ghaemiyeh.com
سرشناسه : اسحاقی، سیدحسین، ۱۳۴۱ -
عنوان و نام پديدآور : زلال هدایت/ ابوسجاد اسحاقی.
مشخصات نشر : تهران: مشعر،۱۳۸۸.
مشخصات ظاهری : ۲۷۶ص.؛ ۱۵x۱۰س .م.
شابک : ۱۳۰۰۰ریال:978-964-540-192-2
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
يادداشت : چاپ دوم.
يادداشت : چاپ قبلی: مشعر،۱۳۸۷ (۱۹۱)ص.
يادداشت : این کتاب قبلا تحت عنوان « زلال هدایت دستمایه حاجیان بیتاللهالحرام برای پاسخگویی به شبهات وهابیت» توسط انتشارات مشعر در سال ۱۳۸۷ منتشر شدهاست.
یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس.
عنوان دیگر : زلال هدایت: دستمایه حاجیان بیتاللهالحرام برای پاسخگویی به شبهات وهابیت.
موضوع : شیعه -- عقاید
موضوع : شیعه -- دفاعیهها و ردیهها
موضوع : شیعه -- دفاعیهها و ردیهها
موضوع : حج -- پرسشها و پاسخها
رده بندی کنگره : BP۲۱۲/۵/الف۵ز۸ ۱۳۸۸
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۴۱۷
شماره کتابشناسی ملی : ۱۷۶۳۵۴۷
حج، كنگره اجتماعى و جهانى است كه نه در يك تالار در بسته، كه در يك تنگه كوهستانى باز، نه زير يك سقف كوتاه، كه زير آسمان بلند بى در، بى ديوار، بى قيد، بى بند و بى تشريفات برگزار مىشود. كنگرهاى شكل يافته نه از رؤساى كشورها، نه از نمايندگان رسمى، نه از ديپلماتهاى حرفهاى، نه از رهبران سياسى، نه از روشنفكران برجسته بلكه كنگرهاى از خود مردم است. در اجتماع سالانه حج، زائران به دور از هر گونه اختلاف طبقاتى، نژادى و تعصب مذهبى گرد هم مىآيند و به هدف مقدس و مشخصى توجه مىكنند. آيين حج، منافع بسيارى دارد كه آشنايى زائران با يكديگر از جمله آنها است و زمينه را براى برطرف كردن مشكلات آنان فراهم مىكند. امام خمينى رحمه الله در اين باره مىفرمايد:
«حج، بهترين ميعادگاه معارف ملتهاى اسلامى است كه مسلمانان با برادران و خواهران دينى و اسلامى خود از سراسر جهان آشنا مىشوند و در آن خانهاى كه متعلق به تمامى جوامع اسلامى و پيروان ابراهيم حنيف است، گرد هم مىآيند و با كنار گذاردن تشخصها و رنگها و مليتها و نژادها به سرزمين و
خانه اولين خود رجعت مىكنند و با مراعات اخلاق كريمه اسلامى، اجتناب از مجادلات و تجملات، صفاى اخوت اسلامى و دورنمايى از تشكيل امت محمد صلى الله عليه و آله را در سراسر جهان به نمايش مىگذارند.» (1)اين پيوند نزديك سبب تفاهم و تقويت روابط اجتماعى و ارتباط بهتر و بيشتر مسلمانان همراه با مهربانى مىشود. بدين ترتيب، اين همايش بزرگ سالانه، بسترى است تا اختلافهاى فرعى خود را كنار نهند و به خود آيند و هدف مشتركى را كه همانا اعتلاى «كلمة اللَّه» است، وجهه همت خود سازند. اين گونه است كه مىتوانند هويّت اسلامى خويش را بازيابند و به مصالح جهان اسلام بينديشند تا عظمت اسلامى را براى امت محمد صلى الله عليه و آله، به ارمغان آورند.
ناگفته نماند كه حج رمز وحدت مردم و مركزى براى اجتماع دلها و مايه استحكام هميشگى و پيوند ملل اسلامى است. امت واحد اسلامى همانند دانههاى زنجير، همفكر و همعقيدهاند. آنان پروردگار، پيامبر، قبله، كتاب و هدف مشترك دارند. از اين رو براى حفظ وحدت اسلامى واجب است همه اقليتهاى مسلمانان، خود را در موج اكثريت مسلمانان ادغام كنند و حساب خود را جدا نگيرند.
از آن جا كه يك پارچگى و همبستگى، رمز پيروزى مسلمانان است، دشمنان اسلام و مسلمانان براى از بين
1) صحيفه نور، ج 20، ص 13
بردن اين همبستگى آنان، از راههاى گوناگونى وارد مىشوند. دشمنان در چند دهه اخير با تفرقهافكنى و پاشيدن تخم نفاق مىكوشند مسلمانان را از يكديگر دور كنند. براى نمونه، تلاش مىكنند مذهب شيعه در جهان منزوى شود؛ زيرا استراتژى شيعه در طول تاريخ، تكيه بر مكتب اهل بيت عليهم السلام، همكارى نكردن با ارباب ستم و فساد و تجاوز بوده است. شيعيان هرگز به ستمگران و غاصبان دست بيعت نداده و سزاى اين آزادگى و ستمستيزى را با زندان رفتن، شكنجه شدن، بر دار شدن و شهادت و اسارت پرداختهاند. متأسفانه پيروان وهابيت از روى غرضورزى، در همگامى آگاهانه با دشمن، به نفى و انكار عقايد شيعه مىپردازند. حج، فرصتى بسيار مغتنم است تا مسلمانان شيعه و سنى با منطق و استدلال مستحكم و به دور از هر گونه تشنج آفرينى، در سمينارها و گفت و گوهاى صميمانه به شبهههاى فكرى وهابيت پاسخ گويند.
وهابيان، تنها خود را مسلمان و اهل توحيد خالص مىپندارند و بقيه مسلمانان را مشرك مىدانند و معتقدند كه تنها شهادت به «لا اله الّا اللَّه» و «محمد رسول اللَّه» كافى نيست. از اين رو، توسل جستن مسلمانان به حضرت رسول مكرم اسلام صلى الله عليه و آله يا زيارت آن حضرت يا شفاعت خواستن از او را شرك مىشمارند. به باور اينان، «كسانى كه معتقد به توسل، شفاعت، استغاثه به ارواح اولياى الهى، تبرّك و غيرهاند، مشركند، هر چند اسم مسلمان را بر خود
نهادهاند و چه بسا شرك آنان از عصر جاهليت خطرناكتر است.» (1)شيعه اماميه بيشتر از بقيه مذاهب اسلامى به طرح مباحث علمى مىپردازد. به همين دليل وهابيان به شيوههاى مختلف درصدد مقابله با شيعه و آثار علمى آنان برآمدهاند. براى نمونه، آثار شيعى را كه در نمايشگاههاى بينالمللى كتاب مصر عرضه شده بود، خريده و سوزاندهاند. (2)يكى ديگر از تلاشهاى وهابيان، تحريف كتابها است، به اين صورت كه اگر نكتهاى يا روايتى بر ضد آنان باشد، درصدد حذف آن برمىآيند. محمد نورى ديرثوى مىگويد:
«تحريف و حذف احاديث از كارهاى دايمى و هميشگى وهابيون است. به عنوان نمونه، نعمان آلوسى، تفسير پدرش، شيخ محمود آلوسى را به نام روح المعانى تحريف و مطالبى را كه به ضرر وهابيون بود، حذف كرد. اگر اين تحريف نبود، تفسير او نمونه تفاسير محسوب مىشد. نمونه ديگر اين كه در مغنى ابن قدامه حنبلى، بحث استغاثه را حذف كردند، زيرا در نظر آنان، شرك محسوب مىشود. آن گاه آن را چاپ كردند. شرح صحيح مسلم را نيز با حذف احاديث صفات، چاپ مجدد كردند.» (3)
اين دستبردها زمانى شدت بيشترى مىيابد كه در مورد فضايل اهل بيت عليهم السلام باشد. براى نمونه، در تفسير جامع البيان طبرى، ذيل آيه شريفه «وَ أَنذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ» (1)
، حديث آغاز دعوت را اين گونه نقل مىكند كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: «كدام يك از شما وزير و كمك كار من در اين امر- امر رسالت- خواهد شد تا برادر من و كذا و كذا باشد.» بعد از آن كه على عليه السلام اين مقام را پذيرفت، پيامبر صلى الله عليه و آله به على عليه السلام فرمود: تو برادر من و كذا و كذا هستى. (2)
در حقيقت، به جاى كذا و كذا، «وصيى و خليفتى» بوده كه وهابيان آنها را حذف كرده و به جاى آن، كلماتى مبهم قرار دادهاند، زيرا اين گونه احاديث با عقايدشان سازگارى ندارد. اينان همچنين مطاعنى را كه درباره خلفا حتى معاويه، يزيد و برخى صحابه وارد شده است، حذف مىكنند.
ترفند ديگر وهابيت، مختصر كردن كتابها و متون اصلى حديثى، تاريخى و تفسيرى است، به اين شكل كه بخشهايى را كه موافق با عقايدشان نيست، با اين بهانه كه مىخواهند كتاب را مختصر كنند تا براى مردم بيشتر سودمند باشد، حذف مىكنند. آن گاه كتابهاى مختصر
تحريف شده را در شمارگان بسيار و رايگان ميان مردم پخش مىكنند. موسم حج، يكى از بهترين زمانهايى است كه وهابيان، با بهرهگيرى از شگردهاى تبليغى و اعزام مبلّغ به ميان حجاج، كتابهاى ياد شده را به حاجيان مىرسانند.
بى گمان، وهابيان با افكار خاص خود، تنها به ايجاد اختلاف و درگيرى ميان مسلمانان مىپردازند؛ كارى كه مايه خشنودى استعمار مىشود و بس. براى تأكيد اين سخن، گفته لُرد كورزون را در توصيف مذهب وهابيت بخوانيد كه مىگويد:
«اين عالىترين و پربهاترين دينى است كه براى مردم به ارمغان آورده شده است.» (1)محمد بن عبدالوهاب از دنيا رفت، ولى مستشرقين و استعمارگران دايما درصدد دفاع از افكار او هستند تا جايى كه مستشرق يهودى، گولدزير، او را پيامبر حجاز خوانده و مردم را به متابعت از افكار او تحريك مىكند. (2)با وجود تلاش فراوان و ترفندهاى گوناگون مدافعان تفكر وهابى، نه تنها شيعيان، بلكه پيروان مذاهب اهل سنت نيز مسلمانان را از گرايش به اين افكار انحرافى برحذر داشتهاند. به همين دليل، تلاش آنها در ايجاد گروههاى انحرافى و تروريستى طالبان و القاعده و ترويج عقايد افراطى آنان ناكام مانده است.
با اين همه، شيعيان براى مقابله با شبهههاى وهابيان بايد از اصول و مبانى مذهب حقه شيعه اماميه، اطلاعات نسبى داشته باشند. اين نوشتار، رهتوشهاى است براى
تقويت بنيه اعتقادى حجاج، باشد كه حجاج ارجمند پس از آشنايى نسبى با عقايد اصيل شيعه، آن را به ديگران، انتقال دهند و با پاسخگويى به شبهههاى موجود در زمينههاى گوناگون از جمله مهدويت، شفاعت، سجده بر خاك، غدير و تحريف ناپذيرى قرآن، رجعت و مانند آن، سرافرازانه از مكتب اهل بيت عليهم السلام پاسدارى كنند. مجهز شدن حجاج به بستههاى اعتقادى براى پاسدارى از مكتب تشيع، ضرورتى است اجتنابناپذير. از اين رو توصيه مىشود حتماً پيش از سفر به بيتاللَّه، اين كتاب و كتابهاى مشابه از جمله شيعهشناسى و پاسخ به شبهات(علىاصغر رضوانى)، شيعه پاسخ مىدهد(سيدرضا حسينى نسب)، پاسخ جوان شيعى به پرسشهاى وهابيان(محمد طبرى)، سلسله كتابهاى استاد ارجمند سيد حسين طاهرى خرمآبادى در تببين باورهاى شيعى، آثار گرانسنگ آيتاللَّه سبحانى، مكتوبات پر ارزش آقاى ربّانى گلپايگانى، منشورات مكتبة الرسالة مربوط به حضرت آيتاللَّه العظمى سيستانى، كتاب چالشهاى فكرى و سياسى وهابيت(اكبر اسد علىزاده) و مانند آن را مطالعه كنند. شايسته است به سهم خود، از همه مدافعان مكتب اهل بيت عليهم السلام كه در مراحل گوناگون چاپ اين اثر، ما را يارى دادند، سپاسگزارى كنم. اميد داريم خداوند همه ما را مشمول الطاف رحمانى خود قرار دهد.
اين يك هفته براى هادى، زمان شور و شيرينى بود. او در هماهنگ كردن مسافران حج، كمك به مدير كاروان نصب پلاكاردهاى تبليغاتى، آماده سازى وسايل صوتى، مشاركت فعال داشت. شيرينتر از آن همدلى و هميارى مخلصانه محمد با او بود. وقتى زمان موعود فرا رسيد، برق شادى در چشمان همه ديده مىشد. جناب آقاى حقانى از همه شادمانتر بود. مصافحه و تواضع علمى استاد حقانى و فياض در برابر هم، درس ديگرى براى همه ما بود. با آقاى حقانى هماهنگ كرده بوديم كه شرط جناب استاد فياض را براى طرح بحث كوتاهى درباره مهدويت بپذيرد.
ايشان هم مثل هميشه با فروتنى، دعوت ما را پذيرفته بود. بنابراين، نشست صميمانهاى شكل گرفت. آقاى حقانى، روحانى محترم كاروان پشت تريبون رفت و با ذكر صلوات، بحث را آغاز كرد. ايشان «مهدويت از ديدگاه تشيع و تسنن» را موضوع بحث خود قرار داده بود. به نظر ايشان، مهدويت، بهترين عامل وحدت بين مذاهب اسلامى است؛ چون ظهور منجى در آخرالزمان، از اشتراكات عقيدتى بين مذاهب به شمار مىرود. آقاى حقانى پس از مقدمه كوتاه در اين زمينه، كه در حقيقت
براى قرار گرفتن مخاطبان در فضاى بحث بود، با بيانى شيرين و دلنشين، باب گفت و گو را گشود و همه ما را به بوستان مهدوى مهمان كرد.
از آنجا كه اعتقاد به نجات بشر در آيندهاى نه چندان دور از باورهاى فطرى بشريت است، اين موضوع، بستر مناسبى براى گفت و گو است. ضرورت معرفت امام زمان(عج) بر كسى پوشيده نيست. رسول خدا صلى الله عليه و آله مىفرمايد:
«من مات و لم يعرف امام زمانه مات ميتةً جاهلية» (1)
هر كس بميرد و پيشواى زمانش را نشناسد، به مرگ جاهليت مرده است.
بنابراين، بحث از امامت و مهدويت، از وظايف و تكاليف شيعه در عصر غيبت است. از اين رو، با اجازه استاد ارجمند، جناب فياض و مسافران ديار وحى، مختصرى در اين باره صحبت مىكنم. از مسائلى كه شرايع آسمانى بر آن اتفاق نظر دارند، مسئله مصلح جهانى است كه در آخرالزمان ظهور مىكند. نه تنها جامعه اسلامى، بلكه جامعههاى يهود و نصارا نيز منتظر آمدن عدلگستر جهان هستند. پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله در اين باره مىفرمايد:
«لو لم يبق من الدّهر إلّا يوم لبعث اللَّه رجلًا من
1) شرح مقاصد، ج 5، ص 239
أهل بيتى يملأها عدلًا كما ملئت جوراً» (1)
اگر از روزگار به جز يك روز باقى نماند، همانا خداوند، مردى از خاندان من را برمىانگيزد تا جهان را پر از عدل و داد كند، چنان كه پر از ستم شده است.
عصر ظهور و برپايى حكومت عدل توحيدى جهانى و برچيده شدن ستم و بى عدالتى نه تنها خواسته انبيا و اوصاى الهى در طول تاريخ بشر بوده، بلكه خواسته فطرى بشر است. رسيدن به اين عصر و حكومت، شرايطى دارد كه بعضى از آنها به دست خود بشر محقق مىشود كه از آن جمله، رسيدن انسان به تكامل همه جانبه است.
همچنين انتظار سازنده و آمادگى براى پذيرش حضرت، شرط ديگر ظهور است. امام صادق عليه السلام در اين باره مىفرمايد:
«ليعدّنّ احدكم لخروج القائم و لو سهماً فإنّ اللَّه اذا علم ذلك من نيّته رجوت لأن ينسى فى عمره حتّى يدركه و يكون من اعوانه و انصاره». (2)
بايد هر كدام از شما براى خروج قائم آمادگى پيدا كند، هر چند با تهيه كردن يك تير باشد؛ زيرا وقتى خداوند مىبيند كسى به نيّت يارى مهدى(عج)، اسلحه تهيه كرده، اميد است كه عمرش را درازتر كند تا ظهور او را درك كند و از يارانش باشد.
در روايت ديگرى آمده است كه رواى به امام باقر عليه السلام
عرض كرد:
«انّهم يقولون: انّ المهدى لو قام لاستقامت له الامور عفواً و لايهرق محجة دم فقال كلّا والّذى نفسى بيده لو استقامت لأحدٍ عفواً لاستقامت لرسول اللَّه صلى الله عليه و آله حين أدميت رباعيّته و شجّ فى وجهه، كلّا والّذى نفسى بيده حتّى نمسح نحن و أنتم العراق و العلق، ثم مسح بجبهته» (1)
مردم مىگويند چون مهدى(عج) قيام كند، كارها خود به خود درست مىشود، به اندازه حجامتى خون نمىريزد. امام فرمود: هرگز چنين نيست. به خداى جان آفرين سوگند مىخورم، اگر قرار بود كار براى كسى خود به خود درست شود، براى پيامبر صلى الله عليه و آله درست مىشد، هنگامى كه دندانش شكست و صورتش شكافت. هرگز چنين نيست كه كار خود به خود درست شود. به خداى جهان آفرين سوگند مىخورم، كار درست نخواهد شد تا اين كه ما و شما در عرق و خون غرق شويم. آن گاه به پيشانى خود دست كشيد.
آب پنهان در زمين بدون تلاش و تحمل رنج به دست نمىآيد و انسان تشنه براى رسيدن به آبهاى زيرزمينى، چاه و قنات حفر مىكند. ظهور حضرت مهدى(عج) نيز زمانى محقق مىشود كه مردم مشتاق عدالت شوند و با
1) بحارالأنوار، ج 52، ص 358
تلاش خود، مقدمات آن را فراهم كنند. اشاره كردم كه مسئله اعتقاد به نجات بشر از ستم و بى عدالتى و تبعيض، پيروزى حق و عدالت بر باطل و بى عدالتى و گسترش حكومت الهى، كم و بيش مورد اتفاق همه مكاتب و ملتها به ويژه اديان الهى است، هر چند در خصوصيات و مصداق آن، اختلافاتى وجود دارد. پس اعتقاد به اصل قضيه، مورد اتفاق است كه بشر روزى روى خوشى و سعادت را در پايان تاريخ خواهد ديد:
«وَ نُرِيدُ أَن نَّمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِى الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَ رِثِينَ» (1)
ما مىخواهيم تا به مستضعفان زمين منت نهيم و آنان را پيشوايان و وارثان زمين قرار دهيم.
اكنون كه در عصر غيبت قرار داريم، امام همچون آب پنهان در دل زمين است كه خواص متعددى دارد. امام به مثابه آبى است كه مردم از بركت وجود او بهرهمندند، گرچه خود بى خبرند. چه بسيارند افرادى كه هنگام گرفتارىها به ايشان توسل جسته و مشكلشان را حل كردهاند. چه بسيار گناهكارانى كه از بركت وجود حضرت ولى عصر(عج)، نور هدايت بر قلبشان تابيده و خود را از گمراهىها نجات دادهاند.
وجود امام در غيبت نيز چون خورشيدى است كه پشت ابرها پنهان است، ولى مردم از نور وجودش بهرهمندند. از
1) قصص: 5
امام زمان(عج) چنين روايت شده است:
«أمّا وَجْهُ الْانتفاعِ بى فى غَيْبَتى فَكالانتفاع بالشَّمس إذا غَيَّبَها عَنِ الأبْصار السَّحاب وَ إنّى لأمانٌ لأهل الأرض كَما أنّ النُّجومَ أَمانٌ لأهل السَّماء.» (1)
چگونگى سودرسانى من در زمان غيبتم مانند سودرسانى خورشيد است، زمانى كه ابرها آن را از چشمها پنهان كنند و من ايمن دهنده اهل زمينم، هم چنان كه ستارگان، ايمن دهنده اهل آسمانند.
مهدويت، يكى از موارد اتفاق شيعه و سنى است. همه مسلمانان در اين مسئله اتفاق نظر دارند كه در آخرالزمان، شخصى به نام مهدى از ذريّه پيامبر اسلام و از اولاد حضرت زهرا عليها السلام ظهور و زمين را پر از عدل و داد خواهد كرد. رواياتى كه مؤيد اين اعتقادند، به حدّ تواتر رسيده و علماى اهل سنت و شيعى بر آن مهر تأييد نهادهاند.
بيشتر علما در اين باره سخن گفتهاند كه تنها دو نمونه از آن را يادآور ميشويم.
الف) شهيد صدر مىنويسد: به راستى، اعتقاد به حضرت مهدى(عج) به عنوان پيشواى منتظر براى تغيير
1) بحارالأنوار، ج 52، ص 289
جهان به جهانى بهتر در احاديث پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله به طور عموم و به ويژه روايات اهل بيت عليهم السلام آمده است. در روايات فراوان به حدّى بر اين مسئله تأكيد شده است كه جاى هيچ شكى براى انسان باقى نمىگذارد و تنها از طريق برادران اهل سنت، حدود چهار صد روايت از پيامبر درباره حضرت مهدى(عج) احصا و شماره شده است، همان گونه كه مجموعه روايات مهدويت كه از طريق شيعه و سنى رسيده و احصا شده، بيش از شش هزار روايت برآورده شده است و اين رقم بزرگى است كه در بسيارى از قضاياى اسلامى بديهى براى آن نظيرى نيست؛ قضايايى كه معمولًا مسلمانان در آن ترديد نمىكنند. (1)ب) شيخ محمدرضا مظفر مىنويسد:
«مسئله بشارت به ظهور حضرت مهدى(عج) از اولاد فاطمه زهرا عليها السلام در آخرالزمان و اين كه زمين را پر از عدل و داد مىكند، بعد از آن كه از ستم و جور پر شده باشد، از مسائلى است كه به طور متواتر از پيامبر رسيده است و مسلمانان نيز در كتابهاى روايى خود آنها را نقل كردهاند. اعتقاد به مهدى، عقيده جديد نزد شيعه اماميه نيست كه به جهت انتشار ظلم و جور به آن روى آورده و به ظهور كسى كه زمين را از پليدى ظلم پاك كند، معتقد شده باشند. عدهاى غير منصف درصدد ترسيم تصويرى اين گونه از قضيه مهدويت هستند. اگر قضيه مهدويت كه از پيامبر رسيده است، نزد جميع مسلمانان ثابت نبود و در نفوس آنها رسوخ
1) بحث حول المهدى، صص 64- 63
پيدا نكرده بود، هرگز مدعيان مهدويت، همانند كيسانيّه و عباسيين و جماعتى از علويّين و ديگران نمىتوانستند در طول قرنها براى رسيدن به ملك و سلطنت، مردم را فريب دهند و با مستمسك كردن اين عقيده، ادعاى مهدويت كنند. اينان توانستند از راه دروغين مهدويت، راهى براى تأثيرگذارى در عموم مردم پيدا كنند و از اين طريق، نفوذ خود را در ميان مردم توسعه دهند.» (1)
حافظ ابن حجر عسقلانى مىگويد:
«اخبار به حدّ تواتر دلالت دارد بر اينكه مهدى از اين امت(اسلام) است و به راستى، عيسى بن مريم از آسمان فرود مىآيد و پشت سر او به نماز مىايستد.» (2)قاضى شوكانى نيز مىگويد:
«احاديث مهدى بدون شك و شبهه متواتر است، بلكه عنوان تواتر بر كمتر از اين مقدار از اين احاديث نيز صدق مىكند، آن هم با تمام اصطلاحاتى كه در علم اصول در رابطه با تواتر و خبر متواتر آمده است.» (3)مباركفورى يكى ديگر از علماى اهل سنت مىنويسد:
«بدان كه مشهور بين تمام مسلمانان در طول زمانها اين است كه به طور حتم، در آخر الزمان، شخصى از
اهل بيت عليهم السلام ظهور خواهد كرد كه دين را تأييد مىكند، عدل را ميان جامعه ظاهر مىكند و مسلمانان به دنبال او مىروند و او بر ممالك اسلامى سلطه پيدا خواهد كرد و او «مهدى» ناميده مىشود.» (1)سخن قرمانى دمشقى نيز در اين باره شنيدنى است:
«علما بر اين امر اتفاق كردهاند كه مهدى همان قيام كننده در آخرالزمان است و اخبار ظهور آن حضرت عليه السلام يكديگر را تأييد مىكنند و روايات بر اشراق نورش دلالت دارند. به زودى، ظلمت و تاريكى شبها و روزها به روشنايى وجود او منوّر خواهد شد و تاريكىها به ديدار او همانند بيرون آمدن صبح از ظلمت شب از ميان خواهد رفت. عدل او در افقها سير خواهد كرد و پر نورتر از ماه منير در مسيرش خواهد بود.» (2)
از ابوسعيد خدرى روايت شده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
«لاتقوم الساعة حتى تملأ الأرض ظلماً و عدواناً. قال: ثم يخرج رجل من عترتى أو من اهل بيتى يملأها قسطاً و عدلًا كما ملئت ظلماً و عدواناً» (3)
قيامت برپا نمىشود تا اين كه زمين پر از ستم و جور شده باشد. فرمود: پس مردى از عترتم يا از اهل بيتم قيام مىكند و زمين را پر از عدل و داد مىكند، همان گونه كه پر از ستم و جور شده است.
ترمذى، يكى ديگر از علماى اهل سنت به سند خود از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل مىكند:
«يلى رجل من أهل بيتى يواطى اسمه اسمى» (1).
شخصى از اهل بيتم، متولّى سراسر زمين خواهد شد كه نام او همنام من است.
حاكم نيشابورى هم به سند خود از ابى سعيد خدرى نقل كرده است كه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله فرمود:
«المهدى منّا اهل البيت» (2).
مهدى از ما اهل بيت است.
بخارى از علماى مشهور اهل سنت، حديث ديگرى را از پيامبر اسلام نقل مىكند كه فرمود:
«المهدى حق و هو من ولد فاطمة» (3)
مهدى حق و او از اولاد فاطمه عليها السلام است.
روايت ديگر از سعيد بن مسيّب است كه مىگويد:
«كُنّا عند أمّ سلمة فتذكرنا المهدى فقالت:
سمعت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله يقول: المهدى من عترتى من ولد فاطمة» (1)
نزد امّ سلمه بوديم كه سخن از مهدى به ميان آمد. امّ سلمه فرمود: از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه مىفرمود:
مهدى از عترتم از اولاد فاطمه است.
وهابيان به اصل مهدويت اعتقاد دارند، چنان كه شيخ ناصرالدين البانى مىنويسد:
«همانا عقيده به خروج مهدى، عقيدهاى است ثابت و متواتر از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله كه ايمان به آن واجب است؛ زيرا اين عقيده از امور غيب است كه ايمان به آن در قرآن كريم از صفات پرهيزكاران شمرده شده است.
خداوند مىفرمايد: اين كتاب، شكى در آن نيست و راهنماى پرهيزكاران است. آن كسانى كه به جهان غيب ايمان آوردند، همانا انكار اين عقيده، جز از فرد جاهل زورگو صادر نمىشود. از خداوند متعال مىطلبم كه ما را بر ايمان به اين عقيده و به هر امرى كه به طور صحيح از كتاب و سنت ثابت شده است، بميراند.» (2)استاد عبدالمحسن بن حماد العباد وهابى هم مىنويسد:
«تصديق و اعتقاد به قضيه مهدويت، داخل در ايمان به رسالت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله است، زيرا آثار ايمان به
پيامبر، تصديق اوست در امورى كه به آنها خبر داده و نيز داخل در ايمان به غيبى است كه خداوند متعال، مؤمنان را به جهت ايمان به آن مدح كرده است؛ آنجا كه مىفرمايد اين كتاب شك در آن نيست و راهنماى پرهيزكاران است، آنان كه به غيب ايمان دارند.» (1)
روايات اسلامى بر اين امر اتفاق نظر دارند كه هنگام خروج مهدى عليه السلام، حضرت عيسى عليه السلام نيز از آسمان فرود مىآيد و در نماز به امام زمان(عج) اقتدا خواهد كرد.
مسلم در صحيح و با سند خود از جابر بن عبداللَّه انصارى نقل مىكند كه از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: هميشه طايفهاى از امتم بر حق و ظاهرند تا روز قيامت. عيسى بن مريم از آسمان فرود آيد. امير آنها به حضرت عيسى مىگويد: پيش آى و براى ما امامت كند. او در پاسخ مىگويد: خير، به راستى بعضى از شما بر بعضى ديگر امير است به جهت اكرام خدا بر اين امّت. (2)ابوسعيد خدرى هم از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل مىكند كه فرمود:
«منّا الذى يصلّي عيسى بن مريم خلفه.» (3)
از ماست كسى كه عيسى بن مريم به او اقتدا كرده است و نماز مىگزارد.
شيعيان هم از امام باقر عليه السلام نقل مىكنند كه فرمود:
«القائم منصور بالرعب، مؤيد بالنصر، تطوى له الأرض و تظهر له الكنوز و يبلغ سلطانه المشرق و المغرب و يظهر اللَّه عزّوجلّ به دينه و لو كره المشركون فلايبقى من الأرض خراب الّا عمر و ينزل روح اللَّه عيسى بن مريم فيصلّي خلفه». (1)
قائم به ترس، يارى و تأييد مىشود. زمين براى او خواهد چرخيد و سلطنتش، مشرق و مغرب جهان را فرا خواهد گرفت.
خداوند عزّوجلّ به واسطه او، دينش را ظاهر مىكند، هر چند مشركان به آن كراهت داشته باشند. روى زمين جاى خرابى نيست مگر آن كه آباد شود و روحاللَّه عيسى بن مريم فرود مىآيد و پشت سر او نماز خواهد گزارد.
ولادت امام مهدى(عج) از موارد اختلاف شيعه و اهل
1) بحارالأنوار، ج 52، ص 191، حديث 24
سنت است. تعداد زيادى از علماى اهل سنت همانند شيعه اماميه معتقدند كه امام عسكرى عليه السلام فرزندى به نام «محمد» داشته است. همچنين برخى از آنان همانند شيعه معتقدند كه صاحب الزمان و مهدى و كسى كه در آخر زمان قيام مىكند، همواست. با اين حال، بعضى ديگر از اهل سنّت با اين عقيده مخالفند. از موافقان نظر اماميه از اين افراد مىتوان نام برد:
1- علامه شمس الدين قاضى ابن خلكان شافعى مىگويد:
«ابوالقاسم محمد بن حسن عسكرى فرزند على هادى فرزند محمدجواد دوازدهمين امام نزد شيعه دوازده امامى معروف به حجّت ... ولادت او در روز جمعه نيمه شعبان سال 255 هجرى اتفاق افتاد. هنگام وفات پدرش پنج سال داشت.» (1)2- ابن جوزى مىگويد:
«محمد بن حسن بن على بن محمد ... كنيه او ابوعبداللَّه و ابوالقاسم است و او جانشين و حجّت، صاحب الزمان و قائم و منتظر است. (2)3- شمس الدين محمد بن طولون حنفى در شرح حال امامان مىگويد:
«دوازدهمين آنان، فرزندش محمد بن حسن ابوالقاسم است ... ولادتش در روز جمعه نيمه شعبان سال 255 هجرى اتفاق افتاد و هنگام وفات پدر پنج سال داشت.» (3)
4- ابوالوليد محمد بن شحنه حنفى هم مىگويد:
«خداوند به حسن عسكرى فرزندى عنايت كرد كه انتظار او را مىكشيدند. وى داوزدهمين امام نزد اماميه است. نامش، محمد و القابش، مهدى، قائم و حجّت است. ولادتش در سال 255 هجرى اتفاق افتاد.» (1)5- شيخ سلميان قندوزى حنفى مىنويسد:
«خبر معلوم و تحقيق شده نزد افراد معتبر آن است كه ولادت قائم در شب نيمه ماه شعبان سال 255 هجرى در شهر سامرا اتفاق افتاده است.» (2)6- شيخ حسين بن محمد دياربكرى مالكى نوشته است:
«دوازدهمين آنها محمد بن حسن بن على بن محمد بن على الرضا است. كنيهاش، ابوالقاسم و لقبش نزد اماميه، حجّت، قائم، مهدى، منتظر و صاحب الزمان است. او نزد اماميه دوازدهمين امام است.» (3)7- ابن عماد دمشقى حنبلى هم درباره حوادث سال 260 هجرى گفته است:
«در آن سال، حسن بن على بن محمد بن الجواد بن على الرضا بن موسى الكاظم بن جعفر الصادق علوى حسينى، يكى از امامان دوازده گانه، به اعتقاد رافضه،
از دار دنيا رحلت كرد. او پدر منتظر، محمّد صاحب سرداب است.» (1)در نقل قولها كوشيدهام از انبوه نظريههاى علماى اهل سنت، شمارى را كه به علماى هر چهار مذهب، شافعى، حنفى، مالكى و حنبلى مربوط مىشود، نمونههايى بياورم.
همانطور كه پيداست، تمام مذاهب اسلامى درباره ولادت امام مهدى(عج) اتفاق نظر دارند. هر چند بعضى از آنها همان طور كه گذشت، با پذيرش تولد حضرت در اينكه ايشان همان مهدى موعود باشد، دچار ترديد شدهاند.
هر چند گفت و گو در اين باره، فرصت و مجال بيشترى را مىطلبد، ولى براى استفاده بيشتر از محضر استاد ارجمند، جناب فياض، به همين مقدار بسنده مىكنم.
اطمينان دارم كه از تحفه علمى اين بزرگوار در اين نشست علمى، همه ما استفاده شايان خواهيم برد. تريبون را با كمال افتخار به ايشان تقديم مىكنم. اگر نبود اطاعت از دستور ايشان، جا داشت كه سراسر وقت نشست را در محضر ايشان باشيم. از حوصلهاى كه براى شنيدن سخنان حقير به خرج داديد، متشكرم.
*** آن گاه استاد فياض براى سخنرانى پشت تريبون رفت و حاضران با صلواتى بلند از او استقبال كردند. استاد پيش از پرداختن به اصل بحث فرمود:
جلسه را با صلوات بر محمد و آل طاهرينش آغاز كرديم. همين جا بايد بگويم كه گاهى درباره صلوات مىپرسند كه چرا هنگام صلوات فرستادن بر محمد، آلِ آن
1) شذرات الذهب فى أخبار من ذهب، ج 3، ص 265
حضرت را نيز بر او عطف مىكنيد و مىگوييد: اللهم صلّ على محمد و آل محمد؟ اين مطلب حتمى و مسلّم است كه خود پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله شيوه درود فرستادن بر خود را بر مسلمانان آموخته است. اگر به آموزه نبوى توجه كنيم، مىبينيم هر چند عده زيادى از صحابه قابل احترام و داراى ارزشهاى انكارناپذيرند، ولى حضرت رسول صلى الله عليه و آله تنها صلوات بر آل را سفارش فرمود. در اين باره آمده است:
«آن گاه كه آيه شريفه «إِنَّ اللَّهَ وَ مَللِكَتَهُ و يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِىّ يأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَ سَلّمُوا تَسْلِيمًا» (1)
نازل شد، مسلمانان پرسيدند:
چگونه درود فرستيم؟ پيامبر فرمود: «لاتُصَلُّوا عَلىَّ الصَّلوةَ البتراء»؛ بر من صلوات ناقص نفرستيد. باز پرسيدند: چگونه درود بفرستيم؟ فرمود: بگوييد:
«اللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ عَلى آلِ مُحَمَّدٍ» (2)
از همين رو، فخر رازى در تفسيرش تأكيد دارد كه صيغه درود بر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله اين گونه باشد. البته آل پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله در ميان اهل سنت از موقعيت ويژهاى برخوردارند، چنان كه شافعى در شعر معروف خود مىگويد:
«اللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ عَلى آلِ مُحَمَّدٍ» (3)
1) احزاب: 56
2) الصواعق المحرقة، ابن حجر، باب 11، فصل اول، ص 146 و نظير آن در الدرّالمنثور، ج 5، تفسير آيه 56 سوره احزاب به نقل از محدثان و صاحبان صحاح و مسانيد از قبيل عبدالرزاق و ابن ابى شيبه و احمد و بخارى و مسلم و ابوداوود و ترمذى و نسائى و ابن ماجه و ابن مردويه از كعب ابن عجزة از پيامبر گرامى، آمده است
3) التفسير الكبير، ج 25، ص 277
يا اهل بيت رسول اللَّه حبّكمفرض من اللَّه فى القرآن أنزله
كفاكم من عظيم القدر انّكممن لميصل عليكم لا صلوة له (1)
اى خاندان پيامبر گرامى، محبت شما فريضهاى است كه خداوند آن را در قرآن فرو فرستاده است.
در بزرگى و رفعت مقام شما، همان بس كه هر كس بر شما درود نفرستد، براى او نمازى نخواهد بود.
با اين همه، تأكيد بر لزوم صلوات بر آل محمد صلى الله عليه و آله، برخى مسلمانان اين توصيه را عملى نمىكنند و از دورد فرستادن بر آل ايشان خوددارى مىكنند. صلوات فرستادن بر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بدون صلوات بر آل او نه تنها كراهت دارد و منهى است، بلكه اين كار در نماز سبب رد شدن نماز در درگاه خداوند مىشود.
دارقطنى و بيهقى از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل كردهاند كه فرمود:
«من صلّى صلاة و لم يصلّ فيها عليّ و على اهل بيتى لم تقبل منه». (2)
هر كس نمازى بخواند و در آن بر من و آل من درود نفرستد، نماز وى پذيرفته نمىشود.
جابر بن يزيد جعفى از امام باقر عليه السلام و او از ابومسعود انصارى نقل مىكند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
«من صلّى صلاة لم يصلّ فيها عليّ و على اهل بيتى لم تقبل منه». (1)
«هر گاه شخصى نمازى بخواند و در آن، بر من و اهل بيتم درود نفرستد، نمازش پذيرفته نمىشود.
در غير نماز هم گفتههاى فراوانى از علماى اهل سنت درباره درود بر اهل بيت عليهم السلام در كنار درود بر رسول اللَّه صلى الله عليه و آله وارد شده است. براى نمونه، زيد بن خارجه نقل مىكند كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
«بر من درود بفرستيد و در دعا كوشش كنيد و بگوييد:
«اللهم صلّ على محمّد و آل محمد كما صلّيت على ابراهيم و آل ابراهيم انّك حميد مجيد و بارك على محمّد و آل محمد كما باركت على ابراهيم و آل ابراهيم انّك حميد مجيد.» (2)
همچنين طلحه مىگويد: به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله عرض كرديم، كيفيت سلام بر تو را دانستيم. حال كيفيت درود بر تو چيست؟ فرمود: بگوييد: «اللّهم صلّ على محمّد و على آل محمّد و بارك على محمّد و على آل محمّد كما صلّبت و باركت
على ابراهيم و على آل ابراهيم انّك حميد مجيد». (1)
بريده خزاعى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل مىكند كه فرمود:
بگوييد: «اللّهم اجعل صلواتك و رحمتك و بركاتك على محمّد و على آل محمّد كما جعلتها على إبراهيم و على آل إبراهيم انّك حميد مجيد». (2)
صلوات فرستادن مسلمانان بر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله گونهاى سپاسگزارى از زحمتهاى طاقت فرساى 23 ساله رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله و قدردانى هر مسلمان از نعمت هدايت و ابلاغ پيامبر الهى است كه از بزرگترين نعمتهاى خداوند به شمار مىرود. از نظر روانشناسى، صلوات فرستادن و دعا براى آن حضرت، موجب تحكيم و ريشه دارتر شدن محبت به آن حضرت مىشود و پيروى بيشتر از رهمنودهاى آن حضرت را دربردارد. افزون بر اين، صلوات يك دعاست و به معناى انعطاف و عطف و توجه خداوند و نزول رحمت الهى است.
حضرت استاد پس از اين مقدمه فرمود: تا آنجا كه وقت جلسه گنجايش داشته باشد، سعى مىكنم ابتدا در مورد نماز و شبهههاى مربوط به آن صحبت كنيم:
البته شبهههاى بسيار مهمى درباره شفاعت، رجعت، عدالت صحابه، غدير، تحريف قرآن، تقيّه و مانند آن هم هست كه در جاى خود مهم و قابل بررسى است.
با اجازه شما، قبل از هر چيز به نماز و شبهههاى آن مىپردازيم، به ويژه اينكه حجاج عزيز تفاوت برگزارى نماز در پنج وقت را در مكه و مدينه به خوبى و روشنى خواهند ديد. از اين رو ابتدا از اين شبههها آغاز كرديم.
شيعه چون ديگر فرقههاى اسلامى معتقد است كه انجام هر نماز در وقت مخصوص خودش افضل است.
همان طور كه مىدانيم هر كى از نمازها يك وقت خاص دارند و يك وقت مشترك. براى مثال، وقت خاص نماز ظهر، از آغاز ظهر شرعى(وقت زوال) است تا مقدار زمانى كه چهار ركعت نماز خوانده مىشود. در اين مدت محدود، تنها مىتوان نماز ظهر را به جا آورد. وقت خاص نماز عصر نيز زمانى است كه از آن لحظه تا وقت غروب، تنها به اندازه مدت خواندن نماز عصر فرصت باشد. وقت مشترك بين نماز ظهر و عصر، از پايان وقت خاص نماز ظهر تا ابتداى وقت خاص نماز عصر است. شيعه مىگويد:
در تمام اين وقت مشترك مىتوانيم نماز ظهر و عصر را با هم و بدون فاصله بخوانيم. در مقابل، اهل سنت معتقدند از اول ظهر شرعى(وقت زوال) تا آنگاه كه سايه هر چيز به اندازه خود آن چيز شود، به نماز ظهر اختصاص دارد و نبايد نماز عصر در اين مدت خوانده شود. از آن پس تا زمان مغرب، به نماز عصر اختصاص دارد و نمىتوان نماز ظهر را در آن وقت به جا آورد. همين بحثها در نماز
مغرب و عشا وجود دارد.
همه مسلمانان در اين مورد اتفاق نظر دارند كه پيامبر گرامى ميان دو نماز جمع مىكرد، ولى در تفسير اين روايتها دو نظر وجود دارد.
ب) نظريه اهل سنت كه مىگويند مقصود روايت آن است كه نماز ظهر را بايد در آخر وقت آن و نماز عصر را در اول وقت آن به جاى آورد. نماز مغرب در آخر وقت و نماز عشا نيز در آغاز وقت آن ادا شود.
با رجوع به كتاب و سنت نبوى و اهل بيت عليهم السلام درمىيابيم كه چرا شيعه نماز را به صورت جمع نه تفريق ادا مىكند، هر چند به استحباب تفريق و جدا كردن نمازها اعتقاد دارند.
الف) قرآن
خداوند در قرآن كريم مىفرمايد:
«أَقِمِ الصَّلَوةَ لِدُلُوكِ الشَّمْسِ إِلَى غَسَقِ الَّيْلِ وَ قُرْءَانَ الْفَجْرِ إِنَّ قُرْءَانَ الْفَجْرِ كَانَ مَشْهُودًا» (1)
1) اسراء: 78
نماز را وقت زوال آفتاب تا اول تاريكى شب به جاى آر و نماز صبح را نيز به جاى آر كه در حقيقت، مشهود نظر فرشتگان شب و فرشتگان روز است.
در استدلال به آيه شريفه گفتهاند كه خداوند متعال، در شبانه روز پنج نماز بر بندگانش واجب كرده كه چهار تا از آنها از زوال خورشيد تا نصف شب است؛ يعنى ظهر و عصر از زوال خورشيد شروع مىشود و مغرب و عشا از غروب تا نيمه شب است. آن گاه در وقت با هم شريكند. پس لازمه وسعت نماز، جواز جمع بين دو نماز است.
فخر رازى مىگويد:
«اگر «غسق» را به ظهور اول تاركى معنا كنيم، همان گونه كه از ابن عباس و عطا و نضر بن شميل رسيده، غسق عبارت است از اول مغرب. پس بر اساس اين فرض در آيه، سه وقت بيان شده است: زوال، اول مغرب و هنگام فجر. البته اين معنا مستلزم آن است كه زوال، وقت ظهر و عصر باشد و وقت مشترك بين نماز ظهر و عصر، همچنين اول مغرب وقت مغرب و عشا بوده و مشترك بين اين دو شود.
اين بيان اقتضا دارد كه مطلقاً جمع بين ظهر و عصر و مغرب و عشا جايز باشد، مگر آن كه بر عدم جواز جمع در وطن بدون عذر، دليلى اقامه شود كه در اين صورت، جمع جايز نيست. (1)
1) التفسيرالكبير 21 ص 26.
ناگفته نماند كه همه گروههاى اسلامى متفقند در عرفه مىتوان نماز ظهر و عصر را در وقت ظهر با هم و بدون فاصله ادا كرد و در مزدلفه نيز جايز است نماز مغرب و عشا را در وقت عشا به جا آوريم. حنفىها جمع بين نمازها را در مورد عرفه و مزدلفه جايز مىدانند و در ديگر موارد نبايد صورت پذيرد. حنبلىها و مالكىها و شافعىها علاوه بر مورد ياد شده، اين كار را در حال سفر نيز جايز مىدانند.
البته برخى از اين گروهها با هم خواندن دو نماز را در موارد اضطرارى مانند زمانى كه باران ببارد و يا نمازگزار بيمار بوده يا در هراس از دشمن باشد، جايز مىدانند. (1)شيعه اين جواز را در يك سطح گستردهترى مىبيند و آيه بالا مؤيد ديدگاه شيعه است
در مورد روايات نيز بيشتر تلاش مىكنيم از روايات اهل سنت استفاده كنيم تا صحّت نظريه شيعه مبنى بر جواز جمع بين دو نماز بهتر اثبات شود. احمد بن حنبل، رهبر گروه حنابله در مسند خود از جابر بن زيد مىگويد:
«از ابن عباس شنيدم كه مىگفت: با پيامبر گرامى هشت ركعت نماز(ظهر و عصر) را با هم و هفت
1) ر. ك: الفقه على المذاهب الاربعة، كتاب الصلاة، الجمع بينالصلاتين تقديماً و تأخيراً
ركعت نماز(مغرب و عشا) را نيز با هم به جاى آوردم. مىگويد به «ابوشعثا» گفتم: فكر مىكنم رسولخدا صلى الله عليه و آله نماز ظهر را به تأخير انداخت و نماز عصر را زودتر ادا كرد و نيز نماز مغرب را به تأخير انداخت و نماز عشا را زودتر به جا آورد.(ابوشعثا) گفت: من هم چنين مىانديشم. (1)از اين روايت، به روشنى در مىيابيم كه پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله هر دو نماز ظهر و عصر را با هم و هر دو نماز مغرب و عشا را نيز با هم و بدون فاصله به جاى آورده است.
مالك ابن انس، رهبر گروه مالكيه در كتاب موطّأ مىنويسد:
«صلّى رسول اللَّه صلى الله عليه و آله الظهر و العصر جميعاً و المغرب والعشاء فى غير خوف ولاسفر» (2)
رسول خدا صلى الله عليه و آله هر دو نماز ظهر و عصر را با هم خواند و هر دو نماز مغرب و عشا را نيز با هم به جا مىآورد، بدون اينكه از دشمن بهراسد يا در سفر باشد.
مالك بن انس از معاذ بن جبل هم روايت مىكند:
«فكان رسول اللَّه صلى الله عليه و آله يجمع بين الظهر و العصر و المغرب و العشاء» (3)
رسول خدا صلى الله عليه و آله، نماز ظهر و عصر را با هم و نماز مغرب و عشا را نيز با هم مىخواند.
زرقانى از طبرانى و او از ابن مسعود آورده است كه:
«پيامبر گرامى، نماز ظهر و عصر را با هم اقامه كرد و نماز مغرب و عشا را نيز با هم به جا آورد. در اين مورد از وى پرسيده شد. فرمود: براى اين كه امت من در رنج و سختى قرار نگيرند.» (1)مثل همين روايت از عبداللَّه بن عمر رسيده است كه مىگويد:
«رسول خدا صلى الله عليه و آله بين ظهر و عصر، مغرب و عشا را جمع كرد، در حالى كه مقيم بود، نه مسافر. شخصى به ابن عمر گفت: چرا اين گونه عمل كرد؟ او در جواب گفت: تا آن كه بر امّتش دشوار نشود.» (2)روايت مسلم را هم در اين دسته مىتوان قرار داد. وى مىگويد:
«پيامبر گرامى، جمع بين نمازها را در مسافرت خود در غزوه تبوك انجام داد و بين نماز ظهر و عصر و نماز مغرب و عشا جمع كرد. سعيد بن جبير مىگويد:
از ابن عباس سبب آن را پرسيدم؟ گفت: پيامبر مىخواست كه امت خود را در رنج و سختى نيندازد.» (3)
بسيارى از روايات بر اين حقيقت گواهى مىدهد كه اگر جمع ميان نماز ظهر و عصر و يا مغرب و عشا يك وقت جايز نباشد، موجب رنج و مشقت در كار مسلمانان مىشود.
از اين رو، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به منظور ايجاد نوعى توسعه و تسهيل در امور مسلمانان، با هم خواندن هر دو نماز را در يك وقت، تجويز كرد.
در مكتب اهل بيت عليهم السلام هم جواز جمع بين نمازها تأييد شده است. كلينى به سند خود از امام صادق عليه السلام نقل مىكند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله، نماز ظهر و عصر را بدون عذر از هنگام زوال خورشيد با مردم به جماعت به جاى آورد و نيز نماز مغرب و عشا را قبل از سقوط شفق بدون هيچ مشكلى با جماعت به جاى آورد. اين جمع را براى گشايش كار براى امت خود انجام داد. (1)شيخ طوسى هم در تهذيب و استبصار به سند خود از اسحاق بن عمار نقل مىكند كه از امام صادق عليه السلام پرسيد: آيا مىتوانم بين مغرب و عشا در حضر قبل از آن كه شفق غايب شود، بدون هيچ عذرى جمع كنم؟ حضرت فرمود: اشكالى ندارد. (2)نكته پايانى اين كه حتى باورمندان به جواز جمع به طور مطلق در ميان اهل سنت هم وجود دارد. اين دسته
مىگويند مىتوان بين نمازها را جمع كرد به شرط آن كه عادت انسان نشود، همانند ابن سيرين، ربيعه، ابن منذر و ديگران. دليلشان هم رواياتى است كه نقل كرديم. شيخ احمد شاكر از عالمان اهل سنت بعد از نقل كلام ابن سيرين، به جواز جمع مىگويد:
«اين رأى همان رأى صحيحى است كه از متن حديث گرفته شده است، ولى تأويل به مرض يا عذر يا غير آن تكلّفى است كه دليلى بر آن نيست و با حكم به جواز جمع، بسيارى از دشوارىهايى كه در تفريق بر مردم پيدا مىشود، برطرف مىشود و حكم به جمع، كمكى به طاعت مردم است. البته اين حكم نبايد موجب شود كه جمع، عادت مردم شود، همان گونه كه ابن سيرين به آن اشاره كرده است.» (1)دكتر على احمد سالوس، استاد دانشگاه قطر همين نظر را دارد:
«اگر شيعه به جمع بين دو نماز در اوقاتى كه جمع دشوار است، اكتفا كند به دليل آيه شريفه «وَ مَا جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِى الدّينِ مِنْ حَرَجٍ» (2)
و در تفريق به رسول خدا صلى الله عليه و آله اقتدا كند، ادله، مؤيد آن است. البته اشكال كار در آن است كه شيعه هميشه بين دو نماز جمع مىكند.» (3)در جواب دكتر سالوس مىگوييم:
اول اينكه كسانى هستند كه به اين عمل استحبابى و
تفريق، عمل مىكنند.
دوم اينكه هميشه به دليل اشتغال روزانه و كار و تلاش، حرج و مشقت براى مسلمانان وجود دارد. پس به همين دليل، در بيشتر موارد، نمازهاى ظهر و عصر به جمع خوانده مىشود. هر گاه امر بين استحباب جماعت و به جا آوردن نماز در وقت فضيلت و استحباب داير شود، از مجموعه ادله جماعت درمىيابيم كه جماعت مقدّم است، اگرچه در وقت فضيلت هم انجام نگيرد. مىدانيم كه اگر بخواهد جماعت در پنج وعده در وقت فضيلت انجام گيرد، بسيارى از مردم به دليل سرگرم بودن به كسب و كار، در آن شركت نمىكنند پس با استناد به ملاكى كه در احاديث به آن اشاره شد؛ يعنى عدم حرج و مشقّت بر امّت، مىتوانيم آن را به اين زمان نيز تعميم دهيم و نماز را جمع كنيم. (1)مسافران حج بايد توجه داشته باشند چون براى سفر حج مىروند و فرصت كافى در اختيار دارند. از برپايى نمازهاى پنجگانه به مشقت و سختى آن آن طور كه بايد و شايد پى نمىبرند، اما بررسى وضعيت افراد مقيم نشان دهنده اين مشقت است.
1) شيعه شناسى و پاسخ به شبهات على اصغر رضوانى ج 2 صص 477 و 476.
استاد فياض در ادامه فرمود:
از ديگر چيزهايى كه براى حجاج تازگى دارد، نبود مهر در مسجدالنبى و مسجدالحرام و ديگر اماكن متبرك در مكه معظمه و مدينه منوره است. گاهى شيعيان تلاش مىكنند از ايران، با خود مهر ببرند و در صورت امكان، از آن استفاده كنند. با اين حال، همواره دو پرسش در ذهن حاجى پديد مىآيد: چرا مردم مسلمان در عربستان براى نماز خواندن، مهر نمىگذارند؟ چرا ما بر روى مهر نماز مىخوانيم؟
برخى، سجده بر خاك يا تربت شهيدان را به معناى پرستش آنها و نوعى شرك مىشمارند، در حالى كه بايد دانست بين دو جمله «السجود للَّه» و «السجود على الأرض»، تفاوت است. مفاد جمله اول به معناى سجده بر خداست و معناى جمله دوم اين است كه سجده بر زمين صورت مىگيرد. به تعبير ديگر، با سجده بر زمين، به خداوند سجده مىكنيم و اساساً تمام مسلمانان جهان بر چيزى سجده مىكنند، ولى سجده آنان براى خداست. مگر نه اينكه تمام زائران خانه خدا بر سنگهاى مسجدالحرام سجده مىكنند، در صورتى كه هدف از سجده آنان
خداست. بنابراين، سجده كردن بر خاك و گياه به معناى پرستش نيست، بلكه سجود و پرستش براى خدا به وسيله خضوع تا حدّ خاك است. بايد دانست كه سجده بر تربت غير از سجده براى تربت است. خداوند در قرآن مجيد مىفرمايد:
«وَ لِلَّهِ يَسْجُدُ مَن فِى السَّموَ تِ وَ الْأَرْضِ» (1)
هر كس در آسمانها و زمين است، براى خدا سجده مىكند.
رسول گرامى اسلام نيز مىفرمايد:
«جُعِلَتْ لِىَ الأَرْضُ مَسْجِدَاً وَ طَهُورَاً». (2)
زمين، سجدهگاه و مايه پاكيزگى براى من شده است.
روايت حضرت امام صادق عليه السلام نيز به خوبى نشان مىدهد كه سجده كردن بر خاك تنها براى آن است كه چنين كارى، با فروتنى در برابر خداوند يگانه سازگارتر است. هشام بن حكم مىگويد:
«قلت لابى عبداللَّه عليه السلام: اخبرنى عمّا يجوز السّجود عليه و عمّا لايجوز؟ قال: السجود لايجوز الاعلى الأرضِ أما ما أَنْبتت الأرض إلّا ما أكل أو لبس. فقلت له جعلت فداك ما العلّة فى ذلك؟ قال لأنّ الجسود هو الخضوع للَّه
عزّوجلّ فلاينبغى أن يكون على ما يؤكل و يُلبس، لأنّ ابناء الدّنيا عبيد ما يأكلون و يلبسون و الساجد فى سجوده فى عبادة اللَّه عزّوجلّ فلاينبغى أن يضع جبهته فى سجوده على معبود ابناء الدّنيا الّذين اغترو بغرورها و السجود على الأرض افضل لأنّه أبلغ فى التّواضع و الخضوع للَّه عزّوجلّ.» (1)
از امام صادق عليه السلام درباره آنچه سجده بر آنها صحيح است، پرسيدم. حضرت فرمود: سجده تنها بايد بر زمين و آنچه مىروياند- جز خوردنىها و پوشيدنىها- انجام گيرد. گفتم: فدايت گردم، سبب آن چيست؟ فرمود: سجده خضوع و اطاعت براى خداوند است و شايسته نيست بر خوردنىها و پوشيدنىها صورت پذيرد؛ زيرا دنيا پرستان، بردگان خوراك و پوشاكند، در حالى كه انسان هنگام سجده، در حال پرستش خدا به سر مىبرد. پس سزاوار نيست پيشانى خود را بر آنچه معبود دنيا پرستان خيره سر است، قرار دهد.
با اين مقدمه كوتاه پى مىبريم كه چرا شيعيان مقيّد بر سجده بر خاك و يا برخى گياهانند و بر تمام اشيا سجده نمىكنند؟ براى شيعيان، عملكرد پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و ائمه هدى به عنون انسانهاى اسوه و نمونه قابل پيروى است.
1) بحار الانوار، ج 85، ص 147
احاديث فراوانى در كتابهاى شيعه و سنى وجود دارد كه سنت نبوى و سلف صالح را نشان مىدهد. اين روايات نشان مىدهد كه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله بر خاك و بر روييدنىها سجده مىكرد:
1- گروهى از محدثان اسلامى در كتب صحاح و مسانيد خود اين سخن پيامبر را بازگو كردهاند كه آن حضرت زمين را سجدهگاه خويش معرفى كرده است، آنجا كه مىفرمايد:
«جُعِلَتْ لِىَ الأَرْضُ مَسْجِدَاً وَ طَهُورَاً». (1)
زمين براى من، سجدهگاه و مايه پاكيزگى قرار داده شده است.
دستهاى ديگر از روايات دلالت دارند كه پيامبر گرامى، مسلمانان را به پيشانى نهادن بر خاك هنگام سجده فرمان مىداد، چنان كه امّ سلمه(همسر پيامبر) از آن حضرت روايت مىكند كه فرمود: «تَرّبْ وجهك للَّه» (2).
رخسار خود را براى خدا، بر خاك بگذار.
از واژه «ترّب» از ماده «تراب» به معناى خاك برمىآيد كه امر رسول خدا صلى الله عليه و آله براى سجده بر خاك لازم الاجراست.
رفتار پيامبر گرامى اسلام نيز گواه ديگرى بر صحّت
سجده بر خاك است. وائل بن حجر مىگويد:
«رأيت النّبى صلى الله عليه و آله إذا سجد وضع جبهته و أنفه على الأرض». (1)
آنگاه كه پيامبر سجده مىكرد، پيشانى و بينى خود را بر زمين مىنهاد.
انس بن مالك و ابن عباس و برخى از همسران پيامبر مانند عايشه و ام سلمه و گروه بسيارى از محدّثان مىگويند:
«كان رسول اللَّه صلى الله عليه و آله يُصلّي على الخُمرة» (2)
پيامبر، بر خمره كه نوعى حصير بود و از ليف خرما ساخته مىشد، سجده كرد.
ابوسعيد از صحابه رسول خدا صلى الله عليه و آله نيز مىگويد:
«دخلت على رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و هو يصلّي على حصيرٍ». (3)
به محضر پيامبر رسيدم، در حالى كه ايشان بر حصيرى نماز مىگزارد.
در حقيقت، سيره رسول اللَّه صلى الله عليه و آله نشان مىدهد كه سجده بر زمين و بر آنچه از زمين مىرويد، در صورتى كه از خوردنىها و پوشيدنىها نباشد، جايز است.
گفتار و رفتار صحابه و تابعان پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله گوياى سنت آن حضرت است. جابر بن عبداللَّه انصارى مىگويد:
«كُنْتُ اصلّي الظُّهرَ مَعَ رسول اللَّه صلى الله عليه و آله فآخذ قبضةً من الحصاء لتبرد في كفّي أضعه لجبهتي أسجد عليها لشدّة الحرّ». (1)
با پيامبر گرامى نماز ظهر مىگزاردم. مشتى سنگريزه برگرفتم و در دست خود نگه مىداشتم، تا خنك شود و هنگام سجده بر آنها پيشانى گزاردم و اين به خاطر شدت گرما بود.
ابن سعد نيز در كتاب خود مىنويسد:
«كان مسروقُ إذا خَرَجَ يخرج بلبنة يسجد عليها فى السَّفينة». (2)
مسروق بن اجدع (3)هنگام مسافرت، خشتى را با خود برمىداشت تا در كشتى بر آن سجده كند. بنابراين، همراه داشتن قطعهاى از تربت، بر خلاف نظر بعضىها، شرك و بدعت نيست.
اين روايت نيز مؤيد ديگرى است كه نافع مىگويد:
«إنّ ابن عمر كان اذا سجدو عليه العمامة يرفعها
حتى يضع جبهته بالأرض». (1)
عبداللَّه بن عمر هنگام سجده، دستار خود را برمىداشت تا پيشانى خود را بر زمين بگزارد.
محدثان اسلامى رواياتى را آوردهاند كه نشان مىدهد رسولاللَّه صلى الله عليه و آله كسانى را كه هنگام سجده، گوشه دستار خود را بين پيشانى خود و زمين قرار مىدادند، از اين كار بازداشت. عياض بن عبداللَّه قرشى هم مىگويد:
«رأى رسول اللَّه صلى الله عليه و آله رجلًا يسجد على كور عمامته فأومأ بيده: إرفع عمامتك و أومأ إلى جبهته». (2)
رسول خدا صلى الله عليه و آله مردى را در حال سجده ديد كه بر گوشه عمامه خود سجده مىكرد. پس به وى اشاره كرد كه دستار خود را بردار و به پيشانى او اشاره فرمود.
پيشوايان معصوم نيز همچون رسول اللَّه صلى الله عليه و آله الگوهاى شايسته قابل پيروىاند. در سيره و سخن آنان آمده است كه امام صادق عليه السلام فرمود:
«السجود على الأرض فريضة على الخمرة سنّة». (3)
سجده بر زمين، حكم الهى و سجده بر حصير سنّت پيامبر است.
ايشان در جاى ديگرى مىفرمايد:
«السجود لايجوز الّا على الأرض أو على ما أنبتت الأرض إلّاما أكل أو لبس». (1)
سجده كردن جز بر زمين و آنچه مىروياند غير از خوردنىها و پوشيدنىها جايز نيست.
از مجموع مطالب پيش گفته برمىآيد كه سنت رسولاللَّه صلى الله عليه و آله، ائمه هدى عليهم السلام و اصحاب و تابعين بر لزوم سجده كردن بر زمين و آنچه از آن مىرويد، به جز خوردنىها و پوشيدنىهاست.
1) وسائل الشيعه ج 3 ص 591 كتاب الصلوة
واقعاً حاجيانى كه به مناطق سنى نشين نرفته و با برادران اهل سنت حشر و نشر نداشتهاند، از ديدن بعضى چيزها در ايام تشرف شگفت زده مىشوند. براى نمونه در كنار خود افرادى را مىبينند كه با گفتن تكبيرةالاحرام، دست راست خود را روى دست چپ مىگذارند و در بالا يا پايين ناف قرار مىدهند، ولى خودشان با دست باز نماز مىخوانند. اين اختلاف رويه آنها را با اين سؤال مواجه مىسازد كه:
مىدانيم كه تكتف؛ يعنى گذاردن دست راست روى دست چپ در حال قيام نماز از جمله مسائل اختلافى بين مذهب اهل بيت عليهم السلام و برخى از مذاهب فقهى ديگر است. از اين عمل گاهى به نام «تكفير»؛ يعنى پوشاندن دست و گاه «قبض»؛ يعنى بستن دستها ياد شده است.
بايد دانست همه مسلمانان بر اصل اين مسئله اتفاق نظر دارند كه تكتف در نماز، واجب نيست، ولى از جهاتى ديگر با هم توافق ندارند.
1- برخى مطلقاً قائل به استحباب آن، چه در نماز واجب و چه در نماز مستحب هستند كه اين قول حنفيه،
شافعيه و حنابله است. به گفته نووى از علماى اهل سنت، موافقان اين قول، ابوهريره، عايشه، برخى ديگر از صحابه و جماعتى از تابعين مانند سعيد بن جبير، نخعى، ابومجلد و تعدادى از فقها از قبيل سفيان، اسحاق، ابوثور، داود و جمهور علما هستند. (1)2- برخى ديگر قائل به جواز اين كار در نمازهاى مستحبى و كراهت آن در نماز واجب هستند. اين قول را ابن رشد قرطبى از امام خود مالك نقل كرده است. (2)3- قول سوم، تخيير بين وضع(دست روى دست گذاشتن) و ارسال(رها كردن دست) است. اين قول را نووى از اوزاعى روايت كرده است. (3)4- رأى چهارم، حرمت و مبطليّت اين كار براى نماز است كه رأى مشهور اماميه(شيعه) در مسئله است و حتى سيد مرتضى در آن ادعاى اجماع كرده است. (4)دليل دوم براى ردّ تكتف اين است كه رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله نيز اين كار را در نماز انجام نمىداد. قرطبى از علماى اهل سنت مىگويد:
«اختلف العلماء فى وضع اليدين أحدهما على الأخرى فى الصلاة فكره ذلك مالك فى الفرض و أجازه فى النفل و رأى قوم أنّ هذا من سنن الصلاة و هم الجمهور و السبب فى اختلافهم أنَّهُ قد جاءت آثار ثابتة نقلت فيها صفة
صلاته عليه الصلاة و السلام و لم ينقل فيها انّه كان يضع يده اليمنى على اليسرى و ثبت ايضاً أنَّ النّاس كانوا يؤمرون بذلك». (1)
درباره دست روى دست گذاشتن در نماز ميان علما اختلاف شده است. مالك آن را در نمازهاى واجب، مكروه شمرده است و بعضى ديگر جزو آداب و سنن نماز دانستهاند و اين نظر جمهور اهل سنت است.
علت اين اختلاف نظر اين است كه رواياتى صحيح به ما رسيده است كه نماز خواندن پيامبر را توصيف مىكند و در آن نقل نشده كه پيامبر دست راست روى دست چپ مىگذاشت و از طرفى به مردم امر مىشد كه در نماز دست روى دست بگذارند.»
دليل سوم، ضعف ادله جمهور اهل سنت است.
مهمترين دليل آنان چند روايت است كه همه آنها از نظر سندى ضعيف هستند. از اين رو قابل اعتماد نيستند. چون مبناى فتواى آنها نادرست است و توسط خود اهل سنت مورد خدشه قرار گرفتهاند براى مثال، در روايت بخارى آمده است:
«ابوحازم از سهل بن سعد نقل مىكند كه مردم مأمور مىشدند(مردان) در نماز، دست راست خود را بر ذراع چپ قرار دهند. ابوحازم مىگويد: اين مطلب را صحيح نمىدانم مگر اينكه امر كننده آن پيامبر باشد.» (2)
نكته مهم در اين روايت اين است كه چه كسى مردم را به اين عمل امر كرده است در حالى كه آمده است مردم مأمور مىشدند؟! دو تن از علماى اهل سنت يعنى «عينى» شارح بخارى مىگويد: «اين روايت مرسل است.» (1)سيوطى نيز همين نظر را دارد. (2)همچنين در روايتى از مسلم آمده است كه وائل مىگويد:
«پيامبر را ديدم كه هنگام نماز خواندن، دستهايش را بالا برد و تكبير گفت. آن گاه پيراهنش را به خود پيچيد و دست راست را بر روى دست چپ گذاشت.
هنگامى كه خواست به ركوع رود، دو دستش را از ميان پيراهن بيرون آورد، تكبير گفت و ركوع كرد.» (3)در سند اين حديث، علقمة بن وائل از پدرش روايت مىكند كه اهل سنت آن را مرسل مىدانند. براى نمونه، ابن حجر از ابن معين نقل مىكند: «علقمة بن وائل عن أبيه مرسل.» (4)روايات ديگرى هم آمده است كه هر كدام به نوعى مشكل سندى دارند كه براى اختصار، از ذكر آنها پرهيز
مىكنيم. دليل چهارم براى رد تكتف اين است كه اهلبيت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از آن نهى مىكردند. براى مثال، محمد ابن مسلم از امام صادق عليه السلام يا امام باقر عليه السلام نقل مىكند كه به آن حضرت عرض كردم: شخصى دست راستش را در حال نماز روى دست چپ خود مىگذارد؟ حضرت فرمود: اين همان تكفير است كه نبايد انجام داده شود. (1)زراره هم از امام باقر عليه السلام نقل مىكند كه فرمود:
«بر تو باد به اقبال در نماز. از قرار دادن دست راست روى دست چپ پرهيز كن، زيرا از كارهاى مجوس است.» (2)بنابر بعضى نقلها، دست روى دست گذاشتن، كار اسيران بود كه خليفه دوم، اين كار را پسنديد و دستور داد مسلمانان در نماز چنين كنند. (3)با وجود روايات صحيح السندى كه از اهل بيت عليهم السلام به ما رسيده است، حتى اگر فرض را بر اين بگذاريم كه روايات تكتف هم درست باشد بى شك، ترك تكتف براى احتمال بدعت آن، احسن است؛ زيرا بر اساس قاعده مشهور نزد عقلا و اصوليين، دفع مفسده اولى از جلب منفعت است.
برخى علماى اهل سنت پس از آن كه نتوانستند دليل شرعى معتبر و قانع كنندهاى براى استحباب تكتف بيابند، به برخى وجوه ذوقى و استحسانى تمسك كردند. نووى در
كتاب المجموع مىنويسد:
«اصحاب، مىگويند: قرار دادن دست روى دست، بهتر از بيهوده كارى در نماز بوده و به تواضع و تضرع نزديكتر است. (1)در پاسخ اين استدلال بايد گفت اگر قرار باشد كه شريعت به اين صورت از ذوقيات و استحسانات ثابت شود، دين ضايع مىشود. وظيفه انسان در مقابل شريعت، تعبّد محض است. رجوع به ادله استحسانى تنها براى تقرير و تأييد آن مسائلى كه به وسيله كتاب و سنّت ثابت شده، سودمند است. پس استحسان در مرحلهاى بعد از اقامه دليل است، نه آن كه دليل مستقلّى بر حكم باشد.
استاد در ادامه پاسخ به شبههها فرمود: پس از تكتف كه براى حجاج ايرانى و شيعى تأمل برانگيز است، مىشنوند كه نمازگزاران پس از گفتن «و لاالضالين» امام جماعت، با صداى بلند و هماهنگ «آمين» مىگويند. اين لهجه عربى و يكنواخت در جاى خود گوشنواز است، ولى شيعيان از خود مىپرسند چرا ما پس از حمد آمين نمىگوييم يا آنان مىپرسند: چرا شيعيان مانند اهل سنت رفتار نمىكنند؟
1) المجموع ج 3 ص 313
اصولًا بر اساس نظر اهل بيت عليهم السلام آمين گفتن پس از خواندن سوره حمد، موجب بطلان نماز مىشود؛ زيرا آمين گفتن، كلام آدمى است و دليلى بر استحباب آن در نماز وجود ندارد. مذاهب ديگر فقهى، آن را از سنتهاى نماز و مستحب مىدانند و به انجام آن بسيار اهتمام مىورزند.
بعضى فتواهاى اماميه در اين باره چنين است:
1- شيخ مفيد مىفرمايد: «پس از خواندن حمد نبايد آمين گفت.» (1)
شيخ طوسى مىفرمايد:
«گفتن آمين موجب بطلان نماز مىشود، چه پنهانى و چه آشكار، چه قبل از پايان حمد و چه بعد از آن، براى مأموم و امام در هر حال.» (2)علّامه حلّى هم مىفرمايد:
«آمين در آخر حمد نزد اماميه، حرام است و با گفتن آن، نماز باطل مىشود.» (3)فتواى عامه را در اين باره از زبان نووى مىخوانيم:
1- رأى ابوحنيفه آن است كه امام «آمين» را بلند و مأموم آهسته بگويد.
2- از مالك دو روايت رسيده است. يكى مثل رأى ابوحنيفه است و ديگر آن كه اصلًا در نماز گفته نشود.
3- رأى شافعى آن است كه مأموم به حدى بگويد كه تنها خودش بشنود، ولى كلام ديگرى از او نقل شده است كه بايد بلند بگويد.
4- رأى احمد بن حنبل آن است كه براى نمازگزاران مستحب است آمين را به جهر(بلند) بگويند. (1)نكته مسلّم، توقيفى بودن عبادت است؛ يعنى بايد مقدار و كيفيت آن به اذن شارع باشد و خروج از آن اندازه، بدعت و تشريع محرّم به شمار مىآيد. ابن قدامه حنبلى مىگويد:
«عبادت توقيفى است و هيچ جزء يا شرطى از آن با قياس يا علت تراشى ثابت نمىشود، به ويژه در نماز.» (2)اين سخن رسول اللَّه صلى الله عليه و آله را از ياد نبريم كه فرمود: اين نماز صلاحيت ندارد كه چيزى از كلام انسانها به آن افزوده شود. (3)بنابراين، اهل سنت كه جزء اضافى(يعنى تأمين و آمين گفتن پس از حمد) را مستحب مىشمرند، بايد دليلى براى آن اقامه كنند.
اهل بيت عليهم السلام كه نزديكترين افراد به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله
هستند، به چنين سنتى فرمان نداده، بلكه آن را نفى كردهاند.
كلينى به سند خود از امام صادق عليه السلام نقل مىكند:
«هر گاه پشت سر امام جماعت مشغول نماز بودى، هنگامى كه امام از خواندن حمد فارغ شد، بگو: الحمد للَّه ربّ العالمين و آمين مگو.» (1)در روايت ديگرى از محمد حلبى نقل شده است كه از امام صادق عليه السلام پرسيدم:
«هنگامى كه از فاتحةالكتاب فارغ شوم، آمين بگويم؟
حضرت فرمود: هرگز.» (2)امام باقر عليه السلام نيز به گونهاى ديگر به ترك اين سنت ناپسند فرمان مىدهد. زراره از امام باقر عليه السلام نقل مىكند كه فرمود:
«هرگز هنگامى كه از خواندن حمد فارغ شدى، آمين مگو و اگر خواستى بگو: الحمد للَّهرب العالمين.» (3)اهل سنت براى اثبات مدعاى خود، به رواياتى متوسل شدهاند كه همگى خدشه پذيرند و نمىتوانند چنين عمل مستحب مؤكدى كه با اين شدت در صفوف جماعت خود اجرا مىكنند، اثبات كنند. بعضى از اين روايات از ابوهريره نقل شده است. وى مىگويد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
هرگاه امام به «ولا الضّالّين» رسيد، بگوييد: آمين.
همچنين نقل مىكند: هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله آمين مىگفت، تمام كسانى كه پشت سر او بودند، آمين مىگفتند، به حدى كه صداى ضجّه در مسجد بلند مىشد. (1)اين روايات از ابوهريره نقل شده كه متهمترين راويان حديث است. ذهبى نقل مىكند كه عمر بن خطاب، ابوهريره را از نقل حديث منع كرد، حتى او را با تازيانه كتك زد و به او گفت:
«زياد از پيامبر نقل حديث كردهاى ... اگر دست از نقل حديث از پيامبر برندارى، تو را به قبيلهات(دوس) تبعيد خواهم كرد يا به سرزمين قرده خواهم فرستاد.» (2)اهل سنت در رواياتى ديگر، آمين گفتن را از امام على عليه السلام نقل مىكنند، چنان كه ابن ماجه به سند خود از على عليه السلام نقل مىكند كه فرمود: از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه بعد از «ولا الضّالين»، آمين گفت. (3)بايد دانست در سند اين روايت، عميد بن عبدالرحمن بن ابى ليلى وجود دارد كه حافظهاش جداً ضعيف است. (4)شعبه هم مىگويد:
من كسى بدحافظهتر از ابن ابى ليلى نديدم. (5)همچنين در سند اين حديث، ابن عدى هست كه
ابوحاتم در حق او مىگويد:
«او شيخى است كه به حديثش احتجاج نمىشود.» (1)با اين ضعف سند، چگونه مىتوان آن را مستند يك حكم فقهى قرار داد؟
اهل سنت از ابىداوود نيز روايت نقل كردهاند كه در حديثى به سندش از ابى زهير نقل مىكند كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
«دعاى خود را به آمين ختم كنيد؛ زيرا در اين صورت، به اجابت نزديكتر است.» (2)در سند اين حديث هم ابومصبح مقرائى قرار دارد كه مجهول است. پس سند حديث ناتمام است. (3)بدين ترتيب، مىبينيم كه همه روايات وارد شده در اين باب كه در انها ذكرى از تأمين و آمين گفتن آمده است، اشكال سندى دارد. همچنين از نظر دلالت هم اضطراب دارند؛ زيرا برخى از آنها چنان كه نمونهاى ياد شد، مربوط به آمين گفتن بعد از فاتحةالكتاب در نماز نيست و اصلًا ذكرى از نماز در آن روايات نشده است. تنها مطلبى كه اين گونه روايات دارند، آمين گفتن پس از دعا است.
جناب استاد در ادامه سخنان خود گفتند اگر حاجيان در ايام ماه رمضان به زيارت خدا خدا و مرقد مطهر نبى مكرم
اسلام بروند، با رفتار بسيار غير عادى ديگرى رو به رو مىشوند و آن سنت خواندن نمازهاى مستحبى در شبهاى ماه رمضان در مساجد به صورت جماعت كه اهل سنت كاملًا به آن پاىبند هستند. اين امر حيرت و تعجب شيعيان را برمىانگيزاند كه آيا در شبهاى ماه مبارك رمضان مىتوان چنين نمازى خواند؟
يكى از مسائلى كه اهل سنت توجه خاصى بدان نشان مىدهد، نماز تراويح است. برعكس، شيعه اماميه آن را جز شريعت نمىداند، بلكه از بدعتهاى برخى صحابه مىشمارد. پيش از هر چيز بايد بدانيم كه «تراويح»، جمع «ترويحه» و در اصل اسم است براى مطلق نشستن كه در اصطلاح به معناى نشستن براى استراحت پس از خواندن چهار ركعت از نمازهاى مستحبى در شبهاى ماه رمضان است. (1)اصل نوافل شبهاى ماه رمضان، 20 تا 30 ركعت است كه فريقين آن را قبول دارند، ولى به جماعت خواندن آن محل اختلاف است. مسلّم است كه پيامبر جماعت در اين نوع نماز را نياورده و در زمان ابى بكر هم سابقه نداشته است. بخارى در صحيح، به سندش از عبدالرحمان بن عبدقارى نقل مىكند:
«در يكى از شبهاى رمضان با عمر به مسجد رفتيم.
ديديم مردم دسته دسته و پراكنده هستند و هر كسى براى خود يا با گروه خود نماز مىخواند. عمر گفت:
به نظر من، اگر اينان به يك امام اقتدا كنند، بهتر است.
1) المعجم الوسيط، ص 380؛ لسان العرب، ج 2، ص 462
پس دستور داد ابى بن كعب پيش نماز همه باشد.
شبى ديگر با وى به مسجد رفتيم و ديديم مردم نمازهاى مستحبى شبهاى رمضان را به جماعت مىخوانند. آن گاه عمر گفت: اين بدعت خوبى است.» (1)اين سخن كه گفته شود بدعت نيكو و حسنى است، با ادله شرعى كه تمام بدعتها را نكوهش مىكند، ناسازگار است. رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: هر بدعتى گمراهى و هر گمراهى در آتش است. (2)با اين حال، اهل سنت به اين بدعت گذارى، تصريح و افتخار نيز مىكنند. چنان كه قلقشندرى مىگويد:
«عمر اولين كسى است كه جماعت رمضان را تشريع كرد و آن در سال چهارده هجرى بود.» (3)عينى نيز مىگويد:
«عمر تعبير «بدعت» آورد؛ چون پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله جماعت را براى اينان تشريع نكرد و در زمان ابوبكر هم نبود.» (4)اين همه تمجيد از كار خليفه دوم در حالى است كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از به جاى آوردن نماز مستحبى در مسجد نهى فرموده است.
آيا اينان پنداشتهاند كه خدا و رسول از حكمت جماعت در نوافل غافل بودهاند و شخصى ديگر توانسته است آن را احيا كند؟ يا اينكه حكمت خواندن نوافل به صورت انفرادى در شبهاى رمضان چيز ديگرى است، مثل اينكه خداوند خواسته است تا بندگانش در دل شب با وى خلوت كنند و در پيشگاهش گريه و زارى كنند و بدانند كه جز او پناهگاهى نيست.
عبداللَّه بن مسعود از پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله پرسيد:
«نماز مستحبىاى را در خانه به جاى آوردن بهتر است يا در مسجد؟ حضرت فرمود: آيا نمىبينى كه خانه من چه قدر به سجده نزديك است. با اين وصف، من دوست دارم كه نمازهايم را در خانهام به جاى آورم، مگر اين كه نمازهاى واجب باشد.» (1)همچنين آن بزرگوار فرمود:
«بر شما باد به نماز در خانههايتان؛ زيرا بهترين نماز انسان نمازى است كه در خانه خوانده شود مگر نمازهاى واجب.» (2)نمىتوان پذيرفت كه اين روايات مطلقه با دستور عمر بن خطاب در نماز تروايح تخصيص بخورد؛ چون تخصيص به دليل و سند شرعى از جانب معصوم نياز دارد.
در اين زمينه، نه تنها دليلى وجود ندارد، بلكه جماعت
در نماز تراويح از ديدگاه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و امامان شيعه، پذيرفتنى نيست. امام رضا عليه السلام مىفرمايد:
«به پا داشتن تراويح به جماعت جايز نيست.» (1)سليم بن قيس هم از اميرالمؤمنين على عليه السلام نقل مىكند كه فرمود:
«به خدا سوگند! دستور دادم كه مردم در ماه رمضان جز بر نمازهاى واجب، جماعتى را برپانسازند و به ايشان گفتم كه اداى نافلهها به جماعت، بدعت است.
برخى از لشكريانم فرياد برآوردند كهاى اهل اسلام! سنّت عمر تغيير كرد. او ما را از نمازهاى نافله رمضان باز مىدارد تا آن جا كه ترسيدم در لشكرگاه سر به شورش نهند». (2)در روايتى ديگر آمده است:
«زمانى كه امير مؤمنان على عليه السلام در كوفه بود، مردم كوفه به خدمت حضرت آمدند و امام جماعت براى نماز تراويح درخواست كردند. حضرت جواب منفى داد و آنان را از اقامه نوافل شبهاى ماه رمضان به جماعت نهى كرد. چون شب هنگام فرا رسيد، مردم به همديگر مىگفتند: بر رمضان گريه كنيد. واى بر رمضان.» (3)
مسئله مهم ديگر از ديد استاد فياض، شنيدن اذانهاى اهل سنت است. فقراتى از اذان براى حجاج ايرانى نامفهوم است و براى نخستين بار آن را مىشنوند و در انديشه فرو مىروند چرا تا به اين حدّ تفاوت در بين مذاهب اسلامى وجود دارد و چرا اذانهاى ما با يكديگر متفاوت است؟
مسلمانان در اين كه در اذان و اقامه پس از «حى على الفلاح»، دو بار «حىّ على خير العمل» گفته شود، اختلاف دارند.
اهل سنت آن را در اذان و اقامه جايز نمىدانند و برخى آن را مكروه مىشمارند. اهل بيت عليهم السلام و شيعيانشان اين قسمت را جزو اذان و اقامه مىدانند كه بدون آن، اذان، باطل است؛ زيرا بنا به آنچه گفته شده، «حى على خير العمل» بخشى از اذان است. اولًا شكى نيست كه اين فقره در اذان عهد رسول اللَّه وجود داشته و تا هنگام وفات آن حضرت نيز نسخ نشده است. از برخى روايات استفاده مىشود كه رسول خدا صلى الله عليه و آله به بلال دستور داد تا «حىّ على خير العمل» را در اذان بياورد. بلال نيز تا زمان وفات
رسول خدا صلى الله عليه و آله اين گونه اذان مىگفت. (1)در كنز العمال آمده است، «بلال هميشه در اذان صبح «حى على خير العمل» مىگفت. (2)در مسند احمد آمده است كه: سيرهنويسان اتفاق نظر دارند كه پيامبر صلى الله عليه و آله اذان را پس از بازگشت از جنگ حنين به وى آموخت. (3)و غزوه حنين در اواخر سال هشتم هجرى پس از فتح مكه رخ داد و اين حاكى است كه اين فصل از اذان تا آن روز، جزو فريضه الهى بوده است.
شوكانى هم در نيل الأوطار از محبّ طبرى در كتاب إحكام الأحكام نقل مىكند كه زيد بن ارقم در اذان خود «حىّ على خير العمل» را مىخواند. (4)در مورد سيره ابن عمر در اذان هم از طرق مختلف رسيده است كه ابن عمر هر گاه اذان مىگفت، در آن «حىّ على خير العمل» را نيز مىخواند. (5)بنابراين، نبايد در اصل مشروعيت اين فصل از اذان شك كرد در واقع كسانى كه آن را از فصول اذان حذف كردهاند بايد علت آن را بيان كنند كه آيا جز مصلحت انديشى شخص دليل ديگرى هم دارد؟ چگونه مىتوان اجتهاد در مقابل نص آنان(يعنى برداشت شخصى را در برابر سيره نبوى) را توجيه كرد؟
البته براى تبيين بيشتر، ديدن نمونههايى از سيره
معصومين عليهم السلام نيز قابل تأمل است. ابن ابى شيبه و بيهقى و ديگران از مسلم بن ابى مريم نقل مىكنند كه على بن الحسين عليه السلام هميشه در اذان به «حى على الفلاح» كه مىرسيد، پس از آن «حىّ على خير العمل» مىگفت. (1)حافظ علوى از ابى جارود نقل مىكند كه ابى جعفر باقر عليه السلام هميشه در اذان و اقامه، «حيّ على خير العمل» مىگفت. (2)همچنين از معاوية بن عمار نقل است: «از جعفر بن محمد شنيدم كه در اذان و اقامه «حيّ على خير العمل» مىگفت.» (3)شيخ صدوق نيز از ابن ابى عمير نقل كرده است كه فرمود:
«از امام رضا عليه السلام از حى على خير العمل پرسيدم كه چرا عامّه آن را از اذان حذف كردند؟ حضرت فرمود:
علت ظاهرى ان را مىپرسى يا علت باطنى آن را؟
عرض كردم: هر دو را مىپرسم. حضرت فرمود:
علت ظاهرى آن بود كه مردم با توجّه بسيار به نماز، دستور جهاد را رها نكنند. علت باطنى آن اين است كه بهترين عمل، ولايت است و قصد كسى كه به حذف «حى على خير العمل»، دستور داد، دور كردن مردم از ولايت بود.» (4)از مجموعه اين روايات برمىآيد كه اجماع اهلبيت عليهم السلام بر جزئيت «حىّ على خير العمل» در اذان و
اقامه بوده است. علامه صلاح بن احمد بن مهدى مىگويد: اهل بيت اجماع كردهاند بر جزئيت «حى على خير العمل». (1)ديگران هم بر اين امر صحه گذاشتهاند.
حافظ علوى مىگويد:
«على بن ابى طالب، حسن، حسين و عقيل بن ابى طالب و ابن عباس، عبداللَّه بن جعفر، محمد بن حنفيه تا زنده بودند «حىّ على خير العمل» را در اذان مىگفتند و معتقد بودند كه هميشه در اذان بوده است.» (2)اكنون بايد ديد چه كسى «حىّ على خير العمل» را از اذان و اقامه حذف كرد. بر اساس قول اهل سنت چنان كه قوشجى حنفى در شرح تجريد آورده است، عمر بن خطاب در خطبهاى خطاب به مردم گفت: اى مردم! سه چيز در عهد رسول خدا صلى الله عليه و آله بوده، ولى من از آنها بازمىدارم و حرام مىكنم و هر كس انجام دهد، او را مجازات مىكنم:
متعه زنان، حج تمتع و حىّ على خير العمل. (3)علماى زيديه هم اتفاق نظر دارند كه كسى جز عمر بن خطاب از «حى على خير العمل» منع نكرد. (4)حلبى هم مىگويد:
«به سند صحيح رسيده است كه «حى على خير العمل» در عهد رسول خدا صلى الله عليه و آله جزو اذان بود تا آنكه در زمان عمر از آن منع شد.» (5)
شوكانى از علماى بزرگ اهل سنت هم اذعان مىكند كه به طريق صحيح به اثبات رسيده است «حى على خير العمل» در عهد رسول خدا صلى الله عليه و آله جزو اذان بود و در مأذنهها خوانده مىشد تا زمان عمر كه از آن منع شد. (1)گفتهاند عمر براى آن كه مردم با پرداختن بيش از اندازه به نماز، از جهاد باز نمانند، از گفتن «حىّ على خير العمل» نهى كرد. اين در حالى است كه ضرورت جهاد و دفاع در زمان رسول اللَّه صلى الله عليه و آله بيشتر احساس مىشد. پس چرا رسول خدا صلى الله عليه و آله از آن نهى نفرمود؟ اگر عمر در شرايط اضطرارى و هنگام جهاد و دفاع آن را حذف كرد و اين حكم را ولايى بدانيم، بايد بگويم اين حكم، حكم اصلى و دايمى نيست و هميشه هنگامه جهاد نيست.
پس چرا اهلسنت به طور كلى چه در حال جهاد و چه در زمان صلح، «حىّ على خير العمل» را از اذان برداشتند؟
عمر بعد از برداشتن اين فقره از اذان واقامه، جملهاى با عنوان «الصلوة خير من النوم» را در اذان اضافه كرد كه اهل سنت اين جمله را در فصلهاى اذان در نماز صبح، مستحب مىدانند. در مقابل، شيعيان به پيروى از ائمه
1) نيل الأوطار، ج 2، ص 32
هدى آن را جزو اذان نمىدانند، بلكه آن را مبطل اذان و بدعت مىدانند. بر اساس فتواى علماى اماميه تثويب، يا دو بار گفتن «الصلاة خير من النوم» در اذان فجر، حرام و بدعت است. سيد مرتضى مىگويد: تثويب در اذان صبح، بدعت است و اين امرى ثابت بوده و اجماع اصحاب ما اماميه بر آن است. (1)علامه حلى مىفرمايد: تثويب نزد ما بدعت است. (2)محقق اردبيلى هم مىگويد: تثويب، بدين دليل بدعت است كه در اخبار نبوى از آن ياد نشده است. (3)به نظر مىرسد كه مبناى اهل سنّت براى تثويب در بين خود آنان نيز مقبوليت ندارد، عمده دليلِ اهل سنت بر اساس روايتى است كه از نظر سند مخدوش است، مىگويند:
«روزى هنگام صبح، بلال، رسول خدا صلى الله عليه و آله را به نماز صبح دعوت كرد. به او گفته شد: رسول خدا صلى الله عليه و آله در خواب است. بلال با صداى بلند گفت: «الصلاة خير من النوم».
سعيد بن مسيب مىگويد: از آن هنگام، اين جمله جزو اذان قرار گرفت. (4)اين حديث از سه طريق نقل شده است. در سند يكى از اين روايتها، زيد بن حباب بن ريان تميمى آمده است كه او را به كثرت خطا توصيف كردهاند. (5)در سند دوم، «محمد بن اسحاق بن يسار» قرار دارد كه اهل سنت به
روايتش احتجاج نمىكنند و نسايى نيز او را قوى نمىداند. (1)در سند سوم «محمد بن ابراهيم بن حارث بن خالد تميمى» است كه احمد بن حنبل او را تضعيف كرده است. (2)در روايتى ديگر، ابن ماجه به سندش از عبدالرحمان بن ابى ليلى از بلال نقل مىكند كه فرمود:
«رسول خدا در اذان فجر به «تثويب» دستور داد.» (3)اين در حالى است كه حديث منقطع است؛ زيرا ابن ابىليلى متولد سال هفده است و بلال به سال بيست يا بيست و يك در شام از دنيا رفته است. پس چگونه ممكن است باكمى سن و دورى ديار، از بلال حديث نقل كرده باشد. از سندهاى ديگرى نيز رواياتى در اثبات تثويب آمده كه هر كدام از آنها به نوعى از نظر سندى ضعف دارند. از سوى ديگر، اين روايات با يكديگر معارضند و ارجاع همه به يك معنا ممكن نيست. در برخى مىگويند: عبداللَّه بن زيد در خواب ديد». بعضى مىگويند: «بلال آن را در اذان اضافه و پيامبر تقرير كرد.»
دستهاى مىگويند: «عمر بن خطاب به مؤذن دستور داد تا آن را در اذان صبح قرار دهد.» چگونه با اين اختلاف در روايتها مىتوان به تثويب امر كرد. به جز آن، ائمه هدى نيز آن را مردود مىشمارند. شيخ طوسى در حديث صحيح از معاوية بن وهب نقل كرده است كه از امام صادق عليه السلام درباره تثويب پرسيدم كه بين اذان واقامه گفته
مىشود؟ حضرت فرمود: ما آن را نمىشناسيم. (1)با تحقيق درست درمىيابيم كه «الصلوة خير من النوم» در سيره و سنت رسول اللَّه نبوده و در اذان و اقامه به كار نرفته است، بلكه حتى در زمان ابوبكر نيز گفته نمىشد تا آن كه در عصر عمر بن خطاب اين قسمت به اذان صبح اضافه شد. همان گونه كه در حديث موطّأ مالك به آن اشاره شد (2)حتى خود اهل سنت نيز آن را بدعت مىدانند. از ابوحنيفه درباره تثويب پرسيدند: او در پاسخ گفت: اين چيزى ساختگى است. (3)شوكانى از البحر الزخار نقل مىكند: عمر تثويب را بنا نهاد و فرزندش گفت: اين بدعت است. (4)مجاهد نقل مىكند: ما با ابن عمر بوديم كه شنيديم مردى در مسجد تثويب مىگويد. ابن عمر گفت: بيا از نزد اين بدعت گزار خارج شويم. (5)ناگفته نماند كه اهل بيت عليهم السلام اتفاق نظر دارند كه خداوند متعال تشريع كننده اذان است و جبرئيل آن را به پيامبر نازل كرده و آن حضرت به بلال آموخته و كسى در تشريع آن دخالت نداشته است. كلينى به سند صحيح از امام صادق عليه السلام نقل مىكند:
«هنگامى كه جبرئيل بر رسول خدا صلى الله عليه و آله وارد شد، سر مباركش در دامان على عليه السلام بود. جبرئيل اذان و اقامه
گفت. هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله به هوش آمد، فرمود: اى على! آيا شنيدى؟ عرض كرد: آرى، سپس فرمود: آيا حفظ كردى؟ عرض كرد: آرى. آن گاه فرمود: بلال را صدا زنيد. على عليه السلام بلال را خواست و اذان و اقامه را به او ياد داد. (1)اهل سنت نيز به اين تشريع الهى صحه گذاشتهاند، چنان كه حاكم نيشابورى از سفيان مىگويد:
«من بعد از ورود حسن بن على عليه السلام به مدينه بر حضرتش وارد شدم. از او درباره اذان پرسيده شد؟
برخى گفتند: شروع آن با خوابى بوده كه عبداللَّه بن زيد ديده است. حضرت در جواب او فرمود: شأن اذان بالاتر از آن است، بلكه جبرئيل در آسمان دو تا دو تا اذان گفت و آن گاه به رسول خدا صلى الله عليه و آله ياد داد. (2)عبدالرزاق هم از ابن جريح نقل مىكند كه عطا گفته است: همانا اذان به وحى الهى بوده است. (3)بنابراين تمامى رواياتى كه به خواب و رؤيا در تشريع اذان دارد كه عبداللَّه بن زيد يا ديگرى خواب ديده و براى پيامبر نقل شده و ايشان هم به بلال آموخته است، نادرست است. رواياتى كه بلال را مصدر اين كار شناختهاند، بايد گفت وى از بيم خواندن اذان تحريف شده به شام هجرت كرد، پس چگونه مىتواند خود اذان اوليه را آورده باشد آن هم با همين ترتيب.
اينكه شيعيان به «شهادت ثالثه»؛ يعنى شهادت به ولايت اميرالمؤمنين على عليه السلام در اذان و اقامه مىپردازند، هر چند جزو اذان و اقامه نيست و تنها آن را به صرف تبرّك و تيمّن مىآورند كه اگر جز اين باشد، شكى در بطلان و بدعت آن نيست. البته بنابر وجهى مىتوان اين عمل را مستحب دانست. استاد عبدالمحسن عبداللَّه سراوى مستبصر سورى در كتاب القطوف الدانيه مىگويد:
«شيعه در اذان، شهادت به ولايت را به قصد جزئيت نمىگويد بلكه از زمانى كه معاويه لعن بر على بن ابى طالب عليه السلام را بر بالاى منبرها و مأذنهها علنى كرد، شيعه اماميه به اين فكر افتاد كه براى جلوگيرى از اين بدعت و مكتوم نشدن ولايت اميرالمؤمنين على عليه السلام، شهادت به آن را به قصد تبرّك در اذانها اعلام دارد.
همه فقيهان اماميه نيز به اين نكته التفات كردهاند كه نبايد اين شهادت را در اذان، به قصد جزئيت ذكر كرد و گر نه بدعت است.»
مجلسى اول مىگويد:
«ظاهر آن است كه اگر كسى شهادت به ولايت را در اذان بگويد، اشكالى ندارد مگر آن كه با جزم به شرعيت آنباشد كه خطاست و اولى آن است كه به نيّت اين كه جزو ايمان است، آن را بگويد، نه اين نيّت كه جزو اذان است.» (1)
1) روضة المتقين، ج 2، ص 246
البته علامه مجلسى مىفرمايد: بعيد نيست كه شهادت به ولايت از اجزاى مستحب اذان قرار گيرد؛ زيرا شيخ و علامه و شهيد و ديگران شهادت دادهاند كه اخبارى در اين مورد وارد شده است. (1)شيخ عبداللَّه مامقانى مىگويد:
اگر شهادت به ولايت على عليه السلام را بعد از شهادت به رسالت به قصد تيمن و تبرك و قربت مطلقه، نه به قصد جزئيت بگويد، اشكالى ندارد، بلكه حسن است.» (2)ناگفته نماند هيچ يك از فقيهان اماميه به منع شهادت ثالثه در اذان فتوا ندادهاند، در صورتى كه به قصد جزئيت نباشد.
در ادامه استاد فرمود: معمولًا در ماههاى ربيع، رجب و شعبان و مانند آن، ايام ولادت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و ائمه هدى يا بزرگان خاصى از علما قرار دارد و شيعيان براى احترام و تجليل از اين بندگان شايسته خدا مراسم بزرگداشت بر پا مىدارند. وهابيت با اين امر نيز مخالفند و بر آن خرده مىگيرند و آن را بدعت مىشمارند. از اين رو، حاجيان براى پاسخگويى به اين اشكال نيز بايد آمادگى لازم را داشته باشند. اصل
پرسش اين است كه:
قرآن كريم، مسلمانان را به دوستى پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله و اهل بيت عليهم السلام آن حضرت دعوت مىكند:
«قُل لَّآأَسَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِى الْقُرْبَى» (1)
اى پيامبر، بگو از شما پاداشى جز دوستى خويشاوندانم نمىخواهم.
شكى نيست كه برگزارى مراسم گرامىداشت اولياى الهى، جلوهاى از عشق و علاقه مردم به آنان است كه قرآن كريم آن را پذيرفته است. خداوند منان در قرآن مجيد به تجليل از پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله پرداخته است و مىفرمايد: «وَ رَفَعْنَا لَكَ ذِكْرَكَ» (2)
، آوازه تو را در جهان بلند كرديم.
معلوم مىشود كه خداوند مىخواهد شكوه و جلال پيامبر در جهان گسترش يابد و خود نيز در آيات قرآن وى را مىستايد. ما نيز به پيروى از كتاب آسمانى خويش، با برگزارى يادوارههاى شكوهمند، از مقام والاى آن اسوه كمال و فضيلت تجليل مىكنيم و اين گونه مراتب پيروى
خود را از فرمانهاى الهى اعلام مىداريم. روشن است كه هدف مسلمانان از برگزارى چنين مراسمى، جز بلند آوازه ساختن پيامبر گرامى چيزى ديگرى نيست.
پيروان آيين اسلام از ديرباز به برپايى چنين مراسمى، همت مىگماشتند. حسين بن محمد ديار بكرى مىنويسد:
«و لايزال أهل الإسلام يحتفلون بشهر مولده عليه السلام و يعملون الولائم و يتصدَّقون فى لياليه بأنواع الصّدقات و يظهرون السّرور و يزيدون فى المبرّات و يعتنون بقرائة مولده الكريم و يطهر عليهم من بركاته كلّ فضل عميم.» (1)
مسلمانان جهان، هماره در ماه ولادت پيامبر جشن مىگيرند و وليمه مىدهند و در شبهاى آن ماه، صدقه مىدهند و شادمانى مىكنند و به انواع نيكىها جامه عمل مىپوشانند و يادنامه ميلاد وى را مىخوانند. و رحمتها و بركتهاى فراگير او بر همگان آشكار مىشود.
مسلمانان براى استفاده معنوى و كسب فيض از معصومين در چنين مجالسى شركت مىكنند، به جز فرقه وهابيت كه برپايى چنين مراسمى را از سوى ديگر مسلمانان برنمىتباند. شيخ عبدالعزيز بن باز مىگويد:
«جايز نيست براى پيامبر و غير پيامبر، مراسمى بر پا
1) تاريخالخميس، حسين بن محمد بن حسن ديار بكرى، ج 1، ص 223
شود و اين عمل از بدعتهاى در دين است؛ زيرا پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و خلفاى راشدين و ديگران از صحابه و تابعين چنين عملى انجام ندادهاند. (1)ابن فوزان هم مىگويد: بدعتهاى اين عصر زياد است، از جمله برپايى جشن به مناسبت ولادت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در ماه ربيع الاول است. (2)در مقابل، برخى از علماى اهل سنت، برپايى مراسم به مناسبت جشن ميلاد پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله را ستايش كرده و آن را از اعمال نيك و مستحب برشمردهاند. قسطلانى در المواهب اللدنيه مىنويسد:
«در طول تاريخ، مسلمانان در ماه ميلاد پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله جشن بر پا مىكنند و به مردم اطعام مىدهند و با انواع صدقات، به مستمندان يارى مىرسانند و با اظهار سرور و اعتنا به خواندن مولودى آن حضرت، به او اظهار ارادت مىكنند. خداوند رحمت كند كسانى را كه به اين كار عظيم دست مىزنند.» (3)ابن عباد مىگويد:
«به نظر من، مولود نبوى از اعياد مسلمانان است و هر كس در آن روز شادى و سرور كند و با پوشيدن لباس فاخر و چراغانى، شادى خود را آشكار سازد، كار مباحى انجام داده است.» (4)
از يكى از علماى معروف اهل سنت(سيوطى) پرسيدند: مولودى خوانى در ماه ربيع الاول از نظر شرع، امرى پسنديده است يا ناپسند؟ آيا كسى كه آن را انجام مىدهد، مشمول ثواب مىشود يا خير؟
سيوطى در پاسخ گفت: جواب اين است كه اصل مولودى خوانى كه عبارت است از اجتماع مردم و خواندن بخشى از قرآن و خواندن روايات در شأن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله.
در پايان نيز طبقهاى غذا را مىآورند و بين مردم پخش مىكنند. اين كار عملى است نيكو كه به بانى و شركت كننده آن ثواب داده مىشود؛ زيرا با اين عمل، قدر و منزلت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله، بزرگ داشته مىشود. و در ولادت آن حضرت، شادى مىشود. (1)به راستى، آيا شايسته است اين عمل مطلوب را بدعت بشماريم و خود را از برپايى چنين مراسمى محروم بدانيم، در حالى كه شيخ عبداللَّه هروى معروف به حبشى مىگويد:
«برپايى مراسم و يادبود پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از كارهاى نيكوست و دليلى بر انكار آن وجود ندارد، بلكه سزاوار است كه آن را سنت حسنه بناميم.» (2)
برپايى اين سنت حسنه را به دليل همراه شدن احتمالى اين مراسم با اختلاط زنان و مردان يا اجراى موسيقى و مانند آن نمىتوان زير سؤال برد؛ زيرا كار گناه در هر مكان و زمانى حرام است. نبايد براى امور جانبى و احتمالى از برپايى يك سنت حسنه جلوگيرى كنيم، بلكه در اصل بايد از اعمال خلاف و حرام جلوگيرى كرد. چگونه مىتوان عملى را بدعت دانست، در حالى كه تجويز آن عمل را به صورت كلى يا موردى از قرآن و سنّت برداشت مىكنيم. سيره هميشگى مسلمانان نيز بر آن تعلق گرفته است و اين مراسم را تنها براى احترام و تجليل از بندگان شايسته خدا و با اعتقاد به بندگى و نيازمندى آنان به پروردگار جهان انجام مىدهند. پس اين رفتار آنان با اصل توحيد و يگانه پرستى كاملًا سازگار است. اين نكته قرآن نيز قابل توجه است كه از زبان پيامبر خدا حضرت عيسى عليه السلام چنين نقل مىشود:
«قَالَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ اللَّهُمَّ رَبَّنَآ أَنزِلْ عَلَيْنَا مَآئِدَةً مّنَ السَّمَآءِ تَكُونُ لَنَا عِيدًا لِاَوَّلِنَا وَءَاخِرِنَا وَءَايَةً مّنكَ وَارْزُقْنَا وَأَنتَ خَيْرُ الرَّ زِقِينَ» (1)
«عيسى پسر مريم گفت: بار الها، پروردگارا، از آسمان، خوانى بر ما فرو فرست تا عيدى براى اوّل و آخر ما باشد و نشانهاى از جانب تو. و ما را روزى ده كه تو بهترين روزىدهندگانى.»
در اين آيه، حضرت عيسى عليه السلام از خدا درخواست مىكند تا مائدهاى آسمانى بر آنان نازل شود و روز نزول
1) مائده: 114
آن را عيد بگيرند. چگونه است كه روح اللَّه اراده مىكند روزى را كه مائده آسمانى در آن نازل مىشود و مايه لذت جسمانى است، عيد بدانند و جشن بگيرند، ولى اكنون مسلمانان با نظر وهابىها نبايد روز نزول وحى يا زادروز پيامبر گرامى اسلام و ديگر ايام اللَّه را پاس بدارند و عيد بشمارند و جشن بگيرند؛ چون مايه شرك و بدعت مىشود. پس از پاسخ به اين پرسش استاد فرمود:
ناگفته نماند حاجيان ايرانى بر اساس عشق به اهل بيت عليهم السلام و پيامبر ختمى مرتبت صلى الله عليه و آله با ديدن مرقدهاى شريف اين بزرگواران، قدمگاه و مشاهد و مرقدهاى آنان را پاس مىدارند و به در و ديوار حرم بوسه مىزنند و به آنها تبرك مىجويند. بعضى از وهابيان اين كار را بدعت و شرك مىشمارند و با تعجّب به آنان مىنگرند به ويژه اين كه با به خدمت گرفتن افراد مسلط به زبان فارسى و استقرار آنان در اين مراقد و حرم شريفه و قبرستان بقيع به قول خود مىكوشند با امر به معروف و نهى از منكر، شيعيان را از دوگانه پرستى و شرك نجات دهند و با صداى بلند مىگويند كار شما اين بدعت است.
شكى نيست كه پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله هنگام طواف خانه خدا حجرالاسود را استلام مىكرد يا مىبوسيد.
بخارى در صحيح خود مىگويد: «مردى از عبداللَّه بن عمر درباره استلام حجر پرسيد و او در پاسخ گفت:
«رأيت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله يستلمه و يقبّله. (1)
پيامبر را مشاهده كردم كه حجرالاسود را استلام مىكرد و مىبوسيد.»
اگر لمس كردن و يا بوسيدن سنگ، شرك به خدا بود، هرگز منادى توحيد و يكتا پرستى چنين كارى نمىكرد. در كتاب صحاح و مسانيد، روايات زيادى در مورد تبرّك جستن صحابه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به آثار آن حضرت مانند لباس، آب وضو، ظرف آب و نظير آن به چشم مىخورد كه بيانگر پسنديده بودن اين كار است. براى مثال، بخارى در صحيح خود، در ضمن يك روايت طولانى كه به شرح برخى از ويژگىهاى پيامبر و ياران او مىپردازد،
1) صحيح بخارى، جزء 2، كتاب الحج، باب تقبيل الحجر، صص 152- 151
چنين مىگويد:
«و إذا توضّأ كادو يقتتلون على وضوئه.» (1)
هر گاه پيامبر وضو مىگرفت، نزديك بود كه مسلمانان بر سر به دست آوردن آب وضوى آن حضرت با هم بجنگند.
ابن حجر هم مىگويد:
«انّ النبى صلى الله عليه و آله كان يُؤتى بالصّبيان فيبرك عليهم» (2)
كودكان را نزد پيامبر مىآوردند و آن حضرت به منظور تبرك آنان دعا مىكرد.
اين روايت نيز نكتههاى ارزشمندى دارد. محمد طاهر مكى مىگويد:
«از امّثابت نقل شده است كه گفت: رسول خدا صلى الله عليه و آله بر من وارد شد و از دهانه مشكى كه آويزان بود، ايستاده آب نوشيد. من برخاستم و دهانه مشك را بريدم.»
اين حديث را ترمذى روايت كرده است و مىگويد:
«حديث صحيح و حسن است.» شارح اين حديث در كتاب رياض الصالحين مىگويد: ام ثابت دهانه مشك را بريد تا جاى دهان پيامبر را نگه دارد و بدو تبرّك جويد. همچنين صحابه مىكوشيدند تا از جايى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله از آن آب
نوشيده بود، آب بنوشند. (1)همچنين آمده است كه:
«كان رسول اللَّه صلى الله عليه و آله إذا صلّى الغداة جاء خدم المدينة بآنيتهم فيها الماء فما يؤتى بإناء الّا غمس يده فيها فربّما جاؤوه فى الغداة الباردة فيغمس يده فيها.» (2)
خدمتگزاران مدينه هنگام نماز صبح با ظرف آب نزد پيامبر مىرفتند. پيامبر گرامى دست مبارك خود را در هر يك از آن ظروف آب فرو مىبرد. چه بسا در بامداد سردى، خدمت وى مىرسيدند و باز هم دست خود را در آنها فرو مىبرد.
شيعيان به پاس احترام پيشوايان معصوم خود براى ابزار محبت بى شايبه خود نسبت به آنان، ضريح مطهرشان را مىبوسند يا در و ديوار را لمس مىكنند. اين كار افزون بر سوابقى كه ذكر شد، تنها براى آن است كه به پيامبر گرامى و عترت طاهرينش عشق مىورزند. اديبى شيرين سخن مىگويد:
أَمُرُّ على الدِّيار ديار سَلْمىأقَّبَلُ ذالجدارَ وَ ذالْجِدارا
وَ ما حُبُّ الدِّيارِ شَغَفْنَ قَلْبىوَلكِنْ حُبَّ مَنْ سَكَنَ الدَّيارا
بر ديار سلمى مىگذرم. اين ديوار و آن ديوار را مىبوسم. دوستى آن ديار، قلب مرا شاد نمىسازد، بلكه محبّت ساكن آن است كه مرا به وجد و سرور مىآورد.
شيعه در عين ارادت و محبت به اولياى خدا، آثار آنان را مانند خودشان، مخلوق و آفريده خدا مىداند كه در همه حال، نيازمند و وابسته به خداوندند و به راستى از كجاى اين اعتقاد، شرك و بدعت برمىآيد؟
استاد در ادامه فرمود: نكته ديگرى كه در ارتباط با معصومين مطرح است، نذر كردن بعضى از شيعيان يا قربانى كردن براى آنهاست كه تلاش مىكنند تا آنجا كه ممكن است، وفاى به نذر كنند، ولى هنگام اداى نذر با اين سؤال وهابيت رو به رو مىشوند كه: آيا نذر و قربانى كردن براى صالحان و مؤمنان زنده يا مرده جايز است؟
از جمله اعمالى كه وهابيان آن را تحريم كردهاند، موضوع نذر براى غير خداوند است. ابن تيميه مىگويد:
«علماى ما جايز نمىدانند كه كسى براى قبرى يا مجاوران آن، چيزى نذر كند؛ خواه پول باشد يا روغن چراغ يا شمع يا حيوان و غير اين امور و تمام اين نوع نذرها، معصيت و حرام است.» (1)بايد دانست آنچه در ميان شيعه رايج است، نذر براى خداوند و اهداى ثواب براى صالحان و مؤمنان است.
1) رسائل الهدية السنيّة، ص 16
شيعيان معتقدند كه نذر براى غير خدا به اين قصد كه آن شخص، شايستگى نذر كردن را دارد و از آن جهت كه مالك اشيا بوده و زمان امور به دست اوست، كفر و شرك است. در مقابل اگر مقصود نذر كننده اين باشد كه نذرش در واقع، صدقهاى باشد تا ثواب آن را به اولياى الهى هديه كند هيچ اشكالى ندارد. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به دخترى كه براى مادرش عملى را نذر كرده بود، فرمود: «به نذر خود عمل كن» (1)برخى احاديث در كتابهاى اهل سنت نيز بر جواز نذر دلالت دارد.
ثابت بن ضحاك هم از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله روايت كرده است كه شخصى به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله عرض كرد: نذر كردهام حيوانى را در بوّانه- نزديكى ساحل- ذبح كنم. آيا اين نذر صحيح است؟ پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: آيا در زمان جاهليت، در آن جا بتى پرستش مىشد؟ عرض كرد: خير. فرمود: آيا در آنجا محل به پا داشتن يكى از اعياد جاهليت بود؟
عرض كرد: خير. فرمود: به نذر خود وفا كن(يعنى در همان جا گوسفندى را ذبح كن)؛ زيرا فقط در دو مورد، نذر كردن صحيح نيست: نذر در معصيت خداوند و نذر در موردى كه ملك خود نباشد. (2)اگر نذر، بنابر روال جاهليت؛ يعنى براى بت و اعياد كفار
نباشد، وفاى به نذر لازم است، هر چند شيعه رجحان نذر را شرط مىداند و قربانى كردن در مكانى كه درگذشته بتكده بوده است، راجح نيست. به گفته عزامى شافعى، كسىكه در وضع نذر مسلمانان تحقيق كند، چنين به دست مىآورد كه قصدشان از اين قربانىها و نذرها براى مردگان، جز صدقه دادن از طرفشان و اهداى ثواب براى آنان چيز ديگرى نيست. اجماع اهل سنت بر اين است كه صدقه زندهها براى مردگان، سودمند است. احاديث نيز در اين زمينه بسيار است. آنگاه عزامى به اين حديث اشاره مىكند:
«سعد از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله پرسيد: مادرم فوت شده است و يقين دارم كه اگر زنده بود، صدقهاى مىداد. آيا اگر من از طرف او صدقه دهم، سودى به حالش خواهد داشت؟ حضرت فرمود: آرى. پرسيد: كدامين صدقه سودمندتر است؟ فرمود: «الماء» پس سعد چاهى كند و آن را براى مادر خود صدقه قرار داد.» (1)دليل ديگر بر جواز چنين نذرهايى وجود قبرهايى از مسلمانان است كه به قبور نذور معروفند و مسلمانان براى آنان نذر مىكردند. قبر البستى در مراكش، قبر النذور در بغداد و قبر احمد البدوى (2)از اين موارد است. بنابراين، آنچه حرام و نارواست نذر در معصيت و نذر در مال ديگران است و شيعه هم با اين عقيده كاملًا موافق است. نذرى كه براى
خداوند باشد و در واقع، صدقهاى است كه ثواب آن به اولياى الهى هديه مىشود، دليلى بر نفى آن وجود ندارد.
در همين راستا، وهابيان به ذبح و نحر براى اموات و اوليا اشكال مىكنند. محمد بن عبدالوهاب مىنويسد:
«پيامبر با مشركان جنگيد تا اعمالى مانند قربانى كردن، تنها براى خدا باشد.» (1)در حقيقت، اگر كسى، حيوانى را با قصد عبادت براى غير خدا ذبح كند، همانطور كه بتپرستان اين كار شركآلود را انجام مىدادند، اين كار شرك است. اگر كسى، حيوانى را از طرف انبيا و اوصيا يا مؤمنان قربانى كند تا ثوابش را به آنها هديه دهد(همانند آن كه برخى قرآن مىخوانند و ثواب آن را براى انبيا و اوصيا يا مؤمنان هديه مىكنند) به يقين، در كار او پاداشى بزرگ نهفته است. قصد تمام قربانى كنندگان براى اولياى الهى نيز همين است و جز اين نخواهد بود. همه شيعيان چون ائمه خود به توحيد باور دارند و مىكوشند كار را براى خدا انجام دهند و هيچگاه براى مخلوقات، عمل عبادى انجام نمىدهند.
روايت شده است كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله، حيوانى را به دست خود قربانى و عرض كرد:
«بار خدايا، اين قربانى از طرف من و هر كسى از امتم است كه قربانى نكرده باشد.» (2)
بنابراين، اهل سنت نيز مانند شيعيان به انجام قربانى براى ديگران اذعان مىكنند، چنان كه در اين روايت از مسند احمد به اين امر تصريح شده است. در روايت ديگرى هم انجام اين قربانى از طرف امام على عليه السلام را تصريح مىكنند:
«امام على عليه السلام به طور مستمر از طرف رسول خدا صلى الله عليه و آله قوچ قربانى مىكرد و مىفرمود: رسول خدا صلى الله عليه و آله وصيت كرده است كه از طرف او قربانى كنم.» (1)روايت ديگر اهل سنت نشان مىدهد كه اعمال حج را كه يكى از آنها قربانى كردن است، از طرف ديگران مىتوان به جا آورد. بريده روايت كرده است: زنى از پيامبر پرسيد: آيا مىتوانم از طرف مادرم بعد از فوتش روزه بگيرم و حج به جاى آورم؟ پيامبر فرمود: آرى. (2)چگونه است كه با توجه به روايات وارد و نيت خالص نذر كننده، انجام كار براى خدا، محمد بن عبدالوهاب از طرف خود، به ديگران نسبتى نامناسب مىدهد و با توجه به برداشت شخصى و مصادره به مطلوب خود، ديگران را مشرك مىداند.
استاد فياض گفت: فكر مىكنم با توجه به زمانبندى جلسه، اين آخرين شبههاى باشد كه به آن پاسخ مىگويم.
آن شبهه اين است كه:
همه مىدانيم كه آموزههاى قرآنى و رفتار رسولاكرم صلى الله عليه و آله، ارزندهترين معيارهاى شناخت حق از باطل و توحيد از شرك هستند. از اين رو، شايسته است تا هر انديشه و رفتارى را بى هيچ تعصبى با محك منطق وحى و سيره نبى اكرم صلى الله عليه و آله بسنجيم و آن گاه داورى و حكم كنيم. ابن تيميه مىگويد:
«علما اتفاق كردهاند كه قسم به غير خدا منعقد نمىشود .... (1)قسم خوردن به غير خداوند مشروع نيست؛ زيرا از آن نهى شده است يا نهى تحريمى و يا تنزيهى و علما در اين مسئله بر دو قولند و قول صحيح، نهى تحريمى است.» (2)بايد ديد اين سخنان با كدام معيار سنجيده شده و حكم بر اساس آن صادر شده است؟ در قرآن مجيد مىبينيم كه به آفريدههاى برومندى چون «جان پيامبر»، روان انسان، قلم، خورشيد، ماه، ستاره، روز و شب، آسمان و زمين و
زمان سوگند ياد شده است و اينها همه غير خدا هستند.
اگر اين عمل منكر و بد بود، خداوند آن را انجام نمىداد.
خداوند در قرآن مجيد مىفرمايد:
«لَعَمْرُكَ إِنَّهُمْ لَفِى سَكْرَتِهِمْ يَعْمَهُونَ» (1)
(اى پيامبر) به جانت سوگند، آنان در مستى(تمايلات نفسانى) خويش سرگردانند.
در كريمههاى ديگر نيز خداوند تنها در سوره «الشمس»، به هفت چيز از مخلوقاتش سوگند خورده است كه عبارتند از: خورشيد، ماه، روز، شب، آسمان، زمين، نفس انسان. در آيههاى 1 تا 3 سوره نازعات نيز به سه چيز و آيات 1 تا 3 سوره مرسلات به دو چيز قسم خورده است. همچنين در سورههاى طارق، قلم، عصر، بلد، تين، ليل، فجر و طور به غير خود قسم خورده است. بدين ترتيب آيا قرآن مجيد را كه مظهر توحيد و يكتا پرستى است، نعوذ باللَّه مىتوان مروّج دو گانه پرستى دانست؟
در روايات فراوانى هم كه از طريق شيعه و سنى رسيده است، قسم خوردن به غير خداوند فراوان مشاهده مىشود.
احمد بن حنبل، پيشواى حنبليان كه وهابيت، خود را به اين مذهب وابسته مىدانند، در كتاب مسند خود از رسولخدا صلى الله عليه و آله چنين روايت مىكند:
«فلعمرى لأن تكلّم بمعروف و تنهى عن منكرٍ
1) حجر، 72
خيرٌ من أن تسكت.» (1)
به جانم سوگند، اگر امر به معروف و نهى از منكر كنى، بهتر از آن است كه ساكت باشى.
مسلم بن حجاج در كتاب صحيح خويش كه يكى از صحاح شش گانه به شمار مىرود، آورده است:
«مردى از پيامبر گرامى پرسيد: پاداش كدام صدقه بزرگتر است؟ فرمود: به پدرت سوگند، از آن آگاه خواهى شد و آن اين است كه در حالت سلامت و حرص خود و با بيم فقر و اميد به بقا صدقه دهى.»
در صحيح مسلم هم آمده است:
«مردى از نجد خدمت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله رسيدو درباره اسلام و ا نجام تكاليف پرسش هايى كرد. وى پس از شنيدن دستورهاى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله گفت: به خدا سوگند، بر اين تكاليف زياد نمىكنم و از آن كم نمىكنم. آن گاه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: قسم به پدرش، رستگار شد، اگر راست مىگويد. يا فرمود: به پدرش قسم داخل بهشت شد، اگر راست مىگويد.» (2)اين روايات همگى نشاندهنده سيره رفتارى رسولاللَّه صلى الله عليه و آله است كه همه مسلمانان بايد از آن پيروى كنند.
يار و برادر هميشگى رسول خدا صلى الله عليه و آله، حضرت على عليه السلام
نيز در نامهاى به معاويه چنين مىنويسد:
«به جان خود سوگند، اگر به عقل خود نظر كنى، نه هواى نفست، هر آينه، مبرّاترين مردم خواهى ديد از خون عثمان.» (1)با توجه به روايات پيش گفته، كسانى كه بخش عظيمى از مسلمانان جهان را به خاطر جايز دانستن سوگند به غير خدا، مشرك مىپندارند چگونه نظر خود را توجيه مىكنند؟
مگر آنها در كنار آيات و روايات، به سيره صحابه و ياران نزديك رسول خدا صلى الله عليه و آله نمىنگرند كه خود، دليل و گواه روشن ديگرى بر جايز بودن قسم به غير خداوند است.
مالك بن انس نقل مىكند:
«ابوبكر به دزدى كه زيورآلات دخترش را دزديده بود، گفت: به پدرت قسم، شب تو شب دزدان نبود.» (2)على بن ابى طالب عليه السلام نيز در بسيارى از فرازهاى سخنان خويش به جان خود سوگند ياد كرده و براى نمونه، فرموده است:
«لعمرى ليضعّفنَّ لكم التّيه من بعدى أضعافاً.» (3)
به جانم سوگند، پس از من، سرگردانى شما، چند برابر خواهد شد.
روشن است كه در برابر اين همه روايت و نص، هيچ
اجتهاد و استحسانى نمىتواند عرض اندام كند و هيچ دليل ديگرى نمىتواند رفتار خداوند در قرآن، شيوه پيامبر گرامى و سيره صحابه را زير سؤال ببرد و آنان را به شرك و دوگانه پرستى متّهم سازد. بنابراين، اگر احياناً ظاهر روايتى با آنچه دلايل قطعى به ثبوت رسانده ا ست، مخالف باشد، بايد به گونهاى توجيه و تأويل شود. براى مثال، اگر در برخى روايات، به طور مطلق از قول پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل شده است كه: هر كس به غير خدا قسم بخورد، به تحقيق، مشرك شده است، (1)به قسم مخصوصى اشاره دارد كه همان قسم به لات و عزّى باشد كه در ميان عرب رسم بوده است. (2)پس از اينكه استاد فياض به پرسشها پاسخ داد، اشاره كرد كه با توجه به طولانى شدن نشست و امكان خستگى بعضى از مسافران ديار وحى، بهتر است پس از استراحتى كوتاه و پذيرايى مختصر، نشست را با آن دسته از حجاج كه هنوز هم فكر مىكنند بايد اندوختههاى اعتقادى بيشترى داشته باشند، ادامه مىدهيم. از اين رو، به مدت نيم ساعت استراحت در نظر گرفته شده است. پس از آن، جلسه را با طرح پرسش از سوى حجاج آغاز مىكنيم و بنده به آن پاسخ مىدهم. فكر مىكنم كه اگر متكلم وحده نباشيم و نشست با مشاركت مسافران عزيز پىگيرى شود، قابل تحملتر خواهد بود. بنابراين، خواهش مىكنم هر كس
پرسش يا درخواستى دارد، در ضمن استراحت، آن را آماده كند. اگر خواست به صورت كتبى باشد، به برادران بزرگوارم محمد آقا و آقا هادى كه انصافاً زحمت زيادى براى برگزارى اين نشست كشيدند و ان شاء اللَّه مأجور نيز خواهند بود، بدهند. البته اگر كسى هم در نظر داشت پرسش خود را به صورت شفاهى مطرح كند، در خدمت هستيم.
هر چند استاد فرموده بود كه جلسه را با عدهاى حجاج ادامه مىدهيم، ولى انگار هنوز شور و اشتياق دو ساعت پيش در ميان حجاج موج مىزد. آنان در كوتاهترين زمان ممكن، پذيرايى شدند و اكثريت قريب به اتفاق آنان به محل جلسه بازگشتند. پير و جوان، زن و مرد، خواهان ادامه بحث بودند. عدهاى هم پرسشهاى خود را نوشتند و به محمد و هادى تحويل مىدادند تا با شروع جلسه، پرسشها، مطرح شود و از خرمن فيض استاد، خوشه برچينند. از ميان كاغذهايى كه براى طرح پرسش بين حجاج پخش شده بود، يكى با ديگر برگهها تفاوت داشت و اصلًا پرسش نبود، بلكه يك درخواست بود. در اين برگه آمده بود: اگر اجازه حضرت استاد و حوصله حجاج محترم شامل حالم شود، نوشته كوتاهى درباره اسرار و فلسفه اعمال حج آماده كردهام كه در اين جلسه نورانى بخوانم.
ايشان نوشته دو صفحهاى خود را نيز به درخواست خود پيوست كرده بود. درخواست ايشان را با روحانى محترم كاروان و استاد محترم در ميان گذاشتيم. آنان نيز با مرورى
گذرا بر اين نوشتار، اجازه خواندن دادند. آن گاه با دستهبندى و اولويتبندى پرسشها، وظيفه پرسش را برعهده محمد گذاشتيم تا پس از خواندن مقاله «اسرار و فلسفه حج»، پرسشها به اندازه گنجايش وقت جلسه، از حضرت استاد پرسيده شود. نويسنده جوان مقاله «اسرار و فلسفه مناسك حج» در حالى كه موجى از متانت و حيا بر چهره او سايه افكنده بود، پشت تريبون قرار گرفت و با رخصت گرفتن از استادان و حاضران گفت:
بسم اللَّه الرحمن الرحيم، مقاله خود را با عنوان «دريافتهايى از اسرار و فلسفه و مناسك حج» كه در حد بضاعت ناچيز خود نگاشتهام، تقديم سروران گرامى مىكنم.
پيداست كه درك فلسفه و اسرار و مناسك حج در پاك سازى درونى و روحى و تقويت ايمان راهيان قبله عشق نقش مهمى دارد و سبب رشد و بالندگى و صفاى درونى و نورانيت دل عاشقان كويش خواهد شد. هدف از انجام مناسك حج و اعمال حج تنها اعمال بى روح و خشك نيست كه به ظاهر، سر و كار انسان با سنگ و صحرا و صخره و ريگى است كه نه سودى دارد و نه زيان. حج تنها مناسك نيست، بلكه سير و سلوك باطنى و قلبى منازل روحانى است تا منزل قرب و هر يك از منازل و مشاهد، رازهاى عرفانى معنوى اخلاقى تربيتى و ارشادى دارد.
همين عوامل نيز به حج معنا و مفهوم مىبخشد و
دگرگونى اخلاقى و معنوى را در زائر پديد مىآورد. (1)در حج، پردهها و زنگارهاى دل كنار مىرود و دل، نورانى و آماده مىشود تا با خدا ديدار كند و به محبوب ازلى و ابدى دست يابد. هدف اصلى در اين سفر مقدس، سير الى اللَّه، تهذيب نفس، طهارت روحى و پاك شدن از گناه و آلودگىهاى گذشته و حال است. در يك كلام مهمترين فلسفه اسرار و حكمت حج، «حَوِّل حالَنا الى احْسَنِ الحال» است. ميقات، مقدمه ورود به حرم كبريايى وقت دل دادن ودل كندن است؛ دل كندن از رنگها و خواستههاى دنيوى و مادى و دل دادن به محبوب. ميقات، فصل تولد و رويش دوباره بر اساس پيمانى جديد است. بايد با جامهاى نو و پاكيزه، بدون هيچ پليدى، چشم به دنيايى نو گشود. ميقات، ورود به محشر خلق و شروع قيامت صغراست. ميقات، يادآور خشوع و خضوع و تسليم و بندگى است كه در آن مىتوان گامهاى آدم، ابراهيم، اسماعيل عليهم السلام، هاجر عليها السلام و محمد صلى الله عليه و آله را ديد. بايد براى ورود به اين سرزمين پاك، پاپوش خود را درآورد كه:
«فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ إِنَّكَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًى» (2)
«پاىپوش خويش بيرون آور كه تو در سرزمين
مقدس" طوى" هستى.»
احرام، اعلام خاكسارى و فروتنى و ناچيزى انسان در برابر پروردگار است. در واقع، با درآوردن لباس دنيوى، لباس اسارت و دلبستگىها، لباس گناه و غرورها، لباس امتيازهاى اجتماعى و قومى و پستها و مقامها و برترىجويىها را از تن درمىآوريم و لباس واقعى انسانيت، شرافت، بندگى، طاعت، دلدادگى و آزادگى را بر تن مىكنيم. «تلبيه»، اجابت نداى الهى و سروش آسمانى و زيباترين سرود وحدت و همبستگى مسلمانان است.
تلبيه، آهنگ فتح دلها و كليد ورود به اعمال و محرمات حج است. تلبيه، كوتاهترين سخن با هزاران مفهوم متعالى است. با لبيك گفتن، دريچه دل را به روى شيطان مىبنديم و همه ناپاكىها و آلودگىها را از خود دور مىكنيم. «لبيك اللهم لبيك»؛ يعنى دور انداختن هر چيز غير او و «لا شريك لك لبيك»، يعنى اينكه شريكى براى او نيست و او يكتا و بى همتاست. «سعى» به معناى تلاش و كوشش صبر و مقاومت است. سعى در ظاهر پيمودن مسافت دو كوه صفا و مروه است، ولى در اين رفت و آمدها، اسرار و رموزى خاص نهفته است. در اين رفت و برگشتها، بيمارىها و گناهانى چون حرص، كبر، غرور، بخل، ريا و خودنمايى رنگ مىبازد و انسان براى رفتن به مرحله بعد، پاك و مطهر مىشود. «عرفات» نيز سرزمين شناخت و معرفت است؛ شناخت رب العالمين، شناخت خود و شناخت ديگران. عرفات، سرزمين يادها و نشانهها و سرزمين ولايت و امامت است. كوه جبل الرحمه در اين سرزمين نيز نشانه رحمت بى
پايان الهى است. عرفات، جايگاه امضاى ورقه عبوديت و ورود به مشعر و منا و وصل و لقاست. روز عرفه نيز روز كوشش براى كسب معرفت و رسيدن به درجات عرفانى حج اكبر است. عرفه، روز دعا و تضرع، روز انابه وتوبه، روز عفو و بخشش و روز بارش رحمت و مغفرت است. روزى است كه هيچ نيازمندى، از درگاهش نااميد برنمىگردد.
«وقوف در مشعرالحرام» حكايتى ديگر دارد؛ چون توقف در محل آگاهى و بصيرت و شب انديشه در اعمال پيشينى و پسينى، شب آرامش و سكوت و جست و جو در خويشتن خويش است. شب مشعر، شب يقين و تجلى باور و تمرين تعبد است. در آن جا خاكى بودن را تمرين مىكنى تا باقى ايام را از بند تن و دام نفس رها شوى. «منا»، ورود به سرزمين آرزوهاست. پس آرزوهاى بلند و متعالى بايد تا آدمى را به اوج افلاك هدايت كند. در اين سرزمين، طرد شيطان و رمى جمرات آغاز مىكنى و اين كار براى زنده نگه داشتن روح مبارزه و مجاهدت با صفات زشت شيطانى و زدودن اوهام و وسوسههاى ابليسى و رذايل و مفاسد اخلاقى و شرك و آلودگى ضرورت دارد. با پرتاب سنگ ريزهها، عزم ونيت خويش را براى دورى از گناه اعلام مىكنى و آن گاه پس از سنگسار شيطانها، نوبت خنجر كشيدن بر روى هوسها و تمناهاى دل است. آدمى بايد نفسانيات را در مذبح ايمان، ذبح كند و خود را در قربانگاه منا زير پا نهد و تيغ بر حَلْق نفس اماره بگذارد.
كشتن هوا و هوس بدون تقوا امكانپذير نيست. با تراشيدن سر، تمام عيبهاى ظاهرى و باطنى را مىتراشيم؛ غرور و تكبر را از سر بيرون مىكنيم و به تطهير درون مىنشينيم. از بين رفتن زيبايىهاى ظاهرى؛ يعين پايان دلبستگىهاى دنيوى و بيتوته هم نابترين لحظه براى پاك سازى و خانه تكانى دل از هوا و هوسها و وسوسههاى شياطين و سرگرمىهاى دنياست. بيتوته در منا، تولدى دوباره است كه گرچه در ظاهر، توقف و ايستايى است، در باطن، تفكر و پويايى را نويد مىدهد.
بيتوته، مرورى است بر كارنامه زندگى و فرصتى است تا دفتر دل بگشاييم و كتاب عمل را بازخوانى كنيم. پس از اين گفت و گوهاى عارفانه و كاوش در درون و بيرون، بايد به اقيانوس بپيوندى و با ديگر كبوتران سپيدپوش، با دلى پر اميد، به فيض طواف خانه دوست برسى. طواف، شاه بيت پر طراوت حج است كه كعبه را چون نگينى در بر مىگيرى و ركن را لمس مىكنى. سپس با او دست آشتى مىدهى و پيمان مىبندى كه به بىراههها بازنگردى. در اين ميان، حجرالاسود، بوسه گاه پيامبران، صالحان و اولياى خد را شاهد مىگيرى و چون اين اعمال به جاىآورى، صحيفه اعمالت سپيد مىشود و زندگى را از نو آغاز مىكنى.
نشانه قبولى حج نيز دورى از گناهان پس از بازگشت از حج است.
در پايان، براى حوصلهاى كه در شنيدن اين مقاله
داشتيد، از همه شما همسفران ديار وحى سپاسگزارى مىكنم. اميدوارم كه در هر حال، توفيق بندگى خالصانه و بهرهگيرى از مجالس علمى به ويژه چنين جلسه ارزشمندى را كه در محضر استاد فياض عزيز خواهيم بود، داشته باشيم.
و من اللَّه التوفيق.
همه حاضران با صلواتى بلند، تشكر خود را از اين جوان خوش سخن بيان كردند. پس از آن، استاد فياض پشت تريبون قرار گرفت. محمد نيز براى خواندن پرسشها كنار استاد نشست.
استاد ابتدا از نويسنده مقاله سپاسگزارى كرد كه براى دقايقى چند، همگان را به وادى عرفان و ملكوت برده بود. آن گاه فرمود كه براى پاسخگويى به پرسشها آماده است.
محمد: حضرت استاد، پرسشهاى خوبى از بعضى از فرهيختگان كاروان به دست ما رسيده است كه نشان از آگاهى آنان از بعضى از شبهههاى اهل سنت دارد. بعضى از اين حجاج هم مىفرمودند: در سفرهاى قبلى با پرسشهايى رو به رو شده و در پى به دست آوردن فرصت بودهايم كه پاسخ آنها را بگيريم. اين پرسشها در زمينههاى مختلف است، ولى براى تيمن و تبرك، ابتدا با پرسشى كه درباره كتاب آسمانى مسلمانان؛ يعنى قرآن مجيد است، آغاز مىكنيم. پرسيدهاند:
استاد فرمود: به دليل اهميت اين پرسش، آن را به طور مفصلتر و در چند بخش پاسخ مىدهم. ابتدا بايد بگويم كه تحريف در لغت به معناى تغيير و تبديل است. (1)تحريفناپذيرى قرآن به اين معناست كه هيچ گونه تغييرى در ساحت مقدس قرآن راه نيافته و قرآنى كه امروز در دست ماست، همان كتاب آسمانى است كه بر پيامبر گرامى اسلام نازل شد و هيچ افزايش و كاهش در آن صورت نگرفته است. آيات الهى و روايات بر اين مهم صحه گذاشتهاند.
پروردگار جهانيان، پاسدارى از كتاب آسمانى را تضمين كرده است و مىفرمايد:
«إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ و لَحفِظُونَ» (2)
ما قرآن را فرو فرستاديم و به يقين، از آن نگهبانى مىكنيم.
همچنين آيه در كريمه ديگرى آمده است:
«وَ إِنَّهُو لَكِتبٌ عَزِيزٌ* لَّايَأْتِيهِ الْبطِلُ مِن م بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لَامِنْ خَلْفِهِ ى تَنزِيلٌ مّنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ» (1)
به يقين، كتابى عزيز است، باطل از رو به رو و پشت سر به آن راه نمىيابد. فرود آمده از ناحيه خداوند حكيم و ستوده است.
جمله پايانى اين آيات نشان مىدهد كه خداوند حكيم و ستوده، قرآن را فرستاده كه از همه كمالات برخوردار بوده و كارهايش هدفدار و بدون نقص است. بنابراين، اگر قرآن، تحريف شده باشد، نقض غرض مىشود و اين كار با حكمت خداوند ناسازگار خواهد بود. در آيه ديگرى، بر حفاظت از قرآن تأكيد شده است:
«لَاتُحَرّكْ بِهِ ى لِسَانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِى* إِنَّ عَلَيْنَا جَمْعَهُ و وَ قُرْءَانَهُو» (2)[اى رسول خدا صلى الله عليه و آله در حال وحى] باشتاب، زبان به خواندن قرآن مگشاى كه ما خود قرآن را جمع و حفظ مىكنيم و بر تو مىخوانيم.
از اين آيه هم تحريف نشدن قرآن به خوبى برمىآيد.
از جمله ادلهاى كه بر تحريف نشدن قرآن و نفوذناپذيرى آن دلالت دارد، روايات است كه از آن جمله
به موارد زير مىتوان اشاره كرد:
1- حديث ثقلين
پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله فرمود: همانا من در ميان شما دو چيز گرانبها مىگذارم؛ يكى، كتاب خدا و ديگرى، عترتم؛ اهل بيتم. اگر به اين دو تمسّك كنيد، پس از من هرگز گمراه نخواهيد شد. (1)اگر قرآن تحريف شود، هيچگاه عامل هدايت نخواهد بود.
2- پيشواى بزرگ شيعيان، على عليه السلام كه خود از كاتبان وحى بود، مىفرمايد:
«واعلموا أنّ هذا القرآن هو الناصح الّذى لايغشّ و الهادى الذى لايضلّ» (2)
بدانيد كه اين قرآن، موعظهگرى است كه هرگز غش و خيانت نمىكند و راهنمايى است كه هرگز گمراه نمىسازد.
همچنين مىفرمايد:
«انَّ اللَّه سُبْحانَهُ لَمْ يَعِظْ أَحَدَاً بِمِثْلِ هذا الْقُرآنِ فَانَّه حَبْلُ اللَّه المَتينُ وَ سَبَبُهُ الْمُبينُ.» (3)
«خداوند سبحان، هرگز كسى را به مانند اين قرآن نصيحت نفرموده است. قرآن، ريسمان ستبر الهى و وسيله استوار خدا است.»
و نيز مىفرمايد:
«ثُمَّ أنزل عليه الكتاب نوراً لاتطفأ مصابيحه وسراجاً لايخبوا توقّده و منهاجاً لايضلّ نهجه ...
و فرقاناً لايخمد برهانه.» (1)
پس خداوند كتابى را فرو فرستاد كه نورى است خاموش ناشدنى و چراغى است كه هرگز بى فروغ نمىشود و راهى است كه هرگز رهروانش را گمراه نمىسازد و مايه جدايى حق و باطل است كه هيچ گاه درچار خمودى برهان نمىشود.
از سخنان والاى امام روشن مىشود كه قران بسان چراغ فروزانى است كه تا ابد روشنگر راه انسانهاى پيرو خواهد بود و هيچ گونه دگرگونى در آن راه نمىيابد.
3- امام صادق عليه السلام نيز در روايتى مىفرمايد:
«ما لَمْ يوافِقْ مِنَ الْحَديثِ الْقُرْانَ فَهُوَ زُخْرُفٌ» (2)
هر سخنى كه با قرآن سازگار نباشد، بيهوده و باطل است.
از اين روايت برمىآيد هر سخنى حتى به اسم روايات به ما مىرسد، بايد به قرآن بازگردانده شود، اگر با آيات آن سازگار است، حق و درست و در غير اين صورت، باطل و نادرست خواهد بود.
اصولًا بايد دانست كه در نقل ديدگاه يك مذهب، ملاك و معيار، نظريهاى است كه مورد اتفاق همه علما و محققان آن مذهب يا بيشتر آنان است، نه اقوال شاذ و نادر. متأسفانه گاهى وهابيان در موارد متعدد، تنها به صرف ديدن نظريهاى شاذ، آن را به اسم اماميه و شيعه تعميم مىدهند. حتى پس از شنيدن واقعيات موجود در مكتب تشيع، همچنان بر يافتههاى نادر خود پاى مىفشارند. پژوهشگران و قاطبه اهل سنت، موضعگيرى خود را بر اساس رأى مشهور و جمهور شيعه هماهنگ مىكنند و شيعيان در مورد تحريف ناپذيرى قرآن مىگويند: كه تحريفى در قرآن راه نيافته است.
نكته مهم ديگر اينكه اگر كسى قصد دارد درباره يك مذهب قضاوت كند، بايد عقايد آن مذهب را از علماى آن، اعم از متكلمين، فقها و مفسران بيابد، نه اين كه تنها به برخى كتابهاى حديثى آن مذهب مراجعه كند و آن گاه با يافتن برخى احاديث، مفاد آن را به عنوان عقيده، به پيروان آن نسبت دهد. متأسفانه در اين مورد هم اين نسبتها از كتابهايى نقل شده است كه وثاقت و اعتبار لازم را ندارند، مانند كتاب قرائات احمد بن محمد سيارى(متوفاى 286 ه. ق.) كه علماى رجال او را تضعيف كرده و
مذهب او را فاسد دانستهاند. (1)كتاب ديگر اثر على بن احمد كوفى(متوفاى 353 ق) است كه علماى رجال درباره او گفتهاند:
«در پايان عمر راه غلوّ را پيش گرفت.» (2)ابوعلى طبرسى مىگويد:
«در مورد فزونى قرآن، همه امت اسلامى، بر بىپايگى آن، اتفاق نظر دراند، ولى در مورد كاسته شدن آيات آن، اندكى از اصحاب ما و گروهى از فرقه «حشويه» از اهل سنت رواياتى آوردهاند، ولى آنچه از مذهب ما پذيرفته شده و صحيح است برخلاف آن است.» (3)به راستى اين همه مفسران شيعه كه در طول تاريخ صدها تفسير بر قرآن نوشتهاند، آيا آنان جز بر همين قرآن موجود تفسير نگاشتهاند؟ آيا آنان قائل به تحريف قرآن بودهاند؟ آيا متكلمان شيعى قائل به تحريف قرآنند؟
بنابراين، گروهى از علماى وهّابى كه بر نسبت دادن اعتقاد به تحريف قرآن به شيعه اصرار ورزيده و ديدگان خودرا بر آن همه اقوال صحيح در نفى تحريف قرآن فرو مىبندند، از جاده انصاف خارج شده و راه لجاج در پيش گرفتهاند.
اينك نظريه چند تن از علماى بزرگ شيعه را يادآورى مىكنيم، تا درستى يا نادرستى اين نسبتها نمايانتر شود.
1- ابوجعفر بن على بن حسين بابويه قمى معروف به
صدوق(متوفاى 381 ق) مىگويد:
«اعتقاد ما درباره قرآن اين است كه آن سخن خدا، وحى است و كتابى است كه باطل و نادرستى در آن راه ندارد و از جانب پروردگار حكيم و دانا نازل شده است و او فرو فرستنده و نگهبان آن است.» (1)2- سيد مرتضى معروف به علم الهدى(متوفاى 436 ه. ق.) مىگويد:
«گروهى از صحابه پيامبر مانند عبداللَّه بن مسعود و ابىّ بن كعب و غير آنها بارها همه قرآن را از اول تا به آخر بر پيامبر گرامى خواندند و همه اينها به خوبى بر اين حقيقت گواهى مىدهند كه قرآن، گردآورى شده و مرتب و بدون كاستى و پراكندگى بوده است.» (2)3- ابوجعفر محمد بن حسن طوسى معروف به شيخ الطائفه(متوفاى 460 ه. ق) مىفرمايد:
«سخن در فزونى يا كاستى قرآن از مطالبى است كه در خور اين كتاب نمىباشد؛ زيرا همه مسلمانان بر فزونى نيافتن قرآن اتفاق نظر دارند و در مورد كاستى آن هم ظاهر مذهب مسلمانان بر خلاف آن است و اين گفتار(زيادتى نشدن در قرآن) به مذهب ما سزاوارتر است. اين سخن را سيد مرتضى پذيرفته و
تأكيد كرده است و ظاهر روايات نيز همين حقيقت را به ثبوت مىرساند. اندكى از مردم، به رواياتى در مورد نقصان آيات يا جا به جايى آنها اشاره كردهاند كه از طريق شيعه و اهل سنت رسيده است، ولى اين روايات، از قبيل خبرهاى واحد هستند كه موجب علم يا عمل بر اساس آن نمىشوند و بهتر آن است كه از آنها اعراض شود.» (1)4- على بن طاووس حلى معروف به «سيد بن طاووس»(متوفاى 664 ه. ق.) مىفرمايد:
«نظر شيعه آن است كه دگرگونى در قرآن راه ندارد.» (2)5- شيخ زين الدين عاملى(متوفاى 877 ه. ق.) در تفسير آيه «إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ و لَحفِظُونَ» (3)
مىفرمايد:
«ما قرآن را از هر گونه دگرگونى و تغيير و فزونى پاسدارى مىكنيم.» (4)6- قاضى سيد نورالدين تسترى(متوفاى 1019 ه. ق.) مىگويد:
«آنچه برخى به شيعه اماميه نسبت دادهاند كه آنان به دگرگونى قرآن قائل هستند، مورد پذيرش همه شيعيان نيست. تنها اندكى از آنان چنين عقيدهاى دارند كه در ميان شيعيان، به آنان اعتنا نمىشود.» (5)
7- محمد بن حسين معروف به بهاءالدين عاملى(متوفاى 1030 ه. ق.) مىگويد:
«صحيح آن است كه قرآن عظيم از هر گونه فزونى و كاستى مصون است و اين كه گفته مىشود نام امير مؤمنان على عليه السلام از قرآن حذف شده است، نزد دانشمندان پذيرفته نيست. هر كس كه در تاريخ و روايات كاوش كند، مىداند كه قرآن به دليل تواتر روايات و نقل هزاران تن از صحابه، ثابت و استوار است و همه آن در زمان پيامبر گرامى، گردآورى شده است.» (1)از نظريههاى علماى شيعه دريافتيم كه هيچ يك از علماى بزرگ به تحريف قرآن معتقد نبوده و نيستند. براى آشنايى با روند نفى تحريف در دوران معاصر، به نظر حضرت امام خمينى رحمه الله هم اشاره مىكنيم تا گواه روشن ديگرى باشد بر اين مدّعا. ايشان مىفرمايد:
«هر كس به عنايت مسلمانان در مورد گردآورى قرآن و نگهبانى و ضبط و تلاوت و نوشتن آن آگاه باشد، بر بىپايگى پندار «تحريف قرآن» گواهى مىدهد و آن را غير قابل باور مىيابد و اخبارى كه در اين زمينه وارد شده يا ضعيف است كه نمىتوان به آنها استدلال نمود
1) آلاء الرحمن، ص 25
و يا مجهول است كه نشانههاى ساختگى بودن آنها آشكار مىباشد و يا رواياتى است كه مضمون آنها، تأويل و تفسير قرآن است و يا اقسام ديگر كه بيان آنها به تأليف كتابى جامع در اين مورد نياز دارد و اگر بيم خارج شدن از موضوع بحث نمىرفت تاريخ قرآن و آنچه در طول قرنها بر آن گذشته را شرح مىداديم و روشن مىساختيم كه قرآن مجيد، درست همين كتاب آسمانى است كه در دست ما است و اختلاف نظرى كه در ميان قاريان قرآن وجود دارد، امرى جديد است كه هيچ ارتباطى با آنچه جبرئيل امين بر قلب پاك پيامبر گرامى نازل نمود، ندارد.» (1)نتيجه مباحث اينكه جمهور مسلمانان اعم از شيعه و سنى برآنند كه اين كتاب آسمانى درست همان قرآنى است كه بر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نازل شده است و از هرگونه تحريف و دگرگونى و فزونى و كاستى در امان است.
از اين رو، بىپايگى نسبت ناروايى كه به شيعيان دادهاند، روشن مىشود. اگر قرار باشد كه به صرف وجود روايتى ضعيف به نقل كسى، نسبت ناروا به شيعه بدهيم، آيا مىتوان به نقل نوشتهاى از جلال الدين سيوطى در تفسير «درالمنثور» كه از عمر بن خطاب روايت مىكند كه سوره احزاب به اندازه سوره بقره بوده و در آن نيز آيه رجم وجود داشته است، (2)بگوييم از ديدگاه اهل سنت در قرآن كاستى وجود دارد اگر به صرف وجود روايتى از عايشه،
همسر پيامبر در تفسير قرطبى كه گفته است: «سوره احزاب در زمان پيامبر، دويست آيه داشته، پس چون مصحف نوشته شد، به بيش از آنچه اكنون موجود است، دست نيافتند»، (1)بگوييم اهل سنت به كاستى در قرآن معتقدند.
بنابراين، بايد گفت كه گروه اندكى از دو فرقه شيعه و سنى، روايات ضعيف و سست بنيانى را در مورد دگرگونى قرآن نقل كردهاند و اين روايات ضعيف از ديدگاه اكثريت قريب به اتفاق مسلمانان اعم از شيعه و سنى پذيرفته نشده است، بلكه نص آيات قرآن و روايات صحيح و متواتر اسلامى و اجماع و اتفاق هزاران تن از اصحاب پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و اتفاق مسلمانان جهان بر آن است كه هيچ گونه تحريف، تغيير، فزونى و كاستى در قرآن مجيد، راه نداشته است و نخواهد داشت.
1) تفسير قرطبى، جزء 14، ص 113 ابتداى تفسير سوره احزاب
قرآن را بر رسول خدا نازل كرده است؟
استاد فرمود: بايد دانست كه ريشه اين اتهام به اعتقاد يهوديان برمىگردد. آنان معتقد بودند كه جبرئيل در ابلاغ رسالت خيانت كرد؛ زيرا خداوند به وى دستور داده بود نبوّت را در دودمان اسرائيل قرار دهد ولى او بر خلاف فرمان خدا، آن را در سلسله فرزندان اسماعيل قرار دارد.
يهوديان با اين اعتقاد، جبرئيل را دشمن دانستند! (1)و جمله «خان الامين» را شعار خود قرار دادند. پس قرآن در مقام انتقاد از آنان و اثبات بى پايگى سخنانشان، جبرئيل را در آيه زير فرشته امين و درستكار معرفى كرد:
«نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْامينُ عَلى قَلْبِكَ لِتَكوُنَ مِنَ الْمنذرينَ». (2)
روح امين(جبرئيل) قرآن را بر قلب تو نازل كرد تا از بيم دهندگان باشى.
خداوند در آيه ديگر مىفرمايد:
«قُلْ مَن كَانَ عَدُوًّا لّجِبْرِيلَ فَإِنَّهُ و نَزَّلَهُ و عَلَى قَلْبِكَ بِإِذْنِ اللَّهِ». (3)
هر كس با جبرئيل دشمنى ورزد، آن فرشته گرامى به اذن خدا، قرآن را بر قلب تو نازل كرد.
چگونه مىتوان اين اتهام ابن تيميّه را درباره شيعيان
پذيرفت و به استناد روايت شعبى، شيعه را با يهود مقايسه كرد و از قول شعبى گفت:
«يهود درصدد وارد كردن نقص و عيب بر جبرئيل برآمده و او را از بين فرشتگان، دشمن خود مىدانند، همان گونه كه رافضه مىگويند. جبرئيل به اشتباه، وى را بر محمد نازل كرده است.» (1)در حالى كه سخنان شيعيان در احترام و تعظيم به جبرئيل كاملًا پيداست، براى مثال، علامه طبرسى در تفسير قول خداوند متعال «نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْامينُ» (2)
مىگويد:
«يعنى جبرئيل عليه السلام و هو امين وحي اللَّه لايغيّره و لايبدّله». (3)
جبرئيل كه امين وحى خداست، آن را تغيير نداده است و تبديل نمىكند.
علامه طباطبايى نيز در تفسير آيه فرموده است:
«مراد از روح الامين، همان جبرئيل فرشته وحى است ... و اين كه خداوند او را به «امين» توصيف كرده، به آن جهت است كه او امين وحى الهى در فرستادن آن به پيامبر بوده و هيچ تغييرى(اعم از) تبديل يا تحريف، به طور عمد يا سهو يا نسيان انجام نداده است، همان گونه كه در آيه ديگر، جبرئيل را به
تقدس توصيف نموده كه آن هم به همين معنا اشاره دارد.» (1)شيخ صدوق رحمه الله مىفرمايد:
«اعتقاد ما در حق پيامبران و امامان و ملايكه آن است كه معصوم و پاك از هر پليدى هستند و هيچ گناه كوچك يا بزرگ انجام نمىدهند.» (2)چگونه شيعه معتقد است كه جبريئل در ابلاغ وحى خيانت كرده است، در حالى كه علامه طباطبايى رحمه الله مىفرمايد:
«همانا ملايكه نوعى از خلق خداوند متعالاند كه هيچ گونه از مقام ربّشان غافل نمىشوند و هم چنين هيچ گونه بىتوجّهى و سهو و فراموشى بر آنان عارض نمىشود. چيزى آنان را از خدا باز نمىدارد و غير از آنچه خدا مىخواهد، اراده نمىكنند. (3)فيض كاشانى نيز درباره ملايكه مىگويد:
«جاى هيچ معصيتى در حقّ ملايكه نيست و از فرمان الهى سرپيچى نمىكنند.» (4)متأسفانه اين شبهه واهى چنان ميان بعضى افراد و گروهها رواج يافته ا ست كه هنگام گفتن سه تكبير در تشهد آخر هر نماز، بعضى از اهل سنت با شگفتى به شيعيان مىنگرند؛ چون به غلط به آنها قبولاندهاند كه
شيعيان هنگام بالا آوردن دست تا گوشها، سه بار «خان الامين» مىگويند. خود شيعيان نيز با شنيدن اين اتهام شگفت زده مىشوند؛ چون آنها اصلًا پس از تكبيرهاى نماز چنين رويهاى ندارند. سنت شيعيان را مىتوان از لابهلاى مكتوبات علماى آنها به دست آورد. شيخ مفيد در اين باره مىگويد:
«پس هر گاه سلام نماز را، آن گونه توصيف كرديم، داد، دو دست خود را براى تكبير، جلوى صورت خود بگيرد، در حالى كه ظاهر آن دو به طرف صورت و باطن آن دو به طرف قبله است. آن گاه «اللَّه اكبر» بگويد. سپس دو دست خود را به طرف زانو پايين مىآورد و دوباره آن را براى تكبير ديگر بلند مىكند و پايين مىآورد و بار سوم نيز آن را تكرار مىكند.» (1)در كجاى كلام شيخ مفيد از قدماى علماى اماميه، سخنى از آن نيّت و اعتقاد مىتوان يافت. توجه به سخن شهيد اول در تعقيبات نماز هم قابل توجّه است:
«تعقيب بعد از نماز، مستحب مؤكّد است و شروع آن به سه تكبير است كه با هر يك از آنها، دستان خود را تا گوش هايش بلند مىكند. آن گاه لا اله الا اللَّهمىگويد. سپس دعايى را كه بعد از نماز وارد است، مىخواند و تسبيح حضرت زهرا عليها السلام را مىگويد كه از افضل تعقيبات نماز است.» (2)به يقين هيچ يك از علماى شيعه به جمله
«خان الامين» در پايان نماز، دستور ندادهاند. پس چگونه مىتوان از قول فردى به نام «شعبى»، اين اتهام را به شيعه وارد كرد در حالى كه اساساً او شيعه نبوده است، تا چه رسد به اين كه از علما و رؤساى شيعه باشد. هيچ كس از افرادى كه احوال شعبى را نقل كردهاند، او را شيعى ندانستهاند، بلكه او را پيامرسان عبدالملك بن مروان به پادشاه روم معرفى كردهاند. (1)اين حديث كه مستند ابن تيميّه در وارد آوردن اتهام به تشيع است، به دليل حضور عبدالرحمن بن مالك بن مغول در سلسله آن تضعيف شده است. ابوبكر خلال از علماى اهل سنت مىگويد:
«اتفاق علما بر تضعيف عبدالرحمان بن مالك بن مغول است.» (2)ابوعلى صالح بن محمد مىگويد:
«عبدالرحمن بن مالك بن مغول از دروغگوترين مردم است.» (3)احمد بن حنبل نيز مىگويد: «ما احاديث او پاره كرديم.» (4)ابوداوود سليمان بن اشعث مىگويد:
«او كسى است كه احاديث جعل مىكند و ابوزكريا جوزجانى، بخارى، ابن حبّان، نسائى و جماعتى ديگر از رجاليين اهل سنّت، او را تضعيف كردهاند.» (5)
خود ابن تيميّه هم متوجه ضعف حديث به دليل وجود اين شخص شده و براى جبران ضعف آن درصدد توجيه برآمده و گفته است كه اين خبر از عبدالرحمان بن مالك بن مغول از راههاى متعددى نقل شده است كه برخى از آنها برخى ديگر را تصديق مىكند. بايد دانست اين حرف نادرست است؛ زيرا در نهايت، چنين توجيهى مىرساند كه اين كلام از عبدالرحمان صادر شده، ولى صحت روايت او از پدرش و او از شعبى به اثبات احتياج دارد. آخر اين چه خبرى است كه از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل نشده است و هيچ يك از صحابه نيز آن را روايت نكردهاند. پس چگونه مىتواند مستند ابن تيميّه را براى وارد كردن اتهام به شيعه باشد. اين در حالى است كه شيعه به پيروى از كتاب و سنت تنها محمد بن عبداللَّه صلى الله عليه و آله را پيامبر بر حق مىداند حتى پيشواى بزرگ شيعه، على ابن ابى طالب عليه السلام در سخنان شيواى خود مىگويد:
«و اشهد ان لا اله الّا اللَّه وحده لا شريك له و اشهد أنّ محمداً عبده و رسوله، خاتم النبيين و حجّة اللَّه على العالمين». (1)
گواهى مىدهم كه خدايى جز پروردگار يگانه و بىهمتا نيست و گواهى مىدهم كه محمّد صلى الله عليه و آله، بنده و
1) كافى، ج 8، ص 67
پيامبر خدا و خاتم پيامبران و حجّت خدا براى جهانيان است.
در روايتى ديگر از امام صادق عليه السلام كه خاتميت رسولاللَّه صلى الله عليه و آله را اثبات مىكند، چنين آمده است:
«لم يبعث اللَّه عزّوجلّ من العرب الّا خمسة انبياء: هوداً و صالحاً و اسماعيل و شعيباً و محمّداً خاتم النبيين صلى الله عليه و آله» (1)
خدا از ميان قوم عرب، تنها پنج پيامبر برانگيخت:
هود، صالح، اسماعيل، شعيب و محمد صلى الله عليه و آله كه خاتم پيامبران است.
شيعيان، رسول اللَّه صلى الله عليه و آله را خاتم رسولان و على ابن ابىطالب عليه السلام را بر اساس حديث منزلت، وصى او حضرت جبرئيل را امين وحى مىدانند. رسول خدا صلى الله عليه و آله به على عليه السلام فرمود:
«أما ترضى أن تكون منّي بمنزلة هارون من موسى إلّاأنّه لا نبيّ بعدي» (2)
اين حديث منزلت است كه از طرق مختلف شيعه و سنى نقل شده است: آيا خوشنود نمىشوى از اين كه تو نسبت به من، به منزله هارون نسبت به موسى باشى، جز اين كه پيامبرى پس از من وجود نخواهد داشت. (3)
1) بحارالانوار، ج 11، ص 42
2) همان، ج 21، ص 232
3) بعضى از منابع اهل سنت: صحيح بخارى، ج 6، ص 3، صحيح مسلم، ج 7، ص 120، سنن ابن ماجه، ج 1، ص 55، مستدرك حاكم، ج 3، ص 109، مسند احمد، ج 1، صص 170- 177، صحيح ترمذى، ج 5، ص 21، مناقب(ابن مغازلى)، ص 27 و از منابع شيعى: بحارالانوار، ج 37، ص 254، معانى الاخبار صدوق، ص 74، كنزالفوائد، ج 2، ص 168
وقتى شيعيان با صراحت به خاتميت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و وصايت على عليه السلام اذعان دارند، چگونه شخصى مانند ابن تيميّه كه شناخت درستى از مكتب اهل بيت عليهم السلام و تشيع ندارد، با تكلّف و مكابره مىخواهد نسبتى به شيعيان بدهد كه براى خود آنان هم تعجب برانگيز است. بسيارى از شيعيان حتى جمله «خان الامين» را در عمرشان نشنيدهاند تا چه رسد به اين كه پس از سلام نمازشان، سه بار اين عبارت را به جاى تكبير بگويند.
محمد در ادامه باز هم از استاد تشكر كرد و گفت: يكى از پرسشهاى مبنايى و بسيار مهم، بحث شفاعت است كه اين مسئله ظاهراً در بين وهابيت مقبوليت ندارد و اين اعتقاد شيعيان را زير سؤال مىبرد. يكى از حجاج گرامى درخواست كردهاند كه به طور مفصل، به اين مسئله پاسخ داده شود كه:
استاد فياض فرمود: يكى از اعتقادات عموم مسلمانان و معتقدان به اديان، مسئله شفاعت است؛ يعنى روز قيامت، اولياى الهى در حقّ گروهى از گناهكاران شفاعت مىكنند و آنان را از عقاب جهنّم نجات مىدهند. يا بنابر تفسير برخى از شفاعت، اولياى الهى با شفاعتشان از شخصى، موجبات ترفيع درجه او را فراهم مىسازند كه در ا ندازه و ويژگىهاى آن اختلاف است. يهوديان براى اولياى خود بدون هيچ قيد و شرطى، حق شفاعت قايل هستند كه قرآن به طور آشكار، آن را باطل مىداند. در ميان مسلمانان، وهابيان معتقدند كه تنها مىتوان از خدا شفاعت خواست و اگر كسى از خود شافعان شفاعت بخواهد، مشرك است. در مقابل، عموم مسلمانان قائلند حقّى را كه خداوند براى شافعان قرار داده است، مىتوان از آنان نيز طلب كرد. البته به اين نيز معتقدند كه اصل اين حق از آن خداست و اوليا بودن اذن او شفاعت نمىكنند.
رسول گرامى اسلام مىفرمايد:
«اعطيت خَمْسَاً ... وَ اعطيتُ الشَّفاعَةَ فَادّخَرْتُها لِامَّتى» (1).
1) مسند احمد، ج 1، ص 301؛ صحيح بخارى، ج 1، ص 91
پنج چيز به من ارزانى شد ... و شفاعت به من عطا شد.
پس آن را براى امت خود ذخيره كردم.
قرآن مجيد، ديدگاه يهوديان را در مورد شفاعت مطلق نمىپذيرد. بنابر ديدگاه قرآن، شفاعت در صورتى مؤثر است كه شفيع از جانب خدا در شفاعت مأذون باشد. تنها گروهى مىتوانند شفاعت كنند كه علاوه بر قرب معنوى به خدا، از جانب وى مأذون باشند. خدا در قرآن مجيد در اين مورد مىفرمايد:
«لَّا يَمْلِكُونَ الشَّفعَةَ إِلَّا مَنِ اتَّخَذَ عِندَ الرَّحْمنِ عَهْدًا» (1)
مالك شفاعت نيست مگر كسى كه نزد خداى رحمان، عهد دريافته باشد.
در جاى ديگر آمده است:
«يَوْمَلِذٍ لَّاتَنفَعُ الشَّفعَةُ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَ رَضِىَ لَهُ و قَوْلًا» (2)
در روز رستاخيز، شفاعت كسى درباره ديگران سود نمىبخشد، مگر كسيكه خدا به او اذن دهد و به گفتار وى راضى شود.
به جز آن، شخص مورد شفاعت نيز بايد لياقت فيض
الهى را از طريق شفيع پيدا كند؛ يعنى رابطه ايمانى او با خدا و پيوند روحى وى با شفيع گسسته نشود. بنابراين، كافران كه رابطه ايمانى با خداوند ندارند و برخى از مسلمانان گناهكار، مانند گروه بى نماز و آدم كش كه پيوند روحى با شفيع ندارند، مورد شفاعت قرار نمىگيرند. خداوند در مورد افراد بى نماز و منكران روز رستاخيز مىفرمايد:
«فَمَا تَنفَعُهُمْ شَفعَةُ الشفِعِينَ» (1)
پس شفاعت شفيعان، به آنان سودى نمىبخشد.
همچنين درباره ستمگران مىفرمايد:
«مَا لِلظلِمِينَ مِنْ حَمِيمٍ وَ لَاشَفِيعٍ يُطَاعُ» (2)
براى ستمگران، هيچ خويشى و شفيعى كه شفاعت وى پذيرفته شود، نخواهد بود.
اساساً شفاعت مانند توبه، روزنه اميدى است براى كسانى كه مىتوانند در نيمه راه ضلالت و معصيت، با ترك گناهان، باقىمانده عمر را در اطاعت خدا سپرى كنند. آنان نيك مىدانند كه در شرايط محدودى مىتوانند به شفاعت شفيع اميدوار باشند. از اين رو، تلاش مىكنند اين حد را حفظ كنند و گام فراتر ننهند. شفاعت اولياى الهى به آنها نويد مىدهد كه اگر خود را اصلاح كنند، ممكن است گذشته آنها از طريق شفاعت نيكان و پاكان جبران شود.
البته در مورد اين كه شفاعت براى بخشودگى گناهكاران است، يا ترفيع درجه، روايتى از رسول اللَّه صلى الله عليه و آله، نظريه اول را اثبات مىكند. ايشان مىفرمايد:
«إنَّ شَفاعَتى يَوْمَ الْقيامَةِ لِأَهْلِ الْكَبائِر مِنْ امّتى». (1)
شفاعت من در روز رستاخيز از آن كسانى از امت من است كه مرتكب گناهان كبيره شدهاند.
گفتيم كه وهابيان هر گونه شفاعتى را از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله يا كسى كه شايستگى دارد، موجب شرك مىدانند، در حالى كه اگر گروهى از بندگان پاك خدا، بدون اين كه مالك مقام شفاعت باشند، در چارچوب مشخصى، اجازه شفاعت در مورد گناهكاران بيابند و تنها با اذن و رضايت خدا چنين كنند، شرك نيست. روشن است كه درخواست چنين شفاعتى از بندهاى صالح، مستلزم خدا دانستن او نيست، چنان كه مستلزم تفويض امور خدايى به او نيست، بلكه درخواست كارى است از كسى كه كار در شأن او است. اين رويه در زمان حيات پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله براى گناهكاران هم وجود داشت و هيچگاه آن حضرت به اين افراد، نسبت شرك نمىداد. در سنن ابن ماجه از پيامبر گرامى اسلام آمده است:
«أتدرون ما خيّرنى ربّى الليلة؟» قلنا اللَّه و رسوله اعلم قال: فانّه خيّرنى بين أن يدخل نصف امّتى الجنّة و بين الشّفاعة فاخترت
1) سنن ابن ماجه، ج 2، ص 583، مسند احمد، ج 3، ص 213، سنن ابىداوود، ج 2، ص 537
الشفاعة قلنا يا رسول اللَّه ادع اللَّه أن يجعلنا من أهلها قال هى لكلّ مسلمٍ». (1)
آيا مىدانيد كه خدا امشب مرا بين چه چيزهايى مخير فرمود؟ گفتيم: خدا و پيامبر بهتر مىدانند. فرمود: او مرا مخير ساخت بين اين كه نصف امت من وارد بهشت شوند و بين شفاعت. پس شفاعت را اختيار كردم. گفتيم: اى پيامبر خدا، از پروردگار خود بخواه كه ما را شايسته شفاعت گرداند. فرمود: شفاعت براى هر مسلمانى خواهد بود.
تفاوت وهابيان با مسلمانان ديگر اين است كه آنها درخواست شفاعت از شافعان را نمىپذيرند، در حالى كه درخواست شفاعت از شافعان، چه در حال حيات و چه پس از مرگشان، امرى جايز و مشروع است، ولى به اعتقاد وهابيان، امرى نامشروع، بلكه شرك آلود است. آنان شفاعت را تنها در صورتى صحيح مىدانند كه انسان به طور مستقيم از خداوند بخواهد كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و ديگر كسانى كه مأذون در شفاعت هستند، در حق انسان شفاعت كنند.
ابن تيميه مىگويد:
«اگر كسى بگويد: از پيامبر به دليل نزديكى به خدا مىخواهم تا شفيع من در اين امور باشد، اين از كارهاى مشركان است.» (2)
محمد بن عبدالوهاب هم مىگويد: طلب شفاعت تنها بايد از خدا باشد، نه شافعان؛ يعنى بايد گفت: بار خدايا محمد را در حقّ ما در روز قيامت شفيع گردان. (1)آنها مىگويند طلب شفاعت از شفيع به منزله خواندن غير است و اين شرك در عبادت است؛ زيرا خداوند متعال مىفرمايد:
فَلَا تَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَدًا (2)
با خدا، هيچ كس را نخوانيد.
در پاسخ به آنها مىگوييم خواندن غير خدا، نه حرام است و نه مستلزم شرك؛ زيرا اگر انجام عملى به دست افرادى، مجاز و مشروع باشد، درخواست انجام آن از وى نيز مجاز و مشروع خواهد بود. هرگاه شفاعت كردن براى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و ديگر شفيعان در قيامت حق و مشروع است، طلب شفاعت از آنان نيز چنين خواهد بود.
همچنين در قرآن مجيد به نقل از فرزندان يعقوب عليه السلام آمده است:
«قَالُوا يأَبَانَا اسْتَغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَآ إِنَّا كُنَّا خطِينَ». (3)
گفتند: اى پدر، از خدا بر تقصيرات ما آمرزش بخواه
كه ما بر خطا بوديم.
و حضرت يعقوب عليه السلام هم به آنان وعده استغفار داد و هرگز آنان را به شرك متهم نساخت:
«قَالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبّى إِنَّهُو هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ». (1)
گفت: به زودى از درگاه خدا، براى شما مغفرت خواهم خواست. همانا او آمرزنده و مهربان است.
اين آيات قرآنى، اثبات كننده شفاعت با تفسير شيعى و اهل سنت است.
نظريه علماى شيعه و اهل سنت درباره شفاعت
شيخ مفيد مىگويد:
«اماميه اتفاق نظر دارند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در روز قيامت، براى جماعتى از مرتكبان گناهان كبيره از امت خود شفاعت مىكند و نيز اميرالمؤمنين على و امامان ديگر عليه السلام براى صاحبان گناهان كبيره از شيعيان، شفاعت مىكنند و خداوند بسيارى از خطاكاران را با شفاعت آنان از دوزخ نجات مىدهد.» (2)شيخ طوسى مىگويد:
«شفاعت نزد ما اماميه از آن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله، بسيارى از اصحابش، تمام امامان معصوم و بسيارى از مؤمنان صالح است.» (3)از علماى اهل سنت هم ابوحفص نسفى مىگويد:
«شفاعت رسولان و خوبان از امت اسلامى در حق گنهكاران كبيره، به اخبار مستفيض، ثابت است.» (1)تفتازانى در شرح اين عبارت، رأى نسفى را بدون هيچ ترديدى تصديق كرده است. (2)همچنين قاضى عياض بن موسى مىگويد:
«مذهب اهل سنت بر جواز شفاعت است عقلًا و صريح آيات و اخبار نيز بر وقوع آن اذعان دارند.» (3)ترمذى از انس به مالك نقل كرده است كه از پيامبر خواست تا در قيامت او را شفاعت كند. (4)اين در حالى است كه به نظر وهابيان، انس نبايد از پيامبر درخواست شفاعت كند، بلكه بايد از خدا بخواهد تا پيامبرش، او را شفاعت كند. بنابراين، آنچه مسلّم است اين كه عقيده وهابيان با انديشه تمام مسلمانان از شيعه و اهل سنت فرق دارد.
در نظر عدهاى، اعتقاد به شفاعت موجب گستاخ شدن افراد براى گناه كردن مىشود و روح سركشى را در گناهكاران و مجرمان زنده مىكند. پس اعتقاد به شفاعت، با روح شريعت اسلامى سازگار نيست. در پاسخ بايد گفت:
در اين صورت توبه كه عامل بخشايش گناهان است، مايه
تشويق به انجام دوباره گناه خواهد بود، در حالى كه توبه يكى از باورهاى اصيل اسلامى و مورد اتفاق مسلمانان است. همچنين وعده شفاعت در صورتى مستلزم عصيانگرى است كه شامل همه مجرمان با تمام صفات و ويژگىها شود و نسبت به تمام انواع عقاب و تمام اوقات آن جارى باشد. اين در حالى است كه هيچ كس نمىداند كدام گناهكار و در چه وقتى از قيامت مشمول شفاعت مىشود. پس حاشيه امنى ندارد تا به انجام معاصى تشويق شود. در حقيقت، آيه رحمانى به اين گروه چنين پاسخ مىدهد:
«يَوْمَلِذٍ لَّاتَنفَعُ الشَّفعَةُ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَ رَضِىَ لَهُ و قَوْلًا». (1)
در آن روز(قيامت)، شفاعت هيچ كس سودى نمىبخشد، جز كسى كه خداوند رحمان به او اجازه داده و به گفتار او راضى است.
همچنين فرموده است:
«مَا لِلظلِمِينَ مِنْ حَمِيمٍ وَ لَاشَفِيعٍ يُطَاعُ» (2)
براى ستمكاران، نه دوستى وجود دارد و نه شفاعت كنندهاى كه شفاعتش پذيرفته شود.
در روايتى از امام صادق عليه السلام آمده است كه:
«انَّ شَفاعَتَنا لَنْ تنال مُسْتَخِفّاً بِالصّلاة». (3)
همانا شفاعت ما اهل بيت عليهم السلام به كسى نخواهد رسيد كه نماز را سبك بشمارد.
روشن است كه با اين شرايط، كسى به انجام گناه تشويق نمىشود. ناگفته نماند كه اعتقاد به شفاعت نه تنها مايه گستاخى نيست، بلكه سبب مىشود گروهى به اين اميد كه راه بازگشت به سوى خداوند براى آنان باز است، به يارى اولياى خدا، آمرزش را بجويند و با كنار نهادن سركشى، به سوى حق بازگردند. ناگفته نماند مشيّت الهى بر اين است كه با اعطاى منزلت شفاعت به پيامبران و اولياى الهى، آنان را تكريم كند. پذيرش دعا و درخواست اوليااللَّه نيز گونهاى تكريم و احترام به آنان است.
محمد: با تشكر از صحبت عالمانه استاد و اشتياق وصفناپذير حاضران در شنيدن ادامه سخنان گفت: فكر مىكنم اين پرسش هم از بين پرسشها قابل توجه باشد.
يكى از حجاج ارجمند پرسيدهاند:
استاد گفت: شيعه اماميه اعتقاد خاصى به رجعت دارد؛ يعنى اين كه پس از ظهور مهدى موعود(عج) و تشكيل حكومت عدل الهى در سراسر جهان، گروهى از اولياى الهى و دوستداران خاندان رسالت و عدهاى از دشمنان خاندان وحى كه از دنيا رفتهاند، به دنيا باز خواهند گشت.
اولياى الهى و صالحان با ديدن حاكميت حق و عدل در گسترده گيتى، شادمان مىشوند و پرتوى از آثار ايمان و اعمال صالح خود را در دنيا مشاهده مىكنند. دشمنان اهل بيت عليهم السلام نيز سزاى ستمهايى را كه روا داشتهاند، در اين سراى مىبينند. البته پاداش و كيفر نهايى در قيامت تحقق خواهد يافت. رجعت از مباحث ريشهدارى است كه از زمان ظهور و پيدايش اماميه مطرح بوده و اعتقاد به آن از امتيازهاى مدرسه اهل بيت عليهم السلام است. همچنين بين تشيع و تسنن مانند مباحثه مؤمن الطاق با ابوحنيفه، مناظراتى اتفاق افتاده ا ست و علماى شيعه مانند شيخ مفيد، سيد مرتضى، علامه مجلسى و شيخ حرّ عاملى براى تثبيت اين عقيده، آثارى نگاشتهاند.
بنابراين، رجعت به معناى بازگشت است و در اصطلاح،
به بازگشت گروهى از انسانهايى از مرگ و پيش از روز رستاخيز همزمان با نهضت جهانى مهدى موعود گفته مىشود. اين حقيقت نيز نه با عقل منافات دارد و نه با منطق وحى.
بر اساس منطق وحى، نمونههايى از «رجعت» را در امتهاى پيشين مىتوان يافت. رجعت به معناى رجوع افراد به دنيا، در موارد متعددى در قرآن آمده است و اهل بيت پيامبر كه قرين قرآن و مفسران وحى الهى هستند، به روشنگرى در اين زمينه پرداختهاند. براى مثال، امام صادق عليه السلام مىفرمايد:
«ايّام اللَّه ثلاثةٌ يوم القائم عليه السلام و يوم الكرّة و يوم القيامة». (1)
ايام الهى سه روز هستند روز قيام حضرت مهدى(عج) و روز رجعت و روز رستاخيز.
ايشان در جاى ديگر مىفرمايد:
«ليس منّا من لميؤْمن بكرّتنا». (2)
كسى كه بازگشت دوباره ما را به دنيا نپذيرد، از ما نيست.
«أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ خَرَجُوا مِن دِيرِهِمْ وَهُمْ أُلُوفٌ حَذَرَ الْمَوْتِ فَقَالَ لَهُمُ اللَّهُ مُوتُوا ثُمَّ أَحْيهُمْ» (1)
آيا نديديد كسانى را كه از ترس مگر از ديار خود بيرون رفتند كه هزاران تن بودند. خدا فرمود: بميريد؛ همه مردند. پس آنان را زنده كرد.
در تفاسير آمده است: آنان هفتاد هزار خانوار بودند. هر سال در ميان آنان، بيمارى طاعون مىآمد. اغنيا به دليل برخوردارى ثروت مىتوانستند از شهر بيرون بروند. ولى فقيران به دليل ناتوانى بيرون نمىرفتند. از همين رو، اغنيا را طاعون نمىگرفت و تنها فقيران بودند كه به اين بيمارى دچار مىشدند. ضعيفان مىگفتند: اگر ما نيز با اغنيا خارج مىشديم، به اين بيمارى دچار نمىگشتيم. همچنين اغنيا مىگفتند: اگر ما نيز در شهر مىمانديم، به اين مرض دچار مىشديم. پس قرار گذاشتند كه هنگام ورود طاعون، همگى از آن ديار خارج شوند. قبل از ورود طاعون، همه از آن ديار خارج شدند و در كنار شطّ دريايى فرود آمدند. آنان به محض آن كه اثاث خود را بر زمين نهادند. خداوند متعال جانشان را گرفت و مدتى به اين حالت بودند تا اين كه يكى از انبياى بنى اسرائيل به نام «حزقيل» بر آنان گذر كرد. او با مشاهده اين حال عرض كرد: خدايا، اگر ممكن است آنان را زنده گردان تا شهرهايت را آباد كنند و فرزندانى متولد سازند كه با عابدان، تو را عبادت كنند.
خداوند به او وحى فرستاد. آيا دوست دارى كه آنان را زنده
1) بقره، 243
كنم؟ عرض كرد: آرى. خداوند نيز آنان را زنده كرد و بعد از مدتى بمرگهاى طبيعى از دنيا رفتند. (1)2. در آيه كريمه قرآنى آمده است:
«فَقُلْنَا اضْرِبُوهُ بِبَعْضِهَا كَذَ لِكَ يُحْىِ اللَّهُ الْمَوْتَى وَيُرِيكُمْ ءَايتِهِ ى لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ» (2)
پس دستور داديم كه پارهاى از اعضاى آن گاو را بر بدن كشته بزنند تا ببيند كه خداوند اينگونه مردگان را زنده خواهد كرد و قدرت كامل خويش را آشكار خواهد ساخت. شايد شما بيانديشيد.
مفسّران نقل مىكنند كه مردى از بنىاسرائيل يكى از نزديكانش را كشت تا ارث او را صاحب شود. يهود مىخواستند قاتلش را بيابند. خداوند متعال به آنان دستور داد كه گاوى ذبح كنند و قسمتى از بدنش را به بدن مقتول بزنند تا زنده شود و از قاتل خود خبر دهد. پس از جدال و نزاع فراوان، گاو مورد نظر را يافتند و آن را ذبح كردند.
آنگاه برخى از اعضاى گاو را به بدن مقتول زدند. او زنده شد و با پرسش از او به قاتل پى بردند. (3)3. خداوند متعال مىفرمايد:
«أَوْ كَالَّذِى مَرَّ عَلَى قَرْيَةٍ وَهِىَ خَاوِيَةٌ عَلَى عُرُوشِهَا قَالَ أَنَّى يُحْىِ ى هذِهِ اللَّهُ بَعْدَ مَوْتِهَا
فَأَمَاتَهُ اللَّهُ مِاْئَةَ عَامٍ ثُمَّ بَعَثَهُو» (1)
يا به مانند آن كه به دهكدهاى گذر كرد كه ويران شده بود، گفت: در حيرتم كه خداوند چگونه اين مردگان را دوباره زنده خواهد كرد. پس خداوند او را صد سال ميراند و سپس زندهاش كرد.
بيشتر مفسران مىگويند كه يكى از انبياى الهى در سفرى به دهكدهاى گذر كرد كه مرگ بر تمام اهالى آن سايه افكنده بود. با ايمانى كه به قدرت مطلق خداوند داشت، در دلش پرسيد: كيست كه اين مردگان را بعد از توقف طولانى، مبعوث مىگرداند؟ در آن هنگام، خداوند جانش را گرفت و بعد از صد سال كه اجزاى جسدش پراكنده شده بود، دوباره برانگيخت. كيفيت حشر دابّهاش را نيز به او نشان داد تا اين كه در عمل، حشر و نشر را ببيند و به معاد اطمينان قلب يابد. (2)اين آيات نشان مىدهد كه خداوند قادر، رجعت را بارها نشان داده است. بنابراين، رجعت قبل از رستاخيز هيچ استبعادى ندارد.
و آن روز كه از ميان هر امت، جمعى از تكذيب كنندگان نشانههاى ما را، برانگيزيم پس آنان بازداشته خواهند شد.
در اين آيه شريفه، شواهدى است كه مىتواند درباره رجعت باشد، نه قيامت؛ زيرا اين آيه بر برانگيخته شدن گروه خاصى و جمع معينى از امتها تصريح مىكند، نه همه انسانها. بر اساس اين آيه، آن روز از ميان هر امت، گروهى از تكذيب كنندگان آيات خود را برخواهيم انگيخت. اين جمله به روشنى بر برانگيخته نشدن همه انسانها گواهى مىدهد، در حالى كه حشر در روز رستاخيز شامل همه افراد بشر است و به گروه خاصى محدود نمىشود. اين همان رجعت است. در رواياتى كه شيعه و اهل سنت آن را از قول پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل كردهاند، مىبينيم پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از وقوع حوادثى براى امت خود خبر مىدهد كه در امتهاى پيشين نيز رخ داده است. يكى از اين حوادث، رجعت است. در صحيح بخارى از ابوسعيد خدرى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله روايت شده است كه فرمود:
«لتتبعنّ سنن من كان قبلكم شبراً بشبر و ذرعاً بذراعٍ». (1)
آنچه بر سر امتهاى پيشين آمد، بر سر امت من نيز بدون كم و كاست خواهد آمد.
همچنين شيخ صدوق از رسولاللَّه صلى الله عليه و آله روايت مىكند كه فرمود:
«كلّ ما كان فى الأمم السالفة فإنّه يكون فى هذه الأمّة مثله، حذوا النعل بالنعل والقذّة بالقذّه». (2)
امام رضا عليه السلام در پاسخ پرسش مأمون عباسى درباره رجعت به همين حديث نبوى استدلال فرمود. (1)رجعت در امتها سابقه دارد، مانند رجعت هفتاد نفر از قوم موسى، رجعت عزير بعد از صد سال، رجعت سام بن نوح به دنيا، رجعت فرزندان ايّوب، (2)رجعت يوشع، اليسع، اشموئيل. (3)در اسلام هم نمونههاى زيادى از رجعت وجود داشته است و كسانى از مرگ به دنيا بازگشتند كه خود اهل سنت به آن اذعان نمودهاند. سيوطى مىگويد:
«عيسى عليه السلام دوستش، عاز را زنده كرد و حيات را به فرزند پيرزنى بازگرداند و نيز دخترى را زنده كرد. هر سه بعد از زنده شدن در قيد حيات بودند و فرزندان نيز از خود به يادگار گذاشتند.» (4)ابن ابى الدنيا از علماى عامه(متوفاى 208 ه) در اين زمينه، كتابى به نام «من عاش بعد الموت» نوشته كه در عربستان چاپ شده است ولى در اين كتاب، از نمونههايى كه پس از مرگ زنده شدهاند، چنين نام مىبرد!
رجعت زيد بن خارجه، رجعت جوانى از انصار، رجعت مردى از مقتولين مسيلمه، رجعت ابن خراش، رجعت يكى از بستگان(دايى) ابن ضحاك، رجعت رؤبه دختر بيجان، رجعت شخصى از بنى جُهينه و نمونههاى ديگر كه در نوع خود جالب توجه است. آلوسى نيز مىگويد:
«زنده شدن بعد از مرگ و رجوع به دنيا از امورى است كه مقدور خداوند متعال است كه هيچ كس در آن شك و شبهه ندارد و تنها بحث در وقوع آن است.» (1)بنابراين امر رجعت محال نيست، بلكه علماى شيعى نيز بر آن مهر تأييد زدهاند. شيخ مفيد مىفرمايد:
«خداوند متعال گروهى از امت محمد صلى الله عليه و آله را پس از وفاتشان و پيش از روز قيامت محشور خواهد كرد و اين مذهب از ويژگىهاى آل محمد صلى الله عليه و آله است و قرآن نيز بر آن شاهد است.» (2)شيخ محمدرضا مظفّر هم مىگويد:
«آنچه شيعه درباره رجعت به آن اعتقاد دارد، آن است كه خداوند متعال، گروهى از اموات را پيش از روز قيامت در همان صورتهايى كه بودهاند، بازمىگرداند. عدهاى را عزيز و برخى ديگر را ذليل مىگرداند. و اين رجعت، هنگام ظهور مهدى آل محمد صلى الله عليه و آله است.» (3)
از ديدگاه اسلام و آيينهاى ديگر الهى، جوهره انسان را روح مجرد وى تشكيل مىدهد كه از آن به نفس نيز تعبير مىشود. پس از فناى بدن، نفس باقى مىماند و به حيات جاودانه خود ادامه مىدهد. از سوى ديگر، پروردگار بزرگ قادر مطلق است و هيچ مانعى، توانايى او را محدود نمىسازد. با اين دو مقدمه روشن مىشود كه مسئله رجعت از ديدگاه عقل، امرى ممكن است؛ زيرا با اندك تأملى معلوم مىشود كه بازگرداندن اين گروه از انسانها به مراتب از آفرينش نخستين آنان، سهلتر است. بنابراين، پروردگارى كه در وهله اول، آنان را آفريده است، بى ترديد، بربازگرداندن دوباره آنان توانايى دارد. (1)گفتنى است مسئله رجعت از ديدگاه شيعه هرگز مستلزم اعتقاد به تناسخ نيست؛ زيرا نظريه تناسخ بر انكار رستاخيز مبتنى است و جهان را در گردش هميشگى مىداند كه هر دورهاى، تكرار دوره پيش از آن است. بر اساس اين نظريه، روح هر انسانى پس از مرگ، بار ديگر به دنيا باز مىگردد و به بدن ديگرى منتقل مىشود. پس اگر روح در زمان گذشته، از نيكوكاران بوده است، در بدنى قرار مىگيرد كه دوران بعد را با خوشى مىگذراند و اگر از بدكاران بوده است، به بدنى منتقل مىشود كه دوران بعد را
1) شيعه پاسخ مىدهد، سيد رضا حسينى نسب، ص 47
با سختىها سپرى مىكند و اين بازگشت در حكم رستاخيز اوست. اين در حالى است كه معتقدان به رجعت، به پيروى از شريعت اسلام، به قيامت و معاد ايمان دارند و از سوى ديگر، انتقال يك روح جدا شده از بدن را به بدن ديگر محال مىدانند. (1)بر اساس عقيده رجعت، شيعيان تنها معتقدند كه گروهى از انسانها پيش از قيامت به اين جهان باز مىگردند و پس از برآورده شدن حكمتها و مصالح آن، بار ديگر به سراى جاودانى مىشتابند تا در روز رستاخيز، همراه با ديگر انسانها برانگيخته شوند. به اين ترتيب، هرگز يك روح پس از جدا شدن از بدن به بدن ديگر منتقل نمىشود.
شايد بتوان فلسفه رجعت را براى كسانى كه باز مىگردند، نشان دادن جلال و شكوه واقعى اسلام و سرافكندگى كفر و همچنين پاداش به انسانهاى با ا يمان و نيكوكار و كيفر دادن كافران و ستمگران دانست.
در اين زمان محمد گفت: همه ما از نكاتى كه استاد فرمود، بهرهمند شديم. به يقين، هر يك از اين نكات در پى ساعتها مطالعه و تدبّر و تفكر به دست آمده و تحفه راه همه ما شده است. به سهم خودم و از طرف شركت كنندگان گرامى، از جناب عالى تشكر مىكنم و اميدوارم خداوند، امثال شما را براى مكتب اهل بيت عليهم السلام زياد كند.
حضرت استاد به مسئلهاى بسيار مهم و مبنايى مىرسيم كه سرآغاز به وجود آمدن مذاهب مختلف است و همه مذاهب به گونهاى به مسئله جانشينى پيامبر صلى الله عليه و آله حساسيت دارند و مىپرسند.
1) اسفار صدر المتألهين ج 9 باب 8 فصل 1 ص 3
استاد فرمود: درست است اين مسئله بسيار حساس و حياتى است و نبايد به گونهاى به آن پرداخت كه عامل شكاف بيشتر بين مذاهب شود. بيان مطالب واقع گرايانه در به وجود آمدن اين تفرقه در دين مبين اسلام لازم و ضرورى است. در اين باره نظريههايى وجود دارد. گروهى از اهل سنت معتقدند پيامبر پس از خود، كسى را به جانشينى معين نكرده و امر خلافت را به مردم واگذار كرده است. گروهى ديگر مىگويند: پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله، ابوبكر را جانشين خود معين كرده است، ولى شيعه اماميه معتقدند كه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله به امر خداوند، جانشين پس از خود را به مردم شناسانده است؟ آنان مىگويند رسول اللَّه صلى الله عليه و آله با توجه به اراده الهى كه در آيه 26 سوره جن آمده است:
«علِمُ الْغَيْبِ فَلَا يُظْهِرُ عَلَى غَيْبِهِى أَحَدًا* إِلَّا مَنِ ارْتَضَى مِن رَّسُولٍ ...» (1)
او آگاه از غيب است. پس هيچ كس را بر غيبش آگاه نمىسازد، مگر رسولان برگزيده خود را.
1) جن: 26 و 27
نسبت به آينده و نزاعى كه در مسئله خلافت و جانشينى وى پديد مىآمد، آگاه بودند و اهل سنت و شيعه نيز با نقل رواياتى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بر اين امر صحه نهادهاند. براى مثال، عقبة بن عامر از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل كرده است كه فرمود: همانا من پيشتاز شما در روز قيامتم و بر شما شاهدم. به خدا سوگند، من اكنون به حوضم نظر مىكنم، به من كليد خزينههاى زمين داده شده است.
نمىترسم از اين كه پس از من مشرك شويد، ولى از نزاع و اختلاف در مسئله خلافت بيمناكم. (1)ابن عساكر به سند صحيح از ابن عباس نقل مىكند:
من با پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و على عليه السلام. از كوچههاى مدينه مىگذشتيم. گذرمان به باغى افتاد. على عليه السلام عرض كرد: اى رسول خدا صلى الله عليه و آله، اين باغ چه قدر زيباست؟ پيامبر فرمود:
باغ تو در بهشت از اين باغ زيباتر است. آن گاه به دست خود به سر و محاسن على عليه السلام اشاره كرد و با صداى بلند گريست. على عليه السلام عرض كرد: چه چيز شما را به گريه واداشت؟ فرمود: اين قوم در سينه هايشان، كينههايى دارند كه آن را اظهار نمىكنند، مگر پس از وفاتم. (2)عقل و منطق حكم مىكند كه با توجه به اطلاع رسولاللَّه صلى الله عليه و آله از فتنه آينده درباره خلافت، ايشان راه حل مناسبى را در پيش بگيرد يا تعيين خليفه را به شورا واگذار كند، يا براى رفع فتنه، كسى را معرفى كند يا سكوت در
پيش گيرد. اين سه احتمال، طرفداران ويژهاى دارد. عايشه مىگويد:
«پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در حالى كه سرش بر دامان من بود، از دنيا رفت و بر كسى وصيت نكرد.» (1)ابوبكر هم هنگام وفاتش مىگفت: دوست داشتم كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله مىپرسيدم امر خلافت در شأن كيست تا كسى در آن نزاع نكند. (2)وى در سخنى ديگر گفته است:
«پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله، مردم را به حال خود گذاشت تا براى خود، آن چه را مصلحتشان در آن است، انتخاب كنند.» (3)عمر بن خطاب هم در پاسخ فرزندش كه از او خواسته بود مردم را مانند گلهاى بدون چوپان رها نكند، گفت: اگر جانشين براى خود معين نكنم، به رسول خدا صلى الله عليه و آله اقتدا كردهام واگر خليفه معين كنم، به ابوبكر اقتدا كردهام. (4)به راستى چگونه مىتوان باور كرد كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نسبت به اين وظيفه مهم و اساسى كه آينده دين نوخاسته او به آن بستگى داشت، بى توجه بماند، در حالى كه با دقت در سيره رسول خدا صلى الله عليه و آله درمىيابيم كه ايشان حتى نسبت به مسائلى بسيار معمولىتر، احساس مسئوليت مىكرد. او كسى بود كه حتى در آخرين بيمارىاش، لشكرى را براى
حفظ حدود و مرزهاى اسلامى آماده كرد و آنان را در حالى كه بيمار بود تا بيرون شهر، بدرقه كرد. ايشان هرگاه براى جنگ از مدينه مىرفت، كسى را به جاى خود مىگذاشت.
اين احتمال خلاف دستورهاى پيامبر است، زيرا خود ايشان به مسلمانان مىفرمود: هر كسى صبح كند، در حالى كه به فكر امور مسلمانان نباشد، مسلمان نيست. (1)عقل سليم چگونه مىپذيرد كه خلفاى پس از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به شدت نگران آينده باشند و با انتصاب يا تشكيل شورا، تكليف جامعه را مشخص كنند، ولى پيامبر نسبت به اين موضوع بى اعتنا بماند. آيا ابوبكر، عمر، معاويه و ديگران نسبت به آينده حكومت خود بى اعتنا ماندند؟
راه ديگر؛ يعنى تشكيل شورا براى انتخاب خليفه هم نادرست است؛ زيرا اگر رسول اللَّه صلى الله عليه و آله چنين قصدى داشت، بايد مردم را دراين باره توجيه و براى فرد يا افراد منتخب، شرايطى بيان مىكرد. اين در حالى است كه مىبينيم چنين اتفاقى نيفتاده است. از آن گذشته، فرهنگ عمومى هم شرايط پذيرش شورا را نداشت. وقايع سقيفه بنى ساعده و اختلاف شديد مهاجران و انصار گواه اين مدعاست.
برخى از صحابه پيش از آن كه پيكر رسولاللَّه صلى الله عليه و آله را دفن كنند، در سقيفه گرد آمدند تا جانشينى تعيين كنند. هر كسى در اين مورد سخنى مىگفت و كسى را نامزد خلافت
1) اصول كافى، ج 2، 131
مىكرد و به هوادارى از او مىپرداخت. سخن به درازا كشيد و نزاع و كشمكش پديد آمد، به گونهاى كه عمر مىگويد:
آنچنان صداها بلند شد كه ترسيدم اختلاف پديد آيد.
به ابوبكر گفتم: دستت را پيش آر تا با تو بيعت كنم. (1)در مورد احتمال سوم؛ يعنى تعيين جانشين از طرف رسول اللَّه صلى الله عليه و آله بايد گفت: پيامبر اكرم با تربيت دينى امام على عليه السلام و بيان نصوص ولايت و امامت و اجراى عملى با تدبيرهاى ويژه در اواخر عمر خويش به اين مهم عمل كرد.
«رسول خدا صلى الله عليه و آله، على عليه السلام را انتخاب كرد و عباس، جعفر را برگرفت. على عليه السلام تا زمان بعثت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله با آن حضرت بود و از او پيروى كرد و او را تصديق مىكرد.» (2)در مسند احمد هم آمده است:
«در آن ايام، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به مسجدالحرام مىرفت تا نماز بخواند. على عليه السلام و خديجه نيز به دنبالش مىرفتند و با او در مقابل ديدگان مردم نماز مىخواندند. اين در زمانى بود كه كسى جز اين سه، روى زمين نماز نمىگزارد.» (3)
انتخاب على عليه السلام از سوى رسول اللَّه صلى الله عليه و آله هنگام هجرت، نشان دهنده محبوبيت اوست. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله هنگام هجرت به مدينه على عليه السلام را انتخاب كرد تا در بستر او بخوابد. آن گاه امانتها را به صاحبانش برگرداند و با بقيه زنان بنى هاشم به سوى مدينه هجرت كند. (1)پيامبر، او را به دامادى برگزيد و در جنگ خيبر پرچم را به او داد. همچنين با او پيمان اخوت بست و او را در دنيا و آخرت، برادر خود قرار داد.
يا «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَرَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلمَ دِينًا» (3)
و آيات ديگر. (4)از ميان احاديث هم به اين موارد مىتوان اشاره كرد:
حديث غدير (5)، حديث دوازده خليفه (6)، حديث ولايت (7)، حديث وصايت (8)، حديث منزلت (9)، حديث خلافت (10)،
1) مسند احمد ج 1 ص 348 مستدرك حاكم ج 3 ص 4
2) مائده 55
3) همان 3
4) رعد 7 مائده 67 احزاب 33 نساء 95
5) من كنت مولاه فعلى مولاه
6) يكون بعدى اثنا عشر أميراً كلّهم من قريش
7) و هو ولىّ كلّ مؤمن من بعدى
8) ان لكلّ نبيّ وصيّاً و وارثاً و انّ عليّاً وصيّى و وارثى
9) انت منّى بمنزلة هارون من موسى الّا انّه لا نبىّ بعدى
10) . انت أخى و وصيّى و خليفتى فيكم فاسمعوا له و اطيعوا
حديث ثقلين (1)، حديث مدينة العلم (2)، حديث سفينه (3)، حديث امان (4)، حديث حق (5)، حديث قرآن (6)و مانند آن.
«هر كه من مولاى اويم، اين على مولاى اوست.» (7)در صحت حديث غدير، جاى هيچ ترديدى نيست، چون بسيارى از صحابه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله آن را نقل كردهاند كه از آن ميان، به اين افراد مىتوان اشاره كرد: ابوبكر بن ابى قحافه، اسماء بنت عميس، ام سلمه، جابر بن سمره، ابوالهيثم بن تيهان، حسان بن ثابت، ابىايوب انصارى، سعد بن عباة، سهل بن سعد، عايشه، عبداللَّه بن جعفر،
1) انّى تارك فيكم الثقلين كتاب اللَّه و عترتى ما إن تمسكتم بهمالن تضلّوا بعدى أبداً
2) انا مدينة العلم و علىّ بابها فمن اراد العلم فليأتها من بابها
3) مثل أهل بيتى كسفينة نوح من ركبها نجى و من تخلف عنها زخّ فى النّار
4) النجوم أمان لاهل السماء واهل بيتى أمان لأمّتى من الاختلاف فاذا خالفتها قبيلة من العرب اختلفوا فصاروا حزب ابليس
5) عليّ مع الحق والحقّ مع علىّ يدور حيثما دار
6) علىّ مع القرآن و القران مع علىّ
7) تفسير طبرى، ص 262
عبداللَّه بن عمر، عبداللَّه بن عباس، عمر بن خطاب و 84 نفر از تابعين، مانند سليم بن قيس هلالى، سعيد بن جبير، اصبغ بن نباته، سالم بن عبداللَّه بن عمر و ديگران.
در قرون متوالى، محدثان و ناقلان بىشمارى بر اين حديث مهر تأييد نهادهاند. از نظر دلالت حديث غدير، در جمله «الست اولى من انفسكم»؛ آيا من اولى به شما از خود شما بر نفستان نيستم، در اين كه «اولى» به معناى امامت است، 64 نفر از علماى عامه گفتهاند: آيا شايسته است پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله، مردم را در آن هواى گرم نگه دارد و اين موضوع جزئى را كه على دوست من است، به مردم يادآورى كند؟ اگر مولى به معنى ناصر و محب است، چرا رسول اللَّه در جملات بعدى حديث غدير مىفرمايد خدايا يارى كن آن كه على را يارى مىكند و از رحمت خود به دور دار آن را كه يارى نمىكند؟ چرا مردم پس از انجام مراسم به امير مؤمنان على عليه السلام تهنيت و شادباش گفتند.
آيا به اين دليل نبود كه در آن روز، خدا و پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله على را به مقامى بلند و منصبى جديد برگزيدند.
مفسر تاريخ نگار بزرگ اهل سنت، حافظ ابوجعفر محمد بن جرير طبرى مىگويد:
«بعد از اين كه آيه در غدير خم نازل شد، پيامبر فرمود:
جبرئيل از طرف خدا دستور آورد كه در اين جايگاه باشم و به هر سفيد و سياهى اعلام كنم كه على فرزند ابوطالب، برادر من، وصى من جانشين من و امام پس از من است.» (1)
1) الغدير، ج 1، ص 214
نويسنده كتاب تاريخ روضةالصفا پس از نقل جريان غدير مىنويسد:
«پس فرود آمد و در خيمه خاص بنشست و فرمود كه اميرالمؤمنين على عليه السلام در خيمه ديگر بنشيند. بعد از آن، طبقات خلايق را امر كرد به خيمه على عليه السلام رفتند و زبان به تهنيت آن حضرت گشادند و چون مردم از اين امر فارغ شدند، امّهات(همسران رسول خدا صلى الله عليه و آله) به فرموده خواجه كاينات نزد على عليه السلام رفته، او را تهنيت گفتند.» (1)در تاريخ حبيب السِيَر پس از نقل حديث غدير چنين آمده است:
«پس اميرالمؤمنين على- كرّم اللَّه وجهه- به موجب فرموده حضرت رسالت صلى الله عليه و آله در خيمه نشست تا طوايف خلايق به ملازمتش رفته، لوازم تهنيت به تقديم رساندند و از جمله اصحاب، عمر بن الخطاب- رضى اللَّه عنه- جناب ولايت مآب را گفت: بخٍّ بخٍّ يابنَ ابى طالب اصبحت مولاى و مولى كلّ مؤمنٍ و مؤمنة؛ يعنى خوشا به حال تو اى پسر ابوطالب! بامداد كردى در وقتى كه مولاى من و مولاى هر مؤمن و مؤمنه بودى.
ابن مغازلى در تأييد اين حديث مىگويد:
1) تاريخ روضةالصفا، ج 1، ص 541
«حديث غدير، حديث صحيحى است كه حدود صد نفر صحابى كه عشره مبشّره نيز از آن جمله هستند، آن را از رسول خدا صلى الله عليه و آله روايت كردهاند. اين حديث، ثابت است و ايرادى به آن وارد نيست و اين فضيلتى- است كه فقط على عليه السلام به دست آورده است و هيچ كس در اين فضيلت با او شريك نيست.» (1)در موارد متعددى، امام على عليه السلام حضرت زهرا عليها السلام، امام حسن مجتبى عليه السلام، عمار ياسر، اصبغ بن نباته، عمر بن عبدالعزيز، مأمون و حتى عمروبن عاص كه بعدها يكى از دشمنان سرسخت حضرت على عليه السلام شد به حديث غدير استناد كردهاند. براى نمونه، پيش از آن كه معاويه حكومت مصر را به عمروعاص پيشنهاد كند، در نامهاى از او تقاضاى كمك كرد و نوشت: على باعث قتل عثمان شد و من خليفه عثمان هستم. عمرو در جواب معاويه مىنويسد:
نامهات را خواندم و فهميدم. اين كه از من خواستهاى از دين اسلام خارج و با توبه وادى ضلالت وارد شوم و تو را در راه باطلت يارى كنم و به روى اميرالمؤمنين شمشير بكشم، در حالى كه او برادر، ولى، وصى و وارث رسول خداست و هموست كه دين پيامبر را ادا كرد و وعدههايش را جامه عمل پوشاند، همو كه داماد او و شوهر بانوى زنان جهان و پدر حسن و حسين سرور جوانان بهشتى است، نمىپذيرم. و اما اين كه گفتهاى: من خليفه عثمانم، با مرگ عثمان، تو عزل شدهاى و خلافتت زايل مىشود، اما اين
1) مناقب ابن مغازلى، ص 27، حديث 39
كه گفتهاى: اميرالمؤمنين، صحابه را بر كشتن عثمان تحريك كرد، اين دروغ و نارواست. واى بر تو اى معاويه! آيا نمىدانى كه ابوالحسن، جانش را در راه خدا نثار كرد و در بستر رسول خدا صلى الله عليه و آله خوابيد و رسول خدا صلى الله عليه و آله دربارهاش فرمود: هر كس من مولاى او هستم، على مولاى اوست. (1)همه اين موارد نشان مىدهد كه حديث غدير در جامعه اسلامى پذيرفته شده بود، ولى بعدها در هالهاى از حب جاه، مقام و رياست پوشيده ماند.
محمد: استاد! هر چند جناب عالى واقعاً ما را شرمنده صحبتهايتان كردهايد، ولى مىترسيم كه توفيق شركت در چنين جلساتى را نيابيم. از اين رو، با عرض پوزش از شما، اگر اجازه بفرماييد پاسخ يكى دو تا از پرسشها را از محضرتان جويا شويم؟
استاد فياض: بنده از اين كه عمرم در جلسات علمى صرف شود، بسيار خوشحالم. بنابراين، بدون هيچگونه ملاحظهاى در طرح پرسشها راحت باشيد.
محمد: پرسش بعدى دوستان اين است كه:
1) تذكرة الخواص ص 84
استاد: يكى از مواردى كه به شيعيان خرده مىگيرند، اين است كه مىگويند شيعه اماميه معتقدند هيچ كدام از صحابه عادل نيستند. اين در حالى است كه از ديدگاه شيعه، كسانى كه به ديدار پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله تشرف يافتهاند، به چند دسته تقسيم مىشوند. برخى از اين دستهها از عدالت خارجند و صرف همنشنيى با پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، كيميايى نبوده است كه ماهيت انسانها را دگرگون سازد و همه آنان را تا پايان عمر بيمه كند و در جرگه دادگران قرار دهد. بر خلاف نظر شيعيان، علماى اهل سنت، عدالت صحابه را به عنوان يك اصل مسلّم پذيرفتهاند، به اين معنا كه هر كس مصاحبت با پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله را درك كرده باشد، عادل است. (1)تاريخ نام و نشان بيش از دوازده هزار تن را به عنوان صحابه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله ضبط كرده است كه در ميان آنان، چهرههاى گوناگونى وجود دارد. شكى نيست كه همنشينى با پيامبر گرامى، افتخار بزرگى بود كه نصيب گروهى شد و امت اسلامى پيوسته به ديده احترام به آنان مىنگريست؛ زيرا آنان پيشتازان آيين اسلام
1) الاستيعاب فى اسماء الاصحاب، ج 1، ص 2، اسد الغابة، ج 1، ص 3
بودند كه براى نخستين بار، پرچم شوكت و عزّت اسلام را برافراشته، قرآن مجيد هم به تمجيد از عملكرد اين پيشگامان پرداخته است.
«لَا يَسْتَوِى مِنكُم مَّنْ أَنفَقَ مِن قَبْلِ الْفَتْحِ وَ قتَلَ أُولئِكَ أَعْظَمُ دَرَجَةً مّنَ الَّذِينَ أَنفَقُوا مِن بَعْدُ وَ قتَلُوا». (1)
آنان كه پيش از فتح(مكه) بخشش و مبارزه كردند، با كسانى كه پس از آن، انفاق و جهاد كردند، برابر نيستند، بلكه در درجهاى بالاتر قرار دارند.
پرسش اصلى اين جاست كه آيا اين صحابه تا پايان عمر بر عهد خود استوار ماندند؟ آيا گناهان صحابه، بخشودنى است؟ آيا نبايد در نكوهش صحابه سخن گفت؟
آراى مختلفى در اين باره بيان شده است:
فرقه كامليه، به كفر تمام صحابه بعد از رسول خدا صلى الله عليه و آله قائل هستند. اين ديدگاه نادرى است كه با قرآن، سنت و سيره صحابه و عقل مخالف است. شيعه از اين رأى برى است و به آن اعتقاد ندارد.
رأى شيعه اماميه و برخى از ااهل سنت:
شيعه اماميه معتقد است كه در ميان صحابه، افراد مختلفى از عادل و فاسق وجود داشتهاند. از اين رو، مجرد همنشينى با رسول خدا صلى الله عليه و آله سبب نمىشود كه كسى تكويناً عادل شود، بلكه اتصاف به عدالت در صورتى است
1) حديد: 10
كه در خط رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و نماد سيره و سنت او باشد و اين رأى با قرآن و سنت نبوى و سيره صحابه موافق است.
شمارى از اهل سنت منصف اين رأى را به دليل موافقت با اصول و ادله، پذيرفتهاند كه از متقدمين مىتوان به سعد تفتازانى، مارزى و ابن عماد حنبلى اشاره كرد. و از متأخرين شيخ محمد عبده، محمد بن عقيل علوى، محمد رشيد رضا، سيد قطب، سيد مقبلى، شيخ محمد ابوريه، شيخ مصطفى صادق رافعى و محمد غزالى نام برد. اينان به اين نتيجه رسيدهاند كه عدالت، ويژه آن اصحابى است كه بر روش اسلامى پايدار ماندند و در دين تغيير و تبديل ايجاد نكردند.
«آنچه اهل سنت و جماعت بر آن اجماع دارند، اين است كه بر هر مسلمانى واجب است، تزكيه صحابه و اثبات عدالت آنان و طعن وارد نكردن به آنها .... و نيز واجب است كارهاى آنان را كه در ظاهر خلاف است، به بهترين وجه تأويل كنيم؛ زيرا آنان شايسته اين كارند.» (2)
ابن حجر خود به اين توصيه عمل كرده و در تبرئه معاويه از ستمهايش مىگويد:
«گروه معاويه هر چند ستمكار بودند، ولى اين ستم سبب فسق او نمىشود زيرا قابل تأويل است و مىتوان او و اصحابش را در اين عمل معذور دانست. (1)5. عدالت جميع صحابه
رأى بيشتر اهل سنت اين است كه تمام صحابه عادل بوده و با اين حال از دنيا رفتهاند. ابن اثير مىگويد:
«صحابه با بقيه راويان شريكند مگر در جرح و تعديل؛ زيرا تمام آنان عادل بودند. و جرحى در آنها راه ندارد. (2)ابن حجر مىگويد:
«اهل سنت اتفاق نظر دارند كه جميع صحابه عادل هستند و كسى در اين مسئله اختلاف نكرده است، مگر عده كمى از اهل بدعت.» (3)سرخسى مىگويد:
«هر كس بر صحابه طعن وارد كند، ملحد است و اسلام را رها كرده است و اگر توبه نكند، درمانش
شمشير است.» (1)قرطبى هم مىگويد:
«همه صحابه عادل و از اولياى خدا و برگزيدگان خلق بعد از انبيا و رسولان هستند. اين مذهب اهل سنت و جماعت است.» (2)اين نظر را هم دكتر حسن شيخ مىگويد:
«عدالت صحابه ثابت و معلوم است به نصّ قرآنى كه در آن باطل راه ندارد.» (3)حال بايد ديد كه كدام يك از اين نظريهها با كتاب و سنت هماهنگ است. پيش از هر چيز بايد دانست كه بحث از عدالت و جرح و تعديل صحابه به دليل ابطال كتاب خدا و سنّت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله نيست، بلكه هدف اصلى، شناخت صالحان آنهاست تا حديث و سنت واقعى پيامبر صلى الله عليه و آله از راه درست و مطمئن به دست آيد. شايد مشكل كسانى كه مىخواهند عدالت كل صحابه را ثابت كنند و از جرح و تعديل آنان به شدت پرهيز مىكنند، اين است كه براى سنت اهل بيت عليهم السلام هر چند در حدّ ناقلان سنت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله هم ارزشى قائل نيستند. از همين رو مجبورند، به تعبير خودشان، اين وسايط فيض نبوى را از هر نوع جرح و تعديل مصون دارند تا سنت نبوى ضايع نشود. بايد گفت: حسن ظن به افراد به طور مطلق صحيح نيست، هر چند شارع مقدس فرموده است كه فعل برادر دينى بايد تصحيح و توجيه شود، ولى در جايى كه سخن از دين و شريعت است، آمده ا ست كه برادر تو، در حكم دين
توست. در دينت، نهايت احتياط را انجام ده. صحابه نيز الگوهاى قابل پيروى براى دستورهاى شريعت هستند.
بنابراين، بايد عادل و فاسق را از هم جدا كنيم.
نكته آخر اين كه در مسائل دينى بايد ازدخالت مسائل عاطفى به شدت پرهيز كرد. نظريه عدالت كل صحابه ناشى از عواطف شديد است، چنان كه يكى از علماى اهل سنّت مىگويد:
«ظاهر جنگها و مشاجراتى كه در تاريخ، ميان صحابه رخ داده و برزبان افراد ثقه جارى است، نشان مىدهد كه برخى از صحابه از راه حق خارج شده و به حدّ ظلم و فسق رسيدهاند. و انگيزه اين كار نيز كينه، حسد، عنادوگاه حبّ رياست و پادشاهى و ميل به لذات و شهوات بوده است زيرا هر صحابى، معصوم نيست و هر كسى كه پيامبر را ملاقات كرده، اهل خير نبوده است، ولى علما به جهت حسن ظنشان به اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله براى كارهاى خلاف آنان، محملها و تأويل هايى ذكر كردهاند و ظلمى كه در حق اهل بيت پيامبر كردند، در ظاهر به حدى است كه مجالى براى اخفاى آن نيست و پستى آن به حدى است كه اهل آسمان و زمين بر مظلوميت اهل بيت عليهم السلام گريسته و كوهها از جاكنده شده و صخرهها از هم پاشيدهاند و كارهاى زشت آنان هنوز پابرجاست. لعنت خدا بر كسانى باد كه دست به چنين جناياتى زده يا به آن راضى بوده و براى آن كوشش كردهاند و عذاب آخرت دايمى و شديدتر است.» (1)
1) شرح المقاصد، ج 2، ص 307- 306
اهل سنت در اين مورد به اين آيه استناد مىكنند:
«لَقَدْ رَضِيَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَعَلِمَ ما فِي قُلُوبِهِمْ فَأَنْزَلَ السَّكِينَةَ عَلَيْهِمْ وَ أَثابَهُمْ فَتْحاً قَرِيباً» (1)
خداوند از مؤمنانى كه زير درخت با تو بيعت كردند، به حقيقت خشنود گشت و از وفا و خلوص قلبى آنان آگاه بود كه وقار و اطمينان كامل بر آنها نازل فرمود و آنان را به پيروزى نزديك پاداش داد.
و آيات ديگر بقره: 143، آل عمران: 110، انفال 74، توبه: 100، فتح: 29 واقعه: 10- 12 و حشر: 8- 9، در پاسخ آنها مى گوييم به اطلاق اين آيات نمىتوان استدلال كرد، بلكه بايد آن را به ايمان و عمل صالح تا پايان عمر مقيد كرد. در غير اين صورت چگونه تصور كنيم امثال عبدالله ابن أبى كه از سرد مداران منافقان است، تنها به اين دليل كه از بيعت كنندگان زير درخت با پيامبر صلى الله عليه و آله در صلح حديبيّه بوده، مورد رضايت الهى است. علامه طباطبايى رحمه الله مىفرمايد:
«اگر خداوند متعال، صحابه را در آيههاى قرآن مدح كرده و از آنان اظهار رضايت نموده، به جهت انقياد و
1) فتح: 18
اطاعت آنها از خداوند در احكام و تعاليم شريعت و كارهاى نيكى است كه در گذشته انجام دادهاند، امّا اين رضايت را نمىتوان به آينده زندگانى و اعمال آنان سرايت داد، به اين معنا كه هر چه مىخواهند انجام دهند هر چند خلاف هم باشد- خدا از آنان راضى است.» (1)همچنين قول به عدالت كل صحابه، مخالف نصّ قرآن است؛ زيرا آياتى هم در نكوهش برخى از صحابه وارد شده و صحابه را به نفاق متهم كرده است(توبه: 101).
و برخى ديگر فسق آنان را آشكار ساخته است(سجده: 18 يا بقره: 9) وگاهى نيز صحابه را بدون عنوان نكوهش كرده است. براى نمونه:
«وَ مِنْهُمُ الَّذِينَ يُؤْذُونَ النَّبِيَّ وَ يَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ قُلْ أُذُنُ خَيْرٍ لَكُمْ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ يُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ رَحْمَةٌ لِلَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ الَّذِينَ يُؤْذُونَ رَسُولَ اللَّهِ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ» (2)
و بعضى از آنان هميشه پيامبر را مىآزارند و مىگويند او شخصى ساده و زود باور است. بگو: زود باورى من به سوى شماست. رسول به خدا ايمان آورده است و به مؤمنان هم ايمان دارد و براى مؤمنان حقيقى شما رحمت كامل الهى است و براى آنان كه رسول را مىآزارند، عذاب دردناك مهياست.
و بعضى از آيات هم صحابه را به عنوان مؤمن و مسلمان نكوهش كردهاند، مانند توبه: آيات 38 و 39، حجرات: آيه 17 و سوره صف: آيات 2 و 3 كه مىگويد:
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ* كَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللَّهِ أَنْ تَقُولُوا ما لا تَفْعَلُونَ». (1)
اى كسانى كه ايمان آوردهايد چرا چيزى به زبان مىگوييد كه در مقام عمل خلاف آن مىكنيد. اين كه سخنى بگوييد و خلاف آن عمل كنيد، خدا را بسيار سخت به خشم و غضب مىآورد. بنابراين، در منطق وحى، نه تنها دليلى بر اثبات عدالت صحابه در همه دوران زندگى نيست، بلكه خلاف آن دريافت مىشود.
قائلان به عدالت همه صحابه به برخى روايات نيز تمسك كردهاند. از جمله آن كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
اصحاب من به منزله ستارگان آسمان هستند. به هر كدام تمسك كنيد، هدايت يافتهاند. (2)ابوسعيد خدرى در حديثى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله روايت مىكند كه فرمود:
«اصحابم را سبّ نكنيد؛ زيرا اگر كسى مانند كوه احد، طلا در راه خدا انفاق كند، به مقام آنان نخواهد رسيد.» (3)در مقابل در كتب اهل سنت احاديثى به چشم مىخورد كه نشان مىدهد عدالت همه صحابه مورد قبول
پيامبراكرم صلى الله عليه و آله نبوده است. براى نمونه، ام سلمه از رسولاللَّه صلى الله عليه و آله نقل مىكند:
«از ميان اصحابم، كسانى هستند كه پس از من، نه من آنان را خواهم ديد و نه آنان مرا.» (1)ابوالدرداء مىگويد:
به رسول خدا صلى الله عليه و آله عرض كردم: شنيدهام كه فرمودهايد گروههايى بعد از من مرتدّ خواهند شد؟ پيامبر فرمود:
بلى، ولى تو از آنان نيستى.» (2)ابى وائل هم به نقل از عبداللَّه از پيامبر نقل مىكند كه فرمود:
من در كنار حوض به انتظار شما مىمانم كه در اين هنگام، مردانى از شما را نزد من مىآورند. همين كه اراده مىكنم به آنها نزديك شوم، مانع مىشوند.
عرض مىكنم: پروردگارا! اينان اصحاب منند.
خداوند مىفرمايد: اى پيامبر! نمىدانى بعد از تو چه كردند. (3)اسامه هم مىگويد:
«پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از دور نگاهى به خانههاى مدينه كرد. آن گاه فرمود: آيا آنچه من مىبينم، شما نيز مىبينيد؟ مىبينم كه چگونه فتنهها در خانههاى شما رسوخ كرده است. (4)
بنابراين، از طريق روايات هم نمىتوان عدالت صحابه را به طور مطلق و در تمام طول عمر براى همگان اثبات كرد. گروهى از صحابه در اوج شايستگى بودند، ولى گروهى هم ارزشهاى خود را قدر ندانستند و به بىراهه رفتند. با حقايق تاريخى چگونه مىتوان عدالت همه صحابه را جمع كرد. آيا وليد بن عقبه را كه در عصر عثمان شراب نوشيد و در حالت مستى، امام جماعت شد، بايد هماره عادل بناميم؟ (1)آيا مىتوان مغيرة بن شعبه را كه چند نفر بر زناى او شهادت دادند، در حالى كه از بيعت كنندگان در زير درخت حديبيه بوده است، هميشه عادل بناميم. (2)آيا مىتوان نعمان را كه سه بار براى شراب خوارى حد خورده و بار چهارم، عمر، از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله قتل او را درخواست كرده بود، عادل دانست. (3)آيا خالد بن وليد كه مالك بن نويره را به دليل ندادن زكات مالش، كشت و در همان شب، با همسر او زنا كرد، همچنان عادل است؟ (4)
معاويه بن ابى سفيان كسى بود كه در حضور مردم آشكارا شراب مىنوشيد (1)و رباخوارى مىكرد (2). همو دشنام بر على ابن ابى طالب را علنى كرد (3)و به حسن بن على عليه السلام سم داد و او را به قتل رساند. (4)با اين حال، آيا مىتوان او را عادل دانست و مانند ابن تيميّه و ابن حجر و ديگران، به تبرئه عملكردهاى نادرست معاويه پرداخت؟
چگونه كسى به سب معاويه به على عليه السلام كه مسلّم است و سبّ صحابه به شمار مىآيد، اعتراضى نكرده است؟
ام سلمه همسر رسول خدا صلى الله عليه و آله در نامهاى به معاويه چه زيبا نوشت:
«شما على را بالاى منبر لعن نمىكنيد، بلكه خدا و رسول او را لعن مىكنيد؛ زيرا مىگوييد لعنت بر على و بر دوستداران او و من شهادت مىدهم كه خدا و رسول او از دوستان على هستند، ولى معاويه به سخن او گوش نكرد.» (5)در پايان بايد گفت هر چند شيعه اماميه نسبت به جايگاههاى برخى از صحابه اعتراض دارد، ولى صحابهاى را كه در راه دين و يارى از رسول خدا صلى الله عليه و آله سختىها
1) مسنداحمد، ج 6، ص 476
2) صحيح مسلم، ج 5، ص 43، موطّأ مالك، ج 2، ص 59
3) صحيح مسلم، ج 7، ص 120؛ تاريخ ابن عساكر، ج 2، ص 47؛ مستدرك حاكم، ج 1، ص 385
4) الاستيعاب، ج 1، ص 141؛ تاريخ ابن عساكر، ج 4، ص 229
5) العقد الفريد، ج 15، ص 114 و خصائص نسائى، ص 133؛ سير أعلام النبلاء، ج 3، ص 31 و فتح البارى، ج 7، ص 71
كشيدند و با نفس و مال جهاد كردند و تا آخر عمر نيز از راه مستقيم هدايت، منحرف نشدند، ستايش مىكند. حضرت على عليه السلام در حق گروهى از صحابه وفادار فرمود:
«همانا ياران پيامبر را ديدم و كسى را نمىبينم كه همانند آنان باشد. روز را ژوليده مو و گردآلود به شب مىرساندند و شب را به نوبت در سجده يا قيام به سر مىبردند. گاه پيشانى بر زمين مىسودند و گاه گونه بر خاك. از ياد معاد چنان ناآرام بودند كه گويى بر پاره آتش ايستاده بودند.» (1)شيعه هم پيرو امير مؤمنان عليه السلام است كه پيوسته به ياران و پيروان خود دستور مىداد:
من خوش ندارم كه شما دشنام دهنده باشيد، ولى اى كاش كردارشان را يادآور مىشديد و حالتهاى آنان را بيان مىكرديد. (2)محمد: استاد ارجمند واقعاً نمىدانم با چه زبانى از حضرت عالى تشكر كنم. اين نكات و توضيحات جناب عالى، بهترين ره توشه براى تمام عمر ما به ويژه براى حجاج عزيز در برخود با اين پرسشها در سفر زيارتى است. من هم يك بار توفيق زيارت خانه خدا را يافتم. با مراجعه به فتاواى فقيهان متوجه شده بودم براى حفظ وحدت و يگانگى صفوف مسلمانان در بسيارى مكانها اجازه دادهاند كه با وجود اختلافات فقهى، در نماز و ديگر موارد با اهل سنت همراه باشيم و به نوعى مماشات كنيم.
به عنوان آخرين پرسش مىخواستم از جناب عالى بپرسم كه:
تقيه به معناى پنهان داشتن اعتقاد باطنى و كتمان كردن ايمان در برابر مخالفان براى پيشگيرى از زيانهاى دنيوى و خسارتهاى معنوى و دينى است. تقيه در لغت به معناى حفظ چيزى از خطر و ضرر است. زبيدى در تاج العروس، تقيه را به معناى برحذر شدن و احتياط از ضرر معنا كرده است. (1)در اصطلاح شرعى هم اظهار كردن امرى بر خلاف حكم دين از طريق قول يا فعل به انگيزه حفظ جان يا مال يا شرف و آبروى خود يا ديگرى (2)است.
مثل هميشه بايد ريشههاى اثبات يا انكار عقيده به تقيه را در كتاب و سنت به عنوان معيار و ترازوى اعمال بررسى كرد. ريشههاى تقيه در قرآن عبارت است از اين كه خداوند مىفرمايد:
«لَّا يَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْكفِرِينَ أَوْلِيَآءَ مِن دُونِ الْمُؤْمِنِينَ وَمَن يَفْعَلْ ذَ لِكَ فَلَيْسَ مِنَ اللَّهِ فِى شَىْءٍ إِلَّآ أَن تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقَاةً وَيُحَذّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ وَإِلَى اللَّهِ الْمَصِيرُ» (3)
مؤمنان نبايد كافران را-/ به جاى مؤمنان-/ به دوستى بگيرند؛ و هر كه چنين كند، در هيچ چيز [او را] از [دوستىِ] خدا [بهرهاى] نيست، مگر اينكه از آنان به نوعى تقيّه كنيد و خداوند، شما را از [عقوبت] خود مىترساند، و بازگشتِ [همه] به سوى خداست.
سرخسى حنفى براى جواز تقيه به اين آيه استدلال كرده است. (1)همچنين مراغى در تفسير اين آيه گفته است:
«علماى اسلام جواز تقيه را از اين آيه استنباط كردهاند؛ يعنى اين كه انسان سخنى بگويد يا كارى انجام دهد كه بر خلاف حق باشد، براى جلوگيرى از ضررى كه از دشمن به جان يا آبرو و شرف و يا مال او وارد مىشود. (2)همچنين در آيه ديگرى آمده است:
«مَن كَفَرَ بِاللَّهِ مِن م بَعْدِ إِيمنِهِى إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ و مُطْمَلِنُّ م بِالْإِيمنِ وَ لكِن مَّن شَرَحَ بِالْكُفْرِ صَدْرًا فَعَلَيْهِمْ غَضَبٌ مّنَ اللَّهِ وَ لَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ» (3)
هر كس پس از ايمان آوردن خود، به خدا كفر ورزد [عذابى سخت خواهد داشت] مگر آن كس كه مجبور شده و [لى] قلبش به ايمان اطمينان دارد. ليكن هر كه سينهاش به كفر گشاده گردد خشم خدا بر آنان است و برايشان عذابى بزرگ خواهد بود،
مفسران در مورد شأن نزول آيه بالا مىگويند:
«روزى عمّار بن ياسر، همراه با پدر و مادر خود، گرفتار دشمنان گشتند و كافران از آنان خواستند تا دست از اسلام بردارند و به كفر و شرك اعتراف كنند. همراهان عمّار، همگى به يگانگى خدا و رسالت پيامبر گرامى گواهى دادند. سپس برخى از آنان به شهادت رسيدند و ديگران نيز شكنجه شدند.
عمّار بر خلاف ميل باطنى خويش تقيّه كرد و به ظاهر آنچه را كه كافران مىگفتند، بر زبان جارى كرد و آزاد شد. هنگامى كه نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله رسيد، از سخن خويش بسيار نگران و افسرده گشت. بدين جهت، پيامبر گرامى اسلام وى را دلدارى داد و آيه ياد شده نيز در اين زمينه نازل شد.» (1)از اين آيات و آيهاى كه درباره مؤمن آل فرعون و ديگران آمده است، به خوبى روشن مىشود كه پنهان داشتن اعتقاد باطنى براى حفظ جان و جلوگيرى از خسارتهاى مادى و معنوى پذيرفتنى است. علماى
1) درّ المنثور، جلالالدين سيوطى، ج 4، ص 131
اهل سنت هم مثل سيوطى درباره آيه پيش گفته و فخر رازى درباره آيه 28 سوره غافر؛ «وَ قَالَ رَجُلٌ مُّؤْمِنٌ مّنْ ءَالِ فِرْعَوْنَ يَكْتُمُ إِيمنَهُو أَتَقْتُلُونَ رَجُلًا أَن يَقُولَ رَبّىَ اللَّهُ» مىگويد:
«فرد مؤمنى از آل فرعون به حضرت موسى ايمان آورد و با او رابطه پنهانى داشت. او حضرت موسى را از نقشه قتل وى به دست فرعونيان آگاه كرد، ولى آن مرد مؤمن ايمان خود را از فرعونيان پنهان داشت. پنهان داشتن ايمان جز به اين نبود كه اقوال و افعالى را اظهار كند كه با عقايد فرعونيان هماهنگ باشد. او اين كار را براى حفظ جان خود و هم براى كمك به حضرت موسى عليه السلام و حفظ جان او از خطر فرعونيان انجام مىداد. بنابراين، او به اصل تقيه عمل كرد و قرآن كريم عمل او را با تكريم و ستايش ياد مىكند.» (1)البته آيات ديگرى هم براى اثبات مدعا وجود دارد(كهف: 19-/ 20، انعام: 119 و بقره: 173) كه براى رعايت اختصار از آنها چشم مىپوشيم. در كنار آيات، روايات هم مؤيد تقيه است، از آن جمله در كتابهاى اهل سنت آمده است كه عايشه نقل مىكند:
«شخصى به در خانه رسول خدا صلى الله عليه و آله آمد و اجازه ورود خواست. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: او را اجازه
1) تفسير فخر رازى، ج 27، ص 56
دهيد كه بد فرزند عشيرهاى است يا فرمود: بد برادر عشيرهاى است. هنگامى كه وارد خانه شد، پيامبر با او به نرمى سخن گفت. عايشه مىگويد:
عرض كردم: اى رسول اللَّه! قبل از ورود شخص به خانه، او را نكوهش كرديد، ولى الآن با او به نرمى سخن مىگوييد؟ حضرت فرمود: اى عايشه! بدترين مردم نزد خداوند كسى است كه مردم او را رها كرده يا به دليل ترس از فحش و بدزبانى او با او وداع كنند.» (1)پيامبر گرامى در روايت ديگر مىفرمايد:
«بدترين قوم، قومى است كه مؤمن در ميان آنها با تقيه وكتمان حركت كند.» (2)از ائمه هدى عليهم السلام نيز درباره تقيه روايات متعددى رسيده است. براى نمونه آمده است:
«لا ايمان لمن لا تقيّة له» (3)
«ايمان ندارد كسى كه اهل تقيّه نيست.»
در روايتى ديگر آمده است:
«التقية من دينى و دين آبائى» (4)
«تقيه از دين من و دين پدران من است.»
بايد دانست تقيه بر دو گونه است:
تقيه خوفى؛
تقيه مداراتى.
در مورد تقيه خوفى، روايات بيشتر است.
در احاديثى كه از تقيه به عنوان سپر و سنگ ياد شده، تقيه خوفى است، ولى رواياتى كه به حسن معاشرت و التزام به اعمال پسنديده، سفارش شده، به تقيه مداراتى برمىگردد، گرچه در اين حال نيز به حفظ جان، آبرو و مال شيعيان هم برمىگردد.
اشكال اساسى وهابيان بر شيعيان اين است كه مىگويند شيعه، تقيه را حتى از مسلمانان و سنى مذهبان نيز جايز مىداند، در حالى كه مدركى براى اين كار ندارد؟
در پاسخ مىگوييم ملاكى كه در آيات و روايات وجود دارد، حفظ نفس است كه عام است و با الغاى خصوصيت و تنقيح مناط قطعى به اين موارد هم بازمىگردد. همچنين بعضى از روايات به طور خصوص به جواز تقيه از مسلمانان اشاره دارد.
هشام بن حكم از امام صادق عليه السلام روايت كرده است كه فرمود:
از انجام كارى كه به واسطه آن ما را سرزنش مىكنند، بپرهيزيد؛ زيرا فرزند ناخلف كارهايى مىكند كه پدرش به واسطه آن ملامت مىشود. براى آن كس كه خود را به او وابستهايد(ائمه اهل بيت عليهم السلام)، مايه زينت باشيد، نه مايه عيب و زشتى. با جماعتهاى آنان نماز بگزاريد. بيمارانشان را عيادت كنيد،
جنازههايشان را تشييع كنيد و در هيچ كار خير ى، آنان بر شما پيشى نگيرند. سپس فرمود: به خدا سوگند، خداوند به چيزى كه نزد او از «خباء» محبوبتر باشد، عبادت نشده است. هشام پرسيد «خباء» چيست؟ امام فرمود: التقية. (1)همچنين وهابيان تقيه را از اختصاصات شيعه دانستهاند، در حالى كه اين از ويژگىهاى خاص تشيع نيست، بلكه عموم مسلمانان و همه عقلاى بشر آن را پذيرفته و به كار بستهاند. پس اگر آن گونه كه وهابيان مىگويند، تقيه مستلزم كذب و نفاق است، اين اشكال به همه مسلمانان وارد مىشود، نه فقط بر شيعه. البته كذب در مواردى كه مصلحت اهمى بر آن مترتب باشد، از نظر عقلى جايز است. در مورد اشكال نفاق آنان هم بايد گفت: نفاق در قرآن عبارت است از اين كه انسان حق را اظهار كند و در درون به باطل اعتقاد داشته باشد، در حالى كه در تقيّه، انسان باطل را اظهار مىكند و در باطن به حق عقيده دارد. گاهى هم مىگويند: چون شيعه به تقيه معتقد است، نمىتوان به عقايد و آراى واقعى آنان پى برد كه در پاسخ آنها مىگوييم تقيه در همه معارف نظرى يا احكام عملى و قضاياى اخلاقى راه ندارد. امام خمينى رحمه الله درباره حرمت تقيه در بعضى موارد مىگويد:
1) وسائل الشيعه، كتاب امر به معروف و نهى از منكر، باب 26، ح 2
در برخى از محرمات و واجباتى كه در نظر شارع و متشرعه اهميت ويژهاى دارند، تقيه جايز نيست، مانند ويران كردن كعبه معظمه و مشاهد مشرّفه، رد كردن اسلام و قرآن و تفسير آن به گونهاى كه حقيقت دين تحريف گرديده و مانند مذاهب الحادى معرفى گردد و نيز هرگاه تقيه كننده از موقعيت ويژهاى در ميان مسلمانان برخوردار است كه ارتكاب فعل حرامى يا ترك واجبى از روى تقيه موجب وهن مذهب و شكستن حرمت دين گردد، تقيه بر چنين فردى جايز نيست و شايد به همين جهت است كه امام صادق عليه السلام فرموده است: در شرب خمر تقيه نخواهم كرد و نيز هر گاه اصلى از اصول اسلام يا يكى از ضروريات دين در معرض خطر باشد، تقيه در مورد آن جايز نيست، همانند اين كه حاكمان جائر تصميم بگيرند كه احكام مربوط به ارث يا طلاق يا نماز يا حج را تغيير دهند. (1)درباره دستيابى به نظريات شيعه هم به وهابيان يادآور مىشويم كه ديدگاههاى آنان در كتابهاى بى شمار تفسيرى، كلامى، فقهى و اخلاقى آنان نقل و در كتابخانهها و مراكز علمى دنيا منتشر شده است.
ديدگاههاى شيعيان چند دسته است: برخى مورد اتفاق و اجماع، گروهى مورد قبول اكثريت يا مشهور ميان شيعيان و پارهاى نيز مورد اختلاف است.
1) الرسائل، صص 177- 178
به راستى چرا بايد همواره در جهان اسلام، عرصه براى بيان ديدگاهها تنگ باشد كه پيروان بعضى از مذاهب همچون شيعيان از خوف يا مدارا به تقيه دست بزنند و اعتقاد درونى خويش را براى حفظ جان و مال پنهان نگاه دارند. اگر همه اعضاى جامعه اسلامى در مذاهب فقهى خويش با هم تفاهم داشته باشند و با وحدت و هماهنگى زندگى كنند، زمينهاى براى تقيه در ميان مسلمانان باقى نمىماند.
محمد: حضرت استاد، از اين همه لطف و بزرگواريتان سپاسگزارم. هر چند پرسشهاى زيادى مانده است، ولى با توجه به طولانى شدن جلسه، چنان چه جنابعالى موافقت بفرماييد، پرسش كنندگان زير برگه پرسشها، نام و نام خانوادگى و نشانى خودرا بنويسند. درست است كه برايتان زحمت مىشود، ولى در فرصت مناسب، اگر صلاح ديديد، پاسخ پرسشهايشان را به صورت مكتوب برايشان بفرستيم. بنده اين مسئوليت را مىپذيرم كه پاسخ را از حضرتعالى دريافت كنم و براى پرسشگران محترم بفرستم.
استاد فياض: اشكالى ندارد. بنده هم با كمال ميل حاضرم پاسخ مكتوب را تهيه كنم. جا دارد كه از همه مسافران ديار وحى براى دقت و حوصلهاى كه در شنيدن مطالب حقير داشتند، تشكر كنم. انصافاً اين جلسه يكى از بهترين نشستهاى علمى بود كه در
كنار همه برادران و خوهران به ويژه جوانان داشتم.
اميدوارم كه سفر معنوى و بابركتى در انتظار همه شما باشد، برايتان سلامت دنيوى و سعادت اخروى آرزومندم.
محمد: اگر مسافران ديار نور و رحمت موافق باشند، همان گونه كه آغاز جلسه را در سايه سار مهدى موعود شروع كرديم، با ترنّم دعاى امام زمان(عج) اين نشست را به پايان ببريم تا هماره از لطف و عنايت ايشان بهرهمند باشيم.
آن گاه صداى ملكوتى و حزين حجاج در فراق موعود گيتى در هم گره خورد و در فضاى سالن پيچيد:
اللَّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الحُجَّةِ بْنِ الحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلَى آبائِهِ فِي هذِهِ السَّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلِيلًا وَعَيْناً حَتَّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فِيها طَوِيلًا
الف: پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله
ب: امام صادق عليه السلام
ج: امام باقر عليه السلام
الف: رجعت است.
ب: شفاعت است
ج: مهدويت است
الف: قاضى شوكانى
ب: ترمذى
ج: حاكم نيشابورى
الف: امام صادق عليه السلام
ب: حضرت على عليه السلام
ج: رسول اكرم صلى الله عليه و آله
الف: جمع كردن بين دو نماز در سيره پيامبر وجود دارد.
ب: اگر جمع بين دو نماز جايز نباشد، مسلمان را به رنج و مشقت مىاندازد
ج: گزينه الف و ب درست است
الف: بر اساس روايت امام صادق عليه السلام چنين كارى با فروتنى در برابر خداوند يگانه سازگارتر است.
ب: عملكرد پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و ائمه هدى و سلف صالح چنين بوده است.
ج: هر دو مورد صحيح است.
كرده است: «رخسار خود را براى خدا بر خاك بگذار»
الف: ام سلمه
ب: عايشه
ج: خديجه
الف: امام باقر عليه السلام
ب: امام صادق عليه السلام
ج: پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله
الف: تكتّف در نماز واجب نيست.
ب: تكتّف در نماز واجب است.
ج: همه مذاهب تكتّف را مستحب مىدانند.
الف: رسول اكرم صلى الله عليه و آله و اهل بيت عليهم السلام در نماز اين كار را انجام نمىدادند
ب: ادله جمهور اهل سنّت براى اثبات آن ضعيف است
ج: هر دو دليل
الف: مستحب است.
ب: موجب بطلان نماز است.
ج: آهسته گفتن آن اشكال ندارد.
الف: پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله
ب: عمر بن خطاب
ج: حضرت على عليه السلام
الف: رسول اكرم صلى الله عليه و آله
ب: از سوى خداوند توسط جبرئيل.
ج: حضرت على عليه السلام
الف: به علت تحريف در اذان براى حذف «حى على خير العمل» و افزودن «الصلوة خير من النوم»
ب: به علّت تألم و تأثر شديد از رحلت نبى مكرّم اسلام
ج: به علّت ممانعت دستگاه خلافت
الف: همه نمازها
ب: نماز صبح
ج: نماز عشا
الف: به قصد تيمّن و تبرّك و قرب مطلقه، نه به قصد اين كه بخشى از اذان است
ب: چون هيچ يك از فقيهان اماميه به منع شهادت ثالثه(شهادت بر امامت پس از توحيد و نبوت) فتوا ندادهند.
ج: هر دو صحيح است
الف: تجويز آن به صورت كلى با موردى در قرآن و سنت وجود دارد.
ب: سيره هميشگى مسلمانان براى ابراز تجليل و تعظيم بر آن تعلّق گرفته است
ج: هر دو مورد صحيح است.
الف: براى خدا و اهداى ثواب براى صلحا و مؤمنان
ب: اين كه صدقهاى باشد تا ثواب آن به اولياى الهى برسد
ج: الف و ب درست است
الف: در قرآن مجيد، سوگند به غير خدا فراوان ديده مىشود
ب: در سيره و سخن رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و ياران نزديك وى، قسم به غير خدا ديده مىشود
ج: هيچ كدام از دلايل، سوگند به غير خدا را توجيه نمىكند
الف: بر اساس حديث ثقلين و پيروى از سيره و سخن اهل بيت عليهم السلام
ب: تصريح علماى شيعه بر تحريف ناپذيرى قرآن مجيد
ج: به هر دو دليل و ردّ روايات ضعيف و سست بنيادى كه از طريق بعضى افراد در دگرگونى قرآن از طريق شيعه و اهل سنّت وارد شده است
الف: اكثريت قريب به اتفاق اهل سنّت
ب: ابن تيميه به استناد در روايت ضعيف شعبى
ج: فقط علماى مذهب حنبليه و حنفيه
الف: گروهى از بندگان پاك خدا بدون اين كه مالك مقام شفاعت باشند، آن را انجام دهند
ب: در يك چارچوب مشخص و تنها با اذن و رضايت خدا به اين كار بپردازند
ج: هر دو مورد، منافاتى با شرك ندارد
الف: نمونههايى از رجعت را در امتهاى پيشين بر اساس نقل قرآن و سنت مىيابيم
ب: بر اساس عقل، روح مجرد باقى است و خداوند متعال نيز چون مىتواند چنين كارى كند
ج: هر دو گزينه صحيح است
الف: مردم على عليه السلام را دوست داشته باشند
ب: اثبات جانشينى حضرت على عليه السلام
ج: اثبات اول مسلمان بودن و بهشتى بودن حضرت على عليه السلام
الف: تمام صحابه بدون استثنا عادلند
ب: صحابهاى كه تا آخر در دين خود ثابت قدم ماندهاند، عادلند
ج: اكثريت قريب به اتفاق صحابه عادلند