين بود كه چون استالين در ماه مارس فوت كرده و رهبري جديد در آن كشور هنوز مواضع خود را استحكام كافي نبخشيده و يكپارچگي لازم را به دست نياورده، اتحاد شوروي در آن شرائط از درگيري در ايران اجتناب خواهد كرد، با وجود اين به عنوان يك اقدام احتياطي و اضطراري قرار شد، ستاد مشترك آمريكا دربارة تمركز عمومي نيروهاي آمريكائي كه ممكن است آنها را در جنوب تركيه و در حوالي بصره در عراق تجهيز كرد، براي مقابله با يك كودتاي احتمالي از جانب حزب توده در ايران تدابير لازم را اتخاذ كنيد. 92 (CCS) ايراني (48ـ3ـ2 ـ4) بخش Aso نقل از اسناد وزارت خارجه آمريكا يادداشت از ژنرال افـ افآورست مديركل (USAP).(2)
4 ـ 3 ـ با توجه به تمام تداركات و تهيه مقدمات كه از جان سياو (ام.آي.6) «يعني سازمان جاسوسي انگلستان» به عمل آمده بود كرميت روزولت، تاريخ نهائي كودتاي دوم را روز 19 اوت 1953 (28 مرداد 1332) تعيين كرد. از آنجا كه نتايج كودتاي دوم غيرقابل پيشبيني بود و آمريكائيها نميدانستند آيا حزب توده در برابر اين كودتا دست به اجراي نقش مؤثري خواهد زد يا نه، در واشنگتن يك سلسله اقدامات احتياطي انجام گرفت، از جمله شوراي امنيت ملي از ستاد مشترك خواست چگونگي روند اوضاع را از نظر نظامي در ايران روشن نمايد. به اين ترتيب كه اگر شاه درخواست كند براي پشتيباني نظامي از يك دولت غيركمونيست وارد عمل شويم، اقدام عملي لازم خواهد بود، در نتيجه ستاد مشترك نيز، يك
اقدام نظامي اضطراري احتمالي در ايران را مورد مطالعه قرار داد كه قرار بود به پشتيباني از تقاضاي شاه به عمل آيد و شامل نقشههاي اضطراري براي صفآرائي نيروهاي زميني، هوائي و دريائي در ايران ميگرديد.(1)
حتي آيزنهاور قبل از تصدي مقام رياست جمهوري رويدادهاي ايران را به دقت پيگيري ميكرد. در همان ژوئن 1951 درست پس از ملي شدن شركت نفت ايران و انگليس، آيزنهاور به يكي از دوستانش نوشت:
در مورد ايران به نظرم همه چيز تراژيك است عدهاي حماقت غرب را نيز به اندازه تعصب ايراني و توطئه كمونيستي در بروز اين مشكلات، مقصر ميدانند. پس پرده ميگويم من به حالتي رسيدهام كه در درجه اول و به عنوان راهحل به طرح نقشهاي ميانديشم كه ادامه جريان نفت به طرف غرب را ممكن كند. اوضاع آنجا هنوز به وخامت اوضاع چنين نيست، اما گاهي فكر ميكنم، همان موقعيتي را دارد كه چين، چند سال قبل داشت. واقعاً اميدوارم اين مصيبت در مورد ايران تكرار نشود.(2)
R. Griffith. ikes letters to a friend 1941- 1958.P.88.
در طرح سرنگوني مصدّق سه سازمان شركت داشتند: سيا، وزارت دفاع و وزارت خارجه. نقش وزارت دفاع حياتي بود. هرگونه شانس موفقيت منوط به اين بود كه ارتش ايران تحت كنترل باشد. براي اين منظور، كارشناس ويژهاي به تهران عازم شد. شخص مورد بحث، «يك متخصص شبه نظامي سيا با تجارب جديدي در كره»، خوانده ميشد.(3)
روزولت كسي به نام «جورج كارل» را به ياد ميآورد و در مصاحبهاي با واشنگتن دي سي، در آوريل 1988، از او اسم مي برد، اين شخص، همان كسي است كه در كتاب روزولت به نام ضدكودتا، با نام مستعار پيتر استونمن از آن ياد ميشود. از نقش خود يعني سازماندهي دارودستههاي خياباني كه آنهمه در روز كودتا كارساز بودند كاملاً آگاهي داشته است.(4)
يك چهره مهم ديگر ژنرال مك كلور است كه در ورودش به ايران در اوائل بهار 1953 توجه وابسته نظامي فرانسه را در تهران جلب كرد. وابسته نظامي فرانسه او را چنين
توصيف كرد:
كارشناس جنگ رواني است و در جنگ جهاني دوم در همين شعبه ستاد آيزنهاور كار ميكرد و در كره نيز خدمت كرده است. «مك كلور» از لحاظ لياقت و هوش، بسيار برتر از پيشينيان خود است.(1)
نام مك كلور بيش از اين هيچگاه در ارتباط با كودتا ذكر نشده است، در تمام شواهد باقيمانده همچنان از كارول (جورج) به عنوان متخصص مورد نظر «سيا» نام برده شده است.
اينكه هر دو نفر اين افراد در «كره» خدمت كرده بودند چندان هم تصادفي نيست.(2)
روز 26 مرداد ژنرال مك كلور رئيس هيئت مستشاري نظامي آمريكا در ايران به ملاقات سرتيپ رياحي رئيس ستاد ارتش رفت و گفت:
سفير ما ميگويد ما نمايندة دولت آمريكا نزد دربار يعني شاه هستيم. حالا كه او رفته است سمتي دربارة مصدق نداريم.(3)
خود «لوئي هندرسون» سفير كبير آمريكا هم كه با عجله پس از فرار شاه با يك هواپيماي اختصاصي به تهران فرستاده شد همين اظهارات را به دكتر مصدق كرده است و گفته است:
او گفت پيغام شما را ميرسانم. يك ربع بعد به من تلفن كرد كه آقاي سفير كبير در پاسخ پيغام شما گفتند:
اين ملاقات از آن ملاقاتها نبود، بلكه خودم از ايشان وقت گرفتم و صريحاً اعلان نمودم چون دولت آمريكا، ايران را در كام كمونيسم ميبيند و كشورش در اختيار تودهايها است ديگر رابطهاي با شما نخواهد داشت.(4)
فرد ديگري كه در جريان كودتاي 28 مرداد از طرف آمريكا به ايران فرستاده شد و در كتاب ناسيوناليسم در ايران نوشته ريچارد كاتم از او نام برده شده ژنرال «شوارتسكف» رئيس سابق مستشاران آمريكائي در ايران است.
در اين كتاب از قول دو نويسنده به نامهاي «ريچارد و كلاديس هاوكنس» در مقالهاي
زير عنوان «عمليات اسرارآميز سيا» چنين ميخوانيم:
شوارتسكف در مرداد 1332 به ايران بازگشت و گفت: آمده است تا با دوستان قديمياش ديدار كند.
آنچه از نوشتة «ناصر نجمي» كه در آن زمان رئيس تبليغات آذربايجان و در تبريز بوده برميآيد، اين است كه، شوارتسكف به ديدن سرلشگر اسماعيل رياحي فرمانده لشگر تبريز رفته بود و او را براي شركت و پشتيباني از كودتا آماده كرده بود. به احتمال زياد شوارتسكف با ديگر دوستان خود كه بيشترشان فرماندهان لشگرهاي خارج از تهران بودهاند نيز ملاقات كرده و به آنها نيز نظر آمريكا ـ ارباب بزرگ را ابلاغ كرده است.
خيال ميكنم با وجود اين همه سند و دليل ديگر نپرسيد كه چرا دكتر مصدق جلوي كودتاچيان را نگرفت؟
س: با توجه به سلطه ديرپاي انگلستان و آمريكا بر كشور و يا حتي تلاش آلمان براي كسب سلطه در ايران،آيا دليل اين سلطه را ايجاد سد آهنين در برابر شوروي دانستن ايجاد انحراف در ذهن تاريخنويس نيست؟ استعمار، سلطه فرهنگي و اقتصادي و سياسي داشت و اين سلطه فقط در ايران كه با شوروي مرز مشترك داشت اعمال نميشد، بلكه در بسياري از مناطق ديگر جهان هم وجود داشت، مثلاً در عربستان كه هيچ مرزي با شوروي ندارد. اگر ريشه همة اين مسايل را انقلاب اكتبر شوروي بدانيم، به نظر ميرسد كه تحليلي است ناقص، به ويژه آنكه در جنگ دوّم جهاني، سه قدرت بزرگ،در نگهداري محمّدرضا، توافق داشتند.
ج: من نميگويم فقط مسأله شوروي مطرح بوده است، ميگويم از لحاظ سوقالجيشي و نظامي، مسأله انقلاب اكتبر و شوروي مطرح بوده و از لحاظ اقتصادي،مسئله نفت . چرا كه در آن زمان هنوز نفت عربستان كشف نشده بود ايران مهمترين صادركننده نفت به حساب ميآمد. ما اگر سياست انگلستان را، مثلاً در مورد همين جنگ دوّم ببينيم، درميِيابيم كه وحشت آنها اين بود كه نكند آلمانها بتوانند در ايران به نفت دست بيندازند. چون در اين صورت، نه فقط منافع اقتصادي گذشتهشان از بين ميرفت بلكه در دوران جنگ، همه چيز را ميباختند چرا كه در زمان جنگ حيات آنها به نفت وابسته بود.
اگر از منابع نفت ايران محروم ميشدند مجبور ميشدند از آمريكا نفت بگيرند، كه حمل آن از درياها، بسيار مشكل بود و تقريباً محال مينمود. ميبينيد كه من هميشه تأكيد ميكنم
كه نظريههاي امپرياليستي، سياسي، نظامي،اقتصادي و فرهنگي است.
امپرياليسم در همة اين زمينهها ميكوشد كه سياست خود را به كشورهاي تحت نفوذ خود اعمال كند البته در دورههاي مختلف، شدّت و ضعف اهميّت هر يك از اين مقولهها،تفاوت ميكند. در شرايط خاص، عاملي، مهمّترين ميشود و در شرايط ديگري، عاملي ديگر.
در حال حاضر شما به همين امارات نگاه كنيد! با اين كه ميدانند جمهوري اسلامي ايران، هيچ خطري براي امارات به وجود نميآورد و در فكر حمله هم نيست، مرتب القاي خطر ميكنند و از ايران براي امارات يك غول مهاجم ميسازند. چرا؟ براي اينكه هم از نظر اقتصادي و هم از نظر سياسي و فرهنگي، آنها را تحت سلطة دائمي خود نگه دارند.
س: القاي وحشت؟
ج: بله، القاي وحشت، در مورد شوروي هم هميشه اين سياست، اعمال شده است، در كتابهايي كه در آمريكا چاپ شده، كتابي است كه يك نفر به دستور وزارت امور خارجه آمريكا، اقدام به تهيه و چاپ آن كرده است. كتاب بسيار جالبي است،(1)نويسنده در اين كتاب اين بحث را مطرح ميكند كه شوروي، بجز در مورد واقعه آذربايجان،كه معلوم نيست چه علّت و هدفي داشت، هيچگاه خيال تجاوز و نظر ارضي به ايران نداشته و حتي خواهان نفت ايران هم نبوده است.
شوروي هميشه خواستار اين بود كه در ايران، يك دولتي كه روابط دوستانه و عادي با شوروي داشته باشد، برسر كار باشد. چرا كه منافعي كه از نظر نظامي ميتوانست در ايران به دست آورد، در مقايسه با منابع عظيمي كه شوروي داشت آنقدر ناچيز بود كه، بود و نبود آن تأثيري بر اقتصاد شوروي نميگذاشت.(2)
شوروي به خوبي ميدانست كه ايران، آنقدر براي امپرياليسم ارزش دارد كه تجاوز نظامياش به ايران، جنگ جهاني ديگري را به دنبال خواهد آورد و شوروي توان آن را نداشت تا جنگ عالمگير ديگري را تحمّل كند. امّا امپرياليسم، از شوروي همان «لولو» را درست كرد
1) ـ ديويد . ب. نيسمان، اتحاد شوروي و آذربايجان ايران.
2) ـ البته نظر اكثريت مردم ايران، اين نيست. گذشته از تفاوت ماهوي رژيم تزاري و حكومت كمونيستي ـ كه البته قابل مقايسه با هم نيستند ـ مردم ايران، نظر به سابقه ذهني تلخي كه از تجاوزگريهاي گذشته و نيز قراردادهاي گلستان و تركمانچاي، به يادگار دارند، هميشه از همسايه شمالي خود بيمناك بوده و آن را يك خطر بالقوه ميدانستند، البته جريان پيشهوري هم به چنين ترس و بيمي، استمرار بخشيد. همانطور كه هميشه از انگلستان هم چنين بود.
براي آنكه نه فقط دوست سرسپردهاش در ايران را به انقياد درآورد، بلكه حتي عناصر ملّي، مثل جبهه ملّي و نهضت آزادي را هم بترساند كه خطر، خطر كمونيسم است.
ما، يادمان است كه بنيصدر ميگفت: آقا، آمريكا هزار فرسنگ دورتر از ماست، براي ما خطري ندارد، خطر اينجا، در بالاي سر ما است. اين خطر اساسي ميخواهد ايران را ببلعد، حالا ما ميدانيم بنيصدر چه سياستي را دنبال ميكرد، چرا آمريكا را فراموش ميكند و به قول امام به نسيه ميسپارد و شوروي را به عنوان خطر بزرگ و فوري مطرح ميكند؟ براي اينكه نظر مردم را به سمت ديگري برگرداند تا خطر اصلي را فراموش كنند و به آن توجه نكنند. در همه جا، همين سياست دنبال ميشود. در شرق دور، خطر جمهوري خلق چين را مطرح ميكنند، براي چه؟ براي مطيع نگه داشتن كره جنوبي، تايوان، سنگاپور و... اينها شگردهاي آمريكا، در همه جاي دنيا است، هم از لحاظ فرهنگي و هم از لحاظ سياسي، اقتصادي و نظامي.
س: حالا بعد از اين توضيحات بهتر است به 28 مرداد برگرديم، به نظر شما،اهميّت همسايگي ايران با شوروي، براي آمريكا و اعمال سياست آن در ايران در همان سالهاي آغاز دهة 30، تا چه حد بود؟
ج: همانطور كه شما گفتيد و من هم ميپذيرم، سياستهاي استعماري، يك رشته شيوههاي عمومي دارند كه در همه كشورها به كار گرفته ميشود و اصليترين آن، برقراري سلطه اقتصادي، سياسي و فرهنگي بر كشورهاي تحت سلطه است. امّا هر كشوري داراي ويژگيهاي خاص خويش است كه در شرايط زماني و مكاني معين، ظاهر ميشود و سياست استعماري مجبور ميشود شيوهها و اهداف عمومي خود را با در نظر گرفتن اين ويژگي ها، تنظيم كند.
نسبت تأثير اين دو بخش، يعني ويژگيهاي زماني و مكاني يك كشور و هدفهاي عمومي استعمار باز در شرايط گوناگون متفاوت است. گاه تأثير اوّلي سنگينتر است و گاه تأثير دومّي. در كشور ما و در سالهاي 1320 تا 1332، رشد افكار چپ به ويژه پس از پيروزي تاريخي ارتش شوروي بر ماشين جنگي هيتلر و دستيابي سريع شوروي به بمب اتم كه تا آن زمان در انحصار آمريكا و انگليس بود، براي سياست آمريكا نگرانكننده بود. با اين توضيح كه انقلاب كبير چين هم پيروز شده بود و درجنگ كره هم، آمريكا، جز ناكامي، نصيبي نبرد. تاحدي كه ريچارد كاتم اعتراف ميكند شكست كره، رهبران آمريكا را به بيماري
عصبي (پارانوئيد) وحشت از خطر كمونيسم مبتلا كرد و كميسيون مك كارتي در سناي آمريكا، مشغول«جنگيري» و يافتن و پاكسازي افراد متمايل به كمونيسم شده بود و حتي فيزيكدان نامدار آمريكا« اوپنهايمر» رهبر گروه خلاّقان بمب اتم را تنها به اين علّت كه از انداختن بمب اتمي در هيروشيما و ناكازاكي، ابراز ناخشنودي كرده بود، به اتّهام تمايلات كمونيستي، براي پاسخگويي به كميسيون دعوت كردند. اين مجموعه عوامل موجب حساسيّت آمريكا نسبت به رشد جنبش چپ در ايران شده بود.
خاطرات«وودهاوس» مأمور براندازي دكتر مصدّق، نامه آيزنهاور به دوستش،كه در آن وضع ايران را با چين مقايسه كرده است، بيانيه دولت آمريكا و مصاحبه آيزنهاور بعد از همهپرسي درباره انحلال مجلس هفدهم و سرانجام نوشته ريچارد كاتم، اسنادي است كه نشان ميدهند براي آمريكا در آن زمان مقابله با خطر كمونيسم در ايران، و دستيابي به نفت ايران كه از ديرباز (از 1300 شمسي) آمريكا در پي آن بود دوشادوش هم قرار گرفتند. تمام اقدامات آمريكا و به صدا درآوردن پياپي زنگ خطر، براي اين بود كه ذهن مردم را از خطر اصلي به سمت خطر موهوم ديگري معطوف و منحرف كند. به همين خاطر هم وودهاوس، صريحاً در خاطراتش مينويسد:
«من نميخواستم متكي شوم به اينكه قصد دارم آمريكاييها را وسيله بيرون كشيدن بلوط از آتش قرار دهم. بنابراين تصميم گرفتم به جاي اينكه بگويم قصدم بازگرداندن تسلط بر نفت است براين نكته تكيه كنم كه خطر كمونيسم، ايران را تهديد ميكند. استدلالم هم اين بود كه حتي اگر مسئله نفت از طريق مذاكره با مصدّق، ممكن ميشد، باز هم مصدّق نميتوانست در برابر كودتاي حزب توده با حمايت شوروي مقاومت كند و لذا بايد بركنار ميشد.»(1)
س: در تحليلهائي كه درباره عصر پهلوي و حكومت محمدرضا ميشود و كلاً در تحليلهايي كه درباره تاريخ 60 ساله اخير ارائه ميشود، اختلافات و نگرشهاي متضادي در بين قلمزنها ديده ميشود و هر كدام از دريچهاي به موضوع نگاه ميكنند. دستهاي، رضاخان را ملّي، خادم و خدمتگزار ميدانند. جمعي، او را قلدر و ديكتاتور و ضدملّي ميدانند. گروهي او را بنيانگذار ايران نوين و زندهكننده تاريخ 2500 ساله و ناسيوناليسم
1) ـ وودهاوس، عمليات چكمه.
و از اين قبيل، تصوير ميكنند. بخشي او را گماشته انگليس ميدانند كه خودش نيز هنر و كارآييهايي داشته است. آنچه كه از اسناد و مدارك، حال در همين حد مغشوش، بر ميآيد اين است كه در پشت سر رضاشاه، يك جريان ماسوني با قدرت استعماري وجود داشت كه سياستها را به او ديكته ميكرد و در ظاهر هم رضاخان به آن عمل ميكرد. امّا پشت پرده، تيپهائي مثل فروغي، نصرالله تقوي، تقيزاده، اصغر حكمت و صدرالاشرف علم و...، تيپهائي بودند كه مستقيم به امپرياليسم وصل بودند. حالا با توجه به اين تقسيمبنديهائي كه حتي در بين بعضي از تاريخنگاران خارجي هم وجود دارد نظر شما چيست؟
ج: درباره جريان فراماسونري در ايران، اطلاعاتم خيلي محدود است. غير از همان چيزهائي كه به طور كلّي، بعضيها را خواندهام، امّا دراين كه جريان ماسوني، به طور كلّي، (مثل بهائيگري) يكي از شاخههاي ويژه فعاليّتهاي امپرياليستي است، ترديد ندارم. عناصر ماسوني، تنها عمله ظلم بودند و خودشان كارهاي نبودند. شريفامامي، كارهاي نبود كه اثر مهمّي داشته باشد. او يك عامل مستقيم بود.
اخيراً، از دكتر فخرالدّين عظيمي، كتابي در تهران ترجمه شده با عنوان: بحران دموكراسي در ايران كه با استفاده از اسناد منتشر شده وزارت خارجه انگلستان، تحليل بسيار جالبي از جريان سالهاي 1320 تا 1332، ارائه داده است.
با بهرهگيري از همين اسناد، كه از طرف وزارت خارجه انگليس و آمريكا، منتشر شده (البتّه با در نظر گرفتن اين نكته كه هم سيا و هم ام ـ آي ـ 6، مقدار معيّني از بهترين اسناد را در بخش غير قابل انتشار نگه ميدارند). و با توجه به اسناد ديگري كه ميتوان از مجموعه اسناد ملّي و اسناد وزارت خارجه ايران، جمعآوري كرد، ميتوان مجموعه بسيار جالبي درباره وقايع 60 سال گذشته ايران (از 1298 تا 1357) تهيه كرد كه براي تاريخنويسان واقعگرا، منبع پر ارزشي خواهد بود. كار مهمّ ديگر، گردآوري و آماده كردن افراد لازم براي بهرهگيري ازهمه اسناد و آموزش اين افراد كه بايد به زبان انگليسي هم تسلط داشته باشند و اضافه كردن مدارك جديد به مجموعه است.
وزارت خارجه آمريكا و انگليس، هر سال و يا هر چند سال يك بار، بخشي از اسنادي را كه سي سال از عمرشان گذشته، منتشر ميكنند و اين خود، كار بسيار با اهميّتي است. براي بهرهگيري همه جانبه از اين اسناد، تأسيس يك پژوهشكده ويژه، با افراد علاقمند و داراي
توانايي كافي ضروري است. اين پژوهشكده با بهره گرفتن از اين اسناد كه بياندازه غني است، ميتواند درباره تاريخ 60 ساله گذشته كشور، مطالب تازهاي را كه تا به حال منتشر نشده است، به جامعه تحويل بدهد.
س: البته در دو مورد، اقدام كوچكي صورت گرفته است كه فكر ميكنم، احتمالاً شما آنها را نديدهايد.
يك مورد انتشار اسناد وزارت امور خارجه ايران است. به صورت مقاله و كتاب، اسنادي چاپ شده است و بعضي از آنها مفصل هم هست. مثل اسناد روابط ايران و دولت عثماني كه 3 جلد را شامل مي شود. درباره قاجار و نيز درباره مشروطيت هم كتابهايي منتشر شده است، بعضيها يك جلدي و برخي هم بيشتر.
مورد دوّم، مجلّه تاريخ معاصر ايران است كه بنياد مستضعفان انتشار آن را شروع كرده و تا به حال، چند شماره از آن منتشر شده است. كار شروع شده امّا هنوز در اوّل راه هستيم.
ج: همان طور كه شما گفتيد، اينها همه سند است امّا تحليل نيست. اين يك قدم موفّق است كه اسناد در دسترس باشد امّا پژوهشكدهاي كه گفتم، كارش استفاده و تحليل اين اسناد است.
س: يك بحث هم اين است كه آيا ما بايد اسناد را با تحليل ارائه بدهيم و يا براي جلوگيري از پيش داوري محقّقين، بدون تحليل تا در رشد سياسي و جهتگيري اجتماعي مؤثر باشد؟
ج: نداريم چنين محقّقاني را، محقّقي كه اين كار را بكند نداريم، شما كدام محقّق را ميشناسيد؟
س: مثلاً الآن دو جلد كتاب درباره اسناد شهرباني در فاصله سالهاي 1324 تا 1329 درآمده كه فقط گزارش است.
ج: خوب، شما ميگوييد كه محققين بيايند و درباره اينها تحليل بنويسند، كدام محققين؟
محقّقي كه زندگيش تأمين شده باشد و فقط دنبال اين مسائل برود، نداريم. الآن هر كسي را كه ميبينيد، به دنبال نان شب و روز خود است.
س: اين درست، امّا از طرف ديگر، ما عدهاي دانشجو داريم و نيز اساتيدي كه شغل آنها تدريس همين تاريخ است و از همين راه، امرار معاش ميكنند، مراكز علمي و
تحقيقاتي ما هم در حال ورود به اين مرحله هستند، من فكر ميكنم طليعههايي پيدا شده است.
ج: همين گروههايي را كه شما گفتيد اين قدر گرفتاري دارند كه حتي شايد به كار تحقيق و يا حتي تكميل معلومات خود هم نميرسند. چندي پيش يك ميزگرد تحقيقاتي با شركت سه تن از دانشمندان با ارزش كشور، آقاي دكتر منصوري و خانم دكتر معظمي، از تلويزيون پخش شد، اين افراد به ترتيب استاد دانشگاه تهران، دانشگاه شريف و متخصصّ بيوتكنولوژي بودند، اين دانشمندان گفتوگوي بسياربسيار ارزندهاي درباره وضع علم در ايران داشتند كه واقعاً دردآور بود و نشان ميدهد كه وضع تحقيقات علمي در ايران، چقدر عقبتر از دنيا است و امكانات ما تا چه حد محدود. در نتيجه امكانات موجود بخاطر نداشتن امكانات ديگر، كاملاً بلا استفاده مانده است.
بحث بسيار جالبي بود، در همين بحث مطرح مي شود كه عده زيادي از استادان دانشگاه، كارشان به يك كار تكراري تبديل شده است و نه كار تكميلي. مطرح شد كه در بعضي از رشتهها، معلومات يك استاد دانشگاه، فقط سه سال كاربردي است. در رشتههايي مثل مهندسي، سه سال و در بعضي رشتههاي ديگر، 5 سال. چرا كه بعد از اين مدّت، آن قدر مطلب نو و جديد در آن رشته مطرح شده و علم تكامل پيدا كرده كه دانستههاي 3 يا 5 سال پيش كمبود جدي دارد. اكثر اساتيد ما امكانات همسويي با علم جديد را در اختيار ندارند.
س: ببينيد، من نميخواهم اين مسايل را انكار كنم. امّا همه اشكال به كمبود امكانات برنميگردد. بعضيها روحيّه اين كار را ندارند. پزشكان ما هم همين طورند.
مثلاً يك پزشك، هم وضع مالي خوبي دارد و هم امكان آن را كه كتابهاي جديد انگليسي تهيه بكند، حتي با دلار 400 توماني، امّا اين كار را نميكند. با اين كه وقتش را هم دارد. به هر حال متأسفانه بسياري از افاضل ما تن به كار نميدهند و فقط انتقاد دارند، اين، مسئله مهمي است.
ج: خوب، بسياري از مهمترين، پزشكان و استادان ما حرفهاي شدهاند، دانشي را كه دارند ميفروشند و تاجر شدهاند. حالا به هر قيمتي كه شد. امّا عدهاي هم هستند كه علاقمندند دانش خود را با دانش دنيا پيش ببرند. اين است كه من ميگويم امكانات محدود است.
امكانات اين گروه محدود است، ديگران در ميان همان امكاناتي كه دارند، غوطه ميخورند و زندگيشان ادامه دارد و دل به اين كارها نميدهند. به اين ترتيب، علم و مدرك
حرفهاي شده است، مثل ورزشكاران حرفهاي. اينها كارشان اين است و زندگيشان هم تأمين ميشود. استادهائي هستند كه سه، چهار جا كار ميكنند كه درآمد بيشتري داشته باشند تا بهتر بتوانند زندگيشان را تأمين كنند. حقوق ماهيانه يك استاد دانشگاه شايد اكنون در حدود 50 تا 60 هزار تومان باشد، ولي با اين درآمد، تنها مي شود يك زندگي خيلي محدود داشت.
با در نظر گرفتن اين كه كرايه يك آپارتمان با دو اطاق خواب اكنون چند هزار تومان بيش از حقوق ماهيانهاي يك استاد دانشگاه است، اين استادان براي تأمين خوراك، پوشاك، سامان خانه، آموزش فرزند يا فرزندان و ... بايد چند كار آموزشي ديگر هم بكنند و چنين استاداني كجا ميتوانند وقتي براي گسترش دانستههاي خود پيدا كنند.
افراد استثنائي از استادان، پزشكان و مهندساني كه امكان مالي و يا درآمد كافي دارند ميتوانند به خود اجازه دهند بخشي از سال را براي بالا بردن دانستههاي خود به كار گيرند.
آن وقتي كه آزاد بودم، پزشكي را مي شناختم كه به طور منظم هر سال يك ماه مرخصي ميگرفت و پزشك درجه اول و جراح قلب بود. او در اين مدّت مرخصي، به استراحت نميرفت، بلكه فقط براي مطالعه و آموختن شيوههاي جديد در كارهاي جرّاحي قلب، به آمريكا ميرفت. در آنجا زير نظر استادان بزرگ، كار ميكرد. البته درآمدش هم به اندازهاي بود كه بتواند اين كار را انجام بدهد، حالا خودش هم، امكانش را داشت و هم علاقهاش را. ولي ما، عدهاي استاد داريم، به خصوص آنهايي كه با تاريخ و ديگر علوم اجتماعي سر و كار دارند، كه علاقه دارند ولي امكانش را ندارند.
س: با توجه به جوّ موجود در جامعه ايران و نيز نياز جامعه و بافت فرهنگي و اجتماعي آن، عدّهاي معتقدند كه در شرايط حاضر، بهترين اقدام، شناساندن رجال معاصر به نسل جوان است و اگر اين كار را بكنيم، زودتر به نتيجه ميرسيم. چرا كه در تاريخ ايران، افراد و رجال مختلف بودند كه جريان خاص تاريخي ايجاد كردهاند، مثلاً ما وقتي انقلاب مشروطه را مطرح ميكنيم، تقيزاده را نماينده يك جناح ميدانيم و يا افرادي مثل شجاعالدين شفا، پورداود، علي اصغر حكمت، محمدعلي فروغي و نظاير اين افراد. استدلال اين عده اين است كه معرّفي اين رجال، مهم تر از وقايعنگاري تاريخي است. جامعه ما اگر رجال سياسي را خوب بشناسد و تفكّر و كارنامه سياسي و فرهنگي و عملكرد آنها را نقد و بررسي كند به ديد وسيعي دست پيدا خواهد كرد. در مقابل اين طرز تفكّر، عدهاي هم اين استدلال را مطرح ميكنند كه معرّفي رجال، كافي نيست. بلكه
بايد وقايعنگاري كرد و وقايع تاريخي، خود، بيانگر موفّقيت و سير تحوّلات آن و يا قوت و ضعفهاي آن است.
دسته سوّم هم، كساني هستند كه ميگويند: بايد درباره موضوع تاريخ، به عنوان يك بحث تئوري و بحث كلاسيك كار كرد. يعني، بيائيم بگوئيم تاريخ چيست؟ وقايع تاريخي چه طور صورت گرفت و ... بعد هم بيائيم تاريخ را ارائه بدهيم و آن را تحليل كنيم. با توجه به مطالعه شما در كتب تاريخ و بررسي نظر سه جريان فوق، به نظرتان كدام درست است؟
ج: به نظر من، يك تركيب از اين سه جريان مفيد و سودمند است. يعني، اوضاع اجتماعي رويدادها و ارتباط شخصيتها با اين رويدادها و خصوصيات اين شخصيتها، همه و همه با هم ميتواند تاريخ باشد. هر كدام از اينها را كه جدا كنيم، مثل اين است كه گردن يكي را ببريم و دست و پايش را هم ببريم و بعد او را به عنوان انسان كامل به مردم نشان دهيم. اين سه جنبه است كه با هم تاريخ را نشان ميدهند، شما بايد تاريخ يك دوران را در مجموعه اين عوامل دريابيد، يعني، اوضاع اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي اين دوران چه بوده و چه مسائلي مطرح ميكرده و اين بشود پايه كار شما. بعد، ببينيد روي اين پايه، چه جرياناتي بوجود آمد. و سوم اين كه، چه عناصري در اين جريانات نقش مؤثر داشتهاند. اين تركيب ميشود يك تركيب علمي. هر كدام از اين عوامل را حذف كنيد، بدن، بدون سر يا بيدست و پا ميشود.
لئون تولستوي متفكر و نويسنده نامدار روس در كتاب بزرگ خود «جنگ و صلح» به كساني كه ميكوشند نقش شخصيت را در روند رويدادها نسبت به ديگر عوامل برجسته كنند چنين ميگويد:
سرايندگان كهن براي ما سرودههاي نمونهاي باقي گذاردهاند كه در آن قهرمانان همه رويدادهاي تاريخ را به وجود ميآورند و ما هنوز توان آن را نداريم به اين واقعيت پي ببريم كه براي دوران ما، آنگونه تاريخنويسي بيمعنا است.(1)
س: حالا تفكيك آنها چه ضررهائي دارد؟
ج: ضررش اين است كه ناقص است. جريان را به طور كامل نشان نميدهد. بخشي از
1) ـ لئون تولستوي، جنگ و صلح، ترجمه انگليسي كتاب دهم، فصل 19، ص 841.
كل را نشان ميدهد. شما تقيزاده را معرفي كنيد كه اين آدم چه كاره بوده، اين معرفي، تعيينكننده چه چيزي از انقلاب مشروطه است؟ آيا نقش تقيزاده، در انقلاب مشروطيت تعيينكننده بود؟
س: تقيزاده نه، اما آنهايي كه تعيينكننده بودهاند چه؟ آنها كه نقش اصلي را داشتهاند؟
ج: نه، باز هم اشكال باقي است. هيچ فردي در انقلاب مشروطيت نقش تعيينكننده نداشته است تا زماني كه از اهميّت انقلاب مشروطيّت در تاريخ معاصر، ارزيابي كلي نداشته باشيم، مشكل باقي است. اثر اين انقلاب نه تنها در ايران، بلكه در جهان و بر مردم و نيمهمستعمره، كم نبوده است. لنين، ارزش فوقالعادهاي براي انقلاب مشروطيت ايران، قائل بود. اگر به جاي بررسي ريشهاي انقلاب، درباره شخصيّت و نقش آقاي بهبهاني صحبت كنيم و يا آقاي طباطبائي، راه به جايي نميبريم. تركيب تمام جريانات نظام خودكامه پادشاهي، خواستهاي مردم آذربايجان، گيلان و تهران، گروهها و دستهها و احزاب گوناگون، نقش امپرياليسم و خلاصه بررسي تمام اين عوامل است كه روشنكننده چهره انقلاب است. تحليل علمي مسأله بسيار مهم است، تأثير اوضاع اقتصادي، سياسي، فرهنگي جامعه ايران در بروز انقلاب، ارتباط آن با انقلاب 1905 در روسيه تزاري كه مدّتي قبل از حوادث مشروطه در روسيه به وقوع پيوست. تلاش انگلستان براي مهار و جلوگيري انقلاب، نقش تزاريسم روسيّه در تلاش براي تلاشي و شكست نهضت مشروطيت و نقش عناصر وابسته، همه و همه، مسايلي هستند كه اگر بيان نشوند، تاريخ حقيقي نهضت شكل نميگيرد. من، به هيچوجه، با تكهتكه كردن عوامل تاريخي موافق نيستم.
س: يكي از مشكلاتي كه ما در تاريخ معاصر داشته و هنوز هم داريم، فقدان موّرخ و يا تاريخنويسان حرفهاي است.
به همين دليل، تاريخنگاري ما يا تحت تأثير مستشرقين شرقي بوده يا غربي لذا كساني كه به عنوان تاريخنويسان ما مطرح بودند، هيچ كدام جرأت و شهامت برخورد مستقل با تاريخ و حوادث تاريخي را نداشتهاند. اكثر اين افراد در قالبهاي از پيش تعيين شده، به تاريخنگاري دست زدهاند و همين است كه موّرخان ما نتوانستند به موقعيّتهاي اجتماعي خودشان، اشراف داشته باشند. مثلاً عدهاي تحت تأثير ادوارد براون بودهاند و برخي تحت تأثير ايوانف و امثال آن، نظر شما چيست؟
ج: واقعيّت اين است كه ما در طول 60 سال گذشته، غير از احمد كسروي، مورّخ واقعي نداشتهايم. بقيه، خوشهچينان تاريخ بودهاند و به جمعآوري اطلاعاتي از اين طرف و آن طرف دست زدهاند و يا از مورّخان خارجي، مطالبي را گرفتند و جمع كردند. تنها كسي كه كار مستقل صورت داده، احمد كسروي است كه تاريخ مشروطه و تاريخ هيجده ساله آذربايجان را نوشته كه جداً آثار با ارزشي هستند، بقيه افراد خوشهچينان تاريخ كه يا از مستشرقين غربي و يا گاهي اوقات هم تودهايهاي ما از مورّخان شوروي گرفتهاند. به عقيده من درباره تاريخ معاصر ايران، يعني دوران بعد از مشروطه و به ويژه از زمان كودتاي رضاخان تا انقلاب، تاريخنويسان شوروي هم جهتگيريهايي دارند كه گاهي به كلّي نادرست است. برخي رژيم محمّدرضا را محكوم كردهاند، بعضيها اصلاحات ارضي را محكوم كردند، بعضي ديگر هم از اصلاحات ارضي به عنوان اصلاحاتي دمكراتيك و انقلابي، حمايت كردند و مسايلي از اين قبيل، كه تحت تأثير مناسبات روز و روابط اقتصادي و سياسي دولت شوروي با ايران، قرار داشته است.
س: به خصوص اگر در نظر بگيريم كه اكثر تاريخنويسان خارجي، از كشورهاي غربي هستند كه اغلب، گرچه مستشرق و ايرانشناس بودند امّا در كنار تحقيق در مورد ايران، مأموريتهاي جاسوسي و اطلاعاتي هم داشتهاند. مثلاً ادوارد براون كه خودش فراماسون بود، در اينجا تشكيلاتي درست كرد. يا خانم لمبتون يا ژنرال سرپرسي سايكس، ريچارد كاتم و ... كه همه اين آدمها، ضمن اينكه آثار باارزشي هم نوشتهاند امّا، با سلاح آگاهي و احتمالاً يا پيش زمينه ذهني و انحراف و مسايلي از اين قبيل، چندان هم بيطرف نبودهاند. اين طور نيست؟
ج: اين مسئله را بايد به 2 شكل مورد بررسي قرار داد، يكي اينكه تاريخنويس در متن، به انحراف و القاء پرداخته و ديگر اين كه نويسنده، آنچه را كه نوشته درست نوشته امّا در كنار بررسي تاريخي، يك مأموريت ديگري هم داشته كه نقشي در قلم او نداشته است.
مثلاً خانم لمبتون، كار تحقيقي بسيار جالبي درباره عشاير نوشته كه كار خوبي است. امّا اين خانم، در عين حال وظيفه ديگري هم داشته، يعني مأمور سازمان جاسوسي (ام ـ آي ـ 6) انگلستان هم بود. او آدم باسوادي هم هست.
بيجهت نيست كه استاد دانشگاه آكسفورد ميشود. در حال حاضر هم شايد اين بانو، يكي از مشاوران (ام ـ آي ـ 6) باشد.
س: ميگويند ايرانيها حافظه تاريخي ندارند و اشتباهات تاريخ را تكرار ميكنند، به زبان ديگر، ايرانيها محكوم به شكست مكرّر هستند و تاريخ برايشان آئينه و چراغ راه نيست. حتي در مورد خواص و روشنفكران ما هم اين مطلب مصداق دارد.
ج: آيا اين يك ويژگي است كه ما آنرا به ايرانيان نسبت بدهيم؟ به نظرمن، اين مطلب تعميم غير واقع بينانهاي است. مردم عادي، كارگران و زحمتكشان، به دليل پائين بودن ميزان تحصيلاتشان، خيلي كم با تاريخ سر و كار دارند و فقط از رويدادهايي كه خودشان در آن حضور داشتند مطلعند. امّا تحصيلكردههاي ما هم كمي با تاريخ سر و كار دارند. علاقه اين قشر به تاريخ، بسيار ناچيز است. حتي در نظام آموزشي ما، اين علاقه به تاريخ و اهميّت درس تاريخ، ديده نميشود در گذشته نبود و حالا هم نيست. من نميدانم، آيا اين علاقمندي در نظام آموزشي ما هست يا نه؟
س: تصور نميكنم. گرچه مسايلي در رسانهها و يا در محافل مطرح ميشود، امّا قطعاً كافي نيست.
ج: وقتي چنين تربيتي نباشد، جامعه اي كه محدود است و امكانات وسيعي هم ندارد تا از همه چيز مطلع شود و از راديوهاي بيگانه هم تقلّب و تحريف ميشنود؛ هرگز شناخت درستي نسبت به تاريخ به دست نمي آورد. به خاطر همين نميشود گفت كه ملّت ما فراموشي تاريخي دارد و يا به تاريخ بيعلاقه است. همه مردم دنيا همينطوراند. شما خيال ميكنيد در اروپا، اكثريت مردم به اين مسائل اهميتي ميدهند؟ اكثريت مردم به زندگي روزمرّه خودشان ميانديشند. آن قشري كه بايستي با اين مسائل ارتباط داشته باشد علاقمند باشد، قشر معين تحصيلكردهها است و يا افرادي كه در جريانهاي سياسي شركت دارند، و يا دستكم به آن علاقه دارند و به ويژه چپ گرايان. البته در كشورهاي پيش رفته ميزان تحصيل كرده به مراتب بيشتر از ايران است. تحصيلات متوسطه، در اغلب كشورها حداقل تحصيل است. يا شمار دانشگاه ديدهها در آن كشورها خيلي بيشتر از ايران است. بيشتر آنها هم همانطور كه گفتم حرفهاي هستند و دنبال زندگي عادي خود. تاريخ، برايشان يك مسئله است. كتابخواني در اروپاي غربي فوق العاده كم است. در شوروي و روسيه هنوز هم كتاب خواني به طور عجيبي وجود دارد. آقاي صابري، مدير گل آقا، اخيراً مسافرتي به روسيه كرده و خاطراتي از اين سفر نوشته است. او نوشته است كه در مترو مسكو كه مينشستم، ميديدم همه، مشغول خواندن روزنامه يا كتاب هستند. معلوم ميشود كه هنوز اين عادت ترك نشده است. هر كسي
كه از محل كارش يا هر جاي ديگري به جاي ديگري ميرود و نيمساعت يا يك ساعت مجبور است در مترو بنشيند حتماً مشغول كتاب خواندن است. كتابهائي هم كه ميخواند كشكي نيست. معمولاً شما ميبينيد از نويسندگان خارجي ميخوانند. يك نمونه بسيار جالبي يادم هست كه نويسنده نامدار فرانسوي، «رومن رولان» نويسنده « ژان كريستف» و «روان شيفته»(1)و شرح زندگي «گاندي» و «بتهوون»، ميگويد كه من روزي، از كارگران كارخانهاي در سيبري نامهاي دريافت كردم كه نوشته بودند: «رفيق رومن رولان، از كتاب جان شيفته شما، فقط چهارده شماره در كتابخانه كارخانه ما بيشتر نيست. و چون همه، علاقمند به خواندن آن هستند، ماهها طول ميكشد كه نوبت به ما برسد. ما خواهش ميكنيم شما به دولت شوروي توصيه بكنيد كه 10 ـ 15 جلد از اين كتاب را به كارخانه ما بفرستند.»
علاقهمندي به كتاب در شوروي تا اين حد زياد بود. در شوروي، كتابها معمولاً در دويست هزار تا چهارصد هزار نسخه چاپ ميشدند و آنهم نه يكبار بلكه چند بار. ترجمههائي از نويسندگان بزرگ خارجي و نويسندگان روسي، مثلاً از آثار « لئون تولستوي»، شايد چند ميليون نسخه چاپ شده است. كتابهائي مانند «گذاري از رنجها» نوشته الكسي تولستوي و كتاب «دُن آرام» نوشته شولوخوف، از همين جملهاند. ولي ميزان كتابخواني در اروپاي غربي، فوقالعاده پائينتر است و اين از شمار نسخههاي چاپ شده ديده ميشود.
٭٭٭
س: بد نيست باز هم به مطالبي درباره مسائل سال هاي 24 و 25 بپردازيم، نظر شما درباره حزب ايران و حزب دموكرات قوام و اختلاف شان با حزب توده چيست؟
ج: بله، حزب ايران، جمعي بود از روشنفكران، مهندسين، اساتيد دانشگاه. جداي از اين حزب، دكتر سنجابي هم حزبي داشت به نام حزب ميهن، اين حزب هم به حزب ايران پيوست. اللهيّار صالح و دكتر سنجابي در رأس اين جريان قرار داشتند بعدها افراد ديگري به اين حزب پيوستند. حزب ايران فعّاليت حزبي ويژهاي نداشت، مجمعي بود از روشنفكران ملّيگرا و آزاديخواه و بهتر است بگويم كه حزب نبود و بيشتر به يك مجمع و انجمن شبيه بود.
امّا حزب قوام. حزب دموكرات قوام در 1325 تشكيل شد. مهندس رضوي و مظفر بقائي،
1) ـ ترجمه فارسي اين كتاب، جان شيفته است.
به عنوان كانديداهاي قوام از كرمان در انتخابات شركت كرده و انتخاب شدند امّا بعدها كه حزب قوام از هم پاشيد و با كودتاي خسرو هدايت، هواداران قوام اخراج شدند، مهندس رضوي و پس از آن بقايي، از فراكسيون حزب دموكرات، كنارهگيري كردند. با بيرون رفتن آنها، حزب دموكرات، درباري شد. در اين زمان، قوام بركنار شده بود، امّا در دوران حضور قوام، حزب ايران با حزب توده ائتلاف كرد و به اتّفاق فرقه دموكرات آذربايجان و حزب دموكرات كردستان، جبههاي درست كرديم كه حاصل آن، همان دولت ائتلافي قوام بود.
س: در مورد ائتلاف قوام و حزب توده، آيا ميتوان تحليلي را كه عدهاي ارائه ميدهند مبني بر نوعي ائتلاف آمريكا و شوروي در ايران، پذيرفت؟
ج: در اسنادي كه ما داريم، چنين چيزي نيست. قوام وقتي روي كار آمد كه روزولت زنده نبود. روزولت 2 ارديبهشت 1324 فوت كرد و قوام در بهمن همان سال يعني 10 ماه بعد، به قدرت رسيد. قوام در دوره ترومن روي كار آمد. يكماه بعد از نخستوزيري او، جرج آلن كه مجري سياست ضدشوروي بود، به عنوان سفير آمريكا به ايران آمد و سياست آلن عليه شوروي بود. سند معتبر در اين مورد، تلگراف آلن است كه قوام را بهترين عنصر براي كلاه گذاشتن بر سر روسها ميداند. ايالات متّحده آمريكا، شاه و ساير اعضاي هيئت حاكمه، همه و همه، طرفدار بازگشت قوام و زمامداري او بودند. به اعتراف آلن، قوام، فعّالترين و قويترين مرد صحنه ايران و احتمالاً تنها شخصي بود كه ميتوانست مانع سقوط كشور ديگري به دامن مسكو گردد.(1)
س: ماهيّت قوام از قديم، شناخته شده بود. يعني از سال 1300 كه نخستوزير بود، ماهيّتش روشن بود. اين قوام باقي مانده از عصر قاجار و برادر وثوقالدوله عاقد قرارداد 1919 و بعد جريان خراسان بود.
ج: همين جور است، قوام پيش از نخستوزيري رضاخان، يكبار در سال 1300 و يكبار در سال 1302 نخستوزير شد. در نوبت اوّل امتياز نفت ايالات شمال ايران را به كمپاني آمريكايي استاندارد اويل واگذار كرد. در همين دوره نخستوزيرياش، دكتر ميلسپو را براي سرپرستي سياست مالي و اقتصادي ايران، براي 5 سال به ايران دعوت كرد. ميلسپو به ايران آمد ولي امتياز نفت به خاطر اعتراض اتحاد شوروي و انگلستان، عملي نشد. بار دوّم، قوام، در
1) ـ حبيب لاجوردي، اتحاديههاي كارگري و خودكامگي در ايران، ص 100.
سال 1303 نخستوزير شد.
اينبار هم او امتياز نفت همان 5 ايالت شمال ايران را به كمپاني آمريكايي سينكلر واگذار كرد كه باز هم در پي اعتراض دولتهاي شوروي (كه نميخواست در مرزهاي جنوبياش يك لانه زنبور ساخته شود) و نيز انگلستان كه خود را صاحب اختيار مطلق منابع نفتي ايران ميدانست، اين اقدام قوام به جايي نرسيد. پس از سرنگوني رضاخان و دولتهاي كوتاه فروغي و سپس سهيلي كه وابسته به انگلستان بودند، قوام پس از بيست سال دوباره نخستوزير شد.
در اين دوره هم قوام مجدداً همان سياست هموار كردن راه نفوذ آمريكا در ايران را دنبال كرد و شركتهاي نفت آمريكايي را براي گرفتن امتياز نفت مناطق شمالي ايران دعوت كرد. مجدداً دكتر ميلسپو را براي مدّت 5 سال براي سرپرستي امور مالي و اقتصادي ايران دعوت كرد و علاوه بر آن، بدون تصويب مجلس، افسران آمريكايي را براي سرپرستي ارتش، ژاندارمري و شهرباني ايران دعوت به كار كرد.
دولت قوام، عمر كوتاهي داشت و زير فشار انگلستان و دربار بركنار شد ولي ساعد كه گوش به فرمان انگليسيها بود به فرمان آنها هر سه موضوع را دنبال كرد يعني هم واگذاري نفت شمال و هم دعوت از دكتر ميلسپو و استخدام مستشاران نظامي آمريكا را پيگيري كرد. قوام در 6 بهمن 1324، ده ماه بعد از مرگ فرانكلين روزولت، و هم زمان با آغاز جنگ سرد عليه شوروي از سوي آمريكا و ديگر كشورهاي غربي به دنبال سخنراني چرچيل تحت عنوان « پرده آهنين» در دانشگاه آمريكا در 14 اسفند 1324، براي بار چهارم نخستوزير شد. اينبار مأموريت او سركوب جنبش خودمختاري در آذربايجان و كردستان و وادار كردن اتحاد شوروي به بيرون بردن ارتش خود از ايران بود كه با مهارت و تردستي آن را انجام داد.
حزب دموكرات را نيز با همين نيّت تشكيل داد و وزارت خارجه آمريكا به او چنين چيزي را ديكته كرده بود. سندش را برايتان ميآورم. اينورچيل، نماينده انگلستان در واشنگتن در گزارشي به وزارت خارجه بريتانيا مينويسد:
در اوايل مرداد 1325، وزارت خارجه آمريكا به سفير اين كشور در ايران توصيه كرد كه با همتاي انگليسي خود همكاري كند و قوام را تشويق نمايد كه به كشور ديگري بجز اتحاد شوروي روي آورد و تلاش خود را روي اصلاحات متمركز كند همچنين به قوام توصيه كند كه از تشكيل احزاب مستقل در ايران در مقابل حزب توده پشتيباني نمايد، چنين اقدامي
ميتواند گامي در جهت ايجاد يك نظام سياسي دموكراتيك باشد.(1)
اينك يك سند ديگر از گزارش سفير بريتانيا در ايران، به وزارت خارجه بريتانيا:
قوام با تشكيل حزب خود كه به نحوي، حزب دموكراتيك ايران در مقابل حزب دموكرات آذربايجان ناميده شد، اميد داشت كه با داعيه حزب توده كه مدعي است: يگانه قهرمان طبقات پائين و مدافع آنان است و تنها حزبي است كه انديشهها و برنامههاي ترقيخواهانه دارد، مقابله كند و اعلام كند برنامه حزب او كمتر از برنامه حزب توده نيست.(2)يعني دستور تشكيل حزب دموكرات را آمريكائيان دادند. دستور همكاري با انگلستان را هم آمريكائيها دادند اين دستور كه از شورويها دور شود را هم آمريكائيها دادند.
اكنون يك سند ديگر:
در همان زمان، وزارت خارجه انگلستان به سفير خود در تهران « سرجان لوروژتل» دستور داد كه به قوام اطلاع دهد كه ايران مانند سال 1907 با خطر تجزيه روبه رو خواهد شد، مگر آن كه وي در جهت ريشهكن كردن نفوذ حزب توده گامهائي بردارد. در ضمن به لوروژتل نوشت: شما ميدانيد كه مرد وطنپرستي چون قوام، آنچه كه در توان دارد، انجام خواهد داد تا از چنين جرياني پرهيز كند. بنابراين، مطمئناً ميتواند مجدّانه اقدام كند تا حزب توده را سر جاي خود بنشاند و از دستاندازي بيشتر به منافع انگلستان جلوگيري كند.(3)
به اين ترتيب ميبينيم كه قوام، كاملاً آمريكائي بود. عين همين ارتباط را هم در مورد حزب زحمتكشان خواهيم ديد.
س: خوب، بقائي هم آن موقع در حزب قوام بود؟
ج: او عضو حزب قوام و تشكيلدهنده شعبه حزب قوام در كرمان بود. قوام، نزديكترين فرد او بود. اين كه كساني ادعا مي كنند، او از قوام دور شد، نادرست است. سندش را بعداً مطرح خواهم كرد. به اين ترتيب با اين اسناد روشن مي شود كه حزب قوام با توصيه آمريكا تشكيل شد و پايگاهش آمريكا بود و دستوراتش را هم از آمريكا ميگرفت.
س: با اينهمه وضعيّت قوام روشن بود. چرا حزب توده با او ائتلاف كرد؟ يعني او را
نميشناخت؟ حزب تودهاي كه بيشتر رهبران آن از 53 نفر و عضو حزب كمونيست بودند. چطور قوام را نميشناختند؟ يا بايد بگوئيم ساده بودند، يا بايد بگوئيم كه از هول حليم توي ديگ افتادند، يا مسايلي پشت پرده بود؟
ج: پس از سرنگون شدن رضاخان، قوام فعاليت سياسي خود را در سال 1320 و 1321 آغاز كرد كه همزمان بود با دوران رياست جمهوري فرانكلين روزولت. روزولت يك سياستمدار واقعاً دموكرات و ضد فاشيست بود، او سياست دوستي با شوروي را دنبال ميكرد و در مقابل انگلستان مقاومت ميكرد. اين مسئله، خيلي مهم است. مرگ روزولت در اوايل سال 1324، اتّفاق افتاد، با مرگ روزولت، مناسبات كشورهاي غربي با شوروي تغيير يافت. نطق چرچيل در اسفند 1324، تشويق به اتّحاد كشورهاي غربي، عليه شوروي بود.
تشكيل كابينه قوام در همان دوران جبههگيري عليه شوروي بود. شركت وزراي تودهاي در مرداد 1325، سه ماه بعد، بيانگر اين نكته است كه با توجه به اسنادي كه بعدها به دست آمده است، دعوت از نمايندگان حزب توده، نقشه قوام با هماهنگي آمريكاييها بوده است. چرا كه قوام خوب ميدانست كه شركت وزراي تودهاي در كوتاه مدت، تنها براي رام كردن حزب توده ايران است تا او فرصت كافي براي انجام نقشههايش و از جمله براندازي فرقه دموكرات آذربايجان و حزب دموكرات كردستان به دست آورد. همانطور كه ميدانيم شركت وزراي تودهاي تا مهر 1325 دوام مييابد و در همين مدّت است كه قوام، به كمك انگليسيها، غائله عشاير جنوب را به وجود ميآورد.
س: سياست، عوض شده بود يا رئيس جمهور؟ بالاخره ماهيّت حكومت و سياست كه مشخص بود!
ج: سياست آمريكا در مورد شوروي و در نتيجه در مورد ايران، با مرگ روزولت تغيير يافت، در كنفرانس سه جانبه استالين، ترومن، چرچيل، كه در پايان جنگ اروپا برگزار شد، اين تغيير كاملاً محسوس بود. مارشال ژوكف هم در خاطراتش، اين تغيير را متذكّر شده است.
س: پس سياست آمريكا، با تغيير يك رئيس جمهور، عوض ميشود؟!
ج: ببينيد، همانطور كه گفتم روزولت، يك فرد استثنايي بود و تمام اظهار نظرهايي كه شورويها بعداً درباره روزولت نوشتند نشاندهنده اين نكته است كه خود شورويها او را يك رئيس جمهور استثنايي در تاريخ دوران اخير آمريكا ميشمردند. او كسي است كه در سال 1933، شوروي را به رسميّت شناخت و مناسباتش با شوروي هم بسيار دوستانه بود و با نازيها
دشمني آشتيناپذير داشت و شخص دموكراتي بود. او در دوران جنگ جهاني دوّم، بارها و بارها در برابر وسوسه هاي چرچيل، كه مي خواست با هيتلر براي از بين بردن اتحاد شوروي، همدست شود، ايستادگي كرد. او با سياستهاي چرچيل موافق نبود. به همين دليل هم وقتي براي شركت در كنفرانس تهران به ايران آمد، به سفارت انگليس نرفت، بلكه در سفارت شوروي اقامت كرد تا دوستياش را با شوروي نشان دهد. در سياست حزب دموكرات آمريكا، اين رسم بود و شايد هنوز هم هست كه اگر رئيس جمهور از نمايندگان جناح چپ حزب معرّفي شود، معاون او فردي از جناح راست است. در دوران كندي هم همين جريان را ديديم. امّا ترومن، به معني كامل نماينده جناح راست حزب دموكرات بود و بعد از آنكه در رأس حكومت قرار گرفت بلافاصله بمب اتمي را عليه ژاپن به كار برد. هيچ معلوم نيست كه اگر روزولت بر سر قدرت بود، اجازه چنين كاري را ميداد. از اسنادي كه در سال 1995 در كتاب «هيروشيما در آمريكا، 50 سال تكذيب»، منتشر شده برميآيد كه روزولت در نظر داشت بمب اتمي را پس از يك «اخطار» به ژاپن درباره تسليم بلاشرط به كار برد. از سوي ديگر به رغم سياست دموكرات منشانه روزولت، پيروزيهاي چشمگير اتحاد شوروي در جنگ عليه نازيها، محافل امپرياليستي آمريكا و انگلستان را به وحشت انداخته بود و گرايشات فاشيستي در آمريكا براي رشد در محافل حاكمه آمريكا زمينه مساعدي پيدا كرده بود.
خود روزولت هم اين گرايش را ميديد و مردم آمريكا را از رشد اين گرايش برحذر ميداشت. دو سند بسيار گوياي زير اين واقعيت را روشن مي كند:
1ـ پيشگوئي تاريخي «روزولت» چند روز پيش از درگذشتش:
طبيعي است اگر كار بدين صورت پيش برود بايد گفت كه تاريخ تكرار ميشود و بايد به روزهاي عادي خود مانند سال هاي جنگ برگرديم. چنين كاري موجب ميشود، ما كه دشمنان خود را در ميدانهاي جنگ خارج از كشورمان خرد كردهايم، در كشور خودمان زير نگين فاشيستها قرار بگيريم ...(1)
2ـ «من ميخواهم به صراحت بگويم كه اگر دموكراسي آمريكا چون نيروي زنده به جلو حركت نكند و شب و روز به طرق مسالمتآميز در تلاش براي بهتر كردن سرنوشت
1) ـ آلبرت كان، خيانت بزرگ، ج 3، بخش اول، ص 50.
شهروندانمان نباشد فاشيزم در سرزمينمان قوت خواهد گرفت.»(1)
ديگر اسناد منتشر شده دراين مورد نشان ميدهد كه به كارگيري بمب اتمي براي وادار كردن ژاپن به تسليم، به هيچوجه ضروري نبود.
دولت ژاپن به وسيله سفيرش در مسكو و دولت شوروي به آمريكا اطلاع داده بود كه آماده تسليم بيقيد و شرط است.
برخلاف ترومن، روزولت يك دموكرات واقعي بود. به همين خاطر، وقتي قوام روي كار آمد، شايد فكر ميكرد آمريكا و شوروي، نسبت به هم گرايش دارند. وقتي ديد كه روزولت در تهران به سفارت شوروي رفته، چون از آمريكاييها حرف شنوي داشت، نسبت به شوروي گرايش پيدا كرد. سياست آمريكا كه عوض شد او هم سياستش را عوض كرد.
مأموريت جرج آلن هنگامي كه به ايران اعزام شد اين بود كه سياست ضد شوروي را در ايران اجرا كند.
دوران اقامت جرج آلن در ايران، كوتاه بود. او دو سال بيشتر در ايران نماند. پس از آنكه قضيه آذربايجان تمام شد و قرار داد قوام ـ سادچيكف، به اتفاق آرا در مجلس رد شد، به آمريكا بازگشت.
امّا تمايلات دوستانه و اعتماد رهبران حزب ايران به آمريكا به عنوان يك كشور ضداستعماري مخالف سياستهاي امپرياليستي انگليس، با وابستگي قوام تفاوت داشت، رهبران حزب ايران وابسته نبودند، در وطن پرستي و استعمارستيزي دكتر مصدّق، هيچكس، حتي دشمنانش ترديد ندارند او آمريكا را يك كشور ضداستعماري ميدانست. ديگر افراد ميهنپرست نهضت ملّي ايران، مثل دكتر حسين فاطمي، اللهيّار صالح، دكتر سنجابي و دكتر شايگان، و ديگر همرزمان دكتر مصدّق هم همينطور بودند. اينها فقط اختلاف ميان استعمار كهنه انگلستان و استعمار نو آمريكا را درك نميكردند. نميدانستند كه امپرياليسم، صدور سرمايه را جانشين صدور كالا كرده است. آنها نميدانستند كه امپرياليسم، با صدور سرمايه و قبضه كردن بازار توليد و مصرف كشورهاي كم رشد، نيازي به فرستادن و نگاهداري ارتش ندارد و به دست مهرههاي خود، مانند پينوشهها، محمّدرضاشاهها و زاهديها، هرگونه جنبش
1) ـ اومبرتو اكو، فاشيزم ايدئولوژي جاودان، ماهنامه نگاه نو، شماره 28، ارديبهشت 1375، ترجمه فرزانه طاهري، ص 75.
مردمي را مطابق خواست خود، سركوب ميكند.
مصدق و كساني كه نام بردم از آمريكاي مركزي و آمريكاي جنوبي كه جولانگاه امپرياليسم آمريكا بود، خبري نداشتند. در دور و بر خود، انگلستان و مستعمرات انگليس و تجاوزهاي انگليس را ميديدند و روحيه ضدانگليسي داشتند. عربستان، امارات خليج فارس، مصر، عراق، و هند را ميديدند كه همه تحت استعمار انگليس بودند و در ذهن آنان جا افتاده بود كه آمريكا دوست ملّتهاست و ميخواهند ملّتها را از استعمار نجات بدهد. ما شاهد اين واقعيّت بوديم كه دكتر مصدّق و ياران باوفايش وقتي ديدند كه آمريكا با انگليس ساخته است، در مقابل آمريكا هم موضعگيري كردند.
خود مصدّق، در 25 مرداد، با يك پيام راديويي، اين واقعيّت را افشا كرده و گفت بعضي قدرتهاي خارجي تصميم به سرنگوني او گرفتهاند تا طرفداران خود را روي كار بياورند، اينها كساني بودند كه وقتي ديدند آمريكا درندهاي مثل انگلستان است، در برابرش ايستادند و دكتر فاطمي در اين راه، جانش را از دست داد.
س: ولي اعضاي حزب ايران، عموماً تحصيلكرده مدرسه آمريكايي ايران و يا بيروت هستند، حتي افرادي مثل صالح، اينها، ايدهآل خود را در آنجا ميبينيد.
ج: در اين مورد اطلاع كافي ندارم و عقيده هم ندارم كه اعضاي حزب ايران، عموماً تحصيلكرده مدرسه آمريكايي ايران يا بيروت بودهاند، امّا تا آنجايي كه من ميدانم، تعداد تحصيلكردههاي كالج آمريكايي در ايران و بيروت، در ميان رهبران حزب ايران، بسيار كم بوده است.
دكتر سنجابي، مهندس زيركزاده، مهندس حق شناس و حتي شاپور بختيار، يا در فرانسه و يا در آلمان تحصيل كرده بودند. ولي همه آنها به دموكرات بودن و آزاديخواه بودن آمريكا اعتقاد داشتند. البته در اين ميان، وضعيّت شاپور بختيار فرق ميكرد، درباره او و وابستگياش به آمريكا و چهره وابسته او، قبلاً به تفصيل صحبت كردم.
س: حالا اگر موافقيد مجدداً به بحث ائتلاف حزب توده و حزب ايران برگرديم.
ج: خوب، حزب ايران در همان دوران پس از جنگ، تحت تأثير پيروزيهاي شگرف اتحاد شوروي در برابر فاشيسم، به حزب توده ايران خيلي نزديك شد. حزب توده هم در دوره رشد سريع خود بود. جريان آذربايجان هم پيش آمد و آنها نقاط مثبت جريان آذربايجان را ميديدند و به همين دليل جريان ائتلاف پيش آمد و از اين ماجرا، قوامالسلطنه (به اصطلاح) «بُل»
گرفت. هم براي فريب دادن حزب توده و شورويها و هم براي فريب دادن حزب ايران، و دولت ائتلافي را به وجود آورد.
س: چرا اينها فريب خوردند؟
ج: اين مسئله دو جنبه دارد. هم جاهطلبي افراد معيّني در حزب توده و هم غرور پيشرفت حزب و پيشرفت اتّحاد شوروي.
س: اين افراد معين چه كساني بودند؟
ج: همين كساني كه وزير شدند. در سال 1321قوام پيشنهاد كرده بود كه اسكندري به معاونت وزارت راه منصوب شود. چون روابط اسكندري و قوام، عميق بود. حالا از كجا شروع شده، نميدانم. ولي اين را ميدانم كه در دولت 1321، خود قوام پيشنهادش را مطرح كرد و در قبل هم جريانش را گفتم.
س: چرا شوروي، با وجود آن همه سرويس اطلاعاتي و امنيّتي قوي، فريب خورد؟
ج: در پاسخي كه به اميرخسروي دادهام، نوشتهام. حتي اسكندري هم در خاطراتش گفته است كه در شوروي، دو نظر وجود داشت. وزارت خارجه يك نظر داشت و «باقراف» رئيس جمهور آذربايجان يك نظر ديگر. باقراف به استالين خيلي نزديك بود. اسكندري در خاطراتش ميگويد: «وقتي رفتم پيش علياوف كه دبير اوّل سفارت شوروي بود، در ارتباط با اوضاع آذربايجان به او گفتم: اين چه معني دارد كه در اينجا هر كسي براي خودش شروع كند به حزب درست كردن! بايد دموكراسي را در سراسر ايران پياده كنيم. علي اوف در آن ملاقات گفته است كه اينها مقدّمه جرياني است كه بعدها سراسري ميشود...» امّا او اطلاع نداشت كه مدّت كمي بعد از اين تاريخ، ارتش شوروي آذربايجان را تخليه كرده و ميرود.
در اينجا مسئلهاي پيش ميآيد و آن، اولتيماتوم ترومن به شوروي است. ترومن در سال 1331، يعني قبل از سقوط دكتر مصدّق، در يك مصاحبه مطبوعاتي ماجراي اين اولتيماتوم را بيان ميكند. حالا چرا در اين زمان يعني در 1331 اين مسئله را علني ميكند و بعداً در خاطراتش آن را مينويسد؟ به نظر من اين گوشزدي بوده است به دكتر مصدق، چرا كه او با سرسختي، در برابر پيشنهادات رنگارنگ انگليسها، كه به تدريج مورد تأييد آمريكائيها قرار ميگرفت، مقاومت ميكرد. متن مصاحبه مطبوعاتي هاري ترومن چنين است:
در 1946 من مجبور شدم اولتيماتومي به نخستوزير اتحاد جماهير شوروي فرستاده و از او تقاضا كنم كه مقررات پيمان سه جانبه را مراعات نمايد و ارتش شوروي در آن وقت از ايران
خارج شود، زيرا دولت آمريكا در آن موقع در وضعي قرار گرفته بود كه ميتوانست با چنين وضعي مقابله نمايد.
مخبر نيويورك تايمز فرداي روز مصاحبه يك مصاحبه اختصاصي با آقاي ترومن كرد و از او پرسيد: پيام شما به استالين چه بود؟
ترومن: من پيامي به استالين فرستاده و خاطرنشان كردم كه ارتش روس از ايران برود در غير اين صورت، ارتش آمريكا به ايران بازخواهد گشت.
در آن زمان، تعدادي از ناوگان ما در خليج فارس بود و عده زيادي سرباز نيز درهمان حوالي داشتيم.
ترومن در پاسخ به خبرنگار نيويورك تايمز كه تعبير اصطلاح اولتيماتوم را پرسيد، گفت: بلي، ما روزي را تعيين كرده بوديم كه ميبايست آنها تا آن روز از ايران خارج شوند (1)
اميرخسروي ميگويد، كسي آمده از اين و از آن تحقيقاتي كرده و به اين نتيجه رسيده است كه چنين اولتيماتومي داده شده است، حتي سفير آمريكا در شوروي در آن تاريخ گفته است كه من اطلاعي ندارم! ولي در هر صورت، در 1331، ترومن اين مسئله را گفته است. مسلماً رئيس جمهوري ايالات متحده نميآيد يك همچنين چيزي را به دروغ بگويد. شورويها هم، نه آن زمان و نه بعدها، اين گفته ترومن را تكذيب نكردند. اين در تمام اسناد و مدارك تاريخي آن زمان ضبط شده است. اتفاقاً خليل ملكي هم، در خاطراتش به اين تكيه ميكند كه ما مدتها بود نميدانستيم چه شده كه شوروي، بدون مقدمه و به اين شكل، رفت. ولي بعد ميگويد، اين مصاحبه ترومن نشان ميدهد كه آمريكائيها اولتيماتوم دادند.
اين گفته ترومن نشان مي دهد كه سياست آمريكا در آن زمان، داراي سمتگيري شديد ضدشوروي بود. حتي ترومن، در كنفرانس «پوتسدام» كه پس از پايان جنگ جهاني دوم در اروپا با شركت استالين، ترومن و چرچيل تشكيل شد، به طور تلويحي به استالين فهماند كه آمريكا بمب اتمي دارد.اين مطلب را مارشال «ژوكف» فرمانده ارتش شوروي در پيروزي جنگ استالينگراد و برلين در خاطراتش نوشته و يادآور شده است كه استالين اصلاًً اين مسئله را نشنيده گرفت ولي بلافاصله بعد از بازگشت، دستور ساختن بمب اتمي را داد كه جريان آن را در پيش يادآور شدم.
1) ـ مصطفي علم، نفت، قدرت و اصول: ملي شدن نفت ايران و پيامدهاي آن، ص 87 .
س: يعني ميشود احتمال سازش پشت پرده آمريكا و شوروي را بدهيم. اين احتمال كه شوروي هم سازش كرده است؟
ج: آخر سازش براي چه؟
س: بر سر جمع كردن فرقه دموكرات...، معامله بر سر يك امكان بيشتر... بالاخره همواره دو قدرت بزرگ اينطور بودهاند!
ج: آخر اين نميتواند سازش باشد. شوروي در آنجا شكست خورد.
س: نميدانم. در همان ابتدا كه 5 نفر از حزب را در كابينه آورد.
ج: آخر حزب توده را آوردند در دولت و بعد، وزيران تودهاي را اخراج كردند و فرقه دموكرات آذربايجان را در هم شكستند و آن كشتار وحشتانگيز را به راه انداختند. بعد هم اتّحاديه كارگران متمايل به حزب را تعطيل كردند و حزب توده را در تمام شهرستانها غارت كردند و در هم كوبيدند. شما اسم همه اينها را كه به دستور آمريكا انجام گرفته، سازش آمريكا و شوروي ميگذاريد؟ به راستي حيرتآور است!؟
س: رفتند آنجا و قرارداد نوشتند. قوام رفت شوروي (يكماه و نيم). و بالاخره حرفهائي و تعهداتي بوده است؟
ج: بله، يكماه و نيم رفت آنجا ماند، قرارداد نوشتند كه چي؟ قرارداد نوشتند كه نفت را بدهند. اين همان تقلبي است كه قوام براي اين كه كلاه سرشان بگذارد انجام داد. من در خاطراتم نوشتم كه عدهاي بودند و باور نداشتند كه اين جريان سازش قوام با اتحاد شوروي، عاقبت خوبي داشته باشد. يعني معتقد بودند، اين يك بازي است. در وزارت خارجه هم يك چنين اعتقادي بود. منتهي كسي جرأت نميكرد اين مطلب را به استالين بگويد.
س: به گفته خليل ملكي اگر حزب مستقل بود و وارد اين قضايا نميشد، سالمتر نميماند؟ حالا ما بيائيم آن طرف قضيه را بررسي كنيم.
ج: عقيده من اين است كه اگر حزب، در كابينه قوام شركت نكرده بود، به طور كلي همين ضربهها را ميخورد. چون بعد از سقوط آذربايجان، دستگاه حاكمه درصدد بود كه حزب را سركوب كند. در اسناد قبلي كه آوردم، ديديم كه پيش از شركت دادن وزراي تودهاي در دولت و ماهها پيش از سركوب نهضت آذربايجان، انگلستان، چقدر به دولت ايران فشار ميآورد كه حزب توده را سركوب بكند. شاه هم كه دشمن خوني حزب توده بود. اسنادي است كه نشان ميدهد، شاه از 1320 ميكوشيده است كه اختيارات تام، مثل پدرش بگيرد و در اين مورد، با
آمريكائيها و انگليسيها هم صحبت ميكند، شاه با هريمن كه در 1321 به ايران آمده بود، صحبت ميكند و به او ميگويد كه: آقا، دموكراسي در ايران نميتواند پا بگيرد. مردم، هنوز آگاهي ندارند و اينجا يك حكومت مقتدر ميخواهد. حزب توده كه نيروئي نداشت، نيرويش همان مردمي بودند كه دوروبرش بودند. اين نيرو، در مقابل سياست مهاجم امپرياليسم و به ويژه انگلستان، كه در قضيه نفت فوقالعاده حساسيت داشت، به هيچ وجه نمي توانست مقاومت كند. ولي از لحاظ اعتبار سياسي اگر حزب توده در دولت قوام شركت نكرده بود، مسلماً وضع بهتري داشت. ولي دولت زير فشار انگلستان و دربار و ارتجاع ايران، مدتها پيش از تيراندازي به شاه در 15 بهمن و همزمان با طرح سازش درباره قرارداد نفت، طرح غيرقانوني كردن حزب توده ايران را به مجلس برده بود. در اينباره، من در كتاب خاطراتم نوشتهام و به طور استثنائي، اميرخسروي هم دلايل و شواهد گوياتري در تأئيد آنچه كه من نوشتهام، آورده است.
س: اما اگر حزب وارد آن قضايا نشده بود شايد آن انشعاب را به دنبال نداشت؟ به هر صورت بايد دليل انشعاب روشن شود؟
ج: نه، انشعاب خليل ملكي حتماً انجام ميشد اين انشعاب هيچ ارتباطي با شركت نمايندگان حزب در دولت قوام نداشت. انشعاب در احزاب، هميشه محصول شكست است. درتمام احزاب كمونيستي و چپ دنيا چنين بوده است و در آينده هم چنين خواهد بود. هرگاه حزبي، دچار شكست جدي شود، عده قابل توجهي از حزب كنار ميروند و بيشتر اينها هم روشنفكرانند. كارگران، كنار ميروند، ولي در جهت دشمني با حزب قرار نميگيرند. كناره گيري آنان، در درجه اول براي اين است كه زير فشار قرار نگيرند. ولي روشنفكران، در مبارزات سياسي دوگانگي دارند. در جريان انقلاب، هنگامي كه نهضت در جهت اوج است، روشنفكران زيادي به نهضت روي ميآورند ولي پس از شكست، بسياري از آنان از نهضت كنار ميروند.
انشعاب، به علت شركت حزب توده در دولت نبود. برعكس، انشعابيون، خيلي هم شاد بودند. ملكي، بلافاصله دعوت به مدير كل وزارت فرهنگ شدن را پذيرفت و اقدامات او در وزارت فرهنگ، اقداماتي موقتي نبود. او هرگز تصور نميكرد كه دو ماه و نيم بيشتر در آنجا نخواهد بود. حمايت حزب از فرقه دموكرات آذربايجان هم، علت انشعاب نبود. انشعاب، يك سال پس از شكست آذربايجان رخ داد.
س: در اينجا دو بحث، مطرح است، يك بحث اينكه چرا ما سرنوشتمان را به سياست شوروي گره زديم؟ بحث ديگر اين كه چرا ما مطيع شوروي بوديم؟ ما ميبايست مستقل عمل ميكردم و مستقل ميانديشيديم.
ج: بله، اين كه سياست حزب با سياست شوروي كاملاً منطبق بود و وابستگي وجود داشت را نميشود انكار كرد. اين، درست است و يكي از نواقص جدي سياست و عملكرد حزب توده بود. ولي از عوامل پذيرفته شدن حزب هم، همان تأييد شوروي از حزب توده بود. علاوه بر اين، تنها حزب توده نبود كه در آن تاريخ از شوروي حمايت ميكرد، همه احزاب كمونيستي دنيا در دوران بعد از جنگ، به طور عجيبي از اتحاد شوروي پشتيباني ميكردند و حزب كمونيست اتحاد شوروي را رهبر جنبش كمونيستي و كارگران جهان ميدانستند. حتي حزب كمونيست چين تا سالها پيش از پيروزي انقلاب و تا مدّتي پس از مرگ استالين، هنوز حزب كمونيست اتحاد شوروي را رهبر بلامنازع جنبش جهاني كمونيستي و كارگري ميدانست.
من، عميقاً معتقد هستم كه اگر آمريكا به ساختن بمب اتمي دست نيافته بود، اوضاع ايران سرنوشت ديگري داشت و آمريكا و انگليس نميتوانستند حاكميت مطلق خود را در ايران برقرار كنند. مالكيت انحصاري آمريكا و انگليس به بمب اتمي معادلات قدرت را در سطح جهاني تغيير داد.
س: و حالا ما يك شكل ديگري از همين وضع را در پي فروپاشي شوروي داريم.
ج: كشور ما در سال هاي 20 تا 25 داراي وضع ويژهاي بود. ما هم از شمال، و هم از ديگر مرزها، با كشورهاي نيرومند طرف بوديم كه هر كدام سياست ويژهاي داشتند و اين سياستهاي ويژه، به صورت عوامل مؤثري در سرنوشت سياسي كشور، تأثير ميگذاشتند. يكي از عوامل ويژه، وجود جمهوري آذربايجان شوروي در شمال ارس بود. با اين ويژگي كه در آذربايجان شوروي، شمار بسيار زيادي از مهاجرين ايران زندگي ميكردند و براي هميشه در آنجا ماندگار شده بودند. بسياري از آنان، به مقامات بالاي حزبي و دولتي راه يافته بودند. پدر همين آقاي حيدر علي اوف، رئيس جمهوري كنوني آذربايجان از مهاجرين ايراني بود.
اين را بايد يادآور شوم كه برگزيدن نام آذربايجان براي آذربايجان شوروي، كار حزب كمونيست و دولت شوروي نبود، اين نام را دولت بورژائي «مساواتيست ها» كه پس از انقلاب اكتبر مدتي در اين منطقه قدرت در دست داشتند، انتخاب كرد و بدون ترديد هدفشان از
برگزيدن اين نام، همان هدفي بود كه بعدها امثال «باقراوف» و بسياري ديگر از روشنفكران مليگراي آذربايجان شمال ارس در دل و آرزو داشتند، يعني اتحاد آذربايجان ايران به جمهوري آذربايجان شمال رود ارس. فراموش نكنيم كه ايلچي بيگ، رئيس جمهور مليگراي آذربايجان، پيش از بركناري به طور خيلي جدي خواستار انجام اين نقشه بود. او رسماً اعلام كرد كه پس از روبه راه كردن وضع جمهوري آذربايجان، خيال دارد كنارهگيري كند و تمام تلاش خود را براي وحدت آذربايجان جنوبي و جمهوري آذربايجان، به كار برد.
س: پدر علي اوف از كجا به شوروي رفته بود؟ از ايران؟
ج: از آذربايجان رفته بود، از اهر... در تاريخ زندگيش هست كه پدرش كارگر مهاجر بوده و در باكو كار ميكرده، آرزوي اتصال آذربايجان ايران به جمهوري آذربايجان بالاي رود ارس، در دل بخش عمدهاي از روشنفكران آن كشور بوده و هنوز هم هست. جمهوري تركيه هم كه از دوران صفويه، چشم چپش زير پرچم پان تركيسم، به سوي آذربايجان ايران خيره بوده و هنوزهم هست. در دوران تشكيل و فعاليت فرقه دموكرات هم، اين عوامل با هم مخلوط شده بود. اين را هم در نظر بگيريم كه در آن دوران، رهبري حزب توده ايران ـ رهبري بسيار جوان و بيتجربهاي در سياست بود. درست است كه بيشتر اين رهبران در يك تشكيلات كوچولوي مخفي 40 ـ 50 نفره چند سال كار كرده بودندولي كار سياسي نكرده بودند. هيچ كدام تجربه سياسي نداشتند. ما كه بچه بوديم و تازه وارد شده بوديم، اين كاره نبوديم. بزرگترهاي ما ايرج اسكندري، دكتر رادمنش و اردشير كامبخش بودند كه تجربه و دانش آنان نيز در اداره تشكيلات حزبي مخفي و مطالعه ماركسيسم بود و نه در كار سياست. اين يك عامل مهم مؤثر در رويدادهاي سال هاي 1320 ـ 1332 و سياست حزب بود. و اما عامل مؤثر ديگر:
عامل بسيار مهم و مؤثر ديگر نفوذ بسيار نيرومند سياست انگلستان در ايران بود كه با داشتن پايگاه عظيمي مانند صنايع و معادن نفت جنوب و امتيازنامه 1312 (1933) حاكم واقعي سياست كشور بود و هيئت حاكمه ايران، از شاه گرفته تا گردانندگان ارتش و بزرگ مالكان و سرمايهداران، همه، نوكران حلقه به گوش اين حاكم نيرومند پشت پرده بودند. حزب جوان و بيتجربه توده ايران، از اولين روز موجوديتش، با اين نمونه بيشاخ و دم روبهرو و دست به گريبان شد. نيروهاي ملّيگرا، سالها بعد از 1320، وارد ميدان مبارزه جدي عليه اين دشمن تاريخي نيرومند شدند.
عامل سوم، كه تازه به صحنه سياسي ايران وارد شده بود و در تلاش بود جاي پاي خود را كمكم، محكم كند، امپرياليسم قدرقدرت آمريكا بود. امپرياليسم آمريكا كه گذشتهاي تاريك و شناخته شده مانند انگلستان و روسيه تزاري نداشت، با چهره بزك كرده دوست و هوادار آزادي مردم رنج ديده و رنج كش و غارت شده وارد صحنه سياسي شد. آمريكا تا سال 1324، يعني تا پايان جنگ جهاني دوم، به عنوان متحد پر و پا قرص اتحاد شوروي، حتي مورد علاقه چپترين نيروهاي سياسي ايران، يعني حزب توده ايران بود. تغيير چهره امپرياليسم آمريكا تا آن اندازه آرام و دوستانه بود كه ديگر نيروهاي ملّي، تا كودتاي 28 مرداد، آن را نشناختند و حتي بخشي از آنان تا سالها بعد از 28 مرداد، و تا پايان عمر نتوانستند چهره واقعي اين امپرياليسم جهانخوار را، بشناسند.
به اين ترتيب ميبينيد كه در چنين جوّ سياسي دشوار و پر پيچ و خم و فراز و نشيبي اشتباه نكردن يك حزب جوان، تا چه اندازه دشوار است.
س: به هر حال افرادي مثل ايرج اسكندري، خليل ملكي، پيشهوري و ... قوام را ميشناختند و يك شناخت كلي نسبت به رجال عصر خود داشتند. حداقل با تاريخ ايران در بعد از مشروطه آشنا بودند.
ج: آشنايي به كار سياسي، تنها شناخت افرادي مثل قوام و يا امثال او نيست. آشنايي ژرف به كار سياسي، يعني داشتن توان تجزيه و تحليل همه جريانات. آنها ميبايستي ميتوانستند سياست آمريكا را با در نظر گرفتن تغييراتش، تشخيص بدهند. بازيهاي رنگارنگ و نيرنگهاي سياست انگلستان را بشناسند و راه مقابله با آن را بيابند.
به طور كلّي ميدانستيم كه انگلستان در ايران حاكميّت دارد، دستگاه حاكم هم، نوكر آنها است.
سيدضياءالدين طباطبائي و ديگر وابستگان به انگلستان كه در مجلس بودند، مانند جمال امامي و دشتي را ميشناختند، ولي اين كه در سياست و درهر مسئلهاي چه طور بايد تصميم گرفت، و چه بازي را بايد ارائه داد، تجربه سياسي در اين حد نداشتيم. حزب ما خيلي جوان بود. درست است كه حزب كمونيست ايران، از همان سالهاي اوّليه پيروزي انقلاب اكتبر فعاليّتش را شروع كرد، امّا دامنه عملكردش بسيار محدود و طول عمرش بسيار كوتاه و دانش سياسي رهبرانش، بسيار كم عمق بود.
حزب كمونيست هندوستان پردامنه تر بود و رهبراني به مراتب با تجربهتر از حزب ما
داشت. ولي به رغم اين برتري، اشتباهاتش به هيچ وجه، كمتر از حزب ما نبود. آن حزب، هنوز هم چوب اشتباهاتش را ميخورد. در حزب كمونيست هندوستان، از همان دوران لنين، شخصيّتهاي ممتازي بودند و در دوران فعّاليت مخفي تا دوران فعّاليت علني، فعّاليت گستردهاي داشتند.
در مورد حزب توده ايران، شناختن به موقع تغيير سياست آمريكا و فريب خوردن از نزديكي آمريكا و شوروي در زمان جنگ، عوامل مهمّي بود كه باعث فريب حزب در شناخت آمريكاي بعد از روزولت شد.
وقتي ميبينيم كه شوروي، با تمام آن اطّلاعات وسيعي كه از دنيا داشت فريب قوام را خورد، ميخواهيد حزب توده فريب نخورد؟
س: مجدداً برگرديم به حزب ايران، و بعد از جريان ائتلاف حزب توده با آن حزب، حزب ايران، بعد از 28 مرداد تا سال 42، و دوران 15 خرداد، چه روندي داشت؟
ج: حزب ايران بعد از 28 مرداد، مدّتي مديد، اصلاً فعّاليتي نداشت. مثل ساير سازمانهاي سياسي ضدرژيم، تعطيل بود. فعّاليت حزب ملّت و حزب ايران از سال 1338 يا 1339، دقيقاً نميدانم، به هر حال در زماني شروع ميشود كه رژيم شاه دچار بحران جديد شده است. اين بحران، محصول سياست غارتگرانه شاه و درباريان و دار و دسته آنها و نتيجه مديريّت غلط اقتصادي كشور و حيف و ميل درآمد نفت بود، كه نارضايتي آمريكا نسبت به سياست و عملكرد شاه را در پي داشت. همه ملّيون، فريب اين بحران را خوردند و از همه بيشتر، خليل ملكي. مجدداً تصور كردند كه سياست آمريكا در مورد ايران، تغيير كرده و دوران جديدي براي جبهه ملّي، آغاز شده است. در صورتي كه، علّت اصلي نارضايي آمريكا، تنها مربوط به ايستادگي شاه در برابر خواست آمريكا و خودداري از انجام اصلاحات ارضي بود. چرا كه آمريكاييها با توجّه به شدّت روزافزون ناخشنودي مردم، لزوم چنين اصلاحاتي را در ايران احساس كرده بودند. به همين دليل و براي جلوگيري از يك انفجار اجتماعي، از شاه خواستند كه در جهت اصلاحات اجتماعي و سياسي، قدم بردارد. در همين زمان، كندي به رياست جمهوري انتخاب ميشود و او مصرّانه از شاه ميخواهد كه طرح اصلاحات ارضي را اجرا كند. شاه از اين وحشت داشت كه با انجام اصلاحات ارضي، يك انقلاب، رخ دهد، چرا كه ميدانست تنها پايگاه اجتماعياش، بزرگ مالكان هستند و آنها هم به هيچ وجه، حاضر نبودند تغييري در وضع مالكيّتشان به وجود بيايد. مالكيّت آنها، هم پايه قدرت اقتصادي و هم پايه
قدرت سياسيشان بود. از همين رو شاه، آمادگي نشان نداد و آمريكا هم علي اميني را به شاه تحميل كرد. شاه خود معترف بود كه اميني را آمريكاييها به او تحميل كردهاند. همين تغيير باعث شد كه افرادي از جبهه ملّي و بيش از همه، خليل ملكي، تصور كنند كه آمريكا از شاه نااميد شده و تصميم گرفته تا يك دولت ملّي در ايران روي كار بيايد.
درباره موضعگيري خليل ملكي در اين دوران، و برخورد دوستانش با او، « ريچارد كاتم» در كتاب ناسيوناليسم در ايران، چنين مينويسد: به وسيله يكي از مصدّقي هاي وفادار، درباره اين كه آيا بايد با دولت (اميني)، سياست مخالفت مطلق در پيش گرفت، اختلاف نظري بزرگ در جبهه ملّي، بروز كرد. خليل ملكي، رهبر حزب تيتوئيست (نيروي سوم) پس از آزاد شدن از زندان، رسماً در جهت قبول واقعيتهاي سياسي، استدلال كرد و گفت كه اگر پايههاي اجتماعي حمايت مردم براي ناسيوناليسم در ايران وسيع تر بود، سرنگوني مصدّق هرگز اتفاق نميافتاد. بنابراين، اعضاي جبهه ملّي بايد از سازشناپذيري خود دست بردارند و به جاي آن، تا زماني كه دگرگوني اجتماعي بيشتري به وقوع نپيوسته است، با جناح آزاديخواه طبقه حاكمه همكاري نمايند. ملكي بر اين نكته پافشاري داشت كه نبايد همه طبقه حاكم را به صورت همگون، و همه از يكرنگ، به چشم خائن نگاه كرد. بلكه بايد آنها را به صورت افرادي ديد كه عقيدههايشان از ارتجاعي شروع ميشود و به آزاديخواهي ختم ميگردد. اگر بر اين روال، جبهه ملّي، نيروي خود را به جناح آزاديخواه طبقه حاكمه ميداد، يك گرايش تدريجي ميتوانست جريان يابد كه قادر بود جبهه ملّي را در موقعيت بالائي قرار دهد. نظريه ملكي در مجلهاي كه به نام «علم و زندگي» منتشر ميكرد چاپ شد و بسياري آن را خواندند. اما ملكي به جاي اينكه همكاران خود را متقاعد كرده باشد، متهم شد به اين كه خود را به قدرتهاي خارجي و دربار فروخته است. براي مردمي كه تمام هستي خود را پس از كودتا از دست داده و ماههاي متوالي را به خاطر وفاداري در راه جبهه ملّي در زندان گذرانده بود، اين كه بسياري از پيروانش، اينك وفاداري او را محل سؤال قرار دادند، بدون شك ضربه بزرگي به شمار ميآمد. معذالك در زماني كه نظارت بر مطبوعات بسيار سنگيني ميكرد، مجله «علم و زندگي» بدون اينكه توقيف شود منتشر ميگرديد. ملكي با افرادي اعلام همكاري نمود كه باعث سرنگوني مصدّق، بزرگترين رهبر ايراني شده بودند. براي بسياري از افراد، جرم ملكي، يك جرم روشن و آشكار بود. نيروي سوم، به دو جناح موافق و مخالف ملكي تقسيم شد. جناح طرفدار ملكي خشكيده و از بين رفت و انتشار مجله «علم و زندگي» متوقف گشت واز
ملكي مانند مكّي و بقائي ديگر نامي شنيده نشد.(1)
س: دليل نگرش خليل ملكي چه بود؟ آيا او مبارزه با فئوداليسم را اصل ميدانست؟ يا نوعي سوسياليسم اسرائيلي ـ اروپايي ميخواست؟ يا واقعاً تشنه قدرت شده بود؟
ج: ملكي در ابتدا، تصور ميكرد كه با آمدن كندي، سياست آمريكا تغيير كرده و ديگر دوران شاه تمام شده است. در حالي كه كندي قصد ايجاد يك كشور دموكرات را در ايران نداشت. او ظاهراً به اين واقعيّت توجه نداشت كه « ژوزف كندي» رئيس جمهور ايالات متّحده آمريكاست، و همان كسي است كه در همان لحظه كه پيشنهاد اصلاحات ارضي را به ايران ميدهد، حمله به خليج خوكها را در كوبا، تدارك ميبيند.
كندي، همان كسي است كه در دوران كوتاه رياست جمهوري اش، شمار مشاوران نظامي آمريكايي در ويتنام را كه پيش از روي كار آمدن او، فقط 700 نفر بود، به 15000 نفر رساند. مأموريّـت اين مشاوران هم، آموزش دادن به نيروهاي مزدور ويتنام جنوبي در جنگ عليه مردم انقلابي ويتنام بود.
س: در اين مورد دو نظريه مطرح است و آن اين كه خليل ملكي، ضرورت حل معضل فئوداليسم را مهمتر ميدانست تا مبارزه با بورژوازي و ليبراليسم را؟ چون ميگويند تحليل ملكي اين بود كه جامعه ما يك جامعه فئودالي است و فئودالها بر آن مسلّطند. اگر توان گرفتن قدرت از فئوداليسم را داشته باشيم، ممكن است به يك سرمايهداري ملّي برسيم. اعضاي دولت اميني هم، همين طور بودند. چون اگر بخواهيم اين را دليل گرايش او به دربار بگيريم، چندان درست نميآيد.
ج: دراين دوران، ملكي به دربار گرايش نداشت. چيزي كه ريچارد كاتم نوشته، اتّهاماتي است كه به او زدند. او در اين زمان، به دعوت شاه كه با ميانجيگري اسدالله علم انجام گرفت، با شاه ملاقات ميكند و شاه كه در موقعيّت ضعيفي قرار داشت خود را به موش مردگي مي زند و اظهار ميكند حاضر است اللهيّار صالح و يا دكتر سنجابي را به نخستوزيري منصوب كند. ملكي باور ميكند. او گرچه گرايش به دربار نداشت امّا معتقد بود كه بايستي از جناح آزاديخواه هيئت حاكمه، كه اميني نماينده آن است، و آمريكا هم از آن حمايت ميكند به دليل انجام اصلاحات ارضي، جانبداري كرد. او اين مطلب را به رهبران جبهه ملّي هم
1) ـ ريچارد كاتم، ناسيوناليسم در ايران، ترجمه فرشته سرلك، تهران، نشر گفتار، 1371، صص 417- 418.
گفت. معتقد بود با حمايت از اميني، ميتوان به تدريج جبهه ملّي را جانشين او كرد، خودش صريحاً ميگويد: «جبهه ملّي ميتواند مجدداً بيايد و حكومت را به دست بگيرد.»
اين ديگر سادهلوحي است. آنهم در زماني كه دكتر مصدّق هنوز زنده است و در زندان احمدآباد به سر ميبرد. آمريكا چگونه موافقت ميكند كه دولت جبهه ملّي درايران شكل بگيرد. آيا ميشود گفت كه چنين تفكّري عاقلانه است؟ خليل ملكي اين طور فكر ميكرده. همايون كاتوزيان مينويسد:
ملكي حتي تا آنجا پيش رفت كه رسماً به جبهه ملّي پيشنهاد برپايي جامعه سوسياليستهاي ايران را داد و يك رشته نظريّات و پيشنهادات را هم ارائه كرد كه اهم آن در دو مورد زير بود:
الف: گرايش عمده درسياست خارجي و داخلي جامعه سوسياليستها.
ب: برنامه اصلاحات اقتصادي و اجتماعي.
در برنامه او آمده بود كه جامعه سوسياليستها درسياست داخلي بايد مبارزه مرگ و زندگي عليه فساد را در پيش بگيرد و خواستار استقرار حاكميّت قانون باشد. در مورد رژيم هم معتقد بود كه براي سرنگوني رژيم نبايد به زور متوسّل شد، بلكه ميتوان با وسايل و روشهاي مسالمتآميز و به صورت گام به گام، با در نظر گرفتن خصوصيّت و ماهيّت جامعه ايراني و سنتهاي ملّي و مذهبي آن، جامعه را به سوي سوسياليسم سوق داد. آيا عقل سالم ميتواند بپذيرد كه در شرايط سياسي، اجتماعي، تاريخي و جهاني آن زمان جامعه ايران به صورت مسالمتآميز و گام به گام به سوي برقراري سوسياليسم پيش برده شود؟
س: ايرج اسكندري هم در سال 54، چنين تحليلي داشت، مگر او نميگفت كه حزب بايد با جناح مترقّي هيئت حاكم همكاري كند؟
ج: نه، من هرگز چنين تحليلي از ايرج اسكندري نديدهام. او نه در سال 54، بلكه در سالهاي اوج جنبش تودهاي هم ساختمان سوسياليسم را ممكن نميدانست.
س: چرا، ميگفت. حتي در مجله دنيا هم نوشت كه در هيئت حاكمه، يك تيپ روشنفكري هست كه به سوسياليسم گرايش دارند و ما ميتوانيم به آنها نزديك شويم.
ج: اگر آنچه شما ميگوئيد، دقيقاً مربوط به سال 54 باشد، من اين مطلب را اين طور ميفهمم كه تودهايها بايد به افراد ديگري كه گرايش به سوسياليسم دارند، نزديك شده و با آنها همكاري كنند. اين حرف به اين معنا نيست كه ميشود در آن شرايط، نظام سوسياليستي را در جامعه ايران مستقر كرد. در آمريكا هم عده زيادي از روشنفكران و دانشمندان به
سوسياليسم گرايش دارند. حتي هنوز هم اين گرايش هست. بگذاريد خبري را از روزنامه همشهري برايتان بخوانم.(1)
پيروان ماركس در آمريكا،
يك روزنامه پرتيراژ آمريكايي نوشت، علاقه به مكتب فكري ماركسيسم در آمريكا و به ويژه در محيطهاي دانشجويي آن كشور، روبه گسترش است.
وال استريت ژورنال، ديروز با چاپ عكسي از كارل ماركس نوشت: ماركسيستهاي آمريكايي ميكوشند عدالت اقتصادي و اجتماعي را در آن كشور برقرار كنند و اختلاف فقير و غني را به حدّاقل برسانند. به نوشته اين روزنامه، علاقه دانشگاهيان آمريكايي به اين مكتب، هنگامي آشكار شد كه 1500 اقتصاددان، در كنفرانس «ماركسيسم در نظم نوين جهاني» شركت كردند. در حالي كه در بزرگترين كنفرانسهاي اقتصادي انجمن اقتصاددانان، با همه تسهيلاتي كه در نظر گرفته ميشود، تعداد شركتكنندگان به 150 نفر هم نميرسد...
البته، اين به اين معنا نيست كه دانشمندان عقيده دارند در شرايط كنوني جامعه آمريكا، امكان پيروزي نظام سوسياليستي وجود دارد.
همراه با اين خبر، خبر ديگري هم از آمريكا در روزنامههاي تهران به چاپ رسيد كه در دانشگاههاي آمريكا به موازات ديگر مكتبهاي اقتصادي، ماركسيسم را هم تدريس ميكنند. لذا فكر ميكنم منظور از اسكندري همان همكاري با سوسياليستها بوده و نه نزديكي به دربار.
س: چرا، ما مداركش را داريم. حتي بعد، صحبت شد كه شاه اعلام كرده كه حزب توده ميتواند فعاليّتش را آغاز كند.
ج: اسكندري اين نظريه را در مهاجرت پيدا كرد؟ من مطلقاً از چنين نظريهاي خبر ندارم. در آن زمان من به فعاليّت حزبي برگشته بودم و مستقيماً با اسكندري كار ميكردم هرگز چنين فكري در جلسات ما مطرح نشد.
س: عجيب است كه شما آن را نديدهايد، خود اسكندري در مجله دنيا اين مطلب را نوشت.
ج: در چه تاريخي؟ در چه شرايطي؟ چه چيزي نوشته است؟ تا همه اينها مشخص نشود
1) ـ اواسط شهريور 73، روزنامه همشهري.
نميتوان داوري درست كرد.
س: عين همين مگر نيست؟
ج: اگر آنچه شما ادّعا ميكنيد درست باشد، اين هم يك تك روي اسكندري است كه بدون نظر دستهجمعي رهبري، چنين نظري را در مجلّه دنيا نوشته است. در هر حال ريشه اين نظر از يك اشتباه سرچشمه ميگيرد و آن عبارت است از ارزيابي نادرست اوضاع در حال تحوّل. خليل ملكي اين واقعيّت را فراموش كرده بود كه امپرياليسم هميشه در مورد كشورهاي زير سلطه خود، رژيم سلطنتي را بر رژيم جمهوري ترجيح ميداده است. سياست كندي دربركناري شاه و تضعيف موقعيّت او در جامعه، جدّي نبود و تحميل اميني هم در حقيقت يك گوشمالي براي شكستن ايستادگي شاه در برابر اصلاحات ارضي موردنظر آمريكا بود. يك فشار سياسي به شاه براي اين كه براي گنجيابي آماده شود. مطمئناً امپرياليسم براي كشورهايي مثل ايران هميشه حكومتهاي سلطنتي را به يك جمهوري ترجيح ميدهد. چون رژيم سلطنتي قابل كنترل است. در حالي كه جمهوري تكليفش معلوم نيست. در نظام جمهوري نسبتاً آزاد (نه جمهوري مانند اندونزي و يا شيلي در دوران پينوشه) اين امكان وجود دارد كه در يك انتخابات ديگر، مردم به يك فرد ضدامپرياليسم رأي دهند و سياست كشور عوض شود. همانطور كه در گواتمالا به دكتر آربنز رأي دادند و در شيلي به دكتر آلنده. به همين دليل، به محض اينكه شاه به آمريكا رفت، همان آقاي كندي، خيلي گرم او را پذيرفت و گفت: خوب، بسيار خوب، اگر شما حاضريد همان كاررا بكنيد، ما از شما پشتيباني مي كنيم. بلافاصله، علي اميني را كه مهرهاي بيش نبود، مرخص كردند و او را براي روز مبادا ترشي انداختند.
نتيجهاي كه از اين دوران ميتوان گرفت اين است كه ترفندهاي امپرياليسم براي نگاهداري سلطهاش در كشورهاي در حال رشد، در شرايط زماني و مكاني اشكال گوناگوني دارد و بايد بسيار احتياط كرد كه سراب را به جاي درياچه آب شيرين نگرفت.
س: بعضيها اين طور تحليل مي كنند كه ايرج اسكندري، اين تحليل را به دليل روابط گسترده ايران و شوروي مطرح كرده بود.
ج: ببينيد. باز دو مرتبه يادآورشوم كه من نوشته اسكندري را كه شما از آن ياد ميكنيد، به ياد ندارم. به همين دليل، نميتوانم دربارهاش اظهارنظر كنم. ولي اين طور مي توانم بگويم كه مطابق نوشته خانبابا تهراني ايرج قبل از مرگ به خانبابا تهراني گفته است كه ما براي
براندازي نظام جمهوري اسلامي بايد يك جبهه وسيع با شركت همه نيروها، حتي با مشروطهخواهان و سلطنتطلبان و امثال اميني، درست كنيم. اين مسئله، غير از چيزي است كه طبق گفته شما در 1354 نوشته و يا گفته است. جريان آخرين ملاقات خانبابا تهراني با ايرج اسكندري در پاريس را قبلاً در بخش مربوط به خليل ملكي، توضيح دادهام كه او راه حل مبارزه با نظام جمهوري اسلامي را ائتلاف همه نيروها، حتي سلطنتطلبها، ميدانسته است.
اين همان موضعي است كه بابك اميرخسروي گرفته و از آن دفاع ميكند، بابك در مقالهاي كه در روزنامه نيمروز، وابسته به شاه پرستان نوشته و عين آن در ماهنامه راه آزادي به چاپ رسيده، به تفصيل از اين نظريه دفاع كرده است. به اين ترتيب، من اين فريب خوردنها را به دليل عدم درك عميق از امپرياليسم و سياست بازيهاي امپرياليستي ميدانم و نه وابستگي. ملكي به هيچوجه عامل سياست آمريكا نشده است. او با آمريكاييها ارتباط داشته، خوش و بش هم كرده امّا وابسته به آنها نبوده است. او به اين اعتقاد رسيده بود كه ميشود با آمريكا كنار آمد و معتقد بود آمريكا حاضر شده است از سياست ملّي طرفداري از اصلاحات و دموكراسي جانبداري كند. امّا جبهه ملّي زير بار تقاضاهاي ملكي نرفت. صالح و ديگران نپذيرفتند. به نظر من، اللهيار صالح، سنجابي و صديقي، آگاهتر بودند و اين سياست را نوعي بازي سياسي ميدانستند.
البته ملكي و كاتوزيان، هميشه اين موضعگيري جبهه ملّي را دليل خواب ماندگي آنها گرفتهاند و ميگويند كه آنها داشتند چرت ميزدند و حوصله اين كارها را نداشتند.
س: البته اللهيار صالح نماينده مجلس شده بود و به مجلس هم رفت، عده زيادي از رهبران جبهه ملّيخواهان رفتن به مجلس بودند.
ج: بله، در همان موقع در انتخابات كاشان شركت كرد و انتخاب هم شد و در مجلس هم موضعگيري مثبت و خوبي داشت.
س: البته خيليها شركت كردند. امّا انتخاب نشدند، فقط صالح انتخاب شد. چون آنها معتقد به مبارزه پارلماني بودند.
ج: درست است. ولي صالح، سازش نكرده بود. به نظر من همه اينها اتّهام است. در گفتههاي همايون كاتوزيان هم ديده ميشود. تمام تلاش او اين است كه از ملكي يك بت بسازد و ديگران را فوقالعاده پست و كوتاه و بي اهميّت جلوه بدهد. اين برخورد با تاريخ و تحريف واقعيّتها، نادرست و بسيار ناپسند است.
س: با چنين شيوهاي، آن درس آموزي و تأثيري كه مدنظر ماست به دست نميآيد. اين كه شيوه تاريخنگاري نيست!
ج: نميتواند باشد و دليل آن هم اين كه اينگونه كتابها كه اين افراد با اين ذهنيّتها نوشتهاند دامنه گستردهاي پيدا نكرد.
س: حدّاقل سعي آقايان است كه براي خودشان يك خط خاص، ترسيم كنند. خطي كه نماينده جناح ملكي است.
ج: بله، نمونهاش كتاب بيراهه، نوشته عبدالله برهان است كه در آن به شدت از خليل ملكي دفاع شده است و حزب توده با دروغ هاي شاخدار، به شدت مورد حمله قرار گرفته است. ازاين كتاب 3 هزار نسخه در سال 1368 چاپ شده و هنوز هم دركتابفروشيها هست.
و يا همايون كاتوزيان، طرفدار ديگر ملكي، كه نوشته است، ملكي هر لحظه بيشتر از قبل، در جامعه ايران مطرح ميشود. البتّه ميدان ادّعا و صدور حكم، بسيار باز است امّا واقعيّات اجتماعي را با صدور حكم، نميتوان تغيير داد. او چنين نوشته است:
خليل ملكي، هنوز هم در اجتماع ايران، از مردان ناموفّق است. اغلب مردم، نامي از او نشنيدهاند و يا فقط نام او را شنيدهاند. بيشتر دستاندركاران، حتي برخي از دوستان سابقش هنوز صلاح خود را در بلند كردن نام او نمي دانند و يا به دلايل روشن از سايه ملكي كه نمايانگر حقيقت گذشتههاي خودشان است، سخت ميترسند و يا بر اثر بيخبري تاريخي، و يا ناپختگي ايدئولوژيك، محك و معيار درستي براي شناخت پديدهاي به نام خليل ملكي ندارند.
با اين اوصاف، اگر به سير تاريخي توجهي داشته باشيم خواهيم ديد كه با گذشت زمان، هر لحظه، بيشتر از قبل به قدر و ارزش ملكي نزد همين دستاندركاران، افزوده شده است.
البته همايون كاتوزيان كه همه ويژگيهاي بد و ناشايسته را به كساني كه براي پديده خليل ملكي سر و دست نميشكنند و جزو باند او نيستند، نسبت داده است، از مشخص كردن اين دستاندركاران خودداري ميكند.
در سالهاي 39 تا 43 كه امكانات محدودي براي فعّاليّت نيروهاي ملّي و آزاديخواه پيدا شد، خليل ملكي به اشتباه افتاد و پذيرش ديدار با شاه با ميانجيگري اسدالله علم و ارزيابي آنچناني نسبت به سياست آمريكا، همه و همه اشتباهات بزرگي است كه محصول همان دوران و همان امكان محدود فعّاليّت آزاد بوده است.
خليل ملكي همان طور كه قبل هم گفتم، در زندگي سياسي خود اشتباهات زيادي داشت كه البته همايون كاتوزيان به آن اشارهاي نميكند. شايد به همين خاطر است كه اكثريت مطلق پيروان او، در پايان زندگياش، از او دور شدند. اكنون اگر چند نفري براي مطرح كردن او دست و پا ميزنند، قطعاً فايدهاي ندارد.
س: جداي اين بحث، به نظر ميرسد كه جبهه ملّي بعد از 28 مرداد، تا سال 1340، تقريباً تمام شده بود و در برابر سلطه وسيع آمريكا و آمدن مستشاران ديگر، تواني براي رهبري و مبارزه نداشت، به همين خاطر بود كه عناصر عافيتطلبي از جبهه ملّي، سياست صبر و انتظار را در پيش گرفتند و بعضيها هم به كلّي پي كارشان رفتند. بعد از سال 40 هم ما سايه جبهه ملّي را داريم و اسمش را كه احياناً حكومت از آن وحشت داشت. امّا در داخل خود جبهه، هيچ خبري نبود.
ج: كاملاً درست است. يعني جبهه ملّي ديگر وجود خارجي نداشت. اين تشكيلات از سال 40 جنبش محدودي پيدا كرد. اين جنبش بيشتر از جانب دانشجويان و جوانان جبههاي و تودهاي بود. حزب ايران هم پس از چند سال مجدداً حركتي را شروع كرد كه به سالهاي 55 تا 57 مربوط ميشود و بعد از آن هم كه انقلاب پيروز شد. يعني در فاصله 14- 15 سال 1340 تا 55، هيچ فعّاليّت چشمگيري وجود نداشت. بعد از درگذشت دكتر مصدّق هم اظهار وجودي از جبهه ملّي ديده نشد و در اين مقطع هم جبهه ملّي سوم تشكيل شد كه آن هم در خارج از كشور بود. دكتر صديقي همانطور كه خودش گفته است در همان سالهاي 42 يا 43، براي هميشه از جبهه ملّي استعفا داد. بقيه افراد هم، محفلي داشتند ولي توانايي آن را نداشتند كه يك جريان مردمي به وجود بياورند. در آستانه انقلاب 1357 رهبران حزب ايران دست به، يك رشته فعّاليّت سياسي ميزدند كه با نقايص و كمبودها و كجرويهاي بسياري همراه بود.
س: ظاهراً علتش آن است كه در آستانه انقلاب، رهبري حزب به دست شاپور بختيار و طيف او بود.
ج: رهبري حزب ايران دست بختيار بود ولي دكتر سنجابي تحت عنوان جبهه ملّي وارد ميدان شد و تا آنجا كه من اطلاع دارم، اللهيّار صالح، دكتر امير علايي و مهندس بازرگان، در آن شركت نداشتند. حزب ايران به رهبري بختيار، در عين حالي كه رسماً عضو جبهه ملّي بود، سمتگيري مستقلي به سوي سازش با آمريكا و شاه در پيش گرفت، از افرادي مانند
آيتالله زنجاني و آقاي شمشيري هم خبري شنيده ميشد.
در حزب ايران در كنار دكتر سنجابي و دكتر بختيار، عناصر ساواكي مثل ابوالفضل قاسمي، كه سابقه ساواكي بودن او به چند سال پيش از آن برميگشت، از گردانندگان بودند.
س: حالا اگر بخواهيم، كارنامه حزب ايران را به لحاظ نقاط مثبت و منفي، بررسي كنيم، به چه نتيجهاي ميرسيم؟ واقعا اگر بخواهيم همچون آئينه، عملكرد اين حزب را درتاريخ نشان دهيم، چه ميتوانيم بگوئيم؟
ج: من معتقد هستم كه حزب ايران، در هرحال يك حزب ملي بود. يعني حزب وابسته به امپرياليستها نبوده است. اين جنبه مثبت آن بود كه خواستار دموكراسي بود. البته نه خواستار تغييرات گسترده اجتماعي اقتصادي، بلكه خواستار دموكراسي سياسي و نه چيز ديگر، اگر در مورد اصلاحات اقتصادي و اجتماعي در برنامه حزب ايران چيزي بوده باشد، ما در عملكردش چيزي نميبينيم. البته بعضي افراد در نوشتههاشان مسئله اصلاحات ارضي و غيره را مطرح ميكنند ولي از حزب ايران به طور رسمي، به عنوان يك موضعگيري اجتماعي، اقتصادي، من چيزي نديدهام. اما قدر مسلم حزب ايران، طرفدار جدي آزاديهاي سياسي و محدود كردن اختيارات شاه در چارچوب قانون اساسي بود. حزب ايران، ضدسلطنت نبود.
س: خود جبهه ملي هم نبود. حتي خود مهندس بازرگان هم كه يك آدم مذهبي بود معتقد بود شاه بماند و سلطنت كند ولي حكومت نكند. اين كه تز كلي جبهه ملي بود. چه نهضت آزادي چه حزب ملت ايران و...
ج: همة اين آقايان، اين تصور غلط را دارند كه در يك كشور عقب افتاده امكان آن هست كه چنان دموكراسي پا بگيرد كه شاه را محدود كند. اينان تصور ميكنند كه ميشود نمونه حكومت انگلستان، هلند، نروژ و يا سوئد را كه پادشاه با دوچرخه به خيابان ميآيد و خريد ميكند را، در ايران پياده كرد. يعني حكومتي كه در آن شاه فقط سلطنت كند و نه حكومت! به نظر من چنين چيزي، عين سادهانديشي و محال است.
س: اگر بخواهيم يك ارزيابي تاريخي داشته باشيم، به چه نتيجهاي ميرسيم؟ دو نسل از مملكت به دنبال فعّاليت سياسي بودند، به زندان هم افتادند و به نتيجهاي هم نرسيد، حزبي كه 40 سال فعّاليت كرد چه توشهاي براي مردم آورد؟
ج: نتيجهگيري مسئله اينطور ميشود كه اين حزب در دوران فعّاليت خود، نتوانست به اين واقعيّت مهم پي ببرد كه در كشورهائي نظير ايران و در شرايط وجود قدرتهاي جهانخوار
امپرياليستي، امكان برقراري دموكراسي با حفظ سلطنت وجود ندارد. مگر اين كه شاه يك انسان استتثنائي باشد. در آن صورت هم امپرياليستها يا به كمك خانوادهاش و يا به كمك قلدري مثل رضاخان، او را بركنار ميكنند و فرد ديگري را به جاي او مينشانند.
س: آنها نه در خود عامه نفوذ داشتند و نه در دانشگاهها و به تعبير مرحوم جلال آلاحمد، پاتوقي براي كارچاقكنها درست كرده بودند.
ج: آنها به نتيجه نرسيدند چرا كه انقلابيون نميتوانستند با سلطنت موافقت كنند آن هم بعد از تجربههاي گذشته، به هيچوجه نميتوانستند موافقت كنند. به همين دليل هم آنها نتوانستند پا بگيرند. در زمان شاه، توده مردم و به ويژه جوانان پرشور، در اثر فشارهاي طاقتفرساي زندگي و اقدامات وحشيانه ساواك، آنچنان جانشان به لب رسيده بود كه اصلاً حاضر به پذيرش وجود شاه نبودند. به همين دليل، وقتي بختيار آمد، با وجودي كه شاه را به عنوان مرخصي به خارج فرستاد نتوانست حتي در ميان روشنفكران جامعه جاي پايي پيدا كند. يعني هيچگونه طرفداري نداشت. غير از ساواكيها، كس ديگري حاضر نبود در پشتيباني از او تظاهرات كند. آنها نتوانستند، اين واقعيت را درك كنند كه مسئله جمهوري اسلامي، خواست اكثريت مطلق مردم، از همه قشرهاست. وضع ما هم در حزب، در آستانه انقلاب به همين شكل بود. اسكندري و شماري از همفكرانش معتقد بودند كه ميشود سلطنت را نگه داشت و قانون اساسي را اجرا كرد.
س: دليل اين نوع نگرش چه بود؟ منشأ آن را در كجا بايد جست؟
ج: سه علت داشت.
اول اينكه، آنها گستردگي ژرفاي انقلاب را نميديدند و دوم اين كه دچار همان وهم بودند كه گويا در كشوري مانند ايران و با اوضاع جهاني آن زمان ميتوان آزاديهاي دموكراتيك را با نگاهداري نظام سلطنتي، تأمين كرد و پابرجا نگاه داشت. سوم اين كه آنها معتقد بودند كه آمريكا با آن همه نيرو كه در ايران دارد، مسلماً جلوي سقوط شاه را خواهد گرفت.
س: خوب، آنها به اصطلاح خودشان طرفدار كشورهاي كمونيستي بودند، ماركسيسم خوانده بودند و به قول خودشان با نهضتهاي آزاديبخش آشنا بودند، چه؟ اينها ديگر چرا راست روي كردند؟
ج: در اينباره دو چيز را بايد يادآور شوم يكي اين كه در كادر فعالان حزب تودۀ ايران كم
بودند افرادي كه ديدگاه اسكندري را درست بدانند و ديگر اينكه همۀ شناختهاي پيشين براي اين كه مبارزان اشتباه نكنند كفايت نميكند.
از اين دست اشتباهات را در مقياسهاي بسيار بسيار بزرگتر و در جنبش جهاني كمونيستي هم ديدهايم.
نمونه مائوتسۀ تونگ مثال خوبي است. آيا مائو كه نقش عظيمي در پيروزي انقلاب چين داشت و در يك دورۀ 30 ساله در بطن انقلاب چين بود با وجود همكاران واقع بين چون، ليوشائوچي و چوئن لاي، در پي بيتوجهّي به واقعيّتهاي اجتماعي، دچار اشتباهات عظيم نشد؟ مائو با سه اشتباه بزرگ تاريخي، يعني جهش بزرگ، كمونها و انقلاب فرهنگي زيانهاي جبرانناپذيري به پيشرفت چين وارد آورد كه دقيقاً بيست سال تكامل چين را به عقب انداخت. ولي باز هم بر اشتباه خود اصرار داشت. پس ميبينيد كه حتي مبارزان بزرگ هم مرتكب اشتباهات بزرگ ميشوند.
س: خيليها اظهارنظر نكردند، امّا تعداد بسياري از همين كمونيستها را داريم كه حتي بعد از قضاياي چين، دچار اشتباه شدند، مثلاً فريدون كشاورز.
ج: من كشاورز را به عنوان يك سياستمدار قبول ندارم. او از جمله افرادي بود كه در شرايط معيّني به طور اتفّاقي وارد جريانهاي سياسي چپ ايرا ن شدند و پس از مدّتي به دنبال برآورده نشدن خواستهايشان، به دنبال زندگي خود رفتند و به جاي اينكه علّت اصلي فرار خود را بگويند سعي كردند گناه را به گردن اين و آن بيندازند.
كنار رفتن كشاورز با كنار رفتن دكتر فروتن، احمد قاسمي و سقايي تفاوت داشت، سه نفر اخير با حفظ كامل اعتقادات انقلابي و شرافت انساني خود بر پايه اختلافنظر جدي با راهي كه اكثريت رهبري حزب دنبال ميكرد، از حزب كنار رفته و در سختترين شرائط، در راهي كه به آن معتقد شده بودند، به مبارزۀ خود ادامه دادند. به نظر من، حتي ميان ايرج اسكندري و كشاورز هم، تفاوت كيفي مهم وجود دارد.
س: اگر ما بخواهيم اينطور مطرح كنيم، آنوقت در جبهه ملي، دو، سه نفر بيشتر نميمانند به يك تعبير، اگر بخواهيم بگوئيم، زندگيشان، زندگي سياسي بوده است، پس بقيه، به نوعي ابنالوقت و عافيتطلب بودند.
ج: زندگي مبارزي داشتند ولي مبارزۀ آنها براي برقراري دموكراسي بر پايه قانون اساسي بود. بدون آنچه بعداً به آن افزوده شده بود.
س: يعني هر موقع كه فشار بود ميرفتند ميخوابيدند. سياست صبر و انتظار، سياست سازشكارانه، و...؟
ج: اين خاصيت بخشي از نيروهاي اجتماعي آزاديخواه است. آنها، براي يك مبارزه سخت و دشوار آمادگي ندارند. امّا دربارۀ تودهايها يك اظهارنظر بسيار جالبي هست كه بد نيست يادآوري كنم: وابسته امور كارگري سفارت آمريكا در ايران در سالهاي 1320 ـ 1325، يك گزارش به وزارت خارجه آمريكا فرستاده كه بسيار جالب است. متن آن چنين است:
در دورۀ معاصر، نخستينبار حزب توده، وضع موجود را با خطري جدي روبرو كرد كه به وسيلۀ بازوي كارگري خود دست به نخستين كوشش موفق براي متشكل ساختن كارگران زد و تلاش واحدي را به جانبداري از تحول برانگيخت. رهبران كارگر راستيني كه اين كشور ارائه داده است و تنها نمايندگان كارگري كه آماده بودند خود را به سود كارگران در وضعيّت دشواري قرار دهند، متأسفانه اكثراً عضو حزب توده بودند.
شايد فلاكت اقتصادي و اجتماعي كه تنها با اوضاع انگلستان در يك قرن پيش، قابل مقايسه است، آنان را به آن زيادهروي واداشته بود.(1)
س: اگر از نقطهنظر جامعهشناسي و روانشناسي به اين مسئله نگاه كنيم، به اين واقعيّت ميرسيم كه از صدر مشروطه به بعد، بسياري از رجال ما همين طوري بودند. يعني وارد مبارزه ميشدند و يكي دو ماهي فعاليّت ميكردند بعد هم انگار آمدهاند يك ظرف آب را بگذارند، ميرفتند. دوام و استقامت در مبارزه نداشتند.
ج: در مورد بسياري از مردان سياسي آزاديخواه، واقعيّت همين است. به عنوان نمونه در انقلاب مشروطه، انقلاب مشروطه جرياني بود مربوط به دوران خاص خودش با ويژگيهاي خاص، كه با پيش زمينه و آمادگي قبل پيش آمد.
مردم از استبداد وحشتناك ناراضي بودند. بعدها چه كساني سوار اين موج شدند و در رأس آن قرار گرفتند؟ افرادي كاملآّ مختلف و متفاوت، يك عده از فرنگ رفتهها، يك عده روحانيون، يك عده بازاري، كه همۀ اينها به شكلهاي مختلفي از استبداد، عصباني بودند. در ايران آن زمان دو سياست خارجي به طور جدي مؤثر بود. دو قدرت بزرگ خارجي هم در ايران نبرد قدرت داشتند. سياست انگلستان و سياست روسيه تزاري.
1) ـ حبيب لاجوردي، اتحاديههاي كارگري و خودكامگي در ايران، صص375 – 376.
در نتيجه، در جريان انقلاب مشروطيت ايران، معجون فوقالعاده عجيبي پيدا شد. گروهي كه هيچ تجربه سياسي نداشتند، ايدئولوژي مشتركي نداشتند، هيچ برنامه مشتركي نداشتند، در چنين وضع دشواري و بغرنجي قرار گرفتند. امپرياليسم روسيه كه در جنگ ژاپن شكست خورده بود، در داخل، با انقلاب مردمي دست به گريبان بود و پس از سركوب انقلاب 1905، يك جريان شبهدموكراسي با آزاديهاي محدود پيدا شد و دولت جديد دست به يك رشته اصلاحات اجتماعي به ويژه در مورد مسئله ارضي زد. آن هم براي كاستن از نارضائي دهقانان كه تا آن زمان مانند نيمه بردگان بودند.
از سوي ديگر، امپراطوري انگلستان، از ضعف روسيه، بهره گرفت و براي بيرون كشيدن حاكميّت ايران از زير نفوذ روسيه تزاري، با شعار مبارزه با استبداد، وارد ميدان شد.
در اين وضع بغرنج، از ميان سياستمداران آنروز، عدهاي كه واقعاً ميهنپرست و آزاديخواه بودند تا پايان وفادار ماندند. ملكالمتكلمين، صوراسرافيل و دهخدا، انسانهاي والائي بودند. واعظ اصفهاني، خياباني، ستارخان، باقرخان و از ميان روحانيون، آيتالله طباطبائي و آيتالله بهبهاني و بسياري از رهبران و فعّالان انقلاب مشروطيت، فداكاريهاي بسيار كردند و شماري از گردانندگان انقلاب مشروطيت، حتي جان خود را دادند.
اين كسان كه در زمينه مبارزات سياسي بيتجربه بودند و در شرائط بسيار بغرنج قرار گرفتند، نتوانستند انقلاب را با نتايجي بهتر از آنچه به دست آمد، به پايان برسانند. با فروكش كردن جنبش انقلابي، تقريباً همۀ مرتجعين و عمال استبداد، مانند عينالدوله، به اضافه آقاي تقيزاده و چند نفر ديگر سر كار آمدند. انقلاب مشروطيت در 1285 پايان يافت و در پي پيروزي انقلاب اكتبر در روسيه، وضع سياسي در ايران دوباره بسيار بغرنج شد. انگلستان، قرارداد 1919 را به كشور ما تحميل كرد، ولي با شكست نيروهاي ضدانقلابي و پيروزي انقلابيون در روسيه، امكان پابرجا نگاهداشتن آن قرارداد نبود. انگليسيها توانستند با كودتاي سيدضياء و رضاخان در 1299، يعني در حدود 9 سال بعد از پيروزي انقلاب مشروطيت، قانون اساسي را به كلّي تعطيل و براي 20 سال، حكومت خودكامهاي را بر مردم كشور ما تحميل كنند.
انقلاب مشروطيت، واقعاً پايه مردمي و تودهاي داشت. لنين، آنرا يك انقلاب بورژوا دموكراتيك، ميداند و براي انقلاب مشروطيت ايران، به عنوان اولين انقلاب مردمي در كشورهاي زير سلطۀ استعمارگران، ارزش زيادي قائل شده است. به رغم اين پايۀ مردمي،
رهبري انقلاب مشروطيت ايراني از يك گروه همعقيده، بايك برنامه منسجم و روشن، تشكيل نميشد و جنگ قدرت ميان گروههاي رنگارنگ درون رهبري درگرفت. جنگي كه بيش از همه، ارتجاع داخلي استعمارگران انگليس از آن بهرهگيري كردند و انقلاب را به شكست كشانيدند. تنها دستاورد انقلاب مشروطيت كه در دورانهاي بعد چندبار مورد بهرهگيري نيروهاي آزاديخواه قرار گرفت، همان قانون اساسي، با همه كمبودهايش بود.
وجود يك گروه و يا حزب منسجم و باتجربه با رهبري قاطع و بدون تزلزل، شرط اساسي پيروزي هر انقلاب مردمي است.
انقلاب اكتبر، براي اين پيروز شد كه رهبري آن در جريان انقلاب 1905 درسهاي بسيار باارزشي فراگرفته بود. تقريباً تمام گروه رهبريكننده انقلاب اكتبر در روسيه، در انقلاب 1905 شركت كرده بودند و پس از آن نيز يك دوران طولاني دوازده ساله آموزشي را در تركيب مبارزات منفي و علني تجربه كردند، مبارزه جدي در چهار جبهه به دست آنهائي كه در داخل روسيه مخفي بودند و آنهائي كه در سيبري و در زندانها به سر ميبردند و چه آنها كه در مهاجرت بودند و آنها كه به عنوان نمايندگان مردمي در دوماي دولتي و سازمانهاي انتخاب شدۀ محلي كار ميكردند درگرفت. به اين ترتيب، در شرائط مساعد يعني ضعف رژيم تزاري و در پي شكستهاي آن در جنگ، يك گروه باتجربه، با ايدئولوژي روشن، و با برنامه مشخص و دقيق وجود داشت. با وجودي كه اين گروه اقليت بسيار كوچكي بودند امّا با طرح شعارهاي درست«صلح در جبهه» و «زمين به دهقانان»، توانستند نيروهاي عظيم دهقانان و كارگران و سربازان را تجهيز كنند و در جنگ دو ساله مقابل باقيمانده ارتش تزاري و مداخلهجويان هفده كشور استعمارگر كه به بهترين جنگافزارها مجهّز بودند، پيروزي تاريخي درخشاني، به دست آوردند.
نظير چنين وضعيّتي را در انقلاب چين شاهديم. انقلاب كبير چين در 1949 هم همين وضعيّت را داشت، انقلاب اسلامي 1357 در كشورمان هم، بخشي از اين ويژگيها را داشت.
س: اعضاي جبهه ملّي در سال 1320 به ميدان ميآيند. حالا بگوئيم بعد از شهريور 20، مثلاً اللهيّار صالح، امير علائي وبرخي ديگر در دستگاه دولتي معاون وزير و وزير بودند. يعني خودشان در دولتهاي دست نشانده انگليس و بعضاً آمريكا تا قبل از كودتا به وزارت رسيدند. عجيب نيست!
ج: برخي از آنان در دوران رضاخان هم وزير بودند.
س: در كار اجرايي مدّعي توانايي بودند، خودشان را روشنفكر هم ميدانستند، از 1320 تا 1332 هم كه ميدان فعّاليت داشتند، عملكرد آنها با آن ادّعاها، چگونه با هم ميخواند؟
ج: باز هم بيتجربه بودند. براي اينكه هميشه در سطح بودند و نه در عمق جامعه. آنها در سطح بودند و از ژرفاي اجتماع ايران و دردهاي مردم بيخبر بودند همان خواستهاي مبارزان مشروطه را داشتند چرا كه از دردهاي مردم آگاهي نداشتند و براي رفت اين دردها هم، برنامهاي نداشتند. حزب سياسي منسجمي هم نداشتند، جبههاي بودند با تناقضهاي دروني، يك طرف جبهه، افراد شريف ميهنپرست گرداگرد دكتر مصدق و طرف ديگر عناصر معلومالحالي چون عباس خليلي، عميدي نوري، احمد ملكي و در ميان آن دو هم فرصتطلبهائي چون مظفر بقايي و حسين مكي و ابوالحسن حائريزاده، عبدالغدير آزاد و... با همۀ زد و خوردها و جنگ قدرت آشكار و پنهان درون جبهه، همان افراد ميهنپرست گرداگرد دكتر مصدق هم، چه قبل از كودتا و چه بعد از آن كه ديگر رهبري دكتر مصدق را هم نداشتند، نتوانستند به عمق جامعه ايران بروند و دردهاي توده مردم را درك كنند و به همين علّت هم هيچگونه برنامهاي براي تحوّل عيني و فراگير اجتماعي نداشتند و تنها خواستار آزادي انتخابات و محدودّيت اختيارات شاه بودند.
س: حزب ايران خود به خود، آنقدر صبر كرد و آنقدر از عمرش گذشت تا نقشش تمام شد و عمرش به سر رسيد، اين هم تحليلي است!
ج: بله، درست همين طور است.
س: آقاي غلامرضا نجاتي دربارۀ جبهه ملّي، تعبيري دارد و مضمون آن اين است كه جبهه ملي چند مشكل داشت، يكي اينكه تشكل نداشت و مجموعهاي نامتجانس و متضّاد بودند. دوّم اينكه بسياري از كساني كه خود را طرفدار مصدّق ميدانستند يا به او معتقد نبودند يا بعضي از ردههاي پائين، فرصتطلب بودند، سوّم اينكه، خود مصدق هم مشكل داشت و طرفدار قوم و خويش بازي بود.
جبهه ملي از درون مشكل داشت، البته كمتر كسي توانست دوران نهضت نفت را بعد از دوران مصدّق، مورد بررسي همه جانبه قرار بدهد. تنها، فردي به نام «زادش» كتابي نوشته است و در آن كتاب فهرستي از اقوام دكتر مصدق ارائه داده مانند متين دفتري و حتي علي اميني كه ميداندار صحنه بودند.
الآن بسياري از منتقدين، جبهه ملّي را در برابر شاه مطرح ميكنند. عادي است كه بايد از جبهه تجليل شود.
من ميپذيرم كه نبايد جبهه ملّي را طوري نقد كنيم كه دربار و شاه تبرئه شوند. نبايد جبهه ملّي را طوري نقد كنيم كه آمريكا و انگليس تبرئه شوند. برخي، جبهه ملّي را در برابر حزب توده و شوروي مطرح ميكنند. كمتر كسي بررسي جامعي از فعّاليت احزاب جبهه ملّي ارائه داده است. فقط من ديدم آقاي نجاتي و آقاي زادش، مطالب نسبتاً مناسبي نوشتهاند و يا چند مقاله پراكنده ديگر، به هر حال جبهه ملّي تمام شد و اكنون زمان ارزيابي تاريخي آن است نه عيوب جبهه كسي را تطهير ميكند و نه اشتباهات اينها، جبهه ملّي را بدون عيب.
ج: به خاطر همين است كه ميگويم، جبهه ملّي اساساً يك مجموعه منسجم و يك شكل نبود. هيچوقت متّحد نبودند. از مدّتها پيش از سي تير وحدت آنها، از بين رفته بود. پس از سي تير هم كه با جدايي عيني مخالفان دكتر مصدّق، جبهه ملّي به يك گروه كوچك وفادار مصدّق، محدود شد كه تنها فعّاليتش، تصويب تصميمات دكتر مصدّق در مجلس و تأييد آن در چند روزنامه وابسته به آن گروه بود.
وضع واقعي جبهه ملّي چنين بود كه گرچه دكتر مصدّق شماري از اين افراد را در دولت خود شركت ميداد و گاهي با بعضي از آنها هم مشورت ميكرد، امّا به طور كلّي دكتر مصدّق، اعتقادي به آنها نداشت.
در مواردي اعتماد دكتر مصدّق به بستگانش، با اين تصوّر كه آنها به او خيانت نخواهند كرد، بيشتر بود. دكتر مصدّق، سرتيپ دفتري را روز 27 مرداد به رياست شهرباني كل و فرمانداري نظامي تهران برگماشت. با وجود اين كه ما به او گفته بوديم كه اين آقا جزو كودتاچيان است و به رغم اعتراف كودتاچيان 25 مرداد كه اعتراف به شركت متين دفتري در كودتا داشتند و خود سرتيپ رياحي هم به مصدّق تلفن كرد تا از او اجازه و دستور دستگيري سرتيپ دفتري را بگيرد، با وجود همۀ اين مسايل، فقط به اين خاطر كه دفتري به ديدن دكتر مصدّق رفته و خود را به موش مردگي زده بود همۀ اينها را ناديده گرفت. به محض اينكه دفتري مي گويد: دائي جان، ميخواهند مرا بگيرند. من ميخواهم به شما خدمت كنم و.. به او اعتماد ميكند و حتي پست رياست شهرباني و فرماندار نظامي را به او ميدهد و ديديم كه چه نقشي را در كودتا و در خدمت به كودتاچيان ايفا كرد. براي اينگونه برخورد دكتر مصدّق،
آنهم در حساسترين لحظات سرنوشتساز، چه اسمي ميتوان پيدا كرد؟
س: اما او قدرت داشت، اختيارات هم داشت. به دليل پشتيباني روحانيّت و مردم، دربار و غرب، از او حساب ميبردند.
ج: در ظاهر حساب ميبردند. مجلس هم وضعيّت ديگري داشت. نمايندگان وفادار به دكتر مصدّق در اقليّت بودند.
س: البته بايد بپذيريم كه تا به حال هيچ كنكاش مناسبي در اينباره انجام نشده، يا عدهاي براي كوبيدن مصدّق جنجال درست كردهاند و يا عدهاي در تأييد عملكرد او اغراق كردهاند.
ج: بايد به كلّي مسائل را جدا كرد. يكي اين كه جبهه چه نقصهايي در داخل خودش داشت و عوامل آن چه بوده است.
س: حالا چرا اين مطالب گفته نميشود؟ البته آقاي سنجابي مطالبي را بيان كرده كه دكتر مصدّق خود رأي بوده و توجهّي به مشورتها نداشته و نظرهاي ديگران را قبول نميكرده، امّا اين كافي نيست.
ج: واقعّيت اين است كه از مجموعه آنچه به مارسيده بر ميآيد كه دكتر مصدّق در اين زمينه، زيادهروي ميكرد. خود مظفر بقايي در اينباره ميگويد:
گاه دكتر مصدّق براي دادن سمت به يك فرد، مشورت ميكرده و ميگفت: نظر شما چيست؟ امّا در عمل آنقدر گفت و گو را طولاني ميكرد و بحث را به اين طرف و آن طرف ميچرخاند تا اينكه طرف مشورت همان چيزي را كه نظر خود دكتر مصدّق است، بيان كند. اگر هم چنين اتّفاقي نميافتاد او عليرغم نظر مخالف طرف مقابل، همان تصميم خودش را عملي ميكرد.
اين اعتقاد به خود و اين كه به هيچ كس اعتماد نميكرد از يك طرف، و اعتماد به كساني كه قابل اعتماد نبودند از طرف ديگر، زيانهاي زيادي به مجموعه جنبش وارد كرد. امّا اين حقيقت را هم بايد بگويم كه اين ويژگيها هيچگونه نقش تعيينكننده با اهميّتي در سرنوشت نهضت و در هم كوبيدن آن از سوي نيروهاي ارتجاع و امپرياليستهاي آمريكايي و انگليسي نداشتند. اگر به جاي سرتيپ دفتري، سرلشكر افشار طوس، رئيس شهرباني بود،باز هم نيروهاي كودتاچي، ابتدا او را ميكشتند و بعد به خانه دكتر مصدّق حمله ميكردند. همانطور كه ديديم با چه مهارتي عمل كردند. اگر رياحي را سر جاي خود نگه داشتند به اين علّت بود
كه از بيلياقتي او اطمينان داشتند.
س: اما، حكومت در دست جبهه ملّي بود، اختيارات خوبي هم داشت.
ج: در ظاهر اينطور بود. ولي در مجلس وضعيّت ديگري حاكم بود. نمايندگان وفادار مصدّق در اقليّت بودند.
س: ولي كم نبودند، از سي نفر هم بيشتر بودند!
ج: در هر حال در اقليت بودند. از همين رو بود كه دكتر مصدّق به فكر منحل كردن مجلس دورۀ هفدهم از راه يك همهپرسي افتاد.
س: چرا كنكاشي در اين مورد انجام نشده است؟ كساني كه نوشتهاند يا پيشداوري داشتهاند يا خواستهاند مصدّق را بكوبند و يا قصد تبرئه مصدّق را داشتهاند. اعتدال تحليلي وجود نداشته كه كسي بيايد و مشكلات نهضت و مشكلات اطرافيان دكتر مصدّق را بگويد، بدون آنكه دربار را و يا انگليس و آمريكا و شوروي و يا وابستگان دربار را تبرئه كند.
ج: بايد مسايل را به كلّي از هم جدا كنيم. اوّل آنكه ببينيم جبهه ملّي در داخل خود ودكتر مصدّق هم در عملكرد خود، چه اشتباهاتي داشته است. اين يك طرف معادله است. طرف ديگر و طرف تعيينكننده و اصلي اين است كه دربرابر پايداري دكتر مصدّق و يارانش، نقش امپرياليسم آمريكا و دربار و ديگر وابستگان امپرياليسم در ايران و ارتجاع ايران، چه بوده است؟ اين دو مقوله را بايد از هم جدا كرد. اگر بخواهيم اينها را با هم مخلوط كنيم، به هيچ جا نميرسيم.
درست است كه جبهه ملّي داراي نواقصي بوده و اشتباهاتي داشته و دكتر مصدّق هم همينطور، خودرأي بوده واشتباه داشته، امّا همۀ اينها، عوامل كاملاً فرعي است. واصل، چيز ديگري است. اگر هيچ كدام از اين كمبودها هم نبود، كمترين تغييري در آنچه بر سر نهضت ملّي ايران آمد، پديدار نميشد. تنها افرادي مثل اميرخسروي، ميتوانند ادّعا كنند كه اگر دكتر مصدّق پيشنهاد بانك جهاني را ميپذيرفت،كودتا نميشد.
س: بله، قطعاً همۀ آنها مشغول توطئه بودند و به هر صورت دشمني ميكردند و توقّعي هم از آنها نيست، امّا مصدّق و طيف جبهه ملّي چرا آن اشتباهات را مرتكب شدند؟
ج: آنها كار ديگري ميكردند و مصدّق هم كار خودش را كه دفاع بيچون و چرا و بدون قيد و شرط از منافع ملّي ايران بود. اين دو مقوله را بايد از هم جدا كرد. عناصري كه به
مصدّق وفادار بودند، در دفاع از منافع ملّي ايران، هيچ كوتاهي نكردند. شما ميپرسيد چرا دكتر مصدّق اشتباه كرد؟ آيا شما در تاريخ كشورمان و هر كشور ديگر سراغ داريد كه كساني مانند دكتر مصدق در آنگونه شرايط دشوار و پيچيده، دچار اشتباهات فرعي نشده باشند؟ دكتر مصدّق اين برجستگي را داشت كه دربارۀ مهمترين مسئلهاي كه در آن زمان مطرح بود، يعني تلاش آمريكا و انگلستان و ديگر كشورهاي امپرياليستي براي نگاهداري حاكميت دست نخوردۀ خود بر نفت ايران، اشتباه نكرد و همين شناخت درست وايستادگي او براي دفاع از منافع ملي كشورمان ريشۀ تدارك و تحقق كودتاي 28 مرداد بود.
س: مثلاً افرادي مثل دكتر سنجابي، صديقي، رضوي، زيرك زاده، شايگان، نريمان، دكتر فاطمي و امثال اينها كه هر كدام رجزخواني ميكردند و تا آخر عمر هم نان به نرخ روز ميخوردند و تنها نام آن را يدك ميكشيدند؟
ج: همگي تا آخرش ماندند و شماري از آنها هم به زندان افتادند، شايگان و رضوي، 3 سال در زندان بودند. اينها از عناصري بودند كه با تمام صداقت و استحكام، با مصدّق ماندند. دكتر فاطمي از همۀ آنها محكمتر بود. در مورد دكتر شايگان و مهندس رضوي كه به عنوان «شاهد» در دادگاه دكتر مصدّق دعوت شده بودند، سرهنگ جليل بزرگمهر، وكيل تسخيري محاكمه دكتر مصدّق، مطالبي را نوشته كه خوب است، در اينجا آورده شود:
مرحوم مهندس احمد رضوي كه در دو نوبت به پاي سؤال كشانده شد در نهايت صراحت و شجاعت با عباراتي فصيح و بدون هراس و ملاحظه از هيچ مرجعي، حقايق را عريان به زبان آورد.
او دكتر مصدّق را پيشواي بر حق و رهبر شايسته نهضت ملي خطاب كرد. او دكتر مصدّق را پدر روحاني و مايه افتخار ناميد. مهندس رضوي، تنها كسي بود كه نفت و ملي شدن صنعت نفت را در جمع گواهان به صحبت كشيد و گفت:
ما سرسپردگان به آزادي غافل نبوديم كه در دنيا بازي نفت، سرها به باد داده است و ميدهد و با وقوف به اين خطرات، به دكتر مصدق و اعتقاد در اين راه قدم نهاديم.
سرتيپ آزموده منتهاي هتاكي را نسبت به شخص مهندس رضوي كرد و رئيس دادگاه به مهندس رضوي اجازه نداد به ياوههاي آزموده پاسخ گويد.
مهندس رضوي هنگام خروج از دادگاه با صداي بلند گفت: «تاريخ ايران جواب ايشان را خواهد داد.»
مرحوم دكتر سيّد علي شايگان نيز، از جمله شهودي بود كه مورد نفرت شديد سرتيپ آزموده بود. دكتر شايگان در تظاهرات روز 25 مرداد، با اشاره به فرار شاه گفته بود: متاع ايران به بغداد رسيد. عداوت خاص آزموده نسبت به او، بيشتر به مناسبت اين نطق بود. سرتيپ آزموده و رئيس دادگاه، نهايت تلاش خودرا به كار بردند بلكه چيزي از دكتر شايگان كشف كنند تا پرونده او را سنگينتر كنند امّا نتوانستند. صداقت و شجاعت دكتر شايگان، مثل همه شهود، بسيار قابل تحسين و احترام بود. عناد و عداوت رژيم شاه باعث شد كه بعدها مرحوم مهندس رضوي و دكتر شايگان را به محاكمه بكشند و به اتّفاق شهيد دكتر فاطمي،آنها را محكوم كنند.
ياد مرحوم الموتي، وزير دادگستري كابينه دكتر اميني به خير، كه به حقّ، سرتيپ آزموده را «آيشمن» ايران، لقب داده بود.
س: قبلاً هم عرض كردم كه نبايد تحليلها به تبرئه امپرياليسم ختم شود. خوب معلوم است كه سفارت آمريكا و انگليس بيكار نبودند، تماسهاي پنهاني، وعدههاي آنچناني و...
ج: به همين دليل ميگويم هر جا از نقاط ضعف صحبت ميكنيم بلافاصله بايد از نقاط قوّت هم صحبت بكنيم.
س: يعني يك خط سوّمي در تحليل قضيه به وجود بياوريم. همه غمّ و همّ مصدّق در اين اواخر متوجه قضاياي انگليس و نفت بود و از ابتدا متوجه دربار و آمريكا نبود.
ج: دربارۀ آمريكا، من اينجور فكر نميكنم.
س: اواخر را نميگويم.
ج: مصدّق دربارۀ دربار نظري مخالف سلطنت نداشت و لي از تحريكات شاه، مدتها قبل از سي تير مطلع بوده.
س: مبارزه پارلماني چي؟
ج: دربارۀ شاه، نظر مصدّق اين بود كه ميدانست شاه از همان ابتداي فعّاليت مصدّق، عليه او اقدام كرده است. او، شاه را ميشناخت و ميدانست كه اين مار، بچّه همان اژدهاست! در مورد شاه او اشتباه نميكرد. امّا خيلي دقيق، شرايط رسمي را مراعات ميكرد، چون معتقد بود كه شاه بايد سلطنت كند و نه حكومت . از اين جهت من خيال ميكنم در اينباره بايد مسئله را خيلي روشن تفكيك كرد. ولي دربارۀ آمريكا، اين درست است.
به خصوص در دوران اوّلي كه آمريكا هنوز آمريكاي مهاجم نشده بود. مصدّق به همان دلايلي كه گفتم معتقد بود كه آمريكا كشور دشمن نيست و ممكن است براي حل مسئله نفت و قطع سلطه انگلستان، به كمك ايران بيايد. اسناد بسياري هم نشان ميدهد كه دولت ترومن و به ويژه وزير خارجه او «دين آچسن» و معاون او «مكگي» و «اورل هريمن» كه مشاور روزولت و ترومن بودند در يك دوره، از مصدّق در برابر انگليسيها، حمايت كردند. دولت انگلستان بارها تصميم به اشغال نظامي آبادان گرفت و حتي به نيروهاي خود در خليج فارس و بصره، فرمان آماده باش داد. ولي بر اثر مخالفت جدّي ترومن و همكارانش، مجبور به عقبنشيني شد. در اينباره اسناد معتبري در كتاب پرارزش «نفت، مصدّق و اصول» نوشته دكتر مصطفي علم، آمده كه بسيار گويا است. در اين كتاب 1058 سند،گرد هم آمده كه مدرك بسيار گويايي برپايداري دكتر مصدّق در برابر ترفندهاي رنگارنگ دولت انگلستان و شركت نفت ايران و انگليس است.
س: اخيراً ابراهيم صفائي كه ساواكي هم بوده ،مطرح كرده است كه ملّي كردن صنعت نفت يك اشتباه بوده است، اين آقا از قلم زنان حرفهاي عصر پهلوي و كارمند وزارت خارجه است.
ج: پس، ساواكي هم بوده اين مرتيكه؟
س: بله، ساواكي بوده، به هر حال الآن دارد اين فكر قوّت ميگيرد كه اصلاً اين جنگ نفت، جنگ آمريكا و انگليس بوده و آمريكا براي آنكه، سلطه مطلق انگليس در ايران از بين برود، مسئله نفت را قبل از اين كه دكتر مصدّق مطرح بكند از طريق افرادي نظير مظفر بقايي، مطرح ميكند.
ج: اوّلين كسي كه طرح ملّي شدن نفت جنوب را داد، عباس اسكندري بود. اسكندري در سال 1328 در طرح استيفاي خود از ساعد مراغهاي، رسماً اين مسئله را اعلام ميكند. ماهيّت اين فرد هم روشن است، او براي به دست آوردن پول، آماده بود تا سر خود را در هر آخوري فرو ببرد. عباس اسكندري در سال 1330 كه قوام به شدت تلاش ميكرد كه با همكاري انگليسيها، پست نخستوزيري را بگيرد، دلال و واسطه قوام با سفارت انگليس در تهران بود.
امّا اين را نميدانم كه پيشنهاد ملّي شدن صنعت نفت را با كسب مأموريّت از كدام مرجع مطرح كرد آن هم با آن همه گزافهگويي دربارۀ نفوذش بر كارگران نفت، نفوذي كه جز يك
حباب صابون، چيز ديگري نبود .
عباس اسكندري نماينده مجلس دورۀ پانزدهم و عضو برجسته حزب دموكرات قوام و دوست نزديك او هنگام استيضاح از ساعد مراغهاي، در 30 دي ماه 1327، چنين گفت: «... دولت بايد امروز، صنعت نفت ملّي اعلام كند و خودش استخراج نفت را به دست بگيرد. البته بعد از اين كار، نفت را به انگليسيها بفروشد آن هم به قيمت عادلانهاي كه در خليج مكزيك وجود دارد. طوري كه درياداري و كارخانجات آنها دچار مشكل نشوند. تمام اين كارها را بكند. ما به پول احتياج داريم و بايد بگويم كه اگر دولت اين كار را نكرد من با آن مخالفم و به شما بگويم كه بالاخره ما اين كار را خواهيم كرد و اگر آنها خواستند از قوّه و زور استفاده كنند . من اعلام ميكنم آن اندازه قدرت دارم كه به كارگران نفت جنوب بگويم كه آنها را در هم بكوبند تا آنها نتوانند از اين منابع استفاده كرده و بيش از اين حق ما را بخورند.»(1)
بين طرح پيشنهادي دكتر فاطمي براي ملّي كردن صنعت نفت و پيشنهاد عباس اسكندري همان قدر فاصله است كه بين زمين و خورشيد! يعني اين دو پيشنهاد به هيچ وجه، به هم مربوط نيستند. دكتر مصدّق و يارانش همچون دكتر فاطمي، واقعاً به اين نتيجه رسيده بودند كه ملّي كردن صنعت نفت در سراسر ايران، تنها راه بريدن چنگكهاي امپرياليسم انگليس در كشور است. البته بقايي با پيشنهاد دكتر فاطمي موافق نبود. آل احمد به روشني گفته است. مدّتي بعد از آن كه جبهه ملّي در مورد ملّي كردن صنعت نفت تصميم گرفت، خليل ملكي، طي جلساتي با بقايي صحبت كرد تا در مورد ملّي كردن صنعت نفت او را قانع كند. در اينباره دو يادآوري زير در نوشتههاي آل احمد ديده ميشود:
1- ملكي شروع كرد. اول بيامضا مقاله ميداد و بعد يك روز مقالهاش آمد دربارۀ «ملي كردن صنعت نفت» كه سيد و من داديم چيدند. اما ستونهاي چيده شدۀ مقاله يك هفتهاي روي ميز چاپخانه موسوي (كوچه خدابندهلوهاـ ناصريه) ماند. چرا كه قضيه جدي بود و مسائل جدي را خود دكتر آخر شب كه ميآمد ميديد. درست يادم نيست گويا رزمآرا ترور شده بود يا سر كار بود، مقدمات روي كار آمدن دكتر مصدق فراهم ميشد. ولي ديدم شتر سواري كه دولا دولا نميشود. اين بود كه به سيمين گفتم شبي لقمۀ ناني فراهم كرد و در خانۀ اجارهايمان (اول حشمتالدوله) ملكي را با بقائي و زهري دعوت كرديم و بگو و مگو
1) ـ وودهاوس، عمليات چكمه، پيشگفتار، ص 44.
خوش و بش و رسمي كردن ماجراي قلم زدن ملكي و فردايش «ملي كردن صنعت نفت» در «شاهد» درآمد.(1)احتمالاً اين گفت و گو تنها در يك نشست و با خوش و بش نبوده بلكه چندين نشست بوده است.
2ـ آلاحمد در نامۀ 22 مهرماه 1331ـ پس از اخراج گروه ملكي از دفتر روزنامۀ شاهد به دست چاقوكشان ـ به دكتر بقايي چنين نوشته است:
ميدانيد نميخواهم اهانتي به شما كرده باشم. يادتان هست كه دوست عزيز من خليل ملكي در جلساتي كه من هم افتخار حضور در آن را داشتم چقدر كوشيد تا لزوم شعار ملي شدن صنعت نفت را به شما حالي كند؟
گويا آقاي علي زهري(كه من او را صاحب سعۀ صدر بيشتري از شما ميدانستم) و آقاي دكتر عيسي سپهبدي(كه گر چه با اشارۀ خود سركار و براي حفظ مصالحي كه ما از آن هميشه تبري جستهايم به ديدار قوام رفت و امروز خوب مزد قدمي به او دادهايد) نيز شاهد اين مدعا باشند.
به هر حال جريان ملّي شدن صنعت نفت، يك واقعه جهاني بود و آنقدر اهمّيت دارد كه آن سرش ناپيداست، آن چه كه دكتر مصدق انجام داد جنبه تاريخي و جهاني دارد و هيچ كس، نه احمد صفايي ساواكي و نه ديگران و گندهتر از او، نميتوانند آن را از ذهن تاريخ، پاك كنند.
س: حالا به همايون كاتوزيان بپردازيم و نقطهنظرهاي او، به عنوان يكي از رهبران سوسياليستها و به اصطلاح مدافع خليل ملكي.
ج: درباره همايون كاتوزيان، مسئله خيلي زياد است. همايون كاتوزيان،خودش در سال 1321 به دنيا آمد. در سال 1340، يعني در 19 سالگي، براي تحصيل عازم انگلستان شد. يعني در دوران 1321 تا 1340 دوران شيرخوارگي و دبستان و دبيرستان را طي كرده و بعد هم به انگلستان رفته. او در جريان كودتاي 28 مرداد سال 32،كودك ده، يازده سالهاي بيشتر نبود پس از رفتن به انگليس هم، يك دورۀ بسيار كوتاه به ايران آمد و تنها چند ماه در ايران ماند، حالا يا سال 45 يا سال 1346، كه پس از محاكمه خليل ملكي و احتمالاً خانهنشين شدن او بوده.
1) ـ جلال آل احمد، در خدمت و خيانت روشنفكران، ج2، خوارزمي، چاپ اول، تهران، 1357، صص197-198.
پس از پايان تحصيلاتش، كتابها و مقالات متعدّدي دربارۀ ايران نوشته كه بخشي از آن، مربوط به دوران مصدّق است و پر است از حمايت از خليل ملكي و بتسازي از او. نوشتههاي تاريخياش مجموعه اطلاعاتي است كه از اين طرف و آن طرف، از روزنامهها و مجلات و غيره، جمع كرده و بر اساس آنها تحليل كرده است. آن هم تحليلها و تفسيرهايي كه انسان را به حيرت مياندازد.
س: گرايش او ملّي است يا سوسياليستي؟ خمير مايۀ تفكّراتش چيست؟
ج: خودش را طرفدار سوسياليسم و ملكي معرّفي ميكند و احتمالاً عضو جامعه سوسياليستهاي ايراني در اروپا در بخش دانشجويان انگلستان بود ولي جزء هيئت مديره آن سازمان نبود. البته آنچنان كه از نوشتههايش برميآيد سوسياليسمي كه او به آن معتقد بود، احتمالاً «سوسياليسم» حزب كارگر انگليس است.
س: يعني از نوع اروپايي آن؟ شكل انگليسي يا فرانسوي؟
ج: از نوع اروپائي، امّا خودش معتقد است كه با شرايط اقليمي ايران تناسب دارد. از نوشتههاي او، مصدّق و نبرد قدرت، مقدمهاي بر خاطرات ملكي، (كه اين مقدمه دو برابر خود كتاب خاطرات است!) و چند نوشته ديگر دربارۀ اقتصاد سياسي ايران ... را ديدهام.
كتاب مصدق و نبرد قدرت، بيشتر تجليل و بتسازي از ملكي است. در عين حالي كه در مورد مصدق، اشتباهاتي را قبول دارد و ميگويد كه فلان اشتباه را كرده است، بهمان اشتباه را كرده است، براي ملكي كمترين اشتباهي را قبول ندارد. حالا ببينيد چه ميگويد:
تشكيل حزب زحمتكشان از نظر اصولي كار درستي بوده است، اولاً نهضت ملي نيازمند يك سازمان سياسي بود كه مشخصات تشكيلاتي و ايدئولوژي اين حزب را داشته باشد اصلاً اين حزب نياز جبهه ملّي بوده است.
ثانياً، ملكي كه هم يك متفكر عميق، و هم يك استراتژيست روشنبين سياسي و هم نوسنده و سازمان دهنده قابل بود اصلاً نه استعداد رهبري سياسي به معناي اعم آن را داشت و نه كمترين علاقهاي به اين داشت كه گروههاي عظيمي در ميتينگهاي سياسي براي او هورا بكشند و يا در خيابانها پيش از بردن نامش، زنده باد و جاويد باد بگويند. در نتيجه هر نوع اقدام سياسي توسط او و رفقاي انشعابي او از حزب توده فقط ميتوانست به يك جمعيت زبده روشنفكري بدل شود. چنانكه جامعه سوسياليستهاي نهضت ملي ايران در سالهاي 1939 تا 1943 اين چنين بود .
به اين ترتيب او معتقد است كه ملكي يك روشنبين سياسي و يك سازماندهنده با استعداد و رهبري سياسي بود كه تنها ميتوانست يك عده روشنفكر را به دور خود جمع كند نه تودۀ مردم زحمتكش را !! كاتوزيان دربارۀ بقايي ميگويد:
ثانياً بقايي با اينكه جذابيت فردي فوقالعادهاي براي گروههاي بزرگ داشت امّا به تنهايي و با ياران خصوصياش هرگز نميتواست يك حزب منظم و متشكّل وسيع و با برنامه و محتواي سياسي بوجود آورد چنانكه پس از تقسيم شدن حزب زحمتكشان نيز هرگز نتوانست چنين كند.
اين پرسش را ميتوان كرد كه جناب كاتوزيان، تو كه شايد اصلاً مظفر بقايي و احتمالاً ملكي را نديدهاي اين ويژگيها را در خواب ديدهاي؟
ببينيد به گفته كاتوزيان، ملكي تنها كاري كه ميتوانست بكند تشكيل جمعيت زبدگان و روشنفكران است. بقايي هم نميتوانست به تنهائي يك حزب وسيع تودهاي به وجود آورد.
س: با توجه به جذابيت و موقعيت؟
ج: ولي نميتوانست. حالا چطور يك حزبي تشكيل شد كه در تودههاي وسيع مردم نفوذ كرد؟ كي اين كار را كرد؟ حزب اصلاً نبوده است.
او ادامه ميدهد: «تلفيق اين دو نيرو و اين دو نوع استعداد، ثمراتي به بار آورد كه اگر بقايي راه خود را عوض نكرده بود ميتوانست سير تاريخ ايران را از آنچه كه بر ما گذشته است و ميگذرد جدا سازد.» يعني نه كودتاي 28 مرداد ميشد، نه شاه حكومت ميكرد، نه دوران 30 ساله حكومت شاه بود نه انقلاب جمهوري اسلامي ميشد و...(خنده)
س: همه مشكلات حل بود!
ج: همه مشكلات حل بود. آنچه كه بر ما گذشته و ميگذرد نبود. خوب، دربارۀ اين آدم چه ميشود گفت؟ يك گزافهگو. گزافه گوئي او به اندازهاي است كه حتي يكي از نزديكترين همفكرانش، اميرخسروي مينويسدكه: «در اين حد نميشود قبول كرد.» كاتوزيان ادامه ميدهد: «به اين ترتيب ملكي و ياران همراهش، ابوالقاسم قندهاريان، جلال آلاحمد، وثيق، نادر نادرپور، هوشنگ ساعد لو و ديگران، امور تشكيلاتي و ايدئولوژيك حزب زحمتكشان را در دست گرفتند و فعاليتهاي صرفاًً سياسي و پارلماني را در اختيار بقايي و يارانش گذاشتند.»(1)
1) ـ خليل ملكي، خاطرات سياسي ملكي، تهران، روان، 1357، مقدمه، صص89-90.
او در جاي ديگر به صورت زير از خليل ملكي بتي عظيم ميسازد:
خليل ملكي در تمام مسائل عمده سياسي از روابط داخلي و خارجي حزب توده گرفته تا مسائل نهضت ملي، از تراژدي دولت ملي مصدق گرفته تا كمدي جبهه ملي دوم، يكبار هم به خطا نرفت و در يك مورد اشتباه نكرده است. در تاريخ معاصر ايران ما، متفكر سياسي و مبارز ديگري را نميتوان يافت كه مطابق شواهد و مداركي كه از تاريخ آن روزها در دست است، تا اين اندازه، پيشبينيها و تشخيصهايش، درست بوده باشد.
اگر اين بتسازي نيست، پس چيست؟ بعد خود اين آدم اندرز ميدهد كه نبايد بتسازي كرد و اين كار، خيلي بد و ناپسند است و...
ناشر همين كتاب كه درتهران چاپ و منتشر شده است، در مقدّمه مينويسد:
نويسنده (همايون كاتوزيان)، در كنار اسطوره دكتر مصدّق، به چهره كمرنگتر امّا استوار و پابرجاي خليل ملكي هم ميپردازد، يعني ميگويد وقتي پاي اسطورهاي به ميان آيد، برخورد موّرخ هم، رنگ تازهاي به خود ميگيرد. اگر قبول كنيم كه اسطورهها را مردم جاري ميسازند و همانهايي هستند كه در مسير تاريخي خود، از آن پاسداري ميكنند برخورد با اسطورهها نيز بايد توأم با احتياط باشد.»
و سپس در صفحه دوم مقدمه ادامه ميدهد: «نويسنده، خواسته يا ناخواسته، اين فكر را در خواننده تقويت ميكند كه اگر رهبري فرهمند و پرجاذبه مصدّق، با سازماندهي و نظريهپردازي خليل ملكي، همراه ميشد تاريخ نهضت ملّي و تاريخ معاصر ايران، به گونهاي ديگر رقم ميخورد.
تاريخ معاصر تودههاي مردم ايران وخاورميانه در آن زمان، مصدق را رهبري نامي، ميدانستند و خليل ملكي، نظريهپردازي چيره دست بود كه صادقانه به نهضت ملّي و رهبر آن مصدّق، وفادار بود. در كتاب ميخوانيم كه پاره اي از رهبران جبهه ملّي دوّم، ضمن سوءاستفاده از نام پرآوازۀ دكتر مصدق، و جلب حمايت تودهها به سوي خود، و ايجاد يك پايگاه مشخص، از محبوبيت دكتر مصدّق، سوءاستفاده ميكردند اما به نظرات او اعتنايي نداشتند و حتي پيشنهادات او را در مسير جبهه ملّي ناديده مي گرفتند...» جداي آنچه كه گفته شد، كاتوزيان، دربارۀ مسايل ديگري هم اظهارنظر ميكند كه جالب است، مثلا درباره رضاخان مدعي است كه انگليسيها رضاخان را به قدرت رساندند اما در عين حال مينويسد كه رضاخان ضدانگليسي بود!
س: چرا چنين نظري ميدهد؟
ج: كاتوزيان ادعا ميكند كه رضاخان در ظاهر از سياست انگلستان دفاع ميكرد، ولي
انگليسيها در كار او دخالت نميكردند(!!)، رضاخان، فردي ناسيوناليست و مستقل بوده است و...
س: يعني به اصطلاح نعل وارونه زدن، نان انگليسيها را خوردن و تبرئه كردن استعمار؟
ج: قدر مسلم اين است كه نخستين طلوع رضاخان، مرهون كودتاي سوم اسفند 1299 و با نظارت و حمايت انگليسيها بوده است اما از همان آغاز، براساس گزارشي كه آرميتاژ اسميت، در 1301 به وزارت خارجه بريتانيا ارائه ميدهد، از دولت اعليحضرت پادشاه انگلستان متنفر بوده است. در 1302، رضاخان به مصدّق و دولت آبادي و ساير نمايندگان گفته بود كه انگليسيها او را مصدر كار كردهاند و به اين امر باليده بود. اما احساسات ناسيوناليستياش باعث ميشود كه از نفوذ بيحد و حصر انگليسيها در ايران ناراضي باشد. اين نفوذ عظيم با روحيات او كه ميخواست فرمانرواي كشور باشد، سازگاري نداشت .
كاتوزيان، نظريات دكتر مصدق را در مورد رضاخان رد ميكند و ميگويد:
بسياري از ايرانيان، از جمله مصدق متعقد بودند و هنوز هم هستند كه قرار داد 1312 نفت، توطئهاي بود كه انگليسيها سناريوي آن را به دقت به دست رضا شاه به انجام رسانيدند. برطبق اين نظريه، شركت نفت ايران و انگليس ابتدا به بهانۀ فني و تجاري، حق امتياز را نسبت به سالهاي پيش كاهش ميداد. مطبوعات فرمايشي و عمدتاً روزنامه اطلاعات، با سرو صداي زياد، خواهان احياي كامل حقوق حقه ايران از شركت نفت و امتياز نامه دارسي ميشدند و پاسخ شركت نفت ميبايستي نوميدكننده و تحقيرآميز باشد. شاه كه كاسۀ صبرش لبريز شد امتياز را لغو كند. واكنش بريتانيا هم درست مثل سال 1329 و ملي كردن نفت، ضمن احاله به سازمان ملل، ستيزه جويانه خواهد بود. همين نظر اجرا شد و بعد هم هيئت نمايندگي ايران در جامعه ملل به سرپرستي داور به توصيه جامعه در مورد حل و فصل مشاجره از طريق مذاكره دو جانبه تن در ميدهد و همچنان كه ديديم با انعقاد قرارداد 1312 سه سال بر طول امتياز افزوده ميگردد. اين قرار داد جديد اگر بدتر از امتيازنامه دارسي نباشد بهتر از آن نيست. البته اين سناريوئي است جالب. و با توجه به اوضاع عمومي مملكت و خاصه، نحوۀ آغاز شدن مشاجره و شيوه حل و فصل آن، چندان بيربط هم به نظر نميرسيد. اما دلايل قوي و شواهد، مغاير اين نظريه است. تلاش به منظور تجديدنظر در امتيازنامۀ 1901 تا 1919 «دارسي»، از سال 1325 آغاز گرديد. تيمور تاش از
سال 1307 وارد مذاكرهاي همه جانبه شد. بعدها داور و فيروز نيز مذاكره را دنبال كردند. در سال 1310 «سرجان كدمن» رئيس شركت نفت ايران و انگليس، پيشنهادهاي 14 مادهاي تيمور تاش را رد كرد. در فاصله ميان آذر ماه 1310 و بهمن 1311 حل و فصل قريبالوقوع مسئله به تعويق افتاد زيرا كدمن پيشنهاهاي تيمور تاش را به دليل ادعاهاي بيش از حد آن نپذيرفت. در اسفند 1311 شاه و تيمورتاش هر دو به حل و فصل دوستانهاي رضايت دادند. خرداد همان سال، پيشنويس قرارداد به تهران فرستاده شد.
اما ناگهان در لندن اعلام شد كه حق امتياز دولت ايران از نفت در آن سال(1311) به يك چهارم حق امتياز سال قبل كاهش يافته است. هيچ توجيهي براي اعلام ناگهاني اين كاهش چشمگير ذكر نشد و تاكنون هم نشده است. به جز اينكه بگوئيم شركت نفت ايران و انگليس درصدد تحريك بوده است.
شاه در نهايت عصبانيت لغو امتيازنامه دارسي را امضاء كرد. سراسر كشور جشن گرفتند، چراغاني كردند، انگلستان ضمن حفظ حالت ستيزهجوئي شمشيركشي، مسئله را به سازمان ملل ارجاع داد. هيئت نمايندگي ايران به سرپرستي علي اكبر داور موضع سرسختانهاي نداشت. شايد به اين دليل از پشت تمامي قانون،«قدرت عريان بريتانيا» را احساس كرده بود . حاصل كار، قرار دارد 1312 بود كه شاه به دنبال ديدار با «كدمن» و قبل از موافقت كابينه و مجلس يا آگاهي مردم از متن توافق، آن را مورد قبول قرار داد. البته شاه شايد بازيچۀ شركت نفت باشد. ولي او عامل شركت نفت نبود. حتي تقي زاده وزير بي اقتدار دارائي، بعدها گفت كه رضاشاه قرارداد را برخلاف ميل خود امضاء كرده است. و در عين حال تأكيد ميكرد كه شاه هم به خاطر تسليم در برابر شركت، چيزي نمانده بود كه به گريه بيافتد.(1)
به روباه گفتند شاهدت كيه؟ گفت: دمم. كاتوزيان هم، براي تأئيد وطنپرستي رضاخان، تقيزاده را شاهد آورده است.
كاتوزيان چنين ادامه ميدهد:
اين قرارداد، همان سالي به امضاء رسيد كه نازيها در آلمان به قدرت دست يافتند و شاه به طرف نازيها رفت، چرا كه از انگلستان متنفّر بود...
1) ـ همايون كاتوزيان، مصدق و نبرد قدرت، صص 82 ـ 84 .
اما دليل واقعي گرايش شاه به نازيها، همان طور كه يكبار گفتم، تنفّر شاه از انگليسيها نبود، بلكه او پس از اينكه تركتازيهاي نازيها در اروپا آغاز شد، بيخبر از اوضاع سياسي زمان و بازي انگليس و فرانسه كه به آلمان براي آماده كردن اين كشور به جنگ با شوروي امتياز ميدادند گمان ميبرد كه قدرت جديد مسلّطي جاي قدرت امپراطوري انگلستان را ميگيرد. و براي اينكه جانب قويتر را بگيرد به سمت نازيها گرايش پيدا كرد تا در صورت پيروزي آنان بر شوروي، انعامي دريافت كند!
به اين ترتيب، كاتوزيان شاه را تبرئه ميكند. او را ناسيوناليست ميداند. انگلستان هم در اين ماجرا اصلاً دخالتي نداشته بلكه اين شركت نفت بوده كه با زور خود قرارداد را تحميل كرده و اين نمونهاي از داوري كاتوزيان دربارۀ تاريخ است.
س: سؤالي مطرح ميشود، چرا اينها براي مردم چهرهسازي و تيپ سازي ميكنند؟ چرا محمود طلوعي، ابراهيم صفاتي و كاتوزيان سعي دارند كساني را به عنوان ناسيوناليست و ميهنپرست معرّفي كنند؟ شايد ميخواهند براي جامعه الگوسازي كنند و شايد در صدد تبرئه كردن وابستگي به خارج هستند. وقتي كسي از مظفر بقايي تعريف ميكند، يعني آمريكا هم خوب است و اگر فردي با خصوصيات مظفر بقايي به طرف آمريكا ميرود، كار بدي نكرده است. به اين ترتيب هدف اين است كه گرايش به غرب را توجيه كنند.
ج: به نظر من، عيناً همين است. تلاشي كه براي رضاخان و پسرش ميشود تلاش براي توجيه آنهاست. مثلاً كتاب طلوعي كه از آن صحبت شد اين فكر را به خوانندگان القا ميكند كه تنها در صورت وجود يك سلطنت خودكامه، اوضاع كشور رو به بهبود ميرود. اين جريان مورد توجه همه جانبه امپرياليستهاست. چندي پيش راديو بيبيسي، مصاحبهاي با رضا پهلوي كه سفري به لندن داشت، انجام داد. رضا پهلوي، درست مثل پدرش، از موضع خيلي بالا صحبت ميكرد و ادّعا داشت كه هواداران بسياري در ايران دارد و در پايان گفتارش به اين نتيجه رسيد كه اگر رژيم كنوني ايران، داوطلبانه كنار نرود، مسئله اعمال زور براي بركنارياش مطرح خواهد شد و در ايران، مردم بسياري هستندكه حاضرند براي براندازي رژيم كنوني، حتي جان خود را فدا كنند.
يعني تعداد شاهپرستان در ايران، اينقدر زياد است! همۀ اينها القاي اين انديشه است كه ميشود نوكر آمريكا هم بود در خدمت آمريكا هم بود و آن وقت به ايران آمد و در كشور هم
حكومت تشكيل داد و هيچ عيبي هم ندارد. در آن زمان انگلستان حاكم مطلق بود و حالا هم آمريكا، در مصاحبهاي كه نشريه «مشروطيت»، ارگان رسمي رضا پهلوي، با فرح ديبا، همسر شاه سابق، انجام داد، خبرنگار نشريه از فرح سؤال ميكند: شما فكر نميكنيد كه آمريكا براي براندازي حكومت ايران، دست به اقدامي بزند؟ فرح جواب داده: البته لحن آمريكا، خيلي شديدتر شده، اما هنوز اقدامي از جانب آمريكا مشاهده نشده است...
يعني خيلي صريح اعتراف ميكنند كه منتظرند آمريكا اينها را به ايران آورده و بر سر قدرت بنشاند!
همان هفتهنامه، عكس بزرگ رضا پهلوي را چاپ كرده و در زير آن متن سوگندنامه او به عنوان پادشاه ايران كه وفادار به قانون اساسي است، چاپ شده است. و در صفحه دوّم مصاحبه با «بانو فرح» چاپ شده است.
مدتهاست كه ديگر نيروهاي مخالف نظام جمهوري اسلامي، گفت و شنود با سلطنتطلبان را آغاز كردهاند. چندي پيش هم آقاي نزيه اظهار عقيده كرده بود كه بايد در رابطه با نوع رژيم آينده ايران، سلطنت يا جمهوري، يك همهپرسي برگزار شود و بالاخره احمد مدني و اميرخسروي هم خود را وارد اين دسته نوازندگان كردهاند. اين آخري نظر خود را به اين شرح اعلام داشته كه:
براي براندازي نظام كنوني جمهوري اسلامي ايران، ائتلاف با مشروطهخواهان از جمله طيف شاپور بختيار و همكاري با سلطنتطلبان لازم است.
س: اين آقايان سنشان بالا رفته و منتظرند كه به حكومت و يا رياستي برسند و در هر حال عمرشان دارد تمام ميشود، پس لابد به فكر اين هستند كه كاري بكنند اما اين سؤال هم مطرح است كه آيا پشت پرده هم با اينها تماسهايي برقرار ميشود تا اينها را هماهنگ كنند و يا اين كه اين كارها را خودشان به طور مستقل انجام ميدهند. در هر صورت طرف هم ادعا دارد كه من وقتي نان و آب شما را ميدهم حداقل يك خرده با هم كنار بيائيد.
ج: در ارتباط با وضع گروههاي مخالف و گرفتاريهاي آنها، فكر ميكنم اين اعتراف اميرخسروي كافي باشد.
... وزن و اعتبار بينالمللي اپوزيسيون دموكرات و آزاديخواه، در برابر ساير بخشهاي اپوزيسيون ناچيز است و اينان از امكانات كمي براي طرح نظرات خود و اثرگذاري بر افكار
عمومي داخل و خارج كشور برخوردارند.
اين ضعف اساسي در كنار نوع عملكرد ديگر نيروهاي اپوزيسيون، اساسيترين مشكلاتي هستند كه نيروهاي مخالف جمهوري اسلامي دچار آنند. اپوزيسيون دموكرات بايد بتواند نزد افكار عمومي جهان به طور فعّال مطرح شود، در اين راستا بايد از تجربه سالهاي گذشته پند گرفت. گروهها و احزاب به تنهائي قادر نيستند به اين مهم جامه عمل بپوشانند. بايد به سراغ اشكال متنوعتر و انعطافپذيرتر و كاراتر رفت. براي مثال مجمعي از شخصيتهاي صاحب نفوذ و دموكرات ميتوانند ابتكار عمل هماهنگي فعاليتهاي اپوزيسيون را به دست گيرند و در قالبهاي قابل قبول در سطح بينالمللي، براي طرح نظريات خود بهره جويند. در راستاي فعاليتهاي اپوزيسيون دموكرات، ايجاد روزنامۀ واحد جبهه آزاديخواه و تمركز فعاليتهاي تبليغاتي حول آن، از اهميت محوري و كليدي برخوردار است. بايد با همه نيرو به تلاشهائي كه در اين زمينه آغاز شدهاند ادامه داد و از آنها حمايت كرد. (1)و از قطعنامه كنگره دربارۀ تحولات سياسي ايران.
در جريان تدارك اين مبارزه به ويژه در عرصه نظري، شايد مهمترين دستاورد تجربه سالهاي گذشته مرزبندي آن تزلزلها، دودليها و ترديدهائي است كه برخي از نيروهاي اپوزيسيون را به امكان تحولات مثبتي در درون حكومت اسلامي دلخوش ساخته بود و از اين طريق به گسترش توهم در صفوف اپوزيسيون ياري ميرساند.
شناخت كليه عواملي كه رژيم جمهوري اسلامي را «اصلاح ناپذير» كردهاند و آن را در حل بحرانهاي مزمن و ادواري ناتوان ساختهاند ميتواند سكوي مناسبي براي طراحي استراتژي مبارزاتي عليه اين رژيم به قصد كنار زدن آن و برقراري يك جمهوري آزاد و مبتني بر حقوقبشر باشد.
از اين موضعگيريها روشن ميشود كه همه گروهها فكر ميكنند به تنهايي قادر به انجام هيچ كاري نيستند و تنها اميدشان اين است كه با هم جمع شده و از مجموعه امكانات انساني و مالي و تبليغاتي و بينالمللي و بالاتر از همه از كمك ايالات متّحده در جهت براندازي نظام، بهرهبرداري كنند. به هر حال آنچه كه مسلّم است اين كه در پشت جريان رضا پهلوي و مشروطهخواهان و سلطنتطلبان، آمريكا قرار دارد. در اين نكته ترديدي ندارم. امّا درباره اين
1) ـ ماهنامه راه آزادي، شماره 28، تيرماه 1372، ص18.
كه آيا امثال نزيه، مدني، حاج سيدجوادي و اميرخسروي هم از آمريكا دستور ميگيرند و آمريكاست كه آنها را در پنهان كوك ميكند، نميتوانم نظر بدهم چون سندي در اين مورد ندارم. در هر صورت، تاكتيك جمع كردن همه نيروها و ايجاد يك جبهه واحد، ابتكار سلطنتطلبان است كه به دنبال همه ميفرستند، آنها را به جلسات بحث خود دعوت ميكنند. داريوش همايون، رضا پهلوي، حسن شريعتمداري، بابك اميرخسروي و امثال اينها، همه، در جلسات مشترك شركت ميكنند. در هامبورگ مينشينند و دربارۀ نهضت ملّي و مليّت و تماميّت ارضي ايران و مسايلي از اين قبيل، بحث ميكنند. مسلماً گردانندۀ اين جريان، داريوش همايون است. منتهي هر كدام ادّعا دارند كه: ما هستيم! كمتر ميتوان ترديد داشت كه نيروي مهمّ بينالمللي پشتيبان اين جريان، جز ايالات متحده آمريكا باشد. فرشته ميهندوست، در ماهنامه ميهن، كه علي كشتگر بعد از انحلال گروه فدائيان خلق كه رهبري آن را برعهده داشت، منتشر ميكرد، مقالهاي نوشته كه جالب توجه است(1). او مينويسد:
2ـ پراكندگي ـ دوّمين مشكل بزرگ و لاينحل چپ، صد پاره بودن آن است. و البته «چپ» نميتواند نقش شايستهاي در تحوّلات آينده ايران داشته باشد. اگر چپ، استقلال آن را پيدا كند كه دستكم، در يك اتحاد وسيع طيف چپ، ضمن حفظ همه جناحها و گرايشهاي موجود، برخي فعّاليتهاي خود را دستكم در مبارزه براي تحقّق دموكراسي در ايران هماهنگ سازد، حتماً خواهد توانست نقشي بزرگ در آينده ايفا نمايد. مسلماً اختلافات ايدئولوژيك و سياسي و سازماني و تاريخي و حتي اختلافات و كينهورزيهاي فردي، و شخصي در درون چپ، پيچيدهتر از آن است كه بتوان به اين زوديها شاهد غلبۀ چپ بر همۀ اين موانع و تبديل آن به يك حزب بزرگ و واحد چپ بود. دنبال چنين هدفي بودن در حال حاضر، بيشتر شبيه به دنبال سراب رفتن است.»
از آنجا كه جلسات و مذاكرات ميان سلطنتطلبان و جمهوريخواهان و مشروطهخواهان و گروههاي چپ پس از چند سال گفت و گو به هيچ نتيجهاي نرسيده است، كار به جايي رسيده است كه روزنامۀ كيهان لندن هم دادش درآمده و نوشته است: آقا اين مذاكرات به اندازۀ كافي كشدار شده، ديگر بس است. اين آقاي داريوش همايون هم كه پيشنهاد ميكند گفتوگوها ادامه يابد بگويد كه مذاكره چه فايدهاي دارد؟ تا به حال چه فايدهاي كرده است؟
1) ـ مجله ميهن، فروردين 1373.
خوب، اين يك واقعيّت است. اينها نميتوانند با همديگر زير يك چادر بنشينند. سلطنتطلبان پيشنهاد ميكنند كه بايد جبهۀ نيروهاي مخالف رژيم جمهوري اسلامي با يك رهبري واحد و متمركز به وجود بيايد. زيرا هيچ جبههاي بدون رهبري واحد نميتواند هيچ عمل مؤثري انجام بدهد و براي آنان مسلم است كه تنها فردي كه شايستۀ مقام رهبري است، رضا پهلوي است كه از حمايت گستردۀ بينالمللي (يعني امپرياليسم آمريكا) برخوردار است و هيچ يك از گردانندگان گروههاي ديگر كه هر كدام به تنهايي داعيه رهبري جبهه را دارند و به همين علّت هم نميتوانند با هم زير يك برنامۀ مشترك جمع شوند، حاضر به پذيرش رضا پهلوي به عنوان رهبر نميشوند. اين، گوشهاي از مشكلات به اصطلاح، «اپوزيسيون» ايران در مهاجرت است.
س: درصدي از اين افراد، به هر حال مدّعي داشتن پايگاه در ايران هستند، به قول حضرت امام كه فرمودند: اگر ميخواهيد بيائيد براي چي رفتيد؟ حالا فرض كنيم عدهاي قصد دارند برگردند. با توجه به اين كه ميدانند در داخل پايگاه مردمي ندارند بايد خودشان را به جايي وصل كنند. شايد يكي از دلايلي كه سازمان مجاهدين (منافقين) را وادار كرده تا راه بيفتند و با سناتورهاي آمريكايي و انگليسي، مجلس سنا، حتي بيل كلينتون، رئيس جمهوري آمريكا، مذاكره كند، اين است كه ميخواهند خودشان را به آن قدرتها متصّل كنند.
ج: سازمان مجاهدين را همه گروههاي ديگر طرد ميكنند. هيچ كدام از اين سازمانها، حتي سلطنتطلبان هم، مجاهدين را قبول ندارند. به دليل اينكه اينها، رئيس جمهور علم كردند. هم كيهان لندن و هم ماهنامه اميرخسروي، مقالاتي عليه اين سازمان مينويسند، همه آنها را طرد كردهاند. ولي محافل مافوق ارتجاعي در ايالات متّحده آمريكا، با شدّت بيسابقهاي از آنها پشتيباني ميكنند و اين حمايت، اين واقعيّت را به روشني نشان ميدهد كه اين محافل، به هيچ يك از گروههاي ديگر، اعتمادي ندارند.
برنامه فارسي صداي آمريكا (31 شهريور 73) خبري را منتشر كرد كه 97 نفر از سناتورهاي حزب جمهوريخواه طي نامهاي، از دولت كلينتون درخواست كردند كه بين آنان و مسعود و مريم رجوي، ديداري ترتيب داده شود. بعد هم در تفسير اين خبر، گفتاري را درباره جنبش مقاومت ملي، يعني همان سازمان مجاهدين پخش كرد كه مضمون آن اين بود كه اين سازمان، فعّالترين گروه مخالف جمهوري اسلامي است. گرچه اقداماتي به اين سازمان
نسبت داده ميشود كه نميتواند مورد توافق آمريكا باشد ولي اين تفكر در مقامات آمريكا مطرح است كه آيا نميشود براي ايجاد تغييرات در ايران، از گروههايي كه آمريكا با همه شيوههاي عمل آنها موافق نيست پشتيباني كرد؟
اين موضعگيري عجيب از طرف آمريكا عليه جمهوري اسلامي، كاملاً تازگي دارد و نشاندهنده آن است كه آمريكا از ديگر گروههاي مخالف، از سلطنتطلبان گرفته تا چپ دموكرات، نظير اميرخسروي، به كلي نااميد شده است. در حالي كه تا چندي پيش سياست رسمي دولت آمريكا اين بود كه اين سازمان را يك سازمان تروريستي به شمار ميآورد نه يك نيروي تعيين كننده. به هر حال هدف آمريكا، همان براندازي رژيم است. اين احتمال هم وجود دارد كه آمريكا همۀ اين سوسوها از جمله سلطنتطلبها، رضا پهلوي، سازمان مجاهدين و... را براي اين علم ميكند كه يك سيستم بختيار مانند در ايران جا بيفتد. اين هم يك فرض است.
جان كلام اين كه، تمام اين سياستها و عملكردها، از تبرئه رضاخان و محمّدرضا گرفته تا تبرئه تمام كساني كه سازش كردهاند و نيز بتسازي از خليل ملكي به عنوان اسطوره جامعه و توجيه اعمال تمام اين سياستمداران ورشكسته، براي جا انداختن يك خط فكري سازش و توجيه و ايجاد مقبوليّت در بين مردم است. مسلماً ميان همۀ تلاشها، ارتباطهايي وجود دارد. حالا اگر ارتباط جاسوسي نباشد ارتباط فكري حتماً هست.
س: خوب، وقتي به عنوان مثال مدني يك ميليون دلار از آمريكا براي مبارزه با ژريم، قرضالحسنه ميگيرد، مجبور است حداقل تا زمان بازپرداخت اين قرض،ارتباطات خود را حفظ كند. مطبوعات و راديوهاي امپرياليستي، با اين افراد مصاحبه ميكنند حتي به آنها امكانات ميدهند تا ميتينگ بدهند و سخنراني كنند به هر حال قصدشان اين است كه لطفي بكنند و يا روحيه بشردوستانه آنان گل كرده است!
ج: بله، قدر مسلّم اينهايي كه براي مبارزه با رژيم ايران، از آمريكا كمك مالي ميگيرند، مجبور به تبعيتهايي هستند،مسلّم است كه اين كمكها بشردوستانه نيست. اين كمك براي اجراي سياست مورد نظر كمكدهنده است. ممكن است يك روز بختيار باشد و روز ديگر مدني، هيچ بعيد نيست كه بخواهند او را جلو بيندازند. به هر حال مدني در جبهه ملّي بوده، در زمان شاه، با رژيم درافتاده و در جمهوري اسلامي هم وزير و استاندار و كانديداي رياست جمهوري بوده و نزديك به دو ميليون هم رأي آورده، شايد وجود همۀ اين عوامل باعث شده
باشد كه به او نزديك شوند. از ميان آنهايي كه در خارج هستند، دريادار مدني، بيشتر از همه داراي ويژگيهايي است كه ميتواند مورد علاقه آمريكا قرار بگيرد ولي به همان علّت كه هيچكس،كسي را قبول ندارد، مدني هم تنهاست. هيچ يك از ديگر نيروها حاضر نيستند زير چتر او بروند. هر كدام خود را بالاتر از ديگري ميداند.
س: اينها با اين گستردگي و طيفهاي گوناگون چه ميكنند؟
تشكيلاتشان چيست؟
ج: تا آنجا كه من اطلاع دارم همه اين گروهها در مهاجرت، هواداران بسيار كمي دارند.
س: ولي به هر حال اينها به يك حركت فكري سياسي رسيدند، چون همۀ آنها تلاش دارند كه به نوعي حركت مسلّحانه را نفي كنند. به جز سازمان مجاهدين خلق.
ج: نه ديگر، شاه! گفته كه ممكن است مجبور به حركت مسلحانه بشويم، مسئله مبارزه مسلحانه البته استراتژي همه نيست و به جز سازمان مجاهدين، همهشان معتقدند كه بايد با فشار سياسي به ايران، رهبري را وادار به برقراري دموكراسي و انجام انتخابات آزاد كرد آنها اعتقاد دارند كه در انتخابات آزاد، قادر به كسب اكثريت آرا و سرنگوني حكومت فعلي خواهند بود. حالا به قول معروف، چه كسي ميتواند اين زنگوله را به گردن گربه بيندازد، مسئلهاي است كه خودشان هم نميدانند.
واقعيت اين است كه تنها دو عامل ممكن است در اين مسير مؤثر واقع شود، يكي رشد و گسترش نارضايتي مردم و در نتيجه فشارهاي روز افزون اقتصادي و فقدان آزادي در كشور و ديگري فشار سياسي و اقتصادي آمريكا كه تلاش ميكند تا ساير كشورهاي بزرگ سرمايهداري را نيز به عرابه خود وصل كند اما تاكنون حتي در مورد انگلستان هم موفقيتي نداشته است. اگر در همسايگي ايران به جاي عربستان و ساير كشورهاي مينياتوري جنوب خليجفارس، يك «عراق» گوش به فرمان آمريكا، مانند تركيه وجود داشت كه حاضر بود جريان سال 61 را دوباره براه بيندازد، به نظر من بدون ترديد، آمريكا اين حربه را به كار ميانداخت ولي از كشورهاي موجود،كاري ساخته نيست. اسرائيل هم دور است و كاري از او ساخته نيست تنها ميماند فشار اقتصادي و سياسي و تلاش براي همراه كردن ديگر كشورها. چنانكه ميدانيم حتي تركيه هم كه جيرهخوار آمريكا است، زيربار فشار آمريكا نرفته است، چه رسد به كشورهاي قدرتمند اروپايي و آسيايي. نه آمريكا ديگر آن ابرقدرت سابق است و نه ايران هائيتي يا السالوادور.
س: در بين اين گروهها، البته چنين وازدگيها و تشتّتها، روزبهروز شدت بيشتري خواهد گرفت. حالا برگرديم به مسئله جبهه ملّي،كساني كه خود را به عنوان جبهه ملي و ملّيگرا معرفي ميكنند علناً به طرف غرب ميروند. اين وابستگي در ابتداي امر، وابستگي فكري و روحي و غربزدگي و غربگرايي است يا وابستگي به مفهوم كلّي و سياسي؟
ج: بعد از 28 مرداد و بعد از آن حوادث و آشكار شدن نقش آمريكا، براي من بسيار دشوار است بپذيريم كه يك ملّيگراي ميهنپرست و آزاديخواه، هنوز معتقد باشد كه آمريكا كشوري هوادار آزادي و استقلال ملّتهاي مظلوم دنياست. براي من ترديدي وجود ندارد كه گروههائي كه در مهاجرت هستند، همگي، آمريكاي امروزي را به خوبي ميشناسند ولي جالب اين است كه در نشريات خود، كمترين انتقادي از سياست آمريكا نميكنند. تا آنجا كه نشرياتشان به دست من رسيده است، سكوت مطلق دربارۀ سياست دشمنانه آمريكا نسبت به ايران بر اين نشريات حكمفرماست.
س: اين سياست، نوعي دفاع غيرمستقيم است. مثلاً همينهايي كه طرفدار دموكراسي هستند، دربارۀ الجزاير سكوت ميكنند.
ج: آمريكا در همهجا در حال زورگويي است. مگر آنجايي كه زورش نرسد. اينها از فشار آمريكا به كوبا، كه بيش از چهل سال است در برابر غول ايالات متحده ايستادگي ميكند، نه تنها دچار عذاب وجدان نميشود بلكه به عكس، آن را تأييد ميكنند. در صورتي كه نزديكترين متحدان آمريكا مانند كشورهاي غرب اروپا، كشورهاي آمريكاي لاتين و حتي كانادا، سياست تحريم عليه كوبا را محكوم ميكنند. من در هيچ يك از نشريات گوناگون اين گروههاي به اصطلاح چپ دموكرات و يا جمهوريخواه ملّي، هرگز نديدم كه در برابر اين همه جنايات اسرائيل عليه خلق مظلوم فلسطين، حتي يك اعتراض و انتقاد ملايم مطرح كنند. آمريكا در همه جا مشغول زورگويي است، همه جا در حال آدمكشي است. اما مثلاً در مجله راه آزادي در شماره هائي كه به دست من رسيده است يك كلمه عليه آمريكا نوشته نميشود.
از نظر اميرخسروي، آمريكا اصلاً امپرياليست نيست و گويا اصولاً اصطلاح امپرياليسم از قاموس اين حضرات حذف شده است. راه آزادي از توطئه آمريكا در فروپاشي شوروي دفاع ميكند. از يلتسين نوكر آمريكا دفاع ميكند و ميگويد كه شخصيت بارزي است! اين مسئله خيلي اهميت دارد.
س: برگرديم به حوادث سالهاي سي، و جريان نهضت ملّي و كودتاي 28 مرداد، و نقش چهرههايي مثل ملكي و بقايي و نظاير اينها، و آن بحث بتسازي.
ج: بگذاريد قبل از آنكه به مظفر بقايي و خليل ملكي اشاره كنم، نكتهاي را در مورد همايون كاتوزيان به يادم آمده، تا حضور ذهن دارم، مطرح كنم. دربارۀ همايون كاتوزيان در مباحث قبلي، به تفصيل صحبت كردم تنها چيزي كه ميخواهم به آن اضافه كنم اين است كه او در همه نوشتههايش سعي كرده كه از خليل ملكي يك بت بسازد و ادعا ميكند كه هرگز اشتباه نكرده است و از اين لحاظ در تاريخ ايران يك استثناء است.
ولي در مقالهاي كه اخيراً در روزنامه فارسي «ايران خبر» ـ كه مدعي بيطرفي و عدم وابستگي به گروهها و سازمانها است ـ نوشته، ضمن تجليل از ملكي كه رويه هميشگي اوست، يك تغيير موضع هم داده و مينويسد: «آيا لازم است تأكيد كنم كه آراء و اعمال ملكي، از نظر من تماماً درست نبود، و اگر بخواهند از اين آدم يك بت بسازند، خود من تيشه بر خواهم داشت و...» يعني ايشان براي نخستين بار اعتقاد پيدا كرده كه ملكي هم اشتباهاتي داشته كه او با آن همعقيده نيست. اين نكته، تازه و جديد است و تا به حال بيان نشده بود.
و امّا بحث ملكي و بقايي، همۀ اين گروهها و آدمها، براي توجيه همكاري ملكي و بقايي، خودشان را مجبور ميبينند كه مظفر بقايي را ـ تا جايي كه ماهيّت واقعياش كاملاً آشكار ميشود ـ تبرئه كنند.
اين رويّه در همه اينها هست. همه معتقدند كه تا 30 تير 1331، مظفر بقايي، يك خدمتگزار و طرفدار دكتر مصدّق و طرفدار نهضت ملّي بوده است. و بعد از سي تير است كه يك مرتبه خائن و دشمن نهضت ملّي ميشود!
حيرتانگيز است كه خود اين بتسازان، به اين ادّعاي بامزه، نميخندند! مگر ممكن است كه در دنياي سياست، بپذيريم كه كسي تا 30 تير، خادم، خدمتگذار، خيلي جسور و بااراده و مبارز باشد و يك مرتبه يك شبه مسخ شود!! اگر نگوئيم كه اين ادعا تحريف آگاهانه واقعيت تاريخ است حداقل بايد بگوئيم كه سادهلوحانه و احمقانه است.
همۀ اين حضرات ادعا ميكنند كه بقايي تا سي تير خيلي مبارز بوده و در روز 30 تير، تلاش بسياري كرده است تا مصدق مجدداً روي كاري بيايد. اقدامات بسياري هم انجام داد، اعلاميه داده، مردم را تجهيز كرده خوب، چه شد يك مرتبه بعد از 30 تير، خائن شد! در اينجا چارهاي نداريم جز آنكه شاهدي پيدا كنيم كه آقايان درباره شهادتش نتوانند كوچكترين
ايرادي بگيرند. اين شاهد اسمش، «جناب آقاي دكتر مظفر بقايي كرماني است» يعني متن مصاحبه خود مظفر بقايي در آمريكا و گفته خودش كه چه مناسباتي با شاه و آمريكا داشته است. آن هم قبل از سيتير! كه در جاي خود بحث ميكنيم. اين، نمونهاي از بتسازي است. ولي اميرخسروي كه 95 درصد ارزيابيهاي كاتوزيان را در نقدي كه بر خاطرات من در روزنامه اطلاعات مينويسد، رونويسي كرد، درباره اين ادعا، با وجود اشاره مكرر به خدمات مظفر بقايي قبل از سي تير، مينويسد:
در زماني كه ملكي و يارانش سخت مشغول سازماندهي حزب و پايهريزي سياسي ايدئولوژيك نهضت ملّي ايران، بر پايه نيروي سوم بودند، بقايي در فكر و ذهن جاهطلبيها و قدرتخواهيهاي خود بود. بقايي در كنار حزب مدرن زحمتكشان ملت ايران، حوزه اختصاصي داشت. حوزهاي كه از مشتي چاقوكش نظير احمد عشقي، حبيب سياه، امير موبور و امثال آنها تشكيل ميشد و كارشان حمله به تظاهرات و ميتينگهاي حزب توده، ضرب و جرح مردم و غارت بود. هيچ فرد منصف و آزاديخواه، نميتواند بر چنين شيوه كاري و بر چنين اقدامات بقايي، صحه بگذارد.
اميرخسروي از ديگر بتسازان ملكي در ستايش از او، چند پله بالاتر ميرود و ادعا ميكند كه ملكي و يارانش سخت مشغول «پايه ريزي سياسي نهضت ملي ايران» و نه فقط حزب زحمتكشان بودند. اميرخسروي مينويسد: بايد صادقانه پذيرفت كه مبارزه حزب زحمتكشان ملت ايران و هر نيروي ملّي ديگري عليه ما (يعني حزب توده ايران) اساساً ناشي از سياست و مشي غلط خود ما بود. منتهي خليل ملكي با قلم و منطق و شيوه و فرهنگ خود با سياست و مشي غلط حزب توده ايران به مقابله برميخاست و بقايي با چوب و چماق و راه و روش خود. آن روزها، ما اين اعمال لومپني اوباش بقايي را در افكار عمومي به حساب دفاع خودمان از مصدّق و مقابله با حادثهآفرينيهاي خود گذاشته و رفع و رجوع ميكرديم.
همانگونه كه قبلا تأكيد كردم، اقدام مظفر بقايي در جدا كردن صف خود از دكتر مصدّق بعد از سي تير، و سپس قرار گرفتن او در برابر نهضت و شركت در توطئههاي ضد مصدّق، نابخشودني است اما در يك تحليل تاريخي منصفانه و بيغرض، آيا ميتوان به اين خاطر، روي تمام خدمات شايان توجه او و مشاركت در نهضت تا مرحله 30 تير، آن هم در سالهاي سرنوشتساز 1329 و 1330، خط بطلان كشيد! و اين واقعيت را فراموش كرد كه در مرحلۀ اول ملّي شدن نفت، بقايي از رهبران پرآوازه و محبوب ملّي و از ياران نزديك دكتر مصدّق
بود؟
بلافاصله هم بعد از اين تحليل، تجليل از او شروع ميشود. چرا؟ براي اينكه همكاري ملكي با بقايي با وجودي كه او را چاقوكش ميدانسته، و ميدانسته كه به كمك چاقوكشان خود چه جناياتي را مرتكب شده و با وجودي كه از ارتباط او با آمريكاييها اطلاع داشته، يك سال و نيم ادامه مييابد و هنگامي كه پس از سي تير، چهرۀ خائن بقايي آشكار ميشود، با التماس و گريه و زاري، سعي ميكند به همكاري خود با او ادامه دهد، تا روزي كه چاقوكشان بقايي، ملكي و دار و دستهاش را به زور پس گردني از دفتر حزب بيرون مياندازند.
همان طور كه گفتم، اميرخسروي در بتسازي از خليل ملكي، چند پله از ساير بتسازان و حتي از «بتساز بزرگ» همايون كاتوزيان، پا را فراتر ميگذارد و در پاورقي شماره 53 مينويسد:
تئوري نيروي سوم كه ملكي خالق آن بود، تيشه به ريشه نظام فكري حاكم بر حزب توده ميزد.
اميرخسروي كه نوشتههاي كاتوزيان را دربارۀ خليل ملكي رونويسي كرده است، به احتمال زياد، و با اين تصور كه كسي نتواند براي بررسي اين ادّعا، نوشتههاي كاتوزيان را دربارۀ نيروي سوم موشكافي كند، اين جمله از نوشتههاي كاتوزيان را جا انداخته است:
حتي اصطلاح نيروي سوم نيز، اختراع خليل ملكي نبود. و در همان سالها در اروپا در رابطه با موقعيّت خاص كشورهايي چون چكسلواكي، قبل از كودتاي حزب كمونيست در آن كشور، پديد آمده بود.(1)
س: نقش و ميزان قدرت حزب زحمتكشان در چه حدي بود؟ همان طور كه ميدانيد در دوران نهضت نفت، چهار حزب وجود داشت، حزب ايران، حزب زحمتكشان، حزب توده و جبهه ملّي، در ميان اين چهار حزب، نقش حزب زحمتكشان در چه حدي بود؟
ج: حزب زحمتكشان، بيشتر از يك سال عمر نداشت. شايد يك سال و چند ماه، اين حزب در ارديبهشت 1330 تشكيل شد و در پايان تير 1331 هم از بين رفت. قدر مسلم در اين دوران كوتاه اين حزب نميتوانسته نقش زيادي داشته باشد. با توجه به نوشتههاي جلال آلاحمد، بابك اميرخسروي، كار خليل ملكي و يارانش، خالي كردن كينه نسبت به حزب توده
1) ـ خليل ملكي، خاطرات سياسي ملكي، مقدمه، ص170.
بود و كار دار و دسته مظفر بقايي هم، حمله به تظاهرات و ميتينگهاي حزب توده و غارت.
پس از بيرون كردن انشعابيون از دفتر حزب، تنها چاقوكشان مزدور با مظفر بقايي ماندند و بر پايه ادعاي بتسازان تمام نيروي مردمي «حزب زحمتكشان ملت ايران» به دنبال اخراجشدگان به «حزب زحمتكشان ملت ايرانـ نيروي سوم» پيوستند. ميزان اين نيرو در تظاهرات سالروز قيام سيام تير در روز 30 تير ماه 1331در بهارستان ديده شد. در آن تظاهرات كه بر اساس اصرار خليل ملكي قرار شد حزب توده ايران و نيروهاي ملي (حزب ملت ايران ـ نيروي سومـ حزب ايران و ديگر هواداران دكتر مصدق) جداگانه پيش از ظهر و بعد از ظهر در ميدان بهارستان تظاهرات كنند نشان داده شد، دكتر صديقي نوشته است كه تظاهرات «نيروهاي ملي» بسيار ضعيف و كممايه بود.
س: بقايي با دكتر مصدق هم ارتباط داشت؟
ج: بله، با دكتر مصدق، ارتباط نزديك داشت. با او به شوراي امنيت رفت و پس از آن به ديوان داوري لاهه، بقايي از ديگر همكارانش به مصدّق نزديكتر بود. يكي از گلههاي اصلي حسين مكي از دكتر مصدّق اين بود كه چرا مصدّق او را مانند بقايي با خود به آمريكا نبرد.
س: از انشعابيون، چه كساني با ملكي در حزب زحمتكشان بودند؟
ج: در نوشتههاي كاتوزيان تنها نام اين افراد ديده ميشود،جلال آلاحمد، حسين ملكي، فريدون توكلي، رسول پرويزي، مهندس قندهاري، ميرحسين سرشار، خبرهزاده، لطفعلي خنجي، اسماعيل پوروالي، نادر نادرپور و عباس ديوشلي كه اين آخري در جلسات محاكمه پس از سي تير، عليه ملكي و بقايي، افشاگري كرد.
س: تعدادي هم در ذهن من هست، مثلاً رحيم عابدي.
ج: تعداد انشعابيون در حزب زحمتكشان با خليل ملكي 12 نفر بودند. زيرا بقايي پس از بازگشت به حزب، اعلان اخراج 12 نفر را از حزب داد. احتمالاً همانهايي است كه كاتوزيان نام برده است. از آنها هم چند نفر به خدمت ارتجاع درآمدند مانند رسول پرويزي، فريدون توكلي و اسماعيل پوروالي...
براي نشان دادن آماج واقعي همكاري خليل ملكي و ديگر يارانش با مظفر بقايي نامهاي كه - جلال آلاحمد پس از آنكه چاقوكشان بقايي آنان را با پس گردني از دفتر حزب بيرون ريختند - به بقايي نوشته بسيار گويا است او چنين نوشته است:
ما از آغاز نيز در نظر شما مطرود بوديم ولي اجبار زمانه ما را دوشادوش شما پيش روي دشمنان
به يك صف كشيده بود و الزامي نبود تا ديگران بدانند كه در چيست... رفتار شما و نقشهاي كه به گمانتان براي طرد ما طرح كرديد ـ گر چه به اندازۀ كافي در خور شأن خودتان بود ـ ولي لابد ميدانيد كه مورد آرزوي دشمنان مشترك ما بود. ولي ما ميدانيم با آن دشمن مشترك حتي فارغ از وجود شما چگونه بايد مبارزه كرد...
آلاحمد در كتاب «در خدمت و خيانت روشنفكران» دربارۀ اين «دشمن مشترك» چنين نوشته است:
كسي كه اين تجربهها را نكرده چه ميداند معني خبرسازي چيست؟ تاكينهتوزي احتمالي ملكي را به عنوان يك عمل حياتي براي بقاي شخصيت خويش بپذيرد. من اگر از شر اين بيماري گريختم (كه تازه حتم ندارم) يكي به اين علت بود كه به اين قلم پناه بردم و ديگر به اين علت كه سر تا پاي «كندوكاو روزنامهها» كه در شاهد يك سالي دوام داشت (1329 تا 1330) همۀ زهرهاي ناشي از اين بيماري را از اين متن گرفت و بيامضا بر ورق كاغذ گذاشت.(1)
اين راستگوئي آلاحمد، برايم هميشه جالب بوده است و از همين رو داوريهاي او دربارۀ خليل ملكي برايم باارزش است. او تنها كسي است از ياران خليل ملكي كه پس از كنارهگيري از سياست پس از يك روز زنداني شدن(پس از 28 مرداد) تا آخر رابطهاش را با ملكي نگاهداشت و تنها كسي بود كه در سال 1344 در محاكمات ملكي به عنوان تماشاچي شركت كرد.
س: در فكر تبرئه خودش نبود، ميخواست تاريخ را بگويد و من معتقدم اگر روش جلال سرمشق سياسيون و روشنفكران بود، تاريخ بهتر نوشته ميشد.
ج: آلاحمد ساده و روشن گفته است كه دار و دستۀ ملكي بر مبناي نظر مشتركي كه در زمينۀ مبارزه با حزب توده داشتند، به رغم اينكه با بقايي هيچگونه تجانسي نداشتند، اتحاد كردند.
در مورد خليل ملكي كينهاي كه جلال آلاحمد از آن ياد كرده است تا آن جا شديد بود كه حاضر بود پيروزي رژيم كودتا و شكست دكتر مصدق را به بهرهگيري او از پشتيباني حزب تودۀ ايران با ارزشتر بداند.
1) ـ جلال آلاحمد، در خدمت و خيانت روشنفكران، ج 1، صص 434 ـ 435.
دكتر حجازي يكي از همرزمان ساليان دراز خليل ملكي كه پس از ديدار او با شاه و آمريكاييها در آستانۀ كودتاي 28 مرداد با دكتر خنجي از او جدا شد در مجلۀ آدينه شماره 104 مهرماه 1374 در مقالهاي با جملهاي از مجلۀ نبرد زندگي اين موضعگيري او را نشان داده است.
دو نوشتۀ زير گواه روشني بر اين ادعا است:
1ـ دكتر صديقي دربارۀ كودتاي 28 مرداد
به نظر من خميرمايه حركت 28 مرداد (منظور كودتاي 28 مرداد است) در سيام تيرماه آماده شده بود زيرا همۀ مردم از كليۀ طبقات طرفدار دكتر مصدق بودند و از جان و دل او را ميستودند ولي خليل ملكي و عدهاي ديگر اصرار كردند كه عناصر وابسته به حزب توده در يك تظاهر ديگر شركت كنند و مليون در يك زمان ديگر. در نتيجه يك نيمروز چپها بانظم و ترتيب خاص و قدرت تشكيلاتي فراوان و يك نيمروز عناصر ملي با ضعف تشكيلاتي دست به تظاهر زدند.
اين تقسيم قوا نشانهاي به وجود آورد كه دولتهاي غربي اولاً در ارزيابي قدرت دكتر مصدق، به ضعف پايگاه دولت معتقد شوند، زيرا تظاهرات تودهاي؛ ظاهراً چند برابر طرفداران نهضت ملي بود و به اين ترتيب دولت انگليس توانست نظر موافق دولت آمريكا را براي آغاز يك حركت ضد ملي در ايران آماده سازد.
به نظر من پيام آيزنهاور كه با آن شدت دكتر مصدق را مورد تهديد قرار داده بود متأثر از همين برداشت رئيس جمهور آمريكا از نمايشات سيام تير در ميدان بهارستان بود.»
غلامرضا نجاتي جنبش ملي شدن نفت ايران ص 288ـ 289
نقل از روزنامه دنيا 20 شهريور 1358،
مصاحبه با دكتر غلامحسين صديقي.
يكي از دو نفر از اعضاي هيئت اجرائيه سازمان «نيروي سوم» خليل ملكي پس از آگاهي ديدار او با شاه در آستانه كودتاي 28 مرداد و گرفتن پول از دربار(همايون كاتوزيان ـ مقدمه بر خاطرات خليل ملكي ص112) از او جدا شدند، دكتر مسعود حجازي در شماره 104 ماهنامه آدينه (مهرماه 1374) در توضيحي بر نوشتۀ آقاي بهنود در شماره پيشين آن ماهنامه چنين نوشته است:
خليل ملكي نيز جناح چپ نهضت ملي ايران تلقي نميشد. او پس از كودتاي 28 مرداد
به مرور به انتقاد علني از روش دكتر مصدق و ساير سران نهضت ملي پرداخت و خطمشي آنان را چه در برابر حزب توده و هيئت حاكمه و چه در برابر سياست خارجي و قضيه نفت و ساير مسائل غيرقابل قبول اعلام كرد.
مهمترين نوشتۀ ملكي در اينباره مقالهاي است كه در 35 صفحه در شماره 10 مجله نبرد زندگي سال 1335 نگاشته و تمامي وظيفه نهضت ملي را در دوران حكومت مصدق نابودي حزب توده تشخيص داده است.
او پس از توضيحات كوتاهي دربارۀ حزب توده و هيئت حاكمه با صراحت مينويسد:
در آن روزها ميبايست به دست عناصر ديگر عنصر بيگانهپرست توده را بركنار ساخت نه بالعكس، براي اينكه حزب تودۀ پيروزمند براي نهضت ملي خطرناكتر از هيئت حاكمه و حتي رژيم فاسد و منحط پيروز است.
يادآور ميشويم كه كودتاچيان پس از آزاد كردن خليل ملكي پس از 28 مرداد به او اجازه دادند كه نشريۀ «نبرد زندگي» را منتشر كند و به شرط آنكه لبۀ تيز مقالاتش ضدحزب توده ايران و ضد دكتر مصدق كه در زندان به سر مي برد باشد.
دكتر كريم سنجابي در خاطرات خود يادآور ميشود كه پس از تظاهرات سالروز قيام سيام تير خليل ملكي در ديدار با دكتر مصدق از او خواست كه همه تودهايها را زنداني كند(تا نتوانند تظاهراتي به پشتيباني دولت دكتر مصدق ترتيب دهند.)
براي داوري در مورد آنچه دوستان خليل ملكي دربارۀ او و همكارياش با مظفر بقايي نوشتهاند و قضاوت در مورد اين كه كدام واقعگرايانه است و كدام تبرئهجويانه، قضاوت جلال آلاحمد برايم ارزشمند است. با وجود آنكه با او، نظرات مختلف و مغايري داريم و يك دورۀ طولاني در مقابل هم قرار گرفته بوديم اما واقعبيني او در مورد كسي كه مورد احترامش بوده، برايم قابل احترام است.
اما همايون كاتوزيان، عبدالله برهان و مصطفي رحيمي و انورخامهاي، بتسازي كردهاند. در مورد مصطفي رحيمي نميدانم كه او هم مانند برهان در حزب زحمتكشان بوده يا نه؟
س: گويا از اعضاي نيروي سوّم بوده امّا عضويّت او در حزب زحمتكشان، معلوم نيست.
ج: به هرحال، كاتوزيان و همقطارانش درباره خليل ملكي بتسازي كردهاند مثلاً كاتوزيان ادّعا ميكند كه مظفر بقايي و ديگران هيچ كدام با عمّال خارجي كوچكترين رابطهاي
نداشتهاند. او مينويسد:
نه كاشاني و نه هيچيك از گروههاي مخالف پيشين در مجلس پانزدهم (بقايي، ملكي، حائريزاده...) با قدرتهاي خارجي تماس مستقيم نداشتند، اما قرائن حاكي از آن است كه همگي شايد بجز مكّي، اجازه دادند همدستان آمريكا و انگليس در ايران، از وجود آنها براي سرنگوني دكتر مصدّق استفاده كنند.(1)
همه اينها، چون همگي از يك جريان سياسي جدا شدند و نظرات خود را به كلي عوض كردند، يعني همان تحولي را پيدا كردند كه بقايي پيدا كرد، از او دفاع ميكنند تا تحول منفي خود را توجيه كنند. بايد به اين مسئله توجه كنيم كه عقبگرد اميرخسروي و همانندان او خيلي از عقبگرد ملكي شديدتر است. زيرا ملكي به ايدئولوژي سوسياليسم اروپائي، وفادار باقي ماند ولي اميرخسروي و يارانش هنگامي كه در كنگره حزب دموكراتيك ايران تصميم به عقبگرد گرفتند به طور روشن در قطعنامه مربوط به «نكاتي درباره هويت نوين حزب» دو نكته را مطرح كردند:
1- شكست حصارهاي ايدئولوژيك و تحول برنامه سياسي حزب.
2- برقراري دموكراسي به عنوان هدف.
با اين تحول، سنگبناي نظري و سياسي حزب دموكراتيك مردم ايران، فارغ از هرگونه ايدئولوژي و فلسفه و جهانبيني از پيش تعيين شده بر اساس پايبندي و تعهد بيقيد و شرط به دموكراسي و حقوقبشر و باور عميق بر ضرورت مبارزه در راه عدالت اجتماعي و تأمين هر چه كاملتر آن مشخص ميگردد.(2)
اميرخسروي در مقالهاي كه درباره تصميمات كنگره دوم حزب خود نوشته است چنين اظهارنظر ميكند: «سوسياليسم، وسيله است، نه هدف. هدف، آزادي و دموكراسي و عدالت اجتماعي است. جامعه ايدهآل من، جامعهاي است كه در آن، آرمانهاي بالا به طور همهجانبه تأمين شده باشد و يا در حركت به اين سمت و سو باشد. اسم آن براي من مهم نيست.»
ولي در تمام مطالبي كه من از ماهنامه راه آزادي خواندهام هرگز اميرخسروي و ديگر نويسندگان مقالات آن ماهنامه، تعريفي درباره مفهوم مرزهاي «عدالت اجتماعي» و شيوه
برقراري آن ارائه نميدهند. به اين ترتيب، براي اميرخسروي و همفكرانش،«عدالت اجتماعي» تنها، يك شعار توخالي است.
در مورد اميرخسروي، وضع از ديگران به مراتب بدتر است. او تا حد همكاري با سلطنتطلبان سقوط كرده است. تا آنجا كه من خبر دارم ديگران تا اين حد سقوط نكردهاند. او از ملكي و به ويژه از ديدارهاي ملكي با شاه، از اين جهت دفاع ميكند كه ديدارهاي خود را با سلطنتطلبان توجيه كند و نتيجه بگيرد پس كاري كه من ميكنم صحيح است. چون همكاري ملكي با بقايي صحيح بوده است همكاري ما هم با كسان ديگري چون بقايي و با همه كساني مانند داريوش همايون و ديگر سلطنتطلبان كه با اين وضع موجود در جمهوري اسلامي مخالف هستند كاملاً درست است. به اين ترتيب، اين دفاع از خود است. در مورد داريوش آشوري و ديگران، نميتوانم قضاوت كنم چون نوشتهاي از آنان در سالهاي اخير نديدهام ولي درباره همايون كاتوزيان نظر من اين است كه او با تحريف زياد، بسياري از واقعيات تاريخي و گزافهگوييهاي بدون مرز در دفاع از خليل ملكي، خواسته است خود را به عنوان يك محقق بيطرف و با انعطاف جا بزند. كاتوزيان با علم و دانش و شناخت كافي و عاقلانه و آگاهانه به تحقيقهاي گوناگون محققين آمريكائي و ايراني كه از ارتباط اين افراد با سازمان جاسوسي آمريكا و انگليس پرده برميدارند اصلاً اشاره نميكند.
حتي عبدالله برهان در كتاب بيراهه نوشته است:
اسناد فراواني كه اخيراً منتشر شده است اعم از منابع داخلي و خارجي، هدف بقايي در نخستوزير شدن و ارتباط او با آمريكائيها را تأييد ميكنند. اين اسناد همچنين فاش ساختهاند كه دكتر بقايي، نخستوزيري بعد از دكتر مصدق را حق خود ميدانسته و براي دستيابي به آن، سخت تكاپو ميكرده است. در چندين سند، از اعتياد او به مواد مخدر و الكل سخناني رفته است. يكي از مأمورين سيا به نام بدامن (Bedamn) كه در ايران رهبران گروههاي مخالف را با پول ميخريد، در پائيز 1331 با بقايي تماس داشته است و در اين تماس او به جدايي از دكتر مصدّق تشويق ميكند، گويا بعدها پول هم از آمريكاييها گرفت.(1)
1) ـ فخرالدين عظيمي، بحران دموكراسي در ايران، ص 417. (پيشنويس نامه به رئيس اطلاعات نظامي بريتانيا، ژانويه 1953 / دي 1331).
كاتوزيان، دست و پا ميزند و سعي دارد كه اين موارد را توجيه كند. سند ديگر هم وجود دارد كه خيلي جالب است. اين سند اظهارنظر مقامات انگليسي درباره حسين مكي است كه كاتوزيان سعي دارد او را از گروه كساني كه از براي براندازي دكتر مصدّق مورد استفاده قرار گرفتند، جدا كند، اين سند را نويسنده كتاب بحران دموكراسي در ايران آورده است، حالا ببينيد مقامات انگليسي درباره مكّي چه گفتهاند:
او مردي باهوش، بيرحم و جاهطلب است و استعداد عمدۀ او در سخنرانيهاي آتشين است. او احتمالاً هيچ پرنسيپ محكمي ندارد. بارها گزارش شده است كه اگر به او پول بپردازيم، مايل به ترك جبهه ملّي است. او در گذشته با گروهي طرح اتّحاد ريخته كه گمان ميكرده قويترين جناح است. اما اكنون ترتيبي داده كه هم با مصدّق و هم با شاه رابطه داشته باشد! فقدان كامل پرنسيپ و اصول اخلاقي، مكّي را نامطلوبترين رهبر ايران خواهد ساخت.
به اين ترتيب، بايد چنين نتيجهگيري كنيم كه دفاع دسته جمعي اين گروه از ملكي، نوعي دفاع از خود است. دفاع آنها از بقايي هم با همين استدلال، به دليل دفاع از ملكي و رابطه ملكي با بقايي است. كاتوزيان در يكي ديگر از دفاعيات خود از ملكي ميگويد: «ملكي خدا نبود، پيامبر نبود، امام نبود . فقط انسان كميابي بود كه در اين شورهزار با تسلط بر نفس اماره و باآگاهي كامل و در ضمن كار و زندگي در مدّت 68 سال اجارهنشيني، در خانه اين عروس، راههايي را براي بهتر شدن افراد و جماعات بشري، نشان داد. تا رهروي باقي است. راههاي ناگشودهاي نيز باقي خواهد بود. آن رهروان ميتوانند در جستجوي اين راهها، حاصل زندگي رهروان پيشين را چراع راه خود سازند.»(1)
به اين ترتيب، به نظر كاتوزيان، خليل ملكي راهگشاي تمام بشريت بوده است! گزافهگويي تا اين حد، حيرت آور است.
س: در مورد ملكي، نكته ديگري هم مطرح است و آن اين كه آيا ملكي با بانيان طرح جهان سوّم، مثلاً جمال عبدالناصر، تيتو، دكتر سوكارنو و ديگران كه مستقل از دو بلوك بودند، ارتباطهايي داشته است؟
ج: اگر كسي چنين ادعائي كرده باشد، اين ادعا يك دروغ بيشتر نيست.
1) ـ خليل ملكي، خاطرات سياسي ملكي، مقدمه، ص 236.
در سال هاي 1324 و 1325، جمعيّتي در تهران تأسيس شد به نام «جمعيت دوستي با جمهوري سوسياليستي يوگسلاوي»، اين جمعيّت را حزب توده تأسيس كرده بود. در همان سالها هم ملكي را كه هنوز عضو حزب بود و انشعاب نكرده بود به جمعيت دوستي با يوگسلاوي فرستاده بوديم. در هر كدام از اين جمعيتها، چند تن از اعضاي برجسته حزب هم حضور داشتند. جمعيت دوستي ايران و اتحاد شوروي هم از جمله همين انجمنها بود كه چند نفر عضو برجسته داشت. دكتر فروتن در آنجا عضو بود، همسرم مريم(فيروز)، دبير هيئت مديره آن بود، ما هم عضو بوديم. در جمعيت دوستي با يوگسلاوي هم، ملكي يكي از اعضا بود.
ملكي بعد از نگارشنامه مفصل خود به دكتر مصدّق، به اروپا رفت و در آنجا با بينالملل سوسياليست، كه گردآمده از احزاب سوسيال دموكرات غرب بود و گلداماير نخستوزير اسرائيل و رهبر حزب كار آن كشور هم يكي از اعضاي آن بود، به عنوان نماينده جامعه سوسياليستهاي ايران تماس گرفت. من نشنيدهام و خود ملكي هم در هيچجا ادعا نكرده است كه در اين مسافرت با مارشال تيتو تماس گرفته است.
س: تا يادم نرفته، سؤالي را كه در ذهنم بود و در مبحث رابطه مصدق و دكتر بقايي ميخواستم مطرح كنم و نشد، مطرح ميكنم. خود مصدّق دربارۀ بقايي چه نظري داشت؟
ج: در هيچجا، مطلب قابل توجهي درباره روابط مصدّق و بقايي نديدم جز همان مسافرت مشترك به سازمان ملل و ديوان داوري لاهه آنهم براساس گفتۀ بقايي در آمريكا. البته بقايي در مصاحبهاش مطالب گوناگوني درباره مصدّق گفته كه در جاي خود به آن خواهم پرداخت.
س: آيا دكتر مصدّق بقايي را نميشناخت و فريبش را خورد يا به رغم شناخت او با او همكاري و كار ميكرد؟
ج: به نظر من بسيار دور از واقعيّت است كه تصور كنيم دكتر مصدّق اين افراد را نميشناخته. او حتي سرلشكر زاهدي را كه در اولين دولت خود به عنوان وزير كشور انتخاب كرد، خوب ميشناخت و اطلاعاتي از گذشته زاهدي، رابطه او با آلمانها، اقدام به كودتا در 1321و بازداشت توسط انگليسيها به خاطر ارتباط با آلمانها داشت جالب اين كه بيشتر كساني كه در سال 1322 به علت داشتن ارتباط با آلمانها توسط انگلستان بازداشت شدند بعداً از وابستگان به انگلستان از كار درآمدند، جرم اينها ارتباط با آلمانها بود. دكتر محمد سجادي يكي از وزراي زمان رضاشاه و سناتور زمان محمدرضا شاه، در سالنامه 1325، اسامي
تعداد بازداشتشدگان را كه بعدها از وابستگان به انگلستان درآمدند، چاپ كرده است.
بله، دكتر مصدّق هم بقايي را ميشناخت. منتهي در ابتداي نخستوزيري خود، بنا به مصالحي، براي اين كه دولتش متهم به مخالفت يا موافقت با اين قدرت و آن قدرت نشود، افرادي از وابستگان به اين قدرتها را به عنوان وزير دولت خود جاي داد اما همان طور كه ميدانيم او به حرف كسي گوش نميكرد و كار خودش را انجام ميداد و در هر بزنگاهي اگر ميديد رويه و عاقبت هر يك از آنان ايجاد مزاحمت براي او است، آنها را كنار ميگذاشت. وقتي برايش مسلم ميشد كه يكي از وزرايش دست به كاري زده كه با سياست او مغاير است، او را كنار ميگذاشت.
س: اما زاهدي، پيش از نخستوزيري دكتر مصدّق، رئيس شهرباني بود.
ج: بله، اما در انتخابات دوره شانزدهم عليه رزمآرا به جبهه ملي كمك كرد. مصدّق به اين دليل پست وزارت كشور را به او داد، شايد هم واقعاً فكر ميكرد كه زاهدي فرد قابل اعتمادي است، اما اين دوران خيلي طول نكشيد، مصدق ارديبهشت 1330 به نخستوزيري رسيد و 23 تير 1330 وقتي فهميد كه زاهدي با شاه و دربار رابطه دارد و جريان 23 تير را با هدف سرنگوني او به راه انداخته، او را بركنار كرد. در اينباره نمونههاي ديگري هم وجود دارد كه مصدق به افرادي كه از جهت ارتباط با آمريكاييها و يا انگليسيها مشكوك بودند، مقامي واگذار ميكرد. مثلاً تا آنجا كه به ياد دارم، جواد بوشهري كه مانند زاهدي و دكتر متين دفتري از هواداران آلمان بود و انگليسيها هم مدتي او را بازداشت كرده بودند، مدتي يكي از وزراي مصدق بود. در مورد، شاپور بختيار هم همين اتفاق افتاد در دوراني كه رئيس اداره كار خوزستان بود با شركت نفت روابط آشكاري داشت اما مصدق او را به معاونت وزارت كار انتخاب كرد. اما به رغم همۀ انتخابها، سياست خودش را تابع اين مسايل نميكرد. او از بقايي و مكي و حائريزاده در مجلس پانزدهم، مجلسي كه خود مصدّق در آن عضويت نداشت، براي نشر نظريات خود كمك گرفت حتي سخنراني جالبي هم عليه شركت نفت تهيه كرد و آن را به حسين مكّي داد تا در مجلس بخواند. او در مبارزه عليه شركت نفت و دولت انگليس و شاه و همه مرتجعين، از چهار تفنگدار، يعني بقايي، مكّي، حائريزاده و عبدالقدير آزاد در مجلس پانزدهم بهره گرفت. اما بلافاصله پس از نخستوزيري، يكي از اين چهار نفر، يعني عبدالقدير آزاد، به دشمن مصدق تبديل شد و شروع به مخالفت با او كرد، اما بقايي و مكي و حائريزاده در كنارش ماندند، شايد هم به اين انگيزه كه بتوانند او را به راه موردنظر
امپرياليسم بكشانند. ولي هنگامي كه موفّق به اين كار نشدند، هر سه نفر دشمني خود را علني كردند. بقايي در مصاحبهاش ميگويد كه حتي در زماني كه كاملاً با مصدّق مخالف بود، در ظاهر از او پشتيباني ميكرد. مخالفت بقايي با مصدّق از مدتها قبل از سي تير شروع شده بود. روابط او با شاه نيز از سه چهار سال قبل از سي تير شروع شده بود. همه ميگويند كه او بعد از سي تير با دربار تماس داشت اما واقعيت اين است كه او چند سال قبل از آن هم روابط بسيار نزديكي با شاه داشت. اقدام بقايي در استيضاح دولت ساعد در مجلس، در اول سال 1328 در حقيقت اقدامي نه عليه ساعد كه عليه رزمآرا بود. او از شاه تعريف زيادي ميكند و به ساعد ميگويد: «اينكه حزب توده را غيرقانوني اعلام كرديد، خيلي كار درستي كرديد ولي آقاي ساعد برويد پيش اعليحضرت همايوني و از ايشان بپرسيد كه من چه وقت اين پيشنهاد را دادم.»
بقايي از دوران قوام با شاه رابطه داشت و اين رابطه ظاهراً خيلي نزديك بوده است. مثلاًً در زمان نخستوزيري «هژير» وقتي هژير مورخالدوله سپهر را به استانداري كرمان منصوب ميكند و فرمانش را براي امضاء پيش شاه ميفرستد، بقايي كه با سپهر مخالف بود، پيش شاه ميرود و از او ميخواهد كه اين فرمان را امضاء نكند، شاه هم خواسته او را برآورده ميكند. شاه آنقدر به بقايي اهميّت ميدهد كه روي آدمي مثل هژير را كه مانند غلام خانهزاد، از او و خواهرش اشرف اطاعت ميكرد، به زمين انداخت.
س: به نظر ميرسد همايون كاتوزيان، در حال حاضر مدافع نوعي سوسياليسم است. براساس نوشتههاي خود او كاتوزيان خود را از پيروان نوعي سوسياليسم ميداند و هوادار سازماني كه آن را جامعه سوسياليستهاي ايران ناميدهاند، اما نوشتههاي او نشان ميدهد كه صرفاً قصد تبرئه انگليس را دارد و گناه همه چيز را به گردن آمريكا مياندازد و يا به نظر ميرسد تلاش دارد كه غرب را از زير ضربه خارج كند، شما چه فكر ميكنيد؟
ج: در پاسخ به اين پرسش، بد نيست قبل از هر صحبتي، به نقل قول خود كاتوزيان درباره «نيروي سوم» يا همان سوسياليسم ملّي، اشاره كنم، خود كاتوزيان ميگويد:
«در داخل اروپاي غربي يعني در داخل نيروي سوّم اروپايي به معناي اعم، تمايلاتي وجود دارد كه ملكي آن را نيروي سوّم اروپايي به معناي «اخص» مينامد.»
اين شرح مختصري از وجود نيروي سوّم اروپايي به معناي اعم آن بود ولي نيروي سوّم اروپايي به معناي اخص، به آن دسته از راهحلهاي مشكلات اجتماعي گفته ميشود كه زاييده تناقضات و مشكلات اصولي سرمايهداري است.
نيروي سوّم به معناي اخص آن در اروپا، عبارت از يك راهحلّ سوسياليستي مطابق با موازين دموكراسي مترقّي اروپايي كه براي اجتناب از مضّرات سرمايهداري، جانشين آن ميشود. در مقابل كاپيتاليسم آمريكايي كه در اروپا همكاران زيادي دارد و نيز در مقابل كاپيتاليسم دولتي شوروي (كه خود را سوسياليست ناميده) كه هم آزادي اقتصادي و هم آزادي سياسي را از مردم روسيه سلب كرده و آزاديهاي فردي را هم مصدوم ساخته است، يك سوسياليسم اروپايي به معناي اخص آن، نيروي سوّم اروپا، در حال تكوين و رشد و تكامل است. احزاب سوسياليست و احزاب و افراد كمونيست جدا شده از مسكو، كه رفته رفته شكل ميگيرند و رشد ميكنند (و مخصوصاً جناح چپ آن) نيروي سوّم اروپايي به معناي اخص آن ميباشند. تناسب اين پيشبينيها با واقعيات تاريخي بيست سال اخير و دورنماي حوادث سالهاي آينده در اروپا، نيازي به تفصيل و تفسير ندارد.
حال بايد ديد اين حكم كاتوزيان دربارۀ نوشتههاي ملكي و ادعاي او كه سوسياليسم اروپايي ـ كه در راه از بين بردن مضرات سرمايهداري آمريكايي و اروپايي است ـ در حال پيشروي است و پيروز است، تا چه حد با واقعيت اروپا و ژاپن قابل انطباق است؟
واقعياتي كه ما با آن روبرو هستيم تو خالي بودن و بياساس بودن اين مطالب را نشان ميدهد. عنوان اين مطلب كه سوسياليسم اروپا همان نيروي سوّم است، اختراع ملكي نيست، بلكه نامگذاري تازهاي براي تئوري «سه جهان» مائوتسه دون، پس از جدايي از شوروي، است. مائوتسه دون در دوران دشمني شديد گروه خود با اتحاد شوروي، اين تئوري را اختراع كرد. به ادعاي او، مجموع كشورهاي روي زمين به سه اردوگاه، يا «سه جهان»، تقسيم مي شوند:
جهان اوّل: عبارتست از دو ابرقدرت يعني امپرياليسم آمريكا و سوسيال امپرياليسم شوروي كه كشورهاي روي زمين را بين خود تقسيم كرده و زير سلطه خود درآوردهاند .
جهان دوّم: عبارت از ديگر كشورهاي پيشرفته اروپا و آمريكا (فرانسه، آلمان، انگلستان، ايتاليا، كانادا) و آسياي دور يعني ژاپن، استراليا و زلاندنو است. جهان دوم، تا حدودي زير سلطه دو قدرت امپرياليستي است (بخشي از آن يعني كشورهاي سوسياليستي اروپائي شرقي به طور كامل تحت سلطه است). اين جهان دوم نيروي بينهايتي است كه براي استقلال خود از تسلط ابرقدرتها، تلاش ميكند. يعني نيروئي ميان جهان اول و جهان سوم است.
جهان سوّم: از مجموعه كشورهاي مستعمره و نيمهمستعمره و در حال رشد تشكيل
ميشود كه زير سلطه سياسي و اقتصادي و فرهنگي است. در درجه اول سلطه جهان اول و در درجه دوم سلطه جهان دوم .
اين تئوري من درآوردي مائو كه با حاكميت گروههاي فرامليتي كشورهاي پيشرفته سرمايهداري، امريكا، اروپاي غربي و ژاپن كه در آن بزرگترين يگانهاي قدرتمند سرمايهداري جهان به يكديگر پيوسته و مانند اختاپوس سلطه خود را در سراسر جهان زميني برقرار كردهاند بيمعنا شده است. اين نامگذاريها و تقسيمبنديها مدتها است رنگ و رو باخته و كساني كه حتي آگاهي كمي از مسائل اقتصادي دارند ديگر اصطلاح جهان سوم را به كار نميبرند و به جاي آن اصطلاح كشورهاي در حال رشد و يا كشورهاي عقب افتاده را به كار ميبرند.
اين بازي با كلمات كاپيتاليسم آمريكا و سرمايهداري اروپا، براي فريب كودكان خردسال، خوب است. بد نبود كه همايون كاتوزيان، دانشيار اقتصاد در دانشگاه آكسفورد، براي افراد بيسواد و كودني مانند من، درباره اختلاف بين نظام اقتصادي ايالات متحده و اروپا و يا ژاپن توضيحي ميداد و ميگفت كه چرا نام يكي كاپيتاليسم (لغت فرانسه) است و نام ديگري، برگردان فارسي همان واژه فرانسه، يعني «سرمايهداري»؟
درباره پيشبينيهاي ملكي، (كه به گفته كاتوزيان، روند حوادث بيست سال گذشته، درستي آنها را ثابت كرده و حتي نيازي به تفسير ندارد!) بايد پرسيد كه سوسياليسم اروپايي يعني نيروي سوّم به معناي اخص، در كجا نمودي از رشد نشان داده است؟ و اصولاً چه تفاوتي با سرمايهداري دارد؟ اگر منظور مدّعي اختلاف ميان، دولتهاي محافظهكار و يا حزب كار انگليس و يا دموكرات مسيحي و سوسيال دموكرات در آلمان و يا سوسياليستها و گليستها در فرانسه است كه به راستي مايه تأسف است! دهها سال است كه در اين كشورها و كشورهاي ديگر اروپا، آمد و رفتهاي اين احزاب، كه هر دو از نظام سرمايهداري كه تحت سيطره تراستها و كارتلهاي قدرقدرت، وجود دارد و اگر خوب دقّت كنيم اين رفت و آمدها، عليرغم همه تبليغات و جنجالهاي انتخاباتياش، در مرحله اوّل نياز بازار سرمايهداري است. چند ماه پيش، تحليل بسيار جالبي در هفتهنامه فرانسوي لوموند ديپلماتيك چاپ شده بود كه خلاصه آن اين بود كه در كشورهاي غربي، دموكراسي ظاهري، هر روز بيشتر از روز قبل رنگ مي بازد و تنها بازار سرمايه است كه تمام روند سياسي و اجتماعي كشور را تعيين ميكند و مجلس نمايندگان و انتخابات و دولت و اكثريت و اقليّت، تنها پوششي براي حاكميّت مطلق سرمايه است.
همايون كاتوزيان درباره تدارك كودتا براي سرنگوني دكتر مصدّق در شهريور و مهر 31، كه از طرف لشكر گارد ترتيب داده شده بود و تنها با افشاگري حزب توده ايران، شكست خورد و متعاقب آن دكتر مصدّق تعداد زيادي از اميران ارتش را بازنشسته كرد، بينهايت صرفهجويي كرده و حتي اشارهاي نميكند! در حالي كه درباره علل دل چركيني بقايي و كاشاني و مكّي و ديگران از دكتر مصدّق، به تفصيل قلمفرسايي كرده و ميگويد كه مصدق خواستهاي آنان را برنياورده، در انتخاب افراد اشتباه كرده و خلاصه همه گناهها را به گردن دكتر مصدق انداخته است. اگر تمام كتاب مصدّق و نبرد قدرت را، به طور دقيق بخوانيم خواهيم ديد كه در اين كتاب، به ملكي و نظريات او، بيش از دكتر مصدّق توجه شده است!
كتاب مصدّق و نبرد قدرت، به زبان انگليسي و براي مردم انگلستان نوشته شده و ترجمه فارسي آن در سال 1371 در تهران چاپ و منتشر شده است. حتّي با اين وجود، از اسناد و مدارك معتبر و گسترده اي كه محققين آمريكايي درباره نقش انگلستان و آمريكا به زبان انگليسي منتشر كردهاند و در جلسه تدارك يكي از آنها مصدّق، نفت و ناسيوناليسم ايراني، كاتوزيان به عنوان ناظر شركت داشت، در كتاب مصدّق و نبرد قدرت خبري نيست.
س: درباره سرانجام دكتر مصدّق چه طور؟
ج: در كتاب كاتوزيان درباره دكتر مصدّق بعد از گرفتاري و زندان و محاكمه، مختصري درباره دادگاه و مدافعات او آمده است كه برداشتي از نوشتههاي ديگران است. او پس از اين شرح مختصر به نهضت ملّي پس از كودتا پرداخته است كه باز هم قهرمان نامدار آن خليل ملكي است كه در همه جا مثل رستم دستان، وارد ميدان نبرد ميشود!
س: ميتوان نتيجه گرفت كه كاتوزيان سعي ميكند علاوه بر ارائه الگويي مثل خليل
ملكي، انگلستان را در مسايل سياست خارجي تبرئه كند؟
ج: به توطئه هاي انگلستان در دوران مصدّق، كوچكترين اشارهاي نميكند و حتّي از كتاب افشاگرانه مصدّق، نفت و ناسيوناليسم، نامي نميبرد. اگر به كتاب بحران دموكراسي در ايران نوشته دكتر فخرالدين عظيمي و نفت، قدرت و اصول نوشته دكتر مصطفي علم، نگاه كنيم، ميبينيم كه سرتاسر اين كتابها را اسناد منتشر شده وزارت خارجه انگليس و آمريكا و نقش هر دو قدرت در سرنگوني دكتر مصدّق و ماجراي نفت تشكيل ميدهد و اين اسناد نشان ميدهند كه از همان فرداي نخستوزيري مصدق توطئه عليه او آغاز شده است در حالي كه در كتاب كاتوزيان، خبري از اين اسناد نيست حتي نامي هم از «جيمز بيل» تدارككننده كتاب مصدق، نفت و ناسيوناليسم و نيز مارك گازيورووسكي، در كتاب كاتوزيان نميبينيم.
س: چرا هيچ كدام از اين افراد، به مسايل مهمّي كه قابل گذشت نيست، اشارهاي نميكنند؟
ج: چراي آن را نميدانم، براي من جداً مبهم و سؤالبرانگيز است. از چند سال پيش، ما اسنادي را در اختيار داريم كه نشان ميدهد آمريكا براي كودتا، متخصّصين چندي را به ايران فرستاده است. ما ميدانيم كه ارتش آمريكا در تركيه از شمال و جنوب با نيروي زميني، هوائي و دريائي، در آماده باش بود تا اگر حزب توده در برابر كودتا مقاومت كرد، با ارتش مستقر در تركيه، عراق و خليج فارس مقاومت را سركوب كند. كتاب مصدق، نفت و ناسيوناليسم ايراني كتابي است كه جيمز بيل آن را تنظيم كرده و مجموعه مقالاتي است كه بيل و يازده نفر ديگر، هر كدام درباره يكي از جنبههاي سياست دوران دكتر مصدق نوشتهاند و در يك همايش ارائه دادهاند. يكي از مقالات ارائه شده را دكتر حبيبالله لاجوردي نوشته است. كاتوزيان در اين سمينار به عنوان ناظر شركت داشته و در عكس دستهجمعي شركت كنندگان در اين همايش عكس كاتوزيان هم ديده مي شود، در چاپ اول كتاب در فهرست اسامي شركتكنندگان سمينار نام او هم چاپ شده است. اما مسايلي كه در اين همايش مطرح شده از جمله دخالت آمريكا در كودتا و ... در نوشتههاي كاتوزيان ديده نميشود!
س: برگرديم به بحث مظفر بقايي، به نظر من، بهتر است كه بقايي را در چهار بخش، بررسي كنيم.
1 . مظفر بقايي، به عنوان كسي كه پدرش در مشروطه نقش داشته و خانوادهاش
خانوادهاي سياسي بودهاند.
2 . به عنوان يك روشنفكر، استاد دانشگاه و فارغ التحصيل سوربن.
3 . به عنوان يك چهره سياسي كه فعّاليتهايش به 4 بخش تقسيم ميشود: 1320 تا 32، دوران بعد از كودتا يعني 32 تا 40، مجدداً دوران 40 تا 43 و تا 56، بعد از آن هم بالاخره دوران انقلاب و بعد از انقلاب .
4 . به عنوان يك رهبر سياسي يا صاحب يك حزب، يعني حزب زحمتكشان.
ج: بخش مهمي از آنچه را كه من از عملكرد بقايي اطلاع دارم، همان است كه خودش در مصاحبه گفته است. او پس از اين كه در فرانسه و در رشته حقوق تحصيل ميكند و قبل از آنكه از تز دكترايش دفاع كند، به دليل اختلاف بين رضاشاه و فرانسه همراه همه دانشجوياني كه در فرانسه تحصيل ميكردند، به ايران باز ميگردد و چون پايان نامهاش آماده بود وزارت فرهنگ آن را ميپذيرد و دكتراي فلسفه ميگيرد و در دانشگاه به او كه بويي از اخلاق نبرده بود، تدريس «اخلاق» را در دانشكده ادبيات واگذار ميكنند. حتي عبدالله برهان نوشته است كه بقايي از لحاظ اخلاقي فاسد بود. براستي گزينش بوده است!(خنده)
بقايي گفته است كه به صادق هدايت خيلي نزديك بوده . دوست او بوده و با او رفت و آمد داشته و زياد هم روي اين نكته تأكيد ميكند. ولي من كه از اوايل سال 1320، با صادق هدايت آشنايي خيلي نزديك داشتم و به اتفاق او و زنده ياد نوشين، به خانه فرهنگ شوروي ميرفتيم و به اتفاق چند رفيق ديگر، در كلاس درس روسي شركت ميكرديم و آن روابط ما آنقدر صميمانه بود كه هدايت هفته اي يك روز به خانه ما ميآمد و با هم نهار ميخورديم و چون گوشت نميخورد، مريم برايش تخم مرغ درست ميكرد، قاعدتاً از نزديكي او با بقايي مطلع بودم. امّا من هرگز بقايي را در كنار او نديده و حتي نام بقايي را از او نشنيدم. در مصاحبهاش گفته كه در كافه نادري حضور مييافته. چون هدايت و نوشين و ديگران عصرها در كافه نادري مينشستند امّا من هيچ يادم نيست كه او را ديده باشم، شايد هم راست بگويد ولي من به او توجه نكردم به هر حال كساني كه بقايي از آنها نام ميبرد زنده نيستند، و از دوستان ديگر هدايت هم كه با او بودند صحبت نميكند و فقط ميگويد كه من با صادق هدايت نزديك بودم و شبها با هم ميرفتيم و عرق خوري ميكرديم ! بگذريم.
در خاطرات انورخامهاي آمده كه بقايي در يك حوزه حزب توده كه حوزه آزمايشي از اساتيد دانشگاه بود، شركت كرده است.
س: در چه سالي؟
ج: در 1320 يا 1322، خود بقايي نوشته كه فقط 2 جلسه شركت كرده، آن هم دكتر پرويز حكمت، اشتباهي او را به آنجا برده، بقايي نوشته كه دكتر حكمت به منزل او رفته و او را به حوزه حزبي برده است: «دوبار در جلسه شركت كردم. در حوزه، گوينده درباره تاريخ پيدايش انسان و تمدّن اوّليه و تكامل جامعه صحبت ميكرد. ديگر حوصلهام سر رفت و ديگر نرفتم!»
البته خامهاي نمينويسد كه بقايي چه مدت در جلسات شركت كرده بود. خامهاي مينويسد: در آنجا يك حوزهاي بود كه من گويندهاش بودم و استادان دانشگاه هم بودند و از آن جمله دكتر بقايي و عدهاي ديگر هم در آن شركت ميكردند و بعد از آن هم به حزب دموكرات قوام رفتند.
به اين ترتيب، اين آغاز كار بقايي است. بعد از آن، در آغاز فعّاليت سياسياش به حزب دموكرات قوام ميرود. حزب دموكرات قوام كه تشكيل ميشود، غير از رجالي مثل سردار فاخر حكمت و تمام افرادي كه معمولاً در احزاب دولتي شركت ميكنند و نيز شماري از افراد مترقّي مانند مهندس رضوي و ملكالشعراي بهار كه عضو حزب دموكرات شدند، آدمهاي قالتاقي مثل عباس شاهنده، يوسف افتخاري و خسرو هدايت هم در حزب «نخستوزير مقتدر!» براي وكيل شدن شركت كرده بودند، به هر حال حزب دولت، محلّ بسيار معتبري است. بقايي هم داوطلب تشكيل اين حزب و مؤسّس آن در كرمان ميشود، بعد هم از همانجا به عنوان نماينده حزب در مجلس پانزدهم انتخاب شده و به مجلس پانزدهم ميآيد. مناسباتش با قوام فوقالعاده نزديك و دوستانه بود. من از مطالبي كه خودش گفته اين نتيجه را گرفتم. امّا آنچه كه از اينجا به بعد من از قول بقايي ميگويم گفته خود اوست و سند اين گفته اين است كه مظفّر بقايي در سال 1366، مسافرتي به آمريكا ميكند. در آمريكا و در دانشگاه هاروارد، آقاي دكتر حبيب لاجوردي كه مسئول بخش «طرح تاريخ شفاهي ايران» در دانشگاه هاروارد است و نويسنده كتاب «اتحاديههاي كارگري و خودكامگي در ايران» ـ كه كتاب بسيار جالبي هم هست و مدارك خيلي معتبري هم دارد ـ مصاحبهاي با او ترتيب ميدهد.
دكتر لاجوردي كسي است كه در جريان تهيه كتاب مصدّق، نفت و ناسيوناليسم ايراني كه به سرپرستي جيمز بيل استاد حقوق اساسي و مدير مركز مطالعات بينالمللي كالج و «ويليام و مري» نويسنده كتاب عقاب و شير و«راجر لوئيس» استاد دانشگاه و نويسنده كتاب
امپراتوري بريتانيا در خاورميانه، تهيه شده، تنظيم بخش اقتصاد در دوران دكتر مصدّق را بر عهده داشته و به اين ترتيب شخصيّت مصاحبهگيرنده شناخته شده است، به هر حال بقايي در آمريكا و در مصاحبه با لاجوردي به ارتباط بسيار نزديك خود با قوام اشاره مي كند كه بسيار جالب است.
س:لطفا درباره رأي عدم اعتماد به قوامالسلطنه توضيحاتي بيان بفرمائيد.
ج: اشرف هم در خاطراتش نوشته است كه من يك عده از وكلاي مجلس را خواستم و به آنها گفتم كه قوامالسلطنه مخالف خاندان ماست، بايستي به او رأي عدم اعتماد بدهيد. يك چيز ديگر هم يادم هست، موقعي كه قرارداد قوام ـ سادچيكف در مجلس مطرح شد، يك روز پنجشنبه بود، ماه رمضان هم بود كه مقاوله نامه قوام ـ سادچيكف، در مجلس رد شد.
س: نقش قوام در رد اين مقاولهنامه چه بود؟
ج: قوام ميخواست مقاولهنامه رد شود، اصلاً نقشه، نقشه خود قوام بود، مجلس كه تمام شد، من تلفن كردم، مرحوم قوام توي خانه شهاب خسرواني سكونت داشت. يك كاري داشتم در رابطه با كرمان، تلفن كردم وقتي خواستم صحبت كنم گفت همين حالا بيائيد اينجا نهار را با هم بخوريم. او هنوز جريان مجلس را نشنيده بود، در آنجا سر ميز نهار فروهر بود، نيك پي بود، سرتيپ صفاري بود، سر ميز نهار من موضوع مجلس را گفتم كه اينطور شد و اين صحبتها شد و رأي رد دادند، قوام خيلي خوشحال شد...
همين داستان كوتاه نشاندهنده نزديكي بقايي با قوام است، در پايان مصاحبه، وقتي سؤالكننده ميپرسد كه:
به نظر شما، بزرگترين رجل سياسي ايران معاصر شما كي بود؟ بقائي ميگويد: قوامالسلطنه با اين كه با او مبارزه كردم (البته مقصودش از مبارزه مسخرهبازي است كه بعد از 30 تير درآورده بود كه هم خود او و هم مردم ميدانستند كه مسخره است)، و دفعه آخر مبارزه، پاي اعدامش ايستاده بودم و واقعاً تصميم اين بود كه قوامالسلطنه را بگيريم وبياوريم به بهارستان و دادگاه انقلابي تشكيل بدهيم و او را اعدام كنيم، ولي سياستمدار خيلي خوبي بود. البته نقاط ضعفي داشت كه دوست داشت تملق بشنود.» خلاصه بقايي، قوام را بزرگترين سياستمدار تاريخ سياسي معاصر ايران دانسته است.
س: حالا سؤالي مطرح بشود بد نيست، در مورد قوامالسلطنه دو سه ديدگاه وجود دارد.يك عده معتقدند كه قوام آدم مستقلي بود و در سياست آدم پخته اي بود.از زمان
قاجار در متن كار سياسي بود و برادر وثوق الدوله و به هر حال سياست را ميفهميد عدهاي ديگر ميگويند كه قوام مهره بيارادهاي بود،هر چه كه به او ديكته ميشد همان كار را مي كرد. امّا گروه سوّمي هم هستند كه معتقدند قوام در سياست آدم توانمندي بوده امّا با آمريكا هم رابطه داشته، نظر شما چيست؟
ج: به نظر من، اين نظر سوّم صحيحتر است. يعني قوام، سياستمدار كار كشته و پرسابقهاي بود و دورههاي سختي را ديده بود. در اين مسأله ترديد نيست. امّا احتمالاً او و برادرش تقسيم كار كرده بودند. برادرش با انگليسيها بود و او هم از ابتدا به آمريكاييها نزديك شده بود و براي اين نزديكي، كارهايي هم كرده است.
از همان نخستين بار كه در زمان رضاشاه نخستوزير شد، هميشه طرف آمريكاييها را داشت و از اسناد دوران حكومت سال 1325، مشخّص ميشود كه تا چه حد آمريكاييها در او نفوذ داشتند. حتي به عنوان مثال وقتي به او دستور ميدادند كه حزب راه بيندازد، او بلافاصله حزب درست ميكرد. درباره اعتماد گردانندگان سياست آمريكا و انگلستان به او، مدارك و اسناد جالبي در بخشهاي گذشته مطرح شد. به هر حال از ديدگاه آمريكا و يا انگيس او كسي است كه عرضه كار داشت. مشورتهايي هم كه با مقامات خارجي مي كرد معمولاً مشورت نبود بلكه تصميمگيري خود او بود كه توسط آنها تأئيد ميشد، مثلاً وقتي ميگويد كه من تصميم گرفتم چند وزير تودهاي در كابينهام داشته باشم و يا تصميم گرفتهام كه تودهايها را بركنار كنم و اين تصميمات را كه به مقامات انگليسي و يا آمريكايي مي گويد، احتمالاً نظر و تصميم خود اوست كه مورد تأئيد آن مقامات قرار ميگيرد چون به او اعتماد دارند. عملكرد او هم تطبيق خواستهاي آمريكا و در موارد زيادي انگلستان با نقطهنظرهاي خودش بود.
مثلاً اگر از او مي خواستند كه وزيران تودهاي را كنار بگذارد او با مهارت استادانهاي اين كار را با نقشهريزيهاي هنرمندانه، دو ماه ديرتر انجام ميداد تا نشان بدهد كه مستقل عمل ميكند يعني قوام مثل سهيلي و يا ساعد و نظاير آنها نبوده، آدمي بود كه خودش هم شخصيّت سياسي بود، مثلاً در مورد توصيه آمريكا به لزوم تشكيل يك حزب ضد تودهاي، آنها به او نگفتند كه حزب دموكرات به رهبري خودت درست كن. بلكه به او توصيه كردند احزاب ديگري كه ضد تودهاي باشد درست كن كه قيافه دموكراتيك بگيرند. او بلافاصله از اين حرف و از اين توصيه، بهرهبرداري كرد و حزب دموكرات به رهبري خودش را به راه انداخت.
س: چگونه در دو سه هفته، اين حزب و آن نيرو، دور هم جمع شدند؟
ج: حزب قوام، حزب مردمي و تودهاي نبود و نيروهايش همه طيفها را شامل ميشد. از تمام رجال سياسي گرفته تا همه آنهايي كه ميخواستند وزير و وكيل بشوند و يا به نوايي برسند به اضافه تمام فرصتطلبها و همينطور چاقوكشها و اوباش و تقريباً همه دشمنان حزب توده ايران در حزب دموكرات قوام شركت كردند. يوسف افتخاري عضو كميته ايالتي استان تهران شد.
س: گويا اسماعيل پوروالي كه اكنون در خارج كشور نشريه پخش ميكند هم در حزب دموكرات قوام بوده؟
ج: اسماعيل پوروالي، در يك دوره در حزب زحمتكشان بقايي بود و پس از جدايي، در نيروي سوّم با ملكي بود. بعد به خدمت سرلشكر زاهدي درآمد و پس از كودتاي 28 مرداد، طبق نوشته انورخامهاي، يك چك نقد ده هزار توماني از او جايزه گرفت!
اوّل در حزب دموكرات قوام بود و بعد آمد جزء حزب زحمتكشان ملّّت ايران، بعد هم سوسياليست شد، جزء نيروي سوّم شد و بعد رفت با زاهدي و با دربار ساخت و پس از كشته شدن احمد دهقان، مدير تهران مصّور شد. حالا هم شده آزاديخواه خيلي مشهور در فرانسه.
به اين ترتيب، حزب دموكرات قوام چون پايه مردمي نداشت و ملغمهاي از همه جور آدم بود، پس از بركناري رهبر حزب از قدرت، بلافاصله از هم پاشيد.
س: بعد از رفتنش پاشيد؟
ج: اوّلين ترك، همان بعد از انتخابات صورت گرفت و به تجزيه رهبري حزب انجاميد. انقلاب اوّل شروع شد. سي نفر از نمايندگان حزب قوام به رهبري سردار فاخر حكمت در حزب انشعاب كردند و رفتند. سردار فاخر حكمت با همه انشعابيّون كه اكثر آنها بزرگ مالكان و يا وابسته به دربار و يا انگليسيها بودند انشعاب كردند و رفتند و درباري شدند و تازه عليه قوام هم موضعگيري كردند. بعد انشعاب ديگري شد كه اصلاً كميته مركزي را كه قوام تعيين كرده بود به دستور شاه كنار گذاشتند و خسرو هدايت كار را در دست گرفت، بقايي هم ميگويد كه من هم استعفا دادم و ديگر عضو حزب دموكرات نبودم. حزب دمكرات، مدّتي بعد از قوام ادامه يافت ولي صد در صد درباري بود.
س: بعد از حزب دمكرات، مظفر بقايي به كجا ميرود؟
ج: مظفر بقايي به صورت منفرد نماينده مجلس شد و ديگر در هيچ جرياني نبود تا مسئله
حزب زحمتكشان مطرح شد. او از مؤسّسين تشكيل حزب زحمتكشان و جبهه ملي بود. احمد ملكي تمام جريان حزب زحمتكشان و تشكيل آن را افشاء كرده است. او به عنوان اوّلين فعّاليت رسمي و سياسي مستقل خود روزنامه شاهد را در ميآورد، آن هم با چه بدبختي و بيچارگي چون در ابتدا هيچي نداشتند. بعد همه به عنوان نمايندگان جبهه ملّي با آمريكاييها تماس ميگيرد. به عنوان كميسيون سياسي و تبليغاتي جبهه ملّي كه مركّب بود از بقايي، دكتر فاطمي، حسين مكّي، عبدالقدير آزاد، عباس خليلي و ابوالحسن حائريزاده، در اين ملاقاتها همه اين چند نفر شركت داشتند. جالب اين كه بقايي در همين مصاحبه از احمد ملكي به عنوان يك آدم مهمل كه همه فكر و ذكرش اين بود كه به جايي برسد، ياد ميكند امّا درباره كتاب او تاريخچه جبهه ملّي، يك كلمه نميگويد و مطالب اين كتاب را نفي نميكند.
س: تاريخچه جبهه ملّي؟
ج: بله، تاريخچه جبهه ملّي نوشته احمد ملكي، كه من در كتاب خاطرات، صفحات 229 تا 232 بخش مربوط به حزب زحمتكشان آن را عيناً نقل كردهام.
س: مربوط به همان سالهاي 1330 ميشود؟
ج: بله، بعد از كودتا آن را چاپ كرد و بعدها به دست ما رسيد. همان طور كه گفتم اوّلين كار سياسي بقايي پس از تشكيل جبهه ملّي، انتشار روزنامه شاهد است. روزنامه باختر امروز هم به مسئوليت دكتر فاطمي همزمان با شاهد شروع به انتشار كرد. بقايي شاهد را با فلاكت منتشر ميكرد اما اين كه چگونه شد كه پيش از تشكيل حزب زحمتكشان آن دم و دستگاه را راه انداخت و آنهمه پول براي ايجاد دم و دستگاه حزب را از كجا آورد و آن چاقوكشان را اجير كرد؟ سؤال برانگيز است.
بتسازان ملكي همگي قائل به اين هستند كه بقايي مبارزي وطنپرست و ضدامپرياليست بوده و عليه انگلستان در قضيه ملّي كردن نفت مبارزه جدي داشته اما واقعيّت اين است كه گفتههاي خود بقايي شاهد اين مدعاست كه او از مدّتها قبل از تشكيل جبهه ملّي و حزب زحمتكشان روابط بسيار نزديكي با دربار داشته است. آن هم با آگاهي كامل از سرسپردگي دربار و درباريان به انگليسيها.
اوّلين مطلبي كه او درباره ارتباطش با شاه و دربار گفته است به زمان دولت هژير مربوط است. در اين كه هژير سرسپرده انگليس و نوكر اشرف بود هيچ ترديدي نيست، حالا ببينيم
نزديكي هژير و بقايي تا چه حد بوده؟ او در صفحات 63 و 64 متن پياده شده مصاحبهاش ميگويد: «يك روز هژير زماني كه هنوز نخستوزير نبود تلفن كرد، در فاصله وزارت تا نخستوزيري، گفت من فردا ساعت 6 صبح ميآيم پهلوي تو، گفتم كه تشريف بياوريد.
بعد جريان را شرح ميدهد كه قبلاً قرار گذاشته بود ساعت 7 صبح مورّخالدوله بيايد منزلش و قرار با مورّخ الدوله را بعد از آمدن هژير به او ميگويد هژير هم چون از مورّخالدوله سپهر خيلي بدش ميآمد فوري ميرود، بقايي ميگويد: پس خداحافظ و زود بلند شد و رفت، پالتويش را پوشيد و رفت. اتفاقاً در آن روز، ساعت 8 شاه مرا احضار كرده بود و جالب اينكه جريان مربوط به استانداري مورّخالدوله براي كرمان در كابينه هژير بود، هژير مورّخالدوله را براي استانداري كرمان تعيين كرده بود فهميدم كه هژير موضوع را با خنده گفته بود تا مرا خام كند.
هژير چون از مورّخالدوله بدش ميآمد، براي اينكه او را از تهران دور كند حكم استانداري كرمان براي او صادر كرده بود و چون اين را با شوخي به من گفته بود، فكر ميكردم كه شوخي است بعد فهميدم كه جدّي است، رفتم خدمت اعليحضرت و گفتم يك چنين جرياني شده است ما به هيچوجه نميتوانيم قبول كنيم كه چنين كسي استاندار ما باشد ـ سپهر فردي بود كه در مجّله خواندنيها مقاله مينوشت، با ثابتي دوست بود، مأمور ساواك بود، به او پول ميدادند ـ شاه خنديد و گفت: ميرزا كريم خان رشتي را ميشناختيد؟ گفتم: با پدرم ديده بودم، ولي آشنائي نداشتم. گفت كه ميدانيد درباره مورّخالدوله سپهر چه ميگفت؟ گفتم كه نه، گفت: ميگفت اگر مورّخالدوله سپهر يك روز نخستوزير بشود، با مخالفينش در مجلس ساخت و پاخت ميكند كه كابينهاش ساقط شود تا در كابينه بعدي بتواند وزير شود.
بقايي ميگويد: وقتي، من ميرفتم پيش شاه، تا آن وقت با هم ايستاده بوديم يا روبرو بوديم. صحبت ميكرديم و يا با همديگر راه ميرفتيم .
بعداً ميگويد با شاه كنار استخر كاخ سعدآباد مينشستيم و با هم گپ ميزديم ...»
اين هم نمونه ديگر از ارتباط بقايي با شاه. در جاي ديگر بقايي درباره شاه ميگويد:
اوّلين دفعه كه شاه را شناختمش اين بود كه سر لشگر امانپور دزدي كرده بود و در معاملات غله دزدي كلاني كرده و در دادگاه محكوم شده بود به زندان و پرداخت مبالغ كلان. ولي شاه با دخترش كه خوشگل بوده رابطه داشته است شاه دستور داده بود اسم او را بگذاريد جزء ليست عفو، با وجودي كه من دربارهاش سخت صحبت كرده بودم كه خيلي بدنام است و بايست حتماً مجازات شود و غيره... در همان روزها دولت حكيمي بود بعد
ازقوام شاه مرا خواسته بود يا من تقاضاي ملاقات كرده بودم. توي عمارت سعدآباد بوديم. من به شاه عرض كردم توي اين مجلس يك عده جوانها هستند كه طالب اصلاحات هستند. كه اين وضع تغيير كند، همه انتظار داريم كه اعليحضرت اين فكر را تقويت كند. شاه گفت: نه، من هيچوقتي تقويت نميكنم. من پرچم را به دوشم ميگيرم و شما به دنبال من بيائيد و مرا تقويت كنيد. محكم هم گفت. بعدها كه هر وقت ملاقات شاه ميرفتم، عمده صحبتمان دربارۀ اصلاحات بود، اين دفعه كه رفتم شاه ايستاده بود تا آن زمان هنوز با شاه با همديگر نمينشستيم. يا قدم ميزديم يا روبروي همديگر ميايستاديم و صحبت ميكرديم...
همين گفتار، نشاندهنده ارتباطات بسيار نزديك بقايي با شاه از دوران هژير به بعد است. در مورد روابطش پيش از آن تاريخ، چيزي نگفته است. ترديدي نيست كه پيش از آن هم با شاه رابطه داشته است. به اين ترتيب ادعاي اين آقايان كه او بعد از 30 تير با دربار رابطه داشت نه تنها دروغ است بلكه براي پياده كردن اين ادعا است كه بقايي تا سيام تير وطنپرست بوده و با دربار رابطهاي نداشته است! پس همكاري ملكي با او همكاري با يك فرد وطنپرست آزاديخواه و هوادار نهضت ملّي و دكتر مصدّق بوده است.
س: شما كي بعد از 30 تير با شاه ملاقات كرديد؟
ج: همان غروب 30 تير يا روز 31 تير بوده است، بلافاصله شاه مرا احضار كرد.
من، بتسازان ملكي را به اين مناسبت كه از مناسبات بقايي با شاه از سالها پيش از 30 تير خبر نداشتهاند محكوم نميكنم. چون اين اطّلاعات را هيچ كس نداشته است. او به هيچ كس اين مطلب را تا قبل از آن هم نگفته است. حتي در آن وصيّتنامه تاريخي كه كرده بود اين مسايل و ارتباطات با شاه را مطر ح نكرده است.
س: در اينجا دو سؤال پيشميآيد. يكي اينكه آيا مصدّق ميدانسته كه بقايي داراي چنين شخصيّتي است و با وجود اين در برابرش موضع نميگرفت؟ ديگر آنكه چه طور يك آدم با اين شارلاتاني، مدّت مديدي، به ويژه بين سالهاي 25تا 31، به عنوان آدم روز مطرح بود؟
ج: آدمهاي حقّهباز و شارلاتان همينطورند. شهرت بقايي از دوران مخالفت با قرارداد گس گلشائيان شروع شد. واقعيّت اين است كه اين چهار نفر در مجلس با پيشنهاد گلشائيان كه از طرف شركت نفت و انگليسيها با كمك شاه ديكته شده بود، به طور جدي مخالفت كردند و
اين مخالفت آنان به حساب مخالفت با سياست انگلستان گذاشته شد و مردم هم از انگليس نفرت داشتند. آيتالله كاشاني در خارج مجلس اين كار را ميكرد و اين مخالفت در اعلاميههاي او و در روزنامه پخش ميشد. در گفتارهاي پيشين يادآور شدم كه دكتر مصدّق از اينها بهرهبرداري ميكرد. حتي مهمّترين سخنراني مكي را دكتر مصدّق تهيه كرده بود. بتسازان مظفر بقايي دربارۀ مخالفت اقليّت چهار نفري بقايي، مكي، حائريزاده، عبدالقدير آزاد، در مجلس پانزدهم با لايحه الحاقي گس گلشائيان بسيار داد سخن دادهاند و اين كار اين گروه را نشانۀ ميهنپرستيشان دانستهاند.
بد نيست كمي در اينباره گپ بزنيم: اين چهار نفر از اعضاء فعال حزب دموكرات قوام و از نزديكان شخص قوام بودهاند.
علاقه شركتهاي نفت ايالات متحده آمريكا را به نفت ايران در گفتوگوهاي پيش يادآور شدم و نشان دادم كه آمريكائيها از سال 1300 شمسي براي دستيابي به امتياز نفت در ايران دست و پا ميزدند و بلافاصله پس از سرنگوني رضاخان هم اين تلاش را از نو آغاز كردند.
اكنون ببينيم نظر آمريكائيها دربارۀ قانون ملي كردن صنعت نفت ايران چگونه بوده است؟
در كتاب جنبش ملي شدن صنعت نفت ايران نوشتۀ سرهنگ غلامرضا نجاتي چنين ميخوانيم :
آمريكائيها ترور رزمآرا را با خونسردي تلقي كردند. ولي تصويب طرح ملي شدن نفت به عنوان يك واقعۀ مهم در مطبوعات مهم آن كشور مورد بحث قرار گرفت و كمپانيهاي نفت آمريكائي را براي استفاده از نفت ايران افزون ساخت خبرگزاري يونايتد پرس از نيويورك چنين گزارش داد:
به مجردي كه خبر تصويب لايحۀ ملي شدن نفت ايران به آمريكا رسيد، سرو صداي زيادي در شركتهاي آمريكائي پديد آورد.» سخنگوي شركت نفت تگزاس گفت: اگر دولت ايران بهرهبرداري از منابع نفت خود را به مزايده بگذارد كليه شركتهاي نفت آمريكائي در مزايده شركت خواهند كرد و شركت نفت تگزاس در مزايدۀ احتمالي شصت درصد از سود به نفع دولت ايران پيشنهاد خواهد كرد.
يكي از كارشناسان شركت «اسو ـ اويل» اظهار داشت كه در صورت گرفتن امتياز نفت ايران،
حاضر است 67 تا 70 درصد سود خالص را به ايران بدهد.
كتاب نامبرده در بالا ص 127، نقل از نويد آينده 128 اسفند 1329
در پيوند با اين جريان، اين پرسش پيش ميآيد كه اين چهار «تفنگدار» ضد شركت نفت انگليس آيا بلندگوي شركتهاي نفتي آمريكايي نبودند؟ اگر نبودند چرا پس از آنكه موضعگيري دكتر مصدق روشن كرد كه حاضر به دادن امتياز نفت نه به انگليس و نه به آمريكا نيست چرا هر چهار تفنگدار با هم براي سرنگوني دكتر مصدق به اردوي كودتاچيان پيوستند؟
بقايي، مكي، حائريزاده، عبدالقدير آزاد از همان موقع در جامعه مطرح شدند و اين وضع تا پايان مجلس پانزدهم ادامه يافت. بعدها مسئله انتخابات مجلس شانزدهم مطرح شد و بست نشستن در دربار و تشكيل جبهه ملّي كه در خدمت مؤسّسين جبهه ملّي نام اينها هم بود و بقايي هم جزو مؤسّسين جبهه ملّي است.
جالب اينكه مصدّق اينها را ميدانسته، حتي ميدانسته كه قرار بود اگر در مجلس رأي نياورد سيدضياء براي نخستوزيري به مجلس معرّفي شود. در همان وقتي كه رأي تمايل مجلس به مصدّق در جريان بود. سيّدضياء بغل شاه نشسته بود و قرار بود اگر دكتر مصدّق نخستوزيري را نپذيرد، سيّدضياء به مجلس معرّفي شود كه به دربار تلفن ميشود كه دكتر مصدّق پيشنهاد جمال امامي، را پذيرفته است.
پيشنهاد كردن دكتر مصدّق توسط جمال امامي هم يك ترفند انگليسيها بود و مسلماً شاه هم در جريان بوده است. پيشنهاددهندگان چنين فكر ميكردند كه دكتر مصدق يا اين پيشنهاد را ميپذيرد يا نميپذيرد، اگر نپذيرد كه ميگوئيم. مصدق يك آدم منفيباف، بيشتر نيست و مسئله ملّي شدن صنعت نفت هم ول ميشود، اگر هم بپذيرد كه در عرض سه يا چهار ماه چون انگلستان قدرت مسلّط است و مصدّق نميتواند در برابرش كاري از پيش ببرد استعفا ميدهد و مسأله خود به خود حلّ ميشود، بگذريم.
س: حالا جبههگيري و مخالفخواني بقايي عليه مصدّق را به بعد از سي تير نسبت ميدهند، آيا درست است؟
ج: مسلم اين است كه از مدتها قبل از سي تير، دشمني بقايي با مصدّق، به اوج رسيده بود و اقداماتي كه در روزهاي 27 تا 29 تير كرد يك بازي بيشتر نبود بعد هم در مراسم چهلم كشتهشدگان سي تير، ماهيّت خود را مجدداً نشان ميدهد. ماهيت او ماهيّت درباري و ضد
مصدّق بود.
او همه چيزهايي را كه مصدّق ميخواست برعكس عمل ميكند وبلافاصله هم شمشير را از رو ميبندد، قبل از سي تير در رهبري حزب زحمتكشان تحت عنوان «اولتيماتوم عليه مصدّق» بيانيهاي تنظيم كرده و تلاش ميكند تا آن را در روزنامه شاهد چاپ كند. در اين بيانيه او كساني مثل دكتر فاطمي و دكتر شايگان را به عنوان جاسوس امپرياليسم انگلستان متهم ميكند و حتي قصد داشته تا آن را به تصويب رهبري حزب هم برساند.
او در هجدهم تير ماه دست به اين كار ميزند كه ده دوازده روز به سي تير مانده است. همايون كاتوزيان در اينباره چنين نوشته است: «اختلافنظرها و كشمكشها در رهبري جبهه ملّي از مدتها پيش وجود داشت. اما تا قبل از قيام 30 تير، هيچ كدام علني نشده بود. به گفته دكتر فاطمي، سنجابي و مكي تا آستانۀ نزاع و درگيري پيش رفتند.» در روز18 تير، بقايي نامۀ محرمانهاي براي رهبران حزب زحمتكشان فرستاد. در اين نامه از دار و دستۀ پرقدرت و خائني سخن رفته بود كه در اثر غفلت يا مصلحت جوييهاي عاليجناب دكتر مصدّق به داخل نهضت نفوذ كردهاند. از اين رو رهبري حزب تصميم گرفت مسأله را با عاليجناب دكتر مصدّق در ميان بگذارد و در ضمن اولتيماتومي به او داده باشد اما به زباني كه راه طفره رفتن را بر او ببندد. آن دار و دستۀ خائني كه بقايي مكرر از آن سخن ميگويد به احتمال زياد رهبران حزب ايران و شايگان بودهاند. دكتر فاطمي هم جزء اين عده بوده است زيرا بقايي او را عامل انگلستان ميدانست. دربارۀ اتهام بقايي به دكتر فاطمي بقايي در وصيّتنامۀ سياسياش داستان سرايي كرده است و به طوري كه نويسندگان كتاب افول يك مبارز تذكر دادهاند، حسين مكّي اين داستان را رد كرده است.
دربارۀ تشكيل جبهه ملّي، بقايي چنين گفته است:
... آن روزي كه از دربار آمديم، رفتيم خانه دكتر مصدّق و تصميم گرفته شد كه جبهه ملّي باشد. البته بعضي اشخاص خيلي ناباب هم بودند، مثل احمد ملكي مدير روزنامه ستاره، كه حسابش با كرامالكاتبين است، و عميدي نوري كه روزنامهاش ارگان جبهه ملّي بود و همين كه نامش از صندوق وكالت درنيامد، از جبهه خارج شد و دشمن جبهه ملّي، يا عباس خليلي كه خودش را كنار كشيد و همين طور ارسلان خلعتبري...
بقايي نام چهار تن از افراد ناجور را ميبرد. من در خاطراتم گفتهام كه ده نفر از اعضاي جبهه ملّي، آدمهاي ناجور بودند. چهار نفري را كه بقايي اسم برده، عبارتند از حائري زاده،
عبدالقدير آزاد، مكّي و خود بقايي! اين شد هشت نفر، افشار هم كه با شاه رابطه داشته و تكليفش معلوم است. اين هم نه نفر، ما گفتيم كه ده نفر، آدمهاي مشكوكي هستند.
س: تفاوت احمد ملكي، عميدي نوري و مظفر بقايي، با توجه به غربزدگي و گرايش به دربار كه همگي داشتند، چه بود؟
ج: عميدي نوري كه درباري كامل بود و بعد از كودتا هم معاون سياسي و پارلماني زاهدي شد. احمد ملكي هم مثل عباس خليلي، پولكي بود. اينها از آن دسته آدمهايي بودند كه پول ميگرفتند تا از كسي خوب يا بد بنويسند. نام روزنامه عباس خليلي، اقدام و نام روزنامه احمد ملكي هم، ستاره بود، اينها جزو فهرستي بودند كه «استايكل» رئيس تبليغات شركت نفت دستور داده بود اعلانات شركت را به آنها بدهند و براساس اسناد خانه سدان نوعي حقوق بگير شركت نفت بودند.
برخلاف مكي و يا بقايي، اين دو نفر شخصيتي نداشتند و حتي بعيد نيست كه براي پيوستن به جبهه ملّي از همان آقاي استايكل دستور گرفته باشند! بقايي به هر حال، استاد دانشگاه بود و يا مكّي، تاريخنويس بود و ادعايي داشت و يا حتي خود حائريزاده، بالاخره كمي سابقه آزاديخواهي داشته و سابقه روشني داشت و پدرش هم در مشروطيت نقش مثبتي داشت، اما اين دو نفر اين طور نبودند و از قماش جداگانهاي بودند. درست است كه شاه، يا آمريكائيها و يا انگليسيها، نوكر زياد داشتند و كساني كه حرف گوش كن آنها باشند زياد بودند اما همه از يك قماش نبودند همان طور كه قوام و سهيلي و ساعد و صدرالاشرف، از يك قماش نبودند. مثلاً شما نگاه كنيد هم حكيمي و هم منصور، گوش به فرمان بودند اما حكيمي آدم درستكار و پاكي بود در حالي كه منصور، تنها به فكر دزدي و گرفتن رشوه بود.
س: فروغي چه طور؟
ج: فروغي مثل حكيمي، آدم تميزي بود. به هيچوجه دزد نبود، اما رئيس يك لژ ماسوني بود. ظاهراً همۀ وابستگان به انگلستان، از پير و جوان، از حكيمي تا شريف امامي و اقبال و... ماسون بودند. ساعد هم ماسون بود اما آدم دزدي نبود ولي امان از شريف امامي و اقبال.
س: ظاهراً ساعد بيعرضه و احمق بود.
ج: بله، بيعرضه و احمق بود، بقايي در وصيت نامهاش دربارۀ ساعد ميگويد كه او بچّه نوكر بود، پسر نوكر كنسولگري در قفقاز بود كه آن وقت شده ساعد. البته منظورم اين نيست كه پسر نوكر بودن عيب است. اميركبير هم از خانوادۀ خيلي پائيني بود اما والاترين شخصيت
دورۀ قاجار شد، به هر حال بگذريم، منظورم اين است كه اين شخصيتها را نمي شود يك كاسه كرد. درباره به راه انداختن روزنامه شاهد و سختي و فلاكت آغاز كار انتشار اين روزنامه بقايي مينويسد:
وقتي خواستيم روزنامه شاهد را منتشر كنيم، اصلاً بودجهاي نداشتيم. ما چهار نفر بوديم آقاي زهري بود، مرحوم باغچه بان بود، مرحوم دكتر سپهري و من. اول آمديم فكر كرديم كه بودجۀ يك ماهۀ روزنامه را تأمين كنيم. [ببينيد چقدر كار و بارشان خراب بوده است]. و اگر روزنامه توانست روي پاي خودش بايستد كه بايستد و الا حرفي نداشتيم. برآورد كرديم براي يك ماه روزنامه، يعني بيست و چند شماره از آن، در آن روزها هزينه كاغذ و چاپ و اينها دو هزار تومان مي شد. يك حسابي در بانك باز كرديم و هر كدام پانصد تومان در آن ريختيم. آقاي زهري يك خانهاي داشت توي كوچۀ شيباني ايشان ته اين كوچه بنبست يك خانۀ كوچكي داشت كه عبارت بود از يك زيرزمين و دو اطاق كه روي طبقه اين درطبقه اول و در واقع روي سقف زيرزمين، يك اطاق كوچكي هم بود كه اطاق خوابش بود. آن دو تا اطاق و زيرزمين را به ما واگذار كرد. براي سازمان نظارت انتخابات هم يكي از تجار به وسيلۀ آقاي حائريزاده، يك زمين خرابهاي را ته كوچۀ اميرتيمور كلالي، روبروي سفارت انگليس پيدا كرد، براي هر فصلي دويست تومان اجاره كرديم، سپس يكي از تجار يك چادر خيلي عالي، دو پوشهاي با يك اطاق داد كه آنجا ستاد مبارزه براي انتخابات شد.
با اين اعتراف بقايي روشن ميشود كه امكانات مالي آنها تا چه حد ناچيز بوده است ولي پس از مدّت كوتاهي كه حزب زحمتكشان را درست ميكند، خانه خيلي عالي تهيه ميكنند. همراه با تشريفات و وسايل و امكانات و اجرت چاقوكشان و غيره...
پول اين دم و دستگاه و چاپ دو نشريه ديگر غير از شاهد از كجا آمده است؟
اين بودجه از همان جايي آمد كه احمد ملكي نوشته است كه وقتي با آمريكائيها ملاقات كرديم بالاخره قبول كردند كه بودجه اين كار را براي تشكيل حزب بدهند.
چه كسي ميتوانست خرج چاقوكشها را بدهد؟ چاقوكشها كه مفت نميآمدند كار بكنند! بودجه روزنامه شاهد را نه بقايي، نه زهري، نه باغچه بان و نه سپهبدي، هيچكدام نمي توانستند تأمين كنند. مسئله ديگر كه بسيار جالب است، مسئله قتل رزمآرا است خود بقايي مي گويد.
س: قتل رزمآرا توسط چه كساني صورت گرفت و ريشهاش چه بود؟
ج: به طور مسلّم دربار در جريان كار بوده است. چون من پروندهاش را ديدم و جداي آن استنباط خودم هم اين است كه رزمآرا دو گلوله خورده بود. يك گلوله به شانهاش خورد و يكي هم از پشت سرش رد شده بود و به مغزش خورده بود.
نكته ديگر اينكه پزشك قانوني، محرمانه به آقاي زهري گفته بود كه دو گلوله از دو كاليبر مختلف بود. مسئله ديگر وصيّتنامه سياسي مظفر بقايي است كه در كتاب افول يك مبارز چاپ شده است.
س: بله، شرح وصيّتنامه و نوشته نويسندگان آن جالب است.
ج: بله، آيتالله كاشاني به شهيد نواب صفوي ميگويد كه چند نفر از دوستان ما از جبهه ملّي ميخواهند پيش شما بيايند اين چند نفر پيش شهيد نواب صفوي ميروند و پيشنهاد ترور رزمآرا را با او در ميان ميگذارند يكي از اين افراد دكتر بقايي است كه اصرار زيادي بر اين كار داشته است.
يعني بقايي خودش نواب صفوي را براي كشتن رزمآرا آماده كرده و مستقيماً در قتل او دخالت داشته است. امّا او تنها به دخالت شاه اشاره ميكند كه البته كاملاً درست است.
س: دليل انكار مظفر بقايي چيست؟
ج: نميخواهد خودش را به آدمكشي مشهور كند. اگر خودش بگويد كه در اين كار دخالت داشته ديگر مبارز سياسي نميشود، ميشود تروريست، بگذريم حالا گفت و گو درباره قتل رزمآرا جالب ميشود كه در بخش مربوط به بقايي عين ماجرا نقل شده است.
س: بقايي در مورد قتل احمد دهقان هم چيزهاي گفته، اين طور نيست؟
ج: بله، صحبتهاي بقايي در مورد قتل احمد دهقان هم جالب است، دوباره برگرديم به مصاحبه بقايي، اكنون مي پردازيم به گفتههاي بقايي درباره قتل احمد دهقان.
س: جريان قتل دهقان چه بوده ؟
ج: جريان قتل دهقان، داستان طولاني دارد كه به داستان كودتاي رزمآرا هم مرتبط ميشود. يك روز من در مجلس نشسته بودم، پيش خدمت آمد پاكت كوچكي به دست من داد و گفت كه آن را يك نفر از بيرون مجلس داده. من پاكت را باز كردم ديدم يك كاغذ كوچكي است كه نوشته: «خواهش ميكنم امروز از در بزرگ مجلس بيرون تشريف نياوريد.»
همين، نه امضائي و نه چيزي، اتفاقاً آن روز ما شميران دعوت داشتيم. در آن موقع هم وكلا ميتوانستند اتومبيلشان را ببرند توي حياط چاپخانه، من به طور طبيعي رفتم آنجا، سوار
ماشين شدم رفتم شميران چند روز بعد از اين واقعه دهقان كشته شد، اسم قاتلش هم «حسن جعفري» عضو حزب توده بود.
يك روز كسي آمد پيش من و گفت: من برادر حسن جعفري هستم، شما برويد به ملاقات جعفري. من رفتم و ديدمش و مقداري صحبت كرديم، گفت يك جريان مفصلي هست كه من بايد اينها را به شما اطلاع دهم و خواهش هم دارم كه وكالت مرا قبول كنيد، گفتم جريان چيست؟ گفت: اينها را مينويسم و ميدهم به شما، بعد چندين صفحه نوشت و داد به من، او كارمند شركت نفت بود. تودهاي هم بود، در جريان اعتصاب كارگران آبادان در سال 1325 زنداني شد، اينها خانوادهاي بودند از ملاير، خانواده نسبتاً سرشناسي بودند، يك تيمساري كه الآن اسمش خاطرم نيست با اينها قرابتي داشت. ميآيد در زندان و با او صحبت ميكند و قانعش ميكند كه از زندان بياورندش بيرون، كارش را هم درست كنند، به شرط اينكه وابسته به دستگاه شود، او هم قبول ميكند و اين ابتداي ارتباطش با رزمآرا مي شود. وسيله ارتباط وسيله مستقيم مشخصي بود بنام نقشينه كه يك دفعه هم توي يك ميهماني من ديدمش خودش را معرفي كرد و احمد دهقان با او صحبتهائي ميكند، چند تا مأموريت انجام ميدهد و بالاخره ميخواهندش به تهران و ميگويند تو اين مأموريت آخري را كه انجام بدهي ما تو را فراري ميدهيم و پاسپورت و بليط حاضر است تو را ميفرستيم انگلستان، هم براي معالجه و هم براي ادامه تحصيلات، او هم قبول ميكند.
واسطه اين مذاكرات هم احمد دهقان بوده است، اينها چيزهائي است كه او نوشته بود، من نوشتهاش را دارم، به هر حال نبش خيابان بهارستان خيابان سپهسالار يك آب ميوهفروشي است. نميدانم پهلوي كوچه، اسم كوچه هم يادم نيست. توي آن كوچه روزنامه آتش بود، تصادفاً يكي از سؤالاتي كه من در روزنامه كرده بودم اين بود كه گزارش داده بودند كه يك اتومبيل خلاف جهت جلوي آبميوهفروشي رو به شمال پارك كرده بود، اين موضوع اتومبيل را نوشته بودم، يادم نيست شماره اتومبيل را هم نوشته بودم تو روزنامه شاهد يا نه، بايد به روزنامه شاهد مراجعه كرد. نوشته بودم كه اين اتومبيل آن روز آنجا چه ميكرد؟ اين پيش از جريانات بود، بعد كه جعفري نشانيها را داد من ديدم تطبيق ميكند، يعني نقشهاش اين بوده كه وقتي مرا ترور كرد، اتومبيل را روشن كند و بزند وسط جمعيت. او بپرد توي ماشين و فرار كند، جعفري گفت اين را صد در صد نميدانم من حدس زدم كه شايد مقصود كشتن تو باشد. اين را ممكن است براي تعارف گفته باشد ولي مطلب ديگر اين است كه
ميگويد براي من روشن شد كه اگر من اين كار را بكنم اينها به فرض اينكه مرا هم در ببرند، مرا سر به نيست خواهند كرد. مرا با آن سوابق ول نميكنند توي لندن، كه يك وقتي زبانم باز شود و افشاگري كنم، او به اين نتيجه ميرسد كه محكوم به مرگ است و اينكه خودش را محكوم به مرگ ميبيند، فكر ميكند، حالا كه من مردني هستم آنكس كه باعث اين شد كه من به اين ورطه بيفتم، او را از ميان بردارم و دهقان را ترور ميكند، اين خلاصه مطالبي است كه جعفري نوشت.
من هم وكالتش را كردم اين قضيه گذشت و رزمآرا آمد سر كار، يك موضوع ديگر هم هست و آن اينكه تا وقتي رزم آرا زنده بود حسن جعفري اطمينان داشت كه كشته نميشود.
س: علت پشتگرمي جعفري به رزمآرا چه بود؟ چون عملاً ايشان مأمور رزمآرا را ترور كرده بود؟
ج: بله، ولي او اين اطمينان را داشته و مطلبي كه هست اين است كه تا رزمآرا زنده بود حكم اعدام اجراء نشد.
س: يعني ممكن است دهقان هم با تمايل رزمآرا كشته شده باشد؟
ج: بعيد نيست.
س: خوب، حالا اگر موافقيد برگرديم به ماجراي سي تير.
ج: بله، ظاهراًً شما هم به آن علاقهمنديد. جريان سي تير مقدمهاي دارد كه بايد به آن اشاره شود و آن اينكه تلاش براي سرنگوني دكتر مصدّق، از هفت ماه پيش از سي تير شروع ميشود، از همان زمان، يعني آذر 1330، انگليسيها با تمام نيروهايشان در تلاش براي سرنگوني دكتر مصدّق و آوردن قوامالسلطنه بودند.
در اين مورد كتاب فوقالعاده با ارزش «بحران دموكراسي در ايران»، نوشته دكتر فخرالدين عظيمي، اشارهاي دارد كه جالب است، عبارت كتاب چنين است:(1)
انگليسيها به رغم اطمينانهايي كه در مورد حسن نيت قوام از طريق عباس اسكندري و شخص قوامالسلطنه به «زاينر»(2)
وودهاوس در «عمليّات چكمه» كه در مورد براندازي دكتر مصدّق نوشته، شرح ميدهد كه زاينر كمكهاي بسياري به او كرده است.
داده شده بود، هنوز در مورد قوام ترديد داشتند. سيد1) ـ فخرالدين عظيمي، بحران دموكراسي در ايران، صص 366 ـ 367.
2) ـ زاينر؛ استاد زبان فارسي دانشگاه آكسفورد بود و سابقه فعّاليت جاسوسي در ايران داشت و با خانم آلن لمبتون همكاري ميكرد. وقتي انگليسيها تصميم ميگيرند دكتر مصدّق را سرنگون كنند، وزارت خارجه با خانم لمبتون مشورت ميكند و او توصيه ميكند كه زاينر را به ايران بفرستند.
ضياءالدين قويّاً توصيه ميكرد كه قبل از نخستوزيري قوام، نوعي تعهد از او گرفته شود، چون احتمالاً مدت زيادي زنده نخواهد بود و همين كه زمام امور مملكت را به دست گرفت، ممكن است فكر قهرماني و بيگانهستيزي به سرش بزند و حتي بزرگتر از مصدّق شود و اين به معني سياست ناسازگاري در مورد مسأله نفت خواهد بود، به اين جهت سفارت انگليس خواستار اطلاع از برنامه قوام شد.
قوام هم يك نامه امضاء شده حاوي جزئيات سياستهايش تسليم كرد كه شامل حل مسأله نهضت بر اساس تقسيم 25 به 75بود، يعني 25 درصد سهم ايران و 75 درصد سهم انگليس.(1)
انگليسيها تعهّدي بهتر از اين نميتوانستند دريافت كنند و ميدلتون كارشناس ارشدشان، بلافاصله به وزارت خارجه انگليس اطلاع داد كه قوام، بهترين جانشين در دسترس براي دكتر مصدّق است.(2)
به اين ترتيب تدارك 30 تير از مدّتها پيش در جريان بود و حادثهاي نيست كه به كنارهگيري دكتر مصدّق مربوط بشود بلكه از هفت ماه پيش چنين توطئهاي در دست اقدام بوده است. بد نيست به دستور انگليسيها به شاه در اين مورد توجه كنيم: انگليسيها عقيده دارند كه دكتر مصدّق، به ويژه به خاطر ملايمت كه نسبت به حزب توده نشان ميدهد، مملكت را به سوي هرج و مرج سوق ميدهد، بنابراين، دولت پادشاهي انگلستان معتقد است كه تغيير وي ضروري است ولي اين تصميمي است كه خود شاه بايد بگيرد.
فعّاليتهاي قوام كه از سوي انگليس به لندن گزارش ميشد و شامل نقشه مفصّل براي سرنگون كردن دكتر مصدّق و همچنين تهيّه صورت اعضاي كابينه خودش بود، اميدهاي زيادي را برانگيخت ولي كار زيادي صورت نگرفت.
با اين وجود، مخالفان مصدّق، هيچ فرصتي را براي تضعيف دولت از دست ندادند. يكي از اين فرصتها در 14 آذر پيش آمد. در اين روز دانشجويان دانشگاه تهران در اعتراض به
اخراج و بازداشت تعدادي از دانشجويان، به اخطار شهرباني داير بر منع تظاهرات اعتنا نكرده و صف پليس اطراف دانشگاه را شكستند و به سوي ميدان بهارستان راهپيمائي كردند. تعداد زيادي از افراد شهرباني و ارتش به مقابله پرداختند كه كار به خشونت و خونريزي كشيد. ساعاتي بعد در همان روز، يك تظاهرات دست راستي و مخالف دولت همراه با غارت و تاراج و سوزاندن دفتر روزنامههاي تودهاي مخالف دولت برگزار شد. اين اغتشاشات كه پليس چشمهايش را در برابر آن برهم گذاشته بود، از جانب گروهي از پيروان بقايي رهبري ميشد كه ادعا ميكردند پشتيبان دولت هستند. گروه مزبور شامل عدهاي از چاقوكشهاي حرفهاي از جمله شعبان جعفري بودند كه بعدها براي فعّاليت عليه دولت اجير ميشدم. در سراسر اين رويدادها، امير تيمور كلالي وزير كشور و رئيس شهرباني، و نيز ظاهراً دكتر مصدّق، در جريان بودند. اين اسناد نشاندهنده آن است كه تلاشهاي زيادي قبلاً صورت گرفته بود تا به سرنگوني دكتر مصدّق بينجامد. گذشته از مقدّمات جريان سي تير1331، بقايي در مصاحبه خود درباره جريان 30 تير هم مطالبي گفته كه عيناً نقل ميكنم:
س: مقدّمات سي تير چه بود؟
ج: از لاهه كه برگشتيم و مجلس رسميّت پيدا كرد. مطابق قانون بايد نخستوزير استعفا بدهد تا يك نخستوزير جديد و يا خود نخستوزير قبلي، انتخاب شود. يك روز در مجلس بوديم، آمدند و گفتند كه دكتر مصدّق استعفا داده است. من در سرسراي مجلس بودم كه گفتند، مصدّق استعفا داده است. شايگان داشت ميرفت به طرف اتاق جلسه فراكسيون كه همان دور و بر بود، در حال رفتن گفت: راحت شديم (ببينيد براي اينكه بگويد از مصدّق راحت شديم، چه دروغي از زبان شايگان ميسازد)
اين، چيزي است كه به گوش خودم شنيدم.
س: آيا ايشان نگفته بودند كه مثلاً من ميروم اگر شاه وزارت جنگ را نداد استعفا ميدهم؟
ج: نخير، مصدّق رفته بود پيش شاه، و وقتي مشكل پيش آمد يك استعفا نوشت. ما رفتيم توي اتاق آقاي رئيس، آقاي رئيس نامه آقاي علاء، وزير دربار به مجلس را نشان داد، علاء نوشته بود كه چون آقاي دكتر مصدّق ميخواست وزير جنگ را خودش معرّفي كند و شاه قبول نفرموده بودند، استعفا داد و حسب الامر، مجلس به يك نخستوزير ديگر رأي تمايل بدهد.
اين نامه به نظر من، خيلي زننده و معنيدار بود، چون مجلس را براي رأي تمايل احضار كرده بودند. من با اينكه از فراكسيون نهضت ملّي خارج شده بودم اما همفكر بوديم. ما آمديم درجلسه خصوصي، آنها چهل نفر بودند و ما تقريباً سي و چند نفر بوديم، ما حاضر نشديم. آنها از همان 40 نفر براي قوامالسلطنه رأي تمايل گرفتند و همه هم به قوام رأي دادند. چون دستور شاه بود.
س: اسم قوام از كجا مطرح شد؟ باسابقهاي كه قوام داشت و مغضوب شاه بود و آن نامه نوشتنها و ناسزا گفتنها به مجلس مؤسسان.
ج: حتماً مذاكرات خارجي هم دخيل بوده است. شاه دستور داد كه لقب جناب اشرف را كه قبلاً از او گرفته شده بود، دوباره در فرمان نخستوزيري به او برگرداند.
س: آيا اينكه ميگويند او از مدتها قبل، در پشت پرده به دنبال اين بوده كه به نخستوزيري برسد و شركت نفت هم واسطه شده است صحت دارد؟
ج: در اينباره چيزي نميدانم.
س: هيچ اطلاعي نداريد؟
ج: نه، هيچ اطلاعي ندارم، اما در اينكه زمينهاي فراهم شده بود، ترديدي نيست. با توجه به آن ناسزاهايي كه به آن اشاره كردهايد، آوردن دوباره او، پيداست كه همراه با فشارهايي بوده است.
س: شما كه در آن جلسه در اتاق جداگانهاي نشسته بوديد، براي جانشيني دكتر مصدّق چه فكري داشتيد؟
ج: اصلاً بحث به جانشيني مصدّق نرسيد، فرمان قوام صادر شده بود. ظهر همان روزي كه اعلاميه قوام صادر شد من رفتم شميران، با يكي از رفقا، راديوي اتومبيل داشت اعلاميه را ميخواند كه كشتيبان را سياستي دگر آمد (اصطلاح قوام). از آن اعلاميه فهميدم كه قوام آمده تا موضوع ملي شدن و همه را به هم بزند. اعلاميه را خواند و صداي خودش هم بود. متن اعلاميه را يا مورخالدوله سپهر نوشته يا ارسنجاني، هر دو برگردن هم ميانداختند. يادداشتهاي ارسنجاني هم خيلي دقيق و قيمتي است. آن اعلاميه كه خوانده شد، من ديدم چارهاي نيست جز اينكه قد علم كنم و مبارزه بكنم.
س: ظن اصلي شما اين بود كه ميخواستند ملي شدن نفت را باطل كنند؟
ج: بله، نمايندگان نهضت ملي و ما كه در حاشيه بوديم، همگي در مجلس متحصن
شديم. به عنوان اينكه اين رأي تمايل غيرقانوني بوده است، حالا توي شهر هم شلوغ است و تظاهرات است.
س: تظاهرات خودجوش بود؟
ج: خودجوش بود.
(فراموش نكنيم كه همايون كاتوزيان ادعا كرده است كه تظاهرات را بقايي ترتيب داده ولي خود بقايي ميگويد تمام تظاهرات خودجوش بوده است)
يك روز ساعت بين 8-7 فكر كردم پياده بيايم مجلس كه وضع شهر را ببينم، خوب، بعضي دكانها بسته بود، بعضي گروهها ايستاده بودند. آمدم توي مجلس ديدم سه، چهار تا از وكلا كلههايشان را كردهاند توي همديگر و صحبت ميكنند. پنج نفر در آنجا دارند پچپچ ميكنند، من رفتم ببينم كه موضوع چيست؟ گفتند هيچي، راجع به نخستوزير آينده دارند، صحبت ميكنند. حالا اين حرفهائي كه ميزنند همهاش ساختگي است. ديدم آقاي دكتر معظمي چند نفر را جمع كرده كه براي او كار بكنند براي اينكه نخستوزير بشود. دكتر شايگان چند نفر را جمع كرده تا براي خودش كار بكند، خوب يكي دو تا گروه ديگر هم همين طور، يك حالت عجيبي به من دست داده خيلي عصبي شدم. در اين ضمن آقاي زهري هم كه مريض بود آمده بود. من رفتم آنجا پهلوي او نشستم و گفتم: آقا، يك چنين وضعي است. اين موضوع اگر به كشمكش برسد ديگر كار تمام است، چون نه شايگان حاضر است گذشت كند نه معظمي. اصولاً مصدق از دور خارج شده بود. با آقاي زهري صحبت كرديم، به اين نتيجه رسيديم كه بايد يك اسمي بياوريم كه اينها در برابر او نتوانند بگويند يكي او يكي من، اسمي پيدا نكرديم، بالاخره فكر كرديم و ديديم غير از اسم دكتر مصدق هيچ اسم ديگري وجود ندارد. چون خارج از نهضت كه كسي نمي توانست باشد، همانجا با زهري توافق كرديم، متني تهيه شد كه توي روزنامه هست:
ما امضاكنندگان متعهد ميشويم كه هيچ كس ديگر را جز دكتر مصدق به نخستوزيري نپذيريم.
اين موقعي بود كه صددرصد مخالف دكتر مصدّق شده بودم...
ببينيد، اين چه بازي است كه بقايي ميكند. آن وقت همين را كاتوزيان و اميرخسروي و ديگران علم كرده و ادعا مي كنند كه تنها بقايي اين بيانيۀ تاريخي را تهيه كرد!!!
نميتوانند ببينند كه آقاي بقايي يك آدم حقه باز بيشتر نيست، خودش اعتراف دارد كه
چون نام شخص ديگري را پيدا نكرديم با زهري به اين نتيجه رسيديم كه تنها نام دكتر مصدق ميتواند از تجزيه جلوگيري كند، معلوم هم نيست كه اصلاً ادعاي اينكه دكتر شايگان و دكتر معظمي درصدد جمع كردن آرائي براي نخستوزيري خودشان بودند. درست باشد. بگذريم، بقايي بعد اينطور ادامه مي دهد:
اين را نوشتم و رفتم پايين روي يكي از اين ميزهائي كه آنجا بود ايستادم و گفتم: آقايان توجه كنيد! اين وضعي كه پيش آمده اگر اختلاف بيفتد براي تعيين نخستوزير، نهضت شكست ميخورد. به اين جهت من پيشنهاد ميكنم كه غير از دكتر مصدق هيچ كس را براي كانديداي نخستوزيري نپذيريد پيشنهاد را خواندم.
همين امضاء اول را كرد و شايگان صدايش در نيامد، اين پيشنهاد نوشته شد، ديگران و همه وكلا امضاء كردند و از فردايش هم شعار يا مرگ يا مصدق را در تظاهرات دادند.
س: اين شعار را چه كسي پيشنهاد كرد؟
ج: يادم نيست اين از سوي مردم بود.
همه جا تظاهرات شد تا شب سي تير، رئيس شهرباني و فرمانداري نظامي سپهبد علوي مقدم بود، هم مردم و هم دولت مجهز بودند كه ايستادگي كنند و مردم مواجه ميشدند با سر نيزه نظاميان، اين نقش را چندين بار بازي كردند.
س: پس اينكه شاه گفته بود من دستور تيراندازي ندادم صحت ندارد؟
ج: مسلماً صحت ندارد، شاه فرمانده كل قوا بود، رئيس شهرباني، رئيس ژاندارمري كه از نخستوزير فرمان نميگرفتند، دستور از بالا صادر ميشد، ترديدي در آن نيست كه شاه دستور تيراندازي داده است ...
حال توجه كنيم كه متن اعلاميهاي كه بقايي با دوستش سپهبد علوي مقدم در نيمهشب سي تير تهيه كرده و به امضاء همه نمايندگان جبهه ملّي رسانده چه بود؟ به هر حال او در خانهاش بود و حتماً كس ديگري توانسته امضاء همه نمايندگان را جمع كند. اين اعلاميه در طول شب چندين بار از راديو خوانده و پخش شد. متن اعلاميه چنين است:
اعلاميه نمايندگان جبهه ملّي در شب 30 تير 1331
ملت رشيد ايران! چون ممكن است در تعطيل عمومي فردا كه بنا به تقاضاي اينجانبان انجام ميگيرد، دشمنان ايران بخواهند از ابراز احساسات ملي هموطنان عزيز سوءاستفاده نمايند، تمنّا داريم با كمال متانت و آرامش بدون تجمع و تظاهر و اجتناب از هرگونه تصادم با
مأمورين انتظامي رشد ملّي خود را به جهانيان ثابت فرمائيد.
با توسل به خداوند متعال
دكتر مظفر بقايي، حسين مكي، حائريزاده، نريمان، افشار، مهندس رضوي، مهندس حسيبي، دكتر شايگان و 20 نفر ديگر اين اعلاميه را امضاء كرده بودند.
خوشبختانه مردم انقلابي به اين توصيه اعتنايي نكرده و مبارزه را به شدت ادامه دادند و با نظاميان و پليس درگير شدند، عدهاي جان دادند و پيروزي افتخارآميزي به دست آورند، مسئله جالب اينجاست كه بقايي صريحاً ميگويد كه دستور تيراندازي را شاه داده بعد آن جنجال را راه مي اندازد كه قوام، مسئول بوده است و شاه مطابق قانون اساسي مسئوليت ندارد و نخستوزير مسئول است. خودش اينجا صريح ميگويد:
من با سپهبد علوي مقدم از فرنگ دوست بودم . سپهبد علوي مقدم به من تلفن كرد و گفت: فردا چه ميشود؟ گفتم: والله شما بايد بهتر بدانيد كه چه مي شود، مردم قيام كردهاند. گفت: دولت هم مي خواهد شديداً بايستد و قيام را بكوبد. با هم خيلي صحبت كرديم اين پيشنهاد از توي حرفهايمان درآمد، گفتم ممكن است من يك اعلاميه بدهم كه هم نظاميان و هم مردم را دعوت به ملايمت بكنيم، اتفاقاً در چاپخانه هم كاغذ اصلاً نداشتيم، به سپهبد مقدم گفتم كه يك چنين وضعيتي است، ما كاغذ نداريم، سپهبد مقدم گفت من كاغذ ميفرستم، سپهبد مقدم كاغذ فرستاد از آن كاغذهاي اعلا، مال كتابهاي لوكس و گران قيمت، چند بند هم بود. متن اعلاميه به امضاء همه نمايندگان جبهه ملّي است.
اينجا حزب توده يك نقش بازي كرد، افراد حزب توده مشخص بودند، يك پيراهن سفيد پوشيده بودند و شلوار سفيد يا سياه، جلوي نظاميها مردم را تحريك ميكردند به فحش دادن به نظاميها، همين كه درگيري شروع شد اينها فرار ميكردند.
بقايي اين جريان را بعد از سي تير، تنها براي تضعيف دكتر مصدّق راه مياندازد. حالا ببينيم مظفر بقايي، از چه زماني با شاه تماس داشته است.
س: در اين ضمن خود شما با شاه تماس داشتيد؟
ج: نه هيچ تماس نداشتم.
س: شاه هم دنبال شما فرستاد؟
ج: خير.
س: تاريخ ملاقاتتان با شاه كي بود؟
ج: عصر روز 30 تير يا سي و يكم تير، الآن خاطرم نيست. مصدّق رفته بود فرمان نخستوزيريش را بگيرد كه شاه هم مرا هم احضار كرده بود. اين جور مواقع شاه خيلي نرم و پائين بود.
(باز هم بسيار قابل ترديد است كه شاه پس از استعفاي دكتر مصدّق با آن نزديكي كه با بقايي داشته، او را پيش از 31 تير نخواسته باشد!)
مردم مسلط بودند بر شهر و پاسبانها و نظاميها رفته بودند توي خانههايشان.
تودهايها هم خيلي دم درآورده بودند. چون مصدّق مدعي بود كه با آنها زيرزيركي در ارتباط بود .
س: فقط قوام مطرح بود يا خود شاه هم هدف بود؟
ج: هيچ تاريخش يادم نيست، خسرو قشقايي آمد توي حزب پيشنهادي داشت، گفت من خانهام را فروختهام 500 هزار تومان. آماده است كه در اختيار ميگذارم . حالا كه چنين شده شاه هم با قوام برود. من قبول نكردم. اين مطلب را تا الآن هم به كسي نگفتم به خود شاه هم نگفتم.
س: چرا شما قبول نكرديد؟
ج: من طرفدار رفتن شاه نبودم من مخالف شاه هم نبودم تا آن وقت هم شاه هيچ اقدامي عليه نهضت نكرده بود (!! عجب عجب)
عرض كنم كه جمعيت جمع شده بود توي حياط حزب، خيابان اكتابان و يك قسمتي از ميدان بهارستان كه من صحبت كنم آمدم توي بالكن حزب و شروع كردم به صحبت كه خوب قيام ملت به نتيجه رسيد و قوام استعفاء داد. يكدفعه از توي جمعيت چند نفر از جاهاي مختلف شعار دادند كه شاه بايد برود، من فوري دستور سكوت دادم و گفتم: اينجا ميتينگ عمومي نيست، اينجا حزب است و من دارم صحبت ميكنم. هيچ كس حق صحبت ندارد و اگر كسي بخواهد شعار بدهد آنهائي كه اطرافش هستند وظيفه دارند او را بزنند و بيرون كنند خلاصه حين سخنراني گفتم من به نمايندگي شما قسم خوردم مطابق قانون اساسي براي حفظ سلطنت وقتي اين جمله را گفتم يك دفعه مجلس به طور عجيبي يخ كرد بعد هم در ملاقات با شاه گفتم اشرف بايد از ايران برود.
س: اين جور مواقع يعني وقتي است كه موقعيت او ضعيف ميشد؟
ج: بله همين وقتي كه نقشه نخستو زيري قوام شكست خورده بود و مصدّق علي رغم آن آمده بود و وقتي رزمآرا كشته شده بود اينجور مواقع زود به زود شاه دلش براي من تنگ ميشد خوب مواقع تسليم بود.
س: شاه به شما پيشنهاد نخستوزيري نكرد؟
ج: در آن موقع خير.
س: اولين باري كه به شما پيشنها كرد كي بود؟
ج: اولين بار آخر مرداد يا اول شهريور.
س: تقريباً يك ماه بعد از 30 تير ؟
ج: بله من گرفتاريهاي زيادي در آن زمان داشتم، حزب بودم، روزنامه بودم، مجلس بودم، كميسيون تحقيق بودم، بيچاره شدم و ناخوش بودم. خلاصه، شب آقاي دكتر رضانور را آورده بودند. من در حال اغما بودم. معاينهام كرد و من را بردند به بيمارستان. تاريخ آن يادم نيست. اجازه گرفته بودم كه از تخت بيايم پائين نيم ساعت كنار صندلي بنشينم. در چنين موقعي از دربار مرا احضار كردند. اتومبيل فرستادند و زير بلغم را گرفتند و با عصا رفتم كاخ سعدآباد. چون يادم هست كه اصلاً رمق بالا رفتن از پلهها را نداشتم و همين طور زير بغلم را گرفتند مرا بردند بالا. به اين ترتيب رفتم خدمت اعليحضرت، مقداري احوالپرسي و سپس شاه گفت براي اينكه اوضاع اصلاح بشود من فكر كردم كسي بهتر از تو نيست كه بيايد قبول مسئوليت بكند. (يك ماه بعد از سي تير) من گفتم قربان، من الان وضعم اينجور است و معلوم نيست كه چقدر در بيمارستان باشم و هيچ موقعيتي براي قبول مسئوليت ندارم.
اگر مريض نبودم با آن حالي كه نسبت به مصدّق داشتم حتماً اين پيشنهاد را قبول ميكردم.
س: زمان ملاقات شما با شاه خيلي عجيب است. درست يك ماه بعد از سي تير و نخستوزير بودن مصدّق و گرفتن اختيارات از مجلس ؟
ج: نه! هنوز اختيارات را يادم نيست گرفته بود يا نه، خاطرم نيست ولي همان موقع بود.
س: شاه چه جور ترتيب اين كار را مي داد؟ اگر شما موافقت كرده بوديد، اين كار چگونه عملي ميشد؟
ج: لابد مصدّق را ساقط ميكردند. من با شاه صحبت نكردم كه ميخواهد چه كاري بكند. شاه فقط اين پيشنهاد را داد. بعد آمدم و شبها درباره اين موضوع مطالعه كردم. در آن
حال و هوا و در آن شرايط و امكانات، ديدم كه اگر من به جاي مصدّق ميآمدم حتماً شكست ميخوردم. شكستي فاجعهآميز. دو ماه بعد از اين، وقتي حالم بهتر شد، شاه مجدداً مرا خواست و گفت: خوب، حالا كه خوب شدي ديگر مانعي نيست...
س: يعني دو مرتبه پيشنهاد نخستوزيري را مطرح كرد.
ج: من به خاطر حسابهايي كه كرده بودم عذر خواستم و گفتم: در اين شرايط نميتوانم...(1)
حالا ببينيد كه در آن زمان شاه به او چه اطميناني داشته كه چنين پيشنهادي را با او در ميان ميگذارد! باز مسئله جالبي كه در اين ميان مطرح ميشود اين است كه ميگويد: لابد يك كاري ميكردند !
دكتر فخرالدين عظيمي، از زبان انگليسيها دربارۀ نقشهاي كه براي سرنگوني مصدق داشتهاند مينويسد: «رئيس مجلس به ما ميگويد كه پول بدهيد براي اينكه چاقوكشها و اوباش را استخدام كنيم تا مصدّق سرنگون شود. امام جمعه تهران كه رئيس مجلس بوده، در همان زمان به انگليسيها مراجعه ميكند كه به ما پول بدهيد تا بتوانيم براي سرنگوني دكتر مصدّق، چاقوكشها را اجير كنيم».(2)
به اين ترتيب، نقشه سرنگوني دكتر مصدّق به دست چاقوكشهاي مزدور، از ماهها پيش از جهات مختلف، بررسي و زمينهسازي شده بود.
س: لابد شاه يك كارهايي ميكرده، مسلماً دربار و شاه هم بيكار نمينشستند.
ج: بقايي كه اينها را راست نميگويد. دروغ ميگويد. او وارد بوده و ميدانسته كه چه شيوههايي براي اين كار وجود دارد. نقش چاقوكشهاي او را در روز 14 آذر به منظور براندازي مصدّق و روي كار آوردن قوام، در صحبت قبل مرور كرديم. اسناد گوياتري هم در اينباره وجود دارند. سردار فاخر حكمت، رئيس مجلس، به رغم موضع به ظاهر بيطرفش، ادعا ميكرد كه موجبات تحصن روزنامهنگاران را در مجلس فراهم ساخته است. او حتي به لزوم مقداري خونريزي معتقد بود. حتي پيشنهاد اجير كردن چند صد نفر آدمكش را براي ساقط كردن مصدّق داد.
با اين همه دشمنان كينه توز مصدّق، به خصوص امام جمعه كه نقشههايش براي @@@
نخستوزيري قوام شكست خورده بود و علاوه بر تشديد فعاليت پارلماني عليه مصدّق، آماده بود تا از هر وسيلهاي براي سرنگوني او استفاده كند، مصدّق هم در برابر انبوهي از مشكلات قرار داشت. سام فال،(1)گزارش ميدهد:
مخالفان، به خصوص امام جمعه، از ما مقداري پول ميخواهند تا دستههايي از اوباش را به ضددولت، متشكل كند.
سفير انگليس به دنبال درخواست پول از سوي امام جمعه و سردار فاخر حكمت، به وزارت خارجه بريتانيا مينويسد: اينها با همه ثروتي كه دارند براي يك چنين كاري از ما پول ميخواهند...
چنين موضعگيري چقدر تحقيرآميز است. انگار دارند دربارۀ نوكران خودشان صحبت ميكنند.
به اين ترتيب ما تاريخچه روابط بسيار نزديك بقايي با شاه، شركتش را با شاه در قتل رزمآرا، و عملكردش را در سي تير 1331 و در جريان آن و پس از آن، آنهم از روي گفتههاي خود او ديديم و ميبينيم كه واقعيت تا چه حد با ادعاهاي بتسازان در دفاع از او براي تبرئه همكاري خليل ملكي با او، حتي پس از سي تير، تضاد آشكار دارد.
س: ما بقايي را يك جريان فكري بدانيم يا شخصيتي كه در يك مقطع آمده و رفته؟
ج: به نظر من در مورد بقايي، هر دو مطلب صدق ميكند.
البته او در نوع خود، پديدۀ حيرتآوري است. بقايي يك ماجراجوي جاهطلب بود كه براي رسيدن به هدفش ـ كه نخستوزيري ايران بود ـ حاضر به انجام هر دسيسه و جنايتي بود و اگر كسي مانعي بر سر راه او و هدفش ايجاد ميكرد، براي از بين بردن او آمادگي كامل داشت. همان طور كه در مورد رزمآرا، افشار طوس و دكتر مصدّق ديديم كه حاضر بود به هر جنايتي دست بزند و با شيطان هم همكاري بكند.
او كوشش ميكرد كه با هر كسي و با هرگونه وابستگي همكاري بكند. او با همه دوستي داشت. با كساني كه از نوكران مستقيم انگليس بودند مثل هژير دوستي داشت، با زاهدي در كودتا همكاري كرد، از سازمان سيا پول ميگرفت و تا آخر عمر با آن رابطه داشت. پس از تشكيل ساواك، با ساواك همكاري كرد، در دوران بعد از 28 مرداد و دوران قبل از انقلاب و
1) ـ روزنامه فال، 13 ژوئيه / 22 تير 1331.
به خصوص در سال 42 ـ آن افشاگري حجت الاسلام هاشميان را حتماً خواندهايد كه ميخواستند امام را به قتل برسانند ـ با شريعتمداري و ساواك هم همكاري داشت. يعني به هر كاري دست ميزد براي آنكه به مقام برسد. او دربارۀ ارتباطش با آمريكائيها، تقريباً همان چيزي را ميگويد كه احمد ملكي گفته است. منتهي به شكل ديگري. در اينباره بد نيست كه باز به گفتههاي خود او استناد كنيم.
ما به آمريكا كه رفتيم براي آنكه مبادا اسناد خانه سدان را كه برده بوديم براي شوراي امنيّت ندزدند، چه حقّهاي زديم. اينها را توي جعبههايي گذاشتيم و مخفي كرديم و داديم دست هر يك از افراد هيئت نمايندگي، ولي در چمدانهايمان نبود، بعد كه ما رفتيم آنجا در فرودگاه، چمدان من روي باند نيامد و بعد در آنجا ديديم كه آقاي «دوهر» پيدايش شد، اين آقا وابسته ايالتي سفارت آمريكا در ايران بود و به اين ترتيب موضوع چمدان حل شد.
س: آقاي دوهر كيست؟
ج: ما با دوهر و چند آمريكائي ديگر تماس داشتيم . يعني جبهه ملّي تصميم گرفته بود كه ما با آنها تماس داشته باشيم چون آمريكائيها خيلي راجع به ملّي شدن نفت همراه بودند. جلساتي داشتيم . چند دفعه ديده بودمش. من اين آشنائي را داشتم. پيش از حكومت رزمآرا بود. يك روز عصر آقاي فاطمي گفت: امروز عصر چندتا از اين آمريكائيها ميآيند خانه من شما هم تشريف بياوريد. البته من و چند تا از جبهه ملّي [درست همين چيزهايي است كه احمد ملكي ميگويد] رفتيم منزل دكتر فاطمي. البته اين مال زمان پيشتر است زمان خيلي پيشتر. رفتيم آنجا، آقاي دوهر بود و يكي دو نفر ديگر، و صحبت آمدن رزمآرا شد. آقاي دوهر شروع كرد به تبليغ براي رزمآرا. دوهر دفاع كرد. خلاصه آخرش عصباني شدم و فردايش در مجلس پشت تريبون رفتم و گفتم به چه مناسبت وابسته ايالتي سفارت آمريكا براي آمدن رزمآرا كه ميخواهد بيايد ديكتاتور بشود فعاليت ميكند؟ پس فردايش آقاي دوهر از ايران رفت. اين واقعه مال سال 1329 است. هنوز رزمآرا سر كار نيامده بود.
حالا ملاحظه بكنيد! چيز تازه و جالب اين مسئله اين است كه او اين نكتهها را ميگويد كه ما و چند تا عضو جبهه ملّي با مأموريت با آمريكاييها تماس ميگرفتيم و جلساتي هم داشتيم و او نميگويد اين جلسات در كجا بود؟ و بعد نام يكي از آمريكاييها را ميگويد بقيهاش را ديگر احمد ملكي عيناً شرح ميدهد كه كميسيون تبليغاتي و سياسي جبهه ملّي كه افرادش عبارت بوده از بقايي، حائريزاده، مكي و عبدالقدير آزاد و دكتر فاطمي و خود احمد
ملكي در كجاها ملاقات ميكردند. بله هفته اي يك بار، يك هفته در ميان در منزل مجلل امير اشرافي مدير روزنامه آتش و چند هفته هر بار در منزل يكي از آمريكاييها و جلسه آخر هم در منزل ييلاقي احمد ملكي، هيچ يك از شركتكنندگان حتي خود بقايي هم، نوشته احمد ملكي را تكذيب نكردهاند.
اينكه ميگويد «دوهر» فرداي روزي كه او در مجلس درباره او صحبت كرده از ايران رفت نادرست است ويراستار خاطرات من در زيرنويس صفحه 229 درباره «دوهر» نوشته است:
دوهر از مأمورين برجسته اطلاعاتي آمريكا در ايران بود كه در تير ماه 1332 در پي ورود كرميت روزولت از ايران خارج شد، دوهر پس از خروج از ايران رياست بخش خاورميانه صداي آمريكا را به عهده گرفت و سپس مدتها در رأس انجمن طرفداران ملل آسيا و آفريقا قرار داشت.
اين را هم بايد توجه داشته باشيم كه اسنادي كه در آمريكا و انگلستان منتشر شده است تنها بخشي از اسناد است. اولاً اسنادي كه در آمريكا منتشر شده است اسناد وزارت خارجه است آن دو تا سندي هم كه در همان اسناد لانه جاسوسي داريم اسناد وزارت خارجه است، اسناد سيا نيست. اسناد سيا منتشر نشده و همينطور در انگلستان، اسناد (ام، اي، 6) سازمان جاسوسي خارجي بريتانيا منتشر نشده است. انگلستان خيلي كم چيزهاي اساسي را منتشر ميكند. تا به حال انگلستان منتشر نكرده كه اسدالله علم نوكر مستقيمش بوده است كه توي (ام، اي، 6) عضو بوده، وودهاوس از او به نام «ترون» نام ميبرد، ولي در هيچ يك از اسناد منتشر شده از اين جريان خبري نيست.
اين سازمانهاي جاسوسي هيچ وقت عناصر اصلي را كه مهرههاي مهمّ سياسي بودهاند فاش نميكنند. به اين ترتيب، اسناد «سيا» منتشر نشده است كه بدانيم بقيه ارتباط، چه بوده و فقط خود بقايي در پايان گفتگويش ميگويد كه يك نفر از «سيا» خواسته در تهران با او ملاقات كند و قرار گذاشتيم در فلان جا باهم ملاقات كنيم و رفتيم و در آنجا ملاقات كرديم. به اين ترتيب است كه برخلاف گفته همايون كاتوزيان كه هيچ كدام اينها با بيگانگان ارتباط نداشتهاند، ارتباط بسيار زيادي از اين طرف و آن طرف داشتهاند.
س: درباره بقايي مطلب ديگري هم هست؟ مثلاً عملكردش بعد از 28مرداد و حدود سالهاي 39 تا 43 و بعد هم سال 56، بقايي در اين سالها دوبار هم محاكمه و دستگير شده
حالا بد نيست به همين دستگيري او اشارهاي بشود.
ج: يكبار تبعيد شد، يكبار هم بازداشت و محاكمه شد، تبعيدش به زاهدان در نتيجه اختلاف نظرش با زاهدي بوده و زاهدي او را تبعيد كرده بود ولي در همان زمان تبعيد از سوي دربار هر هفته با هواپيما برايش گوشت، ميوه و ساير وسايل رفاهي فرستاده ميشد. در اسناد لانه جاسوسي و در كتاب افول يك مبارز هم اشارهاي به اين امر شده است. او زاهدي را قبول نداشته و خودش ميخواست نخستوزير بشود و زاهدي براي رام كردن او پيشنهادهائي به او ميكرد. از جمله به او دو جور پيشنهاد كرده يكي اينكه به او گفت به شرطي كه ساكت باشي 12 تا 16 نماينده مجلس از هر جائي كه تو بخواهي به تو ميدهيم هر كسي كه ميخواهي در هر جائي كه باشد. پيشنهاد دوّم اين بود كه به او ميگويد برو به خوزستان با يك بودجه بسيار بسيار زياد چند ميليون توماني و استاندار آنجا باش و اين قدر امكانات و چند تا هم نماينده از هر كجا كه بخواهي مال تو. به شرطي كه تا وقت انتخابات هيچ صحبتي نكني. بقايي حاضر نميشود. بعد او را تبعيد ميكنند به زاهدان. اولش او را ميفرستند به يك جزيرهاي كه با دوستانش در آنجا زنداني بوده است و بعد او را برميگردانند و در زاهدان خانه اي براي او ميگيرند كه در آنجا زندگي ميكرد.
س: علت آن فقط مخالفت با زاهدي است؟ ظاهراً او با قرارداد كنسرسيوم كه 56% سهام آن در دست انگليسيها بود (40% سهم شركت نفت انگليس و 16% سهم كمپاني شِل كه سهامدار عمده آن هم همان شركت نفت انگليسي بود) علناً مخالفت كرده بود.
ج: شركت نفت انگليس، نقش تعيينكننده در كنسرسيوم داشت. تمام كارمندان و اداره نفت و همه اينها دست انگليسيها بود. به همين علت با كنسرسيوم مخالفت كرد.
زاهدي كه بلافاصله پس از 28 مرداد، هنوز وضعش تثبيت نشده بود، تلاش ميكرد تا مخالفين دكتر مصدّق را كه در انجام كودتا به او كمك كرده بودند با وعده و وعيد نگهدارد. به ويژه سعي داشت همان طور كه انگليسيها به او سفارش كرده بودند، خود را با سابقهاي كه از سال 1322 داشت با آيتالله كاشاني كه از سوي ارتش انگليس به اتهام همكاري با «نازيها» بازداشت شده بود، هماهنگ كرده و چهره ضدانگليسي به خود بگيرد. ديداري هم كه در روز 31 مرداد، يعني 3 روز پس از كودتا با آيتالله كاشاني و ديگران داشت و وعدههاي دروغيني كه در اين ديدار داد، گواه اين واقعيّت است. جريان اين ديدار را من به نقل از روزنامه شاهد، قبلاً شرح دادهام.
س: نميتوان اين تحليل را مطرح كرد كه زاهدي، چون اوّلين دولت كودتا بود و كودتا هم يك كودتاي آمريكايي، ارتباطي با انگليسيها نداشت؟ نه اين كه زاهدي مخالف انگليسيها بود بلكه به آنان وابستگي نداشت. چون زاهدي كه رجال سياسي نبود، در درجه اوّل يك ارتشي بود.
ج: زاهدي در درجه اوّل، وابسته مطلق به انگليسيها بود و اصولاً او را انگليسيها به آمريكاييها معرّفي كردند. ابتدا آمريكاييها كمي ترديد داشتند امّا بعد بر اساس اطمينان انگليسيها پذيرفتند.
اسناد معتبر زير از كتاب بحران دموكراسي در ايران، اين گفته را تأئيد ميكند از سوي ديگر، انگليسيها همچنان با تاكتيكهاي مؤثر خود به تحت تأثير گذاشتن آمريكا ادامه ميدادند. كه اگر مصدّق بر سر كار بماند، كمونيستها احتمالاً قدرت را در دست خواهند گرفت. آنها طوري رفتار ميكردند كه گويي واقعاً به پيشگويي هراسانگيز تغيير ناگهاني اوضاع ايران كه مرتب تكرار ميكردند اعتقاد دارند.(1)
در دوران پس از 30 تير، انگليسيها در وضعي نبودند كه شرايطشان را به مصدّق تحميل كنند و بيش از پيش به اين نتيجه رسيدند كه يك كودتاي نظامي، مؤثرترين وسيله سقوط او است يا چنانكه ميدلتون نوشت: تنها اقدامي است كه ميتواند جلو كمونيسم را بگيرد.(2)
ميدلتون و ديگر مقامات انگليسي در اين مورد دست كم از همدلي برخوردار بودند.
ردپاي كودتا عليه مصدّق را ميتوان از اوائل زمامداري او دنبال كرد. در تير ماه 1330 اميركيوان يكي از فعالان اتحاديههاي كارگري نخستين فرد ايراني بود كه طرح مفصلي در خصوص بركناري مصدّق به وسيله كودتا تقديم انگليسيها كرد. نخستين افسري كه او براي اجراي چنين طرحي پيشنهاد كرد سرلشگر زاهدي بود ...
اميدبخشترين كانديدا براي رهبري كودتا زاهدي بود كه نخست از وزارت كشور استعفا داد و در اواخر 1330 به مخالفان پيوست. حتي قبل از نخستوزيري نافرجام قوام، انگليسيها زاهدي را به عنوان جانشيني تلقي ميكردند كه در صورتي كه شاه زير بار نخستوزيري قوام نرود، او را پيشنهاد كنند.(3)
اكنون چشم انداز موقعيت زاهدي تا حد زيادي افزايش يافته بود او با اغلب عناصر ناراضي جبهه ملّي، از قبيل: مكي، بقايي و حائريزاده در تماس نزديك بود و آنان بيشتر اوقات درباره ناخشنودي خود از مصدّق با او گفت و گو ميكردند.(1)
او همچنين با كاشاني ارتباط نزديك داشت و ادعا ميكرد موافقت آيتالله را با پيشنهاد «حق اظهار نظر» در تركيب كابينهاش جلب كرده است.(2)
تمام اين اسناد در كتاب بحران دموكراسي در ايران و نيز مدارك اشاره شده، آمده است، در همين كتاب، يعني بحران دموكراسي در ايران، صفحه 406 آمده است:
واكنش آمريكاييها متفاوت بود. چارلز بولن يكي از اعضاي بلندپايه وزارت خارجه آمريكا ... اطلاع يافته بود كه انگليسيها هنوز درباره امكان يك كودتاي نظامي ميانديشيدند و از اين بسيار نگران بود. اما هندرسون نظر ديگري داشت او در خوشبيني انگليسيها نسبت به زاهدي كاملاً شريك نبود ولي با ميدلتون موافق بود كه تنها راه ساقط كردن مصدّق كودتائي است كه به نام شاه، منتهي بدون اطلاع او صورت بگيرد.(3)
با اين همه همانطور كه در گزارش آنتوني ايرن، وزير مشاور آمريكا ديده ميشود، در يك مورد بين آمريكاييها و انگليسيها توافق وجود داشت.
آقاي هلمز گفت كه دلش ميخواست يك ژنرال نجيب در اين كشور وجود داشته باشد. در هر صورت من عقيده نداشتم كه ما بايد اميد پيدا كردن يك ژنرال نجيب ايراني را از دست بدهيم.(4)
افزون بر اين درباره تشكيل كنسرسيوم و تقسيم سهام آن، پيش از كودتا ميان آمريكا و انگلستان تصميم گرفته شده بود.
س: عملكرد و يا موقعيت سياسي مظفر بقايي بين 1332 بعد از كودتاي 28 مرداد تا روي كار آمدن علي اميني و «جو به اصطلاح آزاد»، چه بود؟
ج: اگر موافق باشيد خوب است بخش آخر مصاحبهاش كه پرسشكننده درباره جلسه
محاكمه پس از 30 تير مطرح مي كند و پاسخ خنده آور بقايي و نظر خندهآورتر او درباره دكتر مصدّق و همچنين ماجراي قتل افشار طوس را پيش از پرداختن به دوران پس از كودتا بياورم كه مطالب بسيار جالبي دارد.
س: اظهار نظر درباره دكتر مصدّق در ارتباط با مخالفتش با او پيش از 30تير 1331.
ج: به هر حال من از مجموع اوضاع و احوال استنباط كردم كه آقاي مصدّق نميخواهد مجلس باشد يعني شمائي كه در نظر من بود اين بود كه ايشان ميخواهد تغيير رژيم بدهد و شاه را بيرون كند و خودش همه كاره بشود اين البته اول استنباط من بود بعد كمكم به تحقق پيوست.
اين گفته در ارتباط با هماني است كه ميگويد: من صد در صد با مصدّق قبل از سي تير مخالف شده بودم! بعد در آخر، دو مرتبه سؤالكننده به اين گفتگو باز ميگردد و ميپرسد.
دكتر محمد سجادي وزير در زمان رضاشاه و سناتور در زمان محمد رضا شاه در سالنامه سال 1345 اسامي بازداشتشدگاني كه با نازيها سر و سري داشتند نوشته است.
اين عده شامل رجال سياسي، كارمندان عاليرتبه، روزنامهنگاران، مالكين و مهندسين است:
رجال سياسي كشوركارمندان عاليرتبهروزنامهنگاران مالكينروزنامهنگاران مالكين
دكتر احمد متين دفتري
دكتر ناصر منشي
دكتر محمود شروين
حسين گورگاني
دكتر محمد سجادي
عليرضا يحيائي
عباس حكيم مشكاتي
جواد فرجو
دكتر علي هيئت
هادي سپهر
دكتر آرداشس بابائيان
عباس سلجوقي
جواد بوشهري
حبيبالله خان خيلتاش
حسن نيوندي
ناصر مستوفي
علياكبر موسيزاده
مصطفي مهتدي
جهانگير تفضلي
محمد الهي
عباس باستاني
منوچهر فرزين
محمدرضا خلعتبري
عباس سلجوقي
صالح عليزاده
عزيز زنگنه
منصور علم
مهندس هوشنگ سميعي
جوانشير نقيبزاده
عباس ريشارد
جواد عليآبادي
اسدالله فرزانه پور
مشايخ
زينالعابدين منتظمي
حسينقلي كاتبي
محمود كاوياني
دكتر رضانور
نورالله لارودي
نصرتالله صوفي
اسماعيل اشرف
دكتر نامدار
شهابالدوله بختياري
بيوك فتحي
ويلهيم شيمي
رجال سياسي كشوركارمندان عاليرتبهروزنامهنگاران، مالكين
دكتر محمود مشاور
احتشامالدوله قرهگوزلو
نادعلي مشكلگشا
مهندس ميرهادي زاده
خسرو اقبال
جواد اميني
امير شوقي بدر
علي گلمحمدي
حسين نوري
يحيي ويدا
موسي تيموريپور
سيدمحمد حسين دشتي
بني آجوري روياني
دكتر نراقي
حميدآقا هاشمي
خاچيك ملكوتيان
جعفر فيضبخش
شاويس قاسمي
حسين ابراهيم خاني
احمد شمسائي
سيفالله اردلان
عبدالوهاب اقبال
علياكبر كميلي
حسين گلريز
سلطانقلي سيلاخوري
علينقي فيضبخش
عليانتظام وزيري
عبدالله فقيه
عبدالرحيم صديقي
مهندس حسين هاشمينژاد
مهدي قاسم زاده
محمد سپاهاني
دكتر رمضاني
مانويك مارتين
حسين زاهدي
مهندس داود رجبي
ابراهيم سپهر
دكتر رضي اسلامي
حسين مالكي
حميد مجتهدي
منوچهر عدل
فردريك تالبرگ
حسين مستشاري
موسي تيموريزاده
ابوالقاسم بهزادي
مهندسين و كارمندان راهاندازي
مهندس جعفر شريفامامي
عزت الله شهرابي
مهندس ناصح ناطق
مسعود مظفري
حسين سودكي
رجبعلي شاهوراني
مهندس علاءالدين وكيلي
اسماعيل شيردل
حبيبالله فتحي
ويكتور هاكوب
مهديقلي بهروزي
منوچهر عدل
كارول دولوسي
حشمتالله حجازي
رضا زاهدي
حسين ماهوتچي
حسين اسكوئي
سرگرد صفاري
سيدعلي عالم پور
سروان گلمحمدي
جواد اخوان
سروان متيني
حسين دهناد
سروان عباس فقيه
علينقي غفاري
دارا بزند
حيدرقلي بهروزي
سروان مهاجر
عزتالله سليمي
سرلشكر ولي انصاري از شهرباني
خليل وزيرنظامي
سرتيپ عبدالله اشرفي
از افسران ارشد حزبسرهنگ پليس ابراهيم فتحي
سپهبد فرجالله آقولي
سروان نجومي
سرلشكر بقايي
سرهنگ سرتيپ پوركار گشا
سرلشكر فردزند
سرهنگ مهدي عامري
سرلشكر نادر باتمانقليچ
نصرت الله رفعت
سرلشكر دولو
غلامرضا نظيريپور
سرتيپ مهين
سرهنگ فرزد
سرتيپ افطسي
آيتالله كاشاني
سرتيپ مهديقلي بهرامي
حبيبالله نوبخت
سرتيپ علي انصاري
اكرمي
سرهنگ محمود جهانبيگلو
كاشفي
سرهنگ قائممقامي
بني زاده
سرهنگ دكتر ابطحي
احمد شاملو
سرهنگ تقي منتظمي
بانو پيرايش
سرهنگ فريدون صوتي
بانو داراب
سرهنگ همايون
بانو گالوسكي
ابوالقاسم جهانبيگلو
بانو گريلند
سرهنگ مظاهري
بانو كدوك روجوني
س: شما دوبار در مصاحبه قبلي خودتان فرموديد كه مصدّق ميخواست شاه را بيرون بكند و خود همه كاره بشود. اين سؤال ممكن است پيش بيايد كه منظور از همهكاره چيست؟ به نظر شما ميخواست رئيس جمهور بشود يا مثلاً پادشاه ديكتاتور بشود؟
ج: استنباط من اين است كه ابتدا مثل اينكه قصد رياست جمهوري شدن داشت. ولي بعداً تغيير تصميم داد و ميخواست پادشاه بشود براي اينكه بعد از 9 اسفند قرآن مهر كرد و براي شاه فرستاد و پشت قرآن نوشت (توي روزنامه هم منتشر شده) كه به قرآن سوگند ميخورد كه اگر اين مملكت جمهوري بشود و بخواهند مرا رئيس جمهور بكنند، قبول نكنم، امضاء دكتر مصدّق.
س: گفته شد كه آقاي دكتر سپهبدي كه يكي از رهبران حزب زحمتكشان بود در روز 29 تير 1331 به منزل آقاي قوامالسلطنه و ديدار ايشان رفتند آيا اين موضوع صحت دارد؟
ج: متأسفانه بله صحت دارد.
س: آيا ايشان از طرف سر كار يا حزب مأموريت داشتند؟
ج: خير خير خير
س: موضوع جلسه چه بوده است؟ (جلسه محاكمه)
ج: دكتر سپهبدي خيلي احساساتي و خيالاتي بود… به هرحال بقائي از پاسخ خودداري ميكند و سؤال كننده او را سؤال پيچ ميكند و ميپرسد كه اگر در سيام تير شاه دستور تيراندازي داده بود شما چرا قوام را مسئول ميدانيد؟ و بقايي باز از پاسخ طفره ميرود و از اين شاخه به آن شاخه ميپرد كه شاه مطابق قانون اساسي مسئوليّت ندارد و آنها كه اجرا مي كنند مسئوليت دارند و از اين حرفها ... و بعد از اين سؤال و جوابها و طفره رفتنها مصاحبه به ماجراي قتل افشار طوس ميكشد.
س: يك سؤال درباره قتل افشار طوس هست و آن اينكه آيا درست است كه در منزل حسين خطيبي در خيابان صفي عليشاه بيهوش شد و از آنجا ربوده شد؟ اصلاً حسين خطيبي كيست؟
ج: حسين خطيبي با من دوست بود. اصلاً چنين تصوّري را در مورد او نداشتم. براي اينكه وقتي او را گرفتند من در روزنامه مقاله نوشتم و در مجلس صحبت كردم و هيچ برايم معلوم نشد كه ماجرا چه بوده. نمي توانم رويش قسم بخورم ...
بقايي درباره افشار طوس طوري صحبت ميكند كه انگار اصلاً دخالتي در قتل او نداشته است! در جواب اين سؤال همه مهملات را به هم ميبافد و بعد به شناسايي «دوفاكتو اسرائيل» ميپردازد:
اكنون ببينيم ربودن و كشتن افشار طوس به دستور كدام مقام سياسي و به دست چه جنايتكاراني انجام گرفته است:
درباره شركت مستقيم بقايي و سرلشگر زاهدي در قتل سرلشگر افشار طوس به دستور سازمان جاسوسي انگلستان سرهنگ نجاتي در كتاب خود به نام، جنبش ملّي شدن صنعت نفت ايران (تهران 1365) صفحه 293 چنين نوشته است:
«در تاريخ 27 مه 1985 (6 خرداد 1364) هنگامي كه كتاب زير چاپ بود، برنامهاي درباره نقش انگلستان در كودتاي مرداد ماه سال 1332 و قتل سرلشگر محمود افشار طوس در كانال 4 تلويزيون لندن پخش گرديد. در اين برنامه يكي از عوامل سازماني اينتليجنت سرويس [ام ـ اي ـ 6] انگلستان بيآنكه چهرهاش نشان داده شود اظهار داشت:
افشار طوس به دستور اينتليجنت سرويس ربوده شد و به قتل رسيد ولي چند تن از امراي بازنشسته ارتش به رهبري سرلشگر فضلالله زاهدي و دكتر مظفر بقايي و برادران رشيديان(سيفالله ـ اسدالله ـ قدرتالله) را عامل اجراي اين جنايت معرفي كرد و هدف از قتل افشار طوس را بالا بردن روحيه مخالفان دولت مصدّق و تهديد طرفداران آن دانست.»
و در ادامه مصاحبه بقايي چنين است:
س: در مورد شناسايي دولت اشغالگر قدس كه در همان زمان بود و يا احتمالاً زمان رزمآرا يا ساعد، چه خاطرهاي داريد؟ چه عاملي باعث شد دولت ايران رژيم اشغالگر قدس را به صورت دو فاكتو به رسميّت بشناسد ؟
ج: هيچ خاطرم نيست.
س: چه انگيزهاي باعث شد، در اينباره چه ميدانيد؟
ج: خوب، انگيزه شناسائي اسرائيل بود. حقيقتش را بخواهيد جايي از قول من نگوئيدها، من هم مخالف نبودم كه اسرائيل به رسميت شناخته شود، من هم با به رسميت شناخته شدن اسرائيل موافق بودم. چون اعراب هيچ وقت با ما خوب نبودند. اولاً ما را مسلمان نمي دانستند ثانياً با ايران مخالف بودند، به اين جهت من هيچ غصهدار نبودم از اينكه فلسطينيها را بيرون كردند.
س: موضعگيري آيتالله كاشاني در اين زمينه چه بود؟
ج: او طرفدار فلسطينيها بود و خيلي شديد به فلسطينيها كمك ميكرد و براي كمك به آوارگان فلسطيني حسابي باز كرده بود...
اينها همه موضعگيريهاي بقايي است كه چهرهاش را نشان ميدهد.
س: شايد واقعاً مشكل اين سه چهار نفر يعني بقايي، مكي و يا حائريزاده اين بود كه پستي به آنها ندادند. اگر مصدّق پستي مثل وزارت كشور يا خارجه و يا امثال آن به آنها ميداد آيا موضع بقايي باز همين بود؟
ج: اينها همه وكيل مجلس بودند ـ اول اين كه وكالت مجلس براي آنان از وزارت مهمتر بود و به عنوان وكيل مجلس، بهتر ميتوانستند عرض اندام كنند و مشهور شوند. دوم اين كه مخالفت اينها با دكتر مصدّق، ريشه ديگري داشت. در مورد بقايي ديديم كه او از سالها پيش از تشكيل جبهه ملّي با دربار رابطه نزديك داشت و همزمان با تشكيل جبهه ملّي با آمريكائيها تماس گرفت و از آنان براي تشكيل حزب زحمتكشان پول گرفت. سوم اين كه بقايي آنقدر جاه طلب بود كه به كمتر از نخستوزيري، آنهم نخستوزيري چون قوام راضي نميشد. چهارم اين كه اينها ميدانستند كه با وجود افرادي چون دكتر فاطمي، وزارت در اين دولت در خور شأن آنان نبود و بالاخره اين كه دكتر مصدق به تجربه دريافته بود كه اينها خرده شيشه دارند.
س: قبول نميكردند يا مصدّق اصلاً به آنها پيشنهاد نداد؟
ج: مسئله اين است كه به عقيدۀ من دكتر مصدّق، به اينها عقيدهاي نداشت. براي هيچ كاري به اينها اعتقاد نداشت، به همين دليل هم اينها را به حساب نياورد اما در بعضي جاها كه كاري از آنان بر ميآمد دخالتشان داد. مثلاً حسين مكي را براي خلع يد از شركت نفت فرستاد. مكي هم خيلي هم خودنمايي كرد اما به محض اينكه مصدّق، سهامالسلطان بيات را به عنوان رئيس شركت نفت برگزيد، مكي قهر كرد و به تهران آمد. اينها به اين چيزها راضي نبودند. همه آنها ميخواستند به جاي مصدّق نخستوزير بشوند.
س: يعني به وزارت هم راضي نميشدند؟
ج: نه، وزارت مسئوليت داشت، نياز به كار پرزحمت داشت. دكتر مصدّق از آنها كار زياد ميخواست. هيچ كدام از اين افراد، باوجودي كه به زاهدي بسيار نزديك بودند، از او مقام وزارت نخواستند.
زاهدي به بقايي پست استانداري خوزستان را كه مهمترين استان كشور بود، با بودجه بسيار فراوان پيشنهاد كرد آن هم با حق انتخاب 12 نماينده، اما بقايي اينطور پستها را قبول نداشت. او آدم بسيار جاهطلبي بود. عبدالقدير آزاد كه بلافاصله بعد از نخستوزيري مصدق مخالفت را شروع كرد همان اول رفت، مانند سه نفر ديگر، مكي، حائريزاده و بقايي.
حائريزاده علاقه داشت به عنوان سفير كبير سيار به اروپا برود. پس از كودتا هم بلافاصله اين مأموريت خوشگذراني را از زاهدي گرفت و پس از بازگشت هم دوباره وكيل مجلس شد و آرزويش اين بود.
مكي هم همانطور كه مأمورين انگليس خصوصياتش را درست تشخيص دادند، تنها عرضۀ اين را داشت كه سخنرانيهاي آتشين ايراد كند. ميماند بقايي كه به كمتر از نخستوزيري راضي نبود. در هيچ جا هم چنين چيزي ديده نميشود كه آنها تقاضاي وزارت از مصدق كرده باشند. تنها همايون كاتوزيان ميكوشد تا تمام تقصيرها را به گردن دكتر مصدّق بيندازند كه به خواستهاي آيتالله كاشاني و اين چهار نفر تن نداد و قوم و خويش بازي كرد. حالا بر فرض كه اين مطلب درست باشد. آنها با مصدّق مخالف بودند چرا به طرف سازش با آمريكا و انگليس رفتند؟
س: درباره بقايي و عملكردش بعد از 28 مرداد صحبت ميكرديم.
ج: بله، بعد از 28 مرداد، آنچه كه پيداست اين است كه با زاهدي ارتباط نزديك داشت و هفتهاي يكبار با او نهار ميخورد اما بقايي در وصيتنامه سياسياش نمينويسد كه در مورد مسايلي ميانهاش با زاهدي به هم خورد! تنها به پيشنهاد زاهدي مبني بر سكوت در برابر اقدامات دولت و نپذيرفتن اين پيشنهاد و در نتيجه به زنداني شدن و تبعيد به زاهدان اشاره ميكند. بد نيست به يك نكته ديگر هم تا در خاطرم هست اشاره كنم، او ادعا ميكند كه دكتر مصدّق دستور كشتن او را داده بود و قرار بود كه حزب توده ايران اين دستور را اجرا كند او در وصيتنامهاش در اينباره نوشته است:
موقعي كه من در مسافرت آبادان بودم، از طرف آقاي دكتر مصدّق دستور كشتن من داده شد عامل اين مي بايستي تودهايها باشند. قرار اين بود كه وقتي به استقبال من ميآمدند، با آن شور و هيجان مردم، در نزديكي پل بهمنشير، تودهايهايي كه دور و بر اتومبيل من بودند و ابراز احساسات ميكردند، مرا بلند كنند و در رودخانه بيندازند تا ضيافتي براي كوسهها باشم!...
ببينيد بقايي ديوانه نبود، به معناي كامل كلمه، رذل بود.
س: خوب، خودش را خيلي برجسته ميدانست، احساس ميكرد كه همه توطئهها عليه اوست.
ج: به نظر من او دروغ ميگويد. براي بدنام كردن مصدّق از خودش حرف ميسازد. او كاملاً آگاهانه اين دروغ را ميسازد. مانند دروغي كه در مورد ارتباط جاسوسي دكتر حسين فاطمي در وصيّتنامهاش ساخته است. اين دروغ سازي محصول رذالت و پستي او است.
س: نقش بقايي در فاصله سالهاي 1332 تا 1339 چه بود؟ در اين شش، هفت سال چه ميكرد؟
ج: در خاطرات او چيزي نيامد. او فقط در وصيّتنامهاش در اينباره صحبت ميكند و ميگويد كه بعد از اين كه با زاهدي اختلاف پيدا كرد او را تبعيد ميكنند. اوّل او را به يك جزيره ميفرستند كه در زندان چند روز اعتصاب غذا ميكند تا اين كه بالاخره او را براي تبعيد به زاهدان ميفرستند.
س: چرا شاه جلوي اين تبعيد را نميگيرد؟
ج: زاهدي در آن وقت همه كاره بود. هنوز شاه قدرت را قبضه نكرده بود. در زاهدان هم تحت حمايت شاه بوده، خانهاي برايش ميگيرند و آزادي عمل هم داشت، هر هفته هم برايش از دربار با هواپيما گوشت و ميوه فرستاده ميشد. همان طور كه گفتم هم در اسناد لانه جاسوسي و هم در كتاب افول يك مبارز، به اين مطلب اشاره شده است. بعد هم مثل اينكه در پارهاي مسايل با شاه درگير ميشود و زنداني ميشود و مدّتي هم زنداني بود و محاكمه ميشود و بعد آزاد ميشود.
س: بله، در محاكمهاش به يك چيز اشاره ميكند. مثل منافع ملّي.
ج: بله، اشارههايي ميكند كه از شاه و منافع ملّي دفاع كرده، گفته است كه آن روز كه توده ايها شعار براندازي سلطنت دادند ما بوديم كه خفه شان كرديم و از اين حرفها ... و همهاش از سلطنت و از شاه دفاع ميكند و گروهي از مورخان هم خلاصه ميكنند جزئيات اين مطالب را در هيچ جايي ديده نميشود، فقط در كتاب «تاريخ بيست و پنجساله ايران»، نوشته سرهنگ نجاتي، در صفحات 21، 22، 140 و 157 و 159 از بقايي نام برده شده و آن هم مربوط به جلسه رسيدگي پس از سي تير است و نيز در گزارش دكتر امير پيشداد كه در زيرنويس صفحه 159 نوشته است:
براي آگاهي بيشتر درباره عمليّات مظفر بقايي در شكست نهضت ملّي ايران و وابستگي او به سازمانهاي جاسوسي انگليس و آمريكا رجوع كنيد به جنبش ملّي شدن صنعت نفت و كودتاي 28 مرداد، صفحات 271 تا 273 و صفحات 12 و 28 اسناد مربوط به كودتاي 28 مرداد.
س: نشانههايي كه بقايي را يك جريان نشان ميدهد كدام است؟
ج: يك جريان؟ به نظر من بقايي تكرو بود. نزديكترين فرد به او همان زهري بود كه تا آخر هم با او بود، چون خود را با او همتراز هم ميدانست بقايي دوست نداشت.
س: نسبت به مكي، حائريزاده و عبدالقدير آزاد چه طور؟
ج: حائريزاده و ديگران را داخل نميداشت با آنها در مبارزه عليه مصدّق همكاري داشت ولي آنها را به حساب نميآورد. او جز شاه، هيچكس را قبول نداشت، آنهم با اين شرط كه شاه سلطنت كند و حكومت را بگذارد براي بقايي.
اين جاهطلبي بياندازهاش بود كه بعداً موجب درگيرياش با زاهدي و شاه ميشود ولي در دوران آخر حكومت شاه دو مرتبه جزء مشاورين شاه ميشود و شاه از وي دعوت ميكند.
س: حزب زحمتكشان در فاصله سالهاي 39 تا 42 تحرّّكات تازهاي پيدا ميكند، اين طور نيست؟
ج: حزب زحمتكشان دوباره تشكيل مي شود و فعّاليتهايي را شروع ميكند از جمله اين كه از دولت اميني پشتيباني مي كند. ولي كار زياد ديگري انجام نميدهد. اميني به او پيشنهاد ميكند كه براي تبليغات انتخاباتي به كرمان برود ولي البتّه انتخاباتي انجام نميشود.
س: بعد از سال 43 چه طور؟
ج: بعد از سال 43 ديگر خبري نيست. سكوت مطلق است تا اين كه به زمان انقلاب ميرسيم، خود بقايي در مصاحبه خود درباره مقدّمات انقلاب ميگويد:
س: حالا جنابعالي مايل باشيد، برسيم به مقدّمات انقلاب اسلامي. از چه هنگامي شما متوجه بحران شديد؟ و چه به نظرتان رسيد و چه اقداماتي صورت داديد و چه ملاقاتهايي داشتيد، حالا با همفكران خود يا حتي با شاه و ...؟
ج: جريان مسجد جامع كرمان كه پيش آمد، ساواك يك عده از كوليها را با چماق و چوب كلفتي كه سرش را آهن كوبيده بودند، مجهّز كرده بود تا به مردمي كه مسجد اجتماع كرده بودند حمله كند. آنها ميريزند و مردم را كتك ميزنند و دوچرخه و موتور سيكلت مردم را
آتش ميزنند و از دور و اطراف و پشت بام به طرف مردم سنگ پرتاب ميكنند، خيلي فاجعهآميز بود.
س: بهانه اين كار چه بود؟
ج: بهانه اينكه مردمي كه در مسجد جمع شدهاند شرارت ميكنند. عكسهاي اين جريان به دست من رسيد. يك جايي صحبت شد گفتم: اگر فرصتي ميشد كه من اين عكسها را به شاه نشان بدهم. خيلي خوب است.
چند روز بعد به دربار احضار شدم. رفتم كاخ صاحبقرانيه. عكسها را هم برده بودم كليات صحبتهايمان اين بود. اوّل موقعي كه مرا احضار كردند وقتي آمدم شاه تا دم درب دو سه قدمي فاصله داشت. و تا نزديك در آمده بود. توي يكي از تالارهاي كاخ صاحبقرانيه. با خنده از من استقبال كرد. عكسها را نشان دادم. شاه گفت: شريف امامي موضوع را تعقيب ميكند! گفتم: شريف امامي هيچ غلطي نميتواند بكند. خودشان ميدانند كه كي كرده! تعقيبي نخواهند كرد. شاه خيلي بيحال بود. هيچ حرف هم نميزد. گاهي وقتها يك جملهاي ميپراند. از مجموع صحبتهايش اينطور فهميدم كه مجال ميداد تا من پيشنهاد نخستوزيري بدهم. بعد از صحبتها شاه گفت: چه كسي مي تواند اوضاع را در دست بگيرد؟ گفتم: كسي كه قدرت قوامالسلطنه را داشته باشد. موقعي كه ازهاري استعفا داده بود و آن ملاقات را مقدّم با شاه ترتيب داده بود. بعد ملاقات با دكتر صديقي كه برخلاف شايعات پيشنهاد نخستوزيري را پذيرفته بود امّا موفّق نشده بود وزرايش را تعيين بكند. هيچكس حاضر نشده بود عضويّت در كابينه دكتر صديقي را قبول كند. شاه گفت: اين صديقي بعد از ده روز كه ما را معطل كرد، هنوز نتوانسته است كابينهاش را معرّفي كند، او توانايي اين كار را ندارد.
س: پس اين ملاقات دوّم با شاه بود؟
ج: بله، آن اوّل كه مال كرمان بود. اين دفعه هم مال موقعي بود كه در بازار اعتصاب شده بود و همه جا شلوغ بود.
س: شاه صراحتاً به شما پيشنهاد نخستوزيري كرد؟
ج: نه، ولي صحبتها به آنجا منتهي ميشد كه من پيشنها بكنم. يكي از نمايندگان مجلس به نام دكتر انوشيرواني كه با دربار در ارتباط بود، يك روز گفت كه شهبانو ميخواهد تو را ملاقات بكند. يكي دو روز بعد، وقتي تعيين كردند كه ساعت 10 صبح بود. رفتم دفتر
مخصوص ايشان، خيلي به اصطلاح با مهر و محبت برخورد كرد، تقريباً تمام حرفهاي مرا پذيرفت. بعد از ربع ساعت اشكش جاري شد، چشمهايش پر از اشك شده بود و گاهي ميچكيد روي صورتش.
س: اردشير زاهدي دخالتي توي اين ملاقاتها نداشت؟
ج: نه ولي زاهدي خودش يك ملاقات از من خواست.
س: آيا شاه علناً به شما پيشنهاد نخستوزيري نداد؟
ج: خودش مطرح كرد كه در اين موقع شما بايد بيائيد كارها را اصلاح كنيد. گفتم در صورتي كه اعليحضرت پيشنهادات من را بپذيرد حاضرم كه اين كار را بپذيرم. ديگر به كلي رژيم فرو ريخته بود. شاه در تلاش بود يك كابينه آشتي تشكيل بدهد. در دربار، آمد و رفتهاي زيادي بود و كميسيونهاي زيادي كه دكتر اميني در آن جلسات بود، عبدالله انتظام بود، احسان نراقي بود، اينها بودند.
س: ميگويند كه آمريكائيها و انگليسيها اصرار داشتند شاه برود.
ج: خير، برعكس، شاه خودش ميخواست برود اما سفراي انگلستان و آمريكا مايل نبودند كه شاه، ايران را ترك كند. شاه خودش را باخته بود. به كلي مأيوس شده بود. هر دو سفير در كتابهاي خود نوشتهاند كه شاه از آنها كسب تكليف ميكرد. ولي ميگفت: اگر دست خودم بود در كمتر از يك ربع ساعت از ايران بيرون ميرفتم ...
اين صحبتهاي بقايي بود در رابطه با حوادث روزهاي انقلاب، امّا در ادامه مصاحبه درباره شخصيّتهاي ديگري مثل احمد آرامش و مدني و اميني هم صحبت ميكند كه بد نيست برايتان بگويم.
س: درباره آقاي احمد آرامش چه ميدانيد؟
ج: احمد آرامش را ساواك در پارك فرح كشت.
س: به چه علت.
ج: آرامش، چند سال در زندان بود. بعد از هفت سال او را از زندان آزاد كردند، آمده بود در هتل كومودور اقامت كرده بود كه يكي از پايگاههاي ساواك به حساب ميآمد. روزها هم به پارك لاله مي رفت. بعداً اعلام شد كه احمد آرامش به دست شخص ناشناسي كشته شد ...
س: اصولاً در آن چند ماه آخر، نقش اميني را چه طور ديديد؟
ج: او ديدارهايي با شاه داشت و شاه را راهنمايي ميكرد. حتي گفتند آن نطق شاه را كه
گفته بود صداي انقلاب شما را شنيدم، اميني تهيه كرده بود. در همان روزها، اميني به من گفت شما هم تشريف ببريد كرمان و براي انتخاب خودتان اقدام كنيد ...
س: با تمام صحبتهايي كه درباره فراماسونري در ايران شده، قضاوت شما درباره اين سازمان و عضويّت در آن چه بوده است؟
ج: فراماسونري، يك شعبه از شعبات انگليس است و براي اجراي كوركورانه دستورات انگليس.
س: درباره اسماعيل رائين چه ميدانيد؟ او را كشتند يا سكته كرد؟
ج: او را كتك زدند. زير كتك سكته كرد. در دعواي مالي با انتشارات اميركبير، كارگران مؤسسه او را كتك زدند و او سكته كرد ...
س: حالا جداي آنچه كه بقايي گفته به نظر شما با توجه به اينكه اسماعيل رائين از دوستان بقايي بود، چه طور شد كه رفته آنجا و چرا او را زدند، عبدالرحيم جعفري، صاحب انتشارات اميركبير هم با توجه به سوابقش، آيا منافع مادي داشته و يا چيز ديگري بوده؟ ظاهراً بقايي بعد از كشته شدن اسماعيل رائين به انتشارات اميركبير رفته بود.
ج: به هر حال آنجا او را زدند. حتماً همان ساواكيها او را زدند.
س: همين، براي چه؟
ج: ظاهراً ميگويند كه رفته آنجا حقالتأليف خودش را بگيرد كه به او ندادند، بحث ديگري هم مطرح است كه ميگويند رائين ميخواسته، فراماسونري را افشاء كند. خود بقايي در ادامه همين مصاحبه اشاراتي دارد، بقايي ادامه ميدهد:
رائين بر سر دعواي مالي با بنگاه اميركبير كتك ميخورد و سكته ميكند. ساواك دستور داده بود كه تمام كتابهاي فراماسونري را در ايران جمع كنند. ساواك از رائين التزام گرفته بود كه جلد چهارم را چاپ نكند زيرا صد و بيست صفحه آن درباره شريفامامي است يك خاطره ديگر هم درباره فراماسونري دارم.
دانشجويان دانشگاه ملّي يكبار جلوي امام جمعه را ميگيرند و ميگويند: آقا، شما فراماسون هستيد؟ امام جمعه ميگويد: بله هستم، توي اين مملكت هر كس بايد يك تكيه گاهي داشته باشد، بله، منهم هستم. از تقيزاده هم درباره فراماسونري پرسيده بودند كه او هم جواب داده بود: اينها افسانههاي عوامفريبانه است كه در ميان مردم شايع است و هيچ پايه و اساسي ندارد!! بعد معلوم شد كه تقيزاده كه چنين حرفي زده، خودش جزء لژ
فراماسونري بوده و به مناسبت خدمت در فراماسونري به استادي اعظم مادامالعمر منصوب شده بودند! ...
بقايي، بعد درباره شريفامامي و دزديهايش مفصل صحبت ميكند و بعد از او به اسدالله علم ميپردازد:
س: اين كه ميگويند اسدالله علم درصدد بود افرادي را كه از شاه گلهمند بودند دور خودش جمع كند، درست است؟
ج: بله، جمع كردن دكتر خانلري، رسول پرويزي و فريدون توللي در همين رابطه بود. رسول پرويزي در مجلّه خواندنيها مقالهاي نوشت كه من سيزده سال در اشتباه و گمراهي بودم و از آقاي علم ممنون هستم كه چشم مرا باز كرد! و مرا از اشتباه بيرون آورد (اين هم از دار و دسته خليل ملكي بود - كيانوري)
خيلي از چپيها دور علم را گرفتند، مثل محمد باهري و ... فريدون توللي در يكي از كتابهاي شعرش به علم لقب ميربتان داده است!
علم به اين روشنفكران كه محتاج پول و مواد مخدّر بودند، پول و مواد مخدّر ميرساند. باهري عضو حزب توده بود و صندوقدار حزب در شيراز، بعد موجودي حزب را بالا كشيد و به اروپا رفت و درس خواند و دكتر شد (بد نيست بگويم كه صندوق حزب در شيراز پولي نداشت، شايد حدود 2000 تومان، با اين پول هم نمي شد به اروپا رفت و درس خواند، تازه مگر ما در شيراز چند عضو داشتيم؟ بيست الي سي نفر، (به هر حال پول نمي توانسته در آنجا باشد كه او بدزدد ـ كيانوري)
س: شما شخصي به نام همايون صنعتيزاده را ميشناسيد؟
ج: بله خودش را هم ديده ام.
س: ايشان ارتباطش با آقاي علم و در ضمن واسطهاش با بعضي از مخالفين او چه بود؟
ج: در اينباره چيزي نميدانم. ولي همايون صنعتيزاده را از لحاظ خانوادگي ميشناسم. او بچه يتيم بود در كرمان. يكي از دوستان مازندراني ما يك گرفتاري داشت. همايون صنعتيزاده 3 ميليون تومان براي والا حضرت اشرف از او گرفت و كارش را درست كرد. او در مؤسسه فرانكلين كار ميكرد و احتمالاً با آمريكائيها ارتباط داشت.
س: ولي آقاي صنعتيزاده يك مأموريت سياسي داشته و با بعضي از آقايان از طرف آقاي علم و دربار صحبت ميكرده است.
ج: ممكن است.
س: همين طور از طرف والاحضرت اشرف؟
ج: ممكن است.
س: با هم تماسي داشتيد.
ج: او هيچ وقت با من تماس سياسي نداشت.
س: صنعتيزاده كه جزء دستگاه شما نبود.
ج: صنعتيزاده نه، من تنها يك چيزي يادم ميآيد. فكر ميكنم سالهاي 1970 ـ 1971 بود كه من آمدم تهران. قرار شد كه يكي از مأمورين «سيا» در تهران مرا ببيند. مأمور سيا براي ملاقات، دو جا را پيشنهاد كرد. يكي انتشارات فرانكلين و ديگري كتابخانه فرانكلين. من كتابخانه فرانكلين را پذيرفتم. من در اينكه مؤسسه فرانكلين يك پايگاه سياسي بود و مربوط به «سيا»هيچ ترديدي ندارم. همايون صنعتيزاده هم در رأس آن بود. باز ترديدي ندارم كه همايون صنعتيزاده دلال والاحضرت اشرف بود.
س: چه طور با اين وضعيت بعد از انقلاب در ايران مانده بود؟
ج: نميدانم.
س: وقتي شما به عقب نگاه ميكنيد آيا نسبت به مخالفتهايتان با دولت مصدق پشيمان نميشويد؟
ج: خير، من نميتوانم گذشت بكنم كه ايشان عمّال انگليس را بياورد سركار. مريم فيروز دختر دائي مصدق بود. برادر مريم فيروز، سرلشگر محمدحسين فيروز خواهرزادهاش ابونصر عضد اينها رابط مصدق با حزب توده ايران بودند...
ببينيد! مظفر بقايي چه رابطهاي با حزب توده داشته!
س: شايد همان جريان به اصطلاح قوام و دولت ائتلاف و بعد هم فعاليت مظفر فيروز در رابطه با حزب و دولت قوام.
ج: به مصدق مربوط نيست. اصلاً در آن وقت دولت مصدّق نبود.
س: فيروز گويا سفير ايران در روسيه بود. حتي تا پس از روي كار آمدن دولت كودتا،مدتي در مأموريت بود.
ج: نه بابا، دو ماه بيشتر نبود، بعد از اينكه قوام سقوط كرد، شاه بلافاصله او را بركنار كرد. اصلاً به مصدّق مربوط نيست. آن هم سرلشكر فيروز كه رابط مصدق با حزب توده باشد!!
به هر حال حرفش مبنايي ندارد،حالا ببينيم بقايي در ادامه چه ميگويد:
وقتي فهميدم ايشان در حال ائتلاف با حزب توده است يك روز رفتم خدمت ايشان و بعد از مقداري صحبت به ايشان گفتم: امروز من آمدم يك سؤال از شما بكنم... گفت: بفرمائيد.
س: شما ميخواهيد دكتر «بنش» بشويد. شما با دكتر چند وجه مشترك داريد. يكي اينكه شما تحصيلاتتان در سوئيس بوده و او هم تحصيلاتش در سوئيس بوده، ديگر اينكه شما دكترا در حقوق هستيد، او هم دكتر در حقوق بود...
ج: بقايي پس از صحبت مفصلي دربارة مبارزات طولاني ملت چك براي آزادي، ميافزايد: ادوارد «بنش» بعد از مرگ مازاريك رئيس جمهور چكسلواكي شد و مازاريك، پسر مازاريك بزرگ وزير امور خارجه. بنش با حزب توده كمونيست چكسلواكي ائتلاف كرد. تودهايها پس از مدتي كه فرصت يافتند به مراكز حساس دست يافته و بر آنها مسلط شدند و يك روز كودتا كردند و بنش را به احمدآباد پراگ، تبعيد كردند! مخصوصاً اين احمدآباد پراگ را گفتم ـ بعد هم پسر مازاريك را كشتند و از پنجره طبقه پنجم وزارت خارجه به بيرون پرت كردند و گفتند خودكشي كرده است! و استقلالي كه اينها به خاطرش مبارزه كرده بودند، از بين رفت و چكسلواكي هم رفت پشت پرده آهنين.
گفتم جنابعالي الآن داريد همين كار را ميكنيد. ائتلاف مصدّق با تودهايها همزمان بود با ائتلاف پنهاني او با انگليس و آمريكا كه به آنها نشان بدهد اگر من به مقصودم برسم به منافع شما لطمهاي نخواهد خورد! شما داريد همان راهي را ميرويد كه اين راه را دكتر بنش، در گذشته، طي كرد.
مصدّق گفت: شما مطمئن باشيد كه من متوجه هستم و در موقعش ميتوانم جلوي اينها را بگيرم.
س: ائتلاف مصدق با تودهايها، پنهاني بود يا آشكار؟
ج: پنهاني بود، آشكار نبود.
س: چه شد كه در روز 28 مرداد تودهايها به كمك مصدّق نرفتند؟
ج: نميدانم.
س: به نظر شما بزرگترين رجل سياسي ايران چه كسي بود؟
ج: قوامالسلطنه. با اينكه با او مبارزه كرده بودم و دفعه آخر تا پاي اعدامش ايستاده بودم اما او سياستمدار خيلي خوبي بود. البته نقاط ضعفي داشت، از جمله اينكه خيلي دوست داشت
تملق بشنود. درست مثل شاه. البته شاه اين اواخر بيشتر تملّق را دوست داشت و در برابر تملّق، نرم ميشد...
اين بود مطالب مهمي كه از مصاحبه مظفر بقايي با دكتر حبيب لاجوردي در دانشگاه هاروارد آمريكا در سال 66،به نظرم رسيد كه مهم است و بيان كردم.
س: دو نظر وجود دارد،يكي اينكه بقايي بعد از انقلاب ميخواست جرياني به وجود بياورد تا به هدف خودش برسد و ديگر اينكه او محفلي داشت كه دربار و آمريكا هنوز اميدوار بودند كه او رابط خوبي است.
ج: به نظر من او تلاش زيادي به خرج داد تا به كمك دكتر حسن آيت،كه او هم عضو حزب زحمتكشان بوده است و دو تن از فرزندان آيتالله كاشاني با بهرهگيري از احترام امام به پدرشان صاحب نفوذ بودند حزب خودش را دوباره راه بيندازد. من از سيدحسن آيت تعجب ميكنم كه چه طور به اين خيانتها توجه نكرد، يا اينكه ميدانسته، به هر حال حسن آيت براي من يك سؤال است. و برايم معلوم نيست كه چه نقشي بازي ميكرد. او و دو پسر آيتالله كاشاني، عضو اين حزب بودند و مقامات حساسي هم گرفتند. يك پسر كاشاني كه نماينده مجلس شد و ديگري هم نماينده ايران در ديوان داوري لاهه. و بعد همان پسر بزرگتر كه نماينده ايران در لاهه بود، كانديد رياست جمهوري شد و نزديك دو ميليون رأي آورد كه رأي ارتجاع بود. تمام باقيماندههاي سلطنت به كاشاني رأي دادند. از ديگر كارگزاران بقايي، جلالالدين مدني بودكه دو جلد تاريخ معاصر ايران را نوشته است. دكتر مدني كه عضو حقوقدانان شوراي نگهبان شده بود جاي خيلي حساسي را گرفته بود. بقايي با اين افراد و با كمك آيت در مقامات حساس ريشه ميدواند و خودش را براي رسيدن به هدفش آماده ميكرد. مسئله بسيار جالب كتابهايي است كه البته نه به نام حزب زحمتكشان، بلكه به نام خود اين نويسندگان، چاپ و به طور وسيع، پخش ميشد. از جمله دو كتاب دكتر حسن آيت به نام زندگي سياسي دكتر مصدّق و 28 مرداد. آيت در اين كتابها، نه تنها همان سياست بقايي و ملكي را در حمله به حزب توده دنبال كرده بلكه پيكان تير حملاتش متوجه دكتر مصدّق است و حتي ادعا ميكند او از آغاز زندگياش، جاسوس انگليسيها بوده است! دكتر جلالالدين مدني هم كه استاد تاريخ دانشگاه نظامي بود در دو جلد كتاب خود به نام تاريخ معاصر ايران، در بخش مربوط به سالهاي 1320 تا 1332، از مظفر بقايي تجليل و به حزب توده و دكتر مصدّق حمله كرده است.
من در سال 1365، نقدهاي مفصلي به كتابهاي انورخامهاي، آيت و مدني نوشتم و تحويلشان دادم، ولي معلوم نيست به چه سرنوشتي دچار شد. پس از بازگشت بقايي از سفر آمريكا، يكي از افراد مطلع به من گفت كه در آنجا خودش را به عنوان جايگزين نظام جمهوري اسلامي مطرح كرده كه اگر آمريكاييها كمك بكنند، او دست به كار بشود.
س: براي چه به آمريكا رفت؟ چون در آنجا، ارفعزاده كه رئيس ساواك ايران در آمريكا بود، از مريدهاي خاص بقايي بود. او در آمريكا به دنبال چه بود؟ از او چه ميخواستند؟
ج: عكس اين ارفعزاده در كتاب خاطراتم هست. ظاهراً محافظ بقايي بوده، از همان دار و دسته چاقوكشان مزدبگير.
س: بقايي در آنجا با تيپهايي هم ارتباط داشت. اين مسئله مطرح ميشود كه در اين تاريخ شفاهي احتمال هست كه دانشگاه هاروارد بخشي از اين مصاحبه را اصلاً منتشر نكند. چون به هر حال هاروارد هم با وجود همه ادعاها، چندان مستقل نيست. به هر حال ممكن است مصاحبههاي ديگري هم انجام شده كه تاكنون منتشر نكردهاند.(1)
ج: من دربارة اين مصاحبه، از كسي كه متن پياده شده نوارها را در اختيار من گذاشت اينطور شنيدم كه قرار بود بقايي به هاروارد خبر بدهد كه اين مصاحبه در چه زماني منتشر بشود. چون مطلب زيادي در آن مصاحبه هست كه اگر منتشر ميشد، در ايران باعث ايجاد مزاحمت برايش ميشد. بنا بود زمان انتشار مصاحبه را او به هاروارد خبر بدهد. شايد هم خيالي داشته كه براي هميشه به آمريكا برود و در آنجا، دور از هر خطري،اين مصاحبه را منتشر كند ضمناً اين را هم گفته بود كه اگر من مردم، كساني كه از من اختيار تام كتبي و رسمي داشته باشند اگر اجازه دادند، اين مصاحبه منتشر شود. شايد چون تا به حال نه از بقايي و نه از بازماندگانش، چنين اجازهاي به آنها نرسيده است،از انتشار مصاحبه خودداري كردهاند.
س: يكسري افراد هم كه مصاحبه كردهاند، قيد كردند كه ده سال يا پنج سال آينده، و يا دو سال بعد از مرگ ما،مصاحبه را منتشر كنيد. به هر حال اين احتمال هست كه مثل اسناد پنهان سيا يك بخشهايي را نگه دارند. چون مشهور است كه يك كتاب سيا هم
1) ـ در پروژه تاريخ شفاهي ايران كه توسط حبيبالله لاجوردي در دانشگاه هاروارد انجام ميشود، تاكنون با تعدادي از رجال سياسي ايران از جمله علي اميني و مظفر بقايي مصاحبه شده است.
سيدضياء نوشته و در سوئيس به امانت گذاشته تحت عنوان خاطرات كودتا كه هنوز از صندوق اسرار آن ديار بيرون نيامده است.
ج: بله، احتمال زياد وجود دارد كه همينطور باشد. ولي در هر صورت از مجموعه نوشتههاي،اين آقاي حبيبالله لاجوردي كه اين مصاحبه را انجام داده، چنين برميآيد كه شخص بسيار بااطلاعي است و محقّق بيطرفي است.
س: شخصاً شايد، اما بعيد است مستقل باشد. يعني استقلال عمل براي آدمهايي كه در آمريكا استاد دانشگاه هستند، حدودي دارد.
ج: دربارة وضع دانشمندان در آمريكا بايد تأمل كرد. ما آمريكا را بايد همان طوري كه هست بشناسيم. اينطوري نيست كه همة اينها عامل «سيا» باشند و «سيا» به آنها دستور بدهد. ما ميبينيم كه بسياري از نوشتهها و تحقيقات آنان شديداً به زيان سياست آمريكا و افشاگرانه است. اينها غير از جاسوساني مثل خانم لمبتون و زاينر هستند كه جيرهخوار مستقيم سيا و (ام. آي ـ 6)MI6 باشند.
س: به هر حال در دانشگاه كار ميكنند و احتمال دارد توسط استاد يا رئيس دانشگاه يا رئيس بخش مثلاً ايرانشناسي كنترلي روي آنها اعمال شود.
ج: نميدانم. همان طور كه گفتم بايد با واقعيت زندگي فرهنگي در آمريكا دقيقاً آشنا بود تا بتوان در اينباره داوري كرد.
س: من منظورم شخص لاجوردي نيست. كلاً به اين حركت اشاره دارم. به اين روش غرب.
ج: من ميگويم بهتر است در جريان داوري و اظهارنظر در اينگونه مسايل، راه را بر احتمالات نبنديم. چون بايستي واقعاً اطلاع داشت و بحث كرد. زيرا اگر دقت كافي تا حد وسواس در داوري نداشته باشيم، ممكن است اتهاماتي مطرح شود كه خيلي سنگين است.
س: تا به حال با هزار و صد و پانزده نفر- البته فقط تا سال 65 – مصاحبه شده است و از اين همه مصاحبه،تا به حال فقط پنج يا شش مصاحبه منتشر شده است!
ج: همان مصاحبهكنندگان نخواستند. حتماًگذاشتند بعد از مرگشان، مثلاً بعد از ده سال.
س: ولي اين كار بودجه زيادي ميخواهد و امكانات فراواني، چون اينها براي مصاحبه به هر جا كه خواستند رفتند، به انگليس، آلمان و... البته نميدانم به اينجا هم آمدند يا نه ولي به هر حال معلوم است كه بودجه زيادي براي اين كارها در اختيار دارند
و بعيد است كه پولش را خودشان بدهند، مثلاً يكي از همين دانشگاههاي آمريكا، به احسانيار شاطر براي فراهم كردن يك دائرةالمعارف ايرانيكا، 35 ميليون دلار پول داده است. آنها اين كارها را كه براي خدا نميكنند!
ج: نه، به خاطر خدا نيست. ببينيد! آنها كه اين كارها را ميكنند، مؤسسات علمي در آنجا هستند كه اعتبارات زيادي دارند. آمريكا كشور ثروتمندي است و همه دنيا را ميچاپد، مؤسسات علمي دنيا هم از اين امكانات آمريكا براي تحقيقات بهره ميبرند. البته در مجموع، سياست آمريكا، وزارت خارجه و «سيا» از اين كارها استفاده ميكنند ولي اين طور نيست كه همه جا دنبال كار باشند كه اينرا بنويس و آنرا ننويس. براي همين، خيلي مايلم كه اگر اين دائرهالمعارف ايرانيكا به ايران آمده آن را ببينم مسلمآً چيز بسيار جالبي خواهد بود.
س: آمده، هشت جلدش آمده و امكان دسترسي به آن هم وجود دارد.
ج: هشت جلدش آمده!؟ حتماً به انگليسي است؟ نمي خواهيد ترجمهاش كنيد؟
س: خودشان گفتند كه ترجمه ميكنند، چون متن اصلي آن فارسي است و اساتيدي در داخل و خارج مقاله مينويسند و بعد متن فارسي فرستاده شده به طور يكنواخت به انگليسي ترجمه ميشود.
ج: خيلي جالب است. خيلي مايلم آن را ببينم... به هر حال بگذريم.
س: بله، بگذريم و برويم بر سر همان بحث بقايي. چرا با وجود داشتن يك سري نيرو، حزب زحمتكشان، بعد از بقايي نتوانست پا بگيرد؟
ج: نيروي زيادي نداشتند. بتسازان ملكي تبليغات زيادي راه مياندازند. نيروهاي آنها چه كساني بودند؟ يك عده طرفداران ملكي بودند كه خودشان ادعا ميكنند كه بعداً نيروي سوم را تشكيل دادهاند و همه در آن جهت قرار گرفتند.
س: نه، من بعد از همان سال 43 و يا دوران انقلاب را ميگويم.
ج: آن وقت هم بقايي نيرويي نداشت. چه كسي بيايد دنبال بقايي؟ بعد از انقلاب، آنها روي هواداران بدون ارتباط سازماني مخالفين نظام جمهوري اسلامي از يكسو و پشتيباني امپرياليسم آمريكا دشمن شمارة يكم جمهوري اسلامي، حساب ميكردند. روي بازماندگان رژيم شاه و ناراضيان در حال افزايش وگرنه كسي به دنبال بقايي نبود. اين بازماندگان در انتظار آنند كه آمريكا از چه كسي و يا چه گروهي پشتيباني ميكند تا همه به دنبالش راه بيفتند. بعد از 28 مرداد هم بقايي همان طور كه ريچارد كاتم نوشته، به عنوان يك رجال
سياسي فراموش شده بود. مانند حائريزاده، ملكي و ديگران.
س: يعني بقايي بعد از سال 1340 تمام شده بود و حرف و پيام و توان ديگري نداشت؟
ج: واقعيّت اين است كه او پس از 28 مرداد تمام شده بود. فراموش شدن خليل ملكي را هم كه از زبان «بزرگ بتسازش»، همايون كاتوزيان قبلاً يادآور شدم كه گفته است:
خليل ملكي در جامعه كنوني ايران، به كلي فراموش شده است.
بقايي پس از 28 مرداد، و اگر دقيقتر بگويم، پس از سي تير 1331،در ميان مردم حذف شد و تنها در زد و بندهاي بالاييها، گاهي سرو كله او هم پيدا ميشد. به همين خاطر هم در مصاحبه خود دربارة اين دورة پس از سال 42 تا زمان انقلاب، چيزي نميگويد. تنها نزديك پيروزي انقلاب كه شاه به بيچارگي افتاده بود افرادي را كه فكر ميكرد ممكن است به او كمك كنند، مثل دكتر اميني،عبدالله انتظام و مظفر بقايي را براي مشورت دعوت ميكرد.
س: بقايي زينت بود يا مشاوري مثل سيدضياء، كه مشاور روزهاي چهارشنبه شاه بود و تا زمان مرگ يعني دهة چهل، به اين كار ادامه ميداد، بعد از سال 48 هم كه مرد.
ج: بقايي از سيد ضياء خيلي پائينتر بود. چون سيدضياء هر چه كه باشد مورد اطمينان انگليس بود. مثل اسدالله علم كه تكليفش معلوم بود و رابط مستقيم شاه با انگليس بود. ولي آمريكائيها عواملي به مراتب مهمتر از بقايي در اختيار داشتند. آنها با چند ده هزار مستشار نظامي و غيرنظامي و ارتباط مستقيم با خود شاه، نيازي به خردهپاهايي مانند بقايي نداشتند. بقايي پس از انقلاب كه بيشتر عمال آمريكا فراري شدند، مورد توجه مجدد قرار گرفت.
س: البته سيدضياء، خودش هم انكار نميكند. او به نوعي افتخار ميكرد كه با دستگاه جاسوسي انگليسي مرتبط بود.
ج: بله، او رابط مستقيم بود. به اين ترتيب به عنوان مشاور ميتوانست كار بكند و خودش هم بيشتر از حد مشاور چيزي نميخواست و توقعي هم نداشت، نميخواست نخستوزير بشود، تنها مأموريتش اين بوده كه سياست انگلستان را به شاه بگويد و نظرات و تصميمات او را به انگليسيها گزارش كند. شايد خود انگليسيها هم سيدضياء را نه به عنوان پيام آور و رابط معمولي، بلكه به عنوان مشاور به حساب ميآوردند و همان طور كه ديديم توصيه او را دربارة گرفتن تعهد كتبي قوامالسلطنه پذيرفتند. اما بقايي تا پايان عمر،خواب نخستوزيري ميديد و به همين جهت بود كه از رقبايش كه قدرتي داشتند تو سري ميخورد. بقايي يك
جاهطلب بود.
اينكه در سالهاي 39 تا 43 جبهه ملّي توانست حركتي به وجود بياورد تا حد بسيار زيادي پيامد كوشش و ابتكار رهبرانش نبود، بلكه نام و گذشتة اين جبهه و ارتباطش با دكتر مصدّق، كه هنوز زنده بود، عامل تعيينكننده اين حركت بود. پس از 43 هم جبهه ملّي فراموش ميشود و در آستانه انقلاب هم جبهه ملّي نتوانست حركتي به وجود بياورد
س: بقايي هيچ جاذبهاي نداشت، به لحاظ فكري هم حرفي براي گفتن نداشت؟
ج: اصلاً چيزي نميتوانست بگويد. چه مي توانست بگويد؟ چه پيشنهادي بكند؟ بقايي داراي شخصيت سياسي مردمپسندي نبود كه بتواند مردم و يا قشري از روشنفكران و كارگران را گرد هم جمع كند. حتي نتوانست روزنامه شاهد را منتشر كند، چون امتياز شاهد مال زهري بود كه هم درگذشته بود. ولي در هر حال، بقايي به كمك آيت و فرزندان آيتالله كاشاني كه زير چتر پدرشان، كه در جمهوري اسلامي براي به فراموش سپردن دكتر مصدّق علم شده بود امكانات قابل توجهي داشتند و به جاهايي هم رسيده بودند، ميتوانست روزنامهاي را منشتر كند. تا حد بسيار محدودي امكان اين را داشت. رهبران جبهه ملّي به خاطر آن كه چهرة سالم خودشان را حفظ كرده بودند، خيانت نكرده و با كودتاچيان سازش نكرده بودند وقتي كه امكان آن فراهم شد توانستند با همان گذشته سالم و نام خوب، دانشجويان را تجهيز بكنند.
س: اگر موافق باشيد بعد از صحبتهاي مفصل دربارة بقايي، به خليل ملكي بپردازيم در ادامه به دوران آشنايي او با دكتر اراني در آلمان و گروه 53 نفر و جريان شكلگيري اين گروه بپردازيم.
ج: در اينباره كاتوزيان مطالب زيادي را گفته كه من تنها آنچه را كه در خاطر دارم نقل ميكنم. بله خليل ملكي از جمله دانشجويان اعزامي دولت ايران به آلمان بود كه در رشته شيمي تحصيل ميكرد و در همانجا بود كه با دكتر اراني آشنا شد و تمايلات كمونيستي پيدا كرد و بعد به همين خاطر او را قبل از آنكه تحصيلات خود را تمام كند به ايران برگرداندند. او به ايران آمد و در اينجا معلم دبيرستان شد و با اراني تماس پيدا كرد و به گروه كساني پيوست كه با اراني همكاري ميكردند. از همين گروه، بعدها 53 نفر سربرآورد. البته گروه اراني 53 نفر نبودند. بعضيها كه در ارتباط با جريانهاي ديگري گرفتار شده بودند به گروه اراني اضافه شده و 53 نفر را به وجود آوردند. مثل دكتر رادمنش كه در ارتباط با جريان
ديگري به نام جريان رشتيها در همان دوران گرفتار شد و حزب كمونيست قديم و اينها هم به گروه اضافه شده و شدند گروه 53 نفر.
س: اخيراً كتابي به نام 53 نفر، نوشته باقر مؤمني به چاپ رسيده كه البته به اسم مستعار حسين فرزانه منتشر شده است.
ج: من آن كتاب را ديدم. اثر باقر مؤمني نيست.
س: چرا، گويا خود مؤمني آن را تنظيم كرده و اسم مستعار بر آن گذاشته است.
ج: اسم مستعار امر ديگري است. اما درباره آنچه كه نويسنده نوشته، فقط اسنادي كه از دادگستري در كتاب آمده اسناد جالبي هستند اما همه اثر ضدكامبخش است.
س: چرا؟ باقر مؤمني باكامبخش و جريان او چه مشكلي داشته است؟
ج: او به بيماري دشمني با كامبخش و كيانوري مبتلاست. گويا اسم بيماري او «شيزوفرني» است!
س: باقر مؤمني؟ او كه سن و سالش قد نميدهد! در حزب هم كه موقعيتي نداشت، چرا ضد باشد؟
ج: بله، شديداً ضد است.
س: به هر حال، او تأكيد كرد كه اينها كه دستگير شدند همگي كمونيست نبودند. ارتباطهايي داشتند. به عنوان آدمهاي تئوريسين و يا آدمهاي فكري مطرح نبودند. البته بزرگ علوي هم همين تحليل را دارد.
ج: مسائلي كه باقر مؤمني نوشته، تقريباً همان مطالب انورخامهاي است.چيزي كه در اين كتاب هست و در نوشتههاي ديگر نيست يكي همان اعترافات و بعضي چيزهاي ديگر مثل ادعانامه دادستان و دفاعيات دكتر اراني است و موضوع ديگر فرضيهاي است كه او مطرح كرده و برحسب آن نظر ميدهد كه احتمالاً كامبخش با موافقت مقامات شوروي، آن اعترافات را بيان كرده است. بعد از اين كه گروه اراني گرفتار شدند، ملكي در زندان جزء افرادي بوده كه خيلي محكم و قرص در مقابل پليس ايستاده و هيچگونه ضعفي از خود در زندان نشان نداد. البته ضياء الموتي كه جزء همينها بود، ادعا كرده است كه ملكي يك دفعه زده تو گوش اراني! ولي ملكي در خاطراتش اين را تكذيب كرده است. او گفته است كه اين يك دروغ بيشرمانه بيشتر نيست چرا كه او به اراني احترام بسيار ميگذاشته است.
در زندان دو جريان وجود داشت، يك جريان،كمونيستهاي قديمي مثل اردشير، روستا و
پيشهوري بودند كه بينشان اختلاف زياد بود ولي هر سه نفر هوادار پروپا قرص اتحاد شوروي بودند و يك جريان ديگر متشكل از سه نفر، يوسف افتخاري، علي اميد و يك نفر ديگر كه هر سه از كارگران شركت نفت بودند و اولين اعتصاب كارگران نفت را راه انداخته بودند. يوسف افتخاري در دانشكده «كوتف»(1)درمسكو تحصيل كرده بود. بين اين دو جريان، اختلاف فوقالعاده خصمانه و شديدي وجود داشت.
س: ريشه اختلاف چه بود؟ واقعاً اختلاف تئوريك و ايدئولوژيكي بود؟ سياسي بود؟ يا تشكيلاتي و شخصي؟
ج: اردشير و روستا، يوسف افتخاري و يارانش را به داشتن تمايلات تروتسكيستي و ضدشوروي بودن متهم ميكردند ولي ديگران كه در زندان بودند، همه به اتحاد شوروي و نظم موجود در آن كشور كه استالين در رأس آن قرار داشت، شديداً معتقد بودند. در ميان همين كمونيستهاي قديمي، فردي به نام داداش تقيزاده بود كه اهل مراغه بود او هم در شوروي تحصيل كرده بود و ملكي از او خيلي، خيلي تعريف ميكند.
داداش تقيزاده جزء آنهايي است كه در آذربايجان اعدام شد. من هم در كنگره اول حزب او را ديده بودم. واقعا انسان والائي بود و تعريف ملكي در حق او كاملاًدرست است. ملكي در خاطراتش از يوسف افتخاري و علي اميد، به دليل اين كه رفتارشان با زندانيان عادي خيلي رفتار تودهاي و واقعاً انساني بود، خيلي تجليل ميكند. حتي يكجا ميگويد: اگر جاي مقايسه باشد، بين اين 53 نفر از خود اراني اگر بگذريم «يوسف افتخاري» و «علي اميد» به همه ديگران رجحان داشتند.
انورخامهاي هم عين همين مسائل را ميگويد. منتهي به شكل ديگر. او ميگويد كه اينها تمايلات تروتسكيستي داشتند و حتي ادعا ميكند كه اگر دكتر اراني زنده مانده بود، تروتسكيست ميشد. البته اين ادعاي خامهاي بيربط است. چون دكتر اراني، شخصاً با كمينترن ارتباط داشته است. البته اين يك ادعا است. هر كس ميتواند دربارة كساني كه زنده نيستند ادعائي بكند و خامهاي در اين زمينه استاد بيهمتائي است.
در درگيريهائي كه در زندان ميان زندانيان و مأموران زندان رخ ميداد ـ به طوري كه ملكي نوشته است ـ ديگران و به ويژه اسكندري هارت و پورت ميكردند ولي به محض
1) ـ مدرسهاي حزبي در شوروي بود كه براي آموزش شرقيها فعاليت ميكرد.
اينكه مسئله درگيري ميشد فقط ملكي ميماند و يكي دو نفر ديگر و ديگران خود را به خطر نميانداختند.
ملكي چندبار اين مسئله را مطرح ميكند او درباره يك يك اينها مطالبي نوشته، مثل ايرج اسكندري، يزدي و… از جمله درباره وضع غذا خوردنشان، كه از خانه برايشان غذاي خوب ميفرستادند و خودشان تنهائي ميخوردند. درباره طبري مطالبي نوشته است كه ديگران هم تأئيد كردهاند. ملكي در زندان تحت تأثير همين برخوردها به اين نتيجه ميرسد كه پس از آزادي با اين افراد همكاري نميكند. عين نوشته او در خاطراتش چنين است:
... مشاهدات مذكور و يك سلسله آزمايشهاي تلخ ديگري كه شايد در اين خاطرات به بعضي از آنها اشاره كنم مرا در اين تخيلات مصمم ساخت و تصميم خود را همان وقت در حضور همه اعلام كردم و كه در صورتي كه در آينده همين 53 نفر، هسته رهبري جرياني را در دست بگيرند،من در آن جريان شركت نخواهم كرد...(1)
اين مطلب را در چاپ بعدي كتاب هم تكرار ميكند و چيزي هم بر آن ميافزايد حادثه كوچكي برايش پيش ميآيد و ميگويد:
اين حادثه كه نسبت به حوادث تلخ گذشته، كوچك و بياهميت بود، معذلك بعد از آن مقدمات در من تأثير زياد ميگذارد و مرا در تصميم عدم همكاري با سازماني در خارج از زندان كه هسته رهبري كنندهاش همين گروه 53 نفر باشند، سختتر و مصممتر ساخت.
بنابراين ميبينيم كه آن تصميم اوليه، يك تصميم عجولانه و احساسي نبوده كه يكدفعه گرفته باشد. بعداً هم روي آن ايستاد و به همه هم اعلام كرد كه من نخواهم بود. بر همين اساس، پس از اينكه ديگران از زندان آزاد شدند او هم از تبعيدگاهش برگشت ـ چرا كه مدت محكوميت و دوران تبعيدش، چهار سال بود ـ بعد از اينكه در ده مهر 1320، حزب توده ايران تشكيل شد، حاضر نشد به عضويت حزب توده دربيايد. او ادعا ميكند كه نوشين وبعضي از امثال او، خيلي به او اصرار كردند كه ما براي اصلاح حزب به وجود تو احتياج داريم و وجود تو خيلي لازم است و حتماً بايد بيايي و به خاطر همين اصرارها بوده است كه او به رغم عهدي كه كرده بود در كنگرة اول حزب، عضويت حزب توده را ميپذيرد. ولي انورخامهاي ـ البته مسلماً به اين دليل كه طبري به عنوان عضو كميته مركزي برگزيده شد و به او اعتنايي
1) ـ خليل ملكي، خاطرات سياسي ملكي، ص 99.
نكرده بودند ـ از عضويت حزب، سرباز زد.
بعضي از اين گروه 53 نفر اصلاً به حزب نيامدند و بعد از آزادي به دنبال زندگي خود رفتند. مثل لاله كه رفت عقب صرافي و بعد هم بانك درست كرد. چند تا سجادي هم بودند كه پزشك بودند و فقط اولين تماس آزمايشي با آنها گرفته شده بود تاببينند چه وضعي دارند. آنها هم دنبال زندگي حرفهاي خودشان رفتند. چند نفر را هم مصطفي فاتح براي تشكيل حزب همرهان (سوسياليست) وابسته به شركت نفت كه عباس نراقي همه جزوشان بود، قر زد و برد. به هر حال عدهاي كه از گروه 53 نفر به حزب آمدند تعداد كمي بودند.
به اين ترتيب، استنباط ملكي به نظر من صادقانه نيست. واقعيت اين است كه ملكي وقتي ديد كه حزب نمو كرده و در انتخابات هم هشت نماينده به مجلس فرستاده، در فاصله انتخابات و كنگره اول به حزب پيوست. البته ديگران هم ميل داشتند ملكي هم بيايد و تفرقه نباشد.
دركنگره اول انتظار داشت كه به عضويت كميته مركزي انتخاب بشود،ولي نشد. در اينباره در خاطراتش نوشته كه در آنجا دستهبندي و حقهبازي بود، عين نوشته او چنين است:
ـ باري، در نتيجه بند و بستهاي پشت پرده و ديگر توطئههاي آب زيركاه كه روح ما از آن نوع كارهاي غيراجتماعي، بيخبر و بيزار بود، و همچنين در نتيجه جملات مستقيم و ايجاد محيط تشنج و عصبانيت، دكتر فريدون كشاورز توانست يك رأي بيشتر از من بياورد...
همان طور كه در اين نوشته ديده ميشود، ملكي تمام صفات منفي را دربارة دكتر كشاورز، مثل دستهبندي،دادن وعده به افراد براي اين كه به او رأي بدهند و... را به كار ميبرند تا توجيه كنند كه چرا يك رأي بيشتر آورده است.
اين اولين ضربهاي بود كه ملكي نسبت به شخصيت خود احساس كرد. چون او انتظار داشت كه نه تنها در كميته مركزي انتخاب شود بلكه در مقام بالاتر، مثلاً جزو هيئت دبيران يا عضو هيئت رئيسه كميته مركزي، قرار بگيرد. او خودش را خيلي بالاتر از بقيه ميدانست و تنها براي اردشير آوانسيان احترام زيادي قائل بود.
زندگي مادي ملكي، برخلاف آنچه كه بزرگ بتساز «همايون كاتوزيان» ادعا كرده است، نه تنها متوسط نبود، بلكه خوب بود و حقوق معلمياش تنها پول توجيبي او بود. يكي از برادرانش داروخانه داشت و درآمد خيلي خوبي داشت و زندگي او را تأمين ميكرد.
س: خانوادهاش، به ويژه دو برادرش، وضع خوبي داشتند.
ج: ملكي، در ماههاي اول، پيش از آنكه اردشير «شترمآب» بشود. تنها براي او احترام و ارزش قائل بود. به نوشين همه احترام ميگذاشت. بيشتر به اين دليل كه او از قبل هنرمند با ارزشي بود كه به حزب روي آورده بود. نوشين هم براي ملكي احترام قائل بود.
انتخاب نشدن به عضويت كميته مركزي، اولين ضربهاي بود كه به ملكي وارد آمد. او به عنوان عضو كميسيون تفتيش كل حزب انتخاب شد. چون رهبري حزب از دو مقام، يكي كميته مركزي و يكي كميسيون تفتيش كل تشكيل ميشد. البته كميسيون تفتيش كل در آن زمان، در حقيقت چرخ پنجم درشكه بود و تنها وظيفهاش تفتيش امور مالي و رسيدگي به شكايات بود. ولي واقعيت اين است كه اين ارگان، جائي بود كه براي عدهاي اسم و رسم و مقامي در حزب ترتيب داده شود. اعضاي كميسيون تفتيش هم عبارت بودند از نوشين، ملكي، دكتر جودت، احمد قاسمي، ضياء الموتي، كيانوري، دكتر يزدي،مهندس علي علوي و رضا روستا. اعضاي كميته مركزي هم 11 نفر بودند كه عبارت بودند از: اردشير آوانسيان، ايرج اسكندري، دكتر رضا رادمنش، دكتر محمد بهرامي، نورالدين الموتي، احسان طبري، عبدالصمد كامبخش، علي اميرخيزي، محمود بقراطي، دكتر فريدون كشاورز و محمد پروين گنابادي.
اردشير، در آغاز چپ روي ميكرد و با حزب توده كه آن را يك حزب دموكرات ميدانست موافقتي نداشت. معتقد بود كه بايد حزب كمونيست ايران را دوباره زنده كرد. اما اين نظرش پيش نرفت و از سوي مقامات شوروي به او گفتند كه با معتبر بودن قانون 1310 كه هرگونه فعاليت كمونيستي را جرم ميشناخت و 10 سال حبس برايش پيشبيني كرده بود و با توجه به تمايلات شديد مذهبي در مردم ايران، بهتر است يك حزب دموكراتيك چپ كه نيروهاي ملي غيركمونيست را هم دربر بگيرد، به جاي حزب كمونيست فعاليت كند.
س: اين نتيجه فشار انگليس بود يا موقعيت ايران؟ بعضيها ميگويند كه فشار انگليسي ها بود كه به شوروي هم گفته بودند چيزي به عنوان كمونيستها نبايد فعاليت داشته باشد بعضي هم ميگويند شورويها جوّ مذهبي ايران را در نظر گرفته بودند.
ج: اين نظر شورويها بود. اميرخسروي خيلي اصرار دارد كه فكر تشكيل حزب توده به جاي حزب كمونيست، ابتكار ايرج اسكندري بوده است. انورخامهاي ميگويد كه اين توصيه شورويهاست و حتي رستم علي اوف، كه دبير اول سفارت شوروي بود در جلسه تأسيس حزب هم شركت كرده است. البته ديگران اين ادعاي خامهاي را رد ميكنند و معلوم نيست
كه ريشه اين ادعا از كجاست؟
س: ميگويد كه رستم علي اوف حضور داشت ولي ساكت بود.
ج: بله، ساكت بود و حرف نميزد. حالا اين درست است يا نه، من نميدانم. من در خاطراتم گفتم كه بعضيها چنين مطلبي را گفتهاند. در آن زمان من سرباز بودم و هنوز عضو حزب نشده بودم و بعداً هم اين را از كسي نشنيدم. طبري هم چيزي نگفته است. چنين ادعايي را خامهاي مطرح ميكند كه در آن زمان هنوز هيچ رابطهاي با مؤسسين حزب نداشت.
بعد هم مخالفين حزب اين ادعا را علم كردند و گفتند كه حزب توده ايران، ساخته و پرداخته شورويهاست.
تنها تعجب من اين است كه اميرخسروي با وجود آنهمه تلاش براي نشان دادن اينكه فكر تشكيل حزب توده از اسكندري بوده و باز با توجه به اينكه كتاب خامهاي همه در زمان گفتگوي او با اسكندري، منتشر شده بود، چرا در اينباره از اسكندري پرسشي نكرده است؟ شايد هم پرسيده و جواب ايرج را چاپ نكرده. به هر حال اميرخسروي شمشير ميكشد كه اسكندري گفته كه نام حزب بايد «توده» باشد و بعد هم شورويها، آن را تأئيد كردند. به هرحال، اردشير تصميم ميگيرد كه يك جريان كمونيستي در كنار حزب توده ولي به طور مخفي، به وجود آورد و افراد اين گروه در حزب توده غيركمونيست، كه عناصر غيركمونيست هم وارد آن ميشوند، شركت كنند و سعي كنند به مقامات رهبري حزب دست يابند.
چند نفري از روشنفكران، از جمله نوشين، احمد قاسمي و كيانوري و چند نفر ديگر هم شركت ميكردند و نشريهاي هم به صورت مخفي درباره اصول مرام كمونيستي چاپ ميكردند.
س: گويا خليل ملكي هم در اين جلسات شركت داشت و عضو فعال بود؟
ج: اين جلسات پيش از اين بود كه ملكي به عضويت حزب درآيد، وقتي هم عضو حزب شد، اين جريان با اشاره شورويها، تعطيل شده بود. ظاهراً مثل اينكه اسكندري متوجه جريان ميشود و به مقامات شوروي ميگويد و آنها هم به اردشير تذكر ميدهند كه جريان را تعطيل كند.
س: بله، چون شورويها، به شدت از جريانات موازي جلوگيري ميكردند.
ج: بله، اما درباره اصلاحات در رهبري حزب، كه خليل ملكي در خاطرات خود تأكيد زيادي بر آن دارد، بايد اين واقعيت را بگويم كه اسكندري در آغاز كار، چند نفر از
شخصيتهاي مسئلهدار را به عنوان «عناصر ملّي» وارد رهبري حزب كرده بود. از جمله عباس اسكندري، محمد يزدي برادر دكتر يزدي و دو سه نفر از اين قبيل افراد كه هيچگونه وجهه ملّي و اجتماعي نداشتند. تنها سليمان محسن اسكندري (سليمان ميرزا)، شخصيت خوشنام و باسابقهاي بود كه در ميان عدهاي از مردم، حتي بازاريان، محبوبيت داشت. شماري از قديميها، مانند اردشير آوانسيان و روشنفكراني كه تازه وارد حزب شده بودند، با اينگونه افراد جداً مخالف بودند. خليل ملكي هم يكي از سرسختترين مخالفين اينگونه افراد، حتي مخالف دكتر يزدي بود. اسكندري نزد دكتر مصدّق هم رفت و از او هم دعوت كرده بود ولي دكتر مصدّق قبول نكرد.
سياست مصدق اين بود كه با توجه به وجههاي كه در ميان مردم داشت، خود را در هيچ حزب و سازماني، زنداني نكند. تا آخر هم بر همين تصميم باقي ماند.
به هر حال با فشار مخالفين، اينگونه افراد در كنفرانس اول حزب، كنار گذاشته شدند. مسئله ديگري كه در آغاز تشكيل حزب مطرح شد، مسئله پيشه وري بود.
اردشير و پيشهوري، دشمن خوني يكديگر بودند و اردشير به هيچوجه نميخواست كه پيشهوري وارد حزب شود. پيشهوري جزو مؤسسين حزب هم بود. يعني در جلسه مؤسسين حزب شركت كرده بود.
ايرج اسكندري ميگويد كه مرامنامه حزب را من و پيشهوري با هم تنظيم كرديم ولي بعد تحت فشار اردشير آوانسيان و روستا، پيشهوري را از رهبري حزب كنار ميگذارند و او هم قهر ميكند و ميرود. حتي بعدها در كنگره حزب هم، پيشهوري به عنوان نماينده اول تبريز انتخاب شد اما اعتبار نامهاش به دليل فشار اين دو نفر، تصويب نشد.
س: عدهاي ميگويند كه به همين دليل به آن طرف رفته.
ج: به نظر من اين جريان با موضوع تشكيل فرقه دموكرات آذربايجان ارتباطي ندارد، ولي بدون ترديد موضعگيري خصمانهاش نسبت به حزب توده ايران از همينجا ريشه گرفت. اما خليل ملكي پس از پذيرش عضويت حزب، در بخش مطبوعات حزب نقش فعالي داشت و همانطور كه جلال آلاحمد گفته به «نظريهپرداز» حزب توده ايران مبدل شد. درعين اينكه همان افرادي كه سوگند خورده بود با آنها همكاري نكند در رهبري حزب توده قرار داشتند. به ابتكار خليل ملكي در حزب يك جلسة بحث و انتقاد و يا پرسش و پاسخ ترتيب يافت كه افراد غيرحزبي آزادانه در آن شركت ميكردند و اگر انتقادات و يا پرسشهائي درباره سياست و
عملكرد حزب داشتند مطرح ميكردند و چند نفر از افراد جوان و فعال حزب و از آن جمله احمد قاسمي و كيانوري زيرنظر خليل ملكي به پرسشها وانتقادها پاسخ ميدادند. اين جلسه به يك آبراه بسيار جالب براي جلب افراد تازه به عضويت حزب تبديل شد. بعضي از ميهمانان، در پايان جلسه درخواست عضويت را پر كرده و امضا ميكردند. در همين زمان نماينده شوروي «كافتارادزه» با پيشنهاد تشكيل شركت مختلط نفت ايران و شوروي، به ايران وارد شد. كمي پيش از آمدن كافتارادزه، وقتي كه «ساعد» نخستوزير بود، مخفيانه مقاولهنامهاي با آمريكائيها براي واگذاري نفت شمال ايران امضاء كرده و يا در شرف امضاء آن بود و اين جريان فاش شد. دكتر رادمنش به نمايندگي از سوي فراكسيون حزب توده،در يك سخنراني اعلام كرده بود كه حزب توده ايران با دادن هرگونه امتياز نفت به كشورهاي خارجي مخالف است. پس از اين اظهارنظر رسمي، آمدن كافتارادزه و طرح پيشنهادي اتحاد شوروي، رهبري حزب را در وضع بسيار ناگواري قرار داد. بالاخره مصدق پيشنهاد خود را به مجلس برد. ايرج اسكندري، جريان را خيلي خوب چنين تعريف ميكند:
«قضيه آن است كه بعد از آمدن هيئت نمايندگي به رياست كافتارادزه براي موضوع نفت يك روز در منزل خودم بودم. تلفن كردند. رفتم پاي تلفن، ديدم دكتر مصدق است. گفت كه ميخواهد با من ديدن كند. گفتم: اختيار داريد، من خودم ميآيم خدمتتان. گفت: نه من ميخواهم خودم بيايم ديدن شما. گفتم: البته منزل خودتان است و من هيچ راضي به زحمت شما نيستم، ميل داريد امر بفرمائيد ميآيم منزل شما. من به او خيلي احترام ميكردم. او هميشه به من ميگفت: تو به منزلة پسر من هستي،يحيي ميرزا برادر من بود. تو پسر يحيي ميرزا هستي، اين مملكت وطن ما است، مال ما است ميبايد تو خدمت خودت را نسبت به آن بكني، از دست تو اگر كاري برميآيد بايد انجام دهي. گفتم: بنده كه هر چه بفرمائيد حاضرم، چه كاري از من ساخته است؟ گفت: الآن وضعيت اين است كه شورويها آمدهاند و نفت ميخواهند. امتياز ميخواهند. مردم، اصلاً از لغت امتياز بدشان ميآيد حق هم دارند. هر قدر هم بگوئيم شورويها نميخواهند استعمار بكنند، نميتوانند قبول كنند. اين اسم امتياز بيخودي است و آن را بايد بردارند اگر اينها نفت ميخواهند، خوب چرا نميخواهند ما با آنها قرارداد فروش نفت ببنديم. ديگر چرا امتياز ميخواهند؟ امتياز را بيخود ميخواهند، ما حالا ميخواهيم امتيازات ديگر را لغو كنيم، تازه برويم و يك امتياز ديگر بدهيم به شوروي؟ گفتم: خوب! حالا نميدانم منظور از اين صحبتها چيست؟ گفت: من از تو ميخواهم رفته و به
اينها بفهماني و بگوئي اگر موافق باشند من فردا در مجلس نطقي ميكنم و ضمن آن پيشنهاد خواهم داد كه امتياز نفت نباشد ولي قرارداد فروش نفت باشد.
گفتم: بنده ارتباطي ندارم،من كه مأمور سفارت شوروي نيستم. گفت: تو حالا برو به ايشان بگو چه كار داري؟ يعني ميخواست بگويد كه بله خودتي. خلاصه هر چه خواستم بگويم كه: آقا من ... آخر بنده نميدانم اين مطلب را با چه كسي صحبت كنم. گفت برو با هر كسي كه دلت ميخواهد صحبت كن من منتظر جواب تو هستم. من فردا در منزل منتظر هستم. گفتم: بسيار خوب...
بعد كه رفت به سفارت شوروي تلفن كردم و گفتم: يك مطلب مهمي است كه من ميخواستم آمده و راجع به آن با شما درزي صحبت بكنم. گفتند: خيلي خوب بيائيد. رفتم آنجا قبلاً به علي اوف گفتم كه دكتر مصدق آمده با من صحبت كرده و مطلب راجع به او است. رفت به سفير گفت او هم آمد و گفت: چيه؟ گفتم: قضيه اين است كه ايشان آمده و همچون صحبتي ميكند. ميگويد... خلاصه همانطور كه گفته بود توضيح دادم و گفتم: ميگويد، با اين كه نفت به شوروي بفروشيم و يا قرارداد تجارتي منعقد كنيم مخالفتي نداريم و گفتند كه اگر شما موافق باشيد او در نظر دارد فردا پيشنهادي در اين زمينه به مجلس بدهد. عقيدة شما چيست؟ گفت بنشينيد و همين جا باشيد. من برميگردم و او رفت. البته فهميدم كه ميخواهد از مسكو بپرسد. تقريباً نيم ساعت هم بيشتر طول كشيد كه برگشت و گفت: بگوئيد پيشنهادش را بكند: من خيلي خوشحال شدم...
بعد من فوراً آمدم و به منزل دكتر مصدق تلفن كردم خودش پاي تلفن بود گفت: چطور شد؟ گفتم: بنده بايد بيايم خدمتتان. گفت فوري بيا. من زود بلند شدم و رفتم منزل دكتر مصدّق توي اطاقش نشسته بود. بلند شد چفت در اتاق را از بالا بست و بعد گفت: خوب چي شد؛ گفتم: من رفتم و به من جواب دادند كه به شما بگويم كه شما پيشنهادتان را بكنيد. بلند شد و مرا بوسيد و گفت: نميداني چه خدمت بزرگي به اين مملكت كردي و از اين حرفها.
مصدق فردايش آن پيشنهاد سه مادهاي را در مجلس داد كه البته با حرفي كه به ما زده بود تطبيق نميكرد. در آن اعطاي امتياز ممنوع شده و هيچ دولتي حق مذاكره راجع به آن نداشته... مثل اينكه صحبت فروش نفت هم بود.
من دربارة اين مذاكره با مصدق حرفي به رفقاي خودمان نزده بودم. رفقاي ما پس از اين پيشنهاد مصدق قدري به جنب و جوش درآمدند. بعد ديدم، وضع طوري است كه اگر ما با اين
پيشنهاد مخالفت نكنيم،در مجلس اين احتمال ممكن است به وجود آيد كه پيشنهاد مصدق به عنوان اينكه پيشنهاد حزب توده هم هست از طرف اكثريت رد شود...
اين جريان را ميبايستي در اينجا ميگفتم زيرا قبل از اينكه بعدها در روزنامة «مردم» از جرايد مطلبي عليه پيشنهاد مصدق درج شده بود.(1)
البته روشن نيست كه اگر اسكندري پيشنهاد دكتر مصدق را بطور دقيق و همهجانبه براي شورويها مطرح كرده است چرا آنها در آغاز با اين پيشنهاد موافقت كردند و پس از طرح و تصويب آن در مجلس شديداً با آن مخالفت كردند؟
در پي مخالفت شورويها با طرح تصويب شده در مجلس حملة مطبوعات حزب هم به دكتر مصدق آغاز شد گردانندة حملات در روزنامه و در جلسات بحث و انتقاد كه خيلي پرشور شده بود خليل ملكي بود كه به پاسخدهندگان جوان خط ميداد و خودش سه مقالة مفصل عليه پيشنهاد دكتر مصدق در روزنامة «مردم» نوشت.
«سربتساز» همايون كاتوزيان از نوشتههاي ملكي چند سطر زير را نقل كرده است:
ايمان قلبي ما اين است كه مقصود دولت شوروي نه كشورگشائي است و نه اينكه نفت هدف اصلي او است، بلكه هدف اصلي آن دولت مخالفت با سياست ضدشوروي است و چون اين عمل درعين حال استعمار است، با شعار مبارزه با هرگونه استعمار كشور ايران كاملاً موازي ميباشد.(2)
همانطور كه از اين نوشته برميآيد، ملكي به طور همهجانبه از اتحاد شوروي دفاع ميكند. انورخامهاي مينويسد:
نتيجه ديگر طرح فوق، يعني همان طرح دكتر مصدّق و تصويب آن، عصبانيت شديد رهبران حزب توده از دكتر مصدّق بود. و بعد از آن حمله به دكتر مصدّق آغاز شد و بيشتر اين حملات از جانب اصلاحطلباني چون قاسمي و ملكي صورت ميگرفت.
ملكي در مقالات متعددي چون: «توازن منفي»، «پس و پيش كردن عقربههاي ساعت» و به ويژه در مقاله «سرو ته يك كرباس»، دكتر مصدّق را به باد انتقاد گرفت و تا آنجا نوشت كه: «طرح آقاي دكتر مصدّق،مذاكرات را از محافل ايران و شوروي به محافلي منتقل ميكند كه
روزنامه تايمز منتشر كرده، يعني ميان سه كشور انگليس، آمريكا و شوروي تا مسئله را حل كنند.»
قاسمي نيز در مقاله «شيربرفي» و مقالات ديگري سخت به دكتر مصدّق ميتازد. در جلسات بحث و انتقادي كه ملكي گرداننده و خطدهندهاش بود و جمعي از جوانان آن موقع از جمله خود من با راهنمايي ملكي به انتقادات پاسخ ميداديم.
ملكي دقيقاً به ما خط ميداد كه در برابر پرسشهائي كه افراد ميكردند چه جور پاسخ بدهيم. بيشتر سؤالات درباره پيشنهاد شوروي درباره نفت بود. خوب، واقعيت هم اين است كه توضيحات ما تحت رهبري ملكي و مقالاتي كه ملكي و قاسمي مينوشتند و اين كه پيشنهاد شوروي نسبت به قرارداد نفت جنوب به مراتب مناسبتر بود(حتي بعدها مظفر فيروز هم گفته بود كه پيشنهاد شوروي به مراتب از قرارداد شركت نفت مثبتتر بود) موجب شد كه در عدهاي از روشنفكران تأثير مثبتي بگذارد،در همان دوران كه جلسات بحث و انتقاد برگزار ميشد شمار قابل ملاحظهاي از نيروهاي جديد، به حزب جلب شدند. به اين ترتيب ديده ميشود كه ملكي در اين دوران، مدافع سرسخت اتحاد شوروي بود و بطوري كه خامهاي نوشته، دفاع اوشديدتر و جديتر از ديگران بوده است.
س: يعني حدود سالهاي 1322؟
ج: بله، در دورة چهاردهم مجلس، وقتي كه كافتارادزه به ايران آمد. موضعگيري سرسخت ملكي در دفاع از اتحاد شوروي ادامه پيدا ميكند تا مسئله آذربايجان حتي قبل از تشكيل فرقه دموكرات در آذربايجان، ملكي و جودت از طرف كميته مركزي براي سرو سامان دادن به تشكيلات حزبي در آذربايجان به آنجا فرستاده شدند.
س: من در روزنامه شرقنو سخنرانيهايش را ديدم.
ج: در آن موقع وضع حزب در آذربايجان به هيچوجه رضايتبخش نبود، ارتش شوروي در آنجا بود و بيشتر افراد و افسران آن هم از آذربايجان شوروي بودند و سياست باقراف هم هدفش الحاق آذربايجان و ايران به آذربايجان شوروي بود. افرادي از كميته حزبي كه فرصتطلب و جاهطلب بودند مانند «بيريا» به اين جريان ميدان ميدادند، نارضايتي زحمتكشان آذربايجان از فشار مالكين و سياست توهينآميز رضاخان نسبت به آذربايجان هم اين نارضايتي را شدت داده بود و زمينه را براي زيادهرويهاي امثال بيريا آماده كرده بود، البته در ميان افراد مسئول در آذربايجان، افراد سالم و بافكر كم نبودند ولي در آن شرائط نقش اساسي را امثال «بيريا» ايفا ميكردند.
س: از بيريا اطلاعي داريد؟
ج: از وضع او خبري ندارم، او در آذربايجان مسئول اتحاديه كارگران بود و برو بيائي براي خود درست كرده بود. انسان خيلي بيارزشي بود. آنچه خليل ملكي درخاطراتش دربارة او نوشته درست است.
پس از سقوط فرقه و مهاجرت به شوروي او را از هرگونه مسئوليتي بركنار كردند و شنيدم كه براي پول درآوردن فالگيري ميكرد و دعا مينوشت. در شوروي از اين كارها ميكرد. حالا اگر مقالاتي مينويسد نميدانم.
س: الآن نه، ولي اوائل انقلاب مقاله و جزوه مينوشت.
ج: من اطلاعي ندارم در هر صورت آن بيريا در شوروي ماند و نيامد به ايران كه جزوه بنويسد.
س: سال 57 و 58 نيامد به ايران؟
ج: من يادم نيست. در هر حال در آن زمان اين وضع پيش آمد كه ملكي پس از مشاهده اين وضع به عنوان مسئول در جهت محدود كردن اقدامات بيرويه امثال «بيريا» تصميمات درستي گرفت. مثلاًدر خاطراتش نوشته است كه در اطاق «بيريا» چهار تا عكس «استالين» نصب كرده بودند، ملكي دستور ميدهد كه تنها يكي از آنها را باقي گذارند و پهلوي آن هم يك عكس از دكتر اراني آويزان كنند. اين كارهاي ملكي در جهت درست و دادن چهرة ملي به حزب در آنجا بود و نميشود به آن ايراد گرفت ولي نتيجة اقدامات او اين ميشود كه «بيريا» در نزد مقامات شوروي او را به داشتن تمايلات ضدشوروي متهم ميكنند.
س: خليل ملكي خودش آذري بود؟
ج: بله، خودش هم آذري بود و لهجه غليظ آذري داشت و به آذربايجان علاقه زياد داشت اين جريان تا آنجا كه به ياد دارم مصادف ميشود با مقدمات تشكيل فرقه دموكرات آذربايجان. نكته دوم كه در شيوه عمل ملكي قابل توجه است، اينكه ملكي با اين اطمينان در كابينه قوام شركت كرد كه شركت نمايندگان حزب توده، موقتي نيست، بلكه ادامه خواهد يافت و موقعيت حزب، روز به روز بهتر خواهد شد و خواهد توانست در تمام كشور موقعيت خود را تثبيت كند. آنها نميدانستند كه اين مسئله، يك سياست بازي پشت پرده قوام است. قبلاً هم گفتم كه دعوت نمايندگان حزب توده به شركت در دولت، پس از تشكيل حزب دموكرات ايران، يك بازي ماهرانه و مكارانه بود كه قوام انجام داد اما وزيران حزبي و خليل
ملكي اينطور فكر ميكردند كه اين جريان، جرياني است كه برگشت ندارد و به حاكميت حزب منجر خواهد شد. حتي يك جمله از دكتر يزدي نقل ميشود كه مثال معروف شتر و چادر است، او گفته كه شركت در دولت قوام، وارد كردن سر شتر در چادر است كه به تدريج منجر به ورود تمام بدن شتر ميشود و جايي براي بقيه ساكنان چادر باقي نميگذارد. ميگويند كه قوام بعد از بركناري وزراي تودهاي گفت: ما سر شتر را بريديم! به هر حال حسابهاي ملكي درست درنيامد.
نكته بااهميت سوم در ارتباط با موضعگيري خليل ملكي در ارتباط با فرقه دموكرات آذربايجان است.
ملكي در ارتباط با كارهاي مسئلهدار حزب دموكرات، هيچ عصبانيتي نشان نميداد. حزب دموكرات كجرويهاي زيادي داشت؛ مثلاً لباس نظاميان را تغيير داد و آن را با لباس متحدالشكل يا اونيفورم ارتش سرخ همانند كرد، نام افسران را عوض كرد سرگرد را به ماژور، ستوان را به ليتنانت، سروان را به كاپيتان، سرهنگ را به كلنل و سرتيپ را به ژنرال تغيير داد وبسياري كارهاي نادرست ديگر، خليل ملكي در مورد تمام اين جريانها عصبانيتي نشان نداد و توجه به اين نكته براي بررسي موضعگيري ملكي و يارانش پس از شكست نهضت آذربايجان، داراي اهميت است. به هر حال، قوام، وزراي تودهاي را بركنار كرد و مرحله دوم نقشهاش را كه آماده كردن شرايط براي سركوب نهضت آذربايجان بود به اجرا درآورد.
اسناد معتبر در دست است كه خود قوام جريان عشاير جنوب را راه انداخت و حتي همان وقت از زنجان به ذوالفقاريها اسلحه ميداد و به آنها در مبارزه عليه فرقه، كمك ميكرد.
اين مطلب را خود ذوالفقاري در مصاحبهاي با دكتر فخرالدين عظيمي، عنوان كرده و گفته كه قوام در آن هنگام به ما كمك ميكرد. آن هم در شرايطي كه با آذربايجان قرارداد ميبست.(1)
دربارة نقش دو رويانة قوام در سالهاي اخير، در دو كتاب «بحران دموكراسي در ايران» نوشته دكتر فخرالدين عظيمي و «اتحاديه كارگري و خودكامگي در ايران» نوشته دكتر حبيبالله لاجوردي، اسناد بسيار جالب توجهي آورده شده است كه به نظر من براي آشنائي كساني كه اين كتاب را نخواندهاند، ذكر آنها داراي اهميت است.
1) ـ فخرالدين عظيمي، بحران دموكراسي در ايران، صص 197ـ 198.
در كتاب «بحران دموكراسي در ايران»، جريان قيام عشاير جنوب مورد بررسي قرار گرفته و در كتاب «اتحاديههاي كارگري...» جريان اعتصاب عظيم كارگران نفت جنوب در 23 تير ماه 1325، در هر دو كتاب دربارة نقش ويژه مظفر فيروز توجه خاص شده است.
در كتاب «بحران دموكراسي در ايران» مطالب زير را ميخوانيم:
در مراحل نخستين زمامداري قوام كه به نظر ميآمد سپهر نيز همچون مظفر فيروز سرسختانه پشتيبان قوام است، «بولارد» چنين ميپنداشت كه آن دو نفر مانع همكاري بين دولت و سفارت انگليس هستند...(1)
... پس از تشكيل دولت ائتلافي، فعاليتهاي عشاير شدت يافت و در اوائل شهريور 1325 كنسول انگليس در اصفهان آگاه شد كه يك پيمان دفاعي بين سران ايلات قشقائي و بختياري عليه حزب توده به قصد تصرف شهرهاي اصفهان و شيراز منعقد شده است و رهبران مزبور از كنسول سؤال كرده بودند كه آيا سلاح در اختيار آنان قرار خواهد گرفت يا خير؟ دولت با آگاهي از اين تحولات، در شيراز حكومت نظامي اعلام كرد و فيروز، پس از ورود به اصفهان در اواسط شهريور، سران بختياري درگير در توطئه را توقيف كرد، ولي اعلام داشت كه براساس اعترافات به عمل آمده و ساير شواهد، «آلن ترات» كنسول انگليس در اهواز، در ماجرا دست داشته است.
ولي همانطور كه در اسناد ديگري فاش شده است، اين اقدام عشاير فارس با اشارة خود قوام و براي انجام نقشهاش در مورد كنار گذاشتن وزيران تودهاي انجام گرفته بود.(2)
...سياستمداري كه از نزديك در تحولات سياسي آن دوره درگير بود، مدعي است كه حتي شورش قشقائيها با تأئيد حتمي قوام صورت گرفته است.(3)
به هر حال اين مطلب واقعيت دارد كه قوام با قشقائيها كه به حزب او پيوسته بودند روابط حسنه داشت.
و اما اعتصاب عظيم كارگران نفت جنوب و همكاري قوام با شركت نفت و نمايندگان سياسي بريتانيا براي سركوب نهضت كارگري خوزستان يكي از مهمترين رويدادهاي مهم سال 1325 ميباشد. از اين رو به جا و سودمند خواهد بود كه كمي با تفصيل، اسنادي را كه
آقاي لاجوردي گرد آورده به اطلاع خواننده رسانده شود.
اين اعتصاب كه در 23 تير ماه 1325 آغاز شد، باتحريك شركت نفت و با نقشه سركوب جنبش كارگري تمام منابع نفتخيز و پالايشگاه آبادان بود. اكنون ببينيم اسناد چه ميگويند:
سفير آمريكا در تهران تنها چند روز پيش از درگيري خونين 23 تير گزارش داد نشانهها حاكي از اين است كه انگليسيها نيروهاي خود را گرد ميآورند تا در لحظه مناسب ضربه سخت و در صورت امكان مرگباري بر حزب توده وارد آورند.(1)
در ضمن سرهنگ «آندروود» و دستيارش «چيكاك»، موفق شده بودند كه شيخهاي عرب درون و پيرامون آبادان را وادارند تا «اتحاديه عرب» را مركب از پنج هزار مرد مسلح براي مبارزه با تحركات حزب توده سازماندهي كنند.
... به گزارش يكي از مقامات سفارت امريكا در تهران، سرهنگ آندروود با همكاري سرهنگ «ويلوني» كنسول انگلستان در خرمشهر، درصدد برآمد كه به دستاويز جشن گشايش دفتر مركزي اتحاديه عرب ولي در واقع به منظور از ميان برداشتن نفوذ حزب توده در آبادان، مردان مسلح عرب را در 24 تير به آبادان بياورد.
از آغاز بهار 1325 دولت مركزي آشكارا سياست سختگيري به حزب توده و اتحاديه كارگري جنبي آن را در پيش گرفته بود... بنابراين نخستوزير در حالي كه هنوز روابط دوستانهاي با شوراي مركزي و حزب توده در تهران داشت، موافقت كرد كه در آبادان نسبت به آنها سختگيري شود. هيئت وزيران به استاندار خوزستان اجازه داد كه به تشخيص خود، در هر بخشي از استان خوزستان حكومت نظامي اعلام كند و در تير ماه مصباح فاطمي با آمادگي براي پشتيباني از «شركت نفت» به اهواز بازگشت...(2)
... اعتصاب عمومي آبادان در ساعت 6 بامداد يكشنبه 26 تير 1325 آغاز گرديد. «ترات»، سركنسول انگلستان اقرار كرد كه اعتصاب، به طرز «شگفتانگيزي» خوب سازمان يافته و منظم بود. (3)
...هنگامي كه كارگران دست از كار كشيدند نزديك هزار تن از آنان به توزيع جزوههائي
پرداختند كه علل اعتصاب را به اختصار توضيح ميداد...(1)
...به مثابة اقدام احتياطي در برابر دسيسههاي احتمالي از سوي شركت نفت، ساير كارگران را براي پاسداري در مواضع سوقالجيشي سراسر جزيره آبادان گماردند. اين پاسداران دستور داشتند كه از وارد آمدن خسارت به اموال شركت نفت و غارت از سوي محركان كه بعد ممكن است شوراي متحدة خوزستان، عامل آن شناخته شود، جلوگيري به عمل آورند و اجازه ندهند كه شركت نفت به منزله وسيلهاي براي شكستن اعتصاب، مواد غذائي را از جزيره خارج كند...
...همين كه اخبار اعتصاب آبادان به اهواز رسيد،«مصباح فاطمي»استاندار خوزستان به جاي اعزام ميانجي به محل، در آبادان حكومت نظامي اعلام كرد و با آنكه نشاني از خشونت در ميان نبود او به سركنسول انگلستان توصيه كرد كه شركت نفت، هيچگونه امتيازي براي صلح و آرامش ندهد و از انگليسيها خواست از هرگونه اقدامي كه ممكن است براي بازگرداندن نظم و آرامش به عمل آورد، پشتيباني اخلاقي كنند. به گفتة وابسته نظامي ايالات متحده در تهران، بلوا در اتحادية عرب آبادان آغاز شد. نخست، گروهي از اعراب براي تهييج شركتكنندگان در بلوا رقص محلي خود را كه «چارلي» نام داشت، آغاز كردند. ولي جرقهاي كه آتش را شعلهور كرد، تيري بود كه در ساعت هشت و نيم شب از عراق شليك گرديد. در پي آن، ميان چند صد تن اعراب مسلح به هفتتير و تفنگ و چندين هزار اعضاي شوراي متحده مركزي خوزستاني كه چوبدستي و چاقو داشتند، درون و بيرون اتحاديه عرب، جنگ درگرفت و به سرعت به ساير نقاط آبادان كشيده شد.
در گرماگرم بلوا، سرهنگ آندروود، دفتر كار خود را به محلي در كنار دفتر «احمد فاتح» فرماندار نظامي خوزستان منتقل ساخت تا كوششهاي خود را هماهنگ سازند.
سربازان به كمك دويست تن از اعراب عراقي كه از آن طرف مرز آورده بودند به انبوه مردم تيراندازي كردند. در ساعت ده و نيم شب پس از دو ساعت نبرد، نظم برقرار گرديد
هنگامي كه اين نبرد سخت به پايان رسيد، رهبران شوراي متحدة خوزستان، از جمله نجفي، متقي، وفائيزاده تربيت و كبيري، به عنوان اقدامي آشتيجويانه، تعدادي از سلاحهاي آتشين را كه طي ستيز از اعراب گرفته شده بود جمعآوري كرده به دفتر فرمانداري نظامي
1) - U.K Government consulate General 23 july 1946.
بردند و تحويل دادند و رسيد دريافت كردند و سپس زنداني شدند. در همان روز هيئت وزيران اجازه داد، گردان نظامي ديگري از تهران به اهواز گسيل گردد و مأموران انتظامي حزب توده به محض مشاهده، دستگير شوند. به استاندار دستور داده شد كه نام محركان را به تهران تلگراف كند تا دولت بتواند براي بازداشت و اخراج آنان از خوزستان دستور صادر كند. در موارد استثنائي، استاندار اجازه داشت كه خود براي دستگيري آنان اقدام كند.
بار ديگر دولت مركزي، بيعلاقگي كامل خود را به كارگران آشكار ميساخت. اگر قرار بود اشخاص، بخاطر نقشي كه در بلوا داشتند دستگير شوند، نام «سرهنگ آندروود» و سرگرد فاتح ميبايست در رأس فهرست اسامي بازداشتيها ميبود. وابسته نظامي آمريكا درباره نقش آندروود ترديدي نداشت. خود «آندروود» نيز ميداند كه در سازمان دادن اعراب، با آتش، بازي ميكرده است.
سازمان دادن درست شايد پذيرفتني باشد ولي سازمان دادن رقيبي جنگي براي حزب توده،كه نشان داده است اگر لازم باشد آماده است، سلاح بردارد تا دشمن را منكوب كند، شايد در محافل سياسي بلندپايه به ديدة احترام نگريسته نشود.
اگر چه احمد قوام، نخستوزير، در برابر اعتصاب، دست به زورورزي زده بود با اين همه نميتوانست فرياد اعتراضي را كه مطبوعات حزب توده رهبري ميكردند، ناديده انگارد بنابراين، مظفر فيروز را كه مرد دست راستش بود در رأس هيأتي كه دكتر رضا رادمنش و دكتر حسين جودت، يعني رهبران حزب توده جزء آن بودند به خوزستان اعزام داشت تا دربارة اعتصاب تحقيق كند.
«مظفر» به عنوان اولين اقدام خويش، رهائي بيدرنگ پنج تن از رهبران شوراي متحدة خوزستان را خواستار شد. و آتشبس اعلام كرد و جلساتي را با مقامات اتحاديه و رهبران اعراب و نمايندگان «شركت نفت» آغاز كرد. او ميكوشيد تا فاتح فرماندار نظامي و لعلي رئيس شهرباني را نيز بركنار كند ولي قوام در اين مورد توصيه او را نپذيرفت.
در شب 24 تير، از «ج.ن.س.گوبي» يكي از مديران شركت نفت و «س.پ.اسكوابن» كه سمت مشاور در سفارت انگلستان را برعهده داشت، دعوت به عمل آمد تا با شركت در جلسهاي با فيروز در دفتر استاندار در آبادان حضور به هم رسانند.
احمد آرامش از وزارت پيشه و هنر (كه ايرج اسكندري وزير آن بود) و مصباح فاطمي استاندار خوزستان نيز در آن جلسه حضور داشتند هنگامي كه «فيروز» اظهار داشت امتناع
«شركت نفت» از پرداخت دستمزد روز جمعه موجب اعتصاب شده است، «گوبي» پاسخ داد كه پرداخت دستمزد روز جمعه و حداقل دستمزد را نميتوان از هم جدا كرد و شركت نفت در انتظار نتيجة مذاكرات تهران نشسته بود.
فيروز پاسخ داد كه كميته دستمزد در تهران، پيش از اين دربارة تعيين حداقل دستمزد به توافق رسيده بود و قرار بود فهرست مواد ضروري معيشت خانوادهاي را كه از حيث تعداد اعضاء متوسط است فراهم آورد، فيروز گفت كه دربارة مواد فهرست دسته دو آنها نيز توافق شده بود و مبلغ به دست آمده به 450 ريال حداقل دستمزد روزانه بالغ ميگرديد.
همين كه فيروز، رهبران حزب توده را از زندان خلاص كرد، اعتراضات عليه او و اقداماتش، مجاري ديپلماتيك انگلستان را به صدا درآورد. مثلاً «آلن ترات» به تهران مخابره كرد:
«بيم دارم كه انتظار كمك بيشتر از استاندار كه تاكنون به عقيدة من بياندازه خوب انجام وظيفه كرده است، بيهوده باشد. مگر اينكه فيروز و چهار تن همراهانش بيدرنگ به تهران فراخوانده شوند تا قانونشكنان دوباره دستگير شوند. آزاد كردن رهبران شوراي متحدة خوزستان، قدرت او (مصباح فاطمي) را تضعيف و اجراي سياستش را نامطمئن كرده است...
فيروز روابط بسيار صميمانهاي با قوام داشت ولي تحمل فشار انگليسيها بيرون از توان قوام بود، فرداي آن روز نخستوزير معاونش را به تهران فراخواند و استاندار را در خوزستان آزاد گذاشت تا سياست انگلستان را در جهت ريشهكن كردن نفوذ حزب توده در خوزستان اجراء كند.
نخستين اقدام مصباح فاطمي اين بود كه آتشبس فيروز را ملغي كرد و به فرمانده لشگر اجازه داد تا در صورت لزوم تيراندازي كند...(1)
از اين گزارش مستند روشن ميشود كه شركت نفت، دست در دست كنسولگري انگلستان و استاندار خوزستان و با حمايت قوام نخستوزير تصميم به عدم پرداخت دستمزد روز جمعه كارگران كه مسبب اعتصاب كارگران شد ميگيرند و با تدارك اعراب مسلح از درون ايران و آوردن 200 عرب مسلح از عراق نقشه سركوب اتحاديه يكپارچه كارگران نفت جنوب را كامل ميكنند.
1) ـ حبيب لاجوردي، اتحاديههاي كارگري و خودكامگي در ايران، ص 238.
همانگونه كه از اين اسناد، استنباط ميشود و نيز با توجه به نوع عملكردهاي او درمييابيم كه احمد قوام در دوران حكومتش در سالهاي 1325 و 1326، هم در مسئله آذربايجان و هم در مناسبات خود با اتحاد شوروي و هم در زمينه سركوب جنبش تودهاي، سياستي مزّورانه و رياكارانه داشته است. به هر حال، شكست آذربايجان، عواقب بدي در داخل حزب برجاي گذاشت.
مجبور شديم چند نفر از افراد رهبري حزب را به خارج از كشور و به شوروي بفرستيم. اردشير روستا، كامبخش و دو سه نفر ديگر كه در كار اعزام افسران از تهران به آذربايجان، شركت داشتند به شوروي اعزام شدند. از سويي ديگر، ايرج اسكندري هم به دليل پروندهاي كه وزارت كشور در رابطه با ماجراي زيرآب و اقدام كارگران تودهاي در مقابله با مخالفين و ژاندارمهايي كه از آنها پشتيباني ميكردند، برايش درست كرده بود (او و طبري مسئول سازمان در مازندران بودند به همين خاطر در وزارت كشور پرونده داشتند)، مجبور شد، مدتي مخفي شود و بعد هم تصميم گرفته شد كه به خارج از كشور برود.
اسكندري در خاطراتش، ماجراي گرفتن گذرنامه خدمت و نحوه خارج شدنش از ايران را نوشته است.
احسان طبري هم با همان هواپيماي شوروي كه ايرج را به شوروي برد، رفت ولي او دو سه ماه بعد از اين كه پروندهاي كه براساس اعترافات دروغين يكي از بازداشتشدگان به نام لنكراني ساخته شده بود دنبال نشد و آبها از آسياب افتاد، به تهران بازگشت و تا بهمن 1327 در ايران باقي ماند.
همانطور كه گفتم، شكست آذربايجان موجب پيدايش بحراني در درون حزب شد، شماري از افراد بدون سروصدا از حزب كنار هگيري كرده و به دنبال زندگي رفتند. كشتار وحشيانه ارتش شاه و ملاكين، وحشت زيادي در دل بسياري از افراد انداخته بود. هستة اصلي اعتراضات در درون حزب، بر دو مسئله بود كه چرا رهبري حزب سرنوشت خود را با سرنوشت نهضت آذربايجان گره زد و چرا دولت قوام شركت كرد؟ چرا دست قوام را نخواند و گول خورد؟ و چرا، چرا و چراهاي ديگر.
البته بخشي از اين اعتراضات، كاملاًدرست بود. واقعاًرهبري حزب در آن دوران فريب قوام را خورده بود و اين فكر كه اين موفقيت يعني شركت در دولت ممكن است يك پيروزي موقتي باشد را به هيچوجه در نظر نگرفته بود تا راه عقبنشيني را براي خودش باز نگهدارد.
در هر مبارزه، چه نظامي و چه سياسي، اين يك امر بسيار مهم است و آن اينكه فرماندهي عمليات كه طرح پيشروي را تنظيم ميكند بايد همراه با آن، نقشه عقبنشيني احتمالي را هم بكشد تا در صورتي كه يورش با موفقيت روبرو نشد بداند كه چه جور بايد خود را از زير ضربه خارج كند.
عدة زيادي از روشنفكران از حزب كنار رفتند و كارگران هم كنارهگيري يا سكوت كردند. در جلسات حزبي شركت نميكردند ولي علاقهشان را به حزب به هيچوجه از دست ندادند. وقتي مدتي از اين جريان گذشت، دو مرتبه سيل بازگشت همان كارگران به حزب بعد از كنگره دوم شروع شد. حتي بعد از غيرقانوني شدن حزب، روزبروز تعداد افراد حزب بالا ميرفت و اين عليرغم سياست نادرستي بود كه ما دربارة دكتر مصدق داشتيم و اين يك پديده عجيب است. علت آنهم اين بود كه هيچ حزب ديگري برنامه مردمي نداشت غير از حزب توده كه به نفع كارگران و به نفع دهقانان برنامه داشت.
حزب زحمتكشان را هم كه به راه انداختند واقعاً نتوانستند نيروي قابل توجهي گردآورند. و به ويژه نفوذ آن حزب، عليرغم اينكه برنامهاش رونوشتي از روي برنامة حزب بود، در ميان كارگران، نفوذ بسيار ضعيفي بود.
س: حزب زحمتكشان بيشتر بين معلمان و دانشگاهيها مطرح بود؟
ج: حزب زحمتكشان در آغاز سال 1330 تشكيل شد و توانست عدهاي دانشجو و دانشگاهي و معلم را جمع كند. اما به رغم اينكه پس از آذر 1325 شماري از دانشجويان از حزب توده رفته بودند، اما باز هم اولين تظاهرات بزرگ دانشجويان دانشگاه تهران را دانشجويان وابسته به حزب و سازمان جوانان آن ترتيب دادند و جو اختناق پس از 15 خرداد را شكستند. در آن زمان اميرخسروي، مسئول سازمان جوانان دموكرات بود كه تشكل علني سازمان جوانان بود. به اين ترتيب در همة اين زمينهها، حزب شروع به سربازگيري كرد و در مرحله اول، همان نيروهايي كه كنار رفته بودند به حزب بازگشتند همانطور كه گفتم پس از شكست آذربايجان، در داخل حزب وضع متشنجي پيش آمد، عدهاي از شورشكنندگان به رهبري يكي از بچههاي شلوغ در دانشكده حقوق بودند. ولي دانشكده علوم و دانشكده فني محكم مانده بودند.
بالاخره قبل از رفتن ايرج اسكندري، تصميم گرفته شد كه يك هيئت اجرائيه موقت براي جانشيني هيئت اجرائيه كه چند نفرشان به خارج رفته بودند، تشكيل بشود. دكتر رادمنش،
دكتر كشاورز و احسان طبري از كميته مركزي، نوشين و ملكي و دكتر يزدي از كميسيون تنفتيش و دكتر فروتن هم از كميته ايالتي در آن انتخاب شدند كه جمع آنها هفت نفر بود.
قرار شد دكتر بهرامي و دكتر محمود بقراطي هم از كميته مركزي و قاسمي و كيانوري هم از كميته تفتيش به عنوان اعضاي مشاور انتخاب شوند.
ما چهار نفر به عنوان عضو مشاور انتخاب شديم و حق رأي نداشتيم. به اين ترتيب هئيت اجرائيه موقت تشكيل شد و دبير اول هم نداشت. خليل ملكي ادعا ميكند كه به او پيشنهاد شد تا دبير اول بشود، اين ادعا نادرست است چرا كه در هيئت اجرائيه موقت، اصلاً هيئت دبيران وجود نداشت تا ملكي دبير اولش باشد. اما وضع نيروهاي هيئت اجرائيه موقت طوري بود كه نيروي ملكي ميچربيد. در جريان انتخاب هيئت اجرائيه، دو حادثه پيش آمد كه قابل توجه است. نخست اينكه در آغاز، دكتر كشاورز انتخاب نشد، بلند شد و اعلام كرد كه: پس خداحافظ، ما رفتيم. او ميخواست از حزب كنارهگيري بكند، اما تا آنجا كه به ياد دارم، اسكندري پيشنهاد كرد كه دكتر كشاورز به جاي بقراطي انتخاب بشود، به اين ترتيب او ماند.
حادثه دوم اين بود كه نورالدين الموتي كه تا قبل از آذر 1325، دبير حزب بود، از اينكه انتخاب نشد، خيلي ناراحت شد و به كلي از حزب كنارهگيري كرد، به همراه او پروين گنابادي هم از حزب كناره گرفت.
هيئت اجرائيه موقت، به اين ترتيب آغاز به كار كرد تا اينكه بالاخره پس از چند ماه به اعضاي مشاور گفته شد: اين طور نميشود كه شما شركت كنيد و حق رأي نداشته باشيد! به اتفاق آراء، 7 نفر به 4 نفر اعضاء مشاور هم حق رأي دادند و به اين ترتيب هيئت اجرائيه شد 11 نفر.
اولين كار هيئت اجرائيه موقت انتشار يك اعلاميه انتقادي نسبت به گذشته حزب بود كه به راستي شرمآور است. در اين اعلاميه كه نويسنده آن ملكي بود و البته ديگر اعضاء هيئت اجرائيه با آن موافقت كردند، جملاتي از اين نوع ديده ميشود:
و اكنون هيئت اجرائيه موقت در نظر داد با توجه كامل به گذشته راه آينده را از روي شعور و تعقل طي كند...
در سياست داخلي ما سه هدف براي خود معين ساختهايم: استقلال، آزادي، ترقي، مقصود ما از آزادي همان آزادي است كه در قانون اساسي، تصريح شده... اتهامات دشمنان ما در اينكه، مخالف رژيم مشروطه سلطنتي هستيم جداً مورد تكذيب ماست.
اعليحضرت شاه جوان ايران،همه گونه امكاني دارند كه با حمايت از آزادي و قانون اساسي مورد احترام كامل همه شيفتگان دموكراسي قرار گيرند و ما دليلي نميبينيم كه ايشان از اين امكان استفاده نكنند. هدف ما در سياست داخلي، چه از لحاظ رژيم اقتصادي و چه از لحاظ رژيم سياسي، چيزي به مراتب كمتر از آنچه مثلاً امروز در سوئد و سوئيس و انگلستان و آمريكا وجود دارد نيست. ما نميخواهيم در اينجا رژيم كارگري و دموكراسي رنجبري برقرار گردد، چنين مطالبهاي براي ايران ابلهانه و بيمعني خواهد بود. ما براي دولتهاي بزرگ در ايران، منافع مشروعي قائليم و هرگز درصدد آن نيستيم كه اين منافع را انكار كرده و آنها را به خطر اندازيم، ولي جداً عقيده داريم كه بايد از هرگونه دخالت مضر و منافي با منافع ملت ايران در كشور، خودداري كرد.
اكثريت هيئت اجرائيه، در پي اعتراض بسياري از اعضاء و تذكري كه از سوي شورويها به نادرست بودن چنين موضعگيري داده شد، خيلي زود به اشتباه بزرگ خود پي برد و طي اعلاميهاي، ضعفهاي اعلاميه اول را ترميم كرد.
خامهاي به درستي نوشته است كه نكات اصلي اين اعلاميه، محصول نظر ملكي بود، اما همة اعضاي هيئت اجرائيه به آن رأي داده و پس از تصويب، طبري آن را نوشت و منتشر شد.
ملكي با پيگري خواستار اين بود كه از گذشته حزب انتقاد شود. نظر او اين بود كه تمام گذشته حزب را به لجن بكشد. او كه در 25 آذر 1325، سرسختترين هوادار اتحاد شوروي بود، در مدت كوتاهي مسخ شد.
ولي ديگر اعضاي هيئت اجرائيه، مطلقاً زيربار نرفتند و ملكي تنها ماند. از آن تاريخ، ملكي با كمك انورخامهاي ـ كه چون به رهبري حزب راه نيافته بود، بسيار ناراحت بود ـ شروع كرد به ترتيب دادن يك دستهبندي پنهاني جديد، آنها شروع به جمعآوري نيرو كردند و در انتخابات كميته ايالتي تهران، چون كارگران، همان عللي كه قبلاً گفتم كنار كشيده بودند و شركت نداشتند، به موفقيتهايي هم رسيده و اكثريت كميته ايالتي تهران را به دست آوردند. مهندس ناصحي دبير كميته ايالتي تهران شد و كارشان را ادامه دادند تا اينكه رفتهرفته رهبري حزب، از جريان اين دستهبندي مطلع شد. من خوب به خاطر ندارم، چون مسئول تشكيلات در آن موقع، دكتر رادمنش بود و من معاون او بودم، اما خاطرم نيست كه از چه راهي، كشاورز صورت كامل انشعابيون را به دست آورد.
به هر حال ملكي و دار و دستهاش دستهبندي جديد راه انداختند و تمامي افرادي را كه احساس ميكردند از عملكرد حزب ناراضي هستند و يا روحيه جاهطلبانه دارند، به عنوان اصلاحطلبان زير نفوذ گرفتند. شعار پنهاني اين افراد، تسخير رهبري حزب و كنار گذاشتن همه افراد قديمي رهبري بود. همزمان با اين جريان، يك جريان ديگر هم در ميان روشنفكران جوان حزب پيدا شد كه مغز متفكر آن دكتر «اپريم» بود. دكتر «اپريم»، به طوري كه خامهاي نوشته، در گذشته دور از افراد 53 نفر اراني بود ولي پيش از گرفتاري 53 نفر او و چند نفر ديگر از طرف بانك ملي ايران براي تحصيل امور بانكي به انگلستان فرستاده شدند. «اپريم» بين آنان برجستگي خاصي داشت. چرا كه در همين فاصله توانست افزون بر تحصيلات امور بانكي، پاياننامه دكترايش را در رشتة اقتصاد بگذراند. او جواني از هر جهت بسيار برگزيده، باهوش و پركار و باسواد در ماركسيسم لنينيسم بود. پس از بازگشت از انگلستان، او و دو نفر از همتايانش، به عضويت حزب درآمدند. «اپريم» در انگلستان هم به عضويت حزب كمونيست انگلستان درآمده بود. آنها توانستند در مدت كوتاهي اتحاديه كارمندان بانك ملي را درست كنند و اعتصابي هم در بانك ملي به راه اندازند كه ابوالحسن ابتهاج در خاطراتش به تفصيل، هم درباره اعتصاب و هم دربارة شخصيت ممتاز دكتر اپريم، سخن گفته است. دكتر اپريم حاضر به پذيرش شروطي كه ابتهاج براي باقي ماندن او در بانك ملي گذاشته بود نشد و از بانك اخراج شد و در شرايط بسيار سختي زندگي ميكرد. «اپريم» با اين ويژگيهاي مثبت، يك نقص داشت كه خود را در كار حزبي بيش از آنچه بود ارزيابي ميكرد. و پس از شكست آذربايجان به نوشتن جزوهاي در زمينه تغيير شكل سازماني حزب به نام چه بايد كرد؟ اقدام كرد. اين نام برگرفته از نام يكي از آثار مشهور لنين بود.
اينها هم در حوزههاي مخفي از رهبري حزب تعدادي را به نام آوانگارديستها(پيش قراولان) جمع كردند كه بعداً همه در انشعاب شركت كردند ولي خود دكتر اپريم با انشعاب مخالف بود. دكتر «اپريم» بعدها هم نامهاي به سفارت شوروي نوشت و انشعاب را محكوم كرد. به هر حال آدم شريفي بود.
خليل ملكي در خاطراتش شرح مبسوطي از اهميت خودش ميدهد كه به او پيشنهاد رهبري حزب شد اما من كه خودم در آن جلسه شركت داشتم ميدانم كه اين گزافهگويي است هيئت اجرائيه موقت، نه رئيس داشت و نه دبير.
پس از آنكه آنان دستهبندي خود را تشكيل و بسط دادند، خبر اين دستهبندي به حزب
رسيد. مدتي بود كه خليل ملكي به عنوان اعتراض در جلسه شركت نميكرد، چون ديگر اعضاي هيئت اجرايي، با اصرار او در اين مورد كه بايد طي يك بيانيه مفصل، اشتباهات گذشته حزب را بررسي كرده و در روابط خود با اتحاد شوروي، تجديدنظر كنيم، موافقت نكرده بودند.
س: اما جريان انشعاب چه بود؟ به عنوان مخالفت با حزب بود؟
ج: اينها مجبور به انشعاب شده بودند چرا كه ليست آنها فاش شده بود، خود مهندس ناصحي نصف شب شماري از بچهها را خبر ميكند كه چه نشستهايد كه كشاورز صورت كامل اسامي ما و تمام دستهبنديها را به دست آورده و بايد كه هر چه زودتر قبل از اينكه اخراجمان كنند انشعاب كنيم. به اين ترتيب، جريان انشعاب شروع ميشود و اينها همان شب اعلاميهاي براي انشعاب از حزب مينويسند. متن كامل اعلامية انشعاب، با تفصيل كامل در خاطرات خامهاي صفحات 657 تا 673 درج شده است و نكات جالب آن اعلاميه كه مشخصات جريان جديد انشعابيون، يعني «جمعيت سوسياليست توده ايران» در آن آمده، چنين است:
مشخصات كلي اين جمعيت تا حدودي كه فعلاً به طور مسلم و محقق ميتوان اعلام داشت چنين است:
جمعيت سوسياليست تودة ايران خود را ادامهدهندة جريان حزب تودة ايران ميداند، بدين معني كه همان ايدئولوژي، همان اصول و همان هدفها را دارد و در راه محقق يافتن آنها فعاليت ميكند.
جمعيت سوسياليست تودة ايران، خود را ادامهدهنده جنبههاي مترقي حزب تودة ايران ميداند. بدين معني كه از نقايص و اشتباهات تاكتيكي و تشكيلاتي دستگاه رهبري حزب تودة ايران در عمل دوري خواهد جست.
جمعيت سوسياليست تودة ايران، خود را مدافع حقيقي منافع كلية طبقات ستمكش در برابر ارتجاع و استبداد و پيشآهنگ مبارزة ملي در برابر نفوذ استعماري امپرياليستها ميداند، در عين حال به پيشروي و پيشاهنگي طبقه كارگر در مبارزات ضدارتجاع و ضداستعمار ايمان دارد و طرز تفكر او را بهترين راهنماي خود در اين مبارزات ميداند.
جمعيت سوسياليست تودة ايران براي احتراز از هر نوع تزلزل با ايجاد اشتباهات تاكتيكي منطق فلسفي و اجتماعي سوسياليسم علمي را به عنوان راهنماي خويش
ميپذيرد.
در ضمن به اين نكته بايد توجه داشت كه مطابق منطق سوسياليسم علمي، در مرحله كنوني اقتصادي اجتماعي و سياسي ايران، برنامة ما نميتواند شبيه به برنامة سوسياليستي در كشورهاي مترقي باشد كه از لحاظ اجتماعي، اقتصادي وسياسي در مراحل مترقيتري به سر ميبرند.
در عين حال، امضاءكنندگان اين اعلاميه همواره اميدوارند كه درآيندة رهبري حزب توده ايران با اصلاح روشها و جبران نواقص، موجب شود كه وحدت تشكيلاتي دو جريان را هم چنانكه هماكنون نيز وحدت هدف و اصول ميان ما برقرار است، دوباره امكانپذير سازد. ما تا آن هنگام، مبارزة خود را براي رسيدن به اين هدفها و اصول مشترك با تشكيلاتي نوين كه مشخصات كلي آن در بالا گذشت، ادامه خواهيم داد.
تزوير و رياكاري انشعابكنندگان از مقايسه متن اين بيانيه با بيانيه اول، كاملاً مشخص است. اينها كه در اين بيانيه، نام جمعيت سوسياليست توده ايران را انتخاب ميكنند و به پذيرش ايدئولوژي طبقه كارگر، يعني سوسياليسم علمي و ماركسيسم لنينيسم و سركردگي (هژموني) طبقه كارگر در مبارزات اجتماعي اعتراف ميكنند، همانهايي هستند كه در اعلاميه اول هيئت اجرايي كه به پيشنهاد و طبق نظريات خليل ملكي تهيه شد و نكات مهم آن ذكر شد، بيانيه خود را با تملق از شاه آغاز و با شناسايي حقوق مشروع امپرياليستها پايان دادند. در اين اعلاميه آنها گفته بودند كه همان راه را ميرويم و به هيچوجه راه ديگري نميرويم و... طرفداري از شوروي و سوسياليست كمونيستي آنها به ظاهر خيلي چپتر از حزب توده بود، اما در عين حال منظورشان اين بود كه طرفدار اصلاح كامل رهبري حزب از عناصر ناشايستهاند و چون موافقت نميشود، مجبور به انشعاب هستند. اما انشعابكنندگان انتظار نداشتند كه با انتشار چنين اعلاميهاي و اقدامشان به انشعاب، از طرف شوروي به شديدترين شكل ممكن محكوم شوند. وقتي كه انشعاب محكوم شد سرگيجه عجيبي در بين انشعابيون پيدا شد. اسامي 33 نفر گروهي كه اعلاميه اول انشعاب را امضاء كرده و عدهاي كه پس از آن، آن را
تأئيد كردهاند، موجود است.
س: عكسالعمل شوروي در چه حدي بود؟ روسها مستقيماً ايستادگي كردند؟ بعد از اين موضعگيري چه شد؟
ج: بلافاصله پس از انتشار اعلامية انشعاب راديو مسكو انشعاب را شديداًمحكوم و آن را ترفندي امپرياليستي براي درهم شكستن جنبش مترقي ضدامپرياليستي در ايران ارزيابي كرد. پس از موضعگيري شوروي، حزب هم شروع كرد به كوبيدن انشعابيون. در نتيجه آنها مينشينند بحث ميكنند و بالاخره پيشنهاد ميكنند كه بايد از تشكيل «جمعيت سوسياليست تودة ايران» منصرف شوند چون نام «جمعيت سوسياليست تودة ايران» را براي اين برگزيده بودند كه از حزب توده ايران سوسياليستتر باشد. بعد، اعلاميه انصراف را منتشر كردند. در اعلاميه انصراف و در بخش پاياني چنين نوشته شده است:
بنابراين در مقابل ما تنها يك راه منطقي و عاقلانه باقي ميماند و آن اينكه با از خودگذشتگي و فدا نمودن شئون شخصي و سوابق و لواحق خود به منافع نهضت، از تشكيل جمعيت سوسياليست تودة ايران صرفنظر نمود. و به كلية آزاديخواهان و افرادي كه به ما پيوستهاند و يا در شرف پيوستن بودند، جداً و اكيداً توصيه نمائيم كه دور حزب توده حلقه بزنند و آن حزب را تقويت كنند و مطابق نظامات و دستورات حزبي جريان را به طرف ترقي و كمال سوق دهند.
در اينجا اين بحث پيش ميآيد كه واقعاً كساني كه اين اعلاميه انشعاب را نوشتند در موضعگيريهايشان تا چه اندازه صادق بودهاند؟
اميرخسروي در نوشته خود در دفاع از عمل انشعاب بر اين تكيه كرده كه انشعابكنندگان در آن زمان با صداقت كامل و با اعتقاد به اتحاد شوروي و راه حزب تودة ايران، اعلاميههاي خود را منتشر كردند.
من در خاطراتم نوشتهام كه به صداقت حداقل دو نفر از اينها اعتقاد ندارم يعني خليل ملكي و انورخامهاي. حالا بهترين شاهد عبارت است از شخص «انورخامهاي» كه از اين بهتر نميشود كسي را پيدا كرد. انورخامهاي در خاطراتش در صفحه 638 و 639 چنين نوشته است:
در چنين شرائطي، ملكي و من و امثال من مجبور بوديم عقيده و انتقاد خود را نسبت به شوروي براي خودمان نگهداريم و با اين جوانان اصلاحطلب با زبان خودشان حرف بزنيم
و آنها را براي انشعاب و مبارزه با حزب تودة ايران آماده سازيم تا جانشين شايستهاي براي اين حزب بوجود آيد. ما اميدوار بوديم آنها خود بعدها به تدريج حقايق را دريابند همانطور كه دريافتند. اگر پيش از انشعاب آن چه را ميدانستيم بيپرده به آنها ميگفتيم يا اصلاً مأيوس شده مبارزه را كنار ميگذاشتند و يا در حزب توده ميماندند و تبعيت ميكردند و به هر حال انشعابي پيش نميآمد. خوب اين كه كساني مانند دكتر «اپريم» و «حسين ملك» نامه به سفير شوروي نوشتند و كوشيدند خود را از تمام انحرافات تبرئه كنند، از روي ترس نبود. بلكه ناشي از ايمان بود. شوروي حتي براي چنين شخصيتهائي به صورت بت درآمده بود تا چه برسد به كارگران و جوانان. شكستن اين بت كار آساني نبود. اين كار بايد در ساليان دراز و به تدريج انجام ميگرفت. انشعاب آغاز كار و گام مهمي در اين راه بود اما به همين مناسبت نميتوانست از جنبههاي ضعف مبرا باشد. مهمترين جنبه ضعف آن اين بود كه فعالترين افراد آن به اين اميد انشعاب كردند كه شوروي به آنها حمله نخواهد كرد. به همين خاطر وقتي راديو مسكو به ما حمله كرد، حالت بحراني شديدي پيش آمد. اگر ما ميايستاديم و به فعاليت ادامه ميداديم، ممكن بود عدهاي از فعّالترين افراد انشعابي، به حزب بازگردند و انشعاب را بشكنند.
خوب، از اين «اعترافنامه» بهتر نميشود پيدا كرد تا معلوم شود آنها چه قدر دورويانه عمل كردند.
س: حالا فكر نميكنيد تجديد چاپ كتاب انورخامهاي و برخي تجديدنظرها آن هم بعد از چاپ خاطرات شما و طبري و اسكندري، نوعي پاسخ به بعضي مطالب شما باشد؟
ج: چاپ اول كتاب در اختيار من نيست و من چند سال پيش (شايد 1365) در زندان آن را ديدم و نقد مفصلي بر آن نوشتم و تنها به بعضي مطالب كه در چاپ اول بود و اكنون حذف شده، توجه كرديم. در چاپ دوم مقداري مطلب افزوده شده است. اين را هم متوجه شدم كه يك مطلب را در چاپ اول كتابش درباره اتهام قتل احمد دهقان به كيانوري كه كشاورز مطرح كرده بود با دلائل درستي رد كرد. اميرخسروي هم در نقد خود به اين موضوع اشاره دارد و توجه نكرده كه در چاپ جديدش آن را حذف كرده است.
كشاورز در گفتوگويي كه با خسرو شاكري دربارة كتاب خامهاي انجام داده، به خامهاي حملات زيادي كرده و او را به دروغسازي متهم كرده و خامهاي هم در يك جزوه كوچك تحت عنوان پاسخ به مدعي، عين گفتوگوي كشاورز را چاپ كرد و پاسخ داد و در اين پاسخ
يكبار ديگر مسئله اتّهام كشاورز به كيانوري را در مورد شركت در قتل احمد دهقان پيش كشيد و با دلايل و شهود تازه، كشاورز را به اختراع مزّورانه و دروغ ساختن از قول «ستوان قبادي» متهم كرده است.
اما ظاهراً پس از انتشار اين جزوه، ميان او و كشاورز «جلسه آشتيكنان» ترتيب يافت و نتيجه اين جلسه اين بود كه در چاپ دوم، از گنجاندن اين مطلب، به كلي صرفنظر كرده است!
خامهاي براي اين كه قتل احمد دهقان را به حزب توده بچسباند، گزارشي را كه حزب در روزنامه «به سوي آينده» دربارة اين قتل چاپ كرده و عين گفته مظفر بقايي وكيل مدافع حسن جعفري قاتل احمد دهقان بوده و بخشي از اين دفاعيات او را مورد استناد قرار داده و ادعا كرده است كه مقامات شوروي به رزمآرا گفته بودند كه تنها با موافقت با ترور احمد دهقان، با نخستوزيري او موافقت خواهند كرد. رزمآرا هم اين شرط را پذيرفت و حزب توده هم با موافقت رزمآرا، دهقان را كشته است.
به انورخامهاي بايد يك ديپلم دكترا در دروغسازي عجيب و غريب داد. كار او همين دروغسازيها است.
در سراسر كتابش، هر جا دستش رسيده يك دروغ شاخدار، عليه اتحاد شوروي، حزب توده ايران و به ويژه عليه كيانوري، ساخته است.
به اين ترتيب از اعتراف خامهاي برميآيد كه براي فريب جوانان انشعابي، ملكي و او و چند نفر ديگر به آنان دروغ گفتهاند و به همين علت هم شماري از انشعابيون، پس از تكفير راديو مسكو، يكي پس از ديگري به حزب بازگشتند و تا پايان عمر هم در حزب باقي ماندند و اكثريت مطلق بقيه هم به تدريج از فعاليت سياسي كنارهگيري كردند. از آن سي و سه نفري كه نامشان منتشر شد، تنها هفت يا هشت نفرشان در حزب زحمتكشان «بقايي و ملكي» شركت داشتند.
در حزب زحمتكشان، غير از خامهاي كه آبش با ملكي در يك جوي نميرفت، نامي از مهندس زنجاني، مهندس زاوش، دكتر رحيم عابدي، مهندس ناصحي، حسن گوشه، اسماعيل زاهد، احمد آرام و بسياري ديگر ديده نميشود.
س: احمد آرام برنگشت؟
ج: يادم نيست! از افرادي كه به حزب بازگشتند نام افراد زير را به خاطر دارم. محمدامين
محمدي، بانو ملكه محمدي، محمد سالك، جواهري، محمود نوائي، چند نفر ديگر به حزب بازگشتند. ده يا يازده نفر از 105 نفري كه اعلاميه انصراف را امضاء كردند، در حزب زحمتكشان شركت كردند كه نامشان را در پيش مرور كرديم.
س: اين مهندس زاوش همان الف زواش است كه تاريخ مينويسد؟
البته نام اصلي اين «الف زاوش»، حسين ملكي است و تاريخ فراماسونري در ايران را نوشته است.
ج: نه، نميشناسم، فكر نميكنم آنها يك نفر باشند، آن مهندس زاوش مهندس معدن بود. خيال نميكنم كه تاريخنويس باشد.
س: نه، اين اسمش حسين ملكي است، تودهاي هم بوده.
ج: نميدانم! به هرحال، در جامعه سوسياليستهاي ايران كه آخرين دار و دسته ساخته خليل ملكي است، حتي نام بيشتر كساني كه در حزب زحمتكشان با ملكي بودند، ديده نميشود، اسامي شوراي مركزي اين گروه را ملكي در نامهاي كه به دكتر مصدّق نوشته، آورده است و كاتوزيان هم عين آن را در پايان خاطرات ملكي چاپ كرده است. به هر حال تقريباً همة انشعابيون از ملكي كنارهگيري كردند جز چند نفر، تنها حسين ملك برادر ناتني او و دو نفر ديگر با او ماندند، و او در عوض مريدان تازهاي از قماش همايون كاتوزيان، و عبدالله برهان و نظاير آن پيدا كرد.
س: بچههاي هوادار و اعضاي پائيني چطور؟ در سطح دوّم و سوّم جريان چه كساني بودند؟
ج: نامه «انصراف» بر پايه نوشته انورخامهاي، به امضاي 105 نفر كه اكثرشان در تهران نبودهاند، رسيده است ولي هسته اساسيشان، غير از آن 33 نفر و هشت ده نفر ديگر كه در حزب زحمتكشان نامشان برده شد، در جاي ديگري منتشر نشده است. اين را هم بيفزايم كه پس از كودتاي 28 مرداد، ثروت شرميني هم از زندان، نامه تملّقآميزي به ملكي نوشت و او را ستود ولي پس از آزاد شدن، به دنبال زندگي خودش رفت.
واقعيت اين است كه شمار بسيار كمي از افراد حزب، به انشعابيون پيوستند و شماري از آنان هم به حزب برگشتند. چون اسامي آنان ديگر نيست.
س: حاج سيدجوادي هم بود؟ گويا جزو جوانان توده بوده؟
ج: شايد مثلاً در سازمان جوانان بوده ولي در بين اسامي امضاءكنندگان اعلاميه انصراف،
نامش نبود.
س: نه در آن سطح، آنها اصلاً پائين بودند، در سطح درجه دوّم و سوّم.
ج: خيلي پائين شايد، اما عباس ديوشلي بود، مجتبي ميرحسيني هم گويا بود، عبدالرسول پرويزي در ابتدا بود كه او هم مثل تولّلي فاسد شد و نوكر اسدالله علم شد، ميرحسين سرشار و پرويز قندهاريان هم بودند، حسين سرشار تا آخر با ملكي ماند و در دادگاه هم با او محاكمه شد.
س: شايان هم بود؟
ج: شايان در اين دسته نيست. عليرضا شانسي هم بين سي و چند نفر اول نيست، اما خبرهزاده هست.
س: بله، علياصغر خبرهزاده و دكتر خنجي هم در همان هسته اصلي بودند كه بعدها از ملكي جدا شدند.
ج: خنجي هم با اينكه اسمش توي ليست نيست اما سابقه حزبي دارد. نادر نادرپور و اسماعيل پوروالي هم بوده است.
س: اسماعيل پوروالي؟ همان كه الآن در اروپا جزو باند ضدانقلاب است؟
ج: بله، اسماعيل پوروالي.
س: عضو حزب دموكرات قوام هم بود. پوروالي انگار در همه احزاب بوده، بعداً هم به خدمت دربار درآمد.
ج: نه او اصلاً عضو حزب توده نبود. در روزنامه «ايران ما» با تفضّلي همكاري ميكرد. در هر حال افراد سرشناس آنان همان ده يازده نفري هستند كه كاتوزيان از روي گفتههاي او و اميرخسروي نام ميبرد.
چنانكه از جريان اخراج آنان از حزب زحمتكشان برميآيد، مظفر بقايي پس از جلوس مجدد به مقام رهبري حزب، دوازده نفر را كه همين افراد هستند، از حزب اخراج كرده است.
س: يك سؤال مطرح ميشود و آن اين كه اگر حزب توده، اعتراضات خليل ملكي را پذيرفته بود و روش خود را تصحيح كرده بود، نتيجه كار بهتر نميشد؟ هم اينها انشعاب نميكردند و هم عملكرد حزب تصحيح ميشد.
اينها مطرح ميكردند كه سرنوشتمان را از شوروي جدا كنيم، مستقل باشيم و قبول كنيم كه اشتباه كرديم، اگر به آنها توجه ميشد بهتر نبود؟
ج: نه، در اين صورت حزب به حزب ضدشوروي تبديل ميشد كه حقوق مشروع امپرياليستها را در ايران به رسميت ميشناخت و از شاه جوان تملق ميگرفت. اعتراف انورخامهاي نشان ميدهد كه آنها چه نظري نسبت به شوروي داشتند. نظر فوقالعاده منفي.
س: يعني قبول نداريد كه اگر شورويها انشعاب را قبول ميكردند و ميپذيرفتند كه در كنار حزب توده، يك جريان سوسياليستي ديگر هم باشد، اينها به طرف دربار و مظفر بقايي نميرفتند؟
ج: نه، من به اين معتقد نيستم. هستة اصلي نظريات ملكي در همان اعلامية اول كه هيئت اجرائيه موقت منتشر كرد ديده ميشود. نرمش به امپرياليسم انگليس و پذيرش «حقوق» استعمار در ايران و تملقگويي به «شاه جوانبخت» شورويها غيرممكن بود كه از چنين جرياني با آن نظريات پشتيباني كنند. شورويها عاقبت چنين انشعاباتي را در احزاب ديگر ديده بودند. خودشان هم اين تجربه را داشتند و ميدانستند كه جريان انشعاب، اينطور كه شما فرض ميكنيد، نميماند. مگر كسي مثل اميرخسروي كه انشعاب كرد و ادعا داشت كه با همان ايدئولوژي انقلابي، راه را ادامه خواهد داد، در آن راه باقي ماند؟ او از «راه اراني» و لزوم انقلاب سوسياليستي به سركردگي طبقه كارگر آغاز كرد و گام به گام تا «ته» باتلاق همكاري با سلطنتطلبان و امپرياليسم آمريكا فرو رفت.
گذشته از آن در هيچ جاي دنيا، دو سازمان كمونيست موازي وجود نداشته است مگر يكبار و در دورهاي كوتاه. آن هم در هند كه در آنجا هم يكي طرفدار چين بود ويكي طرفدار شوروي كه حالا با همديگر دوست شدهاند و احتمالاً متحدند. به هر حال شورويها با تجربهاي كه داشتند، ميدانستند كه اولاً اين جريان به كجا خواهد انجاميد و ديگر اينكه همانطور كه خود خامهاي اعتراف كرده انشعابيون به افراد خود دروغ ميگفتند و درنظر داشتند به تدريج آنها را به همان مسيري بكشانند كه ميخواهند.
س: آيا اين احتمال هست كه شورويها از درون اينها اطلاعاتي جمع كرده باشند؟
ج: ممكن است، من خبر ندارم.
س: به هر حال شورويها سريع موضع گرفتند. عجيب است.
ج: بله، خود خامهاي هم گفته كه انتظار چنين موضعگيري فوري وروشني را از جانب شوروي نداشته آنهم پيش از موضعگيري حزب توده.
س: حالا اگر رهبري حزب در دست خليل افتاده بود، در مقايسه با ديگران حزب از كارآيي
بهتري برخوردار نميشد؟ يعني ملكي از نظر تئوري از ديگران قويتر نبود؟
ج: درباره اطلاعات تئوريك خليل ملكي من هيچگونه اطلاعي ندارم. چون خودش ميگويد كه در زندان خواندن كاپيتال را شروع كرديم، ولي اينكه آيا همه كتابهاي لنين را خوانده و يا چقدر از سوسياليسم اطلاعات داشته، من خبر ندارم. اما قدر مسلم اطلاعات او از امثال رادمنش كمتر بود چرا كه خليل فقط جنبههاي سياسي را مدنظر داشت اما خوب، از امثال روستا و يزدي و كشاورز، باسوادتر بود يعني اطلاعات بيشتري داشته است.
اما اطلاعات او از سوسياليسم علمي مثل اطلاعات كارشناسان قوي و بسيار مطلع دستگاههاي ارتجاعي است كه براي پاسخگويي به سوسياليسم و بر عليه آن رشد كردهاند و اطلاعات آنها بيشتر عليه ماركسيسم مورد استفاده است. مانند اطلاعات خامهاي از ماركسيسم كه آن را براي نوشتن يك كتاب ضدماركسيستي به كار برده است.
س: در رابطه با خليل، سه نقطهنظر مطرح است. عدهاي كه خليل ملكي را مطرح ميكنند و ميگويند كه خليل يك تئوريسين قوي حتي در جهان كمونيسم و آدم بسيار برجستهاي بود، به ويژه آنكه با نشريّات كمونيستي و سوسياليستي آشنا بوده، عدهاي ديگر ميگويند كه خليل روشنفكر آگاهي بود كه در كارهاي تئوري درنميماند و هر موقع به بنبست ميرسيد تلاش ميكرد كه راه چارهاي بيابد و در موضعگيريها موضع سالمتري را انتخاب ميكرد. و بالاخره عدهاي هم ميگويند كه خليل به لحاظ رهبري سياسي و سازماندهي تشكيلاتي همواره موفّق بود. چون هر كجا كه شكست ميخورد و انشعاب ميشد، دوباره قدرت راهاندازي تشكيلات را داشت، نظر شما در اين مورد سه نوع برخورد با ملكي چيست؟
ج: اين درست است كه بتسازان خليل ملكي از او بتي با اين ويژگيها كه شما گفتيد ساختهاند. نمونههايش را براي شما گفتم. ادعاهاي ديگرشان اين است كه ملكي هيچوقت اشتباه نكرد بعد خودشان در يكجا ميگويند كه فلان جا اشتباه كرده است. از نوشتههاي خود كاتوزيان، چنين مواردي را آوردم كه از ملكي چه بتي ساخته است. بعد خودش يكجا گفته است:«ملكي در اينجا به پيشبيني ميپردازد كه نادرست درميآيد و پيشبيني ملكي چنين است.هر چند رژيم به تهديد رهبران جبهه ملّي سوم و خاصه رفقاي جامعه سوسياليستها و رهبري آن پرداخته و گفته است كه تشكيل جبهه ممنوع است واگر تشكيل شود اقدامات سختي عليه آن انجام خوهد داد ولي رژيم، كاري نميتواند بكند. شايد رژيم بيش از اندازه به خود و موفقيتهاي
به دست آمدهاش اعتماد و اطمينان دارد.»
ملكي اين را گفته و پس از سه هفته او و سه نفر ديگر از اعضاي رهبري جامعه سوسياليستها، علي خان شانسي و رضا شايان و حسين سرشار به دستور مستقيم شاه بازداشت شدند و در دادگاه نظامي محاكمه و محكوم شدند. ملكي، كه كاتوزيان معتقد است هيچوقت اشتباه نكرد، به گفته همان كاتوزيان يك چنين اشتباه لپي ميكند كه همة جبهه ملّي را ميخواهد به دست شاه بدهد چگونه پاسخ ميدهد؟ اين بتسازي خيلي كار آساني است. من به هيچوجه نميتوانم قبول كنم كه او از همه مثلاً از دكتر رادمنش و ايرج اسكندري باسوادتر بود. رادمنش عضو سابقهدار حزب كمونيست بود بعد هم در شوروي مدرسه عالي خارجي آكادمي علوم اجتماعي را طي كرد. رادمنش آدمي بود فوقالعاده بيتظاهر و كاملاً مطلع. اصلاً نميشود گفت كه ملكي از دكتر رادمنش اطلاعات بيشتري در مورد سوسياليزم علمي داشته، حتي اسكندري اطلاعاتش از ملكي به مراتب بيشتر بوده است.
قاسمي و من مانند شاگردان ملكي بوديم، قاسمي در آن زمان خطدهنده نبود و ما به خط ملكي عمل ميكرديم. چه در جلسات بحث و انتقاد و چه در نگارش مقاله، مسئول هر مطلب نادرستي كه ما نوشتيم، ملكي بود. بتسازان ملكي از او يك تئوريسين جهاني ماركسيسم ساختهاند، دنيا بايد صدها فرسنگ به زير خط صفر دانش اجتماعي پائين رفته باشد كه امثال ملكي در سطح جهان تئوريسين شوند! تئوريسين يعني تئوريساز. كساني كه در زمينه ماركسيسم و فلسفه از آگاهي بسياري برخوردار بودند تنها يك تئوريدان بودند. ملكي هم در سطح ايران، تئوري هاي ماركسيستي را خوانده بود. كمي بلد بود. در مورد ملكي مسلماً دانش تئوريك او به مراتب كمتر از طبري بود. همة ما خودآموز بوديم، خودمان كتابهايي را كه از شوروي يا جاهاي ديگر ميآمد، با زحمت ميخوانديم. كار ترجمه آثار كلاسيك ماركسيسم خيلي دير در حزب شروع شد و بيشتر ترجمهها مربوط به دوران مهاجرت است.
اميرخسروي ادعا ميكند كه اصطلاح نيروي سوم را در جهان، ملكي خلق كرده است. در صورتي كه نيروي سوم در همه دنيا يك جريان بود به معناي «نه شوروي و نه امپرياليسم غرب». اين جريان در همه جاي دنيا بود و بيشتر آنها سوسيال دموكرات بودند. حتي خود همايون كاتوزيان با همه ارادتي كه به ملكي داشته اين مطلب را اعتراف كرده است. او نوشته است:
حتي اصطلاح نيروي سوم نيز اختراع ملكي نبود و در همان سالها در اروپا، در رابطه با
موقعيت خاص كشورهايي چون چكسلواكي، پيش از كودتاي حزب كمونيست در آن كشور پديد آمده بود.(1)
همة آنهايي كه قبلاً سوسيال دموكرات بودند يا از احزاب كمونيست بريدند و كنار رفتند، يا در آن دوران به نيروي سوم تبديل شدند. آنها يك مرتبه هم به اردوگاه امپرياليسم روي نياوردند، حزب كار انگلستان تا مدت زيادي، همين شكل، نيروي سوم حساب ميشد، در آغاز خيلي هم چپگرائي داشتند. هنوز هم جناح چپ حزب كار انگلستان كه ماهنامه ما ناشر افكارش هست خود را ماركسيست غيركمونيست ميداند.
س: مثلاً فردهاليدي!؟
ج: البته به ديد من «فردهاليدي» و پل سوئيزي كه احتمالاًسردبير همان مجله است و همانندانشان انسانهاي بسيار شريفي هستند.
س: با كمونيستهاي اينجا هم مرتبط بود، با مجاهدين خلق هم رابطه داشت. در جريان روزنامه آيندگان در دفتر آن روزنامه بود. در همان سالهاي 1358. درباره ايران هم كارهايي كرده و نوشتههايي دارد، به هرحال انگليسي است و از خانواده بيبيسي، در كار روزنامهنگاري هم هست، انگار ژورناليست هم هست.
ج: بله، اما شخص باسواد و بااطلاعي است، هميشه هم در مسايل خيلي دشوار از او سؤال ميكنند در بخش فارسي بيبيسي هم گويا هست در انگلستان هم استاد دانشگاه است.
بگذريم. داشتم دربارة نيروي سوم و سوسيال دموكراتها صحبت ميكردم، فراموش نكنيم كه ايدئولوژي حزب سوسيال دموكرات آلمان تا زمان رياست ويلي برانت، ماركسيسم بود اما بعد در يكي از كنگرههايشان اين را حذف ميكنند. در هر صورت اين مسئله امر خيلي عمومي است و اين اصطلاح، اختراع ملكي نيست. حالا در جواب بتسازان ملكي بايد گفت ببينيد ملكي تا كجا رفته؟ نيروي سوم ملكي تا جايي رفته با شاه سازش كرد و براي مبارزه با شوروي و حزب توده از شاه پول گرفت، با آمريكاييها ملاقات كرد و حمايت آنها را خواست و مواردي از اين قبيل كه مدارك آن را قبلاً ارائه دادم و تكرارش را لازم نميدانم.
س: نميشود اين را گفت كه خليل ملكي در فكر اين بود كه سوسياليزم و كمونيزم را به نوعي با وضع ايران، وفق دهد و به اصطلاح نوعي سوسياليزم ملّي به وجود آورد؟ يعني
1) ـ خليل ملكي، خاطرات سياسي ملكي، مقدمه، ص 170.
با اين انديشه و هدف شروع كرده باشد و بعدها در عمل به اين دامها افتاده باشد؟ خوب، هميشه يكي از مشكلات ماركسيستها بيگانگي مطلق با فرهنگ و جامعه ايران بود، خليل خواست ابتكاري به خرج بدهد.
ج: ببينيد، هر ماركسيستي ميداند كه ماركسيزم، جزمي(دگم) نيست. اصولي نيست كه در همه جا بدون تغيير به طور جامد قابل انطباق باشد، ماركسيسم يك راهنماي كلي است كه طبق گفته لنين بايد در هر كشوري و در هر جامعهاي و در هر تاريخي آن را با شرايط مشخص تاريخي، اجتماعي، اخلاقي و فرهنگي آن جامعه، انطباق داد. در ايران، سوسياليزم به كلي شكل ديگري ميگرفت. حتي سوسياليزم با پاية ماركسيستي، با آنچه كه در روسيه عملي شد فرق ميداشت. سوسياليسمي كه در روسيه پاي گرفت، در همه جا يكسان نبود. در لنينگراد يك جور بود و در تركمنستان جور ديگر. مگر كمونيستهاي فرانسه ميخواهند عيناً نظير آنچه را كه در تركمنستان انجام گرفت، در فرانسه پياده كنند؟سوسياليزم در هر كشوري بايد با توجه به ويژگيهاي ملّي آن كشور تحقق يابد اما سوسياليزم ملّي خليل ملكي و همانندان او، مقابله و دشمني با اتحاد جماهير شوروي بود.
مگر ميشد سوسياليسم را در چين و ويتنام و جمهوري خلق كره و كوبا و همانگونه پياده كرد كه در شوروي پياده شد؟ در اين مورد خوبست نظر جواهر لعل نهرو را دربارة همين مسئله برايتان بخوانم:
بزرگترين مظهر و نمايندة ماركسيسم، لنين بوده است. لنين نه فقط نمايندة كامل ماركسيسم بود و آن را بيان و تشريح كرد بلكه زندگي خود را براساس آن بنا نهاد.
معهذا خود لنين به ما هشدار داده است كه نبايد ماركسيسم را عنوان «قالبها و دستوريهاي خشك و جامد و تغييرناپذير» تلقي كرد. لنين با وجود آن كه به حقيقت و روح ماركسيسم ايمان و اعتقاد داشت حاضر نبود جزئيات آن را چشم بسته و ناسنجيده در همهجا به كار بست خود او براي ما ميگويد:
ما به هيچوجه به ماركسيسم به عنوان يك چيز كامل و انتقادناپذير نمينگريم، بلكه برعكس، عقيده داريم كه اين نظريه سنگ بنا و بنيان علم تازهاي است كه سوسياليستها اگر بخواهند از زندگي عقب نمانند، بايد آن را در جهات مختلف به پيش ببرند.
ما فكر ميكنيم و به ويژه براي سوسياليستهاي روسيه بسيار لازم و ضروري است كه نظريه ماركسيستي را بطور مستقل مورد مطالعه قرار دهند، زيرا اين نظريه پاية كلي فكري است كه
فيالمثل انطباق آن در مورد انگلستان ممكن است با فرانسه فرق پيدا كند. همچنين در مورد فرانسه و آلمان و...
اما درباره قدرت سازماندهي ملكي كه بتسازان دربارهاش داد سخن دادهاند چه مدركي دارند. ملكي هربار كه سازمان ساخته و پرداختهاش با مسئلهاي روبرو شد بخش مهمي از هواداران خود را از دست داد و با باقي مانده آن دستگاه كوچكتري برپا كرد. از حزب توده در ايران با 105 نفر انشعاب كرد «جمعيت سوسياليست توده ايران» را بنا نهاد پس از ورشكستگي آن سه سال هيچ كاري نكرد و يكباره مسخ شد و با ماجراجوئي مانند مظفر بقايي حزب زحمتكشان ملت ايران را تشكيل داد پس از يكسال و اندي آن هم دچار ورشكستگي شد و با باقيمانده آن حزب زحمتكشان ملت ايران نيروي سوم را كه به مراتب محدودتر از حزب زحمتكشان بقايي بود برپا كرد آنهم با 28 مرداد از هم پاشيد و سالها ديگر سازماني نداشت تا در سال 1340 جامعة سوسياليستهاي نهضت ملّي ايران را با شمار كمتري از نيروي سوم به وجود آورد و آن هم در سال 1344 براي هميشه تعطيل شد. اين زندگي چه تناسبي با آن گزافهگوئيهاي بتسازان دارد.
بالاخره در هرجائي وقتي در يك جريان سياسي انشعاب پيدا ميشود هر دو گروه اگر بخواهند ادامه بدهند، خوب شروع ميكنند به يك نوع فعاليتي. مگر حزب توده ايران، عين همين وضع را ادامه نداد؟ چند تا شكست خورد؟ تعداد شكستهاي حزب توده ايران از هر جريان سياسي ديگر، هم بيشتر و هم سنگينتر و هم پرتلفاتتر بوده است. باز هم همانطور دو مرتبه آمد و سرش را بلند كرد و كاري را شروع كرد. باز هم شكست خورد. به نظر من اگر يك روزي دو مرتبه در ايران آزادي احزاب برقرار شود، باز هم «جنبش تودهاي» بوجود ميآيد. جنبش تودهاي با همان برنامه، يعني مدافع سرسخت كارگران و دهقانان و پيشهوران و روشنفكران آزاديخواه. البته با يك روش كار خيلي عاقلانهتر از آنچه كه در گذشته بوده است. يعني منطبقتر با شرايط مشخص تاريخي اجتماعي ايران.
س: خوب ملكي هم آمد اول باصطلاح همان «جمعيت سوسياليست تودة ايران» را درست كرد،بعد حزب زحمتكشان، بعد نيروي سوم و بعد جامعه سوسياليستها را.
ج: همه اين ساختهها پس از مدت كوتاهي در هم شكسته شد. عمر هيچكدام از اين سازمانها از يك سال و چند ماه بيشتر نبود. همين كه ملكي ميرود و يا زنداني ميشود، همه چيز از هم ميپاشد. سازمان نيروي سوم هم همين بود. از هم پاشيد. عين اين مطلب در
گفتههاي كاتوزيان هم هست.
من در اين ترديدي ندارم كه خليل ملكي آدم پيگيري بوده اما مخالفين او هم همينطور بودند. خنجي و حجازي و هفده نفر ديگر از حزب كنارهگيري كردند، به جبهه ملّي رفتند و در آنجا همهكاره شدند و سازماندهنده جبهه ملّي شدند. منتهي دستگاه ملكي كوچك تر ميشد و هر چه هم كوچكتر ميشد پرادّعاتر ميشد.
س: آيا قصد نوشتههايي كه اخيراً از طرف افراد مختلف براي مطرح كردن خليل منتشر ميشود، توجيه گرايش به غرب نيست؟ يعني طرح خليل بخاطر مشروعيّت بخشيدن به خط و تفكّر او كه گرايش به غرب است؟ احتمالاً داريوش آشوري، همايون كاتوزيان، بابك اميرخسروي و ديگران همان سياستي را دنبال ميكنند كه خليل در سالهاي 1326 تا 1348 دنبال ميكرد از جمله گرايش به غرب و دربار دنبال ميكرد؟
ج: عدهاي اخيرا ًدر مطبوعات شروع كردهاند به دفاع از خليل ملكي و بتسازي او. همايون كاتوزيان در رأس آنهاست و بعد هم عبدالله برهان كه عضو حزب زحمتكشان بوده و مصطفي رحيمي و به دنبال اين افراد، بابك اميرخسروي كه پرچمدار آنها شده است. مطرح كردن ملكي به عنوان يك مافوق انسان(سوپرمن) بيشتر به خاطر دفاع از خودشان است، يعني به عنوان مثال اميرخسروي درست همان راهي را رفته كه ملكي رفت، البته در گرايش به راست شديدتر از او بوده است چرا كه ملكي باز سوسياليست باقي مانده بود اما اميرخسروي با ايدئولوژي خداحافظي كرد و از طرفداري انقلاب سوسياليستي به سركردگي طبقه كارگر و دنبالهروي از راه اراني، اكنون درصدد تشكيل جبهه واحدي با مشروطهخواهان و همكاري با سلطنتطلبهاست. يعني يك دموكراسي عادي سرمايهداري. عدالت اجتماعي و حقوق بشر را هم به عنوان «فلفل نمك» غذا به آن چسبانده است. به هرحال دفاع اين افراد از ملكي و در ارتباط با آن دفاع از بقايي تا 30 تير 1331، دفاع از عملكرد خودشان است، اينها دارند از عملكرد گذشته خودشان و يا وضعيت فعلي خود كه مطابق موضع ملكي است، دفاع ميكنند. اگر اينها به خوانندگان خود بقبولانند كه ملكي راه درست را رفته است نتيجه ميگيرند كه خودشان هم راه درستي طي كرده و ميكنند اما مسئله سوم وجود گرايشهاي جديدي در بين عدهاي از اينهاست. يعني نزديكي با غرب به عنوان يك ضرورت براي تغيير نظام اجتماعي ايران. حالا بحث آنها اين است كه در انتخابات آزاد بايد مشخص شود كه رژيم آينده ايران، جمهوري يا سلطنتي باشد. البته آناني كه در ايران هستند، هنوز اين تمايلات را در نوشتههاي
خود علني نكردهاند. ولي اميرخسروي همانطور كه در مقالهاش در روزنامه سلطنتطلبان نوشته و عين آن را در شماره 34 و 35 ماهنامه آزادي منتشر كرده، چندين جلسه مشترك با سلطنتطلبها و مشروطهخواهان و از جمله داريوش همايون كه نقش سخنگوي رضا پهلوي را دارد، تشكيل داده و با مشروطهخواهاني مثل بختيار هم مشغول مذاكره بوده است تا يك جبهه ائتلافي به وجود بياورند.
ناگفته پيداست كه دفاع از ملكي بخاطر ديدارش با شاه، دفاع از اتحادشان با سلطنتطلبهاست. آنها از او دفاع ميكنند تا خودشان را تبرئه كنند. اگر از ملاقات ملكي با آمريكاييها براي جلب پشتيباني آنان دفاع كنند، پس جلب پشتيباني كلينتون، كه جانشين حزبي كندي است و همان ادعاها را دارد و پرچم دروغين حقوقبشر را بر دوش گرفته است هم درست است.
فكر ميكنم بجاست در همين مورد، بخشي از مقاله مفصل «اميرخسروي» را كه در روزنامه سلطنتطلب «نيمروز»، شماره 262، مورّخ جمعه 16 ارديبهشت 1373، چاپ شده و در رابطه با همين موضوع است نقل كنم. عنوان مقاله چنين است:
«دربارة مناسبات با سلطلنتطلبها!»
چشمانداز و برنامه ائتلافي ما چيست؟
آنچه مردم ايران و مبارزان درون كشور انتظار دارند و آن حلقه گمگشتهاي كه در پي آنند، ايجاد يك جانشيني دموكراتيك (آلترنايتو دموكراتيك) از همه مؤلفههاي شناخته شده و آزمايش داده راه آزادي، دموكراسي و حقوقبشر، در برابر جمهوري اسلامي است.
مؤلفههاي اين ائتلاف گسترده يا آنچه ما «جانشين دموكراتيك» ميناميم، به نظر من عبارتند از: سازمانها و نهضتهاي چپ دموكرات، گرايشهاي مختلف باقي مانده از جبهه ملّي (چه لائيك و چه اسلامي نظير نهضت آزادي) نهضت مقاومت ملي، حزب دموكرات كردستان ايران و جنبشهاي اصيل مشابه و جمهوريخواهان ملي.
بديهي است چنين ائتلاف گستردهاي با توجه به تركيب آن، جبهه جمهوريخواهان نيست و نبايد باشد تا بتواند درهاي خود را نه فقط به روي عناصر مشروطهخواه در درون نهضت مقاومت ملي و يا جريانهاي مشابه ديگري كه درباره نظام موضوع ندارند بازگذارد و آنها را دربربگيرد، بلكه قادر باشد ساير نهضتها و افراد مشروطهخواهي را كه منشور ائتلاف را ميپذيرند، در داخل و خارج از كشور به سوي خود جلب نمايد. آنگاه كه اين نيروي
«جانشين دموكراتيك» به طور كامل يا نسبي به وجود آيد ميتواند با سازمان مشروطهخواهان بعد از انقلاب، اگر كه الزامات يك جريان دموكراتيك را آنگونه كه قبلاً به تفصيل بيان كرديم، رعايت كرده باشند، بدون اينكه درهم بياميزند، در موارد و مسايل مشخص، به ويژه در مبارزه براي آزادي و حقوقبشر و تحوّل ايران، به سوي دموكراسي و حكومت مردم، همه دست به اقدامات و ابتكارات مشترك بزند.
در هرحال ما به روال گذشته، براي گفتار با آنان و يا شركت در سمينارها و كنفرانسها در هر محوري كه مناسب تشخيص دهيم شركت نمائيم...
بله، خلاصة همه اين جملهپردازيها را ميتوان در يك جمله چنين گفت: ائتلاف با دار و دست رضا پهلوي نه، ولي همكاري «آري» به نظر من همه اينها، اجراي يك كنسرت به هم پيوسته است كه در هر جايي با يك «نت» زده ميشود، اميرخسروي در روزنامه اطلاعات با يك «نت» ميزند و در نامهاش در روزنامه نيمروز، با «نتي» ديگر، به اين ترتيب من خيال ميكنم كه بايستي مسائل را درست از هم شكافت و تكّهتكّههايش را پهلوي هم گذاشت و يك مجموعه درست از آن درست كرد.
س: نقش خليل ملكي در دوران نهضت ملّي شدن نفت، جداي آن بحث حزب زحمتكشان و بقايي كه قبلاً صحبت شد، چه بود؟
ج: بايد پذيرفت كه خليل ملكي، از همان آغاز مطرح شدن شعار ملّي كردن صنعت نفت در سراسر كشور، با جديّت از آن پشتيباني كرد. قبل از جدايي از مظفر بقايي و بعد از آن هم در سازمان نيروي سوّم از اين شعار دفاع كرده است. اما بقايي با اين شعار موافق نبود. همانطور كه گفته شد و سندش هم آمد، بقايي در آغاز با شعار ملّي كردن صنعت نفت موافق نبود. و طي چندين جلسه بحث، كه آلاحمد هم در آن شركت داشته، ملكي توانست او را به پذيرش اين شعار و چاپ آن در روزنامه شاهد قانع كند.
در مورد خليل ملكي و مظفر بقايي و نوشتههاي كاتوزيان،يك پرسش پيش ميآيد كه چرا نه ملكي و نه كاتوزيان، از سي تير تا به حال، حتي يكبار هم كلمه «خيانت به نهضت ملّي» را براي عملكرد بقايي كودتاچي و عامل امپرياليسم آمريكا، به كار نبردهاند؟ آيا نميشود گفت كه اين دفاع تا آنجا ننگين و زبونانه بوده است كه اين جنابان از انتشار آن شرم دارند وتنها ادعا ميكنند كه آنچه در روزنامههاي اطلاعات و كيهان چاپ شده است، در مواردي با متن واقعي، تفاوت داشته است. در حالي كه متن كامل دفاع، هم در دست خود ملكي بود و هم در
دست آلاحمد، براي دفاع از ملكي ميگويند كه او مدافع دكتر مصدّق بوده است، منتهي نميتوانند پاسخ دهند كه چرا ملكي از خيانت بقايي چيزي نميگويد؟!
س: خليل ملكي، بعد از 28 مرداد تا سال 38، يك دوره سكوت داشت و در سال 1338 دوباره فعال شد.
ج: اينطور نيست، او مدتي پس از 28 مرداد زنداني شد ولي پس از 9 ماه از زندان آزاد شد و به او اجازه دادند كه مجله نبرد زندگي را منتشر كند و تنها از او خواستند نام مجله را به «علم و زندگي» تغيير دهد.
س: نبرد زندگي همان علم و زندگي بود؟ ملكي كي از زندان بيرون آمد؟
ج: 9 ماه بيشتر در زندان نبوده. در فلكالافلاك زنداني بود. كاتوزيان درباره جريان گرفتاري او و «مجله نبرد زندگي»، چنين نوشته است:
ملكي كه هر روز با جمع ديگري از سران نهضت ملّي از پشت راديو به فرمانداري نظامي دعوت ميشد در شانزدهم شهريور 1332 خود را معرفي كرد و پس از اندك مدتي بدون محاكمه به زندان فلكالافلاك اعزام شد.(1)
در ادعانامة دادستان نظامي در سال 1344 چنين نوشته شده است:
آقاي خليل ملكي كه عادت دارد هر روز ماسك جديدي بر چهره بزند، بعد از قيام ملّي 28 مرداد 1332 كه مدت 9 ماه در قلعه فلكالافلاك بازداشت شد عليالظاهر خود را نادم نشان داد و سعي نمود خود را به مقامات انتظامي نزديك نمايد تا با همكاري با دستگاههاي انتظامي تشكيلات حزب توده را ريشهكن نمايد. به اين ترتيب، آقاي خليل ملكي طي سالهاي 1334- 1329 ضمن اينكه مقالاتي عليه سران حزب توده مينوشت كمكم به خود عنوان سوسياليست را داد و براي جمعآوري طرفداران به سوي خود شروع به يك سلسله تبليغات نمود و اصلاحات مختلف را نويد داد.(2)
البته ادعانامه دادستان نظامي در رژيم شاه، مسلماً پر از تحريف واقعيات است. اما يك نكته در اين ادعانامه جلب توجه ميكند و آن اين است كه ملكي پس از آزادي از زندان توانست مجله نبرد زندگي و بعداً علم و زندگي را چند سال منتشر كند. درباره اين مجله،
همايون كاتوزيان كه تعريفهايش از ملكي، كمتر از ادعانامة دادستان، افسانهوار و دور از حقيقت است، چنين نوشته است:
«ملكي، بدون اين كه هدف اصلي را مطرح كند جوان 30 سالهاي را كه در مجلس هجدهم، نماينده مجلس بود و ملكي او را از طريق ارتباطات خانوادگي ميشناخت تشويق كرد كه به نام خود امتيازي براي انتشار مجله علم و زندگي بگيرد. دستگاه نميدانست كه چه كاسهاي زير اين نيم كاسه است و تقاضاي آن جوان را براي دادن امتياز مزبور پذيرفت. فقط به او گفتند كه علم و زندگي، پيش از اين، عنوان نشريه گروهي خائن از خدا بيخبر بوده است و بهتر است او عنوان ديگري براي مجلهاش انتخاب كند.»
اين چنين بود كه مجله نبرد زندگي در تاريخ سياسي ايران معاصر شكل گرفت.
پس از يكي دو سال «او هم» مانند درخشش، بار ديگر به نمايندگي مجلس انتخاب شد و حضرات دانستند كه سرنخ در دست چه كساني است. به اين جهت، سازمان(ضد) امنيت به ملكي و يارانش فشار آورد كه دست از انتشار نبرد زندگي بردارند. اينان مقاومت ميكردند و دستگاه نيز هنوز تبديل به آن بساط نشده بود. كه در پانزده سال آخر حياتش حتي حق فكر كردن را از ملت ايران گرفت.
پس از كشمكش زياد امنيتيها گفتند كه اولاً عنوان نبرد زندگي تحريك آميز است و به هيچوجه قابل تحمل نيست ثانياً ملكي و يارانش ميتوانند بدون در دست داشتن امتياز، مجلهاي منتشر سازند و مسئوليت عواقب آن را نيز به گردن بگيرند. به اين ترتيب، اينان عنوان مجله را به «علم و زندگي» تبديل كردند كه بدون امتياز و فقط با درج عبارت «ناشر: رضا شايان» انتشار مييافت.(1)
افسانهسازي كاتوزيان را ميتوان ملاحظه كرد؛ سازمان امنيت آنقدر بياطلاع بود كه پس از آزاد كردن ملكي و انتشار مجله نبرد زندگي كه در آغاز قرار بود به نام علم و زندگي يعني مجله «نيروي سوم» منتشر شود، تنها پس از مدتي كه البته كاتوزيان نمينويسد كه چه وقت، فهميد كه سرنخ دست ملكي است ولي به جاي اينكه در مقابل كلاهي كه ملكي سر سازمان امنيت گذاشته از او بازخواست كنند و جلو انتشار مجله را بگيرند باز هم احمق شدند و به او اجازه دادند كه همان مجله «علم و زندگي» گذشته يعني ارگان «نيروي سوم» را كه در نظر
1) ـ خليل ملكي، خاطرات سياسي ملكي، مقدمه، ص 118.
ساواك ارگان يك عده خائن از خدا بيخبر بود، چندين سال بدون امتياز منتشر كند! يعني درست در زماني كه افسران سازمان نظامي، گروه گروه اعدام ميشدند و هزاران تودهاي در زندان شكنجه ميديدند (زيبائي، شمار زندانيان تودهاي پس از 28 مرداد را با نوشتن نامشان 3649 داده است و شمار افسران زنداني شده را 486 نفر كه 26 نفر آنان اعدام شدند و 144 نفر به حبس ابد با اعمال شاقه و بقيه از 15 سال به پائين محكوم شدند.)
س: خوب اگر ملكي با شاه ارتباط داشت، چرا زندانياش كردند؟
ج: اول اينكه بلافاصله پس از 28 مرداد، هنوز شاه كارها را قبضه نكرده بود وغير از ملكي، فرمانداري نظامي، همه اعضاي جبهه ملّي و عده زيادي را گرفت. خود جلال آلاحمد ميگويد: «غرضم همان گرفتاريهايي است كه ملك را به فلكالافلاك برد و براي من فقط يك روز زندان دادستان را پيش آورد كه نتيجهاش صادر كردن همان اعلامية بوسيدن سياست شد.»(1)در همان يك روز بود كه فهميدم پس از قضية وثوقي راستي با سياست وداع كرده بودم... آخر تو هم تصديق ميكني كه وقتي گرگها بر مسند چوپاني نشستهاند بسيار احمقانه است كه آدم اداي گرگ دهنآلوده و يوسف ندريده را دربياورد...(2)
فرمانداري نظامي، وزيران دولت دكتر مصدّق را احضار كرد، شماري را مدتي نگهداشت و شمار ديگري را مانند دكتر سنجابي و مهندس حسيبي،با گرفتن ضمانت آزاد كرد. دوم اينكه اين اقدامات، زيرنظر زاهدي انجام ميگرفت و بيرون از احتمال نيست كه مظفر بقايي كه بر پايه گفته خودش روابط بسيار نزديكي با زاهدي داشت و هفتهاي يك روز با هم ناهار ميخوردند و دربارة مسايل سياسي مشورت ميكردند، دربارة خليل ملكي موش دوانده باشد كه او را گوشمالي داده باشد. به هر حال ملكي را هم پس از 9 ماه همانطور كه كاتوزيان نوشته آزاد ميكنند:
ملكي نه در آن زمان و نه در هيچ وقت ديگري براي رهايي از زندان كمترين اظهار پشيماني از فعاليتها و عقايد سياسي خود نكرد و كوچكترين تعهدنامهي براي اجتناب از فعاليت سياسي ننوشت و به دست كسي نداد.(3)
راستي خيلي عجيب است! اگر فرمانداري نظامي ملكي را براي اين آزاد كرد كه فعاليت
قديم خود را دنبال كند پس چه نيازي به گرفتن تعهد براي عدم فعاليت سياسي داشت؟
مطلب ديگري كه كاتوزيان در ارتباط با نوشته بالا، در همان صفحه و صفحه پس از آن و در زيرنويس نوشته شده، روش ملايم فرمانداري نظامي در برخورد با دانشجويان وابسته به گروه ملكي را نشان ميدهد. نوشته او چنين است:
در نوروز 1340 پنجاه و هشت دانشجوي زنداني (كه در حدود يك ماه موقتاً در زندان قزلقلعه بودند) با امضا كردن تعهدنامهاي از زندان آزاد شدند. اين تعهدنامه، «فرماليتهاي» بيش نبود و همه بيچون و چرا آن را امضا كردند. در اتوبوسي كه قرار بود آنان را دستهجمعي به مركز شهر ببرد نشسته بودند و يكي از اعضاء جامعه سوسياليستهاي ايران، در ميان اين دانشجويان بود، و فقط او پس از يك ساعت مقاومت، تقاضاي بازگردانده شدن به زندان كرد. كه به او ميگفتند ممكن نيست. التماس و التجاي يكي از دلالان سازمان امنيت نتيجه داد و بالاخره امضاء داده بود.
«وقتي او گزارش كامل اين واقعه را به جلسه مخالفين جامعه سوسياليستها داد، ملكي چنان طوفاني از انتقاد برانگيخت كه اين نويسنده ]همايون كاتوزيان] را به حيرت انداخت. زيرا اولاًاين جانب هرگز چنان عصبانيتي از ملكي نديده بودم، ثانياً مسئله، مسئله پيش پا افتادهاي بود و ميزان حساسيت ملكي براي اينجانب قابل فهم نبوده و نيست...»
ميتوان احتمال داد كه اين فرد خوب جناب همايون كاتوزيان بوده است كه «با التماس و التجاي دلال سازمان امنيت» تعهدنامه را كه متن آن را ننوشته است، امضاء كرده است.
به نظر من دفعه دوم كه او را بازداشت و محكوم كردند و اين باز به گفته كاتوزيان،به دستور شاه بود و مربوط به پس از دوران پرتلاطم سالهاي 40 تا 42 بوده و بدون ترديد گوشمالي بود كه شاه به ملكي داد. دليل آنهم برخوردي بود كه ملكي در دوران ضعف و درماندگي شاه، در ديداري كه اسدالله علم براي ميانجيگري بين شاه و جبهه ملّي ترتيب داده بود، با شاه داشت و شاه بعداً خواست به نوعي او را گوشمالي بدهد.
بتسازان ملكي، دربارة اين ديدار، بر پايه ادّعاي خود ملكي در نامهاي كه به دكتر مصدّق نوشته و مطمئن بوده كه هر دروغي در آن بنويسد، به دست شاه نخواهد افتاد تا قضيه لو برود، خيلي جار و جنجال به راه انداختهاند. دربارة اين ديدار، هيچ مدركي جز نوشته خود ملكي به دكتر مصدّق در دست نيست ولي لحن تملّقآميزي كه او در دفاعش در سال 1344 دارد، نشاندهنده روحيّه اوست. ملكي ميگويد:
اينجانب براي اولين بار به حضور شاهنشاه شرفياب شدم و اعليحضرت همايوني، بدواً از مبارزات مؤثّر و ميهنپرستانه نهضت ملّي و همينطور از مبارزه ما عليه كساني كه از بيگانه الهام ميگيرند(يعني حزب توده ايران) فصلي بيان فرمودند و از حزب ما كه به نام نيروي سوم، ناميده ميشد، قدرداني فرمودند. قرار بود براي اينكه بهانهاي به دست تودهايها نيفتد، اين ملاقات علني نشود. اينجانب درصدد بودم تا جايي كه امكان دارد از شكاف بين دربار و دكتر مصدّق، جلوگيري كنم و مدتي جبهه داخلي نهضت ملّي را در برابر بيگانگان حفظ نمايم.
بنابر گفتة ملكي شاه به ويژه در آستانه كودتاي 28 مرداد:
اعليحضرت همايوني، به خصوص در آن اواخر، نسبت به نهضت خوشبين بودند و آقاي دكتر مصدق و نهضت ملّي را تأئيد ميكردند.(1)
جلال آلاحمد كه بيش از هر كس ديگر با روحيّات ملكي آشنا بود، ديدارش را با شاه پيش از 28 مرداد، اينطور ارزيابي ميكند كه ملكي از ترس اينكه مبادا شاه مانند سال 1325 پشتيبانان دكتر مصدّق را قتلعام كند به حضور شاه رفت و در دفاعياتش در سال 1344، آنگونه تملّقآميز از شاه ياد ميكند و براي راضي نگهداشتن محاكمهكنندگانش، مبارزهاش را با حزب توده ايران، به رخ ميكشد.
جلال آلاحمد با همان صداقت، دربارة اتهامات دكتر خنجي با ملكي صحبت ميكند اما دربارة ملاقات دومي كه در دوران ضعف شاه به دليل بحران اقتصادي رژيم بين ملكي و شاه صورت گرفت، صحبتي نميكند. همانطور كه بقايي در چند مورد دربارة روحيه شاه گفته است:
شاه هر وقت در موقعيت ضعيفي قرار ميگرفت مثل موم نرم ميشد و حتي تملق ميگفت. در آن دوران هم كه آمريكا از عملكرد او بسيار ناراضي بود و او ميترسيد كه او را كنار بگذارند، به دست و پا افتاد و اسدالله علم را واسطه كرد. علم هم چون ميدانست كه رهبران جبهه ملّي حاضر به چنين ملاقاتي نيستند و ظاهراً همانطور كه ملكي نوشته است، با ملكي دوست شده بوده و بدون ترديد روحيات ملكي را خوب دريافته بود به سراغ او آمد كه او را واسطه ميان شاه و رهبران جبهه ملّي نمايد.
1) ـ دفاعيات خليل ملكي، روزنامه كيهان، 9 اسفند 1344.
ملكي هم ظاهراً روحيهاي مانند شاه داشت يعني هروقت احساس قدرت ميكرد و با طرفي كه در موقعيت ضعيفي قرار داشت برخورد ميكرد، به خود اجازه جسارت ميداد. با شاه هم طوري صحبت كرده است كه گوئي با او برابر است. او شاه را پس از آن همه رويدادها هنوز نشناخته بود و مانند دوران همكاري رهبران حزب توده ايران با دولت قوام، ملكي تصور ميكرد كه دوران سروري جبهه ملّي دوباره آغاز شده و عقبگردي در آن نيست به همين خاطر از «موضع قدرت» با شاه صحبت كرده است. شاه هم بعد از تثبيت مجدد موقعيتش و بركنار كردن دكتر اميني، همة رهبران جبهه ملّي را بازداشت كرد و ملكي را هم به خاطر همان برخورد جسارتآميزش در آن ديدار سه ساعته، گوشمالي مختصري داد و دستور داد او را به 3 سال زندان محكوم كنند بعد از يكسال و نيم هم او را مورد عفو قرار داد و به گوشه خانه فرستاد.
خليل ملكي در نامهاي كه پس از ديدار شاه و در آستانه مسافرتش براي معالجه به اروپا نوشته، پس از يك دنيا خودستائي از ديدارش با شاه چنين نتيجه گرفته است:(1)
مجموعه اين احوال سبب شد كه يك فرصت تاريخي براي نهضت ملي ايران بوجود آيد. در صورتي كه درست عمل ميشد به آساني ممكن بود نهضت ملي، ابتكار عمل را به دست گيرد و هيأت حاكمه فاسد را از صحنه سياست خارج كند. ولي متأسفانه به سبب فقدان يك رهبري آگاه و نيرومند و به علّت عدم تشخيص شرايط داخلي و خارجي از طرف سران جبهه ملّي، اين فرصت تاريخي از دست رفت.
او درباره مقدمات ديدار خود با شاه در نامهاي به دكتر مصدّق چنين نوشته است:
اينك به بعضي از وقايع سياسي دوران اخير اشاره ميكنم. پس از آنكه شاه، انتخابات اوليه را لغو كرد، آقاي علم سه جلسه دو ساعته با من ملاقات كرد و سعي كرد كه مرا متقاعد سازد كه با شاه ملاقات به عمل بياورم. مناسبات آقاي علم با من از آنجا بود كه در يكي از شمارههاي نبرد زندگي(همان مجلهاي كه با اجازه سازمان امنيت ملكي منتشر ميكرد!) از برنامه اصلاحات ارضي كه آقاي علم بنام حزب مردم مطرح كرده بود، يك انتقاد كوبنده صورت گرفته بود و به دنبال آن آقاي علم چندبار از ما تقاضاي همكاري كرده بود ولي من به ايشان گفتم كه همكاري ما با ايشان در چهارچوب دستگاه حاكم فعلي عملي نخواهد
1) ـ خليل ملكي، خاطرات سياسي ملكي، ص 413.
بود. به هر صورت ارتباط دوستانه با ايشان باقي ماند (ايشان دوست آقاي علم شدند!) و به سابقه آن آشنائي، ملاقات مزبور به عمل آمد. در آن روزها رژيم حاكم ضعيف بود و در مقابل اوضاع و احوال بينالمللي و محلي خود را ضعيف ميدانست. سرانجام من پس از تصويب هيأت اجرائيه سازمان و مشورت مستقيم با آقايان دكتر غلامحسين صديقي و دكتر كريم سنجابي به ملاقات رفتم. اين ملاقات دو نفره در حدود 3 ساعت طول كشيد و در اين ملاقات مانند ملاقات اول كه با اطلاع و مشورت آن جناب در گذشته صورت گرفته بود، من با كسب اجازه از لحاظ محتواي بحث، مانند يك انسان با انسان صحبت كردم كه مطابق رسوم درباري، مذاكرات، لااقل از طرف من، صريح و رك و ساده بود و نه مطابق رسوم درباري. در طي مذاكرات، شاه تقريباً دوبار عصباني شد ولي من تسليم نشدم. مثلاً در يك مورد او تصور ميكرد، يا لااقل تظاهر به اين ميكرد، كه نهضتي كه آن پدر بزرگوار (دكتر مصدّق) در رأس آن هستند، پشتيبان زيادي بين توده مردم ندارد. در جواب گفتم: آنچه كه در اين مورد به عرض اعليحضرت رساندهاند صحيح نيست و آن چه كه من به عرض ميرسانم با واقعيت تطبيق ميكند. خوب، در مقاومت مجدد او در برابر اين حرف، گفتم: اگر اعليحضرت انتظار دارند من هم مانند درباريان، هر چه را فرمودند تأئيد بكنم مسئله ديگري است، اما اگر اعليحضرت مايل هستند از واقعيات موجود اجتماعي، آنطور كه هست، اطلاع حاصل كنند، آنچه كه من عرض ميكنم صحيح است. اين را انصاف ميدهم كه در تمام مواردي كه من مقاومت كردم و توضيح دادم، بالاخره اعليحضرت قانع شدند. او ميگفت: براي من چه فرق ميكند كه عمر باشد يا زيد باشد (مقصود نخستوزير است) من هر نوع اختيارات قانوني دارم و حال كه مردم، صالحها و سنجابيها را ميخواهند، من حرفي ندارم. او ميگفت: من فقط از آنها 2 تا اطمينان ميخواهم. اول، وضع خود را رسماً نسبت به احترام به قانون اساسي ـ كه منظور ايشان احترام به مقام سلطنت بود ـ اعلام كنند. ثانياً، وضع خود را نسبت به حزب توده مشخص سازند. بعد گفت: البته مطلب سومي هم هست كه اختلافي در آن نخواهد بود و آن رشد اقتصادي است كه لازمه استقلال كشور است. او تأئيد كرد در صورتي كه دو مطلب روشن شود، براي من صالحها با ديگران فرقي ندارد...(1)
1) ـ نامه خليل ملكي به دكتر مصدّق.
شاه در موقعي كه آمريكائيها ميخواهند اميني را به او تحميل كنند ادعا ميكند كه همهگونه اختيارات دارد و ميتواند صالح يا سنجابي را نخستوزير كند!
ملكي اين واقعيت را درك نكرد كه آمريكا و انگليس محال است كه شاه را حذف كنند. تنها چون او حاضر به اصلاحات ارضي ـ كه آمريكا براي جلوگيري از يك انفجار انجام آن را ضروري ميدانست ـ آمادگي نشان نميداد، ميخواستند به وسيله دكتر اميني به شاه گوشمالي بدهند.
در برابر اين فشار آمريكا، شاه براي جلوگيري از نخستوزيري دكتر اميني به دست و پا ميافتد و به توصيه انگليسيها، كه اسدالله علم نماينده آنان در كنار شاه بود، ميكوشيد تا شايد جبهه ملّي را به همكاري با خود جلب كند و اسدالله علم هم كه ميدانست رهبران جبهه ملّي گول اين مارمولك بازي شاه را نميخورند، فرد سادهلوح و خوشباوري مانند ملكي را نامزد كرد. ملكي تصور كرد كه شاه به علت برجستگي شخصيتش او را براي اين واسطهگري دعوت كرده است! تنها يك نفر از بتسازان ملكي، به اين خوشباوري و سادهلوحي ملكي اعتراف كرده است، دكتر مصطفي رحيمي، كه در مقالهاش در دفاع از ملكي و بقايي و پاسخ به نوشته انتقادي آرمان تهچيري در مجله نگاه نو، اين خوشباوري ملكي را يادآور شده و آن را اشتباه او دانسته است.
ملكي، خوشباوري خود را دنبال ميكند و ميگويد:
در آن زمان كه هيأت حاكمه سخت متزلزل بود ميشد هر نوع امتيازي را به نفع نهضت ملّي از او گرفت. اعلام كردن دو كلمه دربارة قانون اساسي و حزب توده، ميتوانست وضع نهضت را از جنبه داخلي و خارجي روشن و مشخص سازد...
(ببينيد، اصلاً دو كلمه كافي بود. آمريكائيها هم واقعاًراضي ميشدند و آقاي صالح نخستوزير ميشد و آقاي ملكي هم ميشد معاون او!)
... به هر حال اگر درست عمل شده بود ممكن بود جبهه ملّي بجاي دكتر اميني روي كار بيايد ولي چنين نشد. در دورة حكومت دكتر اميني هم فرصت ديگري وجود داشت و ميان هيئت حاكمه شكاف افتاده بود و به آساني ميشد پس از اميني حكومت ملّي تشكيل داد اما رهبران جبهه با اشتباهكاريهاي حيرتانگيز، اين فرصت را از دست دادند...
به اين ترتيب ميبينيم كه خليل ملكي واقعاً سادهلوحي عجيبي نشان ميدهد و خيال ميكند كه آمريكا و انگلستان كه با آن همه زحمت و تجهيز تا مرز تدارك نظامي از خارج به
ايران، توانستند دولت دكتر مصدّق را سرنگون كنند، اكنون صاف و ساده اجازه ميدهند در زماني كه هنوز دكتر مصدّق زنده و در زندان احمدآباد است، به رهبران جبهه ملّي ـ كه شخصيّت و نفوذشان در ميان مردم فقط و فقط بخاطر پيروي آنان از دكتر مصدّق است ـ اين امكان داده ميشود كه دولت تشكيل بدهند و شاه را به دوران سالهاي 31 و 32 برگردانند. ظاهراًً علت زنداني و محكوم شدنش از سال 1344هم، به مناسبت همين صحبتي است كه با شاه كرد و گفته كه: من صريح با شما صحبت ميكنم. يعني خودش را با شاه مساوي ميدانسته است.
س: سال 42 دستگير شد؟
ج: نه در پائيز 44 دستگير شد و محاكمهاش هم در اسفندماه انجام گرفت؛ و يكسال و يكي 2 ماه بيشتر زنداني نبود كه با عفو ملوكانه آزاد شد! و چوب اين را خورد كه خيال كرده عليآباد هم شهري است و حالا كه شاه از او تقاضاي ملاقات ميكند، فكر كرد كه: ببين ما چهقدر مهميم و شاه ديگر رفتني است و خيلي كارش خراب است. حالا ديگر حكومت جبهه ملّي مسلم شده و فقط كافي است دو كلمه دربارة احترام به مقام سلطنت و دو سه تا نفرين هم به حزب توده بگويند. هدف شاه اين بود كه به آمريكائيها كه ميخواستند اميني را به او تحميل كنند، بگويد كه جبهه ملي هم با من همراه است و من اينقدر پايه مردمي دارم!
در دوران اميني هم تحليل ملكي درباره جناح مرتجع و جناح آزاديخواه هيأت حاكمه و قضاوت ريچارد كاتم را برايتان خواندم كه گفته است: ملكي عقيده داشت اميني نماينده جناح آزاديخواه هيأت حاكم است و جبهه ملّي بايد از او پشتيباني كند و او را تقويت كند.
آقا، اميني يك مأمور بود براي اينكه با ترساندن شاه او را براي تسليم شدن در برابر دستور آمريكا آماده كند. من سابقه اصلاحات ارضي را برايتان گفتم كه اولش در زمان سهيلي در سال 1322، انگليسيها روي اين مسئله فشار آوردند. چون ميديدند كه كشاورزان تهيدست كه از فشار بزرگ مالكان به ستوه آمدهاند و هر روز بر اثر تلاش حزب توده ايران آگاهتر ميشوند وضع موجود را تحمّل نخواهند كرد و خطر يك انفجار انقلابي هر روز بيشتر ميشود و اين وضع قابل دوام نيست. بايد حتماً يك اقدام جدي انجام شود. آنها اميني را آوردند فقط به عنوان يك مترسك براي شاه. براي همين هم شاه وقتي احساس كرد كه موضوع جدي است بعد از يك سال به پابوس پرزيدنت كندي رفت و پس از سپردن تعهد، با احترامات فراوان و با قدرت بيش از پيش، پيروزمندانه بازگشت. اميني را بركنار كرد و اول
تصميم گرفت كه او را به جرم دزدي محاكمه كند ولي با دخالت آمريكا او را به اروپا تبعيد كرد(1)و رهبران جبهه ملّي را هم به زندان انداخت و فعاليت جبهه ملّي به كلي تعطيل شد. ملكي هم كه به عنوان يك آدم برابر شاه با او صحبت كرده بود چوبش را خورد. اين جريان نشان ميدهد كه ملكي گاهي اوقات، كارش به سادهلوحي به معني كامل ميرسيد. كسي كه طبق ارزيابي همايون كاتوزيان يك تئوريسين عظيمالشأن در مقياس جهاني بود و يك استراتژي و تاكتيكدان و روشنبين بينظير در مسائل سياسي كسي كه هرگز در پيشبينيهايش اشتباه نبود و در تاريخ معاصر ايران از اين جهت بينظير است، در يك پرتگاه بسيار مهم، اينگونه خامي و سادهلوحي از خود نشان داد.
س: پس، دستگيري او به دليل همان دگرگوني اوضاع بود!؟
ج: بعد از اينكه شاه قدرت گرفت، هم اميني، و هم كساني را كه از او حمايت ميكردند و كساني كه در دوران ضعفش، عليه او تظاهرات به راه انداخته بودند (رهبران جبهه ملّي) همه را سر جايشان نشاند.
س: خليل ملكي برادري دارد به اسم حسين ملكي كه در اين اواخر هم با شاپور بختيار كار ميكرد، او به لحاظ فكري در چه حدي است؟ آيا شما از نزديك با او آشنا هستيد؟ در حزب توده چه موقعيتي داشت؟
ج: او را از دوران عضويّتش در حزب ميشناختم. آنچه از عملكرد او ميدانم اين است كه او چندين بار از اين شاخ به آن شاخ پريده است.
پس از انشعاب و اظهارات راديو مسكو، به طوري كه خامهاي نوشته، مانند دكتر اپريم، نامهاي به سفارت شوروي نوشته و خود را تبرئه كرد. بعداًبه حزب زحمتكشان پيوست. بعد دوباره عليه بقايي و سياست ضدشوروي و حزب زحمتكشان نامهاي نوشت و ميخواست به سفارت شوروي بفرستد، ملكي از او خواهش كرد كه نامه را براي درج به خامهاي بدهد و خامهاي آن را در روزنامه خودش «حجّار» منتشر كرد. بعدها هم تا 28 مرداد با ملكي بود و نميدانم در چه تاريخي به اروپا رفت و در جامعه سوسياليستهاي ايران در اروپا شركت كرد. جلال آلاحمد در همان كتابش نامهاي از جواني كه در آلمان تحصيل ميكرد درج كرده كه
1) ـ دكتر علي اميني روز 16 مرداد 1341، دو هفته پس از معرفي كابينه علم، به اتفاق همسرش رهسپار سوئيس شد.
در آن اين جوان نوشته كه حسين ملكي آمده و ميخواهد ما را به گروه خود جلب كند، برويم يا نرويم؟ جلال آلاحمد هم به او جواب ميدهد كه من سياست را بوسيدم و گذاشتم كنار، شما گول نخوريد و از اين چيزها. به دنبال اين چيزها نرويد.
س: از نظر فكري كارش در اروپا در چه سطحي بوده است؟
ج: هم از نظر فكر و هم از نظر معلومات تا آنجا كه من اطلاع دارم، در حد متوسطي بود ولي از دوستان شنيده بودم كه او خود را يك تئوريسين، آنهم بالاتر از ملكي بخصوص در مسائل اقتصادي ميدانست. همايون كاتوزيان هم ادعا كرده است كه در زمينه اطلاعات كشاورزي، ما نظير او را در ايران نداريم. او در دانشكده كشاورزي كرج تحصيل كرده بود. من از فعاليت او در اروپا اطلاعات قابل توجهي ندارم.
س: در فرانسه چكار ميكرد؟
ج: نميدانم!
س: بعد از انشعاب، يعني دوران بعد از 32، هيچ ارتباطي با حزب توده نداشت؟
ج: خير، او جزو شديدترين دشمنان حزب توده ايران بود.
س: ميدانم. بعداً ديگر هيچ نيامد و تلاشي براي ارتباط با حزب انجام نداد؟
ج: نه، به هيچوجه، هميشه با حزب دشمني داشت.
آقاي بهآذين، در جلد دوم كتاب خاطراتش، تحت عنوان از هر دري، نوشته است كه در آستانه انقلاب 1957، عده زيادي اصرار داشتند كه بهآذين را نيز به عنوان يكي از اعضاي هيئت مديره كانون نويسندگان ايران انتخاب كنند. حسين ملكي با تمام قوا مخالفت كرد و تهديد كرد كه اگر بهآذين را انتخاب كنند او و گروهش استعفا ميدهند و گفته است:
من تمام زندگيام را براي مبارزه با حزب توده ايران صرف كردم،حالا بيايم و با حزب توده همكاري كنم؟
س: چند سؤال در رابطه با افراد حزب برايم پيش آمده كه بد نيست قبل از ادامه بحث مطرح كنم، به هرحال براي شناسايي چهرههاي قديمي حزب هم بد نيست، مثلاً يكي در مورد پيشهوري، ميخواستم بدانم پيشهوري تنها به لحاظ تشكيلات يك نيروي قوي بود يا از لحاظ تئوري هم آدم باسوادي بود؟
ج: از نظر تئوري، آدم باسوادي بود، چون سابقه داشت. عضو كميته مركزي حزب كمونيست ايران بود و دورة آموزش حزبي «كونف» را هم در شوروي ديده بود. در سطح
متوسط ديگران بود.
س: در مقايسه با اردشير، پيشهوري از اردشير باسوادتر بود؟
ج: البته من با پيشهوري آشنايي چنداني نداشتم، از او نيز فقط يك جزوه كوچك، كه خاطرات زندان است و چيز مهمي هم ندارد، خواندهام، اما فكر ميكنم در حد همان اردشير بود.
س: در مورد اردشير اين سؤال برايم پيش آمد، او بعد از پيروزي انقلاب به ايران نيامد؟
ج: او از جمله كساني بود كه پس از انقلاب، بخاطر سن بالا و وضع تندرستياش، نميتوانست كاري انجام بدهد و ترجيح داد كه در همان خارج بماند، نميدانم در چه سالي درگذشت!؟
س: ظاهراً تا سال 69 و 70 زنده بود.
ج: اما در دوران انقلاب نيامد و دخالتي هم در كارها نداشت. ما هم كه آنجا بوديم او در پلنوم شانزدهم، شركت كرد ولي چون در ايران زندگي ميكرد با افراد ديگر مهاجر، رابطه چنداني نداشت.
س: از حزب اخراج شده بود يا استعفا داد؟
ج: به هيچوجه نه اخراج شده بود و نه استعفا كرده بود، فقط در جلسات پلنوم شركت ميكرد. من خيلي مايلم يكبار ديگر خاطرات او را بخوانم. يك بخشي را من خواندم كه پر از خودستايي بود. بيماري دوران پيري!
س: شما يك قسمت آن را ديديد، مثلاً حدود هفتاد يا هشتاد صفحه، اما كل خاطرات، سيصد و خردهاي صفحه است.
ج: تا همانجايي كه او وارد جريان حزبي بوده گفته، بعد از آن چيزي نداشته كه بگويد.
س: زن و بچهاش همانجا بودند؟
ج: خودش كه بچه نداشت. دختري از ايتام را به فرزندي قبول كرده بود كه عليرغم محبت كمنظيري كه همسر اردشير نسبت به او روا ميداشت، خيلي مادرخواندهاش را آزار داد و بالاخره هم دختر لوس و خودخواهي شده بود و آنقدر آزارشان ميداد كه گاه زجرش قابل تحمّل نبود.
س: رادمنش و روستا كتاب خاطراتي ندارند؟
ج: نه، رادمنش هيچ كتاب خاطراتي ندارد و جاي تأسف است. روستا هم همينطور.
س: در بين رهبران حزب، غير از ايرج و شما و طبري هيچكدام خاطراتي ننوشتند؟
ج: اردشير هم نوشته، از ديگران هيچ خبري ندارم.
س: تدوين تاريخ حزب چه ميشود؟ به هر صورت بايد يك آدم بيطرف باصداقت، تاريخ حزب را بنويسد.
ج: اصلاًنه، در مهاجرت در آن دوران همهاش دعوا بود. من كه خوب، 9 سال، نبودم.
س: دعواها بيشتر دعواهاي تئوريك بوده يا تشكيلاتي؟ يا براي مقام و موقعيت و استفاده از امكانات در بلوك شرق؟
ج: اصلاً در هيچ موردي اختلاف تئوريك وجود نداشت. دعوا بر سر مقام بود. حتي اختلاف دكتر فروتن و قاسمي كه به جدا شدن آنان از حزب انجاميد، پايه تئوريك نداشت بلكه پاية سياسي داشت. آنها هوادار موضعگيري حزب كمونيست چين عليه حزب كمونيست اتحاد شوروي پس از استالين بودند. دعوا عبارت بود از سمتگيري به طرف چين يا شوروي.
س: چه كساني از دعواها بركنار بودند؟ بين سالهاي 32 تا 57 را ميگويم.
ج: 2 گروه كه هميشه اين دو گروه مقابل هم بودند. گروه اول: دكتر رادمنش، اسكندري، روستا، دكتر جودت، بقراطي، دانشيان و گروهش بودند (صفري، لاهرودي، و ديگران) در گروه ديگر كامبخش، كيانوري، قدوه، ميزاني، اردشير، امير و نوشين و شماري از جوانها كه عضو مشاور بودند، از اين گروه دوم پشتيباني ميكردند. همين بابك اميرخسروي در تمام جنبهها از موضع ما هواداري ميكرد، عليرغم اينكه با اسكندري مناسبات دوستانه جدي داشت.
اردشير هم هميشه با ما بود. دكتر فروتن هم، پيش از جدا شدن از حزب، طرف ما بود، قاسمي هم در اكثر موارد همينطور.
س: در جريانات عراق و قضاياي عباس شهرياري، هيچكدام اينها، مثلاً رادمنش، چيزي ننوشتند؟
ج: نه، هيچكدام. تنها من اين جريان را نوشتم.
س: آيا صحبتهاو جلسات خارج از كشور جايي ثبت و ضبط و مكتوب نميشد؟
ج: از صورت جلسات پلنومها، منشيها به صورت تندنويسي يادداشت برميداشتند. نوار هم تهيه ميشد كه در مركز حزب در لايپزيك نگهداري ميشد. از صحبتهاي هيئت اجرائيه هم صورت جلسه كوتاه برداشته ميشد كه در جلسه بعد آن را ميخواندند و بايگاني ميشد.
طبري منشي جلسات بود.
س: اينها ارزش چاپ دارد يا نه؟ اين مطالب حالا كجاست؟
ج: معلوم نيست كه كجا هست و در اختيار كيست، تازه تنها گزيدهاي از آنها به درد بخور هست.
س: در اختيار چه كساني است؟
ج: همة اينها در مركز حزب در لايپزيك و در اختيار علي خاوري بوده، حالا كجاست، نميدانم!
س: خانه شما بوده و يا خانه صفري؟
ج: نه، در خانه ما نبود، در مركز حزب بود. دست صفري و علي خاوري، حالا با آن چه كردهاند؟ نميدانم. تمام نوارهاي جلسات پلنومها آنجا بود.
س: خاطرات بزرگ علوي هم زير چاپ است.
ج: نميتواند مثل خاطرات ايرج باشد. چرا كه علوي خيلي زود كنار رفت، و وقتي هم كه بود دخالتي نداشت.
س: تا 1343 بود. گويا ايشان در سال 1340 از حزب كنارهگيري كرد و به دنبال كار ادبي رفت.
ج: بله، خيلي زود رفت. با بركناري رادمنش از مقام دبير اولي و بعد از جريان شهرياري، استعفا داد.
س: بعد هم رفت دنبال كارهاي ادبي، گويا از حزب توده سرخورده شد.
ج: رفت دنبال پول درآوردن از كتابهايي كه در خارج چاپ ميكرد.
س: در آلمان شرقي با اعضاي حزب ارتباطي نداشت!
ج: حتماًبا دوستانش، ايرج اسكندري و يا رادمنش، رابطه داشته.
س: گويا بيشتر در طيف ايرج اسكندري بود، اينطور نيست؟
ج: بله، هميشه آنطرف بود.
س: حالا دوباره برگرديم به بحث شخصيّتها، مثلاً رزمآرا، كه در مبحث ملكي دربارة او صحبت شد و چندان هم با بحث ما درباره ملكي و بقايي بيارتباط نيست. به ويژه آنكه كاتوزيان از ارتباط شما با او در ترور شاه هم صحبت كرده است. درباره رزمآرا، اين سؤال مطرح است كه او وابسته به انگليس بود يا آمريكا؟ در جناحبندي قدرتهاي
خارجي به كدام طرف تمايل داشت؟
ج: به نظر من كاتوزيان دربارة او تحليل درستي ميدهد، يعني او نه عامل انگلستان بود و نه عامل آمريكا و نه عامل روسيه. عامل خودش بود، جاهطلب بود و حاضر به هر كاري براي كسب قدرت.
س: برخي عقيده دارند كه او وابسته به روسيّه بود حتي تلاش ميكنند تا نشان بدهند كه با حزب توده هم همدستي داشته و با حزب همكاري ميكرده، نظر شما چيست؟
ج: همة اين تحليلها را دو نفر به راه انداختهاند. يكي انور خامهاي و يكي هم همايون كاتوزيان. بد نيست در آغاز اين بحث، بخشي از افسانهسازيهاي كاتوزيان را نقل كنيم:
... به نظر ميآيد كه رزمآرا با سران حزب توده قرار گذاشته بود كه حزب در انتخابات دوره شانزدهم شركت نكند. زيرا اگر چنين ميكرد اين خطر جدي وجود داشت كه حزب توده، با وجود عوامل شاه و ارتجاع، برخورد شديدي با دولت پيدا بكند چرا كه با وجود شاه و عوامل ارتجاع، ممكن نبود كه حزب توده پيروزي قابل توجهي در انتخابات كسب كند.
در اين صورت طبيعي است كه مطبوعات حزب توده، دولت، يعني رزمآرا را مقصّر بشناسند و سخت به او بتازند.
پس قرار شد كه حزب توده، انتخابات مجلس شانزدهم را تحريم كند، اما اين تحريم، صورت ظاهري بيش نبود، زيرا وقتي يك حزب سياسي، انتخابات پارلمان را تحريم كند، نيروي خود را براي افشاگري فسادي كه در انتخابات صورت گرفته يا ميگيرد به كار ميبندد. حال آنكه در آن زمان حزب توده، كم و بيش، دست روي دست گذاشته بود و طوري رفتار كرد كه انگار اصلاً انتخاباتي در حال تكوين و جريان نيست...(1)
همانطور كه از اين تحليل بسيار دانشمندانه! برميآيد، همايون كاتوزيان در اينجا به غيبگوئي روي آورده است! و يا شايد از ما بهتران كنار رود تايمز لندن به ايشان «الهام» فرمودهاند. به هرحال همانطور كه گفتم، اين طور به نظر ميرسد كه رزمآرا وابسته به هيچيك از قدرتها نبود.
براي بررسي دقيق شخصيت و عملكرد رزمآرا، بد نيست كه در آغاز خود او را بشناسيم.
سرهنگ غلامرضا نجاتي كه از افسران ناسيوناليست هوادار سرسخت دكتر مصدّق بود،
1) ـ خليل ملكي، خاطرات سياسي ملكي، مقدمه، صص 83 ـ 84 .
دربارة شخصيت رزمآرا چنين نوشته است:
در اواخر سال 1326، سپهبد رزمآرا، مقبولترين چهره نظامي در ارتش ايران بود، وي تنها شخصي شناخته ميشد كه پس از شكست شهريور 1320 براي ارتش ايران قدرت و اعتبار فراهم ساخت. رزمآرا نه تنها در ارتش نفوذ و قدرت زيادي كسب كرده بود، بلكه در ساير امور مملكت نيز مداخله ميكرد...
رزمآرا در تهيه و تنظيم برنامة دولت خود، كه اهم آن حل مسئله نفت بود، از حمايت واشنگتن سود برد و چون نخستوزيري او برخلاف تمايل شاه بود، شاه و اطرافيانش را نسبت به مقاصدش نگران ساخت. زيرا سپهبد جوان، باهوش و جاهطلب و آشنا به زد و بندهاي سياسي كه ارتش را نيز پشت سر خود داشت، اگر زنده ميماند «طوفان نفت» را از سر ميگذارند و مسلماً محمدرضا شاه را از ميان برميداشت، چه بسا تاريخ سياسي ايران در مسير ديگري قرار ميگرفت. ولي با قتل او در اسفند 1329 كه شاه قطعاً در آن دست داشت، يكي از چهرههاي مهم سياسي ايران از صحنه خارج گرديد و محمدرضا شاه از يك تهديد بالفعل عليه خود و سلطنش رهائي يافت.(1)
واقعيت اين است كه رزمآرا باسوادترين، پاك ترين و پركارترين فرد در ميان اميران ارتش ايران بود.
اكنون بپردازيم به افسانهسازيهاي «شركت سهامي دروغسازان» يعني امثال انورخامهاي و همايون كاتوزيان.
همايون كاتوزيان در مقدمهاي كه بر خاطرات خليل ملكي نوشته است درباره مناسبات رزم آرا با حزب توده ايران، افسانة زير را فرض كرده است، درست توجه كنيد، او فرض كرده است:
تجزيه و تحليل شوروي و حزب توده از رزمآرا، اگر چه هرگز به هيچ صورتي افشاء نشده و حتي (گويا) دكتر كشاورز نيز از آن بيخبر باشد، قطعاً چيزي شبيه به اين بوده است:
رزمآرا جاسوس انگليس و آمريكا نيست.
او سرداري قابل و سياستمداري باعرضه است كه نيروي ارتش را در پشت سر خود دارد.
او علاقمند به تمركز قدرت در كشور و صنعتي كردن آن است.
1) ـ غلامرضا نجاتي، تاريخ سياسي 25 ساله ايران، ج 1، تهران، خدمات فرهنگي رسا، 1371، صص 50-51.
به اين دلائل او با شاه «فئوداليسم» و ساير عوامل ارتجاع و امپرياليسم پشتيبان او، روبرو است.
بنابراين او نماينده بورژوازي ملي ايران است و در صورت توفيق، مرحله انقلاب بورژوا دموكراتيك را در ايران رهبري خواهد كرد.
راستي بايد به اين افسانهساز گفت: «صدآفرين». نظر و تحليل خود را از رزمآرا به نام اتحاد شوروي و حزب تودة ايران، جا زده است.
اينها براي تمام چيزهائي كه به او نسبت ميدهند كوچكترين سندي ندارند. مثلاً ميگويند كه رزمآرا با حزب توده همكاري كرده اما كوچكترين دليل و سندي ندارند. تنها ادعاهاي بيپشتوانه است. رزمآرا ما را محاكمه كرد، محكوم كرد و به زندان انداخت. بعداً هم براي بريدن ارتباط ما با حزب، ما را به چند تكه تقسيم كرد و هر تكه را به يك زندان كثيف در يزد و كاشان و بندرعباس فرستاد. اين اسمش همكاري است؟
س: حتي در قضاياي فرار كردن اعضا؟ سياست غرب، كوبيدن حزب بود. سياست دربار هم، اما رزمآرا چرا؟
ج: ميگويند كه او كمك كرده ولي سفير انگليس در گزارش اين ادعا را گزافهگوئي دانسته و گفته است:
در اواخر آذر 1326 فرار اسرارآميز ده تن از سران حزب توده از زندان، موقعيت او (رزمآرا) را دشوارتر كرد و بسياري بعداً بر اين باور بودند كه زندانيان مزبور با موافقت ضمني رزمآرا گريختهاند.
اگر چه اظهار اين مطلب كه دولت، در فرار زندانيان تودهاي دست داشته، خيلي زيادهروي است ولي نشانههائي وجود دارد كه دولت، اعضاي حزب توده را با شور و حرارتي كه زماني از خود نشان ميداد تعقيب نكرده است.(1)
Fo - 371 Epq 91467
در اظهارنظر سفير بريتانيا به درستي از «شور و حرارتي» ياد شده كه رزمآرا براي سركوب حزب توده ايران به كار ميبرده است. ولي هنگامي كه حزب در پي غيرقانوني شدن مجبور شد به فعاليت پنهاني پناه برد، ديگر سركوب حزب به آساني دوران علني ممكن نبود و انتظار
1) ـ فخرالدين عظيمي، بحران دموكراسي در ايران، ص 316، (نامه پرو به لوريون، 2 مه 1951).
نمايندگان انگلستان به سركوب بيشتر حزب تودة ايران، زيادهخواهي بود.
اميرخسروي در نقد بر خاطرات من، جريان ترتيب دادن فرار ما را از قول دكتر فروتن كه با سرهنگ مشيري اين نقشه را طرح و با دقت به اجراء گذاشتند، با تفصيل شرح داده است.
افسانهسازيهاي انورخامهاي در مورد همكاري خيالي رزمآرا و حزب تودة ايران از اين افسانهسازي كاتوزيان هم خندهآورتر است. او دربارة قتل محمد مسعود، قتل احمد دهقان و تيراندازي به شاه در بهمن 1327، هربار بدون ارائه دادن هيچگونه سندي ادعاهاي مسخره خود را تكرار كرده است.
در مورد محمد مسعود، اظهارات زندهياد خسرو روزبه آنقدر روشن است كه حتي اميرخسروي هم آن را مسلم و درست تشخيص داده است.
در مورد قتل احمد دهقان، مظفر بقايي كه وكيل مدافع او بود، يك كلمه دربارة شركت حزب توده نگفته است. در مورد تيراندازي به شاه هم در همة فرضهايي كه ميكند، كمترين دليل و سندي در اينباره ارائه نميدهد.
اين افسانهها را چه كساني ساختهاند؟ چون يك نيروي عظيمي مخالف رزمآرا بود. شاه، ارفع و زاهدي و بقايي و دار و دستههاي آنها مخالف رزمآرا بودند و حزب توده هم كه در عين مخالفت با رزمآرا با همه اينها مخالف بود و آنها هم دشمن حزب توده، تنها چيزي را كه عليه رزمآرا درآوردند و كوشيدند به او بچسبانند اين بود كه او با حزب توده ايران بند و بست كرده است.
حالا همايون كاتوزيان گفته است كه بله! رزمآرا به وسيله كيانوري به حزب توده خبر ميداده. از او بايد پرسيد بر پايه كدام سند اين ادعا را ميكند؟ حتي استادان تو در سازمان «ام،آي،6» انگلستان همچنين ادعائي نكردهاند.
ميان تمام اسنادي كه در انگلستان و آمريكا منتشر شد، حتي يك كلمه هم دربارة ادعاي اين خرده عمالشان نيست. كاتوزيان با وقاحت و بيشرمي كمنظيري ادعا كرده است:
اقدام به ترور شاه در پانزدهم بهمن 1327 نتيجة همكاري مستقيم رزمآرا رئيس ستاد ارتش و يك جناح از رهبري حزب توده به زعامت دكتر نورالدين كيانوري بود...
رزمآرا بيترديد قولهائي به كيانوري و رفقايش دربارة سياست داخلي و خارجي خود(پس از تشكيل حكومت ديكتاتوري كه در نظر داشت) داده بود و گرنه دليلي نميداشت كه اينان نيروي خود را مفت و مسلم در اختيار رزمآرا بگذارند. ضمناً اين نحوه عمل، بيسابقه
هم نبود پيش از اين، جناح كيانوري تصميم گرفته بود كه با اقدام به يك سلسله عمليات تروريستي در صحنه سياست ايران، محيط تشنج و اختناقي ايجاد كند كه بر اثر آن حزب توده، ناگزير به يك سازمان مخفي تبديل شود و به اين ترتيب جناح كيانوري بتواند قدرت را در داخل حزب در دست گيرد. به همين منظور هم بود كه جناح كيانوري، محمد مسعود، نويسنده و روزنامهنگار معروف و مدير روزنامه مرد امروز را (كه روزنامهاش مرتباً به دربار حمله ميكرد)... ترور كرد، دكتر فريدون كشاورز هم اين واقعيت را در كتاب خودش (من متهم ميكنم حزب توده ايران را) اما بدون شرح و تفصيلي كه ما در اين جزوه آوردهايم بيان كرده است. چون، پيش از انتشار كتاب دكتر كشاورز، از منابع ديگري اين امكانات را ميداشتيم، در صحت اطلاعات مزبور ترديد باقي نميماند.(1)
از اين نوشته بايد نتيجه گرفت كه همايون كاتوزيان، از منابع معتبري كه بدون ترديد سازمان جاسوسي برون مرزي انگلستان (ام، اي، 6) است، دستور گرفته است كه اين دروغها را سر هم كند، آنهم در زماني كه كيانوري در زندان است و از هرگونه امكاني براي پاسخ دادن بيبهره است. انورخامهاي هم كه بسيار مورد احترام همايون كاتوزيان است و دروغهايش يكي از منابع مهم نوشتههاي اوست، در همين شرايط، 3 جلد كتابش را در سال 1363 يا 1364 به وسيله انتشارات هفته، كه معلوم شد مؤسسهاي وابسته به امپرياليسم آمريكا است، منتشر كرد. بد نبود اگر همايون كاتوزيان لااقل به نوشتههاي انورخامهاي درباره دروغسازيهاي فريدون كشاورز، كه هم در همان چاپ اول كتابهايش و بدتر از آن در جزوة پاسخ به مدعي با دلائل و شواهد نوشته است و همچنين به ارزيابي ايرج اسكندري از اين كتاب فريدون كشاورز، توجه مختصري ميكرد.
بيمناسبت نيست كه نظر ايرج اسكندري را هم در مورد كتاب «فريدون كشاورز» تحت عنوان من متهم ميكنم حزب توده ايران را، به نقل از گفتگوي تهران مصوّر با او بياورم.
س: نظر شما دربارة كشاورز و كتاب او و اتهاماتي كه به حزب وارد كرده، چيست؟
ج: چنانكه گفتم،كتابي كه از جانب دكتر كشاورز انتشار يافته، قويّاً آميخته به اغراض شخصي و دروغ و جعليّات و تحريف جدي بسياري از وقايع تاريخي است. برخي از فاكتهاي تاريخي نيز در اين كتاب، به صورت ناقص و تحريف شده ذكر شده و به طور كلّي، اين «به
1) ـ خليل ملكي، خاطرات سياسي ملكي، مقدمه، ص 81 .
اصطلاح كتاب» به منظور لطمه وارد آوردن به حزب و تخطئه كردن برخي از اعضاي رهبري حزب، نوشته شده است.
كشاورز ميخواهد خود را از تمام اشتباهات حزب تبرئه كند و انحرافات را به گردن ديگران بيندازد، او فرد بيغرضي نيست و جاهطلب و خودخواه است.
از همايون كاتوزيان بايد پرسيد: بگو دوستت كيست تا بگويم كه تو كيستي...
انورخامهاي در جزوه «پاسخ به مدّعي» تا آنجا پيش رفته كه شرافت فريدون كشاورز را مورد ترديد قرار داده است. امّا جالبتر از نوشته كاتوزيان و همانندان او، كه خواستهاند دست فريدون كشاورز و انورخامهاي را از پشت ببندند، كشف مهمّ محمود طلوعي است. اين جناب در آخرين اثر خود به نام بازيگران عصر پهلوي، كشف بي نظير زير را صورت داده است!(1)
رابطه رزمآرا و حزب توده ايران، كه با وجود ضربات وارده بر اين حزب در طول سال 1325، هنوز منسجمترين تشكيلات سياسي در ايران به شمار ميرفت، چنان زيركانه و پنهاني بود كه خبرچينان شاه و مأموران اطّلاعاتي شهرباني از آن خبر نداشتند و در گزارشهاي محرمانه شهرباني در فاصله سالهاي 1324 تا 1328 كه اخيراً از طرف سازمان اسناد ملّي انتشار يافته و جزئيات مربوط به رفتوآمدها و ارتباطات رجال آن زمان و حتي افراد درجة دو و سه در آن ديده ميشود حتي يك مورد اشاره به روابط رزمآرا و تودهايها، ولو به صورت شايعه، ديده نميشود. رزمآرا در همين زمان با سفارتخانههاي انگليس و شوروي هم ارتباطاتي داشت. رابط او با انگليسيها ميسلمبتون معروف و خط ارتباطي او با آمريكاييها جرالد دوهر مستشار سياسي سفارت آمريكا بود كه ريچارد كاتم نويسنده كتاب ناسيوناليسم در ايران و مأمور سيا در ايران در آن سالها، در كتاب خود صريحاً به آن اشاره كرده است...
به راستي كه دلايل اين جنابان براي ساختن اين تهمت بيشرمانه و رذيلانه، بسيار محكم است!!
در پايان اين داستان، از جناب محمود طلوعي، كه به خود زحمت داده و بدون ترديد، ساعتها از وقت «گرانبهاي» خود را براي جستجو در سرتاسر اسناد منتشر شده و نيز گزارشهاي محرمانه شهرباني گذاشتهاند و كوچكترين اثري از آن خبري كه با بيصبري و بيتابي در جستجويش بودند پيدا نكردند، سپاسگزارم.
1) ـ محمود طلوعي، بازيگران عصر پهلوي از فروغي تا فردوست، ج1، نشر علم، 1372، ص 372.
به هرحال داستان قتل رزمآرا هنوز در پردة ابهام است. مسلّم است كه اسدالله علم با كمك مظفر بقايي عامل اصلي بودند. در اينكه اسدالله علم مأمور مستقيم ام، آي، 6 ، بوده و با نام مستعار «نرون» در ايران كار ميكرد، ترديدي نيست.
س: اگر ما فرض كنيم كه بقايي آمريكايي است و اسدالله علم يك انگليسي، اين محاسبه شما درست درنميآيد. چطور رزمآرا امتياز پنجاه پنجاه نفت را از انگليسيها ميگيرد و انگليس موافقت ميكند و تازه به هرحال چطور بقايي با آنهمه رابطهاي كه با رزمآرا داشت در قتل او شركت ميكند.
ج: يكم اينكه بقايي از هر «توبرهاي» جو ميخورده است. همانگونه كه در پيش گفتم سرهنگ غلامرضا نجاتي در مورد ربودن و قتل سرلشگر افشار طوس نوشته است كه سازمان جاسوسي انگلستان اين تصميم را گرفته و مأموريت اجراي آن را به زاهدي و بقايي داده است. و دوم اين كه مخالفتها و چشم و همچشميهاي مزدوران در بسياري موارد عامل تعيينكننده ميشود.
س: انتخاب رزمآرا به هرحال مورد تأئيد غرب بود يا نبود؟ اگر بود كه غرب سعي در حفظ او ميكرد مگر اينكه تحليل ديگري داشته باشيم، به هرحال يعني مخالفت شخصي تا حد قتل؟
ج: بله، تا حد قتل، چون بقايي بيش از اندازه جاهطلب و ماجراجو بود و براي رسيدن به نخستوزيري، رزمآرا را بزرگترين سد راه خود ميدانست. او در مورد دكتر مصدّق هم تا حد كشتن پيش رفت. هم در نهم اسفند و هم در 28 مرداد.
س: فدائيان اسلام فلسفه ديگري دارند و تحليل ديگري مطرح ميشود، ولي وقتي پاي بقايي به ميان كشيده ميشود يا دربار، در اينجا ما نقش قدرتها را نميتوانيم ناديده بگيريم، فدائيان اسلام به دربار و آمريكا و انگليس توجّهي نداشتند، ايدئولوژي و هدف آنها، دشمنستيزي و دربار ستيزي و نهايتاً حكومت اسلامي بود.
ج: باز هم تكرار ميكنم. كم نيستند افرادي كه زير چتر قدرتهاي بزرگ هستند اما ميان خود مناسبات آشتيناپذير و رقابتهاي تا دم مرگ دارند. يعني بقايي در راه نخستوزيري رزمآرا را مانع خود مي بيند و بعد از رزمآرا هم، مصدّق را. در نهم اسفند ميخواستند دكتر مصدق را بكشند. در هر دو مورد، هم نهم اسفند و 28 مرداد، احمد عشقيها و شعبان بيمخها و دارودسته چاقوكشان بقايي نقش داشتند. شاه، در زمان مرگ رزمآرا، خبر داشت كه
رزمآرا، امتياز پنجاه پنجاه نفت را گرفته و شركت نفت انگليس كاملاً از او حمايت ميكند اما با اين وجود، رزمآرا را كشت. يعني با وجودي كه خود شاه هم مطلقاً تابع انگلستان بود و دستوراتش را از انگليس ميگرفت، معذلك رزمآرا را به قتل رساند.
اين رقابت پائيندستها را نبايد ناديده گرفت. مصدّق را هم اگر موفّق به فرار نشده بود ميكشتند.
س: دربارة مصدّق ميتوان تحليلي ملّي اجتماعي داشت. حساب ساعد و صدرالاشرف و رزمآرا با حساب مصدّق جداست. مصدّق در حول و حوش نهضت نفت و قيام عمومي طلوع كرد.
ج: ساعد، صدرالاشرف، حكيمي و منصور، چهرههايي بودند كه بتوانند در مقابل بقايي بايستند. اينها فقط عاملين درجه دوّم بودند كه مستقيماً سرسپردة انگليسيها به حساب ميآمدند و از آنجا دستور ميگرفتند و هر چه شاه ميخواست انجام ميدادند. به همين دليل هم سفير انگلستان گفته است: شاه فقط به دنبال نخستوزيرهاي بيعرضه است. شاه درعين حالي كه تابع انگلستان بود حاضر نبود كساني را كه از او حرفشنوي نداشتند، تحمّل كند. به همين دليل با قوام و رزمآرا و دكتر مصدّق با تمام نيرو مخالفت ميكرد. او هميشه به دنبال برقراري نظامي مانند دوران پدرش بود، همانطور كه بعد از 28 مرداد عمل كرد. او از سال 1322، با سفراي آمريكا و انگليس صحبت مي كرد كه دموكراسي در ايران بيمعني است و قانون اساسي مشروطيت به آن شكل سودمند نيست و بايد يك ديكتاتوري مانند پدرم در ايران برقرار باشد.
س: حالا بد نيست كه كمي هم درباره دادگاه نظامي سال 1344 ملكي صحبت كنيم. ظاهراً جلال آلاحمد هم در اينباره مطالبي دارد.
ج: محاكمه خليل ملكي، رضا شايان و حسين سرشار و عليجان شانسي، در 16 بهمن 1344 شروع و در 5 اسفند به پايان رسيد و طي آن ملكي به 3 سال زندان، شايان و شانسي هر كدام به 18 ماه و سرشار به 12 ماه زندان محكوم شدند كه البته يكسال و نيم بعد، ملكي مورد عفو قرار ميگيرد. جز جلال آلاحمد هم هيچكس به دادگاه نميرود، جلال ميگويد:
من از همة ايشان درس ميگرفتم. آخر، اين شتري است كه در خانه همه خوابيده است و بعد مدام در اين فكر بودم كه چرا از آن همه شاگرد و سوسياليسمشناسي كه ملكي در اين همه سال تربيت كرد، كسي پاي اين درس آخر نيست!...
اما اين درس آخر، عيناً همان درسهاي پيشين، يعني كينهتوزي بيپايان عليه حزب توده ايران بود، تمام دفاع ملكي، عليه حزب توده ايران بود. به همين علّت هم همة «ملكي ستايان اين دفاعيه را چاپ نكردند و فقط گفتند آنچه كه در اطّلاعات چاپ شده، دستكاري شده است. اما هيچگاه نگفتهاند كه در كجاي دفاعيّه دست بردهاند! اما واقعيّت اين است كه دفاع ملكي دو پايه داشت، يكي تملّق از شاه و ديگري حملاتي كه به حزب توده كرد.»
جلال آلاحمد در اينباره مينويسد:
همان روزهاي محاكمه، گاهي دوستان مشترك تلفني خبر ميگرفتند. لابد دلشان شور ميزد يا از وجدانشان خجالت ميكشيدند اما حالش را نداشتند و يا وقتش را كه به پاي خود بيايند و شاهد آن ماجرا باشند كه چه تلخ بود و چه غمانگيز. عمري را بابت اصول، بزني و بخوري و آنوقت در دادگاه، حتي عرضه اين را نداشته باشي كه بازيگري در تماشاخانهاي باشي.
آيا براستي همهچيز اينقدر بيمعني شده است؟
روز اوّل كه تنها تماشاچي مجلس بودم، سرشار درآمد كه، اگر تو هم نميآمدي، ميشد محاكمه را سرّي اعلام كرد و آيا به راستي بهتر نبود؟ من بارها به خود سركوفت زدم كه پس چرا ميرفتي؟ آيا باز هم ميخواستي شهادت داده باشي امري را كه ديگران وحشت ميكردند حتي از شاهد بودنش؟ چندي پس از محاكمه، در يكي از محافل روشنفكري بودم. شبي بر لقمه ناني و گپي. يكي از حضّار كه روزگاري در جواني سري پرشور داشت و تودهاي بود درآمد كه ملكي چرا آبروي خود را برد؟
پرسيدم: مگر چه كرد؟ گفت: چرا هنوز دست از سر حزب توده برنميدارد؟ مگر نميداند كه براي مردم عادي، مفهوم انقلاب و حزب توده مترادف هستند؟
گفتم: صحيح! پس تو هنوز در اوّل عشقي. ازقضا اين حزب توده است كه هنوز از ملكي دست برنميدارد و اصلاً لعن و نفرين حزب توده بودكه از ملكي چنين شخصيّتي ساخت! و شرايط ذهني و فعّاليّت سياسي او را مشخص كرد... حرفم را بريد و گفت: پس چرا رضايت داد كه مدافعاتش منتشر شود؟ اصلاً حالا چه وقت تسويهحساب با حزب توده است؟ گفتم: اولاً متن، دستكاري شده است و ثانياً حكومت است ديگر.
شايد گمان كرده كه چون دارد با روسها معامله گاز و ذوب آهن ميكند، بدنيست اگر در انتشار مدافعات ملكي، باز هم چوبي به حزب توده ايران بزند تا اينكه دنيايي جماعت
گمان نكنند كه حكومت ايران رفته زير بليط حضرات شوروي!...(1)
س: فكر نميكنيد اين، تيزبيني سياسي است؟
ج: به ديد من معاملة شاه با شورويها با موافقت كامل آمريكائيها بود و انتشار دفاعيات ملكي ترفندي از سوي رژيم نبود، براي همين اين را منتشر كردند. چرا كه ملكي براي دفاع از خودش، به حزب توده فحش داد و خود را قهرمان مبارزه با حزب توده قلمداد كرده است.
از ميان افرادي كه به انشعاب پيوستند تنها آخرين همكاران ملكي، 3 نفر بودند: جلال آلاحمد، ميرحسين سرشار و علياصغر خبرهزاده، فقط همين. هيچكس نيست. بعداً خبرهزاده به جلال گفته است كه بهتر است به خودت عذاب ندهي! آخر حضور در اين جلسات، چه فايدهاي دارد و چه كاري از دست من و تو برميآيد؟ حالا ببينيد همايون كاتوزيان دربارة دفاعيات ملكي چه ميگويد:
...پارهاي از دفاعيّات او به دليل فشار افكار عمومي (كدام افكار عمومي؟) در خارج ايران و البتّه با دستبرد و تحريف و سانسور سازمان امنيّت، در روزنامههاي دولتخواه اطلاعات و كيهان، انتشار يافت و عدهاي از دوستداران ملكي را متعجّب كرد كه چرا در آن روزگار وانفسا، در محكمه نظامي شاه، ملكي با آن تفصيل دربارة سوابق خود در حزب توده و حقّانيت خود نسبت به رهبري آن سخن ميگويد: ازجمله، نگارنده (كاتوزيان) توسط امير پيشداد و جلال آلاحمد ـ كه ملكي را در زندان ملاقات ميكردند ـ براي ملكي پيغام فرستادم و از او در اين مورد انتقاد كردم...(2)
(ببينيد ملكي در دفاعيّاتش چقدر افتضاح بالا آورده كه بتسازانش هم به او انتقاد كردند) خلاصه پاسخ ملكي به اين اعتراضات اين بود كه من ناچار بايد در دفاع از خود، متن كيفرخواست دادستان را رد ميكردم، دفاع ملكي تا آنجا نفرتآور بود كه حتي نزديكترين دوستان او هم به او اعتراض كردهاند و براي همين هم دفاعيّاتش را منتشر نكردند.
خيلي بجا خواهد بود اگر شما مطالب مربوط به ملكي را در روزنامههاي اطّلاعات و كيهان آن زمان كه اقدام به چاپ اين دفاعيّه كردهاند پيدا كرده و يا از طريق برادر جلال، شمس آلاحمد كه بايگاني برادرش و از جمله متن كامل بدون سانسور دفاع ملكي را داشته، آن را
يافته و همه را منتشر كنيد.
نكته ديگر همانطور كه قبلاً هم گفته، اين است كه در فروردين 1344، پيش از آنكه ملكي زنداني بشود نامه مفصّلي براي دكتر مصدّق نوشته و جالب اينكه دكتر مصدّق حتي يك كلمه به اين نامه جواب نداده است! و چنين چيزي از دكتر مصدّق نه تنها بعيد است، بلكه غيرممكن است، چرا كه او به هر نامهاي كه به او نوشته ميشد جواب ميداد، حتي بانو مريم فرمانفرمائيان به وسيله دكتر غلامحسين مصدّق، در زماني كه دكتر در احمدآباد بود، نامهاي براي مصدّق نوشت و مصدّق به اين نامه هم از همان طريق پاسخ داد و از اظهار همدردي او تشكر كرده بود. اما به نظر من علّت اينكه به نامه ملكي جواب نداد اين بود كه ديد ملكي از علم تعريف كرده و از مطالب نامه و از سادهلوحي ملكي كه حرفهاي توخالي و بدون پشتوانه شاه را باور كرده، خندهاش گرفته است.
س: مثل اينكه بعد از زنداني شدن حقوقش را قطع كردند و بعد از آنكه دست به دامن علم شد، درست شد.
ج: اينها مسائل جزئي است. شاه به كساني كه گوشمالي ميداد بعداً به نشانه مثلاً «بزرگواري خود» كمك ميكرد، ديديم كه با بقايي چه كرد؟ در دوراني كه زاهدي او را به زاهدان تبعيد كرد، شاه برايش با هواپيما غذا ميفرستاد. اختلاف بين زاهدي و شاه هم از همين شكاف شروع شد. زاهدي كه خود را قهرمان كودتا تصور ميكرد براي شاه فراري اعتبار و ارزش قائل نبود. شاه ميخواست زاهدي هم مانند ساعد و حكيمي در برابر او كرنش كند و زاهدي هم حاضر نبود. او خود را قهرمان مبارزه با دكتر مصدق ميدانست. زاهدي در دوران رضاخان، ارشد رزمآرا بود و خودش را بالاتر از رزمآرا ميدانست.
س: بعد هم شاه زاهدي را به سوئيس تبعيد كرد. جمالزاده در خاطرات خود به تبعيد زاهدي اشاراتي دارد.
ج: در آغاز به عنوان سفير كبير سيّار و بعد هم بيكارش كرد. ولي پسر زاهدي كه مسلماً عامل سازمان سيا بود، تا آخرين روز، عليرغم رفتار بسيار زنندهاش با خانواده شاه و حتي با اشرف، در پستهاي مهم باقي ماند. به اين ترتيب، اين دعواهاي پائين را شما باز ميبينيد. زاهدي مورد حمايت كامل انگليسيها و آمريكائيها بود ولي شاه بالاخره كلكش را كند. آمريكا و انگليس چه ميخواستند كه زاهدي برايشان انجام نداد؟ به قرارداد كنسرسيوم تسليم شد. به شركت نفت انگليس غرامتي را كه طلب ميكرد پرداخت و... همه اين كارها را كرد.
س: مخالفين قرارداد را هم كه قتلعام كرد.
ج: قتلعامش را هم كرد. باز چه كاري ميخواستند؟ ولي باز هم شاه نتوانست زاهدي را تحمل بكند. نميتوانست او را بكشد، فرستادش به سوئيس. اميني آمد. تا آمد با پشتيباني آمريكا شخصيتي در مقابل شاه درست بشود، بلافاصله شاه راهي آمريكا شد و تعهّد داد و آمريكا هم اجازه بركناري اميني را به او داد. يعني اين دعواهاي دستپائينيها هميشه در اين دستگاه بوده و هميشه هم شاه برنده بوده است. براي امپرياليسم، سلطنت، مهمترين عامل ثبات در كشورهايي نظير ايران است. همين حالا هم در عربستان، شيخنشينهاي خليجفارس،در اردن و جاهاي ديگر شاهديم كه امپرياليسم سلطنت را با همه ننگهايش، نگاه ميدارد.
حالا اجازه بدهيد يك سند ديگر را كه مورد پول گرفتن ملكي از دربار است، برايتان بخوانم سندي كه به نوعي حتي همايون كاتوزيان هم آن را ميپذيرد و مينويسد:
... اما در مورد قبول كمك مالي از نايبالتوليه حضرت معصومه(ع) بايد گفت كه چنين چيزي واقعيّت دارد. نايبالتوليّه خود پيشنهاد كمك مالي به حزب سوم را داده بود و ملكي اين پيشنهاد را نيز در كميته مركزي مطرح كرد و با تصويب آن در كميته آنهم بدون قيد و شرط، كمك مزبور پذيرفته شد...(1)
بايد از همايون كاتوزيان پرسيد كه: نايبالتوليّه، نام كيست؟ معلوم است كه نايب شاه است و مگر نايبالتوليّه جرأت ميكرد بدون اجازه شاه، آن هم به يك گروه متهم به «كمونيست» كمك مالي بدهد!؟
س: حالا اگر براساس اعتقادش، مثلاً به يك هيئت مذهبي پول ميداد ميگفتيم كه هيئت مذهبي بوده، ولي كمك به يك جرياني كه تفكّر سوسياليستي و ماركسيستي داشته با عقل جور در نميآيد.
ج: تازه آن هم بدون قيد و شرط پذيرفته باشد، جناب كاتوزيان از كجا ميداند كه ملكي براي گرفتن پول از دربار قيد و شرطي را نپذيرفته است؟ مگر اينكه بگوئيم اين مطلب را نيز دوستانش در (ام،آي،6) انگلستان به او خبر دادهاند! يعني شاه بيايد و به كسي كه به قول خودش آن همه طرفدار مصدّق بوده، بدون قيد و شرط پول بدهد!
1) ـ همان، ص 112.
س: رقمش چقدر بوده؟ حتماً بيش از مقداري بوده كه بتوان 25 شماره با آن چاپ كرد!
ج: خيلي، بيشتر پنجاه هزار تومان بوده، پنجاه هزار تومان در آن زمان ثروتي بود. مثلاً پول ده اتومبيل خارجي شيك و نو، چون در آن زمان اتومبيل خارجي نو، پنج هزار تومان بود. در گفتههاي خود بقايي خوانديم كه هر شمارة روزنامة شاهد حدود پانصد تومان هزينه داشت. اين تازه يكي از مبالغي بوده كه گرفته است. بقيهاش را نميدانيم.
س: بحثي هم هست و آن اين كه بعد از اين كه اينها به اسرائيل رفتند و از اسرائيل به عنوان يك حكومت سوسياليستي تجليل كردند اسرائيل هم يك مدّت مخارج نشريهشان را ميداد.
ج: من نميدانم، اما برايم اين نكته جالب است كه هم همايون كاتوزيان و هم عبدالله برهان، دربارة حزب زحمتكشان و نيروي سوّم و استحكام تشكيلاتي و عقيدتي آن، تعريف و تمجيدها كردهاند اما ميبينيم وقتي كه با اعتراض دو نفر روبرو ميشوند، تشكيلات آنها از هم ميپاشد. اين دو نفر خنجي و حجازي بودند.
همايون كاتوزيان در اينباره مينويسد:
اما خنجي و حجازي، بخصوص حجازي، گوششان به اين حرفها بدهكار نبود. آنها ميگفتند، در ابتدا بايد بخاطر تمامي اتهامات ملكي، با صدور اعلاميهاي او را خائن بشناسيد و از حزب اخراج كنيد تا ما حاضر به ادامه همكاري با حزب بشويم. نتيجه اين شد كه كار از اختلافنظر به تصادم و خشونت كشيد.
عده زيادي از اعضاي حزب زحمتكشان ملّت ايران، نيروي سوّم، كه حاضر نبودند در آن شرايط سخت، براي اينگونه مناقشات بيهوده، در جلسات مخفي شركت كنند و خود را مفت و مسلّم بيندازند، خسته و دلسرد شدند و عطاي اين مبارزه سياسي را به لقاي خنجي و حجازي بخشيدند.
به اين ترتيب ظرف چند ماه، سازمان بزرگ و متشكّل حزب زحمتكشان ملّت ايران، نيروي سوم، كه بخصوص در ماههاي اول پس از كودتا، وقتي كه رژيم كودتا هنوز ضعيف و وحشتزده بود و ميتوانستند به راحتي در برابر كودتاچيان بايستند، از هم پاشيد.
خنجي و حجازي به همراهي چند تن ديگر كه گويا تعدادشان 12 نفر بود، پي كار خود رفتند و فقط يك گروه كوچكي از فعّالين زبده، با زحمت زياد، چراغ آن محفل را روشن
نگهداشتند...(1)
يعني از تمام آن حزب «بزرگ» نيروي سوم! آن حزب متشكل! فقط يك عده كوچك ده بيست نفري باقي ماند.
و اين ماجرا نشاندهنده اين است كه اين افراد تا چه حد اعتقاد درست و حسابي داشتند و تا چه حد ميتوانستند در اين جريانات ايستادگي بكنند و بمانند. ديديم كه همه فرار كردند و رفتند. ولي حزب توده ايران عليرغم ضربههاي كمرشكني كه يكبار پس از آذرماه 1325 و بار ديگر در بهمن 1327 خورد، هربار بلافاصله پس از مدت كوتاهي سرپاي خود ايستاد و با سرعت بيش از پيش به حركت خود ادامه داد. مطلب بسيار جالب دربارة خليل ملكي، اظهارنظري است كه او در خاطراتش كه كمي پيش از درگذشتش آغاز كرد و نتوانسته است به پايان برساند ـ دربارة سياست ضدتودهاي و ضدشوروي خود ـ از 1330 تا 1344 نوشته است و ميتوان آن را به عنوان «ندامتنامهاي» ارزيابي كرد.
در صفحه 304 خاطرات خليل ملكي چنين ميخوانيم:
در اينجا به مناسبت سوابق ضروري ميدانم اين توضيح را بدهم: رهبران حزب توده هر كه ميخواهند باشند! اشتباهات گذشتة خود را ميخواهند جبران كنند يا نكنند، حتي جريان رسمي حزب ميخواهد مانند ساير احزاب جهان، غيراستاليني كردن را اجرا بكند يا نكند، در هر حال من در يك دورنماي تاريخي وسيع، آب رفته را به جوي بازآمده ميدانم و اين سطور را به عنوان دوست صميمي و مبارز با ايمان نهضت تودهاي مينويسم.
مؤمن بودن به نهضت ملي ايران و نهضت سوسياليستي ايران را در دورنماي تاريخي وسيع، منافي با مؤمن بودن و نهضت تودهاي نميدانم.
شما خود مختاريد كه اين منافي نبودن را در يك دورنماي تاريخي دورتر در شكل «وحدت» و يا دورنماي تاريخي نزديكتر در شكل «وحدت عمل» تصور كنيد.
اگر من چنين قضاوت ميكنم، اين قضاوت يا تصميم به كلي يك طرفه نيست، زيرا رهبران رسمي حزب توده هر تصميمي در اين مورد گرفته باشند و يا اصلاً توجهي به آن نكرده باشند، من در عمل ميدانم كه ديگر در آن چاهي كه برادران مرا به خيال خود در آن انداخته بودند نيستم.
1) ـ همان، ص 113.
ديواري كه ميان من و رفقاي من از سوئي و نهضت تودهاي از سوي ديگر (افراد و اعضا) بالا برده بودند ديگر وجود ندارد. اين ديوارها فروريخته است. دربارة من هر قضاوتي ميشود بشود، اما من دوستان كهنسال و جوانان نورسيده را كه امروز ديگر به ديوارها توجه نميكنند مانند يوسفهاي گمگشته و يا برادران بازيافته تلقي ميكنم...
گذشت ايام، رنجشهاي مشخص را در چشم من بياثر كرده است و اينك با فراموش كردن آزردگيهاي خاطر ميتوانم بگويم كه قضاوتهاي مرا دراين مورد نبايد به عنوان انتقادكنندهاي كه به آن نهضت ديگر اعتقاد ندارد، تلقي كرد. قضاوت انتقادي من در اين مورد نه از لحاظ سرزنش به گذشته و نسبت به رهبران مسئول است و نه طبعاً از لحاظ بزرگ كردن شكافها، بلكه از اين لحاظ است كه روشن شدن گذشته را براي ترسيم راه آينده ضروري ميدانم. بسياري از موضوعها اگر امروز به آن شكل مطرح نباشد به شكل ديگري مطرح است. مطالعة گذشته، ما را بدون هيچ ترديدي براي اتخاذ راه صحيح در آينده كمك خواهد كرد.
البته در گذشته هم من كوشيدم كه راهها به كلي بسته نشود. من همواره به دوستان فعال و رفقاي مبارز خود توصيه ميكردم كه مبارزان تودهاي را دشمناني از اردوي مخالف تلقي نكنند و هرگز از ياد نبرند كه ما و آنها به يك طبقة اجتماعي و به يك اردوگاه تعلق داريم.
در آن روز با روشن كردن آنها و جلب آنان به صفوف خودمان بود، اما امروز اوضاع خيلي فرق كرده است.
هرچند در آن روزها نيز من در دورنماي تاريخي تحولاتي را پيوسته پيشبيني ميكردم، اما هرگز تصور نميكردم كه استالينيسم به اين زودي و با اين شدت محكوم شود.
چندي پيش با عدهاي از دوستان و رفقاي نزديك اين مسئله مطرح شد كه آيا در مبارزهاي كه ميان ما و حزب توده پيش آمد دچار اشتباهاتي بوديم يا نه؟
طرحكنندة اين بحث خود من بودم و نظرم از اين قرار بود: هر چند ما داراي نقاط مثبتي در اين مورد نسبت به رهبران حزب توده هستيم كه آنها اين وضع را به ما تحميل كردند. معذالك امروز كه من به گذشته نگاه ميكنم و قضايا را بيحقد و حسد و كينه از مدنظر ميگذرانم آرزو ميكنم كه كاش ما، هم دربارة رژيم شوروي و هم دربارة رهبري دنبالهرو حزب توده، عيني بودن و واقعبيني بيشتري به كار ميبرديم.
من براي نظر خود مثالي از خارج و از داخل زدم، مثال خارج يوگسلاوي بود.
آنها بخصوص در آغاز صبر و حوصله و خونسردي بيشتري از خود نسبت به رژيم شوروي نشان دادند. مثال من مربوط به دوران كوتاهي بودكه ما را خواهي نخواهي ميخواستند در برابر جبهه ملّي قرار دهند. عدهاي از خيانتكاران كه به احتمال قوي، با دستگاه رهبري حزب توده ارتباط داشتند، به موازات عوامل تودهاي مدتها ما را خواهي نخواهي ميخواستند در برابر جبهه ملّي قرار دهند، اما رفتار ما در اين دوران با جبهه ملّي بسيار بسيار واقعبينانه بود.
در اين نوشته كه نشانههايي از اعتراف به اشتباه در موضعگيرياش هم نسبت به حزب تودة ايران و رهبري آن و هم نسبت به اتحاد شوروي ديده ميشود، متأسفانه در پايان باز همان اتهام دروغ را به كساني مانند دكتر خنجي كه در پي گرفتن پول از دربار و ضعفهاي ديگر او از او بريدند نسبت ميدهد. دكتر خنجي نه تنها كوچكترين ارتباط با حزب توده ايران نداشت بلكه تا آخرين لحظة عمرش با همان كينهتوزي آموخته شده از خليل ملكي با ما دشمني ميكرد. من از ته دل دربارة آخرين جملة نوشته بالا تأسف ميخورم و آرزو داشتم كه ملكي اين جمله را نمينوشت و به همان نمونة بردباري يوگسلاوي بسنده ميكرد. ملكي جريان مخالفت خنجي و حجازي را، آن طور كه كاتوزيان نوشته توطئه سرلشگر دادستان رئيس نيروهاي امنيتي ميدانست:
ملكي شخصاً معتقد بود كه تمام مسألة انشعاب، ناشي از اقدامات سرلشگر فرهاد دادستان، رئيس نيروهاي امنيتي رژيم در آن زمان بود و خواسته است بدين وسيله نيروي سوم را از درون تهي سازد. او بيانيه منتشر شده از فرهاد دادستان را نقل ميكرد كه بدون ذكر نام به چنان توطئهاي اذعان كرده بود.(1)
مطلب ديگري كه در مورد اين نوشته بايد يادآور شد اين است كه اولاً من تاكنون از هيچكدام از ياران آخرين ساعات زندگي ملكي چيزي دربارة اين گفت و گو نخواندهام و افزون بر آن ديگر شاگردان خليل ملكي نه تنها به اين توصيهها توجهي نكردند بلكه برعكس حتي برخلاف شيوة مراد و مرشدشان كه «دروغسازي» نميكرد به زشتترين و رذيلانهترين دروغسازيها متوسل شدهاند. همايون كاتوزيان و عبدالله برهان نمونههاي سرشناس اين
1) ـ البته قدر مسلم آن است كه خنجي از هيچ توطئهاي اطلاع نداشته و مسائل صرفاً روانشناسي، كه در اغلب موارد دست به گريبان او بوده، در اين امر نقش قاطعي داشتهاند. (مصدّق و نبرد قدرت در ايران، صص 382ـ383).
شاگردان هستند از شاگردان خليل ملكي تنها و تنها جلال آلاحمد است كه من در نوشتههائي كه از او خواندهام اثري از چنين شيوهها نديدهام، به احتمال زياد اين هم ناشي از ويژگيهاي انساني شخص او بوده است.
س: حالا به بخش آخر صحبت ميرسيم كه شايد نتيجهگيري كار باشد. و آن نقش حزب و گروههاي سياسي و كاركرد آنهاست.
معمولاً كساني كه موقعيتي دارند و يا شخصيت مطرحي هستند، به دليل همان وجهه خود يك حزب يا گروه درست ميكنند. تعدادي هم مثل سيدضياءالدين، با حذف شدن از صحنه سياست، خود را تا سطح يك مشاور بيگانه پائين ميآورند و سرگرم زندگي و به قول خودشان كار كشاورزيشان ميشوند. يكي را هم مثل مظفر بقايي، براي روز مبادا نگه ميدارند در حالي كه در جامعه، جايگاهي ندارند و ديگر تمام شدهاند و همينطور الي آخر.
ج: امثال مظفر بقايي، پس از بازي كردن يك نقش در دوران خاص، از ميدان كنار زده ميشوند و براي احتمالات آينده نگهداري ميشوند. وقتي مسئله رياست جمهوري پسر آيتالله كاشاني مطرح ميشود، كساني كه به او رأي ميدهند از ناراضيان نظام موجود هستند. اين رأيدهندگان، نه مريد مظفر بقايي بودند و نه مريد كاشاني.
در دوران حكومت شاه، قشر معيّني، از عملكرد آن نظام به شكل گستردهاي بهرهمند ميشدند. از آن قشر معين و وسيع، تنها آنها كه چاق و چلّهتر بودند توانستند از ايران فرار كنند. بيشتر وابستگان اين قشر، در ايران ماندند. وقتي دريادار مدني، كانديداي رياست جمهوري شد، بخش وسيعي از كساني كه به او رأي دادند، از همين قشر بودند. البته در انتخابات دوران اخير رياست جمهوري، وضع نيروها، طور ديگري بود. چون ديگر مخالفان رژيم نميتوانستند كانديدا شوند. بخش وسيعي از مردم به علت نارضايتي از فشارهاي اقتصادي، در انتخابات شركت نكردند. غير از اين گروه، گروههاي ديگري از ناراضيان كه انسانهاي شريفي هم هستند و با گروه اوّل تفاوت آشكار دارند، مانند بسياري از روشنفكران ناراضي از اوضاع، به علت محدوديتهايي كه از جانب نظام براي آنها، ايجاد شده، يا رأي نميدهند و يا اگر فرصتي پيدا بكنند با اينكه ميدانند مثلاً فلان رقيب انتخاباتي چهره و كانديداي اصلي، ابداً شخصيت مورد قبولي ندارد و يا اينكه شانسي ندارد، براي نشان دادن مخالفت خود به او رأي ميدهند. گردانندگان سياست هم نيروي ذخيرة امپرياليسم هستند.
امپرياليسم از اين افراد در يك لحظه بحراني استفاده ميكند و آن وقتي است كه مردم عاصي و ناراضي شدهاند و ديگر كسي كه رهبري مردم را به دست بگيرد، وجود ندارد. امپرياليسم، در چنين شرايطي، اين نيروهاي ذخيره را با امكانات تبليغاتي گسترده و وسيع به عنوان ناجي و رهبر به ميدان ميآورد؛ آن هم با شعارهاي جذابي كه موردنظر مردم است. اين شيوه كار، مردمي و تودهاي نيست. شيوه درست، آن است كه يك حزب آزاد باشد تا بتواند برنامهاي مشخص و تدوين شده و قابل پذيرش براي مردم و جامعه را تدوين و ارائه دهد، و اين امر هم وقتي صورت واقع به خود ميگيرد كه امكانات آزاد فعاليت مناسب سياسي وجود داشته باشد.
س: در اين بحثها يك سؤال هم مطرح شد و آن اين كه چرا احزاب درايران به عنوان يك نهاد سياسي نتوانستند پا بگيرند؟ گرچه حزب در ايران به وجود آمد، اما از محتوا خالي بود، و ما هميشه شكل احزاب را در كشور داشتهايم.
ج: علتش اين است كه هيچوقت فرصت نشد. تا حزبي آمد پاي بگيرد، ديكتاتوري شروع شد.
احزابي كه پيش از مشروطه به وجود آمدند و يا در دوران مشروطه تشكيل شدند، هيچكدام فرصت كافي براي پيدا كردن پايگاه تودهاي نداشتنند و به همين خاطر و با وجودي كه با اتكاء به موج نيرومند نارضايتي مردم، توانستند در صحنه سياست روز عرض اندام كنند و استبداد حاكم را هم به عقبنشينيهاي محدودي وادارند، اما دوران فعاليت آنان، بسيار كوتاه بود.
س: ولي شانزده، هفده سال بود.
ج: ميدانم، اما شانزده، هفده سال براي پاگرفتن و ريشهدار شدن يك حزب سياسي در ميان توده مردم، به هيچوجه فرصت كافي نيست. در ايران، فعاليت حزبي در اين چهارچوب، بيسابقه بوده است. مردم اصلاً چيزي دربارة حزب نميدانستند. با امكانات محدودي كه احزاب داشتند، مثل چاپ شبنامه آنهم با چاپ سنگي و در شمارههاي بسيار محدود و تازه در برخي شهرهاي بزرگ، چگونه ممكن بود صداي آنان به اكثريت مردم برسد!
احزاب در كشورهاي پيشرفته اروپا، صد و پنجاه تا دويست سال سابقه دارند و به همين دليل است كه پا گرفتهاند. اما در ايران، هيچگونه شناختي در مورد اهميت وجود احزاب سياسي وجود نداشته است.
اين، به اصطلاح احزاب، تنها، محافلي بودند كه توده مردم ناراضي در يك دورة بحراني به دنبال آنان ميرفتند.
اصلاً آقاي طباطبائي و آقاي بهبهاني كه حزب نداشتند، مردم به عنوان اينكه روحانيون محترمي بودند و به آنها اطمينان داشتند به دنبالشان رفتند.
نمونه ديگر، افرادي مانند پدر من، به هيچ سازماني كه بتوان نام حزب روي آن گذاشت، وابسته نبودند. تنها افراد مبارزي بودند كه آماده بودند تا عليه استبداد حاكم مبارزه و جانبازي كنند. يا صوراسرافيل، ملكالمتكلمين و ديگران. هيچكدام از اينها، حزب سياسي نداشتند.
س: حزب اعتداليون و اجتماعيون كه وجود داشت،با نامگذاريهايي مشابه احزاب كشورهاي غربي. مثلاً اعتداليون يعني محافظهكاران و اجتماعيون يعني سوسياليستها.
ج: همة اينها گروههاي بسيار كوچكي در تهران و برخي از شهرستانها بودند و حيات آنان بسيار كوتاه بود.
س: اما اجتماعيون يا حزب دموكرات كه تقيزاده در رأس آن قرار داشت، پانزده سال سابقه داشت.
ج: آخر تقيزاده، جز شمار محدودي از روشنفكران، چه كساني را ميخواست جذب كند؟
س: ولي افرادي مثل حيدر عمواوغلي جذب شدند.
ج: ببينيد، تنها حزبي كه در آن وقت واقعاً حزب بود و برنامه و انسجام داشت، حزب كمونيست ايران بود كه بر الگوي حزب عدالت تشكيل شده بود. آخر تقيزاده و عمواوغلي كه هيچگونه وجه مشتركي با هم نداشتند. اين را هم بيفزايم كه من از اينكه حيدر عمواوغلي در حزب تقيزاده شركت كرده باشد اطلاعي ندارم.
س: پس چطور ميآيند و با حزب مساوات همكاري ميكنند؟
ج: ببينيد، تمام اينها نوعي سازش موقتي براي يك هدف نزديك است. به همين دليل است كه ما ميبينيم عناصر كاملاً متضادي در يك گروه جمع ميشوند. اما به اعتقاد من، حزب به معناي واقعي آن، تنها در دورة بعد از 1320 در ايران به وجود آمد.
س: قبل از آن چه؟
ج: قبل از آن كه دورة رضاخان بود!
س: قبل از آن حزب سوسياليست را داشتيم. سيدمحمدصادق طباطبائي يا سليمانميرزا اسكندري.
ج: بله، اينها حزب سوسياليست بودند ولي هيچكدام از اينها پايه مردمي و تودهاي نداشتند.
س: چرا نداشتند؟
ج: دليل آن را به تفصيل گفتم. جامعه ايران در آن زمان، يعني چند سال قبل از تحكيم ديكتاتوري رضاخان، در وضعي بود كه گروههاي سياسي، زمان كافي و امكانات لازم را براي ارتباط با توده مردم نداشتند. آنها نميتوانستند با مردم كه نيروي عمده و تعيينكننده يك حزب سياسي هستند، تماس بگيرند. به همين دليل بود كه توده مردم هم شناختي از حزب نداشتند، مردم براي شركت در احزاب آمادگي نداشتند. يعني درك سياسي نداشتند. وقتي مردم درك سياسي ندارند، نميتوانند مسائل سياسي و اشكال مبارزه را تشخيص بدهند.
به همين امروز نگاه بكنيد! در شهرها شاهديم كه بسياري از مردم از اوضاع اقتصادي ناراضياند و چپ و راست انتقاد ميكنند و بدوبيراه ميگويند. از وضع روستاها خبر ندارم اما احتمالاًنبايد بهتر از شهرها باشد. پارهاي از مردم آرزوي زمان شاه را ميكنند و اين مطلب را نه در خفا كه بلند بلند هم ميگويند. اين كه درك سياسي نيست! اين فقط عصيان و نارضايتي از وضع موجود است. عصيان كه درك سياسي درست نميكند.
س: دوباره برگرديم به دوران بعد از مشروطه، در اين دوره، ما حزب عدالت و حزب همت را داشتيم و حزب كمونيست را؛ البته قبل از اينها مراكز «قيّمي» در قفقاز و ماوراء قفقاز هم بودند كه بعد حزب همت را تشكيل ميدهند، حزب عدالت را تشكيل ميدهند و بعد هم حزب كمونيست را. فاصله اينها چيزي نزديك به پانزده سال است، يعني تاريخچه تشكيل حزب عدالت و حزب كمونيست ايران.
ج: حزب عدالت براساس تصميم كميته حزب سوسيال دموكرات كارگران روسيّه، در باكو تشكيل شد. هدف اوليه اين حزب، فعاليت سياسي در ميان كارگران ايراني بود كه از آذربايجان ايران براي كار به باكو مهاجرت كرده و در آنجا كار ميكردند. از جمله مؤسّسين اين حزب، بهرام غفّارزاده، حاجياوف، صادقزاده، يوسفزاده و ديگران بودند. حزب عدالت به عنوان يك سازمان منظم در ماه مه 1917 پس از انقلاب ماه فوريه در روسيه به وجود آمد. حزب عدالت جدا از كار در ميان كارگران در باكو و چند شهر آسياي ميانه در آذربايجان ايران، به ويژه در حاجيترخان (استراخان) و مناطقي در قفقاز و ايران فعاليت بسيار محدودي داشت.
در ماه ژوئن 1917 روزنامه ارگان حزب عدالت به نام «پرچم عدالت» در باكو به زبان فارسي و آذري، چاپ و در ايران و روسيه منتشر شد. رهبران حزب عدالت در كميته منطقهاي
بلشويكها در قفقاز شركت كردند.
در سال 1299، حزب عدالت در شوروي، در سازمانهاي حزب سوسيال دموكرات روسيه «بلشويك» ادغام شد و سازمانهاي كمونيستي «گومت» به وجود آمد. در خاك ايران، به ويژه در تبريز، تهران، انزلي، و رشت سازمان حزب عدالت باقي ماند و يك واحد كشوري را بوجود آوردند كه در آن كارگران، پيشهوران و ديگر زحمتكشان شهري شركت داشتند. خواستههاي بنيادين اين حزب عبارت بود از:
مبارزه با امپرياليسم انگليس و دولت شاه و بزرگ مالكان.
تقسيم زمينهاي قابل كشت ميان دهقانان بيزمين و كمزمين.
در فروردين و ارديبهشت سال 1299، جنبش رهائيبخش ملّي در ايران، سازمانهاي حزب عدالت در آذربايجان و گيلان علني شد. در اولين كنگرة حزب عدالت در ايران، اين حزب به حزب كمونيست ايران تغيير نام داد. در مهرماه 1299 حيدر عمواوغلي به رهبري حزب كمونيست ايران برگزيده شد. پس از كودتاي رضاخان، حزب كمونيست ايران زير فشار شديد قرار گرفت و مجبور شد به زندگي نيمه مخفي روي بياورد و در سال 1304 به كلي مخفي شد. پس همانطور كه گفتم عمر حزب كمونيست 15 سال نبود، بلكه تنها 5 ، 6 سال بود. در 1306 كنگرة حزب كمونيست به كلي در شرايط مخفي تشكيل شد. يعني امكان رابطه كمونيستها با تودة مردم درمدت چند سال، به مرز صفر رسيد.
س: حتي پانزده سال هم كم نيست.
ج: ميگويم 15 سال نبود. حزب عدالت در 1296 بوجود آمد. آن هم در قفقاز نه در ايران. نميدانم شما 15 سال را از كجا پيدا كردهايد؟
دوران فعاليت آزاد حزب كمونيست 5 تا 6 سال بود. آن هم در شرايط بياندازه نامساعد آن زمان ايران. من هر چه ميگويم نر است شما بگوئيد بدوش!
س: حالا ميرسيم به سالهاي 1320 تا 32 و احزابي كه در اين دوره داشتيم. ارادة ملّي، حزب توده، و حزب زحمتكشان، حزب عدالت و حزب ايران هم بودند. تا ميآئيم به جبهه ملّي. جبهه ملّي را جدا بحث ميكنيم كه به قول شما اصلاً حزب نبود. خوب، حزب توده خودش را وارث حزب همت و حزب عدالت و حزب كمونيست و 53 نفر ميدانست.
ج: يعني از گروههاي بسيار كوچكي كه هيچوقت پاية تودهاي پيدا نكرده بودند! ولي
برنامهاي كه حزب تودة ايران به مردم عرضه كرد موجب شد كه اين حزب، در عرض چند سال به بزرگترين حزب، نه تنها در ايران بلكه در تمام خاورميانه مبدل شود. چون امكان تماس گرفتن با تودة مردم وجود داشت. امروز هم، افرادي كه در درگيريهاي سالهاي 1320-1332 شريك نبودند وقتي از احزاب آن دوره صحبت ميكنند، تنها و تنها از حزب توده نام ميبرند. حزب توده در ايران در آن دوران، به رغم اشتباهات بزرگي كه در ارزيابيهاي سياسياش مرتكب شد توانست نفوذ قابل توجهي در ميان تودة واقعي مردم، يعني كارگران و كشاورزان و روشنفكران و ديگر زحمتكشان شهر و روستا به دست آورد. دربارة احزاب ديگري كه نام برديد، بد نيست ماهيت و سرنوشت يك يك آنها را كمي زير ذرهبين بگذاريم:
حزب ارادة ملي سيّدضياءالدّين، حزب دموكرات قوامالسلطنه، حزب عدالت، حزب زحمتكشان، حزب ايران و گروه منشعب شده از آن، حزب ملّت، جامعه سوسياليستهاي خليل ملكي، حزب پان ايرانيست (محسن پزشكپور و داريوش فروهر)، حزب سومكا (داريوش همايون و كيومرث منشيزاده)، حزب سوسياليست(مصطفي فاتح)، فرقه دموكرات آذربايجان(پيشهوري)، حزب دموكرات كردستان (قاضي) و... از بين تمام اين احزاب، تنها و تنها يك حزب، به رغم اشتباهات بزرگي كه داشت، توانست پايه مردمي پيدا كند و آن هم حزب توده بود كه اگر اين اشتباهات را مرتكب نشده بود به مراتب نفوذ بيشتري پيدا ميكرد. آنهم در شرايطي كه نه فقط شاه و ارتش و پليس و دادگستري، بلكه مالكان و سرمايهداران و همه مقامات دولتي و قدرتهاي امپرياليستي خارجي مثلاً انگلستان و آمريكا و همه احزاب ديگر هم دشمن او بودند و شركت قدرقدرت نفت جنوب هم دشمني تام و تمام با آن داشت.
س: يعني ساير احزاب چيزي نبودند؟ بالاخره زماني نيرو داشتند.
ج: خير، هرگز نيروي مردمي نداشتند. بسياري از اينها مثل حزب دموكرات قوام، حزبهاي مندرآوردي بودند كه از عدهاي عامل دستگاه حاكم به وجود آمده بودند. نيروي مردمي اينها هم مردمي نبودند. در درجه اول قشرهاي وازدة اجتماعي بودند كه با پول اجير ميشوند و كارشان برهم زدن تظاهرات مخالفين، چاقوكشي، غارت مراكز احزاب مخالف و از اينجور كارها بوده. يعني كاري كه عوامل اجير شدة سازمان سيا در ايران، مثل گروه «بدامن» ميكرد و محقّقين آمريكايي از آن پرده برداشتند.
حزب طباطبائي و امثال آن چه نيرويي داشتند؟ پشتوانه آنها شماري از بزرگ مالكان و
نمايندگان فرمايشي مجلس و برخي از كارمندان عاليرتبه ادارات دولتي و امثالهم بودند. از مردم كه كسي در آنجا نبود. تنها اسم حزب را روي خود گذاشته بودند. حزب ايران، همانطور كه ديديم، محفلي از عدهاي از روشنفكران، مهندسين و دانشگاهيان بود. سومكا يا پانايرانيستها كه تا قبل از جدايي گروه فروهر از گروه پزشكپور، تنها گروهي چاقوكش و چماقدار بودند. در ميان همة اين احزاب، تنها گروهي كه توانست براي مدت كوتاهي، سازمان محدودي به وجود بياورد، حزب زحمتكشان بقايي و خليل ملكي بود كه اين تشكيلات و اين حزب هم از چارچوب روشنفكران و دانشجويان نتوانست پا به بيرون بگذارد و كوتاه و موسمي بود و بيش از يك سال و چند ماه عمر نكرد. من براي نشان دادن موقعيت حزب توده ايران در آن دوران، به ذكر چند اظهارنظر بسنده ميكنم كه از سوي كساني است كه با انصاف يا بيانصاف، مخالف و حتي دشمن سرسخت حزب توده ايران بودهاند.
اظهارنظر آقاي هاشمي رفسنجاني.
اظهارنظرآقاي مهندس عزتالله سحابي.
اظهارنظر آقاي جلال آلاحمد.
اظهارنظر آقاي بابك اميرخسروي.
اظهارنظر وابسته نظامي آمريكا در ايران.
اظهارنظر سرتيپ هاشمي از افسران بالاي «ساواك».
اين اظهارنظرهاي كساني كه جملگي با حزب توده ايران مخالفت دارند، مؤيد ميزان نفوذ حزب در جامعه سياسي ايران است. از كدام حزب سياسي ديگر در تاريخ سياسي ايران، چنين اثري باقي مانده است؟
همة آن به اصطلاح احزاب، يا كمي پس از انحلال و يا حداكثر دو يا سه سال بعد از آن، به كلي در جامعه ايران فراموش شدند و علت آنهم اين است كه نتوانستند ريشه مردمي پيدا كنند. به هرحال مجله آدينه، در شماره آبان 1372، بحثي را تحت عنوان «آزادي احزاب» مطرح كرد كه مهندس عزتالله سحابي، يكي از شركتكنندگان در اين بحث بود، بخشي از اظهارنظر او را نقل ميكنم:
... فكر دموكراسي، ناشناخته بود و احزاب، ريشه در ساختار اجتماعي و فرهنگي ما نداشتند. بعدها هم اين بيريشهگي ادامه يافت. در اين ميان و همانطور كه گفتم تنها استثناء، حزب توده بود. اما دليل ريشهدار بودن و تداوم حضور اين حزب در عرصه سياسي ايران را نيز
نه در ساختار دروني جامعه و تجربه اجتماعي مردم ما كه بايد در عوامل بيروني يافت. حزب توده در بدو تشكيل خود وارث فرهنگ و تجربه يك نهضت جهاني بود كه حداقل صد و پنجاه سال از عمر آن ميگذشت. ماركسيسم و ادبيات سياسي و فلسفي مربوط به آن، دستاورد يك جنبش جهاني بود كه در همان آغاز تشكيل حزب، پايهگذاران آن اين ميراث جهاني را به ارث بردند، و حزب تودة متكي به فرهنگ جهاني، رشد كرد. عضويت در حزب فقط يك تعلق سازماني نبود، وقتي كسي به عضويت حزب توده در ميآمد در واقع با يك جهانبيني نو آشنا ميشد و عضويت او صرفاً عضويت در يك سازمان نبود، بلكه چشماندازهاي جديدي بر روي او گشوده ميشد. بر اين عوامل بايد پشتيباني مادي و معنوي و سياسي شوروي آنروز را هم افزود. هيچيك از آثار فلسفي منتشر شده در حزب توده، حاصل تفكر رهبران آن نبود. بيشتر آثار نظري حزب توده، يا ترجمه آثار جهاني بود يا برگرفته و تقليد شده از آنها. در زمينة سياسي، شوروي سابق در مقاطع گوناگون از اين حزب پشتيباني كرد. البته حزب توده به دليل قدرتي كه در سالهاي 20 تا 32 به دست آورد توانست تحولاتي را در جامعة ما به وجود آورد. قانون كار ايران كه در سال 1325، زماني كه اعضاي حزب كابينه قرار داشتند به همت و پيشنهاد اين حزب به تصويب رسيد. آن قانون در آن شرايط شايد متناسب با سطح تكامل توليد صنعتي در جامعه نبود و ميتوان گفت كه اين قانون خدمتي به صنعتي شدن و ترقي زيربنائي كشور نكرد، اما بهرحال بد نبود و طبقة كارگر ايران در خاطرة جمعي و تاريخي خود، اين نكته را همواره به ياد خواهد داشت. تحولاتي كه اين حزب در ايران بوجود آورده است، مانند نمونههايي كه ذكر كردم نيز از دلايل دوام نفوذ حزب توده در ايران بود. مرادم از طرح اين مسئله اين است كه حزب سياسي علاوه بر دوام در جامعه و مقاومت رهبران و اعضاء و نيز كسب اعتماد مردم، بايد حرفي براي گفتن داشته باشد و چشمانداز ذهني و فكري اعضاء خود را دگرگون سازد.
حالا از گفتگوي صريح و صميمانه رئيس جمهوري با دانشجويان دربارة مسائل سياسي و اقتصادي كشور نمونهاي ديگر ذكر ميكنم:
...اصولاً در اين چهل پنجاه سال گذشته به شدت ادبيات سياسي و اجتماعي دنيا تحت تأثير تحرك ماركسيستي قرار داشت و كمتر واژه انقلابي جوان پسندي را پيدا ميكنيد كه از آن سرچشمه نگرفته باشد. اين حركت در ايران، دو بعد داشته، يكي بعد تودهاي كه براي عامه مردم با شعارهاي سطحي و اميدواركننده براي قشر محروم و ضعيف كشور همراه بوده
است و يك بعد علمي و استدلالي براي نفوذ در دانشگاه و مراكز تحقيقي. آن موقع افكار تقي اراني واقعاً ميداندار بوده و با پشتوانه مبارزاتي و سوابق زندان و پشتوانه تهاجم فرهنگي كمونيستها در سراسر دنيا، محيط فكري روشنفكرهاي ايراني را كاملاً قبضه كرده بودند و از اين جهت نيروهاي اسلامي سخت تحت فشار بودند.
تعبيراتي مانند: ماترياليسم تاريخي و امثال اينها را كافي بود كه جوانان ياد بگيرند و در استدلال، با گفتن اين كلمات طرف مقابل خود را كند كنند. لذا شما ميبينيد كه افكار جوانان و طبقه روشنفكر ما تحت فشار قرار داشت.
در محيط كارگري و كشاورزي و روستاها نيز شعارهاي مصادرة اموال خان ها كه در آن زمان مردم واقعاً به شدت از آنها ناراضي شده بودند، باعث شده بود كه در روستاهائي كه در آن موقع به سختي ميشد در آن رفت و آمد كرد، كميته حزب توده تشكيل شود. اگر كتابهاي آن زمان را بخوانيد شما، من چون خودم بعداً وارد ميدان شدم و ميدانستم چه مبحثهائي حساسيت خاص خودش را در چه محافلي دارد بعد سياسي قضيه هم كه بعد از 25 شهريور باز شد محيط باز سياسي هم كه به وجود آمد مذهبيها ابتدا خيلي ميدانداري نميكردند. جبهه ملّي هم پيشتازي ميكرد.
اما كمونيستها و تودهايها در يك بخش انقلابيتر پيشتاز بودند، مليگرايان در يك سطح كمتر با طرح مسائل ملي و ضداستعماري، آنها هم موقعيت حزبي كسب كرده بودند. بخصوص كه نفت آن زمان مسأله اول كشور بود.
جداي از اين اظهارنظرها، جلال آلاحمد هم درباره حزب توده اظهارنظري دارد كه بر اهميت حزب توده در آن دوران، تأكيد ميكند:
...و اما حزب توده ايران كه چنين جمعيتها و احزابي را به دنبال ميكشيد و خود به دنبال چنان جاذبة مغناطيسي كشيده ميشد، گرچه در يك دورة كوتاه از صورت پاتوق روشنفكران به درآمد و دستي به مردم يافت اما چون نتوانست صورت بومي و محلي به خود بدهد، به روي امواج ميساخت نه در عمق اجتماع. با اين همه، چون اصولي داشت و طبقات را ميشناخت و دنيايي مينمود و مطبوعات و تشكيلاتش وحدت نظري را در فكر و عمل اشاعه ميداد، اثري كه تنها اين حزب در بينش سياسي مردم مملكت گذارد در تمام دورة مشروطه سابقه نداشت گرچه به علت دنبالروي از جذبة مغناطيسي سياستهاي مسلّط زمان، قادر به حلّ هيچيك از مشكلات مملكت نشد ولي خود طرحكنندة بسياري از
مشكلات بود...
حالا از مصاحبة اميرخسروي(1)،كينهتوزترين دشمن حزب تودة ايران با فصلنامة كنكاش در نيويورك، اين مطالب را براي تكميل بحث، بشنويد:
س: دستاوردهاي تاريخي چپ ايران را چه ميبينيد، به عبارت ديگر هنگامي كه چنين جنبش چپ ايران را با ديگر جنبشهاي سياسي مقايسه كنيد كدام ميراث تاريخي قابل دفاع را با آن مربوط ميدانيد؟
ج: براي پاسخ دادن به اين سؤال ناچار بايد به حزب تودة ايران برگشت. زيرا جنبش چپ ايران 50 سال پيش با تشكيل اين حزب پا به عرصة سياسي مؤثر گذاشت. همين حزب، در طول دههها، تقريباً يكهتاز ميدان و نماد چپ در ايران بود. حزب توده، چون در 12 سال زندگي سياسي آغازين خود از امكانات علني و نيمهعلني برخوردار بود، توانست به مثابه يك جريان سياسي مردمي در تودهها نفوذ كند و آنها را متشكل سازد و به ميدان مبارزه بكشاند و براساس يك برنامه مترقي براي زمان خود تأثيرات بهسزائي در جامعه ايران بگذارد. حزب توده يا جريان اصلي چپ سنتي ايران، در فرداي سقوط رضاشاه و باز شدن در زندانها، تحزّب را در جامعه ايران باب كرد. حزبسازي براساس برنامه و اساسنامه و تشكيلات منظم را جاري ساخت. تشكيل اتحاديههاي كارگري، اتحاديههاي صنفي براي دانشجويان، معلمان، كارمندان، جوانان، دانشآموزان، زنان، افسران ارتش و نويسندگان و غيره را با برنامههاي مطالعاتي ويژه به راه انداخت. اردشير آوانسيان در خاطراتش براساس آمار آن روزها مينويسد كه در سال 1324 بيش از يك ميليون نفر در حزب و سنديكاها و اتحاديههاي مربوط به آن سازماندهي شده بودند. با توجه به جمعيت آن روز كشور و سطح آگاهي مردم، اين رقم شگفتآور است.
جنبههاي مثبت آن كه عواقب آن هنوز پابرجاست و بخشي از فرهنگ و شيوة كار مبارزان ايران را تشكيل ميدهد، انكارناپذير است. چپ ايران، فرهنگ مترقي و انساندوستانه و مبارزه با استبداد و ظلم و فساد و استعمار وحشيانه زحمتكشان و همه آرمانهاي بشردوستانه و عدالتخواهي را با تمام قوّت در جامعه مطرح ساخت.
فرهنگ لغات اجتماعي و سياسي و اصطلاحاتنويسي را در سطح كشور مطرح ساخت كه
1) ـ جلال آلاحمد، در خدمت و خيانت روشنفكران، ج 1، ص 478.
قبل از آن در ادبيات سياسي وجود نداشت.
در چنين مكتبي، شعرا و نويسندگان و روزنامهنگاران برجستهاي تربيت شدند و يا از آن متأثر گرديدند.
به جرأت ميتوان گفت كه كم پيدا ميشوند شاعران و نويسندگان آزادانديش و مترقي حتي مردان سياسي برجستة تجددخواه كه سن آنها بالاي پنجاه باشد و روزي يا مدتي عضو حزب توده يا سازمان جوانان توده نبوده باشند و يا در انجمنها و اتحاديهها و جمعيتهاي وابسته به حزب توده فعال نبوده و يا در حول و حوش آن قرار نگرفته باشند: نوشين، بزرگ علوي، مهدي اخوان ثالث، احسان طبري، ايرج اسكندري، احمد شاملو، جلال آلاحمد، فريدون توكلي، سيمين بهبهاني، محمد جعفري، دكتر اميرحسين آريانپور، نادر نادرپور، كريم كشاورز، ابراهيم گلستان، محمدجعفر محجوب، منوچهر محدبي، هوشنگ ابتهاج، سياوش كسرائي، فريدون تنكابني، صادق وزيري، محمد قاضي، شاهرخ مسكوب، محمود اعتمادزاده(بهآذين)، دكتر حميد عنايت،دكتر غلامحسين ساعدي، بيژن جزني، پرويز داريوش، جهانگير افكاري، رحيم نامور، علينقي منزوي، هوشنگ كشاورز، هوشنگ پزشكنيا، پرويز شهرياري، هوشنگ گلشيري، دكتر صدرالدين الهي، پروين گنابادي، احمد مدني و ... كه اگر ادامه بدهم سر به صدها ميزند.
اگر شخصيتهائي چون صادق هدايت، نيما يوشيج و ديگران را كه در اطراف حزب بودند و در جمعيتها و كانونهاي مختلف كه به ابتكار حزب توده بر پا ميشد شركت ميكردند، به اينها اضافه كنيم، رقم بسيار بزرگي به دست ميآيد. و نيز جمعيتهائي نظير جمعيت هواداران صلح كه در آن شخصيتهائي چون ملكالشعراي بهار، آيتالله سيدعلياكبر برقعي، و سرلشگر فيروز فعال بودند. بدين ترتيب يك جريان فكري و فرهنگي نو و گستردهاي در جامعه ايران راه ميافتد كه در طول دههها تحوّل مييابد و عناصر ملي و آزاديخواه در آن زبانه ميكشد. اين فرهنگ نو با نهضت فكري سياسي بزرگ ديگري كه توسط دولت فناناپذير دكتر مصدّق پايهريزي ميشود گره ميخورد و فرهنگ كنوني مترقي و آزاديخواهانهاي را تشكيل ميدهد...(1)
حالا به نقل چند گزارش سفارت آمريكا در تهران دربارة حزب توده ايران و اتحاديههاي
1) ـ فصلنامه كنكاش، دفتر 8، صص 119ـ121.
كارگري ميپردازم:
شايد فلاكت اقتصادي و اجتماعي كه تنها با اوضاع انگلستان يك قرن پيش قابل مقايسه است، آنان را به آن زيادهرويها واداشته است.(2)
U.s Government labour Affairs in lran 5.
با آنكه شوراي متحده مركزي ديگر نميتوانست عهدهدار نمايندگي كارگران باشد هيچ اتحاديه كارگري ديگري نميتوانست يا اجازه نداشت كه جاي آن را بگيرد.
بنابراين تعجبي نداشت كه شوراي متحده مركزي محبوبيت خود را در ميان شمار عظيمي از كارگران حفظ نمايد با آنكه سركوب شوراي متحده مركزي آن را ازبخش عمده اعضاي فعال خود محروم كرده بود، با وجود اين در سال 1334 برآورد شد گروهي از رهبران اصلي آن، كه شمارشان نزديك به پانصد تن ميرسيد سازماني از كارگران يعني اتحاديه را همچنان حفظ كردهاند تا هرگاه زمان مناسبي فرا رسد بتوان آن را با اندكي تلاش فعال كرد.(3)
اين اظهار نظرات را با نوشته سرتيپ منوچهر هاشمي معاون ساواك و مدير كل اداره ضدجاسوسي آن سازمان پايان ميدهم كه از كتاب او به نام سخني در كارنامه ساواك كه در سال 1373 از سوي انتشارات «اَرَس» در لندن چاپ شده نقل ميكنم:
در مناطقي كه مناسبات اجتماعي و روابط اقتصادي طبقات و گروهها در چارچوب سنتها، با معيارهاي روز بسيار ظالمانه بود و منطقه لرستان يكي از همين مناطق به حساب ميآمد، حزب توده توانسته بود با انگشت گذاشتن به مناسبات مالك و رسميت و مناسبات
1) ـ حبيب لاجوردي، اتحاديههاي كارگري و خودكامگي در ايران، صص 354ـ355.
U.s Government Basic survey of labour 28.
2) ـ همان.
3) ـ همان، ص 356.
تبعيضآلود ديگر نفوذ قابل توجهي در بين دهقانان و كشاورزان و گروههاي ديگر شخصي و اجتماعي از جمله كارگران كه به درستي هم تحت استثمار قرار داشتند و هيچ قانوني مدافع حقوق آنها نبود، و اگر هم بود اجرا نميشد، اتحاد كند.
وي در ادامه مينويسد:
شايد گرايش تعدادي از افسران و درجه داران ارتش به ايدئولوژيهاي باب روز و عمدتاً به ايدئولوژي حزب توده، از اين نابساماني و بهم ريختگي اوضاع كشور ناشي ميشد كه از اين رهگذر به دنبال چارهاي براي نجات مردم و ميهن خود بودند.
اين اظهارنظرها، نشاندهنده اهميّت و نفوذ حزب توده ايران است و اگر برخي محدوديّتها و اشتباهات سنگين حزب كه محصول بيتجربگي رهبران آن بود، نبود، دامنه گسترش حزب به مراتب بيشتر بود. زماني هم كه حزب درصدد جبران اشتباهات گذشته برآمد، با كودتاي آمريكايي 28 مرداد روبرو شد، به هر حال، پايگاه مردمي حزب توده از هر حزب ديگري در تاريخ ايران بيشتر بود.
س: البته تنها حزب نبود، بعد جبهه ملّي هم بود.
ج: درست است كه جبهه ملّي توانست براي دوره كوتاهي نيروي بزرگي را به وجود بياورد ولي بيانصافي است اگر شرايط مساعدي را كه براي جبهه ملّي وجود داشت به حساب نياوريم. شعار ملّي كردن صنعت نفت در سراسر كشور، شعار بسيار تجهيز كنندهاي بود و مخالفت حزب توده با اين شعار و محدود كردن آن به شعار ملّي كردن صنعت نفت جنوب، يكي از بزرگ ترين اشتباهات حزب توده بود كه برايش بسيار گران تمام شد.
اگر حزب توده، مرتكب اين اشتباه نشده بود و عليه شعار ملّي كردن صنعت نفت ايران در سراسر كشور و عليه شخصيّتهايي مثل دكتر مصدّق و آيتالله كاشاني كه نهضت ملّي را رهبري ميكردند و محبوبيت و نفوذ عظيمي در ميان مردم پيدا كرده بودند، آن تبليغات زننده و چندشآور را كه لكه سياهي بر كارنامه حزب توده ايران گذاشته است، در پيش نميگرفت، بدون ترديد گسترش دامنه نفوذ حزب آن چند برابر ميشد. اين نكته بايد مورد توجه قرار گيرد كه حزب، به رغم شكست بزرگي كه در ارتباط با فرقه دموكرات آذربايجان خورد و به رغم انشعاب و شكست ديگري كه در ارتباط با تيراندازي به شاه در 15 بهمن تحمل كرد، در فاصله 15 بهمن تا 28 مرداد كه همان دوران بزرگترين اشتباهات سياسي حزب در مورد شعار ملّي كردن نفت در سراسر كشور بود، گستردهترين رشد و نفوذ را پيدا كرد. اعتراف
انورخامهاي كه در دشمني كينه توزانهاش عليه حزب توده ايران، نمي توان ترديدي كرد، در اينباره گويا است. او در اين مورد، در كنار همه دروغسازيها كه خاصيّت اساسي تمام كتاب پر حجم اوست، مجبور شده است كه حقايقي را اعتراف كند. در زير بخشي از آن را نقل ميكنم:
شرايط سياسي و اجتماعي پس از 15 بهمن، با ويژگيهايي كه ذكر كرديم، ظاهراً حزب را محدود و مقيّد ساخت، روزنامه هاي آن را گرفت، كلوپهاي آن را بست، عدهاي از رهبران آن را زنداني كرد و شمار ديگري را وادار به فرار كرد، ولي سودهايي براي اين حزب داشت كه به مراتب بيش از آن زيانها بود:
ملت ايران طرفدار مظلوم است، به ويژه اگر او را بيگناه بداند.
رهبران حزب توده، هم مظلوم به نظر مي رسيدند و هم بيگناه.
به اين علل، سال 1328 سال گسترش و استحكام حزب توده بوده است. در اين سال عده نسبتاً زيادي به حزب پيوسته و عدهاي از اعضاي سابق فعالتر شدند.(1)
س: البته يك اشتباه حزب هم مربوط به آذربايجان است كه آن انشعاب را به دنبال داشت. قضاياي پيشهوري، شكست آن موجب شد كه شماري از روشنفكران از حزب گريختند. بهر صورت وابستگي در جامعه ما از اهم گناهان است.
1) ـ انورخامهاي، خاطرات،ج 1، صص 74 – 77.
ج: دو جريان بوجود آمد كه هر يك ضربه خيلي زيادي به پيشرفت حزب زد. يكي جريان آذربايجان و دومي اشتباه حزب در مسئله ملّي شدن نفت. البته پيش از جريان آذربايجان، موضعگيري نادرست حزب درباره درخواست شوروي در مورد نفت شمال هم، صدمه قابل توجهي به حزب زده بود.
درباره پايگاه مردمي جبهه ملّي گفتهاي كه در زير از دكتر حسين فاطمي ميآورم بسيار گويا است:
دكتر فاطمي خيلي خودماني ما را پذيرفت و به دقت به حرفهاي ما گوش داد. محور گفت و گوها، توطئههاي دربار و مخاطراتي بود كه از جانب امپرياليسم، مجموعه جنبش و دستاوردهاي آن را تهديد ميكرد...
دكتر فاطمي پس از آنكه با دقت همه حرفهاي ما را شنيد، بدون هيچ گونه سياستمآبي با كمال خلوص به بيان نظرياتش پرداخت و در همين جا ما دريافتيم كه او هيچ گونه ابايي ندارد كه همه آن چه را كه ميانديشد با ما در ميان بگذارد. او در اين مذاكرات مطلبي را براي دومين بار عنوان كرد كه ما تا آن زمان در هيچ يك از سران جبهه ملّي و آقايان دكتر مصدق و آيتالله كاشاني نشنيده بوديم. خلاصه مطلب اين بود:
آقاي دكتر فاطمي قدرت حاكم و مديره مملكت را به يك هرم Heram تشبيه ميكرد كه دكتر مصدّق و دستياران نزديكش به زحمت به رأس هرم چسبيدهاند و تلاششان اين است كه خود را همچنان در آن مكان حفظ كنند؛ بدون اينكه هيچگونه پيوند يا سنخيتي با ساختار هرم، يا مجموعه عوامل تشكيلدهنده آن داشته باشند. به نظر او كافي بود كه اين هرم دچار تكاني شود تا به قول او «همه ما با سر به زمين بخوريم».
خلاصه، توضيحات تفصيلي او اين بود كه:
دستگاه حاكم در اختيار دكتر مصدّق و همكارانش نيست و هر لحظه اين خطر هست كه اين تكان به وجود آيد و آقايان به بيرون از هرم پرتاب شوند...
او آگاهانه و واقعبينانه اوضاع سياسي و نيروهاي موجود در صحنه را ارزيابي ميكرد و نتيجه ميگرفت كه نقش نيروهاي چپ در بر هم زدن توطئههاي امپرياليسم نقش اساسي و تعيينكننده دارد و به همين جهت به انواع و اقسام كنايات و استعارات و گاه با صراحت ما را به هوشياري و آمادگي روزافزون براي مقابله با توطئههاي دربار و امپرياليسم تشويق ميكرد...
او ما را از اين توهم برحذر داشت كه گويا نيروهاي عمدهاي غير از نيروهاي متشكل خود ما در اطراف مصدّق وجود دارد. حداقل او كارايي ساير هواداران را منطقاً زير سؤال ميبرد.
اين نقلقول از صفحات 145 ـ 148 كتاب انتقادي بانو فريده خلعتبري به خاطرات كيانوري به نام كيانوري و ادعاهايش گرفته شده است. نويسنده كتاب نامبرده آن را از نوشته يكي از اعضاء هيئت مديره «جمعيت ملي مبارزه با استعمار» كه با نام مستعار ا. مكري منتشر ساخته، گرفته است.
در هر صورت جبهه ملّي مدّت كوتاهي پس از گسترش وسيعي كه از آغاز تشكيل در سي تير 1331 كرد در اثر جدايي و خيانت تني چند از چهرههاي سرشناس آن و همچنين بر اثر شدت گرفتن مشكلات اقتصادي، به ميزان زيادي هواداران خود را از دست داد. مهمترين نشانه آن تظاهرات سي تير 1332 به مناسبت سالگرد قيام ملّي 30 تير در يك سال پس از آن ماجراست كه در اين تظاهرات، عده كمي به دعوت جبهه ملّي براي شركت در تظاهرات پاسخ داده بودند، گر چه بعد از ضربه سنگين بعد از كودتا به حزب توده، جبهه ملّي، حياتي در مبارزه داشت. امّا پس از سال 43، تقريباً از بين رفت و گروههاي جوانان انقلابي به راههاي ديگري رفتند، و با وجود تمام محدوديّتهايي كه ساواك براي حزب توده به وجود آورده بود، حزب توده، تنها تشكيلاتي بود كه توانست در سال 1355 يك روزنامه مخفي مداوم به نام «نويد» در ايران درست كند كه ساواك با تمام تلاش و كوشش خود نتوانست محلّ چاپ و مسئولان آن را پيدا كند.
س: امّا جبهه ملّي حضور دارد. با توجه به انديشههاي ماركسيستي حزب توده كه در بين مردم پايگاهي نداشت و نيز آن دو اشتباه بزرگ، جبهه ملّي سعي كرد كه حركت ضد مذهبي نداشته باشد.
ج: البته اين شاخص درست است. يكي از نقاط مثبت جبهه ملّي و نقاط منفي حزب توده، شايد همين بود و دشمنان داخلي و خارجي، از اين حربه به ميزان وسيعي عليه حزب بهرهبرداري كردند ولي اكثريت مطلق كارگران و كشاورزان كه در حزب جمع شده بودند، كاملاً مذهبي بودند.
عليرغم همه تبليغات دشمنان، برنامه تحوّلات اجتماعي حزب، آنان را جلب كرده بود. نداشتن چنين برنامهاي و نداشتن آمادگي براي به خطر انداختن خود براي تحقّّق آن، موجب شد كه جبهه ملّي پايگاه مردمي پيدا نكند.
س: يعني فقط به اين خاطر كه برنامه نداشت، موفّق نبود؟ يعني اگر برنامه داشت موفّق ميشد؟
ج: برنامه نداشت. به نظر من اگر برنامه داشت، همان وقتي كه آزادي وجود داشت، امكانات هم بود، مي توانست اتّحاديه كارگري درست كند، ميتوانست اتحاديههاي دهقاني درست بكند، ميتوانست نيروهاي مردمي جدّي را دور خود جمع بكند.
س: ايدئولوژياش ملّي و محدود بود. در جامعه مذهبي، ايدئولوژيهاي ضد مذهبي و يا غير مذهبي به جايي نميرسند.
ج: درست است. جبهه ملّي فقط ميگفت ميخواهيم نفت را ملّي بكنيم. تنها اقدام دكتر مصدّق براي تغيير وضع، تصميم او درباره كم كردن بيست درصد از بهره مالكانه و تقسيم آن به ده درصد براي بالا بردن سهم كشاورزان و ده درصد براي آباد كردن روستاها بود كه آن هم به علّت دشواريهاي موجود، در هيچ روستايي عملي نشد.
س: خوب، احزاب حاشيهاي هم وجود داشت مثل حزب ملّت ايران، حزب ايران و ...
ج: بازهم مانند گذشته درباره حزب ايران به «بوكسوات» افتادهايم! ببينيد، اينها هيچكدام برنامه سياسي و اقتصادي نداشتند. آخر مردم را با چه ميشود جلب كرد؟ با آن چيزهايي كه به آن نياز دارند. اكثريت مردم ايران، كارگران و دهقانان هستند. هر حزبي كه نتواند به اينها جواب بدهد، نميتواند ريشه پيدا كند. پس از 15بهمن، همه احزاب بيپايه مانند باقيمانده حزب دموكرات قوام، حزب اراده ملّي سيد ضياء، حزب عدالت علي دشتي و جمال امامي به كلي از بين رفتند و حتي اتحاديه به اصطلاح كارگري امّا بدون كارگر «اسكي» به رهبري خسرو هدايت و «امكا» به رهبري آشتيانيزاده هم تعطيل شدند. حزب ايران و حزب عدالت ايران هم بسيار محدود شدند.
تنها حزبي كه در اين فاصله بوجود آمد و جاني گرفت، حزب زحمتكشان بقايي و ملكي بود كه در ارديبهشت 1330 تشكيل شد و در تير 31 بعد از آنكه چند ماهي چراغش روشن بود، به سوسو افتاد و تعطيل شد. در جناح بقايي تنها چند رهبر و چند چاقوكش مزدور باقي ماندند و در جناح ملكي هم نيروي بسيار محدودي باقي ماند كه به تدريج تحليل رفت و در تير ماه 32، نيروي قابل ذكري براي عرض اندام نداشت.
س: بعد از 28 مرداد، مجدداً احزاب تعطيل ميشوند و تنها دو حزب ناسيوناليست (ملّيون) و مردم را داريم كه به شاه مربوط است و ديگر هيچ. اما باز بين سالهاي 38 تا
39، اين جبهه ملي است كه با تمام احزابش به ميدان ميآيند و تا سال هاي 41 و 42، چند سالي فعاليت دارند.
ج: به نظر من در گفتههاي شما دو نقص وجود دارد، يكي در مورد «احزاب» جبهه ملّي و يكي هم در نظر نگرفتن بخش تودهاي در تظاهرات جبهه ملّي.
جبهه ملّي بدون حزب ميآيد، حزبي نداشت. ببينيد باز شما ميگوئيد كه آنها چي بودند. آنها غير از نام چه نيروي تودهاي داشتهاند؟ نيروي عمده جبهه ملّي را در اين دوران، دانشجويان دانشگاه و بخشي از بازاريان و قشرهاي متوسط و شمار محدودي روشنفكران آزاديخواه تشكيل ميدادند. دانشجويان دانشگاه و بخشي از مبارزان انقلابي غير دانشجو مخلوطي بودند از هواداران جبهه ملّي و غير وابسته به احزاب و اعضاء غير متشكل حزب توده. رهبري حزب در خارج به هواداران حزب در ايران توصيه كرده بود كه از جبهه ملّي پشتيباني كنند. يكي از شكايات خليل ملكي از رهبران جبهه ملّي، دقيقاً مربوط به همين موضوع است كه شرح آن اينجا كاملاً لازم است. من آن را عيناً از گفتههاي ملكي نقل ميكنم:
خليل ملكي در نامه اسفند ماه 1341 خود به دكتر مصدّق كه در حقيقت يك شكوهنامه عليه رهبران جبهه ملّي و يك خودستائي غير قابل تصور است، درباره ديدار و مذاكراتش با شاه، كه اسدالله علم آن را ترتيب داده بود، چنين مينويسد:
او (شاه) ميگفت، براي من چه فرق ميكند كه عمر باشد يا يزيد. من همه نوع اختيارات قانوني دارم و حال كه مردم اللهيار صالحها و سنجابيها را ميخواهند، من حرفي ندارم.» او ميگفت من فقط از آنها دو اطمينان ملّي ميخواهم: اولاً رسماً موضع خود را نسبت به قانون اساسي، كه منظور ايشان احترام به مقام سلطنتش بود، اعلام كنند. ثانياً موضع خود را نسبت به حزب توده مشخص سازند. من اين مطلب را به آقايان اطلاع دادم ولي آن روزها بازار منفي بافي مطلق رواج داشت. در آن زمان كه هيئت حاكمه سخت متزلزل بود و همهگونه امتياز به نفع نهضت ملي ميشد گرفت، اعلان كردن دو كلمه درباره قانون اساسي و حزب توده ميتوانست وضع نهضت را از جنبه داخلي و خارجي مشخص و روشن سازد. ولي رهبران اين دو موضوع را مسكوت نگه داشتند.(1)
1) ـ خليل ملكي، خاطرات سياسي ملكي، ص 421 ـ 422.
از اين نوشته كاملاٌ روشن مي شود كه حضور نيروي بالفعل حزب توده در تظاهرات آن زمان به هواداراي از جبهه ملّي، هم براي شاه مسئله بود و هم براي رهبران جبهه ملّي. آنها به اين جهت حاضر به محكوم كردن حزب توده نبودند كه نميخواستند حمايت اين نيروي بالفعل را از دست بدهند.
اين واقعيّت را بايد پذيرفت كه در اينجا حزبي كه موضعگيري علني ضدديني يعني ماركسيستي نداشته باشد ولي جداً طرفدار اصلاحات اجتماعي عميق باشد، مي تواند در ميان تودهها گسترش وسيع پيدا كند. نهضت آزادي هم برنامهاي براي اصلاحات عميق اجتماعي نداشت. تا آنجا كه من اطلاع دارم، در زمينه تحوّل اقتصادي جامعه هيچ برنامه روشني كه بتواند تودههاي زحمتكش و استثمار شونده، يعني اكثريت مطلق مردم ايران را جلب كند، نداشت.
س: جبهه ملّي چه طور؟
ج: هيچ، يعني ديگر در جامعه ايران ريشهاي نداشت.
س: خود آقاي نجاتي ميگويد كه سايه جبهه ملّي درايران حركت ميكرد، مثل شبح.
ج: بله شبح، عين همان ماركس گفته: شبحي در اروپا دارد ميگردد... شبح كمونيسم. ولي آن شبح، يك شبح واقعي بود كه كمكم رشد كرد و نظام سرمايهداري غارتگر جهان را به خطر انداخت، امّا درباره جبهه ملّي فقط شبح بود. چون بعد از دكتر مصدّق واقعاً چيزي از جبهه ملّي نماند. يك عده از شخصيّتهاي اسمي همانجا مانده بودند و بس. از جبهه ملّي تنها گروه بسيار كوچكي به نام حزب ايران مانده بود كه در اين حزب هم بختيار و دار و دستهاش، شديداً عليه دكتر سنجابي كه رهبر حزب بود، دسته بندي ميكرد. عدهاي هم، مانند فرزند دكتر متين دفتري، به نام جبهه ملّي از مهاجرت آمده بودند. در تظاهرات عظيمي كه در احمد آباد براي بزرگداشت دكتر مصدّق برگزار شد، همه كساني كه به آن بزرگمرد احترام ميگذاشتند، شركت داشتند و اكثريت مطلق آنان به جبهه ملّي تعلّق نداشتند. افرادي هم كه از اعضاي كنفدراسيون، از مهاجرت آمده بودند، پنجاه تكه بودند. همه توي سر همديگر ميزدند و هيچ نقش مؤثري نداشتند.
به خاطر همين است كه ميگويم بايد حزبي انقلابي با يك برنامه اجتماعي روشن و دقيق و درازمدّت باشد و بگويد اين كارها بايستي انجام بشود كه اين هم امروز و فردا حاصل نميشود و پنجاه سال و يا شايد صد سال زمان ميخواهد. مثل حزب كمونيست در همه
كشورهاي جهان كنوني. مثل حزب كمونيست ايتاليا يا فرانسه يا هند. مگر اينكه يك دورهاي مصادف با يك بحران اجتماعي بشود و مردم عصيان كنند و به يك برنامه بخصوص گرايش پيدا كنند، مثل انقلاب اكتبر روسيه.
س: اينها هم آماده باشند و قدرت را به دست بگيرند.
ج: بله، اينها آماده باشند و قدرت را در دست بگيرند و توانايي نگهداري قدرت را هم داشته باشند. در كشوري عميقاً مذهبي مانند ايران بايد حزب ضد مذهبي نباشد و به معناي واقعي كلمه، كامل باشد و مردمي باشد و به اقشار مهم مردم، يعني كارگران، دهقانان و روشنفكران آزاديخواه جواب بدهد.
س: در توجيه اين مشكل، يك توضيح اين است كه در ايران روحيّه تحّزب و نظمگرايي وجود ندارد كه همه در يك تشكيلات قرار بگيرند و كارنامه احزاب هم نشان ميدهد كه مردم از حزب گريزانند، يعني روحيه تحزيب در مردم نيست.
ج: من چنين نظرهايي را درست نمي دانم. مگر ايران با پاكستان و يا هند چه تفاوتي دارد؟
س: شايد علتش اين باشد كه همه احزاب در ايران، به نوعي وابستگيهايي به خارج داشته اند. يعني يك سر يك حزب اينجا بود و سر ديگرش معلوم نبود كه در كجاست. لذا جامعه ما به جاي جاذبه، نسبت به احزاب دافعه داشت. چون ميديد هر كسي كه داخل حزبي شد سرنوشتش به نوعي با بيرون مرزها گره ميخورد. مسئله ديگر احزاب در ايران، نردبان ترقي بودن آنها بود و يا اينكه وسيله رسيدن به حكومت و يا اهداف سياسي خاص ديگر.
حزب در ايران، به عنوان پايگاه مردمي و يا محل و مكاني براي رشد و گسترش فرهنگ سياسي و انديشه اجتماعي مطرح نبود و تنها به عنوان يك نردبان ترقي براي رسيدن به حكومت مطرح بود و فكر ميكنم اين مطلب به ساختار اجتماعي و سياسي ايران بر ميگردد، آنهم با تجربههاي تلخ سياسي در صد سال اخير.
ج: من با اين برخورد و اين طرز تلقّي موافق نيستم. اصولاً هدف يك حزب سياسي اين است كه به حكومت برسد تا بتواند برنامهاي را كه به مردم ارائه داده است عملي كند. غير از اين نميتواند باشد.
حزب سياسي كه جمعيّت فرهنگي نيست تا بخواهد فقط فرهنگ جامعه را بالا برد. يا
مثلاً مردم را باسواد كند. ماهيت يك حزب مردمي به طور كلّي عبارت است از: گروهي كه داراي يك برنامه مشخّص سياسي هستند و براساس آن برنامه براي تغيير ساختار جامعه و از بين بردن كمبودها و نواقص نظام موجود و دستيابي به رفاه و خوشبختي اكثريت مردم، فعّاليت ميكنند.
مسئله نردبان ترقي شدن، تنها در مورد احزاب وابسته به هيئت حاكمه و در مورد احزاب تودهاي و مردمي پس از اينكه به قدرت ميرسند، صدق ميكند.
افراد زيادي از قبيل يلتسين و همانندان او به حزبي كه در قدرت بود روي آوردند براي اينكه به مقامي برسند. وقتي حزب دموكرات قوامالسلطنه درست شد، حتي مخالفينش هم عضو حزب او شدند تا وكيل شوند و پس از وكيل شدن عليه او توطئه كردند. دربعضي احزاب، گروه بندي دروني به وجود ميآيد كه هم ممكن است بر پايه جاهطلبي باشد و هم ممكن است بر پايه اختلاف نظر در مسائل عمده سياست و شيوه عملكرد حزب (استراتژي و تاكتيك).
گاه ممكن است در درون يك حزب، گروههاي داراي منافع اقتصادي متضاد وجود داشته باشند. مثلاً اگر سرمايهداران صنعتي و زمينداران در يك حزب باشند، مسلماً ميانشان تناقض پيدا ميشود. سرمايهداران، مايلند كه قيمت زمين براي ساختن كارخانههايشان ارزان باشد ولي زمينداران مايلند قيمت زمين هرچه بيشتر بالا رود. در كشورهاي سرمايهداري پيشرفته هم دو شكل وجود دارد. يا مانند آمريكا است كه در آن دو حزب كه هر دو به سرمايهداري بزرگ وابسته هستند و تنها درباره مسائلي كاملاً فرعي به جنگ زرگري با هم ميپردازند و قدرت را دست به دست ميكنند. و يا مانند كشورهاي اروپايي است كه در آنجا معمولاً دو حزب بزرگ يكي به نام محافظه كار و يا يك نام ديگر، رسماً نماينده سرمايهداران بزرگ است و ديگري زير نام «حزب كار» (انگلستان و كانادا) و حزب سوسياليست و سوسيال دموكرات (در فرانسه و آلمان و ديگر كشورها) فعاليت ميكند. اما هر دو حزب از نظام سرمايهداري كلان دفاع ميكنند و تنها اختلافشان درباره كم و زياد كردن بودجه براي مصارف اجتماعي است. در عمل هم كاملاً عيان است كه با جابهجا شدن اين احزاب، هيچ تغيير ريشهاي در سياست دولت پيدا نميشود. اما در بسياري از كشورهاي اروپايي، در كنار دو حزب بزرگ، احزاب ديگري هم وجود دارند كه در شرايط تكامل عادي اجتماعات، از منافع تودههاي زحمتكش مردم دفاع ميكردند. اين احزاب مترقي و پيشرو در آغاز، گروههاي
كوچكي از روشنفكران و كارگران آگاه و پيشرو بودند و مدت بسيار طولاني مبارزه كردند تا به صورت يك حزب نيرومند تكامل يافتند.
شخصيّتهاي بزرگ اجتماعي مثل: ماركس و انگلس، پايهگذاران مكتب سوسياليسم علمي، تلاش بسياري كردند تا يك حزب به وجود آورند. حزب آنها تا مدتها نتوانست در برابر احزاب وابسته به طبقه حاكم عرض اندام كند. تنها پس از سال هاي دراز تلاش و مبارزه بود كه اين احزاب توانستند جاي پاي محكمي در جامعه پيدا كنند. زيرا آمادگي لازم در جامعه وجود نداشت.
هر حزب، براي اينكه جا بيفتد، به برنامه درست و پاسخدهنده به نيازهاي كوتاه مدّت و دراز مدّت تودههاي مردم و عمر كافي و بسيار دراز، نياز دارد. مگر اين كه بحرانهاي اجتماعي موجب رشد سريع و يا به حاكميّت رسيدن يك حزب شود.
س: حالا با اين توصيف، فكر نميكنيد با توجه به فرهنگ موجود در كشور ما، يا كشورهايي نظير ما، بايد دوران طولاني رشد انديشه سياسي طي شود تا جامعه آماده پذيرش فرهنگ حزبي بشود؟
ج: رشد انديشه سياسي در شرايط عادي ـ و نه در شرايط بحراني ـ تنها در جريان مبارزه آزاد و برخورد عقايد و روبرو شدن نظريههاي مختلف سياسي در يك جامعه امكان پذير است. صاحبنظران سياست در درجه اوّل بايد آزادي داشته باشند تا نظريّات خود را به جامعه منتقل كنند. هيچ نظريه سياسي را نميشود در جامعهاي كه در آن آزادي وجود ندارد، فراگير كرد.
در جامعهاي مثل جامعه ايران، اگر بدون يك آمادهسازي حداقل چند ماهه، مسئله آزادي احزاب را مطرح كنيم و مثلاً شب بخوابيم و صبح اعلام كنيم كه مردم در ابراز عقيده آزادند و احزاب ميتوانند بدون هيچ مانعي، فعّاليت كنند، نتيجه بلاواسطه بدون ترديد، هرج و مرج سياسي است. براي تحقّق آزادي فكر و انديشه در جامعهاي چون ايران، بايد گام به گام عمل كرد.
س: چه طور؟ چون اگر اين هرج و مرج سياسي ادامه يابد، اساس جامعه متزلزل ميشود.
ج: قدر مسلّم با برقراري آزادي فكر و انديشه و عمل، تغييراتي در نظام به وجود ميآيد. اين تصوّر كه ممكن است با وجود حفظ وضع كنوني و بدون كوچكترين تغييري در شرايط كنوني، امكان آزادي اظهار عقيده و فعّاليت آزاد سياسي به وجود آيد، تصور غلطي است.
چنين امري تنها در جايي ممكن است كه بخش عمده و تعيين كنندهاي از نارضايي گسترده موجود، در سايه اصلاحات ريشهاي در زمينههاي اقتصاد، فرهنگ و سياست، از بين رفته و اكثريت تعيينكننده جامعه، پس از داشتن آزادي اظهار عقيده و فعّاليت سياسي و اجتماعي، از نظام كنوني پشتيباني كنند.
س: چه تضميني وجود دارد كه كشور ما مثل لبنان نشود؟ به هر حال رهبران احزاب و اعضاي آن بايد به اصولي پايبند باشند. اصولي مثل قانون اساسي، منافع ملّي، تماميّت ارضي و ...
ج: بله، همانطور كه گفتم چنين كاري اگر بدون تدارك، انجام بشود، نتيجهاش هرج و مرج است. هيچ تضميني هم وجود ندارد كه در پي اين هرج و مرج، آرامشي منطقي برقرار شود. شايد هم از آنچه ميترسيد، وضع بدتر بشود. در طول 12 سال گذشته، وضع طوري شده كه امكان تغيير ناگهاني از وضع موجود به جامعه مدني بسيار دشوار شده است. و چنين تغييري، همانطور كه گفتم، بايد گام به گام و بر پايه يك نقشه همه جانبه و فكر شده انجام گيرد.
پس از پيروزي انقلاب 1357 در كشورمان براي آنكه خردهريزها غربال شده و به زمين ريخته شود و تنها دانهدرشتها باقي بمانند و شكل بگيرند، زمان ميخواست. براي اينكه احزاب جا بيفتند. زمان لازم بود كه حكومت بوجود آمده در پيامد انقلاب، بتواند از يك سو گروههايي را كه در چهار گوشه كشور تفنگ برداشته و با كمك تفنگ ميخواستند نظريات خود را به كرسي بنشانند، سر جايشان بنشاند و از سوي ديگر به آن گروهها و احزابي كه ميخواهند فعاليت سياسي منطقي بكنند، آزادي فعاليت و تبليغات بدهد.
در اين جريان، برگزيده شدن فرد ماجراجويي مانند بنيصدر به رياست جمهوري و فرماندهي كل قوا، يك اشتباه بزرگ و سرنوشت ساز بود و نتيجهاش همان وضعي شد كه پس از بركناري او و انفجار دفتر حزب جمهوري اسلامي بر كشور حاكم شد و تا امروز، روز به روز شدّت يافته است. البته تجاوز عراق به ايران و جنگ هشت ساله و پيامدهاي آن، نظير محاصره اقتصادي و كمكهاي خارجي به عراق و غيره، در كنار اشتباهاتي كه در حكومت جمهوري اسلامي در دوران اين جنگ صورت گرفت ـ كه خود بحث مفصل جداگانهاي دارد كه در گفتگوي ما نميگنجد ـ سهم بسيار سنگيني در پيدايش و تحكيم وضع كنوني دارد.
نداشتن سابقه مديريت سياست و اقتصاد كشور و لزوم ريشهكن كردن پايههاي نظامي كه
سرنگون شده بود در زمينههاي نظامي، فرهنگي، اقتصادي، سياسي، اجتماعي و جانشين كردن آن با نظامي كه هنوز در هيچ جاي دنيا و در هيچ تاريخي تجربه نشده بود، باعث شد كه دولت جمهوري اسلامي نتواند از عهده اين تحول آرام و صلح آميز در درون كشور، يعني حفظ نظم و تأمين آزادي فعاليت سياسي برآيد.
س: چرا نتوانست؟
ج: دليلش را گفتم. نداشتن تجربه سياسي براي اداره كشور و نبودن الگوي تجربه شده در شرايطي نظير شرايط آن روز ايران.
س: اين يكي، فقط همين؟
ج: همين، عامل تعيينكننده همين بود. پيروزي انقلاب ايران، خيلي آسان به دست آمد، مانند انقلاب روسيه نبود كه در پي خرابي عجيب جنگ چهار ساله و پس از پيروزي انقلاب با دو سال جنگ داخلي و دخالت مستقيم ارتشهاي 18 كشور سرمايهداري از غرب و شرق و شمال و جنوب كشور همراه باشد.
اگر حزب كمونيست روسيه (بلشويكها) توانست بر اين مشكلات فائق آيد، براي اين بود كه علاوه بر چهل سال كار دشوار سازماني در سخت ترين شرايط اختناق رژيم تزاري، تجربه بسيار با ارزش شركت در يك انقلاب (انقلاب 1915) و بررسي همه جانبه علل شكست را در انبان تجربيات خود داشت.
ولي در ايران چه بود؟ البته امام بود. با يك اراده بسيار قوي و تيزبيني قابل ستايش. ولي همان امام، همانطور كه در گفته خودشان هم هست اشتباه كردند و به افرادي مانند بنيصدر و قطبزاده اعتماد كردند و مهمترين مسئوليتهاي اداره كشور را به آنان واگذار كردند.
س: ببينيد، ما اينجا به دو مشكل برخورديم. يكي اين كه حكومت تازه به قدرت رسيده بود و ابعاد توطئه از داخل، بسيار وسيع بود.
ما بعضي افراد را داشتيم كه مثلاً به ظاهر عضو كانون نويسندگان بود، امّا تئوريسين چريكهاي فدايي خلق (اقليّت) هم بود! يك بحث اين بود. دوّم اينكه روسيه به نسبت ايران، قبل از انقلابش، فرهنگ سياسي و فكري قويتر داشت. در اينجا احزاب و گروههاي ما حتي به كليّت منافع ملّي و حاكميّت ملّي معتقد نبودند. آن يكي با صدام ميساخت، ديگري با تركيه، آن يكي با پاكستان.
ج: اينها گروههاي كوچكي بودند و نقش تعيينكنندهاي نداشتند. من به عنوان مثال،
فهرست احزابي را كه ـ «درّه احزاب»(1)كردستان عراق ـ مسلحانه عليه جمهوري اسلامي ميجنگيدند، ذكر ميكنم تا ببينيد تا چه اندازه ناچيز و كم اهميّت بودهاند. اين آمار را فردي كه از اتّحاديه كمونيستها با ما زنداني بود و خود، در درّه احزاب بود و بعد تسليم شد، ارائه داده است.
حزب دموكرات كردستان ادّعا ميكرد دوازده هزار نفر پيشمرگ دارد كه مسلماً ادّعاي گزافي است.
سازمان مجاهدين 1500 نفر.
حزب كمونيست (كومله + سهند) 3000 نفر.
چريكهاي فدايي خلق، گروه اشرف دهقان 20 نفر.
چريكهاي فدايي خلق، گروه اقليت 60 تا 70 نفر.
چريكهاي فدايي خلق، گروه ارتش رهايي بخش خلق هاي ايران 150 نفر (1360).
چريكهاي فدايي خلقهاي ايران 63 نفر (1363) هيچ نفر (1364).
اتحاديه كمونيستهاي ايران 20 نفر.
گروه جلال حسيني (برادر عزالدين حسيني) 200 تا 300 پيشمرگ.
راه كارگر 20 نفر.
گروه شيخ عزّالدين حسيني در آغاز 63 ، 20 نفر، گروه شيخ عزّالدين حسيني در سال 64، 8 نفر.
گروه كومله ليسائي 10 نفر.
حزب رنجبران ايران به دبير كلي دكترصديقي 20 نفر.
سكائيان (منشعب از چريكها) 12 ـ 17 نفر.
سازمان انقلابي دموكراتيك حسن ماسالي، يكنفر ـ خود او ـ.
سازمان هرمزگان ـ انشعابي از چريكها 10 ـ 15 نفر.
سازمان چريكهاي فدايي پيرو برنامه وحدت علي كشتگر 10 ـ 15 نفر.
و نيز چند نفري از سازمان پيكار و فرقان.
اين آمار نشان ميدهد كه تا چه اندازه اين گروهها ـ غير از حزب دموكرات كردستان
1) ـ «درّه احزاب» نامي است كه گروهكها به منطقهاي در عراق، نزديك مرز ايران اطلاق ميكردند.
ايران و حزب كمونيست (كومله + سهند) و تا اندازهاي مجاهدين ـ ناچيز و طبل توخالي بوده اند.
س: امّا بحث آزادي، همچنان باقي است. آيا آزادي بايد داراي حدودي باشد يا خير؟ مفهوم آزادي چيست؟ آيا آزادي دادني است و يا گرفتني؟ و يا رسيدني؟ عدهاي از جامعهشناسان ميگويند كه اگر جامعهاي به آزادي رسيد، ميتواند رشد كند. خوب، در جامعهاي كه به قول شما يك فرهنگ صد در صد بسته داشته، اگر يك مرتبه درها باز شود براي اين كه جلوي انحرافها و ارتباطهاي مسموم و توطئهها گرفته شود و به آزادي لطمه نخورد، چه بايد كرد؟
ج: ببينيد. ما الآن دو نمونه ديگر، همين كنار خودمان داريم. پاكستان و هند اينها كشورهاي زير سلطه استعمار بودند و شرايطشان به مراتب بدتر از ايران بود.
س: خيلي بدتر نبود.
ج: چرا بود. استعمار انگلستان در آنجا وحشتناك بود. آنجا انقلابيون را به دهانه لوله توپ ميبستند و شليك ميكردند. شما تاريخ كشف هندوستان نوشته جواهر لعل نهرو را بخوانيد تا شرايط حاكم در دوران استعمار انگيس را دريابيد. شرايط سختي بود. هم از نظر سياسي و هم از نظر اقتصادي، و هم ازنظر فرهنگي.
س: امّا فرهنگ سياسي پاكستان جلوتر از ما بود. با اين كه مستعمره بود امّا فرهنگ سياسي قويتري داشت. حزب مسلم ليگ در سال 1310، يك قدرت بزرگ بود كه در صحنه سياسي عليه استعمار مبارزه ميكرد و ما در آن دوران تازه در اوّل راه هم نبوديم.
ج: شما غلّو ميكنيد. در همان سال 1310، دولت، اوّلين گروه از بهترين دانشآموزان ديپلم ايران و از آن جمله مهندس بازرگان و دكتر اراني و عدهاي ديگر را به اروپا فرستاد و دانشگاه تهران افتتاح شد. ميزان بيسوادي در هند و پاكستان به مراتب از ايران بيشتر بود. هندوستان قدرت بزرگي بود امّا نه در خدمت ملّت هند، بلكه در خدمت استعمار انگلستان.
س: شايد علّت اين بود كه در مستعمرات انگلستان، شايد هم تحت تأثير نوع حكومت انگليس، رشد سياسي بالاتر بود. حتي در مصر يك حزب سياسي به نام «وفد» به وجود آورند. درهند، رهبران كنگره هميشه در زندان بوده و حزب كنگره غير قانوني بود امّا در ايران، به علّت مجاورت با شوروي و نامرئي بودن استعمار، آزادي را سركوب كردند و توجيهشان هم اين بود كه نظام خودكامه ميتواند جلوي نفوذ شوروي را سد كند و يا
جلوي روحانيت و حركتهاي مستقل را بگيرد. حتي به بهانه مبارزه با كمونيسم، جلوي هر حركت مستقل را بگيرد.
ج: يعني اگر يك ذرّه آزادي بدهي، شوروي ميخوردت!
س: البته آمريكا و انگلستان، براي برقراري سلطه خود، از شوروي يك مترسك درست كرده بودند و شايد اشتباهات مكرّر چپ و يا وابستگي هاي خاص به شوروي هم به اين قضيه كمك كرد تا چنين شرايطي فراهم بيايد و رشد سياسي پيدا نشود.
ج: درست است كه جامعه ايران، مثل هندوستان رشد سياسي نداشت ولي اكنون ما ميبينيم كه در هندوستان، با وجودي كه صد، صد و پنجاه مذهب و فرقه وجود دارد اما، گروهها و احزاب گوناگون در آنجا فعّاليت دارند و اصلاً با ايران قابل مقايسه نيست. دموكراسي در آنجا ريشه گرفته است.
درباره گسترش فرهنگ و به ويژه سوادآموزي به مردم هند به دست فرمانروايان انگليس نبايد از واقعيات تاريخي دور افتاد.
واقعيت اين است كه سوادآموزي ابتدائي همگاني اجباري درخود انگلستان تنها از سال 1870 قانوني شد و توده مردم از آغاز سده بيستم به خواندن روزنامه رو آوردند. نوشته زير گواه اين گفته است:
تا سال 1890 در انگلستان تنها وابستگان به خانوادههاي مرفه و تحصيلكرده روزنامه ميخواندند. تنها از پايان سده نوزدهم توده مردم ـ كه در پي «قانون آموزش ابتدائي همگاني» كه از سال 1870 در انگلستان به كار رفته شد ـ به خواندن روزنامه رو آوردند. ولي از آنجا كه انشاي روزنامهها در آن زمان براي تحصيلكردهها بود فهم آنها براي توده مردم تازه سوادآموخته دشوار بود. در سال 1885 يك روزنامه عصر به نام «ستار» (ستاره) آغاز به انتشار كرد كه جرج برنارد شاو نمايشنامهنويس نامدار از نويسندگان آن بود. اما اين تنها آغاز كار روزنامه نويسي در انگلستان بود. در سال 1906 روزنامه بامدادي «ديلي ميل» آغاز به انتشار كرد با اين آماج كه روزنامهاي باشد كه توده مردم تازه سوادآموخته بتوانند آنرا بخرند و بخوانند.
به اين ترتيب چگونه فرمانروايان انگليسي كه دركشور خودشان تا پايان سده نوزدهم اكثريت مردم بيسواد بودند، در مستعمره خود هندوستان به گسترش فرهنگ عمومي دست يازند؟ به ديد من رشد افكار سياسي وتحمل ديگرانديشان در هندوستان پايه اعتقادات ديني
دارد. در اين كشور پيروان آيينهاي گوناگون در كنار يكديگر زندگي كرده و ميكنند و گذشته از برخي درگيريها كه بيشتر در پي تحريكات نيروهاي امپرياليستي بيگانه و وابستگانشان در درون كشور و همچنين طبقات سودجوي حاكم در اقتصاد كشور به وجود ميآيد، مردم به طور كلي با بردباري به سر ميبردند و در نبرد با دشمن مشترك يعني امپرياليسم انگلستان در كنار هم قرار ميگرفتند. كارگزاران بريتانيا بسيار كوشيدند از اين چندگونگي آئيني براي جدائي انداختن ميان خلقهاي هندوستان و محكم كردن فرمانروائي خود بهرهگيري كنند و در پايان هم با جدا كردن پاكستان از هندوستان تخم دشمني و كينه را در اين دنياي بزرگ كاشتند و اكنون امپرياليسم آمريكا از آن بهرهبرداري ميكند.
چيز ديگري كه در اين قاره بزرگ به چشم ميخورد شركت زنان در سياست و حكومت و فعاليتهاي اجتماعي است. اتفاقي نيست كه پس از آزادي اين قاره بزرگ نه تنها در هندوستان و سريلانكا كه آئين اسلام حاكم نيست، بلكه حتي در پاكستان و بنگلادش كه نزديك به 95 درصد مردم مسلمان هستند، نقش زنان در ميدان سياست چشمگير است. هم اكنون در پاكستان نخستوزير براي دور دوم يك بانو است. در بنگلادش رهبر دو جنبش بزرگ سياسي كشور دو بانوي مبارز بانو «ضيا» و بانو «حسينه» دختران ضياءالرحمان هستند و در سريلانكا هم رئيس جمهور و هم نخستوزير بانوان «باندرانايكه» دختر و همسر جناب «باندرانايكه» رئيس جمهور مقتول پيشين آن كشور ميباشند.
اين جريان را در كشورهاي ميانمار (برمه) و اندونزي هم مي توان ديد. در ميانمار، رهبري مبارزه با حكومت ديكتاتوري نظاميان را بانو «سان سوسي» برنده جايزه نوبل در دست دارد و در اندونزي اين مبارزه را بانو «سوكارنو» دختر دكتر سوكارنو اولين رئيس جمهور آن كشور كه به دست ژنرال «سوهارتو» سرنگون شد، رهبري ميكند.
س: ببينيد! موقعي كه در صدر مشروطه ما در اينجا نميتوانستيم روزنامه چاپ كنيم، در كلكته و بمبئي روزنامه چاپ ميكردند. به نوعي ارتباط و فعّاليتها در آنجا بيشتر بود.
ج: ميدانم. به همين دليل است كه من ميگويم آنها زمان بيشتري براي رشد و نمو داشتند. ما چنين زماني را دراختيار نداشتيم.
س: آنها حتي زبان ميدانستند. خود دانستن زبان انگليسي بسيار مهم بود.
ج: من ميگويم زبان را هم توانستند به كار بگيرند. نهرو و گاندي رهبران بياندازه فهميدهاي بودند و نقش تاريخي مهمّي بازي كردند. ما گاندي و نهرو نداشتيم.گاندي و نهرو
افرادي نبودند كه در يك انفجار اجتماعي مانند حبابهائي روي موج خروشان مردم قرار گرفته باشند. آنها و ديگر رهبران جنبش استقلالطلبانه هند كه با جنبش آزاديخواهانه پيوند ناگسستني داشت، در يك جريان درازمدت مبارزه با دشمنان بيروني و دروني استقلال و آزادي رشد كرده و در پيشاپيش اين جنبش نيرومند جاي گرفتند.
كشور ما، در پي هزاران سال فرمانروايي با خودكامگي سياسي، اقتصادي و فرهنگي و بيش از صد سال حكومت سلسله قاجار كه با بيلياقتياش راه را براي راهيابي سلطهگرانه امپرياليستهاي روس و انگليس هموار ساخت و دوش به دوش آن، فرمانروائي بدون رقيب آئين اسلام، كه ميتوان آن را ريشه نبودن بردباري براي دگرانديشان دانست، در وضعي به كلي متفاوت با هندوستان قرار داشت. دورانهاي كوتاه انقلاب مشروطيت و سال هاي 1320 تا 1332 به دليل كوتاهيشان نتوانستند دگرگوني ريشهداري در وضع جامعه ما به وجود آورند. در پي حاكميت يك نظام خودكامه دستنشانده امپرياليسم بيگانه از 1332 تا 1357، انفجار اجتماعي عظيم انقلاب اسلامي سال 1357 پيش آمد.
كساني كه در كنار امام در رأس حكومت اسلامي قرار گرفتند، همانطور كه آقاي هاشمي در ديدار با دانشجويان گفته است تا پيش از اوج گيري جنبش نارضايتي، مردم در زمينه مبارزات سياسي شركت نداشتهاند. امام يك استثنا بود.
امام، رهبر يك عصيان بزرگ مذهبي و اجتماعي است. امّا مگر امام براي تغيير ساختار جامعه چه امكاناتي داشت؟ آيا برنامه لازم براي اجراي شعارها و اهداف زيبايش را داشت؟ آيا نيروي آماده، چه به لحاظ اقتصادي و چه به لحاظ سياسي براي عملي ساختن شعارهاي زيبايي كه مطرح ميكرد، داشت؟ خيلي زود پس از پيروزي انقلاب با راهنمائي و پشتيباني امريكا به عراق جنگ هشت ساله به ميهن تحميل شد. هنگامي هم كه جنگ تمام شد و امكان اقتصادي و اجتماعي مناسبي براي عملي ساختن آن شعارها به دست آمد، امام ديگر نبود.
س: شايد آمادگي آن فراهم نشده بود.
ج: اين طور نيست، مسأله آمادگي نيست. همان دوران اوّلي كه امام زنده بود و انقلاب استمرار داشت كساني كه در كنار امام قرار گرفتند، همگي به گونهاي پيشينه مبارزاتي داشتند و طبعاً نوع اين مبارزه سياسي بوده است. برخي از آنها با ناخالصيها و تندرويها كه داشتند از گردونه انقلاب بيرون انداخته شدند و از ميان آنها كه به انقلاب وفادار ماندند كمتر كسي را
ميتوان سراغ گرفت كه پيشينه مبارزه سياسي نداشته باشد.ولي متأسفانه كمكم آن جنبه مردمي انقلاب استمرار پيدا نكرد. جنبهاي كه در قرآن ميگويد «مساوات». اين مطلب استمرار پيدا نكرد.
امام ميخواست آئين اسلام را در تمام جوانب آن پياده بكند ولي نشد. عمرش وفا نكرد. اينكه او همواره ميگفت انقلاب ما انقلاب پابرهنههاست، همان مفهوم انقلابي اسلام است. هنگامي كه اين ويژگي از مذهب اسلام گرفته شود جنبه ايجاد محدوديّت آن باقي ميماند. البته اين را ناگفته نگذاريم كه در طول تاريخ پشتيباني آئين اسلام از «پابرهنهها» تنها در شعار باقي ماند و هرگز به سوي پرچم مبارزه براي رسيدن به اين آماج پرارزش گامي برنداشت، چرا؟ پاسخ به اين پرسش را اگر بيابيم ميتوانيم به بسياري پرسشهاي ديگر پاسخ درست بدهيم.
به همين خاطر است كه من معتقد هستم بايد اين مسئله را بسيار عميقتر مورد بررسي قرار داد؛ چرا كه بحث خيلي عميق است. امّا آنچه كه در سالهاي اخير عليرغم تمامي شعارهاي زيبا و جذاب در رابطه با عدالت اجتماعي و مساوات ديده ميشود، برخلاف اين شعار است. تن دادن به نقشههاي بانك جهاني و صندوق بينالمللي پول تحت عنوان تعديل اقتصادي كه در اصل سياست امپرياليسم براي تسلط بر اقتصاد كشورهاي در حال توسعه است وايجاد محدوديّت براي مخالفين اين سياستها، عكس آن شعار است، نزديكتر از موسوي خوئينيها به امام چه كسي بود؟ اگر او به مجلس ميرفت چه اتفاقي ميافتاد ؟ امّا او و امثال او حذف شدند، چرا؟ او و همانندان او كنار زده شدند، چون با اين گرايش كه گردانندگان بازار ايران خواستارش بودند سازگاري نداشتند.
س: امّا الآن روزنامه دارد، روزنامه سلام.
ج: امّا روزنامه سلام هم به خود سانسوري مجبور شده است. جرأت انتقاد ندارد. از لابلاي نوشتههاي سلام آواي دردناك نداشتن آزادي براي نوشتن آنچه به آن ايمان دارند به گوش ميرسد.
س: چه جور خودسانسوري ميكند؟ من فكر ميكنم كه اينها همه به نوعي دچار يك نوع روشنفكرزدگي شدهاند، به جاي اينكه بيايند فرهنگ سياسي جامعه را بالا ببرند و روي فرهنگ فكري جامعه كار كنند، آمدند روي برخورد سياسي با افراد كار كردند.
ج: راستش من نميفهمم كه مقصود شما از بالا بردن فرهنگ سياسي جامعه چيست و
چه روشي را براي آن پيشنهاد ميكنيد؟ فرهنگ سياسي جامعه ما تنها از طريق برخورد عقايد و آراء درباره مسائل مهمّ سياست داخلي و خارجي و اقتصاد و فرهنگ و آموزش كشور، بالا ميرود و نه فقط از طريق انتشار يك روزنامه محدود با خوانندگاني محدود. بلكه بايد از راه بحث آزاد در راديو و تلويزيون، آنهم نه ساعت 2 بعد از نيمه شب بلكه در ساعات اوّليه شب و يا در روزنامههاي كثيرالانتشار مثل اطلاعات و كيهان، فرهنگ سياسي را بالا برد. كار بسيار محدودي كه روزنامه سلام ميكرد اين بود كه سياست اقتصادي و سياسي دولت را مورد انتقاد قرار بدهد و عواقب اين سياست را پيشبيني و خطر آن را گوشزد كند.
س: يعني شما فكر ميكنيد بايد به جوّ سالهاي 59 و 60 و آن بلبشوي آزادي احزاب برگرديم؟ كارنامه احزاب و گروهها در آن سالها چه بود؟ آنارشيسم، ترويج فاشيسم، رشد اختلاف و تشتّت.
ج: به نظر من اگر مدّتي آزادي حزبي و آزادي تبليغ سياسي يك مرام و با سختگيري همه جانبه عليه خرابكاران و آشوبطلبان، استمرار پيدا ميكرد، رفته رفته اوضاع به سمتي ميرفت كه هماكنون در هندوستان و پاكستان شاهد آن هستيم.
س: اين اشكال در خود احزاب و جريانها بود و يا در نظام ؟ به نظر ميرسد صداقت انقلابي و روحيه انقلابي و صبر در خود احزاب وجود نداشت.
مثلاً حزب ايران، مدّعي ايران دوستي است و مي خواهد كار كند، امّا يك سرش در دست بختيار بود و يا جبهه ملّي، كه در اينجا به عنوان جريان ليبراليسمي كار ميكرد و سر ديگر آن در غرب بود.
ج: اينها را ميدانم. تا بختيار رفت كارش تمام شد، امّا نهضت آزادي كه بختيار نبود. اكثريت مجلس كه بختيار نبودند، امّا حذف شدند. اكنون سالهاست كه از فروپاشي اتّحاد شوروي ميگذرد و ديگر حزبي كه وابسته به كمونيسم حاكم در شوروي باشد و پايگاهي هم در خارج داشته باشد، نميتواند به وجود آيد.
رهبري گروه مجاهدين كه ناسازگار بود خيلي زود با بنيصدر از ايران خارج شد. همان حزب جمهوري اسلامي اگر بود و مانند دوران آيتالله بهشتي اداره مي شد، ميتوانست با ادامه روش او كه وسعت مشرب داشت و براي جلسات بحث و گفتگوي آزاد از بسياري كارشناسان رشتههاي مختلف دعوت ميكرد، اثر قابل توجهي داشته باشد.
به نظر من حزب جمهوري اسلامي چون يك حزب بود آنهم با رهبري با ارزش، و با
بسياري از همكاران با ارزش از جمله شهيد محمد منتظري ـ كه من برايش احترام بسيار قائلم و با او بارها به گفتوگو نشستيم و او با حوصله به حرف هاي ما گوش ميكرد و نظرات جالبي هم ارائه ميداد ـ ميتوانست موفّق شود. امّا پس از شهيد شدن دكتر بهشتي، آن حزب به نردبان ترقّي تبديل شد. ولي اگر حتي چند حزب اسلامي تشكيل ميشد و بين آنها يك برخورد عقايد و آراي آزاد انجام ميگرفت، حتي بدون احزاب غير اسلامي، چنين وضعي ميتوانست در تربيت سياسي مردم نقش مؤثري بازي كند.
س: چون فرهنگش نيست همان حزب اسلامي هم تبديل به نردبان ترقّي شد و شايد هم ...
ج: اينطور نيست. بايد در اين زمينه صبر داشت، بايد گذاشت اين احزاب جان بگيرند، تجربه پيدا كنند. با هم در جلب هوادار رقابت كنند نه اينكه رقابت با فحش و توهين و دروغسازي و اتّهام. مانند دعواي احزاب دموكرات و جمهوريخواه در آمريكا.
س: به چه قيمتي؟
ج: به همان قيمتي كه در هندوستان به دست آمد. اگر از اين راه نرويم با پيشنهاد شما، تربيت سياسي جامعه كنوني ايراني، بدون وجود احزاب سياسي و برخورد عقايد و آراء آنان تا هزار سال ديگر هم نمي تواند بوجود بيايد.
س: ميدانم، نخير، بحث اينست كه نحوه كار را چگونه پيدا كنيم؟ ما با آدمهاي سياسي مواجه نيستيم، با سياسي كارها سر و كار داريم.
ج: نحوه كار اين است كه بايد بگذاريد اين كجرويها بشود تا فرهنگ سياسي پديد بيايد. و براي پيدا كردن آغاز اين تحوّل در شرايط كنوني، همانطور كه چند دقيقه پيش گفتم، بايد صاحبنظران با همه تفاوت ديدگاهها، با شركت در يك گفتگوي سازنده و آزاد بهترين راه را جستجو كنند.
س: يك مرتبه مورد خاصي است، فرد خاصي است، ميتوان برخورد كرد. امّا جريان وابسته چي؟
ج: اينطور نيست. اگر همانطور كه گفتم نقشه دقيقي براي تحوّل پيدا شود، كاشانيها راهي به اوج مديريت جامعه پيدا نمي كنند. ولي اگر اين وضع ادامه يابد، توكلي جاي كاشاني را ميگيرد كه به نظر من در بسياري از جنبهها تفاوت زيادي با او ندارد. من معتقد هستم تنها در درون كساني كه مدعي هواداري از خط امام هستند، ممكن است چند حزب تشكيل شود.
يك حزب به اصطلاح خط ميانه از شماري از نمايندگان اكثريت دوره سوّم. يك جريان ديگر، نهضت آزادي است كه داراي نظريات ديگري است ولي در هر حال ميهنپرست است و علاقمند به پيشرفت واقعي كشور. جريان ديگر به اصطلاح راست است كه نماينده كامل بخش خصوصي است و اكنون فعّاليت دارد. يك حزب ديگر هم ممكن بود از مجموعه همكاران آقاي هاشمي يعني طيف متوسط و معتقد به سازندگي به وجود آيد كه به جاي واژه بازده ترجيح ميدهند (از كلمه «راندمان» استفاده كنند و به جاي طرح، پروژه ـ يا پوروژه ـ را به كار مي برند) و يك حزب هم از مدافعان خواستهاي طبقات زحمتكش در درجه اول كارگران و دهقانان.
س: امّا هندوستان فرهنگ قويتري داشت.
ج: خير، تعداد باسوادهاي انگليس در صد و پنجاه سال پيش، از تعداد باسوادهاي ايران به مراتب كمتر بود. بد نيست كتابهاي چارلز ديكنز را بخوانيد و با وضع انگلستان در قرن گذشته آشنا شويد و همينطور كتابهاي جواهر لعل نهر و را بخوانيد تا با وضع هند آشنا شويد. در صد و پنجاه و دويست سال قبل انگلستان، ايران و آفريقا را تحت سيطره مستقيم و غير مستقيم داشت.
س: ميدانم. ولي سطح سواد در آن وقت چه بود؟
ج: شما كتاب وضع طبقه كارگر در انگلستان، نوشته فردريك انگلس را كه يكصد و پنجاه سال پيش نوشته شده بخوانيد و ببينيد چقدر از وضع امروز ايران، عقبتر بودند.
در گزارش وابسته كارگري سفارت آمريكا، اوضاع ايران در سالهاي 1320 تا 22، با اوضاع 150 سال قبل انگلستان يكي دانسته شده است. يعني وضع انگليس آنقدر بد بود.
س: جنگهاي داخلي و كشت و كشتار.
ج: يك وقتي بود كه اصلاً تمدن در اروپا نسبت به تمدن در ايران صفر بود. رفقاي آلماني به ما ميگفتند، آنوقتي كه شما بالاترين تمدن جهان را داشتيد ما بالاي درختها مثل ميمونها زندگي ميكرديم. و اين يك واقعيت است. اگر ما به جريان تاريخي نگاه بكنيم در زماني كه ما دانشمنداني مانند خوارزمي، ابوعلي سينا، رازي، بيروني و خيام نيشابوري را داشتيم، اروپا نيمهوحشي بود. دوران رستاخيز (رنسانس) در ايتاليا، در قرن پانزدهم ميلادي آغاز شد. كتاب شفاي ابنسينا تا قرن هيجدهم كتاب درسي دانشكدههاي پزشكي در اروپا بود. جبر و مقابله خوارزمي پايه علوم رياضي در غرب شد.
س: خوب، آزاد هم كه ميگذاشتيم، حوادث سي خرداد تكرار شده بود.
ج: چنين نيست، كارگران هرگز جريان سي خرداد را به وجود نمي آورند. باز هم تكرار ميكنم كه اگر جريان اقتصادي يا اجتماعي خط امام، يعني خط مردمي تكيه كردن به حقوق كارگران و زحمتكشان و دهقانان به صورت يك جريان سياسي حزبي درميآمد، در جامعه حاكم ميشد و جلوي همهگونه هرج و مرج را هم ميگرفت.
يعني هم آزادي را تا مرز معيني تأمين ميكرد و هم جلوي هرج و مرج را ميگرفت. اين نظر قاطع من است، شما هر چه ميخواهيد بگوئيد.
به نظر من اگر بعد از امام، خط بهشتي، يعني خط تودهاي مردمي و خط اقتصادي مبتني بر قانون اساسي كه بهشتي آن را تنظيم كرده بود، حاكم ميشد و همان روّيه ادامه مييافت، هيچ ناامني و هرج و مرجي كه قابل ملاحظه باشد، ايران را تهديد نميكرد.
س: در جامعة ما، نسبت به غرب حالت افراط و تفريطي هست؛ يا غربزدگي محض است و يا غرب ستيزي محض. دكتر صاحبالزماني از منظر يك جامعهشناس، يك نوع تقسيمبندي كرده و ميگويد كه ما بايد غربشناسي، غربپژوهشي، غربخواهي، غربزدگي و غربستيزي را از هم تفكيك كرده و موضوعيت هر يك را شناسايي كنيم. تعبيري هم آقاي خاتمي دارند كه تعبير زيبايي است؛ غربشيدايي و يا غربستيزي محض. بحث اين است كه آيا بايد در برخورد با غرب گزينش كنيم و يا روشي كه «تقيزاده» در صدر مشروطه مطرح ميكرد كه ما اگر بخواهيم موفق شويم بايد از ناخن پايمان تا موي سرِمان غربي شود، درست است؟ البته «ملكُمخان» هم در نامهاي كه به «سيدنصرالله سادات اخوي» و «شيخ ابراهيم زنجاني» مينويسد به همين مطلب اشاره كرده و دواي درد جامعة ما را در اين ميداند كه تمام اختياراتش را به غرب بدهد تا بتواند موفق شود. به هر صورت، امروز در جامعة ما غربشناسي به عنوان يك رشتة تخصصي به وجود نيامده است. اولين موضوع بحث اين است كه بدانيم غرب چيست؟ غربگرايي چيست؟ چگونه جامعة ما از صدر مشروطيت به غربزدگي روي آورده است؟ مناديان غربگرايي چه كساني بودهاند؟ ما اين مناديان را هم در سلك «روشنفكرها» ديدهايم و هم در «سياسيون». دستاوردهاي غرب ـ چه مثبت و چه منفي ـ براي ايران چه بوده است؟
ج: يك جمله در سؤال شما بود كه به عقيدة من بايد در مورد آن فكر كرد. آن عبارتست از اين كه: چرا و چطور شده است كه جامعه از انقلاب مشروطيت، غربزده شده است؟! من با چنين جملهاي جداً مخالفم! جامعة ما مطلقاً غربزده نشده است. غربزدگي به گروهي از
نخبگان سياسي مربوط بوده است؛ ميليونها دهقان، كارگر، زحمتكش و روشنفكر هستند كه هيچ كدامشان غربزده نشدهاند. اين عده در دوران مشروطيت، با تمام تعلقاتشان و با تمام هويتشان، ايراني باقي ماندند و خيلي هم مقاومت كردند. به اين ترتيب بايد بگوييم غربزدگي، چطور از دوران مشروطيت و يا قبل از آن در ايران پيدا شد؟ ابتدا بايد گفت «غرب چيست؟» براي پاسخ دادن به اين سئوال، نخست بايد به دوران اولية غرب رجوع كنيم، و آن عبارتست از شناخت «اروپا». در آن موقع با «امريكا» ارتباطات زيادي نداشتيم. غرب اروپا هم از مدتها پيش، يعني از دوران «صفويه» كه «پرتغاليها» به خليج فارس آمدند و از آن تاريخ رابطة ما با غرب اروپا شروع شد كه اولش «پرتغاليها» بودند و بعدش هم «انگليسيها» آمدهاند، و اينكه ما «روسيه» را هم ميبايست به عنوان بخشي از غرب بشناسيم، چون بالاخره يك كشور متمدن بزرگي با تمام فرهنگ خاص خودش بوده است و اين كه از دوران «فتحعليشاه قاجار» با آن هم رابطه داشتيم؛ هم رابطة سياسي و تجاري و هم درگيري داشتهايم. حالا ميبايست بطور جداگانه يكيك اين موضوعات را بررسي كنيم. و هم اين كه «غرب» تنها يك تعريف منسجم ندارد. غرب تمدني با جنبههاي بسيار پيشرفته و عالي از دوران پس از «رنسانس» دارد كه علوم در آنجا پيشرفت بسيار زيادي داشته است و صنايع و فنآوري رشد بالايي داشتهاند. اين غربي است كه ما با آن رابطه داشتهايم و از آن بسيار چيزها گرفتهايم و بسيار مثبت است. همينطور هم جنبههاي «كُلنياليسم» يعني «استعمار» داشته است كه اين جنبههاي استعمار، نتايج ظالمانة بسياري براي ما داشته است كه ما بايد به اين جنبهها بپردازيم و بدانيم كه بطور كلي كداميك از اينها خوب بوده و كداميك بد، و اين كه چگونه ميبايست با آن نبرد كرد. ما بايد دريابيم كه آنها چه چيزهايي را توانستهاند به ما تحميل كنند. اين مجموعه مسائلي است كه ما ميبايست براي شناخت به آنها بپردازيم. سپس در دورة معيني، رابطة ما با غرب [به معناي] امريكا شروع ميشود، كه همان بحث غربشناسي است، زيرا اروپاييها هستند كه به امريكا رفتهاند. در ابتدا با ما رابطة كمي داشتهاند چون گرفتار خود امريكا بودند. تمام غارتگري امريكاي شمالي ]ايالات متحدة[ متوجه امريكاي جنوبي بوده است و بعدش هم به شرق دور رفتهاند، مثلا «فيليپين» و «چين» و آنجا را استعمار كردهاند. با «ايران» خيلي دير ارتباط برقرار كردهاند، چون «انگلستان» در اينجا حاكم بود. تمام اين مطلب از نقطه نظر ما ميشود «شناخت غرب»، كه ميبايست به نكات مختلف آن يكي يكي بپردازيم.
س: به نظر شما جامعة ما در رابطه با غربشناسي يا غرب پژوهشي، به چه چيزي احتياج دارد؟
ج: اين موضوع در ايران پس از انقلاب اسلامي يك بحث دارد و قبل از انقلاب اسلامي بحث ديگر. پيش از انقلاب اسلامي، «غربزدگي» وحشتناكي در دستگاه حاكمة ايران وجود داشت، ولي نه در تودة مردم، چون اگر تودة مردم غربزده بودند، انقلاب نميكردند. منظور ما از تودة مردم كساني هستند كه بر ضد امپرياليسم امريكا در انقلاب شركت كردند. به اين ترتيب «غربزدگي» در دوران «رضاخان» شروع شد و در دوران «محمدرضا» توسعة بسياري پيدا كرد. الان ما نميدانيم كه در محافل مربوط به شناخت غرب شناخت جنبههاي مثبت و منفي غرب ـ چه پژوهشكدههايي در جمهوري اسلامي هست كه فعاليت ميكنند. من چيز منظمي كه در اين خصوص منتشر شود نديدم، فقط همان چيزهايي كه آقاي خاتمي در پيام خود بطور كوتاه و مختصر ارائه كرد. خيلي چيزهاي مثبت وجود دارد كه ما بايد از آن استفاده كنيم و ميكنيم. همة پيشرفتهايي كه كردهايم، همچون صنايع توليدي، صنايع نفت، صنايع ماشينسازي و موتورسازي و فنآوري، همة اينها مربوط به غرب است و ما خودمان آن را خلق كرديم.
واقعاً من نميدانم كه چه پژوهشكدهاي در اين رابطه فعاليت ميكند. به عقيدة من متأسفانه وزارت امور خارجة ما در اين دو دهة گذشته در اين رابطه كار حسابي انجام نداده است. تنها چيز جالبي كه قابل ذكر است، كنفرانسي است كه پس از خاتمة جنگ تحميلي [ايران و عراق] تشكيل دادند كه در آن بيشتر، نمايندگان خارجي مطالب جالبي ارائه كردند. براي مثال نمايندة كشور «كانادا» گفت «شوروي» كمكهاي خود را بلافاصله به عراق قطع كرد و حتي كشتيهايي را كه جهت انتقال اسلحه فرستاده بود برگرداند و تا دو سال هم روي اين موضوع ايستاد تا زماني كه «خرمشهر» آزاد شد. پس از آزادي خرمشهر به قراردادشان برگشتند. وزارت خارجه در اين رابطه بسيار ضعيف عمل كرده است، عين ضعفي كه در شناخت «طالبان» از خود نشان داد. آن زمان كه امريكا عراق را آماده كرد، سفير عراق در اينجا ميگويد چطور است كه ما به ايرانيان بگوييم عراق، قصد حمله به ايران را ندارد و از سوي وزارت امور خارجه هم ميگويند بسيار پيشنهاد خوبي است! در صورتي كه براي حمله به ايران آماده ميشد. عين اين مطلب را ميآيند و به وزارت امور خارجه ايران ميگويند، «آقاي اميرانتظام» منتقل ميكند و قبول ميكنند.
يعني در اين بيست سال ـ اگر ما همة آن را در نظر بگيريم ـ تا اين حد وزارت خارجة ما از مسائل بيخبر بوده است و فقط به مناسبات يا مسافرتها و روابط پرداخته شده است.
س: يكي از بحثهايي كه عدهاي از جامعه شناسان ما مطرح ميكنند، بحث تمدن و تجدد است. اين عده ميگويند آنچه بعد از مشروطه (البته آنها مشروطه را به عنوان يك مقطع در نظر ميگيرند) به وجود آمد، تمدن نبود بلكه ما را تحت عنوان تمدن، متجدد كردند.
ج: غير از اين مناسبات مدت اخير كه استفادة ما از «فنآوري» شروع شد، در دوران «رضاخان » از اين «فنآوري» استفاده نكرديم. كارخانجاتي كه در دروان رضاخان ساخته شد، كاملاً مشخص است، چند كارخانة پارچهبافي در اصفهان است كه شخصي است. يك كارخانة پارچهبافي در شاهي (قائم شهر) كه متعلق به «شاه» بود و يك ابريشمبافي كه در چالوس بود و تعطيل شد؛ آن هم متعلق به «شاه» بود. تعدادي هم «اسلحهسازي» كه در قسمت توپخانه بود. اين تمام چيزهايي هست كه بود. ما در دروان رضاخان، از «فنآوري» و «تمدن» به معنيِ واقعي استفاده نكرديم. برعكس از همان تجدد استفاده كرديم كه تنها شكل «فرنگي» به خود بگيريم و كلاه فرنگي بر سرِمان بگذاريم؛ آن هم به دستور اربابان انگليسي كه اسم «رضاخان» بشود «پهلوي» و او هم خودش را از فرزندان «خشايارشا» و «ساسانيان» اعلام كند. در دوران «محمدرضا»، قدري از فنآوري استفاده كرديم، آن هم به ميزان بسيار محدود. در دورة «محمدرضا» صنايع نفت كه متعلق به انگلستان و «كنسرسيوم» بود خوب پيشرفت كرد، ولي نه بهعنوان يك پيشرفت همهجانبه تا بتوانيم محصولات نفتي توليد كنيم و صادر كنيم؛ چون «كنسرسيوم» به چنين چيزي تمايل نداشت. اما در بررسي كارخانجات ديگر، همة چيزهايي كه وارد شده است حاصل روابطي است كه ما با «شوروي» داشتهايم؛ مثل «ذوب آهن اصفهان»، «ماشينسازي اراك» و «تراكتورسازي تبريز». در واقع همة اينها در رابطه با كشورهاي شرقي است. در دوران محمدرضا هم از تمدن غرب و فنآوري غرب فوقالعاده كم استفاده كرديم. البته بعضي از كارخانجات به صورت خصوصي و كوچك استفاده كردهاند. براي مثال همين كارخانة روغن پارس در تهران كه «فرمانفرمائيان» با كمك «شِل» درست كرد. تمام درآمد حاصله از فروش نفت كجا ميرفت؟ براي خريد اسلحه! حتي صنايع نظاميِ ما هم در دورة «محمدرضا» رشد بالايي نداشت و همة نيازها خريداري ميشد. غير از تفنگ و فشنگ همه چيز خريداري ميشد. به اين ترتيب ما بعد از
دوران انقلاب به استفاده از فنآوري و تمدن روي آورديم. براي مثال كارخانة «كود شيميايي» براي «سوريه» ساختيم. اين را ما از غرب گرفتيم و فنآوري آن را تكميل كرديم، خودمان هم خودكفا شديم و هم صادر كرديم. چيزهاي بسيار ديگري ميتوان مثال زد. مثلاً الآن براي «تركمنستان» دستگاه «تصفية نفت» ميسازيم. اين كار در دوران «محمدرضا» اصلاً امكانپذير نبود و مفهوم نداشت كه ما چنين كاري بكنيم. پس، اين فنآوري به دوران كنوني متعلق است كه ما توانستيم با موفقيت و البته به كندي پيشرفتهاي بسيار محسوس و مؤثري داشته باشيم. اگر ما بتوانيم اين روش را نهادينه كرده و براي تمام رشتهها گسترش دهيم، ميتوانيم ادعا كنيم كه به خودكفايي رسيدهايم. در رشتة كامپيوتر توانايي صادركردن را بدست آوردهايم. البته معني خودكفايي اين نيست كه هيچگونه رابطهاي با غرب نداشته باشيم، چون هميشه نوآوريِ جديدي به وقوع ميپيوندد و ما بايد از آنها ياد بگيريم. از اين بابت آنها خيلي از ما جلو هستند. ما هنوز خلق كننده نيستيم، ما هنوز كپيكننده هستيم و نه سازنده. بايد به دوران «خلق كنندگي» برسيم. در آن دوره است كه ما ميتوانيم روابط ديگري هم داشته باشيم.
س: بحث ديگري تحت عنوان «مدرنيسم» و «تجدد» وجود دارد. البته شما فرموديد كه ماهيت حكومت پهلوي يك ماهيت وابسته به غرب بوده، لذا هم حافظ منافع غرب بود و هم روند كارَش در جهت منافع آنها. الآن مديريت مستقلي داريم و حكومت بر مبناي استقلال و با تكيه بر رشد علمي و فرهنگي جلو ميرود. بحث ديگر در مورد مسألة «خودباختگي» است. چون ما يك عقبماندگيِ مضاعف داشتيم و غرب پيشرفت نوين، لذا برخي كه چه عنوان «روشنفكر» بر آنها بگذاريم، چه «تحصيلكرده» و چه «غربديده»، شيفته و فريفتة آن تمدن و زرق و برق تمدن غرب شدند و تا حدي پيش رفتند كه هويت ايراني ملي ـ و فرهنگي خودشان را از دست دادند و بعضاً در گردونة «لژهاي ماسوني» و تشكيلاتي قرار گرفته و مجري حركت فكري و سياسيِ آنها شدند.
ج: گرايش به غرب در دوران رضاخان بطور نسبتاً وسيعي شروع شد؛ دانشجو به غرب فرستادهشد، بيشتر هم به «فرانسه» و «آلمان». براي مثال سالي صد نفر بورسيه به صورت حقوقبگير از سوي دولت به اروپا اعزام ميشدند و اين پنج سال ادامه داشت. بطور خصوصي هم عدة زيادي از ثروتمندان، فرزندانشان را به خارج ميفرستادند. بعد هم رفتن به امريكا شروع شد، ولي دوران اول، دوران اروپا بود. بخصوص بعد از كودتاي 28 مرداد توجه به امريكا
از اروپا بيشتر شد. افرادي كه رفتند خيلي متفاوت برگشتند. از اين ميان افرادي بودند كه با حفظ تمام ويژگيهاي ايراني بودن و وطنپرستيِ خودشان و با برخورداري از آن دانش كه از پيشرفتهاي غرب به دست آورده بودند، بازگشتند. از اين افراد ما چهرههاي شناختهشدهاي داريم. براي مثال ميتوان دو تن از دانشمندان زيستشناس «دكتر فروتن» و «دكتر يدالله سحابي» را نام برد كه هيچ كدام از اينها غربزده نشدند. وطن پرستي خودشان را با دانشي كه از آنجا كسب كرده بودند حفظ كردند. ما از اين افراد برجسته زياد داشتهايم. براي مثال «بازرگان» كه به هيچ وجه غربزده نشد. با وجود اين كه بعد از انقلاب يك اشتباهي دربارة امريكاييها كرد كه آن مطلب جداگانهاي است، ولي غربزده نشد. امثال او كم نيستند. عدة بسيار كمي از اينهايي كه رفتند و تحصيل كردند غربزده شدهاند، يعني شيفتگي پيدا كردند و معتقد شدند هر چه «خوب» است در آنجاست و هر چه «بد» است در كشور ماست! عدة كمي از اينها در آنجا ماندند، چون ديگر براي بازگشت آمادگي نداشتند و ميهن را فراموش كرده بودند. يعني اصلاً از قبل در اينها احساس وطن پرستي و ايرانيت وجود نداشت كه پايداري كند. اگر چنين وطن پرستي وجود داشت در همانجا «نمو» ميكردند و ميديدند كه ديگران چطور وطنپرست هستند. مشاهده كردند كه اروپاييها، وطنپرستان بسيار نيرومند و متعصبي دارند؛ مانند فرانسويها و انگليسيها. اينها به جاي اين كه ياد بگيرند ميهن چقدر عزيز است، به كلي اين خصلت را از دست دادند، چون اين خصلت از ابتدا در آنها نبوده است! نگاه كنيم، خوشبختانه اكثر دانشجوياني كه در دوران رضاخان به اروپا رفتند، با همان احساسات وطنپرستانه برگشتند. تعداد كمي از آنها ماندند كه شيفتة غرب شده بودند. در رابطه با امريكا متأسفانه بايد گفت تعداد كمي از آنها كه رفتند برگشتند. اگر نگاه كنيم ميبينيم كه چه تعداد از دانشمندان ما در امريكا ماندهاند. البته عدهاي از آنها كه در امريكا تحصيل كردهاند به ايران بازگشتند و با كمال ميل هم شروع به كار كردند. تعدادي از اينها بعد از انقلاب نتوانستند به عللي در ايران بمانند كه من آنها را به هيچ وجه محكوم نميكنم. تعداد آنهايي كه به امريكا رفتند نسبت به آنهايي كه به اروپا رفتند بسيار بيشتر است، چرا؟ به نظر من دليل آن اينست كه آن ميهنپرستي خيلي پرجوش و آموزنده كه در اروپا است، در امريكا وجود ندارد. «امريكا» به عنوان يك ملت، هويت ملي ندارد، از اقوام مختلفي تشكيل شده است؛ از جمله ايتاليايي، اسپانيايي و سياهپوست. يك هويت ملي مانند فرانسوي يا آلماني يا انگليسي ندارد؛ با اين كه زبان آنها انگليسي است. براي مثال فرانسويها در «كانادا»
هويت مليشان را حفظ كردهاند، چون همان را با خود به آنجا بردهاند. آنهايي كه به امريكا رفتهاند، نتوانستند آن ملي گرايي را كه به صورت ميهنپرستي در اروپا وجود دارد و بطور قوي آموزنده است، جذب كنند و در خودشان تقويت كنند و به ايران بيايند! چون اين در امريكا نبوده است. به همين علت هم تعداد زيادي از آنهايي كه به امريكا رفتهاند امريكايي شدهاند.
تعدادشان هم كم نيست. الان ما در «كانادا» ششصد هزار نفر ايراني داريم، در امريكا دو ميليون؛ و در مجموع دو ميليون و ششصد هزار نفر فقط در اين دو كشور ايراني وجود دارد، البته در كشورهاي ديگر كمتر ايراني زندگي ميكند. مثلاً در مكزيك خيلي كم هستند. در اروپا ما اين قدر ايراني نداريم. به همين دليل است كه در اروپا به اين سادگي خارجيها را نميپذيرند، ولي هر كس به امريكا برود امريكايي ميشود، به اين دليل كه هويت ملي ندارد. در حالي كه در فرانسه، ايتاليا و اتريش هويت مليِ بسيار قوي وجود دارد. حتي كشورهايي كه مهاجر زيادي پذيرفتهاند، باز هم هويت مليشان تغيير نكرده است. در بين ايرانياني كه در امريكا زندگي ميكنند، بسياري هستند كه به وطن شان علاقمندند، كساني كه حاضرند با علاقه به ايران برگردند، ولي انواع و اقسام گرفتاريها دارند. يا زن امريكايي گرفتهاند و يا بچههايشان آنجا بزرگ شدهاند و نميآيند و نميتوانند فرهنگ اينجا را بپذيرند. اگر هم بيايند ايران، اصلاً در خانوادهها و در جامعه پذيرفته نميشوند. من امروز شنيدم دكتري به نام «منصوري» كه دانشمند فيزيك در ردههاي بالاست در امريكا زندگي ميكند و امريكاييها با تمام امكانات سعي دارند او را در آنجا نگه دارند، ولي او با علاقة عجيبي به ايران آمده، ولي در كشور نه امكان پژوهشي دارد و نه چيز ديگري و برايش كارشكني هم ميكنند. اين نمونههايي است كه ما داريم. نمونهاي كه حاضر است حقوقهاي گزاف آنجا را كنار بگذارد و به ايران بيايد. نمونة ديگر يكي از دوستان ما است كه پارسال به كانادا رفته بود، ميدانيد كه اسم او چيست؟ پرويز شهرياري. او در رياضيات و علوم شرق سر رشته دارد. در كانادا به او پيشنهاد كردند كه شما بياييد اينجا. حقوق فوقالعاده بالايي هم به او ميدهند. گفتهاند ما حاضريم تمام اسناد، كتابها و چيزهايي را كه در ايران داريد به سفارت كانادا تحويل دهند تا براي شما ارسال شود و در اينجا علوم شرق ـ رازي و ابن سينا ـ را تدريس كنيد. پيشنهاد عجيبي به او دادند اما در اينجا چي؟ بايد به زحمت مخارج خود را دربياورد، البته گاهي اوقات در راديو و تلويزيون از او تجليل هم ميكنند.
ميبينيم كه افراد بسيار برجستهاي داريم. براي مثال خانم دكتر معظمي زيست شناسكه
الآن در جنوب كار ميكند، فرد برجستهاي است. شناسايي بينالمللي دارد، در كانادا تحصيل كرده و اين همه نشان گرفته است. در مصاحبهاي گفتهاند كه شما چرا ميخواهيد به ايران برويد؟ با توجه به اين همه مزايا كه در اينجا داريد! او گفته است كه در اينجا هوا سرد است و من ميخواهم به كشور خودمان بروم كه گرم شوم! و گفته است به ميهنم علاقه دارم! اين جور آدمها را ما داريم كه در آنجا هستند، ولي گرفتاري دارند و نميتوانند به ايران بيايند. همين مشكل را ما در «جهانگردي» داريم. مشتاقان ديدار ايران فوقالعاده زياد هستند. ايران آنقدر جاذبة جهانگردي دارد كه دانشمندان، هنرمندان، روشنفكران و... فوقالعاده به ديدار ايران علاقمند هستند و ما نميتوانيم آنها را جذب كنيم، چون آنها دلشان ميخواهد با همسر و دخترشان به ايران بيايند و ما نميتوانيم جذبشان كنيم. در مهمانسرا نميتوانند رفت و آمد كنند، چون چادر و روبند نميتوانند استفاده كنند. اين گرفتاريها را ما با دانشمندان هم داريم. در اينجاست كه جمهوري اسلامي ايران بايد براي اين مسأله كه گيرِ اساسي جهانگردي است، فكري بكند.
«گيرِ اساسي» اين است، نه نبودن علاقه. ميدانيد آن وقت جهانگردي ميتواند چه ثروتي وارد كند. توجه كنيد همين «كوباي كوچك» چند ميليارد دلار درآمد ارزي دارد. از جهانگردي به اندازة درآمد نفتي ايران درآمد دارد. حالا توجه كنيد به «ويتنام» و «چين».
س: چون بحث وارد موضوع جهانگردي شد، به تحليلي كه «داريوش شايگان» كرده توجه كنيم. شايد شما آن كتاب را ديده باشيد، «آسيا در برابر غرب» كه در سال 55-54 تحرير شده است. دربارة خطراتي كه از جهانگردي متوجه ماست، مانند جاسوسي و دگرگوني فرهنگي، در اين باره چه ميگوييد؟
ج: به نظر من اگر ما در ايران تركيب ملي خودمان را نگاه داريم، ميتوانيم همة اين بيماريها را كاهش دهيم. براي مثال به كشور چين نگاه ميكنيم. از جهانگردي چقدر درآمد سالانه دارد؟ آيا توانستهاند در سياست آن كشور تأثيري بگذارند؟ فكر نميكنم. سياست ملي خودشان قوي است. لازم نيست «جاسوس» را در شكل جهانگرد بفرستند، اينقدر انواع و اقسام وسيله براي جاسوسي دارند، كه اين يك طريق جزئي است. زيرا همة افرادي را كه به اينجا ميآيند ميشود شناخت و بعد هم ميشود كنترلشان كرد. دستگاه اطلاعات ما همة اينها را به اندازة كافي ميتواند كنترل كند. من فكر ميكنم ضررهاي آن كمتر است. البته ضرر دارد و ميتواند داشته باشد، ولي ضررش از ساير چيزها بياندازه كمتر است. البته ما بايد براي
دانشمندان در غرب، فكر اساسيِ ديگري بكنيم.
س: آن بخشي از افراد كه خودباختگي پيدا ميكنند و به نوعي مروج فرهنگ غرب هستند و به تعبير آقاي خاتمي - كه تعبير جديد و زيبايي است - به حد شيدايي ميرسند، با اينان چه بايد كرد؟
ج: ما هيچكاري دربارة آنها نميتوانيم بكنيم؛ به نظر من آنها، در شرايط كنوني و در آيندة نزديك به هيچ وجه آمادگي آمدن به ايران و كاركردن در اينجا را ندارند. به عقيدة من از آنها نبايد خيلي ترسيد. مثل همان گردنكلفتهايي كه الان در «لوسآنجلس» ميلياردها پول دارند و زندگي ميكنند. آنها حاضر به زندگي در ايران، در شرايط كنوني و حتي در صورتي كه آزاديهاي دموكراتيك هم بيشتر نهادينه شود، نيستند؛ زندگي برايشان در آنجا فوقالعاده مطلوبتر است.
س: ما در مقطع مشروطه - يك مقطع زمانيِ صدساله - دوگونه غربزده داشتيم: يك گونه در تشكيلات «ماسوني» كه به غرب وابستگي فرهنگي داشتند و بدون توجه به هويت و ماهيت فرهنگ خودمان جزو مروجان فرهنگ غرب بودند، يك عده هم كه جزو رجال سياسي بودند. اين دو گونه ويژگيهايي مثبت نيز داشتند. مثلاً «محمدعلي فروغي» انساني دانشمند، تاريخشناس، محقق و اديب بود و از سوي ديگر سياستمداري وابسته به تشكيلات «ماسوني» غرب به شمار ميرفت، يا فردي مثل «مصطفي مصباحزاده» و «مسعوديها» كه مروج ابتذال غرب بودند.
ج: در دوران رضاخان، از گونة اول، مثلاً «فروغي» تعداد زيادي نداشتيم. كساني كه واقعاً دانشمند باشند و تحقيقاتي كرده باشند، تعدادشان خيلي زياد نيست، ولي از نوع امثال «شريف امامي» و «علم» و به اصطلاح «تئوكراتها» زياد داشتيم. اينها افرادي بودند كه هم با «فراماسونري» مربوط بودند و هم عامل غرب بودند. مثلاً خيلي روشن است كه «سيدضياء» عامل غرب و مشاور سياست انگلستان در ايران بود. آنها با امكاناتي كه داشتند - امكانات مالي، اداري و بوروكراتيك - افراد را جذب غرب ميكردند. براي مثال فكر كنيد «علم» چند نفر را به دنبال خود كشيد؟ او امثال «توكلي» را كه فرد وطنپرستي بود و يا «رسولي» را به دنبال خود كشيد و به عوامل غربزده به معنيِ واقعي تبديل كرد، اينها خطرناك بودند. «فروغي» با امثال «قزويني» هم همكاري داشت كه انسان فوقالعاده شريفي بود و «فراماسون» هم نبود. يا «دهخدا» انسان فوقالعاده برجستهاي بود. از اين افراد زياد داريم كه
شايد روزي داخل «ماسونري» هم رفته باشند.
«فراماسونري» تاريخ مفصلي دارد. تاريخچة تأسيس آن، به اين صورت است كه ابتدا اين گروه فقط براي مقاومت در مقابل دشمن تشكيل شد و حمايت از كارگران و زحمتكشان و حمايت از مليت و مبارزه با استعمار را مدنظر داشت. در اروپا هم از اول اينطور نبوده كه «ماسونري» يك تشكيلات جاسوسي باشد. بنابراين «فراماسونري» را بايد در كليت ديد و شناخت. عدة زيادي در دورهاي از ايران عنصر آن شدند. من شنيدهام يكي از كساني هم كه در مشروطيت به عنوان ضد مشروطه اعدام شد، عنصر «ماسونري» بود. البته بعدها آنجا را شناخته و خارج شده بود و بعد هم ماسونها او را به انتقام گرفته و كشتهاند. بايد نگاه كنيم و ببينيم چه كساني عامل جاسوسي شدهاند، براي مثال «تقي زاده».
س: ماسونري در ابتدا به عنوان يك محفل روشنفكري مطرح بود. عدهاي فكر كردند جاي خدمت است و عضو شدند، اما بعد ماهيتش را ديدند و خارج شدند.
ج: اما عدهاي مانند «شريف امامي» كه ماندند عدهشان هم كم نيست. خيلي هم جنايت كردند كه جا دارد هفت بار اعدام شوند. ماسونها در ميان نخبگان دستگاه «محمدرضا» بودند؛ خودِ محمدرضا هم جزو آنها بود. محمدرضا خود، «لژ» اصلي را تحت عنوان «پهلوي» يا «همايوني» انتخاب كرده بود و بقيه را هم دستچين شده، اطراف خود نگاه ميداشت. هرگاه هم ميخواستند فردي را از خارج به او تحميل كنند، مقاومت ميكرد. من نميدانم «علي اميني» جزو «لژ» بوده يا نه؟
س: در مورد او چيزي به عنوان «ماسون» پيدا نكردهايم، اما جزو مقامات «وثوقالدوله» بود. احتمالاً يك نفر از خانوادة فرمانفرما به نام «خداداد» بايد ماسون باشد.
ج: از خانوادة فرمانفرما، فقط يك نفر هست، پيرمردي به نام «حافظ» تنها كسي است كه اسمش بود. ولي او [خداداد] واقعاً جزو اينها نيست و انسان فوقالعاده فرهيختهاي است. وي استادي است كه به اشتباه كشيده شد و نتوانست با «شاه» كنار بيايد و رفت. محمدرضا نميتوانست كساني را كه جزو «لژ» نبودند تحمل كند، اين واقعيت است. كساني هم عضو انجمنهاي ديگر بودند، مثل «عبدالله انتظام» - مشاور و مديرعامل شركت نفت - ماسون و جزو «انجمن اخوت» بود. من مبارزه با غربزدگي را از كودكي در ميان مردم ايران مشاهده كردم. در آن زمان تأتري با عنوان «جعفرخان از فرنگ آمده» درست كرده بودند. اين تأتر را
گروهي از جوانان ايراني به رهبريِ فردي به نام «محمود ظهيرالديني» نمايش دادند. اينها اولين گروه تأتر ايران بودند. «محمود ظهيرالديني» با برادر من دوست بود. اين نمايش در يك خانه اجرا شد. من رفتم و اين تأتر را ديدم. در اين تأتر غربزدگي را مسخره كرده بودند. دفاع مردم ايران، مقاومتشان در مقابل آن فرهنگ فاسد، نيرومند بود و به همين علت هم در دوران «محمدرضا» نتوانستند در غير از همان قشر نخبگان بالا، در مردم نفوذ كنند. حتي در دانشمندان و استادان دانشگاهها و روشنفكران نتوانستند نفوذ كنند. به همين دليل است كه مسألة وطنپرستي در ايران فوقالعاده نيرومند است. اين مقاومت قوي در مقابل تهاجم دشمن و اين وطنپرستي است كه ايران را در قبال اين همه تهاجم حفظ كرده است. هيچ كشوري تا اين حد مورد هجوم بيگانگان نبوده است. هيچ كس در حال حاضر زبان انگليسيِ پانصد سال پيش را، نميفهمد، در حالي كه زبان فارسيِ دوران «سعدي» همان زبانِ فارسي امروز ماست؛ اين امر وطنپرستي ايرانيان را به خوبي نشان ميدهد. من كتابي به نام «پِرشيا» دارم كه يك امريكايي دربارة تاريخ ايران نوشته است. نگارنده همچون وطنپرستي كه عاشق و شيفتة فرهنگ و تمدن ايران است ميگويد: ايرانيان آنقدر احساسات وطنپرستيشان نيرومند است كه در تمام تحولات تاريخ وسيع خود توانستهاند هويتشان را حفظ كنند، ولي ديگران تابع شدند. ايران هر هجوم آورندهاي را تابع خود كرده است. علت اين امر سير فوقالعاده نيرومندي است كه ملت ما را در مقابل غربزدگي نگاه داشته است. غربزدگي نتوانسته است از گروه نخبگان ردة بالاي دستگاه پهلوي و حكومتهاي وابسته به امپرياليسم به پايين نفوذ كند.
س: اگر غربزدگي را از قرن نوزدهم بررسي كنيم، ميبينيم هنگامي كه اين مسأله در كشورهاي جهان سوم، آسيا و خاورميانه شروع شد، با يك سري مقاومتهايي نيز همراه بوده است؛ مثلاً در ايران مقاومت افرادي چون «سيدجمالالدين اسدآبادي» و «جلال آل احمد»، در اروپا مقاومت «فانون» در برابر استعمار فرانسه و در دفاع از الجزاير با نگارش كتاب «دوزخيان زمين»، در افريقا «اميل سزه»، در شبه قاره «گاندي» و «نهرو» و در فلسطين «منير شفيق» به چشم ميخورند. اين مقاومتها در دوجبهه بود: يكي در برابر حاكميت استعمار غرب - چه در شكل كلاسيك و چه در شكل «نو» ـ و ديگري در برابر مروجان فرهنگ و كساني كه با هويت خودي مبارزه ميكردند.
ج: تا آنجايي كه من اطلاع دارم در ايران، قبل از افرادي چون «آل احمد»، معلم وي،
فردي به نام دكتر «فرديد» با غربزدگي مبارزه ميكرد. «آل احمد» از او الهام گرفته است. وي تئوريسين و بسيار تحصيل كرده بود. ولي متأسفانه فرديد كتاب و نوشتهاي ندارد و فعاليت او بر پاية سخنراني بود. اگر امكان داشته باشد كه همان سخنرانيها جمع شود، آموزندهتر از كتاب «غربزدگي» آلاحمد است.
س: مؤسسهاي با نام و عنوان «بنياد فرديد» درست شده است كه چهار، پنج نفر از كساني كه تفكرات او را دارند، سعي دارند سخنرانيها و درسهاي او را تدوين كنند.
ج: به اين ترتيب، ما بايد با جمعآوري و منتشر كردن اين مطالب، در مقابل غربزدگي كه هنوز هم ممكن است رشد كند، سپري درست كنيم. چون در هر صورت مناسبات ما با كشورهاي غربي روز به روز زيادتر ميشود و نميتوانيم آن را كم كنيم. مجبوريم از فنآوري علمي استفاده كنيم. در حال حاضر دولت جمهوري اسلامي تعدادي را براي تحصيل به غرب فرستاده است. در هر صورت اثر غرب به كشور خواهد آمد و ما بايد سپرهاي مقاومت را با استفاده از فعاليتهاي قبل كه اثر هم داشته است، افزايش دهيم.
س: بحث ديگر در ماهيت فرهنگي غرب است. «آل احمد» و امثال وي ميگويند در غرب، بخصوص از «رنسانس»، چيزي كه به عنوان فرهنگ غرب وجود دارد، برخاسته از درون آن جامعه است. اين فرهنگ از درون آن به وجود آمده است. وقتي اين فرهنگ به كشورهايي چون ايران ميرسد، دو ضرر دارد: يكي اينكه اين فرهنگ توسط حكومتها به يك ابزار استعمار تبديل ميشود و ديگر اينكه در جهت انهدام فرهنگ انساني و يا هويت ملي اين كشورها گام برميدارد و بر اين اساس بخشي از جوانان تحصيلكردة ما، تحت تأثير آن قرار ميگيرند.
ج: اين موضوع كاملاً طبيعي است. مسأله اين است كه در اروپا، «فرهنگ عمومي» و «تحصيلات عمومي» با جداشدن كليسا از دولت رشد كرد. اين موضوعي است كه سابقة طولاني دارد؛ از دورة «رنسانس» شروع شده و تلفات فوقالعاده بزرگي هم داده است، مثل «جوردانو برنو» كه در آتش سوختند. اين ادامه دارد تا به دوران «نيوتن» ميرسيم و سپس كشفيات فوقالعاده و پشت سرهم «لاپلاس» و همة اين بزرگان را داريم كه دو دورهاي است كه كليسا از دولت جدا شده است. نه فقط دولت استعمارگر، كه جدايي دين از سياست است. اين يك تحول تاريخيِ جهاني است. در جمهوري اسلامي ايران ميشنويم كه جوانان و نسل جديد از نسل انقلاب جدا ميشوند. بايد راجع به اين مسأله فكر بكنيم. اين يك پديدة طبيعي
غيرقابل پيشگيري است. براي مدت كوتاهي ميشود ساكت كرد اما نميشود آن را از بين برد.
در ايران بيش از حدود سي و هشت و نيم ميليون رأي دهنده داريم. سالي بيشتر از يك ميليون جوان كه داخل جمعيت ميشوند و از آن طرف حدود يك ميليون از آدمهايي كه پير هستند، خارج ميشوند. يعني كشور ما در ده سال آينده به كشوري فوقالعاده جوان تبديل خواهد شد. جواناني كه تحصيل ميكنند، رشد فرهنگي دارند، به دانشگاه ميروند و روزنامه و كتاب ميخوانند و ميبينند كه در دنيا چه خبر است و چه تحولات عظيمي در دنيا پيدا شده است و علم چه چيزهايي را نشان ميدهد. ما بايد فكر كنيم، بايد جمع تيزهوشي تشكيل شود و به تحقيق و تفكر بدون پيشداوري بپردازد و بگويد به چه شكلي بايد با اين موضوع برخورد كنيم، چگونه بايد طي طريق كنيم، چه چيزها را بايد بدهيم، چه چيزها را بايد حفظ كنيم و چه چيزهايي را بايد بگيريم و چگونه بايد با تحول تاريخي بسازيم؟
س: ما بايد اين روند را در ساير كشورها نيز بررسي كنيم. براي مثال اين روند تقريباً همزمان با «ايران» در «تركيه»، و شايد چند سالي زودتر شروع شد، ولي تركيه هويت فرهنگيِ خود را از دست داد، اما تعصب قوميتي خود را حفظ كرد. در ايران تلاش شد هويت فرهنگيمان حتيالمقدور حفظ شود.
اين توانايي ميتواند به دليل قدرت مذهب و روحانيت و عظمت فرهنگ شيعي باشد. اكنون اين سئوال مطرح ميشود كه در مقايسه با كشورهاي منطقه، ايران تا چه حد توانسته است ايستادگي و پايداري كند؟
ج: انقلاب اسلامي كمك بسياري به ايران كرد تا جلوي اين جريان بايستد، ولي به عقيدة من اين تحول، تحول دنيايي است. تركيه هم كشور جواني است، كشوري كه در دوران «سلجوقيان» تشكيل شده است، به معني قديم «تركيه» وجود نداشت. در قديم «پارس» بود و «يونان» و تركيه به معناي ملت ترك، پديدة نويي است. به همين دليل هم، اين كشور فرهنگ قوي ندارد، آن چيزي هم كه دارد مربوط به همين دوران اخير است. در دوران «عثماني» زبان رسمي دربار عثماني، فارسي و عربي بود. اين مسأله در تركيه و ايران با هم متفاوت است. در تركيه زيادهروي در سوي غرب رفتن، مقاومت «اسلام گرايانه» ايجاد كرده است، حالا ممكن است در ايران، زيادهروي در «اسلاميت»، آن جهت مخالف را تقويت كند. اين موضوع را بايد مطالعه كرد. بايد هردو سمتِ مسأله را درنظر گرفت و حد وسط را يافت.
زيادهروي همه را خفه ميكند و هركس نفس ميكشد ميگويند اخراج و حبس. همچنين حذف اسلاميگرايي و بنيادگرايي در جامعه، در تركيه مقاومت ملي ايجاد كرده است. حالا اگر ما زيادهروي كنيم، ممكن است با نتيجة معكوس روبهرو شويم. بنابراين آن گروه پژوهش كه گفتم بايد بيطرف و بدون پيشداوري، اين مسأله را بطور جدي بررسي كند؛ آن هم با توجه به تغيير و تحول دنياي كنوني. دو مقاله از آقاي «حداد عادل» دربارة تحولات اروپا مطالعه كردم. وي در اين مقالات، دوران سياه «انگيزاسيون» را تا زمان «لاپلاس» بررسي كرده و خيلي ساده توضيح داده بود كه علم با پيشرفت جاي مذهب را تنگ ميكند. وي مينويسد زماني كه «نيوتن» قانون جاذبة عمومي را كشف كرد يك جاي خالي داشت، در آنجا «خداوند» را جاي داد. «لاپلاس» نظرية پيدايش آسمانها را تصحيح و كامل كرد و كتابش را براي «ناپلئون» فرستاد. ناپلئون او را خواست و گفت آقاي «لاپلاس» شما در اين تحليل خودتان جايي براي «خداوند» باز نكردي؟ و او هم بسيار ساده پاسخ داده بود كه نيازي به اين مسأله نبوده است.
اين مطلب را «حداد عادل» در روزنامة «ايران» مينويسد و جوانان هم اين مطالب را ميخوانند. البته اگر او هم اين مطلب را ننويسد، اين همه اخبار خارجي و داخلي، راديو، شبكة اينترنت و ترجمه، همة اين مسائل را مطرح ميكنند. جلوي علم را كه نميشود گرفت. مثلاً چند سال پيش يك تجربة عملي را براي نظرية «داروينيسم» دادند. چند حيوان جنوب «امريكاي مركزي» را به شمال ـ كه شرايط اقليمي متفاوتي دارند ـ انتقال دادند. اين حيوانات، بعد از مدتي، براي تطبيق خودشان، با وضع موجود، تغيير ماهيت دادند؛ اين تجربة فوقالعادهاي است. پيشرفت علمي در دنيا سرعت گرفته است، هر روز شاهد يك انقلاب علمي و تكنيكي هستيم. ميگويند تحصيلات دانشجوياني كه طي مراحل علمي رشتة مهندسي را در دانشگاه طي ميكنند، تنها سه سال اعتبار دارد و اگر اينها بعد از سه سال دانش خود را تكميل نكنند، معلومات آنها در قبال رويدادهاي علمي نوين كهنه شده است. اين در حالي است كه دانشگاههاي ما هنوز كتابهاي سي سال پيش را به دانشجويان تدريس ميكنند.
س: در مسائل مربوط به «غرب» يك بحث علمي و تكنولوژيكي داريم كه بر مبناي آن قاعدتاً هر كشوري بايد براي رشد و ترقيِ خود به اين علوم دست يازد. بحث ديگر دربارة مباني علوم انساني است كه بخشي از آن، با فرهنگ و علوم انسانيِ جوامع ديگر
تطبيق ميكند چون موضوع بحث، «انسان» و زندگي و شخصيت اوست؛ چه از ديد «روانشناس» و چه «جامعهشناس». دو بخش ديگر در اين مبحث وجود دارد: يكي «ابتذال غرب» است كه رهآورد غرب، بخصوص در دوران «رضاخان» و «محمدرضا» به شمار ميرود و ديگري ماهيت غربزدگي و غرب پرستي در جوامعي همچون جامعة ما است. البته اين نمودها در كشورهاي «عربي» و كشورهاي «آسيايي» هم به چشم ميخورد. در قسمت اول و دوم، همه متفقالقولند. اگر آثار «شهيد مطهري» را نگاه كرده باشيد، وي، هم نقل ميكند و هم نقد. آنچه كه قابل تطبيق است نقل ميشود و آنچه با اصول ما متعارض است، نقد ميشود. در بحث ايستادگي در برابر ابتذال، گاهي نگراني به وجود ميآيد و آن در رابطه با ماهيت استعماريِ غرب است و اين كه ما چه بايد بكنيم تا گرايش به علوم غرب، باعث شيفتگي به استعمار و غوطهور شدن در ابتذال نشود؟
ج: اكنون شيوة استعماري غرب به شكل ديگري است و استعمار قديم از بين رفته است. از اواخر قرن نوزدهم، عمر سرمايهداري دوران «كلنياليسم» به پايان رسيد و دوران امپرياليسم آغاز شد.
امپرياليسم نه به عنوان ايجاد امپراطوري «عثماني» و يا امپراطوري «روسيه»، امپرياليسم به عنوان يك غارتگري سرمايهداري جهاني. همانطور كه «لنين» ميگويد امپرياليسم دوران عاليِ سرمايهداري است كه در اين دوران صدور كالا به صدور سرمايه تبديل ميشود. امروز امپرياليسم غرب در تمام دنيا، مشغول چپاول جهان با صدور سرمايه است. همانطور كه در ايران هم اين كار صورت ميگيرد؛ توسط كساني كه ما آنها را به سرمايهگذاري تشويق ميكنيم. البته به اقتصاد ما كمك ميشود، اما آنها هم به نوبة خود، اين چپاول را انجام ميدهند. «توتال» كه مجاني اينجا كار نميكند، بايد بچاپد؛ اين يعني امپرياليسم امروز. بانك جهاني كه يك بانك امپرياليستي است و قرض ميدهد، دنيا را غارت ميكند. توجه كنيم كه چقدر از كشورهاي آسيايي و افريقايي به بانك جهاني مقروض هستند؛ هزاران ميليارد. خوب، ما بايد مسألة استعمار غرب را در چهارچوب خود بحث كنيم، بايد ببينيم به چه شكل هست و چگونه بايد در مقابل آن مقاومت كرد. اما در مورد ابتذال غرب، رفتاري كه در حال حاضر با «كلينتون» انجام ميدهند، ابتذال غرب است. ابتذال نه فقط در عمل خودِ كلينتون است، بلكه ابتذال در اعمالي هم كه كنگره انجام ميدهد و همزمان با نطق او در سازمان ملل متحد، اعترافات مربوط به ارتكاب عمل جنسيِ او را در تمام تلويزيونهاي امريكا پخش ميكند، وجود
دارد. اين نوعي از ابتذال غرب است و نوع ديگر آن را در زندگيِ برخي از جوانان مشاهده ميكنيم. اين دو شكل ابتذال به مناسبات كشورها با غرب بستگي دارد. ابتذال در يك كشور خيلي سريع نفوذ كرده و رشد ميكند، چون آن كشور ضعف فرهنگي داشته و مقاومت فرهنگيِ خودي ندارد، اما در كشور ديگر كمتر نفوذ ميكند. در دوران «محمدرضا»، خيلي كوشش كردند تا اين ابتذال را وارد كنند، اما در تودة مردم نفوذ نكرد و مقاومت تودة مردم آنقدر قوي بود كه ابتذال توسعه نيافت. يك قشر بسيار كوچكي به سوي ابتذال رفت. در اطراف آن جشن دوهزار و پانصد ساله و آن كثافت كاري كه در «شيراز» انجام دادند، قشر بسيار كوچكي از مفتخورها و چپاولگران پيدا شدند. حتي در قشر بالاييِ جامعه هم اين ابتذال نفوذ نكرد و تعداد زيادي با تمام حيثيت ايراني بودنشان ماندند و مقاومت كردند. اين مقاومت ملي ما را نشان ميدهد. كشور ما با يك كشور افريقايي كه اصلاً فرهنگ قبلي و زبان نداشته و عدهاي به زبان فرانسه و عدهاي هم به زبان انگليسي و غيره حرف ميزنند، متفاوت است. غرب همين اقدامات را نسبت به كشور «چين» انجام داده است. ژاپنيها «براي ايجاد فحشا» در چين چه كارهايي كه نكردهاند، اما آيا در چين ماند؟ خير. نميماند، چون مقاومت ملي وجود دارد. فرهنگ قويِ ملي در چين وجود دارد. مذهبي هم كه ميدانيد به آن صورت وجود ندارد. اينست كه ما نبايد از اين ابتذال زياد وحشت داشته باشيم، چون مقاومت مليِ كشور ما آنقدر قوي است كه ابتذال را نميپسندد. به همين دليل هم در دوران «محمدرضا»، با تمام كوششي كه او و دستگاهش براي ورود ابتذال كردند، موفق نشدند. ما بايد از لحاظ فرهنگي توسعه يابيم و به پيشرفتهاي علمي نائل آييم.
س: بحثي دربارة ماهيت و گسترش فرهنگ غربي وجود دارد، چيزي كه اكنون به عنوان «ماهواره» مطرح شده و حتي در اروپا هم به ابتذالات امريكاييِ آن اعتراضاتي وجود دارد. البته ماهيت اين موضوع در ارتباط با سلطة صهيونيسم بر رسانههاي غربي بيشتر نمايان است؛ ما ميآييم به هويت فرهنگي ملي خودمان بپردازيم و در آن سمت و سو حركت كنيم كه يك قدرت بالاتر به نام «ماهواره» ميآيد و هم به كمك مكانيزمهاي رايانهاي و اينترنت همان ابتذال را گسترش ميدهد، به نظر شما در اين باره چه بايد كرد؟
ج: من هم همين را ميگويم. الآن در اروپا مقاومت جدي در مقابل فيلمهاي امريكايي و هم اينترنت شروع شده است. اينجا صرفاً مسألة صهيونيسم نيست، بلكه مسألة «سرمايهداري
جهاني» است.
سرمايهداري جهاني، براي حفظ منافع خودش، بخصوص در امريكا - امريكايي كه در حال حاضر كوس رهبري جهان را ميزند - فساد را به شكل وحشتناكي ايجاد كرده است. سينماها و تأترها همه در جهت فاسد كردن جوانها عمل ميكنند كه «رأي» ندهند و در سياست دخالت نكنند. اصلاً امريكاييها درسياست دخالت نميكنند و بيشتر سياهپوستان اين كشور هستند كه در سياست دخالت ميكنند، براي مثال اكثريت سياهان حمايت خودشان را از «كلينتون» در مقابل همين ابتذال عمل «كنگره» اعلام كردند. اين ابتذال را جناحهاي قدرت در امريكا، به اين دليل باب كردهاند كه مردم را براي انتخابات سرمايهداريِ بزرگ خام بكنند. سرمايهداري يك روز نمودش «راكفلر» بود، اما حالا آنقدر گردنكلفتهاي بالاتر از آنها پيدا شدهاند كه ديگر «فورد» و «راكفلر» كوچكترينها هستند. انحصارات سرمايهداري نفت و كامپيوتر بهترين نمودها هستند. براي مثال چهل ميليارد دلار سرماية شركت كامپيوتري است كه در عرض يك سال ده ميليارد سود داشته است. اينها هستند كه رئيسجمهور امريكا را تعيين ميكنند و دنيا را ميچرخانند. اينها هستند كه همة اين سياستها و حقهبازيها را درست ميكنند. در حال حاضر اين مسأله براي آنها مطرح است كه دنيا را به فساد بكشانند تا مردم گرايشي به سوي «سياست» نداشته باشند.
چند سال پيش دو مقاله در «لوموند ديپلماتيك» درج شده بود. در آن مقالات اين سؤال مطرح شده بود كه اصلاً دموكراسيِ غربي چيست؟ در مقام پاسخ آمده است كه دموكراسي غربي فقط يك ظاهر ]پوشش[ و بدنة خالي براي ]عرصههاي بازار[ است. نكتة جالب ديگر مطلبي است كه يك كشيش به عنوان «دهفرمان بازار» نوشته است.
س: نحوة مبارزه با اين سلطه چگونه است؟ ميبينيم كه گسترش فرهنگ ماهوارهاي تفاوتهايي در دنيا به وجود آورده است. اين تفاوت در «هند» چگونه بوده است؟ مثلاً اين كشور آثار سينمايياش را به سرعت در خاورميانه پخش ميكند. آيا اين نوعي مقاومت است؟
ج: توجه كنيد. الآن مسألة قاچاق ويديو در تمام مرزهاي كشور وجود دارد، مثل قاچاق مواد مخدر. اين حملة جهانيِ فساد امريكايي است تا با فاسد كردن قشر جوان آنها را از سياست بركنار دارد. جمهوري اسلامي بايد در مقابل اين حمله فكر كند، بايد فكر كند چگونه ميتوان جلوي آن را گرفت و در مقابل آن مقاومت كرد.
س: يك نوع برخورد، همانطور كه امام (ره)، فرمود: «امريكا امالفساد قرن است» اينست كه روحية مقاومت در غربستيزي را به معناي واقعيِ كلمه ـ نه به صورت يك شعار كم محتوا ـ در جامعه ايجاد كنيم و با آن روحية فرهنگي، انقلابي و ديني ايستادگي كنيم.
ج: اجازه بدهيد در اين ارتباط واقعهاي را به نقل از برادرم تعريف كنم. او ميگفت ما در دورة شاه در جنگي عليه كردها در كردستان شركت كرده بوديم. در اين جنگ فرماندهي داشتيم كه مسئول توپخانه بود. او با زحمت زيادي به بالاي تپهاي كه فرماندة تپة آنجا بود رسيده بود ولي توپها و قاطرها نتوانسته بودند به آنجا برسند و در پايين مانده بودند. فرمانده به او گفت: «سرگرد تو آن دو كرد را ميبيني؟ شليك كن آنجا. آن يك كرد را هم ميبيني كه آنجا در حال رفتن است، يك توپ هم شليك كن آنجا» او گفت: بله قربان. «بمب، بمب» و با دستهايش اين حركت را تقليد كرد و گفت: قربان توپها پاي دره است و ما بالاي تپه. نفست از جاي گرم بلند ميشود. حالا شما ميگوييد بياييم اين كار را بكنيم، اما با چه نيرويي؟ جلوي اين جريان به اين آسانيها گرفته نميشود. ايجاد روحية مقاومت با كدام توپخانه؟ درحال حاضر تضادي در جمهوري اسلامي به وجود آمده كه دو طرف به ضرب كشت همديگر را ميزنند. شما در اين وضعيت با چه نيرويي ميتوانيد روحية مقاومت را ايجاد كنيد؟ توپخانهاي نداريد. جوانهايي كه بايد نيروهاي اين توپخانه باشند، ناظر اين درگيري هستند و رنج ميبرند. خيال نكنيد آنها رنج نميبرند. آنها بيشتر از ما پيرمردها رنج ميبرند، چون ميبينند كه در اين درگيري آيندة خودشان از بين ميرود.
بنابراين همانطور كه گفتم، بايد يك فكر اساسي بكنيم تا در مقابل هجوم و ابتذال و هجوم پيشرفت علم كه باورها را خيلي ضعيف ميكند و روي نسل جوان مؤثر است، بايستيم و به آن جواب بدهيم. با اين وضع كنوني نميتوان جواب داد.
مسألة اساسي اين است كه در حال حاضر، جوانان ما مورد حملة چندجانبه قرار گرفتهاند؛ هم علمي، هم ابتذال و هم مسائل اعتقادي و مذهبي. همة اينها برايشان نوعي فشار محسوب ميشود. آقاي «غلامعباس توسلي» در رابطه با اسلامي كردن دانشگاهها، در مجلة «ايران فردا» مقالهاي نوشته بود كه خيلي جالب بود. منظور اين است كه با اين روشها نميشود جوانان را اسلامي كرد. بايد ديد جوانان چه نياز فرهنگي دارند و چه نياز علمي و شناختي دارند. كتاب نداريد بدهيد آنها بخوانند. با اين قيمت كه روي كتاب است كسي
نميتواند بخرد. مگر چند هزار نسخه تيراژ چاپ و انتشار كتاب داريم؟ حد متوسط پنج هزار جلد. خوب اين وضع جوابگوي خواست جوانان است؟ شما اين روزنامهها را بخوانيد. اين بدبختي كه در مسألة ازدواج، حقوق زن و نداشتن حق رابطه وجود دارد، اينها مسائلي است كه بطور وحشتناك در جامعة ما مطرح است. ما اگر براي اين مسائل جواب قانعكننده و عملي و نه جواب تبليغاتي، پيدا نكنيم، اين جوانان چگونه ميتوانند براي خود همسر انتخاب كنند؟
اينها مسائلي است كه هر روز جامعة ايران، در تماس با دنيا، ميشنود و ميبيند. شما بايد براي اين مسائل، پاسخ قانعكنندة عملي و قابل قبول براي نسل جوان ـ نسلي كه فرداي شماست ـ پيدا كنيد، در غير اين صورت هجوم فرهنگي كلية اعتقادات مردم را از بين خواهد برد.
س: پيش از اين دربارة ماهيت غرب و مناديان غربگرايي در كشور صحبتهايي داشتيم، اكنون ميخواهيم راجع به «امريكاشناسي» و ماهيت امريكا به بحث و گفتوگو بپردازيم. امريكا داراي چه ماهيتي است و چه ويژگيهاي مثبت و منفي دارد؟ آيا ويژگيهاي مثبت باعث شيفتگيِ عدهاي نسبت به آن شده و يا ويژگيهاي منفي؟ مشخصههاي «امپرياليستي» بودن امريكا چيست؟
ج: به بحث قبل بايد چند كلمهاي اضافه كنم. پيش از اين ماهيت «غرب» را توضيح داديم و مناديان غربگرايي را كه در ايران فعاليت داشتند، ذكر كرديم. قبل از ناصرالدين شاه ما با روسيه ارتباط داشتيم، اما در رابطه با غرب، در زمان ناصرالدين شاه بيشترين ارتباط وجود داشته است. اولين كساني كه تحت تأثير غرب قرار گرفتند، افراد درخشاني بودند، مثل ضارب ناصرالدين شاه كه فرد برجستهاي بود. «ميرزارضاي كرماني» فرد باسوادي بود كه به استانبول رفته و با شخصيتهايي ملاقات كرده و از آنها رهنمودهايي نيز گرفته بود. هنگام بازپرسي از او ميپرسند تو كه وطنپرست هستي، چرا كشور را به اين روز انداختي و شاه را كشتي؟ او در پاسخ ميگويد: «اين كار هرچه زودتر انجام ميگرفت، ضررش كمتر بود و به اين جهت من زودتر انجام دادم». او با سيدجمالالدين اسدآبادي تماس داشت. چنين افرادي از تماس با غرب براي استفاده از تمدن آن بهره ميجستند. مثل ميرزاآقاخان كرماني و طالباوف، اين افراد چه در ايران و چه در خارج، تأثير بسيار جالبي از غرب گرفتند. اين تأثير غربزدگي نبود بلكه استفاده از تمدن واقعيِ غرب بود، مثل «آزادي» و «مبارزه با استبداد». اما اين موضوع در مسير تكامل خود تحول مييابد و فرآيند آن به سوي غربزدگي ميرود و
به آن ختم ميشود. اين روند به تقليد كامل از غرب و اين مفهوم كه همة خصايل ملي را بايد فراموش كرد و تمام مراحل زندگي را بايد از غرب تقليد كرد، ميانجامد.
س: حالا كه اين نكات را مطرح كرديد، به نكتهاي اشاره ميكنم. بحثي در ميان تحليلگران تاريخ مشروطه مطرح است كه ما مشروطه را از «استانبول» گرفتيم، چون ميعادگاه روشنفكران ما عموماً آنجا بوده است. البته «بمبئي»، «قاهره»، «كلكته» و «تفليس» هم بوده، ولي بيشتر مراكز سياسي و روشنفكريِ ما در «استانبول» بود، براي مثال سيدجمالالدين اسدآبادي مدتي در آنجا اقامت داشت. اين عده معتقدند هرچند سيدجمال در فرانسه و لندن مدتي اقامت داشته و نشريه منتشر ميكرد، اما اين موضوع ارتباط مستقيمي با غرب ندارد. آيا ميشود در اين موضوع تفاوتي قائل شد؟
ج: ميتوانيم از قدرت نظارت فوقالعاده شديد مردم، به عنوان يكي از عوامل داخليِ انقلاب مشروطيت نام ببريم. از عوامل خارجي هم ميتوان به «انقلاب 1905 روسيه» اشاره داشت، كه تأثير بسياري در انقلاب مشروطيت داشت. با نگاه به انقلاب روسيه مردم احساس كردند كه نظام استبداديِ وحشتناك در روسيه توسط ژاپن به آن كوچكي شكست خورد و در نتيجه شكست «روسيه» از «ژاپن»، انقلاب 1905 حاصل شد. «لنين» هم براي انقلاب مشروطيت ايران ارزش فوقالعادهاي قائل است و ميگويد اين انقلاب عميقاً دموكراتيك و مردمي بوده است. لنين «ستارخان» را همچون يكي از مبارزان سرشناس دهقاني و تاريخيِ روسيه قلمداد ميكند و ارزش مردمي بودن براي انقلاب مشروطيت ايران قائل است. اين اهميت تاريخي دارد، يعني نه تنها از استانبول و جاهاي ديگر، بلكه از مجموعه عوامل مختلفي سرچشمه گرفته و تأثير ميپذيرد. من فكر ميكنم در اين خصوص ميبايست مجموعه عوامل را در نظر گرفت و روي يكي تكيه نكرد. حالا به «امريكا» بپردازيم. من فكر ميكنم ميبايد اول بدانيم كه كشور «امريكا» چگونه پيدا شده است؟ پيدايش امريكا از همه مهمتر است. همانطور كه ميدانيد، پيدايش امريكا در ارتباط با مسافرت تصادفي «كريستف كلمب» براي يافتن راهي به سوي شرق دور انجام گرفت. كريستف كلمب در هزار و چهارصد و اند ميلادي آنجا را كشف كرد و بعد هم در نتيجة هجوم اسپانيائيها و پرتغاليها به امريكاي وسطي و جنوبي، دويست سال بعد امريكاي شمالي در معرض مهاجرت اروپاييها قرار ميگيرد. مهاجرت به امريكاي شمالي ديرتر شروع ميشود. مهاجرين اوليه اسپانياييها و پرتغاليها هستند. از زبانهايي كه الآن در كشورهاي امريكايي رواج دارد، ميشود فهميد كه كدام منطقه
را پرتغاليها تسخير كردهاند و كدام كشور را اسپانياييها. براي مثال «برزيل» و «كوبا» و اكثريت جزاير كارائيب به زبان اسپانيايي صحبت ميكنند ولي «آرژانتين» زبانشان «پرتغالي» است و مردم شيلي هم اسپانيايي تكلم ميكنند. اولين كار مهاجرين، غارت ثروتهايي چون طلا و سنگهاي قيمتي بود. جالب است كه «ولتر» كتابي دارد به نام «كانديد» و در آن غارتگري را تشريح كرده و نشان ميدهد كه اين غارت گران چگونه افرادي بودهاند و بعد هم نتيجه ميگيرد كه اين غارتگران به جايي نزديك «استانبول» در تركيه ميرسند. در مجموع مهاجران اوليه پرتغاليها و اسپانياييها جنايات بزرگي را در امريكاي جنوبي مرتكب شدهاند، چون در آنجا چهار تمدن بزرگ پيشرفته وجود داشت. براي مثال ميتوان به تمدن «مايا» - «آزتك» در اطراف كوههاي آند و كشور پرو اشاره داشت كه هنوز هم خرابههاي اين تمدن وجود دارد. مثلا شكل شهرسازيِ شهر باستاني «پمپئي» - كه بسيار زيبا بوده، بدست آمده است. در «كاستاريكا» سرخپوستان براي محكوميت كريستف كلمب به عنوان اولين جنايتكار بزرگ محاكمهاي ترتيب داده و محكومش كردهاند. اينان مدعي هستند كه اقدامات او سبب نابوديِ پنجاه ميليون سرخپوست شده است. اين محاكمه در حال حاضر به صورت غيابي در جريان است. در دورة بعد، مهاجرت اروپاييها شروع ميشود. اولين گروه مهاجرين از انگلستان هستند، بعد فرانسويها. طرفداران پيوريتانها و پروتستانها كه مدتي موفق شده بودند حكومت سلطنتي را شكست بدهند، با پيروزي مجدد سلطنت، تحت فشار قرار ميگيرند. اين عده، اولين گروه مهاجرين از انگلستان را تشكيل ميدهند. آقاي خاتمي هم دربارة همين گروه كه به امريكا مهاجرت كرده و فوقالعاده هم پيرو ديانت بودند، توضيح دادهاند. اين عده انسانهاي شريفي بودند، اما بعد از آن بتدريج «دزدان دريايي» شروع به فعاليت ميكنند و پس از آن هر چه ماجراجو و حادثهجو در كشورهاي ديگر بود، مهاجرت به امريكا را شروع ميكنند. امريكاي شمالي بتدريج اشغال ميشود و قسمت اعظم سرخپوستان كه معلوم نيست چه تعدادي بودند، نابود ميشوند. در آخر هم يك قسمت بسيار كوچك را در شرق امريكا به سرخپوستان اختصاص ميدهند. البته وضعيت بهداشتي، تعليماتي، اجتماعي و زندگي سرخپوستان با ساير بخشهاي امريكا قابل مقايسه نيست. پيدايش امريكا در ابتدا با آدمكشي و نسلكشي شروع ميشود و به آدم دزدي ميانجامد، يعني «برده بردن از آفريقا». بردهداري بخش دوم جنايت در امريكا است. گروههاي مختلفي براي دزديدن «بردهها» از آفريقا فعاليت ميكردند و با كشتارهاي وسيعي، آنها را حمل ميكردند. نيمي از آنها در مسير راه، در كشتي ميمردند. آنها
كه سالم رسيده بودند، در مكانهاي مختلف و بنابر قابليتهاي جسمانيشان، به مزايده گذاشته ميشدند. دو كتاب جالب دربارة وضعيت بردهها نوشته شده است. «كلبة عموتُم» كه وضع بردهها را در خودِ امريكا تشريح ميكند و كتاب فوقالعاده ديگري به نام «ريشهها» كه نويسنده ـ خود ـ استاد دانشگاه و نسل هفتم بردهاي است كه از «غنا» ربوده شده است. در اين كتاب جالبترين توضيح را دربارة رفتاري كه امريكاييان با بردگان ميكردهاند، ميخوانيم. اين كتاب اصلاً با «كلبة عموتم» قابل مقايسه نيست و بالاتر و مهمتر از آن است. در حال حاضر سي ميليون سياهپوست در امريكا زندگي ميكنند. اين رقم يعني، امريكا با كشتار و نسلكشيِ بوميان آنجا به وجود آمده است. بعد هم ميليونها انسان افريقايي را دزديده و بهعنوان برده به آنجا بردهاند. اين وضعيت تا هنگام جنگهاي داخلي امريكا - جنگ شمال و جنوب - و پيروزي «لينكلن» ادامه داشت. البته مسألة بردگي هنوز هم در امريكا حل نشده است. درست است كه در ميان سياهان امريكا «سناتور» و «سرمايه دار» هم پيدا شده و حتي «دانشمند» هم در بين آنها هست، اما واقعاً سي ميليون سياهپوستي كه در محلههايي مثل «هارلم» زندگي ميكنند، بخصوص بخش جنوبي و نواحي «تگزاس» در تبعيض نژاديِ بسيار شديدي به سر ميبرند. اروپاييها هم در بردهدزدي شركت ميكردند و بردهها را براي فروش به امريكا ميبردند، ولي در خودِ اروپا، بردهداري گسترش نيافت؛ نه در انگلستان و نه در فرانسه. بسياري از بخشهاي آفريقا مستعمرة آنها بود، ولي اين شرايط تنها در امريكا پديد آمد. كم كم مهاجرت «مغزها» از اروپا به امريكا شروع شد. دليل اين امر آن بود كه امريكا فوقالعاده ثروتمند بود و سرزمينهاي آباد، بكر و دست نخورده و امكانات فوقالعاده وسيعي براي پيشرفت داشت. نتيجهاش هم اين شد كه در مدت نسبتاً كوتاهي ـ دويست سال ـ امريكا پيشرفت بسيار زيادي كرد و به آنجا رسيد كه با برخورداري از ـ مغزهاي ـ برتر دنيا، از لحاظ صنعتي، فنآوري و توليد در رأس جهان قرار گرفته و تمام خصوصيات ظالمانة خود را نيز حفظ كرد. از بهترين نمونه جناياتي كه امريكاي شمالي در امريكاي جنوبي انجام داده، مكزيك است. امريكا اين كشور را به زور تسخير كرد. اگر تاريخ جنگهاي استقلال كشورهاي امريكاي جنوبي را ملاحظه كنيم، در مييابيم كه بتدريج و در طي جنگهاي انقلابي، رهايي يافتهاند. در نظر بگيريد كه چگونه امريكاي شمالي، اين كشورها را يكي يكي تحت قيموميت خود قرار داد. امريكاي جنوبي دنياي نيمهمستعمرة ايالات متحدة امريكا بود. البته «كانادا» در اين ميان استثنأ است و در هيچ كدام از اين جنگها و درگيريها شركت نداشت. مسألة
بردهداري در آنجا وجود نداشت، بعدها هم كه، فرانسويها به آنجا رفتند. در واقع كانادا «دوقومي» است و كبك ميخواهد مستقل شود. قطعاتي هم به عنوان وابستگان امپراطوري انگلستان، مثل «استراليا» و «نيوزلند» باقي ماندهاند.
اين بود سير پيدايش امريكا و تبديل آن به يك ابرقدرت بزرگ از لحاظ صنعتي، فنآوري و نظامي. تنها جنبة انساني كه در امريكا پيشرفت كرد، «ادبيات» بود، ولي جنبههاي ديگر فرهنگي كه در اروپا ـ «فرانسه»، «آلمان» و «روسيه» ـ رشد كرد، در امريكا نبود. در اين بخشها، امريكاييها فقط خريدار فرهنگي اروپاييها بودند و نمو داخلي نداشتهاند، مانند «تركيه» كه فرهنگ منسجم ندارد.
در شمال ايالات متحدة بعضي نواحي وجود دارد كه در آن مهاجرين ايتاليايي و فرانسوي به تعداد زياد زندگي ميكنند و فرهنگ خودشان را هم به مقدار زيادي حفظ كردهاند. به همين دليل يك ماهيت فرهنگي و يك هويت مليِ واحدي در امريكا پيدا نشده است. مثلاً در مجلس، كنگره، سنا و زندگي اجتماعيشان خيلي مخلوط هستند. در عين حالي كه واحدهاي كوچكي از ملل مختلف به آنجا رفته و اصالت تاريخيِ خودشان را حفظ كردهاند، ولي خودِ امريكا هويت ملي واحد ندارد.
س: با توجه به توضيحاتي كه آمد، شما هويت امريكا را در حال حاضر چگونه ارزيابي ميكنيد؟ «سرمايهداري» يا «وفاق ملي»؟
ج: دوران سرمايهداري كه طي شده و گذشته است. امريكا الان عبارتست از يك كشور امپرياليست. البته ما در مفهوم امپرياليست نبايد اشتباه كنيم؛ يك بار ميگوييم امپراطوري روسيه، امپراطوري عثماني و امپراطوري انگلستان، اين يعني كشوري، كشورهاي ديگر را تقسيم ميكند و خود بر آنها حكومت مطلق دارد. اين در «امپرياليسم قديمي» به مفهوم «امپريالها» بوده است. در قديم ابتدا امپراطوري روم بود و بعد در اروپا و سرانجام هم در عثماني، روسيه و انگلستان. اما امپرياليسم به مفهوم علميِ «امروزهاش» عبارتست از دوران تكامل سرمايهداري و دوران «كلنياليسم».
در كشورهاي پيشرفتة اروپايي، گروههايي را با عنوان تجارت به كشورهاي عقبافتاده، ميفرستند. اين تجارت سبب فرستادن گروههايي از ملتها ميشود كه در آنجا «كُلن» درست ميكنند و «كُلني» - يعني منطقهاي - را به خود اختصاص ميدهند. از لحاظ تاريخي، مرحلة اول استعمار، عبارت است از مبادلة كالا و استفاده بردن هردو طرف از اين تجارت، اين دوران
«كلنياليسم» است. اين شيوه از لحاظ علمي و تاريخي، يك جنبة مترقي داشته و يك جنبة عظيم سركوبگرانه، غارتگرانه و وحشيگرانه. جنبة مترقيانه اين بود كه آنهايي كه ميخواستند از كشورهاي عقبمانده بهرهكشي كنند، مجبور بودند برخي از ويژگيهاي تمدن را هم با خود به آنجا ببرند. براي مثال ميتوان به راهآهن اشاره داشت كه با تأسيس آن، بهتر ميتوانستند بارها و كالاهاي خود را منتقل كنند. يا براي تسريع در كارهايشان مجبور بودند «برق» را به مناطق مستعمره منتقل كنند. كلمة استعمار كه از «عمران» ريشه ميگيرد، درست براي همين مفهوم بوده است. استعمار جنبة مترقيانهاي داشته كه كشورهاي عقبمانده را به سطح بالاتري ميرساند. اما جنبة عمدة آن غارت بود، يعني تعويض زورمدارانة كالاهاي ارزان خودشان با كالاهاي گران قيمت آنها و بردن آنها به كشور خودشان. در دوران «كلنياليسم» رقابتها و جنگهاي شديدي بين كشورهاي «كلني» دار اروپايي به وجود آمد كه مهمترينشان، جنگهاي اسپانيا، پرتغال در امريكاي جنوبي و بعد هم انگلستان و فرانسه بود. آلمانها خيلي دير به اين دوران وارد شدند و اين موضوع كاملاً مشهود است. علتش اينست كه در «آلمان» كشور واحدي وجود نداشت. تا دوران «بيسمارك»، حدود هزارونهصد ميلادي، كشور واحدي در آلمان وجود نداشت و فقط «پرنس»نشينهايي بود كه دائماً در حال جنگ با يكديگر بودند تا اين كه در دوران بيسمارك، آلمان شروع به رشد ميكند و از همان تاريخ برخي از «كلن»ها را در آفريقا ميگيرد. شرايط بتدريج تغيير ميكند و سردمداران كشورهاي استعمارگر در مييابند كه به جاي اينكه كالاي توليد شده در كشور خودشان را منتقل كنند و متقبل زحمت شوند، كارخانجات را به كشورهاي عقبمانده منتقل كنند و با استفاده از نيروي كار ارزان و كارگر ارزان قيمتتر از كارگران خودشان، در همانجا توليد كنند و در همانجا هم به فروش برسانند. اين ميشود دوران «صدور سرمايه»، يعني «صدور سرمايه» جاي «صدور كالا» را ميگيرد. در اينجا دوران «امپرياليسم» آغاز ميشود؛ امپرياليسم به معني علمي جديد و اين جريان با تمام قوا ادامه مييابد. صدور سرمايه در ابتدا به اين صورت بوده كه بطور مثال يك كارخانة پارچهبافي در «هندوستان» درست ميكردند و قسمت اعظم پارچه توليد آن را همانجا ميفروختند و قسمت ديگر را ميآوردند در كشورهاي ديگر و ميفروختند، هرچه هم براي خود احتياج داشتند، نگاه ميداشتند. به اين ترتيب صدور سرمايه شروع ميشود تا امروز كه به شديدترين شكل ادامه دارد. سرمايهگذاريهاي بزرگ در اين كشورها، در قالب بانك جهاني، نوع تكامليافتة سرمايهداري محسوب ميشود. رقابت بين سرمايهدارها
در دوران اول به تشكيل انحصارات در دوران تحول يافتة سرمايهداري تبديل ميشود. براي مثال كارخانجات پارچهبافي در انگلستان، به جاي درگيري با يكديگر، تشكيل اتحاديه ميدهند و مشتركاً نرخگذاري ميكنند. با اين كار قيمتها را هم بالاتر ميبرند. همين موضوع هم در سرمايهداريِ بزرگ اروپا به صورت تشكيل «كارتلها» و «تراستها» پيدا شد. هر تراست يك رشته را در دست خود ميگيرد، مثل «تراست نفت» و «تراست اتومبيلسازي». آنگاه نرخها را بين خودشان تعيين ميكنند كه به رقابتي نياز نباشد. البته در دنياي امروزي و با پيدايش گروههاي كوچك صنعتي و كشورهاي كوچك، يك نوع رقابت پايين وجود دارد، مثل رقابت اتومبيلسازي كره جنوبي با «اتومبيلسازي اروپا». اينها با هم رقابت ميكنند، در عين حال كه بين آنها قراردادهايي هم وجود دارد. البته اين رقابت حدودي دارد. اخيراً دعوايي بين شركتهاي هواپيمايي اروپا شروع شد كه قيمتها را ارزان ميكردند تا مسافر بيشتري داشته باشد، ولي كارشان به جايي رسيد كه متوجه شدند خيلي ضرر ميكنند. در حال حاضر پنج شركت عظيم هواپيمايي دنيا در امريكا، انگلستان و غيره با هم متحد شدند و ساير شركتهايي كه جزو اين اتحاديه نيستند، ضرر ميكنند. به اين ترتيب رقابت در سطح پايين، بين كشورهاي كوچك و جذب سرمايههاي كوچك توسط سرمايههاي بزرگ كه اصل سرمايهداري است انجام ميگيرد. همه احساس ميكنند كه بحران اقتصاديِ فوقالعاده شديدي كه اخيراً در تايلند، اندونزي، مالزي و بطور كلي آسياي شرقي به وجود آمد، كار سرمايهدارهاي بزرگ آمريكا است كه با قدرت ماليشان انجام دادهاند. يكي از مقامهاي مالزي خيلي صريح گفته است كه يهوديها و اسرائيل بحران اقتصادي را در كشور ما به وجود آوردهاند. خوب ما مشاهده ميكنيم كه دوران امپرياليسم، در عين حال كه رشد و نمو ميكند، در داخل خود نيز بحران بسيار بزرگ و شديدي دارد. نمودهاي داخليِ بحران امپرياليستي عبارتست از «بحران بيكاري». در حال حاضر در دنياي امپرياليستي ميليونها بيكار وجود دارد. انسانهايي كه توانايي كار دارند، اما بيكارند و روز به روز هم به تعدادشان افزوده ميگردد. آلمان، هيچگاه تعداد بيكارانش در اين حد نبوده است، در حالي كه يكي از پيشرفتهترين كشورها از لحاظ صنعتي است. نمود ديگر بحران داخلي «بحران وحشتناك محيط زيست» است كه زندگيِ تمام بشريت را به خطر انداخته است. اخيراً به مناسبت صد و پنجاهمين سال انتشار «مانيفيست كمونيست» ماركسيستها مقالات مختلفي نوشتهاند. «پل سويزي» كه از ماركسيستهاي معروف و سردبير نشرية «مانتلي رويو» انگلستان است و آن را با همكاري
«فرد هاليدي» اداره ميكند، مقالة كوتاهي نوشته كه خيلي جالب است. اين مقاله در يكي از شمارههاي نشرية «آدينه» ترجمه شده است. وي نوشته است با وجودي كه من دوازده مرتبه مانيفيست را خواندهام، ولي براي نوشتن همين مختصر تصميم گرفتم يك بار ديگر آن را بخوانم و هر بار كه خواندم مطلبينو در آن يافتم. آن وقت به اين توضيح مانيفيست اشاره ميكند كه ميگويد سرمايهداري به جايي ميرسد كه ممكن است به نابودي تمام بشريت بيانجامد. اين مفهوم را ما داريم امروز ميبينيم. «نابودي محيط زيست» و «جنگ اتمي» به نابوديِ تمام بشريت منتهي ميشود، نه فقط نابودي سرمايهداري، و همه از بين ميروند.
س: در اين ارتباط كتابي هم «راسل» به نام «آيا بشر آيندهاي هم دارد؟» نوشته است. البته در اين كتاب به محيط زيست، بيشتر از جنبة قدرت سياسي نگاه شده است.
ج: خوب، «راسل» انسان بزرگي بوده است، اما اين خيلي برجستهتر از راسل است. امريكا داراي علوم و تكنولوژيِ پيشرفتة تكامليافته است. مشاهده ميكنيم كه اكثر جوايز «نوبل» را دانشمنداني دريافت ميكنند كه در امريكا زندگي ميكنند. البته از همه جا هستند، عده زيادي از ايرانيهاي مقيم امريكا كه «آقاي خاتمي» با آنها صحبت كرده است دانشمند بودند. در دانشگاههاي امريكا عدة زيادي ايراني در مقامهاي بالايي مسئووليت دارند و تدريس ميكنند. ما در همين خانوادة همسرم، ده دوازده استاد دانشگاه در امريكا داريم. مسألة «فرار مغزها» در حال حاضر، به يك مسأله جهاني تبديل شده است. امريكا با ايجاد درآمد زياد و پول زيادي كه به اين دانشمندان ميدهد اين مغزها را ميخرد و ميبرد. متأسفانه دانشمندان كشورهاي عقبافتاده كه امكانات تحقيقي، لابراتور و آزمايشگاههاي دقيق ندارند، به خاطر علايقي كه به كار خلاقشان دارند، به امريكا ميروند و در آنجا به كارمند دستگاه وسيع علمي و صنعتيِ امريكا تبديل ميشوند. به اين وسيله امريكا پيشرفتهاي بسياري كرده است. البته علم و صنعت در اروپا هم رو به رشد است و خيلي از امريكا عقب نيست، ولي امكانات آن با امريكا قابل مقايسه نيست، مثلا فرض كنيد تنها روسيه بود كه توانست دستگاهي را كه امريكا براي تحقيقات اتمي درست كرد، بسازد؛ آن هم با هزينه نكردن براي رفاه زندگيِ مردم. روسيه در رقابت مجبور بود اين دستگاه را بسازد و سرمايهگذاريِ بسيار قوي نيز انجام داد و در نتيجه پيشرفتهاي علميِ زيادي كرد و از خيلي چيزها نيز از امريكا جلو افتاد، اولين ماهواره را ساخت، اولين انسان را به فضا فرستاد و اولين ايستگاه فضايي را در مدت بسيار كوتاهي درست كرد.
س: در اين ارتباط بحثي وجود دارد ـ چه در ارتباط با روسيه و چه در ارتباط با امريكا ـ ميگويند بعد از جنگ جهاني دوم، بخصوص امريكاييها توانستند بسياري از دانشمندان اروپا و بويژه آلمان را جذب كنند. اروپا در جنگ جهاني دوم ضربة شديدي خورد، چون ميدان جنگ اروپا بود و امريكا بيرون از اين درگيريها ماند. از سوي ديگر «شوروي» بعد از جنگ به اروپاي شرقي بخصوص به بخشي از آلمان ـ سلطه پيدا كرد. ميگويند اين وضعيت در پيشرفت تكنولوژي چه در شوروي و چه در امريكا، تعيينكننده بوده است.
ج: در مورد امريكا بيشتر از يكي دو اسم مطرح و مشهور نداريم: يكي «انيشتين» است كه رفته آنجا و يكي هم «فون براون» كه متخصص تكنولوژي راكتها و مسئوول «ناسا» بوده است. ولي در شوروي حتي يك اسم آلماني نداريم. البته كساني داريم كه از جمهوري دموكراتيك آلمان به روسيه آمدند و در آنجا آموزش ديدند و درس خواندند. اولين طرح «راكت» متعلق به صد سال پيش است. يك فيزيكدان كه معلم رياضيِ يك دهكدة كوچك بود، قانون سرعت راكت را تشريح كرده است. وي گفته كه اگر ما وسيلهاي بسازيم كه اينقدر سرعت داشته باشد، ميتواند از قوة جاذبة زمين خارج شود و بالا برود. مجسمة اين فرد در مسكو است. پس علم راكت اصلاً مربوط به روسيه است. و يا دانشمند كوچكي مثل «كخ» در آلمان كه ميكروب «سل» را پيدا كرده است. امريكا البته عدهاي را جذب كرده و برده است، ولي فقط مغزهاي آلمان نيست، بلكه همه را برده است.
در ابتداي جنگ كه دانشمندان آلماني در امريكا نبودند، بلكه «انيشتين» بوده است و «اپنهايمر» كه امريكاييالاصل است، كه البته بعد هم بهعنوان كمونيست محاكمهاش كردند.
به اين ترتيب به نظر ميرسد كه اين هم از همان افسانههايي است كه درست ميكنند. ما اگر توجه كنيم، شورويها وقتي پژوهشهاي خود را دربارة انرژي اتمي شروع كردند، در جلسهاي كه «استالين»، «ترومن» و «چرچيل» حضور داشتند، «ترومن» با اشاره، ساخت بمب اتمي در امريكا را به استالين تفهيم كرد. «ژكوف» در خاطراتش مينويسد كه استالين با بياعتنايي به اين موضوع برخورد كرد، انگار كه اين مطلب را نشنيده است. ولي به محض اين كه برگشت، دستور داد تحقيق و پژوهش در اين باره شروع شود. فردي كه مسؤوليت رهبريِ اين جريان را به عهده گرفت يكي از شاگردان «بر» - دانشمند بزرگ دانماركي در رشتة اتمي - بود. نام او «كورچاتف» بود و مسؤول اين جريان شد. دومين فيزيكدان معروف
هم كه در اين زمينه كار كرد، خالق بمب هيدروژني بود كه مدتها به عنوان ناراضي محسوب ميشد و مغضوب حكومت شوروي بود.
شما در كتاب خاطرات او، نام يك دانشمند آلماني را هم نمييابيد. آنان در آغاز با وسايل كاملاً ابتدايي فعاليت خود را شروع كردند و خودِ «كورچاتف» هم در معرض اشعه قرار گرفت و مرد. من، خودِ او را اتفاقاً در يك كنگره كه شركت داشتم، ديدم. خوب، بمب هيدروژني را شورويها قبل از امريكا ساختند و اين نمونهاي است براي اين كه بدانيم پيشرفت در آنجا نتيجة فعاليت خودي است و نه آلمانيها. حالا اين واقعيتي است كه امريكا به يك ابرقدرت تبديل شده است. تا قبل از 1985، ابرقدرت ديگري هم كه از لحاظ نظامي كمتر از امريكا نبود و در جنگ جهاني هم نشان داد قدرتي دارد كه هيچ كشوري ندارد، شوروي است. شما به آمار تلفات شوروي در جنگ جهاني دوم توجه كنيد؛ نه فقط تلفات انساني بلكه خرابيهاي گوناگون. امريكا تقريباً كشته نداده است و كمتر از جنگ ويتنام كشته داده است. آنها دو سال با تأخير از طرف «غرب» حمله كردند تا در نهايت «استالين» تهديدشان كرد. به هرحال امريكا به يك ابرقدرت واحد جهاني تبديل شد. رهبران امريكا معمولاً افراد كاملاً سطحي هستند، امثال «بوش» و «ريگان» كه رهبران برجستهاي نيستند و با تبليغات انتخاب ميشوند. آن دستگاه پشت پرده است كه معين ميكند چه كسي بيايد. اينها بازيچههايي بيش نيستند. دفعة پيش هم اشاره كردم به آن دو مقاله در «لوموند» كه توضيح داده اين بانكها هستند كه كشور را اداره ميكنند وگرنه دمكراسي اصلامعني ندارد. دمكراسيِ غربي فقط ظاهري بر اين جريانها است. در امريكا بيش از آن كه واقعيت داشته باشد، تصور ميشود كه قدرت هست؛ ولي همين مردم باز محدود هستند. يعني با وجود تمام اين قدرت اقتصادي و نظامي كه در حال حاضر دارد باز شكننده است. همان دو بيماريِ بزرگي كه الان تمام جهان سرمايهداري را مبتلا كرده است؛ بحران بيكاري - اقتصادي و محيط زيست. بحران اقتصادي اكنون تمام بانكهاي امريكا و اروپا را فرا گرفته و نرخ سهام يكسره پايين ميرود. اين يك بحران جهانيِ سرمايهداري است. وضعيت جديدي در دنيا پيدا شده است. امريكا كوشش ميكند در مقابل كشورهايي كه خواهان استقلالند، به هرگونه كه ميتواند ايستادگي كند. البته در بين كشورهاي امپرياليستي دربارة غارت جهان رقابت جديدي هم وجود دارد. اين رقابت، مانع بزرگي در مقابل امريكا است. مثلاً در حال حاضر مشاهده ميكنيم كه امريكا نميخواهد ايران كه موضع مستقل ضد امپرياليستي و ضد امريكايي دارد، رشد كند. امريكا
ميخواهد جلوي پيشرفت ما را بگيرد. بطور نمونه ايران به فنآوري نفت احتياج مبرم دارد، چون نفت بزرگترين منبع درآمد ارزيِ ماست. ايران بدون نفت نميتواند اقتصاد خود را پيش ببرد و بدون تكميل فنآوري نفت، «نوآوري» حاصل نميشود. ايران امكانات نفتي را هم در داخل ندارد و مجبور است كه اين «فنآوري» را از خارج تهيه كند. از كجا بايد بخرد؟ از توليدكنندگان بزرگ كه خودِ امريكا مهمترين آنهاست و يا از شركتهاي بزرگ جهاني. ملاحظه ميكنيم كه امريكا با تمام قوا، قانوني با عنوان «داماتو» ميگذارد. قانوني كه ميگويد هر شركتي كه در اروپا با ايران همكاري داشته باشد تحريم ميشود. شركتهاي امريكايي هم كه حق معامله با ايران را ندارند. حتي روسيه را هم اجازه نميدهند كه مثلاً در ايران تأسيسات اتمي برق و يا نفت و يا هر نوع تكنولوژيِ جديد ديگري بسازد. اما در عين حال ميبينيم كه رقابت امپرياليستها، خود به خود مانع اهداف امريكا ميشود و او را محدود ميكند. فرانسه كشوري است كه همواره استقلال خود را حفظ كرده است. اما انگلستان از همان جنگ جهاني دوم دنبالهرو امريكا بود. فرانسه اينگونه نبود و استقلال خود را حفظ ميكرد، مثل سياست «دوگل». علت اين امر هم ميهنپرستي است كه در بين فرانسويان وجود دارد. براي مثال شركت «توتال» فرانسه با وجود همة تهديدها و تحريمها، كار خود را انجام ميدهد. مثلاً ببينيد امريكا براي همين موضوع انتقال نفت درياي خزر به غرب، چقدر اشكالتراشي ميكند تا اين انتقال از راه ايران انجام نگيرد. اين در حالي است كه ارزانترين، سادهترين و راحتترين راه نه تنها از حيث توليد كه از حيث نگهداري هم، ايران است. چون اگر اتفاقي بيفتد آن خط لولهاي كه از زير درياي خزر كشيده ميشود، معلوم نيست چه خواهد شد. ممكن است تمام درياي خزر را كه مهمترين درياي داخلي ماست به كلي نابود كند. همة اين اقدامات تنها براي فشار آوردن به اقتصاد ايران است كه رشد نكند. ولي اين اقدامات با موانعي روبهرو ميشود. حتي شركتهاي نفتيِ امريكايي هم به مبارزان جدي عليه همين سياست كنگرة امريكا و سياست تحريم «داماتو» تبديل شدهاند و فشار زيادي براي لغو تحريم ميآورند. اين يعني كه در دنياي امپرياليستي و در داخل امپرياليسم امريكا تناقضات داخلي وجود دارد؛ تناقضات بين همان گروههاي مختلف سرمايهداري. در رابطه با همين «طالبان» كه مسلم است دولت امريكا گردانندة اصلي اين گروه است، امريكاست كه به «پاكستان» و «عربستان» و «امارات متحدة عربي» دستور داده كه به طالبان كمك كنند. همين چند روز پيش بود كه فاش شد امريكا سه ميليارد دلار به طالبان كمك كرده است.
امريكاست كه در اين باره سرمايهگذاري كرده تا امكان انتقال نفت درياي خزر را از راه «افغانستان» بررسي كنند. شركت امريكايي كه مسؤول انجام اين كار شده، نقشهبرداريهايش را هم كرده و اعلام نموده كه صلح در افغانستان امكانپذير نيست و درگيري ادامه پيدا خواهد كرد. چنين اقداماتي امنيت لازم را ندارد و فعلاً اقدامات خود را كنار گذاشته است. تمام اين كارها براي مسألة نفت انجام شده است؛ اما اين اقدامات تا چه حد ميتواند امكانپذير باشد؟ ميبينيم موانعي ايجاد شده است. هم تضاد بين كشورهاي امپرياليستي و هم بين مناسبات داخليِ اين كشورها وجود دارد. امريكا در داخل با دو تضاد روبهروست؛ يكي تضاد نابوديِ محيط زيست و بيكاري و دوم تضاد بين منافع اقتصاديِ گروههاي مختلف داخل كشور. بطور نمونه منافع گروه نفتي در تضاد با سياست رهبريِ امريكاست، يا تضاد بيروني كه نمونهاش تضاد بين «فرانسه» و «امريكا» است.
من فكر ميكنم نمو نيروهاي ملي، اين تضاد را افزون خواهد ساخت و بتدريج به امريكا تحميل خواهد كرد. براي مثال كشورهاي اتمي تا حال همان پنج كشور بودند، بعلاوة اسرائيل كه خود، ايالت پنجاه و يكم امريكا محسوب ميشود. البته اگر بگوييم ايالت اول امريكا هم صحيح است؛ چون واقعاً همة سياست خارجي امريكا در دست اينهاست. اكنون «هند» و «پاكستان» كه دو كشور عقبافتاده بودند توانستند به قدرت اتمي دست يابند. كشورهاي ديگري هم ميتوانند اينگونه باشند. الآن «كره» كه ميتواند تأسيسات اتمي بسازد، با تهديدات امريكا و غرب روبهروست. كشورهاي ديگر هم حق دارند تأسيسات اتمي داشته باشند و بالاخره به آن سطح ميرسند.
به اين ترتيب آنچه كه الان در دنيا بهعنوان تضاد اصلي محسوب ميشود، همان دو تضاد اصلي بين امپرياليسم امريكا و امپرياليستهاي ديگر مثل اروپاست. البته به غير از انگلستان كه آن هم در داخل خود تضاد دارد. در حال حاضر شركتهاي انگليسي خواستار حضور در ايران هستند. «كانادا» هم كه اساساً سياست امريكا را دربارة «كوبا» و جاهاي ديگر نپذيرفته است. كشورهاي مستقل و داراي هويت ملي ميتوانند بتدريج و با اتخاذ سياست دقيق، بدون آن كه مرتكب اشتباهات سياسي شوند، از اين تضادها به نفع خود استفاده كنند. وظيفة دولت جمهوري اسلامي اين است كه اين مسئله را خيلي دقيق مورد مطالعه قرار دهد. ايران بايد بداند كه در هر لحظه چه كاري بايد انجام دهد تا بتواند اين تضادها را تشديد كند و از آن بهره بگيرد. اين موضوع براي ما اهميت فوقالعادهاي دارد. اين بود آنچه كه دربارة امريكاي
امروزي ميتوان طرح كرد.
س: اكنون به بحث شيفتگي و شيدايي نسبت به غرب و بويژه امريكا كه در بخشي از افراد - چه در نخبگان سياسي و چه در نخبگان حزبي و گروهي و نويسندگان - وجود دارد، بپردازيم. اين شيفتگي گاهي القاي يك مدينة فاضله و تنها پناهگاه بقاء است. عوامل اين شيفتگي و شيدايي چيست؟ و راه مقابله با آن كدام است؟
ج: يكي از عوامل شيدايي ولنگاريِ زندگي در اروپاست. آن نوع زندگيِ ولنگاري نميتواند در اين كشور رشد كند. دليل آن محيط اجتماعي كشور ماست. در دوران «محمدرضا» خيلي تلاش كردند كه اين نوع شيدايي نسبت به امريكا را تشديد كنند. اعزام افسران به امريكا براي اين منظور بود كه همة آنها را امريكايي كنند ولي نتوانستند كمترين نفوذي در تودة مردم داشته باشند. حتي در داخل روشنفكرانِ سطح بالا هم نتوانستند آن شيفتگي را پيش برند. دليل آن وطنپرستي است كه در ايران وجود دارد. وطنپرستي مانع بزرگي براي رشد شيفتگي در مقابل غرب است. يكي از اين دو عامل را نميتوانيم حذف كنيم و آن گرايش به ولنگاري است. اما براي عامل ديگر كه شرايط مشخص موجود در ايران است، بايد چارهاي انديشيد. بايد در رابطه با جوانان فكر كرد. فرآيند شناخت علمي و جهاني نسبت به پديدههايي چون پيدايش انسان، مذهب و غيره كاملاً طبيعي است و نميشود جلوي آن را گرفت. بايد فكر كرد كه چگونه ميشود با اين فرايند همزيستي پيدا كرد. نميشود با آن مقابله كرد و يا آن را از بين برد. ميتوان براي مدت كوتاهي سركوب كرد، اما دوام ندارد و منفجر خواهد شد. بايد آموخت كه همزيستي با اين فرايند چگونه است؟ شيدايي بايد بطور سالم پيدا شود. بايد فكر كنيم كه چطور ميبايست تحول و امكاناتي در داخل كشور بوجود آيد كه شيداييِ كاذب از بين برود و دانشمندان با علاقه در كشور بمانند. اگر ما نتوانيم اين امكانات را ايجاد بكنيم، نميتوانيم جلوي شيدايي به غرب و اروپا را بگيريم.
س: نقش رشد علمي و رشد سياسي در اين ارتباط چيست؟
ج: هر دوي اينها مهم است؛ اما «رشد سياسي» مهمتر از «رشد علمي» است. «رشد علمي» در يك وضعيت آزاد سازي به وجود ميآيد. محيطي كه انسان نگراني نداشته باشد كه مبادا كاري انجام دهد كه او را به عنوان «ضد كشور» و «خائن» دستگير كنند. ترس از نداشتن تأمين سياسي؛ سدّ عجيبي در مقابل رشد علمي است. پيشرفت و رشد علمي ميبايست كاملاً آزاد باشد. فرد بايد در بيان عقيدهاش راحت باشد تا بتواند از لحاظ علمي
پيشرفت كند. علم كاري به مذهب ندارد، چون اين دو به كلي با هم متفاوت هستند. «فيزيك اتمي» چه كاري به «فقه» دارد؟ ما نميتوانيم اين دو را با هم تلفيق كنيم. شرط اين كه فردي بتواند در رشتة «فيزيك اتمي» رشد كند اين است كه حتماً فلان كار را انجام دهد؛ خودِ اين، براي او محدوديت ايجاد ميكند. اين محدوديت در مقابل او، هم از لحاظ روحي و هم از لحاظ عملي سدي ميشود. به آن فرد امكاناتي نميدهند، چون ميبينند كه او مطابق آنچه كه ميخواهند فكر نميكند. اين فرد از لحاظ روحي زجر ميكشد؛ آن وقت فرار ميكند.
به اين ترتيب ما ميبايست ريشة آن شيدايي را دقيقاً پيدا كرده و خشكش كنيم. راه همزيستي با اين فرآيند شناخت نسل جوان است و ديدگاه او نسبت به دنياي نو. راه اصلي همزيستي با دانشمندان برجستهاي است كه ميتوانند سطح دانش ما را بالا ببرند.
س: امريكا از دوران قاجار در ايران زمينههاي شناسايي براي نفوذ خود را شروع كرده بود. اين كار با اعزام افراد، تأسيس بيمارستانها و مدارس اقليتهاي مذهبي در «سلماس» و «تبريز» و بعد هم «كالج امريكاييها» براي تربيت يك گروه فكريِ معين انجام شده بود. در مرحلة دوم هم كه به سلطة كامل بر ايران انجاميد. بعد از انقلاب اسلامي بود كه مجبور به قطع رابطه شد و اين عدم رابطه به عنوان يك مسألة اصلي درآمد. يك نگرش دربارة رابطه ايران و امريكا اين است كه به دليل سلطه و توطئة امريكا در ايران، رابطة دو كشور غير ممكن مينمايد. از طرف ديگر، عدهاي تلاش دارند كه اين رابطه برقرار شود. به نظر شما اين رابطه چگونه ميتواند برقرار شود كه ماهيت امپرياليستيِ امريكا تعديل شده و يا حذف شود و تنها رابطة اقتصادي و تكنولوژي وجود داشته باشد؟
ج: اين مسأله موضوع فوقالعاده حساسي است. همانطور كه گفتيد امريكا بعد از كودتاي 28 مرداد 1332 در ايران پا گرفت و ادامة آن نتيجة وخيمي داشت كه سلطة امپرياليستيِ مطلق در دوران «محمدرضا» بود. البته انگليسيها از لحاظ سياسي شريك امريكا بودند، اما همة امور را امريكاييها ميگرداندند. ارتش ايران و تمام اختيارات در دست امريكاييها بودند و در ايران يك كادر مشخص از عوامل خودشان ايجاد كرده بودند. بطور نمونه ميبينيم راديو اسرائيل در بخش خبريِ ساعت شش و نيم خود، مقالهاي را كه در روزنامه كيهانِ امروز چاپ شده قرائت ميكند. مسلم است كساني را در اينجا دارند كه با «فاكس» عيناً خبر را منتقل ميكنند. اين حداقل مطلب است و اين نشان ميدهد كه دستگاه جاسوسيِ امريكا فعاليت خود
را دارد. البته گاهي آنقدر ابله است كه نميفهمد ممكن است چه تحولي در ايران به وجود آيد، مانند انتخابات دوم خرداد. اين ديگر بلاهت دستگاه جاسوسيِ اوست كه خودشان هم از آن انتقاد ميكنند. البته علت اين بلاهت سودپرستيِ آنهاست؛ من كمتر در مورد سازمان «سيا» مسألة ميهنپرستيِ امريكاييها را شنيدهام؛ بيشتر دنبال بند و بستهاي سياسيِ حزبي براي كسب موقعيت خود هستند. در چنين شرايطي بايد ديد كه رابطه با امريكا چه محدوديتهايي برايمان ايجاد ميكند و اين محدوديتها تا چه حد به اقتصاد ما صدمه ميزند؟ در چه شرايطي ميتوانيم تغييراتي در وضعيت اين محدوديتها ايجاد كنيم كه فايدة آن از خودش بيشتر شود؟ اگر ما بتوانيم در زمينة استفاده از تكنولوژي، با امريكا و كشورهاي ديگر كه تابع امريكا هستند ارتباط داشته باشيم، اين ارتباط چگونه شكل ميگيرد؟ امريكا سياست دشمنانهاي با ايران دارد كه اين اواخر نمونه هايي از آن ديده ميشود. امريكا، پس از روي كار آمدن آقاي خاتمي، در اين انديشه است كه چگونه ميتواند منافع خود را در ايران احيأ كند. فرض امريكا بر اين پايه است كه اوضاع تغييراتي كرده، آقاي خاتمي آمده و آزاديهاي بيشتري به وجود آمده است. امريكا علاقمند است كه تغييراتي در اينجا بوجود آيد. منافع امريكا در گرو حداقل امتياز دادن و حداكثر امتياز گرفتن است. اين سياست امريكاست و ترديدي در آن نيست. سياست ما كاملاً معكوس اين است؛ يعني حداقل دادن امتيازات و حداكثر گرفتن امتيازات. اين معامله به عقيدة من طولاني نيز هست. كلينتون در نطق خود اعلام ميكند كه ايران كشور قرباني «تروريسم» است. اين خيلي جالب است، چون تا به حال چنين چيزي گفته نميشد. اين مطلب يعني چه؟ يعني يك درِ باغ سبزي به ما نشان ميدهد. آقاي خاتمي نيز در گفتوگويي كه هم با ايرانيان مقيم امريكا و هم با روزنامهنگاران داشت خيلي صريح همة مسائل را گفت. ولي گفت اول اين كه بايد پولهاي ما كه حدود ده ميليارد دلار بابت اسلحه است و مدتهاست كه بلوكه شده، پرداخت شود. سپس بايد اين تحريمها برداشته شود تا شرايط مذاكره فراهم شود. وي تاكيد كرد كه تا قبل از آن ما حاضر به بحث و گفتوگو هم نيستيم. اين حداقل شرايط است كه ما بتوانيم پس از دريافت طلبهايمان بهعنوان دو كشور متساويالحقوق مذاكره كنيم و ببينيم روابط اقتصادي و سياسيمان چگونه بايد باشد. من فكر ميكنم اين سياست، سياست درستي است و بايد آن را دنبال كرد. امريكا متوجه شده است كه سياست خصمانهاش نسبت به ايران، همة كشورها را ناراضي و عصبي كرده است، حتي نزديكترين دوستانش كه «عربستان سعودي» يا «كويت» و «امارات متحدة عربي» باشند،
همة اينها مخالف اين سياست هستند. همچنين سياست تقويت اسرائيل در فلسطين، امريكا را بيچاره كرده است. در حال حاضر اين امريكاست كه با تمام قوا ميخواهد راهي براي روابط پيدا كند. همانطور كه گفتم ما بايد در مقابل زيادهخواهيِ امريكا پايداري كنيم و بتدريج كه آنها يك قدم آمدند جلو، پنج سانتيمتر هم ما جلو برويم. ما بايد بتدريج شرايطي را ايجاد كنيم كه به عنوان دو كشور متساويالحقوق بتوانيم گفتوگو و مذاكره كنيم. دربارة روابط آيندهمان، اين تنها راه عاقلانه است.
س: در ابتداي انقلاب، چون فاصلة زماني كم بود و اسناد لانه جاسوسي به دست آمده بود، امريكا به عنوان كشور متجاوزي كه مكرراً توطئه ميكرد و در «كودتا» و «جنگ» شركت داشت، محسوب ميشد. طي اين ده سال اخير، تفكري پديد آمده و بتدريج در قشرهاي محققين و برخي از روزنامهنگاران پاگرفته است كه «توطئهاي» وجود ندارد. اين توهم است كه ما فكر ميكنيم امريكا در حال توطئه است. اين گروه بيشتر هم تلاش كردند كه مطرح كنند اگر مواردي هم وجود دارد نتايج اعمال ماست. اين توهم است كه هر كاري امريكا ميكند، ما آن را توطئه تلقي ميكنيم. اين نوع تلاش براي فراموش كردن چهرة امپرياليستي و استعمار است. اصلاً اصل استعمار و تجاوزگري فراموش شده است.
ج: من معتقدم كه ضربهاي كه امپرياليسم جهاني و امريكا پس از پيروزي انقلاب اسلامي، در ايران خورده فوقالعاده شديد بود. كشوري مثل ايران كه لقمة چربي براي او بود و در واقع عامل امريكا به حساب ميآمد، يكباره از دستش رفت. اين ضربة مهلكي بود. بعد مسألة سفارت امريكا در ايران پديد آمد. امريكا اميد داشت كه سفارت خود را نگاه دارد. در ابتدا شروع كرد به توطئه؛ «كودتاي نوژه»، كودتاهاي مختلف كه امريكاييها ميخواستند انجام دهند، تحريك عراقيها براي جنگ با ايران و كمك كردن همهجانبه به او. تا آن حد به او كمك كردند كه غير از كمك نظامي، عمل نظامي هم انجام دادند. اگر جنگ ادامه مييافت، بمبارانهاي بزرگ هم شروع ميشد؛ نمونههاي آن زدن پايگاههاي نفتيِ ما است. تمام اين اقدامات امريكا با شكست روبهرو شد. به اين ترتيب امريكا از جمهوري اسلامي ايران زخم شديدي خورده است. اين وضعيت فعلي امريكاست و ميداند كه با اين شرايط نميتواند موقعيت گذشته را به وجود آورد؛ اين محال است. شناخت تودة مردم ايران از امريكا آنقدر كامل شده كه به وجود آمدن شرايط گذشته غير ممكن است. آيا ممكن است امريكا در
آينده هم براي توطئه براندازي اقدامي كند؟ من تصور ميكنم با توجه به تناقضي كه اكنون در دنياي امپرياليستي دربارة صدور سرمايه وجود دارد، اين كار مشكل است. آمريكا در حال حاضر براي وادار كردن ايران به تسليم و همكاري با خود اقداماتي ميكند؛ مثلاً راديويي مخصوص براي تبليغات عليه ايران درست ميكند، ولي ميبيند كه در مقابل اين راديوي مخصوص، مقاومتي وجود دارد. «چكها» حاضر نيستند كه هرچه آنها دلشان خواست در راديو بگويند و گفتهاند كه بايد برنامههاي راديويي كنترل شود. گفتهاند كه مايل نيستيم هرچه امريكاييها خواستند ما بگوييم. بايد ديد آنها چه ميخواهند بگويند. با توجه به اين موضوع، نزديكترين دوستان امريكا حاضر نيستند آن اعمالي را كه اين كشور ميخواهد، انجام دهند، چه رسد به «فرانسه» و «ايتاليا» كه به امكانات اقتصادي ايران و توسعة روابط فعلي هم بسيار علاقمندند. زمينههاي مختلفي براي سرمايهگذاري اروپاييها در ايران وجود دارد؛ از معادن مختلف گرفته تا «سنگ مرمر»، «اورانيم» و «طلا». كشورهاي اروپايي هيچ علاقهاي ندارند كه با امريكا در براندازي ايران همكاري كنند. به اين ترتيب من فكر ميكنم كه امريكا در سياست فشار، براي گرفتن امتيازات بيشتر در برخورداري از روابط عادي مثل روابط «اروپا» با «ايران» حركت خواهد كرد و نه در جهت تدارك زمينة براندازيِ جمهوري اسلامي. البته همانطور كه گفتم، اين مطلب به فرآيند تحول وضع داخلي جمهوري اسلامي ايران بستگي دارد. اين تحول ميبايست در ارتباط با دو موضوعي باشد كه قبلاً صحبت كرديم، يكي در خصوص جوانان و يكي هم دربارة «شيدايي سالم»، يعني جلوگيري از فرار مغزها. دربارة مسائل زناشويي كه مسألة فوقالعاده مهمي است بايد فكر كرد. الان با هر دختري كه صحبت كنيد ميگويد من چگونه شوهر پيدا كنم؟ سطح فكريِ اين دخترها خيلي بالا رفته است؛ دخترهاي پنجاه سال پيش نيستند، دانشجو هستند، دانشمند ميشوند، دكتر ميشوند، ولي نميتوانند شوهر پيدا كنند. اگر زني شوهر دارد و بخواهد براي شركت در يك كنفرانس يا كنگرهاي به اروپا برود، شوهرش حتماً بايد اجازه دهد. توجه كنيد كه احكامي هست و حضرت امير ]امام علي (ع)[ گفته است كه مسلمانان ميبايست مطابق دوران خودشان زندگي كنند؛ كار كنند. ما بايد اول، دوران خودمان را درك كنيم. دوران ما درست مانند دوران هزار و چهارصد سال پيش نيست. دوران صدسال پيش نيست، دوران پنجاه سال پيش نيست، سرعت تغيير در دنيا آنقدر زياد است كه هر دو سه سال كشفيات جديدي اعلام ميشود. ما بالاخره ميبايست در خصوص اين مسائل فكر كنيم. بايد از افتادن در يك تحجر سياسي و
اجتماعي پرهيز كنيم. اين تحجر چيزي است كه امام ]ره[ از بابت آن نگران بود و هميشه راجع به اين «تحجر» صحبت ميكرد. «تحجر» بالقوه وجود دارد وگرنه امام راجع به آن صحبت نميكرد.
س: بحث ديگري كه مطرح است، بحث پيرامون «صهيونيسم» و «امريكا» است. اين بحث مطرح است كه صهيونيسم بر كنگرة امريكا مسلط است. اينكه در اين مسأله تا چه حد اغراق شده و تا چه حد واقعيت عيني دارد جاي بحث است. موضوع دوم وجود يك سازمان جهنمي و مرموزي مثل «سيا» است كه در همه جا حافظ منافع امريكاست. در سيستم حكومتيِ امريكا اين دو مشخصه در كجا قرار ميگيرد و چگونه ميتوانيم آنها را تعريف كنيم؟
ج: مسلم است كه سازمان نيرومند و قوي صهيونيستم در امريكا نفوذ بسيار دارد كه البته در ساير كشورهاي اروپايي چنين نفوذي ندارد. علتش هم اين است كه اولاً تعداد يهوديان در امريكا خيلي زياد و داراي امكانات مالي خيلي قوي هستند و وسائل ارتباط جمعي مثل رسانههاي تلويزيوني، راديويي، نشريه و روزنامههاي صهيونيستي نيز نفوذ فوقالعادهاي در امريكا دارند. البته اين بخشي از ماجراست و اگر قرار است اين را به يك عامل تعيينكننده در سياست امريكا تبديل كنيم ميبايست كمي دربارة آن احتياط كنيم. عامل تعيينكننده در امريكا «سرمايهداري بزرگ» است. «سرمايهداري بزرگ» فقط شامل يهوديان نميشود. ميلياردرهايي كه اقتصاد امريكا را در زمينههاي مختلفي چون «اسلحهسازي»، «نفت»، رايانه و صنعت اداره ميكنند تعيينكنندة سياست كلي امريكا در تمام زمينهها هستند. البته صهيونيستها ميتوانند با پول دادن به نمايندگان كنگره براي انتخاباتشان نفوذ كنند، ولي تصميم اصلي را در سياست، همان سرمايهداري بزرگ امريكا ميگيرد. به همين دليل هم ما ميدانيم كه خيلي از تصميمات را كه «كنگره» تحت تأثير همين صهيونيستها ميگيرد، بعد رئيسجمهور نميپذيرد. نمونهاش دربارة همين «مجاهدين خلق» است. چند بار تا كنون نمايندگان كنگره ]دويست نفر[گفتند كه اينها را بايد به رسميت شناخت؛! ولي كلينتون گفت، خير. وزارت خارجه ميگويد آنها «تروريست»اند و ما نميتوانيم آنان را به رسميت بشناسيم. يعني ما ميبينيم صهيونيستها تأثير دارند، ولي در محدوديت. مثلاً ميتوانند بيايند و تصميمي مثل قانون «داماتو» در قبال ايران بگيرند. مسلم است كه اين اقدام مربوط به صهيونيستها است. در اينجاست كه بين سرمايهداري شركتهاي نفتيِ امريكا با صهيونيستها تعارضي پيدا
ميشود و ما ملاحظه ميكنيم كه به همين دليل هر روز فشار بيشتري وارد ميكنند. اين فشار تا جايي ميرسد كه امريكا مجبور ميشود در مورد «توتال» چشم بر هم بگذارد. يا در مورد مناسبات با «روسيه» عليرغم اين كه يلتسين نوكر آنهاست، نميتوانند مقاصد خود را پيش ببرند. ما فعاليت صهيونيستها را مطلق العنان نكنيم، چرا كه در اين صورت اشتباه بزرگي مرتكب ميشويم. بايد حدود عمل صهيونيستها را تشخيص داد. بايد توجه كرد كه عمل آنها در كجا در تضاد با منافع سرمايهداري بزرگ امريكا قرار ميگيرد. ما بايد براي تشديد اين تضاد تلاش كنيم و از آن بهره ببريم. اين يك كار بزرگ سياسي است. وزارت خارجة ما بايد با يك گروه «پژوهشگر دانشمند» و نه «متعصب» و «متحجر»، زيروبمهاي سياست جهاني را با تمام تأثيرات، امكانات، تواناييها، تناقضات و ضعفهايش مطالعه كند. با اين روش ما ميتوانيم بهترين راه را پيدا كنيم، با اين روش ميتوانيم بفهميم كه در كجا چه عملي را بايد انجام دهيم و چه تصميمي بايد بگيريم. اين نظر من است.
س: كنگرة امريكا يكبار «منافقين» را رد ميكند، از سوي ديگر سازمان «سيا» دنبال تقويت اينهاست. خلاصه حاكميت امريكا سياستهاي متضادي دارد. يك حركت دروني همانند فعاليت «سيا» و «مافيا» دارد.
ج: بله؛ اين يك واقعيت است، يعني در سياست امريكا نيروي بزرگ جاسوسي و خرابكاري نهفته است. اين نيرو در دنيا امكانات فراواني دارد، و از سوي ديگر خيلي از كشورها در مقابل امريكا صفآرايي كردهاند. براي مثال «مالزي» در مورد مسألة نفت ايران در مقابل آنها قرار گرفته است. سازمان «سيا» ميتواند خرابكاريهايي بكند ولي نميتواند آنجا را از بين ببرد. امثال «مجاهدين خلق» را در هر كشوري به نوع ديگري ميتوان يافت. اينها امكاناتشان محدود است و من تصور نميكنم «مجاهدين خلق» در ايران زمينة اجتماعي داشته باشند. در بين سلطنتطلبها و مليگراها هم زمينهاي ندارند و اصلاً هيچ كس آنها را قبول ندارد. آنها آنقدر زيادهخواه هستند و بيشعور، كه هيچ گروهي آنها را نميپذيرد. همه بياييم اتحاد پيدا كنيم، غير از «مجاهدين» ميگويند بياييم اتحاد پيدا كنيم! آنها به كلي منزوي هستند. مسألة رابطة ما با «عراق» نيز ميتواند در رابطه با موضوع «مجاهدين خلق» هم تأثير داشته باشد. ما بايد سياست معيني اتخاذ كنيم. يعني روزنامه جمهوري اسلامي نبايد سياست ما را با «عراق» تعيين كند. سياست ما را بايد مقامات بلندپاية وزارت خارجه با كشور «عراق» تعيين كنند. وزارت خارجه بايد برنامهريزي كند كه ما به چه شكل ميتوانيم با عراق كنار بياييم كه
به وسيلة آن بتوانيم «مجاهدين خلق» را نيز از بين ببريم. كشور «عراق» به ايجاد مناسبات با ايران علاقمند است. ما نبايد با خردهگيري و نيش زدن، تنش ايجاد كنيم. بايد توجه كنيم كه به وسيلة عراق چه فشارهايي ميتوانيم به آنها بياوريم. به عقيدة من سياست خارجيِ ما ميتواند نقش فوقالعاده تعيينكنندهاي، حتي در خنثي كردن توطئههاي سازمان «سيا» داشته باشد. ما اشتباه عظيمي دربارة افغانستان كرديم. ما ميبايست ميفهميديم كه «طالبان» يعني چه؟ از همان اول ميتوانستيم جلويش را بگيريم. اگر از ابتدا به «هرات» اسلحه ميفرستاديم، آنها نميتوانستند آنجا را بگيرند، چون آن زمان راه باز بود. اصلاً تصور اين را نكرده بودند كه در آنجا يك برنامهريزيِ عظيم جهاني شده است. من معتقدم كه ميبايست پژوهشكدههاي مخصوصي در اين ارتباط ايجاد كرد.
س: با توجه به اين كه شما اسناد لانة جاسوسي را مطالعه كردهايد، محتواي اسناد به لحاظ تاريخي تا چه حدي توانسته ماهيت تجاوزگريِ امريكا را نشان دهد؟
ج: اسناد لانة جاسوسي در ايران شايد از مهمترين اسنادي باشد كه امريكا داشته است. علت اين امر آنست كه ايران، در دورة «محمدرضا» يكي از مهمترين پايگاههاي امريكا در جهان بوده است.
ايران ژاندارم منطقه شده بود و نه تنها داخل كشور، بلكه امريكا تمام اطراف را از ايران زير نظر داشت. يكي از مهمترين مراكز سياسي خارجي در دنيا، ايران بوده است، البته بعد از «شوروي» و «چين» كه قويتر هستند. «ايران» در بين كشورهاي هم رديف خود مهمتر از همه بوده است. امريكا در ايران، هم به حد كافي سربازگيري ميتوانست بكند و هم به اندازة كافي آدم خود فروش در مملكتِ سي و پنج ميليون نفري پيدا ميشد كه با امريكا همكاري كند. من نميدانم آيا با اسناد لانة جاسوسي توانستهايم عوامل امريكا را در ايران به اندازة كافي شناسايي كنيم يا خير؟ كساني كه در اينجا عامل بودند و خبرچيني ميكردند، تا چه حدي ماندهاند و تا چه حد مسافرت كردهاند و رفتهاند؟ بطور كلي تا چه ميزان شناسايي شدهاند؟ از اين جهت روابطي كه ميان «امير انتظام» با آنها بوده، خيلي جالب است. افرادي كه براي ارتباط با «امير انتظام» معرفي ميكردند مأمور «سيا» بودند، ولي ميگفتند كه بگوييد اينها مأمور «سيا» نيستند، بلكه مأمور و كارمند سفارتند و روي اين نكته تكيه ميكردند. علتش اين بود كه فاش نشود كه رابطه با مأمورين سيا وجود دارد، اين در حالي است كه در همين اسناد آمده است كه آن دو سه نفر «مأمور سيا» بودهاند. من معتقدم كه
امير انتظام جاسوس نبوده است، جاسوس به معني خبرچيني كه اطلاعات مهمي را منتقل كند. ولي او نسبت به امريكا چنان شيفتگي داشته است كه هر دروغي كه آنها به او ميگفتند، ميپذيرفته است. اين تا حدي بود كه حتي دكتر ابراهيم يزدي نميپذيرفته و ميگفته كه ديگر خيلي اشتباه به نظر ميرسد. براي مثال در مورد «عراق» امير انتظام ميگويد ما خبرهايي داريم كه شما ـ امريكاييها ـ به «عراق» كمك ميكنيد، ولي در همانجا نمايندة سفارت ميگويد «امير انتظام» نظر ما را تأييد ميكند كه «عراق» خطري ندارد؛ يعني او نسبت به امريكا شيفتگي داشته است. او اعتقاد داشته كه آنها واقعاً راست ميگويند. از اين نوع افراد ممكن است امريكاييها باز هم داشته باشند، ولي به عقيدة من اكثر افرادي كه سازمان «سيا» در ايران داشته، كساني بودند كه پول ميگرفتند و خبرچيني ميكردند. اين كه آيا در آينده نيز امريكا ميتواند چنين كاري بكند يا خير جاي بحث است. بايد توجه كرد كه در دوران «محمدرضا»، سازمان «سيا» در ايران نفوذ زيادي نه فقط در اين افراد بلكه در ميان ارتشيها داشت و ارتش ايران در دست او بود. كساني كه كودتاي نوژه را راه انداختند، از مقامات مهمي بودند كه اگر مستقيماً با سازمان «سيا» رابطهاي نداشتهاند، با وزارت امور خارجة امريكا حتماً رابطه داشتهاند. چه فرقي ميكند؛ فقط اسمش كارمند سيا نبود. براي مثال گردانندة كودتاي نوژه كه بالاخره ما آن را كشف و معرفياش كرديم، پسرش در دورة «بختيار» وزير بوده است. آنها در ايران از نخبگان مقامات بالاگرفته تا سطوح مياني استفاده ميكردند؛ حتي عوامل انگلستان هم مانند شريف امامي با آنها همكاري داشتند. آنها ديگر نميتوانند آن نيرو را مجدداً سازماندهي كنند، حداكثر بتوانند «نيرويي» از همان عوامل قديمي دست و پا كنند تا به وسيلة آنها هم يك عده خودفروش جوانتر پيدا كنند و به واسطة آنها دوباره شروع به كار كنند. سازمان «سيا» ديگر نميتواند در ايران زمينة قبلي را با توجه به شرايط كنوني بيابد؛ آن هم با بيداري كه در دوران جمهوري اسلامي وجود دارد و قدرت مقاومتش خيلي بيشتر از گذشته است. به اين دليل من فكر ميكنم كه ما نميبايست وحشت داشته باشيم، در عين حال كه بايد با چشم و گوش باز مراقب جريان و افرادي باشيم كه براي كار به كشور ميآيند. در عين حال هم نبايد نگراني و وحشت زيادي داشته باشيم، بطوري كه اين نگراني به «وسواس» تبديل شود و مخارج زيادي را به ما تحميل كند.
س: حدود هشتاد و شش جلد از اسنادي كه در سفارت به دست آمده، چاپ شده و تعدادي هم هنوز چاپ نشده و موجود است. در اين اسناد سه موضوع به چشم ميخورد.
يك سري افرادي هستند مانند «امير انتظام» كه به گونهاي ارتباط دارند كه قبلاً گفتيم. يك سري افراد هم هستند كه يا خوشبينند و يا دلباخته كه ارتباط با سازمان «سيا» را در سرنوشت مملكت خود مؤثر ميدانند، مانند «ميناچي»، «دكتر يزدي» و يا «مظفر بقايي». اينها كساني هستند كه بر طبق اسناد وقتي مأمور با آنها صحبت كرده و نظرخواهي ميكند، عليرغم كودتاي 28 مرداد، ميگويند كه مثلاً اگر «امريكا» فلان سياست را اتخاذ كند به نفع مملكت ماست. اين اظهارنظر بدون شناخت ماهيت امپرياليستي امريكاست. سري سوم ارتباطي است كه سفارت امريكا و يا سازمان «سيا» با يك واسطه برقرار ميكند، افرادي چون «غلامحسين صديقي» در اين رديف قرار ميگيرند.
ج: من تمام اين مطالب را درست ميدانم. يعني واقعاً دستگاهي همچون «سيا» در ايران كه يكي از مهمترين پايگاههايش بوده، ميبايست تا بالاترين سطح، يك راه نفوذي براي كسب خبر پيدا كند. مثلاً بايد يكي از نزديكترين كسان آقاي «دكتر صديقي» را پيدا كند؛ البته غير مستقيم، نه اين كه خودِ او هم عامل باشد. سه عامل و چهار و پنج عامل واسطه باشد تا بالاخره متوجه شوند كه «دكتر صديقي» چه اخباري دارد. كار يك دستگاه جاسوس جهاني حتماً همينطور است. سازمانهاي جاسوسي انگلستان هم طي دوران طولاني در ساير كشورها همين نقش را بازي ميكرده كه البته الان آن قدرت را ندارد و فعاليتش به آن وسعت نيست.
س: اگر نسل جديد بخواهد از اين اسناد استفاده كند و به دنبال يك مأخذ تاريخي باشد، چگونه ميتواند اين اسناد را ارزيابي كند؟
ج: تعداد بسيار كمي از نسل جديد ما به اين اسناد دسترسي دارند؛ خيلي كم. فقط آنهايي كه در رشتة تاريخ تحصيل ميكنند و يا پاياننامة دكترا ميخواهند بنويسند به اين اسناد دسترسي دارند. معمولاً كساني با اين اسناد سروكار دارند كه براي شناخت امريكا فعاليت ميكنند. آنها فقط ميبايست اسناد آن موضوع مطالعاتي را كه ميپذيرند استفاده كنند و بعد هم واقعاً يك كتاب بنويسند كه خوانندة بيشتري پيدا كند. من تا به حال چنين چيزي نديدم، يعني واقعاً تحقيقاتي كه در آن از اين اسناد استفاده شده باشد. ميشود تحقيقاتي در اين زمينه داشت، براي مثال توضيح سياست امريكا در فلان زمينه در ايران. در اين اسناد ميشد خيلي چيزها را كشف كرد، فرض كنيد در زمينة موضوع اقتصادي و يا موضوع مذهبي. مسلماً «سيا» تلاش ميكرده كه در روحانيت هم نفوذ داشته باشد و لازم هم داشته است. البته اگر
بتوانند اين مسائل را به عنوان موضوع تحقيقاتي از آن اسناد بيرون بكشند، اقدام بسيار مثبتي است. اسناد بسيار زياد است، هشتاد و شش جلد تاكنون چاپ شده و اين كم نيست. اين اسناد ميتواند بيش از صد و اندي جلد كتاب باشد كه يكي از منابع نادر در جهان است. ما تا به حال به اندازة كافي از اين منابع استفاده نكردهايم. البته شايد امكانات هم نبوده و شايد هم علاقمند وجود نداشته است.
س: با نگاه به اين اسناد ديدگاههاي متفاوتي به وجود ميآيد. فرض كنيد فردي ميآيد و دوباره ميرود و اين اسناد را ميخواند و با موضوع «مظفر بقايي» و «حزب زحمتكشان» مواجه ميشود و آن را نوع ديگري ميبيند و يا «اللهيار صالح» را با يك ديدگاه خاص ميبيند و يا مثلاً «ميناچي» را هم يك نوع ديگر ارزيابي ميكند. براي تحليل و تفسير اسناد، به چند نوع تقسيمبندي ميتوانيم برسيم؟
ج: به نظر من «مظفر بقايي» عامل مستقيم سازمان سيا بوده است؛ جزو اعترافاتش هم هست. حتي به خانهاي كه ميرود ميداند كه فرد مذكور عامل «سيا» است. فردي همچون «اللهيار صالح» به «امريكا» علاقه داشته است، تحصيلكردة امريكا و سفير ايران در امريكا بوده است. وي يك روشنفكر علاقمند به امريكا محسوب ميشود. از اين نوع افراد كم نداشتيم. من قبلاً هم گفتم، حتي كساني مثل «فاطمي» امريكا را مجسمة آزادي بشريت ميدانست كه حاضر است از خود هزينهاي براي آزاد كردن بشريت بپردازد. اين شناختِ نادرست را برخي مبارزان ما، داشتهاند، «صالح» هم از اين نوع محسوب ميشود. البته من «ميناچي» را نميشناختم، اما اينها گروههاي مختلفي هستند كه بعدها در ادامه چشمهايشان باز ميشود. خودِ «دكتر مصدق» نسبت به امريكا نظر بسيار مثبتي داشت. بعدها كه امريكا را بخوبي ميشناسد ميبيند كه آنطور نيست كه فكر ميكرده و «دكتر فاطمي» جانش را در مبارزه با امريكا فدا ميكند. در اين گروه افراد مختلفي هستند كه يك گروهشان از عدم شناخت برخوردار بودند. اصلاً امريكا تا 28 مرداد 1332 در ايران شناختهشده نبود. ما و «حزب توده» بوديم كه تنهاي تنها عليه امريكا مبارزه ميكرديم. در اين ميان آدمهاي وطنپرستي بودند كه جاسوس نبودند، عامل نبودند، ولي نسبت به امريكا نظر بسيار مساعدي داشتند؛ علتش هم اين بوده كه امريكا مستعمرهاي در اين طرف دنيا نداشته است. اين افراد از وضعيت «امريكايجنوبي» خبري نداشتند و اگر مسافرتي هم به امريكا ميكردند، تنها خودِ «امريكا» را ميديدند و آن آزادي كه در زندگيِ اجتماعي آنجا هست. امريكا براي يك
خارجي ظاهر آراستهاي داشت. ما اين افراد را بايد به اين شكل طبقهبندي كنيم؛ اول جاسوس شناختهشدهاي چون «مظفر بقايي» و امثال او، در درجة دوم مريدان «مظفر بقايي» كه امريكا را نميشناسند، مثل «دكتر آيت». ما اين طبقهبندي را ميبايست متناسب شخصيت هركدام از اين افراد داشته باشيم. براي مثال من «اللهيار صالح» را يك انسان وطنپرست ميدانم و به هيچ وجه اين موضوع را كه او عامل امريكا بوده و به ضرر ايران فعاليت كرده باشد، قبول ندارم. اما برادرهاي ديگر او را مثل «دكتر صالح» و برادر ديگرش كه اصلاً با او قابل مقايسه نيستند، خبر ندارم و نميشناسم و تنها ميدانم كه در سفارت كار ميكرده است. به اين ترتيب ما بايد با شناخت يكايك اين افراد اين طبقهبندي را ترسيم كنيم؛ نبايد بيانصافي كنيم و نبايد افراط و تفريط باشد. بايد هر كدام در جاي خودشان بررسي شوند. من بين «مظفر بقايي» و «دكتر آيت» تفاوت قائلم. اشخاص ديگري تا همين اواخر هم بودند. به هريك از اينها ميبايست در قشر معيني نگاه كرد؛ نبايد يك «مهر» به هر كدام از اينها بزنيم.
س: در اسناد بدست آمده از لانة جاسوسي، اولين سندها به سالهاي 24-1323 مربوط است. اين سندها در مورد افرادي چون «شاپور بختيار» و چهرههاي برجستة سالهاي سي مثل «فروهر» و امثال اينهاست. ارتباط اين افراد در دهة چهل، با امريكاييها وجود داشته است. اين ارتباط دو شكل دارد، مثلاً «سنجابي» در «اميدها و نااميديها» ميگويد سفير امريكا وقتي ميآمد «نهضت آزادي» برايش دستهگل ميبرد، در حالي كه دوازده سيزده سال از كودتاي 28 مرداد ميگذشت. يك گروه هم مثل «دكتر صديقي» و يا «سنجابي»، مينشستند به صحبت كردن و وضعيت مملكت را مطرح كردن.
ج: ما ميبايست مجدداً دربارة همين مسأله تفاوت قائل شويم. براي مثال «نهضت آزادي»، آقاي «مهندس بازرگان» و يا «دكتر يدالله سحابي» را درنظر بگيريد، من براي اين افراد ارزش فوقالعادهاي قائل هستم. اينها انسانهايي بسيار شريف، ارزشمند و وطنپرست بودند. از لحاظ شخصيتي بسيار پاك بودند. اين افراد با ديدگاهي به مسائل نگاه ميكنند كه به كلي با ديدگاه فردي كه يك درجه از آنها پايينتر است متفاوت است؛ مثل «دكتر يزدي» كه يك سروگردن با آنها تفاوت دارد و پايينتر است. اين افراد را بايد همچون يك كتابخانه طبقهبندي كنيم تا بتوانيم تاريخ واقعي را بنويسيم. تاريخ ميبايست بسيار با انصاف تحرير شود. تاريخ بايد حتي نسبت به شديدترين مخالفان نيز باانصاف باشد. آنوقت است كه اين تاريخ ارزش پيدا ميكند و خواننده ميتواند هم عبرت بگيرد و هم آموزش و هم بپذيرد كه
اين تاريخ درست است؛ اين برخورد صحيح است. بايد ياد بگيريم كه چنين برخوردي داشته باشيم، اين مهم است؛ برخورد منصفانه حتي نسبت به دشمن.
س: دستاوردهاي مبارزه ما با امريكا چه بوده است؟ به هرحال ما با انقلاب اسلامي پايگاه امريكا يا به اصطلاح جزيرة امن او و ژاندارمي او را در منطقه از بين برديم. بعد هم در طي اين بيست سال كشوري چون ايران با يك ابرقدرت درگير شده و دستاوردهايي نيز در درون خود و يك سري دستاوردها را در سطح جهان كسب كرده است.
ج: به عقيدة من مهمترين دستاورد ما، شناخت واقعيت امپرياليسم امريكاست. با تمام جناياتي كه امريكا نه فقط در ايران، بلكه در تمام دنيا انجام ميدهد امروزه در كشور ما، بويژه از راه كشور ما، در بسياري از مناطق ديگر جهان، امريكا را همينطور كه هست شناختهاند. اما آيا ما توانستهايم اين شناخت را به نسل جوان كه بعد از انقلاب بزرگ شده است، منتقل كنيم؟ من نميدانم. همين شناختي كه من و شما از ماهيت امريكا به دست آوردهايم و عدة زيادي هم بعد از انقلاب اين شناخت را پيدا كردهاند، آيا جمهوري اسلامي توانسته اين شناخت را به نسل بعدي هم منتقل كند؟ من چون تماس با اين نسل ندارم نميدانم؛ يعني شناخت يك كشور متجاوز، بي رحم نسبت به حقوق ملتها، خرابكار، و دائماً توطئهگر. آيا ما اين خصوصيات را كه بويژه بعد از انقلاب با افشاگريهاي حاصله از تصرف لانة جاسوسي شناختيم، توانستهايم به نسل بعد از انقلاب منتقل كنيم؟ جوانان ما در دوران جنگ ميدانستند كه عليه امريكا ميجنگند، واقعيت هم اين بود. اين جنگ تنها با عراق نبود و با امريكا هم بود. مرگ بر امريكا را با اعتقاد و از ته دل ميگفتند. آيا اين احساس به نسل جديد منتقل شده است؟
اين مسأله اهميت بسيار زيادي دارد. زندگي در ايران متعلق به جوانان است، چون اكثريت جامعه، جوان است. بيش از سي ميليون متولد بعد از انقلاب هستند، بنابراين ميبايست از وضعيتي كه الآن داريم شناخت واقعي بدست آوريم. بايد اين مسأله در دانشجويان كه برگزيدگان ما هستند، بررسي شود. بايد به عنوان يك فرد بي طرف با آنها صحبت كرد تا نظرشان را ارائه كنند و اين اهميت فوقالعاده زيادي دارد. اگر ما اين كار را نكردهايم، بايد راهش را بيابيم. راه اين، راه فشار نيست كه اين اقدامات تأثير منفي دارد. تنها از راه آزاد گذاشتن فكر است كه جوان علاقمند ميشود و درك ميكند؛ اين مهمترين شرط براي تربيت نسل جوان است. بنابراين دستاورد اول اين است، آگاهي نسلي كه توانست ماهيت امريكا را
بشناسد.
دستاورد دوم اينست كه اين آگاهي را به جاهاي ديگر منتقل كرديم. جمهوري اسلامي ايران شناخت را با انتشار نشريات مختلف و توزيع در كشورهاي ديگر و در ميان خلقهاي ديگر هم منتقل كرده است. فرض كنيم در نتيجة ارتباطاتي كه لبنان و فلسطين با ايران داشتهاند شناختشان به كلي تغيير كرده است؛ اين هم دستاورد ماست. به عبارت ديگر تأثير در خارج از محيط جمهوري اسلامي ايران كه به مفهوم گسترش شناخت ماهيت سياست متجاوز امريكا در ساير مناطق است.
س: اين دستاوردها بر ادبيات، فرهنگ و علوم سياسي چه تأثيري گذاشته است؟
ج: من معتقدم متأسفانه ادبيات ما در اينجا خيلي محدوديت دارد. نويسندگان ما در ايران نميتوانند از ته دل بنويسند. براي نمونه آقاي «دولتآبادي» كه به روستاهاي كشور ميرود و مطالبي را مينويسد كه مربوط به زندگيِ دوران ما و زندگيِ امروز ما نيست. چرا؟ براي اين كه تا به حال آزاديِ نوشتن وجود نداشته است. من بارها اين را گفتم كه ما هنوز نويسندهاي مثل «جلال آل احمد» نداريم. ما در نسل جوان خودمان، چنين فردي را نداريم. چطور شده است كه با توجه به اين همه حماسههايي كه حداقل در طول هشت سال جنگ ديده شده و اين همه سختي كه مردم ايران در راه مبارزه با امريكا متحمل شدهاند، نويسندة برجستهاي پيدا نشده است. در همين مكانها و زمانهاست كه نويسندگان و هنرمندان در آن يافت ميشوند. در چنين موقعيتهايي هنرمندان و نويسندگان مهم جهان پيدا شدهاند. ببينيد پس از «انقلاب كبير فرانسه» چه تحولي در ادبيات اين كشور رخ داده است. چه محدوديتهايي در ايران بوده كه به سانِ ترمزي در مقابل اين جريان عمل كرده و نگذاشته است نويسندگان ما شكوفا شوند. اين عامل ترمزكننده، سياست جمهوري اسلامي ايران بوده است.
س: در اين خصوص دو نظر وجود دارد. در گفتوگوي كوتاهي كه با آقاي «شمس آل احمد» داشتيم او ميگفت كه ادبيات جنگ را نسل جنگ مينويسد. در حالي كه نسل قبل ما، چه با گرايش چپ و چه با گرايش راست هيچ نوع خويشاوندي با اين جنگ و حماسههاي ملي و جنبههاي عقيدتياش نداشت؛ نه در جبهه حضور داشت نه، به تعبير ايشان، بوي باروت به مشامش رسيده بود. نه آن صحنهها و محيط را ديده و نه اعتقادي به آن داشت. مضافاً اين كه در درون و برون نيز تعارضي داشت. مطلب دوم اين كه در كشور ما ادبيات هميشه از رشد بالايي برخوردار نبود. «محمود دولتآبادي» نسل سوم
ادبيات است. اگر افرادي چون «جمالزاده» و «صادق هدايت» نسل اول باشند، و نسل دوم «جلال آل احمد» و امثال او باشند. نسل سوم «محمود دولتآبادي» است كه چند رمان بزرگ هم نوشته است. در ادبيات انقلاب، نسل انقلاب، نسل اول است. چيزهايي نوشته شده كه «سياهمشق» است. يك بخش روايت جنگ است و يك بخش خاطرات جنگ. البته يك بخش هم گزارش مستند مطبوعاتي است كه حدود هفتصد و اندي از آنها منتشر شده است. اكنون يك حركت «رماننويسي» جنگ شروع شده كه مشابهت بسياري به كار «دولتآبادي» در سالهاي پنجاه دارد. براي نمونه ميتوان به كتاب «گلاب خانم» اشاره داشت. اين كتاب ترسيمي از وضعيتِ زندگي بچههايي است كه در كردستان ميجنگيدند. دختراني كه در بيمارستانها پرستاري ميكردند. شايد بتوان به اين نوشتهها نمرة «دوازده» داد. آقاي «فراست» و «رهگذر» هم كه مطالبي دارند، نسل خودِ انقلاب به شمار ميروند؛ نسلي كه در جبهه بودند و جنگ را نوشتهاند، دو رمان هم از آقاي «ناصر ايراني» درآمده است. او از نسل «شمس آل احمد» و «دولتآبادي» است. يكي از اين رمانها «راز جنگل» است و عنوان ديگري را به خاطر ندارم. به اين ترتيب ادبيات در جامعة ما درگير است. زمينة «ادبيات» در جامعة ما بسيار پايين است. آقاي «محمدعلي علومي» در اين باره چهار رمان تاريخي نوشته كه يكي مربوط به «شاه» است، ديگري مربوط به «مبارزات مردم كرمان» و ديگري «آذرستان» نام دارد كه جمع اينها در حدود دوازده عنوان است. در ادبيات، نويسنده بايد آزاد انديش باشد و آنچه در درونش ميجوشد، به قلم بياورد. اگر ما نتوانيم آگاهيِ امروزي را به نسل جوان منتقل كنيم، اثر آن بر «هنر و ادبيات»، چه «فيلم و فيلمنامه» و چه تأتر و سينما و نمايشنامه و داستان و غيره نمايان ميشود. در اين زمينهها هنوز مقداري عقبافتادگي مضاعف به چشم ميخورد. تأثير سانسور را هم رد نميكنم ولي آنقدر زياد نيست، براي نمونه «اسماعيل فصيح» چهار پنج جلد رمان نوشته كه بيشتر در جايگاه راست قرار ميگيرد. چون خوزستان را بخوبي ميشناخت، چهار جلد از اين مجموعه را در رابطه با خوزستان نوشته است. اما هنگامي كه انسان مطالعه ميكند، محتواي آنچناني ندارد. بايد سرمايهگذاري در نسل جوان انجام گيرد. رمان نويسانِ الان ما، حدود بيست نفر در ردة يك هستند. براي مثال قويترينشان «رضا براهني»، «محمود دولتآبادي» و يا «اميرحسين چهلتن» و غيره هستند كه به دلايلي كه مرزبندي دارند، هيچ كدامشان در متن مردم نبوده و نيستند،
چرا كه قبل از انقلاب به دليل رسوبات تفكر ماركسيستي و بعد از انقلاب به دليل نوعي دشمني با انقلاب با مردم فاصله دارند.
ج: فرض كنيم من ميخواهم در مورد جنگ بنويسم. اولين چيزي كه توجه مرا جلب ميكند اين سؤال پيش ميآيد، درست است كه در جنگ حماسههاي بسياري بوده، ولي آيا اين درست بود كه آن را پس از فتح خرمشهر شش سال ادامه داديم؟ يك نويسندة متفكر به اين موضوع توجه ميكند.
س: من نميخواهم وارد اين موضوع شوم، ولي آيا مقطع شروع جنگ تا فتح خرمشهر را نويسندگان ما نوشتهاند؟ آيا از دوران مبارزه با رژيم ستمشاهي و آن همه حماسهاي كه مردم ما در شهرها آفريدند، چيزي تحرير شده است؟ بنابراين بايد گفت موضوع يك مقدار ريشهدارتر از اين است و به عوامل مختلفي بستگي دارد.
ج: بله؛ عوامل مختلفي وجود دارد. فردي كه استعداد نوشتن اين طرف وقايع را دارد، در اين مرحله ترمزش ميگيرد و نميتواند يكطرفي اين مسائل را بنويسد. ترمز ميكند و گير ميكند. شما از يك نويسندة متفكر متوقع هستيد كه ادامة مطالب را هم بنويسد، اما او در اينجا گير ميكند.
در ادامة صحبت دربارة دستاوردها بايد گفت كه اين دستاوردها از حدود ايران هم خارج شده و در ساير نقاط جهان تأثير مهمي داشته است. نمونههايش را حتي در كشورهاي عربي هم ميبينيم. مبارزه عليه امريكا در آنجا ابعاد بيشتري پيدا كرده است. بطور نمونه در «قاهره» و «لبنان» قابل قياس با قبل از انقلاب اسلامي نيست و اين نتيجة انتقال شناختي است كه ما از ماهيت امريكا ارائه كرديم و تأثير خودش را داشته است.
س: در مورد مسأله حضور امريكا در ايران، اگر خودتان موضوعاتي داريد، بفرماييد.
ج: در مورد امريكا در ايران، بايد بگويم كه سابقة فعاليتش فوقالعاده كوتاه بوده است. از ابتدا بدون دخالت سياسي و براي شناسايي و دريافت اطلاعات وارد ايران شد و كساني را به كشور فرستاد.
اين مسأله در دهة بيست، كه امريكا به ايران علاقمند شد ادامه داشت. البته در دوران «روزولت» سياست ديگري وجود داشت. در «خاطرات روزولت» آمده كه ميخواستند با انجام يك سرمايهگذاريِ مثبت، «ايران» را از وضعيت عقبماندگي بيرون بياورند، كه البته مرد و آرزوي او انجام نشد.
س: به نظر شما اگر زنده ميماند، اين كار را ميكرد و يا اينكه ماهيت امپرياليسم امريكا اين اجازه را به او نميداد؟
ج: من قبلاً هم گفتم كه در كتاب «خيانت بزرگ» كه يك نويسندة امريكايي نوشته، از قول «روزولت» ميگويد(1)، كه وي معتقد بود در امريكا «فاشيسم» در حال نمو است. روزولت معتقد بود با توجه به اين كه ظهور فاشيسم در دنيا عامل اين همه تلفات انساني است و ما خود، آن را سركوب كرديم، دردناك است كه در داخل خودمان «فاشيسم» داشته باشيم. سؤال اين است كه اگر «روزولت» با آن شخصيت برجسته و نفوذي كه داشت ميماند، چه سياستي را اتخاذ ميكرد؟ اين مطلب را نميشود براساس حدس و گمان توضيح داد. من فقط ميگويم شورويها نظرشان در مورد «روزولت» فوقالعاده مثبت بود.
شورويها ميگويند كه او بزرگترين و آخرين دموكرات واقعيِ امريكا بود. اين گفتة «استالين» دربارة «روزولت» است. ماهيت «روزولت» ديگر نميتوانست عوض شود، چرا كه از سن و سال او گذشته بود. حدود چهارده سال در حكومت، سياست كاملاً مثبتي داشت. اگر در امريكا، «روزولت» در رأس قدرت نبود، محال بود كه اين كشور در مقابل فاشيسم هيتلري بايستد. تمام سرمايهداري امريكا «فاشيسم» را تقويت ميكردند. «فورد» بزرگترين نشان «الماس» هيتلر را دريافت كرده است. كتاب «خيانت بزرگ» در اين باره بسيار روشنگر است. اين در حالي است كه در زمان روي كار آمدن «روزولت» بحران اقتصاديِ جهاني وجود داشته كه امريكا را هم دربر گرفته بود. او با يك برنامة مترقي روي كار آمد و مردم امريكا از او پشتيباني كردند. به نظر من اگر بعد از جنگ هم مدتي زنده ميماند، عوض نميشد، چون عمر خود را در سياست سپري كرده بود.
به نظر من «روزولت» با سياست كشتار مخالف بود. ممكن بود از قدرت اتمي براي صلح در جاهاي ديگر استفاده كند، اما جايي استفاده ميكرد كه تلفات ندهد. كارهايي كه انجام شد از فاشيستي چون «ترومن» بر ميآمد.
س: در ادامة بحث امريكاشناسي كه شما در جلسة قبل مقداري توضيح داديد، بحث امروز دربارة «اروپا» است. «اروپا» با «امريكا» تفاوتهايي دارد. اروپا يك ماهيت استعماري داشته و سوابق استعماريِ آن در قارة آسيا، آفريقا و خاورميانه به دويست سال ميرسد. اگرچه در داخل خود از فرهنگ، ادبيات و تمدن خيلي برخوردار بود، اما از سوي ديگر باعث ذلت و عقبافتادگي «آفريقا» و «آسيا» شده است. در دو قرن 17 و
18 در ميان كشورهاي اروپايي، «فرانسه» و «انگليس» براي استعمار بيشتر، از هم سبقت ميگرفتند. فكر ميكنم اگر كليتي دربارة آفريقا و دوران رنسانس و تحول فكري و فرهنگيِ اروپا مطرح شود جالب است. يك بخش تحول مثبت است و آن رشد فرهنگي و علمي است كه از قرن 14 و 15 آغاز ميشود. بخش ديگر هم بخش استعماري، تجاوز و وحشيگري است كه به قرن 18 و 19 مربوط است.
ج: من فكر ميكنم بحث در مورد «اروپا» را به سه قسمت تقسيم كنيم: يك شناخت تمدن اروپا و پايههاي آن است، چون تمدن اروپا و فرآيند تغييراتش در جهان موضوع باارزشي است. دوم دربارة اروپاي استعمارگر و غارتگر و سوم دربارة «اروپا» و «ايران».
اولين پاية تمدن اروپايي يونان باستان است. «يونان باستان»، تمدني فوقالعاده مترقي داشته است. تا آنجايي كه در تواريخ بررسي ميكنيم، از هفت قرن قبل از ميلاد نمونههاي عالي هنر، از شعر گرفته تا مجسمهسازي و بناسازي و موسيقي را داشته و به عاليترين جايي رسيد كه حتي در حال حاضر هم به آن حد نرسيده است. در فلسفه نيز به عاليترين جائي رسيد كه حتي در حال حاضر هم به آن حد نرسيده است.
البته رژيم اقتصادياش نظام بردهداري بود كه از قسمتهاي مختلفي تشكيل ميشده و اغلب هم با هم در مبارزه بودند. براي نمونه حماسه سرايي چون «هومر» داشتهاند كه در دنيا نظيري براي آن غير از «فردوسي» يافت نميشود. «ايلياد» و «اديسه» ترجمة «سعيد نفيسي» متعلق به «هومر» است. و يا شاعرة بسيار زيبايي كه «ساخو» نام داشت و در حدود هفت قرن قبل از ميلاد، اشعار بسيار زيبايي دربارة عشق، هنر و زندگي سروده است. و يا مثلاً در تأتر، كه غول تأتر در آنجاست؛ يا «سوفولكس»، كه بالاترين حد تراژدي دنياست. «هلن» و «مدنا» و «آشيل» و غيره در حدود شش، هفت تراژدي دارد كه مافوق تراژديهاي «شكسپير» است و شكسپير شاگرد او محسوب ميشود. يا معماري يونان كه شاهكارش در «آتن» در تپة «اكرپل» است. من كه خودم معمار هستم، ميبينم كه با چه دقتي اين ساختمانها ساخته شده و الان كه تجزيه و تحليل ميكنم باوركردني نيست و نظير ندارد. در مورد مجسمهسازي يونان هم بايد گفت كه بينظير بوده است. بعدها در «ايتاليا» نظايري پيدا شد، اما در يونان بينظير بوده است. براي مثال «ونوس ميلو» كه در سالن اول موزة «لوور» قرار دارد كه البته يك دستش قطع شده است.
اكنون به فلسفة يونان بپردازيم. فيلسوفهاي بزرگي همچون «سقراط»، «گزنفون» و
«افلاطون» و يا «ارسطو» كه تمام سياست و فلسفة غرب از آن نشأت ميگيرد. بطور مثال علوم، «هندسه اقليدس» و يا فيزيك «ارشميدس» و يا فيلسوف و دانشمند بزرگي همچون «اپيكور» كه نظرية اتم را اولين بار مطرح كرده است. دومين پاية تمدن اروپايي، امپراطوري روم بوده است، البته در آن گرايشات مهمي كه نسبت به علوم و فلسفه در يونان وجود داشته است، زياد نبود؛ ولي در زمينههاي ديگري چون «شهرسازي» و ساختن بناهايي بزرگ براي مبارزه با حيوانات، تأترهاي بسيار بزرگ، حمامهاي بسيار بزرگ كه هر كدامش بناهاي تاريخيِ عظيمي محسوب ميشوند، رشد داشتند. «جادهسازي» و «انتقال آب» و ساختن پلهايي كه آب را از نقاط دور به آنجا ميرساندند، كه يكي از بهترين نمونههاي آن در «فرانسه» است كه هنوز هم كامل است. در اين زمينهها يعني در ساختن بناها و آثار ساختماني، تمدن روم بسيار پيشرو بوده است. امپراطوري توانست كلية اروپا را فتح كند و فرهنگ خود را به همه جا ببرد. امپراطوري داراي نويسندگان و كاتبان برجستهاي بود. ما هنوز آثار تمدن يوناني و رومي را در ساير نقاط جهان مشاهده ميكنيم. براي مثال در «سوريه» و «اردن» و «تركيه» كه توريستها براي ديدن آنها ميآيند. البته بعداً امپراطوري روم، به «روم غربي» و «روم شرقي» تقسيم شد. موضوع بسيار جالبي كه در روم وجود داشت و در اروپا تكامل يافت، «ميترائيسم» [ميتراپرستي] ايران و گسترش اين گرايش در «روم» بود. روميها خدايان متعددي را ميپرستيدند كه از همان تمدن «يونان» اقتباس كرده و فقط اسامي آنها را تغيير داده بودند، ولي «ميتراپرستيِ» ايران در اثر جنگهاي «ايران و روم» به وسيلة سربازان وارد «روم» شد و معابدي كه هنوز هم آثارشان در روم غربي و شرقي وجود دارد، برگرفته از ميترائيسم است و به «ميترا» تعلق دارد. بسيار جالب است كه در ابتدا «مسيحيان» را كه تازه پس از ظهور مسيحيت به آن گرويده بودند، ميگرفتند و ميانداختند جلوي حيوانات درنده و از بين ميبردند، ولي «مسيحيت» شروع كرد به نموكردن و گسترش يافتن و بالاخره «كنستانتين» در سال 313 ميلادي به عنوان يك دين رسمي آن را پذيرفت. در آن زمان تاريخ معيني براي تعيين تولد «عيسي مسيح» نداشتند و از آنجا كه «ميترا» را مردم ميپرستيدند و به معابد ميرفتند، آنها تولد «عيسي مسيح» را عين تولد «ميترا» قرار دادند. پاپ معروفي اعلام ميكند كه روز تولد عيسي چه زماني است. اولين «انجيل» كه با متن كنوني مطابقت دارد، در سال 367 ميلادي تحرير شده است. پيش از اين، كليساها از چهار نسخه «انجيل» و «نامة سَن پل» كه تاريخ آن مربوط به دويست ميلادي است،
اطلاعاتي شفاهي داشتند. نوشتهاي وجود نداشت و اين «انجيلها» هم به زبان يوناني طرح شده بود. در قرن نوزدهم بسياري از پژوهندگانِ بهنام، بويژه در آلمان، به اين نتيجه رسيدند كه عيسي مسيح اصلاً وجود نداشته است و تاريخهاي ايجاد شده دربارة او تخيلات يهوديان است كه از يهوديت بريده بودند. گفتههاي مسيح كه تا آن زمان نقل ميشده، به احتمال زياد، به زبان «آرامي» بوده و بعداً به زبان «يوناني» در قالب «انجيل» درآمده است. مسلم است كه طي چند سده رونويسيها، غلطهاي زياد و تغييرات بسيار زيادي در اصل آن راه يافته است.
اولين نسخه چاپ شدة انجيل پس از اختراع دستگاه چاپ توسط «گوتنبرگ» در سال 1417 ميلادي، منتشر شد، در آن هم نوشته شده كه عيسي مسيح در ابتداي زندگيِ خودش و در جواني ادعاي پيامبري نداشت و آنطور كه گفته شده براي غسل تعميد به نزد «ژان مقدس»، يكي از پيامبران يهودي، رفته بود. بعدها ادعاي پيامبري مينمايد. براي تاريخ زادروز عيسي هيچ روزي وجود ندارد. پس اين كه عيسويت دين رسمي امپراطوري شد، چون همه پرستش زادشب «ميترا» را گرامي ميداشتند و شب زندهداري ميكردند، رهبران مسيحي تصميم گرفتند زادروز «عيسي مسيح» را كه مانند «ميترا»، پيامآور پيروزيِ روشنايي بر تاريكي و داد بر ستم بود، همان زادروز «ميترا» بنامند. پس از يكي دو سده، يكي از پاپهاي روم - «ليبره» - به اين تاريخگذاري رسميت داد. اين دربارة مسيحيت بود و پاية دوم تمدن غربي. البته «مسيحيت» پس از يك دورة اولية انقلابي، و مبارزه عليه خرافات، به وسيلهاي براي بدترين و شديدترين ارتجاع خفهكنندة جهان، به «انگيزاسيون» تبديل شد.
اكنون به پاية سوم تمدن اروپايي ميپردازيم. به نظر من اين پايه از تمدن «ايران» و «اسلام» است. در دوراني كه «روم» دچار عقبافتادگيِ بسيار زيادي شده بود و در اروپا دانشمنداني چون «جوردانو برنو» در آتش ميسوختند و «گاليله» را به نقض نظريات خود واميداشتند و «كوپرنيك» را قبول نداشتند، در «ايران» تمدن بسيار عالي و پيشرفتهاي وجود داشت. براي مثال در رشتة «طب»، «ابن سينا» و «رازي» كه شخصيتهاي جهاني هستند و در زمينة علوم، «خوارزمي» را داشتيم. در رياضي دانشمند بزرگ «عمر خيام» و در شعر «فردوسي» حماسهسراي عالي دنيا و «سعدي» و «حافظ» را داشتيم. اين پيشرفتها كم كم به اروپا سرايت كرد. براي مثال كتاب «الشفأ» «ابن سينا» تا قرن دهم، كتاب درسي دانشكدههاي پزشكيِ اروپاييها بود. به عنوان نمونة ديگر، «ابوريحان بيروني» را داشتهايم كه رياضيدان، منجم، نويسنده و عالم بسيار بزرگي بود. به اين ترتيب دانشمندان «عربي» هم كه
در اينجا بودهاند ـ مثل «ابن رشد» ـ در انتقال اين تمدن از راه «اسپانيا» به «اروپا» تأثير داشتهاند. همانطور كه گفتم در زمان «انگيزاسيون» كه وحشيترين دوران ارتجاعي است، پاپ دادگاه جهنمي انگيزاسيون را رسمي ميكند و مأموريت برگزاري آن را به گروهي معين از فرقههاي مسيحيت كه «ژزوئيتها» بدترينِ آنها بودند واگذار ميكند. آنها به نام مبارزه عليه جادوگران، چه فجايعي كه انجام ندادند. حتي آنهايي را كه موي قرمز و سرخ داشتند، ميگرفتند و به عنوان بچة شيطان و متولد شيطان ميسوزاندند. در كتاب معروف «نوتردام دوپاري» اثر «ويكتور هوگو» آمده كه چه فجايعي در آن دوران انجام شده است. نتيجة اين اعمال اين بود كه علوم و دانش مدتها راكد ماند و عالمان و دانشمنداني چون «جوردانو برنو» را كه خودش هم كشيش بوده و تحقيقات بسيار زيادي داشت، گرفتند و آتش زدند. يا براي مثال «دكارت» با اينكه ديانت خود را حفظ كرد، مجبور شد محل زندگي را ترك كرده و فرار كند. اين دوران ركود فوقالعادة علم و دانش بود كه تا دوران «رنسانس» ادامه داشت. «رنسانس» عبارت است از دوران قيام؛ قيام اوليهاي كه اولين گامش در هنر است. تاريخ اين گام بسيار زودتر از تاريخ قيام در علوم اروپا است. براي مثال «ميكل آنژ» كه از سال 1475 تا 1564 در ايتاليا زندگي ميكرد و يا «رافائل» كه در 1483 تا 1520 زندگي ميكرد و در جواني مرد و يا «لئوناردو داوينچي» كه 1452 ميزيست، همة اينها، تقريباً در دورة اواخر قرن پانزده و شانزده آثاري را خلق كردند كه نمونهاش در دنيا نيست. آنها به دو كار پرداختند، يكي زنده كردن هنر يونان با مجسمهسازي و نقاشي و هنر و سوق دادن آنها به معنويت مسيحيت و وارد كردن روحانيت مسيح در آن. براي مثال سقف كليساي «سَن پل» را «ميكل آنژ» كشيد. اين نقاشي، پيدايش و خلقت حضرت آدم توسط خداوند است؛ يعني تلفيق هنر با مذهب. آنها شروع كردند به وارد كردن «زيبايي» در هنر. بعد از دكارت، بسياري از دانشمندان از دست دستگاه انگيزاسيون فرار ميكردند و به جايي ميرفتند كه آزادي بود تا بتوانند ادامة تحقيقاتشان را پيش ببرند و البته پيشرفتهاي بسيار عظيمي كردند. «نيوتن» با طرح نظريات خود تغييرات عظيمي در دنياي آن روز به وجود آورد و با كمك نظرية «گاليله» و با «داستان سيب» نظرية خود را كامل كرد. او از سال 1642 تا 1797 زندگي ميكرد. بعد از او علم و دانش نمو بيشتري كرد. البته «نيوتن» مذهب و ديانت خود را حفظ كرد، ولي به «لاپلاس» كه رسيد، با كتاب خود فقط به قوانين طبيعت پرداخت و به مذهب توجهي نداشت. البته در دوران «رنسانس»، يك دورة ادبيِ برجستهاي بوجود آمد. اولين دوره هنر، دومين دورة
شكوفايي علم و دانش و سومين دوره «ادبيات». نويسندگان برجستهاي ظهور كردند كه اولين آنها «شكسپير» است كه در سال 1564-1616 زندگي ميكرد. دومين آنها «سروانتس» است كه در اسپانيا كتاب معروف «دن كيشوت» را نوشت و بين سالهاي 1547ـ1616 زندگي ميكرد. زندگي اين اشخاص در دوران «انگيزاسيون» است، ولي در نواحي كه آنها ميتوانستند نفس بكشند، در نتيجة پيشرفت علم در قرن نوزدهم دانشمندي چون «داروين» پيدا شد كه در زيستشناسي، انقلاب بزرگي برپا كرد. اينها عوامل تكاملبخش تمدن اروپا هستند كه بتدريج به عاليترين درجه آن در حال حاضر رسيد.
در بررسي «سياست» بايد به از بين رفتن نظام «فئوداليته» تا آغاز و پيدايش «نظام سرمايهداري» بپردازيم. براي مثال در فرانسه مناطق بسيار زيادي وجود داشت كه در تصرف و تملك فئودالها بود. در شهرها آزاديهايي داشتهاند، اما در عين حال مقرراتي هم، بين آنها برقرار بوده است. هر فردي كه در روستا ثروتمند ميشد، به شهر ميگريخت؛ علت اين بود كه در شهر از غارت فئودال ـ كه مالك همة زندگي او در ده بود ـ در امان باشد. در شهر «كارگاههاي صنعتي» كوچك بتدريج آغاز به كار كردند كه به صورت «كاردستي» انجام ميدادند. اين كارگاهها بتدريج تكامل مييابد و اولين تحول عظيم صنعتي اختراع «ماشين بخار» است كه كار دستي را به كار صنعتي تبديل كرد. اينجاست كه انقلاب صنعتي آغاز ميشود. اين انقلاب صنعتي با خود اقتصاد سرمايهداري را به همراه آورد، يعني آن افرادي كه داراييهايي داشتند و كارگاههايي كه با تعداد سي الي هشتاد كارگر براي توليد پارچهبافي و يا ابريشمبافي در فرانسه كار ميكردند، تبديل ميشوند به كارخانههايي كه با ماشين آلات كار ميكردند و بتدريج به واحدهاي توليدي صنعتي با صد يا دويست كارگر تبديل ميشوند. اين است شروع انقلاب صنعتي.
س: قبل از انقلاب صنعتي حركت دانشگاهي و مراكز علمي و مطبوعاتي را چگونه بايد مطرح كنيم، زيرا توان فرهنگي و سياسي در آن دوران بيشتر از توان صنعتي بود.
ج: اين زمينهها از قبل وجود داشته و پاية انقلاب صنعتي محسوب ميشود. به اين ترتيب ما تمدن «اروپا» را بر روي اين چهار پايه مطرح ميكنيم.
اكنون به بخش دوم يعني شناخت اروپاي استعمارگر ميپردازيم. شروع استعمار در اروپا از تسخير شهر «سوتيا» در «مراكش» توسط پرتغاليها در 1415 است و آخر آن تصرف «اتيوپي» به دست ارتش ايتاليا در سال 1936 است. دورة اول در 1830 در امريكا و با پياده
شدن كريستف كلمب در اين كشور پايان مييابد. «اسپانيا» و «پرتغال» در امريكاي وسطي يعني از «مكزيك» گرفته تا امريكاي جنوبي را پشت سرهم تسخير ميكنند. به اين ترتيب «آرژانتين»، «السالوادور»، «اروگوئه»، «بوليوي» و «پرو»، «پاراگوئه»، «شيلي»، «كلمبيا» و «ونزوئلا» توسط اسپانياييها تصرف شد. «برزيل» توسط پرتغاليها تصرف شد. بعد «امريكاي مركزي»، «السالوادور» و «دومينيكن» و «كوبا» هم بين پرتغاليها و اسپانياييها تقسيم شد و «مكزيك» را هم اسپانياييها گرفتند. در «اروپا» اين جريان با ورود اولين گروه فرانسويها و انگليسيها در قارة امريكاي شمالي بين مكزيكو تا كانادا تكميل ميشود. از اين دوره به بعد، جنگهاي مختلفي در امريكا براي استقلال آغاز ميشود. اين دو استعمار به وسيلة جنگهاي استقلالطلبانة اين جمهوريها كه اولين و مهمترين آن در «ونزوئلا» و توسط ژنرال «سيمون بوليوار» است كه طي آن ارتش اسپانياييها شكست ميخورد و در 1811 استقلال ونزوئلا آغاز ميشود. پس از آن و تحت تأثير اين استقلال، كشورهاي ديگري هم مبارزه براي اعلام استقلال را آغاز ميكنند. «برزيل» در نتيجة قيام مردم در 1822 و «مكزيك» هم در 1821 استقلال مييابند. در امريكا جنگهاي استقلال از 1775 تا 1783 ادامه دارد. اين جنگ با كمك فرانسويها و فردي به نام «لافايت» با نيروي دريايي و نيروي زميني كه از سوي فرانسويها در مبارزه با انگليسيها براي استقلال امريكا اعزام ميشود، انگليسيها را شكست ميدهند و در «ورساي» در سال 1783 انگلستان استقلال ايالات متحدة امريكا را به رسميت ميشناسد و اولين رئيسجمهور آن «جورج واشنگتن» انتخاب ميگردد. «كانادا» در ارتباط با «انگلستان» و «فرانسه» به همان شكل ميماند و بتدريج كه انگلستان آنجا را اداره ميكرد باز فرانسويهپا درگير ميشوند و بعد به يك كشور مشتركالمنافع، مثل «استراليا» و «ونزوئلا» تبديل ميشود. اين دورة استعماري مربوط به امريكا است. اما مشاهده ميكنيم كه در درجة اول «انگلستان» و «فرانسه»، آفريقا را مابين خود تقسيم ميكنند. «مراكش» - فرانسه، «الجزاير» - فرانسه، «تونس» - فرانسه، «ليبي» - انگلستان، «مصر» - انگلستان، «سودان» - انگلستان، «سومالي» - فرانسه، «كنيا» ـ انگلستان، «ماداگاسكار» ـ فرانسه و «آنگولا» و «موزامبيك» هم پرتغالي باقي ميمانند. «افريقاي جنوبي»، انگلستان و «زامبيا» و «زيمبابوه» ـ انگلستان. امروز ميبينيم برخي اسامي عوض شده و بقية مناطق همچون «كنگو» متعلق به بلژيك است. «سنگال»، فرانسه، «نيجريه» هم انگلستان و ساير كشورها غير از اتيوپي كه مستقل باقي ميماند، تا زمان جنگ جهاني دوم مابين انگلستان و
فرانسه تقسيم ميشود اما در آسيا؛ اگر از شرق آسيا بررسي كنيم به سوريه و لبنان ميرسيم كه متعلق به امپراطوري عثماني بودند كه در جنگ اول جهاني، انگليسيها آنها را تقسيم ميكنند.
س: نقش استعمار اروپايي در شكست امپراطوري عثماني چه بود؟
ج: در جنگ اول جهاني، عثماني با آلمانها متحد بود و شكست امپراطوري آلمان با شكست امپراطوري عثماني توأمان بود. البته پيشرفتهاي زيادي داشتند و امكان اين هم بود كه آنها در جنگ پيروز شوند و اگر پيروز ميشدند، تقسيم استعماري جهان به كلي تغيير ميكرد. در جنگ دوم كه امريكا عليه آلمان وارد جنگ شد وضعيت را به كلي عوض كرد بطوري كه هر دوي اين امپراطوريها بطور كلي شكست خوردند. مهمترين نتيجه شكست اول، انقلاب اكتبر در روسيه بود. با توجه به اين كه آلمانها نيمي از شوروي را در دست داشتند، ولي «لنين» صلح با آنها را قبول كرد، زيرا معتقد بود كه بزودي در آلمان انقلاب خواهد شد. واقعيت هم اين بود كه انقلاب در آلمان رشد كرده بود و در نهايت «قيصر آلمان» مجبور به استعفأ شد و به هلند رفت و آلمان به يك جمهوري تبديل شد كه در آن دوران كمونيستها هم موفقيت زيادي در آنجا داشتند. البته چون ارتش آلمان همچنان به وضعيت گذشته باقي مانده بود، توانست نيروهاي چپ را شكست دهد و رهبرانش را هم دستگير كرده و اعدام كند. «رزا لوگزامبورك» و «ليكپنشت» كه رهبران آن جنبش محسوب ميشدند، اعدام شدند. بعد ميرسيم به فلسطين، اردن، عراق و امارات كه انگليسيها از عثماني جدا ميكنند. بعد هم پاكستان، هندوستان و بنگلادش كه انگلستان از گذشته استعمار آنها را شروع كرده بود. در اينجا هم پرتغاليها اول در جنوب ايران و جزيرة هرمز و اطراف آن وارد ميشوند و ميگيرند و سپس انگليسيها اين اماكن را از تصرف آنها خارج كرده و بدست خود ميگيرند و به اين ترتيب تمام آسيا هم تا مالزي، مالايا، برونئي، ويتنام، كامبوج، اندونزي و فيليپين به مستعمرات فرانسه و انگلستان و هلند و مقدار بسيار كوچكي به مستعمرة پرتغاليها تبديل ميشوند. اما «چين بزرگ»، كه البته چين به مستعمره تبديل نشده است، اما تقريباً انگليسيها و فرانسويها و امريكاييها روابط استعماري را به آن تحميل كرده بودند. جنگ ترياك در چين نمونة بارزي است. امپراطوري چين بتدريج از بين رفت و قسمتهاي اصليِ درآمد ارزي آن در دست ارتشهاي انگلستان و فرانسه و بخصوص امريكا بود. در جنگ جهاني دوم هم «ژاپنيها» آن نواحي را اشغال كردند. در واقع آخرين پايگاه استعماريِ انگلستان در چين
همان «هنگ كنگ» بود كه به عنوان اجاره نود و نه ساله آن را در دست داشتند و مدتي پيش تحويل كشور چين شد. اكنون توجه كنيد كه چه غارتي در اين كشورها كردهاند. چه جنگهاي مهمي كه براي تصرف اين مناطق بوجود نيامد. ابتدا هدف تسلط بر مناسبات تجاريِ مبتني بر خريد و فروش كالا بود ولي سپس به يك حاكميت وحشتناك و ارتجاعي فرانسه و انگلستان در اين كشورها انجاميد. كشور بزرگي مثل «اندونزي» را كشور كوچكي چون هلند تحت حاكميت خود درآورده و سالها غارت ميكرد. عمدة غارتها هم متعلق به دزدان دريايي بود كه كشتيهاي كشورهاي ديگر را غارت ميكردند و محمولههاي آن را به انگلستان ميآوردند. دزدان دريايي انگلستان معروف بودند و آن دوران هم دورة غارت ناميده شده است. استعمار كشورها بعداً شروع شد و دوران طولانيتري بود و تا هنگام جنگ دوم جهاني كه در نتيجة پيشرفت و پيروزيِ اتحاد جماهير شوروي بر آلمان، امكاناتي براي آزادي خلقهاي اين كشورها به وجود آمد. اولين و مهمترين اين آزاديها، استقلال و آزادي چين بود؛ آنچنان كه خود «مائوتسه دونگ» ميگويد: «چين از يك كشور نيمه مستعمره، به صورت يك كشور مستقل درآمد». بعد هم كره و هندوستان و غيره. پشت سر هم كشورهاي بسيار زيادي در آسيا و شمال آفريقا به واسطة انقلابهاي خلقي آزاد شدند و توانستند استقلال خود را بدست آورند. دوران غارتگري در كشورهاي مستعمره، ثروتهاي عظيمي را در اروپا متمركز كرد. در همين دوران هم «ايالت متحدة امريكا» در امريكاي جنوبي فعاليت استعماريِ خود را داشت و تمام ثروتهاي امريكاي جنوبي را ميبلعيد. شركتهاي بزرگ امريكايي بودند كه همة منابع طبيعي و پرقيمت امريكاي جنوبي را در دست داشتند. براي مثال «مس شيلي» را كه بزرگترين واحد مس دنياست، يك شركت امريكايي اداره ميكرد و پس از آن كه «آلنده» آن را ملي اعلام كرد، پينوشه كودتا كرد.
هنگامي كه «نيكسون» در امريكا رئيسجمهور بود، مطلبي را گفته كه جالب است ـ البته «نيكسون» اين مطلب را بعد از جنگ «ويتنام» گفته بود ـ . هنگامي كه از ويتنام شكست خورد و ارتش امريكا با تلفات زياد برگشت و «ويتنام» را به رسميت شناخت، دكترين نيكسون اين بود كه «خائنين آسيايي را به خدمت بگيريد و به دست آنها ميهنپرستان آسيايي را نابود كنيد». اين گفتة معروف «نيكسون» است. البته او بعد از جنگ ويتنام اين را گفته، ولي تا قبل از اين جنگ هم، اروپا، امريكا، فرانسه و انگلستان سياستشان همين بود.
در مبارزات ملي كردن نفت ايران، امثال محمدرضا پهلوي و زاهدي را به خدمت گرفتند و
ديديم كه با وطنپرستان پس از كودتاي 28 مرداد چه كردند. بعد از اينجا در شيلي اين كار را كردند. بعد هم در «گواتمالا» اين كار را كردند؛ هر جايي كه وطنپرستها قدرت را به دست ميگرفتند، آنها همين كار را با آنان ميكردند. اين است سياست استعمار. البته اين سياست استعمار براي حفظ منافع كشوري كه آن را اشغال كرده بود، ميبايست حد كوچكي از «عمران» را در نقاط مستعمره ايجاد ميكرد، بخصوص بعد از آغاز قرن بيستم و در دوران امپرياليسم كه سياست صدور كالا به صدور سرمايه تبديل شد. صدور سرمايه منافع بيشتري داشت، چون به جاي اين كه در انگلستان آن پارچه تبديل شود و سپس به هندوستان منتقل شود، همان كارخانة پارچهبافي را در هندوستان با استفاده از منابع طبيعي و نيروي كار ارزان، تأسيس كردند. بدين طريق صنعت را وارد كشورهاي مشتركالمنافع كردند و اين استعمار همان «عمران» محسوب ميشود. مثلاً در اين كشورها براي انتقال كالاها «راهآهن» ايجاد كردند و اين راهآهن تبديل شد به وسيلة غارت اين كشورها؛ يعني استعمار، در عين غارت و استثمار، خودش هم نوعي آباداني به عنوان «عمران» بوجود آورد. اين دوران تكامل يافته و اكنون ميبينيم كه اشكال جديد صدور سرمايه پيدا شده است، روشهايي چون «قرضهها» كه شديدترين شكل غارت است. بانك جهاني كه بزرگترين سهامدارش امريكا است، با يك سود بسيار بالايي قرضه ميدهد و ساير كشورها نميتوانند در موعد مقرر بدهيِ خود را بپردازند و اين باعث ميشود كه مرتباً به بدهيشان اضافه شود و هرچقدر هم ميپردازند باز هم بدهكار هستند. الان بزرگترين شيوة غارت همين سياست بانك جهاني است و ميبينيم كه روسية بزرگ را به چه وضعي انداخته؛ روسيهاي كه از ثروتمندترين كشورهاي دنيا بود.
س: غربي كه دوران جاهليت و عقبماندگي را كنار گذاشت و شخصيتهاي بزرگي در قلمرو هنر، فرهنگ، ادبيات و سياست و علم براي سعادت و نيكبختي بشر تربيت كرد، چگونه همين علم و همين حركت به شكل عنانگسيختهاي وسيلهاي براي استثمار و وحشيگري شد، در حالي كه آنها آمده بودند به وسيلة علم، آدمكشي و وحشيگري را در ميان خودشان از بين ببرند. در شكل ظاهري هم تا حدود زيادي موفق شدند، ولي همان انسانها وقتي به كشور ديگري رسيدند به نوعي بدتر از دوران قبل از «رنسانس» وحشيگري و آدمكشي راه انداختند؛ به گونهاي كه ما اكنون ميتوانيم بين «نرون» ـ با آن همه جناياتش ـ و فردي چون «نيكسون» مقايسه كنيم.
ج: ملاحظه كنيد كه آنها همان آدمها نيستند. آن مردم دو بخش ميشدند: مردم آزاديخواه
و «اومانيست»؛ يعني انساندوست، چه مذهبيها و چه غير مذهبيها. ما امثال «مادرترزا»ها را در هندوستان داريم كه تمام زندگيِ خودش را براي كمك وقف ميكند و امثال دانشمند بزرگ فرانسوي كه تمام عمرش را در آفريقا طبابت كرد، و نيز انقلابيوني داشتهايم مثل «ولتر»، «مونتسكيو» و «روسو» كه دانشمندان و نويسندگان و سياستمداران بزرگي بودهاند. زماني كه ما كلوپ حزبي داشتيم، يكي از اين خبرنگاران امريكايي آمد به كلوپ ما و گفت چرا شما اينقدر با امريكا بد هستيد؟ در پاسخ گفتم: ما به هيچ وجه با امريكا بد نيستيم. در واقع ما دوتا امريكا ميشناسيم: يكي امريكايي كه به وسيلة او اين همه بلايا به سرمان آمده و ديگري امريكاي «لينكلن» و «مارك تواين» و افراد انساندوست بزرگ و هنرمندان بزرگ؛ عين مطلبي كه آقاي خاتمي فرمودند. در اين كشورها دوتا جريان هست: يك جريان واقعاً دموكراتيك، آزاديخواه، انساندوست و مخالف آن سياست غارتگرانه به آن شكل مستعمراتي. اينها، آنهايي نيستند كه مرتكب آن اعمال شدهاند.
س: چگونه ادبيات، مطبوعات و دانشگاههايي كه آن «سرباز» و آن «ژنرال» و آن «مستشار» را ميسازد، نميتواند در ماهيت آنها تغييراتي بدهد؟
ج: ملاحظه كنيد؛ اين همان نيروي عظيم سرمايهداري است و امكانات وسيع براي تحميق مردم كه وارد سياست نشوند. نويسندگاني كه ما ميبينيم، يعني آن هنرمندان و نويسندگان بزرگ غرب، اقليت بسيار كوچكي هستند. براي چه ما الان آنها را ميشناسيم؟ براي اين كه محصولاتشان آنقدر ارزشمند است كه باقي مانده است. افرادي كه مزخرف و چرت و پرت به نفع نظام سرمايهداري بنويسند و آن را تأييد كنند، زياد است ولي چيزي از آنها باقي نميماند، چون كارشان بي ارزش است. شما تصور كنيد در روسيه چه كساني باقي ميمانند؟ امثال «تولستوي» ميماند، امثال «گوركي» ميماند، امثال «داستايوفسكي» و «چخوف» ميماند. يعني آنهايي كه انساندوست «اومانيست» و مخالف آن جنايات هستند. تولستوي مخالف جناياتي است كه «ارتش روسيه» در «قفقاز» به وجود ميآورد و كتاب «فراري قفقاز» را مينويسد. اين مخالف كار دولت خودش است. چون اين افراد، انسانهاي برجستة آن كشور هستند، آثارشان باقي ميماند. ولي تبليغات كاذبي كه براي آدمكشي و امپراطوري صورت ميگيرد، باقي نميماند.
س: ما ميدانيم كه سطح علم در اروپا بالاست، مثلاً تيراژ كتاب در فرانسه، بطور متوسط هر هزار فرانسوي، حدود پنج هزار و هشتصد نسخه مجله ميخواند. با توجه به
امكانات علمي در آن كشور، با وجود مدنيت و فرهنگ اومانيستي، چگونه است كه نميتواند در درون خود متحول شود؟
ج: علت آن، عدم تناسب نيروهاست. همة آثاري كه در آنجا منتشر ميشود، كتابهاي ارزشمندي چون آثار «ولتر» و غيره نيست، بلكه در مقابل آن بسيار كتابهاي بيهوده و فاسد كنندهاي به همراه مجلات با تيراژهاي عظيم انتشار مييابد. شما ميدانيد مجلات «پورنوگرافيك» و يا نمايش فيلمهاي پورنوگرافيك در آنجا چه ابتذالي را به وجود آورده است. يكي از شيوههاي مهم امپرياليسم جهاني و سرمايهداريِ بزرگ، خواب كردن مردم و حتي مردم كشور خودش به روشهاي گوناگون است. مثلاً سازمان «سيا» در امريكا با شبكة مواد مخدر و سازمان مافيا همدست هستند و همة اين كارها را انجام ميدهند. رسانههاي تلويزيوني، ماهوارهاي و شبكة اينترنت، همه در اختيار آنهاست.
س: يعني در ميان يازده هزار و هشتصد نشريه و مجلة امريكايي، حدود هشتاد درصد آن در دست صهيونيسم و سرمايهداران بزرگ است؟
ج: حدود نود و پنج درصد دست آنهاست و پنج درصد در دست افراد مستقل قرار دارد. به همين دليل است كه امكانات خراب كردن مردم در امريكا بسيار زياد است. براي چه در انتخابات امريكا بيش از سي و پنج درصد مردم شركت نميكنند؟ چون اصلاً علاقهاي نداشته و بيتفاوتند. اين افراد طوري دچار روزمرگي هستند كه زندگيشان بگذرد. زندگيشان تماماً به اين موضوع اختصاص دارد كه شغلي داشته باشند. تمام زندگيشان هم «گرو» است. خانه را با قسط خريدهاند و ماهيانه بايد قسط بپردازند. اگر كارشان را از دست بدهند، بلافاصله بانك منزلشان را تصرف ميكند، چون گرو بوده است، اتومبيلشان هم همينطور. اين زندگي در امريكا رايج است و به اين صورت مردم را خراب ميكنند. اما در حال حاضر شاهد تغييراتي هستيم. اگر توجه كنيد، ميبينيد كه در كشورهاي اروپايي «سوسياليستها» در حال پيروزيند؛ اول در انگلستان، بعد در فرانسه و الآن هم در آلمان.
س: چطور در دورة «رنسانس» و طي اين پنج قرن، يك سياست بيدارگرايانه و انسان گرايانه نتوانسته است به وجود بيايد و نمو كند؟
ج: به وجود آمده است، اما نتوانست همه گير شود، چون حاكميتها از انواع وسايل براي خراب كردن مردم استفاده كردهاند. «كليسا» نقش خودش را بازي ميكند. تبليغات عمومي و فوقالعاده عظيمي كه در دست سرمايهداري است همه براي حفظ مناسبات خودش است.
س: پس جاي آن فرهنگ و انديشة مستقل كجاست؟ طي اين پنج قرن به چه نتايجي رسيده است؟ از استعماري كه براي منافع خود سرباز و نيروي نظامي ميفرستاد، به «استعمار نو» و دست نشاندهها رسيديم ـ به قول شما ـ . الان اين استعمار ابعاد وحشتناكتري به خود گرفته است كه تماميِ ابزارها و تكنولوژي را هم در دست دارد. دكتر علي شريعتي ميگفت زماني كه من درس ميخواندم، ديدم كه يك كارخانة بزرگ اعلام كرده كه به جامعهشناس احتياج دارد. از خودم پرسيدم يك كارخانة مثلاً ماشينسازي چه ربطي به «جامعهشناس» دارد. به آنجا رفتم. آنها گفتند شما بايد برويد روحية مردم «سودان» و «مصر» و يا مردم ايران را بررسي كنيد و توجه كنيد كه آنها به چه رنگها و چه اشكال و چه حالاتي علاقه دارند.
ج: ملاحظه كنيد، اين قدرت سرمايهداري در طول تاريخ است. هر نظامي مشخصاً براي خود يك عمري دارد. نظام سرمايهداري بطور قطع گور خود را به دست خود ميكند، چون الآن دچار دو نوع بحران عظيم جهاني شده است؛ «بحران بيكاري»، كه ميتواند يكباره به بحران 1923 تبديل شود و اقتصاد جهان را به هم بريزد و دوم بحران «محيط زيست» كه اين دو دارند دنيا را به نابودي ميكشانند. اين در دنيا به يك مقاومت عجيب منجر شده است. در مقالة «پل سويزي» كه قبلاً گفتم، آمده كه سرمايهداري دارد جهان را نابود ميكند و خودش را هم ميخواهد نابود كند و جلوي اين را نميشود گرفت. به اين ترتيب دچار يك بحران عظيم شده است.
س: در گذشته راه نجات غرب را «علم» ميدانستند كه بوسيلة آن از جهل و استبداد كليسا و استبداد امپراطور نجات پيدا كنند. دوران علمگرايي دوران رشد و شكوفاييِ بشريت محسوب ميشد، اين تعبير هم به نوعي به بنبست رسيده است. چون علم راهگشاي سعادت بشريت نگرديد.
ج: ملاحظه كنيد كه علم هم زماني پيشرفت خواهد كرد، اما در كدام رشتهها؟ در رشتههاي معيني. در تكنولوژي كه عالي بوده است. اما امپراطوري تبديل به سرمايهداري شده است. علم پيشرفت خودش را خواهد كرد؛ در فيزيك، زيست شناسي، جهان شناسي و شيمي. اما تمام اينها چون در حيطة قدرت سرمايهداري است به ابزار آن تبديل ميشود. آنها نميتوانند بحرانهايي را كه به آنها دچار ميشوند حل كنند. ميبايست منتظر شد و ديد چه حركتي در دنيا پيدا خواهد شد. هيچ كس تصور نميكرد كه جنگ اول جهاني به پيدا شدن
اتحاد جماهير شوروي با آن همه عظمت بيانجامد. چه كسي ميتوانست اين را پيشبيني بكند؟ هيچ كس.
در ابتداي جنگ جهاني دوم، سرمايهداران امريكايي كمكهاي بسياري به فاشيستها كردند. در كتاب «خيانت بزرگ» اين موضوع كاملاً توضيح داده شده است. شركتهاي مهم امريكايي به ارتش «آلمان نازي» در دوران جنگ كمكهاي بسياري كردند. «هوور» رئيس سازمان پليس اف.بي.آي همكاري نزديك بين انحصارات امريكايي و دولت آلمان نازي را طي جنگ جهاني دوم ناديده گرفت. برخي از اين همكاريها از اين قرار است: نمايندگيهاي «استاندارد اويل» بخشي از فرآوردههاي نفتي و شيمياييِ مورد نياز قواي محور را در سراسر جنگ جهاني دوم تأمين ميكرد. نفتكشهاي اين شركت حتي در امر سوختگيري ناوهاي دريايي آلمان شركت داشتند. اين در حالي است كه تعداد زيادي از كشتيهاي «متفقين» با آتش همين ناوگان به قعر دريا فرستاده شدند. «شركت بينالمللي تلگراف و تلفن» مجموعة عظيمي از تجهيزات پيشرفتة الكترونيك را در اختيار نيروهاي مسلح آلمان قرار داد. از جملة اين تجهيزات تحويل ماهانه سيهزار «فيوز» گلولة توپ آلماني است. اين شركت همچنين در ساخت بمبافكنهاي آلماني كه جان هزاران تن از سربازان متفقين را گرفت، شركت داشتند. شركت «جنرال موتورز» علاوه برساخت اتومبيل و كاميون براي ارتش آلمان، موتور بمبافكن «يونكر 88» را كه يكي از مرگبارترين سلاحهاي ارتش آلمان محسوب ميشد، توزيع كرد. اين نقلها از كتاب «عوامل سركوب» نوشتة «وار چرچيل» و «جيم واندرآل» دو نويسندة امريكايي است كه از روي اسناد منتشر نشدة اف.بي.آي تهيه شده است. بخش عمدة اين كتاب در مورد جنايات «اف.بي.آي» عليه جنبش و رهبران سياهپوست امريكاست. اين كتاب نشان ميدهد كه چگونه شركتهاي امريكاييِ «فورد» و «راكفلر» در به روي كار آمدن هيتلر كمك كردهاند. بزرگترين نشان آلمان هيتلري را سفير آلمان در امريكا به «فورد» داد.
س: نيروهاي فرانسوي كه مدعي آزادي بوده و فرهنگي باسابقه و قوي دارند، جنايات متعددي طي هشت سال جنگ خياباني در الجزاير مرتكب ميشوند و يا نيروهاي اين كشور وحشيانهترين جنايات را در ويتنام انجام ميدهند. با وجود آن فرهنگ در فرانسه، در درون فرانسه باز هم سكوت محض است. اعتراضهاي كوچك وجود دارد، اما چطور يك كشور پنجاه ميليوني با آن فرهنگش نتوانسته ده ميليون آدم را كنترل كند؟
ج: به همين دليل من ميگويم كه حريف فوقالعاده نيرومند است. حريف، يعني
سرمايهداريِ بزرگ جهاني بياندازه نيرومند است. وسايل عظيمي براي انجام اهدافش و تبليغات در اختيار دارد. شما فرض كنيد در خودِ انگلستان، «لُرد راسل» كه «لرد» هم هست و عليه جنگ ويتنام هم كتاب مينويسد، چه مقدار ميتواند مردم را در اطراف خود جمع كند؟ وسايل ارتباط جمعي كه امروز در اختيار امپرياليسم جهاني است، نيرومند است و براي مشغول كردن و فريب دادن مردم فعاليت ميكند. با اين همه فريب، صداي دانشمندان و انسانهاي انساندوست به جايي نميرسد و جز در يك محيط خيلي كوچك نميتوانند عمل كنند.
س: چه رابطهاي بين استبداد حكومتهاي شرقي با آن آزادي كه حكومتهاي غربي دارند، وجود دارد؟
ج: بخشي از مقالهاي از نشرية «لوموند ديپلماتيك» را كه «ريكارد دوتپرولا» ـ اسقف كاتوليك ـ نويسندة آن است ميخوانم: «شش فرمان عصر جديد، فرمان يك، منطق جنگ. نخستين فرمان دربارة جهانيشدن سرمايه، فعاليت ماليِ بازارها و مؤسسات آن است. اين پديده در مقايسه با پديدههاي قديميِ بسيار آشناي بينالمللي شدت و گسترش يافته است. دومين فرمان، خاص انقلابهاي علمي و تكنولوژيِ اخير در عرصههاي انرژي، زيستشناسي و فنشناسي است. سومين فرمان اعلام ميكند كه هر فرد، هر گروه اجتماعي و هر واحد و سرزميني بايد بهترين، قويترين و پيروزترين باشد و اگر رقابتپذير نباشي، ديگران تو را از ميدان بدر خواهند برد. هيچ كس از اين اجبار معاف نيست. اين اجبار به موسسات اقتصادي محدود نميشود، كه بر ملتها، شهرها و منطقهها عموميت دارد.
چهارمين فرمان زادة سه فرمان پيش است، بازارهاي ملي را بايد آزاد گذاشت تا در فضاي جهاني يگانه، حل شوند كه جايگاه گردش آزاد سرمايهها و كالاها و خدمات و اشخاص است. از فرمان چهارم، به منطق پنجمين فرمان ميرسيم، به هم زدن ضروري مكانيسمهاي هدايت و ادارة اقتصاد شهروندان با دولت منتخب آنها، نبايد از طريق نهادهاي نمايندگي انتخابي و يا انتصابي، قواعد و اصول فعاليت اقتصادي را تعيين كنند. اين همه را بايد به توليدكنندگان و مصرفكنندگان و متخصصان امور مالي واگذار كرد. اقدامات دولت بايد براي ايجاد كردن مناسبترين محيط براي فعاليت مؤسسات اقتصادي محدود شود كه آنها بتوانند قواعد بازي را تعيين كنند. آخرين فرمان كه تمام فرمانهاي پيشين را كامل ميكند، خصوصي كردن كامل بخشهاي اقتصادي است. حمل و نقل شهري، راهآهن، حمل و نقل هوايي، بهداشت و بيمارستانها ـ تمام اينها ـ بايد خصوصي شود. اجراي عام و فراگير فرمانهاي جديد پيامدهاي هولناكي در اروپا و جهان خواهد داشت.» اين
مطالب را يك كشيش كاتوليك مينويسد؛ امپراطوري جديد امپرياليسم عبارتست از اين.
س: اكنون نظام اروپايي با توجه به سوابق قبل از مسيحيت و قرون وسطي و «رنسانس» به چنين تركيبي ميرسد. چگونه اين نظام در برابر امريكا حالت منفعل به خود ميگيرد و در برابر پيشروي امريكا يا سكوت ميكند و يا حالت انفعالي دارد؟
ج: من به اين موضوع اعتقاد ندارم. ميبينم كه «اروپا» در مقابل امريكا به تمام معنا مقاومت ميكند. روزبهروز هم پيشرفت ميكند. براي مثال «انگلستان» عليرغم تبعيتي كه از امريكا دارد، همين هفتة پيش تعداد ديپلماتهاي خود را در ايران افزايش داد و همكاري اقتصاديِ خود را با ايران آغاز كرد. اين نشان ميدهد كه حتي انگلستان كه مطيع امريكا بود، سياستش را عوض كرده است. اين مفهومش اين است كه سياست تحكم امريكا، اينها را هم به ستوه آورده است. «كانادا» به كلي تحريمهاي امريكا را دربارة «كوبا» كنار گذاشته است. كانادا در كوبا سرمايهگذاري ميكند و هتل ميسازد و اين نتيجة رقابت شديدي است كه در امپرياليسم جهاني وجود دارد. «ژاپن» و «امريكا»، درگيري سختي دارند، در عين آنكه با هم ظاهراً روابط خوشي دارند. امروزه در داخل سرمايهداريِ جهاني، سه قطب درست شده است: قطب اروپا ـ كه اتحادشان هر روز بيشتر ميشود ـ قطب اقتصادي ژاپن و قطب امريكا. اين سه قطب رقابت فوقالعاده شديدي با هم دارند. الان، ژاپن و امريكا و اروپا براي بازار «چين» رقابت ميكنند. در اين رقابت، ملتها ميتوانند استفاده كنند. نبايد فكر كنيم كه اروپا در مقابل امريكا منفعل است.
س: آيا اين حركت امريكا تحقير اروپا نبود؟ هم مردم، هم فرهنگ و هم تمدنش؟! مثل قبل از پيروزي انقلاب اسلامي در ايران؛ امريكاييها را تحقير ميكردند. الان همين تحقير توسط امريكاييها نسبت به اروپاييها اعمال نميشود؟
ج: چرا، مثلاً در «ناتو»، فرانسويها و آلمانها گفتهاند كه فرماندهي نيروهاي مديترانه را بايد به ما واگذار كنيد، اما امريكاييها قبول نميكنند. خوب اين يك نوع تحقير است. اين رقابت به نحوي وجود دارد كه امريكاييها بينهايت متفرعن، مستبد، مستكبر و پرادعا هستند و تصور ميكنند پس از محو شوروي، بزرگترين قدرت نظامي و مالي دنيا هستند و هر كاري كه دلشان بخواهد ميتوانند بكنند. اما ما مشاهده ميكنيم كه امريكا در نقاط متفاوت دنيا در حال ضربه خوردن بوده و آسيبپذير شده است. همين اروپاييها هستند كه ضربهها را وارد ميكنند.
س: آيا اين استعمار اروپا را دور نميزند؟ احتمال اين دور زدن وجود دارد؟
ج: در اروپا موفقترين نيروها، نيروهاي چپ هستند. در فرانسه حتي كمونيستها با دولت همكاري ميكنند. در ايتاليا، كمونيستها و نيمهكمونيستها جزو دولت هستند. توجه كنيد كه ايتاليا در مقابل ايران چه سياستي داشته است. رئيسجمهور و نخستوزير اين كشور به ايران ميآيند، وزير خارجهاش چهار سفر به ايران داشته است. در حال حاضر يك هيأت تحت نظر وزير امور خارجة ايتاليا، شامل صدوپنجاه نفر از سرمايهداران آنجا براي همين قراردادها به ايران آمدهاند. خيلي جالب است كه مقامات عاليرتبة ايتاليايي ميگويند براي ما افتخاري است كه رئيسجمهور ايران از اروپا ديدن كند؛ اين يعني تُف انداختن به صورت امريكا. ما اين چيزها را مشاهده ميكنيم و مفهومش مقاومت در مقابل تفرعن امريكاست كه روز به روز گسترش مييابد. يك ميليارد و دويست ميليون دلار كمك به ايران دادهاند و يك بانك ديگر هم حاضر شده يك ميليارد دلار به صنايعِ در حال شكلگيري ايران كمك كند؛ كه پول كمي نيست!
س: آيا امريكا نميتواند با توجه به اين زمينه، كاري را كه در مورد اندونزي و مالزي كرد در مورد ايران انجام دهد؟
ج: به نظر من تواناييِ چنين كاري را ندارد. تواناييِ امريكا خيلي زياد است، ولي محدود است. محدود است به همين موانعي كه ايجاد شده و مبارزات خلقهايي كه در مقابل او قد برافراشتهاند و همه جاها مقاومت به چشم ميخورد. عامل ديگر عبارتست از كشورهاي در حال رشد كه به طرف استقلال واقعيِ خود ميروند. اينها، عواملي است كه در قرن بيست و يكم تعيينكننده خواهند بود.
س: در اين دهه، تئوري جنگ تمدنها از سوي امريكاييها مطرح شد، كه تئوري كاخ سفيد بود. از سوي ديگر در ايران تئوري گفتوگوي تمدنها مطرح شد و اروپا هم به استقبال اين گفتوگوي تمدنها آمد. آيا احتمال دارد ما در يك جبهه، جنگ تمدنها را داشته باشيم و در جبهة ديگر، «گفتوگوي تمدنها»؛ با توجه به آن تئوري كه «هانتينگتون» ميگويد؟
ج: من معتقد هستم كه اين تئوري، حكم، فرضيه و فرمان جنگ تمدنها كه امريكاييها فقط براي تفرقه انداختن بين دنيا و حفظ حاكميت خودشان ابداع كردهاند، در حال شكست است. «يونسكو» كه تنها دو كشور عضو آن نيستند ـ «اسرائيل» كه اخراجش كردند، و امريكا به علت اخراج اسرائيل در آن شركت نميكند ـ از «گفتوگوي تمدنها» استقبال كرد و حتي
گفت كه يونسكو بايد خود به مركز گفتوگوي تمدنها تبديل شود و از «آقاي خاتمي» هم دعوت كرد كه در اينباره سخنراني كند. «يونسكو» يك مركز فرهنگي جهاني است. ميبينيم كه اين نظريه در حال رشد است و آن نظريه ]جنگ تمدنها[ در حال عقبنشيني. در حال حاضر كشورهاي در حال رشد با هم دعوايي ندارند. رقابتهاي كوچكي وجود دارد، ولي اين موضوع عادي است. حتي در داخل يك كشور هم رقابت بين دو شاخة صنعتي وجود دارد. يك عامل فوقالعاده با اهميت و بزرگي هم در حال رشد است و روزبهروز نيرو ميگيرد و آن دنياي در حال گسترش است كه به غلط «دنياي سوم» مينامند. اصطلاحي كه «چينيها» راه انداختند، و آن را تكرار ميكنند. اين عامل در قرن بيست و يكم، عاملي تعيينكننده است.
س: آيا نظرية «جنگ تمدنها» كه امريكاييها مطرح كردهاند، ادامة همان سياست قبلي «نظم نوين جهاني» است؟
ج: بله؛ آنها منظورشان از «نظم نوين جهاني» خيلي ساده بود و آن عبارتست از تسلط امپرياليسم امريكا براي تعيين سرنوشت تمام ملتهاي جهان ـ از اروپا و ژاپن گرفته تا آسيا و آفريقا ـ «نظم نوين جهاني» يعني حاكميت انحصارات، تراستها و شركتهاي بينالمللي. در اين نظم همة كساني كه قدرت دارند، به قدرت تعيينكننده تبديل ميشوند. به مقالة «دمكراسيهاي بدون رأي» كه در نشرية «لوموند ديپلماتيك» درج شده، توجه كنيد. دمكراسيِ اين كشورها بدون رأي مردم است، اين بازار است كه تكليف را معين ميكند.
آيا حاكميت ملي هنوز در اختيار مردم، برگزيدگان آنها و دولت ميباشد؟ خير، چون آنها فقط اجراكنندگان الزامات بازار هستند. اين چيزي است كه من آن را بهعنوان عامل تعيينكننده در قرن بيست و يكم ميدانم؛ اين كه امپرياليسم امريكا دوران افول خود را در قرن بيست و يكم خواهد گذراند، وجود كشور «چين»، با امكانات عظيم و قدرت جهاني، به لحاظ امكانات وسيع اقتصادي كه از آن برخوردار است و هم وجود كشورهاي مستقلي چون ايران و هندوستان كه نقش مهمي دارند. همان طور كه ميدانيد كلينتون ميخواسته به هندوستان برود، اما او را نپذيرفتند و اين باعث ناراحتيِ او شده است. اين قدرتي است كه الان در همة دنيا در حال پيشرفت است، نه فقط در آسيا و اروپا، در امريكاي لاتين و آفريقا هم همينطور است. در سودان، كنگو و خودِ آنگولا هم حالاتي پيدا شده است. «آفريقاي جنوبي» هم به يك قدرت واقعيِ منطقهاي تبديل شده است. «سودان» مقاومت مليِ بسياري از خود نشان ميدهد. «مصر» هم به يك قدرت واقعيِ منطقهاي تبديل شده است. «مصر»
بسيار تغيير كرده و آقاي «مبارك» مجبور شده به آنچه كه مردمش فكر ميكنند، توجه كند. به اين ترتيب اين تحول همه جا را گرفته است. اينست كه من نسبت به قرن بيست و يكم خوشبين هستم. خيلي دلم ميخواهد زنده بمانم و اين هفت هشت سال آينده را ببينم.
در اروپا تغييرات بنيادي در چند سال اخير و در سياستهاي دولتها پيدا شده است. حكومتهاي دست راستيِ ارتجاعيتر، جايشان را به ائتلافهاي سوسياليستها، سوسيال دموكراتها و حتي ائتلاف سوسيال دموكراتها و كمونيستها در بعضي از كشورها دادهاند. اكنون پانزده كشور اروپاي غربي اين وضعيت را دارند. در آلمان، سوسيال دموكراتها پيروز شدند. در فرانسه سوسيال دموكراتها با ائتلاف كمونيستها پيروز شدند. در ايتاليا سوسياليستها و كمونيستهاي قاطع و كمونيستهاي دموكرات يك حكومت ائتلافي دارند. در انگلستان هم حزب كارگر پيروز شد كه خيلي جالب است. در پرتقال سوسياليستها هستند. در هلند سوسياليستها حكومت ميكنند. در يونان سوسياليستها حكومت ميكنند. در فنلاند حكومت دست سوسياليستها است. در اتريش سوسيال دموكراتها هستند. در سوئد سوسيال دموكراتها هستند. تنها در لوكزامبورگ كوچك و بلژيك هنوز سوسياليستهاي مسيحي حكومت ميكنند. در ايرلند و اسپانيا هم دو حزب مردمي كار ميكنند. اين خود يك پديدة جالب در مقابل امريكاست. چپها تسليمطلبيشان در مقابل امريكا خيلي كمتر از سوسيال دموكراتهاست كه ارتجاعي بودند.
س: سوسيال دموكراتها انگيزة بيشتري براي مبارزه با امريكاييها دارند يا سوسياليستها؟
ج: مقاومت سوسياليستها در مقابل امريكاييها بيشتر است.
س: با روي كار آمدن اينها، زمينة عقبنشينيِ علني امريكا هم فراهم خواهد شد يا اينكه اتفاقي نميافتد؟
ج: نمونة جالب آن انگلستان است. انگلستان تابع مطلق سياست امريكا هست.
س: بله؛ در اين بيست سال نشان داد.
ج: حتي آقاي بلر هم تا دو سال پيش در همين موضع بود اما يكدفعه با اين جريانهاي اخير، براي روابط با ايران قيام كردند. يعني شركتهاي نفتي آن ميخواهند به ايران بيايند. اين قيام روشني در مقابل امريكاست. اين از همه گوياتر است، چون همة كشورهاي ديگر قبلاً مقاومت ميكردند. ايتاليا قبلاً مقاومت ميكرد. فرانسه قبلاً مقاومت ميكرد. حتي در زمان قبل از سوسياليستها در فرانسه، فرانسه مقاومت ميكرد. توتال هم قبل از اين كه
سوسياليستها پيروز بشوند، حاضر شده بود با ايران همكاري كند. فرانسه هميشه در مقابل امريكا مقاومت ميكرد، ولي انگلستانِ تابع مطلق، يكدفعه قيام كرد و اين خيلي مهم است. نتيجة آن هم اين است كه تمام اروپا به ايران نزديك شوند. الان انگلستان در رأس جامعة اروپاست، بعد هم كه رياست جامعة اروپا با اتريش خواهد بود كه از الان گفته سياستشان در قبال ايران تغيير خواهد كرد. اتريش اعلام كرده كه براي تحكيم رابطة اتحادية اروپا با ايران كوشش خواهد كرد. اين يك گروه بسيار نيرومندي است در مقابل سياست امريكا. سياست امريكا همه دربارة رابطه با ايران به التماس افتاده است.
چند وقت پيش آلبرايت(1)گفته بود كه ايران بايد تعهد دهد كه از تروريسم حمايت نكند. حالا ديگر اين حرف را هم نميزند. گفته ما اصلاً حاضر هستيم هر دو طرف بنشينيم صحبت كنيم. هر كدام تقاضاها و ادعاهاي خود را مطرح كند و به بحث بگذارد. اين يعني دوباره يك قدم عقبنشيني. يعني امريكا ميبيند كه اينجا ديگر بازنده شده است، يعني ديگر به نزديكترين متحدين خود باخته است.
س: آيا ارسال سلاح از طرف امريكا به اسرائيل را نميشود يك نقشة حساب شده از طرف امريكاييها دانست؟
ج: اسرائيل براي امريكا نه فقط يك پايگاه، بلكه ايالت پنجاه و يكم امريكاست. به عبارت ديگر امريكا خودش را تقويت ميكند. احساس ميكند اگر اسرائيل نباشد تمام كشورهاي عربي، نيروهاي ضد امريكايياند.
اسرائيل يعني يك سرپوش بزرگ با بمب اتمي، براي اينكه اعراب را تا حدودي تابع امريكا نگه دارد. اما اكنون عليرغم قدرت اسرائيل، بويژه برخورداري از بمب اتمي، مثلاً مصر به كلي در مقابل اسرائيل ايستاده و ميگويد اسرائيل جنگ طلب است. مصر و عربستان سعودي در زمينة رابطه با ايران در مقابل امريكا مقاومت ميكنند و همة اينها عليه امريكاست. من خيال ميكنم سياست امريكا الان در منطقه بطور عمده در حال عقبنشيني است. اين اهميت خيلي زيادي دارد. ميبينيم كه اتحادية اروپا دستهجمعي پيشنهاد آقاي خاتمي را كه سال 2001 سال گفتوگوي تمدنها بشود، پذيرفته است. اتحادية اروپا يعني همة اين كشورها، يعني يك بلوك بزرگ مهم جهاني. ايران يك محور تعيين روابط سياسي،
1) ـ مادلين آلبرايت؛ وزير امور خارجه امريكا در دولت بيل كلينتون.
روابط انساني و روابط فرهنگي يا منطقهاي مثل اروپا شده است. تنها كشوري كه بيرون مانده كاناداست كه آن هم حتماً جزو همينها خواهد شد. فقط ميماند امريكا كه به كلي منزوي شده است. اين اهميت فوقالعاده زيادي دارد.
س: گفتوگوي تمدنها به كجا ميرسد؟
ج: اين خود شروعي است؛ شروعي است براي بهبود مناسبات از همه لحاظ. با هم بنشينيم و نظراتمان را بگوييم. اسلام ما، تمدن ما اين را ميگويد؛ اين است مسائل ما. مسائل شما اين است. ما اين جور برخورد ميكنيم. شما اين جور برخورد ميكنيد. با همديگر صحبت ميكنيم. جايي كه اختلاف داريم؛ اختلافمان را با شمشير حل نميكنيم، بلكه با بحث حل ميكنيم. اين خيلي اهميت دارد.
س: هم حفظ هويت خودمان است و هم دربارة مشتركاتمان كنار ميآييم.
ج: ميتوانيم بيابيم كه كجا بيشتر ميتوانيم همكاري كنيم؛ و اين خيلي اهميت دارد.
س: روسيه، در اين حركت كجا ميرود؟ البته به غير از روابط سياسياش.
ج: روسيه تكليفش معلوم نيست، الان بلاتكليف است. براي اينكه هردوتا متحدش خيلي تضعيف شدند. يكي امريكاست كه تضعيف شده و ديگر در آلمان كه كهل دوست نزديك يلتسين رفته و سوسيال دموكراتها جاي او را گرفتهاند. درست است كه سوسيال دموكراتها گفتند سياست خارجيمان تغيير نخواهد كرد، ولي سياست خارجيِ آنها ديگر به شكل سياست خارجيِ كهل نخواهد بود، حتماً اشكال ديگري خواهد داشت. روسيه در داخل خودش تكليفش معلوم نيست. اين است كه دربارة روسيه بايد منتظر تحولات آينده بود.
س: انتخابات روسيه چه خواهد شد؟
ج: انتخابات دو سال ديگر است. يلتسين مطلقاً رفتني است. بايد ديد بعد از او چه نيرويي ميآيد. آنچه كه الآن ديده ميشود اينست كه كمونيستها در حال رشد هستند. هركاري هم كه الآن عليه كمونيستها ميكنند با شكست روبهرو ميشود. اعتصابات دوباره شروع شده است. اين اعتصابات، قبل از اعتصابات كلي است كه بناست در آينده انجام شود. روسيه بحران شديدي را ميگذراند.
س: روسيه بيشتر به درون خود ميپردازد.
ج: روابطش با ايران، روابط بسيار خوبي است. در حال تقويت هم است. او هم به همين روابط احتياج دارد. مسألة ساختن نيروگاه اتمي بوشهر، فروش تسليحات، ساختن دو كارخانة ديگر برق اتمي كه الان در حال مذاكره هستند، مسائل با اهميتي است. البته روسيه فقط در اين ارتباط براي ما مهم و مثبت است. به اين ترتيب من فكر ميكنم جمهوري اسلامي ايران موقعيت بينالملليِ بسيار عالي پيدا كرده است. در اين موقعيت حساس، تضعيف كشور با مسائل فرعي و داخلي خيانت است. حال هر كه ميخواهد باشد. تضعيف چنين موقعيتي عبارتست از ضربه زدن به خود و عبارتست از جلوگيري از موفقيت عظيم تاريخي. ميدانيد چه مدت طول كشيده تا ايران چنين وضعي پيدا كند؟ از اول انقلاب تا حالا چنين وضعي را نداشته است. اين مورد را بايستي محافل مهم فكري در داخل، هرچه عميقتر كنكاش كرده و به مشاوره بگذارند. بايد از مردم به اشكال مختلف نظر خواست. به نظر من كاري كه مثلاً در مورد كانديداهاي انتخابات خبرگان كردند، ضربة اساسي بود كه به خودِ كشور خورد. عدة بسيار كمي هم در اين انتخابات شركت خواهند كرد. قابل مقايسه با سي و هشت ميليون نفر حائزين حق رأي در ايران نيست. الان مجمع روحانيون مبارز در تهران در فكر اين است كه انتخابات را تحريم كند. عمل شوراي نگهبان در رد صلاحيت خيلي از نامزدها، به عقيدة من اشتباه كامل است. به نظر من اشتباه بزرگي است. اين نظر كسي است كه علاقمند به رشد موقعيت كشور است.
اما دربارة روابط اروپا و ايران؛ به عقيدة من اين رابطه از زمان صفويه شروع شده است؛ هم از شمال و هم از جنوب. از شمال رابطه با روسيه كه بالاخره جزو همان اروپاست و از
جنوب توسط پرتغاليها و غيره. روابط در اين دوره با انگليسيها، پرتغاليها و روسها هست. در زمان صفويه اول پرتغاليها هستند كه به خليج فارس ميآيند و بندر گمبرون كه همان بندرعباس باشد و جزيرة هرمز را تسخير و به پايگاه خود تبديل ميكنند. ارتش شاهعباس با كمك گرفتن از كمپاني هند شرقي كه كشتي دارد، موفق ميشود كه اين دو را باز پس گيرد و اسم بندر هم ميشود بندرعباس كه منسوب به شاهعباس است، خوب؛ اين يك برخورد اوليه هست. از سوي ديگر رابطة روسيه با ايران شروع ميشود. در زمان شاهطهماسب اول، تزار ايوان چهارم كه همان ايوان مخوف ميباشد، آستراخان را فتح ميكند. بعد هم در زمان شاهعباس دوم كه مقارن سلطنت پدر پطر كبير بود، يك هيأت هشتصد نفري از روسيه براي تجارت به ايران ميآيند. اينها به قزوين ميآيند ولي شاهعباس دوم آنها را نميپذيرد و بهعنوان اين كه مسيحي هستند ردشان ميكند. پطر كبير به اين رابطه علاقة بسياري داشته و هيأت ديگري به ايران ميفرستد. اين هيأت به رهبريِ يك ارمني به نام اوريني به اصفهان ميآيند. شاه به گرمي از اينها پذيرايي ميكند و امتيازاتي هم به تجار روس داده ميشود. بالاخره در بين كشمكشها و تعرضات روسيه به شمال قراردادهايي با پطر كبير بسته ميشود. بر اساس اين قراردادها كه در سال 1135 هجري است باكو و دربند و بخشي از سواحل درياي خزر ـ دربند تا استراباد ـ به روسيه داده ميشود. البته علت اين واگذاري گرفتاريِ ايران با افغانها و ضعف وضع داخليِ خودش بوده است. در زمان صفويه، هم فرانسه، هم انگلستان، هم آلمان، هم اسپانيا، هم پرتغال و هم هلند همه براي برقراريِ رابطة تجاري با ايران تلاش ميكنند. علت آن اين است كه ايران نزديكترين راه براي ارتباط با هند و چين است. همان راهي كه به جادة ابريشم معروف است. همة اينها كوشش ميكنند هيأتهاي نمايندگي به ايران بفرستند. حتي ناپلئون هم كه به فكر تسخير مصر بود، در زمان صفويه هيأتي به ايران فرستاد. مناسبات انگليس و ايران در زمان صفويه شروع ميشود. يكي از نمايندگان اليزابت را كه با روسيه رابطه داشته، از راه روسيه به ايران ميفرستند تا مناسبات بازرگاني بين انگليس و ايران را برقرار كند. او در قزوين به حضور شاهطهماسب ميرسد ولي شاه طهماسب رابطة بازرگاني را نميپذيرد و او را رد ميكند. دوباره در سال 1568 هيأتي با يك نامه از اليزابت براي شاه به ايران ميآيد. دو نفر به نام رابرت شرلي و برادرش آنتوني شرلي از انگلستان اجازه ميگيرند كه روابطي با ايران برقرار كنند. اينها اول ميآيند به ايران و از طرف شاهعباس اين دو نفر پذيرفته ميشوند. آنها در اينجا ميمانند و نقشي هم بازي ميكنند؛ به
اين ترتيب، هم ارتش شاهعباس را با شيوههاي جنگ جديد آشنا ميسازند و هم تجارت ميكنند. اين رابطه همينگونه ادامه پيدا ميكند تا به دورههاي بعد كه انگليسيها تلاش خودشان را ادامه ميدهند، تا شاهعباس برادران شرلي را از ايران اخراج ميكند. البته در اين رابطه كشمكش مفصلي هست كه از بحث ما خارج است. از دوران ناصرالدين شاه انگلستان شروع به نفوذ جدي در دربار ايران ميكند و امتيازات بسياري از دربار ميگيرد. صدر اعظم ايران در زمان ناصرالدين شاه ـ سپهسالار ـ خيلي كوشش ميكند. سپهسالار خودش در تركيه بوده و كوشش ميكند ناصرالدين شاه كمي از ديكتاتوريِ مطلق فاصله بگيرد. آدم خوبي هم بوده و به همين دليل هم آخر كار، او را ميكشند. او كوشش ميكند ناصرالدين شاه را به انگلستان و اروپا ببرد تا ببيند آنجا وضع چگونه است. اوست كه تلاش ميكند روابط بين ايران و انگلستان پا بگيرد. ولي قرارداد ايران با انگلستان به علت اعتراضات روسيه لغو ميشود. اين قرارداد فوقالعاده وسيع بود. تمام معادن ايران، راهها و غيره، يكجا به رويتر واگذار ميشود. بعدها در سال 1889 قرارداد دوم با پسر رويتر منعقد ميشود كه محدودتر است. اين قرارداد به قرارداد دارسي تبديل ميشود كه در 28 مي بسته ميشود. زماني هم كه در مسجد سليمان نفت يافت ميشود، شركت نفت جنوب اهميت پيدا ميكند. در پيمان دوم رويتر توافق تشكيل يك بانك شاهنشاهي هم وجود داشت. بانك شاهنشاهي البته نه فقط يك بانك بلكه يك دولت دوم داخلي است. به تمام مالكين و تجار بزرگ قرض ميداده و آنها هم اغلب نميتوانستند قرضشان را پس بدهند و بدهكار ميشدند، و به دليل اين بدهكاري از اين بانك تبعيت ميكردند. در مقابل انگلستان و بانك شاهي، روسها هم تقاضاي امتياز ميكنند. آنها تقاضاي بانك استقراضي را دارند كه بدست ميآورند. بعد هم تقاضاي جادهسازي بين انزلي و تهران را دارند كه امتياز آن را نيز ميگيرند. امتيازات ديگري هم روسها ميگيرند. دولت ايران نميتواند در مقابل روسها مقاومت كند و تسليم ميشود. يكي از اين برخوردهاي مهم در تاريخ معاصر مسألة امتياز رژي است كه به انگلستان داده ميشود. تجار ايراني فوقالعاده از اين امتياز ناراضي بودند، براي اين كه تمام امكانات تجارت توتون و تنباكو كه از منابع درآمدزاي آنها بوده، به انگلستان داده ميشود. مردم به علماي ديني كه اصولاً با اين امتيازات و نفوذ انگليسيها به اين شكل مخالف بودند، رجوع ميكنند. علماي ديني هم شروع ميكنند به مبارزه با دادن اين امتيازات. وقتي اين مبارزه به بالاترين حدِ خود ميرسد كه آيتالله شيرازي در نجف اين امتياز را جنگ با امام زمان، جنگ با دين، جنگ با
مذهب تلقي ميكند. كار به جايي ميرسد كه در خودِ اندروني ناصرالدين شاه هم زنها تمام قليانها را ميشكنند و خرد ميكنند و حاضر نيستند به هيچ وجه تنباكو استعمال كنند. بالاخره مجبور ميشوند اين قرارداد را لغو كنند. اين اولين مقاومت مردميِ ايران در مقابل استبداد سلطنتي قاجار است كه با موفقيت همراه ميشود. يكي از كارهاي مهمي كه انگليسيها كردند اين بود كه شاه را سهمرتبه به انگلستان بردند. ناصرالدين شاه براي سفر به انگلستان پول لازم داشته و اين پولها را معمولاً از بانك شاهي قرض گرفته است؛ پانصد ميليون ليره، فلان قدر ليره. اين قرض را بايد دولت از درآمدهاي خود بپردازد. دولت مجبور بود براي جبران قرضها گمركات بندر جنوب را به انگلستان بدهد. از آن طرف روسها فشار ميآوردند كه بايستي از دولت روسيه هم قرض بگيرند. اين دعواها همين طور ادامه پيدا ميكند. امتياز ديگري كه در آن دوره ميگرفتند، حقوق برونمرزي بود. انگليسيها امتياز خط تلگراف بين خانقين و تهران را ميگيرند، براي اينكه بتوانند از آنجا خط تلگراف را به هندوستان وصل كنند كه مورد نياز خودشان بود. دعواي روسها و انگليسيها در رقابت دائميشان به اين نتيجه رسيد كه با همديگر كنار بيايند. كنارآمدنشان با هم اين بود كه مخفيانه قرارداد 1907 را با ايران بستند. اين قرارداد عبارتست از اين كه ايران را به دو منطقة نفوذ ثابت بين روسيه و انگلستان تقسيم كردند، ايران سه منطقه شد، روسية تزاري، منطقة انگلستان و يك منطقة وسطي كه به ظاهر منطقة بيطرف بود. به اين ترتيب انگلستان كوشش ميكند راه هر گونه نفوذ روسها را به طرف هندوستان سد كند. پس براي جلوگيري از نفوذ روسيه دو كار انجام ميدهد: يكي تعيين همين قسمت بيطرف وسط ايران هست كه جزو منطقة نفوذ روسها نيست و يكي هم پليس جنوب است كه در منطقة نفوذ خود ايجاد ميكند. سرپرست پليس جنوب را هم تعيين ميكند. او يكي از گردانندگان سياست انگلستان است كه به هندوستان يعني نمايندة كل انگلستان وابسته بود. ساكس زير نظر نايبالسلطنة انگلستان در هندوستان كار ميكرده است. بعد از شروع جنگ جهاني اول، وضع تازهاي در ايران پيدا ميشود؛ از يك طرف امپراطوري عثماني است كه با آلمان ارتباط داشته و جزو متحدين آلمان به حساب ميآمد. عثماني ميخواست به نفت جنوب ايران دسترسي داشته باشد. غير از آلمانها و عثمانيها، روسها و انگليسيها هم بودند كه با هم اتحاد داشتند. جنگ جهاني اول بدبختيِ فوقالعاده شديدي را در ايران ايجاد كرد و آن اشغال ايران به وسيلة ارتش انگليس و روس است. در اين حين تحول عظيمي در جبهة اروپا پيدا شد و آن انقلاب
اكتبر روسيه بود. انقلاب اكتبر در روسيه دو نتيجه داشت كه هر دوي آن در سياست ايران تغيير اساسي ايجاد كرد. اول اينكه پس از پيروزي انقلاب اكتبر، لنين براي اينكه جنگ تمام شود يك قرارداد با آلمان بست. بر اساس اين قرارداد مناطق بسيار وسيعي چون اوكراين تا بندر كريمه در اختيار آلمان قرار گرفت. لنين معتقد بود كه بزودي در آلمان انقلاب خواهد شد و خودِ آنها اين مناطق را تخليه خواهند كرد. بار اول تروتسكي مأمور امضاي اين قرارداد شد ولي گفت كه من اين قرارداد را امضأ نميكنم. لنين او را بركنار كرده و وزير خارجة ديگري براي امضأ فرستاد. بعدها اين واقعيت خود را نشان داد. در آن موقع ديگر آلمانها خيلي امكان داشتن تصرفاتي در درياي سياه، سواحل ايران، عثماني و يا آذربايجان را نداشتند. انگليسيها براي اطمينان بيشتر، ارتش خود را تا شمال ايران فرستادند، چون ارتش انقلابي گرفتار جنگ داخلي شده بود. جنگ داخلي در قسمت جنوبيِ آذربايجان يعني جنوب اتحاد شوروي در قفقاز جريان داشت. در نتيجة انقلاب، ارتش روسيه كه در ايران بود با مشكلاتي روبهرو ميشود. سربازان عليه افسران خود قيام كرده، آنها را ميكشند و ميخواهند براي گرفتن زمين به روسيه بازگردند. چون همة اينها دهقان بودند. ارتش روسيه به كلي ايران را ترك ميكند و ارتش انگلستان تمام ايران را ميگيرد. بلكه تا همين آذربايجان يعني اران آن وقت هم پيشروي ميكند. انگلستان در اين فكر است كه الان بهترين موقع براي تبديل ايران به يك كشور مستعمرة خود است، زيرا انگلستان اميدي به پيروزيِ انقلاب كبير نداشت. انگلستان عقيده داشت كه اگر روسيه بتواند سرخها يعني انقلابيون را شكست دهد، ديگر روسية قبل نخواهد بود. بر اين اساس بلافاصله هم قرارداد 1919 را در ايران و به وسيلة كابينة وثوقالدوله منعقد ميكند كه از ننگينترين قراردادهاست. يك ماده از اين قرارداد، كشيدن راهآهن بين درياي خزر و جنوب است كه براي نفت ارزش فوقالعادهاي دارد. جالب اين است كه قرارداد كشيدن راهآهن جزو قرارداد رويتر هم بوده است. اين نشان ميدهد كه انگليسيها هميشه علاقمند به كشيدهشدن خط آهن شمال به جنوب بودند. علت علاقة انگلستان اين بود كه ميخواست اين خط آهن به عراق وصل شود كه در دست او بوده. شايد مهمترين قرارداد راهآهن از لحاظ اقتصادي، خطي بود كه تهران را به اصفهان و بندرعباس وصل ميكرد. بعد هم رضاخان عين همين نقشة آنها را اجرا كرد. انگليسيها كارشان را ادامه ميدهند و با ارتش خود به آذربايجان رفته و آنجا را ميگيرند. در آنجا كمونيستها نيروي انقلابي، موفق شده بودند كه حكومت باكو را در قفقاز در دست بگيرند، ولي انگليسيها به
مرتجعين محلي و دو نفر از رؤساي عشايري كمك ميكنند. سرانجام انگلستان همة افراد دولت انقلابي را بازداشت كرده و با كشتي به تركمنستان ميبرد و در صحراي تركمنستان اين افراد را تيرباران ميكند. اگر به باكو سفر كنيد، بناي يادبود اين افراد را ميبينيد. ماجراي جالبي در اين واقعه است. اين افراد از اقوام مختلف بودند؛ روس، گرجي، ارمني، آذري و ... وقتي كه اينها را براي تيرباران ميبرند، فرماندة اعدام ميگويد، هركس از اين جمع خود اعدام ديگران را بر عهده بگيرد، آزاد خواهد شد. يكي از اين افراد كه نژاد روس داشته و گردن كلفتتر از بقيه بوده اعلام آمادگي ميكند. وقتي دستور تيرباران داده ميشود، وي به جاي اعدام همقطارانش، برميگردد و فرماندة گروه اعدام را ميكشد. اين جريان ادامه دارد تا شوروي شروع به پيشروي ميكند. هفده كشور سرمايهداري ارتش خود را براي سركوبيِ انقلاب فرستاده بودند. فقط ناحية مسكو و كمي از لنينگراد باقي مانده بود و بقيه در دست نيروهاي ژاپني بود كه از سيبري آمده بودند. چهار فرماندة بزرگ ارتش روسية تزاري در اين نواحي بودند و پشت سرشان هم ارتشهاي متفقين حضور داشتند. امريكاييها در شمال و در ارخانگلس و انگليسيها در جنوب قفقاز حضور داشتند. ژاپنيها در پانام بودند. اما نيروهاي انقلابي با تلفات عظيمي موفق شدند اينها را درهم بشكنند و پيروز شوند. بعد از اين پيروزي، مسألة شكست انگلستان در اروپا و بازگشت ارتش انگليس را داريم. اين ارتش مدتي در شمال خراسان و تركمنستان و افغانستان نيز حضور داشت كه بعدها قسمتهايي از اين نقاط را تخليه ميكند. بعد از خروج ارتش انگلستان، دوران جديدي شروع ميشود. دوران جديد، دورة انقلاب مشروطيت و شيوة جديد انگلستان براي ادامة نفوذ است. در اين دوره انگلستان به فكر تغيير رژيم در ايران ميافتد كه كودتاي 1299 ﻫ.ش رضاخان در پي اين انديشه صورت ميگيرد. همايون كاتوزيان در اين باره نكتة جالبي دارد. وي ميگويد واقعيت اين است كه كودتاي 1299 رضاخان بديلي براي قرارداد 1919 بود. يعني انجام كامل قرارداد 1919، فقط با اين كودتا شدني بود. انگليسيها دراين موقع به اين نتيجه ميرسند كه دوگانگي در كشور فايدهاي ندارد و نميتواند منافع آنها را تضمين كند، به همين دليل بين سيدضياء و رضاخان ـ كه يك افسر گمنامي بوده ـ يكي را انتخاب ميكنند. فرماندة معروف انگلستان در ايران، در خاطرات خود ميگويد كه او رضاخان را براي اين كار انتخاب كرده و برگزيده است. به اين ترتيب دوران جديدي در مناسبات ايران با كشورهاي انگلستان و اتحاد شوروي آغاز ميشود كه خود فصل جديدي است.
س: اروپاييان، بويژه انگلستان سه مرحله را در ايران گذراندهاند، دوران شناسايي در زمان صفويه و اوايل نادر، دوران نفوذ در اوايل قاجار با ملكمها و غيره و دورة سلطه در اواخر سلطنت قاجار.
ج: مرحلة دوم تنها مرحلة نفوذ نبود. در اين مرحله، قراردادهايي بسته ميشد كه به تمام معنا استعماري بود. بطور نمونه قراردادهايي كه با شاهان قاجار بسته شد؛ از جمله قرارداد دارسي مستعمره كردن ايران را درپي داشت. بارها گفتهام كه بانك شاهي و شركت نفت جنوب حكام واقعي ايران بودند. به اين ترتيب دورة دوم يعني نفوذ، دورة نيمهسلطهاي نيز بوده است، منتهي با ظاهري آراسته. ابتدا شناسايي بوده و بعد نفوذ؛ نفوذي كه به نيمهسلطه و سپس به سلطة مطلق تبديل شده است. واقعيت اين است كه ايران در اين دوره يك كشور نيمهمستعمره بود. به همين دليل لنين براي انقلاب مشروطيت به عنوان يك انقلاب تودهاي و نه انقلاب از بالاي ايران فوقالعاده ارزش قائل بود. همانطور كه گفتم، لنين، ستارخان را با يكي از معروفترين رهبران مبارزات دهقانيِ خود در روسيه مقايسه ميكند. به اين ترتيب اين دورة دوم را بايستي دوران آغاز و پايهگذاريِ سلطة استعمار انگلستان دانست.
س: چرا انگلستان كشورهايي چون عراق، لبنان، سوريه و مصر را مثل هندوستان اشغال نكرد تا خودش حكومت تشكيل دهد؟
ج: علت آن تا 1917 وجود روسية تزاري و از 1919 تا 1921 پيروزيِ انقلاب اكتبر بود. اين دو قدرت مهمي بودند كه انگلستان نميتوانست به تنهايي و برخلاف ميل آنها رفتار كند. ميبينيم كه در تمام اين دوران، انگلستان درضمن رقابت با آنها، مجبور است موافقتهايي هم داشته باشد. قرارداد 1907 كاملاً مشخصكننده است. در قرارداد 1907 ايران تقسيم شد. تقسيم ايران يعني چه؟ يعني اين كه ما نميتوانيم تمام ايران را بگيريم و به يك مستعمره تبديل كنيم. انگلستان نميخواهد سرحد مستقيمي با رقيب شماليِ خود داشته باشد؛ اين سياست مهم انگلستان است كه حدفاصلي بينشان باشد كه نمونهاش منطقة بيطرف ايران در قرارداد 1907 است.
س: ويژگيهاي فرهنگ و وضعيت خاص ايران، چه مقدار ميتواند در اين مسأله دخيل باشد. بعضيها ويژگيهاي فرهنگي و موقعيت اقليميِ ايران را عامل اين موضوع ميدانند.
ج: انگليسيها در ايران تجربة تلخي داشتند. اين تجربه مربوط به نبرد تنگستانيها با پليس
جنوب بود. در اين جنگ آنها ديدند كه در ايران احساسات مليِ فوقالعاده قوي وجود دارد. درست است كه در انقلاب مشروطيت نبرد تودهاي وسيع غير از گيلان و آذربايجان، تنها در تهران بود، ولي انگليسيها مليگرايي را كه در تاريخ مبارزات هزار سالة ايران بود، بخوبي ميشناختند. آنها ميدانستند كه ايران وضعيت خاصي دارد. اين وضعيت خاص آنها را مجبور كرده بود تا روي آن حساب كنند. آنها حساب ميكردند كه اگر ايران را به مستعمره تبديل كنند، اولاً رقيب شمالي خواهند داشت و ثانياً نيروي مليگراييِ داخلي وجود دارد كه در صورت پيوند با رقيب شمالي ميتوانست نابودكنندة آنها باشد. به اين دليل آنها عاقلانه رفتار كردند و به همين شكل هم سود بردند. منابع نفت جنوب را كه مهمترين منابع درآمد براي ارتش انگلستان بود براي خود بردند. آن موقع نفت عربستان و كويت نبود؛ تنها نفت موجود، نفت ايران بود. به نظر من انگليسيها براي منافع خودشان، عاقلانه رفتار ميكردند.
س: دربارة نفوذ غرب در ايران، سه نوع راهكار مطرح است: نفوذ فرهنگي، نفوذ سياسي و نفوذ نظامي. نفوذ فرهنگي اشاعه و ترويج فرهنگ غربي است؛ چه به صورت ابتذال و چه به شكل استحمار. نفوذ سياسي، خريدن، كارگيري و يا تربيت سياستمدارها و حكومتگران ايران بود. نفوذ نظامي هم چه در شكل پليس يا سامان دادن ارتش و خريدن سران و امراي ارتش در دورة قاجار بود.
ج: بطور كلي در همة جاهايي كه استعمار است، اين سه شكل نفوذ هم هست. نفوذ سه پايه دارد. استعمار ميخواهد مردم را با نفوذ فرهنگي، از فرهنگ مليِ خودشان جدا كند. در فرهنگ ملي، ميهنپرستي يكي از عوامل عمده و مؤثر است. اگر مردم را از آن جدا كند، توانسته موقعيت خود را در داخل اين كشور تثبيت كرده و يك مانع بزرگ و يك نيروي مقاومت بزرگ را از بين ببرد. اين روش ميتواند كشوري را با حكومت تابع خود نگه دارد، بدون اين كه نيروهاي نظاميِ خود را بياورد. در جاهاي ديگري كه مقاومت ملي زياد ميشود، نميتواند مقابله كند و مجبور به استفاده از نيروهاي نظامي ميشود؛ مثل هندوستان. انگلستان نميتوانست بدون داشتن يك ارتش قويِ سركوبگر در هندوستان بماند. در ايران نتوانست اين كار را بكند. گفتيم كه علت آن وجود رقيب شمالي بود كه او را مجبور به سازش ميكرد، ولي در هندوستان چنين رقيبي نداشت. مستعمرات انگلستان را چه در افريقا، چه در آسيا و يا هرجاي ديگر كه ميبينيم، با ارتش اداره ميكرده است. البته در اين راه از نيروهاي خائن ملي هم ـ همانطور كه نيكسون گفته است ـ استفاده ميكرد. يك عده خائنين ملي را ميگرفتند و
حكومتي به شكل حكومت دست نشاندة هندوستان تشكيل ميدادند، ارتش انگليس هم حافظ آنها بود. زندگي نهرو و گاندي را كه ميخوانيم، ميبينيم كه چه رفتار خشني با مبارزان هندوستان داشتند.
س: در ايران دو دسته داشتيم كه مدافع، مروج و حافظ منافع اروپاييها در كشور بودند: يكي سياستمداران، شاهها، شاهزادهها، دولهها، سلطنهها و در دورة پهلوي درباريان و دوم يك عده به اصطلاح انديشمندان يا به تعبير امروزي روشنفكران بودند كه يا در تشكيلات فراماسونري بودند و يا در كسوت روزنامهنگاري. اينها را ميشود جادهصافكن و زمينهساز و مجريِ اهداف غرب دانست.
ج: دربارة عوامل استعمار يا غرب در ايران، بايد تحقيق ريشهدار و قوي انجام داد. اين پديدههايي كه شما گفتيد، وجود داشت. مثلاً فرماندهان ارتش رضاخان، افراد دربار فتحعليشاه و ناصرالدينشاه مثل امينالسلطان، آقاخان نوري، ميرزاآغاسي و ... عوامل غرب بودند. اينها سياستمدارانِ عامل بودند، يعني براي حفظ منافع خودشان با غرب كنار ميآمدند و ميچاپيدند و ثروت مياندوختند. اينها يك دسته هستند. دستة ديگر آنهايي هستند كه اصولاً طرفدار فرهنگ غرب بودند، اين عده نكات مثبت غرب را ديده بودند مثل آزادي، دمكراسي و رشد فرهنگي مردم. اسمشان هم در ميان فراماسونها به چشم ميخورد. البته ميدانيد كه فراماسونري تاريخ فوقالعاده طولاني و پر پيچوخمي دارد. اين فرقه از يك پاية انقلابي در الجزاير شروع شد و واقعاً هم بناهاي انقلابي بودند. پاية دومش هم ضديت با خرافات ديني بود. اين دو پايه هم فريبنده بود. اما در دوران تكامل خود به عامل استعماريِ انگلستان و كشورهاي غربي تبديل شد.
س: فراماسونري در فرانسه، در آلمان و اين اواخر در امريكا هم وجود داشت.
ج: فراماسونري به امريكا هم رفته بود. فراماسونري با شعارهاي فريبنده، يك عده افراد وطنپرست، علاقمند به ترقي و طرفدار ترقيِ اجتماعي را جذب ميكرد. يك عده از اينها هم در مسير فعاليت به عوامل انگلستان و غرب تبديل ميشدند. تلاش فراماسونري، جلب افراد عاديِ جامعه نبود، بلكه آنها در پي جلب سياستمداران و انديشمندان بودند. زيرا هردوي اين گروه ميتوانستند تأثير بسياري در كشور داشته باشند. بعضي از انديشمندان در عين حال كه انديشمند بودند، در عين حال كه آدم باسوادي بودند و كارهاي تحقيقاتي و علمي ميكردند، مثل فروغي، عامل آنها نيز به شمار ميآمدند. مثلاً «سير حكمت در اروپا»ي فروغي كتاب
بسيار جالبي است و از كتابهاي جالب و خواندني است. فروغي يكي از شخصيتهاي تحقيقاتيِ ردة بالاي ايران بود و در عين حال هم تابع سياست انگلستان. اين تابعيت هم به نظر من، براي پول نبود، يعني مثل امينالسلطان نبود، بلكه اعتقاد كامل به انگلستان داشت.
س: آيا ميشود اين وابستگي را وابستگيِ فكري يا شيفتگي نام گذاشت.
ج: بله؛ وابستگي فكري و شيفتگي به سياست انگلستان؛ اين فكر كه اگر سياست انگلستان مستقر شود، پيشرفت خواهيم كرد. در فراماسونها طيف خيلي خيلي متفاوتي وجود دارد؛ البته اكثريت مطلقش امثال شريف امامي هستند. مثلاً خودِ تقيزاده از يك انقلابي واقعي و مبارز كه در تبريز معمم بود، به عامل آنها تبديل ميشود. البته فروغي آن سوابق انقلابيِ تقيزاده را ندارد. اين دو با هم متفاوت هستند؛ تقيزاده يك سير نزولي را طي كرده تا كه اعتقاد به انگلستان پيدا كرده، اما آن يكي براي تحصيل به اروپا سفر كرده و به شيفتة تمدن غربي تبديل شده است.
س: مطبوعات در شيفته كردن مردم نسبت به اروپا داراي يك نقش اساسي هستند. زرق و برق تمدن اروپايي، كه عدهاي را به خودباختگي يا وابستگي كشاند. مثلاً سيدضياء در مصاحبهاي با صدرالدين الهي گفته بود، اين كه ميگويند من مدافع انگليس بودم، نه اين كه مزدور او بودم، بلكه سعادت ايران را در ارتباط با انگلستان ميدانستم. يا مثلاً عبدالله گلهداري در خاطراتش نوشته و به چنين مواردي اشاره ميكند. افرادي مثل عبدالرحمن فرامرزي، علي دشتي، بعدها هم مسعوديها و مصباح زادهها از اين قماش هستند.
ج: بين اينها كه نام برديد دو گروه هستند، يك گروه همان كساني مثل دشتي هستند كه موقعيت فرهنگي هم دارند. دشتي آدم باسوادي بود، اديب بود. ولي مسعوديها اصلاً سواد نداشتند. اصلاً اينكاره نبودند و آدم باسوادي نبودند. فقط يك دستگاه را به نام روزنامه اطلاعات درست كرده بودند. مثلاً فرض كنيد دكتر مصباحزاده آدم باسوادي بود. مثل دشتي تحصيلكرده نبود ولي باز هم با مسعوديها تفاوت داشت. مسعوديها واقعاً آدمهاي بيسوادي بودند و تحصيل كرده نبودند. نميدانم حتي عباس مسعودي متوسطه را هم تمام كرده بود يا نه؟! مطبوعاتشان هم به دو يا سه جا وابسته بود. يعني تابع حكومت رضاخان بودند، مگر آن موقعي كه سياست او با ارباب خارجيشان در تعارض باشد، ارباب خارجي را ترجيح ميدادند چون ميدانستند كه در اين تناقض ارباب خارجي است كه پيروز ميشود. به اين ترتيب من
معتقدم در آن دوره مطبوعات مستقل نداشتيم. در دوران مشروطيت شبنامههايي بود يا روزنامههايي كه در خارج چاپ ميشد، اما در دورة رضاخان مطبوعات مستقل نداشتيم.
س: روزنامههايي كه در لندن، قاهره، كلكته، بمبئي و استانبول چاپ ميشدند...
ج: بله؛ در آنجاها چاپ ميشدند و به ايران ميآمدند. اين مطبوعات مترقي طرفدار واقعيِ تحول انقلابي در ايران بودند. ولي در دوران رضاخان ديگر مطبوعات مستقل وجود نداشت. آنقدر پليس قوي بود كه شبنامه هم نميتوانست توزيع شود. تنها در اواخر دوران رضاخان است كه نشرياتي مخفي مثل «نويد» پيدا ميشود. تا آنوقت هم كه ساواك حاكم بود مطبوعات مستقلي وجود نداشت. البته امروز رسانههاي گروهي خيلي قويتر از روزنامه هستند، اما در آن دوره تنها روزنامه و مجله بود، اينها هم قشر بسيار كمي از مردم را دربر ميگرفتند. امروز اگر روزنامه اطلاعات سيصد، چهارصد هزار نسخه هست، زمان رضاخان مثلاً بيش از پنجاه هزار نسخه نبود. افراد باسواد كم بودند. اكنون در دهات هم علاقمند هست كه روزنامهاي بخوانند. البته در دوران محمدرضا نقش تلويزيون هم وجود داشت، اما دوران رضاخان اينطور نبود. در دورة محمدرضا ارتباط با خارج با شنيدن راديو و غيره افزايش يافت، ولي در دوران رضاخان چنين چيزي نبود. به اين دليل نقش وسايل ارتباط جمعيِ دورة محمدرضا با دوران ارتجاع رضاخاني بسيار متفاوت است. البته اينها همه تنها بلندگوي سياست اربابان داخلي و خارجيِ خود بودند. نوكران ديگر دستگاه كه در جاهاي ديگر بستي داشتند، سياستشان را از مطبوعات وابسته ميگرفتند.
س: قبل از رضاخان، دو روزنامه قويتر از همه بودند. يكي روزنامة «قانون» بود كه در لندن چاپ ميشد، يكي هم «كاوه» كه تقيزاده، جمالزاده و ميرزاحسينخان نواب در آلمان منتشر ميكردند.
ج: محيط پخش و تأثير اينها در ايران چقدر بود؟ فوقالعاده ناچيز. چند شماره از اينها به ايران ميرسيد؟ چند شماره به نسبت جمعيت بيست ميليونيِ آنوقت ايران اصلاً ميتوانست نفوذ بكند؟ نفوذ اين مطبوعات بياندازه محدود بود. نميتوانيم اينها را عامل مؤثر بدانيم.
س: شايد به دست بعضي از سياستمداران يا روشنفكران آن موقع ميرسيد.
ج: آنها خودشان سياستمداراني چون تقيزاده و كاوه بودند. آنها خودشان، به اندازة همان روزنامه اطلاع داشتند و از او خط نميگرفتند. مثلاً علي دشتي از كاوه خط نميگرفت، خودش بيشتر از كاوه اطلاع داشت. يا فروغي از قانون ياد نميگرفت.
س: مسألة ديگري كه ميتوانيم در بحث نفوذ غرب يا اروپا در ايران مطرح كنيم، نقش سازمانهاي جاسوسيِ انگليس و اروپا در ايران است. اينها در دورة قاجار به فعاليتهاي جاسوسي توسط افرادي چون ادوارد براون يا ميس لمبتون و يا به شكلهاي متفاوتي در گسترش غربزدگي و غربگرايي، سلطه و نفوذ مرئي و نامرئي غرب در ايران و بكارگيريِ بخشي از روزنامهنگاران و سلطنهها و دولهها نقش اساسي داشتند.
ج: در اين مسأله اطلاعات كمي دارم. نقش سازمانهاي جاسوسي، بويژه انگلستان و امريكا در دوران پنجاه سال اخير كه ما با آن آشنا هستيم؛ بسيار اساسي است، اما از دوران قديم اطلاعي ندارم. فعاليت سازمان سيا از سال 1332 است. اما فعاليت جاسوسيِ انگلستان هميشه در ايران بود. جاسوسيِ انگلستان از همان اوايل شروع استعمار اين كشور در ايران وجود داشت. در آن دوره، محيط خيلي محدودتر از آن چيزي بود كه امروز هست. البته در دوران ادوارد براون و ميس لمبتون و غيره امكانات وسيع راديويي نيز هست. امكانات وسيعي كه هر لحظه ميتوانند تماس داشته باشند. اينها دو نقش داشتند: يكي گرفتن اطلاعات، طبقهبندي كردن آن و ارسال به مركز بود. دوم نقش تخريبي داشتند؛ يعني خراب كردن نيروهاي مخالف خودشان در ايران. امريكاييها پس از ورود به ايران دستگاهي به نام بدِامنِ درست كردند كه كار اين دستگاه بدنام كردن شوروي و حزب توده در كشور بود. مثلاً به نام حزب توده به مذهب ناسزا ميگفت. اين نقش را سيا تا امروز هم بازي ميكنند. اسنادي كه امروز مثلاً از باكو منتشر ميشود، نشان ميدهد كه اينها با اين روش چه جناياتي را مرتكب شدهاند.
محيط و افرادي كه اينها دارند، افراد خودفروش هستند ... اين افراد خودفروش، مخصوصاً عوامل سيا در ايران، كساني نيستند كه با اعتقاد بجنگند. اينها فقط ميخواهند خبري بدهند و پولي بگيرند. به همين دليل هم گاهي اوقات به كلي بيخبر ميشوند. درست مثل جريان دوم خرداد كه هم حاكميت ايران به كلي بيخبر بود كه در مدت اين بيست سال در ايران چه تحولي پيدا شده و هيچ كدام از اين دستگاهها اصلاً حدس هم نميتوانستند بزنند.
س: يعني ارزيابي هم نداشتند؟
ج: اصلاً ارزيابي نداشتند. خودشان هم بعداً اعتراف كردند كه ما خواب بوديم. در مسألة دوران انقلاب هم اينها تصور نميكردند كه چنين تحولي رخ دهد.
س: خاطرات افرادي كه تاكنون چاپ شده است، اين نكته را نشان ميدهد.
ج: بله، كاملاً مشخص است كه بياطلاع بودند، اصلاً بيخبر بودند. يعني دستگاه خبرگيري ديد عميق اجتماعي نداشت. ميگويند جاسوس خودفروش، فكر پول هست نه اين كه فكر انقلابي داشته باشد. به همين علت حدود امكانات اينها، الان هم محدود است.
س: در دوران قاجار و حتي اوايل دوران رضاخان هم نقش كنسولگريهاي انگليس بسيار مشهود است، مثلاً، نقش كنسولگريِ انگلستان را در شيراز و مشهد ميتوان نام برد. نقش اينها هم در جمعآوري اطلاعات و هم در جاسوسي مهم بود. مسلماً خيلي از افرادي هم كه آمدند مركز و وابسته شدند، با يك برنامهريزيِ از قبل طراحي شده به اين دام افتاده بودند؛ مثل خانوادة عَلَم، قوامالملك، اميني و ...
ج: من معتقدم كنسولگريها مستقيماً با دستگاههاي جاسوسي مرتبطند و به عنوان نمايندة پليس آن كشورها هستند نه نماينده وزارت خارجه. كنسولها كارشان اين است كه شبكة جاسوسيِ خودشان را وسيعتر كنند، منتهي با قيافة رسمي. مثل خانة فرهنگيِ امريكا در ايران يا خانة فرهنگي آلمان در ايران و يا خانة گوته. اينها كارشان تماس گرفتن با فرهنگيان جامعه و جذب آنهاست. اين دو تا دسته مؤسسه، يعني خانههاي فرهنگي و كنسولگري يك نقش را بازي ميكنند، منتهي خانههاي فرهنگيِ روشنفكران كشورها را تحت عنوان آشنا كردن با فرهنگ و ايجاد رابطة دولتي جذب خود ميكنند.
س: اين بحث اروپا بود، اگر ميخواهيد بحث روسيه را شروع كنيد.
ج: روسيه خيلي ديرتر از ساير كشورهاي اروپايي شكل گرفت. اسلاوها در قرون وسطي به ناحيه رود دِنبر آمدند و زمينگير شدند. در آنجا به تجارت با اقوام مختلف اطراف مثل كشورهاي بالتيك، لهستان و غيره پرداختند. روسها در اسكانديناوي هم بودند. بعد پرنسنشينها به كشور واحد تبديل شدند. «اسكولدو» كيف را فتح كرد و اوكراين را به پرنسنشين تبديل كرد.
س: در چه قرني؟
ج: قرن دهم و يازدهم ميلادي. در قرن سيزدهم مغولها به آنجا حمله كردند. آتيلا آمد و تا فنلاند و مجارستان رفت و بعد هم در ناحية ولگا خانهنشين شد. وقتي بزرگترين پرنسنشين در 1260 در مسكو پيدا شد، كم كم به ساير پرنسنشينها غلبه كرد.
س: يعني هستة اولية حكومت تشكيل شد.
ج: در سال 1328 ديمتري دانسكوي توانست ديگر پرنسنشينها را زير نفوذ خود دربياورد.
ايوان سوم كه ايوان كبير هم خوانده ميشود، پرنسِ حاكم مسكو شد و توانست تاتارها را به كلي عقب بزند و به نام پرنس بزرگ مسكو، تمام روسيه را زير چتر خود دربياورد. ايوان چهارم كه ايوان مخوف است، براي اولين بار نام تزار را براي خود انتخاب كرد. يعني تمام روسيه از ايوان چهارم ـ 1530 تا 1588 ـ زيرنظر تزار قرار گرفت. پس از سقوط قسطنطنيه و از بين رفتن بيزانس كه سلطان محمد فاتح، قسطنطنيه را گرفت و روم شرقي درهم شكست، مركز مذهبيِ روم شرقي هم به مسكو آمد و مسكو مركز ارتدكسها شد. پيش از اين، روم شرقي مركز ارتدكسها بود و الان هنوز يونانيها مذهب ارتدكس دارند. بعدها ميشل دوم، 1614 تا 1645، سلسلة رومانوفها را تشكيل داد كه اين سلسله تا آخر ماندند. برعكسِ انگلستان كه سلسلهها همينطور تغيير پيدا ميكرد.
س: يعني حدود سيصد، چهارصد سال.
ج: بله؛ بعدها پطركبير آمد - 1682 تا 1725 - كه روسيه را به يك امپراطوريِ بزرگ تبديل كرد. اين امپراطوري از طرف مشرق تا اقيانوس آرام گسترش يافت. بعد از آن هم كاترين دوم امپراطور شد و روسيه در دوران وي به يك قدرت بزرگ جهاني مبدل شد.
س: قدرت روسيه، تنها از نظر حكومتي و سياست بود يا قدرت فرهنگي و ادبي و علمي هم داشت؟
ج: الان كه نگاه ميكنيم، ميبينيم كه رشد همهجانبه بود. يعني روسيه تكامل سياسي، علمي، فرهنگي و ادبي يافت. امثال تولستوي كه يكدفعه بيرون نميآيند.
س: بله، نيازمند مقدماتي است.
ج: ادبيات روس واقعاً از غنيترين ادبيات جهان است. همه قبول دارند كه عاليترين رماني كه تاكنون نوشته شده «جنگ و صلح» است. ادبيات روس، موسيقي روس و تأتر روس، همه رشد كرد.
س: اين رشد از چه قرني شروع ميشود؟
ج: اينها از قرن هيجدهم شروع ميشود. قرن نوزدهم تكامل يافته و قرن بيستم هم اين رشد ادامه مييابد. رشد قبل از تولستوي شروع ميشود، تا در قرن نوزدهم امثال تولستوي پيدا ميشود. بعد هم چخوف، تورگينف و غيره هستند. كتابهاي اينها كه ادبيات كلاسيك دنياست، دائماً در حال چاپ است. تقريباً همة آنها به فارسي هم ترجمه شده است. بعد از چخوف، گوركي ميآيد. اين تكامل در ادبيات و موسيقي ادامه دارد تا در قرن بيستم پيدا
ميشود. اين نشان ميدهد كه ملت روس بهعنوان يك ملت نه به عنوان يك قوم مهاجر همين طور كه قوام ميگيرد، فرهنگش هم توسعه پيدا ميكند و به يك فرهنگ جهاني در تمام زمينهها تبديل ميشود. اين چيزي است كه همه امروز قبول دارند كه فرهنگ روس يكي از پايههاي بزرگ فرهنگ جهاني است.
س: در زمان تزارها با سه روسيه و يا سه شكل از روسيه مواجه هستيم: يكي صبغة اروپايي دارد كه به دليل نزديكي به اروپا و فرهنگ اروپايي است. دوم به دليل نزديك بودن اقوام شرق است كه كمي از فرهنگ شرق كسب كرده است. سوم سيستم حكومت فئودالي است كه هم به مردم ظلم و ستم ميكند و هم به كشورهاي اقماري مثل ايران تجاوزات متعددي دارد.
ج: اول اين كه روسيه كشوري است اروپايي. روسيه از اورال به غرب، يك كشور اروپايي با يك تمدن بسيار پيشرفته است. مثلاً شهري مثل لنينگراد، يا به قول معروف سن پطرزبورگ، يكي از مراكز بزرگ تمدن و موزة تمدن جهاني است. اما استبداد روسي، اينگونه نبود كه فقط قسمت روسنشين را غارت كنند. مردم آن منطقه عمدتاً سِرواز بودند. يعني دهقانهاي وابسته به زمين و مالك كه نميتوانستند از ده خودشان جدا شوند. مالك ميتوانست هم زمينهايش را بفروشد و هم دهقانهايش را. سرواز يعني غارتگري فوقالعاده شديد. اين پرنسنشينها بر روي اين سروازهاي خودشان قدرت فوقالعادهاي داشتند. مثلاً قدرت خريد هر دختري را داشتند. كتابهاي بسيار جالبي در اين زمينه وجود دارد. همانطور كه گفتم ادبيات روس غني است و افرادي مثل داستايوفسكي جهاني هستند. روسيه وقتي تمام قفقاز و آسياي ميانه را تسخير كرد، مناطقي به دستش افتاد كه همه ارتجاعي يا امرايي بودند؛ مثل اميربخارا و غيره حكومت استبداد مطلق آسيايي در اين مناطق وجود داشت. وقتي روسيه اين مناطق را گرفت، مقداري كار استعماري، مثل كار انگلستان در هندوستان انجام داد. مثلاً راهآهن ساخت. تمام ماهيت استعماريِ انگلستان كه در كشورهاي ديگر صورت ميگرفت، در داخل كشور يكپارچه شده صورت گرفت. انگلستان به يك كشور پيشرفتة متمدن و خيلي خوش آب و رنگ تبديل شده بود ولي مستعمراتش به وسيلة ارتش او غارت ميشد. اين در حالي است كه موضوع استعمار در روسيه به صورت يك كشور درآمده بود. همه در خودِ روسيه بود. نكتة جالب در فرهنگ روسيه، اين است. هميشه فرهنگ آنها فرهنگ مترقي و طرفدار آزادي و دهقانان بود.
س: علت آن ظلم و ستم تزارها بود.
ج: فرهنگ ارتجاعي در آنجا يافت نميشود. مثلاً تولستوي كه شخصاً املاكش را بين دهقانان تقسيم ميكند، كتابهايي هم كه نوشته، همه در اين زمينه است. يا مثلاً وقتي تولستوي از استعمار روس ميگويد، قفقاز را مثال ميزند. يعني مبارزة مردم قفقاز را عليه استعمار روس مينويسد. اين فوقالعاده جالب است. اين خاصيت فرهنگ روس است. روس، فرهنگ فوقالعاده مترقي و مردمي دارد.
س: آيا رگههايي از فرهنگ شرقي، مثل ايران، هند و پاكستان در متون ادبي و هنري آن تجلي داشته است؟
ج: اين را من كمتر ديدهام. تا آنجايي كه با فرهنگ روس آشنا هستم، كمتر چنين چيزي ديدهام. اما در شناخت شرق از همه جلوترند. مثلاً ايرانشناسان روسيه در دنيا بهترينند. اگر مطالب شرقشناسان و بويژه ايران شناسان روسيه را بخوانيم، ميبينيم كه دربارة ايران بسيار تجليل كردهاند.
س: فرهنگ درون روسيه تزاري و يا سيستم حكومتيِ آن را به چه شكل ميشود مطرح كرد؟ كشوري با صبغة استعماريِ اروپايي و متجاوز.
ج: سيستم حكومتيِ آن، سيستم استبداديِ مطلق است كه در آن تزار قدرت مطلق دارد. حتي با سيستم امپراطوريِ انگلستان هم كه مجلسي داشته، متفاوت است. مجلسي هم كه در قرون نوزدهم، اولين تزار راه مياندازد، اصلاً حقي نداشت و نصف نمايندگان را هم خودِ تزار معرفي ميكرد. حكومت استبدادي مطلق حاكم بود. همان استبدادي كه ماركس «استبداد آسيايي» مينامد، مثل مستبدين ايران. اين از داخل. در خارج هم همانطور كه گفتيم، تمام مستعمراتش را به داخل خود وصل كرده بود.
س: مانند جنگها و تجاوزاتي كه نسبت به ايران يا ساير كشورهاي مجاور خود داشت.
ج: تنها برخوردي كه با كشور مجاورش داشته، ايران بود. دليل آن هم رقابتي بود كه با انگلستان داشت. ولي مثلاً با تركيه دو جنگ بيشتر نداشت. آن هم به تلافيِ جنگ تركها در دورة ضعف روسيه بود. در كل، برخورد روسيه به سمت اروپا، لهستان و كشورهاي بالتيك بود. اينها را هم بيخود وصل كرده و جزو امپراطوريِ خود ساخته بود.
س: يعني روسيه به اطراف خود ميپرداخت و به نقاط ديگر دنيا نميرفت.
ج: نه، هيچ جا نرفته است. روسيه آنقدر وسيع بود و آنقدر امكانات داشت كه به جايي
محتاج نبود.
س: روابط روسيه با ايران در عصر قاجار چگونه بود؟
ج: روسيه اول در عصر قاجار به تسخير بخشهايي از ايران ميپردازد مانند قفقاز و گرجستان، ولي ارمنستان جزو ايران نبود. آذربايجان و غيره را نيز تسخير ميكند، اما تاجيكستان، تركمنستان و آسياي ميانه جزو ايران نبودند. در دورة فتحعليشاه هم دو تا قرارداد تحميلي با ايران منعقد ميكند؛ گلستان و تركمانچاي. عباس ميرزا شخصيت بزرگ و ميهندوستي بود و مبارزه ميكند ولي در نتيجة نرساندن كمك لازم به وسيله عمال روسيه كه در دربار فتحعليشاه هستند، با شكست روبهرو ميشود. از آن طرف هم انگليسيها در جنگ هرات او را وادار ميكنند كه از هرات هم صرفنظر كند. داستان «واي به حال روس» را براي شما گفتهام يا خير؟
س: خير؛ نگفتهايد.
ج: خيلي جالب است. عباس ميرزا دائماً تلگراف و مسافر ميفرستد كه نيرو بدهيد، كمك بدهيد، فشار روسها زياد است. فتحعليشاه بالاخره دستور ميدهد كه توپ مرواريد را بفرستيد. در اين حين جاسوسهاي روس كه در دربار فتحعليشاه بودند، به زمين ميافتند و ميگويند: «واي به حال روس، واي به حال روس». يعني اگر توپ مرواريد برود آنجا پدر روسها درميآيد. فتحعليشاه از فرستادن توپ مرواريد جلوگيري ميكند.
س: روسها در قضية انقلاب مشروطه هم آذربايجان را اشغال كرده و ثقة الاسلام و غيره را اعدام ميكنند. آن طرف هم به مشهد حمله ميكنند و حرم حضرت رضا (ع) را به توپ ميبندند.
ج: اينها تجاوزاتي است كه ارتش تزاريِ روس مرتكب شده است. در انقلاب مشروطيت دو جريان روسي داريم: يكي جريان كمكي است كه انقلابيون قفقاز ميكردند. يك طرف هم ارتجاع يعني حكومت تزاري روسيه بود كه با تمام قوا كوشش ميكرد محمدعليشاه را تقويت كرده و نگه دارد. محمدعليشاه هم بالاخره به سفارت روس پناهنده ميشود.
س: بعد از روسية تزار، به روسية دوران انقلاب اكتبر ميرسيم. دوران جديدي كه در اين دوره تحولاتي در روسيه صورت ميگيرد. انقلابي كه لنين رهبري ميكند، بعد دوران استالين، بعد برژنف و در آخر هم گورباچف.
ج: آنچه كه در روابط روسيه با ايران در دوران بعد از انقلاب جالب است، به دورة اول
مربوط ميشود. دورة اول، دورة از بين بردن تمام آثار استعماريِ روسيه در ايران است. لنين نه تنها ارتش روسيه را از ايران خارج ميكند، بلكه در دوران سخت جنگ داخلي هم كوشش ميكند كه نمايندگاني براي برقراريِ روابط دوستانه با ايران بفرستد. البته اينها با مشكلاتي روبهرو ميشوند. اولين سفيري كه ايران ميفرستد، كشته ميشود ولي بعد كه به قرارداد 1921 يعني چهار سال پس از پيروزي انقلاب ميرسيم، روسيه تمام امتيازاتي را كه در ايران داشته، بطور يكطرفه ميبخشد. همة امتيازاتش را و نه فقط امتيازات سياسي را. خوب اين گذشت فوقالعادهاي بود كه نميشود آن را نفي كرد. اين مربوط به دوران لنين است. تنها شرطي كه در قرارداد 1921 ميگذارد اين است كه اگر نيروهاي خارجي به ايران بيايند و دوباره عليه دولت شوروي پايگاهي بسازند و دولت ايران نتواند آنها را از مرز شوروي دور كند، دولت شوروي حق دفاع خواهد داشت. منظور اين بند از قرارداد، روسهاي سفيد بود. آن روزها عقيدهشان اين بود كه دنيكين و غيره به كمك انگليسيها قصد دارند بيايند ايران و عليه شوروي اقدام كنند. تا سال 1324 كه لنين بود، همين سياست ادامه پيدا ميكند. دوران بعد كه استالين در قدرت قرار ميگيرد، دوران ساختن روسيه است كه مشغول داخل است. روسيه در اين زمان در محاصرة اقتصادي قرار دارد. وضع داخليِ روسيه دشوار است و تلفات عظيمي داده و كاملاً نابود شده است. وضع روسية بعد از انقلاب و جنگ داخلي را من در نوشتهاي تهيه كردهام، ولي متأسفانه هنوز چاپ نشده است. اسم اين نوشته، «خيانت بزرگ» است. حدود دويست و بيست صفحه است، اگر بشود در همين كتاب جا داد، مناسب است. تمام دوران مشكلات بعد از انقلاب كبير را در اين نوشته آوردهام. اين كه چگونه توانستند آرام آرام پيشرفت كنند و از جنگ اول و دوم جهاني بگذرند، همة اين دوره را تا خيانت آقاي گورباچف آوردهام.
س: در دوران لنين ميتوان به مسأله نهضت جنگل اشاره داشت. در دوران لنين ابتدا كمونيستها ميآيند و بعد لنين دستور عقبنشيني ميدهد. نامهاي كه روتشتين [روتشتاين] به ميرزا ميدهد و ميگويد ما براي حفظ منافع خودمان و موقعيت خودمان با دولت مركزي كنار آمديم و شما بهتر است كه حركت را تمام كنيد، اين ضربة شديدي به نهضتهاي مستقل در ايران است.
ج: بعد از انقلاب، لنين مجبور بود براي حفظ خود در مقابل مشكلات بسيار داخلي و محاصرة اقتصادي از سوي غرب تصميماتي بگيرد. بطور نمونه تمام لكوموتيوهاي دولت
انقلابي در زمان جنگ نابود شده و از بين رفته بود. اولين كارخانة خارجي كه حاضر شد با شوروي قرارداد ببندد يك كارخانة سوئدي است؛ آن هم به شرط اين كه پول اين قرارداد را از ثروتي كه روسيه در داخل سوئد دارد به دلار بپردازد. قرارداد بسته ميشود و كارخانه را روسهاي سفيد منفجر ميكنند. دوباره يك كارخانه حاضر ميشود براي لنين لوكوموتيو بسازد. اين دفعه ميگويند طلا ميخواهيم و اين طلا بايستي به استكهلم برسد، آن هم در شرايطي كه روسهاي سفيد در تمام راهها مزاحمت ايجاد ميكردند و ترنها منفجر ميكردند. شورويها حقهاي ميزنند. يك ترن كه به ظاهر بار طلا دارد راه مياندازند و روسهاي سفيد آن را منفجر ميكنند، بعد طلاها را از درياچة لادوگا با يك كشتي به سوئد ميفرستند. در اين اوضاع و احوال تروتسكي معتقد بود كه بايستي انقلاب را تا اروپا گسترش دهيم و به انقلاب آنجا كمك كنيم. او معتقد بود كه بدون انقلاب اروپاييها، نميتوانيم سوسياليزم را در يك كشور واحد بسازيم. اين اختلاف بين لنين و تروتسكي بود. لنين در مقابل ميگفت ما نميتوانيمچنين كاري بكنيم. نيروي اين اقدام را نداريم و با اين كار، انقلاب مهمي هم كه در روسيه انجام دادهايم از بين خواهد رفت. يك بار گفتم كه لنين، تروتستكي را براي امضاي قرارداد صلح با آلمانها ميفرستد ولي وي حاضر به امضأ نميشود. دليل اين اقدام لنين اين بود كه وي ميگويد ما در حال حاضر نميتوانيم انقلاب را به خارج از كشور ببريم. ما بايد اين هسته را نگه داريم. اين هسته در آينده ميتواند كمكهاي بسياري به ما بكند. مهمترين مسأله حفظ و تقويت اين هسته است. اين نظر، صحيح هم بود. اگر لنين ميخواست به همة كشورهايي كه امپرياليسم در آنجا حاضر بوده كمك كند، مقاومت نيروهايش از بين ميرفت. به همين دليل سياست انزوا را در پيش گرفت و اين سياست تا دوران استالين هم ادامه پيدا كرد. شما نگاه كنيد كه استالين حتي رضاخان را هم به عنوان يك حكومت ملي تأييد ميكند. اين يك اشتباه است، آنها تصور ميكردند كه رضاخان چون از تودة مردم بيرون آمده، دهاتي بوده، يك فرد ملي است. وزارت خارجه شوروي آنوقت به اين شكل رشديافته نبود و اشتباه كرد. خيلي زود هم فهميدند كه اشتباه كردهاند. ابتدا تصور ميكردند كه او ميتواند يك رهبر مردمي باشد.
س: در اينجا سؤالي وجود دارد كه آيا كمونيستهاي داخل ايران امثال سليمان ميرزا اسكندري كه وزير دولت رضاخان ميشود و يا پيشهوري كه روزنامة «حقيقت» وابسته به حزب كمونيست تهران را منتشر ميكند، تحليلشان همين بود؟
ج: وضعي كه من الآن دارم، كمونيستهاي ايران هم در آن موقع داشتند. البته سليمانميرزا كمونيست نبود، تنها سوسياليست طرفدار شوروي بود. در آن موقع غير از حيدر عمواغلي بقية كمونيستها تحليل غلطي از اوضاع ايران داشتند. دوم آن كه كمونيستهاي قفقاز كه هر كدام سياستهاي مستقلي هم براي خود داشتند، مجموعاً اطلاعاتي را به وزارت خارجة مسكو ميدهند كه اشتباه بوده است. اينها نميدانستند كه چه كسي رضاخان را آورده و براي او چه برنامهاي دارد. لنين هم چون معتقد بود كه نميخواهد در كارهاي ساير كشورها دخالت كند ـ زيرا هنوز ضدانقلاب در داخل روسيه فوقالعاده نيرومند است ـ به همين دليل اين اشتباه را مرتكب ميشود ولي خيلي زود ميفهمد كه اشتباه كرده است و رضاخان عامل انگلستان است.
س: در دورة بعد از لنين، استالين روي كار ميآيد. استالين يك چهرة خشن در بيرون دارد و يك چهرة خشن در داخل. بعضيها معتقدند كه دليل ترس كشورهاي همجوار از كمونيسم، علاوه بر تبليغات غربيها به ويژه انگليسيها، عملكرد خودِ استالين بود. استالين بسياري از مبارزين ايراني، قفقازي و آسياي ميانه را از بين برد. بطور نمونه ميتوان به مرتضي علوي اشاره كرد.
ج: اين قيافة استالين مربوط به سالهاي 38-1937 است.
س: يعني قبل از آن چنين نبوده است
ج: اصلاً نبوده است. استالين در اول تنها تروتسكي را در سال 1928 تبعيد ميكند؛ يعني بزرگترين مخالفش را. محاكمات مخالفين استالين امثال زينوويف و كايميف و ... از سالهاي 36-35 شروع ميشود. اتفاقاً دوران فوقالعاده دشوار و موفقيتآميز استالين است كه حدود ده سال طول ميكشد. سالهاي 24 تا 35 و 36 اگر موفقيتهاي عظيم برنامة صنعتيِ استالين در اين دوازده سال نبود، روسيه به كلي در جنگ دوم جهاني نابود شده بود. صنعتي كردن كشور، آن هم با نيروي داخلي و بدون كمترين كمك خارجي بسيار دشوار است. هيچ كس حاضر نبود كوچكترين معاملهاي با شوروي بكند. اولين تراكتوري كه شوروي ساخت آنقدر برايشان مهم بود كه لنين خودش در كرملين افتتاح كرد. اين تلاشها يعني تبديل شوروي از يك كشور عقبافتادة سر تا پا خراب كه تمام شهرهاي آن خراب است به يك پيشرفته. خرابيهايي كه لنينگراد را نابود كرد و چيزي از آن نمانده بود. تبديل كردن اين كشور خرابه به كشوري كه در جنگ دوم جهاني چنين قدرت عظيم صنعتي دارد، آن هم بدون كمك ساير كشورها، بسيار مهم است. البته امريكا و ساير كشورها، كمكهاي بسيار كمي داشتند، اما اين كمكها در مقابل آنچه كه خودشان ساختند، بسيار ناچيز است. اين تحول عظيم كه مثلاً شوروي اولين كشوري است كه ماهواره به فضا ميفرستد، در نتيجة سياست سخت استالين است. خشونت استالين و محاكمات از 36-1935 شروع ميشود.
س: ميگويند اين خشونت دو دليل داشته است: يكي اين كه استالين كه ديكتاتوري خشن است به غرور و تكبر رسيده و ديگر اين كه استالين از ترس نفوذ انگليسيها اين محاكمات را راه انداخته است. استالين حتي نسبت به كمونيستهاي ايراني، قفقازي و يا
آسياي ميانة خودشان نيز بدبين بود و اينها را جاسوسهاي فرستادهشدة انگلستان ميپنداشت.
ج: دو نيروي مخالف در شوروي وجود داشته است: يكي امپرياليسم است كه نه فقط با محاصرة اقتصادي بلكه با گرفتن نيرو از مخالفين داخلي براي خرابكاري، به انقلاب صدمه ميزند. شاهد مثال منفجر كردن كارخانههاي بسياري است. نيروي دوم اين بود كه استالين پس از پيروزيهايي كه پيدا كرد و توانست يك كشور عقبافتاده را با تمام دشواريها و با نقشة پنج سالة خود به يك قدرت صنعتي تبديل كند، فوقالعاده مغرور شد. به اين ترتيب او ديگران را به عنوان افراد متوسط نگاه ميكرد و نه در سطح خودش.
س: حتي به قول خودش انقلابيون را؟
ج: بله حتي آنها را. استالين با دو نوع مخالف روبهرو بود: يكي همان مخالفين اساس سيستم سوسياليستي هستند، مانند مالكين و بچهمالكين كه نمونههاي آن بسيار زياد است. اگر مطالعه كرده باشيد، خواهيد ديد كه جنايات اينها حتي تا جنگ جهاني دوم هم ادامه داشت و چه خيانتهايي كه مرتكب ميشدند.
س: ميگويند اين گونه عمل كردن، عكسالعمل بخشي از مردم در برابر ديكتاتوري استالين بود.
ج: به هيچوجه اينگونه نبود؛ برعكس مردم فداكاري ميكردند. مردم شوروي در جنگ بيست تا بيستوسه ميليون كشته دادند و بيست ميليون زخمي.
س: يعني يك نهم جمعيت خودشان.
ج: بيشتر از يك نهم كشته شدند و يك دهم زخمي. از چرچيل ميپرسند كه شما دربارة شوروي چه ميگوييد. ميگويد: «شوروي براي من رمزي است بسيار پيچيده و غير قابل تصور». غربيها اصلاً باورشان نميشد كه مردم شوروي چنين مقاومت كنند. چه كسي ميتوانست باور كند كه در استالينگراد، پدر صاحب ارتش آلمان را كه تمام صنايع اروپا مانند آلمان، فرانسه، اسپانيا، ايتاليا و چكسلواكي در اختيار اوست، درآورند. صنايع آلمان پيشرفتهترين صنعت كشورهاي اروپايي بود. چه كسي ميتوانست تصور كند كه آلمانها تا استالينگراد پيشروي كنند و بعد مقاومت شروع شود، آن هم چه مقاومتي. ارتش سيصدهزار نفري را به همراه تمام تجهيزات آلمان بلعيدند. آلمان دويست هزار كشته داد و صدهزار نفر نيز اسير شدند و سه جناح آنها را قيچي كردند. مقاومت نكردند و گذاشتند آلمانها جلو بيايند. من استالينگراد را بعد
از جنگ ديدم؛ تنها يك خانه مانده بود، خانة شماره يك لنين. خانة شماره يك لنين ميدانيد چه بود؟ جايي كه بمب سوراخ كرده بود. در واقع گودالي كه روي آن را با تيركهاي مختلفِ پلهمانند پوشانده بودند و براي خود نردباني ساخته بودند و آن زير زندگي ميكردند. من به چشم خود ديدم كه هيچ چيز نمانده بود. لنينگراد هيچ چيز نبود. در عرض چند سال تبديل چنين كشوري به يك كشور صنعتي بسيار دشوار است. البته جنگ هم با يك اشتباه بزرگ شروع شد. استالين تصور نميكرد كه آلمانها حمله كنند و براي مقاومت آمادگي نداشت. اين اشتباه را خروشچف در نامة معروفش نوشته است. اين اشتباه اول بود. اشتباه دوم از بين بردن فرماندهان نظاميِ معروف شورويهاست. آلمانها يك سند تقلبي درست كردند و از راههاي مختلف به پليس مخفي چكسلواكي ـ دكتر بِنِش ـ رساندند. دكتر بِنِش هم اين سند را به عنوان يك كشف بزرگ به استالين داد. سند حاكي از اين بود كه رئيس ستاد و فرماندهان بزرگ ارتش روسيه با آلمانها در ارتباطند. اين سند باعث شد تا درست در آستانة جنگ، اين فرماندهان اعدام شدند؛ آن هم با سندي كه آلمانها ساخته بودند.
س: سند را آلمانها ساخته بودند؟
ج: بله از راه بنش. بنش، دوستشان بود. ببينيد چه حيلههايي براي تخريب به كار بستند. با اين حيله رئيس كل ستاد ارتش شوروي اعدام شد. با اين حيله مقداري از قهرمانان بزرگ جنگ دوم هم زنداني شدند. مانند يكي از مارشالها كه در سيبري در تبعيد بود و در جنگ تقاضا كرد كه به جبهه برود، بعد هم مأمور حفاظت از كانال سوئز شد. اينها به بزرگترين سرداران جنگ جهاني دوم تبديل شدند. به اين ترتيب آن ضربههاي مهلك را به اين كشور زدند، اما عليرغم همة اينها، اين نيروي عظيم براي دفاع آماده شد.
س: خوب؛ استالين به عنوان يار نزديك لنين، كه آن خشونتها و كشتارها را انجام داد، يك طرف و امپرياليسم هم يك طرف ديگر.
ج: اين كار استالين بدترين بود. دليل آن هم سوءظنهايي بود كه بر اساس گزارشهاي همين افراد خائن به وجود آمده بود. گزارشهاي اينها باعث شد كه بزرگترين ضربه را شوروي از درون در سال 1936 بخورد. در اين سال سه چهارم نمايندگان كنگرة حزبي، يعني گل سرسبد حزب، بتدريج به عنوان تروتسكيسم انقلابي در محاكمات فرمايشي اعدام شدند.
س: اين علاوه بر زندان و تبعيد عدة بسياري است؟
ج: بله؛ سه چهارم آنها اعدام شدند و حزب كمونيست از بهترين عناصرش خالي شد. به
همين دليل امثال يلتسين بالا آمدند. اين ضربهاي اساسي است كه شوروي از درون خورد. عامل ديگرش خودپرستيِ استالين بود. ميگويند بعد از جنگ، يك هيأت سياسي از حزب دور هم جمع شده بودند و يكي از اعضاي هيأت به نام پستيشه در مسألهاي كه استالين مطرح ميكند، نظر وي را اشتباه ميداند. استالين از او ميپرسد تو كي هستي؟ وي ميگويد: من يك كمونيست هستم رفيق استالين. جلسة بعد پستيشه ديگر نبود؛ اعدامش كرده بودند. يعني خودپرستي به معني واقعيِ خودش، يعني ديگر هيچ كس در مقابل من نميتواند نفس بكشد. استالين به يك مستبد وحشتناك تبديل شده بود.
س: در اينجا بحثي مطرح است. اين كه چرا كمونيستهاي ايران، جهان، خاورميانه و يا كشورهاي همجوار در افشاي اين روحية استالين كاري نكردند؟
ج: كمونيستهاي ايران فوقالعاده ضعيف بودند. بعد هم اعتقاد داشتند كه با اين موفقيتهاي شوروي، استالين آنقدر نيرومند است كه نميشود كاري كرد. به هرحال كمونيستهاي ايران و اروپا مجذوب پيشرفتهاي اتحاد شوروي شدند. كمونيستهاي امريكا، هندوستان، فرانسه و همة احزاب كمونيست، مسحور اين پيشرفتها و نقش استالين در اين پيشرفتها شدند. همة اينها چشمهايشان را با اعتقاد بسته بودند و با اعتقاد كامل، تمام اقدامات استالين را درست ميدانستند.
س: دستور حزبي نبود؟
ج: نه؛ اعتقاد كامل داشتند. من يادم هست ما در كميتة ايالتي كه وقتي استالين مرد، درشرايط مخفي زندگي ميكرديم، جمع شديم و همانجا بچههاي ما زارزار گريه ميكردند.
س: براي مرگ استالين؟
ج: بله؛ به يك اعتقاد تبديل شده بود، به يك مذهب. يك پرستش بود. نقش شخصيتپرستي به بيماريِ جهانيِ نهضت كمونيستي تبديل شده بود.
س: آيا از جزئيات جريانها خبر داشتند؟
ج: نه باور نميكردند، اعتقاد داشتند كه همة كارهاي استالين درست است و مخالفين، خائنين هستند كه نفوذ كردهاند.
س: حتي با اين همه تبعيد و اعدام؟
ج: بله؛ بطور نمونه، فرانسه را مثال ميزنم. مثلاً هوانوردهاي فرانسوي كه در روسيه و عليه آلمانها ميجنگيدند، همهشان مسحور ارتش شوروي و موفقيتهاي اين كشور شدند. اين
يك واقعيت تاريخي است كه فقط تاريخ ميتواند جواب آن را بدهد؛ اين يعني مسحور به معني كامل.
س: از سوي ديگر از همان موقع در اروپا يك جو ضد كمونيسم پيدا شد.
ج: جو ضد كمونيسم بطور كامل پيدا نشد؛ مگر بعدها. شوروي آنقدر نيرومند ميشود كه در آزاديِ كشورهاي اروپايي تأثير ميگذارد. جو ضد كمونيسم، يك جو ارتجاعي بود و نه جو ضد كمونيسم و وقتي پيدا ميشود كه امپرياليسم انگلستان و امريكا ميبينند كه با پيشرفتهاي شوروي دارد زير پايشان خالي ميشود. اولين نقطه، انقلاب چين است. چين مستعمرة آنها بود. اتحاد جماهير شوروي با عقد قراردادي با امريكا و انگلستان، در جنگ عليه ژاپن شركت ميكند و بزرگترين ارتش ژاپن را در منچوري محاصره كرده و به تسليم واميدارد. سپس تمام تسليحاتِ به دست آمده را به كمونيستهايي كه در شمال چين بودند تحويل ميدهند. جمله معروف مائوتسهدونگ كه «اگر اتحاد جماهير شوروي به وجود نيامده بود، در جنگ جهاني پيروز نشده بود و اگر كمونيسم در كشورهاي اروپاي شرقي پا نميگرفت؛ غيرممكن بود كه انقلاب چين در آن شرايط و امكانات به پيروزي برسد»، يك واقعيت است. نتيجة پيروزيِ اتحاد شوروي، آزاديِ مستعمرات سراسر جهان است. مثلاً كره كه در جنگ به دو قسمت تقسيم ميشود؛ بعد هم جنگ كره را داريم. بعد از چين، انقلاب هندوستان است كه زير پاي انگلستان خالي ميشود. بعد هم انقلابهايي در مستعمرات افريقايي به چشم ميخورد.
س: اين در حالي است كه روسيه دارد از درون ميپوسد.
ج: بله؛ در درون خودش در حال تضعيف است. اما در خارج اين گونه نيست. در پرتغال، كمونيستها سرِكار ميآيند و بلافاصله به آنگولا و موزامبيك كه مستعمرة پرتغاليهاست، كمك ميكنند تا مستقل شوند. ببينيد كمونيسم چگونه وسعت مييابد. در اسپانيا هم كمونيستها سرِ كار ميآيند و موفق ميشوند تمام مستعمراتِ اسپانيا را آزاد كنند.
س: مسأله ديگر اين كه ميتوان از عوامل پاشيده شدن شوروي علاوه بر عملكرد استالين در درون، گسترش اتحاد شوروي يا جمهوريهاي اقماريِ آن را نام برد كه عموماً بيشترين سرمايه و انرژيِ شورويها را به مصرف رساندند.
ج: من ميگويم اينها عوامل فرعي هستند.
س: چقدر ميشود روي اين عوامل فرعي حساب كرد؟
ج: هيچ؛ به عقيدة من فروپاشيِ شوروي عملي نميشد، اگر حتي كسي مثل استالين، آندروپوف و يا مانند اينها در رأس قدرت بود. انور خامهاي هم به اين معتقد است.
س: اتفاقاً شروع تحولات و تغييرات از دورة آندروپوف است.
ج: نخير؛ بعد از آن، تحولات و تغييرات شروع ميشود.
س: مگر آندروپوف نبود كه وقتي از رياست ك.گ.ب در رأس حكومت قرار ميگيرد، به ايجاد تغييراتي دست ميزند؟
ج: آندروپوف آدم فوقالعاده قوي و محكمي بود؛ محال بود كه مقاومت نكند. نكتة جالبي يادم آمد. يك امريكايي كه پانزده سال نمايندة مطبوعات امريكا در مسكو بود، كتابي نوشته و در آن آورده كه هيچ خانه به خوديِ خود آتش نميگيرد. بايد كسي نفت را در آنجا بريزد و كسي نيز كبريت بزند. در اين كتاب آمده كه امريكا براي از هم پاشيِ شوروي چندصد ميليارد دلار خرج كرده است.
س: با برنامه؟
ج: با برنامه دقيق، با برنامة راديويي، خرابكاري و ...
س: اين موضوع را سياست شوروي متوجه نشده بود؟
ج: نه؛ همة مخالفين را كه ميديدند ميگرفتند. ولي «راديوي امريكايي» آزادي را چه كار ميتوانستند بكنند؟ نميتوانستند كه همه را تخليه كنند. هيتلر را چه كار ميتوانستند بكنند؟ جنگ دوم جهاني را هم امريكا به وجود آورد. ما بايد همة عوامل را ببينيم. بايد از كل به جزء آمد؛ اين هميشه صادق است. ناراضي بودن عدهاي، عامل تعيينكننده نيست. ملت شوروي، يعني آنهايي كه آن بيست و سه ميليون كشته و آن بيست ميليون زخمي را داده و پيروز شدند، تنها روسها نبودند. ميدانيد كه در زمان گورباچف براي ابقاي اتحاد شوروي رأي گرفتند. در فدراسيون روسيه هفتاد درصد رأي مثبت دادند. در ازبكستان، قزاقستان، تاجيكستان و آذربايجان حدود نود تا نودوپنج شش درصد رأي مثبت دادند. به همين دليل است كه الآن آرزوي شورويِ سابق را ميكشند. نكتة جالب اين كه زوگانف در كتاب خود نوشته، بزرگترين عاملي كه باعث فروپاشي شد وعدههاي دروغين گورباچف بود. وعدة گورباچف اين بود كه سوسياليسمي قويتر از سابق ولي با قيافة دموكراتيك، درست خواهيم كرد. گورباچف در كتاب چقدر از لنين تعريف ميكند و چقدر از سوسياليزم. دائماً ميگويد كه ما سوسياليزم را خواهيم ساخت. اين مردم را دچار گيجي كرده بود.
س: البته مشكلاتي هم در درون بود كه مردم از فروپاشي استقبال كردند. اگر بحث مأمور بودن يا نبودن گورباچف را كنار بگذاريم؛ معضلاتي هم وجود داشت.
ج: بله؛ معضلات وجود داشت، اما با وجود آن وقتي از مردم در همهپرسي رأي ميگيرند كه با وجود اتحاد جماهير شوروي به همان شكل سابق موافقيد، نود و پنج درصد رأي مثبت ميدهند. يعني كل معضلات را ميپذيرند.
س: آيا نياز به يك تحول وجود داشت؟
ج: نياز به يك تحول وجود داشت. اين همان وعدة تحول بود. هم شوروي داريم، هم سوسياليسم داريم و هم آزادي بيشتر. اين مردم را گيج كرد، تصور فروپاشي براي مردم نبود.
س: تحليلي من ديدم كه ميگفت قبل از حركت گورباچف، درون شوروي نيازمند يك تحول بود. فقط اقتدار و قدرت چهرة كمونيستي مثل برژنف بود كه توانسته بود يك سكون و سكوت بيافريند.
ج: كاملاً درست است.
س: وقتي هم كه آن اقتدار برداشته شد، درون آماده تحول گشت.
ج: تحول؛ ولي اين تحول را ميشد مثلاً به شكل چين از درون و از بالا اجرا كرد. يعني اگر يك رهبر قوي مثل آندروپوف بود، ميشد چنين تحولي داشت. دربارة آندروپوف يكي از مأمورين ك.گ.ب كتابي نوشته است. او ميگويد آندروپوف فوقالعاده آگاه و معتقد بود. اگر عمر آندروپوف كوتاه نبود چنين تحولي شدني بود. آندروپوف زود مرد و بعد گورباچف آمد(1). به عنوان دبير اول حزب كمونيست شعارهايش را شروع كرد و در هر مسألة اساسي كه كمونيستها ميگويند بايد مقاومت كرد، عملي انجام نميدهد و هيچ كاري نميكند. شايد يك بحث اين باشد كه واقعاً قبلاً خريده شده بود يا بتدريج خريده شده است.
س: شايد هم شروع كرد ولي نتوانست جمع كند.
ج: نتوانست جمع كند و بعد هم رفت و به يك طرفدار انگلستان و دموكراسيِ آن تبديل شد. دفعة پيش صحبتهاي مختلفي در مورد فروپاشيِ روسيه داشتيم. در اين ارتباط من دو سند بسيار جالب پيدا كردهام كه آنها را ميخوانم. اين قسمتي از يك مقاله است كه در نشريهاي به چاپ رسيده است.
1) ـ آندروپوف در 23 بهمن1362، در سن 69 سالگي در مسكو درگذشت.
س: كدام نشريه؟
ج: نشرية «دنياي سخن»، شماره 18؛ گفتوگو با دكتر انور خامهاي. عين آن را ميخوانم. روي هم رفته در جريان تنشزدايي پيش از گورباچف هيچگاه شوروي بازنده نبود، اما موضع امريكا هم در اين مذاكرات هميشه يكسان نبود. تا امريكا درگير جنگ ويتنام و عواقب آن بود، در اين مذاكرات سخت نميگرفت و گاهي هم از خود نرمش نشان ميداد. در سالهاي بعد از دهة هفتاد هم گرفتار واترگيت، جنگ عراق و اسرائيل، انقلاب ايران، گروگانگيري و غيره بود. بنابراين با شوروي مماشات ميكرد. اما همزمان با پيروزيِ ريگان بر كارتر، وضع موجود و دورنماي آينده تغيير كرد و سياست امريكا نيز دگرگون شد. از يك سو سالها بود كه جنگ ويتنام، يعني چاه ويلي كه سيل سرهاي امريكايي در آن فرو ميرفت پايان يافته و اثرات روانيِ آن نيز زايل شده بود. از سوي ديگر دورنماي ركورد شديد اقتصادي در دهههاي 1980-1990 ايجاب ميكرد كه صنايع تسليحاتي بويژه سلاحهاي استراتژيك گسترش يابند تا بتوانند سرمايههاي اضافي را ببلعند، اما امريكا با محدوديت بازار مواجه بود و جنگ ايران و عراق به شدت جريان داشت ولي عراق بيشتر تسليحات خود را از شوروي، فرانسه، آلمان و انگليس ميخريد. امريكا به ايران نيز به علت تحريم مستقيم، نميتوانست اسلحه بفروشد. در جاهاي ديگر نيز امريكا با رقباي سرسختي روبهرو بود. از اين طرف امپرياليسم امريكا نياز داشت دوباره به جنگ سرد شدت بخشد تا بتواند بودجة نظاميِ خود را افزايش دهد. كتاب «جنگ حقيقي» نيكسون در اوايل 1980 انتشار يافت. اين كتاب در حقيقت بيانية آغاز چنين جنگي بود. همان نيكسون كه خود را قهرمان تنشزدايي معرفي ميكرد، اينك لباس رزم پوشيده و سرمايهداران امريكايي را به نابود ساختن شوروي حتي در صورت لزوم با توسل به جنگ اتمي فرا ميخواند. نيكسون چنين اقرار ميكند: «دو دهة باقيمانده از پايان قرن حاضر براي ايالت متحدة امريكا و دنياي غرب دوران بسيار سخت و بحراني است. آنچنان بحراني كه سرنوشت جهان را براي چندين نسل آينده مشخص ميكند. خطري كه دنياي غرب دهة پايان قرن حاضر با آن روبهرو است، زوال و نابودي در مقابل تشعشعات مخرب بمب اتمي نيست، بلكه سقوط در ورطهاي است كه به ناچار ميان شكست و تسليم در برابر قدرت سرخ يا خودكشي بايد يكي را انتخاب كنيم(1). رهبران كرملين بايد به اين مسأله واقف باشند كه هرگاه مصالح و منافع مردم
1) ـ ريچارد نيكسون، جنگ حقيقي، 1980، ص 6.
امريكا و جهان غرب توسل به سلاح اتمي را ايجاب كند، از آن استفاده خواهد شد.(1)هرگاه ايالات متحدة امريكا به افزايش اعتبارات نظامي و تسليحاتيِ خود بطور قابل توجهي اقدام نكند، بدون كوچكترين ترديد، روسية شوروي در سال 1985 از نظر قدرت اتمي و نيروهاي نظامي در خشكي نسبت به امريكا تفوق و برتريِ قطعي بدست آورده و از لحاظ نيروي دريايي نيز تقريباً با آن برابر خواهد شد. براي پيروزي در جنگ تنها غلبه و شكست دشمن در خط جبهه كافي نيست، بلكه بايستي در خطوط پشت جبهة دشمن تزلزل ايجاد كرد و منابع و ذخاير او را منهدم ساخت.(2)به جملة آخر توجه كنيد. به همان ترتيب كه در سالهاي 1950 ـ 1940 شاهد و ناظر پايان استعمار پوسيده و كهن بوديم، سالهاي بين 1980 تا 1990 نيز بايستي دوران نابوديِ امپرياليسم تازة شوروي باشد.(3)يعني از سال 1980 نقشة نابوديِ اتحاد شوروي را كشيدند.
س: در اين مورد سؤالي وجود دارد. آيا در شوروي ضعفهايي بود كه زمينة ورود اينها باشد؟
ج: آخر مقاله خيلي جالب است. اگر مجموعة شرايط عيني و ذهنيِ خارجي و داخلي (تمام نقطه ضعفها را مينويسد)، منجمله روحية مردم شوروي و روش و رفتار رهبران آن را آن گونه كه بوده در نظر بياوريم و تغييرناپذير بدانيم، طبيعي است كه نتيجهاش اجتنابناپذير ميشود. اما اگر فقط شرايط عيني، بويژه وضع اقتصادي و اجتماعيِ شوروي را به حساب آوريم و آن گونه كه بعضيها ادعا ميكنند تصور كنيم، با هيچ تلاش و كوشش و رهبريِ درستي هم نميشد از اين فروپاشي جلوگيري كرد، اين به نظر من درست نيست. اگر رهبران شوروي كسان ديگري بودند، يا به گونة ديگري رفتار ميكردند، اين فاجعه نه تنها اجتنابناپذير بود، حتي ميشد آن را به فاجعهاي براي امپرياليسم امريكا مبدل ساخت. اين نظر دكتر انور خامهاي است كه شوروي ستيز بزرگ است. آخر مقاله هم كه به نظر من بهترين قسمت آن است، دربارة ماركسيسم و شوروي صحبت ميكند و ميگويد: «ماركسيسم ايدئولوژي است و چيز ديگري نيست. ميتوان پرسيد كه اگر به جاي گورباچف و شوارد نادزه شخصي مانند لنين يا استالين زمامدار شوروي بود، آيا باز هم امپرياليسم پيروز ميشد. واقعيت اين است كه امپرياليسم بر شورويِ زمان گورباچف پيروز شد.» مقالة ديگري هم هست كه خيلي جالب
است و من عين آن را ميخوانم.
س: مقاله از كجاست؟
ج: مقاله از گلب پولكوفسكي است ـ كه يك محقق ارشد علوم سياسي در روسيه است. وي با انتشار مقالهاي مدعي شده كه رونالد ريگان رئيسجمهور سابق امريكا با زيرپا گذاشتن اصول قرارداد يالتا در طول سالهاي دهة 80 و در يك برنامة فوقالعاده سري كه تنها خود و چند مقام ارشد كاخ سفيد در جريان آن بودند، زمينة اجراي پروستريكا و فروپاشيِ شوروي را فراهم كرد. وي نوشته كه ريگان در آن زمان از نظرية استراتژيك 75 N.E.O.D. كه بر اساس نظرية ريچارد پايپس ـ مدرس دانشگاه هاروارد ـ تنظيم شده بود و با كنار گذاشتن همزيستيِ مسالمتآميز، به نابوديِ اتحاد شوروي روي آورد. پولكوفسكي ميافزايد كه در اين برنامه ريگان از فشار خارجي بر شوروي، بزرگ كردن نقاط ضعف سيستم داخلي آن و ايجاد دو بحران بزرگ در لهستان و افغانستان به موفقيتي دست يافت. هدف اين برنامه شكست دادن شوروي از راه نظامي نبود، بلكه قرار بود مسكو زير فشار ماليِ ناشي از مقابله با هجوم دشمن خارجي درمانده و ضعيف شود. اين محقق روس مينويسد: «واشنگتن در آن سالها به مخالفان دولت لهستان كمكهاي شاياني كرد، حتي عكسهاي ماهوارهاي از مواضع ارتش سرخ را به نيروهاي مسلح افغاني تحويل ميداد. كار به جايي رسيد كه تنها جنگ در افغانستان، ساليانه شش ميليارد دلار براي كاخ كرملين هزينه بار ميآورد. وي تأكيد ميكند ويليام كيسي ـ رئيس وقت سازمان سيا ـ به دنبال يافتن پاسخ اين سؤال بود كه مسكو از چه چيزهايي هراس دارد و چه مدتي بعد از دورة بحران، به حالت عادي باز ميگردد؟ آيا اصولاً اعتماد به نفس در دولت شوروي وجود دارد يا خير؟ امريكا در اين بازيِ سياسي، از همترازيِ استراتژيك دو ابرقدرت و نظارت مسكو بر ميزان قدرت و توان رقيب سوءاستفاده كرد. بالاخره هم وسواس روسها در لزوم برابريِ قدرت با امريكا بلاي جانشان شد. پولكوفسكي تصريح كرده كه اتحاد شوروي هرگز كوههاي انباشته از سلاح خود را مورد استفاده قرار نداد و بالاخره هم بخشهاي بزرگي از آن به دست نيروهاي دودايف(1)در چچن افتاد و برايشان امكان مقاومت سهساله را در برابر ارتش روسيه فراهم ساخت. وي افزوده كه ريگان در روز مرگ برژنف دستور سري 66 N.S.T.D. را براي آغاز جنگ سري مالي
1) ـ جوهر دودايف رهبر مبارزين چچن بود كه در ششم ارديبهشت 1375 بر اثر انفجار موشكي كه روسها با رديابي مخابراتي تلفن همراه وي شليك كرده بودند كشته شد.
با شوروي امضأ كرد كه هنري روشن ـ دستيار وقت رئيسجمهور امريكا ـ هدف آن را بالا نگاه داشتن سطح مسابقات تسليحاتي و جلب شوروي براي مقابله به مثل بود، كه قطع ارسال مواد اوليه ضروري به آن كشور را در پي خواهد داشت. در راستاي اين سياست، امريكا برنامة جلوگيري از فروش نفت و گاز شوروي به خارج را اجرا كرد و طي آن از عربستان سعودي خواست تا با افزايش توليد خود، زمينة كاسته شدن از بهاي جهانيِ نفت را فراهم كند. پولكوفسكي در ادامه مينويسد كه عربستان زمينة خسارتهاي ماليِ فراوان به شوروي را فراهم كرد؛ آنچه هم كه از بودجة شوروي مانده بود، براي طرح مقابله با برنامة جنگ ستارگان مصرف شد. «قدرت بايكوف» ـ يكي از ژنرالهاي ارشد سابق ك.گ.ب. ميگويد كه سازمان اطلاعاتي شورويِ سابق از تمام برنامههاي امريكا براي مقابله با مسكو اطلاع داشت و در حقيقت شوروي فداي بي توجهي كساني در عدم انجام وظيفة خود شده است. پولكوفسكي تأكيد ميكرد كه فروپاشيِ شوروي به آن دليل صورت گرفت كه همة افراد ردة بالاي كادر رهبريِ آن معتقد بودند كه فروپاشيِ شوروي از لحاظ تاريخي غيرممكن است.» اين مقاله بسيار جالب است.
س: مقالة كدام روزنامه بود؟
ج: در روزنامة اطلاعات چهارشنبه 30 آبان 1375 آمده است. ملاحظه ميكنيد كه چقدر زمينهسازي كردند تا بتوانند خائنين را هم بخرند. رئيس بخش ك.گ.ب در ايران، - شبارشين ـ خاطرات خود را نوشته و در روزنامه كيهان لندن چاپ شده است.
س: چه زماني چاپ شده است؟
ج: دو سال پيش به فارسي ترجمه شده است.
س: خاطرات مفصلي است؟
ج: نه؛ خيلي كوتاه است. او نوشته، تنها كسي كه در كادر رهبريِ شوروي واقعاً ميفهميد، آندروپوف بود. متأسفانه عمرش هم خيلي كوتاه بود.
س: يك سال و اندي.
ج: يك سال و هشت ماه. او به اصلاحاتي نظير چين دست زد؛ يعني برنامة تدريجي اصلاحات با نگهداري موقعيت. اگر آندروپوف مانده بود، مسلماً چنين وضعي پيش نميآمد.
س: يك بحث دربارة كشورهاي اقماري شوروي مطرح ميشود. يكي از عوامل فروپاشي، كشورهاي اقماري بودند. اين كشورها مخارج زيادي داشتند، ولي توليد و سودي براي شوروي نداشتند.
ج: برعكس آن كه ميگويند شوروي اين كشورها را استعمار ميكرد، به همة آنها كمك ميكرد.
س: ميگويند يكي از عوامل عقبماندگيِ شوروي اينها بودند.
ج: از همه مهمتر مخارج نظاميِ آنها بود. مسأله جنگ ستارگان را ريگان پيش كشيد. شوروي هم با آن مقابله ميكرد كه البته مخارج فوقالعاده سنگيني هم داشت. از طرف ديگر شوروي تعهدات جهانيِ بسياري داشت. سالي چهار ميليارد دلار به كوباي كوچك كمك ميكرد و شش ميليارد دلار در افغانستان خرج ميكرد. شوروي هنوز هم از ليبي، سوريه و عراق دوازده تا پانزده ميليارد دلار بابت كمكهاي هستهاي به آنها طلبكار است. واقعاً خون اتحاد شوروي در اينجاها براي دفاع در مقابل خطر بمب اتميِ امريكا و تهديدات نيكسون ريخته شده است.
س: چرا اين را خرج داخل كشور نكرده است؟
ج: نميتوانست؛ چون مجبور بود اينها را نگه دارد. اگر همة اينها را امريكا ميگرفت، شوروي نابود ميشد.
س: رهاكردن اين مناطق راحتتر نبود؟
ج: نه؛ نميتوانست.
س: البته خودِ اين كشورها هم انگيزة جدايي داشتند، آيا اينطور نبود؟
ج: انگيزة جدايي در اثر تبليغات وحشتناك امريكا بود. پيش از اين گفتم كه يك نويسنده نوشته كه چه مبالغي فقط براي راديو امريكا خرج ميكردند. به تمام زبانهاي مليِ اتحاد شوروي برنامه پخش ميكردند؛ به زبان قزاقي، چچني و آذري، و نقاط ضعف داخلي را بزرگ نشان ميدادند. زوگانف خيلي خوب مينويسد. او مينويسد كه مردم گول گورباچف را خوردند. گورباچف شعارش سوسياليسم و آزاديِ بيشتر بود. وي در شعارهايش ميگفت كه ما گفتههاي لنين را با دموكراسيِ بيشتر اجرا خواهيم كرد؛ اين يعني گول زدن مردم شوروي.
س: گورباچف مردم را گول زد يا كنترل مسائل از دستش در رفت؟
ج: نخير؛ گول زد.
س: يعني گورباچف از اول حسابشده كار كرد؟
ج: آنجاهايي كه ميبايست اقدام كند، نكرد. آنجايي كه بقية اعضاي كادر رهبري احساس خطر كردند و گفتند بايد مقابله كرد، او نكرد.
س: آيا عامل آن، اختلافات داخلي نبود؟
ج: اصلاً و ابداً؛ به عقيدة من او با يلتسين رقابت داشت كه شكست خورد. خيانت يلتسين و او مسلم است و هيچ ترديدي در آن نيست.
فيدل كاسترو گفته كه خيانت رهبران شوروي عامل مهم تعيينكنندهاي در فروپاشيِ شوروي بود.
س: نقش ك.گ.ب در اين قضيه چه بود؟
ج: همان جملهاي كه قبلاً به نقل از يكي از اعضاي ك.گ.ب گفتم. افسران ارشد ك.گ.ب از تمام سياست امريكا اطلاع داشتند و به رهبران شوروي خبر ميدادند. در مقابل برژنف و رهبران شوروي در خودپسندي غوطهور بودند و با اين جمله كه ما از امريكا جلو افتادهايم، به گزارشها اهميتي نميدادند. به عقيدة من در اين جريان بطور قطع خيانت وجود دارد. افراد يكي دو تا هم نبودند؛ يلتسين، شواردنادزه، گورباچف، سوبچاك و ... سه نفر در روسيه و اوكراين با هم تصميم گرفتند اتحاد شوروي را از بين ببرند، بوش هم با آنها صحبت كرده و موافقتشان را گرفت. خيانت از اين بالاتر نميتواند باشد.
س: ك.گ.ب در اين قضيه قدرتي نداشت؟
ج: علت قضيه هم همين است. در ك.گ.ب هم عوامل مختلفي نفوذ كرده بودند.
س: يعني در درون تشكيلات آن هم بودند؟
ج: در درون تشكيلات هم عناصر مختلفي بودند. به نظر من كساني بودند كه امريكاييها از مدتها قبل آنها را خريده بودند.
س: نمونهاش مسئول فرهنگيِ روسيه در ايران است.
ج: از همه بالاتر همين شواردنادزه است. در اسناد لانه جاسوسي نامهاي است كه از وزارت خارجة امريكا به ايران نوشته شده است. در نامه آمده كه در گرجستان كسي به نام شواردنادزه وزير كشاورزي است و اقدامات بسيار مثبتي در زمينة كشاورزي انجام داده است. اين يعني معرفيِ وي به سفارت ايران و شناساييِ نيروهاي طرفدار خودشان.
س: اين يعني فراهم ساختن زمينة ارتباط؟
ج: اينها قبلاً اين عناصر را دستچين كرده بودند. دستگاههاي جاسوسيِ وسيعي داشتند و آدمهاي بدردبخور براي خودشان را انتخاب ميكردند.
س: چطور ك.گ.ب در داخل نتوانست چنين كاري بكند؟
ج: نميتوانست، چون دستگاه جاسوسي حريف هم، فوقالعاده قوي بود. ما الان وزارت اطلاعاتمان قوي است؛ فوقالعاده قوي. مردم كمك ميكنند. مثلاً امريكا و اسرائيل در ايران هم آدم دارند. مثلاً در قم آدم دارند كه بلافاصله برايشان اطلاع ميدهند كه در نماز جمعه چه گفته شد. اينها را كه وزارت اطلاعات نميتواند گير بياورد. حتي با وجود اين كمك مردميِ عجيبي هم كه اينجا هست نميشود اين افراد را گير آورد. يادتان هست كه دو يا سه سال پيش در آذربايجان يك گروه چهارده نفري پيدا كردند كه يك سرهنگ سپاه هم در بينشان بود. يعني تا سرهنگ سپاه هم جزو جاسوسها بود. اين نشان ميدهد كه دستگاههاي جاسوسيِ بينالمللي در داخل همديگر نيروهاي نفوذيِ بسيار دارند. نگاه كنيد در افغانستان چه كار كردند. در افغانستان به يك آدم خودپسندي مثل ترهكي، حفيظ الله ـ را كه عاملشان بود ـ جا زدند. حفيظ الله هم با نقشة بسيار دقيق و با پول عربستان، ترهَكي را خفه كرد(1)و قدرت را به تمام معنا در دست خود گرفت. حفيظ الله همة افسران طرفدار شوروي را بركنار كرده بود. وزرايش به غير از دو يا سه نفر همه تحصيل كردههاي امريكا بودند. به اين دليل شوروي مجبور به دخالت شد.
س: نتيجهاش هم اين شد كه در گِل ماند.
ج: در گِل ماند، بعد هم مجبور شد كه پول هنگفتي خرج كند.
س: حيثيتش هم برباد رفت.
ج: بله، حيثيتش را هم از بين برد. امريكا هم با ماهواره، موقعيت ارتش شوروي را به مبارزه ميطلبيد. امريكا همة كمكها را كرد تا شوروي اولاً بماند و حيثيتش برود و ثانياً خرج فوقالعاده زيادي را متحمل شود. از طرفي جوانها كشته ميشدند و با عدم رضايت داخلي روبهرو بودند. بعد از جنگ بينالمللي دوم، در ژوئيه 1950، توليد ناخالص مليِ امريكا پنجاه درصد توليد ناخالص مليِ جهان است، ببينيد كه امريكا چه قدرت اقتصادي دارد.
س: يعني يك كشور، نيمي از توان اقتصادي جهان را داراست.
ج: ذخاير طلاي امريكا پنجاه درصد ذخاير تمام جهان و ذخاير انرژياش بيش از شصت درصد ذخاير ارزيِ دنياست.
1) ـ حفيظ الله امين در 28 شهريور 1358 با كودتا عليه نورمحمد ترهكي، قدرت را در افغانستان به دست گرفت، ولي خود با كودتاي ببرك كارمل كه با ورود نظاميان روسيه به افغانستان همزمان بود، در ششم دي همان سال كشته شد.
س: اين تازه در 1950 است.
ج: امريكا در دوران جنگ جهاني دوم سيصد هزار كشته داشت. در مقابل روسيه از دويست ميليون جمعيت، بيست و سه تا بيست و هفت ميليون كشته و بيست ميليون معلول داشت. آلمان هشت ميليون كشته، چهار ميليون معلول. لهستان از بيست و هشت ميليون نفر جمعيت، دو ميليون كشته. يوگسلاوي از پانزده ميليون جمعيت، دو ميليون كشته و انگلستان از پنجاه ميليون جمعيت، پانصدوشصت و شش هزار كشته. ايالات متحده هم از دويست ميليون جمعيت، سيصدهزار كشته داده كه حتي يك درصد هم نميشود. اين در حالي است كه مطبوعات غرب دائماً تبليغ كمكهاي امريكا را به شوروي ميكنند. اين كمكها بسيار ناچيز بودند. صدوپنجاه هزار وسيلة نقليه ـ كاميون استودي بيكر ـ ، حدود سه هزار و پانصد هواپيما كه چهارصد بمبافكن بود. كمي بيش از چهار ميليون تن تجهيزات و كالاهاي گوناگون كه قسمت اعظم آن وسايل همين چرخ براي كاميون و الكل بود. اين در حالي است كه توليدات جنگافزار شوروي بطور كلي در سه سال پايانيِ بسيار بالا بوده است: تانك و خودروي زرهي، ساليانه سي هزار دستگاه، هواپيما ساليانه چهل هزار فروند، توپ با كاليبرهاي گوناگون ساليانه 120 هزار قبضه، خمپارهانداز ساليانه 100 هزار قبضه، مسلسل سبك و سنگين 450 هزار قبضه، تفنگ خودكار كلاشينكف 2 ميليون قبضه در سال. منابع اين اعداد و ارقام دائرةالمعارف بزرگ شوروي، جلد پنجاهم است. حال ببينيد كمك امريكا حتي يك هزارم امكانات شوروي هم نميشود. اين آمار واقعي است. اينها واقعياتي است كه مطبوعات كمتر به آن ميپردازند و دائماً يك سلسله دروغهاي عجيب و غريب به هم ميبافند.
س: يعني بخشي از نواقص را مطرح ميكردند.
ج: بله؛ و واقعياتي را هم نميگفتند. نكتة ديگري كه من از آن مدرك هم دارم و خيلي جالب است، اينست كه يكي از سياستهاي امريكا در حال حاضر بي ثبات كردن اقتصاد جهان است تا خودش را حاكم مطلق اقتصاديِ جهان معرفي كند. الان ببينيد كه وضع شوروي در چه حالي است. در روزنامه سلام، در تاريخ 24/9/1375 آمده كه: اتباع شوروي پيشين نسبت به گذشتة تأسف ميخورند. پنج سال پس از فروپاشيِ اتحاد شوروي، بخش اعظم سيصد ميليون تن از اتباع پيشين اين كشور كه موفق نشدند خود را با نظام جديد هماهنگ كنند، نسبت به گذشته تأسف ميخورند. به گزارش خبرگزاري فرانسه از مسكو در حالي كه يك اقليت كوچك با بهرهگيري از آزاديِ اقتصادي ثروتهاي هنگفت بدست آورده است، گروه
كثيري از اتباع پانزده جمهوري شورويِ پيشين فقيرتر شدهاند. بنابراين گزارش، 65 درصد از مردم روسيه ميگويند فروپاشي اتحاد شوروي براي كشور، به جاي اين كه سودمند باشد، به مراتب زيانبارتر بوده است. در پي تقسيم شوروي و مرزهاي جديد، هزاران كارخانه با ظرفيتي كمتر از حد معمول كار ميكنند. تشريفات اداري كه در اين راستا پديدار شده، آنها را از ملزومات و مشتريهاي سنتي محروم كرده است. بسياري از روسها، همچنين دربارة كوچك شدن اين كشور كه اكنون به وضعيت زمان پطر كبير در قرن هيجدهم درآمده، شكايت دارند. آنها در حال حاضر مجبورند براي ديدار خويشاوندان خود كه در جمهوريهاي بالتيك زندگي ميكنند، درخواست رواديد كنند. اين در حالي است كه به نظر ميرسد ماركسيسم در روسيه، بويژه از زمان شكست حزب كمونيست در انتخابات اخير رياست جمهوري، بخوبي از جريان خارج نشده و اين نظريه كه فروپاشيِ شوروي پيشين اجتنابناپذير بود، همچنان مورد بحث است. همه ميگويند معلوم نيست چه خيانتي شده است. در اطلاعات، مورخة 20/2/1375 مقالهاي است كه خيلي جالب است. اين مقاله ميگويد: «كمونيسم هنوز در زادگاه لنين اعتبار دارد. شهر اوليانوفس ـ زادگاه لنين ـ بنيانگذار شوروي سابق همچون جزيرة كوچكي در دل فدراسيون روسيه راه و رسم كمونيستي را حفظ كرده و مبارزه بر ضد اصلاحات سياسي كه يلتسين مبتكر آن است، با شدت تمام ادامه دارد. به گزارش شبكة تلويزيوني بي.بي.سي، اگر زوگانف ـ رهبر حزب كمونيست روسيه ـ در انتخابات آيندة رياستجمهوري پيشرو شود، روسيه شكل و شمايل اوليانوفس را پيدا خواهد كرد. يوري گورباچف ـ يكي از رهبران محلي سابق حزب كمونيست ـ كه اكنون پست فرمانداري شهر اوليانوفس را برعهده دارد، در ظاهر از اصلاحات اقتصادي و سياست يلتسين حمايت ميكند، اما در عمل هيچ نشانهاي از اينگونه اصلاحات در اوليانوفس به چشم نميخورد. فرماندار اوليانوفس ميگويد استراتژي كلي اصلاحات خوب است؛ اما در عمل اشتباهاتي انجام گرفته است. وي همچون رهبران شورويِ سابق از مصاحبه با نمايندگان رسانههاي خبري خودداري كرده و از تجليل علني و آشكارا از لنين دوري ميكند. در شهر اوليانوفس از اتومبيلهاي لوكس خارجي و آگهيهاي تجاري به شكل غربيِ آن، خبري نيست. ساكنان اوليانوفس هنوز هم براي خريد كالاهاي اساسي، كوپن ارايه ميدهند و قيمت كالاهاي ديگر نيز به شدت كنترل ميشود. در زادگاه لنين، نشانهاي از مشقتهاي ناشي از اصلاحات اقتصادي به چشم نميخورد و مردم از كنترل دولت محلي بر فعاليتهاي اقتصادي راضي هستند. هنوز هم هر ساله در سالروز تولد لنين، مراسم باشكوهي با شركت مردم و مسؤولان محلي برپا ميشود و مردم
بر اساس يك سنت قديمي، در روز تولد لنين بطور مجاني كار ميكنند و از دريافت دستمزد خودداري ميورزند. الگويي كه اكنون در اوليانوفس حاكم است براي بسياري از مردم روسيه كه بيشتر امتيازهاي دوران حكومت كمونيستي، ـ همچون حق تعليم و تربيت، حق برخورداري از خدمات پزشكي، تعطيلات و مزاياي ديگر ـ را از دست دادهاند نمونة موفقي محسوب ميشود كه مردم در آن به اندازة كافي غذا در اختيار دارند. از بيكاري و ديگر مشكلات اجتماعي اثر چنداني در زادگاه لنين مشاهده نميشود.» اين خيلي جالب است. نگاه كنيد همان امكانات محلي است و هيچ كس هم به آنها كمك نميكند. از بين بردن شوروي و نابود كردن آن، تمام نقشة دقيق امريكا بود.
س: يك بحث مطرح است: اين كه ماركسيسم ديگر پاسخگوي نياز بشر نيست و جامعه به يك تحول ايدئولوژيكي نياز دارد، ولي شوروي سيستم راكد و ساكن و تحجر گرفته بود. اين امر، خود بايستي مقداري زمينة غربگرايي را در طيف تحصيلكرده يا روشنفكر اين كشور به وجود آورده باشد.
ج: نبايد نقصهاي سيستم اقتصاديِ شوروي را با ماركسيسم درآميزيم. ماركسيسم يك ايدئولوژي است و بايد زمينهاش در دنيا بررسي شود. دوسال پيش در امريكا يك كنفرانس علمي در يكي از دانشگاهها پيرامون ماركسيسم برگزار شده بود. تقريباً هزار نفر در اين كنفرانس شركت كرده بودند. ما تعجب ميكنيم وقتي براي مسائل ديگر اقتصادي، برنامه ميگذاريم و براي شركتكنندگان امتيازاتي قائل ميشويم بيشتر از پنجاه نفر شركت نميكنند، در حالي كه براي اين كنفرانس حدود هزار نفر شركت ميكنند. اين يعني اينكه ماركسيسم ايدئولوژياي است كه الان جاي آن در دنياست. متن اعلامية كنفرانس سراسريِ احزاب كمونيست و كارگري قارة امريكا كه ده تا دوازده مارس 1994 در مكزيكوسيتي برگزار شد ـ و شركتكنندگان آن، حزب كمونيست كانادا، حزب كمونيست كبِك، حزب پيشاهنگ مردمي كاستاريكا، حزب كمونيست هندوراس، حزب سوسياليست مكزيك، حزب كمونيست ايالات متحدة امريكا، حزب كمونيست پرو، حزب كمونيست شيلي، اتحادية انقلابيِ نيروهاي مسلح انقلابي كلمبيا و حزب كار گواتمالا بودند ـ چنين است:
اميد زنده ميشود و آرمان رهايي جان ميبخشد. ما نمايندگان شركتكننده در اجلاس سراسريِ احزاب كمونيستي و كارگري قارة امريكا، در ميان ميخكهاي سرخ و در حضور تصاوير ماركس و انگلس و لنين، با توافق دموكراتيك و يكپارچه و با روحي سرشار از حس
اعتماد و انتقاد از خود در رابطه با مسائل مربوط به مبارزة ايدئولوژيك حال حاضر در مردم امريكا در آستانة سدة بيست و يكم به نظريات مشترك زير دست يافتيم:
سوسياليسم علمي و مجموعة تئوريها و مفاهيم آفريدهشده توسط ماركس، انگلس و لنين و ديگر انقلابيون بزرگ قرن حاضر، همواره مفاهيم پايهايِ روند رهايي كارگران و ديگر مردم تحت ستم سرمايه را تشكيل داده، ميدهند و خواهند داد. اين بينش و نيروي خلاق كه هم شعور انساني، هم پيشرفت علمي و تكنولوژيِ جامعة بشري را مورد تأكيد قرار داده است، همچنان همة اعتبار خود را در اين مبارزة پاياننيافته براي رهايي بشر، حفظ كرده است. در مرحلة پايانيِ قرن حاضر، جامعة بشري با معضلات عظيمي دست به گريبان است. معضلات در تحولات عظيم ناشي از انقلاب علمي ـ تكنولوژيكي، راهگشايي خارقالعاده در عرصة ارتباط جمعي، تراژدي استثمار و بيسرپرست شدن كودكان جهان و نيازهاي سالمندان و خواست فزايندة مجموعة بشريت براي شركت در حل مشكلات جهان حاضر تبلور يافته است. دوران پايانيِ قرن حاضر، با همة غليانهاي تحول آفرينش از كمونيستها ميطلبد كه كوششهاي خلاق خود را هم در عرصة نظري و هم در پراتيك بطور بنيادي تشديد و تعميق كنند. ماركسيسم ـ لنينيسم را بايد همانطور كه هست درك كرد؛ مجموعهاي از تئوريهاي زنده كه دائماً در حال نوشتن و فنا يافتن است و از هر داده و يا هر واقعيت تازه و يا از هر حركت انساني در جهت دستيابي به جامعة مبتني بر عدالت جهاني سعادتمند، استقبال ميكند. مكزيكوسيتي 10/12/1994
س: آن چيزي كه الان به نام سوسياليسم اروپايي در حال رشد است، با ماركسيسم روسي كه قابل مقايسه نيست.
ج: نخير؛ اول كمونيسم نبوده، اول سوسياليسم بود. حزب كمونيست فرانسه، اول سوسياليست بود. حزب كمونيست روسيه هم اول حزب سوسيال دموكرات بود. تحولي كه ميبينيم، تحول پلهاي و تدريجي است. يعني چه؟ يعني الان سوسيال دموكراتها آنجا حكومت ميكنند. پديدة بسيار جالبش نيز همكاريِ كمونيستها با آنها است كه ايدئولوژيِ سابقشان را كاملاً حفظ كردهاند.
س: يعني با سوسياليستها همكاري ميكنند؟
ج: بله؛ با سوسياليستها. نمونة آن را هم در ايتاليا و هم در فرانسه ميبينيم. نكتة ديگر اين كه برنامههايي كه اينها دارند، از برنامة سوسيال دموكراتهاي قبلي قويتر است. اين در مقابل
تمام مشكلاتي است كه الآن در تمام اروپا و دنيا وجود دارد. همانطور كه گفتم اين مشكلات، جهانگير است و به اين آسانيها قابل حل نيست. نشرية آدينه در صفحة 15 همين چند هفته پيش خود، مقالهاي از پل سوئيزي آورده است. ميدانيد او يكي از سردبيران مانتلي ريويو است. وي به مناسبت صدوپنجاهمين سال مانيفيست حزب كمونيست ماركس و انگلس، ميگويد من مانيفيست كمونيست را دوازده بار خواندهام، هرگز بر من اثري كهنه و از مد افتاده جلوه نكرده است و هميشه ارزش آن را داشته كه دوباره بخوانم؛ بنابراين فكر كردم براي نوشتن اين مقاله بايد يك بار ديگر آن را بخوانم، اما اين بار با توجه ويژه به آن دسته از مفاهيم و راهكارهايي كه در ارتباط با مشكلات و معضلات جهان در آستانة قرن بيست و يكم قرار دارد، موضوعاتي را كه به آنها پرداختم در سه عنوان خلاصه ميكنم: يك؛ بحران سرمايهداري. دو؛ به كجا ميرويم؟ سه؛ بايد درصدد تحقيق چه چيزي باشيم؟ مانيفيست در سال 1848 يعني در سال بحران سرمايهداري به رشتة تحرير درآمده است. سال 1998 نيز براي اقتصاد جهانيِ سرمايهداري، سال بحراني است. ماركس و انگلس گفته بودند بحرانهاي تجاري به صورت ادواري از راه ميرسند و هربار به شكل تهديدكنندهتري وجود جامعة بورژوازي را به محك و آزمون ميگذراد. اين گفته در عصر ما نيز كاملاً از اعتبار برخوردار است. به نظر من تشخيص علت اساسي نيز در همين بحرانها نهفته است. اين بحرانها به گفتة آنها نوعي بيماري است كه به ناگهان شيوع پيدا ميكند. گونهاي از بيماري كه در اعصار پيشين معنا و مفهومي نداشت؛ «بيماريِ اضافه توليد». امروز به شكل بهتري ميتوان اين عبارت را فرمولبندي كرده، عصر اضافه توليد، توليدِ ابزار توليد؛ و اين چيزي است كه اقتصاد بورژوازي تاكنون نتوانسته و نخواهد توانست بر آن فائق آيد. نه اضافه توليد كالا، بلكه اضافه توليد ابزار توليد، به كجا ميرويم؟ ماركس و انگلس به انقلابيون قوت قلب داده و مصراً باور داشتند كه تضادهاي اجتنابناپذير و نهادينه شده در سرمايهداري، به رشد و موفقيت مبارزة انقلابي براي سرنگونيِ نظام و جايگزين شدن نظامي عقلانيتر و انسانيتر منجر خواهد شد. اما آيا امكان دارد تحليلهاي آنها به نتيجة تاريخيِ ديگري بيانجامد، يا حداقل چنين چيزي در آنها مستتر بود. من فكر ميكنم پاسخ مثبت باشد؛ همانطور كه در صفحة اول مانيفيست، قسمت بورژوازي و پرولتاريا آمده است؛ بردهداران و بردگان، اعيان و عوام، لردها و سِرها و كوتاه سخن استثمارگران و استثمارشوندگان به شكل دائمي به بازسازي انقلابيِ جامعه در سطح وسيع يا به نابودي تمام طبقات درگير در منازعه بيانجامد. دربارة نابوديِ طبقههاي
درگير در منازعه، چيز بيشتري از آنچه كه درمانيفيست آمده نميتوان گفت؛ يعني دربارة از بين رفتن طبقات درگير؛ يعني دو طرف ، چرا كه ماركس و انگلس آن را نتيجة كاريِ مبارزة طبقاتيِ جامعة سرمايهداري تلقي نميكردند. اما اگر در جهان امروز به اطرافمان بنگريم و گسترهاي كه در سرمايهداري مانع طبيعي براي يك اقتصاد متعادل را نابود كرده و از ميان ميبرد، درنظر بگيريم، بايد مطمئناً نابوديِ مشترك طبقات درگير در منازعه را به مثابة يك چشمانداز بسيار واقعي در آيندة نزديك تاريخي قبول كنيم. اكنون ميگويد بايد درصدد تحقق چه چيزي باشيم؟ ما بايد سعي كنيم كه مردم را با افشاي حقيقت سرمايهداري در سراسر جهان تحت تأثير قرار دهيم كه بيشك با حقايق ايدئولوژيهاي بورژوازي كه ميخواهند پايان تاريخ را باور كنيم، متفاوت است. ما معتقديم اين دور مداوم هست كه ميتواند واقعاً پايان تاريخ را به ارمغان بياورد. آيا مانيفيست در اين مورد به ما راهي عرضه ميكند؟ شايد اگر آن را با دقت بخوانيم و با قوة تخيل به تفسير آن بپردازيم، در صفحهاي از مانيفيست كه اغلب ناديده گرفته شده، ماركس و انگلس مضمون جديدي را در تحقيقات خويش وارد ميكنند. مانيفيست ميگويد: در زماني كه مبارزة طبقاتي به ساعات تعيينكننده خود ميرسد، فرايند اضمحلال در درون طبقة حاكم، پيوندهاي خويش را با نظام مادي قطع كرده و به طبقة انقلابي كه آينده را در دستان خويش دارد، ميپيوندد. بنابراين درست مانند دورة پيشين كه بعضي از اعيان و اشراف به گردِ بورژوازي درآمدند، اكنون نيز بخشي از بورژوازي به گردِ پرولتاريا درميآيند. اين مسأله بويژه در مورد بخشي از ايدئولوگهاي مهم بورژوازي كه خود را به سطح درك نظريِ جنبش تاريخي رساندهاند، صادق هست. از مدتها پيش بخش عمدة جامعة جهاني دانشمندان، از يك فاجعة اكولوژيك كه جهان را تهديد ميكند كاملاً آگاهي داشتهاند، اما آنچه كه تاكنون به رسميت شناخته شده اين است كه مسبب اين فاجعه، خودِ سرمايهداري است. اين كه اقتصاد بورژوازي در حال پنهان كردن يا انكار اين حقيقت است جاي شگفتي نيست؛ اگر اين معضل توسط عموم مردم درك شود، سرمايهداري بزودي با چهرة خود - دشمن خونخوار نوع بشر و ديگر اشكال حيات در كرة زمين - شناخته خواهد شد. در چنين شرايطي تعهد و مسئوليت ما نه تنها كمك به اكولوژيستها براي رساندن پيامشان به گوش مردم سراسر جهان است، بلكه متقاعد كردن خودِ اكولوژيستها در مقياس وسيع است تا درك كنند كه سرمايهداري بايد جاي خود را به نظام اجتماعيِ ديگري بدهد كه دادن ظرفيت ادامة حيات را به زمين، نخستين اولويت خود قرار ميدهد. با آشكار كردن
طبقات مرگبار سرمايهداري كه در پيش است، گروهها و قشرهاي وسيعتري از مردم از جمله ايدئولوگهاي نظام بورژوازي كه خود را به سطح درك جنبش تاريخي رساندهاند، آنچه بر سرِ زمين خواهد آمد را مشاهده خواهند كرد و در اين ميانه وظيفة ما كمك به رسيدن به اين آگاهي در كوتاهترين زمان ممكن است.
س: آنچه كه در زمان مائو در چين به عنوان كمونيسم بود با شوروي تفاوت داشت، و روند كنوني هم با آن فاصله ميگيرد. در اروپا آن چيزي كه بهعنوان سوسياليسم وجود داشت بعضاً تفاوتهاي بنيادي با ماركسيسم شوروي داشت و الان روند ديگري دارد. ممكن است بتوانيم اينها را چپ به معناي كلي بناميم ولي اينها همه چپ ماركسيستي نيستند.
ج: آنچه كه ما الآن با آن روبهرو هستيم اين است كه ماركسيسم يك ايدئولوژيِ زنده و در حال تكامل است.
س: آيا آن چيزي كه در شوروي داشتيم، يك ماركسيسم راكد، ساكن و بيروح نبود؟ بخصوص كه نسل اول ماركسيستها در شوروي، در دهههاي بعد توان پاسخگويي به جامعه را نداشتند و همين باعث شد كه جامعة شوروي يك نوع جامعة بسته تلقي شود.
ج: من اينجا از خودِ لنين ميگويم. لنين ميگويد كه ماركسيسم مجموعة تئوريهاي جامد و كامل نيست، بلكه دائماً در حال تكامل است و با تغييراتي كه در جامعه پيدا ميشود، تكامل پيدا ميكند. از نهرو دربارة ماركسيسم تحليلي است كه بسيار جالب است. وي ميگويد: «آنچه از ماركسيسم در روسيه بوده، با آنچه كه در هندوستان ميتواند باشد، اصلاً قابل مقايسه نيست».
س: اگر اين را بپذيريم، حرف مائو نيز درست است.
ج: نه؛ خودِ لنين اين را ميگويد. لنين ميگويد شما نبايد اين را هيچ جاي ديگري كپي كنيد. براي هرجايي، براي بخشهاي مختلف شوروي نميتواند يكسان باشد.
س: شوروي به اين عمل كرد يا نه؟
ج: در دوران استالين براي انجام نقشههاي دفاعي، يك صورت خشكِ به تمام معنا و بدون انعطافي از بخش اقتصاديِ ماركسيسم تهيه كردند. ماركسيسم يك بخش تئوريك فلسفي دارد و يك بخش اقتصادي. بخش اقتصاديِ آن، يك جامعة سوسياليستي است، يعني هر كس به اندازة توانايي و كارش. كمونيسم يك تئوريِ دوري است كه هر كس به اندازة توانايي و احتياجش از آن سود ميبرد. با بالارفتن فوقالعادة زياد امكانات توليدي، هركس
ميتواند سه يا چهار ساعت در روز كار كند و بقية روز را هم به كار فرهنگي و كار مورد علاقة خود بپردازد. اين يك ايدهآل و دورنماست. اين بخش از سوسياليسم در شوروي شروع شد، آن هم به اين شيوه كه هركس به اندازه كارش و هر كس به اندازه توانايياش سود ببرد، اما از آن سهمي كه بايستي به او بدهند، بخش بزرگي را گرفتند و براي دفاع در مقابل از بين رفتن اتحاد شوروي هزينه كردند. سرمايهداري از همان روز اول نقشهاش را ميكشيد. بطور نمونه در نوشتهاي كه بتازگي منتشر شده، آمده كه چرچيل در نظر داشت بلافاصله پس از كنفرانس يالتا، ارتش آلمان را مجهز كرده و به شوروي حمله كند. اين نقشه را كشيد اما تئوريسينهايشان به اين نتيجه رسيدند كه اگر ارتش آلمان را مجهز كنند، شايد خودشان هم نتوانند كنترلش كنند و به همين جهت با نطق فولتون دوران جنگ سرد شروع شد. چرچيل به اين نتيجه رسيد كه بايد شوروي را از داخل از بين برد. جنگ سرد يعني چه؟ يعني اتحاد شوروي با آن تلفاتي كه در دوران جنگ ديده، مجبور شد سياست اقتصادي را نه به صورتي كه ماركس پيشبيني كرده - يعني هركس به اندازه امكان خودش - بلكه به صورتي كه يك پنجم آن كاري را كه هركس كرده به او بپردازند، در پيش گرفت. چهار پنجم اين درآمد بايستي براي دفاع عمومي و حفظ اتحاد شوروي صرف شود. نبايد هيچوقت اين شرايط استثنايي تاريخ را فراموش كرد.
س: استثنايي در يك دهه، دو دهه، پنج دهه، شش دهه و نه براي هميشه.
ج: اين شيوه دائماً ادامه داشت.
س: به لحاظ ايدئولوژيك هم دچار نوعي تحجر و خشكي شده بودند.
ج: چه كار كنند؟ ماركسيسم را بگيرند و عوض كنند؟
س: اما ماركسيسم شوروي با سوسياليسمي كه در اروپا ميگفتند يكي نبود.
ج: سوسياليسم اروپا اصلاً ماركسيسم نبود.
س: درست؛ با اين تعبير، آنچه كه اكنون در اروپا هست ماركسيسم نيست.
ج: درست است كه ماركسيسم نيست. اروپا اكنون دارد به چپ حركت ميكند. من نگفتم اينها ماركسيست شدهاند، بلكه به طرف چپ حركت ميكنند. يعني احزاب راست در اروپا ورشكست شدهاند؛ اين يك حركت است. پيروزيِ ماركسيسم در دنيا هم اول اين جوري نبود.
ماركس اول انترناسيونال را منحل كرد. آنقدر اختلاف در درون آن افتاد كه ديگر نتوانست كاري كند. ماركسيسم موفقيتي در انقلابهاي 1948 پيدا كرد. بعد از جنگ جهاني اول هم
موفقيتهايي پيدا كرد، ولي ديگر در جاي خود ماند. ماركسيسم يك سلسله تئوري است. ديالكتيك ماترياليسم و تاريخ آنها تغييري نكرده است. مطالب نويي هم به آن اضافه شده است. ساختمان سوسياليسم يك كار سياسي است نه كار فلسفي. ساختمان سوسياليسم اين است كه ما بياييم سرمايهداري، را از بين ببريم و به جاي سرمايهداري اقتصاد ديگري بگذاريم كه بر پايه عدالت اجتماعي باشد. منتهي اين در چه شرايطي ميتواند تحقق يابد؟ در شرايطي كه آزاد باشد؛ مثلاً در انگلستان بايد شرايط آزاد باشد، كسي هم عليه آن بجنگد و كسي هم آن را محاصره اقتصادي نكند. كسي هم فاشيسم را براي حمله به آنجا تقويت نكند. در چنين شرايطي است كه ميتواند چنين حالتي پيدا شود. در شرايط استثنايي نميتواند پيدا شود و اشكال خاص خودش را خواهد گرفت. مثلاً در چين با تجربة بدي كه از شوروي داشتند، اصلاحاتي را آغاز كردند. اگر چين امكانات صنعتيِ شوروي را داشت، اين كار را به شكل ديگري انجام ميداد؛ به همان شكلي كه ظاهراً آندروپوف قصد داشت انجام دهد. آندروپوف قصد داشت به شكل تدريجي بخشي را خصوصي كند؛ بخشي را كه احتياجي نبوده در دست دولت باشد. بخشهايي را ميشود خصوصي كرد. رستوران را ميشود خصوصي كرد. توليد فلان را ميشود خصوصي كرد. شما نگاه كنيد، حتي در آلمان دموكراتيك نيز اين شكلي را كه در شوروي بود، عمل نكردند. در آلمان دموكراتيك بخش خصوصي وجود داشت. چون نميتوانستند در آلمان كاري را بكنند كه در شوروي كردهاند. بخش خصوصيِ كاملي وجود داشت؛ يعني شركتهاي خصوصي، شركتهاي ساختماني، دكانهاي خصوصي، شركتهاي ساختماني و كارخانجاتي كه تا 150 نفر كارگر داشتند. انجام اين برنامة اقتصادي و تحول سرمايهداري به سوسياليسم، يك كار اقتصادي است، نه كار فلسفي. نبايد اين دوتا را با هم درآميخت. هر فلسفهاي هم كه مثل ماركوزه در امريكاي لاتين و يا سارتر درست كردند همهاش را نگرفتند و تكامل هم پيدا نكرد. آنچه كه از شوروي بازمانده، حزب كمونيست روسيه است و بزرگترين شانش را در انتخابات آينده دوباره خواهد داشت. بيشترين نمايندگان دوما از حزب كمونيست هستند. در چنين شرايطي كمونيسم حيات خود را حفظ كرده است. در عين حال هم همين حزب كمونيست نوگرايي را شروع كرده است. حزب معتقد است كه سياست اقتصاديِ سابق عيناً قابل اجرا نيست و بايد اصلاح شود.
س: در پيام امام به گورباچف دو نكته جالب توجه است: يكي؛ اين كه امام تكيه ميكرد كه مشكل شما، مشكل اقتصادي نيست، مواظب باشيد در دام غرب نيفتيد. دوم؛
اينكه جامعه نياز به فرهنگ معنوي و بازگشت به دين دارد. بعد از فروپاشي، احياي كليساها، مساجد و مراكز ديني و كلاً روي آوردن به ادبياتي كه زمينة ديني داشت، مقداري بيشتر احساس ميشود.
ج: من تصور نميكنم تحولي پيدا شده باشد. فقط چيزهايي كه زير سرپوش وجود داشته است، تظاهر خارجي يافته است.
س: يعني اول اجازة ميدانداري نداشت.
ج: مفهوم آن، اين نيست كه آنها بيدين بودند و همه الان ديندار شدهاند.
س: من خود به اشميازين و ايروان و اطراف رفتم؛ روآوردن به كليسا در جوانها زياد شده بود. اين در حالي است كه خودشان ميگفتند قبل از انقلاب و قبل از همين فروپاشيِ شوروي و اين تحول، ارتباط جوانها با كليسا وجود نداشت. اتفاقاً در اشميازين با چند تن از جوانها صحبتهايي هم داشتيم. باكو هم كه رفتيم با تعدادي از آنها صحبتهايي داشتيم. بايد ديد آيا مديريت آنجا ميتواند پاسخ اين بازگشت به دين را بدهد يا نه؟ آيا نويسندههايي دارند كه بتوانند حقيقت و گوهر دين را ارائه كنند؟
ج: باز پديدههاي كوچك را خيلي بزرگ نكنيم. به نظر من واقعيت در همة اينجاها غربيشدن آنهاست. همان آذربايجان كه ميگوييد، پديدة دينداري را تضعيف خواهد كرد.
س: مسلم است. به قول امام غرب ماديتر از شوروي است. اتفاقاً امام هم همين را ميگويد كه مواظب باشيد در دام و حيلة آنها نيفتيد. اصلاحات لازم است، ولي مردم بيش از اين كه اصلاحات اقتصادي لازم داشته باشند، اصلاحات معنوي لازم دارند. والا اين امر عادي است كه غرب دنبال اين باشد كه ريشه و اساس دين را بزند.
ج: در اين مسأله كه براي مذاهب بطور كلي محدوديتهايي بوده، ترديدي نيست، ولي اين كه تصور كنيم بازگشت به مذهب در مقياس بزرگ خواهد بود؛ به عقيدة من چنين چيزي نيست.
س: البته اين به بحث مفصلي نياز دارد و جلسة مستقلي را ميطلبد، چرا كه وضعيت كشورها در اين مورد متفاوت است. مثلاً تاجيكستان و ارمنستان كه ريشههاي مذهبي دارند، چه اسلام و چه مسيحيت، با اوكراين تفاوتهايي دارند. يا مثلاً مردم آذربايجان روحية مذهبي دارند و با بعضي نقاط ديگر متفاوت هستند.
ج: اين مسأله در كشورهاي مختلف و حتي نواحيِ مختلف روسيه با هم متفاوت است.
مثلاً در لنينگراد اين مسأله با تاتارستان متفاوت است. به نظر من بازگشت به دين در مقياس وسيع ممكن نيست. همين كه خودِ شما ميگوييد غربِ بيدين؛ يعني مسأله دين در غرب روز به روز ضعيفتر ميشود.
س: اصلاً خودِ سرمايهداري ضد دين است.
ج: سرمايهداري و ماسونري ضد دين هستند. در غرب مسألة دين و كليسا دائماً در حال تضعيف است . به شكلهاي گوناگون هم در حال تضعيف است. روسيه هم نميتواند از اين امر مستثني باشد. در چين هم اصولاً مذهب وجود ندارد.
س: بله؛ چين فرهنگ خاصِ خود را دارد.
ج: اصلاً مذهب به عنوان مذهب وجود ندارد. در هندوستان، بودائيسم مذهب نيست. بودا كه مذهب نيست، قدرت است.
س: بهعنوان يك فرهنگ معنوي كه هست.
ج: ولي به كلي دنيايي است. بودا تمام دستوراتش دنيايي است. اصلاً يك مطلب آسماني در درونش ندارد. چين هم كه فرهنگ و تمدنش غربي است.
س: بله؛ فرهنگ و تمدنش غربي است.
ج: قضية باران در چين را برايتان گفتهام؟
س: خير؛ نگفتهايد.
ج: در چين وقتي كه باران نميآيد، مردم به معابد بودايي شمع ميبرند، دهقانان يك هفته، دوهفته به معابد ميروند، بعد هم باران نميآيد. بعد كه باران نيامد، مجسمة بودا را ميآورند و ميگذارند در آفتاب و ميگويند حالا آفتاب بخور تا باران بيايد. ببين بر ما چه ميگذرد. داستان بسيار جالبي است. يعني آنجا مذهب بودائيسم موضع مذهبي ندارد، پاية مذهبي ندارد. اين مسأله را بگذاريم كنار و نامة نهرو را دربارة نظر لنين برايتان بخوانم. نهرو در نگاهي به تاريخ جهان در جلد دوم، نامهاي از زندان به اينديرا چنين مينويسد: «بطوري كه برايت گفتم سوسياليسم انواع متعدد و مختلف دارد، معذالك قدر مشترك كلي و مورد قبول عمومي در انواع مختلف سوسياليسم اين است كه دولت بايد بر وسايل توليد؛ يعني زمين، معادن، كارخانهها و نظاير آنها، همچنين مسائل توزيع مانند راههاي آهن و امثال آنها و بر مؤسسات اقتصادي كه به اين امور مربوط هستند، مانند بانكها و غيره نظارت داشته باشد». ـ يعني قانون اساسي ما ـ اساس اين فكر همه اين است كه افراد نبايد اجازه داشته باشند و بتوانند اين وسايل و اين
تأسيسات و كارهاي ديگران را براي منافع و سود شخصي، مورد استثمار و بهرهكشي قرار دهند. بزرگترين مظهر و نمايندة ماركسيسم لنين بوده است. لنين نه تنها نمايندة كامل ماركسيسم بود و آن را بيان و تشريح كرد، بلكه زندگيِ خود را براساس آن بنا نهاد. معهذا خودِ لنين به ما هشدار داده است كه نبايد ماركسيسم را بهعنوان قالبها و دستورهاي خشك و جامد و تغييرناپذير تلقي كرد. لنين با وجود آن كه به حقيقت و روح ماركسيسم ايمان و اعتقاد داشت، حاضر نبود جزييات آن را چشمبسته و ناسنجيده در همة امور به كار ببندد. خودِ او ميگويد ما به هيچ وجه به ماركسيسم به عنوان يك تئوريِ كامل و انتقادناپذير نمينگريم، بلكه برعكس عقيده داريم اين نظريه سنگ بنا و بنيان علم تازهاي است كه سوسياليستها اگر بخواهند در زندگي عقب نمانند، بايد آن را در جهات مختلف به پيش برند. ما فكر ميكنيم كه مخصوصاً براي سوسياليستهاي روسيه، بسيار لازم است كه نظرية ماركسيستي را بطور مستقل مورد مطالعه قرار دهند؛ زيرا اين نظريه نه تنها يك راهنماي كليِ فكري است كه انطباق آن مثلاً در انگلستان ممكن است با فرانسه تفاوت داشته باشد. همچنين ممكن است فرانسه با آلمان يا روسيه متفاوت باشد. اين ديگر نظرية لنين است. يعني ماركسيسم را بايستي بر تاريخهاي مختلف و شرايط مختلف منطبق كرد. بايد پژوهش كرد كه در شرايط مشخص، چه جور ميتوانيم از اين استفاده كنيم. بطور مثال در كوبا به يك شكل و در چين به يك شكل از آن استفاده ميكنند. ويتنام با چين متفاوت است. كمونيستها هستند كه جامعة خود را به سمت پيشرفت سوق ميدهند. بايد امكانات اقتصادي و شرايط جهاني را در نظر بگيريم. بايد ديد مثلاً سوسياليسم در هندوستان چگونه ميتواند باشد؟ در ايران چگونه ميتواند باشد. خلاصه در اين مسأله بايستي تمام عوامل را محاسبه كرد.
س: باتوجه به مطالعاتي كه شما در زمينة تاريخ معاصر از دورة انقلاب مشروطيت تا زمان رضاخان انجام دادهايد و نيز باتوجه مشاهدات و مطالعات و حضورتان در صحنة سياسيِ ايران از دورة رضاخان تا پايان دورة پهلوي، دو بحث را مطرح ميكنيم: اول جايگاه و ضرورت مطالعة تاريخ ايران را بحث ميكنيم.
ج: بطور كلي همانطور كه در اول بحث هم گفتم، ارتباط ما با غرب از زمان صفويه شروع شد. ابتدا ميخواهيم دربارة نقش انگليسيها صحبت كنيم، بعد نقش امريكاييها و بعد هم مشروطيت. انگليسيها دخالت مستقيم در ايران را از زمان تشكيل پليس جنوب شروع كردند. البته اقدامات امريكا خيلي ديرتر از انگلستان شروع شد، ولي تا امروز هنوز بشدت ادامه دارد. اولين اقدامات امريكا با فعاليتهاي فرهنگي و تأسيس مدرسه در سلماس و اروميه و ساختن كالج امريكايي در تهران و تربيت كادر دوست و وابسته به امريكا شروع شد. ولي از دوران جنگ دوم جهاني اين قضيه وسيع شد. بويژه در مورد آذربايجان اين مسأله بارز بود. در كتاب «ايران در جنگ سرد» نقش امريكا در اين مورد خيلي خوب توضيح داده شده است. خيلي جالب است. روزولت ميگويد خيلي علاقه دارم كه ايران را بهعنوان نمونهاي از اين كه امريكا چطوري ميتواند براي پيشرفت يك كشور عقبافتاده كمك كند، آزمايش كنيم. براي اين كار بايد كادري كه دزد و پولَكي نباشد آماده كرده و يك بودجة معين قرار دهيم. البته آن شرايطي كه روزولت ميگذارد در مورد خودِ امريكاييها در ايران تطبيق نداشت. همة امريكاييها در ايران قاچاقچي و دزد بودند. بعد از آن به دخالت مستقيم در اوضاع ايران و عقبزدن انگلستان دست ميزنند؛ بويژه بعد از كودتاي 28 مرداد 1332. عليرغم اين تلاش، همة مقامات دوران محمدرضا انگليسي بودند، حتي يك نفر را هم كه مثل اميني امريكايي
بود بيرون كردند. كساني مثل شريف امامي و ازهاري هم با انگليسيها در ارتباط بودند؛ البته از امريكا هم فرمان ميبردند.
س: امريكا، بالاخره گروه مترقي را روي كار آورد.
ج: اين كار امريكاييها بود. البته امريكاييها با پيروزيِ انقلاب شكست عظيمي خوردند. امريكا ايران را به پايگاه بسيار مهمي براي ادب كردن تمام اقدامات مسلمانان اطراف، عليه سياست امريكا تبديل كرده بود. مثلاً در جنگ ظفار سربازان ايراني براي مقابله با مبارزان ظفار به عمان رفتند. يعني ايران را به ژاندارم خليج فارس تبديل كرده بود. ولي با انقلاب، ايران از دستش رفت و از لحاظ سياسي هم، سفارت خود در ايران را از دست داد.
س: امريكا در سال 1352، پنج هزار و چهارصد جاسوس در ايران داشت. همة جاسوسها را از قبرس و آسياي دور آورده بودند. البته در دهة بيست خيلي تبليغ كردند كه امريكا مهد دموكراسي و مدافع حقوق بشر است.
ج: اين مسأله را قبلاً هم گفتم كه حتي بزرگان ملّيون ايران نيز چنين اعتقادي داشتند؛ حتي بزرگاني چون دكتر فاطمي.
س: خودِ دكتر مصدق هم همينطور. آخرين ملاقاتش با سفير امريكا روز 27 مرداد 1332 بود.
ج: البته بعد از كودتاي 28 مرداد ديگر ماهيت امريكا به گونهاي نبود كه ايرانيها گول بخورند. امريكا با انقلاب، دو پايگاه نظامي و سياسيِ خود را از دست داد و به بزرگترين دشمن جمهوري اسلامي ايران تبديل شد. اول محاصرة اقتصادي و جلوگيري از فروش نفت را در دستور كار خود قرار داد.
س: واقعة طبس و كودتاي نوژه هم هست.
ج: [امريكائيها] هر دفعه كه موفق نشدند، كينه و عصبانيت آنها نسبت به ايران بيشتر شد. تا به آنجا رسيدند كه قانون داماتو را تصويب كردند. در چنين شرايطي نقش امام خميني در رهبري انقلاب ايران، در موضعگيري عليه امريكا، در ايستادگي عليه آن و ضربهاي كه با تصرف لانة جاسوسي به آن زد، بسيار مهم است. البته عكسالعملهاي بسيار نيرومندي از طرف ايران در مقابل امريكا انجام شده، ولي ما آن نيرويي را كه بتوانيم به اندازة كافي تمام نقشههاي امريكا را خنثي كنيم، نداريم. اكنون با سياست ديگري به كمك اروپا ـ كه خود با امريكا درگير است ـ داريم اقدام ميكنيم. امريكا اصرار دارد كه گفتوگو با ايران را بطور
رسمي شروع كند. حتي آن شرايطي را هم كه يك ماه پيش مطرح ميكرد، ديگر مطرح نميكند. ديگر ميگويد بدون هيچ گونه پيششرطي بنشينيم صحبت كنيم. اين نشانة آنست كه امريكا خود را در وضع نامساعدي ميبيند و روزبروز ضعيفتر ميشود.
خوب حالا برويم به دوران مشروطيت و نقش گروههاي مختلفي كه در آنجا بود. از گروههايي كه در مشروطيت ايران شركت داشت، روحانيت بود. گروههايي از مردم هم بودند؛ بخصوص در آذربايجان و گيلان. انقلابيِ برجستة آذربايجان ايران و قهرمان ملي ايران - ستارخان - چند سال مانند كارگر ساده در قفقاز و در ساختمان راهآهن كار ميكرد. بعداً بهعنوان استاد كار در كارخانة آجرپزي و بعد هم بهعنوان استاد كار در صنايع نفتي كار كرده است. او در جنبشن كارگريِ قفقاز شركت داشت و عضو سازمان سوسيال دموكرات همت بود. در اوائل انقلاب مشروطيت، 1911 ، در رأس يك گروه پارتيزاني، مبارزه عليه نيروهاي دولت ارتجاعيِ ايران را آغاز كرده و در 1908 و 1909 در رأس قيام مردميِ شهر تبريز عليه نيروهاي دولتي و گروههاي مسلح بزرگ مالكان آذربايجان، براي برقراري قانون اساسي مشروطيت قرار گرفت. با اين قيام، جنبش انقلابيِ ايران كه دچار ركود شده بود، دوباره اوج گرفت. او در اين مبارزات، برجستگيِ شايان تقدير، رشادت استثنايي و وفاداريِ بسياري به آرمانهاي انقلاب نشان داد و شايستگيِ يك رهبر انقلابي مردمي را از خود نشان داد و محبوبيت عظيمي در ميان خلق آذربايجان و تمام مردم ايران به دست آورد. نيروهاي انقلابي تحت فرمان ستارخان از كارگران و دهقانان و پيشهوران خردهبورژوازي شهري بودند. لنين رهبر انقلاب كبير روسيه، ستارخان را پوواچيف ايران ناميده است. پوواچيف امليان رهبر بزرگترين قيام دهقانان در قرن هيجدهم در ناحيه دُن در روسيه بوده است و با تزارهاي روسيه مبارزة طولاني كرد.
س: من به زندگينامهاش كه در سه كتاب نگاه كردم، در مورد قفقاز چيزي نديدم.
ج: چنين مطلب نادرستي نميشود.
س: نقش ثقةالاسلام چه بود؟
ج: ثقةالاسلام آنوقت هنوز معمم بود و نقش بزرگي در رشت و گيلان بازي كرد. البته در تهران جريانهاي مختلفي بودند. عدم رضايت از دوران ناصرالدينشاه شروع شد. يكي از كساني كه فكر دهندة به ميرزارضا كرماني بود، سيدجمالالدين اسدآبادي است و يكي هم طالبوف بود كه در قفقاز زندگي ميكرد. اينها دربارة انقلاب نظريات مترقي و نزديك به
سوسياليسم داشتند. اينها بر روي عدهاي از انقلابيون ايران تأثير گذاشته بودند. البته خودِ ميرزاآقا[خان] كرماني را در زمان ناصرالدين شاه تركها تحويل دادند و گردن او زده شد و سرش را به تهران فرستادند. در اول در ميان تقاضاي مشروطيت خواهان ايران اولين كسي كه مسألة مشروطه را مطرح كرد، تقيزاده بود. او از تبريز گفت كه ما خواهان سلطنت مشروطه هستيم. در اين مرحله بين روحانيوني كه در تهران بودند، اختلاف افتاد. شيخ فضلالله نوري ـ جد من ـ معتقد به مشروطة مشروعه بود. وي ميگفت حتماً بايد علماي ديني حضور داشته باشند. بهبهاني و طباطبايي نيز مشروطه را به همان شكلي كه يك گروه از علمأ در مجلس باشند و جلوي تصويب قوانين غير شرعي را بگيرند، قبول داشتند. البته اين اختلافنظر باعث ميشود كه دو قدرت از آن استفاده كنند. روسها با تمام قوا مخالف مشروطيت بودند و از محمدعليشاه و نيروهاي ارتجاعي در ايران استفاده ميكردند. انگليسيها از اين مسأله بُل گرفتند و ديدند كه ميتوانند يك جريان ضدروسية تزاري كه دشمن و رقيب دائميشان است راه بياندازند. بر اين اساس بلافاصله سفارت انگلستان كساني را كه مورد تعقيب دولت قرار داشتند، به سفارت خود راه داده و بهعنوان پناهنده پذيرفتند. در ابتدا تعداد اينها كم بود و كم كم به بيست هزار نفر رسيد كه البته غذا را از بازار برايشان ميآوردند. اينها آنجا چادر زده و زندگي ميكردند. كم كم انگليس خود را بهعنوان مدافع نيروهاي مشروطهخواه جا زد. بالاخره فرمان مشروطيت از طرف مظفرالدين شاه صادر شد، ولي البته آن فرماني كه صادر شد، كمي مطلب داشت. كشمكشها ادامه داشت تا استبداد صغير شروع شد. باز مشروطهخواهان مبارزه را شديد كردند و نيروهايي از رشت و گيلان و غيره نيز به كمك آمدند. انگليسيها بختياريها را هم با سردار اسعد به تهران فرستادند. اين نيروها مجموعاً محمدعلي ميرزا را كه هنوز رسماً شاه نشده بود، شكست دادند.
س: مظفرالدين شاه تازه مرده بود؟
ج: محمدعليشاه هنوز تاجگذاري نكرده بود. بالاخره او را مجبور كردند فرار كرده و به سفارت روس برود. مطلب جالبي دربارة محمدعلي ميرزا گفته ميشود كه از لحاظ تاريخي هم درست است. محمدعلي ميرزا جواهرات را در چمدان گذاشته و قصد داشت با خودش ببرد. رجال ايران كه در ايران بودند، باخبر ميشوند. بلافاصله گروهي از فرمانفرما و مجدالدوله و صاحب اختيار ميروند و ميگويند اين جواهرات سلطنتي ملك شخصيِ سلطان نيست، بلكه متعلق به كشور است. اگر هم باشد، متعلق به احمدشاه است كه جانشين توست. بالاخره
نميگذارند طلاها از ايران برود. ماسونها در اين باره چهار اصل دارند. اعتقادات فراماسونها از بين بردن هويت ملي است. در جنبش مشروطيت هم اين اصول چهارگانه را داشتند. تمدن غرب جهان شمول است. شرقيان بايد از گذشتة خود جدا شوند. شرقيان بايد تمدن غرب را مورد اقتباس قرار دهند. در اقتباس تمدن غرب بايد از ابداع خودداري كنيم. به اين ترتيب آنچه كه آنها ميخواهند، از دست دادن تمام هويت ملي است. از آنجايي كه در شرق، بويژه در ايران، مذهب جزو هويت ملي است، آنها اصولاً به مذهب اعتقادي ندارند. آيا واقعاً كساني كه در دوران مشروطيت به ماسونها پيوستند، همة اين اصول را قبول داشتند؟ به نظر من نه؛ آنها گول شعار برادري و برابريِ ماسونها را خوردند.
س: يعني همان اومانيسم؟
ج: اومانيسم به معني كامل خودش؛ بسياري از كساني كه به ماسونها پيوستند، گول اين حرفها را خوردند. بعد هم به كلي از اين جريان شدند. البته عدهاي هم در اين گروه ماندند، بخصوص در دوران رضاخان ـ كه خودِ او هم جزو ماسونها بود ـ به مبلغين مؤثر لژهاي فراماسونري تبديل شدند.
س: مثل لژ همايون و پهلوي.
ج: لژ پهلوي و لژ همايون كه استاد بزرگشان هم شريف امامي بود.
س: شريف، حكيمالملك و فروغي، استاد اعظم بودند.
ج: به اين ترتيب فراماسونرها نقش مؤثري در تحكيم سياست انگلستان در ايران داشتند. اين گروه با پايان دادن به مشروطيت و از بين بردن تمام موفقيتهاي مردم ايران و با آوردن رضاخان كه دستنشاندة سياست انگلستان بود به اين كشور خدمت كردند. انگليسيها گردانندگان اصليِ سياست رضاخان هم بودند. رضاخاني كه آدم بيسوادي بود و حتي امضاء هم نميتوانست بكند، چه برسد به اينكه از تاريخ ايران اطلاع داشته باشد، از پهلوي و خط پهلوي اطلاع داشته باشد. قبول نام پهلوي هم توسط ماسونها به او ديكته شد. چه كسي به رضاخان بيسواد فهمانده است كه اسم پهلوي روي خودت بگذار و خودت را به كوروش كبير وصل كن. اين زمينهاي براي رضاخان بود تا به دستور همان ماسونها هويت ملي را از بين ببرد. البته رضاخان چنين كاري را فقط ميتوانست براي عدهاي از بخشهاي بالاييِ جامعه انجام دهد و براي تودة عظيم ميليونيِ مردمي، دهقانان، كارگران، طبقة متوسط و بازاريان چنين كاري شدني نبود. رضاخان نميتوانست هويت مليِ اينها را از بين ببرد. البته به او
مأموريت دادند كه وطنپرستيِ مخصوصي هم راه بياندازد كه ميهنپرستيِ ايران از همه چيز بالاتر است.
س: اين يعني ناسيوناليسم.
ج: ناسيوناليسم براي ماسونها. البته بعضيها اشتباه ميكنند و تصور ميكنند كه شايد يك ميهنپرستي در عين تبعيت از انگلستان در دورة رضاخان بوده است. به نظر من اين ميهنپرستي يعني منپرستي، در واقع ايران، يعني من.
س: يعني خانوادة رضاخان.
ج: من هستم؛ بقية ايران، ديگر معني خارجي ندارد. اين بايستي هرچه نيرومندتر شود، هرچه قويتر بشود.
س: اين يعني همان شاهپرستي.
ج: شاهپرستياش ميشود منپرستي. به اين جهت ميهنپرستيِ او يعني منپرستي. اقداماتي هم كه او كرده و پيشرفت اجتماعيِ ايران در دوران رضاخانمحدود است، خيلي محدود. تنها كار مثبتي كه او انجام داد فرستادن دانشجويان ايراني به اروپا بود. در درجة اول فرانسه و آلمان و عدة كمي هم به انگلستان. مسابقه ميگذاشتند تا بهترين دانشجويان بتوانند به اروپا بروند، پنج دوره و در هر دوره صد نفر فرستادند. اينها كه برگشتند، نقش جالبي در پيشرفت رشتههاي مختلف اجتماعي داشتند. نمونههايي از آنها هنوز هم زنده هستند.
س: رحيم عابدي هنوز هست.
ج: رحيم عابدي متعلق به آلمانيها بود.
س: مهندس بازرگان و دكتر سحابي.
ج: مهندس بازرگان و دكتر سحابي كه هنوز هم زنده است، جزو گروه اول بودند. انسانهاي بسيار شريف و وطنپرستي بودند، به هيچ وجه هم هويت مليِ خودشان را از هيچ حيث از دست ندادند. البته نمونههاي ناجور هم بودند.
س: امثال رياضي و ...
ج: امثال مهندس رياضي و شريف امامي كه كثيفترين نمونهاش بودند. رضاخان دو خيانت بزرگ انجام داد: يكي تبديل قرارداد بيارزش دارسي به يك قرارداد نفتي با مدت اعتبار شصت سال و دوم تبديل اين موضوع به يك پيروزيِ ملي و جشن عمومي.
س: عاقدش هم تقيزاده بود.
ج: امضاء كنندهاش بود. واقعيت اين است كه تقيزاده نقش تعيينكنندهاي در آن جريان نداشت و تيمورتاش مشغول مذاكره با كدمن بودند.
كدمن خواستار ديدار با رضاخان ميشود و اين ديدار انجام ميشود. كسي نميداند در اين جلسه چه گذشته است. پس از اين جلسه، رضاخان هيأت را در كاخ خود جمع كرده و ميگويد پروندة نفت را بياوريد. پروندة نفت شامل تمام مذاكرات تيمورتاش با كدمن و كل مذاكرات بود. رضاخان اين پرونده را مياندازد در بخاري و ميسوزاند و ميگويد كه قرارداد جديد ببنديد. متن قرارداد جديد را انگليسيها تهيه ميكنند و به او ميدهند، او هم به تقيزاده ميگويد امضاء كن. تقيزاده «بندهاي» در مقابل اين گردن كلفت بوده و ميدانسته كه اگر امضاء نكند، چه بر سرَش خواهد آمد. ابتدا تقيزاده سفير رضاخان در انگلستان و بعد در آلمان ميشود.
س: حوالي 1919 و 1920، تقيزاده سفير كبير ايران در انگلستان بود و فريدون آدميت هم زير نظر او كار ميكرد.
ج: اين بزرگترين خيانتي است كه رضاخان به دستور ارباب خود به منافع ملي ايران يعني نفت كرده است. انگليسيها موفقيت بزرگي پيدا ميكنند. واقعيت هم اين بود كه دستور دهندة كامل بودند. محمدرضا را هم از اول به سوييس ميفرستند. يك انگليسي هم براي هميشه در كنار اوست. بعد هم كه به ايران ميآيد، همهكارة دربار سلطنتي است. خلاصه رضاخان از انگلستان دستور ميگرفت و با ظاهري ملي و سازندة ايران نوين، آن را اجرا ميكرد.
س: دو موضوع در مورد رضاخان مطرح ميكنند: يكي اين كه رضاخان جامعه را از آن حالت تشتت، اختلافات قبيلهاي و شورشهاي منطقهاي به يك وحدت ملي رساند. دوم اين كه دست به فعاليت عمراني و سازندگي زد، مثل راهسازي و راهآهن.
ج: به نظر من مهمترين علاقة انگليسيها وجود يك دولت ثابت مقتدر و ژاندارم منافع آنها بود. همان كاري كه امريكاييها با محمدرضا كردند. چنين حكومتي اولاً بايد يك ارتش داشته باشد. براي اين كار هم لازم بود كه همة قدرتهاي محلي از بين بروند و دولت مركزي تقويت شود. منتهي نه مجلس وجود داشت و نه چيز ديگري، فقط شخص رضاخان بود كه دستور ميداد. همانطور كه گفتم رضاخانيك آدم عامي بود و نميتوانست يك سري مسائل را بفهمد. مسأله راهآهن هم خيلي ساده است؛ راهآهن هم جزو قرارداد رويتر بود، هم دارسي و هم قرارداد 1919 وثوقالدوله با انگلستان. يعني انگلستان علاقمند بود كه راهآهن درياي خزر
به خليج فارس و به راهآهن خانقين مربوط شود. اين سياست انگلستان بود و كاري كه شده، غير از اين نيست. در صورتي كه بهترين مسير براي راهآهن، گذشته از جايي مثل اصفهان، وصل شدن به بندرعباس است تا بتواند با دنيا ارتباط داشته باشد.
س: يا حداقل شرق كشور را به غرب وصل كند يعني از خراسان به كردستان.
ج: به اين ترتيب اين راهآهن همان سياستي است كه انگلستان ميخواست. نكتة دوم اين كه پول نفت چه شد؟ حتي يك شاهي از درآمد نفت در دوران رضاخان به بودجة دولت نيامد. تمام بودجه از مردم توسط ماليات قند، چاي، سيگار و مالياتهاي غير مستقيم گرفته شده است. مخارج راه و راهآهنِ كشيدهشده هم از جيب ملت بود. جالب اين است كه انگليسيها آنقدر مطمئن بودند كه بلافاصله بعد از عقد قرارداد 1919، مقدمات خط راهآهن را فراهم كردند. خط را هم آنها تعيين كردند.
س: پس بودجة نفت رفت؟
ج: بودجة نفت براي خريد اسلحه خرج شد. حتي يك شاهي از پولي كه در دورة رضاخان از نفت ميگرفتند، جزو بودجة دولتي نيامد و همه، صرف خريد اسلحه شد.
س: اسلحه را هم از انگلستان ميخريدند؟
ج: نه از سوئد ميخريدند. رضاخان، توپ را از سوئد و اسلحه را از آلمان ميخريد. انگلستان آنقدر اصرار نداشت كه از كجا بخرند. من يادم هست كه برادرم محمود را كه افسر توپخانه بود، براي كنترل خريد توپهاي معروف بوفورس به سوئد فرستادند. البته رضاخان از اين بندگي نسبت به انگلستان درد ميكشيد و تحقير ميشد؛ يعني خودش را ديگر آنقدر بزرگ ميديد كه از اين بابت تحقير ميشد. به همين دليل در عين حالي كه ميدانست انگلستان او را آورده، يك احساس ضد انگليسي پيدا كرده بود. بعداً هم اعلام كردند كه خودشان او را ميبرند. در اين اوضاع و احوال دورنمايي براي او پيدا شد كه فكر ميكرد ميتوانست غير از اين حالت باشد و آن پيشرفت نازيسم در اروپا بود.
س: حركت رضاخان به طرف نازيسم به ارادة خودش بود، يا عامل آن قدرت نازيسم و نفوذش در ايران بود؟
ج: هر دوي آن؛ دكتر متين دفتري در خاطراتش مينويسد كه رضاخان به وزرايش گفت نظرياتتان را با دلايل و به صورت كتبي دربارة آلمان بنويسيد. دفتري كه وزير دادگستري بود، ميگويد من با دلايل بسيار زيادي كه از موفقيتهاي نازيها، ارتش آن و پيروزيهايش
ميدانستم گفته و با دلايل زيادي ثابت كردم كه در جنگ عليه شوروي، پيروزي با آلمان است و ترديدي در اين نيست. افرادي ديگر هم، هر كدام نظريات ديگري نوشتند. من هفتة ديگر نخستوزير شدم. شاه نخست وزير قبلي را عزل كرد و من نخستوزير شدم. آلمانها كمكهاي صنعتي و غيرة خود را به ايران شروع كردند. مثلاً ساختمان بيمارستان هزار تختخوابي (بيمارستان امام خميني) را يك شركت آلماني ساخت و من خود در آن شركت در آلمان كار كردهام. البته ايران هم كه آمدم، چند ماه اول كار كردم ولي بعد مرا به سربازي بردند. كاركنان اين شركت در ايران مأموريت جاسوسي هم داشتند. كاركناني كه به ايران ميآمدند، تربيت شدة سازمان جاسوسي آلمان بودند. آنها در اينجا دو نقش داشتند، يك نقش اجراي پروژههاي صنعتي و يكي هم نقش جاسوسي و نفوذ. نقشة آنها اين بود كه به كمك تركيه بتوانند به نفت جنوب برسند. وضع آلمان از لحاظ نفت نامساعد بود. من ظاهراً چندي پيش تعدادي از كمكهاي امريكاييها را به نازيها ذكر كردم. نازيها موفقيتهايي كسب كردند و شاه به آنها متمايل شد؛ بويژه پس از طرح مسألة آرياييها و نژاد ايران آريايي او تصور كرد كه ديگر كار تمام است و هفده شهر قفقاز و غير متعلق به ايران شده و ايران كبير ساخته خواهد شد. گفته شده كه رضاخان در اين دوران ستاد نظاميِ خود را جمع كرده و ميگويد ارتش آلمان بزودي به قفقاز خواهد رسيد و قسمتهايي از ايران كه روسها از ما گرفته بودند، به ما پس خواهند داد؛ چون ما متحد هستيم.
س: در بين مردم ما هم گرايش به آلمانها بود، آيا اين امر تبليغات خودِ دستگاه و آلمانيها بود؟
ج: ملاحظه كنيد در بين مردم بودند كساني كه طرفدار آلمان بودند. مثل سيف آزاد. انگليسيها اينها را گرفتند. فهرست مفصلي از اينهاست كه من دارم. مثلاً در اين فهرست اسم دكتر متين دفتري و دكتر سجادي هم هست. همچنين يكي از شاعران كه الان در امريكاست.
س: سياوش؟
ج: نه؛ شاعري كه هنوز زنده است، منظورم شاملو است.
س: شاملو ايران است و در امريكا نيست. از اول هم در ايران بود.
ج: بله؛ همين شاملو هم جزو آنهاست. مردم در ايران نفرت عجيبي نسبت به انگليسيها داشتند؛ به اين دليل كه انگليسيها رضاخان را آوردند. در عدة زيادي از روشنفكران جوان،
گرايش به آلمان بود و خوشحال بودند از اين كه آلمانها، انگليسيها را كوبيدند، ولي نميدانستند يعني چه؟ نميدانستند اگر آلمان پيروز شود يعني چه؛ اين را نميفهميدند. تبليغات آلمانها هم فوقالعاده بود.
س: تبليغاتشان در ايران هم قوي بود؟
ج: راديو آلمان، راديو برلين كه به زبان فارسي برنامه داشت، از قويترين راديوها بود.
س: از B.B.C هم قويتر بود؟
ج: اصلاً قابل مقايسه نبود. گويندگان اين راديو از همان بچه فاشيستهايي بودند كه در ايران هم تبليغ ميكردند. تبليغات دروغيني كه داشتند، مانند برتريِ نژاد آريايي، اعلام اخبار بد از انگليسيها و غيره بسيار مؤثر بود.
س: جاسوسهاي آلماني هم در ايران فعال بودند؟
ج: كاملاً فعال بودند. آنها براي از بين بردن روحية طرفداري از انگلستان و تقويت روحية ضدانگليسي فعاليت كردند. البته فعاليت دوجانبه هم داشتند، يعني هم عليه رضاخان حرف ميزدند و ميگفتند كه چون نوكر انگليس است بايد از بين برود و هم عليه انگلستان و به نفع رضاخان. به اين ترتيب پايگاههايي براي خود پيدا كردند. فردوست نوشته كه محمدرضا در اتاق خودش نقشة شوروي و افريقا را داشت و با پرچم، تمام پيشرفتهاي آلمان را نقطهگذاري ميكرد. نازيها در خودِ آلمان هم همين حقة عجيب را زدند. اول آمدند اسم حزبشان را ناسيونال ملي گذاشتند و اين تأثير بسياري داشت. براي چه؟ يعني اين كه ما طرفدار ملت آلمان هستيم؛ ملت آلماني كه در جنگ بينالملل اول، بعد از قرارداد ورساي تحقير شده و توسري خورده بود. ما ناسيونال سوسياليست و طرفدار كارگران هستيم. يعني ما ملي هستيم. كارگري هستيم. پرچممان هم پرچم سرخ است و تنها به جاي داس و چكش، يك علامت قديمي آلمانيِ قديمي - صليب شكسته - را ميزنيم. هيتلر بسيار عاقلانه رفتار كرد. با همين حرفها، عدة زيادي از مردم آلمان را فريب دادند. اين واقعيت است، من آنجا بودم.
س: اين كه ميگويند نظريه نيچه - ابرمرد و مرد برتر - در گسترش تفكر نازيسم مؤثر بود، درست است يا خير؟
ج: خير؛ به عقيدة من اينها كه در رأس آلمان بودند، نه به نيچه عقيده داشتند، نه به كانت و نه به هيچ مذهب ديگري. اصلاً همهشان ضد مذهبي بودند. جناح كارگريِ قوي هم داشتند. اما وقتي نازيها همكاري با كروپ و سرمايهداران بزرگ را شروع كردند، اين جناح
كارگري به مخالفت برخاست، آنها هم همة اينها را قلع و قمع كردند. تمام بخش كارگريِ حزب نازي از بين رفت. در واقع هيتلر كودتايي كرد و تمام آنها را اعدام كرد. بدتر از اعدام دستهجمعي يهوديها، اعدام بخش كارگري خودِ حزب نازي بود. اتفاقاً «برشت» نيز نمايشنامهاي در همين موضوع دارد.
س: در مورد يهوديها و حزب نازي دو بحث وجود دارد: يكي اين كه ميگويند يهوديها به دليل روحية دنياپرستيشان، كارشكنيِ زيادي در كارِ آلمانها ميكردند. دوم اين كه، كشتارهايي بود، اما نه به اين شكلي كه مظلومنمايي ميكنند و آمار شش ميليوني ميدهند. يك نكتة ديگر اين كه در آلماني كه فلسفة سياسي و رشد فرهنگي در آن حد بود، چطور چنين آدمسوزيِ وحشتناكي، حتي در مقياس مثلاً هزار نفر، صورت ميگيرد؟
ج: اولاً اين را بايد بدانيم كه يهوديها در آلمان نيروي مالي و اقتصاديِ فوقالعاده نيرومندي بودند؛ مثل همه جا، در انگلستان هم بودند. مثلاً ميدانيد كه بانك معروف انگلستان كه در تمام اروپا هم شعبه داشت، متعلق به يهوديها است. اصولاً يهوديها در هيچ جا كارگر نداشتند. از نظر فرهنگي و علمي هم قوي بودند. افرادي مثل انيشتين داشتند. در خودِ روسيه هم عدة زيادي از دانشمندان يهودي بودند. اين نشان ميدهد كه گروه برجستهاي بودند. نكتة عجيبي كه انسان در تاريخ ميبيند اينست كه سرمايهداران بزرگ يهودي به نازيسم كمك ميكنند. بعدها بين نازيها و سرمايهداران يهودي معاملهاي هم وجود داشت؛ معاملة فروش شخصيتهاي مخصوصي از يهوديها كه علاقمند به رفتن اسرائيل بودند.
س: در اين تاريخ كه هنوز اسرائيلي شكل نگرفته و تازه داشتند زمين ميخريدند؟
ج: از همان وقت ميخواستند شخصيتهاي مهم را به اسرائيل ببرند. چنين معاملاتي هم بود. از سوي ديگر آلمانها وعدة پاكسازيِ نژادي و يكدست كردن ملت آلمان را داده بودند و اين كه بعضيها يهوديها را نژاد كثيفي ميدانستند.
س: اين مسأله، واقعاً در تبليغات علنيِ آنها وجود داشت؟
ج: عميقاً؛ من خودم آنجا بودم. اينها در يك شب ريختند و دكانهاي يهوديها را شكسته و غارت كردند. من به چشم خودم ديدم. خلاصه تبليغات ضديهودي آنها، خيلي وسيع بود.
س: جامعه هم آن را ميپذيرفت؟
ج: جامعه هم ميپذيرفت. براي اين كه جامعه ميديد اينها هيچ كدام، كارگر نيستند. اكثريت جامعه كارگر بودند و ميديدند كه حتي يك نفر كارگر يهودي نيست. همه پولدارند و
زندگيشان خوب است. تقريباً عامة مردم اين را ميپذيرفتند. تنها كساني كه مقاومت ميكردند چپها يعني سوسياليستهاي چپ و كمونيستها بودند. من آنجا ميديدم كه اينها چقدر با جريان تبعيض نژادي مخالف هستند. بعدها به اسم جمعآوريِ يهوديها از داخل جامعة آرياييِ آلمان، شروع به جمع كردن آنها كردند؛ آن هم نه به اسم كشتن و سوزاندن. آشويتس در اصل ديواري بود بين قسمتي كه يهوديها در آن گُلكاري ميكردند و به خارجيها ميفروختند و كورههاي آدمسوزي. اين كورهها را هم من خودم ديدهام.
س: كورهها را فقط براي همين درست كرده بودند يا كورههاي آجرپزي و غيره بود؟
ج: نه، همهاش براي همين درست شده بود. اتاقهاي گاز هم بود. اتاقهايي كه در آن، اينها را بهعنوان حمام لخت ميكردند، البته از هر نژادي در اين آدمسوزيها يافت ميشد؛ كمونيستها و غيره. در آشويتس نهصد و شصت و اندي هزار نفر سوختند.
س: يعني مجموع سوزانده شدهها نزديك يك ميليون نفر است.
ج: نهصدوشصت هزار نفر از اين تعداد، قريب سيصدوبيست تا سيصدوسي هزار نفر غير يهودي بودند. مثل روسها و مجموع مليتهايي كه به آنها آدمهاي پست ميگفتند.
س: ايراني هم در آنجا بود؟
ج: من كسي را نميشناسم. تاكنون چنين موضوعي مطرح نشده است. البته غير از آشويتس، زندانهاي ديگري هم بودند. اين زندانها، هم در آلمان بودند و هم در نقاط ديگر جهان. يكي از آنها در نزديكيِ ورشو در لهستان بود. اينها تقريباً تمام اسيران شورويِ كمونيست را كنار هم در اتاقهايي كه به شكل حمام بودند لخت ميكردند.
س: اين زندانها دست ارتش آلمان هم بود؟
ج: تمام اين دستگاه جزو اِس. اِس بود. اِس.اِس نيروي ضربتي خودِ حزب بود. ارتش اصلاً در اين جريان نبود. اتفاقاً درون ارتش، مخالفان جدي وجود داشت، تا حدي كه كودتايي براي كشتن هيتلر ترتيب دادند، اما موفق نشدند. حتي رومل هم با كودتاگران همكاري ميكرد كه مجبور به خودكشي شد. كتاب «گارد جوان» را بخوانيد، خيلي جالب است. اين كتاب قيافة اِس.اِس را نشان ميدهد.
س: آيا در مجامع مطبوعاتي، سياسي و يا فرهنگيِ آلمان، اعتراضي به اين اقدامات نبود؟
ج: به دليل همان استبداد وحشتناك چيزي يافت نميشد. بچهها هم تربيت شده بودند كه
پدرانشان را لو دهند. تبليغات از همان نوع مليگرايي كه گفتم خيلي شديد و محصول حقارت و توهيني بود كه بعد از جنگ بينالمللي به آلمانيها شده بود.
س: آيا يهوديها در اين تحقير شريك بودند كه هدف اولية نازيها قرار گرفتند؟
ج: براي اين كه اموال يهوديها كه خيلي هم ثروتمند بودند مصادره شود، اول اين گروه مورد نظر قرار گرفتند، آن هم نه بهعنوان از بين بردن اينها، بلكه به عنوان جداسازيِ اينها از جامعة آلمان.
س: آيا تشكيلات صهيونيسم در آلمان نيز مانند انگليس قوي بود؟
ج: من اطلاعي ندارم. من در آلمان يك يهودي ميشناختم كه خياط بود، اتفاقاً براي من لباس هم دوخته بود. او دائماً تقاضا ميكرد كه اگر ميشود كاري بكنيد كه من ويزا بگيرم و به ايران بروم. يا مثلاً يك معمار بزرگ يهودي بود كه من او را در سفارت ايران ديدم. او گفت شما اينجا چه ميخوانيد؟ گفتم من معماري ميخوانم. مرا به ناهاري كنار درياچة معروف آلمان دعوت كرد. در بين ناهار گفت كوشش ميكنم كه ويزايي براي ايران بگيرم و بروم. وضع يهوديها اينگونه بود و به فكر فرار از آلمان بودند.
س: يعني پيش از آدمسوزي، سرمايهداران اصلي متوجه شده بودند؟
ج: همة سرمايهداران بزرگ فرار كردند و رفتند.
س: پس ميشود گفت بخشي از يهوديها مهاجرت كردند؟
ج: خيلي زياد؛ افرادي مثل انيشتين و غيره فرار كردند و رفتند. عدة زيادي را هم سوزاندند و عدهاي را هم براي آزمايشهاي پزشكي و بررسي اثر سمهاي مختلف به كار گرفتند. يكي از بزرگترين جنايات را كارخانة داروسازيِ مونشن كه آسپيرين ميسازد مرتكب شد. اين كارخانه كه در باير لوركوزن است، آثار داروها را بر روي يهوديان امتحان كرد. دو كارخانة بزرگ ديگر هم در آلمان، براي آزمايش داروها، سموم و تأثير آنها در انسانها، از يهوديها استفاده كردند. اينها را در اتاقهايي لخت كرده و آزمايش ميكردند. صحنههاي دردناكي بود. من به چشم خود كفشهاي بچهها را ديدم كه بلاصاحب رها شده بود. بعد از اين كه گاز اينها را خفه ميكرد، جسدها را به كورههاي آدمسوزي ميبردند، آدمها را در آن كورهها ميسوزاندند و خاكسترشان را در بقية مواد شيميايي، طبي و غيره به كار ميبردند. آلمان شش بازداشتگاه از اين نوع داشت: يكي از آنها در آلمان شرقي، يكي در اتريش، يكي در لهستان و دو بازداشتگاه هم در شهرهاي آلمان بودند.
س: از اروپاييها مثل انگليسيها، فرانسويها و غيره هم جزو اينها بودند؟
ج: بله؛ از اروپاييها و فرانسويها در بين آنها بودند. در بين اينها خائنين فرانسوي هم بودند كه معروفترينشان پتن ـ نخستوزير فرانسه ـ بود كه فاشيسم آلمان را به رسميت شناخت. ولي فرانسويها انقلابيهاشان را زنداني ميكردند. در فرانسه نهضت مقاومت فوقالعاده نيرومندي بود كه تا آخر هم نتوانستند كشف كنند.
س: با اين همه چرا اينها در كشورهاي شرقي مثل ايران، عراق و لبنان محبوبيت داشتند؟
ج: به همان علت كه مبارزه ضد انگليسي بود. در عراق انگليسيها حاكم و فرمانرواي مطلق بودند و رفتارشان هم با مردم فوقالعاده تحقيرآميز بود. مثلاً در همين آبادانِ خودمان، نوشته بودند كه ورود ايرانيها و سگها به كلوپ امريكاييها قدغن است. همان چيزي كه در چين بود. در پكن هنوز هم تابلويي در كلوپ انگليسيهاست كه نوشته ورود چينيها و سگها ممنوع است. من خودم در پكن اين تابلو را ديدم؛ ميدانيد چقدر كينه ايجاد ميكند. هركس كه با اينها بجنگد، موافق او هستند و تأييدش ميكنند. در جوانها هم چنين حسي وجود داشت كه كاملاً طبيعي است. به هرحال در نهايت به دليل عدم موفقيت ارتش آلمان، كار به آنجا رسيد كه از سوي شوروي و انگلستان، به رضاخان اولتيماتوم دادند.
س: آيا براي آلمان امكان نداشت كه براي حمايت از حكومت ايران، سرباز بفرستند؟
ج: نميتوانست؛ جنگ سختي در شوروي داشت و لِه شده بود.
س: فكر ميكنيد اگر سربازهايش را در ايران پياده ميكرد، كاري ميتوانست در برابر انگلستان و شوروي بكند؟
ج: كاري نميتوانست بكند، چون انگلستان به اندازة كافي نيرو در ايران داشت. البته امريكا هم بود.
س: امريكا، روس و انگليس.
ج: سه نيرويي كه در ايران بودند، به رضاخان اولتيماتوم دادند كه جاسوسان آلماني را توقيف كند و تحويل بدهد. رضاخان نپذيرفت و آنها هم يك روزه وارد شدند. ارتش شوروي از خراسان و ارتش انگلستان هم از جنوب وارد شدند. امريكاييها هم وسط تهران پياده شدند. البته بدون هيچگونه قراردادي، بعد هم فروغي قراردادي ميبندد و استعفانامة رضاخان را ميگيرد.
س: استعفانامه را از رضاخان ميگيرند و وليعهد را معرفي ميكنند.
ج: البته در ابتدا انگلستان مايل بود كه دوباره قاجاريه را احيأ كند.
س: صحبت آن بود. صحبت سيدضياء هم بود. دو سه نامزد داشتند.
ج: ميگويند ظاهراً شورويها اصرار داشتند كه همين محمدرضا، شاه بشود.
س: در جلسة قبل، دربارة فراماسونري در دورة مشروطه و رضاخان بحث داشتيم؛ اگر موافقيد بحث را ادامه دهيم.
ج: اوايل ورود فراماسونري در ايران، در دورة مشروطيت بود. اگر به بازيكنان اصلي انقلاب مشروطيت نگاه كنيم، البته غير از ملكمخان كه نقش عمدهاي در مشروطيت نداشت، فراماسونري در آن نقشي نداشت. حتي كساني كه بعدها به فراماسونري و انگلستان وابسته شدند، در دوران مشروطيت نه فراماسون بودند و نه وابستگي مستقيمي به انگلستان داشتند؛ از اين عده ميتوان به تقيزاده اشاره كرد. انقلاب مشروطيت مگر چقدر طول ميكشيد تا از بين برود؟ 6 سال از 1905 تا 1911. آن هم هميشه شاهد كشمكش داخلي بود. در اين دوره فراماسونري هنوز نقشي در مشروطيت ايران ندارد. هيچ كدام از گردانندگان نيست كه اسمشان در فهرست فراماسونري و وابستگي به انگلستان باشد. رجال مشروطيت يك عده امثال انقلابيون آذربايجان و ... بودند. به هيچ كدام از اينها نميتوان نام فراماسون داد. انقلابيون، ستارخان و باقرخان و ... بودند و يا كمكهايي هم از طرف قفقاز ميرسيد. در تهران هم علمايي مثل طباطبايي و بهبهاني در رأس اين جريان بودند و گردانندگان آن به حساب ميآمدند. نميشود گفت كه اينها اسمشان جزو فراماسونري بوده؛ فراماسونري جرأت نميكرد سراغ چنين كساني بيايد. يا مثلاً بازاريهاي تهران، هيچ كدامشان فراماسونر نبودند. هيچ كدام از آنهايي كه در تحصن سفارت انگليس شركت داشتند، فراماسون نبودند. اصلاً بازاريهاي ما عادي بودند. فقط در دورة رضاخان است كه فراماسونري شروع ميشود. يعني در دورة رضاخان است كه انگلستان حاكم مطلق ميشود. وقتي كه انگلستان حاكم ميشود، فراماسونري هم شروع ميشود. انگلستان ميخواهد به همة گردانندگان دور و بر رضاخان يك بند ناگسستني ببندد. همانطور كه در تاريخ فراماسونريِ ايران هست، تمام افرادِ بعد از دوران مشروطيت هستند كه وارد تشكيلات فراماسونري و سياست ايران ميشوند. از آن به بعد فراماسونري به يك عامل مهم سياسي در ايران تبديل ميشود. نقش آن اينقدر مهم بود كه حتي اگر، داور يا تيمورتاش كه اسمشان در فراماسونري نيست، از بين ميروند؛ ولي ـ مثلاً
ـ تقيزاده و فروغي ميمانند. اينها تا آخر ميمانند و نسل جديد جوانها مثل شريف امامي و ... را جذب ميكنند. فراماسونري نسل به نسل نيرو ميگرفت. البته در اين دوران، كساني هم به اشتباه در فراماسونري عضو ميشوند، چرا كه فراماسونريِ اروپا به عنوان عامل مثبت، عامل دوستي و كمك به مردم معرفي شده بود. اما تعداد آنها زياد نيست. به همين دليل فراماسونريِ ايران در دورة رضاخاني، يعني حاكميت كامل انگلستان در سياست، قبضه كردن، به بند كشيدن و زنجير زدن فراماسونري به گردانندگان قشرهاي مختلف جامعه؛ از پادشاه گرفته تا سطوح متوسط.
س: در مورد شخصيت رضاخان، بخصوص در 15ـ 10 سال اخير ـ كه توجه به تاريخ معاصر و تحليل و بررسي حكومت پهلوي بسيار است ـ مطالبي گفته ميشود. مثلاً بسياري معتقدند كه انگلستان ديكتاتوري را به قدرت رساند كه مجري دستورات باشد؛ نه به اصطلاح خاص انگليسيها، بهعنوان يك ديكتاتور. يك ارتشي را آوردند كه مجريِ كارشان باشد، نه شعور سياسي داشت، نه فهم سياسي و نه يك رجل سياسي بود. به همين دليل هرچه ديكته ميكردند، مثل آتاتورك، عمل ميكرد. ميگويند انگليسيها اين دو را با هم سرِكار آوردند. دستهاي هم رضاخان را به عنوان يك عنصر ملي ميدانند. يك عنصر ارتشي كه ديكتاتور بوده، موارد منفي هم داشته ولي در او وطنپرستي هم ديده ميشود. عدهاي ديگر نيز معتقدند كه تشكيلات فراماسونري باعث شد تا ابتدا رضاخان چهرة ملي و حتي ضدانگليسي بگيرد و بعد به قدرت برسد.
ج: من فكر ميكنم رضاخان را همانطور كه خودِ آيرون سايد نيز ميگويد، وي انتخاب كرده است؛ منتهي با مشورت عامل اصليشان سيدضياء. سيدضياء يك روزنامهنگار و سياستمدار باشعوري بود و ميدانست كه چه كار بايد بكند. انگلستان حساب كرده بود كه چقدر ميتواند به رضاخان در مقابل اتحاد شوروي كه تثبيت شده، اطمينان داشته باشد و قدرت را تحويل او بدهد. بايستي خيلي اطمينان داشته باشند. بدين ترتيب بايستي قبلاً با رضاخان شرط شده باشد كه تو بايد نقش مجري را بازي كني. مسألة قرارداد نفت كه دربارة آن پيش از اين صحبت كرديم، نشاندهندة دقيق اين موضوع است كه رضاخان دستور كدمن را اجرا كرده است. از بين بردن امثال داور و تيمورتاش كه واقعاً ملي بودند و سوزاندن كل پروندة نفت در آتش، كار كوچكي نيست.
س: ولي اين ديكتاتوري نبود، مأموريتش بود.
ج: اينها را كاملاً آگاهانه از بين برد. تيمورتاش در مذاكراتش امتيازات بسيار جالبي گرفته بود، بدون آن كه امتيازاتي بدهد. براي اين كه در تاريخ كسي نداند كه عناصر ملي چهكار كردند و چه امتيازاتي از انگلستان گرفته بودند، پرونده را سوزاند بلكه امثال آنها را نيز كشت. اولي را در زندان و دومي را هم با خوردن اجباريِ سم كشتند. بعد هم نقشة كشيدن خط راهآهن ايران مطرح شد. چه كسي به رضاخان گفت كه اين خط آهن بايد كشيده شود؟ غير از اينست كه پيش از عقد قرارداد انگلستان، كار آن شروع شده بود؟ كدام مهندس فني و متخصصي به رضاخان گفت كه راهآهن ايران بايد از كجا برود؟ مسير تهران - اصفهان مهمتر است يا جاهايي كه نفت دارد و تنها منافع شركت نفت را تأمين ميكند؟ تنها نكتهاي كه من دربارة رضاخان ميگويم، اين است كه تحقيرهايي كه انگليسيها بارها نسبت به او داشتند، در او نفرتي مثل نفرت يك برده نسبت به اربابش ايجاد كرد. به همين دليل به سمت آلمانها رفت، بدان اميد كه موفقيتهاي بزرگتري پيدا كند. موفقيتهايي بيش از آنچه كه انگليسيها به او داده بودند. رضاخان به اميد گرفتن منطقه قفقاز و مثلاً لغو فلان قرارداد و همسويي با نژاد آريا و غيره به سمت آلمانها رفت وگرنه رضاخان اصلاً چه ميفهميد كه مثلاً پهلوي و داريوش چه كساني بودند تا اسم پهلوي را براي خودش برگزيند. وقتي او بر سرِكار آمد، گاهي اوقات مشاورينش حرفهاي درستي ميزدند. مثلاً فرستادن دانشجو به اروپا، كار بسيار مثبتي بود. تأسيس دانشگاه تهران، كار مثبتي است. اينها را چه كساني كردند؟ همين روبهروييهاي رضاخان، چرا كه انگليسيها ميگويند كه بدون يك مقدار پيشرفت اجتماعي، نميشود اين جامعه را در مقابل شوروي واكسينه كرد. نميشود از آن سوي در مقابل شوري ساخت. پيشرفت اجتماعي در ايران هم فقط در مسألة فرهنگ بود. ميبينيم كه يك سلسله پيشرفت فرهنگي را هم، امثال فروغي باعث ميشوند. انگليسيها ميديدند كه بدون پيشرفت نميتوانند در مقابل شوروي كه در آن سوي ارس در حال تحول است، بايستند. نميدانم مواردي را كه نهرو دربارة تاجيكستان نوشته، خواندهايد يا نه؟ نهرو اشاره دارد كه تاجيكستان در طول ده سال، از لحاظ فرهنگي چقدر پيشرفت كرده است. انگليسيها اينها را ميديدند. در تركيه هم وضع به همين صورت بود. ميديدند كه بدون مقداري بسط فرهنگي نميتوانند جلوي شوروي را بگيرند. البته از لحاظ صنعتي كاري نكردند. مهمترين كاري كه شد چند كارخانه بود كه در املاك خودِ شاه در مازندران ساخته شد؛ مثل ريسندگي قائم شهر، ابريشمبافي چالوس و كارخانة چاي خشككني. خارج از املاك شاه، از لحاظ صنعتي چه
اقدامي شده است؟ فقط صنايع پارچهبافي در اصفهان است، آن هم كارخانجات خصوصي بوده و تجار راه انداخته بودند. ديگر در دورة رضاخان از صنعت چيزي نميبينيم.
س: چند تا جادهسازي هم داشت.
ج: همة اينها را كه نگاه كنيم، ميبينيم كه جزو احتياجات استفاده از نفت است. شركت نفت تعيينكننده بود. بدين ترتيب من معتقدم كه او خودش را از سوي انگلستان تحقيرشده ميديد. خيال ميكرد آدم بزرگي شده كه همه اطاعتش را ميكنند. فكر ميكرد اعليحضرت قدر قدرت و قوي شوكت است. آخرش ميديد كه همة اينها دروغ بود. رضاخان واقعاً از لحاظ فهم، آدم پاييني بوده، حتي متوسط هم نبود. در اين شرايط، برگشتن از انگليسيها، يعني درست همان احساسي كه يك برده نسبت به بردهدار دارد. احساسي كه هيچ وقت راضي نبوده، ولي مجبور به تبعيت بود. اين يعني ايجاد نفرت نسبت به ارباب. عين همين وضع را در تاريخ روسيه هم ميبينيم كه سرخها نسبت به صاحبانشان نفرت عجيبي داشتند؛ ولي اطاعت مطلق ميكردند و هيچ كار ديگري نميتوانستند بكنند. ولي اگر فرصتي دست ميداد انتقام ميگرفتند. اين دليل اصليِ گرايش او به آلمانهاست. دليل ديگر هم اميد به بزرگيِ بيشتر بود. او تصور ميكرد كه آلمان ابرقدرت است. اينست كه او وطنپرست نبود. وطن يعني مردم، وطن يعني تودهاي ميليوني. وطن كه فقط خاك و زمين و معدن نيست، اينها وسايلي است براي بالابردن سطح وطن. وطن يعني علاقة به مردم. رضاخان اصلاً چنين علاقهاي داشت؟ ببينيد در املاك خودش با مردم چه ميكرد. ببينيد چه جنايتي نسبت به دهقانان انجام ميداد. جناياتي كه اصلاً قابل تصور نيست. داستانهايي كه دربارة رفتار با دهقانهاي زمينهايش نقل ميكنند، واقعاً قابل تصور نيست.
س: بيش از 2500 دِه داشت.
ج: اصلاً ديگر چيزي در ايران نمانده بود. تمام غرب ايران و بهترين نواحيِ آن را گرفته بود. عمرش وفا نكرد والاّ بقيه را هم ميگرفت.
س: ميگويند دربارة جريان باستانشناسي يا باستانگرايي هم در ايران دو جريان فعاليت داشتند كه حكومت را به آن سمت، سوق دادند و هر دو منشأ انگليسي يا غربي داشتند: يكي عدهاي از مأمورين استعمار، تحت عنوان شرقشناس يا ايرانشناس بودند. علت اين هم كه در مملكت ما نسبت به شرقشناسي با ديدة ترديد نگاه ميكنند همين است. يكي هم ماسونها، كه عموماً در زمان رضاخان فعاليت ميكردند. از گروه اول افرادي چون
سرپرسي سايكس و ادوارد براون و از گروه دوم افرادي چون پيرنيا، پورداوود و محمد مقدم را ميتوان نام برد.
ج: به نظر من دو جريان وجود داشت: يكي جريان واقعاً سالم ايرانشناسي و علاقمندان به ايران، كه ممكن است اسلامي هم نبوده باشد. من شنيدم كه پورداوود ماسون بوده است.
س: ماسون نبوده، ولي تحت تأثير مستشرقين بود.
ج: مستشرقي غير از فراماسونري است. مستشرقين شوروي هيچ كدامشان ماسون نبودند و بهترين مطالب را توانستهاند در مورد تاريخ بيابند. همين تاريخ مفصل ايران كه تحت عنوان «ايران باستان» نوشتهاند، كتاب جالبي است. اينها نه ماسون بودند، نه استعمارگر و نه اشغالگر. ما نبايد شرقشناسي را با جاسوسيهاي افرادي چون ميس لمبتون يكي بدانيم. مثلاً فرض كنيد كه در تبديل اساميِ عربي و فرنگي به فارسي كساني مثل مرحوم مهندس بازرگان در دانشكدة فني فعاليت ميكردند. اين يعني يك گرايش ايراني، هم از لحاظ زبان و هم از لحاظ باستانشناسي. يعني زنده كردن ايران باستان؛ اين يك گرايش است. گرايش ديگر كوششي بود كه انگليسيها به وسيلة فراماسونها در ايران ميكردند. تلاش آنها، اين بود كه براي مسألة ايرانيت شخصيتي ايجاد كرده و زندهاش كنند اما واقعاً اين كار تا چه حدي توانست در قشر وسيع تودههاي مردم نفوذ كند؟ مسلماً مقدار نفوذ بسيار كم بود. به عقيدة من، تنها چيزي كه نفوذ كرد و خوب هم جا گرفت؛ لغات فارسي بود. مثلاً نظميه، شهرباني شد و عدليه، دادگستري و همه آن كلمات عربي يادشان رفت، چرا كه خودِ مردم به زبانشان علاقمند بودند. ما ميبينيم كه اشعار فردوسي در همة قهوهخانهها و تمام زورخانههاي ايران هست. يعني علاقه به زبان فارسي عميقاً در مردم ايران وجود دارد. همان مقاومتي كه از فردوسي شروع شد و بعد از آن هم سعدي و حافظ و همة نويسندگان بزرگ ايران داشتند. علاقه به زبان، يك علاقة عميق ملي و مردمي است. نه فقط دانشمندان و سوادداران، بلكه مردم عادي هم چنين علاقهاي داشتند. ما نبايد اين دوجريان را با هم اشتباه كنيم. هر دوي اين جريانها در دورة رضاخان بود. يك جريان واقعاً ملي براي كشوري كه روزي در دنيا نقش عظيمي داشت. كشوري كه روم و يونان را شكست داده بود. اين احساسي است كه در هر وطنپرستي به معني عمومي وجود دارد، نميشود آن را از بين برد. همين جا هم بعد از انقلاب، كساني آمدند و اسم خيابان سعدي و حافظ را حذف كردند ولي بعد از مدتي دوباره بازگرداندند. چقدر زشت است كه وزير فرهنگ و آموزش عالي بيايد بگويد كه اگر الان سعدي
و حافظ و فردوسي بودند، دونفر اول را به عنوان استاد قبول ميكردم، ولي فردوسي را چون طرفدار شاه بود نميپذيرفتم. اين زيادهرويها، از طرف ديگر عكسالعمل ايجاد ميكند. در دورة رضاخان اين دو جريان با همديگر بودهاند. يك جريان تقيزادهها، فروغيها و دشتيها بودند كه در فكر زنده كردن ايران باستان بودند. يك جريان هم، جريان ملي بوده كه بدون ترديد ارزش بسياري دارد.
س: با اندك تفاوتي، حركت ايران و تركيه همسان و همنوع بود. در رأس هر دو كشور، دو نظامي روي كار آمدند. با توجه به حضور فعال بريتانيا در آن دوران، بخصوص در كشورهاي خاورميانة امروز ـ چرا كه در آن روز چيزي به نام خاورميانه نداشتيمـ و اقدامات مشابه، آيا ميتوان اين دو را همسان دانست؟ بخصوص كه از هم الهام ميگرفتند.
ج: من دربارة تركيه و آتاترك، همچنين افسراني كه با او همكاري كردند، اطلاعات زيادي ندارم. تنها اين را ميدانم كه بين آتاتورك يا مصطفي كمال پاشا و رضاخان تفاوت بسيار است. رضاخان خيلي نفهمتر بود. آتاتورك يك افسر ارشد امپراطوري عثماني بود كه تحصيلاتي هم داشت، مثل رضاخان نبود كه يك افسر قزاق بيسواد باشد و امضاء هم بلد نباشد. اين دو به كلي با هم تفاوت دارند. اين كه تركية جوان، چه مقدار تحت تأثير انگليسيها بود، چون انگليسيها در تركيه منافع نفت داشتند، جاي بحث است. آنها رضاخان را به عنوان يك مجريِ بدون مقاومت ميدانستند و به همين علت هم، مطمئنترين عامل خود - سيدضياء ـ را برداشته و بردند. گفتند برو فعلاً آب خنك بخور تا روزي كه دوباره به تو احتياج داشته باشيم. در تركيه چنين شكلي نبود. بايستي تاريخ تركيه و گروه افسران جوان را ديد. بايد جريان فراماسونري را در اين كشور ديد. كتابي درآمده كه واقعاً احمقانه است. كتاب «فراماسونري يهود»، تمام دنيا را ماسون ميداند. اين كتاب كار يك گروه پژوهشي است. در اين كتاب مثلاً قهرمانهاي آزادي كشورهاي لاتين در جنگ عليه اسپانيا هم جزو فراماسونري هستند. خيلي جالب است كه در جايي نوشته كه خانة پوشكين ـ شاعر فراماسون كمونيست ـ علامت فراماسونري دارد. اينقدر اين كتاب احمقانه است. طبق اين كتاب، هيچ كس و هيچ سياستمداري در دنيا نيست كه فراماسون نباشد.
س: يعني با ديد افراطي نگاه كرده است.
ج: افراطيِ مطلق؛ ظاهراً مسلمانهاي تركيه اين را تهيه كردهاند. ما جريانها را به اين شكل
نگاه ميكنيم. جريان تركيه را بايد دقيق مطالعه كرد. نبايد تركيه را مثل ايران شبيهسازي كنيم. در دوران عثماني وضع روشنفكران ترك فوقالعاده دردناك بود. دوران عثماني براي روشنفكران، حتي از دوران مظفرالدين شاه ايران نيز بدتر است؛ به همين دليل من يكي كردن ايران و تركيه را با احتياط بحث ميكنم.
س: آيا وثوقالدولة انگليسي، مانع ورود امريكاييها به ايران بود؟ بعضيها ميگويند كه اولين دعواي منافع انگليس و امريكا در دوران وثوقالدوله شروع شد. در آن دوران امريكاييها تلاش ميكردند تحت عنوان ساماندهيِ وضعيت اداري و وضعيت فرهنگيِ ايران فعاليت كنند و انگليسيها ممانعت ميكردند. آيا قرارداد وثوقالدوله محدودكردن قدرت جديدي مثل امريكا نبود كه تازه به ميدان آمده بود؟
ج: من در مورد اين دو برادر نميتوانم سندي بياورم؛ يعني بين وثوقالدوله و قوامالسلطنه. ولي فكر ميكنم كه اينها با هم تقسيم كار كردند. هردفعه قوامالسلطنه به قدرت رسيده، راه را براي ورود امريكاييها به ايران باز كرده است. او دوبار قبل از حكومت رضاخان - 1301 يا 1302 ـ نخستوزير شده و هر دو دفعه، نفتِ پنج ايالت شمال ايران را به شركتهاي امريكايي داده است. دفعة سوم هم كه در سال 1321 نخستوزير شد، عين همين جريان تكرار شد و شركتهاي امريكايي را دعوت كرد كه بيايند و نفت شمال را بگيرند و نه نفت جاي ديگر را. نويسندة كتاب «ايران در جنگ سرد» خيلي صريح در صفحة 48 مينويسد: «بحران نفت شمال در تمايل دولت ايران مبني بر اعطاي امتياز نفت شمال به ايالت متحدة ريشه داشت. مذاكراتي كه در اين زمينه با امريكا باز شده بود، نخست انگليسيها و پس از چندي روسها را به طرح خواستههاي مشابه تشويق كرد.» اين دو برادر با هم بودند، رقيب كه نبودند هيچ، مناسباتشان هم با هم بسيار خوب بود. آن يكي هم وقتي آمد، قرارداد 1919 را به ايران تحميل كرد.
س: فقط اين كه او از هستي ساقط شد و رفت دنبال شعر و شاعري و اين يكي ماند.
ج: بعد هم كه در 30 تير، تسليم امريكا و انگليس شد. به نظر من واقعاً اين را حساب كردند كه انگلستان حاكم است، اما امريكا از راه رسيده و دارد قوي ميشود. اين مسأله از آمدن شوستر به ايران شروع شد. اينها به اندازة كافي دنياديده بودند و ميدانستند كه چه خبر است. امريكا دارد ميآيد، پس بايد هردو با هم كنار بياييم. تو كار خودت را بكن، من هم كار خودم را. حتي فرزندانشان هم با هم خيلي نزديك هستند.
س: قوام يك بچه بيشتر نداشت.
ج: يك پسر داشت.
س: يك پسر داشت ولي وثوقالدوله فرزندان زيادي داشت. علي اميني داماد اوست.
ج: بدين ترتيب من فكر ميكنم كه اين دو با هم تقسيمِ كاري كرده بودند. وقتي رضاخان آمد، ديگر احتياجي به وثوقالدوله نبود، و رفت كه رفت. قوام هم تا سال 1321 رفت. بعد از آن ديگر به هيچ كدام از اين دو احتياجي نبود. انگليسيها به قوام، به دليل امريكايي بودنش اطمينان نداشتند و وقتي كه در 30 تير قوام ميخواست به قدرت برسد، سيدضياء به سفارت انگليس نامه مينويسد كه قوام آدم مطمئني نيست و اگر به قدرت برسد به قولهايش عمل نخواهد كرد. سيدضياء مينويسد كه من ميخواهم منافع انگلستان در ايران و شركت نفت را حفظ كنم.
س: اين بي اعتمادي به دليل همان قرارداد روسيه و استالين بود يا دلايل ديگري داشت؟
ج: نخير؛ مهمتر از همه تمايل او به امريكا بود.
س: در مورد قرارداد دوران استالين، بعضي از تاريخ نويسان تحليلشان اينست كه اين قوام نبود كه كار را انجام داد، بلكه اين برنامة حسابشدة امريكاييها براي فريب شوروي بود. يعني در حقيقت شوروي فريب ديپلماسيِ امريكاييها را خورد.
ج: اين نظري است كه من در مورد هر دو جريان و هر دو برادر داشتم و هميشه نيز به آن معتقدم.
س: آيا ميشود قضية ايران و استالين و قرارداد مسكو را اينگونه تحليل كرد كه در حقيقت ديپلماسيِ شوروي از ديپلماسيِ امريكا فريب خورد نه از قوام؟
ج: به نظر من چنين است. قوام شخصاً بازيگر نمايشنامهاي بود كه امريكاييها تنظيم كردند. امريكاييها به نفت ايران علاقة زيادي داشتند. بعد از مرگ روزولت و آمدن ترومن هم، اين مسأله بطور جدي پيگيري شد و به اتخاذ سياست ضدشوروي از سوي امريكا انجاميد. تا وقتي روزولت زنده بود، سياست ضد شورويِ انگليسيها كه چرچيل فوقالعاده روي آن تكيه ميكرد، زمينهاي نيافت. اخيراً هم سندي از اسناد جنگ دوم جهاني منتشر كردند كه چرچيل تصميم گرفته بود پس از قرارداد يالتا، بلافاصله ارتش آلمان را تجهيز كند. به مونتگمري هم گفته بود كه اسلحهها را نگه دارند تا به كمك او به شوروي حمله كنند. اين سند همين سه روز پيش در روزنامهها منتشر شده است. يعني زماني كه شوروي در نتيجة خسارات جنگي در
ضعيفترين وضعيت خود بوده است. بعد از اين كه اين طرح عملي نميشود، چرچيل نطق كذاييِ خود و عبارت پردة آهنين را در امريكا مطرح ميكند و اين يعني آغاز جنگ سرد عليه شوروي. امريكاييها از اين بابت، زمان ترومن فوقالعاده ناراضي بودند و بعد از اين هم كه در شمال موفقيتي كسب نكردند، به سمت بلوچستان كشيده شدند. انگليسيها هم به هيچوجه نميخواستند پاي امريكاييها در نفت ايران باز شود. اين برخورد شديدي بين انگليسيها و امريكاييها بود. امريكاييها براي تلافي كردن اقدام انگلستان، وقتي كه شورويها مسأله نفت شمال را ـ كه اصلاً وجود خارجي ندارد و هنوز هم چنين چيزي نيست ـ مطرح كردند، بازيِ خود را شروع كردند. واقعيت اينست كه شوروي از اين كه امريكا در اينجا حضور داشته باشد، ميترسيد. بلافاصله سفير امريكا در ايران عوض شد و سفيري كه سياستمدار برجستهاي بود به ايران آمد تا به قوام ياد دهد چه بايد بكند. اين كه شورويها فريب خوردند، من تصور نميكنم. من در مسألة آذربايجان، نوشتهام كه شورويها يك اشتباه خيلي بزرگ كردند. شوروي در شرايط بعد از جنگ، با آن خسارات بسيار و وضع ماليِ نامساعدش، نميتوانست سياست حضور در ايران را پيش ببرد. بين سياست دار و دستة باقراُف و وزارت خارجه - مولوتف ـ اختلاف نظر جدي وجود داشت. آنها موافق اين جريان نبودند. باقراُف اين جريان را با نفوذ عجيبي كه در بريا داشت، به استالين تحميل كرد. بعدها استالين به پيشهوري نامهاي مينويسد و صريحاً ميگويد كه ما منافعمان در جاهاي ديگر در خطر است و نميتوانيم اينجا را حفظ كنيم. اين را ميبايستي از قبل پيشبيني ميكردند. اين اشتباه عظيمي است كه اينها كردند. امريكاييها هم با اطمينان به اين كه در جاهاي ديگر ميتوانند به شوروي فشار بياورند، در اينجا بازي را آغاز كردند. بازيشان هم به اين شكل بود كه خيلي ساده به قوام گفتند برو و بگو قراردادي ميبنديم. شورويها هم به اين راضي شدند و قوام آنقدر مطمئن بود كه وقتي در مجلس به بحث دربارة اين قرارداد پرداختند، اصلاً در آن جلسه شركت نكرد و در جايي ناهار مهمان بود. دستنشاندهاش مظفر بقايي به او تلفن ميزند و قوام نيز او را به ناهار دعوت ميكند. قوام از مظفر بقايي ميپرسد چه شد. مظفر ميگويد تصويب نشد. قوام هم خيلي عادي ميگويد، چه خوب شد. كار خوبي كرديد. يعني اين ماجرا يك بازي بيش نبود. بعد هم خروج ارتش شوروي از شمال ايران صورت گرفت. در ارديبهشت، ارتش شوروي شمال را خالي كرد. شش ماه بعد مسألة آذربايجان پيش آمد. بله، معامله شد و قوام هم بازيِ كامل خود را انجام داد. مظفر فيروز هم فريب خورد و شاه هم او را بلافاصله دك كرد و به
عنوان سفير به شوروي فرستاد. او دوماه آنجا بود و از سفارت هم كنارش گذاشتند و بطور دائم به پاريس مهاجرت كرد. به نظر من نمايشنامه را امريكاييها نوشتند و دقيقاً هم به وسيلة سفيرشان كه معاون وزارت خارجهشان بود، اجرا كردند. بعد از اجرا هم او به امريكا بازگشت. بعد از يك سال و نيم كارها را انجام داد و رفت. اين سناريوي امريكا بود. قوام هم بازيگر كامل آن بود. بگذريم كه حالا يهود ميگويد قوام وطنپرست عظيمي بوده است و ايران را از زير چكمههاي سرخها كرده است.
س: تعدادي از نويسندهها مانند مسعود بهنود و امثال آن تلاش ميكنند يك سري از رجال و شخصيتهاي وابسته به غرب را از رضاخان گرفته تا طلوعي و امثال آنها تطهير كنند.
ج: به نظر من عدهاي از روشنفكران ايران تلاش ميكنند كه اولاً رضاخان را تبرئه كنند و بگويند كه او فردي ملي بود. آنها ميخواهند القأ كنند كه تمام تلاش رضاخان براي بزرگيِ ايران بود. عدهاي هم تلاش ميكنند كه امثال قوامالسلطنه را احيأ كنند. البته دربارة وثوقالدوله تاكنون كسي كوشش نكرده است، چرا كه او با قرارداد 1919 آنقدر شناخته شده است كه قابل تطهير نيست. به عقيدة من نكتة با اهميت اينست كه تلاش اينها در دفاع از قوام، ملكي و غيره به اين دليل است كه بگويند هم ميشود يك فرد ملي بود و هم با امريكا همكاري داشت. مثلاً ملكي در يكي از نوشتههايش ميگويد كه در سياست خارجي، منطبق با امريكا و در سياست داخلي با حمايت از سلطنت، با خطر روسها مقابله ميكند. بهنود در نقدي به كتاب «گفتوگو با تاريخ» نوشته كه ما ايرانيهاي وطنپرست، در تمام اين دوران در وحشت بوديم كه حزب توده چكمهپوشان استالين را به ايران بياورد. اكنون خودِ بهنود ـ در مجلة آدينه شماره 86 و 87 آذرماه 1372 در صفحه 74 ـ مينويسد، مردم روسيه و مردماني از امپراطوري سابق از ياد نميبرند كه در روزگاري دراز آرامش مردم جهان مديون مقاومت آنها در مقابل زيادهخواهيهاي امريكاييان بود و اين كه به تاريخ گذشته كه به همين شش سال پيش بر ميگردد، كه متفكري مانند ريچارد نيكسون نيز در كتاب 1991 پيروزيِ بدون جنگ، باز كمونيسم و پايتختش مسكو را بزرگترين مانع در راه رسيدن امريكا به اهداف خود ياد ميكند. كتاب او در سال 1987 نوشته شد كه دوسالي از حضور گورباچف در كاخ كرملين ميگذشت، اما هنوز خرس سرخ حتي وقتي سخنگويي مانند گورباچف داشت، نيكسون را ميترساند. چنين عضو بلندقامت، از كلاس درس جهاني است كه هيچگاه امريكا را به
مبصريِ كلاس قبول نكرده است. حتي اگر با سكوت گريه هايش به مبصر امكان بلندخواهي داده باشد. در اولين هفتة آذرماه 1372 بين رهبران پانزده كشوري كه به بهانة اجلاس اَپك همكاريِ اقتصادي آسيا - پاسيفيك در سياتل امريكا گردآمده بودند، هيچ كدام به اندازة جيانگ زمين زير نگاهها نبودند؛ نه نخست وزيران استراليا و كانادا، نه رهبر قدرتمند اندونزي و نه نخستوزير جوان ژاپن، اوسوكارا. هيچ يك به اندازه اين چهرة هميشه خندان و محكم، اهميت نداشته است. كلينتون كه فقط قامتش از رئيس كشور مهمان بلندتر بود و بلندتر ميخنديد، چهار بار اعتراف كرد كه همة اجلاس يك طرف و بيست دقيقه گفتوگوي او با جيانگ زمين يك طرف. در اينجا مينويسد كه چقدر شوروي براي لجام زدن به امريكا اهميت داشته، در جاي ديگر هم مينويسد، تمام مردم ايران ميلرزيدند از اين كه حزب توده چكمهپوشان استالين را به ايران بياورند. اين جاي تعجب است!
س: البته منظورم دفاع از بهنود نيست، اما نسبت به عملكرد و كارنامة شوروي بيم وجود داشت.
ج: خودِ امريكاييها به نقل از فردي كه براي وزارت خارجة امريكا مطلب تهيه ميكرد، به اين نتيجه ميرسند كه شوروي به هيچ وجه قصد ندارد ناحيهاي را در ايران اشغال كند؛ او فقط خواستار يك حكومت غير دشمن با شوروي است. من در كتابي كه دربارة آذربايجان نوشتهام، مشخصات او را آوردهام. اين فرد براي سيا و وزارت خارجه گزارش تهيه ميكرد. مسألة آذربايجان استثنايي بود. شورويها تنها ميخواستند در ايران حكومتي نباشد. كه مستقيماً دشمن او باشد، من چنين ترسي را كه شورويها خيلي ساده ميتوانستند بعد از جنگ جهاني دوم، بخشي از ايران را اشغال كنند، قبول ندارم.
س: پس چگونه ميتوانيم مسألة آذربايجان را ارزيابي كنيم؟ فقط يك اشتباه بود؟
ج: بله؛ يك اشتباه بزرگ بود. علت آن هم گرفتن امتياز نفت شمال بود.
س: به چه قيمتي؟
ج: همين؛ من معتقدم اختلاف بين سياست وزارت خارجه و حزب كمونيست و باقراُف بريا و استالين، باعث اين اشتباه بزرگ شد. ميبايست از ابتدا ميدانستند. بريا و استالين باعث اين اشتباه بزرگ شدند. ميبايست از ابتدا ميدانستند كه امريكا در شرايط بعد از جنگ، بمب اتمي دارد و حداقل ده سال طول ميكشد تا شوروي از خرابيهاي جنگ خلاص شود و جان بگيرد، پس محال است در چنين اقدامي موفق شود. به همين دليل هم مولوتوف با اين جريان
مخالف بود. من اين را يك اشتباه بزرگ ميدانم كه در نتيجة حماقت و خودپسندي افرادي امثال باقراُف صورت گرفت؛ آن هم با ادعاي تشكيل آذربايجان واحد.
س: گويا بعد از قضية باقراُف، علياُف هم در سال 1970 كتابي نوشته و دوباره همان حرفها را زده است.
ج: دربارة آذربايجان واحد بايد بگويم كه در داخل، اصلاً دولت شوروي آذربايجان به وجود نياورده، بلكه اسم آذربايجان را مليگرايان بعد از انقلاب انتخاب كردند.
س: يعني محمدامين رسولزاده؟
ج: بله؛ رسولزاده. آنها اسم آذربايجان را به اين دليل انتخاب كردند كه در فكر تشكيل يك آذربايجان واحد بودند.
س: يعني همان پان تركيسم.
ج: پان تركيسمي كه با تركيه مخالف بود. اين بيماري در آذربايجان و بين روشنفكران آن وجود داشت؛ حالا هم هست. اخيراً هم جواني آمده و گفته آذريها دو پايتخت دارند: يكي تبريز و يكي باكو. يكي از شعرايشان هم آمده و با گردانندگيِ ابراهيماُف كه وزير فرهنگ هم بود كتاب «آن روز باز خواهد آمد» را نوشته است؛ يعني ما بالاخره آذربايجان را به هم ملحق خواهيم كرد. علياُف هم با اين بيماري در سال 1970 كتاب مينويسد. او تابع همين نظريات مليگرايانه و زيادهطلبانه است. همين آقاي علياُف كه اين را مينويسد، امروز نوكر امريكاييها شده است. در حالي كه شايد آن روز اعتقاد شديدي به ماركسيسم داشت.
س: آيا علياُف به كميتة مركزي هم رفته بود؟
ج: عضو هيأت سياسي بود. معاون اول نخستوزير هم بود.
س: اولين غير روسي بود كه به اين سطح رسيده بود.
ج: واقعيت اين است كه او در آن موقع عليه فساد در آذربايجان بسيار مبارزه كرد. پيشرفتهايش هم به علت همين موفقيتهايي بود كه در آنجا داشت. اينها حتماً مثل گورباچف اول ماركسيست بودند، اما بسيار سست. بالاخره هم مثل گورباچف ميشوند كه صريحاً ميگويد من طرفدار حزب كارگر انگلستان هستم. گورباچف تاكنون اعلام نكرده كه من نوكر امريكا هستم. اكنون به طرف اين معنا رفته؛ يعني سازش با امريكا و اسرائيل. الان با اسرائيل رابطه برقرار ميكند. پس به نظر من اين فكر كه اتحاد شوروي ميخواست در ايران پايگاهي را اشغال كند، از لحاظ استراتژيك نادرست است. براي اين كه شوروي ميدانست كه در اين
صورت امريكا از بمب اتمي استفاده خواهد كرد. مگر نيكسون نگفته بود كه اگر منافع ما در خطر باشد، از بمب اتم هم استفاده خواهيم كرد؟ چه منافعي بالاتر از ايران؟ ايران براي امريكا، هم پايگاه اقتصادي بود، هم سياسي و هم نظامي و فرهنگي.
س: اكنون روشنفكران ما با فراموشيِ اين دوره، به طرف غرب ميروند و بعضي رجال وابسته به غرب را احياء ميكنند. به اصطلاح به نوعي به ادامة همان بازيهاي پيشين ميپردازند.
ج: من ترديد دارم كه فراموش كردهاند. نويسندگاني كه در اين باره مينويسند، هم باهوشند و هم باسواد، آگاهانه اين كار را ميكنند و به دنبال همان جريان هستند. من نميتوانم اسم ببرم، براي اين كه مطالب زيادي از آنها نخواندهام.
س: پيش از انقلاب، از يك طرف امريكا بود كه ميخواست پايگاه خود را حفظ كند، يك قدرت هم شوروي بود. دليل حضور اين قدرت هم شايد حفظ مرزهايش بود. به هرحال ايران هميشه قربانيِ درگيريِ اين سه قدرت ميشد.
ج: اتحاد شوروي بعد از كودتاي 1332 كه امريكا از نظر نظامي و اقتصادي در ايران مسلط شد، بسيار ناراضي بود. انگلستان با امريكا قرارداد همكاري بست. هر شركت امريكايي پنج درصد از نفت را از آنِ خود كرد كه در مجموع چهل درصد ميشد؛ چهل درصد به انگلستان دادند و شش درصد هم به فرانسه. البته چهارده درصد هم به شركت شل دادند كه متعلق به انگليسيها بود. به اين ترتيب 54 درصد از نفت در دست انگلستان قرار گرفت. امريكاييها در صنعت نفت كار نميكردند. در هر صورت با يكديگر قراردادي بر سرِ نفت بستند. از لحاظ نظامي هم قراردادي با هم بستند، چون انگليسيها به دليل ضعف نظامي مجبور شدند، حتي تمام خليج فارس را نيز تخليه كنند و تمام پايگاههايشان را به امريكاييها بدهند. امريكا از لحاظ نظامي و تسليحاتي حاكم مطلق ايران شد. يعني با يكديگر قرارداد ترك مخاصمه نوشته و مثل يك كنسرسيوم بزرگ عمل كردند. اما اتحاد شوروي، از تبديل ايران به پايگاه امريكا بخصوص از زمان استقرار موشكهاي دوربرد، فوقالعاده ناراضي بود. اگر ايران پايگاه موشكهاي امريكايي ميشد، حساسترين نقاط شوروي با همان موشكها مورد اصابت قرار ميگرفت. اين قضيه ادامه دارد تا دولت ايران تعهد ميكند كه به هيچ كشوري اجازه نخواهد داد در ايران پايگاه نظامي موشكي تأسيس كند. در اين تاريخ روابط بين شوروي و ايران بهبود مييابد و شورويها در مقابل دريافت گاز ايران، پيشنهاد تأسيس كارخانة
ذوبآهن را ميدهند و ساخت آن شروع ميشود. يعني مناسبات ايران و شوروي دراين دوره، عادي، با حسن همجواري و بدون خشونت است. امريكاييها اين تعهد را هنگامي ميدهند كه از پيشرفتهاي بزرگ شوروي در ساخت بمب اتم و قدرت موشكيِ آن در هراسند. شوروي هم اينجا به حاكميت آنها در ايران كاري نداشت و هيچ دخالتي در آن نميكرد. شوروي تنها به دنبال منافع اقتصاديِ خود بود. رقابت علني و تشنجآفرين نبود، ولي در پشت صحنة سياسي، رقابت وجود داشت.
س: آيا ارتباط يا قطع ارتباط شوروي با حكومت شاه در مواضع حزب هم مؤثر بود؟ به نظر ميرسد از سال 39 به بعد ديگر از تبليغات ضدشوروي در ايران كاسته ميشود. تعبير حزب هم اين است كه يك جريان سوسياليستي و آزادمنشي در حكومت به وجود آمده است. بعضيها مينويسند كه يكي از مشكلات حزب، اين بود كه تابع سياست خارجيِ شوروي بود. اين را به دبير كل حزب نسبت داده بوديد.
ج: در داخل حزب نسبت به سياست اصلاحات ارضي و غيره، دو نظر كاملاً مخالف وجود داشت: يك نظر، اصلاحات و دادن حق رأي به زنان را درست ميدانست، در عين حالي كه ميدانستيم مجلس بايد چنين قانوني را وضع كند. دربارة تقسيم زمين دو نظر كاملاً متفاوت وجود داشت: يكي اين كه، اين اصلاحات بورژوا دموكراتيك مترقي است و بايستي از آن پشتيباني كرد. ديگر اين كه اصلاحات انجام گرفته به نفع مالكين بوده و امكانات وسيعي به آنها ميدهد. اين عده ميگفتند كه مالكين ميتوانند بدترين زمينها را حفظ كنند و بهترين زمينها را به كشاورزان بدهند. از طرف ديگر هم، تعاونيهايي درست كردند كه رياست آن با رئيس ساواك محل بود و به غارت مردم مشغول شد. اين دو نظر در مقابل هم و در مقالات مجلة «دنيا» و روزنامة «مردم» ديده ميشد. ايرج اسكندري در اين جريانها هميشه طرفدار نظر شوروي بود. در شوروي هم يك نظر نبود. مثلاً در همان دوران نويسندهاي از شوروي، از اصلاحات تجليل ميكند.
س: مثل ايوانف.
ج: نه؛ غير از ايوانف و حتي از آن بدتر، نويسندگاني هم بودند كه اين اصلاحات را قبول نداشتند. چون اين اتفاق و چنين تحول و تغييراتي غير عادي بودند و نكات مثبتي هم در آن به نظر ميرسيد. تزلزل در آراي نويسندگان در اين باره هم بسيار يافت ميشد. مثلاً سپاه دانش و سپاه بهداشت كه يك هستة مثبت در آن ديده ميشود. البته وقتي درون اين هسته را
ميديديد، متوجه ميشديد كه پوسيده است؛ بيشتر شكل بوده تا محتوي. مثلاً فرض كنيد از بين بردن بيسوادي در كوبا، در چه مدت كوتاه و با چه قدرت عظيمي، آن هم با امكانات محدود انجام شد. اين در حالي است كه مبارزه با بيسوادي در دوران شاه، فوقالعاده كم تأثير داشته است. به عقيدة من بين اين سه قدرت در ايران موازنهاي وجود داشت و هر كس دقيقاً ميدانست كه تا چه حد ميتواند پيش برود تا به منافع استراتژيك ديگري برخورد نكند.
س: آيا هنگام بستن قراردادهايي مثل كارخانة ذوبآهن، ماشينسازي اراك و يا ماشينسازي تبريز، مواضع سياسيِ حزب هم نسبت به حكومت تغيير ميكرد؟
ج: ما با اين قراردادها كاملاً موافق بوديم، چون اول اين كه يك طبقة كارگر نيرومند ايجاد ميشد، چرا كه اين كارخانجات، كارگر عادي نميپذيرفتند. ما ميدانستيم كه امريكاييها خودشان مايل به دادن چنين كمكهايي نيستند؛ حاضر نبودند كارخانة ذوبآهن در ايران بسازند. بارها هم اين مسأله را در ايران مطرح كردند ولي هيچ وقت حاضر نشدند چنين كاري بكنند. چرا؟ آن هم ظاهراً مربوط به سياست خودشان بود؛ ولي آنچه كه هست اين است كه اين كارها شايد به تثبيت شاه كمك ميكرد ولي به نفع كشور نيز بود و عملاً قراردادهاي مثبتي به حساب ميآمد.
س: حتي در درون حكومت شوروي هم بخشي به سوسياليسم گرايش دارند؟ به عنوان مثال مقالة ايرج اسكندري در سال 52 تا 53 را ميتوان ذكر كرد.
ج: همانطور كه گفتم در نوشتههاي آن وقت، ما تحليلي از اصلاحات ارضي داريم كه فوقالعاده منفي است. در اين باره كتابي هم چاپ شده كه تز دكتراي يكي از بچههاي ما بود. در آن موقع تناقض در نظرات رهبريِ حزب توده وجود داشت.
س: يعني افرادي با نگاههاي متفاوت وجود داشتند.
ج: تشتت آرأ كاملاً محسوس بود؛ بويژه در دوراني كه من در رهبري نبودم.
س: علاوه بر قضية فرقه دموكرات آذربايجان، در انقلاب جنگل، فعاليت حزب سوسياليست در ايران و يا حزب كمونيست در دوران رضاخان، هم عملكرد چپ وهم سياست جاريِ شوروي مورد نقادي قرار ميگيرد.
ج: به عقيدة ما، در دوران جنگل، هم چپ ايران فوقالعاده نوپا و بيتجربه بود و هم سياست اتحاد شوروي كه تازه به وجود آمده بود. مگر زمان جنگليها چه تاريخي است؟
س: 1299.
ج: 1300. انقلاب اكتبر هم در 1917 شكل گرفت، يعني سياست شوروي فوقالعاده جوان بود. كساني كه روي كار آمدند، قدرت و ديد انقلابيِ فوقالعاده قوي داشتند، ولي همانگونه كه گفتم، در دوران 20 تا 32، رهبران حزب توده سابقة سياسي نداشتند. انقلاب اسلامي را هم كه نگاه كنيد، اول نيروهايي سرِكار آمدند كه سابقة كار سياسي نداشتند. نميدانستند كار سياسي چيست و كشور چگونه اداره ميشود. چقدر هم اشتباهات شده است. شورويها هم دربارة رضاخان اين اشتباه را كردند. افراد سياست شوروي تصور ميكردند چون رضاخان از اشرافيت نيست و از مردم عادي است، او را مثل گوگاچوي خودشان و يا مثل ستارخان ميدانستند. نميدانستند كه اين را انگليسيها آوردهاند، چرا كه اطلاعاتشان نسبت به ايران فوقالعاده ضعيف بود. شوروي آن وقت سياستمداري در ايران نداشت. اولين سفيرشان در سال 1921 به ايران وارد شد. سياست شوروي نسبت به ايران، بطور كلي جوان بود و كورمال، كورمال پيش ميرفت. سياست كمونيستهاي آن وقتِ ايران هم همين بود. مقداري هم بيماري چپروي كه بيماريِ تمام احزاب هست كه وقتي امكان فعاليت وسيعِ دولتي مييابند، اين وضع را تشديد ميكرد. در داخل حزب كمونيست ايران هم اختلافنظر شديدي بين حيدرعمواُغلي كه فهميدهتر و تحصيلكرده بود با ديگران وجود داشت.
س: با دكتر حشمت؟
ج: بله؛ با دكتر حشمت و امثال آن. ما معتقديم كه هم سياست شوروي داراي اشتباهاتي بوده، هم حزب كمونيست ايران و هم انقلابيون ايران.
س: مثل اردشير آوانسيان و پيشهوري.
ج: نه؛ انقلابيون جنگليها، آنها هم كم اشتباه نكردند. يك ناپختگيِ اوليهاي كه باعث شد اين ميوه، زمان كافي براي رشد پيدا نكند. اين مجموعه را نبايستي يكطرفه قضاوت كرد و همة تقصيرها را به گردن طرف مقابل انداخت. تاريخ را بايستي خيلي دقيق و بي طرفانه و با تمام اقداماتي كه انجام گرفته، نگاه كرد. من گاهي اوقات چيزهايي را كه ميخوانم، ميبينم بسيار يكطرفه و بيانصافي است. چون اين طرف دين بوده و مسلمان، همة حق را به اين طرف دادن، بيانصافي است. مثلاً در حال حاضر آيتالله كاشاني را چقدر تجليل ميكنند، ولي تمام اشتباهات بزرگي كه در دوران كودتا داشته و فريب آنها را خورده، به فراموشي سپرده شده است. اين تاريخنويسي و برخورد بيطرفانه نيست، اين فريب خوانندگان است. اگر ميخواهيم تاريخي بنويسيم كه دقت داشته باشد، بايستي اشتباهات هرطرف را بگوييم. دولت
شوروي خيلي زود، اشتباهش را نسبت به رضاخان تصحيح كرد و فهميد كه رضاخان آنطور كه تصور ميكردند، نظير ستارخان نيست، بلكه يك عامل دستنشاندة انتخابشدة انگلستان است.
س: موضوع بعدي، بحث تاريخنگاري است. ما سه مرحلة تاريخنگاري در ايران داشتيم: عصر مشروطه، عصر رضاخان و عصر محمدرضا. در اين سه مرحله، طيفهاي مختلف با نگرشهاي مختلف، وارد صحنه شدهاند، چه در بيرون مرزها شامل شرقشناسان و ايرانشناسان و بعضاً دستگاههاي خاص و چه در داخل، نويسندگان مختلف با طيفهاي مختلف.
ج: اين كاملاً درست است. ما يك تاريخ فرمايشي داريم؛ يعني كساني تاريخ را نوشتهاند كه دستوري بودهاند. از طرف شاه و قدرت به آنها دستور دادهاند كه چه بنويسند. يك تاريخنگاريِ مقاوم هم داريم؛ يعني واقعيتنويسي. يك تاريخنويس با احتياط هم داريم، مثلاً مشيرالدوله تاريخ ايران باستان را مينويسد ولي در آن هيچ موضعگيري به چشم نميخورد، بلكه عين وقايعنگاريِ ايران باستان است. تاريخ علمي نيست. اين تاريخ فقط وقايعنگاري است. كساني هم هستند كه تاريخ مينويسند و به باستان نميروند. مثل عباس اقبال آشتياني و كسروي. كسروي تلاش ميكند كه تاريخ را آنگونه كه هست بنويسد. تاريخ مشروطيت كسروي، وقايعنگاري است، ولي خيلي دقيق است. كسروي كوشش ميكند عين واقعيت را بدون هيچ جهتگيري در آن شرايط بنويسد و به نظر من هم بهترين كتاب تاريخ مشروطيت تاكنون، تاريخ كسروي است. تاريخ عباس اقبال هم ميخواهد چيزي به نفع دستگاه ننويسد و كوشش ميكند علمي بنويسد، ولي به جريان روز، كاري ندارد. ميخواهد خودش را از جريان روز كنار بكشد. مطالبي هم كه نوشته، مفيد و بدردبخور است؛ من اين سه گونه تاريخنويسي را در اين دوران ميبينم.
س: كتاب «تاريخ بررسي اجتماعي ايران» نوشتة سعيد نفيسي با كتاب دوجلديِ «تاريخ عصر رضاشاه» در تضاد است.
ج: اولي با احتياط است ولي درستتر نوشته است. دومي خيلي احتياط كرده است. اينها در شرايط فوقالعاده دشواري زندگي ميكردند و تلاش ميكنند كه كار مثبتي انجام دهند.
س: تاريخنويسي ما در عصر رضاخان و محمدرضا و هم در اين دوران بيست ساله بعد از انقلاب چگونه بود؟
ج: غير از همان آثار عباس اقبال، كسروي و تحقيقات مختصري كه دربارة ايران باستان چاپ شده، همه تابع شرايط محيط بودهاند.
س: «تاريخ بيست ساله» مكي را كه هشت جلد است، چگونه ارزيابي ميكنيد؟
ج: من آن را بطور كامل نخواندهام، اما مواردي را هم كه خواندم، هم جنبههاي مثبت و واقعبينانه دارد و هم جنبههايي دارد كه نشان ميدهد بر روي بعضي مسائل روپوش گذاشته است. مثل كسروي نيست و سطحش خيلي پايينتر از آن است. من آن را كامل نخواندهام، ولي از روي قضاوت كساني كه آن را مطالعه كردهاند و من به قضاوتشان اعتقاد دارم، ميتوانم بگويم كه هم جهات مثبت دارد و هم جهات منفي. مثلاً بهنود هم يك تاريخ نوشته است.
س: «از سيدضياء تا بختيار».
ج: خيلي به او ايراد ميگيرند. در همين كتاب، مجيد فياض هم نقدي بر آن نوشته و ميگويد مطالب نادرستي در آن است.
س: تاريخ كمبريج چطور؟
ج: من فقط يك كتابش را خواندهام. اين يك جلد مربوط به دورة رضاخان است. كمبريج مثل همة غربيها به رضاخان جنبة ملي ميدهد و او را ميهنپرست ميداند. بايد هم اين كار را بكند، رضاخان مهرة غرب است، ولي دربارة مسائل ديگر، نكات مثبتي هم دارد. يكي از كتابهاي خوبي كه ديدهام، «ايران قرن بيستم» است كه سه نويسندة فرانسوي آن را نوشتهاند كه هر سه هم ايران شناسند. با وجود اين، بعضي از نقصها در آن به چشم ميخورد. مثلاً به ادعاي ميهنپرستيِ رضاخان كمي بها ميدهد. در اين كتاب نكات واقعگرايانهاي نسبت به ديگر كتابها هست. تا شب قبل از انتخابات دوم خرداد را نوشته است، حيف كه شش ماه بعد از آن را ننوشته است.
س: عموماً سه منبع مهم در تدوين تاريخ مؤثر است: وقايعنگاري كه يا از ديد خودشان، يا از ديد مكتبشان و يا در حد توان و دركشان مطلب مينويسند؛ اسناد تاريخي و خاطرهنگاري. بعد از انقلاب وقايعنگاري و اسناد تاريخي درحد معمول بود، ولي خاطرهنگاري بسيار وسيع شده است؛ چه خاطرات خارجيها و چه خودِ ايرانيان از طيف سلطنتطلب گرفته تا چپ و راست و رجال و غيره. مسلم است افرادي كه شرح حال زندگيِ خودشان را مينويسند، همه در دفاع از خود و عملكرد خودشان و محكوميت
مخالفينشان خواهند نوشت، مثل شرح حال دكتر متين دفتري، ابتهاج و غيره. اينها مطلقاً از تمام كارهايي كه كردهاند، چه درست و چه نادرست، دفاع كردهاند. البته خاطرات ابتهاج نكات مثبتي دارد. در آنجا اشاره شده كه دو امريكايي آمدند و با من مذاكره كردند كه تو براي نخستوزيري آمادهاي، ولي من نپذيرفتم.
ج: بعيد نيست كه درست باشد، چون آدمي بود قرص و محكم كه امريكاييها چنين آدمي به دردشان ميخورد. سفرا و نمايندگان دولتهاي خارجي هم معلوم است كه وقتي خاطره بنويسند از سياست دولت خودشان در آن دورهاي كه بودند؛ دفاع خواهند كرد. آن چيزي كه در تمام اينها به چشم ميخورد، تحليل اوضاع اجتماعيِ هر دوره است. مثلاً درباره اوضاع اجتماعي تاريخ مشروطيت دقت علمي داشته باشيم و بگوييم چه شد كه يكدفعه مشروطيت اوج گرفت. يا مثلاً چرا در انقلاب كبير اكتبر نظاميان ناراضي بودند، چرا دهقانان ناراضي بودند، چرا حتي تجار ناراضي بودند؟ چه عواملي باعث شد كه اين عدم رضايت، به صورت يك انفجار درآيد؟ چگونه يك گروه كوچك از زندان بيرون ميآيند و موفقيت پيدا ميكنند؟ بدون تحليل شرايط واقعيِ تاريخ، تاريخ درستي از آب در نميآيد. ما اگر بخواهيم تاريخ انقلاب اسلامي را هم دقيق بنويسيم، بايد اوضاع و احوال دوران اخير شاه را به همراه عدم رضايت قشرهاي مختلف جامعه و خواستهاي آنها درنظر بگيريم. بايد سياست داخلي، خارجي و همة عوامل را مدنظر بگيريم. تاريخهايي كه براي انقلاب اسلامي نوشتهاند، فوقالعاده ضعيف است. البته ممكن است من چيزهايي را نديده باشم.
س: خاطراتي كه عموماً منتشر ميشود در جهت مخدوش كردن و تشتت در تاريخ معاصر پيش ميرود يا در كليت، ميتواند دستمايه و مأخذ مناسبي براي نسلهاي آينده باشد؟
ج: اين بسته به نويسنده است. همانطور كه گفتم دكتر متين دفتري خاطراتش را در دفاع از خودش نوشته است. ولي همين قسمت آن كه نشان ميدهد چگونه رضاخان تمايلات آلماني پيدا كرد، جالب است. در نوشتههايي كه بهعنوان خاطرات افراد چاپ ميشود، در عين حالي كه دفاع از خودشان است، نكات قابل استفادهاي هم يافت ميشود. اينهايي هم كه جهتگيريِ خاص سياسي دارند، مثل طلوعي يا ديگران كه به دفاع از رضاخان و پسرش ميپردازند، از اول تكليف خودشان را معلوم كردهاند. اينها ميخواهند معايب و نواقص را بپوشانند و موفقيتهايشان را بزرگ جلوه دهند. به اين دليل اين تاريخنويسيها كوچكترين
ارزش تاريخي ندارند و چيزي هم به تاريخ اضافه نميكنند. مثلاً طلوعي تمام گزارشهاي شهرباني را دربارة رزمآرا ميخواند و حتي يك نمونه پيدا نميكند كه رزمآرا با حزب توده ارتباط داشته باشد، ولي در آخر نتيجه ميگيرد كه رزمآرا با حزب توده تماس داشته است! اين ديگر ارزش تاريخي ندارد و يك مطلب پيش پا افتاده است.
س: خاطرهنويسهاي معاصر، يك گروه مثل طلوعي و بهنود هستند كه تحليل ندارند. يك گروه سلطنتطلبهايي مثل فريدون هويدا، محمدرضا، اشرف و غيره هستند. يك گروه هم چپيها هستند، مثل ايرج اسكندري، خانبابا تهراني و غيره؛ بين اين سه گروه، خاطرات كداميك قويتر است.
ج: آن يكي كه از سلطنت طلبها مينويسد مثل اشرف، اصلاً ارزش تاريخي ندارد. دربارة دوران رضاخان هم، نوشتة فردوست از همه قويتر است. در خاطرات اشرف واقعاً مطلب نويي نيست كه در ساير منابع نباشد؛ غير از اين كه ميخواهد از نقاط ضعف خودشان دفاع كند. يا فريدون هويدا وقتي مينويسد، تنها ميخواهد از برادرش دفاع كند. اما دربارة خاطرات نيروهاي چپ ـ به قول شما ـ قضاوتهاي كاملاً متفاوتي وجود دارد.
خيلي از آنها واقعاً ارزش تاريخي ندارند. همانطور كه دربارة ايرج اسكندري گفتم، او با يك جهتگيريِ خاص در دفاع از خود و محكوميت مخالفينش مينويسد. خاطرات امثال خانبابا تهراني نيز وقايعنگاريِ يك دوره است و در آن تحليل اجتماعي از اوضاع ايران يا نقاط ديگر يافت نميشود. از تمام تاريخهايي كه دربارة مسائل حزب توده نوشته شده، مطلب خانبابا تهراني بيطرفانهتر است. گاهي اوقات هم قضاوت كرده و عليه من رأي ميدهد و نكات تندي دارد، ولي از اين دست آدمها تعداد زيادي داريم. كار امثال جهانشاهلو و حسن نظري هم كه به طرف سازش با دستگاه ساواك رفتند و در خدمت آن قرار گرفتند، كوچكترين ارزش تاريخي ندارد. مثلاً جهانشاهلو مزخرفاتي نوشته است، از جمله ميگويد من از قوم و خويشان آيتالله خميني هستم!
س: كتاب خليل ملكي را هم ميشود اينگونه دانست؟
ج: نه؛ ماهيت آن با ديگران متفاوت است. او اصلاً با اينها تفاوت دارد. در هيچ جا، به كسي اتهام بيخودي نزده است. در بعضي جاها حتي خطاهاي خودش را هم ذكر كرده است. جايي هم گفته بود كه بهتر بود سياستمان نسبت به حزب توده و شوروي به گونة ديگري بود و به آن شكل ادامه نميداديم. «خاطرات ملكي» در عين حال كه دفاع كامل از خودش است،
با ديگران تفاوت دارد. او مثل انور خامهاي از خود دروغ نساخته است. خامهاي چيزي را كه اصلاً نبوده، ساخته و افراد را متهم كرده است؛ كساني را هم متهم كرده كه نميتوانند از خودشان دفاع كنند. يا مثلاً چيزهايي را كه عبدالله برهان و غيره مينويسند و حالا هم خودشان پشيمانند. مقداري از نوشتة بابك امير خسروي هم كه خاطرات خودش هست، در آن تلاش كرده خود را بيطرف نشان دهد. مثلاً در بعضي جاها كه خواسته مرا متهم به دروغگويي كند، اتهاماتي به حزب توده زده و حتي مطالبي را كه خودش در مجلة خودش به قلم دوستش نوشته، تكذيب ميكند و ميگويد اينها نادرست است. بايد از او بپرسيد چطور تا يك سال قبل از اين كه كيانوري زنداني شود، تمام نظريات تو در تأييد كيانوري است، اما يكدفعه به اين جا ميرسد كه كيانوري آدم متقلبي است و همهاش دروغ ميگويد. چه چيزي باعث اين تغيير نظر شده است؟
س: شايد تحولي در او به وجود آمده است؟
ج: اين مسخره است. علت آن فقط اين است كه من در خاطراتم انتقادي به ايرج اسكندري كه بُتِ او بود، داشتهام. اين از روي كينه است. حتي موقعي كه با اسكندري اختلاف نظر داشتم، صريحاً ميگفت من نظر كيانوري را قبول دارم. يكدفعه چطور شد كه به اينجا ميرسد؟
س: خاطرات اردشير آوانسيان هم منتشر شده است، شما ديدهايد؟
ج: بله؛ ديدم. مطالب بسيار جالبي دربارة فرقه و پيشهوري دارد. ولي اين يك پرسش و پاسخي بوده كه بابك آن را ضبط كرده و بعد از مرگ او منتشر كرده است. ولي هنوز همان قضاوتهايي را كه در «گفتوگو با تاريخ» كردهام، دارم. اردشير در آخر عمرش با دوران جواني و مبارزهجويي تفاوت عمدهاي دارد و يك خودبيني شديدي پيدا كرده بود.
س: به آذين خاطرات ننوشته، اما سه جلد كتاب كوچك دارد، ديدهايد؟
ج: البته خاطرات نيست، از هر دري سخني است. من جلد سوم آن را نديدهام، دو جلد آن هم بد نبود.
س: كتاب بزرگ علوي را نديدهايد؟
ج: نخير.
س: يكي در آلمان چاپ شده و يكي را هم داده در ايران چاپ كنند.
ج: من ميتوانم حدس بزنم كه چه نوشته است. به يقين در دفاع مطلق از خودش،
رادمنش و ايرج اسكندري و محكوم كردن بقيه.
س: در بخش اعظم آن سعي كرده خوش را به عنوان يك هنرمند و اديب معرفي كند تا وابسته به حزب توده.
ج: بالاخره او نويسندة نسبتاً خوبي بود ولي درجه يك نبود. او كه بيشتركارش معلمي دانشگاه است، در اروپا بود.
س: غير از خاطرات اين افراد، چه كسان ديگري را ميتوان نام برد؟ مثلاً خاطرات ضياء الموتي را ديدهايد يا خير؟
ج: كتاب ضياء الموتي را ديدهام. خاطرات نيست، رونويس نوشتههاي ديگران است. از كتاب جهانشاهلو هم بدتر است؛ آنقدر دروغ گفته كه آدم شاخ درميآورد. جواب اينها را نوشتهام، اما تاكنون چاپ نشده است. مثلاً يك جا گفته كه قاسمي و فروتن ميخواستند از آلمان شرقي به خارج بروند، كيانوري هم داشت، با آنها ميرفت ولي اختر او را منصرف كرده است. كتاب ضياء الموتي هم خاطرات خودش نيست.
س: كنار منابع كتابخانهاي، مطبوعاتي و احياناً اسنادي كه منتشر ميشود، خاطرات چقدر ميتواند در نگارش تاريخ مفيد باشد.
ج: به نظر من كمك بسياري است. مثلاً در بسياري از نوشتهها، خاطرات و تاريخهايي كه دربارة چپ نوشته شده، مسائلي از پيدايش چپ ايران پس از انقلاب اكتبر و حتي قبل از آن، وقايع كشورهاي اروپايي و ايران و افكار چپ در آنها هست كه ميتواند پايهاي براي تاريخنويسي و تحليل تاريخي باشد.
س: در بعضي موارد با هم تناقض و تضاد دارند.
ج: ميتواند وجود داشته باشد. ميشود همهاش را كنار هم گذاشت و قضاوت درستي كرد.
س: دربارة موارد تناقض چه بايد كرد؟
ج: دربارة موارد تناقض بايد ديد كدام درست است. در دورة پهلوي يك تاريخنگاري اصيل داريم كه جنبههاي مثبتي داشته و كوشش هم ميكردند تاريخنگاران خوب، وارد مسائل روز نشوند.
س: يعني در فضاهاي ميانه بمانند.
ج: بله؛ يعني نه چوبي بخورند و نه بدنام شوند. كسان ديگري هم چيزهايي نوشتند. تاريخهايي به نفع دوران رضاخان نوشتند و تلاش كردند تا حكومت را به پيش از اسلام
برسانند، اما بين اين دورهها، حدود هزاروچهارصد سال كم آوردند. البته در اين جريان كساني هم در جايگزينيِ كلمههاي فارسي به جاي كلمههاي خارجيتلاش كردند كه كار مثبتي بود. كساني هم بدون آن كه وابسته باشند، از اين محيط حسن استفاده را كردند، مثل مرحوم مهندس بازرگان كه واژههاي زيبايي انتخاب كرد. در دوران رضاخان هنوز انگليسي باب نشده بود و واژهها بيشتر از زبان فرانسه به فارسي راه مييافت. بيشتر تحصيلكردههاي ما در فرانسه درس خواندهاند. آنهايي هم كه از آلمان آمده بودند، به همان واژههاي فرانسه عادت ميكردند. بندرت واژة آلماني در زبان فارسي وارد شده بود. يا دربارة تاريخ باستان كساني مثل پورداوود مطالبي نوشتند كه خوب بود. البته همانطور كه گفتم، مشيرالدوله هم تاريخ ايران باستان نوشته است، ولي به هيچ وجه تحليلي نيست؛ فقط وقايع است. ما از ايران باستان، بيش از همه از هرودوت داريم. خودِ ما از ايران باستان چيزي نداريم؛ غير از متن كتيبههايي كه بعدها موفق شدند، بخوانند. البته آن هم به كمك كارشناسان خارجي توانستند. هردودت، تاريخنگار درجه يك بود. او با تمام دقت اصرار داشته كه بنويسد و توانسته هم بنويسد. اگر هرودوت نبود تقريباً تاريخ ايران باستان از بين رفته بود؛ شايد همة تاريخ از بين رفته بود. البته اين عده در دورة رضاخان به ايران باستان پرداختند تا بتوانند زمينة فرهنگ غرب را در ايران باز كنند. رضاخان در ابتداي فعاليتش، تظاهر به دينداري ميكرد، پا برهنه به مسجد ميرفت. پا برهنه به قم ميرفت، ولي بعد كه مسلط شد، بطور كامل مبارزه با مذهب را شروع كرد. در دورة رضاخان و محمدرضا، حتي در كودتاي 28 مرداد 1332، روحانيت مقاومت زيادي از خود نشان نداد.
س: البته اينها عكسالعمل تظاهراتي بود كه تودهايها انجام دادند، يا ماجرايي كه به نام تودهايها در مدرسة قم و در جريان آقاي برقعي صورت گرفت. مرحوم آيتالله طالقاني ميگويد كه از دربار، نامههايي با جوهر قرمز به روحانيت نوشته ميشد و آنها را تهديد ميكرد.
ج: از دربار نبود، بلكه از منزل آيتالله بهبهاني بود.
س: يك بخش از آنها بود. تشكيلات سيدضياء و ميس لمبتون هم بود.
ج: همة اينها بودند. حتي به نام تودهايها عليه مذهب كتاب چاپ ميكردند.
س: در خاطرات شهيد محلاتي كه اخيراً چاپ شده، دربارة ماجراي آقاي برقعي مطالب جالبي دارد. وقتي كه از كنفرانس باز ميگردد، با تظاهراتي كه يا تودهايها بودند
و يا به نام آنها انجام ميشد روبهرو ميشود. در اين تظاهرات عليه آقاي بروجردي شعار ميدهند و مثلاً ميگويند كه بايد او كشته شود. وي ميگويد من كه آن موقع طلبه بودم، رفتم بالاي ديوار مدرسه و گفتم دشمنان دارند تحريكتان ميكنند. مقداري از اين استقبال روحانيت از شاه به اين ماجراها باز ميگردد. يعني روحانيت احساس ميكرد كه اگر اين شاه از بين برود، مثلاً استالين جاي او را خواهد گرفت.
ج: خوب توده در تمام آن دوران، يك كلمه ضد مذهب و ضد روحانيت ننوشته است. تمام تظاهرات و نوشتهها به دست همان عواملي است كه ذكر كردم. به نام حزب توده نشريه و كتابهاي ضد مذهب نوشتند و در آن تهديد كردند كه مثلاً سر همه شان را خواهيم بريد. نمونهاش آقاي بهبهاني همان كسي است كه روز 9 اسفند هم با گروه شاه و امريكاييها همكاري داشت. يكي از منشيهايي كه نزد بهبهاني بود، نوشته كه ما آنقدر با جوهر قرمز نوشتيم كه تا مدتها هنوز انگشتهايمان درد ميكرد. تا نيمههاي شب نامه به افراد مختلف نوشتيم. به نظر من مركز اين جريان در منزل بهبهاني بود. اصل كار هم دست انگليسيها، امريكاييها، دربار و دارودستة سيا بود. برگشتن آقاي برقعي هم در اين قسمت قابل تفسير است. ما در قم كسي را نداشتيم كه تظاهرات بكند. اگر چنين تظاهراتي هم شده، كار تودهايها نبود.
س: به عنوان تبعيت از آقاي برقعي اين كار را كردند و همين هم باعث شد برقعي تا آخر عمر منزوي باشد.
ج: حتماً كاري هم كه آنجا شد، توسط همين افراد بود تا برقعي را در مقابل آقاي بروجردي بگذارند و حتي به طرف خانة آقاي بروجردي بروند. اين مجموعة جرياني است كه بلافاصله بعد از شروع جنگ و با وظايف مختلفي راه انداختند. عمدهترين فعاليت اين جريان انتشار مطالب ضد روحانيت، به نام حزب تودة ايران در روزنامهها بود. اينها مقالاتي تهيه ميكردند كه در آنها مطالبي عليه شوروي و خطر حزب توده و اين كه دشمن بسيار قوي است، ميآمد.
س: آيتالله بروجردي قابل مقايسه با امام خميني نيست كه بتوان به عنوان يك رهبر مبارزاتي از وي نام برد. البته او در زمان رضاخان دستگير و تبعيد شده بود. حتي آقا سيدنورالدين حسيني كه در شيراز رهبريِ «حزب برادران» را داشت، در دورة رضاخان دستگير شده و به زندان افتاده بود؛ بعد هم او را تبعيد كرده بودند. ولي در دورة
محمدرضا، بخصوص بين سالهاي 20 تا 32، اينها بيمي از شبحي به نام استالين، حزب توده و كمونيستها داشتند.
ج: فكر انگليسيها و امريكاييها اين بود كه بعد از ورود شوروي به جنگ، او را از بينرفته ميدانستند، اما بعد از استالين و پيروزيهاي او ديدند كه شوروي نيرومند باقي مانده است و فكر آنها برعكس شده بود.
س: آيا مسألة فرقه به اين موضوع كمك نكرد. يا حتي از آن به عنوان دستاويزي استفاده نشد؟
ج: بله؛ همة اينها عواملي بود كه به اين ترس كمك كرده است؛ ترديدي در آن نيست. مسأله فرقه را بعداً بحث خواهيم كرد كه نقش امريكاييها و انگليسيها در ماجراي فرقه چه بود. البته در زمان رضاخان هم، جنگ سختي عليه روحانيت در جريان بود و رضاخان همه جا را قبضه كرده بود.
س: بله؛ ميگفت براي مملكت پنجاه آخوند ما را بس است. اين را جدي هم گفته بود.
ج: بله؛ مقرر كرده بود كه براي عمامه گذاشتن بايد امتحان بدهند.
س: برخي از تاريخنگاريهاي ما تحت تأثير مستشرقين بود. در اينجا بحثي است كه اندك مستشرقي را ميبينيم كه به ايران علاقه داشته باشد. وراي عمدة فعاليت شرقشناسي، يك حركت استعماري به چشم ميخورد. حركتي كه يا درپي از بين بردن هويت فرهنگيِ ملت است و يا در پي تشديد اختلافات قومي و مذاهب و فرق. به هرحال بخش عمدهاي از تاريخنويسيِ دورة رضاشاه، تحت تأثير شرقشناسها بود.
ج: شرقشناسها چند گروهند: انگليسي، فرانسوي، آلماني و اهل شوروي. اين اواخر هم امريكاييها آمدند. اتفاقاً من از چند نويسندة امريكايي دو كتاب دربارة ايرانِ قديم خواندم كه نويسندگانش عاشق و دلباختة ايران و تمدن ايران هستند. يكي «پهلوي افسانه» است و ديگري هم كه به انگليسي است، «پرشيا» است. اينها چقدر از تمدن قديم، بخصوص پارسها به عنوان قومي شكستناپذير تجليل كردهاند. اما از شرقشناسان انگلستان، يكي ادوارد براون است و ديگري ميس لمبتون. ميس لمبتون تكليفش كاملاً معلوم است. شخصي است كه مأموريت سياسيِ خاص براي وزارت خارجه، سازمان اينتليجنت سرويس و بخش MI6 داشته است. آدم باسوادي هم بود. در واقع دو ميس لمبتون داريم، يكي ميس لمبتون محقق و باسواد كه نوشتههايش هنوز هم محل اعتنأ است و ديگري ميس لمبتوني كه جاسوس و
عامل انگلستان در ايران بود. البته ادوارد براون شغل جاسوسي نداشت.
س: البته؛ مستقيماً نداشت.
ج: بله؛ مستقيماً مأموريت نداشت.
س: از خانوادة لردها بود و بابيگري را در ايران افزايش داد. بعد هم كه انگليس مدافع اين بازيها شد. بابيگري و بهاييگري را انگليسيها راه انداختند.
ج: دست خارجيها در بابيگري به وضوح ديده ميشود؛ مركز عمدة آنها هم انگلستان است. اما بهائيت كه از مازندران شروع شد، هستههاي دروني هم داشت.
س: بله؛ اما افراد گروه يك بحث است و رأس و تشكيلات آن بحث مهمتر.
ج: بله؛ بايد ديد كه اين فرقه از اول خودساخته بوده، يا آن را از خارج آوردند و ساختند. خودش يك چيز خودساختهاي درآمده يا اينكه از...
س: يا در جامعهاي كه در آن اعتراضات و انتقاداتي بود، به دنبال محمل و محفلي ميگشتند. بله محفلي درست شد. بعد باب از شيراز درآمد. به نظر من ديدند كه ساختة جالبي است و مخالفين و ناراضيها را دور خود جمع ميكند. مركز آن هم در اسرائيل و فلسطين بود. البته لرد براون هم حتماً نقش مشاور را براي سياست خارجيِ انگلستان بازي ميكرد و امثال زانير را تربيت ميكرد. تقيزاده و امثال او هم، از شاگردان ايشان بودند.
ج: همه با هم بودند. فروغي هم با اينها رابطه داشت؛ همة اينها و همة تاريخنويسان مشابه آنها. البته فروغي «فلسفة غرب» را در ايران منتشر كرد كه اثر جالبي هست.
س: ميگويند كه غربيها يا سياستشان اين است و يا اين كه از موقعيت استفاده ميكنند كه مثلاً وقتي لمبتونِ جاسوس، به ايران ميآيد، براي اين كه وجهة عادي و سياسي هم داشته باشند تا نفوذ كلام بيايد، او را به عنوان ايرانشناس ميآورند. مثلاً سرپرسي سايكس را نگاه كنيد كه رئيس پليس جنوب بود و جاسوس متجاوز هم بود كه نمونهاش قضاياي افغانستان، كرمان و ... است. اما اين هم ميرود تاريخشناس ميشود. الان اگر يك دانشجو و يا يك استاد بخواهد تحقيقات تاريخي داشته باشد، به سراغ خاطرات سرپرسي سايكس ميرود. شايد بتوان گفت كه آنها آدمهاي مستعدي را كه به ايرانشناسي، شرقشناسي و تاريخشناسي عشق و علاقه دارند استخدام كرده و تربيت ميكنند. با اين شيوه، اين فرد، يك شخصيت دروني به نام جاسوس و يك شخصيت بيروني موجهي كه همه تحت تأثير آن هستند، دارد. من ديدم آقاي بزرگ علوي هم در
خاطراتش - چه چاپ ايران و چه چاپ آلمان ـ تجليل بسياري از ميس لمبتون كرده و به كساني كه ايشان را جاسوس ميدانند، ميتوپد. بعد هم ميگويد كه در ايران مرضي است كه اگر كار كسي خوب باشد، او را جاسوس ميدانند. در بخش ديگري هم اشاره ميكند كه او، احسان طبري و بخشي از اعضاي حزب توده، دو سال زير نظر ميس لمبتون كار كردهاند. ميگويد كه ما از طرف حزب توده مأمور بوديم.
ج: به عقيدة من علوي از خودش دفاع ميكند. واقعيت اين است كه اكثريت حزب با كار كردن علوي و طبري در سفارت انگلستان به عنوان مترجم موافق نبودند و طبري را خيلي زود بيرون كشيديم و به روزنامة «رهبر» آورديم. چون كار آنها در سفارت، براي حزب بدنامي ايجاد كرده بود. علوي هميشه آدم تكرو و مستقلي بود. كاري به اين چيزها نداشت. بعد هم در «خانة فرهنگ شوروي» شروع به كار كرد. او از خود و كارش در آنجا، دفاع ميكند. من اين نكته را قبول دارم كه افرادي از كشورهاي غربي به ايران علاقمند هستند؛ چرا كه ايران داراي فرهنگي قوي و نيرومند است. ايران جزو استثناهاي دنياست و ترديدي در آن نيست. مثلاً در يكي از گفتارهاي راديو آلمان شنيدم كه يك نويسندة آلماني، «گلستان» را به زبان آلماني ترجمه كرده است. او مقدمهاي براي آن نوشته و گفته كه اين كتاب يك سرودة زميني نيست؛ سرودهاي است كه از آسمان به زمين آمده است. اينها عشاق فرهنگ فوقالعاده غنيِ ايران بودند و هستند. اينها پيش خود فكر ميكنند كه آن وقت كه سعدي «گلستان» را مينوشت، اينها بالاي درختها و مثل ميمونها زندگي ميكردند و هنوز تمدني نداشتند. سازمانهاي جاسوسي هم كوشش ميكنند كه از اين عناصر بهرهگيرند. اينها را به ايران ميفرستند و بعد هم ميگويند كه به نفع كشور خودتان كار كنيد. اينها هم واقعاً به نفع كشورشان كار ميكردند. يعني ميس لمبتون يك وطنپرست واقعي است.
س: بله؛ مسلماً اينها براي منافع و وطن خود جاسوسي و توطئه ميكردند، الان هم مشغول هستند. اما اين نوع وطنپرستي به قيمت نابوديِ جهان اسلام، آسيا و آفريقا تمام ميشود.
ج: اينها چنين افرادي را پيدا ميكردند كه در عين حالي كه تحصيلكرده هستند، به تمدن ايران هم علاقمند باشند. ميس لمبتون تحصيلكرده بود؛ زبان فارسي را هم خوب ميدانست. زبان فارسي را به آن خوبي در ايران ياد نگرفته بود، چون همه را در انگلستان ياد گرفته بود. بعد از اين به چنين آدمهايي ياد ميدهند كه اگر به ايران ميروي برو و به وطن خودت
خدمت كن. اينها با تمام علاقهاي كه به وطن خود داشتند به اينجا ميآمدند و اين همه خيانتها به ايران ميشد.
س: همين ريچارد كاتم، مسلماً از جاسوسهاي «سيا» بود، البته در لباس سياستمدار و تحليلگر تاريخ. كتاب «ناسيوناليسم در ايران» حاكي از دسترسيهاي بالاي نويسنده و القاي برخي انديشههاي تاريخيِ استعماري ميباشد.
ج: افرادي را كه به ايران ميفرستادند، دو وظيفه داشتند: يكي پيگيري علاقة خودشان و تحقيق دربارة فرهنگ ايران و ديگري خدمت به وطن خودشان؛ يعني جاسوسي. اين افراد آدمهايي نيستند كه قبلاً براي اين كار بخصوص، تربيتشده باشند، بلكه آنهايي كه برجسته ميشوند و ميخواهند به ايران بيايند، مثل ميس لمبتون را با برنامه به ايران ميفرستند.
س: با اين بحث وارد سالهاي 20 تا 32 ميشويم. در اين برهه سه موضوع داريم: يكم؛ وقايع، حوادث و رخدادهاي اين دوازده سال. دوم؛ احزاب، گروهها و جريانهاي فكري ـ سياسي كه در اين دوره به وجود آمد. سوم؛ حوادثي كه دربار با سياست خارجي انگليس، امريكا و شوروي در منطقه داشتند.
ج: اين دوره يكي از دورههاي فوقالعاده پرتحرك تاريخ معاصر است. يكي پس از ديگري وقايع مهمي در تاريخ ايران پيدا شده است. علت هم، يكي از بزرگترين وقايع تاريخ جهان، يعني جنگ دوم جهاني است. ايران راه ارتباطيِ جنگ دوم جهاني و يكي از مراكز مهم مورد توجه دوطرف بود. تركيب اينها، اين دوره را به پرحادثهترين دوران تاريخ صدسال اخير ايران تبديل كرد.
البته ايران از اواسط قرن نوزدهم تا اواسط قرن بيستم هم شاهد حوادث زيادي بود. اولين حادثه سقوط دولت رضاخان و مسأله جانشينيِ اوست. در اين جريان، براساس آن قدر اطلاعات كه وجود دارد، انگليسيها در ابتدا قصد داشتند، حكومت قاجار را با پسر احمدشاه، دوباره به ايران برگردانند. بعد ديدند كه او زبان فارسي نميداند چرا كه در انگلستان زندگي ميكرد. ديدند نميتوانند شاهي را كه اصلاً زبان فارسي نميداند، روي كار بياورند. در اين مورد گفته شده كه شورويها نظر ديگري داشتند، البته منبع اين حرف را به خاطر ندارم. يعني شورويها ميخواستند پسر رضاخان به قدرت برسد و كس ديگري نباشد تا حالت طبيعي حفظ شود.
محمدرضا هم كه يك فاشيست عاشق آلمان بود و همانطور كه فردوست نوشته با
خواركردن خود، بالاخره سلطنت را به او دادند. به اين ترتيب محمدرضا از اول خود را نوكر يعني غلام حلقهبهگوش انگلستان ميدانست. او ميدانست همانطور كه پدرش را مثل آبخوردن برداشتند، او را نيز ميتوانند بردارند. كساني هم كه از دورة رضاخان در بين هيأت حاكمة ايران ماندند، شروع كردند به فحش دادن به رضاخان. به اين ترتيب اين اولين تغيير اساسي است كه در نتيجة اين سقوط به وجود آمد.
س: چرا محمدعلي فروغي و امثال او اجازه ندادند كه مردم از رضاخان انتقام بگيرند؟ اين واقعاً كار فروغي بود يا سياست متفقين به او اينگونه ديكته شده بود؟ اگر مردم را رها كرده بودند از رضاخان انتقام ميگرفتند.
ج: اين سياست انگلستان بود. سياست شوروي هم كه در اوايل جنگ هنوز نقشي در ايران نداشت و بسيار ضعيف بود. انگلستان نميخواست در اين جريان، مردم را وارد ميدان كند. ميترسيد كار از دستش درآيد. اگر مردم وارد ميشدند، معلوم نبود كه مجلس آنها باقي بماند. اگر مردم ميخواستند از رضاخان انتقام بگيرند، بايستي از تمام ارتش رضاخان، تمام وكلاي رضاخان و از تمام نوكران رضاخان انتقام ميگرفتند. تنها شخص رضاخان نبود. به عبارت ديگر اين انتقام به يك قيام ملي بزرگي تبديل ميشد كه ممكن بود كنترلش از دست انگلستان به درآيد. به اين ترتيب رضاخان را به سرعت از تهران بيرون كردند و به اصفهان بردند و از آنجا هم او را سريعاً به خارج از كشور فرستادند. علت اين بود كه اين اعتراضات جنبة مردمي و تودهاي پيدا نكند. بر اساس منافع خودشان، كار درستي هم كردند.
در نتيجة سقوط رضاخان و مسأله ضعف قدرت انگلستان، امريكاييها هم به ايران آمدند، البته بدون اجازه و بدون قرارداد. اكنون فكر ميكردند كه در مقابل رژيم رضاخان كه خودكامه بود، بايد چيز ديگري به مردم بدهند، آن هم يك دموكراسي ابتدايي بود. اين دومين تغيير اساسي است. به اين ترتيب كساني كه تا حال از نفس كشيدن محروم بودند، اجازه يافتند تا كمي نفس بكشند، كه به آن دريچة اطمينان ميگويند. ولي البته با تمام قوا هم تلاش در اين برهه براي پيدايش احزاب مختلف به چشم ميخورد.
س: كتاب «تاريخ احزاب» چاپ سازمان اسناد ملي را ديدهايد.
ج: نه؛ نديدهام. يك حزب در آن موقع «حزب تودة ايران» بود. شايد اولين حزبي است كه تشكيل شد. بعد از تشكيل اين حزب، احزاب ديگر پيدا شدند. «حزب ارادة ملي» سيدضياء بعد از بازگشت وي به كشور پيدا شد. بعد هم «حزب سوسياليست» فاتح پيدا شد. بعد هم
محمدصادق طباطبايي و علي دشتي «حزب سوسياليست» و «حزب عدالت» را آوردند كه اينها ديگر حزب نبودند، بلكه گروهكهايي بودند. هرچند اين حزب «حزب ميهنپرستان» هم بود. حزب «استقلالِ» ابوالحسن حائريزاده هم بود. «حزب دموكرات» قوامالسلطنه هم بود. اينها بعداً پيدا شدند. اولين احزابي كه پيدا شد همانهايي است كه اسم بردم. بعد هم «حزب فروهر» تشكيل شد. «پان ايرانيسم» محسن پزشكپور هم بود كه نوعي شوونيسم بود و گرايش تند ايرانگراييِ بيمارگونه داشت. البته بايد پشت قضيه دستهاي پنهاني وجود داشته باشد.
س: البته بعد از سي تير تقسيم شد. يكي هم «حزب ملت ايران» بر پاية «پان ايرانيسم» و به رهبريِ داريوش فروهر بود.
ج: بايد ببينيم ماهيت اين احزاب چيست. تنها سازماني كه در اين دوره به صورت يك حزب مردمي درآمد و اين موضوع را همه قبول دارند، «حزب توده» بود. در كتاب «گفتوگو با تاريخ» هم اين را مفصل نوشتهايم. حتي آقاي رفسنجاني، سحابي و آل احمد هم معتقد بودند كه تنها حزب واقعي «حزب توده» بود و ساير احزاب در واقع گروههاي همفكري بودند كه بعضي از آنها بزرگ و بعضي ديگر كوچك بودند. در بين اينها «حزب ايران» كه بيشترشان روشنفكران، مهندسين و تحصيلكردهها بودند، واقعاً طرفدار مليگرايي به معنيِ واقعي بود.
س: ناسيوناليسم - سوسياليسم. يا به تعبير بختيار «سوسيال دموكرات»؟!
ج: بله؛ ولي اينها به هيچ وجه سوسياليست نبودند.
س: علي نقي بياني جزواتي در زمينة سوسياليسم داشت.
ج: فقط اسمش سوسياليسم بود، مثل تمام سوسيال دموكراتهاي اروپا. «حزب ارادة ملي» سيدضياء را هم در اين دوره داريم كه سروصدايي كرد. به عقيدة من اين سروصدا را مظفر فيروز راه انداخت. مظفر فيروز با شاه پدركشتگي داشت. پدرش را پدرِ شاه كشته بود. با آمدن سيدضياء كه رضاخان او را تبعيد كرده بود، تصور ميكرد كه جريان ضد پسر شاه بوسيلة سيدضياء بوجود خواهد آمد. اين واقعاً تصور احمقانهاي بود. با همين ايده هم، روزنامة «رعد امروز» را گرفت و ارگان اين حزب كرد. «حزب ارادة ملي» سيدضياء با حماقتهايي كه كرد، با كلاهپوستي گذاشتن، چاي نعناع خوردن و ... به يك موضوع مسخرهاي تبديل شد. «حزب تودة ايران» هم در روزنامهاش كارهاي او را به مسخره گرفت.
س: ولي مدتي نشريات متعددي داشت و تبليغاتش گسترده بود.
ج: پول زيادي خرج ميكردند، چرا كه بودجة وسيعي در اختيارش بود. تبليغات زيادي ميكردند و عدهاي را هم جلب كرد. شعارش ساختن ايران مترقي اسلامي بود و عدهاي از همان نخبگان دوران رضاخان هم دوروبرش جمع شده بودند و به يك جريان تبديل شده بود. منتهي خيلي زود نقش خود را بازي كرد و مظفر فيروز هم از او جدا شد.
س: صحبت مصدق كه در مجلس و عليه سيدضياء انجام شد، چقدر در پايان دادن به اين نقش تأثير داشت؟
ج: پديدة ديگري كه در اينجا و در نتيجة تحول به وجود آمد، به ميدان آمدن دكتر مصدق بود. گذشتة دكتر مصدق، گذشتهاي با وجهة ملي و فوقالعاده باارزش بود. او كسي بود كه در دوران رضاخان مقاومت كرده و به تبعيد رفته بود و در دورة محمدرضا هم باز او را تبعيد كرده بودند. مصدق وارد ميدان سياست شد و تا آخر هم نقش برجسته و بزرگي ايفأ كرد. مصدق در مفتضح كردن تقيزاده و سيدضياء نقش بسيار بزرگي داشت. حرفش نشان داد كه هر دوي اينها عامل سياست انگلستان هستند، نقش بازي ميكنند و فعاليتشان جنبة ملي ندارد. مصدق در تمام فعاليتش، سياست خوبي را دنبال كرد. سياست پيگير، بدون تزلزل و واقعاً ملي كه باعث شد اسم او در تاريخ جهان به عنوان يك شخصيت برجسته باقي بماند.
س: در اين دوره قوام را داريم. قوام چهرة برجسته، اما مرموز بود.
ج: هر وقت قوام روي كار آمد، نقش بسيار مهمي در سياست ايران بازي كرد. اولين باري كه در دوران احمدشاه و پس از كودتاي سيدضياء به نخستوزيري رسيد، دو كار كرد: يكي اين كه ميلسپو را براي پنج سال با اختيارات وسيع براي ادارة اقتصاد ايران آورد. يكي هم اين كه نفت هر پنج ولايت را به استاندارد اويل داد. در سال 1301 و در پي اعتراض شوروي و انگلستان، قرارداد استاندارد اويل از بين رفت و قوام صحنه را ترك كرد. در سال 1302 قوام دوباره نخستوزير شد. اين بار هم امتياز استخراج نفت را در پنج ولايت شمال ايران به شركت امريكايي سينكلر داد. اين قرارداد هم در نتيجة اعتراض شوروي دوباره از بين رفت و عملي نشد. در اين دوره رضاخان، قوام را به كلي از سياست ايران بيرون كرد و به خارج رفت. در 1320 برگشت و 1321 نخستوزير شد. يك سال هم بيشتر نخستوزير نبود و در اين دوره مستشاران امريكايي را براي ژاندارمري و پليس دعوت كرد. از اين دوره براي واگذاريِ نفت شمال به امريكاييها، مذاكره آغاز شد. اين جريان به جنجال آذربايجان در سال 1325
انجاميد. و قوام در جريان سي تير 1331 دوباره به قدرت رسيد.
س: به نظر ميآيد اين قسمت مهم باشد، كمي در اين باره بحث كنيد.
ج: قوام دوباره قرارداد مستشاران نظامي امريكا را تجديد كرد. ميلسپو را باز با همان اختيارات دعوت كرد. اولين كاري هم كه ميكند بازكردن پاي امريكاييها به ايران است.
س: قوام موقعي كه به ميدان ميآيد حزبي درست ميكند كه از دو جهت مهم است، غير از اين كه قدرت دولتي داشت، فراگير بود و چهرههاي موجه هم جزو مؤسسين آن بودند.
ج: به موازات «حزب تودة ايران»، انگليسيها به ساختن حزب ديگري مشغول شدند، حزبي كه شكل سوسياليسم داشته باشد. تعدادي هم از نيروهايي كه داراي تمايلات ضد شوروي بودند را جمع كردند. فاتح را هم كه از بهترين و مطمئنترين افرادشان در ايران بود، براي اين كار انتخاب كردند. فاتح مدير بخش داخلي شركت نفت بود.
س: اگر فاتح انگليسي بود و قبلاً در شركت نفت ايران و انگليس كار ميكرد، چرا تودهايها حاضر شدند با او متحد شوند؟ آيا حزب ميدانست ولي به دستور شورويها! يا براي وحدت متفقين اين كار را كرد؟ با اين كار به خودشان خدشه وارد ميشد.
ج: تودهايها با او متحد نشدند. فاتح به ديدن تودهايهايي كه از زندان بيرون آمده بودند، آمد. اين قسمت را عيناً از «خاطرات اسكندري» ميخوانم: ما وقتي از زندان خارج شديم، در اولين ملاقات، فاتح رئيس شركت نفت جنوب كه براي ديدن من آمده بود، نخستين سؤالي كه از ما كرد اين بود: راستي آدمي بود به نام يوسف، كسي كه اعتصاب نفت جنوب را راه انداخت و ماجراي اعتصاب دست او بود. اين شخص چه شد؟ گفتم يوسف افتخاري را ميگويي، او هنوز در زندان هست و مرخص نگرديده است. در واقع افتخاري مورد توجه انگليسيها قرار گرفته بود. بعد هم با او اتحاديههايي درست كردند كه همة اينها را بعداً خواهم گفت. يعني فاتح به طرف «حزب توده» آمد. در آنوقت ما روزنامهاي نداشتيم، تنها روزنامهاي كه وجود داشت روزنامة عباس اسكندري بود.
س: پسرعموي ايرج بود؟
ج: پسرداييِ ايرج است، پسرعموي او نيست. عباس اسكندري آدم بسيار بيربطي بود. درست است كه مدير روزنامة «سياست» بود ولي نقش خود را بازي ميكرد.
س: انگليسي بود؟
ج: نه؛ او همه جايي بود. هم امريكايي بود، هم انگليسي. با همه مردم زدوبند ميكرد.
س: كاسب بود؟
ج: بله؛ كاسب بود. ما خيلي علاقه داشتيم روزنامهاي درست كنيم كه ضد فاشيسم باشد. ميخواستيم اين روزنامه، سياست فاشيسم را كه در اوايل دورة رضاخان، نفوذي در افكار عمومي و بخشي از جوانها پيدا كرده بود، رو كند. ميخواستيم واقعيت آلمان را بشناساند و در مقابل تبليغات راديو برلين كه فوقالعاده هم قوي بود، مقاومت كنيم، ولي امتياز روزنامه نداشتيم. در اينجا از فاتح استفاده كرديم. به اين ترتيب كه فاتح آمد و گفت ما هم ضدفاشيسم هستيم. بياييد با هم روزنامهاي درست كنيم. مجوز اين روزنامه را دوستان ما به نام همين صفرنوعي كه يك كارگر تودهاي و خيلي مطمئن بود گرفتند. روزنامة «مردم» در ميدان بهارستان و در بالاخانهاي شروع به كار كرد. دكتر رادمنش هم كه مدير روزنامة «مردم» بود، آنجا كار ميكرد. فاتح هم عباس نراقي را كه جزء پنجاه و سه نفر بود و از همان اول به خود جلب كرده بود، آنجا فرستاد. پنجاه و سه نفر يكجا نبودند، چند گروه بودند. يك گروه كمونيستهاي قديمي مثل اردشير و روستا بودند، يك گروه هم مثل پيشهوري بودند، دستة ديگر هم يوسف افتخاري و امثال او بودند.
س: نراقي هم جزو آنها بود؟
ج: نه؛ يوسف افتخاري و علي امير خيزي بودند كه در نفت جنوب اعتصاب به راه انداخته بودند. يوسف افتخاري در مسكو تحصيل كرده بود. دانشگاه كوتو را هم ديده بود.
س: يعني دانشگاه حزبي.
ج: يك دانشگاه حزبي براي شرق. چند نفري هم اينها بودند. علي امير بعدها به طرف حزب آمد و از او جدا شد. يك عده هم «گروه اراني» بودند. «گروه اراني» همان دستة سازماني بود كه كامبخش و اراني سازماندهي كرده بودند.
س: مجلة «دنيا» متعلق به اينها بود؟
ج: بله؛ مجلة «دنيا» متعلق به اراني و كامبخش بود.
س: انور خامهاي هم جزو آنها بود؟
ج: انور خامهاي در سطح پايينتري از اينها بود. اينها همان رأس سه نفري بودند كه از سوي كمينترن براي «حزب كمونيست ايران» معرفي شدند.
س: سه نفر چه كساني بودند؟
ج: دكتر اراني، كامبخش و سيامك.
س: نام فاميل سيامك چه بود؟
ج: نام فاميلش سيامك بود، سرهنگ سيامك. منتهي چون او ارتشي بود و نميتوانست علني شود، بطور موقت نفر سوم را دكتر بهرامي معرفي كردند.
س: دكتر محمد بهرامي كه بعداً دبير كل شد و با ساواك كنار آمد؟
ج: بله؛ محمد بهرامي در آلمان تحصيل كرده و با اراني آشنا بود، از همانجا هم جزو گروه كمونيستها شد.
س: خليل ملكي و بزرگ علوي بعدها اضافه شدند؟
ج: همة اينها، بعدها آمدند. خليل و بقيه، كساني هستند كه جذب اين گروه شدند.
س: احسان طبري چه؟
ج: احسان طبري و بقيه آرام آرام دوروبر اينها جمع شدند، مانند عباس نراقي.
س: الموتيها چه، هر سه نفرشان؟
ج: الموتيها را كامبخش جذب كرد. اينها هم مثل كامبخش، هر كسي دستهاي را جمع كرده و افراد خودش داشت. غير از دستة قزوينيها، دستة رشتيها نيز بودند كه جزو اين پنجاه و سه نفر محسوب نميشدند و اصلاً به گروه اراني مربوط نبودند، مثل رادمنش و دونفر ديگر. رادمنش جزو جوانان «حزب كمونيست» سابق در لاهيجان بود و او را به اين دليل گرفته بودند. وقتي آنهارا به زندان آوردند، به اين گروه ملحق كردند. به اين ترتيب پنجاه و سه نفر، يك گروه متجانس و يكدست نبود. اين كه رضاخان پينهدوزي را آورده باشد، اين درست نيست. اگر پينهدوزي هم در اين گروه بوده، حتماً كارگر معتقد و تودهاي بود. اگر اسامي پنجاه و سه نفر باشد، ميگويم كه هر كدام بعدها به چه روزي افتادند. به هر حال اين گروه پنجاه و سه نفر تشكيل شد و همة اينها را براي محاكمه بردند. در زندان هر كس تمايلاتي داشت؛ بعضيها انقلابي دوآتشه ماندند، بعضيها آرام آرام ملايم شدند و بعضيها هم به كلي از جريان كنار كشيدند، مثل عباس نراقي و شهيدزاده. مثلاً يكي رفت بانك ساخت و يا كسي مثل دكتر يزدي را كه اصلاً عوضي گرفته بودند.
س: دكتر مرتضي يزدي؟
ج: بله؛ دكتر مرتضي يزدي اصلاً جزو اينها نبود.
س: آيا در آلمان با چپيها نبود؟
ج: اصلاً؛ فقط با اراني آشنايي داشته است. علت آشنايي هم اين بود كه در آلمان تحصيل ميكرد و اصلاً جزو چپيها نبود.
س: سواد ماركسيسم هم نداشت؟
ج: اصلاً؛ قبل از محاكمات گفته بود بناست آزاد شود. او فكر ميكرد آزاد خواهد شد. گفته بود: «بچهها اگر من آزاد شدم كه رفتم ولي اگر آزاد نشدم و ماندم، بايد به من بفهمانيد كه ماركسيسم يعني چه؟ بايد يادم بدهيد. تازه ميخواهم ماركسيسم را ياد بگيرم». البته هيچ وقت هم ياد نگرفت. افراد به كلي اتفاقي در اينجا گرد آمدند و اين پنجاه و سه نفر به اين شكل تشكيل شد. بعد از اينكه «حزب توده» تشكيل شد، اولين همكاريِ اينها با حزب در قالب همين «روزنامة مردم» بود كه امتيازش را فاتح گرفت. او قدرتي داشت و ميتوانست هر كاري بكند. امتيازش را هم به اسم يك كارگر تودهاي گرفت. بعد از مدت بسيار كوتاهي اين رابطه به هم خورد، براي اينكه آنها ميخواستند مقالاتي در دفاع از انگلستان بنويسند و «حزب توده» اين مقالات را خط ميزد. در «خاطرات اسكندري» هم هست. انگليسيها فاتح را خواستند و گفتند ما به تو روزنامه داديم تا به نفع ما بنويسي، در حالي كه اينها همه به ما انگليسيها فحش ميدهند. بالاخره هم اين رابطه به هم خورد. صفر نوعي، اسم همان كارگري است كه روزنامه فاتح به نام او بود. آنهايي را هم كه طرفدار فاتح بودند، مثل عباس نراقي، از هيأت تحريريه بيرون كردند. بعدها گروه فاتح آمدند و به صفر نوعي پيشنهاد كردند كه اينقدر به تو پول ميدهيم و تو اين امتياز را به ما بده. صفر نوعي كه يك كارگر بسيار ساده ولي دقيقي بود، گفت من چنين خيانتي به طبقة خودم نميكنم و حاضر نشد امتياز روزنامه را بفروشد. به اين ترتيب اين ارتباط بطور كلي قطع شد.
س: از دوستان فاتح كسي در حزب ماند؟ ميگويند فاتح ريشهها را در حزب گذاشت و رفت.
ج: هيچ كس، عباس نراقي و شهيدزاده كه اصلاً به حزب نيامدند. عدة زيادي از اينها فقط هوادارهايشان بودند. فاتح تصميم گرفت كه حزب و اتحادية ديگري درست كند. حالا چه سابقهاي با يوسف افتخاري داشت كه اولين سوالش از ايرج دربارة او بوده، نميدانم. افتخاري از كساني بود كه مثل اردشير، محكوميتش ده ساله بود و او كوشش كرد تا او را آزاد كند. چه سابقهاي با او داشت كه به درد كارش ميخورد، اين را بايستي تحقيق كرد و دانست.
س: سندي در اين باره نيست؟
ج: نه؛ سندي پيدا نشده است. فاتح او را در دورة رضاخان به زندان مياندازد و بلافاصله علاقمند ميشود كه او را پيدا كرده و مسئول بخش كارگريِ خودش قرار دهد. من تاريخچة مفصل اين را نوشتهام كه بد نيست در اين مجموعه آورده شود. به اين ترتيب فاتح ساختن حزب را شروع ميكند. حزب با عنوان سوسياليسم فعاليت ميكند؛ به اسم «همرهان» و شهيدزاده هم رهبر آن ميشود. اين حزب مثل يك اتحاديه بود و كارش هم نگرفت. غير از عباس نراقي و چند نفري مثل شهيدزاده نتوانست كسي را جذب كند. البته دربارة آن نامهاي كه نوشتم، شهيدزاده شكايت كرده كه چرا ما را يك حزب انگليسي ميناميد، ما حزب مستقلي بوديم. اين تاريخچة حزب فاتح؛ حالا به سراغ ساير احزاب برويم.
س: در اينجا بد نيست به دو نكته اشاره شود: يكي اين كه هميشه - يا به شوخي و يا به جدي - گفته ميشد كه در درون «حزب توده» يك جريان انگليسي وجود دارد. محمدرضا هم در «مأموريت براي وطنم» مينويسد كه من به انگليسيها گفتم بزرگترين دشمن من «حزب توده» است، انگليسيها گفتند تو ناراحت نباش، ما داخل حزب آدم داريم و به موقع مشكل آن را حل ميكنيم. يك نكته هم مسألة نفت و تودة نفتي است كه افرادي مثل «جبهة ملي» مطرح ميكنند. به هرحال گاهي ممكن است جاسوساني در احزاب و جريانها نفوذ كنند و هيچ وقت هم مشخص نشوند، ولي آخرين اطلاعات را داشته باشند تا ضربه بزنند. در همين كتاب احسان طبري؛ «چشم قهرمان باز است» كه البته رمان است، چنين نكاتي آمده است.
ج: من معتقدم كه همة اينها تلاش براي بدنام كردن حزب تودة ايران است. البته ما يك سياست بسيار غلطي در مورد نفت داشتيم، ترديدي در آن نيست. در «گفتوگو با تاريخ» هم گفتم كه در رهبريِ حزب، نسبت به دكتر مصدق اختلاف نظر جدي وجود داشت. آمديم بيرون و بچههاي حزب صادقانه معتقد بودند كه آدمهاي قلابي به «جبهة ملي» وارد شدهاند.
س: منظور مؤسسين آن، عباس خليلي، احمد ملكي، ارسلان خلعتبري، نائيني، عبدالقدير آزاد و ابوالحسن حائريزاده است.
ج: همة اينها آدمهاي مشكوكي بودند. اشتباه ما هم همين بود كه «جبهة ملي» را با مصدق يكي دانستيم. در حالي كه آدمهاي شريفي مثل مهندس رضوي، مهندس زيركزاده، دكتر فاطمي و حقشناس در آن بودند. از اينجا بود كه در داخل حزب اختلاف نظر جدي پيدا شد.
س: از چه سالهايي؟
ج: بلافاصله بعد از بيرون آمدن ما از زندان.
س: يعني از سال 1321.
ج: «جبهة ملي» كه در سال 21 نبود. «جبهة ملي» كي تشكيل شد؟
س: سال 1328.
ج: اتفاقاً ما اول با مصدق روابط بسيار مساعدي داشتيم. در «خاطرات اسكندري» هم جريان نفت و آمدن كافتارادزه آمده است. مصدق ميآيد از اسكندري خواهش ميكند، اجازه بدهيد بيايم خانة شما. هرچه اسكندري ميگويد من خدمت شما خواهم رسيد، ميگويد من خودم ميخواهم به ديدن شما بيايم. ميآيد و ميگويد من ميخواهم از تو خواهشي بكنم. بايد ميهنپرستانه كاري بكنيد. من ميخواهم پيشنهادي بكنم كه منفي نيست و پيشنهاد خوبي است. تو بايد اين پيغام را به دوستانت برساني. اسكندري ميگويد قربان شما ميدانيد كه من هيچ ارتباطي با اينها ندارم. ولي مصدق ميگويد كه خلاصه بايد به سفارت شوروي خبر بدهي. اسكندري ميگويد من رفتم سفارت و تقاضاي ملاقات كردم. اول علياُف آمد، وقتي ماجرا را گفتم، گفت من نميتوانم تصميم بگيرم. بعد سفير آمد و گفت، شما نيم ساعت بنشينيد، من جواب ميدهم. يعني اين كه ميخواست از مسكو جواب بگيرد. البته اصل پيشنهاد را نگفته، فقط موضوع را مطرح كرده است. موضوع را به آنها گفته و آنها هم موافقت كردهاند.
س: اين واقعه در چه سالي است؟
ج: شروع ماجراي نفت، يعني 1324؛ به هرحال دكتر مصدق پيشنهاد خودش را مطرح ميكند. پيشنهاد اين است كه دادن امتياز به هر دولتي ممنوع باشد. ما حاضريم نفت شمال را اول به شورويها بفروشيم يعني نفت را به كمك شورويها در شمال استخراج كنيم و اول هم به شورويها بفروشيم، چنين پيشنهادي ميكند. پيشنهادي كه مطابق با نظر شورويهاست كه ميخواستند پاي امريكا در اين منطقه باز نشود. البته نفتي در ميان نبود، كسي هم نميدانست كه نفتي موجود نيست. هنوز هم در اين پنج ايالت شمالي نفت پيدا نشده است؛ نه نفتي و نه گازي. در اين پنج ايالات شمال ايران از آذربايجان گرفته تا خراسان نفتي يافت نشده است. آنها از اين ماجرا ناراضي شدند، چرا كه اين مسأله پاي امريكاييها را باز ميكرد. آنها ميدانستند كه امريكا بعد از پايان جنگ خواهد كوشيد تا عليه شورويها پايگاهي درست كند.
آنها ميدانستند كه دشمن آيندهشان امريكاست. اين انتقال شفاهيِ پيام، سوءتفاهمي ايجاد كرد و بعد هم تودهايها مبارزة خود را در روزنامهها شروع كردند. بخصوص ملكي كه آن سرمقالة جنجالي را عليه دكتر مصدق نوشت كه واقعاً وحشتآور بود.
س:اين تحليل در خودِ «حزب توده» بود يا در شوروي؟
ج: همانطور كه در مسألة آذربايجان و تشكيل فرقه گفتم، دو نظر در آنجا وجود داشت: يكي نظر وزارت امور خارجه و مولوتوف بود و يكي هم كه نظير همين مليگرايان آذربايجان مثل باقراُف كه فوقالعاده به بريا نزديك بود. بريا را باقراُف به عنوان يك آدم مطمئن به استالين معرفي كرده بود. باقراُف با بريا خيلي نزديك بود. ظاهراً بلافاصله بعد از همين آذربايجان است كه از بين بردن مولوتوف از سوي بريا مطرح ميشود. خروشچف هم در كنگرة بيستم، همين مطلب را ميگويد كه اگر استالين چند ماه ديگر باقي مانده بود، مولوتوف و بولگانين الان در ميان ما نبودند. در آذربايجان، دارودستة باقراُف كارهايي كردند، مثلاً لباسهاي نظاميشان به شكل شورويها درآمد و حتي اسمهايشان را هم عوض كردند. اين يك خريت و نادانيِ كامل است. اين از اشتباهات عظيمي است كه صورت گرفته است. حزب ما هم از اين ماجرا كه بدون اطلاع هم بوده، ناراحت بودند.
س: واقعاً بدون اطلاع بود، يا بخشي از حزب مطلع بودند؟
ج: بدون ترديد هيچ كس اطلاع نداشت.
س: قبل از ماجراي آذربايجان، سفر پيشهوري به باكو و ملاقاتهايي وجود داشت.
ج: ما اطلاع نداشتيم.
س: از مطالبي كه اردشير مينويسد، مشخص ميشود كه زمينهاي از پيشهوري وجود داشت.
ج: پيشهوري جريان مستقلي براي خودش درست كرد؛ «حزب دموكرات آذربايجان». او با «حزب توده» موافق نبود. مخالفت شديد اردشير باعث ميشود كه او به عنوان نمايندة اول تبريز به كنگره اول «حزب توده» راه يابد، ولي تحت فشار اردشير...
س: فشار يا افشاگري؟
ج: افشاگري نبود. چه اشكالي داشت اگر پيشهوري را قبول ميكردند؟
س: در «خاطرات اردشير» آمده كه پيشهوري در زندان با مأمورين ساخته بود.
ج: همة اينها نادرست است. به هيچ وجه چنين چيزي نبود، بلكه او حاضر نبود اينها را
رهبران خودش بداند. سابقة عضويت او در «حزب كمونيست ايران»، خيلي جلوتر از بقيه است. او وزير بود.
س: هم وزير بود و هم در باكو مدرسة حزب را ديده بود. سابقهاش از اردشير بيشتر بود.
ج: بله؛ به همين دليل است كه حاضر نبود، زير بار اينها برود. اسكندري ميدانست كه مرامنامة «حزب تودة ايران» را با كمك پيشهوري تهيه كرده است. به پيشهوري توهين فوقالعاده بزرگي ميشود و او را از كنگره اخراج ميكنند. پيشهوري هم اول روزنامه «آژير» را بطور مستقل در تهران منتشر ميكند. اين جريانها به كلي از حزب مخفي بود و هيچ كس اطلاع نداشت. تنها كسي كه ميتوانست اطلاع داشته باشد، كامبخش است كه من اطمينان دارم او هم از اين جريان اطلاع نداشت.
س: اين كه عدهاي مثل خليل را از آذربايجان اخراج ميكنند و به آنجا راه نميدهند، اين نميتواند خود مقدمة جريانهاي بعدي باشد.
ج: او را پيشهوري اخراج نميكند، اخراج خليل ملكي قبل از تشكيل فرقه است.
س: نه؛ ظاهراً در دوران فرقه است.
ج: جريان اخراج او، پيش از تشكيل فرقه است. ما خليل ملكي را براي فعاليت و سروسامان دادن به حزب به آذربايجان فرستاديم. اولين كار فرقه اين است كه «حزب تودة ايران» را به خود ملحق ميكند، پس مسافرت خليل ملكي وجودت مربوط به قبل از تشكيل فرقه است. خليل كه به آذربايجان ميرود، كاري انجام ميدهد كه توهين قلمداد ميشود. دو عكس استالين بالاسرِ بريا در دفتر كارش بود. خليل ملكي يكي از اين عكسها را برميدارد و عكس اراني را به جاي آن ميگذارد. اين را توهين به استالين قلمداد كرده و همان دارودستة بريا و باقراف از حزب ميخواهند كه او را احضار كنيد و احضارش ميكنند. البته ملكي تا مدتها هنوز به نفع فرقه مينويسد.
س: آيا ملكي، خودش تبريزي است؟
ج: بله؛ خليل تبريزي است. پس اين جريان مربوط به قبل از پلنوم است. بعد هم جريان فرقه شروع ميشود، يعني بعد از اين كه دكتر مصدق آن پيشنهاد را ميكند. با اين قضيه، حملة ما هم به مصدق شروع ميشود؛ مقالاتي كه قاسمي مينوشته و يك مقاله هم كه طبري دربارة قائل شدن حريم امنيت براي شورويها نوشته است. يكي هم همان سه مقالة
«سروته يك كرباس» ملكي كه بدترين آنهاست. در اين مقاله ملكي به دكتر مصدق ميگويد كه شما تصميمي را كه در تايمز گرفته شده، عمل ميكنيد.
س: آيا از اينها ميشود پي برد كه در درون حزب يك جريان مخفي وجود داشت كه اينها را تحريك به نوشتن ميكرد؟ جرياني كه انگليسي است: چه مخفي، چه القايي و يا به هر صورت ديگر.
ج: نه؛ دربارة ملكي صدق نميكند.
س: من شخص را نميگويم، بايد جريان مخفي ارزيابي شده و مطرح شود.
ج: جريان مخفي بين چه كساني بود؟ رهبريِ آن موقع، چه كساني بودند؟ اسكندري، رادمنش، الموتيها يعني نورالدين الموتي، بهرامي و اردشير. اينها تصميمگيرنده بودند و كس ديگري آنجا نبود كه به اينها القاء كند. ما هم كه جزو بچهها بوديم و نميتوانستيم به اينها چيزي القاء كنيم. در اين دوران نميشود چنين چيزي يافت. اگر كسي را در داخل حزب، حتي در داخل يك كميتة ايالتيِ ايران داشتند، ميتوانستند در حساسترين نقطه، «حزب توده» را درهم بكوبند، مثل جريان افسران. چرا كه مثلاً اعضاي كميتة ايالتيِ ما از سازمان افسري اطلاع كامل داشتند.
س: حتي بعد از كودتاي 28 مرداد 1332؟
ج: بله. لو دادن سازمان بعد از كودتاي 28 مرداد، مثل آب خوردن بود.
س: آيا اين كه ميگويند سازمان در 28 مرداد بيخاصيت ماند و هيچ كاري نكرد و سال 34 ضربه خورد و از بين رفت، ناظر به اين قضيه نيست؟
ج: ضربهاي كه خورد بر اثر اشتباه عظيم خودِ حزب بود والا اگر اشتباه رهبريِ حزب نبود، چنين ضربهاي نميخورد، يعني ضربه را آنها تدارك نديدند. ساختن اين گونه افسانهها كار بسيار آساني است. حتي در 28 مرداد هم اگر از وجود اين سازمان اطلاع داشتند، آن را درهم كوبيده بودند. يك سال و نيم بعد از 28 مرداد است كه سازمان افسري لو ميرفت. اما چرا لو رفت؟ علتش مشخص است. تمام نوشتههاي روزبه كه خودش گردانندة اينها بود مشخص است. دكتر جودت كه مسئول سازمان افسري بود، كار اشتباهي كرده و دفتر رمز را كه اساميِ سازمان در آن بود، به دستور كميتة مركزي، به هيأت اجراييه ميآورد. محققزاده و مبشري ميگويند كه ما براي كارهاي جاريِ خودمان به فهرست اينها احتياج داريم، جودت هم موافقت ميكند كه اين فهرست را به همان خانة مشكوك ببرند. جودت جاسوس نبود، فقط
ندانم كار به معنيِ كامل. طبيعي است كه حزب جوان بيتجربه، در يك جريان فوقالعاده دشوار بينالمللي قرار گيرد.
س: به همين دليل ميگوييم «نفوذ». در دوران حساس 20 تا 32 كه ميدان تلاش سازمانهاي جاسوسيِ آن موقع يعني شوروي، امريكا و انگليس بود، آيا نميشود اين احتمال را داد كه مجموعه، توسط عناصري لو داده شود. مثلاً ممكن است هنوز هم شمارة رمزي از ساواك باقي مانده باشد كه تاكنون كشف نشده باشد.
ج: بعد از اين جريان عناصري از ساواك را پيدا كرديم كه در حزب نفوذ كرده بودند، اما همه در سطوح پايين بودند.
س: ميتوانستند خبر نقل كنند.
ج: ميتوانستند، ولي نميتوانستند خبر را به بالا بياورند. چون در سازمان ما، هيچ «پاييني» آدرس «بالايي» را نداشت. هيچ يك از افراد يك حوزه، آدرس مسئول حوزهشان را نداشتند. ارتباط تنها از بالا به پايين بود. هيچ وقت پاييني نميتوانست آن بالايي را لو دهد، مگر آن كه دستگاه، مراقبت و تعقيب كند. همة اين اصول را رعايت ميكرديم.
س: مثلاً فروهر ميگويد كه ما در «جبهة ملي» گاهي تصميم ميگرفتيم، ولي اجرا در جاهايي قطع ميشد. بعد فهميديم عامل، مسعود حجازي است، پسر سيدمحمدباقر حجازي كه همهكارة سيدضياء بود.
ج: اين مسأله در حزب ايران خيلي ساده بود.
س: شاپور بختيار هم بود.
ج: شاپور بختيار هم عضو ساواك بود.
س: ابوالفضل قاسمي، دبير كل هم بود.
ج: اما مأمور ساواك بود. «حزب ايران» و «حزب توده» در و بست نداشت. در «حزب ايران» يك عده دور هم نشسته بودند كه نه سابقة خوبي داشتند و نه آشنايي با احزاب ديگر. ما از شوروي و ساير احزاب كمونيست جهان الگو گرفته بوديم؛ الگوي دقيق سازماني. اگر رژيم نفوذي داشت، بايد در چند نقطة حساس «حزب تودة ايران» را ميگرفت. يكي روزنامة «نويد» است كه دوران شاه منتشر ميشد. مسلم است كه شاه با تمام قوا ميخواست روزنامة «نويد» را بگيرد. «نويد» را دونفر منتشر ميكردند. هاتفي يكيشان بود.
س: نفر ديگر هوشنگ اسدي نبود؟
ج: نه هوشنگ اسدي نبود. مهدي پرتوي بود. مهدي پرتوي اتاقي داشته كه با يك پليكپي اوليه، اولين شمارههاي روزنامة «نويد» را منتشر ميكرد. ما وسايلي براي اينها فرستاديم، دستگاه چاپ فرستاديم، دستگاه فتوكپي فرستاديم؛ چند دفعه قضيه لو رفت و ما دوباره وسايل فرستاديم. شاه دستور داده بود كه به هر قيمتي كه هست اين روزنامه را ببنديد، اما نتوانستند. همان قدر كه من خودم قسم ميخورم كه جاسوس نبودهام، براي مهدي پرتوي هم قسم ميخورم. «حزب ايران» ولنگ و باز بود و اصلاً حزب نبود. خودشان هم ميگويند كه پاتوقي بيش نبود. پاتوقي كه دور هم جمع شوند و با هم گپ بزنند. اينها افسانهاي است كه ميخواهند به «حزب توده» بچسبانند و من قبول ندارم.
س: اكنون دربارة احزاب كوچك بفرماييد.
ج: اينها را نميشود حزب ناميد. تنها حزبي كه تشكيل شد، همان «حزب اراده» سيدضياء بود كه تا حدودي توانست عدهاي را دور خود جمع كند. او هم در نتيجة نطق دكتر مصدق و در نتيجة افشاگريهاي حزب، مسخره شده بود. نوشتههاي حزب كه توسط قريشي و طبري تهيه ميشد، واقعاً شاهكارهايي بودند.
س: آيا عدهاي از ترس كمونيسم به طرف سيدضيأ نميرفتند؟
ج: نه؛ به عقيده من كساني كه دوروبر سيدضياء رفتند، همانهايي بودند كه با انگليسيها مربوط بودند، مثل دكتر طاهري. افرادي كه او ميتوانست جمع كند، عدهاي از همين نخبگان انگليسي بودند. بعد هم چند گروه كوچك مثل «حزب عدالت» علي دشتي كه كلوپهايي بيش نبودند.
س: آيا دشتي، اخوي، امامي، خواجه نوري و همه وابسته به انگليس بودند؟
ج: بله؛ همة اينها وابسته بودند. هركدام از اينها، عدهاي از دوستان و نزديكانشان را جذب كردند. هر كدامشان هم فكر ميكردند كه اگر گروهي درست كنند، اهميت بيشتري نزد انگلستان خواهند يافت و نقش بزرگتري ايفأ خواهند كرد. نمونهاش هم علي دشتي يا سيدمحمد صادق طباطبايي است. اسم سوسياليست را هم براي خود برميگزينند. ببينيد واقعاً چند نفر را جذب كردند؟
س: گروه سيدصادق طباطبايي رئيس مجلس كه نگرفت. اما فكر ميكنم گروه دشتي كمي عضو داشت.
ج: چند نفر؟ مثلاً صدنفر بودند؟
س: نه؛ صدنفر خيلي است.
ج: اين كه ديگر حزب نميشود. من ميگويم اگر بيست نفر دور هم جمع شدند، اين يك كلوپ خوشگذراني است. اينها تنها حزبهايي هستند كه در اين دوره پيدا ميشوند؛ «حزب زحمتكشان ملت ايران» و «حزب دموكرات» قوامالسلطنه.
س: حزب «دموكرات ايران» هم هست.
ج: دربارة «حزب دموكرات ايران»، مدارك مستندي است كه به دستور امريكاييها تشكيل ميشود. امريكاييها به قوام توصيه ميكنند كه براي اين كه دمكراسي بهتر شود، وجود احزابي در مقابل «حزب تودة ايران» مفيد است. قوام هم فكر ميكند كه چرا خودش اين كار را نكند. حزبي هم كه قوام درست ميكند يك حزب كاملاً دولتي است. قوام با قدرت زيادي در 1325 روي كار آمده و شخصي است كه امريكاييها و انگليسيها از او پشتيباني ميكنند. جالب اين كه همة كساني كه عليه قوام رأي دادهاند عضو حزب قوام ميشوند.
س: افرادي مثل ملكالشعراي بهار و دكتر مظفر بقايي عضو ميشوند. افراد موجهي هم در اين حزب عضو ميشوند.
ج: ملكالشعراي بهار آدم بسيار باارزشي است. رئيس انجمن صلح هم بود. روي حساب دوستي و آشنايي ميرود و عضو حزب قوام ميشود. ولي چند نفر مثل ملكالشعراي بهار در اين حزب به چشم ميخورند؟
س: كسي نيست. اعضاي حزب افرادي مثل عبدالرحمان فرامرزي، حسين ملكي، عبدالقدير آزاد و احمد ملكي هستند.
ج: همة اينها و حتي رئيس مجلس هم كه با رأي آنها قوام ساقط شد، مدافع اين حزب بودند. اولين انشعاب هم بلافاصله بعد از جريان آذربايجان شروع شد؛ انشعابي كه اكثريت مطلق از آن بيرون ميآيند، بعد هم گروه گروه از حزب خارج ميشوند. نمونهاي از اين خروج را برايتان ميخوانم. «ديروز در «حزب دموكرات ايران»، كميتة استان تهران انتخاب شد. كساني كه در اين انتخابات در مقام اول قرار گرفته بودند، عبارت بودند از آقايان يوسف افتخاري، عباس شاهنده، ... و آقاي موسويزاده.» ببينيد در كميتة ايالتيِ تهران كه مهمترين كميته است، نفر اول و دوم، يوسف افتخاري با عباس شاهنده است، كه بدنامترينِ آدمها هستند. يعني اينها كسي را نداشتند. اين سند، روزنامة «ارس» اسفند 1325 است كه به جاي «ايران ما» منتشر ميشد. به همين دليل هم است كه بلافاصله بعد از رفتن قوام، به كلي از هم ميپاشد، چون
از اول هيچ چيز نبود.
س: دليل آن دولتي و موقت بودن آن است.
ج: بله؛ موقتي و آن هم براي ظاهرسازي تشكيل شد.
س: دكتر يزدي ميگويد كه ما چند نفر بوديم و با پنج ميليون قوام به ميدان آمديم.
ج: او از قوام براي شركت در كميتة مركزي دعوت كرد.
س: كميتة مركزيِ «حزب توده»؟
ج: بله؛ در خانة كلوپ، آن هم آمد آنجا و نشست. بعد دكتر يزدي در آنجا صحبت كرد و گفت كه ما وكيل بوديم. اما تعدادمان كم بود. اكنون هشت وكيل داريم، در انتخابات آينده اين تعداد بيشتر خواهد شد. همان داستان شتر را مثال زده بود. اين نشاندهندة خريت دكتر يزدي است كه چنين حرفهايي را زده است. آدم سياسي و كسي كه شعور سياسي داشته باشد، چنين چيزي نميگويد. اين نشان دهندة ضعف عجيب رهبريِ حزب بود كه ماند و ماند تا پوسيد. اين يك واقعيت است.
س: آيا براي حزب دموكرات ميتوان نكات مثبتي هم برشمرد؟
ج: هيچ؛ اصلاً ويژگيِ مثبتي نداشت. غير از اين كه در يك دوران تاريخي و براي بازي كردن نقشي كه از سوي امپرياليسم تعيين گرديده بود، تشكيل شد. بلافاصله هم بعد از اينكه احتياجي به آن نبود، از هم پاشيد.
س: قدرت حزب چقدر توانست، ولو به مدت كوتاه و شعاري، در مردم اثر بگذارد؟
ج: هيچ؛ نمونهاش انتخاب كميتة ايالتي است.
س: در هر شهرستاني كميته داشتند و تظاهرات راه ميانداختند. امكانات دولتي هم بود. آيا اين نميتوانست جو جامعه را تغيير دهد؟
ج: نميتوانست تغييري بدهد. مردم واقعي، غير از آنهايي كه برايشان با كاميون پول ميآوردند و ميدادند، اين چيزها را باور نميكردند. مردم ايران فوقالعاده باهوش هستند. تاريخ اين را نشان ميدهد. آقاي رفسنجاني ميگويد در دهاتي كه اصلاً جاده نداشت، دفتر كميتة «حزب توده» آنجا بود. ببينيد، اين شامة مردم است. دهاتي كه حتي جادهاي براي او نبوده كه با اتومبيل به آنجا بروند، ميفهميده كه اين حزب طرفدار اوست و نفع او را ميخواهد. ما اين را كوچك نگيريم، الان هم همين طور است. دوم خرداد، همين شامه را نشان داد. هيچ كس انتظارش را نداشت كه دوم خرداد چنين شود. اين شوخي نيست از سي و
دو ميليون نفر، سي ميليون نفر رأي دهند. يعني در هر دهكورهاي هم آمدند رأي دادند. اين شامة عجيب ملت ما است كه هميشه در تاريخ، آن را حفظ كرده است.
س: چطور پس شما، جو بعضي از دورهها را جو كاذب ميگوييد؟
ج: اين ممكن است در نتيجة رهبريِ غلطي در جايي بوجود آيد، ولي فوقالعاده كوتاهمدت و بياثر است.
س: دربارة احزاب ديگر مثل «حزب زحمتكشان» بحث كنيم.
ج: دو حزب كوچك بودند كه فقط براي كتكزدن «حزب توده» تشكيل شدند.
س: منظور «حزب زحمتكشان» و «ملت ايران» هستند؟
ج: نه؛ «سومكا» و چاقوكشها.
س: حزب منشيزاده؟
ج: بله؛ حزب منشيزاده و حزب فروهر، يعني همين پان ايرانيستها.
س: گفتيد كه «حزب سومكا» كه ايدهاش را از فاشيسم آلمان گرفته و روي نژاد آريايي تكيه ميكردند.
ج: در نوشتههاي گازيرووسكي آمده كه همة اينها از امريكاييها پول ميگرفتند. يعني براي تظاهرات ضدتودهاي از امريكا پول ميگرفتند. اين ديگر جزو اسناد است. اين گروهها فقط براي مبارزه با «حزب توده» درست شده بودند. البته در بين آنها عناصر ميهنپرستِ فريبخوردهاي هم بودند؛ ترديدي در آن نيست. من داريوش فروهر را آدم خودفروختهاي نميدانم. آدمي است كه اعتقادي دارد و روي اعتقادات خود هم ايستاده است. ولي دارودستة پزشكپور را نميدانم. من اينها را نميشناسم و نميتوانم دربارة آنها قضاوت كنم. فقط ميتوان گفت كه گروهكهايي بودند كه تنها اغتشاش به وجود ميآوردند.
س: عملكرد فكريِ آنها چگونه بود؟
ج: هيچ فعاليتي نداشتند. خيلي هم محدود بودند. تنها گروهي كه در دورهاي سروصداي كمي ايجاد كرد، «حزب زحمتكشان ملت ايران» است. داستان تشكيل «حزب زحمتكشان ملت ايران» هم كاملاً معلوم است. آل احمد اين جريان را به طول كامل نوشته است. سياست آنها فحش دادن به «حزب توده» و شوروي بود. بعدها ملكي هم در آنجا مقاله مينوشت. آل احمد ميگويد كه بالاخره من مجبور شدم شامي درست كنم و ملكي و بقايي را بياورم و بگويم كه با يكديگر بنشينند و «حزب زحمتكشان ملت ايران» را تشكيل دهند. احمد ملكي
هم در خاطراتش خيلي صاف و ساده ميگويد كه «حزب زحمتكشان ملت ايران» به دستور آمريكاييها تشكيل شد و بودجة آن را هر سال امريكاييها ميدادند.
س: در كتاب «تاريخچة جبهة ملي»؟
ج: بله؛ در همان گفتوگو با تاريخ، تمام اين اسناد را منتشر كردهام. آوردهام كه چه جلساتي تشكيل ميشد و چه صحبتهايي در ميان بود. بهترين دليل هم وضعيت خود حزب است. مركز «حزب زحمتكشان» در زير زمين خانة زُهَري بود، اما يكدفعه بطور عجيبي وضع حزب خوب شد. مظفر بقايي نوشته كه چه بوديم و يكدفعه چه شديم. من از ملكي و دارودستة او در تعجبم. اينها از خود نميپرسيدند كه اين امكانات ماليِ عظيم از كجا آمده است؟ نميدانستند اين بودجه از كجا ميآيد؟ چطور اينها را نميديدند؟ البته من نميتوانم ملكي را متهم كنم كه او ميدانسته اين پولها از كجا ميرسد.
س: بعضيها سفرش به انگلستان و ارتباط او با دربار را مطرح ميكنند.
ج: همة آنهامربوط به بعد از تشكيل حزب است.
س: سفر انگلستان و ملاقات اوليهاش با شاه، قبل از تشكيل حزب است. او با شاه سه ملاقات داشت.
ج: ملاقات اولش قبل از 28 مرداد هست.
س: سال 24 هم يك ملاقات داشته است.
ج: نه؛ او ملاقات نداشت. اسكندري، يزدي و كشاورز ملاقات داشتند. شاه خواسته بود كه با آنها ملاقات كند. اين ملاقات مربوط به سال 1323 است.
س: ظاهراً خليل ملكي در سال 1323 ملاقات نداشت.
ج: نه؛ خليل نداشت. خليل سال 24 هم، هنوز انقلابيِ مطلق بود. به اين ترتيب من تصور وابستگي خليل ملكي را ندارم، من معتقدم كه او واقعاً نميدانسته كه امكانات روزنامه «شاهد» چگونه است؛ چون به اين جريانها وارد نبود.
س: مظفر انگليسي است يا امريكايي؟ كساني مثل «نهضت آزادي» و «جبهة ملي» او را انگليسي ميدانند و بيشتر هم بحث نفت را مطرح ميكنند.
ج: مسأله نفت خواست مشترك امريكاييها و انگليسيها بود. خودِ او در خاطراتش ميگويد كه در آخرين ملاقاتي كه با نمايندة سيا داشته از او خواستهاند كه چنين كند. او آدم فوقالعاده جاهپرستي بود؛ با شيطان هم ميساخت، چه رسد به انگليسيها يا امريكاييها.
س: آيا با پاكروان هم ارتباطي داشت؟
ج: حاضر بود با هركس كه لازم است، بسازد.
س: شركت او در تأسيس «جبهة ملي» و فعاليت در آن، از ابتدا با حساب و كتاب بود؟
ج: بله؛ همه حسابشده و دقيق بود. سندي وجود دارد كه امريكاييها ميگويند براي فشار آوردن به انگلستان، تا با ما تقسيم نفت شود، به طرفداران خود در مجلس چهاردهم علامت داديم كه عليه قرارداد نفت مبارزه كنند. ببينيد كساني كه در مجلس چهاردهم عليه شركت نفت و قرارداد جديد گس ـ گلشائيان صحبت كردند، چه كساني هستند. مظفر بقايي، زهري، حائريزاده، عبدالقدير آزاد و مكي.
و اما بحث «جبهة ملي»؛ «جبهة ملي» دكتر مصدق روز 22 مهر 1328 و در آستانة انتخابات دورة شانزدهم تشكيل شد. افرادي چون دكتر مصدق و عدة ديگري از روشنفكران و تعدادي از روزنامهنگاران قلابي كه همه ميخواستند در دورة شانزدهم مجلس وكيل بشوند، تحصن راه انداخته بودند. بعد كه شاه وعده داد كه انتخابات آزاد خواهد بود، تحصن به پايان رسيد و همه به منزل دكتر مصدق رفتند. در آنجا هيجده نفر تصميم گرفتند كه تشكيلاتي به نام «جبهة ملي» درست كنند. بعضي از اين افراد كسان مورد اعتماد دكتر مصدق بودند، مثل دكتر كريم سنجاني، مهندس زيركزاده، دكتر رضا كاوياني، دكتر شايگان، دكتر امير علايي، محمود نريمان، آيتالله غروي و دكتر حسين فاطمي؛ بعضي از آنها هم روزنامهنگاران قلابي مثل عباس خليلي اقدم، احمد ملكي، عميدي نوري، حداد و ارسلان خلعتبري بودند وچهار پنج نفر هم از وكلاي دورة چهاردهم پانزدهم مجلس مثل حائريزاده، عبدالقدير آزاد، حسين مكي، مظفر بقايي و جلالي نائيني بودند. يوسف مشار اعظم هم جزو كساني بود كه گاهي طرفدار مصدق بود و گاهي مخالف او.
س: مشار اعظم يك دوره هم در دولت مصدق وزير فرهنگ بود. دكتر سنجابي هم وزير دولت مصدق شد. اينجا دو سؤال مطرح است: افرادي مثل عباس خليلي، عبدالقدير آزاد، دكتر بقايي و غيره كه انگليسي بودند، آيا بطور حسابشده و با نقشة دربار و انگلستان به تشكيلات «جبهة ملي» نفوذ كردند تا در فرصت مناسب قدرت را در دست بگيرند و يا مصدق فريب اينها را خورده بود؟
ج: به نظر من دكتر مصدق همة اينها را خوب ميشناخت و فريبشان را نيز نخورده بود.
انگليسيها و امريكاييها در هر جريان علني، بلافاصله آدمهاي خودشان را براي عضويت ميفرستادند، اين ترديدي نيست. اين كار براي اينست كه ببينند در آنجا چه خبر است و چگونه ميتوانند در آن جريان نفوذ كنند. به نظر من وضع اين چهار نفر كلاً معلوم است؛ عباس خليلي، احمد ملكي، عميدي نوري و ارسلان خلعتبري، اينها كساني هستند كه بعدها از نوكران مطلق انگليسيها به شمار ميآمدند.
س: البته از قبل هم نوكر انگليس بودند، بعد هم در «جبهة ملي» نماندند.
ج: بله؛ هميشه اين گونه بود. ملكي و خليلي، بسيار زود بيرون رفتند. عميدي نوري هم بعد از اين كه وكيل نشد، بيرون رفت و بناي مخالفت گذاشت ولي معلوم نيست ارسلان خلعتبري چه وقت بيرون رفته است. بعد هم وكلاي دوران شاه مثل حائريزاده و عبدالقدير آزاد جبهه را ترك كردند. البته حائريزاده، مكي، بقايي و جلالي نائيني ماندند. در كتابي كه احمد ملكي دربارة تاريخچة جبهه ملي نوشته، آمده است كه اين عده به نام كميسيون تبليغات «جبهة ملي» اقداماتي ميكردند و ديدارهايي با امريكاييها داشتند. شرح كامل آن را قبلاً دادم كه چطور شد كه بالاخره امريكاييها حاضر شدند مخارج روزنامة «شاهد» و «حزب زحمتكشان ملت ايران» را بدهند؛ همة اين كارها زير سرِ حائريزاده، حسين مكي و مظفر بقايي بود. در منزل جلالي نائيني هم ديدارهايي با امريكاييها داشتند. جلالي نائيني خانة مجللي داشت كه يك ديدار در منزل او و يك ديدار در منزل امريكاييها انجام شد. واقعيت اين است كه در تاريخ، «جبهة ملي» هيچ وقت به عنوان جبههاي كه تصميمگير باشد وجود نداشت، اينها هر كدام در گوشهاي براي خودشان فعاليت ميكردند. دكتر مصدق تنها با افراد مورد اطمينان خود كه بيشتر هم وزيران كابينهاش بودند، مشورت ميكرد.
س: كساني مثل دكتر فاطمي و سنجابي؟
ج: بله؛ و يا كساني مثل شايگان كه نمايندة مجلس بودند.
س: يكي از مورخين، انتقادي به دكتر مصدق داشت و ميگفت كه مصدق خيلي هم به مشورت اعتقاد نداشت و كارها را خودش انجام ميداد. چون شخصيت برجسته و مهمي داشت. زيردستيها يا كساني كه ردههاي پايين داشتند و تحتالشعاع شخصيت وي بودند، حتي جرأت بيان نظرات خود را نداشتند. كريم سنجابي هم در «اميدها و نااميديها»، ضمن انتقاد به مصدق ميگويد كه وي اشتباهات زيادي داشت، ولي نميپذيرفت.
ج: اين را همه ميگويند. واقعيت اين است كه مصدق نظر خودش را حتي در مواردي هم
كه اشتباه بود، صحيحترين نظر ميدانست؛ اين عيب بزرگ شخصيتي اوست. مهمترين نمونهاش هم انتخاب سرتيپ دفتري در روز 28 مرداد 1332 است.
س: ميشود در اين باره به انحلال مجلس و رفراندوم اشاره كرد. اين به ساختار تربيتي و فرهنگيِ جامعة ما برميگردد. عنوانش شايد خوب نباشد، اما همين كيش شخصيت يا غروري است كه رهبران را ميگيرد. ميشود اين را جزو آفات رهبري دانست و يا اين كه ميشود گفت فرهنگ ما چنين ويژگيهايي دارد.
ج: مردم ايران چنين ويژگي ندارند كه هر كس فكر كند نظرش مطلقاً صحيح است. ولي در دوران طولانيِ سلطنت در ايران هميشه صحيحترين حرف، سخن سلطان بوده و قدرت اول حرف زده است. مثلاً در دوران قاجار هر كاري كه پادشاه ميخواست، ميكرد. تنها مظفرالدين شاه مثل ديگران نبود.
س: البته او، هم مريض بود و هم ميترسيد.
ج: او پيرمردي بود كه با ديگران تفاوت داشت. احمدشاه كه جوان بود، عقلش به ديكتاتوري قد نميداد. بقيه رجال ما هم چنين بودند. مثل حاجميرزا آغاسي، فتحعليشاه و بقيه. قانون فاشيسم بود. زيردست تابع مطلق بالادست بود. اين اصل فاشيسم نازيِ هيتلري است. يعني زيردست هيچ وقت حق صحبت و اظهارنظر ندارد. اين در تمام دوران تاريخ سلطنتي به چشم ميخورد، مگر در دورة سلطان ضعيفي مثل شاهسلطانحسين كه او هم ماندني نبود. افغانها آمدند و خفهاش كردند و بعد هم نادرشاه پيدا شد. اين ويژگيِ تاريخ در مقامهاي بالاي كشور است. در داخل تودة مردم، هر پدر شاهي بود و پدر خانواده، حاكم مطلق به حساب ميآمد. پدرسالاريِ مطلق بود و هيچ كس ديگري، حق نداشت. اگر پدري چنين نبود، اين از استثناهاي تاريخي است. دختر حق نداشت، زن حق نداشت و براي هيچ كس حقي قائل نبودند. پس اين مسأله يك پديدة عمومي است. پدرها هميشه تصور ميكردند كه آنچه ميگويند حق است. سياستمداران ما هم در جاهايي اين شيوه را به كار ميبستند، بخصوص در دوران 20 تا 32. در 1320 كه علت آن هم سقوط شاه و به وجود آمدن امكاناتي براي اظهارنظر است. متأسفانه در داخل سازماني هم مثل «حزب توده» كه از اين آزادي صحبت ميكرد، همين گرفتاري وجود داشت، رهبري در پي حاكميت مطلق بود.
س: مانند همان كاري كه دكتر يزدي و بهرامي انجام دادند؟
ج: بله؛ وقتي آنها هم نبودند هميشه اين گونه بود. اين بيماريِ عمومي تاريخيِ جامعة ما
است. در اروپا دويست، سيصد سال پس از انقلاب كبير فرانسه بورژوازي، آرام آرام اين مسأله حل شد.
س: يكي از عوامل مهم شكست احزاب در ايران عدم نظمپذيريِ تشكيلاتي و حزبي و گروهي است. عيب ديگر احزاب، عدم وجود اطاعت محض در تشكيلات است.
ج: علت عامل اول، نبودن آزاديِ طولاني است. اگر يك آزاديِ طولاني در كشور بود چنين نميشد.
س: مدت آزاديِ طولاني چقدر است؟
ج: حدود 50 سال؛ مثلاً براي اين كه اروپا به دموكراسي برسد 1890 تا 1970 يعني هشتاد، نود سال طول كشيد.
س: اين زمان مستمر هم بود و منقطع نبود.
ج: بله؛ منقطع هم نبود. به اين ترتيب اگر آزادي در ايران هم مثل هندوستان پنجاه سال طول بكشد، نهادينه شده و جا ميافتد.
س: يعني به عنوان يك فرهنگ جا ميافتد؟
ج: بله؛ به عنوان يك فرهنگ، مردم به آن عادت ميكنند. آنوقت احزاب ميتوانند تشكيل شوند و با هم نظريات مخالف داشته باشند. همة اين مشكلات به اين جهت است كه ما تا به حال آزادي نداشتيم. تنها يك دوران بسيار كوتاه دوازدهسالهاي وجود داشت، نه اين كه مدت كاملي باشد. «حزب توده» در 1327 غيرقانوني شد و دوران بسيار كوتاهي هم كه از 1320 يعني هفت سال به وجود آمده بود، از بين رفت. بعد هم كه دوران محمدرضا پيش آمد و بعد از آن هم انقلاب اسلامي. بالاخره در جامعة ما هنوز هم زمينة مستمري ديده نميشود. بعد از دوم خرداد دريچة كوچكي پيدا شده كه آن هم هر روز در نوسان است. بايد ديد در آينده چه ميشود.
س: در جامعة ما آزاديها يا به خشونت كشيده ميشود يا به ارتباط با بيگانگان. دليل اين مسأله هم اين است كه احزاب ما نه پايگاه مردمي دارند و نه وابستگي به دولت، و مجبورند به جايي تكيه دهند، هر حزبي كه ميخواهد باشد، چه «ارادة ملي» و چه «حزب عدالت» و چه «حزب ايران». چون پايگاه مردمي ندارند، دچار نوسان ميشوند. از سوي ديگر هم آزاديها به خشونتي ميانجامد كه امنيت ملي خدشهدار ميشود و يا شبهة خدشه دار شدن امنيت ملي به وجود ميآيد. در ايران، مرزي براي درگيريهاي سياسي يا
دعواهاي حزبي وجود ندارد كه رهبران يا سياسيون از آن كه مرز امنيت ملي است، جلوتر نروند.
ج: همة اينها، بيماريهاي طبيعي است كه تمام جوامع ديگر آن را گذراندهاند، يعني بيماريهاي دوران كودكي و تكامل. حركت يك كشور تحت فشار، به سوي نهادينه شدن آزادي و استقلال در تصميمگيري، بيماريِ كودكي است. طبيعي است كه امپرياليسم در يك كشور در حال رشد، گروههاي كوچكي درست كند تا عوامل نفوذ خودش باشند. اين گروهها هنوز به اندازة كافي تربيت سياسي ندارند. همانطور كه آقاي خاتمي ميگويد ما بايد ياد بگيريم تا با مخالفين خود بنشينيم و صحبت كنيم. اين راه نهادينه شدن آزادي در جامعه است كه نرمال خواهد بود و نميشود با يك فرمان آن را حل كرد. احزاب بايد ياد بگيرند كه اگر با هم اختلاف هم دارند، در روزنامه هايشان بنويسند و به مردم مراجعه كنند و در نهايت با صحبت به نقاط مشتركي برسند.
س: آيا اين گذر زمان، امنيت ملي و وفاق ملي را به هم نميزند؟
ج: اين به حاكميت جامعه بستگي دارد. اگر حاكميتي نيرومند و در عين حال طرفدار اين نهادينهشدن باشد، خطري نخواهد داشت. ما بايد اين مسأله را از فرهنگ اروپا ياد بگيريم. اگر حاكميت بتواند در مقابل حقهبازيها و دسيسههاي مخالفين بايستد كه البته كار آساني هم نيست، اين كار شدني است. البته يك خواست فوقالعاده نيرومند و رهبريِ آگاه معتقد به چنين جرياني ميتواند اين دورة طولاني را طي كند؛ ممكن هم هست صد سال طول بكشد. اين بستگيِ تام به توان رهبريِ جامعه دارد. البته حتماً موجهايي هم خواهد داشت. در اين راه اتفاقهاي ناگواري هم ممكن است پيدا شود و زدوخوردي بين گروهها پيش بيايد. اين كاري نيست كه با يك فرمان و يكروزه درست شود.
س: به استناد تاريخ حتي سياسيوني كه به اصطلاح پيشگام و پيشقدم در اين مسأله هستند، وقتي كه در رأس جرياني قرار ميگيرند، خود باعث اختلاف با اطرافيان ميشوند. مثلاً از درون «حزب توده» به عنوان يك جريان سياسي، امثال خليل ملكي انشعاب ميكنند و «حزب زحمتكشان» را تشكيل ميدهند، بعد هم به «جبهة ملي» ميروند و درگير ميشوند و از آن نيز منشعب و «نهضت سوسياليستها» و «جامعة سوسياليستها» راه مياندازند. يا مثلاً در «حزب ملت»، داريوش فروهر جانشيني ندارد؛ تنها خودش است و يا در پان ايرانيستها تنها پزشكپور است و نفر دومي نيست.
ج: اين احزاب با «حزب تودة ايران» متفاوتند. هر وقت سرِ «حزب توده» را بريدند، باز هم جانشين داشت. يعني قدرت از بالا و پلهپله پايين ميآمد. در دورة بعد از 1332 «حزب توده» سه تا چهار سال اينجا زندگي كرد و تا جايي رسيد كه افراد پايين شبكه در رأس حزب هم قرار گرفتند. يعني حزبي كه ساختار واقعيِ تودهاي دارد، حتي با وجود آن نواقصي كه شما ميگوييد، ميتواند جانشين خود را پيدا كند. همين الان هم اگر شما آزاد بگذاريد، درست است كه از گذشتگان حزب توده هيچ كس نمانده اما به نظر من باز نسل جديدي پيدا خواهد شد كه دوباره حزب توده را احيأ كند. اين گروه جديد ميتواند از تجربيات غلط، اعمال نادرست و اشتباهات گذشته استفاده كرده و راه خود را بازشناسد.
س: دربارة نكتة آخري كه اشاره كرديد ميخواستم بگويم كه جامعة ما حافظة تاريخي ندارد. جامعة ما چون گذشتهاش را نميشناسد، محكوم به شكست مكرر شده است. به فرض اگر دوباره «جبهة ملي» تشكيل شود، همان حركتهاي سال 32 را تكرار خواهد كرد. مهندس بازرگان در يك جلسة خصوصي به يكي از دوستانمان نقل كرده بود كه خوب شد كودتا شد والاّ خودِ «جبهة ملي»ها آبروي مصدق را برده بودند.
ج: ممكن است چنين چيزي واقعاً وجود داشته باشد ولي بايد جامعه و تاريخ را از منظر تمام مردم نگاه كنيم و نه از منظر جمعيت موجود در يك مقطع تاريخ. مثلاً به اروپا نگاه كنيد كه چقدر بالا و پايين داشته تا مسأله احزاب نهادينه شود. ايتاليا را نگاه كنيد كه از رنسانس تا كنون چه دوراني را طي كرده است. پانصد، ششصد سال طول كشيد تا مسأله احزاب در اين كشورها نهادينه شود. ما تجربة اين پانصد، ششصد سال كشورهاي اروپايي را داريم و بايد از نكات مثبت اين تاريخ فنآوريِ آنها استفاده كنيم. بايد از سازماندهيِ اجتماعيِ آنها، البته آنجايي كه مثبت است ياد بگيريم. همانطور كه لنين ميگويد همة احزاب كمونيست يك دوران بيماريِ كودكي دارند و آن چپروي است. يعني وقتي در رأس قدرت هستند از راست تبعيت ميكنند ولي وقتي از قدرت دور هستند، هميشه چپ هستند. به عبارت ديگر در اين دوره هيچ نكتة مثبتي نميبينند و هميشه مخالف هستند. اين بيماريهاي كودكي، در تمام سازمانهاي اجتماعي خواهد بود و اينها واكسن ندارند. بايد اين دوران را گذراند. به عقيدة من اگر رهبريِ جامعة ما به ايجاد چنين گردشي در جامعه تصميم بگيرد، ميتوان از تجربيات عظيمي كه در طول تاريخ وجود دارد بهره برد؛ مثلاً تجربة نهرو و گاندي در هندوستان.
س: جامعة هندوستان با ما تفاوتي دارد. استعمار در آنجا حضور علني داشت و به همين
دليل، رشد سياسيِ آن بالاتر از ما است. البته استعمارِ امروز هم در آن ديار پنهان است و اثرات آن بعضاً ديده ميشود.
ج: در كشور ما استعمار به صورت علني نبود، ولي همة مردم ميدانستند كه انگليسيها در اينجا حكومت ميكنند. در دوران شاه هم همه ميدانستند كه امريكاييها حكومت ميكنند. يعني استعمار بطور كامل ولي بدون اسم وجود داشت. همين مردم نسلش را تربيت كرد كه قيام 57 را راه انداختند. مثلاً چه شد كه در دوم خرداد چنين اكثريتي از مردم در شهر و روستا به ميدان آمدند و رأي دادند. يك بيداريِ فوقالعاده نيرومندي وجود دارد. استعداد عجيبي در اين ملت است كه اگر از آن استفاده كنيم، ميتوانيم خيلي خوب پيشرفت كنيم. اين تجربهها را ما به چشم ديدهايم. انقلاب 1357 و دوم خرداد، دو نمونة فوقالعاده درخشان هستند. بايد به اين حركتها جهت درست بدهيم. بايد رهبري داشته باشيم كه به تمام معنا و بدون وارد شدن به دعواهاي داخلي، اين حركت را به سمت صحيح علمي بكشاند. بايد با هر پديدهاي برخورد علمي شود. مثلاً سخنرانيِ خيلي جالبي از شهيد بهشتي است كه در حوزة علمية قم ايراد كرده بود و اخيراً در روزنامة «همشهري» چاپ شده بود. شهيد بهشتي ميگويد اسلام را به مردم تحميل نكنيد. اگر تحميل كنيد، عليه آن عكسالعمل خواهيد ديد. مردم بايد آزادانه به طرف اسلام بيايند. اين سخنراني نشان ميدهد كه او متفكر درخشاني بود. امام نيز چندين بار گفته كه اسلام آنقدر قوي است كه در بحث آزاد با مخالفين به يقين پيروز خواهد شد. چون اين در فطرت افراد بشر هست كه بعد از مرگ چيز ديگري وجود دارد. ولي اگر به آنها زور بگوييد كه مثلاً حتماً بايستي اين كار را انجام دهيد، عليه اين زورگويي، ميايستند. ما بايد برخورد فوقالعاده دقيق علمي داشته باشيم.
س: برگرديم به بحث اصليِ خودمان؛ اگر خطاي افرادي كه در ردة رهبريِ حزب هستند تعديل ميشود، به دليل جو جامعه است يا خودشان رفتارهايشان را تصحيح ميكنند.
ج: خودشان تصحيح ميشوند؛ يعني جو جامعه. ببينيد جامعة امروز ما فوقالعاده بيدار است و با سالهاي 30 و 32 اصلاً قابل مقايسه نيست. همين دو پديدة بهمن 57 و دوم خرداد نشاندهندة بيداري است. تودة عظيم مردم، چه شهري و چه روستايي، بيداري سياسي پيدا كرده است. اين مردم ديگر اجازه نميدهند كه رهبريِ يك حزب، رهبري مطلقالعنان باشد. افراد بيدار جامعه يكي، دو تا نيستند. روز به روز بر تعداد جوانان افزوده ميشود. اينها دائماً از
همه جاي دنيا مطالب نو ميشنوند. در پنجاه سال گذشته چنين چيزي نبود. به اين دليل امروز با بنياد ديگري سر و كار داريم كه پيش از اين در تاريخ ما وجود نداشت، بنيادي بسيار بيدار. بنيادي كه به نبوغ خود آشناست و حاضر است براي آن مبارزه كند، چه در دورهاي كه از سوي يك كشور متجاوز، مثل دوران جنگ عراق عليه ايران، مورد تهديد قرار ميگيرد كه با آن فداكاريِ بينظير دفاع ميكند و چه در مسائل سياسي كه پيش ميآيد. به اين دليل، مسئوليت رهبريِ جامعة ما فوقالعاده سنگين است. رهبريِ جامعه بايد اين عامل نيرومند را در مسير يك جريان درست بيندازد، در جرياني كه در موقع لزوم بتواند ترمز هم بكند. اين پديدهاي است هم مذهبي، هم سياسي، و از هم جدا نيستند. اين پديده، كاملاً طبيعي است. ميتوان جامعه را از وضع قبلي بتدريج به يك جامعة باز، مترقي، آگاه و قانونمند رساند.
س: آيا توسعة سياسي و فرهنگي در همين فرآيند است؟
ج: بله. توسعة سياسي، فرهنگي و اجتماعي در همين فرآيند انجام ميگيرد و غير از اين محال است. در غير اين صورت اين وضعيت يا به برخوردهاي اجتماعي خواهد كشيد يا به خفقان دراز مدت. در دوران مصدق همين بيماري وجود داشت. اين بيماري در دكتر مصدق بود. او با تمام خوبيهايي كه داشت، حتي به حرف نزديكترين دوستانش هم گوش نميكرد. به حرف دكتر فاطمي هم كه از همه به او نزديكتر بود گوش نميكرد. اين بيماريِ مهلكي است. ما نبايد دوباره آن را تكرار كنيم. بايد از اين تاريخ درس بگيريم. اين بخشي از عبرت است. ببينيد اين روش مصدق چه صدماتي زده است. اگر اين شيوه نبود، آيا ممكن بود امريكاييها بتوانند كودتا كنند.
س: «جبهة ملي» را به عنوان مجموعهاي كه داراي ايدئولوژي ناسيوناليسم بوده و آزاديطلب و ملي است، مطرح ميكنند. در «جبهة ملي» از «حزب زحمتكشان» گرفته تا «حزب ملت ايران» و حتي «پان ايرانيستها» هم حضور داشتند.
ج، در اين جبهه، گروهي كه واقعاً ميهنپرست و دشمن امپرياليسم بودند، جناح حزب ايرانيها هستند، يعني حزب فروهر. غير از اينها مورد ديگري وجود نداشت.
س: در اين جبهه «نيروي سوم»، «حزب زحمتكشان» و «خداپرستان سوسياليست» هم بودند.
ج: حزب ايران از آنها جدا شد و نخشب يك حزب ملي ـ مذهبي را ايجاد كرد. بخشي از حزب زحمتكشان ملت ايران هم كه دارودستة ملكي بود، مليگرا و وطنپرست بودند؛ منتهي
اشتباهات بزرگي در رهبري داشتند. انور خامهاي در بين اينها نبود. از وقتي انشعاب كردند، انور خامهاي در اين جريان نبود. انور خامهاي روزنامهاي به نام «مجار» و يك گروه صد نفري داشت كه در 28 مرداد تمام كرد و رفت و ديگر در هيچ فعاليت سياسي شركت نكرد.
س: يعني بعد از 28 مرداد تا انقلاب سال 57 از بين رفت؟
ج: بله؛ تا بعد از اين كه از اروپا برگشت، اصلاً در سياست دخالتي نداشت. ملكي و يارانش هم در نتيجة اشتباهات او، تحليل ميرفتند. جناح مظفر بقايي هم جناح چاقوكشها بود و نيرويي نداشت. تمام نيروي ملكي هنگام جدايي، عشقي، شعبان بيمخ و چند نفر ديگري از اين دسته بودند.
س: مكي و بقيه چه؟
ج: مكي جزو نيروي آنها نبود. او براي خودش فعاليت ميكرد. مطلقاً. نخستوزيري را هم ميخواست و به هيچ چيز ديگري راضي نميشد. آن هم نخستوزيريِ مطلقالعنان.
س: آيا ميتوانيم دولت دكتر مصدق را دولت «جبهة ملي» بدانيم؟
ج: دولت دكتر مصدق عبارت بود از دولتي متشكل از نيروهاي ملي - بعضيها به نام جبهة ملي و بعضيها بدون نام جبهة ملي ـ كه از او پشتيباني ميكردند. نميتوان آن را دولت جبهة ملي خواند. جبهة ملي بعد از سال 32 شكل منسجمتري به خود ميگيرد. يعني ديگر آن تركيب اوليه را ندارد. فقط نيروهاي واقعاً مليگرا در آن عضويت دارند. به علاوه نيروهايي مثل مهندس حسيبي، نزيه و حاج سيدجوادي، ديگر در تركيب آن شركت ندارند. اينها در دوران مصدق، جزو هوادارانش بودند، چون در آن زمان جبهة ملي تشكيلاتي نداشت. اما بعد از سال 1332، جبهة ملي منسجم شد.
س: آيا انگليسيها يا دربار به صورت مرئي يا نامرئي در «جبهة ملي» نفوذ داشتند؟
ج: در دولت مصدق خيال نميكنم عنصري به نام عامل در جبهة ملي وجود داشته باشد. ولي از وزراي دولت مصدق كساني بودند كه بلافاصله بعد از 28 مرداد جزو مقامهاي حاكمه شده بودند.
س: مثلاً علي اميني كه در دولت مصدق وزير بود.
ج: علي اميني يك دوره وزير بود. علي اميني كه تكليفش معلوم است؛ او به همة جاي دنيا وصل بود. امثال دكتر عالمي و عبدالفتاح كه عامل انگليسيها بودند و ديگراني مثل او كه بلافاصله بعد از 32 جزو وزرا شدند. انگليس در ميان دولت دكتر مصدق نيروهايي داشت. اين
يكي از نواقص كار دكتر مصدق است. مثلاً در مورد انتخاب سرتيپ رياحي به عنوان رئيس ستاد، از افرادي مثل زيركزاده از حزب ايران به او فشار ميآوردند تا رياحي را انتخاب كند، چون رياحي با اعضاي حزب ايران در فرانسه تحصيل ميكرده است. در حالي كه او با افسران ميهنپرستي چون افشار طوس قابل مقايسه نبود. البته چون مصدق جنبههاي مثبت زيادي داشت از اين بابت ما به خودمان اجازه ميدهيم كه نقاط منفيِ او را نيز بازگو كنيم. مثلاً بستگانش را به مصادري نشانده بود. مثل متين دفتري كه او را به عضويت شوراي امنيت درآورده بود. متين دفتري را همه ميشناسند؛ او آدم بسيار بدي بود. يا افراد ديگري مثل سرتيپ دفتري يا سرگرد خسرواني كه جزو كودتاچيها بودند.
س: با تشكيل «جبهة ملي»، بخشي از روشنفكران يا كساني كه به «حزب توده» آورده بودند، همه جذب «جبهة ملي» شدند، بخصوص در محيط دانشگاهي. البته بعد از سال 32 هم امثال بيژن جزني و مصطفي شعاعيان كه در «سازمان جوانان حزب» بودند، به «جبهة ملي» گرايش بيشتري داشتند تا «حزب توده».
ج: من خيال ميكنم بيشتر اينها مستقل شدند نه اينكه به جبهة ملي كشيده شدند. آن عده از جوانهايي كه به حزب توده تمايل پيدا ميكردند، تمايل ديگري نيز داشتند، يعني كمك به مردم زحمتكش. اين تمايل در درونشان بود. اين تمايل در جبهة ملي نبوده است. در جبهة ملي اصلاً مسأله طبقات مطرح نبود، بلكه طرفدار سلطنت بود. يعني همة جوانهايي كه مخالف سلطنت و مخالف شاه بودند، طرفدار طبقات زحمتكش و علاقمند به مردم بودند. چون اين يك ايدئولوژيِ جهاني بود. اين ايدئولوژي را حزب تودة ايران خلق كرده بود. حتي حزب ايران هم اسم خود را سوسياليست گذاشت.
در سالگرد سيام تير، حزب توده پيشنهاد يك تظاهرات مشترك را داد كه خليل ملكي نگذاشت. دكتر سنجابي در خاطراتش مينويسد كه او پاهايش را كرد توي يك كفش كه ما حاضر نيستيم تظاهرات مشترك برپا شود. نتيجه اين شد كه صبح، حزب توده تظاهرات بكند و بعد از ظهر هم جبهة ملي.
دكتر صديقي نوشته كه اصلاً كودتا با همين تظاهرات انجام ميشد. صبح، تظاهرات عظيم تودهايها با تشكيلات فوقالعاده منظم انجام شد. امريكاييها ارزيابي كردند كه ]اگر روند به همين شكل باشد[، اينجا دست تودهايها ميافتد. انگليسيها هم از همين جريان استفاده عجيبي كردند. در حالي كه ما اصرار زيادي داشتيم كه تظاهرات مشترك به نفع
مصدق برگزار شود. حتي هيچ مخالفتي هم در حزب با اين قضيه صورت نگرفت، فقط خليل و دارودستهاش مخالف بودند. بعد هم خليل ملكي با دكتر مصدق صحبت ميكند كه چرا آبروي ما را ميبريد. طرفداران شما همينها هستند ـ كم يا زياد ـ طرفدار واقعي شما هستند، چرا تودهايها را داخل ميكنيد؟
دكتر مصدق ميگويد كه آنها هم علاقمند بودند كه در تظاهرات شركت كنند. چه كارشان بكنم. ميگويد اينها را بايد حبسشان كنيد، اينها جايشان در زندان است. دكتر مصدق ميگويد ما براي اينكه عدهاي را بگيريم و زنداني كنيم دليل قضايي نداريم. اين آدم آنقدر خودپسند و خودخواه بوده و درد داشته، اين حرفها را ميزده است.
س: شايد اين كار بر اثر تندرويهاي «حزب توده» نسبت به خليل ملكي باشد؟ بعضيها ميگويند از وقتي كه راديو مسكو او را مرتد اعلام كرد، او به نوعي عناد و كينهتوزي افتاد و از سوسياليسم خارج شد.
ج: البته حزب توده هم تندرويهايي داشته است؛ ترديدي نداريم. ولي عدة زيادي از منشعبين هم از ملكي جدا شدند، مثل مهندس زاوش، مهندس زنجاني و... عدة فوقالعاده كمي باقي ماندند با يك كينة غيرقابل تصور و رفتند با بقايي همدست شدند تا حزب توده را بكوبند ـ بقايي كه جزو كثيفترين انسانها به لحاظ شخصي و اخلاقي بود ـ آل احمد ميگويد كه روزي در خيابان ميگذشتم يكي از كساني را كه با هم خيلي هم دوست بوديم، ديدم، - ظاهراً جهانبگلو را ديده بود ـ اما او حاضر نبود جواب سلامم را بدهد و رويش را به طرف ديگر كرد و رفت.
اين افراد پايين ديگر هيچ كدامشان در رهبري نبودند. اين كينه در خودِ آنها هم اثر كرده بود. ملكي در كتابش مينويسد كه من حالا به اين نتيجه ميرسم كه ميبايستي نسبت به شوروي و حزب توده رفتار ديگري توأم با سعه صدر ميداشتيم و آن اقدام را نميكرديم. خودِ او هم احساس ميكند كه چقدر اين خشونت و كينهتوزي تأثير داشته است.
س: خود همينها را هم به عنوان كمونيست در «جبهة ملي» نميپذيرند، در جبهة ملي دوم هم نميپذيرند.
ج: به نظر من نقش اساسي در نپذيرفتن اينها در جبهة ملي دوم را حجازي و فرد ديگري بازي كردند. اينها نبض جبهة ملي دوم را به دست گرفته بودند زيرا تنها اين دو نفر بودند كه مطالب سياسي را تهيه ميكردند. آقايان صالح و سنجابي اين كارها را نميكردند. آنها گاهي
اوقات نطق ميكردند. روزنامه «راه مصدق» را اينها چاپ ميكردند. اينها مانع پذيرش ملكي شدند و مصدق به آنها ايراد گرفت و گفت كه چرا او را نميپذيرند. او هم سازماني دارد، و جبهه كه حزب نيست و ميتوانستند آنها را هم بپذيرند، والاّ آقاي صالح و آقاي دكتر سنجابي مخالفت خاصي با خليل ملكي نداشتند.
س: دستاورد «جبهة ملي» چه بود؟
ج: مهمترين دستاورد جبهة ملي، حضور افرادي مثل مهندس حسيبي، دكتر شايگان، مهندس زيركزاده، اللهيار صالح و ... كه از شخصيتهاي شناختهشده در محيط روشنفكري ايران بودند و هيچ نقطة منفي در زندگي آنها نبوده است، بود. آنها بااعتبار و باآبرو بودند و نه دزد، حتي جزو مقامهاي حاكمه دوران رضاخان هم نبودند. لذا با شخصيت خودشان به دولت دكتر مصدق اعتبار داده بودند. حتي دكتر فاطمي نيز در مصاحبهاي كه پس از سي تير با او انجام دادهاند، ميگويد: «شما بدانيد همة نيروهاي مردمي كه از جبهة ملي و دولت حمايت ميكنند، در مقابل نيروي حزب توده ايران، بسيار ناچيز است.» حتي نهضت مقاومت ملي هم نتوانست براي خودش يك چاپخانه دستوپا كند. روزنامة آنها به صورت پليكپي منتشر ميشد. توان آنها فوقالعاده ضعيف بود.
اين نشان ميدهد كه دولت دكتر مصدق در روزهاي آخر عمرش به علت عدم رضايت مردم از وضعيت زندگيشان و به علت عدم رضايت بازاريها از وضع اقتصاد، پاية مردمياش را از دست داد.
س: بهتر است كمي هم دربارة «نهضت سوسياليستهاي ملي» صحبت كنيم.
ج: دربارة آنها صحبتهاي زيادي هست. اول اينكه خودِ خليل ملكي اشتباهات بزرگي كرده و ضعفهاي بسيار بزرگي از خود نشان داده است. اسناد نشان ميدهد آن گونه كه خليل ملكي در هيأت اجراييه حزب مطرح كرده بود كه شاه پيشنهاد ملاقات با او را داده، نادرست است. گنجهاي ـ نماينده آذربايجان ـ به او [ملكي] توصيه ميكند كه چون شاه با سياست مقاومت دكتر مصدق مخالف است، تو برو و با او ملاقات كن!
از طرف ديگر معتقد بود كه چون شوروي و حزب توده خطرناك هستند، بايد شاه را در مقابل آنها حفظ كرد. از همين رو بود كه با شاه ملاقات ميكند.
سه روز متوالي ـ 26، 27 و 28 مرداد ـ روزنامة «نيروي سوم» ارگان خليل ملكي شعارهايي به نفع جمهوري منتشر كرد.
روز 26 مرداد: محمدرضا شاه خائن بايد محاكمه و مجازات شود. دربار و محمدرضا شاه خائن عنصري كه تاريخ، علت وجوديِ مقام او را نفي كرده است، با تكيه بر گارد مسلح خود در تاريكيِ شب، چون دزدان و آدمكشان بر نهضت مليِ ما يورش آورد. تكليف آيندة ملت را رفراندوم تعيين خواهد كرد.
روز 27 مرداد: رفراندوم جمهوري مصدق پيروز است، ملت ايران ديگر زير بار سلطنت نخواهد رفت، مردم قهرمان ايران از دكتر مصدق خواهانند كه وسايل مراجعه به آراي عمومي براي تعيين آينده جمهوري را معين بكند.
روز 28 مرداد: خلع شاه لندن پناه و اعلام جمهوريت خواست ملت ايران است.
خودِ خليل ملكي در جريان محاكمهاش گفته است كه روز 28 مرداد تلفن پشت تلفن ميشد كه آقا ما چه بايد بكنيم؟ بايستي اعلام جمهوري بدهيم! من ديگر آنقدر خسته شدم كه گفتم، شما كه هركاري ميخواستيد كرديد. تلفن را قطع كردم و تا غروب هم هيچ كاري نكردم. بعد آقاي دكتر كاتوزيان ميگويد روز 28 مرداد دكتر مصدق به آقاي خليل ملكي تلفن كرد كه آقا چون مردم خيلي خيلي ناراحت شدند و اوضاع شلوغ هست، شما به همة طرفدارانتان بگوييد كه فردا به هيچ وجه در هيچ گونه تظاهرات شركت نكنند. خليل ملكي خودش ميگويد من تلفن را كشيدم بيرون و قطع شد و تا آخر هيچ تلفني نشد. آن وقت آقاي دكتر مصدق شخصاً ميآيد و در آن گرفتاري به خليل ملكي تلفن ميزند؟!
آقاي كاتوزيان چرا اينقدر دروغ ميگوييد؟ شما اينها را با دلايل مينويسيد؟ در حالي كه ملكي خودش گفته بود، در سياست خارجي با تكيه بر امريكا و در سياست داخلي با همكاري با سلطنت عليه فئوداليسم در ايران بايد اقدام كرد. اين نوعي تذبذب و سرگرداني از ملكي است.
س: با توجه به اينكه خليل ملكي يك تئوريسين است و در مكتب سوسياليسم يك آدم باسواد و اهل قلم به شمار ميرود، اين تشتت شخصيتي را بايد در درونش جست يا شرايط بيرون، او را به اين روز انداخته است؟
ج: اولاً به او تئوريسين نگوييد. تئوريسين يعني تئوريساز. او خالق «نيروي سوم» هم نبود. نيروي سوم عبارت بود از سوسيال دموكراتهاي اروپا و بعد هم تيتو در زمان جنگ از آن بهره گرفت. اتفاقاً خودِ كاتوزيان هم به صراحت مينويسد كه خالق نيروي سوم، سوسيال دموكراتهاي چكسلواكي و اروپايي بودند.
ملكي حتي تئوريدان هم نبود. در داخل «حزب توده» تنها طبري و تا حدودي هم اسكندري و شايد دكتر رادمنش، تئوريدان بودند ـ البته در حزب توده، من واقعاً به كامبخش و دكتر رادمنش احترام ميگذارم. رادمنش در عين حالي كه يك دوران طولاني با من مخالفت ميكرد، اما انسان بسيار شريفي بود. به غير از اينها، بقيه مثل منِ بيچاره و ديگران، در حد معمولي بوديم. ملكي هم از لحاظ تئوريداني، فوقالعاده ضعيف بود، چون سابقة تحصيلات حزبي نداشت.
او در زندان، آموزش ماركسيسم را شروع كرد. اما مطالعات تئوريك ماركسيستي نداشت. او فقط با دكتر اراني از لحاظ هواداري سياسي، دوستي داشت. پس من او را يك تئوريدان نميدانم. اما اهل مطالعه و گفتوگو و بحث و جدال سياسي بود.
آنچه كه آنها بعد از انشعاب حزب توده در روزنامهها نوشتند، همهاش تحليل سياسي بود. تحليل سياسي هم كاري ندارد و همه ما تحليل سياسي ارائه ميكرديم. كتاب كاپيتاليسم دولتي او هم الهام گرفته از مطبوعات و نوشتههاي سوسياليستهاي اروپايي بود. چون قبل از او هم خيلي از نويسندگان اروپايي، شوروي را به كاپيتاليسم دولتي متهم ميكردند.
س: در مورد حسين ملكي ـ برادر خليل ـ هم همين نظر را داريد؟
ج: من از او اطلاعي ندارم، گرچه او مهندس كشاورزي بود و در اقتصاد هم دستي داشت. تنها نكتهاي كه دربارة او ميتوانم بگويم، مربوط به انشعاب است كه او بعداً به سفارت شوروي نامهاي نوشت و اعلام كرد كه من با اين جريانها موافق نيستم و توبه كردم. اگرچه گفتهاند كه شايد او با اين كار قصد داشته تا نظر شوروي را نسبت به منشعبين تلطيف كند. اما اين نامه را خيلي ناشيانه نوشت و ظاهراً به خامهاي داد تا او به سفارت تحويل دهد. خامهاي هم نامه دكتر افريم ـ از بانك ملي ايران ـ را به سفارت منتقل كرد. به هرحال، من ملكي را در حد يك جدال كار مسائل اجتماعي و اقتصادي ميدانم.
س: «جبهة ملي» از 28 مرداد تا 22 بهمن كه سياست صبر و انتظار را در پيش گرفت، چند حركت انجام داد كه از جمله نتايج آن، اين بود كه از درون آن، نيروهايي متولد شدند. اگر در اين باره مطلبي داريد، بگوييد.
ج: آغاز فعاليت مجدد ]جبهة ملي[ از 30 تيرماه 1339 بود ولي بعد از كودتاي 28 مرداد، يكي از افراد وابسته به جبهة ملي بنام علي اردلان، روزنامة «صرصر» را منتشر كرد. چون مجوزش را در دوران دكتر مصدق گرفته بود، اولين شماره را در پانزده مهر منتشر كرد و بعد
از سه شماره توقيف شد. بعداً تا شمارة چهاردهم همين طور پشت سرِهم هردو شماره به يك اسم منتشر و توقيف ميشد، تا شماره چهاردهم كه در آذر 1332 به كلي توقيف شد. اين روزنامه مطالب بسيار جالبي مينوشته است، در شمارة هشت آبان آن چنين ميخوانيم: «خوانندگان ارجمند ميدانند در ماههاي آخر حكومت سابق، كاشاني، ملكي، بقايي و قنات آبادي يعني بزرگ مجاهد راه اسلام، بزرگ كانديداي مجلس دورة هفدهم، بزرگ زحمتكشان آدمكشي و بزرگ خالدار قناتآباد - به مسخره - دستجمعي با دكتر مصدق مخالفت ميكردند.» در شماره شانزده آذر مينويسد: « از صدوبيست سال پيش به اين طرف اين سومين نخستوزيري است كه به قتلگاه فرستاده ميشود. قائم مقام در زمان محمدشاه، اميركبير در زمان ناصرالدين شاه و دكتر مصدق در اين زمان. اتهام قائم مقام و اميركبير و مصدق يكي است. زيرا ساخته و پرداخته يك دستگاه است. همة آنها به اتهام برهمزدن اساس سلطنت از مسند صدارت عظمي به زير افكنده شدند.» بعد، اردلان نامة مفصلي در 22/11/1332 مينويسد. اين نامه در پي اعلامية آيتالله كاشاني نوشته شده است كه داراي جنبههاي اعتراض بوده است. پس از اين نامه، آيتالله كاشاني خواستار ديدار و گفتوگو با دكتر اردلان شد. اين جلسه در منزل شيخ باقر نهاوندي تشكيل شد. در اين جلسه آيتالله كاشاني و حسين مكي از يك سو و شماري از وابستگان به جبهة ملي از سوي ديگر شركت كردند و شديداً از عملكرد آيتالله كاشاني انتقاد كردند. آيتالله كاشاني عصباني شد و پس از نيم ساعت جلسه را ترك كرد و حاضر به ادامة بحث نشد. بعد از محاكمة دكتر مصدق و محكوميتش و تصميم دولت دربارة برقراريِ رابطة سياسي با انگلستان، هيجاني جدي در ميان مردم ميهنپرست بخصوص دانشجويان به وجود آمد. دانشگاه تهران در آن وقت كانون مهم تظاهرات بزرگي شد.چهارده و پانزده آذر دانشجويان دانشگاه تهران تظاهرات شديدي ترتيب دادند. روز دوشنبه 16 آذر حدود ساعت 10 صبح يك گروه كماندو با مسلسل وارد دانشگاه ميشود و جنايات عجيبي - كه در تاريخ بيسابقه بوده ـ مرتكب ميگردد و سه نفر از دانشجويان به نامهاي احمد قندچي، مصطفي بزرگنيا و مهدي شريعت رضوي كشته ميشوند. اين اتفاق درست روز قبل از ورود نيكسون ـ معاون رئيسجمهور امريكا ـ به ايران اتفاق افتاد. ظاهراً دولت زاهدي اين سركوب را فقط براي اينكه ورود نيكسون به ايران با تظاهرات مواجه نشود، انجام داده است.
بعد از آنكه دكترين آيزنهاور منتشر شد، حزب ايران اعلاميهاي با امضاي اللهيار صالح در تأييد آن منتشر كرد كه منجر به جنجال درسطح جامعه شد. صالح معتقد بود كه براي
شكستن ديوار سكوت و بيتفاوتي و زدودن اتهام كمونيستي و ضرورت اظهار وجود، يك حزب سياسي بايد به چنين اقدامي دست بزند.
س: البته اين اقدام را به حضور جريان امريكايي در حزب ايران تعبير ميكند. چون بعد از كودتاي 28 مرداد امريكاييها در ايران حضوري فعال داشتند و نميتوان گفت كه اعضاي اين حزب از آن بيخبر بودند.
ج: شاپور بختيار هم در حزب ايران بود. او در جلسه سازمان دانشجويان وابسته به جبهة ملي پيشنهاد ميكند كه بايد نمايندهاي از همه گروهها و احزاب حضور داشته باشند بجز نهضت آزادي. بعد در جلسة دوم ـ دو روز بعد ـ ميگويد كه همة گروهها و احزاب يك نماينده داشته باشند و نهضت آزادي دو نماينده. همه تعجب ميكنند كه مگر در اين روز چه اتفاقي افتاده است. امير علايي و دكتر صديقي كه در آن جلسه حضور داشتند، گفتند كه ما به بختيار اعتماد نداريم. بنابراين من صالح و بختيار را قابل مقايسه نميدانم. زيرا صالح اين اعلاميه را مينويسد تا از فشار امريكاييها، شاه و زاهدي بر جبهة ملي بكاهد.
س: اما اثرات منفيِ اين كار در جامعه بيشتر است!
ج: اثرات منفي داشته، عدة زيادي از خودِ افراد وابسته به جبهة ملي به اين معترض بودند.
س: به همين دليل مدتها در امريكا بود و ارتباطش با محافل امريكايي - نه به عنوان مزدور - برقرار بود. افراد «نهضت آزادي» به امريكاييها خوشبين بودند.
ج: من ميگويم هنوز همة اينها پس از كودتا هم تصور ميكردند كودتا را انگليسيها به امريكا ديكته كردند و به دست آنها ما را گرفتند. امريكاييها خودشان اينكاره نبودند و اين تبليغات كه در گفتههاي خودِ مأمور جاسوس انگلستان در ايران هست كه ميگويد من وقتي رفتم امريكا، نخواستم به امريكا بگويم شما بياييد كاري كه ما ميخواهيم بكنيد، ما را از شركت نفت نجات بدهيد. رفتم آنجا همينطور امريكاييها را از خطر كمونيسم در ايران ترساندم. خودِ انگليسيها ميگويند كه ما امريكاييها را براي اين كار وسوسه كرديم، آنقدر آنها را از كمونيسم در ايران ترسانديم كه آنها حاضر شدند براي جلوگيري از گسترش كمونيسم در ايران به چنين كاري دست بزنند. اين تبليغات، هم از طرف انگليسيها انجام ميگيرد و هم از طرف خود امريكاييها. به نظر من افرادي مثل صالح انسانهاي ميهنپرست سادهاي بودند مثل مهندس بازرگان در بعد از انقلاب. واقعاً تصور ميكردند كه امريكا يك كشور استعماري نيست و كشوري است كه كمك ميكند. ميشود با آن حرف زد و ميشود از آن عليه خطرات
بزرگ كمك گرفت، منتها بازرگان امريكا را عليه خطر شوروي و صالح عليه انگليس. اينها امريكا را تا آخرش هم درست نشناختند كه امريكا يك كشور امپرياليست وحشتناكي است كه ميگويند هيچ وقت مستعمره نداشته. تمام امريكاي جنوبي مستعمرهاش بوده منتها به شكل ـ نه استعمار كهنه ـ استعمار نو؛ با كودتا.
پينوشه را كه اين كشتار عظيم را در شيلي كرده و الآن در لندن زنداني شده(1)ـ امريكاييها براي محصولات مس شيلي يا برزيل يا همة كشورها روي كار آوردند. اينها اصلاً اطلاع نداشتند؛ تمام جناياتي كه امريكاييها در ايران مرتكب ميشدند براي سياستمداران مهم نبود. آنها معتقد بودند كه تنها امريكا ميتواند جلوي شوروي و كمونيسم را بگيرد. اصل را مقابله با كمونيسم قرار دادند. مهندس بازرگان هم تا آنجا ميرسد كه معتقد است حوزة علمية قم را هم كمونيستها قبضه و در آن نفوذ كردهاند. اشكوري بعد از مرگ او يك انتقاد خيلي جالبي مينويسد. مينويسد كه آقاي مهندس بازرگان شما ميگوييد ما كه ضدانقلاب، ساواكي و ... نداشتيم، همة اينها را كمونيستها درست كردند. ما كمونيستها را حذف ميكنيم، مگر ساواكيها نبودند كه آمدند جلوي مجلس و حقوق عقبافتادهشان را ميخواستند. حالا فرض بكنيم تودهايها اين لغت ضدانقلاب و ليبراليسم را گذاشتند، حرف بدي كه نزدند! درست گفتند. اينها نمونههايي هستند از سياستمداران ايران كه از سياست جهاني كم اطلاع دارند. الآن هم ما داريم، بسيار زياد داريم. كساني كه در جاهاي قدرت هم هستند و حتي سياست دنياي امروز را ـ با وجود همه وسايل ارتباط جمعي - درست درك نميكنند و نميدانند كه ما در كجا هستيم و چگونه بايد عمل كنيم؟!
سياستمداران امروز ما هم كه در مقامهاي بالا قرار گرفتهاند، ظاهراً خبر ندارند كه در دنيا چه ميگذرد. هم از پيشرفتهاي تكنولوژيك و علمي كماطلاعند و هم از مسائل سياسي.
س: در اينباره ميتوان «جبهة ملي» را مثال زد كه در حال و هواي سال 1330 توقف كردهاند.
ج: بله؛ تقريباً همان جا ماندند. در تبليغات و تظاهرات و ميتينگهايشان حتي يك كلمه از وضع موجود ايران كه امريكاييها سلطة مطلق دارند، خبري نيست. خيلي طبيعي هم است كه ديگر نميتواند مردم را دور خود جمع كنند.
1) ـ پينوشه در 19 آذر 1385، در سن 70 سالگي درگذشت.
س: ريشة ارتباط اينها با مقامهاي امريكايي چيست؟ البته منظورم جاسوسي نيست. اصلاً نميشود به دكتر صديقي و بازرگان جاسوس گفت، ولي ريشة خوشبينيِ آنها به امريكا چيست كه هنوز مشكلات ايران را با امريكاييها مطرح ميكنند و آنها را در سرنوشت مملكت مؤثر ميدانند و ميخواهند مسائل و معضلات جامعه را به دست آنها حل كنند.
ج: خوشبينيِ آنها همان خوشبيني است كه مصدق هم در ابتدا داشت. او امريكا را كشور طرفدار آزادي ميدانست، چون مستعمره نداشت. اينها علم اقتصاد را نميفهميدند و نميدانستند كه از اول قرن بيستم كلنياليسم انگليسي تغيير ماهيت داده و ديگر براي امپرياليسم، مستعمره داشتن فايدهاي ندارد و صدور سرمايه و كالا، بدون قدرت ارتش جاي مستعمره داشتن گرفته است. نميدانستند كه امريكا وقتي كودتاي شيلي را انجام ميدهد، براي بدست آوردن تمام توليدات مس اين كشور است كه بزرگترين توليدكنندة مس دنيا بود. اين محصول دست يك شركت امريكايي بود كه در آن سرمايهگذاري كرده بود. اين صدور شكل استعمار جديد است. اينها از جريانها بياطلاع بودند و تنها در امريكا مجسمة آزادي را ميديدند. بهترين نمونه، گفتههاي صريح دكتر مصدق، مكي و شهيد دكتر فاطمي دربارة امريكاست. اين هر سه از امريكا تجليل كردهاند.
س: اين شيوه حتي با وجود تغيير در داخل سيستم حكومتيِ امريكا و مثلاً روي كارآمدن دموكراتها به جاي جمهوريخواهان، باز هم ادامه دارد.
ج: من در خاطراتم گفتهام كه من بعد از انقلاب به ديدن اللهيار صالح رفتم. آدم شريف، فوقالعاده وطنپرست و طرفدار جديِ انقلاب اسلامي بود؛ منتهي مجموعة اينها سياستمدار نبودند. آنها در جاهايي قرار گرفتند كه در آنجا سياست بازي ميشد ولي خودشان سياستمدار نبودند. مثلاً در همين حزب ما، ما تجربة كار سياسي نداشتيم و مثلاً اشتباهات بزرگي دربارة شناخت مصدق داشتيم. براي چه؟ براي اينكه يك جواني كه از زندان آمده و كار سياسي نكرده؛ نميداند چه حقهبازيها و چه بندوبستهايي در سياست هست. ما قبل و بعد از وجود جبهة ملي دربارة آنها و همين مسائل آذربايجان اشتباهات زيادي كرديم، آن هم فقط به دليل عدم آگاهي از سياست دنيا. اين است كه ميگويم بسيارند افراد ميهنپرست و علاقمند به ملت كه مسائل عميق سياسي را درك نميكردند.
س: سرهنگ نجاتي ميگويد، در حقيقت «جبهة ملي» سال 41 ديگر مرده بود، فقط
يك اسكلت و يك اسم بود. با تشكيل دو جبهة مخالفت مصدق، بطور كلي «جبهة ملي» در داخل شكسته بود و انتظاري هم كه مردم از اينها داشتند، اشتباه بود.
ج: جبهة ملي در سالهاي 41 و 42 تقريباً از بين ميرود. بعد از رفتن اميني، همهشان را ميگيرند و حبس ميكنند. حتي در سال 41 هم كه جبهة ملي دوم را تشكيل دادند و يا قبل از آن كه تظاهرات در دانشگاه را ترتيب دادند، در واقع كف روي دريا بودند و پايهاي نداشتند؛ نه پايه و عمق سياسي و نه درك سياسي، مثلاً نميدانستند سياست امريكا چگونه كار ميكند، يا سياست انگلستان چيست و مهرههايشان چگونه كار ميكنند. اين واقعيت است كه در اين جبهه افراد شريف، ميهنپرست و علاقمند به ايران بودند، ولي درك عميق سياسي نداشتند؛ به همين علت هم اشتباهات بزرگي كردند. نهضت مقاومت ملي را در بحثها جا گذاشتيم. نهضت مقاومت ملي ابتدا در منزلِ آيتالله زنجاني تشكيل شد. در منزل وي فقط يكي دو سه نفر بودند. بعد، از ساير گروهها دعوت كردند. اولين كاري هم كه كردند نوشتن اعلامية «نهضت ادامه دارد» بود كه خودِ آيتالله زنجاني با دو نفر ديگر شاه حسيني و عباسي ـ در خانه نوشتند. خودِ آيتالله زنجاني، تعدادي از اينها را در عمامة خود مخفي كرد و راه افتاد. از منزل خود كه در خيابان اميريه، خيابان فرهنگ بود راه افتاده و يكي يكي اين اعلاميهها را به مغازهها ميداد. واقعاً شجاعت عجيبي داشت.
س: اينها دو برادر بودند، يكي آقاسيد ابوالفضل زنجاني و يكي هم آقاسيدرضا زنجاني.
ج: بله؛ بعداً از احزاب ديگر چند نفر نماينده آمدند، مثلاً دانشپور از حزب ايران، عظيما از گروه فروهر، دكتر ميرخاني يا ميرجاني از حزب مردم ايران و رحيم عطايي، عباسي و صنيعي.
س: صنيعي عضو «جبهة ملي» بود؟
ج: بله؛ يك واحد حقوقي را زير نظر دكتر معظمي اداره ميكرد. اين واحد، شبكههايي در دانشگاه، بازار و محلات ايجاد ميكرد. در بازار شمشيري و محمود مانيان خيلي قوي بودند و روزنامة «راه مصدق» را اينها را انداختند. ولي متأسفانه «راه مصدق» چندان دوام نيافت.
س: مجموعة آن به صورت كتاب چاپ شده است.
ج: بله؛ چاپ شده است. اواخر آبان ماه 1334 بين اينها اختلاف ميافتد؛ بين حجازي و عطايي. عطايي جزو نهضت بود و حجازي جزو دارودستة جداشده از خنجي و خليل ملكي. ماههاي شهريور، مهر و آبان، روزهاي شكوفاييِ فعاليتها بود. مقالات روزنامه را معمولاً خنجي
و حجازي و بعد هم عطايي مينوشتند. عباس صنيعي هم مقالاتي مينوشت. دستگاه چاپ نداشتند. برعكس گروه بازار كه دستگاه چاپ داشتند و روزنامهشان به صورت چاپي در ميآمد، اينها دستگاه پليكپي داشتند. امكانات اينها در دست حجازي بود. او كار را توزيع ميكرد. او خود مينويسد كه روزي مطالبي را كه براي ماشين كردند ميبردم، مقالة عطايي را ديدم و فهميدم كه در اين مقاله مطالبي هست كه با سياست نهضت مقاومت نميخواند. عطايي در اين مقاله به تهديد غرب پرداخته و نوشته بود كه اگر به سياستهاي استعماريِ خود در حمايت از دستگاه حاكمة فاسد و دربار ادامه دهد، نهضت مقاومت ملي به تجديد نظر در خط مشي خود خواهد پرداخت و ناچار متوجه قدرت جهانيِ ديگر خواهد شد. حجازي ميگويد، روز بعد مقاله را نزد رحيم عطايي بردم و اظهار داشتم انتشار اين مقاله، آن هم در سرمقالة نشرية راه مصدق، علاوه بر آن كه مخالف خط مشي نهضت مقاومت ملي است، مشكلاتي نيز در سطح كميتهها و حوزهها ايجاد خواهد كرد، و اضافه كردم خط مشي نهضت مقاومت ملي كه ادامة همان راه دكتر مصدق است، استقلال از دو بلوك جهاني است و ما همواره ميبايست اين استقلال را حفظ كنيم. نبايد به علت دشمني با يك بلوك، به قدرت جهانيِ ديگر متوجه شويم. حجازي اضافه ميكند، رحيم عطايي پس از شنيدن اين مطالب سخن نگفت و مقاله را از من گرفت و قرارشد چند روز بعد مجدداً به ايشان مراجعه كنم. چند روز بعد مراجعه كردم. عين مقاله را با يادداشت كه پيوست آن بود، به من داد و گفت: از روي اين يادداشت مقاله را تصحيح كنيد. بعد از اين كه نكات نوشتهشده در يادداشت را در مقاله وارد كردم، مقالهاي جديد به دست آمد كه بسيار شديدتر و به نظر من بسيار بدتر از مقالة قبلي بود. در مقاله جديد، به صورت شديدتر و با تأكيد بيشتر، به دولتهاي غربي اظهار شده بود كه از ادامة روش فعلي دست بردارند والاّ موجب خواهد شد كه نهضت ملي ايران و بطور كلي مليون، سياست و خط مشي فعليِ خود را تغيير دهند و به همكاري و تشريك مساعي با بلوك شرق بپردازند. مقاله را نزد دكتر خنجي بردم و با همديگر صحبت كرديم. رحيم عطايي در برابر اين گفتهها سكوت اختيار كرد و حرفي نزد. من هم مقاله و يادداشت ضميمه را كه همراه برده بودم، تسليم نمودم و اضافه كردم در صورتي كه اين نظريات صحيح است، لطفاً من را از ادامة اين كار بازداريد و انجام آن را به ديگري بسپاريد و از نزد ايشان خارج شدم. جريان صحبت با عطايي را به دكتر خنجي هم اطلاع دادم. مدت يك هفته منتظر ماندم چون از ايشان پيغامي نرسيد، دستگاه ماشين تحرير و پليكپي را نزد عباس صنيعي بردم و تحويل
دادم. صنيعي علت را جويا شد. نميدانم از ماجرا اطلاعي داشت يا نه. به ايشان گفتم دليل آن را از آقاي عطايي بپرسيد. حجازي ادامه ميدهد: حالا ملاقات با مهندس بازرگان. با منتشر نشدن «راه مصدق» كمكم فعاليت ما در نهضت مقاومت هم كم شد. يك روز در ساعت 2 بعدازظهرِ يكي از روزها، طبق قرار قبلي و به اتفاق دكتر خنجي، مهندس اميني - فارغالتحصيل دانشكدة هنرهاي زيباي دانشگاه تهران و حسن زماني ـ صاحب كتابفروشي زماني در تجريش ـ به منزل بازرگان رفتيم. منزل مهندس بازرگان در آن زمان در خيابان قديم شميران ـ دكتر شريعتي فعلي، اول خيابان آمل ـ قرار داشت. بعد از چند لحظه دكتر يدالله سحابي نيز به آن جمع پيوست. ما متوجه نشديم كه دكتر سحابي تصادفاً براي ديدن مهندس بازرگان به آنجا آمده يا از طرف ايشان به آن جلسه دعوت شده بود. پس از صحبتهاي مقدماتي، ماجراي مقاله و مذاكرات با رحيم عطايي را مطرح كرديم و دلايل منتشر نشدن نشريه «راه مصدق» را توضيح داديم. مهندس بازرگاني از من پرسيد آيا تاكنون رحيم عطايي يا شخص ديگري مانع شده تا مقالاتي را كه شما يا دكتر خنجي براي نشرية راه مصدق تهيه ميكنيد، در روزنامه چاپ شود. در پاسخ گفتم خير؛ چنين امري تاكنون پيش نيامده است. مهندس بازرگان ادامه داد: همانطور كه رحيم عطايي مانع انتشار مقالات شما در نشريات نهضت مقاومت ملي نشده، شما هم نبايد مانع انتشار مقالاتي شويد كه او نوشته يا براي انتشار به دست شما داده است. توضيح دادم كه تاكنون مقالاتي كه ما تهيه ميكرديم و يا ايشان به ما ميدادند، همه در جهت خط مشي و هدفهاي اعلامشدة نهضت مقاومت ملي بوده، ولي مقالة اخير كه موجب تعطيليِ نشريه شد، با اين خط مشي انطباق نداشته است. مهندس بازرگان بر نظر خود باقي ماند و اظهار داشت هر كسي يك نوع تشخيص براي مصلحت و استنباط از خط و مشي مسائل سياسي دارد. اصول دموكراسي كه ما براي آن مبارزه ميكنيم، حكم ميكند كه هركس بتواند عقايد و نظريات خود را ابراز نموده و منتشر كند. يعني مهندس بازرگان هم با مقالة عطايي موافق بود. البته از همان تاريخ ديگر، چاپ راه مصدق قطع شد.
س: اين خط مشي «جبهة ملي» بود كه به غرب تاخته نشود و ملاحظات غربيها درنظر گرفته شود يا ديدگاه خود خنجي و حجازي بود؟
ج: بيشتر ديدگاه خنجي و ملكي و غيره بود. ديدگاه هميشگيِ آنها اين بود كه به شرق تاخته و با غرب ساخته شود؛ اين سياست اينها بود. پس از مدتي رهبران نهضت مقاومت ملي
لو رفته و بازداشت ميشوند. آيت الله زنجاني را با يكي ديگر بازداشت ميكنند و به زنداني ميبرند كه دكتر فاطمي هم در آنجا بود. آيتالله زنجاني خود ميگفت كه مأمورين با احترام رفتار ميكردند. مثلاً دائماً حضرت آيتالله ميگفتند. شمشيري و مانيان را هم بازداشت ميكنند و به جزيره خارك ميبرند. پس از مدتي، همة اينها آزاد ميشوند و فعاليت نهضت مقاومت ادامه پيدا ميكند.
س: «نهضت مقاومت» رهبريِ كاملي نداشته است؟
ج: خير؛ آيتالله زنجاني بوده و آيتالله غروي. بعد هم مهندس بازرگان و عدهاي از جبهة ملي.
س: شاپور بختيار نبود؟
ج: نه؛ اسم او در نهضت مقاومت ملي به چشم نميخورد.
س: بختيار در جايي ادعا كرده بود كه من عضو «نهضت مقاومت» بودم.
ج: خير؛ اصلاً در مطالبي كه من خواندم، اسمي از بختيار نيست. دكتر معظمي هست كه همانطور كه قبلاً هم گفتم مهمترين سندي كه از نهضت مقاومت ملي باقي است، همان سندي است كه خطاب به افراد شركتكننده در پنج صفحه نوشته شده است.
س: اعلام مواضع نهضت است.
ج: بله؛ اعلام مواضع است. اولين تظاهراتي كه نهضت مقاومت راه انداخت، قيام ملي 30 تير بود كه تصميم گرفته شد در دو جا تظاهرات كنند: يكي به حضرت عبدالعظيم بروند و يكي هم در تجريش. در تظاهرات حضرت عبدالعظيم خودِ مهندس بازرگان پيشاپيش دويست، سيصد نفري كه جمع شده بودند، ميرفت. همگام با مهندس بازرگان هم، آيتالله طالقاني، دكتر سحابي و مهندس سحابي فعالانه شركت داشتند. ولي تظاهرات تجريش انجام نشد. پليس و نظاميها، ميدان تجريش را اشغال كرده بودند و مردم نتوانستند در آنجا جمع شوند. مردم كه به آنجا آمده بودند، ميگفتند. اين ماجرا در دورة دكتر اقبال و انتخابات دورة نوزدهم است كه فوقالعاده هم افتضاح بود. از طرف جبهة ملي اعتراضات شديدي به اقبال ميشود و او هم دستور ميدهد شماري از رهبران جبهة ملي را بازداشت كنند. روزنامة اطلاعات هم در هشت آبان ماه 1336 نوشته كه بيست و سه نفر از همكاران دولت دكتر مصدق و از آن جمله دكتر معظمي، آيتالله ميلاني و آيتالله زنجاني به اتهام اقدامات عليه امنيت كشور بازداشت شدند.
س: با توجه به كودتاي 28 مرداد و آن استبداد، چطور شد كه دولت زاهدي نتوانست به عنوان يك دولت قدرتمند، يك دهه بماند؟ بعد علاء آمد و همينطور سير نزولي تا سال 1340 ادامه يافت.
ج: ثريا در خاطراتش نوشته كه يك شب با شاه داشتيم شام ميخورديم. شاه گفت اين زاهدي خيلي مزاحم شده، ديگر موي دماغ شده و بايد از بين برود.
ثريا ميگويد همين وقت بود كه خبر دادند زاهدي ميخواهد شرفياب بشود. زاهدي آمد پاي ميز شام. بعد از اين كه شام خورديم، شاه به زاهدي گفت كه شما ديگر خسته شده ايد. خوب است مسافرتي براي استراحت داشته باشيد. همة وسايل تهيه شده و خانهاي براي شما در ژنو آماده است. حقوق كامل هم به شما به عنوان سفير سيار شاهنشاهي در تمام كشورها پرداخت خواهد شد. پاسپورت شما هم آمده است. فرداي آن روز هم زاهدي رفت و ديگر برنگشت.
س: از اميني هم به عنوان يك آلترناتيو جديِ شاه ياد ميشد. اين منشأ كينة عميقي شد كه شاه در طول زندگيِ خود از اميني در دل داشت و هيچگاه نتوانست او را تحمل كند. شاه خشمگين و آزرده در مصاحبهاي گفت: عدهاي خائن از تاريكيِ شب استفاده كرده و نقشة خائنانه در سر دارند. به اين ترتيب به انگليسيها خيلي ساده اين را فهماند كه ظاهراً بايستي امريكاييها نقشهاي داشته باشند. اميني هم بالاخره از سفارت بركنار شد. بعد هم كودتاي قرني را داشتيم. البته به نظر ميرسد كاتوزيان بيمار است و قصد دارد هر چيزي را به شوروي وصل كند؛ اين كودتا را هم به شوروي ربط ميدهد.
اين يا يك نگرش و يا يك تحريف آگاهانة تاريخ است. امام هم در مورد «جبهة ملي» يا «نهضت آزادي» ميگفت كه اينها از ترس روس به دامن امريكا افتادند.
اين حالت يا براي اين است كه روس هميشه برايشان يك غول وحشتناك بود و يا مأموريتي بود كه رفتن به سمت غرب برايشان توجيه داشته باشد.
ج: مسعود حجازي معتقد است كه اين تحريف را كاتوزيان آگاهانه انجام داد. تحريفهاي ديگري هم كه در صحبتهاي ملكي انجام داده، بسيار جالب است. مثلاً همايون كاتوزيان دربارة تاريخ شروع اختلاف در حزب نيروي سوم و علت بروز اختلافات، در دنبالة شرح حوادث پس از كودتاي 28 مرداد و اقدام خليل ملكي در معرفي خود به فرمانداري نظامي كه در شانزدهم شهريور 1332 انجام گرفت، چنين نوشته است: «وقتي ملكي به زندان افتاد تشكيلات
حزب نيروي سوم با همان نظم و ترتيب سابق به زيرزمين رفت و روابط تشكيلاتي كميتههاي حزبي مانند سابق ادامه يافت، اما هنوز دو سه هفتهاي نگذشته بود كه دو تن از اعضاي حزب - دكتر محمد علي خنجي و دكتر مسعود حجازي - به انتقاد از شخص ملكي پرداختند. اين انتقادات فقط در هيأت اجرايي باقي نماند و بلافاصله به كميتهها و حوزههاي فعالين كشيده شد. در ابتدا اين دو تن ميگفتند كه ملكي دچار پارهاي اشتباهات اساسي شده و ميبايد بحث و بررسي گردد. ولي وقتي با سرسختي ديگران روبهرو شدند، لحن كلام را عوض كردند و نام آن را خيانت گذاشتند. در صورتي كه اينها واقعيت ندارد. تا آنجا كه ما ميدانيم دلايل عمدة اين منتقدين كه همة آنها نيز در تاريخ گفته شده، بر سر دو نكته دور ميزند. يك، ملكي يك بار با شاه ملاقات كرده بود و دو، ملكي از نايبالتوليه مرقد حضرت معصومه(س) در قم به نفع صندوق حزب كمك مالي قبول كرده بود». تمام.
حالا خود حجازي مينويسد: تمامي شرح كاتوزيان بدون استثنأ كردن حتي يك كلمه، صحيح نبوده و خلاف واقعه و رويدادها است. بهتر است خلاف حقيقت بودن اين گزارش را قبل از هر توضيحي از زبان شخص ملكي بشنويم. خليل ملكي تاريخ شروع اختلافات را در داخل حزب نيروي سوم و چگونگي آن را اينگونه شرح ميدهد: «آن روزها دو نفر با من اختلاف داشتند: يكي از آنها سوابق اختلافات كودكانهاي با من داشت، اما من ميخواستم ناديده بگيرم و جبران كنم. اينها تبليغاتي عليه من و ايراداتي در حضور من وارد ميكردند كه با اعتمادي كه من به آنها داشتم، اين موارد را حمل بر اختلافات سليقه سياسي ميكردم، نه حمل بر خيانت دوستان. من به خيانت آنها زماني پي بردم كه در فلك الافلاك زنداني بودم و خود من پس از مراجعت، از كم و كيف خيانت آنها با خبر شدم، اين دو شخص يكي محمدعلي خنجي عضو كميتة مركزي بود و دومي حجازي كه عضو كميتة ايالتي سازمان جوانان حزب توده بود. در هر حال حملة وسيع اينها مستقيم و غيرمستقيم از حدود بيست مرداد سال 32 شروع شد. پس اختلافات از 20 مرداد شروع شده است.
بعدها ما فهميديم كه اينها نعل وارونه ميزنند و به احتمال خيلي قوي به نظر من و با علم به يقين به نظر رفقا، اينها با عوامل توده نفتي ـ كه به تودهايها ميگفتند ـ تماس داشتند. ببينيد چقدر رذالت ميخواهد كه اينها را تودهاي بكند تا سازمان امنيت اينها را بگيرد و پدر صاحبشان را دير بياورد. آنها از حدود 20 مرداد نقشة خود را عليه من و دوستان خود شروع كرده بودند كه ما را از افكار عمومي مرعوب و خود نقشه هايشان را در روزهاي 25 تا 28 مرداد عملي سازند و چنين شد، يعني
اعلام جمهوري كردند. اما در هر حال من تا زمان مراجعه از فلكالافلاك اعمال آنها را حمل بر كجسليقگي سياسي و اشتباه ميكردم و از نيت خيانت آنها آگاه نبودم يعني كوچكترين احتمال هم نميدادم. اين هو و جنجال در داخل حزب از سويي و جنجال حزب توده از سويي ديگر نوعي مرا از سياست مشمئز كرد كه در كميتة مركزي شفاهاً استعفا كردم. اما گفتم در اين شرايط كنار رفتن مانند فرار از ميدان مبارزات است، وقتي اوضاع قدري آرام شود كتباً استعفا خواهم كرد و در جلسات حاضر نخواهم شد، زيرا با اوضاع و احوالي كه پيش ميآورند از قرار معلوم براي مدتها ديگر محلي براي آن باقي نميماند. هرچند كه من يقين داشتم اين اوضاع موقتي است ولي ممكن بود نهضت از ميان رفته و حكومت ارتجاعي فئودال جاي آن را بگيرد نه حزب توده. اين دو نفر ماجراجو پس از اينكه مرا مسئول روزنامه و ديگر همكاران مرا از ميدان خارج كردند، از 20 مرداد به آن طرف و بخصوص پس از عزيمت اعليحضرت همايوني از ايران تمام اختيارات را عملاً در دست گرفتند و هزاران نفر شاهد عالي وجود دارند كه صحت اين مسائل را تأييد خواهند كرد.»(1)
خليل ملكي در همان دادگاه دربارة اختلافات در هيأت اجرائية حزب نيروي سوم چنين اظهار ميكند: «محمدعلي خنجي عضو منحصر به فرد هيأت اجرايي كه بعدها خيانتكار منحصر به فرد هيأت اجرائيه از كار درآمد عقيده داشت ـ و حجازي نامي نيز كاملاً با او هماهنگ بود - كه دكتر مصدق بالاخره مجبور است تغيير رژيم دهد و شاه را محاكمه و مجازات نمايد. اكثريت هيأت اجرائيه معتقد بودند كه با جلب نظر امريكا از لحاظ سياست خارجي بايد بر مشكلات غلبه كرد و احتياجي به تغيير رژيم پيدا نشود. نظر اكثريت هيأت اجرائيه با دربار در حدود و چارچوب قانون اساسي بود و بايد گزارش هيأت هشت نفري، حاكم بر روابط دربار و دولت باشد.» اين نشان ميدهد كه اختلافات اينها به هيچ وجه مربوط به وقتي كه او به فلك الافلاك فرستادهشده، نبوده بلكه از 20 مرداد بود. اختلافات هم فوقالعاده شديد بود. بر سر اين بود كه ما نسبت به شاه چه بايد بكنيم و شدت مخالفت هم در روز 26 مرداد است كه روزنامة «نيروي سوم» چه مطالبي را مينويسد كه بايد جمهوري بلافاصله اعلام شود. اين هم نشان ميدهد كه اين آقاي دكتر كاتوزيان حقايق را تحريف ميكند. نه اينكه او نميداند، او همة اين جريان را ميدانسته و همه اين اطلاعات را داشته، دفاعيات خليل ملكي را هم داشته و جريان روزنامه «نيروي سوم» را هم ميدانسته اما هيچ اشارهاي دربارة عملكرد اين روزنامه در اين سه روز
1) ـ روزنامه اطلاعات، سهشنبه 17 اسفند 1344.
نميكند. به اين ترتيب من خيال ميكنم اين مطالب ساختگي است و نميتواند واقعيت داشته باشد. چون وقتي ميگويد از جايي به من اطلاع داده بودند، ميتوان فكر كرد كه آدم ممكن است اشتباه كند، يعني آگاهانه در يك جهت معيني و براي تبرئة ملكي از تمام خطاها و ضعفها و بالابردن اعتبار خودش كه طرفدار ملكي هست.
س: ادامة «نهضت مقاومت ملي».
ج: پس از اينكه در آستانة كودتا آيتالله زنجاني و عدهاي ديگر در اسفند 34 بازداشت ميشوند، اللهيار صالح در مجلس عليه اينها تحصن اختيار ميكند. بالاخره افراد پليس ساعت 5/2 بعداز نصف شب در يكي از روزهاي فروردين، صالح را به زور از مجلس به خانهاش بردند و نشرية «راه مصدق» در فروردين 1335 تعطيل شد.
از ديگر اختلافات بزرگ آقاي حجازي با ساير رهبران نهضت مقاومت ملي بر سرِ شخصيت جمال عبدالناصر بود.
در روزنامه نهضت «راه مصدق»، عطايي و ديگران خيلي از جمال عبدالناصر بويژه بعد از جريان ملي كردن كانال سوئز تعريف ميكردند، اما عدهاي ميگفتند ما نبايستي براي كشور نمونهتراشي كنيم، چرا كه اولاً او يك ديكتاتور است و ثانياً طرفدار پانعربيسم كه مخالف ما ايرانيان است و ما به هيچ وجه نبايستي از او طرفداري كنيم. در صورتي كه رهبري نهضت مقاومت ملي معتقد بود كه او شخصيتي است مقاوم در مقابل امريكا و انگلستان و فرانسه و ميبايستي تا آنجا كه ممكن است از وي تجليل بكنيم. اين يكي از آن نكاتي است كه منجر به كنارهگيريِ اين دو از نهضت مقاومت ملي شده و بعدها در جبهة ملي با نيروهاي جبهة ملي در ساختمان «جبهة ملي» دوم همكاري ميكنند.
آغاز فعاليت جبهة ملي بيست و دوم تير 1339 قبل از آمدن دكتر اميني است. هيأت مؤسس آن 35 نفر بودند و در جلسة تأسيس آن سيدباقر كاظمي، دكتر صديقي، اللهيار صالح، دكتر سنجابي، دكتر آذر، مهندس بازرگان، كاظم حسيبي، مهندس زيركزاده و آيتالله طالقاتي شركت داشتند و به عنوان اعتراض به انتخابات مجلس كه دولت شريف امامي برگزار كرده بود، چهارده نفر از برجستگان جبهة ملي در مجلس سنا تحصن كردند. تقيزاده در آنجا صحبت كرد، ولي صالح در انتخابات بعدي از كاشان وارد مجلس شد.
س: تلاش امريكا براي نفوذ در نهادهاي اقتصادي و فرهنگيِ جامعه در همين دوران شكل ميگيرد، چون مؤسسه فرانكلين همان موقع تشكيل شد (1336)، بنگاه نشر و ترجمه
براي گسترش فرهنگ غربي تشكيل ميشود، ادارة اطلاعات سفارت امريكا بيش از هشتصد عنوان فيلم در اختيار مردم ميگذارد و حتي با پست مجاني براي استانها و شهرها ميفرستد و يك كار وسيع در يادگيري و ارتباط با سياسيون و جذب شخصيتهاي فرهنگي صورت ميدهد. حتي فرانكلين بخشي از افرادي كه از «حزب توده» واخورده بودند يا در زندان ندامتنامه نوشته بودند امثال نجف دريا بندري را جذب ميكند. احسان نراقي هم يك مؤسسة تحقيقات علوم اجتماعي با هماهنگيِ دربار و ساواك درست ميكند كه عموماً هم در جهت امريكايي كردن امور گام برميدارد. گروه صلح به تركمنصحرا ميرود و در گنبد تلاش ميكند، گروههاي بهداشت امريكايي ميآيند، گروههاي سرمايهگذاري ميآيند و بتدريج پاي اسرائيل تا قبل از دهة چهل براي نفوذ در اقتصاد و فرهنگ جامعه باز ميشود.
ج: اين مسأله كاملاً طبيعي است. انگلستان طي دويست و پنجاه سال يا شايد سيصد سال از آغاز شروع تجارت با هندوستان شروع به سربازگيري در داخل ايران كرده بود. نخبگان معيني را در تمام قشرها از بالا گرفته ـ وزرا و وكلا و كساني كه ميتوانند در موقعيتهاي بالا قرار بگيرند، روشنفكران و ... ـ تا پايين، به اندازة كافي جمع كرده بود، حتي در زمان نخستوزيريِ علم هم شاهد بوديم كه چه كساني را از اردوي مخالف - اعضاي سابق حزب توده ـ جذب كرده بود. كساني مثل رسول پرويزي و حتي دكتر خانلري؛ به اين ترتيب انگلستان براي خودش يك ارتش نيرومند در همه جا تدارك ديده بود. امريكا خيلي دير به فكر شرق ميانه و ايران افتاد و اولين تلاش آن هم به كوششهاي قوام در سال 1301 ـ 1302 در مسألة واگذاريِ نفت و شوستر ـ كه به عنوان كارشناس مالي به ايران آمده بود ـ و بعد هم داير كردن مدرسة كالج امريكايي در اينجا و تربيت افراد برميگردد. امريكا نميتوانست از نخبههاي انگليس كسي را جذب كند، چون آنها به اندازة كافي محكم شده و در آن اردوگاه بودند و نميتوانستند از آنجا خارج بشوند، پس كوشش ميكرد كساني را اينجا بياورد و اين افراد را از لحاظ فرهنگي تربيت بكند. به نظرم، هم اللهيار صالح و هم برادرش هر دو در مدرسه امريكايي تحصيل كردند. اللهيار صالح با وجود تمايلات دوستي نسبت به امريكا، ملي باقي ميماند و ديگري هم كارمند سفارت امريكا ميشود، يعني يك امريكايي ميشود. حتي افرادي را هم براي تحصيل در رشتههاي مختلف به امريكا ميفرستادند تا بعد از آنها استفاده كنند. بعد از دوران جنگ، امريكا عدهاي از سياستمداران را كه وارد سياست
ميشدند، بتدريج جلب كرد. ابتدا از ميان اطرافيان قوام، جذب نيرو ميكنند؛ امثال مظفر بقايي، ملكي، عبدالقدير آزاد، حائريزاده و سنجابي و ... از اين به بعد هم كه ميخواست جانشين انگلستان بشود، در زمينههاي فرهنگي، سياسي و نظامي - كه البته در بعد نظامي به اندازة كافي جا نيفتاده بود ـ اقداماتش را شروع كرد و تمام افسران متخصص ايران را براي طي دورههاي تكميلي به امريكا ميبرد. از اين رو هواداران سياسي و نظاميِ زيادي پيدا كرده بود، اما هنوز از لحاظ فرهنگي جايي نداشت. لذا از همان طريق فرانكلين و ... وارد شده بود. آنها هم بهترين آثار نويسندگان مترقيِ امريكا مثل همينگوي را ترجمه كردند. از مترجمان زبردستي هم استفاده ميكردند. قصد آنها نشان دادن يك امريكاي دوم به مردم بود و اين سياست «سيا» بود تا روشنفكران را جذب جنايتكاران سيا و كودتاچيان نكند، بلكه «امريكا»يي را به آنها نشان دهد كه مترقي و درخشان است. سياست حساب شده و موذيانهاي بود كه موفقيت زيادي هم كسب كرد. اين سياست طولانيِ امريكا تا قبل از انقلاب ادامه داشت، منتهي تمام اشتباه سيا اين بود كه تمام دستگاه سياسياش ـ كورخواندند ـ نديدند كه زير كف اين اقيانوس، چه جريانهايي دارد ميگذرد. اين را كور خواندند و نفهميدند و تصور اين قضيه اصلاً برايشان محال بود كه شاه با آن قدرت و با آن ارتش و با آن دستگاه يكدفعه در عرض شش ماه از بين برود و به كلي نابود شود، طوري كه مجبور بشوند او را بردارند و ببرند. اين اشتباه را انگليسيها در تاريخ خودشان در هندوستان نكردند. علت آن اين است كه انگلستان سياستمدار كهنهاي بوده است. آنها چنين اشتباهي نكردند كه ندانند چه تحولي در جامعه ميگذرد كه زير پايشان را يكدفعه خالي ميكند. به همين علت است كه در دوران محمدرضا، بخصوص در دوران دهسالة آخرش، اين سياست امريكا خيلي قابل شد و انگليسيها ديگر يواش، يواش از ميدان بدر رفتند. به قول كتاب معروف ادينبورگ ـ موج هفتم ـ زير دريا چه ميگذرد! همين اشتباه باعث شد كه امريكاييها تودهنيِ محكمي در ايران خوردند و يكي از مهمترين پايگاههايشان كه همعرض اسرائيل بود را در اين قسمت از خاورميانه از دست دادند.
س: در اواخر دهة سي كنفدراسيون دانشجويان خارج كشور تأسيس شد. دانشجوياني كه به خارج ميرفتند قبلاً پراكنده بودند. بعد از قضية 28 مرداد عدهاي به دلايل مختلف، يا فرار و يا مسافرت كردند و به طرف غرب رفتند. در آنجا سه تشكيلات وجود داشته است: يكي «حزب توده» بود كه بيشتر در كشورهاي وابسته به اتحاد جماهير شوروي
فعاليت ميكرد؛ يكي، جريان كنفدراسيون بود كه تودهايهاي انشعابكرده از حزب بودند و ديگري جريان ضعيفي هم به عنوان «جبهة ملي» بود؛ بعد از دهة چهل، «جبهة ملي» در اروپا شكل گرفت. كنفدراسيون ويژگيهاي مثبت و منفي داشت، بعد عوامل رشد فراگيري در خارج و نفوذ ساواك در محفل و بدنة كنفدراسيون و بعد هم علل انحلال آن در سالهاي 1354 و 1355.
ج: من از سازمانهاي دانشجويي در امريكا زياد اطلاع ندارم. در سازمانهاي دانشجوييِ امريكا هم عدهاي تودهاي و طرفدار حزب توده بودند. عدهاي هم از دانشجويان طرفدار جبهة ملي و مصدق مثل دكتر ابراهيم يزدي و ... بودند
سازمان دانشجويان ايراني در آلمان، فرانسه، انگلستان، ايتاليا و ساير كشورهاي اروپايي عمدتاً در قبضة خود حزب تودة ايران بود. اين تشكلهاي دانشجويي تا زماني كه به وسيلة امثال تهراني با حزب ارتباط داشتند، به فعاليت خود ادامه ميدادند. اما از وقتي كه از حزب توده منشعب ميشوند، تمايلات چريكي پيدا ميكنند. يعني خود را براي يك مبارزة چريكي در ايران به شيوة مبارزات چريكي در چين آماده ميسازند. اين جريان، با اختلافات چين و شوروي همزمان بود. چين در آن دوره فعاليتهاي زيادي براي جلب گروههاي معيني از جناحهاي ناراضيِ احزاب كمونيست در اروپا انجام ميدهد و به دنبال اين اقدام، احزاب كمونيست طرفدار چين شكل ميگيرد؛ از جمله حزب كمونيست آلباني كه جزو نخستين گروندگان به چين است، البته بعداً به مخالفت با چين نيز برميخيزد.
اين گروه دانشجويي قبل از تشكيل كنفدراسيون، گروهي از دانشجويان را براي فراگيريِ فنون جنگهاي پارتيزاني به كشورهاي مختلف از جمله چين، اعزام ميكند. تهراني هم به چين ميرود ولي به جاي فراگيريِ دورههاي نظامي، در راديو مشغول به كار ميشود. عدهاي هم به كوبا ميروند. ظاهراً گروهي هم به فلسطين اعزام ميشوند. پس از طي اين دورهها، كمكم فكر تشكيل كنفدراسيون شكل ميگيرد. در ابتدا جناح طرفدار حزب تودة ايران نقش اصلي را بازي ميكند ولي در نتيجة تشديد اختلافات، جناح و حزب توده اخراج ميشود و با نيروهاي اندكي كه برايش مانده بود، سازمان دانشجويي را پيريزي ميكند. البته پس از چند سال در ميان كنفدراسيون هم اختلاف افتاد. نخستين كسي كه سعي كرد تا ناراضيان حزب تودة ايران در رأس كنفدراسيون قرار گيرند، دكتر فريدون كشاورز بود. كشاورز هم به عنوان يكي از ناراضيان ]از شوروي[ راهي چين ميشود و وسايل انتقال دانشجويان علاقمند به
مبارزات پارتيزاني را به چين فراهم ميكند. او چندين ماه با احترام در پكن اقامت ميكند با اين تصور كه رهبريِ دانشجويان را در دست دارد. اما در اولين كنگرهاي كه در رم تشكيل شد، اصلاً اسمي از فريدون كشاورز برده نميشود؛ از اين رو، او به عراق ميرود. در آنجا هم موفق نميشود و به الجزيره ميرود. دومين انشعاب در حزب توده، در سطح رهبريِ حزب صورت ميگيرد و سه تن از اعضاي كميته مركزي به نامهاي قاسمي، فروتن و سقايي كه عضو مشاور كميته مركزي بودند، تمايلات چيني پيدا ميكنند. در بين شبكة حزب در كشورهاي اروپاي شرقي مثل چكسلواكي و حتي خودِ شوروي هم چنين تمايلاتي پيدا ميشود و اين انشعابيون كه عمدتاً از افراد فعال هم بودند با آن سه نفر ارتباط برقرار ميكنند. در اولين كنگرة سازمان انقلابيِ توده ايران ـ شامل دانشجويان انشعابي در اروپاي شرقي ـ نام حزب تودة ايران را براي خود حفظ ميكنند. در اين كنگره، فروتن، سقايي و قاسمي هم شركت ميكنند، اما آنها فقط فروتن را ميپذيرند. قاسمي را هم به دليل نامة روزبه ـ كه برايشان حكم قهرمان را داشت ـ كه طي آن از وي بسيار به بدي ياد كرده بود، انتخاب نميكنند. فروتن هم به دليل انتخاب نشدن قاسمي، استعفا ميدهد و در جلسات كنگره شركت نميكند. اينها گروهي را با تمايلات چيني به عنوان «طوفان» نيز شكل ميشود و چين را به عنوان رهبر جهاني انقلاب سوسياليستي به رسميت ميشناسد و گروه ديگري با عنوان «طوفان» تشكيل ميدهند كه معتقد به رهبري آلباني در نهضت كمونيستي جهان هستند! اين نوعي تجزيه و انشعاب در انشعاب بود.
ساواك پس از مدتي تلاش، موفق ميشود كه در مركزيت كنفدراسيون نفوذ كند. تهراني در خاطراتش مينويسد كه در روزنامة «باختر امروز» كه ما چاپ ميكرديم و خسرو قشقايي هم آنجا بوده، مقالهاي كه هنوز چاپ نشده بود، خبرش را از روي ميز ساواك ميآوردند. بالاخره متوجه ميشوند، مدير روزنامهاي كه در آنجا انتخاب كردهاند و قبلاً هم خودش مجلهاي را منتشر ميكرد، به نام دكتر محمد عاصمي ]نفوذيِ ساواك است[ و من در گفتوگويي با تهراني دربارة او گفته بودم كه به او مشكوك هستم.
س: همان موقع!
ج: همان موقع من به او مشكوك بودم. اين در كتاب تهراني هست كه، كيانوري گفت؛ دختري كه يك شب به خانه نيايد، ديگر نبايد حسابش كرد. عاصمي چند شب به خانه نيامده. از همان موقع ما متوجه شديم كه در نشرية «كاوه» مقالات مرتبط با ساواك نوشته ميشد. او
با ساواك ارتباط برقرار كرد و هنوز هم هست.
س: تنها اين بود يا ...!
ج: يكي ديگر از فعالين به نام فولادي هم با ساواك مرتبط شد. او هم جزو كميتة مركزيِ كنفدراسيون بود. تهراني همة اين مطالب را در خاطراتش نقل كرده است كه ساواك چگونه با اين افراد ارتباط برقرار ميكند و به وسيلة آنها در ميان كنفدراسيون اختلاف مياندازد و شكاف ايجاد ميكند و اختلافات را زياد ميكند. البته اختلافات، زمينههاي ديگري هم داشت؛ مثلاً خودپسنديِ افراد مختلف كه هر كدام ميخواستند خودشان رئيس بشوند. همين اتفاقاً موجب تضعيف هرچه بيشتر كنفدراسيون شد.
س: عوامل رشد آن چيست؟
ج: عوامل رشد آن نارضايتيِ جوانهاي ايراني از سياست شاه در ايران و سياست انگليسيها و امريكاييها بود كه در دوران محمدرضا در اينجا حاكم مطلق بودند. علاقة واقعي و تمايلات مليِ آنها طرفداري از نهضت مصدق و دشمني جدي با امپرياليسم بود.
س: اگر با آنها مخالفت داشتند، يا ميبايست به «جبهة ملي» بروند يا به «حزب توده». چرا گروه سوم تشكيل شد؟
ج: همان طور كه گفتم، در دنياي ماركسيستي شكافهايي ايجاد شد كه ميان جبهة نيرومند اتحاد شوروي و چين فاصله افتاد و اين شكاف در داخل كشورهاي مختلف ميان احزاب كوچك هم شكل گرفت و ادامه يافت.
س: مدعي بودند؟
ج: مدعي شدند! اين عاملي شد كه براساس آن، اينها به يك طرف نميتوانند بيايند. دومش اين است كه همة اينها ماركسيست بودند و به ماركسيسم علاقه داشتند. ما در انگلستان افراد تحصيلكردهاي داشتيم. مقامهاي بالاي علمي داشتند و طرفدار ماركسيسم هم بودند. بعضي از آنها وسط اين دوتا [شوروي و چين] گير كرده بودند و واقعاً نميدانستند كه كداميك از اينها راست ميگويند؛ هم اين را دوست داشتند هم آن را، هم از اين خوبي و خوشي ميديدند، هم از آن. اينها نظرهاي كاملاً مختلفي داشتند، به اين جهت است كه نميتوانستند به يك سازمان سياسيِ معيني در داخل ايران و در خارج بپيوندند. همين اختلاف هم باعث شد كه رفتهرفته وقتي جبهة ملي دوم و سوم تشكيل شد آنجا هم گروههايي به نام جبهة ملي دوم و سوم تشكيل شود. البته ظاهراً عمر جبهة ملي سوم در اروپا از ايران بيشتر
بود. در ايران خيلي زود از هم پاشيد و از بين رفت ولي مدتهاي طولاني جبهة ملي سوم در اروپا به صورت مجموعة كوچكي از دانشجويان باقي ماند. بقيه گروهها هم كمكم با پايان يافتن تأثيراتشان، به دنبال كار و زندگيِ خود رفتند، چون كار و زندگي اجازة فعاليت سياسي به آدم نميدهد. اين آخر و عاقبت كنفدراسيون بود.
س: چرا كنفدراسيون در اوج مبارزات سياسي جامعة ما، كه حركت سياسي آن به طرف يك تصميمگيريِ جدي سوق پيدا ميكرد، از درون ميپاشد؛ يعني درست از سال 54؛ براستي علل اين اختلاف يا انحلال را در چه ميتوان ديد؟
ج: دليلش همان تغييرات در داخل كنفدراسيون است. بالاخره كنفدراسيون نيروي ثابتي كه نبود. عدهاي از اينها همين طور تحصيلشان تمام ميشد و ميرفتند و عدة تازهاي دانشجو ميآمدند.
س: يك عده هم حرفهاي داشتيم كه آنجا مانده بودند.
ج: عدهاي هم حرفهاي آنجا مانده بودند كه تحصيل آنها هيچ وقت تمام نشد. در هيچ رشتهاي. بطور اسمي دانشجو بودند. عدة حرفهايها فوقالعاده كم بود. عدهاي در آنجا در حال تغيير اساسي بودند و اين عده در حال تغيير، از نظر سياسي هم خيلي تفاوت ميكردند. آنهايي كه خودشان در مبارزة در ايران شركت كردند يا حبس رفتند يا در دوران قبل از 28 مرداد كتككاري كردند، بعد از 28 مرداد زندان بودند؛ بعد از زندان بيرون آمدند و به اروپا رفتند. اينها نسلشان در كنفدراسيون تقريباً غير از آن چند تا حرفهايها از بين رفت. آنهايي كه ميآمدند ديگر سابقة مبارزاتي نداشتند، فقط يك تمايلات عمومي داشتند، مثلاً ضد استعمار بودند. يعني ماهيت كنفدراسيون از داخل به كلي تغيير كرده بود، و به همين علت هم در آن كشاكش مبارزات پس از متلاشي شدن جبهة ملي در ايران (سال 1354) جبهة ملي ديگر متلاشي شد. بعد از اين اثري از آن باقي نمانده بود. دكتر مصدق از بين رفته و فوت كرده بود. يك جريان ديگر در اينجا در حال شكلگيري بود. به اين جهت است كه ديگر مايهاي نداشت كه نگه دارد.
س: پس چگونه كنفدراسيون كه يك شعبهاش در آلمان بوده و براي خود مركزيت قائل بود و همچنين در انگليس، آلمان، امريكا و ... شعبه داشت، منحل شد، كنفدارسيون ميتوانست يكي از شعبههايش منحل شود.
ج: فدراسيونها در هر كشوري بودند اما دعوا ميان امريكاييها و اروپاييها بود. آنها
ميخواستند در كنفدراسيون مقام درجة اولي داشته باشند، در عين حالي كه تعداد دانشجويان امريكاييِ عضو فدراسيون دانشجويي، اصلاً قابل مقايسه با تعداد دانشجويان اروپاييِ عضو، نبود. من در يكي از كنگرههايشان ديدم اختلاف خيلي شديدي بين آنها ايجاد شد و آنها جدا شدند. حاضر نشدند بپذيرند و از هم جدا شدند. اما يكي كه جدا شد، اين مسألة بيماري به ديگران هم سرايت كرد و در ايران هم ديگر پاية سياسي وجود نداشت. اينجا ديگر زمينة ديگري در حال شكلگيري بود. در سال 54 ما كمكم شاهد فعاليت گروههاي مذهبي در مساجد و... هستيم. خودِ امام خميني كه از 42 شروع به فعاليت ميكند كمكم رشد و نمو ميكند و ميدانهاي ديگري برايش فراهم ميشود و آن مسائل سابق و محذورها از بين ميرود.
س: دو جريان بعد از سال 40 بوجود ميآيد: يكي، جريان «سازمان چريكهاي فدائي خلق» و ديگري «سازمان مجاهدين خلق» است. آن چيزي كه بيشتر پيرامونش اتفاق نظر وجود دارد، در مورد تأمين اين دو سازمان است كه «سازمان مجاهدين خلق» از دل «جبهة ملي» و «نهضت آزادي» بيرون آمد و «چريكهاي فدايي خلق» هم از درون «حزب توده». برخي از مورخين مطرح ميكنند كه اين دو تشكيلات ملي و چپ به بنبست رسيده بودند لذا نه حرف جديدي داشتند براي جامعه و نه توان رهبري. با آغاز 15 خرداد، ديگر «جبهة ملي» و «حزب تودة ايران» تمام شده بودند. فقط اسمي از آنها بود. بخصوص آن كه رژيم نوعي بزرگنمايي ميكرد.
ج: همانطور كه ميدانيم سازمان مجاهدين خلق تاريخچة خيلي مفصل و طولاني دارد. همان طور كه در سازمان فدائيان خلق هم چندين انشعاب رخ ميدهد و اختلافات سياسي پيدا ميكنند. چپها از لحاظ جهاني گرفتار همان بيماريِ جنگ چريكي ميشوند. از اينكه نيروهاي انقلابي در اينجا وارد ميدان بشوند و بيايند انقلاب كارگري به راه بيندازند، اصلاً نااميد ميشوند و تصور اينكه امكان يك انقلاب به نوع ديگر هم ميتواند پيدا بشود، به ذهن خود راه نميدادند. آن گفتة معروف انگلس شكل ميگيرد كه «انقلاب گاهي اوقات نقب ميزند و از جايي به در ميآيد كه اصلاً تصورش قبلاً نميرفت» و واقعاً در ايران چنين چيزي اتفاق افتاد. چنين نقبي زده شد و انقلاب بطور كلي از شكل ماركسيستيِ خود كه مركز فعاليت بود، به يكباره به شكل اسلامي بيرون آمده است. اين واقعيت را بچهها درك نميكردند زيرا گرفتار مسائلي شدند كه بر اساس آنها بايستي جنگ چريكي كرد. حالا بحث
سرِ اين است كه به اين نتيجه عملي ميرسيدند كه جنگ چريكي كردن در يك كشور مثل چين يا در كشوري حتي مثل شوروي در جنگ دوم جهاني با آن وضع جنگها و آن موقعيتها يكي است.
س: در عربستان هم يك چيز ديگر.
ج: عربستان هم يك جور ديگر؛ خوب ميآيند و كوشش ميكنند و انواع و اقسام پيدا ميشود. اولش احمدزاده و آن گروهش پيدا شدند و فكر ميكنند بايستي جنگ چريكي را از جنگل شروع كرد و ميروند مطالعه ميكنند و «سياهكل» را انتخاب ميكنند و تصور ميكنند مثل انقلاب كوبا كه يك گروه چريكي، در يكي از جنگلهاي كوبا رفتند و جا گرفتند و كمكم مردم به طرف آنها جلب شدند و شدند نيروي غالب؛ اينها هم تصور ميكردند كه اگر ما به جنگلها برويم، دهقانان بلافاصله به ما ملحق خواهند شد و از ما حمايت ميكنند. خوب اين عبارت است از بيماري جواني؛ يعني عدم درك اين نكته كه شرايط عيني هيچ وقت در دو جاي مختلف يكي در امريكاي لاتين و يكي در ايران، نميتواند يك نتيجه واحد بدهد. خودشان ميديدند در خودِ امريكاي لاتين، قهرمان جنگ پيروزي ملت كوبا - مثل چهگوارا - ميرود در كشور ديگري، ميخواهد با همان وضع كه البته با شرايط موجود در كوبا متفاوت بوده، مثلاً بين كوبا و كلمبيا جنگ چريكي بكند و موفق هم نميشود. عين همين تفاوت را درك نكردن براي امثال چهگوارا ـ همچنين شخصيتهايي كه انقلابي هستند ـ باعث ميشود در يك جا به نابودي بكشد و، در جاي ديگر به پيروزي بيانجامد. اين كپي برداشتن و عكسبرداري از نهضت انقلابي، اشتباه بزرگي است كه كمونيستها بارها و بارها در تاريخ كردند و ميكنند و در آينده هم خواهند كرد. اين عكسبرداري كار آساني است؛ شيوة آسان برخورد با مسائل. من اين جور فكر ميكنم كه مثلاً رهبريِ چين امروز تا حدود بسيار زيادي از اين دوران طولاني اشتباهاتي كه نهضت كمونيستي از 1917 از سر گذرانده است تا به حال درس گرفته است. در خود شوروي يك گرايش و شناخت جديدي نسبت به اشتباهاتي كه انجام گرفته است دارد پيدا ميشود و بايستي راههاي ديگري بروند. اينها مسائلي است كه جوانهاي پرشور و انقلابيِ ما، ]بايد مورد توجه قرار دهند[ ... فرض كنيد دارودستة نيكخواه كه از كنفدراسيون بيرون آمدند و به چين رفتند و در آنجا تعليماتي گرفتند و آمدند اينجا و مدتي هم كار انقلابي كردند ـ به قول خودشان يكي رفت در كردستان، يكي رفت در لرستان، يكي رفت در بختياري ـ بعد هم گير افتادند و به بلندگويان شاه و سياستمداران شاه تبديل شدند.
اين جوانهاي روشنفكر، همهشان اين دورانهاي سخت را هم نميتوانند بگذرانند. به محض اينكه به جاي خيلي مشكلي ميرسند، ماهيت خودشان را نشان ميدهند. آنهايي كه در اروپا بودند، اين گرفتاريِ امثال نيكخواه برايشان پيدا نشد كه دگرديسي پيدا كنند و معلوم شد تا چه حد امكان مقاومت و ايستادگي دارند، ولي آنهايي كه آمدند در داخل تله گير كردند، ماهيت خودشان را بروز دادند. به اين ترتيب وقتي كه در سياهكل با شكست بزرگي روبهرو شدند گفتند به عمل چريكي شهري ـ كه اين از اختراعات خودشان بود ـ روي ميآوريم و ما ميتوانيم با از بين بردن مهرههاي مهمي از دستگاه دولتي و دستگاه حاكم، رژيم را متزلزل كنيم؛ يعني بزرگترين اشتباهي كه حتي كمونيستهاي سايركشورها نكردند. فقط در روسيه نارونديكها بودند كه طرفدار اين نظريه بودند و اين عمل را ميكردند كه اگر تزار را بكشيم كارها درست ميشود و يك تزار را هم كشتند و هيچ تغييري پيدا نشد و فقط تلفاتي در بين بهترين انقلابيهايي كه واقعاً از جان گذشته بودند، بر جاي گذاشتند. گروه «فداييان خلق» هم به همين شكل گرفتار بودند كه افتادند در كارهاي چريكي تا انقلاب انجام بگيرد. آنجا هم دو دسته شدند: يك دسته طرفدار مطلق نظريات چيني بودند ـ گروه اقليت ـ و يك دسته هم با نظريات چين نسبت به شوروي موافق نبودند، البته در سياستهاي شوروي هم نادرستيها و كمبودهايي ميديدند.
س: افرادي همچون احمدزاده و بخصوص بيژن جزني، تئوريسين تشكيلات بودند و نسبت به عملكرد «حزب توده» انتقادات اصولي داشتند و عملكرد شوروي را رد ميكردند. چون بحث اينها اين بود كه شوروي الان به طرف نوعي امپرياليسم و سرمايهداريِ دولتي روي آورده و به صورت يك استعمارگر درآمده و با محافل و يا مثلاً كشورهايي كه وابسته به بلوك غرب هستند، همكاري ميكند. مثلاً سرمايهگذاريِ شوروي در ايران يك سرمايهگذاري سنگيني بود، لذا ديگر نميتوانست خود را مدافع رنجبران جهان بنامد.
ج: به نظر ما اينها نه دقيقاً جامعة ايران را ميشناختند ـ زيرا تصور ميكردند با كشتن چهار نفر جامعة ايران تغيير ميكند ـ و نه سياست بينالمللي را دقيقاً ميشناختند. اينها اطلاعات و دانششان به علت همان جوانيشان فوقالعاده ناچيز بود. در اين دوره هم متأسفانه حزب تودة ايران در مهاجرت نتوانست به اندازة كافي ـ غير از سالهاي آخر نزديك به پيروزي انقلاب ـ كاري بكند. براي راهنماييِ همين گروهها، فقط در همين دو سال قبل از انقلاب ما
توانستيم كتابهاي ماركسيستي واقعي مثل كتابهاي لنين را در قطع كوچك چاپ كنيم و بفرستيم به ايران. اينها در روشنگري عدة زيادي از اين جوانها خيلي كمك كرد. آنها نسبت به عملكرد حزب تودة ايران ايرادات بسيار درستي داشتند، منتهي زيادهروي ميكردند. در همين هم زيادهروي ميكردند. يعني آنها در مشكلات خودِ اين جريان وارد نبودند و چون اعتماد نداشتند قبول هم نميكردند. از طرف ديگر حزب تودة ايران حزب جواني بود و به تمام معنا حزب بي تجربهاي بود. از رهبران آن گرفته تا آن بچههايي كه مثل بنده وارد حزب شديم، در سياست تجربه نداشتيم.
س: واقعاً يكي از بغرنجترين مراكز جهان در تاريخ، ايران دهة بيست است. عوامل مختلفي در اين جريان دخالت داشتند، عواملي بياندازه نيرومند و شوروي در دوران بعد از جنگ اصلاً توان هيچ كاري نداشت، درست مثل يك آدم بي جان و لاغر مردني، اما چرچيل ارتش دارد و قصد حمله دارد.
ج: همان طور كه قبلاً هم گفتهام ما بايستي از كل به جزء بياييم. اگر از جزء برويم، هميشه اشتباه خواهيم كرد. بيماري در همين چيزها است. ببينيد اين مناسبات در چه شرايطي بوده؟ شوروي در حال دفاع هميشگي بود. خيلي ساده؛ امريكا، اروپاي غربي و ژاپن مجموعاً چهار درصد از درآمد مليشان را خرج تسليحات ميكردند كه اين چهار درصد، ده برابر تمام درآمد مليِ شوروي بود، و شوروي سي و پنج درصد از آن درآمد يك دهم آنها را ميخواسته خرج ارتش بكند. مفهوم و نتيجة اين چه ميشود؟ كه آقا نان به مردم كم ميرسد. نميتوانستند زندگي مردم را بالا ببرند. ]طبيعي است كه اگر چنين[ نكند، خوب پدرِصاحبش را درميآورند. قبلاً دربارة نظرية جنگ اتمي نيكسون عليه شوروي صحبت كردم. امريكا نميخواهد يك شورويِ نيرومند وجود داشته باشد. هميشه برايش اين خطر وجود دارد. اين كل را جوانها درنظر نگرفتند. در نظر نگرفتن اين كل، نتيجهاش اين بود كه هميشه در تحليلهاي سطحي و اشتباه، بدون نتيجه ميماند و محكوميت ايشان نادرست بوده است. تصميمگيريهايشان نادرست از آب درآمده عليرغم همة احترامي كه براي شجاعت اينها، براي مردانگيِ اينها، براي انقلابي بودن اينها و براي آماده بودن آنها، براي جان دادن آنها قائلم.
س: يك بحث ديگر، مستقل بودن ماركسيستها است. آن موقع «چريكهاي فدايي خلق» به اصطلاح مستقل بودند، چون يك انتقاد كه بيژن جزني در كتاب «بررسي تاريخ سي ساله» هم داشت اين است كه يكي از مشكلات «حزب توده» نوعي وابستگي به
شوروي بود كه اين وابستگي از اراده و از تصميمگيريِ رهبريِ حزب ميكاست و لذا آنجا كار با يك معضل مواجه ميشد و حزب بدون قدرت انتخاب بود. يعني آنچه روسها ميگفتند، مجبور به اطاعت بودند؛ شايد هم محكوم به اطاعت.
ج: اين نكته را در انتقاد از كادر رهبريِ حزب توده گفتيم كه ما دربارة سياست شوروي و دربارة ايران اين تبعيت اشتباهآميز را در مواردي داشتيم كه فوقالعاده هم سنگين شد. مثل مسألة نفت كه كافتارادزه به اينجا آمد. ما اينجا ميتوانستيم سياست ديگري در پيش بگيريم، در خودِ سياست شوروي هم در آن دوران استالين، اشتباهات فوقالعادهاي رخ داد در عين حالي كه نتايج درخشاني از سياست استالين گرفته شده است، اشتباهات عظيمي هم كرده است. ما بايد به اين جوانها بگوييم كه «حزب كمونيست چين» سابقة سي سال نبرد در كوهها را داشته و آمده پيروز شده. آن مائوتسه دونگ اشتباهات بزرگي نيز دارد. چرا نبايستي انصاف داشت؟ همهاش را نبايستي محكوم كرد. اشتباهاتي هم وجود دارد كه اين اشتباهات، اجتنابناپذير و طبيعي است.
س: اين سؤال مطرح ميشود كه اگر رهبران «حزب توده» بعد از كودتاي 28 مرداد به جاي اينكه به كشورهاي كمونيستي بروند به كشورهاي غربي ميرفتند ـ مثل دكتر شايگان و امثال اينها ـ از يك طرف به عنوان تدريس و از طرف ديگر يك تشكيلات مستقل درست ميكردند، آيا آن وابستگي و شيدايي و چسبندگي نسبت به شوروي كمتر يا ناچيز ميشد؟ چون رهبران حزب به دليل كمكهاي بيدريغ شوروي، خود را مديون برادر بزرگتر ميدانستند.
ج: امكان عملي نداشت، چون اولاً هيچ كدام از اين رهبران امكان ماليِ سفر به غرب را نداشتند. ثانياً غرب پذيراي كمونيستها نبود. آنها فقط منشعبين از كمونيسم را ميپذيرفتند.
س: مثل مهدي خانبابا تهراني.
ج: مثل خانبابا، مثل آنهايي كه محصل بودند و اصلاً شناخته شده نبودند.
س: مثل فريدون كشاورز!
ج: مثل كشاورز، مثل دكتر غلامحسين فروتن و احمد قاسمي، و اينها را به آنجاها راه ميدادند، چون ميدانستند اينها از شوروي بريدهاند.
س: يعني واقعاً يك محاسبة اينطوري بوده، يا بهانه بوده؟
ج: هيچ بهانهاي نبوده، اصلاً؛ يعني ما هيچ راه ديگري نداشتيم؛ نه امكان مالي داشتيم كه
به آن طرف برويم و نه آن امكان وجود داشت كه آلمان يك گروه از رهبريِ حزب تودة ايران را بپذيرد. اگر ميخواستيم در كشورهاي مختلف متفرق بشويم اصلاً امكان اينكه بتوانيم جمع بشويم و خرج سفر بدهيم و بياييم، محال بود.
س: حتي به عنوان تدريس، به عنوان تحقيق؟
ج: مگر ما تنها بوديم؛ حزب كمونيست اسپانيا و حزب كمونيست يونان، همة اينها مركزشان در شوروي بوده است. تعدادشان خيلي زيادتر بود يعني عجيب زياد بودند، همه آمده بودند. اينها را جاي ديگر نميپذيرفتند. به همين جهت است كه مارك قرمز داشتن در دنياي غرب فوقالعاده ناخواسته بوده است. مگر قرمز شدة رنگباخته يعني مخالفين كه آنجا بودند. از اين جهت اين امكان وجود نداشته است.
س: يعني امثال دكتر شايگان كه ميرفتند به دليل ملي بودنشان بود.
ج: بله؛ ديگران اين امكان را نداشتند؛ غير ممكن بود. دكتر شايگان مارك قرمز نداشته. مارك قرمز، خطرناكترين چيز است، چون آنها از قرمزهاي خودشان ميترسيدند، چه برسد كه اجازه بدهند قرمزهاي ديگر هم آنجا بيايند.
س: تشكيلات دوم، «سازمان مجاهدين خلق».
ج: البته اول سازمان مجاهدين خلق در يك فاز در داخلش اختلاف خيلي شديدي پيدا ميشود. حتي رهبريِ آن تصميم ميگيرد كه ماركسيسم را بپذيرد و ماركسيست بشود و اينقدر كه يادم هست، رحمان هاتفي ميگفت كه ما خودمان در اتاقهايي كه داشتيم ـ بالا و پايين ـ ميديديم كه رجوي بالا بود و پايينيها اصرار ميكردند كه حالا بايد ماركسيسم را بپذيريم وگرنه دير ميشود، بايد بپذيريم با اصرار خيلي زياد. و رجوي ميگفته حالا زود است هنوز زود است، يعني در خود رهبري مجاهدين خلق هم اين تمايلات بوده است. كتابي كه آنها دربارة شناخت نوشته بودند ترجمهاي بود از شناخت ماركسيستي از اول تا آخر.
اصلاً تماماً ماركسيست شدند. اينكه تا چه اندازه اعتقاداتشان عميق و ريشهدار بوده، مسأله مهمي است. اما در اين ترديدي نيست كه افراد سادة مجاهدين خلق اعتقادات عميق مذهبي و وابستگيِ مذهبي داشتند، چون من نمونه هايش را ديدم. نمونههاي افرادش را در زندان ديديم. افرادي كه عميق هستند، ولي در بالا تمايلات ديگري بوده است و به قول شما الله اعلم! اينها از نظر سياسي، سازماني بدون كمترين دموكراسي بودند. در داخل خودش بوي دموكراسي نداشت. هيچ سازمان كمونيستي حتي حزب تودة ايران در سختترين شرايط
چنين وضعي نداشته است. در آن بدترين دوراني كه ما داشتيم ـ در سالهاي قبل از 28 مرداد ـ افراد در داخل حزب انتقاد ميكردند. خيلي جدي ميگفتند ولي ما اخراج نميكرديم، مگر افرادي كه با ساواك رابطه داشتند. ولي افرادي كه انتقاد ميكردند، ما با آنها كاري نميكرديم. در داخل خود هيأت اجرائيه نظريات مختلفي وجود داشت و كاملاً حق اختلاف نظر داشتند؛ ولي سازمان مجاهدين خلق عبارت است از يك ديكتاتوريِ بدون قيد و شرط، مثل دوران مائوتسه دونگ در چين.
س: به عنوان نظم تشكيلاتي و انضباط تشكيلاتي، به ديكتاتوريِ مطلق يك گروه كوچك در مركز تبديل شد. آيا واقعاً يك مركزيت براي تصميمگيري در رهبريِ «مجاهدين خلق» وجود داشته است يا نه؟
ج: مثلاً خانم رجوي از شوهرش طلاق بگيرد و رجوي با او ازدواج كند و اين به عنوان انقلاب اجتماعي انجام گيرد! خوب كار درست است و از اين لحاظ من هيچ گونه ايرادي ندارم، ولي بعد از اين ايراد تبديل ميشود به رئيسجمهور براي ايران. چند نفر بنشينند و انتخاب بكنند، عدة اندكي بنشينند و براي يك كشور 60 ميليوني رئيسجمهور تعيين كنند! يعني بياحتراميِ مطلق به اين مردم. از اين لحاظ هست كه به عقيدة من در داخل اين سازمان نواقص بسيار جدي از لحاظ دموكراسي وجود داشته. ما ميدانيم كه چندين انشعاب در داخل سازمان مجاهدين خلق رخ داده و تلفات خيلي زيادي هم داده. هنوز هم به اين شكل هست. فرارياني كه دائماً از عراق به اروپا فرار ميكنند به دليل سختگيريهاي زيادي است كه در عراق روي آنها انجام ميگيرد. آنها در ايران سياستهاي نادرستي داشتند، سياستهايي كه تروريستي بودنش كاملاً مشخص بود. عين همان اشتباه از بين بردن آيتالله بهشتي، با تصور اين كه ممكن است انقلاب ساقط بشود. همان كاري كه گروه ديگري از اسلاميها مثل فرقان ـ كه آنها با مجاهدين خلق مربوط نبودند ـ انجام دادند و خيلي زود هم از بين رفتند، ولي عدة قابل ملاحظهاي از رهبران را، آنها كشتند. مثل ]آيتالله[ مطهري ]دكتر[ مفتح و [آيتالله] قاضي طباطبايي. از اين گروهها پيدا ميشوند؛ گروههايي كه از اين بيماريها دارند. منتهي اين بيماري در «مجاهدين خلق» مانده است. اين عبارت است از تمايل به عمل انقلابي، بدون داشتن آگاهي سياسيِ واقعي از اوضاع جهان!
س: ممكن است در اين گونه تشكيلات مثل «چريكهاي فدايي خلق» يا «سازمان مجاهدين خلق» نفوذ كرده باشند. چون رفتن اينها با حضور ريچارد هلمز به عنوان سفير
امريكا در ايران، با حفظ سمت رئيس سازمان سيا همزمان بود.
ج: ما دليلي نداريم كه در رهبريِ اين سازمانها توانسته باشند نفوذ بكنند. دربارة خودِ حزب هم همين صحبت را كردم. ممكن است اينها افرادي را در آن پايين، پايينها گردآورده باشند يا كسي را فرستاده باشند ولي عدم آگاهي و شناختشان از واقعيت جامعة ايران شديد بوده است. ببينيد امريكا و سيا چقدر براي نفوذ در كوبا سرمايهگذاري كردهاند. حتماً چند صدبرابر آن چيزي كه دربارة ايران صرف كرده بودند، يعني سازمانها و گروههايي هستند كه در داخل خودشان از لحاظ اعتقادات منسجم هستند. آنقدر منسجم كه نفوذناپذير ميشوند. من هيچ دليلي ندارم براي اينكه بگويم مثلاً الآن «سيا»ي امريكا در رهبريِ مجاهدين خلق نفوذ داشته باشد يا در همين گروههايي كه الآن در اروپا هستند.
س: ارتباطهايي كه آنها پيش از انقلاب با مجلس عوام انگليس داشتند، بايد كمي مشخص شود.
ج: اين ارتباط، عين جريان سياسياش غير از اين است كه سيا الان مأمور داشته باشد در ....
س: شايد اين خط دوطرفه بوده و يكطرفه نباشد.
ج: تمايل به گرفتن كمك از امريكا و سيا فقط مربوط به مجاهدين خلق نميشود. مگر دريادار ما احمد مدني كه يك ميليون ميگيرد، از كي ميگيرد؟
س: قرضالحسنه ميگيرد! از سازمان سيا! البته خودش مدعي است كه قرضالحسنه گرفته است!
ج: از امريكا قرضالحسنه ميگيرد! اما بالاخره من مدني را عامل سيا نميدانم. يكي به عنوان عامل نفوذيِ سيا مطرح هست. همة اينها كه الان حاضر هستند با سلطنتطلبها همكاري كنند، بايد بدانند سلطنتطلبها يعني چه؟ يعني گروه وابسته به امريكا؛ يعني اينها با امريكا و با سياست امريكا موافقند. سياست امريكا جدا از سياست سيا چه تفاوت دارد من با وزارت امور خارجة امريكا تماس بگيرم!؟ اصلاً آنها نمايندگان وزارت امور خارجه را كه به نام سيا معرفي نميكنند - از اين جهت است كه من ميگويم اين را نبايستي به عنوان نفوذ سيا در دستگاه رهبريِ اينها ديد كه آنها ]سيا[ دارند اينها را ميچرخانند. اينها الان در شرايطي قرار گرفتهاند كه براي از بين بردن دشمن مشترك ميگويند دشمن دشمن ما، دوست ماست! يعني امريكا كه امروز بزرگترين دشمن جمهوري اسلامي است با ما كه دشمن اين رژيم
هستيم، دوست است. اين تفكر در بين همة كساني كه الان در اروپا هستند مثل همين گروه دريادار مدني، مثل حاج سيدجوادي و حسن نزيه وجود دارد و من اينها را افراد وابسته به سياست امپرياليستيِ امريكا و سيا نميدانم. بلكه افرادي ميدانم كه علاقمند به ميهن هستند و با نظام كنوني جداً مخالفاند و حاضرند با هر نيرويي كه عليه اين نظام مخالفت بكند، همكاري بكنند. اين عبارت است از يك گرايش سياسي، نه يك مأموريت. بايستي دربارة همه مخالفين انصاف داشت و اين انصاف را هميشه حفظ كرد؛ اين خيلي با اهميت است.
ج: شاه تصميم ميگيرد كه از احزاب خارجي كپيبرداري كند؛
كپيبرداريِ خيلي ساده، آن هم دوباره از انگلستان نه از امريكا. چون در امريكا بين حزب دموكرات و حزب جمهوريخواه هيچ گونه اختلافي نيست. ولي در انگلستان بين حزب كارگر و حزب عوام - حزب محافظه كار ـ اختلافاتي وجود دارد. يكي خودش را طرفدار قشرهاي پايينيِ جامعه ميداند و يكي هم طرفدار قشرهاي بالاست. به اين ترتيب شاه تصميم ميگيرد درست كپيِ انگلستان را در ايران پياده كند. به اين جهت دوتا حزب درست ميكند: يكي از آنها كه اسدالله علم در رأس آن است به نام حزب مردم. مثل انگلستان حزب كار و حزب خلق درست ميكند. سعي ميكنند عناصر خوشنام و شخصيتهايي را پيدا كنند، مثل پروفسور يحيي عدل، سناتور دكتر فرهاد رئيس دانشگاه تهران ـ از ميان وكلا دكتر موسي امير، دكتر حسن افشار، دكتر بينا، مهندس قبادظفر ـ كه اگر آن هم نمرده باشد ميتوانيم بگوييم كه يك وقت تودهاي بود. مهندس قبادظفر، همان كه آرامگاه رضاخان را ساخته از بختياريها هست. مهندس مهدي شيباني، مهندس محمدالهي، دكتر پرويز خانلري، دكتر حسن ستوده، دكتر حسين مظاهر، دكتر علي معارفي، دكتر امير بيرجندي، يعني همة اينها عدهاي از نخبگان جامعه بودند. ولي حزب مليون با شركت دويست نفر از نمايندگان مجلس و سناتورها به دعوت دكتر اقبال تشكيل ميشود، يعني او ميشود رئيس حزب مليون كه همة آشغالها هم جزو آن بودند، محمود جم، عميدي نوري، مطيعالدوله، حجازي، سرتيپ صفاري، حبيبالله آموزگار، عماد تربتي، دكتر بياني، دكتر هدايتي، دكتر كاسمي، امينالله اردلان، حسانالدين دولتآبادي، دكتر صورتگر، رضا انصاري، فاضل سرجويي. اين دو حزبي است كه خودِ شاه درست ميكند. گاه گاهي هم بين اينها درگيريهايي پيدا ميشود. اينها در خواستههايشان ميخواهند از قوانين مربوط به كار طرفداري كنند. حتي در يك مورد هم مرگ مشكوكي رخ ميدهد و يكي از رهبران حزب مردم در جادة مازندران از بين ميرود. ظاهراً او كسي بود كه
جداً خواستار بهبودي قانون كار بود. در اينجا حزب ديگري هم به خوديِ خود تشكيل ميشود، يعني حزب سوسيال دموكرات كه در 28 مرداد 1336 تشكيل ميشود. عدهاي از وكلا را پيدا ميكنند، سردار فاخر را جذب ميكنند. حزبي هم محمد شاهكار به نام جمعيت آزادي درست ميكند. مهندس كاظم جفرودي و منوچهر تيمورتاش پايهگذاران اين جمعيت آزادي بودند.
س: آن گروه «نگهبانان آزادي» بود.
ج: خلاصه اين هم سوم شهريور 1336 تشكيل ميشود. اينها احزابي هستند كه در دوران شاه پيدا ميشوند، البته آن دو تا حزب اساسيشان هم حزب مردم و مليون بوده و اينها فقط در آن نقش كوچكي بازي ميكردند. در اينجا مسأله اصلاحات كشاورزي مورد نظر كندي شروع ميشود و بعدش اميني روي كار ميآيد و خودش از خودِ شاه ميخواهد. ولي وقتي كه ميبينند شاه كار اساسي انجام نميدهد، اميني را ميآورند.
رسيديم به آغاز فعاليت جبهة ملي در سال 1339. جبهة ملي در سال 1339 شروع به فعاليت كرد و آن وقتي است كه مجبور شدند انتخابات خيلي قلابي اقبال را [باطل] بكنند. بعد جبهة ملي در تيرماه سال 1339 شروع به فعاليت كرد. جبهة ملي يك هيأت مؤسس 35 نفري داشت كه گروه اصلي و اولية آن را آقاسيدباقر كاظمي، اللهيار صالح، دكتر صديقي، دكتر سجادي، دكتر آذر، مهندس بازرگان، كاظم حسيبي، مهندس زيركزاده و آيت الله طالقاني تشكيل ميدادند. اينها در اعتراض به انتخابات قلابي كه انجام شده بود و انتخاب شريفامامي به عنوان نخستوزير، تحصن كردند. 14 نفر از برجستگان جبهة ملي به مجلس سنا رفتند و در آنجا تحصن كردند كه بالاخره به لغو انتخابات تمام شد و در انتخابات بعدي صالح از كاشان به نمايندگي برگزيده شد كه وكيل شد. اين آغاز مجدد فعاليت جبهة ملي است كه اسمش هم جبهة ملي دوم است و ... مسألة بعدي، مسألة آمدن كِندي است كه در 30 دي ماه 1339 سوگند ميخورد ولي البته چند ماه پيش در نوامبر انتخاب ميشود. در سوگندش از چيزي كه شاه خيلي وحشت ميكند، سخن گفته و ميافزايد به آن كساني كه در بيغولهها و روستاهاي نيمي از كرة زمين زندگي ميكنند و در فكر پارهكردن بندهاي نگونبختيِ تودهها در مبارزه و ستيزند، تعهد ميسپارم كه بهترين و بالاترين كوشش خود را تا هر زمان كه لازم باشد به كار بندم تا قادر به خودياري گردند. اين يك پيام دارد. پيامي است كه به دنيا داده است. شاه از اين پيام وحشت كرده است. واقعاً وحشت كرده است، بويژه
اينكه سروكلة اميني هم پيدا ميشود. اميني هم كه در كودتاي...
س: 28 مرداد؟
ج: نه، نه؛ در كودتاي قرني اسم او هم آمده بود. شاه كه ديده بود اميني بدون هيچ ترسي آنجا امريكا سفير بود، بركنارش كرد. او هم به ايران آمد و براي انتخابات بعدي كه ميبايست انجام ميگرفت كانديدا هم شد. دومين چيزي كه شاه از آن ميترسيد سياست كندي مبني بر انقلاب از بالا براي جلوگيري از انقلاب از پايين بود. مسألهاي كه در تمام امريكاي لاتين و كشورهايي نظير ايران دنبال ميكرده مبني بر اين كه بايد كمي از خواستهاي مردم را داد و مردم را كمي راضي كرد كه تحت تأثير نفوذ كمونيسم قرار نگيرند.
س: آيا كندي ماهيتاً انسان آزاديخواه بود، يعني جدا از ماهيت امپرياليسم امريكا بود يا اين يك ترفند خودِ امريكاييها بود براي حفظ كشورهايي كه تحت سلطهشان قرار داشت؟
ج: ببينيد؛ من نميتوانم بگويم كه ترفند بوده. كندي ويژگيهايي از روزولت داشته. خوب از اين لحاظ جوان و جاهطلب بوده و جداً ميخواسته كاري بكند. البته آنتي كمونيست بود، ضد كمونيست بوده ولي خيلي جالب هست كه گروميكو در خاطرات خودش مينويسد كه كندي در يكي از ديدارهايش با من بطور خيلي خصوصي گفت من خيلي بيشتر ميخواهم با شوروي كنار بيايم و نزديك بشوم ولي اوضاع كشور خودِ ما و خودِ جامعة امريكا و سرمايهداري اجازه نميدهد. اين گفته از گروميكو خيلي جالب است، يعني يك سند تاريخيِ مهمي است، يك چيزي در خودِ كندي از تيپ روزولت بوده. يعني طرفدار يك دموكراسي بود. ميگويد خيلي دلم ميخواهد در ايران اين آزمايش را انجام بدهم و يك گروه از متخصصين را به آنجا بفرستم كه دزد نباشند و كمك مالي بكنيم و بتوانيم كشور ايران را به يك كشور خودكفا تبديل كنيم. اين فكر روزولت بوده ولي البته تمام نمايندگاني كه فرستاده، همهشان دزد بودند. كمي از همين خويشباوريِ روزولت در كندي هم بوده، به همين دليل است كه او در اينجا خيلي جدي روي شاه فشار ميآورد كه بالاخره بايد اميني بيايد و اصلاحات بكند و خودِ اصلاحات هم جدي است.
س: آيا اين اصلاحات به آن سبك و سياقي كه كندي ميگفت به نفع ايران بود و يا نتيجة اصلاحات ارضي از بين رفتن حتي همان كشاورزيِ سنتي و اولية ما بود؟ يعني اگر همان طوري بود كه كندي ميگفت بايد واقعاً كشاورزي و وضع جامعه بهتر ميشد.
ج: كندي فكرش اين بود: يك اصلاحات ارضيِ جدي بشود، سرمايهداري بيايد و تكنولوژيِ جديد بيايد. بدون آن نميشود. آنچه كه انجام گرفت به شكل نيمبندي بود. دوم، اجراكنندگان بعديِ آن تمام ساواكيها بودند كه آمدند و بطور كلي نابود كردند. فقط يك عده مالك، سرمايهدار شدند، صاحب كارخانه شدند، پولدار شدند و ... اينها شدند سرمايهدار. يعني تغيير به سمت سرمايهداري شد ولي كشاورزي، نتوانست تكامل خودش را پيدا بكند. به اين ترتيب انجامش فوقالعاده بد شد. به نظر من وقتي كندي كشته شد ]شاه[ نفس راحتي كشيد، زيرا سياست جانسون بر خلاف كندي بود.
س: اگر خودِ كندي زنده ميماند و طرحش اجرا ميشد ايران به كجا ميرفت؟
ج: اگر طرح اجرا ميشد، نتيجه همان بود كه در بعضي از كشورهاي امريكاي لاتين حاصل شد در امريكاي لاتين دقيقاً همين طرحها را اجرا كردند.
س: آيا به نفعشان شد؟ چرا كه سلطه امريكا در منطقه بيشتر شد.
ج: آنها پيشرفت كردند. استعمار در دوران خودش وابستگيِ مطلق بود ولي پيشرفت اجتماعي هم داشت، راهآهن ساخت، پيشرفت اجتماعي و اقتصادي آورد، ولي وابستگي به امريكا بيشتر بود. آن از بين نميرفت. حالا ما اينجا بايد ببينيم كداميك از اين دو را بايد انتخاب كرد. در آن كثافت بمانيم. اينجايش را تاريخ معين ميكند، به خواستة من و شما نيست. در مورد اصلاحات ارضي، روحانيت بطور عجيبي مخالفت كرد. مخالفين بطور خيلي صريح در مورد اعطاي حق انتخاب به زنان و نيز روحانيت بطور عجيبي - از نجف گرفته تا ايران - همهشان مخالفت كردند.
س: البته تحليل آن قضيه اينست كه چون ماهيت حكومت شاه فاسد بود، اينها مخالف بودند؛ همة بزرگان ما بعد از انقلاب، فتوايشان را برگرداندند.
ج: ما اين دوتا را نبايستي مقايسه بكنيم، چون اگر در آن موقع اصلاحات ارضي نميشد، زمينة انقلاب هم به آن آساني پيدا نميشد. به اين ترتيب ما الان نميتوانيم حكم بكنيم كه اينها كار درستي كردند.
س: ماهيت آن حكومت با اين حكومت متفاوت بود.
ج: ميدانم؛ آنها با همان ماهيت حكومت مخالف بودند ولي فقط با ماهيت مخالفت نداشتند، بلكه با اصل مسأله مخالف بودند. با اصل گرفتنِ مالكيت مطابق دين مخالفت كردند. الآن فتواهايشان هست. نامههائي كه نوشتند همه هست. معتقد بودند كه مطابق قانون
اسلام، حق ندارند زن و مرد را با هم مساوي بگيرند. اين خاصيت درون كندي وجود داشته است. درست است كه مثلاً كندي چنين كاري را كرد، در عين حال هم مستشاران امريكايي را در ويتنام سه برابر و حتي چهار برابر زيادتر كرد و جانسون كه بعد از او آمد آن فجايع را به وجود آورد. خوب برادرش ـ رابرت كندي ـ هم از لحاظ دادگستري در داخل خودِ امريكا نقش خيلي مهمي بازي ميكرد. سه افسر در آن تاريخ كشته شدند، كندي كشته شد، رابرت كندي كشته شد. مارتين لوتركينگ رهبر سياهان هم كشته شد و خيلي جالب است كه در همان وقت هم رئيس اتحادية معادن امريكا كه از كارگران دفاع ميكرد با زن و دوتا بچهاش در خانهاش سوخت. اين دوران عقبگرد است.
س: خوب عقبگرد همان سازمان سرمايهداري امريكا يا سازمان سيا است.
ج: نه! سازمان سيا وسيله است. سازمان سيا كه يك آلت است. اصل عبارت از سرمايهداري بزرگ امريكاست؛ راكفلر، فورد، اينها هستند كه تعيينكنندة سياست هستند، خودشان پشت پرده هستند و ميان ميدان نميآيند بلكه اين نوكرها را ميفرستند. اين آغاز فعاليت جبهة ملي است. تحصن، نتيجهاش هم دولت شريف امامي است كه انتصابات را انجام ميدهد. وقتي آقاي اميني به ايران ميآيد، شاه بوي بدي را حس ميكند. يعني احساس ميكند آمدن او با آن سوابق، بوي شتر داغ كردن ميآيد. با جبهة ملي روابط برقرار ميكند كه بيايد در مقابل اميني قرار بگيرد ميخواهد از جبهة ملي تقاضاي ملاقات بكند ولي ميترسد قبول نكنند. علم از ملكي دعوت ميكند. ملكي خودش ميگويد به آقاي علم گفتم چرا من؟ چرا جبهة ملي را دعوت نميكنيد؟ من يكي از اعضاي آن هستم. من جايي نيستم كه بتوانم تعيين بكنم. «جبهة ملي» بايستي تصميم بگيرد. علم ميگويد كه اين براي مقدمه است، شما بياييد صحبت بكنيد. شاه ميگويد كه من قدرت دارم و ميتوانم سنجابي يا صالح را نخستوزير بكنم. اگر مردم اينها را ميخواهند، اينها را نخستوزير ميكنم. ملكي اين را باور ميكند كه خوب شاه ميخواسته به شكلي جبهة ملي را به همكاري بكشد. آن را بگذارد در مقابل امريكا كه ما طرفدار دمكراسي هستيم و دموكراسي از اين بهتر نميشود. اما جبهة ملي نميپذيرد و قبول نميكند و امريكاييها اميني را خيلي صاف و ساده به شاه تحميل ميكنند و نخستوزير ميشود. بعد از نخستوزيريِ اميني، جبهة ملي ميبايستي سياست خود را تعيين بكند، چون اميني با ارسنجاني اصلاحات ارضي جدي را آغاز ميكند. از ده قران سه قران آن را بدهد براي اينكه هفت قرانش را بتواند نگه دارد؛ اين را به مالكين ميگويد. شاه به
پيشنهاد اميني مجلسين سنا و شوراي ملي را بر خلاف انتظار دوستانش منحل ميكند و پيشنهاد دكتر اميني را ميپذيرد و دو مجلس منحل ميشود. ناخشنوديِ رئيسجمهور امريكا از عملكرد شاه عبارت بوده از فساد در دستگاه دولتي و دربار و اصلاحات ارضي كه شاه گفته بود و وعده داده بود كه انجام بدهد، ولي به هيچ وجه انجام نميگيرد.
اقدامات دكتر اميني: اول مجلسين را منحل ميكند، بايد شاه دستور بدهد. بعد ارسنجابي را وزير اطلاعات ميكند. چند نفر از وزراي خوشنام را نيز ميآورد، مثل نورالدين الموتي را كه به وزارت دادگستري منصوب ميكند. اين تيپ آدمها را براي جلب نظر نيروهاي مترقي وارد كابينه ميكند و تعدادي از اميران ارتش را بازداشت ميكند. سپهبد حاجعلي كيا كه رئيس دزدها بود، سپهبد علوي مقدم، سرلشكر علي اكبر ضرغام، سرلشگر محمد دفتري، كودتاچي معروف را كه خواهرزاده خودِ مصدق بود، دستگير ميكند. البته همة اينها بعداً تبرئه ميشوند و از زندان بيرون ميآيند و وجه و حقوقشان را ميگيرند. او يك سري از اين كارها را انجام ميدهد، وزير دادگستري هم اتفاقاً نورالدين الموتي بود. آدم حسابي بود. او ميگويد بايد آيشمن ايران ـ همان دادستان نظامي سپهبد آزموده ـ را نابود كرد. بعد دربارة برنامة دولت سخنراني ميكند. مهمترين برنامهاش اصلاحات ارضي است. در قوة قضائيه بطور بسيار قوي، محاكمة بزهكاران در تمام مقامها از بالا تا پايين شروع ميشود. در اين موقع جبهة ملي خيال ميكند كه حالا يواش يواش بايد جاي اميني را بگيرد و آن ميتينگ معروف ميدان جلاليه را تشكيل ميدهد كه واقعاً ميتينگ عظيمي بود. در آنجا تقاضاهايشان هم عبارت بود از تجديد انتخابات در كوتاهترين مدت كه اميني البته تا آخرش هم حاضر نميشود كه انتخابات را برگزار كند، چون ميگويد با اين قوانيني كه موجود است، انتخابات فايدهاي ندارد. قانون انتخابات بايستي عوض شود و غيره ... در 15 خرداد محاكمة پر سروصداي مظفر بقايي و افسران انجام ميشود.
س: اين محاكمة مصنوعي بود يا واقعي بود؟
ج: نه؛ محاكمه واقعي بود. در بيستويك خرداد سپهبد آزموده بازداشت ميشود و سي خرداد احمد آرامش، الموتي و آزموده. اتهام هم اقدام عليه امنيت عمومي است و بقايي به دوسال حبس محكوم ميشود. جلسة هيأت اجراييه جبهه در منزل دكتر سنجابي در تاريخ بيست و دوم ارديبهشت 1341 و شوراي مركزي هم بيست و سوم ارديبهشت تشكيل ميشود. راجع به ميتينگ بزرگ جلاليه؛ راديو مسكو از تهران خبر ميدهد كه در تهران
ميتينگي با شركت شصت هزار نفر برگزار شد. شركتكنندگان درخواست كردند كه دولت بيدرنگ موجبات انتخابات مجلس را فراهم بياورد. شركتكنندگان در ميتينگ با نام دكتر مصدق با كفزدنهاي شورانگيز [از مواضع جبهة ملي] استقبال كردند. اين هم شعارهاي راديو مسكو است از اين جريان، يعني تأييد اقدامات جبهة ملي است. اينجا يك درگيري تبليغاتي، مطبوعاتي شديدي بين جبهة ملي و دولت اميني شكل ميگيرد. اشتباه بزرگ جبهة ملي در اين است كه تصور ميكند ديگر موعد به قدرت رسيدن ما فرا رسيده است و حالا بايستي اميني را بركنار كنيم و كس ديگري در ميدان نيست كه بيايد؛ به نظر من اين اشتباه بزرگي بود.
س: حالا خودشان همين نظريه را نقد ميكنند.
ج: بزرگترين اشتباهشان همين بوده كه تصور نميكردند ضعف شاه در نتيجة نيروي داخلي جبهة ملي و ميتينگ صدوپنجاه هزار نفري يا شصت هزار نفري نبوده، اين سياست امريكا است كه با تمام قدرتش در اينجا اين نقشه را انجام داد.
س: نقش مصدق چه ميشود، چرا ساكت ماند؟
ج: دكتر مصدق مدتها سكوت كرده بود. خبرهايي اميدبخش به او ميدادند، چون تصور ميكردند كه محال است امريكا در حالي كه مصدق را در خانهاش به حال زندان نگهداشته، بيايد به جبهة ملي قدرت بدهد. اين به همان اندازه اشتباه است كه ملكي كرد و فكر كرد چنين چيزي اصولاً ممكن است انجام بگيرد.
س: چرا خودِ مصدق به عنوان مؤسس «جبهة ملي» و رهبر «جبهة ملي» اينجا حداقل نقش بيداركننده را اجرا نميكرد؟ آيا اين نشانگر نااميدي وي از جبهه و حركتهاي اعضاي آن نبود؟
ج: به نظر من مصدق قصد نداشت در كار اينها كه در خارج بودند، مداخله بكند، چون داخل ميدان نبود و نيز از جزئيات سياست روز مطلع نبود. هيچ جور نميگذاشتند او با بيرون ارتباط برقرار كند و در آنجا تحت نظر كامل بود و تنها دكتر غلامحسين ـ پسرش ـ بود كه ميتوانست به ديدنش برود. حتي چيزهايي هم كه مينوشت، به صورت قاچاق بيرون برده ميشد يا به دستش ميرسيد. به اين ترتيب او واقعاً فعاليت نداشت و در محاصرة كامل بود. او به خودش هم اجازه نميداد كه بيايد اينجا و امر و نهي بكند، دخالت بكند و توصيه بكند. شايد توصيه ميكرد و آنها ميپذيرفتند.
س: او در انحلال «جبهة ملي» سوم دخالت كرد! اگر قدرت نداشت، اگر توان نداشت و اگر محدود بود، پس انحلال «جبهة ملي» سوم چه بود؟ پس تا حدي امكان كار برايش بود.
ج: او گفت چرا شما همة احزاب را نميپذيريد، همه بايستي درون جبهه باشند. اين اصلاحات شروع ميشود و به انجام ميرسد. بين جبهة ملي و اميني يك اختلاف شديد، مبارزة تبليغاتي، مطبوعاتي پيش ميآيد. اول ارسنجاني عليه جبهة ملي يك نطق فوقالعاده سختي ميكند. كه اينها جلوي كار ما را گرفتند. دكتر سنجابي هم پاسخ بسيار تندي به دولت اميني ميدهد و دولت اميني را اصلاً غيرقانوني اعلام ميكند او ميگويد اين دولت فايده ندارد، براي اينكه از طرف مجلس مورد تأييد قرار نگرفته و خودِ جبهة ملي هم ميگويد ما بايستي حتماً انتخابات آزاد را عملي بكنيم و براي اين كار بايد دولت اميني بركنار شود. ]اميني[ در يك گفتوگو با خبرنگار يونايتدپرس ميگويد كه «بدرستي ميدانم كه آنها از طرف حزب زيرزميني كمونيست قوياً پشتيباني ميگردند (يعني جبهة ملي) اعم از اينكه رهبران جبهة ملي اعتراف كنند يا آنكه اين وضع را تشخيص ندهند.» اين گفتاري است كه اميني با آن تعريفي كه راديو مسكو از اين ميتينگ كرده و يا اينكه بدون شك تودهايها در اينجا هستند. آنطوري كه ملكي گفته است شاه ميخواسته فقط اينها عليه تودهايها موضع بگيرند و اينها حاضر نشدند، براي اينكه ميدانستند عدة زيادي از جوانان تودهاي در اين تظاهرات شركت ميكنند، آنها نميخواستند كه اينها را از دست بدهند.
س: چون عموماً در مملكت ما ساية كمونيسم يك ساية وحشتناك بود و مردم دوران استالين را ديده بودند و حالا تبليغات دربار، تبليغات امريكاييها و تبليغات انگليسيها بود، منتها نگرانيهايي بود و هر موقع حركتي ميشد، با يك انگ، جامعه را بدين صورت به وحشت ميانداختند.
ج: اين بوده است، ولي واقعيت اين است كه وقتي راديو مسكو از ميتينگ تعريف ميكند، براي آنها معني دارد، يعني شورويها و چپها و تودهايها موافق هستند و به اين جريان كمك ميكنند. اين حقيقت دارد و اين چيزي هم كه اميني ميگويد نه براي ترساندن است، واقعيت است براي ترساندن بقية مردم از اينكه اين تودهايها، كمونيستها و شورويها الآن با هم همدست هستند. خلاصه اين دعوا خيلي به سختي درميگيرد. اينها براي بزرگداشت سيام تير در اينجا مراسمي تدارك ميبينند ولي دولت اميني قدغن ميكند. دولت هرگونه تظاهرات
را قدغن كرده است. اينجا جرياني پيش ميآيد، جريان دانشگاه وضع وحشتناكي است. پليس و سربازان مسلح همة راهها را بسته بودند كه جبهة ملي تظاهرات نكند. دكتر صديقي، دكتر امير علايي، داريوش فروهر، مهندس خليلي، مهندس حسيبي، مهندس زيركزاده، مهندس حقشناس، دكتر سنجابي، دكتر خنجي و صدر را بازداشت كردند و نگذاشتند حتي بر سرِ قبر شهداي سي تير در ابن بابويه بروند. شماري هم در روزهاي قبل بازداشت شده بودند از جمله كريمآبادي، كشاورز، صدر، قاسميه، مانيان، بهنام، صادقي و سعيد فاطمي. بعد هم آيتالله طالقاني، مهندس بازرگان، مهندس عطايي، دكتر سحابي، نزيه، عباس رادنيا و جمعي ديگر را با هم بازداشت ميكنند. در دوم خرداد سال 1340 اعلامية شديداللحن جبهة ملي عليه دولت اميني صادر ميشود. خوب دستگاه حاكمه بار ديگر به حربة پوسيده و قديميِ خود كه بياعتباريِ آن بر همة جهانيان آشكار است، متوسل شده و با تمام قوا به صورت تهمت و افترا اعلام ميكند كه قواي چريك كمونيست در روز سيام تير قصد اشغال خاك ايران را داشتند. حتي اميني ميگويد: آنان كه اعلام ميتينگ كردهاند آلت دست كمونيستهايي هستند كه با دستور سياستهاي خارجي قصد اخلال دارند. در اروپا و اينجا يك افشاگري بسيار مفصل عليه اميني شروع ميشود و روزنامة «باختر امروز» مطالب مفصلي عليه او مينويسد. اميني هم براي وضع كردن قوانين و براي اجراي كارهاي خودش تقاضاي اختيارات ميكند و شاه هم اختيارات را ميدهد تا در قوانين موجود تغييراتي بوجود بياورد. اينجا اتفاقي ميافتد كه ناجور هست: آقاي شمشيري در 20 آبان 1340 فوت ميكند. بعد از اين كه شمشيري را گرفته بودند، همراه مانيان به خارك تبعيد كرده بودند كه بعد با توصيههايي آزاد شده و اينجا آمده بود. بعد پيرمرد فوت ميكند. تظاهرات 16 آذر هم در دانشگاه به واقعة وحشتناكي تبديل ميشود.
دانشجويان تظاهراتي را در داخل دانشگاه شروع ميكنند. بدون اينكه هيچ چيزي باشد يكدفعه آنجا ديده ميشود كه نيروي نظامي و پليس، چتربازها و غيره و ... حمله وحشتناكي به دانشگاه ميكنند و شروع ميكنند به ضرب و شتم دانشجويان. آنها عكسالعمل خيلي وحشيانهاي از خود نشان ميدهند، تمام چيزها را خراب ميكنند كه در نتيجه باز دوباره صديقي، سنجابي، زيركزاده، حسيبي، خنجي، امير علايي، فروهر، شاپور بختيار و مسعود حجازي؛ همة اينها بازداشت ميشوند. حالا در دانشگاه چه گذشته است؟ كافي است كه فقط اين نامة آقاي دكتر فرهاد را به نخستوزيري بخوانيم:
جناب آقاي نخستوزير! پيرو مذاكرات امروز صبح ما در ساعت 11، سربازان و چتربازان دانشگاه تهران را اشغال كردند. هيچ دليلي در بين نبود كه نظامات آئين دانشگاهي نقض شود. پس از حمله به داخل دانشگاه، سربازان بدون فرق و تفاوت، يكسان به دانشجويان پسر و دختر حمله كردند. دانشجويان بسياري را به قصد كشت مضروب كردند. من هيچگاه نديده و نشنيدم تا اين حد بيرحمي، ساديسم، خشونت و خرابكاري از ناحية قواي دولتي انجام شود. بعضي از سربازان در تالارهاي درس دانشگاه از دختران ازالة بكارت كردند. هنگام سركشي در بناهاي دانشگاه صحنههايي نظير هجوم قوم و قشون وحشي به خاك دشمن را در برابر چشمانم مجسم ساختم. كتابها پاره شده بود، نيمكتهاي درس شكسته شده بود و ماشينهاي تحرير شكسته و خرد شده بود. تجهيزات آزمايشگاهي دانشگاه يا خراب يا غيرقابل استفاده شده بود يا به سرقت رفته بود. عمل خرابكاريِ سربازان كه به دانشجويان غير مسلح حمله كرده بودند فجيع بود، بدون آنكه افسران آنان را منع كنند و در جلوگيري از اين اعمال دخالت كنند، حتي بيمارستان دانشگاه از خرابكاريِ سربازان در امان نمانده بود. عدة زيادي از سرپرستان و بيماران مضروب شده بودند يا مجروح. همين اعمال در كلوپ دانشگاه و خوابگاه دانشجويان خارجي به وقوع پيوست. در حال حاضر عدة بسياري از دانشجويان كه به سختي مضروب شدهاند، در بيمارستان دانشگاه تحت مداوا قرار گرفتهاند. به عنوان رئيس دانشگاه تهران و به عنوان نمايندة دانشكده و شوراي دانشجويان، من به اين عمل جنايي و خشونتآميز اعتراض ميكنم. تمام رؤساي دانشكدهها و نيز خود من استعفاي خود را به شما ابلاغ ميكنم و اين استعفانامه مادام كه مسئولين اين وحشيگريهاي حيواني مجازات نشوند معتبر خواهد بود. دكتر فرهاد رئيس دانشگاه تهران.
س: اين كار را ساواك به دستور شاه انجام ميداد يا امريكاييها براي مهاركردن اوضاع؟
ج: كميسيون رسيدگي، به رياست يك سپهبد تشكيل ميشود. اعتراضات عمومي در خودِ جامعه نسبت به اين عمل خيلي شديد ميشود و در خارج هم اعتراضات فوقالعاده شديد ميشود. هيأت سه نفري متشكل از سپهبد صادق احمدي، احمد معاون راد بصيري و سپهبد وفا انتخاب ميشود. اين كميسيون سه نفري معين ميشود، عرض كنم اين جريان در بهمنماه انجام گرفته و اين گزارش در سال 1340 به دولت تقديم ميشود. در اين گزارش تقريباً همين مطالبي كه آقاي دكتر فرهاد نوشته آمده است، منتها در آخر گزارش - خيلي
جالب است كه ـ تيمسار سپهبد بختيار كه شايعاتي راجع به دخالت مستقيم اياديِ ايشان در حادثة اول بهمن ماه دانشگاه وجود دارد، بنا به اظهار يكي از مقامهاي مؤثر سازمان اطلاعات و امنيت كشور در روزهاي اول و دوم بهمن از طرف عدهاي از هواداران وي منزلش گلباران شده و بلافاصله مجبور به ترك ايران ميگردد. وي در فرودگاههاي ايران و رم مطالبي به مخبرين جرايد اظهار كرده كه تا چه اندازه مستقيماً در ايجاد حادثة اول بهمنماه دخالت داشته، مطالبي است كه با محاكمة افراد مختلف كه فعلاً تحت تعقيب هستند يا در آينده با توجه به اين گزارش ممكن است تحت تعقيب قرار گيرند بايد روشن شود و فعلاً نسبت به آن نميتوان نظر قطعي داد. در اينجا البته تقريباً بطور قطعي مشخص ميشود كه بختيار خودش احساس ميكند كه رفتني است، چون شاه قبلاً او را به امريكا فرستاده بود و آنجا او را نپذيرفته بودند. مدت زيادي معطل شده بوده كه با كندي ملاقات بكند و او حاضر به ملاقات نشده بود. خلاصه در اينجا شاه هم از بختيار به اندازة كافي راضي نبوده و احساس ميكند او ميخواهد جاي او را بگيرد، چون در خانهاش مهمانيهايي ميداده كه نزديك كاخ شاه بوده و آنجا شبها چنان سروصدايي راه ميانداختند و شعارهايي عليه شاه، و خانوادهاش ميگفتند و فحاشي ميكردند. مهمانها اين گزارشها را ميدادند، شاه هم او را مرخص ميكند. البته نامهاي هم سفير ايران در سوئيس ـ هرمز قريب ـ به تهران مينويسد مبني بر اين كه اين جريان دانشگاه تهران چقدر تأثير وحشتناكي در اروپا به دنبال داشته است. هرمز قريب در آخرِ نامهاش مينويسد كه رئيس اتحاديه دانشجويان سوئيس به او اطلاع داده كه در دهم ماه ژوئن كنگرة بينالملليِ سازمانهاي دانشجويي در دانشگاه لاوال كانادا تشكيل خواهد شد كه سازمانهاي دانشجويي 73 كشور در آن شركت ميكنند و قرار است هيأت نمايندگي سوئيس، كه اطلاعات كافي و دلايل محكمي دارد با طرح هيأت نمايندگي مالزي مخالفت كرده و نخواهد گذاشت قطعنامه تصويب شود. خلاصه اين وضع پيدا ميشود. بالاخره دكتر اميني در 27 تير 1341 مجبور به استعفأ ميشود. شاه به امريكا سفر ميكند و با كندي صحبت ميكند و قول و قرار ميگذارد. ما ميدانيم كه هم امريكاييها و هم انگليسيها هميشه به دنبال قدرت ثابتي در يك كشور هستند كه ميخواهند زير نفوذ بگيرند و هميشه او را از يك قدرت پراكنده و دست دوم كه نيرويي از خودش ندارد، مطمئنتر ميدانند. بالاخره پادشاه، پادشاه است، ارتش دنبالش است و خوب او وعده ميدهد كه ما اصلاحات ارضي را انجام ميدهيم.
س: در عين حال كه شاه ترسيده است؟
ج: ترسيده و چوبش را هم خورده و وعده داده كه اصلاحات ارضي را همان جور انجام خواهد داد و مدتي هم همان ارسنجاني را به عنوان وزير اصلاحات ارضي نگه ميدارد تا اينكه بعد از مدتي علم روي كار ميآيد. با رفتن اميني، اصلاحات ارضي به همان روال سابق ادامه مييابد تا 15 خرداد 42 كه چرخ آن لنگ ميشود. دكتر پرويز شمس كه جزو كميتة دانشگاه تهران بوده است در خاطراتي به تفصيل فعاليت كميته دانشگاه و نقش دكتر شاپور بختيار را مينويسد. ميگويد كه دكتر بختيار به كميتة دانشگاه گفت كه من از دو گروه در كميتة دانشگاه نماينده نميپذيرم. يكي از طرفداران خليل ملكي؛ زيرا خليل ملكي در هر جا كه رفت انشعاب كرد. تنها يك انشعاب ديگر باقي است كه خليل از ملكي جدا شود و خيال ملت ايران راحت گردد. گروه دوم هم طرفداران مهندس بازرگان هستند. نهضت آزادي دو سر دارد: يك سرِ آن روي زمين است و آن مهندس بازرگان و دوستان نزديك او هستند كه شناخته شدهاند و يك سرِ ديگر آن زيرِزمين است كه معلوم نيست چه كساني هستند. دكتر پرويز شمس ميافزايد كه هفتة بعد دكتر بختيار به كميته آمد و بعد از يك مقدمة كوتاه گفت هر يك از احزاب شناختهشده از طرف جبهة ملي بايستي در كميته يك نماينده داشته باشند و نهضت آزادي دو نماينده. دكتر شمس به شاپور بختيار اعتراض ميكند و مينويسد، من گفتم آقاي دكتر بختيار شما در جلسة گذشته گفتيد من از نهضت آزادينماينده نميپذيرم، آنها دو سر دارند؛ حالا پيشنهاد ميكنيد كه آنها دو نماينده داشته باشند؟! شايد نمايندة دوم آنها سرِ دوم آنها است كه زيرِزمين است. عصباني شد و گفت آقاي شمس برويد و اختلافات را كنار بگذاريد. گفتم آقاي بختيار حرف من اين است كه شما در جلسة قبل گفتهايد كه از آنها نماينده نميپذيريد در اين جلسه ميگوييد به جاي يك نماينده، دو نماينده داشته باشند. من ميخواهم بدانم كه در اين يك هفته چه اتفاقي افتاده است كه شما اين گونه تغيير عقيده دادهايد. شمس ميافزايد كه اين براي ما قابل توجه بود، چون بالاخره مجبور شديم كه از دكتر صديقي و دكتر سنجابي خواهش كنيم كه در كميتة دانشگاه شركت بكنند و دكتر صديقي حضوراً به وي گفت كه وجود تو در كنار دكتر بختيار لازم است. وقتي دكتر شمس علت را پرسيد، دكتر صديقي گفت ما به دكتر بختيار اطمينان نداريم. گفتم آيا به نظر شما درست است كسي را كه مورد اطمينان نيست به عنوان رابط هيأت اجرائيه با حساسترين ارگان جبهة ملي يعني كميتة دانشگاه معرفي كنيد و به من بگوييد مراقب او باش؟ دكتر صديقي چيزي نگفت. من فهميدم كار از كجا خراب است و ديگر به كميته نرفتم؛ اين هم از
وضع داخل خودِ جبهة ملي و كارهاي آن.
بعد از رفتن اميني، شاه دوباره علم را نخستوزير ميكند و علم هم مانند هميشه با وعدهاي كه امريكاييها را با آن راضي كنند، ارسنجاني را به عنوان وزير كشاورزي نگه ميدارد. در اينجا مخالفت شديد روحانيت از جمله آيتالله حكيم و آيات عظام نجف آغاز ميشود. دو نامه در يك روز از سوي آيتالله العظمي حكيم دربارة اصلاحات ارضي صادر ميشود:
بسمالله الرحمنالرحيم، به عرض ميرساند، پس از سلام و استعلام از سلامتي وجود عالي به مندرجات مرقوم محترم اطلاع حاصل شد. مرقوم داشته بوديد كه آقاي ارسنجاني وزير كشاورزي مكرر اظهار داشته است كه اجازه به تصرف املاك با رضايت حضرت آقايان مراجع ميباشد اگر مرادشان اينجانب است عين كذب و محض افتراست و اگر مرادشان ديگران است گمان نميكنم صحت داشته باشد و اينجانب بارها استنكاف خود را به سمع اولياي امور رسانيده. آقاي كني در ملاقاتشان اظهار داشتند كه از جانب نخستوزير آقاي اميني به ديدار اينجانب آمدهاند. مفصلاً استنكاف نمودم اظهار داشتند كه به سمع اولياي امور خواهد رسانيد و اميدوارمان نمودند كه از تنفيذ اين قانون (اصلاحات ارضي) جلوگيري خواهد شد. همچنين آقاي عباس آرام سفير ايران كه فعلاً وزير امور خارجه ميباشد اميدوارمان نمودند كه پس از آن آقاي اردشير زاهدي كه به نجف اشرف مشرف شده بودند به ديدن اينجانب آمده مفصلاً اعلام نمودم، اظهار نمودند به اولياي امور تذكر خواهند داد و بعد وعده دادند فلان و فلان و ... نامة دوم، پاسخ آيتالله العظمي حكيم به استفتاء جمعي از مسلمانان در موضوع اصلاحات ارضي: بسمالله الرحمنالرحيم. شك و ترديدي در حرمت اغتصاب املاك مردم نيست و اگر مرادشان موافقت و رضايت اينجانب است عين كذب و محض افتراست زيرا استنكاف خود را بارها به سمع اولياي امر رساندهام.(1)
البته كابينه علم، كابينه بيشخصيت و بيارزشي بود كه حالا چيزهاي ديگري هم هست. حالا انتخابات ميخواهد شروع شود. علم نوآوري جديدي ميكند كه اين نوآوري هم باز سروصداي فوقالعاده زياد روحانيت را درميآورد. اين نوآوريِ جديد انتخابات اين است كه
1) ـ اسناد انقلاب اسلامي، ج 1، انتشارات مركز اسناد انقلاب اسلامي، 1374، تهران، صص 17 ـ19.
سوگند به قرآن عوض شود و سوگند به كتاب آسماني داشته باشد و حق رأي به زنان هم داده شود. اين دوتا نوآوري است كه علم براي انتخابات مطرح ميكند، البته به دستور شاه. آن اولي حتماً به دستور بهاييها است كه چنين چيزي را مطرح ميكنند. ميدانيم كه تقريباً همهكارة شاه دكتر ايادي بود؛ يعني خلاصه دستوردهندهاش از طرف انگليسيها. خودِ او هم - ايادي - بهايي بود و تكليفش معلوم است. در اينجا سروصداي خيلي زيادي بلند ميشود و آيتالله خويي به بهبهاني تلگراف ميكند و شروع ميشود به انتشار فتواهاي بسيار شديدي عليه اين چيزها؛ كه من حالا باز چندتايش را براي ثبت تاريخ كه بسيار مهم است نقل ميكنم:
تلگراف آيتالله العظمي خويي خطاب به آيتالله بهبهاني در مورخه 26/7/1341 به اين شرح است:
تصويبنامة اخير دولت راجع به تساوي زن و مرد و كافر و مسلمان در انتخابات انجمنها مخالف شرع انور و قانون اساسي است لذا استنكار شديد خود و حوزه علميه نجف اشرف را بدين وسيله اطلاع داده مستدعي است مراتب را به پيشگاه اعليحضرت همايوني ابلاغ]نماييد[ تا برحسب اقداماتي كه در مورد حمايت از دين مبين اسلام فرمودهاند امر ملوكانه به الغاي اين تصويبنامه اصرار فرمايند.
شاه از اين لحاظ وحشت ميكند كه وقتي (آيتالله) خويي چنين چيزي را ]حكم[ ميكند و ديگران را هم تحريض ميكند، او بايد حرف علم را پس بگيرد. شاه هم تلگرافي ميزند كه از اينها رفع شبهه شود. آيتالله العظمي گلپايگاني هم به شاه گفت:
اكنون كه مجلسين تعطيل و مرجع رسيدگي به عمليات دولت منحصر به اعليحضرت است اگر مقام سلطنت هم دولت را در بعضي اقدامات بازگذارند، موجب يأس و ناراحتي خواهد بود. بدين ترتيب آيات عظام مرعشي، خوانساري، حكيم، ميلاني، اراكي و آملي با ارسال تلگرافهايي مخالفت خود را اعلام داشتند. همچنين نظرية مراجع تقليد و آيات عظام حوزة علميه قم راجع به قانونشكنيهاي رژيم شاه در شش مورد، مورد بحث و مخالفت قرار گرفت. در مقدمه اين اظهارنظر مفصل آمده بود كه؛ چون دولت آقاي علم با شتابزدگي عجيب و بدون تفكر در اصول قانون اساسي و مطالبي كه اظهار كردهاند زنها را در انتخاب كردن و انتخاب شدن به صورت تصويبنامه حق دخالت داده، لازم شد به ملت مسلمان تذكراتي داده شود تا بداند مسلمين ايران در چه شرايطي ]و[ با چه دولتهايي ادامه زندگي
ميدهند ]...[
اين اظهارنظر مفصل به امضاي مرتضيالحسيني لنگرودي، احمدالحسيني الزنجاني، محمدحسين طباطبايي، محمد موسوي ايزدي، محمدرضا موسوي گلپايگاني، سيدكاظم شريعتمداري، روحاللهالموسويالخميني، هاشمالآملي و مرتضيالحائري انتشار يافت.(1)
در اينجا شاه عقبنشيني ميكند و اين قانون برداشته ميشود و قرار ميشود كه سوگند به همان قرآن انجام بگيرد. شاه شروع ميكند به ادامة اقدامات خودش. كنگرة دهقانان براي تصويب مواد ششگانه درست ميكند كه عبارتست از همان انقلاب سفيد. در اين كنگره شش ماده تصويب ميشود كه عبارتست از:
اول، الغاي رژيم ارباب رعيتي با تصويب اصلاحات ارضيِ ايران بر اساس لايحة اصلاحية قانون اصلاحات ارضي مصوب 19 ديماه 1340 .
دوم، تصويب قانون ملي كردن جنگلهاي سراسر كشور كه قانون خوبي است.
سوم، تصويب لايحة فروش سهام كارخانجات دولتي به عنوان پشتوانة اصلاحات ارضي كه اين پول دادن به مالكين است تا صاحب كارخانه شوند. بهترين ملكها را نگه ميدارند و يك قطعه از آن را به قيمت زياد به دهقانان ميفروشند.
چهارم، تصويب لايحة سهيم كردن كارگران در منافع و سود كارگاههاي صنعتي كه هيچ وقت هم نميتواند عملي شود. در اروپا هم اين مسئله را سرمايهدارها چندين بار در دوران تاريخِ خودشان آزمايش كردند و هيچگاه عملي نشد و الان هم اگر بخواهند چنين كاري بكنند در ايران باز هم نتيجه نخواهد داد.
پنجم، لايحة اصلاًح و ... ششم، لايحة ايجاد سپاه دانش و ...
اين شش مادة انقلاب سفيد است كه بعداً بتدريج مواد ديگري هم به آن اضافه ميشود. شاه پيشنهاد برگزاريِ رفراندوم دربارة مصوبات كنگرة دهقانان را ارائه ميكند. رفراندوم شاه از طرف كلية گروههاي مخالف رژيم تحريم شد و اعلاميههاي متعددي مبني بر عدم مشروعيت اين اقدام خودسرانة شاه انتشار دادند. علما در پاسخ به استفتأ مردم با صراحت مقاصد اين عمل را يادآور شدند. آيتاللهالعظمي خميني با اعلام اينكه مفاسد اين كار را به نمايندة اعزاميِ شاه ـ سليمان بهبودي ـ تذكر داده ولي مقبول واقع نشده، مشروحاً زيانهاي
1) ـ همان، صص 56- 22.
آن را تشريح كردند. آيتالله العظمي گلپايگاني هم در تاريخ اول بهمن 1341 در اعلاميهشان گفتند كه مراجعه به آراي عمومي در قبال احكام شرعيه بيمورد و موجب نگرانيِ علماي اعلام و عموم مسلمين و مضر به مصالح مملكت است و اين گونه عمليات غيرقانوني به دلايل متعدده صحيح نيست. آيتاللهالعظمي خوانساري هم عين همين نظر را داد، آيتاللهالعظمي خويي هم همينطور. همه با اين رفراندوم مخالفت كردند ولي شاه كه در حد اعلاي غرور خودش بود، اين نظرات را قبول نكرد. نهضت آزادي هم در اعلاميه ديگري در اينباره مينويسد كه؛ به دهقانان شرافتمند و ملت و كارگران عزيز، دولت و شاه به نام شما و ظاهراً به خاطر شما ميخواهند رفراندوم نمايند، در حالي كه شرط اول رفراندوم وجود آزاديِ بيان و افكار و عقايد است. دو روز گذشته سران جبهة ملي ايران را كه بنا بود روز جمعه ميتينگي در جلاليه براي بيان نتايج نامطلوب و عواقب وخيم اين رفراندوم قلابي تشكيل دهند، زنداني نموده و حتي بعضي از آنها را در حالت تب، توقيف و به زندان انداختند و تعداد زيادي از علما و روحانيون مبارز و حتي مراجع تقليد را مضروب و مجروح و حتي زنداني نموده و عدة ديگري را در خانههاي خود متوقف ساختند. عدهاي از بازرگانان محترم را كه به عنوان اعتراض بازار تهران را تعطيل كردند مضروب، مجروح و زنداني كردند. روز قبل عدهاي چماق بدست و چاقو به جيب را در لباس دهقان و كارگر به دانشگاه بردند و به جان دانشجويان بيپناه انداختند كه عدهاي مضروب شدند. در تمام ادارات و مؤسسات علمي به كارمندان دستور شديد دادند كه روز شنبه 6 بهمن سرِكار خود با شناسنامه حاضر شوند تا آنان را مجبور به دادن رأي موافق كنند. اينهاست نمونهاي از عمليات دولت جابر و آزاديكُش كه سنگ حمايت از دهقان و كارگر را به سينه ميزند.
در اينجا شوراي جبهة ملي تشكيل ميشود، براي اينكه كنگرة كشاورزان در امجديه باشد. اردلان هم در اينجا به نام جبهة ملي صحبتهايي كرده است. اعلاميهاي كه جبهة ملي صادر ميكند متن آن عبارت از اينست كه؛ همميهنان شرافتمند، اين البته تقريباً چيز جالبي است كه بعدش مينويسد كه:
جبهة ملي ايران با دخالت شاه در امور حكومت مخالف است، با رژيم وحشت و ترور، با سانسور مطبوعات و محو آزاديها، با فروش كارخانجات دولتي به سرمايهداران خصوصي كه عملي است] ...[ با تعطيل مشروطيت و عدم اجراي انتخابات، با تسلط سياست اقتصادي بر شئون مملكت و فقر مردم، مخالف است.
جبهة ملي ايران با دادن زمين و آب به دهقان و زارع، با الغاي واقعي نظام ارباب رعيتي، با تأمين حقوق كارگر، با خلع يد از املاك و اراضي غصبيِ شاه و خاندان سلطنتي، با حاكميت ملي در اعادة حقوق و آزاديهاي فردي و اجتماعي، با انحلال سازمان امنيت و محور رژيم پليسي، با پايان دادن به سلطة استعمار و استقرار دولت قانوني موافق است. مورخه 2/11/1341.
در اينجا ميگويند آقاي علم هرچه سنتهايي در جامعه بوده اينها را به كلي از بين ميبرد و خوب رفراندوم را شاه انجام ميدهد و نتايج رفراندوم را هم منتشر ميكنند كه معلوم ميشود ظاهراً همه را مجبور كردهاند كه رأي بدهند و اكثريت شركت ميكنند.
بتدريج آخرين آثار اميني را هم از بين ميبرد و علم، ارسنجاني را از وزارت كشاورزي بركنار ميكند و دكتر بهاري وزير دادگستري را جايگزين ميكند. بعد از رفراندوم، جبههگيريها شروع ميشود براي مقاومت روحانيت و شاه كه 15 خرداد خواهد رسيد، يعني جريان كمكم به آنجا ميرسد. شاه شروع ميكند. به حملات خيلي سخت در نطقهايش به روحانيتبه اسم ارتجاع سياه خصوصاً در يكي از سخنرانيهايش؛ مسلماً ارتجاع سياه و قواي مخرب سرخ از پاي نخواهند نشست و تمام سعي خود را بكار خواهند برد كه مانع اصلاحات ارضي بشوند. هركدام به يك علت، ارتجاع سياه كه اصلاً نميفهمند. از هزار سال پيش يا بيشتر كه فكرش تكان نخورده شايد بيشتر آنها، فكر ميكنند كه زندگي فقط اين است كه از يك جا، حالا به ظلم باشد، به زور باشد، به بطالت باشد، به بيكاري باشد چيزي به او برسد و او غذايي بخورد و شب سر به بالين بگذارد و فردا دو مرتبه همين زندگي تكرار بشود. حالا مگر او متوجه است كه جامعه امور و مقرراتي دارد، تمدن امروز شرايطي دارد. اين شرايط يكي موضوع عدالت است، رفع ظلم است، تساوي حقوق است، موضوع كاركردن است، زحمت كشيدن است، امروز در دنيا، مفتخوري از بين رفته ولي براي او چه فرقي ميكند، او به چيزي برسد سايرين همه از فلاكت و بدبختي و گرسنگي بميرند، و از اين مهملات خيلي شديد و زياد. روز 6 بهمن ماه با يك تدارك قبلي رفراندوم عملي شد و اعلام گرديد كه 711/598/5 رأي موافق به مواد موردنظر شاه داده شد. البته معلوم نيست كه چند نفر حق رأي داشته، چند نفر رأي داده و چند نفر رأي ندادهاند. اينها ديگر معلوم نيست. در مورد شركت زنان هم آقاي علم يك مادة واحده ميگذارند به اين شكل كه، بند اول مادة يك بند دوم مادة سيزدهم قانون انتخابات مجلس شوراي ملي مصوب شوال 1329 ﻫ. ق كه مربوط به شرايط انتخابكنندگان
و در انتخابشوندگان است و همچنين قيد كلمة ذكور در مادة ششم و نهم قانون مجلس سنا مصوب 12 ارديبهشت 1329 حذف ميشود.
ماده 2ـ وزارت كشور مكلف است پس از افتتاح مجلسين، مجوز قانوني اين تصويبنامه را تصويب نمايد. يعني تصويبنامهاي ميگذارند كه اين را انجام بدهد. آقاي دكتر محمد باهري هم اعلام ميكند كه زنان در امور قضايي از اين به بعد شركت خواهند كرد. در 25 اسفند، شاه هنگام اعطاي سند مالكيت به دهقانان گفت: راهزنان و همفكران ارتجاعي آنها نابود ميشوند، املاك اخلالگراني كه موجب سلب آسايش و امنيت ملي ميشوند در بين دهقانان تقسيم خواهد شد. اين حملات همينجور ادامه داشت. جبهة ملي دوم در اين تاريخ در حال تشكيل شدن است. كنگره جبهة ملي دوم در ديماه 1341 در جوي نامساعد و درگيري با دولت اميني تشكيل ميشود. چون كوشش ميكنند تا در كنگره به صورت يك حزب باقي بمانند، خنجي و حجازي از آنها جدا ميشوند. نهضت آزادي هم جدا ميشود. چون معتقد است كه جبهه بايد بماند و هرگروهي هم سياست خودش را داشته باشد. چون آنها وجهة مذهبي ندارند و مذهب را اساس قرار نميدهند و نهضت آزادي مذهب و وابستگي به دين اسلام را پاية كارهاي خود قرار داده بود. بدين ترتيب آنها جدا ميشوند. خليل ملكي هم همينطور كه آقاي سنجابي در خودِ اين ]كنگره[ اعلام ميكند: «در مورد خليل ملكي چند نفر بوديم ]كه اصرار[ داشتيم او هم بايستي در شوراي جبهة ملي شركت كند ولي عدهاي جداً با آن مخالف بودند و افراد مؤثر در مخالفت پنج نفر بودند: كشاورز صدر، دكتر شاپور بختيار، مهندس مهدي بازرگان و دو نفر از رفقاي سابق خليل ملكي» ـ منظورش خنجي و مسعود حجازي است ـ آنها مخالف بودند و آنها هم نميپذيرند.
س: آيا دليل مخالفتشان كمونيست بودن او بود؟
ج: چيز مهملي است، اينها خودشان را بدتر از هر كمونيستي ميدانستند، مسعود حجازي و دكتر محمد خنجي.
س: دليلش چه بود؟
ج: دليلش اين بود كه اينها از قبل از 28 مرداد با سياست خليل ملكي در مورد سلطنت شاه اختلاف نظر پيدا ميكنند. بعد اينها ميگويند ما حتماً بايد شعار ضد سلطنت بدهيم، همان طوري كه دفعة پيش گفتيم، بالاخره هم موفق ميشوند منتها ملكي ـ حالا يا راست ميگويد يا دروغ كه مخالف بوده ـ ميگويد كه اينها هي به من تلفن ميكردند، من گفتم شما هر
غلطي كه ميخواهيد، بكنيد و آنها اين شعار را دادند. شعارهايشان را هم ديديد كه چه بود. اصل مخالفتشان هم اين بوده كه اولاً با شاه بدون نظر هيأت اجرائيه شوراي مركزي ارتباط برقرار كرده و دوم هم از قم پول گرفته. خوب اين پول هم كمك شاه است. اين دو ايراد را داشت و او را به خيانت متهم ميكردند كه خلاصه با شاه سازش كرده است.
به اين دليل است كه آنها مخالفت ميكنند و او هم ميايستد. در اينجا بدين ترتيب كنگرة جبهة ملي دوم تشكيل ميشود، با اين شكل كه تقريباً به صورت يك حزب است.
س: آيا مخالفت مصدق به اين دليل بوده كه بصورت يك حزب درآمده است؟
ج: بله؛ وقتي كه مصدق در نامهاي مينويسد كه: جبهه بايد به صورت جبهه باقي بماند، بايستي هر كسي نظريات و اعتقادات خودش را بتواند حفظ كند و جبهه روي كليات، روي استقلال كشور و آزادي تأكيد كند، و غير از اين نميتواند باشد.
س: اين نوعي دخالت در «جبهة ملي» نبود؟ اگر كميتة مركزي و رهبران به يك جمعبندي رسيده باشند و آقاي مصدق شخصاً همه را «وتو» كرده باشد، چي؟
ج: از او نظر خواستند. يعني بعضيها، نهضت آزادي و هم ملكي از دكتر مصدق نظر خواستند و هم او نظرش را داد كه «به نظر من جبهه بايد به همين شكل باشد» و به همين دليل هم كنگره تشكيل شود ولي عملاً پس از مدتي بتدريج خودش منحل شد. اعضاي شوراي مركزيِ كنگره هم كه انتخاب شدند عبارت بودند از اينها. در كنگره 167 نفر شركت كردند كه اساميِ تمام آنها موجود است. 35 نفر كه حائز اكثريت شدند. اولي كاظم اصيلي، دوم اللهيار صالح، كاظمي و ... البته كنگره جبهة ملي اول و دوم در اروپا هم در 24 مرداد 1341 تشكيل شد. در آنجا از همان روز اول در موقع تصويب اعتبارنامهها اختلافات خيلي شديدي بين گروههاي مختلف افتاد. «باختر امروز» هم در شماره 39 خود اين جريان را نوشت و در همان تاريخ هم انتشارش قطع شد و ديگر از كنگرة اروپا اطلاعي در دست نيست.
برخلاف انتظار شاه، سال 1342 كه ميبايست سال امنيت و موفقيت باشد، سال بسيار بدي بود، چون مخالفين سياسي را ـ همانطور كه لازم بود ـ قلعوقمع كرده بود، همه را زنداني كرده بود و خيال ميكرد كه همة كارها درست است. اما در بين مردم بكلي چيز ديگري شايع بود، چون لطيفه و مسخرگي و از اين كارها ميكردند. فريدون تنكابني كه از اول در حزب توده بود شعري گفته بود كه خيلي جالب است: «اظهار درهم، مشتها گره كرده،
قيافهها پَكَر، سرها پايين، قلبها هراسان، قدمها تند، پرچمها رنگپريده، چراغها كمنور، گلهگله مردم، گلهگله شلوغي، چه خبر است، ملت جشن گرفته، زكي!» اين رفراندوم را اين جوري مسخره كرده است. و اما نوروز خونين؛ در آغاز سال 1342 كشتار فجيع در قم انجام ميگيرد. چون ايام نوروز مصادف بوده با شهادت امام جعفرصادق (ع) مراجع عظام در اعلاميهاي به هر دو مناسبت اعلام عزاي عمومي كرده بودند. رژيم در برابر اين تصميم مراجع عالي، ارتش را به مدرسة فيضيه ميفرستد و در آنجا ضربات زيادي وارد ميآورد. عدهاي از طلاب در آنجا كشته ميشوند و جنايات عجيبي صورت ميگيرد. بعد آيات عظام خويي، نجفي، شاهرودي و آيتالله خميني تلگراف تسليتي مخابره كردند و حادثه را فاجعة بزرگي نسبت به مقام روحانيت و علما اعلام كردند. شاه سانسور عجيبي در مطبوعات برقرار ميكند. آقاي تفضلي هم كه رئيس تبليغات دولت بوده است. در اينجا عدة زيادي از اعضاي جبهة ملي كه در زندان بودند و عدهاي از دانشجويان كه زنداني شده بودند، از صبح روز دوشنبه 19 فروردين 1342 اعلام اعتصاب غذا ميكنند و اعتصاب غذاي آنها چندين روز ادامه مييابد. شاه كوشش ميكند اعتصاب غذا را از بين ببرد. پس صالح را ميفرستد كه با اينها صحبت كند و وعده ميدهد كه اينها همه به زودي آزاد ميشوند. ولي كارهاي شاه و درگيريِ دولت ادامه پيدا ميكند. در اينجا هيأت مركزيِ مخالفت با شاه در قم تشكيل ميشود. آيتالله خميني بيانات آتشين و كوبندهاي عليه شاه و رژيم سركوبگر او كه در آستانة ديكتاتوري و قدرتنمايي قرار داشت، انجام ميدهد و بلافاصله دستور بازداشت آيتالله خميني را صادر ميكند و ساعت 3 بعداز نيمهشب 14 خرداد كماندوهاي تعليمديده به منزل ايشان ميريزند و بدون اينكه اجازه داده شود تا مردم شهر را از اين واقعه باخبر كنند، ايشان را دستگير ميكنند و به تهران ميآورند. بعد مردم باخبر ميشوند و جريان 15 خرداد خونين پيش ميآيد. تظاهرات وسيعي از طرف مردم شروع ميشود و از جنوب شهر عدة زيادي شروع ميكنند به تظاهرات و آمدن به طرف ميدان ارك. در آنجا ارتش با توپ و تانك و مسلسل و ... اين تظاهرات را به طرز عجيبي به خون ميكشد. عدهاي از رهبران اين تظاهرات را كه طيب هم جزوشان بوده بازداشت كرده و چند وقت بعد اعدام ميكنند و واقعاً به جنايت عجيبي دست ميزنند كه ميتوان گفت مقدمة ديكتاتوريِ مطلق شاه و مقدمة از بين رفتن اوست. در اينجا ديگر از جبهة ملي خبري نيست و آنها عموماً سياست صبر و انتظار را در پيش ميگيرند و بعد از مدتي، جبهة ملي سوم را تشكيل ميدهند كه در نطفه خفه ميشود و از بين ميرود.
پاكروان كه رئيس سازمان امنيت بوده، توهينهاي خيلي شديدي ميكند. در يك جا كه ميخواهد عقبنشيني كند، سرلشكر پاكروان ميگويد: «مذهب رسميِ ايران، مذهب شيعة اثنيعشري است. مذهب ما مانند مليت و سلطنت از تجليات موجوديت ايراني ماست. هيچكدام از اين تجليات نميتواند از ديگري تفكيك گردد. اخيراً روش بعضي از روحانيون طوري بوده است كه اشكالات قابل ملاحظهاي را ايجاد كرده است و اولياي امور را وادار نموده است براي حفظ مصالح عاليه كشور اقدام نمايند.»
بعد در يك صحبت ديگر اينطور ميگويد: «عدة قليلي ميخواهند براي حفظ منافع خود و عودت مالكيت عمده در كشور بلوا ايجاد كنند و مردم را فريب دهند» اينجا ديگر به آقاي (امام) خميني (ره) حملة شخصي ميكند: «آقاي خميني كه با مشاهدة اين وضع تصور ميكرد كه بتواند با بهرهبرداري از عوامل مرتجع و خائن در اين راه، بزرگ شود و در عالم تشيع به مقامي برسد، علمدار يك نقشه خائنانه شد. ابتدا بطور مذبوحانه سعي كرد جلوي اصلاحات را بگيرد، اما وقتي كه ديد تمام ملت در اين راه از شاه پشتيباني مينمايد، فهميد كه تنها راه موفقيت اين است كه با دشمنان داخلي و خارجي ايران زدوبند نمايد و چنانكه حرفهايي را كه اخيراً ميزند مشاهده نمائيد، خواهيد ديد كه از كجا آب ميخورد و همدستي او با دشمنان ايران محرز ميشود.»
ولي با همة توهينهاي او، اعتراضات فوقالعاده شديد ميشود و آقاي خميني و آقاي قمي دستگير ميشوند. عده ديگري نيز بازداشت ميشوند و بعد از مدتي وقتي اعتراضات خيلي شديد ميشود، در 16 خرداد هم دومرتبه تظاهرات ادامه پيدا ميكند. در آن روز هم عدهاي كشته شدند، مغازهها را بستند و مورد هجوم و آتشسوزي قرار گرفتند. ظهر آن روز اعلاميه ميدهند كه 66 نفر در تظاهرات كشته شدند. ولي واقعيت اين است كه تعداد كشتهشدگان به مراتب بيشتر بوده است. روزنامة اطلاعات نوشته: «از ساعت 5 صبح كه خبر انتقال آيتالله خميني از قم به تهران در شهر قم منتشر گرديده بود وضع اين شهر متشنج و غيرعادي شد، تمام مغازهها را تعطيل كردند با آنكه پليس سراسر شهر را تحت كنترل داشت. معذالك تظاهراتي بطور پراكنده در نقاط مختلف شهر قم صورت گرفت و پليس نيز تنها در جريان اين تظاهرات نظارت ميكرد و سعي داشت حادثه سوئي روي ندهد.»
س: خود علم در خاطراتش ميگويد كه من اجازة آتش دادم.
ج: اجازة آن و همه كارها بدون نظر شاه كه نميتواند باشد. باز هم شاه همة اين حرفها را در نطقهايش تكرار ميكند. علم در 17 خرداد اعلام كرد كه يازده نفر از بزرگترين پيشوايان
مذهبي به زودي تسليم محكمه نظامي خواهد شد و محكمه نظامي ممكن است معني مجازات اعدام را داشته باشد. شاه بهمنظور مقابله با اقداماتي كه ميشود ميگويد باز دوباره ارتجاع سياه از چندي پيش اين اقدامات را شروع كرد. باز هم همان حرفهاي سابق كه ارتجاع سياه و كمونيستها با همديگر ساختهاند و ميخواهند جلوي پيشرفت ما را بگيرند، بعد هم ميگويد كه هزينة اين آشوبها را جمال عبدالناصر ميفرستد.
مراجع عالي روحانيت از بامداد روز 15 خرداد كه خبر دستگيري آيتالله خميني و پس از آن دستگيريِ مقامهاي ديگر روحانيت انتشار يافت، به صورت وسيع و پردامنه عليه شاه به فعاليت پرداختند و آيات عظام مرعشي نجفي، خوانساري، گلپايگاني، خويي، حكيم و شاهرودي در روزهاي 15 و 16 خرداد با صدور اعلاميههايي اعمال شاه را محكوم كردند. نهضت آزادي هم ضمن اعتراض شديد به اعمال حكومت، اعلاميهاي در 19 خرداد خطاب به مردم مسلمان ايران نوشت: «در طول تاريخ ايران اولين بار است كه به مقام منيع نيابت عظماي امام عليهالسلام جسارت ميشود و مرجع تقليد، حضرت آيتالله خميني دزديده و زنداني ميشود. حضرت آيتالله شريعتمداري در خانة خود در ميان صدها سرباز گارد شاهنشاهي زنداني است و حضرت آيتالله ميلاني را كه براي شركت در انقلاب خونين مردم تهران از مشهد حركت نموده بودند، از نيمة راه بازگرداندند و علماي تهران، شيراز، قم و مشهد و تبريز و شهرهاي ديگر را دستهجمعي زنداني ميكنند. مردم باغيرت، رقم كشتهها و زخميها در كشور از دههزار نفر متجاوز است. مردم عريان و بهجان رسيدة اين مملكت، سينههاي لخت خود را به رگبارهاي مسلسل شاه ديكتاتور جبار سپردند و تسليم حكومت جبار نشدند...»
در اينجا دستگاه مجبور ميشود كه آيتالله خميني را آزاد كند و بعد يك اعلامية ساختگي درست ميكنند كه در مطبوعات انتشار يافت كه از طرف هيچ مرجعي صادر نشده بود:
طبق اطلاع رسمي كه از سازمان اطلاعات و امنيت كشور واصل گرديده است، چون بين مقامات انتظامي و حضرات آقايان خميني و قمي و محلاتي تفاهم حاصل شده كه در امور سياسي مداخله نخواهند كرد و از اين تفاهم اطمينان حاصل گرديده است كه آقايان برخلاف مصالح و انتظامات كشور عملي انجام نخواهند داد معهذا آقايان به منازل خصوصي منتقل شدند.
اين اعلاميه موجب شايعات زيادي ميشود و بدين ترتيب آيتاللهالعظمي مرعشي نجفي در 14 مرداد اعلامية شديدي مبني بر اينكه اين جريان دروغ است، منتشر ميكند و ميگويد چون فاقد امضاي مشخص است اين اعلامية دروغي است و نادرست است و قابل اطمينان
نيست. بعدش حالا ديگر انتخابات مجلس شروع ميشود. به وزارت كشور هم ابلاغ ميكنند و انتخابات انجام ميگيرد. شاه هنگام افتتاح مجلس در كاخ سنا گفت: «دورة تقنينيه كنوني يكي از مهمترين ادوار تاريخ ايران آغاز ميشود، زيرا ما در تجارب بيست سالة خود در دوراني كه شايد خطرناكترين دوره از تاريخ ايران و كشور بود طي آن، مملكت ما دوسه بار مورد سقوط قرار گرفت.»
زماني كه مجلس تشكيل شد آقاي علم استعفا ميدهد و منصور هم بلافاصله به نخستوزيري انتخاب ميشود.
س: در اينجا دو بحث مطرح ميشود: يكي اينكه علم كار خودش را انجام داده و حالا بايستي يك دولتِ به اصطلاح دموكراتيك بيايد، كه البته صددرصد مورد تأييد امريكاييها باشد. خوب «كانون مترقي» نيز به عنوان جمعي از تكنوكراتهاي طرفدار امريكا بودند كه روي كارآمدن آنها هم ايدهآل امريكاييها بود. اينها وقتي به مجلس آمدند، «حزب ايران نوين» را تأسيس كردند و اكثريت قريب به اتفاق نمايندگان - كه 150 نماينده ميشد - را در اختيار داشتند. بعد در محافل مختلف هم همان موقع مطرح بود كه امريكاييها نامزد نخستوزيريشان منصور است. حتي علي دشتي و عبدالرحمن فرامرزي كه طرفدار انگليس بودند، به همين مسأله اشاره ميكنند يا خودِ منصور چندين مورد در جلسات خصوصي مطرح ميكند كه نخستوزير آينده من هستم؛ معلوم است كه پشت پرده صحبتهايي شده بود.
ج: تقريباً نميشود ترديد كرد كه امريكاييها حكومت علم را تمامشده احساس ميكردند كه او كارش را انجام داده، و آن تغييراتي كه لازم است و بايد در قانون اساسي بدهد، اين كارها را كرده است و الان بايستي حكومتي را معين بكنند كه قيافة جوان و مترقي و ترقيخواه داشته باشد. در اين ترديدي نيست. به همين صورت يك عده از همين جوانهاي تحصيلكرده را ـ كه از ميان آنها بعداً نخستوزير هم بيرون ميآيد، مثل هويدا ـ بنام كانون مترقي جمع ميكنند و بعد هم اينها به نام «ايران نوين» در انتخابات شركت ميكنند و يك اكثريت قابل ملاحظه از نمايندگان را پيدا ميكنند. منصور ابتدا بهعنوان نيروي حزب ايران نوين (جناح اكثريت) در مجلس انتخاب ميشود و بلافاصله هنگامي كه شاه بايد مجلس را افتتاح كند، اين تغيير هم بطور عادي ايجاد ميشود. علم استعفأ ميدهد، بدون اينكه حتي به مجلس برود و استعفأ بدهد و حكم نخستوزيري منصور ـ باز بدون اينكه بخواهند از مجلس تأييديه بگيرند ـ صادر ميشود. هيچكدام از ضوابط قانوني را هم رعايت نميكنند. يعني اين
مسئله بايد خيلي با عجله انجام ميگرفت. علم مدتي قبل لايحة كاپيتولاسيون را - كه امريكاييها به صورت ماده واحدهاي تهيه كرده بودند ـ به مجلس قبلي پيشنهاد داده بود، منتها در آن دوران به تصويب نرسيد. چون نمايندگان زيادي در آن ترديد داشتند و مورد بحث بود و خلاصه عدهاي قبول نميكردند. حال آنكه ما ميبينيم در مجلس، وقتي آقاي منصور نخست وزير ميشود لايحههاي مختلفي به مجلس ميبرد كه بين اينها يكي عبارتست از لايحة كاپيتولاسيون كه البته اين را به صورت يك موضوع خيلي پيچيده، بدون اينكه ظاهرش مشخص باشد، ارائه ميدهد. در انتخابات اين دوره مجلس، جبهة ملي خواستار شركت در انتخابات است. حتي كانديداهاي خودش را براي تمام ايران معرفي ميكند. براي تمام ايران 100 نفر كانديدا معرفي ميكند، ولي وقتي ميبيند كه انتخابات به همان روش هميشگي است، اعلاميهاي منتشر ميكند كه اين جملات در آن هست: «ملت ايران تنفر و انزجار خود را نسبت به خيمهشببازي انتخابات ابراز ميدارد، دنيا بداند كه انتخابات دورة بيست و يكم مانند ساير ادوار بعد از 28 مرداد، غيرقانوني است. ملت ايران زير بار انتخابات فرمايشي و غيرقانوني مجلس نخواهد رفت.» باز هم جبهة ملي ميگويد توطئه كشتار 15 خرداد و ادامة اسارت رهبران جبهة ملي و پيشوايان مذهبي به منظور انجام چنين انتخاباتي بوده است اين انتخابات ماية روسفيدي رفراندوم ننگين ششم بهمن است. هموطنان جانشين مدرس ها دهخداها، مصدقها اينها هستند. ملكة اعتضادي، مشايخي، كوشانفر، قمرناصر، اصغر دولتخواهان، اوباش و فواحش جانشين مدرس و مصدق و دهخدا هستند. خيلي قشنگ نوشته است. دوران رياست سردار فاخر در مجلس شوراي ملي و تقيزاده و صدرالاشرف در مجلس سنا به پايان رسيده و انقلاب سفيد آدمهاي جديدي را ميخواهد. بدين ترتيب است كه شريف امامي را رئيس مجلس سنا ميكنند و مهندس عبدالله رياضي را ـ كه از آن حيواناتي بود كه بعد از انقلاب اعدام شد ـ رئيس مجلس شوراي ملي ميكنند. در اين موقع هم محاكمة سران نهضت آزادي شروع ميشود. در اين محاكمه البته مهندس بازرگان كه مدافع اصليِ محاكمهشوندگان بوده، در اينجا صحبتهاي بسيار بسيار جالبي ميكند. از جمله ميگويد: «آن را كه حساب پاك است از محاكمه چه باك است، اينكه ميگويم از محاكمه چه باك است مقصودم در دادگاه عدل الهي است زيرا هرقدر پروندة ما در دادگاه شما قطورتر و سنگينتر باشد در دادگاه خدا سبكتر است و حسابمان پاكتر خواهد بود. بنابراين اگر طرف ما يعني هيأت حاكمه نگراني نداشته باشد، براي ما نگراني نيست. اين محاكمه، محاكمة دوجانبه است. همانطوري كه دادگاه ما
هست، دادگاه هيأت حاكمه نيز ميباشد. شما دادرسان پرونده ما هستيد و ملت ايران هم دادرس شما و هيأت حاكمه خواهد بود».
در جاي ديگر ميگويد:
در برابر هر تيري كه استبداد بر سينه ملت ميزند و هر گرزي كه بر سرها ميكوبد، سينهها فراختر و سرها بلندتر ميشود، ضربات وارده سوزناكتر و شديدتر به خودش برميگردد. سران و فرزندان نهضت آزادي را در دادگاه دربستة نظامي محاكمه و محكوم ميكنيم، كوس رسوائياش را در روزنامهها و راديوهاي اروپا و امريكا ميشنويد و سزايش را دانشجويان ايراني و غيرايراني در ايالات متحدة و آلمان و اتريش و ايتاليا ميگيرند. ترازنامه چهل و اندي سال استبداد متلاطم بعد از مشروطيت به رسوائي و لرزاني منتهي شده است. اكثريت مردم زير فشار ظلم و فقر و ننگ به تنگ آمده و راه نجات و رهبر و برنامه ميجويند.
خيلي جالب است. بالاخره از بس از اين حرفها ميزند رئيس دادگاه براي اينكه صحبت وي را قطع كند، از آقاي بازرگان سؤال ميكند، نظر قطعيِ شما در مورد قيام 28 مرداد چيست؟ بازرگان در جواب، به حق ميگويد قيام فواحش بوده است. و به اين صورت رئيس دادگاه ديگر از ادامة دفاعياتش جلوگيري ميكند.
در اينجا اين جريان تمام ميشود و اينها محكوم ميشوند؛ آقاي طالقاني و بازرگان به ده سال زندان و دكتر سحابي هم به ده سال زندان محكوم ميشود. بعد مهندس سحابي به شش سال و بقيه هم به همين ترتيب به پنج سال و چهار سال و... در اين تاريخ اتفاقي ميافتد كه با اين اتفاق شاه با دمش گردو ميشكند؛ و آن عبارت از قتل كندي است.
جيمز بيل ـ نويسندة كتاب «شير و عقاب» ـ نوشتة جالبي دارد. او نوشته:
با مرگ جان اف كندي، شاه دوران تازهاي از سلطنت خود را با سياست تجاوز و سركوب آغاز كرد. وي همچنين كه به اين شيوة حكومتي ادامه ميداد در كنار خود يك متحد امريكايي كه شباهتي نزديك به كسي داشت كه پس از كودتا عليه مصدق بر سرِكار آمده بود، در كنار خود ميديد. اين متحد تازه جانسون بود كه شاه با خوشحالي به او چشم دوخته بود كه بيش از هر رئيسجمهور ديگري در تاريخ امريكا دربارة ايران صاحب تجربه بود. او با شاه رابطة دوستانه ـ چه زمان ديدارش از تهران و چه در زمان بازديد شاه از امريكا ـ برقرار كرده بود. جانسون تنها آن بخش از چارچوب سياست خارجيِ كندي را مورد تأييد قرار داد كه دربرگيرندة حقوق بشر و قبول كاربرد نيروي پليس و ارتش در برقرار نگهداشتن
ثبات در كشوري از جهان سوم بود كه حاكمانش از متحدان امريكا بهشمار ميرفتند. ليندن جانسون با برنامة پر سروصداي اصلاحات شاه و انقلاب سفيد موافق بود و علاوه بر آن با رفتار خشونتباري بر ضد تظاهركنندگان در سراسر ايران كه در سال 1342 (1963) انجام گرفت، بيشتر موافق بود. براي او شخص شاه حافظ منافع امريكا به حساب ميآمد.
س: قتلعام و دستگيريها و زندان و محاكمه در دوران كندي صورت ميگيرد. چطور كندي با آن سروصداي اواخر سال 39، اينجا در سال 42 سكوت مطلق ميكند؟
ج: عين همين را اينجا ميگويد؛ ليندن جانسون آن بخش از چارچوب سياست خارجيِ امريكا را مورد تأييد قرار داد كه دربرگيرندة حقوق بشر و قبول كاربرد نيروهاي پليس و ارتش براي برقرار نگهداشتن ثبات در كشوري از جهان سوم بود كه حاكمانش متحد امريكا باشند؛ يعني سياست كندي .
س: خوب؛ پس اساس آن همان دفاع از منافع امريكا بوده.
ج: يعني اينكه طبيعي است كه يك اصل هم حقوق بشر بوده. عليه نازيسم واقعاً ميجنگيد. كارخانجات بزرگ امريكا براي نازيها، براي بحرية آنها كه كشتيهاي امريكايي را ساقط ميكردند اسلحه ميفرستادند. اين سند را داريم. اين سند از طرف امريكا هم درآمده، از اسناد هم بيرون آمده؛ يعني هميشه دوتا امريكا وجود داشته، مثل همان گفتة گروميكو، يكي كندي بود كه چيزهايي دلش ميخواسته اما نميتوانسته و بايد سياست عموميِ امريكا را اجرا ميكرد. بايد سياست جانسون را اجرا ميكرد؛ درست مثل روزولت. در امريكا هميشه دو تا سياست در عين حال انجام ميگيرد يك سياست عمومي است كه رئيس جمهور با طبيعتي كه خودش دارد انجام ميدهد، يك سياست كلي هم هست كه كليت خودِ حكومت است كه اين را به همين شكل انجام ميدهد. به اين ترتيب جانسون هم متحدي مطلق درست مثل آيزنهاور ميشود و منافع طبيعي امريكاييها و يا مثل انگلستان هم عين همين است. بازار تعيينكننده است و هيچ چيز ديگري نيست. خوب؛ حالا مسأله حزب ايران نوين. در عين حال كه اين جريانها تشكيل ميشود حزب ايران نوين هم حكومت را بدست ميگيرد. حالا بايد جاي كاپيتولاسيون را پيدا كنيم. اينجا يك چيز خيلي مفصل در مورد دكتر مصدق و جبهة ملي دوم و كنگرة جبهة ملي در اروپا و غيرو ... هست و اسنادش هم منتشر شده است. تمام گفتوگوهايي كه افراد مختلف و جبهة ملي دوم با دكتر مصدق داشتند تمامش ثبت شده است. مشاجره در حضور دكتر مصدق و غيرو كه اينجا بالاخره دكتر مصدق در جبهة ملي در
يكي از نامهها مينويسد كه بايستي جبهه به صورت جبهه بماند و بالاخره اللهيار صالح هم در جواب مينويسد كه چون نظر ما با نظر رهبر موافقت ندارد، اينجانب از اين تاريخ ديگر مستعفي هستم و كنار ميرود و تعطيل ميشود. بعد از آن حسنعلي منصور بر سرِكار ميآيد. آنها در ابتدا وكيل مجلس بودند، انتخاب شدند. بعد هم منصور، همان دوستاني را كه با او وكيل گروه اصلي بودند به عنوان وزير معرفي ميكند كه اولين وزرايش عبارت بودند از دكتر باقر عاملي، خانم فرخ رو پارسا، دكتر سيدضياءالدين شادمان، دكتر هادي هدايتي، دكتر ناصر يگانه، دكتر فريدون معتمد وزيري و دكتر محمد سام. اينها همه از مجلس بيرون آمدند و يك عده از وزراي قديم كابينه علم هم به آن اضافه شدند و كابينة دولت منصور را تشكيل دادند. اينجا بحث مهم كاپيتولاسيون شروع ميشود. امريكاييها از ديرباز ميخواستند همان وضعي كه در فيليپين داشتند و در كره جنوبي دارند، و آن عبارتست از اين كه كلية كاركنان خودشان را براي هر جنايتي آزاد بگذارند كه هر كاري هم كه كردند ]كسي با آنها كاري نداشته باشد[. ما در ژاپن ديديم كه كار به جايي رسيد كه سربازان امريكايي دختر كوچكي را گرفتند و به او تجاوز كردند ولي آنقدر اعتراض زياد بود كه با وجود كاپيتولاسيون مجبور شدند اينها را به دادگاههاي ژاپن تسليم كنند. امريكاييها ميخواستند كه اين را به صورتي به مجلس سنا بدهند كه تصويب بشود. ماده واحدهاي كه علم آن را در دوران خودش داد؛ ماده واحدة لايحة كاپيتولاسيون امريكايي. مجلس سنا در جلسة خود، متن يادداشت شماره 8296 مورخ 26/8/1342 وزارت امور خارجة شاهنشاهي و يادداشت 299 دسامبر 1963 سفارت كبراي ايالات متحدة امريكا در تهران را تصويب و به دولت اجازة اجراي مفاد تعهدات ناشي از آن را ميدهد. اسدالله علم نخستوزير، عباس آرام كفيل وزارت امور خارجه (وزير امور خارجه) و سپهبد اسدالله صنيعي كفيل وزارت امور خارجه. از اين ماده هيچ چيزي معلوم نميشود. اين در آن موقع تصويب نميشود و همين جور ميماند. باز هم از همان كتاب «شير و عقاب» نقل ميكنم كه ميگويد:
در كاپيتولاسيون اشتباه مصيبتباري است كه منافع امريكا را دچار مشكل خواهد نمود. اين عمل ناشيانه و زشت، نشانهاي از رفتار خشن و احمقانة امپرياليسم بود ولي با اين همه ما آنقدر فشار آورديم تا به اجرا درآمد و مردم نسبت به اين خبر واكنشي تلخ و خشمآگين از خود نشان دادند. فقط معدودي از پژوهندگان امريكايي و ناظران امور دريافته بودند كه آنچه واقع ميشود در درازمدت صورت پراهميتي خواهد گرفت. برخلاف قرارداد
كاپيتولاسيون كه بيشتر دربرگيرندة نظامياني بود كه درفراسوي درياها خدمت ميكردند، در تنظيم نوع ايراني آن بهطور استثنايي به ايالات متحدة اجازه داده شده بود تا در تمام موارد و در مورد تمام كارمندان حتي غيرنظامي تنها از حوزة قضايي خود امريكا استفاده كنند. يعني حتي مستخدم هم كه ميآوردند، هركسي كه در اين دستگاه بود فرقي نميكرد. ولو اينكه افراد مسئول در امريكا نخواهند اين كار را انجام دهند. اين شكل از قرارداد كه بين ايران و امريكا منعقد شده بود به استثناي مواردي از آن در آلمان غربي، در هيچ يك از كشورهاي ديگر سابقه نداشت، خصوصاً به لحاظ كاربرد بسيار گستردة آن. لذا هرگونه نظارت قانوني ايرانيان بر گروههاي امريكايي مستقر در ايران را كه دائماً نيز رو به فزوني بوده، بياثر و خنثي ميكرد و اين ميتوانست به خويشان و بستگان آنان نيز بسط يابد. موضوع مصونيت قضايي بيگانگان در داخل ايران همواره براي ايران حساسيت برانگيز بوده است.(1)
اين تحليل خيلي جالبي ميدهد از اينكه چه اشتباه احمقانهاي كردند.
س: در جايي ديگر اشاره ميكند كه: آيتالله خميني به دليل تصويب كاپيتولاسيون هرگز امريكاييها را نبخشيد كه البته اين حركت امريكاييها باعث تحقير ايرانيها شد.
ج: بله؛ تحقير است، عين همين است. مجلس سنا تا نيمهشب جلسه تشكيل ميدهد. به اين شكل است كه: «در جلسه 67 مجلس سنا، سوم مرداد 1343، 25 ژوييه 1964 لايحة شماره 2157ـ 2291ـ 18 مورخة 25/11/1342 دولت مربوط به استفادة مستشاران نظامي امريكا در ايران از مصونيتها و معافيتهاي قرارداد وين را در اين كميسيون با حضور آقاي دكتر انصاري معاون وزارت امور خارجه، مورد رسيدگي واقع و پس از بحث كافي مادة واحده با اصلاحات عبارتي به تصويب رسيد و براي اظهارنظر به كميسيون جنگ ارسال شد. كميسيون مزبور لايحه را با حضور تيمسار سپهبد صنيعي وزير جنگ و آقاي ميرفندرسكي معاون وزارت امور خارجه مورد شور قرار داده و ضمن تأييد از نظر كميسيون خارجه، آن را تصويب نمود كه اينك گزارش آن به شرح زير براي شور اول مجلس محترم سنا تقديم ميشود. مخبر كميسيون خارجه عباس مسعودي»
لايحه اجازة استفادة مستشاران نظامي امريكا در ايران از مصونيتها و معافيتهاي قرارداد وين. ماده واحده: «با توجه به لايحه شماره 2157-2291-18 تاريخ 25/11/1342 دولت و
1) ـ جيمز. ا. بيل، شير و عقاب، ترجمه فروزنده برليان، تهران، نشر فاخته، 1371، صص 220 ـ 221.
ضمائم آن كه در تاريخ 21/11/1342 به مجلس سنا تقديم شده، به دولت اجازه داده ميشود كه رئيس و اعضاي مستشاران نظامي ايالات متحده در ايران كه به موجب موافقتنامه مربوطه در استخدام دولت شاهنشاهي ميباشند، از مصونيتها و معافيتهايي كه شامل كارمندان اداري و فني موصوف در بند اول، ماده اول قرارداد وين كه در تاريخ 18 آوريل مطابق 29 فروردينماه 1340 به امضأ رسيده است ميباشد، برخوردار نمايد».
گروهي تحت رهبريِ بهبودي ـ رئيس دفتر شاهنشاه ـ كه دو پسرش در مجلس، نمايندة ايران نوين بودند، در مخالفت با اين لايحه صحبت ميكنند. خبر آن وقتي به شاه ميرسد، بهبودي را بركنار ميكند. اما دو پسر او، همچنان حضور دارند. منصور در ملاقاتي كه با عضو سفارت امريكا با وي در 12 آبان 1342، اسناد آن در جلد 30 اسناد لانه جاسوسي ذكر شده، ميگويد: «آقاي بهبودي از مقامش در دربار بركنار شده زيرا تعدادي از نمايندگان را بهوسيلة فرزندش كه عضو مجلس است به رد لايحه تشويق كرده. وي گفته بود كه شاه در مورد كل ماجرا خيلي تشويش شده و سهشنبه آينده سه تن از نمايندگان رامبد، سرتيپ پور و يكي ديگر از مخالفين در حمايت از لايحه و وضعيت سخن خواهند گفت».
شروع ميكنند به بحث كردن، آقاي رئيس ميگويد كه جريان مجلس، صورت مذاكرات جلسه 104 مورخ 21/.../1343 مجلس شوراي ملي طبق سند شماره 15 تاريخ اينطور هست: نايب رئيس گزارش كميسيون خارجه راجع به اجازة استفادة مستشاران امريكايي در ايران از مصونيتها و معافيتهاي قرارداد وين مطرح است، قرائت ميشود: ماده واحده حالا در مجلس رياضي نيست، نايب رئيس است حسين ... است. اصلاً آدم بيعرضهاي است. هم ردة ما در مدرسة دارالفنون بود. ادبي ميخواند. پيشكار فرح هم بوده است. نايب رئيس اين يك لايحة يكفوريتي در جلسة چهارم تصويب شده بنابراين شور شروع ميشود. اولين مخالف سرتيپ پور بود. اخطار بنده راجع به منافي بودن لوايح و ... با قوانين كشور است. به عنوان مخالف صحبت ميكند، بعد ميآيد و بحث مفصلي ميكند.
نايب رئيس پنج دقيقه وقت داشتي در اخطار نظامنامهاي صحبت بفرمائيد ممكن است يا نه؟
سرتيپ پور صحبت ميكند.
در اينباره صحبت ميشود. بالاخره صحبتها كه تمام ميشود، در آخر جلسه پيشنهاد ميرسد كه رد شود، رأيگيري مخفي انجام ميشود. از 136 نفر حاضر، مهرة سفيد به عنوان
موافق 74 رأي و مهره سياه به علامت مخالف 61 رأي. يعني با 13 رأي اختلاف تصويب ميشود. از همه جالبتر اين است كه عدة زيادي از اعضاي ايران نوين در رأيگيري شركت نكردند. اصلاً در جلسه به عنوان اينكه حتماً نميخواستند رأي مخالف بدهند، كه افتضاح آن درآمد. اين است كه بالاخره با اين 13 رأي تفاوت تصويب شد. از اين به بعد واكنشها شروع خواهد شد. واكنشهايي كه اول مهم است، اين است كه در جاهاي مختلف تهديدهايي پيدا ميشود و مهمترين آن عبارت است از بيانات آتشين امام درروز چهارم آبان 1343 كه سالروز تولد شاه هم بود. آيتالله خميني در مدرسة فيضيه آن صحبتها را ميكنند، بعدش ديگر مخالفتها شروع ميشود. از ظاهرش معلوم است كه حمله شروع ميشود و آيتاللهالعظمي مرعشي نجفي عليه كاپيتولاسيون اعلاميه صادر ميكند. اينها همه تمام ميشود تا اينكه بحثهايي اين طرف و آن طرف ميشود و نخستوزير توضيحاتي ميدهد. خلاصه درگيريها خيلي سخت ميشود تا اينكه بالاخره به اين ميرسد كه شب سيزدهم آبان 133 كماندوها و چتربازان مسلح، به منزل آيتاللهالعظمي خميني حمله بردند و با شكستن در اتاق اندروني و ضربوشتم خدام مسئول، ايشان را به سرعت به تهران آوردند و مستقيماً به فرودگاه مهرآباد و بلافاصله بهوسيلة هواپيما به تركيه تبعيد كردند. رژيم هم اطلاعيهاي به اين شرح ميدهد:
«طبق اطلاع موثق و شواهد و دلايل كافي چون روية آقاي خميني و تحريكات مشاراليه عليه منافع ملت و استقلال و تماميت ارضي كشور تشخيص داده شده بود در تاريخ 13 آبان 1343 از ايران تبعيد شدند.» بايد تقريباً مسأله را در اينجا تمامشده فرض بكنيم. بعد هم منصور ترور ميشود. در همان سال 43 بود و بلافاصله شاه هويدا را كه وزير دارايي بود، به نخستوزيري انتخاب ميكند.
س: قدري درباره مسأله كردها حرف بزنيم.
ج: ميدانيد مسألة كُردها بسيار بغرنج است. خيلي رنگ ميگيرد و عوض ميشود، ولي هستة مركزيِ آن عبارت است از كوشش مردم كردستان براي حفظ فرهنگ و مليت و كُرديِ خودشان، و اين را در اين دورة تاريخي فقط به صورت پيداشدن خودمختاريها در اين سه كشور ميتوان ديد. هيچ امكان بيشتري ندارند و رهبرانشان ميدانند كه غير از اين ممكن نيست.
س: دفاع محافل اسرائيليها به خاطر چيست؟
ج: اسرائيل در هرجا كه كسي عليه ديگري بجنگد و به ضرر جمهوري اسلامي باشد،
موافق است. ولي الآن به خاطر ارتباطي كه با تركيه دارد، با كردها نيست و كوتاه آمده است. اسراييل آنقدر به تركيه نزديك شده كه ديگر هردو كشور به صورت متحد درآمدهاند.
س: آحاد نظامي و ...
ج: همه چيز؛ آنها ديگر اين نقش را بازي ميكنند. به مسأله نظاميگري شاه برگرديم؛ تعريف كردم كه در عراق يك امتياز گرفت و در ظُفار دستور امريكا را در برابر نيروهايي كه براي استقلال مبارزه ميكردند و داراي تمايلات چپ بودند و با شوروي رابطه داشتند و به آنها كمك ميكردند، اجرا كرد.
س: از يمن جنوبي و از طريق عدن كمك ميگرفتند.
ج: از طريق يمن جنوبي كمك ميگرفتند، چون سوسياليست بودند. سومش هم خريد وحشتناك سلاح و زرادخانهاي درست كرده بود كه قسمت اعظمش به جمهوري اسلامي ايران رسيد. مقدار پول گزافي كه 12 ميليارد دلارش را بودجة آزادي گذاشته بودند تا هرچه امريكاييها ميخواهند حساب بكنند. آنچه باقي مانده است، الان به 20 ميليارد رسيده و بدهيِ امريكا از اين بابت است؛ اين هم نكتهاي از نظاميگري بود. حوادث ديگري كه در اين دوران در سياست خارجي اتفاق افتاد، پيمان سنتو و تشكيل اكو است.
س: پيمان بغداد هم هست.
ج: آن كه اولي بود.
س: در سال 34 فداييان اسلام، حسين علاء را - كه نخستوزير و عازم بغداد بود - را ترور كردند.
ج: بعد پيمانهاي سنتو و اوپك درست شد. از لحاظ سياسي پيمان سنتو ضد شوروي بود. پيمان اكو اقتصادي بود و اول فقط در كشورهاي تركيه، پاكستان و ايران شكل گرفت، بعد كشورهاي ديگر به آن اضافه شدند. پيمان اوپك هم متشكل از كشورهاي نفتي بود كه با ابتكار ايران تشكيل شد. از لحاظ سياست خارجي، وضعيت بهبود روابط ايران و شوروي خيلي تغيير كرد. ايران در سال 1960 رسماً اعلام كرد كه به هيچ كشور خارجي پايگاه موشكي نخواهد داد. براي اينكه شوروي در آن تاريخ هنوز موشكهاي قارهپيما نداشت و موشكهاي با برد متوسط داشت. از لحاظ جنگي هم كه جنگ سردي با امريكاييها شروع شده بود و فوقالعاده ناراحت بود، به همين خاطر موشك شوروي در كوبا جنجال درست كرد و امريكا نزديك بود به كوبا حمله كند.
س: زمان كندي بود؟
ج: بله؛ زمان كندي بود. همان وقت هم شوروي ميترسيد كه اگر توان موشكي به ايران بدهد، مناطق استراتژيكي زير ضربة بمب اتمي قرار ميگيرد. به همين علت راديو مسكو حملات فوقالعادهاي به رژيم شاه كرد. بعد شاه با موافقت امريكاييها اين مطلب را مطرح كرد كه چيزي نيست و روابط حسنه شد. شوروي پيشنهاداتي مثبت ارائه كرد و در مسائل اقتصادي حاضر شد و گاز از ايران خريد و مصرف كرد و گاز خودش را به آذربايجان داد. بعد در ذوبآهن حاضر شد تا اين كه آرزوي قديميِ ايرانيها برآورده شود.
پيش از اين، دولتها هيچ وقت حاضر به انجام اين كار نشدند. چندين بار به امريكاييها در زمان رضاخان و محمدرضا پيشنهاد كردند تا كارخانة ذوبآهن درست كنند، ولي آنها حاضر نميشدند. به شوروي كه پيشنهاد دادند، پذيرفت. بعد نوبت كارخانه ماشينسازيِ اراك، ماشينسازيِ تبريز و پيشنهاداتي براي معادن ذغالسنگ و ... بود. آنها كار ميكردند و اين كمك مؤثري در صنعتي كردن كشور در دوران محمدرضا بود.
س: البته اينجا بعضيها به «حزب توده» نقدي ميزنند كه وقتي اين روابط در سطح سياسي و بعضاً فرهنگي گسترده شد، «حزب توده» در درون خودش نسبت به حكومت شاه موضع متناقضي گرفت تا زمان ايرج اسكندري و تأسيس حزب در ايران. روزنامهها هم نوشتند و مجله «دنيا» بحثي را بدين صورت مطرح كرد كه، ايران به طرف سوسياليسم ميرود. من ميگويم اين يك نقص در حزب بود كه عموماً خطمشي آن را سياست جاريِ شوروي تعيين ميكرد.
ج: خوب؛ اين واقعيت است. ما در آن دوران مهاجرت، كه در ايران از لحاظ سياسي چيزي نداشتيم، شوروي مركز كمك به جريانهاي مليگرا و آزاديخواه در دنيا شده بود. به جاهايي مثل امريكاي جنوبي و افريقاي جنوبي و الجزاير و به همه جا كمك ميكرد. خوب، اين كار مؤثري در دنيا بود. يعني تمام احزاب كمونيست دنيا مسألة كمك شوروي را جزو اساس خودشان قرار داده بودند.
س: اين درست در همان موقعي است كه اعدامها و شكنجهها در ايران سنگينتر شده بود و اختناق سايهاش قويتر بود.
ج: اختناق ساواك در آنوقت متوجه ما تودهايها كه در اينجا نيروي چنداني نداشتيم، نبود. به عبارتي تودهايها ضربهشان را در سال 1334 خورده بودند، بعد از آن در اين دوران ما زير
ضربه نبوديم. ديگران، آن گروههاي چريكها و امثال آنها بودند كه زير ضربة اختناق ساواك قرار داشتند. ما همان وقت به سياست چريكها ايراد داشتيم كه آقا؛ اين راهش نيست، بايد راه سياسي را رفت، با راه چريكي رفتن در جنگل، اين كارها پيش نميرود.
س: همان موقع علاوه بر چريكهايي و مجاهدين خلق، بخش قابل توجهي از نيروهاي مذهبي يا در زندان بودند يا كشته ميشدند و منهاي حركت چريكي، مبارزات سختي با رژيم داشتند و در زندان مقاومتهاي غيرقابل توصيف ميكردند.
ج: اتفاقاً اگر ما در دوران شاه اين حساب را بكنيم، امكاناتي كه براي مذهبيون بود خيلي زياد بود، مساجد بسيار آزاد فعاليت ميكردند.
س: ولي از سال 43 تا 44 تا 55 خلاف اين است.
ج: ما در آن وقت هنوز براي نيروهاي مذهبي جايگاه قائل نبوديم. از وقتي كه آقاي خميني شروع به فعاليت در نجف ميكند، ما خيلي آن را تقويت كرديم.
س: فشار به مذهب زياد ميشود؟
ج: نه؛ كم شد، نه فشار آخرش كم شد.
س: نه؛ كم شد، ولي از 44 تا 55 شديد ميشود.
ج: تمام دوران مهم هم 55 تا 57 است.
س: نيروهاي مذهبي رشد ميكنند. حالا بحث بيژن جزني را به عنوان يك بحث بگيريم، يا بحث غلامرضا نجاتي را؛ نجاتي ميگويد احزاب چپ و راست به بنبست رسيده بودند و پيام جديدي ديگر براي مردم نداشتند.
ج: نجاتي اشاره ميكند كه از سال 41 به بعد جبهة ملي بحث خودشان صبر و انتظار بود و لذا از صفحة سياست كنار ميروند. خودِ بيژن جزني در مورد حزب توده چنين تحليلي دارد كه بعد از قضية 32 بخصوص تا 36 و 38 كه آن جريانها پيش ميآيد، قضيه حزب تمام شده بود. اما چون جريانهاي مذهبي رشد ميكنند، از يك طرف زيرزميني ميشوند، يعني مساجد و حوزهها در تهران و شهرستانها و اما رژيم مقاومت ميكند؛ مساجد را ميبندد، ائمه جماعت و وعاظ دستگير ميشوند. مثلاً مسجد جاويد، مسجد قبا، مسجد جليلي و مسجد جامع نارمك؛ بعد از طرف ديگر حركت مذهبي پنهان ميشود. از يك سو هم يك سري به قول روحانيون تبعيد ميشوند و به قول مرحوم آيتالله طالقاني كه ميگفت: يكي از بزرگترين خدمتهايي كه شاه كرد تبعيد آقايان بود. اين تبعيد باعث شد كه آقايان فرصتي پيدا كنند به مناطق دوردست
بروند و در آنجا يك سري كارهاي اساسي را شروع كنند؛ اين كارها در رشد و حركت عمومي نقش تعيينكنندهاي داشت.
س: حسينية ارشاد كي ساخته شد؟
ج: سال 45 تأسيس و سال 1350 هم بسته شد.
س: بعدش كي شروع كرد؟
ج: ديگر شروع نكرد.
س: چرا ديگر.
ج: ديگر شروع نكرد ... نه. تا 1350 بسته شد و ديگر باز نشد.
س: 5 سال؟! عجب.
ج: البته روحانيون ما در همان حال در زندان و تبعيد بودند. آيتالله سعيدي شهيد ميشود، آيتالله طالقاني در بافق در تبعيد است و آيتالله غفاري هم شهيد ميشود.
س: آقاي مطهري در دانشكدة الهيات كار ميكند.
ج: ايشان در حد يك استاد ميآيد تدريس ميكند. آن هم با هزار نوع مانع و مشكل در سرِ راهش، ضمناً سخنراني ايشان هم ممنوع بود. چيزي به شما بگويم؛ بيخاصيتترين دانشكدهها به لحاظ اسلامي، دانشكدة الهيات بود. رئيس آن يك بهايي بود! يك استاد جامعهشناسش آقاي آريانپور ماركسيست بوده! يك استادش از رباخوارهاي درجه يك بود! يكي دو استاد متدين و دوتا هم استاديار متدين داشت. استاد متدين آن شهيد مطهري، شهيد مفتح و استاديارش هم دكتر عزتي و دكتر سيدمحمدباقر حجتي، بقيهاش آقاياني بودند كه در راديو صحبت ميكردند يا ...؟ به هرحال استادهايش اينها بودند و دانشكدة مردهاي بود! اين است كه عدهاي زنداني ميشوند؛ خوب در همان وقت آقاي خامنهاي زنداني شده است و آقاي رفسنجاني زنداني شده است ولي زندانهايشان كوتاه بوده، مصطفي خميني هم زنداني شد.
س: ]مصطفي خميني[ در 43 زنداني شد و اواخر 43 به تركيه تبعيد شد. آقاي فروهر هم مدتي با او زنداني بود و خاطرات جالبي داشت. خوب برگرديم به بحث روابط شوروي.
ج: دو مسأله پيش ميآيد: مجلة «دنيا» به عنوان ارگان حزب تودة ايران در سال 1354. من بارها گفتم كه دربارة اوضاع ايران دوتا ديدگاه مختلف بوده.
س: دوتا ديدگاه بوده؟
ج: با تمام معنا دوتا ديدگاه مختلف بوده. اين در داخل حزب ما بود. در آن هيچ ترديدي نداريم، تا روزِ آخرش هم بود. به جدايي مطلق كشيد. در دورهاي كه آن ديدگاه در رأس حزب بود، از اين نوع چيزها زياد ديده ميشود؛ يعني ايرج اسكندري معتقد بود كه حتي در آستانة انقلاب در مقايسة دموكراسي با سلطنت، دموكراسي براي ما مهمتر است از تغيير رژيم در اينجا. خوب نظري هم در مقابل آن بود كه بالاخره آن نظر پيروز شد مبني بر اين كه انقلاب ضدامپرياليسم مهمتر از دموكراسي موقت است. به اين ترتيب اين اختلاف نظر و كشمكش در داخل حزب بود.
س: حالا بد نيست در اينجا سؤالي كه امروز اتفاقاً با يكي از دوستان صحبت ميكرديم مطرح كنيم؛ همين بحث تاريخ «حزب توده»، به او گفتم ببينيد ما يك سري ابهامات در حزب داريم. پلنوم چهارم مسكو هيچ وقت مطرح نشد كه چيست؟ مختصري به آن اشاره شد ولي بعضيها معتقدند و خودِ من هم همين اعتقاد را دارم كه اختلاف اساسي درون حزب از همان پلنوم چهارم شروع شدهاست. آنجا سه جريان متضاد با هم وجود داشت: يكي شما بوديد، يكي ايرج اسكندري و يكي هم رادمنش. ريشه اين اختلفات مطرح نشد البته بطور پراكنده چيزهايي افراد براي تبرئه خودشان مطرح كردند. مانند فريدون كشاورز كه نوشت و ايرج اسكندري هم همينطور. اگر آن موضوعات مقداري شكافته ميشد و آن بحثها مطرح ميشد به قول امروزيها بحث شفافيت بيشتري پيدا ميكرد و جريانهاي درون حزب بطور روشنتر مطرح ميشد.
ج: اين جريان پلنوم چهارم كه از ابتداي تشكيل حزب وجود داشت، از همان ابتدا كه حزب تشكيل شد، دوتا نظر به چشم ميخورد: يك جريان كه در آنوقت اردشير در رأسش قرار داشت و كساني نظير دوستان اردشير كه همراه او سياستش را موافق ميدانستند. يك جريان هم جريان سازشكار يزدي بود كه كشاورز و اسكندري در جريانش بودند. در بين اينها اختلاف نظرها و رقابتهايي وجود داشت ولي در كليات با هم موافق بودند.
س: اين رقابتها، رقابتهاي تئوريك بود يا به تعبير ما باندبازيهاي سياسي؟!
ج: رقابتهاي تئوريك فقط بين همين دوتا جريان اصلي بود. يعني درك ما از اين كه ما اصولاً بايستي چه سياستي بگيريم، بايد به كدام طرف برويم، به طرف از بين بردن رژيم سلطنتي يا به طرف اصلاح و دموكراسي سلطنتي برويم؟ اين اختلاف از اول وجود داشت و
در اين جلسات مطرح ميشد.
س: نه؛ در بدنه هم مطرح نميشد. اما در پلنوم رهبري و كميتة مركزي مطرح ميشد.
ج: همينطور است؛ چون كه وقتي پلنوم كميته مركزي تصميم گرفت اين سازمان حزبي باشد، نميتواند آن اقليتي كه آنجا ميماند نظريات خودش را در حزب پيش ببرد. حزب به هم ميخورد و تقسيم ميشود. نظرية اكثريت، هميشه تعيينكننده است، اين قانون داخل حزب است.
س: اين اشتباه در پلنوم سوم صورت گرفت و اثرات سوء خود را گذاشت.
ج: پلنوم سوم كه ما در اينجا مطرح كرديم اتفاقاً اين پلنوم ...
س: آن را ديگر مطرح نكردند، بعد پلنوم دوم مطرح ميشد.
ج: در سال 30 تشكيل شد.
س: اگر در كرج و در پلنوم سوم همان اختلافات مطرح ميشد، در پلنوم چهارم مشكل حل نميشد؟
ج: پلنوم سوم كه تشكيل شد، بعد از كنگرة دوم حزب بود. در آنجا ما در دوراني عجيب بوديم با همديگر در داخل درگير بوديم و ليكن درگيري را به داخل حزب نبرديم، چون دوران خيلي خطرناكي بود. در سال 30 درگيري سياسيِ خيلي سختي داشتيم.
س: يعني اگر احتمال انشعاب ميآمد، در متن صورت ميگرفت.
ج: ما آنوقت انشعاب ]منشعب[ نميشديم. در داخل حزب، ما هيچ وقت انشعاب ]منشعب[ نميشديم. غير از شرايط بعد از آذربايجان در بقيه شرائط انشعابي صورت نگرفت.
س: حالا چه خطري داشت كه اصلاً مطرح نشد؟ چرا بايد مسائل در هالهاي از ابهام بماند؟
ج: بردن اين مسأله به داخل حزب باعث اغتشاش فكري و تزلزل فكري ميشد، طوري كه نميتوانستيم سياستمان را انجام دهيم. 30 تير پيش ميآمد. حوادثي فوقالعاده پشت سرِهم بود كه آنوقت ما نميتوانستيم چنين كاري بكنيم. به همين علت بود كه آن را به سكوت گذاشتيم بين خودمان باشد ولي برويم سراغ فلان كار، تا رسيدن به پلنوم چهارم. پلنوم چهارم در يك محيط فوقالعادهاي تشكيل شد، هر كسي آمد نظريات خودش را آزاد داد. آمد آنجا هيجدهتا پلاتفرم بود و هر كسي براي خودش يك پلات فرم درست كرده بود. خوب؛ قطعنامههايي كه صادر شد قطعنامههاي بسيار جالبي هست. همة آنها الان مفصل
هست.
س: بله؛ قطعنامه هست، ولي گزارش آن نيست.
ج: گزارش به پلنوم يك گزارش نبود، اصلاً جريان جوري بود كه يك گزارش نبود، گزارش عمليات انجام شده از طرف...
س: چون بررسي عملكرد حزب بعد از انشعاب حتي در پلنوم سوم هم مطرح شد.
ج: بعد از بهمن 27، حزب در شرايطي قرار گرفت كه به يك گروه مستقر در ايران و يك گروه مهاجرت شد. بخش مهاجر تا سالها مركزيتي نداشت و متفرق بودند در جاهاي ديگر. مدتي طول كشيد تا آنجا آمدند و يك مركز تشكيل دادند. آنها هم كوچكترين دخالتي در كار ما نداشتند. گاهي اوقات توصيههايي ميكردند، ولي در داخل كساني كه در ايران بودند همه از بين رفتند؛ غير از كيانوري و جودت كه به پلنوم چهارم رفتند. گزارش اين دوره را چه كسي بدهد! كسي نبود بدهد، چون مهاجرين از اين دوران خبري داشتند.
س: پس گزارشهاي فريدون كشاورز برچه مبنا بود؟
ج: گزارش نميداد. او آمده بود و نظرياتش را ميگفت. هركس نظرش را ميگفت. مثلاً قبل از پلنوم ايرج اسكندري يك نامة بيست سي صفحهاي را براي شوروي نوشته بود كه من و مريم جاسوس انگليسيها هستيم. هركه آمده بود نظر خودش را ميگفت. به اين ترتيب در پلنوم چهارم اصلاً گزارشي وجود نداشت كه مطرح شود تا مسائل را ما بگذاريم و بياييم يكي يكي اين مسائل را بحث بكنيم. دربارة يك يك مسائل؛ روش حزب نسبت به دكتر مصدق بعد از كودتاي 28 مرداد، روش حزب در تشكيلات مخفي و عمليات بعد از 28 مرداد، همة اينها يكي يكي مورد بحث قرار ميگرفت و دربارهاش رأيگيري شد. رأيگيري هم از كلية كساني بود كه به عنوان فعالين به پلنوم دعوت شده بودند ]رأيدهنده[، پلنوم فقط اعضاي كميتة مركزي سابق نبودند. ما آنجا بوديم فرض بكنيم چقدر؟ 28 نفر و اعضاي كميتة مركزي بيست و يك نفر. ولي هشتاد، هشتادوپنج نفر كادرهاي درجة اول حزب به مهاجرين اختصاص دارد كه از همه جا آمده بودند تا شركت كنند، امثال همين بابك اميرخسروي. غيره ... بعد هم پلنوم تصميم گرفت كه اگر در مسائلي اكثريت كادرها رأي دادند آن رأي، رأي پلنوم به حسب آيد، نه اكثريت اعضاي كميتة مركزي؛ همين جا.
س: در حقيقت اختيار را از اعضاي كميتة مركزي گرفتند و به شركتكنندگان در پلنوم دادند.
ج: به علت اختلافات شديدي كه در داخل كميتة مركزي بين همان چند گروه پيش آمد، خودِ كميتة مركزي تصميم گرفت كه بعد از پلنوم وقتي كه نتيجة انتخابات به ضرر آن گروه تمام شد يعني به شكلي شد كه فقط از آن گروه اسكندري و رادمنش ماندند، آن دوتا استعفاء دادند و گفتند كه ما حاضر نيستيم با اين افراد همكاري كنيم كه عبارت از فروتن، احمد قاسمي و كيانوري بودند.
س: بزرگ علوي هم بود؟
ج: نه، او اصلاً جزو اين افراد نبود.
س: پلنوم هم نيامد؟
ج: نه الان ميگويم، هفت نفر بوديم؛ قاسمي، كيانوري، فروتن و ... الان يادم نميآيد، بقية آنها حاضر نشدند. بعد مقامهاي حزب كمونيست شوروي به اينها گفتند، شما خودتان رأي داديد، حالا كه رأي داديد رأي اكثريت پلنوم مطرح است. بعد كه شروع كرديم به فعاليت، پس از مدتي آنها شرط فعاليت را به اين صورت گذاشتند كه ما بقراطي و جودت را هم به عنوان عضو هيأت اجرائيه به اين هفت نفر اضافه بكنيم كه بشويم نه نفر تا بتوانيم يك همكاري به وجود بياوريم. البته همان اختلافات تا آخرش باقي مانده بود كه همان جواد نفر پنجمش و قدوه، اين دو نفر از پنجتايي كه انتخاب شدند جزو آنها بودند.
س: امروز وقتي آدم خاطرات بعضي افراد را ميخواند ميبيند براي تبرئه خودشان يا دلائل ديگر؛ بحث پلنومها و مسائل پشت پردة حزب را با مقاصدي خاص و يا واقعاً تشخيص خودشان بيان ميكنند.
ج: كامبخش از همه مهمتر است.
س: همة اينها با مقاصد يا خواستههاي خودشان موضوع را مطرح ميكنند، لذا در آنها حقيقت ناشناخته ميماند.
ج: خوب، اين واقعيت هست؛ هركس براي دفاع از خودش اگر نظري دارد ميتواند مطرح كند. خوب؛ يك وقت هست كه ما ميخواهيم ديگران را متهم بكنيم، مثل كاري كه كشاورز كرد و همان بهترين قضاوت است كه خود ايرج اسكندري در مورد كتاب كشاورز كرده، كه همة آن مهمل است. از سرتاپاي آن دروغ و ساختگي است و بعد معلوم شد كه همة آن اتهاماتي كه زده غلط است. دروغ بوده؛ خوب اين يك طرف، يعني افرادي به اين شكل ميروند. اصلاً افرادي هستند كه در يك مبارزة جدي دخالت داشتند؟ خوب خودشان را در اين
مبارزه كه انجام دادند محق ميدانند، به اين جهت از اين نظري كه داشتند دفاع ميكنند، اين را از آنها نميشود گرفت.
س: نميشود گرفت ولي ميتوان صورت مسئله را مطرح كرد، اين صورت مسئله است و من اينجا قرار گرفتهام.
ج: خوب همين ديگر، ما همين كار را ميكنيم، من هم همين كار را ميكنم. در مورد انقلاب ايران اين دوتا نظر بود: يكي نظرية اسكندري است، يكي نظرية من؛ خوب شاهدش هم آقاي بابك است كه رسماً اينجا ميگويد كه در آن وقت من نظر كيانوري را براي انقلاب ايران درست ميدانم، با تمام دوستي كه با اسكندري داشتم نظر او را قبول نداشتم، درست؟ يعني اين دو نظر مشخص است و در تاريخ حزب ثبت شده است، در اسناد حزب هست؛ سي صفحه اين نوشته و سي صفحه آن نوشته و در يك كادر وسيع از كادرها مطرح شده، آنوقت اين نبود كه در داخل هيأت اجرائيه مطرح شود، آنوقت به تمام كادرهايي كه ما در مهاجرت داشتيم اين دوتا نوشته تقسيم شد و همه خواندند، درست؟ همه دربارة اين مسأله نظر دادند. اكثريت هم طرفدار اسكندري بود. در اينجا بحث ما طولاني شد. عرض كنم كه اختلاف نظر بين ما شديد شد، ديگر تنها كيانوري كه نبود، ما پنج نفر بوديم و اين مسأله باعث شد ما برويم به داوري در حزب كمونيست اتحاد شوروي. حزب كمونيست اتحاد شوروي هم تا ديماه يا بهمن، ترديد داشت بين اين دوتا نظر كه انقلاب به چه طرف ميرود آيا پيروز ميشود؟
س: به سوي اسلامي شدن ميرود يا هنوز قرار بود «جبهة ملي» بيايد و با شاه كنار آمده و حكومت را بدست بگيرد؟
ج: در اين وقت است كه آنها به اين نتيجه ميرسند شاه ديگر آيندهاي ندارد و رفتني است. در حالي كه نظرية اسكندري اين بود كه محال است كه امريكاييها با اين سرمايهگذاريِ عظيمي كه در ايران كردند بگذارند كه شاه برود. من گفتم كه اين ديگر از دست اينها دررفته و ديگر نميتوانند او را نگه دارند و برايشان غيرممكن است و در نتيجه انقلاب پيروز خواهد شد. در آنجا است كه شورويها به اين نظر ميرسند كه شاه قابل نگهداشتن نيست. آنجاست كه يكدفعه تحول پيدا ميشود. يعني داوري هم يك دورة ترديد داشت، هم اين ور را ميگفت و هم آن ور را ميگفت، هم اين ممكن است و هم آن ممكن است؛ هنوز اين حرف را ميزد كه شايد با وجود شاه در ايران يك دمكراسي بوجود بيايد.
س: يعني مليون روي كار بيايند؟
ج: مليون سرِكار بيايند و حزب توده آزادي داشته باشد. امكان دارد كه اين هم نشود. اين دودلي در آذرماه در حزب كمونيست شوروي تمام شد. يكدفعه آن تغييرات پيدا شد كه در نتيجه بطور كلي رهبري آنها عوض شد.
س: آيا فكر نميكنيد الان ضرورت داشته باشد در مورد هويدا صحبت شود.
ج: فعلاً رسيديم به روابط با اتحاد شوروي و دلائلي كه بر مبناي آنها آن را مثبت تلقي ميكرديم، پيدا شد. بدين ترتيب در اين گفتار دربارة دولت هويدا عرض كنم كه اين سياستها را عملي ميكرد و خوب؛ يك سلسله كارها در اين دوره انجام شد كه نمونههايش را ما گفتيم. مثلاً تقسيم اراضي ميكردند كه با نتيجة فاجعهآميزي تمام شد و بعد صنايع درست كردند كارخانجات و غيرو شروع شد و پيمانهاي سنتو، اكو و اپك كه خودِ اُپِك جنبة مثبتي براي منافع نفتي ايران و كشورهاي توليدكننده داشت و بعضي ديگر كه قبلاً گفتم. اكو عبارت بود از يك پيمان اقتصادي و سنتو هم كاملاً ضد شوروي بود،
س: «انا ربكم الاعلي»؟!
ج: بله، او در نطقي گفت كه بزرگترين اشتباه غرب اين بوده است كه با نازيها جنگيدند. سياست صحيح اين بود كه آنها به نازيها كمك ميكردند، براي اينكه كمونيسم از بين برود و ديگر وجود خارجي نداشته باشد. يعني سياست دنيا را ايشان تعيين ميكرد؛ در خارج هم زير بغل ايشان هندوانه ميگذاشتند كه «رهبر، دانشمند و شاهنشاه ايران».
س: به روزنامهها پول هنگفتي ميدادند، مثلاً خودِ اردشير زاهدي و سفارتخانهها پول هنگفتي به مطبوعات جهان پرداخت ميكردند.
ج: آنجا خرج عجيبي ميكردند. دوتا سرمايهگذاريِ بزرگ در خارج كردند. بخشي از سهام كروپ را خريدند و الان نميدانم در چه وضعيتي هست، مال ما هست يا نيست؟
س: نميدانم.
ج: بعد هم يك ميليارد در مركز اتمي فرانسه گذاشتند براي چيزهايي كه از آن استفاده بكنند. نيروگاه اتمي بوشهر را ساختند، بعد از انقلاب تعطيل كردند و زيمنس آلمان شروع كرد به ساختن. يعني يك سلسله از اين نوع كارهاي بلند پروازانه را هم شروع كردند. اين عبارت بود از همان دروازة تمدن بزرگ كه ادعا ميكرد ما در عرض ده سال آينده، از اروپا جلو خواهيم افتاد. از لحاظ توليد فلان جنس، از اين طور سروصداها خيلي زياد ميكرد، كه
نتيجهاش همه عبارت بود از يك بادكنك به معنيِ واقعي. در اين مورد بود كه در روزنامة «سلام» سؤال كرده بود كه آقا چي شده كه در زمان شاه كه اينقدر تبليغات غرب و غربگرايي زياد بود جوانها به طرف اسلام روآوردند و حالا كه بيست سال اينقدر تبليغات اسلامي ميشود چي شده است كه جوانها در جهت ديگري حركت ميكنند؟ علتش چيست؟ «سلام» اينطوري جواب داده كه البته در دوران شاه اين نبود كه فقط تبليغات غربي باشد. بلكه افرادي مثل آيتالله مطهري و مراكزي مثل حسينيه ارشاد در رشد آگاهي به جوانها كمك زيادي بودند. آخرش پرسيده بود ما از دانشمندان ميخواهيم كه دربارة اين مسئله تحقيقي بكنند و جواب بدهند. من ميخواستم تلفن بكنم به «سلام» بگويم كه آقا چه تحقيقي، شما خودتان گفتة آيتالله موسوي اردبيلي را در آخرين گفتارشان در سال 1376 در قم، در روزنامهتان منتشر كرديد كه با سياست غلطي كه ما از اسلام ارائه كرديم سه چهارم از جوانها و دانشمندان، دانشگاهيان و زنان از ما جدا شدند. خودتان اين را نوشتهايد، ديگر چه احتياجي داريد تا ببينيد سياست چه بوده، سياست شما سياست نادرستي بوده است. ديگر از چه كسي ميخواهيد؟ كه به شما بگويد، خودِ آقاي اردبيلي جواب داده. هيچ كسي هم نيامده جواب بدهد كه اين حرف غلط است؛ يعني اينقدر پاية محكمي دارد كه هيچ كس نيامده تا جواب بدهد كه اين حرف شما چرند است.
س: در دولت هويدا ما چهار تيپ داشتيم كه تيپ آنها بطور كلي وابستة رسمي به امريكا بود، عضو كانون مترقي بودند، بعضي از اعضاي سابق به انگليس وابستگي داشتند، مثل منوچهر اقبال، يك عده هم مطيع شاه بودند مثل اردشير زاهدي، يك بخش از آنها هم ماسونهاي رسمي و سطح بالا بودند مثل شريف امامي. البته بعضيها معتقدند كه اين ماسونهاي سطح بالا خودشان يك موقعيت مستقل از شاه داشتند و شخصيتي براي خودشان بودند، در عين حال رعايت شاه را هم ميكردند.
ج: اولاً خودِ هويدا هم ماسون بوده.
س: حسنعلي منصور هم فراماسون بوده است.
ج: عرض كنم كه ماسونري تقسيم شد و شاخة امريكايي پيدا كرد، شاخة فرانسوي، شاخة آلماني و انگليسي و در مجموع چهار شاخة مهم در دنيا پيدا كرد و بدين جهت ماسونها همهشان انگليسي نبودند و امريكايي بودند و در دوراني كه شاه آمد تغييراتي هم در اساس دادند، با هم در سنا و مجلس.
س: سنا را يك جايگاه مستقلي ميشود محسوب كرد.
ج: رياضي را رئيس مجلس كردند و شريف امامي را رئيس سنا.
س: در سنا حسن تقيزاده و ابراهيم «حكيمي حكيمالملك»، تا سال 45 بودند.
ج: آنها را كنار گذاشتند تا سال 45، بعد ايران نوين كه شروع شد تحول در اينجا پيدا شد؛ يعني پيرمردها را كنار گذاشتند. ديگر اينها لازم نبودند بلكه شريف امامي رئيس مجلس سنا شد، رياضي هم رئيس مجلس نمايندگان شد. بدين ترتيب اين تحول را ايجاد كردند. حالا هركدام از اينها بستگي خاص خودشان را داشتند. اولاً همة اينها بدون استثنأ ماسون بودند ولي بستگيها متفاوت بود. مسلم اين است كه منصور و هويدا و چندتا از اين انواع، امريكايي بودند.
س: آيا هوشنگ نهاوندي و جمشيد آموزگار امريكايي بودند؟
ج: امريكاييِ كامل بودند، نهاوندي هم ماسون بوده، بعدها ميفهمند كه ماسون بوده. همة اينها امريكايي بودند و با ماسونهاي آنجا ارتباط داشتند. خوب؛ ولي تعيينكننده در اينجا جناح امريكا بود. تعيينكننده در سياست، جناح امريكايي بود. به همين دليل هم كاپيتولاسيون كه ميآيد درست است كه با رأي 76 نفر در مقابل 60 نفر تصويب ميشود يعني 60 نفر در مجلس مخالف بودند و 3/1 از اعضاي حزب ايران نوين اصلاً در مجلس شركت نميكنند.
س: 15 تا نماينده مجلس عضو حزب ايران نوين بودند.
ج: 3/1 اينها شركت نميكنند و در نتيجه 76 نفر در مقابل 61 نفر اين رأي ميتواند ببرد، يعني يك چيز فوقالعاده ناچيز. اين چه كسي بوده؟ اين 76 نفر به عقيدة من انگليسيها بودند، يعني همين نمايندگاني بودند كه طرفدار انگليسيها بودند مخالف بودند با مسئله دادن يك همچنين امتيازي به امريكاييها شاه تصميم ميگيرد كه هويدا را بردارد علتش هم اين است كه تصور ميكند امريكاييها يك آدم جوانتر و مؤثرتري را در نظر دارند. راستش اين است كه هويدا فقط يك اجراكنندة مطلق دستورات شاه بوده بدون هيچ گونه اراده شخصي خودش هم در استعفانامهاش سهبار «چاكر» را تكرار ميكند كه چاكر، چاكر ......!
س: اقبال هم عين همين بود.
ج: اقبال هم عين همين بود. امريكاييها مثل اينكه ميگويند اين ديگر ابتكاري ندارد، در انجام يك تغييراتي آموزگار را كه دست پروردةشان ظاهراً بوده ميآورند براي نخستوزيري و آقاي فلاني را ميبرندنش براي وزارت دربار. در اين دوران، شاهكاري كه انجام ميگيرد كه
پدر صاحب شاه و دستگاه را درميآورد عبارت است از چاپ مقالة ضدامام در روزنامه اطلاعات. بالاخره نتيجة قطعي اين است كه شاه شخصاً به هويدا دستور داده كه يك همچنين مقالة توهينآميزي در روزنامه چاپ شود. هويدا نيكخواه را مأمور ميكند يا اينكه همايون را مأمور ميكند كه وزير اطلاعات بوده، او هم نيكخواه را مأمور ميكند و نيكخواه مينويسد و آخرين مرحله هم شخص شاه امضا ميكند، منتهي اين تبليغات را راه مياندازند كه همايون اين را كار كرده و هويدا شخصاً خودش نميدهد به روزنامه اين هم به عنوان اين است كه پدر آموزگار را درآورد كه رقيبش بوده است.
س: چاپ مقاله البته بعد از شهادت شهيد آقامصطفي است. چون شهادت آقامصطفي اول آبان 1356 بوده و آن همه تجليل مردم از امام و آقا مصطفي و مجالس متعدد ختم حاج آقامصطفي در شهرستانها در واقع اين مقاله را به عنوان يك انتقام نوشتند.
ج: وقتي كه اين مقاله نوشته ميشود شروع ميشود تظاهرات پشت سرهم و كشتار مردم و همة جناياتي كه انجام ميگيرد يواش، يواش به آنجا ميرسد كه امريكاييها ميفهمند شاه قابل نگهداشتن نيست.
س: در اين فاصله تحليلهايي كه از طرف «حزب توده» چه در نشريه نويد و در چه نشريات حزب در اروپا منتشر ميشود سعي ميشود انقلاب را با توجه به آن موقع كه مشخص بود اسلامي است، يك انقلاب دموكراتيك به معناي غيرمذهبي جلوه بدهند. اين برخاسته از عدم آگاهي حزب نسبت به ماهيت انقلاب در درون بود يا حزب عمد داشته است، چون همان موقع امام در صحبتهايش حتي مصاحبهاي كه امام بعد از شهادت حاج آقا مصطفي، دوسه روز بعد از آن با روزنامه لوموند داشتهاند چون لوموند مينويسد در ايران حركت كمونيستي است، امام ميگويد من به دوستانم و پيروانم در ايران اعلام كردم با كمونيستها همكاري نكنند، نه با اينها مبارزه كنند و نه همكاري كنند. و كمونيست در جامعة ما نفوذ ندارد، مردم مذهبي هستند، مردم خواهان دين هستند و اين حركت يك حركت ديني است ... ولي نشريات «حزب توده» سعي دارد نهضت را غير اسلامي جلوه دهد.
ج: ببينيد ما تا سال 55 كه راديو داشتيم، منتشركنندة گفتارهاي امام هم بوديم. نطقي كه امام ميكرد راديو پيك ايران منتشر ميكرد. بگويم برايتان كه نطق فيضيه را هم چهجوري ما پيدا كرديم، نوشتيم كه نطق فيضيه چگونه به دستمان افتاد و بلافاصله منتشر كرديم و
پشتسرهم از راديو پيك ايران پخش شد. شاه از اين لحاظ فوقالعاده ناراحت بود و رفت به بلغارستان و به بلغارها يك وعدة بزرگ كمك مالي داد كه راديو پيك را ببندند و بالاخره راديو پيك ايران را بست. راديو پيك ايران در نتيجة خيانت رئيس جمهور بلغارستان و، گرفتن پول براي ساختن يك مؤسسة بزرگ دام و شير و غيره با كمك ايران به مبلغ 350 ميليون دلار بسته شد. دختر آقاي ژيكوف آمده بود اينجا با خانم فرح ملاقات كرده بود. خانم فرح به ايشان يك هدايايي داده بودند. بعد اين چيزها، ضعف مطلقي نشان دادند و راديو پيك ايران را تعطيل كردند و ما از آنوقت تلاش فوقالعاده زيادي كرديم. اتفاقاً من همان وقت در بلغارستان در استراحت بودم. من مرخصي ام را بهم زدم و همينطور بلغارها اصرار كردند خواهش ميكنيم بمانيد فلان است. بايستي عرض كنم كه من و مريم آنجا را ترك كرديم، صاف از آنجا رفتيم به مسكو كه كمكي به ما بكنيد براي راديو. آنوقت شورويها خيلي كوشش كردند كه جايي ديگر در يمن در نزديكيهاي ظفار به ما راديو بدهند. حتي من و ايرج اسكندري رفتيم به بغداد ديدن صدام كه آنوقت سخت مخالف شاه بود، ولي هيچ جايي موفق نشديم كه راديويي بدست بياوريم.
س: ايران با جمهوري آذربايجان ارتباطي نداشت و با آلمان شرقي هم رابطهاش قوي نبود.
ج: بدبختي ما همين بود ديگر. در آلمان شرقي هم شاه وعده داده بود كه بيايد با آنها ديدار بكند. رفقاي كميتة مركزي آلمان ما را خواستند و اتفاقاً هيچ كس نبود و همه رفته بودند مرخصي اسكندري و غيره و .. من را خواستند. خوب من هم دبير دوم بودم، گفتند كه قرار است شاه بيايد اينجا، البته ما هيچگونه امتيازي به شاه دربارة حزب نخواهيم داد كه شما را تحت فشار بگذاريم. ولي به ما وعدههاي اقتصادي بزرگي داده كه ما بايستي بپذيريم. من به معاون هونكر كه من را خواسته بود گفتم كه دوستان عزيز، يك اشتباه بزرگ ميكنيد، آن روزي كه اينجا شما بچهها را با گلدسته ميفرستيد جلوي شاه، در تهران مردم با مسلسل عليه شاه به خيابانها ميآيند. اتفاقاً عين همين جريان شد و شاه از ترسش كه اوضاع خيلي خراب است، بهم زد. نيامد به آلمان، بعد از اينكه نيامد گفتم با اين اوضاع هيچ كس نميآيد، من را خواستند گفتند كه خوب حقّا كه پيشبيني خوبي كردي و خيلي بد ميشد اگر ميآمد اينجا با آن تظاهرات، آن موقع اينجا آنجور از او پذيرايي ميكردند كه ...
س: قبل از آن چه؟
ج: قبل از آن جريان سازمان بينالمللي زنها بود.
س: در خود آلمان؟
ج: نه، در فنلاند بود. جلسه آنجا بود. در آنجا اشرف را دعوت كردند بيايد گفته بود كه كيانوري نبايد باشد، گفته بودند نه.
س: يعني شما نبايد باشيد.
ج: جلسة فنلاند بود.
س: پس چي شد قبول كردند.
ج: قبول نكرد.
س: اشرف نيامد به جايش چه كسي آمد؟ ليلي ارجمند؟
ج: دولتشاهي
س: كه وكيل مجلس هم بود.
ج: بله، وكيل مجلس بود، آن بود كه مريم و او با هم در آنجا درگير شدند. آن شروع كرد از شاه تعريف كردن كه اين جور هست. من هم پا شدم رفتم با اسناد و گفتم تمام اينها حرف است. اين كارها را ميكنند و ملت از من خيلي استقبال كردند. خيلي هم كوشش ميكرد كه خودش را نگه دارد. بعد هم ما آمديم در راهپلهها با هم بدجوري برخورد داشتيم. برويم سر هويدا بله؟
س: عرض كنم كه آمديم تا مسئله ترور حسنعلي منصور نخستوزير.
ج: بعد ترور منصور را عرض ميكنم.
س: ادامه حكومت كانون مترقي يا حزب ايران نوين.
ج: همة مفسرين ميگويند كه هويدا بطور موقتي به عنوان نخستوزير موقت يا حلاّل ميگويند بله؟
س: محلل. در مورد محمدعلي فروغي ميگويند دوبار محلل شده، يكي حكومت قاجار را داد به رضاخان يكي هم از رضاخان به پسرش.
ج: بله. اينها واقعاً خيال ميكردند كه اين است ولي خوب، اين ماندني شد، بطوري كه دوازده سال و نيم اين نخستوزير بود، بعد هم يكسال و نيم تقريباً وزير دربار بود، بعد هم عرض كنم كه زنداني شد و بعد هم گير افتاد. بحث دربارة هويدا، البته بايد ديد چه عاملي پشت سر اين جريان بود كه خود هويدا از ابتداي شروع به كار سياسياش يك آدم بسيار
كوچكي بوده است. از يك خانوادهاي بوده كه جدش بهايي بوده. پدرش هم بهايي بوده ولي مادرش مسلمان جدي بوده و روي فشار مادرش، پدرش هم مسلمان شده. يعني بهائيت را ...
س: ميگويد ولي در جايي مستند نداريم.
ج: همه كساني كه او را ميشناسند اين جور قضاوت كردند. ولي خوب اينكه جدش بهايي بوده و رئيس يك گروه بهائي هم بوده در اين ترديدي نيست. ولي تكاملش هم خيلي سريع و با پشتوانه قوي هست، اينجا خوب مشخص ميشود كه چقدر اين با سرعت ترقي كرده است. اول كارمند بوده آمده. تحصيلاتش را در بيرون كرده. مدرسه امريكاييها بعد هم چون فرانسه بوده است، هم انگليسي و هم فرانسه حرف ميزده، آلماني هم بلد بوده.
س: عربي هم بلد بوده.
ج: عربي كمي بلد بوده. از لحاظ شخصي آدم بافرهنگ و باسوادي بود. با فرهنگ اروپايي خيلي آشنايي داشت، خوانده بود تمام چيزها را. آدم بافرهنگي بود. در آن دستگاه هيچ كس هم وزن او از لحاظ فرهنگي نبوده است. بعدش هم آمده عضو وزارت خارجه شده، اولش كارمند دفتر وزارتي بوده بعد كارمند اداره سوم سياسي شده. كارمند اداره اطلاعات وزارت خارجه شده، دبير دوم نمايندگي در آلمان شده، بعدش رئيس اداره روابط خارجي سازمان ملل جهت پناهندگان شده. بعد كاردار سفارت شاهنشاهي در فرانسه شده، بعد يكدفعه آمده در فرانسه آشنا شده با منصور كه او هم در آنجا بوده و با عبدالله انتظام. با اين دوتا آشنا شدند، خيلي هم با يكديگر رفيق شدند و اين رفاقت را تا آخر با هم داشتند، بعد كه عبدالله انتظام آمد و رئيس شركت نفت شد اين را هم بهعنوان معاون خودش برد آنجا. منصور هم كه آمد ايران نوين را درست كرد، اين را بهعنوان معاون خودش برد در مجلس.
س: باجناق حسنعلي منصور هم بود، ديگر؟ همسرش ليلا امامي، خواهر جمال امامي بود.
ج: باجناق منصور هم بود خوب بعد معاون عبدالله انتظام رئيس هيأت مديره شركت نفت بود. بعد وزير دارايي در كابينة علي منصور شد. بعد از آن شد بطور موقت نخستوزير، ولي ماند. ماند و دوازده سال حكومت كرد. دوران او هم يكي از پرحرارتترين دورانهاي حكومت شاه بوده است با اقدامات مختلف. و حالا ما ببينيم كه واقعاً در دوران او چه چيزهايي اتفاق افتاده است. مجلس مؤسسان سوم را تشكيل داد براي اينكه در آنجا نيابت سلطنت را به فرح داده باشد. براي اينكه اگر شاه مرد كس ديگري نيايد براي سلطنت. بعد عرض كنم
تاجگذاري شاه انجام گرفت. در چهارم آبان 1346 جشن 2500 سالگي راه انداختند كه مسخرهاي بيشتر نبود. بعد جشن فرهنگ هنر.
س: اسناد جشنهاي 2500 ساله آمده، ديدهايد شما؟
ج: من نه هيچ چيز نديدم.
س: اسناد مالِ ساواك است.
ج: تاريخش هم الان يادم نيست چه سالي بوده است.
س: همان 1354 است.
ج: 1354. بعد جشن فرهنگ هنر شيراز است كه افتضاح وحشتناك.
س: 1355.
ج: 54 اين هم 55 ، بعد تشكيل حزب رستاخيز به جاي حزب ايران نوين.
س: آن هم 1354 است.
ج: آن هم 54 كه دربارة اين خود شاه مطلب مينويسد و آخر دنيا را براي خودش پيشبيني ميكند. اين مرديكه واقعاً گفته، خيلي بايد خر باشد آدم. او ميگويد كه من به عنوان مسئول سرنوشت كشور و بهعنوان فرمانده انقلاب، تشكيل اين سازمان را به نام حزب رستاخيز ملت ايران در يازده اسفندماه 2533 اعلام داشتم. به اين ترتيب اين حزب بهعنوان مظهر يكپارچگي و پيوستگي ملي پيريزي شد تا در آينده يك مكتب واقعي ميهنپرستي و كار و آفرينندگي در اجراي اصول انقلاب ايران و زيربناي معنوي و فكري جامعة ايراني در مسير تمدن بزرگ باشد. حزب رستاخيز ملت ايران با اين رسالت به وجود آمد كه نه تنها يك حزب فراگير سياسي، بلكه در عين حال يك كانون فكري و فلسفي براي همة مردان و زنان ايراني باشد، خانهاي باشد كه در آن اعضاي خانوادة بسيار بزرگي كه ملت ايران نام دارد به دور هم گردآيند و انديشهها و طرحهاي سازندة خويش را همراه با مشكلات مسائل خانوادگي با يكديگر در ميان گذارند و تجارب و نظرات آراء و پيشنهادات خود را ارائه دهند و راههايي را نيز كه براي اجراي آنها مناسبتر ميدانند عرضه دارند. چنين برداشتي ضامن تأمين ارتباط دائم قوة مجريه با همگي افراد ملت است تا بدين ترتيب از يك سو تصميماتي كه در سطح عالي اجرائي براي پيشرفت امور مملكت گرفته ميشود از راه حزب به عموم افراد ملت منعكس شود و از سوي ديگر نظريات و واكنشهاي ملت در مراحل مختلف اجرائي اين تصميمات از طريق حزب در دسترس هيأت مجريه گذاشته شود و از اين راه، رابطه متقابل و
استوار اين دو تعيين گردد. تشكيلاتي كه بدين ترتيب بايد منبع فكري و مادي كشور در آن بسيج شود كاملترين تشكيلاتي است كه تاريخ ايران به ياد دارد. (به سوي تمدن بزرگ، محمدرضا پهلوي، سال 2536، صفحة 184 و 185.)
خوب اين بزرگپنداري خود اين آدم از تمام اين جريانات كاملاً پيداست. حالا اين را عرض ميكنم. چيز ديگري كه در اين دوران هست، توسعه فساد در داخل كشور هست از بالاترين نقطه تا پايينترين نقطه، يعني برادران شاه، خواهر شاه، خوب مقداري از اينها را فردوست گفته. فساد، نه تنها فساد مالي، بلكه فساد اخلاقي و اطرافيانشان كه دوروبر اينها بودند. فاحشه خانههاي رسمي، كازينوهايي در انواع و اقسام، جزيره كيش كه تبديل شده بود به يك فاحشهخانة بينالمللي براي پولدارهاي عرب كه بيايند آنجا. تمام چيزهايش از فرانسه ميآمد و تمام خانمهاي آن هم از فرانسه بود يعني يك فساد فوقالعاده شديد اخلاقي و مالي تمام اين دستگاه را از پايين از بالا گرفته بود. خاصيت ديگر اين رژيم عبارت بود از نظاميگري آن، نظاميگري آن عبارت بود از اين كه بخصوص بعد از آمدن جانسون تبديل شد ايران به يك ژاندارم منطقه و شروع كرد اين قدرت نظامي خودش را نمايش دهد. اين نظاميگري خودش را در سه عامل ميبينم: يكي عبارت است از جريان عراق. يكي جريان ظفار، يكي خريد نمونههايي از سلاحهاي بينالمللي. در جريان عراق او يك نقش موذيانه بازي كرد. در جنگ خودمختاري آقا مصطفي بارزاني و كردها عليه عراق، شروع كرد به نيروهاي مسلح خودش و فرستادن توپخانه. با كردها واقعاً صدام را به بيچارگي انداخت بطوري كه صدام آخرش تسليم شد و قرارداد الجزاير را بست و اين امتياز را داد به ايران. تا آن تاريخ از راه خرمشهر به خليجفارس در اختيار عراق بود و ايران فقط بايستي با اجازة عراق در آنجا كشتيراني بكند، ولي اين امتياز را گرفتند كه سرحد نه خاك ايران بلكه وسط باشد.
س: در پشت قضية جنگ شاه و عراق، جنگ انگليس و امريكا نبود؟ بعضيها معتقدند كه امريكاييها در فكر تسخير كامل خليجفارس بودند بخصوص آن كه شاه هم نقش ژاندارميِ خود را بازي ميكرد. حكومت بعثي بيشتر انگليسي بود، يعني ميشل عفلق كه مؤسس حزب بعث بود بيشتر با سياست انگليس كار ميكرد. و ديگر مسألة بحرين پيش ميآيد كه قابل توجه است.
ج: جنگ امريكا و انگلستان بوده است، چون ما ميبينيم انگلستان هم در همين سالها است كه خليجفارس را ترك ميكند و ميرود، يعني تمام آن نقاط استراتژيكي كه در
خليجفارس داشته و تعهداتي كه تا عمان داشته، از همة اينجاها صرفنظر ميكند و ميرود، يعني انگلستان نميتوانسته اينجاها را در مقابل فشار امريكا نگه دارد. يكي از اينها عراق بوده است. مسلم اين است كه عراق مستعمرة انگلستان بود، آن هم به صورت كامل در دوران فيصل و پسرش مستعمره انگلستان بود. بعد آنجا كودتايي شد كه جنبة ملي داشت.
س: قاسم بود، بعد هم عارف آمد.
ج: قاسم ملي بود. كسي كه او را كشت همين صدام بود، يعني صدام همان كسي است كه عبدالكريم را به قتل رساند. خودِ او اصلاً تروريستِ اول بود. او كشت، بعدش هم عارف آمد.
س: آيا اين ترور كار حزب بعث را كمي محدود نكرد؟
ج: چرا؛ محدود كرد. همين جريانها ادامه داشت تا بالاخره به دوران حسن البكر رسيد كه او باز داراي يك استقلال فكري بود. خوب صدام در ابتدا حسن البكر را به علت بيماري كنار گذاشت، ولي بعد ظاهراً او را كشتند. او تابع صدام نميشد، چرا كه يك سياست نسبتاً مستقلتري داشت. بعد صدام آمد.
س: آيا ميتوان پشت پرده را مستمسكي براي بعضي مسائل ديگر دانست، مثلاً بخشيدن بحرين از طرف ايران؟
ج: ولي عوضش تنب بزرگ و تنب كوچك را ميگيرد.
س: اينجا همان بحث انگلستان و امريكاست، يعني به سرعت امريكا منطقه را تسخير بكند ولي انگليس هم آخرين تلاشهايش را ميكند كه نگهدارد.
ج: و نميتواند نگه دارد و ديگر از بين ميرود. واقعيت اين است كه ديگر در همان دوران است كه انگلستان به كلي از بين ميرود.
س: ملا مصطفي بارزاني را كجا ميتوانيم قرار دهيم. با توجه به سوابق حزب دموكرات و سابقه چپ بودن ملامصطفي، كجا ميشود اينها را قرار داد؟ مدتي دنبالهروي «حزب توده»، فرقه دموكرات، سفر به باكو و سپس...؟
ج: به عقيدة من ملامصطفي آدمي بسيار مستقل بوده، و بسيار شريف بوده ما شخصاً او را ميشناسيم و با او تماس داشتيم.
س: او در باكو زندگي ميكرد؟
ج: نه؛ در مسكو بود. در ابتدا او در مسكو آمده بود كه از آنجا فرستادند به باكو كه باقراُف
هنوز بود. اول كه آنها رفتند خيلي با او بدرفتاري كردند، حتي به روشي توهينآميز.
س: در خاطرات ميرقاسم چشمآذر خواندم.
ج: بعدش در زمان خروشچف كه آمد، باقراُف از بين رفت. اينها او را خيلي با احترام آوردند و در مسكو يك آپارتمان خيلي خوب به او دادند. حقوق و امكانات و ارتباطات خوب در اختيارش گذاشتند. ما با او ارتباط داشتيم، خانهاش مهماني رفتيم، او هم پيش ما آمد. او آدمي بود فوقالعاده علاقمند به حق كُرد، به مليت كُرد و استقلال كُرد. او در آنجا ميجنگيد براي ايجاد يك خودمختاري كردستان و خوب چون عراقي بود نميتوانست در مبارزات شركت بكند ولي كمك خيلي زيادي به قاضي محمد ميكرد. در آخر هم قاضي پيشنهاد كرده بود كه او را به عراق بفرستند ولي قاضي موافقت نكرد و گفت من بايستي پيش مردم خودم بمانم.
س: پس چرا به شوروي پناهنده شد؟
ج: چون جايي ديگر نداشت. وقتي كه شكست خورد، از عراق هم حملهاي كرد. يكي از درخشانترين حركات او، اين است كه عدة زيادي از قوم خودش را برداشت از آنجا و روي اين كوهها رفتند و به جنگ و ستيز پرداختند.
س: به طرف شوروي آورد.
ج: به طرف شوروي آورد. با اميدي كه شورويها به اينها داده بودند، مبني بر اين كه از او پذيرايي خواهند كرد، خوب اول در باكوي آذربايجان پياده شد و آنجا به دست باقراُف افتاد و آن گروه آن رفتار را كردند. او نسبت به باقراف خيلي بدبين بود يعني به اصطلاح به اين كادر. حتي كساني كه از تودهايها در اين كادر بودند با آنها خوب نبود. دوست كُرد ما ـ قاضي محمد ـ را قبول نداشت. همان كه اعدام شد، و هيچ دوست نداشت و حاضر نبود او را ببيند! ولي خودِ ملامصطفي بالاخره پناهنده شد و از اينجا رفت به امريكا.
س: چرا از شوروي برگشت؟ برگشتش به چه نحوي بوده؟
ج: آمد براي همين مبارزه ديگر، او حاضر شد به كُردها خودمختاري بدهد. آمد و وزير عبدالكريم قاسم شد و آنجا هم به او خيلي كمك كرد. بعد از اينكه قاسم را كشتند مبارزة ضد كُرد در عراق شروع شد، يعني اين ناسيوناليسم عربي ضدكُردها شروع شد و او آمد به شمال و به ايران. در همان وقت هم شورويها به او كمك تسليحاتي ميكردند. قبل از اينكه ايران در آنجا شروع بكند اولش اسلحه ميآوردند و از راههاي مختلف ميخريدند و براي او ميفرستادند. بعد در ايران پولي گرفت و شروع كرد به كمك، طوري كه حتي نيرو و توپخانه
ميفرستاد.
س: آيا واقعاً خودش به طرف شاه و امريكا آمده بود؟
ج: نيامده بود، نه.
س: مدتي هم در كرج زندگي كرد.
ج: در كرج زندگي كرد و آنجا ماند و بعد از آن هم به امريكا رفت. او رفت به امريكا ولي امريكايي نشد. آنجا هم فوت كرد.(1)اين آخر عمرش همة چيز را از دست داده بود ديگر. همة اميدش را از دست داده بود كه ديگر بازگشتي براي خودش نميديد.
س: پس چطور بچههايش طرفدار امريكا شدند، يعني نسل بعدياش؟
ج: خوب؛ يك پسرش امريكايي شد يعني آن ادريس كه تيپ خوبي نبود و اصلاً زود هم مرد. پسر ديگرش مدتهاي طولاني در تهران بود. در دوران انقلاب هم اينجا بود. هيچ جور عِرق امريكايي نداشت ديگر و به كمك ما و هم، كمك جمهوري اسلامي، به كردستان رفت و آنجا هست. ببينيد اين جريان را يك دفعه نبايد گفت. بلكه همة جنبههايش را بايد ديد.
س: آيا جلال طالباني را به عنوان فردي انگليسي مطرح كنيم؟
ج: والله من نميتوانم. طالباني خيلي مليگرا و پيچيده است. من او را شخصاً دوسه بار ديدم. همة اينها علاقة مطلقي دارند به خودمختاري كردستان، مثل دارودستة كردهاي ما، مثل دارودستة كردهاي تركيه.
س: اينها چقدر بازيچه هستند، چقدر خودشان هستند؟
ج: ببينيد؛ اينها خودشان هستند ولي در هر موقعي ميبينيد كه چه كسي ميتواند به اينها كمك بكند.
س: خوب ميافتند زير دست آنها و آنها هم بازي ميدهند.
ج: آنها تا حدي بازي ميدهند و تا حدي كمك ميكنند، مثلاً ببينيد همين حزب دموكرات رسماً گفته است ما حاضر نيستيم عليه بغداد، عليه عراق و عليه صدام عملي انجام دهيم. همچنين گفته ما جزو عراق و ملت عراق هستيم و به هيچ وجه حاضر نيستيم جدائي از عراق را بپذيريم و با هرگونه سياست امريكا كه ميخواهد اينجا را جدا بكند مخالفيم. ما
1) ـ ملامصطفي بارزاني در 10 اسفند 1357 در امريكا فوت كرد؛ جسدش به ايران منتقل شد و در اشنويه دفن گرديد.
بايستي مسائل خودمان را با صدام خودمان حل بكنيم.
س: آنها سياست متضاد و مواضع متضاد دارند. بدين جهت اين مطلب را ميگويم.
ج: به همين دليل است. ببينيد اينها دوتا سياست دارند؛ يكي اينكه ما كُردي هستيم در عراق و تماميت اين كشور بايد بماند، و ما در اينجا خودمختاري ميخواهيم. ولي در كشور عراقي كه ما ميدانيم صدام رفتني نيست، حاضر هم نيستيم بر عليه صدام هم عملي انجام دهيم.
س: پس اين طرح كردستان بزرگ كه از حدود 180 سال قبل راه انداختهاند چيست؟
ج: همة اينها ميدانند كه چنين چيزي در شرايط كنوني امكانپذير نيست، پس زياد هم تلاش نميكنند. ببينيد بين همين كردهاي كردستان و كردهاي تركيه هيچگونه مناسبات خوبي برقرار نيست.
س: بين كردها هست. رابطه اينها با اكراد تركيه هم بد نيست.
ج: به همين نيروهاي مؤثر هم ميبينيم كمك نميكنند. آنها نه فقط كمك نميكنند بلكه الآن گاهي اوقات درگير هم ميشوند.
س: تركيه هم به دليل آنكه اينها با هم ارتباط دارند، ميآيد اين طرف را ميكوبد.
ج: نه؛ به اين دليل نيست، والا ميآمد اينها را ميكوبيد. اينها را نميكوبد، يعني جاهايي كه مثل بارزانيها هستند، آن كردهايي كه داراي نواحي مستقل هستند، گوشهاي از عراق است. شمال شرقي عراق است، تركها به اينها حمله ميكنند، آنها هم قايم ميشوند اين ور و آن ور ولي هيچ وقت تا حالا خبري نديديم كه آنها رابطة كمك و پناهندگي با كردهاي عراق داشته باشند. اينها چنين كاري را نكردند.
س: خوب، به همين دليل كه تركيه ممكن است در اينجا قتل عام كند.
ج: نميتواند آخر؛ تركيه هم نميتواند از يك حد معين تجاوز كند.
س: حد ندارد؛ الان ميآيد.
ج: ميآيد اينجا؛ 50 كيلومتر ميآيد جلو و اينها را به عقب ميزند. 500 نفري از آنها را ميكشد، 200 نفر هم كشته ميدهد، ولي دوباره بايد به عقب برود. برميگردد و سرِجايش ميرود چون فشار بينالمللي به او اجازه نميدهد كه قتلعام بكند. خودش هم نماينده فرستاده است، سفيرهم فرستاده الآن، تركيه از صدام و از عراق بيش از هر كشور ديگري صدمه ديده، چرا كه در نتيجة جنگ عراق از لحاظ مالي سي ميليارد دلار ضرر خورده است.
س: از تركيه طلبكار بود.
ج: نه؛ لولة نفتش كه رفته، تجارتش هم از بين رفته. هميشه هم ادعا ميكند 30 ميليارد دلار ضرر كرده و ميگويد ما بزرگترين ضرر را در جنگ عراق كشيديم و هنوز هم ميكشيم، به همين علت هم، حالا سفيرش را به عراق فرستاده و روابطش را دوباره برقرار كرده. يعني تركيه مجبور است در عراق يك سياست كاملاً خاص را دنبال بكند.
س: آيا اين خواست او ناشي از سياستهاي امريكا نيست؟
ج: نه؛ به همين علت امريكا الآن نميخواهد تركيه به عراق نزديك بشود و روابط خود را تقويت بكند. در مورد همين حملة به عراق، اين بحث است كه تركيه اجازه نداده كه از فلان فرودگاه به عراق حمله بشود، مثل عربستان كه مخالفت كرده از فرودگاه عربستان عليه عراق حمله بشود. ببينيد اين سياست خيلي بغرنجي هست.
س: بله؛ همين مسئله كردستان بزرگ الان حدود 170 سال است كه پيرامون آن بحث ميشود.
ج: ولي اين عملي نميشود، براي اينكه سه تا كشور با سه تا فرهنگ مختلف با سه تا سياست مختلف در آن شريك هستند. كردستان بزرگ فقط با جنگ با اين سه كشور ميتواند بوجود بيايد. چون نه ايران حاضر هست كه كردستان ايران از آن جدا بشود، نه عراق حاضر است كه كردستان از آن جدا شود و نه تركيه حاضر است قسمت كردنشينِ آن كه ده ميليون نفر در بزرگترين قسمتش ساكن هستند، از آن جدا شود. اين امر محال است. يعني چنين چيزي فقط در ذهن كادرِ رهبري اينهاست كه جا افتاده است.
س: در كادر رهبري احزاب دموكرات ايران و كردستان تركيه.
ج: حداكثرش اينها ميگويند خودمختاري.
س: خوب؛ خودمختاري كه به وحدت آن سه تا نميانجامد!
ج: نه؛ خودمختاري و ارتش و همة اين چيزها در قدرت مركزي ميماند. خودمختاري اين جوري نيست.
س: در حقيقت همان خودگرداني است.
ج: خودگرداني است ديگر، كمي از اين شورا وسيعتر است. خوب، يعني حاكم و دادگستريشان را خودشان انتخاب ميكنند. زبان، زبان خودشان هست مثل تمام خودمختاريهايي كه در شوروي بوده است. ديگر اينها هيچ كدامشان، حتي آنهايي كه
درسرحدات بودند هيچ كدام كاري نكردند. مثلاً در كانادا، كبكيها فرانسوي هستند و جداً ميخواهند كه خودمختاري داشته باشند. اين براي جدايي از كانادا نيست بلكه ميخواهند خودشان حكومت مستقلِ خودشان را داشته باشند. از اين لحاظ است كه ما ميگوييم كه مسئله، براي اينها مسلم است كه كردستان واحد بزرگ، غيرممكن است، يعني در هيچ تاريخي ممكن نيست، چون اين سه تا كشور، سه تا كشور بزرگ هستند. خوب، ايران 60 ميليون نفر جمعيت و تركيه هم 60 ميليون نفر جمعيت دارند. تركيه با اروپا و ناتو در ارتباط هست. خوب، غيرممكن است اينها بتوانند چنين جدايي راه بيندازند. ديگر بايد با اينها بجنگند و در جنگي وارد ميشوند كه واقعاً ميتوان گفت محال است. حداكثر كارشان عبارت است از همين كاري كه ما الان ميبينيم.
س: دفاع سوسياليستهاي اروپايي و حتي بخشي از اسرائيليها را از اكراد بر چه اساسي ميتوان تحليل كرد؟ و اصلاً با چه اصولي ميخواند؟
ج: ببينيد سوسياليستها بطور كلي در دنيا همه جا خودمختاري ميخواهند. با خودمختاري اكراد موافقند. ميگويند آقا اينها حق دارند كه زبان خودشان را داشته باشند، حق دارند در منطقة خودشان حكومت داخلي را ـ غير از سياست خارجي ـ داشته باشند. سفير نميتوانند بفرستند جايي. الآن ما ميبينيم مثلاً در ايتاليا دو تا منطقة كوچك هست كه خودمختار و مستقل هم هستند. خوب با اين موافقند، يعني با اين فشار منجر به نابود كردن فرهنگ يك كشوري ميشود كه از طرف هر سه طرف انجام ميگيرد؛ هم از طرف اين انجام ميگيرد، هم از طرف تركيه انجام ميگيرد و هم از طرف عراق انجام ميگيرد. واقعاً كُردها داراي فرهنگ هستند. يعني فرهنگي هستند، مثل فلسطينيها. الآن با فرهنگترين بخش مناطق عربي فلسطينيها هستند؛ ترديدي در آن نيست. خيلي هم جلو هستند. كُردها هم داراي فرهنگ واقعاً حسابي هستند. در سوربون دپارتمان كُرد هست، آنجا شعبة زبان كُرد هست، زباني دارند، فرهنگي دارند و شعاري دارند. البته زبانشان دوتا است ديگر؛ شمالي و جنوبي، كه كمي اختلاف دارند ولي هر كدام براي خود فرهنگي دارند. بسيار هم جالب است.
س: اگر سياستي در جامعه از طرف نظام اتخاذ شود كه تبعات ضد امنيتي و بحرانزا نداشته باشد، خوب است آيا اينگونه بحث بكنيم، بهتر نيست.
ج: خوب است، ولي بعد از اين صحبتها بحث ميكنيم.
س: اگر در مورد اشخاص بحث شود، عادي است كه دچار مشكلاتي ميشويم ولي
بحث ريشهاي كه بكنيم موضوع روشن ميشود.
ج: موضوع عبارت از اين است كه الآن دو سياست متضاد در ايران در ميان مقامات حاكمه وجود دارد. شما ملاحظه كنيد كه 160 نفر از نمايندگان مجلس تبريك ميگويند براي موفقيت آقاي خاتمي در مورد گفتوگوي تمدنها و از آن طرف اين مسئله تمام دنيا را گرفته است، آن وقت آقاي ناطق نوري رئيس مجلس، در مورد اين مسئله يك كلمه صحبت نميكند.
س: ولي آقاي هاشمي رفسنجاني خوب صحبت كرد.
ج: من ميگويم همين الآن كه 160 نفر نامه مينويسند ولي 110 نفر ديگر يعني مخالفين چيزي نميگويند. آقاي ناطق نوري وقتي كه يك جا ميرود، يك ساعت دربارة اسپانيا و ايتاليا، صحبت ميكند ولي يك كلمه در مورد اين قضيه صحبت نميكند، آيا مردم نميفهمند؟ بيست سؤال به سلام دادند، چرا آقاي ناطق نوري هيچ چيز نميگويد و مردم ميفهمند، ميفهمند ديگر، يعني دو سياست كاملاً متضاد.
س: آقاي خاتمي در يكي از صحبتهايش با جمعيت مؤتلفه ميگويد، گروهها و جريانات بايد دو كار بكنند؛ يكي ديدگاههاي خودشان را شفاف ارائه بدهند و دوم اين كه براي ديگران نيز اين حقوق را قائل باشند كه ديگران هم اظهارنظر كنند. اگر به اين گفتة آقاي خاتمي جامة عمل پوشانده شود، به نظر شما روند فعلي به برخورد آراء به صورت مكتبي كه همان چارچوب انقلاب اسلامي و قانون اساسي است، نميانجامد؟ يعني ولو اينكه بعضي از اشخاص هر كه را قبول نداشتند يا سكوت كنند يا بعضيها نقد كنند. گاهي اوقات كه انسان برخورد فكري و نظريِ افراد را در مطبوعات ميبيند، خوشحال ميشود كه اين روند، روند فكري است. البته بعضاً خلافش هم مشاهده ميشود. اما بطور كلي در سمت و سوي آن توسعة فرهنگي و توسعه سياسي است.
ج: به عقيدة من اين عبارت است از ترمز سياسي.
س: ترمز؟
ج: يك ترمز هست، يك رشد. رشد دارد، چون دارد پيش ميرود.
س: روندش خوب است.
ج: روندش دارد پيش ميرود. منتهي ترمزي هست كه اين را كند ميكند و جلوي آن را ميگيرد و نميگذارد كه به حالت طبيعي و عادي برود. ولي اين نتيجة تخريبي دارد.
س: آيا خودِ اين موانع زمينة رشد ندارد؟
ج: ببينيد نتيجة تخريبياش بيشتر است. نتيجة تخريبي اگر اين است كه عدهاي كه اين را ميفهمند نااميد ميشوند و به اين نتيجه ميرسند كه اصلاً آيا ممكن است كه اين كار درست بشود. اين نتيجة تخريبيِ آن است. نسل جوان و اميدوار، آتشين، فعال ميخواهد حركت كند. وقتي اين وجه تخريبي را ميبيند، در زمينة اقتصادي چگونه جلوي چيزي را ميگيرند و چه اشكالاتي وارد ميكنند. اينها را ميبينند ديگر، اين نتيجة تخريبيِ آن است.
س: نتيجة مثبت آن چيست؟
ج: به طور كلي نتيجة مثبت به اين صورت است كه اين رشد دارد ميرود جلو و آن حركت دارد عقب ميرود.
س: آيا امكان بازگشت ديگر نيست؟
ج: تا حالا اگر به سپاه اعتماد نداشتند شش دفعه كودتا شده بود.
س: ايران كه جاي كودتا ندارد. ميدانيد؟
ج: ميدانم.
س: بحث فرامليتي و فرافرهنگي است. خوب طرف بايد در سطحي باشد و عمقي در فرهنگ اسلامي و فرهنگ گذشتة خودمان و يك شناخت نسبت به فرهنگ جهان داشته باشد. چون اين تز در حقيقت تز هانتينگتون را كه معتقد به جنگ تمدنها و برخورد تمدنها بوده، خنثي كرده است. ساموئل از بزرگترين تئوريسينهاي كاخ سفيد است. خودِ امريكاييها هم خيلي سرمايهگذاري كردهاند و در داخل افرادي مثل ادوارد سعيد فلسطيني و انديشمند ديگري نقدي بر اين نظريه كردهاند، گرچه خيلي نتوانستند مقابله بكنند ولي بنوعي ايجاد تنش كرده است. حجتالاسلام خاتمي موضوعي را مطرح كرد. بخصوص كه اروپا دنبال جنگ فرهنگها و جنگ تمدنها و جنگ مذهب نبوده و شايد ظاهراً بنفعش هم نباشد. لذا اروپا اولين پذيرندة اين تز دكتر خاتمي بود. موضوع را كه ايشان ـ به عنوان رئيس كنفرانس اسلامي ـ يا در خودِ سازمان ملل و جاهاي ديگر درسطح جهان مطرح كرد و استقبال عظيمي شد و گفتوگوي تمدنها مسئله روز جهان شد.
ج: خودِ امريكا و اسرائيل هم رأي دادهاند.
س: ما قبل از انقلاب گاهي به راداها كريشنان رئيسجمهور هندوستان غبطه ميخورديم. مملكت ما يك شاه الدنگ داشت كه نه فهم و شعور داشت و نه در قلمرو
فرهنگ بود. لذا چهرههايي چون ماهاتما گاندي، جواهر لعل نهرو، جمال عبدالناصر ... به عنوان چهرههاي محبوب بودند. در ايران از اين چهرهها تجليل ميشد مثلاً مرحوم آلاحمد مقالهاي دربارة گاندي نوشت. يا آقاي مطهري از نهرو تجليل ميكرد. مهندس بازرگان هم در «نهضت آزادي» هنوز از گاندي و نهرو و اينها به عنوان رهبران بزرگ ياد ميكند. پس از انقلاب، مسئله شكل ديگري گرفت. چهرهها، محبوب، انديشمند، صاحبنظر، تئوريسين و صاحب شخصيت بودند. من اين مقدمه را براي اين گفتم كه آقاي خاتمي يك چهره برتر از گاندي است. گاندي را در آن زمان بررسي كنيم و نهرو را در زمان خودش؛ مسلماً آدم بزرگي بودهاند. خوب اين يك چيز عظيمتر از همة اينها است.كريشنان به عنوان انديشمند يك كتابي داشت به نام «مذهب در شرق و غرب»(1)نميدانم خواندهايد يا نه؟ كتابي هم دارد «مذهب در شرق»(2)اما بعد از انقلاب شكل موضوع عوض شد. بازگشت موضوع عوض شد. بازگشت به خويشتن و ارزيابي براساس توان و قدرت فكري. وقتي كه آقاي خاتمي فرهنگ، جايگاه هنر، برخورد فكر، برخورد انديشه و احترام به كرامت انساني را مطرح نمود، جوّ جهاني را دگرگون كرد. چون او به عنوان يك انديشمند فهيم اسلامي در ادامة راه علامه مطهري و شهيد دكتر بهشتي حركت ميكند. اين برنامه استمرار انديشة امام و اهداف انقلاب اسلامي است. لذا طرح جامعة مدني، با مشخصههاي توسعة سياسي، توسعة فرهنگي، قانونگرايي، آزادي در چارچوب قانون و مكتب و احترام به كرامت انساني و... اينها همه رهآورد انقلاب و دستاورد نظام است. بايد موضوع در جامعه نقد، بررسي، تحليل و تفسير گردد.
ج: جريان اين است كه گفتم، الآن يك جريان به ترمز در زمينة اقتصادي، در زمينة سياسي و در زمينة كمك قوانين به دولت تبديل شدهاند، ولي عليرغم اين ترمز آنقدر آن نيروي داخلياش زياد است كه باز هم روز به روز همينطور پيشرفت ميكند.
س: البته بايد دو موضوع را عرض كنم: اول اينكه ايشان خودشان داراي يك مبناي فكري هستند، يعني ميداند كه چه ميگويد، چه ميخواهد و به كجا ميرود. دوم: اگر آقاي خاتمي عليرغم همة اين فشارها و واكنشها، اعتقاد به برخورد فكري و نقد انديشه
دارد و از اينكه سنت تفسير و تحليل دوباره احيأ شده، حتي انديشه و نظرية خودش نقد ميشود، خوشحال است. او جناحها، گروهها و جريانهاي فكري ـ سياسي، صاحبان انديشه و فكر را دعوت ميكند تا در عرصة فرهنگ حضوري فعال داشته باشند. مطبوعات را در چارچوب قانون به حضور سياسي فكري در صحنة جامعه دعوت ميكند و اين حقوق را براي شهروندان و جريانهاي سياسي در حدود قانون قائل است. مثلاً در سال 1360 روزنامة «ميزان» مقالهاي به نام مهندس بازرگان نوشته بود كه دكتر بهشتي نه تنها سنگيني وزن خودش را بر دادگستري و شوراي عالي قضائي انداخته، بلكه كشور زير سنگينيِ وزن ايشان دارد خرد ميشود. راديو با شهيد دكتر بهشتي روز بعد مصاحبهاي كرده بود و گفته بود كه آقاي مهندس بازرگان اينطور گفتهاند. ايشان در پاسخ گفت: «من با شناختي كه نسبت به آقاي مهندس بازرگان دارم بعيد ميدانم چنين چيزي گفته باشند! ايشان از روشنفكران خيلي خوب ما هستند و خدمات زيادي به اين مملكت كردهاند. در نهضت ملي شدن نفت نقش خوبي داشتند و در دانشگاهها و تأسيس انجمنهاي اسلامي از پيشتازان بودند. لذا از انقلابيون قديمي هستند. اما به لحاظ ديدگاهي، ما يك اختلاف نظر با ايشان داريم. هنوز ايشان در همان دوران نهضت نفت و تفكرات مليگرايي ميانديشند. ايشان از رشد و عمق حركت مكتبيِ ما غافل هستند. نهضت مكتبي با گرايش اسلامي حركت ميكند و عظمتش چه در داخل و چه در خارج بالاتر از اين است».(1)يك جواب سنگين، هم شخصيت او را حفظ كرده هم حرف خودش را زده.
ج: من هم همين را ميگويم. خاتمي يك آدم فوقالعاده فهميده، با اطلاع و دنياشناس است و به معني واقعيِ خودش فرهنگ دنيا را ميشناسد و عميقاً به آن فرهنگ احترام ميگذارد.
س: يعني حدي و جايگاهي قائل هست.
ج: جايگاه خيلي بالايي دارد. خوب اين را قبول دارد و برپاية اينها نظر ميدهد، بعد مشكل دنيا را ميفهمد. ببينيد اين پيشنهاد يك پيشنهاد تاريخي است.
س: بله؛ در تاريخ ماندگار است.
ج: يعني اصلاً تاريخي است.
1) ـ بهشتي يك امت بود، بنياد شهيد انقلاب اسلامي، 3 جلد، تهران، 1362.
س: يعني 200 سال ديگر از دكتر خاتمي به عنوان متفكري كه در عرصة انديشه و عمل موفق بود، نام ميبرند. چون امروز كه از گاندي و ديگر متفكران و مصلحان تجليل ميشود.
ج: يعني ميگويند خاتمي آمد و چنين كاري كرد.
س: پس اي كاش روزنامههايي مثل روزنامة «ايران و عصر ما»، «خرداد» و «صبح امروز» يك مقدار در ارتباط با تدوين و تشريح و تفسير بحث جامعة مدني، توسعة سياسي، توسعة فرهنگي و عدالت اجتماعي كار تئوريك ميكردند. يا دانشگاههاي ما وارد عرصة فرهنگ و انديشة روز ميشدند. آقاي ري شهري صحبت جالبي كرده بود، ايشان گفته بود مباني كه آقاي خاتمي مطرح ميكند بسيار عالي است اگر ما اين را نهادينه نكنيم بعد از مدتي ديگر معلوم نيست بتوانيم پيش برويم. بايد دنبال نهادينه كردن تئوري بود.
ج: به عقيدة من با اين پيشروي، جامعه پيش ميرود. نميشود جامعه دنيا همين جور كه پيش ميرود، جلويش را گرفت. يعني اگر فرض كنيم آقاي خاتمي را هم بكشند، اين تفكر ممكن است اختناق ايجاد بكند، باز هم دوباره بمب يك جاي ديگر ميتركد؛ اين رفته توي خون نسل جديد جامعة ما.
س: وظيفة مطبوعات، بيشتر عمق بخشيدن به خود اين تفكر است، يعني يك بخش آن را ميتوان اينگونه گفت كه ما نظرهاي ديگران را نقد بكنيم كه يك ضرورت است ولي اساس كار را بايد روشن و تبيين كرد.
ج: مطبوعات ما، حتي مطبوعات هوادار آقاي خاتمي به عقيدة من بياندازه ضعيف هستند.
س: شايد اين دسته از مطبوعات در جهتگيري ضعيف باشند، ولي ما اساتيدي داريم كه بتوانند مفسر، مروج و ارائهكنندة موضوعات اساسي باشند.
ج: نميآيند در ميدان؛ همة اينها از ترس آنطرف هنوز شهامت و توانايي آن را ندارند. البته يكي از اينها كه واقعاً اين شهامت را نشان داد مجتهد شبستري بود كه واقعاً يك بحث خيلي مهم مطرح كرد ولي مجلهاش را تعطيل كردند.
س: مجله نداشت!
ج: مجلة «راه نو» بود ديگر، مال او بود.
س: نه؛ «راه نو»، تعطيل شد ولي مال آقاي مجتهد شبستري نبود، بلكه مجله زير نظر آقاي اكبر گنجي بود. البته در «ايران» و «همشهري» مينويسد و اخيراً دوتا مصاحبه هم
داشت ... اينطور نيست.
ج: در «همشهري» من نخواندم.
س: «ايران» هم داشت، در «همشهري» هم داشت.
ج: من در «ايران» نديدم، در «همشهري» هم نديدم. در قوة قضائيه پيشنهاد تعطيل آن «سلام» را كردهاند. در يك جلسه كه دربارة مطبوعات بحث بوده از طرف قوة قضائيه پيشنهاد كردند سلام را تعطيل كنيد كه آقاي وزير ارشاد اسلامي سخت جلوي آن را گرفته است. خوب؛ وضع اين است ديگر.
س: من بحث را مرور كردم و ديدم در مورد اصلاحات ارضي كم صحبت كرديم. اگر شما مطلبي داشته باشيد در مورد وضعيت كشاورزي و وضعيت اقتصادي ما ولو به صورت همان حالت سنتيِ گذشتهاش در موقعيت واردات. به قول معروف آقاي حسنعلي منصور دنبال بازار آزاد براي غرب ميگشت. وضعيت كشاورزي ما در اصلاحات ارضي به كجا رسيد؟ آيا الآن آماري داريد؟
ج: من متأسفانه آماري ندارم، ولي ميدانم كه اصلاحات ارضي به افتضاح كشيد. يعني اگر درست انجام گرفته بود نتايج مثبت داشت ولي به اين شكل شد كه اينها قطعات كوچك را تقسيم كردند. دهقانان كه ثروت نداشتند و مالكين هم فقط ده خودشان را آباد ميكردند. دهقاناني كه صاحب زمين شدند تكتك آمدند و گفتند حالا چه كنيم؟ خيلي توليد پايين رفته چون نميتوانند سرمايهگذاري بكنند. بايد صنايع مربوطه را بخرند و شخم بزنند. آمدند گفتند چه كنيم؟ گفتند تعاوني درست ميكنيم ده تا، پانزده تا، صدتا دهقان را گرفتند تعاوني درست كردند و يك ساواكي را گذاشتند رئيس تعاوني. ساواكي هم شروع كرد به دزدي كردن مثل خانم اشرف. مثل برادرهاي شاه شروع كردند به دزديدن، يعني اگر آن ذرهاي هم كه خودِ دهقانان ميتوانستند بكنند، ايشان شروع كردند به تجارت كردن. اين است كه فقري وحشتناك نتيجة اين اصلاحات ارضي بود.
س: از طرف ديگر هم وارد كردن گستردة مواد غذايي شروع شد.
ج: مجبور بودند وقتي توليد در داخل رفت عقب، اينها هم بازار را آزاد كردند. امريكاييها و خارجيها هم ميخواستند بازار را آزاد بكنند كه بيايند و بفروشند ديگر، پس پول نفت را همينطور ريختند. قيمت نفت بالا رفت. اينها هم همينطور شروع به واردات بي رويه كردند. از لحاظ اقتصاد داخلي بزرگترين ضربه را به كشاورزي داخل زدند؛ آخرش اين نتيجة اصلاحات
ارضي هست.
س: بعضيها معتقدند كه اين قضيه، سياست خودِ امريكا بود كه با توجه به بافت ايران كه به هيچ گونه امكان صنعتي، حتي مونتاژ نرسيده بود، آن مالكيت سنتي و گذشته را نابود كردند كه جامعه در يك خلائي قرار بگيرد. در اين خلاء از مسئلة دامداري تا مسئلة كشاورزي، همه از بين رفت، با از بين رفتن مجبور شدند آن وابستگي را زياد كنند، بعد كه وابستگي گسترده شد بتدريج دهات ما خالي شد و مردم به حاشيهنشينيِ شهرها پرداختند كه به بيلياقتيِ رژيم شاه برميگشت. عدم رسيدگي به نيازهاي اولية روستائيان هم مزيد بر علت بود.
ج به عقيدة من اين سياست امريكا نبود. سياست امريكا در دورة كندي، عكس اين امر بود. آنها در كشورهاي امريكاي لاتين عين همين سياست را پيدا كردند. در ايرانِ مجاور اتحاد شوروي ميديدند كه تعاونيهاي كشاورزي چهجور در حال رشد هستند، به طوري كه توليد غلة اتحاد شوروي به 280 ميليون تن در سال رسيد. شوروي صادركنندة بزرگ غله شده بود. اين قضيه در تاريخ بسيار كم پيش آمده بود. همان كندي كه گفت بايد اميني را آورد، با او دوست بود. منتها با اين دستگاهي كه در ايران بود امكان چنين چيزي ممكن نبود. يك دستگاه فاسد از بالا تا پايين دزد. تمام رشوهخوار بودند؛ از برادرهاي شاه و خواهرهاي شاه گرفته تا درباريها و تا مأموران ساواك. تمام اين دستگاه غير از چپاول كار ديگري نميكرد. خوب؛ اينها آمدند و اين نقشه را طرح كردند ـ كه اگر اجرا شده بود ـ واقعاً بعدش تعاوني درست ميكردند. همين الان اين تعاونيهايي كه درست ميشود و ماشين هم ميخرند، ديگران هم ميتوانند اين كار را بكنند. اگر اين كار درست شده بود، نتيجه ميداد. مالكيت به صورت قديمي ديگر نميتوانست بقا داشته باشد. مالكيت آن با دنياي تازة صنعتي كه ميآمد، با كالاهايي كه بود، آن ديگر مرده بود. بايستي چيزي ديگر ميشد و نميتوانست ديگر باقي بماند. به اين ترتيب بايد در ايران اين حساب را كرد كه اين آگاهانه از طرف عامل اجرايي نبوده.
س: ما در دهات جاده نداشتيم، در شهرستانهايمان حتي تعميرگاه تراكتور نداشتيم. امكانات كار اولية كشاورزي نداشتيم. تراكتور را وارد كرديم و برديم در دهات، ولي تبديل شد به يك آهنپاره ... بدون آن كه به لحاظ علمي و تكنيكي رشدي كنيم، مصرفكنندة آن شديم.
ج: همه جا نشد آخر، همه جا نشد. ببينيد كشت و صنعتهايي كه درست كردند نتايج بسيار خوبي داده بود.
س: مجتمع مال هژبر يزداني! يا مراكز كشاورزيِ اسرائيليها در دماوند؟ كرج؟ قزوين؟
ج: كشت و صنعتها و سدهايي درست كردند، كه اينها درست شده بود و نتايج خيلي خوبي هم ميداد. ايران به يك صادركنندة بسيار مهم بعضي از اجناس لوكس تبديل شده بود. بعضي از توليدهاي لوكس مثل مارچوبه فوقالعاده عالي بود، حيف كه الان ديگر نيست. اصلاً مارچوبة ايران بازار اروپا را گرفته بود. به اين ترتيب است كه واحدهايي بزرگ بود. اگر فكر ميكردند كه براي ورود به دهات راه نبوده، جاهاي ديگر نقشهاي پيدا ميكردند كه به چه شكل ميشود اين كار را پياده كرد، نه به آن شكل كه در يك كشت و صنعت بزرگ مغان ميشود انجام داد بلكه به آن شكلي كه به آنجا بخورد، به آن شكل كه به نواحي كوهستاني بخورد، اين نقشه ميخواهد، آدم باسواد ميخواهد. وقتي وزير كشاورزي، هم توانايياش را داشته باشد، هم عقل آن را داشته باشد و هم بتواند نقشة خودش را پيش ببرد، يعني يك كادر و يك دستة منظم و سالمي لازم داشت كه او نداشت چون از بالا تا پايين فساد بوده است، اين است كه نتوانست انجام دهد. بايد ريشه و دليل آن را در اينجا ببينيم.
س: اصلاحات ارضي نهايتاً نتيجهاي جز به نفع غرب نداشت.
ج: بطور كلي اين قضيه، كشاورزي ايران را خراب كرد. ولي از لحاظ تاريخي اين كار ميبايستي انجام ميشد. به همين دليل بعد از انقلاب عين همين جريان هم دنبال شد، يعني همان زمينهايي كه مالكين هم گرفته بودند، آنها را هم از آنها گرفتند، تقسيم ارضي هم شد. حالا هم ميبينيم به علت همين كمبودهايي كه آن وقت بوده، شروع شده به ايجاد تعاونيها. در مورد بقية توليدات كشاورزي هم همين مسئله مطرح شد؛ نقشة دقيق، امكانات فني و امكانات مالي؛ يعني امروزه بايد فنيآوري اينها را براي كشاورزي جديد، تدارك ديد. ببينيد اين مجارستان حاضر شد كه به ما بدهد ولي يك سال وقت لازم داشت و يك ميليارد دلار پول.
س: يك ميليارد؟
ج: پول لازم داشت، براي اينكه تمام دستگاهش را بايد بسازيم، براي اينكه آنتنش فقط براي يك محيط خيلي كوتاهي است. مجارستان اتفاقاً تنها كشوري بود كه حاضر شده بود
براي ما اين كار را انجام بدهد ولي امكانات لازمه موجود نبود... و يكسال هم وقت لازم داشت كه ديگر اصلاً دير ميشد. اين است كه كار ما اين بود كه بلافاصله بعد از آنوقت هرچيزي كه به ما ميرسيد، مثل نوشتهها و گفتههاي امام كه ميرسيد، همينها را از اينجا ميفرستادند و ما آن را به پنج زبان ترجمه ميكرديم، به مطبوعات اروپا ميفرستاديم.
س: آيا درون حزب با توجه به حضور آقاي اسكندري و مواضع سياسيِ وي هيچگونه مقاومت و عكسالعملي نشان داده شد؟
ج: نه، در اينجا، در آنجا عليه اين كارهاي ما مقاومت اين جوري بود. مقاومت او اين بود كه ميگفت ما در اينجا ميبايستي سياستمان اينطور باشد؛ آخر آنجا دو تا قدرت بود. تشكيلات در اختيارش بود، تمام تشكيلات غرب و تشكيلات ايران. شورويها عقيده داشتند يك نفوذي در داخل رهبريِ حزب تودة ايران هست كه به ساواك اطلاع ميدهد.
س: يعني نفوذي هست؟
ج: شهناز اعلامي بود ديگر، معلوم بود.
س: فقط اين بود يا دوسه تاي ديگر هم بودند؟ چون قاسمي و نظري را ميگويند و مسلماً افراد ناشناختة ديگر هم بودهاند.
ج: هيچ كدام از اينها در مركزيت نبودند، پسر يزدي بود، رادمنش بود.
س: هما رادمنش؟
ج: نه؛ دكتر يزدي ميشود پسردايي خانم دكتر رادمنش. دكتر رادمنش به او خيلي اعتماد زيادي داشت ولي او قبل از اين جريانها لو رفت و به حبس ابد زنداني شد.
س: در آلمان شرقي؟
ج: در آلمان شرقي گرفتار شد و زنداني شد. او مأمور بود كه من را بكشد. همه چيز را هم آماده كرده بود. بعد اينجا ما دو نفر داشتيم: يكي هم كه ساواكي بود، همين شهناز اعلامي بود كه با سفارت نزديك بود و داستاني دارد من بطور مفصل گفتم كه تكرارش لازم نيست. يكي هم كه وزير شد، بعدش وزير هويدا؛ آزمون، منوچهر آزمون بود. او هم ساواكي بود. او اصرار زيادي داشت كه با من در آلمان ديدار بكند. در يكي ازشهرهاي دور. من هيچ وقت حاضر نشدم چون او را نميشناختم كي هست. چه جوري شده آنجا آمده. يك بار هم به ما رسماً؛ گفتند...ـ
س: كه اخبارتان ميرود بيرون. مسلماً ساواك براساس آگاهي از درون حزب
برنامهريزي ميكرد.
ج: به ما رسماً گفتند كه ما فكر ميكنيم شهناز اعلامي را برداريد از درون تشكيلات. آلمانها من را خواستند و به من اين را گفتند. من گفتم فايدهاي ندارد، چون اگر مطرح بكنم به علت اينكه من از مدتها پيش به شهناز مشكوك بودم، راه نميدادم. به يك نفر ديگر بگوييد. آنها قدوه را خواستند و به قدوه گفتند. قدوه آمد و اين را در جلسه مطرح كرد. اسكندري جنجالي راه انداخت و گفت اين مطمئنترين فرد من است ، اين تهمتها چيست، فلان و فلان. آلمانها گفتند حالا چي ميگويند حالا ما چكار بكنيم. دبير اول حزب تودة ايران ميگويد مطمئنترين فرد من است و ما نميتوانيم به او دستور بدهيم، تا اينكه بلافاصله بعد، انقلاب پيروز شد.
س: آلمانها هيچ وقت او را دستگير نكردند. حتي شهناز اعلامي را يا ...؟
ج: همين ديگر، بلافاصله بعد از اينكه ليست ساواكيها درآمد، اسم شهناز درآمد. وقتي به آنها داديم، بيست و چهار ساعته او را از آلمان بيرون كردند.
س: هيچ وقت او را دستگير نكردند؟
ج: دستگير نكردند؛ آخر علتي نداشت. جرمي عليه آلمان انجام نداده بود. بيست و چهار ساعته خودش و بچهاش را از خانهاش اخراج كردند.
س: شوهر كه نداشت؟
ج: شوهرش ژندي بود. بعد هم در همان دوران يك دفعه اينجا آمده بود ژندي را برد. مدتي بعد از اين جريانها او را به آلمان برد و نگه داشت. بعد او را رها كرد و دوباره برگشت و آمد. ژندي از اعضاي حزب و جوان خوبي هم بود.
س: غير از اين شهناز اعلامي، نظري و ديگران چطور؟ نظري و جهانشاهلو، ارتباطشان با سفارت بود يا با ساواك؟ چرا و به چه دليل به ساواك و رژيم گرايش پيدا كردند؟
ج: آنها رسماً با ساواك بودند. اينها، هر دوشان به آلمان غربي رفتند. نظري هم در آلمان دموكراتيك بود. شورويها به او هم مظنون شدند. آنها هم بيست و چهار ساعته او را از آلمان دموكراتيك بيرون كردند.
س: چه سالي؟
ج: همين يك سال قبل از انقلاب.
س: يعني 56.
ج: سال 56 او را از آنجا بيرون كردند، رفت به آلمان غربي و آنجا مشغول به همين كار بود براي ساواك. خودِ اين جهانشاهلو بعد از اينكه به برلين غربي، رفت از آنجا شروع كرد به...
س: و اينها افرادي نداشتند كه بتوانند از درون چيزي بفهمند؟ مسلماً بايد داشته باشند.
ج: هيچ كس را در داخل حزب نداشتند. آنها آدمهاي خيلي بدنامي بودند مثل نظري كه خيلي آدم كثيفي بود. شخصاً آدم كثيفي بود. او رفت آنجا، بعدش كه آمد جهانشاهلو آمد اينجا در سيماي شاهنشاه و نطق كرد و از شاهنشاه تعريف كرد و آن تاريخي هم كه نوشت، نام آن را «تاريخ شاهنشاهي» گذاشت و خلاصه ساواكي بود و خود را كاملاً مشخص كرد.
س: ديگر از بين اينها كي درآمد؟
ج: كسان ديگري كه آمدند از آنجا، يكي هم جزني بود كه اينجا آمد ـ پدر بيژن جزني.
س: حشمت جزني؟ اين حشمت را كه ميگويند از همان سال 34 با شاه كنار آمد. يعني توبهنامهاش را در سال 1334 به دربار نوشت.
ج: نه حشمت نيست. آن كسي كه ميگويم جزني، حشمت نيست.
س: او از حزب اظهار تنفر كرد؟
ج: نه؛ از مهاجرت آمد.
س: آيا پسرعموي او هست.
ج: عموي او هست. او آمد در مهاجرت و جزو فراريها بود.
س: پس پدرش نيست. اسم پدرش حشمت بود؟
ج: نه؛ پدرش نيست. عموي او هست. او اينجا آمد استاد دانشگاه زبان روسي شد و بعد هم آقاي رئيس كل بازرس مطبوعات در وزارت كشور شد.
س: دكتر عنايتالله رضا چطور؟ او هم داراي فراز و نشيبهاي زيادي است.
ج: عنايتالله رضا؟ بله؛ ايشان ديگر شخصيت بارزي در جمهوري اسلامي است و هنوز هم هست.
س: بطور جدي سئوال ميكنم، آيا او واقعاً آدم محقق و تمدنشناس هست؟ اصلاً در چه حدي از دانش است؟
ج در شوروي مسئله دكترا فوقالعاده سنگين است. بعد از ليسانس كه گرفتند يك چيزي بهش ميگويند.
س: فوق ليسانس ندارند؟
ج: فوق ليسانس اسمش همان است. اسمش يعني كانديد علوم. كانديد علوم يك مرحله است. اينها تزهايي كه نوشتند عبارت بود از جريان صلح در ايران. ما شصت تا جريان صلح در ايران بصورت پاياننامه دكترا داريم بخصوص در آذربايجان.
س: مثل اينكه اين عناوين دكتراها را هم با پارتي بازي ميدادند! خودِ چشمآذر در خاطراتش مينويسد آنجا هركس كه با حزب كمونيست همكاري ميكرد او را معرفي ميكردند به دانشگاه و به او عنوان ميدادند. حتي مدرك پروفسوري!
ج: همهشان همينطوري دكترا گرفتند. يعني معلومات نداشتند هيچ. ولي بعد از اينكه اينجا آمدند، همهشان دكتراي علوم و تاريخ شدند.
س: آنوقت ايشان در آنجا تدرس ميكرد يا تحليل ميكرد، منظورم عنايتالله رضاست.
ج: اصلاً هيچ كاري نميكرد. عنايتالله رضا اولاً جزو آنها بود كه ما مدتي او را به عنوان گوينده به چين فرستاديم، بعد آمده بود به آنجا و تدريس ميكرد، نه معلم جايي بود و نه چيزي. مدتي در انجمن شرقشناسي بود كه در آنجا كارمندان شرقشناسي بودند و چيزهايي مطالعه ميكردند.
س: در خودِ باكو؟
ج: بعضيشان باكو بودند و بعضيشان مسكو.
س: مانند اين كارهاي تحقيقاتي درمورد آران و آذربايجان.
ج: نه؛ اين اطلاعات داشته، زبان ميدانسته، پس ميتوانست متون را ترجمه بكند و از اسناد آنجا استفاده بكند.
س: اين برادر همان پروفسور رضا است ديگر. ميگفتيد غير از عنايت الله رضا، محمد عاصمي هم عضو حزب بود. محمد عاصمي كه مجلة «كاوه» را در ميآورد. از جوانهاي قديم سازمان جوانان بود.
ج: محمد عاصمي؛ عضو حزب هم شده بود تا وقتي كه مجلهاش را در آنجا درست كرد. اولش هم از طرف حزب كمك ميشد؛ ما او را هنوز آدم خوبي ميدانستيم.
س: چه سالي؟ يعني سال 45؟ همان ادبيات ايران بود فقط بزرگ علوي به زبان آلماني داستان مينوشت.
ج: ويژهنامة جشن دوهزاروپانصد ساله داد. او در جشن دوهزار و پانصد سالة شاهنشاهي فعال بود.
س: آيا قبل از آن مشخص نبود؟
ج: نه؛ قبل از آن مشخص نبود. ما همان وقت به او مشكوك شديم.
س: يعني از موقعي كه در مجله بطور علني كار ميكرد به او مشكوك شديد، آن وقت كه موضوع را همه فهميده بودند.
ج: بله؛ به او مشكوك شديم. اين را خانبابا تهراني گفت كه بابام ميگفت دختر كه يك شب بيرون خوابيده، تكليفش معلوم است. اين چندين شب بيرون خوابيده. يعني گفتيم به او و اهم فهميده كه خسرو قشقايي گفته است روزنامه «باختر امروز» كه در ميآمد، اين قبلاً به ساواك ميرسيد. بعد فهميديم كه خودِ دكتر هم گوينده راديو مسكو و راديو اسرائيل است.
س: الان با جمهوريخواهها همكاري ميكند. بد نيست در اينجا اشاره كنيد به فريدون هويداي تودهاي كه حالا علاوه بر بهايي بودنش، برادر اميرعباس هويداست و شهرت هم دارد. جلال آلاحمد مطرح ميكند او جزو روشنفكران تودهاي بود و زماني خود را در اروپا چپ ميدانست.
ج: من اصلاً يادم نيست فريدون هويدا كي بود، و اينكه اصلاً او تودهاي بود. اصلاً يادم نيست.
س: خودِ اميرعباس هويدا را نميدانم، بعيد هم هست كه گرايش تودهاي داشته باشد. او ماسون بود و با محافل غربي ارتباط داشت.
ج: گرايش تودهاي نداشته؛ حالا گرايش روشنفكري چپ داشته. در آنجا دوچيز هست.
س: فريدون هويدا در فرانسه زندگي ميكرد.
ج: اصلاً يادم نيست. چون اگر فريدون هويدا بود جزو صورتي بود كه از نويسندگان تودهاي داريم
س: مصطفي فاتح به عنوان مؤسس روزنامه بود.
ج: بله.
س: بعضيها تحليل ميكنند فاتح متعلق به جريان انگليسي «حزب توده» است. فاتح و يوسف افتخاري و يكي ديگر هم هست ...
ج: چند نفر بودند.
س: بعضيها معتقدند كه ايشان آمد و امتياز روزنامه را گرفت و آنوقت نزديك شد. طوري كه ميگويند دستور انگليسيها بود كه به عنوان يك جريان وارد حزب شود و در آنجا براي خودش «باندي» تشكيل دهد. شايد هم بعضي از عواملش ناشناخته ماندند.
ج: اين جريان را يكدفعه بحث كردم. دوباره تكرار نكنيم. فاتح را ميشناختيم، او سِر انگلستان است. وقتي كسي در انگلستان سِر ميشود، ديگر بايد خيلي خدمت كرده باشد.
س: خاطرات بزرگ علوي را ببينيد. يك خاطرات هست كه در ايران چاپ ميشود، يك خاطرات هم به صورت شفاهي در آلمان چاپ ميشود كه بطور مفصل از خانم ميس لمبتون تجليل ميكند و ميگويد كه حالا هركس در ايران يك كمي ارزش دارد، ميگويند اين انگليسي يا جاسوس است. در خاطرات منتشره در آلمان از قول علوي گفته شده كه خانم لمبتون آدم بزرگي بوده و بهترين دوران ما همان موقعي بود كه با ايشان همكاري ميكرديم. ما از طرف «حزب توده» مأموريت داشتيم تا با اين خانم نشريه منتشر كنيم، البته ما زير نظر ايشان بوديم.
ج: او هيچ وقت از طرف حزب مأموريت همكاري با ميس لمبتون نداشته است؛ هيچ وقت. ببينيد اينها عده مستقلي بودند كه خودشان هركاري كه ميخواستند ميكردند.
س: بزرگ علوي و احسان طبري عضو حزب بودند. اين دو با خانم لمبتون همكاري ميكردند.
ج: ميدانم.
س: در همان ابتدا در حزب كسي بود كه موافق اين جريان باشد يا نه. از ابتداي شروع كار چه كساني مخالف بودند؟
ج: هيچ؛ علوي با اسكندري فوقالعاده نزديك بود. با يزدي فوقالعاده نزديك بود و مثل برادر خوانده بودند. از لحاظ سياسي آنها آزاد بودند طوري كه علوي هر كاري ميخواهد بكند. علوي هم در دوران حزب هميشه همين جوري بود، در همان اواسط كار هم از حزب بيرون رفت. بعد از پلنوم.
س: بعد از پلنوم سوم. رفت آلمان ديگر نيامد؟
ج: آن كه نيامد هيچ بعد از پلنوم چهارم هم نيامد.
س: از رادمنش چه خبر؟
ج: بعد از جريان پلنوم چهاردهم، رادمنش بركنار شد، او ديگر از حزب استعفا داد و كنار
رفت.
س: ولي با حزب در آلمان شرقي ارتباط داشت. ميدانم با اعضاي حزب مرتبط بود. ولي واقعاً او ارتباط نداشت؟
ج: او در آنجا خيلي كم با اعضاي حزب رابطه داشت.
س: تا آخر هم در آلمان شرقي ماند.
ج: بله؛ آنجا مانده بود، او استاد دانشگاه بود. استاد زبان فارسي بود، بعد هم بازنشسته شد و در آنجا كتاب چاپ ميكرد. پول در ميآورد، خيلي هم ثروتمند شده بود.
س: باغچة بزرگي داشت كه نامش را شميران گذاشته بود.
ج: بله؛ آنجا همه چيز داشت. وضع مالياش خيلي خوب بود. يك خانم آلماني هم پيدا كرده بود كه دوتا بچه داشت.
س: رادمنش در كتاب خود خاطرات جالبي از پسرش دارد و ميگويد من هرچه به پسرم ميگويم كه دنبال اين چيزها نرو، آخرش هيچ چيزي نميماند، كنفدراسيون دست ساواك هست، اين بابا نميفهمد و من را مسخره ميكند. فكر ميكند كه من پير شدم كه اين حرفها را ميزنم.
ج: با پدرش موافق نبود. مخالف بود و به او ايراد ميگرفت. اتفاقاً بچة بدي نبود، بچة خوبي هم بود.
س: پسرش «ماني» كنفدراسيوني بود. حزبي نبود.
ج: ماني چپ بود؛ چپ كنفدراسيون.
س: سوسياليست بود؟
ج: همان سوسياليست جزو گروههاي چيني شده بود و نسبت به پدرش خيلي بدبين بود.
س: ماني از زن ايراني وي بود دختر سيدمحمدصادق طباطبايي. چون رادمنش قبل از زندانش يك نامزد آلماني داشت.
ج: من خبر ندارم.
س: حالا ما يادِمان نيست. ميگفتند وقتي زندان افتاد يك نامزد آلماني داشت. آن خانم وقتي ديد ايشان محكوم شده، گذاشت و رفت. مدتي آلمان بود، سپس به امريكا رفت و ازدواج كرد. وقتي بزرگ علوي سال 72 به امريكا ميرود، به ديدن او ميآيد و با هم ملاقاتي ميكنند. از زندان كه آزاد شد با دختر سيدمحمد صادق طباطبايي ازدواج
كرد ولي نتوانست با او زندگي كند و همين جا طلاقش داد. (زن آلماني) ماني فرزند او از همسر دومش بود. از خانم آلمانياش بچهاي نداشت.
ج: نه؛ او (زن آلماني) خودش قبلاً دوتا بچه داشت.
س: بله مال خودش بود، مال بزرگ علوي نبود.
ج: اگر صلاح بدانيد دربارة شخصيتها صحبت نكنيم، چون تركيب آنها خيلي جور نيست؛ مثلاً دكتر محمد مصدق با انور خامهاي.
س: در مورد افراد ميشود صحبتي كرد. هميشه ميشود افراد را گزينش كرد. مثلاً اين اسامي كه نوشتيم شما بين اينها پنج تاي آنها را انتخاب كنيد يا مثلاً بگوييد تيپهاي ديگري باشند كه ارزش بحث داشته باشند يا بين هرگروه و جريان فكري ميشود دوسه نفر را به عنوان نمونه انتخاب كرد و آن را اصل قرارداد.
ج: در هرصورت من ميگويم برويم سراغ احزاب، بعد آنها را تمامش بكنيم. افراد را بگذاريد براي آخر.
س: ميشود به بررسي احزاب چپ در ايران بپردازيم. قبلاً صحبت كرديد و گفتيد چرا اسناد پلنوم چهارم منتشر نشد.
ج: مطرح نشده؛ هيچ.
س: پلنوم سوم مطرح نشد و پلنوم چهارم منتشر نشد.
ج: تمام اسنادش منتشر شده، بخصوص در گفتوگوي همين بابك اميرخسروي. او ادعا ميكند منتشر نشده، ايرج ميگويد همة آن كاملاً منتشر شده و در سه چهار جا هم منتشر شده. نه فقط حزب آن را منتشر كرد بلكه در روزنامههاي خودش همة اين اسناد را منتشر كرده.
س: متن كامل يا گزيده؟
ج: نخير؛ متن كامل.
س: خودِ «حزب توده» يك گزيده منتشر كرد.
ج: گزيده نيست؛ قطعنامههاي پلنوم چهارم است. اين اسناد شامل موارد زير است:
دربارة عملكرد حزب تودة ايران در 28 مرداد چيز خيلي مفصلي است.
در مورد مسئوليت خطاها و اشتباهات، كه كي چقدر اشتباه كرده.
دربارة كشف و متلاشيشدن سازمان نظاميِ حزب تودة ايران، جنبش كارگري و
سوسيال دموكراسي كمونيستي ايران.
س: در مورد كشف و متلاشي شدن سازمان نظامي مطرح كرده بودند و يك عده را نقد كردند و گفتند كه مقصر چه كساني بودند؟
ج: همة اين حرفها اينجا هست.
س: در خودِ اسناد چاپ شده؟
ج: ببينيد همه اينها هست. علاوه بر مسئوليت مشترك هيأت اجرائيه حزب تودة ايران و اشتباهات جمعيِ رهبريِ سازمان نظامي، رفيق جودت به عنوان مسئول و رابط اين سازمان از اين لحاظ مسئوليت جدي به عهده داد. يعني بطور كلي اين عين متن قطعنامه است. تمام آن، اينجا هست. اين متن از جنبش كارگري سوسيال دموكراسي كمونيستي ايران چاپ اول، جلد اول، صفحه 371، انتشارات مزدك نقل شده است بعد، اين هم مال پلنومها است. بعد قطعنامة پلنوم كميتة مركزي و اختلافات در دستگاه رهبري حزب كه اين اختلافات در دستگاه رهبري حزب علتش چه بوده، مفصل هم هست. تمام جريان در كميتة مركزي، ماجراي گروه اكثريت كه شرميني را وسيله كرده، شرميني چقدر صدمه زده و... همة اينها بطور مفصل در اينجا هست.
س: بله، خوب هست.
ج: بعد قطعنامة مرحلة انقلاب. ايران و خطاهاي اساسي، دو تا جزوة 28 مرداد و نشرية تعليماتي كه دعواي من و زاخاريان بود تمام اينها هست. آن وقت بايد از اينها فتوكپي بگيريم. حالا ميرويم تاريخ چپ ايران.
س: بررسي جريان چپ.
ج: تا آنجايي كه من خواندم در جريان مشروطيت در ايران، جرياني با خصوصيات چپ به معنيِ كامل خودش، به صورت متشكل در داخل يك گروه، وجود نداشته است. فقط كمكهايي بوده است كه چپهاي ايرانِ مستقر در آذربايجان و باكو، با كمك چپهاي سوسيال دموكراسي خودِ روسيه به آنها در امور مختلف ميكردند تا وقتي كه مسئله جنگل پيش ميآيد، حزب كمونيست ايران شكل ميگيرد.
س: در انزلي بود؟
ج: در انزلي بود. اصلاً حزب كمونيست ايران چه كساني بودند؟ من اينها را ميتوانم بگويم. اولش حزب عدالت يا حزب سوسيال دموكرات كارگران ايران بود.
س: آيا پيشهوري در اين حزب بوده است؟
ج: الان همة اينها را ميگويم. تشكيل اين حزب با تصميم كميتة حزب سوسيال دموكرات كارگران روسيه در باكو به وسيلة بهرام آقايف، آناسيف و بالاكيراُف و حاجياُف و رسول غفارزاده و صادقزاده و يوسفزاده و ديگران عملي گرديد. هدف اين حزب هم فعاليت بين كارگران ايراني بود كه از آذربايجان ايران به باكو مهاجرت كرده و در آنجا كار ميكردند. «حزب عدالت» به عنوان يك سازمان منظم در ماه مه 1296 و 1917 پس از انقلاب 1917 در روسيه تزاري، در روسيه پايهگذاري شد. حزب عدالت در باكو، چند شهر آسياي ميانه روسيه، در آذربايجان ايران و آستراخان و شهرهاي ديگر در قفقاز و در ايران كار ميكردند. از ماه ژوئن 1917 (1296) روزنامة ارگان حزب عدالت به نام «پرچم عدالت» در باكو به زبان فارسي و آذري چاپ گرديد و درروسيه و ايران منتشر شد. رهبران حزب عدالت در كميتة منطقهايِ بلشويكها در قفقاز شركت ميكردند؛ در واقع اينها جزئي از آنها بودند. در سال 1920 سازمان «حزب عدالت» در خاك شوروي در سازمان حزب كمونيست روسيه بلشويكها ادغام شد. در خاك ايران بويژه در تبريز، تهران و انزلي و رشت و شهرهاي ديگر در سال 1920 سازمان حزب عدالت باقي ماند و سازمان واحد كشوري را به وجود آوردند. سال 1920 در ايران حزب كمونيست درست ميشود كه در آن كارگران و پيشهوران و خرده فروشهاي شهري وجود داشتند. خواستههاي بنيادين اين حزب عبارت بود از مبارزه با امپرياليسم انگليس و دولت شاه و بزرگ مالكان و همچنين تقسيم زمينهاي قابل كشت ميان دهقانان بيزمين و كمزمين. در اولين كنگرة حزب عدالت در 3 تير 1299 در انزلي اين حزب به حزب كمونيست ايران تغيير نام داد اين سابقة اولية پيدايش حزب كمونيست ايران بود. حزب كمونيست در 1299 در كنگرة حزب عدالت در انزلي تشكيل گرديد و برنامة آن از اين قرار بود:
آزادي ايران از سلطة امپرياليزم.
لغو قراردادهاي اسارتبخش بويژه قرارداد انگليس و ايران معروف به قرارداد 1919.
سرنگوني سلسلة قاجار و لغو رژيم سلطنتي.
از بين بردن مالكيت بزرگ زمين.
سپس حزب كمونيست ايران،. به عضويت كمينترن درآمد. يعني انترناسيونال كمونيست جهاني. تحت تأثير عناصر چپ در 1299، رهبري حزب يك رشته اشتباهات بزرگي را مرتكب شد؛ از قبيل ايجاد فوري انقلاب سوسياليستي در ايران، مصادرة املاك مالكين بزرگ و حتي
زمينداران كوچك و متوسط، بدون درنظر گرفتن اين كه شرايط عيني براي اينگونه تصميمات هنوز در جامعة ايران وجود نداشته است. آنها اين اشتباهات را كردند. به علاوه تبليغات وسيعي را عليه اسلام آغاز كردند. در آن دوره در مهرماه 1299 عناصر ماجراجو از تركيب رهبريِ حزب بركنار شدند و تركيب جديدي براي كميتة مركزي به رهبريِ حيدرخان عمواوغلي برگزيده شد.
س: خودِ حيدر ماجراجوتر از همة آنها بود.
ج: نخير. اندكي پس از كودتاي رضاخان پهلوي، در 1304 حزب كمونيست ايران زير فشار سخت قرار گرفت.
س: بعد از كودتا هنوز حزب كمونيست كار ميكرد. پيشهوري در تهران «روزنامة حقيقت» را منتشر ميكرد و رسماً در پايتخت بود.
ج: نگفتيم كه نيست، الان برايتان ميگوييم. گفتيم زير فشار سخت قرار گرفت. دومين كنگرة حزب بطور مخفي در 1306 انجام شد و حزب برنامه و اساسنامة جديدي تصويب كرد كه حاوي تزهايي براي مسائل ملي، كردها و تصميمات دربارة كار در ميان كارگران و دهقانان و جوانان و زنان بود. سال 1308 تا 1310 «حزب كمونيست» ايران يك رشته اعتصابات كارگري را رهبري كرد. در ارديبهشت 1310 دولت رضاخان قانوني در زمينة غيرقانوني كردن فعاليتهاي كمونيستي تصويب كرد. از 1313 حزب كمونيست مجدداً فعاليت خود را تحت رهبريِ دكتر اراني آغاز كرد. در 1316 حزب مجدداً زير ضربة جديد قرار گرفت. اتحاديههاي كارگري هم درهم شكسته شدند و فعالين حزب و اتحاديهها به زندان افتادند. در 1317 محاكمة 53 نفر فعالين رهبران حزب كمونيست ايران آغاز شد. دكتر اراني هم درزندان به قتل رسيد. در سال 1320 جانشين و دنبال كنندة حزب كمونيست ايران يعني حزب تودة ايران آغاز به كار كرد.
س: خوب تا اين قسمت فهرستوار است. برگرديم و يك دور بزنيم. يكي مسئلة جنگل بود و حالا چپ رويها يا اشتباهات بزرگي كه به قول خودشان يك حكومت كمونيستي سرخ تشكيل دادند و آن حوادث تلخ درگيري با ميرزا كوچكخان. اتفاقاً خودِ حيدرعمواوغلي از نزديكان سيد حسن تقيزاده هم بود و در «حزب دموكرات ايران» از دوستان تقيزاده به شمار ميرفت و با هم همكاري ميكردند. در دوران مشروطيت و بعد از انقلاب مشروطيت، راهشان كمي جدا شد. در جنگل، حيدر به عنوان يك ماجراجو
مطرح ميشود و بخش عظيمي از اختلافات به گردن او ميافتد كه دكتر حشمت يك بخش ديگر از آن بود. خالو قربان و ديگران كه راه كمونيسم را در پيش ميگيرند و يك نهضت مردمي را در اثر فرصتطلبي به شكست ميكشانند.
ج: در مسئلة جنگل به نظر من دوتا تاريخ هست كه در هر دوي آن جهتگيري نادرست وجود دارد. انداختن تمام تقصيرها به گردن طرف مقابل و تبرئه كردن مطلق طرف ميرزاكوچكخان درست نيست خوب واقعيت اين است كه ميرزاكوچكخان خودش گرايشهاي چپ داشته، خودش رفته به باكو تا در آنجا با آنها قرارداد ببندد. پس از آن آمدند و جمهوري سوسياليستي ايران را تشكيل دادند.
س: كه اتحاد اسلام را بنا نهادند.
ج: نخير!
س: روزنامة آنها بهعنوان «اتحاد اسلام» مطرح است. من يك نسخه از روزنامة جنگل را دارم كه با آرم «اتحاد اسلام» منتشر ميشد.
ج: همة اينها هست ولي ميرزاكوچكخان در تشكيل جمهوري سوسياليستي گيلان شركت داشته.
س: اين كار حيدر است؛ روزنامة جنگل را شما ديديد. روزنامة جنگل را ميرزاحسين كسمايي منتشر ميكرد. تيتر بالايش با عنوان «اتحاد اسلام» است. ميرزاكوچكخان تحت تأثير تفكر سيدجمالالدين اسدآبادي بوده. البته معتقد به درگيري با كمونيسم نبود و آن را يك حركت انقلابي در قسمت شمال ميدانسته است. بعد حركت را شروع ميكند كه با جهتگيريِ مذهبي بود. در آن موقعيت، وي به عنوان يك طلبه و يك روحاني، پايگاهي داشته و كار را شروع ميكند. بعد با يكديگر همكاري ميكردند. بعد آنها به اصطلاح خودشان يك كودتاي چپ در آن تشكيلات جنگل ميكنند مثل پيشهوري، حيدر، خالوقربان و... اينها ميخواستند يك حكومت به اصطلاح كمونيستي ايجاد نمايند، آن هم در منطقهاي كه قدرت مذهب قوي است. از سوي ديگر دشمن در كمين بود، و نتيجة اختلاف! شكست، يأس و... ميشود.
ج: حكومت جنگل عبارت بوده از جمهوري سوسياليستي شورايي گيلان.
س: اين مال دوران خود خالوقربان است.
ج: ميرزا هم جزء آن بوده، اين نبوده كه شركت نداشته.
س: اين مال آن موقعي است كه جدا شدند.
ج: جداشدن در كار نيست.
س: آن نامة روتشتين به ميرزاكوچكخان كه ميگويد موقعيت انقلابي ما ديگر ايجاب نميكند كه دفاع كنيم.
ج: آنجا مال بعد است؛ مال بعد از 1921 است. رهبران حزب كمونيست ايران در آنجا اينها بودند. علي شرقي، سلطانزاده، حسنزاده، آخوندزاده، حسابي (برادر پروفسور حسابي) نيكبين، علي اميرخيزي. در چهارمين كنگره حزب كمونيست ايران كه آخري بوده، حيدر عمواوغلي، كريم حسنروستا، مددزاده، ميرجعفر پيشهوري يا ميرجعفر جوادزاده، بهرام آقايف، سيفالله ابراهيمزاده، سليمان قايورديف، علي شيرازي و چند نفر ديگر بودند.
س: اينها جريان چپ قضيه هستند.
ج: نه؛ اين چهارمين كنگره هست.
س: چهارمين كنگرة «حزب كمونيست» است.
ج: بله؛ مال بعد است. مال دوران رضاخان، دوران بعد از كودتا يعني اين چپهايي كه اول آن را تشكيل دادند.
س: احتمالاً كتاب ابراهيم ميرفخرايي را نداريد. من اسامي رهبران جنگل با آن روزنامه جنگل را ميآورم. اتفاقاً خوب است نگاهي به آن بشود. تيتر روزنامه با عنوان «اتحاد اسلامي» است، و محتوايي كه گرايش مذهب در آن برجسته است.
ج: ببينيد؛ من در اين حرفي ندارم كه اين جريان بوده، در آن ترديدي نيست ولي در جريان فكري خود ميرزا مرحلههاي مختلف هست. در عين حال اولش يك گرايش اين جوري داشته، بعد آمده با آنها كه شروع كرده به همكاري كردن، تمايلات ديگر را قبول كرده تمام اين اسناد را بايد بگذاريم پهلوي يكديگر و آنوقت دقيق ميشود والا اگر ما يك طرف را بگيريم، همهاش اشتباه ميشود.
س: خودِ روزنامة ارگان جنگل كه موجود است.
ج: بايد ديد اين ارگان متعلق به چه دورهاي بوده. بعد از اينكه آنها آمدند و با هم ديگر موافقت كردند و ميرزا در جمهوري گيلان شركت داشته و بيرون نبوده، آنوقت كه اين ارگان نبوده است.
س: بعد آن جريان چپ تشكيل شده است. آنها يك كودتا كردند كه بر اساس آن يك سري را آوردند و
يك سري را حذفشان كردند.
ج: من گفتم اين مسئله را، مثل دو تا جريان است همين الان ما در خودِ جمهوري اسلامي ميگوييم كه دو برداشت از قرآن وجود دارد؛ يك برداشت اين جور هست و يك برداشت جور ديگر. اينجا هم دوتا برداشت از جريان جنگل وجود دارد.
س: امثال پيشهوري و ديگر كمونيستها به تهران ميآيند و در 1300 علناً فعاليت خود را در تهران شروع ميكنند، آنها روزنامة «حقيقت» را منتشر ميكنند. در تهران هم دو دسته بودند، يك دسته طيف سليمان ميرزا اسكندري بودند كه نوعي سوسياليسم را مطرح ميكردند ولي سعي ميكردند به آن رنگ ملي بدهند. يك نوع كمونيستهايي هم داشتيم مثل پيشهوري كه با مسكو در ارتباط بودند و بيشتر تحت تأثير حزب كمونيست شوروي بودند.
ج: سليمان ميرزا واقعاً يك سوسياليست طرفدار انقلاب اكتبر بود. او يك سوسياليست غير كمونيست بود، چون مذهبي بود. سليمان ميرزا به هيچ وجه طرفدار ايدة كمونيستي نبوده است. او طرفدار عدالت اجتماعي بود، يعني سهم عدالت اجتماعي را از كمونيسم قبول داشته. در عين حال هم به اجراي عدالت اجتماعي در شوروي اعتقاد داشت. سليمانميرزا به كلي براي خودش جريان جدايي است. با اينها رابطهاي داشته، آشنايي و دوستي و مناسباتي داشته ولي به هيچ وجه كار او با كاري كه چپها انجام ميدادند مخلوط نميشده. خوب اين جريان هم مدت كوتاهي بعد از 1304، 1306 انجام ميگيرد.
س: آنها شش سال در حكومت رضاخان فعال بودند و كارهاي زيرزميني ميكردند.
ج: رهبرانشان در تهران بيشتر از همه عبارت بودند از همانهايي كه بازداشت شدند؛ يعني اردشير و پيشهوري. اينها دو رهبر مهم آن دوران بودند. كامبخش هم آن موقع به همراه راهسازان شوروي، در جادة انزلي ـ تهران با سرهنگ سيامك مشغول راهسازي بود.
پيشهوري و كامبخش دو جريان بودند كه هردوي اينها به شوروي متصل بودند. كامبخش از بچگي در روسيه تزاري درس خوانده، بزرگ شده بعد در آنجا هم ليسانس گرفته و بعد به ايران آمده و شروع كرده به كار كردن. از همان وقت هم فعاليت كمونيستي را شروع كرده، منتها در يك شاخة معين مربوط به خودش.
كامبخش در قزوين با گروه الموتي كار ميكرد كه «كمينترن» او را به دكتر اراني متصل كرد. گروه اول حزب كمونيست ايران كه تشكيل شد، عبارت بودند از كامبخش، سيامك و
دكتر اراني. سيامك به ژاندارمري رفته بود و افسر شده بود. كامبخش هم جزو دستة ده نفرهاي بود كه در زمان رضاخان با امتحان زبان روسي، براي آموزش در نيروي هوايي جذب شده بودند. در اين ميان تنها كامبخش در آنجا ماند و دورة كاملتري ديد و بعد هم اخراج شد. او دورة حزبياش را زماني كه در راهسازي كار ميكرد، طي كرده بود.
كامبخش دوبار دستگير شد. يك بار به همراه گروه 53 نفر، يك بار هم زماني كه از نيروي هوايي اخراج شده بود و رئيس مدرسه شده بود. چون دورة مكانيك هواپيما و هوانوردي ديده بود، از موقعيت ممتازي برخوردار بود كه همين امر سبب شد تا برايش زدند و گفتند كه او كمونيست است. براي همين هم بازداشت شد و يك سال در زندان ماند. با اينكه هيچ گونه محكوميت اتهامي متوجه او نبود، جز اينكه او اخراجيِ ارتش بود.
س: گفته ميشود كه كامبخش به شكل مرموزي وابسته به تشكيلات شوروي بود. حتي ميگويند كه او دكتر اراني را لو داده است. يعني او گروه 53 نفر را به شهرباني معرفي كرد. اين شك بعد از تأسيس «حزب توده» نيز همچنان به قوت خود باقي ماند.
ج: اين حرف بيخودي است. حتي باقر مؤمني در كتاب «پروندة 53 نفر» نيز مينويسد كه «به احتمال قوي خودِ شوروي موافق لورفتن اين جريان بود و كامبخش سرِخود عمل نكرد.» اما كامبخش در آن زمان تحت نظر بود. واقعيت اين است كه چون كامبخش اطلاعات زيادي دربارة كمونيستها داشت، هر كمونيستي را كه ميگرفتند، شهرباني از كامبخش دربارة او توضيح ميخواست. مثل رادمنش كه اصلاً به گروه 53 نفر مربوط نبود.
كامبخش را بعد از اراني گرفتند. اول شورشيان، بعد بقراطي و بعد اراني. شورشيان رابط كمينترن با حزب كمونيست ايران بود و با اراني و كامبخش مربوط بود. شورشيان و بقراطي قصد عبور از مرز را داشتند كه بقراطي در آنجا چون كوتو (مدرسة حزبي) را ديده بوده به آنجا ميرود. آنها را ميگيرند و زود هم آزاد ميشوند. بعد به آبادان ميروند. شورشيان چون هنرمند بود، در آنجا تئاتر برگزار ميكند و خودش را لو ميدهد و دستگير ميشود و همه چيز را ميگويد.
س: شورشيان با همان نامي كه در مرز دستگير شده بود، اقدام به برپايي تئاتر ميكند. نفهميِ به معني كامل. انور خامهاي در اين باره نوشته كه او بعد از دستگيري از سير تا پياز ارتباطشان را مينويسد و اظهار ميكند كه ما با حزب كمونيست بزرگ ايران رابطه داشتيم. بعد اراني را ميگيرند.
ج: او كامبخش را به اسم نميشناخته، در شهرباني يك سري عكس به او نشان ميدهند. جزو عكسها، عكس كامبخش هم بوده. او كامبخش را نشان ميدهد و ميگويد اين هم بوده و كامبخش را ميگيرند. به اين ترتيب كامبخش را بعد از اراني ميگيرند. اتفاقاً خامهاي اين تكه را نوشته بود. بعد ميگويند دكتر اراني كسي را لو نداده بوده، بلكه كامبخش عدهاي را لو داده كه ما تشكيلات حزب كمونيست داشتيم. جاسوسي نبوده چون شهرباني ميخواسته اينها را به عنوان گروه جاسوسيِ اتحاد شوروي محاكمه كند. كامبخش در دفاع از خودش كه به كمينترن نوشت و كمينترن او را تبرئه كرد، اين كاغذ را ميخواند. او مفصل و خيلي هم انتقادي مينويسد كه شما چرا آدمي مثل شورشيان را انتخاب ميكنيد و ميفرستيد اينجا. ما كه او را انتخاب نكرديم.
س: حساسيت دربارة كامبخش به عنوان يك فرد مشكوك مطرح است. دستهاي او را دوطرفه مطرح ميكنند! بعضيها او را آدم ضعيفالنفسي كه مسائل را لو داده است، ميدانند و گروهي ميگويند دليلي در دست است كه بعد از قضية شهريور بيست، او سريعاً خود را به شوروي ميرساند. بعد از چهار سال برميگردد و دوباره تشكيلات مخفي را راه مياندازد. هر دو طرف الان او را به عنوان يك فرد مشكوك مطرح مينمايند.
ج: تشكيلات مخفي است و جريان كامبخش جريان خيلي روشني است. بعد از آنكه او از زندان بيرون ميآيد، خودِ كامبخش ميگفت ما در آخرين ديدارهايي كه با اراني داشتيم و تنها در زندان قصر در انفرادي بوديم، مسائل را حل كرديم و روشن شد كه من لو ندادم. بعد كه بيرون ميآيد، ايرج اسكندري و يزدي و دارودسته ميگويند ما حاضر نيستيم كه كامبخش را به عضويت حزب بپذيريم. اتفاقاً اردشير و روستا موافق پذيرش او بودند، منتها اينها اكثريت بودند. اينها ميگويند ما كامبخش را نميپذيريم. بالاخره كمينترن او را به شوروي فرا ميخواند و او در آنجا بحث مفصلي ميكند و نامهاي هم مينويسد و تمام جريان را با تمام جزئيات مينويسد. او در آن نامه رسماً شعبة كمينترن دربارة ايران را مورد مؤاخذه قرار ميدهد و ميگويد علت لو رفتن، كارهاي شما بود. در نتيجه او در آنجا تبرئه ميشود و او را برميگردانند. ميگويند برو ايران و عين اين را هم به كساني كه با كمينترن رابطه داشتند ميگويند؛ مثل اردشير و روستا. روستا هم كه با كامبخش خيلي مخالف بوده دوتاييشان بالاخره ميآيند و ميگويند بله از كمينترن به ما اطلاع دادند كه كامبخش تبرئه شده. اين در «خاطرات ايرج اسكندري» هست. او خيلي مفصل مينويسد. مينويسد اين دوتا اصرار زيادي
نكردند، ما آنقدر گفتيم كه بايستي خودمان او را محاكمه بكنيم. آنها گفتند كمينترن مقام بالاتري هست ... همان كفايت ميكند و او را تبرئه ميكند. به همين دليل كامبخش ميآيد. كامبخش هم بلافاصله در اولين انتخابات كميتة ايالتي كه كار كمينترن بود، انتخاب شد. به اين ترتيب ديگر حزب توده جريان جديدي ندارد.
س: چرا دستهاي او را به عنوان يك جريان خاص روسي مطرح ميكنند و عملكرد او را در راستاي منافع روسها ميدانند؟ ميگويند او جدا از «حزب كمونيست» و 53 نفر جرياني بود كه مستقيماً با شورويها مرتبط بود. او ميآيد اينجا و وقتي كه خطر را حتمي ديد 53 نفر را لو داد تا آن بخش از حركت مخفيِ روسها افشأ نگردد ... و پس از تأسيس «حزب تودة ايران» اين جريان را دوباره وجود آورد.
ج: من از چنين چيزي خبر ندارم. آنهايي كه ميگويند، بايد دليلي بياورند. او تنها چيزي كه بعداً درست ميكند سازمان افسري است كه حزب از وجودش اطلاع داشته ولي افرادش را نميشناخته است. اولش هم اين افسراني كه به طرف حزب ميآمدند، آنقدر باز ميآمدند و در حزب و در كلوپ حزبي شركت ميكردند مثل سرهنگ آذر، روزبه غيره ... كه بالاخره حزب تصميم گرفت براي اينكه آنها شناسايي نشوند يك سازمان جداگانه براي آنها درست كند.
س: حساسيت در مورد كامبخش است. علاوه بر او، حساسيت در مورد دو سه نفر ديگر هم هست.
ج: حساسيت در مورد كامبخش از سوي همانهايي است كه در جريان 53 نفر با او در جهت مخالف قرار داشتند. خامهاي از نزديكترين كسان به كامبخش در دوران اولية حزب بود. گروه رادمنش، هم از لحاظ خانوادگي با هم مربوط شده بودند و هم از لحاظ دوستيِ قديمي؛ و اين گروه بود كه حساسيت اساسي داشت. ولي اگر ما به آرايي كه در كنگرهها و پلنومها داده شده، نگاه بكنيم، ميبينيم كه فقط همين گروه است كه در جهت مخالف كامبخش قرار گرفته است.
اردشير و طبري هميشه در جهتي بودند كه كامبخش بود. در پلنوم چهارم كه هيأت اجرائيه انتخاب شد، اين هفت نفر حضور داشتند: طبري، قاسمي، كيانوري، ايرج اسكندري، كامبخش، رادمنش و فروتن كه اسكندري و رادمنش استعفاء دادند ولي بعداً آشتي كردند. قدوه و ميزاني بعدها در پلنومهاي ديگر به هيأت اجرايي اضافه شدند.
س: مرتضي علوي هم نه با كامبخش كار ميكرد و نه با 53 نفر؛ جريان مستقلي بود
كه با محافل روسها مرتبط بود، اما سرنوشت او هم ناگوار و تلخ بود.
ج: نخير؛ مرتضي علوي در آلمان بوده است. اصلاً او به هيچ وجه با آن گروه مربوط نبوده است. گروه جوانان ايراني كمونيستي بودند كه در آلمان تشكيل داده بودند، كه اراني هم به آنها مربوط شده بود و ايرج هم در آنجا با اينها آشنا شد، يعني سليمان ميرزا به احتمال قوي اينها را ميشناخت. چون در يك سفر هم بود كه همديگر را ديدند. ايرج، همانطور كه ميگويد، توسط سليمان ميرزا با مرتضي علوي مرتبط شد. اراني هم كه از طرف ارتش براي تحصيل به آنجا ميرود او هم با اينها مربوط ميشود و ارتباط پيدا ميكند. بعد هم مرتضي علوي از همانجا به شوروي ميرود و اصلاً به ايران نميآيد. او، هم يك آدم سياسي، هم تشكيلاتي و هم تئوريك بود. يعني جوان برجستهاي از ايرانياني بوده كه به طرف كمونيسم رفته بود. در آلمان، حزب كمونيست فوقالعاده قوي بوده است. او در تماس با حزب كمونيست آلمان گروهي هم درست كرده بود كه يكي از آنها را هم اتفاقاً ايرج اسكندري نام ميبرد. از همان جا هم به ايران ميآيد ولي ظاهراً ميآيد اينجا و خيانت ميكند. بعد هم ميرود و كارمند وزارت دارايي ميشود. ميگويد مجلة «دنيا» را درست كرده بوديم. او قبل از هر چيز من را ديد و گفت كه خودش را خيلي شرافتمندانه نگه داشت ولي ميتوانست لو بدهد. از او خيلي تعريف ميكنند. درست است كه معاون وزارت دارايي شده ولي ته دلش را هنوز نگه داشته و به اينها اظهار علاقه ميكند. اسمش در خاطرات ايرج هست. از همان گروه مرتضي علوي(1)بوده.
س: بعد مرتضي به شوروي هم كه ميرود، آنجا باز يك گروه از ايرانيها بودند - كه متأسفانه پيرامون آن گروه هيچ خبري نيست و عموماً هم در آن تصفيههاي استالين كشته ميشوند.
ج: يك نفر هم از اعضاي حزب كمونيست ايران كه در تصفيههاي استالين از بين رفته، برادر دكتر محمود حسابي بود. برادر نيما يوشيج هم كشته شد. همة اينها از بين رفتند. هيچ كدامشان نيستند. اينها چند سال بود كه در كمينترن شركت ميكردند. البته در دورة خروشچف همه تبرئه شدند و در دوراني كه من آنجا بودم، همه از بين رفته بودند، يك دانه هم باقي نمانده بود؛ به جز سيروس. او تنها كسي بود كه از ما مانده بود، او هم هيچ حرفي از
1) ـ نجميه علوي، شرح حال مرتضي علوي، آلمان، 1370.
آن روزها نميزد.
س: در مورد رادمنش و روستا به عنوان كمونيستهاي قديم صحبت كنيد.
ج: رادمنش جزو سازمان جوانان حزب كمونيست در گيلان بوده است. به همين علت هم وقتي بعضي از كمونيستهاي قديمي خودشان را لو ميدهند و ميروند خيانت ميكنند، رادمنش را هم لو ميدهند، كه رادمنش را ميگيرند. روستا از لحاظ تئوريكي، چيزي نبوده، فقط تلاش در اتحاديه كار، و حضور در بين كارگران از او برميآمد. ولي رادمنش از لحاظ علمي چون دكتراي فيزيك اتمي داشت با ارزش بود. حتي وقتي كه از كميتة مركزي بركنار شد و به دنبال كار حرفهايِ خودش به آلمان رفت، آلمانها خيلي از او تعريف ميكردند. رادمنش به كساني كه به او اعتماد ميكردند، اعتماد عجيبي داشت و به هيچ وجه حاضر نبود نظرش را تغيير دهد. اسناد خيلي معتبري به او دادند در مورد آنكه ساواك درسازمان نفوذ كرده و شهرياري نيز نفوذي ساواك است. اما او قبول نميكرد و ميگفت همة اينها دروغ است. با اينكه او يك كمونيست برجسته بود. بعد از اينكه به ايران آمد و ما حزب را درست كرديم، آن وقت قبول كرد. البته به او پيشنهاد هم شده بود كه به عنوان رئيس افتخاريِ حزب بماند ولي نپذيرفت و كنار رفت. اما در جلسات كميتة مركزي، جلسات عمومي و پلنوم حضور مييافت ولي جزو هيأت اجرائيه نبود.
حزب تودة ايران در 1320 شروع به فعاليت كرد. برنامة اول ما هم برنامهاي مردمپسند بود. دفاع از حقوق كارگران، دهقانان، تقاضا براي اصلاحات ارضي و اتحاديههاي كارگري و امكانات و فعاليت در اين زمينه. خوب از همان اول هم كه گازيوروفسكي نوشته، امريكاييها هم اينجا جرياني درست كردند بدامن كه فقط وظيفهاش عبارت بوده از بدنام كردن حزب تودة ايران و بدنام كردن شورويها در ايران. حتي كتابچهاي درآوردند سرتاپا فحش به اسلام و به روحانيت از جانب حزب توده. كه ما همان وقت تكذيب كرديم كه چنين چيزي به نام حزب تودة ايران نيست.
س: بعضي از افراد چپ در نوشتههايشان يك روحية ضد ديني يا دينستيزي داشتند.
ج: در نوشتههاي ما نبوده است. بيرون تشكيلات كه عقايدشان را اظهار ميكردند، بوده است ولي در داخل تشكيلات ما، اكثريت اعضأ حزب كارگران مسلمان بودند. چطور ممكن بود ما در تشكيلات بتوانيم صحبتهاي ضدمذهبي بگوييم. اينجا صاف و ساده گفته شده بود كه كلاس كار درست ميكنيم هركه علاقمند است ميتواند بيايد و در اين كلاس كه
ماركسيسم، لنينيسم درس داده ميشود شركت بكند. در اين كلاسهاي كادر، به آنها تعليمات ميداديم و كتب منتشر ميكرديم. اشتباه بزرگمان قاطي كردن همين اشاعة ماركسيسم با سياست جاريِ حزب تودة ايران بود. اين دوتا جريان ميبايست به كلي از يكديگر جدا ميشدند. يعني يك جريان فرهنگي خودش بوجود ميآمد كه آن اشاعة ماركسيسم بود، كتابهاي ماركسيستي را چاپ و ترجمه ميكرد كه به هيچ وجه به حزب تودة ايران مربوط نباشد. ولي وقتي همة آنها از سوي انتشارات حزب تودة ايران درميآمد، اين عبارت بود از يك حساسيت و چالش.
ما در روحانيت عناصري داشتيم مثل آيتالله برقعي كه نميشود در اسلامي بودنش ترديد كرد. ايشان يك شخصيت برجسته بوده است(1)او از جنبة عدالت اجتماعي با حزب تودة ايران دوستي داشت و حاضر بود كه اين كار را بكند. مثل امام، عدالت اجتماعي براي او اصل اسلام بود. از اين لحاظ اين گونه افراد به ما كمك ميكردند و با ما همكاري ميكردند. به اين جهت سياست حزب اينجا يك دوگانگي داشت، از همان جهت كه ما اين دو قسمت را از همديگر جدا نكرده بوديم و اين مسئله براي حمله به ما به ديگران كمك ميكرد. چيز خيلي جالبي است كه همان شبهاي قبل از 28 مرداد، آيتالله طالقاني مينويسد در خانة بهبهاني چهكار ميكردند. همه به نام حزب تودة ايران هر كاري را انجام ميدادند. مطالب ضد روحانيت كه شما را ميكشيم و همه را به دار ميزنيم، به نام حزب تودة ايران انجام ميدادند. واقعيت اين هست كه ما خودمان دست آنها گزك داده بوديم. با همان انتشارات ماركسيستي. ما ميبايستي در اين دوران اين دو جريان را از همديگر جدا و تفكيك ميكرديم. كار سياسي تودهاي ـ مردمي براي عدالت اجتماعي، در جامعهاي كه اكثريت مطلق آن مسلمانان هستند، حتي اكثريت اعضاي خودِ ما تودهايها هم مسلمان بودند.
س: يكي از ابهاماتي كه در تشكيلات حزب هست، عبارت از صحبتهايي است كه عليه برادران لنكراني، بطور پراكنده شده است.
ج: اينها چند برادر بودند: شيخ حسين، احمد، مصطفي، مرتضي و حسام. ظاهراً يك خواهر هم داشتند كه زن با ارزشي بود. از اينها، فقط حسام، حزبي بود و مرتضي هم چسبيده به حزب، آن كنار و براي خودشان دكاني جداگانه باز ميكردند. مثلاً مصطفي «جمعيت
1) ـ رك: خاطرات شهيد حجةالاسلام فضلالله محلاتي، تهران، مركز اسناد انقلاب اسلامي.
مستأجرين» را درست كرده بود. او عدهاي از مردم را جمع كرده بود كه كرايهخانهها را پايين بياورند. اينها به هيچ وجه آدمهاي تشكيلاتي نبودند. شيخ حسين با من هيچ ارتباط حزبي نداشت. فقط با بعضي افراد گفتوگويي داشت. به عنوان يك روحاني مترقي كه طرفدار عدالت بود. ولي آنقدر كه يادم هست ما هيچگونه تماس سياسي با شيخ حسين نداشتيم. حتي شيخ حسين خيلي درخواست كرد كه ما اسم او را جزو كانديدهاي انتخاب دورة چهاردهم بگذاريم اما حزب موافقت نكرد. به اين ترتيب بود كه او هم خودش را مستقل نگه ميداشت. شخصيتي سياسي بود ولي شخصيت متوسطي از لحاظ روحانيت بود. البته احمد فعالترين اينها در جريان رابطه با حزب تودة ايران بود. او هيچ وقت عضو حزب نشد، ولي خوب، هرگونه كمكي كه ميتوانست، ميكرد. او خانهاش را در شرايط مخفي در اختيار ما گذاشت و خيلي به ما كمك ميكرد. او با روزبه خيلي ارتباط داشت. به وسيلة حسام اطلاعات وسيعي هم از تشكيلات نظامي داشت و اگر واقعاً همين اتهامي كه به احمد ميزنند گوشهاي از آن راست بود، احمد بارها ميتوانست از دوران مخفي شدن حزب، تمام حزب را لو بدهد. يعني حساسترين جاها را ميدانست. هم من و هم مريم به خانهاش ميرفتيم. دربارة احمد، غير از خوبي و نظر مثبت و كمك، چيز ديگري نديدهام كه بگويم و تا تاريخي كه ما بوديم هرگونه اتهامي كه به او بزنند مطلقاً نادرست است. براي اينكه او در حساسترين لحظات ميتوانست تمام حزب را از بالا تا پايين لو بدهد. اين است كه از اين جهت از احمد تا دوراني كه حزب به طور كلي از درون پاشيد، مطمئنيم. او حتي بعد از ما به روزبه كمك ميكرد. احمد هيچ وقت دستگير هم نشد. البته او شغل رسميِ خاصي نداشت. بعد از انقلاب هم با حزب دشمني نكرد و به طرف ما هم نيامد. او از حزب گله داشت. اتفاقاً احمد بعد از انقلاب عليه من نامهاي نوشت و مسائلي را طرح كرد كه روزبه بايد جوابگوي او باشد. زيرا حسام داشت همة حزب را به خطر ميانداخت. گلة احمد هم به خاطر حسام بود. او نميتوانست بفهمد كه اينجا ديگر حساب شخصي نيست، اينجا ديگر حساب برادر دوستي نيست؛ حساب اين است كه حزب دارد در بدترين شرايط به كلي در خطر نابودي قرار ميگيرد. اما مصطفي آدم متوسطي بود كه علاقمند به جريان چپ بود. بدون آن كه تشكلي داشته باشد. البته او عضو رسمي حزب نبود. ما از اين عناصر كنار حزب، افرادي داشتيم. مصطفي هيچ شغلي نداشت. بعد هم به اتريش رفت و آنجا پناهنده شد و همان جا زندگي ميكرد. مرتضي هم به حزب نيامد. او هم هيچ وقت عضو حزب نشد. همة اينها كنار بودند. همة اينها پشت سرِ احمد بودند. البته بين اينها
هم رقابتي بود. بين برادرها، دوتا، دوتا بودند؛ احمد با مرتضي و مصطفي و حسام با همديگر خيلي نزديك بودند ـ اگر اشتباه نكنم ـ
س: مهمترين آنها، حسام است. در مورد حسام ميگويند كه به دليل حساسيت زياد در مورد وي و اينكه او معتاد شده و به همين دليل ممكن است تشكيلات حزب را لو بدهد او را در اختلاف و درگيري حزبي كشتند.
ج: اصلاً اين جوري نيست. من از اعتياد او شخصاً خبر دارم. در دوران افتخاري حزب، بعد از 1327، حسام با پول حزب چاپخانهاي درست كرده بود كه خانم خاتمي - خواهر سرهنگ خاتمي كه اعدام شد - آنجا را اداره ميكرد. او جزو كساني بود كه روزبه را از زندان فراري دادند. با روزبه به حزب آمده بود و جزو گروه او بود. او خيلي صاف و ساده محل اختفاي انژكسيون مرفين حسام را كه در مستراح چاپخانه قايم كرده بود، نشان داد. خانم خاتمي با حسام خيلي نزديك بود. قبل از حزب به او نزديك بود، بعد مسأله مخارج چاپخانه مطرح شد. مهندس علوي كه مسئول مالي بود گفت مخارج وحشتناك شده. حسام براي مخارج مرفين خود، پول لازم داشت و همين طور به عنوان مخارج چاپخانه پول طلب ميكرد.
بالاخره روزبه پيشنهاد داد كه نگه داشتن او غير ممكن است. دوتا راه حل پيدا كردند. يكي اينكه ما او را مجاب كنيم براي معالجه و زندگي به اروپا برود. هركس با او صحبت كرد موافقت نكرد. يزدي مأمور شد كه برود و با احمد صحبت بكند و جريان را به او بگويد. او هم حاضر نشد. به اين ترتيب به اين نتيجه رسيديم كه واقعاً هيچ كاري نميشود كرد. فقط بايد او را به زور و به شكلي به خواب ببريم و از سرحد عبورش بدهيم و به شوروي بفرستيم. چون كارش به تهديد رسيده بود كه من لو ميدهم. «خيال ميكنند با من ميتوانند چنين كنند!» اين را به صفا خانم گفت و خانم خاتمي به حزب گفت. حزب اينجا بر سرِ يك دوراهي قرار ميگيرد كه چه كار بكند. خوب دربارة عبور دادن او از مرز رفيق خودِ حسام ـ كه هنوز هم در شوروي زنده است و كار فرستادنها را انجام ميداد و كتاب هم ترجمه ميكند ـ، چنين چيزي را كه بتوان كسي را در حال خواب از مرز عبور داد، غير ممكن ميدانست و پيشنهاد كرد كه بايد او را از بين ببرند. شرح دقيق اين اتفاق را روزبه در كتاب «كمونيزم در ايران» بيان كرده است. او ميگويد من از لحاظ اخلاقي خودم را ناراحت ميبينم ولي از لحاظ حزبي وظيفهاي را انجام دادم كه اين وظيفه، وظيفة هر حزبي براي نجات حزب است. كميتة مركزي اين را به رأي ميگذارد. من و فروتن بوديم؛ درست يك شب بعد از رفتن فروتن و
قاسمي به شوروي اين كار انجام ميگيرد.
س: انعكاس خبر قتل حسام در ميان برادرهايش چگونه بود؟
ج، به برادرهايش گفتيم كه او را براي معالجه به شوروي فرستادهايم. آنها هرچند وقت يكدفعه سؤال ميكردند كه آخر چرا نامهاي و يا خبري نميآيد و جواب ميداديم كه بايد صبر بكنيم، او الآن تحت معالجه است. من ديگر با آنها رابطهاي نداشتم تا وقتي كه عباس لو ميرود و او مسألة حسام را ميگويد و ميروند همانجا كه در چاه انداخته بودند. او را درميآورند و مسأله علني ميشود و جنجال به پا ميشود. اين اتفاق قبل از كودتاي 28 مرداد بود. احمد در ميان برادرها در مسائل سياسي تصميمگيرنده بوده است. ولي با اين حال هيچ كدامشان ضربهاي به حزب وارد نياوردند، در عين حال كه امكانش را داشتند و ميتوانستند.
س: اين كار از لحاظ اجتماعي چقدر به حيثيت حزب ضربه زد؟
ج: هيچ چارة ديگري نبود. اين امر در احزاب ديگر هم هست؛ وقتي كسي كه ميتواند حزب را در مقابل دشمن به خطر بيندازد، اين عامل، دشمن هست. در تمام احزاب - حتي سازمانهاي مخفي اسلامي ـ هم چنين كاري را ميكردند. اين قانون دفاع از يك جريان در مقابل جريان ديگر است. عامل جاسوسي است. مثل اينكه شما كشف بكنيد كه فلان كس عامل انگلستان آمده است و در كنار شما نشسته است. چه كارش ميكنيد؟ همينهايي كه شما ميگيريد و اعدامشان ميكنيد، آنها هم اينطور هستند. اولش با قيافة اسلامي جلو ميآيند و يا گاهي در داخل شما سربازگيري ميكنند. اين قانون تمام احزاب هست.
س: مواردي از اين قبيل را هم به حزب نسبت دادهاند، از جمله: احمد دهقان، محمد مسعود و ...
ج: در خودِ حزب، سه، چهار، پنج نفر از عناصري كه به ركن دو فرستاده بودند يا پايين پايين هم بودند، اسامي سه نفر آنها در همين اسناد هست. وقتي گزارش ميدادند حزب دستور ميگرفت كه اين سه نفر را نميشود جدا كرد. چون اطلاعاتشان وسيع شده است. ولي واقعاً ميشد حذفشان كرد و روي آنها كار كرد. البته اين مربوط به شرايطي بود كه در آن قرار داشتيم و آن شرايطِ بسيار دشوار و سختي بود. دهقان شخصي بوده از نمايندگان دربار و مدافع وقيحترين نظريات دربار در مجلة «تهران مصور» و نماينده مجلس هم بوده، ضمناً در خودِ مجلس هم همين نقش را داشته است. مظفر بقايي جريان را خيلي دقيق در «گفتوگو با تاريخ» روشن كرده است.
س: پس چرا به حزب نسبت دادند؟
ج: مسأله خيلي ساده است؛ احمد دهقان فوقالعاده ضد حزب توده و ضد شوروي بود. در مجلس چندين بار پيشنهاد كرده بود كه حزب توده را غير قانوني اعلام كنيد. يعني نمايندة شاه براي مبارزه با حزب توده و شورويها بود. شايع كردند كه احمد دهقان را كيانوري كشته است. ديگران هم مثل عبدالله برهان همين را ميگويند. اما خامهاي در همان كتاب سه جلدي ميگويد به كيانوري چه مربوطه. وقتي احمد دهقان را ميكشند كيانوري در يزد زندان بود. به حزب مربوط است ولي به كيانوري مربوط نيست. بعد كشاورز اين جوسازي را در پلنوم چهارم راه مياندازد. آنجا به مزخرفات او توجه نميكنند، اصلاً به او محل نميگذارند. همة اينها را بابك اميرخسروي گفته است. بالاخره بابك اميرخسروي خيلي صريح نوشته است كه براي من بطور قطع مسلم است كه نه در مسألة احمد دهقان و نه در مسأله مسعود، كيانوري نه دخالتي داشته و نه اطلاعي از اين جريان داشته است. فريدون كشاورز ميگويد كه ستوان قبادي ـ يكي از همين افسراني بود كه ما را از زندان نجات داد ـ در منزل فلان كس آمد و به من گفت، شما ميدانيد وقتي كه قاتل احمد دهقان زنداني بود كيانوري من را خواست، با او رابطه گرفتيم و به او وعده داديم كه ما تو را تا آخرين دقيقه نجات ميدهيم و آن روزي هم كه او را به دار ميزدند هنوز اميدوار بود و من در پاي دار ميديدم كه او چشم انتظار است كه از دور تودهايها ميريزند و او را نجات ميدهند. آنوقت خامهاي در دعوايي كه با كشاورز داشته در كتابي مينويسد، چرا اينقدر دروغ ميگوييد؟ بخصوص حتي وجدان و شرفتان هم گرفتار است. قبادي بعد از اينكه ما را نجات دادند ـ دو سال قبل از كشتن دهقان ـ به شوروي رفت. قبادي خودش تحت تعقيب بود. چطور ممكن است او هنوز افسر زندان باشد و رابط باشد. واقعاً كشاورز را به مسخرگي ميكشاند. او به علت دعواهاي داخليِ حزبي، اين موضوع را به من رساند. بالاخره خودِ بابك گفت به اندازة كافي با حزب و كيانوري دشمن هست. بخصوص او صريح نوشته كه من اعتقاد مطلق دارم كه در اين قتلها، مطابق گفتة خودِ روزبه و شاهدان ديگري كه در خارج بودند كيانوري كوچكترين اطلاعي نداشته است، اينها؛ همه اتهامات داخليِ بعضي افراد حزب است.
س: مسأله ديگر، مسألة ترور شاه در سال 1327 است كه اين را هم به «حزب توده» نسبت ميدهند. پرويز بابايي شاهد بسيار بااعتباري است كه جزوهاي دربارة «حزب تودة ايران» نوشته. از يكي از همكاران عبدالله برهان، بهنود آدم باانصافي است.
ج: او در عين حال كه جزء منتقدين است، جزء كساني هم هست كه چيزهايي عليه حزب نوشته ولي او رسماً ميگويد كه اين ادعاها درست نيست و دلايلي ميآورد كه همة اينها اتهامات نادرست است.
س: چگونه بعد از انقلاب هيچ كدام از اينها به علت ارتباط با حزب دستگير نشدند؟ بعد از 28 مرداد بالاخره يك سري دستگير شدند.
ج: فعاليتي اشتباه داشتند. همه را كه نميگرفتند. يكيشان را مثل اينكه زماني گرفتند، يادم نيست. خواهرشان زن خيلي باشخصيت و فهميدهاي بود. هيچ كدام عضو حزب نبودند، خيلي مؤمن و مسلمان و خيلي انسان بودند. من خيلي خانهشان ميرفتم و پنهان ميشدم. اينها فوقالعاده باگذشت و بامحبت بودند، هم خودش و هم مادرش را ميشناختم. هر وقت از آنجا ميآمدم قرآن روي سَرم ميگرفتند كه به سلامت بروم.
بابايي مينويسد اين اتهامات قتل احمد دهقان و ... سرتاپا دروغ به كيانوري است و اينكه او در تيراندازي به شاه شركت داشته بطور كلي نادرست است. اصلاً در عقل نميگنجد. اگر بود، او هم ميبايستي لو ميرفته است. حالا جريان را دقيقاً ميتوانيم بگوييم، چه بود. وقتي اتفاقي ميافتد كه كسي در مسئلهاي پايش گير است و در گيرودار داخلي حزبيِ هم هست؛ اينها وسيلهاي است براي متهم كردن. يكي از جنجاليترين بحثها در جلسة پلنوم چهارم عبارت بود از همين شركت كيانوري در مسأله قتل احمد دهقان. كساني مثل كشاورز، ايرج اسكندري و رادمنش ـ يعني شخصيتهاي برجستة حزبيها ـ مدعيالعلوم بودند و رل دادستان را بازي ميكردند، اما چه شد كه اين بحث حذف شد و حتي در قطعنامه هم نيامد؟ من اين جريان را به سه نفر از اين آقايان ميگويم. كجا؟ در ايوان روزنامة حزبي، طبري بود و دكتر رادمنش و كشاورز؛ اين سه نفر آنجا بودند. من ميروم و ميگويم كسي آمده چنين چيزي را مطرح ميكند، چه كار بكنم؟ رادمنش ميگويد ما كه مخالف ترور هستيم ولي خوب الان كه مطلع هستيم، به شاه اطلاع بدهيم يك كسي ميخواهد تو را ترور بكند؟ ما كه نميتوانيم چنين كاري را بكنيم. ولش بكنيم. اين جريان را رها كنيم و برويم. درست چهار هفته، پنج هفته قبل از اين واقعه بود. حتي يك بار به او ـ ارگاني ـ گفتم كه ما اصلاً كاري نداريم، رها كن، آن روزي كه ميخواسته، اين كار را انجام بدهد، حتي ارگاني نميدانسته كه او ميخواهد امروز در دانشگاه اين كار را بكند.
فقط او يكدفعه از راه اصفهان ميخواسته تيراندازي كند كه موافقت نشده است. من مرتب
اين گزارشها را به آقايان ميدادم ـ در زندان كاشان با بقراطي و با جودت بودند. آنها از او سوالاتي ميكنند. در هيچ كدام از اين پروندهسازيها كه ميكنند، هيچ جايي گير نميآورند كه كيانوري از روز تيراندازي به شاه اطلاعي داشته. وقتي من در پلنوم چهارم به اين سه نفر گفتم، كشاورز و رادمنش گفتند يادِمان نيست. طبري آمد صاف ـ آنقدر كه من به خاطر دارم - عين همان جملة رادمنش را گفت. مسأله حذف شد و به كلي از برنامه برداشته شد. چنين مسألهاي عبارت بود از اعدام؛ يعني اخراج از حزب. نه فقط برداشته شد بلكه كيانوري در مقابل همة آنها به عضويت هيأت اجرائيه انتخاب شد. در پلنوم چهارم طرفداران كيانوري فقط سه نفر نبودند، هشتاد نفر بودند؛ تمام افسران و همة اينها كه بعداً جزو دشمنان درآمدند. به اين ترتيب اين اتهام را به همين شكل كه هست گفتم.
در نتيجة اين جريان، حزب مخفي شد. خامهاي نتيجه ميگيرد كه اين كار به نفع حزب بوده است. به اين ترتيب كه كيانوري را ميگيرند و محاكمه ميكنند. دفاع ما دفاع فوقالعاده محكمي بود. يعني آماده بوديم هركاري ميخواهيم بكنيم. وكلاي درجه اول هم داشتيم؛ دكتر شايگان، دكتر شاهكار. دوازده وكيل درجه اول از ما دفاع كردند. من جريان اينها را در «گفتوگو با تاريخ» گفتهام. من هرچه فكر ميكنم كه ما بايد چه كار ميكرديم تا درست باشد، نميدانم، ميرفتيم به شاه اطلاع ميداديم؟! چنين كاري از طرف حزب صحيح بوده؟ نه واقعاً صحيح بوده كه ما ميرفتيم و ميگفتيم كه اين آدم ميخواهد شاه را ترور كند؟ در آن صورت رذلترين و بدترين آدمهاي ضد آزادي خواهيم بود. اين كار را كه نميتوانستيم بكنيم. اگر رابطهاي هم نداشتيم او كار خودش را ميخواسته بكند. او با آقاي كاشاني و روزنامة «پرچم اسلام» رابطه داشته و كارت آنجا را داشته. باز ميگويند كارت عضويت حزب توده را براي خودش گرفته بوده، او كارت «حزب توده» نداشته.
س: آيا كارت جعلي بوده؟ واقعاً ميتوان آن را جعلي دانست؟
ج: اصلاً كارت حزب توده نداشته.
س: آن كارت چه چيز بوده؟
ج: نامهاي نوشته بوده به كميسيون تشكيلات كه من كتابهايم را به حزب تقديم ميكنم. رابطهاش با حزب فقط همين بوده، هيچ چيز نبوده. حتي بين او و ارگاني هيچ رابطهاي وجود نداشته است. وقتي كه او كشته ميشود، ارگاني را بطور تصادفي و روي ناشيگريِ خودش ميگيرند. او هم مردانه در اين جريان كمترين چيزي در ارتباط با حزب نگفته است چون اگر
او يك كلمه گفته بود حزب را زير ضربة خيلي سختي ميكشيدند.
س: موضوع ديگر، ارتباط حزب با رزمآراست! ميگويند بين حزب و رزمآرا بطور پنهاني تباني شده بود.
ج: اين خيلي مسخره است. رزمآرا ما را گرفته، زنداني كرده، محاكمه كرده، ده سال حبس كرده و بعد ما را به بدترين زندانهاي تهران فرستاده است؛ حالا چه ارتباطي ممكن است با حزب داشته باشد. مطرح كردن اين موضوع هم صرفاً ايراد يك اتهام است، كه دليل هم نميخواهد. آقاي دكتر همايون كاتوزيان ميآيد و براي خودش تاريخ ميسازد. او ميگويد رزمآرا وعدههاي مهمي داده به كيانوري و به شورويها كه چه كارهايي دربارة آنها خواهد كرد كه حزب توده بيايد و تمام امكانات خودش را در اختيار رزمآرا بگذارد. بعد ميگويد اين اطلاعاتي كه آقاي دكتر فريدون كشاورز نوشته، قبلاً هم از جاهاي ديگري به من اطلاع داده بودند. من در اينجا متلكَي به او گفتم كه اين جاهاي ديگر كجا ميتواند باشد، كه از رابطة رزمآرا با حزب تودة ايران و كيانوري مطلع باشند.
طلوعي به ما خدمت كرده. من وقتي اسناد شهرباني را در يكي از نوشتههايش بررسي كردم، ديدم گزارشهاي كوچكترين ملاقاتها كه افراد درجه سوم سازمان حزب توده و ديگران انجام ميدادند، ثبت شده بود. در تمام اينها كه ميگشتم اصلاً اثري نيست كه مسئله اين باشد كه رزمآرا و كيانوري رابطه داشته باشند. آنوقتي بوده كه ما علني بوديم و قبل از مخفي شدن حزب بود. بعد از اينكه حزب مخفي شد ما در زندان بوديم. در زندان كه من نميتوانستم براي سياستي با رزمآرا ارتباط داشته باشم. وقتي از زندان آمديم بيرون، سه ماه طول كشيد تا رزمآرا را كشتند. ما چقدر ميتوانستيم ارتباط داشته باشيم. به اين ترتيب اصل مسخرگيِ اين موضوع، آن است كه روزبه وقتي مخفي شده بود نامهاي به رزمآرا نوشته بود و وعدههايي به او داده بود كه اگر تو بيايي، دوباره درجهات را ميدهيم. شما اين وعدههايتان را اجرا نكرديد؛ تمام ارتباط با رزمآرا، در اين است.
س: از شخصيت رزمآرا يك آدم پيچيده و عنصر اطلاعاتي و سياسي استنباط ميشود. شايد او در آن موقع ميخواسته يك بازي سياسي بكند. آيا ممكن نيست در اين قضيه با بخشي از حزب مرتبط شده باشد، حتي آن بخش كه ميگويند نفوذي بودند؟
ج: آخر چه بخشي؟ حزب در آن وقت مخفي بود اصلاً بطور مطلق مخفي بود.
س: ولي قاعدتاً در زمان مخفي بودنش، آدمي مثل رزمآرا ميتوانسته با كسي ارتباط
داشته باشد.
ج: با چه كسي ارتباط داشته باشد؟ كساني كه بودند بايستي آن افراد بيايند و الان بگويند. آن افراد عبارت بودند از كساني كه اينجا بودند مثل بهرامي، يزدي و دكتر فروتن. ما كه زندان بوديم و شرميني و غيره در مركز. يزدي هم كه زنداني بود. با كجا رابطه بگيرند؟ رزمآرا با يك عضو حوزة آخر كه نميتواند رابطه بگيرد؛ آن هم رابطه با شورويها.
س: آيا رزمآرا با شورويها مرتبط نبود؟ گرچه او شخصاً مدافع غرب بود. اما در بازي سياسي مثل قوام ...
ج: حتماً رابطه داشته است، در آن ترديدي نيست. او سفير شوروي را به عنوان نخستوزير مرتباً ميديده است.
س: نه به عنوان يك آدم سياسي.
ج: هيچ وقت؛ ولي خامهاي مينويسد كه پس از مرگ رزمآرا، روزنامة «ستاره سرخ» ارتش شوروي يك مطلب خيلي مثبتي نسبت به رزمآرا مينويسد. اين را خامهاي ادعا ميكند. مدرك آن درست است يا نيست يا جزء دروغهايي است كه ساخته، من نميدانم. به عقيدة من رزمآرا در جهتي حركت ميكرد كه قدرت را به تمام معنا در دست بگيرد. با نفت هم به همين شكل، برخورد كرد و پنجاه درصد داد، بالاخره از آنها گرفت و آماده بود كه قبل از كشتن، بيايد و اين را اعلام بكند كه ضربة آخر را زده باشد. او آدم فوقالعاده باهوش و جاهطلبي بود كه به سمت تمركز قدرت در دست خودش حركت ميكرد. يعني شاه را تبديل به آلت دست خود بكند يا اينكه در موقع لازم حذفش بكند. اينها همه فرضيه است و او در چنين جرياني احتياج به كمكي غير از انگليس و امريكا داشته كه آنها طرفدار نگهداشتن شاه بودند. اين هم كه بالاخره او را شاه كشت، تير اصلي را دارودسته شاه به او زدهاند. مسألة اساسي، شاه است. شاه از رزمآرا ميترسيد؛ رسماً از رزمآرا ميترسيد. سرهنگ نجاتي از نفوذ رزمآرا در ارتش و نيز دربارة شخصيت او و نفوذش مطلب نوشته است. او از لحاظ نفوذ در ارتش منحصر به فرد بوده است. شاه ممكن است با چهار تا سرتيپ رابطه داشته باشد ولي افسران از سرهنگ به پايين خيلي به او ]رزمآرا[ معتقد بودند، بخصوص افسراني كه خوب و باشرف بودند و كثيف نبودند. اينها رزمآرا را به عنوان رهبر خودشان ميدانستند. شاه از رزمآرا ميترسيده است. البته اين را هم ميشود فرض كرد كه رزمآرا براي اجراي موفق نقشهاش، در مقابل آن دو نيروي مخالف ]انگليس و امريكا[ كمك اتحاد شوروي را درنظر داشته باشد.
اما هيچ ارتباطي با حزب نداشت. روزبه كه زنداني بوده. بعد از او هم، همين چند نفري باقي ميمانند كه در دوران زنداني بودنِ ما، رهبري حزب را برعهده داشتند. شرميني كه همه چيز را گفته است. او در مركز حزب بوده. قريشي هرچه ميدانسته، گفته است. بعدش دكتر فروتن بوده. بعدش دكتر بهرامي بوده خوب اينها هرچي ميدانستند گفتند؛ بيشتر از بهرامي كسي نيامده تا جريانها را بگويد.
وضعيت اعضاي حزب پس از كودتاي 28 مرداد به گونهاي است كه يك بخش به طرف شوروي ميروند. آن بخشي هم كه در داخل ميمانند مثل مرتضي يزدي و بهرامي كه بخش قابل توجهي بودند با اعترافاتشان تقريباً از حزب، منفعل و مأيوس و حتي ضدحزب، ضد شوروي و ضد كمونيسم ميشوند. بعد از اين جريان، عده زيادي از حزبيهاي با اعتقاد باقي ماندند؛ عدة زيادي كه كارگر بودند. عدة زيادي از كادر حزبي زنداني بودند. بعد از زنداني شدن، اغلب آنها ضعفي نشان دادند و آن كتابها را نوشتند و مجلة عبرت درست كردند. بعد هم اكثريت آنها با دادن تنفرنامه بيرون آمدند و بيشتر رفتند دنبال زندگيشان.
س: سرنوشت دكتر بهرامي به كجا انجاميد؟
ج: دكتر بهرامي كه گرفتار شد، همان شب اول هرچه ميدانست از اول حزب تا آخر حزب گفت. اتفاقاً دو يا سه روز بعد از فراركردن ما - من و جودت ـ او را گرفتند. همان وقت كه گرفتند خانة علوي را نشان داده، بعد يكي ديگر را نشان داده.
س: علوي را اعدام كردند؟
ج: علوي چون حاضر نشد تنفرنامه بنويسد، او را اعدام كردند.
س: دكتر بهرامي چند سال زندان بود؟ و عاقبت وي به كجا انجاميد؟
ج: به نظرم يك سال، يك سال و نيم. او مرض قند داشت و خوب منشي گردن كلفت خانوادة بهرامي نفوذ داشتند. آزاد شد و بيرون آمد ولي بعد از آزادي به نظرم شش ماه زنده نماند و مرد.
س: دكتر يزدي چه شد؟
ج: دكتر يزدي خيلي زودتر گرفتار شد. ما هنوز ايران بوديم كه او گرفتار شد. او در همان اوايل دوران مخفي شدنِ ما ـ بعد از فرار از زندان ـ يك روز وقتي كه مشغول رفتن به دندانسازي بوده سرِ چهارراه پهلوي ]وليعصر[ او را گرفتند. او البته فقط در دفاع از خودش و حمله به امثال من، خودش را طرفدار قانون و سلطنت و اصلاحطلب ميدانسته است. خانبابا
تهراني اتفاقاً دربارة وضع او در زندان نكتة جالبي دارد كه چقدر مورد تنفر بقية زندانيها بوده است. از نظر شيوة زندگيِ خودش كه فقط فكر خودش بوده است ولي بعد از آزادي او، پسرش را گرفتند. او در زندان بود ولي خيلي زياد نماند. بعد از آن تسليم شد و به شاه نامه نوشت كه من چه خدمتهايي در گذشته كردم. بعد كه آن نامه را نوشت، ما ميخواستيم با افسران يك جريان ايجاد كنيم كه او غير مستقيم از اين مطلب اطلاع پيدا كرد. او اين مطالب را نوشته بود. شبي كه قرار بود عمليات انجام بگيرد افسران را توقيف كردند. بعضيها مثل بابك سعي ميكنند تا كمي او را تضعيف كنند كه اين مسأله به او مربوط نميشود. بعد از آزادي هم طبابت ميكرده است. وقتي كه پسرش آزاد شد به ايران آمد، و هر دو به ديدن شاه رفتند و شاه آنها را پذيرفت. او بزرگترين خائن بود.
س: قبل از انقلاب بود يا بعد از انقلاب؟
ج: اين مربوط به زمان شاه بود، شاه كه بعد از انقلاب نبوده.
س: نه؛ يزدي را ميگويم.
ج: يزدي بعد از انقلاب مرد. ما كه به ايران آمديم هنوز زنده بود.
س: ديگر هيچ ارتباطي با هيچ كس نداشت و به كلي قطع شد؟
ج: قطع شد، او بزرگترين خائن بود.
س: دهة سي تا چهل بعد از كودتا وضعيت در داخل چگونه بود؟ دوران يأس و نااميدي كه مطرح ميشود.
ج: در ايران به همين شكل بود. تا وقتي كه گروههاي جوان مبارز شروع به فعاليت ميكنند؛ مثل جزني از يك طرف، هاتفي هم اين طرف. اينها هم از بچههاي جزني بودند.
س: البته هاتفي نميتواند از لحاظ تشكيلاتي جايگاهي پيدا كند.
ج: چرا؛ ببينيد، اينها فقط روزنامه نبوده، بلكه سازمان مخفي درست كردند. گروههاي مختلفي از جاهاي مختلف با ما تماس گرفتند. از شيراز يك گروه تماس گرفت. آدم ميفرستادند به آلمان. ما هم رابطه داشتيم و ميگفتيم به چه شكل ميتوانند بيايند و با ما تماس بگيرند يا بروند به پاريس. رابطمان در آنجا بابك اميرخسروي بود. تلفن او را داده بوديم. او اين افراد را ميشناخت و معرفي ميكرد و ميفرستاد تا ما در آلمان دموكراتيك براي آنها ويزا ترتيب دهيم. آنجا خانة مخفي هم داشتيم و آنها را نگه ميداشتيم تا چند روزي كه با آنها قرار و مدار ميگذاشتيم كه به ايران بيايند و رابطه و اشكال مختلف ارتباط گرفتن و
كارها و امور مخفي و غيره ... را از راه راديو تعليم داديم. گروهي كه اول تشكيل دادند خودشان تنها دوسه نفري بودند: پرتوي، هاتفي و يكي دو نفر ديگر. هوشنگ اسدي هم اول با اينها بود. ولي يواش، يواش تعدادشان زياد شد و ما هم همة گروههاي ديگر را به اينها متصل كرديم.
س: عباس شهرياري چگونه در حزب نفوذ كرد، آيا از همان راه بغداد بود يا در تهران با دكتر سليماني مرتبط بود؟
ج: از راه كويت؛ او بعد از سال 32 به كويت رفت و از آنجا در فراري دادن بعضي از رفقاي ما - مثل نامور - دخالت داشت. او كارگر نفت جنوب بوده است و در دورهاي جز تودهايهاي اخراجشده از آنجا بود. مدتي در مازندران كار ميكرد، بعد آمد و در تهران كار كرد. اين دوراني است كه هنوز جاسوس ساواك نبود. بعد به كويت ميرفته و ميآمده. آنجا توانسته بود چند تا تذكره ]گذرنامه[ براي ما تهيه بكند كه ما آنوقت اساميشان را نگه ميداشتيم، عكسها را عوض ميكرديم و از او براي اين كار استفاده ميكرديم. البته تذكرهها هيچ وقت لو نرفته كه ما بگوييم كار او باشد. بعد از اين شروع به برقراريِ ارتباط با دكتر ميكند. در ايران با علينقي منزوي، هم خانه بودند. شهرياري يك بار گرفتار ميشود و بعد از آن ظاهراً تسليم ميشود و ساواكي ميشود. ساواك به داخل هر گروهي كه بچههاي سالمي بودند، نيروي نفوذي ميفرستد و در هر حوزهاي يك مأمور ساواك، عضو جديد آنجا بوده است. در همان گزارشي كه نمايندهاش آمده بود و به شوروي داده بود، نشان ميداد كه در هر حوزهاي يك مأمور ساواك بوده. البته دكتر رادمنش گول او را ميخورد و خيال ميكند كه واقعاً او يك مبارز جدي است كه با تمام جانش دارد با خريدن خطر، اين كار را ميكند و افرادي را هم مثل خاوري ـ و رفيق ديگري كه در زندان مرد ـ از مرز عبور ميدهد كه به شوروي بروند و آنجا اصرار بكنند كه همة رهبريِ حزب بيايند به ايران، شرايط بسيار آماده است. اينها ميروند و ميآيند. البته خاوري در آنجا ميماند.
س: ارزيابي حزب از اين گزارش چه بود؟
ج: در آن تاريخ من ديگر عضو رهبري نبودم، حدود ده سال من ديگر عضو رهبري نبودم، به كلي كنار رفته بودم. البته يك تشكيلات جدي و مبارز وجود داشت، براي اينكه «روزنامة تهران» را منتشر ميكند.
س: خاتمي و ... با اينها ارتباط نداشتند؟ آيا همين هوشنگ اسدي هم نبود؟
ج: اينها نه؛ هيچ كدامشان با اينها رابطه نداشتند. گروهي از جزني اينها را لو ميدهند. آنها جا نداشتند، به اينها پناه ميآورند و اينها، آنها را ميپذيرند ولي همهشان را بهطور دسته جمعي يعني گروه اساسي جزني را شهرياري لو داد.
س: اين لورفتن بخشي از چريكهاي فدايي بود؟
ج: بعد هم خاوري و حكمت جو را به عنوان اينكه شما به خارج ]روانه كردند[ برويد، با يك اتومبيل دزدي. همة اين صحنهسازيها، ساختگي بود كه در رشت اينها را بازداشت ميكنند. آنها بهعنوان دزديدن اتومبيل دستگير ميشوند و به زندان ميروند. در زندان هردويشان خوب مقاومت كردند. دفاعية خاوري كه فوقالعاده جالب است و حكمتجو هم كه تا دقيقة آخرش مقاوم ماند تا بالاخره جان داد. خاوري بعد از انقلاب با ساير بچههاي زندانيِ سازمان افسري از زندان بيرون آمد.در نتيجة همين گرفتاري بود كه مسألة پلنوم چهاردهم پيش آمد. وقتي آن مرد اينجا آمد، همة اينها را لو داد. مطالب خيلي مفصلي نيز نوشتند. دكتر رادمنش با همان اعتماد عجيبي كه نسبت به شهرياري داشت تصور ميكرد كه دارودستة دانشيان براي اينكه حزب را تضعيف بكنند چون نتوانسته در ايران كاري بكند، آنها را لو داده است. ايرج اسكندري هم به همان شكل نميپذيرفت. او ميگفت شورويها يك مرض جاسوس بيني دارند.
س: خودِ شورويها از اين حركتها متوجه نشده بودند؟
ج: البته شورويها بلافاصله متوجه شده بودند. آنها وقتي كه آن مرد كه آمده بود، همه چيز را فهميدند. يك نفر را فرستاده بودند كه از تهران به سرهنگ فلاني كه مأمور مرز هست تلگرافي با راديو توصيه كند كه فلان كس را رد بكند. او وقتي آنجا ميآيد دستگيرش ميكنند و ميفهمند كه قضيه چيست. او هم ميگويد كه من مأمور سازمان مخفيِ حزب هستم. آمدم كه بگويم كه چقدر ... و همان دروغها را ميگويد، بعد عين جريان را به من گفتند. بعد به او ميگويند سرهنگ فلاني را ميشناسي؟ جا ميخورد و همه چيز را دقيقاً آنطور كه بوده، مينويسد.
س: يعني خودِ روسها او را دستگير كردند؟ به روسها هم اين را ميگويد كه حزب از اين قضيه مطلع بود؟
ج: حزب از اين قضيه هيچ اطلاعي نداشت. و رهبريِ حزب هم به شهرياري اعتقاد مطلق داشت و اينكه قهرمان مبارزه هست. بعد ميآيد و سي صفحه نامه مينويسد؛ تمام جزئيات
چه جوري هست، ساواك چه جوري هست. روزنامهاي كه ما منتشر ميكنيم و يك نسخه براي شما ميفرستيم، همان ده نسخه بيشتر نيست و فقط در همان حوزهها پخش ميكنيم و همان تمام شد و رفت. و حتي اين مسأله را گفته بود كه به سلامتيِ رفيق رادمنش در كافههاي فلان مينشينيم و عرق ميخوريم؛ همة جزئيات و واقعاً چرتوپرت؛ كثافت. البته من نامه را نديدم. فقط عين آن مطالب را برايم گفتند. بعد عين اين نامه را به دكتر رادمنش ميدهند كه بخواند. رادمنش ميگويد اينها همه ساختگي است و قبول نميكند. او را به عنوان عبور غير قانوني از مرز سه سال زندان ميكنند. ولي سرِ سه سال بايد او را آزاد بكنند. ميگويند ما مطابق قانون ديگر نميتوانيم اين آدم را نگه داريم. در تمام اين دوران هر چقدر به دكتر رادمنش يادآوري ميكنند، عكسالعملي نشان نميدهد. قبول نميكند و رابطهاش هم حفظ بود تا اينكه من در يك سفر كه با مريم به عنوان استراحت رفته بوديم، ما را خواستند. چون ما خارج از كار كادر حزب بوديم، آنجا رفتيم. وقتي ميخواستيم بياييم من را خواستند. گفتند جريان اين است و شما برويد آنجا با هيأت دبيران مطرح بكنيد كه تكليفش چيست. من آمدم و اول اين مسأله را در هيأت دبيران به رادمنش و كامبخش و ايرج اسكندري گفتم. آنها اصلاً محلي نگذاشتند. بعد به خامهاي رسماً نوشتم. او هم باز قبول نكرد تا در پلنوم سيزدهم مطرح كردم. رفيق رادمنش آمد و گزارش بسيار درخشاني از عملكرد سازمان در ايران و شهرياري داد. من بلند شدم و گفتم كه اگر اين گزارش درست بود واقعاً باعث افتخار ما بود و بايستي همه تشويق ميكرديم ولي به نظر من اين سازماني كه در آنجا هست دست ساواك است و سازماني واقعي نيست و آنجا ساواك هست كه بازي ميكند. آنجا بحث مفصلي پيش آمد؛ اسكندري در ابتدا مخالف سخت بود ولي بعد بالاخره گفتند شما از كجا اطلاع داريد؟ گفتم من نميتوانم اين جوري بگويم، كميسيوني معين كنيد كه در آن كميسيون من حرفهايم را بگويم. به آن كميسيون رأي دادند و گفتند خودِ رادمنش هم بايد باشد. رادمنش و دانشيان بود و من؛ سه نفري. من در آن كميسيون گفتم، گفتم كه در آن مسافرتي كه داشتم دوستان اين اطلاع را به من دادند. دانشيان بلافاصله پذيرفت و گفت من تأييد ميكنم.
س: آيا او شنيده بود؟
ج: نميدانم؛ احتمالاً بايستي شنيده باشد. او بلافاصله پذيرفت. بعد در آنجا اين مسأله پيش آمد كه ديگر دكتر رادمنش با اين وضعي كه هست نميتواند در مركزيت قرار بگيرد. در
پلنوم چهاردهم قرار شد كه من گزارش مفصلي از اين جريان را دقيقاً با همه جزئياتش تهيه كنم و اين گزارش به هيأت اجرائيه برود. من كه عضو حزب نبودم و آنجا در آكادمي كار ميكردم و هنوز در كميته رهبري نبودم. من گزارش را تهيه كردم. در پلنوم چهاردهم اين گزارش مطرح شد ولي قبل از پلنوم چهاردهم وقتي اين گزارش را به هيأت اجرائيه دادم، هيأت اجرائيه آنوقت تصميم گرفت كه رفيق رادمنش موقتاً معلق باشد. ايرج اسكندري هم به پيشنهاد دانشيان دبير اول شد. پلنوم چهاردهم با دبير اوليِ ايرج تشكيل شد. در آنجا وقتي تمام اين جريان را گفتيم، باز هم رفيق رادمنش نميپذيرفت و ميگفت همة اينها ساختگي است. در نتيجه پلنوم تصميم گرفت كه رفيق رادمنش را از مقام دبير اولي آزاد بكند.
س: در اسناد ساواك در مورد تيمور بختيار، به همكاريِ رادمنش و بخشي از «حزب توده» با تيمور در سطح وسيعي اشاره شده است.
ج: رادمنش نبوده، رادمنش اصلاً از اين جريان اطلاعي نداشته.
س: علينقي منزوي باز در اين جريان است؟
ج: شهرياري علينقي منزوي را از مرز به لبنان ميفرستد. او در آنجا ميماند و روي همين اعتقاد تا آخرين دقيقه اعتقاد داشته كه شهرياري آدم تميزي است. او هميشه مدافع سرسخت شهرياري بود و اعتقاد داشت كه تمام اين اتهامات دروغ است. او(1)آدم خيلي باسوادي بود و برادرش هم عضو تشكيلات افسري بود ولي جزو اعدام شدگان كشته شد. خيلي آدم شريفي بود. شخصاً آدم بسيار شريف، تميز و دوست داشتني بود. او دوبار در آلمان پيش من آمد و از شهرياري دفاع كرد. آدم بسيار دوست داشتني بود اما از لحاظ سياسي، بينش نداشت. او از همان اوايل تودهاي شد و از همان وقتي كه برادرش عضو سازمان افسري بوده، عضو وابستة كامل بود.
س: در دهة چهل تا پنجاه بحراني، چپ را فرا ميگيرد و وارد حوزة سياسي و ايدئولوژيكي چپ ميشود، چه در داخل چه در خارج. در داخل تحت عنوان مدافعين تروتسكي، مدافعين مائو و نوعي سوسياليسم اروپايي فعاليت ميكنند. در خارج هم بين ايرانيهاي به اصطلاح جريانهاي چپي، كه در اروپا و امريكا بودند، انشعابات متعددي با
1) ـ پدرش از علماي بزرگ بود. (شيخ آقابزرگ تهراني، استاد محمدرضا حكيمي، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامي).
نامهاي مختلف و گوناگون شروع ميشود .
ج: آن زمان همان وقتي بوده كه مناسبات چين با شوروي بد بود چينيها ـ و مائو تسه دونگ ـ آن اشتباه بزرگ را مرتكب شدند. شايد دليل آنها اين بوده است كه شورويها حاضر نشدند به چين تجهيزات اتمي و فشفشهها ـ همان چيزهايي كه چين به عنوان قدرت بزرگ ميخواسته داشته باشد ـ بدهند. به اين ترتيب چينيها معتقد شدند كه اينها تجديدنظرطلب هستند «ريويزيونيسم». بعد همين طور اختلاف نظرها شدت پيدا كرد تا آنجا كه چينيها، شورويها را به عنوان سوسيال امپرياليست مطرح كردند و شروع به ايجاد انشعاباتي در احزاب كمونيست تمام دنيا كردند.
گروههايي از حزب جدا شدند و احزاب كوچكي تشكيل دادند به نام حزب كمونيست موازي حزب كمونيست اصلي، ولي فوقالعاده ناچيز بودند. هيچ كدام از اينها نتوانستند به يك نيروي قابل توجه جز خرابكاري و بدنام كردن تبديل شوند. در خودِ حزب ما هم افراد معيني از افراد عادي و ساده و از رهبري، اين وضع را پيدا كردند. اولين كسي كه در اين جريان جدا شد، دوست قديميِ ما احمد قاسمي بود. او در يك سخنراني رسماً ايراد گرفت كه چرا اتحاد شوروي به آلباني كمك نميكند؟ اين اتفاق در پلنوم يازدهم افتاد. پلنومي كه به احتمال خيلي زياد ميبايست در آن رهبري حزب تغيير بكند؛ يعني احتمال خيلي زيادي در همان سالهاي 41-40 ميرفت. احتمال خيلي زيادي ميرفت كه شايد كيانوري بيايد و با يك موقعيت جدي در داخل حزب پست پيدا كند. در اين موقع صحبت قاسمي به كلي وضع را عوض كرد. در آن پلنوم، وضعيت رفيق رادمنش تا قبل از اين صحبت خيلي ناجور شده بود، حتي خود رفيق رادمنش هم آماده شده بود تا استعفاء داده و كنار برود. بعد وضعيت يكدفعه تغيير پيدا كرد كه آن هم خيلي قابل فهم است. چون قاسمي هميشه جزو گروه مائو بود و شورويها هم احساس كردند كه تا مائوئيستها هستند، ممكن است در رأس حزب بيايند و وضع به كلي عوض شود. در اينجا بود كه مسئله به كلي عوض شد و نتيجه اين شد كه اين وضع پيش آمد. همان وقت من از حزب كناره گرفتم، يعني بعد از اينكه اين وضع پيش آمد، من گفتم كه از اين به بعد هر اشتباهي كه بشود، در رهبريِ حزب به حساب من ميگذارند، و ميگويند كيانوري باعث اين شد و كيانوري اين كار را كرد.
من بطور كلي ميروم كنار، بگذاريد ببينيم چه ميشود. دست اينها هم باز شده تا بتوانند جواب بدهند، اولين انشعاب از اينجا پيدا شد.
س: اولين انشعاب، يعني قاسمي(1)و فروتن.
ج: فروتن منشعب شد ولي در كميتة مركزي هم بود. هيأت اجراييه هم بود، قاسمي هم در آنجا بود و در همان خانة مركز كار ميكردند. قاسمي و فروتن در يك اتاق با يكديگر نشسته بودند. بتدريج فروتن هم به همين نظرية قاسمي پيوست كه در نتيجه شدند دو نفر. بعد از اينكه چنين وضعي پيدا شد اينها در پلنوم اظهار نظرهايي خيلي جدي عليه سياست شوروي و دفاع از چين كردند. آنجا اين مسئله مطرح شد كه ديگر هيأت اجرائيه حزب نميتوانند در رهبريِ حزب باقي بمانند و مسئله اخراج اينها پيش آمد كه داستانش را من قبلاً بطور مفصل گفتم كه به چه شكل بوده است.
س: بله، قبلاً گفتيد.
ج: اسكندري هم گفته است آخرين كسي كه بالاخره پذيرفت من بودم. به اين ترتيب اينها با كلكي كنار رفتند و بعد به خارج رفتند.
س: شوروي كه هيچ مانعي نتراشيد.
ج: اصلاً، ابداً؛ قاسمي، فروتن با يك تذكرة قبلي فرار كردند ولي قاسمي كه يكي از جوانهايي بود كه از طرف همين منشعب شدهها اينجا آمده بود تذكرة خود را به فروتن داده بود. فروتن عكس آن را عوض كرد و با آن بيرون رفت. آن جوانك را گرفتند و مدتي او را حبس كردند. بعد هم فروتن براي من يك نامه نوشت و در آن گفت كه اختلاف نظرمان صحيح است، اين طفلك هيچ تقصيري ندارد.
س: يعني واقعاً اگر فرار نكرده بود، نميگذاشتند برود.
ج: نه، من همين را ميخواهم بگويم. وقتي قاسمي برعكس تقاضا كرد هيچ گونه مانعي نتراشيدند، وسيلة ارتباط با خود و خانوادهاش همه رسماً رفتند بيرون. يعني از آن طرف برايشان گذرنامه درست كردند و از آنجا رفتند. فكر ميكردند مانعي ميتراشند، اما كاري نداشتند. به همين دليل كشاورز هم از كميتة مركزي اخراج شد. نميدانم در پلنوم چندم بود كه او هم ميخواست عراق برود. او ميخواست انقلاب بكند. از او هم هيچ گونه مشكلي نداشتند. فقط به حزب توصيه كردند كه با او صحبت بكند كه اين كار را نكند. وقتي نپذيرفت تذكره او را هم دادند و راه افتاد و رفت. تذكرها ش را عراقيها برايش فرستاده بودند. ايرج هيچ
1) ـ خاطرات احمد قاسمي، چاپ اروپا.
وقت از اين كارها نميكرد. دوران سابق گذشته بود.
س: دوران استاليني؟
ج، بله؛ گذشته بود. بدين ترتيب اولين انشعاب اين طرف شروع شد.
س: از داخل چپ ايران.
ج: افراد مختلفي هم در جاهاي مختلف و كشورهاي اردوگاه سوسياليسم پخش شده بودند. در آنها عدهاي از همين بچهها بودند كه مائوئيست شده بودند. در خودِ مسكو هم به همين شكل ولي هيچ كاري به آنها نداشتند، با آنكه ميدانستند اينها مائوئيست شدهاند، حقوقشان را هم ميدادند. كاري كه داشتند از آنها نگرفته بودند. اينها طرفدار جديِ چين بودند. بعد آنها كه رفتند، بين آلباني و چين اختلاف افتاد. آلباني از چين تقاضاهايي داشت كه آنها وارد نميدانستند. آلباني چين را به عنوان امپرياليست محكوم كرد و به اين ترتيب مركز رهبري جهاني كمونيزم شد. در آن وقت هم بين قاسمي و فروتن اختلاف افتاد. فروتن معتقد بود كه آلبانيها بيخود ميگويند و چينيها درست ميگويند. به اين ترتيب اينها دو تكه شدند: يكي شد «طوفان» يكي هم شد «طوفان». تعداد نيروهايشان ناچيز و خيلي كم بود. حتي تعداد طرفدارانشان هم كم بود. قاسمي طرفدار آلباني شد و فروتن طرفدار چين، سقايي هم بين اين دوتا. سقايي مثل اينكه در نتيجة بيماري خواست به آلمان دموكراتيك برگردد اما مائوئيستهاي اروپا از دارودستة خانبابا تهراني در آنجا با اينها خيلي بدرفتاري كردند تا حدي كه مدتي اينها را بي شام و نهار در مخفيگاه نگه داشته بودند.
س: اين كارها نتيجة اختلاف دو نسل بود يا اختلاف بينش و ...
ج: اختلاف بينش بود، اختلاف دو نسل نبود. چون عدهاي از جوانها از همان نسل مانده بودند، منتهي آنها تصورات خيالي داشتند از اينكه واقعاً جريان كوبا كه به وجود آمده، ميشود جريان كوبا را به ايران منتقل كرد. اينها نيروي كم و خيلي مختصري داشتند. وقتي كه بعد از انقلاب به ايران آمدند باز هم همينطور بود. قاسمي تا آخر هم روي همان نظريات خود با زندگي بسيار دشواري كه در غرب داشت، بر سوسياليزم باقي ماند و روي آن ايستادگيشان قابل احترام بود. فروتن هم بعد از انقلاب به ايران آمد اما دوباره به آلمان برگشت و همانجا فوت كرد. او ديگر هيچ ارتباطي با حزب نداشت چون دو جريانِ به كلي مختلف بود. چين به كلي سياستش عوض شده بود و ديگر آن سياست را نداشت و معادلات چين عوض شده بود.
س: غير از انشعاب، نسل جوانتر ـ چه در آنجا و چه در اروپا و امريكا ـ عموماً دنبال
جريان جديدي بودند ...
ج: جوانها خيلي عجول هستند. نميدانند كه مبارزات اجتماعي به اين آساني نميتواند در يك شرايط بسيار دشوار اجتماعي موفق باشد. آنها نميتوانند اين مسأله را درك كنند كه در نقاط بحراني، بايد صبر كرد، بايد حوصله كرد و بايد درد كشيد. جوانها نميتوانند اين را درك كنند و ميروند دنبال راههاي آسان بر اين مبنا كه بايد موفق شد. حالا چه جوري بايد موفق شد، ميروند نمونههايي را ميگيرند كه اين نمونهها اصلاً قابل انطباق با شرايط كشور خودشان، نيست. ايران شرايط خاصِ خودش را دارد. اين گفتة لنين است كه هر محيطي و هر جامعهاي شرايط خاص خودش را دارد و ماركسيسم ـ لنينيسم چيزي نيست كه بشود يك جور آن را پياده كرد و قالبي مطرح كرد. بايستي اين را با شرايط خاص تاريخ اجتماعي و خصوصيِ آن جامعه ديد و آنوقت بايد ديد كه اين را به چه شكلي ميتوانيم در آنجا مطرح كنيم، يعني وظيفة ماركسيست ـ لنينيستها در اين جامعه چه هست؛ در اين شرايط و در اين تاريخ؟ يعني بايد اين عوامل، همهشان يك چيز بگويند. جوانها معمولاً اين عمق تئوريك را ندارند و مسائل تئوريك را بطور سطحي بلد هستند. نمونههايي را مثل كوبا ميبينند. كوبا چنين جرياني را زير چشم امريكا ايجاد ميكند و واقعاً يك انقلاب پيروزمند در شرايط فوقالعاده نامساعد برپا ميكند. پنجاه شصت نفر از امريكا ميآيند در كوههاي گرانما جا ميگيرند و يواش، يواش پدر صاحب «باتيستا»(1)را در ميآورند و در آنجا حكومت كمونيستي را برقرار ميكنند. ميگويند پس نمونهاش ممكن است، پس ميشود جلوي آن را گرفت. همين مسأله در ساير نهضتها هم نمونههايي دارد؛ مثلاً فرض كنيم كه احمدآقا در فلسطين كارهاي پارتيزاني ياد ميگرفت. يعني تصور ميكردند كه در ايران با كار چريكي هم ميشود چنين كاري را كرد. در همة نهضتها، اين جواني و اين بيحوصلهگي پيدا و ديده ميشود.
س: البته جزني به عنوان فردي كه جريان جديدي ميسازد، خودش عضو حزب است و با نقد حزب ميآيد و يك سري مسائل را تحليل ميكند و سپس با احمدزاده همراه ميشود. بايد تفاوتي قايل بود. اگر بگوييم احمدزاده گروه چريكي تشكيل ميدهد بايد الهامش را از امريكاي لاتين يا مثلاً از چين گرفته باشد. او با جزني تفاوت دارد. جزني به
1) ـ باتيستا ديكتاتور كوبا بود كه در جريان انقلاب سال 1959 فيدل كاسترو، به دومينيكن گريخت و حكومتش ساقط شد.
بنبست چپ ميانديشد.
ج: عين همان است؛ تفاوت اين دوتا چيست؟ تفاوت اينها در اين است كه هردوي اينها ميگويند آقا نميتوانيم اين حوصله كردن، صبر كردن و شكست خوردن و عدم موفقيت را تحمل بكنيم. بايد كاري كرد. اين «كاري كرد» را باز نمونهگيري ميكند و ميآيد و ميگويد يك جريان تازه درست بكنيم. اين جريان چه ميشود! اين جريان نوع ديگر چريك شهري. چون ميگويند ديگر چريك دهاتي با اوضاع ايران ممكن نيست. اقلاً اين را ميفهمند. از ده نميشود شهر را تسخير كرد. ايران همهاش برهوت است و كجا ميشود از ده انقلاب كرد. ما چهار تا جنگل در شمال و كوهستان بختياري داريم؛ تمام شد. باقيِ آن همهاش برهوت است. اين را ميفهمند. خوب آن وقت حالا چه كار بكنيم؟ آدمهاي اينها را بكشيم. اگر حسن و حسين را بكشيم، اوضاع عوض ميشود. جزني ديگر نمونة كوبايي را ندارد كه احمدزاده داشته و ميگويد اگر به سياهكل برويم كار درست ميشود. اين نمونه را نداشته، ميآيد و نمونة جديدي خلق ميكند. يعني ترور افراد مؤثري در دستگاه حاكمه. به اين ترتيب يك راه نادرست جديد پيدا ميشود و «چريكها فدايي خلق» تشكيل ميشود. مسلمانانش هم «مجاهدين خلق» ميشوند. اينها ميگويند دشمنان ما، حاكميت دستگاه شاه و عواملش و امريكاييها هستند. اگر ما چند آمريكايي را بكشيم، اوضاع عوض ميشود؛ خوب اين منطق سياسي است. يعني جواني، نداشتن تحمل عميق تا حتي تحمل شكست. رهبري «حزب تودة ايران» قبل از اينكه گرفتار بشود، به اين نتيجه رسيد كه ما بايد از ايران كنار برويم. ديگر اينجا چيزي نداريم و هيچ امكان پيشرفت و موفقيت نداريم. خوب جوانان اين را نميتوانند بپذيرند. حالا آن جوانهايي كه در اروپا راحت نشستند، مثل «كنفدراسيون» و... تمام گروهشان ميآيند و جوانها را به چين ميفرستند كه مورد آزمايش قرار بگيرند. مثل پرويز نيكخواه، جوانها را به آنجا فرستادند تا عمليات پارتيزاني ياد بگيرند و به اينجا بيايند؛ اين مال چپهايشان. چپهاي مسلمانشان را هم به فلسطين ميفرستند تا ياد بگيرند كه چگونه مبارزة مسلحانه بكنند.
س: در آمريكا جرياني سوسياليست را ميبينيم؛ بابك زهرايي و رفقايش.
ج: آن يك جريان ديگري است. آن جريان جهاني است، تروتسكيست است، يعني كساني كه بعد از جريان تروتسكي، تروتسكيست ماندند. بابك زهرايي هم به ايران آمد. اين جريان، يك جريان انحرافيِ قديميِ است. اينها زماني شكل گرفتند كه چينيها شروع به ايجاد انشعاب
در احزاب كمونيست كردند و جذب گروههاي اين جوري مثل آمريكا شدند. مثل بابك زهرايي و غيره ولي در دورة محمدرضاشاه؛ شاه به عنوان يك جريان ضد شوروي و ضد كمونيستي به آن امكان آزادي داد تا فعاليت علني داشته باشد. اينها در آن دوران فعاليت علني داشتند. شاه خيلي عاقل بود و فهميد كه الان درست وقت آن است كه ميشود از اينها استفاده كرد؛ براي اينكه يك عده نيروي كمي را دور خودش گرفت و نتوانست از اين اختلاف بهره ببرد.
س: حتي كسي هم به دنبال اينها ـ به عنوان افرادي كه ميتوانستند آزادانه تشكيلات داشته باشند - نرفتند؛ يعني كشش نداشت. عليرغم تمام اينها، هنوز كشش نيروي شوروي در ميان جوانها قويتر بود.
ج: اتفاقاً من فكر ميكنم كه جريان چين در دهة چهل قويتر بود. مائوئيسم رشد داشت، به همان ميزاني كه «حزب توده» ركود و عقبنشيني داشت.
س: تا سال 54 هم گرايش به چين در مقايسه با جريان شوروي قوي بوده است.
ج: من نميگويم كه قوي نبود ولي افراد نميرفتند زير بليت اينهايي كه شاه تربيتشان ميكرد، چون اينها به نام و معروف شده بودند. يعني با آن كه جريان چين هم قوي بود اما به طرف چين نميرفتند، چون ميگفتند اين ساختة دست شاه است. به اين ترتيب است كه اينها نتوانستند نيرو جمع بكنند و يك گروه كوچكي تا آخر باقي ماندند. من براهني را شخصاً نميشناختم، ولي بابك زهرايي را ميشناختم. فرد بسيار تميزي بوده و جنبههاي انساني خيلي خوبي داشت. ما در زندان با هم آشنا شديم و مدتي هم در يك اتاق زندگي ميكرديم. او آخرش معتقد بود كه ما ضد شوروي نيستيم. او آدم فعالي بود ولي نتوانست كاري انجام بدهد چون كسي را نداشت مگر چندتا عضو داشتند؟ آنها تشكيلات نداشتند، صدوپنجاه نفر كه تشكيلات نميخواهد. در اينجا نتوانستند نيرويي بگيرند. آنهايي هم كه در خارج بودند همين جوري به عنوان گروههاي جداشده وجود داشتند. سرگشتگيِ آنها، همين شكست و عدم موفقيت است. بدترين درد هميشه شكست است. هر وقت جنبشي شكستي بخورد گيجيِ مطلق به وجود ميآيد. ما شوروي را ميبينيم. حالا چند گروه آنجا تشكيل شده، حتي در ميان چپها چند گروه تشكيل شده است. هركدام چه برنامهاي دارد؟ اين نتيجة شكست است. تا وقتي كه اين وضع عوض بشود يك تاريخ طول ميكشد. با تاريخ نميشود امروز و فردا بازي كرد. تحولات اجتماعي فوقالعاده عميق است. ما ميبينيم در خودِ جمهوري اسلامي از وضع
كنوني ناراضي هستند ولي عدم رضايت آنها نميتواند تعيينكننده سرنوشت باشد. رضايت صحيح يعني يك پاية اجتماعي قوي بتواند اكثريت مردم را به طرف خودش جلب بكند؛ بايد اين ميوه مثلاً خرمالو برسد، تا وقتي كه نرسد گس است. بهترين نمونهاش را در كوبا ديديم؛ چهگوارا در كوبا و با آن شرايط سخت مبارزه ميكند و موفق ميشود ولي همين چهگواراي انقلابيِ برازنده ميرود تا در بوليوي همين جريان را ادامه بدهد اما موفق نميشود. درست در همان جا به شكستي تبديل ميشود كه خودش هم نابود ميشود و اين قدر درد براي بقيه كمونيستها درست ميكند، چون واقعاً آدم برجستهاي بود. حالا ببينيد كار چهگوارا بعد از چند سال و در كجا ميوه ميدهد؟ در كنگو. كابيلا شاگرد چهگوارا بوده. چهگوارا يك وقت به آفريقا ميآيد. در كنگو كابيلا شاگرد او بوده است. ميبينيد بعد از چه مدتي وقتي يك جا ميرسد، ميوهاش هم موفق ميشود. جريانهاي تحولات اجتماعي ـ هر جور بگوييم چپ يا با اعتقادات ديگر مذهبي مثل جمهوري اسلامي ايران ـ جريانهاي طولاني و تاريخي است.
س: تنها در جريانهاي چپ انشعابات وسيع نداشتيم؛ پس از پيروزي انقلاب هم با حدود صد و اندي حزب و گروه و جمعيت ـ پنجاه نفره، چهل نفره، سي نفره ولو 3 نفره و به صورت محفل ـ به عنوان يك جريان، سعي ميكردند وارد جامعه شده و درگيري ايجاد كنند و كار تشكيلاتي انجام دهند.
ج: اين مال يك دورة معين است. نتيجة دوران قبليِ شكست است؛ شكست به انواع مختلفش. شكست جريان حزب به صورت يك حزب تودهاي انقلابي، شكست گروههاي چريكي به انواع مختلف و اشكال مختلف آن. دوران طولاني لازم است تا دوباره يك ايده بتواند اينها را جذب بكند، يعني قدرت جذب اينها و فهم تجربة اينها زيادتر بشود. اينكه تا حالا ميگفتند موفقيت ندارد و نميتواند پيشرفتي بكند، حالا آن يكي دارد چيزهايي ميگويد و ممكن است تقويت بشود، يعني اين فرار از مركز و جاذبه به مركز. اينها دو تا جريان تاريخي هستند. نميشود اين جريان تاريخي را با خواست به وجود آورد. اين جريان بايد با تحول اجتماعي بطور طبيعي به وجود بيايد و قابل انطباق با شرايط مكان ديگري نيست. الان ديگر در اروپا گرايش به چپ همهگير شده. يعني براي اروپا يك تجربه شده كه اين نيروهاي راست نميتوانند كمك بكنند. هم اكنون از كشورهاي اروپايي، فقط يك يا دو كشور مانده كه هنوز دموكرات مسيحيها بر سرِ كار هستند.
س: سوسياليسم در اروپا به شكل خاصي است. آيا اين سوسياليسم در آن شرايط جواب
ميدهد؟
ج: الآن جواب ميدهد. ولي ممكن است در دراز مدت جواب ندهد. زيوگانوف در مصاحبهاي اعلام كرده است كه كمونيسم به آن صورت سابق اصلاً قابل برگشت نيست. ما بايد شرايط امروز را ببينيم. او تمام اروپا، آمريكا و آلمان را بعد از فروپاشي رفته و ديده است و ميداند الآن نيروي چپ در آنجا چقدر تأثير مثبت دارد؛ خيلي جالب است. باز همين تكامل: مسئلة تاريخ است، الان روسيه به اينجا رسيده است. يلتسين در يك دوره اكثريت كامل داشته، اما همه ديگر الان ميگويند او تمام شده است. همه، بدون استثنأ ميگويند او تمام شده است.
يك دوران جديد؛ اين دوران جديد چيست؟ چپ ميانه، چپ ميانه يعني ميانه نسبت به چپ. الآن بايد ديد اين شرايط را كه به وجود آمده چقدر ميشود به طرف جلو برد و جلوي خرابكارياش را گرفت. يلتسين شكست مطلق خورد چون در قضية نخستوزيري چرنوميردين با وجود اينكه حق داشت كه دوما را منحل بكند، ولي ترسيد و نكرد. چرا نكرد؟ ترسيد كه اگر انتخابات انجام بشود بهتر از اين خواهد شد و كمونيستها قويتر خواهند شد، والا علت ديگر نداشت چون طرفش كمونيستها بودند. به همين ترتيب است كه او تمام شد و الآن يك دوره تازه شروع ميشود. الآن در چپ روسيه شش تا هشت گروه هست. يك گروه فوقالعاده ماوراي چپ كه فقط ميگويد بايد دوران استالين درست شود. گروهي ميگويد كه ما هنوز اقتصاد مختلط را نگه داريم و مهمترين مراكز را در دست دولت حفظ كرده، تقويت بكنيم، توليد را بالا ببريم و مشكلات را حل كنيم. اين كه ثروت ملي در اروپا هست، در شوروي نيست و اروپا بدون مواد خام روسيه نميتواند زندگي بكند، واقعيت است. روسيه غنيترين كشور دنيا هست، از همه نظر، از مهمترين فلزات ناياب گرفته تا الماس و نفت و گاز. ما بايد در اروپا روابط كاملاً اقتصادي داشته باشيم.
س: در جريان چپ، در اواخر دهة 40 يكسري منتقدين چپ يا به تعبيري «حزب توده» را داشتيم. از ميان افراد قوي چپ، دو نفر در داخل به نامهاي شعاعيان و بيژن جزني منتقد «حزب توده» و شوروي بودند. در خارج هم علاوه بر آدمهايي مثل طوفان، دو نفر هم در فرانسه بودند. از آنها بگوييد.
ج: آنها دو نفر از افسران زنداني شده بودند و كاملاً به جريان حزب وارد بودند و در زندان هم مسائل را مورد بحث قرار ميدادند. در كتابي كه نوشتهاند، انتقادات غالباً درستي از حزب
بويژه در مورد اشتباهات حزب در دورة نهضت ملي شدن صنعت نفت، مطرح شده است. البته بعضي از آن اشتباهات را من در كتابي كه دربارة آذربايجان نوشتم، نقل كردهام. ولي آنها به اينجا رسيده بودند كه اگر نيروهاي آذري همان وقت به طرف تهران ميآمدند، تهران را گرفته بودند، چون اصلاً مقاومتي در برابرشان وجود نداشت. آنها به اين موضوع كه چه نيروهايي پشت سرِ اين جريان هست ـ يعني ارتش امريكا و ارتش انگلستان ـ فكر نكرده بودند. البته همة انتقادكنندگان، آن انتقاداتي را گفتند كه ما هم بعد پذيرفتيم. يعني حزب در آخر بعد از لورفتن افسران دو نشريه منتشر كرد. يك نشريه در دفاع از صحت تمام سياست «حزب تودة ايران» كه اين را رفيق شهيد ما آن ارمني جوان كه او را كشتند ـ شرميني ـ بيان كرد. او متفكر اكثريت بود و تمام اعلاميههايشان را مينوشت. در قطعنامههاي كميتة مركزي هم هست. يك نشرية داخلي 44 هست كه من نوشتم و يكي ديگر را رفيق شرميني. يكي از آن دو را اكثريت كميتة مركزي نوشته بود كه دفاعي است به نام 28 مرداد، يكي هم نشرية داخلي است كه من نوشتم.
ما در نشريهاي كه نوشتيم گفتيم كه در داخل حزب چه معايبي وجود داشته است. ما افكار عموميِ حزب را نميپذيرفتيم. خيلي مفصل است چون اعلامية پذيرش اشتباهات است كه همة هيأت اجراييه پذيرفتند. يعني دعواها تمام شد. اين به بعد از لو رفتن سازمان افسري مربوط ميشود. من هم بعداً در خاطرات عين آنها را در جواب بابك امير خسروي گفتم، من گفتم سگها را باز گذاشتيد و سنگها را بستيد. ده مقاله هست كه در همة آنها «حزب توده» را مسئول 28 مرداد دانستهاند. يكي نيست كه بگويد شما چه غلطي كردهايد؟ آقايان طرفدار «جبهة ملي» شما كجا بوديد؟
س: اگر حزب در همان دوران مهاجرت يا اوايل انقلاب، بخشي از اين انتقادات را علناً ميپذيرفت، زمينة ارتباط با منتقدين بازتر ميشد. چون موضع حزب اين بود كه هر كس عليه ما حرف ميزند، اين صداي امپرياليسم است.
ج: ببينيد، در قطعنامههايي كه در كميتة مركزي صادر شده، همين انتقاداتي كه مطرح كردهاند پذيرفته شده است. ارزيابي حزب و سياست حزب نسبت به «جبهة ملي» و شناخت غلط ما دربارة «جبهة ملي» و تمام اينها را در اين قطعنامه پذيرفتيم. يعني معتبرترين جلسة كميتة مركزيِ «حزب تودة ايران» تمام اين انتقادات را پذيرفت.
س: بطور كلي پذيرفت. اما نيامد مجموعه را روي ريز موضوع، توجيه كند.
ج: وقتي ما ميگوييم يك اشتباه بزرگ انجام داديم، اين اشتباه بزرگ صدمه خيلي زيادي زده است.
س: در بعضي موارد مطرح ميشود كه منتقدين ما يا ساواكي بودند يا مثلاً از اعضاي انجمن حجتيه. انگار ديگران نه تاريخ شناس هستند و نه منتقد «حزب توده». اين شيوة ناپسند از ابتداي انقلاب شروع شد.
ج: از انواع اينها زياد بودند.
س: منظور اساس انتقادات است، كاري به منتقدين و ماهيت آنها ندارم
ج: دوجور انتقاد ميشود: يك انتقاد اين است كه چيزي را به شما نسبت ميدهند كه نادرست است.
س: آن انتقاد نيست، تهمت است.
ج: ميگويند شما عامل انگليسيها بوديد. اين تهمت است. ما هم به آنها ميگوييم كه يا ساواكي هستيد يا حجتيه هستيد يا فلان ... شما هيچ مقالهاي نميبينيد كه ما عليه كسي چيزي نوشته باشيم. گفتن مسائل خيلي ساده است ولي مدرك هم لازم داريم. وقتي كه ما به اينجا برگشتيم يكي دو تا از همين جوانهاي افسري كه در اولين پرسش و پاسخ ما نشسته بودند، گفتند در مورد 28 مرداد كه ما همه، حاضر بوديم، عين همان جمله را از خاطرات يكي نقل ميكردند كه اگر افسران «حزب تودة ايران» از پنجرة كاخ خودشان هفت تيرهايشان را در ميآوردند و تيراندازي ميكردند، تمام اينها رفته بودند. مثل اينكه همة اينها در سرِ راه، جاي گرفته بودند. وقتي كسي چنين مهملي به عنوان انتقاد مينويسد، آدم بايد چه جوابي به او بدهد؟ حتي آقاي عمويي اين اشتباه را كرد كه «حزب تودة ايران» ادعا كرده است كه زنگ ضدكودتا را ما به صدا درآورديم و همين طور تكرار كرده؛ شاهد از اين بالاتر نيست. گفته كه يك بيانيه هم در مهرماه خطاب به مردم و ارتش هست. در همان كودتاي مهرماه كه با شكست روبهرو شد، بعد از آن ما اين اعلاميه را داديم. متن آن اعلاميه هم موجود است. شاهد از اين بالاتر هست؟ به سربازان گفتيم اين اسلحهاي كه به دست شما دادند براي گرم و سرد روزگار نيست، بلكه براي اين است كه عليه دشمنان ملت ايران و براي نگهداري دستآوردهاي ايران به كار ببريد. مردم! شما چندين بار نشان داديد كه توانستيد مقاومت كنيد. شما بايد كودتا را به جنگ ضدكودتا تبديل كنيد. آخر حزب اينقدر حماقت ميخواهد. ما با چه نيرويي ميتوانيم كودتا را به ضدكودتا تبديل كنيم.
س: انتقادي كه همواره از حزب ميشد اين بود كه وقتي در دهة 20 مطرح ميكنند ما يك حزب سياسي هستيم و در چهارچوب قانون اساسي و در مملكت كار ميكنيم، چه معني دارد كه بيايد يك سازمان مخفي يا يك سازمان افسران و ارتش درست بكند؟ اگر اين سازمان براي آگاهيِ جامعه باشد كه حزب ميتواند اين آگاهي را بدهد. اگر براي كودتا باشد كه اين خلاف قانون در آن زمان بود. بحث بر سرِ اين است كه نبايد وارد فاز نظامي شود. فلسفة سازمان نظامي درست كردن چيست، كه همه را اعدام كنند؟
ج: ارتش بزرگترين پايگاه شاه و امپرياليسم بود و در اين ترديدي نيست. ما ميبايستي حتماً در اينجا نفوذ ميكرديم يعني جايي كه افسران شايسته، وطنپرست هستند، به مردم علاقمند هستند و غيرو ... ما تنها كه درست نكرديم، «جبهة ملي» هم سازمان افسري مخفي داشت.
س: نقد آقاي غلامرضا نجاتي، براي همين است.
ج: بعد از اين كه شكست ميخورد، علت وجوديِ آن را نميگويد كه ابتدا چقدر مثبت بوده و در همان جريان چقدر كمك كرده ... در همان جريان اگر بين آنها اختلافات پيدا نشده بود و اين خودخواهيها نبود و اين افسران تا 28 مرداد مانده بودند، شايد وضع به گونهاي ديگر بود. از ارديبهشت اين سازمان به كلي متلاشي شده بود.
س: مصدق به اين قضيه معتقد نبود. نميدانم درست يا غلط، اما مصدق معتقد به داشتن يك تشكيلات ارتشي درون ارتش نبود.
ج: چون تمام فرماندهان درجه اول جزو همين افسران قسمخوردة اين سازمان بودند مثل سرهنگ ممتاز كه در همان روز نقش فوقالعادهاي بازي كرد، منتها ديگر جازدند و وازدند.
س: بايد موضوع را تفكيك كنيم.
يك بحث فلسفة وجود تشكيلات است كه آيا يك حزب و يك تشكيلات علني كه ميخواهد در چارچوب قانون اساسي كار سياسي بكند بايد تشكيلات نظامي داشته باشد يا نه؟ اين يك بحث اصولي است.
موضوع دوم بر فرض دارا بودن تشكيلات نظامي، مگر براي روز مبادا نبود. در اينجا امپرياليسم امريكا و انگليس كودتا ميكنند. حزب تماشاچي است. دربار زمينهساز كودتا است و حزب نظارهگر است. وقتي در رشد و گسترش تشنج و اختلاف كار ميكند و در اين مملكت امريكايي كودتا ميكند، سازمان افسران حزب ساكت است، چون اجازه
ندارد، پس اين همه تشكيلات را براي دم توپ ميخواست يا براي «كشتارگاه شاه؟» و تازه اين عمل واقعاً يك اشتباه معمولي بود.
ج: شما اين را ميگوييد اشتباه؟ ما هميشه منتظر كودتا بوديم. ما بايد از اين كودتا اطلاع پيدا بكنيم، از چه راهي؟ ما چگونه كودتاها را پيدا كرديم؟ ما چه جوري كودتاي بيست و پنجم مهر ماه را خنثي كرديم؟ از هوا كلاغها براي ما خبر ميآوردند؟ 28 مرداد كودتاي نظامي نبود، كودتاي نظامي بعداً انجام شد. نقشة 28 مرداد، نقشة اوباش بود. نقشهاي كه اصلاً كودتا نبود. شبهكودتا هم نبود. به همين دليل ما هيچ خبري از اين جريان نداشتيم ولي آنجاهايي كه ارتش بود فقط همين سازمان به ما كمك كرد. ممتاز ميگويد تنها كمكي كه به ما رسيد از سرتيپ اميني ـ كه رئيس ژاندارمري بود ـ به ما رسيد. او يك واحد به كمك ما فرستاد. مسأله اين است كه ما با يك حكومت قانوني سر و كار نداريم، با حكومتي كه ارتش را در دست دارد و بطور عمده و دائماً در فكر كودتا است، مواجهيم. نه فقط ارتش بلكه انگلستان و امريكا هم به تمام معنا او را تأييد ميكنند، با همين نيروهايي كه در اينجا دارند و هم نيروهايي كه از جاهاي ديگر بسيج ميكنند. دربارة 28 مرداد خيلي صاف و ساده در جلسه تصميم گرفتند كه نيروهاي زميني و هوايي و درياييشان، هم در خليج فارس و هم در تركيه آماده باشند كه اگر «حزب توده» دخالت كرد و كودتا با شكست مواجه شد، حمله كنند و همه را بكوبند. اين تصميم شوراي عالي نظاميِ امريكا است. فرماندة كل ستاد ارتش آن را ابلاغ كرد. همة اين سندها هست. سندهايش منتشر شد. ما با يك حكومت قانوني سر و كار نداشتيم. به اين ترتيب اين ادعاها به كلي نادرست است و من به هيچ وجه نميپذيرم.
س: دستاورد اين تشكيلات نظامي چه بود؟ چه پاسخي به تاريخ، جامعه و نسلهاي آينده داريم.
ج: نميدانم؛ سه تا كودتا را خنثي كرد.
س: به قيمتي كه ما هفتصد، هشتصد افسر را از دست داديم. و رژيم همه را از دم تيغ گذراند و تازه زمينة استبداد را هم سنگينتر كرد.
ج: اولاً چهارصد و پنجاه تا بيشتر نبوده، نه هفتصد، هشتصد تا.
س: اصلاً نهصد و خردهاي ليست داريم. آمارش چاپ شده است.
ج: دروغ است؛ اساميشان در كتاب هست.
س: در ليست دستگير شدگان كتاب سياه هم هست.
ج: چنين چيزي نيست. اسامي تمام اينها داده شده، ششصد و هفتصد و هشتصد و نهصد و دوهزار و چهار هزار و پانصد تا مال شما و امثال شماست. همينها پدر قطبزاده را درآوردند. اگر عطاريان و كبيري نبودند، امام كشته شده بود. شما اين خدمتهاي عظيم را ميديديد. جنگ تلفات دارد، شكست تلفات دارد. اصلاً مبارزه نكنيم و بنشينيم تماشا كنيم.
س: نه، سازمان چريك فدائي خلق اعلام ميكند كه ما ميخواهيم مبارزه مسلحانه بكنيم. مثلاً فلان گروه ميگويد ما يك بخش نظامي داريم، يك بخش تئوري و سياسي داريم. «حزب توده» چه ميگويد؟ فقط حزب سياسي در چارچوب قانون اساسي ولي ...؟
ج: هرچه كه اعلام ميكند تنها كار مخفي يا كار علني نيست. اصلاً «حزب كمونيست» عبارت است از تلفيق كار مخفي و علني.
س: آيا خودِ اين كار باعث نشد كه جامعه هميشه به «حزب توده» با سوءظن نگاه كند؟ و آيا اين زمينة انتقاد و شك را بالا نميبرد؟
ج: اگر نميكرديم همين سوءظن را براي ضد مذهبي بودنِ «حزب توده» در پي داشت.
س: در فاصله زمانيِ 1320 تا 1332 دچار موضعگيريهاي متناقضي بود. اگر نگوييم خطا و كجراهه و بيراهه، حداقل چپ رويها و راست رويهايي داشتند كه قابل اغماض نيست. مثلاً فاتح كه از 1300 در شركت نفت ايران و انگلستان بوده و حتي به پست مدير عامل آنجا هم ميرسد و امتياز روزنامه هم ميگيرد، به حزب نزديك ميشود. اين مورد، قابل اغماض است. دوم اتحادي كه «حزب توده» به تبع شوروي عليه فاشيسم در ايران برقرار ميكند و به نوعي همكاري با عوامل امريكا و انگليس را در ايران شروع ميكند. موضوع سوم جريان «فرقة دموكرات» بود كه اظهارنظرها پيرامون آن داراي تناقض زياد است. عدهاي ميگويند اصلاً نميدانستيم، عدهاي ميگويند ميدانستيم، عدهاي ميگفتند روسها به ما اين مسأله را تحميل كردند. بعضيها ميگويند دليل، خودمحوريهاي پيشهوري بود. موضوع بعد مسئلة خليل ملكي بود ـ خليل هر كس بود و با هر ويژگي ـ حزب موضوع خليل را به موضوع اصليِ جامعه تبديل كرد. گرچه در اين چپ روي، خودِ خليل هم «حزب توده» را مسأله اصلي كرد. لذا ذهن دو جريان يا بخشي از جامعه به جاي اينكه به امپرياليسم و استبداد و دربار بپردازد، به اختلافات داخلي مشغول شد. مسأله بعدي جريان نفت شمال در برابر نفت جنوب است. بعد هم جريان نهضت ملي شدن نفت
كه در ابتدا حزب آن را توطئة امپرياليسم ميناميد كه نبايد به آن خيلي بها داد. بعد جريان مصدق مطرح شد كه تحليل حزب تا قبل از سي تير اين بود كه مصدق عامل امپرياليسم است و جامعه دارد شما را فريب ميدهد و با طرح اين مسائل به بيراهه ميكشاند، سپس جريان متناقض موضعگيريِ حزب بعد از واقعة سي تير، بعد موضوع آخر، جريان كودتاي 28 مرداد و اشتباهات حزب. پاسخ شما نسبت به اين همه تناقض چيست؟
ج: پاسخ همة اينها در جوابي كه من براي امير خسروي نوشتم موجود است. «حزب تودة ايران» اول تشكيل ميشود اما در شرايطي كه امپرياليسم انگلستان حاكم مطلق است و تمام نيروها در دستش قرار دارد. امپرياليسم امريكا وارد شده و ميخواهد براي خودش جاپا درست كند. در اينجا ما ميبينيم كه مليون نسبت به امپرياليسم امريكا خيلي خوشبين هستند كه من اگر لازم باشد جملههايي كه خودِ دكتر مصدق، آقاي دكتر فاطمي، حسين مكّي در مورد دفاع از آزادي ملتها داشتهاند، نقل كنم. ما در عين حال كه نقش امپرياليسم امريكا را در جنگ عليه فاشيزم مثبت تشخيص ميدهيم، اما او را امپرياليسم ميدانيم. تنها نيرويي كه در ايران امريكا را به عنوان امپرياليسم تا كودتاي 28 مرداد شناساند، «حزب تودة ايران» است. كدام نيروي ديگري اعلام كرد كه امريكا امپرياليست است؟ آيا نيروهاي اسلامي اعلام كردند؟ نيروهاي سياسي ديگري كردند؟ كدام يك از اين سازمانها كردند؟ امريكا براي همهشان محترم بود. ما در ايران شناخت امپرياليسم امريكا را مطرح كرديم. چرا شما بي انصافي ميكنيد؟ دوران تمايلات فاشيستيِ قوي در ايران، قبل از اين جريان پيدا شده است. نمونههايش را ما ميبينيم؛ زاهدي، آيتالله كاشاني و شاملو.
س: آيتالله كاشاني كه فاشيست نبود، انگلستان او را دستگير كرد.
ج: من كي گفتم فاشيست بود؟ نه، چرا تهمت ميزنيد؟ گفتم روي نظريات ضد انگليسي كه داشت به آلمان علاقمند بود. يك جريان نيرومند، قوي و ضد انگليسي كه به آلمان علاقمند شدند. آدمهاي مختلفي بودند؛ متين دفتري يك سرتيپ بود، آيتالله كاشاني هم يكي، از زاهدي و افسران ديگري هم كه هستند چند تا سرلشگر و سپهبد عاقبي و غيرو ... همة اينها جزو اينها هستند. ما ميگوييم چنين جرياني در داخل ايران و در ميان جوانها بود. جوانهاي ارتش هم دچار همين گرفتاري بودند. خوب ما بايستي مسأله ضد فاشيزم را بشناسانيم.
آقا! دشمنِ دشمن ما دوست ماست. اين شعار شما هم هست. اين شعار تمام دنيا هست.
ما مجبور هستيم وقتي نيرو نداريم با دشمنِ دشمنان، در عين شناختن او كنار بياييم. براي شناساندن امپرياليسم امريكا و آلمان وظيفة ما مبارزه بود، بويژه در دوراني كه آلمان پيشرفت ميكرد. جوانهايي در دانشگاه بودند كه بر يقة كتهايشان آرم فاشيستي زده بودند. ما اين را ميدانستيم. به اين ترتيب ميبايست ما اين وظيفه را در دو جهت انجام دهيم، البته با داشتن امكانات فوقالعاده محدود و كم و با نداشتن تجربة سياسي به اندازة كافي. به اين ترتيب است كه ما در اين جريان وظايف خودمان را صادقانه انجام داديم ولي اشتباهات گزافي هم داشتيم. بزرگترين اشتباه ما در شناخت «جبهة ملي» است. اشتباهي كه حتي در داخل كادر رهبري هم بر سرِ آن اختلاف نظر است و هيچ كس نميتواند حرفي بزند. خيليها در خاطراتشان به اين اختلاف نظرها اشاره كردهاند. دو شناخت از آن وجود داشت. درست مثل انقلاب اسلامي، يك شناخت غلط از اين و يك شناخت درستتر در يك حزب سياسي. هميشه اين اختلاف نظرها هست. لنين ميگويد مشكلترين كارهاعبارت است از پياده كردن اصول اعتقادي - فلسفي در شرايط مشخصِ يك جامعه. در اينجا است كه اشتباهات عظيم پيدا ميشود. اتفاقاً نهرو نيز دربارة جريانهاي سياسي، همين گفتار لنين را نقل ميكند و ميگويد ماركسيسم دگم نيست و جزمي نيست. ماركسيسم اصولي است كه كمونيستها در خودِ روسيه بايد بفهمند اين را كه در هر جايي چگونه بايد آن را پياده كنند. در هر جاي روسيه، در هر جا نميتوانند يك جور پياده كنند، در سن پترزبورگ و در لنينگراد جور ديگري ميشود پياده كرد. در كارخانة اسلحهسازيِ آن، ماشينسازيِ آن و يا در قزاقستان و ازبكستان بايد يك جور ديگر پياده شود. براي همين هست كه وقتي جمهوري ازبكستان درست ميشود، لنين آن قرآن معروف را به موزة لنينگراد برميگرداند. لنين به اين چيزها اعتقاد نداشته ولي چون اين قرآن داراي ارزش تاريخيِ خيلي مهمي براي خلق ازبك است، به آن احترام ميگذارد كه متأسفانه بعد از لنين اين سياست ادامه پيدا نكرد. حالا ما با تمام بدبختيهايي كه ايران كشيده است، همه را بريزيم روي سرِ «حزب تودة ايران» كه گوشة كوچكي از تمام دنياست؟ اين همان فرار از مسئوليت است. سرهنگ نجاتي در يك مقاله مينويسد اينهايي كه از «جبهة ملي» باقي ماندند تا به حال حتي يكي از آنها ننوشته كه اشتباهات ما چه بوده است، در حالي كه قدرت و حكومت دست ما بود.
س: شما توضيح داديد كه يك جريان چپ جديد كه بيشتر مائوئيست بودند از دل كنفدراسيون بيرون آمد. مثل پرويز نيكخواه، محمود جعفريان، پرويز لاشايي و هوشنگ
وزيري كه البته تعدادي طرفدار تروتسكيسم بودند. اينها وقتي كه برگشتند و انديشهشان، انديشة چپ بود، با رژيم هم كه كنار آمدند در نقد جرياني مثل «حزب توده» و چپ روسي در روزنامهها و مجلهها مطالبي مينوشتند، ولي باز با همان نگرش ماركسيستي.
ج: پرويز نيكخواه زماني تابع دربار شاهنشاهي و تئوريسين و سخنگوي تبليغاتي - فرهنگيِ شاه در كثيفترين دوران حاكميت شد. با اين حال اگر او بخواهد از حزب انتقاد بكند، نميتواند از موضع شاه، انتقاد كند. براي همين هم قيافة چپ خودش را نگه ميدارد كه البته آن قيافة چپ خيلي مفتضح است. كسي كه بلندگوي تبليغاتيِ شاه در كثيفترين دوران تبعيت خود از امپرياليسم شده، بيايد و قيافة چپ بگيرد و به عنوان طرفدار تودههاي زحمتكش مطرح شود؟ اين عبارت است از آرتيست كمدي كه در تأتر بازي ميكند و به كلي مخالف آن چيزي است كه عقيده دارد. او يك مسخره بيش نيست. اينها به عقيدة من ارزش بحث و انتقاد را ندارند. مگر همين تروتسكيستها در تاريخ ايران چه بودند؟ غير از اينكه در دوران شاه دست اينها را در راديو و تلويزيون باز گذاشتند، فقط براي اينكه عليه سياست شوروي حرف بزنند. جوانهاي بياطلاع از نظر شناخت جهان، فقط آلتي شدند در دست سياست بازانِ آن موقع. شاه هم خودش دستور نميداد، بلكه علم اين كار را ميكرده. سيدضياء ميگفت اينها را تقويت بكنيد. يعني سياست انگلستان و امريكا، اينها را اداره ميكرد.
س: آيا خودِ تروتسكي در دعوا با شوروي به غرب گرايش پيدا كرد به دليل همان تز انقلاب جهاني ماركسيسم، لنينيسم كه نهايتاً به نفع امپرياليسم غرب قرار ميگيرد، يا خودِ اين بچههاي ايراني كه عضو كنفدراسيون بودند و در غرب زندگي ميكردند، به دام سازمانهاي بينالمللي ساواك افتادند.
ج: تروتسكي يهودي بود و حزب يهوديهاي ماركسيست را اداره ميكرد. گروه او پس از انقلاب به حزب بلشويسم ميپيوندد. او پس از انقلاب اكتبر اختلاف نظرش با لنين آغاز ميشود. او معتقد بود كه ما تا انقلاب جهاني را انجام ندهيم، نميتوانيم سوسياليسم را در شوروي نگه داريم بلكه بايد انقلاب جهاني را نگه داريم. يعني بايد كوشش كنيم كه در آلمان و فرانسه و ... نيروهاي كمونيستي را به طرف انقلاب سوق دهيم. اين اختلاف نظر بوده است. در مسأله صلح با آلمان هم تروتسكي از طرف لنين مأمور مذاكره با آنها ميشود. آلمانها در آن زمان هنوز شكست نخورده بودند و تقاضاي زيادي داشتند. آلمانها ميگويند اولاً اوكراين بايد به آنها تعلق بگيرد. چقدر بايد خسارت بدهيد و ... لنين معتقد بود كه تمام اين
شرايط را بايد بپذيريم، چون در آلمان انقلاب خواهد شد و ما همة اينها را پس ميگيريم. او معتقد بود كه امپرياليسم آلمان شكست خواهد خورد، اما تروتسكي امضأ نميكند و ميگويد شايستة ما نيست كه چنين قرار داد تحقيرآميزي را امضاء كنيم، و برميگردد. لنين چرچيلين را ميفرستد و ميگويد برو امضاء كن. تروتسكي نميفهمد كه تاريخ آيندهاش چه جور است. عين همين پيشبيني درست درميآيد. يعني واقعيت اين است كه بعد از مدت كوتاهي آلمان شكست ميخورد و آنجا، هم دموكراتيك ميشود، هم انقلاب كمونيستي. كمونيستها حتي جمهوري شورايي آلمان را در برلين، تشكيل ميدهند. ليبكينشيت و روزالوكزامبورگ رؤساي آن بودند، ارتشيهاي آلمان در عين حال كه ويلهلم استعفأ داده بود و به هلند رفته بود و به كلي از بين رفته بود، همه باقي مانده بودند. انگلستان و امريكا هم ساختار را حفظ كرده بودند. همان گروه لودندورف كه رئيس ستاد ايندنبورگ در دوران جنگ بود، حمله ميكند و اينها را ميگيرند و اين دوتا را زنداني ميكنند و بطور سربسته هر دو را ـ ليبكينشيت و روزالوكزامبورگ ـ ميكشند. بعد هم لودندورف يك كودتا ميكند و در نتيجه مبارزة نيروهاي مترقي، كمونيستها و سوسياليستها و غيرو، با شكست روبهرو ميشود. بعد تروتسكي در جنگ داخلي در سال 1918 وزير جنگ ميشود.
تروتسكي به عنوان يك سازماندة فوقالعاده بزرگ براي تشكيل ارتش سرخ، نقش تاريخيِ بدون ترديدي دارد كه البته تاريخنويسان استاليني اين موضوع را حذف ميكنند و برعكس ميگويند هميشه خرابكاري كرده. ولي كاملاً اين طور نيست و در تشكيل ارتش سرخ و تنظيم جنگهاي داخلي عليه ارتشهاي تزاري كه از شمال و جنوب و شرق و غرب به مسكو حمله ميكردند و در ترتيب دادن نيروها نقش بسيار، بسيار برازندهاي دارد، تا جنگ و انقلاب پيروز ميشود. با نداشتن هيچ گونه وسيلهاي، سربازها فقط با كفشهاي كهنهاي كه به پا داشتند به جبهه ميرفتند و با فداكاريِ فوقالعادة ارتش، انقلاب به پيروزي ميرسد. در جوابي كه مجيد فياض به بهنود داده، در مورد نويسندة معروف تاريخيِ ازبكستان ـ كه كمونيستها او را خيلي اذيت كردهاند ـ از قول او مينويسد، ما در زندان بوديم كه نيروهاي آزادكنندة سرخ آمدند و ما را از زندان آزاد كردند. مبارزات، هم با نيروهاي ارتجاعيِ داخلي و هم با ملاكين بزرگ كه از ارتشهاي امريكا و انگليس نيز به آنها كمك ميكردند و اسلحه ميدادند، در گرفته بود. امريكاييها در آرخانگلسك بودند و با كشتي نيرو و كمك ميدادند. يك ژنرال فرانسوي اخيراً مطلبي نوشته كه در آن اظهار ميكند روسيه باز خواهد آمد. او
چگونگي فرار سربازان امريكايي در آرخانگس را شرح ميدهد و مينويسد سربازان پابرهنه رسيدند و با عجلهاي خيلي زياد، سعي داشتند تا خودشان را به كشتيها برسانند و البته همهشان توانستند فرار كنند. امريكاييها در شمال و ژاپنيها در سيبري بودند. به اين ترتيب انقلاب پيروز ميشود و همان مسئله پيش ميآيد كه ما نميتوانيم سوسياليزم را در يك كشور واحد بگذاريم و بايد برويم به طرف انقلاب جهاني؛ بايد به ساير نيروها كمك بكنيم و در همه جا انقلاب بكنيم. در بعضي جاها اتفاقاً همين كار ميشود. در مجارستان انقلاب كمونيستي ميشود، بعد شكست ميخورد ولي لنين معتقد بوده كه چنين چيزي نيست. نيروي امپرياليسم فوقالعاده قوي است و ما الان بايستي با تمام قوا فقط به ساختار داخليِ خودمان بپردازيم. در داخل هنوز دشمن ما آنقدر نيرومند است كه ما به اين آسانيها نميتوانيم بر آنها دست يابيم. اين اختلاف نظر از آن وقت خيلي شديد شد، منتها لنين متأسفانه خيلي زود تير ميخورد، بيمار ميشود و در دورة بيمارياش عملاً كار در دست استالين است.
س :راجع به اختلاف استالين و تروتسكي بيشتر توضيح دهيد.
ج: وقتي لنين در بستر بيماري بود مريضياش به خاطر همان سمي كه در تير بوده همينطور دشوار ميشود. سياست لنين در آن تاريخ به دست استالين ميافتد. استالين با تروتسكي اختلاف نظر خيلي شديد داشته، چون تروتسكي خودش را جانشين اول لنين ميدانسته است. در كميتة مركزي و در پلنوم دو يهودي ديگر هم به نامهاي كامينف و زينوويف، همكارهاي لنين بودند. بالاخره استالين در اول 1928 او را در يكي از كنگرهها، از هيأت سياسي كنار ميگذارد و بعداً او را از شوروي تبعيد ميكند. در آن زمان هنوز دوران اعدامها شروع نشده بود. او اول به سوئد ميرود اما او را نميپذيرند. در جاهاي مختلف از او ميترسيدند. بالاخره در مكزيك به عنوان انقلابي به او پناهندگي ميدهند. از آن وقت او مبارزه با سياستهاي استاليني را شروع ميكند؛ مبارزهاي با نقاط فوقالعاده مثبت استالين ـ كه همان صنعتي كردن كشور به هر قيمتي بود ـ استالين مطمئن بود كه امپرياليسم جنگ دوم را عليه شوروي ايجاد ميكند؛ اين پيشبيني صحيح بود. به همين دليل مسألة صنعتي كردن كشور براي او، مسأله اول ميشود. ميدانيم كه امپرياليسم بعد از جنگ دوم جهاني و بعد از صلح، خود را براي حمله به شوروي آماده كرده بود. آنها خود را آماده ميكنند و چرچيل هم دستور ميدهد اما فرماندهان ميگويند كه ما نميتوانيم حمله كنيم، چون براي ما اين خطر وجود دارد كه سرنوشت ارتش هيتلر را پيدا كنيم. اگر ما برويم، همان بدبختي را پيدا خواهيم
كرد. منتها تروتسكي گروههايي را در همه جاي دنيا و در ميان ناراضيان احزاب كمونيست، درست ميكند. احزاب تروتسكيست و خودِ مائوتسه دونگ ميگويد، اولش من ماركسيست نبودم. بلكه مخلوطي از ماركسيست و تروتسكيست و كنفسيوسيست بودم و بتدريج ماركسيسم را درك كردم. مطالعه كردم و درك كردم. به اين ترتيب است كه تروتسكيستها مبارزه با شوروي را به معني كامل ـ با سياستهاي استالين به عنوان قدرتطلبي ـ آغاز ميكنند. بويژه كه در آن دوران اصلاً هنوز سياست نابود كردن مخالفين استالين شروع نشده بود و آنها به يك نيروي ضد شوروي تبديل شده بودند؛ ضد شوروي به معني كل. نيروهاي كوچك احزاب بودند كه امكانات ماليِ بسيار وسيعي داشتند. جالب اين است كه روزنامه و نشريه هم زياد داشتند. حتي احزاب كمونيست در جايي با وجود آنكه نسبت به آنها از لحاظ تعداد افراد، اكثريت مطلق داشتند اما امكاناتشان كمتر بود.
س: امكانات نيروهاي تروتسكي از كجا بود؟
ج: اين را بايد در تاريخ بخوانيد. معلوم است امپرياليسم كمك ميكرده است.
س: مستقيم بود يا غيرمستقيم؟
ج: هيچ نميدانم؛ خبر ندارم. من فقط اطلاعي كه دارم اين است كه امكانات تبليغاتيِ خيلي وسيعي داشتند.
س: يعني امريكا حساب ميكرد آن مكتبي كه تروتسكي ارائه ميدهد، قابل پيادهشدن نيست و خطر ندارد؟
ج: خطر ندارد. آنها ميگفتند كه ما اختلافمان اين است كه استالين در آنجا ديكتاتوريِ مطلق برقرار كرده و ما آن طور ديكتاتور نيستيم. خودِ آنها هم معلوم نبود ديكتاتور بودند يا نبودند.
س: چون هنوز به حكومت نرسيده بودند.
ج: نرسيده بودند.
س: در دوران حضور تروتسكي و قبل از جنگ جهاني دوم هم كساني در ايران بودند كه به تشكيلات تروتسكيستها مرتبط باشند و فعاليت كنند؟
ج: من از قبل جنگ جهاني دوم چيزي ندارم بگويم.
س: حتي از شواهد و قرائن؟
ج: نه؛ هيچ اطلاعي ندارم!
س: از دهة بيست چطور؟
ج: در دهة بيست گروهي به نام تروتسكيست نداشتيم. گروههاي ديگري بودند كه مشخص هستند.
س: كار علنيِ گروههاي تروتسكيست از دهه چهل در ايران شروع شد. مثل هوشنگ وزيري كه مترجم بود و در «روزنامة آيندگان» با داريوش همايون كار ميكرد. امثال پرويز نيكخواه، پرويز لاشايي و رضا براهني هم بودند كه مترجم و مروج آثار تروتسكي بودند و انتشارات خوارزمي و يكي دو ناشر ديگر هم آثار تروتسكي را چاپ ميكردند.
ج: بله؛ در دهة چهل چنين بود.
س: مجلههاي «جهان نو» و «فردوسي» هم فعال بودند!
ج: البته تا سال 1334 كه در ايران بودم، هنوز چيزي به عنوان گروه تروتسكيست نبود.
س: در خودِ شوروي چطور؟ بعد از استالين يا بعد از جنگ جهاني دوم اين جريان بصورت بالقوه وجود داشت يا نه؟
ج: چون عدة زيادي كه طرفدار تروتسكي بودند را در همان تصفيههاي عظيم از بين بردند و عدة زيادي از كمونيستهاي با ارزش هم از بين رفتند، بعد از استالين اثري از آنها وجود نداشت. در دوران جنگ، تروتسكي كشته شد، يكي از محافظين وي، او را با تبر زد. (1)
س: قاتل نفوذي بود يا بر اثر اختلافهاي دروني اين كار را انجام داد؟
ج: اين آدم ده سال در زندان بود. بعد از اينكه آزاد شد، به شوروي رفت. حالا او نفوذي بود يا به كارش واقعاً معتقد بود، نميدانم!
س: اهل روس بود؟
ج: اهل روس بود.
س: آيا حرف ديگري دربارة او داريد؟
ج: خير!
س: از اواخر دهة چهل تا اواسط دهة پنجاه و قبل از پيروزي انقلاب، جريان چپ در داخل و خارج كشور دچار بحران شديدي شده بود و مرتب دچار انشعاب ميشد.
1) ـ لئون تروتسكي در 30 مرداد 1319، در سن 61 سالگي توسط يكي از محافظان خود در مكزيك به قتل رسيد. او 2 سال پس از مرگ لنين، در اوائل حكومت استالين، به دليل اختلاف با وي از روسيه تبعيد شده بود.
جريانهاي مائوئيستي بيش از ده گروه داشت، مثل: «اتحاديه كمونيستها»، «گروه كمونيستي نبرد»، «كميتة نبرد در راه طبقة كارگر»، «گروه پيوند»، «گروه حيدرخان عمو اوغلي»، «سازمان پيكار در راه آزادي طبقة كارگر»، «اتحادية كمونيستهاي ايران». اين وضعيت هر چه به زمان انقلاب نزديكتر ميشد، تشديد ميشد، عوامل و علل آن چه بود؟
ج: علت همان انشعاب اول است. انشعاب اول معمولاً توسط كساني صورت ميگيرد كه آن موقعيتي را كه در حزب ميخواهند، به دست نميآورند. بنابراين ميخواهند سياست گروه را در دست خود بگيرند، پس منشعب ميشوند. ولي پشت سرش انشعاب دوم و سوم و چهارم ميآيد و گروهك، گروهك ميشوند. يك بيماري است مثل همان بيماري كه در دارودستة ملكي پيدا شد. از انشعابيون اولي كه با ملكي گرفتند، در آخر و بعد از سه چهار سال، چهار پنج نفر باقي ماندند، آدمهاي آخري كه از جريان كنار رفتند گروه درست نكردند. بقيه هم كه رفته بودند.
س: بعضي هم مثل خنجي گروه درست كردند!
ج: بله؛ بيماري گروههاي ماركسيستي است. هر كه ميخواست رئيس باشد، اين كار را ميكرد.
س: و با ارائه تز سياسي يا تئوري ماركسيستي با ديگران برخورد ميكرد؟!
ج: آخر هر كس ادعا ميكرد من ماركسيست درجه يك و بهترين عنصر ماركسيسم هستم. در نوشتههايشان ديديد كه چه ادعايي داشتهاند!
س: در سالهاي 57 ـ 56 فردي به نام ناريا (اگر اشتباه نكنم) عليه «حزب توده» كتابها و جزواتي منتشر كرد و در سطح نسبتاً وسيع و با يك تيپ كتابهاي خاصي اين كار را انجام ميداد. او كه بود و از كجا آمده بود؟
ج: من اين را در گفتوگوي تاريخ گفتهام.
س: ولي مختصر است.
ج: مختصر نگفتهام، بلكه اين فرد، اسمش ناريا نبود. ناريا اسم مستعارش بود. اول يك چاپچيِ خيلي ساده بود. بعد يواش يواش تبديل به يك سرمايهدار و چاپخانهدار شد. شريكي هم داشت و هردو خود را حزبي ميدانستند. در ديداري به اروپا آمد و پيشنهادش به من اين بود كه ميخواهد نقشهاي بكشد و شاه را در خيابان ... بكشد.
س: خيابان ولي عصر ...
ج: ولي عصر است؟! ميخواست در آن خيابان زمين بگيرد و يك تونل زير خياباني درست كند. بعد يك بمب بگذارد تا وقتي اتومبيل شاه از آنجا رد ميشود، بمب را بتركاند و شاه را از بين ببرد. ما به او گفتيم: ديوانه! چون اين كار خيلي احمقانه بود. تصور اينكه بتواند چنين كاري بكند خيالپرستي بود. بعد از اينكه ما به ايران آمديم، چون چاپخانه داشت، با همكارش حاضر شد «روزنامة مردم» را چاپ كند. بعد از مدتي احساس كرديم در چاپ روزنامه پول گزافي ميگيرد، زيادتر از حدي كه هست. او به مسئول انتشارات ما (پورهرمزان) توهين كرد. پورهرمزان آمد و به من گفت كه او توهين كرده، آن هم بر سرِ پول. دستور دادم ناريا را از حزب اخراج كنند. چنين شد كه به مخالف «حزب تودة ايران» تبديل شد و نشريات مخالف ميداد. تمام چيزهايي كه نوشته، همان مهملاتي است كه ديگران نوشتهاند و بسيار بيادبي كرده. منتها گفته كه تاريخدان هستم و شش سال زندان بودهام.
س: بعد از انقلاب زنداني شده؟
ج: بله؛ همان دوراني كه ما زنداني شديم، او هم به علت ارتباط با كساني در بلغارستان زنداني شد.
س: رابطه با مرتضي راوندي، كه او هم تودهاي بود؟!
ج: خير؛ ولي شش سال زنداني بود و بعد آزاد شد و حالا هم گاهي در «مجلة ايران فردا» مينويسد. تاريخنويس شده و از سقوط شوروي صحبت ميكند و ادعاهاي زيادي دارد. معرف اين آدم، بهآذين است. در خاطراتم هم گفتهام كه ببينيد چقدر سر بهآذين كلاه گذاشته و در چاپ كتابها و نوشتههايش، پولهايش را نداده است.
س: از آل رسول چه ميدانيد؟ يكي هم بود به نام پور ...
ج: پورتيرار!
س: تيرار يا پيرار؟
ج: پورتيرار! حالا هم به اسم پورتيرار مقاله مينويسد. اسم اصلياش اين نيست و اين را خودش درست كرده.
س: اسم مستعار است؟
ج: بله، اسم اولش اين نيست.
س: در «مجلة نگاه نو» هم مقاله مينويسد.
ج: در همهجا مقاله مينويسد و دربارة مسائل تاريخ جهان و همه چيز خودش را خيلي دانا ميداند.
س: يكي از كتابهايش دربارة كنگره سوم «حزب توده» در كرج است كه انتقادهاي مفصلي به حزب كرده است.
ج: كنگرة سوم حزب در كرج؟ مگر كنگرة سوم حزب در ايران بود؟
س: بله؛ در سال 1330 يا 1331.
ج: ولي در ايران دو كنگره بيشتر تشكيل نشد!
س: پس چطور يك مرتبه كنگرة چهارم نام برده ميشود؟
ج: آن پلنوم چهارم است و كنگرة سوم مورد نظر شما را خاوري و دوستانش در خارج از كشور تشكيل دادند كه آن را پلنوم سوم ميناميم.
س: شايد من اشتباه ميكنم، چون در اينباره خيلي وقت پيش چيزي خواندهام.
ج: گفتم كه پلنوم سوم هم اينجا تشكيل شد.
س: پس برنامة كرج چه بوده است؟
ج: اصلاً يادم نيست.
س: پس بايد به كتاب ناديا مراجعه كنم!
ج: من اصلاً چنين چيزي به خاطر ندارم.
س: سال 1330 يا 1331 در كرج حدود 150 نفر از اعضاي حزب بودهاند!
ج: شايد پلنوم داشتهاند. چون كنگرة ما در ايران برگزار نشد.
س: همين كه شما گفتيد: پلنوم! من شك كردم كه شايد دارم اشتباه ميكنم.
ج: نه؛ چنين نيست. زيرا ما در ايران فقط يك پلنوم تشكيل داديم كه آن هم پلنوم 17 بود و بلافاصله بعد از آمدن ما به ايران در باغي در ونك، به پا شد.
س: اين كه قبل از كودتاي 28 مرداد است!
ج: ميدانم كه پلنوم هفدهم را اينجا تشكيل داديم.
س: پلنوم چهارم كه در مسكو تشكيل شد، ولي پلنوم يك و دو و سه كجا بود؟
ج: اصلاً به ياد ندارم كه پلنوم سوم كجا تشكيل شد.
س: اجازه بدهيد به سراغ بررسي اهداف چپ در ايران تا سال 55 برويم.
ج: در فصل نهم كه اين را خواستيد و از «حزب تودة ايران» و تشكيلات زنان حزب
صحبت شد.
س: آنها پيشنهادي بود.
ج: پس مطلبي نو نيست؟
س: خوب براي جلسه آينده بماند.
ج: و فصل يازدهم ميشود؟
س: نه؛ فصل دهم ميشود. فصل يازدهم دربارة تحولات سياسي بعد از 2 خرداد است.
ج: ... كه به نظر من مهمترين گفتار ما از نظر محتواي سياسي تا حالا است. قبول داريد؟
س: بله!
ج: و شما ميخواهيد عقيدة مرا بدانيد؟
س: بله! ما سعي ميكنيم به موضوع پرداخته شود از صحبت پيرامون افراد پرهيز شود.
ج: فقط موضوع؟
س: بله!
ج: حالا اول اين را يادداشت كنيد، آن كس كه گفتم دو جزوه بعد از 28 مرداد نوشته است، گالوست زاخاريان است.
س: هر دو را نوشته؟
ج: نه؛ جزوة 28 مرداد را او نوشته و جزوة داخلي 44 را من نوشتهام.
س: اين كار چه موقعي انجام شد؟
ج: سال 1334، و چيزهايي است كه بعداً قطعنامه دربارهشان صادر شد و روي ارزيابيِ مختلف نسبت به مسئوليت ما در 28 مرداد است.
س: آيا اين دو جزوه بعد از دفعة اول هم چاپ شده يا خير؟
ج: نه ديگر! همان وقت چاپ و پخش شد و بايد در اسناد ما باشد.
س: همان سال 34؟
ج: در سالهاي 32 و 33؛ يعني بعد از لورفتن سازمان افسري. اين دو جزوه در پلنوم چهارم مورد بررسي قرار گرفت و براي هر كدام يك قطعنامه صادر شد و درستيِ يكي و نادرستيِ ديگري تأييد شد.
س: و بعد در مجموعة كارهاي بعد از انقلابتان، هيچ كدام تجديد چاپ نشد؟
ج: نه، ديگر هيچ كدام چاپ نشد. خوب؛ حالا دربارة 2 خرداد صحبت كنيم. به نظر من 2 خرداد يك رويداد تاريخي است كه باعث دگرگونيِ بنيادي در سياست داخليِ ايران و موقعيت ايران در جهان شد. البته چنين تغييري يكمرتبه از آسمان نيامد.
س: بله! حوادث بايد سيري داشته باشند.
ج: به نظر من خيلي ساده، بذر 2 خرداد در سال 1358 به وسيله امام (ره) با تصويب قانون اساسيِ جمهوري اسلامي ايران و سياست بسيار محكم ايشان كاشته شد. اسلامي كه عدالت اجتماعي و حق مردم را براي تعيين سرنوشت خودشان بپذيرد، پياده و مطرح شد. اين بذر با دوران زندگي امام (ره) و رويدادهاي سياسيِ حاكميت بعد از آن آبياري شد. ولي آب اين آبياري همهاش تميز و خوب نبود. آبهاي بد هم بوده است. بعد كود اين بذر از كجا آمد؟ از گسترش بينظير خبررساني در بيست سال گذشته، توسعة علم و دانش در جهان و پيدا شدن چيزي نو در هر روز. تمامش تأثير آن كود است. قشري كه انقلاب كرد و دردوران انقلاب 15 ساله بود الان 33 ساله است. نيرويي كه در انتخابات خبرگان امسال شركت كردند عبارتند از 15 سالههاي سال 1357، كه تقريباً يك نيروي 25 تا 30 ميليوني را تشكيل ميدهند. آنان تحت تأثير عظيم اين آبياري و همه چيزهايي كه گفتم قرار گرفتهاند و بدين ترتيب دوم خرداد به صورت يك درخت جاندار و زيبا زاييده شده است. اين اتفاق يك نوع انفجار انديشه هم بود. آقاي خاتمي در صحبتي كه در مراسم افتتاح محل جديد پخش راديو، تلويزيون تهران كرد، گفت مگر ميتوان مسائلي را كه در ذهن افراد و در جامعه وجود دارد، با نگفتن محو كرد. اگر نگذاريد پرسشها مطرح شود بلافاصله انديشة زيرزميني به وجود ميآيد و انديشهاي كه زيرزميني شد به صورت انفجارهاي اجتماعي بروز ميكند. جلوي انديشيدن را نميشود گرفت. اين را هميشه گفتهام. ميشود انسان را كوبيد و مغزش را داغان كرد و پدرش را زير شكنجه درآورد ولي نميشود انديشيدن را از او گرفت. به نظر من انديشيدن يك قشر وسيع 30 ميليوني از جمعيت ايران كه در انتخابات شركت كرد و نزديك به 20 ميليون آن به آقاي خاتمي رأي دادند، چيزي كه هيچ كس در ايران و دنيا منتظرش نبود و اصلاً فكرش را نميكرد. همه عوامل و شرايط در داخل ايران براي اينكه چنين چيزي است پيش نيايد از يك سال و نيم پيش از انتخابات آماده و تدارك ديده شده بود كه همهاش را خواهيم ديد. اول شركت آقاي خاتمي در انتخابات به عنوان يك زينت پذيرفته شد؛ يعني انتخاباتي بايد انجام بگيرد و معلوم هم هست كه چه بايد بشود، منتهي يك گل هم بايد داشته باشد كه
بگويند آقا در انتخابات اينجا آزادي هم هست. بدين ترتيب شرايط دوم خرداد و اين رويداد عجيب بوجود آمد. حالا دربارة آن تدارك صحبت ميكنيم كه چه بوده است؟ ما ميدانيم كه از يك سال و نيم پيش از انتخابات معين شده بود كه بايستي آقاي ناطق نوري رئيسجمهور آينده باشد و بخشي از حاكميت اين را ميخواست.
س: دو موضوع ديگر هم مطرح است: يكي موضوع شوراها است كه از اصول اجرا نشدة قانون اساسي تا به حال است و الان به عنوان يك اصل مسلم و اثرات آن در مشاركت مردم در نظر گرفته شده است.
ج: شوراها يكي از عمدهترين عناصر حكومت مردمي هستند. در تمام كشورهايي كه دوران دموكراسي را گذراندهاند، حتي همان دموكراسي سرمايهداري، مسأله شوراها اهميت دارد. يعني مردم در كارهاي كوچك مربوط به خودشان ميتوانند راهي بدهند و مشكلات خودشان را رفع بكنند. فرض بكنيم شما در يك دهكده، كدخدايي معين بكنيد. اين كدخدا معلوم نيست مورد پسند و پذيرش مردم باشد. از همين جا تضاد شروع ميشود و يك عده طرفدار پيدا ميكند. يك عده طرفدار كه پيدا كرد، اينها ميخواهند زور بگويند. يعني اوضاع به زورگويي تبديل ميشود. بعد دستگاه بالاتر، يعني «بخش» بايد از كسي كه معين كرده، دفاع بكند. حالا ممكن است اقليتي طرفدار آن، و اكثريتي مخالفش باشند. اين اصل در تمام دموكراسيها هست كه شوراها با انتخابات تشكيل ميشود تا كارهاي محلي و انتخابات شهردار صورت بگيرد. شوراي ده، شوراي بخش، شوراي شهرستان، شوراي ايالتي و ... همه جا هست و كارهايي كه ميكنند محدود به محل خودشان است، مثل جادهسازي مركزيت هم با كمك اينها تصميم ميگيرد و كمك بسيار زيادي به دولت است. فرض كنيم قرار است بين تبريز و اروميه جادة بزرگي احداث شود. الان مجبورند همة جزييات كار را از مركز بپرسند، ولي اگر با شوراي شهرستان يا استان آذربايجان بنشينند و بگويند بودجه، نقشه، كمكهاي و نيروهايي هست، ميبينيد چقدر در پيشرفت كار تأثير دارد. يا در ساختن مدرسه، اگر بچههاي خودِ مردم كار را دست بگيرند، شوراي شهر علاقمند ميشود و كمك ميكند تا بچهها حتماً مدرسة خوبي داشته باشند و سهشيفته هم نباشد. اگر مردم را تجهيز بكنند و از آنها كار بخواهند ساختار جامعه در حالت فوقالعاده مؤثري قرار داده ميشود. بايد شورا را با تمام قوا مردمي كرد، يعني نبايد گذاشت شورا تبديل به يك جريان باز و فرمايشي شود و مثلاً چون فلان كس طرفدار من است، رئيس شوراي فلان شهرستان بشود، زيرا كه من نمايندة آن
شهرستان هستم. اين چيزها نبايد باشد و با تمام قوا بايد جلوي فاسد كردن اين جريان را از راه نادرست گرفت. البته وزارت كشور اولين تعيينكنندة صلاحيت نامزدهاي شوراها است و ميتوانيم اميدوار بشويم به اينكه فكري بكنند.
س: اين وضعيت بخصوص در روند مسائل سياسي عادي است.
ج: در دوران تحول كاملاً عادي است و اين تحول، تحول كوچكي در جامعة ايران نيست؛ انفجاري به معناي كامل است و اين انفجار نتايجي هم داد. به همين جهت است كه ما خيلي اميدواريم كه اينها ميگذرد. اين بيماريها، بيماريهاي كودكي است.
س: مقطعي است ...
ج: اما دوران تكامل است، بدون اين بيماري بچه بزرگ نميشود. اينها ادامه خواهد داشت. ولي بچة سالم و گردن كلفتي است كه همة اينها را ميگذراند. سياستي كه الان ميبينيم، سياست عاقلانة آقاي خاتمي است. او متين است و بدون هيچگونه سختگيري حاضر است با همة مخالفينِ خودش صحبت كند.
س: يعني اگر اين دورة سخت و پرمشقت اقتصادي در دو سه سال آينده بگذرد، هم به لحاظ سياسي و هم به لحاظ اتكاء به اقتصاد داخلي، جامعة نويي ساخته ميشود.
ج: اتكاء به اقتصاد داخلي خيلي زياد ميشود. سفير فرانسه همين چند روز پيش به يزد رفته و با استاندار يزد صحبت كرده است. استاندار يزد گفته، اين شهر فقط يك اثر تاريخي نيست. چون يك آدم فرهنگي بوده، خودش ميفهمد و ميداند كه چقدر ارزش تاريخي دارد و از لحاظ جهانگردي چيزهاي فوقالعاده زيبايي دارد. استاندار يزد گفته ما معادن بسيار عالي را داريم كه ذيقيمت هستند. شما بياييد و سرمايهگذاري كنيد. يا الان يك هيأت كامل نفتيِ انگلستان در ايران است و در مسائل مربوط به پتروشيمي جداً شركت ميكند. حتي امريكا مجبور شده به شركتهاي پتروشيميِ خود اجازه بدهد كه در اين كار شركت كنند. اين دوران خيلي كمك خواهد كرد كه مردم دوران سخت را تحمل كنند.
س: در تحمل مردم كه مشكلي نيست.
ج: بله؛ مشكلي نيست و مردم تحمل ميكنند.
س: البته اگر تحريك نشوند.
ج: جرأت تحريك به اين آسانيها نيست.
س: اگر مردم را توصيه كنند.
ج: اين دوران دو سه سال كه بگذرد، يك دوران شكوفاييِ اميدواركنندهاي براي فرهنگ، سياست و اقتصاد ايران پيش رو داريم.
س: موضوع بعدي، جنگ تمدنها يا برخورد تمدنها بود كه امريكاييها از سال 1993 مطرح كردند. اين تئوري جديد كه هانتينگتون عرضه كرد، گرچه در امريكا عملي شد، اما انگليسيها براي از بين بردن هويت و شخصيت فرهنگيِ جهان سوم يا كشورهاي اسلامي از سيصد سال قبل كارهاي خود را شروع كردند. ولي بعد از انقلاب اسلامي، بحث جنگ تمدنها يك بحث جدي شد. امريكاييها آن را مطرح كردند و روي آن موضوع سرمايهگذاري و تبليغات گستردهاي انجام شد. در چهار پنج سال اول اين بحث در مطبوعات سياسيِ غربي مطرح بود، طوري كه توانستند اين مسأله را جا بيندازند. البته جنگ تمدنها يا برخورد تمدنها تا حدي واقعيت دارد. ماهيت فرهنگيِ غربي با ماهيت فرهنگيِ اسلامي كه سوابق استعمار و استثمار و استعمار غرب را پيش رو دارد سازگار نيست. در برابر اين مسأله، آقاي خاتمي بحث گفتوگوي تمدنها را مطرح كرد كه مقابلهاي با طرح برخورد تمدنها باشد.
ج: اين يك مسئلة مهم جهاني است. فرهنگ و سياست جهاني است و همكاري جهاني را ميطلبد. امپرياليسم امريكا، سياست استعمار فرهنگي و اقتصادي را با هدف ابرقدرت بودن در جهان دنبال ميكند. يعني تحميل خواستهاي فرهنگي و سياسيِ خود به دنيا و ازبين بردن هويت، ماهيت و شخصيت كشورهايي كه ضعيف از لحاظ مذهبي، اعتقادي اجتماعي و سياسيهستند؛ همة اين چيزها را ميخواهد از بين ببرد و به آلات اجراي هدفهاي خودش تبديل كند. امريكا اين وضعيت را در بعضي كشورها با ديكتاتوريهاي كثيف به وجود آورد. در كشورهايي مثل زئير يا اندونزي توانست اين كار را بكند. ولي در عمل ديديم كه نتوانست اين وضعيت را در ميان مردم به وجود آورد. انديشهها تبديل به انفجار شد. در اندونزي، سي سال حكومت كرد، اما بعد از سي سال از پا درآمد. در زئير بيست سال حكومت كرد و بالاخره تمام شد، از بين رفت و منفجر شد. مقاومت ملتها بسيار جدي بود و البته اين مقاومت تنها در كشورهاي درحال رشد به وجود نيامد. كشورهاي اروپايي هم مقابل امريكا ايستادهاند. فرانسه با سينماي خود انفجار به وجود آورده و در مقابل فيلمهاي امريكايي ايستاده است؛ يعني به تهاجم فرهنگيِ حاكم پاسخ داده است. يكي از كارهاي هوشمندانه آقاي خاتمي عبارت است از مطرح كردن مسأله گفتوگوي تمدنها در دنيا. بعد ما ميبينيم كه يكدفعه سروصداي اين
كار بلند ميشود. يونسكو ميگويد: به به! چه پيشنهاد خوبي است. دولت فرانسه ميگويد: به به! چه پيشنهاد خوبي است. همة اينها ميبينند، درمان دردي كه داشتند مطرح ميشود. يك نفر از گوشهاي از دنيا پيدا ميشود و با آن قيافة محجوب ميگويد: بياييد به طرف گفتمان جهاني، همه هم ميآيند و ميپذيرند. تعجبانگيز است؛ حتي امريكا و اسرائيل در سازمان ملل متحد به اين پيشنهاد رأي دادند، كه سال 2001 به سال گفتوگوي تمدنها تبديل شود. اين بيچارگي امريكا است. يعني آنقدر زمينه آماده بود كه وقتي آقاي خاتمي اين مسأله را مطرح كرد، در مدت بسيار كوتاهي جهانگير شد.
س: بله؛ عمومي شد.
ج: اين يكي از برجستهترين فكرهاي آقاي خاتمي است كه فوقالعاده قابل احترام است. يعني بياييد مسائل مورد اختلاف را به بحث بگذاريم و هرجا كه ميتوانيم جنگ و زدوخورد را از زندگي بشريت دور بكنيم. چه در داخل جامعه و چه در خارج، اين يك پديدة بسيار مهم تاريخي است چون بشريت از جنگ خسته شده است. حتي امريكا هم خسته شده است. همه از خشونت خسته شدهاند، حتي مردم امريكا.
س: بله؛ يك نفرت عمومي نسبت به آن در سطح جهان وجود دارد.
ج: اين خستگي از خشونت را در تمام دنيا ميبينيم. اين خستگي حالا تبديل به اين مسئله شده كه بياييد همكاري كنيد تا اين بحران جهاني رفع شود. اين كار، يك جريان تاريخي خواهد شد زيرا جرياني نيست كه با يك سال يا دو سال صحبت حل بشود. بلكه اين ابتكار به يك شناخت عميق جهاني احتياج دارد.
س: بعد از انقلاب غربيها و در پس آنها امريكا، تهاجم فرهنگي را شروع كردند. مثل كتابي كه خانم بتي محمودي در مورد ايران نوشت و قصد داشت فرهنگ ايران را تحقير كند. آن را به صورت فيلم هم در آوردند ـ بدون دخترم هرگز ـ. و يا كار سلمان رشدي كه درسطح عظيمي بود. بعد از اينها تهاجم فرهنگي ابعاد وسيعتري پيدا كرد. سپس بحث برخورد تمدنها مطرح شد، براستي اينها چقدر بُرد داشت؟
ج: به نظر من مسألة برخورد تمدنها فقط برخورد ميان تمدنها نيست. اين كار با خودش برخورد سياسي ميآورد. در دنيا نارضايتي اكثريت مردم از خشونت، نتيجة برخورد تمدنها است. برخورد تمدنها يعني برخوردهاي سياسي، اقتصادي، اجتماعي و ... برخورد تمدنها فقط اين نيست كه ما با شما مخالفيم، حرفهاي شماها را گوش نميكنيم و ... نتيجة اين برخورد
تمدنها، عبارت است از تحكيم استعمار. قدرت قويتر امكان ايجاد تمدن بالاتري ندارد ولي قدرت بيشتري براي تحميل كردن دارد. فيلم سينمايي بيشتري توليد ميكند، راديوهاي زيادتري دارد و تمام دنيا را با اينترنت زير نفوذ خودش ميگيرد. اين وضعيت عبارت است از تهاجم و از بين بردن تمدنهاي ديگر. در فرانسه مسأله فيلمهاي امريكايي به يك جنجال اجتماعي رسيد زيرا گفتند اين فيلمها دارد ماهيت سينماي ما را از بين ميبرد چون فقط زدوخورد دارد. ميبينيم چه فيلمهايي هست؛ همهاش آدمكشي و آدمكشي. در اين جريان ما ميبينيم كه زمينة سياست امريكا زياد آماده نبود. به همين دليل هم نتوانست اين كارش را نهادينه بكند و واقعاً تبديل به يك واقعيت بكند. اين كار امريكا برخورد با نيروهاي عظيم جديد جهاني است. كشوري مثل چين، كشور بزرگي است كه يك ميليارد و دويست و پنجاه ميليون نفر جمعيت دارد و با يك اقتصاد فوقالعاده شكوفا و قوي و يك دولت نيرومند و پرنفوذ شروع به مقاومت ميكند. هندوستان هم شروع به مقاومت ميكند و همه ملتهاي بزرگ شروع به مقاومت ميكنند. آنهايي كه آزادي و امكانات بيشتر داشتند، موقعيت بيشتري به دست آوردند. آنها اين سياست را در پيش گرفتند و نتيجة آن شد كه چيزي را به جامعه تحميل كردند. اما امريكا كم كم به قول معروف راههايي باز ميكند. مثل اين كه روزنامهنويسان ايران و ورزشكاران و فوتباليستها را دعوت ميكند. اينها زمينه است. امريكا تصور دوجانبه دارد. يعني خيال ميكند ما را تحت تأثير قرار ميدهد. فكر نميكند كه ايرانيها عاقلند و فهميدهاند كه امريكا چه سياستي دارد. همين كشتيگيران امريكايي، وقتي از مسابقات تهران برگشتند، تبديل به بلندگوهايي براي تبليغ ايران شدند. زيرا مهماننوازي و فرهنگ فوقالعادة مردم ايران آنان را چنين كرده بود.
س: تبليغات گذشته را خنثي كردند.
ج: به كلي خنثي كردند. آنها وقتي با نيرويي كه فرهنگ خيلي قوي هم مثل ايران دارد برخورد ميكنند، چنين ميشود.
س: در مسأله برخورد تمدنها و گفتوگوي تمدنها بحث جديدي پيش آمده است. بعضي معتقدند كه ما ميتوانيم از اصل برخورد تمدنها استفاده كنيم، در سوي ديگر متفكرين و انديشمندان و محققاني هستند كه معتقدند از گفتوگوي تمدنها ميتوانيم استفاده كنيم.
ج: نه؛ من ميگويم تبديل به برخورد سياسي ميشود. به اين شكل كه تلاش تبليغاتيِ
امريكا براي از بين بردن هويت تمدن يك كشور تبديل به مقاومتي كه ما الان ميبينيم، ميشود. كشوري مثل عربستان را از سياست جدا ميكند. چون سياست امپرياليسم امريكا و صهيونيسم آنقدر خشن، غيرانساني و رسوا است كه حتي از كشورهايي كه داراي تمدني مثل تمدن قوي ايران نيستند، نميگذرد، اما نتيجه ميگيرد كه كشورهاي اروپايي يا ژاپن ديگر به هيچوجه حاضر نيستند چنين تهاجمي را بپذيرند. حتي فيليپين در مقابل امريكا ايستادگي ميكند و جداً ايستادگي ميكند و ميتواند چون در دنياي جديد، پخش اطلاعات وسيع و سريع شده است. الان هر اتفاقي از اين نوع، كه در هر جاي دنيا بيفتد، بيست و چهار ساعته در همه جاي دنيا پخش ميشود. من خيال ميكنم كه سياست امريكا زمينهاي براي آينده ندارد. همين گفتوگو و گفتماني كه اخيراً در ژنو و يونسكو ديديم و يك سال جلوتر دربارة گفتوگوي تمدنها بحث شد، نشان داد تمدن فقط مذهب نيست؛ آداب و رسوم هم هست، همه اجزاي فرهنگ است. به اين ترتيب، امريكا در مقابل تمدنهايي قرار ميگيرد كه به مراتب عمر زيادتر و وسعت بيشتري داشتهاند. وقتي به تمدن اروپايي، تمدن روسيه و تمدن چين در مقابل تمدن امريكا نگاه كنيد، اين را حس ميكنيد.
س: خودِ هانتينگتون به زبان ديگر، نُه تمدن را ميشمارد: يكي امريكا است و هشت تمدن ديگر مال آسيا و اروپا و آفريقا است.
ج: به همين دليل است كه امريكا بيچاره ميشود و در مقابل اين نيروي عظيم و تمدنهاي در حال رشد نميتواند بايستد.
س: ما سه جريان در خارج از كشور داريم. يكي «سازمان مجاهدين خلق» و «چريكهاي فدايي خلق» كه به حركتهاي مسلحانه، اعتقاد دارند. و همچنين سلطنتطلبها كه مدافع براندازيِ مطلقند و هم معتقد به برخورد مسلحانه و اغتشاش و كودتا و كارهايي اينگونهاند و عموماً به سازمانهاي جاسوسي دل بستهاند. دستة دوم جمهوريخواه و طرفدار دموكراسي و آزادياند. دستة سوم افراد منفردند كه قشر عظيمي را تشكيل ميدهند. آنچه بدون هيچ ضابطهاي برايشان مهم است، يك جامعة ايدهال است. حالا فكر ميكنيد اثرات مثبت يا منفي آنها در وضعيت داخلي جامعه چيست؟
ج: شما فدائيان را جدا كرديد، من هم ميخواهم جدا كنم.
س: فدائيان دودستهاند: يك دسته اشرف دهقان و مصطفي مدني و دستة ديگر، مثلاً كشتگر. البته گاهي كشتگر را جزو جمهوريخواهان ميآوريم.
ج: فدائيان، قبل از جريان دوم خرداد معتقد بودند كه اين نظام را فقط بايد با قيام مسلحانهاي كه خودشان هم نميدانستند چگونه ممكن است به وجود بيايد، از بين برد. بعد از دوم خرداد در ميان سلطنتطلبان كساني كه رضا پهلوي را قبول ندارند، ميگويند برادرش عليرضا بهتر است. به عقيدة من آنها را بايد جزو سنگوارههاي تاريخ گذاشت زيرا امريكا در سياست خودش از آنها بهرهبرداري نميكند. اسرائيل چند وقت پيش گاهي از شاه و از فرح حمايت ميكرد ولي بعد خاموش شد، يعني به كلي از زمينة اجتماعيِ اين شخصيتها نااميد شد. خطرناكتر از همة اينها، «مجاهدين خلق» هستند كه هم پايگاه و هم گروه متشكلي دارند. البته در جريان بهبود مناسبات ايران و عراق بايد انتظار تغييراتي را در اين زمينه داشته باشيم. درست است كه «مجاهدين خلق» در امريكا طرفداراني در سنا و مجلس انگليس دارند، ولي خودِ همين سنا و مجلس انگلستان كارشان را تعطيل كردند. جرياني كه به نام كمك به زندانيان سياسي پول جمع ميكردند، تعطيل كردند و پولهايشان را ضبط كردند تا ببينند واقعاً اين كار خيريه است يا بودجهاي براي «مجاهدين خلق» است. بالاخره هم معلوم شد كه تمام اين جريان دست «مجاهدين خلق» بوده است.
س: اين روند به كجا ميانجامد؟ اگر عراق هم با اينها هيچ كاري نداشته باشد، پس از ده سال به كجا...
ج: به عقيدة من تحليل خواهند رفت، اگر تكامل جامعة ما به همين صورت كه هست پيش برود، يعني دموكراسي، آزادي، آزادي مطبوعات و نهادينه شدن قانون گرايي در ايران به تمام معنا با همان شكل كه در قانون اساسي داريم، ايجاد بشود، اين كار نهادينه ميشود. اگر كمبودهايي كه به عقيدة من هنوز هست، جلوي نفوذ آن را در بين مردم نگيرند، وقتي مردم از لحاظ اقتصادي ببينند وضعشان بهتر ميشود و گرفتارييهايي كه داشتند از بين ميرود، حرفشان را ميتوانند بزنند. هر كدام از مشكلات كه رفع بشود، پاية گروههاي مخالف در خارج سست ميشود. البته اكثريت مطلقِ گروههاي مهاجر، غير سياسي هستند. پولدارهايي هستند كه با ثروت خودشان به لوسآنجلس رفتند. الان دوميليون نفر در آمريكا هستند و اكثريتشان غير سياسي هستند. البته در دل ميخواهند كه دوباره به ايران برگردند. البته تنگنظرهايي هم در ميان خود دارند، مثل مدني، نزيه و حسن شريعتمداري و ...
س: بابك هم با اينهاست؟
ج: با فاصلة كمي، باسلطنتطلبها بوده است. بعد از انتخاب خاتمي سياستش را عوض كرد
و گفت كه سياست براندازي بيمعنا است. بايد در داخل كشور تحولي ايجاد كرد. به نظر من او هم بتدريج در جامعة مهاجرت، تحليل رفته است، چون آنها دارند پير ميشوند و جوانهايشان حرف ديگري ميگويند.
س: خيليهايشان پير شدند. جوانشان حسن شريعتمداري است.
ج: اينها كه پير شدند. ولي كساني را كه الآن ميخواهند جذب كنند جوانهايي هستند كه در خارج متولد شدهاند و اصلاً نه ايران را ميشناسند و نه ميدانند چه خبر است.
س: و نه سياسي هستند ...
ج: بله؛ تحليل ميروند و كم ميشوند. ولي خوب بايد ديد گروههاي مختلف ديگري كه آنجا هستند با چه سياستي به اين پديدة جديد نگاه ميكنند.
س: ميتوانند به وحدت برسند، اما به توجه به تعارض فكري و ادعاي سوابق سياسي، هر كدام دنبال رياست خود هستند.
ج: فريدون تنكابني مقالة بسيار جالبي نوشته، كه چرا وحدت انجام نميگيرد؟ با طنز و خيلي ساده نوشته است كه هر كدام از اينها هي تقسيم و شعبه شعبه ميشوند، اما حاضر نيستند زير يك علَم بروند. بالاخره اگر بخواهند جمع بشوند بايد رهبري داشته باشند و هيچ كسي حاضر نيست كه رهبريِ گروه ديگر را قبول كند. به همين دليل هم نزيه و شريعتمداري و مدني و امثال اينها با همديگر نميتوانند جرياني ايجاد كنند. هر كدام اسمي دارند. سلطنتطلبها، جمهوريخواهان، طرفدار مشروطه و ... هركدام دارودستة كوچكي دارند. به نظر من اينها در حال تحليل رفتن هستند و نميتوانند نسل جديد را تربيت كنند. پيدا است كه نسل جديد به زندگي در خارج از كشور عادت ميكند و تحليل ميرود. حتي زبان فارسي هم بلد نيست. از اين جهت آيندة اين مهاجرت سياسي را درخشان نميبينم و نميتواند نقش تعيينكنندهاي در ايران داشته باشد. البته هر كدام عدهاي طرفدار و نشريه دارند و عدة بسيار كوچكي هم در اينجا ميتوانند داشته باشند تا در يك جريان متشنج اجتماعي شايد تأثير داشته باشند. ولي با جريان آرام و نهادينة فعلي و اصولي كه آقاي خاتمي معنا كردند، تأثير آنها كم ميشود. مثلاً «حزب ملت ايران» و «حزب زحمتكشان ملت ايران» نميتوانند افراد را دور خود جمع بكنند. از اين جهت خيال ميكنم كه آنها فقط در دوران يك تشنج غيرمنتظره در اوضاع سياسي ايران، ميتوانند عاملي مثل روزهاي آخر شاه باشند. البته خيلي كمتر از آن دوره تأثير گذار.
س: زيرا جامعه يكشكلتر بوده و آنها در داخل كشور بودند و با خارج ارتباط بيشتري داشتند.
ج: بيشترشان داخل كشور بودند.
س: البته الآن افراد غير سياسي، ولي متخصص و انديشمند بيشتر شدهاند. در آنجا تحصيلاتي دارند، استاد دانشگاه و مهندس و دكتر و اهل قلم و اهل تحليل شدهاند، بخصوص نسل جواني كه هنگام سفر بيستساله بودند. سي چهل سالهها فرصت اين كار را پيدا نكردند و آن دسته كه آنجا به دنيا آمدهاند الآن وارد دانشگاه شدهاند. فكر ميكنيد ارتباطشان با داخل در ده سال آينده چگونه خواهد بود؟ بازگشت كه خيلي بعيد است و شايد غير ممكن باشد. چون ما در دوران قاجار و اوايل رضاخان تعداد قابل توجهي از افراد داشتيم كه به خارج رفتند و ماندگار شدند. يك نسلشان عوض شده و اصلاً همانجايي شدند.
ج: اما الآن در آنجا از همين دانشمندها و اديبها كم نداريم. استادان دانشگاه بسيار درخشان هستند و موقعيتهاي خيلي مثبت دارند. مهندسين خيلي خوبي داريم و از اين لحاظ يك نيرو هستند. اما بازگشت آنها در شرايط اجتماعيِ ايران تقريباً غيرممكن است.
س: حتي در ده سال و پانزده سال آينده؟
ج: تا وقتي كه در ايران شرايط زندگي طوري نيست كه بتوانند همان شرايط زندگي در خارج را براي خانواده در پوشش و تربيت بچهها و درآمد فراهم كنند، نميآيند. البته بعضي با فداكاري و علاقمندي ميآيند. اما امثال دكتر معظمي كه با وجود شرايط كامل زندگي در آنجا، ميآيند و شرايط اينجا را ميپذيرد، خيلي كم هستند، زيرا از لحاظ اقتصادي و آزادي و شرايط محدود است و من ميگويم كه بازگشت آنها يك مسأله استثنايي است. بخش مهم مسأله جلب متخصصين اين است كه بيايند كمك تخصصي بكنند، ولو كوتاهمدت باشد. اما شرايطي هم كه ما اينجا برايشان ايجاد ميكنيم مطرح است. ما چگونه برخورد ميكنيم هم مهم است. يك وقت كه دانشمندي خارجي ميآيد، رفتار همه نسبت به او چطور است؟ حالا اگر يك ايراني بيايد كه متخصص فيزيك و خيلي هم باارزش است، چطور برخورد ميشود؟ از روي رشك و حسادتي كه هست ]مثلاً[ ميگويند او جاسوس سيا است.
س: اينكه شرايط اينجا مثل شرايط آنجا باشد مسألة ديگري است. در سالهاي جنگ جهانيِ دوم از همة كشورها به آمريكا رفتند و اكثر سياستمداران و رجال سياسي، فرهنگي
ماندگار شدند.
ج: اين واقعيتي است كه مسألة فرار مغزها، يك مسألة بينالمللي شده است. امريكا توانست با پول، شرايط زندگي را خيلي مساعد كند و هم از لحاظ مادي امكاناتي براي تحقيقات فراهم كند. بهترين فكرهاي جهان را جلب كرد و به طرف خودش برد. اين يك واقعيت است. از اين لحاظ هيچكدام از كشورهاي اروپايي اين قدر دانشمند خارجي ندارند.
س: اكثر رجال سياسي يا فكري ازكشورهاي مختلف به امريكا مهاجرت كردهاند.
ج: خيليها از قديم آنجا هستند، حتي رئيس كل ستادشان يك لهستاني بود.
س: قبل از برژينسكي ...
ج: همه، مال جاي ديگري هستند، مثل خانم وزير امور خارجهشان كه از يك خانوادة چك است. چكهايي كه يهودي بودهاند.
س: خودِ برژينسكي و كيسينجر هم يهودي هستند.
ج: كيسينجر يك يهوديِ خيلي متعصب است.
س: ولي آنها به آنجا نرفتند كه غلامي و كنيزي كنند. از روزي كه رفتند همه امكانات را داشته و حالا هم دارند.
ج: به نوعي بله و به نوعي خير؛ آنها ديدند امكانات فراهم است، پس تمام استعداد و ذوق و توانشان را در اختيار آن سيستم حكومتي گذاشتند. شما هم همين انتظار را داريد، هر كس بيايد اينجا بخواهد بماند، ميخواهد تمام استعداد و ذوقش را در اختيار قرار بدهد. ولي در مقابل چه؟ اگر چادر زنش اين طرف و آن طرف شد ...
س: آنها ديگر نميتوانند و ما هم نبايد بخواهيم ...
ج: آنها برنميگردند. از طايفة قاجار خيلي داشتيم كه زمان رضاخان رفتند و ماندگار شدند. زيرا در دهة بيست محيط آنجا بهتر بوده است. شما امكانات بدهيد، آن وقت ميبينيد، ايرانيهايي كه من ديدم، خيلي علاقمندند. منظورم مثلاً تيپهاي سياسي مثل مقدم مراغهاي و پزشكپور است. اينها چيزي نميگيرند و نميتوانند در دانشگاه تدريس كنند.
س: ولي دكتر حسين نصر ماندگار شد، پسرش هم در آنجا استاد دانشگاه شده است.
ج: شرايط زندگيِ آنها مساعد است و جايگاهي براي خودشان دارند كه محال است آن را تعويض بكنند. به اين ترتيب من خيال ميكنم، تنها كاري كه ميتوانيم بكنيم اين است كه افرادي را كه داراي تخصصهاي عالي و باارزش و وطنپرست هم هستند، براي مدت كوتاهي
دعوت كنند. شرايط خوبي مهيا بشود كه بيايند و كمك بكنند.
س: مثلاً مشاور و برنامهريز باشند.
ج: همان كه آنجا هستند، نشان بدهند.
س: مطبوعاتي هم در خارج داريم كه البته محتواي مطبوعات داخل در كيفيت از آنها بالاتر است.
ج: ما مطبوعاتي كه آنجا داريم دو نوع است. بعضي مثل «كيهان لندن» يا «نيمروز» كه به شاه و سلطنت وابستگي كامل دارند و تكليف آنها معلوم است. يك سلسله مطبوعات محدود و كوچك هم داريم، مثل «مجلة راه آزادي» از بابك اميرخسروي كه تعداد بسيار محدودي خواننده دارد و نسبت به كساني كه در خارج هستند، قابل توجه نيستند. «راه آزادي» تا قبل از انتخابات چيز ديگري بود و الآن نديدهام كه چه مينويسد. چه دعوا و پيشنهادي دارد و چه كار ميخواهد بكند. قبل از اين، بدگوييِ همهجانبهاي داشت و نكات منفي را برجسته ميكرد. و حالا بعد از اينكه آمدند و قبول كردند كه ما اشتباه ميكرديم، ما ايران را نميشناسيم، بايد سياست خودمان را عوض كنيم و برداشت جديدي داشته باشيم ـ مثل فدائيان خلق ـ نميدانم چه مينويسند؟ اگر اين نشريه را در اختيارم بگذاريد ميتوانم قضاوت بكنم كه تأثيري ميتوانند داشته باشند يا نه؟ ولي در خارج از كشور و در ميان نسل جديد ايرانيهايي كه آنجا هستند، تأثيرشان خيلي كم است. چون آنها علاقمند به مسائلي كه مطرح ميشود، نيستند. فكر زندگيِ فردايشان هستند. اكثر آنهايي كه آنجا هستند، يك پاسپورت دائميِ زندگي در امريكا دارند، يعني كارت سبز.
س: اما الآن براي ايرانيهاي مقيم خارج روزنامه و مجله ميرود. اين به نفع ماست كه الآن از داخل كشور، كتاب و نشريات زيادي به خارج از كشور ميرود. «روزنامة اطلاعات بينالملل» در هفته با چهار شماره در روزهاي دوشنبه، سهشنبه، چهارشنبه و پنجشنبه منتشر ميشود و در امريكا و انگلستان و آلمان خيلي جا باز كرده است و كتاب هم به صورت رسمي و غيررسمي ـ مثل هديه ـ ميرود. آخرين روزنة نشر كتب تاريخي و سياسي در آنجا با عنوان خاطرات و تاريخ است.
ج: البته ديگر چيزي نمانده كه ننوشته باشند. جوانهايي كه بچه بودند، خاطراتي ندارند كه بنويسند. خاطرات زندگي در كشوري ديگر را بايد بنويسند.
س: دانشگاه هاروارد به كار انتشار خاطرات در قالب تاريخ شفاهيِ ايران پرداخته و
دانشكدة علوم اجتماعي هلند هم بخشي از جريانهاي سياسي ايران را بررسي كرده است.
ج: به عقيدة من خاطرات تمام شده است. حرف تازهاي نميتوانند بنويسند. از ده سال پيش به اين طرف نوشتن خاطرات تازه، يك كار استثنايي است، البته اگر پيدا شود. آن قشري كه رفته، به اندازة كافي نوشته است.
س: ارزيابي شما از سرهنگ اكبر چليپا كه عضو مشاور كميتة مركزي «حزب توده» و عضو افسران توده بود، چه هست؟ اصلاً سرنوشت او چه شد؟
ج: او به ايران آمد. سرهنگ چليپا در دوران بعد از 28 مرداد كه ما تلاش ميكرديم كه كارهايي با قشقاييها بكنيم، او، روزبه و يك نفر ديگر را فرستاديم پيش قشقائيها تا آنها را تعليم بدهند. او افسر فوقالعاده شريف و واقعاً بياندازه دوست داشتني بود. در لهستان كار ميكرد و خانمش هم كار ميكرد. بعد كه آمد اينجا چون افسر بازنشسته بود توانست در اينجا حقوق بازنشستگي هم بگيرد.
س: چه موقع به ايران آمد؟
ج: با ما.
س: سال 58.
ج: بعد هم دوباره به لهستان رفت. ديگر از آن خبري ندارم.
س: خانوادهاش هم رفتند، بله؟ بعد از چه سالي در انگلستان؟
ج: انگلستان رفتند؟
س: پس كجا رفتند؟
ج: لهستان.
س: بله لهستان رفتند. عرض كنم كه در سال 1359يا 61، 62 رفت؟
ج: به نظرم او قبل از گرفتاريِ ما رفت، شايد هم يا بعد از آن؛ درست يادم نيست.
س: او به لحاظ فكري در چه حدي بود؟ يعني علاوه بر اينكه يك سرهنگ معمولي بود، به لحاظ مباني تئوري و يا مثلاً تخصصي آيا فرد شاخصي بود؟
ج: مثل همة افسران در حدود متوسط، افسرها همهشان در حد متوسط بودند و درك سياسيِ درستي نداشتند.
س: عمويي چطور، آيا او هم جزو افسران بود؟
ج: بله؛ عمويي از افسران جوان بود و فقط داراي احساسات شديدي بود.
س: البته بعضيشان رفتند اقتصاد و يا تاريخ خواندند.
ج: نه؛ او چيزي آنجا نخوانده بود و كار ميكرد. شغلي ديگر داشت. شايد به عنوان معلم زبان فارسي بود، احتمالاً در لهستان در مدرسه يا در دانشكده.
س: ميگويند «حزب توده» در دوران مصدق، راه وحدت را كور كرده بود. سياست ضد مصدق، حركت ضد تودهايِ اعضاي «جبهة ملي» و روش منافقانة دربار در اختلافافكني باعث شد كه راه وحدت طي نشود. بخصوص آنكه «حزب توده» در تحليلهاي خودش بدنبال يك حكومت كمونيستي بوده، حالا اگر بر روي آن چپ رويِ كودكانه يا دنبالهرويِ سياست شوروي بگذاريميا هر عنواني بگذاريم، به هرحال راه وحدت را بست و نگذاشت جامعه به يك وحدت برسد و به قدري جو را متشنج كرد كه همان مقدار دستاوردها هم از بين رفت. در برابر، اين «جبهة ملي» بدون اينكه خطمشي منظمي داشته باشد يا با خطمشي دكتر مصدق جلو برود در برابر «حزب توده» روش انفعال در پيش گرفت و سعي كرد «حزب توده» را بكوبد.
ج: خوب در اينجا ما نگاه كنيم كه موضوع چند طرف دارد؛ يك طرفش «حزب تودة ايران» است. اما بايد حساب كنيم و ببينيم كه تقصير هركدام از اين طرفها چيست؟ خوب ما از همان ابتدا، يك دوره تا 30 تيرماه وضع ناجوري داشتيم، يعني در رهبريِ ما اختلاف نظر بود و اصلاً اكثريت، مصدق را به عنوان يك عامل امريكا حساب ميكردند. آن دوره تا 30 تير واقعاً وحشتناك بود. 30 تير يك تغيير اساسي بوجود آورد؛ تغيير اساسي كه خيلي جالب است. بعد از 30 تير مصدق ما را خواست. ما رفتيم و كوشش كرديم تا با رهبران «جبهة ملي» تماس بگيريم. با معظمي تماس گرفتيم، ولي خيلي سرد با ما رفتار كرد. اما با دكتر فاطمي كه تماس گرفتيم او با ما به گرمي صحبت كرد. دكتر فاطمي بسيار جالب است. دو تماس با او گرفتيم. دفعة اول به وسيلة احمد لنكراني و دفعة دوم، بطور تنهايي ما را در وزارت خارجه خواست.
س: چه كسي رفت؟ چه كسي غير از شما شركت كرد؟
ج: چند نفر از همان رهبران قدوه و ديگران. جالب اين است كه ما الان يك سند هم داريم.
س: مال خانم خلعتبري؟
ج: خانم خلعتبري، خودش عضو همين گروهي بوده كه تماس ميگرفته است. او كتاب
كوچكي نوشته است كه در آن، از مجموعة اين تماسها ـ حتي تماس در زندان هم با دكتر فاطمي ـ قسمتهايي را نقل كرده است. اين فوقالعاده جالب است، دكتر فاطمي خيلي دوستانه برخورد ميكند. مصدق دو بار رفقاي ما را ميپذيرد. خوب، ما آنجا پيشنهاد جبهة واحد كرديم تا طي برنامة مشتركي بتوانيم كارهايمان را پيش ببريم. مصدق حاضر به اين چيزها نشد. او هيچ گروه و حزبي را اصلاً قبول نداشت. او با خودِ «جبهة ملي» هم اصلاً هيچ كاري نداشت.
س: چطور ميشود دليل آن را بازگو كرد؟
ج: دليلش اين است كه به عقايد خودش و نظريات خودش و تاريخ زندگيِ خودش ـ كه تاريخ برجستهاي هست ـ و به بستگان خودش اعتقاد زياد داشت. اعتماد زياد داشت و همين هم آخرين ضربه را به او زد. انتخاب سرتيپ دفتريِ خائن، هم به عنوان رئيس شهرباني و هم حاكم نظاميِ شهر تهران ضربة آخر بود. اين خاصيت دكتر مصدق بود. «جبهة ملي» هم بطور تصادفي، آنجوري به وجود آمد. رفتند و جلوي دربار بست نشستند. وقتي ديدند در آنجا جواب درستي نگرفتند، گفتند اينجا يك «جبهة ملي» درست بكنيم، خوب هر آشغالي هم در آن بود ديگر.
س: خليل، عباس خليلي، عميدي نوري و خلعتبري بودند.
ج: آشغالهاي زيادي در آن بودند، آنها را قبلاً گفتيم. ولي دكتر فاطمي در همان كتاب خلعتبري ميگويد كه: تودهايها ببينيد، ما سرِ يك هرم نشستيم. آن بالا غير از خودِ ما كه با دولت هستيم، بقية اين هرم با ما نيست. كافي است يك تكاني بخورد تا همة ما بريزيم. او خيلي جالب گفته. بعد ميگويد: دوستان يك چيز به شماها بگويم؛ تصور نكنيد كه غير از نيروي شما كه در 30 تير آن جريان را بوجود آورد نيروي ديگري طرفدار ما وجود دارد.
س: جريان را چه جرياني بوجود آورد؟ «حزب توده»!
ج: بله؛ ببينيد.
س: فكر نميكنم.
ج: ببينيد حرفهايي كه شما ميزنيد ديگر از دكتر فاطمي دقيقتر نيست كه بداند چه كسي بوجود آورده. چرا؟
س: 30 تير يك مسألة روشن بود.
ج: خوب، اين عقيدة شما است، عقيدة شما اين است و عقيدة «حزب توده»، چيز ديگر، چون ...
س: «حزب توده» بعد از 30 تير متوجه قدرت مردم و موقعيت جامعه شد.
ج: اين نظر شما است. ملاحظه كنيد، شب 30 تير آقاي مظفر بقايي و نمايندگان «جبهة ملي» با همديگر آمدند و اعلاميهاي صادر كردند. اين در خاطرات مظفر بقايي هست كه من قبلاً نقل كردم. گفتند آمديم اينجا، كاغذ هم نداشتيم. كاغذ عالي هم فرماندار نظامي تهران ـ سرلشگر علوي مقدم ـ برايم فرستاد؛ كاغذي بسيار عالي كه بعداً ما از آن استفاده كرديم. در اين كاغذ اعلاميهاي دادند، مبني بر اينكه مردم! فردا از هر گونه برخورد با نيروهاي انتظامي اجتناب كنيد. اين اعلاميهشان منتشر شد و شب راديوي تهران پشت سرِ هم آن را تكرار كرد. همة اينها در آن گفتوگو ... هست. اصلاً «جبهة ملي» شركت نداشت. اعلامية «حزب توده» شب 29 ـ همين جمعيت مبارزه با استعمار ـ درآمد كه از فردا بايستي با تمام قوا در ميدان باشيد. اين اعلاميه معروف هست. به اين ترتيب در اينجا آنها احساس نميكردند چه كساني هستند كه در ميدان واقعاً ميجنگند، خوب، نمونهاش همان افسر ما هست در سرِ خيابان فردوسي سرهنگ پرهون، برادر سرهنگ رفيق ما كه اعدامش كردند، آمد پايين و درجههايش را كند و گفت من حاضر نيستم عليه مردم بجنگم. سرهنگ حزبي بود و عضو «حزب تودة ايران».
س: 30 تير آن روز آقاي كاشاني تهديد كرد كه اگر قوام كنار نرود ما خطر را متوجه دربار ميكنيم و بازار تعطيل شد و مردم در خيابان ريختند. بعد از آن تازه «حزب توده» متوجه شد ...
ج: اينطور نيست. ببينيد، دكتر فاطمي نميخواست تملق ما را بگويد و به آن احتياج هم نداشت؛ اين ما بوديم كه به او احتياج داشتيم. اين گفتة دكتر فاطمي فوقالعاده جالب است. هر دو موضوع آن را ميگويم كه ما بالاي آن هرم هستيم و يك تكان كه بخوريم، همةمان پائين ميافتيم. شما تصور نكنيد كه غير از نيروهاي خودتان، نيروهاي قابل ملاحظهاي از طرفداران ما در ميدان هستند اين را دكتر فاطمي براي تملق ما نميگفته چون به تملق گفتن ما احتياجي نداشته. اين است جريان كوشش ما براي همكاري با مصدق و ...
س: نه؛ حالا بگذريم، اين درگيريِ «حزب توده» و «جبهة ملي» و انفعال در برابر هم و... چه ميشود؟
ج: ما كه با «جبهة ملي» دعوا نداشتيم؛ اصلاً با هم كاري نداشتيم. ما فقط افراد كثافت «جبهة ملي» را معرفي ميكرديم و ميگفتيم كه اينها چه آشغالهايي هستند. مدير «روزنامة
ستاره».
س: احمد فرامرزي.
ج: نه؛ «ستاره».
س: الان يادم نيست.
ج: مدير روزنامة «ستاره» از آن قالتاقهاي پول بگير بود. يا همانهايي كه شما اسمشان را برديد من الآن يادم نيست، عبدالقدير آزاد و... اينها حتي هيأت سياسيِ «جبهة ملي» را تشكيل داده بودند كه ميرفتند و با سفارتخانهها تماس ميگرفتند. با امريكاييها هم تماس گرفته بودند كه پس از آن قرار شد آنها مخارج «روزنامة شاهد»، حزب زحمتكشان را بدهند. اينها همهشان آن آشغالها بودند. خوب، ما با اينها چه تماسي ميتوانستيم بگيريم؟! آقاي صالح هم كه گاه گاه با رفقاي ما تماس ميگرفتند، يك برخورد دوستانة عاديِ عادي بود.
س: ميگويند صالح بعد از وحدت «حزب توده» و «حزب ايران» خيلي رغبت نشان نداد.
ج: اگر گاهي هم تماس ميگرفتند، تماس خيلي سطحي و دوستانه بود، بدون اينكه نتيجهاي داشته باشد. ببينيد، اولين تلاشي كه بين ما و «جبهة ملي» و گروههاي «جبهة ملي» شد در جريان آذربايجان بود. پس از تشكيل فرقه، جبهة واحد بين «حزب تودة ايران»، «حزب ايران»، «فرقة دموكرات آذربايجان» و «حزب دموكرات كردستان» تشكيل شد. خوب «حزب ايران» در آنوقت واقعاً تصور ميكرد كه پيروز خواهد بود، بعد هم خيلي پشيمان شدند و رهبران خود را توبيخ كردند. اين بوده جريان ما از 30 تير به بعد.
س: از 30 تير به بعد مجدداً درگيري بين «جبهة ملي» و «حزب توده» وجود داشت ولي با آن شدت و حدت...
ج: با «جبهة ملي» نبود، با «حزب ايران». با همين پان ايرانيستها بود. آنها كه خودشان ميگفتند كه ما طرفدار مصدق هستيم، فاشيستهاي چاقوكش سومكاييها بودند. اينها بودند كه هرگونه تظاهرات «حزب توده» را ميكوبيدند و از بين ميبردند. مثلاً فرض بكنيم تظاهرات 23 تير، كه رئيس شهرباني آنرا به خون كشيد، ببينيد مصدق رسماً اعلام كرد كه سه روز قبل از 23 تير اعليحضرت، رئيس شهرباني جديدي انتخاب كردند، كه همان سرلشگري بود كه جنايات را انجام داد و «حزب توده» رسماً اعلام كرد كه در اين جريان تقصيري نداشته است. يعني تقصير از ما نبوده است. دشمنهاي ما، فقط يكي دوتا كه نبودند؛ جبهة خليل ملكي بود با
تمام دارودسته اوباش «حزب زحمتكشان» آقاي دكتر بقايي. اين «حزب پان ايرانيستها» بودند كه قبل از آنكه از آن دسته جدا بشوند خيلي كارشان خراب بود.
س: پزشكپور و ...
ج: پزشكپور در يك طرف بود، فروهر يك طرف ديگر. قبل از اينكه اينها جدا بشوند، خيلي كارشان خراب بود و گاهي اوقات كارشان به چاقوكشي و اين چيزها ميرسيد. و عليه تظاهرات «حزب توده» با پليس همكاري ميكردند.
س: شما از فروهر نقل ميكرديد كه چاقو به دست ميگرفتند كه سيراب شيردان تودهاي ميخريم.
ج: چنين چيزي من نشنيدهام.
س: آن جريان سومكا؟
ج: سومكا، فروهر نبوده.
س: در سومكا داريوش همايون و امثال منشيزاده بودند.
ج: داريوش همايون و منشيزاده بودند. آنها كه فاشيست بودند و قمه داشتند. مثل اس اسهاي آلمان. اينها دشمنهاي ما بودند و نميگذاشتند به هيچ وجه رابطهاي برقرار بشود. به اين جهت نبايستي مطابق گفتة اين آقا تقصير را فقط به گردن «حزب تودة ايران» بيندازند.
س: نه؛ تمام تقصيرها فقط گردن «حزب توده» نيست، بلكه درصدي...
ج: مسلم اين است كه ما قبل از 30 تير رفتاري داشتيم كه اصلاً خجالتآور است. اصلاً يك دورة ننگ تاريخي است كه من واقعاً در يك مرحله از آن، در همان قضية 23 تير كه آن اتفاق افتاد، من آن مقاله را نوشتم و گفتم كه دست مصدق تا آرنج از خون درآمد. من واقعاً براي اين گريه كردم. اين را حتي جودت هم قبول كرده و در خاطراتش نوشته است كه در آن جريان، كيانوري مخالف بود؛ اين است وضع ما و وضع گرفتاريِ داخل حزب ما.
س: اين سؤال را به نوعي ديگر مطرح كرده بوديم اما جواب رسا نبود. دوباره اين سؤال را مطرح ميكنم. ميگويند افسران «حزب توده» كه حدود ششصد، هفتصد نفر بودند، همگي اسلحة كمري داشتند. اگر دستور حزب ميرسيد حتيالمقدور ميتوانستند با ترور كودتاچيان و تظاهركنندگان در روز 28 مرداد، يا كودتا را نابود كنند و يا به تأخير اندازند.
ج: به نظر من سؤالكننده در غار معروف اصحاب كهف خوابيده است، براي اينكه در
1371 كتابي منتشر شده به نام «خاطرات كيانوري» در بيست و يك هزار شماره. در 1372 چاپ دوم اين كتاب منتشر شده در دوازده هزار شماره يعني جمعاً سي و سه هزار شماره. كمتر كسي در ايران مخالف و موافق هست كه اين كتاب را نديده باشد اين آقا اين كتاب را نديده است. اولاً ببينيم كه در اين كتاب در صفحات 287، 288 دقيقاً نوشته شده كه ما اصلاً بيشتر از چهارصدوشصت و شش افسر در تمام ايران نداشتيم و از اين تعداد فقط در حدود دويست و خردهاي نفر در تهران بودند كه از اينها پنجاه و دو نفرشان دانشجو بودند بيست و شش نفر پزشك دانشجوي پزشكي بودند كه اينها هم پارابلم نداشتند. بيست و پنج نفر افسر مهندسي، فني بودند كه اصلاً معلوم نبود كه در كدام گوشة تهران هستند. بيست نفر افسر خلبان بودند. بيست و دونفر افسر شهرباني بودند كه معمولاً ما اينها را فقط در تأمينات براي خبر گرفتن ميگذاشتيم، بيست و سه نفر افسر ژاندارمري بودند كه در دور تهران بودند، هفده نفر افسر پياده داشتيم.
دسترسي به اينها غيرممكن بود. و از همة اينها مهمتر كه جناب آقاي رئيس ستاد دكتر مصدق به دلخوشيِ كودتاي شكست خوردة 25 مرداد، تمام افسران غير از آنهايي كه جاي حساس دارند را دعوت كرده بود در سالن دانشگاه در آمفيتئاتر دانشگاه كه دربارة پيروزي 25 مرداد صحبت كنند. همة آنها جمع شده بودند. شاهدش هم باز دوباره خودِ سروان محمدي، آنجا بودند. گفت ما آنجا بوديم. همه جمع شده بودند و آنقدر پر بود كه حتي در بيرون آمفيتئاتر آنجا همه جمع شده بودند.
س: صبح 28 مرداد؟
ج: صبح 28 مرداد؛ كه آمدند و گفتند كه تيمسار كمي ديرتر ميآيد. نزديك ظهر يك عده اوباش تهران را سيرك گرفته بودند. گفته بودند سخنراني برگزار نميشود. و او هم ميگويد من هم ديدم كه هيچ كاري نميتوانم بكنم آهسته، آهسته طرف خانهمان رفتم. ما چه جوري به اين افسران دسترسي داشته باشيم؟
س: خليل ملكي ميگويد: ما كمونيسم را انتخاب نكرديم، بلكه كمونيسم ما را انتخاب كرد! با توجه به جو كاذب گرايش به ماركسيسم، چه در دوران ستمشاهيِ رضاخان و گروه 53 نفر و چه پس از شكست استبداد در 20 شهريور 1320 و گرايش ناگهاني به حزب و پس از شكست فرقه و كودتاي 28 مرداد، تا چه حدي ميتوان بر گفتة خليل ملكي صحه گذاشت؟ با توجه به اينكه خليل ملكي را يكي از تئوريسينهاي كمونيزم و
بعدها سوسياليزم در ايران ميدانند.
ج: آنهايي كه خليل ملكي را تئوريسين ماركسيسم و بعد هم تئوريسين سوسياليسم ميدانند خوب؛ من حاضرم در يك گفتوگو، با آنها بنشينم و بحث كنم. آقا! تئوريسين يعني كسي كه تئوري را ميسازد. حداكثر چيزي كه براي بهترين فردِ ما كه طبري بوده، ميتوانيم بگوييم: تئوريدان. هر لغتي معني دارد؛ تئوريسين يعني انيشتين.
س: اين مصطلح بوده، معنيِ لغوي كه شما ميفرماييد درست است، اما معمولاً به كساني كه سواد بالايي در هر مكتبي داشتند ميگفتند اين بابا تئوريسين فلان مكتب است.
ج: هر غلطي كه آمده در زبان فارسي كه ما نميتوانيم تسليم آن باشيم. اقلاً يك جا از آن پيدا ميشود كه بگوييم اين اشتباه است.
س: شما ميگوييد كه حتي احسان طبري هم تئوريسين نبوده؟
ج: تئوريسين نبوده، اصلاً آخر او چه تئوري وضع كرده است.
س: حالا اگر احسان را حذف كنيم پس تئوريسين در «حزب توده» چه كسي بوده است؟
ج: هيچ كس.
س: اصلاً نداشتيد؟
ج: چرا، داشتيم.
س: نه تئوريدان، تئوريسين، نظريهپرداز.
ج: آخر او نظريهپرداز نبود.
س: اگر ايشان را حذف كنيم، ديگر كسي نبود.
ج: تئوريدان چرا؛ ايرج بود، هم رادمنش بود و هم بچههاي ديگر مثل فروتن.
س: رادمنش نسبت به خليل هم بيسواد بود، تا چه رسد به طبري.
ج: نه رادمنش را شناختيد و نه ديگران را.
س: آخر؛ آثاري از او نيست.
ج: ببينيد آثار خليل ملكي غير از فحاشي به «حزب توده» چه چيزي بوده است؟
س: چرا ديگر؛ آن راه سوم بين كمونيسم و امپرياليزم.
ج: راه سوم مال خودِ آن بتسازش است؛ آن كسي كه در انگلستان بتسازي ميكرد. دكتر ...
س: يك سوسياليست اروپايي است.
ج: او خودش ميگويد اصلاً اين راه سوم در اروپا ايجاد شده، اين راه سوم را چكها درست كردند. اين عين همان جمله است كه خلاق راه سوم، ملكي نيست. اين در جملات خودِ دكتر هست. او آمده و يك چيزي را از اروپا گرفته و گفته آقا! بين كمونيزم و ضدكمونيزم يك جريان سوسياليستي مال چند وقت پيش در اروپا هست. در اروپا بعد از ماركس و انگلس، همين تقسيم بوده است. احزاب سوسياليست پيدا شدند، يعني حد وسط كمونيستها و ضدكمونيستها. اين يك چيز تازه نبود. اين چيزها را قاطي كردن، از اينها تئوري درست كردن، كار امثال برهان و اين گونه افراد است چون چيزي در خودشان ندارند ميخواهند بتي درست بكنند و بگويند آقا! نگاه كن اين است، ما پيرو اين هستيم. ببينيد چه بتي كه در مكه معظمه بوده است؛ بت هبل و لات.
س: يك تئوريسين ديگر داشتند. او احمد فرديد بود؟
ج: مال ما نبود، فرديد فيلسوف بود، در دانشگاه بود و مسلمان و اسلامي بود. ما بايستي هر چيزي را جايش بنشانيم. اگر ميخواهيم واقعاً چيزي به نسل جوان بدهيم كه اين نسل جوان يك چيزي را ياد بگيرد، بايد چيز درست باشد. اگر ما چيز غلطي را به آن بدهيم، جرم كرديم.
س: ولي اينكه «كمونيسم ما را انتخاب كرد و ما كمونيسم را انتخاب نكرديم»، يك بحث هست در دهة 20 كه خيلي از روشنفكران آن را مطرح ميكنند، كه «حزب توده» به عنوان اولين گروه و حزب متشكل سياسي در صحنه آمد و چون جايي نبود كه روشنفكران بتوانند آنجا فعاليت بكنند، پس به «حزب توده» رفتند. بعد كه «نيروي سوم» آمد، آنها رفتند آنجا. «جبهة ملي» وقتي كه درست شد بسياري از اينها مجدداً ِبه «جبهة ملي» گرايش پيدا كردند كه حتي توانستند جو دانشگاهها را بگيرند. ميگويند اكثر رهبران حزب توده و اعضاي حزب، فاقد بينش ماترياليستي و ماركسيستي بودند و عمدتاً ميپنداشتند حزب مدافع عدالت و آزادي است لذا به حزب گرايش پيدا كردند. ولي پس از قضاياي «فرقة دموكرات» و 28 مرداد و مسائل بعدي، كه يكي پس از ديگري روشن شد، حزب را رها كردند. لذا ميخواهند بگويند گرايش اكثريت افرادي كه به حزب رفتند ريشه در عدالتخواهي و آزاديخواهي و آرمانگرايي اجتماعي داشته، نه به دليل آموزشهاي ماترياليسم و ماركسيسم.
ج: ظاهراً سؤالكننده خيلي از اوضاع دنيا و احزاب بياطلاع هست. كدام حزب است كه افراد سادهاش، كارگران و دهقانان، اينها همه، ماركسيسم را بدانند. احزاب كمونيست اروپا اين جوري هستند؟
س: ولي منظورشان اين كارگرها نيست، بلكه افرادي در حد روشنفكران منظورشان هست.
ج: نخير؛ اجازه بدهيد. ميگويد اكثريتِ افراد، كارگر و دهقان بودند.
س: نه؛ دانشجو هم ميتواند باشد.
ج: ميگويم اكثريت حزب، كارگر و دهقان بودند. آنها هم گروههاي اقليت بودند. اولاً اينكه اين ادعاي ايشان كه اينها همه يواش يواش از حزب بيرون رفتند، چرند است. براي اينكه در فاصلة قبل از 28 مرداد از لحاظ تعداد افراد، نيرومندترين حزب تاريخ آن است و از لحاظ نيروي متشكل، نيرومندترين افراد بودند. درست است؛ بعد از 28 مرداد عدهاي از حزب كنار رفتند ولي خيلي كم و عدهاي هم سكوت كردند، اما بلافاصله كنگرة اول و كنگرة دوم تشكيل شد. يواش، يواش همة كارگران برگشتند و اينجا ديگر يك شاهد داريم، شاهد از غيب: آقاي دكتر انور خامهاي. هر كجا بخواهيد، در نوشتههايش پيدا ميكنم و ميآورم. اول مينويسد وقتي كه ما را در 1327 زنداني كردند، تودهايها آنجا امكان اين را پيدا كردند كه چنان شهامتي نشان بدهند و چنان دفاعي بكنند كه دولت را محاكمه بكنند. در آنجا عدة بسيار زيادي به طرف تودهايها گرايش پيدا كردند. اين را ديگر، دكتر انور خامهاي مينويسد. من ديگر بهتر از اين نميتوانم شاهد بياورم. اين حرف كه همهشان رفتند و ديگر هيچ كس نماند، از آن خوابها هست.
س: نه؛ منظورم آن جملة عدالتخواهي و آزاديخواهي است.
ج: اين كاملاً درست است. آقاي هاشمي در مصاحبهاي گفته، در دهي كه اصلاً راه نبود، آنجا كميتة «حزب توده» بود. آنها كه ماركسيسم را نميدانستند، همهشان مذهبي بودند، اكثريت افراد «حزب تودة ايران» ـ چه كارگر، چه دهقان ـ اينها مذهبي بودند. اينها فقط براي همان عدالتخواهي و اينكه ما براي آزادي مبارزه ميكنيم، ميآمدند.
س: در محيطهاي دانشگاهيِ ما هم بعد از 28 مرداد گرايش به «جبهة ملي» و جريانهاي ديگر بيشتر از «حزب توده» بوده است.
ج: بعد از 32، نه 28؛ در 28 آنها هيچگونه نيروي حسابي نداشتند.
س: همان موقع كه «حزب توده» قبل از 30 تير هم با «جبهة ملي» درگير بود، جو دانشگاهها مدافع حكومت ملي بودند.
ج: اين جور نيست. در همان موقع دانشجويان ما قوة خيلي نيرومندي داشتند.
س: آن موقع جو دانشگاه عليه مصدق بود يا مدافع مصدق؟
ج: در آن دوران كه ما عليه مصدق بوديم تا 30 تير، دانشگاه ما افراد زيادي داشتيم، ولي همان سياست غلط مجموعة حزب را اداره ميكردند.
س: از ديد جو عمومي عرض ميكنم. طيف خاص بله.
ج: من نميدانم آيا شما آنوقت بوديد كه جو عمومي را بدانيد چه بود.
س: نه.
ج: چرا اين را ميگوييد. يك كسي اينرا گفته، چرند گفته. من ميگويم جو عمومي اين جور نبود. نيروهاي مشترك ما با «جبهة ملي»ها در آنجا با همديگر بودند. گاهي دعوا داشتيم، گاهي هم همكاري ميكرديم، تا 30 تير. 30 تير ديگر جبهة واحد تشكيل شد، بخصوص در دانشگاه.
س: «حزب توده» در 30 تير در منظريه جلسه داشت و اصلاً نميدانست در تهران چه خبر است. جلسه منظريه چه بود؟
ج: يك چيز چرند است.
س: اصلاً چنين جلسهاي نبود كسي ادعا نداشت كه چنين جلسهاي بود؟
ج: اصلاً نبود. از كجا خبر پيدا كرده. ما اصلاً در منظريه هيچ وقت نبوديم كه جلسه داشته باشيم. شب 29 تير اعلامية «سازمان مبارزه با استعمار» ما براي شركت در تظاهرات 30 تير درآمد. آن شب آنها بدون نظر كميتة مركزي چنين چيزي ميدهند. چنين چيزي غير ممكن است. آنها فقط با نظر كميتة مركزي اعلاميه مينويسند، چون حزب كه نميتوانسته اعلاميه صادر كند. من يك دفعة ديگر ميگويم. «جبهة ملي» و اينها اعلاميه دادند و گفتند كه هيچگونه برخوردي با نظاميها پيدا نكنيد. اصلاً شركت نكنيد چون اگر در ميدان ميآمدند بالاخره بايد برخورد پيدا ميكردند. اينكه دكتر مصدق اينقدر اصرار داشت كه «حزب توده» در تدفين شركت نكند. بجاي دعواي با آنها، تهديد كرد كه من دستور ميدهم قلم آنها را بشكنند و از ما خواست كه براي تدفين كشتهشدگان شركت نكنيم. اين روي يك اطلاعي بوده است اين قضيه چه بوده؟ يا مصدق ميخواست به «حزب توده» چه امتيازي بدهد؟
نميدانم اگر نميدانست كه «حزب توده» در 30 تير نقش مهمي داشته چه مرضي داشته كه امتياز بدهد. چند دفعه وزرا را فرستاد. شما كشمكش بين مظفر بقايي يادتان هست؟ وزرا را فرستاد و گفت ما الآن بايد وحدت را حفظ بكنيم. الان براي ما مهم است كه وحدت را حفظ كنيم و بايد اختلاف را الآن كنار بگذاريم. او گفت من دستور دادم به چماق دارها اگر آنجا يك دانه تودهاي پيدا بشود، گردن او را بشكنند. او از ما خواهش كرد كه شماها شركت نكنيد. به اين ترتيب ببينيد؛ ما بايد تاريخ را دقيق، واقعاً دقيق با تمام ريزههايش بدانيم والاّ تاريخ نميشود.
س: ميگويند مطالبي كه آقاي كيانوري در مورد مصدق مطرح ميكند مربوط به خودش است. ربطي به سياست «حزب توده» ندارد، بخصوص بعد از 30 تير. اين نظرياتي است كه خودش آن موقع ميانديشيد الآن هم مثلاً همانطور ميانديشد و جدا از حزب است.
ج: اين هم باز از آن اتهامات است. همانطور كه من گفتم بعد از 30 تير تمام رهبري، اشتباه خودش را پذيرفت و ديگر يكنفري كه نميتوانستم در مقابل شش نفر، نظر بدهم و بگويم اين است و شماها خفه بشويد و اين نظر را در روزنامه چاپ كنيد.
س: آيا درست است كه علي متقي با پليس همكاري ميكرد؟ آيا او در ميان ايل قشقايي با حزب در تماس بود؟ وضع او چگونه بود و سرانجامش چه شد؟
ج: دربارة فرستادن او بين قشقاييها قبلاً گفتم. گفتم چند نفر را فرستاديم كه متقي هم جزو آنها بود. ولي بعد از اينكه حزب پاشيده شد، متقي هم آخرين كسي بود كه از رهبري گرفتار شد و تسليم شد و حاضر نشد همكاري بكند. ولي او آنقدر شريف بود كه يك نامه نوشت و بوسيلة آشنايي براي ما به خارج فرستاد و در آن گفت كه من با دو تا امضاء براي شما نامه مينويسم: يكي آن را ساواك ديده، نظر ساواك است و يكي ديگر كه ميفرستيم اين نظر خودم است نظر واقعيِ خودم هست، و اين كار را هم تا آخر كرد. من از او دفاع ميكنم كه اين كار را انجام داد. چون تحمل شكنجه چندان كار آساني نيست و ماندن و ادامه دادن، كار آساني نيست و همه نميتوانند اين كار را انجام دهند.
س: اسكندري ميگويد: من در سال 1353 دستور دادم كساني كه از «حزب توده» در كنفدراسيون هستند از آن جدا شوند. آيا اين قضيه صحت دارد؟ چقدر از اسكندري و حزب اطاعت كردند؟ آيا نظر اسكندري نظر حزب بود يا نظر شخصي؟
ج: والله من از چنين چيزي از نظر اسكندري خبر ندارم كه كجا اين را گفته است و از كدام سوراخ اين را درآوردند، من نميدانم. ولي فقط اين را ميدانم بعد از اينكه كنفدراسيون را درست كردند، خود حزبيهاي قديمي كه مخالف شده بودند، دارودستة همان خانبابا تهراني، همة حزبيهاي معتقد را ميشناختند و آنها را يواش يواش كنار گذاشتند؛ اين يك واقعيت است.
س: يك بحث هم اين است كه سال 52 بود يا 54، يادم نيست. حزب دوتا بيانيه و يك مقاله داد كه سيا و ساواك در كنفدراسيون نفوذ كردند و روندش، روندي انحرافي است. من خواندم و در نشريات هم ديدم.
ج: 53، 54.
س:اين ترديد از طرف من است. دفعة آينده ميتوانم دقيقاً بگويم.
ج: ما سال 58 به ايران آمديم. سالهاي 53 و 54 من در آكادمي كار ميكردم و اصلاً در كار حزب شركت نداشتم.
س: يك مقاله است، يك بيانيه، آيا اصلاً شما نديديد. من دارم. حتي من آن اعلاميهاش را دارم. يكي مال «مجله دنيا» است، يكي هم بيانية حزب است.
ج: ما اين را ترديد نداريم. ساواكيها را در خودِ كنفدراسيون ميشناختيم. بعداً خودشان اعتراف كردند. يكي فولادي بود كه عضو ساواك بود و يكي هم «مجلة كاوه» را بيرون ميداد؛ عاصمي. اينها همهشان ساواكي بودند و نظاير آنها زياد بودند، خرمي و اينها.
س: چطور ميشود ثابت كرد كه سيا هم بود؟
ج: من نميتوانم ثابت بكنم. من معتقد هستم ساواك و سيا با همديگر همكاريِ نزديك داشتند. ساواك ميتوانست هر يك از چيزهاي خودش را تحويل سيا بدهد.
س: من كتابي ديدم، البته هنوز چاپ نشده است. آنجا سندي آمده بود كه ساواك از سيا خواسته بود نفوذي خودش را در كنفدراسيون معرفي بكند. بابك اميرخسروي ميگويد: من در «حزب توده» هميشه جزو اپوزيسيون بودم. اصلاً در ذات من يك مقدار اپوزيسيون بوده. در زمان مصدق هم خيلي جوان بودم و در گروهي بودم كه آن گروه با رهبريِ حزب در جدال دائمي بود. من سياست حزب را در قبال مصدق قبول نداشتم. من آنوقت در دادگاه حزبي محاكمه شدم. من رابطه با شوروي را امالعيوب ميدانستم. ما بايد اين مسئله را حل كنيم. كيانوري به من گفت: تو نحيف هستي بابك! تو ميخواهي كار
حزبي داشته باشي. با اين برخورد نميشود. من عصباني شدم. من هيچوقت در عمرم دروغ نگفتم. كيانوري ميگفت: آدم هميشه حسابش با بابك روشن است، چون بغضش روشن است. مسئلة شوروي براي من تقريباً از 1336 شروع شد و آن ماجراي بهارستان كه من آن وقت در شورايAUS رأي مخالف دادم. پروندة ضدشورويِ من از سال 1356 شروع شد. رفقاي شوروي از حزب خواستند كه مرا از AUS بردارند. بحث آذربايجان براي من خيلي مهم است. من يواش يواش اين مسئله را متوجه شدم كه اصلاً جريان استقلالطلبانه نبوده است. يكمرتبه ديدم بخشي از ايران ميتواند از ايران جدا شود. كيانوري بقدري وضع خاص بوجود آورده بود كه عطارنژاد مسئول سازمان در اروپا جرأت نميكرد به ديدار ايرج اسكندري در بيمارستان برود. تفكر رفرميستيِ اسكندري براي ما خيلي جالب بود.
ج: من چه بگويم؟! او ادعاهايي ميكند كه من چيزي نميتوانم بگويم. اينكه او فهميد من مخالف سياست عمومي حزب هستم. تمام كادرهاي حزبي طرف آنها بودند.
س: از سال 50 كنار گذاشتند شما را؟
ج: نه اين مال دوران ايران است. در دوران اروپا ما اصلاً با بابك تماس نداشتيم. او در AUS كار ميكرد و سالي يكدفعه به ما سر ميزد. ما تماس نداشتيم. اين مال ايران است، او راست ميگويد. بعد از اينكه اينها فهميدند كه من با سياست عموميِ حزب مخالف هستم. آن تنها نبود، تمام كادرها؛ زاخاريان و دارودستة اينها كه تقويت ميكردند. بقية كادرهاي كميتة ايالتي و كميتههاي شهرستانها نظر من را تأييد ميكردند يعني واقعاً مواضع من را صحيح ميدانستند.
س: از ابتدا شيوة بابك در حزب چه بود؟ چه برجستگي و امتيازي نسبت به تيپهاي همسان خودش داشت؟
ج: هيچ؛ پرادعاتر از ديگران، والا همشاگرديِ خودش، دوست ما كه اعدام شد، مسئول تشكيلات هم بود.
س: رصدي؟
ج: بله غير از هم ولايتي، همشاگردي هم بودند. در آذربايجان به عقيدة من از او هم به مراتب برجستهتر بود و در حزب هم مقام حزبياش از بابك خيلي بالاتر بود.
س: من رابطه با شوروي را امالعيوب ميدانستم، خودِ شما هم اشاراتي داشتيد كه
چسبندگي و وابستگيهاي حزب ضرباتي به حزب زد.
ج: ما كاملاً فهميديم كه اين وابستگيِ ما و تبعيت از آن، مثل همان تظاهرات براي نفت شما، براي ما آبروريزي بود و قابل دفاع نيست. خوب رهبريِ حزب را ما ميكرديم و من مسئول آن نبودم. رهبريِ حزب اين دستور را به ما ميداد.
س: جلال هم اشاراتي ميكند و ميگويد من از آنجا از حزب زده شدم.
ج: جريان بهارستان چه بود؟ مسأله شوروي براي من تقريباً از سال 36 شروع شد. و من در آنوقت در شوراي AUS رأي مخالف دادم. AUS عبارت بود از سازمان بينالمللي دانشجويان. Sآن يعني .Student او در آنجا كار ميكرد و واقعيت هم اين است كه او در مسئلهاي كه به بهارستان مربوط است و يا به چه چيز ديگر مربوط است، من نميدانم ـ طرف چينيها را گرفت ـ آنوقت اختلاف بين چينيها و شورويها زياد بود، او به طرف چينيها رأي داد و اين را راست ميگويد كه رفقاي ما ـ شورويها ـ خواستند كه ما او را از AUS برداريم ولي اسكندري به هيچ وجه موافقت نكرد.
س: در مورد مسئله شوروي و مسئله آذربايجان كه شما چپ رويهاي فرقهايها را در آن توضيحاتي داديد، حالا راجع به فردي به نام عطارنژاد؛ اصلاً عطارنژاد چه كسي بود؟
ج: نميدانم، اصلاً نميشناسم.
س: ميگويد: كيانوري به قدري وضع خاص بوجود آورده بود كه عطارنژاد مسئول سازمان در اروپا جرأت نميكرد به ديدار اسكندري برود. اين، مال 58 و 59 است.
ج: اين خردهريزها كه كار سياسي نيست.
س: بخش بعدي. راه توده را دونفر ميگردانند. علي خدايي اصلِ كاري است. اسم آدم اصلياش الآن در ذهنم نيست. آدم خيلي جاهطلبي است، مقامپرست و خودخواه. سرِ بعضي از موضوعات از علي خاوري جدا شدند. علي خدايي كي است؟
ج: علي خدايي يكي از تودهايها بود كه با آقاي عمويي در شعبة روابط بينالمللي كار ميكرد. ما هم او را به اسم علي خدايي ميشناختيم نه به اسم ديگر. حالا اگر اسم ديگري داشت، من يادم نيست. بعد باخبر شديم مدتي هم در سازمان خارجي، بعد از بازداشت ما، او هم فرار كرد و مدتي هم در افغانستان كار ميكرد. اين كه او در «راه توده» است، من اولين بار است كه ميشنوم.
س: يادتان نيست كه چه جور آدمي بود؟
ج: آدم منظمي بود، يعني آقاي عمويي از او راضي بود. هر كاري كه مأمور بود بكند، با نظم انجام ميداد. البته اينها اختلافشان با خاوري بر سر مواضع نسبت به جمهوري اسلامي است. اينها سياست آنها را قبول نداشتند.
س: البته قبل از آن، گويا روش مستقلي پيش گرفته بودند. هنوز حزب در اينجا كار ميكرد «راه توده»، چنين چيزي در ذهنم است.
ج: من يادم نيست.
س: علت انشعاب در «راه توده» و «روزنامة مردم» چه بود؟
ج: به همين دليل بود.
س: يعني مشي سياسيشان در قبال جمهوري اسلامي؟
ج: بله، سياست خصمانة دوران اول تا انتخاب شوراها بود. مشي خصمانهاي كه آنها نسبت به جمهوري اسلامي داشتند كه حتي تا حد همكاري با مشروطه خواهان هم براي براندازي جمهوري اسلامي ايران پيش رفتند. خوب؛ اينها مورد قبول خيليها نبود.
س: او در سوئيس فوت كرد.
ج: بله؛ فوت كرد. ناخدا انور و... اينها همهشان جزو رهبري بودند مثل بابك.
س: دكتر پيمان و بقايي در حزب چگونه بودند؟ نه اين دكتر پيمان، او يكي ديگر است. اين كه جزو خداپرستان سوسياليست بود.
ج: من نميدانم.
س: امكانات ماليِ حزب در اروپا چه شده است؟ ميگويند فقط «راه توده» در آلمان 800 هزار فرانك پول داشته است. امكانات حزب در اروپا گويا در اختيار اينها بود، ولي بعد از آن قضايا، اينها همه را تصاحب كردند.
ج: امكانات حزب در اروپا همهاش ـ قسمت عمدهاش ـ در اختيار خاوري بود، يعني قبل از اينكه زنداني شويم يك نامه نوشتم به بانك مركزي جمهوري آلمان دموكراتيك كه اندوختة ما آنجا بود و خواستم هرچه آنجا به نام من هست به نام آقاي خاوري منتقل شود. اين زمان درست قبل از زنداني شدنم بود.
س: حدوداً چه مقدار بود؟
ج: نميدانم بايستي چند ميليون مارك باشد.
س: علتش چه بود كه شما به خاوري داديد؟
ج: خواهش ميكنم كه اين را حذفش بكنيد. چون ميدانستم اگر من زنداني بشوم ديگر امكاني ندارم كه اين را منتقل بكنم، چون آنجا همينطور ميماند.
س: يك مقداري از آن هم گويا دست صفري بود.
ج: صفري يك دوره مأمور شعبة مالي شده بود. به اين ترتيب شايد اين پولها در اختيار او هم بود، ولي بعد از اينكه او مرد، مقداري از آن را قاچاق كرد.
س: آيا به آمريكا برد؟
ج: من نميدانم كه او چه كارهايي كرد. ولي در هر صورت پول قابل توجهي بود. كمكهايي بود كه بطور منظم جمهوري آلمان دموكراتيك و شوروي در آنجا به حساب ما ميريختند.
س: آيا اين خبر صحيح است كه احمد اسدي مورد ترديد و شك اراني بوده؟ بخصوص آنكه اسدي از آلمان اخراج و از سال 1312 در ايران با اراني ارتباط برقرار كرده بود.
ج: من تنها چيزي كه از او خبر دارم اين است كه اسدي يك روز دكتر اراني را در خيابان ميبيند ـ اراني در آنوقت «مجلة دنيا» را منتشر ميكرده است ـ و اسدي براي او راجع به چيزي و تعريف ميكند. تنها اطلاعي كه من دارم همين است، يعني جاسوسي نكرده بود.
س: اراني هم جايي به دوستانش اشاره نكرده بود كه اين ...
ج: يادم نيست.
س: آيا اسدي بعد از دهة 20 و بعد از جنگ جهاني دوم به طرف حزب آمد يا نيامد؟
ج: نه؛ اصلاً به طرف حزب نيامد. آنجا در يكي از وزارتخانهها مدير كل بود. ولي ظاهراً اعتقادات خودش را همين جوري نگه داشته بود.
س: ولي ارتباط تشكيلاتي با اعضاي حزب يا مثلاً با ايرج نداشت؟
ج: هيچ گونه نداشت.
س: چرا و به چه دليل دكتر اراني حاضر نشد با «حزب كمونيست ايران» همكاري كند در حالي كه او در سال 1309 در تهران بود. او با حزب مشكل داشته است؟ يا مسائل ديگري مطرح بود؟
ج: والله من چيزهايي كه اطلاع ندارم نميتوانم پاسخ بدهم. من اصلاً نميدانم در آنوقت حزب در چه حالي بود و همين طور «حزب كمونيست».
س: «حزب كمونيست ايران» در سال 1310 غيرقانوني شد.
ج: غير قانوني شد ولي قبل از 1310 افرادشان را ميگرفتند. ولي قبلاً خيلي فشار ميآوردند. كار صحيح هم نبود كه در يك حزب كه در حال از بين رفتن است عضو شود؟ كار صحيحي نبود. ولي مخالفتش با كمونيسم نبوده.
س: به چه دليل انور خامهاي ميگويد: ماركسيسم ايراني با ناسيوناليسم وطني آميخته شده بود. او با ماركسيسم استالينيسم و در خدمت امپرياليسم شوروي فرق داشت. اين بحثي است كه در گذشته هم مطرح بوده است، مثل جزني و اينها كه نقادي ميكردند بعداً هم چپيهايي كه به اروپا رفتند اين را نقد كردند، كه ما هيچ وقت نتوانستيم ماركسيسم را ايراني كنيم. مباني ماركسيسمي را كه مطرح ميكرديم با فرهنگ ايراني در تعارض بنيادين بود يا جامعه متوجه نبود يا اصلاً قبول نداشت لذا چيز بيگانهاي بود. حالا واقعاً اين امكانپذير هست كه ماركسيسم يا تفكر ماركسيستي را با سنن و آداب فرهنگ خودمان آميخته كنيم و چيزي ارائه بكنيم يا نه؟
ج: واقعيت اين است كه «حزب توده» هيچ جا اعلام نميكرد كه ما ماركسيست هستيم. كجا اعلام كرد؟ ما فقط نشريات ماركسيستي را ترجمه ميكرديم و پخش ميكرديم براي اينكه افراد با ماركسيسم آشنا بشوند. ما عبارت بوديم از «حزب زحمتكشان ايران»، كارگران، دهقانان، پيشهوران و روشنفكران آزاديخواه. اينها هيچ كدامشان حاضر نيستند ماركسيست باشند و با هيچ كدامشان هم شرط ماركسيست بودن را اصلاً نداشتيم. اكثريت كارگران و دهقانان عضو حزب بودند. مثل همان حرف آقاي هاشمي، همهشان هم مسلمان دوآتشه بودند. آنها فقط به خاطر اينكه ما از حقوقشان در مقابل مالكين دفاع ميكنيم، از حقوق كارگران در مقابل سرمايهدارهاي صاحب كارخانه دفاع ميكنيم، به طرف حزب ميآمدند؛ عين همان چيزي كه قبلاً نوشته بوديم. براي اين جنبههاي انساندوستانه و كمك عدالتخواهانه بود كه به حزب ميآمدند، نه براي اينكه ماركسيست هستند.
س: شما دربارة محمد شورشيان و عملكرد او در نوشتة خود بحثي نكردهايد؟ آيا اين كار، دليل خاصي دارد؟
ج: هيچ دليل خاصي ندارد، شورشيان يك آدم شلوغ، يك آدم باعلاقه به ماركسيسم ولي آنقدر بياحتياط و كج و كوله بود كه آن طرفش ناپيداست. وقتي شورشيان با بقراطي از مرز داخل ايران آمدند اين شورشيان به اهواز رفت و آنجا تئاتر گذاشت. حالا در آنجا به عنوان
قاچاق وارد ايران شده بودند و اسمشان ضبط شده بود. شورشيان با اعلام خيلي بزرگ در اهواز يا آبادان تئاتر گذاشت كه همان جا او را گرفتند و آوردند. او هرچه ميدانست گفت. گفت كه من رابط «حزب كمونيست بزرگ ايران» به رهبريِ دكتر اراني هستم ولي چون كامبخش را به اسم نميشناخت اسم او را نياورده بود. اينها را، انور خامهاي نوشته، درست است.
س: سرنوشت شورشيان چه شد؟
ج: اصلاً هيچ يادم نيست.
س: ميگويند شما به دروغ در سال 1342 مطرح كرديد كه مبتكر «گروه دانشجويان كمونيست ايران» در آلمان، ايرج اسكندري نبوده است؟ و اين را حميد احمدي مطرح كرده است، آيا اين يك كذب است؟
ج: والله من هيچ ياد ندارم كه در جايي گفته باشم كه «گروه دانشجويان كمونيست ايران» را ايرج راه نينداخته است، بر عكس، من خاطرات ايرج را قبول دارم كه گفته در فرانسه گروهي از كمونيستها را درست كرده بود و بعد از ديدار با اراني و با علوي در برلين به فرانسه رفته بود چون او در فرانسه درس ميخواند. آنجا يك گروه دانشجويان كمونيست درست كرد و هيچ وقت هم نگفتم كه او نبوده است.
س: شما تاكنون در مورد مواضع سياسي، عقيدتي خودتان - چه در دوران دانشجويي عمدتاً و چه در دوران اقامت در آلمان ـ خصوصاً سكوت كردهايد؟ شايد همين امر باعث شده است كه شما را فردي فاشيست در آلمان و مدافع هيتلر قلمداد كنند؟ ممكن است بفرماييد چرا از دوران دانشجوييِ خود چيزي نميگوييد، بخصوص آن كه شايد اين دوران ميتواند از مهمترين دوران خاطرات انسان باشد.
ج: اولاً گاهي اوقات شاهد از غيب ميرسد. اين نامهاي كه شما ملاحظه ميكنيد اولاً به آن نگاه كنيد، مال 60 سال پيش است، آدرس آنوقتِ من در آلمان. تمام اينهايي كه اينجا نوشته است، اين است «پاريس 16 سپتامبر 1949 نوري جان عزيز و بازمانده از يادگار جواني بيهوده تلف شدهام را از دورادور سلام پراشتياق ميفرستم.» اين نامه در همين پاكت سربسته بيش از نيم قرن است در لاي كتاب لغت فارسي باقي مانده و علت اينكه آن را نفرستادم، نميدانم، ولي هربار آن را لاي كتاب ميبينم از اول تا آخرش را ميخوانم و جوان ميشوم. جريان اين بود كه در آن تاريخ نمايشگاه بينالمللي در پاريس بود. مثل همين نمايشگاه بزرگ
كه همه شركت ميكنند. اتحاد شوروي در آنجا شركت كرده بود، آلمان هم شركت كرده بود 1937. اتحاد شوروي در آن چيزي نداشت. فقط قشنگيِ آن اين بود كه ساختماني درست كرده بودند، جلوي آن مجسمة معروف مسكو كه كارگر و دهقان، يكي داس در دست دارد آن را گذاشته بودند جلوي آن، فوقالعاده قشنگ بود. مال آلمانها يك برج بود و همينجوري مثل توپ بيريخت بود. من رفته بودم براي تماشا اولين جايي كه رفتيم ميتينگ خيلي بزرگ اسپانياييها در پاريس بود. رهبر «حزب كمونيست اسپانيا» آمده بود در پاريس و از مردم فرانسه ميخواست كه به دولت يهودي سوسياليست پدرسوختهتان فشار بياوريد كه چون هواپيماهاي آلماني دارند پدر ما را درميآورند(1)، ما بايد امكان دفاع داشته باشيم. سالن مطالعة پاريس، بزرگترين سالن اجتماعات پاريس است، عجيب جمعيت ميآمد و واقعاً من ناطق به اين زبردستي در زندگيام نديدم. پاسيونال اسپانيايي صحبت ميكرد، او زن فوقالعاده شجاعي بود. اتفاقاً وقتي كه ميخواست از طريق شوروي برگردد، بعد از سقوط اسپانيا به ايران آمد. مريم هم او را ديد و يك قاليچة خيلي قشنگ به او يادگاري داد. اين عبارت بود از تاريخچة فاشيست شدن ما.
س: چطور شما از دوران دانشجوييِ خودتان كه با بعضي افراد ارتباط داشتيد چيزي نميگوييد؟
ج: گفتم؛ همة اينها را گفتم.
س: در همان وقت هم بعضي از شخصيتهاي سياسي...
ج: من در آنجا با «گروه كمونيستها»؛ كمونيستهاي جوان در دانشگاه ارتباط داشتم. با كارگر كمونيست تماس داشتم، عكسش هم اينجا است. آن دوستي كه گفتم اسمش را جايش بگذاريد رفيق و همشاگرديِ بابك فرجالله ميزاني.
س: اهل آذربايجان بودند و با هم درس ميخواندند.
ج: بله؛ عكسي است كه با همين كمونيستها گرفتم. اين عكس هم با گروه كارگراني كه كار ميكردم هست كه نوشتم كدام يكي از اينها كمونيست بود و با من صحبت ميكرد.
س: آدرس اين را بگوييد.
1) ـ اشاره به جنگ داخلي اسپانيا ميان جمهوريخواهان كمونيست مورد حمايت استالين و راستگرايان مورد حمايت هيتلر است كه «فرانكو» فرماندهي آنان را بر عهده داشت. دراين جنگ 2 ساله (37 ـ 1936) كمونيستها شكست خوردند و فرانكو حكومت 40 ساله خود را بر اسپانيا آغاز كرد.
ج: اين عكس در كتاب خاطرات در صفحة عكسها هست.
س: ضميمه كتاب خاطرات. با كمونيستهاي ايراني يا دانشجويان ايراني كه مثلاً آنجا گرايشي داشته باشند نداشتيد؟
ج: چرا رفيقي داشتم كه او مرده. او جواني بود مثل من كه داراي همين تمايلات بود ولي سل گرفت و در آلمان مرد.
س: نفي مطلق شوروي از ديدگاه طرفداران سابق سوسياليسم چيست؟
ج: خوب؛ هر كس كه از يك جريان سياسي كنار رفت، معمولاً براي دفاع از خودش تمام معايب را گردن آن اعتقاد قبلي كه داشته مياندازد. اين مال همه است. مگر مسلمانان شما كه الآن در اروپا هستند همه چيز را نفي نميكنند. ميگويند ما مسلمان هستيم ولي تمام جمهوري اسلامي، تمام موفقيتهاي امام و موفقيتها را همه نفي ميكنند. اين عبارت است از دفاع از خود در مقابل شكست؛ دفاع از خود در برابر فرار از آن چيزهايي كه بودند.
س: آيا شما قبل از فروپاشيِ شوروي از درون اتحاد جماهير شوروي سوسياليستي اطلاع نداشتيد؟! توضيح دهيد. اگر داشتيد و نگفتيد قابل تأمل است! اگر نداشتيد چگونه از چيزي كه نميشناختيد اينگونه دفاع ميكرديد. بحثي عموماً در بين بچهها قبلاً بود كه حالا من سال قبل را ميگويم. بخصوص بچههايي كه رفتند و آسياي ميانه را ديدند، قفقاز را ديدند يا شوروي را ديده بودند. آنها ميگفتند كه اين مختص بچههاي مذهبي هم نيست. حتي خودِ چپيها ـ بخصوص اكثريتها ـ رفته بودند و بلوك شرق را ديده بودند. عموماً ميگفتند كه «حزب توده» از شوروي يك بهشت برين و يك بهشت كامل براي ما ترسيم كرده بود. ما به آنجا رفته بوديم، تازه متوجه شديم كه داريم از چه چيزهايي دفاع ميكنيم. حالا اين سؤال كننده در اينجا به همين پرداخته، آيا شما ميدانستيد آنجا چه خبر است و نگفتيد؟ چون ما هيچ موردي نداريم كه شما حتي از وضعيت درون افغانستان هم يك دفعه انتقاد كنيد يا در مورد كشورهاي جمهوري آذربايجان يك انتقادي كرده باشيد.
ج: ملاحظه كنيد. من ميگويم كه ما از اتحاد شوروي اطلاعاتمان همان چيزهايي بود كه ميديديم. ما ميديديم كه در آنجا وضع مردم بطور كلي با امكاناتي كه اتحاد شوروي دارد، فرقي نميكند. كشوري كه بايستي قسمت مهم درآمد ملي را صرف دفاع بكند. يادمان نرود كه امريكا و اروپا چهار درصد درآمد ملي را صرف ارتش ميكنند و اتحاد شوروي بايستي سي
و چهار درصد درآمد ملي را براي يك نيروي دفاعي كه بتواند جلوي آن را بگيرد، خرج كند.
س: يعني 3/1 بودجه.
ج: 3/1 تمام درآمد كل كشور؛ فكر بكنيد چقدر تنگدستي ميماند براي چيزهاي ديگر. خوب؛ ما اين را ميفهميديم. بالاخره انسان عدد سرش ميشود و ميفهمد. ما اينكاره بوديم. ميدانستيم مشكلات در حزب هست، مشكلات اجباري است. بايستي يك وقتي يواش، يواش بتدريج درآمد ملي بالا برود. ميدانيد چند صدهزار ميليارد، آلمانها به آنجا خرابي وارد آوردند؟ بازسازي اينها چقدر پول ميخواست؟ شهرهاي بزرگي مثل كيف نابود شده بود.
س: همين مقدار به اصطلاح خسارت در اثر جنگ ـ مثلاً چند هزار ميليارد دلار شوروي ـ ضرر كرده ولي بالاخره الآن دوران خرابياش را دارد طي ميكند، يا مثلاً بيش از13 درصد درآمد كل را صرف كارهاي نظامي ميكند. لذا به همين مقدار از صنايع و مسائل رفاهي جامعه عقب ميافتد. آيا بيان خودِ آمار يك مقدار جامعه را متعادل نميكرد؟ يا ...
ج: چرا؛ ميكرد. با مردم كه صحبت ميكرديم عين همين حرف را ميزدند. مردم عادي ميگفتند ما مجبور هستيم والاّ امريكا پدر ما را با بمب اتم درميآورد. وقتي آمريكا بمب اتمي را ساخت، گفتند كه شوروي حداقل ده سال احتياج دارد كه بمب بسازد. در عرض چهار سال با چه امكانات اوليه و ابتدايي، دوتا از بزرگترين دانشمندانشان اشعه خوردند و مردند ... يكي از آنها پدر اتمي شوروي بود. من در يك كنگره او را ديدم. با عصا راه ميرفت.
س: آيا اينگونه مسائل در اين جا بيان نميشد؟
ج: همة اينها بيان ميشد و در حوزههاي حزبي و حوزههاي مردمي، تمام اينها به مردم گفته ميشد. لازم نبود كه در روزنامه بنويسند. سازمانهاي بخش اطلاعاتي و اينها بود كه به حوزههاي حزبي دستور داده ميشد كه اين مطالب را مطرح كنند. حوزههاي حزبي در هر ناحيه كه وجود داشت، گروه مردمي داشت. اين گروه مردمي همين مسائل را مطرح ميكرد. اين است كه همه ميدانستند كه در آنجا چه گرفتاري دارند.
س: آيا اين يك اشتباه بود كه سوسياليسم در شوروي حاكم شد يا خير؟ چون بعضيها معتقدند كه اگر ماركسيسم يا كمونيسم از درون فرهنگ شوروي برخاسته بود رشد عاديِ فرهنگ شوروي، ماركسيسم را بهعنوان يك ايدئولوژيِ راهبرديِ حاكميت انتخاب كرده بود و طبعاً به موفقيت بيشتري ميرسيد ولي چون كمونيسم از بيرون آورده بود توفيق
نداشت مثلاً كمونيسم در ايران نتوانست حاكم بشود. لذا بعد از تغيير و تحول در شوروي به سرعت ماركسيسمزدايي و كمونيسمزدايي در شوروي شروع شد كه هنوز هم ادامه دارد.
ج: من معتقد هستم كه اين تئوري، تئوريِ بسيار بيربطي است چون اگر فرض كنيم كه اصولاً انقلاب اكتبر نميشد روسيه عبارت ميشد از مركزي مثل اندونزي يا مثل كشورهاي ديگري كه فقط مواد خامش را امپرياليسم برميداشت و ميبرد و سرماية خودش را در آنجا به كار ميانداخت، چيزهايي مثل نفت و الماس، شوروي چيز ديگري نميشد. يعني امريكا حاكم مطلق جهان و فرض بكنيم كه در چين انقلاب نكرده بود چيانكاي چك در آنجا بود اوضاع آنجا؟
س: نه؛ شوروي با توجه به تغيير و تحولي كه بعداً شد و اينگونه فرار از مركز صورت گرفت، فرار از ماركسيسم و بعد الآن با توجه به بدهيها و مشكلاتي كه اكنون وجود دارد چه باقي مانده است؟
ج: علتش عبارت است از خيانت. اين خيانت را حتي انور خامهاي قبول دارد. نوشتهاي كه من دارم خيلي صريح ميگويد كه اگر بجاي يلتسين و گورباچف يك انسان، يكي از كمونيستهاي قديمي و محكمي وجود داشت، چنين اتفاقي نميافتاد؛ و واقعيت همين است. اگر آندروپف خيلي سريع نمرده بود، حتماً شروع به اصلاحات كرده بود، اصلاحات نظير چين، و آنوقت محال بود كه چنين اتفاقي بيافتد. به نظر من امپرياليسم امريكا صدها ميليارد سرمايهگذاري كرده براي همچنين روزي؛ اين واقعيت است. يك دفعه من گفتم يك مخبر «روزنامة آسوشيتدپرس» كه پانزده سال در شوروي بوده كتابي نوشته است كه هم اسم كتاب يادم رفته و هم اسم نويسنده. او گفته است كه خانه به خودي خود نميسوزد، بايد كسي نفت بريزد روي آن و كسي هم كبريت بزند. جملة جالبي است، يعني اين نفت را صدها ميليارد سرمايهاي كه امريكا به صورت تبليغات عليه كمونيسم شوروي با راديوها و رسانههاي مختلف براه انداخت، بر شوروي ريخت و سبب فروپاشي آن شد.
س: روندي كه به اصطلاح در اين دهه طي كرده هرچه جلوتر ميرود وابستگي آن به غرب بيشتر ميشود و از درون هم فاسد ميشود.
ج: ولي حالا نگاه كنيد، دو سال پيش در مورد معبد لنين همهپرسي كردند سي و پنج درصد موافق بودند كه بايد نگه داريم و شصت و پنج درصد مخالف. پارسال در روزنامههاي
ما هم نوشتهاند. خوب من بريدم و نگه داشتم. پنجاه و پنج درصد موافق هستند كه بايستي نگه داشت و چهل و پنج درصد مخالف هستند.
س: اگر ما همين پرسوجويي را در مورد بازگشت كمونيسم به شوروي ميكرديم همين جواب را ميدادند؟
ج: با همين اطلاعاتي كه اخيراً دادند كه ميلياردها، ميليارد دلار دارودستة يلتسين به امريكا منتقل كردند و اين را ديگر FBI اطلاع داده است، يعني بيآبرويي اين دستگاه است كه روزبهروز دارد زياد ميشود. حالا دو تا انتخابات در پيش است. يكي انتخابات مجلس است (دوما) كه همين آخر امسال است، يكي هم انتخاب رئيسجمهوري. اينجا بايد صبر كرد ديد چه خواهد شد. احتمال خيلي زيادي هست كه در انتخابات دوما مجموعة نيروهاي چپ باز هم اكثريت بيشتري پيدا كنند و در انتخابات رئيسجمهوري، ائتلاف نيروهاي چپ با شهردار مسكو كه خيلي محبوب است داراي شانس خيلي زيادي است.
س: حالا از طرفي هم بازگشت به قبل غيرممكن است و از طرف ديگر متعادل كردن جامعه هم يك مقدار بعيد است. با توجه به گسترش روحية غربگرايي ـ چه در سيستم اداري و چه در بين نسل جوان ـ واقعاً ميشود جلوي آن را گرفت و مثلاً اگر يك اتحاد بين سوسياليستها و كمونيستها و احزابِ به اصطلاح چپگرا هم ايجاد بشود، به جايي ميرسد، يعني آقاي يلتسين را بردارند؟
ج: من نميتوانم كه كار پيامبري بكنم و پيشبيني بكنم. من فقط تحول را نگاه ميكنم و احتمال ميدهم كه نيروهاي چپ روزبهروز دارند قويتر ميشوند. بازگشت به سيستم سابق محال است چون اقتصاد مختلطي در داخل روسيه امكانپذير است، منتهي به شرط آن كه فساد را از بين ببرند و واقعاً سرمايهاي كه موجود هست و ميتوان از آن استفاده كرد، واقعاً براي پيشرفت جامعه استفاده بشود. امكان اين هست. منتهي با يك اقتصاد مثل چين كه الآن يك اقتصاد كاملاً مختلطي است.
س: چين از درون مرتب دارد اصلاح ميشود و جلو ميآيد. خودش از درونش ميجوشد. الآن درون روسيه پاشيده شده است. من برداشت خودم را در مورد اين قضيه عرض ميكنم؛ كه درون پاشيده شده، نيروها متفرق شدهاند و چيزي به عنوان رهبريِ واحد و اتحاد و اتفاق نيست. آيا به نظر شما اين نشانهها را ميشود ديد؟
ج: ممكن هست همينطور كه گفتم براي انتخابات رئيسجمهوري اتحاد بين كمونيستها و
شهردار مسكو كه آدم خيلي معتقدي هست، برقرار بشود.
س: آيا «حزب تودة ايران» در گذشته دچار نوعي دگماتيسم كمونيستي و ماركسيستي نشده بود؟ آقاي پور پيرار خاطرات عمومي را فاقد ارزش تاريخي - سياسي دانستهاند، به نظر شما علت آن چيست؟
ج: من بردن اسم اين مرديكه پور پيرار را در اين كتاب به صلاح نميدانم. چون اين مرديكه يك قاچاقچي كلاهبردار بيشتر نيست. كافي است برويد از بهآذين بپرسيد كه او كيست. ببينيد كلاه چند نفر را برداشته است. حالا دشمنيِ او با كيانوري چه هست. او آمده بود روزنامة ما را گرفته بود و چاپخانه درست كرده بود. در چاپخانه سرِ شريكش كلاه گذاشته بود و مال او را خورده بود. بعد ديديم كه او خيلي گران ميگيرد. گفتيم ميخواهيم به يكي ديگر بدهيم. او رفته بود در اتاق پورهرمزان و شروع كرده بود به توهين به پورهرمزان. آمده بود و به من گفته بود كه اين آمده و توهين كرده است. من هم مأمور دمِ در را خواستم و گفتم كه ايشان را بيرون بياندازيدش ... بعدش شروع كرد به صادر كردن نشريه عليه كيانوري. ارادتمند كيانوري، شده بود نشريه صادر كن عليه كيانوري. بعد هم رفت بغل طبري را گرفت. تمام آثار طبري را چاپ كرد و نه يك شاهي به حزب داد و نه يك شاهي به خودِ طبري. از اين كلاهبرداري بيشتر ميشود؟!
س: اين قضية بيرون كردن او از حزب در چه سالي بود؟
ج: همان وقت كه ما كلوپ داشتيم. يك سال قبل از 59.
س: عدهاي ميگويند تسليم نامههاي اعضاي حزب در دهة 40-1330 دستور حزب بوده يا كار خودِ رفقا؛ بخصوص «مجلة عبرت» و 3 جلد كتاب «سير كمونيسم در ايران»، «كمونيزم در ايران»، «افسران حزب توده» و چند جزوة ديگر دستورات حزبي بود كه براي بقاي افراد خود، كار همكاري با رژيم را مباح دانستند.
ج: اين يك دروغ بزرگ است. تنها چيزي كه در اين قضيه راست است، عبارتست از دستوري كه حزب به افسراني كه بازداشت بودند داد، آن هم با مخالفت شديدِ من، چون من گفتم اينها را ميكشند. فقط شما آبروي اينها را خواهيد برد. اگر اينها تقاضاي عفو بكنند، هيچ كار ديگري نخواهيد كرد. هم آبرويشان را ميبريد و هم ميكشندشان. گفتند اگر اينها را بكشند تو مسئول هستي بايد جواب بدهي. اگر اينها تقاضا نكنند ... تو قاتل همة اينها هستي. من هم نوشتم ... چيزهاي ديگر همهاش چرند است.
س: چطور در موضوعات ديگري مثل آقاي اسكندري و اينها به طور مفصل وارد تحليل موضوع نشدند. شايد طرح موضوع به نوعي به ضرر خودشان هم بوده. به هرحال يك موضوعي كه به سرنوشت يك طيف مربوط باشد، افراد حزب به نوعي دخيل هستند؛ حالا يا رأي اقليت بوده يا مستقيم و يا حتي طرف شركت هم نكرده باشد. در بيان وقايع مهم بعضيها خيلي گذرا از آن گذشتند يا بدون اشاره از آن گذشتند.
ج: اينطور نيست! آنهايي كه در خارج بودند، گروهي در مسكو بودند مثل رادمنش و طبري و غيره كه آنها بطور شديد موافق نظر ضد مصدقي بودند. آن مقالة معروف طبري كه در مجلة كمونيستي چاپ شده بود، در مجلة احزاب كمونيستي اصلاً ما را بيچاره كرد يعني آن مجله كه در آمد، بقراطي كه آنجا نشسته بود زد روي ميز كه بله، اتحاد شوروي نظرية ضد مصدقيِ ما را تأييد كرد. حالا منِ بيچاره گفتم كه اين چرند نوشته، مزخرف نوشته و به نظر ميرسد از اوضاع ايران اطلاع ندارند. اين كمكي است كه اينها كردند. تنها كسي كه معتقد بود سياست ضد مصدقي ما غلط است، اسكندري بود؛ اين واقعيت است. من بايستي اين را بگويم. تنها او بود كه براي ما چندين نامه نوشت، حتي براي يكي دو نفر از گردانندگان اين جريان نامة خصوصي نوشت كه بابا چرا اين جوري فكر ميكنيد، چرا گذشته يادتان نيست؟ اين آدم، آدم ملي است. من او را ميشناسم و شخصاً بطور خانوادگي ميشناسم. تا 30 تير هست كه شلاق خوردند، آنوقت فهميدند.
س: پورپيرار معتقد است كه اصل انترناسيوناليسم، ضربه تكاندهندهاي به حزب زد و اصل وابستگيها و چسبندگيها از همين نقطه شروع شد؟ اگر ما اصل انترناسيوناليسم را نميپذيرفتيم و به عنوان يك ماركسيسم مستقل عمل ميكرديم شايد به اين حد ضربه نميخورديم.
ج: ادعاي هوايي و توخالي زياد بود. اگر ما چنين نميكرديم چنين نميشد، اگر ما چنين نميكرديم ... كي ميتوانست اين را ثابت بكند؟ با «اگر» كه نميشود.
س: اگر به گذشته هم برنگرديم ...
ج: اصلاً محال است كه حزب ماركسيستي در دنيا بوجود بيايد و وابسته و انترناسيوناليست نباشد؛ يعني وحدت تمام احزاب كمونيست ... چنين چيزي كجاي دنيا پيدا شده؟ مگر ما تافتة جدابافتهاي هستيم.
س: نه؛ آن وابستگي «حزب توده» به شوروي در همان حد بود كه «حزب كمونيست
فرانسه» به شوروي وابسته بود. عملكرد «حزب كمونيست فرانسه» به همان حد بود كه عملكرد «حزب تودة ايران» بود، اين را در مقايسه عرض ميكنم.
ج: حزب هرچقدر كوچكتر باشد نتيجة وابستگياش بيشتر ميشود، كوچكتر كه باشد، ضعيفتر است و نيروي كمي دارد، پس وابستگي آن زيادتر ميشود. احزاب بزرگتر اگر باشند، اين جوري نيست، چون شخصيت خودشان مستقلتر است.
س: در مقايسه بايد ضعف سياسي و پايگاه مردميشان را ديد.
ج: بله.
س: در مورد «حزب توده» كدامش صادق بود؟ كوچكتر بودن يا ضعيفتر بودن.
ج: كوچكي و ضعيفي و احتياج به كمك داشتن.
س: اين كمك از بدو تشكيل حزب بود يا بعداً بوجود آمد.
ج: به نظر من كه آنوقت از اول نبودم، كمك مالي به ما به صورت كاغذ براي روزنامه ميدادند. كمكهاي اين جوري ميكردند.
س: پورپيرار معتقد است كه آقاي عمويي براي بزرگان قصهسرايي كرده است و الان قصه ميگويد و در حقيقت تاريخ نيست. قضية آقاي مرتضي زربخت چيست كه بين آقاي عمويي و آقاي ناصر پورپيرار اين همه درگيري بوجود آورده است؟
ج: والّله من از اين جريان اطلاعي ندارم. فقط تنها چيزي كه ميدانم اين است كه خوب اطلاعات عمويي از گذشتة حزب زياد نيست. چون وارد كار تشكيلاتي نشده بود، اطلاعات او زياد نيست. مثلاً اشتباه خيلي بزرگي كه او كرده، و دوبار اين را در دوتا صحبت تكرار كرده اين است كه حزب ميگفت ما كودتا را به جنگ ضد كودتا تبديل ميكنيم ... من بوسيلة يكي از دوستانمان نامهاي برايش نوشتم كه آقا چرا اين دروغ را كه ديگران ميگويند تو تكرار ميكني؟ ما هرگز هيچ وقت در حزب چنين ادعايي نكرديم. ما ده تا تفنگ داشتيم كه حتي مصدق در دفاعيات خودش ميگويد اينها چه خطري داشتند؟ شما اينقدر گشتيد و گشتيد ده تا تفنگ هم پيدا كرديد. اينها كه نميتوانستند اسلحه جمع بكنند. اينها چه نيرويي داشتند؟ با يك تفنگ كه نميتوانستند كودتا بكنند؛ حتي مصدق اين را ميگويد. ما چطور ميتوانستيم با نداشتن هيچ گونه سلاح، كودتا بكنيم؟ آن هم كودتا را تبديل به جنگ ضدكودتا بكنيم؟ حالا قضيه چيست؟ اين است كه ما در اولين بيانيهاي كه در مهرماه نوشتيم، گفتيم كه از كودتاي شهريور خبر داريم و ضمناً نوشتيم: مردم ايران! بخصوص افسران و سربازان! آن اسلحهاي كه
به شما دادند سرد و گرم روزگار نيست، اين اسلحه را ندادند كه با آن شكم مردم ايران را پاره بكنيد و بكشيدشان، شما هستيد كه ميتوانيد كودتا را به ضد كودتا تبديل بكنيد. اين را به افسران و سربازان گفتيم. اين تنها چيزي است كه ما گفتيم و درست هم گفتيم.
س: پيام عمومي بوده، بطور خاص نبوده؟
ج: مال ما نبوده. ما نيرويي نداشتيم؛ اين را دو دفعه تكرار كرده.
س: پس ساختن نارنجكها در خانههاي مخفي ...
ج: آن مال بعد از كودتاي 28 مرداد است.
س: قضية مرتضي زربخت چيست؟
ج: اصلاً اطلاع ندارم. مرتضي زربخت مدتها از حزب كنار رفت و به چريكها نزديك شد. من تنها چيزي كه اطلاع دارم اين است. سوابقش هم سوابق خوب بود. او جزو افسراني بود كه در كردستان بود به عراق رفتند. چندين سال در عراق حبس بودند. بعد عراق به ايران تحويل داد البته بعد از 1975. اينجا هم چند سال حبس بودند و بعد هم شروع كردند به همكاري كردن با رژيم، بعضي از آنها هم مديركل شدند.
س: چقدر ميشود به خاطرات عمويي به عنوان يك متن قابل اعتماد نگاه كرد.
ج: به عقيدة من آن قسمتي كه مربوط به دورة زندانيِ بيست و پنج سالة خودشان است، آنها همهاش درست است، ولي آن قسمتي كه مربوط به حزب هست معلوم است كه اطلاعاتش خيلي كم است. نمونهاش هم همين اشتباهي است كه من ميگويم.
س: آيا از اين گونه برخورد كردن تداعي نميشود كه او ميخواهد از بعضيها انتقام بگيرد؟
ج: نه؛ من اين را احساس نميكنم، يعني در آن چنين چيزي نميبينم
س: آيا كتابش را خواندهايد؟ ميگويد خسرو روزبه، عبدالحسين آگاهي و ابوالحسن عباسي پس از شهريور 1320 عضو «حزب كبود» بودند، با توجه به رهبريِ آن بخصوص مسئوليت ارتش كه با حسين منوچهري و بهرام آريانا، بود چگونه ميتوان موضوع را ارزيابي كرد؟
ج: اولاً من چنين اطلاعي ندارم، چون از اولين كساني كه به حزب آمد، روزبه است و با او هم عباسي آمد كه هميشه با همديگر بودند. او از اولين افسراني بود كه آمد و به همين علت هم خيلي زود رهبر افسران حزبي شد.
س: اين «حزب كبود» بعد از سالهاي 21 يا اواخر سال 20 تأسيس شد؟
ج: بله؛ ميدانم. افسران ما از همان ابتدا به داخل گروه ميآمدند.
س: يعني از همان ابتداي تأسيس حزب، يعني سال 20؟
ج: بله آنها به كلوپ ميآمدند. بعداً ما ممنوع كرديم كه به كلوپ نيايند و درگير آن تشكيلات نشوند.
س: آيا فريدون هويدا عضو «حزب توده» بوده است؟ ميگويند خودِ اميرعباس هم كه در اروپا بوده با حزب ارتباط داشته و با ايرج رفيق بوده است.
ج: با ايرج رفيق بود، ولي هيچ كدام از آنها عضو حزب نبودند.
س: خودِ فريدون ادعا كرده، جلال هم در جايي اشاره كرده كه او هم تودهاي بوده است.
ج: من هيچ اطلاعي ندارم.
س: جلال يك جا اشاره ميكند كه قابل مقايسه با برادرش نيست. چون بالاخره يك سابقة چپ و تودهاي دارد.
ج: چپ ممكن است، ولي اينكه عضو حزب توده بوده، نه. تمايلات بوده، اين ممكن است.
س: ميگويند دكتر سيف فاطمي در آن دوران كه در لندن ساكن بود بطور مرتب به برلين شرقي مسافرت ميكرده و به منزل كيانوري رفت و آمد مينموده است.
ج: اولاً ايشان در لندن نبود. در امريكا هستند. ثانياً ايشان داماد ما هستند؛ شوهر افسر ـ دختر مريم ـ برادرزادة دكتر فاطمي هستند. اين دكتر سيف فاطمي را گفتند كه با دكتر فاطميِ ما فرق دارد.
س: دكتر سيف فاطمي روزنامهنگار بود. «روزنامة باختر» مال او بود. بعد هم امريكا رفت و آنجا ماندگار شد. بعد مدتي هم لندن بود و دوتا خاطره نوشت و مدتي هم در لندن زندگي ميكرد، حالا براي كار تحقيقاتي يا تدريس نميدانم. احتمالاً اين، منظورش اوست.
ج: نخير؛ ما چنين كسي را نداشتيم. ما فقط سيف فاطميِ را داريم.
س: او چه سالي ازدواج كرده.
ج: خيلي وقت است. الآن دخترش حدوداً 37 سال دارد. او از اولش هم آنجا جزو دانشجويان تودهاي بود كه ضد شاه تظاهرات ميكردند. در همان تظاهرات هم با افسر آشنا
شده و ازدواج كردند. او يك بار يا دوبار به ديدار ما در آلمان آمد كه يك بار از آن با پدرش آمد.
س: خانم حكمتجو معتقد است كه فاطمي مأمورCIA امريكا ميباشد. ميگويند همسر سيف فاطمي سال 1354 عضو «جبهة ملي» بوده است.
ج: از خانم حكمتجو بايد پرسيد كه ايشان باCIA چه ارتباطي داشتند كه اين خبر را دارد و اعضاي سيا را ميشناختند. من خيال ميكنم كه اينها ارزش كتاب را پايين بياورد.
س: اگر افسر منظورش باشد، همسر سيف فاطمي عضو «جبهة ملي» بود.
ج: سيف كه داماد ما است، استاد دانشگاه است و در آنجا كار ميكند. از اول بچههاي كوچكي بودند كه آنجا رفتند. افسر هم كه آنجا رفته تحصيل كند، با او آشنا ميشود و با هم ازدواج ميكنند. الآن هم زندگي فوقالعاده كوچكي دارند.
س: مي گويند پيشهوري خاطراتي تحت عنوان «چگونه خطا كردم؟» نوشته است. شايعة خاطرهنويسيِ پيشهوري درست است يا غلط؟ همچنين ميگويند كه اين خاطرات دست خواهرش هم هست.
ج: هيچ خبري از اين جريان ندارم. و تعجبآور است كه پيش خواهرش هست و چاپ نكرده است، چون الآن بهترين وقتي بود كه ...
س: خواهرش هم زنده است. جلالالدين كيا كيست؟ آيا او عضو «حزب كمونيست ايران» بوده است؟
ج: جلالالدين كيا عموي من است، عموي ناتنيِ من است.
س: ناتني از پدر يا مادر.
ج: از مادر.
س: يعني پسر شيخ است.
ج: بله؛ پسر شيخ، منتها از يك زن ديگر، غير از مادر ما، آقا شيخ مهدي و مادر دكتركيانوري. او سروان ارتش بود. سرش درد ميكرد، يكدفعه دلش خواست برود به شوروي و با ترن به ولادي وستك رفت و از آنجا برگشت و آمد. سفري اينجوري انجام داد، بدون اينكه پياده بشود و جايي بماند. عضو حزب كمونيست هم نبوده. بعد هم استعفأ داد.
س: آيا او قبل از رضاخان افسر بوده است؟
ج: نه؛ در دوران رضاخان.
س: اگر عموي شما بوده، بايد يك آدم شيخ مهديِ خوبِ ...
ج: جوانترين بچة شيخفضلالله، او بوده.
س: دورة رضاخان افسر بوده. خودش اصلاً در امور سياسي نبود. بعد از دهة 20 هم نبود.
ج: استعفأ داد و بطور عادي زندگي كرد.
س: خاطرات نورالدين كيا آنموقع آمده، آيا اين كتاب را ديديد. او هنوز زنده است.
ج: بله؛ آمده، ولي نه، او را نديدم.
س: مقالة شما دربارة دكتر اراني در «مجلة دنيا»(1)بالاخره چه بوده؟ دروغ؟ غلو؟ تحريف؟ و يا ... آيا نشرية «بيروق انقلاب» يك نشرية كمونيستي بود يا نه؟ چرا در «مجلة دنيا» در سال 1342 آن را كمونيستي مطرح كردهايد؟
ج: والّله من چون از زندگيِ دكتر اراني اطلاع نداشتم بنويسم آن مقاله را احتمالاً كسي به نام من نوشته است، چون اين مال دوراني است كه من نبودم. يكدفعة ديگر هم اين را گفتم كه من در آكادمي كار ميكردم، پس شايد كسي مثل طبري به اسم من نوشته، مستعاري نوشته.
س: اصلاً چنين مقالهاي بوده يا نبوده؟
ج: نميدانم. من نديدم.
س: ولي سال و شمارة انتشار را گفتهاند.
ج: نميدانم، حتماً بوده ديگر. من اطلاعي ندارم. من اصلاً از زندگيِ اراني اطلاعي نداشتم.
س: مثلاً احتمال دارد كه كسي نقل قولي كرده باشد؟ آيا نشرية «بيروق انقلاب» يك نشرية كمونيستي بود يا نه؟ چرا شما در «مجلة دنيا» در سال 1342 آن را كمونيستي مطرح كردهايد؟
ج: اطلاع ندارم. اصلاً نميشناسم.
س: اختر كه هيچ وقت عضو حزب نبود. آيا عضو حزب كمونيست بوده است؟
ج: چرا بوده؛ عضو حزب توده هم بوده. آنوقت كه حزب كمونيست با كامبخش بوده، او
1) ـ مجلة دنيا، دوره دوم، سال سوم، شماره 3، 1342، چاپ آلمان شرقي.
هم عضو بوده.
س: از ابتدا عضو تشكيلات بوده؟
ج: بله.
س: در مورد افشاگريهاي دكتر رادمنش در 1313 كه نوشت كامبخش مرا لو داد توضيح دهيد. شما اين را يك بار در خاطرات مطرح كرديد. گويا باقر مؤمني در «مجلة الفبا»(1)اين مطلب را نوشته.
ج: من كه نخواندم، چه چيزي را جواب بدهم؟
س: ميخواهيد مقالهاش را به شما بدهم تا بخوانيد.
ج: مقالهاش را هم بدهيد فايده ندارد. من چه ميدانم كه درست نوشته يا نه. او از قول رادمنش برداشته و نوشته است. اينها آنقدر كارهاي نادرست و كج و كوله كردند كه آدم احتياط ميكند.
س: مجلة آن را در آرشيو داريم. «مجلة الفبا» را غلامحسين صادقي منتشر ميكرد. فضلالله گرگاني كه بود؟ من در خاطرات ميخواندم كه اين اواخر به علي اميني نزديك شد.
ج: فضلالله گرگاني جزو 53 نفر و از بستگان قدوه بود. بعد هم كه بيرون آمدند، او از كار سياست به كلي كنار رفت ولي با اين بچهها هميشه روابط خوبي داشت و كمك ميكرد.
س: او زبان هندي بلد بود. من يك كتاب ديدم كه ايشان ترجمه كرده بود با عنوان «مذهب در شرق و غرب».
ج: نميدانم. شايد از زبان ديگري ترجمه كردهباشد، انگليسي و يا ... و بعد هم فوت كرد در همان شرايط، زندگي آرامي كه در اينجا داشت، هيچ كار سياسي هم نكرد.
1) مجلة الفبا، شمارة 5، 1365، اروپا.
آ ـ الف
آئينهوند، صادق (دكتر)/ 8
آچسن، دين/ 229
آخوندزاده، فتحعلي/ 707
آذر، خليل (دكتر) / 618، 634
آذراوغلو/ 86، 87
آذرنور، فريدون/ 81، 88، 89، 92، 93، 94، 107، 109، 113، 115، 116، 117، 176
آرام، احمد/ 342
آرام، عباس/ 645، 659
آرامش، احمد/ 37، 304، 331، 638
آربنز/ 213
آريانا، بهرام/ 792
آريانپور، اميرحسين (دكتر)/ 394، 666
آزاد، عبدالقدير/ 169، 223، 52، 593، 620
آزموده، حسين (سپهبد)/ 227، 228، 638
آزمون، منوچهر/ 120، 125، 695
آژدانقزي، پري/ 42
آشوري، داريوش/ 48، 57، 253، 351
آقا شيخ مهدي/ 794
آقاولي (سپهبد)/ 39، 138، 296
آقايف، بهرام/ 707
آگاهي، عبدالحسين/ 792
آل احمد، شمس/ 462
آلاحمد، جلال/ 14، 48، 50، 53، 54، 168، 218، 230، 231، 233، 247، 248، 249، 251، 321، 353، 354، 356، 358، 363، 364، 375، 376، 377، 384، 390، 392، 393، 394، 429، 430، 462، 576، 591، 603، 689، 699
آلبرايت، مادلين/ 484
آلن، جورج/ 133، 194، 199، 278، 328، 332
آلنده، سالوادور/ 213، 473
آملي/ 646
آملي، ميرزا هاشم/ 647
آموزگار، جمشيد (دكتر)/ 674
آموزگار، حبيبالله/ 633
آندروود/ 329، 330، 331
آنژ، ميكل/ 28، 469
آوانسيان، اردشير/ 95،96، 316، 319، 320، 365، 366، 567، 579، 581، 584، 585، 667، 708، 710، 711
آيت، حسن/ 22، 45، 171، 309، 310، 314، 460
آيزنهاور، دوايت/ 69، 175، 176، 178، 179، 184،250، 607، 658
ابتهاج (مهندس)/ 38
ابراهيم خاني، حسين/ 295
ابراهيماُف/ 558
ابراهيمزاده، سيفالله/ 707
ابطحي (سرهنگ دكتر)/296
ابن اثير/ 11
ابن بابويه/641
ابن رشد/ 469
ابن سينا/ 468
ابنخلدون/10، 11
ابوريحان بيروني/ 468
اپريم/ 337، 341، 363
اپنهايمر، رابرت/ 445
اپيكور/ 467
اتابكي، منصور/ 99
احتشامالدوله قرهگوزلو/ 295
احمدالحسيني الزنجاني/ 647
احمدبن ابييعقوب/ 11
احمدزاده/ 626، 627، 732، 733
احمدشاه/ 12، 69، 145، 146، 536، 577، 595
احمدي، حميد/ 783
احمدي، صادق (سپهبد)/ 642
اخوان ثالث، مهدي/ 394
اخوان، جواد/ 296
اخوي، حسن (اميرلشكر)/ 588
اديسه/ 466
اراكي/ 646
اراني، تقي (دكتر)/ 314، 315، 316، 326، 606، 705، 708، 709، 710، 781، 783، 795
ارجمند، ليلي/ 677
اردلان، امينالله/ 633
اردلان، سيفالله/ 295
اردلان، علي/ 606
ارسطو/ 467
ارسنجاني، حسن (دكتر)/ 281، 637، 638،640، 644، 645، 649
ارشميدس/ 467
ارفعزاده/ 310
استالين، ژوزف/ 445، 446، 465
استايكل/ 127، 274
استرآبادي، مهديخان/ 11
استونمن، پيتر/ 179
اسدآبادي، سيدجمالالدين/ 438، 535، 706
اسدي، احمد/ 781
اسدي، هوشنگ/ 587، 588، 725
اسفنديار/ 12
اسفندياري/ 79
اسفندياري، ثريا/ 16، 44
اسكندري/ 79، 80، 81، 82، 86، 87، 88، 89، 90، 91، 92، 93، 94، 95، 101، 103، 108، 109، 115، 116، 117، 118، 124، 201، 212، 213، 278
اسكنداني(سرگرد)/ 60
اسكندري/ 76، 229، 578، 581
اسكندري، ايرج/ 16، 21، 22، 76، 77، 78، 79، 80، 81، 83، 86، 87، 88، 89، 91، 92، 93، 94، 100، 108، 109، 112، 115، 116، 122، 124، 132، 133، 206، 207، 211، 213، 214، 218، 219، 316، 317، 319، 320، 321، 322، 324، 331، 333، 334، 335، 341، 347، 366، 367، 372، 386، 394، 505، 560، 561، 566، 567، 568، 583، 585، 586، 592، 606، 664، 667، 669، 670، 671، 676، 695، 696، 700، 710، 711، 712، 719، 726، 727، 728، 730، 776، 777، 778، 779، 783، 790
اسكندري، سليمانمحسن/ 321
اسكندري، سليمانميرزا/ 708
اسكندري، عباس/ 229، 230، 321، 578
اسكوئي، حسين/ 296
اسكوابن، س. پ/ 331
اسكولدو/ 499
اسميت، سيدني آرميتاژ/ 141، 235
اشتاينبك، جان/ 131
اشرف/ 285، 759
اشرف، احمد/ 19
اشرف، اسماعيل/ 294
اشرفي، عبدالله (سرتيپ)/ 296
اشكوري/ 609
اصيلي، كاظم/ 651
اعتضادي، ملكه/ 42، 656
اعتمادزاده (م. ا. بهآذين) / 76
اعلامي، شهناز/ 94، 100، 113، 121، 122، 123، 695، 696
افتخاري، يوسف / 21، 127، 128، 264، 267، 316، 578، 579، 581، 589، 699
افشار طوس، محمود (سرتيپ) / 56، 167، 173، 174، 225، 288، 294، 297، 298، 374، 602
افشار، 111، 274، 284
افطسي (سرتيپ)/296
افلاطون/ 467
اقبال/ 614، 633
اقبال، خسرو (مهندس)/ 39، 295
اقبال، عباس/ 563
اقبال، عبدالوهاب/ 295
اقبال، منوچهر (دكتر)/ 149
اقليدس/ 467
اكرمي/ 296
الحائري، مرتضي/ 647
الموتي/ 76، 228، 638، 708
الموتي، ضياء/ 315، 319، 568
الموتي، مصطفي/ 20، 37، 98، 99
الموتي، نورالدين/ 319، 335، 586، 638
الهي، صدرالدين/ 394، 496
الهي، محمد (مهندس)/ 294، 633
امام خميني/ 22، 111، 112، 113، 135، 534، 566، 570، 625، 647، 652، 653، 654، 660، 662، 665
امام علي (ع)/ 453
امامي/ 171، 588، 678
امامي، جمال/ 104، 207، 272، 400
امامي، ليلا/ 678
امانپور (سرلشكر)/ 269
اميد، علي/ 316
اميدوار، محمد (دكتر)/ 119
امير انتظام، عباس/ 456، 457، 458
شوقيبدر، امير/ 295
امير علائي، شمس الدين (دكتر)/46، 120، 125، 135، 593، 641
امير، موسي/ 633
اميرخسروي، بابك/ 39، 69، 76، 79، 81، 83، 84، 89، 93، 94، 95، 107، 109، 113، 114، 115، 116، 117، 118، 119، 120، 121، 132، 176، 201، 202، 204، 214، 226، 233، 238، 240، 241، 242، 244، 246، 247، 252، 253، 282، 319، 320، 334، 340، 341، 344، 345، 347، 351، 352، 353، 366، 371، 390، 393، 702، 718، 724، 764، 777
اميرشاهي، مهشيد/ 48، 57
اميركبير/ 607
امين، حفيظ الله/ 520
امينالسلطان، علياصغر (اتابك اعظم)/ 495، 496
اميني، جواد /295
اميني، علي/ 11، 19، 92 118، 134، 149، 173، 209، 210، 213، 214، 223، 228، 293، 302، 304، 305، 313، 359، 361، 362، 363، 379، 499، 533، 554، 601، 613، 615، 618، 638، 643، 635، 637، 638، 639، 640، 645، 649، 650، 693، 740، 796
انتظام/ 37، 38
انتظام وزيري، علي/ 295
انتظام، عبدالله/ 304، 313، 678
انتظام، نصرالله/ 37
انصاري/ 660
انصاري، رضا/ 633
انصاري، علي (سرتيپ)/ 296
انگلس/ 405، 416، 523، 524، 525، 526، 625
انوشيرواني/ 303
انيشتين/ 445
اواين/ 475
اوپنهايمر، رابرت/ 184
اوليانوفس/ 522
اكو، اومبرتو/ 199
ايدن، آنتوني/ 32، 293
ايراني، ناصر/ 463
ايلياد/ 466
ايوان چهارم/ 488، 500
ايوان سوم/ 500
ب
بابائيان، آرادشس/ 294
باتمانقليچ، نادر (سپهبد)/ 39، 175، 296
باتيستا/ 732
بازرگان، مهدي (مهندس)/ 46، 63، 73، 163، 216، 217، 409، 460، 538، 551، 569، 598، 608، 609، 613، 614، 641، 644، 650، 656، 689، 690
باستاني، عباس/ 294
باغچهبان، جبار/ 275
باقرخان/ 221، 547
باوكر/ 292
باهري/ 306
بتهوون/ 28، 193
بختيار/ 57، 101، 102، 120، 121، 124، 125، 126، 127، 129، 218، 242، 352 216، 402، 414، 457، 564، 576، 608، 614، 644
بختيار، شاپور/ 20، 134، 110، 120، 121، 124، 125، 126، 127، 128، 129، 131، 135، 200، 216، 217، 238، 256، 363، 460، 587، 608، 614، 641، 644، 650
بختياري، ثريا/ 615
بختياري، شهابالدوله/ 294
بدامن/ 253، 389، 713
براون (لرد)/ 572
براون، ادوارد/ 26، 27، 190، 191، 498، 551، 571، 572
براون، فون/ 445
براهني، رضا/ 463
برتلس/ 26
برژنف، لئونيد/ 503، 513، 516، 519
برژينسكي، زبگنيو/ 32، 47، 763
برشت، برتولت/ 543
برقعي، سيدرضا/ 394، 569، 570، 714
برنو، جوردانو/ 430، 468، 469
بروجردي/ 36، 67، 570
بروجردي، سيدحسين (آيتالله)/ 66، 67، 570
برهان، عبدالله/ 48، 49، 50، 51، 52، 55، 57، 74، 215، 251، 253، 263، 343، 351، 380، 383، 567، 718
بريا/ 585
بزرگ علوي، مجتبي/ 21، 315، 367، 394، 567، 572، 580، 670، 698، 700، 701، 702
بزرگمهر، جليل (سرهنگ)/ 227
بزرگنيا، مصطفي/ 607
بقائي، حسن (سرلشكر)/ 38، 296
بقائي، مظفر (دكتر)/ 458، 459، 460
بقراطي، محمود/ 108، 319، 335، 366، 670، 709، 720، 782، 790
بلاچا بكين/ 90
بلر، توني/ 483
بلعمي، ابوعلي/ 11
بنش، ادوارد/ 63، 308، 509
بني آجوري روياني/ 295
بنياحمد، احمد/ 99
بنيزاده/ 296
بنيصدر، ابوالحسن/ 183
بوش، جورج/ 153،446
بوشهري، جواد/ 39، 256، 294
بولگانين/ 584
بوليوار، سيمون/ 471
بهبودي، سليمان/ 19، 634، 647، 661
بهبهاني(آيتالله)/ 66، 67، 190، 221، 386، 394، 536، 547، 569، 570، 646، 647، 661، 714
بهرامي، محمد/ 319، 335، 580، 723
بهرامي، مهديقلي (سرتيپ)/ 296
بهروزي، حيدرقلي/ 296
بهروزي، مهديقلي/ 295
بهزادي، ابوالقاسم/ 295
بهشتي، سيدمحمدحسيني (آيتالله)/ 599، 631، 689، 690
بهنام، جمشيد/ 641
بهنگار، منصور (سرهنگ خلبان)/ 170
بيات، سهامالسلطان (مرتضيقليخان)/ 299
بياني/ 633
بيدل، اسميت/ 177
بيرجندي، امير/ 633
بيكمنشي، اسكندر/ 11
بيل، جيمز.ا./ 72، 175، 262، 264، 657، 660
بيمارستان هزار تختخوابي (بيمارستان امام)/ 541
بينا، علياكبر (دكتر)/ 633
بيهقي، ابوالحسن/ 25
بيهقي، ابوالفضل/ 7، 11
پ
پارسا، فرخرو/ 659
پاكروان، حسن (سرلشكر)/ 593، 653
پايپس، ريچارد/ 516
پايمن/287
پتن (مارشال)/ 546
پرتوي، مهدي/ 588
پرو/ 370
پرويزي، عبدالرسول/ 344
پرهون (سرهنگ)/ 768
پزشكپور، محسن/ 389،390، 576، 591، 597، 763، 770
پسنديده، سيدمرتضي (آيتالله) / 22
پطروشفسكي، ايليا/ 26
پلخانف، گئوركي/ 27
پورپيرار، ناصر/ 789، 791
پوروالي، اسماعيل/ 248، 267، 344
پورهرمزان، محمد/ 750، 789
پولكوفسكي، گلب/ 516
پهلوي، اشرف/ 257، 268، 306، 307، 378، 566، 677
پهلوي، رضا/ 39، 117، 237، 238، 239، 240، 241، 242، 352، 353
پهلوي، فرح/ 44، 303
پهلوي، محمدرضا/ 19، 55، 109، 199، 294، 358، 421، 422، 428، 429، 433، 434، 449، 450، 456، 457، 661، 672، 697
پيرايش(بانو)/ 296
پيرنيا، مشيرالدوله/ 13، 551
پيشداد، امير/ 301
پيشنمازي/ 86
پيشهوري، سيدجعفر/ 79، 110، 207، 397
پينوشه، آگوستينو/ 199، 213، 473، 609
ت ـ ث
تاگور، رابيندرانات/ 150، 151
تالبرگ، فردريك/ 295
تراب تركي، علي (سرهنگ)/ 170
تربتي، عماد/ 633
ترومن، هاري. اس/ 445، 465
ترون/ 290
ترهكي، احمد/ 520
تفرشيان، جواد/ 103
تفضلي، جهانگير/ 294، 344
تقوي، نصرالله/ 185
تقيزاده، داداش/ 316
تواين، مارك/ 131، 475
تولستوي/ 475
توللي، فريدون/ 248، 306، 344،394
تهچيري، آرمان/ 49، 50، 51، 55، 361
تهراني، خانبابا/ 21، 22، 76، 77، 92، 96، 97، 118، 213، 214، 566، 621، 622، 623، 629، 699، 723، 724، 731، 777
تهراني، شيخ آقا بزرگ/ 728
تيتو (مارشال)/ 254، 255، 605
تيمورتاش، عبدالحسين/ 236، 539، 547، 548، 549، 634
تيموريپور، موسي/ 295
ثابتي، پرويز/ 269
ثعلبي/ 11
ج
جانسون/ 636، 637، 657، 658، 680
جزني، بيژن /394، 602، 627، 628، 665، 736
جزني، حشمت/ 697
جعفري/ 277، 278، 280
جعفري، حسن/ 100، 101، 277، 278، 342
جعفري، شعبان (بيمخ)/ 42، 374، 601
جعفري، عبدالرحيم/ 305
جعفريان، محمود/ 743
جفرودي، كاظم (مهندس)/ 634
جكسون، ريچارد/ 287
جلالي نائيني، محمدرضا (دكتر)/ 593، 594
جم، محمود/ 145، 633
جمالزاده، محمدعلي/ 34، 378، 463، 497
جوادزاده، ميرجعفر/ 707
جواهري/ 343
جودت، حسين/79، 108، 319، 331، 366، 586
جوهر دودايف/ 516
عطاملك جويني/ 11
جهانبگلو/ 603
جهانبيگلو، ابوالقاسم/ 296
جهانبيگلو، محمود (سرهنگ)/ 296
جهانشاهلو، نصرتالله/ 22، 76، 81، 92، 94، 107، 108، 109، 110، 111، 112، 113، 171، 566، 568، 696، 697
چ
چخوف، آنتوان/ 475، 500
چرچيل، وينستون/ 133، 195، 197، 198، 202، 445، 508، 528، 554، 628، 746
چرنيشفسكي، چرني/ 27
چشمآذر، ميرقاسم/ 698، 682
چليپا، اكبر (سرهنگ)/ 765
چوئن لاي/ 219
چهلتن، اميرحسين/ 463
چيانگ كاي چك/ 329
چين/ 731
ح
حائري سمناني (دكتر)/ 119
حائريزاده، حسن/ 68، 75، 169، 223،
252، 256، 271، 272، 274، 275، 284، 289، 293، 299، 300، 302، 313، 576، 582، 593، 594، 620
حاجميرزا آقاسي/ 595
حافظ/ 11، 55، 423، 428، 454، 468، 495، 551، 658
حافظ ابرو/ 11
حجازي/ 55، 250، 351، 380، 383، 603، 611، 612، 613، 616، 617، 618، 633، 650
حجازي، حشمتالله/ 295
حجازي، سيدمحمدباقر/ 587
حجازي، مسعود/ 250، 587، 615، 641، 650
حجتي، سيد محمدباقر/ 666
حداد/ 432، 593
حزب دمكرات قوام/ 35، 193، 196، 267، 589
حسابي (برادر پروفسور محمود حسابي)/ 707
حسنالبكر، احمد/ 681
حسنزاده/ 707
حسيبي، كاظم (مهندس)/ 125، 135، 172، 284، 356، 601، 604، 618، 634، 641
حسيني، آقا سيدنورالدين/ 570
حسيني، جلال/ 408
حسيني، عزالدين/ 408
حضرت عبدالعظيم(س)/ 614
حضرت معصومه(س)/ 616
حقشناس/ 126، 582
حكمت، پرويز/ 264
حكمت، علياصغر/ 185، 188
حكمتجو، پرويز/ 726، 794
حكيم/ 25، 645، 654
حكيم مشكاتي، عباس/ 294
حكيم (آيتالله)/ 645
حكيمي، ابراهيم (حكيمالملك)/ 537، 674
حكيمي، محمدرضا/ 728
حيدرخان عمواوغلي (تاريوردي)/ 21، 386، 388، 707
خ
خاتمي (سرهنگ)/ 716
خاتمي، سيدمحمد/ 419، 421، 427، 439، 444، 451، 475، 482، 484، 597، 687، 688، 689، 690، 691، 716، 725، 753، 755، 756، 757، 760، 761
خامنهاي، سيدعلي (آيتاللهالعظمي)/ 32
خامهاي، انور/ 79، 80، 81، 82، 83، 84، 85، 86، 102، 104، 264، 368، 512، 515، 567، 579، 601، 709، 774، 782، 783، 787
خاوري، علي/ 367، 725، 726، 751، 779،
780
خبرهزاده، علياصغر/248، 344، 377
خروشچف، نيكيتا/ 137، 509، 584، 682، 712
خسروخاور، فرهاد (دكتر)/ 119
خسروي/ 92، 94
خطيبي، حسين/ 167، 297
خلعتبري/ 767
خلعتبري (خانم)/ 766
خلعتبري، ارسلان/ 273، 582، 593، 594
خلعتبري، فريده/ 171
خلعتبري، محمدرضا/ 294
خليلي، عباس (مهندس)/ 84، 135، 223، 268، 273، 274، 582، 593، 641،767
خميني، سيداحمد (حجتالاسلام)/ 113
خميني، سيدمصطفي (آيتالله)/ 666، 675
خنجي، لطفعلي/ 54، 55، 248، 250،344، 351، 358، 380، 383، 611، 612، 613، 616، 617، 641، 650، 749
خنجي، محمد/ 650
خواجه نوري، ابراهيم/ 588
خوارزمي/ 468
خوانساري، مهرداد/ 119، 646، 648، 654
خويي/ 646، 648
خويي، سيدابوالقاسم (آيتاللهالعظمي)/ 646
خياباني/ 66، 170، 221، 750
خيلتاش، حبيبالله خان/294
د
داداشپور، عفت/ 119
دارا/ 296
داراب (بانو)/ 296
دارسي/ 29، 33، 34، 141، 235، 236، 489، 493، 538، 539
داروين/ 470
داستايوفسكي، فيودور/ 475
دالس/ 177، 178
دانسكوي، ديمتري/ 499
دانشپور/ 611
داور، علياكبر/ 236
دشتي، سيدمحمدحسين/ 295
دشتي، علي/ 496، 497، 576، 588، 655
دفتري (سرتيپ)/ 224، 225، 595، 602
دفتري، محمد (سرلشكر)/ 638
دكتر حشمت/ 562، 706
دكرمون (ژنرال)/ 141
دن كيشوت/ 470
دواني، علي (حجتالاسلام)/ 22
دودايف، جوهر/ 516
دوگل (ژنرال)/ 447
دولتآبادي، حسانالدين/ 633
دولتآبادي، محمود/ 462، 463
دولتخواهان، اصغر/ 656
دولتشاهي/ 677
دولو(سرلشكر)/ 296
دولوسي، كارول/ 295
دومولانس، لورن/ 175
دوهر، جرالد /373
دهخدا، علياكبر/ 221، 427، 656
دهقان، احمد/ 719
دهقان، اشرف/ 408
دهناد، حسين/ 296
دياكونوف/ 26
ديوشلي، عباس/ 53، 248، 344
ديهيمي، حبيبالله (سرهنگ)/ 59
ر
رائين، اسماعيل/ 82، 305
رادمنش، رضا (دكتر)/ 86، 87، 103، 108، 206، 314، 319، 322، 331، 334، 336، 346، 347، 365، 366، 367، 568، 579، 580، 586، 606، 670، 695، 700، 701، 709، 711، 713، 719، 720، 725، 726، 727، 728، 729، 772، 790، 796
رادنيا، عباس/ 641
رازي / 468
راسل (لرد)/ 444، 479
رافائل/ 469
راكفلر/ 71، 435، 478، 637
رامبد، هولاكو/ 661
راوندي، مرتضي/ 750
رجايي/ 22
رجبي، داود (مهندس)/ 295
رجوي(خانم)/ 631
رجوي، مريم/ 241
رجوي، مسعود/ 241، 630، 631
رحيمي، امير (سرهنگ)/ 49، 50، 175
رسولزاده، محمدامين/ 558
رشيدالدين فضلالله/ 11
رشيديان، اسدالله/ 298
رشيديان، سيفالله/ 298
رشيديان، قدرتالله/ 298
رضا، عنايتالله (پروفسور)/ 697، 698
رضاخان/ 3، 20، 28، 29، 31، 33، 34، 35، 36، 38، 43، 44، 55، 68، 69، 70، 109، 137، 138، 139، 140، 143، 144، 145، 146، 147، 149، 151، 152، 184، 185، 191، 194، 197، 218، 221، 222، 234، 235، 236، 237، 242، 255، 263، 266، 271، 294، 325، 378، 386، 387، 388، 393، 422، 423، 491، 495، 496، 497، 499، 505، 506، 533، 537، 538، 539، 540، 541، 542، 546، 547، 548، 549، 550، 551، 552، 553، 554، 556، 561، 562، 563، 564، 565، 566، 568، 569،
570، 571، 574، 575، 576، 577، 580، 582، 604، 633، 664، 677، 705، 708، 709، 762، 763، 771، 794، 795
رضازاده شفق، صادق/ 13
رضانور (دكتر)/ 294
رضوي، احمد (مهندس)/ 227
رضي اسلامي/ 295
رفعت، نصرتالله/ 296
رمضاني/ 295
روبسپير/ 28
روتشتين/ 504، 707
روحاني، سيدحميد (حجتالاسلام)/ 22
روحاني، فواد/ 64
روزبه، خسرو/ 83، 792
روزبهان، فضلالله/ 11
روزولت، فرانكلين/ 32، 37، 41، 42، 65، 67، 68، 99، 130، 132، 133، 134، 177، 178، 179، 194، 195، 197،198، 199، 208، 229 ،290، 464، 465، 533، 554، 635، 658
روستا، رضا/ 315
روستا، كريم حسن/ 707
روسو، ژان ژاك/ 475
روكولوفسكي، (مارشال)/ 129
رولان، رومن/ 28، 193
رويتر/ 33، 489، 539
رويينتن، رستم/ 12
رهگذر/ 463
ري شهري/ 691
رياحي، اسماعيل (سرلشكر)/ 171، 181
رياحي، تقي (سرتيپ)/ 171، 173، 174، 175، 180، 224، 225، 602
رياضي، عبدالله (مهندس)/ 538، 656
ريچاردز، آرتور/ 52
ريشارد، عباس/ 294
دوتپرولا، ريكارد (اسقف كاتوليك)/ 479
ريگان، رونالد/ 446، 514، 516، 518
ز
زاخاريان، گالوست/ 752
زاوش(مهندس)/ 224،342، 343، 603
زاهد، اسماعيل/ 342
زاهدي، اردشير (مهندس)/ 99، 134، 199، 267، 274، 288، 291، 292، 293، 299، 300، 301، 302، 304، 645، 672، 673
زاهدي، حسين/ 295
زاهدي، رضا/ 295
زاهدي، فضلالله (سپهبد)/ 75، 99،169
زربخت، مرتضي/ 791، 792
زرينكوب، عبدالحسين/ 13
زماني، حسن/613
زنجاني (آيتالله)/ 217، 611، 614، 618
زنجاني (مهندس)/ 342، 603
زنجاني، آقاسيد ابوالفضل/ 611
زنجاني، آقاسيدرضا/ 611
زنگنه، عزيز/ 294
زوگانف، گنادي/ 156
زهرايي، بابك/ 135، 136، 137، 733، 734
زهري، علي/ 231، 275، 276، 282
زيبايي، علي (سرهنگ)/120، 356
زيركزاده، احمد (مهندس) / 125، 135، 200، 227، 582، 602، 604، 618، 634، 641
زينوويف/ 507، 746
ژ
ژان مقدس( يكي از پيامبران يهودي)/ 468
ژان، كريستف/ 28، 193
ژكوف/ 445
ژندي/ 696
ژورژ، كريم/ 108
س
سادچيكف/ 199، 265
سارتر، ژان پل/ 529
ساعد مراغهاي، محمد/ 149، 195، 229، 230، 233، 257، 266، 274، 298، 322، 375، 378
ساعدلو، هوشنگ/ 233
سالك، محمد/ 343
سالمي، حسن/ 74
سام، محمد/ 659
سايكس، سرپرسي/ 191، 551، 572
سايكل، امين/ 140
سپاهاني، محمد/ 295
سپهبدي، عيسي/ 231
سپهر، ابراهيم/ 295
سپهر، محمدتقي/ 11، 257، 269، 281، 328
سپهر، هادي/ 294
سپهري، ذبيحالله/ 13
سپهسالار/ 277، 489
ستارخان/ 221، 493، 535، 547، 562، 563
ستوده، حسن/ 633
سجادي/ 37، 38، 541، 634
سحابي/ 576
سحابي (مهندس)/ 73، 614، 538، 613، 614، 641، 657
سحابي، يدالله/ 73، 460، 613
سخايي (سرهنگ)/ 56
سرتيپ پور/ 661
سرتيپ پوركارگشا (سرهنگ)/ 296
سرجويي، فاضل/ 633
سردار اسعد/ 536
سرشار، اميرحسين/ 248، 344، 377
سروانتس/ 470
سعدي، شيخ مصلحالدين/ 11، 429، 468، 551، 573
سعيدي، سيدمحمدرضا (آيتالله)/ 666
سقايي، عباس/ 86، 87، 219، 622، 731
سفري، محمد/ 74
سقراط/ 466
سلجوقي، عباس/ 294
سلطان محمد فاتح/ 500
سلطانزاده/ 707
سليمان ميرزا/ 133
سليماني/ 725
سليمي، عزتالله/ 296
سميعي، احمد/ 18
سميعي، هوشنگ (مهندس)/ 294
سنجابي، كريم (دكتر)/ 20، 135، 172، 175، 217، 225، 227، 251، 356، 360، 361، 593، 594، 602، 603، 604، 620، 637، 638، 640، 644، 650
سوئيزي، پل/ 158، 348، 525
سوبچاك/ 519
سودكي، حسين/ 295
سوكارنو/ 72، 254
سوليوان، ويليام/ 32
سوهارتو (ژنرال)/ 57، 72
سياسي، علياكبر/ 37، 38
سيامك، عزتالله (سرهنگ)/ 580، 708
سيدضياءالدّين/ 104
سيلاخوري، سلطانقلي/ 295
ش
شادمان، سيدضياءالدين/ 659
شاكري، خسرو/ 102، 104
شاملو، احمد/ 39، 296، 394، 541، 742
شاه حسين/ 611
شاه فهد/ 164
شاهرودي/ 652، 654
شاه سلطان حسين/ 595
شاه طهماسب اول/ 488
شاه عباس/ 488، 489
شاه عباس دوم/ 488
شاهكار، محمد/ 634، 720
شاهنده، عباس/ 264، 589
شايگان، سيدعلي (دكتر)/ 227، 228، 593، 594، 604
شبارشين/ 517
شپرد/ 63
شرف/ 265
شرقي، علي / 707
شرلي، آنتوني/ 488
شرلي، رابرت/ 488
شرميني، نادر (مهندس)/ 343
شروين، محمود (دكتر)/ 294
شريعت رضوي، مهدي/ 607
شريعتمداري، حسن/ 240، 760، 761
شريعتمداري، سيدكاظم/ 647
شريف/ 537
شريف امامي، سيدجعفر (مهندس)/ 39، 274، 295، 303
شعاعيان، مصطفي/ 602
شفا، شجاعالدين/ 35، 39، 188
شفائي (پروفسور)/ 84
شكسپير/ 466، 470
شمس/ 644
شمس، پرويز/ 644
شمسائي، احمد/ 295
شمشيري/ 611، 614، 641
شمشيري، حاج حسن/ 217، 641
شوارتسكف، نورمن/ 180، 181
شواردنادزه/ 47، 519
شورشيان، محمد/ 709، 710، 782، 783
شوستر، مورگان/ 553، 619
شوشكويچ، استانيسلاو/ 153
شوشكويچ، الكساندر/ 155
شوكت، حميد/ 98
شولوخوف، ميخائيل/ 193
شهرستاني، عبدالكريم/ 11
شهرياري، عباس/ 366، 367، 394، 713، 725، 726، 728
شهيدزاده/ 580، 581، 582
شيباني، مهدي (مهندس)/ 633
شيخالاسلامي/ 68، 69
شيرازي (آيتالله)/ 489
شيرازي، علي/ 707
شيمي، ويلهيم / 294
ص ـ ض
صادقي/ 641
صادقي، غلامحسين/ 796
صالح/ 200، 214، 361، 603، 604، 769
صالح، اللهيار/ 135، 222، 459، 460، 604، 607، 610، 618، 619، 634، 651، 659
صدرالاشرف/ 149، 185، 274، 375، 641، 656
صديقي، عبدالرحيم/ 295
صديقي، غلامحسين (دكتر)/ 458، 460
صفائي، ابراهيم/ 229، 237
صفاري، علي (سرتيپ)/296، 633
صفري/ 366، 367، 781
صنعتيزاده، همايون/ 306، 307
صنيعي، عباس/611، 612، 659، 660
صوتي، فريدون (سرهنگ)/ 296
صوراسرافيل/ 221، 386
صورتگر، لطفعلي/ 633
صوفي، نصرتالله/ 294
ضرغام، علياكبر (سرلشكر)/ 638
ط ـ ظ
طالباني، جلال/ 683
طالبوف، ميرزا عبدالرحيم/ 535
طالقاني، سيدمحمود (آيتالله)/ 66، 67، 111، 569، 641، 657، 665، 666، 714
طاهري، فرزانه/ 199، 588
طباطبايي، سيد محمدصادق (آيتالله)/ 221، 547، 576، 588، 647، 701
طبري، احسان/ 582
طلوعي، محسن/ 44
طلوعي، محمود/ 18، 20، 30، 35، 36، 45، 76، 113، 237، 373، 556، 565، 566، 721
طهماسبي، خليل/ 58، 59، 62
ظفر، قباد (مهندس)/ 633
ع
عابدي، رحيم/ 248، 342، 538
عارف، عبدالسلام/ 681
عاصمي، محمد (دكتر)/ 622، 698
عاقبي (سپهبد)/ 742
عالمپور، سيدعلي/ 296
عالمي (دكتر)/ 601
عامري، مهدي (سرهنگ)/ 296
عاملي، باقر/ 659
عباس ميرزا/ 503
عباس، محمود/ 140
عباسي، ابوالحسن/ 792
عبده/ 37
عبده، جلال (دكتر)/ 36، 38
عبيداللهبن ابيراقع/ 10
عدل، مصطفي/ 202
عدل، منوچهر/ 295
عدل، يحيي/ 633
عراقي، مهدي/ 22
عرب، حسن/ 42
عشقي، احمد/ 374
عضد، ابونصر/ 307
عطارنژاد/ 778، 779
عطاريان/ 741
عطايي، رحيم (مهندس)/ 611،612، 613، 618، 641
عظيمي، فخرالدين/ 185، 262، 278، 287
علاء، حسين/ 149، 280، 615، 663
علم، اسدالله/ 60، 62، 185، 306، 359، 619، 637، 645، 646، 649، 655، 656، 659
علم، مصطفي/ 68، 175، 178، 229، 262
علم، منصور /294
علومي، محمدعلي/ 463
علوي/ 367، 573، 700، 712، 723، 783
علوي (سپهبد)/ 283، 284
علوي مقدم، مهديقلي (سپهبد)/ 638، 768
علوي(مهندس)/ 716
علوي، علي/ 319
علوي، مرتضي/ 506، 711، 712
علي اوف، رستم/ 319، 320
عليآبادي، جواد/ 294
علياُف/ 558، 583
علي بنالحسين مسعودي/ 11
عليزاده، صالح/ 294
عمر خيام/ 468
عمويي، محمدعلي/ 62، 738، 765، 779، 780، 791، 792
عوانه بن حكم/ 10
عيسي مسيح/ 468
عينالدوله، عبدالمجيد ميرزا/ 221
غ
غروي (آيتالله)/ 593، 614
غفاري، حسين (آيتالله)/ 666
غفاري، علينقي/ 296
غفاري، هادي (حجتالاسلام)/ 22
مصدق، غلامحسين/ 639
غني، قاسم (دكتر)/ 37، 38
ف
فاتح، احمد/ 330
فاخر حكمت (سردار)/ 264
فاروق/ 129، 146، 147
فاست، هوارد/ 131
فاطمي سيفپور/ 793
فاطمي، حسين/ 593
فاطمي، سعيد/ 641
فاطمي، مصباح/ 329، 330، 331، 332
فتحعليشاه/ 420، 495، 503، 595
فتحي، ابراهيم (سرهنگ)/ 296
فتحي، حبيبالله/ 295
فتحي، بيوك/ 294
فراست/ 463
فرامرزي، احمد/ 769
فرجاد، فرهاد/ 116
فرجو، جواد/ 294
فردزند (سرلشكر)/ 296
فردوس، شهاب/ 135
فردوست، حسين (ارتشبد)/ 19، 139، 147، 542، 566، 574، 680
فردوسي/ 466، 468،551، 748، 768
فرديد، احمد/ 773
فرزانه، حسين/ 315
فرزانهپور، اسدالله/ 294
فرزد (سرهنگ)/ 296
فرزين، منوچهر/ 294
فرمانفرما/ 69، 428، 536
فروتن، غلامحسين/ 85، 86، 87، 103، 108، 219، 255، 335، 366، 371، 568، 622، 629، 670، 711، 716، 723، 730، 731
فروغي، محسن (مهندس)/ 36
فروهر/ 265، 389، 390، 460، 576، 587، 591، 597، 600، 611، 641، 666، 770
فرهاد، احمد (سناتور دكتر)/ 633،641، 642
فريزر، ويليام/ 141
فصيح، اسماعيل/ 463
فقيه، عباس (سرهنگ)/ 296
فقيه، عبدالله/ 295
فورد، جرالد/ 435، 465، 478
فوزيه/ 38، 44، 147
فياض، مجيد/ 564، 745
فيروز/ 331
فيروز، محمدحسين (سرلشكر)/ 307
فيروز، مريم/ 21، 94، 97، 112، 307
فيروز، مظفر/ 307، 325، 328، 331، 555، 576، 577
فيضبخش، جعفر/ 295
فيضبخش، علينقي/295
فيليپس، مورگان/ 56
فينچ، سي. سي/ 52
ق
قائممقامي، جهانگير (سرهنگ)/ 296
قاسم زاده، مهدي/ 295
قاسمي، ابوالفضل/ 39، 124، 135، 217
قاسمي، احمد/ 86، 87، 103، 108، 124، 125، 131،135، 219، 319، 320، 322، 324، 325، 335، 347، 366، 568، 585، 587، 622، 629،670، 695، 711، 717، 729، 730، 731
قاسمي، شاويس/ 295
قاسميه/ 641
قاضي طباطبايي/ 631
قاضي محمد/ 682
قايورديف، سليمان/ 707
قدرت بايكوف/ 517
قرني، وليالله (سرلشكر)/ 500، 615
قرهباغي، عباس/ 19
قشقايي، خسرو/ 97، 172، 285، 622، 699
قطبزاده، صادق/ 407، 741
قم/ 569
قمرناصر/ 656
قمي/ 653، 654
قناتآبادي، شمس/ 75
قنبر، طاهر (سرهنگ)/ 170
قندچي، احمد/ 607
قندهاري، نظامالدين (مهندس)/ 248
قندهاريان، ابوالقاسم/ 233
قندهاريان، پرويز/ 344
قوام، احمد/ 118، 132، 133، 195، 204، 307، 327، 333، 359
قوامالملك/ 499
ك
كاشاني/ 104، 261، 271، 276، 291، 293، 299، 300، 396، 398، 415
كندي/ 198
كيوان، امير/ 292
كابيلا/ 735
كاتبي، حسينقلي/ 294
كاتم، ريچارد/ 29، 30، 64، 180، 183، 184، 191، 209، 210، 312، 362، 373، 574
كارل، جورج/ 179
كارلايل، توماس/ 27
كاسترو، فيدل/ 519، 732
كاسمي، نصرتالله (دكتر)/ 633
كاشاني، سيدابوالقاسم (آيتالله)/ 32، 37، 39، 58، 61، 74، 75، 171، 177، 296، 309، 314، 384، 562، 607، 720، 742، 768
كاشاني، محمدآقا/ 74
كاشاني، مصطفي/ 32
كاشفي/ 296
كاظمي، سيدباقر/ 618، 634
كاكس/ 144
كامينف/ 746
كان، آلبرت/ 130، 131، 198
كاوه/ 497
كاوياني، رضا/ 593
كاوياني، محمود/ 294
كايميف/ 507
كبيري/ 330، 741
كخ/ 445
كدمن، سرجان/ 34، 236، 539، 548
كدوك روجوني (بانو)/ 296
كرافچوك، لئونيد/ 153، 155
كريستف كلمب/ 438، 471
كريمآبادي، ابراهيم/ 641
كريمي، نادعلي/ 75
كشاورز، فريدون (دكتر)/ 21، 22، 77، 100، 161، 219، 318، 335، 336، 338، 341، 342، 346، 369، 372، 373، 394، 592، 621، 629، 641، 650، 667، 670، 718، 719، 720، 730
كلور، مك (ژنرال)/ 179، 180
كلينتون، بيل/ 241، 352، 433، 451، 454، 482، 484، 557
كمال پاشا، مصطفي/ 552
كمو، برنارد/ 52
كميلي، علياكبر/ 295
كندي، جان. اف (پرزيدنت)/ 362، 657
كندي، جوزف/ 210
كندي، رابرت/ 637
كوپال (سرلشكر)/ 39
كوپرنيك/ 468
كورچاتف/ 159، 445، 446
كوشانفر/ 656
كيا، جلالالدين/ 794
كيا، حاجعلي (سپهبد)/ 638
كيا، نورالدين/ 795
كيانوري، نورالدين/ 2، 21، 22، 23، 39، 44، 51، 77، 81، 83، 84، 85، 86، 87، 88، 94، 95، 96، 97، 98، 100، 101، 102، 103، 104، 105، 107، 108، 109، 111، 112، 113، 115، 121، 123 127، 306، 309، 315، 319، 320، 322، 335، 341، 342، 366، 371، 372، 567، 568، 622، 669، 670، 671، 711، 718، 719، 720، 721، 729، 770، 776، 777، 779، 789، 793
كيسينجر، هنري/ 47، 763
گ
گازيوروسكي، مارك/ 29، 30، 37، 42، 65، 66، 67، 68، 72، 175، 179، 262، 591، 713
گالوسكي/ 296
گاليله/ 468، 469
گرگاني، فضلالله/ 796
گرمان، عباس/ 96
گروميكو، آندره/ 635، 658
گريلند (بانو)/ 296
گزنفون/ 466
گلپايگاني/ 646، 648، 654
گلريز، حسين/ 295
گلمحمدي (سروان)/ 296
گلمحمدي، علي/ 295
گلهداري، عبدالله/ 496
گنابادي، محمد پروين/ 319، 335، 394
گنجي، اكبر/ 604، 691
گوبي، ج.ن.س./ 331
گوتنبرگ، يوهانس/ 468
گودرزي/ 98
گورباچف، ميخائيل/ 48، 153، 504، 512، 513، 514، 515، 518، 522، 529، 556، 558، 787
گوركي، ماكسيم/ 475، 500
گورگاني، حسين/ 294
گوشه، حسن/ 342
گي، مك/ 229
ل
لاپلاس/ 430، 432، 469
لاجوردي، حبيبالله/ 127، 262، 264، 310، 311، 327
لارودي، نورالله/ 294
لاشايي، پرويز/ 743، 748
لافايت، ژان/ 471
لاهرودي، ابوالقاسم/ 366
لمبتون، نانسي/ 26، 191، 278، 311، 498،
551، 569، 571، 573، 574، 700
لندن، جك/ 131
لنژونسكي، ج./ 202
لنكراني/ 333
لنكراني، احمد/ 172، 714، 766
لنكراني، حسام/ 714، 717
لنكراني، شيخحسين/ 714
لنكراني، مرتضي/ 714
لنكراني، مصطفي/ 714
لنگرودي، مرتضيالحسيني/ 647
لنين، ولاديمير ايليچ/ 27، 136، 221، 337، 346، 349، 433، 438، 472، 491، 493، 503، 504، 505، 506، 507، 509، 512، 515، 518، 522، 523، 524، 527، 531، 535، 598، 628، 732، 743، 744، 745، 746، 748، 787
لوئيس، راجر/ 264
لوتركينگ، مارتين/ 637
لودندورف/ 745
لوريون/ 370
ليبره/ 468
لينكلن، آبراهام/ 129 440، 475
ليوشائوچي/ 219
م
مؤمني، باقر/ 107، 108، 121، 315، 709، 796
مادر ترزا/ 475
ماركوزه، هربرت/ 529
مازاريك/ 308
مالكي، حسين/ 295
ماله، آلبر/ 26
ماندلا، نلسون/ 163
مانويك مارتين/ 295
مانيان، حاجحسين/ 611، 614، 641
ماهوتچي، حسين/ 295
مبارك، حسني/ 483
مبشّري، اسدالله (سرهنگ)/ 97، 586
متقي، علي/ 776
متين دفتري، احمد (دكتر)/ 36، 37، 38، 145، 223، 224، 256، 294، 540، 541، 565، 602، 742
متيني (سروان)/ 296
مجتهد شبستري/ 691
مجتهدي/ 34
مجتهدي، حميد/ 295
مجيدي، (مهندس)/ 119
محققزاده/ 586
محلاتي/ 22، 569، ، 654، 714
محمدبن اسحاق/ 10
محمدبن جريربن كثير طبري/ 11
محمدزاده، رفعت (ستوان)/ 100
محمدشاه قاجار/ 607
محمدعلي ميرزا/ 536
محمدعليشاه/ 503، 536
محمدي، محمدامين/ 343
محمدي، ملكه (بانو)/ 343
محمودي، بتي/ 757
مددزاده/ 707
مدرس، سيدحسن/ 20، 516، 656
مدني، سيدجلالالدين/ 12، 45،238، 240، 242، 309، 310، 384، 394، 632، 633، 759، 761
مرعشي/ 646، 654، 662
مزيّني، علياصغر (سرتيپ)/ 53
مستشاري، حسين/ 295
مستوفي، عبدالله/ 34، 35
مستوفي، ناصر/ 294
مسعود، محمد/ 83، 371، 372، 717
مسعودي، مجيد/ 10، 11، 496، 660
مشار اعظم، يوسف/ 593
مشاور، محمود/ 295
مشايخ/ 294
مشايخي، مهدي/ 656
مشكلگشا، نادعلي/ 295
مشيرالدوله/ 13، 563، 569
مصباح زاده، مصطفي/ 496
مصدق/ 20، 21، 29، 32، 34، 36، 37، 41، 46، 50، 52، 53، 55، 56، 58، 63، 64، 65، 67، 69، 70، 74، 77، 79، 91، 99، 100، 104، 123، 127، 129، 130، 131، 134، 135، 139، 140، 145، 149، 167، 169، 170، 171، 172، 173، 174، 175، 176، 177، 178، 179، 180، 181، 184، 199، 200، 201، 209، 211، 216، 223، 224، 225، 226، 227، 228، 229، 230، 231، 232، 234، 235، 236، 245، 246، 248، 249، 250، 251، 252، 253، 254، 255، 256، 257، 261، 262، 264، 265، 270، 271، 272، 273، 278، 279، 280، 281، 282، 283، 284، 285، 286، 287، 288، 291، 292، 293، 294، 297، 298، 299، 300، 301، 302، 307، 308، 309، 314، 321، 322، 323، 324، 325، 334، 343، 354، 356، 357، 358، 359، 360، 362، 368، 374، 375، 378، 379، 383، 394، 396، 398، 399، 400، 401، 402، 459، 534، 577، 582، 583، 585، 588، 593، 594، 598، 600، 601، 603، 604، 605، 606، 610، 612، 614، 617، 621، 623، 624، 638، 639، 651، 656، 657، 658، 669، 702، 739، 742، 766، 767، 768، 769، 770، 771، 775، 776، 777، 791
مصدق، محمد (دكتر)/ 177، 223، 227، 234، 251، 324، 374، 584، 586، 593، 600، 602، 603، 605، 607، 658
مطهري، مرتضي (استاد) / 631، 666، 673،
689
مظاهر، حسين/ 633
مطيعالدوله/ 633
مظاهري (سرهنگ)/ 296
مظفرالدين شاه/ 536، 553، 595
معارفي، علي/ 633
معاون راد بصيري، احمد/ 642
معتضد باهري، محمد/ 306
معتمدوزيري، فريدون/ 659
معظمي، عبدالله (دكتر)/ 172
معيني، جواد/ 108
معيني، محمد (دكتر)/ 13، 384، 420
مفتح/ 631، 666
مقدم مراغهاي، رحمتالله (مهندس)/ 763
مقدم، خليلالله/ 39، 124، 125، 135
مقدم، محمد/ 551
مقدم، ناصر (سپهبد)/ 284
مكري، احمد/ 171
ملبورن/ 52
ملكالمتكلمين/ 221، 386
ملكحسين/ 57، 341، 343
ملكوتيان، خاچيك/ 295
ملكي، احمد/ 268، 273، 274، 275، 289، 290، 582، 593، 594
ملكي، حسين/ 364، 589
ملكي، خليل/ 21، 22، 48، 49، 50، 51، 52، 53، 54، 55، 56، 57، 58، 63، 70، 77، 79، 86، 95، 105، 107، 134، 167، 168، 174، 175، 202، 203، 204، 207، 208، 209، 210، 211، 213، 214، 215، 216،230، 231، 232، 233، 234، 242، 245، 246، 247، 248، 249، 251، 252، 253، 254، 255، 257، 258، 261، 262، 270، 288، 306، 309، 312، 313،314، 315، 316، 317، 318، 319، 320، 322، 324، 325، 326، 327، 335، 336، 337، 338، 339، 340، 342، 343، 344، 345، 346، 347، 348، 349، 350، 351، 352، 353، 354، 355، 356، 357، 358، 359، 360، 361، 362، 363، 364، 367، 368، 369، 372، 375، 376، 377، 378، 379، 380، 381، 383، 384، 389، 390، 401، 556، 580، 584، 585، 586، 591، 592، 594، 597، 600، 601، 602، 603، 604، 605، 606، 607، 613، 615، 616، 617، 618، 637، 639، 640، 644، 650، 651، 741، 749، 771، 772، 773
ملكي، احمد/ 49، 52، 168، 169، 223، 268، 589، 591، 594
ممتاز (سرهنگ)/ 739
منتظري/ 111
منتظري، حسينعلي (آيتالله)/ 66، 164
منتظمي، تقي (سرهنگ)/ 296
منتظمي، زينالعابدين/ 294
منشي، ناصر/ 294
منشيزاده/ 42، 389، 591، 770
منصور/ 145، 274، 375، 655، 656، 659، 661، 662، 674، 678
منصور، حسنعلي/ 149، 659، 673، 677، 678، 692
منصور، علي/ 678
منصوري/ 425
منوچهري، حسين/ 792
مورّخالدوله سپهر/ 269
موسوي اردبيلي/ 673
موسوي ايزدي، محمد/ 647
موسوي گلپايگاني، محمدرضا (آيتاللهالعظمي)/ 647
موسوي، ميرحسين (مهندس)/ 164
موسوي زاده، علياكبر/ 294، 589
مومني، باقر/ 76
مونتسكيو/ 475
مهاجر (سروان)/ 296
مهاجراني، عباس (دكتر)/ 119
مهتدي، مصطفي /294
مهدي، محسن/ 10
مهربان، رسول/ 134
مهين(سرتيپ)/ 296
ميترا/ 467، 468
ميدلتون/ 279، 292، 293
ميراشرافي/ 52
ميرحسيني، مجتبي/ 344
ميرخاني (ميرجاني)/ 611
ميرخواند/ 11
ميرزا كريم خان رشتي/ 269
ميرزاآغاسي/ 495
ميرزاحسينخان نواب/ 497
ميرزارضا كرماني/ 535
ميرزاكوچكخان (جنگلي)/ 706، 707
ميرفخرايي، ابراهيم/ 707
ميرفندرسكي، احمد/ 660
ميرهادي زاده(مهندس)/ 295
ميزاني، فرجالله/ 113، 366، 711، 734، 784
ميشل دوم/ 500
ميلاني(آيتالله)/ 614، 646، 654
ميلسپو، آتور/ 146، 194، 195،577، 578
ميلو، ونوس/ 466
ميناچي، ناصر/ 458، 459
ن
نائيني/ 582، 594
ناتلخانلري، پرويز (دكتر)/ 633
نادرپور، نادر/233، 248، 344، 394
نادرشاه/140، 595
ناصحي (مهندس)/ 336، 338، 342
ناصر خسرو/ 26
ناصرالدوله/ 69
ناطق نوري/ 687، 754
ناطق، ناصح (مهندس)/ 295
نامدار/ 294
نامور، رحيم/ 172، 394
نجاتي، غلامرضا/ 224، 739
نجمي، ناصر/ 181
نجومي (سروان)/ 296
نجيب (ژنرال)/ 293
نراقي، احسان/ 19، 619
نراقي، عباس/ 295، 318، 579، 580، 581، 582
نريمان، محمود (دكتر)/ 593
نصر، حسين (دكتر)/ 763
نصيري/ 175
نظري، حسن/ 76، 82، 122، 566
نظري، حسين (مهندس)/ 114، 115
نظيريپور، غلامرضا/ 296
نفيسي، حبيب/ 53
نفيسي، سعيد/ 466، 563
نقشينه/ 277
نگهدار، فرخ/ 119، 166
نوائي (سرهنگ)/ 97
نوائي، محمود/ 343
نواب صفوي/ 22، 61، 276
نوبخت، حبيبالله/ 39، 296
نوري، آقاخان/ 495
نوري، حسين/ 295
نوري، شيخ فضلالله (آيتالله)/ 536
نوريزاده، عليرضا (دكتر)/ 119
نوشين، عبدالحسين/ 317، 319، 320، 335، 366، 394
نهاوندي، شيخباقر/ 607
نهاوندي، هوشنگ (دكتر)/ 674
نيسمان، ديويد ب./ 182
نيكبين، بيژن/ 707
نيكخواه، پرويز/ 626، 675، 743، 744، 748
نيكسون، ريچارد/ 47، 473، 474، 494، 514، 518، 556، 559، 607، 628
نيوتن، آيزاك/ 430، 432، 469
نيوندي، حسن/ 294
و
واشنگتن، جورج/ 471
واعظ اصفهاني، سيدجمال الدين/ 221
والسا، لخ/ 156
وثوقالدوله، ميرزا حسنخان/ 145، 194، 491، 539، 553، 554، 556
وثيق/ 233
وزيرنظامي، خليل/296
وزيري، صادق/ 108
وزيري، هوشنگ/ 135، 744، 748
وفا (سپهبد)/ 642
وكيلي، علاءالدين (مهندس)/ 295
ولتر/ 439، 475، 476
ولز، جرج/ 27
ونس، سايروس/ 32
ويدا، يحيي/ 295
ويلسون، چارلز/ 177
ويلوني (سرهنگ)/ 329
ويلهلم/ 745
ه
هاتفي، رحمان/630، 724
هاشمنژاد، حسين (مهندس)/ 295
هاشمي/ 390، 687، 774
هاشمي، حسين (سروان خلبان)/ 170
هاشمي، حميدآقا /295
هاشميان/ 289
هاشمي رفسنجاني، اكبر (آيتالله)/ 390، 576، 590، 666، 687
هاكوب، ويكتور/ 295
هاليدي، فرد/ 348، 444
هانتينگتون، ساموئل/ 688، 756، 759
هاوكنس، ريچارد/ 180
هاوكنس، كلاديس/ 180
هايزر، رابرت (ژنرال)/ 32
هدايت، خسرو/ 194، 264، 267، 400
هرودوت/ 569
هريمن، اورل/ 229
هلمز، ريچارد/ 293، 631
همايون (سرهنگ)/ 296
همايون، داريوش/ 117، 240، 253، 352، 389، 748، 770
همينگوي، ارنست/ 620
هوگو، ويكتور/ 469
هومر/ 466
هويدا، اميرعباس/ 139، 149، 695، 699
هويدا، فريدون/ 16، 566، 699، 793
هيئت، علي/ 294
ي
يحيائي، عليرضا/ 294
يحيي ميرزا/ 322
يزداني، هژبر/ 694
يزدي/ 78، 96، 105، 677
يزدي، ابراهيم/ 457، 621
يزدي، حسين/ 87
يزدي، محمد/ 321
يزدي، مرتضي (دكتر) /96، 458، 460
يگانه، ناصر/ 659
يوشيج، نيما/ 394، 712
عكس
عبدالحسين ميرزا فرمانفرمائيان و همسرش (پدر و مادر مريم فيروز)
عكس
از چپ : احمد كيانوري، زهراكيانوري، اختر كيانوري (خواهر كيانوري و همسر عبدالصمد كامبخش )، ايرج كيانوري
كيانوري و مريم فيروز
عبدالحسين ميرزا فرمانفرمائيان
عكس
الهيار صالح
نورالدين كيانوري و همسرش مريم فيروز
عكس
عبدالحسين فرمانفرمائيان و دو پسرش صبا و منوچهر
انور خامه اي
عكس
دكتر محمد مصدق
جلال آل احمد
عكس
صادق هدايت
مصطفي فاتح
عكس
عبدلصمد كامبخش
فريدون كشاورز
عكس
شاپور بختيار
كاظم حسيبي
عكس
رضا رادمنش
نصرت الله جهانشاه لو
عكس
مهدي خانبابا تهراني
محمد علي عميدي
رضا روستا
حيدر علي اف
عكس
دكتر علي شايگان
رزم آرا
سيد مرتضي علوي
پرويز نيكخواه
عكس
از راست : نوالدين كيانوردي، سجادي، مرتضي افشار طوس، مهدي خواجوي، مصطفي افشار طوس، محمود كيانوري
ابوالحسن عميدي نوري
پرويز شهرياري
عكس
مجتبي بزرگ علوي
عده اي از زندانيان توده اي، 1328 ش، زندان يزد
عكس
نورالدين كيانوري، كلاس دهم، مدرسه دارالفنون
دكتر علي اميني
عكس
سرهنگ سيامك
شمس الدين امير علايي