ghaemiyeh.com
سرشناسه : سماوي، محمد تيجاني، ۱۹۳۶ - م.
Samawi, Muhammad al-Tijani
عنوان قراردادي : ثم اهتديت .فارسي
عنوان و نام پديدآور : ... آنگاه هدايت شدم/ محمد تيجاني تونسي؛ ترجمه محمدجواد مهري.
مشخصات نشر : قم: بنياد معارف اسلامي، ۱۳۷۶.
مشخصات ظاهري : ع، ۳۱۱ ص.
فروست : بنياد معارف اسلامي، مركز نشر؛۱.
شابك : ۵۰۰۰ ريال ( چاپ بيست و دوم ) ؛ ۶۰۰۰ ريال (چاپ بيست و سوم) ؛ ۶۵۰۰ ريال (چاپ بيست و پنجم) ؛ ۸۵۰۰ ريال (چاپ بيست و ششم) ؛ ۱۳۰۰۰ريال: چاپ سي و يكم: 964-6289- 03-7 ؛ ۱۳۰۰۰ ريال (چاپ سي و دوم) ؛ ۳۰۰۰۰ ريال (چاپ چهل ودوم)
وضعيت فهرست نويسي : برونسپاري.
يادداشت : اين كتاب در سالهاي مختلف توسط ناشرين متفاوت با عناوين "اينگونه هدايت شدم" و "راه يافته" نيز منتشر شده است.
يادداشت : چاپ بيستم: پائيز ۱۳۷۶.
يادداشت : چاپ بيست و دوم : پاييز ۱۳۷۷.
يادداشت : چاپ بيست و سوم: تابستان ۱۳۷۸.
يادداشت : چاپ بيست و پنجم: زمستان ۱۳۷۹.
يادداشت : چاپ بيست و ششم: ۱۳۸۱.
يادداشت : چاپ بيست و هفتم: بهار ۱۳۸۲.
يادداشت : چاپ سيام: تابستان ۱۳۸۴.
يادداشت : چاپ سي و يكم و سي و دوم: ۱۳۸۴.
يادداشت : چاپ چهل و دوم: ۱۳۸۷.
يادداشت : كتابنامه به صورت زيرنويس.
عنوان ديگر : اينگونه هدايت شدم.
عنوان ديگر : راه يافته.
موضوع : سماوي، محمد تيجاني، ۱۹۳۶ - م. -- خاطرات
موضوع : Samawi, Muhammad al-Tijani -- Diaries
موضوع : شيعه -- دفاعيهها و رديهها
شناسه افزوده : مهري، سيدمحمدجواد، ۱۳۲۶ -
شناسه افزوده : بنياد معارف اسلامي
رده بندي كنگره : BP۲۱۲/۵/س۸۵ث۸۰۴۱ ۱۳۷۶
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۴۱۷
شماره كتابشناسي ملي : م۷۷-۲۶۶۸
مقدمۀ مترجم- 29
انگيزۀ ترجمه- 29
اهداء- 33
پيشگفتار- 37
گذرى كوتاه بر زندگيم گذرى كوتاه بر زندگيم- 41
زيارت خانۀ خدا- 45
مسافرت موفقيّتآميز مسافرت موفقيّتآميز- 59
در مصر- 59
ديدار در كشتى- 63
زيارت عراق، براى نخستينبار- 71
عبد القادر گيلانى و موسى كاظم- 73
بدگمانى و ترديد- 82
مسافرت به نجف اشرف- 89
ديدار با علماء - 92
ديدار با سيّد محمّد باقر صدر - 102
شكّ و سرگردانى - 114
سفر به حجاز- 122
آغاز بحث - 137
در ژرفاى پژوهش در ژرفاى پژوهش - 143
اصحاب در نظر شيعه و اهل سنّت - 143
١-زيربناى منطقى سالم - 147
٢-عقل - 147
١-اصحاب در صلح حديبيه - 148
٢-اصحاب و مصيبت روز پنجشنبه - 153
٣-اصحاب در سپاه اسامه - 160
اصحاب در قرآن و سنّت اصحاب در قرآن و سنّت - 181
١-نظر قرآن دربارۀ اصحاب - 181
اوّل-آيه انقلاب يا بازگشت به عقب - 183
دوّم : آيه جهاد - 185
سوّم : آيه خشوع - 188
٢-نظر پيامبر دربارۀ اصحاب - 190
١-حديث حوض - 190
٢-حديث رقابت بر سر دنيا - 191
٣-نظر اصحاب دربارۀ يكديگر - 192
١-گواهى بر خويشتن به تغيير سنّت پيامبر «ص» - 192
٢-اصحاب حتّى در نماز تغيير دادند - 198
٣-اصحاب عليه خودشان شهادت مىدهند - 199
۴-گواهى شيخين عليه خودشان - 200
آغاز تحوّل آغاز تحوّل - 223
ترديد در ادامۀ تحقيق - 223
گفتگو با يكى از علما - 225
علّت شيعه شدن علّت شيعه شدن - 243
١-نصّ بر خلافت - 243
٢-نزاع فاطمه و ابو بكر - 247
٣-على سزاوارتر به پيروى است - 251
۴-روايتهاى وارده دربارۀ على، پيروى - 259
الف-حديث (انا مدينة العلم و علىّ بابها) - 259
ب-حديث (يا على انت منّى بمنزلة هارون) - 262
ج-حديث (من كنت مولاه فهذا على مولاه ) - 262
د-حديث (علىّ منّى و انا من علي) - 264
ه-حديث دار، در روز انذار - 265
احاديثى كه پيروى اهل بيت را واجب مىداند احاديثى كه پيروى اهل بيت را واجب مىداند - 271
١-حديث ثقلين - 271
نزاع فاطمه زهرا با ابو بكر - 274
مخالفت ابو بكر با عمر - 275
خالد بن وليد در زمان پيامبر - 283
٢-حديث كشتى - 287
٣-حديث كسى كه مىخواهد زندگيش - 290
اجتهاد در برابر نص اجتهاد در برابر نص - 299
مصيبت ما در اجتهاد در برابر نص است - 299
اجتهادهاى عمر:300
چه كسى اصطلاح «اهل سنّت و جماعت» را برگزيد؟ - 308
دعوت از دوستان براى بحث دعوت از دوستان براى بحث - 313
استبصار سه نفر از دوستانم - 313
اعلام استبصار - 315
راهنمائى حق - 319
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
چندى پيش در اينترنت جستجو مىكردم، به كتابى برخوردم كه عليه كتاب «آنگاه هدايت شدم» دكتر تيجانى نوشته شده بود. لازم دانستم آن كتاب را مطالعه كنم كه اگر حرفى منطقى يا بحثى قابل پيگرد داشت، به آن بپردازم و از كتاب «ثم اهتديت» دفاع كنم.
مطالعه اين كتاب مرا به شگفتى واداشت. راستى چرا حرفى براى گفتن ندارند و به سفسطه و مغالطهگوئى مىپردازند؟
البته بر ما لازم است كه سخن طرف مقابل را با دقت گوش دهيم و اگر ابهامى يا اعتراضى داشت آن را برطرف ساخته به دفاع بپردازيم و اين رمز موفقيت شيعه و راز رستگاريش است.
ولى ديگران-متأسفانه-فقط وقت افراد را مىگيرند و به مغالطه مىپردازند و چون سخنى براى گفتن ندارند از راههاى ديگر وارد مىشوند كه شايد خواننده را تحت تأثير قرار دهند و او را به گمراهى بكشانند. بدون ترديد بعضى از افرادى كه اين كتاب را نخواندهاند و يا آنكه از پشتوانهاى علمى برخوردار نيستند ممكن است سخنان مهاجم را هرچند پر از فحش و ناسزا باشد بپذيرند!
از شيوههاى نويسنده آن كتاب تكيه بر روايات جعلى است كه درباره عدالت اصحاب (همه ياران پيامبر) سخن مىگويد. به فرض اينكه اين روايات مورد اطمينان آنان هم باشد
و به فرض اينكه در صحاح نقل شده باشد، با آنهمه رواياتى كه دلالت بر فحش و لعن صحابه نسبت به يكديگر بود چه مى كنند. مىدانيد كه تاريخ پر است از ناسزاگوئى اصحاب نسبت به يكديگر و حتى أم المؤمنين در مواردى برخى از اصحاب را لعن يا تكفير كرده است. پس چگونه مىتوان به روايت «أصحابي كالنجوم بأيهم اقتديتم اهتديتم» (اصحاب من مانند ستارگاناند، به هريك بپيونديد رستگار خواهيد بود) اعتماد و اطمينان كرد؟
اگر همسر پيامبر كه براى او بيش از خود پيامبر احترام قائلند فرياد مىزند: «أقتلوا نعثلا فقد كفر» و صريحا خليفه سوم را مورد تكفير قرار مىدهد و از مردم خواستار است كه او را بكشند! ديگر چه جائى براى عدالت تمام صحابه باقى مى ماند؟
من از برادران عزيز اهل سنت مىخواهم به تاريخ خودشان رجوع كنند و آنهمه فحش و ناسزا و لعن را ببينند، سپس خودشان به اين نتيجه خواهند رسيد كه نمىتوان به اصحاب اطمينان كرد.
و به فرض اينكه همه اين فحشها و لعنها را هم ناديده بگيريم، با آنهمه آيات قرآن كه سخن از ناهمگونى اصحاب دارد و از نفاق بسيارى از آنها بحث مىكند و از حركتهاى پشت پرده براى مبارزه با نظام رسول خدا و يا استفاده از فرصت براى رسيدن به مقام پرده بر مىدارد، چه كنيم؟ و به آنهمه روايات پيامبر كه در صحاح هم نقل شده و صريحا سخن از ارتداد و مخالفت اغلب اصحاب پس از رحلت حضرت دارند، چه كنيم؟
و اگر اين آيات و روايات را هم ناديده بگيريم عقلمان كجا رفته است؟ چرا خرد خود را داور قرار نمىدهيم؟ هر انسانى كه ذرهاى عقل داشته باشد مىداند كه در يك محيط بزرگ نمىشود همه افراد خوب و خوش نفس و صددرصد پارسا و با ايمان باشند، و بىگمان محيط رسالت با آنهمه آلودگيهاى دوران جاهليت از اين قانون طبيعى مستثنا نيست، پس با چه منطقى مىتوان عدالت تمام اصحاب را پذيرفت؟
آيا معاويه كه رسما اعلام مىكند علي بن أبي طالب را بر سر منبرها و در نمازها لعن كنند با على كه وصي و جانشين و برادر رسول خدا است را مىتوان در يك كفه ترازو قرار داد؟
عمرو عاصى كه براى فرار از شمشير علي برهنه مىشود با مالك اشترى كه تا دم آخر شمشيرش از خون دشمنان اسلام مىچكد با هم برابرند؟ مغيره بن شعبهاى كه دشمنىاش با اهل بيت آشكار است با ابو ذر غفارى كه شكنجه و تبعيد را براى دفاع از حق مسلم اهل بيت براى خود مىپسندد يكسانند؟
اين چه منطقى است؟ آيا همين بسكه به شما مىگويند هرچه در بخارى و مسلم آمده صحيح است هرچند با عقل و خرد شما هم ناسازگار باشد، شما چشمبسته آن را قبول مى كنيد و حاضر به تحكيم و داورى عقل براى رسيدن به حق و حقيقت نيستيد؟ فرصت خوبى است كه همه ما عصبيّت را كه از فرآوردهاى جاهليت است و بيش از سيزده قرن است كه در انديشهها رسوخ كرده است كنار گذاشته و اين كتاب را مطالعه كنيم و سپس خودمان حكم كنيم كه اين سخنان با عقل، منطق، وجدان، كتاب و سنت منطبق است يا خير؟ اگر بود
آن را بپذيريم و اگر نبود كنار بگذاريم تَعٰالَوْا إِلىٰ كَلِمَةٍ سَوٰاءٍ بَيْنَنٰا وَ بَيْنَكُمْ.
و حال سخنى با عزيزان همفكر و همعقيدهام:
مىدانيد امروز سى و يكمين چاپ كتاب «آنگاه هدايت شدم» را با هم جشن مىگيريم و جدا هم جشن دارد. آيا فكر كردهايد چرا به اين كتاب اين قدر دل بستهايد و چرا اين قدر شيعيان به آن علاقمندند؟
نويسنده محترم، اين كتاب را به دستور امام كاظم سلام اللّه عليه نگاشته و مترجم آن هرچند كولهبارى از گناه با خود به همراه دارد هنگام ترجمه اين كتاب قصد قربت كرد و با وضو آن را ترجمه كرد و بنياد معارف اسلامى هرگز در پى رسيدن به منفعت مادى نبود و تنها براى دفاع از حق اهل بيت عصمت و طهارت و براى احياى امر آنان كه فرمودند «رحم اللّه من أحيا أمرنا» اين كتاب را چاپ و منتشر ساخت و شما نيز بى گمان به خاطر رسيدن به اطمينان بيشتر در عقيده خويش اين را مىخوانيد و به ديگران هديه مىكنيد و از اين ايدهها دفاع مىنمائيد. خدا بيامرزد مرحوم آية اللّه سيد حسين آيت اللهى امام جمعه محترم جهرم را كه در نماز جمعه مىگفت: من اميدوارم روزى بيايد كه در هر خانهاى در كنار كتاب خدا و مفاتيح يك جلد «آنگاه هدايت شدم» باشد. و من نيز بر اين باورم كه آن روز نزديك است. درود بر شما عزيزان.
سيد محمد جواد مهرى
بسم اللّه الرحمن الرحيم
در آغاز مقدمه هفدهمين چاپ كتاب شيرين و سودمند «آنگاه هدايت شدم» ، شيرينترين و ارزندهترين درودهاى بىپايان خود را به پيشگاه تمام برادران و خواهران ايمانى عزيزى كه در راه تبليغ و نشر و ترويج اين كتاب ارزشمند، با خلوص و صميميت و قصد قربت، در سراسر كشور و خارج از كشور، هرگونه همكارى و مساهمت نمودند، و آن را وظيفة شرعى خود دانستند، متواضعانه و صميمانه تقديم مىداريم و موفقيت روزافزون آن عزيزان را در خدمت به مكتب أهل بيت عصمت و طهارت عليهم سلام اللّه خواستاريم، و اميدواريم اين مقدمه پاسخى-هرچند ناقص-براى سيل نامهها، فاكسها، تلفنها و محبتهاى كتبى و شفاهى و خدماتى خود تلقى كرده قصور و يا تقصير ما را با بزرگوارى خود ببخشند و همواره در اين راه مقدّس كه بىگمان، منظور نظر تمام اولياء و مقربين درگاه حضرت ذى الجلال است گامهاى بيشترى بردارند و استوارتر و پابرجاتر براى احقاق حق ضايع شده اهل بيت عليهم السّلام در طول قرنهاى پس از رحلت رسول اللّه-صلّى اللّه عليه و آله و سلّم-از هيچ تلاش و جدّيتى دريغ نفرمايند و به فرمان الهى كه ارادت به اهل بيت عصمت عليهم السّلام را اجر رسالت قرار داد: «قُلْ لاٰ أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ اَلْمَوَدَّةَ فِي اَلْقُرْبىٰ» پاسخ مثبت دهند، خداوند همۀ مسلمين را در زير اين پرچم مقدس، كه نداى وحدت اسلامى براى رسيدن به صراط مستقيم الهى است، درآورد و همگان را هدايت فرمايد.
بدون شكّ تنها راه رسيدن به خدا، راه اهل بيت است.
اين ادعاى ما نيست كه خود خلفا نيز اين را پذيرفتهاند و پيوسته آن را يادآور شدهاند. اين ابو بكر است كه مىگويد:
شنيدم رسول خدا را كه فرمود: (لا يجوز الصراط أحد إلاّ من كتب له علي الجواز) -هيچكس بر صراط نمىگذرد جز كسى كه على گذرنامه
براى او صادر كرده باشد.
و اين روايت را ابن حجر هيثمى صاحب كتاب الصواعق المحرقة، كه يكى از دشمنان سرسخت شيعيان است و كتابش را در رد شيعيان نوشته نقل نموده است. (الصواعق المحرقة-ص ٩٧) .
هيچ فكر كردهايد اين چه گذرنامهاى است كه بايد با مهر و امضاى على باشد تا انسان بتواند بر صراط بگذرد؟ آيا اين چيزى جز ولايت است؟ پس چرا پيروان ابو بكر به اين روايتى كه او نقل كرده، پايبند نمىشوند و ولايت را با دل و جان نمىپذيرند؟ مگر نه اين روايت را ابو بكر نقل كرده و در كتابهاى اهل سنت با اسناد گوناگون و با الفاظ مختلف نقل شده است كه پژوهشگران و حقجويان مىتوانند آن را و روايات بى شمار ديگر را در اين زمينه دنبال و بررسى نمايند؟
و اين عمر بن خطاب است كه دو نفر اعرابى نزد او براى مرافعه و شكايت مىآيند. عمر رو به امير المؤمنين على عليه السّلام كرده از وى مىخواهد كه بين آن دو قضاوت كند. يكى از آن دو نفر برمىخيزد و مىگويد: اين آدم بين ما دو نفر داورى كند؟ عمر خشمگين مىشود و با پرخاش به او مىگويد: واى بر تو! مىدانى اين كيست؟ (هذا مولاى و مولى كل مؤمن و من لم يكن مولاه فليس بمؤمن) -اين مولا و سرور من و سرور هر مؤمنى است و هركه او سرور و مولايش نباشد، پس مؤمن نيست-. (ذخائر العقبى-ص ۶٨) .
متّقى حنفى در صفحۀ ٣٩٣-ج ۶ كنز العمالش از ابن عباس نقل كرده كه گفت:
شنيدم عمر بن خطاب را كه مىگفت: مبادا اساءه أدب به على بن أبى طالب بكنيد، به تحقيق از رسول خدا (ص) شنيدم كه صفاتى را براى على ذكر مىكرد، اگر يكى از آنها در خاندان خطاب باشد، براى من بهتر است از آنچه آفتاب بر آن بتابد، همانا من و ابو بكر و ابو عبيده همراه با چند تن از اصحاب، به ديدار رسول خدا رفتيم. كنار خانۀ ام سلمه رسيديم، على در آنجا ايستاده بود. گفتيم: اجازه ورود بر رسول خدا را مىخواهيم، گفت: صبر كنيد، الآن مىآيد. پس رسول خدا وارد شد، فورا به احترامش برخاستيم، ديديم حضرت بر على تكيه زده است، سپس
دست مباركش را بر دوش على زد و فرمود:
(يا على! تو نخستين ايمانآورنده از مؤمنين هستى و توبه ايام خدا از ديگران داناترى و توبه عهد و پيمانت باوفاترى و تو بهتر از همه بيت المال را بالسويه تقسيم مىكنى و تو نسبت به امت و رعيت مهربانتر از ديگرانى و مصيبت تو از همه دردناكتر است. يا على! تو يار و غمخوار منى و تو مرا غسل مىدهى و تو مرا به خاك مىسپارى و تو در هر محنت و مصيبتى پيشقدمتر از ديگرانى و تو هرگز پس از من مرتد و كافر نمىشوى و تو با لواى حمد پيشاپيش من در روز رستاخيز گام برمىدارى و از حوضم پاسدارى مىكنى) .
برادران و خواهران مسلمان
اين يك روايت، كافى نيست كه درد دل رسول خدا را از زبان عمر بن خطاب در واپسين روزهاى عمر آن حضرت و با نقل كتابهاى اهل سنت بشنويد؟ پيامبر با چشم دل مىبيند كه پس از او، تنها على است كه رهايش نمىكند و در كنارش مىماند و او را با دست خود غسل مىدهد، كفن مىنمايد و به خاك مىسپارد و اما ديگران به سوى سقيفۀ بنى ساعده مىشتابند و جنازۀ رسول خدا را رها مىكنند و بر سر خلافت نزاع مى نمايند، با اينكه بهتر از ديگران مىدانند كه على داراى چنان ويژگيهائى است كه حضرت رسول آنها را در آن روايت فرموده و به مردم فهمانده است كه على مصالح رعيت را تشخيص مىدهد و على مىتواند ميان مردم قضاوت و داورى كند و على بهترين مقسّم بيت المال است و على نخستين مسلمان و مؤمن است و على به ايام خدا آگاه است و على ياور مستضعفان و محرومان و رنجكشان است و خلاصه هرچه يك خليفه و رهبر بايد دارا باشد، على دارا است و بس.
اين را خود عمر نقل كرده و بزرگان اهل سنّت يادآور شدهاند.
و چقدر جالب است كه در پايان روايت، پيامبر به يك نكته بسيار مهم و حساس اشاره مىكند و آن بازگشت بسيارى از مسلمانان-پس از رحلتش-به قهقرا و جاهليت است. و مگر نه چنين هم شد؟ !
مگر نه بسيارى از اصحاب به قهقرا بازگشتند و وصاياى رسول خدا را به فراموشى سپردند و از جانشين واقعيش دست برداشتند و پيراهنى كه
فقط براى على دوخته شده بود در بر ديگرى كردند. (اما و اللّه لقد تقمصها ابن أبي قحافة و انه ليعلم أن محلي منها محل القطب من الرحى، ينحدر عني السيل و لا يرقى اليّ الطير. . .) .
ديگر چه جاى سخن است و چه جاى تأويل؟
و اين خوارزمى است در صفحة ٢٣٠ مناقبش از عثمان بن عفان نقل مىكند كه عمر بن خطاب گفت: (همانا خداى متعال فرشتگانى را از نور رخسار على بن أبى طالب آفريده است كه او را تسبيح و تهليل مى كنند) .
و همين خوارزمى حنفى در تاريخش-ج ١-ص ٩٧، اين روايت را به تفصيل بيشترى نقل مىكند و آن را به هر سه خليفه نسبت مىدهد كه عثمان گفت: شنيدم عمر را كه مىگفت: ابو بكر بن أبى قحافه گفت:
شنيدم رسول خدا را كه فرمود:
(ان اللّه خلق من نور وجه علي بن أبي طالب ملائكة يسبّحون و يقدّسون و يكتبون ثواب ذلك لمحبيه و محبّي ولده) -همانا خداى متعال از نور سيماى على بن أبى طالب، فرشتگانى را خلق كرده است كه او را تسبيح و تقديس كرده و ثواب آن براى دوستدارانش و دوستداران فرزندانش مىنويسند.
از آنجائى كه بناى اين پيشگفتار بر خلاصهگوئى است ما به همين مقدار براى نمونه بسنده مىكنيم و گرنه فضائل آن حضرت حتّى به همان اندازه كه از زبان خلفا و صحابه نقل شده است كتابها را پر كرده است و اين پيشگفتار را گنجايش بيش از اين نيست، براى اطلاع بيشتر، خوانندگان عزيز را به تأمل و دقت بيشتر در خواندن خود كتاب سفارش مىكنيم و من بر اين باورم و همواره تكرار كردهام كه هر انسان باانصاف و خوشقلبى اگر اين كتاب را بدور از تأثيرات غلط عصبيّتهاى جاهلى مطالعه كند، بدون ترديد، به مذهب اهل بيت مىگرود به حقانيت آن اقرار مىنمايد. باشد كه اين مقدّمه نيز مقدّمهاى بر شناسائى حق و رسيدن به آن باشد.
و الحمد للّه رب العالمين.
محمد جواد مهرى
بسم اللّه الرحمن الرحيم
با توجه به اينكه استقبال چشمگير پيروان مكتب راستين اسلام و ولايت، ما را ملزم به چاپ هشتم كتاب «آنگاه هدايت شدم» نمود لذا وظيفه خود دانستم كه در اين زمينه مقدمهاى بنگارم و با خوانندگان عزيز تجديد عهدى بنمايم.
حال از چه درى بايد وارد شد و چه سخنى بايد گفت؟ حرف براى گفتن بسيار است ولى قبل از هر چيز و مهمتر از هر سخن، بايد دينى را نسبت به برادران و خواهران عزيزى كه در انتشار، تبليغ و ترويج اين كتاب بالاترين تلاش و فعاليت را نمودهاند، بخصوص توزيعكنندگان و نمايندگانى كه در شهرستانها صميمانه و علاقمندانه در اين امر مهم همكارى نمودهاند تا اندازهاى ادا كنم كه گفتهاند: «من لم يشكر المخلوق، لم يشكر الخالق» ولى بههرحال نه اينجانب و نه هيچكس ديگر توان اين را دارد كه در برابر اين همه ايثارها و خدمتهاى خالصانه، تشكرى در خور بنمايد، همين بسكه به آنان بگوئيم: «اجركم على اللّه» كه بايد مزد خود را از خداى خود دريافت نمايند و عاجزانه تقاضامندم كه ما را هم از دعاى خير فراموش نكنند.
بههرحال، در اين زمينه، دوستان زيادى چه از مسئولين محترم و چه
از ائمه جمعه و چه از روحانيون، فرهنگيان، كسبه، كارمندان و عامه مردم از هر قشر و طبقهاى كه احساس مسئوليت نموده و مىنمايند، بدون هيچ چشمداشتى جز رضايت حضرت ذو الجلال و خشنودى اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السّلام، از اين كتاب و ساير كتابهاى استاد تيجانى كه در همين زمينه نگاشته شده است، بيشترين فعاليتها را انجام دادند، و با نامهها و پيغامها و تلفنهاى مشوّقانۀ زيادى به اينجانب و به «بنياد معارف اسلامى» ، ما را سرفراز نمودهاند و در ادامۀ اين راه مقدّس دلگرمتر نمودند كه در اين ميان خاطرات جالب و ارزندهاى نيز وجود دارد. چندين نامه از سراسر كشور از برادران عزيزى كه مستبصر شده و پيرو مذهب اهل بيت شدهاند، رسيده است كه جدا، هم تشويقكننده است و هم مسئوليت ما را زيادتر مىكند؛ نه تنها مسئوليت ما را بلكه مسئوليت شما-خوانندۀ عزيز-را نيز؛ چرا كه هركس به هر اندازه كه مىتواند بايد در معرفى اسلام ناب و مواردى كه احتمال هدايت مىرود، كوشش و فعاليت كند و بىگمان اجر و مزدش بقدرى زياد است كه كسى جز پروردگار، اندازهاش را نخواهد دانست.
در روايت آمده است كه: «اگر كسى بوسيلۀ تو هدايت شود، براى تو بهتر است از آنچه آفتاب بر آن مىتابد» و در روايت ديگرى «از دنيا و ما فيها» و هركس كه در اين زمينه، تلاش و فعاليتى كند، اميد است كه خداوند به او هم ان شاء اللّه همان اجر را عطا فرمايد كه خداوند اكرم الاكرمين است. و من بر اين باورم كه هركس با نيتى پاك اين كتاب را از آغاز تا پايان مطالعه كند، اگر در قلبش مرصى نباشد، قطعا پيرو آل محمد خواهد شد و به اين سوى، روى خواهد آورد؛ و چرا پيرو اهل بيت نشود؟ مگر نه پيامبر كرارا به مردم تذكر داده است كه شيعه على رستگار و پيروزند و دشمنان اهل بيت در دوزخاند.
هيثمى در مجمع الزوايد-ج ٩ ص ١٧٢ خطبهاى از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نقل مىكند كه فرمود: «اى مردم! هركه دشمن ما اهل بيت باشد، خداوند در روز قيامت او را يهودى محشور مىكند» .
جابر بن عبد اللّه پرسيد: اى رسول خدا! هرچند كه نماز و روزه بجاى آورده باشد؟ حضرت فرمود: «هرچند نماز بخواند و روزه بگيرد و ادعاى اسلام بكند. . .» .
ابن عساكر در تاريخ خود، ج ۴-ص ٣١٨ و ابن حجر در ص ٩۶ صواعقش و هيثمى در ص ١٣١ ج ٩ مجمع الزوايدش و طبرانى از ابو رافع نقل كردهاند كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود:
«يا على! اولين چهار نفرى كه وارد بهشت مىشوند، من و تو و حسن و حسين هستيم و سپس ذريۀ ما و پس از آنها همسران ما هستند و شيعيانمان در طرف راست و چپ ما قرار دارند» .
و همچنين در كفاية الطالب ص ١٣۵ و در مجمع الزوايد آمده است كه حضرت فرمود:
«يا على! تو نخستين كسى از امت من هستى كه وارد بهشت مىشود و شيعيان و پيروانت بر منبرهائى از نور، شاد و خرم با صورتهائى سفيد و نورانى، گرداگرد من خواهند بود، من شفاعتشان مىكنم و آنها فردا، در بهشت برين، همسايگانم مىباشند» .
حاكم در مستدركش-ج ٣ ص ١۶٠ و ابن عساكر در تاريخش-ج ۴ ص ٣١٨ و محب الدين در رياضش-ج ٢ ص ٢۵٣ و ابن الصباغ در فصولش-ص ١١ نقل كردهاند كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود:
«من اصل درختم و فاطمه فرع آن و على لقاح آن و حسن و حسين ميوههاى آن و شيعيانمان برگهاى آناند» .
اين روايتها و صدها روايت از قبيل آن در كتابهاى برادران اهل سنت است؛ پس ما شيعيان چه گناهى داريم اگر طبق روايتهاى شما كه از رسول خدا نقل كردهايد، پيرو اهل بيت شدهايم؟ و شما چه پاسخى داريد اگر اين روايتها را ببينيد و بشنويد و باز هم از اهل بيت و مذهب حقش دورى بجوئيد يا خداى نخواسته، مسلمانان را از آن بازداريد و صد فى سبيل اللّه كنيد؟
شنيدهام برخى از عالمنماها در بنادر و شهرهاى مرزى خودمان، مردم را از مطالعه و خواندن اين كتاب باز داشته و آن را تحريم كردهاند! راستى چرا با يك كتاب مىجنگيد؟ كتابى كه خواهان وحدت مسلمين است. كتابى كه مردم را به سوى حق فرا مىخواند. كتابى كه دعوت به سنت بىغلوغش رسول خدا مىكند. كتابى كه پردههاى ظلمت و گمراهى را از ديدگان پس مىزند. و بالاخره كتابى كه سخن رسول خدا را با اصرار دنبال مىكند كه فرمود: «اى مردم! در ميان شما دو چيز گرانبها؛ باقى مىگذارم: كتاب خدا و عترتم اهل بيتم؛ اگر از اين دو پيروى كنيد، هرگز گمراه نمىشويد» و اين حديث «ثقلين» بقدرى در كتابهاى سنى و شيعه آمده است كه بحدّ تواتر رسيده است. پس چرا برخى از افرادى كه خود را راهنما و پيشواى مسلمانان مىدانند، با اين كتاب كه مسلّح به سلاح قاطع استدلال است و از كتاب و سنت سخن مىگويد و روايتهاى صحاح اهل سنت را بازگو مىنمايد، مىجنگند و مبارزه مىكنند؟ نمىدانند كه اين مبارزه اثر منفى دارد. در يكى از بنادر ايران، دختر يكى از اين پيشوايان به دفتر امام جمعه مىآيد و با اصرار و التماس، اين كتاب را مىطلبد و مىگويد: هرچند پدرم با آن مبارزه كرده است ولى من شيفتهاش شدهام و مىخواهم با دقت آن را بخوانم.
شايد اگر آن مبارزۀ منفى نبود، اين دختر باسواد و بافرهنگ، اينچنين در پى كتاب نمىرفت و با اصرار آن را درخواست نمىكرد.
پس بهتر است اين آقايان مردم را در انتخاب راه آزاد بگذارند كه خداوند آنان را آزاد گذارده است «لاٰ إِكْرٰاهَ فِي اَلدِّينِ قَدْ تَبَيَّنَ اَلرُّشْدُ مِنَ اَلْغَيِّ» آرى! اين كتاب رشد و هدايت، پردههاى غى و ضلال را پس زده است و همه را به وحدت و حقجوئى دعوت مىكند.
من آنچه شرط بلاغ است با تو مىگويم
تو خواه از سخنم پند گير و خواه ملال
و السّلام
محمد جواد مهرى
سپاس و حمد خدائى را سزا است كه حقايق و معارف اسلام را بر تمام مردم آشكار ساخت و براى رهجويان، راههاى سرچشمۀ آن را هموار گردانيد تا بتوانند از منبع زلال و گواراى آن، اصول و فروعش را بشناسند و دريابند؛ و خداوند را سپاسى بىشمار كه آن اصول و فروع را بر پايۀ دليل و برهان، استوار نمود تا با علم و ادراك، از آن پيروى كنند و راه حق را از راه باطل تشخيص دهند.
و سلام و درود بىپايان خداوند بر رسول گرامى اسلام حضرت محمد بن عبد اللّه «ص» كه شعلۀ هدايت و رستگارى را برافروخت، تا اقتباسكنندگان از آن بهرهمند گردند، و نشانۀ هدايت را روشن كرد تا درماندگان و رهگمكردگان، ره يابند و از بىراهه رفتن در امان باشند.
و سلام و درود خدا و رسولش بر شجرۀ طيّبۀ نبوّت و فرودگاه رسالت و محل رفت و آمد فرشتگان، اركانهاى دانش و معرفت و
چشمههاى حكمت، و خزينههاى علوم پيامبر «ص» و حافظان كتاب خدا، اهل بيت عترت و طهارت عليهم السّلام كه خداوند هر رجس و پليدى را از آنان دور ساخت و پاك و منزّهشان نمود؛ و همانا آل محمد «ص» اساس و پايۀ دين و ستون ايمان و يقين هستند و هدايت و رستگارى كسى كامل نمىشود جز با تمسّك جستن به اين ريسمان محكم الهى و كسى بر صراط حق نمىگذرد جز با داشتن گذرنامه و جواز عبور از اين خاندان پاك كه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: «علىّ يوم القيامة على الحوض، لا يدخل الجنة الاّ من جاء بجواز من علىّ» (1)على در روز قيامت بر حوض نشسته است و همانا وارد بهشت نمىشود مگر كسى كه گذرنامه از على داشته باشد. و ابن السمان در «الموافقه» ص ١٣٧ و همچنين ابن حجر در «الصواعق المحرقه» ص ١٢۶ و ابن المغازلى شافعى در «مناقب على بن ابى طالب» ص ١١٩ نقل كردهاند از قيس بن حازم كه: «التقى ابو بكر الصديق و على بن ابى طالب فتبسّم ابو بكر في وجه على فقال له ما لك تبسمت قال سمعت رسول اللّه «ص» يقول: لا يجوز احد الصراط الا من كتب له عليّ الجواز» -ابو بكر صديق با على بن ابى طالب ملاقات كرد، پس ابو بكر در روى على تبسّم كرد. على به او گفت: چرا تبسّم مىكنى؟ گفت: شنيدم پيامبر «ص» را كه مىگفت: هيچكس بر صراط نمىگذرد جز كسى كه على برايش گذرنامه صادر كرده باشد.
و على عليه السّلام فرمود: «ناصرنا و محبّنا ينتظر الرحمة و عدوّنا و مبغضنا ينتظر السطوة» -يار و محبّ ما، منتظر رحمت الهى است و دشمن و عدوّ ما منتظر غضب و خشم خداوند است. خداوندا، ما را از محبّان و ياران اهل بيت قرار ده.
1) مناقب خوارزمى-ص ٣١.
هرچند بيش از سه ماه و نيم از چاپ اوّل و دو ماه و نيم از چاپ دوّم كتاب «آنگاه. . . هدايت شدم» نمىگذرد، با اين حال اين كتاب، بطور بىسابقهاى مورد توجه قرار گرفت با اينكه از هيچ تبليغاتى براى پخش و نشر آن استفاده نشد جز علاقه و محبت ياران و محبّان اهل بيت عليهم السّلام كه آن را دستبهدست گرداندند و در توزيع و تبليغ آن بدون هيچ چشمداشتى، بيشترين و ارزندهترين خدمت را انجام دادند كه خدايشان جزاى خير دهد، و اكنون كه اقدام به چاپ سوّم كتاب مىكنيم، پيغامها و تلفنها از سراسر كشور اسلامى به دفتر «بنياد معارف اسلامى» مىرسد و درخواست كتاب مىكنند و اين نيست جز ايمان و تعهّد سرشار پيروان اهل بيت عليهم السّلام كه در اين كتاب، داستان ره گمكردهاى را مىيابند كه پس از طى مراحل زيادى از بحث و تحقيق، چراغ راه را يافت و آن را فرا راه خود قرار داد و به حقيقت نائل آمد، و بدين سان ملاحظه مىكنيم كه هريك از عزيزان پس از مطالعۀ كتاب-چه با آشنائى و چه بدون آشنائى-احساس مىكنند كه تبليغ از آن، وظيفهاى است همگانى و هرگز منحصر به يك انتشارات و يا يك كتابفروشى نمىشود؛ گو اينكه اخبارى نيز از گوشه و كنار مىرسد كه اين كتاب، تأثير بسزائى در روحيّۀ حقيقت جويان نيكسرشت گذاشته و به راه اهل بيت، رهنمايشان ساخته است، همان گونه كه اصل عربى آن «ثم اهتديت» در ظرف مدّت كوتاهى، بيش از ٢٠ هزار نفر را در محدودۀ تونس و اطراف آن، مستبصر نمود و اين همه سرچشمه گرفته از خلوص نيّت و ايمان محكم مؤلف است كه خدايش خير دهد و با آل محمد «ص» محشور فرمايد.
بنياد معارف اسلامى كه خدمت پخش و نشر اين كتاب را به عهده گرفته است، مؤسسهاى است كه از آغاز تأسيس، با اين نيّت پايهگذارى شد، كه در راه احياى آثار اهل بيت و نگارش تاريخى
راستين گام بردارد. مرحوم آيت اللّه حاج سيد عبّاس مهرى «ره» نمايندۀ حضرت امام (رض) كه قلبش مالامال از عشق آل محمد بود و سراسر عمر با بركتش در راه خدمت به آنان سپرى شد، از ديرباز در اين انديشه بود كه تاريخى صحيح-بدور از هواها و هوسها و حبّ و بغضها-براى اسلام، نگاشته شود و اين مستلزم تحقيق و كنكاش در صدها منبع تاريخى و روائى است؛ ازاينروى همواره تلاش مىكرد كه مركزى را براى اين منظور پايهگذارى كند تا اينكه چند سالى قبل از وفات، به اين آرزو جامۀ عمل بخشيد و خداوند او را موفق ساخت كه مؤسسهاى غير انتفاعى، بدين منظور تأسيس نمايد.
اكنون بنياد معارف اسلامى قم با تعداد زيادى از محققين و علما، مشغول خدمت در زمينههاى مختلف و آمادهسازى براى طرح مهمّ تاريخنگارى مىباشد.
تاكنون كارهاى ارزشمند و شايان تقديرى به اتمام رسيده و طرحهاى جالب و مهمّى پيش روى است كه با همّت محققين و خدمتگزاران به دين و مسئولين متعهّد و دلسوز بنياد، در آيندهاى نه چندان دور، در دسترس دانشپژوهان و متتبّعين آثار قرار خواهد گرفت ان شاء اللّه.
اقدامات انجام شده يا در شرف اتمام بنياد، بطور خلاصه عبارتند از:
١-معجم احاديث الامام المهدى «عج» : موسوعهاى است ارزنده و بىنظير كه دو جلد آن مربوط به آيات مفسّره است يعنى آياتى كه دربارۀ وجود مقدس خاتم الاوصيا منجى بشريّت حضرت مهدى عجل اللّه فرجه الشريف تفسير و تأويل شده است و حدود چهار جلد ديگر حاوى روايتها و احاديث پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و ساير امامان عليهم السّلام دربارۀ آن حضرت مىباشد. روايتهاى استخراج شده از بيش از ۴٠٠ مصدر روائى و تاريخى و تفسيرى مىباشد كه اكثرا مصادر اهل سنّت است. اكنون اين كتاب در مرحلۀ نهايى چاپ قرار
دارد.
و همين طرح معجمنويسى نسبت به ساير امامان معصوم عليهم السّلام در دست اجرا است كه به زودى انجام خواهد شد.
٢-بخش احياء تراث بنياد، هماكنون كتاب «تبصرة الولى» نوشتۀ مرحوم علامه سيد هاشم بحرانى «ره» را آمادۀ چاپ دارد و كتابهاى «حلية الأبرار» و «مدينة المعاجز» آن عالم ربّانى در دست تحقيق است.
٣-معجم فقهى: كه حاوى نظرات و آراء فقهاى بزرگ شيعه است و تحقيق در نوشتهها و آثار فقهاى شيعه از صدر اسلام تا به امروز، مورد بررسى و نگارش به صورت يك معجم فقهى منتشر خواهد شد كه فيشبردارى از كتابهاى فقهى همچنان ادامه دارد و چنين پيشبينى مىشود كه بيش از سى هزار مسئله فقهى را در برگيرد و عدد مجلدات آن به ١۵ جلد خواهد رسيد. اين ابتكار ارزنده كه براى نخستينبار مطرح مىشود، بىگمان مورد استفاده و بهرهبردارى تمام حوزههاى علميه و طلاب و علما و محققين علوم اسلامى در تمام سطوح، قرار خواهد گرفت. به اين اميد كه ان شاء اللّه، با توفيقات الهى، تمام اين مسائل و نظرات و آراء فقها در ديسكها و نوارهاى كامپيوترى گنجانده شود و به آسانى در دسترس عموم قرار گيرد.
۴-طرح مهم و اساسى تاريخنگارى: از قبل از بعثت پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله و سلّم تا زمان غيبت كبرى، در مرحلۀ آغازين قرار دارد.
همان گونه كه در چاپ اوّل و دوّم تذكر داديم، بنابراين بود كه مؤلف محترم كتاب، مقدّمهاى را بر ترجمه بنگارند كه ايشان متأسفانه نتوانستند به ايران بيايند، و به همين مقدّمۀ كوتاه كه دربارۀ «بازگشت به ايران» نوشتهاند، اكتفا نمودند، به اين اميد كه در آينده، در كلّ
كتاب تجديدنظر نموده و مطالبى را بر اصل كتاب بيفزايند، و اين مقدّمه-كه در حقيقت جزء كتاب است-بار ديگر در اينجا درج مىنمائيم.
پس از تشيّع و استبصارم، همراه با فرزندم «شرف» به زيارت امام رضا (ع) مشرّف شديم. ساعتى پس از رسيدن، به زيارت حرم مطهّر رفتيم كه ناگهان قيامتى برپا شد و تظاهراتى براه افتاد كه در آن هزارها روحانى نيز شركت داشتند. مزدوران ساواك با استفاده از تانكها و هليكوپترها، آتش بر تظاهركنندگان گشودند. آن روز، روزى فراموشناشدنى براى ما بود كه در منزل يكى از روحانيون بنام گذرانديم.
به شهر مقدّس قم بازگشتيم، و در آنجا نيز به زيارت حضرت فاطمه دختر امام موسى بن جعفر (ع) مشرّف شديم و به ديدار بسيارى از مراجع و علماى محترمى كه قبلا با برخى از آنها آشنايى داشته و برخى نيز در همين مسافرت، آنها را شناختيم، رفتيم و تاكنون به اين آشنايى افتخار مىكنم. آن روزها تمام همّ و انديشه و سخن مردم، امام خمينى بود كه وارد پاريس شد و از آنجا ملّت ايران را رهبرى مىكرد؛ آنجا بود كه فهميدم آن تظاهرات مشهد نيز به دستور او بود و ايران با اشارۀ حضرتش برمىخيزد و مىنشيند.
چند روزى از بازگشتمان نگذشته بود، كه امام خمينى «قدّس سرّه» به ايران بازگشت و تاج و تخت شاه را درهم كوبيد و انقلاب اسلامى ايران به پيروزى رسيد و ميليونها مسلمان در شرق و غرب جهان به آن لبيك گفتند و مسلمانان به خود مژدۀ نزديك شدن دوران رهايى و آزادى دادند. خداوند مىفرمايد: «يُرِيدُونَ أَنْ يُطْفِؤُا نُورَ اَللّٰهِ بِأَفْوٰاهِهِمْ وَ يَأْبَى اَللّٰهُ إِلاّٰ أَنْ يُتِمَّ نُورَهُ وَ لَوْ كَرِهَ اَلْكٰافِرُونَ» .
ضمن تشكّر و سپاس از برادرم استاد مهرى بر ترجمۀ كتابم «ثم اهتديت» به زبان فارسى و تشكّر و قدردانى از بنياد محترم معارف اسلامى قم بر نشر كتاب، از خداوند بزرگ مىخواهم كه شهر مقدّس قم و ايران انقلابى را همچون مشعلى فروزان در تاريكىها نگه دارد و آن را از توطئههاى دشمنان محفوظ بدارد.
بسم اللّه الرّحمن الرحيم
يكى از دوستان كتابش را به من داد. نام كتاب «ثمّ اهتديت» بود يعنى آنگاه هدايت شدم. از نام كتاب معلوم بود، نويسنده، سرگذشت دو دوران خود را نگاشته است، دوران به اصطلاح خودش، گمراهى و سپس رسيدن به نور هدايت. تيتر كتاب مرا واداشت كه آن را از آغاز تا پايان مطالعه كنم، و از شما چه پنهان دوست عزيز خواننده-كه من گرچه بحمد اللّه در محيطى شيعى به دنيا آمده و در سنّ دوازده سالگى تقريبا-بنا به سفارش مرحوم پدرم قدّس سره-با تحقيق كافى در مذهب اهل بيت و خواندن يك دورۀ كامل كتاب «الغدير» مرحوم امينى رضوان اللّه عليه، با علم و درايت كافى، خود را پيرو مذهب حقّه اهل بيت عليهم السّلام دانسته و اميدوارم كه مرا در جمع محبان و شيعيان پذيرا باشند، با اين حال، مطالعۀ اين كتاب ارجمند، بر يقينم افزود و اطمينان قلبيم را دو چندان كرد، و اين شما هستيد كه با مطالعه كامل آن، به همين حقيقت خواهيد رسيد و برادرانى كه پيرو ديگر مذاهب هستند نيز با خواندن آن، بدور از عصبيّتها و هواها و خودخواهيها، به اين حقيقت روشن پى برده و با يك
تصميم جدّى توكّل بر خداى هدايتكننده همانند مؤلف كتاب، پردههاى ظلمت و گمراهى را پسزده و به ريسمان محكم الهى چنگ زده و به جمع پيروان اهل بيت و اتباع «فرقه ناجيه» بپيوندند.
با خواندن كتاب، چنان مجذوب نويسنده شدم كه حاضر بودم براى ديدار با او، به عربستان نيز سفر كنم ولى از آنجا كه خدا مىخواست، پس از چندى به كنگره امام رضا عليه السّلام دعوت شدم و در آنجا ايشان را جزء دعوتشدگان ديده و از ديدارش خرسند و از سخنانش لذّت بردم. در سخنانى كه با ميهمانان كنگره در يكى از جلسات رسمى داشت، چون با نيّت پاك و خلوص سخن مىگفت، بر قلب مىنشست: از غربت پيامبر «ص» در سرزمين خودش (مدينه منوره) گفت. از عظمت امام خمينى «قدسسره» گفت. از عزت اسلام و مسلمين، پس از انقلاب امام، در غرب، داستانها گفت. در سوك امام گريست و همه را به گريه واداشت.
محبت و علاقهام به او چند برابر شد. او را دعوت كرديم كه وقتى به قم مىآيد، سرى هم به «بنياد معارف اسلامى قم» بزند و در آنجا بيشتر با او صحبت كنيم.
به قم آمد و با اينكه بيش از يك روز در قم نبود، دعوت ما را پذيرفت.
نزديك به چهار ساعت با او نشستيم و از گوشه و كنار صحبت كرديم. او به تفصيل راجع به استبصارش حرف زد. باز هم از امام، سخنها گفت، خاطرهها نقل كرد.
يكى از خاطرههاى زيبايش اين بود كه: در دانشگاه، روزى با ساير استادان دانشگاه نشسته بود، با هم صحبت مىكردند، استادى از دانشگاه عربستان بر آنان وارد شد، ديد كه او از انقلاب سخن مىگويد، فهميد شيعه است. با تنفّر و انزجار، دربارۀ توسّل جستن به اولياء و معصومين، انتقاد كرد سيد به او گفت: در تاريخ آمده است كه عمر به عباس عموى پيامبر «ص» متوسّل شد و همۀ مورخين آن را نقل كردهاند. استاد وهابى
گفت: درست است، توسّل جستن به زنده، اشكال ندارد امّا شما شيعيان به مردهها متوسّل مىشويد. سيد در پاسخش گفت: پس شما توسّل به زندگان را روا مىدانيد؟ وهابى گفت: آرى. آنگاه سيّد گفت: خداوندا، من متوسّل مىشوم به بندۀ صالح و شايستهات، امام خمينى. استاد وهابى از اينكه هيچ پاسخى نداشت-از شدّت ناراحتى-به سرعت بيرون مىرود و ديگر باز نمىگردد! سيّد رو به ديگر استادان مىكند و مىگويد: همان طور كه شيطان از شنيدن بسم اللّه، فرار مىكند، نام «خمينى» نيز، اين شياطين را به فرار وامىدارد.
من كه شيفته و مجذوب او شده بودم، در همان لحظات، بر آن شدم كه سفرنامهاش را كه خاطرۀ استبصار و شيعه شدنش، در آن نگاشته و نامش را «ثم اهتديت» گذاشته است، ترجمه كنم زيرا مطالب بسيار ارزنده و آموزندهاى دارد و لازم است اين كتاب، به زبانهاى گوناگون ترجمه شود و همۀ مسلمانان از آن استفاده كنند.
ساعت ده شب بود كه به خانه بازگشتم براى اين كار مقدس، وضو گرفتم و قلم بدست، شروع به ترجمه آن نمودم و تا شب بعد قريب يك سوّم كتاب را به فارسى برگرداندم. و بدين سان پس از چند روز كتاب ترجمه شد و در اختيار شما قرار گرفت. تنها استدعائى كه دارم اين است كتاب را كه با سبكى شيوا و مانند داستان نوشته شده، از اوّل تا به آخر مطالعه كنيد و آن را پراكندهخوانى نكنيد، هرچند مطمئن هستم با مطالعۀ اوّلين صفحه، مجذوب و شيفتۀ نويسندهاش مىشويد و بىگمان تا آخر، آن را خواهيد خواند.
استدعاى ديگرم اين است كه اشتباهات مترجم را با بزرگوارى خود، ناديده بگيريد.
خداوندا! بر محمّد و آل محمّد درود فرصت در صبحگاهان و شامگاهان، و تا مشرق و مغرب برپا است، و تا شب و روز ظهور و بروز دارند، و تا نواى شب و روز برپا است و تا صبح نفس مىكشد و فجر روشن
مىگردد.
خداوندا! محمّد را سخنگوى مهمانان مؤمنى كه بر تو وارد مىشوند قرار ده و آنگاه كه تمام زبانها بسته و لال مىگردند، او را گوياى به مدح خودت قرار ده.
خداوندا! منزلتش را والا گردان، و درجهاش را بالا بر و دليلش را آشكار ساز و شفاعتش را در امتش بپذير و او را در جايگاه ستودهاى كه به وى وعده فرمودهاى برانگيز.
خداوندا! بر او و بر اوصياى از فرزندانش كه همه پيشوايان، حجّتها، رهنمايان، چراغها، نشانهها و سروران ما هستند، درود و سلام بىپايان فرست.
خداوندا! اينان تكيهگاه ما در هر ناراحتى و آرامش، سلامتى و گرفتارى، خواب و بيدارى، سفر و حضر، دشوارى و آسايش، روز و شب و حركت و سكوناند، پس به حق آنان، ما را در زمره و گروهشان محشور فرما كه خود فرمودهاى-و سخنت حق است- «يوم ندعوا كلّ اناس بإمامهم» .
محمد جواد مهرى
بسم اللّه الرحمن الرحيم
«و عليه توكلت»
كتاب من ساده و بىآلايش است، داستان يك مسافرت مىباشد، و داستان يك كشف نوين، نه اكتشاف در جهان اختراعها و ابتكارات تكنيكى و فيزيولوژى، بلكه در جهان عقائد و در ميان سيلى از مكتبهاى مذهبى و فلسفههاى دينى. و از اينكه اين كشف، نخست تكيه بر خردى سالم و ذهنى پاك دارد، همو كه انسان را از ساير مخلوقات ممتاز ساخته، ازاينروى كتابم را به هر عقل سالمى كه حق را تشخيص داده و از ميان تودههاى باطل مىگزيند و سخنان را با ترازوى عدالت مىسنجد و كفّۀ راستين را ترجيح مىدهد و با مقارنۀ گفتگوها و حرفها، آنچه كه منطقى و متين است از سخن شيرين و دلربا جدا مىسازد؛ اهداء مىكنم كه همانا خداوند مىفرمايد:
«آنان كه سخن را مىشنوند و بهترينش را پيروى مىكنند، همانا آنان را خداى هدايت كرده و آنان خردمندانند» .
به همۀ آنها، كتابم را هديه مىكنم، و از خداى سبحان مىخواهم دلهاى ما را پيش از ديدگانمان براى شنيدن حق بگشايد و ما را هدايت و قلوبمان را روشن و حق را به ما بنماياند؛ همان حقّ نابى كه هرگز غبارى بر آن نباشد تا آن را دنبال كنيم و باطل را همان گونه كه هست به ما نشان دهد تا از آن دورى جوئيم و ما را در زمرۀ بندگان شايستهاش قرار دهد كه بتحقيق او شنوا و اجابتكننده است.
خداى جهانيان را سپاس كه انسان را از گل ناب آفريد و او را در نيكوترين قوامى قرار داد و بر ساير آفريدگانش برترى بخشيد و فرشتگان مقرّب را براى او به سجده درآورد و او را عقلى بخشيد كه گمانش را به يقين تبديل كند و دو چشم و زبان و دو لب به او عطا كرد و هر دو راه (خوب و بد) را به او نماياند و فرستادگانى براى او فرستاد كه او را بشارت و هشدار دهند و او را از خواب غفلت بيدار ساخته و از پيروى ابليس لعين دور سازند. و به او دستور داد كه شيطان را نپرستد زيرا شيطان دشمنى است آشكار. و تنها خداى را عبادت نمايد و راه مستقيمش را با چشمى بيدار و ايمانى استوار بپيمايد و هرگز در عقيدهاش، ياران و خويشان و پدران و نياكانش را كه بدون دليل و برهانى روشن، گذشتگان خود را تقليد مىكردند، پيروى ننمايد «و چه سخنى شيواتر از سخن كسى است كه به سوى خدا دعوت كند و كارى شايسته انجام دهد و بگويد همانا من از مسلمانانم» .
و درود و سلام و تحيّات و بركات پروردگارم بر مولا و سرورمان محمد بن عبد اللّه پيامبر مسلمانان و رهبر مهتران درخشان، نصرتكنندۀ مستضعفان، يارىدهندۀ مظلومان و نجاتدهندۀ بشريت از تاريكى جهالت و گمراهى به نور هدايت، همو كه رحمة للعالمين مبعوث گشت. و بر اهل
بيت طيبين و طاهرينش كه خداوند آنها را بر ديگر مخلوقاتش برترى داد تا پيشواى مؤمنين و چراغ راه عارفين و نشانههاى مردان راستين و مخلصين باشند، و محبّت آنان را-در قرآن كريم-واجب دانست پس از آنكه هر رجس و پليدى را از آنان دور ساخت و آنها را از معصومين قرار داد و وعده داد كه هر كس در كشتى آنها سوار شود، رستگار و هركس دورى جويد از هلاكشدگان باشد.
و همچنين درود خداوند بر ياران گرامى و مباركش كه او را يارى و كمك نمودند و احترام و تقدير كردند و جان خود را براى پيروزى دين نثار كردند و حق را پس از شناخت، پيروى نمودند و پس از او بر خطّش پايدار ماندند و هرگز تغيير و تبديلى در دين از خود نشان ندادند و از سپاسگزاران و شكركنندگان بودند. خداى آنان را از اسلام و مسلمين جزاى خير عنايت فرمايد. و بر تابعين آنان و كسانى كه در آن راه هدايت پايدار ماندند تا روز رستاخيز، درود خداى باد.
پروردگارا! از من بپذير كه همانا تو شنوا و دانائى و قلبم را روشن ساز كه تو رهنمايم به حق و يقينى و گره از زبانم بگشاى كه همانا تو حكمت را به هركه مىخواهى از بندگان مؤمنت عطا مىكنى.
پروردگارا! مرا علمى افزون ده و با صالحين محشور فرما.
گذرى كوتاه بر زندگيم
هنوز از ياد نبردهام روزى را كه پدرم مرا با خود به مسجد محل برد كه در ماه رمضان نماز «تراويح» در آنجا برگزار مىشد. من آن روز ده سال بيش نداشتم كه او مرا به نمازگزاران معرفى كرد و آنان به من خوشآمد گفتند.
از مدتها قبل مىدانستم كه معلّم قرآن، برنامۀ نماز تراويح خواندن مرا با جماعت براى دو شب يا سه شب فراهم كرده است. و عادت بر اين بود كه با ديگر كودكان محل، همراه با مردم نماز جماعت تراويح را بخوانم و منتظر شوم تا امام به نصف دوم قرآن يعنى سورۀ مريم برسد. و از اينكه پدرم كوشش زيادى داشت كه قرآن را در «مكتب» به ما بياموزد و در منزل توسط امام جماعت محل، شبها نيز درسهاى خصوصى تعليم قرآن فرا بگيرم كه آن امام جماعت مرد نابينائى از فاميلهاى ما و حافظ تمام قرآن بود و چون من در آن سنّ نوجوانى نيمى از قرآن را حفظ كرده بودم، معلّم قرآن مىخواست از اين راه، فضل خود را به ديگران بفهماند، و لذا مسائل تجويدى قرآن را با دقّت به من ياد داده بود و چندين بار از من
امتحان گرفته بود و پس از اطمينان از من و تمام شدن نماز-به امامت من-و تلاوت قرآن در جمع به بهترين نحوى كه پدرم و معلّمم از من توقّع داشتند، مورد اعجاب و خوشايند تمام حاضرين قرار گرفتم و معلّم را بر تعليم من ستودند و پدرم را تبريك گفتند و همگان خداى را بر نعمت اسلام و بر «بركات شيخ» (1)شكر گفتند.
روزهائى را گذراندم كه هرگز فراموششدنى نيست و از خاطرم بيرون نمىرود آن همه شهرت و نامآورى-پس از آن قضيه-كه از منطقه ما گذشته و آوازهاش به كلّ شهر رسيد و در هر صورت آن شبهاى رمضان، در زندگيم تأثير بسزائى گذاشت و مرا با دين، بيشتر آشنا ساخت كه تاكنون آثارش نيز موجود است، چرا كه هرگاه راههاى زياد مرا سردرگم مىسازند، يك نيروى خارقالعادهاى در درونم احساس مىكنم كه مرا به راه مستقيم مىكشاند و هرگاه در خود احساس ضعف شخصيّت و پوچى زندگى مىنمايم، آن يادگارها مرا به والاترين درجات روحى بالا مىبرند و در درونم نور ايمان را روشن مىسازند كه مسئوليت را هرچند بزرگ است، تحمّل كنم.
و گويا آن مسئوليّتى كه پدرم يا در حقيقت معلّمم، به من واگذار نمود كه همان امامت و پيشنمازى مردم در آن سن نوجوانى بود، مرا وادار كرد چنين احساسى داشته باشم كه نسبت به آن درجهاى كه خود مايل بودم بدان برسم يا لااقلّ از من خواسته مىشد، خود را مقصّر بدانم. و بدين سان دوران كودكى و جوانى را در يك استقامتى نسبى گذراندم كه خالى از لهو و لعب نيز نبود و هرچند بيشتر با سادگى و تقليد همراه بود و همواره مورد عنايت خداوند بودم تا در ميان تمام برادرانم، شخصيّتى
1) مقصود از شيخ، پير طريقت صوفيان است كه خاندان مؤلّف در آن زمان پيرو او بودند.
استثنائى از نظر ادب و اخلاق و آرامش و پاكدامنى داشته باشم.
و نبايد از ياد ببرم كه مادرم-خدايش رحمت كند-بيشترين تأثير را در زندگيم گذارد چرا كه ديدگانم را در حالى گشودم كه سورههاى قرآن را به من ياد مىداد و همچنين نماز و طهارت را به من مىآموخت و بىنهايت به من اعتنا مىكرد زيرا من نخستين پسرش بودم و او در كنار خود، در همان خانه، زن ديگر (هوو) را مىديد كه سالها از او بزرگتر بود و فرزندانى همسن و سال او داشت، لذا او به پرورش و آموزش من خود را تسلّى مىداد، گويا با هوويش و فرزندان شوهرش در يك مسابقه شركت مىكرد.
و همچنان نام «تيجانى» كه مادرم بر من نهاد، امتياز ويژهاى نزد تمام فاميل «سماوى» دارد كه طريقت «تيجانى» را براى خود برگزيدند و از آن روز كه يكى از فرزندان «شيخ احمد تيجانى» از الجزائر به شهر «قفصه» (1)آمد و در منزل «سماوى» وارد شد و پس از آن بيشتر اهالى آن شهر خصوصا خانوادههاى دانشمند و ثروتمند، اين روش صوفيگرى را براى خود اختيار نموده و از آن تبليغ كردند، و براى خاطر اين نام بود كه در ميان منزل سماوى كه بيش از بيست خانواده در آن سكونت داشتند، محبوبيّت ويژهاى پيدا كردم و همچنين خارج از آن منزل نيز، هركس كه با طريقت «تيجانى» برخوردى داشت مرا گرامى مىداشت، و بسيارى از پيرمردان نمازگزار كه در آن شبهاى ماه رمضان-كه ذكرش گذشت-دست و سر مرا مىبوسيدند و به پدرم تبريك مىگفتند، و به او يادآور مىشدند كه اينها همه از فيض بركات سرور ما «شيخ احمد تيجانى» است.
1) شهر قفصه از شهرهاى تونس است كه مؤلف در آنجا به دنيا آمده است.
لازم به يادآورى است كه «طريقت تيجانى» در مراكش، الجزائر، تونس، ليبى، سودان و مصر رواج پيدا كرده و معتقدين به اين مكتب، به نحوى، تعصّب نسبت به مكتب خود دارند و لذا به زيارت هيچيك از اولياى خدا جز شيخ احمد تيجانى نمىروند و بر اين عقيدهاند كه تمام اولياء علم خود را از يكديگر اخذ كردهاند جز «شيخ احمد تيجانى» كه علم خود را مستقيما از پيامبر اكرم «ص» فرا گرفته هرچند ١٣ قرن از زمان نبوّت، فاصله دارد و روايت مىكنند كه شيخ احمد تيجانى همواره مىگفته كه پيامبر در بيدارى و نه در خواب نزد او آمده و معتقدند كه نماز كاملى كه شيخشان نگاشته، برتر است از چهل ختم قرآن.
و براى اينكه از شيوۀ اختصار فراتر نرويم، به همين مقدار-راجع به تيجانيان-بسنده مىكنيم تا اينكه در جاى ديگر كتاب-به خواست خدا- از آنان يادى ديگر نمائيم.
من نيز مانند ديگر جوانان اين مرز و بوم، بر اين عقيده بزرگ شدم و همۀ ما بحمد اللّه مسلمان و از اهل سنّت و جماعتيم و همه بر مذهب امام مالك ابن انس مىباشيم ولى از نظر روش تصوّف، اختلاف زيادى با ديگر صوفيها كه در شمال آفريقا بسيار هستند، داريم چرا كه تنها در شهر «قفصه» گروههاى تيجانى، قادرى، رحمانى، سلامى و عيساوى وجود دارد و هريك داراى پيروان و علاقمندانى است كه چكامهها، ذكرها، دعاها و وردهاى مخصوص به خود از بر دارند و در مجالس و محافل بمناسبت ازدواج يا ختنهكنان يا پيروزى يا نذرها مىخوانند و بر پا مىكنند. و هرچند داراى برخى مسائل منفى نيز هست ولى توانسته است نقش بزرگى را در نگهدارى و احياى شعائر دينى و احترام به اولياء و برگزيدگان ايفا نمايد.
هيجده ساله بودم كه «انجمن ملّى پيشاهنگى تونس» مرا براى شركت در «نخستين كنفرانس پيشاهنگى عربى و اسلامى» كه در مكۀ مكرّمه برگزار مىشد، برگزيد و من يكى از شش نفرى بودم كه از كلّ تونس انتخاب شديم، من خودم را كوچكترين و كمسوادترين اعضاى هيئت اعزامى مىدانستم زيرا دو تن از آنان عبارت بودند از مديران مدارس و سوّمى استاد در پايتخت و چهارمى خبرنگار و پنجمى را كه نمىدانستم چه شغلى داشت اما از خويشان «وزير آموزش ملى» در آن دوران بود.
سفر ما بصورت غير مستقيم بود يعنى نخست وارد «آتن» پايتخت «يونان» شديم و سه روز در آنجا مانديم، سپس به «عمان» پايتخت «اردن» سفر كرديم و در آن ديار، چهار روز اقامت گزيديم و پس از آن بود كه به سوى «عربستان سعودى» مسافرت كرده و در كنفرانس شركت جسته و مناسك حج و عمره را بجاى آورديم.
هرگز احساس درونيم قابل توصيف نيست هنگامى كه براى نخستين بار وارد خانۀ خدا مىشدم، قلبم به شدّت مىزد گوئى مىخواست از درون سينهام بيرون آيد و پرواز كند تا با ديدگان حقيقىاش اين خانۀ «عتيق» را كه مدّتها خوابش را مىديد، بنگرد، اشكهايم سيلآسا مىريخت كه پنداشتى هرگز باز نمىايستد و چنين تصوّر كردم كه فرشتگان مرا بالاتر از سر زائران به پشت بام خانۀ كعبه مىبرند و از آنجا نداى «اللّه» را پاسخ مىگويم «لبيك اللّهم لبّيك» ، اين بنده تو به سويت
آمده است، و چون صداى لبّيك حاجيان بگوشم مىرسيد نتيجه گرفتم كه لا بد اينها عمر خود را سپرى كردهاند و اكنون آماده شده و پولى گرد آورده و بدين مكان مقدّس روى آوردهاند، ولى من نه آمادگى داشتهام و نه آگاهى از اين سفر، و يادم مىآيد كه پدرم آنگاه كه بليطهاى هواپيما را ديد و مطمئن شد من به سوى خانۀ خدا پرواز مىكنم، با بوسه وداع به من همىگفت: «مبارك باد بر تو اى فرزندم، خدا خواست پيش از من و در سنين جوانى به مكّه روى و حجّ خانۀ خدا را بجاى آورى، چرا كه تو فرزند مولاى من احمد تيجانى هستى. از خدا بخواه مرا مورد آمرزش خويش قرار دهد و توفيق حجّ و زيارت خانهاش را به من عطا فرمايد» .
ازاينروى مىپنداشتم كه خداوند، خود مرا خواسته و با عنايتهاى بىپايانش احاطه كرده است و به آن مقام والائى رسانده كه بسيارى در حسرت و اميد رسيدن به آنجا جان مىدهند، پس كيست سزاوارتر از من به لبّيك گفتن و نداى الهى را پاسخ دادن، و بدين سان بسيار طواف مىكردم و زياده از حدّ نماز و سعى بجاى مىآوردم و حتى بيش از همه، از آب زمزم مىنوشيدم و بر فراز كوهها بالا مىرفتم تا خود را قبل از اعضاى هيئت اعزامى به «غار حرا» برسانم و گويا خود را در دامن پيامبر «ص» احساس مىكردم كه دارم از بوى عطر انفاس قدسيهاش لذّت مىبرم. آه! چه چشماندازها و منظرههائى كه تأثيرى شگرف در نفس من گذاشت و هرگز زدوده نخواهد شد.
عنايت ديگر پروردگار به من اين بود كه هركس از هيئتهاى اعزامى مرا مىديد به من اظهار محبّت و علاقه مىنمود و آدرسم را براى نامهنويسى و مكاتبه درخواست مىكرد و همچنين دوستان همسفرم به من محبّت مىورزيدند؛ هرچند در اوّلين ديدار كه با آنها در پايتخت تونس داشتم و آماده سفر بوديم، مرا كوچك شمردند و من اين احساس را
از آنها دريافتم و صبر كردم چرا كه قبلا نيز مىدانستم، شمال شهرىها، اهل جنوب را تحقير مىكنند و آنان را عقبافتاده مىانگارند و چه زود نظرشان نسبت به من در همين چند روز مسافرت و كنفرانس عوض شد و من آبروى آنها را نزد ديگر هيئتهاى اعزامى خريدم و روسفيدشان كردم، از بسكه شعر ازبر داشتم و جايزههاى زيادى در مسابقههاى گوناگونى كه به هر مناسبت برگزار مىشد، بدست آوردم، و بدين گونه هنگام بازگشت به وطنم، بيش از بيست آدرس از دوستان گوناگون و با مليّتهاى مختلف با خود داشتم.
اقامت ما در عربستان بيست و پنج روز بود كه بيشتر با علما ملاقات داشته و سخنرانيهايشان را مىشنيديم. و نتيجه اين شد كه به برخى از عقائد وهابيّت تمايل پيدا كردم و آرزو مىكردم مسلمانان ديگر نيز اين عقيدهها را داشتند! و در آغاز، فكر مىكردم كه حتما خداوند آنان را در ميان ديگر بندگانش براى نگهبانى خانهاش برگزيده و آنها پاكترين و داناترين بندگان خدا بر روى زميناند و خداوند آنها را با «نفت» بىنياز ساخته تا بيشتر در خدمت حاجيان و مهمانان الهى باشند و براى سلامتى آنان وقت خود را صرف كنند!
و هنگام بازگشت از سفر حج، لباس سعودى را با «عقال» پوشيده بودم و بىاختيار مواجه شدم با آن استقبال عظيمى كه پدرم برايم فراهم آورده بود، چه اينكه بسيارى از مردم در فرودگاه منتظر قدومم بودند و پيشاپيش آنها رهبر طريقت عيساوى و رهبر تيجانى و رهبر قادريان با تار و طنبور به چشم مىخوردند.
مرا با هلهله و تكبير در خيابانهاى شهر مىگرداندند و به هر مسجدى كه مىرسيديم، چند لحظهاى بر عتبۀ مسجد مىايستاندند تا مردم به ديدار و معانقهام بشتابند بويژه پيرمردان و ريشسفيدان شهر كه از شدّت شوق
ديدار خانۀ خدا و زيارت مرقد پيامبر اكرم «ص» ، مرا غرق بوسه مىكردند، خصوصا كه تا آن روز هيچ حاجى به سنّ و سال من نديده بودند و در «قفصه» چنين چيزى را سراغ نداشتند.
شيرينترين روزهاى عمرم را در آن ايّام گذراندم؛ همواره شخصيتها و بزرگان شهر به منزل ما مىآمدند و تبريك مىگفتند و برايم دعا مىكردند و بسيارى از من مىخواستند كه «سوره فاتحه» و دعا در حضور پدرم بخوانم و من گاهى خجالت مىكشيدم و گاهى هم تشويق مىشدم. و يادم نمىرود كه هرگاه زيارتكنندگان مىرفتند، مادرم بخور مىآورد و اسپند دود مىكرد كه مرا از ديدگان حسودان دور سازد و مكر شياطين را برطرف نمايد.
پدرم سه شب متوالى بهعنوان و ليمه به پيشگاه حضرت تيجانى، گوسفند سر مىبريد و مردم را اطعام مىكرد، و مردم از هر مطلب كوچك و بزرگى از من مىپرسيدند و معمولا پاسخهايم پر بود از تقدير و احترام فوق العادۀ سعوديها و خدمات آنان در نشر اسلام و يارى مسلمين! ! ! .
مردم شهر مرا «حاجى» لقب دادند و از آن روز هرجا اين نام برده مىشد، ذهنها فقط متوجّه من مىگشت و پس از آن پيوسته معروفتر و مشهورتر مىشدم خصوصا در ميان افراد متديّن مانند گروه «اخوان المسلمين» و من هم وظيفه خود مىدانستم كه به مسجدها سر بزنم و مردم را از بوسيدن ضريحها و دست كشيدن بر چوبها منع كنم و آنان را با تمام توان قانع سازم كه اين كارها شرك است.
و بدين سان فعاليّت من بيشتر و بيشتر مىشد تا آنجا كه گاهى قبل از خطبه امام در روزهاى جمعه در مساجد، درس مىدادم و از «مسجد ابو يعقوب» به «مسجد بزرگ» منتقل مىشدم، زيرا نماز در وقتهاى متفاوت در اين مساجد برگزار مىشد، مثلا اگر در آن مسجد نماز ظهر مىخواندند،
در مسجد ديگر نماز عصر در همان وقت خوانده مىشد. و غالبا به مجالس درس دين روزهاى يكشنبه من، بيشتر شاگردان دبيرستانى مىآمدند كه من در آن دبيرستان، درس «تكنولوژى» و «مقدمات تكنيك» تدريس مىكردم و از درس من خيلى خوششان مىآمد و محبّت و تقديرشان نسبت به من افزونتر مىگشت زيرا من از وقت خود بيشترين مايه را مىگذاشتم كه از افكار و اذهانشان، ابرهاى انديشههاى استادان فلسفه الحادى و مادى و ماركسيستى را بزدايم، و چه بسيار بودند اينان!
بههرحال بچهها با بىتابى منتظر وقت درسهاى دينى بودند و برخى از آنها به منزل، نزد من مىآمدند و من هم براى اينكه خود را آماده پاسخگوئى كرده باشم، كتابهاى مذهبى زيادى خريده بودم و به خوبى مطالعه كرده بودم تا آمادگى لازم را براى پاسخ دادن به سئوالهاى گوناگون داشته باشم.
و ضمنا در آن سالى كه به حج رفتم، با ازدواجم، نيمى از دينم را نگه داشتم چرا كه مادرم-خدايش رحمت كند-خيلى مايل بود پيش از مرگ، مرا داماد كند زيرا او تمام فرزندان شوهرش را بزرگ كرده بود و در مراسم ازدواجشان حاضر شده بود و اكنون تنها آرزويش اين بود كه دامادى مرا نيز جشن بگيرد و خداوند آرزويش را برآورده كرد و من دستورش را اطاعت كردم و با دخترى كه تا آن روز او را نديده بودم، ازدواج كردم و مادرم نيز پس از حضور در جشن ولادت اولين و دومين پسرم، درگذشت در حالى كه از من راضى و خشنود بود و پدرم دو سال پيش از آن، بدرود حيات گفت در حالى كه حج خانۀ خدا را بجاى آورد و دو سال قبل از وفاتش، توبۀ كاملى انجام داد.
در آن دوران كه مسلمانان و اعراب رنج شكست در جنگ با اسرائيل را مىكشيدند، انقلاب ليبى به پيروزى رسيد و يك جوان به رهبرى
انقلاب انتخاب شد كه به نام اسلام سخن مىگفت و با مردم در مسجد، نماز جماعت مىخواند و نداى آزادى قدس سر مىداد كه اين امر مرا به وى جذب كرده بود همچنان كه بسيارى از جوانان مسلمان در كشورهاى عربى و اسلامى، شيفته او شده بودند، و ازاينروى بر آن شديم كه يك مسافرت فرهنگى به ليبى تنظيم كنيم و چهل نفر از معلّمين را جمع كرده و با هم به زيارت كشور برادر ليبى، در آغاز پيروزيش، رفتيم. و پس از بازگشت خيلى خرسند و اميدوار به آيندهاى بوديم كه به صلاح امت عربى و اسلامى در جهان بود.
در طول سالهاى گذشته، نامههاى محبّتآميزى با برخى از دوستان ردوبدل مىشد و با بعضى از آنها بقدرى علاقه و صميميّت داشتيم كه از من با اصرار مىخواستند به زيارتشان بروم. من هم خود را آماده يك مسافرت طولانى كه تمام مدّت تعطيلى تابستان را در بر مىگرفت، نمودم و برنامهام اين بود كه از راه خشكى، از ليبى گذشته به مصر روم و سپس از راه دريا به لبنان و آنگاه به سوريه، اردن و عربستان و آنجا بيش از جاهاى ديگر مورد نظرم بود كه هم مىخواستم عمره را بجاى آورم و هم تجديد عهدى با وهّابيت بنمايم؛ همان وهّابيّتى كه خود مبلّغ و مروّج آن در ميان تودههاى محصلين مدارس و در مساجدى كه «اخوان المسلمين» بيشتر رفت و آمد داشتند، بودم.
آوازۀ من از شهر خودم فراتر رفته و به شهرهاى مجاور رسيده بود و چهبسا مسافرينى كه نماز جمعه مىخواندند و به يكى از مجالس درس و موعظهام حاظر مىشدند و از جامعه خود مطالبى مىگفتند. و سخن به «شيخ اسماعيل هادفى» رسيد، همو كه بنيانگذار يكى از طريقههاى معروف متصوّفه در شهر «توزر» پايتخت «جريد» و مسقط الرأس شاعر معروف تونس «ابو القاسم الشابى» بود. و اين شيخ، پيروان و مريدانى در
سراسر تونس و خارج از تونس در ميان كارگران-حتى در فرانسه و آلمان- داشت.
او از من دعوت كرد كه به ديدارش روم. دعوت او از راه نمايندگانش در «قفصه» بود كه نامه بلند و بالائى به من نوشته بودند و از خدمات من نسبت به اسلام و مسلمين، سپاس فراوان كرده بودند و ادّعا داشتند كه اين همه خدمت، پشيزى نزد خدا ارزش ندارد، مگر اينكه از طريق يكى از شيوخ عرفا باشد.
اينها معتقدند به يكى از احاديث! -كه نزد خودشان مشهور است-و در آن مىگويد: «هركس شيخى ندارد، پس شيخ او شيطان است» .
و همچنين به من گوشزد مىكردند كه: بايد يكى از مشايخ متصوّفه، اشتباهاتت را تصحيح كند وگرنه نيمى از علمت ناقص است و آنگاه به من بشارت مىدادند كه «صاحب الزمان» -و مقصودشان همان شيخ اسماعيل بود-ترا منهاى مردم ديگر انتخاب كرده كه از اطرافيان نزديكش باشى!
اين خبر بقدرى مرا خرسند نمود كه از شدّت شوق به گريه افتادم و اين را نيز از نعمتهاى پروردگارم مىدانستم كه همواره مرا از مقامى به مقام والاى ديگرى مىرساند زيرا كه در گذشته پيرو آقاى «هادى الحفيان» بودم و او از شيوخ و اكابر صوفيّه است و كرامتهاى زيادى به او نسبت مىدهند و من جزء يكى از عزيزترين دوستانش قرار گرفته بودم و همچنين با آقاى «صالح بالسائح» و «الجيلانى» و ديگران از وابستگان به طريقتهاى گوناگون متصوّفه، دوست بودم، و از اين روى، با بىتابى منتظر ديدار آن شيخ شدم.
هنگامى كه به مجلس شيخ اسماعيل وارد شدم، مجلس پر بود از مريدان و از پيرانى كه لباسهاى سفيد در بر داشتند، و با دقّت در چهرهها
مىنگريستم. پس از تمام شدن مراسم سلام و احوالپرسى، شيخ اسماعيل وارد شد و همه از جا برخاستند و با احترامى فراوان دست شيخ را بوسه زدند. نمايندۀ شيخ با اشارۀ چشمش به من فهماند كه: «اين همان شيخ است» ولى من چندان تابوتبى از خود بروز ندادم، زيرا آنچه انتظارش مىكشيدم غير از چيزى بود كه مىديدم. من در ذهن خودم، چهرۀ ديگرى از شيخ ترسيم نموده بودم با آن همه كرامتها و معجزهها كه نمايندهها و پيروان شيخ از او نقل مىكردند ولى اكنون مواجه بودم با يك شيخ معمولى كه هيچ وقار و هيبتى در نظرم نداشت.
در هر صورت، نمايندهاش مرا به او معرفى كرد، او هم خوشامد گفت و مرا در طرف راستش نشاند و غذا را به من تعارف كرد. پس از تمام شدن غذا، يكبار ديگر، نمايندهاش مرا معرفى كرد تا اينكه پيماننامهاى از شيخ بگيرم و پس از آن همگى به من تبريك و تهنيت گفته، مرا غرق بوسههاى خود كردند.
از سخنان و تبريكهايشان چنين استنباط كردم كه از من شناخت زيادى دارند، لذا اين غرور مرا واداشت كه در برخى پاسخهاى شيخ به سئوالهاى سئوالكنندگان، اعتراض و اشكال كنم و با قرآن و سنّت، اشكالات خود را محكم و قوى نمايم. ولى حاضرين از اين بچّگى! و نادانى خيلى نگران شدند و آن را اسائۀ ادب در محضر شيخ تلقى كردند، چه اينكه عادت كرده بودند جز با اجازهاش، در حضورش لب به سخن نگشايند.
شيخ كه آن وضعيّت را مشاهده كرد با يك زرنگى مخصوص، آن پردهها را بالا زد و گفت: «هركه آغازش سوزان باشد، انجامش درخشان است» . حاضرين آن را مدال افتخارى براى من از حضرتش دانستند، و از اينكه قطعا نهايتى پرافتخار خواهم داشت، مرا دگربار تهنيت گفتند، ولى
شيخ طريقت كه خيلى زرنگ و كاردان بود، مجالى به من نداد كه با اشكالهايم، باز هم او را آزرده و سرگردان نمايم، لذا داستانى را از يكى از عارفان نقل كرد كه: يكى از علما به خدمتش مشرّف شد، عارف به او گفت: بلند شو و غسل كن! عالم رفت، غسل كرد و بازگشت كه در جلسه بنشيند، در بار دوّم گفت: بلند شو و غسل كن! عالم از نو برخاست و اينبار با دقّت فراوانى غسل كرد، شايد كه در نخستين غسل كوتاهى كرده باشد و آمد بنشيند، اينبار باز هم شيخ عارف به او نهيبى زد و دستورش داد كه براى سوّمين بار غسل كند، عالم گريست و عرض كرد:
سرور من! هم از علمم و هم از عملم غسل كردم (و خودم را از علم و عمل جدا ساختم) و چيزى نمانده است جز اينكه خداوند بر دست مباركت، راه خيرى بر من بگشايد. آنجا بود كه عارف بدو گفت: اكنون بنشين!
من دانستم كه غرض او از داستان، خودم مىباشم، حاضرين هم به همين نتيجه رسيدند لذا پس از خروج شيخ، مرا سرزنش كردند و قانع نمودند كه سكوت را تا آخر اختيار كنم و احترام «صاحب الزمان» ! را بجاى آورم تا اينكه خداى نخواسته، اعمالم حبط نشود و به اين آيۀ كريمه استدلال كردند:
«يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تَرْفَعُوا أَصْوٰاتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ اَلنَّبِيِّ وَ لاٰ تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ كَجَهْرِ بَعْضِكُمْ لِبَعْضٍ أَنْ تَحْبَطَ أَعْمٰالُكُمْ وَ أَنْتُمْ لاٰ تَشْعُرُونَ» (1).
اى كسانى كه ايمان آورديد، صداى خود را بالاتر از صداى پيامبر نكنيد و در سخن گفتن با آن حضرت بلند سخن نگوئيد همان گونه كه با دوستانتان سخن مىگوئيد تا اينكه اعمالتان حبط و باطل نشود، در حالى كه نمىدانيد.
1) سوره حجرات-آيه ٢٢.
من هم قدر خود را شناختم و اوامر و پندهاى آنان را با دل و جان گوش دادم و شيخ هم مرا بيش از پيش به خود نزديك كرد.
سه روز نزد او ماندم كه در اين مدّت سئوالهاى زيادى از او مىكردم و بعضى از آن سئوالها براى آزمايش بود و او خود مىدانست، لذا به من چنين پاسخ مىداد كه قرآن را ظاهرى است و باطنى، و باطن آن به هفت بطن منتهى مىشود. ضمنا گنجۀ مخصوص خود را برايم گشود و شجرهنامهاش را به من نشان داد كه در آن نام سلسله صالحان و عارفان نيز به چشم مىخورد كه سندش متّصل مىشد به «ابو الحسن شاذلى» و به اولياى زيادى مىرسيد تا منتهى مىشد به امام على بن ابى طالب كرّم اللّه وجهه و رضى اللّه عنه!
لازم به يادآورى است كه اين حلقات عارفانه را كه برگزار مىكردند، در آغاز، شيخ با قرائت چند آيه از قرآن كريم-به گونه تلاوت و تجويد-آن را افتتاح مىكرد سپس قصيدهاى مىخواند و آنگاه مريدان، مدائح و اذكارى را كه ازبر داشتند، مىخواندند و بيشتر آن چكامهها و اذكار در مذمّت دنيا و ترغيب در آخرت و زهد و پارسائى بود.
آنگاه اوّلين مريدى كه در طرف راست شيخ نشسته بود، چند آيه قرآن تلاوت مىكرد و پس از گفتن «صدق اللّه العظيم» شيخ اوّلين بيت يك قصيدۀ نو را مىسرود و بقيه در سرودن آن مشاركت مىجستند و بدين سان، حاضران در خواندن و لو يك آيه از قرآن، به نوبت، شركت مىكردند، تا اينكه حالى به آنها دست بدهد و به راست و چپ همگام با خواندن اشعار مدح، متمايل شوند و خود را حركت دهند و سپس شيخ بلند شود و ديگران نيز قيام كنند و يك حلقهاى تشكيل دهند كه شيخ، قطب و محور آن حلقه باشد و اين كلمه را بر زبان جارى سازند: آه، آه، آه. . . و شيخ در ميان آنان به حركت درآيد و در هربار متوجّه يكى از آنها شود و برنامه، حسابى گرم
شود و حركتها و نالهها شبيه به طبل زدن گردد و برخى در حركتهائى جنونآميز به اين طرف و آن طرف جستوخيز كنند و صداها يكنواخت بلند گردد-كه گاهى خيلى رنجآور و خستهكننده است-تا اينكه آرامآرام، آرامش بازگردد و با يك قصيدۀ ختاميه از شيخ پايان پذيرد.
پس همگى مىنشينند و سر و دوش شيخ را نثار بوسههاى خود مىنمايند. من نيز در برخى از اين حركتها با آنان همصدا و همنوا مىشدم هرچند به آن قانع نمىشدم و در درون خود احساس يك نوع تناقض مىكردم چرا كه معتقد شده بودم كه نبايد به غير خدا توسّل جست، و لذا يكبار بر زمين افتادم و بسيار گريستم، زيرا كه سرگردان و متحيّر بين دو خط متناقض، گرفتار شده بودم، يكى خطّ صوفيان بود كه انسان در فضائى روحانى بسر مىبرد و در اعماق وجودش احساس زهد و ترس از خدا و نزديك شدن به او از راه اولياء و عرفا مىنمود و ديگرى خطّ وهابيّت بود كه از آن آموخته بودم كه تمام اين توسّل جستنها شرك به خدا است و هرگز اللّه اين شركها را نمىبخشد.
و اگر توسّل جستن به پيامبر كه رسول خداست فايدهاى نداشت، توسّل جستن به اولياء و عرفا چه ارزشى مىتوانست داشته باشد؟ !
و علىرغم منصب جديدم كه شيخ به من واگذار نموده بود و مرا نماينده خود در «قفصه» معرفى كرده بود، در درون خويش، قانع نشده بودم و هرچند، تمايلى به روشهاى صوفيان از خود نشان مىدادم و به خاطر اولياى صالح خداوند، براى آنها احترام بسزائى قائل بودم، با اين حال گاهى بحث و مجادله مىكردم و به سخن خداوند احتجاج مىنمودم كه مىفرمايد:
«وَ لاٰ تَدْعُ مَعَ اَللّٰهِ إِلٰهاً آخَرَ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ» .
و همراه با اللّه، دعوت به خداى ديگرى نكن كه نيست خدائى جز او.
و اگر كسى پاسخم مىداد:
«يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ اِبْتَغُوا إِلَيْهِ اَلْوَسِيلَةَ» .
اى مومنان! تقواى الهى داشته باشيد و وسيلهاى براى خود بجوئيد.
به سرعت جوابش مىدادم-همان گونه كه علماى عربستان مرا آموخته بودند-كه وسيله همان عمل صالح است! و بههرحال آن دوران را با اضطراب و تشويش خاطر به سر بردم و گاهى مىشد كه برخى از مريدان در منزل، نزد من مىآمدند و همان حلقههاى ذكر صوفيان را تا بيگاه از شب با آنها برگزار مىكرديم.
همسايهها كموبيش از صداهاى ملالانگيز و خستهكنندهاى كه از گلوهايمان بلند مىشد و آه، آه، مىكرديم، به ستوه آمده بودند ولى خودشان به من چيزى نمىگفتند، و تنها از راه همسرانشان، به همسرم شكايت مىبردند. و هنگامى كه متوجه اين معنى شدم، از گروهمان خواستم كه اين حلقات ذكر را در منزل يكى ديگر از دوستان انجام دهند و عذر آوردم كه بمدت سه ماه، به خارج از كشور مسافرت خواهم كرد.
و بدين سان با خانواده و خويشاوندان، خداحافظى كردم و به سوى پروردگارم روانه شدم و بر او توكل نمودم كه غير از او خدائى را نمىشناسم.
دوران اقامتم در ليبى چندان طولانى نبود مگر به مدتى كه توانستم ويزائى از سفارت مصر بگيرم و به سرزمين كنانه (مصر) وارد شوم. و در آنجا با بعضى از دوستانم ملاقات كردم و آنها بسيار كمكم كردند، و در راه قاهره كه راهى است طولانى و سه روز و سه شب ادامه دارد، با يك اتومبيل كرايهاى همراه با چهار كارگر مصرى كه در ليبى مشغول به كار بودند و اكنون به وطنشان باز مىگشتند، به راه افتاديم.
در فاصله مسافرتمان، با آنها حرف مىزدم و برايشان قرآن مىخواندم، آنها هم با من دوست شدند و اظهار محبّت كردند و هريك به نوبه خود از من درخواست كرد كه بر او در منزلش وارد شوم، من هم در ميان آنان، يكى را انتخاب كردم كه نسبت به او احساس آرامش بيشترى مىكردم زيرا آدم باتقوا و پارسائى بود بنام «احمد» و او هم در پذيرائى من هيچ كوتاهى نكرد، خدايش جزاى خير مرحمت فرمايد.
در هر صورت مدت بيست روز در قاهره اقامت جستم كه در ضمن آن، با خواننده معروف مصرى «فريد الاطرش» در ساختمانش كه مشرف بر نهر «نيل» بود، ملاقات كردم زيرا همان گونه كه در مجلات مصرى خوانده بودم، آدم با اخلاق و فروتنى است و من هم شيفته او شده بودم ولى بيش از بيست دقيقه نتوانستم او را زيارت كنم براى اينكه در حال مسافرت به سوى لبنان بود.
و همچنين به ديدار «شيخ عبد الباسط عبد الصمد» قارى معروف قرآن رفتم كه به او بسيار علاقمند و شيفتهاش بودم. سه روز نزد او ماندم كه در آن ميان با دوستان و خويشاوندانش بحثهاى گوناگونى داشتيم و به علّت شهامت و صراحت لهجهام و اطلاعات عمومىام خيلى مورد اعجاب و ستايش آنان قرار گرفتم، چرا كه هرگاه از «هنر» سخن به ميان مىآمد، همچو خوانندهاى مىخواندم و هرگاه از زهد و تصوّف حرفى زده مىشد، يادآور مىشدم كه من خود از گروه «تيجانى» و «مدنى» در تصوّف هستم و هنگامى كه از غرب، مىگفتند راجع به پاريس و لندن و بلژيك و هلند و ايتاليا و اسپانيا كه در خلال تعطيلىهاى تابستانى بدان جاها رفته بودم، داستانها برايشان نقل مىكردم و آن وقت كه از حج و خانۀ خدا بحث مىكردند، ناگهان به آنها مىگفتم كه من به حج مشرّف شدهام و به عمره نيز شرفياب گشتهام و از جاهائى سخن مىگفتم كه حتى يكى از آنها كه هفت بار به خانه خدا رفته بود نيز از آن جاها خبرى نداشت مانند «غار حرا» و «غار ثور» و «مذبح اسماعيل» .
و هرگاه از دانشها و اختراعات صحبت مىكردند، با آمارها و اصطلاحهاى علمى، آنان را شاد مىساختم و آن موقع كه در سياست وارد مىشدند، با نظراتى كه داشتم، همه را سر جاى خود مىنشاندم و گاهى مىگفتم: «خدا رحمت كند صلاح الدين ايوبى را كه بر خود
تبسّم كردن را حرام كرده بود-چه رسد به خنديدن-و هنگامى كه برخى از نزديكانش، او را سرزنش كردند و به او گفتند: همانا پيامبر «ص» همواره، لبخند بر لبان مباركش نقش بسته بود، پاسخ مىداد: چگونه مىخواهيد تبسّم كنم در حالى كه «مسجد الاقصى» در اشغال دشمنان خدا است. نه بخدا قسم هرگز نمىخندم تا اينكه آن را آزاد سازم و يا در اين راه كشته شوم» .
و بعضى از علما و شيوخ «الازهر» در جلساتم حاضر مىشدند، و از آن همه آيات و احاديثى كه از حفظ داشتم و آن همه دليل و برهانى كه مىدانستم و ردخور نداشت، تعجّب مىكردند و از من مىپرسيدند كه فارغ التحصيل كدام دانشگاه هستم، و من با غرور نام «دانشگاه زيتونه» را مىبردم كه قبل از «ازهر شريف» تأسيس شده بود و اضافه مىكردم كه: اگر فاطميين، دانشگاه الازهر را بنا نهادند، از «مدينۀ مهديه تونس» راه افتاده بودند.
و همچنين در دانشگاه الازهر با بسيارى از علما و دانشمندان و اهل فضل، آشنا شدم و برخى از كتابهايشان را به من اهداء كردند.
روزى در دفتر يكى از مسئولين «دانشگاه الازهر» بودم كه ناگهان يكى از اعضاى شوراى انقلاب مصر وارد شد و او را دعوت كرد كه در گردهمائى مسلمانان و اقباط (مسيحيان) و در بزرگترين شركتهاى مصرى مربوط به راهآهن قاهره، حضور بهم رساند كه در اثر كارشكنيهائى كه پس از جنگ حزيران واقع شده بود، اين گردهمائى به وقوع مىپيوست و او نيز حاضر نشد به رفتن مگر اينكه مرا با خود ببرد. من هم در جايگاه مخصوص ميان آن عالم ازهرى و پدر شنوده (كشيش مسيحى) نشستم و از من خواستند تا در جمع حاضرين، سخنرانى كنم؛ من هم بدون هيچ مشقّتى و طبق معمول كه در مسجدها و مراكز فرهنگى در كشورم سخنرانى
مىكردم، در آنجا سخنانى ايراد نمودم.
در هر صورت، غرض از نقل اين داستان، اين است كه احساس بزرگى به من دست داده بود و تا اندازهاى خود را مغرور مىديدم و چنين پنداشتم كه راستى من يك دانشمند و عالم هستم. و چرا نباشم كه علماى أزهر شريف بدان گواهى مىدادند و از آنها يكى به من گفته بود:
«تو بايد در اينجا، در الأزهر باشى» و آنچه بيشتر مورد افتخار و غرور من شده بود، اين بود كه رسول خدا «ص» به من اجازه داده بود، چيزهاى بجامانده از وى را زيارت كنم! همچنان كه مسئول مسجد امام حسين در قاهره چنين ادعا كرد و مرا به تنهائى وارد اطاقى نمود كه گشوده نمىشد مگر بدست وى و آنگاه در را پشت سر من بست و گنجۀ مخصوص را باز كرد و پيراهن پيامبر «ص» را بيرون آورد، من هم آن را بوسيدم و چيزهاى ديگرى نيز كه ادعا مىكرد از پيامبر «ص» به جاى مانده به من نشان داد.
و من از آنجا بيرون رفتم در حالى كه از شدّت شوق مىگريستم كه پيامبر شخصا به من، چنين لطف و عنايتى داشته است بويژه اينكه آن مسئول از من درخواست پولى نكرد بلكه ممانعت ورزيد و پس از اصرار من، پول اندكى برداشت و مرا تهنيت گفت و بشارت داد كه نزد رسول اكرم «ص» پذيرفته شدهام.
و شايد اين حادثه در نفسم تأثير زيادى گذاشته بود كه چندين شب متوالى، با دقّت زيادى به اين سخنان وهابيان، مىانديشيدم كه مىگويند: پيامبر از دنيا رفت، و امرش مانند ديگر مردگان تمام شد، و در نتيجه هرگز اين تفكّر غلط، خوشايندم نبود بلكه يقين كردم كه اين عقيده، واهى و بىارزش است زيرا اگر شهيدى كه در راه خدا كشته شده، مرده نيست بلكه زنده است و نزد خدايش روزى مىخورد، چه رسد به سيّد اولين و آخرين! و اين احساس تقويت گشت و روشنتر شد،
از آنچه در گذشتۀ زندگيم از تعليمات صوفيان دريافته بودم كه براى اوليا و شيوخ خود، صلاحيّت تصرّف و تأثير در مجارى امور زندگى، قائلاند و معترفاند كه خداى يگانه اين صلاحيّت را به آنها ارزانى داشته است زيرا او را پرستيدند و از او اطاعت كردند و به آنچه نزد او است چشم دوختند. و مگر نه خداوند در حديث قدسى مىفرمايد: «بندهام، اطاعتم كن، ترا مانند خودم قرار مىدهم كه به هرچه بگوئى «كن» انجام پذيرد» .
و بدين سان كشمكشى در درونم آغاز شد. و اقامتم را در مصر به اتمام رساندم، پس از آنكه در آخرين روزها، به زيارت مساجد گوناگون رفتم و در همۀ آنها نماز گذاردم از مسجد مالك گرفته تا ابو حنيفه و تا مسجد شافعى و احمد بن حنبل، و از آنجا تا مسجد حضرت زينب و امام حسين.
و همچنين به زيارت مركز تيجانىها «الزاوية التيجانيه» رفتم و از آنجا داستانهاى زيادى دارم كه شرحش طولانى است و مبنايم در اين كتاب بر خلاصهگوئى و اختصار است.
در تاريخ مقرّر، توسط يك كشتى مصرى كه به بيروت مسافرت مىكرد، روانه آن ديار شدم و هنگامى كه روى تختخواب مخصوص خودم-در كشتى-قرار گرفتم، احساس خستگى زيادى-چه از نظر جسمى و چه از نظر روحى-كردم، و لذا مدّت كمى خوابيدم، و در حالى كه كشتى، دو ساعت يا سه ساعت بيشتر نبود كه راه افتاده بود، با صداى همسايهام از خواب بيدار شدم كه مىگفت: «برادر! گويا خيلى خستهاى؟ !» گفتم: آرى! مسافرت از قاهره به اسكندريّه خستهام كرد و
چون مىخواستم سر وقت به كشتى برسم لذا ديشب جز اندكى از وقت، نخوابيدم.
از لهجهاش فهميدم كه مصرى نيست، لذا كنجكاويم مرا واداشت كه بيشتر با او آشنا گردم و بههرحال فهميدم كه «عراقى» است و استاد دانشگاه بغداد و نامش «منعم» است و به قاهره آمده است تا رساله دكتراى خود را تقديم «دانشگاه الأزهر» نمايد.
با هم صحبت از مصر و جهان عربى و اسلامى كرديم و از شكست اعراب و پيروزى صهيونيسم با هم درد دل كرديم. من بمناسبت بحث گفتم كه: علت شكست اعراب، اختلاف اعراب و مسلمانان است كه به صورت دولتهاى كوچك و طايفهها و مذهبهاى مختلف درآمدهاند و لذا هرچند عددشان هم زياد باشد، نه وزنهاى دارند و نه در نظر دشمنان، ارزشى!
و از مصر و مصرىها زياد با هم گفتگو كرديم و هر دو در علّتهاى شكست متّفق القول بوديم و من اضافه كردم كه: خودم جدّا مخالفم با اين تقسيمبندىهائى كه استعمار در ميان ما ايجاد كرد تا به آسانى ما را به ذلّت و اسارت وادارد و هنوز ما، بين مالكىها و حنفىها، اختلاف قائليم و داستان اسفانگيزى را برايش نقل كردم كه وقتى وارد مسجد ابو حنيفه در قاهره شده بودم، برايم رخ داده بود و بدين گونه بود كه با آنها نماز عصر را به جماعت خواندم و با تعجّب مواجه شدم با شخصى كه در كنار من بود و پس از تمام شدن نماز، با خشم رو به من كرده گفت:
«چرا در نماز دستهايت را روى هم نگذاشتى (و تكتّف نكردى)» ؟ من با ادب و احترام پاسخ دادم كه: مالكىها به آن قائل نيستند و من هم مالكى هستم. او گفت: «پس به مسجد مالك برو و در آنجا نماز بخوان» ! و لذا از آنجا با ناراحتى و خشم بيرون آمدم و اين رفتار مرا به
شگفتى و حيرت انداخت.
ناگهان استاد عراقى لبخندى زد و به من گفت كه او شيعه است. از شنيدن اين خبر، سراسيمه شدم و با بىاعتنائى به او گفتم: اگر مىدانستم شيعهاى، هرگز با تو صحبت نمىكردم!
گفت: چرا؟
گفتم: براى اينكه شما مسلمان نيستيد زيرا على بن ابى طالب را مىپرستيد و خوبان و ميانهروهاى شما كه خدا را مىپرستند، رسالت و پيامبرى حضرت محمد «ص» را قبول ندارند و جبرئيل را ناسزا مىگويند و معتقدند كه او به امانت الهى، خيانت ورزيد و به جاى اينكه رسالت الهى را به على برساند به محمد رساند!
و همينطور سلسلهوار به اين حرفها ادامه دادم، درحالىكه دوستم گاهى تبسّم مىكرد و گاهى هم «لا حول و لا قوة الاّ باللّه» مىگفت. و پس از اينكه سخنانم تمام شد دوباره از من پرسيد: شما معلّم هستيد و شاگردان را درس مىدهيد؟ گفتم: آرى. گفت: اگر معلّمان چنين طرز تفكرى دارند، عامۀ مردم كه از فرهنگ تهى مىباشند، هرگز مورد ملامت نبايد قرار بگيرند.
گفتم: قصدت چيست؟
گفت: معذرت مىخواهم. شما اين ادعاهاى دروغين را از كجا آوردهايد؟
گفتم: از كتابهاى تاريخ و از آنچه نزد تمام مردم، مشهور و معروف است.
گفت: مردم را به خودشان واگذار. ولى بگو در چه كتاب تاريخى، اين مطالب را خواندهاى؟
من هم شروع كردم نام كتابهاى زيادى را بردن، مانند كتاب
«فجر الاسلام» و كتاب «ضحى الاسلام» و كتاب «ظهر الاسلام» نوشته احمد امين و ديگر كتابها.
گفت: و چه وقت سخن احمد امين در مورد شيعيان مستدل مىباشد؟ وانگهى اگر شما واقعا در پى عدالت و واقعيّت هستيد، بايد مطلب خود را از كتابهاى اصيل و معروف آنان دريابيد.
گفتم: چگونه مىتوان در مورد مطلبى كه زبانزد خاصّ و عام است، به حقيقت رسيد؟ !
گفت: خود احمد امين هم به زيارت عراق آمده بود و من در ميان استادانى بودم كه در نجف با او ملاقات كرديم و هنگامى كه نسبت به سخنانش در مورد شيعيان، به او اعتراض كرديم، با پوزش گفت:
متأسفانه من چيزى درباره شما نمىدانستم و هرگز با شيعيان تماسى نداشتم و اين نخستين بار است كه شيعيان را ملاقات مىكنم.
به او گفتيم: اين عذر بدتر از گناه است، چطور از ما هيچچيز نمىدانستى و هرچه از آن بدتر نبود، درباره ما نگاشتى؟ !
آنگاه اضافه كرد: برادرم! ما اگر با استناد به قرآن كريم، اشتباهات و خطاهاى يهود و نصارى را بيان كنيم، هرچند كه قرآن براى ما بهترين استدلال و برهان است، ولى آنها نمىپذيرند و هنگامى حجّت را بر آنان كامل مىكنيم كه خطاهايشان را از لابلاى كتابهائى كه به آنها عقيده دارند، روشن سازيم و اين از باب «و شهد شاهد من اهلها» است.
سخنانش مانند آب زلال بر قلب تشنهام فرو ريخت و ناگهان خود را يافتم كه چگونه از انتقادكنندۀ كينهتوزى مبدّل شدم به پژوهشگر گم كردهاى زيرا در مقابل منطقى متين و استدلالى محكم قرار گرفته بودم و چارهاى نداشتم جز اينكه با كمال تواضع و فروتنى به او بگويم:
پس شما هم از كسانى هستيد كه پيامبر ما حضرت محمد «ص» را
قبول دارند؟ !
گفت: آرى، و تمام شيعيان هم مثل مناند و بر تو نيست جز اينكه خود تحقيق كنى تا به حقيقت دستيابى و اين قدر نسبت به برادران شيعهات، گمان بد مبر، چرا كه بعضى از گمانها، گناه است. «إِنَّ بَعْضَ اَلظَّنِّ إِثْمٌ» و آنگاه افزود:
اگر واقعا مىخواهى به حقيقت پى ببرى و با چشمان خود آن را بيابى و با قلبت بيازمايى، پس من ترا به زيارت عراق و تماس با علماى شيعه و عوامشان دعوت مىكنم و آنگاه است كه به دروغهاى دشمنان و مغرضان و كينهتوزان برسى.
گفتم: آرزوى من اين است كه روزى از روزها به عراق روم و از نزديك، آثار مشهور اسلامى را كه عباسيان خصوصا هارون الرشيد، آنها را بجاى گذاشتند، شناسائى نمايم ولى:
اولا: -امكانات مادّى محدودى دارم كه براى اداى عمره كنار گذاشتهام.
ثانيا: -گذرنامهاى كه همراه دارم، اجازه نمىدهد وارد عراق شوم.
گفت: اولا من كه ترا به عراق دعوت مىكنم، معنايش اين است كه خود متكفّل و عهدهدار تمام مصارف سفرت از بيروت به بغداد و بالعكس و همچنين اقامتت در عراق مىشوم، تو مهمان منى و بر منزل من وارد خواهى شد. وانگهى در مورد گذرنامهات كه با آن نمىتوانى به عراق بيائى، اين امر را به خداى بزرگ واگذار مىكنيم، پس اگر خداوند مقدّر فرموده است كه تو به زيارت عراق بيائى، بدون گذرنامه هم اين امر ممكن است، ما در هر صورت تا به بيروت برسيم، دنبال ويزا براى دخول عراق مىرويم. از اين بابت خيلى خوشحال شدم و به دوستم وعده دادم كه روز بعد-ان شاء اللّه-پاسخش را خواهم داد.
از اطاق خواب بيرون آمدم و بر فراز كشتى رفتم تا هواى تازهاى استشمام كنم درحالىكه به اين فكر جديد فرو رفته بودم و عقل خود را به دريائى سپرده بودم كه آفاق را پر مىكرد و خداى سبحان را سپاس و ستايش مىگفتم كه جهان را آفريد و چه خوب آفريد و همچنين خداى را حمد و سپاس مىگفتم كه مرا تا اين مكان آورد و از او مىخواستم كه مرا از بدىها و مردم بد حمايت كند و از هر خطا و لغزشى نگه دارد. و كمكم افكارم مرا بدانجا رساند كه فيلمى از تمام حوادثى كه بر من گذشته است، و خوشبختىهائى كه از دوران طفوليتم تا آن روز چشيدهام و آينده بهترى كه به آن چشم دوختهام، در برابر چشمانم بگذرد و احساس مىكردم كه گويا خداوند و پيامبرش، مرا با عنايت خاصّ خود احاطه كردهاند و روى خود را به طرف مصر برگرداندم و براى آخرين بار-در حالى كه برخى كرانههايش هنوز بچشم مىخورد-آن سرزمين را با عزيزترين يادگارهايش، وداع گفتم و دگربار سخنان تازه اين شخص شيعى را با خود بازگو كردم و بههرحال، مرا بسيار خرسند مىنمود زيرا از كودكى در فكرم بود روزى به زيارت عراق بروم، آن كشورى كه در ذهنم، چيزهاى زيادى براى آن ترسيم كرده بودم، از بارگاه هارون الرشيد گرفته تا «دار الحكمه» مامون كه در دوران پيشرفت تمدن اسلامى، شيفتگان علوم گوناگون از غرب به آنجا روى مىآوردند. و از اينها كه بگذريم، عراق سرزمين قطب ربانى و شيخ صمدانى، سرورم عبد القادر گيلانى است كه آوازهاش دنيا را فرا گرفته و طريقهاش، روستاها را نيز در بر گرفته و همّتش همّتها را بالاتر رفته، و اينك عنايتى ديگر از خداى بزرگ است كه اين آرزو نيز تحقّق يابد.
و شروع به خيالپردازى و شنا كردن در درياى اوهام و آرزوها كردم كه ناگهان صداى بلندگوى كشتى، مرا به خود آورد كه مسافران را براى
صرف شام به رستوران دعوت مىكرد. به آن سوى رفتم در حالى كه مردم را مىديدم كه مانند هميشه و در هر گردهمائى، ازدحام مىكنند و هركس مايل است پيش از ديگرى وارد شود و سروصدا و داد و قال زياد است كه ناگهان آن شخص شيعى پيراهنم را گرفت و با مهربانى مرا به عقب كشاند و گفت: بيا، برادر! خودت را به زحمت نيانداز، پس از اين بدون زحمت شام مىخوريم، و من بسيار دنبال تو گشتم كه تو را پيدا كنم.
آنگاه پرسيد: آيا نماز خواندهاى؟ گفتم: هنوز نخواندهام.
گفت: پس بيا با هم نماز بخوانيم، سپس براى غذا خوردن برويم و در آن وقت حتما ازدحام جمعيّت هم تمام شده است.
نظرش را پسنديدم و در جاى خلوتى رفتيم كه من وضو بگيرم و او را براى نماز خواندن جلو انداختم كه آزمايشش كنم، چگونه نماز مىخواند، و آنگاه خودم نماز را اعاده كنم، ولى تا او بلند شد و نماز مغرب را شروع كرد و به قرائت و دعا پرداخت، نظرم تغيير كرد، تا آنجا كه خيال كردم پشت سر يكى از اصحاب بزرگوار پيامبر «ص» -كه بسيار دربارۀ ورع و تقوايش سخنها شنيدهام-مشغول نماز خواندنم.
پس از تمام شدن نماز، بسيار دعا و تعقيب نماز خواند كه قبل از آن چنين دعاهائى را نه در كشور خودم و نه در ساير كشورها شنيده بودم و هنگامى كه بر پيامبر و آلش درود مىفرستاد، احساس آرامش و اطمينان خاطر مىكردم. پس از نماز آثار گريه در ديدگانش هويدا بود و او را ديدم كه دست دعا بسوى خدا دراز كرده، درخواست هدايت براى من مىكرد.
با هم بسوى رستوران روانه شديم-كه از غذاخوران خالى شده بود-و وقتى داخل رستوران شديم، تا مرا وادار به نشستن نكرد خود ننشست. دو
بشقاب غذا برايمان آوردند كه ديدم بشقاب خود را با بشقاب من عوض كرد زيرا گوشتى كه در بشقاب من بود كمتر از بشقاب او بود و بسيار اصرار مىورزيد كه بپذيرم گويا اينكه من مهمانش هستم و با من بسيار با مهربانى و ملاطفت سخن مىگفت و حتى در مورد غذا خوردن و آب نوشيدن و آداب سفره، روايتهائى بر من القا كرد كه قبلا هرگز نشنيده بودم.
اخلاقش مرا به شگفتى واداشته بود، نماز عشا را نيز پشت سرش به جماعت خواندم و اين قدر با دعا اين نماز را طولانى كرد كه مرا به گريه انداخت و از خدا خواستم نظرم را نسبت به او تغيير دهد چرا كه برخى گمانها گناه است، ولى چه كسى مىداند؟
و به خواب رفتم درحالىكه عراق و هزار و يك شب آن را در خواب مىديدم و با صدايش براى نماز صبح از خواب برخاستم، با هم نماز خوانديم و نشستيم و از نعمتهاى الهى بر مسلمانان سخن گفتيم.
دوباره بخواب رفتم و هنگامى كه بيدار شدم او را در كنار رختخوابم ديدم كه تسبيح در دست نشسته و خدا را ياد مىكند، از اين بابت خيلى نسبت به او مطمئن و خوشبين شدم و احساس آرامش كردم و از خدا طلب آمرزش براى خود نمودم.
هنگامى كه در رستوران مشغول غذا خوردن بوديم، ناگهان بلندگو خبر نزديك شدن به كرانههاى لبنان را مىداد و مىگفت كه پس از دو ساعت در بندر بيروت لنگر خواهيم انداخت. از من پرسيد: آيا خوب انديشيدى و به نتيجهاى رسيدى؟ گفتم: اگر خدا خواست و توانستيم ويزاى ورود به عراق را بدست بياوريم، هيچ مانعى نيست و از بابت دعوتش تشكر كردم.
آن شب را در بيروت بسر برديم و از بيروت به دمشق روانه شديم و به
محض ورود، سرى به سفارت عراق زديم و به سرعتى كه هرگز تصورش را نمىكردم، ويزا دريافت نموده و از آنجا خارج شديم درحالىكه به من تبريك مىگفت و خدا را از اين بابت ستايش مىكرد.
با يكى از ماشينهاى «شركت جهانى نجف» كه خيلى بزرگ و كولردار بود از دمشق به سوى بغداد راه افتاديم و وقتى به بغداد رسيديم، درجه حرارت هوا ۴٠ درجه بود فورا با هم به خانهاش در محله «العقال» كه جاى زيبائى بود رفتيم. وارد منزل كولردار شدم و استراحت كردم، او نيز يك پيراهن بلندى برايم آورد كه آن را «دشداشه» مىناميدند، ميوه و غذا آورد، و يكيك افراد خانوادهاش بر من-با كمال ادب و احترام-وارد شدند، و سلام كردند و پدرش بگونهاى با من معانقه كرد كه گويا قبلا مرا مىشناخته است. ولى مادرش درحالىكه عباى سياهى در بر داشت، دم در ايستاد و از همان جا سلام و خوشآمد گفت و دوستم معذرتخواهى كرد كه مادرش به من دست نمىدهد زيرا از نظرشان اين دست دادن به نامحرم، حرام است. من بيشتر شگفتزده شدم و به خودم گفتم: ما اينها را به خروج از دين متهم مىكنيم درحالىكه خيلى بيش از ما مقيّد به احكام دين هستند.
من در خلال آن چند روزى كه با او همسفر بودم، بزرگوارى و جوانمردى و عزّت نفس و كرامت انسانى و شهامت را در او يافتم، پارسائى و تواضعى از او ديدم كه قبلا در هيچكس نديده بودم و احساس كردم كه غريبه نيستم و گويا در منزل خودم مىباشم.
شب به پشتبام رفتيم كه در آنجا براى خواب فرش انداخته بودند، ولى
من تا مدتها بيدار ماندم و با شگفتى از خود مىپرسيدم-و گاهى به زبان مىآوردم-كه: من خوابم يا بيدار؟ آيا براستى من در بغداد در كنار قبر مولايم عبد القادر گيلانى مىباشم؟
دوستم خندهكنان از من پرسيد: تونسىها درباره عبد القادر گيلانى چه مىگويند؟ من شروع كردم به تعريف كردن داستانهائى از كرامتها و معجزات او كه برايمان روايت مىكردند و از مقامات والائى كه به نامش در سراسر ديار ما، ضريحها و ساختمانها ساختهاند و اينكه او قطب دائره امكان است و اگر محمد «ص» سرور و سالار پيامبران مىباشد، همانا عبد القادر سرور اولياء است و پيامبر، او را بر تمام اولياء مقدم دانسته و او است كه گفته:
«همه مردم هفت بار گرداگرد خانه طواف مىكنند و اما من، خانه گرداگرد خيمهها و چادرهايم طواف مىكند» ! !
و تلاش مىكردم او را قانع سازم كه شيخ عبد القادر نزد برخى از مريدان و محبّانش آشكارا مىآيد و بيماريهايشان را درمان مىكند و گرههايشان را مىگشايد و فراموش كردم يا خود را به فراموشى زدم در مورد عقيدۀ وهّابيان كه به آن نيز متأثر شده بودم و همۀ اينها را شرك مىدانستند، و هنگامى كه چندان احساس و شوقى در دوستم نيافتم، تلاش كردم كه خود را قانع كنم به اينكه آنچه گفته بودم درست نبوده و از نظر او دراينباره پرسيدم:
دوستم درحالىكه مىخنديد پاسخ داد: امشب را بخواب و استراحت كن زيرا در مسافرت خيلى خسته شدهاى و ان شاء اللّه فردا به زيارت شيخ عبد القادر مىرويم.
من از اين حرف بقدرى خوشحال شدم كه مىخواستم پرواز نمايم و آرزو كردم كه اى كاش همان لحظه، فجر طالع مىشد. ولى بههرحال خيلى خسته بودم و به خواب عميقى فرورفتم تا اينكه پرتو آفتاب، مرا
بيدار ساخت و نمازم قضا شد و دوستم به من گفت كه چندين بار مىخواسته مرا بيدار كند ولى فايدهاى نداشته لذا مرا رها كرده تا خوب استراحت نمايم.
پس از صرف صبحانه به در حرم شيخ رسيديم و مقامى را ديدم كه سالها آرزوى زيارتش را داشتم و ناخودآگاه دواندوان وارد حرم شدم گويا شوق ديدار، عقل از سرم ربوده بود و خود را مىپنداشتم كه الآن در آغوش شيخ قرار مىگيرم! دوستم هم دنبال من مىآمد و هرجا مىرفتم، پشت سرم بود.
در ميان زائرانى كه مانند زائران خانه خدا ازدحام كرده بودند، گم شدم، برخى را ديدم كه تكههائى از حلوا پرتاب مىكردند و زائران، براى گرفتن حلوا مىشتافتند و من هم به سرعت دو قطعه حلوا را برداشتم كه يكى را فورا براى تبرّك در دهان گذاشتم و ديگرى را براى يادگارى در جيبم پنهان كردم.
آنجا تا توانستم نماز خواندم و دعا كردم و آب مىنوشيدم كه گوئى آب زمزم است. و از دوستم درخواست كردم انتظار بكشد تا كارتپستالهائى كه عكس حرم شيخ عبد القادر با گنبد سبزش بر آن نقش بسته، خريدارى نمايم و آنها را براى دوستانم به تونس بفرستم و مىخواستم به دوستان و فاميلم بفهمانم كه من به آن درجه از مقام و منزلت رسيدهام كه به بارگاه شيخ مشرّف شدهام، جائى كه هرگز آنها به آن نرسيدهاند.
پس از آن در يكى از رستورانهاى مردمى در وسط پايتخت، نهار را
صرف كرديم، آنگاه دوستم مرا با يك ماشين تاكسى به «كاظمين» رساند. و من اين اسم را براى اولينبار بود كه از زبان دوستم مىشنيدم.
تا بدانجا رسيديم و از ماشين پياده شديم خود را همراه با تودههاى بزرگ مردم يافتم كه در همان مسير قدم برمىدارند و به همانجا حركت مىكنند، زنها، مردها و كودكان درحالىكه چيزهائى با خود حمل كردهاند، در حال حركت به آن سوى هستند. بياد ايّام حج افتادم در حالى كه خود نيز نمىدانستم به كجا دارم مىروم تا اينكه گنبد و منارههاى طلائى كه شعاعش ديدگان را مىربود، نمايان شد و فهميدم كه اين يكى از مساجد شيعيان است زيرا قبلا شنيده بودم كه شيعيان، مساجد خود را با طلا و نقرهاى كه اسلام آنها را حرام كرده، مزيّن مىنمايند و احساس نوعى سنگينى در داخل شدن به آن مسجد، به من دست داد ولى براى اينكه مراعات دوستم را كرده باشم، ناخودآگاه دنبال او راه افتادم.
از اولين در كه وارد شديم، پيرمردان را ديدم كه دست به در مىمالند و آن را مىبوسند. خود را مشغول خواندن تابلو بزرگى كردم كه در آن نوشته شده بود: «دخول زنهاى بىحجاب ممنوع است» و روايتى از امام على نيز نوشته شده بود كه مىفرمايد:
«روزى بر مردم بيايد كه زنها، لخت و برهنه از خانه بيرون بروند. . . تا آخر حديث» .
به حرم رسيديم در حالى كه دوستم «اذن دخول» مىخواند و من به در نگاه مىكردم و از آن طلاها و نقش و نگارها و آيات قرآن كه به صورتى زيبا نوشته شده بود، شگفتزده شده بودم.
دوستم وارد شد و من هم پشت سرش با احتياط راه افتادم و در فكرم، اسطورههاى زيادى كه در مورد تكفير شيعه در كتابها خوانده بودم، جريان
داشت و در داخل حرم، آينهكارىها و نوشتهها و نقش و نگارها و زينتهائى ديدم كه هرگز به گمانم هم نمىآمد و خيلى بهتزده شدم هنگامى كه خود را در عالمى ديگر يافتم، عالمى كه نه با آن انس داشتم و نه آن را از قبل مىشناختم. و هرچند گاه با تنفّر به آنهائى كه دور ضريح مىگشتند و گريه و زارى مىكردند و آن را غرق بوسه مىنمودند مىنگريستم و برخى را مىديدم كه كنار ضريح ايستاده و نماز مىگذارند.
در آن بين روايتى از حضرت رسول «ص» به يادم افتاد كه مىفرمايد:
«خدا لعنت كند يهود و نصارى را كه قبرهاى اولياء و بزرگانشان را مسجد قرار دادند» ! !
و از دوستم دور شدم در حالى كه او تا وارد شد، اشك از ديدگانش سرازير شد و به شدت گريست. من او را به حال خود رها كردم و كنار ضريح آمدم كه آن تابلوئى را كه بر ضريح نصب بود بخوانم. تابلو كه عبارت از زيارتنامه بود، خواندم ولى بسيارى از نامهائى كه در آن به كار رفته بود نشناختم و درك نكردم. به كنارى رفتم و براى ترحّم بر صاحب آن قبر، فاتحهاى خوانده و گفتم:
«خدايا، اگر اين ميّت از مسلمين است، پس تو او را رحم كن زيرا تو از من بيشتر مىدانى» !
دوستم به من نزديك شد و آهسته در گوشم گفت: «اگر حاجتى دارى، در اين مكان، از خدا بخواه زيرا، او را «باب الحوائج» مىناميم.» ولى من-كه اميدوارم خدايم ببخشد-هيچ اهميّتى به سخنش ندادم، تنها نگاه به پيرمردان مىكردم كه بر سرهاى خود عمامههاى سياه يا سفيد گذاشته بودند و آثار سجود در پيشانيشان پيدا بود. و آنچه بر هيبت آنها مىافزود، محاسن درازشان بود كه بوهاى خوشى از آنها به مشام مىرسيد
و نگاههاى تند و با هيبتى مىكردند. و تا يكى از آنها وارد مىشد، بىاختيار مىگريست.
ناگه به خود آمدم و از خويشتن پرسيدم: آيا اين همه اشكها، دروغين است؟ ! آيا ممكن است اين پيرمردان و سالخوردگان، ره اشتباه و خطا پيموده باشند؟ !
با تحيّر و نگرانى از آنجا خارج شدم درحالىكه دوستم را مىديدم، مواظب است كه عقبعقب راه برود، نكند به امام بىاحترامى شود.
از او پرسيدم: صاحب اين حرم كيست؟
گفت: امام موسى كاظم.
گفتم: امام موسى كاظم ديگر كيست؟
گفت: «سبحان اللّه! شما برادران اهل سنت ما، مغز را رها كرديد و به پوست چسبيديد» .
با ناراحتى و غضب گفتم: چه مىگوئى؟ چطور ما مغز را رها كرده و به پوست تمسّك جستيم؟ مرا آرام كرد و گفت:
برادرم! تو از وقتى كه به عراق آمدهاى، همواره از عبد القادر گيلانى، سخن مىگوئى، اين عبد القادر گيلانى كيست كه تو را اينگونه شيفته و مجذوب خود كرده است؟
فورا و با كمال غرور پاسخ دادم: او از ذرّيۀ رسول اللّه است! و اگر پيامبرى بعد از محمد «ص» بود، همانا عبد القادر گيلانى رضى اللّه عنه بود!
گفت: اى برادر سماوى! آيا از تاريخ اسلام هم چيزى مىدانى؟
بدون ترديد گفتم: آرى! ولى در حقيقت از تاريخ اسلام نه كم مىدانستم و نه زياد، زيرا معلّمان و استادان، همواره ما را از خواندن تاريخ منع مىكردند و ادعا مىكردند كه اين تاريخ سياه تاريكى است و
هيچ فايدهاى در خواندنش نيست.
بهعنوان نمونه يادم مىآيد كه استاد متخصص در علم بلاغت وقتى ما را درس بلاغت مىداد، اتفاقا روزى نوبت به «خطبه شقشقيه» از «نهج البلاغه» امام على رسيد. من و ديگر شاگردان از خواندنش، مات و متحيّر مانديم كه حضرت چه مىگويد. من جرأت كرده و سئوال نمودم كه آيا اين خطبه واقعا از سخنان حضرت على است؟
استاد گفت: «آرى، بدون شك و كيست غير از على كه چنين با فصاحت سخن بگويد؟ و اگر اين سخنان على كرّم اللّه وجهه نبود، بىگمان علماى مسلمين امثال شيخ محمد عبده، مفتى بزرگ مصر، اين قدر اهميّت به شرح و تفسير آن نمىدادند؟»
آنگاه گفتم: در اينجا كه حضرت على، ابو بكر و عمر را متهم مىكند كه حقّش را در خلافت، غصب كردند!
ناگهان استاد بقدرى عصبانى شد و مرا به شدّت نهيبى زد كه بس كن! و تهديدم كرد كه اگر يك بار ديگر چنين سئوالى كنم، مرا از مجلس درسش طرد كند و بيرون بياندازد. و اضافه كرد: «ما درس بلاغت مىدهيم نه درس تاريخ و اصلا ما را چه كار با تاريخى كه صفحاتش سياه است از فتنهها و جنگهاى خونين بين مسلمانان و همچنان كه خداوند شمشيرهاى ما را از خونهاى آنان پاك گردانيده، بر ما است كه زبانهايمان را از ناسزا گفتن به آنان پاك سازيم» ! !
من آن روز اصلا قانع نشدم و كينۀ آن معلم را بدل گرفتم كه چگونه ما را درس بلاغت مىدهد بىآنكه معانيش را به ما بياموزد، و چندين بار كوشش كردم كه تاريخ اسلام را مطالعه كنم ولى امكانات و كتابهاى لازم در اختيارم نبود و هرگز نيافتم كه يكى از استادان و علماى ما براى آن اهميّتى قائل شود، گويا با هم تبانى كرده بودند كه صفحهاش را تا
كنند و در آن هرگز ننگرند، و چنين است كه نمىيابى كسى را-در آن ديار-كه يك دورۀ كاملى از تاريخ داشته باشد.
و لذا وقتى دوستم از من سئوال كرد كه از تاريخ چيزى مىدانم، من نيز خواستم با او جدال و مخالفتى كرده باشم، ازاينروى گفتم: آرى، ولى زبان حالم مىگفت:
مىدانم كه آن تاريخى، تاريك و سياه است و هيچ فايدهاى در آن نيست جز فتنهها و كينهها و تناقضات كه چه فراوان در آن يافت مىشود.
گفت: آيا مىدانى عبد القادر گيلانى كى زائيده شده و در چه دورانى؟
گفتم: ظاهرا در قرن ششم يا هفتم باشد.
گفت: بين او و پيامبر چند قرن فاصله است؟
گفتم: شش قرن.
گفت: اگر در هر قرنى، دو نسل-على اقلّ تقدير-بيايند، نسبت عبد القادر با پيامبر، نسبت فرزند با جدّ دوازدهمينش است.
گفتم: آرى، همينطور است.
گفت: پس اين موسى بن جعفر بن محمد بن على بن الحسين و حسين هم فرزند زهرا است، نسبش به پيامبر فقط پس از چهار نيا مىرسد يعنى جدّ چهارمش پيامبر است و به عبارت ديگر او از متولّدان قرن دوّم هجرى است. حال خود بگو، كدام يك از اين دو به رسول خدا «ص» نزديكترند، موسى يا عبد القادر؟
بدون هيچ فكرى گفتم: معلوم است كه اين نزديكتر مىباشد. ولى چرا ما نه او را مىشناسيم و نه تاكنون نامش را شنيدهايم؟
گفت: همين مورد بحث ما است. و براى همين است كه-با عرض
معذرت-به شما گفتم كه: شماها مغز را كنار گذاشتيد و به پوست توسّل جستيد!
و همچنان با هم صحبت مىكرديم و گاهى مىايستاديم و گاهى راه مىرفتيم تا اينكه به يك آموزشگاه علمى رسيديم كه در آنجا طلبهها و اساتيد بودند و با هم تبادل نظرات و آراء مىكردند و بحث علمى مىنمودند.
در آنجا نشستيم و او با دقّت به حاضرين مىنگريست گويا با يكى از آنان وعدهاى داشت. در هر صورت يك نفر آمد و بر ما سلام كرد و من فهميدم كه او دوستش در دانشگاه مىباشد. از او دربارۀ شخصى پرسيد كه از پاسخها دريافتم آن شخص بايد استاد دانشگاه باشد و به زودى مىآيد.
در همان بين دوستم به من گفت: من كه تو را به اينجا آوردم، مىخواهم به دكترى كه متخصّص در مباحث تاريخى است، معرّفيت كنم. او استاد تاريخ در دانشگاه بغداد است و رسالۀ دكترايش، بحثى است كه درباره عبد القادر گيلانى نوشته و به خواست خدا براى تو مفيد خواهد بود، زيرا من متخصّص در تاريخ نيستم.
شربت خنكى آشاميديم تا اينكه دكتر رسيد و دوست من پس از سلام بر او، مرا به او معرّفى كرد و از او درخواست نمود، خلاصهاى از تاريخ عبد القادر گيلانى براى من بازگو كند و خود اجازه گرفت كه برود و به بعضى از كارهايش رسيدگى كند.
دكتر نوشابه براى هر دومان طلبيد و از اسم و وطن و شغلم سئوال كرد و همچنين از من خواست راجع به معروفيّت عبد القادر گيلانى در تونس برايش تعريف كنم.
من هم هرچه در اين زمينه مىدانستم، بازگو كردم تا آنجا كه گفتم:
مردم ما معتقدند كه پيغمبر در شب معراج بر دوش عبد القادر سوار بود، و آنگاه كه جبرئيل از ترس سوختن بالاتر نرفت پيامبر رو به عبد القادر كرده گفت:
«پاى من بر دوش تو است و پاى تو بر دوش تمام اولياء تا روز قيامت است» !
دكتر با شنيدن اين سخن، خنده فراوانى كرد و من ندانستم از اين روايتها مىخنديد يا بر اين استاد تونسى كه در حضورش نشسته بود! و پس از بحثى كوتاه راجع به اولياء و بندگان شايسته خدا گفت: در طول هفت سال كه به لاهور (در پاكستان) و تركيّه و مصر و انگلستان و هرجا كه كتابهاى خطّى و نوشتجات منسوب به عبد القادر گيلانى وجود دارد، مسافرت كرده و بر تمام آنها مطّلع شده و از آنها فتوكپى گرفتهام و در هيچيك، ثابت نشده است كه عبد القادر گيلانى از نسل رسول اللّه است، تنها مدركى كه هست يك بيت شعر مىباشد كه منسوب به يكى از نوههايش است و در آن ادعا مىكند كه «جد من رسول اللّه است» كه علما آن را حمل بر اين روايت مىكنند كه حضرت رسول «ص» مىفرمايد:
«من جدّ هر انسان پرهيزكارى هستم» .
و اضافه كرد كه تاريخ صحيح ثابت مىكند كه عبد القادر، در اصل يك نفر فارسى است و هرگز از نسل اعراب نمىباشد و خود او در شهرى به نام «گيلان» زاده شده كه در ايران واقع است و نسبت عبد القادر هم به همان گيلان است. و او به بغداد مهاجرت كرد كه در آنجا علم بياموزد و در وقتى آغاز به تدريس نمود كه فساد اخلاقى در جامعه رايج بود. و چون او مردى زاهد و پارسا بود، مردم به او علاقمند شدند و پس از وفاتش، طريقۀ قادريه را بنيان نهادند-كه منسوب به او است-همچنان كه پيروان
ديگر صوفيها معمولا چنين مىكنند. و افزود:
«واقعا اعراب، از اين نظر در حالت نگرانكننده و تأسّفآورى قرار دارند» .
در آنجا غيرت وهابيّت در من به جوش آمد كه فورا به دكتر گفتم:
پس تو اى حضرت دكتر، وهّابى هستى زيرا آنها هم مانند تو معتقدند به وجود اولياى الهى نيستند!
گفت: نه، من هرگز وهابى نيستم. اين جاى تأسّف است كه مسلمانان يا افراط مىكنند و يا تفريط مثلا يا به تمام خرافات و اوهام ايمان مىآورند و تصديق مىكنند كه هيچ مستند به دليل و برهانى نيست و از نظر عقل و شرع، قابل تصحيح نمىباشد و يا اينكه همه چيز را تكذيب مىكنند حتّى معجزات پيامبر اسلام حضرت محمّد «ص» و احاديث او را، زيرا مىبينند اين معجزات و احاديث با هواهاى نفسانى و عقيدههاى غلطشان جور نمىآيد و تناسب ندارد و لذا مىبينى گروهى شرقزده و گروهى ديگر غربزده شدند، مثلا صوفىها معتقدند كه شيخ عبد القادر گيلانى در همان حال كه در بغداد است، در تونس نيز مىباشد و ممكن است در آن واحد، بيمارى را در تونس شفا دهد و غرقشدهاى را در رود دجله نجات بخشد، اين افراط است. و امّا وهّابيان-كه عكسالعملى در برابر صوفيها هستند-همه چيز را تكذيب مىكنند تا آنجا كه هركس متوسّل به مقام شامخ حضرت رسول «ص» نيز بشود، مشرك مىدانند، و اين تفريط است. نه، برادر من! ما همان گونهايم كه خداوند مىفرمايد:
«وَ كَذٰلِكَ جَعَلْنٰاكُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَدٰاءَ عَلَى اَلنّٰاسِ» . (1).
1) سوره بقره-آيه ١۴٣.
و ما شما را امتى ميانهرو قرار داديم كه گواه بر مردم باشيد.
از سخنانش خيلى به وجد آمدم و عجالتا از او تشكّر كردم و اظهار رضايت به گفتههايش نمودم. او هم كيف خود را باز كرد و كتابى را كه دربارۀ عبد القادر گيلانى نوشته بود، به من اهداء نمود. سپس مرا دعوت به مهمانى كرد، من عذر آوردم و همچنان به سخنان خود درباره تونس و شمال آفريقا ادامه داديم تا دوستم رسيد و به خانه بازگشتيم و ديگر شب شده بود. و در حالى كه تمام آن روز را به بحث و گفتگو و زيارت گذرانده بوديم و خيلى خسته و مانده شده بودم، خود را به خواب راحت سپردم.
صبح زود از خواب بيدار شدم، نماز خواندم و شروع به خواندن آن كتاب كه درباره زندگى عبد القادر بحث مىكرد، نمودم، و تا وقتى كه دوستم بيدار شد نيمى از آن كتاب را مطالعه كرده بودم.
او پيوسته رفت و آمد مىكرد و مرا دعوت به تناول صبحانه مىنمود ولى پوزش مىطلبيدم و تا كتاب را به آخر نرساندم از جاى برنخاستم. و براستى كه مجذوب آن كتاب شده بودم و مرا در مورد عقيدهام نسبت به گيلانى، مشكوك كرده بود كه اين شك چندان طولانى نشد و قبل از اينكه از عراق خارج شوم، بحمد اللّه، شكّم به يقين مبدّل گشت.
در خانۀ دوستم سه روز ماندم كه در طىّ آن، گذشته از استراحت، بسيار به فكر فرو رفته بودم و از آنچه شنيده بودم از اينان، شگفتزده شده بودم، گويا اينها برفراز كره ماه زندگى مىكنند وگرنه چرا تاكنون هيچكس از اين مسائل افتضاحآور و ناجور با ما حرفى نزده بود؟ چرا من
اينها را-بدون اينكه بشناسم-بد مىانگارم و كينه به دل دارم؟ شايد علتش، آن همه شايعههاى ناروائى باشد كه درباره اينان شنيدهام كه مثلا على را مىپرستند و امامان خود را به درجه خدايان بالا مىبرند و معتقد به «حلول» مىباشند يا اينكه براى سنگ به سجده مىافتند و يا اينكه -همان گونه كه پدرم پس از بازگشت از سفر حج برايم تعريف كرد-در ضريح پيامبر «ص» كثافت و نجاست مىاندازند! كه سعوديها آنها را دستگير و محكوم به اعدام نمودند و و. . .
چگونه ممكن است مسلمانان چنين تهمتهائى را نسبت به شيعيان بشنوند و بر آنان حقد نورزند و دشمن ندارند؟ بلكه با آنها كار زار نكنند؟ ولى من چگونه مىتوانم اين بهتانها و افترائات را باور كنم حال آنكه با چشم خود ديدم آنچه را بايست ببينم و با گوش خود شنيدم آنچه را بايست بشنوم و هماينك بيش از يك هفته گذشته كه من در ميان آنهايم و جز سخنان منطقى و معقول-كه بىاجازه وارد عقل مىشود-از آنها نديدم و نشنيدم بلكه بقدرى مجذوب عبادتها، نمازها، دعاها و اخلاق و رفتارشان و احترام و تقديرشان نسبت به علمايشان شدم كه آرزو مىكنم اى كاش مانند آنها بودم.
و بدين سان از خود مىپرسم: آيا واقعا اينها از رسول اللّه متنفّرند؟ ! مگر نه اين است كه تا نام او را-براى آزمايش-مىآوردم، با تمام اعضاء و جوارحشان فرياد مىزنند «اللهم صل على محمد و آل محمّد» ، باز هم در آغاز خيال مىكردم منافقانه با من برخورد مىكنند ولى وقتى كتابهايشان را ورق زدم و مقدارى از آنها را مطالعه كردم، آنقدر احترام و تقدير نسبت به پيامبر ديدم كه هرگز در كتابهاى خودمان چنين چيزى نديده بودم زيرا آنها معتقد به معصوم بودن پيامبر، حتّى قبل از مبعوث شدن مىباشند در حالى كه ما اهل سنّت و جماعت معتقديم كه او تنها در تبليغ قرآن
معصوم است وگرنه مانند ديگر افراد بشر است كه گاهى هم اشتباه مىكند و بسيار شده است كه استدلال مىكنيم به اشتباهات او و تصحيح كردن برخى از اصحاب-آن اشتباهات را-و در اين ميان، نمونههاى زيادى ذكر مىكنيم درحالىكه شيعيان هرگز قبول ندارند كه پيامبر اشتباه كند و ديگران، آن را تصحيح كنند! پس آيا باز هم باور كنم كه اينها از پيامبر اسلام بدشان مىآيد؟ ! چطور ممكن است؟ !
روزى با دوستم گفتگوئى داشتيم و او را قسم دادم كه با صراحت و بىپرده پاسخم را بگويد. و اين گفتگو بين ما ردّوبدل شد:
-شما حضرت على-رضى اللّه عنه و كرّم اللّه وجهه-را بدرجۀ پيامبران بالا مىبريد زيرا من هرگز نشنيدهام از شما كه نامش را ببريد مگر اينكه «عليه السّلام» مىگفتيد؟
-همينطور است. ما هروقت نام امير المؤمنين يا هريك از امامان ديگر از فرزندان آن حضرت را مىبريم «عليه السّلام» مىگوئيم، و اين بدان معنى نيست كه آنها را پيامبران مىدانيم ولى آنها ذرّيۀ رسول اللّه و اهل بيتش هستند كه خداوند به ما در قرآن دستور داده است كه بر آنها درود بفرستيم و لذا گفتن «عليهم الصلاة و السّلام» جايز است و هيچ اشكالى ندارد.
-نه، برادر! ما هرگز نمىپذيريم كه سلام و صلوات را جز بر پيامبر اسلام و ديگر پيامبران پيشين بفرستيم و اين هيچ ربطى به على و فرزندانش-كه خداوند از آنان خشنود باد-ندارد.
-من از شما مىخواهم بيشتر مطالعه كنيد تا به حقيقت پى ببريد.
-چه كتابهائى مطالعه كنم، برادر؟ مگر نه خود گفتى كه با كتابهاى احمد امين نمىشود، عليه شيعه استدلال كرد؟ پس كتابهاى شيعه هم براى ما دليل و برهان نمىشود و مورد اطمينان نيست. مگر نمىبينى كتابهاى
نصرانيان را-كه مورد اطمينانشان نيز هست-نوشتهاند كه عيسى «ع» فرزند خدا است درحالىكه قرآن كريم-و اين راستگوترين سخنگويان-از لسان عيسى بن مريم مىفرمايد «من از آنها هرگز چيزى نخواستم جز آنچه تو به من دستور داده بودى كه هان، پروردگار من و خودتان را بپرستيد و عبادت كنيد» .
-درست است، من همينطور گفتم و از تو هم چيزى جز اين نمىخواهم. كافى است كه عقل و منطق و استدلال به قرآن و سنّت راستين را، حجّت قرار دهيم، ما دام كه مسلمان هستيم، و اگر سخن با يك يهودى يا نصرانى بود، استدلال ما بگونهاى ديگر بود.
-پس در چه كتابى مىتوانم به حقيقت دست يابم؟ درحالىكه هر نويسنده و هر گروه و هر مذهب، ادعا مىكند كه بر حقّ است.
-من اكنون به تو دليلى روشن ارائه مىدهم، كه تمام مسلمانان با مذهبهاى گوناگون و فرقههاى مختلفى كه دارند، آن را مىپذيرند ولى تو با آن استدلال آشنائى ندارى!
-پروردگارا! تو خود بر علم و دانشم بيفزا.
-آيا تفسير اين آيه شريفه را خواندهاى كه مىفرمايد:
«إِنَّ اَللّٰهَ وَ مَلاٰئِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى اَلنَّبِيِّ، يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِيماً» (1).
-همانا خداوند و فرشتگانش بر پيامبر، صلوات مىفرستند، پس اى مؤمنان بر او صلوات بفرستيد و سلام كنيد، سلام تمام و كامل.
مفسرين شيعه و سنى، متّفقالقولاند كه اصحابى كه اين آيه درباره آنها نازل شد، خدمت حضرت رسول «ص» رسيده. عرض كردند: اى
1) سوره احزاب-آيه ۵۶.
رسول خدا! فهميديم چگونه بر تو سلام كنيم ولى نفهميديم چگونه بر تو درود و صلوات بفرستيم؟ حضرت فرمود بگوئيد:
«اللهم صلّ على محمد و آل محمد كما صلّيت على ابراهيم و آل ابراهيم فى العالمين انك حميد مجيد» . و هرگز بر من صلوات منقطع و ناقص نفرستيد.
عرض كردند: يا رسول اللّه، صلوات ناقص چيست؟
فرمود: اينكه بگوئيد «اللهم صلّ على محمد» و آنگاه سكوت كنيد و همانا خداوند كامل است و جز كامل قبول ندارد، و بدين سان، اصحاب و تابعين، اين مطلب را از رسول خدا ياد گرفتند و لذا بر آن حضرت، درود كامل مىفرستادند، تا آنجا كه امام شافعى در حق اهل بيت مىسرايد:
اى اهل بيت رسول اللّه، دوستى شما، فريضه و واجبى است كه خداوند در قرآن نازل فرموده، و هيچ مقامى برتر و بالاتر براى شما از آن نيست كه خداوند هيچ صلواتى را از كسى نمىپذيرد مگر اينكه بر شما درود بفرستد.
آرى! آن سخنان چنان در گوشم نواخته مىشد و بر قلبم مىنشست كه تأثيرى مثبت بر من مىگذاشت، او راست مىگفت، من خودم قبلا چنين مطلبى را خوانده بودم ولى درست يادم نمىآمد در چه كتابى خواندهام. و لذا او را تصديق كردم كه ما هرگاه صلوات بر پيامبر مىفرستيم، آل و اصحابش را همگى، شريك در صلوات مىسازيم ولى قبول نداريم كه تنها حضرت على اختصاص به سلام خداوند داشته باشد، همان گونه كه شيعيان مىگويند.
گفت: نظرت درباره بخارى چيست؟ آيا او شيعه است؟
گفتم: «امامى است عاليمقام از امامان اهل سنّت و جماعت و كتابش صحيحترين كتاب پس از كتاب خدا است» ، همان جا او بلند شد
و كتاب «صحيح بخارى» را از كتابخانهاش آورد و آن را گشود و صفحهاى كه مىخواست پيدا كرد و به من داد كه بخوانم ديدم نوشته است «فلان شخص ما را حديث كرد از فلان از على عليه السّلام» نمىتوانستم باور كنم و بقدرى تعجب كردم كه حتى نسبت به آن كتاب، ترديد برايم حاصل شد كه نكند اين كتاب صحيح بخارى نيست! در هر صورت با سراسيمگى يكبار ديگر به آن صفحه نگريستم و به جلد كتاب نگاه كردم، ولى دوستم كه حالت شك و ترديد را در من ديد، كتاب را از من گرفت و صفحه ديگرى به من نشان داد كه در آن نوشته شده بود: «على بن الحسين عليه السّلام ما را حديث كرد» پس از آن هيچ جوابى نداشتم جز اينكه شگفتزده بگويم: سبحان اللّه! او هم به همين جواب قانع شد و مرا رها كرد و رفت.
من باز به فكر فرو رفتم و با ناباورى كتاب را ورق زدم و نسبت به چاپ آن، دقت كردم، ديدم اتفاقا در مصر به چاپ رسيده است در «انتشاراتى شركت حلبى و فرزندان» .
خداوندا! چه مىبينم؟ چرا ما اين قدر سرسخت و انعطافناپذير هستيم؟ حال آنكه اين آدم از صحيحترين كتابهايمان، برايم استدلال مىكند. بخارى كه قطعا شيعه نيست بلكه از امامان و حديثگويان اهل سنّت است. آيا به اين حقيقت كه درباره على «عليه السّلام» مىگويند، تن دردهم؟ ولى مىترسم عواقب خوشايندى برايم نداشته باشد و مجبور به پذيرفتن حقايق ديگرى گردم كه خوش ندارم به آنها اعتراف كنم!
در هر صورت تا آن روز دو بار در برابر دوستم شكست خوردم: يكى در مورد قداست عبد القادر گيلانى كه تسليم شدم، موسى كاظم از او برتر است و ديگرى هم پذيرفتم كه بايد پس از نام على، عليه السّلام، گفت و او سزاوار است.
ولى من نمىخواهم كه باز هم شكست بخورم. من كه چند روز پيش افتخار مىكردم كه يكى از علماى بنام هستم و علماى ازهر شريف مرا احترام فوقالعاده مىكردند، امروز خودم را شكست خورده و مغلوب مىبينم، آنهم در برابر چه كسانى؟ همينها كه تاكنون معتقدم، راه خطا و اشتباه را پيمودهاند و عادت كردهام كه هرگاه واژه «شيعه» بشنوم، آن را يك فحش و ناسزا تلقّى كنم.
اين براستى خود بزرگبينى و تكبّر است! اين در حقيقت چيزى جز تعصّب بيجا و لجاجت نيست! خدايا! خودت كمكم كن و مرا به راه راست هدايت فرما و مرا براى يكبار هم كه شده يارى ده كه حقيقت را هرچه هست بپذيرم.
خدايا ديدگانم را باز كن و قلبم را بگشا و صراط مستقيمت را به من بنمايان و مرا از آنانى قرار ده كه دنبال بهترين سخن هستند.
خدايا! حق را همان گونه كه هست به ما نشان بده و ما را وادار به پيرويش ساز و باطل را همچنان كه باطل است، به ما نشان بده و ما را توان اجتناب از آن عطا فرما.
با دوستم به خانه بازگشتيم درحالىكه من اين دعاها را با خود مىكردم و از خدا مىخواستم، راه درست را از نادرست به من بنماياند.
او تبسّمى كرده و چنين گفت: خداوند، ما و شما و تمام مسلمانان را هدايت فرمايد. و همانا او در كتاب حقش فرموده است:
«آنان كه در راه ما جهاد مىكنند، ما راه خود را به آنان نشان مىدهيم و بىگمان خداوند همراه نيكوكاران است» (1).
و جهاد در اين آيه مىتواند به معناى بحث علمى براى رسيدن به
1) سوره عنكبوت-آيه ۶٩.
حقيقت نيز باشد و قطعا هركس دنبال حق بگردد، خداوند او را براى رسيدن به حق، هدايت خواهد كرد.
شبى دوستم به من گفت كه: فردا-به خواست خدا-به نجف مسافرت مىكنيم. از او پرسيدم: نجف ديگر چيست؟
گفت: او شهر علمپرورى است كه قبر امام على بن ابى طالب، در آن قرار دارد.
شگفتا! مگر امام على هم قبر شناخته شدهاى دارد؟ ما كه هرچه از استادان و شيوخ خود شنيدهايم، آنها مىگويند: قبر معروفى براى سيدنا على وجود ندارد.
بههرحال در يك ماشين عمومى نشستيم و به مسافرت خود ادامه داديم تا به كوفه رسيديم. در آنجا از ماشين پياده شديم و به زيارت مسجد كوفه كه يكى از آثار اسلامى جاويدان است، رفتيم. و دوستم جاهاى تاريخى را به من نشان مىداد و مرا كنار قبر مسلم بن عقيل و هانى بن عروه برد و خلاصهاى از داستان شهادتشان را برايم تعريف كرد.
و همچنين مرا به محرابى برد كه امام على در آنجا به شهادت رسيده بود.
سپس به منزلى رفتيم كه امام و دو فرزندش حضرت حسن و حضرت حسين در آنجا زندگى مىكردند و در آن منزل، چاهى را ديديم كه از آن آب مىآشاميدند و وضو مىگرفتند.
خلاصه لحظات روحانى جالبى را گذراندم كه در آن لحظات، دنيا و لذّات آن را به فراموشى سپردم تا در درياى زهد امام و زندگى ساده و
بىآلايشش، دمى شناور باشم. و او است امير مؤمنان و چهارمين خليفۀ پيامبر.
لازم به يادآورى است، تواضع و احترام شديدى در كوفه شاهد بوديم، چرا كه بر هيچ جماعتى نگذشتيم مگر اينكه برخاستند و بر ما سلام كردند و گويا دوستم بسيارى از آنان را مىشناخت. يكى از آنها مدير دانشكدهاى در كوفه بود كه ما را به خانهاش برد و در آنجا با فرزندانش آشنا شديم و شب خوشى را در آنجا گذرانديم و احساس مىكردم كه ميان خانواده و فاميل خودم هستم. آنها هروقت مىخواستند نام اهل سنّت را ببرند مىگفتند: «برادران اهل سنت ما» من هم به سخنانشان دلگرم شدم و براى امتحان، چند سئوالى از آنها كردم تا راستگوئى آنها برايم محقق گردد.
از آنجا به نجف رفتيم كه مسافت ١٠ كيلو متر تقريبا از كوفه دورتر است. تا به آنجا رسيديم، مسجد (حرم) كاظمين را به ياد آوردم زيرا منارههاى طلائى كه پوششى از طلاى ناب داشت، از دور پيدا شد.
پس از قرائت اذن دخول-كه شيعيان به آن عادت كردهاند-وارد حرم امام شديم، در آنجا تعجّب و شگفتى من افزونتر گشت از آنچه در مسجد (حرم) موسى كاظم ديده بودم. من هم طبق معمول خودمان، شروع به خواندن فاتحه كردم در حالى كه ترديد داشتم اين قبر امام على باشد. و گويا قانع شدم به آن خانهاى كه در كوفه ديدم و آن را منسوب به حضرت على مىدانند و به خود گفتم: هرگز امام على به اين نقش و نگارهاى زرّين رضايت نمىدهد، در صورتى كه مسلمانان در گوشه و كنار دنيا از گرسنگى، جان مىدهند بويژه اينكه در بين راه، مستمندان زيادى را ديدم كه دستها را دراز كرده و از عبوركنندگان درخواست صدقه مىكردند.
و شايد زبان حالم مىگفت: اى شيعيان! شما سخت در اشتباهيد.
اقلا به همين يك اشتباه اعتراف كنيد، مگر نه پيامبر، همين حضرت على را فرستاد كه قبرها را با خاك يكسان كند! پس اين قبرهاى مزيّن، به طلا و نقره براى چيست؟ اينها اگر شرك هم نباشد، حدّ اقلّ اشتباه بزرگى است كه اسلام آن را نمىآمرزد.
دوستم درحالىكه يك قطعه گل خشك شده را برمىداشت، از من پرسيد: آيا مىخواهى نماز بخوانى؟ با عصبانيّت به او پاسخ دادم: ما اطراف قبرها نماز نمىخوانيم!
گفت: پس لحظهاى منتظرم باش تا من دو ركعت نماز بگذارم. در آن چند دقيقه كه انتظارش مىكشيدم، مشغول خواندن تابلوئى شدم كه بر ضريح آويزان بود و از لابلاى ميلههاى زرّين ضريح به داخل آن مىنگريستم كه اسكناسها و سكّههاى رنگارنگ از درهم و ريال گرفته تا دينار و لير فراوان به چشم مىخورد و همۀ آنها را زائران بهعنوان تبرّك و يا براى شركت در برنامههاى خيريّهاى كه به خود حرم ارتباط داشت، در آنجا مىانداختند و از بس زياد بود، خيال كردم، چندين ماه بر آنها مىگذرد ولى دوستم بعدا به من گفت كه مسئولين حرم، هر شب پس از نماز عشا، پولها را از داخل ضريح بيرون مىآورند.
از آنجا شگفتزده بيرون آمدم در حالى كه آرزو مىكردم، اى كاش به من هم مقدارى از اين پولها مىدادند يا آنها را بر مستمندان و تهيدستان تقسيم مىنمودند كه چقدر هم عددشان زياد است.
به هر طرف كه نگاه مىكردم، مردم را در ايوانها و رواقهاى حرم مىيافتم كه مشغول نماز بودند و برخى ديگر هم گوش به سخنان خطبا و واعظان مىدادند كه برفراز منبرها رفته و مردم را موعظه مىكردند و گويا نالۀ بعضىها را مىشنيدم كه با صدا گريه مىكردند. و گروههائى از
مردم را مىديدم كه گريه مىكنند و بر سر و سينه خود مىزنند، مىخواستم از دوستم سئوال كنم كه اينها را چه شده است كه چنين گريه مىكنند و سينه مىزنند كه ناگهان جنازهاى را از آنجا گذراندند و برخى را ديدم كه قسمتى از سنگهاى وسط صحن را بلند مىكردند تا ميّت را در آنجا بگذارند، ازاينرو خيال كردم گريه همه آن مردم براى اين مرده است كه لا بد خيلى هم نزد آنان عزيز بوده است! .
دوستم مرا به مسجدى در گوشهاى از حرم برد كه تمام آن مسجد با قالى فرش شده بود و در محرابش آياتى از قرآن با خط بسيار زيبائى نوشته شده بود. آنچه در وهلۀ اول جلب توجّهم كرد، عدّهاى از كودكان بودند كه عمامه بر سر داشتند و نزديك محراب نشسته بودند و هريك كتابى در دست، مشغول مباحثه بودند.
از اين منظرۀ زيبا خيلى خوشم آمد زيرا تا آن روز نديده بودم كودكانى كه عمرشان بين ١٣ و ١۶ سال بيشتر نبود، عمامه بسر باشند، گو اينكه آن لباس بقدرى آنها را زيبا كرده بود كه مانند ماه مىدرخشيدند.
دوستم از آنها پرسيد: «سيّد» كجا است؟
آنها گفتند كه مشغول خواندن نماز جماعت با مردم است. نفهميدم مقصود از «سيّد» كيست ولى احتمال دادم يكى از علما باشد. و بعدا فهميدم او آقاى خوئى، يكى از رؤساى حوزۀ علميۀ شيعيان مىباشد.
ناگفته نماند كه شيعيان لقب «سيّد» را به هركسى مىدهند كه از نسل پيامبر «ص» باشد و سيّد چه عالم باشد و چه طلبه، عمامۀ سياه بر سر دارد ولى ساير علماء عمامۀ سفيد مىپوشند و آنها را «شيخ» مىنامند.
و ضمنا برخى از سادات هم هستند كه گرچه عالم نمىباشند، ولى عمامۀ سبز بر سر دارند.
دوستم از آنها خواست كه با آنها بنشينم تا وقتى كه او به ديدار «سيّد» برود و برگردد. آنها هم به من خوشآمد گفتند و مرا در يك نيم دايره تقريبا احاطه كرده و خيلى احترام گذاشتند.
من در چهرههاشان مىنگريستم و بىگناهى و پاكى و خوشنفسى آنها را در مىيافتم و در ذهنم حديثى از پيامبر «ص» خطور كرد كه فرموده است:
«انسان بر فطرت متولد مىشود و اين پدر و مادرش هستند كه او را يهودى يا نصرانى و يا مجوسى بار مىآورند» .
و با خود مىگفتم: و يا شيعهاش مىكنند!
از من پرسيدند: تو اهل كجا هستى؟
گفتم: تونس.
گفتند: آيا در تونس هم حوزههاى علميه وجود دارد؟
گفتم: ما دانشگاهها و مدرسههائى داريم! سئوالها از هر سوى بر من مىباريد كه همۀ آنها مهمّ و دشوار بود و من نمىدانستم به اين كودكان بىگناه چه جواب دهم كه با سادگى، هنوز فكر مىكنند در تمام جهان اسلام، حوزههاى علميّهاى وجود دارد كه فقه و اصول و تفسير، تدريس مىكنند و نمىدانند كه در جهان معاصر اسلام و در كشورهاى ما كه پيشرفته و متمدّن شدهاند، مدرسههاى قرآنى را تبديل كردهايم به كودكستانهائى كه راهبههاى نصرانى بر آنها اشراف و مديريت دارند.
پس آيا به آنها بگويم كه نسبت به ما، خيلى عقبافتاده فكر مىكنند؟ !
يكى از آنان پرسيد: مذهبى كه در تونس رايج است، چه مذهبى است؟
گفتم: مذهب مالكى. و ديدم بعضى از آنها خنديدند ولى من ترتيب اثرى ندادم.
گفت: آيا شما مذهب جعفرى را نمىشناسيد؟
گفتم: خير باشد! اين اسم جديد ديگر چيست؟ نه جانم! ما غير از مذاهب چهارگانه، مذهب ديگرى را نمىشناسيم و غير از آنها را داخل در اسلام نمىدانيم!
تبسّمى كرد و گفت: مىبخشيد آقا! مذهب جعفرى، حقيقت اسلام است. آيا نمىدانى كه ابو حنيفه، شاگرد امام جعفر صادق است؟ و در اينباره ابو حنيفه مىگويد: «اگر آن دو سال نبود (يعنى دو سالى كه در محضر امام صادق درس خوانده است) نعمان هلاك مىشد» .
سكوت كردم و هيچ پاسخى ندادم زيرا امروز اسم جديدى مىشنيدم كه قبل از اين نشنيده بودم ولى باز هم خدا را شكر كردم كه امامشان -جعفر صادق-استاد امام مالك ديگر نبوده است. و لذا گفتم: ما مالكى هستيم و حنفى نمىباشيم!
گفت: اتفاقا مذاهب چهارگانه، هريك از ديگرى گرفته است.
پس احمد بن حنبل از شافعى اخذ كرده و شافعى از مالك و مالك از ابو حنيفه و ابو حنيفه هم شاگرد امام صادق است، ازاينروى، همۀ اينها شاگردان جعفر بن محمد هستند و او نخستين كسى است كه در مسجد جدّش رسول اللّه «ص» دانشگاه اسلامى بنيان نهاد و بيش از چهار هزار فقيه و حديثگوى در محضر درسش، فارغ التحصيل شدند.
بقدرى تعجب كردم كه اين كودك هشيار، هرچه مىگويد از بر مىگويد مانند يكى از ماها كه سورهاى از قرآن، از حفظ است.
و آنچه مايۀ شگفتى بيشترم شد، اين بود كه ديدم او برخى از منابع تاريخى را كه اجزاء و ابوابشان را نيز ازبر دارد، برايم شمرد و با من
مسلسلوار شروع به گفتگو كرد مانند يك استاد كه با شاگردش سخن مىگويد و او را درس مىآموزد. و خود را در برابرش ناتوان يافتم و آرزو مىكردم اى كاش با دوستم بيرون رفته بودم و با اين كودكان نمىماندم زيرا هيچيك از آنان سئوالى از من در فقه يا تاريخ نكرد مگر اينكه از پاسخگوئى عاجز ماندم.
از من پرسيد: تقليد چه كسى مىكنى؟
گفتم: امام مالك!
گفت: چگونه تقليد از مردهاى مىكنى كه ميان تو و او، چهارده قرن فاصله است، پس اگر اكنون خواستى مسئلهاى تازه از او بپرسى، آيا پاسخت مىدهد؟
كمى انديشيدم و گفتم: جعفر شما هم كه چهارده قرن قبل مرده است، پس تو چه كسى را مقلّد هستى؟
او و ديگر كودكان به سرعت پاسخ دادند: ما تقليد از آقاى خوئى مىكنيم.
من نفهميدم كه آيا آقاى خوئى اعلم است يا جعفر صادق؟ و لذا تلاش كردم، خلط مبحث كنم و سخن را به جائى ديگر ببرم، و اينبار من سئوالكننده باشم تا از دست آنها راحت شوم! لذا پرسيدم: عدد ساكنين نجف چند نفر است؟ و فاصله نجف با بغداد چقدر است؟ و آيا كشورهاى ديگرى غير از عراق هم مىشناسند؟ و تا پاسخ مىدادند فورا سئوال ديگرى تهيه مىكردم و مىپرسيدم كه آنها را مشغول كنم زيرا در برابرشان عاجز شده و احساس شكست نموده بودم ولى هرگز حاضر نبودم به اين شكست تن در دهم و اعتراف كنم هرچند در درونم، اقرار داشتم به اينكه آن همه شخصيّت و عزّت و دانش كه در مصر، سوار بر آن بودم، در اينجا دود شد و از بين رفت، بويژه بعد از اينكه با اين كودكان ملاقات
كردم. اينجا بود كه به ياد اين حكمت افتادم كه مىگويد:
«به آن كس كه ادعاى دانش و فلسفهاى دارد بگو: گرچه چيزى را آموختى ولى چيزهاى زيادى است كه از تو پنهان شد و تو در برابر آنها جاهل و نادانى» .
و پنداشتم كه عقلهاى اين كودكان خيلى بزرگتر از عقلهاى آن استادان سالخوردهاى است كه در «الازهر» ملاقات كردم و يا علمائى كه در تونس با آنها آشنا شدم.
آقاى خوئى با گروهى از علما كه داراى هيبت و وقارى بودند، وارد شدند. كودكان برخاستند، من هم با آنها بلند شدم. آنها پيش رفتند و دست «سيّد» را بوسيدند ولى من سر جايم خشكم زد. سيّد ننشست تا همه نشستند، آنوقت شروع كرد به درود گفتن و تحيّت بر آنان و مىگفت: «مسّاكم اللّه بالخير» و به هركس چنين مىگفت، او هم همين جمله را در پاسخ مىگفت تا اينكه نوبت به من رسيد، من هم همان طور كه شنيده بودم، پاسخ دادم.
آنگاه دوستم چيزى دم گوش «سيّد» گفت، سپس به من اشاره كرد كه نزديكتر شوم و كنار «سيّد» طرف راستش، بنشينم.
پس از احوالپرسى، دوستم گفت: براى «سيّد» تعريف كن كه در تونس چه چيزهائى از شيعه شنيدهايد؟
گفتم: برادر! بس است آنچه از اين طرف و آن طرف مىشنويم، مهم اين است كه من خودم بدانم شيعه چه مىگويند، و من چند سئوال دارم كه اميدوارم، بىپرده پاسخم بدهيد.
دوستم اصرار كرد كه براى سيّد بازگو كنم كه نسبت به شيعيان چه عقيدهاى داريم.
گفتم: شيعه نزد ما از يهود و نصارى هم بدترند زيرا آنها خدا را
مىپرستند و به موسى «ع» و عيسى «ع» عقيده دارند ولى آنچه ما از شيعيان مىدانيم اين است كه على را عبادت مىكنند و او را تقديس و تنزيه مىنمايند، و از آنها گروهى هم هست كه خدا را مىپرستند ولى على را تا درجه رسول خدا بالا مىبرند و آنگاه روايت جبرئيل را بازگو كردم كه به امانت الهى، خيانت ورزيد-همان گونه كه شيعيان مىگويند-و بجاى فرود آمدن بر على، بر محمد «ص» فرود آمد.
سيّد لحظهاى سرش را پائين انداخت، سپس به من نگاهى كرده گفت: ما شهادت مىدهيم كه جز «اللّه» خدائى نيست و محمد رسول خدا است درود خدا بر او و آل طاهرينش و شهادت مىدهيم به اينكه على، بندهاى از بندگان خدا است. و آنگاه به ساير آقايان نگاهى كرد و در حالى كه به من اشاره مىنمود گفت: اين بيچارهها را ببينيد كه چگونه فريب شايعهها و تهمتهاى دروغين مىخورند. و اين چندان هم عجيب نيست زيرا بدتر از اين حرفها هم، از ديگران شنيده بودم، «لا حول و لا قوة الا باللّه العلى العظيم» .
آن وقت رو به من كرد و گفت: آيا قرآن خواندهاى؟
گفتم: هنوز ده سال از عمرم نگذشته بود كه نيمى از آن را حفظ كرده بودم.
گفت: آيا مىدانى كه تمام گروههاى اسلامى، صرفنظر از اختلاف مذاهبشان، در مورد قرآن كريم، اتفاق نظر دارند، و قرآنى كه نزد ما است، همان قرآنى است كه نزد شما مىباشد؟
گفتم: آرى! اين را مىدانم.
گفت: پس آيا اين آيه را نخواندهاى كه خداوند مىفرمايد:
«وَ مٰا مُحَمَّدٌ إِلاّٰ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ اَلرُّسُلُ» (1).
1) سوره آل عمران-آيه ١۴۴.
-و محمد نيست جز رسولى كه قبل از او، پيامبرانى ديگر آمده بودند.
و مىفرمايد:
«مُحَمَّدٌ رَسُولُ اَللّٰهِ وَ اَلَّذِينَ مَعَهُ أَشِدّٰاءُ عَلَى اَلْكُفّٰارِ. .» (1).
-محمد رسول خداست و آنها كه با او هستند، نسبت به كافران، دل سختاند.
و مىفرمايد:
«مٰا كٰانَ مُحَمَّدٌ أَبٰا أَحَدٍ مِنْ رِجٰالِكُمْ وَ لٰكِنْ رَسُولَ اَللّٰهِ وَ خٰاتَمَ اَلنَّبِيِّينَ» . (2)
-محمد پدر هيچكدام از شما نبود ولى رسول خدا و خاتم پيامبران بود.
گفتم: آرى! اين آيات را مىشناسم.
گفت: پس على كجا است؟ اگر قرآن، مىگويد كه همانا محمد رسول خدا است، پس از كجا اين تهمت آمده است؟
سكوت كردم و هيچ جوابى ندادم.
اضافه كرد: و اما خيانت جبرئيل! -و او منزّه از اين حرفها است- كه اين تهمت از اوّلى سنگينتر است. مگر نه آن روز كه جبرئيل «ع» از سوى خداوند، بر محمّد نازل شد، محمّد چهل سال از عمرش گذشته بود و در آن روز على كودكى بود كه بيش از ۶ يا ٧ سال عمر نداشت؟ پس چگونه جبرئيل اشتباه مىكند و بين محمد و على فرق نمىگذارد؟
آنگاه مدتى ساكت شد ولى من به فكر فرو رفتم و حرفهايش را با دقت در ذهنم مورد تجزيه و تحليل قرار دادم و از اين سخن منطقى و معقول، كه درست بر قلبم نشست و پرده از ديدگانم برداشت، لذّت بردم و از خودم پرسيدم: چگونه ما به چنين منطقى نرسيدهايم؟
آقاى خوئى اضافه كرد: ضمنا به تو بگويم كه شيعه تنها گروهى است از ميان ساير گروههاى مسلمان، كه معتقد به عصمت انبياء و ائمه است، پس ائمه ما-سلام اللّه عليهم-از هر اشتباه و خطائى معصوماند، درحالىكه مانند ما بشر هستند، قطعا جبرئيل كه ملك مقرّب است و خداوند او را «روح الأمين» ناميده است از هر اشتباهى مصون است!
گفتم: پس اين شايعهها از كجا آمده است؟
گفت: از دشمنان اسلام كه مىخواهند بين مسلمانان تفرقه اندازند و از هم جدا سازند و آنها را به جان هم بياندازند وگرنه مسلمانان همه برادرند، چه شيعه باشند و چه سنّى، و همه خدا را مىپرستند و به او شرك نمىورزند. قرآنشان يكى، پيامبرشان يكى و قبلهشان هم يكى است و شيعه و سنّى هيچ اختلافى ندارند جز در مسائل فقهى همچنان كه در ميان خود مذاهب اهل سنّت نيز، اختلافهائى وجود دارد. مثلا مالك با ابو حنيفه در مسائلى مخالف است و او با شافعى و همچنين. . .
گفتم: پس آنچه دربارۀ شما مىگويند، چيزى جز افترا و تهمت نيست؟
گفت: تو بحمد اللّه انسان عاقلى هستى و مسائل را به خوبى تشخيص مىدهى، و كشور شيعه را هم ديدى و در ميان مردم، رفت و آمد كردى، آيا از آن دروغها چيزى ديدى يا شنيدى؟
گفتم: من جز خير و خوبى، چيزى نديدم و نشنيدم و من خدا را شكر مىكنم با استاد منعم در كشتى آشنا شدم و او سبب آمدنم به عراق بود و در اينجا چيزهاى زيادى ياد گرفتم كه قبلا نمىدانستم.
دوستم منعم خنديد و گفت: از جمله، قبر امام على است. من هم اشارهاى به او كردم و ادامه دادم: بلكه چيزهاى فراوانى آموختم حتى از
اين كودكان و آرزومند شدم كه اى كاش فرصتى برايم پيدا مىشد و مانند آنها در اين حوزۀ علميه درس مىخواندم.
سيد گفت: اهلا و سهلا، اگر شما مايليد درس بخوانيد، حوزه در اختيارتان و ما هم در خدمتتان هستيم. حاضرين هم خوشآمد گفتند به اين پيشنهاد، خصوصا دوستم منعم كه چهرهاش برافروخته شد.
سپس گفتم: من ازدواج كردهام و دو فرزند دارم.
گفت: ما منزل و تمام وسائل زندگيت و هرچه نياز دارى، همه را تأمين مىكنيم، فقط مهم اين است كه علم بياموزى. مقدارى فكر كردم و به خود گفتم: معقول نيست پس از پنج سال كه معلّم بودهام و بچهها را تربيت كردهام، الآن برگردم و شاگرد شوم، و البته كه چنين چيزى به اين سرعت برايم ميسّر نيست و نمىتوانم خودسرانه چنين تصميمى بگيرم.
آقاى خوئى را بر آن پيشنهاد تشكر كردم و گفتم: ان شاء اللّه پس از بازگشت از عمره، جدّا در اينباره فكر مىكنم، ولى نياز به تعدادى كتاب دارم.
سيد گفت: به او كتابهائى بدهيد.
چند تن از علماء برخاستند و كمدهائى را باز كردند و پس از زمانى كوتاه، بيش از هفتاد جلد كتاب روبروى خود ديدم، چرا كه هريك از آنان، يك دوره كتاب برايم آورد.
و آنگاه گفت: اين هم هديۀ من است.
ديدم نمىتوانم آن همه كتاب را با خودم بردارم، خصوصا كه من به عربستان سعودى مىخواهم سفر كنم و آنها آوردن هر كتابى را به كشورشان منع مىكنند از ترس اينكه مبادا برخى عقايد كه با مذهبشان مغايرت دارد، در آنجا رواج پيدا كند و از طرفى ديگر مايل نبودم دست از
اين كتابها بشويم، كتابهائى كه در تمام عمرم مانندشان نديده بودم. و لذا به دوستم و ساير حاضرين گفتم: راهى بس طولانى در پيش دارم كه از سوريه به اردن مىگذرد و از آنجا به سعودى مىرسد و در بازگشت طولانىتر است چرا كه از مصر به ليبى مىگذرد تا به تونس برسد، و ضمنا سنگينى بار را چه كنم؟ بالاتر اينكه اغلب اين كشورها، اجازه ورود كتاب به كشورشان را نمىدهند.
سيد گفت: پس شما آدرس خود را به ما بدهيد و ما ضامن مىشويم كه كتابها را به آدرستان پست كنند.
اين نظر را پسنديدم و كارت شخصى خود را كه آدرسم در آن چاپ شده بود، به او دادم و بسيار تشكر كردم. هنگامى كه براى خداحافظى برخاستم، با من بلند شد و گفت: «از خداوند براى تو آرزوى سلامت مىكنم. هرگاه به قبر جدّم رسول اللّه رسيدى، سلام مرا به او ابلاغ كن» .
حاضرين و همچنين خود من، خيلى متأثّر شديم خصوصا كه ديدم اشك در ديدگانش حلقه زده است.
با خود گفتم: محال است چنين كسى از گمراهان يا از دروغگويان باشد. هيبت و عظمت و تواضعش، به حقّ دلالت دارد بر اينكه او از ذرّيۀ رسول اللّه است، و ازاينروى، دستش را گرفتم و بر آن بوسه زدم، هرچند او ممانعت مىكرد.
ساير حاضرين برخاستند و با من وداع كردند، و برخى از همان نوجوانان دنبالم راه افتادند و از من آدرس گرفتند كه با من مكاتبه كنند، من هم آدرسم را به آنها دادم.
دوباره به كوفه بازگشتيم، طبق دعوت يكى از افرادى كه در مجلس آقاى خوئى بود و ضمنا با منعم نيز دوست بود به نام «ابو شبّر» بر او-در
خانهاش-وارد شديم و يك شب را تا صبح با گروهى از جوانان فهميده كه از ميان آنها برخى طلبههاى سيّد محمّد باقر صدر نيز وجود داشتند، بسر برديم و آنها به من پيشنهاد كردند كه با ايشان نيز ديدارى داشته باشم و تعهد كردند كه در روز آينده از ايشان وقت بگيرند كه به زيارتشان بروم.
دوستم منعم نيز اين پيشنهاد را تحسين كرد ولى خود از آمدن پوزش خواست زيرا گفت كه در بغداد كارى دارم و حضورم ضرورى است.
قرار شد در منزل آقاى ابو شبّر سه چهار روز بمانيم تا منعم بازگردد.
سپس براى خوابيدن، از هم جدا شديم درحالىكه من بسيار از آن طلبهها در آن شب استفاده كرده بودم و از تنوّع دروس حوزه شگفتزده شده بودم چرا كه آنها اضافه بر دروس فقه و شريعت و توحيد و علوم اسلامى، درسهائى در اقتصاد و سياست، علوم اجتماعى، تاريخ، لغت و علم هيئت نيز فرا مىگيرند.
به اتفاق آقاى «ابو شبّر» به سوى منزل سيد محمد باقر صدر، روانه شديم. در بين راه به من بسيار اظهار لطف و محبّت مىكرد و دربارۀ سادهزيستى علماى مشهور و تقليد و مسائل ديگر با من حرف مىزد. بر آقاى سيد محمد باقر صدر وارد شديم. منزلش پر بود از طلاّب و بيشترشان جوانان معمم بودند. سيد برخاست و به ما سلام كرد. دوستان، مرا معرّفى كردند، خيلى خوشآمد گفت و مرا كنار خود نشاند و شروع كرد از تونس و الجزائر از من پرسيدن و همچنين از برخى علماى معروف مانند خضر حسين و طاهر بن عاشور و ديگران از من سئوال كرد. از سخنانش لذّت بردم و علىرغم احترام فوق العاده علاقمندانش و هيبت و ابهتش،
خيلى خودمانى با او گفتگو مىكردم، تو گوئى كه سالها است مىشناسمش و از آن جلسه خيلى بهره بردم زيرا شاگردان سئوالهاى گوناگونى مىكردند و او جواب مىداد. آنجا بود كه دريافتم ارزش تقليد عالمان زندهاى كه بدون هيچ تكلّف و رنجى، سئوالها و اشكالات را خيلى روشن پاسخ مىدهند و يقين كردم كه شيعيان، مسلماناند و تنها خدا را مىپرستند و به پيامبرى و رسالت محمد «ص» ايمان دارند، زيرا تا آن ساعت هنوز، برخى شك و ترديدها در دلم بود و شيطان وسوسهام مىكرد كه نكند آنچه ديده بودم، نقشه بازى مىكردند! و يا اينكه اين همان چيزى است كه «تقيهاش» مىنامند يعنى ظاهرشان با باطنشان فرق دارد. ولى بزودى شك و ترديد رفع شد و وسوسهها نابود شدند، زيرا به هيچ وجه ممكن نبود همۀ آنچه را كه ديده و شنيده بودم، تئاتر باشد!
وانگهى براى چه، نقش بازى كنند؟ تازه من كى هستم؟ و چه ارزشى دارم كه از من تقيه كنند؟ از آنها كه بگذريم، هان اين كتابهاى قديمى آنها است كه از صدها سال پيش نوشته شده و اين هم كتابهاى تازهاى كه چند ماهى است از زير چاپ خارج شده و همهاش توحيد خدا مىگويد و بر پيامبرش حضرت محمد درود مىفرستد همان طور كه در مقدمههاى كتابها خواندم.
و هماكنون من در منزل سيد محمد باقر صدر هستم، مرجعى كه هم در عراق و هم در خارج از عراق، معروف و مشهور است. و هرجا نام محمد «ص» برده مىشود، همه يكصدا فرياد مىزنند: «اللهم صلّ على محمّد و آل محمّد» .
وقت نماز شد. به مسجدى كه نزديك منزل بود رفتيم و با آقاى صدر، نماز ظهر و عصر را به جماعت خوانديم و احساس مىكردم در ميان
اصحاب بزرگوار پيامبر قرار گرفتهام، چرا كه در وسط نمازها، دعاى حزينى توسط يكى از نمازگزاران خوانده شد صدايش غمناك و در عين حال دلربا بود و پس از تمام شدن دعا همه با هم، با صداى بلند، صلوات بر محمّد و آل محمّد فرستادند.
و بههرحال دعا پر بود از حمد و ثناى پروردگار و درود و سلام بر محمّد و آل طاهرينش.
سيّد پس از نماز در محراب نشست. برخى بر او سلام مىكردند و آهسته يا بلند سئوالهائى مطرح مىنمودند و او هم با بعضىها، محرمانه حرف مىزد كه معلوم بود، مسائل خصوصى را با او مطرح كردهاند و پاسخ برخى را بلند مىداد و معمولا سئوالكننده پس از دريافت پاسخ، دست او را مىبوسيد و روانه مىشد. مبارك باد بر اينان چنين عالم بزرگوارى كه مشكلاتشان را حلّ مىكند و خود را در غمهاى آنان شريك مىداند.
به اتفاق سيّد كه بيشترين عنايت و بالاترين محبّت و مهماننوازى را نسبت به من روا داشت برگشتيم. من احساس مىكردم كه ميان خانه و خويشاوندان خود هستم و فكر كردم اگر يك ماه با او باشم قطعا شيعه مىشوم زيرا اخلاقش نيكو و رفتارش عالى بود و هرگز به او نگاه نكردم مگر اينكه در رويم تبسّم كرد و گفت: امرى دارى؟ چيزى مىخواهى؟
و لذا در تمام آن چهار روز، هرگز از او جدا نشدم مگر وقت خواب، هرچند زائرين و علماى بىشمارى بر او از همه جا وارد مىشدند.
من در آنجا سعوديهائى را ديدم درحالىكه باور نمىكردم در حجاز شيعهاى هم وجود داشته باشد و همچنين علمائى از بحرين، قطر، امارات، لبنان، سوريا، ايران، افغانستان، تركيّه و آفريقاى سياه در آنجا به چشم مىخورد و سيّد با همه آنها سخن مىگفت و نيازهايشان را برطرف
مىساخت و از آنجا بيرون نمىرفتند مگر خوشحال و مسرور.
يادم نمىرود از آن قضيهاى كه خود شاهدش بودم و تعجّب كردم چگونه حلّ و فصل شد. و چون اين قضيه خيلى اهميّت دارد، آن را براى ثبت در تاريخ، ذكر مىكنم تا مسلمانان بدانند با ترك احكام الهى چه زيانهائى نصيبشان شد.
چهار نفر كه از لهجهشان معلوم بود عراقى هستند، نزد سيّد محمد باقر صدر آمدند. يكى از آنها منزلى را از جدّش كه سالها پيش وفات كرده بود، به ارث برده بود و آن منزل را به شخص ديگر فروخته بود كه او هم حاضر بود، پس از يك سال از گذشتن زمان فروش منزل، دو برادر آمدند و ثابت كردند كه دو وارث حقيقى ميّت مىباشند هر چهار نفر روبروى سيّد نشستند و هريك مدارك خود را پيش روى داشت، سيّد همۀ آن مدارك را مطالعه كرد و براى چند دقيقه با آنها سخن گفت و سپس با عدالت ميانشان حكم نمود: خريدار را حق تصرّف در منزل داد و از فروشنده درخواست كرد كه حق دو برادرش را از قيمت منزل كه دريافت كرده، ادا كند. و هر چهار نفر برخاستند و دستش را بوسيدند و با هم آشتى كردند و رفتند.
از اين داستان شگفتزده شدم و با ناباورى از ابو شبّر پرسيدم: قضيه تمام شد؟ ! گفت: آرى، هريك حقّ خود را گرفت و رفت.
سبحان اللّه! به همين آسانى و سادگى و در اين مدت كوتاه، فقط چند دقيقه كافى است كه يك نزاع و كشمكش را فيصله دهد؟ ! اگر اين قضيه در كشور ما رخ داده بود، اقلا ده سال طول مىكشيد، تازه پس از مرگ برخى از افراد ماجرا، مىبايست فرزندانشان قضيه را دنبال كنند، ازآنكه بگذريم اين قدر بايد پول صرف دادگاه و وكلاى دادگسترى و هزينههاى مختلف بكنند كه غالبا از قيمت خود خانه بيشتر مىشود، و در
نتيجه همه ناراضى مىشوند كه خسته و كوفته شده و زير بار رشوهها و مصارف گوناگون، كمرهاشان خميده مىشود و جز نفرت و دشمنى چيزى عايد خانوادهها و خويشانشان نمىگردد، ابو شبّر گفت: نزد ما همينطور است، بلكه از اين هم بدتر است، گفتم: چطور؟ گفت: اگر مردم، مشكل خود را نزد دادگاههاى دولتى ببرند، وضع به همان منوال است كه مىگوئى ولى اگر مقلّد يك مرجع دينى باشند و متعهد به احكام اسلام، پس قضاياى خود را جز نزد او جاى ديگرى نمىبرند و او هم در ظرف چند دقيقه-همان گونه كه ديدى-مسائل را حل و فصل و نزاع را فيصله مىدهد، «و چه حكمى بهتر از حكم خداست، اگر بدانند؟» تازه آقاى صدر يك فلس هم از آنها برنداشت ولى اگر به محكمههاى رسمى و دولتى مىرفتند پوست از سرشان مىكندند، از اين عبارت-كه نزد ما هم متداول است-خندهام گرفت و گفتم: سبحان اللّه! آيا هنوز جا دارد كه تكذيب كنم، آنچه را مىبينم؟ البته اگر نه اين بود كه خود با چشم ديده بودم هرگز باور نمىكردم، ابو شبّر گفت: برادر! تكذيب نكن، اين قضيه در نظر ما خيلى آسان و معمولى است و چه بسا قضايائى كه حتى خون در آنها ريخته شده و با يك حكم مرجع تقليد، در طى چند ساعت فيصله پيدا مىكند، با تعجّب گفتم: پس شما در عراق دو حكومت داريد:
حكومت دولت و حكومت علما.
گفت: خير! يك حكومت بيشتر نيست و آن حكومت دولت است ولى مسلمانان شيعه كه تقليد مراجع مىكنند، كارى با حكومت كه يك حكومت بعثى است و اسلامى نيست، ندارند و خضوع آنها فقط در برابر حقوق مدنى و قوانين ماليات و احوال شخصيّه است، پس اگر مسلمان متعهدى با يك مسلمان لاابالى، نزاع و دعوائى داشت، ناچار است كه قضيۀ خود را به دادگاه برساند زيرا آن لاابالى، تسليم حكم علما نمىشود
اما اگر نزاعكنندگان همه متعهد باشند، ديگر اشكالى باقى نمىماند نزد مرجع خود مىآيند و او هر دستورى بدهد با دلوجان مىپذيرند زيرا حكم مرجع تقليد بر همه واجب الاجرا است، و بدين سان قضايائى كه نزد مراجع برده مىشود، در همان روز خاتمه پيدا مىكند ولى در دادگاه، ماهها و سالها بطول مىانجامد.
اين حادثه، رضايت به احكام الهى را در نفس من زنده و تحريك كرد و فهميدم معناى سخن حق كه مىفرمايد:
«وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِمٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ فَأُولٰئِكَ هُمُ اَلْكٰافِرُونَ، وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِمٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ فَأُولٰئِكَ هُمُ اَلظّٰالِمُونَ، . . . وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِمٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ فَأُولٰئِكَ هُمُ اَلْفٰاسِقُونَ» (1).
-و هركس به دستورات الهى حكم نكند پس آنها كافرند. . . ، پس آنها ستمگرند. . . پس آنها فاسقاند.
و همچنين احساس نبرد و شورش عليه اين ظالمان كه احكام الهى را با احكام وضعى مصنوع فكر بشر-كه پر از ظلم و ستم است-تبديل مىكنند، در قلبم تحريك شد. آيا بس نمىكنند اين ستمپيشگان كه با كمال بىشرمى، احكام الهى را به مسخره و باد انتقاد گرفتهاند و آنها را قوانينى خشن و خشك و وحشى مىنامند چرا كه حدود را جارى مىسازد و دست دزد را قطع مىكند و زناكننده را رجم مىنمايد و قاتل را مىكشد؟ آيا اين قوانينى كه با شريعت و فرهنگ ما بيگانه است، از كجا آمده است؟ بىگمان از غرب و از دشمنان اسلام به ما رسيده است، همانها كه مىفهمند اگر واقعا احكام اسلامى و الهى جارى شود، نابودى هميشگى آنان را در بر خواهد داشت زيرا آنها خود دزدند و
1) سوره مائده-آيههاى ۴۴،۴۵ و ۴٧.
زناكارند و جنايتپيشه و قاتلاند و خائنين حقيقى هستند و اگر احكام خدا بر آنها جارى مىشد ما از همۀ آنان راحت و آسودهخاطر مىشديم.
بههرحال در آن روزها، گفتگوهاى زيادى ميان من و سيد محمد باقر صدر، ردّوبدل شد و از هر ريز و درشتى و هر خرد و كلانى-كه در آن چند روز از دوستان نسبت به عقايدشان و نسبت به صحابه و ائمه دوازدهگانه و ديگر موارد خلاف شنيده بودم-از او سئوال مىكردم و جواب مىشنيدم.
از او دربارۀ امام على سئوال كردم و گفتم: چرا در اذان شهادت مىدهيد كه او ولىّ خدا است؟ جواب داد: همانا امير المؤمنين على سلام اللّه عليه، بندهاى از جمله بندگان خدا است كه خداوند آنان را برگزيده و بر ديگران شرافت و برترى داده تا بار سنگين رسالت را پس از پيامبران بر دوش بكشند و اينان اوصياء و جانشينان پيامبرانند و اگر هر پيامبرى، جانشينى دارد، به تحقيق كه على بن ابى طالب، جانشين محمد «ص» است و ما او را بر ساير اصحاب مقدّم مىداريم زيرا خدا و رسولش او را برتر دانستهاند. و در اين مورد، دليلهاى عقلى و نقلى از كتاب و سنّت داريم و اين دليلها هرگز شكبردار نيستند زيرا نه تنها از سوى ما متواتر و صحيح مىباشند كه از سوى اهل سنّت و جماعت نيز متواترند و در اين زمينه علماى ما كتابهاى فراوانى نگاشتهاند. و چون مبناى حكومت امويان، بر محو و زدودن اين حقيقت و كارزار با امير المؤمنين على و فرزندانش و قتل آنها بود و كار را به جائى رساندند كه بر منابر مسلمين، او را نفرين و لعن مىكردند و مردم را با زور بر اين امر وا مىداشتند، ازاينروى، شيعيان و پيروان على-كه خداوند از آنها راضى و خشنود باد-گواهى مىدهند كه او ولىّ خدا است و نمىشود مسلمانى، ولىّ خدا را نفرين كند، و اين در حقيقت، مبارزهاى با هيئت
حاكمۀ ظالم بود تا اينكه عزّت را براى خدا و رسولش و مؤمنين به تثبيت برسانند و تا اينكه انگيزهاى تاريخى براى تمام مسلمانان و نسلهاى آينده باشد كه به حقيقت على و بطلان دشمنانش پى ببرند.
و بدين سان فقيهان ما بر اين منوال حركت كردند كه شهادت به ولايت على را در اذان و اقامه مستحب مىدانستند، نه به نيّت اينكه جزئى از اذان يا اقامه باشد، پس هرگاه اذان يا اقامهگو نيّت كند كه اين شهادت، جزئى از اذان يا اقامه است، اذان و اقامهاش باطل مىشود و مستحبات-چه در عبادات و چه در معاملات-بسيار و بىشمار است كه مسلمان اگر بجا آورد، ثواب مىبرد و اگر انجام نداد، عقابى ندارد، و بعنوان نمونه، وارد شده است كه مستحب است پس از شهادت به «لا اله الا اللّه» و به «محمد رسول اللّه» مسلمان بگويد:
«و اشهد ان الجنة حق و النار حق و انّ اللّه يبعث من فى القبور» .
-و گواهى مىدهم كه بهشت حق است و جهنّم حق است و اينكه خداوند، آنها را كه در قبرهايند، برمىانگيزد
گفتم: علماى ما به ما آموختهاند كه به تحقيق، برترين خلفاء ابو بكر صدّيق است و پس از او عمر فاروق، سپس عثمان وانگهى على.
سيد لحظهاى سكوت كرد، سپس گفت:
بگذار هرچه مىخواهند بگويند ولى چگونه مىخواهند اينها را با دليلهاى شرعى، به اثبات برسانند؟ وانگهى اين سخن، با آنچه صريحا در كتابهاى صحيح و معتبرشان آمده است، مخالفت دارد، زيرا در آنها آمده است: «برترين مردم، ابو بكر سپس عمر و بعد از او عثمان است» و اصلا نامى از على نيامده است بلكه او را از مردم كوچه و بازار شمردهاند. ولى متأخّرين به عنوان مستحب-چون ذكر خلفاى راشدين شده است-اسم او را آوردهاند!
آنگاه از اين تربتى كه بر آن سجده مىكنند، و آن را «تربت حسينى» مىنامند، پرسيدم. پاسخ داد:
قبل از هر چيز بايد بدانيم كه ما بر خاك سجده مىكنيم و هرگز براى خاك سجده نمىكنيم همان طور كه برخى خيال كردهاند و از اين راه، شيعه را متّهم مىنمايند.
پس سجود، مخصوص خداى سبحان است و براى هيچكس ديگر جايز نيست. و آنچه نزد ما و نزد اهل سنّت نيز ثابت شده، اين است كه بهترين سجود، بر زمين است يا آنچه از زمين مىرويد بشرط اينكه خوردنى نباشد، و سجود بر غير اينها درست نيست.
و بتحقيق رسول اكرم «ص» بر خاك مىنشست و براى خود سجادۀ كوچكى از سعف نخل درست كرده بود كه روى آن سجود مىكرد و به اصحاب خود آموخته بود كه بر زمين سجده كنند يا بر سنگ و آنها را نهى كرده بود كه بر كنار لباسشان سجده كنند و اين از مسائل واضح و روشن است نزد ما.
و امام زين العابدين على بن الحسين «عليهما السّلام» تربتى از قبر پدرش امام حسين «ع» ساخت زيرا آن تربت پاك و مقدس و طاهرى بود كه خون سيد الشهداء در كنارش ريخته شده بود، و شيعيان نيز بر اين برنامه تا امروز ادامه دادهاند و ما هرگز نگفتهايم كه سجود تنها بر تربت سيّد الشهداء جايز است بلكه مىگوئيم: سجود بر هر تربت و خاك پاكى روا است همچنان كه بر بوريا و فرشى كه از سعف نخل و شبيه آن درست مىشود، صحيح است.
گفتم: حال كه نام حضرت حسين بن على رضى اللّه عنه به ميان آمده، چرا شيعيان بر او گريه مىكنند و بر سر و سينه خود مىزنند تا آنجا كه خون جارى شود و اين در اسلام حرام است زيرا پيامبر «ص» فرموده است:
«از ما نيست كسى كه به صورت خود بزند، يا جامه پاره كند يا به جاهليّت دعوت نمايد» .
سيّد پاسخ داد: اين حديث بدون شك درست است ولى بر عزاى امام حسين تطبيق نمىشود زيرا كسى كه مىخواهد انتقام دشمنان حسين را بگيرد و در راه او گام بردارد، دعوت او دعوت جاهليّت نيست، وانگهى شيعه هم بشر است، عالم دارند، جاهل دارند و داراى عاطفه و احساسات هستند، پس اگر در بزرگداشت شهادت ابى عبد اللّه و آنچه بر او و اهل و عيالش و ياران و اصحابش از قتل و اسارت و اهانت وارد شد، احساساتشان بر آنها فائق آمد، مأجورند و ثواب دارند زيرا نيّتشان خدا و فى سبيل اللّه است و خداى سبحان به مردم به مقدار نيتهاشان ثواب مىدهد.
هفته گذشته گزارشى رسمى از حكومت مصر به مناسبت مرگ جمال عبد الناصر خواندم كه در آن گزارش آمده بود:
بيش از هشتاد حادثه خودكشى به اين مناسبت ثبت شده است كه آنها به مجرّد شنيدن خبر، خودشان را كشتهاند، گروهى از بالاى ساختمان خود را به پائين پرت كرده و گروهى خود را جلوى قطار انداختهاند و و. . . ! ! و امّا مجروحان و زخميها بسيارند.
من اين مثالها را ذكر مىكنم كه متوجه شويد، احساسات اگر بر افراد طغيان كند و فائق آيد، كار به اينجا مىرسد كه اينان با اينكه حتما مسلمان هم هستند براى خاطر جمال عبد الناصر كه تازه با مرگ طبيعى هم مرده است، خودشان را مىكشند. بنابراين، نمىشود بر اهل سنت حكم كرد كه در اين موارد حتما اشتباه و گناه كردهاند و آنها هم حق ندارند بر برادران شيعه خود حكم كنند كه اينها در گريه بر سيد الشهداء، گناه مىكنند چرا كه اينها مصيبت امام حسين را با دلوجان ديدند و
امروز هم مىبينند وانگهى خود حضرت رسول بر فرزندش حسين گريه كرد و جبرئيل از گريه آن حضرت، گريه كرد.
گفتم: چرا شيعيان، قبرهاى اولياء و امامان خود را مزيّن به طلا و نقره مىكنند و اين در اسلام حرام است؟
آقاى صدر جواب داد: اين امر منحصر به شيعه نيست و هيچ حرمتى هم در آن نمىباشد زيرا مساجد برادران اهل سنت ما نيز، چه در عراق يا مصر يا تركيه يا ديگر كشورهاى اسلامى، مزيّن به طلا و نقرهاند و حتى مسجد رسول اللّه در مدينۀ منوّره نيز چنين است و خانه خدا در مكه مكرّمه هر سال با يك پارچه طلاكوب نو پوشيده مىشود و ميليونها ريال صرف آن مىگردد. پس اين امر منحصر به شيعه نيست.
گفتم: علماى سعودى مىگويند: دست بر قبر كشيدن و توسّل به صالحين و تبرّك جستن به آنان، شرك به خدا است! نظر شما چيست؟ سيّد محمد باقر صدر پاسخ داد:
اگر دست بر قبر كشيدن، و توسّل جستن به اين نيّت باشد كه آنها نفع مىدهند و آنها زيان مىرسانند، اين بدون ترديد شرك است ولى مسلمانان كه موّحدند و مىدانند خداوند خودش ضارّ و نافع است يعنى ضرر و نفع فقط از سوى خداست و اينكه اولياء و ائمه را دعا مىكنند، به اين خاطر است كه وسيلهاى نزد خدا باشند، و اين هرگز شرك نيست.
و مسلمانان-چه سنّى و چه شيعه-از زمان حضرت رسول تا امروز، بر اين امر، اتفاق عقيده دارند، به استثناى وهّابيّت و علماى سعودى -همان گونه كه يادآور شدى-و اينها با مذهب جديدشان كه در اين قرن پيدا شد، مخالفت با اجماع مسلمين مىكنند و با اين اعتقاد بود كه ميان مسلمين فتنهانگيزى كردند و خون مسلمانان را مباح دانستند و آنها را تكفير نمودند.
و مگر همينها نبودند و نيستند كه حاجيان سالخورده را تنها براى يك سلام بر پيامبر كردن و «السّلام عليك يا رسول اللّه» گفتن مىزنند و نمىگذارند احدى دست بر ضريح پاك و مقدسش بكشد و آنها با عالمان ما بحثهاى زيادى داشتند ولى بازهم بر عناد و دشمنى خود، اصرار ورزيدند و بحقّ مستكبر شدند.
آقاى سيّد شرف الدّين از علماى شيعه است، هنگامى كه در زمان عبد العزيز آل سعود به زيارت خانه خدا مشرّف شد، از جمله علمائى بود كه به كاخ پادشاه دعوت شده بود كه-طبق معمول-در عيد قربان به او تبريك بگويند و هنگامى كه نوبت به وى رسيد و دست شاه را گرفت، هديهاى به او داد و هديهاش عبارت بود از يك قرآن كه در جلدى پوستين نگهداشته شده بود. ملك هديه را گرفت و بوسيد و بهعنوان احترام و تعظيم، بر پيشانى خود گذاشت.
سيد شرف الدّين ناگهان گفت: اى پادشاه! چگونه اين جلد را مىبوسى و تعظيم مىكنى درحالىكه چيزى جز پوست يك بز نيست؟
ملك گفت: غرض من قرآنى است كه در داخل اين جلد قرار دارد نه خود جلد! آقاى شرف الدّين فورا گفت: احسنت، اى پادشاه! ما هم وقتى پنجره يا در اطاق پيامبر را مىبوسيم، مىدانيم كه آهن، هيچ كارى نمىتواند بكند ولى غرض ما آن كسى است كه ماوراى اين آهنها و چوبها قرار دارد. ما مىخواهيم رسول اللّه را تعظيم و احترام نمائيم، همان گونه كه شما با بوسه زدن بر پوست بز، مىخواستى قرآنى را تعظيم نمائى كه در جوف آن پوست قرار دارد.
حاضران تكبير گفتند و او را تصديق نمودند. آنجا بود كه ملك ناچار شد اجازه دهد، حجاج با آثار رسول خدا تبرك جويند ولى آنكه پس از او آمد، به قانون گذشتهشان بازگشت! پس قضيه اين نيست كه اينها از
شرك مردم به خدا وحشت و خوفى داشته باشند به آن اندازه كه يك مسئله سياسى است و مبنايش بر مخالفت مسلمين و كشتار آنان استوار گشته است، تا اينكه حكومتشان باقى باشد و سلطهشان بر مسلمانان ادامه پيدا كند و تاريخ بزرگترين گواه است كه چه بر سر امّت محمد آوردند.
از روشهاى صوفيان از او پرسيدم، به اختصار جواب داد: برخى از مسائلشان مثبت است و برخى منفى.
تربيت نفس و وادار ساختن آن به ساده زيستن و زهد در ملذات دنيا و به جهان ارواح پاك بالا رفتن از مزاياى آنها است و مثلا عزلت و كنارهگيرى از واقعيتهاى زندگى و محدود نمودن ذكر خدا در برخى اعداد لفظى و غير آنها از سلبيات روشهاى صوفيه است. و اسلام -همان گونه كه مىدانيد-مسائل مثبت و درست را تصديق مىكند و بر آنها صحّه مىگذارد همچنان كه، نادرستها را كنار مىگذارد و حق است اگر اعتراف كنيم كه تمام تعاليم و مبادى اسلام، مثبت و ايجابى است.
پاسخهاى سيد محمد باقر صدر، روشن و قانعكننده بود ولى چطور مىتوانست در شخصى مثل من نفوذ كند و در ژرفاى وجودم، تأثير بگذارد، درحالىكه بيست و پنج سال از عمرم را در مقدّس شمردن اصحاب گذرانده بودم، بويژه نسبت به خلفاى راشدين كه رسول خدا به ما دستور داده است، به سنّت آنان، تمسّك جوئيم و از آنها پيروى نمائيم و پيشاپيش آنان سرور ما ابو بكر صديق و عمر فاروق قرار دارند، و از روزى كه من وارد عراق شدهام هرگز نامى از آنها نشنيدهام، حال آنكه نامهائى به گوشم مىخورد كه از نظر من كاملا بيگانهاند مثلا نام دوازده
امام مىشنوم و مىشنوم كه ادعا مىكنند، رسول خدا، قبل از رحلت، امام على را جانشين و خليفه خود قرار داده است. ولى چگونه مىتوان باور كرد؟ و آيا ممكن است كه مسلمانان و اصحاب گرامى پيامبر كه پس از او از تمام مردم برترند، با هم توطئهاى ضد امام على «كرم اللّه وجهه» بكنند، در صورتى كه از كودكى به ما آموخته بودند كه اصحاب-كه خداى از آنان خشنود باد-امام على را احترام مىگذاشتند و عارف به حقش بودند و مىدانستند كه او همسر فاطمه زهرا و پدر حسنين و دروازۀ شهر علم است، همچنان كه حضرت على، عارف به حق ابو بكر صديق است و مىداند كه او قبل از تمام مردم اسلام آورد و همراه با پيامبر به غار رفت كه در قرآن نيز ذكرش آمده و پيامبر در بيمارى خود، او را براى امامت نماز، به مسجد فرستاد و فرمود:
«اگر مىخواستم يار باوفائى بگيرم، پس بتحقيق، ابو بكر را انتخاب مىكردم» و بدين سان، مسلمانان او را خليفه خود قرار دادند و همچنين على، حق سرور ما عمر را مىداند كه خداوند به وسيله او، اسلام را عزّت بخشيد و پيامبر او را «فاروق» ناميد چرا كه بين حق و باطل، خوب تشخيص مىداد، و حق سرورمان عثمان را نيز مىداند كه فرشتگان الهى از او خجالت مىكشيدند و پيامبر او را «ذو النورين» نام نهاد، پس چگونه است كه برادران شيعه ما، همه اينها را نمىدانند يا ناديده مىگيرند و از اينان، اشخاصى معمولى، معرفى مىكنند كه گاهى هواهاى نفسانى و ملذّات دنيوى آنان را از متابعت و پيروى حقّ باز مىدارد و اوامر پيامبر را پس از وفاتش اطاعت و اجرا نمىكنند درحالىكه همينها بودند كه در راه عزّت بخشيدن به اسلام و يارى نمودن اسلام از فرزندان و پدران و خانوادههاى خود مىگذشتند و براى اجراى دستورات پيامبر از يكديگر پيشى مىگرفتند، چگونه وقتى خود به جايگاه رفيع خلافت نائل آمدند،
امر رسول اللّه را پشت سر گذاشته و آن را ناديده گرفتند و طمع مقام، ديدگانشان را پوشاند.
آرى! به اين خاطر بود كه نمىتوانستم هرچه شيعيان مىگويند باور كنم، هرچند به مسائل زيادى پى برده و قانع شده بودم و لذا بين شك و سرگردانى ماندم: شكى كه علماى شيعه در ذهنم ايجاد كردند زيرا سخنانشان معقول و منطقى بود، و سرگردانى و تحيّرى، نسبت به صحابه «رضى اللّه عنهم» كه بدين سطح، تنزل پيدا مىكردند و به صورت افرادى معمولى مثل خودمان در مىآمدند، نه انوار رسالت آنان را مىساخت و نه تعليمات محمدى، اصلاحشان مىكرد.
پروردگارا، چگونه مىشود؟ آيا ممكن است ياران پيامبر در همين سطح-كه شيعيان معتقدند-قرار داشته باشند؟
در هر صورت، اين شك و ترديد، آغاز سستى در عقيدههاى گذشته و آغاز اقرار به اين بود كه پشت پرده، امورى است و تا آنها را برطرف نكنيم به حق دست نمىيابيم.
دوستم منعم آمد و با هم به كربلا مسافرت كرديم. در آنجا به مصيبت سرورمان حسين-مانند شيعيان-پى بردم و تازه فهميدم كه حضرت حسين نمرده است و اين مردم بودند كه ازدحام مىكردند و گرداگرد آرامگاهش پروانهوار مىچرخيدند و با سوز و گدازى كه نظيرش هرگز نديده بودم. گريه مىكردند و بىتابى مىنمودند كه گوئى هماكنون، حسين به شهادت رسيده است و سخنرانان را مىشنيدم كه با بازگو كردن فاجعه كربلا احساسات مردم را برمىانگيزند و آنان را به ناله و شيون و سوگ وامىدارند، و شنوندهاى نمىتواند، اين داستان را بشنود و تحمل كند بلكه بىاختيار، از حال مىرود، من هم گريستم و گريستم و آنقدر گريستم كه گوئى سالها غصّه در گلويم مانده بود و
اكنون منفجر مىشد.
پس از آن شيون، احساس آرامشى كردم كه پيش از آن روز چنان چيزى نديده بودم، تو گوئى كه در صف دشمنان حسين بودهام و اكنون در يك چشم بهم زدن، منقلب شده بودم و در گروه ياران و پيروانش كه جان خود را نثارش مىكردند، قرار مىگرفتم، و چه جالب كه در همان لحظات، سخنران، داستان «حرّ» را بررسى مىكرد و حرّ يكى از سران سپاه مخالف بود كه به جنگ حسين آمده بود ولى يكباره در ميدان نبرد، به خود لرزيد و وقتى اصحابش پرسيدند كه ترا چه شده است؟ نكند از مرگ ترسيدهاى؟
پاسخ داد: به خدا سوگند نه، ولى خود را مخيّر مىبينم كه بهشت را انتخاب كنم يا دوزخ را و ناگهان، اسب خود را بدان سوى حركت داد و به ديدار حسين شتافت و گريهكنان عرض كرد:
«اى فرزند رسول خدا، آيا توبهاى برايم هست» ؟
درست در همين لحظه بود كه ديگر نتوانستم طاقت بياورم، و شيونكنان خود را بر زمين افكندم، گويا نقش حرّ را بازى مىكردم و از حسين مىخواستم كه:
«اى فرزند رسول خدا، آيا توبهاى برايم هست؟ يا ابن رسول اللّه، از من درگذر و مرا ببخش» .
صداى واعظ چنان تأثيرى در شنوندگان گذاشته بود كه گريه و شيون مردم بلند شد. دوستم كه صداى فريادم را شنيد، با گريه مرا در بغل گرفت و معانقه كرد، همان گونه كه مادرى، فرزندش را در برمىگيرد و تكرار مىكرد:
«يا حسين! يا حسين!» .
لحظاتى بود كه در آنها، گريه واقعى را درك كرده بودم، و احساس
مىكردم، اشكهايم قلبم را شستشو مىدهند، و كلّ بدنم را از درون، تطهير مىكنند، آنجا بود كه معناى روايت پيامبر «ص» را فهميدم كه مىفرمايد:
«اگر آنچه من مىدانستم، شما هم مىدانستيد، هرآينه كمتر مىخنديديد و بيشتر مىگريستيد» .
تمام آن روز را با اندوه گذراندم، دوستم مىخواست مرا تسلّى دهد و دلدارى نمايد و برايم مقدارى شربت و شيرينى آورد، ولى بكلّى اشتهايم بند آمده بود. از دوستم درخواست كردم كه داستان شهادت امام حسين را برايم تكرار كند زيرا چيزى از آن-نه كم و نه زياد- نمىدانستم جز اينكه پيرمردانمان هرگاه دراينباره، با ما صحبتى مىكردند مىگفتند كه:
منافقين و دشمنان اسلام، همانهائى كه عمر و عثمان و على را به قتل رساندند، حسين را نيز كشتند! و ما بيش از اين درباره او نمىدانستيم بلكه در روز عاشورا، به اعتبار اينكه يكى از اعياد اسلامى است، جشن مىگيريم و در آن روز، مردم زكات اموالشان را مىپردازند و بهترين و خوشمزهترين غذاها را مىپزند و كودكان براى خريدن شيرينى و اسباببازى، گرد بزرگترها پرسه مىزنند!
درست است كه طبق برخى عادتها و رسوم، در بعضى روستاها آتش روشن مىكنند و در آن روز دست از كار مىكشند و ازدواج و خوشحالى نمىكنند ولى ما بدون اينكه تفسيرى براى اين مسائل بدانيم، آن را عادت و رسوم مىناميم و علماى ما روايتهائى را در فضيلت روز عاشورا و بركتها و رحمتهائى كه در آن روز نازل مىشود، برايمان نقل مىكنند. راستى شگفتآور است!
پس از آن به زيارت ضريح عباس برادر حسين رفتيم، من نمىدانستم
او كيست ولى دوستم داستان شهامت و شجاعتش را برايم تعريف كرد.
و همچنين با بسيارى از روحانيون و اهل فضل ديدار كرديم كه اسامى آنها را كاملا نمىدانم مگر برخى فاميلها مانند: بحر العلوم، حكيم، كاشف الغطاء، آل ياسين، طباطبائى، فيروزآبادى، اسد حيدر و ديگرانى كه بديدارشان مشرّف گشتم.
و براستى علماى پرهيزكار و باتقوائى هستند كه ابهت و وقار از سيمايشان پيدا است، و شيعيان خيلى به روحانيون احترام مىگذارند و پنج يك اموالشان را در اختيارشان قرار مىدهند كه با اين پولها، حوزههاى علميه اداره مىشود و مدرسهها و چاپخانهها تأسيس مىگردد و هزينۀ طلابى كه از تمام كشورهاى اسلامى به آنجا سرازير مىشوند، پرداخت مىشود.
علما استقلال دارند و وابسته به حاكمان نيستند، نه از نزديك و نه از دور، نه مانند علماى ما كه هرگز فتوائى نمىدهند و سخنى نمىگويند مگر اينكه قبلا نظر حكومت را تأمين كنند چرا كه مزدبگير دولتاند، و دولت هم هركه را خواست نصب مىكند يا عزل مىنمايد.
اين دنياى تازهاى است براى من، كه آن را كشف كردم يا اينكه خداوند آن را برايم كشف كرد و همانا به آن انس گرفتم پس از آنكه از آن متنفر بودم و با آن هماهنگ شدم پس ازآنكه دشمن بودم. و اين جهان نوين، افكار تازهاى به من آموخت و كنجكاوى و بازنگرى و پژوهش را در من برانگيخت تا به دنبال حقيقت گمشدهام كه مدتها در جستجوى آن بودهام، بروم، همان گمشدهاى كه مىخواستم آن را در ميان آن حديث رسول اكرم «ص» بيابم كه مىفرمايد:
«بنى اسرائيل هفتاد و يك فرقه شدند و نصارى هفتاد و دو فرقه و به تحقيق كه امتم به هفتاد و سه فرقه تقسيم مىشوند، يك فرقه رستگار
و بقيه در دوزخاند» .
ما هرگز بحثى با اديان گوناگون كه هريك ادعا مىكنند بر حق و ديگران بر باطلاند، نداريم ولى تعجب و شگفتى ما هنگامى است كه اين حديث را مىخوانيم و نه اينكه از خود حديث تعجب كنيم و متحيّر شويم بلكه از مسلمانانى كه اين حديث را مىخوانند و در خطبهها و سخنرانىها تكرار مىكنند و بدون هيچ بررسى و تحقيقى، از آن مىگذرند و هرگز دقت نمىكنند كه اين گروه رستگار را از ديگر گروههاى گمراه تشخيص دهند و مستثنى نمايند.
و عجيبتر اينكه هر گروهى ادعا مىكند فقط خودش رستگار است.
در ادامه حديث آمده است: از حضرت پرسيدند: يا رسول اللّه، آنها چه كسانى هستند؟ حضرت فرمود: آنها بر همان چيزى هستند كه من و اصحابم هستيم. (يعنى به صورت ظاهر همه به قرآن و سنت، ايمان دارند) و مگر فرقهاى يافت مىشود كه متمسك به كتاب و سنت نباشد؟ و آيا هيچ گروهى اسلامى غير از اين، ادعائى دارد؟ پس اگر از امام مالك يا ابو حنيفه يا امام شافعى يا احمد بن حنبل بپرسند، هريك از آنان ادعائى جز تمسّك به قرآن و سنّت ناب دارند؟
پس اينها مذاهب سنيان است و اگر گروههاى شيعه را كه سابقا معتقد به انحراف و تباهى آنها بودم بر آنها اضافه كنم، شيعيان نيز ادعا دارند كه متمسك به قرآن و سنت راستين و صحيحى هستند كه از اهل بيت طاهرين رسيده است و اهل خانه از خانه بيش از ديگران اطلاع دارند-همان گونه كه پيوسته مىگويند-آيا ممكن است همه اينها واقعا برحق باشند؟ اين امر محال است، زيرا حديث شريف، عكس آن را مىفرمايد، مگر اينكه بگوئيم اين روايت جعلى و دروغ است! به اين
سخن هم راهى نيست زيرا اين روايت نزد شيعه و سنى متواتر است. پس اين حديث بىمعنى است؟ اين هم نمىشود زيرا پيامبر منزّهتر از آن است كه سخن گزاف و بىمعنائى بگويد و او هرگز از هواى نفس سخن نمىگويد و تمام گفتههايش پند و حكمت است.
پس هيچ راهى نمىماند جز اينكه اقرار كنيم، تنها يك فرقه و يك گروه بر حق است و ما بقى همه باطلاند.
بنابراين، حديث در عين اينكه شگفتانگيز است، وادار مىكند كسى را كه واقعا مىخواهد رستگار و پيروز شود، به اينكه در جستجوى حقيقت باشد.
و بدين سان، پس از ملاقات با شيعيان، شك و دودلى بر من مستولى شد، و كسى چه مىداند، شايد حرف اينها حق و سخنانشان درست باشد؟ ! و من چرا خود به تحقيق و موشكافى نپردازم؟ مگر نه اسلام با قرآن و سنتش از من خواسته كه بحث و بررسى كنم تا حقيقت را دريابم؟
خداوند مىفرمايد:
«هركه در راه ما جهاد كند، ما راه خود را به او مىنمايانيم» (1).
و مىفرمايد:
«آنها كه گفتهاى را مىشنوند و بهترينش را انتخاب مىكنند، همانا آنان را خداوند هدايت كرده و آنها اهل خردند» (2).
و رسول خدا فرمود:
«آنقدر در جستجوى دينت بگرد حتى اگر ترا ديوانه خوانند» .
پس بحث و تحقيق، وظيفه شرعى هر انسان مكلّف و بالغى است.
و با اين نيّت صادقانه، خود و دوستانم از شيعيان عراق را وعده دادم در حالى كه بوسههاى خداحافظى را با آنها ردّوبدل مىكردم و براى فراقشان، سخت دلتنگ بودم چرا كه دوستشان داشتم و آنها هم مرا دوست داشتند.
من در حالى از آنها جدا مىشدم كه آنها را دوستانى عزيز و برادرانى مخلص يافتم كه فقط به خاطر من و نه به خاطر چيزى ديگر، اوقاتشان را صرف من كردند، در صورتى كه نه ترسى داشتند و نه آزى، نه واهمهاى داشتند و نه آرزوئى، تنها و تنها براى رضاى خدا، از وقت عزيز خود گذشتند، چه اينكه در حديث شريف آمده است:
«اگر خداوند يك نفر را بوسيلۀ تو هدايت كند، براى تو بهتر است از آنچه آفتاب بر آن تابيده است» .
و عراق را ترك كردم درحالىكه بيست روز در اقامتگاه امامان و شيعيانشان گذراندم. اين مدت مانند خوابى شيرين كه خوابيده آرزو دارد از خواب برنخيزد تا لذّتش كامل گردد، گذشت.
عراق را رها كردم، حال آنكه از كوتاهى مدت اقامتم افسوس مىخوردم، و از فراق دلهايى كه شيفتهشان شدم، دلهائى كه به محبت اهل بيت مىتپد، اندوهگين گشتم. و از آنجا رو به سوى حجاز كردم كه به ديدار بيت اللّه الحرام و مرقد سرور اولين و آخرين-درود خداوند بر او و آل پاكش باد-مشرّف شوم.
به جدّه رسيدم. دوستم «بشير» را ملاقات كردم كه از آمدنم خرسند شد و مرا به خانهاش برد و به من بسيار مهربانى و ملاطفت كرد. او بيشتر
اوقات فراغتش را با من مىگذراند كه با اتومبيلش به گردش و به زيارتگاهها مىرفتيم. با هم به عمره مشرّف شديم و چند روزى را در عبادت و تقوى، سپرى كرديم.
از او معذرت خواستم كه در عراق معطل شدم و داستان كشف جديد و يا پيروزى جديدم را با او در ميان گذاشتم.
او آدم روشن و آگاهى بود ولى به من گفت: آرى! من هم شنيدهام كه علماى بزرگى دارند و سخنانى براى گفتن دارند ولى بسيارى از آنها، كافر و منحرفاند و مشكلات گوناگونى در ايّام حجّ براى ما بوجود مىآورند.
گفتم اين مشكلات چيست؟
پاسخ داد: پيرامون قبرها، نماز مىخوانند. گروهگروه وارد بقيع مىشوند و گريه و نوحهسرائى مىكنند و قطعههائى از سنگ در جيبهاى خود دارند كه بر آنها سجده مىكنند. و اگر به قبر حضرت حمزه در احد رفتند، در آنجا جنازهاى درست مىكنند و گريه و زارى راه مىاندازند كه گوئى حمزه همان وقت از دنيا رفته است. و بهمين سبب است كه دولت سعودى اجازه نمىدهد به زيارتگاهها وارد شوند.
تبسّمى كردم و گفتم: پس تو براى همين، آنها را خارج از دين و منحرف مىدانى؟
گفت: براى اين و چيزهاى ديگر. مثلا: به زيارت پيامبر مىآيند و در عين حال كنار قبر ابو بكر و عمر مىايستند و ناسزا مىگويند و لعن مىكنند و بعضى از آنها كثافت و نجاست نيز بر قبر ابو بكر و عمر مىاندازند!
حرفهايش مرا به ياد روايتى انداخته بود كه از پدرم شنيدم، هنگامى كه از حج برگشته بود مىگفت كه شيعيان، كثافت بر قبر پيامبر
مىاندازند! و بىگمان پدرم چنين چيزى را با چشم خود نديده بود زيرا گفت: سربازان سعودى را ديديم كه برخى از حاجيان را با چوب مىزدند و وقتى اعتراض كرديم كه زائران خانه خدا را اهانت مىكنند، پاسخ دادند كه: اينها مسلمان نيستند، اينها شيعهاند و آمدهاند كه بر قبر پيامبر كثافت بريزند!
پدرم گفت: آنگاه ما هم آنها را لعن كرديم و آب دهان بر آنها انداختيم.
و هماينك از دوست سعوديم كه در مدينه زاده شده، مىشنوم كه آنها به زيارت قبر پيامبر مىآيند ولى كثافت بر قبر ابو بكر و عمر مىاندازند! و در صحت هر دو روايت شك كردم زيرا خودم به حجّ آمده بودم و ديده بودم اطاق مطهّرى كه ضريح پيامبر و ابو بكر و عمر در آن قرار دارد، بسته است و هيچكس نمىتواند نزديك آن بيايد كه دستى بر درب و يا پنجرهاش بمالد، چه رسد به اينكه چيزى را در آن بياندازد، براى اينكه اولا-روزنهاى ندارد كه چيزى از لاى آن بياندازد. ثانيا-آنجا تحت حراست و محاصره شديد سربازانى خشن است كه مرتّب شيفت عوض مىكنند و جلوى هر درى نگهبانانى تازيانه بدست ايستادهاند كه هركس نزديك بيايد يا بخواهد نگاهى به درون حجره بكند، بر فرقش مىكوبند.
بنظر مىرسد كه برخى از همين سربازان سعودى، چون شيعه را تكفير مىكنند، چنين تهمتى به آنها مىزنند كه كتك زدن خودشان را صحيح جلوه دهند و از طرفى ديگر، مسلمانان را براى كشتار آنان تحريك كنند يا لااقل در برابر اهانت به آنها، سكوت كنند ولى در بازگشت به كشورهاشان، شايع كنند كه شيعيان دشمن رسول اللّهاند، و بر قبرش نجاست مىريزند و بدين سان دو گنجشك را با يك سنگ برانند.
و اين نظير همان داستانى است كه يكى از فضلا و از افرادى كه به
آنها اطمينان دارم برايم تعريف كرد و گفت: مشغول طواف خانه خدا بوديم كه يك جوانى در اثر ازدحام بيش از حدّ، دلدرد گرفت و بىاختيار قى كرد. فورا افراد پليس عربستان كه نگهبانى حجر الاسود را به عهده داشتند، آن بيچاره را با آن حال وخيم بيرون كردند و تهمتش زدند كه نجاست با خودش آورده بوده كه كعبه را كثيف كند، و نزد قاضى هم شهادت دادند و همان روز اعدام شد!
اين تئاترها در ذهنم خطور كرد و مدتى به فكر فرورفتم كه اين چه تحليلى بود از دوست سعوديم براى تكفير شيعيان. من كه چيزى از او نشنيده بودم جز اينكه اينها گريه مىكنند، بر سينه خود مىزنند، بر سنگ سجده مىكنند و پيرامون قبرها نماز مىگذارند و از خود پرسيدم: آيا اين استدلالها كافى است بر تكفير كسى كه شهادتين بر زبان جارى مىكند و گواهى مىدهد كه خدائى جز «اللّه» نيست و محمّد بنده و رسول خدا است و نماز مىخواند و زكات مىدهد و ماه رمضان را روزه مىدارد و به حج خانه خدا مىرود، و امر به معروف و نهى از منكر مىكند؟ !
من قصد نداشتم، با دوستم جدال كنم و بحثهائى كه هيچ فايدهاى بر آنها مترتّب نيست با او داشته باشم، لذا تنها بسنده كردم به اين سخن:
خداوند ما و آنها را به راه مستقيمش هدايت فرمايد و دشمنان دين را كه براى اسلام و مسلمين، نقشه مىكشند، لعن و نفرين كند.
و هرگاه كه به طواف كعبه-در خلال عمره-مشرّف مىشدم و جز افراد كمى در اطراف آن نمىديدم، نماز مىخواندم و با دل و جان از خدا مىخواستم، قلبم را بگشايد و مرا به حقيقت رهنمون باشد.
بر مقام ابراهيم «ع» ايستادم و اين آيه را به خاطر آوردم كه مىفرمايد:
«وَ جٰاهِدُوا فِي اَللّٰهِ حَقَّ جِهٰادِهِ، هُوَ اِجْتَبٰاكُمْ وَ مٰا جَعَلَ عَلَيْكُمْ
فِي اَلدِّينِ مِنْ حَرَجٍ، مِلَّةَ أَبِيكُمْ إِبْرٰاهِيمَ، هُوَ سَمّٰاكُمُ اَلْمُسْلِمِينَ مِنْ قَبْلُ وَ فِي هٰذٰا لِيَكُونَ اَلرَّسُولُ شَهِيداً عَلَيْكُمْ وَ تَكُونُوا شُهَدٰاءَ عَلَى اَلنّٰاسِ، فَأَقِيمُوا اَلصَّلاٰةَ وَ آتُوا اَلزَّكٰاةَ وَ اِعْتَصِمُوا بِاللّٰهِ، هُوَ مَوْلاٰكُمْ، فَنِعْمَ اَلْمَوْلىٰ وَ نِعْمَ اَلنَّصِيرُ» . (1)
-و در راه خدا، كارزار كنيد و حق جهاد را بجاى آوريد، او شما را برگزيد و در دين، سختى و دشوارى براى شما قرار نداد، آئين پدرتان ابراهيم است و او شما را قبل از اين، مسلمان ناميد تا اينكه پيغمبر بر شما گواه باشد و شما گواه بر مردم. پس نماز را برپا داريد و زكات را پرداخت نمائيد و به خداوند تمسّك جوئيد كه او بهترين مولى و بهترين يارى دهنده است.
و آنگاه شروع كردم با حضرت ابراهيم و يا با پدرمان ابراهيم-همان گونه كه قرآن او را مىنامد-درد دل كردن:
-اى پدر! اى كه ما را مسلمان ناميدى، بنگر چگونه فرزندانت، پس از تو، متفرّق شدند، برخى يهودى و برخى نصرانى و برخى هم مسلماناند. و يهوديان هم ميان خودشان اختلاف پيدا كردند و ٧١ گروه شدند و نصارى ٧٢ قسمت شدند و مسلمانان هم به ٧٣ گروه تقسيم شدند و همان گونه كه فرزندت محمّد خبر داد، همۀ اينها در گمراهىاند جز يك گروه كه بر پيمانت، جاويدان ماندند، اى پدر!
آيا اين سنّت الهى در بندگانش است همان طور كه «قدريه» مىگويند يعنى خداى سبحان بر هر فردى نوشته و مقدّر كرده است كه يهودى يا نصرانى يا مسلمان يا ملحد يا مشرك باشد، يا اينكه حبّ دنيا و هواپرستى و دورى از تعليمات خداوند سبحان است كه چون خدا را
1) سوره حج-آيه ٧٨.
فراموش كردند، خدا هم آنان را به فراموشى سپرده است «نَسُوا اَللّٰهَ فَأَنْسٰاهُمْ أَنْفُسَهُمْ» ؟
من نمىتوانم باور كنم كه دست قضا و قدر، سرنوشت انسان را مىسازد بلكه بنظرم مىرسد و تقريبا يقين دارم كه خداى سبحان ما را آفريد و هدايتمان كرد و راه راست و بد را به ما نشان داد و پيامبرانش را بر ما فرستاد كه ما را از بىراهه به راه راست هدايت و رهنمائى كنند و حق را از باطل به ما بشناسانند ولى انسان، شيفته و مجذوب دنيا و زينتهايش شد، انسان با غرور و خودخواهيش، با جهل و نادانيش، با عناد و نافرمانيش و با ظلم و طغيانش، راه كژى را پيمود و شيطان را پيروى كرد و از رحمان دورى جست پس به راهى غير از راه خويش و مسيرى غير از مسير خويش حركت كرد.
و قرآن كريم در اين مورد چه خوش بيان كرده و خلاصه نموده است كه:
«إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يَظْلِمُ اَلنّٰاسَ شَيْئاً وَ لٰكِنَّ اَلنّٰاسَ أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ» (1).
-به تحقيق خداوند هيچ ظلمى به مردم نمىكند و اين مردماند كه به خويشتن، ستم روا مىدارند.
اى پدرمان ابراهيم! هيچ عتاب و سرزنشى بر يهود و نصارى نيست كه ظالمانه، با حق دشمنى كردند، هرچند بيّنه و دليل بر آنها آمد. هان، مگر نمىبينى امّتى را كه خداوند توسط فرزندت محمد، نجاتشان داد و از تاريكىها به روشنائى راهنمائىشان كرد و آنان را برترين امّت تاريخ قرار داد، اين امّت نيز، اختلاف ورزيد و متفرّق شد و گروهى گروهى ديگر را تكفير كرد، هرچند كه رسول خدا «ص» هشدارشان داد و بسيار اصرار
1) سوره يونس-آيه ۴۴.
ورزيد كه:
«روا نيست مسلمانى، بيش از سه روز از برادر مسلمانش دورى جويد» .
پس اين امت چرا اين قدر پارهپاره و قطعهقطعه شد كه هر گروهى براى خود، دولت كوچكى تشكيل داده و همه همديگر را بدگوئى و ناسزا مىگويند و دشمنى با هم مىكنند و با يكديگر جنگ و ستيز دارند و يكديگر را تكفير مىكنند، و اصلا همديگر را حتى نمىشناسند و لذا تمام عمر از هم جدا هستند؟ !
اين امت را چه شده است-اى پدرمان ابراهيم! -پس از اينكه بهترين و برترين امتها بود و شرق و غرب را تحت تصرّف درآورد و مردم را با علم و دانش و مدنيّت آشنا ساخت، امروز به صورت كوچكترين و خوارترين امتها درآمده، زمينهايشان اشغال شده، ملتهاشان آواره گشته، مسجد اقصاشان توسط عدّهاى صهيونيسم اشغال شده و توان رهائيش را هم ندارند، و اگر سرى به كشورهاشان بزنى جز فقرى وحشتناك، و گرسنگىاى كشنده، و سرزمينهائى خشك، و بيماريهائى دردناك، و اخلاقى زشت و جز عقبافتادگى فكرى و تكنيكى و ظلم و خفقان و كثافتها و آلودگيها و حشرات زيانآور نمىبينى، كافى است كه تنها مقايسهاى بين توالتهاى عمومى در اروپا و در كشورهاى اسلامى بكنى، پس هرگاه مسافر به توالت عمومى در سراسر اروپا وارد شود، آن را تميز، بلورين و خوشبو مىبيند ولى در كشورهاى اسلامى بقدرى توالتهاى عمومى، كثيف، نجس و بدبو است كه مسافر طاقت ندارد، نزديك آن اصلا برود با اينكه اسلام به ما آموخته است كه:
«نظافت و پاكيزگى از ايمان است و كثافت و آلودگى از شيطان» .
پس آيا ايمان به اروپا گريخته و شيطان نزد ما لانه كرده است؟ چرا
مسلمانان از اظهار عقيده، حتى در كشورهاى خودشان هراس دارند؟ و حتى مسلمان بر صورت خودش هم سلطهاى ندارد و لذا نمىتواند محاسنش را رها كند و نتراشد و يا اينكه لباس اسلامى را در بر كند در صورتى كه فاسقها و تبهكاران آشكارا مى نوشند و زنا مىكنند و هتك نواميس مىنمايند و مسلمان نه تنها توان دفع آنها را ندارد كه حتى حق ندارد امر به معروف و نهى از منكر نيز بنمايد.
و به من خبر دادند كه در بعضى كشورهاى اسلامى مانند مصر و مراكش، در اثر شدت نادارى و تيرهبختى و نياز، پدرها، دختران خود را به فاحشه خانهها مىفرستند.
«و لا حول و لا قوّة الا باللّه العلى العظيم» .
پروردگارا! چرا از اين امت دور شدى و آنان را در تاريكىها رها كردى؟ نه، نه، خداوندا مرا ببخش، به تو پناه مىبرم، خود اين امت ترا از ياد برد و راه شيطان را برگزيد و تو اى خداوند حكيم و مقتدر در سخن حقت و كتاب روشنت فرمودى:
«وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ اَلرَّحْمٰنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطٰاناً فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ» (1).
-و هركه از ذكر خداى رحمان، رخ بتابد شيطان را برانگيزيم تا همواره يار و همراهش باشد.
و خود فرمودى:
«وَ مٰا مُحَمَّدٌ إِلاّٰ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ اَلرُّسُلُ أَ فَإِنْ مٰاتَ أَوْ قُتِلَ اِنْقَلَبْتُمْ عَلىٰ أَعْقٰابِكُمْ، وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلىٰ عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اَللّٰهَ شَيْئاً وَ سَيَجْزِي اَللّٰهُ اَلشّٰاكِرِينَ» (2).
-و محمد نيست جز فرستاده خداوند كه قبل از او رسولانى آمده بودند، پس
اگر از دنيا برود يا كشته شود، عقبگردى كنيد و هركه عقبگرد كند، زيانى به خداوند نمىرساند و خدا شاكران و سپاسگزاران را پاداش خواهد داد.
و بىگمان دليل آن همه عقبافتادگى و پسماندگى و انحطاط و ذلت و بيچارگى امت اسلامى، دورى آن از صراط مستقيم است و بدون شك آن عده بسيار كم و آن فرقۀ واحده ميان ٧٣ فرقه نمىتواند در سرنوشت يك امت بطور كامل مؤثر باشد.
پيامبر اسلام فرمود:
«شما يا حتما امر به معروف و نهى از منكر بايد بكنيد و يا اينكه خداوند بدان شما را بر شما مسلّط مىكند، پس خوبان شما هم اگر دعا كنند، دعايشان مستجاب نگردد» .
پروردگارا! ما به آنچه نازل فرمودى ايمان آورديم و رسولت را پيروى كرديم، پس ما را در زمره شاهدان قرار بده.
پروردگارا! دلهاى ما را پس از هدايت، از حق منحرف مساز و از پيش خود بر ما رحمتى فرست كه تو بسيار عطاكنندهاى.
پروردگارا! ما به خود ظلم كرديم، و اگر تو ما را نيامرزى و رحممان نكنى، بىگمان از زيانكاران خواهيم بود.
به مدينۀ منوّره مشرف شدم درحالىكه نامهاى از دوستم «بشير» به يكى از خويشانش با خود داشتم تا در نزد آنان اقامت گزينم. او قبلا تلفنى هم با فاميلش تماس گرفته بود، لذا از من استقبال كرد، خوشآمد گفت و به خانۀ خود برد، به محض رسيدن غسل كردم، عطر زدم و بهترين و پاكترين لباسهايم را پوشيدم و به زيارت رسول خدا «ص» روانه گشتم.
نسبت به ايّام حج، عدد زائرين خيلى كم بود و لذا به راحتى توانستم روبروى قبر پيامبر و ابو بكر و عمر بايستم درحالىكه در ايّام حج بعلت
ازدحام زياد، چنين امكانى برايم نبود و بيهوده خواستم براى تبرّك، يكى از درها را لمس كنم كه فورا نگهبانى كه آنجا ايستاده بود، بر من نهيبى زد و مرا راند. و كنار هر درى كه رفتم، يك نگهبان ايستاده بود. و چون زمان ايستادنم طول كشيد زيرا هم مىخواستم براى خودم دعا كنم و هم مىخواستم سلام دوستانم را ابلاغ كنم، نگهبانان دستور دادند كه حتما كنار بروم و ديگر توقف نكنم.
خواستم با يكى از آنها سخنى بگويم ولى فايدهاى نداشت.
به شبستان حرم مطهّر بازگشتم و مشغول خواندن قرآن شدم. آيهاى را با ترتيل مىخواندم و تكرار مىكردم، مىانديشيدم كه پيامبر دارد به قرآن خواندنم گوش مىدهد.
به خود گفتم: مگر ممكن است پيامبر مثل ساير مردهها، مرده باشد؟ پس چرا در نمازهايمان به او خطاب كرده و مىگوئيم:
«السّلام عليك ايها النبى و رحمة اللّه و بركاته» .
-سلام بر تو اى پيامبر و رحمت و بركات خداوند.
از آن گذشته بزرگان طريقت صوفيّه، قطع دارند كه شيخشان «احمد تيجانى» يا «عبد القادر گيلانى» آشكارا نزد آنها مىآيند، و در بيدارى نه در خواب، پس ما چرا نسبت به اين كرامت درباره پيامبر بخل ورزيم در صورتى كه او بىگمان برترين آفريدگان خداوند است.
ولى آنچه مرا تا اندازهاى دلدارى مىداد اين بود كه مسلمانان چنين بخلى بر پيامبر روا نمىدارند مگر وهّابيان كه بدين سبب و اسبابى ديگر، از آنها متنفّر شده بودم، از جمله اينكه: شدت خشونتى از آنها نسبت به مؤمنين و كسانى كه با آنها در عقيدهشان مخالفاند، ديده بودم.
به زيارت بقيع رفته بودم و ايستاده بودم بر روان پاك اهل بيت درود مىفرستادم، در كنار من پيرمرد سالخوردهاى بود كه مىگريست، از
گريهاش فهميدم شيعه است. رو به قبله كرد و نماز خواند، ناگهان سربازى به سرعت به سوى او آمد، گوئى از دور مراقب حركاتش بود، و درحالىكه او به سجود رفته بود با پوتينش چنان لگدى به او زد، كه وارونه شد و به پشت بر زمين افتاد و تا مدّتى آن بيچاره از هوش رفته بود و آن سرباز همچنان او را مىزد و فحش و ناسزا مىگفت.
دلم به حال آن پيرمرد سوخت و خيال كردم اصلا مرده است، غيرتم به جوش آمد و كنجكاويم برانگيخته شد، به آن سرباز رو كرده و گفتم:
خدا را خوش نمىآيد، چرا او را مىزنى درحالىكه نماز مىخواند؟
با تندى به من گفت: تو ساكت باش و دخالت نكن وگرنه با تو همين مىكنم كه با او كردم.
و هنگامى كه شرّ را در چشمانش ديدم، از او دور شدم درحالىكه بر خويشتن خشمناك بودم كه چرا اين قدر در يارى رساندن به مظلومين، ناتوان و عاجزم، و همچنين بر سعوديها غضبناك بودم كه چرا هرچه دلشان خواست به سر مردم مىآورند و هيچ رادع و مانعى نيست كه از آنها جلوگيرى كند و هيچكس نيست كه به آنها اعتراض نمايد.
همانجا برخى از زائران را ديدم كه تنها اكتفا مىكردند به گفتن:
«لا حول و لا قوة الا باللّه» و برخى هم مىگفتند: او سزاوار است، چرا كنار قبرها نماز مىخواند؟ ديگر نتوانستم طاقت بياورم و با عصبانيّت به يكى از آنها گفتم: كى به شما گفته است كه نماز خواندن كنار قبر حرام است؟
پاسخ داد: پيامبر از آن نهى كرده است!
بىاختيار فرياد برآوردم: بر پيامبر هم دروغ مىگوئيد! ولى ناگهان به خود آمدم و ترسيدم كه مردم بر من بشورند يا صداى آن سرباز بزنند و او خونم بريزد.
ولى با ملاطفت و خونسردى به آنها گفتم: اگر واقعا رسول خدا از آن نهى كرده، پس چرا ميليونها حجاج و زائرين، مخالفتش مىكنند و همين فعل حرام را كنار قبر خودش و قبر ابو بكر و عمر در مسجد پيامبر، و در مساجد مسلمانان در كلّ جهان اسلام، مرتكب مىشوند؟ و بفرض اينكه نماز خواندن كنار قبر، حرام باشد، آيا با اين خشونت و شدّت بايد از آن جلوگيرى كنيم يا با نرمى و ملاطفت؟ بگذاريد براى شما داستان عرب باديهنشين را نقل كنم كه بدون شرم و حيائى در حضور پيامبر و اصحاب، ادرار كرد و هنگامى كه برخى از اصحاب بلند شدند، شمشير كشيدند كه او را بكشند، حضرت جدّا نهيبشان كرد و فرمود: بگذاريدش، آزارش ندهيد، كافى است يك سطل آبى بياوريد و روى ادرارش بريزيد تا پاك شود. شما براى آسان كردن امور مردم مبعوث شدهايد نه فشار آوردن بر آنها، شما بايد جاذبه داشته باشيد نه دافعه و بدين سان اصحاب به دستورش عمل كردند و آنگاه پيامبر آن عرب صحرائى را صدا زد و كنار خود نشاند و به او خوشامد گفت و با زبان خوش به او فهماند كه اينجا خانه خدا است و نمىشود آلودهاش كرد. اعرابى همان جا اسلام آورد و از آن پس ديده نشد به مسجد بيايد الاّ در بهترين و پاكترين لباسهايش.
خداى بزرگ راست گفت كه به پيامبرش فرمود:
«و اگر تو خشن، و سنگدل بودى، حتما از كنار تو دور مىشدند» .
بعضى از حاضرين از شنيدن داستان متأثر شدند و يكى از آنها مرا به كنارى كشيد و پرسيد: اهل كجا هستى؟ گفتم: از تونس هستم. بر من سلام كرد و گفت: «برادر! تو را به خدا، مواظب خودت باش، ديگر مثل چنين حرفى نزن. من براى رضاى خدا نصيحتت مىكنم» .
كينه و خشمم نسبت به آنها كه ادّعا مىكنند نگهبانان حرمين هستند و با مهمانان خدا به اين خشونت رفتار مىكنند، خيلى بيشتر شد
كه حتى انسان نتواند نظرش را بيان كند يا روايتى كه با روايتهاى آنها وفق نداشته باشد نقل كند يا به عقيدهاى غير از عقيده آنها معتقد باشد.
به خانه دوست جديدم كه هنوز اسمش را نمىدانستم رفتم و او شام آورد و روبرويم نشست. پيش از غذا خوردن از من پرسيد: كجا رفته بودى؟ داستان را از اوّل تا آخر برايش تعريف كردم و بعد گفتم: برادر! بىتعارف، من دارم از وهّابيت بيزار مىشوم و به شيعيان تمايل پيدا مىكنم.
چهرهاش درهم شد و گفت: ديگر چنين سخنى را تكرار نكنى! و برخاست و رفت و با من غذا نخورد.
بسيار منتظرش شدم تا خواب بر من غلبه كرد. صبح زود با صداى اذان مسجد پيامبر از خواب برخاستم و ديدم هنوز غذا سر جايش باقى مانده است، فهميدم كه ميزبان به اطاق برنگشته، شك كردم، و ترسيدم از سازمان امنيت باشد، و لذا فورا بلند شدم و از خانه بيرون رفتم و ديگر بازنگشتم.
تمام روز را در حرم پيامبر به زيارت و نماز گذراندم و فقط براى تجديد وضو بيرون مىرفتم. پس از نماز عصر بود كه ديدم يكى از خطبا، ميان عدهاى از نمازگزاران نشسته و درس مىدهد. به سوى او راه افتادم و از حاضرين فهميدم كه او قاضى مدينه است. نشستم و به سخنانش گوش دادم كه برخى از آيات قرآن را تفسير مىكرد. پس از پايان درس و وقتى مىخواست بيرون رود، متوقفش كردم و گفتم: آقاى من! ممكن است مقصود از اهل بيت در اين آيه شريفه كه مىفرمايد:
«إِنَّمٰا يُرِيدُ اَللّٰهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً» برايم بيان بفرمائيد؟
فورا پاسخ داد: مقصود زنان پيامبر است. و اوّل آيه را خواند كه
خطاب به زنهاى پيغمبر مىكند.
گفتم: علماى شيعه مىگويند كه اين آيه اختصاص دارد به على و فاطمه و حسن و حسين، و من هم طبعا پاسخشان دادم كه در آغاز آيه «يٰا نِسٰاءَ اَلنَّبِيِّ» دارد. آنها جواب دادند: تا آنجا كه سخن از زنان پيامبر بود، تمام افعال با صيغۀ جمع مؤنث و «نون النسوه» آمده است مثل:
«لستن، ان اتقيتن، فلا تخضعن، و قرن فى بيوتكنّ، و لا تبرّجن، و اقمن الصلاة و آتين الزكوة، و اطعن اللّه و رسوله» .
ولى در اين فراز از آيه كه خاصّ به اهل بيت است، صيغۀ جمع عوض شده و «ليذهب عنكم، و يطهّركم» آمده است.
عينكش را بالا زد و نگاهى معنىدار به من كرد و گفت: زنهار، بترس از اين افكار زهرآلود! شيعيان، طبق هواى خودشان، آيات قرآن را تأويل مىكنند و اصلا درباره على و فرزندانش آياتى دارند كه ما هيچ اطلاعى از آنها نداريم و قرآن ديگرى دارند كه آن را «مصحف فاطمه» مىنامند. من هشدارت مىدهم كه فريبشان نخورى.
گفتم: نترس، آقاى من! من خودم مواظب هستم و از آنها چيزهاى زيادى مىدانم ولى مىخواستم تحقيق كرده باشم.
گفت: تو از كجا هستى؟
گفتم: از تونس.
گفت: اسمت چيست؟
گفتم: «تيجانى» خنده متكبّرانهاى كرد و گفت: مىدانى احمد تيجانى كيست؟
گفتم: آرى، او شيخ طريقت است.
گفت: و همچنين دستنشانده استعمار فرانسه. و استعمار فرانسه در جزائر و تونس به او كمك فراوانى كرد. و اگر تو سرى به پاريس زدى، به
كتابخانه ملى برو و خودت فرهنگ فرانسوى را باز كن و در حرف «الف» مىبينى نوشته است كه فرانسه مدال افتخار به احمد تيجانى داد زيرا خدمات ارزندهاى به آنها نمود.
از سخنش تعجّب كردم و تشكر نمودم و خداحافظى كردم و گذشتم.
يك هفته تمام در مدينه ماندم كه در طى آن، چهل نماز خواندم و همۀ زيارتگاهها را زيارت كردم و در طول مدت اقامتم، خيلى كنجكاو و دقيق بودم و در نتيجه روز بروز نفرت و خشمم نسبت به وهّابيت فزونتر مىگشت.
از مدينه به سوى اردن مسافرت كردم كه در آنجا نيز با برخى از دوستان-كه قبلا در ايّام حج آشنا شده بودم و در صفحات گذشته يادآور شدم-ملاقات نمودم.
سه روز در آنجا ماندم و همچنان ديدم نسبت به شيعه، بيش از آنچه تونسىها دارند، كينه و نفرت داشتند و همان روايتها و شايعهها وجود داشت. و از هركس مىپرسيدى دليلت چيست؟ مىگفت: من شنيدهام! و هيچ يك را نيافتم كه با شيعيان نشست و برخاستى داشته يا كتابى را از آنها خوانده يا حتى در تمام عمرش، با يك شيعهاى ديدار داشته است.
از آنجا به سوريه برگشتم و در دمشق به زيارت «مسجد اموى» و در كنارش «مقام سر امام حسين» رفتم و همچنين قبر صلاح الدين ايوبى و حضرت زينب را نيز زيارت كردم.
از بيروت مستقيما به طرابلس مسافرت كردم كه چهار روز اين سفر دريائى به طول انجاميد و در اين چهار روز توانستم از نظر فكرى و بدنى استراحت كنم و نوار كاملى از مسافرت چند روزهام را كه داشت پايان مىپذيرفت در ذهنم مرور نمايم و در نتيجه خود را ديدم به همان مقدار كه
نسبت به وهّابيت تنفر و انزجار و خشم دارم، نسبت به شيعه، ميل و محبّت و علاقه دارم و خداى سبحان را سپاس گفتم كه چنين نعمتى به من عطا فرمود و مرا مورد عنايت و لطف خويش قرار داد و از خدا خواستم، راه حق را به من بنماياند.
به سرزمين وطن بازگشتم درحالىكه تمام وجودم، شوق و علاقه و محبت به خانوادهام و فاميلم و دوستانم بود و همه را به سلامت يافتم. و تا وارد منزل شدم يكباره مواجه شدم با كتابهاى زيادى كه قبل از من رسيده بود و مىدانستم از كجا آمده است. و هنگامى كه آن كتابها كه منزل را پر كرده بود، گشودم، محبت و تقديرم نسبت به آنها كه هرگز خلف وعده نمىكنند، افزونتر گشت درحالىكه چندين برابر كتابهائى كه به من هديه كرده بودند، مىيافتم.
خيلى خوشحال شدم و كتابها را در اطاق مخصوصى كه آن را «كتابخانه» ناميدم، صف دادم، و چند روزى استراحت كردم و وقتى برنامه اوقات كارم را در آغاز سال تحصيلى نو، دريافت نمودم، ديدم سه روز پشت سرهم كار دارم و چهار روز دنبال هم-در هفته-استراحت دارم.
شروع به خواندن كتابها كردم. كتاب «عقائد الاماميه» و «اصل الشيعه و اصولها» را مطالعه نمودم و آسايش خاطرى نسبت به عقايد و افكار شيعه در من پيدا شد.
آنگاه كتاب «المراجعات» نوشته سيد شرف الدين موسوى را مطالعه كردم، همينكه چند صفحه از آن را خواندم، بقدرى شيفتهاش شدم و مرا
مجذوب خود ساخت، كه جز در وقت ناچارى، حاضر نبودم رهايش كنم و گاهى آن را با خود به دانشكده مىبردم. اين كتاب واقعا مرا شگفتزده كرد كه در آن صراحت و ركگوئى يك روحانى شيعى را مىديدم و مىدانم كه چگونه اشكالهاى علمى روحانى سنّى، «شيخ الازهر» را برطرف مىسازد و آنچه را نفهميده، به او مىآموزد.
در كتاب، گمشده خود را يافتم زيرا اين كتاب، مانند ساير كتابهائى نيست كه نويسنده هرچه دلش خواست در آن مىنويسد و هيچ اعتراضى و اشكالى به او نمىشود بلكه «المراجعات» گفتگوئى است بين دو روحانى از دو مذهب مختلف كه هريك با دقّت مطالب ديگرى را زير ذرّهبين مىگذارد و هر ريز و درشتى را مورد محاسبه قرار مىدهد و در بحثها تكيهشان فقط به دو منبع اصلى تمام مسلمانان است: قرآن و سنت صحيحى كه مورد اتفاق تمام صحاح سنيان است.
و كتاب در حقيقت، نقش مرا بازى مىكرد به عنوان يك پژوهشگر كه در جستجوى حقيقت است و هرجا آن را يافت، مىپذيرد. و از اين روى اين كتاب بسيار مفيد بود و بر من حقّ بزرگى داشت.
و بهتزده به آنجائى-در كتاب-رسيدم كه سخن از عدم اطاعت اصحاب، از دستورات پيامبر داشت، و در اين مورد، نمونههائى ذكر كرده بود، از جمله حادثه روز پنجشنبه است كه اصلا باور نمىكردم كه سرورمان عمر بن خطاب، به سخن پيامبر اعتراض كند و او را متهم به هذيانگوئى نمايد.
در آغاز پنداشتم كه اين روايت، در كتابهاى شيعه است ولى تعجّب و شگفتىام افزونتر شد وقتى ديدم آن روحانى شيعى، اين روايت را از «صحيح بخارى» و «صحيح مسلم» نقل مىكند و به خود گفتم: «اگر
اين روايت را در صحيح بخارى يافتم، قطعا نظر ديگرى خواهم داشت» .
به پايتخت رفتم و در آنجا «صحيح بخارى» ، «صحيح مسلم» ، «مسند امام احمد» ، «صحيح ترمذى» ، «موطّا امام مالك» و ديگر كتابهاى مشهور را خريدم و اصلا منتظر نماندم كه به منزل برسم بلكه در همان بين راه تونس و قفصه، در اتوبوس عمومى، كتاب بخارى را گشودم و دنبال «حادثه روز پنجشنبه» در لابلاى كتاب گشتم به اين اميد كه آن را پيدا كنم. و علىرغم ميل باطنيم، روايت را يافتم، چند بار آن را خواندم، همان گونه بود كه سيد شرف الدين در كتابش نقل كرده بود.
تلاش كردم حادثه را تا آخر منكر شوم و خيلى بعيد دانستم كه عمر چنان نقشه خطرناكى در سر مىپرورانده ولى مگر مىشود انكار كرد آنچه در صحاح ما آمده كه صحاح اهل سنت و جماعت است و خود را متعهد نسبت به آن مىدانيم و به صحتش گواهى دادهايم و اگر شك در آن داشته باشيم يا برخى از آن را تكذيب نمائيم، مستلزم اين است كه از كتاب صرفنظر كنيم و اين باز مستلزم اين است كه دست از عقايدمان برداريم.
و اگر عالم شيعى از كتابهاى خودشان نقل كرده بود، هرگز تصديق و باور نمىكردم ولى حال كه از كتابهاى صحيح اهل سنت نقل كرده، جائى براى خدشه در آن نمىماند، براى اينكه ما خود را قانع كردهايم كه اينها صحيحترين كتابها، پس از كتاب خدا است. پس ناچار بايد به آنها تن دردهيم وگرنه مستلزم شك و ترديد در تمام صحاح است و در آن صورت چيزى از احكام اسلام، نمىماند كه به آنها اعتماد كنيم، زيرا احكامى كه در قرآن وارد شده، خلاصه و مجمل است و تفصيل و شرح ندارد و ما از دوران رسالت فاصله زيادى داريم و پدران و نياكان ما، احكام دينمان را از راه همين صحاحها به ما منتقل كردهاند، پس به هيچ
نحوى، ممكن نيست چشم از اين كتابها بپوشيم.
و با خود پيمان بستم، حال كه در اين بحث طولانى و دشوار وارد مىشوم، احاديث صحيحى كه مورد اتفاق شيعه و سنى است، مدرك قطعى قرار دهم و احاديثى كه يك فرقه منهاى ديگر فرق، اعتماد كرده كنار بگذارم. و با اين روش ميانه، هم از تأثيرهاى عاطفى و تعصبهاى مذهبى و ملى و ميهنى دور شدهام و هم راه شكّ و ترديد قطع كرده و به بلنداى يقين رسيدهام كه همان صراط مستقيم خداوند است.
از مهمترين بحثهائى كه محور اصلى تمام مطالبى است كه به حقيقت سوق مىدهد، بحث در زندگى اصحاب و رفتار آنها و روش برخورد آنها و باورها و عقايد آنها است.
زيرا آنها ستون و اساس همه چيزند و ما دينمان را از آنها فرا گرفتهايم و بوسيلۀ چراغ روشنائى آنان، ظلمتهاى گمراهى را مىشكافيم تا به احكام نورانى خدا پى ببريم. و چون علماى اسلام بر اين امر واقف بودند، لذا در گذشته بحث دربارۀ آنها و روش زندگيشان به تفصيل كردهاند و در اين زمينه كتابهايى مانند «اسد الغابه فى تمييز الصحابه» و «الاصابة فى معرفة الصّحابه» و «ميزان الاعتدال» و ديگر كتابهائى كه از نظر اهل سنت و جماعت، بيوگرافى اصحاب را مورد نقد و بررسى قرار مىدهند، مورد نگارش و تأليف قرار دادند.
اشكالى كه در اينجا مطرح است اين است كه علماى پيشين معمولا
بگونهاى مىنگاشتند و تاريخنويسى مىكردند كه با آراء و نظرات حكّام اموى يا عبّاسى كه نسبت به اهل بيت پيامبر، عداوت و كينۀ بسزائى داشتند، موافقت و مطابقت داشت بلكه با هركس كه از آنها پيروى كرده و راهشان را مىپيمود. بنابراين، دور از انصاف است كه تنها به نوشتجات آنها بسنده كنيم و به آنها اطمينان كنيم بىآنكه اقوال ساير علماى مسلمين كه آن حكومتها آنان را تحت فشار قرار داده و آواره كرده و به قتل رسانده تنها به اين جرم كه پيرو اهل بيت بودند و منشأ انقلابها عليه حكومتهاى مستبدّ و منحرف بودند، مورد تجزيه و تحليل قرار دهيم.
مشكل اصلى ما در اين زمينه، خود اصحاب هستند. زيرا آنها خود در مورد كتاب و مرقومۀ پيامبر اختلاف ورزيدند، همان نوشتهاى كه آنان را تا روز رستاخيز، از گمراهى مىرهانيد و اين اختلاف بود كه امت اسلامى را از اين فضيلت محروم كرد و آن را به وادى گمراهى كشاند و در نتيجه، متشتّت و پراكنده شدند و با هم كشمكش و نزاع كردند و به سقوط كشيده شدند و آبرويشان رفت.
و آنان خود بودند كه در خلافت، اختلاف كردند و به دو گروه:
حزب حاكم و حزب مخالف، تقسيم شدند و به شيعه على و شيعه معاويه درآمدند، و آنان خود در تفسير كتاب خدا و احاديث پيامبرش، اختلاف ورزيدند كه در نتيجه مذاهب و فرقهها و ملتها و گروههاى گوناگون تشكيل شد، و مكتبهاى كلامى و فكرى مختلف پديد آمد و فلسفههاى گوناگون ظاهر شد كه دنبال آنها فقط انگيزههاى سياسى بود و براى رسيدن به سلطه و حكومت، تلاش مىكردند.
پس مسلمانان متشتّت نشدند و پراكنده نگشتند، اگر صحابه چنان عملكردى نداشتند و هر اختلافى بروز كرده و مىكند، برگشتش به اختلاف اصحاب است. زيرا خدا يكى است، قرآن يكى، پيامبر يكى و
قبله يكى است و همه در آن اتفاق و اتحاد دارند و اما اختلاف از اوّلين روز پس از وفات پيامبر در «سقيفه بنى ساعده» آغاز شد و تا امروز مردم ادامه داشته و الى ما شاء اللّه ادامه خواهد داشت.
در هر صورت، در خلال گفتگو و بحث با علماى شيعه، بدين نتيجه رسيدم كه اصحاب از نظر آنها بر سه دستهاند:
بخش اوّل: عبارتاند از اصحاب برگزيدهاى كه خدا و پيامبرش را خوب شناختند و با پيامبر تا آخرين قطره خون پيمان وفادارى بستند و با صدق در گفتار و اخلاص در عمل، او را يارى دادند و پس از او منقلب و مرتد نشدند بلكه بر پيمان خود، استوار ماندند و خداوند در قرآن در آيات بسيارى آنان را ستوده و پيامبر اكرم «ص» نيز بسيار بر آنها درود فرستاده و شيعيان با احترام و تقديس و خشنودى از آنان ياد مىكنند، چنانكه اهل سنت نيز، از آنان با تقديس و تكريم ياد مىكنند.
بخش دوم: اصحابى كه اسلام آوردند و پيامبر را پيروى كردند اما از روى طمع يا خوف، و اينان با اسلام خود، بر رسول خدا «ص» ، منّت مىگذاشتند و گاهى اذيّتش مىكردند و به امر و نهيش اهميّت نمىدادند بلكه در مقابل نصّ صريح، نظرات خود را به رخ مىكشيدند، تا اينكه قرآن گاهى آنان را سرزنش و گاهى تهديد مىكرد و خداوند در بسيارى از آيات رسواشان كرده و پيامبر در بسيارى از روايات هشدارشان داده و شيعيان، بدون اينكه احترام و تقديرى از اينها بعمل آورند، كارها و رفتارهايشان را يادآور مىشوند.
بخش سوم: منافقينى هستند كه خود را بعنوان اصحاب رسول اللّه جا زدند و نسبت به پيامبر نظر سوء داشتند.
اينان بظاهر اسلام آوردند ولى در باطن بر كفر خود باقى ماندند و اينكه خود را به پيامبر نزديك كردند براى اين بود كه مىخواستند نسبت
به اسلام و مسلمين، توطئه كنند. و خداوند يك سوره درباره آنان نازل فرمود و در جاهاى زيادى از آنان ياد كرد و وعدۀ پائينترين درجه جهنم را به آنها داد و حضرت رسول «ص» نيز آنان را ياد كرد و به مسلمانان هشدار داد و به برخى از اصحابش، نام و نشانههاى آنان را آموخت، و شيعه و سنى در لعنت بر آنها و بيزارى از آنها اتحاد دارند!
و گروه ويژهاى نيز وجود دارد كه گرچه از اصحاب هستند ولى امتيازى كه بر آنان دارند در خويشاوندى با حضرت رسول و فضائل اخلاقى و درونى و ويژگيهائى است كه خدا و رسولش براى آنان قائل شدند و هيچكس را در آن حقى نيست، و اينها همان اهلبيتاند كه خداوند رجس و پليدى را از آنان دور ساخته و پاك و طاهر قرارشان داده است. (1)و درود و صلوات را بر آنها واجب كرده، همان طور كه بر رسولش واجب كرده است، و سهمى از خمس را براى آنها قرار داده، (2)و محبت و مودّتشان را بر هر مسلمانى در مقابل پاداش رسالت محمّدى، (3)واجب دانسته.
و اينهايند اولو الامرى كه امر به اطاعتشان نموده (4)و اينها راسخين در علماند كه تأويلهاى قرآن را مىدانند و متشابه را از محكم تشخيص مىدهند (5)و اينها اهل ذكرند. حضرت رسول آنها را قرين و همنشين قرآن در «حديث ثقلين» قرار داده و دستور تمسّك به هر دو داده است (6)و آنان
را مانند كشتى نوح معرفى كرده كه هركس برفراز آن بيامد، نجات يافت و هركه از آن سرپيچى كرد، غرق و هلاك شد (1).
و اصحاب، قدر و منزلت اهل بيت را مىدانند و آنها را تعظيم و احترام مىكنند و شيعه نيز به اهل بيت اقتدا كرده و بر تمام اصحاب مقدّمشان مىدارند و برترى براى آنها قائلند و در اين مورد، دليلهائى صحيح از نصوص كتاب و سنّت دارند.
اين آن چيزى است كه از علماى اهل سنت مىدانم و آن، همان چيزى است كه از علماى شيعه درباره تقسيمبندى اصحاب شنيدهام.
و چنين بود كه خواستم بحثم را با تحقيقى عميق نسبت به اصحاب، آغاز كنم و با خداى خود پيمان بستم-اگر هدايتم كرد-از هر احساس و عاطفهاى خود را رها سازم كه بىطرفانه اقوال هر دو گروه را بشنوم و بهترينش را دنبال نمايم و اعتمادم در اين بحث بر دو چيز است:
پس من به هيچ چيز اعتماد نمىكنم جز در مواردى كه همه بر آن اتفاق نظر دارند خصوصا در تفسير قرآن و احاديث صحيح از سنّت نبوى.
و عقل بهترين نعمتهاى الهى بر انسان است كه به آن، او را بر ساير مخلوقات، برترى داده و كرامت بخشيده.
آيا نمىبينى هرگاه خداى سبحان، بر بندگانش احتجاج مىكند، آنان را به پيروى از عقل دعوت مىنمايد، مىفرمايد:
«آيا عقل ندارند؟ آيا نمىفهمند؟ آيا تدبير نمىكنند، آيا نمىبينند و و. . .»
بنابراين، فعلا بگذاريد اسلام من، عبارت باشد از ايمان به خدا و
1) حديث سفينه: مستدرك حاكم، ج ٣-ص ١۵١ تلخيص الذهبى، الصواعق المحرقه ص ١٨۴ و ٢٣۴.
فرشتگانش و كتابهايش و رسولانش و اينكه محمّد بنده و رسول خدا است و دين نزد خدا اسلام است.
و در اين مورد بر هيچ يك از اصحاب تكيه نمىكنم، در هر مقام و منزلت والائى باشد و هرچه، خويشاونديش به حضرت زيادتر باشد، پس من نه اموى هستم و نه عباسى و نه فاطمى و من نه سنى هستم و نه شيعى و هيچ دشمنى نه با ابو بكر، نه با عمر، نه با عثمان، نه با على و حتى نه با وحشى قاتل حضرت حمزه ندارم زيرا اين آخرى هم ما دام كه اسلام آورده، پس اسلام، آنچه گناه از قبل داشته است، همه را پاك مىكند و پيامبر نيز او را عفو كرد.
حال كه خود را در اين بحث وارد كردم براى اينكه به حقيقت دست يابم و حال كه از تمام انديشههاى گذشتهام، با كمال اخلاص، خود را خالى الذهن نمودم، پس به خواست خداوند، بحثم را با مواضع مختلف اصحاب شروع مىكنم:
خلاصه داستان: رسول خدا در سال ششم از هجرت براى اداى عمره همراه با هزار و چهارصد نفر از اصحابش، خارج شد، به آنها دستور داد كه شمشيرها را كنار خودشان بگذارند و خود و يارانش در «ذو الحليفه» احرام بستند و بند به گردن گوسفندهاى قربانى انداختند تا قريش يقين كنند كه او براى انجام عمره و زيارت آمده و قصد جنگ ندارد ولى قريش با تكبرى كه داشت، ترسيد كه اعراب بشنوند و برداشت كنند كه محمد به زور وارد مكه شده و قدرت آنها را شكسته است، لذا هيئتى را به رياست سهيل بن عمرو بن عبد ود عامرى، به سوى او فرستادند و از او
خواستند كه اينبار، از همان راهى كه آمده برگردد، مشروط بر اينكه سال ديگر، سه روز مكه را در اختيارش قرار دهند، و ضمنا شرطهاى دشوارى را وضع كردند كه پيامبر پذيرفت زيرا مصلحتى را كه خداوند با وحى به پيامبر رساند، چنين اقتضا مىكرد.
ولى بعضى از اصحاب، اين رفتار پيامبر را نپسنديدند و به شدّت با پيامبر مخالفت كردند.
عمر بن خطاب نزد حضرت آمد و عرض كرد: آيا تو واقعا پيامبر خدا نيستى؟
فرمود: بلى، هستم.
عمر گفت: آيا ما بر حق و دشمن ما بر باطل نيست؟
فرمود: بلى.
عمر گفت: پس چرا دينمان را به ذلت واداريم؟
رسول خدا «ص» فرمود:
«من پيامبر خدايم و هرگز او را نافرمانى نمىكنم و او يار و ناصر من است» .
عمر گفت: آيا تو به ما وعده نمىدادى كه به خانه خدا مىآئيم و طواف مىكنيم؟
حضرت فرمود: آرى، آيا من به تو خبر دادم كه سال ديگر مىآئيم؟
عمر گفت: نه.
حضرت فرمود:
«پس سال ديگر مىآئى و طواف مىكنى» .
سپس عمر نزد ابو بكر آمد و گفت: اى ابو بكر! مگر اين مرد حقيقتا پيامبر نيست؟
گفت: چرا، هست.
آنگاه عمر همان سئوالهائى را كه از پيامبر كرده بود، از او كرد و ابو بكر به همان جوابها پاسخ داد و به او گفت: اى مرد! اين بتحقيق پيامبر خدا است و خدا را عصيان نمىكند و خداوند تأييدش مىنمايد، پس تو از نافرمانيت دست بردار و او را اطاعت كن.
و هنگامى كه پيامبر «ص» از صلحنامه، فارغ شد به اصحابش فرمود:
بلند شويد، قربانى كنيد و سر بتراشيد. ولى به خدا قسم يك نفر از آنان برنخاست تا اينكه سه بار حضرت تكرار كرد. وقتى هيچكس، دستورش را اطاعت ننمود، به درون چادرش رفت و آنگاه بيرون آمد و بىآنكه سخنى با يكى از آنها بگويد، با دست خود، شتر قربانى كرد، سپس سلمانيش را صدا زد تا سرش را بتراشد. وقتى اصحاب اين را ديدند بلند شدند، قربانى كردند و هريك سر ديگرى را تراشيد و نزديك بود، برخى، برخى ديگر را بكشد. . . (1)
اين خلاصهاى از داستان صلح حديبيه بود و اين از رويدادهائى است كه شيعه و سنى بر آن، اتفاق دارند.
تاريخنويسان و اصحاب سير مانند طبرى، ابن اثير، ابن سعد و ديگران از قبيل بخارى و مسلم نيز آن را ذكر كردهاند.
من در اينجا لحظهاى تأمل مىكنم، چون ممكن نيست چنين چيزى را بخوانم و متأثّر شوم و تعجّب نكنم از رفتار اين اصحاب نسبت به پيامبرشان.
آيا هيچ عاقلى مىپذيرد اين سخن را كه اصحاب (رضى اللّه عنهم) براستى اوامر پيامبر را اطاعت مىكردند و آن را اجرا مىنمودند؟
1) اين داستان را اصحاب سير و تواريخ نقل كردهاند. بخارى نيز در صحيح خود در كتاب شروط، باب شروط جهاد، ج ٢-ص ١٢٢ آورده است. صحيح مسلم در باب صلح حديبيه، ج ٢.
اين داستان آنها را تكذيب مىكند و نظرشان را تخطئه مىنمايد.
آيا هيچ عاقلى تصوّر مىكند كه اين رفتار در مقابل پيامبر، كار آسانى است يا پذيرفته است يا اصلا معذور است؟
خداوند مىفرمايد:
«فَلاٰ وَ رَبِّكَ لاٰ يُؤْمِنُونَ حَتّٰى يُحَكِّمُوكَ فِيمٰا شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لاٰ يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمّٰا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً» (1).
-نه، به خدايت سوگند اينها ايمان نمىآورند تا تو را در اختلافهاى خود، حاكم قرار دهند، آنگاه در درون خودشان هيچ ملالى از آنچه تو حكم كردهاى نيابند، و بىچونوچرا تسليم فرمانت گردند.
آيا عمر بن خطاب در اينجا واقعا، امر پيامبر را گردن نهاد و در درون خود هيچ اشكال و ايرادى از قضاوت پيامبر «ص» نيافت؟ يا اينكه موضعگيريش، شك و ترديد در برابر امر پيامبر بود خصوصا آنجا كه گفت: آيا تو براستى پيامبر خدا نيستى؟ آيا تو نبودى كه به ما چنين مىگفتى. . . ؟ و آيا پس از اينكه پيامبر با آن پاسخهاى قانعكننده، جوابش داد، تسليم شد؟ نه، هرگز تسليم نشد و لذا نزد ابو بكر رفت و همان سئوالها را از ابو بكر كرد.
و آيا پس از آنكه ابو بكر پاسخش داد و نصيحتش كرد كه اطاعت از پيامبر كند، او تسليم شد؟ نمىدانم، شايد با سخن ابو بكر، تسليم شده باشد، يا به جواب پيامبر يا به جواب ابو بكر قانع شده باشد! و گرنه چرا درباره خودش مىگويد:
«پس بدان خاطر، اعمالى را انجام دادم. . .» ، و خدا و رسولش مىدانند، چه اعمالى است كه عمر آنها را انجام داده است. و نمىدانم
1) سوره نساء-آيه ۶۵.
چرا بقيۀ حاضرين نيز، پس از آن ماجرا، گوش به فرمان رسول اللّه ندادند كه از آنها مىخواست نحر كنند و سر بتراشند تا اينكه سه بار حضرت آن امر خود را تكرار كرد و باز هم تأثيرى نبخشيد! .
سبحان اللّه! من نمىتوانم باور كنم آنچه را كه مىخوانم، و آيا بايد اصحاب به اينجا برسند كه چنين رفتارى را با پيامبر داشته باشند؟
و اگر اين داستان، تنها از طريق شيعه روايت شده بود، آن را بىگمان تهمتى عليه اصحاب مىشمردم ولى داستان بقدرى مشهور است كه تمام محدّثين اهل سنت نيز آن را نقل كردهاند و چون من خود را متعهد و ملزم دانستهام به پذيرفتن آنچه هر دو گروه بر آن اتفاق كردهاند، پس چارهاى جز تسليم و در عين حال سردرگمى ندارم.
و چه مىتوانم بگويم؟ و چگونه عذر اين اصحاب را بخواهم كه قريب-بيست سال از تاريخ بعثت تا روز حديبيه-با پيامبر «ص» گذراندند و آن همه معجزات و انوار درخشان نبوّت را با چشم خود ديدند؟ و قرآن هم شبانهروز به آنها ياد مىداد كه چگونه با ادب در خدمت حضرت رسول باشند و چگونه با او صحبت بكنند تا آنجا كه تهديدشان كرد، به حبط و بطلان اعمالشان، اگر صدا را بالاتر از صداى پيامبر بلند كردند.
بنظرم مىرسد كه ممكن است عمر بن خطاب، شك و ترديد را در دل حاضران ايجاد كرد تا آنها گوش به فرمان پيامبر ندهند، به اضافۀ اقرار خودش كه: اعمالى را انجام داده است كه ميل ندارد آنها را ذكر كند. و دراينباره سخنى نيز دارد كه همواره آن را تكرار مىكرد: «آنقدر روزه گرفتم، صدقه دادم، نماز خواندم و بنده آزاد كردم و همه براى آن سخنى بود كه به آن تكلم كردم. . .» تا آخر آنچه از او در اين حادثه نقل شده است (1).
1) سيرۀ حلبيّه-باب صلح حديبيه-ج ٢-ص ٧٠۶.
و از اين بدست مىآيد كه خود عمر نيز، رفتار بد خود را در آن روز درك مىكرده است. براستى كه اين داستان عجيب و غريبى است ولى حقيقت هم دارد.
خلاصه داستان به اين شرح است:
اصحاب در منزل رسول خدا، سه روز قبل از وفات آن حضرت، اجتماع كرده بودند. پيامبر دستور داد برايش كاغذ و دواتى بياورند تا براى آنها چيزى بنويسد كه از گمراهى نجاتشان دهد. ولى اصحاب اختلاف كردند و برخى سرپيچى و تمرّد كردند و او را متهم به هذيانگوئى نمودند.
پس پيامبر خشمگين شد و آنها را از خانهاش بيرون كرد بدون اينكه چيزى بنويسد. و اينك داستان را با كمى تفصيل بشنويد:
ابن عباس گفت: روز پنجشنبه، چه روز پنجشنبهاى بود! درد بر پيامبر شديد شده بود. فرمود:
بيائيد، كتابى برايتان بنويسم كه هرگز پس از آن گمراه نشويد.
عمر گفت: درد بر پيامبر غلبه كرده است. و شما قرآن داريد. ما را قرآن بس است.
اهل خانه اختلاف كرده و با هم نزاع نمودند، برخى مىگفتند:
نزديك شويد، و بگذاريد پيامبر كتابى بنويسد كه پس از آن گمراه نشويد و برخى گفته عمر را تكرار مىكردند. هنگامى كه بيهودهگوئى و اختلاف در حضور پيامبر، زياد شد، حضرت رسول «ص» به آنان فرمود:
بلند شويد و از نزد من بيرون رويد. و بدين سان ابن عباس همواره مىگفت:
بالاترين مصيبت، مصيبتى بود كه نگذاشتند رسول خدا، آن كتاب را برايشان بنويسد و بجاى اطاعت پيامبر، اختلاف كردند و هياهو نمودند. (1)
اين حادثه بدون شكّ صحيح است زيرا هم علماى شيعه و محدثينشان آن را در كتابهايشان نقل كردهاند و هم علماى اهل سنت و حديثگويان و تاريخنويسانشان نقل كردهاند.
و اينجا هم، طبق همان عهدى كه كرده بودم، خود را ملزم به پذيرفتن آن مىكنم و از همينجا با تحيّر و سرگردانى، در شرح و تفسير موضعگيرى عمر بن خطاب نسبت به دستور پيامبر «ص» تأمل مىكنم، و اين چه دستورى بود؟ دستور نگهدارى امت از گمراهى! و بىگمان در اين كتاب چيز جديدى براى مسلمانان بود كه هر شك و ترديدى را از آنان دور مىساخت.
حال ما كارى به سخن شيعيان نداريم كه مىگويند: پيامبر مىخواست نام «على» را به عنوان خليفهاش بنويسد، و چون عمر اين مطلب را درك كرده بود، لذا جلوگيرى كرد. چون شايد با اين ادعا نتوانند درست ما را قانع كنند ولى آيا مىتوانيم شرح و تفسير معقولى براى اين حادثۀ دردناك بيابيم كه پيامبر را به خشم آورد تا آنجا كه از خانۀ خود، طردشان كرد و ابن عباس را وادار ساخت كه از اين حادثه آنقدر گريه كند كه اشكهايش، سنگها را خيس كند و آن را بزرگترين مصيبت بداند؟
اهل سنت مىگويند: عمر چون شدّت بيمارى پيامبر را درك كرده بود، لذا دلسوزى كرد و نگذاشت اين كار بشود تا پيامبر خسته نگردد و
1) صحيح بخارى-ج ٢-باب قول المريض: قوموا عنى، صحيح مسلم-ج ۵-ص ٧۵ در آخر كتاب الوصيه، مسند امام احمد-ج ١-ص ٣۵۵ و ج ۵-ص ١١۶، تاريخ طبرى-ج ٣-ص ١٩٣، تاريخ ابن اثير-ج ٢-ص ٣٠٢.
آسوده باشد!
اين تحليل را سادهانديشان نيز نمىپذيرند چه رسد به دانشمندان. و من در حقيقت چندين بار تلاش كردم، عذرى براى عمر، دست و پا كنم ولى حقيقت حادثه، اجازهام نداد. و حتى اگر واژه «يهجر» يعنى «هذيان مىگويد» را-و العياذ باللّه-به واژه «درد بر او غلبه كرد» تغيير دهيم، باز هم هيچ توجيهى براى اين سخن عمر نمىيابيم كه گفت: «ما قرآن داريم، و قرآن ما را بس است» ! آيا او از پيامبر كه قرآن بر آن حضرت نازل شده بود، بيشتر درباره قرآن مىدانست؟ يا اينكه رسول خدا نمىفهميد چه مىگويد (پناه مىبريم به خدا) يا اينكه با اين كارش مىخواست، تفرقه و پراكندگى را در ميان آنها، ايجاد كند. (خدايا ما را ببخش) .
و اگر اين توجيه اهل سنت صحيح باشد، پس قطعا پيامبر از اين حسن نيّت عمر باخبر بود و بجاى اينكه بر او خشم كند و بفرمايد: از اينجا بيرون برويد، قطعا از او تشكر مىكرد و او را به خود نزديك مىساخت.
آيا مىتوانم سئوال كنم، چرا اين امر پيامبر را كه فرمود: «از اينجا بيرون برويد» و آنها را از اطاق خود طرد كرد، اطاعت كردند و نگفتند كه حضرت هذيان مىگويد؟ آيا نه براى اين بود كه نقشهشان در منع پيامبر از نوشتن مؤثّر واقع شده بود و ديگر انگيزهاى براى ماندن نداشتند.
و اما اينكه بسيار هياهو و سروصدا كردند و در حضور پيامبر «ص» اختلاف نمودند و به دو گروه تقسيم شدند كه برخى مىگفتند: بگذاريد پيامبر كتابى برايتان بنويسد و برخى سخن عمر را تكرار مىكردند، از اين برمىآيد كه قضيّۀ سادهاى نبوده است كه تنها مختص عمر باشد و اگر فقط طرف حضرت، عمر بود، حتما پيامبر او را قانع مىكرد به اينكه هرگز از هواى نفس سخن نمىگويد و ممكن نيست، در امر هدايت مردم و منع
از گمراهيشان، درد بر او غلبه كند ولى مطلب، پس از آن قول عمر، بگونهاى ديگر در آمد و خريداران بسيارى پيدا كرد كه گويا قبلا با هم، اتفاق كرده بودند و نقشه بوده است.
ازاينروى يادشان رفت يا به فراموشى سپردند اين سخن خداوند را كه مىفرمايد:
«اى مومنان، صداى خود را بالاتر از صداى پيامبر بلند نكنيد و با سخن بلند-همان گونه كه با خودتان سخن مىگوئيد-با او تكلّم نكنيد كه اعمالتان باطل و حبط شود درحالىكه نمىدانيد» . (1)
و در اين حادثه از صداى بلند در حضور پيامبر، فراتر رفته و او را متهم به هذيانگوئى كردند (پناه به خدا) و آن وقت سروصداى زيادى نمودند و يك كشمكش زبانى در حضور حضرت، در گرفت.
من تقريبا يقين دارم كه بيشتر حاضرين در مجلس، سخن عمر را تكرار مىكردند، و لذا پيامبر «ص» ديد فايدهاى بر نوشتن كتاب مترتّب نيست چون فهميد كه اينها احترامش نمىگذارند و امر خدا را دربارهاش اطاعت نمىكنند كه نهى كرده از بلند سخن گفتن در برابرش و اينها كه در برابر امر الهى، سرپيچى و نافرمانى مىكنند، بىگمان امر پيامبرش را اطاعت نمىنمايند.
و حكمت و درايت پيامبر اقتضا كرد كه كتابى براى آنها ننويسد زيرا در وقتى كه زنده بود به او اعتنا نكرده و سخنش را به مسخره گرفتند، پس بعد از وفاتش چگونه مىخواهند با او عمل كنند؟ و قطعا طعنهزنان خواهند گفت: چون او هذيان مىگفت لذا برخى از احكامى را كه حضرت در حال مرض بيان كرده بود، مورد ترديد است، چون اعتقادشان
1) سورۀ حجرات-آيه ٢.
به هذيانگوئى پيامبر ثابت بود.
خدايا ما را ببخش به تو پناه مىبريم از اين سخن در حضور پيامبر گراميت. چگونه خودم را قانع سازم و وجدانم را راضى كنم به اينكه عمر بن خطاب هيچ قصد و غرضى نداشت درحالىكه اصحابش و آنان كه در محضرش حاضر شدند، در اين مصيبت گريه كردند تا آنجا كه سنگها را از اشكشان مرطوب ساختند و آن روز را روز مصيبت مسلمين ناميدند.
و ازاينروى تمام توجيهها را در اين زمينه رد مىكنم. و تلاش كردم كه اصلا اين قضيه را انكار كنم و تكذيب نمايم تا از مصيبتش راحت شوم، ولى چه كنم كه كتب صحاح، آن را نقل كرده و ثابت و صحيح دانستهاند و هيچ توجيهى هم نكردهاند! و لذا نزديك است كه رأى شيعيان را در تفسير اين حادثه بپذيرم، چرا كه تحليلى است منطقى و قرائن زيادى وجود دارد كه آن را تأكيد مىنمايد.
هنوز از يادم نرفته است، پاسخ سيد محمد باقر صدر را هنگامى كه از او پرسيدم: چطور در ميان اصحاب، عمر فهميد كه پيامبر چه مىخواهد بنويسد و همانا، غرض حضرت جانشينى على بود همان طور كه شما ادعا مىكنيد؟
آقاى صدر جواب داد: نه تنها عمر از قصد پيامبر باخبر بود، بلكه بيشتر حاضرين مانند عمر همان مطلب را درك كردند زيرا قبلا پيامبر مثل آن سخن فرموده بود. مثلا گفته بود:
«من دو چيز سنگين را ميان شما مىگذارم، كتاب خدا و عترتم اهل بيتم، پس اگر به اين دو تمسّك بجوئيد، هرگز پس از من گمراه نمىشويد» .
و در بيماريش نيز فرمود:
«بيائيد براى شما كتابى بنويسم كه هرگز پس از من گمراه نشويد» .
حاضرين من جمله عمر، فهميدند كه پيامبر مىخواهد همان مطلب را كه در غدير خم، فرموده بود، با نوشتنش تأكيد كند و آن تمسّك به كتاب خدا و عترتش است و سرور عترت همانا على است.
پس حضرت مىخواست بفرمايد: بر شما باد به قرآن و على. و اين مطلب را در مناسبتهاى ديگر نيز گفته بود، همان گونه كه حديثنويسان ذكر كردهاند.
و اغلب قريش على را قبول نداشتند زيرا عمرش از آنها كمتر بود و او غرورشان را خرد كرده و بينىشان را به خاك ماليده و پهلوانهايشان را به قتل رسانده بود. ولى جرأت نداشتند تا اين حدّ به پيامبر جسارت كنند كه در صلح حديبيه رخ داد و در مخالفت شديد با پيامبر هنگامى كه بر عبد اللّه بن ابى منافق نماز گذارد و در جاهاى ديگرى كه تاريخ آنها را ثبت كرده است، از آن جمله همينجا است. و تو خود مىبينى كه مخالفت با نوشتن پيامبر در حال بيماريش، برخى ديگر از حاضرين را به جرأت واداشت كه آنقدر در حضور پيامبر «ص» هياهو و سروصدا كنند.
اين سخن كه: «شما قرآن داريد، و قرآن ما را بس است» درست با محتواى حديث كه آنها را امر به تمسّك به قرآن و عترت مىكند مخالف است و شايد مقصود از آن سخن اين باشد كه: كتاب خدا هست و براى ما كفايت مىكند و ديگر هيچ نيازى به عترت نداريم! و هيچ تفسير معقولى براى اين سخن غير از اين نمىماند، مگر اينكه مقصود اطاعت خدا، منهاى اطاعت رسول باشد! كه اين هم باطل و غير معقول است.
و من اگر تعصّب كور و عاطفه سركش را كنار بگذارم و عقل سالم و انديشه آزاد را حاكم قرار دهم، قطعا به اين تحليل ميل مىكنم، زيرا اين آسانتر است از اينكه عمر را متهم سازيم كه او با گفتن «كتاب خدا ما
را بس است» ، نخستين كسى است كه سنّت نبوى را رد كرد.
و اگر برخى از حاكمان، سنت پيامبر را به ادّعاى اينكه تناقض دارد، رد كنند و كنار بزنند، اينها پيروى از يك سابقۀ تاريخى در زندگى مسلمانان كردهاند، با اينكه من عمر را به تنهائى مسئول اين حادثه و محروم كردن امت از هدايت نمىدانم، و اگر بخواهم در حق عمر، با انصاف باشم، هم او و هم اصحابى كه سخنش را تكرار كردند و در برابر پيامبر، موضعگيرى نمودند، همۀ آنها را مسئول مىدانم.
و من در شگفتم از كسانى كه چنين حادثهاى را مىخوانند و بر آن مىگذرند گويا چيزى نشده است، در صورتى كه-همان طور كه ابن عباس مىگويد-از بزرگترين و سختترين مصيبتها است. و تعجّبم بيشتر از كسانى است كه تلاش مىكنند، آبروى يك صحابى را با آبروى پيامبر معامله كنند و براى اينكه كرامت او را نگهدارند و اشتباهش را جبران كنند، آنقدر كوشش مىكنند هرچند به حساب كرامت پيامبر «ص» گذاشته شود و آن حضرت و اسلام و تعليماتش را زير سئوال ببرد.
و چرا ما از حقيقت فرار مىكنيم و تلاش در دفن آن مىنمائيم هرگاه آن را با هواهايمان، موافق نبينيم؟ چرا اقرار نمىكنيم كه اصحاب هم مانند ما بشر هستند و اغراض و هواها و هوسهائى دارند و هم اشتباه مىكنند و هم راه صواب مىروند؟
و هرگز تعجّبم باز نمىايستد مگر آنگاه كه كتاب خدا را مىخوانم و آن كتاب داستان انبياء عليهم السّلام را براى ما نقل مىكند كه چقدر مخالفت از ملتهاى خود ديدند هرچند آن همه معجزات را شاهد و ناظر بودند.
بارالها، قلوب ما را پس از هدايت، منحرف نساز و از پيش خود، رحمتى بر ما فروفرست كه همانا تو بسيار عطاكنندهاى.
اكنون مىتوانم موضع شيعه را در قبال خليفه دوم درك كنم كه او را مسئول بيشتر بدبختىهاى مسلمانان مىدانند كه از مصيبت روز پنجشنبه آغاز شد و امّت را از كتاب هدايتى كه پيامبر «ص» مىخواست بنويسد، محروم ساخت. و اعترافى كه چارهاى جز آن نيست، اين است كه:
«عاقل كسى است كه حق را بشناسد قبل از اينكه افراد را بشناسد و در مورد حق، دنبال عذرى براى آنها برود و اما آنان كه حق را نمىشناسند مگر با افراد، ما را با آنها سخنى نيست» .
خلاصه داستان: پيامبر اكرم «ص» قبل از وفاتش به دو روز، سپاهى از سربازان را براى جنگ با روميان آماده ساخت، و فرماندهى آن را به اسامة بن زيد سپرد كه عمرش در آن وقت،١٨ سال بود، و در ميان سربازان، چند تن از شخصيتهاى مهاجرين و انصار مانند ابو بكر و عمر و ابو عبيده و ديگر بزرگان اصحاب را، بسيج نمود.
برخى از افراد در فرماندهى اسامه تشكيك كرده و گفتند: چگونه يك جوان بر ما رياست كند درحالىكه هنوز موى صورتش سبز نشده! چنانكه قبلا نيز در رياست پدرش طعنه مىزدند و مسخره مىكردند.
خلاصه بقدرى مسخره كردند و انتقاد نمودند و سخنان درشت گفتند كه حضرت رسول «ص» بسيار متأثر و عصبانى شد از آن همه انتقادها و طعنهها كه شنيده بود، و لذا درحالىكه سخت تب داشت و سر مبارك را بسته بود و به زور پاها را بر زمين مىكشيد-كه پدر و مادرم بفدايش باد-از شدت جنجال و هياهوى انتقادكنندگان، از منزل خارج شده و بر فراز منبر بالا رفت و پس از حمد و ثناى پروردگار فرمود:
«اى مردم، چه سخنانى است كه از برخى شماها در مورد امارت دادن به اسامه مىشنوم، و اگر امروز شما در فرماندهى او تشكيك كنيد و طعنه بزنيد، قبلا نيز در امارت و فرماندهى پدرش، طعنه مىزديد. به خدا قسم، او شايسته رياست و فرماندهى بود، همان گونه كه فرزندش نيز اين شايستگى را دارد. . .» . (1)
و آنگاه آنها را تشويق به تعجيل و شتاب در اين امر نمود و مىفرمود:
سپاه اسامه را آماده سازيد، سپاه اسامه را بفرستيد، سپاه اسامه را حركت دهيد. و پيوسته اين جمله را تكرار مىفرمود ولى چندان گوش شنوائى نبود، و خلاصه در منطقهاى به نام «جرف» چادر زدند، كه اين كار را هم نمىخواستند بكنند.
مانند چنين داستانى مرا به اين سئوال مىكشاند كه: اين چه جرأتى و چه جسارتى نسبت به خدا و رسولش است؟ ! اين چقدر حقكشى و نافرمانى رسول اكرم «ص» است. همو كه بر آنها حريص و بر مؤمنين رحيم و مهربان است. من هيچ باور نمىكنم و هيچكس هم نمىتواند باور كند كه براى اينچنين جسارتى، عذرى بتوان پيدا كرد!
و مانند هميشه، وقتى به چنين حوادثى برخورد مىكنم كه با كرامت و شرف اصحاب-چه از دور و چه از نزديك-برخورد دارد، كوشش مىكنم چنين قضايائى را تكذيب كنم يا ناديده بگيرم ولى نمىتوان تكذيب يا ناديده گرفت قضيهاى را كه تمام مورخين و محدّثين از شيعه و سنى، بر آن اتفاق و اجماع دارند.
و من هم كه با پروردگارم پيمان بستهام كه انصاف داشته باشم و نسبت به هيچ مذهبى تعصّب نشان ندهم و ارزش و وزنهاى جز براى
1) طبقات ابن سعد-ج ٢-ص ١٩٠، تاريخ ابن اثير-ج ٢-ص ٣١٧، السيرة الحلبيه-ج ٣- ص ٢٠٧، تاريخ طبرى-ج ٣-ص ٢٢۶.
حق، قائل نباشم و حق هم-همانطور كه مىگويند-در اينجا تلخ است و آن حضرت فرمود:
«حق را افشا كن هرچند، عليه خودت باشد و حق را بگوى هرچند تلخ باشد. . .» .
و حق در اين داستان اين است كه: اين اصحاب كه در فرماندهى اسامه، ترديد داشتند، در حقيقت امر پروردگارشان را نافرمانى كردند و مخالفت با نصّ صريحى مىكردند كه هرگز ترديدپذير نيست و تأويلى قبول نمىكند و هيچ عذرى در آن ندارند مگر عذرهاى پوچ و واهى كه برخى افراد براى حفظ آبروى اصحاب و «سلف صالح» ، دست و پا مىكنند و هرگز انسان آزاده و خردمندى، به هيچ وجه، چنين بهانههاى فريبانگيزى را نمىپذيرد، مگر اينكه از بىسوادان و نادانان و افرادى باشد كه تعصّب كور، پرده بر ديدگانشان افكنده تا آنجا كه فرقى بين فرضى كه اطاعتش واجب است و نهيى كه تركش لازم است نمىگذارند.
و من بسيار انديشيدم شايد بتوانم براى چنين اشخاصى بهانههائى بيابم، ولى انديشهام راه به جائى نداد و بهانههاى اهل سنّت را در مورد اينها خواندم كه مثلا از بزرگان و شيوخ قريش بودند و سابقه بيشترى در اسلام داشتند، در صورتى كه اسامه جوان بود و در هيچيك از نبردهاى سرنوشتساز اسلام مانند بدر و احد و حنين شركت نكرده بود، و اصلا هيچ سابقهاى نداشت بلكه وقتى كه پيامبر، فرماندهى سپاه را به او واگذار كرد، كمسنوسال بود و طبيعتا انسانى كه در سنين بالا و كهنسالى قرار دارد، از اطاعت كردن و زير بار نوجوانان رفتن، سرباز مىزند و بطور بديهى، سر در برابر حكم نوجوانان فرود نمىآورد و لذا در فرماندهى اسامه، طعن كردند و از پيامبر مىخواستند كه او را با يكى از
شخصيتها و بزرگان اصحاب، عوض كند!
اين بهانه به هيچ دليل عقلى يا شرعى پايبند نيست و هر مسلمانى كه قرآن را خوانده و احكامش را دانسته، چارهاى جز ردّ اين بهانۀ واهى ندارد. زيرا خداوند مىفرمايد:
«وَ مٰا آتٰاكُمُ اَلرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ مٰا نَهٰاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا» . (1)
-آنچه پيامبر به شما دستور دهد، بگيريد و بپذيريد و آنچه را نهى كند، واگذاريد.
و همچنين مىفرمايد:
«وَ مٰا كٰانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لاٰ مُؤْمِنَةٍ إِذٰا قَضَى اَللّٰهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمُ اَلْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَنْ يَعْصِ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلاٰلاً مُبِيناً» (2).
-هيچ مرد و زن مؤمنى را اختيارى نيست در كارى كه خدا و رسولش، حكم كنند و هركس نافرمانى خدا و پيامبرش بكند، بىگمان به گمراهى آشكارى فرو رفته است.
پس از اين متنهاى صريح و بىپرده، چه بهانهاى مىماند كه عاقلان آن را بپسندند، و مرا چه رسد كه بگويم درباره گروهى كه پيامبر خدا را به خشم آوردند حال آنكه مىدانستند، خشم خداوند در خشم رسولش نهفته است، و او را به هذيانگوئى متهم ساختند و در حضور حضرتش، چه سخنها كه نگفتند و چه هياهو و جنجالى كه برپا نكردند درحالىكه او بيمار بود-كه پدر و مادرم فدايش شوند-تا آنجا كه حضرت آنها را از خانه خود بيرون راند. آيا آنان را بس نيست؟ و بجاى اينكه به عقل بيايند و به درگاه الهى توبه و طلب آمرزش كنند از آنچه مرتكب شدهاند و همان گونه كه قرآن به آنها آموخته، از پيامبر بخواهند كه
براى آنها طلب آمرزش و مغفرت كند، نه تنها اين كار را نكردند، بلكه در گمراهى فزونترى فرورفتند و به كسى كه بر آنها رحيم و مهربان بود، جسارت روا داشتند و حقش را مراعات نكردند و احترامى برايش قائل نشدند، پس در فرماندهى دادنش به اسامه طعن كردند و اين درست دو روز پس از متهم نمودنش به هذيانگوئى بود، و هنوز آن زخم التيام نپذيرفته بود، تا اينكه مجبورش كردند، با آن حال-كه مورخين نقل كردهاند از شدت بيمارى، پاها را بر زمين مىكشيد-از خانه خارج شود و سوگند ياد كند كه: اسامه لياقت فرماندهى را دارد.
و خود پيامبر به ما مىفهماند كه اينها، همانها بودند كه قبلا در رياست زيد بن حارثه نيز تشكيك كردند و اين سخن، ما را متوجّه مىسازد كه اينها موضعگيريهاى مشابهى در گذشته داشتهاند و سابقههاشان گواهى مىدهد كه هرگز آنهائى نيستند كه اگر خدا و پيامبرش حكمى كردند، تسليم باشند و در دلشان اكراهى نباشد، بلكه از دشمنان و جدالكنندگانى بودند كه براى خودشان حق انتقاد و مخالفت، حتى اگر با احكام خدا و رسولش باشد، قائل بودند.
و آنچه نشانگر مخالفت بىچونوچراى آنها است، اين است كه علىرغم مشاهدۀ خشم رسول خدا «ص» و آنكس كه بدست مباركش، پرچم به او سپرده شد و دستور حضرت به آنها مبنى بر شتاب در پيوستن به سپاه اسامه، بااينحال سستى و كاهلى كردند و نرفتند تا اينكه آن حضرت-كه پدر و مادرم به فدايش باد-از دنيا رحلت كرد درحالىكه قلبش پر از غم و اندوه بر امّت بختبرگشتهاش بود كه بزودى به قهقرا برمىگشتند و به جهنّم سرازير مىشدند و جز اندكى كه نجات مىيافتند و حضرت آنان را به شترانى تشبيه كرد كه سر خود در چراگاهها رها شدهاند. (و اين تشبيه حضرت به علت كمى افرادى است كه پس از او،
در راهش پابرجا ماندند، مانند شتران سرخود در چراگاه كه عددشان خيلى كم است نسبت به ديگر شتران) .
و اگر خواستيم دقت بيشترى در اين قضيه كرده باشيم، خليفه دوم را مىبينيم كه از بارزترين عناصر و مشهورترين محورهايش است زيرا او بود كه پس از وفات رسول خدا نزد خليفه ابو بكر آمد و از او درخواست كرد كه اسامه را بركنار كند و ديگرى را سر جايش نصب نمايد، و ابو بكر به او گفت: مادرت به عزايت بنشيند اى فرزند خطاب! آيا به من دستور مىدهى كه بركنارش كنم درحالىكه پيامبر او را نصب كرده است (1).
پس عمر كجا بود كه اين حقيقت را-كه ابو بكر درك كرده بود- بفهمد، يا اينكه رازى ديگر در اينجا نهفته است و بر تاريخنويسان، پوشيده است و يا اينكه خود آنها اين را پنهان كردهاند تا آبروى عمر را نريزند همچنان كه بدان عادت كردهاند و همچنان كه واژه «هذيان مىگويد» را با واژه «درد بر او غلبه كرده است» تغيير دادند.
شگفتى من از اين اصحابى است كه در روز پنجشنبه آن حضرت را به خشم آوردند و او را به هذيانگوئى و سخن پريشانگوئى متهم كردند و گفتند: ما را كتاب خدا بس است. و كتاب خدا به آنان مىگويد:
«قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اَللّٰهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اَللّٰهُ» (2).
-بگو (اى پيامبر) اگر خدا را دوست مىداريد، از من پيروى كنيد تا خدا دوستتان بدارد.
و گويا آنها بيشتر به كتاب خدا و احكامش دانا بودند تا كسى كه كتاب خدا بر او نازل شده بود و اينك درست پس از گذشت دو روز از آن حادثه دردناك و پيش از دو روز از رحلت آن حضرت، او را بيش از
پيش خشمگين مىسازند و در ولايت دادنش به اسامه تشكيك مىكنند و فرمانش را اطاعت نمىكنند. و اگر در آن مصيبت نخست، در بستر بيمارى افتاده بود، در اين مصيبت دوم، ناچار شد كه با سرى بسته و چادرى به خود پيچيده درحالىكه از شدّت درد، پا بر زمين مىكشيد، از منزل خارج شود و بر فراز منبر رفته، خطبۀ مفصّلى ايراد نمايد كه پس از توحيد پروردگار و ستايشش، به آنها بفهماند كه هذيانگوئى از او بدور است و نيز به آنها بفهماند كه از طعنهزدنشان، آگاهى يافته است و آنگاه داستان ديگرى را به آنها يادآور شود كه قبل از چهار سال نيز، سخنش را به مسخره گرفتند. آيا باز هم بر اين باورند كه او هذيان مىگويد يا در اثر شدّت درد، نمىداند چه مىگويد؟
خدايا! تو را تنزيه مىكنم و حمد و ثنا مىگويم. اينها چگونه جرأت دارند كه پيامبرت را مورد جسارت قرار مىدهند و با قراردادى كه او امضا مىكند، مخالفت مىورزند و به شدّت هم مخالفت مىكنند تا آنجا كه به آنها دستور مىدهد كه قربانى كنند و سر بتراشند، ولى يك نفر از آنها نمىپذيرد و بار ديگر، پيراهنش را مىكشند و از نمازگزاردن بر عبد اللّه بن ابى، منع مىكنند و به او مىگويند: خداوند ترا نهى كرده كه بر منافقين نماز بگذارى! گوئى به او مىآموزند آنچه را كه بر خود او نازل شده است درحالىكه تو در قرآنت مىفرمائى:
«وَ أَنْزَلْنٰا إِلَيْكَ اَلذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنّٰاسِ مٰا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ» (1).
-و قرآن را بر تو نازل كرديم تا آنچه بر مردم نازل شده، به آنها توضيح دهى و بيان نمائى.
و همچنين مىفرمائى:
1) سوره نحل-آيه ۴۴.
«إِنّٰا أَنْزَلْنٰا إِلَيْكَ اَلْكِتٰابَ بِالْحَقِّ لِتَحْكُمَ بَيْنَ اَلنّٰاسِ بِمٰا أَرٰاكَ اَللّٰهُ» (1).
-همانا ما كتاب را بر تو نازل كرديم، با حق، تا بين مردم حكم كنى طبق آنچه خداوند به تو تعليم داده است.
و همچنين مىفرمائى و قول تو حق است:
«كَمٰا أَرْسَلْنٰا فِيكُمْ رَسُولاً مِنْكُمْ يَتْلُوا عَلَيْكُمْ آيٰاتِنٰا وَ يُزَكِّيكُمْ وَ يُعَلِّمُكُمُ اَلْكِتٰابَ وَ اَلْحِكْمَةَ، وَ يُعَلِّمُكُمْ مٰا لَمْ تَكُونُوا تَعْلَمُونَ» . (2)
چنانكه بر شما پيامبرى از خودتان فرستاديم، كه آيههاى ما را بر شما مىخواند و پاكتان مىكند و كتاب و حكمت را به شما مىآموزد و مىآموزد به شما آنچه نمىدانستهايد.
شگفتا از اين گروه كه درجۀ خود را از او بالاتر مىدانند، يكبار فرمانش را اطاعت نمىكنند و يكبار او را به پريشانگوئى متهم مىكنند و در حضورش هياهو و اختلاف مىنمايند و به مقامش اسائه ادب و احترام مىكنند و گاهى هم در رياست دادنش به زيد بن حارثه و پس از او به فرزندش اسامة بن زيد، ترديد مىكنند و طعنه مىزنند. پس از اين ديگر چه ترديدى براى پژوهشگران مىماند كه شيعيان حق دارند هنگامى كه اين مواضع اصحاب را با علامت سئوال بنگرند و در اثر محبّت و علاقه به پيامبر اكرم «ص» و اهل بيتش، از اين مواضع مىرنجند و نگران مىشوند، هرچند من بيش از چهار يا پنج مورد از مخالفت اصحاب را نقل نكردم زيرا نظر به خلاصهگوئى دارم و تنها بهعنوان نمونه، اين چند مورد را يادآور شدم ولى علماى شيعه صدها مورد را نقل كردهاند كه، اصحاب با نصّهاى صريح مخالفت كردهاند و تنها به صحاح و مسندهاى علماى اهل سنت استدلال نمودهاند.
و من هنگامى كه بعضى از موضعگيريهاى اصحاب نسبت به رسول اللّه را بررسى مىكنم، سرگردان و متحير مىشوم، نه تنها از برخورد آن اصحاب، بلكه از موضع علماى اهل سنت و جماعت نيز. آنها اصحاب را براى ما چنين تعريف مىكنند كه همواره برحقاند و هيچكس حقّ تعرّض و انتقاد از آنان را ندارد و بدين سان پژوهشگر را از دستيابى به حقيقت منع كرده و او را در تناقضات فكرى، گرفتار مىسازند.
اضافه بر آنچه گذشت، برخى نمونههاى ديگر را يادآور مىشوم كه ترسيمى حقيقى از اين اصحاب خواهد بود و نظر شيعيان را نيز خواهيم فهميد:
بخارى در صحيح خود، ج ۴، ص ۴٧ در باب «صبر بر آزارها» و تفسير آيه شريفه «إِنَّمٰا يُوَفَّى اَلصّٰابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَيْرِ حِسٰابٍ» آورده است:
اعمش حديث كرد گفت: شقيق را شنيدم كه مىگفت، عبد اللّه گفته است: پيامبر «ص» تقسيمى كرد مانند تقسيمى كه بعضى از اوقات مىنمود (و چيزى را بين مردم تقسيم مىكرد) يكى از انصار گفت: بخدا قسم اين تقسيمى است كه در آن، رضايت خداوند، منظور نظر نبوده است! گفتم: اما من، اين حرف را به پيامبر مىرسانم، پس به نزد او آمدم و او در ميان اصحاب نشسته بود و مطلب را به او عرض كردم، خيلى بر حضرت گران آمد و چهرهاش درهم شد و بسيار خشمگين گشت تا آنجا كه آرزو مىكردم، اى كاش او را آگاه نكرده بودم، آنگاه فرمود:
«حضرت موسى بيش از اين آزار ديد و صبر كرد» .
و همچنين بخارى در همان كتاب، يعنى «الادب فى باب التبسم و الضحك» -در باب تبسم و خنديدن آورده است: انس بن مالك ما را حديث كرده گفت: با رسول خدا صلّى اللّه عليه و سلّم راه مىرفتم درحالىكه بر او عبائى نجرانى با حاشيههاى ضخيمى بود. يك
نفر اعرابى به او رسيد، كنار عباى پيامبر را گرفت و به شدت كشيد.
آنگاه گفت: اى محمد! دستور بده از مال خدا كه نزد تو است، چيزى به من بدهند. حضرت به او تبسمى كرده و دستور داد به او كمك كنند.
و باز هم بخارى در كتاب ادب در باب «من لم يواجه الناس بالعتاب» -كسى كه با سرزنش با مردم روبرو نمىشود، آورده است كه عائشه گويد: پيامبر «ص» چيزى را ساخت و اجازه داد از او استفاده كنند، گروهى از آن دورى جستند. خبرش به حضرت رسيد، خطبهاى خواند و پس از حمد و ثناى پروردگار فرمود: چه شده است كه گروهى از آن چيزى كه من مىسازم، دورى مىكنند، پس به خدا سوگند، همانا من اعلم آنان به خواست خداوند هستم و بيش از همه از حضرتش خشيت دارم.
و هركس در مثل چنين روايتى، دقت و موشكافى كند، آنان را مىيابد كه مقام خود را بالاتر از مقام و منزلت پيامبر مىدانستند و بر اين باور بودند كه او اشتباه مىكند و خودشان راه درست را مىپيمايند، بلكه اين امر وادار كرده است برخى از مورخين را كه در پى تصحيح و درست كردن كارهاى اصحاب باشند هرچند كه با كار پيامبر مخالفت داشته باشد يا اينكه بعضى از اصحاب را به مرتبتى از علم و تقوى، بالاتر از پيامبر نشان بدهند مانند قضاوتى كه در مورد اسيران «بدر» داشتند كه پيامبر را خطاكار، و عمر را درستكار تشخيص دادند! و دراينباره روايتهاى دروغينى نقل مىكنند كه حضرت فرموده است: اگر خداوند ما را به مصيبتى گرفتار ساخت، هيچكس از آن نجات پيدا نمىكند مگر فرزند خطاب! و شايد زبان حالشان مىگويد: اگر عمر نباشد پيامبر هلاك مىشود! پناه بر خدا از اين عقيده تباه و فاسد كه قبيحتر از آن وجود ندارد.
بخدا قسم كسى كه بر چنين باور است، از اسلام دور است به اندازۀ دورى خاور از باختر و بر او واجب است كه به خرد خويش بازگردد و
شيطان را از قلب خويشتن براند. خداى تعالى فرمود:
«أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اِتَّخَذَ إِلٰهَهُ هَوٰاهُ وَ أَضَلَّهُ اَللّٰهُ عَلىٰ عِلْمٍ وَ خَتَمَ عَلىٰ سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلىٰ بَصَرِهِ غِشٰاوَةً، فَمَنْ يَهْدِيهِ مِنْ بَعْدِ اَللّٰهِ أَ فَلاٰ تَذَكَّرُونَ» (1).
-آيا نديدى كسى را كه هواى خود را، خداى خويش قرار داده و خداوند از روى علم، او را به گمراهى كشيده و بر گوش و قلبش مهر نهاده و بر ديدهاش پردهاى افكنده است، پس بعد از خدا، چه كسى او را هدايت مىكند؟ ! چرا پند نمىگيريد؟
به جان خودم قسم، اينها كه بر اين باورند كه پيامبر خدا «ص» از هواى نفس خود پيروى مىكند و اين گرايش او را از راه حق منحرف مىسازد، پس تقسيمى مىكند كه در آن، رضايت خداوند، منظور نظر قرار نگرفته و تنها با پيروى از هوا و عاطفهاش است و آنان كه از چيزهائى پرهيز مىكنند كه رسول خدا آنها را ساخته است و در اين راستا خود را باتقواتر و داناتر از رسول خدا مىدانند، اينچنين افرادى سزاوار هيچ تقدير و احترامى از سوى مسلمانان نيستند، چه رسد به اينكه آنان را به درجۀ فرشتگان بالا برند و چنين قضاوت كنند كه پس از رسول اللّه، از تمام بندگان خدا، با فضيلتترند و مسلمانان دعوت شدهاند كه از آنها پيروى كنند و راهشان را بپيمايند تنها به اين خاطر كه اصحاب پيامبر مىباشند! و اين با روش اهل سنت، موافقت ندارد، زيرا آنها صلوات بر محمد و آلش نمىفرستند مگر اينكه همۀ اصحاب را به آنها اضافه كنند، و اگر خداى سبحان، قدر و منزلت آنها را مشخص كرده و به آنها دستور داده است كه علىرغم ميل باطنيشان بر پيامبر و اهل بيت پاكش صلوات و
1) سوره جاثيه-آيه ٢٣.
درود بفرستند، تا در برابر اهل بيت خاضع شوند و سر فرود آرند و مقام اينان را نزد خداوند بدانند، پس چرا ما مىخواهيم آن اصحاب را بالاتر از درجۀ خود و فراتر از منزلت خود، ببريم و همگون با كسانى قرار دهيم كه خداوند مقامشان را والاتر از ديگران قرار داده و آنها را بر جهانيان برترى بخشيده است.
و بگذار نتيجه بگيرم كه امويان و عباسيان، همانها كه آنقدر دشمنى و عداوت با اهل بيت پيامبر ورزيدند و آنان را تبعيد كرده و آواره ساخته و همواره با شيعيان و پيروانشان قتل عام نمودند، به اين ويژگى پىبرده بودند كه چقدر فضيلت بالا و والائى براى اهل بيت و چه خطر بزرگى براى دشمنانشان دربر دارد، زيرا در جائى كه خداى سبحان، صلوات هيچ مسلمانى را نمىپذيرد مگر با صلوات بر آنها پس به چه نحوى مىتوانند دشمنى و كژى خود را نسبت به اهل بيت، توجيه و تأويل كنند؟ و ازاينرو است كه مىبينى اصحاب را با اهل بيت در صلوات، ملحق كردند تا مردم را به اين اشتباه بياندازند كه فكر كنند اصحاب و اهل بيت، در يك سطح از فضيلت قرار دارند. و خصوصا اگر بدانيم كه بزرگانشان، خود برخى از اصحاب بودند كه برخى سادهانديشان را كه چند صباحى، همراه با پيامبر بودند يا برخى از تابعين را مزدور خود قرار داده و از آنها خواستند كه در فضيلت اصحاب خصوصا آنها كه برفراز خلافت بالا رفته و علت مستقيم رسيدن امويان و عباسيان به حكومت و سلطه بر گرده مسلمانان بودند، حديثهاى دروغين بسازند، و تاريخ بهترين گواه بر مدّعايم است، براى نمونه: عمر بن خطاب كه مشهور شده است به حسابگرى دقيق واليانش و عزل آنها به محض ديدن يك اشتباه كوچك، او را مىبينيم كه در مورد معاوية بن ابو سفيان، بقدرى نرمش نشان مىدهد كه هرگز او را بازخواست نمىكند و مورد سئوال قرار
نمىدهد و ابو بكر نيز او را والى خود قرار داد و عمر بر اين ولايت ما دام العمرى، صحه نهاد و علىرغم شكايتكنندگان زيادى كه از او شكايت بنزد عمر مىبردند، او حتى يكبار هم براى اعتراض به كارهاى معاويه، ملامت و سرزنشش نكرد و آنگاه كه به عمر شكايت كردند كه معاويه لباس ابريشمى مىپوشد و انگشتر طلا در دست دارد با اينكه پيامبر طلا و ابريشم را بر مردها حرام كرده است، به آنها پاسخ داد كه:
«او را رها كنيد، زيرا او كسرى و شاه اعراب است» ! و بدين سان معاويه بيش از بيست سال در منصب ولايت باقى ماند بىآنكه يك نفر از او انتقادى كند يا او را عزل نمايد، و آن هنگام كه عثمان خلافت مسلمين را در دست گرفت، ولايتهاى ديگرى را نيز به او واگذار كرد و او را قدرت و توان بيشترى در تصرف دارائى مسلمانان داد و بسيج سپاهيان را به او واگذار كرد و فرومايگان عرب را در اختيارش قرار داد تا آمادۀ انقلاب عليه امام امت باشد و غاصبانه و به زور بر مسلمانان حكومت براند و با اجبار و فشار آنان را ناچار به بيعت با فرزند تبهكار و مىخوارش يزيد بنمايد، و اين داستان طولانى ديگرى است كه بنا ندارم، آن را بطور كامل در اين كتاب بيان نمايم، ولى مهم اين است كه حالات روانى اين اصحابى را كه برفراز كرسى خلافت نشستند، تجزيه و تحليل كنم كه چگونه-بطور مستقيم-براى برپائى دولت امويان، زمينهسازى كردند و به خواست قريش تن دردادند كه نبوّت و خلافت نبايد در بنى هاشم باشد! (1)
پس جا دارد بلكه واجب است كه حكومت امويان، سپاسگزار آنان باشد كه زمينهسازش بودند و كمترين تشكر اين است كه برخى راويان
1) براى توضيح بيشتر به كتاب «الخلافة و الملك» نوشته ابو الاعلى مودودى و كتاب «يوم الاسلام» نوشته احمد امين، مراجعه كنيد.
مزدور را به كار بگيرند تا در فضيلت بزرگانشان، روايتهائى بسازند و در عين حال آنان را در درجهاى بالاتر از درجه و مقام دشمنانشان (اهل بيت) ، معرفى كنند و فضيلتها و ويژگيهائى برايشان بتراشند كه خدا گواه است، اگر در روشنائى ادلّه و براهين شرعى و عقلى و منطقى، بررسى شود، چيزى از آن باقى نمىماند كه قابل ذكر باشد، مگر اينكه ما نيز دچار نوعى خوشباورى و سادهلوحى شويم و به تناقضها ايمان بياوريم!
و تنها بعنوان نمونه يادآور مىشوم كه: ما بسيار از عدالت عمر مىشنويم كه زبانزد همگان شده است تا آنجا كه گفته شده: «عمر را ايستاده دفن كردند تا عدالت با او نميرد» و هرچه درباره عدالتش مىخواهى بگو و نترس! ولى تاريخ راستين به ما خبر مىدهد كه وقتى عمر در سال ٢٠ هجرى برنامه «بخشش» از بيت المال را تصويب كرد، روش رسول خدا را اصلا دنبال نكرد و به آن متعهد نشد چرا كه پيامبر «ص» همۀ مسلمانان را در اموال بيت المال يكسان دانست و هيچكس را بر ديگرى مقدم نداشت و ابو بكر نيز در طول خلافتش بر همين سنت پابرجا ماند ولى عمر بن خطاب روش جديدى را اختراع و پايهگذارى كرد و سابقين (در اسلام) را بر ديگران مقدم دانست و همچنين مهاجرين از قريش را بر ديگر مهاجرين و اصلا مهاجرين را به طور كلى بر انصار پيشتر دانست و عرب را بر عجم و آقايان را بر بردگان (1)و قبيله مضر را بر ربيعه، برتر دانست، پس براى مضر 300 و براى ربيعه 200 قرار داد (2)و اوس را بر خزرج، برترى و افضليّت داد (3).
پس اى خردمندان، خود قضاوت كنيد، اين برترى چه ربطى با
عدالت دارد؟
و از علم و دانش عمر، نيز چيزهاى زيادى مىشنويم كه حدّ و مرز ندارد تا آنجا كه گفته شده: او داناترين اصحاب است، و گفته شده:
نظرات او، توافق و مطابقت داشت با بسيارى از آيات قرآنى كه نازل مىشد و در موارد اختلاف عمر و پيامبر، نظرات عمر مورد تأييد بود! ولى تاريخ راستين دلالت دارد بر اينكه دانش عمر حتى پس از نزول قرآن، نيز با آن هيچ سازش و توافقى نداشت. در دوران خلافتش يكى از اصحاب از او مىپرسد: اى امير المؤمنين! من جنب شدم و آبى براى غسل نيافتم، چه كنم؟ عمر پاسخ مىدهد: نماز نخوان! ! كه عمار بن ياسر ناچار مىشود، تيمّم را به ياد او مىآورد ولى عمر قانع نمىشود و به عمّار مىگويد: «ما تا آنجا كه در توانت است، بر تو تحميل مىكنيم» ! (1)
دانش عمر با آيه تيمم كه در كتاب خدا وارد شده بود، چه انسى داشت؟ و چرا دانش عمر با سنت پيامبر، توافق نمىكرد كه چگونگى تيمم را به آنان آموخته بود، همچنان كه وضو را به آنان ياد داده بود. و عمر خود در بسيارى از موارد، اقرار مىكند كه عالم و دانشمند نيست بلكه اعتراف مىكند كه: «همه از عمر باسوادترند حتى بانوان» و چندين بار تكرار مىكند كه «اگر على نبود، عمر هلاك مىشد» و همانا اجلش فرا رسيد و از دنيا رفت درحالىكه حكم «كلاله» (2)را نمىدانست كه در آن هربار حكمى داده بود كه از بارهاى ديگر فرق مىكرد، همان گونه كه در تاريخ آمده است.
پس اين دانش كجا است، اى خردمندان؟ و همچنين از شجاعت و پهلوانى عمر چيزهاى زيادى مىشنويم تا آنجا كه گفته شده: هنگامى
كه عمر اسلام آورد، قريش به وحشت افتاد و با اسلام عمر، مسلمانان نيرومند شدند، و گفته شد: خداوند بوسيله عمر بن خطاب اسلام را عزّت بخشيد، و گفته شد: پيامبر دعوت خود را آشكار نكرد مگر پس از اسلام عمر. ولى تاريخ راستين و حقيقى، چيزى از شجاعت و قهرمانى عمر براى ما نقل نكرده است و هرگز تاريخ نشان نداده است يك نفر از مشهور مردم و يا حتى از افراد معمولى كه عمر بن خطاب آنها را در نبرد يا جنگى مانند بدر، احد، خندق و غير از آن، به قتل رسانده باشد، بلكه بعكس آن واقع شده است زيرا تاريخ به ما خبر داده كه او در جنگ «احد» ، همراه ديگر فرارىها، فرار كرد و همچنين در جنگ «حنين» پا به فرار گذاشت و براى فتح شهر «خيبر» ، پيامبر او را فرستاد ولى با شكست برگشت و حتى در جنگهاى كوچك كه شركت مىكرد، هميشه در صفهاى عقب بود و هرگز فرمانده نبود، و آخرين آنها سپاه اسامه بود كه در آن سربازى بود، در تحت فرماندهى جوانى به نام اسامة بن زيد.
پس اين ادعاى پهلوانىها و قهرمانىها كجا است، اى خردمندان؟ و از تقوى و پارسائى عمر بن خطاب و ترسش از خدا و گريه و مناجاتش، زياد مىشنويم تا آنجا كه گفته شده: آنقدر وحشت داشت كه خداوند مؤاخذهاش كند اگر قاطرى در عراق مىلغزيد، زيرا راهش را صاف نكرده بود! ولى تاريخ واقعى و صحيح به ما خبر مىدهد كه بسيار خشن و سنگدل بود و هرگز تقوى و خوفى نداشت و اگر كسى سئوالى از آيۀ قرآنى از او مىگرفت، آنقدر او را مىزد كه بدنش پر از خون مىشد بدون آنكه گناهى مرتكب شده باشد. اگر راست مىگويند پس چرا از خدا نترسيد آن هنگام كه شمشيرش را كشيد و تهديد كرد هركس را كه بگويد: محمد مرده است و به خدا سوگند خورد كه پيامبر از دنيا نرفته بلكه همچون موسى بن عمران رفته است با خدايش مناجات كند و بالاتر
اينكه تهديد كرد كه اگر كسى لب به مرگ محمد بگشايد، گردنش را بزند (1)و چرا از خدا نترسيد و تقوى را فراموش كرد وقتى تهديد كرد كسانى را كه در خانه فاطمه زهرا هستند به سوزاندن، اگر براى بيعت خارج نشوند (2)و به او گفتند كه: فاطمه در خانه است! گفت: باشد! و همچنين بر كتاب خدا و سنّت پيامبرش، جرأت ورزيد و در دوران خلافتش، قضاوتهائى كرد و احكامى جارى ساخت كه با تمام متون قرآنى و سنت نبوى مخالفت داشت (3).
پس كجاست اين ورع و تقوا از اين حقايق تلخ دردناك، اى بندگان شايسته خدا؟ !
من اين صحابى بزرگ و مشهور را بعنوان نمونه، ذكر كردم و تازه تلاش كردم كه سخن كوتاه گويم و اگر مىخواستم بتفصيل قضايا دامن بزنم، كتابهاى بيشمارى پر مىشد ولى همان گونه كه يادآور شدم، من اين موارد را تنها به عنوان نمونه نه حصر ذكر مىكنم. و آنچه يادآور شدم، شمّهاى كوتاه بود كه دلالتى روشن به ما مىدهد از حالت درونى اصحاب و نظريات مغاير و ضدّ يكديگر علماى اهل سنت، زيرا در جائى كه مردم را از انتقاد كردن و ترديد نسبت به اصحاب، جلوگيرى مىكنند، در كتابهاى خودشان، مطالبى را از آنها نقل مىكنند كه خود باعث شك و دودلى و بدگمانى مىشود و اى كاش علماى اهل سنت و جماعت، مانند اين مطالب روشن و آشكار كه آبروى اصحاب را كم و زياد مىكند
و عدالتشان را زير سئوال مىبرد، نقل نمىكردند كه ديگر ما را از رنج بدگمانى و ترديد مىرهانيدند.
من يادم مىآيد كه در ديدارى با يكى از علماى نجف اشرف-آقاى اسد حيدر-نويسنده كتاب «الامام الصادق و المذاهب الاربعه» بحث راجع به سنى و شيعه در ميان آمد، ايشان داستان پدرش را كه پنجاه سال قبل در ايام حج با يكى از علماى تونس-از علماى زيتونه-ملاقات كرد، براى من بازگو مىكرد كه گفتگويشان پيرامون امامت على بن ابى طالب و احقيّت او در خلافت بود كه ايشان چهار يا پنج دليل مىآورند، سپس عالم زيتونى مىپرسد: آيا بيش از اين هم دليل دارى؟ مىگويد: نه! آن تونسى تسبيح خود را بيرون مىآورد و شروع به شمارش مىكند و بيش از صد دليل ذكر مىكند كه پدرش اصلا آنها را نمىدانسته. شيخ اسد حيدر اضافه كرد: اگر اهل سنت آنچه را كه در كتابهايشان نوشته شده، مىخواندند، همان سخن ما را تكرار مىكردند و از ديرزمان هيچ نزاع و مخالفتى بين ما نبود.
به جان خودم قسم، اين همان حقى است كه راه گريزى از آن نيست تنها كافى است انسان از تعصب بيهودهاش رهايى يابد و خودسرى و لجاجت را كنار گذارد و در برابر استدلال روشن، سر تسليم فرود آورد.
قبل از هر چيز، لازم است يادآور شوم كه خداى سبحان در موارد متعددى از كتاب خود، اصحاب رسول اللّه را كه به او ارادت داشتند و از او پيروى كردند و بدون هيچ طمع يا فشار يا خود بزرگبينى، او را اطاعت نمودند و تنها رضايت خدا و رسولش را مدّنظر داشتند، مدح و ستايش كرده است كه خداوند از آنان خشنود و آنها از خدايشان راضى بودند چرا كه تنها از خدا مىترسيدند.
مسلمانان قدر و منزلت اين گروه از اصحاب را در خلال گفتارها و رفتارها و موضعگيريهايشان شناختند، و به آنان علاقمند شده و تقدير و احترام كردند و هرگاه يادشان نمودند، به بزرگى ياد كردند و بحث من مربوط به اين بخش از اصحاب نيست كه مورد احترام و تعظيم سنى و شيعه است. و همچنين ربطى ندارد به آنان كه مشهور به نفاق و دوروئى بودند و همواره مورد نفرين و لعنت تمام مسلمانان از سنى و شيعه مىباشند.
ولى بحث من مربوط مىشود به آن گروه از اصحاب كه مورد اختلاف مسلماناناند و قرآن در برخى آيات آنان را سرزنش و گاهى تهديد كرده است و پيامبر نيز در موارد زيادى به آنان هشدار داده يا مردم را از آنان برحذر داشته است.
آرى! تنها نزاعى كه بين شيعه و سنى وجود دارد، در مورد اين بخش از اصحاب است زيرا شيعيان، رفتارها و گفتارهاى آنان را مورد انتقاد قرار داده و در عدالتشان ترديد دارند، درحالىكه اهل سنت، علىرغم مخالفتهاى ثابت شده از سوى آنان، با ديد احترام به آنها مىنگرند.
و اينكه من بحث خود را به اين گروه از اصحاب اختصاص مىدهم براى اين است كه مىخواهم از اين راه به حقيقت يا برخى از حقايق دست يابم.
و اين را هم كه گفتم براى اين است كه كسى نپندارد كه من آياتى را كه در مدح اصحاب پيامبر آمده است ناديده گرفته و تنها به آيات نكوهيده، بسنده مىكنم، بلكه من در اثناى بحث، به اين نتيجه رسيدم كه برخى از آيات مدح نيز مشتمل بر ذم است و برخى آيات نكوهش، در بردارندۀ ستايش است.
و از اين بابت خيلى خودم را به مشقّت نمىاندازم همان طور كه در ضمن سه سال بحث و بررسى انجام دادم بلكه بسنده مىكنم به ذكر برخى از آيات بعنوان نمونه، و با در نظر گرفتن خلاصهگوئى و اگر كسانى خواستار بحث گستردهاند مىبايست زحمت پژوهش و بررسى دقيق را به خود بدهند همان طور كه من كردم تا هدايتشان با زحمت خودشان و تفكر عميقشان تحقق يابد كه خداوند هم براى ما چنين هدايتى را خواسته است و از آن گذشته، وجدان انسان كاملا راضى مىشود اگر بر باورى شگرف دست يابد كه هرگز تندبادها و طوفانها آن
را نلرزاند. و پرواضح است كه اگر هدايت از راه قناعت درونى و عقيدهاى استوار، بدست آيد، بسيار بهتر است از آن هدايتى كه در اثر تحريك احساسات از برون باشد.
خداى تعالى در ستايش پيامبرش مىفرمايد:
«وَ وَجَدَكَ ضَالاًّ فَهَدىٰ» (1).
-تو را يافت كه در جستجوى حقيقت هستى، پس ترا بدان سوى رهنمائى كرد.
و همچنين فرمود:
«وَ اَلَّذِينَ جٰاهَدُوا فِينٰا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنٰا» (2).
و آنان كه در راه ما، جهاد مىكنند، ما راههايمان را به آنان نشان مىدهيم.
خداى تعالى در قرآن مىفرمايد:
«وَ مٰا مُحَمَّدٌ إِلاّٰ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ اَلرُّسُلُ أَ فَإِنْ مٰاتَ أَوْ قُتِلَ اِنْقَلَبْتُمْ عَلىٰ أَعْقٰابِكُمْ، وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلىٰ عَقِبَيْهِ، فَلَنْ يَضُرَّ اَللّٰهَ شَيْئاً وَ سَيَجْزِي اَللّٰهُ اَلشّٰاكِرِينَ» . (3)
-و محمّد نيست جز فرستادهاى از سوى خدا كه پيش از او نيز فرستادگانى در گذشتهاند پس اگر او نيز از دنيا برود يا كشته شود، شما عقبگرد مىكنيد (و به جاهليت خويش بازمىگرديد) ، پس هركس به عقب برگشت (و مرتد شد) هرگز به خداوند زيانى نخواهد رساند، و خداوند
سپاسداران و شكرگزاران را پاداش خواهد داد.
اين آيه كريمه، آشكارا و به روشنى مىفهماند كه اصحاب، پس از وفات پيامبر، فورا مرتد شده و به عقب برمىگردند و جز اندكى پاىبرجا نمىمانند، كه در عبارت خداوند، ثابتقدمان همان شكرگزارانند و شكرگزاران بسيار اندكاند. زيرا خداى سبحان مىفرمايد:
«وَ قَلِيلٌ مِنْ عِبٰادِيَ اَلشَّكُورُ» (1).
-و اندكى از بندگان من شاكر و سپاسدارانند.
و همچنين احاديث شريف پيامبر نيز كه اين انقلاب و دگرگونى را توضيح داده است بر همين معنى دلالت دارد كه برخى از آنها را يادآور مىشويم و اگر خداوند كيفر اين مرتدان و عقبگردان را در اين آيه، نشان نداده و به ستايش شاكران كه سزاوار پاداش نيكوى خداى سبحاناند، بسنده كرده، براى اين است كه همه مىدانند و مانند روز روشن است كه مرتدّان هرگز شايستگى ثواب خدا و آمرزشش را ندارند، و در اين بابت، رسول خدا طبق احاديث گوناگونى، تأكيد فرمودهاند و ما-به خواست خداوند-برخى از آنها را در همين كتاب مورد بحث قرار مىدهيم.
و براى حفظ مقام اصحاب هرگز نمىشود مرتدان را-كه در اين آيه ذكر شدهاند-بر «طليحه و سجاح و اسود عنسى» تطبيق كرد گو اينكه اينها در زمان حيات پيامبر «ص» مرتد و منقلب شدند و از اسلام برگشتند و ادعاى پيامبرى كردند و رسول خدا نيز با آنها جنگيد و بر آنان پيروز شد. و ضمنا نمىشود اين آيه را بر مالك بن نويره و پيروانش تطبيق كرد زيرا آنها در زمان ابو بكر به دلايلى از پرداختن زكات به او خوددارى كردند، از آن جمله: آنها زكات را به ابو بكر ندادند براى اينكه مىخواستند دقت
1) سوره سبا-آيه ١٣.
كنند تا از حقيقت قضيه آگاه شوند، زيرا آنان با رسول خدا «ص» در حجة الوداع، به حج رفتند و در غدير خم با امام على بن ابى طالب بيعت كردند، پس از اينكه پيامبر او را به خلافت منصوب كرد و خود ابو بكر نيز با او بيعت نمود ناگهان مواجه با نمايندۀ اعزامى خليفه شدند كه خبر وفات پيامبر را مىداد و درخواست زكات به نام خليفه جديد ابو بكر مىكرد و اين قضيه نيز تاريخ نمىخواهد در ژرفاى آن وارد شود براى اينكه باز هم اصحاب زير سئوال مىروند، و ديگر اينكه مالك و پيروانش، مسلمان بودند و خود عمر و ابو بكر نيز بدان گواهى دادند و بسيارى از اصحاب، ضمن شهادت به اين مطلب، اعتراض به قتل مالك بن نويره، توسط خالد بن وليد نمودند. و تاريخ گواه است كه ابو بكر از بيت المال مسلمانان، ديه مالك را به برادرش پرداخت كرد و از بابت قتلش، پوزش طلبيد در صورتى كه واضح است اگر كسى از اسلام برگشته باشد، قتلش واجب است و نمىشود ديهاش را از بيت المال پرداخت و يا از كشته شدنش معذرتخواهى كرد.
پس آيه انقلاب، مستقيما اصحابى را در بر مىگيرد كه با پيامبر «ص» در مدينۀ منوره معاشرت داشتند و پس از وفات آن حضرت، ناگهان به عقب برگشته و دگرگون شدند. و احاديث پيامبر نيز اين مطلب را توضيح داده است و هيچ جائى براى دودلى و ترديد نمىماند و انشاءالله بزودى بر آنها مطلع مىشويم. و تاريخ نيز بهترين گواه است بر اين دگرگونى و انقلابى كه پس از رحلت پيامبر به وقوع پيوست و جز اندكى از اصحاب، پابرجا نماندند.
خداى تعالى مىفرمايد:
«يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا مٰا لَكُمْ إِذٰا قِيلَ لَكُمُ اِنْفِرُوا فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ اِثّٰاقَلْتُمْ إِلَى اَلْأَرْضِ، أَ رَضِيتُمْ بِالْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا مِنَ اَلْآخِرَةِ، فَمٰا مَتٰاعُ اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا فِي اَلْآخِرَةِ إِلاّٰ قَلِيلٌ. إِلاّٰ تَنْفِرُوا يُعَذِّبْكُمْ عَذٰاباً أَلِيماً وَ يَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَيْرَكُمْ وَ لاٰ تَضُرُّوهُ شَيْئاً وَ اَللّٰهُ عَلىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ» . (1)
-اى كسانى كه ايمان آورديد، چرا هنگامى كه به شما گفته مىشود: در راه خدا جهاد كنيد و از خانههاى خود خارج شويد، به زمين مىچسبيد، آيا به زندگانى دنيا به جاى آخرت راضى شدهايد؟ پس بدانيد متاع و بهرههاى دنيا در برابر آخرت، اندك و ناچيز است، بدانيد كه اگر در راه خدا پيكار نكنيد و از خانه و منزل بيرون نرويد، خداوند شما را به عذابى دردناك، گرفتار خواهد كرد و گروه ديگرى را براى جهاد به جاى شما مىگزيند و شما هم هيچ زيانى به او نمىرسانيد و همانا خداوند بر هر چيز توانا است.
اين آيه نيز به روشنى خبر مىدهد كه اصحاب از جهاد و كارزار سرباز زدند و دلبستگى به دنيا را براى خود برگزيدند هرچند مىدانستند كه آن، متاع و بهرهاى اندك و ناچيز است تا آنجا كه مستوجب سرزنش خداوند و تهديد به عذابى دردناك شدند و اينكه گروهى از مؤمنين راستين، جايگزينشان خواهد شد.
و اين تهديد به جايگزينى آنان در آيات متعددى آمده است كه به روشنى دلالت مىكند بر اينكه آنها چندين بار از جهاد و كارزار خوددارى جسته و سرباز زدند. در آيه كريمه مىخوانيم:
«وَ إِنْ تَتَوَلَّوْا يَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَيْرَكُمْ ثُمَّ لاٰ يَكُونُوا أَمْثٰالَكُمْ» (2).
-و اگر پشت كنيد، به جاى شما گروه ديگرى مىآورد كه مانند شما نباشند.
و نيز مىفرمايد:
«يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اَللّٰهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ، أَذِلَّةٍ عَلَى اَلْمُؤْمِنِينَ، أَعِزَّةٍ عَلَى اَلْكٰافِرِينَ يُجٰاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ وَ لاٰ يَخٰافُونَ لَوْمَةَ لاٰئِمٍ، ذٰلِكَ فَضْلُ اَللّٰهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشٰاءُ وَ اَللّٰهُ وٰاسِعٌ عَلِيمٌ» . (1)
-اى كسانى كه ايمان آورديد، هركه از شما از دين خود برگردد (و مرتدّ شود) بزودى خداوند گروهى را مىآورد كه آنها را دوست مىدارد و آنها او را دوست مىدارند، با مؤمنان متواضع و با كافران سرسختاند، در راه خدا جهاد مىكنند و از سرزنش هيچ سرزنشكنندهاى نمىهراسند. اين كرم خدا است كه به هركه خواهد دهد و خداوند وسعتبخش و دانا است.
و اگر بخواهيم تمام آياتى را كه بر اين معنى تأكيد دارند و بروشنى اين تقسيم را كه شيعيان بدان اعتراف دارند خصوصا در مورد اين بخش از اصحاب، توضيح دهيم، نياز به كتاب ويژهاى داريم. و همانا قرآن كريم با كوتاهترين و رساترين عبارتها، اين امر را چنين توضيح داده است.
«وَ لْتَكُنْ مِنْكُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَى اَلْخَيْرِ وَ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ اَلْمُنْكَرِ وَ أُولٰئِكَ هُمُ اَلْمُفْلِحُونَ. وَ لاٰ تَكُونُوا كَالَّذِينَ تَفَرَّقُوا وَ اِخْتَلَفُوا مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَهُمُ اَلْبَيِّنٰاتُ وَ أُولٰئِكَ لَهُمْ عَذٰابٌ عَظِيمٌ. يَوْمَ تَبْيَضُّ وُجُوهٌ وَ تَسْوَدُّ وُجُوهٌ، فَأَمَّا اَلَّذِينَ اِسْوَدَّتْ وُجُوهُهُمْ أَ كَفَرْتُمْ بَعْدَ إِيمٰانِكُمْ فَذُوقُوا اَلْعَذٰابَ بِمٰا كُنْتُمْ تَكْفُرُونَ، وَ أَمَّا اَلَّذِينَ اِبْيَضَّتْ وُجُوهُهُمْ فَفِي رَحْمَتِ اَللّٰهِ هُمْ فِيهٰا خٰالِدُونَ» (2).
-بايد امتى از شما باشند كه دعوت به خير كرده، امر به معروف و نهى از
منكر كنند و آنها خودشان رستگارانند. و مانند آنهائى نباشيد كه پراكنده شدند و پس از اينكه حجتها و دليلهائى بهسويشان آمد، اختلاف كردند و براى آنان عذابى سنگين خواهد بود، روزى كه گروهى روسفيد و گروهى روسياه مىشوند و اما آنان كه روهايشان سياه شد: چگونه پس از ايمانتان، كافر شديد پس بچشيد عذاب را بسبب آن كفران كه داشتيد. و اما سفيدرويان پس در رحمت خداوند، جاودانه خواهند ماند.
و اين آيات-چنانكه بر هيچ پژوهشگر آگاهى پوشيده نيست- اصحاب را مخاطب قرار داده و آنان را از تفرقه و پراكندگى پس از آمدن حجتها و دلايل برحذر داشته و به عذابى سنگين وعده داده و به دو بخش تقسيمشان كرده است: گروهى كه روز قيامت سفيدروى برمىخيزند و آنان شكرگزارانى هستند كه سزاوار رحمت الهىاند و گروهى سيهروى كه پس از ايمان، مرتد شده و خداى سبحان آنها را به عذابى سنگين تهديد كرده است.
و از بديهيات روشن است كه اصحاب پس از پيامبر، متفرق و پراكنده شدند و آتش فتنه را برافروختند تا اينكه كار به جائى رسيد كه به كارزار و نبردهائى خونين انجاميد و موجب سرافكندگى و عقبافتادگى مسلمانان گرديد و دشمنان در آنها طمع كردند، و اين آيه را هرگز نمىشود تأويل كرد و از معنائى كه از ظاهرش معلوم مىشود منصرف گرديد.
خداوند مىفرمايد:
«أَ لَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اَللّٰهِ وَ مٰا نَزَلَ مِنَ اَلْحَقِّ وَ لاٰ يَكُونُوا كَالَّذِينَ أُوتُوا اَلْكِتٰابَ مِنْ قَبْلُ، فَطٰالَ عَلَيْهِمُ اَلْأَمَدُ فَقَسَتْ
قُلُوبُهُمْ وَ كَثِيرٌ مِنْهُمْ فٰاسِقُونَ» . (1)
-آيا وقت آن نرسيده است، آنان كه ايمان آوردند، دلهايشان به ياد خدا و آن آيات حقّى كه نازل كرده، بلرزد و به خشوع درآيد و نباشند از كسانى كه قبلا كتاب به آنها داده شد و دورانى طولانى بر آنها گذشت و دلهايشان سخت شد و بسيارى از آنها تبهكاران بودند!
در كتاب «الدر المنثور» نوشته جلال الدين سيوطى آمده است:
هنگامى كه ياران رسول خدا وارد مدينه شدند، از زندگى شيرين و خوش برخوردار شدند، پس از آن همه رنج و مشقت كه كشيده بودند و گويا همين خوشگذرانىها، آنان را مقدارى سرد و بىتفاوت كرده بود لذا عقاب شدند و اين آيه «أَ لَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا. . .» نازل شد. و در روايت ديگرى از پيامبر اكرم «ص» نقل شده كه خداوند قلوب مهاجرين را پس از هفده سال از نزول قرآن، كند شمرد و لذا اين آيه را نازل كرد.
و اگر اين اصحاب كه بقول اهل سنت و جماعت، بهترين مردم بودند، براى ياد خدا و آنچه نازل شده، در طول مدت هفده سال، قلوبشان نرم و خاضع نشود تا آنجا كه خداوند آنان را كند حساب كرده و سرزنششان نمايد، و از قساوت قلب و سنگدلى كه نتيجهاش تبهكارى و فسق است، برحذرشان دارد، پس نبايد ملامت كرد، متأخرين از ميانهروهاى قريش را كه در سال هفتم از هجرت و پس از فتح مكه، اسلام آوردند!
و اين نمونههائى بود از كتاب خدا كه دلالت دارد بر اينكه همۀ اصحاب از افراد عادل و مورد اطمينان نبودند همان طور كه اهل سنت و جماعت، ادعا مىكنند. و اگر جستجوئى در احاديث پيامبر «ص» بكنيم،
1) سوره حديد-آيه ١۶.
چندين برابر از مانند چنين نمونهها را خواهيم ديد، و من چون مبنايم بر خلاصهگوئى است، لذا برخى نمونهها را يادآور مىشوم و بر تحقيقكننده است كه-اگر خواست-بيشتر به تحقيق بپردازد.
رسول خدا «ص» فرمود:
«درحالىكه مىخواهم برخيزم، گروهى را مىبينم و وقتى آنان را شناختم، يك نفر از ميان من و آنها بيرون مىآيد و مىگويد: بيائيد! مىگويم: به كجا؟ مىگويد: به خدا قسم به سوى جهنم! مىگويم: اينها چه كار كردهاند! مىگويد: آنان پس از تو به قهقرا برگشتند و مرتد شدند، و نخواهم ديد از آنها كسانى را كه نجات پيدا مىكنند، جز مانند شترهاى سرگردانى كه از گله خارج مىشوند» . (1)
و همچنين فرمود:
«من پيش از شما بر «حوض» وارد مىشوم، هركس بر من وارد شد مىآشامد و هرگز تشنه نمىگردد، همانا بتحقيق گروههائى بر من وارد مىشوند كه آنها را مىشناسم و آنها مرا مىشناسند، آنگاه بين من و آنها جدائى مىافتد، پس مىگويم: اصحابم! به من گفته مىشود: تو نمىدانى كه پس از تو چه كارها كردند؟ ! پس من مىگويم: دور باد، دور باد كسى كه پس از من در دين من تغيير داد!» (2).
كسى كه با دقت در اين احاديث زيادى كه علماى اهل سنت در صحاح و مسندهاى خود نقل كردهاند، بنگرد هرگز ترديدى پيدا نمىكند كه بيشتر اصحاب، تبديل كردند و احكام را تغيير دادند بلكه پس از آن حضرت، به دوران جاهليت بازگشتند مگر بسيار اندكى از آنان و به هيچ وجه نمىشود اين احاديث را بر سومين قسم از اصحاب يعنى منافقين، تطبيق كرد زيرا در متن حديث آمده بود «پس مىگويم:
اصحابم!»
ضمنا اين احاديث، مصداق و تفسير آياتى است كه قبلا به آنها اشاره كرديم و خبر مىداد از دگرگونى و ارتداد و عقبگرد اصحاب و تهديدشان به عذابى سخت.
حضرت فرمود:
«من قبل از شما مىروم و من شاهد و گواه بر اعمال شما هستم و به خدا قسم من هماكنون به حوضم مىنگرم و همانا ذخائر زمين (يا كليدهاى زمين) به من سپرده شده و من به خدا سوگند بر شما نمىترسم كه پس از من، مشرك شويد ولى مىترسم كه بر سر دنيا رقابت كنيد!» (1).
آرى! پيامبر «ص» راست مىگفت چرا كه اينان بقدرى بر سر دنيا رقابت و همچشمى داشتند كه شمشيرها را كشيده و با يكديگر به نبرد پرداختند و همديگر را تكفير كردند. و برخى از اين اصحاب نامى، طلا و نقره، اندوخته بود تاريخنويسانى مانند مسعودى در «مروج الذهب» و
طبرى و ديگران ما را خبر دادهاند كه اموال زبير به تنهائى پنجاه هزار دينار و هزار اسب و هزار برده و املاك زيادى در بصره، كوفه، مصر و . . . بود (2)
و همچنين برداشت طلحه، تنها از عراق، روزانه هزار دينار بود و برخى بيش از اين نوشتهاند. و عبد الرحمن بن عوف صد اسب و هزار شتر و ده هزار گوسفند داشت و پس از مرگش، يك هشتم از اموالش كه بر همسرانش تقسيم كردند، هشتاد و چهار هزار بود. و عثمان بن عفان روزى كه مرد، صد و پنجاه هزار دينار، منهاى دامها، زمينها و املاك زيادى بود كه به شمارش نمىآيد. و زيد بن ثابت، پس از مرگش، آنقدر طلا و نقره بجاى گذاشت كه با تبرها آنها را مىشكستند و دستهاى افراد زيادى به همين مناسبت زخم شد، گذشته از ثروتها و املاكى كه صد هزار دينار قيمت مىكردند. (3)
اين نمونههاى سادهاى بود و در تاريخ شواهد بسيارى هست كه فعلا نمىخواهيم وارد آن بحث شويم و به همين مقدار بسنده مىكنيم تا معلوم شود كه راست مىگوئيم و دنيا در ديدگان آنها زينت داده شده و اين آرايشها چشمهاشان را خيره كرده بود.
ابو سعيد خدرى گويد: رسول خدا «ص» روزهاى عيد فطر و اضحى به مصلّى مىرفت و نخستين كارش نماز عيد بود سپس برمىخاست و در
برابر مردم كه همچنان در صفهاى خود نشسته بودند مىايستاد و آنان را نصيحت و موعظه و سفارش و امر مىكرد و اگر مىخواست بحثى را قطع كند، قطع مىكرد يا اگر مىخواست دستورى بدهد، دستور مىداد، سپس روانه مىشد.
ابو سعيد مىگويد: همچنان مردم بر آن منوال بودند تا اينكه روزى با مروان كه آن وقت امير مدينه بود. در عيد اضحى يا فطر بود، كه به مصلّى آمديم و نزد منبرى رفتيم كه «كثير بن صلت» آن را ساخته بود، مروان مىخواست بر منبر بالا رود پيش از آنكه نماز عيد بخواند، من لباسش را كشيدم، او هم مرا كشيد، آنگاه بر منبر بالا رفت و قبل از نماز خواندن، خطبهاى خواند، من به او گفتم: بخدا، شما تغيير داديد! گفت: ابو سعيد! آنچه مىدانستى تمام شد! آنچه مىدانم به خدا بهتر است از آنچه نمىدانم گفت: مردم پس از نماز نمىنشينند، لذا من خطبه را قبل از نماز قرار دادم! (1)
من بسيار كنكاش كردم كه انگيزههاى اصحاب را در تغيير سنت رسول اللّه بيابم، تا به اين نتيجه رسيدم كه امويان و اغلب آنها از اصحاب پيامبر بودند و پيشاپيش آنان معاويه بن ابو سفيان «كاتب وحى» -همان گونه كه مىنامندش-بود كه مردم را با اصرار وادار به دشنام على بن ابى طالب و لعن او بر منبرهاى مساجد مىنمود، همان طور كه تاريخنويسان نوشتهاند. و مسلم در صحيحش در باب «فضائل على بن ابى طالب» همين مطلب را آورده است و اضافه كرده كه معاويه، بدست نشاندگان خود در تمام شهرها امر كرد كه اين لعن و دشنام را سنت قرار دهند و خطبا و سخنوران بر منبرها لعن كنند، و هنگامى كه برخى از
1) صحيح بخارى-ج ١-ص ١٢٢ از كتاب عيدين، باب «الخروج الى المصلى بغير منبر» .
اصحاب از اين امر به تنگ آمده و به او اعتراض كردند، معاويه دستور قتل و سوزاندن آنان را داد و برخى از اصحاب نامى مانند حجر بن عدى كندى و يارانش كشته شدند و بعضىها زندهبهگور شدند زيرا از لعن على امتناع كرده و به آن اعتراض نمودند.
ابو الاعلى مودودى در كتابش «الخلافة و الملك» به نقل از حسن بصرى آورده است كه گفت: چهار خصلت در معاويه هست كه اگر تنها يكى از آنها در او بود براى تباهى و هلاكتش كافى بود:
١-بدون مشورت بر خلافت چيره شد درحالىكه بقايائى از اصحاب هنوز وجود داشتند كه نور فضيلت در آنها به چشم مىخورد.
٢-فرزند خود را براى بعد از خود به خلافت برگزيد درحالىكه او شرابخوار، مىگسار و فاسقى بود كه ديبا مىپوشيد و با آلات لهو و لعب سروكار داشت.
٣-ادعاى برادرى با زياد بن ابيه كرد درحالىكه پيامبر فرموده بود: فرزند براى صاحب فراش (يعنى شوهر) است و زنازاده را سنگ مىبايد (يعنى زنازاده هيچ حقى در فرزندى و نسب ندارد) .
۴-قتل او حجر و اصحاب حجر را. واى بر او از حجر، واى بر او از حجر و از اصحاب حجر. (1)
و برخى از مؤمنان، پس از انجام نماز از مسجد فرار مىكردند كه هنگام خطبه، در مجلس نباشند زيرا خطبه با لعن على و اهل بيتش ختم مىشد و بدين سان بنى اميه سنت رسول خدا را تغيير داده و خطبه را مقدم بر نماز كردند تا مردم بالاجبار حاضر شوند.
آفرين بر اين اصحابى كه از تغيير دادن سنت رسول خدا و حتى
1) كتاب «الخلافة و الملك» نوشته ابو الاعلى مودودى-ص ١٠۶
احكام الهى براى رسيدن به اهداف شوم و اغراض پليد و كينههاى ديرينه خود، خجالت نمىكشند، و مردى را نفرين مىكنند كه خداوند هر رجس و پليدى را از او دور كرده و كاملا او را پاك نموده است و صلوات را بر او واجب نموده همچنان كه بر پيامبرش واجب نموده است و خدا و پيامبرش محبت و مودتش را واجب و لازم دانستهاند تا آنجا كه پيامبر «ص» فرمود:
«دوستى على ايمان و دشمنيش نفاق است» (1).
ولى اين اصحاب تغيير دادند و بدعت نهادند و گفتند شنيديم و نافرمانى كرديم و بجاى صلوات و درود بر او، نفرين كردند و سبّ و شتم نمودند ۶٠ سال تمام همان طور كه در كتابهاى تاريخ آمده است.
و اگر اصحاب موسى نقشه كشيدند كه هارون را به قتل برسانند، پس برخى اصحاب محمد نيز نقشه كشيدند و هارونش را كشتند و فرزندان و پيروانش را زير هر سنگ و كلوخى گير آوردند و بلاها بر سرشان آوردند و نامشان را از ديوان بيت المال محو كردند و منع كردند كه كسى نام آنها را بر خود بنهد و باز هم به همين بسنده نكردند بلكه او را لعن كردند و مخلصين از اصحاب را هم به زور و اجبار بر اين امر وادار كردند.
من بخدا حيران و سرگردان مىشوم آنگاه كه در صحاح خودمان مىنگرم و آن همه محبت پيامبر را به برادرش و پسر عمش على و برترى دادن او نسبت به تمام اصحاب، مىخوانم تا آنجا كه دربارهاش گويد:
«على! نسبت تو به من نسبت هارون به موسى است جز اينكه پس از من پيامبرى
1) صحيح مسلم ج ١-ص ۶١.
نباشد» . (1)و به او گويد: «تو از من هستى و من از توام» (2)و گويد: «دوستى على ايمان و كينۀ او نفاق است» (3)و فرمايد: «من شهر علمم، عليّم در است» (4)و فرمايد: «على مولاى هر مؤمنى پس از من است» (5)و فرمايد:
«هركه من مولاى اويم، پس على مولايش است. بارالها، دوست بدار هركه او را دوست دارد و دشمن بدار هركه او را دشمن دارد» (6).
و اگر بخواهيم تمام فضائل على را از زبان پيامبر كه علماى ما به صحت و درستى آنها اقرار دارند، بشماريم، يك كتاب مفصلى بايد بنويسيم، پس چگونه است كه اصحاب پيامبر اين همه حديث را ناديده مىگيرند و علنا على را دشنام مىدهند و در كمينش مىنشينند و او را بر فراز منبرها لعن و نفرين مىكنند و با او پيكار مىسازند و او را به قتل مىرسانند؟ !
بيهوده مىخواهم عذرى براى اينان بجويم ولى چيزى جز حبّ دنيا و رقابت بر سر آن يا نفاق يا ارتداد از دين و برگشتن به جاهليّت نمىيابم و گاهى هم تلاش مىكنم اين مسئوليتها را به فرومايگان از اصحاب يا منافقين بچسبانم ولى با تأسف زياد نمىشود زيرا آن نقشهها و كينهها نسبت به على، توسط معدودى از مشهورترين بزرگان و شخصيتهاى اصحاب برنامهريزى شده است، مثلا اولين كسى كه تهديد به آتش زدن
1) صحيح بخارى-ج ٢-ص ٣٠۵، صحيح مسلم-ج ٢-ص ٣۶٠، مستدرك حاكم-ج ٣- ص ١٠٩.
2) صحيح بخارى-ج ٢-ص ٧۶، صحيح ترمذى-ج ۵، ص ٣٠٠، سنن ابن ماجه-ج ١-ص ۴۴.
3) صحيح مسلم ج ١-ص ۶١، سنن نسائى-ج ۶-ص ١١٧، صحيح ترمذى-ج ٨-ص ٣٠۶.
4) صحيح ترمذى-ج ۵-ص ٢٠١، مستدرك حاكم-ج ٣-ص ١٢۶.
5) مسند امام احمد-ج ۵-ص ٢۵، مستدرك حاكم-ج ٣-ص ١٣۴، صحيح ترمذى-ج ۵ ص ٢٩۶.
6) صحيح مسلم-ج ٢-ص ٣۶٢، مستدرك حاكم-ج ٣-ص ١٠٩، مسند احمد-ج ۴-ص ٢٨١.
خانهاش-با وجود على در آن-كرده، عمر بن خطاب است و اولين كسانى كه با او كارزار كردهاند طلحه و زبير و امّ المؤمنين عايشه دختر ابو بكر و معاوية بن ابى سفيان و عمرو بن عاص و بسيارى ديگر مىباشند.
و اين شگفتى من بسيار است و تمامشدنى نيست و هر انسان آزاده و انديشمند خردمندى نيز مرا تأييد مىكند كه چگونه علماى اهل سنت، اجماع بر عدالت تمام اصحاب مىكنند و بر همه درود مىفرستند و هيچكدام را استثنا نمىكنند تا آنجا كه بعضى از آنها گويند «يزيد را لعن كن و بالاتر نرو» يزيد كجا و اين همه مصيبتها كجا كه هيچ دين و هيچ عقلى، آن را نمىپذيرد. و من بسيار بعيد مىدانم كه اهل سنت و جماعت-اگر واقعا پيرو سنت پيامبر هستند-حكم به عدالت كسى كنند كه قرآن و سنت، حكم به تباهى و ارتداد و كفرش داده است كه پيامبر «ص» فرمود:
«هركه على را دشنام دهد، مرا دشنام داده، و هركه مرا دشنام دهد، خدا را دشنام داده و هركه خدا را دشنام دهد، خداوند او را با صورت به آتش جهنم خواهد انداخت» (1).
اين جزاى كسى است كه على را سب كند چه رسد به اينكه لعنش كند يا با او بجنگد و كارزار نمايد، پس علماى ما كجايند با اين حقايق؟ يا اينكه نكند قفل بر قلوبشان زدهاند.
پروردگارا! به تو پناه مىبرم از وسوسههاى شياطين و به تو پناه مىبرم كه حاضر شوند.
1) مستدرك حاكم-ج ٣-ص ١٢١، خصائص نسائى-ص ٢۴، مسند امام احمد-ج ۶-ص ٣٣ مناقب خوارزمى-ص ٨١، رياض ذخرۀ طبرى-ج ٢-ص ٢١٩، تاريخ سيوطى-ص ٧٣.
انس بن مالك گويد: من هيچچيز را در زمان پيامبر مقدم بر نماز نمىدانستم.
آنگاه گفت: و مگر همين نماز را ضايع نكرديد؟ زهرى گويد: بر انس بن مالك در دمشق وارد شدم، او را گريان ديدم، گفتم: چه چيز ترا بگريه انداخته؟ گفت: من چيزى را جز نماز نمىشناختم، اين هم ضايعش كردند (1).
و براى اينكه كسى توهّم نكند كه تابعين بودند كه هرچه خواستند تغيير دادند پس از آن همه فتنهها و جنگها، دوست دارم تذكر بدهم اوّلين كسى كه سنّت پيامبر را در نماز تغيير داد شخص خليفه مسلمانان عثمان بن عفّان بود و همچنين امّ المؤمنين عايشه بود، شيخين بخارى و مسلم در صحيح خود آوردهاند: «پيامبر در منى دو ركعت نماز خواند، ابو بكر هم پس از او چنين كرد و عمر هم پس از ابو بكر و عثمان هم در اوائل خلافتش ولى بعدا عثمان چهار ركعت خواند» (2).
و همچنين مسلم در صحيحش آورده است: زهرى گفت: به عروه گفتم:
عايشه را چه مىشود كه در مسافرت، نماز تمام مىخواند؟ گفت: او هم مثل عثمان، تأويل مىكند! (3)
عمر بن خطاب نيز اجتهاد مىكرد و در برابر نصوص آشكار از سنن پيامبر تأويل مىكرد بلكه در مقابل نص قرآن كريم، به رأى خودش عمل مىكرد. از جمله مىگويد: «دو متعه در زمان پيامبر بوده و من از آنها نهى مىكنم و
بر آنها عقاب مىكنم و به كسى كه جنب شده و آب ندارد مىگويم: نماز نخوان! و اين علىرغم قول خداوند در سورۀ مائده است كه مىفرمايد: «پس اگر آب پيدا نكرديد، خاك پاكى بيابيد و تيمم كنيد» .
بخارى در صحيحش در باب «اگر جنب بر خود بترسد» آورده است:
شنيدم شقيق بن سلمه گفت: نزد عبد اللّه و ابو موسى بودم، ابو موسى به او گفت:
اى پدر عبد الرحمن! اگر كسى جنب شد و آب پيدا نكرد، چه كند؟ ! عبد اللّه گفت: نماز نخواند تا آب بدست آورد! ابو موسى گفت پس به قول پيامبر چه مىكنى كه به عمّار گفت: خاك ترا كفايت مىكند؟ گفت:
مگر نمىبينى كه عمر به اين حرف قانع نشد؟ ابو موسى گفت: از قول عمّار بگذريم، با اين آيه چه مىكنى؟ عبد اللّه ندانست چه پاسخ دهد ولى گفت:
اگر به آنها اجازه بدهيم كه تيمم كنند، ممكن است هروقت كمى آب سرد شد، آب را كنار بگذارند و تيمم كنند؟ ! آنگاه به شقيق گفتم: پس عبد اللّه به اين خاطر، از تيمم منع كرد؟ ! گفت: آرى! (1)
انس بن مالك روايت مىكند كه پيامبر به انصار فرمود: «شما پس از من به تنگدستى و قحطى سختى مىرسيد، پس صبر كنيد تا خدا و رسولش را بر حوض ملاقات كنيد» انس گفت: ولى ما صبر نكرديم (2).
علاء بن مسيّب از پدرش نقل مىكند كه گفت: براء بن عازب (رض) را ديدم، به او گفتم: خوشا به حالت، همراه با پيامبر «ص» بودى و زير درخت با او بيعت كردى! پس او گفت: برادرزادهام! نمىدانى پس
از او چه بدعتها (در دين) گذاشتيم! ١(1).
و اگر اين صحابى از سابقين و مسلمانان نخستين است كه در زير درخت با پيامبر «ص» بيعت كردند و خداوند از آنها راضى شد و از آنچه در قلبشان است فهميد و فتحى نزديك به آنها عطا فرمود، اينچنين عليه خود و اصحابش گواهى مىدهد كه پس از پيامبر بدعتها در دين گذاردند و اين شهادت، مصداق خبرى است كه پيامبر «ص» داده است و پيشگوئى كرده است كه اصحابش، پس از او بدعت در دين مىگذارند و به قهقرا بر مىگردند و مرتد مىشوند. پس آيا براى انسان خردمند جائى مىماند كه بازهم به عدالت تمام اصحاب-بدون استثناء- گواهى بدهد، همان گونه كه اهل سنّت مىگويند؟ و هركس كه چنين سخنى بگويد، بىگمان با عقل و نقل مخالفت كرده است و بدين سان فرصتى براى پژوهشگر نمىماند كه با تكيه بر مقياسهاى فكرى به حقيقت دست يابد.
بخارى در صحيحش، در باب «مناقب عمر بن خطاب» گويد:
هنگامى كه عمر ضربه خورد، از شدّت درد ناله مىكرد، ابن عباس كه مىخواست دلداريش بدهد، بدو گفت:
«اى امير مؤمنان! هرچه باشد تو مدتى در خدمت پيامبر بودى و صحابى خوبى بودى، آنگاه از او جدا شدى درحالىكه از تو راضى و خشنود بود، سپس همنشين ابو بكر شدى و با او هم بسيار خوب بودى و در حالى فراقش را تحمّل كردى كه او هم از تو راضى بود و
1) صحيح بخارى-ج ٣-ص ٣٢-باب غزوۀ حديبيه.
آنگاه با اصحاب آنان، همنشين شدى و با آنها نيز برخورد خوبى داشتى و اگر از آنها جدا مىشوى، بىگمان در حالى جدا مىشوى كه از تو راضىاند» .
عمر گفت:
«اما آنچه گفتى از همنشينى با پيامبر و خشنوديش از من، پس آن از منّتهاى خداوند بر من بود و اما آنچه كه ياد كردى از همصحبتى با ابو بكر و رضايتش، پس آن هم از منّتهاى الهى بر من بود و اما نگرانى و سراسيمگى من، پس براى تو و يارانت مىباشد. بخدا قسم اگر هرجا از زمين كه بر آن آفتاب تابيده است طلا مىشد و مال من بود، پس همۀ آنها را فديه مىدادم تا شايد از عذاب الهى، قبل از ديدارش رهائى يابم» (1)
و تاريخ سخن ديگرى را نيز از او به ثبت رسانده است:
«اى كاش گوسفندى در خانوادهام بودم كه هرگاه بخواهند مرا فربه كنند تا پس از فربه شدن و زيارت دوستانشان مرا مىكشتند و قسمتى از گوشتم را كباب كرده و قسمتى را خشك مىكردند و سپس مرا مىخوردند و چون مدفوع خارج مىشدم و بشر نبودم.» (2)
و مانند چنين سخنى، تاريخ براى ابو بكر نيز به ثبت رسانده است، نوشتهاند: هنگامى كه ابو بكر به پرندهاى بر فراز درختى مىنگريست، چنين گفت:
«خوشا بحال تو اى پرنده، ميوه مىخورى و بر درخت مىنشينى و نه حساب و كتابى دارى و نه عقاب و عذاب الهى! اى كاش من هم در كنار راه بر درختى بودم و شترى بر من مىگذشت و مرا مىخورد و
سپس همراه با سرگين آن خارج مىشدم و هرگز از بشر نبودم» (1).
و بار ديگر گفت:
«اى كاش مادرم مرا نمىزائيد! اى كاش كاهى در لاى خشتى بودم. . .» (2).
و اينها برخى از اقوال آنها بود كه تنها براى نمونه ذكر كردم.
و اينست كتاب آسمانى خداوند كه بندگان مؤمنش را چنين بشارت مىدهد:
«أَلاٰ إِنَّ أَوْلِيٰاءَ اَللّٰهِ لاٰ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لاٰ هُمْ يَحْزَنُونَ. اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ كٰانُوا يَتَّقُونَ، لَهُمُ اَلْبُشْرىٰ فِي اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا وَ فِي اَلْآخِرَةِ لاٰ تَبْدِيلَ لِكَلِمٰاتِ اَللّٰهِ ذٰلِكَ هُوَ اَلْفَوْزُ اَلْعَظِيمُ» . (3)
-همانا اولياى خدا هرگز ترس و خوفى ندارند و هيچ اندوهى در دلشان نيست، آنان كه ايمان آورده و با تقوا هستند، در دنيا و آخرت، بشارت به آنها داده مىشود و در سخنان الهى تغيير و تبديلى نيست و اين همان رستگارى بزرگ است.
و مىفرمايد:
«إِنَّ اَلَّذِينَ قٰالُوا رَبُّنَا اَللّٰهُ ثُمَّ اِسْتَقٰامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ اَلْمَلاٰئِكَةُ أَلاّٰ تَخٰافُوا وَ لاٰ تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ اَلَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ. نَحْنُ أَوْلِيٰاؤُكُمْ فِي اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا وَ فِي اَلْآخِرَةِ وَ لَكُمْ فِيهٰا مٰا تَشْتَهِي أَنْفُسُكُمْ وَ لَكُمْ فِيهٰا مٰا تَدَّعُونَ، نُزُلاً مِنْ غَفُورٍ رَحِيمٍ» (4).
-و آنان كه گفتند، پروردگار ما «اللّه» است و استقامت ورزيدند،
فرشتگان بر آنها نازل شده و به آنها بشارت دهند كه هراس و اندوهى نداشته باشيد و به بهشتى كه به آن وعدهتان مىدادند، خرسند باشيد، ما در دنيا و آخرت، دوستان و اولياى شمائيم و همانا در آخرت هرچه بخواهيد و اشتها كنيد، براى شما باشد و در آنجا هرچه درخواست كنيد، به شما داده خواهد شد، اين سفره را خداى بخشنده و مهربان براى شما گسترده است.
پس چرا ابو بكر و عمر آرزو مىكنند كه اى كاش از بشر نبودند، همان بشرى كه خداوند آن را بر ساير آفريدگانش، كرامت بخشيده است؟ و اگر مؤمن معمولى كه در دنيا، پايدار بوده است، به چنين مقامى نائل مىآيد كه فرشتگان بر او نازل گردند و به مقام و منزلتش در بهشت، بشارتش دهند و ديگر از عذاب الهى نهراسد و از آنچه در دنيا باقى گذاشته، اندوهگين نباشد و پيش از رسيدن به آخرت، در دنيا بشارتش دهند، پس چه شده است كه بزرگان اصحاب و همانها كه-طبق آموختههايمان-برترين افراد پس از پيامبرند، آرزو مىكنند كه اى كاش مدفوع يا سرگين يا مو و يا كاه بودند؟ و اگر واقعا فرشتگان، آنان را به بهشت بشارت داده بودند، هرگز چنين آرزوئى نداشتند كه آنچه بر زمين از نور خورشيد تابيده است، اگر از طلا شود، همه را فديه دهند، شايد از عذاب الهى، قبل از ملاقاتش، آسوده گردند!
خداوند مىفرمايد:
«وَ لَوْ أَنَّ لِكُلِّ نَفْسٍ ظَلَمَتْ، مٰا فِي اَلْأَرْضِ لاَفْتَدَتْ بِهِ وَ أَسَرُّوا اَلنَّدٰامَةَ لَمّٰا رَأَوُا اَلْعَذٰابَ وَ قُضِيَ بَيْنَهُمْ بِالْقِسْطِ وَ هُمْ لاٰ يُظْلَمُونَ» . (1)
-و اگر هركس كه ستم كرده است، تمام آنچه در زمين است، از آن او
1) سوره يونس-آيه ۵۴.
باشد و همه را فدا كند تا مگر از عذاب رها شود، و چون عذاب الهى را ببيند، پشيمانى خود را پنهان نمايند و همانا در حق آنان با انصاف، قضاوت شود و هرگز ستم بآنها نشود.
و مىفرمايد:
«وَ لَوْ أَنَّ لِلَّذِينَ ظَلَمُوا مٰا فِي اَلْأَرْضِ جَمِيعاً وَ مِثْلَهُ مَعَهُ لاَفْتَدَوْا بِهِ مِنْ سُوءِ اَلْعَذٰابِ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ وَ بَدٰا لَهُمْ مِنَ اَللّٰهِ مٰا لَمْ يَكُونُوا يَحْتَسِبُونَ. وَ بَدٰا لَهُمْ سَيِّئٰاتُ مٰا كَسَبُوا وَ حٰاقَ بِهِمْ مٰا كٰانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ» (1).
-و اگر آنان كه ستم كردهاند، تمام اموال دنيا را داشته باشند و نظير آن را نيز بياورند و همه را براى رهائى از شدت عذاب روز قيامت، فديه دهند (فايدهاى برايشان ندارد) و از خدا چيزهائى را ببينند كه هرگز حسابش هم نمىكردند و براى آنها ظاهر شود نتيجۀ كارهاى بدى كه انجام مىدادند و عذابى كه آن را به مسخره گرفته بودند، برايشان نازل گردد.
من با تمام وجود آرزو دارم كه اين آيات شامل اصحاب بزرگوارى همچون ابو بكر صدّيق و عمر فاروق نگردد. . . گرچه در برابر اين آيات كه مىرسم، مقدارى مكث مىكنم تا اينكه بر گوشههائى از روابط آنها با پيامبر «ص» نگرشى داشته باشم و در اين راستا نافرمانىها از دستورهايش و عصيانها در آخرين لحظات زندگى مباركش را مىيابم، كه منجر به خشمگين شدن آن حضرت و بيرون راندن حاضرين شد. و همچنين جلوى رويم، نوارى از سلسله حوادثى كه پس از پيامبر رخ داد مىگذرانم كه با دختر مطهّرش حضرت زهرا چه كردند و چقدر او را اذيّت و آزار و شكنجه رساندند و حقّش را غصب كردند درحالىكه پيامبر
1) سوره زمر-آيات ۴٧ و ۴٨.
خود دربارهاش فرموده بود:
«فاطمة بضعة منّى، من اغضبها فقد اغضبنى» . (1)
فاطمه پارۀ تن من است، هركه او را به خشم آورد، بتحقيق مرا به خشم آورده است.
و فاطمه به ابو بكر و عمر فرمود:
«شما را به خدا قسم مىدهم، آيا نشنيديد كه پيغمبر «ص» فرمود:
رضايت فاطمه از رضايت من و غضبش از غضب من است، پس هركه دخترم فاطمه را دوست بدارد مرا دوست داشته و هركه او را خشنود سازد، مرا خشنود ساخته و هركه او را به غضب درآورد، مرا خشمناك ساخته است؟»
گفتند: آرى، شنيديم از پيامبر!
آنگاه فاطمه گفت:
«پس من خدا و فرشتگانش را به گواهى مىگيرم كه شما مرا به خشم آورديد و هرگز رضايتم را نخواستيد و هرگاه با پيامبر ملاقات كنم، حتما شكايت شما را به او رسانم» . (2)
ما را بگذار از ياد اين حادثه كه دلها را پرخون مىسازد. و شايد هم ابن قتيبه كه يكى از علماى مبرّز اهل سنّت در علوم و فنون بسيارى است و نوشتههاى زيادى در تفسير، حديث، لغت، نحو و تاريخ دارد، آخر عمرى شيعه شده باشد! همان طور كه يكى از دشمنان، يكبار چنين به من گفت زيرا كتاب «تاريخ خلفا» ى او را به او نشان دادم، و بىگمان اين تبليغات عاجزانه كسانى است كه راه و چارهاى ندارند و اگر چنين باشد پس بايد گفت «طبرى» هم شيعه شده و «نسائى» هم كه كتابى
در ويژگيهاى امام على نگاشته، شيعه شده و ابن قتيبه شيعه شده و حتى طه حسين هم كه از معاصرين است، پس از نوشتن كتاب «الفتنه الكبرى» و ذكر حديث غدير و اقرار به حقايق ديگر، او هم شيعه شده است! !
حقيقت اين است كه هيچكدام از اينها شيعه نشدهاند و هرگاه نام شيعه را مىبرند، به بدى و ناسزاگوئى ياد مىكنند و تا آنجا كه توانستهاند در دفاع از عدالت اصحاب، قلمفرسائى كردهاند ولى آنكس كه گوشهاى از فضائل على بن ابى طالب را ذكر مىكند يا اشتباههاى بزرگان از اصحاب را يادآورى مىنمايد، او را به تشيّع متّهم مىسازيم! فقط كافى است كه پس از بردن نام پيامبر، جلوى يكى از آنها «صلّى اللّه عليه و آله» بگوئى يا پس از ذكر نام على، «عليه السّلام» بر زبان جارى سازى كه فورا بگويند: تو شيعهاى! و بدين سان روزى با يكى از علمايمان كه با هم بحث مىكرديم، گفتم: نظر شما دربارۀ «بخارى» چيست؟
گفت: او از امامان حديث است و كتابش نزد ما صحيحترين كتاب پس از قرآن مىباشد و همۀ علماى ما بر اين سخن اجماع دارند.
به او گفتم: بخارى شيعه است!
با تمسخر خندهاى كرد و گفت: چنين تهمتى از او دور باد!
گفتم: مگر تو نگفتى هركس ياد على كند و «عليه السّلام» بگويد، شيعه است؟
گفت: آرى! سپس صحيح بخارى را به او و ديگر حاضران نشان دادم كه در جاهاى متعدّدى پس از نام على، «عليه السّلام» مىگويد و حتى پس از آوردن نام فاطمه و حسين بن على نيز «عليه السّلام» مىگويد. (1)
1) صحيح بخارى-ج ١-ص ١٢٧ و ١٣٠ و ج ٢ ص ١٢۶ و ٢٠۵.
بهتزده شد و ندانست چه پاسخ گويد.
بازمىگردم به روايت ابن قتيبه كه در آن ادعا كرده بود، فاطمه بر ابو بكر و عمر غضب كرد، پس اگر در آن ترديدى داشته باشم، هرگز نمىتوانم در «صحيح بخارى» كه نزد ما صحيحترين كتاب پس از قرآن است، ترديد داشته باشم بويژه اينكه ما خود را ملزم دانستهايم به صحّت و پذيرش تمام آن كتاب و اينكه شيعيان حق داشته باشند با آن كتاب با ما استدلال نمايند و ما هم متعهد به پذيرش آن استدلالها هستيم و اين مطلب را همۀ عاقلان مىپذيرند چرا كه منصفانه است.
و هماكنون صحيح بخارى را مىگشايم در باب «مناقب قرابة رسول اللّه» نوشته است كه پيامبر «ص» فرمود:
«فاطمه پاره تن من است، پس هركه او را به خشم آورد، مرا خشمگين ساخته» .
و همچنين در باب «غزوۀ خيبر» از عائشه آورده است كه فاطمه «عليها السّلام» دختر پيامبر، كسى را نزد ابو بكر فرستاد و در مورد ميراث خود از رسول خدا استفسار كرد، ابو بكر از دادن چيزى از آن ميراث به فاطمه، امتناع ورزيد و لذا فاطمه بر ابو بكر خشمگين شد و از او رنجيد، و با او سخنى نگفت تا از دنيا رفت. (1)
در هر صورت يك نتيجه بدست مىآيد كه بخارى آن را به اختصار بيان كرده و ابن قتيبه تا اندازهاى مفصّلتر ذكر كرده است و آن اين است كه رسول خدا از غضب فاطمه، غضبناك و از رضايتش، خرسند و راضى مىشود و اينكه فاطمه از دنيا رفت درحالىكه خشمگين بر ابو بكر و عمر بود.
1) صحيح بخارى-ج ٣-ص ٣٩.
و اگر بخارى گفته است: فاطمه از دنيا رفت درحالىكه خشمگين بر ابو بكر بود و با او سخنى نگفت تا وفات كرد، معنى فرق نكرده است همان طور كه روشن است، و اگر فاطمه، سرور زنان جهان است كه بخارى در كتاب «الاستئذان» و در باب «من ناجى بين يدى الناس» بدان تصريح كرده، و اگر فاطمه تنها بانوئى از اين امّت است كه خداوند، رجس و پليدى را از او دور كرده و او را پاك و طاهر قرار داده، پس بىگمان غضبش براى غير خدا نمىباشد و لذا است كه از غضب او، خدا و رسولش نيز غضب مىكنند.
و ازاينروى ابو بكر گفت: «من به خدا پناه مىبرم از ناخشنودى او و ناخشنودى تو اى فاطمه» . آنگاه بقدرى ابو بكر گريه كرد كه مىخواست جانش برآيد، درحالىكه فاطمه مىگفت:
«بخدا قسم، پس از هر نمازى كه مىخوانم، عليه تو دعا مىكنم» .
پس ابو بكر خارج شد درحالىكه گريه مىكرد و مىگفت: «مرا به بيعتتان-اى مردم-نيازى نيست! بيعتم را رها كنيد!» (1)
ولى بسيارى از تاريخنگاران و علماى ما اقرار مىكنند كه فاطمه در مورد ارث خود و سهم ذوى القربى و خويشاوندان، با ابو بكر نزاع كرد ولى او تمام سخنان و ادّعاهاى فاطمه را رد كرد تا وقتى كه فاطمه از دنيا رفت و بر او خشمگين بود.
و بااينحال، آنان را مىبينيم كه از اين حادثهها و رويدادهاى مهمّ، با بىاعتنائى مىگذرند و براى حفظ آبروى ابو بكر ميل ندارند در آن باره سخنى بگويند، همان طور كه معمولا هرجا، كرامت او زير سئوال مىرود، چنين برخوردى دارند.
1) تاريخ الخلفاء كه معروف به «الامامة و السياسة» نوشته ابن قتيبه دينورى است-ج ١-ص ٢٠.
و از شگفتانگيزترين مسائلى كه در اين مورد، خواندم، سخن يكى از آنان بود كه پس از يادآورى اين حادثه به نوعى تفصيل، نوشته است:
«معاذ اللّه كه فاطمه ادّعاى چيزى كند كه در آن حقّى ندارد و معاذ اللّه كه ابو بكر، حقّ او را از او منع كند» . و با اين سفسطهگوئى، پنداشته است كه مشكل را حل كرده و پژوهشگران را قانع نموده است.
اين سخن مانند سخن كسى است كه مىگويد: «معاذ اللّه كه قرآن غير از حقّ بگويد و معاذ اللّه كه بنى اسرائيل گوساله را بپرستند» !
گرفتار شديم با علمائى كه مىگويند چيزى را كه نمىفهمند و ايمان به چيزى دارند درعينحال كه ايمان به طرف مقابل و نقيضش دارند، درحالىكه واقعيّت اين است كه: فاطمه قطعا ادّعا كرده و ابو بكر، ادّعايش را رد كرده است، حال يا اينكه فاطمه دروغ گفته است-پناه مىبريم به خدا از اين سخن-كه او منزّه است از دروغ و يا اينكه ابو بكر به او ظلم كرده است. و ديگر هيچ راه حل سوّمى براى قضيه وجود ندارد هرچند برخى از علماى ما، در جستجوى آن هستند!
و اگر با دليلهاى عقلى و نقلى، محال باشد كه سرور زنان جهان دروغگو است چرا كه از پدرش پيامبر قطعا چنين روايتى رسيده است كه فرمود:
«فاطمه پارۀ تن من است، هركه او را آزار دهد مرا آزرده ساخته است» .
و از بديهيّات است كسى كه دروغ مىگويد، شايستگى چنين سخنى از رسول خدا «ص» ندارد، پس حديث، فى حدّ ذاته، دلالت دارد بر عصمت حضرت زهرا و دورى او از دروغ و ديگر خصلتهاى بد، همچنان كه آيۀ تطهير نيز دلالت بر معصوم بودن او دارد كه دربارۀ او و همسرش و
دو فرزندش، به گواهى شخص عايشه نازل شده است (1)، پس ديگر راهى نمىماند نزد عقلا جز آنكه اعتراف نمايند به اينكه بر فاطمه ظلم شده و كسى مىتواند تمسك او را ردّ كند كه به آسانى دستور به سوزاندنش و سوزاندن منزلش مىدهد در صورتى كه اعتراضكنندگان، از خانهاش براى بيعت كردن با آنها، بيرون نيايند (2).
و بدين خاطر است كه آن حضرت را مىبينيم-كه درود خداوند بر او باد-اجازه ورود ابو بكر و عمر به منزلش را نداد وقتى كه آن دو، اذن گرفتند كه بر او وارد شوند و هنگامى كه على به آنها اجازۀ ورود داد، فاطمه رويش را از آنان برگرداند و رو به ديوار كرد و حتّى راضى نشد به آنها نگاه كند. (3)
و پس از رحلتش، شبانه و مخفيانه-طبق وصيّتش-دفن شد تا اينكه هيچ يك از آنان بر جنازهاش حاضر نشوند. (4)
و بدين سان قبر يگانه دختر پيامبر تا امروز بر مردم پوشيده و پنهان است.
من مجدّانه سئوال مىكنم: چرا علماى ما از اين حقايق چشمپوشى مىكنند و ميل ندارند پيرامون آنها بحثى كنند و لااقلّ ذكرى نمايند و بگونهاى اصحاب رسول خدا را براى ما ترسيم مىكنند كه گويا همۀ آنها فرشتگانى هستند كه هرگز خطائى از آنان سرنمىزند و گناهى مرتكب نمىشوند؟ و اگر از يكيشان بپرسى كه چگونه خليفه مسلمانان حضرت عثمان ذو النّورين، كشته شد، در پاسخت مىگويد: مصريها-كه
كافرند-آمدند و او را كشتند، و تمام قضيّه را با اين دو جمله به پايان مىبرند.
ولى هنگامى كه فرصت براى بررسى و خواندن تاريخ پيدا كردى، درمىيابى كه قاتلين عثمان در درجه اوّل، خود اصحاب بودهاند و پيشاپيش آنان امّ المؤمنين عايشه بوده است كه دستور به قتلش مىداد و با اعلام روا بودن ريختن خونش مىگفت:
«پير نادان را بكشيد كه كافر شده است» . (1)
و همچنين مىبينيم طلحه و زبير و محمد بن ابى بكر و ديگر مشهورين از اصحاب، او را محاصره كرده، حتى از آشاميدن آب منعش نمودهاند كه مجبور به استعفايش سازند.
و تاريخنويسان به ما خبر مىدهند كه خود اصحاب بودند كه نگذاشتند جسدش در قبرستان مسلمانان دفن شود و او را در «حشّ كوكب» (2)بدون غسل و كفن دفن كردند.
سبحان اللّه! چطور به ما مىگويند كه عثمان، مظلوم كشته شد و آنان كه او را به قتل رساندند، مسلمان نبودند؟ اين باز داستان ديگرى مانند داستان فاطمه و ابو بكر است، پس اگر عثمان، مظلوم است بايد بر اصحابى كه او را كشتند يا در قتلش شركت كردند، چنين حكم و قضاوت كنيم كه جنايتپيشگانى قاتل بودند زيرا خليفۀ مسلمانان را ظالمانه كشتند و جنازهاش را سنگباران كردند و زنده و مردهاش را
1) تاريخ طبرى-ج ۴-ص ۴٠٧، تاريخ ابن اثير-ج ٣-ص ٢٠۶، لسان العرب-ج ١۴-ص ١٩٣، تاج العروس-ج ٨ ص ١۴١، عقد الفريد-ج ۴-ص ٢٩٠. در سخن عايشه آمده است: «اقتلوا نعثلا فقد كفر» و نعثل هم بمعناى پير نادان و هم بمعناى كفتار پير در لغت آمده است.
2) «حش كوكب» ديوارى از ديوارهاى مدينه، بيرون از بقيع است كامل ابن اثير-ج ٣- ص ١٨٠ .
اهانت نمودند و يا اينكه اين اصحاب، ريختن خون عثمان را جايز دانستند زيرا كارهاى زيادى انجام داده بود كه با اسلام منافات داشت، همان طور كه در تاريخ نيز آمده است. و ديگر هيچ احتمال سوّمى وجود ندارد مگر اينكه تاريخ را تكذيب كنيم و خود را گول بزنيم كه: مصرىها چون كافر بودند او را كشتند!
خلاصه در هر دو صورت، قاطعانه عدالت تمام اصحاب را-بدون استثنا-نفى مىكند زيرا يا بايد عثمان عادل نباشد و يا اينكه قاتلين عثمان كه همهشان از اصحاب بودند، از عدالت بدور باشند و بدين سان ادعاى ما باطل مىشود و ادّعاى شيعيان اهل بيت كه معتقد به عدالت برخى، دون برخى ديگر هستند، به اثبات مىرسد.
و از جنگ جمل مىپرسيم كه ام المؤمنين عايشه، آتش آن را برافروخت و خود رهبريش را برعهده داشت، چطور امّ المؤمنين عايشه از خانهاش بيرون مىآيد درحالىكه خداوند به او دستور ماندن در خانه را مىدهد و مىفرمايد:
«وَ قَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ وَ لاٰ تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ اَلْجٰاهِلِيَّةِ اَلْأُولىٰ» . (1)
«و در خانه بمانيد، و مانند جاهليّت نخستين، خودنمائى نكنيد» .
و مىپرسيم: به چه حقّى امّ المؤمنين، جنگ و كارزار را با خليفۀ مسلمانان على بن ابى طالب كه ولىّ هر مؤمن و مؤمنهاى است، روا دانست؟ و مانند هميشه و به آسانى علمايمان پاسخمان مىدهند كه او امام على را دوست نمىداشت براى اينكه در حادثه «افك» به پيامبر اشاره كرده بود كه او را طلاق دهد، و اينان مىخواهند ما را قانع كنند به اينكه اين حادثه-اگر درست باشد-كه على، اشاره به پيامبر كرده بود كه
1) سوره احزاب-آيه ٣٣.
او را طلاق دهد، كافى است به اينكه عايشه امر خدايش را ناديده بگيرد و پردهاى را كه پيامبر بر او زده بود، كنار زند و شترى كه پيامبر او را از سوار شدنش نهى كرده بود و هشدار داده بود كه سگهاى «حوأب» بر او بانگ مىزنند، سوار شود و مسافتهاى دور و دراز از مدينه تا مكّه و از آنجا تا بصره، طى كند و كشتن بىگناهان را اجازه دهد و كارزار با امير مؤمنان و اصحابى كه با او بيعت كردهاند را روا بدارد، و سبب قتل هزاران مسلمان شود همان طور كه مورخان نوشتهاند. (1)تمام اينها فقط بخاطر اين بود كه امام على را دوست نمىداشت، چون او اشاره به پيامبر كرده بود كه طلاقش دهد، هرچند پيامبر هم طلاقش نداده بود، پس براى چيست اين همه دشمنى كه تاريخنگاران موارد دشمنى زيادى را از او نسبت به امام على يادآور شدهاند كه تفسيرى بر آنها نمىتوان پيدا كرد؟ مثلا نوشتهاند كه از مكّه بازگشته بود كه در راه به او خبر دادند عثمان كشته شد، از اين خبر خيلى خوشحال و خرسند گشت ولى هنگامى كه فهميد مردم با على بيعت كردهاند، خشمگين شده گفت: «آرزو داشتم كه آسمان بر زمين فرود آيد و آن را بپوشاند پيش از آنكه على بن ابى طالب به خلافت برسد» و آنگاه گفت: «مرا برگردانيد!» و همچنان آتش فتنه و انقلاب را عليه على برافروخت. زيرا همان طور كه مورخين ذكر كردهاند، نمىخواست نام على را بشنود! آيا امّ المؤمنين نشنيده بود اين سخن پيامبر را كه مىفرمايد:
«دوستى على ايمان و دشمنيش نفاق است» (2)تا اينكه برخى از اصحاب گفتند «ما منافقين را تشخيص نمىداديم جز با بغضشان نسبت به على» آيا امّ المؤمنين، سخن پيامبر را نشنيده بود كه فرمود: «هركه من مولاى اويم پس على مولاى اوست» و. . . ؟ او بدون شك همۀ آنها را شنيده بود ولى على را
دوست نمىداشت و نمىخواست نام او را ببرد بلكه آن هنگام كه خبر وفات على را به او دادند، سجده شكر بجاى آورد. (1)
حال من بحثى راجع به تاريخ امّ المؤمنين عايشه نمىخواهم داشته باشم ولى تنها مىخواستم استدلال نمايم بر مخالفت بسيارى از اصحاب با اصول اسلام و زير بار امر رسول خدا نرفتن آنها و از فتنۀ امّ المؤمنين همين كافى است كه خود دليلى است قاطع و تمام تاريخنويسان بر آن اتفاقنظر دارند، نوشتهاند:
آن هنگام كه عايشه از «آب حوأب» گذشت و سگها بر او بانگ زدند، هشدار رسول خدا «ص» را به ياد آورد كه او را نهى كرده بود از اينكه صاحب آن شتر باشد و لذا گريست و گفت: «مرا برگردانيد! مرا برگردانيد!» ولى طلحه و زبير پنجاه نفر را آوردند و پس از اينكه به آنها چيزى دادند، آنان هم براى عايشه قسم خوردند كه اينجا «آب حوأب» نيست و بدين سان او مسير خود را تا بصره ادامه داد، و مورّخان نوشتهاند: «اين اوّلين شهادت زورى بود در اسلام» . (2)
اى مسلمانان! اى خردمندان! اى روشنفكران! ما را براى حل اين اشكال يارى دهيد، آيا اينها اصحاب بزرگوارى هستند كه ما قضاوت به عدالت آنها مىكنيم و پس از پيامبر «ص» بهترين افراد بشر مىشناسيمشان! و به اين آسانى شهادت زور مىدهند؟ همان شهادتى كه پيامبر «ص» آن را از گناهان بزرگى شمرده است كه به سوى جهنّم انسان را سوق مىدهد؟
و باز هم همان سئوال گذشته مطرح و تكرار مىشود كه كداميك بر
حق و كداميك بر باطل بودند؟ پس يا بايد على و پيروانش بر باطل باشند؟ و يا اينكه عايشه و طلحه و زبير و همراهانشان ستمگر و بر غير حق باشند؟ و هيچ احتمال سوّمى وجود ندارد. و قطعا انسان محقق پاكسيرت ميل به سوى على مىكند و او را بر حقّ مىداند چرا كه حقّ پيوسته همراه على است، و هرجا على باشد، حقّ با او مىچرخد (1)و همچنين فتنۀ امّ المؤمنين عايشه و اتباعش كه آن آتش وحشتناك را افروختند تا آنجا كه هر خشك و ترى را سوزاند و آثارش تا امروز كشيده شد، خلاف حقّ دانسته و رها مىكند.
براى اطمينان قلب مىگويم: بخارى در صحيح خود در كتاب «الفتن» باب «الفتنه التى تموج كموج البحر» آورده است كه راوى مىگويد: هنگامى كه طلحه و زبير و عايشه به سوى بصره حركت كردند، على، عمار بن ياسر و حسن بن على را به كوفه فرستاد. آنها در كوفه بر ما وارد شدند، پس به منبر رفتند و حسن بن على در بالاى منبر قرار گرفت و عمّار در درجهاى پائينتر از حسن نشست، ما گرد آن دو جمع شديم و شنيديم عمّار را كه مىگفت: عايشه به سوى بصره حركت كرده است و به خدا قسم او همسر پيامبرتان در دنيا و آخرت است ولى خداى تبارك و تعالى مىخواهد شما را آزمايش كند كه آيا على را اطاعت مىكنيد يا او را؟ (2)
و همچنين بخارى در كتاب «الشروط» باب «ما جاء فى بيوت ازواج النبى» آورده است: پيامبر براى سخنرانى برخاست، سپس به منزل عايشه اشارهاى فرمود و گفت:
«اينجا مركز فتنه است، اينجا مركز فتنه است اينجا مركز فتنه است،
كه شاخ شيطان از اينجا بيرون مىآيد» . (1)
و بخارى نيز در صحيح خود قضاياى عجيب و غريبى از بىادبى او نسبت به پيامبر ذكر كرده است تا آنجا كه پدرش او را به اندازهاى كتك زد كه بدنش خون افتاد و بقدرى، او به پيامبر جسارت مىكرد كه خداوند او را تهديد به طلاق نمود و اينكه پروردگار به پيامبرش بهتر از او خواهد داد، و اينها باز داستانهائى است كه مجال بحثش اكنون نيست.
پس از اين، آيا باز هم مىپرسى: چرا عايشه سزاوار آن همه تقدير و احترام از سوى اهل سنت مىباشد؟ آيا براى اينكه همسر پيامبر است، درحالىكه همسران پيامبر بسيارند و در ميان آنان زنانى هستند كه به تصريح خود پيامبر، برتر و با فضيلتتر از عايشهاند. (2)
يا اينكه چون دختر ابو بكر است! يا اينكه چون بالاترين نقش را در انكار وصيّت پيامبر در مورد على، بازى كرده بود تا آنجا كه وقتى در حضورش گفته شد كه پيامبر وصيّت كرده است كه على پس از او باشد گفت: كى چنين حرفى زده است؟ من خودم پيامبر را ديدم و همانا او به سينه من تكيه داده بود و ظرفى درخواست كرد، آنگاه خم شد و از دنيا رفت و من حتى متوجه مرگش هم نشدم، پس چطور سفارش على را كرده است؟ ! (3)يا اينكه چون عايشه نبردى سهمگين با على و فرزندانش برپا داشت و حتى نگذاشت كه جنازۀ حسن «سرور جوانان بهشت» كنار جدّش رسول خدا دفن شود و گفت: «وارد خانهام نكنيد كسى را كه دوستش ندارم» آيا فراموش كرده بود يا خودش را به فراموشى زده بود كه پيامبر درباره حسن و برادرش فرمود:
«حسن و حسين دو سروران جوانان اهل بهشتاند» .
و فرمود:
«خداوند دوست بدارد هركه آنها را دوست بدارد و دشمن دارد هركه آنها را دشمن بدارد» .
و فرمود:
«من دشمن كسى هستم كه با شما دشمن است و دوست كسى هستم كه با شما دوست است» .
و سخنان بسيار ديگرى كه اينجا مجال سخن دربارهاش نيست، و چرا نگويد كه آن دو، گلهاى خوشبوى پيامبر از اين امتاند.
و هيچ تعجّبى نيست چرا كه عايشه دربارۀ على چندين برابر آن سخنان را شنيده بود و با هشدار پيامبر «ص» به او، قانع نشد جز به جنگ با على و انكار فضائلش و ازاينروى بنى اميّه به او علاقه داشتند و او را به بالاترين مقامات، بالا بردند و در مقام و منزلتش روايتهاى بىشمار ساختند و در ركابش تا آنجا پيش رفتند كه او را بزرگترين مرجع امّت اسلامى به شمار آوردند زيرا تنها نزد او نيمى از دين را مىيافتند!
و شايد نيم ديگر از دين را به ابو هريره اختصاص دادند كه براى آنها هرچه مىخواستند، روايت كرد و لذا او را به خود نزديك كرده و امارت مدينه را بدو سپردند و كاخ «عقيق» را برايش ساختند-درحالىكه فقيرى ناچيز بود-و «راوى اسلام» لقبش دادند، او هم امر را بر بنى اميّه آسان كرد و برايشان دينى تازه جعل نمود كه چيزى از كتاب خدا و سنّت رسولش در آن نبود جز آنچه با هواى نفس و شهواتشان، سازش داشت و حكومتشان را نيرو مىبخشيد و سلطنتشان را تثبيت مىنمود، و سزاوار است كه چنين دينى، جز لهو و لعب نباشد و پر از بافتهها و ساختهها و تناقضات و خرافات باشد، و اينچنين، حقايق دفن شد و ظلمتها جهان
را فرا گرفت و مردم را به آن سوى كشاندند تا آنجا كه دين خدا بازيچۀ دستشان شد و هيچ ارزش و قيمتى برايش قائل نبودند و از خدا نمىترسيدند، آنطور كه از معاويه هراس داشتند، و آنگاه كه از علمايمان درباره جنگ معاويه با على مىپرسيم، همان جنگ خانمانسوزى كه مسلمانان را به شيعه و سنّى تقسيم كرد و شكافى در اسلام پديد آورد كه تا امروز التيام نيافته، مانند هميشه و خيلى ساده پاسخ مىدهند: على و معاويه دو تن از بزرگان اصحاب بودند كه هر دو اجتهاد كردند، پس على اجتهاد كرد و به حقّ رسيد لذا دو پاداش دارد و معاويه اجتهاد كرد و اشتباه نمود، پس يك اجر دارد، و ما حقّ نداريم كه به نفع آنها يا عليه آنها سخنى بر زبان برانيم زيرا خداوند مىفرمايد:
«تِلْكَ أُمَّةٌ قَدْ خَلَتْ، لَهٰا مٰا كَسَبَتْ وَ لَكُمْ مٰا كَسَبْتُمْ وَ لاٰ تُسْئَلُونَ عَمّٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ» . (1)
آن گروهى بود كه در گذشت، خود پاسخگوى اعمالش است و شما پاسخگوى اعمالتان هستيد و هرگز شما را از اعمالى كه آنها مىكردهاند، نمىپرسند! !
همان طور كه مىبينيد در اين جوابها جز سفسطهگوئى و مغالطه چيزى نيست، كه نه عقل آن را مىپذيرد و نه دين قبولش دارد و نه شرع بر آن صحّه مىگذارد، بار الها! به تو پناه مىبرم از سستى آراء و كژى پندارها و به تو پناه مىبرم از وسوسه شياطين و از اينكه-پروردگارا-حاضر شوند.
چگونه خرد سالم به اجتهاد معاويه حكم مىكند و او را يك پاداش مىدهد چرا كه با امام و رهبر مسلمين كارزار كرده و مؤمنين بىگناه را به قتل رسانده و آنقدر جنايتها و گناهها مرتكب شده كه جز خداوند كسى
1) سوره بقره-آيه ١٣۴.
شمارش آنها را ندارد، و نزد تاريخنويسان مشهور است كه او به روش مخصوص خود، مخالفينش را از بين مىبرد و روشش اين بود كه عسل مسمومى به آنان مىخورانيد و مىگفت «خداوند داراى سپاهيانى از عسل است» ! !
چگونه اينان به اجتهادش نظر مىدهند و به او يك اجر مىبخشند درحالىكه امام و رهبر گروه ستمگر بود كه در حديث معروفى كه تمام حديثگويان آن را نقل كردهاند آمده است: «گروه باغى و ستمگر، عمار را مىكشند» و همانا معاويه و اصحابش او را كشتند؟
چگونه به اجتهادش فتوا مىدهند درحالىكه حجر بن عدى و اصحابش را كشت و آنان را در «مرج عذرا» در بيابان شام دفن كرد چرا كه از دشنام و ناسزا به على بن ابى طالب، خوددارى مىكردند؟
چگونه او را يكى از اصحاب عدول و مورد اطمينان مىشمارند درحالىكه به حسن بن على سيد جوانان اهل بهشت، زهر داد و او را كشت؟
چگونه او را بزرگ مىشمارند و تقديس و تمجيدش مىكنند درحالىكه از امّت اسلامى بزور و با سرنيزه، نخست براى خود بيعت گرفت و سپس براى فرزند تبهكارش يزيد كه پس از خود حكومت را بدست گيرد و نظام شورى را به پادشاهى قيصرى (1)تبديل كرد؟
چگونه اجتهادش را امضا مىكنند و به او يك اجر و پاداش مىبخشند درحالىكه مردم را وادار به لعن على و اهل بيت از ذريّۀ رسول خدا، بر فراز منبرها نمود و اصحابى كه از آن دستور سرباز مىزدند، به قتل مىرساند، و اين را سنتى قرار داد كه جوانان را سالخورده و نوجوانان را پير كرد و لا حول و لا قوة الاّ باللّه العلى العظيم؟ !
1) مراجعه كنيد به كتب «الخلافة و الملك» نوشته مودودى و «يوم الاسلام» نوشته احمد امين.
و پيوسته آن سئوال خودنمائى مىكند و تكرار مىشود و با اصرار ظاهر مىگردد آيا كداميك از اين دو گروه بر حقّ و كدام بر باطلاند؟ يا بايد على و پيروانش، ستمگر و بر باطل باشند و يا بايد معاويه و پيروانش، ظالم و بر باطل باشند؟ و بيگمان پيامبر «ص» همه چيز را توضيح داده است، ولى در هر دو صورت، نمىتوانيم بپذيريم كه تمام اصحاب، بدون استثناء عادل و درستكار بودند زيرا اين امرى است محال و با هر منطق سالمى، ناسازگار است.
براى هريك از اين حوادث و امور، نمونههاى زيادى وجود دارد كه جز خداوند، كسى نمىتواند آنها را شمارش كند و اگر مىخواستم وارد تفصيل شوم و اين مسائل را از هر نظر مورد بحث قرار دهم، نياز به نگاشتن چندين جلد كتاب داشتم ولى خلاصهگوئى را برگزيدم و تنها به آوردن چند نمونه بسنده كردم كه بحمد اللّه همين نمونهها كافى است كه ادّعاهاى قومم را كه مدّتهاى طولانى، انديشهام را قفل زده بودند و مرا از فهميدن و درك احاديث، منع مىكردند و از تحليل رويدادهاى تاريخى و سنجش آنها با ميزان عقل و شرع كه قرآن و سنت شريف پيامبر آن را به ما آموخته است، جلوگيرى مىنمودند، باطل سازم، ازاينروى بر خود چيره مىشوم و گرد و خاك تعصّب را-كه به آن احاطهام كردهاند-از خود مىزدايم و از تمام قيود و زنجيرهائى كه بيش از بيست سال ما را در آن بسته بودند، رهايى مىيابم و زبان حالم به آنها هماره مىگويد: «اى كاش قوم من مىدانستند كه خداوند مرا آمرزيد و عزّت و احترامم بخشيد» اىكاش قوم من اين جهانى را كه نمىشناسند و با آن دشمنى مىورزند، كشف مىكردند.
سه ماه حتى در موقع خوابيدن متحيّر و سراسيمه بودم، انديشههاى گوناگون مرا بدين سوى و آنسوى مىكشيد و در درياى اوهام و پندارها غوطهورم مىساخت، و بر خود مىهراسيدم از برخى اصحاب كه دربارۀ تاريخشان به تحقيق مىپرداختم و تناقضهاى شگفتانگيزى در رفتار و اعمالشان مىيافتم زيرا در طول زندگيم چنين پرورش يافته بودم كه بايد اولياى خدا و بندگان شايستهاش را احترام و تقديس نمايم و گرنه هركه دربارۀ آنها سخن بدى بگويد يا اسائۀ ادبى بنمايد، اذيت و آزار خواهد ديد هرچند آنها مرده باشند!
و در گذشته، در كتاب «حياة الحيوان الكبرى» نوشته «دميرى» خوانده بودم كه: «شخصى عمر بن خطاب را دشنام مىداد، دوستانش در كاروان او را هشدار مىدادند و نهى مىكردند. هنگامى كه رفت ادرار كند، يك مار سياه او را نيش زد و درجا مرد، براى او قبرى كندند
كه خاكش كنند، ديدند در قبر، مار سياه بزرگى هست، قبر ديگرى كندند و همچنين هرچه قبر مىكندند، مار سياه را مىديدند، يكى از عارفان به آنها گفت: هرجا كه مىخواهيد او را دفن كنيد، پس اگر تمام زمين را براى او حفر كنيد، همين مار سياه موجود است زيرا كسى كه حضرت عمر را دشنام مىداده، خداوند مىخواهد در دنيا قبل از آخرت او را عذاب نمايد» . (1)
و بدين سان خود را هراسناك و سرگردان مىيافتم كه در اين بحث سهمگين وارد شدهام بويژه آنكه در مدرسۀ زيتونه آموخته بودم كه بتحقيق، برترين خلفا ابو بكر صديق و پس از او عمر بن خطاب فاروق است كه خداوند بواسطۀ او بين حق و باطل جدا مىسازد. و پس از او عثمان بن عفّان ذو النّورين است كه فرشتگان الهى از او خجالت مىكشيدند، آنگاه نوبت به على مىرسد كه دروازۀ شهر علم است و پس از او شش نفر ديگر از عشرۀ مبشّره هستند كه پيامبر آنها را به بهشت بشارت داده و عبارتاند از: طلحه، زبير، سعد، سعيد، عبد الرحمن و ابو عبيده، و پس از اينها نوبت به ساير اصحاب مىرسد، و غالبا به ما ياد مىدادند كه با اين آيه شريفه استدلال كنيم كه مىفرمايد: «بين هيچيك از رسولانش، فرق نمىگذاريم» و به همه اصحاب با يك ديد بنگريم و كوچكترين خدشهاى را در مورد هيچيك روا نداريم.
و ازاينروى بر خود ترسيدم و بسيار استغفار كردم و چندين بار تصميم گرفتم، از بررسى در مانند اين امور خوددارى ورزم چرا كه مرا نسبت به اصحاب رسول خدا بدبين مىكند و در نتيجه در دينم ترديد پيدا مىكنم ولى در طول آن مدّت و در خلال بحث با بعضى از علما،
1) كتاب «حياة الحيوان الكبرى» نوشته دميرى، اين داستان در بحث مار و تحت عنوان «الأسود السالخ» ديده مىشود.
تناقضهائى يافتم كه عقل آنها را نمىپذيرد و آنها شروع كردند هشدار دادن به من كه اگر بحث خود را در احوال اصحاب ادامه دهم حتما خداوند نعمتش را از من سلب كرده، هلاكم مىسازد! و چون دشمنى آنان زيادتر شد و هرچه را گفتم تكذيب مىكردند، كنجكاويم در رسيدن به حقيقت مرا واداشت كه دگربار، خود را وارد ميدان بحث سازم، خصوصا كه در درونم نيروئى يافتم كه مرا به شدّت، به اين وادى سوق مىداد.
به يكى از علمايمان گفتم: اگر معاويه بىگناهان را مىكشت و نواميس و اعراض مردم را هتك مىكرد و با اين حال دربارۀ او قضاوت مىكنيد كه اجتهاد كرد و به اشتباه رفت و لذا يك پاداش بيشتر ندارد! و اگر يزيد، فرزندان رسول خدا را كشت و اهل مدينه را قتل عام كرد و مع ذلك، حكم به اجتهادش مىكنيد و اينكه در اجتهادش ره اشتباه را پيموده و لذا او را نيز يك پاداش است، پس چرا من اجتهاد نكنم در بحث و بررسيم و اينكه نسبت به برخى از اصحاب، ترديد و دودل باشم و بعضى را رسوا و مفتضح سازم و اين بىگمان مقايسه نمىشود با كشتارى كه معاويه و فرزندش يزيد در مورد عترت پاك پيامبر روا داشتند، پس اگر به حق رسيدم دو اجر دارم و اگر اشتباه كردم تنها يك اجر دارم، در صورتى كه اگر بر برخى از اصحاب خرده بگيرم، انگيزهام دشنام و ناسزا و لعن نيست بلكه مىخواهم به حقيقت دست يابم و گروه نجات يافته را از گروههاى گمراه جدا و مشخّص سازم و اين وظيفۀ من و وظيفۀ هر فرد مسلمان است و خدا گواه است بر آنچه پنهان است و خود عالم و آگاه
است به آنچه در درون سينهها مىباشد.
آن مرد عالم پاسخ داد:
-فرزندم! باب اجتهاد، مدتها است بسته شده!
گفتم: كى آن را بسته است؟
گفت: ائمه چهارگانه.
با خوشحالى گفتم: خدا را شكر، آنكس كه آن را بسته است نه خداوند است و نه رسولش و نه خلفاى راشدين كه مأمور به پيروى از آنهائيم، پس هيچ گناهى بر من نيست اگر اجتهاد كنم همان طور كه آنها اجتهاد كردند.
گفت: تو نمىتوانى اجتهاد كنى مگر اينكه هفده علم را بياموزى، از جمله علم تفسير، لغت، نحو، صرف، بلاغت، حديث، تاريخ و و. . .
سخنش را قطع كرده گفتم: من اجتهاد نمىكنم كه احكام قرآن و سنت را براى مردم بيان كنم يا اينكه خود صاحب يك مذهب در اسلام باشم، نه خير! بلكه براى اين منظور اجتهاد مىكنم كه بدانم چه كسى برحقّ و چه كسى بر باطل است و براى شناخت اينكه حقّ با امام على يا مثلا با معاويه بود و اين مقدار از آگاهى، هيچوقت نياز به فراگيرى هفده علم ندارد و همينقدر كافى است كه زندگى هر دوى آنها و رفتارشان را بررسى كنم تا به حقيقت دست يابم. گفت: چه ارزشى براى تو دارد اگر آن را فهميدى، «آنها امّتى بودند كه گذشتند و خود مسئول كارهايشان هستند و شما هم مسئول كارهاى خود هستيد و هرگز از آنچه آنها مىكردند سئوال نمىشويد» .
گفتم: در اين آيه كلمه «لاٰ تُسْئَلُونَ» را با فتح تاء يا با ضم آن مىخوانيد؟
گفت: تسالون، با ضم تاء.
گفتم: خدا را شكر، اگر با فتح تاء بود، بحث را خاتمه مىدادم ولى حال كه با ضمّه است، معنايش اين است كه خداوند ما را بازخواست نمىكند از آنچه آنها مرتكب شدند، و اين مانند سخن الهى است كه مىفرمايد: «هركس خود گرفتار كار خودش است» و مىفرمايد: «نيست براى انسان مگر آنچه خود تلاش كند» . و همانا قرآن به ما اكيدا سفارش كرده است كه از اخبار امّتهاى گذشته با خبر شويم و از آنها عبرت بگيريم، و اينكه خداوند داستانهاى فرعون، هامان، نمرود، قارون و ديگر امّتهاى پيامبران گذشته را براى ما حكايت كرده، قطعا براى سرگرمى نبوده است. بلكه براى اين بوده كه حق را از باطل به ما بشناساند، و اما اينكه گفتى، اين بحث چه اهميّتى براى من دارد؟ اين بحث اهميّت زيادى براى من دارد:
اوّلا-براى اينكه ولىّ خدا را بشناسم و پيروى از او كنم و دشمن خدا را بشناسم و با او دشمنى نمايم و اين چيزى است كه قرآن از من خواسته بلكه بر من واجب كرده است.
ثانيا-براى من مهمّ است كه بدانم خدا را چگونه عبادت كنم و با فريضهها و واجبات، به او تقرّب جويم و آن هم بگونهاى كه خداوند واجب كرده است نه آنگونه كه مالك و ابو حنيفه و ديگر مجتهدان مىخواهند زيرا مالك را ديدم كه معتقد به مكروه بودن «بسم اللّه» در نماز است درحالىكه ابو حنيفه آن را واجب مىداند و ديگرى نماز را بدون آن باطل مىداند و چون نماز ستون دين است و اگر پذيرفته شد، ديگر اعمال پذيرفته مىشود و اگر ردّ شد، ساير اعمال ردّ مىشود، ازاينروى نمىخواهم كه نمازم باطل باشد، و همچنين شيعيان معتقد به مسح پاها در وضو هستند درحالىكه اهل سنّت معتقد به شستن آنها مىباشند و اين در صورتى است كه در قرآن مىخوانيم «سرها و پاهايتان را مسح كنيد» و
اين آيه صراحت در مسح پا دارد، پس چگونه مىخواهى-اى آقاى من-كه مسلمان خردمندى اين قول را بپذيرد و قول ديگرى را ردّ كند، بدون اينكه با بحث و استدلال همراه باشد.
گفت: مىتوانى از هر مذهبى، آنچه را خوشت مىآيد بگيرى زيرا همۀ اينها مذهبهائى اسلامى هستند و همه استمداد از رسول خدا-در رسيدن به احكام-مىكنند.
گفتم: مىترسم از جمله كسانى باشم كه خداوند دربارهشان مىفرمايد:
«أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اِتَّخَذَ إِلٰهَهُ هَوٰاهُ وَ أَضَلَّهُ اَللّٰهُ عَلىٰ عِلْمٍ وَ خَتَمَ عَلىٰ سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلىٰ بَصَرِهِ غِشٰاوَةً فَمَنْ يَهْدِيهِ مِنْ بَعْدِ اَللّٰهِ أَ فَلاٰ تَذَكَّرُونَ» . (1)
-آيا نديدى كسى را كه خداى خود را، هوى و هوس خويش قرار داده و خدايش وى را از روى علم به گمراهى كشيده و بر گوش و قلبش مهر نهاده و بر ديدهاش پرده افكنده است؟ و بجز خداوند چه كسى او را هدايت و راهنمائى مىكند؟ پس چرا پند و عبرت نمىگيريد؟
آقاى من! من عقيده ندارم كه تمام مذاهب برحقاند درحالىكه يكى از آنها چيزى را حلال و ديگرى همان را حرام مىداند، پس ممكن نيست چيزى در آن واحد، هم حلال باشد و هم حرام و پيامبر در احكامش مناقشهاى نيست زيرا وحى از قرآن است.
«وَ لَوْ كٰانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اَللّٰهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اِخْتِلاٰفاً كَثِيراً» . (2)
-و اگر از سوى غير خدا بود پس در او اختلافهاى زيادى مىديدند.
و از اينكه اختلافهاى بسيارى در مذاهب چهارگانه وجود دارد، پس
قطعا از سوى خداوند نيست و از سوى پيامبرش هم نيست چرا كه پيامبر مخالف قرآن سخن نمىگويد.
هنگامى كه آن شيخ دانشمند، سخن مرا منطقى و پذيرفته ديد، گفت:
ترا محض رضاى خدا نصيحت مىكنم، اگر در هرچه ترديد داشته باشى، در خلفاى راشدين ترديد نداشته باش زيرا آنها ستونهاى چهارگانه اسلاماند و اگر هركدام سقوط كند، ساختمان ويران مىگردد.
گفتم: استغفار كن سرور من! پس پيامبر كجا است، اگر اينان استوانههاى اسلاماند؟
پاسخ داد: رسول خدا، همان ساختمان است، او كلّ اسلام است.
از اين تحليل تبسمى كردم و گفتم: يكبار ديگر، از خدا طلب آمرزش كن آقاى من! تو-ناخودآگاه-مىگوئى كه پيامبر نمىتواند پابرجا باشد تا اين چهار نفر نباشند! درحالىكه خداوند مىفرمايد:
«هُوَ اَلَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدىٰ وَ دِينِ اَلْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى اَلدِّينِ كُلِّهِ وَ كَفىٰ بِاللّٰهِ شَهِيداً» (1).
-اوست خدائى كه پيامبرش را با هدايت و دين حقّ فرستاد تا دين او را بر تمام اديان برترى بخشد، و شهادت خداوند به تنهائى كافى است.
و هنگامى كه محمّد را براى رسالت و پيامبرى فرستاد، هيچيك از اين چهار تن-و كسانى ديگر را با او شريك قرار نداد. دراينباره خود مىفرمايد:
«كَمٰا أَرْسَلْنٰا فِيكُمْ رَسُولاً مِنْكُمْ يَتْلُوا عَلَيْكُمْ آيٰاتِنٰا وَ يُزَكِّيكُمْ وَ يُعَلِّمُكُمُ اَلْكِتٰابَ وَ اَلْحِكْمَةَ وَ يُعَلِّمُكُمْ مٰا لَمْ تَكُونُوا تَعْلَمُونَ» (2).
-چنانكه براى شما پيامبرى از خودتان فرستاديم كه آيههاى ما را بر شما مىخواند و تربيتتان مىكند و كتاب و حكمت را به شما مىآموزد و آنچه نمىدانستهايد به شما تعليم مىدهد.
گفت: اين چيزى است كه ما از امامان و علمايمان آموختهايم و هرگز در دوران خودمان مانند شماها با علما بحث و گفتگو نمىكرديم، شما نسل جديد در هر چيز شك و ترديد مىكنيد و حتى در دين نيز شك مىكنيد و اين از نشانههاى آخر الزمان است كه پيامبر «ص» فرمود:
«قيامت برپا نمىشود مگر بر بدسگالان و تبهكاران» !
گفتم: آقاى من! براى چيست اينهمه گزافهگوئى؟ به خدا پناه مىبرم كه در دين ترديد داشته باشم يا تشكيك كنم، من كه به خداى لا شريك له و فرشتگانش و كتابهايش و پيامبرانش ايمان دارم و به سرورمان حضرت محمّد، بنده و فرستادۀ خداوند كه افضل از تمام انبياء و مرسلين و خاتم آنها است ايمان دارم و همانا من از مسلمانانم، پس چرا مرا تهمت مىزنيد؟
گفت: بيش از اين ترا متّهم مىسازم زيرا تو دربارۀ سرورمان ابو بكر و سرورمان عمر نيز ترديد دارى درحالىكه پيامبر «ص» مىفرمايد: «اگر ايمان امّتم را با ايمان ابو بكر در دو كفّۀ ترازو قرار دهند، ايمان ابو بكر سنگينتر مىشود» ! و در حقّ عمر گفته است: «امّتم را بر من عرضه داشتند، ديدم پيراهنى دربر دارند كه تا سينه نمىرسد و عمر را بر من عرضه نمودند، ديدم پيراهنش بر زمين كشيده مىشود! گفتند: تأويل اين سخن چيست اى رسول خدا؟ فرمود: دين» ! و تو امروز در قرن چهاردهم مىآئى و در عدالت اصحاب بويژه ابو بكر و عمر، ايجاد شك و ترديد مىكنى؟ آيا نمىدانى كه اهل عراق، اهل كفر و نفاقاند؟
خدايا! من چه بگويم به اين بظاهر عالمى كه غرور، او را وادار به
گناه ساخته است و بجاى بحث آرام، به سوى فتنه و آشوب ميل كرده و در مقابل مردمى كه به او ارادت دارند، شروع به تهمت زدن و افترا و شايعهپراكنى نموده است كه آنها هم از شدّت خشم و عصبانيّت، ديدگانشان قرمز و اخمهاشان درهم كشيده شد و در چهرههاشان شرّ و كينه نمايان گشت.
به سرعت به منزل رفتم و كتاب «الموطّا» امام مالك و كتاب «صحيح بخارى» را با خود برداشته و به سوى او شتافتم و گفتم: آقاى من! آنچه مرا به شك و ترديد دربارۀ ابو بكر واداشت، شخص پيامبر اسلام بود و درحالىكه كتاب «الموطا» را مىگشودم، روبرويش گذاشتم كه در آن مالك روايت كرده بود كه پيامبر «ص» به شهداى «احد» فرمود: «بر ايمان اينان گواهى مىدهم» ابو بكر صديق عرض كرد:
اى رسول خدا! مگر ما برادران آنان نيستيم؟ مگر ما مانند آنها اسلام نياورديم و جهاد نكرديم؟ پيامبر «ص» فرمود:
«آرى! ولى نمىدانم پس از من چه بدعتها در دين مىگذاريد» ؟ .
پس ابو بكر گريست و باز هم گريست و گفت: «ما پس از تو خواهيم بود» (1).
و آنگاه صحيح بخارى را گشودم كه در آن آمده بود:
عمر بن خطاب بر حفصه وارد شد كه اسماء بنت عميس نزد او بود، وقتى اسماء را ديد گفت: اين كيست؟ حفصه گفت: اسماء بنت عميس.
عمر گفت: اين همان زن حبشى، زن دريائى است! اسماء گفت: آرى! عمر گفت: در هجرت، بر شما سبقت جستيم، پس ما به رسول خدا از شما سزاوارتريم. اسماء خشمگين شده گفت: نه به خدا قسم، شما
1) موطّأ امام مالك-ج ١-ص ٣٠٧، مغازى واقدى-ص ٣١٠.
همراه پيامبر بوديد و او گرسنههاتان را اطعام و نادانانتان را پند مىداد و ما در خانهاى در سرزمين دشمنان در حبشه بوديم ولى قلوبمان با خدا و پيامبرش بود، بخدا قسم هرگز غذائى را نخوردم و آبى را نياشاميدم مگر اينكه پيامبر خدا «ص» را ياد مىكردم يا اينكه همواره مورد اذيّت و آزار قرار مىگرفتم و با ترس و وحشت مىزيستم. و من اين سخنان را براى پيامبر نقل خواهم كرد بدون اينكه كم و زياد كنم و از او خواهم پرسيد و هنگامى كه نزد پيامبر «ص» آمد عرض كرد: اى رسول خدا! عمر چنين و چنان گفت. حضرت فرمود: چه پاسخش دادى؟ عرض كرد: چنين و چنان گفتم. حضرت فرمود: او به من سزاوارتر از شما نيست و همانا او و اصحابش يك هجرت بيشتر نداشتند ولى شما اهل كشتى دو هجرت داشتيد. اسماء گويد: ابو موسى و اصحاب كشتى را ديدم كه همواره مىآمدند و دربارۀ اين حديث از من مىپرسيدند و هيچچيز در دنيا براى آنان جالبتر و ارزندهتر از اين سخن پيامبر «ص» در حقّ آنها نبود. (1)
پس از اينكه آن شيخ عالم و ديگر حاضران، احاديث را خواندند، چهرههاشان تغيير كرد و شروع كردند به يكديگر نگريستن و منتظر آن عالم شدند كه خود او سخت شگفتزده شده بود و چارهاى نداشت جز اينكه ابروهايش را به علامت تعجّب بالا برده و گفت: پروردگارا، بر علمم بيفزاى.
سپس گفتم: حال اگر شخص پيامبر «ص» نخستين كسى باشد كه دربارۀ ابو بكر ترديد دارد و به نفع او گواهى ندهد زيرا نداند كه پس از او چه كار خواهند كرد، و اگر رسول خدا «ص» اقرار به برترى عمر بن
1) صحيح بخارى-ج ٣-ص ٣٨٧ باب غزوۀ خيبر.
خطاب نسبت به اسماء بنت عميس ننمايد بلكه اسماء را بر او برترى بخشد، پس من حقّ دارم شك كنم و هيچكس را برترى ندهم تا آنكه حقّ را جستجو كرده و آن را بيابم، و معلوم است كه اين دو حديث، تمام احاديثى را كه دربارۀ ابو بكر و عمر وارد شده، باطل مىسازند زيرا اين حديثها نزديكتر به واقعيّت و حقيقت است تا آن احاديث فضيلت كه ادّعا مىشود.
حاضرين گفتند: چطور؟
پاسخ دادم: زيرا پيامبر «ص» شهادت دربارۀ ابو بكر نداد و فرمود:
نمىدانم پس از من چه كارهائى مىكنيد! و اين كاملا منطقى است و قرآن و تاريخ نيز گواهى داده است كه پس از او، تغيير و تبديل كردند (احكامش را) و ازاينروى بود كه ابو بكر گريه كرد زيرا سخن پيامبر را تبديل نموده و حضرت زهرا دختر پيامبر را به خشم آورد و اين قدر در دين بدعت نهاد تا آنجا كه قبل از وفاتش پشيمان شد و آرزو مىكرد اى كاش انسان نمىبود. و اما آن حديث كه مىگويد: اگر ايمان امّتم را با ايمان ابو بكر در ترازو قرار دهند، ايمان ابو بكر سنگينتر مىشود، بدون شكّ باطل و غير معقول است و هرگز ممكن نيست كسى كه چهل سال از عمرش را در شرك و بتپرستى گذرانده، ايمانش سنگينتر باشد از تمام امّت محمّد «ص» با اينكه در ميان آنها اولياى شايسته خدا و شهيدان و امامانى كه تمام عمرشان را در جهاد و پيكار در راه خدا صرف كردهاند، وجود دارد، از آن گذشته ابو بكر كجا و اين حديث كجا؟ اگر واقعا اين حديث درست بود هرگز در واپسين روزهاى زندگيش آرزوى بشر نبودن نمىكرد. و اگر ايمانش برتر از ايمان امّت بود، هرگز فاطمه دختر پيامبر «ص» و سرور زنان جهان، بر او خشمگين نمىشد و پس از هر نمازش عليه او دعا نمىكرد.
آن عالم هيچ پاسخى نمىداد ولى برخى از حاضرين گفتند: بخدا اين آدم، ما را هم به ترديد انداخت. آنجا بود كه آن عالم لب به سخن گشوده، رو به من كرد و گفت: همين را مىخواستى؟ همۀ اينها را در دينشان به شكّ و ترديد انداختى! ولى ناگهان يكى از خود آنان به او پاسخ داد: حقّ با او است، ما در طول زندگيمان يك كتاب را به طور كامل نخواندهايم و كوركورانه شما را پيروى كرده و از شما تبعيّت نموديم و اكنون بر ما روشن شد كه آنچه اين حاجى مىگويد، درست است، پس بر ما لازم شد كه بخوانيم و بحث كنيم! ! و برخى ديگر از حاضرين نيز با او همصدا شدند و اين يك پيروزى براى حق و حقيقت بود، و اين پيروزى با زور و سرنيزه بدست نيامده بلكه با چيره شدن عقل و دليل و برهان بدست آمده بود.
«و شما هم برهان و دليل خود را بياوريد، اگر راست مىگوئيد» .
همين انگيزه شد و مرا تشويق كرد كه وارد چنين بحثهائى شوم و به نام خدا و رسولش در را بر روى خود بگشايم به اميد اينكه خداوند مرا توفيق دهد و راهنمائىام نمايد چرا كه او خود وعدۀ هدايت به كسانى داده است كه در جستجوى حقّاند و او هرگز وعدهاش را تخلّف نمىكند.
بحث و بررسىام با دقّت فراوان سه سال تمام بطول انجاميد زيرا هرچه مىخواندم دوباره آن را تكرار مىكردم و گاهى ناچار مىشدم، از اول صفحه تا آخرش را مطالعه نمايم.
كتاب «مراجعات» امام شرف الدين را خواندم و چندين بار مراجعه كردم و به حقّ، اين كتاب افقهاى تازهاى را جلوى رويم باز كرد كه سبب هدايتم شد و قلبم را براى محبّت و مودّت اهل بيت گشود.
كتاب «الغدير» نوشته شيخ امينى را مطالعه كردم و سه بار آن را
تكرار نمودم زيرا در آن حقايق روشن و آشكار و محكمى مىديدم. و كتاب «فدك فى التاريخ» تأليف سيد محمد باقر صدر و كتاب «سقيفه» نوشته شيخ محمد رضا مظفّر را خواندم و از اين دو نيز به اسرارى پوشيده آگاه شدم، و كتاب «نص و اجتهاد» را خواندم كه از آن، بر يقينم افزوده شد. سپس كتاب «ابو هريره» نوشته شرف الدين و «شيخ المضيره» نوشته شيخ محمود ابوريّۀ مصرى خواندم و فهميدم به اينكه اصحابى كه پس از رسول خدا «ص» در دين تغيير دادند بر دو قسماند:
يك گروه احكام را با زور و قدرت و فرمانروائى تغيير داد و گروه دوّم با وضع و جعل احاديث دروغ و نسبت دادن آنها به رسول خدا «ص» .
آنگاه كتاب «الامام الصادق و المذاهب الاربعه» تأليف اسد حيدر را مطالعه كردم و فرق بين علم موهوب و علم اكتسابى را دانستم و همچنين فرق بين حكمت الهى كه به هركه مىخواهد عطا مىكند و بين ادعاى علم و دانش و اجتهاد به رأى كه امّت را از روح اسلام دور ساخته، فراگرفتم.
سپس كتابهاى ديگرى از آقايان: سيد جعفر مرتضى عاملى، سيد مرتضى عسگرى، آقاى خوئى، آقاى طباطبائى، شيخ محمد امين زين الدين، فيروزآبادى، ابن ابى الحديد معتزلى در شرح نهج البلاغهاش و كتاب «الفتنة الكبرى» طه حسين را مطالعه كردم. و از كتابهاى تاريخ:
تاريخ طبرى، تاريخ ابن اثير، تاريخ مسعودى و تاريخ يعقوبى و كتابهاى ديگرى را خواندم و قانع شدم كه شيعۀ اماميّه بر حقّاند، پس شيعه شدم و با لطف الهى، در كشتى اهل بيت سوار شدم و به ريسمان ولايتشان چنگ زدم زيرا با عنايت حضرت حق، بجاى بعضى از اصحاب كه ارتداد و به قهقرا بازگشتنشان برايم ثابت شده بود، و جز عدۀ كمى از آنان، ديگران نجات نيافته بودند، اكنون به ائمه اهل بيت پيامبر كه خداوند آنان را از هر رجس
و ناپاكى بدور كرده و پاكشان نموده است و محبّت و ولايتشان را بر تمام مردم، فرض و واجب دانسته، رسيده بودم و به آنان پيوسته بودم.
و شيعه آنطور كه برخى از علماى ما ادعا مىكنند، فارسيان و مجوسيانى نيستند كه عمر مجد و عزّت و عظمتشان را در جنگ قادسيه شكست و ازاينروى آنان را دشمن داشته و كينهشان را به دل مىگيرند.
و اين نادانان و جاهلان را پاسخ دادم كه تشيّع و پيروى از اهل بيت پيامبر، مخصوص فارس و ايرانيان نيست بلكه شيعيان در عراق، حجاز، سوريه و لبنان نيز وجود دارند و همۀ اينها عرباند و همچنين شيعيان در پاكستان، هند، آفريقا و آمريكا هستند و همۀ اينها نه عرباند و نه فارس.
و اگر شيعه را منحصر در ايرانيان بدانيم، حجّت عليه ما قاطعتر مىشود زيرا درمىيابيم كه ايرانيان معتقد به امامت ائمه دوازدهگانهاند درحالىكه اين امامان همه از عرب و از قريش و بنى هاشم، خاندان پيامبر هستند، پس اگر ايرانيان متعصّب و ناسيوناليست بودند اعراب را دشمن مىداشتند-همان گونه كه بعضى ادعا مىكنند-و بىگمان سلمان فارسى را امام خود قرار مىدادند چرا كه او ايرانى است و يكى از بزرگان اصحاب نيز مىباشد كه شيعه و سنّى به قدر و منزلتش اقرار و اعتراف دارند.
ولى از آنسوى مىبينيم كه اهل سنّت، در امامت خود، پيروى از ايرانيان كردهاند چرا كه بيشتر امامانشان از فارس است مانند ابو حنيفه، امام نسائى، ترمذى، بخارى، مسلم، ابن ماجه، رازى، امام غزالى، ابن سينا، فارابى و بسيارى ديگر كه اكنون جاى بحث آن نيست، پس اگر شيعيان از فارس بوده و عمر بن خطاب را رد مىكنند كه مجد و
عظمتشان را درهم شكسته است، چگونه تفسير مىكنيم مخالفت شيعيان عرب و غير ايرانى را با او، لذا اين ادعا، مستند به هيچ دليل درستى نيست، بلكه اينان كه با عمر مخالفت مىكنند به اين دليل است كه او نقش مهمى را در دور كردن امير المؤمنين حضرت على بن ابى طالب از خلافت، پس از رسول خدا «ص» بازى كرد كه در نتيجه چه فتنهها و مصيبتها و محنتها بر اين امّت باريده و كافى است كه پرده از ديدگان هر پژوهندۀ آزادهاى بالا رود تا حقيقت براى او روشن شده و آنگاه، بىآنكه هيچ دشمنى از پيش داشته، با او مخالف گردد.
ولى شيعيان ثابتقدم مانده، صبر كردند و استقامت ورزيدند و به حق دست يازيدند و تا امروز تاوان اين صبر و استقامت را پرداخته و در برابر سرزنشهاى هيچ سرزنشكنندهاى، ترس و واهمه به خود راه نمىدهند، و من قاطعانه مىگويم اگر هريك از علماى ما با علماى آنها بنشيند و بحث و مجادله كند، از بحث خارج نمىشود مگر اينكه به همان هدايتى كه آنها از آن برخوردارند، بهرهمند خواهد شد.
آرى! من راه بهتر را يافته بودم و خداى را سپاس مىگويم كه به اين راه، مرا رهنمون ساخت و بىگمان اگر هدايت الهى نبود، هرگز در اين مسير هدايت نمىافتادم خداى را حمد و سپاس بىپايان كه مرا بر گروه نجاتيافته، راهنمائى كرد، همان گروه (فرقۀ ناجيه) كه با شوق و شعف در جستجويش بودم و اكنون هيچ شك و دودلى برايم باقى نمانده كه تمسّك به على و اهل بيت، دست زدن به عروة الوثقى و ريسمان محكم الهى است كه هرگز گسسته نمىشود و روايتهاى نبوى بسيارى بر اين دلالت دارد كه مورد اجماع و اتفاقنظر مسلمانان است، و اصلا عقل به تنهائى كفايت مىكند براى كسى كه واقعا به حق و حقيقت گوش فرا داده و در پى رسيدن به آن است، زيرا على «ع» داناتر و شجاعتر از
همۀ اصحاب-به اجماع امّت-بود، و همين ويژگى به تنهائى كافى است كه دلالت بر شايستگى و احقيّت آن حضرت-نه ديگران-براى خلافت داشته باشد. خداوند مىفرمايد:
«وَ قٰالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ إِنَّ اَللّٰهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طٰالُوتَ مَلِكاً، قٰالُوا أَنّٰى يَكُونُ لَهُ اَلْمُلْكُ عَلَيْنٰا وَ نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْكِ مِنْهُ وَ لَمْ يُؤْتَ سَعَةً مِنَ اَلْمٰالِ، قٰالَ إِنَّ اَللّٰهَ اِصْطَفٰاهُ عَلَيْكُمْ وَ زٰادَهُ بَسْطَةً فِي اَلْعِلْمِ وَ اَلْجِسْمِ، وَ اَللّٰهُ يُؤْتِي مُلْكَهُ مَنْ يَشٰاءُ وَ اَللّٰهُ وٰاسِعٌ عَلِيمٌ» (1).
-و پيامبرشان به آنها گفت: همانا خداوند طالوت را به پادشاهى براى شما فرستاده است، گفتند: او از كجا بر ما پادشاهى كند كه ما شايستهتريم از او و او را چندان پولى نيست. گفت: خداوند او را بر شما برگزيده و به او دانش بيشتر و نيروى جسمى افزونتر بخشيده و خداوند ملك خويش را به هركه بخواهد مىدهد و اللّه وسعتبخش و دانا است.
رسول خدا فرمود:
«على از من است و من از اويم و او ولىّ هر مؤمنى پس از من است» (2).
و امام زمخشرى در چكامۀ خود چنين مىسرايد:
«شكّ و اختلاف بسيار شد، و هركس ادعا مىكند كه خود بر صراط مستقيم استوار است، پس من به «لا اله الاّ اللّه» دست يازيدم و محبّت و علاقهام به احمد «ص» و على «ع» است، و اگر سگى به محبّت و دوستى اصحاب كهف رستگار شد، چگونه من با داشتن محبّت اهل بيت پيامبر، تيرهروز و بىنوا گردم» .
آرى، من بحمد و لطف الهى، جايگزين را يافتم، و پس از پيامبر،
پيروى نمودم از امير مؤمنان و سرور و سالار اوصيا و رهبر پاكسيرتان، قهرمان ميدانهاى جهاد، امام على بن ابى طالب و همچنين از دو سرور جوانان اهل بهشت و دو گل خوشبوى پيامبر امام ابو محمد حسن الزّكى و امام ابو عبد اللّه الحسين و از پارۀ تن مصطفى، دودمان نبوّت و مام امامان و معدن رسالت و آنكس كه پروردگار عزّ و جلّ، از خشمش به خشم مىآيد، سرور زنان جهان، حضرت فاطمه زهرا سلام اللّه عليهم اجمعين.
و امام مالك را با استاد امامان اهل سنّت و معلّم امّت، حضرت امام جعفر صادق، جايگزين نمودم.
و به نه امام معصوم از ذرّيۀ امام حسين، امامان و رهبران مسلمانان و اولياى شايستۀ پروردگار جهانيان، پيوستم.
و اصحابى كه به قهقرا بازگشتند امثال معاويه و عمرو بن العاص و مغيرة بن شعبه و ابو هريره و عكرمه و كعب الاحبار و ديگران را با اصحاب سپاسگزارى كه پيمان پيامبر را نشكستند، مانند عمّار بن ياسر و سلمان فارسى و ابو ذر غفارى و مقداد بن اسود و خزيمة بن ثابت (ذو الشّهادتين) و ابىّ بن كعب و و. . . تبديل نمودم. و خداى را بر اين بيدارى و تشيّع، حمد و سپاس فراوان.
و علماى قومم را كه اذهان ما را از حركت و رشد متوقّف ساخته و ما را به غفلت فرو برده بودند و بسيارى از آنان، تابع و پيرو سلاطين و حاكمان زورگوى زمان بودند، با علماى پاكسرشت شيعهاى كه هرگز روزى باب اجتهاد را بر روى خود نبسته و در برابر فرمانروايان و پادشاهان ستمگر خم نشده و ثابتقدم و پابرجاى ماندند، تعويض نمودم.
آرى! انديشههاى خشك جاهلى را كه ايمان به گفتههاى ضد يكديگر داشت، با انديشههاى روشن و پيشرفته و آزادهاى كه ايمان به دليل و حجّت و برهان دارد، جايگزين كردم، و مغزم را از گمراهيهاى
بنى اميّه كه در طول سى سال، آن را ناپاك كرده بود، با عقيدۀ معصومين كه خداوند آنها را از هر رجس و پليدى بدور دانسته و آنان را پاك و منزّه كرده، در اين مانده از زندگيم، شستشو داده و پاك كردم.
بار الها! ما را بر عقيدۀ آنان نگهدار و بر سنّت و شيوۀ زندگيشان بميران و در روز رستاخيز همراه با آنها محشورمان بگردان چرا كه پيامبر «ص» مىفرمايد:
«انسان با هركه دوست داشته باشد، محشور مىشود» .
و بدين سان به اصل خود بازمىگردم چرا كه پدر و عموهايم از شجرهنامۀ ما سخن مىراندند و مىگفتند كه طبق شناختشان، از ساداتى بودهاند كه تحت فشار و اختناق عبّاسيان از عراق فرار كرده و به شمال آفريقا پناه آورده و در تونس زيستند كه آثارشان تا به امروز موجود است.
و هماكنون در شمال آفريقا بسيارى مانند ما هستند كه به نام «اشراف» معروفاند زيرا از تبار پاك پيامبرند هرچند در تاريكىهاى ضلالت امويان و عباسيان، سرگردان شده و ره گم كردند و چيزى از حقيقت براى آنان نمانده جز احترام و تقدير مردم، به خاطر نسبت و انتسابشان. پس باز هم خداى را حمد و سپاس بر اين هدايتش، خداى را سپاس بر بيداريم و روشن شدن ديدهام و قلبم و دريافت حقيقت.
علتهاى تشيّع من بسيار زياد است و در اين فرصت كم، چارهاى جز ذكر چند نمونه ندارم:
من از آغاز بحث، بر خود لازم دانستم كه استناد نكنم جز به مطالبى كه مورد اعتماد هر دو گروه است و آنچه را كه يك گروه سواى گروه ديگر معتقد است، كنار گذارم و بدين سان دربارۀ تئورى برترى بين ابو بكر و على بن ابى طالب بحث مىكنم و اينكه خلافت منحصرا حقّ على بوده، همان طور كه شيعيان معتقدند يا اينكه انتخابى و شورائى بوده آنچنان كه اهل سنّت بر آن باورند.
و پژوهشگر حقيقت، در اين ميان، بىگمان نصّ روشن و واضحى را دربارۀ على بن ابى طالب مىيابد، مانند سخن پيامبر «ص» كه فرمود:
«هركه من مولاى اويم، پس على مولاى اوست» .
و اين سخن حضرت پس از بازگشت از «حجة الوداع» بود كه جشن تهنيتى براى على برگزار شد و خود ابو بكر و عمر نيز از جمله تبريكگويان حضرتش بودند كه گفتند:
«مبارك باد بر تو اى فرزند ابو طالب، همانا تو مولاى هر مؤمن و مؤمنه شدى» (1).
و اين روايت را شيعه و سنى نقل كردهاند، و من تنها به منابع اهل سنت استشهاد كردم گرچه همۀ منابع را نيز ذكر ننمودم چرا كه خيلى زياد است و ازاينروى خوانندۀ كتابم را دعوت مىكنم، براى دستيابى به تفصيل بيشتر، كتاب «الغدير» نوشته علامۀ امينى را مطالعه كند كه يازده جلد آن چاپ شده و ايشان، تمام راويان اين حديث را از اهل سنّت شمارش كرده و يادآور شدهاند.
و اما ادعائى كه مىگويد: اجماع بر ابو بكر در سقيفه و سپس بيعت با او در مسجد بوده، ادعائى است بدون مدرك زيرا چگونه ممكن است، اجماع تحقّق يابد درحالىكه على، عباس و ساير بنى هاشم از بيعت سرباز زدند و همچنين اسامة بن زيد، زبير، سلمان فارسى، ابو ذر غفارى، مقداد بن اسود، عمار بن ياسر، حذيفة بن يمان، خزيمة بن ثابت، ابو بريده اسلمى، براء بن عازب، ابى بن كعب، سهل بن حنيف، سعد بن عباده، قيس بن سعد، ابو ايّوب انصارى، جابر بن عبد اللّه، خالد بن سعيد و بسيارى ديگر غير از اينان، تخلّف كردند. (2)
1) مسند امام احمد بن حنبل-ج ۴-ص ٢٨١، سرّ العالمين امام غزالى-ص ١٢، تذكرة الخواص ابن الجوزى-ص ٢٩، الرياض النظره «طبرى» -ج ٢ ص ١۶٩، كنز العمال-ج ۶-ص ٣٩٧، البداية و النهاية ابن كثير-ج ۵ ص ٢١٢، تاريخ ابن عساكر-ج ٢-ص ۵٠، تفسير رازى ج ٣- ص ۶٣، الحاوى للفتاوى سيوطى-ج ١-ص ١١٢.
2) تاريخ طبرى، تاريخ ابن اثير، تاريخ الخلفاء، تاريخ الخميس، الاستيعاب و تمام كسانى كه بيعت ابو بكر را يادآورى كردهاند.
پس اى بندگان خدا، آن اجماع ادعائى كجا است؟ گرچه كافى است تنها على بن ابى طالب، از بيعت امتناع ورزد تا اينكه اين اجماع بىرنگ شود زيرا او تنها نامزد خلافت از سوى رسول خدا بود، به فرض اينكه هيچ نصّ مستقيمى هم در اين رابطه نباشد.
از آن گذشته، بيعت ابو بكر بدون مشورت صورت گرفت و مردم غافلگير شدند خصوصا سران قوم كه در آن وقت مشغول به كفنودفن حضرت رسول «ص» بودند و هنگامى كه مردم مدينۀ مصيبتزده، ناگهان مواجه با وفات پيامبرشان شدند، به زور آنان را وادار به بيعت كردند. (1)
و بهترين دليل بر آن، تهديد نمودن به آتش زدن خانۀ فاطمه بود در صورتى كه متخلّفين از بيعت، از خانه بيرون نيايند. پس چطور مىشود-با اين وضع-بيعت ابو بكر را شورائى يا اجماعى بخوانيم؟
شخص عمر بن الخطاب نيز شهادت داد به اينكه «بيعت ابو بكر، ناگهانى و بدون انديشۀ قبلى صورت گرفته است كه خداوند مسلمانان را از شرّش در امان بدارد» و همچنين عمر گفت:
«هركه دوباره چنين كارى را مرتكب شود، او را بكشيد» .
يا اينكه گفت:
«هركس به كارى مانند اين دعوت كند، نه بيعتش درست است و نه بيعت با او صحيح مىباشد» . (2)
و امام على دراينباره مىفرمايد:
«بخدا قسم، فرزند ابو قحافه (ابو بكر) خلافت را مانند پيراهن دربر كرد هرچند كه علم دارد، من براى خلافت مانند محور آسيا هستم
كه علم و فضيلت از سرچشمۀ من مانند سيل سرازير مىشود و پرندگان هوا به اوج مقام من نمىرسند» (1).
سعد بن عباده، سرور و بزرگ انصار، در روز سقيفه، به ابو بكر و عمر پرخاش كرد و با تمام توان خود، تلاش كرد آنان را از خلافت دور كند ولى نتوانست زيرا بيمار بود و حتى قدرت ايستادن بر پاهايش را نداشت و لذا پس از اينكه انصار با ابو بكر بيعت كردند، سعد گفت:
«به خدا قسم با شما بيعت نمىكنم تا اينكه هرچه تير در تركش دارم به سوى شما پرتاب نمايم و همراه با خاندان و قبيلهام با شما كارزار كنم.
نه! به خدا سوگند اگر جنّ و انس با شما هماهنگ شوند، با شما بيعت نخواهم كرد تا خدايم را دريابم» .
و لذا با آنها نماز نمىخواند و در مجالسشان حاضر نمىشد و با آنها رفت و آمد نداشت و اگر يارانى پيدا مىكرد و همراهانى داشت، بىگمان با آنها مىجنگيد و بر همين منوال بود تا اينكه در ايام خلافت عمر، در شام درگذشت. (2)
پس اگر اين بيعت، امرى ناگهانى بود كه به قول عمر، خداوند مسلمانان را از شرّش نگه دارد و عمر خود ستونهايش را ساخت كه خدا مىداند چه به روز مسلمانان آورد و اگر اين خلافت همچون پيراهنى در بر ابو بكر بود-همان گونه كه حضرت على بيان مىكند-كه خود صاحب شرعى و حقيقى آن است، و اگر اين بيعت، ظالمانه بود همان گونه كه سعد بن عباده، بزرگ انصار آن را مىشناساند، همو كه به سبب آن، از جمع آنان دورى مىكرد، و اگر اين بيعت، قانونيّت و شرعيّت نداشته باشد زيرا بزرگان اصحاب و عباس عموى پيامبر، از آن سرپيچى كردند،
پس ديگر چه دليلى بر درست بودن خلافت ابو بكر وجود دارد؟
پاسخ اين است كه نزد اهل سنّت هيچ استدلالى منطقى دراينباره نيست.
بنابراين، سخن شيعه در اين موضوع، درست است زيرا وجود نصّى بر خلافت على نزد خود اهل سنّت ثابت شده است ولى براى اينكه آبروى اصحاب، محفوظ بماند، آن را تأويل و توجيه كردند، پس انسان با انصاف دادگر، چارهاى جز پذيرفتن نصّ سخن پيامبر را ندارد بويژه اگر ابهامات قضيه را درك كند. (1)
اين رويداد نيز مورد اتفاق و اجماع هر دو گروه سنى و شيعه است و راهى براى انسان خردمند و با انصاف نمىماند جز اينكه-حد اقل-حكم به اشتباه ابو بكر كند اگر به ستمش و ظلمش نسبت به حضرت زهرا حكم نكند. زيرا هركس اين مصيبت را با كنجكاوى بنگرد و تمام جوانبش را مورد بررسى قرار دهد، يقين پيدا مىكند كه ابو بكر عمدا بنابر اذيّت زهرا و تكذيبش داشت تا اينكه آن حضرت با روايتهاى غدير و ديگر روايتها بر ابو بكر احتجاج نكند درباره خلافت شويش و پسر عمويش على، و قرائن زيادى بر اين امر دلالت دارد، از جمله آنچه تاريخنگاران نگاشتهاند كه آن حضرت بر مجالس انصار وارد مىشد و از آنان درخواست يارى و بيعت براى پسر عمويش مىنمود و آنها پاسخ مىدادند: اى دختر رسول خدا! بيعت ما با اين مرد تمام شد و اگر شوهرت و پسر عمويت قبل از ابو بكر، خلافت را
1) مراجعه كن: «السقيفة و الخلافه» عبد الفتاح عبد المقصود، و كتاب «السقيفه» شيخ محمد رضا مظفّر.
گرفته بود، قطعا غير از او را برنمىگزيديم.
ولى على عليه السّلام مىفرمود:
«آيا روا بود كه پيامبر را در خانهاش بدون دفن رها مىكردم و براى دستيابى به حكومت با ديگران نبرد مىنمودم؟ !» .
و حضرت زهرا مىفرمود:
«ابو الحسن (حضرت امير) كارى نكرد جز آنچه سزاوارش بود و آنان جرمى مرتكب شدند كه خداوند خود بازخواستشان مىكند و آنان را به حساب مىكشد» . (1)
و اگر ابو بكر از روى حسن نيّت اشتباه كرده بود، پس قطعا فاطمه زهرا او را قانع مىكرد ولى زهرا بر او خشمگين شد و با او حرف نزد تا اينكه از دنيا رفت، زيرا هربار كه سخنى مىگفت، ابو بكر او را رد مىكرد و شهادتش را نمىپذيرفت و حتى شهادت شوهرش را نيز قبول نداشت.
ازاينروى، غضب حضرت زهرا بر او شدّت يافت تا آنجا كه در وصيّتش به على، اجازه نداد بر جنازهاش حاضر شود و او را شبانه و پنهانى به خاك بسپارند. (2)
حال كه سخن از دفن زهرا سلام اللّه عليها به ميان آمد، يادآور مىشوم كه من در طول سالهاى بحث و بررسى، به مدينۀ منوّره مسافرت كردم كه خود بر برخى از حقايق آگاه شوم و به اين نتيجه رسيدم كه:
اوّل-قبر فاطمه زهرا براى كسى معلوم نيست، برخى مىگويند در ضريح پيامبر است و برخى مىگويند در خانۀ خودش مقابل اطاق پيامبر است و گروهى مىگويند كه در بقيع ميان قبور اهل بيت است بىآنكه
مشخّص باشد.
اين نخستين حقيقتى است كه به آن رسيدم و چنين مىپندارم كه آن حضرت-درود خدا بر او باد-با مخفى بودن قبرش مىخواسته است كه در طول قرنها و نسلها مسلمانان همواره از يكديگر بپرسند كه چرا فاطمه از شوهرش خواست كه شبانه دفنش كند و كسى از مخالفين بر جنازهاش حاضر نشود! ! ! و بدين سان ممكن است هر مسلمانى با مراجعۀ تاريخ به برخى از آن حقايق شگفتانگيز دست يابد.
دوّم-چنين يافتم كه زيارتكنندهاى كه قصد زيارت قبر عثمان بن عفّان را دارد، بايد مسافتى طولانى راه رود تا اينكه به آخر بقيع برسد و آن را زير ديوار بيابد درحالىكه بيشتر اصحاب را مىبيند كه در قسمت آغازين بقيع دفن شدهاند و حتّى مالك بن انس-صاحب مذهب مالكى- كه از آخرين تابعين بوده، كنار همسران پيامبر به خاك سپرده شد.
و برايم ثابت شد آنچه تاريخنويسان مىگويند كه: عثمان را در «حش كوكب» كه آن سرزمينى يهودى است دفن كردند زيرا مسلمين نمىگذاشتند كه عثمان را در بقيع پيامبر به خاك بسپارند.
و هنگامى كه معاوية بن ابو سفيان بر خلافت چيره شد، آن زمين را از يهوديان خريدارى كرد و به بقيع ملحق نمود تا اينكه قبر عثمان را در آن داخل نمايد و هركس كه تا به امروز به زيارت بقيع مىرود اين حقيقت را خيلى روشن و بىپرده مىيابد.
و شگفتى من بسيار است هنگامى كه مىيابم، فاطمۀ زهرا سلام اللّه عليها، نخستين كسى است كه به پدرش ملحق مىشود و حد اكثر بيش از شش ماه بين او و پدرش نيست، بااينحال كنار پدرش دفن نمىگردد.
و اگر فاطمه زهرا خود وصيّت كرده كه شبانه دفن شود و لذا نزديك
قبر پدرش دفن نمىگردد-همان گونه كه بيان كردم-پس چه با جنازه فرزندش حسن كردند كه كنار قبر جدّش دفن نشود؟ ! زيرا امّ المؤمنين عايشه چنين منعى را صادر كرده بود، و آن هنگام كه حسين براى دفن برادرش حسن، در كنار قبر جدش رسول خدا آمد، عايشه بر استرى سوار شد و فرياد كرد:
«دفن نكنيد در خانه من، كسى را كه به او علاقه ندارم» .
در اين ميان بنى هاشم و بنى اميّه در برابر يكديگر قرار گرفتند ولى امام حسين به آن زن فرمود كه مىخواهد جسد برادرش را بر قبر جدّش طواف دهد، سپس در بقيع به خاك بسپارد زيرا امام حسن وصيّت كرده بود كه:
«نگذاريد براى خاطر من خونى بر زمين بريزد هرچند به اندازۀ شيشۀ حجامت باشد» .
و دراينباره ابن عباس به عايشه، چند بيت شعر-كه مشهور است- گفته:
«روزى سوار بر شتر شدى و اينك سوار بر استر مىشوى و اگر زنده بمانى بعيد نيست كه بر پيل هم سوار شوى. تو تنها يك نهم از يك هشتم را دارى ولى در تمام ميراث تصرّف كردى» (1).
و اين حقيقت ديگرى از حقايق پنهانى است. چگونه عايشه، كلّ خانه پيامبر را به ارث مىبرد با اينكه حضرت، نه همسر داشته است. و اگر پيامبر، ميراثى برجا نمىگذارد همان طور كه خود ابو بكر بدان شهادت داد و ارث زهرا را از پدرش منع كرد، پس چگونه عايشه ارث مىبرد؟
مگر آيهاى در قرآن وجود دارد كه به زن حقّ ميراث دهد و دختر را
1) تجملت تبغّلت و لو عشت تفيّلت لك التسع من الثمن و بالكل تصرّفت
منع نمايد؟ يا اينكه سياست همه چيز را عوض كرد و بدين سان دختر را از همه چيز محروم نمود و به همسر همه چيز بخشيد؟ !
و به اين مناسبت داستان ظريفى را يادآور مىشوم كه بعضى از مورّخين نقل كردهاند و به موضوع ميراث ارتباطى دارد:
ابن ابى الحديد معتزلى در شرح نهج البلاغهاش مىگويد:
روزى عايشه و حفصه بر عثمان-در دوران خلافتش-وارد شدند و از او خواستند كه ميراثشان را از پيامبر «ص» تقسيم نمايد. عثمان تكيه داده بود، ناگهان نشست و رو به عايشه كرده گفت:
-تو و اين زن كه اينجا نشسته، يك اعرابى كه از نادانى با ادرارش خود را مىشويد، آورديد و شهادت داديد كه پيامبر «ص» فرموده:
«ما گروه انبياء ميراثى از خود باقى نمىگذاريم» پس اگر راست است كه پيامبر، وارثى ندارد، شما اكنون چه مىخواهيد؟ و اگر رسول خدا مىتواند وارث داشته باشد، پس چرا حق فاطمه را منع كرديد؟ ازاينرو عايشه از پيش عثمان بيرون رفت درحالىكه فرياد مىزد:
«كفتار پير را بكشيد كه كافر شده است» ! !
از انگيزههايم براى تشيّع و رها كردن شيوۀ پدران و نياكانم، سنجش عقلى و نقلى ميان على بن ابى طالب و ابو بكر بود.
و همان گونه كه در بخشهاى پيشين بحث يادآور شدم، تكيۀ من بر اجماعى است كه مورد توافق سنى و شيعه باشد. و در كتابهاى هر دو گروه كنكاش كردم، اجماع و اتّفاقى نديدم جز بر على بن ابى طالب چرا كه سنى و شيعه بر امامتش، وحدت نظر دارند و اين از متن سخنان و
نوشتههاى هر دو گروه به اثبات رسيده است، درحالىكه امامت ابو بكر را تنها يك گروه از مسلمانان، اقرار دارد، و قبلا ذكر كرديم كه عمر دربارۀ بيعت با ابو بكر چه سخنى گفت.
همچنين بسيارى از فضائل و مناقبى را كه شيعيان درباره على بن ابى طالب نقل مىكنند، داراى سند و مدارك واقعى است كه در كتابهاى صحيح و مورد اطمينان اهل سنّت نوشته شده و نه تنها از يك راه بلكه از راهها و سندهاى گوناگون نقل شده است كه ديگر جائى براى دودلى باقى نمىماند و به تحقيق، بسيارى از اصحاب، روايتهاى بىشمارى را در فضائل امام على نقل كردهاند، تا آنجا كه ابن حنبل گويد:
«هيچيك از اصحاب رسول خدا، داراى آنقدر فضائل زياد نيست جز على بن ابى طالب» (1).
قاضى اسماعيل و نسائى و ابو على نيشابورى گويند:
روايتهائى با سندهاى درست در حقّ هيچيك از اصحاب، نيامده است آنچه در حق على آمده است. (2)
و اين در جائى است كه امويان، مردم را در خاوران و باختران دنيا، وادار به دشنام و نفرين على كرده و از ذكر هر فضيلتى براى او قدغن نموده حتى نمىگذاشتند كسى نام على را بر خود يا فرزندانش بگذارد، و علىرغم اين انكارها و مخالفتها، فضائل و مناقبش، جهان را فرا گرفته است.
و دراينباره امام شافعى مىگويد:
-در شگفتم از مردى كه دشمنان، كينهتوزانه، فضائلش را پنهان داشتند و دوستانش، از ترس آن را آشكار نكردند، با اين حال، آنقدر فضيلت براى او ذكر شده كه زمين و آسمان را پر كرده است.
اما در مورد ابو بكر، در كتابهاى دو گروه بسيار جستجو كردم، نيافتم در نوشتههاى اهل سنّت و گروهى كه او را برتر مىدانند، فضيلتهائى به اندازه فضائل امام على، گرچه فضيلتهائى كه درباره ابو بكر در كتابهاى تاريخى نقل شده، يا به روايت دخترش عايشه است-كه موضعش را نسبت به امام على فهميديم و بىگمان بالاترين تلاش خود را براى يارى رساندن به پدرش مىكرده هرچند با جعل روايتهاى دروغين باشد-و يا به روايت عبد اللّه بن عمر است كه او نيز از امام على دورى مىكرد و روزى كه تمام مردم، اجماع بر بيعتش داشتند، باز هم او حاضر به بيعت با على نشد، و او حديث مىكرد كه برترين مردم پس از رسول خدا، ابو بكر است. سپس عمر و پس از او عثمان و بعد از اينها ديگر برترى وجود ندارد و همه مردم يكساناند! ! (1)
و با اين حديث، عبد اللّه بن عمر خواسته است امام على را مانند مردم كوچه و بازار و يك فرد معمولى كه هيچ فضيلت و برترى ندارد، قلمداد كند.
عبد اللّه بن عمر كجا است با آن همه حقايقى كه بزرگان و رهبران امت دربارۀ على بيان داشتهاند و گفتهاند كه بتحقيق در حقّ هيچكس روايتهائى با سندهاى درست، نيامده آنچنان كه دربارۀ على آمده است؟ آيا عبد اللّه بن عمر، يك روايت هم در فضيلت على نشنيده بود؟ آرى! او به
1) صحيح بخارى-ج ٢-ص ٢٠٢.
خدا قسم شنيده بود و خوب هم درك كرده بود ولى سياست (كه نمىدانى سياست چيست؟) است كه تمام حقايق را وارونه جلوه مىدهد و بدعتهاى شگفتانگيز مىسازد!
و همچنين فضائل ابو بكر را هريك از عمرو بن عاص، ابو هريره، عروه و عكرمه نقل مىكنند و تاريخ نشان داده است كه همه اينها از دشمنان حضرت على بودهاند و با او جنگ و ستيز داشتهاند، نه با سلاح كه با دروغپردازى و جعل احاديث در فضيلت دشمنان و مخالفينش، و حتى كسى را كه با حضرت جنگيده و كارزار كرده بود، از شدت دشمنى و كينه نسبت به على، او را تعريف كردند و ستايش نمودند. (1)
و ليكن خداوند مىفرمايد:
«إِنَّهُمْ يَكِيدُونَ كَيْداً وَ أَكِيدُ كَيْداً فَمَهِّلِ اَلْكٰافِرِينَ أَمْهِلْهُمْ رُوَيْداً» . (2)
-آنها نيرنگ مىكنند، من نيز تدبيرى كنم. پس كافران را مهلتى بده، اندكى مهلتى ده.
و اين به يقين معجزات بارى تعالى است كه پس از شش قرن از حكم ظالمان و جائران به او و اهل بيتش، اينچنين فضائل و مناقبش، پديدار گردد. و هرگز عبّاسيان كمتر از گذشتگانشان از امويان نبودند در ظلم و كينهتوزى و حسد و كشتار اهل بيت پيامبر.
ابو فراس حمدانى در اين ميان گويد:
«اى فرزندان عباس! هرگز فرزندان حرب (بنى اميه) بيش از شماها ستم بر آل بيت پيامبر روا نداشتند هرچند آن ستمها خيلى سهمگين و دردناك بود. شما چقدر خيانت آشكار در دين كرديد و چقدر خونهاى
پاك سلالۀ رسول خدا «ص» را ريختيد و باز هم خود را پيروان او مىپنداريد درحالىكه خون فرزندان پاك و مطهّرش مىچكد از چنگهايتان» . (1)
پس اگر بااينحال، از لابلاى آن تيرگيها و ابرهاى تاريك، آن همه احاديث روشن بيفروزد، براى اين است كه خداوند مىخواهد حجّت خود را بر مردم كامل سازد و ديگر پس از اين بهانهاى براى كسى نماند.
و علىرغم اينكه ابو بكر نخستين خليفه بود و آن همه نفوذ و قدرت داشت و هرچند حكومت بنى اميّه، دستمزدهاى فراوان و رشوههاى كلان براى كسانى قرار داده بود كه در حقّ ابو بكر و عمر و عثمان، روايتها جعل كنند و علىرغم آن همه فضيلتهاى دروغين بىشمار كه دربارۀ ابو بكر ساختند كه صفحات كتابها را تاريك و سياه كرده است، با اين حال، به اندازۀ يك صدم ناچيزى از فضيلتهاى امام على هم نتوانست برسد.
از آن گذشته، اگر شما احاديث روايت شده دربارۀ ابو بكر را مورد تجزيه و تحليل قرار دهيد، مىبينيد كه هرگز با آن همه كارهاى ضدّ و نقيضى كه انجام داده نمىخواند و هيچ عقل و شرعى آنها را نمىپذيرد.
و قبلا توضيح اين مطلب در تفسير حديث «وزن ايمان ابو بكر» گذشت. قطعا اگر پيامبر، اينچنين ايمانى را براى ابو بكر مىپذيرفت، اسامة بن زيد را امير و فرمانده او قرار نمىداد و در شهادت دادن به نفع او -همان گونه كه دربارۀ شهداى احد، شهادت داده-امتناع نمىورزيد و به
1) ما نال منهم بنو حرب و ان عظمت تلك الجرائر الا دون نيلكم كم غدره لكم فى الدين واضحه و كم دم لرسول اللّه عندكم انتم له شيعة فيما ترون و فى اظفاركم من بنيه الطاهرين دم
او نمىفرمود:
«نمىدانم پس از من چه خواهى كرد» .
تا آنجا كه ابو بكر را به گريه واداشت. (1)
و على بن ابى طالب را پشت سر او نمىفرستاد كه «سوره برائت» را از او بگيرد و او را از تبليغ آن، منع نمىكرد (2)و روز خيبر، براى دادن پرچم به فرد شايستهاى نمىفرمود:
«فردا پرچم را بدست مردى مىسپارم كه خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسولش او را دوست دارند، قهرمان نبرد است و هرگز فرار نمىكند و خداوند قلبش را با ايمان، آزمايش كرده است» .
و آنگاه پرچم را به على داد و به او نداد (3).
و اگر خداوند مىدانست كه ابو بكر بر چنين درجۀ والائى از ايمان قرار دارد و ايمانش برتر از ايمان تمام امّت محمّد است، هرگز او را تهديد به حبط و بطلان اعمالش نمىكرد، وقتى كه صدايش را بالاتر از صداى پيامبر نمود (4).
و اگر على بن ابى طالب و ديگر اصحابى كه پيروى از او كردند، مىدانستند كه ابو بكر بر چنين قلّۀ بلندى از ايمان قرار دارد، بر آنها جايز نبود كه از بيعتش سرباز زنند و اگر حضرت زهرا مىدانست كه ابو بكر داراى چنين مقام والائى از ايمان است بر او خشم نمىكرد و از سخن گفتن با او و جواب سلامش امتناع نمىورزيد و عليه او پس از هر نماز، دعا
نمىكرد (1)و حتى حضور او را بر جنازهاش-طبق آنچه در وصيتش آمده- منع نمىكرد و اگر ابو بكر خود را چنان يافته بود، خانه فاطمه را بازرسى نمىنمود هرچند آن را براى جنگ بسته بودند، و فجائه سلمى را نمىسوزاند و روز سقيفه، خلافت را بر عهدۀ يكى از آن دو نفر: عمر يا ابو عبيده، مىگذاشت (2).
كسى كه اين درجه از ايمان را دارا است و ايمانش بر ايمان تمام امّت سنگينتر است، در واپسين لحظات زندگى، از آنچه درباره فاطمه انجام داده و از سوزاندن فجائه سلمى و از گرفتن خلافت، پشيمان نمىشود و هيچوقت آرزو نمىكند كه از بشر نباشد و يا يك موئى يا سرگين شترى باشد، آيا ايمان چنين شخصى، معادل با ايمان تمام امّت اسلامى بلكه از آن بيشتر است؟ !
و اگر آن روايت كه مىگويد: «اگر مىخواستم خليل و دوستى صميمى براى خود بگيرم، ابو بكر را برمىگزيدم» مورد بررسى قرار دهيم، آن هم با روايت قبلى فرقى ندارد، ابو بكر كجا بود روز «مؤاخات صغرى» در مكه پيش از هجرت و روز «مؤاخات كبرى» در مدينه، پس از هجرت كه هر دو روز، پيامبر، على را به اخوّت برگزيد و به او فرمود: «تو برادر من در دنيا و آخرت هستى» (3)و هيچ اعتنائى به ابو بكر نكرد بلكه او را از برادرى و اخوّت در آخرت محروم كرد همچنان كه از دوستى، محرومش نمود. و من بناى بر طولانى شدن موضوع را ندارم، لذا به همين دو نمونه بسنده مىكنم كه از كتابهاى اهل سنّت نقل كردم و
اما شيعيان اصلا چنان روايتهائى را نمىپذيرند و دليلهاى روشنى دارند كه اين روايتها، در دوران پس از ابو بكر، جعل شده است.
حال اگر از فضائل بگذريم و به سيّئات و بديها روى آوريم، يك گناه يا سيئه را از على بن ابى طالب در كتابهاى دو گروه نمىيابيم، در صورتى كه براى ديگران بديها و تبهكاريهاى زيادى در كتابهاى اهل سنت مانند «صحاح» و كتابهاى سيره و تاريخ سراغ داريم.
بنابراين، اجماع فريقين تنها مخصوص على است چنانكه تاريخ تأكيد دارد بر اينكه بيعتى راستين در تاريخ تحقق نپذيرفته است جز با على، زيرا خود حضرت امتناع ورزيد و مهاجرين و انصار بر آن اصرار كردند و عدّه كمى هم كه بيعت نكردند، حضرت آنان را مجبور ننمود، ولى بيعت ابو بكر امرى ناگهانى بوده است كه بگفتۀ عمر، خداوند شرّش را از سر مسلمين كوتاه كند، و خلافت عمر به وصيّت و سفارش ابو بكر بوده و اما خلافت عثمان كه يك مسخرۀ تاريخى است، چرا كه عمر، شش نفر را براى خلافت انتخاب كرد و آنان را مجبور ساخت كه بايد يك نفر را از ميان خود برگزينند و گفت: اگر چهار نفر اتفاق نظر داشتند و دو نفر مخالفت كردند، آن دو را بكشيد و اگر دو گروه شدند، سه نفر در يك سوى و سه نفر در طرفى ديگر، پس آن گروه سه نفرى كه عبد الرحمن بن عوف با آنها است، اولويّت دارد. و اگر مدّتى گذشت و هر شش نفر به نتيجهاى نرسيدند، همه را بكشيد! ! و اين داستانى است عجيب و غريب.
نكتۀ اصلى در اين است كه عبد الرحمن بن عوف، على را انتخاب كرد و با او شرط نمود كه با كتاب خدا و سنت رسولش و سنت شيخين ابو بكر و عمر، بر آنها حكومت كند ولى على اين شرط را ردّ كرد و عثمان، آن را پذيرفت، پس عثمان خليفه شد و على از آنجا خارج شد
درحالىكه قبلا نتيجۀ شورى را مىدانست، و در خطبۀ شقشقيه، آن را توضيح داده است.
پس از على، معاويه بر حكومت چيره گشت و آن را تبديل به امپراطورى قيصرى نمود كه در ميان بنى اميّه دستبهدست بگردد و پس از آنان بنى عباس آمده و هريك به فرزند خود واگذار مىنمود و هيچ خليفهاى نبود جز با وصيّت خليفۀ قبلى يا با قدرت شمشير و زور و هرگز بيعت درستى در تاريخ اسلام از عهد خلفا تا عهد كمال آتاتورك كه خلافت اسلامى را از بين برد، صورت نگرفته است، به اين معنى كه اجماع مسلمين در آن باشد و هيچ زور و قدرتى در آن وجود نداشته و امرى ناگهانى و غير مترقّبه هم نباشد؛ جز در مورد امير المؤمنين على بن ابى طالب.
از جمله روايتهائى كه مرا ملزم و ناچار به پيروى از امام على كرد، روايتهائى است كه در صحاح اهل سنت آمده و صحتش را به اثبات رسانده، و شيعيان دهها برابر آن را در كتابهاى خود آوردهاند و من همچون گذشته، مورد استناد قرار نمىدهم جز روايتهائى كه هر دو گروه بر آن اجماع و اتفاقنظر دارند، از جمله اين احاديث:
(1)اين حديث به تنهائى كافى است كه رهبرى را پس از پيامبر مشخّص
1) مستدرك حاكم-ج ٣-ص ١٢٧، تاريخ ابن كثير-ج ٧-ص ٣۵٨، و احمد بن حنبل در مناقب.
كرده و ضرورت پيروى از او را بيان نمايد زيرا عالم و دانشمند، سزاوارتر به پيروى است، يعنى سزاوارتر است از جاهل و نادان براى تبعيّت و پيروى. خداوند مىفرمايد:
«قُلْ هَلْ يَسْتَوِي اَلَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَ اَلَّذِينَ لاٰ يَعْلَمُونَ» . (1)
-بگو آيا يكساناند كسانى كه عالماند و كسانى كه جاهل و ناداناند؟ و مىفرمايد:
«أَ فَمَنْ يَهْدِي إِلَى اَلْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لاٰ يَهِدِّي إِلاّٰ أَنْ يُهْدىٰ، فَمٰا لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ» . (2)
-آيا كسى كه به سوى حق رهبرى مىكند، سزاوارتر از پيروى است يا كسى كه هدايت نمىكند مگر آنكه خود هدايت شود، پس شما را چه شده است چگونه قضاوت مىكنيد؟ !
پرواضح است كه عالم همان كسى است كه هدايت مىكند و جاهل است كه بايد هدايت شود و از هركس به هدايت نيازمندتر است.
و در اين ميان، تاريخ براى ما به ثبت رسانده كه امام على، اعلم تمام اصحاب-على الاطلاق-بوده است و در مسائل سخت و دشوار، به او رجوع مىكردند و هرگز كسى نديده است كه على «ع» به يكى از اصحاب مراجعه كند، اين ابو بكر است كه مىگويد: «خدا مرا براى مشكلى نگه دارد كه ابو الحسن مرا درنيابد و به دادم نرسد» و اين عمر است كه مىگويد: «اگر على نبود، همانا عمر هلاك شده بود» (3).
و اين ابن عباس است كه مىگويد: «علم من و علم اصحاب محمد كجا و علم على كجا است جز اينكه قطرهاى در هفت دريا باشد» (4).
و اين خود امام على «ع» است كه مىگويد:
«از من بپرسيد پيش از آنكه مرا نيابيد. به خدا قسم اگر از هر چيز كه واقع مىشود تا روز قيامت بپرسيد، من به شما خبر خواهم داد، از كتاب خدا بپرسيد كه به خدا سوگند، من بيش از همه مىدانم كه شب نازل شده يا روز، در دشت بوده است يا در كوه» . (1)
درحالىكه ابو بكر، وقتى از او مىپرسند «ابّ» در آيهاى كه مىفرمايد:
«وَ فٰاكِهَةً وَ أَبًّا، مَتٰاعاً لَكُمْ وَ لِأَنْعٰامِكُمْ» . (2)
چه معنى دارد؟ ابو بكر پاسخ مىدهد: چه آسمانى بر من سايه مىافكند و چه زمينى مرا دربر مىگيرد كه دربارۀ كتاب خدا چيزى گويم كه از آن بىخبرم؟
و اين عمر بن خطاب است كه مىگويد: «همه مردم از عمر فهميدهترند حتى بانوان» و از او دربارۀ يكى از آيات قرآن سئوال مىشود، بر سئوالكننده نهيب داده و او را بقدرى با تازيانه مىزند كه بدنش به خون مىافتد! و آنگاه مىگويد:
«لاٰ تَسْئَلُوا عَنْ أَشْيٰاءَ إِنْ تُبْدَ لَكُمْ تَسُؤْكُمْ» .
-از چيزهائى سئوال نكنيد كه هروقت معلوم شود به زيانتان خواهد بود (3).
و از «كلاله» از او پرسيدند معنايش را ندانست.
طبرى در تفسير خود از عمر نقل كرده كه گفت: «اگر معناى كلاله
1) محب الدين الطبرى در الرياض النظره-ج ٢-ص ١٩٨، تاريخ الخلفاى سيوطى-ص ١٢۴، اتقان-ج ٢-ص ٣١٩، فتح البارى-ج ٨-ص ۴٨۵، تهذيب التهذيب-ج ٧-ص ٣٣٨.
2) سوره عبس-آيههاى ٣١ و ٣٢و انواع ميوهها و مرتعها، كه شما و حيوانانتان از آنها بهرهمند شويد .
3) سنن دارمى-ج ١-ص ۵۴، تفسير ابن كثير-ج ۴ ص ٢٣٢، الدر المنثور-ج ۶-ص ١١١.
را مىدانستم برايم بهتر بود از اينكه كاخهاى شام از آن من باشد» .
ابن ماجه در سنن خود از عمر بن خطاب نقل كرده كه گفت: «سه چيز است كه اگر پيامبر آنها را توضيح داده بود، براى من از دنيا و ما فيها، ارزشمندتر بود: كلاله و ربا و خلافت!» .
سبحان اللّه! محال است كه پيامبر از اين سه چيز سكوت كرده باشد و آنها را توضيح نداده باشد.
اين حديث بر خردمندان پوشيده نيست كه داراى چه ويژگيهائى براى امير المؤمنين على است از نظر وزارت، جانشينى و خلافت، همان گونه كه هارون، وصىّ و وزير و جانشين موسى بود در غيابش و هنگامى كه براى ميقات پروردگارش رفته بود، در اينجا هم به همان معنى است، و نسخهاى از همان اصل است، جز اينكه پيامبرى در هارون بود و در على نيست كه اين را هم خود حديث، مستثنايش كرده و در اين حديث نيز نهفته است كه على برتر و افضل اصحاب است و هيچكس جز پيامبر «ص» از او برتر نيست.
اين حديث به تنهائى كافى است براى ابطال و ردّ ادعاهائى كه ابو بكر و عمر و عثمان را ترجيح مىدهد بر آنكس كه پيامبر «ص» او را ولىّ مؤمنين پس از خود، نصب و تعيين نموده است. و هيچ اعتبارى ندارد سخن آنان كه «ولايت» را بمعناى دوستى و «ولىّ» را بمعناى دوست گرفتهاند زيرا اين معنى از معناى اصلى كه هدف پيامبر «ص» بوده،
بدور است. رسول خدا «ص» هنگامى كه در آن گرماى شديد، به عنوان سخنرانى و خطبه ايستاد و در جمع مردم با صداى بلند فرمود:
«آيا شهادت نمىدهيد به اينكه من از مؤمنين به خودشان اولىتر و سزاوارترم؟» .
پاسخ دادند: آرى، اى رسول خدا! آنگاه فرمود:
«پس هركه من مولاى اويم، على مولايش است. . .» .
و اين نصّ واضح و آشكارى است در جانشين قرار دادن على بر امّتش. و بر انسان پاكسيرت خردمند دادگر روا نيست جز پذيرش اين معنى و ردّ توجيهها و تأويلهاى زورگويان كه براى حفظ آبروى اصحاب، معناى «ولىّ» را در اين روايت، به معناى محبّ آوردهاند، چرا كه حفظ كرامت پيامبر «ص» بالاتر است از حفظ آبروى اصحاب و اگر آن معنى را آورند، در حقيقت، پيامبر «ص» را به مسخره گرفتهاند كه در آن گرماى سوزان توانفرسا، مردم را جمع كند و به آنها بگويد كه على دوستدار و تأييدكنندۀ مؤمنين است. . .
اين مفسّران كه نصوص خدشهناپذير را براى حفظ آبروى بزرگانشان تأويل مىكنند، چه تفسيرى دارند براى مجلس جشن و تهنيتى كه حضرت رسول «ص» پس از پايان سخنرانى برقرار كردند و نخست از همسرانشان خواستند كه به على براى اين منصب، تبريك و تهنيت بگويند، سپس ابو بكر و عمر آمدند و به او گفتند: «آفرين آفرين بر تو اى فرزند ابو طالب، تو امروز مولاى هر مؤمن و مؤمنهاى شدى» . و تاريخ گواه است كه تأويلكنندگان، دروغگويند، پس واى بر آنها از آنچه با دستهايشان مىنگارند. خداوند مىفرمايد:
«وَ إِنَّ فَرِيقاً مِنْهُمْ لَيَكْتُمُونَ اَلْحَقَّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ» (1).
1) سوره بقره-آيه ١۴۶.
-و گروهى از آنان هستند كه حق را كتمان مىكنند و پنهان نگه مىدارند درحالىكه به حق، آگاه و عالماند.
(1)اين حديث شريف نيز تصريح دارد به اينكه امام على تنها كسى است كه رسول خدا، او را به جانشينى خود برگزيده است و اين سخن را روزى فرمود كه على را همراه با سورۀ برائت در روز حج اكبر به جاى ابو بكر فرستاد (كه سوره را تبليغ كند و به مردم برساند) ، و ابو بكر برگشت درحالىكه مىگريست و مىگفت: اى رسول خدا، به من هم اجازه بده كه مطلبى را از سوى تو بيان كنم، حضرت فرمود: خداوند به من دستور داده است كه يا خودم و يا على به جاى من، مطلبم را ادا نمايد (يعنى على سخنگوى من است) .
و اين شباهت دارد به سخنى كه پيامبر «ص» در مناسبت ديگرى به على فرمود:
«اى على، تو هستى كه براى امّتم بيان مىكنى، آنچه پس از من دربارهاش اختلاف كنند» (2).
پس اگر كسى جز على نيست كه سخنگوى پيامبر باشد و او است كه اختلافهاى امت را پس از پيامبر، حلّ و فصل مىكند، چگونه ممكن است كسى بر او تقدّم و برترى داشته باشد كه معناى «ابّا» را نداند و يا
اينكه معناى «كلاله» را نداند؟ اين به جان خودم از مصيبتهائى است كه بر اين امت نازل شد و او را از انجام وظيفهاى كه خدايش تعيين فرموده بود، بازداشت. و هيچ اعتراض و اشكالى بر خدا و رسولش و امير المؤمنين على بن ابى طالب نيست، بلكه اعتراض بزرگ به آنانى است كه نافرمانى كرده و احكام را تغيير دادند، خداوند مىفرمايد:
«وَ إِذٰا قِيلَ لَهُمْ تَعٰالَوْا إِلىٰ مٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ وَ إِلَى اَلرَّسُولِ، قٰالُوا حَسْبُنٰا مٰا وَجَدْنٰا عَلَيْهِ آبٰاءَنٰا أَ وَ لَوْ كٰانَ آبٰاؤُهُمْ لاٰ يَعْلَمُونَ شَيْئاً وَ لاٰ يَهْتَدُونَ؟» . (1)
-و اگر به آنها گفته شود بيائيد، به آنچه خدا نازل كرده و به آنچه پيامبرتان دستور مىدهد سر تسليم و اطاعت فرود آوريد، مىگويند: ما را بس است آنچه پدرانمان بر آن بودند و به آن معتقد بودند، آيا باز هم بايد از پدرانشان پيروى كنند هرچند كه آنان چيزى را نمىدانستند و راهنمائى نشده بودند؟
پيامبر اكرم «ص» اشاره به على، فرمود:
«انّ هذا أخى و وصيّى و خليفتى من بعدى، فاسمعوا له و أطيعوا» . (2)
اين برادر من، وصى من، و جانشين من بعد از من است، پس به او گوش فرا دهيد و از او اطاعت نمائيد.
اين حديث نيز از احاديث صحيح و درست است كه مورخان آن را در
آغاز بعثت پيامبر نقل كرده و يكى از معجزات آن حضرت به شمار آوردهاند، ولى سياست، همۀ حقايق و رويدادها را وارونه جلوه داد و عوض كرد. و هيچ شگفتى در آن نيست چرا كه آنچه در آن دوران تيره و تاريك به وقوع پيوست، امروز در عصر روشنائى، تكرار مىشود، اين محمد حسنين هيكل است كه تمام حديث را در كتابش «حياة محمد» در صفحه ١٠۴ از چاپ اول سال ١٣۵۴ هجرى قمرى آورده است و در چاپ دوّم و پس از آن در چاپهاى ديگر، اين جمله حضرت را كه مىفرمايد «وصيّى و خليفتى من بعدى» حذف كرده است! ! و همچنين از كتاب تفسير طبرى-ج ١٩-ص ١٢١ اين جمله را حذف كردهاند و بجاى آن، كلمات ديگرى از خودشان گذاشتهاند! ! غافل از اينكه طبرى همين روايت را در تاريخ خودش-ج ٢-ص ٣١٩ بطور كامل نقل كرده است، ببين چگونه سخنان را تغيير مىدهند و تحريف مىنمايند و رويدادها را وارونه نشان مىدهند، گويا مىخواهند نور الهى را با دهانشان خاموش كنند ولى خداوند نور خود را كامل كرده و روشن مىسازد هرچند كافران و مشركان را خوش نيايد.
در خلال بررسى و بحثم، خواستم به اصل قضيه آگاه شوم، لذا در جستجوى چاپ اول كتاب «حياة محمد» تلاش زيادى نمودم و بحمد اللّه پس از زحمت و رنج فراوانى آن را بدست آوردم، و خيلى برايم گران تمام شد، ولى به هر صورت بر آن تحريف آگاه شدم و بيش از پيش يقين پيدا كردم كه بدسگالان و تبهكاران پيوسته در تلاشاند كه حقايق ثابت و روشن را بزدايند تا اينكه مدركى قوى در دست دشمنانشان! نباشد. ولى حقيقتجوى با انصاف، هنگامى كه بر اين تحريفها و حقكشىها آگاه مىشود، از آنها بيشتر دور مىگردد و ترديدى برايش نمىماند كه آنها هيچ دليل و برهانى جز مردم را به گمراهى كشاندن و آنها را فريب
دادن و حقايق را به هر قيمتى كه شده واژگونه نمودن، ندارند. و همانا نويسندگان زيادى را به مزدورى گرفتند تا آنچه هوسشان اقتضا مىكند درباره شيعيان و سبّ و شتم و تكفير آنها، مقالهها و كتابهائى بنويسند و كوششهاى عاجزانۀ خود را در راه دفاع باطل از آبروى برخى از اصحاب مرتدّ و به قهقرا بازگشتهاى كه پس از رسول خدا، حق را با باطل عوض كردند، ادامه دهند.
راست گفت خداى بزرگ كه فرمود:
«كَذٰلِكَ قٰالَ اَلَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ مِثْلَ قَوْلِهِمْ، تَشٰابَهَتْ قُلُوبُهُمْ، قَدْ بَيَّنَّا اَلْآيٰاتِ لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ» (1).
-همچنين گفتند آنها كه پيش از آنان بودند و مانند سخن اينها را بازگو كردند، قلبهاشان به هم شباهت دارد و ما به تحقيق آيات خود را براى كسانى كه يقين و باور دارند، بيان كرديم.
1) سورۀ بقره-آيه ١١٨.
رسول خدا «ص» فرمود:
«يا أيّها النّاس انّى تركت فيكم ما ان أخذتم به لن تضلّوا، كتاب اللّه و عترتى أهل بيتى»
اى مردم! من در ميان شما گذاشتم چيزى را كه اگر از آن پيروى كنيد، هرگز گمراه نمىشويد: كتاب خدا و خاندانم، اهل بيتم.
و همچنين فرمود:
«بزودى فرستادۀ پروردگارم مىآيد، و من دعوت حق را اجابت مىكنم و همانا در ميان شما دو چيز سنگين و گرانبها بجاى مىگذارم، اول آنها كتاب خدا است كه در آن هدايت و نور است و دوّم، اهل بيتم، شما را بخدا اهل بيتم را از ياد نبريد، شما را بخدا اهل بيتم را فراموش نكنيد» (1).
1) صحيح مسلم-باب فضائل على-ج ۵-ص ١٢٢، صحيح ترمذى-ج ۵-ص ٣٢٨، مستدرك-
و اگر با دقّت بنگريم در اين حديث شريفى كه در صحاح اهل سنت آمده است، مىبينيم تنها شيعيان هستند كه پيروى از ثقلين (كتاب خدا و عترت پاك پيامبر) كردند، ولى ديگران تبعيّت از سخن عمر نمودند كه گفت: «ما را كتاب خدا بس است» و اى كاش، از كتاب خدا تبعيّت مىكردند، بىآنكه آن را تأويلهاى باطل و طبق هواهاى نفسانى خود بكنند، و اگر عمر خود از كتاب خدا، معناى «كلاله» را ندانست و آيۀ تيمّم را نفهميد و بسيارى ديگر از احكام را درك نكرد، پس چه رسد به آنان كه پس از او آمده و بدون اجتهاد، از او تقليد كردند و نظرات و اجتهادات او را در آيات قرآنى پذيرفتند؟ قطعا پاسخ مرا با اين حديث كه خودشان روايتش كردهاند، مىدهند و آن اينكه: «در ميان شما كتاب و سنّتم را باقى گذاشتم» (1).(2)
و اين حديث-اگر صحيح باشد-در معنى صحيح است زيرا معناى عترت در حديث ثقلين كه قبلا ذكرش گذشت، همان رجوع به اهل بيت است تا:
اوّلا-سنت پيامبر را به مردم ابلاغ كنند و روايتهائى درست و صحيح از آن حضرت نقل نمايند چرا كه اهل بيت، منزّه از دروغاند و خداوند با آيۀ تطهير، آنها را معصوم دانسته.
ثانيا-براى اينكه معانى آيات و مقاصد الهى را تفسير نمايند، زيرا كتاب خدا به تنهائى كافى نيست. و چه بسيارند گروههائى كه با كتاب خدا استدلال مىكنند و خود در گمراهىاند. از پيامبر اكرم «ص» نقل شده كه فرمود: «اى بسا قارى قرآن كه قرآن او را لعن مىكند» كتاب خدا
ساكت است و آيات را مىشود بر وجوه زيادى حمل كرد و قرآن داراى محكمات و متشابهات است و براى فهم و دركش، بايد به راسخين در علم رجوع كرد همان طور كه در عبارت قرآن آمده، و به اهل بيت بايد رجوع كرد همان طور كه در تفسير نبوى آمده است.
بنابراين، شيعه همه چيز را به ائمۀ معصومين ارجاع مىدهند و تنها در مواردى كه نصّى وجود نداشته باشد، اجتهاد مىكنند، ولى ما همه چيز را به اصحاب ارجاع مىدهيم، چه در مورد تفسير قرآن و يا تفسير سنت پيامبر و احاديث وارده، و اين در حالى است كه احوال و اوضاع اصحاب و كارها و رفتارها و استنباطها و بدعتها و اجتهادهايشان را در مقابل نصّ كه متجاوز از صدها مورد است، دانستيم بنابراين، بعد از آنچه از آنها سر زده است، نمىتوان به آنان تكيه كرد و احكام را از آنان اخذ نمود.
و اگر از علمايمان بپرسيم: كدام سنّت را پيروى مىكنيد؟ قطعا پاسخ مىدهند: سنت پيامبر «ص» ! ولى واقعيّت تاريخ، آن را رد مىكند زيرا روايت كردهاند كه پيامبر خود فرموده است: «بر شما باد به سنّت من و سنّت خلفاى راشدين بعد از من، پس عاقلانه از آن پيروى كنيد» ! و در اين صورت، سنّتى كه مورد پيروى آنها قرار مىگيرد غالبا سنّت راشدين است و حتى سنّت پيامبر را از راه همين افراد بدست آوردهاند، و اين در جائى است كه ما در صحاحمان نقل كردهايم كه پيامبر، اصحاب را از نوشتن سنّتش منع نمود تا با قرآن، آميخته نگردد! و چنين كردند ابو بكر و عمر در دوران خلافتشان، پس ديگر جائى براى اين قول پيامبر باقى نمىماند كه فرمود: «تركت فيكم سنّتى» (1)من سنت خود را در ميان شما
1) روايت به لفظ «كتاب اللّه و عترتى» با سند از پيامبر نقل شده است. و اما لفظ «سنتى» در هيچيك از صحاح ششگانه نيامده. ولى مالك بن انس، حديث را با لفظ سنتى در «موطأ» خود نقل كرده بدون اينكه سندش را بيان كند يعنى روايت مرسله است. و بعضى-
باقى گذاردم.
و آنچه از نمونهها در اين بحث ذكر كردم-و آنچه ذكر نكردهام چندين برابر است-كافى است كه اين حديث را رد كند، زيرا سنت ابو بكر و عمر و عثمان، مناقض و مخالف سنّت رسول خدا «ص» است و آن را باطل مىكند، همان طور كه روشن و واضح است.
اولين حادثهاى كه فورا پس از وفات رسول خدا «ص» رخ داد و اهل سنت و تاريخنگاران، آن را برشتۀ تحرير درآوردند، نزاع فاطمۀ زهرا با ابو بكر بود كه ابو بكر با حديث «ما پيامبران، ميراثى از خود بجاى نمىگذاريم و آنچه از ما باقى مىماند، صدقه است» بر او احتجاج كرد.
و فاطمه زهرا با استناد به كتاب الهى اين حديث را تكذيب و باطل نمود، و پس از اثبات آن، بر ابو بكر احتجاج كرد كه ممكن نيست پدرش رسول خدا «ص» ، كتاب خدا را نقض و مخالفت كند، همان كتابى كه بر خودش نازل شده و در آن مىفرمايد:
«يُوصِيكُمُ اَللّٰهُ فِي أَوْلاٰدِكُمْ، لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ اَلْأُنْثَيَيْنِ» (1).(2)
-خداوند به شما سفارش مىكند دربارۀ فرزندانتان، پس براى هر پسرى مانند بهرۀ دو دختر است.
و اين عموميّت و كليّت دارد و شامل پيامبران و غير پيامبران مىشود و همچنين احتجاج كرد بر او با سخن خداوند كه مىفرمايد:
«وَ وَرِثَ سُلَيْمٰانُ دٰاوُدَ» (3).
-و سليمان وارث داود شد.
و هر دوى اينها پيامبر بودهاند. و فرمود:
«فَهَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا يَرِثُنِي وَ يَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ وَ اِجْعَلْهُ رَبِّ رَضِيًّا» . (1)
خداوندا به من فرزندى عطا فرما كه از من و از خاندان يعقوب، ارث ببرد و او را-اى پروردگار من-پسنديده ساز.
و اما دوّمين حادثهاى كه براى ابو بكر در آغازين روزهاى خلافتش رخ داد و تاريخنويسان اهل سنت آن را به ثبت رساندند، آن بود كه ابو بكر با نزديكترين افراد به خويش، يعنى عمر بن خطاب مخالفت كرد.
خلاصۀ ماجرا اين است كه ابو بكر بنا داشت با افرادى كه از زكات دادن امتناع كرده بودند بجنگد و آنها را به قتل برساند ولى عمر با او مخالفت كرده گفت: با آنان نجنگ زيرا شنيدم پيامبر «ص» را كه مىفرمود:
«مأموريت پيدا كردم با مردم كارزار كنم تا اينكه بگويند: «لا اله الا اللّه، محمد رسول اللّه» پس هركه اين را گفت، مالش و جانش از نظر من در امان خواهد بود و حسابش با خدا است» .
متن اين روايت را مسلم در صحيحش آورده است كه در آن آمده:
«روز خيبر، حضرت رسول «ص» پرچمى را به على داد، على گفت:
اى پيامبر! بر چه چيزى با آنها كارزار كنم؟ حضرت فرمود:
«با آنان بجنگ تا وقتى كه شهادت به وحدانيّت خدا و رسالت
1) سوره مريم-آيه ۵ و ۶.
محمد بدهند، پس اگر چنين شهادتى دادند، اموال و جانشان در امان تو خواهد بود، مگر آنچه به حق گرفته شود، و حساب و عقابشان با خداوند است» . (1)
ولى ابو بكر با اين حديث قانع نشد و گفت: «به خدا قسم با آنان كه بين نماز و روزه، فرق مىگذارند، مىجنگم زيرا زكات، حقّى است كه از اموال بايد گرفته شود» . و يا اينكه گفت: «به خدا قسم اگر زكاتى كه به پيامبر مىپرداختند، از من باز دارند، بر آن باز داشتن، با آنان به شدّت مىجنگم» و عمر پس از آن قانع شد و گفت: «همينكه ديدم ابو بكر بر آن امر، مصمّم است، خوشوقت شدم» .
من نمىدانم چگونه گروهى در مخالفت با سنّت پيامبرشان، خوشوقت مىشوند؟ و اين تأويلشان فقط براى اين بود كه بهانهاى در جنگ و كارزار با مسلمانان داشته باشند، همان مسلمانانى كه خداوند، قتلشان را در قرآن خود، روا ندانسته و حرام كرده است. مىفرمايد:
«يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا إِذٰا ضَرَبْتُمْ فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ فَتَبَيَّنُوا وَ لاٰ تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقىٰ إِلَيْكُمُ اَلسَّلاٰمَ لَسْتَ مُؤْمِناً تَبْتَغُونَ عَرَضَ اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا، فَعِنْدَ اَللّٰهِ مَغٰانِمُ كَثِيرَةٌ، كَذٰلِكَ كُنْتُمْ مِنْ قَبْلُ، فَمَنَّ اَللّٰهُ عَلَيْكُمْ فَتَبَيَّنُوا إِنَّ اَللّٰهَ كٰانَ بِمٰا تَعْمَلُونَ خَبِيراً» . (2)
-اى مؤمنان، هنگامى كه براى جهاد در راه خدا مىرويد، خوب تحقيق كنيد و به آنكس كه اظهار اسلام كرده و تسليم شما مىباشد، نگوئيد كه تو مؤمن نيستى (تا از اين راه، مال و جانش را بر خود حلال كنيد) و از متاع زندگى دنيا بهرهاى ناچيز ببريد. و بدانيد كه غنيمتهاى بزرگ نزد خدا است شما هم در گذشته، اسلامتان چيزى جز تسليم نبود ولى
خداوند بر شما منّت نهاد، پس بايد خوب تحقيق كنيد و بدانيد كه خداوند بر تمام كارها و اعمالتان، آگاه است.
از آن گذشته آنهائى كه حاضر نشدند، زكات خود را به ابو بكر بدهند، هرگز وجوب زكات را منكر نشده بودند ولى مقدارى تأخير در پرداختن زكات كردند تا قضيّۀ خلافت براى آنها روشن گردد.
شيعيان مىگويند كه اينها ناباورانه، مواجه با خلافت ابو بكر شدند و در ميان آنان كسانى بودند كه همراه با پيامبر در «حجة الوداع» بودند و خود از زبان پيامبر، مسئله جانشينى على بن ابى طالب را شنيده بودند، لذا مقدارى صبر كردند تا حقيقت قضيه برايشان معلوم شود، ولى ابو بكر كه مىخواست آن قضيه اصلى فاش نشود و آنها را از انگيزهشان بزور باز دارد، دست به چنين كشتارى زد.
من بدون اينكه اين مطلب شيعيان را استدلال يا تأييد كنم، قضيه را براى هركس كه در جستجوى حقيقت است رها مىكنم، تا خود بحث و بررسى نمايد.
ولى با اين حال، از قلم نمىاندازم داستان ثعلبه را كه در دوران حضرت رسول «ص» رخ داد و ثعلبه از آن حضرت خواست كه برايش دعا كند تا ثروتمند گردد و در اين امر، اصرار فراوان نمود و با خدا پيمان بست كه صدقه و زكات را خواهد داد. حضرت دعايش كرد و خداوند از فضل و كرمش، او را ثروتمند نمود تا حدّى كه مدينه و اطراف آن، برايش تنگ بود زيرا شترها و گوسفندان زيادى بدست آورد و لذا كمكم از محضر پيامبر و مسجد دور شد و كار بجائى رسيد كه حتى به نماز جمعه هم حاضر نمىشد. و هنگامى كه رسول خدا «ص» افرادى را براى گرفتن زكات، به سوى او فرستاد، امتناع ورزيد و چيزى به آنها نداد و گفت:
اين همان جزيه است يا اين خواهر جزيه است! و حضرت رسول با او
نجنگيد و دستور به قتلش نيز نداد. ولى خداوند دربارهاش اين آيه را نازل فرمود:
«وَ مِنْهُمْ مَنْ عٰاهَدَ اَللّٰهَ لَئِنْ آتٰانٰا مِنْ فَضْلِهِ لَنَصَّدَّقَنَّ وَ لَنَكُونَنَّ مِنَ اَلصّٰالِحِينَ، فَلَمّٰا آتٰاهُمْ مِنْ فَضْلِهِ بَخِلُوا بِهِ وَ تَوَلَّوْا وَ هُمْ مُعْرِضُونَ» . (1)
-و از آنان كسانى هستند كه با خدا عهد كردند كه اگر خدا از لطف خويش به ما عطا كند و ثروت زيادى به ما بدهد، قطعا ما صدقه و زكات خواهيم داد و از شايستگان خواهيم بود. ولى وقتى كه خداوند از لطف و كرمش به آنها عطا كرد، بخل ورزيدند و روى برگردانده و از اعراضكنندگان شدند.
ثعلبه پس از نزول اين آيه، با ديدهاى گريان نزد پيامبر آمد و از او خواست زكاتش را بپذيرد ولى حضرت-طبق روايت-امتناع كرده، از او نپذيرفت.
پس اگر واقعا ابو بكر و عمر، پيرو سنت پيامبر بودند، اين مخالفت و ريختن خون مسلمانان بىگناه، بصرف نپرداختن زكات براى چه بود؟ و آنان كه مىخواهند بهانهاى براى ابو بكر درست كنند و دست و پا مىكنند كه اشتباهش را جبران نمايند كه زكات را تأويل كرده كه حق مال است، پس از داستان ثعلبه كه زكات را انكار كرد و آن را جزيه به حساب آورد، ديگر هيچ عذر و بهانهاى براى آنان باقى نمىماند و كسى چه مىداند شايد ابو بكر، دوستش عمر را به ضرورت قتل آنان كه به او زكات نپرداختند، قانع كرده بود تا اينكه دعوت آنان را در كشور پهناور اسلامى براى زنده نگهداشتن حديث غدير كه على را به خلافت نصب كرده بود، خنثى نمايند و اينچنين بود كه عمر از كشتار آنان اظهار
1) سوره توبه-آيه ٧۵ و ٧۶.
خرسندى نمود چرا كه او كسى بود كه تهديد به قتل و سوزاندن كسانى كرد كه در خانۀ فاطمه جمع شده و از بيعت امتناع كرده بودند.
اما سومين حادثهاى كه در اوائل خلافت ابو بكر، برايش اتفاق افتاد و با عمر مخالفت ورزيد و برخى از آيات و روايات را تأويل كرد، داستان خالد بن وليد بود كه مالك بن نويره را ظالمانه به قتل رساند و در همان شب با همسر مالك، زناى به عنف كرد. و عمر به خالد مىگفت: «اى دشمن خدا! يك نفر مرد مسلمان را كشتى، آنگاه بر همسرش شبيخون زدى. به خدا قسم سنگسارت مىكنم» . (1)
ولى ابو بكر از خالد دفاع كرد و گفت: «او را رها كن، عمر! او تأويل كرده و تأويلش اشتباه درآمده است، پس ديگر چيزى دربارۀ خالد نگو» ! !
و اين رسوائى ديگرى است كه تاريخ براى يكى از بزرگان اصحاب ثبت مىكند! ! و ما هم هروقت نامش را مىبريم، با كمال احترام و قدسيّت از او ياد مىكنيم و او را لقب «سيف اللّه المسلول» مىدهيم! !
من چه مىتوانم بگويم دربارۀ يكى از اصحاب كه چنان كارهاى زشتى را مرتكب مىشود؟ مالك بن نويره، اين صحابى جليل القدر، و بزرگ خاندان بنى تميم و بنى يربوع را كه در جوانمردى، سخاوت و شجاعت، ضرب المثل شده بود، به قتل مىرساند. و مورخين نوشتهاند كه خالد، فريب داد مالك و يارانش را و بعد ازآنكه سلاحها را بر زمين نهاد و با آنان مشغول نماز جماعت شد، خود و اصحابش با طنابهاى
1) تاريخ طبرى-ج ٣-ص ٢٨٠، تاريخ ابى الفداء-ج ١-ص ١۵٨، تاريخ يعقوبى-ج ٢- ص ١١٠، الاصابه-ج ٣-ص ٣٣۶.
محكم آنها را بستند و در ميانشان ليلى دختر منهال-همسر مالك-بود كه وى يكى از مشهورترين زنان عرب در زيبائى بود و گفتهاند كه از او زيباتر ديده نشده، و خالد شيفتۀ جمالش شد.
مالك به خالد گفت: ما را نزد ابو بكر بفرست تا خود او در مورد ما قضاوت و حكم كند و در اين بين، عبد اللّه بن عمر و ابو قتاده انصارى دخالت كرده و به خالد اصرار كردند كه آنان را نزد ابو بكر بفرستد ولى خالد رد كرد و گفت: «خدا مرا زنده نگذارد اگر او را نكشم» .
ناگهان مالك نگاهى به همسرش ليلى انداخت و به خالد گفت: او مرا به كشتن داد. (يعنى زيبائى همسرم ترا وادار به كشتن من كرد) فورا خالد دستور داد گردنش را بزنند و همسرش ليلى را دستگير كرده، همان شب بر او وارد شد. (1)
چه مىتوانم بگويم در مورد اين اصحابى كه حرمتهاى الهى را مىشكنند و براى هواى نفس، مسلمانان را مىكشند و نواميس آنان را مورد دستبرد قرار مىدهند. مگر در اسلام نيست كه نمىتوان با زنى كه شوهرش از دنيا رفته، ازدواج كرد مگر پس از تمام شدن عدّهاش كه در قرآن تعيين گرديده است؟ ولى خالد كه خدايش، هواى نفسش بود، مرتد شد و ديگر «عدّه» چه ارزشى براى او دارد پس از آنكه ظالمانه و ناجوانمردانه مالك و قومش را به قتل رساند و آنها به شهادت و گواهى عبد اللّه بن عمر و ابو قتاده، از مسلمانان بودند كه پس از اين حادثه، بقدرى ابو قتاده خشمگين و عصبانى شده بود كه فورا به مدينه بازگشت و سوگند خورد كه هيچوقت ديگر در سپاهى كه فرماندهش خالد بن وليد است،
1) تاريخ ابى الفداء-ج ١-ص ١۵٨، تاريخ يعقوبى-ج ٢-ص ١١٠، تاريخ ابن السّحنه در حاشيه كامل -ج ١١-ص ١١۴، وفيات الاعيان-ج ۶-ص ١۴.
شركت نكند. (1)
خوب است در اين قضيّه مشهور، اقرار استاد حسنين هيكل را از كتابش «الصّدّيق ابو بكر» نقل كنيم: او تحت عنوان «راى عمر و حجته فى الامر» چنين مىگويد:
«اما عمر كه نمونۀ راستين عدالت بود. او يافته بود كه خالد بر يك انسان مسلمان ستم نموده و با همسرش-قبل از تمام شدن عدّهاش-زنا كرده، پس روا نيست كه در فرماندهى ارتش باقى بماند، تا دگربار به چنين كارى دست نزند و امر مسلمانان را به تباهى نكشاند و شخصيتشان را در ميان اعراب، لكهدار ننمايد لذا گفت: با اين رفتارى كه با ليلى كرده، نمىشود او را بدون كيفر گذاشت.
و اگر درست باشد كه او تأويل كرده و در مورد مالك به اشتباه افتاده است، ولى عمر اين را نمىپذيرد و همينقدر كافى است كه رفتار خالد با همسر مالك را دليلى بر ضرورت جارى كردن حد شرعى بر او بدانيم، و اين مطلب كه او «سيف اللّه» (شمشير خداوند) است، بهانهاى براى جارى نكردن حد نمىشود و اگر اين بهانه درست باشد كه مثلا «پيروزى در ركاب فرماندهى چون خالد به دست مىآيد» ! پس ديگر تمام حرمتها و حرامها براى خالد، جايز و حلال مىشود و از آن پس بدترين نمونهاى خواهد بود كه مسلمانان اينچنين احترام قرآن را نگه مىدارند! ازاينروى عمر دوباره با ابو بكر بحث كرد و بر او اصرار نمود تا اينكه خالد را طلبيده و او را به شدّت مورد سرزنش قرار داد. . .» ! (2)
آيا مىتوانيم از استاد هيكل و امثال او از علمايمان كه براى حفظ كرامت اصحاب، به نيرنگ و فريب، روى مىآورند، سئوال كنيم: چرا
ابو بكر، حدّ را بر خالد جارى نساخت؟ و اگر عمر-بقول هيكل-الگوى عدالت راستين است، پس چرا به عزل خالد از فرماندهى ارتش بسنده كرد و حدّ شرعى را بر او جارى نساخت تا همان گونه كه خود مىگويد، ضرب المثلى براى مسلمانان نباشد كه اينچنين احترام كتاب خدا را نگه مىدارند؟ !
و آيا واقعا كتاب خدا را محترم شمردند؟
آيا حدود الهى را جارى نمودند؟
نه؛ هرگز! آنها فقط دنبال سياست بودند؛ همان سياستى كه حقايق را وارونه مىسازد و آيات قرآنى را به ديوار مىزند.
و آيا مىتوانيم بپرسيم از برخى علمايمان كه در كتابهايشان نقل مىكنند كه پيامبر بسيار خشمگين شد هنگامى كه اسامه نزد او آمد و دربارۀ يك زن شرافتمندى كه دزدى كرده بود، وساطت و شفاعت كرده، و آنگاه حضرت فرمود:
«واى بر تو! در يكى از حدود الهى شفاعت مىكنى؟ به خدا قسم اگر فاطمه دختر محمد نيز دزدى كند، دستش را قطع مىكردم.
هلاك شدند آنان كه پيش از شما بودند كه هرگاه شخصيتى در ميان آنان دزدى مىكرد، رهايش مىكردند و اگر بيچارهاى دزدى مىكرد، حد را بر او جارى مىساختند.»
اين علما چگونه ساكت مىشوند از كشتار مسلمانان بىگناه و هتك نواميس آنها و دخول بر زنانشان در شب كشته شدنشان درحالىكه آن بيچارگان، در عزاى شوهرانشان ماتمزدهاند؟
و اى كاش اين عالمان سكوت مىكردند كه كار زشت خالد را با ساختن دروغها و خلق فضيلتها و خوبىهاى دروغين، تأويل كرده و گناهش را پاك مىكنند، و باز هم او را لقب «سيف اللّه المسلول»
مىدهند. و مرا به شگفتى واداشت يكى از دوستانم كه مشهور به شوخ طبعى و قلب معانى بود، زيرا روزى از همان روزهاى نادانيم، در اوصاف خالد بن وليد، براى او سخن مىگفتم تا آنجا كه به او گفتم:
خالد سيف اللّه المسلول است! او فورا گفت: او «سيف الشيطان المشلول» است (يعنى شمشير كند شيطان) و در آن روز خيلى تعجب كرده و ناراحت شدم ولى پس از بحث و بررسى، خداوند قلبم را گشود و ارزش اينهائى را كه بر خلافت تكيه زدند و احكام خدا را تبديل و تعطيل نمودند و حدود الهى را ناديده گرفته و زير پا گذاشتند، به من فهماند.
خالد بن وليد در دوران حضرت رسول «ص» داستان مشهورى دارد.
حضرت رسول او را بهسوى بنى جذيمه اعزام كرد كه آنها را به اسلام دعوت نمايد، و دستور جنگ و قتال آنان را به او نداد. بنى جذيمه به جاى اينكه بگويند: «اسلمنا» (اسلام آورديم) گفتند: «صبأنا، صبأنا» يعنى از دينى دست برداشته و به دين ديگرى گرويديم (كه همان كنايه از اسلام آوردن بود) . خالد بىاعتنائى كرده، شروع به كشتار آنان كرد و برخى را نيز اسير نمود و به يارانش سپرد و به آنها دستور داد كه اسيران را به قتل برسانند ولى بعضى از آنها وقتى فهميدند اين بيچارگان اسلام آوردهاند، از كشتنشان خوددارى كردند، و هنگام برگشتن، داستان را به عرض پيامبر «ص» رساندند، حضرت دو بار فرمود:
«خدايا! من از رفتار خالد بن وليد به تو پناه مىبرم و از او بيزارم» .
سپس على بن ابى طالب را با مقدارى پول به سوى بنى جذيمه فرستاد كه ديۀ كشتهها را بپردازد و اموالى كه از آنها گرفته، برگرداند، حتى زيان ظرفى كه سگ در آن غذا مىخورده، به آنان پرداخت شد. آنگاه حضرت
رو به قبله ايستاد و دستها را به سوى آسمان بلند كرد-بحدّى كه زير بغل حضرت پيدا شد-و سه بار فرمود:
«خدايا من از خالد بن وليد بىزارم و به تو پناه مىبرم از كارى كه انجام داد» . (1)
آيا مىتوانيم بپرسيم، عدالت اين اصحاب، كه چنين ادّعائى مىكنند، كجا است؟ و اگر خالد بن وليد كه نزد ما از بزرگان است تا آنجا كه لقب شمشير خدا به او دادهايم، آيا واقعا پروردگارمان شمشيرش را مىكشد و بر مسلمانان بىگناه يورش مىبرد و آنها را قتل عام مىنمايد و نواميسشان را هتك مىكند؟ و مگر در اين امر تناقض نيست؟ زيرا خداوند از قتل نفس و از فحشا و منكر و ظلم نهى فرموده ولى در همان حال مىبينيم خالد شمشير ستمش را مىكشد كه مسلمانان را از بين ببرد و خونشان را بريزد و اموالشان را غارت نمايد و زنان و فرزندانشان را به اسارت بگيرد.
خداوندا! اين سخن زور و بهتانى آشكار است.
خداوندا! تو منزّهى و تو عظيم و بزرگى و بالاتر از اين تهمتها هستى كه مىزنند.
پروردگارا! ترا سپاس مىگوئيم و تقديس مىنمائيم و منزّهت مىداريم، و بىگمان تو آسمانها و زمين و آنچه ميان آنها است را به باطل نيافريدى، اين گمان كافران است، پس واى بر كافران از آتش جهنم.
چگونه ابو بكر كه خود را خليفۀ مسلمانان مىدانست، آن جنايتهاى زشت را مىشنود و سكوت مىكند؟ و اى كاش تنها سكوت مىكرد كه
1) سيره ابن هشام-ج ۴-ص ۵٣، طبقات ابن سعد، اسد الغابه-ج ٣-ص ١٠٢.
از عمر بن خطاب مىخواهد كه از خالد دست بردارد و بر ابو قتاده غضب مىكند كه چرا اعتراض به كار خالد كرده است! آيا واقعا قانع شده بود كه خالد تأويل كرده و آنگاه به اشتباه افتاده است؟ و ديگر چه بهانهاى براى مجرمان و تبهكاران مىماند كه حرمتها و اعراض مردم را هتك كنند و آنگاه ادعاى تأويل نمايند؟
ولى من بر اين باورم كه ابو بكر هيچ تأويلى در مورد خالد نداشته زيرا عمر او را دشمن خدا خواند، و نظرش اين بود كه بايد خالد به قتل برسد زيرا يك مسلمان را كشته است، يا اينكه سنگسار شود زيرا با همسر مالك (ليلى) زنا كرده است ولى ابو بكر هيچكدام از اينها را در حقّ خالد انجام نداد بلكه خالد بر عمر بن خطاب-در اين مسئله-پيروز شد زيرا ابو بكر، جانب او را گرفته و حق به او داده بود هرچند كاملا و بيش از هر كس ديگر، خالد را مىشناخت.
مورخان نوشتهاند كه پس از اين حادثه شرمآور، ابو بكر، خالد را به يمامه فرستاد كه از آنجا نيز پيروز بيرون آمد و با دخترى از آن ديار ازدواج كرد و همان رفتارى كه با ليلى نموده بود، در آنجا انجام داد درحالىكه هنوز خون آن مسلمانان و يا خون پيروان مسيلمه خشك نشده بود، و ابو بكر بيش از آن حادثۀ قبلى بر او عصبانى شد و به او پرخاش كرد! ! (1)
ترديدى نيست كه اين دختر نيز شوهردار بوده و خالد، شوهرش را به قتل رسانده سپس بر او وارد شده است همان گونه كه با ليلى همسر مالك رفتار كرد، وگرنه سزاوار پرخاش ابو بكر، آنهم بيش از پرخاشى كه در حادثه قبلى كرده بود، نمىبود، هرچند تاريخنويسان متن نامهاى را كه ابو بكر براى خالد بن وليد فرستاده، يادآور مىشوند كه در آن آمده بود:
1) استاد حسنين هيكل در كتابش «الصديق ابو بكر» -ص ١۵١.
«به جان خودم اى فرزند مادر خالد، تو كارى جز همآميختن با زنان ندارى درحالىكه در صحن حياط خانهات، خون هزار و دويست نفر از مسلمانان ريخته شده و تا هنوز خشك نشده است» . (1)
و هنگامى كه خالد آن نامه را خواند، گفت: «اين كار آن مرد سختگير است» ، يعنى عمر.
اينها دلايل محكمى است كه مرا وامىدارد از اينگونه اصحاب، متنفّر و بيزار گردم و همچنين متنفّر شوم از پيروانشان كه به كارهايشان رضايت داده و با قوّت از آنها دفاع مىكنند و متنهاى روايتها را به نفعشان تأويل مىنمايند و روايتهاى دروغين را براى صحّه گذاشتن بر كارهاى ابو بكر و عمر و عثمان و خالد بن وليد و معاويه و عمر و عاص و همقطارانشان، مىسازند.
خداوندا! از تو درخواست آمرزش و توبه مىكنم.
خدايا! از كارها و سخنان امثال اينان كه با احكامت مخالفت ورزيده و حرمتهايت را هتك نموده و حدودت را تجاوز نمودند، تبرّى و بىزارى مىجويم و از پيروان و اتباعشان و كسانى كه دانسته و عالمانه ولايتشان را پذيرفتهاند، بىزارم و به تو پناه مىبرم.
بارالها! از اينكه در گذشته در اثر نادانى و جهالت، آنان را پيروى مىكردم، مرا ببخش و بيامرز. و همانا رسولت فرمود: «جاهل در جهالتش، بهانهاى ندارد» .
خداوندا! بزرگانمان ما را به بىراهه كشاندند و حقيقت را از ما پنهان داشتند و اصحاب مرتد و دگرگون شده را بگونهاى برايمان ترسيم كردند كه پنداشتيم برترين بندگان، پس از رسولت هستند و بىگمان پدران و
1) تاريخ طبرى-ج ٣-ص ٢۵۴، تاريخ الخميس-ج ٣-ص ٣۴٣.
نياكان ما نيز قربانى همين نيرنگ و خيانتى بودند كه خواست امويان و سپس عباسيان بود.
خداوندا! آنان را و ما را بيامرز كه تو خود از پشت پردهها و از باطن ما آگاهى، و خود مىدانى كه محبت و علاقه آنان به چنان اصحابى تنها از روى حسن نيّت بود و به اين خيال كه اينان ياران رسولت حضرت محمدند كه درود و سلامت بر او و اهل بيت و دوستانش باد؛ و تو خود اى سيد و مولاى من، آگاهى به علاقه و محبت آنان و ما به عترت پاك پيامبرت؛ امامانى كه رجس و پليدى را از آنان دور كردى و پاك و طاهرشان قرار دادى كه در مقدمه و پيشاپيش آنان سيد و سالار مسلمانان و امير مؤمنان و رهبر نيكوسيرتان و امام تقواپيشگان حضرت على بن ابى طالب قرار دارد.
بار خدايا! مرا از شيعيان و متمسّكان به ريسمان ولايتشان و پيمودگان راه و رسمشان و سوارشدگان در كشتى نجاتشان و چنگزدگان به عروة الوثقايشان و پويندگان گامهايشان و ادامهدهندگان در محبت و مودّت و ولايشان و عملكنندگان به سخنان و كردارشان و سپاسگزاران لطف و محبتشان قرار ده.
خدايا! مرا در جمعشان ببر و همراهشان محشور فرما كه همانا پيامبرت-درود و سلامت بر او و خاندان پاكش باد-فرمود: «انسان با هر كه دوست دارد، محشور مىشود» .
پيامبر خدا فرمود:
«مثل اهل بيت من، مثل كشتى نوح است در قومش، هركه در آن
سوار شد نجات يافت و هركه از آن تخلّف كرد، غرق شد» . (1).
و فرمود:
«مثل اهل بيت من، در ميان شما، مثل باب حطۀ بنى اسرائيل است، كه هركه در آن داخل شد، آمرزيده گشت» . (2)
ابن حجر در كتاب صواعق المحرقهاش اين حديث را آورده سپس مىگويد:
«علت تشبيه آنان به كشتى، اين است كه هركس آنان را دوست داشت و احترامشان گذاشت و خداى را بر آن نعمت سپاس گفت و به هدايت عالمانشان، هدايت شد، از تيرگى مخالفتها در امان خواهد بود، و هركس از آنها تخلّف كرد، در درياى كفران نعمتها غرق و در باتلاق طغيانها هلاك خواهد شد. و وجه تشبيهشان به «باب حطّه» اين است كه خداوند دخول از اين در-كه همان درب «اريحا» يا «بيت المقدّس» است-را همراه با فروتنى و طلب آمرزش، راهى براى مغفرت و آمرزش قرار داده بود و براى اين امّت، مودّت و محبّت اهل بيت را، سبب آمرزش قرار داده است» .
اى كاش بودم كه از ابن حجر مىپرسيدم آيا او هم از كسانى بود كه وارد كشتى شدند و از آن باب حطّه داخل گشتند و به هدايت علماء روشن شدند يا اينكه از كسانى بود كه مىگويند آنچه را به آن عمل نمىكنند و معتقدند به آنچه با آن مخالفت مىكنند؟ و چهبسا گمراهانى كه هروقت از آنها مىپرسم و بر آنها احتجاج مىكنم، پاسخم مىدهند كه: ما سزاوارتر به اهل بيت و به امام على هستيم از ديگران. ما اهل بيت
را تقدير و احترام مىكنيم و كسى نيست كه بزرگوارى و فضائلشان را انكار نمايد!
آرى! با زبان مىگويند آنچه در قلبشان نيست يا اينكه احترام و تقدير مىكنند ولى پيروى و تقليد از دشمنان و قاتلان و مخالفان اهل بيت مىنمايند، يا اينكه معمولا نمىدانند اهل بيت كيست و اگر از آنان بپرسى، اهل بيت چه كسانىاند؟ ناگهان پاسخت مىدهند آنان همان زنهاى پيامبرند كه خداوند رجس را از آنان دور و پاكشان گردانيد.
يكى از آنها اين معما را برايم گشود، وقتى از او پرسيدم و پاسخم داد: تمام اهل سنت و جماعت، پيروى از اهل بيت مىكنند.
با شگفتى، گفتم چطور؟ گفت: پيامبر فرموده: نصف دينتان را از اين حميرا (يعنى عايشه) فرا گيريد، پس ما نيمى از دينمان را از اهل بيت گرفتهايم! و اينچنين معلوم مىشود نحوۀ محبتشان به اهل بيت چگونه است؟ ! ولى اگر از آنان بپرسى، امامان دوازدهگانه چه كسانىاند؟ از آنان جز على و حسن و حسين نمىشناسند هرچند به امامت حسنين نيز معتقد نيستند. از سوئى ديگر معاوية بن ابو سفيان را احترام و تقدير مىكنند كه امام حسن را با دادن سمّ، به شهادت رساند و او را كاتب وحى مىنامند! و عمر و بن عاص را همان گونه احترام مىكنند كه على را!
اين همان تناقضگوئى و حق را با باطل پوشاندن و نور را با تاريكى پنهان كردن است و گرنه چطور ممكن است در قلب مؤمن، حبّ خدا و حبّ شيطان جمع شود؟ خداوند در قرآن مىفرمايد:
«لاٰ تَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ اَلْيَوْمِ اَلْآخِرِ، يُوٰادُّونَ مَنْ حَادَّ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ كٰانُوا آبٰاءَهُمْ، أَوْ أَبْنٰاءَهُمْ، أَوْ إِخْوٰانَهُمْ، أَوْ عَشِيرَتَهُمْ، أُولٰئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ اَلْإِيمٰانَ وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ، وَ يُدْخِلُهُمْ جَنّٰاتٍ تَجْرِي مِنْ
تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ خٰالِدِينَ فِيهٰا رَضِيَ اَللّٰهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ أُولٰئِكَ حِزْبُ اَللّٰهِ أَلاٰ إِنَّ حِزْبَ اَللّٰهِ هُمُ اَلْمُفْلِحُونَ» (1).
هرگز نمىيابى گروهى را كه به خدا و روز قيامت ايمان دارند كه با مخالفان خدا و پيامبرش هرچند پدران يا پسران يا برادران يا خويشان آنان باشند، دوستى و محبت كنند. خداوند ايمان را در دلهايشان، ثبت كرده و به روحى از سوى خود نيروشان بخشيده و آنها را داخل در بهشتهائى خواهد كرد، كه در آن جاويد بمانند. خداوند از آنان راضى و آنان از خداوند راضى و خشنود باشند. آنها حزب اللّهاند كه حزب خدا قطعا رستگارانند.
و همچنين فرمود:
«يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تَتَّخِذُوا عَدُوِّي وَ عَدُوَّكُمْ أَوْلِيٰاءَ تُلْقُونَ إِلَيْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ وَ قَدْ كَفَرُوا بِمٰا جٰاءَكُمْ مِنَ اَلْحَقِّ» (2).
-اى مؤمنان، دشمن من و دشمن خودتان را دوست مداريد. چگونه اظهار علاقه به آنان مىكنيد درحالىكه به آنچه از حق براى شما آمده، كافرند و ايمان ندارند؟
رسول خدا (ص) فرمود:
«هركه خوش دارد كه مانند من زندگى كند و مانند من بميرد و در بهشت برينى كه پروردگارم آماده كرده، ساكن شود، پس ولايت على را پس از من بپذيرد و دوستدارانش را دوست بدارد و به
اهل بيتم پس از من، بپيوندد و از آنها پيروى كند زيرا كه آنان عترت مناند، از خاك گل من آفريده شدهاند و فهم و علم من به آنان تزريق شده است پس واى بر كسانى از امتم كه فضيلت آنها را ناديده بگيرند و رحم مرا به جاى وصل، قطع كنند. خداوند از شفاعتم، آنان را بهرهمند نسازد» . (1)
و اين روايت نيز از روايتهاى روشنى است كه اصلا قابل توجيه كردن و تأويل نمىباشد و حجّت را بر مسلمانان كامل كرده، جاى بهانهاى نمىگذارد كه هركس ولايت على را نداشته باشد و از اهل بيت پيامبر پيروى ننمايد، از شفاعت جدّشان رسول خدا «ص» محروم خواهد شد.
لازم به تذكر است كه در خلال تحقيقاتم، در آغاز، نسبت به صحّت اين حديث، ترديد كردم زيرا ديدم متضمّن تهديد شديدى است در مورد كسانى كه با على و اهل بيت مخالفاند بويژه اينكه اين حديث اصلا جائى براى توجيه و تأويل نگذاشته است. پس از چندى كه كتاب اصابۀ «ابن حجر عسقلانى» را مطالعه مىكردم، ديدم پس از ذكر اين حديث مىگويد: «در اسنادش نام يحيى بن يعلى محاربى آمده است كه آدم سست و غير مورد اطمينانى است» !
تا اندازهاى آرامش پيدا كردم و اشكال و اعتراضى كه در ذهنم مانده بود، مقدارى زدوده شد زيرا پنداشتم كه واقعا يحيى بن يعلى محاربى كه حديث را نقل كرده، ثقه و مورد اعتماد نيست. ولى از آنجا كه خداوند سبحان مىخواست حقيقت را بر من آشكار سازد، در روزهاى بعد و
1) مستدرك حاكم-ج ٣-ص ٢٨، طبرانى در جامع كبير، الاصابة ابن حجر عسقلانى، كنز العمال-ج ۶-ص ١۵۵، مناقب خوارزمى-ص ٣۴، ينابيع الموده-ص ١۴٩، حلية الاولياء- ج ١ ص ٨۶، تاريخ ابن عساكر-ج ٢-ص ٩۵.
هنگامى كه كتاب «مناقشات عقائديه» را بدست آوردم، مطلب كاملا روشن شد. از اين كتاب فهميدم كه يحيى بن يعلى محاربى از افراد مورد اطمينانى است كه شيخين (مسلم و بخارى) بدو اعتماد داشتهاند. خود مطلب را در كتاب «بخارى» دنبال كردم و ديدم در جلد سوم، صفحه ٣١ در باب «غزوۀ حديبيّه» روايتهائى از او نقل كرده و «مسلم» در صحيحش در باب «حدود» جلد پنجم، صفحۀ ١١٩ از او احاديثى نقل نموده است.
و خود ذهبى نيز با آن همه عصبيّتى كه دارد، احاديث موثّقۀ او را مورد تأييد كامل قرار داده و ائمۀ «جرح و تعديل» (1)او را از «ثقات» دانستهاند و شيخين (بخارى و مسلم) به او اطمينان نمودهاند! پس اين همه تحريف و تقلّب و جعل و وارونه جلوه دادن حقايق و طعن زدن در شخصى كه مورد اطمينان است و اهل صحاح او را توثيق كردهاند، براى چيست؟ آيا بدين خاطر است كه او حقيقتى روشن را جلوه داده است كه همان ضرورت اقتدا و پيروى از اهل بيت است كه اكنون پاداشش از ابن حجر، تضعيف و توهين مىباشد؟ هرچند ابن حجر غفلت كرده بود كه پس از او، علمائى محقّق خواهند آمد و او را در هر كوچك و بزرگى مورد استيضاح و سئوال قرار خواهند داد و تعصّب و نادانيش را كشف خواهند كرد زيرا روشنائى از فروغ نور هدايت مىگيرند و راهنمائى را از راهنمايان اهل بيت اخذ مىكنند.
و پس از آن فهميدم كه برخى از علماى ما بيشترين تلاششان را در پوشاندن حقيقتها بكار مىبرند تا واقعيّت اصحاب و خلفا كه بزرگان و رهبرانشاناند، آشكار نشود و لذا مىبينى كه گاهى احاديث صحيح را توجيه مىكنند و معانى ديگرى برايش جعل مىنمايند و گاهى احاديثى
1) جرح در اصطلاح حديث بمعناى نقصان وارد آوردن است و كسى را مجروح مىگويند كه اعتبارى بقول و فعل او نباشد و در مقابل آن اصطلاح «تعديل» است.
را كه با مذهبشان ناسازگار است، تكذيب مىكنند هرچند در صحاح و مسندهاى خودشان آمده باشد و گاهى نيمى از حديث يا دو سوّمش را حذف مىكنند و بجاى آن، جملههائى از خود اضافه مىكنند! ! و گاهى روات ثقه را مورد تشكيك و طعن قرار مىدهند زيرا احاديثى را روايت كردهاند كه با هواى نفسشان سازگار نبوده است و گاهى هم حديث را در چاپ اوّل كتاب نقل كرده و در چاپهاى بعدى، حذف مىكنند و هيچ اشارهاى به انگيزه حذف و ناديده گرفتن حديث نمىكنند علىرغم آنكه آگاهان سبب اين خيانتها را خواهند دانست.
همۀ اين مسائل، پس از بررسى و كنجكاوى شديد و بىپايانم، بدستم آمد و نسبت به هرچه مىگويم، دليلهائى محكم و بىچونوچرا دارم.
اينها كه بيهوده دست به چنين تلاشهائى مىزنند و كوشش دارند كه رفتار و اعمال آن عدّه از اصحاب كه به اعقاب جاهليّت خويش بازگشتند را بنحوى درست جلوه دهند، بههرحال سخنانشان مغاير سخنان ديگرشان درآمده و با تاريخ نيز ناسازگار است. اى كاش اينها از حق، تبعيّت مىكردند هرچند تلخ بوده تا هم خود آسوده شوند و هم ما را به زحمت نيندازند و بجاى اينكه عامل از همپاشيدگى و اختلاف و تفرقۀ امت باشند، عامل وحدت و اتحاد و يگانگى مىشدند، چرا كه بيشتر اختلافها بر سر تأييد يا مخالفت سخنان ايشان دور مىزند.
و اگر بعضى از پيشينيان از اصحاب، ثقه و مورد اعتماد نبودند در بازگو كردن احاديث شريف پيامبر «ص» و هرچه را كه با هواهاشان سازگار نبود، ناديده مىگرفتند بويژه اگر آن احاديث، از وصايائى بود كه حضرت رسول «ص» قبل از وفاتش به آنها سفارش كرده بود، مانند روايتى كه بخارى و مسلم نقل كردهاند كه پيامبر قبل از وفاتش به سه مطلب
سفارش كرد:
١-مشركين را از جزيرة العرب بيرون كنيد.
٢-گروه اعزامى را به همان مقدار كه من هديه مىدادم، شما هم عطا كنيد.
٣-راوى مىگويد: سوّمين سفارش را فراموش كردهام! (1)
آيا معقول است اصحابى كه حاضر بودند و وصيّتهاى پيامبر را شنيدند، دوتا را به ياد داشته باشند و سوّمين وصيّت را فراموش كرده باشند، درحالىكه پس از يكبار شنيدن چكامههاى بلند، آنها را از بر مىكردند. نه! هرگز از ياد نبردند ولى سياست، آنها را وادار به فراموش نمودن و يادآورى نكردن نمود. اين باز هم مسخرۀ ديگرى از اين عدّه از اصحاب است. و بىگمان آن وصيت مربوط به خلافت على بن ابى طالب بوده كه راوى، آن را به فراموشى سپرده است!
هرچند تحقيقكننده در اين امر، بوى وصيّت براى على كاملا به مشامش مىرسد علىرغم انكار نمودن و از ياد بردن آنان، بخارى در صحيح خود در كتاب «وصايا» و مسلم نيز در صحيح خود در كتاب «الوصيه» نقل كردهاند كه در حضور عايشه ذكر شد كه پيامبر، سفارش على را كرده است و او را جانشين خود قرار داده است (2). ببين چگونه خداوند نور خود را ظاهر و آشكار مىسازد هرچند ستمگران آن را بپوشانند.
بازمىگردم به سخنم و مىگويم: اگر اين اصحاب، در بازگو كردن
سفارشها و وصيتهاى پيامبر «ص» مورد اطمينان نباشند (و تحريف كنند) پس ديگر ملامتى بر «تابعين» و آنان كه پس از آنها آمدهاند نيست.
و اگر عايشه كه امّ المؤمنين است، تحمّل شنيدن نام «على» را ندارد و از اسم على بىزار است همان گونه كه ابن سعد در طبقاتش (1)و بخارى در صحيحش (باب مرض النبى) نقل كردهاند و اگر عايشه به سجدۀ شكر مىافتد وقتى خبر مرگ على را مىشنود، پس چه اميدى به او هست كه خلافت على را از زبان پيامبر يادآور شود و او كسى است كه همگان دشمنى و عداوتش را نسبت به على و فرزندانش و اهل بيت پيامبر «ص» مىدانند. و لا حول و لا قوة الا باللّه العلى العظيم.
1) طبقات ابن سعد-بخش دوّم از جزء دوم-ص ٢٩.
از نتيجه تحقيقاتم بدست آوردم كه مصيبت امّت اسلامى در اجتهادى است كه اصحاب عادت كردهاند در برابر نصّ مىكنند، و متنهاى روشن و صريح را با اجتهادهاى باطل خويش تغيير مىدهند و بدين سان به حدود الهى يورش مىبرند و سنّت پيامبر را نابود مىكنند و پس از آنان، علما و امامان، بر همان منوال قياس كرده و گاهى اگر ديدند نصّ حديث پيامبر با كردار و رفتار يكى از اصحاب سازش ندارد، آن را رد مىكنند و من گزافه نمىگويم اگر ادعا كنم كه حتى آيات قرآنى را نيز در همين راستا رد مىنمايند. و قبلا تذكر دادم كه با وجود نصّ بر تيمّم در كتاب خدا و سنت پيامبر، اجتهاد به رأى كردند و گفتند در صورت نيافتن آب، نماز ترك شود و عبد اللّه بن عمر اين اجتهاد را تفسير كرد بنحوى كه قبلا بحثش گذشت.
نخستين كسى از اصحاب كه پس از وفات رسول خدا «ص» اخذ به رأى خود كرد و در برابر آيات قرآن، اجتهاد به رأى نمود، خليفه دوم بود كه سهم «مؤلفة قلوبهم» را از زكات برداشت و گفت: «ما نيازى به شما نداريم» !
و اما اجتهادش در برابر احاديث پيامبر كه بىشمار است. او حتى در زمان حيات پيامبر «ص» نيز اجتهاد به رأى كرد و با حضرت مخالفت ورزيد. قبلا اشاره كرديم به مخالفتش در صلح حديبيه و جلوگيريش از نوشتن پيامبر و قولش «ما را كتاب خدا بس است» .
و همچنين حادثۀ ديگرى با پيامبر «ص» دارد كه شايد ترسيمى روشنتر از درون عمر به ما بدهد؛ همو كه بر خود روا مىدانست كه با پيامبر بحث و گفتگو و مخالفت نمايد و اين حادثه در مورد بشارت دادن به بهشت است كه حضرت، ابو هريره را فرستاد و گفت: با هركه ملاقات كردى كه با اطمينان قلب شهادت به وحدانيت خدا (لا اله الا اللّه) مىداد، پس او را به بهشت بشارت ده. ابو هريره رفت كه اين بشارت حضرت را ابلاغ كند، در راه با عمر روبرو شد، عمر او را منع كرد و بقدرى او را زد كه از عقب بر زمين افتاد پس ابو هريره با ديدهاى گريان به سوى پيامبر بازگشت و او را از كار عمر مطلع ساخت.
پيامبر به عمر فرمود: چرا چنين كارى كردى؟
عمر گفت: آيا تو او را فرستادى كه بشارت به بهشت دهد هركس را كه با اطمينان قلب، شهادت به وحدانيّت خدا دهد؟
حضرت فرمود: آرى.
عمر گفت: اين كار نكن. من مىترسم مردم تنها به «لا اله الا اللّه» اكتفا كنند! ! ! (1).
و اين هم فرزندش عبد اللّه بن عمر است كه مىترسد مردم، به تيمّم اهميّت بدهند لذا دستورشان مىدهد كه نماز نخوانند! و اى كاش اينان، نصّها را ترك مىكردند و ديگر با اجتهادهاى نارساى خود، آنها را تحريف نمىكردند كه در نتيجه، منجر به نابودى شريعت و هتك حرمتهاى الهى و تفرّق و اختلاف امّت در تاريكىهاى مذهبهاى گوناگون و فرقههاى متخاصم و ديدگاههاى پراكنده، نشود.
و از نقطهنظرهاى گوناگون عمر نسبت به پيامبر و سنتش درمىيابيم كه او هيچوقت عقيده به معصوم بودن پيامبر نداشته، بلكه او را مانند هر انسان معمولى مىپنداشته كه اشتباه مىكند و به خطا مىرود و گاهى هم سخن درست مىگويد. و از اينجا بود كه علماى اهل سنت معتقد شدند به اينكه پيامبر تنها در تبليغ قرآن معصوم است و در موارد ديگر فرقى با افراد بشر ندارد و مانند آنها اشتباه مىكند و استدلال مىكنند به اينكه عمر در بسيارى از قضايا، رأى پيامبر را تصحيح كرده است!
و اگر پيامبر-همان گونه كه برخى از نادانان روايت مىكنند-نى زدن شيطان را در منزلش و درحالىكه او دراز كشيده بود و زنها هم طبل مىزدند و شيطان در كنارش مشغول بازى و شوخى بود، مىپذيرد ولى وقتى عمر بن خطاب وارد خانه شد، شيطان فرار كرد و زنها فورا طبلهاى خود را زير خودشان پنهان كردند و پيامبر-و العياذ باللّه-به عمر گفت:
شيطان ترا در راهى نديد، جز اينكه راهى ديگر را براى خود برگزيد، پس ديگر تعجبى نيست اگر عمر بن خطاب نظر در دين داشته باشد و به خودش
1) سيرة عمر از ابن الجوزى-ص ٣٨، شرح ابن ابى الحديد-ج ٣-ص ١٠٨ و ١١۶، فتح البارى ج ١-ص ١٨۴.
اجازۀ مخالفت با پيامبر در امور سياسى و حتى در امور دينى بدهد، همان طور كه در داستان بشارت دادن به بهشت گذشت.
و از انديشۀ اجتهاد و به كارگيرى رأى در برابر نصّ، گروهى از اصحاب و پيشاپيش آنان عمر براى خود تشكيلاتى درست كردند كه در روز مصيبت بزرگ (پيش از وفات پيامبر) ديديم چگونه نظر عمر را در مقابل نص صريح پيامبر، تأييد و پشتيبانى كردند. و از اينجا نيز نتيجه مىگيريم كه اينان هيچوقت نصوص «غدير» را-كه پيامبر «ص» على را به عنوان خليفه مسلمانان معرفى كرد-نپذيرفتند و منتظر فرصتى بودند كه آن را رد كنند و بدين سان در سقيفه گرد آمده و ابو بكر را-در نتيجۀ همين اجتهاد-انتخاب كردند. و هنگامى كه بر اوضاع مسلّط شدند و مردم احاديث پيامبر را در خصوص خلافت به فراموشى سپردند، شروع به اجتهاد كردن در همه چيز نمودند تا آنجا كه به كتاب خدا نيز دستدرازى كرده، حدود الهى را تعطيل و احكام را تغيير دادند و از اين روى فاجعۀ حضرت زهرا پس از فاجعۀ حضرت على و دور ساختنش از كرسى خلافت به وقوع پيوست و پس از آن، فاجعۀ كشتار مانعين زكات رخ داد و همۀ اينها نتيجه اجتهاد به رأى در برابر نصّ بود.
سپس خلافت عمر بن خطاب، نتيجۀ بىچونوچراى همان اجتهاد بود زيرا ابو بكر، اجتهاد به رأى كرد و شورائى را كه خود بر آن در مورد صحّت خلافتش، استدلال مىكرد، برانداخت، و عمر از او هم فراتر رفته، هنگامى كه امور مسلمين را به عهده گرفت، حرام خدا و رسولش را حلال (1)و حلال خدا و رسولش را تحريم كرد (2).
و هنگامى كه نوبت به عثمان رسيد، گام گستردهترى را در اين اجتهاد برداشت و از پيشينيانش بقدرى جلوتر رفت كه در زندگى سياسى و دينى مردم بطور كلى تأثير گذاشت و در نتيجه انقلاب عليه او برپا شد و تاوان اجتهادش را با زندگى خود پرداخت.
و آن هنگام كه امام على، حكومت اسلامى را بدست گرفت، مواجه با دشواريهاى زيادى براى بازگرداندن مردم به سنّت شريف پيامبر و دژ محكم قرآن شد و با تمام توان كوشيد كه بدعتهاى داخل شده در دين را بزدايد ولى برخى از آنان فرياد برآوردند: «واى كه سنّت عمر از بين رفت» !
من تقريبا دارم يقين مىكنم كه آنها با امام على جنگيده و مخالفتش كردند، براى اين بود كه آن حضرت-كه درود خداوند بر او باد-آنان را وادار به پيمودن راه راست كرد و به نصوص درست بازگرداند و بدعتها و انحرافها و كژيها را-كه در طول ٢۵ سال به دين بسته بودند- بزدود درحالىكه مردم بدان خو گرفته بودند خصوصا اهل دنيا و هواپرستانى كه مال خدا را غنيمت دانسته و بندگان خدا را بردگان پنداشتند و طلا و نقره را انباشته و مستضعفين را از سادهترين حقوقى كه اسلام به آنان ارزانى داشته محروم نمودند.
ازاينروى مىبينيم كه مستكبرين در هر زمانى، ميل به سوى چنين نحوه اجتهادى دارند و براى آن كف مىزنند زيرا از هر راه ممكن، آنان را براى رسيدن به اهدافشان، يارى مىدهند، و اما احكام الهى، راه را بر آنان بسته و جلوى رسيدن به اهداف و اغراضشان را مىگيرد. و اين اجتهاد پيروانى در هر زمان و مكان-حتى از خود مستضعفين-پيدا كرد زيرا تعهّدى در آن نيست و عمل كردن به آن، آسان است. و امّا احكام نياز به تعهد دارد و چندان آزادى در آن نيست كه سياستمداران آن را حكومت
«تئوكراسى» يعنى حكم خدا مىنامند و اجتهاد به رأى را كه داراى ويژگى آزادى در رأى است و هيچ تعهّدى در آن نيست، حكومت «دمكراسى» مىنامند يعنى حكم ملّت، پس آنان كه پس از رحلت پيامبر «ص» در سقيفه جمع شدند، حكومت «تئوكراسى» را كه پيامبر اسلام براساس آيات و احكام قرآن، تأسيس كرده بود، لغو كرده و بجاى آن، حكومت دموكراسى را جايگزين كردند كه در آن خود ملّت هركس را كه صلاحيت رهبرى داشت انتخاب مىكند، گو اينكه آن اصحاب معناى «دمكراسى» را نمىدانستند زيرا اين واژهاى عربى نيست ولى نظام شورائى را آموخته بودند. هرچند در حقيقت چنين انتخابى نيز حاصل نشد زيرا آنان كه انتخاب شدند بههيچوجه، صلاحيّت نمايندگى امّت را نداشتند.
و آنها كه در اين زمان، خلافت را قبول ندارند، طرفداران دموكراسى هستند كه به آن افتخار مىكنند و ادّعا دارند كه قبل از همه، اسلام اين نظام را براى خود برگزيد و همانها پيروان اجتهاد و بدعت هستند و اينان امروز نزديكترين افراد به رژيمهاى به سبك غربى هستند. ازاينرو است كه مىبينيم دولتهاى غربى از آنان ستايش كرده و مسلمانان پيشرفته و روشنفكرشان مىنامند.
ولى شيعيان طرفدار «تئوكراسى» يا حكومت «اللّه» هستند و اجتهاد در برابر نصّ را نمىپذيرند و بين حكم الهى و شورى تمييز قائلاند و لذا شورى-در نظر آنان-هيچ ربطى به متن احكام ندارد بلكه اجتهاد و شورى در مواردى است كه نصىّ نيامده است. آيا نمىبينى كه خداى سبحان، خود رسولش محمد را برگزيد و با اين حال به او فرمود:
«وَ شٰاوِرْهُمْ فِي اَلْأَمْرِ» (1).
1) سوره آل عمران-آيه ١۵٩.
-و در امور با آنان مشورت كن.
اما آنچه كه مربوط به اختيار رهبران بشريت است مىفرمايد:
«وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ مٰا يَشٰاءُ وَ يَخْتٰارُ مٰا كٰانَ لَهُمُ اَلْخِيَرَةُ» (1).
-و پروردگارتان هرچه مىخواهد مىآفريند و خود انتخاب مىكند، و آنان را انتخابى نيست.
پس اگر شيعيان قائل به خلافت امام على پس از پيامبر هستند، در حقيقت، تمسّك به نصّ كردهاند و اگر برخى از اصحاب را رد مىكنند؛ تنها كسانى را رد مىكنند كه نصّ را با اجتهاد به رأى عوض كردند و ازاينرو، حكم خدا و رسولش را ضايع نمودند و شكافى در اسلام پديد آوردند كه تا به امروز گرفته نشده است. و بهمين خاطر است كه دولتهاى غربى و انديشمندانشان را مىبينيم، شيعيان را قبول ندارند و آنان را به تعصّب دينى متّهم مىسازند و ارتجاعى قلمداد مىكنند زيرا شيعيان مىخواهند به قرآنى رجوع كنند كه دست دزد را قطع مىكند و زانى را رجم مىنمايد و امر به جهاد در راه خدا مىكند، و همۀ اين احكام در نظر غربىها، احكامى خشن و شديد و وحشيانه است.
و در خلال تحقيقم، پى بردم كه چرا برخى علماى سنت باب اجتهاد را از قرن دوّم هجرى بستهاند، شايد بدين خاطر بوده است كه ديدند اين اجتهاد چه بلاها و فاجعهها بر سر اين امت آورد و چه جنگهاى خونينى برافروخت كه تر و خشك را سوزاند و همين اجتهاد بود كه بهترين امّت را به امّتى متخاصم و كينهتوز تبديل كرد كه هرجومرج و حكومتهاى عشايرى بر آن حكومت كرده و از اسلام به جاهليت برگشتند.
و اما شيعه، باب اجتهاد را هرگز بر خود نبست و تا وقتى كه نصوص
1) سوره قصص-آيه ۶٨.
و احكام الهى وجود دارد، باب اجتهاد نيز باز است و هيچكس نمىتواند اين نصوص را تغيير و تبديل نمايد، و وجود دوازده امامى كه علم و دانش خود را از جدّشان پيامبر به ارث بردهاند، آنان را در اين مسير همراهى كرد زيرا امامان مىگفتند: «هيچ مسئلهاى نيست، مگر اينكه خداوند در آن حكمى دارد و پيامبرش اين احكام را توضيح داده است» .
و همچنين مىدانيم كه اهل سنت و جماعت چون از اصحاب مجتهدى پيروى كردند كه آنان نگارش سنّت پيامبر را قدغن نمودند، لذا در غياب احكام پيامبر، چارهاى جز گشودن راه اجتهاد به رأى و قياس و استصحاب و و. . . بر خود نيافتند.
و از آنها نيز مىفهميم كه شيعيان برگرد وجود امام على گرد آمدند كه او دروازۀ علم پيامبر است و به آنها مىگفت:
«از من هرچه مىخواهيد، بپرسيد چرا كه پيامبر هزار در از دانش را بر من گشود كه از هر درى هزار در ديگر گشوده مىشود» . (1)
و آنان كه شيعه نبودند، پيرامون معاوية بن ابو سفيان جمع شدند كه جز اندكى از سنّت پيامبر، چيزى نمىدانست.
و بعد از وفات امام على، رهبر گروه ستمگر، فرمانرواى مؤمنان شد و بيش از پيشينيانش، در دين خدا، عمل به رأى كرد. و اهل سنت او را كاتب وحى و از علما و مجتهدين مىدانند. من مىپرسم او چگونه عمل به اجتهادش مىكند درحالىكه حسن بن على را كه سيّد جوانان اهل بهشت است، با دادن زهر، به قتل مىرساند؟ و شايد پاسخ دهند كه اين هم از اجتهادش است هرچند اجتهاد كرده و خطا كرده باشد! !
چگونه به اجتهاد معاويه حكم مىكنند درحالىكه بزور از امت
1) تاريخ دمشق ابن عساكر-ج ٢-ص ۴٨۴ترجمه امام على بن ابى طالب ، مقتل الحسين نوشته خوارزمى-ج ١-ص ٣٨، الغدير امينى-ج ٣-ص ١٢٠.
براى خود و سپس براى فرزندش يزيد پس از خود بيعت گرفت و نظام شورائى را به پادشاهى قيصرى تبديل كرد؟
چگونه نظر به اجتهادش مىدهند و يك اجر و پاداش به او مىبخشند درحالىكه مردم را به زور وادار به لعن على و اهل بيت پيامبر و ذرارى مصطفى «ص» بر روى منابر مىكرد و تا شصت سال، اين سنّت در ميان مردم پابرجا بود؟ !
و چگونه او را كاتب وحى مىدانند در صورتى كه وحى در مدت بيست و سه سال بر پيامبر نازل شد كه يازده سال آن، معاويه مشرك بود، و پس از فتح مكه كه اسلام آورد، در هيچ روايتى ديده نشده كه معاويه ساكن مدينه شده باشد درحالىكه پيامبر پس از فتح در مكه، اقامت نكرد. پس چگونه كتابت وحى براى معاويه ميسر شد؟ ! و لا حول و لا قوة الا باللّه العلى العظيم. پناه بر خدا.
و اين سئوال باز هم خودنمائى مىكند: كدام گروه بر حق و كداميك بر باطلاند؟ يا بايد على و شيعهاش، ستمگر و بر غير حق باشند و يا بايد معاويه و پيروانش ظالم و بر باطل باشند؟ و بىگمان پيامبر «ص» همه چيز را روشن كرده است ولى برخى از مدعيان طرفدارى از سنّت، آن را كژ و انحرافى مىپسندند.
من در خلال تحقيقاتم و در آنجا كه دفاع از معاويه به چشم مىخورد، مىديدم كه دفاعكنندگان، پيروان معاويهاند نه پيروان سنت پيامبر-همان گونه كه ادعا دارند-بويژه اگر نقطهنظرهاشان را دنبال كنى، مىيابى كه چگونه با شيعيان على، دشمنى مىورزند و روز «عاشورا» را به عنوان يك عيد، جشن مىگيرند و از اصحابى دفاع مىكنند كه رسول خدا را در زمان حياتش و پس از وفاتش اذيت كردند، و اشتباهات آنها را تصحيح كرده و بر اعمال و رفتارشان صحّه مىگذارند!
راستى چگونه مىشود كه شما على و اهل بيتش را دوست بداريد و در همان حال بر دشمنان و قاتلانشان ترحّم كنيد؟
شما چگونه خدا و رسولش را دوست مىداريد و از كسانى كه احكام خدا و رسولش را تغيير دادند و اجتهاد به رأى در احكام الهى كردند، دفاع مىكنيد؟
چگونه احترام مىكنيد كسى را كه به پيامبر احترام نگذاشت، بلكه او را متّهم به هذيانگوئى نمود و در فرماندهيش طعن كرد؟
چگونه از امامانى تقليد مىكنيد كه دولت بنى اميه يا دولت عبّاسى بخاطر مسائل سياسى خودشان، آنان را منصوب نمودند و امامانى را رها مىكنيد كه رسول خدا به عددشان (1)و نامهايشان (2)معرّفيشان كرد؟
چگونه تقليد مىكنيد از كسى كه شناخت درست از پيامبر ندارد و در شهر علم پيامبر را كه نسبت به او به منزلۀ هارون از موسى بود، رها مىكنيد؟
من در تاريخ جستجو كردم كه دليل اين نامگذارى را بدانم، تا اينكه برخورد كردم به سالى كه معاويه، بر حكومت چيره شد و آن سال را «عام الجماعه» (سال جماعت) خواندند زيرا امت پس از مرگ عثمان به دو گروه تقسيم شدند: شيعۀ على و پيروان معاويه. و هنگامى كه امام على به شهادت رسيد و معاويه بر حكومت مسلّط شد، پس از صلحى كه با امام حسن داشت، معاويه فرمانرواى مسلمين گشت و آن سال را به سال جماعت، نامگذارى كردند.
پس واژۀ «اهل سنت و جماعت» به اين معنى است كه اينها پيروان سنّت معاويه و اجتماعكنندگان بر خلافت او هستند نه به معناى پيروان سنّت رسول خدا؛ چرا كه امامان از ذريّه و اهل بيت پيامبر، بيش از آزادشدگان (طلقاء) به سنت جدشان، علم و آگاهى و شناخت دارند. و اهل بيت بيش از همه به آنچه در بيت است آگاهند و اهل مكه بيشتر از ديگران به مكه آشنائى دارند ولى ما-متأسفانه-با دوازده امامى كه پيامبر «ص» آنها را ياد كرده، مخالفت كرده و از دشمنانشان، پيروى نموديم. و گرچه اقرار داريم به آن حديثى كه مىگويد: پيامبر دوازده خليفه را، كه همه آنها از قريشاند، تعيين نموده است؛ با اين حال هميشه پس از نام خلفاى چهارگانه، جلوتر نمىرويم و شايد معاويه كه ما را اهل سنّت و جماعت خواند، مقصودش اجتماع بر سنتى بود كه خود آن را رواج داد و آن دشنام على و اهل بيتش مىباشد كه تا شصت سال ادامه داشت و كسى نتوانست آن را بردارد جز عمر بن عبد العزيز-كه خدايش از او خشنود باشد-و برخى از تاريخنويسان به ما خبر مىدهند كه امويان بر كشتن عمر بن العزيز توطئه كردند درحالىكه او خود از امويان بود، زيرا وى سنّت دشنام و لعن على را برداشته بود.
اى اهل و عشيرۀ من! بيائيد با هدايت خداى تبارك و تعالى، در جستجوى حقيقت گام نهيم و عصبيّت را كنار گذاريم زيرا ما قربانيان عباسيان و قربانيان تاريخ تاريك و قربانيان جمود فكرى و عقبگرائىاى هستيم كه گذشتگان براى ما خواستند. ما بدون ترديد، قربانيان فريب و نيرنگى هستيم كه معاويه و عمرو بن عاص و مغيرة بن شعبه و امثال آنها، بدان معروف شدند.
بيائيد در حقيقت تاريخ اسلاميمان، بحث و بررسى كنيد تا به واقعيتهاى روشن دست يابيد و خداوند دو بار پاداشتان مىدهد و شايد
بوسيلۀ شما، اجتماع و وحدت اين امتى كه پس از وفات پيامبرش، مصيبتزده شده و به ٧٣ فرقه تقسيم شدند، بازگردانده شود.
هان! بيائيد در زير پرچم «لا اله الا اللّه محمد رسول اللّه» جمع شده و براى پيروى از اهل بيت پيامبر كه خود پيامبر به ما دستور پيروى از آنان را داده است بشتابيد. حضرت فرمود:
«بر آنان پيشى نگيريد كه هلاك مىشويد و از آنان تخلّف نجوئيد كه هلاك مىشويد و به آنان ياد ندهيد چرا كه آنان از شما داناتر هستند» . (1)
اگر چنين كرديم، خداوند، غضبش را از ما برمىدارد و ما را پس از خوف و سراسيمگى، آرامش و امنيت مىبخشد و زمين را به ما واگذار مىكند و ما را وارث زمين مىگرداند و ولىّ خودش را (امام مهدى عليه السّلام) براى ما ظاهر مىسازد-كه پيامبر «ص» به ما وعده داده است-تا با ظهور او زمين ما را پر از عدل و داد كند پس از اينكه پر از ظلم و ستم شده باشد و به واسطۀ او، خداوند نورش را در سراسر گيتى مىافشاند.
1) الدر المنثور سيوطى-ج ٣-ص ۶٠، اسد الغابة-ج ٣-ص ١٣٧، الصواعق المحرقه-ص ١۴٨ و ٢٢۶، ينابيع الموده-ص ۴١ و ٣۵۵، كنز العمال-ج ١-ص ١۶٨، مجمع الزوائد-ج ٩- ص ١۶٣.
آن تحوّل آغاز خوشى براى روح و جانم بود، آسايش و آرامشى در درونم احساس مىكردم زيرا سينهام براى مذهب حق كه آن را تازه كشف كرده بودم، گشوده شده بود و اگر خواهى بگو براى اسلام واقعى كه هيچ ترديدى در آن نيست و سراسر وجودم را سرور و غرورى از نعمت هدايت و رستگارى كه خداوند به من ارزانى داشت، فرا گرفته بود و ديگر توان سكوت و پنهان داشتن اين نعمت را نداشتم و با خود قرار گذاشتم كه: بايد اين حقيقت را براى همگان بازگو و افشا كنم.
«وَ أَمّٰا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ» .
-نعمت پروردگارت را بازگو كن.
و چه نعمتى از اين بالاتر كه اين نعمت عظمى در دنيا و آخرت بود و مىبايست افشا شود و گرنه ساكت بر حق، شيطانى لال است، و پس از
حق ديگر چيزى جز گمراهى نيست.
و آنچه بيشتر مرا به اين احساس وامىداشت كه حقيقت را منتشر سازم، سادهدلى و صفاى اهل سنت و جماعت بود كه پيامبر و اهل بيتش را دوست مىدارند و كافى است آن پردهاى كه تاريخ بر قلب آنها بافته، زدوده شود تا حق را پيروى كنند، و اين همان چيزى بود كه براى شخص خودم رخ داد.
«كَذٰلِكَ كُنْتُمْ مِنْ قَبْلُ، فَمَنَّ اَللّٰهُ عَلَيْكُمْ» . (1)
-و در گذشته اينچنين بوديد كه خداوند بر شما منّت نهاد.
چهار نفر از دوستانم را كه همراه من در دانشكده تدريس مىكردند، دعوت به بحث كردم. دو نفرشان استاد دين و سوّمى استاد زبان عربى و چهارمين شخص، استاد فلسفه اسلامى بود. البته هر چهار نفر از «قفصه» نبودند بلكه از «تونس» ، «جمّال» و «سوسه» بودند من آنان را به اين موضوع مهم دعوت كردم و به آنها فهماندم كه من خود، قاصر از درك برخى معانى هستم و در بعضى از امور، ترديد نمودهام. آنان پذيرفتند كه پس از تمام شدن وقت ادارى به منزلم بيايند و در منزل، آنها را وادار به مطالعه كتاب «مراجعات» كردم و گفتم كه نويسندهاش، ادّعاهاى عجيب و شگفتى در دين دارد. سه نفرشان به كتاب دلبند شدند ولى چهارمى كه استاد زبان عرب بود پس از چهار پنج جلسه، ما را رها كرده گفت: «غربىها امروز دارند كرۀ ماه را تسخير مىكنند و شما هنوز در جستجوى خلافت اسلامى هستيد!»
پس از يك ماه كه خواندن كتاب تمام شد، هر سه مستبصر و شيعه شدند. البته من بسيار كمكشان مىكردم كه براى رسيدن به حق از
1) سوره نساء-آيه ٩۴.
نزديكترين راه وارد شوند، زيرا در طول چند سال تحقيق، معلومات زيادى بدست آورده بودم و شيرينى هدايت را چشيده بودم و به آينده خوشبين بودم. و همچنين در هربار چند نفر از دوستانم را از «قفصه» كه با آنها در گذشته جلسات درس در مسجد يا ارتباطهائى صوفيانه داشتم و برخى از شاگردانم كه با آنها دوستى و صميميتى داشتم، به بحث و گفتگو دعوت مىكردم تا اينكه بحمد اللّه گروه زيادى پيدا كرديم كه همهمان به ولايت اهل بيت، مشرف شده بوديم و هركه آنان را دوست داشت، دوستش داشتيم و هركه با آنها دشمنى مىورزيد، با او دشمن بوديم؛ در اعيادشان خوشحالى مىكرديم و در عاشوراشان سوگوار بوده و مجالس عزا برپا مىداشتيم.
اوّلين نامههائى كه در زمينه استبصارم نوشتم به آقاى خوئى و سيد محمد باقر صدر بود، كه جشنى براى نخستينبار در «قفصه» به مناسبت عيد غدير گرفتيم، و امر من براى خاص و عام آشكار شد و همه فهميدند كه من شيعه شدهام و به تشيع و پيروى از اهل بيت دعوت مىكنم و لذا از آنسوى، تهمتها و شايعهها در كشور پر شد كه من جاسوس اسرائيلى هستم و مردم را در دينشان به شك و دودلى مىاندازم و اصحاب را دشنام مىگويم و فتنهانگيزم و و. . .
در تونس (پايتخت) با دو نفر از دوستانم «راشد غنوشى» و «عبد الفتاح مورو» كه با من سخت مخالفت مىكردند، تماس گرفتم و در منزل «عبد الفتاح» جلسهاى برگزار شد كه در آنجا گفتم: ما اگر مسلمانيم، واجب است كه به كتابها و به تاريخمان مراجعه كنيم و به
عنوان مثال، صحيح بخارى را پيش كشيدم و گفتم كه در آن چيزهائى است كه نه مورد قبول دين است و نه عقل آنها را مىپذيرد. سخت عصبانى شدند و به من گفتند: تو كه هستى كه صحيح بخارى را مورد انتقاد قرار مىدهى؟ من هرچه با خونسردى تلاش كردم آنان را قانع به بحث كنم، مرا رد كرده و گفتند: «اگر تو شيعه شدهاى لازم نيست، ما را وادار به تشيع كنى، ما مهمتر از شيعه شدن داريم، ما مىخواهيم با حكومتى بجنگيم كه اسلام را قبول ندارد» . گفتم: چه فايده دارد اگر شما به حكومت برسيد، ما دام كه حقيقت اسلام را نمىدانيد، بدتر از آنها عمل خواهيد كرد. بههرحال ديدارمان با نفرت از يكديگر پايان پذيرفت.
در نتيجه شايعهها از سوى برخى اخوان المسلمين عليه ما اوج گرفت زيرا آنها هنوز خبر از «حركة الانجاه الاسلامى» نداشتند و در ميان خود شايع كردند كه من دستنشانده حكومت هستم و برنامهاى جز تشكيك در دين مردم ندارم تا اينكه آنان را از قضيۀ اصليشان كه نبرد با حكومت است، بازدارم.
كنارهگيرى و دورى من از جوانانى كه در صف اخوان المسلمين همكارى مىكردند و از پيروانى كه شيوههاى صوفيانه را دنبال مىكردند، آغاز شد و دورانهاى دشوارى را همچون بيگانگان در وطنمان و ميان برادران و خانوادههامان، سپرى كرديم ولى خداى سبحان به ما بهتر از آن داد؛ چرا كه برخى از جوانان از شهرهاى ديگر تونس مىآمدند و در جستجوى حقيقت بودند، من هم تمام تلاش و سعى خود را براى قانع كردن آنها مبذول مىداشتم كه در نتيجه برخى از جوانان در پايتخت و در «قيروان» و «سوسه» و «سيدى بوزيد» به تشيع مفتخر شدند.
و در تابستان كه مىخواستم به عراق مسافرت كنم، در سر راه به برخى از
دوستان در فرانسه و هلند سر زدم و با آنان بحث كردم كه بحمد اللّه مستبصر شدند.
و چقدر شادى و سرورم فراوان شد هنگامى كه در نجف اشرف با سيد محمد باقر صدر ديدار كردم كه برخى از علما در محضرش بودند و او مرا به آنان معرفى كرده مىگفت كه: «اين مرد بذر تشيع براى اهل بيت را در تونس كاشته است» و به آنها خبر داد كه وقتى نامهام به او رسيده بود و در آن بشارت جشن عيد سعيد غدير براى نخستينبار در تونس داده شده بود، از شدت شوق گريه كرده است. من هم از سختىها و شدتها و مقاومتها و شايعهها و كنارهگيرىها و غربت در شهرمان، به او شكايت كردم.
سيد در سخنانش گفت:
«بايد سختىها را تحمل كرد زيرا راه اهل بيت، بسى سخت و دشوار است. يك نفر نزد پيامبر «ص» آمد و به آن حضرت عرض كرد: اى رسول خدا! من ترا دوست دارم. حضرت فرمود: پس ترا بشارت باد به شدّت و بسيارى بلاها.
گفت: پسر عمويت على را هم دوست مىدارم. فرمود: پس مژدهات دهم به بسيارى دشمنان! گفت: حسن و حسين را نيز دوست مىدارم! فرمود: پس منتظر فقر و بارش بلاها باش. . .
تازه ما چه كردهايم در راه دعوت به حقّى كه ابو عبد اللّه الحسين عليه السّلام، جان خود و فرزندان و خويشان و يارانش را نثارش كرد و شيعه در طول تاريخ در راهش قربانى داده و تا به امروز تاوان ولايت اهل بيت را مىپردازند. پس-برادر من-بايد در راه حق، تحمّل بعضى زحمتها و دشوارىها و فداكارىها بكنى و اگر خداوند يك نفر را بوسيلۀ تو هدايت كند، از دنيا و ما فيها براى تو بهتر و ارزندهتر است» .
و همچنين آقاى صدر به من نصيحت كرد كه انزوا و كنارهگيرى را كنار گذارم و به من دستور داد كه بيشتر با برادرانم از اهل سنت نزديك شوم هرچند آنها از من دورى جويند و به من امر كرد كه پشت سرشان نماز گذارم تا دورى و جدائى از سوى من نباشد و همانا آنان بىگناهاند و قربانى تبليغات سوء و تاريخ تحريف شده و بىگمان مردم با آنچه نمىدانند، ميانهاى ندارند.
آقاى خوئى هم تقريبا همان پند را به من داد و سيد محمد على طباطبائى حكيم پيوسته در نامههاى متعدّدش، ما را نصيحت مىكرد كه تأثير بزرگى در شيوۀ زندگى برادران مستبصر ما مىگذاشت.
در هر صورت، زيارتهاى من به نجف اشرف و ديدار با علماى نجف در مناسبتهاى گوناگون بسيار شد و برخود لازم دانسته بودم كه تعطيلى هر سال را در جوار حضرت على عليه السّلام بگذرانم و به محضر درس سيد محمد باقر صدر حاضر شوم كه از آن درسها بهرههاى فراوان بردم و برخود لازم و واجب دانستم كه به زيارت حرمهاى امامان بروم و خداوند نيز مرا موفق گردانيد كه حتى به زيارت حرم امام رضا «ع» نيز كه در مشهد (شهرى نزديك مرز شوروى) در ايران وجود دارد، مشرف شوم و در آنجا نيز با بسيارى از علما آشنا شده و استفادههاى شايانى نمودم.
و همچنين آقاى خوئى-كه از او تقليد مىكرديم-اجازۀ تصرف در خمس و زكات و كمك به مستبصرين آن ديار در برآوردن نيازهاشان از كتابها و ساير مصارف، داده بود. و من نيز كتابخانۀ مفيد و عظيمى را تأسيس كرده بودم كه بيشترين مصادر تحقيق را-از فريقين-در آن جمع كرده بودم و اسم آن را «كتابخانه اهل بيت» گذاردم و بحمد اللّه بسيارى از آن استفاده كردند.
شادى و سرورمان دو چندان شد هنگامى كه ١۵ سال پيش
تقريبا، شهردار قفصه موافقت كرد كه نام خيابانى كه در آن سكونت داشتم به نام خيابان امام على بن ابى طالب نامگذارى كند. و در اينجا لازم است كه اين خدمت او را سپاس گويم زيرا او از مسلمانان ارجمند است و علاقه و محبت زيادى به شخص امام على دارد و من نيز كتاب «مراجعات» را به او هديه دادم و او هم در نتيجه نسبت به ما علاقه و محبت و احترام فراوانى قائل بود پس خداوند جزاى خيرش دهد و آرزوهايش را برآورده سازد.
برخى از كينهتوزان تلاش كردند كه نام «على بن ابى طالب» را از اين خيابان بردارند ولى بحمد اللّه نقشهشان ناموفق ماند و نام خيابان تثبيت گشت و نامهها از هر سوى جهان به ما مىرسيد كه نام خيابان على بن ابى طالب بر آن نوشته شده بود و اين نام شريف، شهر خوب و تاريخى ما را مبارك كرده بود.
و براى اينكه به نصيحتهاى ائمه اهل بيت عليهم السّلام و نصيحتهاى علماى نجف اشرف، عمل كرده باشيم، تلاش در هرچه نزديكتر شدن به برادرانمان از ساير مذاهب كرديم و همواره نماز جماعت را با آنان اقامه مىنمودم و ازاينروى، تيرگىها و كينهها كاهش يافت و توانستيم برخى از جوانان را كه از نحوۀ نماز و وضو و عقيدهمان مىپرسيدند، قانع سازيم.
در يكى از روستاهاى جنوب تونس و در يك جشن عروسى، زنها مشغول صحبت دربارۀ فلان خانم كه همسر فلان آقا است بودند. پيرزنى كه در ميان آنان نشسته بود و به حرفهاشان گوش مىداد، با شگفتى گفت: مگر مىشود فلان خانم با فلان آقا ازدواج كرده باشد؟
به او گفتند: مگر چه اشكال دارد؟ چرا شما تعجب مىكنيد؟
گفت: او هر دو را شير داده و اين زن و مرد، خواهر و برادر رضاعى هستند.
زنها اين خبر وحشتناك را به شوهرانشان دادند. و بنا شد مردها تحقيق كنند. پدر زن گواهى داد كه آن پيرزن كه همه او را به دايگى مىشناختند، دخترش را شير داده و پدر مرد نيز همين شهادت را داد كه پسرش از آن زن شير خورده است. قيامت هر دو قبيله برپا شد و با سنگ و چوب به جان هم افتادند و هريك، ديگرى را متهم به اين مىكرد كه سبب چنين فاجعهاى بوده است كه آنان را به غضب و عذاب الهى خواهد كشانيد، بويژه اينكه ده سال از اين ازدواج مىگذشت و آن زن، در اين مدّت سه فرزند زائيده بود.
زن نيز بمحض شنيدن خبر، به منزل پدرش فرار كرده و از خوردن و آشاميدن خوددارى نمود و حتى مىخواست خودكشى كند زيرا تحمّل چنين صدمهاى را نداشت. چگونه مىتوانست بپذيرد كه با برادر رضاعيش ازدواج كرده و از او فرزند آورده است و هيچ از ماجرا خبر نداشته است؟ در اين ميان عدهاى از دو قبيله در اثر زدوخوردها مجروح شدند و يكى از پيرمردان ريشسفيد دخالت كرده، نبردها را موقتا متوقف ساخت و به آنها نصيحت كرد كه نزد علما بروند و در اين قضيه استفتا كنند، شايد راه حلى برايشان پيدا شود.
آنها شروع كردند به شهرهاى بزرگى رفت و آمد كردن و از علما در حل قضيه استمداد نمودن ولى به هر عالمى كه مىرسيدند و جريان را با او در ميان مىگذاشتند، فتوا به حرمت ازدواج و ضرورت جدائى زن و مرد براى هميشه مىداد و براى كفاره دستور به آزاد كردن يك برده يا روزه دو ماه به آنان مىداد و و. . . !
به «قفصه» رسيدند و از علماى آنجا پرسيدند و آنها نيز همان پاسخ را دادند زيرا پيروان مذهب مالكى، رضاعت را حتى با يك قطره شير خوردن معتبر، مىدانند و در اين مسئله، اقتدا به امام مالك مىكنند كه شير را بر خمر قياس كرد و گفت: چون در مورد خمر گفته شده كه «هرچه زيادش مسكر است، پس اندكش نيز حرام است» بنابراين، رضاعت نيز با يك قطره از شير تحقق مىيابد.
يكى از حاضرين با آنها خلوت كرده و آدرس منزل مرا به آنان داد و گفت: از «تيجانى» در مثل اين قضايا بپرسيد زيرا او همه مذاهب را مىشناسد و من او را چندين بار ديدم كه با اين عالمان بحث مىكرد و با استدلالهاى متين، همه را مغلوب مىساخت.
شوهر آن زن عين اين سخنان را براى من بازگو كرد، هنگامى كه او را با خود به كتابخانهام بردم و تمام جريان را به من خبر داد و گفت:
«آقاى من! خانمم مىخواهد خودكشى كند و فرزندانم بىسرپرست ماندهاند و ما هيچ راهحلى براى اين مشكل نداريم. اكنون آدرس شما را به ما دادهاند و من از اينكه در اينجا كتابهاى زيادى مىبينم، اين را به فال خير گرفتم زيرا تاكنون در تمام عمرم اين قدر كتاب در يك كتابخانه نديده بودم! پس اميدوارم مشكل ما بدست شما حل شود.»
قهوهاى برايش آوردم و مقدارى انديشيدم سپس از مقدار شير خوردنش از آن پير زن سئوال كردم، گفت: نمىدانم ولى همسرم بيش از دو يا سه بار شير نخورده است و پدرش شهادت داده به اينكه دو يا سه بار او را به خانه آن پيرزن دايه برده است. گفتم: اگر اين راست باشد، پس بر شما چيزى نيست و ازدواجتان صحيح و حلال و جايز است. بيچاره خود را بر دست و پاى من انداخت و شروع كرد دست و سر مرا بوسيدن و مىگفت: «خدا ترا بشارت خير دهد، تو درهاى آرامش را بر رويم گشودى» . و فورا
بىآنكه قهوهاش را تمام كند، و بىآنكه از من تحقيق نمايد و دليل درخواست كند، اجازۀ رفتن گرفت و به سرعت رفت كه زن و فرزندان و خويشانش را مژده دهد.
روز بعد با هفت نفر نزد من آمدند و آنها را چنين معرفى كرد: پدرم، پدر خانمم، كدخداى ده، امام جمعه و جماعت، راهنماى دينى، پير قبيله و اين هفتمى هم مدير مدرسه است، آمدهاند از قضيّه «رضاعت» و حلال شدنش استفسار كنند؟
همه را با خود به كتابخانهام بردم و منتظر جدال و گفتگوهايشان بودم. قهوه آوردم و به آنها خوشامد گفتم. گفتند: ما آمدهايم با تو بحث كنيم كه چگونه «شيرخوارگى» را حلال كردى درحالىكه خداوند آن را در قرآن حرام كرده و پيامبرش نيز فرموده:
«با رضاعت حرام مىشود، آنچه با نسب حرام مىشود» .
و امام مالك نيز آن را روا ندانسته.
گفتم: آقايان! شما ما شاء اللّه هشت نفريد و من يك نفر، پس اگر بخواهم با يكيك شما سخن بگويم، نمىتوانم همه را قانع كنم و بحثمان در حرفهاى بيهوده گم مىشود. پس بهتر است يك نفر را انتخاب كنيد تا با او بحث كنم و شما هم بين ما دوتا داورى نمائيد.
از اين رأى خوششان آمد و امر خود را به راهنماى دينىشان سپردند و او را از همه داناتر و عالمتر معرفى كردند. و او هم پرسيد كه چگونه من حرام خدا و رسول و امامان را حلال مىكنم؟
گفتم: به خدا پناه مىبرم از چنين كارى. ولى خداوند «رضاعت» را در يك آيهاى به اجمال ذكر فرموده و تفصيلش را بيان نكرده است، بلكه آن را به پيامبرش واگذار كرده و او كمّ و كيف آيه را توضيح داده است.
گفت: امام مالك رضاعت را حتى با يك قطره شير، حرام مىداند.
گفتم: مىدانم. ولى سخن امام مالك بر تمام مسلمانان حجّت نيست و گرنه نظر شما راجع به ساير امامان چيست؟
پاسخ داد: خداوند از همهشان راضى باشد. همه از رسول خدا فرا گرفتهاند.
گفتم: پس چه پاسخ خداوند مىدهى در تقليد امام مالك كه نظرش با نظر رسول خدا مخالف و معارض است؟
با شگفتى گفت: سبحان اللّه! من نمىدانم كه امام مالك با آن همه عظمت و مقام، با احكام رسول خدا مخالف باشد. حاضرين نيز همه از اين سخن، سرگردان و متحير شدند و از اين همه جرأت و جسارت من بر امام مالك تعجب كردند زيرا تاكنون چنين چيزى را از كسى نديده بودند.
فورا گفتم: آيا امام مالك از اصحاب بود؟ گفت: نه!
گفتم: آيا از تابعين بود؟ گفت: نه، ولى او از پيروان تابعين بود.
گفتم: كداميك به پيامبر نزديكتر است، او يا امام على بن ابى طالب؟
گفت: امام على نزديكتر است زيرا از خلفاى راشدين مىباشد. و يكى از حاضرين گفت: سيّد ما على-كرم اللّه وجهه-در شهر علم است.
گفتم: پس چرا در شهر علم را رها كرديد و پيروى از كسى نموديد كه نه از اصحاب است و نه از تابعين، و پس از فتنه، زائيده شده و پس از اينكه مدينه رسول خدا در اختيار ارتش يزيد قرار گرفت و آنچه خواستند انجام دادند و برگزيدگان اصحاب را به قتل رساندند و حرمتهاى خدا را شكسته و سنّت پيامبر را با بدعتهاى خودشان تغيير دادند، بعد از اين چگونه انسان مىتواند به اين امامانى كه هيئت حاكمه وقت از آنها راضى بود،
اطمينان پيدا كند خصوصا كه به آنچه ميل و هواى حاكمان تعلق داشت، فتوا مىدادند؟ !
يكى از آنها گفت: شنيديم كه تو شيعهاى و امام على را مىپرستى؟ دوستش ناگهان پشتپائى محكم به او زد كه او دردش آمد و گفت:
ساكت باش! خجالت نمىكشى چنين حرفى به اين مرد فاضل و فهميده مىزنى؟ من تابحال علماى زيادى ديدهام ولى تاكنون چنين كتابخانهاى چشمم را نگرفته است، معلوم است كه اين مرد از روى شناخت و اطمينان سخن مىگويد.
به او پاسخ دادم: آرى، من شيعهام. اين درست است ولى هرگز شيعه على را عبادت نمىكند آرى، شيعيان بجاى تقليد امام مالك، امام على را تقليد مىكنند زيرا به گواهى خودتان او باب علم است.
راهنماى دينى پرسيد: آيا امام على، ازدواج دو رضيع كه با هم شير خوردهاند را روا مىدارد؟ گفتم: نه! ولى او در صورتى حرام مىكند كه عدد شير خوردن به ١۵ بار پيوسته و دنبال هم كه در هربار سير شده باشند برسد يا اينكه در اثر آن شير، گوشت و استخوان كودك روئيده باشد. پدر زن خوشحال شد و گفت: خدا را شكر زيرا دختر من بيش از دو يا سه بار شير نخورده است؟ و در اين سخن امام على، فرجى براى ما از اين مشكل هست و رحمت و اميدى از خدا پس از نوميدى و يأسمان مىباشد.
راهنما گفت: دليل قانعكنندهاى به ما نشان بده. كتاب «منهاج الصالحين» آقاى خوئى را به آنها نشان دادم. و او خود باب «رضاعت» را مطالعه كرد و خيلى خرسند شدند، خصوصا شوهر كه مىترسيد من دليل قانعكنندهاى نداشته باشم. از من خواستند كه كتاب را به عاريت بگيريد تا در روستا با آن احتجاج نمايند، من هم كتاب را به آنها واگذار كردم. خداحافظى كردند و رفتند.
همينكه از منزل من بيرون مىروند، يكى از دشمنان، با آنها روبرو مىشود و آنان را نزد برخى از علماى سوء مىبرد كه آنها هشدارشان مىدهند به اينكه من دستنشاندۀ اسرائيل هستم و كتاب «منهاج الصالحين» همهاش ضلالت و گمراهى است و اهل عراق اهل كفر و نفاقاند و شيعيان زردشتىاند و لذا ازدواج خواهر و برادر را جايز مىدانند، پس ديگر تعجبى نيست اگر من ازدواج خواهر رضاعى را تجويز كردم، همچنان از اين تهمتها و دروغها برايشان بافتند تا آنجا كه آنان را از راه به در برده و پس از قانع شدن، منقلب و دگرگون شدند و از شوهر خواستند براى طلاق در دادگاه ابتدائى «قفصه» اقدام كند.
رئيس دادگاه از آنان خواست كه به پايتخت بروند و با مفتى كشور تماس بگيرند تا اين مشكل را حل كند. آن مرد به پايتخت رفت و مدت يك ماه تمام در آنجا ماند تا اينكه توانست با مفتى ملاقات كند و تمام ماجراى خود را با او در ميان گذاشت. مفتى كشور از علمائى كه حكم به درست بودن ازدواج دادهاند از او استفسار كرد.
شوهر آن زن گفت كه فقط يك نفر، آن را تجويز و حلال دانسته و او «تيجانى سماوى» است. مفتى نام مرا يادداشت كرد و به مرد گفت: تو برگرد و من خود نامهاى به رئيس دادگاه قفصه مىنويسم و چنين هم شد.
نامهاى از مفتى كشور رسيد و اعلام كرد كه آن ازدواج حرام و باطل است!
آن مرد درحالىكه آثار خستگى و ضعف بر او هويدا بود و از اينكه مرا آزردهخاطر و به تكلّف واداشته معذرت مىخواست، ادامۀ ماجرا را براى من بيان كرد. از او نسبت به احساسات پاكش تشكر كردم و ابراز شگفتى از مفتى كشور كردم كه چگونه مانند چنين ازدواجى را به اين سادگى باطل مىكند و از او خواستم نامهاى را كه مفتى به دادگاه
فرستاده بياورد تا آن را در روزنامههاى تونسى منتشر نمايم و به مردم بفهمانم كه مفتى كشور از مذاهب اسلامى اطلاعى ندارد و اختلافهاى فقهى را در مسئله «شيرخوارگى» نمىداند. ولى او به من گفت اصلا نمىتواند بر پروندهاش اطّلاعى پيدا كند چه رسد به اينكه نامۀ او را هم بياورد. و از هم جدا شديم.
پس از چند روز، رئيس دادگاه مرا خواست و دستور داد، آن كتاب و استدلالهاى خود را در مورد صحت ازدواج رضيعين! با خود ببرم. من هم بعضى از منابع و كتابهاى لازم را كه قبلا آماده كرده بودم با خود برداشتم و درحالىكه «در باب رضاعت» هريك از كتابها، نشانهاى گذاشته بودم كه به آسانى مطلب را دنبال كنم، در همان روز و ساعت موعود به دادگاه رفتم.
مدير دفتر رئيس دادگاه مرا استقبال كرد و به اطاق رئيس برد. در آنجا ناگهان مواجه شدم با رئيس دادگاه ابتدائى و رئيس دادگاه استان و نماينده دادستان كل كشور كه سه نفر نماينده نيز با آنان بود و همه لباسهاى ويژه قضاوت پوشيده و گويا در يك جلسۀ رسمى نشسته بودند.
و شوهر آن زن را نيز ديدم كه در آخر سالن، روبرويشان نشسته است. بر همه سلام كردم ولى متوجه شدم با تنفّر و انزجار و احتقار به من نگاه مىكنند. وقتى نشستم رئيس با يك لهجۀ خشن و تندى رو به من كرده گفت:
شما همان تيجانى سماوى هستى؟
گفتم: آرى!
گفت: شما فتوا به صحت ازدواج در اين قضيه دادهاى؟
گفتم: نه! من مفتى نيستم ولى اين ائمه و علماى مسلمانان هستند كه چنين فتوائى دادهاند.
گفت: براى همين تو را دعوت كرديم. و تو اكنون متّهم هستى، پس اگر ادّعايت را با دليل و برهان به اثبات نرسانى، ترا به زندان محكوم مىكنيم و از اينجا بيرون نمىروى، مگر به سوى زندان.
تازه فهميدم كه واقعا متهم هستم، نه براى اينكه در اين قضيه فتوا دادهام بلكه براى اينكه يكى از علماى سوء با اين حاكمان تا توانسته بود، گفتگو كرده بود كه من اهل فتنهام و من به اصحاب فحش و ناسزا مىگويم و من براى تشيع و پيروى از اهل بيت تبليغ مىكنم و رئيس دادگاه به او گفته بود اگر دو شاهد عليه او بياورى او را به زندان مىافكنم. علاوه بر آن، گروه اخوان المسلمين از اين فتواى من سوء استفاده كرده و نزد خاصّ و عام تبليغ كرده بودند كه من ازدواج خواهر و برادر را جايز مىدانم و اين رأى شيعيان است! !
همۀ اين مسائل را از قبل فهميده بودم و اكنون كه ديدم رئيس دادگاه مرا تهديد به زندان مىكند به يقين رسيدم؛ لذا چارهاى جز دفاع از خود با تمام شجاعت نداشتم ازاينروى به رئيس دادگاه گفتم:
آيا مىتوانم به صراحت و بدون ترس، سخن بگويم؟
گفت: آرى! حرف بزن زيرا تو وكيل مدافعى ندارى!
گفتم: قبل از هر چيز بدانيد كه من خودم را براى فتوا دادن نصب نكردهام. ولى اين شوهر زن است از او بپرسيد، او خود به منزل من آمد و از من استمداد جسته و درخواست كمك كرد. بر من هم واجب بود كه به آنچه مىدانم، او را يارى رسانم و لذا از او پرسيدم: چند بار شير خوردن صورت گرفته، و وقتى به من خبر داد كه خانمش بيش از دو بار شير نخورده است، آن وقت حكم اسلامى را به او گفتم. پس من نه از مجتهدينم و نه از تشريعكنندگان.
رئيس گفت: عجب! پس تو دارى ادّعا مىكنى كه خود اسلام را
مىدانى و ما از اسلام چيزى نمىدانيم.
گفتم: استغفر اللّه! من چنين قصدى ندارم ولى همۀ مردم اين ديار، از مذهب امام مالك اطلاع دارند و بيش از آن جلوتر نمىروند ولى من در مذاهب گوناگون تحقيق كردهام، ازاينرو حل اين مشكل را يافتم.
رئيس گفت: كجا حلّ مشكل را يافتى؟
گفتم: قبل از هر چيز آيا اجازه مىدهيد از شما سئوالى بكنم؟
گفت: هرچه مىخواهى بپرس.
گفتم: نظر شما دربارۀ مذاهب اسلامى چيست؟
گفت همۀ آنها درست است زيرا همه از رسول خدا، مطلب مىجويند و در اختلافشان رحمت است.
گفتم: پس به اين بيچاره رحم كنيد (و اشاره به شوهر آن زن كردم) كه بيش از دو ماه است از زن و فرزندانش جدا شده، درصورتىكه برخى مذاهب اسلامى وجود دارند كه مشكل او را برطرف مىسازند.
رئيس با عصبانيت گفت: دليل بياور و بيش از اين فتنهانگيزى نكن. ما به تو اجازه داديم كه از خودت دفاع كنى، حال وكيل مدافع ديگرى هم شدهاى؟
از ساك خود كتاب «منهاج الصالحين» آقاى خوئى را بيرون آوردم و به او دادم و گفتم: اين مذهب اهل بيت است و در آن دليل وجود دارد:
گفت: ما با مذهب اهل بيت كارى نداريم، نه از آن شناختى داريم و نه به آن ايمان داريم.
من كه منتظر چنين جوابى بودم، لذا از قبل تهيه ديده بودم و پس از بحث و بررسى، طبق فهم خود، تعدادى از منابع اهل سنت را با خود برداشته بودم و آنها را ترتيب داده بودم. صحيح بخارى را در درجه اولى قرار دادم، سپس صحيح مسلم و بعد از آن كتاب فتاواى شيخ محمود
شلتوت و كتاب «بداية المجتهد و نهاية المقتصد» ابن رشد و كتاب «زاد المسير فى علم التفسير» ابن الجوزى و كتابهاى ديگرى از اهل سنت و چون رئيس نپذيرفت كه در كتاب آقاى خوئى نگاه كند، از او پرسيدم: به چه كتابهائى اطمينان دارى؟ گفت: بخارى و مسلم. صحيح بخارى را براى او گشودم و گفتم: بفرما بخوان.
گفت: خودت بخوان. من خواندم كه نوشته بود: فلان از فلان از عايشه ام المؤمنين حديث كرد كه پيامبر «ص» از دنيا رفت و از رضعات (مقدار شير خوردن) حرام نكرد جز از پنج به بالا.
رئيس كتاب را از من گرفت و خود آن را خواند و به معاون رياست جمهورى كه در كنارش بود نشان داد، او هم خواند و سپس به آن يكى داد و. . . در همان حال صحيح مسلم را نيز گشودم و همان احاديث را به آنها نشان دادم. آنگاه كتاب فتواى شيخ الازهر شلتوت را باز كردم كه او اختلافات ائمه را در مسئله شيرخوارگى بيان كرده بود كه برخى گفتهاند حرام نمىشود مگر به ١۵ مرتبه برسد و بعضى هفت مرتبه و بعضى بالاتر از پنج مرتبه گفتهاند. بجز مالك كه مخالفت با نص كرده و حتى يك قطره هم كافى براى تحريم دانسته است. سپس شلتوت مىگويد: من به ميانگين نظر دارم لذا از هفت بار به بالا مىپذيرم.
و پس از آنكه رئيس دادگاه، خوب از جريان آگاه شد، گفت:
كافى است. سپس رو به شوهر آن زن كرد و گفت: همين الان برو و پدر خانمت را بياور تا جلو ما شهادت بدهد كه خانمت بيش از دو يا سه بار شير نخورده است و همين امروز خانمت را با خودت خواهى برد.
آن بيچاره از خوشحالى پرواز كرد نمايندۀ دادستان كل كشور و بقيه اعضاء نيز عذر آوردند كه بايد به كارهاشان برسند و رئيس هم به آنان اجازه رفتن داد. و هنگامى كه مجلس خلوت شد و فقط من و او بوديم،
رو به من كرده با پوزش گفت. اى استاد! مرا ببخش درباره تو مرا به اشتباه انداخته بودند و چيزهاى عجيب و غريبى راجع به تو گفته بودند، و الآن فهميدم كه آنها حسود، كينهتوز و دشمن تواند.
من از اين تحوّل سريع خرسند شدم و گفتم: خداى را شكر كه پيروزيم را بر دست شما قرار داد اى سرور من.
گفت: شنيدهام كه كتابخانۀ مفصّلى دارى، آيا كتاب «حياة الحيوان دميرى» در آن وجود دارد؟
گفتم: آرى! گفت: آيا به من عاريت مىدهى، چرا كه دو سال است در جستجوى آن هستم؟
گفتم: او براى تو باشد، آقاى من! گفت: آيا وقت دارى كه به كتابخانۀ من تشريف بياورى، با هم صحبت كنيم و از شما استفاده كنم؟
گفتم: استغفر اللّه! من هستم كه بايد از شما استفاده نمايم زيرا شما از من بزرگتر و با فضلتر هستيد. در هر صورت من چهار روز در هفته وقت استراحت دارم كه در خدمت شما مىباشم.
و قرار شد هر روز شنبه با هم باشيم زيرا جلسۀ دادگاه ندارد. و پس از اينكه از من خواست كتاب بخارى و مسلم و فتاواى شلتوت را بگذارم تا متن را از آنها استخراج كرده و بنويسد، خود از جايش برخاست و مرا بدرقه كرد.
با خوشحالى و ستايش خداى سبحان بر اين پيروزى، از آنجا خارج شدم درحالىكه وقتى وارد شده بودم هراس داشتم و تهديد به زندان شده بودم. اكنون خارج مىشدم از دادگاه درحالىكه رئيس دادگاه متحوّل شده بود به يك دوست صميمى كه از من تقدير مىكرد و التماس مىنمود با او بنشينم تا از من بهره ببرد. اينها همه از بركات راه اهل بيت عليهم السلام
است كه هركس به آنها متمسّك شد، رستگار و هركس به آنها پناه برد، در امان خواهد بود.
شوهر آن زن ماجرا را در روستاى خود بيان كرد و آن خبر به تمام روستاهاى مجاور رسيد و آن زن به خانه شوهرش بازگشت و ماجرا با حلال شدن و صحت ازدواج پايان پذيرفت و مردم زمزمه مىكردند كه من از همه فهميدهتر هستم حتى از مفتى كشور.
شوهر آن زن به خانهام آمد و اتومبيل بزرگى با خود آورده بود و من و خانوادهام را به قريهاش دعوت كرد و به من خبر داد كه همۀ همشهريهايش منتظر قدومم هستند و به اين مناسبت شيرين، مىخواهند گوسفند ذبح كنند، و من هم عذر آوردم زيرا در «قفصه» بسيار مشغول بودم ولى به او وعده دادم كه در وقتى ديگر زيارتشان خواهم كرد.
رئيس دادگاه به دوستانش ماجرا را گفت و داستان، خيلى مشهور شد و نقشۀ خائنين نقشبرآب شد كه بعضىها آمدند و از من معذرت خواستند و بعضىها هم خداوند قلوبشان را براى حقيقت گشود و مستبصر شدند و از مخلصين و متعهدين گشتند. و همه اينها از فضل خداوند بود كه به هركس مىخواهد عطا مىكند و خداوند داراى فضلى عظيم است.
«و آخر دعوانا ان الحمد للّه رب العالمين و صلّى اللّه على سيدنا محمد و آله الطيبين الطاهرين» .
پايان
بنياد معارف اسلامي قم
۱- آنگاه هدايت شدم
۲- از آگاهان بپرسيد
۳- اعرف الحق جلد
۴- الشيعة هم أهل السنّة
۵- اهل سنت واقعي
۶- ثم اهتديت
۷- راه نجات
۸- راه يافته يا چگونه شيعه شدم
۹- زبده الأفكار (خلاصه لمولفات الدكتور التيجاني)
۱۰- فسئلوا اهل الذكر
۱۱- لأكون مع الصادقين
۱۲- همراه با راستگويان